فارسی العربیة
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی تصاویر استفتائات اخبار قاموس المعارف ریحانة الأدب

نام کتاب : راه خداشناسى*
نویسنده :آيت الله العظمی سبحانی*

راه خداشناسى

صفحه 1
راه خداشناسى و شناخت صفات او   
   … راه خداشناسى و شناخت صفات او
راه خداشناسى
تأليف
آيت الله جعفر سبحانى
نشر
مؤسسه تحقيقاتى وتعليماتى امام صادق
قم المشرفه

صفحه 2
عقائد اسلامى
(2-1)
راه خداشناسى
و
شناخت صفات او
نگارش آيت الله جعفر سبحانى

صفحه 3
بسم الله الرحمن الرحيم
پيش گفتار
هدف از نگارش اين كتاب
چرا از مسائلى مذهبى بحث گسترده نمى شود؟
بيگانگى بسيارى از مردم عصر ما با خدا و فاصله گرفتن از ارزش هاى مذهبى و اخلاقى و اثرات آن در زندگى انسان ها، از مسائلى است كه هنوز به طور جدى روى علل و نتايج آن بررسى نشده و ابعاد آن با مقياس ها و آمارهايى حداقل در سطح مسائل جامعه شناسى روشن نگرديده است.
برهنگى اخلاقى كه خميرمايه قساوت ها و سنگدلى هاى عصر ما است و اثرات مرگبار اجتماعى آن همچون تجاوزها، استعمارها، جنگ ها و خونريزى ها، تعدّى به آزادى و حقوق يكديگر مسأله اى نيست كه امروز بر كسى مخفى باشد يا بتوان بر آن سرپوش گذارد يا به صورتى توجيه كرد، اما چرا تا كنون سمينارها و گنگره هايى براى بررسى اين مسائل مهم تشكيل نشده، درست معلوم نيست.

صفحه 4
حقيقت اين است كه بسيارى از تحصيل كرده ها هنوز تصويرى بسيار سطحى و نارسا و عجولانه از مذهب در ذهن خود دارند كه از حدود يك سلسله آداب و رسوم ساده و قديمى فراتر نمى رود و شايد جدى نگرفتن اين مسائل به خاطر همين طرز تفكر و همين برداشت از مذهب باشد.
گذشته از اين، متأسفانه بسيارى از مذاهب در طول زمان آميخته با خرافات زننده اى شده اند، به طورى كه چهره اصلى خود را به كلى از دست داده و قيافه كاملاً غيرعلمى به خود گرفته اند. همين موضوع مانع ديگرى براى بررسى جدى مذهب و اثرات آن بوده است.
از سوى ديگر مذاهب معمولاً مانعى بر سر راه بى بندوبارى هاى فردى كه گاهى به غلط نام آزادى فردى روى آن مى گذارند، محسوب مى شوند و اين امر- مخصوصاً در عصر ما كه انواع وسايل كامجويى براى افراد فراهم است- در نظر آنها كه مى خواهند بدون قيد و شرط به كامجويى بپردازند خوشايند و جالب نيست و به همين جهت اين افراد سعى مى كنند خود را از مسائل مذهبى دور نگاه دارند.
از همه اينها گذشته، ملاحظات سياسى دولت هاى استعمارى در برابر مذاهبى كه به شكل يك نيروى فعال، جوامع را به سوى آزادى خواهى و احقاق حقوق مسلم خود سوق مى دهند، سبب ديگرى براى متروك ماندن بحث هاى جدى و اساسى در زمينه مذهب شده است.
اما شكست هاى پى درپى طرح هاى جامعه شناسان و قانون گذاران براى اصلاح جامعه انسانى كم كم اين فكر را به وجود آورده است كه شايد گم شده خود را بتوانند در مذهب و ايمان به خدا و ارزش هاى پيراسته از

صفحه 5
خرافات به دست آورند و شايد آن روزى كه جلسات وسيع و جدى در اين زمينه تشكيل گردد، چندان دور نباشد، اما مسأله مهم ارائه صحيح عقايد مذهبى و اصول تعليمات پيامبران و ضابطه تشخيص يك مذهب صحيح مى باشد.
هدف ما از نگارش اين كتاب كمك به همين هدف مقدس يعنى عرضه كردن عقايد مذهبى در شكل صحيح و مطابق منطق روز بوده است.
در اين كتاب كوشيده ايم كه اصول اساسى خداشناسى را در يك شكل كاملاً علمى و منطقى از طُرق متعدد كه براى همگان قانع كننده باشد، تشريح كنيم.
سپس سخنى از علل نياز انسان به مذهب و نتايج گران بها و ارزنده و خلّاق آن در زندگى فردى و اجتماعى با اتكا به اصول روان شناسى و بحث هاى فلسفى به ميان آمده است، به طورى كه پس از مطالعه آن به خوبى روشن مى شود كه هيچ كس و هيچ جامعه اى بى نياز از مذهب نيست.
سپس بحثى مستدلّ و گسترده پيرامون علل توجه بشر به مفاهيم ماوراى طبيعت انجام گرفته است و در اين بخش علل پيدايش مذهب و توجه بشر ديرينه را به خدا تشريح كرده ايم و براى تكميل بحث فرضيه هاى چهارگانه مادى ها در اين مورد، به طور دقيق مورد بررسى قرار گرفته است، سپس از آن به شرح دلايل وجود صانع پرداخته و از طرق مختلفى اين بحث را تعقيب نموده ايم.
گرچه امروز مسأله خداشناسى از هر مسأله علمى و فلسفى ديگر روشن تر

صفحه 6
است- زيرا به تعداد سلول هاى تن انسان و هر جاندار ديگر و به تعداد ياخته هاى همه گياهان جهان و بالاخره به مقدار اتم هاى مواد اصلى اين عالم و به تعداد امواج انرژى ها، دليل و برهان براى شناسايى آفريدگار داريم و پيشرفت علم و دانش انسانى روز به روز اين مسأله را روشن تر و تابناك تر مى كند- ولى با اين همه در برابر وسوسه هاى مادى ها و ماترياليست ها لازم است از جهات مختلف اين مسأله مهم مورد بررسى قرار گيرد كه ما از ميان طرق گوناگونى كه براى شناخت اين حقيقت بزرگ داريم، به دلايل زير توجه كرده ايم:
1. توحيد از ديدگاه روان شناسى و جامعه شناسى و فطرت انسانى;
2. دليل نظم در جهان آفرينش;
3. توحيد از نظر پديده حيات;
4. برهان موازنه و كنترل در طبيعت;
5. توحيد از نظر شعور حيوانى;
6. برهان حدوث جهان;
7. دليل امكان موجودات;
8. دليل وجوب اشيا.
روشن است كه بعضى از اين دلايل را مى توان به صدها و هزاران دليل تجزيه كرد و از هر كدام راهى به سوى پروردگار گشود.
اين كتاب جزئى از اجزاء شش گانه و مجموعه نفيسى است كه براى تحكيم مبانى ايمان در دل جوانان پيرامون اصول عقايد اسلامى به صورت جامع و زنده نوشته شده است.
نگارنده حدود ده سال- در فرصت هاى مختلف- براى تكميل اين مجموعه زحمت كشيده و در جمع آورى و تنقيح و توضيح مطالب آن كوشيده است; به همين دليل اميدوار است در طبقات مختلف و در ميان

صفحه 7
كسانى كه به راستى مى خواهند بررسى بى طرفانه علمى در مسايل مذهبى و اسلامى داشته باشند اثر عميقى بگذارند.
اين مجموعه تحت عناوين يادشده در زير چاپ و منتشر شده است:
1. راه خداشناسى;
2. صفات جمال و جلال;
3. نبوت جهانى پيامبران;
4. برهان رسالت;
5. پيشوايى از نظر اسلام;
6. معاد انسان و جهان.
قم- حوزه علميه
جعفر سبحانى
هفده ربيع الاول 1394 ق
برابر با 2/2/1353

صفحه 8
(1)
دلايل بحث از خداوند
انتشار مكتب هاى متعدد و گوناگون فلسفى و گسترش مكتب ماترياليسم در ميان جوانان و دانش پژوهان، گروهى را بر آن داشته است كه از خود چنين سؤال كنند:
چرا بشر درباره خدا و مذهب و مسائل ماوراى طبيعت به بحث و تحقيق مى پردازد؟
اصولاً بحث و بررسى پيرامون موجود يا موجوداتى كه از قلمرو حس و تجربه بيرون است و بود و نبود آنها در زندگى بشر تأثيرى ندارد، جز اتلاف وقت نتيجه ديگرى ندارد.
يك متفكر اجتماعى و يك فيسوف ژرف انديش بايد به دنبال موضوعاتى برود كه در متن زندگى بشر قرار دارد و مسائلى را مطرح سازد كه هر نوع گره گشايى از آنها، در بهبود وضع زندگى وى تأثير بسزايى داشته باشد، در صورتى كه بحث و بررسى درباره مسائل دور از ماده و طبيعت- كه زندگى بشر به آن بستگى دارد- حائز اهميت نيست; پس چه بهتر كه از طرح اين مسائل بگذريم و فكر خود را روى مسائلى متمركز سازيم كه با زندگى ما كاملاً پيوند

صفحه 9
داشته باشد.
اين منطق گروهى از شكّاكان مادى نما است كه روى عللى خود را از تحمل رنج بحث و بررسى راحت ساخته و گروهى را از بررسى اين مسائل باز داشته اند.
در نخستين فصل اين كتاب كوشش شده است كه به اين پرسش، پاسخ منطقى داده شود و روشن شود كه ايده مذهبى نه تنها در وضع زندگى مادى و معنوى ما تأثير بسزايى دارد، بلكه اعتقاد به جهان ماوراى طبيعت و ايمان به خدا و زندگى پس از مرگ، سرچشمه يك رشته فضايل اخلاقى و گسترش عدالت اجتماعى و تأمين ثبات و آرامش روانى است كه هيچ جامعه اى از آن بى نياز نيست; گذشته از اين اعتقاد به خدا عامل رشد علوم و موجب گسترش دانش هاست(چنان كه به طور روشن همه اين مسائل را ثابت خواهيم نمود).
بنابراين روى اين آثارى كه مى توان براى خداشناسى تصوّر نمود، بايد درباره آن به بحث و تحقيق بپردازيم تا در صورت ثبوت و صحّت، از منافع آن بهره مند گرديم.
اينك بيان علل و عواملى كه ما را به بحث و كنجكاوى از مسائل الهى وادار مى كند و براى خاطر همين آثار ارزنده اى كه فكر خداشناسى در ما به وجود مى آورد، بايد رنج بحث و تحقيق را بر خود هموار سازيم.
1. بحث و بررسى، مايه آرامش روان انسان است
تاريخ مدوّن جهان حاكى از آن است كه بشر در تمام ادوار زندگى به وجود مبدئى براى جهان اعتقاد داشته و عقيده به وجود صانع، از عقايد كهن و

صفحه 10
راسخ او بوده و انسان هيچ گاه در صحت و استوارى آن به خود شك راه نمى داده است; با اين حال گروه اندگى از نظرگاه مادى منكر دخالت علم و شعور در پيدايش جهان مى باشند.
در ميان جمعيت بى شمار موحد، دانشمندان عالى قدر و فلاسفه اى گران مايه، محققان و كاشفان و مخترعان بزرگوارى كه در پيريزى تمدن و پديد آوردن علوم و آراى بشرى، سهم بسزايى دارند و دانش و بينش فوق العاده آنها مورد پذيرش همه مردم جهان مى باشد، مى گويند:
«نظامات كاخ آفرينش، اثر يك انديشه بزرگ و آفريننده اى توانا و زيبايى طبيعت و رنگ آميزى حيرت آور و نقش و نگار ظاهر جهان، اثر نقّاش چيره دستى است كه از روى علم و دانش بيكران خود، به جهان هستى بخشيده و هر جزئى از اجزاى بيكران آن را روى نقشه و اندازه گيرى خاصّى آفريده است».
آنان به اين اندازه اكتفا نكرده، مى گويند:
«آفريدگار جهان بشر را براى هدف و مقصود خاصّى آفريده و هدف از آفرينش او را وسيله سفرا و پيامبران مخصوص خود بيان نموده است و براى تحصيل اين هدف، يك رشته تكاليف و وظايفى براى او مقرر نموده و براى افراد فرمانبر، پاداش هايى و براى سركشان، كيفرهايى معين كرده است».
از طرف ديگر مشاهده مى كنيم در طول تاريخ مردانى پاك و دور از هر نوع آلودگى، با سوابقى درخشان خود را سفيران و پيامبران الهى معرفى نموده و در انجام دادن رسالت خود از هر نوع فداكارى و جانبازى دريغ نكرده اند، تا آنجا كه گروهى جان و زندگى خود را در راه اهداف خود (ارشاد مردم) از دست داده اند و يك چنين فداكارى همه جانبه، حاكى از اعتقاد راسخ آنان به صدق گفتار خود

صفحه 11
مى باشد.
آيا اتفاق يك چنين جمعيت هاى مختلف كه در ميان آنها متفكران بزرگ و معماران علوم و مردانى صالح و پاك وجود دارد، كافى نيست كه ما را ملزم كنند در اين باره به بحث و تحقيق بپردازيم، زيرا بعيد است كه يك چنين جمعيت بى شمار، راه خطا بروند و در تشخيص خود اشتباه كنند.
حقيقت اين است كه چنين رأى همگانى از يك جمعيت بى طرف و بى غرض، ما را به صحت ادعاى آنان معتقد مى سازد، زيرا در ميان آنان هزاران دانشمند و متخصص در علوم و صنايع وجود دارد و اگر بشر عصر فضا، نسبت به افكار و نظرات استادان علوم و پايه گذاران ديرينه تمدن، بدبين و بدگمان باشد، ولى هرگز نمى تواند انكار كند كه لااقل اتحاد آنان بر اين نظر باعث احتمال در مغز و دماغ او مى شود.
آيا در اين صورت كه احتمال مى دهيم براى اين جهان خالقى باشد و بشر را براى هدفى آفريده است و رشته حيات او را پس از مرگ قطع نمى كند و تكاليفى و وظايفى متوجه او ساخته است و هر فردى را به پاداش و كيفر اعمال خود مى رساند، صحيح است كه بشر در همه چيز جستوجو كند، ولى درباره خدا جستوجو نكند؟ در همه چيز بينديشد اما درباره دين نينديشد؟ همه چيز را بشناسد و مبدأ و منشأ جهان را نشناسد؟ و خود را از درد و اَلم، شك و ترديد نرهاند؟
آيا عقل و خرد اجازه مى دهد ما موضوع خدا و مذهب را كه اثبات آن، در سرنوشت ما تأثير عظيمى دارد، ناديده بگيريم و دنبال آن نرويم و اين ضرر را كه براى گروهى مقطوع و براى گروه ديگر محتمل است، به دست فراموشى بسپاريم؟

صفحه 12
هيچ فردى پيش از تحقيق و بررسى نمى تواند ادعا كند كه خداپرستى و موضوع رستاخيز و پاداش ها و كيفرها، پندارى بيش نيست و اگر اين ادعا را به زبان آورد، در دل خلاف آن را پذيرفته است; در اين صورت وظيفه ما در برابر يك چنين موضوع مهم كه محتمل است راست و پاى برجا باشد، تحقيق و بررسى بى طرفانه است و كسى را كه حاضر نيست درباره اين مسأله مهم بحث و بررسى كند، مى توان انسان عادى ناميد؟
مى گويند اجتناب از هر نوع ضرر قطعى و محتمل براى بشر يك امر فطرى است و لذا گاهى انسان به گزارش يك كودك يا يك فرد عادى، ترتيب اثر مى دهد و به فكر تحقيق و بررسى مى افتد، چطور اين انسان به يك چنين گزارش بزرگ كه بر فرض صحت ضرر آن قابل جبران نيست، به اندازه يك موضوع كوچك اهميت نمى دهد؟
اينجاست كه دانشمندان عقايد و مذاهب، موضوع لزوم خداشناسى (معرفة الله) را يك امر مهم تلقى كرده و بررسى آن را بر اساس برهان «لزوم دفع ضرر محتمل» لازم دانسته و مى گويد: بر هر فردى لازم و واجب است كه در اين مسأله به فراخور استعداد فكرى خود غور كند و مسأله را از نظر نفى و اثبات قطعى سازد.
2. اعتقاد به خدا موجب رشد علوم و پديدآورنده دانش هاى بشرى است
ايمان به خداى داناكه اين جهان را روى نقشه و نظام و بر طبق قوانين و سُنن خاصى آفريده است، تحرك خاصى به حس كنجكاوى و حقيقت جويى بشر مى بخشد، در صورتى كه تفكر مادى در آفرينش جهان، نه تنها از عطاى چنين تحركى به انسان عاجز و ناتوان است، بلكه مرغ انديشه را از پرواز و پرش

صفحه 13
باز مى دارد.
ايده خداپرستى جز اين نيست كه اين جهان آفريدگار دانا و توانايى دارد كه جهان را بر اساس نظام صحيح پديد آورده و جهان آفرينش كه فعل خدا است، بر طبق قوانين و نواميس حساب شده اى آفريده شده است كه اگر به طور پيگير آنها را دنبال كنيم، بر بسيارى از اسرار طبيعت دست مى يابيم.
در برابر اين فكر «ايده مادّيگرى» اين است كه جهان آفرينش، مولود تصادف و اتفاق بوده و نيروى خلّاقه جهان، به اندازه يك كودك خردسال، عقل و هوش ندارد و چيزى كه مولود يك فاعل غيرعاقل باشد، قطعاً در خلقت آن كوچك ترين نقشه و فكر و اندازه گيرى وجود نخواهد داشت و اگر فرضاً هم گوشه ناچيزى از آن به صورت منظّم و مرتّب درآيد، تصادفى بيش نخواهد بود. يك چنين احتمال(وجود نظم در اثر تصادف) آن چنان ضعيف است كه هرگز بشر باور نمى كند.
اكنون ما كار نداريم كدام يك از دو نظريه درست است و كدام يك از دو گروه صحيح فكر مى كنند. آنچه كه الان براى ما مطرح است، اين است كه ببينيم كدام يك از اين دو فكر، حس كنجكاوى ما را براى كشف رازها و اسرار طبيعت تحريك مى نمايد: فكر اينكه در خلقت جهان، فكر و عقل دخالت داشته و از روى نقشه و اندازه گيرى آفريده شده است يا فكر اينكه جهان معلول تصادف اتمهاى بى شمار مى باشد و عقل و فكرى در خلقت آن دخالت نداشته و كوچك ترين پيش بينى و اندازه گيرى در پديد آمدن آن، به كار نرفته است و اگر هم نظمى در آن پيدا شود از روى تصادف است؟ ناگفته پيداست تنها فكر اول است كه مى تواند به تلاش و تحرك در راه كشف اسرار و قوانين طبيعت كمك كند، زيرا تا يك فرد كاشف، در اعماق دل معتقد نباشد كه سازمان هستى روى

صفحه 14
نظم و نقشه و بر اساس يك سلسله علل و معاليل و قوانين منظم آفريده شد است، هرگز رنج تحقيق و مطالعه را بر خود هموار نمى سازد و اين عقيده فقط در سايه ايمان به خدا به وجود مى آيد، در حالى كه طرز تفكر مادى فاقد اين خصيصه است.
لذا برخى از ماده گراها كه عمر خود را در آزمايشگاه در راه كشف قوانين و اسرار طبيعت صرف مى كنند و هدفى جز كشف قوانين و نواميس لايتخلّف طبيعت ندارند، در اعماق دل الهى هستند، اگرچه در ظاهر به ماديگرى تظاهر مى نمايند، روى اين بيان روشن مى گردد كه چرا انيشتين، مذهب را عامل پيدايش علوم و فرضيه ها مى داند، چنان كه مى گويد:
«من تأييد مى كنم كه مذهب، قوى ترين و عالى ترين محرّك تحقيقات و مطالعات علمى است و فقط آنها كه معنى كوشش خارج از حد متعارف و باورنكردنى دانشمندان را و مهم تر از همه، فداكارى و كوشش طلايه ها و پيش قراولان علمى، يعنى كار خردكننده تئورى سازان را مى شناسند، مى توانند نيروى عظيم هيجاناتى را كه مصدر اين همه ابداعات عجيب و كاشف واقعى فنون زندگى است، دريابند.
آيا چه الزامى و اعتقادى از نظم جهانى هستى و چه اشتياق عجيبى كپلر و نيوتن را نيرو توان مى بخشد كه سال ها در تنهايى و سكوت محض، براى توضيح دادن و از پيچيدگى درآوردن نيروى جاذبه و نظام فلكى، رنج ببرند. ولى تنها كسى مى تواند يك تصور روشن از چيزى كه به راهنمايان واقعى بشرى الهام داده و به آنان نيرو بخشيده است، داشته باشد كه خود در چنين راهى گام برداشته و سال ها عمر خويش را در اين راه صرف كرده باشد.
بلى، آن چيزى كه به فداكاران و جانبازان قرون، على رغم شكست ها و

صفحه 15
ناكامى هاى ظاهرى توان مى دهد تا بار ديگر به پاى خيزند و جهاد كنند، اين احساس مذهبى مخصوصى است كه يكى از معاصرين گفته است كه اين عصر مادّه پرستى، فقط كارگران جدى و واقعى علوم آنهايى هستند كه داراى احساسات مذهبى عميق باشند».
انيشتين سپس مى گويد:
«به سختى مى توان در بين مغزهاى متفكر جهان كسى را يافت كه داراى يك نوع احساس مذهبى مخصوص به خود نباشد. اين مذهب با مذهب يك شخص عادى فرق دارد و يك دانشمند مسلح به عقيده قانون عليت قانون عليت عالم وجود مى باشد. مذهبش شكل تحرى شعف آور از نظام عجيب و دقيق كائنات است كه گاه گاه پرده از روى اسرار برمى دارد كه در مقام مقايسه با آن تمام تلاش ها و تفكرات منظم بشرى، انعكاس ضعيف و ناقابلى بيش نيست. اين احساس(مذهبى) چراغ راه كاوش ها و زندگى او است».(1)
بنابراين، هر نوع پيشروى در علوم و پرده بردارى از رازهاى آفرينش بر اساس اعتقاد به وجود نظم در جهان خلقت صورت گرفته و اين اعتقاد نتيجه مستقيم ايده خداپرستى و اذعان به دخالت عقلى بزرگ در خلقت مى باشد.(2)
3. آثار روحى خداشناسى
آثار و اثرات اعتقاد به مبدأ متعال از نظر روحى غرايز سركش را

1. دنيايى كه من مى بينم، آلبرت انيشتين، ص59-61.
2. در بخش «توحيد از ديدگاه روان شناسى» پيرامون تأثير حس مذهبى در پيشرفت علوم و اخلاق و هنر به طور گسترده بحث خواهيم نمود.

صفحه 16
تعديل كرده و فضايل اخلاقى را پرورش مى دهد.
الف) تعديل و رهبرى غرايز
وجود انسان مجموعه اى از يك سلسله غرايز و تمايلات درونى است كه زندگى انسان بر آنها استوار بوده و اگر روزى اين تمايلات از انسان گرفته شود، انديشه حيات از او سلب مى گردد و سرانجام نسل وى به نابودى مى گرايد، ولى اين غرايز در صورتى وسيله سعادت و موجب خوشبختى جامعه انسانى است كه در به كار بردن آنها، از هر نوع افراط و تفريط خوددارى شود و به اصطلاح خواسته هاى درونى او تعديل گردند و به طرز صحيحى رهبرى شوند.
مثلاً تمايلات جنسى در دختر و پسر در فصل بلوغ، تجلّى يك غريزه درونى است كه دست آفرينش در نهاد انسان پديد آورده و بقاى نسل بشر در گرو اعمال اين غريزه مى باشد، ولى اگر بشر در اشباع اين غريزه حد و مرزى نشناسد، دچار هرچ و مرجى مى شود كه مفاسد آن بر احدى پوشيده نيست.
همچنين خويشتن خواهى و حس انتقام و غضب، هر كدام اساس و استوانه زندگى به شمار مى رود.
مثلاً خودخواهى در انسان رمز بقاى اوست و اگر علاقه انسان از خود او سلب گردد، از هر نوع فعاليت در راه استمرار حيات باز مى ايستد و در موقع خطر، به دفاع برنمى خيزد و سرانجام چراغ زندگى او به خاموشى مى گرايد و چنانچه در اعمال اين حس زياده روى نمايد و همه چيز را فقط براى خود بخواهد، در اين صورت نتيجه اى جز بدبختى و گسترش ستم و بى عدالتى نخواهد داشت.

صفحه 17
غضب و خشم، يكى از مواهب طبيعى است كه در بقاى حيات انسانى نقش مؤثرى دارد. حس انتقام و خشم در مواقع توجه خطر تمام نيروهاى مادى و معنوى انسان را براى دفاع از او بسيج مى سازد و اگر كسى فاقد اين حس گردد، در صحنه هاى مبارزه، حقوق فردى و اجتماعى او دستخوش تمايلات تجاوزطلبانه ديگران مى گردد و در لحظه هاى توجه خطر، قادر به دفاع از جان خود نمى باشد و اگر در اعمال اين حس، زياده روى شود، ثمره اى جز تباهى اجتماع و اشاعه فساد به بار نمى آيد; همچنين اگر غرايز ديگر انسان تعديل نشود و هر كسى ديوانهوار در فكر اشباع غرايز سركش خود باشد، نتيجه اى جز فرو ريختن كاخ زندگى انسان ها و كشت و كشتار، اجحاف و بى عدالتى، گسترش فاصله طبقاتى و مفاسد اجتماعى ديگر نخواهد داشت.
شكى نيست كه هر فرد از افراد انسانى خواهان اعمال غرايز و ارضاى عواطف خود به سرحد اشباع مى باشد و كمتر كسى پيدا مى شود كه به حق خود قانع گردد و از صميم دل در صورت تصادم منافع وى با ديگران، خواهان اعتدال و ميانه روى باشد و اگر هم چنين شخصى پيدا شود، بسيار كم و انگشت شمار مى باشد. اكنون بايد ديد كه اين غرايز سركش را به چه وسيله مى توان كنترل نمود.
بهترين راه براى تعديل آنها ايجاد حس مسئوليت در دل اجتماع است، به طورى كه افراد جامعه خود را در برابر يك قدرت مطلق و برتر كه در تمام لحظه ها- آشكار و پنهان- ناظر اعمال آنها است، مسئول بدانند و معتقد باشند كسانى كه در ارضاى غرايز خود، راه افراط و تفريط مى پيمايند و از جاده و ميانه روى منحرف مى گردند، سخت كيفر مى بينند و يك چنين حس مسئوليتى جز در پرتو ايمان به خداى دانا و توانا، حاضر و ناظر، بينا و شنوا، آگاه از درون و

صفحه 18
برون بشر، تأمين نمى گردد.
افرادى را مى بينيم كه در عين تنگدستى، دست به مال مردم دراز نمى كنند، در دوران قدرت شهوت به ناموس مردم تجاوز نمى نمايند، براى به دست آوردن مقام و منصب هاى مادى، كار نامشروع انجام نمى دهند و در بهره بردارى از عواطف و تمايلات خود جز راه عدالت و ميانه روى، راه ديگرى انتخاب نمى كنند. يك چنين خوددارى دليلى جز ايمان به خدا و اميد به پاداش و بيم از كيفر او ندارد. اكنون كه اعتقاد به خدا در كنترل تمايلات سركش يك چنين نقش مؤثرى را دارد، شايسته است كه درباره آن به بحث و گفتكو بپردازيم.
ب) پرورش فضايل اخلاقى
فضايل اخلاقى و سجاياى انسانى جزو سرشت ما است. به عبارت ديگر، ميل به خوبى ها و دورى از بدى ها در ما ريشه فطرى دارد و هيچ فردى امين بودن را بد و خائن بودن را خوب نمى داند. در جهان كسى را نمى شناسيم كه رد امانت را بد و خيانت به امانت را شرافت بداند يا وفاى به پيمان را ناپاكى و پيمان شكنى را پاكى و فضيلت بشمارد. راستگويى با قلم آفرينش بر صفحه فطرت هر انسانى نوشته شده و كودك جز راستگويى چيزى بلد نيست، پاكدامنى و عفت جزو خميره انسان مى باشد تا آنجا كه حتى زنان آلوده در نخستين برخورد، خود را عفيف و پاكدامن معرفى مى كنند و گروه يغماگر و راهزن بر سر تقسيم اموالى كه از مردم به يغما و دزدى برده اند، يكديگر را به عدل و انصاف دعوت مى نمايند.
كوهسار وجود ما مملوّ از يك سلسله فضايل اخلاقى است كه تحت

صفحه 19
شرايطى پرورش پيدا مى كنند و بارور مى شوند. دين و مذهب با پاداش ها و كيفرهاى خود در پرورش اين نوع روحيات عالى انسانى، نقش مؤثرى را مى تواند ايفا كند، زيرا دين با برنامه هاى خود جامعه انسانى را به رشد و نموّ اين صفات سوق مى دهد و با نويد پاداش ها و تعيين كيفرهاى قطعى، اجراى بى چونوچراى قوانين خود را تضمين مى كند.
ارشاد و راهنمايى علماى اخلاقى، گرچه در پرورش چنين روحيات عالى انسان بى تأثير نيست، ولى راهنمايى هاى آنان گام از دايره سخنرانى و تذكرات دوستانه يا تشكيل سمينارهاى خشك و بى روح پيرامون جرايم و بررسى علل آن بيرون نمى گذارد و هيچ نوع ضمانت اجرايى ندارد.
ولى مذهب با راهنمايى هاى جامع و مطمئن خود مى تواند گام مؤثرى در رشد و نموّ اين دسته از صفات فطرى و طبيعى بشر برداشته و با تعيين پاداش هاى بزرگ و كيفرهاى شديد خود، نفوذ برنامه هاى اخلاقى را در دل ها قطعى نمايد; از اين جهت دانشمندان مذهب را پشتوانه اخلاق مى دانند و اخلاق غيرمتكى به مذهب را غير قابل نفوذ تلقى مى كنند، زيرا روشن است كه مراعات اصول اخلاق مانند عفت، امانت، راستى، درستى، فداكارى و دستگيرى از بينوايان و... در بسيارى از مواقع با يك سلسله محروميت هاى مادى همراه است; مثلاً زن عفيف بايد از يك سلسله لذايذ صرف نظر كند. راستگويى چه بسا موجب زيان انسان مى گردد; در اين صورت دليل ندارد يك فرد بى جهت و بدون يك انگيزه روحى و خواست درونى، يك چنين اصولى را مراعات كند، مگر اينكه معتقد گردد اين محروميت ها در سراى ديگر به عنوان پاداش جبران مى شود يا آلودگى به اين لذايذ زودگذر كيفرهاى سرسختى به دنبال دارد.

صفحه 20
راهنمايى قرآن
قرآن تمام فضايل انسانى و ارزش هاى اخلاقى را كه بر اساس معنويت و اعتقاد به خدا و روز جزا استوار باشد، پايدار و پاى برجا مى داند، ولى هر نوع اصلاح اخلاقى و اجتماعى را كه بر روى نظامات مادى بنياد گردد، سست بنيان و لرزان مى شمرد و اين حقيقت را در آيه زير چنين بيان مى فرمايد:
(أَفَمَنْ أَسَّسَ بُنْيَانَهُ عَلَى تَقْوَى مِنَ اللهِ وَرِضْوَان خَيْرٌ أَمْ مَنْ أَسَّسَ بُنْيَانَهُ عَلَى شَفَا جُرُف هَار فَانْهَارَ بِهِ فِي نَارِ جَهَنَّمَ وَاللهُ لاَ يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ):(1)
كسى كه بنياد زندگى خود را بر اساس پرهيز از خشم خدا و كسب رضاى او پى ريزى كند، بهتر است يا آن كس كه كاخ خود را بر لب سيل گاهى قرار دهد كه زيرش سست و در حال ريزش باشد(ناگفته پيداست كه اولى محكم تر و استوار و دومى لرزان و در حال نابودى است)، چه بسا چيزى نمى گذرد كه ناگاه آن بنا خراب مى گردد و او را در آتش دوزخ مى افكند. خداوند ستمگران را هدايت نمى كند.
هدف آيه اين است كه هر گاه اصول اخلاقى بر اساس ايمان به خدا و ترس از كيفر و جلب رضا و خشنودى او استوار گردد، در اعماق روح انسانى جاى گرفته و موجب نجات انسان مى شود، ولى هر گاه مسائل اخلاقى متكى به يك چنين اساس نباشد، بسان كاخى خواهد بود كه بر لب سيل گاه بنا گرديده كه زير آن سست و در حال ريزش باشد و ناگهان به علت نبودن اساس محكم، كاخ فضايل انسان واژگون گرديده و شخص بر اثر متلاشى شدن اصول اخلاقى به درون جهنم كه اثر اعمال اوست، مى افتد.
در آيه ديگر ايمان به خدا را به درختى سالم كه ريشه هاى آن در زمين و

1. توبه، 109.

صفحه 21
شاخسارهاى آن در آسمان است و هر لحظه ميوه شيرين مى دهد، تشبيه مى كند، آنجا كه مى فرمايد:
(أَلَمْ تَرَ كَيْفَ ضَرَبَ اللهُ مَثَلاً كَلِمَةً طَيِّبَةً كَشَجَرَة طَيِّبَة أَصْلُهَا ثَابِتٌ وَفَرْعُهَا فِي السَّمَاءِ * تُؤْتِي أُكُلَهَا كُلَّ حِين بِإِذْنِ رَبِّهَا):(1)
آيا نمى بينى كه چگونه خداوند مَثَل زده است و آن اينكه عقيده پاك(اعتقاد به مبدأ و معاد) بسان درختى است كه ريشه آن در زمين استوار و شاخسارهايش در آسمان باشد، ميوه هاى خود را در هر لحظه به فرمان پروردگار مى دهد.
هدف آيه اين است كه در پرتو عقايد مذهبى، اصول اخلاقى و فضايل انسانى، بسان يك درخت كهن در روح انسان ريشه مى دواند و اثرات نيك آن سراسر اجتماع را فرا مى گيرد.
قرآن كشته شدن عواطف و طرد يتيم را اثر مستقيم بى دينى و انكار روز رستاخيز مى داند، چنان كه مى فرمايد:
(أَرَأَيْتَ الذِي يُكَذِّبُ بِالدِّينِ * فَذَلِكَ الذِي يَدُعُّ الْيَتِيمَ* وَلاَ يَحُضُّ عَلَى طَعَامِ الْمِسْكِينِ):(2)
آيا ديدى كسى را كه روز جزا را انكار مى كند و او همان كسى است كه با كمال بى رحمى يتيم را از درِ خانه خود طرد مى كند و افراد را براى اطعام مستمند دعوت نمى نمايد.
نكته مطلب كاملاً روشن است، زيرا زندگى منهاى مذهب، يك زندگى ماشينى و از هر نظر كاملاً حساب شده است. در چنين محيطى همه نوع عواطف انسانى مى ميرد و فقط چيزى باقى مى ماند كه مايه آرامش زندگى و بازده مادى باشد. در اين موقع دليل ندارد كه به درد يتيم برسد و به فكر سير كردن

1. ابراهيم، 24-25.
2. ماعون، 1-3.

صفحه 22
شكم آنها باشد، مگر اينكه از انقلاب طبقه محروم بترسد; در اين صورت براى آرامش فكر خود و حفظ موقعيت خويش به يك سلسله اعمال ظاهرى دست مى زند; ولى فر باايمان و معتقد به روز جزا بدون كوچك ترين چشم داشت و انگيزه مادى، خود را براى همه نوع خدمت به يتيم و مستمند آماده مى سازد،(1) زيرا مى داند كه در سراى ديگر يك چنين اعمال چند برابر پاداش خواهد داشت.
قرآن عمل به اصول اخلاقى را اثر مستقيم ايمان به خدا مى داند و روى ايمان افراد تكيه كرده، به آنان چنين خطاب مى كند:
(يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُونُوا قَوَّامِينَ بِالْقِسْطِ شُهَدَاءَ للهِ وَلَوْ عَلَى أَنْفُسِكُمْ أَوْ الْوَالِدَيْنِ وَالأَقْرَبِينَ):(2)
اى افراد باايمان عدالت را به پا داريد، براى خدا گواهى دهيد، اگرچه به ضرر خود و پدر و مادر و خويشاوندان باشد.
هر گاه بيم از كيفر الهى و اميد به پاداش او نباشد، دليل ندارد كه انسان مادى كه جز به بازده هاى مادى به چيزى اعتقاد ندارد، بر خلاف مصالح خود و خويشاوندان گواهى دهد و همواره عدل و دادگرى را پيشه خود سازد.
4. مذهب ضامن اجراى قوانين و عامل گسترش عدالت است
دانشمندان پس از يك سلسله بررسى هاى طولانى به اين نتيجه رسيده اند كه بشر طبعاً يك موجود اجتماعى بوده و بدون همكارى ديگران

1. چنان كه مى فرمايد (اِنما نطعمكم لوجه الله): براى رضاى خدا شما را اطعام مى كنيم (انسان، 9).
2. نساء، 135.

صفحه 23
نمى تواند بار زندگى را تنهايى به دوش بكشد، زيرا او به طور روشن حس مى كند كه به تنهايى قادر به حل مشكلات زندگى نيست و بايد از سرمايه هاى فكرى و جسمى افراد ديگر كمك بگيرد تا در سايه تعاون و همكارى، بر بسيارى از مشكلات پيروز گردد.
جاى گفتوگو نيست كه همكارى اجتماعى كه اعضاى آن را انسان هاى قوى و ضعيف، مستعد و متوسط، تشكيل مى دهد، خالى از تزاحم و اصطكاك نمى باشد و افراد نيرومند براى اشباع غرايز سركش خود دست و پاى بيشترى مى نمايند و طبقه ضعيف را به صورت برده و بنده خود در مى آوردند تا از دسترنج آنها بهره بيشترى ببرند.
چنين اجتماعى هرگز يك اجتماع انسانى نخواهد بود، بلكه اجتماعى خواهد بود بسان اجتماعات جنگل و در چنين محيطى هرگز انسان به كمال مطلوب انسانى نمى رسد.
براى ترميم اين قسمت جز تشريع قوانينى كه حافظ حقوق تمام طبقات باشد و غريزه خودخواهى را در بشر كنترل كند و حقوق همه مردم به وسيله آن تضمين گردد و هر فردى را به كمال شايسته خويش برساند، چاره اى نيست. يك چنين اصول و قوانين، خواه الهى باشد و خواه بشرى در صورتى مى تواند به تنازع و نبرد خاتمه دهد كه به نحو احسن اجرا گردد، زيرا هر نوع قانونى- هرچه هم نسخه سعادت و دم مسيحايى باشد- در صورت عدم اجرا جز نقش بر روى كاغذ و امواجى در هوا نخواهد بود.
اكنون بايد ديد ضامن اجراى اين قوانين چيست.
در جامعه هاى كنونى هيأت حاكمه با پديد آوردن سه قدرت نيرومند (قوّه مقنّنه و مجريه و قضائيه) تا حدودى توانسته اند به نظم و آرامش نسبى

صفحه 24
تحقق بخشند و در مواقع فوق العاده با تأسيس حكومت هاى پليسى و نظامى مى توانند به بسيارى از هرج و مرج ها و شورش ها خاتمه داده و از گسترش انقلاب جلوگيرى نمايند.
ولى جان سخن اينجاست كه يك چنين حكومت هايى كه منهاى دين و ايمان مى خواهند حكومت كنند، جز يك موفقيت نسبى در راه برقرارى نظم و تأمين عدالت، نصيبى ندارند و از يك سلسله تعدى ها و خلاف هاى عيان و آشكار مى توانند جلوگيرى كنند، ولى هرگز جلوگيرى از تعدّى هاى پنهانى كه از ديد قدرت دستگاه هاى انتظامى دور است، براى آنان امكان پذير نيست.
درباره چنين خلاف ها و قانون شكنى ها، جز ايمان و حس مسئوليت و ترس از كيفرهاى الهى، چيز ديگرى مؤثر نيست، زيرا قلمرو حكومت ايمان آن چنان نيرومند است كه نه تنها انسان را از قانون شكنى هاى علنى بازمى دارد بلكه او را از گناه هاى درونى و پنهانى كه احدى از آن آگاه و مطلع نيست، جلوگيرى مى كند، بلكه نه تنها انسان از انجام هر نوع خلاف جلوگيرى مى كند، حتى او را از انديشه گناه و تصميم درباره يك عمل بد نيز باز مى دارد.(1)
گذشته از اين، كنترل خود قدرت هاى سه گانه يكى ديگر از مشكلات همين حكومت هاى «منهاى مذهب» است، زيرا هر گاه اين قدرت ها در صدد سوء استفاده از مقام و موقعيت خود بر آيند، به چه عامل مى توان آنها را از اين كار بد باز داشت. هيأت هاى بازرسى كه در مواقع خاص براى كنترل اين افراد اعزام مى شوند، خود آنها نيز بشرهاى توسعه طلب و خودخواهند. هر گاه با اين قدرت ها زدوبند كنند و آثار جرم و گناه را لوث نمايند، در اين صورت چه بايد كرد؟

1. لذا در اسلام انديشه گناه يا بدبينى كه فقط يك عمل فكرى و انديشه اى است، اكيداً ممنوع مى باشد.

صفحه 25
در اين موقع بايد براى هر هيأت بازرسى، هيأت بازرسى دومى فكر كرد و اعزام نمود. اگر آن هيأت نيز از سوء استفاده باز نماند، بايد براى او نيز هيأت سومى را گمارد و همچنين... .
اينجاست كه حكومت هاى بشرى در گسترش عدالت اجتماعى به بن بست رسيده و جز يك موفقيت نسبى در اين راه نصيبى نخواهند داشت.
ولى در اجتماعى كه زيربناى آن را اخلاق و فضيلت بر اساس ايمان و ترس از خدا تشكيل دهد، اين مشكل خودبه خود حل است، زيرا ترس از خدا و كيفرهاى جانكاه او، بهترين ضامن اجراى قوانين او است و قانون در اين اجتماع بسان يك موجود زنده، آن چنان تحرك و نفوذ دارد كه در دل تاريكى ها، در خلوت خانه ها و در زيرزمين ها و در اعماق روح ها و روان ها خودبه خود اجرا مى گردد.
اكنون كه عقيده به خدا و مذهب يك چنين فايده بزرگى دارد و در سرنوشت اجتماع ما مى تواند نقش مؤثرى را ايفا كند، آيا شايسته است ما در اين موضوع به تحقيق و بررسى نپردازيم و آن را ناديده بگيريم؟
5. عقايد مذهبى مايه آرامش انسان و زندگى است
بشر در سايه دانش نيرومند خود، بر بسيارى از مشكلات زندگى و به بخشى از بيچارگى ها و ناتوانى هاى خود پايان داده است; مثلاً با شناختن دشمن مهم و نامرئى خود (ميكروب) و راه مبارزه با آن، خود را از بيمارى هاى عفونى به صورت قابل ملاحظه اى رها ساخته و با استخراج منابع زيرزمينى و نيروهاى مختلف طبيعت، بسيارى از موانع بهره مندى از نعمت هاى خدادادى را از پيش پاى خود برداشته و وسايل استراحت مادى خود را به نحو دلپذيرى فراهم

صفحه 26
نموده است، در پرتو قدرت صنعت و تكنيك راه هاى فضا را به روى خود گشوده و انسان هايى را به ماه و ديگر كرات آسمانى فرستاده و از قلب و كليه مصنوعى به جاى طبيعى آن عضوها، استفاده نموده است و... .
ولى در برابر اين پيروزى هاى چشمگير علمى، به سكونت خاطر و آرامش روانى كه زيربناى يك زندگى سعادتمندانه است، نه تنها دست نيافته است، بلكه به موازات پيشرفت صنعت و تكنيك و دانش هاى مادى و افزايش وسايل استراحت جسمى، مشكلات روانى و اختلالات فكرى او افزايش يافته و لحظه به لحظه به سير صعودى خود ادامه مى دهد. تو گويى تشنّج هاى روحى و دلهره هاى روانى بشر، با ترقيات مادى و تمدن ماشينى توأم و همراه بوده و به موازات هم در حال پيشرفت مى باشند.
البته بشر در تمام قرون با نوعى از اضطراب و تشويش دست به گريبان بوده و در هر دوره اى از خود واكنش هايى در مقابل اين اضطرابات نشان مى داده، ولى هيچ گاه بسان اين عصر دچار ترس و غم، اضطراب و دلهره و تشويش خاطر و پريشانى روان نبوده. گواه آن آمارهايى است كه مطبوعات پيشرفته ترين كشورهاى جهان در اين باره منتشر ساخته اند.
مثلاً نيمى از آمريكايى هاى بالغ، لااقل يك بار براى معالجه نگرانى و تشويش خود تحت معالجه قرار مى گيرند،(1) تنها در آمريكا يك ميليون و هشتصد هزار تخت خواب در بيمارستان ها و مراكز مخصوص براى معالجه و درمان بيمارى روحى اختصاص داده شده است. بيشتر تعجب آور خواهد بود

1. مجله دانشمند، شماره نهم، سال چهارم.

صفحه 27
اگر اضافه شود كه اين رقم نمودار مبتلايان به امراض روحى است كه احتياج به مراقبت پزشكى و دارويى دارند، چه بسا افرادى هستند كه خارج از كادر رسمى و سرپايى به مداوا مشغولند.
در آمريكا پزشكان گزارش داده اند كه از هر هشت نفر يك نفر قسمتى از عمرش را در بيمارستان امراض روحى خواهد گذراند. در جنگ جهانى دوم از هر شش نفر سرباز آمريكايى كه به جنگ اعزام مى گرديد، يك نفر به علت نقايص فكرى و روحى از خدمت معاف مى شد.(1)
علت جنون و ديوانگى هرچند به درستى روشن نيست، ولى در بسيارى از موارد ترس و نگرانى عامل مؤثرى در ايجاد نگرانى و جنون است.(2)
اگر ساير كشورهاى صنعتى مانند آمريكا آمارهاى خود را در اين زمينه منتشر مى كردند، معلوم مى گرديد كه عصر كنونى، عصر فزونى اضطراب و تشويش، نگرانى و دلهره، ديوانگى و جنون در بين انسان ها است و به قول الكسيس كارل تو گويى ضعف عقل و ديوانگى كفّاره اى است كه ما بايد در برابر تمدن صنعتى و تغييراتى كه در طرز زندگى ما داده است، ادا كنيم.(3)
عوامل اضطراب و ناراحتى بشر امروز را مى توان در چند مورد به بحث گذاشت:
الف)معماى هستى
بشر در پرتو حس كنجكاوى، خواهان درك راز هستى و معماى خلقت

1. بلاهاى اجتماعى قرن، ص73.
2. چگونه تشويش و نگرانى را از خود دور كنيم، ص61.
3. انسان موجود ناشناخته، ص150.

صفحه 28
است. او همواره مى خواهد بفهمد كه سرآغاز هستى و سرانجام آن كجا است و خود او از كجا آمده و راز آفرينش او چيست. بسيارى از افراد بشر در فصل مخصوصى از عمر خود مى پرسند كه «از كجا آمده ام آمدنم بهر چه بود».
گروهى در پرتو داشتن سرمايه علمى كافى و رهبرى هاى صحيح، به درك راز خلقت و سرآغاز و سرانجام آن موفق مى گردند، ولى برخى بر اثر ناهموارى محيط، در درياى حيرت و بهت فرومى روند، در اين ميان آن گروه كه حساسيت خاصى در اين مسائل دارند، اگر حس كنجكاوى آنان به طرز صحيحى رهبرى نشود يا خود آنها بهره علمى كافى براى حل اين معمّا نداشته باشند، چه بسا دچار افكار ماليخوليايى و تشويش فكرى گرديده و در فشار روانى خاصى كه سرانجام تأسّف بارى دارد، قرار مى گيرند.
ب) ماديگرى بى حد و حساب
حرص و آز بشر مرزى نمى شناسد. از طرف ديگر امكانات او بسيار محدود مى باشد و در عصر كنونى معنويات به دست فراموشى سپرده شده و محاسبه اى جز مادّيگرى و سودجويى نيست. هر فردى براى به زيستن و ارضاى غرايز و اشباع خواسته هاى درونى خود، پيوسته تلاش مى كند; در عين حال به يك دهم آنچه مى خواهد، نمى رسد. نتيجه چنين دنياخواهى و تجمل پرستى جز تشويش و اضطراب و سلب آرامش فكرى چيزى نيست و رنج هاى منفى آنكه فرد با آن همه تلاش به آرزوها و آمال خود نمى رسد، عصب كش است. مردى كه خلأ فكرى و فضاى روان او را دنياطلبى و ماديگرى پر كرده و هدفى جز ثروت اندوزى و بهره گيرى از ماديات و التذاذ جسمى نداشته باشد، از آنجا كه قسمت اعظم آنچه را مى خواهد فراهم نمى گردد، دچار

صفحه 29
آزارهاى فكرى و تشويش روانى مى شود و اگر وسوسه آينده تاريك به آن افزوده شود، در اين صورت اين افكار به صورت يك خوره خطرناك، اعصاب انسان را مى خورد.
ج) شدايد و مصائب
جهان ماده پر از مصائب و شدايد است. هر فردى در طول زندگى خود با يك سلسله از محروميت ها، شكست ها، فقدان عزيزان، حوادث ناگوار و فرساينده اجتماعى، بلاهاى زمينى و آسمانى و ده ها گرفتارى ديگر روبرو مى گردد و به قول هنرى آدامس، اين جهان صورتى از غم و رنج و مرگ يا طوفان و قحطى و بى رحمى و انحراف و بى ثباتى و نادانى و خوشبختى بدون عقل و بدبختى بى جهت و ترس هاى نامعلوم مى باشد(1) كه هر كدام از آنها، عامل مهمى براى اضطراب و دلهره و غم و اندوه به شمار مى روند. در يك چنين جهان طوفانى كه كشتى زندگى بر اثر تصادم با كوه هاى مخفى دريايى و پرطوفان اجتماع ما به شدت مى شكند، عاملى لازم است كه به روح و روان ما سكينه و آرامش بخشد تا در پرتو آرامش روحى، كشتى شكسته خود را به ساحل نجات رهبرى كنيم. اكنون بايد ديد عامل آرامش چيست. بعداً درباره آن سخن خواهيم گفت.
د) انديشه فنا
هر فردى به طور قطع و يقين مى داند كه رشته عمر وى پس از اندى قطع خواهد گرديد و از آنچه به قيمت عمر خود گرد آورده، دست خواهد شست.

1. لذات فلسفه، ص469.

صفحه 30
انديشه مرگ كه به صورت هيولاى مخوفى در برابر هر انسانى مجسم مى گردد، براى كسانى كه مرگ را آخرين سير زندگى مى دانند، بسيار جانكاه و مرارت بخش است و زندگى را در قسمت اخير عمر كاملاً تلخ مى سازد و هر نوع نشاط زندگى را سلب مى نمايد و گاهى در اين مرحله، فشار روانى به حدى مى رسد كه انسان را به مرگ پيش رس دچار مى سازد، زيرا وقتى بشر مرفّه خود را با يك چنين اعتقاد(مرگ دروازه فنا است و پس از مرگ خبرى نيست) در آستانه فنا ديده، يأس و نوميدى مطلق، محيط روح را سخت تيره و تار كرده و زندگى را به كام او تلخ مى سازد.
روى اين عوامل و همانند آنها است كه زندگى در محيط هاى دور از معنويت، با رنج و فشار روحى توأم است و بشر مادى در فكر پناهگاهى است كه به روح متزلزل او ثبات و آرامش بخشد و خود را از اين اضطراب و دلهره برهاند. گروهى به مشروبات الكى و مواد مخدر پناه برده و عده اى خود را به شطرنج و قمار مشغول مى سازند تا در سايه اين عوامل تباه كننده عقل و احساس، مدتى در جهان بى خبرى به سر برند و به طور موقت روح و روان خود را به دست فراموشى سپرده و از فشارهاى محيط ماديگرى ناآگاه گردند.
دسته ديگر براى كاستن فشار محيط و عوامل نامبرده به پارتى ها، تئاترها، سينماها، پلاژها، صفحات و آهنگ هاى تند و خسته كننده پناه برده و تصور مى كنند كه اين امور با جلوه هاى فريبنده مخدر و آرام بخش خود مى تواند به روح لرزان و فكر مضطرب او ثبات و آرامش بخشند- زهى تصور باطل زهى خيال محال- ولى پس از مدتى يك نوع وازدگى از تمام اين عوامل پيدا مى كنند و فشار جانكاه دورى از معنويات به حدى مى رسد كه دست به انتحار و خودكشى مى زنند يا در يكى از بيمارستان ها بسترى مى گردند يا اينكه پاسى

صفحه 31
از عمر خود را با تلخى و ناشادمانى سپرى مى سازند.
اكنون بايد ببينيم داروى مسيحادمى كه مذهب در اين باره پيشنهاد مى كند، چيست.
ايمان يا داروى مسيحادم
اكنون بايد ديد اعتقاد به خداى حكيم و ايمان به مبانى مذهبى و توجه به سراى ديگر، چه اثراتى در تخفيف اين آلام و ناراحتى هاى روحى دارد و چگونه مذهب اثرات عوامل اضطراب آفرين را خنثى مى نمايد يا آنها را ريشه كن مى سازد. مذهب در پرتو اعتقاد به خدا- كه او را سرچشمه هستى و مبدأ خلقت مى داند- معمّاى هستى را كه نخستين عامل اضطراب است، به صورت صحيحى حل نموده و به حيرت و سرگردانى فكرى بشر در موضوع معماى آفرينش خاتمه بخشيده است و از راه نظام حيرت انگيز كه بر هر يك از ذرّات جهان حكومت مى كند، نتيجه گرفته كه اين جهان طرّاح و سازنده اى دارد. يك چنين نظم شگرف، نمى تواند اثر تصادف اتم هاى بى شمار يا انفجار كره آتشينى باشد و از اين راه نخستين عامل اضطراب را منفجر نموده است.
مذهب با مقررات اخلاقى و تعاليم حيات بخش خود، حرص و آز و جاه طلبى و ثروت اندوزى انسان راـ كه عامل اضطراب روحى است- به نحو صحيحى تعديل نموده و او را به عزت نفس و مناعت طبع و نيكوكارى و پرهيزكارى دعوت نموده است. معتقدان به مذاهب در اين راه به سخنرانى هاى خشك و سمينارهاى بى روح اكتفا نكرده، بلكه از طريق تعيين پاداش هاى بزرگ و كيفرهاى سخت، از حرص و آزهاى نامشروع و آزارانگيز كاسته و بدين وسيله از هر نوع تجمل پرستى و گرايش بى حد و حساب به دنيا كه آرامش و ثبات را از

صفحه 32
انسان سلب مى كند، جلوگيرى كرده و دگرگونى خاصى كه شايسته مقام انسانى است، در روان او به وجود آورده است و بالأخصّ دين اسلام از توجه شديد انسان به دنيا كاسته و دنيا و همه وسايل زندگى را وسيله-نه هدف- معرفى كرده است و انسان را از اينكه به جهان از ديدگاه هدف بنگرد، باز داشته و سرانجام اثر نامطلوب عامل دوم اضطراب را خنثى ساخته است.
انسان در سايه اعتقاد به خداى حكيم على الاطلاق، خداى رؤوف و مهربان، خدايى كه به مصالح و مفاسد بندگان خود از خود آنها آشناتر است، مى تواند اثرات نامطلوب مصائب و شدايد و بلاها و رويدادهاى بد را خنثى سازد، زيرا مى داند كه آنچه بر او مى گذرد، تقدير خداى حكيم و دانا و توانا است و همه كارهاى او بر اساس مصلحت استوار بوده، بالأخصّ متوجه است كه هر نوع صبر و بردبارى در برابر مصائب، داراى پاداش بزرگ مى باشد و به قول هنرى آدامس «اگر رنج هاى اين جهان بى پاداش سعادت آن جهان بماند، زندگى را چگونه مى توانيم تحمل كنيم. شما حتى درسى را كه ولتر داده است، ياد نگرفته ايد(اگر به فرض محال) خدايى نباشد، بايد آن را بسازيم».(1)
يونگ روانكاو معروف در كتاب انسان معاصر در طلب روح(2) مى نويسد:
«در مورد بيماران روحى كه 35 سال به بالا داشتند، حتى يك نفر هم يافت نمى شد كه مشكل روانى او در آخرين مرحله تحليل به ايمان مذهبى مربوط نگردد. بهتر است بگوييم كه هر فرد از آنان به علت فقدان آنچه كه دين زنده به اشخاص مى دهد، بيمار شده اند و هيچ يك از آنها كه نظر دينى و مذهبى خويش را باز نيافتند، واقعاً درمان نشدند».

1. لذات فلسفه، ص470.
2. جهان ماديات، ص40.

صفحه 33
البته اعتقاد به تقدير خداوند بزرگ به اين معنى نيست كه در برابر هر نوع فشار و سختى هاى اجتماعى، مخلوق جامعه هاى فاسد دست روى دست بگذاريم و انواع بيدادگرى ها را به عنوان صبر و شكيبايى در برابر تقدير تحمل نماييم، زيرا هدف مذاهب از تقدير و قضا، درباره آن مصائب و شدايد است كه از قدرت انسان بيرون بوده و از قلمرو انديشه و خيال و فعاليت او خارج مى باشد، مانند زمين لرزه ها، سيل ها، مرگ عزيزان و ديگر حوادث بد كه نوعاً قابل پيش بينى نيست، ولى آن دسته از بدبختى ها و بيچارگى ها كه معلول وضع غلط اجتماع انسانى مى باشد، مربوط به تقدير الهى و قضاى خداوندى نيست، بلكه ريشه آن را بايد در دل اجتماع فلاكت بار خودمان جستوجو نمود و تغيير اين تقدير و دگرگون ساختن اين قضا به دست خود ما است و از اين طريق سومين مشكل بشر حل شده و مى تواند در برابر حوادث تلخ روزگار شكيبا و بردبار و ثابت و قوى باشد.
مذهب در سايه اعتقاد به معاد، رشته زندگى را به دوران پس از مرگ امتداد داده و مرگ را دروازه ابديت و فرشته اى كه مأمور گرفتن جان ها است، پاسدار آن دانسته است و از اين طريق به زندگى مادى بشر رونق و طراوت خاصى بخشيده و زندگى را در كام پيران و سالخوردگان و گروه هاى بازنشسته شيرين نموده و بر اثر نويدهاى جهان ديگر، غبار غم و فنا و نيستى را از چهره آنان افشانده و از اين راه چهارمين عامل دلهره و نگرانى را از ميان برداشته است.
گفتار دانشمندان
آنچه گفته شد، حقيقتى است كه بسيارى از دانشمندان و روانكاوان هم به آن تصريح نموده اند. ويليام جيمس كه لقب پدر روان شناسى به خود گرفته مى گويد:
«كسى كه به حقايق بزرگ و معنوى متكى است، از تغييرات و تطورات مختصر و

صفحه 34
فراز و نشيب هاى دائمى و جارى زندگى، دستخوش نگرانى و تشويش نخواهد شد; از اين رو است كه شخصى كه صاحب ايمان مذهبى باشد، از هر اضطراب و تشويش مصون مى ماند.(1)
ديل كارنگى در همان كتاب مى نويسد:
«در آمريكا به طور متوسط هر 35 دقيقه يك نفر انتحار مى كند و هر دو دقيقه يك نفر ديوانه مى شود. اگر مردم دنبال آرامش كه در مذهب و دعاهاى مذهبى پنهان است مى رفتند، بيشتر اين خودكشى ها و ديوانگى ها منتفى مى شد».(2)
دكتر گيلوردهاوزر در كتاب گذرنامه براى يك زندگى نوين مى نويسد:
«ما در زندگى به ايمان و اعتدال احتياج داريم و من با «ژوشو الوت ليمان» فيلسوف بزرگ عصر حاضر هم عقيده هستم آنجا كه مى گويد: دين و مذهب در زندگى به انسان اطمينان و تكيه گاه روحى مى بخشد».(3)
ويليام جيمس مى گويد:
«ايمان، نيروى ما را فوق العاده بزرگ مى كند و بالا مى برد و حتى درد ما را درمان مى بخشد و بيمارى را از بدن زائل مى سازد».(4)
راهنمايى قرآن
قرآن با صراحت هرچه كامل تر آرامش و ثبات خاطر را از آنِ كسانى مى داند كه داراى ايمان باشند، آنجا كه مى فرمايد:
(الَّذِينَ آمَنُوا وَلَمْ يَلْبِسُوا إِيمَانَهُمْ بِظُلْم أُولَئِكَ لَهُمُ الأَمْنُ):(5)

1. چگونه تشويش و نگرانى را از خود دور سازيم، ص231.
2. همان.
3. بهداشت از نظر امام صادق(عليه السلام)، ص 19.
4. مبانى فلسفه، ص517.
5. انعام، 82.

صفحه 35
فقط براى آن دسته امنيت و آرامش خاطر است كه داراى ايمانند و آن را با ستم نپوشانيده اند.
در جاى ديگر به كسانى كه اوليا و دوستان خدا هستند، نويد مى دهد كه ترس و غم(دو عاطفه منفى) بر آنها راه ندارد، چنان كه مى فرمايد:
(أَلاَ إِنَّ أَوْلِيَاءَ اللهِ لاَ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلاَ هُمْ يَحْزَنُونَ):(1)
آگاه باش براى دوستان خدا ترس و اندوهى نيست.
در آيه سومى اطمينان و آرامش فكرى را اثر مستقيم ياد خداى بزرگ مى داند، چنان كه مى فرمايد:
(أَلاَ بِذِكْرِ اللهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ):(2)
آگاه باش با ياد خدا قلوب و دل ها آرام مى گردند.
قرآن از اين آرامش خاطر در بسيارى از آيات به لفظ «سكينه» كه مرادف با آرامش است، تعبير آورده، چنان كه مى فرمايد:
(هُوَ الذِي أَنْزَلَ السَّكِينَةَ فِي قُلُوبِ الْمُؤْمِنِينَ لِيَزْدَادُوا إِيمَانًا):(3)
او است كه آرامش را در قلوب افراد باايمان فرود مى آورد تا بر ايمان خود بيفزايند.
اين عوامل چهارگانه ايجاب مى كند كه بشر درباره خداوند و مذهب به طور عميق بحث و بررسى كند و در صورت ثبوت، از مزاياى آن بهره مند گردد.
اين بحث گسترده به روشنى ثابت نمود كه تعاليم دينى و ايده خداپرستى در متن زندگى قرار دارد، نه در حاشيه آن و هرگز از قلمرو زندگى او خارج نيست.

1. يونس، 62.
2. رعد، 28.
3. فتح، 3.

