welcome to official website of Grand Ayatollah Sobhani
فارسی العربیة
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی گالری تصویر استفتائات اخبار قاموس المعارف ریحانة الأدب

نام کتاب : كاوش هايى پيرامون ولايت*
نویسنده :آيت الله العظمي سبحانی*

كاوش هايى پيرامون ولايت

صفحه 1
در تاريخ 26/3/1397، مطابق 29 رمضان 1439، اصلاحات نهايى انجام شد.(باقرپور)
كاوش هايى پيرامون ولايت
مؤلف
آيت الله جعفر سبحانى
ناشر
مؤسسه امام صادق(عليه السلام) ـ قم

صفحه 2
قال الله تعالى: (قُلْ لَا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرا اِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى).
«(اى پيغمبر ، به امت) بگو من مزدى براى رسالت خود جز دوستى با خويشانم از شما نمى خواهم».(شورى،23)
پيغمبر اكرم(صلى الله عليه وآله): «اِنِّى تَارِكٌ فِيكُمُ الثَّقَلَيْنِ مَا اِنْ تَمَسَّكْتُمْ بِهِمَا لَنْ تَضِلُّوا أَبداً، أَلا وَ اِنَّهُمَا لَنْ يَفْتَرِقَا حَتَّى يَرِدَا عَلَىَّ الْحَوْضَ»:(1)
«من دو چيز گران بها در ميان شما مى گذارم و آن دو كتاب خدا و خاندانم مى باشند.تا وقتى كه به اين دو چنگ زده ايد، هرگز گمراه نمى شويد و اين دو نيز هرگز از هم جدا نخواهند بود تا (در سراى ديگر) بر حوض كوثر نزد من بيايند».

1. مستدرك حاكم.

صفحه 3
ميان بينش هاى متضاد
بينش صحيح و واقع گرايى در گرو دورى از دوستى هاى خارج از اندازه يا عداوت هاى موروثى و عارضى است. دوستى فزون از حد و علاقه حساب نشده مايه گمراهى است و يك فرد عاشق نمى تواند نقاط ضعف و معايب فرد مورد علاقه خويش را در اندام و زندگى مادى و معنوى او مشاهده كند و او را مظهر جمال و كمال مى انديشد; همچنين عداوت هاى موروثى يا عارضى كه مولود عقده هاى روحى و روانى است، ميان بينش انسان و چهره حقيقت حجاب ضخيمى پديد مى آورد، تا آنجا كه زيبايى هاى طرف در نظر او، قيافه و جلوه ديگرى پيدا مى كند.
خاندان رسالت و پيشوايان معصوم، در طول تاريخ در قلمرو اين دو نوع بينش متضاد قرار گرفته و افراط گران و تفريط گران هر كدام با بينش خاصى درباره آنان به داورى پرداخته اند.
پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله) روى آگاهى از اين نظرهاى متضاد به امير مؤمنان فرمود:
«يا عَلِىُّ هَلَكَ فيكَ اثْنَانِ: مُحِب غال وَ مُبْغِض قَال»:(1)
«على جان، دو گروه در حق تو، نابود مى شوند: دوستانى كه در محبت و دوستى با تو راه افراط بپيمايند و گروهى كه تو را دشمن بدارند».
رعايت اين اصل، شرايط اساسى درك واقعيات و لمس حقايق است. روح

1. محدثان اسلامى اين حديث را در مجامع حديثى نقل كرده اند.

صفحه 4
بزرگ لازم دارد كه بتواند خود را از هر نوع تمايلات غلط و ناروا برهاند و انگيزه اى جز عشق به حقيقت و درك واقعيت نداشته باشد.
شخصيت خاندان رسالت
مقام و موقعيت خاندان رسالت براى كسانى كه با قرآن و سخنان پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله)آشنايى دارند، كاملاً روشن است. چه مقامى بالاتر از اين كه خداوند بزرگ آنان را از هر نوع آلودگى پاك و پيراسته ساخته است.(1)
خاندان رسالت، مشعل فروزان و كشتى نجات و دليل و راهنماى مسلمانان و حجت خدا در ميان مردم و عِدل قرآن است.(2)
شخصيت و موقعيت اين خاندان، مرزهاى زمان و مكان را در هم كوبيده و شعاع عظمت آنان را به ابديت كشيده است.
درباره هيچ شخصيتى جز رئيس و بزرگ خاندان نمى توان سخن زير را گفت:
«الإمام عليّ بن أبي طالب عظيم العظماء، نسخة مفردة لم يرَيها الشرق و لا الغرب صورة طبق الأصل لا قديما و لا حديثا»:(3)
«امام و پيشواى انسان ها على بن ابى طالب، بزرگ بزرگان، يگانه نسخه اى است كه با اصل خود (پيامبر اسلام) مطالب است. هرگز شرق و غرب نسخه اى مطابق او در گذشته و حالا نديده است».

1. احزاب،33.
2. اين فراز مضامين احاديثى است كه محدثان اسلامى از پيامبر اكرم
(صلى الله عليه وآله) درباره خاندان رسالت نقل كرده اند.
3. صوت العدالة الانسانيّة، ج1، ص42.

صفحه 5
اين گفتار شبلى شميّل مادى است. وى با اصرارى كه در انكار اصول اسلامى دارد، در برابر شخصيت امام سر تعظيم فرود آورده و پس از چهارده قرن از دلايل تاريخى و آثار علمى او، عظمت او را لمس كرده است.
وى در اين سخن پيشگام نيست، بلكه پيش از وى خليفه دوم سخنى همانند او را گفته است. هنگامى كه امير مؤمنان گره از مشكلات علمى و اجتماعى خليفه مى گشود، وى بى اختيار مى گفت:
«عقمت النّساء ان يلدن مثل علىّ بن ابى طالب»:(1)
«زنان دگر شخصيتى مانند على نزايند».
يك چنين داورى درباره على از خصايص اين دو نفر نيست، بلكه هر فردى با مكتب امام آشنايى داشته باشد، بى اختيار شيفته او گرديده و آرزو مى كند كه اى كاش روزگار در هر دوره اى جوانمردى مانند على به اجتماع تحويل مى داد تا آنجا كه نويسنده معروف لبنانى، جورج جرداق نويسنده كتاب صوت العدالة الانسانية چنين مى نويسد:
«ماذا عليك يا دنيا لو حشدت قواك فاعطيت فى كلّ زمن عليّا بعقله و قلبه و لسانه و ذى فقاره»:
«چه مى شد اى روزگار، قدرت ها و نيروهاى خود را بسيج مى كردى، و در هر دوره اى انسانى مانند على از نظر عقل و خرد و روان، سخن و بيان، قدرت و شجاعت به جامعه بشرى تحويل مى دادى».
هدف از نگارش اين كتاب، ترسيم شخصيت و عظمت خاندان رسالت نيست، زيرا چنين هدفى درخور كتاب وسيع و گسترده اى است كه هر گوشه اى از

1. الغدير، ج6، ص308.

صفحه 6
آن را گروهى از برجسته ترين نويسندگان مطلع و آگاه بر عهده بگيرند و نگارنده نه از اين افراد است و نه چنين ادعايى دارد.
هدف از نگارش، روشن كردن برخى از مباحث مربوط به ولايت آنان است كه امروز از طرف افراد غيرمتخصص طرح و بحث مى شود.
براى همين جهت لازم به نظر رسيد كه اين موضوعات با كمال بى طرفى و با داورى روشن، طرح و بحث گردد تا از اين طريق پرده هاى پندار كه دور اين حقايق را گرفته است، پاره گردد و دام هايى كه بر سر راه جوانان متدين گسترده شده، برچيده شود.
موضوعاتى در اين كتاب مورد بحث قرار گرفته است به قرار زير:
1. بحثى فشرده پيرامون شفاعت از نظر قرآن;
2. آياتى كه به اتفاق علماى اسلامى درباره خاندان رسالت نازل شده است (از ميان آيات تنها پيرامون چهار آيه بحث نموده ايم);
3. آگاهى پيامبران و پيشوايان از غيب.
گسترش ابزار چاپ وسيله پخش، سبب شده است كه پيرامون خاندان پاك رسالت، بسان موضوعات ديگر، كتاب هاى فراوانى با بينش هاى متفاوت نوشته و در ميان قشر جوان منتشر گردد، ولى جاى تأسف است كه برخى از اين كتاب ها روى اصول صحيح و موازين علمى نگارش نيافته و نويسندگان آنان فاقد صلاحيت و داورى در اين موضوعات هستند و همگى مى دانيم كه قضاوت صحيح در موضوع ولايت، بدون آشنايى كامل با كتاب و سنت امكان پذير نيست.
در اين كتاب كوشش شده است كه سه موضوع از مسائل مربوط به ولايت با صحيح ترين متد، مورد بحث و بررسى قرار گيرد و در داورى از هر نوع بينش هاى غيرصحيح خوددارى گردد، شايد چراغى فراراه علاقه مندان خاندان پيامبر و

صفحه 7
پيشوايان دين شود.
اين كتاب درحقيقت جلد دوم كتاب رهبرى امت است كه چندى قبل به صورت بيست و پنج درس ولايت چاپ و منتشر گرديد.
همچنان كه اين جلد، حاوى بيست و يك درس از دروس ولايت مى باشد و هر دو جلد در شب هاى جمعه در تهران در حسينيه بنى فاطمه واقع در خيابان اميركبير براى گروهى از جوانان بافضيلت به صورت درس القا شده است، اكنون به صورت كامل تر، چاپ و منتشر مى گردد.
در پايان به روان پاك پدر بزرگوارم مرحوم آيت الله حاج شيخ محمد حسين سبحانى(1) كه نخستين فردى بود كه مرا با مكتب پرفضيلت اهل بيت آشنا ساخت، درود مى فرستم و ثواب اين خدمت ناچيز را به روان او اهدا مى كنم، شايد از اين راه برخى از حقوق او را ادا نمايم.
قم، حوزه علميه
29 ذوالقعدة الحرام 1396
برابر 1/9/1355
جعفر سبحانى

1. او در يازدهم ماه شوال سال 1394 برابر با بيست و پنجم بهمن ماه 1352 به لقاءالله پيوست. روح او شاد.

صفحه 8
بخش اوّل
شفاعت
1. حقيقت شفاعت چيست؟
2. شفاعت از ديدگاه قرآن
3. انتقاد بيجا از شفاعت

صفحه 9
درس نخست
حقيقت شفاعت چيست؟
شفاعت در لغت به معنى ضميمه كردن چيزى به چيز ديگر و جفت نمودن آن است و در اصطلاح مذهبى به معنى كمك كردن از اولياى خدا (پيامبران، امامان و مردم صالح و درستكار) براى نجات افرادى است كه در طول زندگى مرتكب لغزش هايى شده بودند.
البته كمك به نجات افراد گنهكار، دو صورت دارد; يك شكل آن به ظلم و ستم و تبعيض ناروا و به اصطلاح پارتى بازى است و شكل ديگر آن، يك نوع درس تربيت، روزنه اميد و وسيله تكامل مى باشد.
اگر افرادى كه مورد شفاعت واقع مى شوند، هيچ گونه شايستگى نداشته باشند در همين حال به آنها بدون جهت كمك شود و بر ديگران مقدم گردند، اين كار يك نوع تبعيض ناروا و تشويق مردم به گناه و تأمين دادن به آنها در برابر جنايات است.
اين همان شفاعت غلط و ناروايى است كه بايد گفت موجب جرأت جنايتكاران و گنهكاران مى گردد و اميد به چنين شفاعت پندارى، سبب مى شود كه افراد مجرم از انجام چنين جنايتى كوتاهى نكنند، ولى مسلماً هدف اسلام اين نوع شفاعت نيست كه عقل و خرد آن را محكوم مى كند.

صفحه 10
ولى اگر بعضى از گنهكاران به خاطر پيوندهاى معنوى كه با خدا داشتند و به خاطر ارتباط ايمانى كه با اولياى پروردگار برقرار ساخته بودند، مورد كمك شفيعان روز رستاخيز قرار گيرند، در اين صورت نويد شفاعت نه تنها موجب تشويق و مستلزم تبعيض ناروا نيست، بلكه عين عدالت و وسيله تربيت و بازگشت افراد گنهكار از نيمه راه است.
توضيح اينكه همان طور كه قرآن مجيد بيان مى كند، شفاعت اولياى خدا منوط به اذن پروردگار جهان است و تا اجازه خدا نباشد، هيچ كس نمى تواند شفاعت نمايد. ناگفته پيدا است كه اذن خدا بى جهت و بدون حكمت نخواهد بود; در اين صورت بايد گفت اذن خدا شامل حال كسانى مى شود كه براى عفو و اغماض شايستگى دارند و اگر در طول زندگى لغزش و گناهى داشتند، به مرحله پرده درى و طغيان نرسيده و اگر رابطه خود را در بعضى از جهات ضعيف كرده اند، ولى به كلى آن را از بين نبرده اند. اين چنين افراد كه پيوندهاى گوناگون خود را با حق و حقيقت نگسسته اند، مشمول و شايسته شفاعت مى شوند.
نويد شفاعت با اين شرط، خود هشدارى است به افرادى كه گاهى مرتكب گناه مى شوند كه به هوش باشند و هرچه زودتر از ادامه گناه باز گردند و همه پيوندها را پاره نكنند و پرده ها را ندرند و از شعاع شفاعت دور نگردند كه در غير اين صورت راه نجاتى براى آنان نخواهد بود.
همين احساس و توجه، در بازگشت افراد گنهكار به راه حق و تجديد نظر در برنامه هاى غلط مؤثر مى گردد و درحقيقت روزنه اميدى براى پاك ساختن برنامه زندگى از نقاط تاريك محسوب مى شود.
تجربه نشان داده است كه اگر روزنه اميدى به روى افراد مجرم گشوده شود و احساس نمايند كه اگر در برنامه غلط نارواى خود تجديد نظر كنند، راه نجاتى

صفحه 11
براى آنها هست، در اين صورت بسيارى از آنان از بيراهه به راه باز مى گردند.
در قوانين جزايى و كيفرى جهان، قانونى به نام «عفو زندانيان و مجرمان بزرگ و محكومان به حبس ابد» وجود دارد كه نكته آن، اين است كه روزنه اميدى براى اين افراد باز شود و در برنامه زندگى خود تجديد نظر نمايند. اگر اين روزنه نبود، علت نداشت كه در همان محيط آرام بنشينند و دست به جنايت نزنند، زيرا بالاتر از سياهى (زندان ابد) رنگى نيست.
شفاعت درباره افراد لايق و شايسته جز روزنه اميد براى امكان تجديد حيات دينى و اخلاقى، چيزى نيست و مخصوص كسانى است كه روابط خود را با خدا و اولياى دين حفظ كرده اند، ولى كسى كه داراى اعمال نيك نبوده و از ايمان به خدا بهره نداشته باشد و عمرى در گناه و فساد به سر برده است، هرگز مشمول شفاعت نخواهد بود. فرق اين دو طايفه را مى توان در ضمن مثالى مجسم ساخت:
فرض كنيد سربازانى مأمور گشودن دژى بر فراز كوهى مى باشند و گشودن آن دژ، در حفظ كشور آنان از تجاوز خارجى فوق العاده مؤثر است، فرمانده ماهر ورزيده وسايل لازم بالاروى و گشودن دژ را در اختيار آنان مى گذارد و فرمان بالا رفتن را صادر مى نمايد.
آن گروه از سربازان بى انضباط و ترسو كه گوش به فرمان فرمانده نداده و در پايين كوه مى مانند، هيچ گاه مشمول حمايت او نمى گردند، امّا آن گروه ديگرى كه فداكارند و به سرعت از كوه بالا مى روند، اگر در ميان آنان افرادى ضعيف و ناتوان باشند و در بعضى از گذرگاه ها بلغزند يا صعود و بالا رفتن به تنهايى در بعضى از نقاط حساس كوه براى آنها مشكل باشد، فرمانده دلسوز مراقب حال آنها بوده، در نقاط حساس به آنها كمك كرده و از لغزشگاه عبور مى دهد.
اين نوع مراقبت و كمك يك نوع شفاعت است و از آن افرادى است كه در

صفحه 12
مسير هدف گام بر مى دارند و هيچ اشكالى ندارد كه فرمانده دلسوز پيش از صعود به كوه، اين مطلب را اعلام كند و بگويد اگر شما در نقاط حساسى از صعود باز بمانيد، از كمك هاى بى دريغ من محروم نخواهيد ماند و من با تمام قوا كوشش مى كنم كه شما را در اين هدف كمك كنم. يك چنين اعلام قبلى، افراد را براى كار دلگرم كرده، نور اميد را در دل آنان پديد مى آورد و بر قدرت و پايدارى آنان مى افزايد و درحقيقت يك نوع تربيت و وسيله تكامل است.
آيا اگر شفاعت يك نوع كمك به نجات افراد در زمينه هاى مساعد باشد، مستلزم تبعيض ناروا است يا ترجيح بدون دليل و تشويق به گناه و پارتى بازى بى جهت محسوب مى شود؟... به طور مسلم نه... .
در پايان از تذكر نكته اى ناگزيريم و آن، اينكه اعتقاد به شفاعت در صورتى مى تواند مؤثر و سازنده باشد كه دور از هر نوع عوام فريبى تفسير شود و حساب شفاعتى كه قرآن و حديث يا عقل و خرد، ما را به سوى آن دعوت مى كند، از شفاعتى كه در اذهان برخى از دورافتادگان وجود دارد، جدا گردد و تفسيرهاى غلط براى شفاعت از طرف افراد ناروا، ما را از درك حقيقت شفاعت باز مى دارد و ما را به ياد شعر شاعرى «حاجب» نام مى اندازد كه فكر مى كرد در روز رستاخيز دست على درباره شفاعت گنهكاران آن چنان باز است كه علاقه مندان وى به اطمينان شفاعتش، هرچه بخواهند مى توانند گناه كنند; از اين جهت به افتخار امام قصيده اى را سرود كه نخستين بيت آن اين است:
حاجب اگر معامله حشر با على است *** من ضامنم تو هرچه بخواهى گناه كن
ولى همين شاعر- طبق گفته خويش - در عالم رؤيا امام را به خواب ديد و خشم حضرت را از سرودن چنين شعر خرافى لمس كرد و امام خواستار آن شد كه قسمت دوم از شعر خود را عوض كند، چنين بگويد:

صفحه 13
حاجب اگر معامله حشر با على است *** شرم از رخ على كن و كمتر گناه كن
خواه اين جريان، حقيقت داشته باشد يا افسانه و پندارى بيش نباشد، حقيقت همين است كه در اين سرگذشت آمده است. جوانان عزيز، علاقه مندان به مكتب پيامبران بايد معارف دينى خود را از دانشمندان محقق و كتاب هاى اصيل اسلامى بگيرند تا شفاعت حقيقى را از شفاعت قلابى به خوبى باز شناسند و به گفته درويش معركه گيرى يا داستانسرايان حرفه اى يا نوشته هاى مبتذل كه به خامه افراد صلاحيتدار به رشته تحرير كشيده نشده اند، اعتماد نكنند.
پيرامون شفاعت، بحث هاى علمى و اجتماعى جالبى وجود دارد. بحث گسترده پيرامون همه آنها، ما را از فشرده گويى در مباحث ولايت باز مى دارد.
از طرف ديگر نگارنده پيرامون مجموع سؤالات و اشكالات شفاعت، در كتاب مستقلى به نام شفاعت از ديدگاه عقل و قرآن و حديث به طور مبسوط سخن گفته است، ديگر نيازى نمى بيند بار ديگر در اينجا به تكرار انها بپردازد. علاقه مندان مى توانند به كتاب يادشده مراجعه نمايند.
ما در اينجا فقط مجموع آيات شفاعت را مطرح كرده و هدفى را كه قرآن از آنها دارد روشن مى سازيم و بقيه بحث هاى شفاعت را به كتاب يادشده حواله مى دهيم، جز اينكه در پايان بحث به انتقاد كوتاهى از نوشته برخى از نويسندگان معاصر مى پردازيم.

صفحه 14
درس دوم
شفاعت از ديدگاه قرآن
1. بررسى مجموع آياتى كه پيرامون شفاعت وارد شده اند;
2. آيات شفاعت هفت گروهند;
3. استنتاج كلى از آيات;
4. شرايط شفاعت كننده و شفاعت شونده.
ماده شفاعت و مشتقات آن در قرآن مجيد در بيست و شش آيه آمده است كه بيست و چهار آيه آن، مربوط به شفاعت مورد بحث ما مى باشد و واضح است كه كثرت آيات قرآن مجيد در يك موضوع حاكى از اهميت آن است.
نتيجه گيرى صحيح از آيات شفاعت به اين بستگى دارد كه تمام آيات مربوط به آن به دقت مورد بررسى قرار گيرد و از مجموع، نتيجه واحدى كه هدف همه آنها است، گرفته شود.
بسيار خطا است كه از ميان همه آيات مربوط به شفاعت يك آيه را كه در نظر ابتدايى بر نفى شفاعت دلالت مى كند، ياد كنيم و آن را دليل نفى شفاعت بدانيم و از آيات ديگر چشم بپوشيم. لغزش هايى كه در مسأله شفاعت و امثال آن وجود دارد،

صفحه 15
بيشتر معلول يك چنين تبعيض هاى ناروا است كه آيه اى را بگيريم و از آيات ديگرى كه مى توانند مفسر و قرينه بر مراد از آن آيه باشند، غفلت ورزيم.
پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله) مى فرمايد:
«انّ القرآن يصدّق بعضه بعضا»:
«قرآن برخى برخى ديگر را تصديق مى كند».
امير مؤمنان(عليه السلام) مى فرمايد:
«و ينطق بعضه ببعض و يشهد بعضه على بعض»:(1)
«كتاب خدا بعضى (به كمك بعضى) سخن مى گويد و برخى از آن بر برخى ديگر گواهى مى دهد».
بنابراين هرگز نبايد در اخذ نتيجه و تشريح هدف آيات مربوط به شفاعت فقط به يك آيه چشم دوخته، از آيات ديگر چشم بپوشيم، زيرا ابهام و اجمال برخى از آيات به وسيله برخى ديگر برطرف مى شود و ما پيرامون اين مطلب در مقدمه كتاب مفاهيم القرآن به طور گسترده سخن گفته ايم.(2)
آيات مربوط به شفاعت چند گروهند
گروه نخست آيه اى است كه در نظر ابتدايى به طور كلى وجود شفاعت در روز رستاخيز را نفى مى كند و مى گويد در آن روز شفاعت و دوستى وجود ندارد و آن اين است:
(يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا أَنْفِقُوا مِمَّا رَزَقْناكُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ يَأْتِيَ يَوْمٌ لا بَيْعٌ فيهِ وَ لا خُلَّة وَ لا شَفاعَة وَ الْكافِرُونَ هُمُ الظَّالِمُون)(3)

1. نهج البلاغه عبده، ج2، ص23، خطبه 129.
2. مفاهيم القرآن، ص4-5. تفسيرى است طبق موضوعات قرآن، نه به ترتيب سوره ها.
3. بقره، 254.

صفحه 16
«اى افراد باايمان، از آنچه ما روزى شما كرديم انفاق كنيد، پيش از آنكه روزى فرا رسد كه در آن داد و ستد و پيوند دوستى و شفاعت وجود ندارد و افراد كافر ستمگرانند».
جمله (وَ لا شَفاعَة) براى كسانى كه مى خواهند شفاعت را ساخته و پرداخته كاهنان بدانند، مستمسكى شده است، ولى با توجه به نكات زير روشن مى شود كه مفاد آيه نفى مطلق شفاعت نيست.
اوّلا همان طور كه گفته شد، توجه به يك آيه و چشم پوشى از آيات ديگر كه مى توانند مفسر و توضيح دهنده آن آيه باشند، صحيح نيست، زيرا مجموع آيات به يك موضوع هدف واحدى را تعقيب مى كنند، و تا همه آنها در نظر گرفته نشود، هرگز نمى توان مقصود نهايى قرآن را تعيين كرد.
مثلاً در همين مورد كه به نظر ابتدايى پنداشته مى شود، قرآن وجود شفاعت در روز رستاخيز را به طور كلى نفى مى كند، بلافاصله در آيه بعد كه همان آيه معروف به «آية الكرسى» است، به وجود شفاعت كنندگانى كه در آن روز به اذن خداوند گروهى شفاعت خواهند كرد، تصريح مى نمايد.
(مَنْ ذَا الَّذي يَشْفَعُ عِنْدَهُ اِلاَّ بِاِذْنِهِ)(1)
«كيست كه پيش او شفاعت كند جز به اذن او؟»
با وجود چنين قرينه پيوسته به آيه و با قرائن فراوانى كه در آيات ديگر وجود دارد، دانسته مى شود كه مفاد آيه غير آن است كه در وهله اول به نظر مى رسد; يعنى مقصود نفى مطلق شفاعت نيست.
ثانياً گواه بر اينكه مقصود نفى مطلق شفاعت نيست، همان جمله «وَ لَا خُلَّة» (دوستى نيست) مى باشد.

1. بقره، 255.

صفحه 17
زيرا ظاهر اين جمله اين است كه پيوند دوستى همه افراد در روز رستاخيز از هم گسسته مى شود، در صورتى كه از آيه ديگر استفاده مى شود، تنها پيوند دوستى افراد كافر و غيرپرهيزگار از هم گسسته مى شود، امّا پيوند دوستى افراد باايمان پرهيزگار به شكلى كه در دنيا بوده، باقى مى ماند. آن آيه اين است:
(الْأَخِلَّاءُ يَوْمَئذِ بَعْضُهُمْ لِبَعْض عَدُو اِلَّا الْمُتَّقِين)(1)
«دوستان در روز بازپسين دشمنان يكديگرند مگر افراد پرهيزگار ( كه پيوند دوستى آنان باقى مى ماند)».
هرچند ظاهر استثنا در «اِلَّا الْمُتَّقِين» اين است كه پرهيزگاران دشمن يكديگر نيستند، ولى پس از دقت استفاده مى شود كه نه تنها دشمن يكديگر نيستند، بلكه پيوند دوستى آنان باقى مى ماند.
زيرا علت از هم گسستن پيوند دوستى كافران و گنهكاران و دشمن شدن آنان نسبت به يكديگر اين است كه دوستى آنان در دنيا مايه گمراهى يكديگر شده است، برعكس دوستى افراد پرهيزگار نه تنها مايه گمراهى نبوده، بلكه مايه راهنمايى و وسيله موفقيت همديگر محسوب مى شده است. با توجه به اين اصل مى توان گفت هدف آيه، تنها بيان دشمن نبودن افراد پرهيزگار نسبت به يكديگر نيست، بلكه اشاره به بقاى پيوند دوستى آنان نيز مى باشد.
خلاصه همان طور كه نمى توان ظاهر جمله «وَ لَا خُلَّة» را گرفت و گفت در روز بازپسين پيوند دوستى تمام افراد اعم از پرهيزگار و غيره از هم گسسته مى شود، زيرا در آيه ديگر به بقاى پيوند دوستى پرهيزگاران اشاره شده است، همچنين نمى توان جمله «وَ لَا شَفَاعَة» را دليل بر نفى مطلق شفاعت گرفت، زيرا در آيات بسيارى به وجود شفاعت در روز رستاخيز (البته تحت شرايط خاص) تصريح شده است.

1. زخرف، 67.

صفحه 18
ثالثاً مقصود از انفاق در اين آيه همان پرداختن زكات است و اينكه در ذيل آيه فرموده است (والْكافِرُونَ هُمُ الظّالِمُونَ)، گويا مقصود اين است كه بيان شود سرپيچى از پرداخت زكات همان ضعف ايمان است كه به منزله كفر است، همچنان كه در آيه مربوط به فريضه حج مى فرمايد:
(وَ مَن كَفَرَ فَاِنَّ اللَّهَ غَنىٌّ عَنِ الْعَالَمِين)(1)
«هر كس كفر بورزد، خداوند از جهانيان بى نياز است».
جمله (وَ مَن كَفَرَ) به جاى «و من لم يحج» گفته شده است تا اين مطلب را بفهماند كه فريضه حج آن چنان اهميت دارد كه تارك آن به منزله كافر به خدا تلقى مى گردد.
با توجه به اين مطلب مى توان گفت آيه ناظر به نفى شفاعت از آن گروهى است كه يا اصلاً ايمان به خدا ندارند و در اثر بى ايمانى از پرداخت زكات كه يك فريضه بزرگ اسلامى است، سرپيچى مى كنند يا ايمان آنان، آن چنان ضعيف است كه آنان را در رديف كافران قرار داده است و در بحث هاى آينده خواهيم ديد كه شفاعت شفاعت كنندگان درباره گروهى است كه قابليت شفاعت را داشته باشند; يعنى ايمان به خدا و ارتباط معنوى آنان با عزيزان درگاه الهى محفوظ باشد و كسانى كه ايمان به خدا نداشته باشند يا آن چنان ضعيف و ناتوان باشند كه آنان را بر عمل تحريك نكنند، از شفاعت بهره اى نخواهند داشت.
با اين سه بيان روشن شد كه آيه يادشده دلالت بر نفى مطلق شفاعت ندارد و از آياتى است كه برخى از شفاعت ها را نفى مى كند و درحقيقت اين آيه بايد از آيات گروه سوم كه پس از اين خواهيم خواند محسوب گردد و بنابراين در قرآن مجيد آيه اى كه شفاعت را به طور كلى نفى كند، وجود ندارد.
***

1. آل عمران، 97.

صفحه 19
گروه دوم آياتى است كه شفاعت مورد نظر يهود را نفى مى كند، زيرا آنان درباره شفاعت عقيده خاصى داشتند كه هم اكنون توضيح داده مى شود. آيات مربوط به اين گروه عبارتند از دو آيه:
1. (وَ اتَّقُواْ يَوْما لَّا تَجْزِى نَفْسٌ عَن نَّفْس شَيْئاً وَ لَا يُقْبَلُ مِنْهَا شَفَاعَة وَ لَا يُؤْخَذُ مِنْهَا عَدْل وَ لَا هُمْ يُنصَرُون)(1)
«از آن روز بترسيد كه كسى به جاى كسى مجازات نمى شود و از كسى شفاعت پذيرفته نمى شود و از كسى غرامت و بدل گرفته نمى شود و نه آنان يارى مى شوند».
2. (وَ اتَّقُواْ يَوْما لَّا تجَْزِى نَفْسٌ عَن نَّفْس شَيْئاً وَ لَا يُقْبَلُ مِنهَْا عَدْل وَ لَا تَنفَعُهَا شَفَاعَة وَ لَا هُمْ يُنصَرُون)(2)
«از آن روز بترسيد كه كسى به جاى كسى مجازات نمى شود و از كسى غرامت و بدل پذيرفته نمى شود و شفاعت كسى را سود نمى دهد و نه آنان يارى مى شوند».
اين دو آيه به گواهى آيه اى كه پيش از هر دوى آنها هست، مربوط به نفى شفاعتى است كه يهود درباره خويش معتقد بودند و جمله «وَ اتَّقُواْ» در هر دو آيه خطاب به آنان است و آيه ماقبل هر دو آيه اين است:
(يَابَنىِ اِسْرَ ءِيلَ اذْكُرُواْ نِعْمَتىِ الَّتىِ أَنْعَمْتُ عَلَيْكمُ وَ أَنّى فَضَّلْتُكمُ عَلىَ الْعَالَمِين)(3)

1. بقره، 48.
2. بقره،123.
3. بقره، 47 و 122.

صفحه 20
«اى فرزندان اسرائيل، نعمت هاى مرا كه بر شما ارزانى داشته ام و نيز اينكه شما را بر جهانيان برترى داده ام، به خاطر بياوريد».
بنابراين بايد گفت اين دو آيه كه پذيرفته شدن و سودمند بودن شفاعت را نفى مى كند، ناظر به شفاعتى است كه فرزندان اسرائيل درباره خويش معتقد بودند، و مى گفتند ما فرزندان پيامبران هستيم و هر اندازه بار گناه ما سنگين باشد، پدران ما در حق ما شفاعت مى كنند.
اعتقاد به چنين شفاعتى كه در اثر آن دست فرزندان اسرائيل در ارتكاب هر نوع كار زشت باز باشد و انتساب آنان به پيامبران كافى باشد كه پيامبران آنان را شفاعت كنند، شديداً مورد انكار قرآن مجيد است، زيرا قرآن مجيد زيربناى نجات را ايمان و عمل صالح مى داند، نه انتساب و پيوند خويشاوندى و از اين رو در اين دو آيه شفاعت مورد نظر آنان را نفى مى كند، نه اينكه شفاعت را به طور كلى نفى كند.
از اين جهت هنگامى كه استوانه هاى تفسير به اين دو آيه مى رسند، مى گويند: «اين دو آيه مربوط به نفى شفاعتى است كه يهود درباره خود معتقد بودند و مى گفتند ما پيامبرزاده ايم و روز رستاخيز به همين جهت مورد شفاعت قرار خواهيم گرفت».(1)
گروه سوم آياتى است كه صريحاً مى گويد روز رستاخيز براى كافران شفاعت كننده وجود ندارد يا شفاعت شفاعت كنندگان به حال آنان سودى نمى بخشد و آيات اين قسمت عبارتند از اين سه آيه:
1. (هَلْ يَنظُرُونَ اِلَّا تَأْوِيلَهُ يَوْمَ يَأْتىِ تَأْوِيلُهُ يَقُولُ الَّذِينَ نَسُوهُ مِن قَبْلُ قَدْ جَاءَتْ رُسُلُ رَبِّنَا بِالْحَقّ فَهَل لَّنَا مِن شُفَعَاءَ فَيَشْفَعُواْ لَنَا أَوْ نُرَدُّ فَنَعْمَلَ غَيرْ الَّذِى كُنَّا نَعْمَلُ قَدْ

1. تفسير كشاف، ج2، ص215; مجمع البيان، ج1، ص103.

صفحه 21
خَسِرُواْ أَنفُسَهُمْ وَ ضَلَّ عَنهْم مَّا كَانُواْ يَفْترَون)(1)
«آنان كه در دنيا روز رستاخيز را فراموش كرده بودند، در آن روز به خود آمده و مى گويند: رسولان پروردگار ما آمدند. آيا شفاعت كنندگانى براى ما هست كه براى ما شفاعت كنند و آيا (ممكن است) ما به دنيا برگردانده شويم تا غير آنچه عمل مى كرديم، عمل كنيم؟ (آنان بايد بدانند آن روز كار از كار گذشته) و زيانكار خواهند بود و خويش را در معرض عذاب قرار داده اند و آنچه را بر خدا افترا مى بستند (و مى گفتند بت ها مقربان درگاه الهى هستند) به حالشان سودى نخواهد داشت».
از اين آيه به خوبى استفاده مى شود كسانى كه به روز رستاخيز ايمان ندارند و آن روز را ناديده انگاشته، فراموش مى كنند، از شفاعت شفاعت كنندگان بهره اى نخواهند داشت.
2. (اِذْ نُسَوِّيكُم بِرَبّ الْعَالَمِينَ * وَ مَا أَضَلَّنَا اِلَّا الْمُجْرِمُونَ* فَمَا لَنَا مِن شَافِعِينَ*وَ لَا صَدِيق حَمِيم)(2)
«هنگامى كه كافران با معبودهاى خود در آتش دوزخ قرار مى گيرند، رو به معبودهاى خود كرده، مى گويند ما در گمراهى آشكار بوديم كه شما را با پروردگار جهانيان يكسان قرار مى داديم و ما را مجرمين گمراه كردند; پس نه براى ما شفاعت كننده اى هست و نه دوست مهربان».
3. (وَ كُنَّا نُكَذِّبُ بِيَوْمِ الدِّينِ*حَتَّى أَتَئنَا الْيَقِينُ*فَمَا تَنفَعُهُمْ شَفَاعَةُ الشَّافِعِين)(3)

1. اعراف، 53.
2. شعرا، 98-101.
3. مدثر، 46-48.