صفحه 36
(2)
توحيد از ديدگاه روان شناسى
بشر در تاريخ زندگى خود براى درك خداى جهان، راه هاى گوناگونى داشته و هر فردى به مقتضاى استعداد و توانايى فكر خود، راهى را انتخاب نموده و به مقصد رسيده است. مهم ترين راه هاى خداشناسى عبارتند از:
الف) راه دل و احساس فطرى;
ب) راه عقل و استدلال و كنجكاوى.
مقصود از راه فطرت اين است كه يك شعور باطنى و كشش درونى، بشر را به سوى خدا رهبرى مى نمايد و بشر بدون هيچ دليل و استدلالى، ناخودآگاه، خداخواه و خداجوى است و حس خداخواهى در نهاد او به صورت يك امر غريزى و فطرى به وديعت گذارده شده است. اين حس بسان غرايز ديگر، انسان را به مقصدى كه هدف او است، مى كشاند.
چنان كه مقصود از راه استدلال اين است كه بشر از روى دلايل علمى به وجود خدا پى مى برد و بر وجود او مانند بسيارى از موجودات و مسائل عقلى ديگر استدلالى كند.
اساس راه اول را شعور درونى تشكيل مى دهد و پايه دوم بر تعقّل و

صفحه 37
استدلال برهان مى باشد. بشر در ادراك خدا از طريق دل، به هيچ نوع برهان و استدلالى نياز ندارد، بلكه در پرتو غريزه خداخواهى و حس خداجويى كه در اصطلاح دانشمندان اسلامى نام آن را فطرت مى نامند، به سوى خدا متوجه مى گردد، ولى راهنماى او در طريق دوم، برهان و استدلال و تفكّر عقلى است. از اين نظر هر نوع خداجويى كه نتيجه مستقيم كنجكاوى و بحث و استدلال باشد، توحيد استدلالى ناميده مى شود; خواه ريشه آن علوم حسى و تجربى باشد يا اساس آن را دلايل عقلى و فلسفى تشكيل دهد; همچنان كه هر نوع خداجويى كه بر اساس كشش درونى استوار باشد و از هر نوع دليل و برهان پيراسته گردد، توحيد فطرى و حس مذهبى ناميده مى شود.
اينك ما نخست درباره حس مذهبى كه از نظر روان شناسى بُعد چهارم روح انسانى را تشكيل مى دهد، سخن مى گوييم:
حس مذهبى يا بُعد چهارم روح انسان
كشف حس مذهبى در انسان و اعتراف به اينكه حس دينى يكى از عناصر اولى و ثابت و طبيعى روح انسان است، حصار ابعاد سه گانه روحى را در هم كوبيده و ثابت گرديده كه در روح و روان و سرشت انسانى، علاوه بر غرايز سه گانه معروف، حس ديگرى به نام حس مذهبى وجود دارد كه از نظر اصالت هم رتبه غرايز ديگر انسانى است. اينك بيان هر چهار حس را به طور اجمال بررسى مى كنيم:
1. حس كنجكاوى و به اصطلاح روان شناسان، حس راستى: (1) اين

1. از آنجا كه اين تعبير نسبت به مقصود آنان نارسا است، به جاى «راستى» كلمه «كنجكاوى را به كار مى بريم.

صفحه 38
همان حسى است كه از روز نخست، فكر بشر را به بحث و بررسى پيرامون مسائل مبهم و مجهول وادار نموده و در پرتو آن، علوم و صنايع پديد آمده و به كاشفان و مخترعان و پايه گذاران علوم نيرو بخشيده كه از روى رازهاى نهفته طبيعت پرده برداشته و به ناملايمات و سختى ها تن دهند.
2. حس نيكى كه پديدآرنده اخلاق و تكيه گاه فضايل و سجاياى انسانى و صفات عالى روانى است. اين همان حسى است كه انسان را به نوع دوستى و عدالت خواهى سوق مى دهد و در انسان يك نوع گرايش فطرى به فضايل و اخلاق نيك و تنفّر از زشتى ها و صفات بد پديد مى آورد.
3. حس زيبايى كه پديدآرنده هنر و سبب تجلّى انواع ذوقيّات است.
4. حس مذهبى: هر فردى از افراد انسان فطرتاً خداخواه و خداجو بوده و يك نوع تمايل و كشش به ماوراى طبيعت دارد كه هستى طبيعى او فرعى از هستى آن وجود مى باشد و مى تواند گرفتارى ها و بدبختى هاى او را برطرف سازد.
كشف اين نظر، تحوّلات قابل توجهى را در محافل علمى به وجود آورد تا آنجا كه كشف اين حس ماترياليست هاى قرن بيستم را به تجديد نظر در افكار و نظريات خود وا داشته و اگر روزگارى انكار ماوراى حس در محافل علمى نشانه علم و تحقيق بود، با كشف حس مذهبى، اين انكارات نشانه جمود و تعصّب تلقى گرديد.
اگر روزى گفتار لنين درباره مذهب در نظر گروهى يك اصل خلل ناپذير به حساب مى آمد و تصور مى شد كه وى راز نهفته اى را

صفحه 39
كشف كرده است، پس از ثبوت «حس مذهبى» در نهاد انسان، نظر او درباره خدا و مذهب، در رديف افسانه ها قرار گرفت.
وجود بُعد چهارم در روح انسان ثابت مى نمايد كه تمام تمايلات مذهبى در انسان، ريشه ذاتى دارد و در تمام ادوار زندگى بشر- حتى در مناطقى كه مسأله كارفرما و كارگر در آنجا مطرح نبود- حس مذهبى جلوه خاصّى داشته و افراد اين مناطق را به سوى خدا و مسائل ماوراى حس سوق مى داده است و در ادوارى كه بشر در شكاف كوه ها و دل جنگل ها زندگى مى كرد، حس مذهبى نيز بى تجلّى نبوده است.
گويا توجه به خدا و مسائل ماوراى طبيعى يك نوع سروش غيبى است كه سرچشمه آن فطرت انسانى مى باشد و تجليّات اين فطرت در دوران بلوغ نمايان تر و آشكارتر است.
درخشش حس مذهبى
حس مذهبى در تمام دوره هاى زندگى در وجود انسان حكم فرما است، ولى در يك فراز از زندگى انسان درخشندگى خاصى دارد تا آنجا كه همه روان شناسان در اين نكته اتفاق دارند:
«ميان بحران بلوغ و جهش ناگهانى احساسات مذهبى ارتباطى وجود دارد. در اين اوقات يك نوع نهضت مذهبى حتى نزد كسانى ديده مى شود كه سابق بر اين، نسبت به مسائل مربوط به مذهب و ايمان لاقيد بوده اند».
«طبق نظر استانلى حد اين احساسات مذهبى در حدود 16 سالگى پيدا مى شود. اين موضوع را مى توان يك صورت فشرده از توسعه شخصيت جوان

صفحه 40
دانست. اين احساسات به جوان - كه تحت تأثير نيروهاى مختلف قرار گرفته است - اجازه مى دهد كه علت نهايى خود را در وجود خدا پيدا كند».(1)
خلاصه كسانى كه انسان را با ديده وسيع تر و با عينك بى رنگ مورد بررسى قرار داده اند، همگى معترفند كه توحيد و توجه به خدا از يك حس عميق مذهبى سرچشمه مى گيرد و وجود انسان با اين حس به هم آميخته شده است.
تأثير حس مذهبى در پيشرفت علوم و ادبيات
هنگامى كه دانشمندان با كشف بُعد چهارم روح انسانى (حس مذهبى) حصار سه بُعدى بودن انسان را در هم شكستند، نه تنها فرضيه هاى اشخاصى چون لنين و فرويد(2) پيرامون پيدايش مذهب در اجتماع در هم كوبيده شد، بلكه كاوش هاى پيگير دانشمندان اثبات نمود كه حس مذهبى نيروى خلّاقه علوم و اخلاق و هنر در اجتماع است. امروزه روشن شده اين حس مذهبى است كه تخم علوم و معارف را در دل ها مى افشاند و نهال اخلاق را بارور ساخته و به رشد و نموّ صفات عالى انسان و تعديل غرايز او كمك مى نمايد، به هنرمندان و نقاشان نيرو مى بخشد تا به انواع فنون و هنر دست بزنند و محيط زندگى را جلوه گاه انواع ذوقيات و هنرهاى زيبا قرار دهند. بنا به گفته انيشتين:
«زيباترين احساس كه ممكن است به ما دست دهد، حس عرفانى است. او است كه تخم همه علوم واقعى را در دل ها مى نشاند. كسى كه از اين حس

1. چه مى دانم: بلوغ، ص118.
2. اين فرضيه ها در بخش سوم به طور گسترده مورد بحث قرار خواهد گرفت.

صفحه 41
بى خبر است، كسى كه ديگر نمى تواند دستخوش حيرت شود يا به حالت بهت زدگى در آيد، گويى مرده است».(1)
البته اين مطلب به آن معنى نيست كه اصالت و استقلال و تأثير سه حس ديگر را در پيدايش علوم و اخلاق و هنر انكار نماييم، بلكه مقصود اين است كه حس مذهبى زمينه را براى فعاليت اين سه حس آماده تر ساخته و آنها را در وصول به اهداف خود كمك مى نمايد.
جاى شك نيست كه ايمان به خداى دانا و توانا كه اين جهان را روى نظام و نقشه و بر طبق قوانين و نواميس منظّمى آفريده است، تحرك خاصى به حس كنجكاوى و حقيقت جويى انسان مى بخشد كه طرز تفكر يك فرد مادى از يك چنين تحركى عاجز و ناتوان است.
حس كنجكاوى در صورتى انسان خداپرست را براى تلاش و تحرك در راه كشف اسرار و قوانين طبيعت تحريك مى كند كه در اعماق دل معتقد باشد سازمان هستى بر اساس يك سلسله علت و معلول و قوانين منظم آفريده شده است. اين عقيده فقط در سايه ايمان به خدا به وجود مى آيد و طرز تفكر مادى فاقد اين خصيصه است; لذا بسيارى از مادى ها كه عمر خود را در آزمايشگاه ها و مراكز علمى در راه كشف قوانين و اسرار طبيعت صرف مى كنند و معتقدند كه جهان آفرينش روى قوانين و نواميس لايتخلّفى آفريده شده است، در اعماق دل الهى بوده، اگرچه در ظاهر به ماديگرى تظاهر مى كنند.
از اين تجزيه و تحليل علمى به روشنى ثابت شد كه حس مذهبى در پيشرفت علوم و گشودن رازهاى جهان آفرينش اثر بسزايى داشته است. براى

1. حس مذهبى، ترجمه مهندس بيانى، ص80.

صفحه 42
اينكه روشن شود اين گفتار تنها يك تفكر علمى و فلسفى نيست، بلكه تاريخ سير و تكامل علوم نيز بر اين مطلب گواهى مى دهد، به نقل فرازهايى از نوشته مورخ بزرگ معاصر ويل دورانت مى پردازيم:
وى مى گويد: «به عقيده هربرت اسپنسر كه تخصّص عظيمى در جمع آورى دلايل براى اخذ نتايج دارد، كاهنان همان گونه كه نخستين اديبان بوده اند، اولين دانشمندان نيز به شمار مى روند، علم را از مشاهدات در رصدهاى فلكى آغاز مى كنند كه منظور از آنها تعيين وقت دقيق جشن هاى دينى بوده است. اين گونه معلومات و اطلاعات در معابد حفظ مى شده و به عنوان ميراث دينى از نسلى به نسل ديگر انتقال مى يافته است».(1)
ويل دورانت در اشاره به اهميت حس دينى در پيشرفت علوم مى گويد: «كاهنان بين النهرين با وظايفى از قبيل قضاوت و اداره امور مردم، تأمين وسايل مالى، كشاورزى و صناعت و غيبگويى، كارشناسى در مشاهده ستارگان و احشاى جانوران كه بر عهده داشتند، بى آنكه خود آگاه باشند، شالوده علومى را ريختند كه بعدها به دست يونانيان تا مدتى سبب آن بود كه دين را از تحت پيشوايى و تسلط بر امور جهان فرود آورند».(2)
حس دينى نه تنها در پيشرفت علوم و صنايع اثر بارزى داشته است، بلكه در تطوّر ادبيات و بارور شدن ذوق ادبى و قريحه شعرى انسان ها نيز داراى اثر بسزايى بوده تا آنجا كه ويل دورانت معتقد است «ادبيات از آوازها و

1. تاريخ تمدن، ويل دورانت، ج1، ص121.
2. همان، ص383.

صفحه 43
ترانه هاى دينى و طلسم هاى سِحْرى سرچشمه مى گيرد كه معمولاً كاهنان آنها را تلاوت مى كردند و از دهى به دهى انتقال مى يافته است. كلمه «كارمينا» كه روميان قديم شعر را با آن مى ناميده اند، در آنِ واحد به معنى شعر و سحر هر دو بوده است و كلمه «اود» كه در يونانى به معنى قصيده و سروده است در اصل به معنى طلسم سحرى بوده است».
وى پس از ذكر شواهد ديگرى از اين قبيل مى گويد:
«يونانيان اولين شعرى را كه گفته شده، منسوب به كاهنان معبد دلف مى دانند تا آنجا كه رفته رفته شاعر و خطيب و مورخ پس از اينكه همه در اصل كهنوئى و دينى با يكديگر اشتراك داشتند، از يكديگر تمايز پيدا كردند».(1)
«قديم ترين چيزى كه از ادبيات مصرى به جاى مانده متون هاى اهرام مصر است. عبارت از موضوعات دينى بوده كه بر ديوارهاى پنج هِرَم از هرم هاى سلسله پنجم و ششم نقش شده است».(2)
«قسمت عمده ادبيات باستانى مصر، ادبيات دينى است. قديم ترين قصايد مصرى همان سرودهاى دينى است كه به نام متون هرمى ناميده مى شود. شكل اين اشعار قديم ترين شكلى است كه شناخته شده و عبارت از آن است كه يك معنى را به عبارت هاى مختلف بيان كنند و شعراى عبرانى اين راه و رسم را از مصريان و بابليان گرفته و در مزامير جاودانى ساخته اند».(3)
حس مذهبى به حس نيكى و زيبايى نيز كمك مى كند
روح انسان با تمايلات خاصى به يك سلسله صفات عالى انسانى آميخته

1. همان، ص119-120.
2. همان، ص262.
3. همان، ص 262-265.

صفحه 44
شده و به طور ناخودآگاه به سوى آنها كشيده مى شود كه حس عدالت خواهى، حق طلبى، نوع پرورى، ضعيف نوازى، وظيفه شناسى و... را مى توان نمونه هاى اين صفات عالى انسانى دانست.
در بارورى حس نيكى كه تكيه گاه اخلاق يعنى تعديل غرايز و پرورش دادن صفات عالى انسانى معرفى شده است - حس دينى و ايمان به خدا نقش مؤثرى را بر عهده دارد، زيرا توجه به كيفرهاى الهى كه در كمين افراد متعددى و كسانى كه در اعمال غرايز خود، راه افراط و تفريط بروند قرار گرفته است، نقش مؤثرى در تعديل غرايز دارد.
چنان كه توجه به پادش هاى بزرگ خداوند، نسبت به كسانى كه صفات عالى انسانى را در خود پرورش مى دهند، ما را به تربيت و پرورش اين نمونه هاى اخلاقى وادار مى نمايد. از اين نظر مى توان گفت: حس دينى تحرك اعجازآميزى به ما مى بخشد كه خود را با صفات عالى انسانى بياراييم و از افراط و تفريط در اشباع غرايز بپرهيزيم.
شايد تعجب كنيد اگر بگوييم حس مذهبى در پرورش دادن حس زيبايى كه مولد هنر است، نقش مهمى دارد، چنان كه در طول تاريخ فن و هنر نيز يكى از بهترين وسيله هاى ابراز كيفيت، تفكر دينى است. در سراسر جهان از معابد چين تا مجسمه هاى مكزيك هنرمندان عالى ترين و بهترين نمونه هاى فنى و هنرى را براى بزرگداشت خدايان به وجود آورده اند(1) و بسيارى از فنون معمارى شرقى و كتيبه سازى و كاشيكارى و... مولود همين حس دينى است كه به وسيله اسلام در ميان مردم مشرق زمين بيدار گرديده است.

1. ر.ك: هجرة الأفكار، ترجمه شفيق اسعد فريد، ص39.

صفحه 45
اهرام مصر كه شاهكار معمارى بشر ديرينه است، مولود همين حس مذهبى است. ويل دورانت در اين باره مى نويسد:
«شك نيست مردم آن روز از اين كار، منظور برپا كردن يك اثر بزرگ معمارى نداشته اند و اين كار تنها براى منظور دين صورت گرفته است. پادشاه آن زمان مثل همه مردم چنين عقيده داشته است كه در هر جسم زنده اى همراه آن به نام كا جاى دارد و اين همزاد، در آن هنگام كه شخص آخرين نفس را مى كشد، نمى ميرد. عقيده بر آن بوده است كه هر اندازه جسد مرده بيشتر بماند و بهتر به آن خوراك بدهند و از فساد محفوظ بماند، كا نيز باقى مى ماند. بزرگى و مشكل وضع قرار گرفتن هرم يكى از وسايل بقا و مقاومت با مرگ به شمار مى رفته است».(1)

1. تاريخ تمدن، ويل دورانت، ج1، ص224.

صفحه 46
(3)
توحيد از ديدگاه جامعه شناسى
از ديدگاه جامعه شناسى، موضوع پرستش موجود يا موجوداتى به عنوان آفريدگار جهان، از اصيل ترين و كهن ترين ايده انسانى است كه ريشه هاى آن در اعماق وجود او پنجه افكنده است و هرگز دستخوش تغيير و دگرگونى نمى گردد. تو گويى تمايلات مذهبى و گرايش به موجودات برتر - كه آنها را به عنوان حاكم بر وجود انسان و جهانى كه در آن زندگى مى كند، تلقّى مى نمود -با نهاد انسانى عجين شده و پايه هاى ثابت و محكمى در وجود او دارد و تا جهان باقى است و انسان در آن زندگى مى كند، اين تمايل در او وجود دارد و حساب آن از امور عادى زندگى كه در هر جامعه اى به صورتى و در هر منطقه اى به رنگ خاصى در مى آيد، جدا است و هرگز پايه هاى ثابت و استوارى در كانون وجود او ندارند; از اين نظر همواره متزلزل و لرزان به نظر مى رسند.
ويل دورانت مورّخ معاصر مى گويد:
«كاهن دين را ايجاد نكرد، بلكه همان گونه كه مرد سياسى از تمايلات فطرى بشر استفاده مى كند، وى نيز براى مقاصد خود مورد استفاده قرار داده است. عقيده دين اختراع

صفحه 47
معابد نيست، بلكه سازنده آن فطرت انسان است».(1)
وى سپس درباره علل رسوخ دين در دل بشر و اينكه به هيچ وجه از دل انسان زدوده نمى شود، بحث گسترده نموده كه برخى از آن علل را مورد گفتوگو قرار خواهيم داد.
اينك براى روشن شدن اين مطلب كه دين ريشه فطرى در نهاد انسان دارد و حساب آن از امور عادى جدا است، ناچاريم كه با مشخصات امور فطرى كاملاً آشنا شويم و فطريات انسانى را از امور عادى عارض تميز دهيم.
چگونه امور فطرى را از عادى تميز دهيم؟
مقياس براى شناسايى امور فطرى از عادى اين است كه هر نوع فكر و عملى كه از ناحيه عواملى مانند اوضاع جغرافيايى و اقتصادى يا عوامل سياسى بر انسان تحميل گردد، يك نوع فكر و عمل عادى تلقى مى شود و سرچشمه آن همان عوامل خواهد بود، نه سرشت انسان.
مثلاً مللى كه در نقاط قطبى زندگى مى كنند، بر اثر عوامل جغرافيايى ناچارند لباس هاى ضخيم و كلفت بپوشند، چنان كه مللى كه در نقاط استوايى سكونت دارند، به حكم جبر منطقه، لباس هاى سبك و نازك بر تن مى كنند، در حالى كه هيچ كدام ريشه فطرى ندارد و اين دو نوع كار محصول اقتضاى محيط زندگى مى باشد.
همچنين كوتاهى و بلندى و رنگ و شكل لباس با آداب و رسوم ملت ها در

1. همان، ص109.

صفحه 48
مراسم احترام يا مراسم سوگوارى و شادى و... ريشه فطرى نداشته و معلول يكى از عوامل يادشده و امثال آنها مى باشد، زيرا اگر شكل و مد لباس و كيفيت مراسم احترام و سوگوارى و شادى، امر فطرى و جزو سرشت انسانى بود، در همه جا يكنواخت بوده و هرگز با اختلاف منطقه و نژادها اختلافى ميان آنها مشاهده نمى شد، ديگر زنان هوسباز باخترزمين و مقلدان بيچاره آنها در شرق عروسك هاى بى اراده طرّاحان پاريس و هوليود نمى شدند و هر روز تشنه تازه اى نمى گشتند.
در برابر آنها، هر نوع انديشه و عملى كه از نهاد انسان سرچشمه مى گيرد و عوامل جغرافيايى يا اقتصادى و تبليغات سياسى آن را بر ما تحميل نكند، يك چنين عمل و انديشه در انسان جزو سرشت انسان بوده و در انسان به نام سرشت و در حيوان به نام غريزه ناميده مى شود.
بنابراين تمام فعاليت هاى زنبور عسل، مكيدن شيره گل ها، ساختن لانه هاى مسدّس، تخم گذارى و پرورش نوزادان همگى امر غريزى است، به گواه اينكه هيچ كدام تحت تأثير هيچ يك از عوامل سه گانه يادشده نيست وآنگهى جنبه جهانى و عمومى دارد و زنبور در هر زمان و مكان كارش همين بوده و هست. اين خود مى رساند كه اين عمل خصيصه ذات آن است. همچنين است فعاليت كليه جانداران.(1)

1. قرآن مجيد اين نوع عمليات غريزى جانداران را يك نوع هدايت تكوينى يا به اصطلاح «وحى» مى نامد، چنان كه مى فرمايد:(وَ أَوْحَى رَبُّكَ إِلَى النَّحْلِ أَنِ اتَّخِذِي مِنَ الْجِبَالِ بُيُوتاً وَ مِنَ الشَّجَرِ وَ مِمَّا يَعْرِشُونَ * ثُمَّ كُلِي مِنْ كُلِّ الَّثمَرَاتِ) (النحل، 68-69): خداوند به زنبور الهام كرد كه از كوه ها و درختان و آنچه كه بالا مى برند، براى خود لانه بگيرد، سپس از هر نوع ميوه بخورد.

صفحه 49
در انسان نيز يك سلسله تمايلات و احساسات درونى پيدا مى شود كه هيچ عامل خارجى آن را بر او تحميل نكرده و در عين حال عموميت و جنبه عمومى و جهانى دارد; مثلاً تمام افراد انسان در سنين مخصوص از عمر، در خود علاقه خاصى به موضوعات جنسى، زيبايى، ثروت، جاه و مقام و فرزند، دادگرى، انزجار از بيدادگرى و عواطف نشان مى دهند و به طور ناخودآگاه به سوى آنها كشيده مى شوند.
شايد امانت و شرافت وحشيان ابتدايى در آن زندگى ساده كه دارند، بيش از همه مردم متمدن باشد و چنان كه كولبس درباره قبيله هوتنتوت مى گويد: «قولى كه مى دهند، در نزد آنان مقدس است و هيچ يك از كارهايى كه اروپاييان از راه فساد و خيانت مى كنند، در ميان آنان ديده نمى شود. بدبختانه اين امانت ساده با پيشرفت وسايل ارتباط و وسايل اروپايى فنون دقيق حقّه بازى و خيانتورزى را به قبائل هوتنتوت نيز آموخته است.(1)
با توجه به مثال هايى كه براى هر دو نوع از افكار و افعال بيان شد، مى توان امور فطرى را با علائم زير از امور عادى و معمولى تميز داد:
الف) هر فكر و كارى كه ريشه فطرى دارد، جهانى بوده و هيچ انسانى فاقد آن نخواهد بود.
ب) امور فطرى به رهبرى فطرت انجام مى گيرد و هرگز به تعليم و تعلّم نيازى ندارد.
ج) هر نوع فكر و عملى كه ريشه فطرى دارد، از قلمرو حكومت عوامل

1. تاريخ تمدن، ويل دورانت، ج1، ص81.

صفحه 50
سه گانه جغرافيايى، اقتصادى و سياسى بيرون است.
د) تبليغات پيگير بر ضد فطرت ممكن است از نموّ و رشد آن بكاهد و آن را متوقف سازد، ولى هرگز آن را ريشه كن نمى كند.
امور عادى در اين مميّزهاى چهارگانه درست در نقطه مقابل قرار گرفته اند. اكنون بايد ديد حس مذهبى و حس خداجويى واجد اين شرايط چهارگانه هست يا نه و با توجه كوتاه خواهيم ديد كه همه اين مشخصات چهارگانه در موضوع خداجويى وجود دارد. اينك بررسى اين قسمت:
1. حسّ خداپرستى جهانى است
خداشناسى و تمايل به ماوراى طبيعت، به زمان يا نقطه خاصّى از جهان اختصاص ندارد، بلكه به شهادت تاريخ باستانى كه از اقوام مختلف اعم از متمدن و وحشى به دست آمده است، اعتقاد به خدا و مبدأ جهان در ميان تمام ملل وجود داشته است و در حفّارى ها و كاوش هاى علمى كه وسيله دانشمندان باستان شناسى براى به دست آوردن طرز زندگى و پايه تمدن و طرز تفكر اقوام گذشته انجام گرفته است، همواره زير تل هاى بزرگ، معابد و بت و بتكده كشف شده است و همگى حاكى از اين مى باشد كه ملل ديرينه، در اين اماكن بت هايى را به عنوان معبود مى پرستيدند يا اينكه آنها را حاكى از صورت هاى زيباى معبودهاى خود مى پنداشتند.
دانشمند معروف مصرى فريد وجدى مى نويسد:
«نتيجه كاوش در طبقات زمين مى رساند كه بت پرستى از روشن ترين و بارزترين

صفحه 51
ادراكات بشر بوده. تو گويى اعتقاد به مبدأ با پيدايش بشر به وجود آمده است.(1)
شوپنهاور گرايش مذهبى را در انسان به اندازه اى عميق مى داند كه آن را فصل مميّز انسان مى شمارد و مى گويد:
«انسان حيوانى است متافيزيك».(2)
آرى، در فصول تاريخ بشر نمى توان فصلى يافت كه در آن تمايل انسانى به ماوراى طبيعت منفى باشد، بلكه حس مذهبى در ميان تمام اقوام و ملل، جزء لاينفكّ زندگى تشخيص داده شده كه همواره با آنها بوده و هست تا آنجا كه جان ر.ايورث، استاد دانشگاه كلمبيا درباره مذهب چنين مى گويد:
«هيچ فرهنگ و تمدنى را در نزد هيچ قومى نمى توان يافت مگر آنكه در آن فرهنگ و تمدن شكلى از مذاهب وجود داشته است. ريشه هاى مذهب در اعماق تاريخ تا اعماق تاريكى از تاريخ كه ثبت نشده و به دسترس بشر نرسيده است، كشيده است».(3)
حسّ دينى هم اكنون در ميان ملل متمدن جهان يك حس طبيعى است كه در هر گوشه اى از جهان براى خود تجليّاتى دارد. همين الان قسمت مهمى از روى زمين را معابد و كليساها و مساجد و بتكده ها اشغال كرده است و نداى الله اكبر در روزهاى جمعه و غيره از گلدسته هاى مساجد مسلمانان، صداى ناقوس كليساها در روزهاى يكشنبه طنين انداز است و اگر با هواپيما از فراز قاره هاى مختلف جهان عبور كنيم، آثار و جلوه هاى اين حس را، هم در ميان غنى ترين و صنعتى ترين كشورهاى جهان و هم در ميان فقيرترين و عقب مانده ترين ملل و عالم با ديدگان خود مشاهده مى نماييم.
آيا يك چنين حس كلى و عمومى آن هم در تمام اعصار و قرون در ميان

1. به دائرة المعارف، ماده «اله» و «وثن» مراجعه فرماييد.
2. زندگى و اصالت مذهبى، ص31، نقل از كتاب متافيزيك، فليسين شاله، ص11.
3. مذهب در آزمايش ها و رويدادهاى زندگى، ص9.

صفحه 52
تمام ملل جهان از غنى و فقير نشانه فطرى بودن آن نيست؟
گذشته از اين، هر فرد منصفى در صورتى كه خود را از مسائل سياسى حتى از گفته هاى خداپرستان و مادى ها مجرد سازد، هنگام شدت و بيچارگى در اعماق دل خود احساس مى كند كه به طور ناخودآگاه به سوى يك قوه ازلى و ابدى كه مى تواند نيازمندى و بيچارگى او را برطرف سازد، كشيده مى شود و بى اختيار به ياد او افتاده و از او استمداد مى طلبد.
اين چنين خداجويى بيرون از اختيار، نتيجه براهين عقلى و علمى و دلايل فلسفى توحيد نيست. اين توحيد محصول محيط درس و بحث و فكر و گفتوگو نمى باشد، بلكه مايه آن، سرشت انسانى است و دست آفرينش نهاد ما را از روز نخست با آن خمير كرده است، به طورى كه ما با تمام ذرّات وجود خود در مواقع بيچارگى به سوى آن كشيده مى شويم و ما بدون توجه به اينكه گمشده اى داريم و گمشده ما چيست و چگونه او مى تواند از ما رفع بيچارگى كند، به ما آرامش مى بخشد و ناخودآگاه به دنبال آن مى رويم، همان طور كه نوزاد بدون كوچك ترين آگاهى از مادر به دنبال جستوجوى مادر مى باشد و به قول مولوى:
همچو ميل كودكان با مادران *** سرّ ميل خود نداند در لبان
همچو ميل مفرط هر نو مريد *** سوى آن پير جوان بخت مجيد
جزء عقل اين ز آن عقل كل است *** جنبش اين سايه، ز آن شاخ گل است
سايه اش فانى شود آخر در او *** بس نداند سرّ ميل و جستوجو
سايه شاخ درخت اى نيك بخت *** كى بجنبد گر نجنبد اين درخت(1)

1. مثنوى، ج4، ص414.

صفحه 53
2. خود فطرت هادى و رهبر به سوى خدا است
حس خداجويى بسان ساير احساسات درونى انسان، بدون تعليم و رهبرى كسى در درون انسان پيدا مى شود. همان طور كه افراد انسان در مواقع مخصوص از عمر به يك سلسله از امور مانند منصب و مقام و ثروت و پول و زيبايى و امور جنسى متوجه مى گردند و توجه به اين امور، به طور ناخودآگاه، بدون تعليم كسى در باطن او پديد مى آيد، همچنين حس خداجويى در انسان در طول زندگى و بالأخصّ در آستانه بلوغ نمايان تر و آشكارتر مى شود.
پيدايش ناگهانى ميل به مذهب بدون تعليم و رهبرى مقامى، نشانه فطرى بودن آن است و مى رساند كه اين حس بسان احساسات ديگر انسان در شرايط خاص از قوه به فعليت مى رسد و به صورت يك امر ناگهانى بيدار مى شود، ولى از يك نكته نبايد غفلت نمود و آن اينكه اگر مراقبت هاى صحيحى از اين احساس به عمل نيايد، ممكن است يك سلسله انحرافاتى در آن به وجود بيايد; مثلاً همين حس مذهبى و حس خداجويى، اگر به وسيله پيامبران آسمانى و دانشمندان الهى و فلاسفه بزرگ جهان درست رهبرى نشود، سر از بت پرستى و گرايش به پرستش مخلوق در مى آورد، به طورى كه شخص مخلوق را جاى خالق و معبود مى گذارد.
اگر ما مى گوييم كه احساسات طبيعى و فطرى نيازى به تعليم معلم ندارد، مقصود اين است كه در تكوين و پيدايش خود به مربى و معلم محتاج نيست، ولى در عين حال بهره بردارى درست و دور از هر نوع انحرافات و كج روى، بدون مربيان دل آگاه صورت نمى گيرد.
بنابراين ريشه پرستش كليه اجرام سماوى و موجودات خاكى، همان

صفحه 54
حس خداجويى رهبرى نشده است كه اگر از طريق عقل و خرد رهبرى مى شد، به جاى معبود واقعى به مخلوق هاى ناتوان توجه پيدا نمى كرد.
3. حس مذهبى مولود عوامل جغرافيايى يا اقتصادى يا سياسى نيست
از اينكه ما مى بينيم حس خداجويى در تمام نقاط گيتى و در همه اعصار وجود داشته است، نتيجه مى گيريم كه اين حس يك نداى باطنى است و محرّكى جز فطرت ندارد، زيرا اگر مولود شرايط جغرافيايى يا عامل ديگرى بود، بايد در يك قسمت از جهان و در يك قشر از مردم كه شرايط واحدى از نظر اقتصادى و سياست دارند، وجود داشته باشد، در صورتى كه كاملاً عكس آن را مشاهده مى كنيم، ولى بايد توجه داشت كه فطرى بودن يك حس دليل بر آن نيست كه همواره تجلّى بخش باشد و در همه شرايط مورد توجه قرار گيرد. چه بسا ممكن است علاقه انسان به جاه و مقام و سرگرمى هاى خوش زندگى او را از بسيارى از فضايل اخلاقى و امور فطرى كه همگى سرچشمه باطنى دارند، غافل سازد. اصولاً امور فطرى انسان منحصر به خداخواهى نيست، بلكه غير از آن، انسان داراى غرايز ذاتى و طبيعى ديگرى است و توجه بيشتر به اعمال يك غريزه، طبعاً انسان را از ديگرى باز مى دارد.
شما ملاحظه بفرماييد كنجكاوى و كشف رازهاى نهفته طبيعت يكى از امور طبيعى انسان است و هر فردى به تحقيق و كاوش علمى در امور گوناگون علاقه فطرى دارد، ولى به طور مسلم اين شعور باطنى در هر محيطى شكوفا نمى گردد و فعاليت آن در هر شرايط يكنواخت نيست. اين حس كنجكاوى در محيط هاى علمى و در مركز مناسب و با وجود دوستان همفكر به طور فطرى

صفحه 55
انجام وظيفه مى كند، ولى در شرايط نامناسب آن چنان خمود و آرام مى شود كه چه بسا اگر اين شرايط ادامه يابد، وجود خود اين حس به دست فراموشى سپرده مى شود; همچنين علاقه به همسر و ازدواج يا گرايش به كسب مال و مقام يكى از امور مورد علاقه انسان است و همگى ريشه فطرى دارند، ولى در هر شرايطى قدرت و رشد و نموّ ندارند. چه بسا اشباع يكى از اين غرايز موجب فراموشى بقيه مى گردد.
حس خداجويى نيز بسان اين امور است. چه بسا سرگرمى ها و ماده پرستى و غرق در شهوات و توجه به لذايذ سبب مى شود كه انسان از امورى كه به طور طبيعى به آنها علاقه مند است، غفلت ورزد. چه بسا انسان در مواقع خاصى گرسنگى و تشنگى و تمايلات جنسى خود را فراموش مى كند تا لحظه اى كه عوامل فراموشى كه پرده نسيان بر روى فطرت و غريزه افكنده بودند، از بين بروند و پرده غفلت دريده گردد و فطرت خود را نشان دهد.
ميان امور معنوى مانند توجه به خداوند و به كار بستن اصول اخلاقى و غرق شدن در تمايلات نفسانى، نسبت متعاكس وجود دارد و اگر كفّه تمايلات نفسانى به قدرى سنگينى كند كه همه محيط روح و روان ما را فرا گيرد، ديگر مجالى براى ساير تمايلات فطرى باقى نمى ماند.
مصائب و شدايد از عوامل تكان دهنده اى هستند كه انسان غفلت زده را از خواب سنگين مادّيت بيدار مى كند و هر نوع زنگى را كه بر صفحه دل نشسته است، پاك نموده و محيط را براى تجلّى فطرت(توجه به خدا) آماده مى سازد; لذا افراد غافل، در شدايد و مظانّ فشار و سختى به ياد خدا افتاده و صميمانه متوجه او مى گردند.

صفحه 56
درست است كه گروهى از مردم فقط در هنگام ترس و فشار به سوى خدا متوجه مى گردند، ولى در برابر آنان بزرگانى هستند كه براى توجه به حس دينى آنان وقت معينى نيست. تو گويى ريشه هاى قلوب آنان با جهان ابديت پيوند دارد و درك اين مطلب براى كسانى كه احساسات مذهبى آنان روى عواملى كم فروغ گرديده، تا حدى مشكل است و به قول آلبرت انيشتين، من آن را احساس مذهبى آفرينش يا وجود مى دانم. بسيار مشكل است كه اين احساس را براى كسى كه كاملاً فاقد آن است توضيح دهيم... در اين مذهب فرد به كوچكى آمال و هدف هاى بشر و عظمت و جلالى كه در ماوراى امور و پديده ها در طبيعت تظاهر مى نمايد، حس مى كند.(1)
انسان سرگرم به لذايذ و غافل از خدا، بسان كودك بازيگوشى است كه سرگرم بازى مى شود و از پدر يا مادر مهربان خود كه در همه كانون وجود او جا دارد، غفلت مىورزد، اما همين كه اتفاق بدى به او رخ مى دهد، فوراً به ياد آنها افتاده و از آنها استمداد مى جويد.
وقتى كه بشر با زندگى مرفّه روبرو شد، اشتغالات روزانه او را از توجه به عالم ديگرى باز مى دارد، ولى ناگاه با بروز حادثه اى كه مى خواهد آهنگ يكنواخت زندگى را قطع كند، خود را برابر آن عاجز و ناتوان مى يابد، در اين لحظه واكنشى در روح او پديد مى آيد كه او را در صدد جستوجوى جهانى برتر و نيرويى عظيم مى اندازد. از اين نظر هنگام هجوم بلا، موقع طوفانى بودن دريا، احتمال سقوط هواپيما يا لحظه يأس و نوميدى از بهبودى، تمام افراد بشر اعم از الهى و مادى به ياد خدا افتاده و از آن مقام عظيم استمداد مى طلبند. تو گويى

1. دنيايى كه من مى بينم، ص 56.

صفحه 57
فشار و رنج و بلا، زنگار قلوب را پاك كرده و حس خداجويى در حالى كه به وسيله رنج و درد صيقلى شده است، در دل آنها بيدار مى شود.
4. تبليغات پيگير ممكن است از نموّ و رشد آن بكاهد، ولى آن را ريشه كن نمى سازد
در ميان ملل و اقوام جهان افرادى پيدا مى شوند كه بر اثر رياضت هاى شاقّ مى توانند از نموّ و رشد يك حس درونى بكاهند; مثلاً تمايلات جنسى يك نداى فطرى و باطنى است، ولى تاركان دنياى مسيحى و مرتاضان هند، با تحمل رنج ها از قدرت اين حس به قدرى مى كاهند كه كمتر به فكر مسائل جنسى مى افتند، ولى همين افراد اگر در شرايط ديگرى قرار گيرند، اين حس خفته بار ديگر در آنها بيدار شده و شروع به فعاليت مى نمايد.
بنابراين معنى فطرى بودن يك مسأله اين نيست كه در هر شرايطى جلوه كند، بلكه كليه نداهاى فطرى در صورتى تجلّى مى كنند كه حجابى در برابر آنها قرار نگيرد.
ما كه مى گوييم توحيد و حس خداجويى از امور درونى و باطنى است، نه به آن معنى است كه هيچ عاملى از قبيل تبليغات محيط، در شدت و ضعف آن مؤثر نيست، بلكه براى بروز اين حس، بسان ساير احساسات زمينه هاى مساعدى لازم است كه براى جلوه فطرت در آن شرايط مانعى نباشد.
شكى نيست كه تبليغات از رشد و نموّ بسيارى از نداهاى درونى مى كاهد، ولى ريشه آن را نمى سوزاند; حتى اكنون كه افكار چپ گرايى بر بخشى

صفحه 58
از مردم جهان حكومت مى كند و رهبران مكتب ماترياليسم با وسايل مختلف و فريبنده مى كوشند كه حس مذهبى را در اقوام و مللى كه به زنجير استعمار كمونيستى كشيده شده اند، نابود سازند، مع الوصف موفقيت آنها در اين مبارزه ناچيز است و هنوز نتوانسته اند قلوب توده ها را از اين حس خالى كنند.
با اينكه تاكنون پنجاه و چهار سال از انقلاب كمونيستى در جماهير شوروى مى گذرد،(1) هنوز حس مذهبى و مذهب خواهى و توجه به معنويت، قدرت خود را در اعماق قلوب بسيارى از مردم شوروى حفظ كرده است و براى همين جهت در اين اواخر به مسيحيان و مسلمانان نيمه آزادى بخشيده اند كه تحت شرايطى مراسم مذهبى را برگزار كنند.

1. اين مطلب قبل از فروپاشى رژيم سوسياليستى شوروى نوشته شده است.

صفحه 59
(4)
توحيد فطرى از نظر قرآن و حديث
اين راز بزرگ سرشت انسانى كه دانشمندان و بزرگان علم و دانش امروز پرده از آن برداشته اند، يكى از حقايق ارزنده قرآنى است كه چهارده قرن پيش به وسيله پيامبر (صلى الله عليه وآله) بيان شده است.
(فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفًا فِطْرَةَ اللهِ التي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا لاَ تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللهِ ذَلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لاَ يَعْلَمُونَ ):(1)
رو به آيين راست خدا آر، آيينى كه آفرينش انسان را بر روى آن نهاد. خلقت خدا تغييرپذير نيست. اين است دين استوار، ولى بيشتر مردم نمى دانند.
مقصود از آيين حنيف در اين آيه كه آفرينش بر روى آن استوار شده، همان آيين توحيد و خداجويى است. اين آيه با صراحت هرچه كامل تر، هر نوع انحراف از جاده توحيد را مخالف فطرت انسانى دانسته و آن را غيراستوار و لرزان مى داند.

1. روم، 30.

صفحه 60
حضرت صادق(عليه السلام) اين آيه را چنين تفسير مى فرمايد: «فطرهم على التوحيد».(1)
مردى شرفياب محضر حضرت صادق(عليه السلام) شد و درخواست نمود كه او را به سوى خدا راهنمايى كند، زيرا مجادلات فلسفى و عقلى او را خسته و حيران ساخته است. حضرت صادق(عليه السلام)با طرح مثالى كه سرچشمه قرآنى دارد،(2) او را متوجه فطرت نموده و فرمود:
- «آيا تاكنون بر روى آب مسافرت نموده و كشتى نشسته ايد؟
- چرا.
- آيا اتفاق افتاده كه كشتى بشكند و در اين ميان نه كشتى باشد تو را نجات دهد و نه آشنايى به شنا داشته باشيد؟
- چرا اى فرزند پيامبر، يك چنين اتفاق رخ داده است.
- آيا در اين موقع به فكر تو رسيده است چيزى مى تواند تو را از اين مهلكه نجات بخشد؟
- چرا.
- او همان خداى توانا است، آنجا كه تمام وسايل مادى از كار مى افتد و نجات بخش و دادرسى در ميان نمى باشد، مى تواند تو را نجات دهد و به داد تو برسد».

1. توحيد شيخ صدوق، باب53، ص331-338، چاپ مكتبة الصدوق.
2. قرآن درباره گروهى كه روى عوامل غفلت آور و فطرت پوش، خدا را فراموش كرده اند، چنين مى فرمايد: (فَإِذَا رَكِبُوا فِي الْفُلْكِ دَعَوُا اللهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ فَلَمَّا نَجَّاهُمْ إِلَى الْبَرِّ إِذَا هُمْ يُشْرِكُونَ) (عنكبوت، 65): هر موقع سوار كشتى مى شوند، خدا را با اخلاص تمام مى خوانند. هنگامى كه خدا آنها را نجات داد و به ساحل رسيدند، مجدداً از خدا غافل گرديده و مشرك مى شوند.

صفحه 61
سخنى چند از دانشمندان
ژان ژاك روسو مى گويد:
«راه خداشناسى منحصر به عقل و شكوك و توهمات نيست، بلكه شعور فطرى بهترين راهى است براى اثبات اين موضوع.(1)
حس دينى يكى از عناصر اوليه ثابت و طبيعى روح انسانى است. اصلى ترين قسمت آن به هيچ يك از رويدادهاى ديگر قابل تبديل نيست، بلكه ادراك فطرى از ژرفاى روان ناخودآگاه فوران مى كند و نسبت به سه بعد ديگر روح، مقوله چهارمى است كه داراى همان اصالت و استقلالى است كه سه بُعد ديگر دارند.(2)
پاسكال مى گويد:
«مردم نتوانسته اند دريابند كه ادارك كننده خدا، دل است نه عقل».
الكسيس كارل مى گويد:
«احساس عرفانى جنبشى است كه از اعماق فطرت ما سرچشمه گرفته و يك غريزه اصلى است. انسان همان طور كه به آب و اكسيژن نيازمند است. به خدا نيز محتاج است».
پاسكال مى گويد:
«به وجود خداوند دل گواهى مى دهد نه عقل، و ايمان از اين راه به دست مى آيد».(3)

1. ارتباط انسان و جهان، ج3، ص175.
2. حس مذهبى، ص18.
3. سير حكمت در اروپا، ص14.

صفحه 62
ويل دورانت مى گويد:
«ايمان امر طبيعى است و مستقيماً زاده نيازمندى هاى غريزى و احساساتى ما است».(1)
پول كلارنس ابرسوله مى گويد:
«اينكه بشر در ماوراى فهم و ادراك خود لزوم وجود صانع را درك مى كند، دليل بزرگى به وجود خداوند است».(2)
مجموع اين بيانات روشن نمود كه در روح انسان، بُعدى به نام حس مذهبى و حس خداجويى و خداخواهى هست و تمام افراد بشر به مقتضاى سرشت خود، خواه ناخواه به سوى آن كشيده مى شوند. از آنجا كه يك چنين توجه، امر غريزى و فطرى است، نمى تواند عاملى جز نهاد انسان و طبيعت انسانى داشته باشد و هر نوع جذبه و كشش محصول آن است و هرگز متكى به قوانين علمى و استدلالات فنى و فلسفى- حتى قانون عليّت و معلوليّت با آن معنى بسيط و روشنى كه دارد و درخور فهم همگانى است- نيست; از اين نظر همواره بايد حساب توحيد فطرت را از توحيد استدلالى كه متكى به محاسبه و دلايل عقلى و علمى است، جدا كنيم; اگرچه بسيارى از دانشمندان ميان اين دو نوع توحيد فرق نگذارده و آنها را به هم آميخته اند.

1. لذات فلسفه، ص476.
2. اثبات وجود خدا، ص65.

صفحه 63
(5)
انگيزه بشر در گرايش به خداوند و مذهب
طرّاحان اين سؤال بيشتر مادى ها بوده و يك رشته انگيزه هايى براى آن از طريق روان شناسى و جامعه شناسى تصوّر نموده اند كه همه آنها در اين بخش مورد بررسى قرار خواهد گرفت:
پاسخ ما به اين سؤال پس از بحث گسترده اى كه درباره حس مذهبى انجام گرفت، بسيار روشن است، زيرا توجه انسان به اين موضوعات انگيزه فطرى دارد و تمايل وى به مفاهيم ماوراى طبيعت از نهاد او سرچشمه مى گيرد و بس.
اين سؤال بسان اين است كه بپرسيم از كى و چرا بشر به زندگى دسته جمعى خو گرفته و به اين نحو زندگى تمايل پيدا كرده است و يا اينكه بپرسيم از چه زمانى حس علاقه به خويشتن و مقام و مال و تمايلات جنسى در او شكفته شده است. پاسخ اين سؤال ها و مانند آنها فقط يك كلمه است و آن اينكه توجه به اين نوع مسائل ريشه فطرى و نهادى دارد و تمايل به آنها با آفرينش انسان توأم بوده است; به اين جهت از ابتداى خلقت انسان توجه به اين

صفحه 64
موضوعات، به صورت هاى مختلف و اشكال گوناگون در كانون وجود او بوده است.
گذشته از اين درباره توجه به خدا، عامل نيرومند ديگرى نيز در كار بوده است كه در تشديد توجه، دست كمى از عامل فطرت نداشته است و آن همان عامل فكرى و عقلى است. وى از طريق تفكرهاى ساده و از اينكه هيچ حادثه اى نمى تواند بدون علت باشد، براى وجود خويش و نظامات روشن جهان علتى به نام خدا فرض كرده و به آن معتقد گرديده است.
به عبارت ديگر، همان حسى كه او را به بحث و كنجكاوى در نمودهاى طبيعى و مظاهر حيات و اسرار پيچيده ماده و رموز قوانين ثابت و متغيّر جهان وا داشته، تا آنجا كه گروهى از شيفتگان علم و دانش براى درك حقايق جهان طبيعت، چشم از لذت و زندگى پوشيده و عمر خود را در آزمايشگاه ها و مراكز علمى و صنعتى صرف نموده اند، همان حس مرموز انسان را براى درك سرچشمه هستى وادار نموده است.
بشر با ديدگان خود مى ديد ريزش برگ از درخت يا شكستگى شاخه درخت، بر اثر جريان نسيم يا وزش باد شديدى است كه اين حادثه را پديد مى آورد. وى از مشاهده صدها مورد از اين قبيل، به يك اصل علمى و فلسفى به صورت يك قانون ساده و بسيط معتقد شده است كه هيچ پديده اى در اين جهان بى علت و بى جهت نيست. او با توجه به چنين قانون عمومى، به فكر آفريدگارى افتاده كه سرچشمه حيات و هستى بوده و مجموع عالم از قدرت خلّاقه او به وجود آمده است.
وجود كودك سراسر استفهام و سؤال است. كودك هر لحظه از مادر و پدر و آموزگار خود از علل اشيا سؤال كرده و حس كنجكاوى خود را با شنيدن

صفحه 65
پاسخ هاى صحيح و ناصحيح قانع مى سازد. بشر نخستين از نظر عقل و درك و هوش، كمتر از كودك شش ساله امروز نبوده و به خود اجازه مى داد از علل اشيا و پديدآورنده اين جهان خروشان پرسش نمايد و سرانجام براى قانع ساختن حس حقيقت جويى خود، به مبدئى معتقد گردد.
در تاريخ علوم تاكنون صدها فرضيه غلط و نادرست، يكى پس از ديگرى آمده و چيزى كه جاى خود را به فرضيه هاى ديگر داده است، به طور مسلم توجه بشر به چنين فرمول هاى علمى- اعم از صحيح و باطل- معلول حس كنجكاوى و حقيقت طلبى او بوده و هيچ دانشمندى پيدايش اين افكار علمى را معلول چيزى جز عامل فكرى و عقلى نمى داند. اگر همه ما درباره پيدايش تئورى هاى علمى، چنين فكر مى كنيم و آنها را معلول يك مشت عوامل روانى و اوضاع اجتماعى نمى دانيم، پس چرا درباره ريشه آفرينش و مبدأ هستى، چنين فكر نمى كنيم؟
كسانى كه گرايش انسان را به خدا و دين و مفاهيم ماوراى طبيعت، با دو عامل يادشده تفسير و توجيه نمى كنند و كوشش مى نمايند كه علت پيدايش اين مفاهيم را با فرمول هاى روان شناسى يا جامعه شناسى تطبيق نمايند، پيش خود مسلم گرفته اند كه اين گرايش عامل ذاتى و فطرى يا فكرى و عقلى ندارد; از اين جهت به دست و پا افتاده اند كه براى آنها عللى اعم از روانى يا اجتماعى بتراشند، در صورتى كه فقط آن دسته از پديده هاى ذهنى، علل روانى يا اجتماعى دارند كه براى آنها علت فطرى يا عامل فكرى نيرومندى وجود نداشته باشد; در اين صورت روان شناسى يا جامعه شناسى به خود حق مى دهد براى پر كردن اين خلأ اظها نظر نمايد.
مثلاً موضوع پيدايش مفاهيمى مانند بخت و اقبال يا خرافاتى مانند

صفحه 66
شومى برخى از اياّم و به فال بد گرفتن بعضى از حيوانات، آمد و نيامد برخى از حوادث و رويدادها- كه هيچ عامل درونى يا فكرى و عقلى ندارد- جولانگاه اين دسته از علوم و دانش ها است كه با فرمول هاى مخصوص خود، ريشه اعتقاد به چنين مسائلى را به دست آورده و با يك بررسى دقيق، انگيزه پيدايش آنها را مشخص سازد.
ولى موضوعاتى كه مورد خواست درون و مطابق كشش باطن و مقتضاى خلقت و ساختمان روحى انسان است، گذشته از اينكه علت و عامل فكرى و عقلى دارد، از قلمرو حكومت اين دسته از علوم بيرون بوده و هرگز شايستگى اظهار نظر در اين موارد را ندارند.

صفحه 67
علل گرايش انسان به خدا و مذهب از ديدگاه مادى ها
گروهى از مادى ها كه مى خواهند از بحث درباره خدا و مذهب سر باز زنند، گرايش انسان را به اين مسائل، با يك سلسله امور روانى و تحوّلات اجتماعى تفسير و توجيه مى نمايند. اتفاقاً آنان در تفسير پيدايش مذهب، اتحاد نظر ندارند و هر مكتبى آن را به عاملى حواله مى دهد. ما براى بى پايه نشان دادن اين افكار، نظريه هاى آنان را در اين بخش مورد بررسى قرار مى دهيم.
فرضيه نخست: ترس از نيروهاى خصمانه طبيعت
فرويد روانكاو معروف علت تكوين مذهب را ترس انسان از نيروهاى خصمانه طبيعت مى داند و چنين مى گويد:
«به عقيده پسيكاناليز استنباط مذهبى ما از كائنات مربوط به وضع طفوليت ما است. طفل خود را در مقابل جهان عظيمى احساس مى كند. مادر بر ضد كليه خطرهاى مبهمى كه طفل را در جهان تهديد مى كند، اولين حامى او است و مى توان گفت نخستين ياورى در برابر اضطراب است. به زودى پدران اين نقش را اشغال مى كنند و در تمام مدت طفوليت، اين نقشه به عهده پدر باقى مى ماند. بيم طفوليت در بلوغ نيز امتداد دارد و فرد بالغ به كليه خطراتى كه زندگى وى را تهديد مى كند، آشنا مى شود و او نيز مانند

صفحه 68
طفلى در قِبال جهان، ضعيف و به پشتيبانى و حمايتى نظير آنچه در سنين اوليه كنار پدر از آن برخوردار مى باشد، نيازمند است; بنابراين پس از جستن چهره اين پدر در خاطر خود كه در طفوليت اقتدار بى نهايتى برايش تصور مى كرد، وى را به صورت يك واقعيت و يك الوهيت يعنى يك نوع فوق بشر تحقق يافته مى نگرد.(1)
مراد فرويد اين است كه اعتقاد به وجود خداوند، در سايه ضعف و بيچارگى بشر و ترس وى از حوادث روزگار به وجود آمده است. بشر نخستين كه با ابزار مبارزه با بيمارى مرگبار و رويدادهاى تند و سخت روزگار مجهز نبود و هر روز با ديدگان خود مى ديد كه عوامل بى رحم و خشن طبيعت، دسته دسته افراد بشر را به ديار مرگ و نيستى روانه مى سازد، در پرتو اين اضطراب روانى، ناچار بود كه در برابر حوادث بيمناك روزگار به نقطه مبهم و مرموزى كه انديشه آن، آرامش بخش روان هاى مضطرب و افكار لرزان است، پناه برد و در پرتو اين عامل، موضوعاتى به نام خدا و فرشته و پرى در مغز او به وجود آمد.
از طرف ديگر زندگى طفيلى مآبى بشر تا دوران بلوغ و قسمتى پس از آن كه همواره خود را در پناه مقامى مؤثر و نيرومند كه وجود او را از برخى خطرات حفظ مى كرد، او را به اين فكر انداخت كه در زندگى، در برابر نيروهاى خصمانه طبيعت پناهگاهى به دست آورد و آن پناهگاه پس از سپرى شدن دوران كودكى به صورت يك واقعيت و يك الوهيت فوق بشرى جلوه نموده است.
ويل دورانت از لوكرتيوس حكيم رومى نقل مى كند:
«ترس نخستين مادر خدايان است و از ميان ترس، خوف از مرگ مقام مهم ترى

1. فرويد و فرويديسم، ص148.

صفحه 69
دارد. انسان ابتدايى در ميان هزاران مخاطره قرار داشته و خيلى كم اتفاق مى افتاده است كه كسى با مرگ طبيعى بميرد. پيش از آنكه پيرى برسد بيشتر مردم در نتيجه حمله هاى متجاوزانه ديگران يا در نتيجه بيمارى هاى مهلك از دنيا مى رفته اند; به همين جهت بود كه انسان ابتدايى نمى توانسته است باور كند كه مرگ يك حادثه و نمودى طبيعى است و به همين دليل هميشه براى آن علتى مافوق طبيعى تصور مى كرده است.
ترس از مرگ و احساس شگفتى از حوادثى كه بر حسب تصادف ايجاد مى شود يا انسان نمى تواند علت آنها را درك كند و اميدوارى به كمك خدايان و شكرگزارى در مقابل خوشبختى ها كه براى انسان حاصل مى شد، همه عواملى بوده كه اعتقادات دينى را سبب شده است.(1)
اين تحليل تا چه اندازه صحيح است؟
با مراجعه به تاريخ مدوّن اديان و ملاحظه آنچه در بخش پيش يادآور شديم، روشن مى گردد كه اين تحليل تهمتى بزرگ و درحقيقت افسانه اى بيش نيست. با اينكه طراحان اين نظريه قيافه علمى به خود گرفته و از سنگر روانكاوى اين تيرهاى تهمت را به سوى خداپرستان پرتاب كرده اند، ولى كوچك ترين گواهى براى نظريه خود نياورده اند. اصولاً- چنان كه در بخش پيش يادآور شديم- علومى مانند روان شناسى، جامعه شناسى و... در مسائلى مى تواند اظهارنظر نمايند و ريشه فكرى به دست آورند كه عامل درونى و فطرى يا عامل فكرى و عقلى نداشته باشد; در اين صورت جا دارد كه متخصصان و

1. تاريخ تمدن، ويل دورانت، ج1، ص89-90. وى در اين گفتار به دو عامل از عوامل پديدآورنده عقايد به گمان مادى ها اشاره كرده است: يكى جهل بشر به علت حادثه اى مانند مرگ، ديگرى ترس از حوادث و ما هر كدام را جداگانه مورد بحث قرار مى دهيم.

صفحه 70
برجستگان اين علوم انسانى، در اين مسائل نظر دهند و آن را به يك عامل روانى از قبيل ترس از نيروهاى خصمانه و «نتيجه طفيلى مآب بودن دوران كودكى» تفسير كنند، ولى مسائلى كه در پيدايش آنها يكى از دو عامل يادشده دخالت داشته باشد، در اين صورت تفسير پيدايش آنها با فرمول هاى روانى بسيار ناروا است و خارج از صلاحيت روان شناسان مى باشد.
فرويد و پيروان مكتب وى، با اين فرضيه نه تنها فطرى بودن خداپرستى را ناديده گرفته و از كشش درونى انسان به سوى خدا چشم پوشيده اند، بلكه توحيد استدلالى و عقلى خداپرستان را كه بر اساس قانون علت و معلول استوار است، نيز ناديده گرفته اند.
گذشته از اين اگر توده خداپرستان را گروه هاى بى سواد و بى اطلاع تشكيل مى داد، جا داشت كه بگوييم مذهب و اعتقاد به خدا مولود ترس انسان در برابر نيروهاى خصمانه طبيعت است، ولى خوشبختانه بسيارى از پيشروان اين گروه ها را دانشمندانى تشكيل مى دهند كه نه تنها از نيروهاى طبيعى آگاهند، بلكه به مهار كردن طبيعت و كيفيت بهره بردارى صحيح از آن نيز آشنايى كامل دارند.
آيا راستى مى توان گفت: ايمان فارابى و ابن سينا و رازى و ابن هيثم و گاليله و دكارت و نيوتن و پاستور و انيشتين و هزاران دانشمند الهى شرقى و غربى كه همگى از پايه گذاران علوم و كاشفان رازهاى علمى بودند، معلول ترس از قهر طبيعت و خشم جهان ماده بوده است؟
تاريخ خداشناسى گواهى مى دهد كه خداپرستان همواره اعتقاد به خدا را با صحيح ترين اصول و استوارترين قواعد علمى تفسير كرده و هميشه از راه استدلال و برهان وارد مى شدند.

صفحه 71
سقراط در مناظره اى كه با «ارستوديم» دانشمند مادى عصر خود انجام داده، روى برهان نظم تكيه كرده و در ضمن يك مناظره مفصّل چنين مى گويد:
سقراط: هيچ شده است كه يكى از كارهاى علمى و صنعتى را ببينيد و نظر شما را جلب كند و از استادى و مهارت مبتكر آن تعجب كنى و بزرگ بشماريد؟
ارستوديم: آرى.
سقراط: نام چند نمونه از آن را بيان فرماييد.
ارستوديم: نام برخى از پيكرتراشان و نقاشان را مى برد كه آثار آنان مايه اعجاب او بوده است.
سقراط: آيا صورتگران و مجسّمه سازان كه صورت و مجسمه هاى بى روح مى سازند، شايسته سپاسگزارى هستند يا آن كس كه جان و ادراك را آفريد و يك جهان سبز و زيبا را از يك موجود زنده پديد آورد؟
ارستوديم: البته دومى، مشروط بر اينكه اين جهان مولود تصادف نباشد.
سقراط: چه صنعتى را بايد اثر مستقيم عقل و حكمت دانست و آن را گواه بر تدبير و مهارت سازنده آن دانست؟
ارستوديم: موجودى كه با نظام كل جهان سازگار و داراى منافع بى شمار باشد.
سقراط: هر عضوى از اعضاى انسان حاكى است كه براى هدفى آفريده شده يا هريك از آنها واقعيتى از جهان خارج را درك مى كند، مثلاً ديدگان خود را مورد دقت قرار داده چگونه آنها را با پلك هايى مجهز كرده كه با اراده انسان باز و بسته مى شود و در لبه هاى آنها مژه هايى قرار داده، در حالى كه مانع از

صفحه 72
ديدن مناظر نيستند و از ورود هر گونه غبار جلوگيرى مى نمايند و ابروانى بالاى چشم قرار داده كه از ريزش عرق پيشانى به داخل چشم جلوگيرى مى كنند. آيا مى توان گفت تنها همين نظم و دقت معلول تصادف است؟
سپس سقراط درباره وضع ساختمان گوش و نظم دندان ها و ساير اعضاى بدن سخن مى گويد و هدف آفرينش را از خلقت تشريح مى نمايد و نتيجه مى گيرد كه آيا اين همه نظم و ترتيب، اين همه اسرار و رموز، گواه بر اين نيست كه وجود انسان اثر و نتيجه تصادف و اتفاق نمى باشد، بلكه آفريننده اى دانا و توانا آن را به وجود آورده است.(1)
اين اجمال مناظره اى است كه ميان سران دو قُطب الهى و مادى در متجاوز از چهارصد سال پيش از ميلاد مسيح (حدود دو هزار و چهارصد سال قبل)(2) انجام گرفته است و هرگز در آن سخنى در ارتباط با ترس از نيروهاى خصمانه طبيعت و فكر پناه يابى به ميان نيامده است.
پس از آن هزاران كتاب از جانب دانشمندان الهى با شيوه هاى علمى و استدلالى درباره اثبات صانع نوشته شده و هرگز در آنها بحثى از ترس و افسانه پناه يابى بشر به ميان نيامده و هر دانشمندى از طريقى، راه به مقصد برده و استدلال نموده است.
افلاطون حدوث جهان را دليل بر وجود آفريدگار گرفته است.
ارسطو نيز وجود حركت عمومى را گواه بر وجود محرك دانسته و مى گويد: «هر نوع حركتى به محركى نيازمند است و حركت عمومى در جهان

1. به نقل از: دائرة المعارف فريد وجدى، ماده «سقر»، ج5، ص191-195.
2. سقراط در 396 سال قبل از ميلاد ديده به جهان گشوده و در 469 پيش از ميلاد درگذشته است.