صفحه 22
«روز رستاخيز را انكار مى كرديم تا مرگ ما فرا رسيد; پس شفاعت شفاعت كنندگان به حال آنان سودى نخواهد داشت».
مفسران در تفسير اين آيه مى گويند: مقصود از شافعان در اين آيه شافعان حقيقى هستند (نه شافعان پندارى مانند بت كه گروه بت پرست آنها را شافعان خويش مى پنداشتند) و علت اينكه شفاعت شافعان حقيقى براى آنها سودى ندارد، اين است كه اين افراد بر اثر كفر و انكار روز بازپسين شايسته شفاعت نمى باشند.
احتمال دارد مقصود از شافعان در اين آيه، شافعان پندارى آنان باشد، زيرا از سياق آيات بر مى آيد كه آنان بت پرست بوده اند (و بت ها را شفيع خود پنداشته اند).
در هر حال از اين سه آيه كه ياد شد، استفاده مى شود كه شفاعت درباره كافران اثرى ندارد (يا به خاطر نبودن لياقت در مورد شفاعت، يا شفاعت كننده و پندارى بودن آن) و واضح است كه نبودن شفيع و شفاعت براى كافران منافاتى با ثبوت آن براى اهل ايمان ندارد.(1)
***
گروه چهارم آياتى است كه اعتقاد بت پرستان مبنى بر شفيع بودن بت ها را به باد انتقاد گرفته و به بىواقعيت بودن آن تصريح مى كند.
مراجعه به تاريخ عرب جاهليت و نيز به آيات قرآن مجيد روشن مى سازد كه بت پرستان چنين مى انديشيدند كه با پرستش بت هاى مصنوعى مى توانند رضايت و توجه آنها را به خود جلب كنند تا درنتيجه آن بت ها شفيعان آنان باشند.
قرآن مجيد نه تنها از پرستش بت ها نهى مى كند، بلكه از اعتقاد به شفيع بودن آنان هم به شدت انتقاد مى كند و توجه مى دهد كه اين بت هاى سنگى و چوبى و

1. آيه 18 سوره غافر
(مَا لِلظَّالِمِينَ مِنْ حَمِيم وَ لَا شَفِيع يُطَاع) را مى توان از همين گروه شمرد، زيرا از افراد بسيار روشن ظلم، كفر به خدا مى باشد.

صفحه 23
غيره كه مالك خير و شر خويش نيستند، چگونه مى توانند عذاب الهى را از ديگرى دفع كنند، اينك آيات اين گروه:
1. (وَ مَا نَرَى مَعَكُمْ شُفَعَاءَكُمُ الَّذِينَ زَعَمْتُمْ أَنَّهُمْ فِيكُمْ شُركَاءُ لَقَد تَّقَطَّعَ بَيْنَكُمْ وَ ضَلَّ عَنكُم مَّا كُنتُمْ تَزْعُمُون)(1)
«به آنان گفته مى شود چرا شفيعان شما را كه آنها را در عبادت شريكان خدا مى پنداشتيد با شما نمى بينيم، پيوند شما با آنان قطع شده و آنچه درباره آنان تصور مى كرديد بىواقعيت از آب در آمد (آنها نه شريك خدا بودند و نه شفيع شما)».
2. (وَ يَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ مَا لَا يَضُرُّهُمْ وَ لَا يَنفَعُهُمْ وَ يَقُولُونَ هَؤُلَاءِ شُفَعَؤُنَا عِندَ اللَّهِ قُلْ أَ تُنَبِّونَ اللَّهَ بِمَا لَا يَعْلَمُ فىِ السَّمَاوَاتِ وَ لَا فىِ الْأَرْضِ سُبْحَانَهُ وَ تَعَالىَ عَمَّا يُشْرِكُون)(2)
«موجوداتى را جز خدا كه نه سودى به حال آنان دارند نه زيانى مى پرستند و مى گويند: اينها شفيعان ما نزد خداوندند. بگو آيا خبر مى دهيد به خداى جهان به آنچه او علم ندارد ( و هرچه در علم خدا نباشد واقعيت ندارد)؟پيراسته است خدا از آنچه براى او شريك قرار مى دهند».
3. (وَ لَمْ يَكُن لَّهُم مِّن شُرَكاَئهِمْ شُفَعَؤُاْ وَ كَانُواْ بِشُرَكاَئهِمْ كَفِرِين)(3)
«روز قيامت آنان را شريك خدا و شفيعان خويش مى پنداشتند. شفيعان

1. انعام، 94.
2. يونس، 18.
3. روم، 13.

صفحه 24
آنان نخواهند بود و معبود بودن و شريك خدا بودن آنان را انكار خواهند كرد».
4. (أَمِ اتخّذُواْ مِن دُونِ اللَّهِ شُفَعَاءَ قُلْ أَ وَ لَوْ كَانُواْ لَا يَمْلِكُونَ شَيْئاً وَ لَا يَعْقِلُون)(1)
«بلكه آنان شفيعانى جز خدا اتخاذ كرده اند. بگو آيا با اينكه آنها مالك چيزى نيستند و عقل و شعور ندارند(باز آنها را شفيعان خود مى پنداريد)؟»
اين چهار آيه با توجه به قرائنى كه در قبل و بعد آنها است، در صدد فهماندن اين مطلب است كه شفيع بودن بت ها و معبودهاى پندارى واقعيت ندارد و پندارى بيش نيست و انسان ها نبايد از پيش خود به شفيع بودن چيزهايى كه به تعبير قرآن مجيد عقل و شعور ندارند و مالك سود و زيان نيستند معتقد باشند و اين گونه آيات به هيچ وجه دلالت بر نفى مطلق شفاعت نمى كند.(2)
گروه پنجم آياتى است كه شفاعت را مختص به خدا مى داند و مى گويد جز خدا شفيعى نيست و شفاعت همگى مربوط به او است و آيات اين قسمت عبارتند از:
1. (وَ أَنذِرْ بِهِ الَّذِينَ يخَافُونَ أَن يُحْشَرُواْ اِلىَ رَبِّهِمْ لَيْسَ لَهُم مِّن دُونِهِ وَلىٌّ وَ لَا شَفِيعٌ لَّعَلَّهُمْ يَتَّقُون)(3).
«با اين قرآن كسانى را كه از بازگشت به سوى خدا ترس دارند بيم ده. براى

1. زمر، 43.
2. آيه 23 سوره يس هم جزو اين گروه است.
3. انعام، 51.

صفحه 25
آنان جز خدا حامى و شفيعى نيست. شايد آنان پرهيزكار گردند».
2. (وَ ذَرِ الَّذِينَ اتخَّذُواْ دِينهَمْ لَعِبا وَ لَهْوا وَ غَرَّتْهُمُ الْحَيَوةُ الدُّنْيَا وَ ذَكِّرْ بِهِ أَن تُبْسَلَ نَفْسُ بِمَا كَسَبَتْ لَيْسَ لهَا مِن دُونِ اللَّهِ وَلىِ وَ لَا شَفِيع)(1).
«كسانى را كه دين خود را بازيچه و بيهوده قرار داده اند و زندگى دنيا آنان را فريفته است، وا گذار و بهوسيله قرآن به آنان يادآورى كن تا مبادا (كسى كارهاى زشت انجام دهد و) تسليم نتيجه اعمال خود شود، در حالى كه براى او جز خدا حامى و شفيعى نيست».
3. (مَا لَكُم مِّن دُونِهِ مِن وَلىِ وَ لَا شَفِيع أَ فَلَا تَتَذَكَّرُون)(2)
«براى شما جز خداوند حامى و شفيعى نيست. چرا متذكر نمى شويد؟»
4. (قُل لِلّهِ الشَّفَاعَةُ جَمِيعا لَّهُ مُلْكُ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ ثُمَّ اِلَيْهِ تُرْجَعُون)(3)
«بگو شفاعت، همگى مال خدا است و او مالك آسمان ها و زمين است، سپس به سوى او بازگشت مى كنيد».
اين گروه از آيات به روشنى مى رساند كه شفاعت از آن خدا است و همه اش در دست اوست و كسى از پيش خود و بدون اذن خدا نمى تواند شفاعت كند.
ممكن است افراد غيروارد در مسايل مذهبى با ديدن آيه اخير (قُل لِلَّهِ الشَّفَاعَةُ جَمِيعا...) بگويند با وجود چنين آيه اى كه شفاعت را منحصر به خدا مى داند، چگونه مى توان گفت روز رستاخيز غير از خداوند شفاعت كنندگانى داريم.

1. انعام، 70.
2. سجده، 4.
3. زمر، 44.

صفحه 26
پاسخ اين پندار روشن است، زيرا گذشته از تحقيقى كه پيرامون آيات نفى كننده شفاعت و اثبات كننده آن در صفحات آينده خواهيم خواند، اگر به آيه قبل از اين آيه مراجعه كنيم، مى بينيم هدف اين آيه كوبيدن پندار غلط بت پرستان است كه بت ها را شفيعان خود مى پنداشتند. قرآن مجيد براى ابطال پندار آنان مى گويد:
(أَمِ اتخَّذُواْ مِن دُونِ اللَّهِ شُفَعَاءَ قُلْ أَ وَ لَوْ كَانُواْ لَا يَمْلِكُونَ شَيْئاً وَ لَا يَعْقِلُونَ*قُل لِّلَّهِ الشَّفَاعَةُ جَمِيعا لَّهُ مُلْكُ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ ثُمَّ اِلَيْهِ تُرْجَعُون)(1)
«آنان شفيعانى جز خدا اتخاذ كرده اند. به آنان بگو آيا با اينكه آنها مالك چيزى نيستند و عقل و شعور ندارند (باز آنها را شفيعان خود مى پنداريد) بگو (آنها شفيع نيستند و اين پندار شما واقعيت ندارد). همگى شفاعت مال خداست، (خدايى كه) مالك آسمان ها و زمين است، سپس به سوى او بازگشت خواهيد كرد».
بنابراين با ملاحظه آيه قبل روشن است كه آيه در صدد بيان نفى شفيع بودن بت ها است نه اينكه بخواهد شفاعت را به طور مطلق نفى كند، بلكه مى خواهد بگويد شفاعت مال خدا است و هيچ كس پيش خود و بدون اذن او نمى تواند شفاعت كند و بت ها لياقت شفاعت كردن ندارند.
گروه ششم آياتى است كه با صراحت يا اشاره، شفاعت غير خدا را در محكمه الهى به عنوان يك اصل مسلم پذيرفته است، ولى با يك قيد و آن اذن خدا به شفاعت كننده كه شفاعت كند و نيز اذن او به اينكه شفيع درباره چه كسى

1. زمر، 43-44.

صفحه 27
شفاعت كند، زيرا از اين آيات بر مى آيد كه هيچ كس بدون اذن خدا نمى تواند شفاعت كند و كسانى مقام شفاعت را دارا هستند كه از طرف خدا مأذون باشند و نيز همان كسانى كه مقام شفاعت را دارا هستند، در هيچ موردى بدون اذن خدا نمى توانند شفاعت نمايند.
1. (مَن ذَا الَّذِى يَشْفَعُ عِندَهُ اِلَّا بِاِذْنِه)(1)
«كيست كه بدون اذن خدا شفاعت كند؟»
ظاهر اين آيه اين است كه هيچ كس بدون اذن او شفاعت نمى كند.
2. (مَا مِن شَفِيع اِلَّا مِن بَعْدِ اِذْنِه)(2)
«شفيعى نيست جز به اذن خدا».
3. (يَوْمَئذ لَّا تَنفَعُ الشَّفَاعَةُ اِلَّا مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمَانُ وَ رَضىِ لَهُ قَوْلا)(3)
«روز رستاخيز شفاعت كسى براى كسى سودمند نيست مگر شفاعت كسى كه خدا به او اذن شفاعت كردن را داده باشد و به گفتار او راضى باشد».
ممكن است مفاد آيه اين باشد: «روز رستاخيز شفاعت شفاعت كنندگان براى هيچ كس سودمند نيست جز آنكه خدا به شفاعت شدن او اذن داده باشد و به گفتار او راضى باشد (البته اين احتمال ضعيف است)».
در هر صورت اثبات اصل شفاعت به اذن خدا از آيه استفاده مى شود.
4. (وَ لَا تَنفَعُ الشَّفَاعَةُ عِندَهُ اِلَّا لِمَنْ أَذِنَ لَهُ)(4)

1. بقره، 255.
2. يونس، 3.
3. طه، 109.
4. سبأ، 23.

صفحه 28
«شفاعت هيچ شفاعت كننده اى نزد خدا سودمند نمى باشد جز شفاعت شفاعت كننده اى كه خدا به او اذن شفاعت دهد» (و ممكن است معناى آيه اين باشد: «شفاعت هيچ شفاعت كننده اى نزد خدا سودمند نمى باشد جز براى كسى كه خدا براى شفاعت شدن او اذن داده باشد»).
5. (وَ كَم مِّن مَّلَك فىِ السَّمَاوَاتِ لَا تُغْنىِ شَفَاعَتهُمْ شَيْئاً اِلَّا مِن بَعْدِ أَن يَأْذَنَ اللَّهُ لِمَن يَشَاءُ وَ يَرْضى)(1)
«چقدر فرشتگانى در آسمان ها هستند كه شفاعت آنان سودمند نيست جز بعد از اينكه خدا به هر كسى كه بخواهد و راضى باشد، اذن شفاعت كردن (يا شفاعت شدن) بدهد».
از اين پنج آيه به خوبى بر مى آيد كه در شفاعت به اذن خدا جاى هيچ گونه ترديدى نيست و اگر آيه اى شفاعت را نفى كند منظور شفاعت بدون اذن خدا است.
گروه هفتم آياتى است كه با صراحت هرچه كامل تر اثبات شفاعت را اعلام مى كند; هرچند آن را از نظر شفيع و مشفوع يعنى شفاعت كننده و شفاعت شونده محدود و مشروط مى داند.
1. (لا يَمْلِكُونَ الشَّفَاعَةَ اِلَّا مَنِ اتخَّذَ عِندَ الرَّحْمَانِ عَهْدا)(2)
«هيچ يك از معبودهاى آنان مالك شفاعت نيستند مگر با خدا عهدى داشته باشند».
يعنى تنها گروهى مى توانند شفاعت كنند كه خداوند به آنها قول شفاعت داده

1. نجم، 26.
2. مريم، 87.

صفحه 29
و آنان با خدا چنين عهدى داشته باشند.
ممكن است معناى آيه اين باشد كه هيچ كس مالك شفاعت نيست مگر آنكه با خدا در اين باره عهدى داشته باشد.
2. (وَ لَا يَمْلِكُ الَّذِينَ يَدْعُونَ مِن دُونِهِ الشَّفَاعَةَ اِلَّا مَن شهِدَ بِالْحَقِّ وَ هُمْ يَعْلَمُون)(1)
«كسانى كه جز خدا مورد پرستش واقع مى شوند (مانند بت ها و فرشتگان و مسيح) هرگز مالك شفاعت نيستند مگر آن گروه كه به حق گواهى دهند و به آن عالم باشند».
جمله (وَ لَا يَمْلِكُ الَّذِينَ يَدْعُونَ مِن دُونِهِ الشَّفَاعَةَ) حاكى است كه جز خدا هيچ معبودى اعم از فرشته و انسان و غيره مالك شفاعت نيست.
و جمله (اِلَّا مَن شهِدَ بِالْحَقّ وَ هُمْ يَعْلَمُون) آن معبودهايى را كه خود به يگانگى خدا و بندگى خويش گواهى مى دهند استثنا مى كند; مانند فرشتگان و حضرت مسيح كه معبودهاى گروهى از مردم مى باشند، امّا خود بر بندگى خويش و وحدانيت خدا گواهى مى دهند.
بنابراين از اين آيه هم به روشنى استفاده مى شود كه اصل شفاعت قابل ترديد نيست; گرچه شفاعت كننده محدود به افراد معين باشد.
3. (وَ قَالُواْ اتخَّذَ الرَّحْمَانُ وَلَدا سُبْحَانَهُ بَلْ عِبَادٌ مُّكْرَمُونَ* لَا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُم بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ* يَعْلَمُ مَا بَينْ أَيْدِيهِمْ وَ مَا خَلْفَهُمْ وَ لَا يَشْفَعُونَ اِلَّا لِمَنِ ارْتَضىَ وَ هُم مِّنْ خَشْيَتِهِ مُشْفِقُون)(2)

1. زخرف، 86. در اين آيه ضمير منفصل «يدعون» كه مفعول آن است حذف شده است و تقدير كلام چنين است «يدعونهم».
2. انبياء، 26-28.

صفحه 30
«و گفتند خداوند از فرشتگان فرزندانى براى خود انتخاب كرده است، بلكه آنان بندگان گرامى خدا هستند، هرگز بر فرمان او سبقت نمى گيرند و به امر او عمل مى كنند، خداوند از پيش رو و پشت سر آنها آگاه است و آنان جز درباره كسانى كه مورد پسند خدا باشند، شفاعت نمى كنند».
دقت در آيات گروه ششم و هفتم ما را به نكات زير راهنمايى مى كند:
1. گروهى در روز رستاخيز به طور قطع و يقين تحت شرايطى شفاعت خواهند شد.
2. يكى از شرايط نفوذ شفاعت اذن الهى است، هم درباره شفاعت كننده و هم درباره شفاعت شونده (الَّا بِاِذْنِه).
3. شفاعت كننده خود بايد به يگانگى خدا و بندگى خويش گواهى دهد (اِلَّا مَن شهدَ بِالْحَقّ...).
4. شفاعت كننده ـ بايد پيمان شفاعت با خداوند داشته باشد (اِلاّ مَنِ اتخَّذَ عِندَ الرَّحْمَانِ عَهْداً).
5. درخواست شفاعت آميخته با سخنى كه خشم خدا را بر مى انگيزد نباشد (وَ رَضىِ لَهُ قَوْلا) و شايد مقصود اين باشد كه درباره افرادى كه شايستگى شفاعت شدن را ندارند مانند مشركين درخواست شفاعت نكند.
6. شفاعت شونده بايد مورد رضايت خدا باشد (اِلاَّ لِمَنِ ارْتَضى).
در پايان از يادآورى چند نكته ناگزيريم:
برخى از مفسران اسلامى«الّا»هاى واقع در آيه هاى زير از گروه هفتم را:
(لا يَمْلِكُونَ الشَّفاعَةَ اِلاَّ مَنِ اتَّخَذَ عِنْدَ الرَّحْمنِ عَهْدا)،
(وَ لا يَمْلِكُ الَّذينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ الشَّفاعَةَ اِلاَّ مَنْ شَهِدَ بِالْحَقِّ

صفحه 31
وَ هُمْ يَعْلَمُون)
به نحوى ديگرى تفسير كرده اند. توضيح اينكه:
ما در گذشته اين استثناها را مربوط به شفيع دانستيم و گفتيم كه مقصود از «من» شفيعان مى باشد و چنين معنا كرديم كه كسانى كه با خدا پيمان شفاعت دارند و كسانى كه به حق گواهى مى دهند، مى توانند شفاعت كنند.
امّا برخى احتمال ديگر داده اند و آن اينكه مقصود از «من» شفاعت شوندگان باشند، نه شفاعت كنندگان و بنابراين شفاعت شونده بايد دو شرط مذكور را دارا باشد; يعنى با خدا پيمان شفاعت داشته باشد و به حق گواهى دهد.
البته اين تفسير از نظر صحت و استوارى در درجه دوم قرار دارد.(1)
2. شفاعت كنندگان در روز رستاخيز از خود استقلال ندارند و به اذن خدا شفاعت مى كنند و درحقيقت مجريان اوامر خدا و مظهر اراده حكيمانه او مى باشند و ما هرگز شفيعانى كه خودسر بدون اذن خدا امر و نهى صادر كنند، نداريم و از اين رو در اين عقيده هيچ گونه شائبه شرك به خدا و شريك قرار دادن براى او نيست.
3. در اين بحث بيست و چهار آيه مربوط به شفاعت كه ماده « ش-ف-ع» هم در آنها ذكر شده بود، مورد بررسى قرار داده شد و همان طور كه گذشت، به هفت گروه تقسيم گرديد و از گروه ششم و هفتم آنها اثبات شفاعت از نظر قرآن نتيجه گيرى شد، امّا بايد دانست كه آيات مربوط به اثبات شفاعت منحصر به آنها نيست بلكه آيات زير هم دلالت بر اثبات شفاعت در روز رستاخيز مى نمايد:
1. (وَ مِنَ اللَّيْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نَافِلَةً لَّكَ عَسىَ أَن يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقَاما مَحْمُوداً)(2)

1. همين دو احتمال در برخى از آيات گروه ششم هم گفته شده است.
2. اسراء، 79.

صفحه 32
«در بخشى از شب نماز نافله شب را بخوان تا خدا تو را براى مقام پسنديده اى برانگيزد».
«مقام محمود» آن موقعيت پسنديده رسول خدا است كه هر كس آن حضرت را در آن مقام ببيند، او را از جهت پيدا كردن چنين مقام حمد و ستايش مى كند و چه مقام و موقعيتى بالاتر از مقام شفاعت كه مايه ستايش تمام اهل محشر مى گردد.
طبرسى مى نويسد: «مفسران اسلامى اتفاق نظر دارند كه مقصود از مقام محمود همان مقام شفاعت است».(1)
نيز از پيشوايان اسلام روايات فراوانى رسيده است كه مقصود از «مقام محمود» در اين آيه همان مقام شفاعت است.(2)
2. (الَّذِينَ يحَمِلُونَ الْعَرْشَ وَ مَنْ حَوْلَهُ يُسَبِّحُونَ بحِمْدِ رَبِّهِمْ وَ يُؤْمِنُونَ بِهِ وَ يَسْتَغْفِرُونَ لِلَّذِينَ ءَامَنُوا...)(3)
«حاملان عرش و كسانى كه اطراف آن قرار دارند، خدا را تسبيح و تحميد مى كنند و به او ايمان دارند و براى اهل ايمان طلب آمرزش مى كنند».
اين آيه با صراحت كامل مى گويد حاملان عرش الهى و كسانى كه اطراف آن هستند، براى افراد باايمان طلب آمرزش مى كنند و از آنجا كه زمان طلب آمرزش محدود به دنيا نشده است، بايد گفت اين طلب آمرزش محدود به دنيا نيست و شامل روز رستاخيز نيز مى گردد و يكى از معانى شفاعت، دعاى شفيع در حق شخص مورد شفاعت است.

1. مجمع البيان، ج6، ص435.
2. در تفسير در المنثور سيوطى، ج4، ص197 و تفسير برهان، ج2، ص438-440، در اين زميه ده روايت نقل شده است.
3. غافر، 7.

صفحه 33
3. (وَ لَسَوْفَ يُعْطِيكَ رَبُّكَ فَترَضى):(1)
«در روز قيامت آن قدر پروردگار تو به تو عطا مى كند تا راضى گردى».
اين آيه هم با كمك رواياتى كه در ذيل وارد شده است (كه در بخش روايات خواهيم خواند) مربوط به شفاعت است; يعنى آن قدر خداى متعال به واسطه شفاعت رسول اكرم، گناهكاران باايمان را مى بخشد كه رسول گرامى راضى شود.(2)

1. الضحى، 5.
2. به تفسير مجمع البيان، ج5، ص505 و تفسير برهان، ج4، ص473 مراجعه شود.

صفحه 34
پاسخ به يك پرسش
ممكن است كسى بپرسد كه آيا آيات گروه ششم و هفتم و نيز آياتى كه در پايان بحث گذشته ياد شد، با آيات گروه چهارم كه شفاعت را مختص به خدا مى داند، منافات و تضادى ندارند.
پاسخ
هرگز ميان اين دو دسته از آيات اختلافى وجود ندارد، زيرا اگر شفاعت شفاعت كنندگان منوط به اذن خداى بزرگ نبود و آنان در كار خود استقلال داشتند، در اين صورت جا داشت كه چنين انديشه اى به مغز ما خطور كند، امّا اگر آنان را همان طور كه از آيات گروه ششم و هفتم استفاده مى شود مجريان اوامر الهى و مظهر اراده حكيمانه او بدانيم، در اين صورت نه تنها شفاعت كردن آنان با اختصاص شفاعت به خداى بزرگ منافات ندارد، بلكه آيات گروه ششم و هفتم تصديق كننده آيات گروه چهارم خواهند بود.
به عبارت ديگر شفاعت حق مطلق خدا است و غير او ذاتاً و استقلالاً حق شفاعت ندارد، امّا خداى متعال به اولياى خود اذن شفاعت كردن را مى دهد، آن هم براى يكى از دو جهت زير:
1. همان طور كه رحمت الهى اعم از مادى و معنوى در اين جهان از راه اسباب به ما مى رسد مثلاً پيامبرانى از طرف خدا مى آيند كه راه سعادت و خوشبختى

صفحه 35
را به ما نشان بدهند و همين طور كه آفتابى مى آفريند كه در اثر اشعه حيات بخش آن، گياه و جاندار بتوانند به زندگى خود ادامه دهند، همچنين مغفرت و آمرزش كه بزرگ ترين فيض الهى است، در آن جهان نيز از راه اسبابى كه خود خداى متعال برمى انگيزد به ما مى رسد و درحقيقت اولياى الهى سبب مى باشند و مؤثر خود او است.
2. خدا با دادن مقام شفاعت به بندگان خاص خود خواسته است كه از آنان تجليل شايسته اى بنمايد و قرب و ارزش وجودى آنان را به ما معرفى كند.
مشابه اين سخن كه چيزى مختص به خدا باشد و در عين حال برخى از بندگان او به اذن او همان موضوع را دارا باشند، در قرآن فراوان است.
مثلاً قرآن مجيد مى فرمايد:
(قُل لَّا يَعْلَمُ مَن فىِ السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ الْغَيْبَ اِلَّا الله)(1)
«بگو جز خدا هيچ كس غيب را نمى داند».
در برابر، آياتى ديگر داريم كه آشكارا مى گويد خدا برخى از بندگان خود را بر امور پنهان آگاه مى سازد، مانند:
(... وَ مَا كاَنَ اللَّهُ لِيُطْلِعَكُمْ عَلىَ الْغَيْبِ وَ لَكِنَّ اللَّهَ يَجْتَبىِ مِن رُّسُلِهِ مَن يَشَاء...)(2)
«هرگز خداوند شما را بر غيب مطلع نمى سازد، ولى او هر فردى از پيامبران را كه بخواهد براى اينكه به او علم غيب بياموزد اختيار مى كند».
اين دو آيه به توجه به اينكه علم پيامبران پرتوى از علم خدا است هيچ منافاتى با هم ندارند، زيرا علم پيامبران مكتسب از علم خدا است.
درباره شفاعت هم مطلب به همين قرار است; يعنى شفاعت اوّلاً براى خدا

1. نمل، 65.
2. آل عمران، 179.

صفحه 36
است و ديگران به اذن و اراده او شفاعت مى كنند.
بيانى از استاد علاّمه طباطبايى در پاسخ همان سؤال
استاد عالى قدر درباره نسبت اين دو نوع آيات كه يكى شفاعت را مخصوص به خدا دانسته و ديگرى به غير خدا، امّا به اذن او نسبت مى دهد بيانى دارند كه از نظر خوانندگان گرامى مى گذرد.
بعضى از اين آيات دلالت دارد به اينكه شفاعت مخصوص خدا است و بعضى ديگر مقام شفاعت را به غير خدا، يعنى كسانى كه به اذن و رضايت او شفاعت كنند، تعميم داده است و در هر حال هر دو دسته اصل موضوع شفاعت را ثابت مى كنند منتها بعضى آن را به عنوان اصالت مخصوص خداوند معرفى كرده است و برخى ديگر آن را در مورد غير خدا با اجازه و رضايت او نيز اثبات نموده اند و از طرفى همان طور كه دانستيم نيز آياتى در قرآن مجيد هست كه شفاعت را نفى مى كند; بنابراين نسبت اين دو دسته از آيات (آيات اثبات كننده و آيات نفى كننده) با يكديگر مانند نسبت آيات نفى كننده علم غيب از غير خدا است با آياتى كه علم غيب را به عنوان اصلى براى خدا و به اعطا و آموختن او به غير، براى غير خدا اثبات مى كند.
نيز نظير اين آيات، آيات ديگرى است كه درباره آفرينش و ميراندن و روزى دادن و تأثير و حكم و فرمانروايى بحث مى كند و سپس آن را براى خدا به عنوان استقلال و اصالت و براى غير او به اذن و خواست او اثبات مى كند و درحقيقت مى فهماند غير خداوند، هر كس كمالى دارد از خود او نيست و خدا به او عطا كرده است.
حتى اينكه از پاره اى آيات استفاده مى شود كه در مواردى هم كه خدا حكم و

صفحه 37
قضاى حتمى و لازم كرده است باز منوط به يك نوع مشيت و خواست او است و چنان نيست كه زمام آن از اختيار او خارج شده باشد، مانند اين آيه:
(فَأَمَّا الَّذينَ شَقُوا فَفِي النَّارِ لَهُمْ فيها زَفيرٌ وَ شَهيقٌ * خالِدينَ فيها ما دامَتِ السَّماواتُ وَ الْأَرْضُ اِلاَّ ما شاءَ رَبُّكَ اِنَّ رَبَّكَ فَعَّال لِما يُريدُ * وَ أَمَّا الَّذينَ سُعِدُوا فَفِي الْجَنَّةِ خالِدينَ فيها ما دامَتِ السَّماواتُ وَ الْأَرْضُ اِلاَّ ما شاءَ رَبُّكَ عَطاءً غَيْرَ مَجْذُوذ)(1).
«امّا شقاوتمندان در آتشند و ناله مى كشند و مادامى كه آسمان ها و زمين برقرار است، در آتش خواهند بود مگر آنچه پروردگار تو بخواهد. پروردگارت هرچه بخواهد، انجام مى دهد و امّا سعادتمندان در بهشت هستند و مادامى كه آسمان ها و زمين برقرار است، در آنند مگر آنچه پروردگارت بخواهد، بخششى است قطع نشدنى».
همان طور كه ملاحظه مى كنيد، در اين آيه خلود و ماندن هميشگى در بهشت و دوزخ، معلق بر مشيت و خواست خدا شده است. اين موضوع مخصوصاً در مورد خلود در بهشت كه صريحاً در همين آيه مى فرمايد «بخششى است هميشگى و قطع نشدنى» دلالت بر اين دارد كه حكم خدا بر خلود در بهشت و دوزخ كار را از دست او بيرون نمى برد و لطمه اى به فرمانروايى و مالكيت مطلقه او نمى زند; همچنان كه جمله (اِنَّ رَبَّكَ فَعَّال لِما يُريدُ) در همين آيه نيز اين مطلب را تأكيد مى كند.
از اين بيانات روشن مى شود كه منظور از آيات نفى كننده شفاعت (چنانچه مربوط به شفاعت در قيامت باشد) اين است كه كسى به عنوان اصالت و استقلال چنين حقى را ندارد و منظور از آيات اثبات كننده شفاعت اين است كه اصلاً و ذاتاً شفاعت براى غير خدا بستگى به اذن و تمليك او دارد.(2)

1. هود، 106-108.
2. الميزان، ج1، ص158.

صفحه 38
شفاعت هاى منفى و مثبت
تا اينجا مجموع آيات مربوط به شفاعت در روز قيامت (27 آيه) مورد بررسى قرار گرفت و نتيجه اين بررسى ها اين شد كه قرآن مجيد برخى از شفاعت ها را مردود مى داند و برخى را مى پذيرد.
شفاعت در قرآن بين نفى و اثبات است كه نوعى از آن را ثابت و اقسام ديگر را مردود دانسته است. اينك بيان شفاعت هاى منفى و مثبت در قرآن.
شفاعت هاى مردود
1. خيال هاى بيهوده يهود پيرامون شفاعت باطل و بى اساس است. آنان تصور مى كردند كه چون فرزندان پيامبران هستند، هر اندازه مجرم باشند مورد شفاعت نياكان خود قرار خواهند گرفت و از اين رو دست خود را در انجام گناه باز مى دانستند، بلكه تصور مى كردند كه مى توان براى گناهان فدا و بدل تهيه كرد، همان طور كه در اين جهان مى توان از راه رشوه و پارتى و هدايا و تحف، جرائم را از بين برد.
قرآن براى كوبيدن چنين افكار و پندارهاى غلط فرمود: (... لا يُقْبَلُ مِنْها شَفاعَة وَ لا يُؤْخَذُ مِنْها عَدْل)(1) نه شفاعت و نه بدل و غرامت هيچ كدام پذيرفته نمى شود و

1. بقره، 48.

صفحه 39
همان طور كه قبلاً دانسته شد، آيات گروه دوم پيرامون نفى شفاعتى است كه يهود به آن اعتقاد داشتند.
2. گروهى كه پيوند ايمانى خود را قطع كرده و با شفيعان روز رستاخيز رابطه معنوى برقرار نكرده باشند، از شفاعت محروم بوده و براى آنان شفيعى نخواهد بود (مانند بت پرستان و منكران توحيد و منكران روز رستاخيز و ظالمان و ستمگران).
اين مطلب با دقت در آيات گروه سوم، بلكه گروه اوّل كاملاً استفاده مى شود.
3. بت هاى مصنوعى عرب جاهليت حق شفاعت ندارند و آنان پست تر از آنند كه بتوانند درباره پرستندگان خويش شفاعت كنند (به گروه چهارم از آيات مراجعه شود).
با بررسى اين چهار گروه از آيات، آيات مربوط به نفى شفاعت كه شفاعت هاى مردود و منفى را بيان مى كند به پايان مى رسد. البته از همين آيات هم بر مى آيد كه قرآن مجيد هرگز شفاعت را به طور كلى نفى نكرده است، بلكه تنها قسمتى از آن را مردود و بىواقعيت دانسته است.
شفاعت هاى مثبت
1. شفاعت از آن خدا است، حق مختص او مى باشد و هيچ كس در اين حق با او شريك نيست (به گروه پنجم از آيات مراجعه شود).
2. گروهى از بندگان خاص خدا با اذن و اجازه او درباره گروهى از مردم كه خداى متعال به شفاعت شدن آنها اذن بدهد شفاعت مى كنند و اين نوع شفاعت محدود و منوط به اذن خدا و نيز منوط به ساير خصوصياتى كه بايد در شفاعت كننده و شفاعت شونده باشد، با اختصاص شفاعت به خدا تضادى ندارد (به گروه ششم و

صفحه 40
هفتم از آيات مراجعه شود).
اگر بخواهيم اين بحث را فشرده تر بنويسيم، بايد بگوييم بت پرستان و منكران اصول دين اسلام مانند يهود و نصارى و نيز ستمگران و ظالمانى كه همه نوع پيوند خود را با خدا و شفيعان خدا قطع كرده اند، از شفاعت آنان محروم مى باشند و بت هاى مورد پرستش و ستايش به هيچوجه حق شفاعت ندارند. در برابر، بندگان پاك الهى مانند پيامبران و امامان و فرشتگان و اوليا با اذن و اجازه خداى متعال درباره افرادى كه به خدا ايمان داشته و توانسته اند رضايت خدا را جلب كنند، شفاعت مى كنند و شفاعت آنان پذيرفته مى شود.
البته براى روشن شدن حد و حدود شفاعت و اينكه كسانى كه مى خواهند شفاعت كنند يا مورد شمول شفاعت قرار گيرند چه خصوصياتى بايد داشته باشند، بايد به روايات اين باب مراجعه شود، زيرا در روايات، اين قسمت ها به خوبى توضيح داده شده است.(1)

1. البته مى توان گفت اساس مطالبى كه در روايات اين باب آمده است، همه در آيات قرآن مجيد موجود است (آيات گروه ششم و هفتم).

صفحه 41
درس سوم
انتقاد بيجا از شفاعت
گاهى ديده مى شود كه برخى اصل شفاعت را از اصول مسلم اسلام مى دانند و آن را چنين تفسير مى كنند كه بعضى از صالحان از خداوند بخواهند كه از عتاب گنهكاران بگذرد و معصيت كاران را مورد عفو قرار دهد.
سپس اظهار مى دارند كه:
«اين اعتقاد كه ضرر بسيارى به اهل آيات وارد آورده تحريفى از تعليمات كاهنان است كه براى اينكه نزد مردم شأنى داشته باشند، اين معنى را درست كرده اند و اين مقام را براى خود قائل شده اند.
اين همان شفاعت شركيه است كه مشركين قائل بوده كه در نزد عامه و جاهلين امت معروف است كه مى گويند ـ العياذ بالله ـ پيامبر و ائمه فرموده اند كه اى گناهكاران امت، شما با ما محبت داشته باشيد و ما شما را فرداى قيامت شفاعت مى كنيم.
اين معنى با دعوت پيامبران مخالف و با اصول اسلام ضد و با قوانين تعليم و تربيت منافى مى باشد، و مستلزم آن است كه بعثت رسل لغو باشد. اين مثل آن مى ماند كه به طفلى بگويى در مدرسه بايد درس بخوانى، ولى

صفحه 42
اگر هم نخواندى از معلم نترس، مى آيم شفاعت مى كنم.
آيا مى شود تصور كرد كه پيغمبر اكرم (صلى الله عليه وآله) نواهى و اوامرى را از طرف خداوند بياورد و بگويد بايد اوامر را به جاى آوريد و نواهى را ترك كنيد، ولى اگر چنين نكرديد من از شما شفاعت مى كنم. اين مخالف تربيت و منافى با بعث رسل است، اسلام هر سببى را قطع كرده و وسيله درستكارى را فقط عمل نيك قرار داده است. شفاعت به اين معنى علاوه بر اينكه مردم را مغرور مى كند شرك محض را نيز متضمن است.
امّا شفاعتى كه كتاب و سنت ثابت مى كند، شفاعتى است كه به اذن خدا براى كسى كه موحد بوده و رضايت خدا را جلب كرده باشد، صادر شود. به عبارت روشن تر بايد موحد بود و شركا و شفيعانى به اين معنى كه ذكر شد براى خدا قائل نگرديد تا پيغمبر به اذن خدا از شخص شفاعت كند. از رسول اكرم سؤال شد كه يا رسول الله سزاوارترين مردم به شفاعت تو كيست. فرمود: سزاوارترين مردم كسى است كه از صميم قلب لا اله الّا الله بگويد.
پس حضرت (صلى الله عليه وآله) بزرگ ترين اسباب نيل به شفاعت را تجريد توحيد قرار داد و اين درست بر عكس چيزى است كه مشركين مى گويند وقتى نائل به شفاعت مى گردى كه انبيا را شفيع بگيرى و غير از خدا، به آنان هم موالات داشته باشى.
به بيان واضح تر عقيده شركيه در شفاعت همين اعتقادى است كه عوام دارند كه انبيا و اوليا را عبادت مى كنند و در مقابلشان خضوع و خشوع و در مجالس عزادارى ايشان گريه و زارى مى نمايند و محبتشان را در دل جايگزين مى كنند، مورد شفاعت آنان واقع مى شوند.اين عقيده مشركين

صفحه 43
است كه به هيچ وجه اتكا به عمل صالح نداشتند.
از ندانى هاى عوام يكى هم اين است كه مى گويند اگر نبى و امام را دوست بدارى و شفيع قرار دهى مورد عفو و رحمت خدا واقع خواهى گرديد، چنانكه اگر رابطه و محبت با مقربين پادشاه داشته باشى و آنان را شفيع قرار دهى، مورد لطف و مرحمت واقع خواهى شد. نمى دانند كه شفاعت بدون اذن خدا محال است (مَنْ ذَا الَّذي يَشْفَعُ عِنْدَهُ اِلاَّ بِاِذْنِهِ)(1) و به اذن خداوند پيغمبر(صلى الله عليه وآله) و ائمه(عليهم السلام) از كسى شفاعت مى كنند كه خداوند از او راضى باشد (وَ لا يَشْفَعُونَ اِلَّا لِمَنِ ارْتَضى).(2)خلاصه براى نجات يافتن از عقايد شركيه راجع به شفاعت بايد سه اصل را در نظر گرفت: اوّلاً شفاعت بدون اذن خدا محال است. ثانياً خداوند اذن شفاعت نمى دهد مگر آنكه قولاً و عملاً از شخص مشفوع له راضى باشد. ثالثاً قول و عملى كه راضى كننده خداست، توحيد مجرد از عقايد شركيه و متابعت رسول و سنّت سنيّه اوست.
پس اگر شرايط بالا جمع نشود، شفاعت شفيعان بى فايده است و صلّى الله على محمّد و آله الطاهرين».(3)
اين گفتار كه به طور مشروح نقل گرديد، از جهاتى قابل مطالعه است:
1. ميزان در تشريح عقايد يك ملت همان نوشته هاى دانشمندان و علماى طراز اوّل و درجه يك آنها است، نه عقايد عوام آن ملت، زيرا عوام هر ملت غالباً عقايد اصيل خود را با يك رشته اوهام و پندارها در هم آميخته و معجونى از صحيح و باطل

1. بقره، 255.
2. انبياء، 28.
3. يكتاپرستى، ص113-116.

صفحه 44
مى سازد. چه بهتر نويسنده محترم حقيقت شفاعت را از كتاب هاى اصيل اسلامى كه دست تحريف به آنها راه نيافته است، مى گرفت و درباره آن داورى مى نمود.
2. شرايط سه گانه اى كه براى پذيرش شفاعت بيان نمودند، چيز تازه اى نيست، بلكه دانشمندان اسلامى به پيروى از قرآن شرط اوّل و دوم را يادآورى نموده و آيات قرآن نيز بر آن گواهى مى دهند، چنان كه مى فرمايد:
(مَنْ ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِنْدَهُ اِلَّا بِاِذْنِه)(1)
«كيست كه بدون اذن او شفاعت كند».
(وَ لا يَشْفَعُونَ اِلَّا لِمَنِ ارْتَضى)(2)
«جز كسانى را كه مورد رضايت و پسند خدا باشد كسى را شفاعت نمى كنند».
ولى عنايت نويسنده به همان شرط سوم است كه شخص مورد شفاعت داراى توحيد مجرد از عقايد شركيه و متابعت رسول و سنت سنيه او باشد.
ولى بايد توجه نمود كه توحيد مجرد آن نيست كه ابن تيميّه حرّانى و محمد بن عبدالوهاب نجدى آورده است، زيرا توحيد آنان جز جمود و عدم كوشش در تشريح مفاهيم عالى اسلامى چيزى نيست.
چقدر خوب بود كه ايشان علاوه بر متابعت سنت پيامبر گرامى پيروى از پيشواى معصوم را نيز اضافه مى كردند، زيرا پيروى اهل بيت(عليهم السلام) به حكم حديث ثقلين و حديث سفينه نوح لازم و ضرورى است و به يك معنى اطاعت از آنان، اطاعت از پيامبر است، همچنان كه اطاعت از پيامبر نوعى اطاعت از خدا است.
3. از بى لطفى هاى ايشان اين است كه به عوام نسبت مى دهند كه آنان انبيا و اوليا را عبادت مى كنند و در مقابل آنها خضوع و خشوع مى كنند، زيرا معنى عبادت

1. بقره، 255.
2. انبياء، 28.

صفحه 45
همان خضوع و نهايت ذلت در برابر كسى است كه او را فاعل مختار و متصرف على الاطلاق بداند. آيا يك عوام شيعه كه با مسجد و منبر سروكار دارد، چنين عقيده را درباره پيشوايان ما دارد؟
گريه و عزادارى نشانه عبادت نيست، بلكه نشانه پيوند باطنى با خاندان پيامبر است كه در مصيبت آنان محزون و مغموم گردد و تأثرات روانى او به صورت قطرات اشك به گونه انسان جارى شود.
4. سرانجام معنايى كه براى شفاعت اختيار كرده همان است كه دانشمندان بزرگ دو طايفه بيان نموده و چيز تازه اى به ميدان نياورده اند جز اينكه معنى باطلى از شفاعت را به عوام نسبت داده و از آن انتقاد نموده اند.
به عبارت ديگر اينكه مى گويد شفاعت ضررهاى فراوانى در اديان به بار آورده است مربوط به معنايى است كه خود آن را ساخته و به عوام نسبت داده و نتيجه گرفته است و از قبيل «خود مى كشى و خود تعزيه مى دارى» مى باشد و اگر اين ضررها ناشى از اعتقاد به معنى صحيح از شفاعت است، اين مطلب نه تنها صحيح نيست بلكه شفاعت آثار صحيح دارد.

صفحه 46
بخش دوم
آياتى كه درباره خاندان رسالت نازل شده است
4. آيه اول، آيه مودت در قربى
5. بررسى يك رشته سؤالات پيرامون آيه مودت
6. بررسى سه سؤال ديگر پيرامون آيه مودت
7. آيه دوم، آيه انّما ولّيكم الله...
8. آيه سوم، آيه ليلة المبيت
9. آيه چهارم، آيه مباهله

صفحه 47
درس چهارم
آيه يكم: آيه مودت در قربى
در اين بخش به تفسير و توضيح آياتى خواهيم پرداخت كه درباره امير مؤمنان و ديگر افراد خاندان رسالت نازل شده اند. همگى مى دانيم كه آيات قرآن غالباً، شأن نزول هايى دارند كه سبب نزول آيه يا آياتى گرديده اند و دانشمندان اسلامى در خصوص شأن نزول آيات قرآن، كتاب هاى ارزنده اى نوشته اند.
حقيقت شأن نزول جز اين نيست كه وقوع حادثه اى يا پرسش پرسشگرى، علت نزول وحى الهى مى گرديد، در اين موقع، هيچ مانعى ندارد كه بيان شخصيت افرادى كه رفتار و گفتار آنان مى تواند بزرگ ترين سرمشق براى ديگران گردد، سبب نزول چند آيه گردد. درست است كه قرآن كتاب وحى الهى است كه براى اداره بشر در تمام اعصار و قرون فرو فرستاده شده است و داراى احكام و قوانين كلى است كه راه و رسم زندگى را براى انسان ها مى نماياند، ولى كلى بودن احكام و معارف قرآن، مانع از آن نيست كه آيه يا آياتى درباره فرد يا گروهى كه راهنمايى امت پس از پيامبر گرامى بر عهده آنها مى باشد، فرو فرستاده شود.
به عبارت روشن تر، مجموع آيات قرآن موضع گيرى خاصى دارند و همگى

صفحه 48
براى هدايت مردم به حق و حقيقت فرو فرستاده شده است و يكى از طرق هدايت معرفى شخصيت هاى برجسته اى است كه رفتار و گفتار آنان وسيله هدايت توده ها به راه سعادت است.
گاهى شنيده مى شود كه مى گويند مقام قرآن بالاتر از آن است كه درباره شخصيات و افراد مشخص سخن بگويد و قرآن بايد با طرح مسائل كلى و جهانى، توده ها را به راه راست هدايت نمايد، ديگر نبايد درباره شخصيات و افراد معينى سخن بگويد. گوينده اين سخن گويا درباره قرآن مطالعه نكرده و انديشه اى را ابراز كرده است كه هرگز با قرآن تطبيق نمى كند.
قرآن به طور مكرر درباره افراد مشخص سخن گفته و بحث كرده است. برترى قرآن با اين نيست كه پيوسته كلى سخن بگويد يا درباره افراد مشخص بحث و گفتگو نكند، عظمت قرآن در اين است كه كتاب هدايت و نسخه سعادت است و اين هدف در تمام آيات آن محفوظ است، رهبرى مردم به سوى سعادت گاهى با طرح قوانين كلى صورت مى گيرد، احياناً با طرح زندگانى امت ها و پيامبران گذشته و معرفى انسان هاى نمونه كه از نظر فضايل و ديگر صفات انسانى در درجه بسيار ممتاز قرار دارند، تحقق مى پذيرد; در اين صورت هرگز نبايد از اين سخن تعجب كنيم كه آياتى چند درباره امير مؤمنان يا ديگر پيشوايان و اولياى الهى نازل گرديده است.
***
آياتى كه درباره خاندان عصمت و طهارت نازل شده بيش از آن است كه در اين صفحات بگنجد، زيرا:
حافظ ابوبكر بن على بغدادى مؤلف تاريخ بغداد كه در سال 462 در گذشته است، از ابن عباس نقل مى كند كه سيصد آيه درباره على بن ابى طالب نازل شده

صفحه 49
است(1) و ابن حجر عسقلانى نيز اين مطالب را از وى در كتاب الصواعق، ص 76 نقل كرده است.
حافظ ابوعبدالله محمد بن يوسف گنجى شافعى كه در سال 658 در گذشته است مى نويسد: هر آيه اى با جمله يا (أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا)آغاز شده است، على بن ابى طالب در رأس آن قرار دارد.(2)
حافظ ابونعيم اصفهانى متوفاى سال 430 مؤلف كتاب حلية الأولياء كتاب مستقلى پيرامون اين موضوع نوشته است; بنابراين تعجب نخواهيد كرد كه براى نشان دادن مقام ولايت على و خاندان بزرگ او بخش جداگانه اى درباره اين خاندان باز نموده ايم و از ميان آيات بسيار و بحث هاى گسترده تنها به بيان چند آيه اكتفا مى كنيم.
آيه مودت در قربى
دانشمندان اسلامى مى گويند آيه زير درباره خاندان پيامبر نازل گرديده است:
(قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً اِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى)(3)
«بگو من در راه تبليغ رسالت خدا، مزد و پاداشى نمى خواهم جز مودت به خويشاوندان».
اين آيه از روز نزول تا كنون يك معنى بيش نداشته است و آن دوستى با خاندان رسالت و عصمت و طهارت مى باشد.

1. تاريخ بغداد، ج6، ص221.
2. كفاية الطّالب فى مناقب آل ابى طالب، ص129.
3. شورى، 23.

صفحه 50
مفسران عالى قدر و محدثان اسلامى طى قرن ها، روى همين معنى تكيه كرده اند و ادبا و شعرا و ديگر دانشمندان از اين آيه جز همان معنى، معنى ديگرى نفهميده اند و بعدها روى عدم دقت در الفاظ و جمله هاى آيه يكى دو احتمال ديگر براى آيه تراشيده شده است و مفسران قرآن براى اينكه مجموع احتمالات آيه را گفته باشند، گاهى در كنار معنى مشهور، احتمالات مزبور را نيز يادآور شده اند كه هرگز با قرائنى كه در خود آيه وجود دارد سازگار نيست.
شعراى قريب به عصر رسالت با قريحه عربى خود از آيه جز مودت و دوستى با خويشاوندان پيامبر، معنى ديگرى نفهميده اند. آنان به حكم اينكه به عصر رسالت نزديك بودند و زبان عربى براى آنان يك زبان امى و مادرى بود، قطعاً دريافت آنان از آيه براى ديگران حجت و سند خواهد بود از باب نمونه:
1. امام شافعى(1) كه خود يكى از پيشوايان چهار مذهب معروف اهل تسنن است، دريافت خود را از آيه در قالب شعر ريخته و آن را با احساسات و علاقه پاك خود به خاندان رسالت در هم آميخته مى گويد:
يا اهل بيت رسول الله حبّكم *** فرض من الله فى القرآن انزله
كفاكم من عظيم القدر انّكم *** من لم يصلّ عليكم لا صلاة له(2)
«اى خاندان رسالت، دوستى شما از واجباتى است كه خداوند در قرآن به آن دستور داده است. در عظمت مقام و موقعيت شما اين بس كه هر كس در نماز بر شما درود نفرستد، نماز او صحيح نيست».

1. امام محمد بن ادريس شافعى در سال 150 ديده به جهان گشوده و در سال 204 ديده از جهان پوشيده است.
2. شرح مواهب، نگارش زرقانى، ج7، ص7 و صواعق، تأليف ابن حجر، ص87 و مشارق الأنوار، ص88، حمزاوى مالكى و اتحاف، ص29، بشراوى و اسعاف الرّاغبين، ص119 صبّان.

صفحه 51
اين نه تنها امام شافعى است كه مفاد آيه را در قالب شعر ريخته است، بلكه پيش از او سفيان بن مصعب عبدى كوفى كه از ياران و تلامذه حضرت صادق(عليه السلام)بود، مضمون آيه را در يكى از قصايد خود آورده است. در عظمت و موقعيت اين مرد همين بس كه حضرت صادق به شيعيان خود دستور مى داد كه شعر او را به فرزندان خود تعليم دهند.(1)
وى در يكى از قصايد خود چنين مى گويد:
فولاهم فرض من الرّ *** حمان فى القرآن واجب(2)
«دوستى آنان فريضه اى است كه از طرف خداوند رحمان در قرآن وارد شده است».
ابن حجر در صواعق، ص101 مى گويد: شيخ شمس الدين ابن العربى پيرامون لزوم ولاى اهل بيت دو شعر زير را سروده و دريافت خود را از آيه در قالب اين بيت ريخته است:
رايت ولائى آل طه فريضة *** على رغم اهل البعد يورثنى القربى
فما طلب المبعوث أجرا على الهدى *** بتبليغه الاّ المودّة فى القربى
« من دوستى اولاد طه را واجب مى دانم. برخلاف گمان گروهى كه از آنان دورند، دوستى آنان مايه نزديكى به خدا است. پيامبر برانگيخته خدا براى كار خود اجر و پاداشى نخواست جز مودت در قربى».
ابن صبّاغ مالكى در كتاب فصول المهمّة، ص 14 دو شعر زير را از گوينده اى نقل كرده است:
هم العروة الوثقى لمعتصم بها *** مناقبهم جائت بوحى و انزال

1. رجال كشى، ص 254.
2. الغدير، ج1، ص275، ط نجف.

صفحه 52
مناقب فى شورى و سورة هل أتى *** و فى سورة الأحزاب يعرفها التّالى
«آنان دستگيره هاى محكم و استوارى هستند براى كسى كه به آن چنگ بزند و فضايل آنان از طريق وحى و قرآن به ثبوت رسيده است».
فضايل آنان در سوره هاى شورى (مقصود آيه مورد بحث است) و هل أتى و احزاب نازل شده و هر كس قرآن را تلاوت كند به اين حقيقت پى مى برد».
شاعر ديگرى نيز مى گويد:
موالاتهم فرض و حبّهم هدى *** و طاعتهم ودّ و ودّهم تقوى
«دوستى آنان فريضه و مايه هدايت است، اطاعت آنان دوستى، و دوستى آنان پرهيزگارى است».
شبلنجى در كتاب نورالأبصار، ص13، بيت زير را ضمن چند بيت ديگر به ابى الحسن جبير نسبت داده است:
موالاتهم فرض على كلّ مسلم *** و حبّهم اسنى الذّخائر للاُخرى
«دوستى آنان بر هر مسلمانى لازم است و مودت آنان بهترين ذخيره آخرت مى باشد».
اشعار و سروده ها در اين قسمت بيش از آن است كه در اينجا درج گردد و مقصود از نقل اشعار گذشته اين است كه امت اسلامى و در ميان آنان ادبا كه همگى عرب زبان بودند و زبان عربى زبان امى و مادرى آنها بود، از آيه مورد بحث همان معنى را فهميدند كه قاطبه دانشمندان شيعه و بسيارى از مفسران و محدثان اهل تسنن آن را فهميده اند و اين مطلب در قرون اسلامى آن چنان مسلم بود كه گاهى شعر از آن الهام گرفته، آن را چاشنى شعر خود قرار مى دادند.
گذشته از اين احاديث اسلامى و روايات، هر دو گروه مطلب را آن چنان مسلم گرفته است كه وجود هر نوع احتمال ديگر را در آيه مردود مى شمارد.

صفحه 53
***
اكنون وقت آن فرا رسيده است كه به تفسير خود آيه بپردازيم و سپس با پاسخگويى به برخى از پرسش هايى كه پيرامون آيه وجود دارد و يادآورى احاديثى كه محدثان اسلامى در شأن نزول آيه نقل كرده اند، بحث را به پايان برسانيم.
اينك متن آيه:
(قُلْ لَا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرا اِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى)
«بگو من اجر و مزدى در برابر اين كار (تبليغ رسالت و راهنمايى مردم) نمى خواهم جز مودّت در قربى».
قبلاً لازم است لفظ «مودّت» و «قربى» از نظر لغت عرب تفسير شود، زيرا آشنايى با معانى مفردات به فهم مطالب كمك مى كند. لفظ مودت در فرهنگ عربى به معنى محبت است و احياناً در محبت همراه با تمنى به كار مى رود.
ابن فارس مى گويد:
اين لفظ حاكى از محبت است. گفته مى شود «وددته : أحببته» يعنى او را دوست داشتم و نيز مى گويند «وددت أن ذلك كان : اذا تمنّيته» يعنى دوست داشتم كه اين كار بشود يعنى آرزو كردم اين كار انجام بگيرد و نيز مى گويد : «ودّ» به معنى محبت است و در تمنّى «وداد» گفته مى شود.(1)
مؤلف قاموس مى گويد : «الودّ و الوداد: الحبّ». وى بدون اينكه به معنى تمنى اشاره كند مطلب را تمام مى كند. در هر حال اين لفظ در معنى محبت و دوستى و گاهى توأم با تمنى به كار مى رود.
لفظ «قربى» مصدرى است بر وزن «بشرى» و «زلفى» به معنى قرابت يعنى خويشاوندى، و اين حقيقتى است كه بزرگان ادب بر اين مطلب تصريح كرده اند.

1. مقاييس، ج5، ص80.

صفحه 54
بزرگ ترين لغت شناس عرب مى نويسد : «القربة و القربى : القرابة»(1) قربت و قربى به معنى خويشاوندى است.
زمخشرى در كشّاف مى گويد : «القربى مصدر كالزّلفى و البشرى بمعنى القرابة و المراد أهل القربى».(2)
يعنى قربى مصدرى است بر وزن زلفى به معنى قرابت و خويشاوندى و مقصود از آن در آيه خويشاوندان است. مؤلف المنجد مى نويسد : «القربى و القربة (بضم راء) و القرابة: القرابة قى الرّحم».
يعنى اين سه لفظ به معنى پيوند خويشاوندى ميان دو نفر است.
طبق گواهى فرهنگ نويسان عرب و به شهادت موارد استعمال آن در قرآن روشن مى گردد كه مقصود از قربى پيوند خويشاوندى است كه دو طرف را به هم نزديك مى سازد و اين لفظ در لغت عرب جز در همين معنى استعمال نشده و اگر هم فرضاً در معنى ديگرى به كار رفته باشد، معنى غيرمعروف است كه هرگز نبايد قرآن بر آن حمل شود.
گواه روشن بر اين مقصود از قربى همان پيوند خويشاوندى است. اين است كه اين لفظ در قرآن جز در همين معنى، در معنى ديگرى به كار نرفته است. چيزى كه هست در آيه مورد بحث بدون ضميمه مضاف به كار رفته و در آيات دگر به ضميمه مضاف استعمال شده است. اينك به برخى از آياتى كه لفظ قربى در آنها وارد شده است اشاره مى شود :
(وَ بِالْوالِدَيْنِ اِحْساناً وَ ذِي الْقُرْبى وَ الْيَتامى)(3)

1. مقاييس، ج5، ص80.
2. كشّاف، ج3، ص81.
3. بقره، 83.

صفحه 55
«به پدر و مادر نيكى كنيد و همچنين به خويشاوندان و يتيمان».
(وَ آتَى الْمالَ عَلى حُبِّهِ ذَوِي الْقُرْبى وَ الْيَتامى)(1)
«مال را در راه خدا به خويشاوندان و يتيمان بدهد».
(ما كانَ لِلنَّبِيِّ وَ الَّذينَ آمَنُوا أَنْ يَسْتَغْفِرُوا لِلْمُشْرِكينَ وَ لَوْ كانُوا أُولي قُرْبى)(2)
«هرگز بر پيامبر و افرادى كه ايمان آورده اند روا نيست درباره مشركان طلب آمرزش نمايند، هرچند با آنان داراى قرابت و پيوند خويشاوندى باشند».
خلاصه اينكه اين لفظ در قرآن غير از آيه مورد بحث پانزده بار وارد شده است و در تمام اين موارد در معنى بستگى و پيوند خويشاوندى به كار رفته است; حتى در آيه (وَ الْجارِ ذِي الْقُرْبى)(3) كه مقصود، همسايه اى است كه پيوند خويشاوندى نيز داشته باشد.
آيا يك چنين استعمال، گواه بر آن نخواهد بود كه مقصود از اين لفظ در مورد بحث نيز همان خويشاوندى است؟
اكنون وقت آن رسيده است كه به اشكالات برخى از افراد پاسخ بگوييم.

1. بقره، 177.
2. توبه، 113.
3. نساء، 36.

صفحه 56
درس پنجم
بررسى يك رشته سؤالات پيرامون آيه مودت
1. سؤال پيرامون معنى مودت;
2. سؤال پيرامون معنى قربى;
3. اين آيه در مكه نازل شده است يا در مدينه;
4. درخواست اجر مناسب مقام رسالت نيست.
سؤال يكم
در بررسى معنى مفردات آيه مورد بحث، به اين نقطه رسيديم كه مودت به معنى محبت و احياناً همراه با تمنى و آرزو است، ولى گاهى گفته مى شود كه كلمه مودت، دوستى خالصانه نيست، بلكه يك نوع دوستى آميخته به عداوت قبلى است كه بنا به مصلحت بايد آن دوستى را رعايت كرد و از آياتى كه كلمه مودت در آنها وارد شده است، اين معنى استنباط مى شود، مانند:
(وَدَّ الَّذينَ كَفَرُوا لَوْ تَغْفُلُونَ عَنْ أَسْلِحَتِكُمْ)(1)
«افراد كافر آرزو مى كردند كه شماها از سلاح هاى خود غفلت ورزيد».

1. نساء، 102.

صفحه 57
(وَدَّتْ طائِفَة مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ لَوْ يُضِلُّونَكُم)(1)
«گروهى از اهل كتاب، دوست داشتند كه شما را گمراه كنند».
پاسخ
هرگز فرهنگ نويسان لغت عرب چنين خصوصيتى را براى لفظ مودت و ديگر مشتقات آن يادآور نشده اند و آيات قرآن نيز بر خلاف آن گواهى مى دهند، زيرا اين لفظ در قرآن در پاره اى از موارد، در همان معنى محبت به كار رفته است، بدون اينكه همراه با عداوت قبلى باشد مانند:
1. (اِنَّ الَّذينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمنُ وُدا)(2)
«افرادى كه ايمان آورده اند و كار نيك انجام مى دهند، خداوند محبت آنان را (در قلوب مردم) قرار مى دهد».
آيا محبت مردم به افراد نيكوكار، توأم با عداوت قبلى است كه بايد روى مصلحت، آن دوستى را رعايت كرد؟!
به حكم اين آيه، پيامبران و پيشوايان معصوم در دل هاى گروه باايمان، محبت بس عظيمى دارند و مسلمانان جهان و مسيحيان عالم به رهبران دينى خود عشق و مهر مىورزند. آيا مهر آنان به بزرگان دين خود آميخته با دشمنى قبلى است كه از روى مصلحت بايد آن را حفظ كرد؟
2. (وَ مِنْ آياتِهِ أَنْ خَلَقَ لَكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ أَزْواجاً لِتَسْكُنُوا اِلَيْها وَ جَعَلَ بَيْنَكُمْ مَوَدَّةً وَ رَحْمَة)(3)

1. آل عمران، 69.
2. مريم، 96.
3. روم، 21.

صفحه 58
«از آيات الهى اين است كه براى شما از جنس خود همسرانى آفريده است تا به وسيله آنها آرامش پيدا كنيد و ميان شما دوستى و ترحم قرار داده است».
آيا مهر و محبتى كه ميان شوهران و همسران حكم فرماست، توأم با عداوت قبلى است كه بايد روى مصلحتى رعايت كرد.
3. (يَوَدُّ أَحَدُهُمْ لَوْ يُعَمَّرُ أَلْفَ سَنَة)(1)
«هر يك از يهودان دوست دارد كه هزار سال عمر كند».
بنا به مفاد آيه هر يك از آنان دوست دارد كه هزار سال عمر كند و هرگز اين دوستى توأم با عداوت قبلى نيست، بلكه از صميم قلب چنين عمر درازى را دوست دارند.
اين چه تصرف ناروايى در لغت است كه با هيچ مقياسى تطبيق نمى كند؟
امّا دو آيه و آيات ديگرى كه با آنها بر مدعا استدلال شده است، كوچك ترين دلالتى بر مقصود ندارند، زيرا لفظ مودت در اين آيات در محبت توأم با آرزو به كار رفته است و اگر عداوتى فهميده مى شود، هرگز مربوط به لفظ مودت نيست، بلكه قرائنى در آيه هست كه حاكى از عداوت يك طرف به طرف ديگر است.
مثلاً در دو آيه مورد استدلال چون گروه كافر دوست مى دارند يا آرزو مى كنند كه گروه باايمان از سلاح هاى خويش غفلت ورزند يا گمراه شوند، از تقابل گروه هاى كافر و مؤمن و اينكه مورد آرزو غفلت از سلاح و گمراه شدن افراد باايمان است، مى فهميم كه يك طرف به طرف ديگر عداوت مىورزد. اصولاً دشمن پيوسته دوست دارد كه بر طرف مقابل صدمه اى برسد.
خلاصه در هر موردى كه عداوت و دشمنى فهميده مى شود، مربوط به لفظ

1. بقره، 96.

صفحه 59
مودت نيست، بلكه قرائن خارجى آن را مى رساند. شما مى توانيد به كمك المعجم المفهرس مجموع آياتى را كه در آنها لفظ مودت با تمام مشتقاتش وارد شده است، مورد بررسى قرار دهيد، سپس داورى كنيد كه اين لفظ يك معنى و آن هم مهر و محبت و احياناً آميخته با آرزو بيش ندارد و اگر در موردى مطلب ديگرى همراه است، مربوط به اين لفظ نيست بلكه از قرائن موجود در آيه استفاده مى شود.
سؤال دوم
كلمه قربى در آيه مصدر است و بدون مضافى مانند «ذى» (ذى القربى) در معنى خويشاوندى استعمال نمى شود.
پاسخ : لغت نويسان عرب و همچنين موارد استعمال اين لفظ، گواهى مى دهند كه معنى اين لفظ همان خويشاوندى است منتهى گاهى اين لفظ به ضميمه مضاف مانند ذوى و اولو كه همگى به معنى صاحب است، به كار مى رود، مانند : (وَ آتِ ذَا الْقُرْبى حَقَّهُ)(1): حق صاحب پيوند خويشاوندى را بپرداز» و گاهى بدون مضاف در همان معنى به كار مى رود و استعمال اين لفظ بدون مضاف در همان معنى كمياب نيست.
امير مؤمنان از نحوه استدلال مهاجر و انصار در روز سقيفه آگاه شد، پس از ارزيابى استدلال طرفين كه در نهج البلاغه وارد شده است، (2) دو شعر سرود كه يكى از آنها اين است :
و ان كنت بالقربى حججت خصيمهم *** فغيرك اولى بالنّبىّ و اقرب(3)

1. اسراء، 26.
2. نهج البلاغه، خطبه 64.
3. شرح حديدى، ج18، ص416.

صفحه 60
«اى ابوبكر اگر پيوند خويشاوندى را كه با پيامبر دارى دليل تقدم خود بر طرف مقابل (انصار) شمردى، غير تو (يعنى خود امام) پيوند خويشاوندى نزديك ترى با پيامبر دارد».
با اين وصف چگونه مى توان ادعا نمود كه اين لفظ بدون مضاف مانند «ذا» در معنى خويشاوندى به كار نمى رود.
مثلاً لفظ «عدل» در لغت عرب مصدر است به معنى «دادگرى». گاهى اين لفظ همراه با مضاف به كار مى رود و مى گويند : « زيد ذو عدل : فلانى داراى عدالت است». و احياناً براى مبالغه مى گويند: «زيدٌ عدلٌ: فلانى سراپا عدالت است». همان طور كه ملاحظه مى فرماييد لفظ «ذو» جز افزودن معنى «صاحب» بر معنى عدالت، نقش ديگرى ندارد و در مورد بحث نيز مطلب از اين قرار است.
سؤال سوم
كسانى كه آيه را به دوستى خاندان رسالت تفسير مى كنند و مى گويند مقصود، پيامبر و على و فاطمه و حسنين(عليهم السلام) است، از يك نكته غافلند و آن اينكه آيه مذبور در سوره شورى است و اين سوره از سوره هاى مكى است و هنوز آن روز حسنين و شايد فاطمه ديده به جهان نگشوده بودند.
پاسخ
براى شناسايى آيات مكى از مدنى دو راه وجود دارد:
1. گاهى با دقت در مفاد آيات مى توان تشخيص داد كه آيه اى يا سوره اى در كجا نازل شده است، آيا در مكه نازل شده است يا در مدينه؟
مثلاً آيات مربوط به توحيد و يگانگى خدا و مبارزه با شرك و بت پرستى و

صفحه 61
دعوت مردم به اعتقاد به رستاخيز و سراى ديگر و توجه دادن آنها به زندگانى اقوام پيشين و مانند اينها، غالباً مكى است و محيط مكه جز براى طرح اين مباحث، براى چيز ديگرى آمادگى نداشت.
همچنان كه آيات مربوط به احكام فقهى و جهاد با دشمن و رد عقايد يهود و نصارى و مانند اينها مدنى است.
امروز دانشمندان از اين روش بهتر توانسته اند آيات مكى را از مدنى جدا نموده، نتايج درخشانى به دست آورند.
هر گاه ملاك در تشخيص مكى از مدنى اين باشد، دقت در مضمون آيه ايجاب مى كند كه آيه «مودت در قربى» را مدنى بدانيم، زيرا شرايط مكه ايجاب نمى كرد كه پيامبر با آنان با چنين لحنى سخن بگويد، زيرا در مكه كسى به او ايمان نياورده بود و اكثريت قابل ملاحظه با او از در عداوت در آمده و از دشمنان سرسخت او بودند و آن گروه كمى هم كه به وى ايمان داشتند، آن چنان مخفى و دربدر بودند كه جاى اين نوع سخن گفتن با آنها نبود.
آيا صحيح است كه فرد بليغى به گروهى كه هنوز به او ايمان نياورده اند بگويد «من از شما اجر و پاداشى نمى خواهم جز مودت در قربى را»؟ زيرا در اين موقع طرف مقابل مى گويد ما هنوز رسالت تو را نپذيرفتيم كه از ما در برابر آن مودت در قربى بخواهى. اين نوع سخن گفتن با گروهى مناسب است كه كار انسان را پذيرفته اند، نه با افرادى كه هنوز كار او را قبول نكرده و دعوت او را خدمتى تلقى ننموده اند.
2. راه ديگر اين است كه از طريق روايات و احاديث و نصوص علما و دانشمندان، آيات مكى را از مدنى جدا كنيم.
اگر ميزان در تشخيص مكى از مدنى اين باشد، مفسران اسلامى بالاخص كسانى كه پيرامون محل نزول آيات كتاب هاى ارزنده اى نوشته اند مى گويند سوره

صفحه 62
شورى مكى است جز چهار آيه كه نخستين آنها آيه (قُلْ لَا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرا ...)مى باشد.
از باب نمونه، ابراهيم بن عمر بقاعى(1) كتابى پيرامون بيان آيات مكى و مدنى نوشته به نام نظم الدرر و تناسق الآيات و السور وى در كتاب مزبور مى گويد : «سوره شورى مكى است مگر آيات شماره 23 ، 24 ، 25 و 27».(2)
آيه مورد بحث جزو آيه 23 مى باشد.
نويسنده اين كتاب كه خود متخصص شناسايى آيات مكى از مدنى است، با صراحت كامل نه تنها اين آيه را بلكه چند آيه ديگر را نيز مدنى مى داند. نه تنها او، بلكه بسيارى از مفسران اين آيه را مدنى دانسته اند; از آن جمله نظام الدين نيشابورى صاحب تفسير بزرگ و معروف در آغاز سوره مى گويد: «سوره شورى مكى است جز چهار آيه كه يكى از آنها آيه مودت در قربى است كه در مدينه نازل شده است».(3)
خازن مؤلف تفسير معروف در تفسير خود مى گويد:
سوره شورى مكى است، ولى از ابن عباس نقل شده است كه چهار آيه از اين سوره در مدينه نازل شده است و نخستين آنها آيه (قُلْ لَا أَسْأَلُكُمْ) مى باشد. وى سپس مى گويد : «نه تنها اين چهار آيه مدنى است، بلكه بعضى از آيات ديگر نيز مدنى است».
مثلاً برخى معتقدند كه آيه هاى 39 تا 44 نيز مدنى مى باشد.(4)

1. برهان الدين ابواسحاق ابراهيم بن عمر بقاعى شافعى، متولد 809 و متوفى در دمشق.
2. تاريخ القرآن زنجانى، ص58 (ترجمه فارسى).
3. تفسير نيشابوى، ج3، ص312 (صفحات اين كتاب فاقد شماره صفحه چاپى است و بعداً با دست شماره گذارى شده است).
4. تفسير خازن، ج6، ص97.