صفحه 73
ماده، قطعاً محركى خارج از خود لازم دارد.(1)
پس از نهضت علمى در اروپا، گروهى از پايه گذاران علوم طبيعى به دلايل خاصى رو آورده و صانع جهان را ثابت نموده اند; مثلاً نيوتن مى گويد: «ماده واحد اين جهان(2) هرگز قادر نيست كه يك چنين موجودات متنوعى را به وجود آورد. اين تنوع در آفرينش حاكى است كه پشت اين دستگاه مادى قدرتى وجود دارد كه اين ماده را رنگ آميزى كرده است.(3)
طرّاح مغز الكترونيكى پس از آنكه به ساختن ماشين الكترونيكى موفق شد، گفت:
«از اينكه يك مغز مصنوعى بدون به كار بردن تدبير بشرى قابل وجود نيست، مغز انسان كه ميليون ها برابر از مغز مصنوعى اسرارآميزتر است، قطعاً به آفريننده اى نيازمند است».
آيا با اين دلايل روشن كه از ناحيه پايه گذاران علوم بشرى عرضه شده است، باز مى توان گفت اعتقاد به خدا در ميان بشر معلول ترس از نيروهاى خصمانه طبيعت مى باشد؟
هم اكنون دانشمندان الهى در سراسر گيتى كه ايمان راسخ دارند، همگى از روى دلايل متقن و استوار، معتقد به خدا بوده و هيچ گاه ترس و لرز از نيروى طبيعت، آنان را بر اين اعتقاد سوق نداده است.
قرآن در دعوت هاى خود به سوى خدا، همواره به يك سلسله اصول عقلى

1. به نقل از: دائرة المعارف، مادّه «اله»، ص499.
2. قرآن كريم در سوره رعد آيه 4 روى اين برهان تكيه كرده است.
3. دائرة المعارف، فريد وجدى، ماده «اله»، ص495.

صفحه 74
و ابتكارى تكيه كرده و به عقول فلاسفه اى كه پس از نزول قرآن ظهور نموده اند درخشندگى خاصى بخشيده است. او توجه بشر را به مبدأ آفرينش چنين جلب كرده:
(أَمْ خُلِقُوا مِنْ غَيْرِ شَيءْ أَمْ هُمُ الْخَالِقُونَ):(1)
آيا بدون علت آفريده شده اند يا خودشان خود را به وجود آورده اند.
از آنجاكه هر دو باطل است، ديگر ترديدى نيست كه قدرتى آنان را پديد آورده است.
خداوند متعال بار ديگر از آفرينش آسمان ها و زمين ها بر وجود خود استدلال نموده و مى فرمايد:
(أَفِي اللهِ شَكٌّ فَاطِرِ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ):(2)
آيا در وجود خداوند خالق آسمان ها و زمين ترديدى است.
و در جاى ديگر از وحدت ماده و اينكه از يك آب و خاك، ميوه هاى مختلفى به وجود مى آيد، استدلال بر وجود خود نموده است، آنجا كه مى فرمايد:
(وَفِي الأَرْضِ قِطَعٌ مُتَجَاوِرَاتٌ وَجَنَّاتٌ مِنْ أَعْنَاب وَزَرْعٌ وَنَخِيلٌ صِنْوَانٌ وَغَيْرُ صِنْوَان يُسْقَى بِمَاء وَاحِد وَنُفَضِّلُ بَعْضَهَا عَلَى بَعْض فِي الأُكُلِ إِنَّ فِي ذَلِكَ لآيَات لِقَوْم يَعْقِلُونَ):(3)

1. طور، 35.
2. ابراهيم، 10.
3 . رعد، 4.

صفحه 75
«در زمين قطعات به هم پيوسته اى است و باغ هايى از انگور و كشت و نخل هايى از يك بن و دو بن. همگى با آب واحد سيراب مى شوند. برخى از ميوه ها را بر برخى ديگر مزيّت و برترى داديم. در اين اختلاف با اينكه همگى با يك آب سيراب مى شوند، براى افراد خردمند آيات و نشانه هايى از توحيد است.»
هرگز در قرآن و در هيچ كتاب به اصطلاح آسمانى و فلسفه هاى موروثى درباره اثبات صانع، روى ترس از نيروهاى خصمانه طبيعت و موضوع پناه خواهى بشر تكيه نشده است. اگر مادى قرآن را يك كتاب آسمانى نمى داند، ولى مى پذيرد كه قرآن بزرگ ترين كتاب توحيد براى ملل جهان مى باشد، پس چرا در اين كتاب روى چنين پندارى تكيه نشده است؟
نتيجه اينكه راهنماى بشر به سوى خدا، در ادوار گذشته(علاوه بر فطرت) همان نظم بسيط و ساده اى بود كه از جهان درك مى كرد و بر اساس قانون علت و معلول براى مجموع جهان علتى مى طلبيد، زيرا قانون علت و معلول از قوانين كهنى است كه در همه ادوار زندگى بشر مورد توجه وى بوده است و بشرِ ديرينه آن قدر كم هوش نبوده كه چنين قانونى در محيط انديشه وى وارد نگردد. حتى اگر بشر در بهشت برين زندگى كند كه تمام عوامل راحتى وى در آنجا فراهم باشد و از بدى ها و رويدادهاى ناگوار مصون و مطمئن گردد، باز تماشاى مناظر و نظم بهشت، او را به موضوع فاعلى كه به آن محيط نظم و وجود بخشيده و چنين مناظرى را به وجود آورده است، رهبرى مى نمايد و تا ريشه آفرينش را به دست نياورد، آرام ننشسته و از انديشه باز نمى ماند.
از انصاف به دور است كه با بودن دو عامل فطرى و فكرى براى پيدايش اين مفاهيم، بگوييم راهنماى انسان به سوى خدا، همان ترس از حوادث و روح

صفحه 76
طُفيلى گرى موروثى از دوران كودكى وى بوده است.
فرضيّه دوم: مولود اوضاع اقتصادى است
ماترياليست ها انديشه خداوند و مذهب و مسائل مربوط به ماوراى طبيعت را مولود انحطاط اقتصادى و بيچارگى ملت ها مى دانند و معتقدند ملت هاى محروم و تهيدست، همواره دل خود را با فكر خدا و مذهب و خوشى هاى پندارى پس از مرگ خوش كرده و از اين طريق، به ناراحتى هاى درونى خود كه از ناحيه محروميت اجتماعى و اقتصادى متوجه آنان بوده است، تسكين مى بخشيدند و طبقه استعمارگر و سرمايه دار از اين فكر بهره بردارى مى نمودند و با ترويج دستگاه هاى مذهبى و افكار مربوط به جهان ديگر و اميدوار ساختن آنان به پاداش هاى روز بازپسين، هر گونه روح تحرّك و جنبش را در آنان مى كشتند.
لنين مى گويد:
«مذهب يكى از فرم هاى فشار روحى بر طبقه رنجبر است كه دائماً براى ديگرى زحمت مى كشد و محروميت مى برد».(1)
ماركسيسم همه مذاهب جديد و تشكيلات مذهبى را آلت دست بورژوازى دانسته و هدف آن را استثمار و تحميق طبقه كارگر مى داند.(2)
از نظر ماترياليست ها فشار عمل اربابان در مقابل بردگان و اجحاف و تعدّى

1. ماترياليسيم تاريخى، ص61 و 99.
2. همان.

صفحه 77
فئودال ها(خوانين) و ارستوكرات ها(اشراف) نسبت به طبقه رنجبر و زيردست، گرچه باعث قيام هاى شديدى مى گرديد، ولى به موازات اين قيام ها و نتيجه نگرفتن از آن، افكارى كه بتواند مايه تسلّى خاطر براى توده محروم باشد، در بين اجتماع شيوع پيدا مى كرد و كم كم مذاهب كه اثر تخديرى روحى دارد، ظاهر گرديد.
مادى ها به اندازه اى در اين نظر افراط وزيده اند كه حتى بزرگ ترين شيوه اخلاقى (صبر) را كه اساس و رمز تمام پيروزى هاست، مولود چنين افكار آشفته دانسته و مى گويند:
«مذهب مردم را به صبر و بردبارى در برابر ستم طبقه استثماركننده دعوت مى نمايد و آن را جزو قضا و قدر حتمى مى شمارد و همواره حافظ منافع استثماركنندگان مى باشد.(1)
انديشه خداپرستى همان طور كه در گذشته تشريح كرديم، دو علت داشته است: يكى فطرى و ديگرى علمى و فكرى و با بودن چنين عامل هاى روشن، جاى آن نيست كه پيدايش آنها را با يك سلسله اصول جامعه شناسى حدسى و بى مدرك توجيه و تفسير كنيم.
بر فرض اينكه اين نظريه صحيح باشد، نتيجه آن، اين است كه در طول تاريخ، بشر زورمند از فكر خداپرستى و مذهب سوء استفاده نموده و آن را وسيله اى براى نيل به آرمان هاى شخصى قرار مى داد و با وعده و نويدهاى الهى، رنجبران و طبقه استثمارشده را از هر نوع تحرك و شورش بر ضد طبقه استثماركننده

1. همان، ص100.

صفحه 78
باز مى داشت.
سوء استفاده از يك فكر مطلبى است و علت پيدايش آن مطلبى ديگر، سوء استفاده از مذهب در خاموش ساختن انقلاب ها و نهضت هاى كارگرى معلول وجود مذهب است و هرگز معنى ندارد كه انسان علت را كه همان دين و توجه به معنويات است، با معلول آن توجيه و تفسير كند.
ماترياليسم تاريخى جز اين نمى گويد كه فئودال ها و اريستوكرات ها براى درهم شكستن هر نوع انقلاب كارگرى و كشاورزى كه معلول فشار آنان بود، از مذهب به نام يك عامل تخدير روحى بهره بردارى مى كردند، ولى هرگز نتوانسته است عامل پيدايش اين فكر را كه متخاصمين از جان و دل آن را پذيرفته بودند- به طورى كه گروه ناتوان براى داشتن چنين افكار، از منافع مادى خود صرف نظر كرده و آنها را زير پا مى گذاشت- پيدا كند و انگشت روى آن بگذارد.
به عبارت ديگر همان كارگر و كشاورزى كه با تمام نيرو به فكر درهم شكستن قدرت ارباب و اشراف بود، چرا به فكر مبارزه با مذهب و ايده خداپرستى نيفتاده، با اينكه مى ديد كه مذهب عامل توقف هر نوع مبارزه با طبقه استثماركننده است.
ناچار بايد گفت كه براى پيدايش خداوند و مذهب، عوامل ديگرى بوده و اين عوامل اين فكر را به قدرى در دل آنان را راسخ و استوار ساخته كه هيچ كدام از دو گروه حاضر نبودند اين افكار را از محيط زندگى خارج كنند و در محيط آزادترى فكر نمايند.
اگر ماترياليسم تاريخى بتواند اثبات كند كه از ميان همه افراد بشر، براى

صفحه 79
نخستين بار تنها طبقه فئودال و اشراف، براى خاموش ساختن شورش طبقه محروم، خدا و مذهب را در محيط خود به وجود آوردند، سپس آن را به عنوان يك غذاى مخدر به طبقه زحمتكش عرضه داشتند و در تزريق آن كوشيدند، در اين صورت مى توان گفت ايده خداپرستى براى حفظ منافع فئودال ها و بورژوازها به وجود آمده است.
يا اينكه ماترياليسم تاريخى ثابت كند پس از تسلط فئودال ها و سرمايه داران بر طبقه رنجبر گروه زحمتكش براى تسكين وجدان خود ايده خداپرستى و مذهب را به وجود آوردند تا خاطر رنجديده و مرارت كشيده طبقه زحمتكش را با اين سرگرمى هاى روانى تسكين بخشند; در اين صورت نيز مى توان گفت مذهب مولود فشار انحطاط اقتصادى است، در صورتى كه ماترياليسم تاريخى نمى تواند چنين موضوعى را ثابت كند و نه يك نفر مادى به خود اجازه مى دهد كه يك چنين افسانه اى را به جاى حقيقت بپذيرد، بلكه ماترياليسم تاريخى با آن همه تلاشى كه مى نمايد، بيش از اين اثبات نكرده كه طبقه اشراف براى سرگرم ساختن طبقه محروم و براى اينكه آنان را از توجه به واقعيت زندگى باز دارند، همواره افكار خداپرستى را ترويج مى نمودند و با وسايل گوناگونى بازار آن را گرم و داغ نگاه مى داشتند و اين غير آن است كه بگوييم افكار خداپرستى را طبقه سرمايه دار فقط براى سرگرم ساختن طبقه محروم به وجود آورده است.
همچنين ماتريالسيم تاريخى جز اين اثبات نكرده كه طبقه محروم همواره از ايده خداپرستى به عنون يك داروى مخدّر تسكين بخش استفاده مى نموده است و اين ادعا جز آن است كه بگوييم طبقه محروم براى سرگرم ساختن

صفحه 80
خاطر رنجديده خود، افكار خداپرستى را به وجود آورده تا از اين طريق، به دردهاى خود تسكين بخشند.
گذشته از اين مطالب اگر نظريه مادى ها درباره مذهب صحيح باشد، لازمه آن، اين است كه هيچ فرد مرفّه و ثروتمندى هيچ گاه نبايد به خدا و مذهب روى آورد، در صورتى كه در طول تاريخ همواره گروهى از ثروتمندان، اموال و ثروت خود را فداى ايده خداپرستى نموده و بيشتر ثروت خود را در راه ترويج مذهب و آيين خدا مصرف مى كردند و اين مطلب اختصاص به زمان ما ندارد تا گفته شود بر اثر مرور زمان ايده خداپرستى به عنوان يك ايده مقدس، براى نوع خداپرستان اعم از غنى و فقير در آمده است و اين دليل نمى شود كه در آغاز پيدايش اين فكر، ثروتمندى رهرو اين راه بود.
زيرا در طول تاريخ زمان، در اطراف پيامبران- كه پرچمداران مكتب خداپرستى بودند- گروه هايى بودند كه جان و مال خود را فداى هدف مى كردند. اگر ايده خداپرستى زاييده فكر سلطه طلبى بر طبقه رنجبر و استثمار دسترنج آنان بود، ديگر نبايد ثروتمندان در آن ادوار گذشته كه عصر آغاز پيدايش اين افكار بود، با توجه به ريشه پيدايش آن، مال خود را فداى معنويت نمايند.
اشتباه ديگر مادى ها
طرفداران مكتب هاى مادى مى گويند همواره در ميان ترقيات صنعتى و اقتصادى و افكار خداپرستى نسبت متعاكس وجود دارد. اين نيز اشتباه ديگرى

صفحه 81
است، زيرا ما در بسيارى از تمدن هاى گذشته بشر-مانند تمدن هاى يونانى و اسلامى و غيره- كه ملازم با ترقيات صنعتى و اقتصادى بود، شاهد شكوفا شدن افكار خداپرستى و گرايش به مذهب هستيم.
اما چرا در ميان ملل غربى نهضت اقتصادى و صنعتى، توأم با عقب رفتن افكار خداپرستى و گرايش انسان به ماديگرى گرديد، خود علتى دارد كه در بخش پاسخ به اشكالات مادى ها به طور مشروح بيان خواهيم نمود.
آرى، نمى توان انكار كه ميان توجه به خدا و ماده پرستى و غرق در تمايلات نفسانى بودن همواره نسبت متعاكس وجود داشته است. البته اين مطلب به آن معنى نيست كه خداپرستى معلول محروميت است، بلكه رويگردانى و اعراض از خداپرستى، مولود توجه به ماده است، زيرا حاكميت مطلق يك غريزه، هميشه غرايز ديگر را تحت الشعاع خود قرار مى دهد.
مثلاً هر گاه حس جنسى بر روان كسى حكومت كند، قطعاً تمايلات ديگر از قبيل حس ثروت اندوزى، ضعيف و ناتوان مى گردد و به عبارت روشن تر خداشناسى معلول محروميت و ناهموارى هاى اجتماعى نيست، بلكه رويگردانى و اعراض از خداشناسى، معلول سرگرمى به ماده پرستى است و سرسپردگى به حكم غريزه اى، غريزه ديگر را ضعيف مى كند; نظير اينكه هر كجا محروميت مادى با فعاليت برخى از غرايز سرگرم كننده توأم باشد، مانند اشباع تمايلات جنسى، باز موضوع توجه به خدا كاهش يافته و كم كم افكار مادى جاى آن را مى گيرد و از سوى ديگر اشخاصى كه فراغت نسبى دارند و زمام زندگى را به دست غرايز سرگرم كننده نسپرده اند- خواه مرفّه و خواه غيرمرفّه- به مسائل خداشناسى بهتر توجه پيدا مى كنند.

صفحه 82
اصولاً سرگرمى هاى مادى در روح فقير و غنى حس خداپرستى را ضعيف نموده و از توجه انسان به اين مسائل كه نياز به فراغت فكرى دارد، به طور واضح مى كاهد. بدتر از همه تصويرى است كه ماترياليست هاى قرن بيستم از صبر و بردبارى انجام داده است، در صورتى كه منظور از اين شيوه اخلاقى هرگز توسرى خوردن و سكوت در برابر ستمگر نيست، بلكه حقيقت اين شيوه اخلاقى، همان استقامت در راه هدف و پايدارى در راه مبارزه با باطل و پايمردى در برابر ستمگران است و يك چنين شيوه اى ضامن پيروزى توده هاى محروم در صحنه هاى نبرد بر ضد استعمارگران است.(1)
گذشته از اين، تعليمات مذهبى رهبران آسمانى همواره از طبقه مظلوم و ستمديده جانبدارى مى كردند و بزرگ ترين پناهگاه براى آنان به شمار مى رفتند; براى همين جهت بود كه صاحبان زور و زر براى كوبيدن مكتب پيامبران، از تمام امكانات مالى و موقعيتى خود استفاده كرده و آنى آرام نمى گرفتند; با اين حال چگونه ممكن است دشمنان سرسخت سرمايه داران ستمگر را حامى و حافظ منافع آنها دانست.
در پايان توجه شما را به اين نكته جلب مى كنيم كه دخالت ابزار توليد و روابط اقتصادى در طرز تفكر انسان قابل انكار نيست، ولى تجزيه و تحليل و تعليل پيدايش سيل خروشان تمدن ها و فرهنگ ها و مكتب هاى فلسفى و اخلاق و عقايد انسانى و مذاهب جهانى، با روابط اقتصادى و نحوه ابزار توليد، غير قابل تفسير و كودكانه است، زيرا در پيدايش اين پديده، علاوه بر عامل اقتصاد، غرايز انسانى از قبيل حس كنجكاوى، شهرت طلبى و مقام خواهى و ساير امور

1. براى تفصيل بيشتر اين مطلب ر.ك: سيستم اخلاقى اسلام، ص83-85، تأليف نگارنده.

صفحه 83
فطرى ديگر به طور مسلم دخالت داشته اند.
اگر بپذيريم كه كليه تحولات و تبدّلات معلول وسايل توليد اقتصادى است، پس تحول خود عوامل و تبدّلات اقتصادى تحت چه عواملى و تغيّر مى پذيرد؟
گذشته از اين اگر همه افكار فلسفى و علمى و اجتماعى و مذهبى معلول اوضاع اقتصادى است، پس چرا دو نفر بلكه دو گروه در يك شرايط مشابه از نظر توليد و اقتصاد دو نوع فكر مى كنند و دو فرم مسائل را طرح و بررسى مى نمايند.
وانگهى خود ماركسيست ها با اين نظر كه همه مظاهر فكر انسانى مولود اوضاع زندگى است، گور خود را كنده اند و سرانجام اين فكر و مكتب ارزش فلسفى خود را از دست داده است، زيرا اگر اقتصاد است كه سازنده افكار و مذاهب و عقايد و فرهنگ و تمدن مى باشد، پس خود اين فكر (هر نوع فكر انسانى مولود اوضاع زندگى است) مولود ابزار توليد دوره ماركسيست است، به طورى كه اگر اوضاع اقتصادى و عوامل توليد دگرگون گردند، ماركسيست ها طور ديگر خواهند انديشيد.
فرضيّه سوم: دين، مولود جهل به علل طبيعى حوادث است
برخى از مادى ها مى گويند: اعتقاد به خدا معلول جهل و نادانى بشر به علل طبيعى بوده است، زيرا وى از يك طرف از علل بسيارى از حوادث و پديده ها مانند زلزله، طوفان، كسوف، خسوف، و علل بسيارى از بيمارى ها آگاه

صفحه 84
نبود و از طرف ديگر به حكم خرد و تجزيه كه براى هر پديده اى علتى است، ناچار بود براى هر يك از پديده ها علتى فرض كند. از آنجا كه به علل واقعى آنها راه و آشنايى نداشت، ناچار شد براى همه علتى به نام «خدا» فرض كرده و او را سرچشمه كليه حوادث بداند. اكنون كه علل بسيارى از پديده ها روشن گرديده و بشر در مسير كشف علل بخش ديگرى از مجهولات خود قرار گرفته است، ديگر براى اين فرضيه محلى باقى نمى ماند.
گذشته از اينكه تفسيرى مادى از مفهوم خدا يك تفسير غلط و صددرصد باطل است و هيچ فرد الهى به چنين خدايى معتقد نيست، هرگز معناى خداپرستى اين نيست كه زمام برخى از حوادث را به دست علل مادى بسپاريم و برخى ديگر را كه به كشف علل آنها موفق نشده ايم، به خدا نسبت دهيم، زيرا موجودى كه علت برخى از حوادث باشد، نه همه جهان يا در رديف و رتبه علل مادى قرار گيرد، در نظر خداپرستان خدا نيست، بلكه مخلوقى است بسان مخلوقات ديگر خدا.
مقصود الهى از خدا همان علت نخستين است كه سراسر جهان هستى از او سرچشمه گرفته و نسبت او به تمام علل و معاليل مادى يكسان است و تمام جهان هستى با همه روابط طبيعى خود، از آنِ او مى باشد و درحقيقت او «علّة العلل» است، نه علت طبيعى برخى از حوادث و پديده ها.
به عبارت ديگر الهى با اينكه براى هر پديده مادى، علت مادى فرض مى كند و جهان ماده را توده اى از علل و معاليل مى داند و آن موجودى را كه در رديف و رتبه مادى قرار گيرد خدا نمى داند، بلكه مخلوقى مى داند بسان ساير مخلوقات ديگر خدا، ولى با اين حال الهى براى مجموع جهان ماده و پيدايش

صفحه 85
اين نظام بديع و تنظيم علل و معلولات طبيعى، علت مافوقى قائل است كه از روى علم و ادراك با برنامه اى منظم و مرتب، اين نظام شگفت انگيز را پديد آورده است.
بنابراين آنچه را كه مادى، خدا مى نامد و پيدايش آن را با جهل بشر تفسير مى كند، هرگز خدا نيست و ربطى به مسأله ما ندارد. اگر بنا باشد خدا و مذهب را فرضيه بناميم، بايد اين فرضيه را چنين بيان كنيم: الهى معتقد است كه مجموع جهان آفرينش توده اى از اسباب و مسبّبات و معاليل مادى است كه همگى پرتوى از طبيعت و اجزايى از ماده بوده و همگى در عرض هم و مسانخ يكديگر مى باشند، ولى بالاتر و برتر از همه جلوه هاى طبيعت، علّة العللى وجود دارد كه به جهان ماده هستى بخشيده و نظامى بديع و شگفت آور در آن پديد آورده است و از نظر رتبه وجودى، بالاتر از جهان طبيعت بوده و حقيقت آن از سنخ ماديات نيست.
اعتراف به يك چنين فرضيه نه تنها مانع از اعتراف به علل بى شمار طبيعى نيست، بلكه نظم شگفت انگيز و اندازه گيرى دقيقى كه در دستگاه هاى جهان ماده وجود دارد، وجود يك چنين علة العلل را كه از نظر رتبه وجودى مافوق جهان ماده است و سنخ وجود او غير سنخ مجموع مشاهدات ما مى باشد، تحكيم و ثابت مى نمايد، وگرنه ماده فاقد شعور و ادراك هرگز نمى تواند به خود نظم و ترتيب بخشد.
بنابراين موضوع «علة العلل» كه مدعاى الهى است، ارتباطى به آنچه مادى به آن نسبت مى دهد ندارد. بسيارى از انتقادهايى كه مادى گرايان پيرامون اعتقاد به خدا و مذهب دارند، معلول ناآشنايى آنان به معتقدات الهى

صفحه 86
است كه بدون مراجعه به كتاب هاى كلامى و فلسفى بدون زانو زدن در محضر دانشمندان خداپرست، يك سلسله اوهامى را به هم بافته و به آنان نسبت داده و سپس شروع به انتقاد و رد نموده است و همه اين اشكالات حاكى از عدم آگاهى از مقاصد الهى ها مى باشد.
نقاط مشترك دو مكتب الهى و مادى
الهى و مادى هر دو قانون عليت و معلوليت را كاملاً محترم مى شمارند و هيچ پديده اى را بدون علت نمى دانند و همگى معترفند كه تمام پديده هاى جهان، معاليل يك سلسله عللى مى باشند كه در دل جهان ماده نهفته است; مثلاً همگى اعتراف دارند كه تب مالت معلول ورود ميكروب آن به خون است و هرگز ربطى به جن و پرى و فرشته يا ارتباط مستقيمى به خدا ندارد و برف و باران نتيجه برخاست توده هاى بخار درياها و اقيانوس ها است كه به صورت ابرهاى متراكم در آمده و در پرتو علل خاصّ جوّى، به شكل دانه هاى برف و قطره هاى باران نازل مى گردند.
مادى و خداپرست هر دو اعتراف دارند كه بر اثر گردش زمين به دور خورشيد و مايل بودن محور زمين، شبانه روز و فصول چهارگانه تحقق مى پذيرد. پايه گذاران هر دو مكتب مقرّند كه جاذبه عمومى و قوّه گريز از مركز، زمين و كُرات بسيار ديگر را در فضا معلّق داشته است و اگر اين دو نيرو نبود، نظم و انضباط به هم مى خورد.
پيروان هر دو مكتب اعتقاد دارند كه واحد حيات سلّول در انسان و

صفحه 87
حيوان از دو جزء كه از نر و ماده جدا مى شوند، تشكيل يافته و سلول مزبور در پرتو علل و عواملى به رشد و نموّ خود ادامه مى دهد.
نباتات و گياهان جهان در سايه يك سلسله علل و عوامل داخلى و خارجى رشد و نموّ مى كنند و مواد غذايى را از زمين گرفته و آب و اكسيژن را دريافت مى نمايند.
هيچ دانشمندى اعم از الهى يا مادى انكار نمى كند كه بارور شدن يك درخت، بر اثر تلقيح صورت مى گيرد و خود تلقيح و آميزش تخم هاى نر و ماده نيز به دنبال عواملى است كه در همين جهان ماده وجود دارد.
وزش باد، پديد آمدن طوفان و زمين لرزه هاى شديد و ضعيف، پيدايش معادن نفت و فلزات، بروز امواج در سطح آب ها، گرمى و سردى هوا، خلاصه تمام نمودهاى طبيعى از كوچك ترين جزء جهان اتم گرفته تا برسد به بزرگ ترين و وسيع ترين نقطه آن «كهكشان» همه و همه معلول عوامل مادى و مقهور علل طبيعى است كه در اين جهان وجود دارند.
بزرگ ترين افترا به خداپرستان اين است كه مردى از روى جهل و نادانى و غرضورزى و فريب دادن بگويد خداپرستان آنچه را در اين جهان از حوادث رخ مى دهد، فعل مستقيم خدا دانسته و هرگز براى آن علت طبيعى معتقد نيستند. اين يك تهمت ناجوانمردانه است كه به يك مكتب ريشه دار كه پيروان آن در شرق و غرب پى افكنان علوم طبيعى بودند، بسته شده است.
شما كتاب هاى دانشمندان يونان باستان و نگارش هاى فلاسفه اسلام را مورد بررسى قرار دهيد. آنان غالباً فلسفه الهى را با علوم طبيعى در يك جا

صفحه 88
تدوين مى كردند و معمولاً بخشى از كتاب هاى خود را به فلسفه الهى و بخشى ديگر را بيان اسرار طبيعى اختصاص مى دادند.
كتاب هاى فلسفى و طبيعى شيخ الرئيس(1) و فارابى و خواجه نصير طوسى و ساير دانشمندان اسلامى هنوز در حوزه هاى علميه تدريس مى شود و بيشتر آنها در بسيارى از مباحث از نوشته هاى يونان باستان، خصوصاً ارسطو و افلاطون استفاده نموده اند و همه اين كتاب ها داراى دو بخش مى باشند: بخشى در علوم طبيعى كه شامل بسيارى از علوم و رشته هاى طبيعى است و بخش ديگر راجع به ماوراءالطبيعه از قبيل خدا و صفات صانع و نفوس مى باشد كه براى تقويت فكر شاگردان، در مرحله نخست علوم طبيعى و رياضى را تدريس مى كردند و پس از ورزيدگى فكرى آنان، به مباحث الهى مى پرداختند.
نقطه اى كه اين دو مكتب از هم جدا مى شوند
اكنون كه نقطه اتحاد و اتفاق هر دو مكتب روشن شد، بايد با اختلاف و جدايى اين دو گروه هم آشنا گرديم.
مادى مى گويد: پس از تجزيه ذرّات و اجزاى مختلف موجودات، به اين نتيجه مى رسيم كه جهان كنونى معلول يك انفجار بزرگى است كه پس از انفجار به صورت ذراتى بى شمار، متحرك و سرگردان در فضاى بيكران بود; سپس

1. مانند شفا و نجات و اشارات كه همگى داراى بحث هاى مختلفى از علوم طبيعى و الهى مى باشند.

صفحه 89
پس از يك سلسله حركت و فعل و انفعالات، به صورت كنونى كه از آن جمله منظومه شمسى ما است، در آمده است.
الهى مى گويد: درست است كه ريشه موجودات ذرات بى شمار جهان ماده مى باشد، ولى حركات نامنظم و فعل و انفعالات پياپى و هر گونه انفجارات خودسر، بدون مداخله نيروى عظيمى كه عقل و شعورى زائدالوصف داشته باشد، نمى تواند يك جهان منظم و مرتبى را كه از در و ديوار آن نظم و ترتيب و مداخله يك عقل نامتناهى مى بارد، به وجود آورد.
اين نظريه كه جهان كنونى و نظم شگفت انگيز و حيرت آور آن، معلول انفجار نخستين است، بسان اين است كه بگوييم معدن فلزى خودبه خود انفجار يافت و بر اثر چنين انفجارى، ماشين و حروف منظم و مرتب به وجود آمد، بلكه بالاتر نه تنها ماشين و حروف فلزى پيدا شد، حتى بر اثر اين انفجار، حروف فوق به صورت مرتب و منظم چيده گرديد و يك كتاب صد جلدى نظير شاهنامه فردوسى و لغتنامه دهخدا، بدون اينكه كارگرى حروف آن را بچيند يا كارگرى صفحات آن را چاپ كند، خودبه خود چاپ شد. انفجار يك معدن، قطعات فلز را به اطراف پراكنده مى سازد، اما شكل منظّم به اجزا نمى دهد.
مادى مى گويد: كره زمين و سيّارات ديگرى كه بر دور خورشيد مى گردند، روزى همگى به صورت واحد متصلى بودند و اين مركز با تمام پيوندهاى خود، به صورت كره آتشين در حال اشتعال بوده، سپس سيارات به شكل قطعاتى از مركز جدا گرديده و با مرور زمان، گاز و شعله آنها رو به كاهش گذارده و هر كدام به صورت سياره اى در آمده و حتى برخى داراى اقمارى نيز شده اند.
الهى مى گويد: ما با مطالب يادشده مخالفتى نداريم، ولى تا دست يك

صفحه 90
نيرومند مقتدرى كه دانش و بينش و علم و شعور و قدرت و توانايى او در يك سطح بالا قرار گيرد، در ميان نباشد و با تدبير و قدرت مخصوص خود سياره ها را از هم جدا نسازد و آنها را در كش و قوس دو نيروى جذب و دفع قرار ندهد و دو نيروى مزبور را آن چنان تنظيم نكند كه سياره را از جذب به سوى مركز يا سقوط در يك درّه لايتناهى حفظ نمايد، هرگز ممكن نيست كه بر اثر تصادف كور و كر بك چنين نظام شگفت انگيزى در جهان آفرينش رخ دهد.
منطق كسانى كه مى گويند اين نظم در منظومه شمسى معلول تصادف و جدايى خودسر قطعات مركز منظومه شمسى است و تصادف، خلّاق اين نظام با حشمت و عظمت است، بسان اين است كه بگوييم پالايشگاه عريض و طويل آبادان يا كارخانه ذوب آهن آمريكا، معلول زمين لرزه است كه در قسمت هايى از زمين به وجود آمده كه داراى منابع فلزى بوده است و يا تكان و زمين لرزه هاى پياپى و بى شمار، قطعات آهن و ميله و ستون ها و مخازن نفت و عموم ابزارآلات و پيچ و مهره و انواع ماشين ها و آزمايشگاه ها، خودبه خود از ماده خام معدن پديد آمده اند و كارخانه عظيمى را تشكيل داده اند. اگر اين فرضيه باوركردنى است، اولى نيز مورد قبول است.
مادى مى گويد: اين تنوع و اختلاف كه در جهان گياه و حيوان است، يك امر جديد و نوظهورى است، وگرنه تمام جانداران به يك حيوان و گياهان به يك گياه بازگشت مى كنند، سپس بر اثر تغييراتى به صورت نوع ديگرى در آمده اند و آن نوع نيز تغيير خصوصيت داده، نوع ديگرى از آن پديد آمده است و روز نخست يك نوع جاندار و يك نوع گياه بيش در جهان نبود.
الهى مى گويد: آنچه در بالا درباره اشتقاق و تكامل انواع بيان نموديد،

صفحه 91
يك فرضيه علمى است كه از طرف دانشمندان طبيعى طرح شده است و شواهد و دلايلى براى آن اقامه نموده اند، ولى هنوز گام از دايره تئورى فراتر ننهاده است; حتى خود طراحان فرضيه معترفند كه اين فرضيه نقاط مبهم و مشكوك فراوانى دارد، ولى در صورت ثبوت، الهى و مادى در برابر اين فرضيه و همچنين فرضيه هاى ديگر يكسانند، نه اشتقاق گواه بر ماديگرى است و نه ثبات انواع از دلايل خداپرستان مى باشد.
با اين حال چيزى كه هست بايد اين تنوع و اشتقاق و اين تبدل و تكامل، زير نظر يك آفريدگار و تدبير عظيم صورت پذيرد، زيرا اشتقاق و تبدّل انواع در طول قرون، حاكى از يك نظم و ترتيب خاصى است كه در مشتق و مشتق منه بوده است كه اين انواع را با زنجير علت و معلول به هم پيوند داده است و اين پيوستگى آن چنان منظم و نتيجه بخش بوده است كه موجود كم لياقت را به موجود كامل تر مبدّل ساخته است.
فرضيّه چهارم: دين معلول حس جنسى است
فرويد مذهب را معلول عقده اوديپ مى داند و عقيده دارد كه در اجتماعات نخستين كه پدرى بر قبايل حكومت مى كرد، فرزندان رئيس قبيله كه از كودكى عشق به مادر را در درون خود تقويت مى كردند، تصميم مى گيرند پدر را بكشند و مادر را براى ارضاى تمايلات جنسى، تصاحب كنند. آنها پس از قتل پدر، دچار ندامت مى شوند.
احساس گناه و پشيمانى و ندامت روانى آنها را فرا مى گيرد و به ياد پاكى ها

صفحه 92
و خوبى هاى پدر مى افتند و سعى مى كنند وجدان خود را آرام سازند; درنتيجه فرمان هاى پدر را در دوران حيات محترم مى شمارند و مقام پدر را بالا مى برند، تا آنجا كه به او صورت خدايى و خالقى مى بخشند و بر پرستيدن او مشغول مى شوند تا او را به سرحدّ الوهيت و خدايى مى رسانند.
فرويد از اين بيان نتيجه مى گيرد كه مذهب بر مبناى احساس پشيمانى و ندامت فرزندان قاتل نسبت به قتل پدر و طلب عفو استوار است.
به عبارت ديگر، فرويد معتقد است كه احساس تقصير و مجرميت، مبناى تكوين مذاهب است.(1)
تئورى صددرصد خيالى
پايه نظريه هاى فرويد و برخى از همفكران غربى او را مطالعه يك قسمت از روان انسانى و ژرف نگرى در آن و غفلت از قسمت هاى ديگر آن تشكيل مى دهد و اين خود بزرگ ترين نقص و اشتباه نظريه هاى او است.
اينان سعى كردند با الفاظى مانند «علم چنين مى گويد» ، «اين نظريه علمى است» پرده بر حقايق كشند و افكار را گيج و مبهوت سازند، بدون آنكه توجه كنند طوفان آرام مى گيرد و چشم و گوش ها باز مى شود و بطلان اين نظرات بى اساس روشن مى گردد.
توجيه و تفسير عميق مذهبى از طريق اين تئورى، از رسواترين و

1. روانكاوى پسيك آناليز، ص194.

صفحه 93
بى دليل ترين تئورى هاى جهان است كه در قالب اصطلاحات روانى ريخته شده و جز حدس واهى و عقده اى كه فرويد از مذهب خود يهوديت(1) پيدا كرده بود، مدركى ندارد.
نظريه فرويد انسان را كه باگذشت قرن هاى طولانى به تعالى روانى رسيده و از حيوان فاصله گرفته بود، تا درجه حيوانيت سقوط داد.
تازه اگر نظريه صحيح بود، انسان اين نوع سقوط و خوارى را مى پذيرفت، در صورتى كه اين نظريه نه تنها صحيح نيست، بلكه نتايج بسيار بدى را به دنبال دارد; از اين جهت فرياد خردمندان بشر بلند شد كه انسان ها با اين نظريه اصول صحيح خود از دست مى دهند و نه تنها اصول عالى ترى جايگزين آن نمى شود، بلكه خود طبيعت انسان عاملى شده است كه با وجود آن از قبول هر گونه اصل باارزش سر باز مى زند.
نه تنها اين اصل چاره اى براى دردها نمى انديشد، بلكه خود دردافزا شده و رقم بدبختى ها افزايش مى يابد.
افكار فرويد بر اساس لرزان و بى پايه استوار شده و نمى تواند حتى جامه يك نظريه به خود پوشد، تا چه رسد به فكرى علمى و تجربى. چگونه وى به يك چنين نظريه لرزان اعتقاد مى كند و تمايلات جنسى را عامل توجه بشر به خدا معرفى مى كند، در صورتى كه به اعتراف بزرگ ترين مغزها و كتاب هاى تاريخى

1. وى مدت ها بسان همه يهوديان جهان مورد تحقير ملت هاى مغرب زمين بود; از اين جهت نسبت به اصل مذهب عقده اى پيدا كرده و سرانجام با اين فرضيه رسوا، انتقام خود را از مذهب كه به عقيده او مايه تحقير او شده بود، گرفت.

صفحه 94
و اجتماعى، اطلاع ما از جوامع اوليه جز نقطه هاى مرموز و مبهمى چيزى نيست.
در كتاب تاريخ علم كه به مشاركت ده ها تن مورخ و دانشمند تأليف شده، درباره قبايل و جوامع اوليه چنين نوشته شده است: «ما فعلاً تاريخ اقتصادى انسان را به پايان رسانده ايم. مدارك اين تاريخ از تحجّرات و رسوب هاى زيرزمينى بوده است».
آنچه نظر خواننده را جلب مى كند، شكاف هاى خالى بزرگ و پهناورى است كه در معلومات ما راجع به انسان گذشته وجود دارد. پيدا است كه آنچه از اسرار گذشته روشن كرديم، بيش از چند صفحه متفرق از يك كتاب گمشده نمى باشد.
بنابراين كدام نظريه اجتماعى و روانى را مى توانيم بر مبناى اين ابهامات و شايدها... استوار نماييم، آن هم آناليز روانى خاص فرويد.
فرويد هميشه مى كوشيد كه با ملاحظه چند رويداد ساده به تجزيه و تحليل روانى افراد بپردازد، ولى اين گونه تشريح از نظر جامعه شناسان و تاريخدانان بزرگ چيزى جز يك مشت رويدادهاى درونى شخص فرويد نيست.
از يك طرف فرويد افكار مذهبى را معلول ترس و ندامت و به طور كلى عقده اوديپ مى داند، همان طور كه گفته شد. ولى هنگامى كه با الهيون روبرو مى شود و مى شنود كه احساس فطرى ابديت و اتصال بر لايتناهى مستقل از همه عوامل روانى و طبيعى، زيربناى افكار مذهبى گروه زيادى از رهبران الهى بشريت را تشكيل مى دهد، به خود مى لرزد و نمى تواند آن را انكار كند.

صفحه 95
حضرت موسى و حضرت مسيح و حضرت محمد(صلى الله عليه وآله) را مى بيند، عرفاى بزرگ شرق و غرب را مى شناسد، مغزهاى درجه اول دانش تجربى را كه همگى با معتقدات راسخ مذهبى پيشتازان تمدن بشرى هستند مى نگرد، آن گاه با بيانى خاضعانه همه عقايد وهمى خود را زير و رو مى كند.
«ادكاريش» كه خود از روان شناسان است، مى گويد: نمى توان انكار كرد كه بعضى در خود احساس ويژه اى مى كنند كه به خوبى توصيف شدنى نيست. آنان از احساسى سخن مى گويند كه به ابديت متصل است، از جدايى ها شكايت مى كنند و مى خواهند روزگار وصل خويش را باز يابند.
دين يك تصور ذهنى از يك احساس ابدى است و اين احساس به روشنى بزرگ و در مطلق تفكر مذهبى مشهور است. فرويد در اين موضوع ترديد دارد و اقرار مى كند كه با تحليل روانى روانكاوى خود هرگز نتوانسته است اثرى از چنين احساسى در خويشتن بيابد، ولى فوراً و با صداقت اضافه مى كند كه اين امر به او اجازه نمى دهد كه وجود احساس مورد بحث را در ديگران انكار نمايد.(1)
اگر فرويد در روح فرهنگ خود غرقه نشده بود، مى توانست از مرزهاى آن پا فراتر بگذارد، اما انتقاد او از وجود احساس درونى مذهبى، معلول محدوديت ديدگاه او و توجه خاص وى به بيماران و غفلت او از افراد عادى و پديده هاى طبيعى انسان بوده است; از اين جهت وى ريشه يكتاپرستى و هسته واقعى آن را ناديده گرفته است.

1. هنر عشق ورزيدن، اريك فروم، ص69. در اين بخش از كتاب زندگى و اصالت مذهبى نيز استفاده شده است.

صفحه 96
(6)
توحيد استدلالى
مقصود از توحيد استدلالى اين است كه انسان در پرتو عقل و خرد، خداى جهان را بشناسد و مزيّت اين نوع خداشناسى بر توحيد فطرى، در اين است كه توحيد فطرى در عين شرافت و لطافت نمى تواند راهنماى ديگران باشد، بلكه هر فردى بايد شخصاً كشش و جذبه فطرت خود را به سوى خدا احساس نمايد، زيرا احساس درونى را نمى توان از طريق گفت و شنود به ديگران انتقال داد و درك آن جز از طريق شهود و لمس باطنى، امكان پذير نيست.
توحيد استدلالى علاوه بر اينكه مى تواند راهنماى خود استدلال كننده به سوى خداى جهان باشد، مى تواند نقطه تحولى در فكر ديگران هم به وجود آورد، زيرا توحيد استدلالى نتيجه يك سلسله دلايل علمى و فلسفى است كه مى توان آنها را به جهانيان عرضه داشت و مردم را با اساس استدلال و نتايج آن آشنا ساخت و بسان ساير مسائل علمى به ديگران انتقال داد.
خلاصه راه دل اگرچه يك راه كامل و لطيف و لذت بخش است، ولى

صفحه 97
براى گسترش توحيد و همگانى ساختن آن ناچاريم از راه خرد وارد شويم و از طريق راهنمايى عقل به سوى او راه يابيم.
دليل بر وجود خداوند جهان يكى دو تا نيست، علم و فلسفه با دلايل زياد، ضرورت وجود صانع را ثابت نموده و در طول تاريخ زندگى بشر، هر كس به فراخور فهم و استعداد و پايه معلومات خود، از طريقى خداى خود را شناخته و به يكى از براهين علمى و فلسفى استناد نموده و عقايد مذهبى خود را بر آن استوار ساخته است.
نقل و توضيح اين دلايل انبوه و گوناگون، از حوصله اين كتاب بيرون است; حتى تشريح برخى از دلايل فلسفى توحيد درخور يك رساله مى باشد. ولى اين امر مانع از آن نيست كه تا آنجا كه صفحات محدود اين كتاب اجازه مى دهد، برخى از دلايل روشن و استوار و همگانى توحيد را مورد بررسى قرار دهيم و آن دسته از دلايل فلسفى را كه از سطح فهم همگانى بالاتر و به تخصّص يا ورود كافى در مسائل فلسفى نيازمند است، به وقت ديگر موكول نماييم.
ساده ترين راه براى شناسايى خدا
نظامات جهان آفرينش، روشن ترين و همگانى ترين برهان خداشناسى است. قرآن مجيد و پيشوايان بزرگ اسلام با بيانات مؤكّدى، مردم را به مطالعات كتاب آفرينش كه سراسر صفحات و سطور مختلف آن، بر نظم و ترتيب، محاسبه و اندازه گيرى، دخالت عقل و انديشه بزرگ در آفرينش آن گواهى مى دهند، دعوت نموده است; حتى به اين دعوت كلى اكتفا نورزيده و

صفحه 98
با بيان نمونه هايى از نظامات حيرت انگيز اين جهان، راه مطالعه و بررسى را به روى عموم بشر گشوده است.
علت عنايات كتاب آسمانى و پاسداران وحى و آيين به پيمودن اين راه، اين است كه هر فردى به فراخور دانش و بينش و استعداد خود مى تواند نمونه هاى بارزى از نظم جهان را درك كند و از وجود نظم شگرف كه در هر ذرّه اى از ذرّات بى شمار آن نهفته است، به وجود ناظمى كه از روى فكر و انديشه و محاسبه و اندازه گيرى به آن نظم بخشيده است، پى ببرد.
البته آنچه را كه يك دانشمند گياه شناس يا زيست شناس يا يك عالم فيزيكدان، شيميدان يا متخصّص مسائل فضايى و اجرام كيهانى، از نظامات اين جهان درك مى كند، هرگز با آنچه كه يك فرد عادى از مطالعه سطحى خود از آن به دست مى آورد قابل مقايسه نيست، ولى مع الوصف هر دو دسته از دو نوع مطالعه عميق و سطحى خود، يك جور نتيجه مى گيرند.
هر دو گروه چنين نتيجه مى گيرند كه نظامات شگفت انگيز اين جهان- بلكه نظام هر ذرّه اى از ذرّات بى نهايت آن- ساختمان پيچيده هر سلّولى از سلول هاى جانداران و حركت منظم هر پديده كيهانى و... گواه بر اين است كه اين موجودات از روى نقشه و تدبير، از روى محاسبه و اندازه گيرى آفريده شده اند و محال است ماده كور و كر، فاقد حس و شعور، بدون مداخله يك قدرت بزرگ كه دانا و تواناست، به خود نظم و ترتيب محاسبه و اندازه گيرى بخشد.
درحقيقت علوم طبيعى با رشته هاى گوناگونى كه دارد، روشنگر گوشه اى از اين نظامات و تشكيلات شگفت انگيز جهان آفرينش است و هرچند بشر در گشودن رازهاى طبيعى و تسخير قلّه هاى تازه علم، پيروزى هاى بيشتر و شگرف به دست آورده و بى شك گام هاى بلندى به سوى درك نظامات دقيق و

صفحه 99
حيرت انگيز جهان برمى دارد.
با اينكه آنچه را دانشمندان عصر حاضر در پرتو پيشرفت علوم و وسايل دقيق علمى، از نظم شگفت انگيز جهان گياهان و جانداران و اجرام كيهانى و عجايب درياها درك مى كنند، با آنچه گذشتگان از اين موضوعات درك مى كردند، تفاوت بارزى دارد، ولى در چشم انداز همه دانش هاى طبيعى دو مطلب براى ما به خوبى واضح و روشن مى گردد:
يكى اينكه جهان آفرينش بر اساس يك نقشه علمى و محاسبه و اندازه گيرى خاصّ آفريده شده است و بر هر ذره اى از ذرات و گوشه اى از زواياى آن، يك سلسله نواميس و قوانين تغييرناپذيرى حكومت مى كند.
ديگرى اينكه نظم و تدبير جهان آفرينش، گواه بر آن است كه صانع توانا و سازنده اى دانا و طراحى چيره دست با محاسبات دقيق علمى، نقشه آن را طرح كرده و سپس كاخ عظيم عالم خلقت را بر روى آنها بنا نهاده است.
پايه هاى برهان نظم
اركان اين برهان را سه مطلب تشكيل مى دهد:
1. هر پديده اى براى خود علتى دارد و قانون عليّت و معلوليّت يك قانون عمومى و همگانى است.
2. پديده اى كه در آن نظم و تدبير و سنجش و اندازه گيرى به كار برود، نمى تواند اثر يك تصادف كور و كر باشد، بلكه معلول علتى است كه آن را از روى فكر و انديشه، محاسبه و دقّت به وجود آورده است.

صفحه 100
3. در جهان هستى تا آنجا كه عقل و دانش بشر از روى آن پرده برداشته است، به جز نظم و دقت چيزى وجود ندارد و تمام دانشمندان جهان و مكتشفان عالى قدر در بررسى هاى خود اعتراف مى كنند كه در سراسر جهان جز محاسبه و اندازه گيرى و جز نظامات و تشكيلات حيرت انگيز، چيزى نديده اند. حتى تمام كوشش هاى بشر در مراكز علمى و آزمايشگاه ها و رصدخانه ها براى اين است كه نظاماتى را كه بر اين جهان حكومت مى نمايد، به دست آورند و هدف بازگوكنندگان رازهاى طبيعت، جز پرده بردارى از اسرار طبيعت و قوانين پيچيده و نظاماتى كه بر آن حكومت مى كند، چيزى نبوده و همه علوم طبيعى با رشته هاى گوناگون خود، مبيّن و روشنگر نظم شگرف جهان هستى مى باشند.
براى روشن نمودن اذهان ناچاريم درباره هر سه اصل كه پايه هاى برهان نظم به شمار مى روند، به طور فشرده بحث كنيم:
اصل يكم
هر پديده اى علتى دارد
شايد از ضرورى ترين انديشه هاى بشر اين باشد كه هر پديده اى به دنبال علتى است كه وجود آن را ايجاب مى نمايد و هيچ پديده اى بدون علتى كه سرچشمه وجود آن است، به وجود نمى آيد. بشر اين قانون كلى را از كاوش كاملى كه در طول زندگى انجام داده به دست آورده و هرگز تاكنون ديده نشده كه پديده اى خودبه خود، بدون علتى گام به پهنه هستى بگذارد.

صفحه 101
اصل دوم
نظم در آفرينش موجود، دليل بر وجود عقل در پديدآورنده است.
اين دومين پايه برهان نظم است و از نظر بداهت و روشنى اگرچه به پايه اصل نخست نمى رسد، ولى در عين حال پس از يك بررسى كوتاه، براى افراد دور از تعصّب، به صورت يك امر مسلم و بديهى جلوه مى كند.
اگر وجود اثر حاكى از وجود مؤثر است، همچنين خصوصيات اثر ما را به خصوصيات وجود مؤثر راهنمايى مى كند. خلاصه وجود اتومبيل گواهى مى دهد كه سازنده اى دارد، چنان كه خصوصيات آن شهادت مى دهد كه سازنده وى از دانش هاى مربوط به صنعت اتومبيل سازى، كاملاً آگاه بوده است. يك شاهكار ادبى مانند شاهنامه، اگر حاكى از آن است كه سازنده و سراينده اى دارد، همچنين ويژگى هاى آن حاكى از آن است كه سراينده آن از اصول داستان سرايى و فنون ادبى و خصوصيات زبان پارسى، آگاهى كاملى داشته است و هرگز نمى توان گفت اين گنجينه ادبى، اثر يك فرد عادى از ذوق ادبى و بى اطلاع از اصول داستان سرايى است و به طور تصادفى به زبان و قلم او جارى شده است.
ساختمانى كه روى اصول فنى و مطابق با نيازمندى هاى يك مؤسسه بزرگ ساخته مى شود، حاكى از آن است كه سازنده و پديدآورنده دارد، چنان كه گواه بر آن است كه سازنده آن، داراى فكر و انديشه بوده و با بصيرت و بينايى خاصى آن بنا را پيريزى كرده است و هرگز كسى احتمال نمى دهد كه گروهى بى اطلاع از اصول معمارى و فنون ساختمانى، به عنوان سرگرمى و بازى آجر روى آجر و سنگ نهاده اند و از روى تصادف بدون نقشه و اِعمال فكر، يك بناى ده طبقه اى

صفحه 102
مدرن به وجود آورده اند.
بى شك اثر هر نويسنده و گوينده اى، كارگر و صنعتگرى، فعل و عمل هر انسانى، گواه روشن بر پايه معلومات و اطلاعات و نحوه ملكات و روحيات او مى باشد و نظامات حكيمانه و اتقان و استوارى مصنوع، نظم و ترتيب معلول، گواه بر وجود انديشه و اراده فاعل و دانايى و بينايى سازنده و قدرت و توانايى او مى باشد و هرگز نمى توان يك نظم كوچك- تا چه رسد به نظامات بزرگ و مُحَيِّرُالعقول- جهان آفرينش را معلول تصادف كور و كر و اتفاق بى حسوشعور دانست.
فرق تصادف با نقشه و تدبير
كارهايى كه در آن نظم و ترتيب، محاسبه و اندازه گيرى به كار رفته باشد، مسلماً مولود فعاليت يك طرّاح زبردست و سازنده عاقلى است كه با محاسبه دقيق، عمل و كار خود را به وجود آورده است، ولى كارهايى كه از هر گوشه آن هرج و مرج و بى نظمى ببارد، نتيجه تصادف و زاييده يك عامل بى خرد و بى فكر و بى شعور است و قطعاً بايد تصادف نابينايى، آن را پديد آورده باشد.
روشن ترين مثالى را كه برخى از دانشمندان در اين زمينه زده اند، مى آوريم:
«فرض كنيد دو ميليون تن سنگ و آجر و آهن و سيمان و آهك و گچ و چوب و شيشه و سيم و كليد و لوله و لولا و ساير لوازم در اختيار مهندسى قرار مى گيرد و او آن مصالح را از انبار خارج كرده و در زمين هموارى به صورت يك ساختمان چندطبقه اى بنا مى كند. چندى بعد سيل مهيبى مى آيد و يك ميليون

صفحه 103
تن باقى مانده مصالح ساختمان را از انبار خارج مى كند و در چند كيلومترى در زمين هموار روى هم انباشته، به صورت تلّى در مى آورد. عمارت چندطبقه اى مصنوع و محصول اراده مهندس است و تلّ انباشته محصول عمل طبيعى سيل است. افراد عاقل در هر عصرى، وقتى وارد عمارت مهندسى مى شوند، مى بينند همه چيز روى محاسبه صحيحى در جاى خود قرار گرفته، آجرها در داخل پايه ها و سنگ هاى مرمر روى بنا، آهن ها به اندازه هاى مختلف سقف ها را نگاه داشته و درها در جاى خود قرار گرفته است.
ملاحظه مى كنند كه سيم هاى برق از لوله ها عبور كرده و به كليدها بسته شده است، شيرهاى آب سرد و گرم به لوله ها متصل و روشويى آماده كار است و نظم و حساب از در و ديوار آن پيدا است.
موقعى كه سر وقت مصنوع سيل برويم، مى بينيم چيزى كه در آن نيست محاسبه و نظم است. سنگ هاى مرمر زير گل ها مانده و آهن ها بى حساب هر يك در نقطه اى قرار گرفته است، سيم ها و كليدها درهم و برهم لابلاى آجرها رفته، درهاى شكسته و سالم، كج و معوّج بعضى متمايل و بعضى افقى قرار گرفته اند، لولاها و دستگيره ها لاى آجرها و سنگ ها به هم كوبيده شده اند، خلاصه چيزى كه در مصنوع سيل ديده نمى شود، نظم و حساب اندازه گيرى است. بدون ترديد براى بيننده اين نتيجه به دست مى آيد كه سازنده ساختمان عالم بوده و سازنده تلّ علم نداشته است، مهندس عمارت با اراده و اختيار خود هر چيزى را با محاسبه و اندازه گيرى در جاى خود قرار داده است، ولى سيل اراده و اختيارى نداشته، بلكه ضربات آب به طور اتفاق و تصادف هر چيزى را به جايى افكنده است».
اگر عقل و خرد در اين مورد به طور قطع و يقين داورى مى نمايند كه هر

صفحه 104
مصنوعى كه در وجود آن نظم و ترتيب ديده شود، قطعاً طراح هوشمند و آفريننده دانا و پديدآورنده توانا آن را به وجود آورده است، در اين صورت همان خرد درباره جهان آفرينش كه پر از طرح هاى بى شمار مستقل و در عين حال به هم مربوط است و هر كدام به نوبه خود صدها بار از مغز الكترونيكى و لوازم اتاق زندگى و فرمول هاى رياضى، پيچيده تر و شگفت انگيزتر مى باشد، عين آن داورى را نيز مى نمايد.
اصل سوم
نظامات شگفت انگيز جهان آفرينش
نارسايى علم و دانش
رموز و نظامات دقيق و پيچيده جهان آفرينش، بسان اقيانوس ژرف و ناپيداكرانه اى است كه در تاريكى جهل بشر، فرو رفته و بشر فقط توانسته است با دانش هاى كنونى خود چند متر كوتاهى از اين اقيانوس پهناور را روشن سازد. بشر فعلاً با اين معلومات شگرف و ترقيات شگفت انگيز خود توانسته است با الفباى علوم طبيعى آشنا شود و هرچه از نظر علم و دانش گام به پيش مى نهد، بهت و تحيّر او در برابر جهان هستى افزايش يافته و به جهل و نادانى خود بيشتر پى مى برد و به قول يكى از متخصصان فيزيك هسته اى «من هرچه بيشتر تحصيل كردم و همه چيز را از اتم تا كهكشان و از ميكروب تا انسان از نظر گذراندم، متوجه شدم كه هنوز خيلى چيزها مجهول مانده است».

صفحه 105
يكى ديگر از دانشمندان طبيعى نيز مى گويد:
«علم مى كوشد فرضيه هاى خود را تكميل كند و به حقايق نزديك تر شود، ولى مثل اين است كه حقايق هر قدر به آنها نزديك تر مى شويم، دورتر مى روند و درك ما از جهان به وسيله حواسّ ناقص و ابزار غيردقيق ما است».
از اين اعترافات و نظاير آنها، در ميان سخنان دانشمندان فراوان به چشم مى خورد و همگى حاكى از آن است كه بشر از نردبان علم جز چند پله اى بالاتر نرفته است. هنگامى كه از دانشمند معروف جهان انيشتين پرسيدند كه نسبت معلومات خود را به مجهولات خويش بيان نمايد، او در حالى كه در كنار نردبان كتابخانه خود ايستاده بود چنين پاسخ داد: «نسبت به اين دو به هم مانند نسبت اين پلّكان به فضاى بيكران آسمان ها است و هنوز من از نردبان علم چند پله اى بالا نرفته ام».
بنابراين نسبت معلومات بشر به نظامات دقيق و وسيع جهان آفرينش، آن چنان ناچيز است كه هرگز به حساب نمى آيد. هنگامى كه انسان حجم خود را با حجم اجرام آسمانى و فواصل ستارگان مقايسه مى كند، خود را كوچك تر و ناچيزتر از آنچه تصور مى كرد، مى بيند.
ولى با اين همه يك ميلياردم معلومات فعلى بشر، درباره عظمت كاخ استوار و بلند آفرينش براى اثبات صانع كافى است و به روشنى ثابت مى كند كه يك چنين نظم دقيق و پيچيده اى بدون وجود يك منبع قدرت و عقل و علم به هيچ وجه امكان پذير نيست.
رمز درك توحيد و كليد خداشناسى اين است كه به هيچ موجودى- ولو هر اندازه در نظر ما ساده جلوه كند- سطحى ننگريم، زيرا همين موجودات

صفحه 106
ساده و رويدادهاى كم ارزش است كه مبدأ تحوّلى بزرگ براى بشر بوده و سرچشمه دانش هاى عظيمى به شمار مى رود.
اصولاً متفكران بزرگ اين خصيصه را دارند كه هيچ موضوعى را بيهوده نمى انگارند و به هيچ چيزى سرسرى نمى نگرند و از مسائل و نمودهاى بسيار ساده و عادى، درس هاى بزرگ مى گيرند.
نيوتن در سقوط سيبى از درخت، قانون جاذبه عمومى را كشف نمود و ارشميدس حس كرد كه بدنش در آب سبك مى شود و در پرتو اين فكر اصول تعادل مايعات را به دست آورد گاليله در يكى از مراسم مذهبى مشاهده كرد كه چهل چراغ بالاى سرش در حال نوسان و تموّج است و از همين راه قانون سقوط اجسام را نتيجه گرفت. چه بسا اشخاصى حس مى كنند كه بدنشان در آب سبك مى شود يا سيبى از درخت سقوط مى كند يا چهل چراغى بالاى سر آنها به تموّج در مى آيد، اما هرگز به آن نتايج عظيمى كه دانشمندان نامبرده از اين موضوعات رسيده اند، موفق نمى شوند.(1)
لذا قرآن آن گروهى را بنده حقيقى خدا مى داند كه در جهان آفرينش به تفكر پردازند و آيات خلقت را سطحى و سرسرى نگيرند;(2) از اين نظر، هر گاه براى پيمودن راه توحيد دست نياز به تشريح برخى از موضوعاتى كه به نظر گروهى ساده و عادى جلوه مى كند دراز كنيم، براى اين است كه همين موضوعات به ظاهر ساده، كليد كشف رازهاى نهفته طبيعت و عامل نيرومند براى سير انديشه در عوالم مافوق طبيعت مى باشند.
نخست نظر فكرى خود را به زيباترين جلوه گاه طبيعت(آسمان ها) مى افكنيم و سير فكرى خود را از همين جا آغاز مى نماييم.

1. تاريخ علوم، پى ير روسو، ص288.
2. آل عمران، 191; فرقان، 73.

صفحه 107
(7)
دلايل توحيد
در
زيباترين جلوه گاه طبيعت
آسمان نيلگون با چراغان فروزان و ستارگان شفّاف خود همواره مورد توجه بشر بوده و او در هر عصرى به نحوى به تفسير عجايب آن پرداخته است. روزگارى هيأت ذيمقراطيس، دورانى هيأت فيثاغورث و مدتى هيأت مصرى ها بر عقول بشر حكومت مى كرد، ولى عمر همه اين فرضيه ها كوتاه و ناچيز بود.
يگانه فرضيه اى كه از رواج كامل و طول عمر برخوردار گرديد، هيأت بطلميوس بود. اين فرضيه به وسيله دانشمند مزبور در يك قرن و نيم قبل از ميلاد، پيريزى گرديد و قريب به هزار و پانصد سال سيطره و قدرت خود را بر سر جوامع علمى نگاه داشت و نه تنها دانشمندان مغرب زمين را تحت تأثير نظريه خود قرار داد، بلكه افكار و دانشمندان اسلامى را كه خود پايه گذاران بسيارى از فرضيه هاى علمى و كارشناسان حقايق بودند، تا مدتى به خود متوجه ساخت و روى ايمانى كه به آن نظريه داشتند، بسيارى از آيات و احاديثى را كه بر خلاف فرضيه بطلميوس بود، تأويل نمودند.

صفحه 108
خلاصه فرضيه او اين بود كه زمين مركز تمام كُرات جهان است و سه كره ديگر به ترتيب كره آب و كره هوا و كره آتش آن را احاطه كرده و پس از اين كرات چهارگانه، افلاك نُه گانه اى وجود دارد و در نخستين فلك، ماه و در دومى عُطارد و در سومى، زهره و در چهارمى، خورشيد و در پنجمى، مرّيخ و در ششمى، مشترى و در هفتمى، زُحل قرار دارد و فلك هشتم مركز كليه ثوابت است و فلك نهم همان فلك اطلس است كه از هر نوع ستاره اى عارى است و وسعت جهان هستى در نظر آنان همين بود و بس.
اساس اين فرضيه به وسيله چهار دانشمند بزرگ، كپرنيك، كپلر، گاليله و نيوتن فرو ريخت و هر يك از آنان تحوّلى عظيم در شناسايى جهان بالا به وجود آوردند.
در پرتو كوشش هاى گروهى از ناموران علم و دانش، ثابت گرديد در نظام خورشيدى ما، آفتاب مركز سيّارات است و اكثر يا همه آنها داراى قمر و اقمارى است كه به دنبال سياره در حركت هستند و صورت سيّارات منظومه شمسى ما به ترتيب فاصله آنها از خورشيد و شماره اقمار آنها به قرار زير است:
1. عطارد...............قمر ندارد
2. زهره.................قمر ندارد
3. زمين....................يك قمر دارد
4. مرّيخ..........2 قمر دارد
5. مشترى.............12 قمر دارد
6. زُحل......10 قمر دارد
7. اورانوس.................5 قمر دارد
8. نپتون.........2 قمر دارد
9. پلوتون.....وضع آن مبهم است

صفحه 109
تمام سيّارات را مى توان با چشم غيرمسلّح ديد، ولى دو سيّاره اخير به قدرى دورند كه فقط با تلسكوپ ديده مى شوند، نسبت به فاصله اى كه ستارگان ثابت به زمين دارند، دورى اين دو از ما ناچيز است.
دورى نزديك ترين ثوابت(1) از ما به قدرى است كه نور آن با سرعت 000/300 كيلومتر در ثانيه است و چهار سال طول مى كشد تا به ما برسد و حال آنكه در شرايط مساعد، نور نپتون در كمتر از چهار ساعت و نور خورشيد در هشت دقيقه به زمين مى رسد.
مجموع خورشيد با سيّارات و اقمار آنها را «نظام شمسى» مى گويند و پيش از كشف اين سه سياره اخير(اورانوس و نپتون و پلوتون) تصوّر مى شد كه مرز منظومه شمسى همان سيّاره زحل است كه در 1428 ميليون كيلومترى خورشيد قرار دارد، ولى پس از كشف اين سيّارات كه آخرين آنها پلوتون است و قريب چهل سال پيش كشف گرديد(2) شعاع قدرت منظومه شمسى از رقم يادشده

1. ستارگانى كه فاصله و نسبت آنها با ساير ستارگان يكسان و يكنواخت نيست و پيوسته در حال تغيير است «سيارات» ناميده مى شوند، ولى آنها كه وضع ثابتى دارند و همواره نسبت آنها با ستارگان ديگر ثابت است، به آنها «ثوابت» مى گويند والا همه ستارگان هميشه در حال حركت و گردش مى باشند.
2. براى نخستين بار دانشمند آمركايى به نام «لاول» از وجود سياره اى در ماوراى دو سياره اخير، اطلاع پيدا نمود و حتى مدار و وزن آن را محاسبه كرد، ولى بر اثر نبودن دوربين قوى نتوانست آن را مشاهده كند، ولى پانزده سال پس از مرگ وى يكى از عكسبرداران رصدخانه ايزورنا كه از نقطه اى كه حدس مى زدند سياره كشف نشده اى در آنجا باشد، عكسبردارى مى كرد موفق به كشف چنين ستاره اى گرديد و فاصله متوسط پلوتون از خورشيد همان طور كه در بالا گفته شد، 5920 ميليون كيلومتر است.

صفحه 110
به شعاع 5920 ميليون كيلومتر افزايش يافت و هنوز آينده براى كسى روشن نيست، ممكن است پنجه علم سيارات ديگرى را براى خورشيد كشف نمايد.
گنجايش جهان آفرينش
گنجايش جهان آفرينش بالاتر از آن است كه آن را با متر و كيلومتر و فرسنگ اندازه گيرى نمود و تعداد اجرام آسمانى بيش از آن است كه بتوان آن را با ارقام و اعداد نجومى بيان كرد، از اين نظر بشر براى بيان فواصل ستارگان به مقياس ديگرى پناه برده و آن سرعت سير نور است كه در هر ثانيه مسافت سيصد هزار كيلومتر معادل 50هزار فرسنگ را طى مى كند.
هنگامى تعجب بيشترى خواهيم نمود كه متوجه شويم خورشيد ما يك ستاره اى است در يكى از شهرهاى بزرگ ستارگان كه «كهكشان» نام دارد و در اين كهكشان نزديك صد ميليون ستاره وجود دارد.
شهر ستارگان ما را غالباً كهكشان يا راه مكه و جاده شيرى مى نامند. راه شيرى از آن جهت مى گويند كه گويى در آنجا بر آسمان شير افشانده اند. خود كلمه فارسى كهكشان يا كاه كشان از اين جهت گفته مى شود كه تصور مى كردند كه شترهايى با بار كاه از آنجا گذشته اند و كاه هايى كه از بار آنها فرو ريخته، كهكشان را به وجود آورده است.
در يك شب صاف بى ماه، وسط تابستان يا وسط زمستان، كهكشان به آسانى ديده مى شود. تازه كهكشان ما با اين منظومه شمسى و صدها ميليون ستاره خود، يك كهكشان از ميليون ها كهكشانى است كه در جهان وجود دارد

صفحه 111
و هيچ كس نمى داند كه چند ميليون كهكشان در جهان وجود دارد و هر موقع تسلكوپ نيرومند و تازه اى ساخته مى شود، كهكشان هاى بيشترى كشف مى شود. برخى از آنها به قدرى دورند كه نور آنها ميليون ها سال طول مى كشد تا به زمين برسد.
فاصله دو قطر كهكشان ما به قدرى است كه نور آن را حدود 200 تا 300 ميليون سال طى مى كند.
درست است آپولوهاى يازده و... با سرعت تقريباً 6 هزار كيلومتر در ساعت توانست به همسايه ديوار به ديوار زمين در مدت سه روز يا كمتر گام نهد، ولى بايد توجه نمود كه ماه از نظر مقياس هاى فلكى، يك عضو وابسته و تقريباً چسبيده به كره زمين است، به طورى كه نور ماه در مدتى كمتر از يك ثانيه و نيم به زمين مى رسد و با توجه به اينكه مقياس اندازه گيرى ستارگان با يكديگر در جهان هاى دور سال نورى است قرب و چسبيدگى ماه به زمين كاملاً روشن مى گردد.
اگر آپولو با همين سرعت بخواهد به سوى يكى از كرات منظومه شمسى ما مانند مشترى مسافرت كند،(1) مدت اين مسافرت سى سال طول خواهد كشيد و فضانوردان با موهاى سپيد بايد مراجعت نمايند.
اگر بخواهيم از سياره پلوتون(2) كه دورترين همسايه يا آخرين عضو خانواده منظومه شمسى ما است، ديدن كنيم و بيش از يك ساعت توقف نكنيم

1. فاصله مشترى از خورشيد 778ميليون كيلومتر و از زمين در نزديك ترين فاصله 628ميليون كيلومتر است.
2. فاصله پلوتون از خورشيد 5920 ميليون كيلومتر است.

صفحه 112
به مدت 280 سال نيازمند خواهيم بود.
اگر بخواهيم با همين آپولوها و همين سرعت ها، به نزديك ترين ستاره خارج از منظومه شمسى ما سرى بزنيم، دو ميليون سال براى رفتن و بازگشت لازم خواهيم داشت و عمر بشر هرگز به اين مدت كفايت نمى كند.
نزديك ترين ستاره از ثوابت به ما همان ستاره معروفى است به نام «پروكسيما» كه نور آن در مدت 4 سال و 4 ماه مى رسد، با توجه به اينكه سرعت سير نور در هر ثانيه سيصد هزار كيلومتر است.
به قول يكى از دانشمندان، آنچه ما امروز تسخير فضا مى ناميم، در برابر عظمت جهان بالا درست مانند اين است كه پروانه ظريفى روى برگ درخت عظيمى كه هزاران شاخه و ميليون ها برگ دارد و در ميان جنگل انبوه و بى پايانى كه صدها فرسنگ طول دارد، نشسته باشد و تصميم بگيرد از آن برگ به روى برگ ديگرى كه مجاور آن است، پرواز كند، برگ اول، زمين ها، برگ دوم ماه و... و آن شاخه همچون منظومه شمسى و آن درخت عظيم همچون كهكشان(كه منظومه شمسى ما جزئى از آن است) و آن جنگل همچون جهان هستى است و درحقيقت دانشمندان نجوم مانند مسافرانى هستند كه در جنگل گردش مى كنند. ستارگان نيز تشكيل جنگل مى دهند. همان طور كه هر جنگل محدود است، تعداد ستارگان نيز محدود مى باشد. جديدترين تخمين هايى كه زده شده است، تعداد ستارگان را در حدود چهل ميليارد نشان مى دهد.(1)
بشر در برابر اين اجرام عظيم و وسعت خارج از وصف و بيان آن چنان خود را متحير و كوچك مى بيند كه از فرط حقارت سر به زير مى افكند.

1. از اتم تا ستاره، ص89.

صفحه 113
خامه و صفحات محدود كتاب ناتوان تر از آن است كه بتواند گوشه اى از اين نظام به ظاهر نامتناهى را بيان كند، ولى به مضمون «آب دريا را اگر نتوان كشيد، هم به قدرى تشنگى بايد چشيد» مى توان گوشه اى از نظامات منظومه شمسى خود را در اين صفحات منعكس نمود و از اين رهگذر، به عظمت علم و قدرت بى پايان آفريننده آن، واقف گرديد.
جريان نظم در طبيعت حاكى از غايت و هدف والايى بوده و آن را از عبث بودن و لغويّت خارج مى كند. خداوند متعال در قرآن مى فرمايد:
(الَّذِينَ... يَتَفَكَّرُونَ فِي خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هَذَا بَاطِلاً).(1)
بنابراين از آنجا كه هر موجودى در اين جهان براى خود قابليت و شايستگى دارد و همگى با لسان حال درخواست وجود و طلب كمال مى كنند، آفرينش جهان طبيعى هم يك نوع پاسخگويى به اين سؤال هاى طبيعى و ذاتى اشيا است و درحقيقت به كمال رساندن آنها است.
بر اساس هدفدارى عالم طبيعت، «موجودات پست از قبيل تك ياختگان كاواكان و غيره دستگاه تنفسى مخصوصى ندارد، زيرا اين اعضا براى آنها بى فايده است. اين حيوانات به وسيله سطح خارجى خود يا بهتر آنكه اگر حفره گوارشى هم داشته باشد، به وسيله سطح خارجى و داخلى شان تنفس مى كنند. جنس ماده اى كه اين سطوح را تشكيل مى دهد، درحقيقت نسبت به اكسيژن محلول در آب، قابل نفوذ است. بعضى ها مثل اسفنج ها از حفره ها و مجارى كه در بدنشان موجود است و بلاانقطاع آب موجود در اطراف حيوان از

1. آل عمران، 191.

صفحه 114
آنها رد مى شود، براى تنفس استفاده مى كنند.(1)
خورشيد ما در منظومه
خورشيد بايد نخستين كره آسمانى باشد كه در آغاز پيدايش تمدن، توجه خاكيان را به خود جلب نموده است. اين كره آتشين منبع اسرارآميزى است كه شگفتى هاى آن در وهم و فكر انسان نمى گنجد. اينك به برخى از اسرار اين مشعل فروزان و عجايب آفرينش او كه همگى حاكى از قدرت آفريننده آن است، اشاره مى نماييم.
حجم خورشيد يك ميليون و 391 هزار برابر حجم زمين است; يعنى اگر زمين به اندازه يك ميليون و سيصد و نود و يك هزار برابر از نظر حجم بزرگ شود، تازه به اندازه سلطان اقليم منظومه ها(خورشيد) خواهد بود. اگر با حجم كره زمين از طريق ارقام و اعداد آشنا گرديم، در اين موقع عظمت حجم خورشيد براى ما روشن خواهد بود. حجم كره زمين «يك هزار و هشتاد و سه ميليارد و سيصد و بيست ميليون كيلومتر مكعب است».(2)
با توجه به اينكه قطر زمين 12756 كيلومتر است، قطر خورشيد 109 برابر قطر كره زمين مى باشد; يعنى تقريباً يك ميليون و 391 هزار كيلومتر است.(3)

1. هـ. رووير، حيات و هدفدارى، ترجمه عباس شيبانى، ص136.
2. از جهان هاى دور، ص220-294.
3. ساختمان خورشيد، ص91.

صفحه 115
وزن خورشيد
دانشمندان از روى اصول علمى توانسته اند كه وزن خورشيد را معيّن كنند و سرانجام به دست آورده اند كه وزن خورشيد و به اصطلاح فيزيكدانان جرم آن سيصد و سى هزار برابر زمين است.(1)
علت اختلاف روشن حجم خورشيد و وزن آن نسبت به زمين كه حجم آن يك ميليون و 391هزار برابر حجم زمين است، ولى وزن آن سيصد و سى هزار برابر زمين مى باشد، اين است كه وزن مخصوص خورشيد كه به حالت گاز است، از وزن مخصوص زمين سبك تر مى باشد.
زيرا مى دانيم كه هرچه تكاثف و پيوستگى ذرّات يك جسم كمتر باشد، حجم آن بزرگ تر و وزن آن سبك تر خواهد بود، ولى هرچه ذرات جسم فشرده و پيوستگى آنها شديدتر باشد، وزن آن سنگين تر و حجم آن سبك تر خواهد بود.
درجه حرارت خورشيد
درجه گرماى سطح خارجى خورشيد تقريباً 11000 درجه فارنهايت است، ولى حرارت مركزى آن 70 ميليون درجه فارنهايت تخمين زده مى شود.(2)

1. از جهان هاى دور، ص229.
2. نجوم براى همه، ص 1. اين واحد درجه حرارت از نام «فارنهايت» فيزيكدان آلمانى مبتكر اين درجه بندى گرفته شده است. در سنجش فارنهايت آب در 32 درجه حرارت بالاى صفر يخ مى بندد و در 212 درجه مى جوشد.

صفحه 116
از نظر سانتيگراد، درجه حرارت سطح خورشيد را 6000 درجه سانتيگراد و حرارت اعماق آن را 20 ميليون درجه سانتيگراد تعيين مى نمايند.(1)
از اين كانون حرارت هر ثانيه 4 ميليون و در هر دقيقه 240 ميليون تن انرژى نور و حرارت و در هر روز 350000 ميليون تن انرژى توليد مى شود و به سوى فضا سرازير مى گردد.
عقل در عظمت اين كانون نور و حرارت متحيّر و مبهوت است. با اينكه ميليون ها سال است كه اين كره فروزان در حال اشتعال و پخش نور و حرارت است، هنوز قدرت و توانايى او به قوّت خود باقى مى باشد.
به عقيده دانشمندان، انرژى كه در مدت يك ثانيه از خورشيد بيرون مى آيد، بيشتر از تمام انرژى است كه بشر در دوران تاريخ خود مصرف كرده است.
اين كره فروزان بسان كارخانه اى است كه در ثانيه 4 ميليون تن و در دقيقه 240 ميليون تن انرژى توليد مى كند و درنتيجه كليّه اعضاى خانواده خود را از عُطارد گرفته تا پلوتون با تمام اقمار كوچك و بزرگ آنها، قرين روشنايى و حرارت خود مى سازد و به 6 هزار ميليون كيلومتر شعاع فرمانروايى خويش، روشنى و گرمى مى بخشد و زمين ما كه از نظر فاصله سومين سياره آن است، مقدار مختصرى از اين انرژى توليدشده استفاده مى كند.(2)

1. جهان هاى دور، ص227. احياناً درجه اعماق خورشيد را بيش از آنچه كه گفته شد، حدس مى زنند.
2. به عقيده برخى از دانشمندان، تشعشع كلى خورشيد در هر ثانيه 4 ميليون تنها است و زمين تنها 1800 گرم را كه در هر روز به 173 تن بالغ مى شود، دريافت مى كند و باقى آن به سيارات ديگر مى رسد.

صفحه 117
لابد خواهيد پرسيد كه اين كارخانه انرژى ساز، براى توليد يك چنين انرژى زياد از چه موادى براى توليد خود استفاده مى كند و سوخت آن براى اين كار چيست.
تحقيق دانشمندان به اينجا رسيده است كه سلطان اقليم منظومه شمسى براى توليد انرژى از ماده ئيدروژن استفاده مى كند و براى هر 4 ميليون تن انرژى در ثانيه، 660 ميليون تن ئيدروژن و براى 240 ميليون تن انرژى در دقيقه، 396000 ميليون تن ئيدروژن مصرف مى كند; در اين صورت بايد ديد ماده اوليه اين كره (ئيدروژن) تا چه اندازه است كه با اين ولخرجى با اينكه مدت هزارها ميليون سال است كه در حال فعاليت و توليد مى باشد، تغيير محسوسى در فعاليت و توليد انرژى در آن ديده نشده است.
سن خورشيد
آخرين نظر درباره سنّ خورشيد اين است كه سن خورشيد مانند برخى از همجواران آن از 4000 ميليون تا 5000 ميليون سال تخمين زده مى شود.(1) براى به دست آوردن عمر سياره راه هايى وجود دارد كه براى اهل فن مخفى و پنهان نيست.
حركت وضعى خورشيد
براى نخستين بار گاليله با تلسكوپ خود در سطح خورشيد چند لكه سياهى مشاهده كرد و خيلى هم تعجب نمود، در صورتى كه هر موقع ما

1. مرزهاى نجوم، ص203.

صفحه 118
خورشيد را غروب در هواى غبارآلودى ملاحظه كنيم يا در ميان روز با شيشه تار به آن نگاه كنيم، آن را كاملاً بى لك مى بينيم.
با يك تلسكوپ بزرگ، سطح خورشيد چون توده ابر به نظر مى رسد. اينها ابرهاى برف و باران نيستند، بلكه توده هايى از بخارات ملتهبى هستند كه از گازهاى آهن و سرب و قلع و مواد ديگرى كه از اين كوره بزرگ بر مى خيزد، در آن موجود است.
لكّه سياهى كه گاليله ملاحظه نمود، چيزى شبيه دهانه آتش فشان مى باشد. اگر روزبه روز خورشيد را رصد كنيم، ملاحظه خواهد شد كه اين لكه ها تغيير مكان داده و به سمت مشرق خورشيد متوجه مى شوند. در نتيجه همين مراقبت ها براى نخستين بار پى بردند كه خورشيد مانند زمين به دور محور خود مى گردد، همان طور كه از چنين جسم عظيم الجثّه اى كه قطر آن قريب يك ميليون و سيصد و نود و يك هزار كيلومتر است، انتظار مى رود، حركت دَوَرانى آن خيلى كندتر از زمين بوده و هر دور آن تقريباً 25 روز طول مى كشد.(1) خورشيد به دور محور خود به همان سمت مى پيچد كه زمين به دور خورشيد حركت مى كند.(2)
علت اينكه تمام سيّارات منظومه از مغرب به سمت مشرق حركت مى كنند، اين است كه چون خورشيد از سمت مغرب به سمت مشرق

1. در كتاب نجوم بى تلسكوپ، ص55 مدت حركت را 27 روز نوشته است و مى گويد: لكه اى كه شما همين حالا ديديد، چند روز بعد در لبه شرقى خورشيد محو مى گردد و احتمال مى رود كه دو هفته بعد در لبه ديگر ظاهر گردد.
2. نجوم براى همه، ص 12-13.

صفحه 119
مى چرخد، نيروى جاذبه آن همه آنها را در اين مسير به حركت وامى دارد.
حركت انتقالى خورشيد
مركز بودن خورشيد، مانع از آن نيست كه خود نيز با تمام اعضاى خانواده نه گانه خود، داراى يك حركت انتقالى كه سرعت آن در هر ثانيه 19 كيلومتر و نيم است، باشد.
طبق تحقيقات دانشمندان، منظومه شمسى ما با سيارات و اقمار خود به سوى نقطه شمال با سرعت مزبور در حركت است. دانشمند نجومى معروف، هرشل در سال 1790 ميلادى توانست مقصد منظومه را از اين حركت به دست آورد. وى پس از زحمات زياد، اظهار نظر كرد كه منظومه شمسى به سوى صورت فلكى «الجائى على ركبتيه»(1) در حال حركت است و در مدت يك سال 615 ميليون كيلومتر از مكانى كه امروز قرار دارد، دور مى شود.
حركت خورشيد به دور مركز كهكشان
هر كهكشانى مركب از ميليون ها ستاره است و همگى بر گرد و مركز كهكشان در حال حركت مى باشند و سرعت حركت آنها يكسان نيست، بلكه به

1. در شب هاى صاف توده اى از ستارگان ديده مى شوند كه به شكل خاصى دور هم قرار گرفته اند. ابتدا به نظر مى رسد كه چند ستاره بيش نباشند و دانشمندان براى آنها اسم گذارى كرده اند كه يكى از آنها «الجائى على ركبتيه» است كه 36000 سال نورى با ما فاصله دارد و به ظاهر چند ستاره بيش نيست و با دوربين هاى 000/30 تخمين زده مى شود.

صفحه 120
نسبت نزديكى و دورى كه از مركز دارند، تفاوت مى كنند.
خورشيد ما جزو مجموعه كهكشان ما است و آن بسان ساير ستارگان اين كهكشان، با سرعت ساعتى 972 هزار كيلومتر گرد مركز كهكشان مى چرخد و مدار گردش خورشيد به قدرى وسيع است كه در 220 ميليون سال يك بار اين مدار را طى مى كند.(1)
شايد همين مقدار درباره درك عظمت خورشيد و نظام شگفت انگيز و فعاليت هاى ثمربخش آن كافى باشد. اكنون درباره نظامات ساير اعضاى اين خانواده به ترتيب فاصله اى كه با خورشيد دارند، به طور اجمال سخن مى گوييم و تفصيل آن را به كتاب هاى هيأت و نجوم موكول مى كنيم.

1. تسخير ستارگان، ص392 و 421.

صفحه 121
اعضاى ديگر خانواده منظومه
1. عُطارد يا اختر گريزپا
عطارد نزديك ترين اعضاى اين خانواده به خورشيد است و در فاصله 58 ميليون كيلومترى خورشيد قرار گرفته است، از آنجا كه سيارات در يك مدار بيضى به دور خورشيد حركت مى كنند، فاصله هر يك با خورشيد در همه اوقات يكسان نيست و فاصله هاى آنها نسبت به خورشيد در حال نوسان بوده و حداكثر و حداقل دارند. حداكثر فاصله عطارد از خورشيد 70 ميليون كيلومتر و حداقل آن 46 ميليون كيلومتر و حد متوسط آن 58 ميليون كيلومتر است.
يك طرف اين سياره هميشه رو به آفتاب است; از اين نظر يك سمت آن مانند جهنم سوزان و حرارت آن به 400 درجه سانتيگراد مى رسد و طرف ديگر آن مانند نواحى قطبى سرد و منجمد است. از آنجا كه جاذبه اش كم است هوا در آنجا پيدا نمى شود و اگر احياناً پيدا شد، به صورت گردبادى سريع در آمده و از يك سمت به سمت ديگر آن روانه مى شود. اين سياره كمتر به چشم مى خورد، زيرا طلوع و غروب آن با طلوع و غروب خورشيد همراه است، از اين نظر كمتر خود را نشان ما مى دهد، ولى مع الوصف در برخى از ايام سال، با چشم غيرمسلح در افق ديده مى شود.

صفحه 122
سيّاره اى كه مدت سال و روز آن يكى است
اين سياره در مدت 88 روز به دور محور خويش و به دور خورشيد مى چرخد و به عبارت ديگر، عطارد درست در همان مدت كه به دور خورشيد مى گردد يك بار به دور خودش مى چرخد; از اين نظر سيّاره اى است كه مدت سال و روز آن يكى است.
ميزان و سرعت سير سياره ها اين است كه هر سياره اى كه فاصله آن با خورشيد كمتر باشد، در مدارى كوچك تر و با سير سريع تر گردش مى كند، ولى سياره اى كه فاصله آن با مركز خود زياد باشد، مدار بزرگ خود را با حركتى آهسته تر خواهد پيمود.
چون عطارد نزديك ترين سياره به خورشيد است، در مدارى كوچك تر و سرعتى سريع تر(سير آن در هر ثانيه 47 كيلومتر و نيم است) در حال گردش مى باشد، ولى پلوتون كه دورترين اعضاى اين خانواده است، مدار وسيع خود را با سرعت 7/4 كيلومتر مى پيمايد.
2. زهره يا ستاره شامگاهى و سحرگاهى
زهره سياره اى است كه در اصطلاح دانشمندان كيهان خواهر زمين ناميده مى شود، در عين حال درست همديگر را نمى شناسد، زيرا بر اثر بخار يا غبار غليظى كه اطراف زهره را پوشانيده است، هنوز خصوصيات آن درست روشن نيست.
زهره در مدارى ميان زمين و عطارد به دور خورشيد مى گردد. زهره را با درخشندگى خاصى كه دارد پس از غروب آفتاب در آسمان غربى و پيش از

صفحه 123
طلوع آفتاب در آسمان شرقى مى بينيم و روى همين جهت كه اين ستاره در دو محلّ مشاهده مى شود در گذشته يونانى ها تصور مى كردند كه دو ستاره است و به دو نام مى ناميدند، در صورتى كه يك ستاره است كه گاهى به آن ستاره شامگاهى و گاهى ستاره صبحگاهى مى گويند. زهره يك سال و بيست ماه پيش از بامداد و يك سال و بيست ماه پس از غروب طلوع مى كند.(1)
زهره را از آن نظر خواهر دوقلوى زمين مى نامند كه از جهاتى به زمين شباهت دارد، زيرا حجم آن نود و هفت صدم زمين و قطر آن 12188 كيلومتر و وزن آن به اصطلاح فيزيك جرم آن هشتاد و دو صدم وزن زمين و قوّه جاذبه آن به اندازه نه دهم جاذبه سطح زمين است و فاصله متوسط آن از خورشيد 108 ميليون كيلومتر مى باشد.
زهره در مدت 224 روز و 16 ساعت و 48 دقيقه يك بار به گرد خورشيد مى گردد(2) و در مدت 10 روز كره زمين يك بار بر محور خود مى چرخد.(3)
3. كره زمين يا ميهن مسكونى
اطلاعات بشر درباره كره زمين بيش از كرات ديگر است و در نظر خاكيان، كره زمين بزرگ ترين جهانى است كه بشر ديده به آن گشوده است، ولى پيش دانشمندان اين كره در برابر عوالم ديگر بسيار كوچك است.

1. نجوم براى همه، ص56.
2. در اين صورت سال كره زهره تقريباً هفت ماه و نيم است(هيأت فلاماريون، ص107).
3. آخرين نظرى است كه درباره حركت زهره بر محور خورشيد بيان شده است.

صفحه 124
زمين كره اى است كه مانند كرات ديگر به آزادى در فضا و در حال گردش مى باشد. اين كره در فاصله 150 ميليون كيلومترى خورشيد قرار دارد و در مدت 365 روز و 5 ساعت و 48 دقيقه و 40 ثانيه با سرعت 8/29 كيلومتر در ثانيه به دور خورشيد مى گردد.
حداكثر فاصله زمين از خورشيد 152 ميليون كيلومتر و حداقل فاصله 147 ميليون كيلومتر است.
جوّ زمين با گازهاى به ضخامت حدود 800 كيلومتر بسان زرهى زمين را از شر بيست ميليون سنگ آسمانى در روز كه با سرعتى در حدود 50 كيلومتر در ثانيه با زمين برخورد مى كند، حفظ مى كند.
4. ستاره مريخ
ستاره اى كه بيش از پيش توجه دانشمندان شرق و غرب را به خود متوجه نموده و تلاش هاى پيگيرى براى كشف رموز و اسرار آن در جريان است و علت توجه به اين ستاره اين است كه:
پس از كره زمين شرايط حيات و زندگى در سياره مريخ بيش از سيارات ديگر فراهم است; از اين نظر تاكنون عكس هاى زيادى از اين سياره گرفته شده و وجود حيات نباتى و غيره به صورت يك امر قطعى تلقى شده است.
كره مريخ 228 ميليون كيلومتر با خورشيد فاصله دارد و در مدت 697 روز با سرعت 24 كيلومتر در ثانيه يك بار به دور خورشيد مى گردد.
مريخ برادر كوچك تر زمين است. قطر آن 6760 كيلومتر است. قوّه جاذبه مريخ درست يك سوم قوه جاذبه زمين مى باشد و چيزى كه در زمين 18 كيلو

صفحه 125
وزن دارد در مريخ 6 كيلو وزن خواهد داشت.
شبانه روز در مريخ مانند زمين است و با جزئى اختلاف در مدت 24 ساعت و 37 دقيقه يك بار به دور خود گردش مى كند. در مريخ مانند زمين، چهار فصل وجود دارد، ولى مدت فصول آن دو برابر فصل هاى كره زمين است.
مريخ نيمى از نور و حرارتى را كه زمين از خورشيد مى گيرد از آن اخذ مى كند; از اين نظر هواى اين سياره از زمين سردتر است. حداكثر حرارت آن در تابستان از 27 درجه سانتيگراد تجاوز نمى كند و درجه حرارت در زمستان به 58 درجه زير صفر مى رسد.
قطر مريخ 6760 كيلومتر است، در حالى كه قطر زمين به 12678 كيلومتر مى رسد. مريخ داراى دو قمر كوچك است كه به دور اين سياره مى گردند و اين نخستين سياره اى است كه در خارج مدار زمين قرار گرفته است.(1)
5. مشترى
بزرگ ترين سياره منظومه شمسى در مدارى تقريباً به شكل دايره در خارج از مدار مريخ و در فاصله 741 ميليون كيلومتر قرار دارد. قطر آن 148 هزار كيلومتر يعنى يازده برابر قطر زمين است و سطح آن 150 برابر از زمين بزرگ تر مى باشد. ما هفت قاره داريم و هنوز سرزمين هاى وسيعى وجود دارند كه بشر به آنجا نرسيده است. اگر زمين به اندازه مشترى بود، 150 برابر زمين قاره داشت و براى نقشه بردارى از اين قاره ساليان درازى طول مى كشيد.

1. نجوم براى همه، ص63.

صفحه 126
مشترى در مدت 11 سال و 315 روز با سرعت 13 كيلومتر در ثانيه به گرد خورشيد مى گردد و حركت وضعى آن در مدت 9 ساعت و 55 دقيقه و 41 ثانيه انجام مى گيرد.
وقتى كه گاليله با تلسكوپ به مشترى نگاه كرد، ديد چهار ماه دارد ولى اكنون براى آن 12 ماه كشف كرده اند و شايد هم بعدها بيش از اين كشف نمايند و اين 12 قمر با سرعت هاى مختلفى به نسبت قُرب و بُعد آنها به سياره بر گرد آن در حركت مى باشند.
6. سياره زُحَل (كيوان)
اگر مسافرت خود را از طرف خورشيد ادامه بدهيم، پس از مشترى به سياره درخشان ديگرى كه «زحل» نام دارد، مى رسيم. به نظر بابلى ها و يونانى ها زحل آخرين ستاره منظومه شمسى بود، چون سياراتى كه از خورشيد دورترند، آن قدر كم نورند كه با چشم غيرمسلح نمى توان ديد، ولى پس از اختراع تسلكوپ معلوم شد كه زحل آخرين مرز اقليم نظام شمسى نيست و قلمرو حكومت خورشيد بيش از آن است كه تصور مى كردند.
زحل سياره بزرگى است كه در حدود 110000 كيلومتر يعنى نه برابر زمين قطر دارد و درنتيجه حجم آن هفتصد برابر زمين است. از آنجا كه زحل از ماده بسيار كموزنى تشكيل شده، وزن آن بيش از صد برابر كره زمين نيست.
زحل داراى 10 قمر است و در مدت قريب به سى سال زمين با سرعت متوسط 5/9 كيلومتر در ثانيه مدار بزرگ خود را مى پيمايد و در مدت 10 ساعت و 15 دقيقه به دور خود مى گردد.

صفحه 127
7. اورانوس
اين سياره در سال 1781 وسيله هرشل كشف گرديد و قلمرو و حكومت آفتاب را از 1428 ميليون كيلومتر تا 2873 ميليون كيلومتر گسترش بخشيد. اين ستاره از نظر بزرگى كمتر از مشترى و زحل نيست; حتى گاهى با چشم عادى مى توان آن را ديد. حركت انتقالى اورانوس به دور خورشيد در مدت 84 سال و 7 روز به سرعت 6700 متر در ثانيه و حركت وضعى آن به دور خورشيد در مدت 10 ساعت و 8 دقيقه انجام مى گيرد.
8. نپتون
اين سياره به وسيله دو دانشمند(لووريه فرانسوى و گاله منجّم رصدخانه برلن) كشف گرديد. اولى محل سياره را معين نمود و دومى در همان محلى كه لووريه نشان داده، ستاره را كشف كرد و به اين وسيله قلمرو حكومت نظام شمسى در سال 1846 در نظر دانشمندان افزايش يافت.
اين سياره در فاصله 4500 ميليون كيلومتر از خورشيد قرار دارد و مدار عظيم انتقال خود را در مدت 164 سال و 28 روز مى پيمايد; يعنى هر يك از چهار فصل آن 40 سال طول مى كشد و مدار وضعى خود را در مدت 15 ساعت و 40 دقيقه يك بار به دور خود مى گردد و داراى دو قمر است كه با حركات مختلف در عين نظم به دور آن مى چرخند.

صفحه 128
9. پلوتون
آخرين عضو كشف شده خانواده منظومه شمسى است. اين سياره در اوايل سال 1390 به وسيله دانشمند آمريكايى كشف گرديد. اين سياره نهمين سياره منظومه شمسى است و نسبت به زمين در حدود چهل برابر از خورشيد دورتر است و با كشف آن، قلمرو حكومت شمسى از 4500 ميليون كيلومتر به 5920 ميليون كيلومتر افزايش يافت، زيرا فاصله متوسط اين سياره از خورشيد به همين اندازه است كه اين سياره در مدارى بيضى شكل در مدت 250 سال به گرد خورشيد مى گردد.
اين سياره آن قدر از ما دور است كه هيچ تلسكوپى نتوانسته است آن را به صورت كره ببيند; از اين نظر هنوز اوضاع آن روشن نگرديده است.
هرگز نمى توان گفت كه اين سياره آخرين ستاره نظام شمسى است، بلكه دانشمندان احتمال مى دهند كه پلوتون يكى از چند سياره اى باشد كه ساكن سرحدّ منظومه در گوشه هاى تاريك و نيم تاريك آسمان باشد.(1) اين بود خلاصه اى از نظام شمسى.(2)
اينك درباره نظم شگفت انگيز منظومه خود مطالبى را تذكر مى دهيم.

1. نجوم براى همه، ص71.
2. براى تفصيل بيشتر به كتاب هاى مرزهاى نجوم نگارش رضا اقصى و نجوم بى تلسكوپ، از اتم تا ستاره، نجوم براى همه، و هيأت فلاماريون مراجعه فرماييد.

صفحه 129
نتايج توحيدى
بيان پيشين درباره منظومه خورشيدى ما را به يك نظم وسيع و گسترده اى در خلقت كرات آسمانى رهبرى مى نمايد، به طورى كه هر گوشه اى از آن گواه روشن بر دخالت تدبير و انديشه در آفرينش آنها مى باشد و هرگز عقل و خرد باور نمى كند كه اين نظام بديع و شگفت انگيز، بدون نقشه و برنامه قبلى، بدون دخالت يك عقل بزرگ، از طريق تصادف كور و كر به وجود آمده باشد و ما از ميان اين نظامات بى شمار به برخى از نكات برجسته كه گواه روشن و دليل واضح بر دخالت عقل و خرد در پيدايش عالم بالا است، اشاره مى نماييم.
تنظيم جاذبه عمومى
منظور از جاذبه عمومى اين است كه تمام اجسم يكديگر را جذب مى كنند و هيچ موجودى از جاندار و غيره از اين قانون مستثنى نيست و نيروى جاذبه دور جسم با فاصله آن دو نسبت معكوس دارد; يعنى هرچه فاصله اجسام كمتر باشد، جاذبه آنها بيشتر خواهد شد، ولى همين نيرو با حجم و بزرگى جسم نسبت مستقيم دارد وحجم جسم هرچه بزرگ تر باشد نيروى جاذبه آن افزون تر خواهد بود.(1)

1. قانون نيوتن در اين زمينه چنين است، هر دو جسم يكديگر را به نسبت جرم ها و به نسبت معكوس مجذور فاصله، جذب مى كنند. توضيح اينكه هر قدر جرم ها افزايش پيدا نمايند، به همان نسبت، جاذبه افزايش پيدا مى كند; مثلاً اگر مجموع جرم ها، دو برابر شود، جاذبه آنها دو برابر خواهد شد و اگر فاصله ها دو برابر شود، جاذبه آن به يك چهارم تقليل پيدا مى كند و اين است معنى نسبت معكوس مجذور فاصله.

صفحه 130
روى اين اصل بايد تمام اجرام آسمانى و اجسام زمينى به هم بخورند و نظام از بين برود، ولى قانون گريز از مركز، مانع از هر نوع تصادم مى باشد. قوّه گريز از مركز در تمام اجسامى كه حركت دَوَرانى دارند، موجود است. همچنان كه آن را در آتش گردانى كه مى چرخانيم احساس مى نماييم حلقه آن در دست ما قرار دارد و دست ما را مى كشد، اين كشش و گريز از مركز موجب برقرارى تعادل در سيّارات منظومه شمسى ما است.
اين دو نيرو آن چنان دقيق تنظيم شده اند كه هيچ كدام بر ديگرى پيروز نمى شود و اگر يك چنين تساوى ميان اين دو برقرار نبود يا قدرت جاذبه بيشتر مى شد و همه سيّارات به سوى مركز خود(خورشيد) كشيده مى شدند و اگر نيروى گريز از مركز افزايش داشت، همه سيّارات به تدريج از مركز خود دور مى شدند.
اين تعادل در سايه دقت در فواصل و حجم و سرعت سيرى كه هر سيّاره اى دارد، به وجود آمده است و اگر فاصله هر سيّاره اى با مركز خود كم و زياد شود يا حجم سياره يا سرعت سير آن كه مولّد نيروى گريز از مركز است، دچار اختلاف گردد، نظام شمسى به هم مى خورد.
مثلاً فاصله متوسط زمين از خورشيد در حدود 150 ميليون كيلومتر است و اين فاصله را نور كه سرعت سير آن در هر ثانيه 300 هزار كيلومتر است، تقريباً

صفحه 131
در هشت دقيقه مى پيمايد. فاصله اين كره مسكونى كه مركز گياهان و جانداران است، با مركز خود آن چنان دقيق تنظيم گرديده است كه اگر به غير اين صورت بود، هيچ سلّول حياتى نمى توانست در آن زيست كند.
اگر فاصله آن كمتر از اين بود، در اين صورت حرارت خورشيد كه در سطح آن به 6 هزار و در داخل آن به ميليون ها سانتيگراد مى رسد، كليّه سلّول هاى زنده را كشته و حيات را ريشه كن مى كرد و اگر فاصله آن بيش از اين بود، سرماى فوق العاده و يخبندان كشنده آن، براى هيچ جاندارى امكان زيست نمى داد.
مقدار نور و حرارت
از نظر فنّ استروفيزيك(علم طبايع نجوم) تمام ستارگان بسان شمع مى سوزند و تحليل مى روند و مركز منظومه ما خورشيد در هر ثانيه 660 ميليون ئيدروژن براى توليد اشعّه نور و حرارت، مصرف مى كند. در سايه اين سوخت در هر ثانيه 4 ميليون تن اشعه و نور و حرارت در فضا پخش مى كند و به 9 سيّاره و 32 قمر و شعاع 6 هزار ميليون كيلومتر گرمى و روشنى مى بخشد و اين كار در حدود 5 هزار ميليون سال است ادامه دارد. آيا مى توان گفت اين منبع قدرت و حيات و نور و روشنى و گرمى خودبه خود به وجود آمده است يا تنظيم مقدار سوخت و نور و حرارت آن كه حيات و زندگى را در روى زمين ممكن ساخته است، بدون محاسبه و سنجش انجام گرفته است؟!
هيچ فرد باانصاف و بى نظرى نمى تواند اين نظام حكيمانه و اين محاسبات دقيق و خارج از مرز فكر بشر را مولود تصادف و اتفاق بداند.

صفحه 132
حركات منظم
حركت منظم و دقيق زمين و سيارات ديگر در هزاران ميليون سال، خود دليل بر دخالت عقل و خرد در آفرينش منظومه شمسى است.
زمين گردش انتقالى خود را در 365 روز و و 5 ساعت و 48 دقيقه و 40 ثانيه در يك مدار 942 ميليون كيلومترى انجام مى دهد و همچنين در هر سال، 365 بار به دور محور خود مى گردد و هر دو حركت آن چنان منظم است كه كوچك ترين تخلّفى در آن مشاهده نمى شود.
دانشمندان ژئوفيزيك از طريق اجسام «راديواكتيو» (اجسام تشعشع كننده) سن پوسته جامد زمين را به دست آورده اند. اجسام راديواكتيو اگرچه ثبات ندارند، ولى تبدّل و تحوّل به آنها، به كندى راه مى يابد و پس از ميلياردها سال به ماده ديگرى مانند سرب تبديل مى شود. اورانيوم كه از اجسام راديواكتيو است، در ظرف 100 ميليون سال 2% آن تبديل به سرب مى شود و 98% آن اورانيوم خالص است و در مدت يك ميليارد سال 14% آن تبديل به سرب شده و باقيمانده به صورت اورانيوم خالص باقى مى ماند. سرانجام پس از 5 ميليارد سال، 50% آن اورانيوم و نيم ديگر آن به سرب تبديل مى گردد.
بنابراين اندازه گيرى مقدار اورانيوم و سرب در سنگ هاى معدنى، ما را به سنّ كهنسال قشر پوسته جامد زمين رهبرى مى كند، و دانشمندان پس از آزمايش هايى بر روى سنگ هاى مختلف به اين نتيجه رسيده اند كه گهواره زندگى بشر 3 هزار ميليون سال است كه به وجود آمده است و هيچ بعيد نيست كه آزمايش هاى آينده، ما را به معيار بيشتر از آن معتقد سازد.

صفحه 133
بنابراين كره زمين سه هزار ميليون سال است كه اين دو حركت را به طور دقيق انجام مى دهد و آن چنان دقيق تنظيم گرديده كه كوچكترين تخلّفى و نارسايى در آن مشاهده نمى شود. به عبارت ديگر سه ميليارد سال است كه به طور منظم داراى فصول چهارگانه و بهار و پاييز است و در اين مدت هر روز داراى طلوع و غروب است كه حكومت نور و ظلمت را بر سطح آن، هموار مى سازد.
مقياس زمان
بشر با ساختن ساعت هاى مختلفى مانند آفتابى، شنى و اخيراً ساعت پاندولدار، موفق به سنجش زمان و اندازه گيرى آن شده است و فنّ ساعت سازى به قدرى دقيق پيشرفت كرده است كه برخى از ساعت ها مى تواند يك ميليونم ثانيه را نيز تعيين كند، ولى مع الوصف تا كنون ساعتى كه از هر نوع نقص و اختلال دور باشد، اختراع نشده است و تمام ساعت ها پس از مدتى كار يك ثانيه جلو و عقب مى روند و عامل مهم اين نوع اختلال ها، دگرگونى درجه حرارت و رطوبت است، زيرا گرما موجب انبساط اجسام و سرما موجب انقباض آن است; در اين صورت گرمى هوا، موجب انبساط پاندول و درازى آن مى گردد و درنتيجه نوسان آن آهسته تر و موجب كندى عقربه ساعت مى گردد، در هواى سرد جريان به عكس است; يعنى از طول پاندول كاسته مى شود و نوسان آن سريع تر و حركت عقربه تندتر خواهد بود.
ولى زمين يگانه ساعتى است كه با حركات منظم خود، زمان را از نظر سال و روز به طور دقيق اندازه گيرى مى كند و شگفتى اينجاست كه اين ساعت سه ميليارد سال است كار مى كند و كوچك ترين خللى در دستگاه آن

صفحه 134
به وجود نيامده است.
نه تنها زمين يك ساعت خودكار طبيعى است، بلكه هر يك از اين سيّارات و اقمار در مدار خود، ساعت هايى هستند كه ميلياردها سال است كه زمان را به طور دقيق و بدون خلل اندازه گيرى مى كنند و با حركت وضعى خود، روز و شب نما و با حركت انتقالى، سال نما مى باشد.
به عبارت روشن تر، قلمرو منظومه شمسى ما كه در حدود 6 ميليون كيلومتر مى باشد، مانند صفحه بزرگ ساعت است كه عقربه خورشيد مانند عقربه بزرگ تر در وسط آن و نه عقربه ديگرِ نسبتاً بزرگ و 32 عقربه كوچك(اقمار) و هركدام در گوشه اى از اين صفحه قرار دارند و هريك از اينها عقربه زمان را در نقاط مختلف جهان، به طور دقيق اندازه گيرى مى كنند و در طول هزاران ميليون سال، كوچك ترين اختلالى در كار اين عقربه ها رخ نداده است.
آيا مى توان گفت كه ساختمان اين ساعت بزرگ آفرينش و عقربه هاى جهانگير آن، خودبه خود به وجود آمده و اصلاً نقشه و تدبيرى در پيدايش آنها به كار نرفته است، در صورتى كه در ساده ترين ساعت مصنوع بشر اين فكر را به خود راه نمى دهيم.
نظام حركات مختلف در مدارهاى گوناگون
حركات گوناگون سيّارات در مدارهاى مختلف، نشانه تدبير حكيمانه خداوند است و هرگز تصادف كور و كر نمى تواند مبدأ پيدايش يك چنين حركات منظم در مدارهاى مناسب گردد.

صفحه 135
اينك توضيح مطلب
كوچكى و بزرگى مدار سيّاره، بستگى به مقدار فاصله آن از مركز منظومه دارد و هرچه فاصله از مركز كمتر باشد، مدار آن كوچك تر خواهد بود و اين نسبت در تمام سيارات موجود است و به صورت يك نسبت ثابت كيهانى در تمام اجرام منظومه شمسى حكم فرما مى باشد.
سرعت و كندى حركت سياره مربوط به مقدار فاصله آن از مركز منظومه مى باشد و هر اندازه فاصله سيّاره كمتر باشد، سرعت حركت بيشتر و سياره مدار انتقالى خود را با حركت سريع ترى خواهد پيمود و هر اندازه فاصله بيشتر باشد، حركت سياره كندتر و سياره مدار انتقالى را به كندى طى خواهد كرد; از اين نظر عُطارد كه نزديك ترين سياره منظومه ما است، مدار كوچك خود را در مدت 886 روز با سرعت 5/47 كيلومتر در ثانيه مى پيمايد، در صورتى كه زمين مدار نسبتاً بزرگ خود را در مدت 365 روز و 5 ساعت و 48 دقيقه و 40 ثانيه با سرعت 5/29 كيلومتر در ثانيه طى مى كند.
حركت هاى بدون خطا و تصادف
قابل توجه اين است كه همه سيارات و اقمار در مدارهاى انتقالى خود آن چنان منظم حركت مى كنند كه هرگز از مسير خود بيرون نرفته و با سياره اى تصادف نمى كنند. يا اينكه گاه و بيگاه برخى از اخترشناسان گزارش مى كنند در فلان روز و فلان ساعت سياره اى(از سياره هايى كه ميان مدار مرّيخ و مشترى قرار دارند)، با زمين تصادف خواهد كرد و بساط زندگى بشر را بر خواهد چيد، چه بسا بسيارى از مردم جهان از شنيدن اين خبر دچار اضطراب و وحشت

صفحه 136
مى شوند، اما هرگز يك پيش بينى صحيح از آب در نيامده و روز و ساعت معين رسيده، ولى آب از آب تكان نخورده است و سياره چند ساعت پيش از لحظه تصادف، مسير خود را عوض كرده و از زمين فاصله گرفته است.
يك چنين نظامات دقيق چه از نظر مدار و چه از نظر حركت و بالأخصّ رخ ندادن كوچك ترين تصادفى، گواه بر اين است كه جهان، مصنوع اراده و مشيّت نافذ و علم و قدرت خداوند بزرگ است و تصادف اتم هاى بى شمار، ناچيزتر از آن است كه يك ميليونم اين نظامات را پديد آورد.
نظم در حركت وضعى
همه سيّارات و اقمار حتى خود خورشيد داراى حركت وضعى دقيقى مى باشند و اين نوع حركت در آنها آن چنان حساب شده است كه دقيقه و ثانيه آن نيز معين گرديده، چنان كه در گذشته بيان گرديد.
جالب توجه اينجاست كه سمت حركت همه يكى است و همگى از طرف مغرب به مشرق حركت مى كنند. آيا يك چنين وحدت و هماهنگى مى تواند معلول اتفاق باشد يا اينكه بايد گفت آفريدگار مدبّرى روى نقشه و برنامه همه را در يك مسير به حركت در آورده و به جملگى يك چنين وحدتى بخشيده است.
شايان توجه اينكه مدار حركت انتقالى همه سيارات از نظر شكل هندسى يكى است و همگى در يك مدار بيضى شكل به گرد خورشيد مى گردند.

صفحه 137
نظام هادى و رهبر
همگى مى دانيم كه دانشمندان نجومى روى اطلاعات وسيعى كه از حركات انتقالى و وضعى اجرام كيهانى دارند، از صدها سال پيش مى توانند تمام اوضاع نجومى را پيش بينى نمايند و طلوع و غروب سياره ها و زمان خسوف و كسوف ماه و خورشيد را تعيين نمايند. يك چنين پيش بينى دقيق، جز در پرتو نظامى است كه بر اين اجسام آسمانى حكومت مى كند و جز نتيجه حركات منظم و حساب شده انتقالى و وضعى آنها است؟
حركات اين اجرام آن چنان منظم و دقيق و حساب شده است كه بسا مشاهده اختلالى در حركت يك سياره، موجب كشف وجود سياره ديگرى شده است و دانشمندان مى دانستند كه كندى حركت سياره، معلول وجود سياره ديگرى در نزديكى آن است كه بر روى سرعت حركت اثر مى گذارد.
مثلاً پس از كشف اورانوس، دانشمندان ستاره شناس به محاسبه مدارى آن پرداختند و انحرافى در مدار حركت احساس كردند و حركت سياره را از آن اندازه كه بايد باشد، كندتر يافتند. اين معمّا به وسيله دانشمند فرانسوى لووريه حل شد. وى سپس گزارشى به شرح زير به محافل علمى ارائه كرد و گفت:
«به نظر من سيّاره اى كه هنوز كشف نشده، آرامش اورانوس را به هم زده و اختلالى در حركت آن پديد آورده است و اين سيّاره نبايد ميان خورشيد و اورانوس باشد، بلكه بايد در آن سوى مدار اورانوس قرار گرفته باشد، زيرا در روى مدار زُحل ابداً تأثيرى ندارد.
اين دانشمند با محاسبه، مكان آن سياره را معين نمود و پس از مدتى

صفحه 138
دانشمند آلمانى به نام گاله همين سياره را به نام نپتون در مكانى كه لووريه معين كرده بود، كشف نمود.(1)
سيّاره ديگرى به نام پلوتون، سرگذشتى شبيه به همين دارد، زيرا اخترشناسان پس از كشف اورانوس و نپتون، در حركت اين دو سياره اختلال كوچكى را مشاهده كردند و حركت آنها را از آن اندازه معين، آهسته تر يافتند و از اين رو گفتند كه بايد در آن طرف اين دو سياره، سياره ديگرى وجود داشته باشد كه نيروى جاذبه آن در اين دو اثر مى گذارد. چيزى نگذشت كه سياره اى در سال 1930م كشف گرديد و پيش بينى دانشمندان نجومى صحيح از آب در آمد.
يك چنين پيش بينى هاى دقيق علتى جز حركت حساب شده اين اجرام و محاسبه و دقتى كه در حركات آنها وجود دارد، ندارد؟
آيا با بررسى نظامات منظومه شمسى، بيان نظم جهان بالا، به پايان مى رسد يا اينكه بشر پس از يك چنين بررسى خود را در آستانه جهان هاى وسيع تر و عظيم تر مشاهده مى كند، جهانى كه مملوّ از ميليون ها منظومه شمسى و ميلياردها ستاره فروزان و شناور در فضا مى باشد. نظام شمسى ما در برابر آنها، بسان مرواريدى است در قعر اقيانوس كبير و خردلى است در برابر پهنه گيتى. اگر بشر بتواند از ستاره «شعراى يمانى» كه 9 سال نورى با ما فاصله دارد، به منظومه شمسى ما بنگرد، از ميان تمام سيارات و اقمار تنها خورشيد را به صورت يك نقطه روشن مشاهده مى كند و اگر اين كار را از ستاره قطبى كه 300 سال نورى با ما فاصله دارد انجام دهد، چيزى از اين منظومه را مشاهده نخواهد كرد و تمام اين نظام شمسى با اين عظمت در برابر آن جهانيان دور و

1. از جهان هاى دور، ص381.

صفحه 139
محو يا كم فروغ خواهد بود.
اگر بشر با بال هاى علم و دانش قدرى از اين منظومه شمسى بالا برود و در عظمت ميلياردها ستاره و كهكشان و سحابى خيره گردد و بر اجمالى از اين نظام بديع واقف و آگاه شود، بى اختيار در برابر آفريننده اين نظام و پديدآرنده اين اجرام سر تعظيم فرود آورد و موضوع تصادف و اتفاق را كه روزى بتواند مبدأ اين نظام گردد، جز افسانه كودكانه و بازيچه بچه گانه چيزى نخواهد پنداشت و اين نصّ الهى و قرآنى را زمزمه خواهد نمود:
(إِنَّ فِي خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ وَاخْتِلاَفِ اللَّيْلِ وَالنَّهَارِ لآيَات لأُولِي الأَلْبَابِ).(1)

1. آل عمران، 190. در آفرينش آسمان ها و زمين و اختلاف و دگرگونى شب و روز براى خردمندان نشانه هايى از وجود خداى دانا و توانا است.
در تنظيم اين فصل علاوه بر كتاب هايى كه نام برده ايم، از كتاب جهان آفرين نيز استفاده شده است.

صفحه 140
(8)
دلايل توحيد در جهان نباتات
برهان نظم كه شاهكار دلايل خداشناسى و از روشن ترين و استوارترين گواه هاى توحيد مى باشد، اختصاص به اجرام كيهانى ندارد. ما مى توانيم با تشريح نظامات جهان نبات و گياه از محاسبه و اندازه گيرى كه بر سراسر ساختمان نباتات حكومت مى كند، بر وجود آفريدگار دانا و توانا استدلال كنيم. زيرا همان طور كه در گذشته به طور مبسوط و گسترده بيان كرديم، نظام دقيق هر موجودى حاكى از دانا و توانا بودن آفريننده آن است.
پيش از همه، تشكيلات مفصّل و پيچ درپيچ سلّول نباتى را در نظر بگيريد. در نظم شگفت انگيز يك سلول نباتى آن هم به اشكال گوناگون تا چه رسد به سلول هاى بى شمار نباتات، گواه بر وجود خالق تواناى آن است.
نظامات و طبقات گوناگون يك سلول آن چنان دقيق و شگفت انگيز است كه دانشمندان جهان ما، پس از صرف ساليان دراز از عمر گران بهاى خود در راه شناسايى اسرار سلول، هنوز به اسرار قسمتى از ساختمان آن پى نبرده و در انتظار كشفيات نوترى هستند.

صفحه 141
از تشريح ساختمان نباتى بگذريم، موضع نموّ و توليد مثل و تقسيمات سلول، در گياهان حاكى از نظارت و مراقبت مقامى بالاتر و برتر بر اوضاع آنها است.
زيبايى ساقه و برگ و گل در نباتات، برانگيزنده غرور و افتخار است و آن چنان زيبا و غرورآفرين است كه هيچ نقاش و مجسّمه ساز چيره دستى نمى تواند تابلو يا مجسمه اى به زيبايى آن تهيه كند. توالد و تناسل گياهان بسيار حساب شده و دقيق است و تنها خود اين موضوع مى تواند بزرگ ترين گواه بر وجود آفريدگار دانا و توانا باشد و بيان اين قسمت در پرتو بيان ساختمان گل انجام مى گيرد.
گل ها معمولاً از چهار قسمت كه هر كدام وظيفه خاصى دارند، تشكيل مى شوند:
1. كاسه گل: همان برگ هاى سبزى است كه غنچه گل را مى پوشاند.
2. جام گل: برگ هاى اصلى گل است. قرار گرفتن و رنگ آميزى مختلف آنها از آيات توحيد و نشانه دخالت قدرت بزرگ در پيدايش آنها است.
3. نافه گل: در ميان گل، ميله هايى به صورت پرچم هاى ظريفى مشاهده مى شود كه آنها را نافه گل مى نامند. در بالاى اين ميله ها، برآمدگى كوچك و زردرنگى است كه آن را «بساك» مى نامند و در ميان بساك كيسه خيلى كوچكى هست كه دانه هاى گرده، در آن قرار دارند كه به منزله نطفه نيز محسوب مى شوند و بر اثر تلقيح ميان آن و قسمت ماده، تخم گل درست مى شود.
4. مادگى: اين قسمت از گل روى محور گل قرار دارد و در ناحيه

صفحه 142
فوقانى آن برآمدگى مخصوصى قرار دارد به نام «كلاله» كه سطح آن را ماده لزج و چسبناكى پوشانيده است و كار اين ماده چسبنده، نگاهدارى و جذب دانه هاى نر و كمك به روياندن آنها است.
عمل لقاح اين طور صورت مى گيرد: بادها مىوزند و ميله هاى ظريف و لطيفى كه كيسه هاى گرده را با خود حمل مى كنند به رقص در مى آيند. كيسه هاى گرده گشوده شده و ذرّات آن بر طبق گل كه زير آن گسترده است مى پاشد. دانه هاى گرده پس از عبور از طبق گل، در بُن گل با نطفه ماده آميزش كرده و تخم گل يا ميوه را تشكيل مى دهند.
آيا مى توان تصور كرد كه اين بزم باشكوه و اين تشكيلات محيّرالعقول كه هنوز بشر موفق به ساختن صورت ظاهرى آن نشده، خودبه خود به وجود آمده است.
ما درباره نظام آفرينش گل ها به همين اندازه اكتفاء مىورزيم و مشروح آن را به كتاب هاى گياه شناسى ارجاع مى نماييم و بحث را با نقل سخن يكى از دانشمندان رشته زيست شناسى يعنى مطالعه در حيات موجودات زنده، به پايان مى رسانيم. وى مى گويد:
«در سراسر دستگاه پرشكوه آفرينش، از افلاك و كهكشان ها و خورشيدها، نقشى زيباتر از موجودات زنده نيست.
بوته شبدرى را كه در كنار جاده اى رسته است در نظر بگيريد. آيا تاكنون اين همه ماشين آلات شگرفى كه بشر ساخته است، مى توانند با اين گياه خودرو برابرى كنند؟ اين شبدر خود ماشينى است به تمام معنى شگفت آور و حيرت انگيز كه دائماً رشد مى كند و هر روز هزاران نوع فعل و انفعال فيزيكى و

صفحه 143
شيميايى انجام مى دهد و همه آنها تحت كنترل يك ماده «پروتوپلاسمى» كه تمام حيات طبيعى از آن تشكيل يافته، قرار گرفته اند.
اين ماشين زنده و عجيب، مصنوع قدرت كيست؟ آيا خدا خود با دست هاى خويش آن را ساخته و پرداخته و به ريشه و برگ و شاخه آن يك به يك رنگ و شكل و حالت داده است؟ نه، چنين نيست، بلكه خداوند موجود زنده را با استعداد توليد مثل آفريده است و اين استعداد در تمام انواع با تمام خواصّ و مشخّصات از نسلى به نسلى ديگر منتقل مى شود. با اين صفات و مشخصات است كه ما هميشه مى توانيم شبدر را بشناسيم. به نظر من اين شگفت انگيزترين قسمت زيست شناسى است كه تجليّات قدرت خدايى را نمايان مى سازد، زيرا ما در برابر دنيايى قرار مى گيريم كه بى نهايت كوچك و ريز است.
هسته اصلى تخم شبدر كه توليد مثل مى كند، حتى چندين مرتبه كوچك تر از يك سلول ساده مى باشد و فقط قوى ترين ميكروسكوپ ها قادر به تماشاى آن است. هر رگ و هر موى و هر شاخك، روى ساقه و ريشه و برگ ها، از ذرّات بسيار ريزى درون يك سلول به وجود آمده اند كه تمام گياه از آن مى رويد.
از طرف ديگر، اين ذرّات بسيار ريز استعدادى دارند كه مى توانند در مواقع لزوم- البته بسيار نادر- كيفيت اصلى خود را عوض كرده و نوعى تازه به وجود آوردند كه از نسل هاى پيشين بهتر باشد.
سابق بر اين اگر كسى مى گفت كه بعضى از انواع شكل نخستين آفرينش نيستند، مورد تكفير قرار مى گرفت، ولى امروز متفكرين به پشتيبانى علم از ايمان و روشنفكران جهان مى دانند كه ايجاد قدرت توليد مثل در موجودات زنده و خلق استعداد تغيير در آنها، خود نشانه اى از حكمت و مشيّت الهى است

صفحه 144
كه نشان مى دهد تمام موجودات زنده به سوى كمال مى روند.(1)
غايت نظم در جهان نباتات، ناظر به غرض و هدفى است كه از آفرينش موجودات نباتى مورد نظر آفريدگار توانا بوده تا در پرتو آن، هدف مشخصى را متحقق گرداند. به ديگر سخن، عقل و خرد در هر پديده نباتى منظم سه عنصر را لمس مى كند:
الف) برنامه ريزى;
ب) سازماندهى;
ج) هدفدارى.
كرسى موريسون هم معتقد است كه «همه نباتات و جنگل ها و بوته ها و خزه ها و به طور كلى رستنى ها، ساختمان اصلى وجودشان تركيبى از آب و كربن است. حيوانات كربن را دفع مى كنند و نباتات اكسيژن را و از اين رو هر گاه اين دو عمل موجودات متوقف مى ماند، آن وقت يا حيوانات همه اكسيژن ها را مصرف مى كردند يا نباتات كليه كربن ها را و چون موازنه به هم مى خورد، نسل هر دو طايفه به سرعت رو به انقراض و زوال مى رفت».(2)

1. اثبات وجود خدا، ص193-195.
2. راز آفرينش انسان، ص32.