صفحه 63
راه دور نرويم. شما قرآن هايى را كه زير نظر محققين دانشگاه بزرگ مصر (الأزهر) در كشورهاى عربى چاپ شده است، ملاحظه بفرماييد. بالاى سوره شورى چنين نوشته اند:
«سورة الشّورى مكيّة الآيات الاّ 23 و 24 و 25 و 27 فمدنيّة».
«سوره شورى مكى است جز آيات يادشده كه در مدينه نازل شده است».
اصولا همان افرادى كه مى گويند اين سوره مكى است، همان ها نيز مى گويند آياتى چند از اين سوره مدنى است. چرا يكى را بپذيريم و ديگرى را رد كنيم؟
آشنايى به خصوصيات سوره ها و آيه ها علم منقول است كه بايد در آن به احاديث اسلامى و مفسران عالى قدر قرآن مراجعه كرد.
محدثان اسلامى با اسناد منظمى از ابن عباس نقل مى كنند هنگامى كه آيه «مودت در قربى» نازل شد، ياران رسول خدا از او پرسيدند: «خويشاوندى كه محبت آنها براى ما واجب شده است كيست؟» پيامبر فرمود:
«علىّ و فاطمة و ابناهما».
«على و همسر وى فاطمه و دو فرزند آنها است».
اين حديث به اين صورت علاوه بر كتاب هاى شيعه، در كتاب هاى حديث و تفسير اهل تسنن نيز بدون كم و زياد وارد شده است. شما مى توانيد اين مطلب را در كتاب هاى زير مطالعه فرماييد:
ذخائر، ص25; كشّاف، ج3، ص81; تفسير نيشابورى، ج3، ص 312; مطالب السّئول، ص8; تفسير رازى، ج7، ص655; تفسير ابوالمسعود در حاشيه تفسير رازى; تفسير ابوحيّان، ج7، ص516; تفسير نسفى در حاشيه خازن، ج4، ص99; المجمع تأليف هيثمى، ج9، ص168; فصول المهمّة، ص12; كفايه گنجى، ص13; زرقانى در شرح مواهب، ج7، ص 3 و921;

صفحه 64
صواعق، ص101 و 135; نورالابصار، ص102; اسعاف الرّاغبين، ص105 و... .
آيا يك چنين اتفاق بر نقل حديث كافى نيست كه بگوييم اين آيه در مدينه نازل شده است و اگر اين سوره را از سوره هاى مكى مى شمارند، از اين جهت است كه غالب آيات آن در مكه نازل شده است.
مثلاً مفسران مى گويند سوره انعام مكى است، در حالى كه مى گويند برخى از آيه هاى آن مانند آيه هاى 20، 23، 91، 93، 114، 141، 151، 152 و 153 در مدينه نازل شده است;(1) همچنين سوره اعراف مكى است جز آيه هاى 163 - 170 كه در مدينه نازل شده است و امثال اينها كه با مراجعه به تفاسير و كتاب هايى كه پيرامون مكى و مدنى بودن آيات قرآن نوشته شده است، روشن مى گردد.(2)
بنابراين موقع نزول آيه، افرادى كه بايد به آنان مهر ورزيم، همگى ديده به جهان گشوده بودند. گذشته بر اين چه مانعى دارد كه خدا يا پيامبر يا قانونگذارى احترام گروهى را واجب كند كه برخى از افراد موضوع در موقع تشريع موجود باشند و برخى ديگر در آينده موجود گردند؟ جعل و تشريع يك چنين حكم، كوچك ترين اشكالى ندارد، بلكه اكثر قوانين جهان روى همين اساس جعل و وضع مى گردد و كمتر اتفاق مى افتد كه همه افراد يك جا و در يك زمان وجود داشته باشند.
قرآن مى فرمايد:
(وَ اعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْء فَأَنَّ لِلَّهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذِي الْقُرْبى)(3)

1. تاريخ القرآن زنجانى، ص54، به نقل از: بقاعى، مؤلف نظم الدّرر و تناسق الآيات و السّور.
2. تاريخ القرآن زنجانى، ص54، به نقل از: بقاعى، مؤلف نظم الدّرر و تناسق الآيات و السّور.
3. انفال، 41.

صفحه 65
«بدانيد كه يك پنجم غنايم مربوط به خدا و رسول و چهار طايفه ديگر است كه يكى از آن چهار طايفه خويشاوندان پيامبر مى باشد».
در اين آيه موضوع حكم غنيمت است. اين آيه شامل هر نوع غنيمتى است، خواه در موقع نزول آيه در اختيار مسلمانان قرار گيرد يا بعدها به چنگ مسلمانان بيفتد و يك سهم از آن مربوط به خويشاوندان پيامبر است، خواه آنان كه در زمان نزول قرآن بودند يا آنان كه بعدها ديده به جهان مى گشايند.
بر فرض اينكه آيه مكى باشد، در موقع نزول آيه، على و فاطمه ديده به جهان گشوده بودند و دو فرد ديگر بعدها ديده به جهان گشودند و آيه با مفهوم كلى خود بر همه افراد در ظرف وجود خود منطبق مى گردد.
شگفت آور اينكه اشكال كننده تصور كرده است كه اگر بگوييم آيه اى كه در مدينه نازل شده است در سوره مكى قرار گرفته، معتقد به تحريف قرآن شده ايم و چنين تصور، جز انديشه باطل چيزى نيست، زيرا مقصود از تحريف كم و زياد شدن قرآن است، وگرنه قرار گرفتن آيات مكى در سوره هاى مدنى يا آيات مدنى در سوره هاى مكى ربطى به تحريف ندارد و الّا بايد تمام مفسران اسلامى و محدثان عالى قدر شيعه و سنى را كه قسمتى از آيه هاى سوره اى را مكى و قسمت ديگر را مدنى مى دانند، از كسانى بدانيم كه اعتقاد به تحريف دارند.
ناآگاهى برخى از معنى تحريف و تاريخ جمع آورى قرآن سبب شده است كه اين نوع كار را تحريف بخوانند.
قرآن در زمان خود پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله) به همين شكل گردآورى شده و هر آيه اى به دستور پيامبر در سوره خاصى در مكان معينى قرار گرفته است. اگر پيامبر دستور مى دهد كه اين آيه را در فلان سوره قرار دهيد و مسلمانان نيز از وى تبعيت كنند، نبايد گفت اين كار عين تحريف است.

صفحه 66
سؤال چهارم
مى گويند بررسى آيات قرآنى گواهى مى دهد كه شعار تمام پيامبران در برابر امت هاى خود، اين بود كه ما از شما مزد و پاداشى نمى طلبيم و اجر ما در اين راه با خدا است.
قرآن مجيد در سوره شعراء از پيامبرانى مانند نوح، هود، صالح، لوط و شعيب نقل مى كند كه شعار آنان در طول تبليغ رسالت اين بود:
(وَ ما أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْر اِنْ أَجْرِيَ اِلاَّ عَلى رَبِّ الْعالَمينَ)(1)
«من در برابر تبليغ رسالت خويش هيچ نوع پاداشى نمى طلبم و اجر من با خدا است».
قرآن نه تنها در سوره شعراء يادآور مى شود كه شعار پيامبران چنين بود، بلكه در سوره هاى يونس و هود نيز از حضرت نوح و هود، اين مضمون را يادآور مى گردد. تو گويى نشانه پيامبرى اين است كه در راه تبليغ خود، طالب هيچ نوع مزد و پاداشى نباشد; لذا وقتى آن فرد باايمان اعراض مردم انطاكيه را از فرستاده هاى مسيح مشاهده كرد، براى معرفى آنان رو به مردم كرد و گفت : (اتَّبِعُوا مَنْ لا يَسْئَلُكُمْ أَجْراً وَ هُمْ مُهْتَدُون)(2) «از كسانى پيروى كنيد كه پاداشى نمى طلبند و هدايت شده اند». او در گفتار خود، تبليغ رايگان را گواه بر راستگويى آنان گرفته است.
روى اين اساس چگونه پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله) كه خاتم پيامبران است، براى تبليغ رسالت خود، اجر و پاداش مى طلبد و شعار خود را با شعار پيامبران گذشته عوض كرده محبت خاندان خود را مزد رسالت خود قرار مى دهد؟!

1. به سوره شعراء، آيه هاى 109، 127، 145، 164 و 180 مراجعه فرماييد.
2. يس، 21; ر.ك: يونس، 72; هود، 29و51.

صفحه 67
پاسخ
«اجر» در لغت عرب به معنى مزد و پاداش است و اين لفظ معنى وسيعى دارد كه شامل تمام پاداش هاى دنيوى و اخروى است، ولى مقصود از اجرى كه در اين آيات نفى شده است، به قرينه اينكه به مردم مى گويد «من از شما اجر نمى خواهم» همان اجر دنيوى است كه مردم مى توانستند زحمات پيامبران را با آن جبران كنند.
و مقصود از پاداش دنيوى و مزدى كه مردم مى توانستند در برابر كوشش هاى توان فرساى پيامبران بپردازند، همان اجر مادى است كه در پول و مقام و ديگر لذايذ مادى خلاصه مى گردد و پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله) بسان ديگر پيامبران هيچ گاه چنين پاداشى را از مردم نخواسته است.
لذا در تاريخ پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله) مى خوانيم روزى سران مكه به حضور پيامبر رسيدند و گفتند : ما حاضريم ثروت ها و اموال خود را در اختيار تو بگذاريم، تو را فرمانرواى خويش قرار دهيم، زيباترين زنان حجاز را به عقد تو در آوريم و... مشروط بر اينكه به آيين نياكان ما بد نگويى و دست از تبليغ آيين خود بردارى.
پيامبر(صلى الله عليه وآله) در پاسخ آنان گفت : من همه اينها را به شما بخشيدم، شما به جاى آنها، كلمه اى به من بدهيد. ناگهان ابوجهل برخاست و گفت : به جاى يك كلمه، ده كلمه حاضريم بگويم. پيامبر (صلى الله عليه وآله) فرمود : بگوييد : لا اله الّا الله. آنان سخت بر آشفتند و گفتند : «اجعل الالهة الها واحدا»(1) آيا خدايان متعدد را خداى واحد قرار داده است؟!»
چنين پيامبرى كه از روز نخست، دست رد بر چنين پاداش هاى لرزان و غيرپايدار زد، هرگز نبايد بعدها براى رسالت خود مزدى بطلبد، زيرا اگر وى هدف مادى داشت، مردم حجاز روز نخست بدون اينكه پيامبر رنجى بكشد، آماده

1. سيره ابن هشام، ج1، ص293.

صفحه 68
پرداخت همه نوع درخواست مادى بودند، ديگر صحيح نبود كه پيامبر پس از بيست و سه سال رسالت، چيزى را بطلبد كه قبلاً براى او آماده بود. پاداش اخروى نيز در دست مردم نيست، بلكه مربوط به خدا است و مردم بر پرداخت آن قدرت و توانايى ندارند كه پيامبر آن را بخواهد.
از اين گذشته، خود پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله) به فرمان خدا در آيات متعددى اعلام كرده است كه او در راه تبليغ رسالت خود، اجر و پاداشى نمى خواهد، مانند:
(قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً اِنْ هُوَ اِلاَّ ذِكْرى لِلْعالَمينَ)(1)
«بگو من بر اين كار پاداشى نمى خواهم جز اينكه قران براى جهانيان يادآورى است».
(قُلْ ما أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْر وَ ما أَنَا مِنَ الْمُتَكَلِّفين)(2)
«بگو من بر تبليغ رسالت خود اجرى نمى خواهم و هرگز شما را به زحمت نمى افكنم».
و مانند اينها.(3)
با اين تصريحات كه همگى در صدر رسالت انجام گرفته است، هرگز پيامبر نمى تواند از مردم اجر و مزدى كه واقعاً در نظر مردم اجر و مزد محسوب شود، مطالبه كند.
اصولاً پيامبران (طبقه ممتاز اجتماع) از هر نوع آلودگى به امور مادى، پيراسته اند و محرك و زيربناى كار آنان را اخلاص تشكيل داده و شعار آنان در زندگى اين است كه «همه كارها براى خدا» و در غير اين صورت عمل و كار آنان هيچ نوع

1. انعام، 90.
2. ص، 86.
3. به سوره يوسف، آيه 104 و مؤمنون، آيه72 و طور، آيه 40 بازگشت شود.

صفحه 69
ارزشى پيدا نخواهد كرد; از اين جهت هيچ پيامبرى نمى تواند خواهان پاداشى از امت خود گردد.
امّا مسأله مودت و دوستى خاندان معصوم او، هرچند به صورت ظاهر به گواهى كلمه «استثنا» به شكل مزد مطالبه شده است ولى در معنى مزد نيست بلكه خواستار كارى است كه نفع آن صددرصد عايد خود مردم است.
زيرا دوستى خاندان رسالت، خود مطلوب اساسى است و به اصطلاح «موضوعيت» ندارد، بلكه صددرصد جنبه تربيتى داشته و مقصود از محبت و مودت آنان، پيروى از گفتار و كردار آنان است، زيرا دوست داشتن گروهى كه جانشين پيامبر و بازگوكننده احكام و مربى جامعه اسلامى هستند، پيوسته ملازم با آگاهى انسان از فروع و اصول اسلام و موجب اطاعت و پيروى از دستورات آنان است; در اين صورت دوستى آنان مايه نجات جامعه و سعادت اجتماع مسلمين است و نفع چنين مودت به خود جامعه باز مى گردد و درنتيجه درخواست مودت نسبت به اهل بيت، جز درخواست عمل به متن شريعت چيز ديگرى نيست و درحقيقت درخواست چنين پاداشى بسان درخواست پزشك معالج در مثال زير است:
پزشك معالجى، بيمارى را به طور رايگان معالجه مى كند و پس از معاينه دقيق، نسخه بلندبالايى مى نويسد و اظهار مى دارد كه من از تو هيچ نوع پاداشى نمى طلبم جز اينكه به اين نسخه عمل كنى.
هر شنونده به روشنى قضاوت مى كند و مى گويد پزشك از چنين بيمارى اجر و پاداش نخواسته است و اگر مى گويد پاداش من اين باشد كه به اين نسخه عمل نمايى، پاداش صورى و ظاهرى است و درحقيقت پاداش نيست.

صفحه 70
از اين جهت استاد شيعه مرحوم شيخ مفيد مى گويد : استثناى مودت در قربى از جمله قبل، استثناى منقطع است نه متصل، زيرا مودت در قربى، پاداشى نيست كه در مفهوم «اجر» داخل شده باشد، سپس به وسيله كلمه استثنا (الّا) خارج گردد، بلكه مودت به خويشاوندان از اول در مفهوم «اجر» داخل نبود تا خارج گردد، بلكه درخواست فوق العاده اى است كه از امت شده است.
اين نوع استثنا در قرآن و كلمات عرب فراوان به چشم مى خورد; چنان كه قرآن مجيد درباره اهل بهشت چنين مى فرمايد : (لا يَسْمَعُونَ فيها لَغْواً اِلاَّ سَلاما)(1) «در آنجا سخن بيهوده نمى شنوند، جز سلام و گفتار دور از لغو». در اين آيه «سلام» از نظر موضوع داخل در لغو نيست كه از آن خارج گردد.
مؤيد اين مطلب (هدف از دوست داشتن اهل بيت تحكيم روابط و استفاده از علوم و معارف آنها است) روايات متواترى است كه از پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله)پيرامون مودت اهل بيت خود وارد شده است. پيامبر به وسيله حديث ثقلين(2) و حديث سفينه(3) به مردم دستور مى دهد كه اصول و فروع حلال و حرام خود را از اين خاندان فرا گيرند و برنامه زندگى خود را با گفتار و رفتار آنان تطبيق دهند.
با در نظر گرفتن اين مراتب روشن مى گردد كه مقصود از ايجاب مودت و محبت خاندان معصوم پيامبر، جز اين نيست كه مردم در شئون دينى و دنيوى خود به آنان رجوع كرده و از رجوع به گروه هاى ديگر كه پيراسته از گناه يا خطا نيستند بپرهيزند.

1. مريم، 62.
2. «
انّى تارك فيكم الثّقلين كتاب الله و عترتى»: «من در ميان شما دو چيز گران بها مى گذارم: يكى كتاب خدا و ديگرى عترت من».
3. «
مثل اهل بيتى كسفينة نوح من ركبها نجى و من تخلّف عنها غرق: خاندان من بسان كشتى نوح است كه هر كس بر آن سوار گشت، نجات يافت و گروه متخلف، غرق گرديدند».

صفحه 71
هدف از الزام مودت آنان جز وسيله جويى براى بقاى دين و آگاهى مردم از متن شريعت و عمل مردم به دستورات دين، چيز ديگرى نيست.
شكى نيست كه دوستى با اين خاندان و مراوده با آنان، مايه آگاهى انسان هاى تشنه از حقايق نورانى اسلامى و موجب تكامل فكرى و علمى امت است و علم و آگاهى از متن شريعت، انسان را به سوى عمل كشيده سرانجام انسان راهى به سوى خدا كه در يكى از آيات پاداش رسالت معرفى شده است، پيدا مى كند.
با اين بيان معنى دو آيه ديگر كه آنها نيز در زمينه پاداش رسالت وارد شده اند روشن مى گردد:
1. (ما سَأَلْتُكُمْ مِنْ أَجْر فَهُوَ لَكُم)(1)
«پاداشى كه خواسته ام به نفع خود شما است».
مفاد اين آيه كاملاً با آيه مورد بحث منطبق است، زيرا دوستى خويشاوندان پيامبر، هرچند به صورت ظاهر به نفع پيامبر است ولى مغز اين كار مربوط به خود امت و به نفع آنها است و ارتباط با آن خاندان و تحكيم پيوند دوستى با اين گروه معصوم، مايه نجات و وسيله عمل به شريعت و پيروى از آيين اسلام است، زيرا آنان در متن صراط مستقيم قرار دارند و تمام احكام و معارف دين در اختيار آنان بوده و دوستى با آنان طبعاً انسان را از فروع و اصول اسلام آگاه ساخته، افراد دوستدار، خواه ناخواه به سوى عمل و كردار كشيده مى شوند و محبت راستين به اين خانواده پاك از پيروى صحيح از آنان جدا نيست.(2)
2. (ما أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْر اِلاَّ مَنْ شاءَ أَنْ يَتَّخِذَ اِلى رَبِّهِ

1. سبأ، 47.
2. توضيح اين مطلب را در پاسخ سؤال هفتم مى خوانيد.

صفحه 72
سَبيلا)(1)
«من از شما اجرى نمى خواهم. من آن كسى را مى خواهم كه به سوى پروردگار خود، راهى اتخاذ كند».
در اين آيه راه جويى افراد به سوى خدا، اجر رسالت قرار داده شده است و مقصود از «سبيل» در اين آيه، ممكن است همان پيوند دوستى با خاندان رسالت باشد كه خود مايه آگاهى انسان از احكام و معارف اسلام بوده، سرانجام موجب عمل به شريعت است; همچنان كه ممكن است مقصود همان عمل به دستورات اسلامى باشد كه خود راهى به سوى خدا است و در گذشته بيان كرديم كه مودت اين خاندان جنبه تربيتى دارد و سرانجام سبب مى شود كه انسان به دستورات اسلام به آيين خدا كه يكتا راه به سوى او است، عمل نمايد. در هر حال هر سه آيه كه پيرامون مزد رسالت پيامبر وارد شده بر يك معنى منطبق مى گردند و نتيجه واحدى را مى دهند و آن به طور مستقيم يا غيرمستقيم عمل به متن شريعت است.

1. فرقان، 57.

صفحه 73
درس ششم
بررسى سه سؤال ديگر پيرامون آيه مودت
5. آيه به همه بستگان پيامبر مهر بورزيم؟
6. دوستى قابل توصيه و سفارش نيست!
7. چگونه دوستى خاندان رسالت به نفع ما است؟
سؤال پنجم
اگر اجر رسالت پيامبر اين است كه به خويشاوندان پيامبر مهر ورزيم، چگونه مى توان اين دستور الهى را اجرا كرد، زيرا بسيارى از آنان دشمن خدا و رسول او بودند و به تصريح قرآن بايد از دوستى دشمنان خدا پرهيز نمود.
پاسخ
اين آيه خواه مكى باشد خواه مدنى بيش از اين نمى رساند كه پيامبر(صلى الله عليه وآله)درخواست مى نمايد كه به خويشاوندان وى مهر و محبت ورزيم، ولى آيا به همه خويشاوندان وى اعم از مؤمن و كافر بايد مهر ورزيم يا به خصوص گروهى كه با وى پيوند معنوى داشته و رسالت را پذيرفته و از او پيروى نموده اند، بايد محبت كنيم.

صفحه 74
ظاهر لفظ «قربى» ناظر به هيچ كدام از آن دو نيست، بلكه بايد يكى از دو احتمال را به كمك آيات ديگر يا قرينه اى كه در آيه هست، تعيين نمود. با توجه به آيات ديگر كه صريحاً در آنها از دوستى دشمنان خدا نهى شده است، مى توان فهميد كه مقصود همان خويشاوندانى است كه با پيامبر پيوند معنوى دارند.
هرگز با توجه به آيات زير كه برخى در مكه و برخى ديگر در مدينه نازل شده اند، نمى توان گفت كه پيامبر مودت تمام خويشاوندان را خواسته است; مانند:
1. (يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا آباءَكُمْ وَ اِخْوانَكُمْ أَوْلِياءَ اِنِ اسْتَحَبُّوا الْكُفْرَ عَلَى الْايمانِ وَ مَنْ يَتَوَلَّهُمْ مِنْكُمْ فَأُولئِكَ هُمُ الظَّالِمُون)(1)
«اى افراد باايمان، پدران و برادرانى را كه كفر را بر ايمان ترجيح داده اند اوليا و دوستان خود قرار مدهيد. هر كس آنان را دوست بدارد، جزو ستمگران خواهد بود».
2. (ما كانَ لِلنَّبِيِّ وَ الَّذينَ آمَنُوا أَنْ يَسْتَغْفِرُوا لِلْمُشْرِكينَ وَ لَوْ كانُوا أُولي قُرْبى)(2)
«هرگز بر پيامبر و افراد باايمان روا نيست كه در حق خويشاوندان كافر خود، طلب آمرزش كنند».
3. (يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا عَدُوِّي وَ عَدُوَّكُمْ أَوْلِياء)(3)
«اى افراد باايمان دشمنان من و خود را دوستان خود قرار مدهيد».
با توجه به اين آيات كه در مدينه نازل شده اند يا آيات ديگرى كه در مكه

1. توبه، 23.
2. توبه، 113.
3. ممتحنه، 1.

صفحه 75
نازل شده و پيوسته خواسته است كه افراد باايمان حساب خود را از پدران و مادران كافر جدا نمايند،(1) ديگر نمى توان گفت پيامبرى كه از روز نخست مردم را به تبرى و دورى از مشرك و كافر هرچند از بستگان نزديك باشد دعوت نموده است، خواهان محبت به مطلق خويشاوندان خود شده، هرچند كافر و غيرمؤمن باشند.
بلكه با توجه به اين آيات و سنت و سيرت پيامبر درباره گروه هاى مشرك و كافر، هر فرد بى غرضومرضى مى گويد كه اگر پيامبر محبت اقرباى خود را خواسته است، مقصود آن دسته از خويشاوندان است كه پيرو او بوده و با او پيوند معنوى دارند.
پيامبرى كه در آغاز رسالت خود در مكه سرگذشت فرزند نوح را نقل مى كند كه خداوند صريحاً به نوح گفت (اِنَّهُ لَيْسَ مِنْ أَهْلِكَ اِنَّهُ عَمَل غَيْرُ صالِح)(2) «فرزند تو نيست. او صاحب عمل ناصالح است» آيا مى تواند مزد رسالت خود را دوستى و محبت اقوام كافر و خويشاوندان فاسق خود قرار دهد.
در تفسير يك آيه نبايد به ظاهر لفظ قربى جمود كرد و از آيات ديگر و قرائن حالى و مقامى صرف نظر نمود.
مگر پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله) نفرموده است «أنّ القرآن يصدّق بعضه بعضا»: «قرآن برخى از آن، برخى ديگر را تصديق مى كند».
امير مؤمنان فرمود: «ينطق بعضه ببعض و يشهد بعضه على بعض»:(3)

1. جز پدر و مادر به دليل حق عظيمى كه بر انسان دارد و بايد با آنان مدارا كند و به حكم آيه
(وَ صاحِبْهُما فِى الدُّنْيا مَعْرُوف) (لقمان، 15) به طور نيكى با آنان رفتار نمايد و بايد احترام آنها را در نظر داشته باشد.
2. هود، 46.
3. نهج البلاغه، ج2، خطبه 129.

صفحه 76
«برخى از آيات آن به وسيله آيات ديگر سخن مى گويد و قسمتى از آن بر بخش ديگر گواهى مى دهد».
با توجه به اين خصوصيات آيا صحيح است كه يك چنين احتمال در ذهن ما وارد گردد و بگوييم ممكن است پيامبر خواهان مودت خويشاوندان كافر نيز شده است.
آيا خردمندى احتمال مى دهد پيامبرى كه در آغاز رسالت خود از عموى خويش ابولهب ابراز انزجار نموده و به شديدترين وضع او را نفرين مى كند (آيات سوره لهب) مهر و محبت به او و امثال او را مزد و اجر رسالت خود قرار دهد.
ابوسفيان بن حارث، پسرعموى پيامبر، مدت ها بر كفر و شرك اصرار ورزيده ولى پيش از فتح مكه ايمان آورد و هرچه خواست پيامبر او را به حضور بپذيرد، پيامبر از پذيرفتن او ابا ورزيد، سرانجام به راهنمايى امير مؤمنان توانست توجه پيامبر را جلب كند.
آيا پيامبرى كه با بستگان كافر خود چنين رفتار مى كند، هرگاه بگويد مزد و پاداش ظاهرى رسالت اين است كه به بستگان من مهر ورزيد، كسى احتمال مى دهد كه مقصود او همه بستگان وى اعم از مسلمان و كافر مى باشد، حتى ابولهب ها و... هرگز نه.
هر گاه فردى به فرزند خود بگويد بايد همسايگان خود را از صميم دل دوست بداريد، هرگز از اين جمله فهميده نمى شود كه بايد فرزندان وى همه همسايگانى را كه به روى پدر شمشير مى كشند و مى خواهند ريشه او را بكنند، از صميم دل آنان را دوست بدارند و به آنان مهر بورزند و به اصطلاح دانشمندان مى گويند لفظ همسايه منصرف به همسايگان بى طرف يا همسايگانى است كه مورد علاقه پدر است، نه هر نوع همسايه و در آيه مورد بحث نيز جريان از اين قرار است. آيات و روايات و روش پيامبر

صفحه 77
خدا با گروه منحرف قرينه روشنى است كه مقصود از خويشان در آيه همان گروه مخصوصى است كه با او پيوند معنوى دارند.
شگفت آور اين است كه برخى به جاى اينكه اين آيات و قرائن را گواه بر انصراف لفظ به خويشان باايمان بگيرند و به مقصود قرآن واقف گردند، از پيش خود با قطع نظر از همه جا، براى آيه يك معنى وسيع و گسترده اى فرض كرده سپس مدعى شده است كه اگر معنى آيه اين باشد كه همه خويشاوندان پيامبر را از صميم دل دوست بداريم در اين صورت با آياتى كه دستور تبرى از دشمنان خدا مى دهد، مناقض و مخالف خواهد بود، در صورتى كه يكى از نشانه هاى اعجاز قرآن اين است كه در ميان آيات آن هيچ نوع اختلاف نيست.
ايرادكننده «خود مى كشد، خود تعزيه مى خواند»، از پيش خود معنى وسيعى براى آيه فرض مى كند، سپس آن را با آيات ديگر قرآن متناقض مى داند و نتيجه مى گيرد كه معنايى كه دانشمندان و محدثان اسلامى براى آيه انتخاب كرده اند باطل است، در صورتى كه لازم بود از آيات بيزارى از گروه كافر نتيجه بگيرد كه مقصود پيامبر تنها يك دسته خويشاوندان او است، نه همه خويشان.
علاوه بر اين هر گاه محل نزول آيه مكه بود جاى داشت كه افهام نارسا براى آيه معنى وسيعى را تصور كنند، ولى همان طور كه گفته شد آيه به اتفاق بيشتر مفسران در مدينه نازل شده است و در آن زمان در كنار پيامبر جز خويشاوندان باايمان كسى نبود كه احتمال ديگرى در معنى آيه بدهيم.
وانگهى از روزى كه پيامبر، رسالت خود را اظهار كرد، همه بنى هاشم به وى گرويده و گروهى ايمان خود را ابراز نموده و برخى ديگر روى مصالحى آشكار نمى كردند و اگر چند نفر انگشت شمارى با او از در مخالفت وارد شدند، پس از

صفحه 78
مهاجرت پيامبر به مدينه جز ابولهب و ابوسفيان بن حارث و شايد يكى دو نفر ديگر، همگى به تدريج به وى ايمان آوردند تا آنجا كه در سال فتح مكه در ميان بنى هاشم كسى نبود كه به وى ايمان نياورده باشد. حالا اگر اين آيه در سال فتح مكه و بعد از آن نازل شده باشد، ديگر معنى ندارد كه براى پيامبر خويش كافر و مشرك فرض كنيم، سپس به قضاوت و داورى بپردازيم.
از همه اينها صرف نظر كرديم ولى بايد توجه نمود كه پيامبر گرامى از طرف خدا مأمور بود كه قرآن را براى امت بخواند و در مواردى كه نياز به بيان و توضيح داشت، به تفسير و بيان مقصد آيه بپردازد، چنان كه آيه زير بر آن گواهى مى دهد:
(وَ أَنْزَلْنا اِلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ ما نُزِّلَ اِلَيْهِم)(1)
«قرآن را به تو فرو فرستاديم تا آنچه را كه براى مردم نازل كرده ايم بيان بفرمايى».
همان طور كه ملاحظه مى فرماييد، مى گويد : لِتُبَيِّنَ يعنى بيان و روشن كنى و نمى گويد «لتقرأ» يعنى «بخوانى». از اين جهت بايد گفت برخى از آيات قرآن نياز به بيان رسول خدا دارد.
مفاد آيه
روى اين اساس، هر گاه مفاد آيه اين است كه نسبت به خويشان من مهر ورزيد، اجمال آيه كه آيا مقصود همه خويشاوندان است كه گروه معينى از آنان است به وسيله احاديثى كه از پيامبر گرامى نقل شده است بر طرف مى گردد، زيرا وقتى آيه مورد بحث نازل گرديد، برخى از پيامبر پرسيدند: «خويشاوندانى كه خدا مودت آنها را بر ما لازم كرده چه كسانى هستند؟» پيامبر فرمود: «هم علىّ و فاطمة و ابناهما»: «آنان على و فاطمه و فرزندان او است».(2)

1. نحل، 44.
2. كشّاف، ج3، ص81.

صفحه 79
سؤال ششم
دوستى امر قلبى است و به سفارش و توصيه و خواهش و تمنا نمى توان آن را مطالبه نمود و تنها خويشاوندى فرزندان پيامبر با وى سبب نمى شود كه محبت آنان واجب گردد.
پاسخ: اوّلا هر گاه دوستى ـ به خاطر اينكه يك امر خارج از اختيار است ـ قابل امر نيست، بايد قابل نهى هم نباشد، زيرا امور خارج از اختيار، همان طور كه از قلمرو امر خارج است، همچنين از قلمرو نهى نيز بيرون مى باشد و چنين موضوعاتى به هيچ وجه نمى تواند از نظر امر و نهى، مورد تفكيك واقع گردد.
در صورتى كه مى بينيم قرآن از دوست داشتن گروه كافر كه دشمن خدا و پيامبر گرامى هستند، ما را باز مى دارد; چنان كه مى فرمايد :
(يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا عَدُوِّي وَ عَدُوَّكُمْ أَوْلِياء)(1)
«افراد باايمان، دشمن من و دشمن خود را دوست مداريد».
اگر به راستى دوستى و دشمنى امر قلبى است و هرگز با توصيه و سفارش انجام نمى گيرد، پس چرا قرآن به منظور نهى از دوست داشتن دشمنان خدا، افراد باايمان را چنين توصيف مى كند و مى فرمايد :
(لا تَجِدُ قَوْماً يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ يُوادُّونَ مَنْ حَادَّ اللَّهَ وَ رَسُولَه)(2)
«هرگز گروهى كه به خدا و روز رستاخيز ايمان دارند، كسانى را كه دشمن خدا و پيامبرند دوست نمى دارند».
اين آيه هرچند به صورت گزارش از حالات افراد باايمان وارد شده است،

1. ممتحنه، 1.
2. مجادله، 22.

صفحه 80
ولى درنتيجه تحريك و ترغيب به اين است كه افراد باايمان نبايد چنين گروهى را دوست بدارند.
اگر عداوت و صداقت كه به صورت دو حالت متضاد در روان ما لانه مى گزينند، خارج از اختيار ما مى باشند، بايد ترغيب و تحريك به هيچ كدام صحيح نباشد، در صورتى كه پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله) براى تحريك جامعه باايمان به مودت و دوستى يكديگر تشبيه لطيفى دارد كه الهام بخش شاعر شيرين زبان ايرانى مصلح الدين سعدى شده است. پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله) مى فرمايد:
«انّما المؤمنون فى تراحمهم و تعاطفهم بمنزلة الجسد الواحد اذا اشتكى منه عضو واحد، تداعى له سائر الجسد بالحمّى و السّهر» :(1)
«گروه باايمان در مهر و عاطفه بسان يك بدنند. اگر عضوى از آن ناراحت گردد، اعضاى ديگر مراتب همدردى خود را از طريق تب و بيدارى اعلام مى دارند».
اين حديث و مانند آنها كه در كتاب هاى محدثان اسلامى فراوان ديده مى شوند، هدفى جز دعوت به مهر و مودت و تحكيم پيوندهاى قلبى ميان مسلمانان ندارد; مع الوصف چگونه مى توان گفت كه مهر و عاطفه امر قلبى است و قابل توصيه و سفارش نيست.
محدثان اسلامى بابى به عنوان «محبت در راه خدا» و «خشم در راه خدا» دارند و مجموع احاديث اين باب هدفى جز دعوت به محبت و تحكيم پيوندهاى دوستى ميان مسلمانان و تشديد انزجار نسبت به گروه كافر ندارند.
بنابراين مهر و محبت و همچنين بغض و خشم آن چنان نيست كه قابل

1. سفينه البحار، ج1، ص12.

صفحه 81
توصيه و سفارش نباشد و نبايد به بهانه اينكه قابل توصيه نيست، آيه را از معنى واقعى خود منحرف ساخت.
امام صادق(عليه السلام) مى فرمايد:
«من اوثق عرى الإيمان أن تحبّ فى الله و تبغض فى الله» :
«محكم ترين دستگيره هاى ايمان اين است كه گروهى را به خاطر خدا، دوست و گروهى را دشمن بداريم».
اگر دوستى و محبت افراد، قابل توصيه و سفارش نيست، پس چرا امير مؤمنان در فرمان معروف خود به مالك چنين مى نويسد :
«و اشعر قلبك الرّحمة للرّعيّة و المحبّة لهم و اللّطف بهم» :(1)
«محبت مودت به رعيت را در دل احساس بنما».
اينها نمونه هايى است كه ما در اينجا آورديم تا روشن كنيم كه مهر ومودت قابل امر و سفارش است. پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله) و جانشينان راستين او در موارد خاصى، به دوست داشتن گروهى امر و نهى كرده اند.
شما اگر روايات اسلامى(2) را كه پيرامون حب و بغض از افراد وارد شده است مورد بررسى قرار دهيد، خواهيد ديد كه قرآن و حديث به دوست داشتن طبقات مختلفى دستور داده و از مودت گروه ديگر نهى كرده است و هرگز انديشه قابل توصيه نبودن «محبت» مانع از چنين امر و نهى نشده است.
پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله) فرمود:
«عنوان صحيفة المؤمن حبّ علىّ بن أبى طالب».(3)

1. نهج البلاغه، نامه امام به مالك اشتر.
2. المعجم المفهرس لألفاظ الحديث النّبوى، ج 1، ص 405-410; سفينة البحار، ماده حب.
3. تاريخ بغداد، ج4، ص 410.

صفحه 82
هدف از اين جمله تنها خبر از يك واقعيت نيست، بلكه هدف نهايى دعوت به محبت على است.
باز پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله) فرمود:
«من سرّه أن يحيى حياتى و يموت مماتى و يسكن جنّة عدن غرسها ربِّ فليوال عليا من بعدى و ليوال وليّه و ليقتد بالأئمّة من بعدى فانّهم عترتى خلقوا من طينتى رزقوا فهما و علما»:(1)
«هركس مى خواهد زندگى و مرگ او بسان حيات و ممات من باشد و در بهشتى كه درختان آن را خدايم غرس نموده سكنى گزيند، على و دوست على را دوست بدارد و از پيشوايانى كه پس از من هستند پيروى كند، زيرا آنان عترت من بوده و از طينت من خلق شده اند و از فهم و علم بزرگى برخوردارند».
پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله) درباره امير مؤمنان مى فرمايد:
«من احبّنى فليحبّه»:(2)
«هركس مرا دوست دارد، على را دوست دارد».
باز درباره حسنين(عليهما السلام) مى فرمايد:
«من أحبّنى و احب هذين و أباهما و أمّهما كان معى فى درجتى يوم القيامة.(3)
هدف پيامبر گرامى اين نيست كه تنها از يك حقيقتى خبر دهد و آن اينكه دوستان اين خاندان با من در بهشتند، بلكه علاوه بر اين هدف ديگرى دارد و آن

1. حلية الاولياء، ج1، ص 86.
2. مسند احمد، ج 5، ص 366; صحيح مسلم، كتاب فتن، ص 119.
3. صحيح ترمذى، كتاب مناقب، ص20; مسند احمد، ج1، ص77.

صفحه 83
امر به دوست داشتن اين گروه است.
ثانياً شخصى كه در قلوب و دل هاى مردم رسوخ نموده و موقعيت عظيمى از نظر محبت پيدا كرده است، اگر به شخص يا گروهى ابراز علاقه كند و پيروان خود را به دوست داشتن آنان دعوت كند، خود اظهار علاقه و دستور محبت، در قلوب پيروان تخم محبت را پاشيده، مبادى آن را پديد مى آورد و كم كم افراد بر اثر علاقه اى كه به رهبر خود دارند، به فرد يا گروهى كه رهبر آنان نسبت به وى ابراز علاقه مى كند و دستور دوستى او را صادر مى نمايد، احساس علاقه كرده و مهر مىورزند.
هر گاه پيامبر(صلى الله عليه وآله) دست على(عليه السلام) را مى گيرد و مى گويد «من احبّنى فليحبّه» خود اين جمله شعور ايشان را بيدار كرده و مبادى محبت را در دل ها روشن مى كند.
آرى، آن رشته از مهر و عاطفه با سفارش و توصيه مايه نمى گيرد كه مورد سفارش مظهر آلودگى و داراى نقاط ضعفى باشد كه نفرت و انزجار هر انسان عادى را برانگيزد و توصيه مودت چنين فردى كاملاً لغو و بيهوده است، زيرا تا اين افراد عوامل انزجار و عداوت را از محيط و زندگى خود برطرف نكنند، هيچ گاه قلوب و ارواح به سوى آنان كشيده نمى شود.
ولى هرگاه مورد توصيه و سفارش، مظهر صفات عالى انسانى و سجاياى اخلاقى بوده و وجود او كانونى از مغناطيس و جلب قلوب باشد، سفارش مهر و مودت به آنان يك سنت عقلائى است كه پيوسته شب و روز با آن روبرو هستيم، و هدف از سفارش اين گروه بيدار كردن افكار و توجه دادن مردم به كمالات و فضايلى است كه در اين گروه وجود دارد و توجه به اين كمالات خود آفريننده مهر و سازنده عاطفه در دل هاى پاك و ضماير دور از غرض است.
خلاصه چه بسا در فرد يا گروهى، ملاك محبت و علت علاقه موجود و

صفحه 84
نهفته است، ولى نوع مردم از صفات نيك و خصال پسنديده وى آگاهى ندارد. در اين موقع اظهار علاقه به آنان و دستور دوستى سبب مى گردد كه مردم درباره آنها كنجكاو گردند و با كمالات آنان كه خود پس از توجه، محبت آفرين است، آشنا شوند.
توجه دادن مردم به كانون هاى فضيلت دو راه دارد: 1. با بيان فضايل و كمالات نفسانى افراد مى توان قلوب مردم را به گروهى متوجه ساخت.2. ابراز علاقه به آنان و سفارش مهر و محبت در حق ايشان سبب مى شود كه مردم متوجه آنان گردند و به تدريج به روحيات پاك و كمالات آنان واقف شوند; در اين صورت سفارش محبت امر لغو و بيهوده نبوده، بلكه پايه آشنايى مردم مى گردد.
سؤال هفتم
قرآن مجيد مودت خويشاوندان را به ظاهر، پاداش رسالت معرفى مى كند و در آيه ديگر مى فرمايد: پاداشى كه از شما براى رسالت خويش خواسته ام، هرچند به صورت اجر آن را طلبيده ام، ولى در باطن سعادت و خوشبختى شما را خواسته ام; چنان كه مى فرمايد:
(ما سَأَلْتُكُمْ مِنْ أَجْر فَهُوَ لَكُم)(1)
«پاداشى كه از شما خواسته ام، به سود شما است».
اكنون بايد ديد چگونه مودت خويشاوندان ضامن سعادت و خوشبختى و به نفع و سود ما است.
پاسخ: شكى نيست كه پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله) در برابر آن همه جان فشانى ها و فداكارى ها در راهنمايى مردم جهان، هيچ گونه اجر و پاداشى كه به حقيقت پاداش

1. سبأ، 47.

صفحه 85
باشد نخواسته است و تنها چشم اميد به پاداش الهى دوخته است و اگر ملاحظه مى كنيم كه در بعضى از آيات مودت خويشاوندان، مزد رسالت معرفى شده است از اين نظر است كه آن هم به نوبه خود، خدمت ديگرى و كمك جديدى به راهنمايى آنها است، زيرا دوستى اين خاندان براى ما دو فايده مهمى را در بر دارد.
آنان به حكم حديث ثقلين(1) معادل قرآن و معصوم از خطا و اشتباه مى باشند و تمام نيازمندى هاى علمى امت در اصول عقايد و فروع دين را مى توانند برطرف كنند.
به عبارت ديگر آنان به حكم اينكه از نظر پيامبر، بسان كشتى نوح هستند(2) در متن صراط مستقيم قرار دارند و انحرافى در رفتار و گفتار و در محيط زندگانى آنان موجود نيست. دوستى و محبت اين گروه سبب مى گردد كه امت با حقايق اسلام آگاهى بيشترى پيدا كرده و در موارد نياز به جاى سؤال از اين و آن كه صحت قول و عمل آنان تضمين نگرديده است، به اهل پيامبر مراجعه كرده و به جاى عمل به گمان و تخمين به قطع و يقين عمل مى نمايد.
اصولاً نكته مهم در تجزيه و تحليل اين نوع سفارش ها و ابراز دوستى ها اين است كه اشكال كننده تصور كرده است كه مودت خاندان رسالت جنبه هدفى دارد و يكى از فرايض الهى محبت خاندان رسالت است هرچند هيچ نوع اثر تربيتى در بر نداشته باشد ولى او از يك نكته غفلت ورزيده و آن اين است كه علاقه به خاندان رسالت صددرصد جنبه تربيتى دارد، زيرا علاقه به خاندان پاك و معصوم

1. «
انّى تارك فيكم الثّقلين كتاب الله و عترتى: من در ميان شما دو چيز گران بها مى گذارم: يكى كتاب خدا و ديگرى عترت من».
2. «
مثل اهل بيتى كسفينة نوح من ركبها نجى و من تخلّف عنها غرق: خاندان من بسان كشتى نوح است كه هركس بر آن سوار گشت، نجات يافت و هركس از آن باز ماند، غرق گرديد».

صفحه 86
سبب مى شود كه از گفتار و رفتار آنان پيروى كرده و برنامه زندگى خود را با دستورهاى آنان تنظيم كنيم، زيرا محبت است كه دو روح متغاير را به صورت يك روح متشاكل در آورده و عاشق را برخلاف تمام عوامل درونى به پيروى از منويات معشوق وادار مى كند و شخصيتى ديگر و روحى به گونه معشوق پيدا مى نمايد و درحقيقت اين نوع علايق پاك انسانى، حيات آفرين و زندگى ساز و پيروساز است و سبب مى شود كه عاشق با معشوق هم شكل و هم فكر شده و جلوه اى از معشوق و كپى اى از او گردد.
محبت مانند سيم برقى است كه از وجود محبوب به دوست وصل مى گردد و صفات محبوب را به وى منتقل مى سازد; از اين جهت در انتخاب محبوب و دوست سفارش هاى زيادى شده است.
روى اين اساس، قرآن كه در اين آيه، مزد ظاهرى رسالت را مودت خاندان رسالت قرار داده است، در آيه ديگر مى فرمايد:
(وَ ما سَأَلتُكُمْ مِنْ أجْر فَهُوَ لَكُمْ)
«اجر و پاداشى كه از شما خواسته ام، هرچند در ظاهر به نفع من است، ولى در باطن به نفع شما است».
زيرا علاقه مندى به چنين خاندان هرچند در ظاهر منتى بر پيامبر است كه ما به شاخه هاى وجود او مهر مىورزيم، ولى در باطن لطفى است به ما كه در پرتو مهر و محبت آنان وسيله تكامل روحى و معنوى خود را فراهم نموده و راهى به سوى خدا پيدا مى كنيم.
جايى كه ارتباط يك كارگر با يك استادكار، يا يك فرد عادى با يك دانشمند، مايه تكامل و پيشرفت او است، قطعاً دوستى خاندان رسالت كه به حكم قرآن و عقل معصوم پيراسته از گناهند، مايه تكامل و تعالى انسانى است و به قول استاد

صفحه 87
علامه طباطبايى:
من به سرچشمه خورشيد نه خود بردم راه *** ذره اى بودم و عشق تو مرا بالا برد
خم ابروى تو بود و كف مينوى تو بود *** كاندر اين بزم بگرديد و دل شيدا برد
امام صادق مى فرمايد:
«ما أحب الله عزّ و جلّ من عصا»:
«هر كسى خدا را معصيت و نافرمانى كند، او را دوست نداشته است».
سپس امام اين دو بيت را خواند:
تعصى الإله و أنت تظهر حبّه *** هذا محال فى الفعال بديع
«خدا را نافرمانى مى كنى، سپس به دوستى او تظاهر مى كنى. اين كار شگفت آور و محال است».
لو كان حبّك صادقا لاطعته *** انّ المحبّ لمن يحبّ مطيع(1)
«اگر تو در محبت خود راستگو بودى، او را اطاعت مى كردى، زيرا دوست پيوسته مطيع دوست خود مى باشد».
سؤال هشتم
تجزيه و تحليل مفردات آيه و بررسى اشكالاتى كه از طرف برخى مطرح گرديده است، توانست ما را به مفاد واقعى آشنا سازد.
گاهى ديده مى شود كه برخى از مفسران براى آيه، دو معنى ديگر يا به عبارت صحيحى تر دو احتمال يادآور شده اند، و هريك از اين دو احتمال، در انديشه افرادى كه پيوند استوارى با خاندان رسالت ندارد، رنگ حقيقت به خود گرفته است و آن را معنى مسلم آيه گرفته اند; از اين جهت هردو احتمال را مورد بررسى

1. سفينة البحار، ج1، ص119، ماده «حب».

صفحه 88
قرار مى دهيم:
1. در امورى كه شما را به خدا نزديك مى كند، به يكديگر محبت كنيد.
مى گويند آيا احتمال نمى دهيد كه آيه معنى ديگرى داشته باشد و آن اينكه من در امر رسالت اجر و مزدى نمى خواهم جز دوستى و مودت يكديگر در تقرب الى الله. مرحوم طبرسى اين معنى را يكى از معانى آيه قرار داده است چنان كه مى فرمايد:
«لا أسألكم فى تبليغ الرّسالة أجرا الاّ التّودّد و التّحابب فيما يقرّب الى الله تعالى»:
«من در تبليغ رسالت از شما اجرى نمى خواهم جز اينكه با يكديگر دوستى و محبت كنيد در چيزى كه انسان را به خدا نزديك كند».
پاسخ: تفسير آيه به شكل بالا، جز احتمال چيزى نيست و مرحوم طبرسى آن را به عنوان يك قول نقل نموده، نه اينكه آن را انتخاب كرده است و اين معنى از جهاتى مردود است.
اوّلاً تفسير مودت به دوستى يكديگر و محبت به هم صحيح نيست، زيرا مودت به مطلق دوست داشتن مى گويند; هرچند اين دوستى از يك طرف باشد.
به عبارت ديگر اگر در قرآن به جاى لفظ مودت، «تودّد» و «تحابب» وارد شده بود، چنين تفسيرى صورت ظاهرى داشت و مى گفتيم مقصود اين است دست به دست هم بدهيد و امورى را كه مايه قرب و نزديكى به سوى خدا است انجام دهيد، ولى در آيه به جاى آن دو لفظ مودت آمده است و هرگز دليلى ندارد آن را به خصوص دوستى طرفينى تفسير كنيم.
ثانياً لفظ «قربى» در لغت عرب به معنى پيوند خويشاوندى است، نه به معنى مقرب و نزديك كننده به سوى خدا و ما شواهد اين مطلب را در آغاز بحث بيان كرديم

صفحه 89
و در قرآن مجيد اين لفظ جز در اين معنى به كار نرفته است; بنابراين تفسير قربى به معنى مقرب برخلاف اتفاق اهل لغت و فهم عرفى است و در عين حال يك نوع تفسير به رأى است.
ثالثاً مقصود از دوست داشتن يكديگر، جز تعاون و كمك در اين راه چيزى نيست و اگر معنى آيه همين است كه تصور شده است، آيا لازم نبود كه اين حقيقت را به عبارت روشن تر بگويد; چنان كه در آيه ديگر اين مضمون را با گوياترين جمله بيان كرده آنجا كه فرموده است:
(تَعَاوَنُوا عَلَى الْبِرِّ وَالتَّقْوَى)(1)
«در كارهاى نيك و پرهيز از گناه يكديگر را كمك كنيد».
اگر مقصود از آيه تنها همان ابراز محبت به يكديگر در زمينه اين امور باشد و آيه نظرى به مسئله تعاون نداشته باشد، قرآن اين حقيقت را در آيات متعددى گوشزد كرده و فرموده است:
(وَالْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِناتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِياءُ بَعْض)(2)
«جامعه با ايمان دوستان يكديگرند».
آيا شايسته نبود كه قرآن بليغ اين حقيقت را به عبارت روشن تر برساند؟
2. مودت هر فردى به خويشاندان خود: ممكن است گفته شود ظاهر آيه جز اين نيست كه پيامبر نسبت به خويشاوندان درخواست محبت كرده است، ولى از كجا معلوم كه مقصود از آن، خويشاوندان خود پيامبر است. شايد مقصود اين است كه هر فردى به خويشاوندان خود مهر ورزد.
پاسخ: جاى بحث نيست كه آنچه پيامبر در اين آيه و مشابه آن خواسته است،
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1. مائده، 2.
2. توبه، 71.

صفحه 90
اجر واقعى نيست، زيرا اجر واقعى و حقيقى پيامبر بر عهده خدا است و شعار تمام پيامبران اين است كه:
(اِنْ أَجْرِيَ اِلاَّ عَلى رَبِّ الْعالَمين)(1)
«اجر و مزد من با پروردگار جهانيان است».
بلكه اين يك درخواست فوق العاده است كه به صورت ظاهر پاداش شمرده شده است، ولى در باطن به نفع مردم و مايه سعادت و هدايت آنها است، زيرا دوستى با خاندان پيامبر مايه نجات و موجب هدايت انسان ها است و آنان به حكم حديث متواتر، «كشتى نجات» مى باشند.
بنابراين چون اين كار رنگ اجر و قيافه پاداش دارد (هرچند در باطن پاداش نيست) نمى توان گفت كه مقصود از آن محبت هر فردى به بستگان خود (يعنى صله رحم) است، زيرا چنين عملى هرچه هم مستحق باشد، هرگز ارتباطى به پيامبر ندارد، از اين جهت نمى توان رنگ و قيافه پاداش داشته باشد.
مثلاً احترام يك آفريقايى به آفريقايى ديگر كه با هم بستگى خويشاوندى دارند، در عين اينكه يك عمل بسيار خوب است، ولى در ظاهر ارتباطى با پيامبر ندارد تا پيامبر از نفى درخواست هر نوع اجر يك چنين مزدى از مردم بخواهد.
به عبارت ديگر اگر مقصود از اين جمله اين بود كه مسلمانان با هم به يك فريضه الهى به نام صله رحم عمل كنند، اين مطلب در آيات ديگر گفته شده است و ديگر نياز نداشته كه اين حقيقت را با اين جمله دور از فهم عمومى بيان كند.
ما در اينجا، دامن سخن را كوتاه مى نماييم و از خوانندگان گرامى درخواست مى كنيم كه اين بحث را به دقت مطالعه كنند و نگارنده در كتاب مفاهيم القرآن(2) پيرامون آيه بحث و بررسى نموده است.

1. شعراء، 109.
2. مفاهيم القرآن، ج2.

صفحه 91
درس هفتم
آيه دوم(اِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّه...)
از آياتى كه به اتفاق اكثر مفسران و اهل حديث درباره امام على بن ابى طالب نازل شده است، آيه زير مى باشد:
(اِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُون)(1)
«ولى شما خدا و پيامبر او و كسانى است كه ايمان دارند و نماز مى گزارند و در حال ركوع زكات مى دهند».
شأن نزول آيه را بسيارى از مفسران و اهل حديث چنين نقل كرده اند:سائلى وارد مسجد شد و درخواست كمك كرد. كسى به او چيزى نداد. امام در حالى كه در ركوع بود، با انگشت كوچك خود كه انگشترى در آن بود، به فقير اشاره كرد تا انگشترى را از دست او در آورد و رفع احتياج نمايد. او نيز جلو آمد و انگشترى را از دست امام در آورد و دنبال كار خود رفت.
در اين موقع خبر به پيامبر رسيد. وى از خدا چنين درخواست نمود: همان طور

1. مائده، 55.

صفحه 92
كه براى موسى از خاندان خويش وزيرى معين نمودى، پروردگارا براى من نيز از اهل بيتم وزيرى معين بفرما. در اين لحظه فرشته وحى فرود آمد و آيه يادشده را براى پيامبر خواند.
شأن نزول آيه را به صورتى كه نقل گرديد، شخصيت هاى برجسته اى مانند خود امام و ابن عباس و عمار و ابوذر و جابر و ابورافع و انس بن مالك و عبدالله سلام نقل كرده اند.(1)
پرسش هايى پيرامون آيه
پيرامون آيه پرسش هايى يا يك رشته اعتراض هايى وجود دارد كه بايد درباره آنها توضيحاتى داده شود.
پرسش نخست:
«ولى» در لغت عرب به معنى محب و دوست است و اين مطلب چندان افتخار نبوده و از خصايص على نيست، زيرا افراد جامعه باايمان به حكم آيه(الْمُؤْمِنُونَ بَعْضُهُمْ أَوْلِياءُ بَعْض)همه دوست و محب يكديگرند.
پاسخ: اتفاقاً آنچه در سؤال آمده است گواه روشن بر اين است كه مقصود از« ولىّ» در آيه همان سرپرست و كسى است كه زمام امور جامعه مسلمانان در دست او است; چنان كه مى گويند: «الاب ولىّ الطّفل، الحاكم ولىّ القاصر» و قرائنى گواهى مى دهد كه مقصود از ولى در آيه، محب و دوست يا ناصر و كمك كار نيست، بلكه همان مقام ولايت است كه خداوند ذاتاً آن را دارا است و پيامبر و جانشين وى در پرتو موهبت دارا مى شوند. اينك اين قرائن:

1. كنز العمّال، ص405، حديث شماره 6137.

صفحه 93
1. هر گاه مقصود از ولى غير از ولايت و زعامت دينى و مقام سرپرستى باشد، منحصر كردن مقام سه نفر بى جهت و بى مورد خواهد بود، زيرا چنان كه گفته شد همه افراد باايمان، محب و دوست، ناصر و يار يكديگرند و اختصاص به اين سه نفر ندارد.
2. ظاهر آيه اين است كه براى جامعه مسلمانان اين سه نفر ولايت دارند; در اين صورت بايد گروهى كه ولايت دارند، غير گروهى باشند كه مورد ولايت باشند; بنابراين ناچاريم كه «ولىّ» را در آيه طورى معنى كنيم كه اين گروه از هم متمايز و جدا باشند.
هر گاه ولىّ را به معنى زعيم و سرپرست امور مسلمانان بگيريم، طبعاً اين گروه از هم جدا و متمايز مى گردند، ولى اگر به معنى دوست و ناصر بگيريم، اين دو گروه به صورت گروه واحد درآمده و ولى و مورد ولايت يكى خواهند بود.
3. هر گاه مقصود دوستى و نصرت است، در اين صورت لازم بود كه به جمله (وَالَّذِينَ آمَنُوا)اكتفا گردد و هرگز نياز نداشت از موضوع نماز و زكات بازگو كند زيرا جامعه باايمان، همه با هم دوست بوده و ناصر يكديگرند.
ممكن است گفته شود علت بازگو كردن نماز و زكات براى اهميتى است كه دو ركن اساسى، كه يكى نظام عبادى و ديگرى نظام مالى است، دارند و ايمان بدون اداى اين دو وظيفه نمى تواند در جامعه ايجاد همبستگى كند.
پاسخ آن، اين است كه آنچه اهميت دارد، همان موضوع نمازگزارى و زكات دادن است، ولى در آيه علاوه بر اين دو به نكته ديگرى اشاره مى كند و آن اينكه در حال ركوع زكات مى دهند. اين خصوصيت در آيه گواه بر اين است كه مقصود از جمله (الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاة...)گروه خاصى است و اگر مقصود همه افراد جامعه بود، دليل نداشت كه اين قيد در آيه بيايد.

صفحه 94
هر گاه از اين جمله گروه خاصى اراده شده است، ديگر نمى توان گفت مقصود از «ولىّ» دوست يا ناصر است، زيرا دوستى يا نصرت افراد باايمان به يكديگر، به دسته معينى اختصاص ندارد.
نتيجه اينكه ذيل آيه نيز مى تواند روشنگر معنى ولى باشد كه در آغاز آيه قرار گرفته است.
درحقيقت مفاد آيه همان است كه پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله) در يكى از سخنان خود درباره على فرموده است:
«يا علىّ أنت ولىّ كلّ مؤمن من بعدى»:(1)
«على تو پس از من ولى هر فرد باايمان هستى».
لفظ «بعدى» گواه بر اين است كه مقصود از ولى همان مقام زعامت و حكومت و سرپرستى در امور دينى است و اگر غير اين بود، اختصاص به زمان درگذشت پيامبر نداشت.
مى توانيم از طريق ديگر روشن كنيم كه مقصود از ولى همان مقام ولايت و سرپرستى اسلامى است كه خداوند بزرگ آن را به پيامبر خدا به نص آيات قرآن عطا فرموده است.
شكى نيست كه خداوند داراى انواع ولايت هاى تكوينى و تشريعى است. هر نوع ولايتى كه پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله) بر امت دارند، همگى موهبتى است كه خداوند به وى عطا فرموده است. قرآن مجيد به ولايت پيامبر طى آياتى اشاره مى كند:
1. پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله) از خود ما به ما نزديك تر و اولى و شايسته تر است; چنان كه مى فرمايد:

1. مسند احمد، ج4، ص437; مستدرك حاكم، ج3، ص111.

صفحه 95
(النَّبِيُّ أَوْلى بِالْمُؤْمِنينَ مِنْ أَنْفُسِهِم)(1)
«پيامبر به افراد با ايمان از جان آنها اولى و شايسته تر است».
2. پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله) از طرف خداوند مأموريت دارد كه در ميان مردم با آنچه خداوند به او نازل كرده است، قضاوت و داورى كند، چنان كه مى فرمايد:
(اِنَّا أَنْزَلْنا اِلَيْكَ الْكِتابَ بِالْحَقِّ لِتَحْكُمَ بَيْنَ النَّاسِ بِما أَراكَ اللَّهُ)(2)
«ما قرآن را به تو نازل كرديم تا در ميان مردم با آنچه كه به تو ارائه كرده ايم، داورى كنى».
3. اطاعت پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله) بر مردم بسان اطاعت خداوند واجب و لازم است; چنان كه مى فرمايد:
(أَطيعُوا اللَّهَ وَ أَطيعُوا الرَّسُول)(3)
«از خدا و فرستاده او اطاعت كنيد».
4. هر وقت پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله) پيرامون موضوعى حكم و داورى كند، بر ديگران لازم است كه از آن پيروى كنند و براى هيچ كس اختيارى در آن نيست، چنان كه مى فرمايد:
(وَ ما كانَ لِمُؤْمِن وَ لا مُؤْمِنَة اِذا قَضَى اللَّهُ وَ رَسُولُهُ أَمْراً أَنْ يَكُونَ لَهُمُ الْخِيَرَةُ مِنْ أَمْرِهِم)(4)
«هنگامى كه خدا و فرستاده او پيرامون موضوعى داورى كردند، هيچ فرد باايمانى نمى تواند در آن اختيار داشته باشد و خلاف آن را اختيار كند».

1. احزاب،6.
2. نساء، 105.
3. نساء، 59.
4. احزاب، 36.

صفحه 96
5. كسانى كه با فرمان پيامبر مخالفت ورزند، دچار بلا يا عذاب دردناكى مى گردند; چنان كه مى فرمايد:
(فَلْيَحْذَرِ الَّذينَ يُخالِفُونَ عَنْ أَمْرِهِ أَنْ تُصيبَهُمْ فِتْنَة أَوْ يُصيبَهُمْ عَذابٌ أَليمٌ)(1)
«كسانى كه با فرمان پيامبر مخالفت مىورزند، از آن بترسند كه در كشاكش امتحان سخت قرار گيرند يا با عذاب دردناكى روبرو شوند».
6. بالأخره پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله) معلم و آموزگار امت و تعليم دهنده كتاب و حكمت است، چنان كه مى فرمايد:
(وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَة)(2)
«كتاب و حكمت بر آنان مى آموزد».
خداوند اين رشته از مقامات و به اصطلاح ولايت هاى تشريعى را به پيامبر گرامى مرحمت نموده و او را اولاى امت و سرپرست جامعه و اولاى آنان و قاضى و داور مسلمانان، فرمانده و آموزگار آنان قرار داده است.
بنابراين اگر قرآن مى گويد خدا و فرستاده او ولى شما است، مقصود اين ولايت هاى تكوينى و تشريعى است كه خداوند اصالتاً و پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله) از طريق موهبت دارا است.
اگر پس از اين جمله، جمله(وَالَّذِينَ آمَنُوا) را بر آن عطف مى كند و او را نيز ولّى مسلمانان معرفى مى كند، قطعاً همانند همان ولايتى را كه پيامبر دارا است بر طايفه سوم ثابت مى كند، نه ولايت به معنى دوستى يا ولايت به معنى كمك كه هرگز قرآن آنها را به عنوان مستقل براى پيامبر ثابت نكرده است.

1. نور، 63.
2. جمعه، 2.

صفحه 97
خلاصه ولىّ در هر سه مورد يك معنى بيش ندارد و اگر مقصود از ولى بودن خدا و رسول همان مقام ولايت و اولويت است، بايد ولى بودن فرد سوم نيز به همان معنى باشد، نه اينكه ولايت خدا و رسول به شكلى و ولايت سومى به شكلى ديگر باشد.
***
شاهد ديگر اين است كه در آيه بعدى مى فرمايد: هر كس اين سه نفر را ولىّ خود قرار دهد، او وابسته حزب الهى است و حزب خدا پيوسته حاكم و پيروز است آنجا كه مى فرمايد:
(وَ مَنْ يَتَوَّلَ اللهَ وَ رَسُولَهُ وَالَّذِينَ آمَنُوا فَإِنَّ حِزْبَ اللهِ هُمُ الْغالِبُونَ):
«هركس خدا و پيامبر او و افراد باايمان را ولىّ خود قرار دهد او پيروز است زيرا حزب خدا پيوسته پيروز مى باشد».
اين آيه به روشنى ثابت مى كند كه هركس اين سه گروه را ولىّ خود قرار دهد، او از حزب الهى است و اين سه گروه، رهبرى حزب الهى را بر عهده دارند و مقام رهبرى جز همان مقام ولايت چيزى نيست.
با اينكه در آيه از ولايت سه نفر سخن به ميان آمده است و به حسب ظاهر بايد بفرمايد «انّما أوليائكم» ولى هاى شما، مع الوصف لفظ مفرد ولىّ را به كار برده است. شايد هدف از مفردگويى در آيه اين باشد كه برساند كه در اينجا ولايت واحدى وجود دارد كه خداوند اصالتاً و ديگران به طور كسبى و موهبتى آن را دارا هستند و هرگز ولايت هاى ديگرى در كار نيست كه ولايت پيامبر يا ولايت گروه سوم غير از ولايت خدا باشد.

صفحه 98
سؤال دوم
هرگاه مقصود از ولىّ در آيه همان زعيم اسلامى و متصرف در حقوق و اموال باشد، طبعاً بايد على در حال حيات پيامبر داراى چنين موقعيتى گردد، در صورتى اين مقام در حال حيات پيامبر مخصوص پيامبر بوده و احدى با او در اين مقام شريك نبوده است؟
پاسخ: كسانى كه مقام امامت را يك مقام انتصابى مى دانند و معتقدند امام بايد بسان پيامبر از جانب خداوند تعيين گردد، براى اين سؤال پاسخ روشن دارند و آن اينكه:
تعيين يك فرد براى زعامت، با بودن زعيم ديگر، نه به آن معنى است كه در همان زمان انتصاب مى تواند زمام امور را به دست بگيرد و در امور سياسى و اجتماعى مسلمانان مداخله كند، بلكه جعل چنين مقامى براى يك فرد بسان مقام نايب رئيسى است كه از طرف رئيس مؤسسه اى به فردى داده مى شود و هدف اين است كه در غياب او كارهاى مؤسسه معوق نماند يا بسان ولايت عهدى است كه رئيس كشور، فردى را براى آن مقام انتخاب مى كند. اين افراد از وقتى كه براى اين مقام انتخاب مى گردند داراى مقام نيابت و ولايت مى باشند. چيزى كه هست در موقعى مى توانند انجام وظيفه كنند كه زعيم و رئيس پيشين، در رأس كار نباشد.
بنابراين امير مؤمنان در زمان پيامبر رسماً داراى مقام ولايت بود از آنجا كه اين مقام به وى به خاطر اين داده شده كه زمام امور را، پس از پيامبر به دست بگيرد قطعاً زمامدارى وى به وقتى موكول خواهد بود كه پيامبر در ميان مردم نباشد.

صفحه 99
سؤال سوم
هرگاه مقصود از (وَالَّذِينَ آمَنُوا)تنها على بن ابى طالب است، چرا مطالب را به صيغه جمع آورده است، بلكه لازم بود بگويد «و الّذين آمن». آيا به كار بردن صيغه جمع در يك فرد مجاز است؟
پاسخ: در قرآن مجيد، كراراً درباره فردى صيغه جمع به كار رفته است. اينك نمونه هايى:
1. در آيه مباهله مى فرمايد: (نِساءَنا وَ نِساءَكُمْ وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَكُم)(1) مفسران اسلامى اتفاق نظر دارند كه مقصود از «نسائنا» و «أنفسنا» فاطمه و على است، در صورتى كه آيه به صورت جمع وارد شده و مقصود از هريك از دو لفظ جمع يك نفر است.
2. (يَأَيهُّا الَّذِينَ ءَامَنُواْ لَا تَتَّخِذُواْ عَدُوِّى وَ عَدُوَّكُمْ أَوْلِيَاء)(2)«اى افراد باايمان، دشمنان من و دشمنان خود را ولى و دوست خويش اتخاذ نكنيد». مفسران مى گويند: مقصود از افراد باايمان حاطب بن بلتعه است كه براى جلب نظر مشركان مكه، اسرار مسلمانان را در اختيار آنان مى نهاد.
3. (يَقُولُونَ لَئِنْ رَجَعْنا اِلَى الْمَدينَةِ لَيُخْرِجَنَّ الْأَعَزُّ مِنْهَا الْأَذَل)(3) «مى گويند هرگاه به مدينه بازگشتيم گروه عزيز، افراد ذليل را خارج مى كنند». مفسران مى گويند: گوينده اين جمله عبدالله بن ابى بود. با اينكه گوينده سخن يك نفر بيش نبود، قرآن درباره او لفظ جمع «يقولون» به كار برده است.
4. (الَّذينَ يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ بِاللَّيْلِ وَ النَّهارِ سِرا وَ عَلانِيَة)(4) «كسانى كه ثروت خود را

1. آل عمران،61.
2. ممتحنه، 1.
3. منافقون، 8.
4. بقره، 274.

صفحه 100
شب و روز پنهان و آشكار، انفاق مى كنند». مفسران اسلامى مى گويند درباره امام على يا ابوبكر نازل شده است.
5. در همين سوره، سه آيه قبل از آيه مورد بحث، درباره عبدالله بن ابى چنين مى گويد: (يَقُولُونَ نَخْشى أَنْ تُصيبَنا دائِرَة)(1) «مى گويند از آن مى ترسيم كه پيشامد بدى رخ دهد; يعنى مسلمانان مغلوب گردند و مشركان پيروز شوند، گوينده اين سخن عبدالله بن ابى رئيس منافقان است.
بنابراين استعمال صيغه جمع درباره يك فرد در قرآن و لغت عرب بيش از آن است كه در اين صفحات استقصا گردد.
البته به كار بردن صيغه جمع درباره يك فرد در هر موردى به خاطر نكته اى است; مثلاً نكته به كار بردن آن درمورد عبدالله بن ابى اين است كه رئيس اوسيان بود و سخن او به منزله سخن گروهى بود كه از او پيروى مى كردند; از اين جهت درباره عبدالله بن ابى كه رئيس حزب نفاق بود لفظ جمع به كار برده شده است، تو گويى اين سخن را همه افراد حزب نفاق مى گويند.
علت اينكه در آيه مورد بحث لفظ جمع به كار رفته، درحالى كه مقصود از آن تنها امير مؤمنان مى باشد، اين است كه عواطف منافقان و گروه مخالف، بر ضد امام تحريك نشود و بدانند كه اين يك قانون كلى است و امكان دارد كه افراد و مصاديق فراوانى پيدا كند، هرچند فعلاً بيش از يك نفر، مصداق ندارد.
به عبارت ديگر به كار بردن صيغه جمع اين فايده را دارد كه جامعه اسلامى بداند زعامت و ولايت امام يك كار خرافى نبوده است، بلكه تحت يك ضابطه كلى است كه امام توانسته است خود را با آن قانون تطبيق دهد و از اين طريق ديگران را تحريك كند تا خود را براى نيل به چنين مقامى آماده سازند و بدانند كه در اين

1. مائده، 52.

صفحه 101
انتخاب تعصبى در كار نبوده و كار بى ملاكى انجام نگرفته است، بلكه اين راه به روى همه باز بوده است، هرچند جز على كسى نتوانسته است به اين مقام برسد.
سؤال چهارم
مى گويند على به دليل اينكه انگشتر خود را به فقير داد، اين آيه درباره او نازل گرديد، ولى اين شأن نزول با ظاهر آيه تطبيق نمى كند، زيرا آيه مى گويد: (وَ يُؤْتُونَ الزَّكوةَ) «زكات مى دهند» و در لسان شرع به انگشترى زكات نمى گويند بلكه اين لفظ را در مقامى به كار مى برند كه از نظر اسلام زكات واجب بر آن تعلق گيرد مانند: طلا و نقره مسكوك و غلات و... .
پاسخ: تفسير زكات به معنى دوم از اصطلاحات فقهى است كه بعدها در ميان مسلمانان رايج شده است، در صورتى كه در لغت و اصطلاح قرآن معنى وسيع تر و گسترده اى دارد.
زكات در لغت عرب به معنى نمو و تطهير و پاكى است و قرآن بر هر انفاقى كه به خاطر خدا انجام گيرد زكات مى گويد و غالباً موقعى كه اين لفظ همراه نماز ذكر گردد، مقصود انفاقى است كه انگيزه الهى در آن باشد اعم از واجب يا مستحب، چنان كه در آيه هاى زير به اين معنى است:
1. (وَ أَوحينا إِلَيْهِمْ فِعْلَ الْخَيْراتِ وَ إقامَ الصَّلاةِ وَ ايتاءَ الزَّكاةِ)(1) «(به ابراهيم و اسحاق و يعقوب) كارهاى نيك و اقامه نماز و دادن زكات را الهام كرديم». به طور مسلم اين نظام مالى كه به عنوان زكات در اسلام است هرگز در ميان ملل پيشين نبوده است، مع الوصف كلمه زكات در آنها به كار رفته است.
2. حضرت عيسى در گهواره خود را چنين معرفى مى كرد: (وَ أَوْصاني بِالصَّلاةِ

1. انبياء، 73.