صفحه 145
(9)
نشانه هاى توحيد در جانداران
نظامات شگفت انگيز سازمان وجود هر نوعى از جانداران، مانند پستانداران، مرجان ها، اسفنج ها و تك سلولى ها ما را به وجود جهانى از علم و اراده و قدرت در ماوراى آفرينش آنها رهبرى مى نمايد و هرگز انسان باور نمى كند كه اين نظامات دقيق و دستگاه هاى پيچيده تغذيه، گوارش، ريه، تنفّس، سلسله اعصاب، نيروى سازش با محيط و ابزار دفاعى و قدرت رشد، بدون نقشه و مداخله صانعى دانا و توانا كه نيازمندى هاى هر موجود زنده اى را در درون آن فراهم نموده يا به وسيله عوامل خارج برطرف كرده است، به وجود آمده باشد.
بيان مشروح و گسترده هر يك از نظامات نهفته در بدن جانداران از توانايى ما بيرون است و علوم طبيعى با پيشرفت هاى محيّر خود هنوز نتوانسته است از اسرار درونى انواع زيادى از حيوانات پرده بر دارد. در كتاب هاى علوم طبيعى اسرار و قوانين و نظامات شگرف آنها، به طور اجمال بيان شده است و درحقيقت هر يك از كتاب هاى مربوط به علوم طبيعى، مانند حيوان شناسى، بيولوژى، تشريح، طبّ، گياه شناسى، حتى فيزيك و شيمى مى تواند بزرگ ترين

صفحه 146
راهنماى توحيد و خداشناسى باشد، زيرا در اين علوم درباره اسرار و قوانين آفرينش اين موجودات به طور روشن بحث مى شود و علم جز راهيابى به سوى نظام خلقت و آگاهى بر گوشه اى از قوانين آفرينش چيزى نيست و هر قانونى كه كشف مى گردد، روزنه تازه ترى به سوى مشاهده علم و قدرت آفريدگار جهان گشوده مى شود و درحقيقت پيشرفت علوم، موجب استوارى ايمان و درخشيدن مسأله خداشناسى است.
از اين نظر ما خود را از بحث گسترده و گفتوگوى مفصّل در اين مباحث بى نياز مى بينيم و خوانندگان گرامى نيز با مراجعه به كتاب هاى علوم طبيعى از نظامات شگرف مطلق جانداران آگاه مى گردند و وقت گران بهاى آنان را با تشريح ساختمان بدن آنها كه در كتاب هاى علوم طبيعى به طور مبسوط و گسترده مى خوانند، نمى گيريم. فقط يادآور مى شويم اسرار و قوانين آفرينش هر موجودى اعم از جاندار و غير آن مانند هر سكّه اى دو رو دارد. از نظر دانشمند طبيعى، يك سلسله نظامات مادى و طبيعى است كه هستى آن موجود مادى در گرو آن قوانين است و اگر آن نظم و ترتيب به هم بخورد، هستى وى دستخوش اختلال مى گردد، ولى از نظر دانشمند الهى، دريچه اى است به سوى توحيد و چهره آن گواه بر وجود عقل و خرد در علت نخستين مى باشد.
از اين نظر كُپلر كه يكى از پايه گذاران نجوم جديد است، مى گويد: «هرچه آگاهى ما بر خلقت و عظمت آسمان ها بيشتر باشد، ديندارى ما عميق تر مى گردد».
آلبرت وينچستر مى گويد:
«هر كشف تازه اى كه در دنياى علم به وقوع مى پيوندد، صدها مرتبه بر استوارى ايمان ما مى افزايد و وسوسه هاى نهانى را كه كم و بيش در باطن معتقدات ما وجود دارد

صفحه 147
از بين مى برد و جاى آن را به افكار عالى خداشناسى و توحيدى مى بخشند».
روى اين نكات روش بحث را در اين فصل دگرگون نموده و فقط درباره مسائل مربوط به حيات نكات قابل توجهى را متذكر مى شويم.
كاوش در نظام جانداران ما را به هدفدارى و غايتمندى اين موجودات رهنمون مى شود. به عبارتى هدف از نظم عالم جانداران، وجود فكر سازنده هنرمندى را ثابت مى كند كه در موجود بالغ به قسمت اصلى بافت ها و اندام هايى كه متصدى اعمال اصلى زندگى هستند، گسترده مى شود.
در اين مورد نيز عقل و خرد به روشنى درك مى كند كه يك رابطه منطقى ميان نظم و عقل، يا هماهنگى و آگاهى يا هدفدارى و شعور وجود دارد و هرگز معقول نيست كه اولى بدون دومى پديد آيد. اين رابطه در صورتى روشن مى گردد كه واقعيت نظم را در جهان طبيعت درك كرده، در تحليل هماهنگى اجزاى يك پديده براى تحقق يافتن يك هدف مشخص عنايت ورزيده و هدفدارى پديده ها را ارزيابى كنيم.

صفحه 148
(10)
توحيد از نظر پديده «حيات»
استقرار حيات در روى زمين در گرو عوامل بى شمارى است كه جمع و جور شدن آنها از طريق تصادف در نظر عقل محال است. توضيح مطلب از راه محاسبه احتمالات:
پديده حيات
خواه ما پديده حيات را يك پديده صددرصد مادى بدانيم و آن را اثر شيميايى هماهنگى ماده بشماريم يا اينكه آن را موجودى مجرد و فعليتى اضافه بر ماده حساب كنيم، بالأخره تحقق پديده زندگى در كره ما يا كرات ديگر به عوامل و شرايط زيادى نياز دارد كه وجود آن را مثلاً در زمين ممكن سازد و اجتماع اين شرايط از روى تصادف آن چنان بعيد است كه نمى توان آن را در عِداد احتمالات عقلايى درآورد.
هرگاه براى پيدايش يك پديده مادى، عوامل ده گانه يا صدگانه اى لازم باشد، هر يك از اين عوامل براى پديد آمدن آن پديده، جزو علت به شمار مى رود و فقدان يكى، فقدان پديده را قطعى مى سازد و درباره پديده حيات،

صفحه 149
شماره اوضاع و احوالى كه وجود حيات را در زمين ممكن مى سازد، به قدرى زياد است كه آشنايى آنها از فكر بشر بيرون است و تصوّر اينكه همه آنها بر حسب تصادف پيدا شده و با هم جمع و جور شده اند، شبيه يك احتمال در يك ميليارد احتمال است و هيچ عاقلى در تفسير پديده اى در ميان اين همه احتمالات به يك چنين احتمالى تكيه نمى كند. از اين نظر دانشمند گران مايه كرسى موريسون در اثر نفيس خود چنين مى نويسد:
«ممكن نيست تمام شرايط و لوازمى كه براى ظهور و ادامه حيات ضرورى است، صرفاً بر حسب تصادف و اتفاق بر روى سياره اى فراهم شود».
سپس به عنوان نمونه گازهاى مورد استنشاق را مورد بحث قرار مى دهد و مى نويسد:
«اكسيژن و ئيدوژن و اسيد كربونيك چه به تنهايى و چه در حال تركيب و اختلاط با همديگر، از اركان اوليه حيات جانداران به شمار مى روند و اساساً مبناى زندگى در زمين بر آنها استوار است. از ميان ميليون ها احتمال حتى يك احتمال هم نمى رود كه همه اين گازها در آنِ واحد در سياره اى جمع شوند و مقدار و كيفيت آنها هم به طور معادل باشد كه براى حيات كافى باشد و اگر هم بگوييم آن نظم و ترتيب تصادفى بوده، آن وقت بر خلاف منطق رياضى استدلال كرده ايم».(1)
براى روشن شدن بحث به تشريح گوشه اى از اين شرايط و بيان نمونه هايى مى پردازيم كه هر يك از اين عوامل، در پيدايش و ادامه حيات در

1. راز آفرينش، ص35-36.

صفحه 150
اين سياره نقش مؤثرى دارد و با فقدان هر يك، پديده حيات ممتنع و منتفى مى گردد:
1. جوّ زمين را گازهايى كه اندازه ضخامت و غلظت آن را 800 كيلومتر تعيين مى كنند، احاطه كرده است و بسان زرهى محكم و استوار ساكنان اين كره را از شرّ بيست ميليون سنگ آسمانى در روز كه با سرعتى 50 كيلومتر در ثانيه با آن برخورد مى كنند، حفاظت و حراست مى نمايد.
اگر هواى محيط زمين اندكى از آنچه هست رقيق تر بود، اجرام سماوى و شهاب ها كه در اثر اصابت به هوا منفجر مى گردند، دائماً به سطح زمين مى رسيدند و هر گوشه اى از آن را مورد اصابت قرار مى دادند.
اندازه سرعت اين اجرام در ثانيه از 6 تا 40 ميل است و به هر كجا برخورد كنند، ايجاد انفجار و حريق مى نمايند و اگر سرعت آنها كمتر از آن بود، يعنى به اندازه سرعت گلوله، همه آنها به سطح زمين مى ريختند و خرابى هاى غير قابل تحمّلى به بار مى آوردند.
جوّ زمين علاوه بر اين، خاصيّت ديگرى نيز دارد و آن اينكه درجه حرارت زمين را به نحو مطلوبى در آن نگاه مى دارد.
2. يكى از عوامل حيات در روى زمين آب است. براى اينكه زندگى در اقيانوس ها و درياها و رودخانه ها در زمستان هاى دراز محفوظ بماند، اين مايه حيات طورى آفريده شده كه در درجه حرارت قريب به صفر، يخ مى بندد و بسان سرپوش مانع از خروج حرارت از داخل آب مى گردد و درنتيجه آب عمق درياها و درياچه ها و رودخانه ها به حال مايع مى ماند و در غير اين صورت بايد شاهد يخبندان هايى درون اقيانوس ها و درياها گرديم; علاوه بر اين، وزن

صفحه 151
مخصوص يخ نيز به اين هدف كمك مى كند، زيرا وزن مخصوص يخ كمتر از آب است; لذا يخ در سطح آب مى ماند و پايين آب نمى رود.
3. خاك نيز بسان آب مايه زندگى است و مواد معدنى خاص دارد كه گياه آن را جذب مى كند و به صورت خوراك هاى مورد نياز جانوران در مى آورد. وجود فلزات در نزديكى زمين موجب پيدايش چهره هايى از تمدن شده است كه چشمگيرتر از همه تمدن ماشينى امروز ما است.
4. زمين با قطر و جاذبه خاصى آفريده شده است كه آب و هوا را در خود حفظ مى كند. اگر زمين به كوچكى ماه و قطر آن يك چهارم قطر كنونى آن بود، نيروى جاذبه آن قادر به حفظ آب و هوا در روى آن نبود و درجه حرارت به صورت كشنده اى بالا مى رفت. اگر فاصله زمين تا خورشيد دو برابر مدار كنونى آن بود، حرارتى كه از خورشيد به آن مى رسيد، به ربع حرارت كنونى تنزل مى كرد و طول مدت زمستان دو برابر مى شد و همه موجودات زنده يخ مى بستند.
اگر فاصله خورشيد از وضع فعلى به نصف تقليل مى يافت، گرما به چهار برابر و طول مدت فصل نصف مى گرديد و زمين به اندازه اى سوزان مى شد كه زندگى روى آن غيرممكن مى گشت.
آيا مى توان گفت همه اين شرايط به طور تصادف و اتفاق جمع شده و حيات را در روى زمين ممكن ساخته اند، در صورتى كه امكان داشت به هزاران صورت ديگر در آيد و سرانجام تحقق حيات غيرممكن شود.
يك محاسبه ديگر
زمين در 24 ساعت يك بار بر دور محور خود مى گردد. وسعت حركت

صفحه 152
آن، ساعتى هزار ميل است و اگر مقدار سرعت آن در هر ساعت به صد ميل مى رسيد، شب ها و روزها به ده برابر مدت فعلى مى رسيدند. آفتاب سوزان تابستان كليّه گياهان را در روزهاى بلند مى سوزاند و سرماى شب هاى دراز جوانه ها را منجمد كرده و از بين مى برد.
هر گاه تشعشع خورشيد ما به نصف مقدار فعلى تقليل مى يافت، همه جانداران زمين از فرط سرما هلاك مى شدند. اگر مقدار اين تشعشع دو برابر بيشتر مى شد، آن وقت نطفه زندگى در زمين نابود مى شد.
اگر فاصله ماه تا زمين به پنجاه هزار ميل تنزل مى كرد، آن وقت جزر و مدّ درياها به قدرى زياد مى شدكه همه دشت هاى پنج قارّه را روزى دو بار آب مى گرفت و فشار آب در هر نوبت به قدرى شديد مى شد كه كوه ها را از روى زمين مى شست و هيچ يك از قاره ها از زير آب بيرون نمى آمدند و سطح زمين در زير فشار اين انقلابات خرد مى شد.
اگر قاره ها را آب فرا مى گرفت، عمق متوسط آبى كه سطح زمين را احاطه مى كرد، به يك ميل و نيم مى رسيد و در اين صورت هيچ گونه حياتى در آن مقدور نبود، جز به صورت حيواناتى كه در اعماق آب و آن هم به تدريج از وجود يكديگر تغذيه مى كردند و نسل آنها منقرض مى شد.
5. غلظت هواى محيط زمين به قدرى است كه اشعّه كونيه خورشيد را تا ميزانى كه براى رشد و نموّ نباتات لازم است، به طرف زمين عبور مى دهد. با وجود بخارهاى مختلفى كه در طى قرون گذشته از اعماق زمين بيرون آمده و در هوا منتشر شده است، غالب آنها هم گازهاى سمى است; در عين حال هواى محيط زمين آلودگى پيدا نكرده و هميشه به حالت متعادل كه براى ادامه حيات انسان مناسب باشد، باقى مانده است.

صفحه 153
هوايى كه ما آن را استنشاق مى كنيم، از گازهاى مختلفى تركيب يافته و هفتاد و هشت قسمت آن نيتروژن و بيست و يك قسمت آن از اكسيژن(1) تشكيل شده است. هر گاه مقدار اكسيژن به جاى 21 درصد، پنجاه درصد بود، كليه مواد سوختنى اين عامل به حالت احتراق در مى آمد و اگر ضربه برقى با درختى تصادف مى كرد، جنگلى را مى سوزانيد.
آيا خردمندى در برابر اين محاسبه هاى دقيق و اندازه گيرى هايى كه گوشه بسيار بسيار مختصرى از آن گفته شد، مى تواند بگويد كه تمام اينها زاييده تصادف نابينا است و انفجار ماده نخستين كه به صورت هاى مختلفى توانست در آيد، روى تصادف و اتفاق به اين صورت درآمده است؟ چگونه مى توان گفت اين شرايط و عوامل ديگرى كه همگى اركان زندگى به شمار مى روند، بدون مداخله يك عقل توانا و دانا همزمان با هم در اين كره خاكى پيدا شده اند و از نظر كيف و كمّ آن چنان جمع شدند كه زندگى را در اين جهان براى جاندار ممكن ساخته اند.
آنچه در اينجا نگارش يافته، گذشته از اينكه مى تواند دليل روشن بر وجود تدبير و نقشه در جهان آفرينش باشد، مقدمه يك برهان رياضى است به نام محاسبه احتمالات كه بعداً آن را تشريح خواهيم كرد.
يك برهان رياضى براى ابطال تصادف
ده سكّه كه از يك تا ده شماره گذارى شده باشند، در جيب خود بريزيد و

1. يك درصد آن را گازهاى ديگر تشكيل مى دهد.

صفحه 154
خوب آنها را به هم بزنيد. سعى كنيد آنها را به ترتيبى كه شماره گذارى كرده ايد، خارج كنيد; مثلاً از سكه يك شروع نموده و به ترتيب تا شماره ده بالا برويد. البته هر دفعه كه سكه اى را بيرون آورديد، پيش از درآوردن سكه ديگر آن را به جيب خود بگذاريد و كاملاً مخلوط نماييد.
پيش از آنكه شما مشغول كار بشويد، ما قبلاً حساب احتمالات مسأله را بررسى مى كنيم تا ببينيم احتمال اينكه اين شماره ها از يك تا ده مرتب بيرون بيايند يك در چند احتمال است، سپس به اميد شانس و بخت وارد كار شويد. احتمال اينكه در نخستين دفعه سكه شماره يك بيرون بيايد، يك در ده است، احتمال آنكه يك و دو به ترتيب بيرون آيند، يك درصد است (ده ضرب در ده مساوى است با صد. براى به دست آوردن مقدار احتمالات هر مرتبه، نتيجه احتمالات مرتبه قبلى را ضرب در عدد سكّه ها مى نماييم)، احتمال آنكه شماره هاى يك و دو و سه منظم استخراج شوند، يك در هزار است(1000=10×100)، احتمال آنكه از يك تا چهار مرتب استخراج شوند، يك در ده هزار است (10000=10×1000)، احتمال اينكه شماره هاى يك الى پنج به ترتيب بيرون آيند، يك در صد هزار است (000/100=10×000/10) و هكذا.
بنابراين احتمال اينكه تمام شماره ها از يك تا ده به ترتيب شماره بيرون آيند، يك بر ده ميليارد است.
حالا اگر شماره سكّه ها صد يا هزار باشد، مثلاً فرض كنيد هزار سكّه را شماره گذارى كرده و در ميان كيسه بزرگى ريخته ايم و مى خواهيم به همان ترتيب آنها را بيرون بياوريم، احتمال بيرون آمدن هر يك از شماره ها به تنهايى

صفحه 155
يك هزارم است، ولى احتمال بيرون آمدن يك و دو به ترتيب يك در ميليونم است، احتمال سه شماره از يك الى سه يك در ميليارد است(نتيجه يك ميليون ضرب در هزار); بنابراين هرچه شماره بالا برود، شماره احتمالات به طور سرسام آور بالا مى رود و كار به جايى مى رسد كه احتمال اصابت به درجه صفر مى رسد و عددى را كه بخواهيم با شماره احتمالات بيان كنيم، پيدا نمى كنيم و به اعداد نجومى بايد متوسل شويم.
مثال ديگر
كيسه اى در دست ماست كه صد عدد مهره دارد و تمام آنها سياه و يكى سفيد است و مى خواهيم صد مرتبه دست در كيسه كنيم و در هر مرتبه همان مهره سفيد بيرون آيد، سپس دو مرتبه دست به داخل كيسه انداخته و باز شروع به كار كنيم. پيش از انجام كار، حساب احتمالات چنين كارى را بنماييم.
احتمال آنكه در مرتبه نخست همان مهره سفيد بيرون آيد، يك در صد است، احتمال آنكه در دفعه دوم نيز همان مهره سفيد بيرون آيد، يك در ده هزار است و احتمال آنكه در مرتبه سوم، اين موفقيت به دست آيد، يك در ميليون است(نتيجه ضرب صد در ده هزار) و همچنين... .
مثال سوم
نابيناى بى سواد پشت ماشين تايپ نشسته و مى خواهد با فشار دادن انگشتان خود روى حروف صدگانه مختلف ماشين(حروف كوچك و بزرگ) از

صفحه 156
طريق تصادف و اتفاق، قصيده معروف سنائى را كه نخستين بيت آن عبارت است از:
ملكا ذكر تو گويم كه تو پاكى و خدايى *** نروم جز به همان ره كه توام راهنمايى
ماشين كند و احتمال مى دهيم كه انگشتان او در نخستين فشار روى نخستين حرف از آن شعر و در فشار دوم روى دومين حرف و در فشار سوم روى سومين حرف و همچنين... قرار گيرد. اين احتمال در مقابل يك عدد بسيار بزرگى قرار مى گيرد كه عملاً با صفر تفاوتى ندارد و آن عدد عبارت است از نتيجه تكرار تعداد حروف ماشين در خودش به اندازه 53 مرتبه كه تعداد حروف اين شعر است و اگر فرض كنيم كه حروف ماشين با انواع مختلفى كه دارد، يكصد حرف باشد، عدد مزبور عبارت است از عدد يك كه در طرف راست آن 106 صفر باشد.
اگر شعر ديگر بر آن نيز بيفزاييم و احتمال بدهيم كه همه اين اشعار از روى تصادف به طور منظم به وجود آمده، شماره احتمالات سر به فلك مى گذارد و هيچ خردمندى امكان وقوع چنين احتمالى را در برابر آن همه احتمالات سرسام آور نمى دهد و هر كس چنين قصيده اى را ببيند كه زير ماشين تايپ شده است، بالبداهه معتقد مى گردد كه از روى محاسبه و فكر انجام گرفته است.
برگرديم به اصل مقصد. براى پيدايش حيات، عوامل بى شمارى لازم است كه اگر شرطى از آن شروط(اين شرايط تحت عنوان «اگر» شرح داده شد)(1) بى شمار مفقود گردد، زندگى ممتنع خواهد بود و زندگى براى

1. به بخش «شرايط پيدايش حيات در روى زمين» مراجعه شود.

صفحه 157
جانداران به صورت يك قضيه غيرممكن در خواهد آمد. اكنون حساب كنيم انفجار ماده اوليه، آن هم به يك صورت منظم و مرتب كه تمام شرايط و اوضاع حيات را در بر داشته باشد، يك احتمالى است در برابر ميلياردها احتمال، زيرا در ماده اولى بر اثر انفجار امكان داشت به يكى از ميلياردها صورت از نظر كم و كيف در آيد و از ميان اين صور فقط يك صورت مى تواند پيدايش و بقاى حيات را تضمين كند.
آن همان احتمالى است كه شرايط و احوال زندگى و نظم و ترتيبى در آن ملاحظه شده باشد و باقى احتمالات و صورت ها هيچ كدام صلاحيت پيدايش حيات و ادامه آن را ندارند. احتمال اينكه پس از انفجار تصادفى خصوص اين محتمل از ميان آن همه محتملات بى حدوحساب تحقق پذيرفته، احتمالى است كه هرگز هيچ خردمندى زير بار اين فكر نمى رود.
مطلب را كمى پايين بياوريم و از شرايط و احوالى كه در اجرام سماوى و خود كره زمين نهفته، چشم بپوشيم. يك حيوان ريزى را در نظر بگيريم، زيرا در جسم ساده ترين و كوچك ترين حيوانات ميليون ها عناصر مختلف وجود دارد كه به نسبت ها و اَشكال خاصى با هم تركيب يافته اند و اگر با حساب احتمالات امكان تصادف اين عناصر را حساب كنيم، خواهيم ديد كه نتيجه به قدرى كوچك است كه مى توان گفت صفر است.
احتمال اينكه يك سلول حيوانى، يا نباتى يا يك درخت با آن همه تشكيلاتى كه دارد، از روى تصادف و اتفاق به وجود آمده است، بسان اين است كه بگوييم يك فرد بى سواد و نابينايى روى تصادف قصيده معروف سنائى را ماشين كرده است.
هرگز خرد نمى پذيرد آن همه شرايط و اوضاع از روى تصادف و در يك

صفحه 158
آن، در يك كره سيار (زمين) به وجود آمده باشد و اگر اين حساب را در هر يك از موجودات اعم از جاندار و غيره در نظر بگيريم و احتمال تصادف را در يك سلول جاندار كه خود يك احتمال است، در برابر احتمالات بى شمار بپذيريم، هرگز احتمال تصادف را در تريليون هاى موجود كه به گواه دانش و خرد، با كمال نظم و دقت، در نهايت محاسبه و اندازه گيرى آفريده شده اند، نمى توان پذيرفت، زيرا احتمال پديد آمدن نظم بر اثر تصادف در مجموع كائنات يك احتمال است در برابر احتمالات بى نهايت خارج از حد و حساب كه هرگز شماره آنها در فكر بشر و عقل او نمى گنجد و ارقام رياضى و نجومى نمى تواند آن همه احتمالات را شماره كند و فكر انسان در اين حالت، بى اختيار به دنبال حقيقتى كشيده مى شود كه همه مظاهر هستى و نظام عموم پديده ها تجلّى حكمت بالغه و مشيّت حقّه و اراده نافذه او است. آن حقيقت غيرمتناهى همان خداى قادر و توانا است كه در تمام ادوار مورد تعظيم و تكريم بشر بوده و همواره او را نيايش مى كرده است.
پاسخ يك سؤال
گاهى ممكن است اعتراض شود كه جمع و جور شدن همه عوامل حيات يكدفعه، اگرچه بسيار بعيد است و احتمالى است در برابر احتمالات بى شمار، ولى هر گاه تصادف ها و انفجارها به طور تدريجى و پياپى و به صورت بى نهايت باشد، ممكن است كه به اجتماع و استقرار عوامل حيات در يك زمان نامتناهى منجر گردد. به عبارت روشن تر اجتماع تمام شرايط حيات به طور دفعى محال است، ولى گرد آمدن اين شرايط در يك زمان طولانى نامحدود، كاملاً امكان دارد.

صفحه 159
ولى پاسخ اين پرسش اين است، زيرا عمر كوتاه منظومه شمسى و سيّارات آن، از آن جمله زمين اين فرض را كاملاً رد مى كند، زيرا تصادف هاى پياپى و نامتناهى كه سرانجام همگى منجر به صورتى گردند كه در آن، همه عوامل حيات گرد آيند به زمان نامتناهى نياز دارد كه حدوث منظومه و مقدار عمر آفتاب و سيارات، مانع از آن است.
طولانى ترين فرضيه براى عمر زمين، از روى محاسبه مواد راديواكتيو همان سه ميليارد سال است كه به طور اجمال در گذشته بيان نموديم. با اين فرض چگونه مى توانيم اجتماع شرايط حيات را در كره زمين معلول تصادف هاى نامتناهى و پياپى بدانيم.
پاسخ ديگر از اشكال
گروهى عين اين سؤال را درباره نظامات خلقت منظومه شمسى و نباتات و حيوانات مطرح مى كنند و چنين مى گويند: هر گاه اين نظامات دفعى بوده، در اين صورت گواه بر دخالت صانع دانا و توانا در پيدايش اين نظامات عجيب خواهد بود، ولى هر گاه به طور تدريجى و در پرتو يك سلسله تصادفات تدريجى بى نهايت به اين صورت در آمده باشد، در اين صورت وجود اين نظامات، گواه بر مداخله خالق دانايى نخواهد بود، بلكه يك سلسله تصادفات بى شمار موجب پيدايش اين نظامات گرديده است.
اين انديشه موقعى قوّت گرفت كه داروينيسم تكامل تدريجى انواع را با اصول چهارگانه خود كه مهم آن انتخاب طبيعى و بقاى اصلح است، ارائه داد، زيرا در اين فرضيه در هر تصادفى موجودات جهان به طور طبيعى غربال

صفحه 160
مى شوند و در ميان آنها آنچه كه قابليت بيشترى براى بقا دارد باقى مى ماند; روى اين اساس مى توان گفت رشته تكامل هاى تدريجى بى نهايت در سراسر جهان آفرينش، منجر به اين نظامات شگرف در آسمان و زمين گرديده است.
اما پاسخ اين سؤال نيز روشن است، زيرا درست است كه برخى از تكامل هاى تدريجى موجب پيروزى موجود در ميدان تنازع مى گردد، مانند پيدايش پرده شنا لاى انگشتان برخى مرغ ها كه سبب مى شود در آب نيز بسان خشكى زندگى كند.
ولى برخى از دستگاه عظيم و پرپيچ، تنها در صورتى مى تواند براى موجود مايه پيروزى شود كه همه آن دستگاه با تمام خصوصيات خود به وجود آيد و در غير اين صورت اجزاى ناقص آن كوچك ترين سودى به حال آن نخواهد داشت; مانند دستگاه عظيم بينايى كه در صورتى مفيد واقع مى شود كه همه طبقات چشم از پرده هاى مختلف و آب هاى گوناگون در يك آن به وجود آمده باشند. هر گاه يك چنين تكامل در ظرف ميليون ها سال انجام گيرد، چون تحوّلات قبلى بدون پديد آمدن آخرين مرحله به حال موجود مفيد واقع نخواهد شد، از اين نظر موجب پيروزى و بقاى انتخاب او نخواهد گرديد.
به عبارت ديگر «تغييرات مولد قابليت تغيير فردى، چون هميشه خفيف و ناچيزند، سود يا زيان آنها هم قهراً بسيار كوچك است. آيا اين تغييرات مى تواند تحوّلى به منظور انتخاب فرد لايق تر و مستعدتر انجام دهند؟ هيچ كس نمى تواند بپذيرد كه شاخى درازتر از چند ميليمتر و پرده پايى به ضخامت دو يا سه ميليمتر مى تواند صاحب خود را از گزند حوادث برهاند. تنازع بقا ميدان مسابقه المپيك نيست و نمى توان آن را به مسابقه اسب دوانى كه درازاى سر اسب هم در پيروزى دخيل است تشبيه كرد; فقط تغييرات بزرگ محاسن يا

صفحه 161
معايب كافى را براى انجام انتخاب انسب پديد مى آورد».(1)
كرسى موريسون پس از بحث در ساختمان عجيب چشم به اين حقيقت در كتاب(2) خود اشاره نموده، مى گويد:
«بايد دانست كه همه تشكيلات عجيب از مردمك ديده گرفته تا شمش ها و مخروط ها و اعصاب، بايد با يكديگر و در آنِ واحد به وجود آمده باشد. زيرا اگر يكى از اين نظامات پيچيده ناقص باشد، چشم غيرمقدور خواهد بود. با اين وصف آيا مى شود تصور كرد كه همه اين عوامل خودبه خود جمع آمده و هر يك از آنها وضع نور را طورى تنظيم كرده است كه به كار ديگرى بخورد و حوايج آنها را رفع كند».(3)
كوتاه سخن اينكه هرگز نمى توان از طريق تكامل تدريجى و تصادف ها و انفجارهاى نامتناهى، جمع و جور شدن شرايط پيدايش پديده حيات را توجيه نمود و نه هرگز مى توان مسأله تكامل انواع و پيدايش عضوها و دستگاه هاى عظيم را- كه تا همه اجزاى آن به طور صحيح پديد نيايند، نمى تواند براى دارنده آن يك نوع پيروزى به شمار آيد- تفسير كرد.
در پايان بحث تذكر نكته اى را لازم مى دانيم و آن اينكه در پيدايش جهان و زمين به هر فرضيه اى متوسّل شويم، هرگز نمى توان جمع و جور شدن اين شرايط بى نهايت را در روى زمين، بدون به ميان آمدن پاى قدت مطلق، توجيه و تقرير نمود.
مثلاً خواه در پيدايش منظومه شمسى فرضيه معروف را بپذيريم و

1. بنياد انواع، ص62. وى در ص134 در توجيه پيدايش اعضاى برجسته اى مانند چشم از طريق تصادف بيان شيوايى دارد.
2. راز آفرينش، ص82، چاپ دوم.
3. در بخش پاسخ به اشكالات مادى ها، در اين موضوع به گونه اى نيز سخن خواهيم گفت.

صفحه 162
بگوييم بر اثر برخورد خورشيد يا سياره ديگر، انفجارى در خورشيد رخ داد و قطعاتى از آن به نقاطى پرتاب شد يا اينكه فرضيه «لاپلاس» را مطرح كنيم و بگويم حركت شديد خورشيد بر دور خود موجب تشديد قوه گريز از مركز در قسمت استوايى آن گرديد، از اين جهت انفجارى شديد در قسمت استوايى آن رخ داده و قطعاتى از آن به بيرون پرتاب گرديد و به صورت سيارات درآمد.
به هر يك از اين فرضيه ها متوسل شويم، بالأخره انفجار كور و كر نمى تواند در ميان ميليون ها شكل كه اين جهان مى توانست به خود بگيرد، فقط به شكلى در آيد كه براى تحقق حيات، مناسب و مساعد باشد و هيچ عاقل در زندگى خود نمى تواند به يك احتمالى در ميان ميليون ها احتمال تكيه كند.
چاره اى جز اين نيست كه گفته شود در كنار اين انفجار و به عبارت صحيح تر و در پشت سر اين انفجار خالق دانا و توانايى مداخله داشته و همه كارها به فرمان و اراده او انجام گرفته است.
راهنماى قرآن
در قرآن مجيد آياتى هست كه مى تواند به نحوه استدلال(ممكن نيست كه تمام شرايط لازم براى حيات به طور تصادف فراهم شود) ناظر باشد و ما برخى را به عنوان نمونه مى آوريم:
(إِنَّ فِي خَلْقِ السَّمَاوَاتِ وَ الأَرْضِ وَاخْتِلاَفِ اللَّيْلِ وَالنَّهَارِ وَالْفُلْكِ الَّتِي تَجْرِي فِي الْبَحْرِ بِمَا يَنْفَعُ النَّاسَ وَمَا أَنْزَلَ اللهُ مِنَ السَّمَاءِ مِنْ مَاء فَأَحْيَا بِهِ الأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا وَبَثَّ فِيهَا مِنْ كُلِّ دَابَّة وَتَصْرِيفِ الرِّيَاحِ وَالسَّحَابِ الْمُسَخَّرِ بَيْنَ السَّمَاءِ وَالأَرْضِ لآيَات لِقَوْم

صفحه 163
يَعْقِلُونَ):(1)
به راستى در آفرينش آسمان ها و زمين و اختلاف شب و روز و گردش كشتى در دريا، به طورى كه مردم بهره مند مى شوند و در بارانى كه خداوند از آسمان فرو فرستاده و در پرتو آن زمين هاى مرده را زنده ساخته و جنبندگانى را در روى زمين پخش نموده، در وزش بادها و ابرهايى كه ميان آسمان و زمين مسخّر نموده است، براى خردمندان آيات و نشانه هايى از خداوند است.
اين آيه در عين اينكه به برهان نظم در جهان آفرينش اشاره مى كند، مى تواند تلويحاً عوامل استقرار حيات و زندگى را در زمين نيز متذكر شود. آيا مى توان گفت كه همه اين عوامل، از روى تصادف و بدون مداخله يك عقل بزرگ جمع و جور شده اند؟
در سوره رعد ضمن آيات زيادى به عوامل تحقق بخش حيات اشاره شده است كه از ميان آنها به نقل و ترجمه دو آيه اكتفا مى كنيم:
(اللهُ الَّذِي رَفَعَ السَّمَاوَاتِ بِغَيْرِ عَمَد تَرَوْنَهَا ثُمَّ اسْتَوَى عَلَى الْعَرْشِ وَسَخَّرَ الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ كُلٌّ يَجْرِي لِأَجَل مُسَمًّى يُدَبِّرُ الأَمْرَ يُفَصِّلُ الاْيَاتِ لَعَلَّكُمْ بِلِقَاءِ رَبِّكُمْ تُوقِنُونَ):(2)
او است كه آسمان ها را بدون ستون مرئى بر افراشت، سپس بر عرش قدرت استيلا يافت، آفتاب و ماه را مسخّر نمود و هر يك تا مدت معينى در حال گردش هستند، امور آفرينش را تدبير مى كند. (خدا) آيات خود را بيان مى نمايد تا شما به لقاى پروردگار خود باور كنيد.
(وَهُوَ الذِي مَدَّ الأَرْضَ وَجَعَلَ فِيهَا رَوَاسِىَ وَأَنْهَارًا وَمِنْ كُلِّ الَّثمَرَاتِ جَعَلَ فِيهَا

1. بقره، 164.
2. رعد، 2.

صفحه 164
زَوْجَيْنِ اثْنَيْنِ يُغْشِي اللَّيْلَ النَّهَارَ إِنَّ فِي ذَلِكَ لآيَات لِقَوْم يَتَفَكَّرُونَ):(1)
او است كه زمين را گسترده و در آنجا كوه ها و نهرهايى را قرار داد و از همه ميوه ها زوج آفريده است، شب را به روز مى پوشاند. در آنچه كه گفته شد، نشانه هايى روشن براى متفكران است.
بسيارى از اين عوامل كه در اين آيات بيان شده، محور پيدايش حيات و زندگى در روى زمين مى باشد. آيا معقول است كه اين شرايط بدون نقشه قبلى يك مرتبه جمع و جور شوند و حيات را پديد آورند.

1. رعد، 3.

صفحه 165
(11)
دلايل درخشنده
نظم در وجود انسان
وجود انسان را از هر نظر، عصاره اى از اسرار آفرينش است و نظاماتى كه بر موجودات ديگر حكومت مى كند. به صورت لطيف تر و بارزترى در وجود او نهفته است و از ديرباز گفته اند: «خودشناسى كليد خداشناسى است» و اسرار شگفتى هاى بدن انسان نهايت ناپذير است و دانشمندان معترفند كه با پيشرفت علوم توانسته اند با الفباى اسرار وجود انسان آشنا شوند.
بشر براى شناسايى خصوص انسان، علومى(1) را پايه گذارى نمود و از زاويه اين دانش ها توانسته است به گوشه اى از اسرار وجود خود آگاه گردد، تا

1. مانند علم «تشريح» كه درباره اجزاى ساختمان بدن و دستگاه هاى آن بحث مى كند و«فيزيولوژى» كه طرز كار اعضا و دستگاه هاى بدن و رابطه آنها را با يكديگر بيان مى نمايد و «روان شناسى» كه در پديده هاى روانى و روابط آنها سخن مى گويد.

صفحه 166
آنجا كه هر عضوى از اعضاى بدن مى تواند راهنماى ما به سوى جهان ديگر باشد، زيرا در هر عضوى از اعضاى وى يك جهان اسرار توحيد نهفته است.
اين اسرار را مى توان در امور زير جستوجو نمود:
1. ساختمان اسرارآميز سلول هاى بدن انسان كه اجزاى ساختمان بدن است.
2. دستگاه گوارش كه آبدارخانه و آشپزخانه بدن به شمار مى رود.
3. دستگاه گردش خون كه سرويس سريع پخش غذاى كشور تن حساب مى شود.
4. دستگاه تنفّس كه تصفيه خانه خون بدن است.
5. دستگاه مغز و اعصاب كه ستاد كل فرماندهى مى باشد.
6. چشم و گوش و بينى و... كه شبكه آگاهى و سازمان اطلاعات مغز محسوب مى گردند.
7. ساير اعضاى بدن انسان.
سازمان هر يك از دستگاه هاى شگفت آور ما را به وجود آفريدگارى دانا و توانا رهبرى مى كند و ما نداى دلنشين توحيد و آهنگ روح پرور خداشناسى را از هر عضوى از اعضاى انسان، بلكه هر ذرّه اى از ذرّات جهان، به گوش دل مى شنويم و هرگز عقل و خرد و وجدان باور نمى كند كه اين نظام بديع كه شناسايى دقيق هر عضوى، نياز به مطالعه عميق و تخصّص دارد، به طور تصادف به وجود آمده باشد.
چگونه مى توان باور نمود كه مردم چشم ما كه از 9 ورقه جداگانه تشكيل يافته و قطر مجموع آنها بيش از قطر يك ورقه كاغذ نازك نيست، خودبه خود و بدون طرح طراحى دانا و توانا، جامه وجود به خود پوشيده است.

صفحه 167
آيا مى توان گفت دستگاه هاضمه كه تاكنون درباره اسرار آن صدها كتاب نوشته اند و هر سال چيزهاى تازه اى درباره آن كشف مى گردد و در طول عمر به صورت يك آزمايشگاه شيميايى كار مى كند، از روى تصادف به وجود آمده است؟ و به قول كرسى موريسون، «ما معمولاً مقدارى غذاى متنوّع به صورت مواد خام به اين آزمايشگاه مى ريزيم و اصلاً به فكر اين نيستيم كه اين دستگاه چگونه مى چرخد و فعل و انفعال شيميايى در جهاز هاضمه با اين مواد خام چه معامله اى مى كند. ما مقدارى كباب گوشت و گل كلم و بَقولات و ماهى با نان و سبزى مى خوريم و همه را با مقدارى آب فرو مى بريم و گاهى نيز به عنوان دارو، مواد گوگردى و عصاره هاى نباتى را بلع مى كنيم، آن وقت معده ما از ميان اين همه مواد غذايى، آنچه را كه مفيد تشخيص دهد، انتخاب مى كند و آن را با مواد شيميايى كه خود توليد كرده است، خمير و آسياب مى كند، سپس فضولات آن را دفع مى نمايد و بقيه را به پروتئين تبديل كرده و به مصرف تغذيه سلول هاى بدن مى رساند».
سپس مى گويد: معده، چربى و مواد ضرورى ديگر را ذخيره مى كند تا در موقع تنگى و بى غذايى، بدن از گرسنگى تلف نشود و همه اين اعمال بدون آنكه انسان به آن كوچك ترين توجهى داشته باشد يا راجع به آن فكر كند، انجام مى شود.
موادى كه در اين آزمايشگاه شيميايى تجزيه و تركيب و تهيه مى شود، بيش از موادى است كه آزمايشگاه هاى مصنوع دست بشر مى تواند تهيه كند، از مواد و مصالحى كه به اين آزمايشگاه مى رسد، متجاوز از يك ميليون نوع ذرات

صفحه 168
مختلف تهيه مى شود و غالب اين مواد از نوع سموم كشنده است.(1)
قلب يا مركز گردش خون كه حجم آن به اندازه يك مشت بسته است و در ميان دو دژ محكم(استخوان هاى پشت و قفسه سينه) و در وسط دو شُش در سمت چپ قرار گرفته و به وسيله سرخ رگها و سياه رگهاى بزرگ از بالا آويزان است، يكى از اسرارآميزترين دستگاه هاى بدن است. اين تلمبه خودكار به صورت تقريباً گلابى شكل است و يك مشت گوشت بيشتر نيست، ولى آن چنان قدرتمند و نيرومند است كه در هر دقيقه 70 بار باز و بسته مى شود و در مدت سى سال بيش از يك ميليارد اين عمل تكرار مى گردد، در صورتى كه اگر اين عضو آهن يا پولاد و سنگ بود، هرگز تاب چنين عمل سنگين را نداشت.
آيا به راستى پيوند قلب پيچيده تر است يا ساختمان خود قلب؟ پيوند قلب در برابر اصل ساختمان آن بسان اين است كه لامپى از سرپيچى باز كنيم و به جاى ديگر بزنيم. يك چنين عمل نسبت به ساختمان اصل لامپ، بسيار ساده و بى ارزش است. جايى كه پيوند قلب به علم و دانش و عقل و هوش و طرح و نقشه نياز دارد، طبعاً ساختن خود قلب كه با باز و بسته شدن خود، خون هاى كثيف ما را كه از سياه رگها وارد آن مى گردد، به وسيله اكسيژنى كه از شُش ها مى گيرد، تصفيه مى كند و سپس آن را به سراسر بدن سرازير مى سازد، به سازنده اى دانا و توانا نيازمند مى باشد.
لوله كشى يك شهر يا يك مؤسسه بلكه يك خانه محقّر و كوچك نياز به نقشه و هندسه دارد و سراسر بدن ما به وسيله مويرگ هاى موئين كه به مراتب از مو نازك تر و ظريف تر است و لوله كشى شده است وخون با يك گردش خود كه

1. تلخيص از: راز آفرينش، ص123-125، چاپ دوم.

صفحه 169
در هر دقيقه دو بار اين گردش سرتاسرى انجام مى گيرد، بيش از ده ميليون ميليارد سلول بدن انسان را شستوشو مى دهد و خون در پيچ و خم هاى تاريك اعضاى بدن حتى در لابلاى طبقات حساس مغز و پرده هاى ظريف چشم، جريان پيدا مى كند و غذاى لازم هر عضوى را به آن مى رساند.
آيا مى توان گفت كه يك چنين دستگاه ظريف و بديع كه تصور آن از توانايى انديشه بشر بيرون است، مصنوع تصادف است؟
مغز بشر از اسرارآميزترين اعضاى انسان است و اطلاعات بشر از اين كانون اسرار و نحوه فعاليت آن بسيار ناچيز مى باشد.
از ميان جانوران تنها انسان است كه در پرتو رشد قواى دماغى مى تواند تعقّل كند و از مسأله اى بر مسائل بى شمارى استدلال نمايد، در حالى كه شعور حيوانى چنين نيست و شعور آن يكنواخت است و مورچه امروز همان كار را انجام مى دهد كه نسل ديرينه آن، همان را انجام مى داد. اصول خانه سازى و دامدارى و كشاورزى آن از روز نخست تاكنون يكنواخت بوده و هست و به قول برخى، تو گويى شعور حيوانى نواى ساده اى است كه از نى برمى خيزد; در عين لطافت و زيبايى بسيار محدود و نامتنوع است، ولى شعور انسانى بسان آهنگ هاى دسته جمعى است كه به هنرمندان قدرت مى دهد كه آنها را به هم مى آميزند و به صورت تصنيف در آورند.
موقعى به عظمت مغز پى خواهيم برد كه بدانيم حس و حركت حتى حركت هاى غيرارادى بدن انسان مانند هضم غذا را مغز تأمين مى كند و بارزترين اثر موجود زنده، همان احساس و حركت است و مركز هر دو مغز مى باشد.
رشته هاى اعصاب كه در سرتاسر بدن وجود دارد، هر اطلاعى كه از

صفحه 170
خارج بر اثر تأثير عوامل داخلى و خارجى دريافت نمودند، فوراً به مغز مخابره مى كنند.
گذشته از اين، حواسّ پنج گانه، اكيپ هاى مجهز و مأموران آگاهى و اطلاعات مغز به شمار مى روند و هر حادثه اى كه در محيط آنها رخ دهد، فوراً به مغز خبر مى دهند و قدرت اخذ و دريافت مركز، به اندازه اى قوى و نيرومند است كه همه گزارش هاى مختلف را يكجا دريافت مى كند و هرگز اشتباه نمى كند و به هر يك فرمان لازم را صادر مى كند; يعنى درحالى كه چشم صور مناظر اشيا را مخابره مى كند، گوش صدا را از طريق شبكه گوش گزارش مى دهد. براى آشنايى با عظمت اين دستگاه كافى است كه به طور اجمال با يك قسمت از چهار قسمت(1) كه «مخ» باشد، آشنا شويم.
اين عضو مركز اراده و ادراك است كه هر گاه قسمتى از آن برداشته شود، يا لطمه ببيند اراده و احساس و شعور انسان، دستخوش اختلال مى گردد. هر گاه قسمتى از مغز كبوترى را بر دارند، چه بسا زنده بماند، ولى شعور خود را به كلى از دست مى دهد، دانه جلو او بريزند، نمى فهمد و اگر به هوا پرتاب كنند، چه بسا پر مى زنند، ولى از موانعى مانند ديوار و درخت آگاه نگردد.
قسمت حافظه و بايگانى مغز از عجايب آفرينش است. مجموع

1. سه قسمت ديگر عبارتند از «مخچه» كه حافظ تعادل حركات بدن و «بصل النخاع» كه كار آن تنظيم حركات قلب وبعضى اعمال ديگر و «نخاع شوكى» است كه وظيفه آن عمل انعكاس است; مثلاً هر موقع دست انسان به آتش بر مى خورد و فوراً دست خود را به عقب مى كشد، اين كار را عمل انعكاسى مى گويند، زيرا رشته هاى اعصاب اثر گرما را تا نخاع مى رسانند، از آنجا از طريق اعصاب به ماهيچه هاى دست فرمان مى دهد و عمل انعكاسى انجام مى گيرد.

صفحه 171
خاطرات انسان به صورت منظمى در نقطه كوچكى بايگانى گرديده و با يك مراجعه، پرونده مورد نظر را از لابلاى ميليون ها پرونده بيرون مى كشد. چه بسا در مُخ دانشمندان يك كتابخانه بزرگ در يك نقطه كوچكى جاى گرفته است.
مقايسه ميان يك مغز انسانى و مغز الكترونيكى
مغز الكترونيكى از عجايب صنعت به شمار مى رود. چه بسا با نصب آن در مؤسسه از صدها كارمند محاسب مى توان بى نياز شد.
هزاران ورقه هاى امتحانى كنكور سرتاسر كشور به وسيله آن، بدون غلط و اشتباه تصحيح مى گردد. اگر نام كشتى معينى را روى كارت هاى مخصوصى بنويسيد و به ماشين بدهيد در مدت كوتاه تمام مشخصات آن كشتى را مانند مقدار ظرفيت كامل، مقدار سوخت و نوع ساختمان حتى نام كاپيتان كشتى را در چند نسخه تايپ كرده و تحويل مى دهد. اگر به اين ماشين دستور دهند كه نقشه فلان جزيره را بكشد، فوراً يك نقشه زيبا و دقيق و صحيح با بيان تمام مشخصات در چند نسخه تايپ مى كند و تقديم مى نمايد.
اين اعجوبه صنعت با اين عظمت، تنها از عهده سؤالى بر مى آيد كه قبلاً مغز انسانى پاسخ آن را به صورت نوار تهيه كرده و در آن تعبيه نموده است. اگر خصوصيات كشتى را بازگو مى كند، قبلاً تمام خصوصيات در نوارى درج گرديده و به حافظه ماشين سپرده اند. هنگامى كه از او درخواست مى كنيم كه خصوصيات كشى را بيان كند، اين سؤال نقطه خاصى از حافظه او را تحريك مى كند و همان نوار به كار مى افتد، سپس خصوصيات كشتى را كه قبلاً به او سپرده شده بود، در اختيار ما مى گذارد.

صفحه 172
اين ماشين با اين عظمت و سرعت، ابتكار از خود ندارد و فقط پرسش هايى را مى تواند پاسخ بگويد كه قبلاً در اختيار او گذارده اند، فقط از گذشته مى تواند خبر دهد نه آينده و مشكلى را مى تواند حل كند كه قبلاً مهندسان آن را به صورت نوار در آورده و در حافظه آن جاى داده اند.
عظمت اين مغز مصنوعى در برابر عظمت مغز انسان، بسيار ناچيز است و به قول يكى از دانشمندان هر گاه همه دانشمندان و تكنيسين هاى جهان جمع شوند و به جاى ساختن سلاح هاى خطرناك و نابودكننده تمدن، يك مغز الكترونيكى بسازند كه به اندازه يك شهر بزرگ باشد و نوارهاى حافظه بسيار زياد براى او بسازند كه در بزرگ ترين انبارها آن را جاى دهند تا بتواند همه مشكلات طبى، ادبى، فلسفى و اقتصادى بشر را حل كند، با اين همه مغز بزرگ و غول پيكر با تمام تشكيلات خود ارزش مغز يك انسانى كه به اندازه يك كيلو و نيم است، نخواهد داشت.
در عين حال همين مغز الكترونيكى بزرگ ترين درس توحيد و خداشناسى را به ما مى دهد و جايى كه يك چنين مغز مصنوعى به مهندسان و طراحان و تكنيسين ها نياز دارد، آيا مى توان گفت كه اين همه مغزهاى بزرگ زاييده تصادف است؟
ما در اينجا به تشريح و توضيح برهان نظم كه همگانى ترين برهان توحيد است خاتمه مى دهيم، ولى ناگفته پيداست هر رشته اى از رشته هاى علوم كه مربوط به شناسايى گوشه اى از جهان باشد، مى تواند مبيّن و بازگوكننده برهان نظم باشد.
درحقيقت هر يك از رشته هى علوم، بسان سكّه اى است كه دو رو دارد: از يك طرف مبيّن قوانين و نواميس طبيعى هست كه در وجود آن نهفته است و از طرف ديگر روزنه اى است به سوى جهان غيب و عالم ماوراى طبيعت.

صفحه 173
اين همه نظم و انضباطى كه در خلقت انسان به كار رفته، رهنمون به هدف و غايت آن بوده و برخلاف قائلين به ماده گرايى كه براى انسان هدف و غرضى نمى انديشند، شخص الهى در اين مورد براى خلقت جهان و آفرينش انسان كه فعل خدا است، غايت و غرضى مى انديشد كه نتيجه آن به تك تك موجودات جهان باز مى گردد.
روى اين اساس كه فعل خدا(نه ذات خدا) داراى هدف و غرضى است، قرآن مى فرمايد:(أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّمَا خَلَقْنَاكُمْ عَبَثًا وَأَنَّكُمْ إِلَيْنَا لاَ تُرْجَعُونَ).(1)
با توجه به اين اصل هدف از آفرينش انسان اين است كه به كمال شايسته خود برسد، همان كمالى كه در زبان قرآن بندگى خداوند و عبوديت در مقابل ذات كامل الهى خوانده شده است.

1. مؤمنون، 115.

صفحه 174
(12)
اشارات توحيدى در تكامل جنين
تكامل جنين در رحم مادر از آيات بزرگ توحيد و نشانه بارزى براى مداخله يك طراح بزرگ و قدرت عظيم در تكوين و رشد او است.
جنين در مدت 9 ماه، خود را براى زندگى در جهان خارج از رحم آماده مى كند و ساختمان مزاجى خود را با شرايط خارج منطبق مى سازد; تحوّلات عظيم و حيرت انگيز آن به نحوى صورت مى گيرد كه هر موقع براى زيست در جهان ديگر آماده شده، فوراً درد زايمان آغاز مى گردد و كودك پس از تحمّل رنج كه لازمه انتقال از محيطى به محيط ديگر است، گام به جهان آزاد و وسيع مى گذارد; از اين نظر، هر خردمندى پس از بررسى و مطالعه آفرينش جنين در رحم اذعان مى كند كه در خلقت او هدفى در كار است و هرگز آفرينش او مولود خاصيت ماده يا تصادف كور و كر نيست.
تحولات عميق و تكامل حيرت انگيزى كه در دوران باردارى مادر در جنين پديد مى آيد ما را بى اختيار به وجود طراح بزرگ و نقاش چيره دستى رهبرى مى نمايد كه با علم و قدرت بى پايان خود، نقشه ساختمان وجود انسان

صفحه 175
را با دقت فراوان ريخته و او را با اسباب و ابزار زندگى و وسايل ايمنى و دفاعى مجهز ساخته است.
هنگام نزديكى، جزئى از اجزاى پدر به نام «اسپرم» (كرمك) از مجراى خاصى در رحم مادر وارد مى شود و پس از ورود به رحم مادر، در حالى كه در سيلابى از مايع شناور است، مترصّد فرصتى است كه با سلول مادر (تخم) كه در رحم موجود است، جفت گردد. ناگهان سر يكى از ميليون ها كرمك كه در آن سيلاب مايع وجود دارد، در سوراخ مخصوص تخم مادر فرو مى رود و دمش قطع شده و در بيرون مى ماند و سوراخ مسدود شده، ديگر سلول نر ديگرى نمى تواند وارد آن شود.
پس از آن مراحل تقسيم سلول شروع مى شود; سلول تخم به دو سلول و هر كدام نيز به نوبه خود به دو سلول تقسيم مى شود و اين تقسيم به طور مضاعف ادامه دارد تا اينكه سلول به شكل دانه توت تبديل مى گردد.
پس از مدتى حفره تقسيمى در وسط توده سلول پيدا شده و در يك طرف آن فرورفتگى خاصى پديد مى آيد كه سرانجام محل اَمْعاء و اَحْشاء به شمار مى رود.
در آخر هفته دوم پرده جفت به نام «امينوس» پديد مى آيد; به همين ترتيب تكامل جنين تا سه ماه بارز و آشكار مى شود.
مثلاً در هفته سوم سكّه هاى مولّد مهره هاى فرورفتگى دهان، گردش اول خون، فضاى دماغى و چشمى و گوشى التيام قطعات فكّ پايين و كبد پديد مى آيد.
در هفته چهارم فضاى نافى كامل تر شده و فزونى هاى دست و پا نمايان

صفحه 176
مى گردد و سوراخ روده و تقسيم قلب به بطن راست و چپ، عملى مى گردد و ريتين و لوزالمعده و حفره بينى پديد مى آيد.
تكامل جنين در هر هفته نمايان تر و در هر چند روزى، قسمت هاى مهمى از بدن جنين تشكيل و ظاهر مى گردند، تا آنجا كه در هفته نهم تخمدان دختر و بيضتين پسر، كاملاً آشكار شده و نقاط استخوانى در پيشانى و مهره ها و بند انگشتان و كيسه صفرا پديد مى آيند.
در ماه سوم جفت جنين تشكيل مى گردد و آلات تناسلى به اندازه اى مى رسد كه مى توان نوزاد را از نظر نر و مادگى از هم تشخيص داد و تدريجاً پلك ها، موها، ناخن ها و غدّه پستان، خود را نشان مى دهند.
همچنين در هر يك از ماه هاى باقيمانده قسمتى از اجزاى انسان تشكيل و ظاهر مى گردد و روز ولادت يك سلول بى ارزش، به صورت انسان يعنى اعجوبه خلقت با ميليون ها دستگاه و تشكيلات پا به جهان جديد مى گذارد.
جفت جنين كه در ماه سوم تشكيل مى گردد كه نزديك جنين در رحم مادر قرار دارد، يك جسم اسفنجى پر از رگ هاى خونى است كه در اصطلاح به آن جفت مى گويند كه روى آن پرده اى به نام «امينوس» پوشيده است و ضخامت جفت به اندازه يك انگشت است و از سه لوله باريك تشكيل يافته و از راه ناف به شكم جنين متصل مى باشد و در پرورش نقش مؤثرى دارد، زيرا مواد غذايى و اكسيژن لازم براى تنفس، به وسيله مويرگ ها از بدن مادر، وارد جفت شده و از آنجا وسيله لوله هاى سه گاز، وارد بدن «جنين» مى گردد و از اين طريق عمل تنفس و تغذيه انجام مى گيرد.
چنان كه مواد مضرّ كه دفع آنها نيز لازم است، از طريق همين لوله ها به

صفحه 177
سوى مادر متوجه شده و از طريق خاصى دفع مى گردند.
هنگامى كه نوزاد ديده به جهان گشود، مجراى تنفس و تغذيه وى دگرگون گرديده و از طريق شش ها و دهان، تنفس و تغذيه مى كند. تفصيل تكوين و پيدايش جنين در رحم مادر، نياز به بررسى يك دوره جنين شناسى دارد كه از هدف بحث ما بيرون است و همين بحث فشرده مى تواند ما را به قدرت مافوق طبيعى رهبرى كند.
اينجا است كه انسان در برابر اين شگفتى هاى آفرينش با حيرت زدگى خاصى، انگشت تعجب به دندان گرفته و بى اختيار مى گويد: (فَتَبَارَكَ اللهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِينَ).
قرآن مجيد روى عظمت خلقت جنين تكيه كرده و از اين راه ما را به قدرت و علم آفريدگار انسان رهنمون مى باشد، آنجا كه مى فرمايد:(يَخْلُقُكُمْ فِي بُطُونِ أُمَّهَاتُكُمْ خَلْقًا مِنْ بَعْدِ خَلْق فِي ظُلُمَات ثَلاَث ذَلِكُمُ اللهُ رَبُّكُمْ).(1)
شماها را در شكم هاى مادرانتان با آفرينش هاى متعاقب و (تكامل هاى پياپى) در دل تاريكى هاى سه گانه پديد مى آورد.
سه تاريكى عبارتند از: 1. بچّه دان، 2. رحم، 3. شكم.
در آيه ديگر آفرينش هاى متعاقب و پياپى را با روشن ترين بيان كه با آخرين نظريات علمى بشر درباره پيدايش جنين به قدر سر سوزن اختلاف ندارد، بيان كرده و مى فرمايد:
(وَلَقَدْ خَلَقْنَا الإِنْسَانَ مِنْ سُلاَلَة مِنْ طِين): انسان را از مايه اى از گل آفريديم.

1. زُمر،6.

صفحه 178
(ثُمَّ جَعَلْنَاهُ نُطْفَةً فِي قَرَار مَكِين): سپس او را به صورت نطفه در نقطه اى استوار(رحم) قرار داديم.
(ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَةً فَخَلَقْنَا الْعَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا الْمُضْغَةَ عِظَامًا فَكَسَوْنَا الْعِظَامَ لَحْمًا ثُمَّ أَنْشَأْنَاهُ خَلْقًا آخَرَ فَتَبَارَكَ اللهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِينَ):
سپس نطفه را به صورت خون بسته و خون بسته را پاره گوشت نرم در آورديم، آن گوشت را استخوان نموده و استخوان ها را با گوشت پوشانديم، آن گاه آفرينشى ديگر پديد آورديم. بزرگ است خدايى كه بهترين آفريدگاران است.
اين سه آيه مى رساند كه تكامل انسان در هفت مرحله انجام مى گيرد:
1. مرحله «سلالة من طين»: عصاره اى از آب و خاك و مقصود از آن همان مواد غذايى است كه نطفه انسان از آن توليد مى گردد و مواد غذايى نيز از آب و خاك به عمل مى آيند.
2. مرحله «نطفه» و آن در جايگاه محكمى كه همان رحم مادر است، قرار دارد.
3. مرحله «علقه» كه سلول انسانى پس از چندى به صورت خون بسته اى در مى آيد.
4. مرحله «مضغة» كه همان مرحله اى است كه خون، پس از چندى به صورت يك پارچه گوشت در مى آيد.
5. مرحله «عظام» كه همان موضع استخوان بندى جنين است.
6. مرحله پوشش استخوان با گوشت است.
7. مرحله «انسان كامل» كه آخرين منزل انسان در رحم مادر مى باشد و

صفحه 179
اين مرحله آن چنان جالب و شگفت انگيز است كه خداوند در اين مرحله به خود تبريك مى گويد و مى فرمايد: (فَتَبَارَكَ اللهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِينَ);(1) يعنى آفرين بر قدرتت اى ذات پاك.
و به قول گوينده:
خدايى كه مشك آفريند ز خون *** ز سنگ آتش لعل آرد برون
زُمُرّد دهد توده خاك را *** عطارد دهد طارم افلاك را
ز ابر افكند قطره اى سوى يم *** ز صلب آورد نطفه اى در شكم
از آن قطره لؤلوى لالا كند *** وزين قامت سرو بالا كند
دهد نطفه را صورتى چون پرى *** كه كرده است در آب صورتگرى

1. مؤمنون، 12-14.