صفحه 102
وَ الزَّكاةِ ما دُمْتُ حَيا)(1)
«خدا نماز و زكات را به من تا زنده ام توصيه كرده است».
3. خداوند حضرت اسماعيل را چنين تعريف مى كند: (وَ كانَ يَأْمُرُ أَهْلَهُ بِالصَّلاةِ وَ الزَّكاة)«به اهل بيت خود دستور مى داد كه نماز بخوانند و زكات بدهند». ناگفته پيدا است كه هرگز در شرايع پيشين يك چنين نظام مالى كه در اسلام به عنوان زكات است وجود نداشته است و زكات آنان همان نوع انفاق در راه خدا بوده است.
روشن تر از همه آياتى است كه در مكه، پيش از ايجاب زكات در اسلام وارد شده است; مانند: (وَ الَّذينَ هُمْ لِلزَّكاةِ فاعِلُون)(2) مقصود از زكات در اين آيه و آيه هاى ديگرى كه در آغاز بعثت (پيش از تشريع زكات اصطلاحى) نازل شده است، همان انفاق در راه خدا است.
اصولاً آيه اى كه در آن زكات اصطلاحى تشريع شده است زكات را از اقسام صدقه دانسته، مى فرمايد: (خُذْ مِنْ أَمْوالِهِمْ صَدَقَةً تُطَهِّرُهُمْ وَ تُزَكِّيهِمْ بِها)(3) «از اموال آنان صدقه بگير و به وسيله آن روح آنان را از رذايل اخلاقى پاكيزه بگردان»; بنابراين به زكات اصطلاحى از آن نظر زكات مى گويند كه صدقه و انفاق در راه خدا است; در اين صورت هرگاه به صدقه هاى مستحبى زكات گفته شود، استعمال صحيح خواهد بود (دقت كنيد).
سؤال پنجم: شايسته مقام امام على اين است كه در مقام عبادت و نيايش به غير خدا توجه پيدا نكند، درحالى كه توجه به فقير و دادن انگشترى به وى با خضوع و خشوعى كه مناسب مقام امام است منافات دارد.
پاسخ: رفع نيازمندى هاى مستمندان از بزرگ ترين فرايض اسلامى است كه

1. مريم، 31.
2. مؤمنون، 4.
3. توبه، 103.

صفحه 103
مايه تقرب به مقام ربوبى مى گردد. شنيدن ناله مستمند و اجابت درخواست او در حال نماز، عبادتى است در ضمن عبادت و بايد گوش مردان خدا در تمام احوال، آماده شنيدن چنين درخواست ها و ناله ها باشد و شنيدن چنين ناله اى، با خضوع و خشوع در حال عبادت، منافاتى ندارد.
تجربه نشان داده است كه بسيارى از مادرانى كه به هيچ صدايى از خواب بيدار نمى شوند، امّا ناله ضعيف كودك شيرخوارش آنان را از خواب بيدار مى كند، زيرا آنان هنگام خواب تصميم مى گيرند كه دستگاه شنوايى شان در برابر هر حادثه اى تعطيل گردد و با هيچ صدايى جز صداى كودك خود، بيدار نشوند.
مردان بزرگ خدا، در مقام عبادت و پرستش خدا، از هر موضوعى جز خدا بى خبر مى شوند و در عز ربوبى و جلال الهى مستغرق مى گردند و دستگاه بينايى و شنوايى چيزى را نمى بيند و نمى شنود جز آنچه كه رضاى الهى در آن باشد.
بنابراين هرگاه على در حال نماز صداى مستمندى را شنيد، به خاطر اين است كه رضاى الهى در شنيدن آن بوده است و على هيچ گاه از شنيدن چنين صداها غافل نبوده است.
شعر به حادثه ابديت مى بخشد
هرگاه مضمون حادثه اى به وسيله شاعر زبردستى در قالب شعر ريخته شود، به حكم اينكه بسيارى از مردم به خواندن شعر و حفظ آن علاقه خاصى دارند، طبعاً مضمون حادثه رنگ ابديت به خود گرفته، در هر عصرى به صورت حادثه زنده اى مى ماند.
پس از نزول آيه، حسان بن ثابت، شاعر دوران رسالت شأن نزول آيه را در قالب شعر ريخت. از ميان اشعار او، به نقل و ترجمه سه بيت اكتفا مىورزيم:

صفحه 104
فانت الّذى أعطيت اذ أنت راكع *** فدتك نفوس القوم يا خير راكع
على! تو آن كسى هستى كه در حال ركوع عطا كردى، جان امت به فداى تو اى بهترين نمازگزاران.
بخاتمك الميمون يا خير سيّد *** و يا خير شار ثمّ يا خير راكع
انگشترى مبارك خود را دادى، اى نيكوترين افراد و نيكوترين خريدار، و نيكوترين ركوع كننده.
فأنزل فيك الله خير ولاية *** و بيّنها فى محكمات الشّرايع
خداوند عالى ترين مقام ولايت را در حق تو نازل كرد و آن را در آيات محكم خود تشريع نمود.(1)
اين خصلت بزرگ، پيش از آنكه در قالب شعر ريخته شود و رنگ ابديت به خود گيرد، به وسيله قرآن مجيد و سخنان پيامبر گرامى، رنگ جاودانى به خود گرفته و تا قرآن تلاوت مى شود، تا احاديث پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله) در ميان مسلمانان هست، اين حادثه فراموش نخواهد شد.
تنها از ميان دانشمندان اهل تسنن، 65 نفر در كتاب هاى كلامى و تفسيرى و حديثى خود اين حديث را آورده اند. مرحوم علّامه امينى در كتاب نفيس خود الغدير، ج3، ص141-147، نام و خصوصيات آنان را آورده است و ما براى اختصار از نقل آنها خوددارى مى كنيم.

1. مناقب خوارزمى، ص178; كفايه گنجى، ص107; تذكرة ابن الجوزى، ص10.

صفحه 105
درس هشتم
آيه سوم: آيه ليلة المبيت
1. فداكارى بى نظير
2. تحريف جنايتكار عصر معاويه
3. تعصب هاى نارواى جاحظ
4. ابن تيميه
آيه اى كه در ليلة المبيت نازل شده است
جانبازى و فداكارى از نشانه هاى افراد باايمان است. اعمال و رفتار هر فردى، زاييده طرز تفكر و عقيده او است. اگر ايمان انسان به چيزى به حدّى برسد كه آن را بالاتر از جان و مال خود بينديشد قطعاً در راه آن سر از پا نمى شناسد و هستى و تمام شئون خويش را فداى آن مى سازد.
قرآن مجيد اين حقيقت را در آيه زير منعكس كرده و مى فرمايد:
(اِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذينَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ لَمْ يَرْتابُوا وَ جاهَدُوا بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ في سَبيلِ اللَّهِ أُولئِكَ هُمُ الصَّادِقُون)(1)

1. حجرات، 15.

صفحه 106
«افراد باايمان كسانى هستند كه خدا و پيامبر او را باور نموده و در آن ترديد نمى كنند و با مال و جان خود مى كوشند. آنان به راستى افراد باايمان هستند».
در سال هاى آغاز بعثت، مسلمانان سخت ترين شكنجه ها و زجرها را در راه پيشبرد هدف، تحمل مى كردند و سران كفر و شرك افراد بى پناهى را كه به آيين توحيد مى گرويدند، زير ضربات شكنجه ها از پاى در مى آوردند. چيزى كه دشمنان را از گرايش به آيين توحيد باز مى داشت، عقايد خرافى پدران و حفظ مقام خدايان و نگهدارى امتيازات قومى و طبقاتى و كينه هاى ميراثى قبيلگى بود و اين موانع تا روزى كه پيامبر مكه را فتح كرد، بر سر راه پيشرفت اسلام در مكه و اطراف آن وجود داشت و جز با قدرت نيرومند ارتش اسلام از ميان نرفت.
فشار قريش نسبت به مسلمانان سبب شد كه گروهى به حبشه و گروه ديگرى به يثرب مهاجرت كنند. با اينكه پيامبر و على از حمايت خاندان بنى هاشم بالأخص ابوطالب برخوردار بودند، مع الوصف جعفر بن ابى طالب در سال پنجم بعثت با گروهى مكه را به عزم حبشه ترك گفت و تا سال هفتم هجرت كه سال فتح خيبر بود، در آنجا اقامت گزيد.
پيامبر اسلام در سال دهم بعثت بزرگ ترين حامى و مدافع خويش در مكه يعنى حضرت ابوطالب را از دست داد. بيش از چند روز از مرگ عمو نگذشته بود كه همسر مهربان او خديجه كه در تمام مواقع از بذل جان و مال در پيشبرد هدف مقدس پيامبر دريغ نمى داشت، نيز چشم از جهان پوشيد. با درگذشت اين دو حامى بزرگ درجه خفقان و فشار در مكه بالا رفت تا آنجا كه در سال سيزدهم بعثت سران قريش در يك شوراى عمومى تصميم گرفتند كه نداى توحيد را با زندانى كردن پيامبر يا با كشتن يا تبعيد وى، در محيط خويش خاموش سازند. قرآن مجيد هر

صفحه 107
سه نقشه آنان را يادآور شده و مى فرمايد:
(وَ اِذْ يَمْكُرُ بِكَ الَّذينَ كَفَرُوا لِيُثْبِتُوكَ أَوْ يَقْتُلُوكَ أَوْ يُخْرِجُوكَ وَ يَمْكُرُونَ وَ يَمْكُرُ اللَّهُ وَ اللَّهُ خَيْرُ الْماكِرين)(1)
«به ياد آور هنگامى را كه كافران بر ضد تو از در مكر وارد شده و تصميم مى گرفتند كه تو را زندانى كنند يا بكشند يا تبعيد نمايند. آنان از در حيله وارد مى شوند و خداوند از همه چاره جوتر است».
سران قريش نظر دادند كه از هر قبيله فردى انتخاب گردد و تمام اين افراد نيمه شب وارد خانه محمد (صلى الله عليه وآله) شوند و او را قطعه قطعه كنند تا از اين طريق جامعه شرك از تبليغات او آسوده شوند و خون او در ميان قبايل عرب، پخش گردد تا خاندان هاشم را ياراى جنگ با تمام قبايلى كه در ريختن خون وى شركت كرده بودند، نباشد. فرشته وحى پيامبر را از نقشه شوم مشركان آگاه ساخت و دستور الهى را ابلاغ كرد كه هرچه زودتر سرزمين مكه را به عزم يثرب ترك كند.
تيرگى شب فرا رسيد و مكه و محيط خانه پيامبر در پوشش تاريكى شب فرو رفت. مأموران مسلح قريش، آماده حركت شده و تك تك به سوى خانه رسول خدا روى آوردند. اكنون پيامبر بايد از شيوه غافلگيرى پيروى كند و خانه را ترك نمايد و چنين وانمود كند كه در خانه بوده و در بستر خود آرميده است و تا نيمه شب كه وقت حمله به خانه او است، خود را از محيط مكه خارج سازد و به نقطه نامعلومى پناه برد. براى اجراى چنين نقشه اى لازم است كه فرد جانبازى در بستر او بخوابد و برد سبز پيامبر را به خود پيچد تا افرادى كه نقشه قتل او را كشيده اند، تصور نمايند كه او هنوز خانه را ترك نگفته است و درنتيجه افكار آنان، فقط متوجه خانه او شود و از عبور و مرور افراد در كوچه و بيرون مكه، جلوگيرى به عمل نياورند. اكنون كيست كه

1. انفال، 30.

صفحه 108
در خوابگاه پيامبر بخوابد؟ لابد كسى خواهد بود كه پيش از همه به وى ايمان آورده است و از آغاز بعثت پروانهوار دور شمع وجود او گرديده است. اين فرد شايسته جز على كسى نيست و بايد اين افتخار نصيب وى گردد.
از اين نظر پيامبر(صلى الله عليه وآله) رو به على(عليه السلام) كرد و گفت: مشركان قريش امشب نقشه قتل مرا كشيده اند و تصميم گرفته اند كه به طور دسته جمعى به خانه من بريزند و مرا در ميان بسترم بكشند; از اين جهت از طرف خدا مأمورم كه مكه را به سوى نقطه اى ترك كنم. لازم است امشب در فراش من بخوابى و آن برد سبز را به خود بپيچى تا آنان تصور كنند كه من هنوز در خانه در بسترم آرميده ام و مرا تعقيب نكنند.
على(عليه السلام) از آغاز شب در بستر پيامبر(صلى الله عليه وآله) آرميد و چهل نفر تروريست اطراف خانه را محاصره كرده و از شكاف در به داخل خانه مى نگريستند و وضع خانه را عادى مى ديدند و گمان مى كردند كه پيامبر در بستر خود آرميده است. همه آنان سراپا يك تن حس و مراقبت بودند، دل ها بيدار و چشم ها تيز و سينه ها پر از كينه بود و آن چنان وضع خانه را تحت نظر گرفته بودند كه جنبش مورى از نظر آنان مخفى نبود. اكنون بايد ديد كه پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) با اين مراقبت شديد چگونه خانه را ترك گفت.
بسيارى از سيره نويسان مى گويند: «پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) درحالى كه آياتى از سوره يس را قرائت مى كرد، صف محاصره كنندگان را شكافت و آن چنان عبور كرد كه احدى متوجه نگرديد». امكان اين مطلب قابل انكار نيست. هرگاه مشيت الهى بر اين تعلق گيرد كه پيامبر خود را از طريق اعجاز و قوانين غير عادى نجات دهد، كوچك ترين چيزى نمى تواند مانع از آن گردد ولى سخن اينجا است كه قرائن زيادى حكايت مى كند كه خدا نمى خواست پيامبر خود را از طريق اعجاز نجات بخشد والاّ لازم نبود كه على(عليه السلام)در بستر پيامبر(صلى الله عليه وآله) بخوابد و خود پيامبر به غار ثور برود، سپس با زحمات زيادى راه مدينه را پيش بگيرد.

صفحه 109
برخى مى گويند: «هنگامى كه پيامبر از خانه خارج شد، همه آنان را خواب ربوده بود و پيامبر(صلى الله عليه وآله) از غفلت آنان استفاده نمود».
ولى اين نظر دور از حقيقت است و هرگز انسان باور نمى كند چهل تروريست كه خانه را براى اين محاصره كرده بودند كه پيامبر از خانه بيرون نرود تا لحظه معينى بريزند او را بكشند، مأموريت خود را آن چنان سرسرى بگيرند و همگى با خيال آسوده بخوابند.
بعيد نيست همان طور كه برخى مى نويسند، پيامبر(صلى الله عليه وآله) پيش از گرد آمدن تروريست ها، خانه را ترك گفته و بيرون رفته بود.(1)
يورش به خانه وحى
مأموران قريش كه دست هاى آنان روى قبضه شمشير بود، منتظر لحظه اى بودند كه همگى به خانه وحى يورش آورند و در حالى كه پيامبر در بسترش خوابيده است، خون او را بريزند. آنان از شكاف در به خوابگاه پيامبر مى نگريستند و از نشاط و فرح در پوست نمى گنجيدند و تصور مى كردند كه به آخرين آرزوى خود رسيده اند، ولى على(عليه السلام) با قلبى مطمئن و آرام در خوابگاه پيامبر دراز كشيده و روحش در آرامش فرو رفته بود، زيرا مى ديد كه خدا چگونه پيامبر خود را نجات داد.
نخست تصميم گرفته بودند كه نيمه شب وارد خانه پيامبر شوند، ولى به عللى منصرف شدند و سرانجام قرار شد در فروغ صبح وارد خانه شوند و مأموريت خود را انجام دهند. پرده هاى تيره شب كنار رفت و صبح صادق سينه افق را شكافت. مأموران با شمشيرهاى برهنه به طور دسته جمعى به خانه پيامبر هجوم آوردند و از اينكه در آستانه بزرگ ترين آرزوى خود بودند، از شادى در پوست نمى گنجيدند.

1. سيره حلبى، ج 2، ص 32.

صفحه 110
وقتى وارد خوابگاه پيامبر(صلى الله عليه وآله) شدند، على(عليه السلام) از بستر خود بلند شد و آنان على را به جاى پيامبر يافتند. خشم و غضب سراپاى وجود آنان را فرا گرفت. رو به على كردند و گفتند: محمد كجا است؟ فرمود: مگر او را به من سپرده بوديد كه از من مى خواهيد؟ كارى كرديد كه او ناچار شد خانه را ترك كند. در اين موقع به سوى على يورش بردند و او را به سوى مسجد كشيدند و پس از بازداشت مختصرى او را آزاد ساختند و در حالى كه خشم گلوى آنان را مى فشرد، تصميم گرفتند از پاى ننشينند تا جايگاه پيامبر را كشف كنند.(1)
قرآن مجيد براى اينكه اين فداكارى بى نظير در تمام قرون و اعصار جاودان بماند، طى آيه اى فداكارى على را مى ستايد و على را از كسانى مى داند كه جان به كف به سوى تحصيل رضاى خدا مى روند، آنجا كه مى فرمايد:
(وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَشْري نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ وَ اللَّهُ رَؤُفٌ بِالْعِباد)(2)
«برخى از مردم جان خود را براى تحصيل رضاى خداوند از دست مى دهند. خداوند به بندگان خود رئوف و مهربان است».
مهر و مودت خداوند بايد شامل حالى على(عليه السلام) باشد. اگر اسماعيل آماده شد كه به وسيله پدر كشته شود و گفت «پدر جان، به آنچه مأموريت دارى درباره من انجام بده»، على آماده شد كه به وسيله سرسخت ترين دشمنان مقتول گردد تا از اين طريق پيامبر بزرگ نجات يابد.
چيزى براى على در اين لحظات لذت بخش تر از آن نبود كه ديد پيامبر خدا نجات يافت و مشعل توحيد در برابر طوفان حوادث مقاومت نمود.

1. تاريخ طبرى، ج 2، ص 97.
2. بقره، 207.

صفحه 111
جنايتكار عصر بنى اميه
بسيارى از مفسران شأن نزول آيه را حادثه ليلة المبيت مى دانند و مى گويند اين آيه به همين مناسبت درباره على(عليه السلام) نازل شده است.(1)
سمرة بن جندب عنصر جنايتكار عصر اموى با گرفتن چهارصد هزار درهم حاضر شد كه نزول اين آيه را درباره على(عليه السلام) انكار كند و در يك مجمع عمومى بگويد كه اين آيه درباره عبدالرحمان بن مجلم نازل شده است. نه تنها نزول اين آيه را درباره على انكار كرد، بلكه افزود كه آيه ديگرى (كه درباره منافقان نازل شده است) درباره على نازل گرديده است. اينك آن آيه:
(وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يُعْجِبُكَ قَوْلُهُ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ يُشْهِدُ اللَّهَ عَلى ما في قَلْبِهِ وَ هُوَ أَلَدُّ الْخِصام)(2)
«گفتار برخى از مردم تو را به تعجب وا مى دارد و خدا را بر آنچه كه در دل دارد گواه مى گيرد (تو فريب ظاهر گفتار او را نخور) زيرا وى از سخت ترين دشمنان است».(3)
يك چنين تحريف حقيقت از چنين عنصر جنايتكار بعيد نيست. وى در دوران استاندارى زياد در عراق فرماندار بصره بود، روى عنادى كه با خاندان پيامبر داشت هشت هزار نفر را به جرم ولايت و دوستى با على كشت. وقتى زياد از وى بازجويى كرد و به او گفت به چه جرأتى اين همه افراد را كشتى و هيچ تصور نكردى در ميان آنان بى گناهى وجود داشته باشد، وى در پاسخ زياد با كمال

1. مدارك نزول آيه را درباره على، كتاب هاى شيعه و اهل تسنن، سيد بحرينى در تفسير برهان، ج1، ص206-207 و مرحوم بلاغى در تفسير آلاء الرحمان، ج1، ص184-185 نقل كرده اند. شارح نهج البلاغه ابن ابى الحديد مى گويد: مفسران نزول آيه را در حق على نقل كرده اند. (ج13، ص 262).
2. بقره، 204.
3. شرح حديدى، ج4، ص 73.

صفحه 112
وقاحت گفت:
«لو قتلت مثلهم ما خشيت»: «من از كشتن دو برابر آنها نيز باكى نداشتم».(1)
لكه هاى ننگين اين مرد در اين صفحات نمى گنجد. اين همان مردى است كه دستور رسول خدا را مبنى بر اينكه هر موقع براى سركشى نخل خود وارد منزل مردم مى شود، براى رعايت كسانى كه در آنجا زندگى مى كنند اجازه بگيرد، رد كرد و حتى حاضر نشد نخل خود را به قيمت چند برابر به پيامبر بفروشد و اصرار داشت كه هرگز او براى سركشى نخل خود اجازه نخواهد گرفت. پيامبر پس از مشاهده اين جريان به صاحب خانه گفت: برو، درخت اين مرد را بكن و به دور بينداز و رو به سمره كرد و گفت:
«انّك رجل مضارّ و لا ضرر و لا ضرار»:
«تو مرد ضررزنى هستى و آيين اسلام اجازه نمى دهد كسى به كسى ضرر بزند».
اين تحريف اگر چند روزى روى ساده لوحان اثر جزئى نهاد، ولى مرور زمان پرده هاى تعصب را عقب زد و محققان اسلام حقايق را از لابلاى اوهام تاريخ بيرون كشيده و محدثان و مفسران اسلامى نزول آيه را درباره على تصديق نمودند. اين قطعه تاريخى حاكى است كه مردم شام آن چنان تحت تأثير تبليغات دستگاه اموى قرار گرفته بودند كه هرچه از دهان گويندگان دستگاه اموى مى شنيدند، همه را لوح محفوظ تصور مى نمودند. از اينكه مردم شام گفتار امثال سمره را تصديق مى كردند، مى توان فهميد كه آنان كوچك ترين اطلاعى از تاريخ اسلام نداشتند، زيرا موقع نزول اين آيه عبدالرحمان چشم به جهان نگشوده بود و لااقل گام به محيط حجاز نگذاشته و پيامبر را نديده بود تا آيه اى درباره او نازل گردد.

1. تاريخ طبرى، ج2، حوادث سال پنجاه هجرى.

صفحه 113
تعصب هاى ناروا
فداكارى امير مؤمنان(عليه السلام) در شبى كه خانه پيامبر(صلى الله عليه وآله) از طرف تروريست هاى قريش محاصره شد، چيزى نيست كه بتوان آن را انكار كرد يا كوچك شمرد. خداوند براى اينكه به اين رويداد تاريخى رنگ ابديت و جاودانى بخشد. در قرآن مجيد(1) از آن ياد كرده و مفسران اسلامى نيز در تفسير آيه مربوط به اين موضوع به نزول آن درباره على(عليه السلام)اشاره نموده اند.
ولى افرادى كه به ديده، پرده پندار و در دل تعصب هايى بر ضد على(عليه السلام)دارند، به دست و پا افتاده اند كه اين فضيلت بزرگ تاريخى را درباره او آن چنان تفسير كنند كه از عظمت و بزرگى و مقام فداكارى او بكاهند.
جاحظ يكى از دانشمندان اهل تسنن چنين مى نويسد: «هرگز نمى توان خوابيدن على در بستر پيامبر (صلى الله عليه وآله) را اطاعت و فضيلت بزرگ شمرد، زيرا پيامبر به او اطمينان داده بود كه اگر در جايگاه او بخوابد، آسيبى به او نخواهد رسيد».(2)
پس از وى ابن تيميّه دمشقى(3) به اين مطلب پر و بال داده و افزوده است:

1. بقره، 207.
2. العثمانية، ص 45.
3. ابن تيميه روى مخالفت هايى كه با علماى اسلام داشت و عقايد خاصى كه درباره شفاعت و زيارت قبور و... ابراز مى كرد، مطرود علماى وقت گرديد و سرانجام در سال 728 در زندان دمشق درگذشت.

صفحه 114
«على(عليه السلام) از طريق ديگر نيز مى دانست كه كشته نمى شود، زيرا پيامبر به وى گفته بود فردا در نقطه معينى از مكه اعلام كند كه هركس نزد محمد امانتى دارد، هم اكنون بيايد باز گيرد.
على(عليه السلام) از مأموريتى كه پيامبر به وى داد، به خوبى فهميد كه اگر در بستر پيامبر بخوابد، آسيبى به وى نخواهد رسيد و جان به سلامت خواهد برد».
پاسخ
پيش از آنكه صفحات تاريخ را ورق زده و موضوع را بررسى كنيم، از تذكر نكته اى ناگزيريم و آن اينكه:
جاحظ و ابن تيميّه و پيروان اين دو نفر، لااقل به بى مهرى نسبت به خاندان پيامبر معروفند، ولى آنها براى انكار فضيلتى، ناخودآگاه فضيلت بالاترى را ثابت كرده اند!
زيرا على(عليه السلام)كه از طرف پيامبر مأموريت پيدا كرد كه در خوابگاه او بخوابد، از نظر ايمان از دو حال خارج نبود: يا ايمان و اعتقاد وى به راستگويى پيامبر در درجه عادى و متعارف بود يا اينكه ايمان قوى و فوق العاده اى به صدق گفتار پيامبر داشت.
در صورت نخست نمى توان گفت على(عليه السلام)علم قطعى به سلامت و بقاى

صفحه 115
زندگى خود داشت، زيرا براى يك چنين طبقه كه از نظر ايمان و اعتقاد در درجه نازل و پايين قرار مى گيرند (و مسلماً على(عليه السلام)از آن طبقه نبوده است) هرگز از گفتار پيامبر جزم و يقين به صحت گفتار او پيدا نمى كنند و اگر هم در بستر وى بخوابند، با نگرانى و تشويش فراوان، وارد عمل مى گردند و هر لحظه هيولاى مرگ در نظر آنان مجسم مى گردد. هرگاه با اين شرايط دست به چنين كار بزنند، با احتمال كشته شدن وارد كار مى گردند، نه با علم به سلامت بقاى زندگى.
ولى اگر على(عليه السلام) از نظر ايمان در درجه عالى قرار داشت و صحت گفتار پيامبر در نظر او با نور خورشيد يكسان بود، در اين صورت براى على(عليه السلام) فضيلت بالاترى ثابت كرده ايم، زيرا هرگاه ايمان فردى به پايه اى برسد كه آنچه را از پيامبر راستگو بشنود، آن چنان صحيح و پاى برجاى تصور كند كه براى او با روز روشن فرق نكند، و اگر پيامبر به او بگويد برو در بستر من بخواب و آسيبى به تو نخواهد رسيد آن چنان با قلبى آرام در بستر او بيارمد، كه سر سوزنى احتمال خطر ندهد، قطعاً با چنين فضيلتى چيزى برابرى نمى كند. درست است كه در اين صورت على(عليه السلام) مى دانست كه زنده مى ماند و آسيبى به او نمى رسد، ولى هرگز هيچ فضيلتى با اين ايمان برابرى نمى كند و ارزش چنين ايمانى براى على(عليه السلام) از هر فضيلتى بالاتر مى باشد.
صفحات تاريخ را ورق بزنيم
تاكنون بحث ما روى اين فرض بود كه پيامبر(صلى الله عليه وآله)به على(عليه السلام) گفته است كشته نخواهد شد، ولى اگر صفحات تاريخ را ورق بزنيم، خواهيم ديد كه مطلب آن چنان نيست كه پيروان فكر جاحظ تصور كرده اند و همه مورخان آن چنان كه اين دو نفر نوشته اند، حادثه را ضبط نكرده اند.

صفحه 116
مؤلف طبقات كبرى(1) جريان هجرت را به طور مشروح نوشته و هرگز از آن جمله اى كه جاحظ آن را دستاويز خود قرار داده است (پيامبر به على(عليه السلام) گفت كه در خوابگاه من بخواب و آسيبى به تو نخواهد رسيد) يادى نكرده است.
نه تنها او بلكه مورخ معروف قرن هشتم مقريزى(2) در كتاب امتاع الاسماع حادثه را بسان كاتب واقدى نقل كرده و هرگز نمى گويد كه پيامبر به على فرمود: آسيبى به تو نخواهد رسيد.
آرى، در اين ميان ابن هشام در سيره، ج1، ص483 و طبرى در تاريخ خود، ج2، ص99 از آن «گفتار» يادى كرده اند و اگر ديگران مانند ابن اثير در تاريخ كامل، ج2، ص372 آن را نقل كرده اند، همگى از سيره ابن هشام و يا تاريخ طبرى گرفته اند.
بنابراين مسلم نيست كه پيامبر اين جمله را گفته باشد. تازه اگر گفته، هرگز معلوم نيست كه هر دو جمله (نرسيدن آسيب-رد امانت هاى مردم) را در همان شب نخست گفته باشد، به گواه اينكه اين حادثه را دانشمندان شيعه و برخى از سيره نويسان اهل تسنن به شكل ديگرى نقل كرده اند. اينك توضيح مطلب:
دانشمند معروف شيعه مرحوم شيخ طوسى در امالى خود دنباله سرگذشت هجرت را كه منتهى به نجات پيامبر گرديد، چنين مى نويسد: «شب هجرت سپرى گرديد و على از نقطه اختفاى پيامبر آگاه بود و براى فراهم ساختن مقدمات هجرت

1. محمد بن سعد معروف به كاتب واقدى كه در سال 168 ديده به جهان گشود و در سال 230 ديده از جهان بربست و
طبقات وى جامع ترين و گسترده ترين و در عين حال اصيل ترين كتابى است كه در سيره پيامبر اكرم نوشته شده است. به ج1، ص227- 228 مراجعه فرماييد.
2. تقى الدين احمد بن على مقريزى، مورخ مشهور مؤلف كتاب
امتاع الاسماع كه در سال 845 در گذشته است.

صفحه 117
پيامبر، لازم بود كه شبانه با پيامبر تماس بگيرد».(1)
پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله) سه شب در غار به سر برد و در يكى از شب ها، علىو هند بن ابى هاله فرزند خديجه، به غار ثور رفتند و محضر پيامبر رسيدند. پيامبر (صلى الله عليه وآله) به على دستورهاى زير را صادر كرد:
1. دو شتر براى من و همفسرم آماده بنما. در اين موقع ابوبكر گفت: من قبلاً دو شتر براى اين كار آماده كرده ام. پيامبر (صلى الله عليه وآله) فرمود: در صورتى اين دو شتر را از تو مى پذيريم كه پول هردو را بپردازم. سپس به على دستور داد كه پول شتران را بپردازد.
2. من امين قريش هستم. هم اكنون امانت هاى مردم در خانه من است. فردا لازم است در نقطه معينى از مكه بايستى و با صداى رسا اعلام كنى هركس امانتى نزد محمد دارد، بيايد امانت خود را بگيرد.
3. اكنون موقع آن رسيده است كه كم كم خود را آماده مهاجرت بنمايى. هرموقع نامه من به تو رسيد، دخترم فاطمه و مادرت فاطمه و فاطمه دختر زبير بن عبدالمطلب را همراه خود بياور و اگر كسانى از بنى هاشم خواستار مهاجرت شدند، مقدمات مسافرت آنان را فراهم كن، سپس فرمود:
بايد به تو بگويم كه از حالا هر نوع خطر و آسيبى كه در كمين تو بود، از تو برطرف شده است و از اين لحظه به بعد آسيبى به تو نخواهد رسيد.(2)
اين جمله كه متن عربى آن را در پاورقى آورده ايم، مانند همان جمله اى است كه ابن هشام در سيره و طبرى در تاريخ خود آورده اند. چنان كه ملاحظه مى فرماييد

1. امالى، شيخ طوسى.
2. متن عبارت پيامبر در آن شب اين بود: «
انّهم لن يصلوا اليك من الآن بشىء تكرهه».

صفحه 118
اگر پيامبر به على تأمين جانى داده است، در همان شب هاى بعد بوده است، نه در شب هجرت و اگر به على فرمان داده است كه امانت هاى مردم را رد كند، باز در شب دوم يا سوم بوده است، نه در ليلة المبيت.
اگر بعضى از مورخان اهل تسنن، واقعه را طورى نقل كرده اند كه مى رساند پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله) در شب هجرت به على تأمين داده و در همان شب نيز دستور رد امانت ها را صادر كرده است قابل توجيه است، زيرا بعيد نيست كه نظر آنان به نقل اصل حادثه بوده و تعيين وقت صدور اين جمله و وصايا، براى آنان حائز اهميت نبوده است; از اين جهت همه مطالب را يك جا بدون اشاره به محل اين گفتگوها نقل كرده اند.
حلبى در سيره خود مى نويسد در يكى از شب ها كه پيامبر در غار ثور به سر مى برد على(عليه السلام) شرفياب محضر پيامبر گرديد و پيامبر در آن شب به على دستور داد كه امانت هاى مردم را باز گرداند و قرض هاى پيامبر را ادا نمايد و از مؤلف كتاب الدر نقل مى كند كه على پس از شب هجرت با پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) ملاقات داشته است.(1)
دو گواه روشن بر فداكارى امام
در اينجا، دو مطلب تاريخى گواهى مى دهد كه عمل على در آن شب جز فداكارى، كار ديگرى نبوده است و على به راستى آماده مرگ و قتل و شهادت در راه خدا بود.
1. اشعارى كه امام پيرامون اين حادثه تاريخى سروده و سيوطى همه آنها را

1. سيره حلبى، ج2، ص37.

صفحه 119
در تفسير(1) خود نقل كرده است، گواه روشن بر روح جانبازى او است. متن اشعار امام را در پاورقى و ترجمه آنها را در اينجا منعكس مى كنيم:
«من جان خود را سپر كسى قرار دادم كه بهترين انسان هاى روى زمين و نيكوترين فردى است كه خانه خدا و حجر اسماعيل را طواف كرده است.
آن شخص عالى قدر محمد بود. من هنگامى دست به اين كار زدم، كه كافران نقشه قتل او را ريخته بودند. در اين موقع خداى من او را از مكر دشمنان حفظ نمود.
من در بستر وى شب را بيتوته كردم و در انتظار حمله دشمن بودم و خود را براى مرگ و اسارت آماده ساخته بودم».
آيا اين جمله هاى روشن حاكى از مقام جانبازى و فداكارى امام نيست يا اينكه بايد به گفته چند نفر بدخواه تسليم شويم و بگوييم امام در آن شب، كار مهمى را انجام نداده است؟ قضاوت و داورى با خوانندگان است.
2. دانشمندان سنى و شيعه نقل كرده اند كه خداوند در آن شب به دو فرشته خود جبرئيل و ميكائيل خطاب نمود كه اگر من براى يكى از شما مرگ و براى ديگرى حيات و زندگى تعيين كنم، كدام يك از شما حاضر است مرگ را بپذيرد و زندگى را به ديگرى واگذار كند. در اين لحظه هيچ كدام نتوانست مرگ را بپذيرد و در راه ديگرى فداكارى كند.
سپس خدا به آن دو فرشته خطاب كرد و گفت: به روى زمين فرود آييد و ببينيد

1. الدر المنثور، ج1:
وقيت بنفسى خير من وطأ الحصى *** و من طاف بالبيت العتيق و بالحجر
محمد لمّا خاف أن يمكروا به *** فوقاه ربّى ذوالجلال من المكر
وبتّ أراعيهم متى ينشروننى *** و قد وطنت نفسى على القتل و الأسر

صفحه 120
كه چگونه على مرگ را خريده و خود را فداى پيامبر كرده است، سپس جان على را از شر دشمن حفظ كنيد.(1)
اگر مرور زمان در نظر بعضى بر روى اين فضيلت بزرگ پرده كشيده است، ولى در آغاز اسلام، عمل على در نظر دوست و دشمن بزرگ ترين فداكارى به شمار مى رفت.
در شوراى شش نفرى كه به فرمان عمر براى تعيين خليفه تشكيل گرديد، على با اين فضيلت بزرگ بر اعضاى شورا احتجاج كرد و گفت: من شما اعضاى شورا را به خدا سوگند مى دهم آيا جز من كسى بود كه براى پيامبر گرامى در غار غذا ببرد؟
آيا جز من كسى در جاى او خوابيد و خود را سپر بلا نمود؟ همگى گفتند: والله جز تو كسى نبوده است.(2)
مرحوم سيد بن طاووس پيرامون فداكارى على تجزيه و تحليل جالبى دارد و سپس آن را به فداكارى اسماعيل و تسليم او در برابر پدر قياس كرده و برترى فداكارى على را ثابت نموده است. ما براى اختصار از نقل آن خوددارى مى كنيم.(3)

1. بحارالأنوار، ج19، ص39، نقل از: احياء العلوم غزّالى.
2. خصال صدوق، ص123; احتجاج طبرسى، ص74.
3. اقبال، ص593; بحارالأنوار، ج19، ص98.