صفحه 180
(13)
بررسى برهان نظم از ديدگاه موازنه و كنترل
براى تكميل بحث خود، ناگزيريم برهان نظم را از ديد ديگر نيز مورد بررسى قرار دهيم و اين ديد، همان وجود كنترل و موازنه در طبيعت است كه به يك معنى از شعب برهان نظم به شمار مى رود. مقصود از موازنه همان كنترلى است كه در جانداران و گياهان ديده مى شود.
كنترل و موازنه آشكارا دلالت مى كنند كه اين جهان روى يك حكمت بالغه اى آفريده شده و اگر آفريدگار دردى داده، درمان را نيز داده است و هر موجودى را در جاى خويش نيكو قرار داده است و به گفته معروف:
جهان چون خط و خال و چشم و ابروست *** كه هر چيزى به جاى خويش نيكوست
اينك براى اثبات اين موازنه نمونه هايى از آن را منعكس مى كنيم:
موازنه در آفرينش جاندار و گياه
آفرينش، اين دو نوع از موجودات را آن چنان روى نقشه و محاسبه آفريده است كه وجود هر يكى مكمّل وجود ديگرى است و اگر يكى بود ديگرى نبود،

صفحه 181
وجود همان يكى نيز در معرض زوال و فنا واقع مى شد.
در اين باره كرسى موريسون توضيح لازم را داده و مى گويد:
1. به طورى كه همه مى دانيم زندگى نباتات بسته به همان مقدار كم اسيد كربونيكى است كه در هوا موجود است و نباتات با آن تنفس مى كنند; برگ نباتات در حكم ريه انسانى است كه در زير حرارت آفتاب، اسيد كربونيك را به عنصر كربن و اكسيژن تجزيه مى كند و اكسيژن را در هوا رها مى سازد و كربن در تنه نباتات باقى مى ماند; نباتات اكسيژنى را كه ما تنفس مى كنيم و بدون آن ولو پنج دقيقه نمى توانيم زيست نماييم، به ما مى رسانند.
همه نباتات و جنگل ها بوته ها و خزه ها به طور كلى همه رستنى ها، ساختمان اصلى وجودشان تركيبى از آب و كربن است. حيوانات كربن دفع مى كنند و نباتات اكسيژن. از اين رو هر گاه عمل يكى از اين موجودات متوقف مى ماند، آن وقت يا حيوانات همه اكسيژن ها را مصرف مى كردند يا نباتات كليه كربن ها را و چون موازنه به هم مى خورد و نسل هر دو طايفه به سرعت رو به انقراض و زوال مى رفت.
اخيراً كشف شده است كه اسيد كربونيك به مقدار اندك جزو ضروريات حيات حيوانى است، همچنان كه كمى اكسيژن لازمه زندگى نباتات است.(1)
2. هنگامى كه نخستين مهاجران اروپا به استراليا آمدند، جز «دينگو» (سگ وحشى) حيوان پستاندار ديگرى نديدند. چون به شكار خرگوش علاقه مند بودند، در سال 1859م يك نفر از آنها 24 عدد خرگوش از اروپا به

1. راز آفرينش، ص34-35.

صفحه 182
استراليا آورد، اما اين كار به ضرر جزيره تمام شد; چه در جزيره دشمن طبيعى براى خرگوش ها وجود نداشت و خرگوش ها به طور غيرمترقّبه اى توالد و تناسل كردند و در اندك مدتى شماره آنها فوق العاده زياد شد، تمام مراتع گوسفندان را چريدند و خسارات زيادى وارد آوردند. نخست اهالى استراليا خواستند با ايجاد نرده هايى در اطراف مراتع از خسارت خرگوش ها جلوگيرى كنند و در بعضى از ايالات هفت هزار ميل نرده براى دفع خرگوش كشيده شد، ولى مفيد واقع نگرديد، زيرا خرگوش ها از وسط نرده ها رد مى شدند و به كار خويش مى پرداختند.
حكومت خواست با تعيين جايزه براى شكار خرگوش از عده آنها بكاهد. اين هم سودى نبخشيد تا اينكه در سال هاى اخير ميان خرگوش ها ويروسى يعنى ميكروب خيلى كوچكى پخش كردند. اين ميكروب ها در ميان خرگوش ها مرض توليد مى كند و باعث هلاك آنها مى گردد; از اين طريق از ازدياد روزافزون خرگوش جلوگيرى شد.(1)
عين همين مطلب در آمريكا نيز پيش آمد; نوع خرگوش بومى آمريكا غير از نوع خرگوش اروپايى است، خرگوش اروپايى فقط در جزيره «سان جوان»(2) كه در ساحل واشنگتن واقع شده است، وجود دارد و به طور وفور توالد و تناسل مى كند. تا سال 1900م خرگوش اروپايى فقط در جزيره مزبور وجود داشت، ولى در اين اواخر بعضى باشگاه هاى شكار اين نوع را به برخى از ايالات ممالك متحده وارد كردند، اما نتيجه خطرناكى پيش آمد، زيرا خرگوش «سان جوان» به سرعت زاد و ولد كرده و سراسر آمريكا را مثل استراليا

1. اثبات وجود خدا، ص91.
2. همان، ص92.

صفحه 183
پر كرده است و براى جلوگيرى از ازدياد فوق العاده خرگوش اروپايى كميسيون شكار آمريكا شكار آن را در تمام فصول آزاد كرده، در صورتى كه شكر خرگوش آمريكايى و ساير حيوانات فقط در بعضى از فصول مجاز است.
نمونه ديگرى براى كنترل و موازنه
چندين سال قبل در استراليا نوعى از بوته معروف به كاكتوس را كنار نرده هاى مزارع مى كاشتند و چون حشره دشمن اين نبات در اين موقع در استراليا وجود نداشت، بوته كاكتوس شروع به ازدياد و توسعه عجيب نمود. ديرى نگذشت كه مساحتى برابر با سطح جزيره انگلستان را فرا گرفت و مردم را از قُراء و قصبات بيرون كرد و زراعت را منهدم نمود. ساكنين محل آنچه وسيله در دسترس خود داشتند، به كار بردند و نتيجه نگرفتند. استراليا در خطر آن قرار گرفت كه لشكر بى صدا و لجوج گياه كاكتوس آن را بالمرّه در حيطه تصرف خود در آورد. علما و متخصّصين در صدد چاره جويى برآمدند و در سراسر جهان شروع به تجسس نمودند. عاقبت حشره اى را يافتند كه منحصراً با ساق و برگ بوته كاكتوس تغذيه مى كند و جز آن غذاى ديگرى نمى خورد و به سهولت هم زاد و ولد مى كند و در استراليا دشمنى ندارد; در اين مورد حيوان بر نبات غلبه كرد و امروز هم خطر هجوم كاكتوس برطرف شده است و با از بين رفتن كاكتوس حشرات مزبور هم از ميان رفتند و فقط عده قليلى باقى مانده كه پيوسته مقدار نموّ و توسعه كاكتوس را كنترل مى كند.(1)
اين كنترل و موازنه هرگز خودسر نيست و نمى تواند زاييده تصادف نابينا

1. راز آفرينش، ص131-132.

صفحه 184
باشد.
نمونه چهارم
حشرات مانند انسان داراى ريه نيستند و از مجراى لوله هايى كه در بدن آنها تعبيه شده، تنفس مى كنند. وقتى حشره رشد مى كند و بزرگ مى شود، لوله هاى او به همان تناسب بزرگ نمى شود و بالنتيجه هيچ حشره اى نمى تواند از چند سانتى متر بزرگ تر شود و بال هاى بزرگ در آورد; كيفيت ساختمان وجود حشرات و طريقه تنفس آنها، هرگز حشره بزرگى به وجود نمى آورند و همين كنترل و تعادل مانع از آن مى شود كه حشرات بر سطح زمين مسلط شوند. اگر اين كنترل در كار نبود، زندگى براى انسان امكان نداشت و انسان نخستين بى دفاع هرگز در برابر پشه اى به بزرگى شير، يا عنكبوتى به اندازه پلنگ مقاومت نمى كرد.(1)
نمونه پنجم
در زمان هاى سابق، دريانوردان در طول مسافرت هاى متعدد، به واسطه خوردن غذاهاى ناسالم و كهنه دچار زخم هاى شديد جلدى مى شدند. بعدها معلوم شد كه شيره ليمو و نارنج، علاج اين بيمارى ها است و مسافرين پيش از اين دوره اطلاعى از علت بروز اين مرض نداشتند و يك نفر در «ماداگاسگار» علاج قطعى آن را كشف كرد و اين در موقعى بود كه ملّاحان از اين بيمارى به

1. همان، ص133.

صفحه 185
هلاكت مى رسيدند. يك قرن طول كشيد تا معالجه زخم بدن به وسيله آب ليمو كشف شد.
جاى گفتوگو نيست كه بسيارى از بيمارى ها، مولود كمبود ويتامين در بدن است. بشر در اين كره خاكى قرن ها زندگى كرده بود و هرگز اطلاعى از اين ويتامين ها كه سرچشمه حياتى او است، نداشت و نمى دانست كه به زندگى او تعادل و توازن مى بخشد.
انسان قرن ها زندگى كرد و هرگز از خواصّ غدّه هاى «اندوكربن» اطلاع نداشت.اين غده ها به منزله آزمايشگاه هاى كوچكى هستند كه مهم ترين تركيبات شيميايى را در بدن انسان به وجود مى آورند و سرمنشأ نشاط و فعاليت هاى او مى شوند. اين مواد طورى تعبيه شده كه خود موجب كنترل و تعديل اثرات خودش مى باشد. اگر اين ترشّحات عجيب تعادل خود را در بدن انسان از دست بدهند، انسان دچار امراض سخت دماغى و بدنى مى شود.(1)
كنترل و موازنه، گواه محكم بر وجود آفريدگار مدبّر و دانايى است كه حافظ و نگاهبان نظم را در خود جهان پديد آورده است.
ما اگر بخواهيم در اين موارد به شرح و بسط بپردازيم و كنترل خلقت را در نباتات و حيوانات بيان كنيم، ناچاريم از اصل مقصد دور شويم و با اجازه خوانندگان به همين مقدار از تحقيقات دانشمندان در پيرامون كنترل خلقت اكتفا مى نماييم و براى تكميل بحث به نمونه اى از كنترلى كه در جمادات است، اشاره مى كنيم:
وزن تمام اجسام در حال انجماد سنگين تر مى شود، جز آب كه در حال انجماد وزن آن سبك تر مى شود و نقش عجيبى را در تعادل حيات ايفا مى كند. اگر

1. همان، ص134-135.

صفحه 186
وزن آب در حال انجماد سنگين تر مى شد، يخ ها در قعر درياها و رودخانه ها فرو مى ريخت و روى هم انباشته مى شد، درياها به صورت توده هاى جامد در مى آمدند، ولى اكنون بر اثر توقف در سطح آب، مانع از سرد شدن و يخ بستن طبقات زير است و بدين وسيله حيوانات دريايى به سهولت مى توانند زير آب ها زندگى كنند و خود يخ ها در فصل بهار، به سهولت ذوب مى شوند.
آب خواصّ سحرآسا دارد. يكى از خواص آن، زيادى فشار سطحى آن است كه خود را به ريشه و ساقه رسانيده و تغذيه آنها را تأمين مى كند. خاصيت ديگر آن قدرت امتزاج است، به طورى كه قسمت مهم بدن ما را تشكيل مى دهد.
«آمونياك» كه وزن مولكولى آن 17 است، در 33 درجه سانتى گراد زير صفر، در حال بخار است و «هيدروژن سولفوريك» كه وزن مولكولى آن 34 است، در پايين تر از 59 درجه سانتى گراد زير صفر هنوز بخار است، ولى آب كه وزن مولكولى آن 28 است، هرگز در حرارت و فشار معمولى به حالت گاز بيرون نمى آيد، بلكه در حرارت هاى معمولى به صورت مايع است و در درجات خيلى بالا بخار مى شود. اگر اين ماده حياتى در برابر تغييرات حرارت زمين اين مقاومت را نمى داشت، زندگى براى بشر ممكن نبود.(1)

1. اثبات وجود خدا، ص84.

صفحه 187
(14)
هدايت تكوينى يا شعور حيوانى
دستگاه آفرينش «حس راه يابى» را در نهاد هر جاندارى گذارده است. هنگامى كه موجود زنده چشم به جهان هستى مى گشايد، در پرتو نظام وجودى و ارگانيزم بدن خود يا بر اثر الهام و رهبرى نيروى مرموزى، به راه زندگى آشنا مى باشد و مى تواند به خود و هدفى كه براى آن آفريده شده است، برسد.
اين برهانى است كه از يك آيه كوتاه كه متضمّن گفتار موسى بن عمران (عليه السلام) در برابر فرعون است، استفاده مى شود. هنگامى كه فرعون درباره خداى جهان از موسى سؤالاتى مطرح كرد، وى خداى جهان را چنين معرفى نمود:
(رَبُّنَا الذِي أَعْطَى كُلَّ شَيء خَلْقَهُ ثُمَّ هَدَى):(1) خدايى كه موجودات جهان را آفريد، سپس آنها را به هدفى كه براى آن آفريده شده اند، راهنمايى نمود.
اساس اين برهان را مسأله راهيابى و هدايت اين موجودات تشكيل مى دهد و از وجود چنين شعور مرموز كه به اصطلاح قرآن «وحى الهى»

1. طه، 50.

صفحه 188
ناميده مى شود، به الهام دهنده آن پى مى بريم، بالأخره اين نيروى مرموز و اين آشنايى به راه و رسم زندگى- آن هم بدون تربيت در مكتبى- طبعاً علت خاصّ و الهام دهنده اى لازم دارد.(1)
ما هم اكنون با طرح چند مثال، نمونه هايى از اين هدايت تكوينى را در اينجا يادآور مى شويم. البته طرح اين نمونه ها نبايد موجب بعضى از فكرها گردد يا به نظر حقارت به آنها بنگريم، زيرا همواره دانشمندان از بررسى موارد جزئى، قوانين كلى را استكشاف مى نمايند. نيوتن قانون جاذبه عمومى را از سقوط يك سيب از درخت كشف نمود. ارشميدس اصول تعادل مايعات را از سبكى وزن جسم در آب به دست آورد و گاليله از مشاهده چهل چراغ كليسا قانون كلى طبيعى سقوط اجسام را به دست آورد.
از اين نظر نبايد از موارد جزئى غفلت نمود يا نسبت به آنها بى اعتنايى نشان داد. اينك مواردى چند از اين هدايت تكوينى و الهام غيبى كه در جهان جانداران وجود دارد، از نظر شما مى گذرد:
1. اگر به مورچه هايى كه در گوشه و كنار خانه ما زندگى مى كنند نگاهى بيفكنيم، غوغايى از زندگى و تمدن در ميان لانه هاى آنها مشاهده خواهيم نمود. اين حشره سر از تخم در مى آورد، بدون راهنمايى مربى و معلمى، به كليه نيازمندى هاى خود آشناست و راه برطرف كردن آن را مى داند; مثلاً در لانه سازى، تخم گذارى، جمع دانه و نيم كردن آنها و استفاده از حيوانات اهلى

1. در پايان درباره علت اين راهيابى به طور گسترده بحث خواهيم نمود و گفته خواهد شد كه اين شعور يا مربوط به نظام وجودى و ارگانيزم بدن و خواص تركيب سلول هاى آنها است يا نتيجه الهام از جهان ديگر است.

صفحه 189
ريز و كشت و زرع... كاملاً مهارت دارد، تا آنجا كه گاه و بى گاه به تفريح پرداخته و مجالس انس و تفريحى براى خود تشكيل مى دهد.
اين حشره به اصول كشاورزى و خصوصيات دانه ها و اينكه برخى را بايد دو نيم و برخى ديگر را مثلاً چهار نيم كند، آشناست و بدون كوچك ترين اخطار، كارهاى مربوط به زمستان را در تابستان به نحو احسن انجام مى دهد. طول لانه هاى اين حشره نسبت به منطقه ها مختلف و متفاوت است. گاهى در برخى مناطق مانند استراليا بسيار بزرگ و طولانى است. همين حشره براى لانه خود در و پنجره مى گذارد، در مواقع گرما در آنها را باز نموده و در فصل سرما آنها را مى بندد.
2. زنبور عسل: اين حشره شهدنوش، لحظه اى كه سر از تخم در مى آورد و براى پرواز در بيرون كندو پر و بال پيدا مى كند، با هوش مرموزى به سوى گل ها و درخت ها پرواز نموده و شيره هاى آنها را به طرز خاصى مى مكد تا براى بشر لذيذترين شهد را بسازد. لانه سازى اين حشره از عجايب خلقت و شاهكار آفرينش است و آن را آن چنان مسدّس و شش گوش مى سازد كه هر گوشه اى با ديگرى به اندازه يك ميكرون(يك هزارم) تفاوت ندارد.
زنبور عسل در بحبوحه بادهاى تند كه تنه درختان و شاخه نباتات را به شدت تكان مى دهد و گرد و غبارى تاريك در فضا ايجاد مى كند، راه كندوى خود را به سهولت پيدا مى كند. انسان نيز علاقه به خانه و آشيانه دارد، ولى او از روى عقل وسايلى را اختراع كرده و در پرتو آنها به مقصد مى رسد.
زنبوران كارگر در كندوى عسل، حجره ها و دهليزها را به اندازه هاى مختلف مى سازند، حجره هاى كوچك مخصوص كارگران و حجره هاى بزرگ تر مخصوص زنبورهاى نر، در حالى كه ملكه هاى احتمالى در حجره هاى

صفحه 190
اختصاصى قرار مى گيرند.
ملكه تخم هاى عقيم خود را در حجره مخصوص زنبوران نر مى گذارد، در حالى كه تخم هاى بارآور را در حجره هاى مخصوص ماده و ملكه ها مى ريزد. كارگران كه همان زنبوران ماده تغييرشكل يافته هستند، از مدت ها پيش انتظار ظهور نسل جديد زنبوران را مى برند و غذاى نوزادان را كه عبارت از موم عسل است، تدارك مى كنند و براى آنها مى جوند، اما همين كه زنبوران نر و ماده نزديك موقع تكامل خود مى رسند، آن قوت عمل جويدن غذا را براى آنها موقوف مى كنند و عسل را به حال طبيعى به آنها مى خورانند. زنبوران ماده كه به اين كيفيت پرورش مى يابند بعدها همان زنبوران كارگر مى شوند.
براى زنبوران ماده كه حجره ملكه هستند، غذا را تا آخر كار همچنين مى جوند و به خورد آنها مى دهند و همين زنبورها هستند كه تبديل به ملكه كندو مى شوند و تخم هاى بارآور مى گذارند; به اين ترتيب عمل توليد مثل زنبوران مستلزم سازمان مخصوص و مرتبى است كه از جمله حجره هاى مخصوص لازم دارد و اثرات شگفت انگيز غذا نيز در آن مؤثر است. براى اين كار زنبوران بايد حس پيش بينى و تشخيص داشته باشند و بتوانند اطلاعات وسيعى را كه درباره غذا و اثرات آن دارند به موقع اجرا بگذارند.
به طور مسلم اين هدايت تكوينى كه قرآن كريم از آن به لفظ وحى نام مى برد، بى علت نبوده و حتماً به مبدئى مرتبط مى باشد.
قرآن مجيد درباره اين حشره چنين مى گويد:
(وَأَوْحَى رَبُّكَ إِلَى النَّحْلِ أَنِ اتَّخِذِي مِنَ الْجِبَالِ بُيُوتًا وَمِنَ الشَّجَرِ وَمِمَّا يَعْرِشُونَ*ثُمَّ كُلِي مِنْ كُلِّ الَّثمَرَاتِ فَاسْلُكِي سُبُلَ رَبِّكَ ذُلُلاً يَخْرُجُ مِنْ بُطُونِهَا شَرَابٌ مُخْتَلِفٌ أَلْوَانُهُ فِيهِ

صفحه 191
شِفَاءٌ لِلنَّاسِ إِنَّ فِي ذَلِكَ لآيَةً لِقَوْم يَتَفَكَّرُونَ):(1)
پروردگار تو به زنبور عسل الهام كرد كه از كوه ها و نقاط مرتفع براى خود خانه گزيند و از همه ميوه ها بخورد و راه هموار زندگى خود را بپيمايد. از شكم آن شهد گوناگون كه براى بسيارى از بيمارى ها شفا است، بيرون مى آيد. در اين كار براى افراد متفكر نشانه اى وجود دارد.
تجديد عضو مفقود
شگفت آور اين است كه بسيارى از جانداران توانايى تجديد ساختمانى پيكر خود را دارند و سلول هاى آنها آن چنان ورزيده و آشنا هستند كه تا لحظه اى كه عضو نياز به تكميل دارد، به فعاليت خود ادامه مى دهند، ولى هنگامى كه عضو به سرحد كمال رسيد، آنها نيز از فعاليت خود دست برمى دارند.
دانشمند معروف آمريكايى در كتاب خود چنين مى نويسد: «بسيارى از حيوانات مثل خرچنگ كه هر وقت پنجه يا عضوى از آنها بريده شود، سلول هاى مربوط به آن عضو فوراً در صدد جبران آن بر مى آيند. ضمناً به مجرد اينكه عمل تجديد عضو مفقود خاتمه يافت، سلول هاى مولد از كار مى افتند و مثل آن است كه خود مى فهمند كه چه موقع، خاتمه كار آنها رسيده است.
اگر يكى از حيوانات اسفنجى را كه در آب شيرين مى زيست از ميان دو نيم كنيم، هر نيمه آن به تنهايى خود را تكميل مى كند و به صورت فرد كامل در مى آيد.

1. نحل، 68-69.

صفحه 192
سر يك كرم قرمز خاكى را ببريد، سر ديگرى براى خود درست مى كند.
ما وسايلى داريم كه سلول ها را براى معالجه بدن به كار بيندازيم. اما آيا اين آرزو تحقق خواهد يافت كه جراحان سلول ها را وا دارند دستى تازه يا انگشت و استخوان و ناخن و سلسله اعضاى در بدن به وجود آورند؟»(1)
آيا يك چنين تعاليم بدون راهنمايى يك نيروى مرموز صورت مى پذيرد؟
عشق به زادگاه يا حس جهت يابى
پرندگان غريزه جاذبه اشيا دارند، چلچله اى كه در رواق خانه شما آشيانه مى سازد، در فصل زمستان به قشلاق مى رود، اما همين كه طليعه بهار آشكار شد، به لانه خود بر مى گردد; در سرماى دى ماه پرندگان به سمت جنوب و نواحى گرمسير پرواز مى كنند. غالب آنها صدها فرسنگ فاصله را در زمين و بر فراز درياها مى پيمايند، اما هرگز راه يا خانه خود را گم نمى كنند، اگر كبوترى را در جعبه سربسته بگذارند و مسافتى بسيار آن را ببرند، همين كه پاى او را گشودند در هوا چرخى مى زند و يكسره به سوى آشيانه خويش مراجعت مى كند.
بچه ماهى آزاد چندين سال در دريا زندگى مى كند، سرانجام روزى به آب شيرينى كه در آن به دنيا آمده بر مى گردد، به يك ماهى آزاد كه از رودخانه بالا مى رود نگاه كنيم. او خود را با سرسختى به طرفى از رودخانه مى كشاند كه در

1. راز آفرينش، ص91.

صفحه 193
آن طرف شعبه رودخانه اى كه در آن متولد شده مى ريزد. چه چيز او را به اين نقطه با چنين دقتى مى آورد؟ كشف رمز زندگى مارماهى ها مشكل تر است. آنها به محض بلوغ بركه ها و رودخانه هايى را كه تا كنون در آن زندگى مى كردند، ترك مى نمايند و سپس همگى از هر مبدئى كه باشند، سفر درازى را به سوى محل عميق دريايى واقع در نواحى «برمود» پيش مى گيرند.
براى رسيدن به آن محل، مارماهى هاى اروپايى بايد هزاران كيلومتر را در دريا بپيمايند. به محض اينكه به درياى «سارگاس»(1) رسيدند، مارماهى ها توليد مثل نموده و مى ميرند. آن گاه بچه مارماهى ها كه تازه به دنيا آمده اند و هنوز هيچ چيز از محيطى كه آنها را فرا گرفته است، نمى دانند- جز اينكه آب شور بى پايانى است- عزم حركت مى نمايند و راهى را كه پدران و مادرانشان پيموده اند پيش مى گيرند. نه تنها به ساحلى كه از آنجا پيشينيانشان حركت كرده اند خود را مى رسانند، بلكه به جويبار كوچك بركه صحرايى كه مسكن آنها بوده نيز سر مى زنند. هرگز يك ماهى آمريكايى در اروپا صيد نگرديده و هرگز يك ماهى اروپايى در آب هاى آمريكايى پيدا نشده است.
طبيعت همه چيز را تدارك نموده، حتى اينكه بلوغ مارماهى اروپايى را يك سال به تأخير انداخته تا اينكه موقع عزيمت نيروى لازم براى سفر طولانى را داشته باشند. پس چه كسى به مارماهى ها جنبشى كه آنها را هدايت مى كند، داده است؟
شعور حيوانى به قدرى وسيع و گسترده است كه هرگز نمى توان يك هزارم آنچه را كه دانشمندان كشف كرده اند، در اينجا آورد.

1. نام جزايرى است در شمال شرقى جزاير انتيل متعلق به انگلستان.

صفحه 194
اخيراً كتابى به عنوان آخرين تحقيقات و اطلاعات دانشمندان و پژوهندگان جهان درباره حيوانات به قلم «ويتوس دروشر» نوشته شده و به وسيله آقاى اسحاق لاله زارى به نام حواس اسرارآميز حيوانات ترجمه شده است. مطالعه اين كتاب اعجاب هر فردى را از عظمت و وسعت حواس اسرارآميز حيوانات بر مى انگيزد. در نظر بود قسمتى از اختراعات حيوانات و سلاح ها و حيله هاى جنگى آنها را با برخى از مطالب مربوط به زبان غازها و ملخ ها و مشورت پارلمانى زنبوران، در اين صفحات نقل كنيم، ولى جهت پرهيز از اطاله سخن از آن صرف نظر نموديم. خوانندگان گرامى به آن كتاب مراجعه فرمايند.
انتخاب وظيفه و تطبيق با محيط
از كارهاى شگفت انگيز جانداران انتخاب وظيفه و انطباق با محيط زيست است كه بر سلول هاى بى شمار آنها حكم فرما است و عقل و خرد، در برابر اين دو نوع كار (انتخاب وظيفه و انطباق با محيط) در شگفت مى ماند; مثلاً هر موجود زنده اى از سلول هاى زيادى تركيب يافته است، با اينكه همه آنها از يك سول به وجود آمده اند، زيرا هر موجود زنده اى روز نخست سلولى بيش نبوده است; با اين حال سلول هر عضوى از قلب و مغز و استخوان و كبد و ريه، غذايى را جذب مى كند كه مناسب آن عضو باشد.
كرسى موريسون در نوشته ارزنده خود به اين حقيقت اشاره مى كند و مى گويد:
«در اينجا اين بحث پيش مى آيد كه آيا سلول ها داراى شعور هستند. فرضاً هم ما

صفحه 195
معتقد باشيم كه طبيعت شعور يا غريزه يا هر حس ديگرى به سلول ها عطا كرده باشد. باز بايد متوجه باشيم كه سلول ها ناگزيرند شكل و هيأت و حتى طبيعت اصلى خويش را به مقتضيات محيط و احتياجاتى كه با آن زيست مى كنند و خود جزئى از آن هستند. تغيير بدهند و خود را با آن هماهنگ سازند. هر سلولى كه در بدن موجودات جاندار به وجود مى آيد، خود را آماد سازد كه گاهى به صورت گوشت در آيد و گاهى به صورت پوست، گاهى ميناى دندان را تشكيل دهد و گاهى اشك چشم را و گاهى به صورت بينى در آيد و گاهى به قالب گوش.
در اين حال هر سلولى موظف است خود را به همان شكل و كيفيتى در آورد كه براى انجام وظايف آن مساعد است. البته نمى توان هيچ سلولى را دست چپى يا دست راستى ناميد، ولى قدر مسلم اين است كه سلول ها بعضى جزء دست راست و بعضى ديگر جزء دست چپ ها هستند».(1)
وسايل ايمنى
يك قسم از عنكبوت هاى آبى، لانه گردى شبيه به توپ از تارهاى خود مى سازد و آن را به جسمى بسته در زير آب مى اندازد، سپس خود بر سطح آب آمده، موهاى زير شكم خود را پر از هوا مى كند و به زير لانه رفته هوا در آن مى دمد و درواقع آن را باد مى كند و آن قدر اين عمل تكرار مى شود تا لانه او مثل توپ بادكرده مى شود; آن وقت در اين لانه تخم مى گذارد و بچه هاى خود را بزرگ مى كند و به اين وسيله آنها را از خطرات هوايى محفوظ مى دارد. اين عمل عنكبوت متضمن يك رشته اقدامات دقيق عملى از نساجى و مهندسى گرفته تا

1. راز آفرينش، ص66.

صفحه 196
ساختمان و عمليات دريايى مى باشد.
در ميان پرندگان، شب پره خصوصيت خاصى دارد كه مى تواند به راستى نشانه توحيد و آيت و عظمت حق باشد. اين پرنده به حكم ضرورت طبيعت، روزها بر اثر ناتوانى در برابر نور خورشيد، ناچار است شب ها به پرواز در آيد. از طرف ديگر شب ظلمانى و ديجور خالى از خطرات نيست. چه بسا ممكن است اين حيوان در ظلمت شب كه براى به دست آوردن غذا به پرواز در مى آيد، به اجسام سخت از قبيل در و ديوار و كوه و درخت برخورد كند و مجروح گردد. طراح آفرينش، او را با نيروى خاصى مجهز نموده كه قبل از اينكه به عايق برسد، وجود آن را درك نموه و راه خود را به سوى ديگر منحرف نموده و به پرواز خود ادامه مى دهد.
اين نيروى مرموز ممكن است شبيه همان امواج رادار باشد كه دانشمندان از آن در فرودگاه ها براى هدايت هواپيما و به دست آوردن مسير آنان استفاده مى كنند. در اينجا اين سؤال پيش مى آيد كه اين پرنده چگونه داراى چنين دستگاهى شده كه دانشمندان جهان پس از قرن ها به آن دست يافته اند.
آيا سلول هاى وجود اين پرنده (و همچنين همه جانداران) خود همه اين مسائل را احساس كرده و فكر مى كند و از عواقب كار آگاه است و مسير خود را در برابر اين موانع منحرف مى سازد؟
با اينكه ارگانيزم و ساختمان و تشكيلات وجود آن طورى تنظيم شده است كه به طور خودكار آن را براى چنين هدف هايى رهبرى مى كند، در اين صورت نوع فعاليت هاى شگفت انگيز آنها، معلول حساب و نظمى است كه در وجود آنها به كار رفته است يا اينكه تحت رهبرى نيروى مافوقى و نفوذ

صفحه 197
قدرت محيط، كليه اين امور را انجام مى دهد; در اين صورت راهيابى جانداران برهانى غير از برهان نظم نخواهد بود.
تفصيل اين قسمت را هم اكنون مى خوانيد.
اكنون درباره اين جانداران پس از مطالعه در مثال هاى فوق، يك سلسله مطالبى را درك مى كنيم كه مى توان آنها را بدين شرح اعلام كرد:
الف) آنان بدون معلم و آموزگار به كليه نيازمندى هاى خود و نحوه برطرف كردن آن واقف و آگاهند.
ب) اين جانداران كاملاً به اصول تقسيم كار و انتخاب وظيفه و طرز اجراى كارهاى دسته جمعى، به طور دقيق آشنا هستند.
ج) در صورتى كه عضوى آسيب مى بيند با يك سيستم خودكار تجديد ساختمان عضو معدوم شده را به طرز بديع و جالبى انجام مى دهند.
د) در مواردى كه محيط زندگى آنان دگرگون شود، كاملاً خود را با طبيعت تطبيق نموده و حتى تغييراتى در وجود خود ايجاد مى كنند.
ما در برابر اين نوع فعاليت هاى غريزى آنها، يكى از سه راه را بايد انتخاب كنيم:
1. اين جانداران از عقل و شعور و علم و ادراك آن چنان برخوردارند كه هنوز انسان به پايه يك صدم آنها نرسيده است يا به عبارت ديگر معتقد شويم كه آنان داراى فكر و فهم و شعورند و همه اين كارها را از روى فكر و شعور خود انجام مى دهند.
به طور مسلم اين راه، راهى نيست كه بشر به آن معتقد شود، زيرا سلول نباتى و حيوانى هرگز عقل و شعور ندارد تا از روى فكر و تجربه، مشكلات خود را حل كند.

صفحه 198
از اين بيان متوجه مى شويم كه چرا ما در موضوع راهيابى به سوى زندگى، مثال ها را از ميان حشرات و ساير جانداران انتخاب نموديم و پاى انسان را از اين بحث بيرون كشيديم، زيرا درباره انسان اين انديشه وجود دارد كه انسان در پرتو عقل و شعور خود، مشكلات را برطرف مى كند و به اهداف زندگى مى رسد. به عبارت ديگر مكانيسم وجودى و سلول هاى بدن و مغز بزرگ و متفكر و سازنده او چراغ راه زندگى است، ديگر لازم نيست از عالم بالا در اين امور زندگى مددى برسد يا الهام بگيرد، ولى راجع به حشرات ريز يك چنين انديشه اى به فكر كسى خطور نمى كند و هيچ فردى نمى تواند بگويد كه سلول نباتى يا حيوانى خود داراى فكر و شعورى است و خود سازنده و پديدآرنده افكارى است كه آنها را در راه زندگى راهنما و رهنمون مى باشد، بلكه در توجيه اين كارها ناچاريم يكى از دو نظر زير را انتخاب كنيم.
2. ساختمان ماشينى و سازمان مادى آنها را براى انجام دادن اين كارها كافى بدانيم و بگوييم راهيابى و تمام فعاليت هاى شگفت انگيز آنها، معلول نظم قطعات وجود آنها است كه به طور خودكار آنها را براى اين كارها وادار مى كند و به عبارت ديگر خواص فيزيكى و شيميايى سلول هاى جانداران اين رشته از فعاليت ها را ايجاب مى كند.
مثلاً ارگانيزم وجود يك ساعت و پيوندهايى كه در اجزاى آن به وجود آمده و نظم و محاسبه اى كه مهندسان در ساختمان آن رعايت كرده اند، مى تواند اين صنعت را تا مدتى رهبرى كند و ساليان درازى با كمال درستى و استوارى كار نمايد.
ساختمان سفينه فضايى را آن چنان تنظيم مى كنند كه به طور خودكار از زمين بر مى خيزد و پس از مدتى با كمال آرامى در ماه فرود مى آيد. چنين راهيابى

صفحه 199
و وصول به مقصد، معلول نظم و تركيب خواص فيزيكى و شيميايى اجزاى آن واحد صنعتى است.
بنابراين ممكن است راهيابى تمام جانداران را در صحنه زندگى جز انسان كه با نيروى عقل و خرد و استدلال و محاسبه مجهز است، معلول تركيب اجزاى وجود جاندار بدانيم و بگوييم از اجتماع يك رشته امور مادى كه هر كدام داراى خواص فيزيكى و شيميايى مى باشد واحدى به وجود آمده كه در پرتو نظم و ارتباطى كه ميان آنها برقرار شده و تأثير متقابلى كه در يكديگر دارند، راه و رسم زندگى پيدا نموده و به طور خودكار به مقصد مى رسد.
در اين صورت راهيابى جانداران خود برهان جداگانه نبوده و از فروع برهان نظم خواهد بود و هدايت جاندار و اعمال شگفت آور آن مرهون سازمان مادى او است كه آفريدگار جاندار تمام نيازمندى هاى آن را پيش بينى كرده، سپس وجود آن را با دستگاه هايى مجهز نموده كه آن را در اين راه يارى و رهبرى نمايد.
3. برخى از محققان در اين مورد نظر سومى را انتخاب نموده و بيان شيوايى دارند كه خلاصه آن، اين است:
«حركات و اعمال يك دستگاه تا آنجا كه مربوط به سازمان مادّى شىء است قابل پيش بينى است; يعنى خود سازمان مادى و تشكيلات داخلى شىء كافى است كه با احاطه به آنها، كارهاى آن را پيش بينى كرد.
اما اگر به مرحله اى رسيد كه آن شىء كار خاصى نبايد انجام دهد، بلكه سر دوراهى است، در عين حال آن شىء يكى از راه ها را انتخاب نمود كه آن را به هدف مى رساند، اينجا است كه نظم مادى چنين راهيابى كافى نيست و آن نوع راهيابى حاكى از رابطه مرموزى ميان شىء و آينده اوست.

صفحه 200
راه اثبات آن «ابداع و ابتكار» است. هرجا كه نوعى ابتكار ديده مى شود، دليل بر هدايت نوع دوم است، زيرا لازمه جبرى ساختمان منظم مادى اشيا «كار منظم پيش بينى شده» است، ولى ابداع و ابتكار نمى تواند محصول سازمان مادى و حركات پيش بينى شده باشد.
يك ماشين حساب ممكن است آن چنان منظم ساخته شود كه اعمال جمع و تفريق و ضرب و تقسيم را دقيقاً انجام دهد، اما هرگز يك ماشين حساب قادر به ابداع و ابتكار يك قاعده رياضى نيست. يك ماشين ترجمه مى تواند دقيقاً سخنان يا نوشته يك نفر را ترجمه كند، ولى هرگز نظم دقيق آن ماشين قادر به تصحيح اشتباه گوينده نخواهد بود».(1)
در گذشته نمونه هايى از اين ابتكارات را ملاحظه نموديد و روشن شد كه چگونه سلول هاى جانداران قدرت بر «تقسيم كار» و «انتخاب وظيفه» و «تجديد ساختمان عضو ازميان رفته» و «انطباق با محيط» و... دارند.
اين قدرت مرموز كه رهبرى جانداران را به عهده دارد، طبعاً بايد نيروى وسيع و محيطى باشد كه به تمام جانداران احاطه كاملى دارد و رهبرى او نسبت به همه يكسان است و اين نيروى عظيم جز خدا يا ساير قدرت هاى غيبى كه تدبير جهان آفرينش بر عهده آنها گذارده شده است، چيز ديگرى نيست. در پايان از تذكر نكته اى ناگزيريم و آن اينكه:
خواه بازگشت اين برهان به برهان نظم باشد و كارهاى شگفت آور جانداران را معلول نظم مادى و تشكيلات داخلى و ارگانيزم وجود آنها بدانيم و يا اينكه بگوييم نيروى مرموزى همه آنها را در اين ابتكارات و ابداعات

1. اصول فلسفه، ص49-51 (پاورقى).

صفحه 201
رهبرى مى كند، در هر حال بررسى اوضاع جانداران يكى از طرق خداشناسى است و در قرآن مجيد علاوه بر آيات يادشده، روى آن تكيه شده است، آنجا كه مى فرمايد:
(الذِي خَلَقَ فَسَوَّى * وَالذِي قَدَّرَ فَهَدَى):(1) خدايى كه آفرينش هر موجودى را بر اساس صحت و استوارى بنا نهاد، كسى كه هر موجودى را اندازه گيرى كرد و آن را به زندگى تكامل هدايت نمود.
امير مؤمنان(عليه السلام) در نهج البلاغه(2) در بيان آفرينش مورچه، روى اين برهان تكيه كرده است.
پس از وى ششمين پيشواى جهان شيعه، حضرت صادق(عليه السلام) در توحيد مفضّل(3) نمونه هايى را يادآور شده است.
در عصر حاضر دانشمند معروف آمريكايى كرسى موريسون رئيس پيشين آكادمى علوم نيويورك در كتاب ارزنده خود راز آفرينش به طور گسترده در اين موضوع به بحث و گفتوگو پرداخته است.(4)

1. اعلى، 2-3.
2. نهج البلاغه، خطبه 180.
3. به نقل از: بحارالانوار، ج3، ص90-109.
4. نگارنده، مجموع اين كتاب را در يك مقاله خلاصه كرده و ترجمه فارسى آن به قلم مهندس ذبيح الله دبير در شماره هفتم سال سوم مجله مكتب اسلام چاپ شده است.

صفحه 202
(15)
بخش دلايل عقلى و فلسفى توحيد
در اين بخش از ميان دلايل انبوه عقلى و فلسفى، به توضيح سه برهان به ترتيب زير پرداخته ايم:
1. حدوث جهان;
2. امكان موجودات;
3. برهان ضرورت و وجوب;
در توضيح اين براهين سه گانه، از به كار بردن اصطلاحات پيچيده علمى، دورى جسته و سعى شده است كه مطلب به صورت عمومى و همگانى مطرح گردد; با اين همه از خوانندگان گرامى تقاضا مى شود كه اين بخش را با دقت فراوان مطالعه و بررسى فرمايند.
برهان حدوث
حدوث جهان و اينكه براى نظام آفرينش آغازى وجود دارد، از ديرزمانى مورد بحث و بررسى دانشمندان و فلاسفه بزرگ يونان و اسلام

صفحه 203
بوده است. دانشمندان بزرگ اسلامى، حدوث جهان را با براهين فلسفى دقيق و استوارى ثابت نموده اند. خوشبختانه پيشرفت علوم طبيعى به اين هدف كمك هاى مؤثرى كرده و ما نخست حدوث جهان را با تكيه بر اكتشافات علوم طبيعى ثابت نموده، سپس از ميان براهين فلسفى، به توضيح يك برهان، اكتفا مى كنيم.
در دوران جديد نخستين كسى كه از راه علوم طبيعى(1) به حدوث ماده و انرژى پى برد و ثابت كرد كه جهان آفرينش، مسبوق به عدم بوده و آغازى داشته است، اسحاق نيوتن بود. وى از مطالعات خود چنين نتيجه گرفت كه جهان از نظم و ترتيب رو به بى نظمى و انحلال مى رود و روزى فرامى رسد كه حرارت تمام اجسام با يكديگر مساوى و برابر مى گردند و بسان ظروف به هم پيوسته مايعات- كه به هنگام تفاوت سطوح، حركت و جنبش در آنها آشكار است - پس از يكسان شدن تمام سطوح آن، به خاموشى و آرامى مى گرايند.
وى سپس با مطالعه روى حرارت ثابت نمود تمام تغييراتى كه در حرارت توليد مى شود، يك قسمت از نيروى قابل استفاده به نيروى غير قابل استفاده تبديل مى گردد و هيچ گاه نيروى غير قابل استفاده به نيروى قابل استفاده تبديل نمى شود.

1. فلاسفه ساليان درازى پيش از نيوتن از راه امكان موجودات، حدوث ماده را ثابت كرده اند و امكان موجودى همان طور كه گواه بر وجود واجب الوجودى كه به آن هستى بخشيده است، همچنين دليل روشن بر حدوث وى بوده و اينكه وجود آن، مسبوق به عدم و نيستى بوده است. مشروح اين بحث را مى توانيد در كتاب هاى فلسفى مخصوصاً مباحث قدم و حدوث اسفار صدرالمتألّهين و قبسات مرحوم محقق داماد مطالعه بفرماييد.

صفحه 204
«بولترمن» با هوش سرشار و اطلاعات وسيع رياضى خود درك كرد كه قانون دوم حرارت و حركت نشان مى دهد كه در تمام نقل و انتقالات، قسمتى از نظم و ترتيب از بين مى رود. در مورد تبديل نيروى قابل استفاده به نيروى غير قابل استفاده نظم و ترتيب ذرات، از ميان رفته و طرح خلقت متلاشى مى شود.
به عبارت ديگر طبق قانون دوم ترموديناميك، حرارت از اجسام گرم به طرف اجسام سرد جارى مى گردد و اين جريان نمى تواند خودبه خود و به طور معكوس انجام بگيرد و درحقيقت «انتروپى» نسبت نيروى غير قابل استفاده است به نيروى قابل استفاده، بنابراين جهان رو به پيرى و يكنواختى مى رود و روزى فرا مى رسد كه حالت بى تفاوتى بر سراسر جهان حكومت مى كند.
در اين صورت چنين نتيجه مى گيريم كه اگر جهان ازلى بود و به اصطلاح آغازى نداشت، بايد از مدت ها پيش تمام نيروهاى آن سپرى شده و نيروهاى قابل استفاده آن به نيروهاى غير قابل استفاده تبديل گرديده باشد و درنتيجه بايد ديگر فعل و انفعال انجام نگيرد و پديده اى حيات دار در روى زمين نباشد، در صورتى كه مشاهده مى كنيم فعل و انفعالات شيميايى در روى زمين ادامه دارد.
به عبارت ديگر اگر جهان آغازى نداشت و از اول موجود بود، بايد از مدت ها پيش منظومه شمسى ما خاموش گردد و سوخت خورشيد و تمام موجودات منظومه شمسى از آن جمله زمين و ساكنان آن به حالت افسردگى و پژمردگى در آمده باشد و اصلاً هيچ عنصر راديواكتيو پيدا نشود.
بنابراين هر گاه جهان حادث و به اصطلاح فلسفى مسبوق به عدم مى باشد، در اين صورت بايد به حكم قانون عليّت و معلوليت خالق و پديدآورنده نيز داشته باشد، زيرا اگر معتقد شويم جهان ماده كه آغازى دارد،

صفحه 205
بدون پديدآورنده اى گام به جهان هستى گذارده است، بايد بگوييم نخست ماده جهان خودبه خود از عدم سر بر داشته و پس از اندى، به خود نظم و ترتيب، محاسبه و اندازه گيرى و قوانين ثابت و استوارى بخشيده است و هيچ خردمندى زير بار چنين فرضيه اى نمى رود.
ممكن است گفته شود ماده جهان قديم و ازلى است، ولى علت اينكه هنوز انرژى قابل مصرف در آن وجود دارد و به اصطلاح انتروپى و پيرى آن فرا نرسيده، اين است كه انفجار آن در زمان هاى بعد انجام گرفته است و انفجار آن با اصل هستى آن، توأم نبوده و ساليان نامحدودى در حالت يكنواختى و بى تفاوتى كامل به سر برده، سپس بعدها انفجارى در آن رخ داده است از اين نظر هنوز حالت جنبش و حركت در آن حكم فرما مى باشد و پيرى كامل آن فرا نرسيده است.
پاسخ اين سؤال روشن است، زيرا گذشته از اينكه معنى ندارد ماده آن ساليان نامحدودى به حالت سكوت و سكون بماند و سپس انفجارى در آن رخ دهد جاى پرسش باز باقى است، زيرا سؤال مى شود چه عاملى در روز نخست اين بى تفاوتى را به هم زد و ماده ساكن را به حركت و جنبش درآورد و اين عامل چه بود؟ خود ماده كه نمى تواند بى تفاوتى كامل خود را به هم زند و انفجارى در اتم هاى يكنواخت ماده پديد آورد، زيرا هر نوع انفجار و به هم خوردن معلول از بين رفتن حالت بى تفاوتى است و تا اين حالت از بين نرود و ماده حكم سطوح مختلف مايعات را پيدا نكند، انفجارى در آن رخ نمى دهد و از طرفى تا انفجار رخ ندهد، حالت بى تفاوتى از بين نمى رود.
در اينجا ناچاريم براى توجيه انفجار و از بين رفتن حالت بى تفاوتى پاى عامل خارجى را به ميان بكشيم و بگوييم قدرت مافوق الطبيعه اى، موجى در

صفحه 206
اين عالم يكنواخت انداخت و به دنبال آن نمودهاى مختلف جهان و انرژى ها پديد آمد و الا خود ماده بى تفاوت و يكسان كه به طور مدت نامحدود در حالت بى تفاوتى و يكنواختى به سر برده، نمى تواند بدون يك علت خارجى اين حالت را در خود نقض كند و انفجارى پديد آورد، سپس به آرايش و آراستن خارج خود بپردازد.
حدوث جهان از نظر فلسفه
در توضيح اين برهان بايد دو مطلب را يادآورى كنيم تا نتيجه گيرى آسان گردد.
الف) مجموع اجزاى جهان با يكديگر پيوستگى و هماهنگى خاصى دارند و هرچه علم پيشرفت مى كند، اين ارتباط به طور روشن جلوه مى كند; مثلاً مجموع زمين ما با سيارات ديگر جزئى از منظومه شمسى است كه همگى عضوى از كهكشان جهان ما مى باشند و درحقيقت جهان با اجزاى مختلف خود، اعضاى پيكر واحدى است كه هر عضوى از آن وظيفه ويژه اى دارد.
نتيجه اين ارتباط و پيوستگى اين است كه جهان از يك وحدت واقعى و تشخص حقيقى برخوردار بوده و به عنوان يك واحد واقعى، تحقق دارد و اين اجزاى رنگارنگ بسان سلول هاى زنده بدن انسان است كه در عين اينكه هر كدام براى خود يك واحد زنده مى باشد و وظيفه ويژه اى دارد، ولى همگى جزئى از موجود زنده اى به نام انسان به شمار مى روند و ملاك واحد بودن آنها همان روح و نفس انسان است كه به همه آنها وحدت واقعى و حقيقى بخشيده است. گواه واحد بودن همه اجزاى جهان همان طور كه اشاره شد، هماهنگى و

صفحه 207
پيوستگى اجزاى آن است و هر دسته اى مكمّل هدف دسته ديگرى است و هدف عالى همان استقرار حيات در روى زمين و بالأخص پرورش انسان در روى زمين مى باشد و مطالعه اوضاع جهان و نظاماتى كه در خورشيد و زمين و ماه حكومت مى كند، اين نظر را به خوبى ثابت مى نمايد.(1)
ب) تحوّل و تبدّل و حركت بر سراسر جهان حكومت مى كند و هيچ موجودى در جهان از ثبات و سكون برخوردار نيست. اين مطلب در صورتى در نظر ما جلوه خاصى دارد كه جوهر و ذات اشيا را نيز در تغيير و تبديل بدانيم و به جهان طبيعت از آن روزنه اى بنگريم كه پيروان مكتب حكمت متعاليه كه پايه گذار آن مرحوم صدرالمتألّهين است، نگريسته اند و مجموع جهان را يك موجود سيّال و متغيّر كه تحول و تبدّل نه تنها در ظاهر و عارض آن راه يافته، بلكه جوهر و حقيقت آن، هر لحظه در حال تغيّر و تبدّل مى باشد، تلقى كنيم و آنچه را كه ثابت و ساكن تصور مى كنيم، بسان عكسى است كه در آب روان منعكس باشد كه هر ناظر و بيننده اى آن را ساكن تصور مى كند، ولى در هر لحظه آن عكس عوض مى شود و ديگرى جاى آن را مى گيرد و به قول گوينده اى:
شد مبدّل آب اين جو چند بار *** عكس ماه و عكس اختر برقرار
بنابراين، تمام اجزاى جهان بسان رودخانه اى است كه از نقطه اى سرچشمه مى گيرد و به نقطه اى مى ريزد و زمان بستر اين رودخانه است كه در هر لحظه اى شاهد موجودات تازه و پديده هاى نو مى باشد. از آنجا كه لازمه حركت و تبديل طبيعت جهان، همان وجود تدريجى آميخته با عدم است و پيدايش جزئى از آن توأم با عدم جزء پيشين مى باشد، در اين صورت جهان يك واحد

1. در بخش صفات خدا (صفت يگانگى) وحدت و پيوستگى به طور گسترده مورد بحث قرار خواهد گرفت.

صفحه 208
حادثى است كه در هر لحظه نو مى شود و براى يك چنين واحد غيرثابت و متغيّر، پيش از همه علتى لازم است كه به آن وجود بخشد و مجموع جهان از نظر پيوستگى و وحدت و يگانگى بسان پديده اى است كه به پديدآورنده نياز دارد و آن جز خداى دانا و توانا چيزى نمى تواند باشد.
منطق مادى ها در برابر اين استدلال
مادى ها در برابر اين استدلال، منطق خاصى دارند و مى خواهند حوادث بى شمار جهان را با اجزاى پيشين خود جهان توجيه و تفسير كنند و معتقدند كه پديده اى قبلى براى تحقق حوادث بعدى كافى است و نيازى به دخالت علتى از خارج ندارد و مشروح گفتار آنان اين است كه:
در جهان ما، در هر لحظه و روزى، ميلياردها پديده تحقق مى پذيرد و ريشه تحقق آنها همان حوادث و پديده هاى پيشين خود جهان ماده است; در اين صورت جهان ما را يك سلسله علل و معاليل نامتناهى فرا گرفته و هر حادثه اى در زمان و مكان خود، در حالى كه معلول و اثر حادثه يا حوادث پيشين است، خود علت و پديدآورنده حادثه هاى بعد است; بنابراين اجزاى مادى خود جهان مى تواند كليه حوادث مخلف را توجه و تفسير نمايد و ديگر لازم نيست دست از خارج در آيد و در پيدايش آنها مداخله نمايد.
نارسايى اين گفتار
اين گفتار از دو نظر نارسا است:
اول اينكه هر گاه جهان يك واحد شخصى به هم پيوسته اى نبود، بلكه

صفحه 209
واحدهاى جداگانه و ازهم گسسته بود، وحدت واقعى بر اين جهان حكومت نمى گردد; در اين موقع جا داشت چنين سخنى گروهى را به ظاهر قانع سازد، ولى هر گاه بنا بر بيانى كه به طور فشرده آورده شد، جهان را با تمام اجزاى گذشته و حال و آينده اش، متصل و پيوسته، يك واحد شخصى و حقيقى بدانيم، حركت و تجدّد بر ذات و صفت آن حكومت مى كند; در اين صورت گفتار پيش دردى را دوا نمى كند، زيرا جاى اين سؤال باقى است كه جهان يك واحد حادث و نيازمند است و طبعاً بايد علتى جز خود داشته باشد.
استاد بزرگوار علّامه طباطبايى در اثر نفيس(1) خود در برهان چنين ياد مى فرمايند:
«ارتباط اجزاى زمان با يكديگر وهمى و پندارى نيست، بلكه ارتباطى است واقعى و مستقل از ذهن ما و در اثر آن جهان با اجزاى خود يك واحد خارجى است. اين واحد خارجى در وجود خود متغيّر و متحوّل مى باشد; يعنى پس از نيستى، هستى مى پذيرد، زيرا از هر راهى به محاسبه حوادث مى پردازيم، سرانجام به حركت عمودى (حركت وضعى و مكانى و يا حركت جوهرى) خواهيم رسيد و حركت يك نوع هستى است پس از نيستى، وجودى است آغشته به عدم و به مقتضاى قانون علت و معلول، هر موجود حادثى (موجودى كه نبود پس از آن به وجود آمد) براى وجود خود، علت لازم دارد».
روح سخن اينجاست: آيا مادى مى پذيرد كه جهان يك واحد شخصى است و آيا اين واحد شخصى از نظر حركت مكانى يا وضعى، جوهرى، در حال تحوّل و تجدّد است؟! آيا مى پذيرد كه يك واحد حادث نياز به علت

1. اصول فلسفه، ج5، ص88-92.

صفحه 210
خارج از ذات خود دارد؟ در اين صورت بايد بپذيرد كه براى يك چنين واحد شخصى حادث بايد علتى از خارج باشد كه براى آن، جامه وجود بپوشاند.
دوم اينكه اگر فرض كنيم جهان يك واحد شخصى واقعى نيست، باز نمى توان با گفتار مادى ها حوادث بى شمار جهان را توجيه كرد و حوادث پيشين را نمى توان علت موجد و پديدآورنده پديده بعدى شمرد، زيرا معنى علت در اصطلاح فلسفه اين است كه معلول را از عدم به وجود آورد و به آن جامه هستى بپوشاند و مانند ذهن آفريننده بشر كه صدها صورت ذهنى را در محيط ذهن خود ايجاد مى كند، هستى بخش باشد، در صورتى كه براى علل مادى چنين قدرت و هنرى نيست كه بتواند به پديده اى جامه هستى بپوشاند و بدون آنكه چيزى از خود علت كاسته شود، پديده اى را به وجود آورد.
در مثال معروف ميان مادى ها (پدر، علت وجود پسر است) حقيقت بر خلاف پندار آنان است، زيرا ربطى دارد، ولى از نظر زمان بايد با معلول همراه باشد، در صورتى كه در موارد علل طبيعى جريان بر خلاف اين است. آنچه را كه مادى علت مى نامد، چه بسا قبل از پيدايش معلول راه فنا را مى گيرد و از بين مى رود; مثلاً هرگز پدر نسبت به پسر علت حقيقى و علت فلسفى كه به معنى «معطى الوجود» است نمى باشد، بلكه از قبيل «معد» و «شرايط» است، نه موجود و پديدآورنده، زيرا كارى كه پدر انجام مى دهد جز اين نيست كه جزئى را از خود جدا كرده و آن را در رحم همسر خود قرار مى دهد و اين يكى از شرايط وجود كودك است و تنها سلول پدر و مادر كافى در پيدايش پديده اى به نام كودك نيست، زيرا علاوه بر اين صدها شرط و معد و مواد شيمياى لازم است كه به وجود سلول ضميمه گردد تا جزو بدن كودك در آيد و نقطه حساسى كه ما را از مادى ها جدا مى سازد; اينجا است كه قدرتى لازم است تا به

صفحه 211
اين مواد، صورت انسانى داده و در رحم مادر صورتگرى نمايد و به ميلياردها موجود مرده، حيات و جان بخشد. كسى اين همه مواد آلى و غيرآلى را آفريد و به همه در رحم مادر صورت واحدى داد و به همه، حقيقت انسانى بخشيد و پديده اى را كه از آن جز يك سلول زنده و جز يك مشت مواد مرده و متفرق اثرى نبود، به صورت يك موجود زنده كامل در آورد، همان علت حقيقى و فلسفى است كه جز خداوند توانا نمى تواند باشد.
مثلاً آتش كوچكى كه در انبار هيزم مى افتد و سرانجام همه انبار به صورت توده اى از آتش در مى آيد، اين آتش كوچك علت حقيقى و فلسفى پديده نيست، بلكه يك نوع معد و شرطى است كه توده هاى هيزم به صورت تلّى از آتش در آيند و آتش كوچك، كوچك تر از آن است كه يك چنين تلى از آتش را بيافريند، بلكه قدرت بالاتر از آنچه تصور مى شود لازم است تا اين فعليت را به هيزم بدهد و آن را به صورت كوهى از آتش در آورد. چيزى كه در تأثير اين فاعل شرطى لازم است و قبلاً به وجود مى آيد، افتادن آتش كوچك در ميان توده اى از هيزم است.
گواه روشن بر اينكه اين نوع علل، علت فاعلى و فلسفى نيستند، اين است كه اگر اين شرايط علل پديدآورنده بودند، بايد هميشه با آن همراه باشند، زيرا علت اگرچه نسبت به معلول تقدم ربطى دارد- به اين معنى كه عقل قبلاً وجود علت را در نظر مى گيرد و آن را اصل اساس مى شمارد، سپس وجود معلول را فرع وجود آن مى داند- ولى از نظر زمان تحقق بايد با هم همراه باشند، در صورتى كه در موارد علل طبيعى، درست جريان بر خلاف اين است و چه بسا آنچه را كه مادى علت مى شمرد، پيش از پيدايش معلول راه فنا را مى گيرد و از بين مى رود.

صفحه 212
برهان امكان
دلايل پيشين ما با آن كثرت و تنوّع و با آن دقّت و استوارى، بر محور مطالعه اسرار آفرينش دور مى زد و از بررسى نظامات جهان خلقت، به وجود مدبّر جهان پى برده كه نقشه اين كاخ رفيع و عظيم را طرح كرده و بر روى آن بنا نهاده است.
در برهان «نظم به صورت هاى مختلف خود» و همچنين برهان «هدايت و راهيابى جانداران» و برهان «محاسبه احتمالات در استقرار حيات در روى زمين» حتى برهان «حدوث جهان» و اينكه عالم خلقت آغازى دارد، راهنماى ما به سوى خدا، خود جهان و مخلوقات خدا است.
گروهى از فلاسفه اعتقاد دارند كه اين نوع دلايل مخصوص گروهى است كه نمى توانند بدون واسطه قرار دادن مخلوقات به وجود خدا پى ببرند و همواره ناچارند از مطالعه و آثار او، وجود او را ثابت كنند و به اصطلاح از ظاهر بر وجود باطن استدلال نمايند، ولى گروهى كه با اصول فلسفى آشنايى دارند و ديده باطنى آنها كاملاً باز است، مى توانند با يك محاسبه عقلى به وجود او پى ببرند، بدون آنكه پاى مخلوقى را به ميان بكشند.
حتى برخى گام فراتر نهاده و كسانى را كه جهان را ظاهر و وجود خدا را باطن خوانده اند، سخت تخطئه نموده و ذات اقدس الهى را به پيروى از كتاب آسمانى هم ظاهر و هم باطن خوانده است، آنجا كه مى فرمايد:
(هُوَ الأَوَّلُ وَالاْخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ وَهُوَ بِكُلِّ شَيءْ عَلِيمٌ):(1)

1. حديد، 3.

صفحه 213
محمود شبسترى كه از عرفاى اوايل قرن هشتم است، در اين باره چنين مى گويد:
زهى نادان كه او خورشيد تابان *** به نور شمع جويد در بيابان
اگر خورشيد بر يك حال بودى *** شعاع او به يك منوال بودى
ندانستى كسى كان پرتو اوست *** نبودى هيچ فرق از مغز تا پوست
جهان جمله فروغ نور حق دان *** حق اندر وى ز پيدايى است پنهان
چه نور حق ندارد نقل و تحويل *** نبايد اندر او تغيير و تبديل(1)
بنابراين هر گاه بتوانيم بدون مشاهده مخلوق، خود خالق را با ديده عقل مشاهده كنيم، راه كوتاه ترى را پيموده ايم و به عبارت ديگر از مطالعه خود وجود بر وجود واجب الوجود پى ببريم و از آن پس به معلول و مخلوق آن استدلال كنيم.
فلاسفه اسلام كوشيده اند كه در كتاب هاى فلسفى خود اين راه را بپيمايند و در ميان آنان شيخ الرئيس اين برهان را به طور روشنى در اشارات بيان نموده است(2) و پايه هاى برهان او به قرار زير است:
1. بر خلاف انديشه گروهى از سوفسطائى ها اصل هستى به طور اجمال قابل انكار نيست و در جهان خارج از انديشه، وجود و هستى واقعيت غير قابل انكارى دارد.
2. هر نوع تحقق و هستى، از دو نوع خالى نيست; يا واجب است يا ممكن و به عبارت ديگر يا هستى از خود دارد و وجود او از خود او مى جوشد

1. گلشن راز.
2. مقدمات اين برهان و خود آن در اشارات در ضمن چند فصل بيان شده است. به ج3، ص18-21 چاپ جديد مراجعه فرماييد.

صفحه 214
يا هستى را از جاى ديگر گرفته است و از اين دو قسم خالى نيست و شقّ سوم ندارد.
3. هر موجودى كه وجود ندارد، قطعاً در تحقق خود نياز به علتى دارد كه به آن، تحقق بخشد و اين مطلب (نياز ممكن به واجب) به قدرى روشن است كه جزء امور بديهى شمرده مى شود.
4. رشته ممكنات نمى تواند از يك سلسله علل و معلولات بى نهايت كه همگى ممكن است، تشكيل پيدا كنند، زيرا لازمه آن تسلسل است و همچنين نمى تواند دو ممكن در يكديگر بدون واسطه يا با واسطه در يكديگر تأثير كنند و به همديگر هستى بخشند، زيرا نتيجه آن دور است و دور از نظر محال عقلى است.
ابن سينا برهان خود را روى اين چهار پايه نهاده است.
توضيح استدلال وى اين است: هر فردى از ما در هر چيزى شك كند، در اينكه بيرون از ذهن ما، واقعيتى و جهانى وجود دارد، ترديدى نمى كند، اين موجودات مانند وجود انسان يا آسمان و زمين، يا هستى از خود دارد و در تحقّق خود از ديگرى بى نياز است (و به اصطلاح معلول ديگرى نيست، بلكه علت موجودات ديگر است) يا بر خلاف اين فرض است.
در صورت نخست، ناخودآگاه به وجود موجودى اعتراف كرديم كه علت است و معلول نيست، غنى است و فقير نيست، وجود آن از خود آن مى جوشد و از جايى كسب نشده است و يك چنين موجودى همان خدا است كه مطلوب و خواسته خداشناسان است و در اصطلاح به آن «واجب الوجود» مى گويند.