صفحه 121
درس نهم
آيه چهارم: آيه مباهله
1. سرگذشت مباهله
2. افتخار بزرگ اصحاب كساء
(فَمَنْ حَاجَّكَ فيهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَكُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَكُمْ وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَى الْكاذِبين)(1)
«هركس با تو، پس از آنكه عالم شدى، به مجادله برخيزد، بگو بياييد تا بخوانيم فرزندان خود و فرزندان شما را، زنان خود و زنان شما را و جان هاى خود و جان هاى شما را و لعنت خدا را بر گروه دروغگويان بفرستيم».
اين آيه در اصطلاح مفسران، آيه مباهله است، به خاطر اينكه در اين آيه لفظ «نبتهل» وارد شده است.
قرآن مجيد براى محكوم كردن مسيحيان كه به الوهيت و فرزندى حضرت

1. آل عمران، 61.

صفحه 122
مسيح معتقد بودند، از دو راه وارد شده است:
1. برهان علمى: انديشه پسر بودن عيسى دليلى جز اين ندارد كه مادر وى مريم، بدون اينكه با كسى تماس بگيرد، براى عيسى حامل شد، ولى بايد توجه نمود كه در قوانين آفرينش استثناهايى وجود دارد. درست است كه سلول انسانى پيوسته از طريق به هم آميختن جزئى از پدر «اسپرماتوزئيد» با جزئى از مادر «اوول» در رحم مادر شروع به رشد و نمو مى كند و پس از طى مراحلى به صورت انسان كامل درمى آيد، امّا گاهى مى شود كه در پرتو اراده حكيمانه خداوند انسانى بدون طى اين مقدمات گام به پهنه هستى مى گذارد و شما و ما و همه ملل جهان بر چنين انسانى استثنائى عقيده راسخ دارند و آن همان آدم ابوالبشر است كه بدون اين تشريفات، حتى بدون داشتن مادر نيز به عنوان نخستين انسان گام در اين جهان گذارد.
آيا با ديدن چنين نمونه بارزى باز شك و ترديد داريد كه انسانى به اراده خداوند بدون داشتن پدر مى تواند در رحم مادر قرار بگيرد، و به صورت يك انسان استثنائى گام در جهان بگذارد.
خداوند اين برهان محكم و استوار را طى آيه اى بيان مى كند و مى فرمايد:
(اِنَّ مَثَلَ عيسى عِنْدَ اللَّهِ كَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِنْ تُراب ثُمَّ قالَ لَهُ كُنْ فَيَكُون)(1)
«كيفيت آفرينش حضرت عيسى مانند خلقت آدم است كه او را از خاك آفريد، و وقتى به او فرمان «باش» داد او موجود گرديد».
پس از ديدن چنين نمونه بارزى هرگز نبايد در بشر بودن موجودى به نام عيسى شك و ترديد كنيد.

1. آل عمران 59.

صفحه 123
2. مباهله در پيشگاه خداوند
انسان هايى كه وجدان بيدار دارند، مى توانند از برهان پيش، به توحيد و يگانگى و پيراستگى او از داشتن فرزند پى ببرند، ولى در اين راه ديگرى براى اثبات حقانيت يگانگى خدا هست و آن اينكه ما هم فرزندان و زنان و مردان خود را دعوت كنيم، شما نيز كار را انجام دهيد و به ملاعنه يكديگر برخيزيم و از خداوند بخواهيم كه دروغگويان را از رحمت خود دور سازد.
دعوت به مباهله كه آيه مورد بحث متضمن آن است، داراى نكات زير مى باشد:
1. از اينكه پيشنهاد مباهله از طرف پيامبر بوده است، حاكى است كه وى به راه و روش و عقايد خود يقين داشت در پرتو دعاى او دشمن نابود خواهد گرديد. از اين جهت در آغاز آيه مى فرمايد:
(فَمَنْ حَاجَّكَ فيهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَكَ مِنَ الْعِلْم)
«اگر كسى با تو به محاجه و احتجاج برخاست، پس از آنكه حقيقت بر تو معلوم و روشن گرديده است، بگو...».
2. او به اندازه اى به گفتار و عقيده خود اطمينان داشت كه حاضر شده است كه جان فرزندان و زنان و مردان خود را به مخاطره افكند; از اين جهت نه تنها شخصاً در اين مراسم شركت مى كند بلكه عزيزان خود را نيز مى آورد.
3. صريح آيه اين است كه ملاعنه بايد با حضور سه گروه انجام گيرد:
الف) طرفين فرزندان خود را بياورند (أَبْناءَنا وَ أَبْناءَكُم) ب) زنان خود را بياورند (نِساءَنا وَ نِساءَكُم)ج) كسانى كه به منزله جان آنها محسوب مى شوند (أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَكُم)و درحقيقت پيشنهاد مى كند كه طرفين ذكوراً و اناثاً براى مباهله حاضر شوند.

صفحه 124
4. از اينكه طرفين زنان و فرزندان و مردان خود را براى مباهله مى آورند، مى توان نتيجه گرفت كه طرف مباهله، تنها پيامبر بود، ديگر جهت نداشت نامى از فرزند و زن و مرد و... ببرد.
گواه ديگر بر اينكه آنان نيز طرف مباهله بودند، لفظ (عَلَى الْكاذِبين)است، زيرا اين لفظ حاكى است كه هركدام از طرفين در طرف مقابل دروغگويى هايى مى انديشيدند و اگر طرف مباهله يك نفر بود، در اين صورت بايد به جاى جمله (عَلَى الْكاذِبين) بفرمايد «على الكاذب» و اين خود گواه بر اين است كه همراهان طرفين نيز شريك مباهله و جزو دعاكنندگان بودند.
5. با اينكه آيه درباره فرزندان و زنان و مردان به طور كلى سخن گفته ولى از اينكه پيامبر تنها با حسنين و دختر خود فاطمه و على گام در ميدان مباهله نهاد، مى توان نتيجه گرفت كه از اين سه گروه تنها اين چهار نفر را براى شركت در مراسم صالح تشخيص داد و اگر فرد يا افراد ديگرى نيز صلاحيت شركت داشتند، جا داشت از ميان كودكان مسلمان مدينه و زنان و همسران خويش، و صحابه و ياران خود از هريك سه نفر بياورند تا لفظ جمع «ابناء»، «نساء»، و «أنفس» درباره آنان محقق گردد، ولى پيامبر از ميان «أبناء» دو نفر و «نساء» يك نفر و «أنفسنا» يك نفر انتخاب كرد و اين خود گواه بر اين است كه جز اين چهار نفر ديگران شايستگى نداشتند.
6. نكته ديگر در لفظ «أنفسنا»است. فردى كه مصداق اين لفظ است، بايد از نظر كمالات و صفات نفسانى به حدى برسد كه بتوان او را «نفس النّبىّ» شمرد. البته هرگز نمى توان گفت آنچه پيامبر از مناصب و مقامات دارا بود، على نيز داشت، بلكه مقصود صفات و كمالات معنوى است كه شخصيت انسان و عظمت او در پيشگاه خدا به آن بستگى دارد.

صفحه 125
بايد توجه نمود كه هرگز نمى توان احتمال داد كه مقصود از «أنفسنا» خود پيامبر است، زيرا اگر در الفاظ و جمله هاى آيه دقت كنيم، خواهيم ديد كه اين لفظ، مفعول «ندع» است. به طور مسلم، داعى بايد از غير مدعو باشد و معنى ندارد كه انسان خودش خود را بخواند. در اينجا بحث ما پيرامون آيه به پايان رسيد. اكنون براى روشن شدن مطالب كه مقصود از سه گروه كيست، سرگذشت مباهله را از كتاب هاى دانشمندان اهل تسنن به طور فشرده نقل مى كنيم.
هيئت نمايندگى نجران در مدينه
بخش باصفاى نجران با هفتاد دهكده تابع خود در نقطه مرزى حجاز و يمن قرار گرفته است. در آغاز طلوع اسلام، اين نقطه تنها منطقه مسيحى نشين در حجاز بود كه به عللى از بت پرستى دست كشيده و به آيين مسيح گرويده بودند.(1)
پيامبر اسلام به موازات مكاتبه با سران دول جهان و مراكز مذهبى، نامه اى به اسقف نجران(2) (ابوحارثه) نوشت و طى آن نامه، ساكنان نجران را به آيين اسلام دعوت نمود. اينك مضمون نامه آن حضرت:
«به نام خداى ابراهيم و اسحاق و يعقوب. (اين نامه اى است) از محمد پيامبر و رسول خدا به اسقف نجران: خداى ابراهيم و اسحاق و يعقوب را حمد و ستايش مى كنم و شماها را از پرستش بندگان به پرستش خدا دعوت مى نمايم. شما را دعوت مى كنم كه از ولايت بندگان خدا خارج شويد و در

1. ياقوت حموى در معجم البلدان، ج5، ص266-267 علل گرايش آنان را به آيين مسيح بيان كرده است.
2. اسقف معرب كلمه يونانى «اپسكوپ» به معنى رقيب و ناظر است و هم اكنون نشانه يك منصب روحانى مافوق كشيش مى باشد.

صفحه 126
ولايت خداوند وارد آييد و اگر دعوت مرا نپذيرفتيد (لااقل) بايد به حكومت اسلامى ماليات (جزيه) بپردازيد (كه در برابر اين مبلغ جزئى از جان و مال شما دفاع مى كند) و در غير اين صورت به شما اعلام خطر مى شود».(1)
برخى از مصادر تاريخى شيعه اضافه مى كند كه آن حضرت آيه مربوط(2) به اهل كتاب را، كه در آن همگى به پرستش خداى يگانه دعوت شده اند، نيز نوشت.
نمايندگان پيامبر وارد نجران شده، نامه پيامبر را به اسقف دادند. وى نامه را با دقت هرچه تمام تر خواند و براى تصميم، شورايى مركب از شخصيت هاى بارز مذهبى و غيرمذهبى تشكيل داد. يكى از افراد طرف مشورت شرحبيل بود كه به عقل و درايت و كاردانى معروفيت كامل داشت. وى در پاسخ اسقف چنين اظهار نمود. اطلاعات من در مسائل مذهبى بسيار ناچيز است; بنابراين من حق ابراز نظر ندارم و اگر در غير اين موضوع با من وارد شور مى شديد، من مى توانستم راه حل هايى در اختيار شما بگذارم.
امّا ناچارم مطلبى را تذكر دهم و آن اينكه: ما مكرر از پيشوايان مذهبى خود شنيده ايم كه روزى منصب نبوت از نسل اسحاق به فرزندان اسماعيل انتقال خواهد يافت. هيچ بعيد نيست محمد كه از اولاد اسماعيل است، همان پيغمبر موعود باشد.
شورا نظر داد كه گروهى به عنوان «هيئت نمايندگى نجران» به مدينه بروند تا از نزديك با محمد(صلى الله عليه وآله) تماس گرفته، دلايل نبوت او را مورد بررسى قرار دهند.

1. البداية و النهاية، ص53; بحارالأنوار، ج21، ص285.
2. (قُلْ يا أَهْلَ الْكِتابِ تَعالَوْا اِلى كَلِمَة سَواء بَيْنَنا وَ بَيْنَكُم...) (آل عمران، 64). بحار، ج21، ص287.

صفحه 127
شصت تن از زبده ترين و داناترين مردم نجران انتخاب گرديدند كه در رأس آنان سه تن پيشواى مذهبى قرار داشت:
1. ابوحارثة بن علقمه، اسقف اعظم نجران كه نماينده رسمى كليساهاى روم در حجاز بود.
2. عبدالمسيح رئيس هيئت نمايندگى كه به عقل و تدبير و كاردانى معروفيت داشت.
3. ايهم كه فرد كهنسال و شخصيت محترم ملت نجران به شمار مى رفت.(1)
هيئت نمايندگى، طرف عصر درحالى كه لباس هاى تجملى ابريشمى بر تن و انگشترهاى طلا بر دست و صليب ها بر گردن داشتند، وارد مسجد شده به پيامبر سلام كردند، ولى وضع زننده و نامناسب آنان آن هم در مسجد، پيامبر را سخت ناراحت نمود. آنان احساس كردند كه از آنان ناراحت شده است، امّا علت ناراحتى را ندانستند كه چيست. فوراً با عثمان بن عفان و عبدالرحمان بن عوف كه سابقه آشنايى با آنان داشتند، تماس گرفتند و جريان را به آنها گفتند. آنان اظهار داشتند كه حل اين گره به دست على بن ابى طالب است. آنان به امير مؤمنان مراجعه كردند. على در پاسخ آنها چنين گفت: «شما بايد لباس هاى خود را تغيير دهيد و با وضع ساده، بدون زر و زيور به حضور حضرت بياييد، در اين صورت مورد احترام و تكريم قرار خواهيد گرفت».
نمايندگان نجران با لباس ساده بدون انگشتر طلا، شرفياب محضر پيامبر شده و سلام كردند. پيامبر با احترام خاص، پاسخ سلام آنان را داد و برخى از هدايايى را كه براى وى آورده بودند، پذيرفت.

1. يعقوبى، ج2، ص66.

صفحه 128
نمايندگان پيش از آنكه وارد مذاكرده شوند، اظهار كردند كه وقت نماز آنان رسيده است. پيامبر اجازه داد كه نمازهاى خود را در مسجد مدينه درحالى كه رو به مشرق ايستاده بودند، بخوانند.(1)
نمايندگان نجران با پيامبر مذاكره مى كنند
گروهى از سيره نويسان و محدثان و مورخان اسلامى متن مذاكره نمايندگان نجران را با پيامبر نقل كرده اند، ولى مرحوم سيد بن طاووس خصوصيات مذاكره و سرگذشت مباهله را دقيق تر و جامع تر و مبسوط تر از ديگران نقل كرده است. وى تمام خصوصيات مباهله را از آغاز تا پايان از كتاب مباهله محمد بن عبدالمطلب شيبانى و كتاب عمل ذى الحجه حسن بن اسماعيل نقل كرده است،(2) ولى نقل تمام جزئيات اين واقعه بزرگ تاريخى كه متأسفانه برخى از سيره نويسان حتى در اشاره به آن گواهى نموده اند، از حوصله اين كتاب خارج است، فقط گوشه اى از مذاكرات آنان را كه حلبى در سيره خود آورده است، در اينجا منعكس مى نماييم:(3)
«پيامبر: من شما را به آيين توحيد و پرستش خداى يگانه و تسليم در برابر اوامر او دعوت مى كنم، سپس آياتى چند از قرآن براى آنان خواند.
نمايندگان نجران: اگر منظور از اسلام ايمان به خداى يگانه جهان است، ما قبلاً به او ايمان آورده و به احكام وى عمل مى نماييم.

1. سيره حلبى، ج3، ص239.
2. كسانى كه مى خواهند به تمام خصوصيات اين واقعه تاريخى واقف شوند، به كتاب اقبال مرحوم ابن طاووس، صفحه 496-513 مراجعه نمايند.
3. ج3، ص239.

صفحه 129
پيامبر: اسلام علايمى دارد و برخى از اعمال شما حاكى است كه به اسلام واقعى نگرويده ايد. چگونه مى گوييد كه خداى يگانه را پرستش مى كنيد، درصورتى كه شماها صليب را مى پرستيد و از خوردن گوشت خوك پرهيز نمى كنيد و براى خدا فرزند معتقديد؟
نمايندگان نجران: ما او را خدا مى دانيم، زيرا او مردگان را زنده كرد و بيماران را شفا بخشيد و از گل پرندگانى ساخت و آنها را به پرواز درآورد و تمام اين اعمال، حاكى است كه او خدا است.
پيامبر: نه، او بنده خدا و مخلوق او است كه آن را در رحم مريم قرار داد و اين قدرت و توانايى را خدا به او داده بود.
يك نفر از نمايندگان: آرى، او فرزند خدا است، زيرا مادر او مريم بدون اينكه با كسى ازدواج كند، او را به دنيا آورد، پس ناچار بايد او همان، خداى جهان باشد.
فرشته وحى در اين موقع نازل گرديد و به پيغمبر گفت كه به آنان بگويد وضع حضرت عيسى از اين نظر مانند حضرت آدم است كه او را با قدرت بى پايان خود، بدون اينكه داراى پدرى و مادرى باشد، از خاك آفريد(1) و اگر نداشتن پدر گواه بر اين باشد كه او فرزند خدا است، پس حضرت آدم براى اين منصب شايسته تر است، زيرا او نه پدر داشت و نه مادر.
نمايندگان نجران: گفتگوهاى شما ما را قانع نمى كند. راه اين است كه در وقت معينى با يكديگر مباهله كنيم و بر دروغگو نفرين بفرستيم و از خداوند
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1. (اِنَّ مَثَلَ عيسى عِنْدَ اللَّهِ كَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِنْ تُراب ثُمَّ قالَ لَهُ كُنْ فَيَكُون) (آل عمران، 59).

صفحه 130
بخواهيم دروغگو را هلاك و نابود كند».(1)
در اين موقع پيك وحى نازل گرديد و آيه مباهله را آورد و او را مأمور ساخت تا با كسانى كه با او به مجادله و محاجه برمى خيزند و زير بار حق نمى روند، به مباهله برخيزد و طرفين از خداوند بخواهند كه افراد دروغگو را از رحمت خود دور سازد.
اينك آيه مباهله:
(فَمَنْ حَاجَّكَ فيهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَكُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَكُمْ وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَتَ اللَّهِ عَلَى الْكاذِبين)(2)
«هركس پس از روشن شدن جريان با تو مجادله بكند، بگو بياييد فرزندان و زنان و نزديكان خود را گرد آوريم و لابه كنيم و بناليم و لعنت خدا را بر دروغگويان قرار دهيم».
طرفين به فيصله دادن مسأله از طريق مباهله آماده شدند و قرار شد كه فردا همگى براى مباهله حاضر و آماده شوند.
وقت مباهله فرا رسيد. قبلاً پيامبر و هيئت نمايندگى نجران توافق كرده بودند كه مراسم مباهله در نقطه اى خارج از شهر مدينه در دامنه صحرا انجام بگيرد. پيامبر از ميان مسلمانان و بستگان زياد خود فقط چهار نفر را انتخاب كرد كه در اين حادثه تاريخى شركت نمايند. اين چهار تن جز على بن ابى طالب و فاطمه(عليها السلام)دختر پيامبر(صلى الله عليه وآله) و حسن و حسين(عليهما السلام) كس ديگرى نبود، زيرا در ميان تمام مسلمانان نفوسى پاك تر و ايمانى استوارتر از نفوس و ايمان اين چهار تن وجود

1. بحار، ج21، باب32، ص276، نقل: اقبال، ولى از سيره حلبى استفاده مى شود كه موضوع مباهله را خود پيامبر پيشنهاد كرد.
2. آل عمران، 61.

صفحه 131
نداشت.
او فاصله منزل و نقطه اى را كه قرار بود در آنجا مراسم مباهله انجام بگيرد با وضع خاصى طى نمود. او درحالى كه حضرت حسين را در آغوش(1) و دست حضرت حسن را در دست داشت و فاطمه به دنبال آن حضرت و على بن ابى طالب پشت سر وى حركت مى كردند، گام به ميدان مباهله نهاد و پيش از ورود به ميدان مباهله به همراهان خود گفت: «من موقع دعا كردم شما دعاى مرا با گفتن آمين بدرقه كنيد».
سران هيئت نمايندگى نجران پيش از آنكه با پيامبر روبرو شوند، به يكديگر مى گفتند: هرگاه ديديد كه محمد افسران و سربازان خود را به ميدان مباهله آورد و شكوه مادى و قدرت ظاهرى خود را نشان ما داد، در اين صورت وى يك فرد غيرصادق بوده و اعتمادى به نبوت خود ندارد، ولى اگر او با فرزندان و جگرگوشه هاى خود به مباهله بيايد و با يك وضع وارسته از هر نوع جلال و جبروت مادى رو به درگاه الهى گذارد، پيداست كه او يك پيامبر راستگو است و به قدرى به خود ايمان و اعتقاد دارد كه نه تنها حاضر است خود را در معرض نابودى قرار دهد، بلكه با جرأت هرچه تمام تر حاضر است عزيزترين و گرامى ترين افراد نزديك خود را در معرض فنا و نابودى واقع سازد.
هنوز سران هيئت نمايندگى در اين گفتگو بودند كه ناگهان قيافه نورانى پيامبر با چهار تن ديگر كه سه تن از آنها شاخه هاى شجره وجود او بودند، براى مسيحيان نجران نمايان گرديد و همگى با حالت بهت زده و تحير به چهره يكديگر نگاه كردند و از اينكه او جگرگوشه هاى معصوم و بى گناه و يگانه دختر و يادگار

1. در برخى از روايات وارد شده است: «پيامبر دست حسن و حسين را گرفته بود و على پيش روى پيامبر و فاطمه پشت سر آن حضرت حركت مى كردند» بحار، ج21، ص338.

صفحه 132
خود را به صحنه مباهله آورده است، انگشت تعجب به دندان گرفتند و همگى گفتند كه اين مرد به دعوت و دعاى خود اعتقاد راسخ دارد، وگرنه يك فرد مردد، عزيزان خود را در معرض بلاى آسمانى و عذاب الهى قرار نمى دهد.
اسقف نجران گفت: من چهره هايى را مى بينم كه هرگاه دست به دعا بلند كنند و از درگاه الهى بخواهند كه بزرگ ترين كوه ها را از جاى بكند، فوراً كنده مى شود و هرگز صحيح نيست ما با اين قيافه هاى نورانى و با اين افراد بافضيلت مباهله نماييم، زيرا بعيد نيست كه همه ما نابود شويم و ممكن است دامنه عذاب گسترش پيدا كند و همه مسيحيان جهان را بگيرد و در روى زمين يك مسيحى باقى نماند.
هيئت نمايندگى نجران از مباهله منصرف مى شوند
هيأت نمايندگى با ديدن وضع يادشده وارد شور شدند و به اتفاق آرا تصويب كردند كه هرگز وارد مباهله نشوند و حاضر شدند كه هر سال مبلغى به عنوان جزيه (ماليات سرانه) بپردازند و در برابر آن، حكومت اسلامى از جان و مال آنان دفاع كند. پيامبر رضايت خود را اعلام كرد. قرار شد هر سال برابر پرداخت يك مبلغ جزئى، از مزاياى حكومت اسلامى برخوردار گردند، سپس پيامبر فرمود: «عذاب سايه شوم خود را بر سر نمايندگان مردم نجران گسترده بود و اگر از در ملاعنه و مباهله وارد مى شوند، صورت انسانى خود را از دست داده و از آتشى كه در بيابان برافروخته مى شد، مى سوختند و دامنه عذاب به سرزمين نجران كشيده مى شد».
از عايشه نقل شده است روز مباهله پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) چهار تن همراهان خود را زير عباى مشكى رنگى وارد كرد و اين آيه را تلاوت نمود:(اِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ

صفحه 133
عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرا)(1)، سپس زمخشرى وارد بيان نكات آيه مباهله شده و در پايان بحث مى نويسد: «سرگذشت مباهله و مفاد اين آيه بزرگ ترين گواه بر فضيلت اصحاب كسا بوده و سندى زنده بر حقانيت آيين اسلام است».
صورت صلحنامه اى كه به امضاى طرفين رسيد
هيئت نمايندگى نجران از پيامبر درخواست كردند كه مقدار ماليات سالانه آنان در نامه نوشته شود و در آن نامه امنيت منطقه نجران از طرف پيامبر تضمين گردد. امير مؤمنان به فرمان پيامبر نامه زير را نوشت:
«به نام خداوند بخشنده مهربان. اين نامه اى است از محمّد رسول خدا به ملت نجران و حومه آن. حكم و داورى محمد درباره تمام املاك و ثروت ملت نجران اين شد كه اهالى نجران هر سال دو هزار لباس كه قيمت هريك از چهل درهم تجاوز نكند به حكومت اسلامى بپردازند و آنان مى توانند نيمى از آن را در ماه صفر و نيم ديگر را در ماه رجب پرداخت كنند و هرگاه از ناحيه يمن آتش جنگ شعلهور گشت، بايد ملت نجران به عنوان همكارى با دولت اسلامى، سى زره، سى اسب، سى شتر، به عنوان عاريت مضمونه در اختيار ارتش اسلام بگذارند و پذيرايى نمايندگان پيامبر در سرزمين نجران به مدت يك ماه، به عهده آنان است و هر موقع نماينده اى از ناحيه وى به سوى آنان آمد، بايد از او پذيرايى نمايند و جان و مال سرزمين ها و معابد ملت نجران در
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1. احزاب، 33.

صفحه 134
امان خدا و رسول او است، مشروط بر اينكه از همين حالا از هر نوع رباخوارى خوددارى كنند و در غير اين صورت ذمه محمّد از آنان برى بوده و تعهدى در برابر آنان نخواهند داشت».(1)
اين نامه روى پوست سرخى نوشته شد و دو نفر از ياران پيامبر به عنوان گواه زير آن را امضا نمودند و سرانجام پيامبر نامه را مهر نمود و به سران هيئت داد. اين صلحنامه كه به طور اجمال آن را در اينجا منعكس نموديم، از شدت عدالت و دادگسترى رهبرى عالى قدر اسلام حكايت كرده و مى رساند كه حكومت اسلامى بسان دولت هاى زورمند جهان نبوده كه از ضعف و بيچارگى طرف سوءاستفاده كند و ماليات هاى سنگين را بر او تحميل نمايد، بلكه در تمام لحظات روح مسالمت آميز دادگرى و اصول انسانى را در نظر گرفته، گام از آن فراتر نهاد.
بزرگ ترين سند فضيلت
داستان مباهله و آيه اى كه در اين باره نازل گرديده است، در طول تاريخ براى شيعه بزرگ ترين سند افتخار و فضيلت بوده است، زيرا الفاظ و مفردات آيه حاكى است كه همراهان پيامبر در چه درجه اى از فضيلت قرار داشتند، زيرا در اين آيه علاوه بر اينكه حسن و حسين را فرزندان خود و فاطمه را يگانه زن منتسب به خاندان خويش خوانده است، از شخص على به عنوان «أنفسنا» تعبير آورده است و آن شخصيت عظيم جهان انسانى را به منزله جان پيامبر دانسته است. چه فضيلتى بالاتر از اينكه يك شخص از نظر معنويت و فضيلت به درجه اى برسد كه خداوند بزرگ او را به منزله جان و روح پيامبر بخواند.

1. فتوح البلدان، ص76.

صفحه 135
آيا اين آيه گواه برترى امير مؤمنان بر تمام مسلمانان جهان نيست؟
از رواياتى كه از پيشوايان مذهبى ما وارد شده است، استفاده مى شود كه موضوع مباهله اختصاص به پيامبر نداشته و هر فرد مسلمانى در مسائل مذهبى مى تواند با مخالفان خود به مباهله برخيزد و طرز مباهله و دعاى آن در كتاب هاى حديث وارد شده است. براى اطلاع بيشتر به كتاب نورالثقلين (1)مراجعه بفرماييد.
در رساله حضرت استاد علامه طباطبايى چنين مى خوانيم:
«مباهله يكى از معجزات باقى اسلام است و هر فرد باايمانى به پيروى از نخستين پيشواى اسلام مى تواند در راه اثبات حقيقتى از حقايق اسلام با مخالفين خود به مباهله بپردازد و از خداوند جهان درخواست كند كه طرف مخالف را كيفر بدهد و محكوم سازد».(2)
در پايان از تذكر چند نكته ناگزيريم:
گذشته بر اينكه تمام مفسران و دانشمندان شيعه موضوع مباهله را در كتاب هاى خود آورده اند، از ميان علما و دانشمندان اهل تسنن شصت نفر در كتاب هاى خود پيرامون اين سرگذشت سخنانى گفته اند و نكاتى يادآور شده اند كه برخى را يادآور مى شويم:
1. مسلم بن حجاج در صحيح خود كه دومين صحيح از صحاح شش گانه است، مى نويسد: معاويه به سعد وقاص گفت: چرا على را سب نمى كنى؟ جواب داد: به خاطر سه خصلتى كه على داشت و من آرزو مى كنم كه

1. ج1، ص291-292.
2. در برخى از روايات اسلامى نيز به اين موضوع تصريح شده است. به اصول كافى، كتاب دعا، باب مباهله، ص 538 مراجعه فرماييد.

صفحه 136
يكى از آنها را دارا بودم. وى پس از سخنانى مى گويد: هنگامى كه آيه مباهله نازل گرديد، پيامبر على و فاطمه و حسنين را خواست. وقتى همگى جمع شدند، پيامبر گفت: «اللّهمّ هؤلاء أهلى»: «آنان اهل بيت من هستند».(1)
2. حاكم نيشابورى در مستدرك خود مى گويد: اخبار متواتر از ابن عباس و غيره رسيده است كه پيامبر دست على و حسنين را گرفت و فاطمه را پشت سر قرار داد و رو به هيئت نمايندگى نجران كرد و گفت: «هؤلاء أبنائنا و أنفسنا و نسائنا فهلموا أنفسكم و أبنائكم و نسائكم ثمّ نبتهل فنجعل لعنة الله على الكاذبين»: «اينان فرزندان و زنان و كسانى كه مانند من هستند. شما نيز بدانيد. آنها را بياوريد تا مباهله كنيم و لعنت خدا را بر گروه دروغگويان بفرستم».(2)
3. ثعلبى در تفسير خود مى نويسد: هنگامى كه پيامبر وارد صحنه مباهله شد، حسين را در آغوش داشت و دست حسن را گرفته بود و دخت گرامى او فاطمه پشت سر پيامبر و على نيز پشت سر فاطمه گام بر مى داشتند. در اين موقع اسقف نجران گفت: «يا معشر النّصارى انّى لارى وجوها لو سألوا الله أن يزيل جبلا من مكانه لأزاله فلا تبتهلوا فتهلكوا»; «همكيشان من! من چهره هاى معصومى را مشاهده مى كنم كه اگر از خداوند بخواهند كه كوهى را از بيخ بكند، خدا دعاى آنان را مستجاب مى كند. هرگز مباهله نكنيد، زيرا نابود مى شويد».(3)
4. زمشخرى در كشّاف پس از نقل جمله هاى ثعلبى مى گويد: اسقف نجران افزود: به خدايى كه جان من در دست او است، نابودى اهل نجران نزديك شده است. اگر مباهله كنيد، لباس انسانيت از بدن شما كنده مى شود و به صورت حيوانات

1. صحيح مسلم، ج7، ص120.
2. مستدرك، ج3، ص150.
3. عمدة ابن بطريق، ص 95.

صفحه 137
مسخ شده درمى آييد و صحرا براى شما كانونى از آتش مى گردد. خداوند ريشه مسيحيان نجران را مى كند.(1)
5. ابن حجر از محدّث معروف عصر خود دارقطنى نقل مى كند كه امير مؤمنان روز شوراى عمر، براى برترى خود بر اعضاى شورا با آيه مباهله احتجاج كرد و گفت: آيا در ميان شما كسى هست كه پيوند خويشاوندى وى با پيامبر از من نزديك تر باشد، او را جان و نفس خود و فرزندان او را فرزندان خود و زن او را زنان خود معرفى كند؟ همه اعضاى شورا به تصديق على برخاسته و گفتند: نه، هرگز جز تو كسى را به اين خصوصيت سراغ نداريم.(2)
آياتى كه درباره امير مؤمنان يا خاندان رسالت نازل شده است، بيش از آن است كه در اين صفحات بگنجد و ما به عنوان نمونه چند آيه را مورد بحث قرار داديم و به همين اندازه اكتفا مىورزيم و بحث گسترده را به جاى ديگر موكول مى كنيم.
***
در پايان از تذكر نكته اى ناگزيريم و آن اينكه براى شناسايى مقام و موقعيت امير مؤمنان لازم است راه ديگرى نيز در پيش گرفته شود و آن مقايسه صفاتى است كه قرآن براى پيامبران پيشين يادآور شده، با صفاتى كه اين كتاب آسمانى، خاندان رسالت و بالأخص امير مؤمنان را با آن صفات معرفى نموده است.
در اين مقايسه كه يك نوع بحث ابتكارى است، مى توان به قله هايى از فضايل دست يافت كه تاكنون بر ما مخفى و پنهان مانده است.
ما اين مقايسه را در اينجا به صورت بسيار فشرده انجام مى دهيم و پيش از ما اين مقايسه را مرحوم محقق طوسى در رساله بسيار كوچك خود انجام داده است.

1. كشّاف، ج1، ص193.
2. صواعق، ص 154.

صفحه 138
اينك اين مقايسه:
1. قرآن حضرت نوح را با صفت شكور (سپاسگزار) ياد كرده مى فرمايد:
(اِنَّهُ كانَ عَبْداً شَكُوراً)(1)
«او بنده سپاسگزارى بود».
ولى قرآن على را با صفت «مشكور» خوانده و مى فرمايد:
(اِنَّ هذا كانَ لَكُمْ جَزاءً وَ كانَ سَعْيُكُمْ مَشْكُورا)(2)
«اين است پاداش شما و كوشش شما پسنديده است».
اگر حضرت نوح بنده شاكر خدا و تقديركننده نعمت هاى او بود، سعى و كوشش امام مورد تقدير و پسند الهى است و تفاوت اين دو بسيار روشن است، در يكى نوح شكرگزار است، در دومى، از سعى و كوشش امام تقدير مى شود.
2. ابراهيم از نظر قرآن يك فرد وفادار به پيمان است آنجا كه مى فرمايد:
(وَ اِبْراهيمَ الَّذي وَفَّى)(3)
«ابراهيمى كه به پيمان خود وفا كرد».
و قرآن على را نيز با اين صفت ياد كرده است، چنان كه مى فرمايد:
(يُوفُونَ بِالنَّذْر)(4)
«به نذر و پيمان خود وفادارند».
از اين نظر با هم يك نوع تشابه دارند.
3. قرآن فرزندان ابراهيم را با داشتن ملك و فرمانروايى بزرگ، توصيف مى فرمايد:

1. اسراء، 3.
2. انسان، 22.
3. نجم، 37.
4. انسان، 7.

صفحه 139
(وَ آتَيْناهُمْ مُلْكاً عَظيما)(1)
«به فرزندان ابراهيم فرمانروايى بزرگ داديم».
قرآن على را نيز با اين صفت توصيف كرده، مى فرمايد:
(وَ اِذا رَأَيْتَ ثَمَّ رَأَيْتَ نَعيماً وَ مُلْكاً كَبيرا)(2)
«اگر بنگرى، در آنجا فرمانروايى بزرگ مى بينى».
درست است كه فرزندان ابراهيم و در رأس آنان سليمان داراى ملك بزرگ بودند، امام على نيز به تصريح قرآن داراى ملك كبير است، اما ميان اين ملك و فرمانروايى تفاوت از زمين تا آسمان است، آن يكى مربوط به دنيا و اين ديگرى مربوط به سراى ديگر است.
4. قرآن ايوب را به عنوان يك بنده صابر و بردبار معرفى مى كند و مى فرمايد:
(اِنَّا وَجَدْناهُ صابِراً نِعْمَ الْعَبْد)(3)
«ما او را صابر و شكيبا يافتيم، چه نيكو بنده است».
قرآن على را نيز با صفت شكيبايى توصيف كرده، مى فرمايد:
(وَ جَزاهُمْ بِما صَبَرُوا جَنَّةً وَ حَريراً)(4)
«در برابر صبر و بردبارى كه داشتند، آنان را با بهشت و لباس ديبا پاداش مى دهد».
5. خداوند نماز و زكات را به عيسى سفارش كرده است، چنان كه مى فرمايد:

1. نساء، 54.
2. انسان، 20.
3. ص، 44.
4. انسان، 12.