صفحه 215
در صورت دوم كه وجودش از خودش نيست، به حكم مقدمات پيش كه هر پديده ممكن در تحقق خود نياز به علتى دارد، بايد براى آن علتى باشد كه هستى بخش آن شمرده شود. اكنون از آن موجود دوم سؤال مى كنيم كه آيا وجود آن از خود آن است و به اصطلاح واجب الوجود است كه در اين موقع به وجود موجودى اعتراف كرديم كه در مكتب الهى به آن خدا مى گويند و اگر موجود دوم بسان موجود اول باشد، يعنى وجود از خود نداشته باشد و لباس هستى را از سويى گرفته باشد، در اين صورت سؤال را به موجود سوم منتقل نموده و بسان موجود دوم درباره آن سؤال مى كنيم و همچنين يا اين سلسله در نقطه اى متوقف مى گردد و به موجودى مى رسيم كه فقط علت است و معلول نيست و هستى از خود دارد نه از ديگرى، در اين صورت مطلوب الهيون نيز ثابت گرديده و اگر اين سلسله از علل و معاليل در نقطه اى متوقف نگردد و به همين ترتيب پيش برود و جهان را يك سلسله علت ها و معلول هاى بى نهايت كه هر كدام هستى را از ديگرى گرفته است، تشكيل دهد و هرگز به موجودى كه واجب الوجود است نرسد، لازمه اين فرض «تسلسل» است كه با براهين محكم و استوار بى پايگى آن ثابت شده است و اگر اين سلسله مثلاً تا به ده برسد، ولى موجود دهمى هستى را از اولى گرفته باشد، اين همان «دور» است كه بطلان آن نيز نياز به بيان ندارد. خلاصه با حذف صورت هايى كه مستلزم دور و تسلسل است، هر موجودى كه به هستى آن اعتراف مى كنيم يا خود واجب الوجود است (در صورتى كه وجود از خود داشته باشد) يا مستلزم يك چنين وجودى است (هرگاه وجود را از جاى ديگر كسب كرده باشد).
ابن سينا به وجود اين برهان افتخار مى كند و آن را عالى ترين و استوارترين برهان خوانده و مى گويد:
«در اين برهان هرگز جز به بررسى خود وجود به چيز ديگرى نياز نداريم و مطالعه

صفحه 216
خود وجود، ما را به موجودى واجب رهبرى مى نمايد; سپس آن را برهان صديقين مى نامند كه در آن با خود خدا استدلال مى كنند نه بر خدا».(1)
اين برهان با كمال استوارى خود، نظر عارف فيلسوف بزرگ اسلامى مرحوم صدرالمتألّهين را جلب ننموده و آن را شايسته مقام صديقين ندانسته است. زيرا در اين برهان اگرچه براى اثبات صانع، مخلوقى واسطه قرار نگرفته است، اما بسان براهين ديگر چيزى غير از وجود واجب به نام امكان و امتناع و دور و تسلسل واسط واقع شده است و مطمئن ترين و عالى ترين برهان آن است كه دليل و راهنماى ما در برهان و به اصطلاح «حد وسط برهان» جز خود ذات خدا چيز ديگرى نباشد و درحقيقت راه و مقصد يكى گردد و اين همان راه صديقين است كه از خود ذات خداوند بر خود او استدلال مى كنند(2) و به وسيله ذات به صفات او و از صفات وى بر افعال او پى مى برند و در تمام اين براهين بر ذات او با وساطت امر ديگرى استدلال شده است، مانند حدوث در برهان سوم و امكان در برهان چهارم و حركت در برهان معروف ارسطو.(3)

1. عبارات اشارات چنين است: تأمل كيف لم يحتج بياننا لثبوت الاول و وحدانيته و برائته عن الصمات، الى تأمل لغير نفس الوجود و لم يحتج الى اعتبار من خلقه و فعله و ان كان ذلك دليلاً عليه لكن هذا الباب اوثق و اشرف اى اذا اعتبرنا حال الوجود فشهد به الوجود من حيث هو وجود و هو يشهد بعد ذلك على سائر ما بعده فى الواجب.(اشارات، ج3، ص66).
2. به قول مولوى:
آفتاب آمد دليل آفتاب *** گر دليلت بايد از وى رو متاب
از وى ار سايه نشانى مى دهد *** شمس هر دم نور جانى مى دهد
سايه خواب آرد تو را همچون سمر *** چون برآيد شمس انشق القمر
3. اسفار، ج6، ص14.

صفحه 217
محمود شبسترى در گلشن راز در انتقاد از اين استدلال ها چنين مى گويد:
حكيم فلسفى چون هست حيران *** نمى بيند ز اشيا غير امكان
ز امكان مى كند اثبات واجب *** وزين حيران شده در ذات واجب
گهى از دور دارد سير معكوس *** گهى اندر تسلسل گشته محبوس
چو عقلش كرد در هستى توغل *** فرو پيچيد پايش در تسلسل(1)
كوتاه سخن اينكه اين برهان با تمام استوارى و اتقانى كه دارد، غير از برهان صديقين است و مرحوم صدرالمتألهين در خاتمه مشاعر به اين نكته اشاره نموده و در الهيات اسفار(2) مى فرمايد: «اين برهان نزديك ترين برهان به صديقين است، ولى خود آن نيست».
برهان وجوب
اساس اين برهان همان قاعده معروف فلسفى است كه «الشىء ما لم يجب لم يوجد»; يعنى تا پديده اى وجود آن از ناحيه علت، ضرورى و واجب نگردد، لباس وجود بر خود نمى پوشد.
مرحوم محقق طوسى در كتاب تجريد الاعتقاد(3) با اين قاعده بر بطلان تسلسل و صدرالمتألّهين(4) بر وجود واجب الوجود

1. شرح گلشن راز، ص51.
2. اسفار، ج6، ص27.
3. تجريدالاعتقاد، ص67، چاپ صيدا.
4. اسفار، ج6، ص36-37.

صفحه 218
نموده اند. ما نخست به توضيح مفاد قاعده مى پردازيم و سپس به نحوه استدلال با آن، بر وجود خدا اشاره مى نماييم.
1. هر پديده ممكن مانند روييدن گياه، وزش باد، در حد ذات خود نه تقاضاى هستى را دارد و نه تقاضاى عدم، بلكه هستى و نيستى آن معلول بود و نبود علت آن است; در صورت وجود علت، جامه هستى به خود مى پوشد و در صورت نبودن آن، تحقّق نمى پذيرد و اين مطلب آن چنان روشن و واضح است كه نيازى به توضيح ندارد.
2. هر گاه علت پديده اى از اجزا و شرايطى مركب باشد كه جملگى به معلول تحقق مى بخشند، در اين صورت معلول موقعى تحقق مى پذيرد كه تمام آن اجزا و شرايط وجود داشته باشد و اگر در ميان هزار و يك شرط، يكى موجود نباشد، در اين صورت معلول جامه وجود به خود نمى پوشد.
فرض كنيد روييدن گلى نياز به عواملى مانند تخم گل، خاك مناسب، تابش خورشيد و آب دارد و در تحقق به همگى نيازمند است، ولى نبود يكى از آنها در معدوم گشتن پديده كافى است.
به عبارت ديگر، معلول ما كه همان روييدن گل باشد، از ناحيه فقدان هر يك از اجزاى علت ممكن است معدوم گردد; مثلاً هر گاه تخم خاك و تابش خورشيد وجود داشته باشد، ولى آب به آن نرسد، طبعاً گلى نخواهيم داشت و همچنين است صورت هاى ديگر; مثلاً هر گاه آب برسد، ولى يكى از آن سه عامل موجود نباشد، باز گلى پرورش نخواهد كرد; در اين صورت اين پديده از چهار ناحيه تهديد به عدم مى شود، زيرا با فقدان هر يكى راه عدم به سوى پديده باز مى گردد ولو عوامل ديگر وجود داشته باشند و پديده در صورتى جامه هستى به خود مى پوشد كه تمام راه هاى عدم به روى آن بسته شود و تمام اجزاى علت

صفحه 219
آن محقق گردند.
3. از بيان پيش استفاده شد كه مادامى كه پديده حالت تساوى دو طرف (وجود و عدم) و امكان نفوذ عدم در آن دارد، هرگز لباس هستى به خود نخواهد پوشيد; حتى در صورتى كه هر سه عامل از عوامل چهارگانه وجود پيدا كند و فقط يك جزء از آن موجود نباشد، در اين صورت نيز پديده حالت تساوى را دارد و تحقق پديده نه تنها قطعى نيست، بلكه هر گاه اين وضع ادامه يابد، بايد گفت در اثر نبود علت كامل، پديده براى ابد معدوم خواهد بود.
بنابراين شرط اساسى براى پيدايش پديده اين است كه حالت تساوى و امكان نفوذ عدم، از بين برود و وجوب وجود و ضرورت تحقق، جاى امكان نفوذ عدم را بگيرد; يعنى تمام اجزاى علت، وجود پيدا كند و تحقق معلول، قطعيت و ضرورت يابد.
از اين بيان روشن مى گردد كه هر پديده اى تا ضرورت وجود پيدا نكند، لباس هستى به خود نمى پوشد و از نظر عقلى، قبلاً پديده ضرورت و وجوب وجود پيدا مى كند، بعداً موجود مى شود و تا صفت و حالت امكان را دارد هستى نخواهد پذيرفت و لحظه اى كه امكان از ميان رفت، طبعاً وجوب جاى آن را خواهد گرفت و هرگز ميان امكان و ضرورت شق سومى وجود ندارد.
به عبارت ديگر، پس از پديد آمدن تمام اجزاى يك علت، ديگر معنى ندارد بگوييم ممكن است پديده تحقق پيدا كند و ممكن است پيدا نكند، بلكه بايد بگوييم حتماً تحقق پيدا مى كند و ديگر احتمال عدم تحقق بى جهت مى باشد، زيرا هر گاه همه آنچه كه پديده در تحقق خود به آن نياز دارد، تحقق پيدا نمود، حتى خواست خدا كه در پديد آمدن هيچ حادثه از لزوم وجود آن چاره اى نيست و تمام آنچه كه اسباب طبيعى آن است ضميمه يكديگر گرديدند و

صفحه 220
موجود شدند، ديگر احتمال عدم بى معنى بوده و وجود آن قطعيت و ضرورت پيدا مى كند.
اين است مقصود فلاسفه كه مى گويند: «الشىء ما لم يجب لم يوجد».
اكنون كه مفاد «قاعده» روشن گرديد، مى گوييم همان طور كه اين قاعده هم مى تواند پايه براى بطلان تسلسل باشد، همچنين مى تواند دليل محكم بر وجود واجب الوجود گردد. اينك توضيح مطلب:
هر گاه فرض كنيم كه يك رشته از ممكنات به صورت امور متناهى يا نامتناهى در كنار يكديگر قرار بگيرند، در اين صورت هر گاه از وجوب وجود معلول اخير سؤال كنيم، جواب خواهيم شنيد كه علت آن به آن صفت وجوب داده و رنگ امكان را از چهره آن پاك كرده است. هر گاه سراغ علت آن برويم، همان جواب را خواهيم شنيد، بالاخره انگشت روى هر كدام بگذاريم، وجوب و ضرورت خود را از موجود بالاتر كسب كرده و همه اين پاسخ ها صحيح است.
ولى هر گاه همه رشته را خواه متناهى و خواه نامتناهى مورد سؤال قرار دهيم و بگوييم كه مجموع اين رشته همگى ممكن است و هيچ نوع ضرورت وجود در آن مشاهده نمى شود و امكان نفوذ عدم براى همه آن مسدود نيست، چگونه اين رشته كه ممكن است، رنگ امكان را از خود زدوده و لباس وجوب وجود پوشيد.
اينجاست كه عقل داورى مى كند كه در كنار اين رشته بايد موجود واجب الوجودى باشد كه به همه اين سلسله، وجوب وجود بخشد و غبار امكان را از چهره آنها بيفشاند و باب نفوذ عدم را به روى آن ببندد.
مرحوم صدرالمتألّهين پس از توضيحاتى، جمله اى را از فارابى

صفحه 221
نقل مى كند و مى گويد مقصود از اين عبارت همين برهان است و سپس خود به توضيح آن جمله مى پردازد.(1)
براهين عقلى
براهين عقلى براى اثبات صانع، بيش از آن است كه بيان كرديم.
حكما و فلاسفه بزرگ جهان براى اثبات وجود صانع، براهين زيادى در كتاب هاى كلامى و فلسفى اقامه كرده اند كه نقل و تجزيه و تحليل آنها، درخور كتاب جداگانه اى است و نگارنده در نظر دارد كه قسمت اعظم اين براهين عقلى را در رساله جداگانه اى گرد آورده و در اختيار اهل فضل بگذارد.
براى اينكه خوانندگان گرامى به طور اجمال با برخى از آنها آشنا شوند، به برخى از آنها در اينجا اشاره مى كنيم:
1. برهان صديقين: اين برهان از نظر فلاسفه اسلام و پيروان مكتب حكمت متعاليه، راسخ ترين و استوارترين برهان عقلى است. در آن براى اثبات صانع از غير خدا كمك گرفته نمى شود و در مقام استدلال از وجود غير خدا براى خدا استدلال نمى گردد. مرحوم صدرالمتألّهين در اسفار با نهايت اتقان آن را توضيح داده و چون اساس آن را يك رشته مسائل دقيق فلسفى تشكيل مى دهد، خوانندگان گرامى با آنها آشنا نشوند موفق به تصديق برهان صديقين نخواهند بود، از اين نظر ما از طرح و شرح آن خوددارى مى نماييم.(2)
اميد است آن را در رساله جداگانه اى كه وعده داديم به طور مشروح

1. ر. ك: اسفار، ج6، ص37.
2. همان، ص15-16.

صفحه 222
بيان كنيم.
2.برهان ترتب: اين دليل يكى از براهين استوار ابطال تسلسل است و همان طور كه مى تواند گواه بر ابطال تسلسل باشد، مى تواند گواه بر لزوم وجود علتى باشد كه به سلسله ممكنات كه سراپا معلول و ممكن است، وجود و هستى بخشد. مرحوم صدرالمتألّهين اين برهان را به طور اجمال بيان كرده و اگر حق اين دليل از نظر تقرير و تشريح ادا گردد، خود يكى از دلايل روشن ابطال تسلسل و برهان اثبات وجود خدا است.(1)
3. برهانى است به نام «اسد و اخصر»(2) كه در عين كوتاهى، متقن و استوار است. فارابى از اين برهان براى ابطال تسلسل استفاده كرده، در صورتى كه از اين برهان بسان برهان گذشته مى توان براى اثبات صانع نيز استفاده نمود.
4. مرحوم فروغى(3) از دانشمدى به نام «سنت آنسلم» برهانى به نام برهان وجودى يا ذاتى نقل كرده است و از دكارت دانشمند معروف مغرب زمين (1596-1650م) سه برهان عقلى در اين موضوع نقل نموده است(4) و گاهى تصور مى شود كه هدف دكارت يا سنت آنسلم از براهين خود، همان تقرير برهان صديقين است، در صورتى كه ميان براهين آنان و برهان صديقين تفاوت و فاصله زيادى وجود دارد.

1. همان، ج2، ص165.
2. همان، ص166.
3. سير حكمت در اروپا، ج1، ص91، قطع جيبى.
4. همان، ص152-154.

صفحه 223
(16)
اشكالات وارده بر خداشناسى
اشكال اول
چرا برخى از دانشمندان علوم طبيعى به ماديگرى گرايش دارند؟
هر گاه نظم جهان آفرينش و نظامات شگرف موجودات كيهانى و زمينى بر وجود خدا كه پديدآورنده نظم و طراح سازمان هستى است، گواهى مى دهند، پس چرا برخى از دانشمندان طبيعى يعنى كسانى كه علوم و دانش ها و رنج هاى توان فرساى آنان ما را به نظم جهان هدايت مى كند، وجود خدا را انكار كرده يا مورد ترديد قرار مى دهند؟
پاسخ
فكر زنده در تمام ادوار زندگى بشر، مخصوصاً در ميان علما و دانشمندان و پايه گذاران علوم طبيعى همان مسأله خداشناسى و اعتقاد به ماوراى طبيعت بوده و دلايل اين موضوع با مراجعه به تاريخ بشر و زندگى پايه گذاران علوم و آنچه كه در آغاز كتاب درباره فطرى بودن خداجويى بيان گرديد، به خوبى

صفحه 224
روشن مى شود، بلكه مى توان گفت در تمام دوران هاى زندگى بشر ايده تمام طبقات و پايه همه تحولات، همان عقايد مذهبى و اعتقادات دينى بوده است.
آرى، در هر دوره اى، افراد انگشت شمارى از اين مسير فاصله گرفته و عقايدى بر خلاف اين انديشه ابراز مى كردند و در زمان نزول قرآن و عهد جاهليت، افرادى از اين قماش نيز وجود داشتند و قرآن مجيد به عقيده اين گروه كه اساس آن را انكار خدا و معاد تشكيل مى دهد، اشاره مى كند و مى فرمايد:
(وَقَالُوا مَا هِيَ إِلاَّ حَيَاتُنَا الدُّنْيَا نَمُوتُ وَنَحْيَا وَمَا يُهْلِكُنَا إِلاَّ الدَّهْرُ):(1) مى گويند كه زندگى جز زندگى دنيوى كه در آن مى ميريم و زنده مى شويم، چيزى نيست و ما را جز طبيعت و روزگار از بين نمى برد.
از اين نظر در اعصار نخستين اسلامى به كسانى كه منكر خدا بوده اند، «دهرى» و گاهى ملحد و «زنديق»(2) گفته مى شد و اين گروه همواره در تمام اعصار، در اقليت بوده و در دوران تمدن يونانى و اعصار درخشان اسلامى به زحمت مى توان نام چند تن را برد كه به طور آشكار منكر خدا باشند.
در فلسفه اسلامى از برخى دانشمندان يونانى نام مى برند كه گويا در صف مقابل خداپرستان قرار داشتند و از برخى سخنان آنان بوى انكار خدا استشمام مى شود; مانند «ذيمقراطيس» و «انباذقلس» و امثال آنها. ابن سينا و صدرالمتألّهين و برخى ديگر از دانشمندان(3) از توصيف آنان به الحاد و

1. جاثيه، 24.
2. اين لفظ در احاديث مروى از حضرت صادق(عليه السلام) درباره پيروان كيش «مانى» زياد به كار رفته است.
3. اسفار، ج2، ص259، فصل 22.

صفحه 225
ماديگرى انتقاد كرده و همه را از دانشمندان الهى دانسته و مى گويند: سخنانى كه از آنان در اين مورد نقل گرديده، كاملاً رمز و مجازگويى و نامفهوم و مجمل است يا مترجمان اسلامى بدون دقت در سخنان آنان، فريب ظواهر كلمات را خورده و آنان را مادى و ملحد معرفى نموده اند. ما در كتاب اصول الفلسفة درباره افرادى كه به ماديگرى معروف شده اند، به طور تفصيل سخن گفته ايم.(1)
در دوران تمدن درخشان اسلامى به زحمت افرادى مى توان پيدا نمود كه به راستى ملحد و منكر خدا باشند، جز افرادى مانند عبدالكريم بن ابى العوجا و همفكران وى.
بنابراين مسير اصلى بشر در تمام قرون، همان توجه به خدا و تقديس عقايد دينى بوده و ماديگرى يك نوع انحراف از افكار جهانى، بلكه يك نوع انحراف از فطرت و سرشت انسانى به شمار مى رفت.
با اين حال به دنبال رنسانس علمى و عصر روشنگرى در مغرب زمين، از نيمه قرن هيجدهم و نوزدهم، مسأله نفى عقايد دينى و انكار عوالم روحى و منحصر كردن دايره هستى به ماده و پديده هاى مادى و اينكه ماده آخرين كعبه انسانى است، در ميان گروهى از دانشمندان به عللى كه بعداً تشريح خواهيم نمود، قوت گرفت، ولى مع الوصف در همان موقع اين طبقه نيز در برابر صفوف خداپرستان در اقليت بودند. در قرن بيستم ماديگرى همان ارزشى را كه كسب كرده بود، از دست داده و كاخ ماديگرى در برابر ضربات علمى فلاسفه و دانشمندان الهى به كلى ويران گرديد و هم اكنون شخصيت هاى عظيمى كه

1. اصول الفلسفة، ج1، ص28-34.

صفحه 226
همگى پايه گذاران علوم طبيعى و دانش هاى كنونى مى باشند، در صف خداپرستان قرار گرفته و پرچمدار فلسفه مى باشند.
در عصر حاضر راسل فيلسوف انگليسى درباره بشر چنين داورى مى كند: «بشر مولود عواملى است كه در ايجاد او تدبيرى به كار نرفته و هدفى در نظر گرفته نشده است. اصل بشر خود و حتى عواطف او چون آرزو و ترس و عقيده جز مظهر تلفيق تصادفى اتم هاى مختلف نيست،(1) اما در برابر او دانشمند بزرگ عصر ما آلبرت انيشتين درباره جهان چنين قضاوت مى كند: «در عالم مجهول نيروى عاقل و قادرى وجود دارد كه جهان گواه وجود اوست».
كتابى كه اخيراً پيرامون اثبات وجود خدا به قلم چهل تن از دانشمندان بزرگ معاصر نوشته شده است، بزرگ ترين گواه ويرانگرى كاخ ماديگرى در عصر حاضر مى باشد و اگر در دو قرن گذشته، اين مكتب به عللى رواج كوتاهى داشت، هم اكنون رواج و نقش خود را در محافل علمى از دست داده است.
فن براون از بزرگ ترين دانشمندان موشكى آمريكا، ضمن مصاحبه اى چنين مى گويد:
«من با بسيارى از دانشمندان جهان آشنا شده ام و تعداد زيادى از آنان را مى شناسم، ولى هرگز به دانشمندى برخورد نكرده ام كه شايستگى عنوان دانشمند داشته باشد و بتواند طبيعت را توجيه و تفسير كند، بى آنكه پاى خدا را به ميان بكشد و به نحوى از اَنْحا دخالت خداوند را در جهان آفرينش و در آنچه كه دانشمندان با كلمه طبيعت از آن نام مى برند، ناديده انگارد».

1. اثبات وجود خدا، ص19 و 76.

صفحه 227
«علم در جستوجوى درك آفريدگار است و هيچ كس نمى تواند كارى بكند، جز اينكه در صدد درك خالق باشد. دانشمندى كه تصور كند مى تواند جز اين كارى بكند، بايد خيلى بيچاره و درمانده باشد. دانشمندى كه فقط به تماس سطحى با مسائل اكتفا مى كند و به عمق آن نظرى نمى افكند. آدمى بدبخت و بيچاره است.(1)
«سر جيمز» مى گويد:
«دنياى ما مخلوق يك هوش بزرگ است كه مظهر اعلاى فكر و هوش ما است و به نظر مى رسد كه افكار علمى نيز در اين جهت سير مى كند».(2)
دانشمندانى را مى شناسيم كه ساليان درازى روى يك رشته علل اجتماعى و سياسى مروج مكتب ماديگرى بوده، ولى پس از مدتى به پيشگاه خداوند بزرگ پيشانى مسكنت ساييده و زانوى اعتراف به زمين زده اند. فيلسوف مشهور رئينك آلمانى يك ماترياليست كامل عيارى بود، ولى سپس روى عوامل فطرى، دلايل فكرى راه خداشناسى را پيش گرفت و كتابى به نام دنيا مخلوق است نوشت.
فيلسوف ديگرى به نام رومين انگليسى، مدت ها از مدافعان سرسخت فلسفه ماترياليسم بود، ولى پس از مدت ها در پرتو نيروى فطرت و شعور باطنى، به دفاع از مكتب خداشناسان برخاست و گفت:
«تمام مبانى علمى و فلسفى من درباره پيدايش جهان از ماده لاشعور، باطل و افسانه است و وجود جهان نيز بدون صانع متعال و حكيم مقتدر كه احساس درونم به تحقق او گواهى مى دهد و حكمت هاى آفرينش او را تصديق مى كند، محال است و

1. كيهان، شماره 681، ص6.
2. اثبات وجود خدا، ص172.

صفحه 228
آفريدگار جهان حق است».
ميكائيل فارادى فيلسوف انگليسى در آخرين روزهاى بيمارى خود در پاسخ يكى از دوستان خود كه از او پرسيد درباره چه موضوعى مى انديشى، چنين پاسخ داد:
«من به پيشگاه خداوند بزرگ جهان پيشانى مسكنت مى سايم و زانوى اعتراف به زمين مى زنم. تنها به ماسك فطرت من و احساس و شعور باطنم و همه نظامات علوم و قوانين جهان، گواه وجود او هستند مى انديشم و اطمينان دارم كه تقصيرات و لاطائلات مرا خواهد بخشيد».
از اين نمونه در ميان فلاسفه مادى كه بعدها در جرگه فيلسوفان نادم و پشيمان در آمده اند، فراوان است كه براى دورى از اطاله سخن از نقل كلمات آنان خوددارى مى نماييم.
نقل سخنان دانشمندان بزرگ جهان پيرامون اعتراف به خدا كه همگى از پى افكنان علوم و پايه گذاران تمدن كنونى مى باشند، ما را از مقصد دور مى سازد. هدف از نقل سخنان آنان اين است كه روشن شود دانشمندان جهان ما غالباً الهى و خداشناس بوده و مى باشند و انحراف گروهى از اين مسير، علل خاصى داشته كه بعداً توضيح خواهيم داد.
دانشمند معاصر ما انيشتين معتقد است كه در هر دانشمندى روح خداپرستى و اعتقاد به ماوراى جهان ماده وجود دارد و تا دانشمندى به اين سلاح روحى مسلح نگردد، هرگز نمى تواند در سنگر كشف رازهاى جهان قرار گيرد، چنان كه مى گويد:
«به سختى مى توان در ميان مغزهاى متفكر جهان كسى را يافت كه داراى يك نوع

صفحه 229
احساس مذهبى مخصوص به خود نباشد. اين مذهب با مذهب يك شخص عادى فرق دارد».
برخى از دانشمندان گاهى روى عللى به ماديگرى تظاهر مى كنند، ولى در محيط هاى علمى و دور از جنجال هاى سياسى، ناخودآگاه سخنانى به زبان جارى مى سازند كه حاكى از تسلّط روح خداپرستى بر اعماق دل و جان آنها است; مثلاً راز تعدد كليه در انسان را چنين شرح مى دهند:
«طبيعت، كليه دوم را به عنوان كمك و زاپاس در بدن انسان به كار گذارده است كه اگر يكى از آن دو از كار افتاد، ديگرى كار آن را انجام دهد و بشر به زندگى خود، موفق گردد».
معنى اين جمله چيست؟ جز اين است كه مى خواهد برساند كه در آفرينش انسان، نقشه و طرح صحيح و فكر و انديشه استوار به كار رفته است و آفريننده او به عنوان پيشگيرى از حوادث بد، در بدن او دو كليه به كار گذارده است؟ آيا يك چنين كارى را جز خداى دانا و توانا كسى مى تواند انجام دهد؟ طبيعت كور و كر چگونه مى تواند طراح و نقشه ريز باشد و پيش بينى كند، در صورتى كه:
طبيعت ندارد شعور ضرر *** محال است باشد بديع الأثر
آنان ناخودآگاه معتقدند كه سازمان آفرينش انسان، آفريدگار دانا و توانايى لازم دارد، ولى به عللى از بيان علت واقعى آن خوددارى نموده و آن را به پديده اى كه اثر و معلول آن طراح بزرگ است، نسبت مى دهند و چه بسا مقصود آنها از طبيعت، آفريننده آن است، ولى چون سروكار آنها همواره با محسوسات و امور طبيعى است و با جهان ماوراى طبيعت آشنايى ندارند، از اين نظر آن را به

صفحه 230
موضوعى نسبت مى دهند كه براى آنها ملموس و محسوس مى باشد.
در احاديث اسلامى وارد شده است كه هر گاه مقصود كسانى كه طبيعت را خالق اين نظم بديع مى دانند، همان طبيعت دانا و توانا باشد يك چنين طبيعت با اين شرايط همان خدا است.
اكنون وقت آن رسيده است كه رشته سخن را كوتاه سازيم و به بيان علل گسترش گرايش به ماديگرى در ادوار گذشته در مغرب زمين بپردازيم.

صفحه 231
علل گسترش ماديگرى در غرب
1. معرفى غلط و پندارى از خدا
از ضررهاى معرفى هاى غلط و نارسا و احياناً افسانهوار نبايد غفلت نمود، زيرا هر نوع حقيقت مسلمى، در دوران كودكى و جوانى، به صورت غلط و نارسا وارد مغز انسان گرديده و در روح و روان انسان هايى كه بعدها رشد فكرى و شخصيت علمى پيدا مى كنند، اثر بدى مى گذارد، زيرا اين افراد همواره به آن حقيقت از دريچه همان معرفى هاى غلط مى نگرند و از آنجا كه خود مجال تحقيق ندارند، همواره حقايق مسلم براى آنها، به همان صورت افسانه اى كه در دوران كودكى آموخته اند، جلوه مى كنند. چون آنچه را كه در دوران كودكى آموخته اند با موازين علمى صحيح تطبيق نمى كند، طبعاً كمر به انكار آن مى بندند.
معرفى هاى غلط روى افرادى اثر مى گذارد كه به تحصيلات ادامه مى دهند و به درجه اى از علم و كمال مى رسند، ولى طبقه عادى كه رشد فكرى آنها در همان سطح ساده باقى مى ماند و همواره حالت گيرندگى و پذيرش دارند نه نقّادى، در برابر اين حوادث مصونيت دارند، از اين نظر مى بينيم كه در دوران بحران ماديگرى در مغرب زمين، گرايش به ماديگرى در ميان طبقه اى ظهور نمود كه به درجه اى از علم و دانش رسيده و در رشته اى از علوم متخصص بودند، ولى طبقه عادى از اين جنجال به دور ماندند، نه عبادت خود را

صفحه 232
تعطيل كردند، نه از كليسا رفتن سر بر تافتند.
مقصّر واقعى، معرفى هاى نارساى كتاب هاى مذهبى كليساى غرب است. تكيه گاه آنها در مسائل ماوراى طبيعت همان كتاب هاى تحريف شده تورات و انجيل مى باشد. خدايى كه اين دو كتاب معرفى مى كند، به افسانه هاى هزار و يك شب شبيه تر است، زيرا خداى تورات خدايى است كه آواز مى خواند و در هنگام وزيدن نسيم بهار، در باغ خرامان خرامان راه مى رود و آدم مى تواند خود را از او پنهان سازد كه او را نبيند، سپس براى پيدا كردن انسان به دنبال آدم مى افتد و ندا سر مى دهد تا آن را پيدا كند.(1)
خداى تورات خدايى است كه با يعقوب تا طلوع فجر كشتى مى گيرد و چون بر مخلوق خود پيروز نمى گردد، ناچار كف ران او را لمس مى كند. در اين موقع كف ران او فشرده مى شود و سپس اصرار مىورزد كه او را رها كند. او مى گويد تا بركت ندهى تو را رها نخواهم كرد تا اينكه او را بركت مى دهد و يعقوب نام آن محل را «رافئيل» مى نامد و مى گويد: خدا را روبرو ديدم و جانم رستگار شد.(2)
تورات مملوّ از اين معرفى هاى نادرست و افسانه اى است كه براى اختصار از نقل آنها خوددارى مى شود.
ناگفته پيدا است يك چنين اوهام و پندارهاى بى اساس، اثر بسيار نامطلوبى روى افراد تحصيل كرده مى گذارد، چون خود آنان در مسائل اصولى دين اهل تحقيق و بررسى نيستند، بلكه رشته آنان همان علوم طبيعى است و سرانجام كار او به الحاد و انكار خدا منجر مى گردد.

1. تورات، سِفرِ پيدايش، باب سوم.
2. همان، باب سى و دوم.

صفحه 233
پدران روحانى كليسا، در معرفى هاى نارسا دست كم از تورات ندارند. آنان خدا را در قالب انسان ريخته و او را براى نجات بندگان گناهكار خود، به روى زمين مى آورند، سپس خداى مجسم رقص كنان بالاى دار قرار مى گيرد و جان از بدن او بيرون مى رود، بدن او زير خاك دفن مى شود، بار ديگر زنده گرديده و به سوى خدا پرواز مى كند.
بدبختانه اين معرفى هاى نادرست در محيطى رايج بود كه در آنجا رفورم عميقى در علوم و دانش هاى مادى پديد آمده بود و براى شناسايى معارف الهى و عقايد صحيح خداپرستان، وسيله اى جز همان دستگاه هاى روحانى مسيحى و كتاب هاى تحريف شده آنها، چيز ديگرى نبود.
در ميان برخى از مردم مشرق زمين، اگرچه عقايد مذهبى با پاره اى اوهام و خرافات به هم آميخته است، ولى چون در ميان آنها فلاسفه و حكماى بزرگ كه مى توانند پاسخگوى مشكلات اهل تحقيق باشند، زياد وجود داشت از اين نظر، اين معرفى هاى باطل در عين محكوميت، چندان تأثيرى روى دانشمندان مشرق زمين نمى گذارد.
براى اينكه اثر سوء معرفى هاى غلط را درست ارزيابى كنيم، سخن يكى از دانشمندان بزرگ معاصر(1) در اينجا نقل مى نماييم. وى براى گرايش برخى از دانشمندان معاصر به ماديگرى دو علت ذكر مى كند كه دومى را اينجا مى آوريم. مى گويد:
«فكر انسانى، هميشه تحت تأثير بعضى اوهام قرار دارد. با آنكه شخص از هيچ عذاب روحى و جسمى بيمى نداشته باشد، باز فكر او در اختيار و انتخاب راه درست كاملاً

1. والتر اوسكار لندبرگ دانشمند فيزيولوژى و بيوشيمى.

صفحه 234
آزاد نيست.
در خانواده هاى مسيحى اغلب اطفال در اوايل عمر به وجود خدايى شبيه انسان ايمان مى آورند، مثل اينكه بشر به شكل خدا آفريده شده است، اين افراد هنگامى كه وارد محيط علمى مى شوند و به فراگرفتن و تمرين مسائل علمى اشتغال مىورزند، در مى يابند كه اين مفهوم انسانى شكل و ضعيف خدا نمى تواند با دلايل منطقى و مفاهيم علمى جور در آيد و سرانجام پس از مدتى اميد هر گونه سازش از ميان مى رود. مفهوم خدا نيز به كلى متروك و از صحنه فكر خارج مى گردد و احساس مى كند كه در ايمان به خدا قبلاً اشتباه شده است».(1)
خلاصه، اين افراد در دوران كودكى مطالبى در كليسا پيرامون خدا و مذهب مى شنيدند و پس از آنكه خود صاحب تحقيق در رشته اى از علوم مى گرديدند، احساس مى كردند كه آنچه درباره خدا به آنها گفته شده است، با مقياس هاى علمى سازگار نيست و چون پناهگاه صحيح و واقعى براى تحقيق در اين مسائل نبود، به ناچار تصور مى كردند كه موضوع خدا و مذهب افسانه اى بيش نيست.
2. فقدان يك مكتب فلسفى صحيح
در رنسانس كه غرب خانه تكانى علمى انجام داد و فرضيه هاى رياضى و طبيعى و نجومى را زير و رو نمود، يك مكتب فلسفى جامع كه بتواند پاسخگوى مسائل و مشكلات دانشمندان در زمينه خدا و مذهب باشد،

1. اثبات وجود خدا، ص60.

صفحه 235
وجود نداشت. با اينكه چندين قرن از آغاز رنسانس مى گذرد و جهان غرب گام هاى بلندى در جهان علم برداشته است، هنوز هم نتوانسته يك سيستم فلسفى همه جانبه را كه پاسخ گوى بسيارى از شبهات و اشكالات باشد، عرضه بدارد. فقدان يك چنين مكتبى آنان را در زمينه خداشناسى دچار يك سلسله سؤالات و اشكالات نموده و چون پاسخ گويى به پرسش هاى خود پيدا نمى كردند، ره افسانه زده و خدا و ماوراى طبيعت را به كلى انكار مى نمودند. اينك چند گواه روشن:
گواه اول
كافى است در اين باره سخنى را كه اگوست كنت درباره خدا گفته، ارزيابى كنيم. وى مى گويد:
«علم پدر طبيعت را از شغل خود منفصل كرد و او را به محل انزوا سوق داد، در حالى كه از خدمات موقت او قدردانى كرد و او را تا سرحد عظمتش هدايت نمود».
چنين تعبيرى از اين دانشمند، علاوه بر اينكه از يك نوع طرز تفكر كليسايى حكايت مى كند، حاكى از جهل او به اصول خداشناسى مى باشد. او با تمام گرايشى كه به ماديگرى و مخالفتى كه با كليسا دارد، در اين گفتار نتوانسته خود را از طرز تفكر كليسايى آزاد سازد. موضوع پدر و پسر را كه از تعليمات كليسا است، در خدا و طبيعت پياده كرده و از اينكه خدا را به صورت پدر طبيعت انديشيده است، معلوم مى شود كه وى خداوند را عاملى در عرض ساير عوامل طبيعى مى داند، با اين تفاوت كه عوامل ديگر به تدريج شناخته مى شوند، ولى خداوند عاملى است در خود طبيعت، ولى مرموز كه سراسر

صفحه 236
وجود او را ابهام فرا گرفته است.
جمله ديگر او نيز بر اين تفكر گواهى مى دهد، زيرا به عقيده او «علم عذر پدر را خواسته و او را از شغل خود منفصل كرده است، چون اگر خداوند عاملى ناشناخته در دل طبيعت نباشد، نبايد با شناخته شدن عوامل و علل مادى، عذر خدا خواسته شود و در تفسير نمونه هاى طبيعى براى او جايى نباشد.
اين گفتار، گواه بر آن است كه وى از الفباى منطق خداشناسان آگاه نبوده و الا هرچه علم پيشرفت كند و علل پديده ها روشن گردد، هرگز عذر خدا خواسته نمى شود و خداوند از مقام شامخ خود منفصل نمى گردد.
اگوست كنت تصور كرده است كه خداوند جزئى از طبيعت و عاملى در عرض ساير عوامل مادى است و تمام پديده هاى مادى، اثر مستقيم ذات اوست; يعنى باران و برف و شكوفا شدن درختان، تب و لرز يك فرد بيمار، علتى جز ذات او ندارد و هيچ چيز جز ذات او در اين پديده ها مؤثر نيست. يك چنين تصورى درباره پديده هاى مادى منتج همان نظر است كه او خواسته است و پس از شناسايى علل طبيعى پديده هاى جهان، قطعاً عذر چنين خدايى خواسته مى شود و هرگز به چنين خدايى نياز نخواهيم داشت، زيرا به يك چنين عامل مؤثر در طبيعت، در صورتى نياز خواهيم داشت كه علت واقعى آن شناخته نشود، ولى آنگاه كه بشر از علل مادى آنها آگاه گرديد و فهميد كه نزول برف و باران و شكوفا شدن درختان و تب و لرز فرد بيمار، به دنبال يك رشته امور مادى است، ديگر نيازى به خدا درباره اين حوادث نخواهد بود و خدا به همان نسبت، از صحنه علل عقب نشينى كرده، تا آنجا كه روزى فرا مى رسد كه بشر به همه علل واقف مى گردد و ديگر براى آن خدا، مقام و پستى باقى نمى ماند.
اين طرز تفكر درباره خدا، معلول ناآشنايى او با اصول خداشناسى

صفحه 237
است. اصولاً خداوند موجودى است مافوق زمان و مكان و آفريننده ماده جهان و پديده هايى طبيعى و هرگز وجود او در رديف ساير عوامل طبيعى قرار نمى گيرد، بلكه او پديدآورنده طبيعت و تنظيم كننده تمام اسباب و مسبّبات و همه جهان هستى، فيض وجود و خواسته ذات او مى باشد و هرگز نبايد او را در دل اين علل و معاليل جستوجو كنيم يا او را جانشين علل مادى فرض نماييم. بنابراين هرچه هم علم پيشرفت كند و علل تمام پديده ها آشكار گردد، نه تنها از مقام الوهيت خداوند كاسته نمى شود، بلكه ايمان انسان به لزوم وجود او محكم تر و استوارتر مى گردد، زيرا نظم حيرت انگيز جهان و رشته علل و معاليل كه توده جهان را تشكيل مى دهد، نمى تواند برخاسته از ماده بى شعور باشد، بلكه بايد در وراى اين جهان، انديشه اى بزرگ و و عقلى وسيع و قدرتى گسترده باشد كه به ماده بى جان جان بخشد و به اجزاى آن نظم دهد.
گواه دوم
عذرى است كه برتراند راسل براى ايجاد و گرايش خود به ماديگرى تراشيده است. وى در كتاب خود چرا مسيحى نيستم چنين مى نويسد:
«در جوانى به خدا و مذهب عقيده داشتم و بهترين دليل بر آن را برهان علت العلل مى دانستم و اينكه تمام آنچه را در جهان مى بينيم، داراى علتى است و اگر زنجير علت ها را دنبال كنيم، سرانجام به علت نخستين مى رسيم و اين علت نخستين را خدا مى ناميم، ولى بعداً به كلى از اين عقيده برگشتم، زيرا فكر كردم اگر هر چيزى را بايد علت و آفريننده اى باشد، خدا نيز بايد علت و آفريننده داشته باشد».

صفحه 238
آنچه را كه راسل علت بازگشت خود از خدا معرفى كرده است، از ابتدايى ترين ايراداتى است كه مادى ها به خداشناسان مى كنند. حالا چطور آقاى راسل در دوران پيرى به آن اشكال عطف توجه فرموده، معلوم نيست.
شگفت انگيزتر از آن، اين است كه آقاى راسل تصور كرده كه اگر به صف ماترياليست ها بگرود، خود را از اين اشكال خلاص مى كند، در صورتى كه الهى و مادى در برابر اين ايراد يكسان و برابرند، زيرا عين اين ايراد به آقايان مادى ها نيز متوجه است و مى گوييم تمام شكل ها و جلوه هايى كه امروز در عالم هستى خودنمايى مى كنند، همگى معلول ماده است، پس ماده معلول چيست و به عبارت ديگر همه چيز را ماده آفريده است، پس ماده را چه كسى آفريده است؟
بالأخره مادى و الهى در اين مسأله مشتركند كه بايد به يك موجود قديم و ازلى كه خود علت باشد نه معلول، آفريننده باشد نه آفريده شده قائل شوند. چيزى كه هست، آن موجود در مكتب الهى ها خدا است و در مكتب مادى ها ماده است و طبيعت. سرانجام از اعتقاد به يك چنين موجود قديم و ازلى كه وجود او از جايى بر نخاسته است، در هيچ مكتبى رهايى نيست.
حالا چطور شد كه اين ايراد سبب انحراف به ماديگرى شده است بايد آن را از آقاى راسل پرسيد.
بالاتر از اين غفلت، تصور نابجاى اوست درباره نياز به علت. او تصور كرده است كه هر موجودى از آنجا كه وجود و هستى دارد، نياز به علت دارد، لذا فوراً نتيجه گرفته حالا كه خدا نيز وجود دارد، پس علت وجود او چيست، ولى او از يك نكته اساسى غفلت نموده است و آن اينكه ملاك نياز به علت، اصل وجود و هستى نيست، بلكه ملاك نياز موجود به علت، اين است كه موجودى سابقه وجود نداشته و مسبوق به عدم بوده و بعداً پديد آمده، چگونه مى تواند

صفحه 239
بدون علت لباس هستى به خود بپوشد، ولى هر گاه فرض كنيم كه خداوند موجودى است ازلى هيچ گاه مسبوق به عدم نبوده و وجود او از خود او مى جوشد، در اين صورت نه نيازى به علت دارد و نه مى تواند داراى علتى باشد، زيرا يك موجود ازلى كه هميشه بوده، ديگر نيازى به علت ندارد، فاقد وجود نبوده كه از ناحيه علتى داراى وجود گردد.
اگر چنين حقيقتى براى راسل مخفى مانده، نكته آن اين است كه وى متخصص مسائل رياضى و طبيعى و جامعه شناسى است، نه مسائل مذهبى و فلسفى و ما درباره اين ايراد در دومين اشكال مادى ها، به طور گسترده بحث خواهيم نمود.
گواه سوم
گواه ديگر بر نبودن يك سيستم فلسفى صحيح در جهان غرب تقسيمى است كه اگوست كنت براى سير تاريخ افكار فلسفى انسان نموده و مى گويد:
هر رشته از معلومات انسان به مرور زمان به سه مرحله تقسيم مى شود:
الف) مرحله ربانى: در اين مرحله، بشر جريان امور طبيعت را ناشى از اراده خدا مى داند و پس از طى مراحلى معتقد مى گردد كه امور جهان از يك مؤثر غيبى به نام خدا سرچشمه مى گيرد و به توحيد مى گرايد.
ب) مرحله فلسفى: در اين مرحله عقل انسان به تجربه و انتزاع توانا شده و جريان امور طبيعت را به قوايى منتسب مى كند كه خودشان نهان و آثارشان آشكار است، مانند جوهرهاى مجرد و مادى. در اين مرحله استدلال و تعقّل

صفحه 240
جاى تخيّل را مى گيرد و بشر به طور اجمال به وجود عللى جز خدا پى برده و به طور اجمال مى گويد: در جهان ماوراى طبيعت عللى وجود دارد كه پديدآورنده امور جارى در طبيعت است، ولى باز فكر مردم دنبال حقايق مطلق باطنى و نهانى است كه به درستى آنها نمى تواند پى ببرد.
ج) مرحله علمى و تحققى: در اين مرحله تخيّل و تعقّل هر دو تابع مشاهده و تجربه مى شوند. آنچه معتبر است امر محسوس و مشهود است.(1) در اين مرحله بشر عللى را به طور تفصيل مى شناسد.
اشتباه اگوست كنت در اينجا است كه تصور كرده اين نوع تفكرها در طول يكديگر قرار دارند و هر مرحله اى تكميل كننده مرحله ديگر است; به عبارت ديگر خيال كرده است كه اين مراحل قابل جمع نيست و حتماً يك متفكر بايد از يكى از اين طرز تفكرها پيروى كند: يا بايد طرز تفكر او الهى باشد يا فلسفى و يا علمى و تجربى، در صورتى كه همه اين مراحل قابل جمع هستند و يك فرد مى تواند در يك آن، از هر سه طرز تفكر پيروى كند و پديده هاى جهان را به هر سه علت پيوند دهد، چنان كه در طرز تفكر اسلامى راه همين است و بس و يك فيلسوف اسلامى در حالى كه طرز تفكر الهى و فلسفى دارد و نمودهاى طبيعى را معلول خدا و قواى مجرد مى داند و همه را با يك رشته علل طبيعى كه علم آن را معين كرده است، تفسير مى نمايد و در نظر او اين سه نسبت كوچك ترين منافاتى با هم ندارند.
خطاى ديگر اگوست كنت اين است كه افكار عاميانه مردم را ملاك تقسيم قرار داده است. شايد توده مردم در ادوار مختلف زندگى همان طور كه

1. سير حكمت در اروپا، ج3، ص105-107.

صفحه 241
اگوست كنت مى گويد، تصور مى كردند روزى زندگى ساده اى داشتند و با زبان طبيعت آشنا نبودند، حوادث زمان را به خدا و عوامل غيرطبيعى نسبت مى دادند، در مرحله بعد كه با طبيعت كمى آشنا شدند، به طور اجمال فهميدند كه در طبيعت عواملى وجود دارد كه پديدآورنده حوادث و پديده ها است، در مرحله سوم در پرتو تكامل علم و دانش، انگشت روى علل مشخص نهادند كه علم معين نموده است. اين نوع طرز تفكر يك نوع تفكر عاميانه مردم است و ملاك در اين تقسيم بندى بايد جامعه هاى علمى و افكار دانشمندان اجتماع باشد، در صورتى كه بزرگان فلاسفه اسلامى بر خلاف افكار عاميانه فكر كرده و هرگز اين سه نوع طرز تفكر متعاقبى را نداشتند.
گواه چهارم
گواه ديگر بر نبودن يك مكتب جامع، بهانه اى است كه دستاويز گروهى از مادى ها قرار گرفته است و مى گويند كه ما خدا را نمى بينيم يا او را با دست لمس نمى كنيم. گويا نخواستند بدانند كه نيروى بينايى و همچنين قواى ديگر ظاهرى، يگانه وسيله شناخت به شمار نمى روند، بلكه يكى از وسايل شناخت واقعيات مى باشند و بالاتر از اين حواس قواى عقلانى و فكرى انسان است كه بزرگ ترين ابزار شناخت و درك واقعيات مى باشد و اگر عقل و خرد، وجود چيزى را تصديق كرد، ديگر صحيح نيست آن را به بهانه اينكه از وجود او در آزمايشگاه اثرى نيست، انكار كنيم.

صفحه 242
3. غوغاى داروينيسم
فرضيه داروين درباره تكامل گياهان و جانداران، از عوامل مؤثر براى گرايش برخى از دانشمندان طبيعى و افراد غيرمتخصّص در مسائل الهى به ماديگرى بوده است. تكامل انواع و به اصطلاح «ترانسفورميسم» موضوعى نبود كه فقط داروين بر آن دست يافته باشد، بلكه پيش از او «لامارك» و قبل اين دو نفر، در فلسفه يونانى به طور سربسته مورد بحث و گفتوگو بوده است; نقش مؤثر داروين در نشر اين نظر، اين بود كه موضوع را در زمانى مطرح كرد كه جهان علمى آماده پذيرش آن بود. او با نشر كتاب اصل الأنواع سر و صدايى عجيب در محافل علمى غرب به راه انداخت، در صورتى كه او تا آخرين لحظه عمر خداپرست بود، ولى دشمنان دين از نظريه لرزان او از دو جهت بر ضد دين و مذهب استفاده كرده اند.
1. نظريه تكامل انواع، خواه به طور تدريجى و خواه به صورت جهش و دفعى با مندرجات كتاب مقدس كه همه انسان ها را فرزندان آدم مى داند و به طور صريح مى گويد كه آدم نيز از خاك آفريده شده است، منافات داشت.
پاسخ
گرايش به ماديگرى از اين جهت كه نظريه تكامل با مندرجات كتاب مقدس سازگار نيست، از جهاتى مردود است:
اولاً ترانسفورميسم و تحول انواع خواه به طور تدريجى و خواه به طور دفعى يك نظريه متزلزل و لرزان است كه پس از عصر داروين به صورت هاى گوناگونى بيان شد و مردود شناخته گرديد. نظريه تكامل تدريجى كه داروين

صفحه 243
روى آن زياد تكيه كرده است، روى چهار اصل استوار بود كه اكنون همه آن اصول مردود شناخته شده است; حتى فرضيه تكامل تدريجى، مطرود دانشمندان عصر حاضر مى باشد و اگر سخنى از تكامل هست، تكامل بر اصل «موتاسيون» و به صورت دفعى و جهشى مى باشد، نه تدريجى.(1)
گواه روشن بر متزلزل بودن اين فرضيه، همان ظهور مكتب هاى مختلف و رنگارنگى است كه پيش از داروين و بعد از وى پديد آمده اند، از قبيل «لاماركيسم» و «نئوداروينسيم» و «موتاسيون» و هنوز براى ما روشن نيست كه در آينده چه مكتب هاى ديگرى كه هر يكى مدعى بطلان ديگرى است، پديد خواهد آمد.
ثانياً صراحت كتاب مقدس آن چنان نيست كه نتوان ظاهر آن را تأويل كرد. هر گاه مسأله تكامل انسان از نوعى به نوع ديگر، آن چنان ثابت شد كه در رديف مسائل بديهى و غير قابل انكار قرار گرفت، در اين موقع مى توان مضامين كتاب مقدس را طورى توجيه و تأويل كرد كه با اين نظريه منافات نداشته باشد، زيرا چه بسا ممكن است ميان ريشه نخستين انسان (خاك) و وجود فعلى او، مراحلى در كار باشد كه كتاب مقدس روى عللى آنها را تذكر نداده است و چون مردم آن زمان براى درك اين حقايق آمادگى نداشتند، از اين لحاظ كتاب هاى آسمانى از بيان اين مراحل خوددارى نموده اند.
ثالثاً ثبوت نظريه تكامل و اشتقاق انسان از حيوان، جز اين را ثابت نمى كند كه كتاب مقدس يك كتاب آسمانى و وحى الهى كه از خطا و اشتباه

1. مشروح اين قسمت را مى توانيد در كتاب بررسى مسأله داروينسم اثر نگارنده مطالعه بفرماييد.

صفحه 244
مصون باشد، نيست، ولى هرگز ثابت نمى كند كه خدايى در كار نيست. هر گاه وجود صانع با دلايل قطعى و روشن ثابت شد، تضاد نظريه تكامل با كتاب مقدس نبايد موجب سلب ايمان به خدا باشد. فرض مى كنيم كه كتابى به نام تورات وجود دارد يا در زمانى زندگى مى كنيم كه اصلاً تورات نازل نشده است.
خلاصه كه نه «فيكسيسم» و «ثبوت انواع» از دلايل خداپرستان است و نه «ترانسفورميسم» و «تحول انواع» از دلايل الحاد به شمار مى رود، بلكه هر دو نظريه در برابر دلايل اثبات صانع يكسان و برابر مى باشند.
2. روشن ترين دلايل خداپرستان بر وجود صانع، همان برهان نظم در جهان آفرينش است و اين نظام استوار در عالم جانداران و گياهان به خوبى ديده مى شود، ولى هر گاه آفرينش انسان و حيوان دفعى و آنى بود، اين نظامات بديع دفعى ثابت مى كند كه آفريدگارى دانا و توانا به خاطر يك سلسله هدف هاى پيش بينى نشده، نقشه وجود آنها حيرت آور- آن هم در يك لحظه- مخلوق تصادف كر و كور باشد، ولى هر گاه آفرينش انسان و جاندار و گياه به طور تدريجى صورت گرفته باشد و در طى ميليون ها سال و ميلياردها تصادف، نظم جزئى از اين نظام پيدا شود، سپس به مرور سال ها و تراكم نسل ها نظم ديگرى به آن نظم افزوده گردد و از تراكم اين نظام ها، نوعى پديد آيد، در اين صورت ديگر نظام آفرينش و اتقان صنع، گواه بر وجود خدا نخواهد بود و نمى تواند ثابت كند كه در آفرينش جهان و انواع، هدف پيش بينى شده وجود داشته است.
پاسخ
ما در تشريح برهان نظم پيرامون اين شبهه به طور گسترده بحث و گفتوگو

صفحه 245
نموديم و گفته شد درست است كه برخى از تكامل هاى تدريجى، موجب پيروزى موجود مى گردد، مانند پرده شناى لاى انگشتان، ولى برخى از دستگاه ها در صورتى جانداران را به پيروزى مى رساند كه همه اعضاى آن يكجا تحقق پذيرد، مانند دستگاه عظيم بينايى يا جهاز سامعه و هاضمه، كه هر يك با تشكيلات پرپيچ و دقيقى كه دارند، يك كار انجام مى دهند; در اين صورت خواه هر يك از اين دستگاه ها به طور دفعى يا به صورت تدريجى انجام بگيرند، حاكى از وجود هدفى در آفرينش آنها خواهد بود و ثابت خواهد كرد كه سازمان خلقت در تكامل اين عضو، هدفى را تعقيب مى كند و اگر هدفى در كار نبود و به عبارت ديگر انديشه بزرگى بر اين تكامل حكومت نمى كرد، دليل ندارد كه اين عضو از ميان هزاران صورت، فقط صورتى را اختيار كند كه او را به نتيجه مى رساند.
مسأله تكامل انواع را نه تنها بايد با وجود تدبير در عالم آفرينش مخالف ندانيم، بلكه بايد آن را گواه روشن بر دخالت نيروى عظيم در رهبرى سازمان آفرينش بدانيم و به قول فروغى:
«رأى داروين يكى از نظرياتى است كه مسجّل مى كند كه جريان عالم بر ضابطه و نظام مقرر محفوظ است و اين امر مهم ترين دليل است بر اينكه عالم حقيقتى دارد و هرج و مرج نيست و به قول معروف دنيا صاحب دارد».(1)
روزى كه مسأله تكامل تدريجى انواع بر سر زبان ها در اروپا افتاد، اگر يك مكتب فلسفى صحيحى در اروپا وجود داشت، مى توانست از مسأله تكامل به طرز صحيحى براى اثبات صانع بهره بردارى كند، نه اينكه آن را پايه الحاد و

1. سير حكمت در اروپا، ج2، ص156، چاپ جيبى.

صفحه 246
انكار خدا قرار دهد.
4. فرو ريختن بسيارى از فرضيه هاى علمى
نظريه بطلميوس در تفسير كيفيت آفرينش آسمان و زمين، قريب هزار و پانصد سال تمام قدرت خود را حفظ كرد و افكار دانشمندان يونانى، بسان كتاب مقدس در مراكز علمى تدريس مى شد و آن چنان در قلوب دانشمندان نفوذ كرده بود كه برخى از مفسران اسلامى، روى ايمان به اصالت و استوارى اين نظريه، بسيارى از آيات و روايات را تأويل و توجيه مى كردند، ولى از آغاز نهضت عملى در اروپا، اساس آن به وسيله چهار دانشمند معروف فرو ريخت.
كپرنيك لهستانى مركزيت زمين را تكذيب كرد و اثبات نمود كه مركز سيّارات خورشيد است.
كپلر آلمانى نيز ثابت نمود كه هر سياره در گردش خود به دور خورشيد، يك مسير بيضى را طى مى كند و سياره هر اندازه به آفتاب نزديك باشد، سرعت آن زيادتر است.
گاليله با اختراع دوربين، پرده از اسرار آسمان ها برداشت و بسيارى از ستارگان نامرئى را ديد و كهكشان را با ستارگان انبوه، تفسير نمود.
نيوتن با اثبات قانون جاذبه و قوّه گريز از مركز، ثابت نمود كه ميليون ها منظومه شمسى و كهكشان در فضا به طور معلّق تحقق پذيرفته اند و بعدها سياراتى به نام اورانوس، نپتون و پلوتون كشف گرديد... .
اين دگرگونى در جهان آفرينش، حس بدبينى را در بسيارى از دانشمندان نسبت به اكثر مسائل موروثى تحريك كرد و با خود چنين انديشيدند: اكنون كه

صفحه 247
بى پايگى بسيارى از اين نظرات موروثى فاش و آفتابى گرديده و افسانه كرات و عناصر چهارگانه و افلاك نه گانه به دست فراموشى سپرده شد، از كجا معلوم ساير نظرات آنان نيز چنين نباشد. هنگامى كه گذشتگان ما در مسائل حسى تا اين درجه اشتباه كنند، قطعاً در مسائل ديگر كه از افق حس و آزمايش دور و بيرون است، به مراتب خطاكارتر خواهند بود.
از اين راه شك و ترديد سپس به مرور زمان، الحاد و انكار نسبت به مسائل ماوراى طبيعت راه يافت و كم كم ماديگرى به صورت خاص در ميان گروهى انتشار يافت.
غرور بيجاى علمى
چيزى كه اين حس بدبينى را نسبت به آرا و افكار ديرينه تشديد نمود، همان غرور علمى نابهنگامى بود كه دامنگير دانشمندان آن زمان گرديد. آنان با كشف قسمتى از مجهولات تصور مى كردند كه بر تمام اسرار جهان دست يافته و رازهاى نهفته را فاش كرده اند و ديگر چندان مجهولى براى آنها باقى نمانده است و براى حل معمّاى هستى همين علل طبيعى كافى است.
ناگفته پيدا است غرور بزرگ ترين حجاب و پرده اى است كه ميان ديده عقل و حقيقت به وجود مى آيد و يك فرد واقع جو، هرچه هم با بال هاى علم در فضاى بيكران هستى به سير بپردازد، باز بايد مغز و انديشه خود را در برابر اين جهان باعظمت، به مراتب كوچك تر از آن بداند كه بر تمام مشكلات جهان دست يافته است.
ولى اين غرور علمى ديرى نپاييد و كشف اسرار قسمتى از طبيعت سبب

صفحه 248
شد كه بشر به مجهولات بيشترى اعتراف نمايد و هرچه دانش او بالا رود، بر حيرت و سرگردانى او در توجيه اسرار آفرينش افزوده شود.
«اروپاى قرن بيستم با اروپاى مادى قرن نوزده خيلى تفاوت پيدا كرده است، معابد رفيع پرجلالى كه در قرن گذشته براى تجليل و پرستش علم و عقل بنا شده بود، يكى بعد از ديگرى، رو به خلوتى و ويرانى گذارده است; ديگر افتخار و ابتكار علما در انكار حقايق ماورايى، محسوس نيست.
از همه مهم تر اينكه وعده ها و مژده هى محققان و مخترعان ابتداى قرن كه علم و صنعت و سرمايه دارى و رژيم هاى آزاد، معضلات و مشكلات زندگى و بيچارگى هاى بشريت را محو كرده و به جايش دانايى و توانايى و آسايش برقرار خواهد ساخت، پوچ در آمده است، بلكه با نگرانى ها و گرفتارى ها و مسائل جديدى روبرو شده اند».(1)
5. تجربه و آزمايش به جاى تعقّل و تفكّر
پس از رنسانس طرز تفكر دانشمندان دگرگون گرديد، تجربه و آزمايش جاى تعقل و تفكر را گرفت و گرايش خاصى به مسائل ملموس و محسوس در ميان طبقه تحصيل كرده پديد آمد و اصالت حس جايگزين اصالت تعقّل گرديد و درنتيجه مسائل عقلى و فلسفى كه جنبه تعقل محض دارند، از قلمرو بحث و گفتوگو دورى گزيد.
جاى گفتوگو نيست كه بهترين راه براى كشف مجهولات در جهان طبيعت،

1. خداپرستى و افكار روز، ص12.

صفحه 249
همان تجربه و آزمايش است و شايد علت اينكه علوم طبيعى در يونان باستان و پس از آن چندان زياد ندرخشيد، اين بود كه در تحليل مسائل طبيعى به تجربه و آزمايش چندان اهميت نمى دادند و خواندن و مطالعه يك ورق از كتاب ارسطو يا طبيعيات شفا را بر ده ها تجربه و آزمايش ترجيح مى دادند، در صورتى كه پس از رنسانس، انقلاب شگرفى در طرز تفكر و پيشرفت علوم طبيعى پديد آمد، تا آنجا كه مجموع اختراعات و اكتشافات انسان، در قرن ما با تمام ابتكارات و اختراعات بشر برابرى مى كند و علت آن همان تحولى بود كه مسائل علوم مادى پديد آورده بود.
پيش از رنسانس به جاى تجربه و آزمايش، به خواندن كتاب هاى علوم طبيعى كه از يونانيان يا دانشمندان اسلامى به دست آنان رسيده بود، اكتفا مى كردند، ناگفته پيداست گذشتگان بسيارى از اين مسائل را از راه حس و تجربه تشريح نمى كردند و چه بسا براى يك رشته از مسائل طبيعى برهان عقلى مى آوردند.
گرايش به حس و تجربه اگرچه از جهاتى آنان را در صحنه علوم طبيعى پيروز گردانيد، ولى يك نوع بدبينى خاصى نسبت به مسائل عقلى و فكرى در آنان پديد آورد، تا آنجا كه كم كم معتقد شدند يگانه راه كشف حقيقت و تشخيص حق از باطل، همان تجربه و آزمايش است.
ناگفته پيدا است يك چنين طرز تفكرى درباره مسائل مادى صحيح و پابرجا است، ولى پيروى از چنين روشى درباره مسائل عقلى و موجودات مافوق و ماوراى زمان و مكان، صددرصد نابجا و باطل است، زيرا با تجربه مى توان موجودات مادى را اندازه گيرى كرد و درباره آنها داورى نمود، ولى موجودى كه آفريننده ماده و زمان و مكان است، بالاتر از آن است كه در قلمرو

صفحه 250
آزمايش قرار گيرد و وارد آزمايشگاه شود.
آنان كه انتظار دارند خدا و روح و ساير موجودات مافوق ماده را در آزمايشگاه و زير چاقوى جراحى مشاهده نمايند و هر موقع اثرى از آنها در قلمرو تجربه و آزمايش نديدند، به انكار آن برخيزند، انديشه بسيار خامى را در مغز خود مى پرورانند، زيرا هر علمى براى خود سنجش خاصى دارد و آزمايش فقط راستگوترين سنجش براى دانش هاى مادى است، نه مقياس تمام دانستنى هاى انسان.
كوتاه سخن اينكه گرايش به فلسفه حسى و اينكه همه چيز را بايد از طريق لمس و حس كشف كرد، موجب بروز افكار ماديگرى در گروهى از دانشمندان گرديد و تصور موضوعات خارج از حدود زمان و مكان، براى كسى كه سراسر عمر خود را در آزمايشگاه مصرف نموده است، بسيار مشكل و دشوار است; خصوصاً اگر در اين مورد راهنما و رهبرى نداشته باشد.
ذهن بسيارى از افراد، بيش از يك بعد ندارد و هر گاه توجه وى به نقطه خاصى معطوف گرديد، از توجه به نقاط ديگر محروم مى گردد; غور و توغل در يك علم و عدم توجه جز به مسائل حسى و مادى، اعتيادى به ذهن مى بخشد كه همه مسائل جهان را در آن قالب بريزد و همواره خواستار آن مى شود كه به همه مسائل از آن رو بنگرد و همه مشكلات را از آن راه حل كند و هر گاه حقيقتى يا فرضيه اى با مقياسى و سنجشى كه ذهن به آن انس گرفته است تطبيق نكند، كم كم در صحت آن ترديد و شك نموده و سرانجام به انكار آن برمى خيزد و اين حالت در بسيارى از متخصصان علوم كه جز در يك علم تخصصى ندارند و از علوم ديگر كاملاً بى اطلاع مى باشند قابل مشاهده مى باشد.
دانشمند اقتصادى مى خواهد كه همه مسائل اجتماعى و روانى و مذهبى

صفحه 251
و سياسى را از راه اصول اقتصادى توجيه كند. ديپلمات هاى جهان محور همه نوع تحولات علمى و صنعتى و فلسفى و هنرى را همان مسائل سياسى پنداشته و با به هم بافتن آسمان و ريسمان، همه نوع نهضت ها را از راه اصول سياسى تفسير مى نمايند.
عيناً همين حالت بر افكار دانشمندان طبيعى و پى افكنان علوم مادى حكومت نموده و همواره خواهان آن هستند كه همه چيز را از پشت عينك قوانين طبيعى مطالعه كنند. گروهى روى عللى اين حصار تنگ بينى را درباره خدا و عوالم مافوق طبيعى شكسته و خود را رها مى سازند، ولى برخى گرفتار چنگال اين نوع طرز تفكر گرديده و امور معنوى و مسائل ماوراى طبيعى در نظر آنها، كم ارزش و احياناً پندارى جلوه مى كند.
6. انتقام از انگيزيسيون
تاريخ غم انگيز انگيزيسيون و تراژدى اين سازمان ننگين ضد علم و انسانيت، از نقاط حساس تاريخ سير علوم است. انگيزيسيون يا ديوان تفتيش عقايد نام دادگاهى است كه دربار پاپ براى نابود كردن مخالفان خود برپا نموده بود و در دوران حكومت خود جنايت ها و فجايع عجيبى را مرتكب گرديد، ولى نه تنها با گروه مرتد از آيين كاتوليك، مبارزه مى كرد و در قلع و قمع و كشتن و سوزاندن آنها آنى آرام نمى گرفت، تا آنجا كه در «شامپانى» 183 نفر را سوزانيد، بلكه كم كم به صورت اداره اختناق علوم درآمده و با هر نوع پيشرفت علمى و مخالفت با نظريات و افكار گذشتگان سرسختانه پيكار مى كرد; حتى روزى كه متفكر ايتاليا ژيودانو برونو به احياى نظريه دانشمند بزرگ باستانى، فيثاغورث برخاست و بر خلاف نظريه بطليموس حركت

صفحه 252
زمين و سيارات ديگر را بر گرد خورشيد ثابت نمود، به جرم مخالفت با اين نظريه به فرمان حاميان كليسا در محكمه تفتيش عقايد محاكمه گرديد و سپس زنده زنده در آتش سوزانيده شد.(1)
اين جنايات هولناك ساليان درازى ادامه داشت، تا آنكه در سال 1633 ميلادى گاليله به جرم اعتقاد به حركت زمين در مجلس بزرگى كه در كاخ واتيكان تشكيل شده بود، محاكمه گرديد و با دلايل مسخره آميزى، محكوم به ارتداد گرديد و اگر شفاعت يكى از افراد مؤثر به نام دوك توسكان نبود و گاليله توبه نامه معروف خود را از اعتقاد به حركت زمين نمى نوشت، به سرنوشت ژيودانو برونو دچار مى گرديد.(2)

1. به تاريخ علوم «پى ير روسو» مراجعه فرماييد.
2. گاليله با شهامت خاص در سال 1610 ميلادى كتابى به نام قاصد آسمان منتشر ساخت و آنچه را كه با دوربين نسبتاً قوى خود مشاهده نموده بود، از آن جمله اينكه سيارات ديگرى علاوه بر سيارات هفت گانه وجود دارد، در اختيار همگان نهاد. انتشار اين كتاب اگرچه تحسين گروهى را بر انگيخت، ولى موجب شد كه سيل اعتراض بر نوشته او سرازير گردد. از جمله اعتراضات اين بود كه چرا عدد سيارات را از هفت بالا برده است، در حالى كه تعداد فلزات هفت است و شمعدان معبد نيز هفت شاخه دارد و در كله آدمى هفت سوراخ موجود است. مخالفت كليسا و اعتراض افراد كوته نظر اين دانشمند را از بحث و بررسى باز نداشت تا اينكه در سال 1632 كتاب ديگرى به زبان ايتاليايى تأليف نموده و منتشر كرد و در آن كتاب كه به شكل داستان نوشته بود، سه نفر مشغول مذاكره هستند، يك نفر از بطليموس و دو نفر ديگر از كوپرنيك دفاع مى كند. انتشار اين كتاب خشم مقامات كليسا را بر انگيخت و كار به محاكمه و نوشتن توبه نامه كشيد.
متن توبه نامه اين مرد را بسيارى از مورخان نقل كرده اند. مشروح تر و جامع تر از همه، همان است كه آن را نويسنده كتاب دانشمندان بزرگ جهان علم صفحه 35 كتاب خود آورده است.
مورخ بزرگ عصر حاضر ويل دورانت در تاريخ معروف خود در جلد «عصر ايمان» بخش مبسوطى (369-399) براى روشن ساختن سابقه انگيزيسيون و نحوه رفتار بازپرسان با محكومان و نتايج حاصله از آن باز كرده است و آمارهاى هولناكى درباره افراد محكوم به قتل و مرگ و زندان ابد نقل كرده تا آنجا كه در ص396 مى نويسد:
«دلخراش ترين فجايع انگيزيسيون در سياه چال ها صورت گرفت نه به روى تل هيمه هاى سوزان، اما متأسفانه با تمام شرح و بسط سعى و كوشش كرده است كه هدف از تشكيل انگيزيسيون را منحصر به سركوبى دسته هايى بنمايد كه با عقايد مسيحيت علم مخالفت بر مى افراشتند و شبكه هاى عظيم الحاد تشكيل مى دادند و هرگز به اين نوع مبارزه ها كه نتيجه آن متوقف ساختن پيشرفت علوم بود، اشاره اى هم نمى نمايد.

صفحه 253
اعمال وحشيانه تشكيلات مذهبى عيسوى با دانشمندان و با طبقات ديگر كه فكر تجديدنظرطلبى در معتقدات و آراى آيين مسيح داشتند و چه بسا بسيارى از تعاليم وابسته به او را در مخالف با فطرت و عقل مى دانستند، بذر عداوت و دشمنى را در دل و قلوب مردم بى پناه نسبت به كليسا و حاميان آن پاشيد و آنان را نه تنها نسبت به تعاليم مسيح بدبين ساخت، بلكه روح انزجار را در بيشتر مردم نسبت به اصل دين و مذهب پديد آورد. هنگامى كه انگيزيسيون به ضعف گراييد و پاپ كليسا قدرت جهانى خود را از دست داد، طوفانى از انتقام در مغز بيشتر مردم پديد آمد.
مى گويند از سال 1233 ميلادى كه محكمه تفتيش عقايد تأسيس شد تا قرن نوزدهم كه طومار ننگين اين تشكيلات در هم پيچيده شد، آمار كسانى كه در اين مدت زنده زنده سوزانده شدند يا به وسايل ديگر از بين رفتند، پنج ميليون نفر حدس و تخمين مى شوند و همه اين جنايات هولناك و فجايع موحش به نام دفاع از خدا و مذهب و به وسيله پاپ ها و كشيش ها و عمّال جنايتكار آنان انجام مى گرفت.

صفحه 254
به راستى در اين صورت شايسته است كه نسل روشن بين جوان از مذهب و مروّجان دين سر باز زند و آن را مانع ترقى و مرز تكامل بداند و به هيچ قيمت و ارزشى گرد دير و كليسا نرود و ناسازگارى علم و دين را اعلام نمايد.
دانشمندان براى اخذ انتقام، احساسات تند مردم را بر ضد كليسا و مذهب بسيج كردند. ناگفته پيداست وقتى كه آتش جنگ روشن مى شود، دستگاه عقل و خرد و محاسبات دقيق علمى از كار مى افتند و شخص براى گرفتن انتقام خود، هيچ حد و مرزى نمى شناسد.
در آن موقع كه احساسات ضدكليسايى سخت بالا گرفت، نه تنها كليسا و حاميان آن به باد انتقاد گرفته شدند، بلكه از آنجا كه آيين مسيح سمبل مذهب و اعتقاد به ماوراى طبيعت بود، امور معنوى و مسائل مربوط به خدا و مذهب در مسير حملات تند انتقام جويانه دانشمندان قرار گرفت، ولى چيزى نگذشت كه آب ها از آسياب افتاد و سر و صداها خوابيد و طوفان احساسات فرو نشست; كم كم آب هاى ازجوى رفته تا حدى به جوى بازگشت و حساب «اعتقاد به خدا» و «جهان مافوق طبيعت» از تعاليم كليسا و افكار منحطّ كشيشان جدا گرديد. هم اكنون گروه بى شمارى از دانشمندان معاصر ما كه پى افكنان علوم و پايه گذاران دانش معاصرند، پيوند خود را با خدا و مذهب محكم تر نموده و روزبه روز در تحكيم آن مى كوشند.
7. شيوع فساد اخلاق
پيشرفت غرب در صنعت و تهيه وسايل زندگى بر اثر عدم رهبرى صحيح

صفحه 255
كه شرط اساسى هر نوع تحول و انقلاب علمى و صنعتى است، سبب گسترش فساد و انحطاط اخلاقى گرديد. البته اين مطلب نه به اين معنى است كه پيشرفت انسان در صنعت كار نابجايى بوده است و شايسته بود كه بشر دست روى دست بگذارد و براى صيانت اخلاق از آلودگى، از هر نوع اختراع و ابتكار خوددارى كند، بلكه از آنجا كه صنعت مانند شمشير دولبه است، براى بهره بردارى صحيح، نياز مبرم به رهبرى دارد و در غير اين صورت مايه تباهى ارزش هاى اخلاقى و آلودگى محيط زندگى انسان مى گردد.
سينما و وسايل ارتباط جمعى مى توانند سطح فكر بشر را بالا برده و به رشد اخلاقى و گسترش پاكى در ميان افراد كمك مؤثرى بنمايند، اما آنچه امروز از اين رهگذر عايد اجتماع ما مى گردد، درست نقطه مقابل آن است. سينما بزرگ ترين عامل براى توسعه فساد و بالا رفتن آمار جنايت و خيانت در ميان جوانان به شمار مى رود.
پيشرفت بشر در علوم مادى و اختراع همه نوع وسيله لذت جويى و كاميابى و آزادى مردم در شهوت رانى و كام گيرى و نزديك شدن راه هاى زمينى و دريايى و هوايى، همه و همه دست به هم داده و فكر هوسرانى و منطق دم غنيمت شمردن را در روح و روان مردم زنده كرده است. آيا در يك چنين محيطى گرچه ممكن است روح خداشناسى فردى آن چنان قوى و نيرومند شود كه نه تنها رفتار و كردار خود را كنترل كند، بلكه باعث هدايت گروهى نيز گردد، ولى هرگز روى سخن با يك چنين افرادى نيست، بلكه روى سخن با طبقه عادى و معمولى است.
در چنين محيطى از يك جوان جز آلودگى و سيه كارى چيز ديگرى انتظار نمى رود. در چنين جوّ نامساعدى افكار خداپرستى و خداجويى نه تنها رشد

صفحه 256
نمى كند، بلكه آلودگى ظاهرى و سيه كارى افراد كم كم در قلوب و دل هاى آنان نفوذ كرده و حس عقايد و افكار موروثى را دستخوش تغيير و فنا مى سازد.
فكر خداپرستى و پيروى از مكتب پيامبران، بسان بذرى است كه براى رشد خود زمينه هاى مساعد و هموار لازم دارد. محيطى كه از در و ديوار آن فساد و گناه، شهوت و آلودگى ببارد و افراد آن از فرق تا قدم، غرق معصيت و گناه باشند، براى رشد افكار بلند خداپرستى كه محيطى پاك و ارواحى پاك تر لازم دارد، مناسب نيست. همان طور كه افكار و انديشه هاى پاك انسان روى اعمال و رفتار انسان اثر مى گذارد، همچنين شهوت رانى هاى ممتد و آلودگى زياد در افكار و انديشه هاى انسان، دگرگونى ايجاد نموده و عقايد انسان را با محيط زندگى تطبيق مى دهد.
خداپرستى صحيح همراه با يك سلسله خوددارى ها و تنزّه اخلاقى و پرهيزهاى سودمند توأم است; از اين جهت افراد خداپرست داراى روح هاى متعالى و بلند مى باشند. محيط هاى آلوده با پرورش تنزّه اخلاقى و تعالى نفسانى به هيچ وجه سازگار نيست و نوع افراد در چنين محيط ها چاره اى جز پيروى از راه و رسم محيط ندارند و بسان ديگران لذت خواه و كام طلب مى گردند. سرانجام آلودگى عملى و به اصطلاح ماديت اخلاقى به روح و روان نفوذ كرده و دير يا زود، روح و روان انسان را با رفتار و كردار او منطبق مى سازد و ماديگرى عملى به ماديگرى عقيده اى منتهى مى گردد.
همچنان كه بسيارى از كارهاى ما از روحيات و صفات درونى ما سرچشمه مى گيرند، همچنين قسمتى از ملكات و روحيات انسانى مولود تكرار اعمال او مى باشند. كسانى كه گناه و آلودگى، دروغ و غيبت براى آنان به صورت يك حالت ثابت در آمده است. در روز نخست در صفحه روان آنان، اثرى از آن

صفحه 257
نبوده، ولى هنگامى كه روى عواملى مادى و نفسانى به سوى گناه و آلودگى كشيده شدند، كم كم پليدى و آلودگى محيط، روان آنان را فرا مى گيرد و چيزى نمى گذرد كه مجسمه گناه و آلودگى مى شوند. ديگر نمى توانند خود را از گناه دور بدارند و با دو نفر بنشينند و غيبت نكنند يا گزارش را بدون پيرايه نقل نمايند.
اروپاى غرق در فساد، آلوده به گناه و بى بندوبارى نمى تواند زمينه مساعدى براى افكار خداپرستى باشد و از مذهب جز نام و نشانى و از كليسا جز اسم و رسمى و از وظايف دينى جز يك مشت دعاهاى خشك و بى روح و ثبت ازدواج دفاتر، نمى تواند چيزى را حفظ كند.
او هرچه بكوشد نمى تواند ميان ماديگرى اخلاقى و ماديگرى روحى و عقيده اى، فاصله اى پديد آورد و كارى كند كه عملاً مردم كام جو مادى باشند، ولى روحاً خداخواه و خداپرست شوند; زيرا سرانجام يكى از اين دو بر ديگرى پيروز مى گردد; يا روح و روان اصلاح مى گردد و ماديت اخلاقى به اخلاق الهى تبديل مى شود يا اينكه ماديگرى اخلاقى در روح و روان فرد نفوذ نموده و روح خداپرستى را به روح ماديگرى تبديل مى سازد. هم اكنون در جهان غرب كفّه دوم سنگين تر و مؤثرتر واقع شده و از مسيحيت و جغرافيايى چيزى باقى نمانده است.
فرضيه تفكيك فكر از عمل
ممكن است گفته شود چرا مسأله فكر از عمل مجزّا نباشد. ممكن است انسان جوان فكر كند و نظام فكرى ثابت بماند، اما عمل آن مطابق آن

صفحه 258
نباشد.
پاسخ آن، اين است كه ايمان و اعتقاد، يك فكر مجرد و خشك نيست كه گوشه اى از ذهن را اشغال كند و به ساير قسمت هاى هستى انسان سروكار نداشته باشد، مانند افكار و اطلاعات رياضى.
برخى از افكار است كه وقتى در انسان پيدا شود، به سراسر وجود او مسلط شده و همه را قبضه مى كند و وقتى آمد يك قسمت افكار ديگرى را به دنبال خويش مى آورد و خط مشى انسان را عوض مى كند. انسان وقتى خداى حكيم را پذيرفت، طبعاً خواهد پذيرفت كه در خلقت او غرض و هدفى هست و طبعاً بايد در زندگى براى رسيدن به آن هدف تكاليفى به عهده داشته باشد و... .
يك چنين فكرى در محيط هاى آلوده كه انسان از نظر عمل و كردار هيچ گونه قيد و بندى ندارد، هرگز رشد نكرده و سرانجام به تباهى مى گرايد يا اينكه برمى گردد و محيط را با خود مساعد مى سازد.
نه تنها ايمان بلكه تمام صفات اخلاقى و فضايل انسانى مانند شرافت، شهامت، شجاعت، عزت، آزادگى، و عدالت خواهى و خيرخواه بودن بشر، در همه كس رشد نمى كند; در انسان شهوت ران و عيّاش به جاى اين صفات، زبونى رشد مى نمايد.
امروز بهترين وسيله براى سلب اين صفات از يك امت، اشاعه فحشا و بى بندوبارى ميان جوانان و مردم است. در گذشته مللى را از اين راه به سقوط كشانيده اند.

صفحه 259
اين بود قسمتى از علل گسترش الحاد در ميان مردم مغرب زمين.(1)
در پايان از يادآورى اين نكته ناگزيريم كه گروهى در ميان ما به عنوان ماترياليست و مادى معروف شده اند، ولى اگر در سخنان و نوشته هاى آنان دقت و كنجكاوى به عمل آوريم، خواهيم ديد كه بيشتر آنان از گروه شكّاكان و در رديف «لا اَدْريُّون» و پيرو مكتب «راز جهان را نه تو دانى و نه من» مى باشند، اگرچه گاهى به ماديگرى و الحاد تظاهر مى كنند.
آنان بر اثر كوتاهى انديشه و پايين بودن سطح معلومات، چون نتوانسته اند اسرار وجود و راز خلقت و فلسفه آفرينش جهان و انسان را درك نمايند، خود را از رنج بحث و بررسى راحت ساخته، بر خلاف عقيده درونى (نمى دانيم) به الحاد و انكار تظاهر نموده اند.
ايليا ابوماضى لبنانى در ديوان معروف به نام الجداول ضمن اشعارى تحيّر خود را نسبت به بسيارى از مسائل مطرح نموده و هر فرازى را با جمله «لست ادرى» ختم نموده است.
پاسخ اين گروه روشن است، زيرا هر گاه ما به كُنْهِ راز خلقت پى نبريم، اين سبب نمى شود كه پديدآورنده نظام آفرينش را انكار كنيم. چه بسيارند در جهان چيزهايى كه كنه حقيقت آنها براى ما روشن نيست; مثلاً همگى عقل و روح داريم، اما حقيقت روح و عقل چيست، بر احدى روشن نيست. همگى اثر الكتريسيته را در كوچه و خانه مشاهده مى كنيم، اما حقيقت آن چيست، بر ما پوشيده مى باشد. آيا بشر با اين مغز كوچك خود مى خواهد اسرار آفرينش

1. براى اهميت خاصى كه اين اشكال داشت، پيرامون آن به طور گسترده بحث نموديم و در تنظيم اين بخش از كتاب گرايش به ماديگرى استفاده بيشترى شده است.

صفحه 260
را بفهمد و جهان مملوّ ار اسرار را در مغز خود جاى دهد؟
خلاصه آنچه را كه نمى دانيم، نبايد مانع از آن شود كه مى دانيم.
ما قانون عليت و معلوليت را محترم مى شماريم و مى دانيم كه هيچ نظامى در جهان بدون نظام آفرين صورت نمى گيرد، در اين صورت چاره نداريم كه براى نظام آفرينش، نظام آفرينى معتقد شويم، خواه اسرار ديگر جهان براى ما روشن بشود يا نشود.

صفحه 261
(17)
اشكال دوم
تخصيص در قانون عليّت روا نيست
ماترياليست ها مى گويند: اعتقاد به اين جمله كه «جهان صانع و آفريدگارى دارد كه ازلى و ابدى است و مخلوق هيچ صانعى و آفريده هيچ آفريدگارى نيست»، مايه تخصيص در قانون عليت مى باشد، چگونه ممكن است موجودى بدون علت پيدا شود، در صورتى كه هر موجودى در جهان داراى علتى است كه پديدآورنده او است و قوانين عقلى در اختيار ما نيست كه اين را درباره خدا به هم بزنيم و موجودى فرض كنيم كه بدون علت و اتّكا به مقام ديگرى، جامه هستى پوشيده باشد.
به عبارت ديگر، تجربه و آزمايش ثابت نموده است كه هر موجودى براى خود علتى دارد و هستى يك موجود بدون علت، امكان پذير نيست. اكنون سؤال مى شود صانع جهان، خود موجودى است و طبعاً بايد او نيز علتى داشته باشد، پس علت هستى او را تعيين كنيد. ولى چون خداپرستان او را موجود ازلى بدون علت مى دانند، در اين صورت ناچارند قانون عقلى

صفحه 262
را تخصيص بزنند.
پاسخ
پيش از آنكه به پاسخ اين اشكال بپردازيم، ناچاريم يك رشته مطالبى را به عنوان مقدمه از نظر خوانندگان گرامى بگذرانيم:
1. برهان نظم كه روشن ترين و همگانى ترين براهين خداشناسى است، بيش از اين ثابت نمى كند كه نظم بديع جهان آفرينش، پديدآورنده اى دارد و اما اينكه صانع جهان خود ازلى است يا نه، خالقى دارد يا ندارد، هرگز برهان نظم، قادر به تعيين يكى از دو طرف آن نيست، بلكه در اين قسمت بايد از براهين عقلى و فلسفى استفاده نمود و ثابت كرد سلسله علت و معلول بايد در ذات آفريدگار جهان متوقف گردد و نمى تواند به صورت يك رشته امور غيرمتناهى پيش برود و به اصطلاح خالق جهان، خود صانعى داشته باشد و اينها مطالبى است كه در اين فصل درباره آن گفتوگو مى كنيم.
2. رشته نامتناهى را دو جور مى شود تصور كرد: يك بار به صورت بُعد غيرمتناهى از قبيل خط و سطح و حجم نامتناهى (اين فرض از مورد بحث ما بيرون است) و بار ديگر به صورت علل و معلولات نامتناهى، به طورى كه سلسله مفروض ما از يك طرف نهايت دارد، ولى از طرف ديگر غيرمتناهى است.
مثلاً هر گاه فرض كنيم كه رويدادهاى امروز، معلول حوادث ديروز است و رويدادهاى ديروز، معلول و نتيجه حوادث روز پيشين باشد و به همين طريق سلسله علل و معلولات را پيش ببريم و هرگز به نقطه اى كه آنجا اين رشته قطع گردد نرسيم، در اين موقع اين رشته از حوادث اگرچه از يك طرف پايان دارد،

صفحه 263
ولى از طرف ديگر بى نهايت است، بنابراين هرچه چرخ زمان را به عقب برگردانيم و هرچه با بال انديشه به پيش پرواز كنيم، هرگز به نقطه اى نخواهيم رسيد كه سلسله علل و معلولات در آنجا پايان پذيرفته باشد، بلكه هر گاه انگشت روى دورترين حادثه بگذاريم، خود آن علت حادثه بعدى و معلول حادثه پيشين خواهد بود. اين همان تسلسل معروف است كه در اين بحث پيرامون بطلان و امتناع آن بحث مى كنيم.
3. از نظر اصول علمى، علت موجودى است وجودآفرين و هستى بخش و معلول موجودى است كه تمام هستى و خصوصيات خود را از علت گرفته و هرچه دارد، از او دارد. اينك توضيح هر دو قسمت:
قسمت دوم را (معلول موجودى است كه تمام خصوصيات و مشخصات خود را از علت مى گيرد و اگر ارتباط از علت قطع گردد فوراً فانى و نابود مى شود) با مثال زير روشن مى كنيم:
يك لامپ صدشمعى محيط اتاق را روشن مى كند و غوغايى از نور به راه مى اندازد، ولى درحقيقت اين نور از خود آن نيست، هرچه دارد و هرچه مى افشاند، همگى از ناحيه دستگاه مولّد برق است، ولى در لحظه اى كه جريان برق قطع مى گردد، محيط اطاق را تاريكى فرامى گيرد. اينك توضيح قسمت اول يعنى حقيقت علت چيست. علت از نظر اصول فلسفى موجودى است هستى بخش و وجودآفرين; بنابراين بايد علت مادى را از اين تعريف بيرون كنيم، زيرا علت مادى نقشى جز اين ندارد كه با از دست دادن صورتى، آماده و قابل پذيرش صورت ديگرى مى شود; مثلاً تلّى از هيزم، به صورت خاكستر در مى آيد; در اين موقع پديدآورنده خاكستر، هيزم نيست، بلكه كار هيزم اين است كه استعداد و

صفحه 264
آمادگى دارد كه صورت هيزمى را رها كند و صورت ديگرى را براى خود بگيرد و در اينجا عامل ديگرى است كه صورت ديگرى را مى آفريند.
در كلام بسيارى از مادى ها از علت فاعلى سخنى به ميان نمى آيد و تنها به علت مادى اكتفا مىورزند و تصور مى كنند كه ماده جهان براى هر نوع پديده تازه كافى مى باشد و علت واقعى تنها همان ماده است، در صورتى كه علاوه بر آن، علت فاعلى و پديدآورنده صورت نيز لازم است.
گاهى وجود علت فاعلى از علت مادى كاملاً جدا و مجزّا بوده و تفكيك ميان آن دو روشن مى باشد; مانند درودگر و قطعه چوبى كه از آن براى ما ميز مطالعه مى سازد و گاهى بسان آن روشن نيست.
مسلماً تمام اجزاى بدن ما از اين جهان گرفته شده است و عناصر مختلفى دست به دست هم داده و موجودى به نام انسان به وجود آمده است، ولى مجموع اين عناصر فقط مواد اوليه اين بدن را تشكيل مى دهند، در صورتى كه علاوه بر اين مواد، فاعلى لازم است كه از مجموع اين مواد آلى و غيرآلى، موجود ديگرى به نام انسان كه حقيقت و واقعيت آن غير آن عناصر مختلف است، بسازد، و تنها داشتن مواد نخستين براى پيدايش موجود مغايرى به نام انسان كافى نيست.
ولى مقصود ما از علت در اينجا، مجموع عواملى است كه به پديده وجود مى بخشند.
4. براى ابطال تسلسل و امتناع وجود رشته اى مركب از علل و معلولات نامتناهى، براهين زيادى در كتاب هاى عقايد و مذاهب و فلسفى وارد شده است;

صفحه 265
مثلاً اسفار صدرالمتألّهين ده برهان(1) و در شرح منظومه حكيم سبزوارى(2) شش دليل اقامه گرديده و اكثر اين براهين يك سلسله براهين رياضى و هندسى است كه مخصوص امور متناهى است و در فرض ما كه رشته علل و معاليل به صورت نامتناهى است، هرگز جارى نخواهند بود; از اين جهت ما از بيان دلايل آنها خوددارى نموديم و به بيان دليلى پرداختيم كه براى هر فرد منصفى كافى و قانع كننده مى باشد. اينك توضيح برهان:
فرض كنيد كه رشته اى از علت و معلول به صورت نامتناهى به پيش رفته اند. هرچه چشم و بالاتر از آن عقل ما كار مى كند، جز معلول و علت چيزى نمى بيند و هر موجودى در عين اينكه معلول علت پيشين است، خود علت موجود متأخّرتر از خود مى باشد.
هر يك از اجزاى اين رشته، به حكم معلول بودن ذاتاً فاقد هستى بوده و هستى را از علت پيشين خود گرفته است و اين حكم در هر يك از اجزاى اين سلسله صادق و حكم فرما است. انگشت روى هر كدام بگذاريم، ناله افلاس و اينكه ذاتاً فاقد هستى است، بلند است و با زبان علمى مى گويد: من هرچه دارم از بركت علت خود دارم.
در اين صورت براى حل مشكل دو راه داريم:
الف) رشته علل و معلولات در نقطه اى متوقف گردد كه ديگر آن موجود علت باشد نه معلول، هستى او مربوط به خود او گردد نه موجود ديگر، وجود او از خود او بجوشد نه از جاى ديگر; در اين صورت گفتار الهيون ثابت شده و

1. اسفار، ج2، ص144-169.
2. بحث علت و معلول، ص229-231.

صفحه 266
محقق مى گردد كه جهان آفرينش مخلوق خدا است و او به حكم غنا از علت، صانع است، نه مصنوع، آفريننده است نه آفريده شده.
ب) فرض كنيم كه رشته معلول ها به صورت نامتناهى پيش بروند و هرگز در ميان اين رشته نامتناهى موجودى نباشد كه علت باشد نه معلول، بى نياز باشد، نه نيازمند و محتاج. در اين موقع اين سؤال پيش مى آيد كه اين سلسله نامتناهى به حكم معلول بودن هر يك، همه سراسر محتاج و فاقد وجود و هستى به شمار مى روند، چگونه چنين سلسله اى بدون تكيه گاهى، جامه هستى به خود پوشيده و سر از عدم بيرون آورده اند.
شما انگشت روى هر يك بگذاريد، هر يك با زبان تكوينى خود مى گويد: هستى من از خود من نيست، بلكه هستى را از جاى ديگر گرفته ام. اين پاسخ اختصاص به يكى از آنها ندارد و هرچه پيش برويم و از هر كدام سؤال كنيم، عين اين پاسخ را مى شنويم و درحقيقت اين گفتار زبان حال همه سلسله ها است.
اكنون مى پرسيم اين سلسله سراپا فقير و نيازمند، از چه مقامى وجود و هستى را دريافته است و به عبارت ديگر هر يك از افراد اين سلسله معلول است، پس هر يك نيز محتاج و فاقد وجود است; در اين صورت حقيقت اين سلسله كه جز همان افراد چيزى نيست، همين حكم را نيز دارد و نتيجه اين مى شود كه رشته مركب از افراد محتاج، خود نيز محتاج و نياز به علت داشته باشد;(1) در اين صورت چگونه اين رشته محتاج و نيازمند، بدون پشتيبانى غنى بالذاتى، تاريك عدم را پاره كرده و به نور وجود آراسته شده است؟

1. در فلسفه الهى ثابت شده است كه مجموع مركب از محتاج و حادث، خود محتاج و حادث است، طبعاً بايد در كنار خود، غنى بالذاتى كه قديم است، وجود داشته باشد.

صفحه 267
چگونه مى توان گفت يك رشته نامتناهى كه همه اجزاى آن به حكم معلول بودن، فقير و نيازمند مى باشند و بايد از جايى كسب وجود كنند، بدون اتّكا به علت غنى اى براى خود وجود بخشيده اند؟ مگر از اجتماع صفرهاى بى نهايت عدد صحيح تشكيل مى گردد؟! مگر از اجتماع عوامل بى شمار مرگ، زندگى به وجود مى آيد؟!
درست است نياز معلول نخست را دومى و نياز دومى را سومى و سومى را چهارمى و همچنين... برطرف مى نمايد، ولى سرانجام اين رشته هرچه پيش برود، از دايره فقر و نياز بيرون نرفته و احتياج بر سراسر اجزاى آن حكم فرما است و رشته اى كه بر آن فقر و نياز حكومت كند، هرگز بدون يك غنى بالذاتى محقق نمى شود.
خلاصه درباره سلسله نامتناهى دو فرض بيش وجود ندارد:
1. فرض اتكا به غنى بالذات كه در نتيجه نامتناهى بودن خارج مى گردد و به وجود صانع غنى منتهى مى شود.
2. فرض پيشروى سلسله به صورت نامتناهى، بدون اينكه به موجودى برسد كه علت باشد و معلول نباشد و چون اين صورت به حكم ابطال تسلسل باطل گرديد، طبعاً صورت اول كه مدعاى الهيون است، محقق مى گردد.
از اين بيان روشن مى گردد كه بى نياز بودن خداوند از علت، تخصيص در قاعده عقلى نيست، زيرا يك چنين فردى چون غنى بالذات است، نيازى به علت ندارد، نه اينكه نياز به علت دارد ولى به طور استثنايى بى آنكه علت داشته باشد، موجود شده است.
به عبارت ديگر تنها موجودى كه ممكن است جامه هستى بپوشد، براى

صفحه 268
ترجيح يكى از اين دو حالت (وجود و عدم) نياز به علت دارد، ولى موجودى كه وجود او از خود او بجوشد، ديگر نياز به علت ندارد و اصولاً نمى تواند داراى علت باشد.
اگر بخواهيم روشن تر سخن بگوييم، بايد گفت:
اگر وجودى هميشگى و ازلى باشد (خواه اين وجود ازلى را خدا بناميم يا ماده) چنين وجودى نياز به هيچ علتى ندارد، آفريننده و خدايى لازم ندارد، زيرا تاريخچه پيدايش براى آن تنظيم نشده كه در آن تاريخچه جاى علت و آفريننده خالى باشد.
چيزى كه هميشگى و ازلى است، وجودش از درون ذاتش مى جوشد، نه از بيرون ذات كه محتاج به آفريننده باشد (دقت كنيد) نيازمند به آفريننده نيست. من و شما و زمين و آسمان و منظومه شمسى و... هستيم كه وجود ما ازلى و هميشگى نبوده و از درون ذات ما نيست، نه علت نخستين و علت العلل كه هستى او از خود او است.
يك مثال روشن
در اينجا فلاسفه مثال هايى براى توضيح اين گفتار فلسفى و نزديك ساختن آن به ذهن، مى زنند; مثلاً مى گويند: هنگامى كه ما نگاه به اتاق كار يا منزل مسكونى خود مى كنيم، مى بينيم روشن است. از خود مى پرسيم: آيا اين روشنى از خود اين اتاق است؟ فوراً به خود پاسخ مى دهيم نه، براى اينكه اگر روشنى آن از خود اتاق مى جوشيد، نبايد هيچ وقت تاريك گردد، در حالى كه پاره اى از اوقات، تاريك و گاهى روشن است; پس روشنى آن از جاى ديگر است.

صفحه 269
به زودى به اين نتيجه مى رسيم كه روشنى اتاق و خانه ما، وسيله ذرات يا امواج نور است كه به آن تابيده. فوراً از خود سؤال مى كنيم: روشنى ذرات نور از كجاست؟ با تأمّل مختصرى به خود پاسخ مى دهيم: روشنى ذرات نور، از خود آن است و از درون ذاتش; ذرات نور اين خاصيت روشنايى را عاريت نگرفته اند. در هيچ نقطه جهان نمى توانيم ذرات نورى پيدا كنيم كه تاريك باشند و سپس روشنايى را از ديگرى گرفته باشند. ذرات نور هر كجا باشند روشنند; روشنايى جزء ذات آنها است، روشنايى نور عاريتى نيست. ممكن است ذرات نور از ميان بروند، ولى ممكن نيست موجود باشند و تاريك (دقت كنيد).
بنابراين اگر كسى بگويد روشنايى هر محوّطه و منطقه اى در جهان معلول نور است، پس روشنايى نور از كجاست، فوراً مى گوييم روشنايى نور، جزو وجود او است; همچنين هنگامى كه سؤال شود هستى هر چيزى از خدا است، پس هستى خدا از كيست، فوراً پاسخ مى دهيم: از خودش و از درون ذاتش.

صفحه 270
(18)
اشكالات ديگر مادى ها
1. با اعتراف به علل طبيعى چه نيازى به خدا هست؟
دلايل توحيد و اثبات صانع آن چنان قوى نيرومند است كه دو اشكال گذشته و آنچه در اين فصل درباره آنها بحث و گفتوگو خواهيم نمود، نمى توانند كوچك ترين خللى در آنها به وجود بياورند; مثلاً همين انتقاد مورد بحث درباره افرادى مؤثر واقع مى شود كه در مسائل خداشناسى از دور دست بر آتش بوده و در اين زمينه مطالعاتى نداشته باشند، ولى كسانى كه با منطق الهيون آشنايى كامل دارند و مى دانند كه نظر آنان درباره خدا و «فعل خدا» (نظامات و علل طبيعى) چيست و اينكه هرگز علل طبيعى جايگزين خدا نمى گردند و خدا نيز از مقام ربوبى تنزل نمى كند و در عرض علل مادى واقع نمى شود، به پاسخ اين اشكال كاملاً واقف هستند.
زيرا خلاصه اين اشكال اين است كه با وجود علل طبيعى كه مى توان با آنها، همه پديده هاى مادى را تفسير و توجيه نمود، چه نيازى به وجود خدا و مقام علت العلل داريم؟

صفحه 271
سرچشمه اين اشكال يكى از فرضيه هاى مادى ها است پيرامون علل پيدايش ايمان به خدا.
آنان در اين فرضيه مى گفتند كه موضوع ايمان به خدا، مولود جهان بشر به قوانين طبيعى است، زيرا بشر در گذشته علت نزول برف و باران، وقوع سيل و زلزله و پيدايش كسوف و خسوف را نمى دانست و از طرف ديگر ناچار بود براى چنين پديده هايى علتى فرض كند; از اين جهت ناچار شد كه براى همگى علتى به نام «خدا» بينديشد، ولى اكنون كه علم پرده از روى علل طبيعى اين پديده ها برداشته است، ديگر چه نيازى به علتى به نام «خدا» دارد؟
از بحث هاى گسترده اى كه در يكى از فصول اين كتاب(1) انجام داديم، بى پايگى اصل نظريه (اعتقاد به خدا مولود جهل بشر به علل طبيعى بوده است) و سستى نتيجه اى كه هم اكنون از آن مى گيرند و مى گويند با وجود علل طبيعى چه نيازى به خدا داريم، روشن گرديد.
زيرا با دلايل قاطع ثابت شد كه ايمان به خدا در انسان ريشه فطرى دارد و علاوه بر فطرى بودن اصل موضوع، آثار علم و قدرت در نظام حيرت آور جهان آفرينش و گردش منظم آفتاب و ماه و خلقت موزون گياهان و ميوه ها، اندام ظريف و اسرارآميز انسان و... راهنماى انسان به سوى خدا بوده و بس. هيچ گاه دانشمندان الهى منكر علل طبيعى نبودند كه تا جهل به آنها موجب پيدايش ايمان به خدا گردد (اين درباره اصل نظريه).
نتيجه اى كه از اين اصل گرفته اند، از خود آن بى اساس تر است، زيرا هرگز

1 . در قسمت علل گرايش انسان به خدا و مذهب از ديدگاه مادى ها، فرضيّه سوم (دين مولود جهل به علل طبيعى حوادث است).

صفحه 272
ايمان به علل طبيعى ما را از اعتقاد به خدا بى نياز نمى سازد و اعتراف به علل طبيعى جز اين را ثابت نمى كند كه هر معلول مادى مولود يك علت مادى است و نزول برف و باران، گردش منظم ماه و خورشيد و بازگشت بهار و تابستان و... معلول يك رشته علل طبيعى منظمى مى باشند.
ولى جان سخن اينجا است كه ماده فشرده و به هم پيوسته اى كه بر اثر انفجار به اين صورت درآمده است، روز نخست فاقد نظم و نظام بود، چگونه ماده بى شعور به خود يك چنين نظم بخشيد؟ پس پديدآورنده اين نظام در روز نخست كه بوده است؟ اينجا است كه مادى انگشت حيرت به دندان مى گيرد و مى خواهد نظام فعلى را مولود تصادف كور و كر بداند، در صورتى كه در باطن اذعان دارد هرگز تصادف فاقد علم و ادراك نمى تواند به يك ميلياردم اين نظم تحقق بخشد.
علاوه بر نظام ديرينه، هر روز در جهان نظامات جديد به وقوع مى پيوندد، انسان و جاندار و گياه گام به دايره هستى مى گذارند. آيا مى توان اين نظامات جديد محيّرالعقول را مخلوق ماده كر يا تصادف نابينا دانست؟
جهان بسان يك كارخانه معظم و بزرگى كه در پرتو يك نظام عظيمى كه به وسيله مهندسان و مخترعان به وجود آمده، به كار و گردش خود ادامه مى دهد. آيا اعتقاد به چنين نظامى، ما را از اعتراف به وجود مهندسان و مخترعان كه پديدآورنده اين نظام هستند، بى نياز مى سازد؟
2. ايمان به خدا با اعتقاد علل طبيعى جمع نمى شود
حقيقت اين انتقاد با اشكال پيشين يكى است. چيزى كه هست در

صفحه 273
اشكال قبل گفته شده است كه با فرض علل طبيعى، در تفسير پديده هاى مادى نيازى به وجود خدا نيست، ولى در اين اشكال گام فراتر نهاده شده و تصور گرديده است كه هرگز ايمان به خدا، با وجود علل جمع نمى شود و پديده هاى جهان را يا بايد با وجود خدا تفسير نمود يا به وسيله علل طبيعى توجيه كرد: به عبارت ديگر يا بايد گفت خدا يا علل طبيعى.
ما در انتقاد از سخن معروف(1) اگوست كنت كه مى گفت «علم پدر طبيعت را از شغل خود منفصل كرد و او را به محل انزوا سوق داد»، درباره اين اشكال به طور گسترده سخن گفتيم و روشن ساختيم كسانى كه مى گويند «يا خدا يا علل طبيعى»، از الفباى منطق خداشناسان اطلاع ندارند و هرگز با پيشرفت علوم و شناسايى علل طبيعى، نه تنها عذر خواسته نمى شود، بلكه وجود او ضرورى تر جلوه مى كند.
اين افراد تصور مى كنند كه خداوند جزئى از طبيعت و عاملى در عرض ساير عوامل مادى است و تمام پديده ها اثر مستقيم ذات او است; هر گاه مقصود از خدا يك چنين عامل مرموزى باشد، به طور مسلم با كشف علل طبيعى عذر او خواسته شده و ديگر نمى توان پديده را در يك آن به دو عامل مستقل، آن هم در عرض هم، نسبت داد.
ولى هر گاه مقصود از خدا پديدآرنده ماده و تنظيم كننده اسباب و علل مادى باشد، در اين فرض تمام جهان با تمام نظامات علت و معلول خود، فيض وجود و خواسته ذات او مى باشد و علل مادى، علت هاى طبيعى پديده ها بوده و خدا علت العلل خواهد بود و انتساب پديده به هر يك در يك آن صحيح و بى اشكال مى باشد.

1. به قسمت 16 كتاب مراجعه شود.

صفحه 274
3. خداى ناديده
سومين اشكال آنان اين است كه چگونه به خداى ناديده ايمان بياوريم، ريشه اشكال اين است كه پس از رنسانس، تجربه و آزمايش، جاى منطق و تفكر را گرفت و يگانه مقياس براى تشخيص حقايق از اوهام، همان حس و تجربه گرديد.
افرادى كه درباره حس و آزمايش چنين داورى دارند، هرگز نمى توانند به خداى ناديده ايمان بياورند; ولى براى كسانى كه تجربه و لمس را يكى از ابزار كشف حقايق مى دانند نه طريق منحصر، پاسخ اين اشكال بسيار آسان است، زيرا موجودى مى تواند در قلمرو تجربه قرار گيرد و آزمايش درباره موجودى مى تواند داورى كند كه حقيقت وجود آن، مادى طبيعى بوده و قابل تجزيه در آزمايشگاه باشد و وجود او آميخته با زمان و مكان گردد و هر گاه چنين موجودى را با اين شرايط در آزمايشگاه نديديم، بايد بگوييم كه وجود ندارد.
ولى موجودى كه ذات او كوچك ترين ارتباطى با ماده ندارد و وجود او پيراسته از تجزيه و آزمايش و بالاتر از زمان و مكان مى باشد و آفريننده ماده و عوارض و لوازم آن شمرده مى شود، هرگز نمى توان درباره وجود او از نظر نفى و اثبات از طريق تجربه و آزمايشگاه و حس و لمس سخن گفت.
اينجا بايد از منطق عقل و خرد و نيروى تفكر مدد گرفت و سپس درباره آن داورى كرد.
ما در بخش «صفات خدا» كه جلد دوم اين مجموعه را تشكيل مى دهد،

صفحه 275
پيرامون علل نامرئى بودن خدا سخن خواهيم گفت و نمونه هاى فراوانى از موجودات نامرئى نشان خواهيم داد كه بشر با توجه به نامرئى بودن آنها، كاملاً به آنها ايمان دارد، در صورتى كه نه با ديدگان خود آنها را مى بيند و نه از طريق تجربه و آزمايش مى تواند آنها را مشاهده كند.
4. بلاها و آفات با عدل آفريدگار جهان سازگار نيست
مادى ها از موضوع آفات و بلاها بيش از هر حربه ديگر، بر ضد خداشناسان استفاده مى كنند و همواره در كتاب ها و نوشته هاى ادبى، از بيدادگرى جهان و ظلم روزگار دم مى زنند. تاريخ و سرودهاى ادبى گواهى مى دهد كه موضوع بلا و آفات بيش از هر عاملى افراد را به الحاد و ماديگرى كشيده است.
آنان مى گويند: هر گاه جهان آفريننده حكيم و دانا دارد و دستگاه آفرينش تحت تدبير خداوند عالم و حكيم اداره مى شود، پس اسرار اين همه بلاها و آفات زمينى و آسمانى چيست و گاهى زمين با تكان هاى پياپى خود، هزاران انسان كوچك و بزرگ را به كام خود مى كشد، چه بسا باران هاى سيل آسا، هزاران نفر را بى خانمان مى سازد و شهرها و روستاها را خراب و ويران مى كند; همچنين است بيمارى هاى گوناگون و مصائب ديگر كه دامنگير اجتماعات بشر مى گردد.
پاسخ
نخست بايد توجه نمود كه مسأله آفات و مصائب با اصل وجود صانع كوچك ترين منافاتى ندارد و محور بحث ما فعلاً اثبات اصل وجود او است و

صفحه 276
فعلاً با صفات او كه آيا عادل و دادگر هست يا نه، كارى نداريم و هر موقع بحث و بررسى ما به صفات صانع منتهى گرديد و گفتيم كه يكى از صفات وى عدل و حكمت و يكى از نام هاى او عادل و حكيم است، فوراً بايد اين اشكال را مطرح كرد و گفت مصائب ناگوار انسان در طول زندگى، با عدل و حكمت وى سازگار نيست.
ما به خواست خداوند در جلد دوم اين كتاب كه مربوط به صفات صانع است، پيرامون عدل الهى به طور گسترده سخن خواهيم گفت و با دلايل استوار و مثال هاى فراوان، روشن خواهيم ساخت كه آنچه در جهان آفرينش وجود دارد، همگى خير و هر چيزى به جاى خويش زيبا و نيكو است و شرّ و آفت در همه جا جنبه عدمى دارد و از اين جهت كه يك امر عدمى مى باشد، نمى تواند مخلوق و مستند به خالق جهان گردد. اگر شرى در جهان وجود داشته باشد، يك شر نسبى و اضافى است و هرگز در حد ذات خود، شر نيست، بلكه هر چيزى در رتبه خود خير و كمال شمرده مى شود. سمّ عقرب از آن نظر كه با وجود انسان سازگار نيست، شر مى باشد، ولى در حد ذات و نسبت به خود آن جاندار خوب و مفيد است.
علاوه بر اين بايد توجه نمود كه بشر پس از اين همه تلاش هاى توان فرسا، تازه با الفباى علوم و اسرار جهان هستى آشنا شده و از اقيانوس اسرار عالم، فقط موفق شده است كه چند كيلومتر را روشن سازد; از اين جهت داورى او درباره حوادث ناگوار، بسيار سطحى و فاقد ارزش علمى است. ما در صورتى مى توانيم درباره آنها داورى كنيم كه بر تمام اسرار آفرينش در گذشته و آينده واقف و آگاه باشيم، سپس ادعا كنيم كه اين حوادث جز ضرر و زيان حاصل ديگرى در بر ندارد.

صفحه 277
در قرآن مجيد و احاديث اسلامى، فلسفه بلاها و آفات، مسأله تنبيه و بيدارى انسان ها شمرده شده است و يادآورى گرديده كه زندگى يكنواخت و خالى از هر گونه ناملايمات، مايه غرور و وسيله غفلت و فراموش كردن خدا و موجب دورى از معنويات مى گردد و ضررهاى يك چنين حالت كه نتيجه اى جز خودخواهى و ظلم و تعدى ندارد، كمتر از اين بلاها و آفات نيست مشروح اين قسمت را در بخش «عدل الهى» خواهيد خواند.
5. نظم تدريجى مى تواند مولود تصادف هاى بى شمار باشد
مى گويند هر گاه نظام آفرينش در انسان و جاندار و گياه، به طور دفعى و آنى پديد آمده باشد، قطعاً وجود يك چنين نظامات گواه بر وجود آفريدگارى دانا و توانا خواهد بود، زيرا محال است يك چنين نظام شگفت انگيز مخلوق تصادف كر و كور باشد.
ولى هر گاه اين نظام به طور تدريجى صورت پذيرفته باشد، ممكن است در طى ميليون ها سال و ميلياردها تصادف، نظم هاى جزئى پديد آمده و بر اثر تراكم اين نظامات جزئى، چنين نظم كلى و وسيع محقق گرديده است.
اين اشكال چندان تازگى ندارد و مرحوم صدرالمتألّهين آن را از «انباذقلس» كه پنج قرن پيش از ميلاد مى زيست، نقل كرده و به نقد آن پرداخته است.(1)
ما نيز در تشريح علل گسترش الحاد و ماديگرى، به گونه اى مبسوط و

1. اسفار، ج2، ص254.

صفحه 278
گسترده پيرامون اين اشكال سخن گفتيم. از خوانندگان گرامى درخواست مى شود كه به فصل يادشده مراجعه فرمايند.
6. وجود از عدم بر نمى خيزد
مقصود از اثبات صانع جز اين نيست كه بگوييم ماده جهان مسبوق به عدم بوده و از «نيست» به وجود آمده است و به عبارت ديگر ماده جهان حادث بوده و قديم و ازلى نيست.
اكنون سؤال مى شود چگونه مى تواند «وجود» از «عدم» بر خيزد و «نيستى» سرچشمه «هستى» گردد؟
پاسخ
پرسش فوق يكى از اشكالات مادى ها است و از آنجا كه آنان ماده را قديم و ازلى مى دانند و مى گويند كه ماده مسبوق به عدم نبوده، از اين راه خود را از اشكال مزبور نجات داده و سؤال را متوجه ما نموده، مى گويند: هر گاه ماده اجسام وجود نداشته و بعداً به وجود آمده است، چگونه وجود از عدم آفريده شده و نيستى سرچشمه هستى گرديده است؟
پاسخ اين سؤال اين است كه مادى ها به مقصود خداپرستان از اين جمله كه «خدا جهان را از عدم آفريد»، درست نرسيده اند و تصور كرده اند كه لفظ «از عدم» مانند «از چوب» يا «از آهن» در مثال هاى زير است.
مثلاً مى گويند: اين در و پنجره از چوب است، ماشين آلات از آهن است،

صفحه 279
اين خانه از سنگ و گل است. البته در اين مثال ها چوب و آهن و سنگ علت مادى و هر سه ماده تشكيل دهنده در و پنجره و ماشين مى باشند و اشياى مزبور از آنها به وجود آمده و اساس و ماده واقعى براى آنها به شمار مى روند.
در صورتى كه مقصود فلاسفه الهى از جمله «جهان از عدم به وجود آمده» اين نيست كه عدم منشأ و اصل هستى است و ماده تشكيل دهنده هستى مى باشد، بلكه منظور اين است كه جهان نبوده و به وجود آمده، بدون اينكه عدم و نيستى در اين پيدايش، كوچك ترين دخالتى داشته باشد.
روشن تر بگوييم از آنجا كه مادى ها ذرات جهان را قديم و ازلى و غيرمسبوق به عدم مى دانند و عقيده دانشمندان خداپرست درست نقطه مقابل آنها است، يعنى تمام اتم ها و ذرات را حادث و مسبوق به عدم مى دانند، براى تفهيم اين نظر، جمله مزبور را به كار مى برند و مى گويند جهان از عدم به وجود آمده; يعنى اگر صفحات هستى را ورق بزنيم و به عقب برگرديم، به نقطه اى خواهيم رسيد كه اوراق هستى در آنجا پايان يافته و ديگر نشانى از هستى نخواهيم يافت.
حل اشكال اين است كه گفته شد و اگر از سخن فوق چشم بپوشيم، خود اين اشكال متوجه مادى ها نيز هست، زيرا آنچه در نظر آنها قديم است، خود ماده و اتم هاى جهان مى باشد و اما صورت و اشكالى كه از تركيب اين ذارت به وجود مى آيد، قطعاً حادث و مسبوق به عدمند و به اصطلاح از عدم به وجود آمده اند.
مثلاً ميلياردها جاندار و نبات، هر كدام داراى صُوَر جوهرى و اَشكال خاصى مى باشند كه از تركيب و فعل و انفعال اتم ها پيدا شده اند; آنچه در نظر مادى مى تواند از يك انسان، از يك حيوان، از يك گياه، از يك ستاره، قديم

صفحه 280
و ازلى باشد، همان ذرات بى شمار آنها است و اما صورت خاص انسانى و شكل حيوانى و نباتى، هر فردى از آنها حادث هستند; يعنى نبودند و بعداً به وجود آمده اند.
مثال ديگر: شما قلمى را به دست مى گيريد و صورتى در لوحى مى كشيد. آنچه قبلاً وجود داشت، همان ماده و صورت (مركب و رنگ) بود، نه خود صورت و صورت چيزى است كه نبود و بعداً پيدا شد; بنابراين ما همين سؤال را از مادى ها درباره پيدايش صورت ها مى كنيم و مى گوييم چگونه اين صور جوهرى (مانند انسان خارجى) و عرض (مانند صورتى كه روى صفحه كاغذ نقش شده) از عدم به وجود آمده و مادى ها درباره پيدايش اين سلسله صورت ها و شكل ها هرچه بگويند، ما همان را درباره پيدايش ماده خواهيم گفت.
پايان

صفحه 281
   پيش گفتار   …3
(1) دلايل بحث از خداوند   …8
   1. بحث و بررسى، مايه آرامش روان انسان است   …9
   2. اعتقاد به خدا موجب رشد علوم و پديدآورنده دانش هاى بشرى است   …12
   3. آثار روحى خداشناسى   …15
   الف) تعديل و رهبرى غرايز   …16
   ب) پرورش فضايل اخلاقى   …18
   راهنمايى قرآن   …20
   4. مذهب ضامن اجراى قوانين و عامل گسترش عدالت است   …22
   5. عقايد مذهبى مايه آرامش انسان و زندگى است   …25
   الف)معماى هستى   …27
   ب) ماديگرى بى حدوحساب   …28
   ج) شدايد و مصائب   …29
   د) انديشه فنا   …29
   ايمان يا داروى مسيحادم   …31
   گفتار دانشمندان   …33
   راهنمايى قرآن   …34
(2) توحيد از ديدگاه روان شناسى   …36
   حس مذهبى يا بُعد چهارم روح انسان   …37
   درخشش حس مذهبى   …39

صفحه 282
   تأثير حس مذهبى در پيشرفت علوم و ادبيات   …40
   حس مذهبى به حس نيكى و زيبايى نيز كمك مى كند   …43
(3) توحيد از ديدگاه جامعه شناسى   …46
   چگونه امور فطرى را از عادى تميز دهيم؟   …47
   1. حسّ خداپرستى جهانى است   …50
   2. خود فطرت هادى و رهبر به سوى خدا است   …53
   3. حس مذهبى مولود عوامل جغرافيايى يا اقتصادى يا سياسى نيست   …54
   4. تبليغات پيگير ممكن است از نموّ و رشد آن بكاهد، ولى آن را ريشه كن نمى سازد   …57
(4) توحيد فطرى از نظر قرآن و حديث   …59
   سخنى چند از دانشمندان   …61
(5) انگيزه بشر در گرايش به خداوند و مذهب   …63
علل گرايش انسان به خدا و مذهب از ديدگاه مادى ها   …67
   فرضيه نخست: ترس از نيروهاى خصمانه طبيعت   …67
   اين تحليل تا چه اندازه صحيح است؟   …69
   فرضيّه دوم: مولود اوضاع اقتصادى است   …76
   اشتباه ديگر مادى ها   …80
   فرضيّه سوم: دين، مولود جهل به علل طبيعى حوادث است   …83
   نقاط مشترك دو مكتب الهى و مادى   …86
   نقطه اى كه اين دو مكتب از هم جدا مى شوند   …88
   فرضيّه چهارم: دين معلول حس جنسى است   …91
   تئورى صددرصد خيالى   …92
(6) توحيد استدلالى   …96
   ساده ترين راه براى شناسايى خدا   …97
   پايه هاى برهان نظم   …99
   اصل يكم: هر پديده اى علتى دارد   …100
   اصل دوم: فرق تصادف با نقشه و تدبير   …102
   اصل سوم: نظامات شگفت انگيز جهان آفرينش   …104
   نارسايى علم و دانش   …104
(7) دلايل توحيد در زيباترين جلوه گاه طبيعت   …107
   گنجايش جهان آفرينش   …110
   خورشيد ما در منظومه   …114
   وزن خورشيد   …115
   درجه حرارت خورشيد   …115
   سن خورشيد   …117
   حركت وضعى خورشيد   …117
   حركت انتقالى خورشيد   …119
   حركت خورشيد به دور مركز كهكشان   …119
   اعضاى ديگر خانواده منظومه   …121
   1. عُطارد يا اختر گريزپا   …121
   سيّاره اى كه مدت سال و روز آن يكى است   …122
   2. زهره يا ستاره شامگاهى و سحرگاهى   …122
   3. كره زمين يا ميهن مسكونى   …123
   4. ستاره مريخ   …124
   5. مشترى   …125
   6. سياره زُحَل (كيوان)   …126
   7. اورانوس   …127
   8. نپتون   …127
   9. پلوتون   …128
   نتايج توحيدى   …129
   تنظيم جاذبه عمومى   …129
   مقدار نور و حرارت   …131
   حركات منظم   …132
   مقياس زمان   …133
   نظام حركات مختلف در مدارهاى گوناگون   …134
   اينك توضيح مطلب   …135
   حركت هاى بدون خطا و تصادف   …135
   نظم در حركت وضعى   …136
   نظام هادى و رهبر   …137
(8) دلايل توحيد در جهان نباتات   …140
(9) نشانه هاى توحيد در جانداران   …145
(10) توحيد از نظر پديده «حيات»   …148
   پديده حيات   …148
   يك محاسبه ديگر   …151
   يك برهان رياضى براى ابطال تصادف   …153
   مثال ديگر   …155
   مثال سوم   …155
   پاسخ يك سؤال   …158
   پاسخ ديگر از اشكال   …159
   راهنماى قرآن   …162
(11) دلايل درخشنده نظم در وجود انسان   …165
   مقايسه ميان يك مغز انسانى و مغز الكترونيكى   …171
(12) اشارات توحيدى در تكامل جنين   …174
(13) بررسى برهان نظم از ديدگاه موازنه و كنترل   …180
   موازنه در آفرينش جاندار و گياه   …180
   نمونه ديگرى براى كنترل و موازنه   …183
   نمونه چهارم   …184
   نمونه پنجم   …184
(14) هدايت تكوينى يا شعور حيوانى   …187
   تجديد عضو مفقود   …191
   عشق به زادگاه يا حس جهت يابى   …192
   انتخاب وظيفه و تطبيق با محيط   …194
   وسايل ايمنى   …195
(15) بخش دلايل عقلى و فلسفى توحيد   …202
   برهان حدوث   …202
   حدوث جهان از نظر فلسفه   …206
   منطق مادى ها در برابر اين استدلال   …208
   نارسايى اين گفتار   …208
   برهان امكان   …212
   برهان وجوب   …217
   براهين عقلى   …221
(16) اشكالات وارده بر خداشناسى   …223
   اشكال اول   …223
   پاسخ   …223
علل گسترش ماديگرى در غرب   …231
   1. معرفى غلط و پندارى از خدا   …231
   2. فقدان يك مكتب فلسفى صحيح   …234
   گواه اول   …235
   گواه دوم   …237
   گواه سوم   …239
   گواه چهارم   …241
   3. غوغاى داروينيسم   …242
   پاسخ   …242
   پاسخ   …244
   4. فرو ريختن بسيارى از فرضيه هاى علمى   …246
   غرور بيجاى علمى   …247
   5. تجربه و آزمايش به جاى تعقّل و تفكّر   …248
   6. انتقام از انگيزيسيون   …251
   7. شيوع فساد اخلاق   …254
   فرضيه تفكيك فكر از عمل   …257
(17) اشكال دوم: تخصيص در قانون عليّت روا نيست   …261
   پاسخ   …262
   يك مثال روشن   …268
(18) اشكالات ديگر مادى ها   …270
   1. با اعتراف به علل طبيعى چه نيازى به خدا هست؟   …270
   2. ايمان به خدا با اعتقاد علل طبيعى جمع نمى شود   …272
   3. خداى ناديده   …274
   4. بلاها و آفات با عدل آفريدگار جهان سازگار نيست   …275
   پاسخ   …275
   5. نظم تدريجى مى تواند مولود تصادف هاى بى شمار باشد   …277
   6. وجود از عدم بر نمى خيزد   …278
   پاسخ   …278