صفحه 140
(وَ أَوْصاني بِالصَّلاةِ وَ الزَّكاةِ ما دُمْتُ حَيا)(1)
«نماز و زكات را تا زنده ام، به من سفارش كرده است».
مقصود از سفارش اين است كه تا زنده است، نماز بگزارد و زكات بدهد.
قرآن على را نيز يك فرد نمازگزار و زكات بده كه به مورد سفارش حضرت مسيح عمل مى كرد، معرفى مى كند و مى فرمايد:
(الَّذينَ يُقيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُون)(2)
«آنان كه نماز مى گزارند و زكات مى دهند، درحالى كه در ركوعند».
اين آيه به اتفاق بسيارى از مفسران و محدثان اسلامى درباره امام على نازل شده است كه انگشترى خود را در حال ركوع به عنوان صدقه داد.
6. قرآن فرشتگان را به صفت خداترسى معرفى مى كند و مى فرمايد:
(يَخافُونَ رَبَّهُمْ مِنْ فَوْقِهِمْ وَ يَفْعَلُونَ ما يُؤْمَرُون)(3)
«از عذاب پروردگار خود كه بر آنان فائق است، مى ترسند و آنچه را دستور دارند، به جا مى آورند».
قرآن سيماى امام را با صفت خداترسى نيز ترسيم كرده، و مى فرمايد:
(وَ يَخافُونَ يَوْماً كانَ شَرُّهُ مُسْتَطيرا)(4)
«از روزى كه شر آن آشكار و انكارناپذير است، مى ترسند».
7. خداوند خود را در قرآن چنين توصيف مى كند:
(فاطِرِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ هُوَ يُطْعِمُ وَ لا يُطْعَم)(5)
«آفريدگار آسمان ها و زمين او است كه اطعام مى كند ولى اطعام نمى شود».

1. مريم، 31.
2. مائده، 55.
3. نحل، 50.
4. انسان، 7.
5. انعام، 14.

صفحه 141
بنابراين يكى از صفات خدا اين است كه او اطعام كننده است.
اتفاقاً قرآن امام را با صفت اطعام كننده بينوا و يتيم و اسير يعنى مظهر يكى از صفات الهى معرفى مى كند آنجا كه مى فرمايد:
(وَ يُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلى حُبِّهِ مِسْكيناً وَ يَتيماً وَ أَسيرا)(1)
«غذا را با آنكه به آن احتياج دارند، به مستمند و يتيم و اسير مى دهند».
در اين ترسيم كوتاه و رهگذرى كه از امام و خاندان او به عمل آمد، موقعيت و قرب معنوى اين خاندان به روشنى آشكار مى گردد.
در پايان چند مطلب را يادآور مى شويم:
اوّلاً: بسيارى از آيات مورد بحث تنها در حق على(عليه السلام) وارد نشده اند، بلكه مجموع آيات سوره انسان مربوط به خاندان رسالت است كه در رأس آن على و دخت گرامى پيامبر حضرت زهرا قرار دارند; بنابراين صفاتى كه در اين سوره آمده است، مربوط به همه خاندان رسالت است كه در عصر نزول آيات، در جهان بودند.
ثانياً: نزول آيات مورد بحث درباره امام و خاندان او جاى بحث و گفتگو نيست و مفسران و محدثان اسلامى بر اين مطلب اتفاق نظر دارند.
ثالثاً: هدف از مقايسه آشنايى با مقام و موقعيت امام يا موقعيت خاندان رسالت است و هرگز هدف پايين آوردن مقام انبيا يا گزافه گويى در مناقب امام و خاندان او نيست و ما پيوسته از دو گروه افراط كننده و تفريط گر بيزار بوده و از خدا مى خواهيم كه از حدّ اعتدال بيرون نرويم.
اگر در آيات قرآن دقت بيشترى شود و مقايسه هاى ديگرى به عمل آيد، مى توان افق هاى ديگرى نيز كشف كرد و به قله هايى از فضيلت و كمال معنوى و قرب الهى امام و خاندان رسالت دست يافت.

1. انسان، 8.

صفحه 142
بخش سوم
آيا بشر مى تواند از پس پرده غيب آگاه گردد؟
10. شاهراه هاى سه گانه معرفت
11. روزنه هايى به جهان اسرارآميز غيب
12. آيات قرآنى حاكى است كه خداوند رسولان برگزيده خود را بر غيب مسلط مى سازد
13. پيش داورى درباره آيات علم غيب
14. با اين آيات چگونه مى گوييد پيامبر از غيب آگاه است؟
15. مقصود از آياتى كه علم غيب را از پيامبر نفى مى كند، چيست؟
16. مواردى كه پيامبران از غيب خبر داده اند
17. پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله)، امت را از رازها و اسرار پشت پرده آگاه مى سازد
18. خبرهاى غيبى امير مؤمنان
19. ابرآگاهى و فلاسفه اسلام

صفحه 143
درس دهم
شاهراه هاى سه گانه معرفت
ابرآگاهى يا الهام و اطلاع از غيب
امروز لفظ «ابر» بر سر زبان ها افتاده و كلماتى مانند «ابر قدرت»، «ابرمرد»، «ابرقهرمان» در جرايد و مجلات بلكه در مكالمات روزانه مردم ديده و شنيده مى شود; به همين مناسبت ما براى آگاهى خارج از افق حس و فكر، لفظ ابرآگاهى را انتخاب مى نماييم.
به طور مسلم زندگى هر بشرى از ناآگاهى شروع شده، كم كم وارد محيط آگاهى مى گردد و به تدريج روزنه هايى به درون خارج از ذهن پيدا مى كند، نخست از طريق حواس ظاهرى به حقايقى دست مى يابد، سپس بر اثر تكامل دستگاه تعقل و تفكر، كم كم با حقايقى كه از قلمرو حس و لمس بيرون مى باشد، آشنا مى گردد و درنتيجه يك فرد عقلانى و استدلالى گشته، از يك رشته حقايق كلى و قوانين علمى آگاه مى شود.
گاهى در ميان افراد بشر ابرآگاهانى پيدا مى شوند كه با روشن بينى خاصى،

صفحه 144
از طريق الهام از مطالبى آگاه مى گردند كه هرگز از طريق استدلال راهى به كشف آنها وجود ندارد.
از اين جهت دانشمندان ادراك بشر را به سه نوع «ادراك توده مردم» و «ادراك استدلال گران و متفكران» و «ادراك عارفان و روشن بينان» تقسيم كرده اند.
تو گويى ظاهربينان به كمك حس، روشن فكران به مدد استدلال و روشن بينان به يارى الهام و اشراق، از جهان بالا به كشف حقيقت مى پردازند.
نوابغ اخلاقى، مغزهاى زاياى دانشمندان و فيلسوفان تأييد مى كنند كه يافته ها و ساخته ها و پرداخته هاى بى سابقه آنان، بيشتر بر اثر جرقه هاى روشن بخش و الهام آميزى به ذهن آنان خطور كرده و سپس آنها به يارى شيوه هاى تجربى و عينى يا روش استدلالى و تأملى به پرورش، تكميل و تحقيق آنها مبادرت جسته اند.
شاهراه هاى سه گانه معرفت
از اين بيان استفاده مى شود كه بشر براى نيل به مقصود، سه شاهراه در اختيار دارد. توده مردم غالباً از طريق نخست و گروهى از راه دوم و افراد انگشت شمارى بر اثر تكامل روحى از راه سوم استفاده مى نمايند.
1. راه تجربى و حسى: مقصود از اين قسم آن رشته ادراكاتى است كه از طريق حواس برونى وارد قلمرو ذهن مى گردند; مثلاً هريك از ديدنى ها و چشيدنى ها و بوييدنى ها و... از ابزار ويژه خود در مدرك ادراكات ما قرار مى گيرد و امروز بشر با اختراع تلسكوب و ميكرسكوب، راديو و تلويزيون و... كمك شايان تقديرى به ادراكات حسى بشر نموده و او را بر دور و نزديك مسلط ساخته است.
2. راه استدلالى و تعقلى: متفكران جهان با به كار انداختن دستگاه تعقل و انديشه، از يك رشته مقدمات بديهى و روشن و ثابت در علوم، يك رشته قوانين

صفحه 145
كلى خارج از حس كشف مى كنند و قله هايى از معرفت و كمال را تسخير مى نمايند. قوانين كلى علوم به قيد كليت، مسائل فلسفى و آگاهى هاى مربوط به صفات و افعال خدا و مسائلى كه در علم عقايد و مذاهب مطرح مى گردد، همگى مولود دستگاه تفكر و نتيجه به كار افتادن نيروى عقل انسانى است.
3. راه الهام: اين راه واقعيت شناسى سومى است كه در وراى دستگاه حس و تعقل قرار دارد. يك نوع واقعيت شناسى نو است كه امكان آن از نظر علم و دانش قابل انكار نيست. البته نظام جهان بينى محدود مادى نمى تواند يك چنين ادراك غيرحسى و تعقلى را بپذيرد، امّا از نظر اصول علمى راهى براى انكار آن وجود ندارد.
به قول يكى از روان شناسان جنبه هاى تجربى و عينى به وسيله حواس شناخته مى شود، جنبه عقلانى آن به واسطه انديشه منطقى و رياضى به مرحله ادراك مى رسد و سرانجام جلوه هايى از جنبه هاى ماوراى حس و استدلال بر اثر اشراق و الهام، روشن بينى هاى برق آسا و جرقه هاى روشنگر كه ذهن حساس عمومى نوابغ خلاق از آنها برخوردار است، به مقام رؤيت مى رسند.(1)
پرفسور سوروكين روان شناس معروف يكى از آن افرادى است كه وجود سه شاهراه حقيقت شناسى را به روشنى تصديق كرده و به ادراك عرفانى و به اصطلاح بينش الهامى، مقام و منزلت ويژه اى قائل است و صريحاً مى گويد نمى توان اين راه را تخطئه و تحقير نمود. مگر مى توان آموزش گسترده اديان بزرگ را يك سره به تقليد كوته بينان نظام مادى، ناچيز و بى حكمت شمرد و براى آن هيچ گونه ارزشى قائل نگشت؟
نظريه معرفت هاى سه گانه، در ميان دانشمندان اسلامى به گونه اى مطرح است و آنان آگاهى هاى سه گانه را به شكل خاصى درباره خصوص ايمان و يقين

1. خداوند دو كعبه، ص 62.

صفحه 146
افراد، پياده كرده، مى گويند:
1. ايمان توده ها از شنيدن چيزى از افراد قابل اعتماد سرچشمه مى گيرد. آنان مانند كسانى هستند كه به آنها گفته شود فلان كس در خانه است.
2. افراد دانا و دانشمند از طريق استنباط و استدلال پرده از روى حقيقت برمى دارند و از طريق تفكر از حقيقت آگاه مى شوند. آنان بسان كسانى هستند كه صداى گفتگو را مى شنوند و استنباط مى كنند كه كسى در خانه است.
عارفان حقيقت را بى پرده مى بينند; يعنى به درون خانه رفته اند و آن مرد را با چشمان خويش ديده اند; بنابراين مى توان معرفت هاى سه گانه را به شرح زير نام گذارى كرد:
1. راه حس يا حس آگاهى.
2. راه عقلى يا خردآگاهى.
3. راه الهام يا دل آگاهى.
امروز روان شناسى، الهام را به صورت يك واقعيت روانى پذيرفته و آن را چنين توصيف مى كند: «ادراك ناگهانى آگاهى بخش و توضيح دهنده يك باره و بدون مقدمه چون برقى لامع در صحنه ذهن مى درخشد، بى آنكه حتى غالباً انسان پيشاپيش درباره موضوع آن انديشيده باشد».
اهميت و نفوذ الهام در اكتشافات علمى مورد تأييد دانشمندان قرار گرفته است. آلبرت انيشتين كه در سال 1879 ديده به جهان گشوده و در سال 1955 درگذشته است، با بسيارى از فلاسفه و عرفا هماهنگ گشته و بسان برخى از دانشمندان اسلامى كه الهام را كليد معارف مى دانند، وى الهام را عامل پرارج در اكتشافات علمى مى داند.
در سال 1931 دو دانشمند شيمى دان آمريكايى به نام يلات و پيكر

صفحه 147
پرسش نامه اى براى تحقيق درباره اهميت الهام در كشف و حل مشكلات علمى ميان گروهى از دانشمندان شيمى پخش كردند كه نتايج آن به صورت گران بهايى انتشار يافته است. يكى از دانشمندان مورد سؤال را اين طور پاسخ داده است: «در اثر اشكالات و ابهام فراوان تصميم گرفتم كه ديگر به كلى، كار و تمام افكار مربوط به آن را كنار بگذارم. فرداى آن روز در حالى كه سخت مشغول كارى كاملاً از نوع ديگر بودم، يك باره (فكرى ناگهانى) مانند جهش برق، در خاطرم خطور كرد و آن همان حل مسئله كار گذشته من بود كه مرا به كلى مأيوس كرده بود».
نظير اين گزارش از هانرى بوانكاره (1854-1912) رياضى دان نامى فرانسه و بسيارى ديگر از دانشمندان طبيعى و رياضى و فيزيك نقل شده است.
جالب توجه اينجا است بسيارى از الهام هاى علمى كه سبب كشف واقعيتى پرارج شده است، نه تنها با اشتغال و تمركز فكرى دانشمندان در زمان فعاليتشان ارتباطى نداشته است، بلكه حتى با رشته تخصصى آنها نيز داراى رابطه نزديك نبوده است. مظهر چنين الهام و اكتشافى كشف لوئى پاستور (1822-1895) دانشمند شيمى دان فرانسوى است كه در شناخت ميكرب موفق گرديد.
الهام و اشراق مذهبى، معنى وسيع ترى دارد كه هرگز مخصوص به الهام هاى علمى نيست و اگر بسيارى از روان شناسان براى اثبات چنين واقعيتى روانى با الهام هاى علمى، استدلال مى كنند، دليل بر آن نيست كه دست آفرينش اين واقعيت را تنها به افراد نابغه داده است و در افراد ديگر پيدا نمى شود و اگر آنان از الهام هاى علمى دم مى زنند، به خاطر اين است كه پيوند نزديكى با دانشمندانى دارند كه اكتشاف و اختراع خود را معلول الهام هاى روحى مى دانند و كمتر تماس با روشندلان مذهبى پيدا مى كنند، بالأخص گروه هاى غربى از روان شناسان و روانكاوان كه بيشتر مى كوشند اسرارآميزترين واقعيت حيات انسانى را از طريق يك رشته علل

صفحه 148
مادى و طبيعى توجيه كنند; هرچند در الهام هاى علمى، انگشت تعجب به دندان گرفته و هنوز نتوانسته اند براى پيدايش چنين آگاهى يك علت مادى معرفى كنند.
الهام و الكسيس كارل
از ميان دانشمندان معاصر، آقاى الكسيس كارل از جمله افرادى است كه براى الهام ارزش خاصى قائل شده و معتقد است كه روشن بينان بدون استفاده از اعضاى حسى خود، افكار ديگران را درك مى كنند و حوادث دور از لحاظ مكان و زمان را كم و بيش مى بينند و آن را يك موهبت استثنايى مى داند كه جز افراد معدودى از آن برخوردار نيست. اين دانشمند نامى كوشيده است معلوم را از محتمل جدا كند و انسان را چون مجموعه مطالعات و تجربياتى كه در تمام اعصار و همه كشورها شده، در نظر بياورد و آنچه را نگاشته، يا خود ديده يا از دانشمندانى كه با او همكارى كرده اند، فرا گرفته و توانسته است بسيارى از شكل هاى فعاليت هاى انسانى را مطالعه كند.
براى اينكه خوانندگان گرامى از افكار بلند اين مرد درباره الهام و اينكه هنوز روزنه آگاهى از غيب به طور اجمال به روى بشر باز است آگاه گردند، خلاصه گفتار او را در اينجا مى آوريم:
«به يقين اكتشافات علمى تنها محصول و اثر فكر آدمى نيست و نوابغ علاوه بر نيروى مطالعه و درك قضايا، از خصايص ديگرى چون اشراق و تصور خلاق برخوردارند، با اشراق چيزهايى را كه بر ديگران پوشيده است، مى يابند و روابط مجهول بين قضايايى را كه ظاهراً با هم ارتباطى ندارند، مى بينند و وجود گنجينه هاى مجهول را به فراست درمى يابند. تمام مردان بزرگ از موهبت اشراق برخوردارند و بدون دليل و تحليل، آنچه را كه دانستنش اهميت دارد، مى دانند.

صفحه 149
يك مدير واقعى احتياجى به محك هاى هوشى و اوراق اطلاعاتى براى انتخاب مرئوسين خود ندارد، يك قاضى خوب بدون توجه به جزئيات مواد و تبصره هاى قانون و حتى گاهى به گفته كاردوزو با در دست داشتن ادعانامه غلط، حكم صحيح تواند دارد. يك دانشمند بزرگ خودبه خود به سوى راهى كه منجر به كشف تازه اى خواهد شد، كشانده مى شود. اين همان كيفيتى است كه پيش از اين الهام ناميده مى شد.
دانشمندان را مى توان به دو دسته تقسيم كرد: يكى منطقى و ديگرى اشراقى. ترقى علوم خود مرهون اين هردو دسته متفكر است. در علوم رياضى نيز كه اساس و پايه كاملاً منطقى دارد، مع هذا اشراق سهم گرفته است و بين رياضى دانان، اشراقى و منطقى و تحليلى مى توان يافت. هرميت و وايرشتراس اشراقى و برتران و ريمان منطقى بودند. اكتشافات اشراق بايد هميشه به وسيله منطق سنجيده شود و به مرحله عمل درآيد. در زندگى عادى نيز مانند قضاياى علمى اشراق يك عامل شناسايى قوى و در عين حال خطرناك است و تميز آن از توهم گاهى دشوار است. كسانى كه زمام اختيار خود را فقط به دست او سپرده اند، در معرض اشتباهند، زيرا هميشه صادق و صائب نيست. فقط مردان بزرگ و پاكان ساده دل مى توانند با آن به كمال اوج زندگى معنوى برسند. اين موهبت حقاً شگفت انگيز است.
گاهى اشراق بسان استدلال سريعى است كه بعد از يك نظاره حاصل شود، محتملاً شناسايى و پيش بينى سير بيمارى به وسيله پزشكان حاذق در برابر بيماران از اين قبيل است. كيفيتى نظير اين هنگامى كه در يك نظر محاسن و معايب كسى را مى سنجد، صورت مى گيرد، ولى زمانى نيز بدون دليل و مشاهده حاصل مى شود; مثلاً ما گاهى به هدف خود مى رسيم بدون آنكه مكانش را بدانيم يا راه نيل به آن بر ما روشن باشد. اين امر به روشن بينى يعنى خاصيتى كه شارل ريشه به آن

صفحه 150
حس ششم نام داده نزديك است.
وجود روشن بينى و تله پاتى نيز يكى از معلومات بلاواسطه مشاهده است. روشن بينان بدون استفاده از اعضاى حسى خود افكار ديگران را درك مى كنند و حوادث را كم و بيش دور از لحاظ مكان و زمان مى بينند. اين موهبت استثنايى است و جز معدودى از آن برخوردار نيستند و در عمل آن مساعى و اراده آدمى تأثيرى ندارد. به نظر كسى كه از آن برخوردار است خيلى ساده مى آيد و از بعضى اشيا و قضايا اطلاعات مطمئن ترى از آنچه با اعضاى حسى درك مى شود، مى دهد. براى فرد روشن بين خواندن افكار شخص ديگر، به اندازه توصيف چهره وى آسان است، ولى كلمات ديدن و حس كردن براى بيان آنچه در شعور وى مى گذرد كافى نيست چه چيزى را نمى نگرد و در جايى جستجو نمى كند، بلكه فقط «مى داند».
در بسيارى از موارد هنگام مرگ يا در برابر خطر بزرگى، بين يك فرد با فرد ديگرى ارتباطى برقرار مى شود و كسى كه در بستر مرگ افتاده يا قربانى حادثه اى شده است حتى اگر اين حادثه به مرگ وى نينجامد، براى يك لحظه، به شكل عادى خود به نظر يكى از دوستان نزديكش مى رسد. اغلب اين شبح خيالى خاموش و ساكت مى ماند و گاهى نيز سخن مى گويد و مرگ خود را خبر مى دهد. از اين نادرتر فرد روشن بين از فاصله بعيدى مى تواند منظره يا شخص يا صحنه اى را ببيند و آن را با دقت ترسيم و توصيف كند. چه بسيار كسانى كه در حال عادى روشن بين نيستند، ولى يكى دو بار در طول عمر ارتباطات تله پاتى را خود تجربه كرده اند.
به اين ترتيب گاهى شناسايى دنياى خارج از راه هاى ديگرى به جز اعضاى حسى براى ما ميسر مى شود. شكى نيست كه فكر مى تواند حتى از فواصل دور دو فرد انسانى را مستقيماً به هم مربوط كند. اين قضايا كه مطالعه آنها در عهده علم جديد متاپسيشيك است، بايد همان طورى كه هست، پذيرفته شود، زيرا حقايقى

صفحه 151
در بر دارد و جنبه اى از وجود انسانى را كه هنوز خوب شناخته نشده است، معرفى مى كند و شايد بتواند علت روشن بينى فوق العاده برخى ها را براى ما روشن سازد. به راستى چه احاطه و نفوذى پيدا خواهد كرد كسى كه در عين حال از تربيت فكرى و موهبت تله پاتى برخوردار باشد.
محققاً فكر كه تسلط ما را بر دنياى مادى تأمين كرده است، چيز ساده اى نيست و ما فقط يكى از اشكال آن را كه در مدارس به تربيت آن مى كوشيم، مى شناسيم، ولى اين شكل جز يك جنبه از موهبت شگفت انگيزى كه سبب درك حقيقت و قضاوت و اراده و توجه و اشراق و شايد روشن بينى مى گردد، نيست.(1)
***
بنابراين ادراك حسى يا تعقلى دو وسيله روح انسانى است كه تسلط او را بر قسمتى از جهان خارج تأمين مى كند; درعين حال براى روح انسان وسيله ديگرى توصيف نشدنى وجود دارد كه ارتباط او را با جهان خارج برقرار مى نمايد كه نتيجه آن امور زير است:
1. اكتشافات علمى كه محصول و اثر فكر آدمى نيست و نوابغ علاوه بر نيروى مطالعه و درك قضايا، از نيروى الهامى سخت برخوردارند.
2. روشن بينان بدون استفاده از اعضاى حسى خود، افكار ديگران را درك مى كنند تا آنجا كه براى فرد روشن بين خواندن افكار شخص ديگر به اندازه توصيف چهره وى آسان است.
3. هنگام مرگ يا بروز خطر مابين فرد يا فرد ديگرى ارتباطى برقرار مى شود و كسى كه در بستر مرگ افتاده يا قربانى حادثه اى شده است، براى يك لحظه به شكل عادى خود به نظر يكى از دوستانش مى رسد.

1. انسان موجود ناشناخته، ص135-137.

صفحه 152
4. روشن بين از فاصله بعيدى مى تواند منظره يا شخص يا صحنه اى را ببيند و آن را با دقت ترسيم و توصيف كند. در اين موارد روح انسانى بر اثر موهبت روشن بينى و تله پاتى مى تواند آگاهى هايى بدون اعمال حس و دستگاه تفكر به دست آورد.
شهود و فلسفه بركسن
در ميان دانشمندان مغرب زمين بركسن كه در سال 1859 ديده به جهان گشوده و در سال 1941 ديده از جهان بربسته است، بيش از افراد ديگر به شهود اهميت داده تا آنجا كه مخالفان مكتب وى او را مظهر ضدعقلانى معرفى كرده و گروهى او را از ايدئاليست ها خوانده اند و اين نوع حق كشى در تاريخ علم فراوان است. او بسان ديگر دانشمندان شهود را در مقابل حس و عقل، جزو منابع معرفت قرار مى دهد و شهود را در مقابل ادراك حسى و عقلى قرار داده است.
غرور بيجا
انكار الهام و آگاهى هاى غيبى، معلول غرور بيجايى است كه دامنگير جمعى از مادى هاى قرن هيجدهم و نوزدهم شده است. آنان تصور مى كردند كه همه چيز را فهميده اند و در دايره هستى براى آنان مجهولى باقى نمانده است، بر تمام پيچيدگى هاى جهان دست يافته و علل طبيعى پديده ها را كشف كرده و دريافته اند كه هر حادثه اى علت مادى دارد.
نتيجه يك چنين غرور علمى اين است كه گروهى بر همه چيز بى اعتنا شده و به آنچه از پيشينيان به يادگار مانده است، از ديده شك و ترديد و احياناً انكار بنگرند.
اين غرور علمى كه در قرن بيستم در هم شكست يا از حرارت و شدت آن كاسته شد، كم كم بشر آگاه شد كه بسيارى از رموز خلقت هنوز در پس پرده جهل

صفحه 153
مانده، هنوز بيش از اندكى از اسرار شگفت آور جهان آفرينش براى بشر فاش نشده است. مردان محقق، شخصيت هاى بارز علمى، فريب پيروزى هاى جزئى را در ميدان علم و دانش نخورده و با جرأت و جسارت به انكار آنچه كه هنوز درستى يا نادرستى آن ثابت نشده و در رديف علوم قرار نگرفته است، بر نمى خيزند.

صفحه 154
درس يازدهم
روزنه هايى به جهان اسرارآميز غيب
در درس پيش ثابت گرديد كه آگاهى از حوادث پشت پرده غيب نه تنها امرى ممكن است، بلكه در مواردى جامه عمل به خود پوشيده است.
فيلسوف بزرگ اسلام پور سينا مى گويد:
«تجربه و آزمايش به روشنى ثابت كرده است كه انسان در موقع خواب مى تواند با جهان خارج تماس بگيرد و اطلاعاتى را كسب كند. اكنون چه مانع دارد كه انسان در موقع بيدارى چنين قدرتى را دارا باشد و تجربه و آزمايش نيز اين حقيقت را ثابت كرده است».(1)
دريچه هايى به سوى جهان اسرارآميز غيب
خدا روى لطف و مرحمتى كه نسبت به بندگان خود دارد، دريچه هايى را به سوى جهان اسرارآميز غيب باز گذارده است تا از اين طريق، امكان تسلط بر غيب براى بشر آسان گردد و هر نوع زنگ شك و ترديد از دل شكاكان زدوده شود.

1. اشارات، ج3، ص399، چاپ جديد.

صفحه 155
وجود اين طرق به مادى و مادى نما فرصت نمى دهد كه در آيات و رواياتى كه گواهى مى دهند كه پيامبران و اولياى الهى مى توانند از غيب خبر دهند يا در مواردى از پس پرده غيب خبر داده اند، شك و ترديد كنند و آيات و احاديث متواتر را به بهانه اينكه مخالف علم است، رد كنند.
اينك ما در اين صفحات به اين طرق و دريچه ها به طور فشرده اشاره مى كنيم و بحث گسترده پيرامون هريك از آنها را به جاى ديگر موكول مى نماييم.
1. وجود وحى در حيوانات
كارهاى شگفت انگيز حيوانات كه در كتاب هاى حيوان شناسى، جانورشناسى و حشره شناسى به طور گسترده پيرامون آنها بحث شده است، نمونه واضح از وجود الهام در حيوانات است.
كارهاى محيرالعقول جانداران از قبيل تقسيم كار، انتخاب وظيفه، ساختن عضو مفقود و آشنايى به كليه نيازمندى هاى زندگى را نمى توان از راه تعقل و تفكر توجيه نمود، زيرا بديهى است حيوان فاقد دستگاه تفكر و تعقل است، همچنان كه نمى توان آنها را معلول نظم داخل و ارگانيزم وجود خارجى او دانست، زيرا تركيب خواص فيزيكى و شيميايى يك موجود براى انجام دادن امور ابتكارى و ابداعى، مانند تقسيم كار، انتخاب وظيفه و تجديد ساختمان عضو مفقود و انطباق با محيط كافى نمى باشد.
يك ماشين حساب ممكن است آن چنان منظم ساخته شود كه اعمال جمع و تفريق و ضرب و تقسيم را دقيقاً انجام دهد، امّا هرگز يك ماشين حساب قادر به ابداع و ابتكار يك قاعده رياضى نيست. يك ماشين ترجمه مى تواند دقيقاً سخنان يا نوشته يك نفر را ترجمه كند، ولى هرگز نظم دقيق آن ماشين قادر به تصحيح اشتباه گوينده

صفحه 156
نمى باشد.
در زندگى حيوانات كارهاى ابداعى و ابتكارى بى سابقه اى ديده مى شود; از آن جهت بايد آنها را معلول الهام از جهان بالا دانست و قرآن نام چنين راه يابى را وحى نهاده است.(1)
2. خواب هاى راستين
خواب انواع و اقسامى دارد كه يكى از آنها مورد نظر ما است و آن نوع خواب هايى است كه از يك واقعيت جدا از انديشه و ذهن، از واقعيتى محكم و استوار و پابرجا گزارش مى دهد. اين نوع خواب هاى الهى است كه ما را با جهان خارج از خود مربوط مى سازد و از روى حقايقى دور از محيط ذهن و انديشه پرده برمى دارد و اين قبيل خواب ها به اندازه اى زياد است كه هرگز نمى توان آن را انكار كرد.
درباره اين نوع خواب ها است كه پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله) فرموده است:
«انّ الرّؤيا الصّادقة جزء من سبعين جزء من النّبوّة».
«رؤياى صادق بخشى از هفتاد جزء از نبوت است».(2)
3. الهام به افراد
گاهى ممكن است مطلبى به قلب كسى القا شود و انسان يك مرتبه خود را بر مطلبى واقف ببيند و به اين نوع القا در اصطلاح الهام مى گويند.

1. نحل، 68. مشروح اين بحث را مى توانيد در كتاب راه خداشناسى، ص245-262 بخوانيد.
2. بحار، ج14، ص635.

صفحه 157
اين گونه الهامات به قدرى در هر زمان و مكانى فراوان است كه بايد آن را در رديف حوادث معمولى قرار داد; حتى منشأ بسيارى از اختراعات و اكتشافات علمى و ابتكارات هنرى و مضامين عالى شعرى، همين الهام است.
قرآن مجيد نمونه اى در اين مورد نقل مى كند و مى فرمايد:
(وَ أَوْحَيْنا اِلى أُمِّ مُوسى أَنْ أَرْضِعيه...)(1)
«به مادر موسى الهام كرديم كه كودك خود را شير ده...».
4. ارتباط با ارواح
ارتباط با ارواح به صورت هاى مختلفى انجام مى گيرد كه صورت روشن و قابل اعتماد آن، اين است كه استاد ماهر فن شخصى را كه براى اين كار آمادگى دارد، با نگاه و تلقين خواب مى كند و روح او به سؤالات استاد پاسخ مى گويد و گاهى در اين تماس از اسرار نهفته پرده برداشته مى شود.
البته ارتباط با ارواح به طور اجمال مطلبى است صحيح، ولى هرگز نمى توان گفتار هر مدعى را در اين باره پذيرفت، بلكه بايد با قرائن و علائم فراوانى راستگويان را از دروغگويان قلابى تميز داد.
تماس با ارواح به صورت علمى از جهات گوناگونى قابل مطالعه مى باشد. در اين زمينه كتاب ها و رساله هاى فراوانى وسيله دانشمندان شرق و غرب نگارش يافته و صفحات زيادى از بعضى دائرة المعارف هاى علمى را به خود اختصاص داده است.
دانشمندان اين فن و كسانى كه ساليان دراز در اين راه كوشيده اند، اظهار مى دارند كه توانسته اند با مجاهدت هاى پى گير و آزمايش هاى فراوان پرده از روى

1. قصص، 7.

صفحه 158
گوشه اى از جهان مرموز و ناشناخته ارواح بردارند. كارهاى خارق عادت و حيرت انگيزى كه به وسيله آنها انجام مى شود، از نزديك مشاهده نمايند. نويسنده دايرة المعارف قرن بيستم كه از محققان عصر ما محسوب مى شود، در جلد چهارم كتاب خود، در ماده «روح» جدولى از نام دانشمندان مشهور كه به واقعيت اين علم اعتراف كرده اند، ارائه مى دهد. وى در اين جدول نام 47 نفر از دانشمندان بزرگ فرانسه، انگلستان، ايتاليا، آلمان و آمريكا را ذكر مى كند.
5. روشن بينى و تله پاتى
دانشمندان مى گويند در نهاد انسان استعداد مرموزى وجود دارد كه به مدد آن مى توان افكار ديگران را خواند و از وجود حوادثى كه در نقاط دوردست رخ مى دهد، با نيروى مافوق حس، آگاهى پيدا كرد.
مبادله افكار و احساسات از راه دور به واسطه حس مخصوص كاملاً يك امر عملى است. هرچند نوع بشر موضوع مبادله افكار را از طريق وسايل فنى نوين از قبيل تلويزيون، راديو، تلفن، تلگراف انجام مى دهد، ولى دانش براى چنين مبادله اى راه ديگرى به نام تله پاتى يا حس روشن بينى نيز معتقد است.
فرق تله پاتى با روشن بينى اين است كه روشن بينى همان قدرت درك اتفاقى است از فاصله هاى دور زمانى و مكان، آن هم بدون وسائل حسى، ولى تله پاتى كيفيتى است كه به وسيله آن، افكار و هيجانات و احساسات از مغزى به مغز ديگر بدون وسيله حسى منتقل مى شود و درحقيقت روشن بينى و تله پاتى دو روى يك سكه هستند و هر دو نام مناسبى مى باشند براى ديد دوم انسان; چه در خواب و چه در بيدارى.
امروز پوگيسم در اين زمينه به وسعت نظر بيشترى قائل شده است و زندگى

صفحه 159
را موج مى داند و براى امواج فرستنده و گيرنده مى شناسد و معتقد است كه امواج را همچنان كه با سيم و كارت مى توان گرفت، با انديشه نيز مى توان گرفت. انديشه را موجى مى شناسد كه بعد از آفريده شدن به ارتعاش مى آيد و در صورت وجود گيرنده قابل گرفتن است.
براى اثبات معرفت سوم راه هاى ديگرى نيز هست مانند آگاهى هاى خارج از حس و تعقل مرتاضان و كاهنان كه از گذشته و آينده خبر مى دهند و چيزى نمى گذرد كه صدق گفتار آنان روشن مى گردد، ولى ما براى اختصار تنها پيرامون پنج موضوع نخست كه امكان تحقق وحى را در انسان روشن مى سازد، بحث و گفتگو مى كنيم. بايد توجه نمود كه هدف اين نيست كه ثابت كنيم آگاهى پيامبران و اوليا از غيب صددرصد از اين مقوله است، بلكه هدف شكستن يك زنجير موهومى است كه به دست و پاى طرز تفكرهاى مادى بسته شده است و آن اينكه معلومات بشر در چهارچوبه حس و عقل خلاصه مى گردد. وقتى اين حصار شكسته شد، ديگر آگاهى پيامبران و اخذ تعاليم از جهان ديگر به روشنى قابل تصديق خواهد بود.

صفحه 160
درس دوازدهم
آيات قرآنى حاكى است كه خداوند رسولان برگزيده خود را بر غيب مسلط مى سازد. از ميان اين گروه از آيات به تشريح دو آيه مى پردازيم.
بررسى پيشين به روشنى ثابت نمود كه انسان علاوه بر ادراك حسى و عقلى، از ادراك سومى نيز برخوردار است كه هرگز به احساس ظاهرى و تفكر عقلى وى مربوط نيست. از آنجا كه اين ادراك و آگاهى پديده اى است، طبعاً بايد علتى داشته باشد، و علت آن را بايد در ماوراى طبيعت جستجو نمود.
اين بررسى امكان آگاهى پيامبران و ديگر پيشوايان معصوم را از امور پوشيده از حس و بيرون از قلمرو تفكر و تعقل روشن مى سازد و راه انكار و غرضورزى را براى يك مشت منفى باف و شكاك كه به هر چيزى از ديده انكار و ترديد مى نگرند، به خوبى مى بندد و راه را براى تصديق احاديث بى شمارى كه از آگاهى معصومان از غيب خبر مى دهند، هموار مى سازد.
از آنجا كه روى سخن در اين بحث ها با گروهى است كه در برابر آيات قرآن خضوع بيشترى دارند و به بررسى احاديث اسلامى كمتر مى پردازند، آياتى را مورد بحث قرار مى دهيم كه آشكارا آگاهى پيامبران را از امور پنهان حس تصديق مى كند،

صفحه 161
و هيچ فرد مسلمانى كه قرآن را وحى آسمانى مى داند، پس از شنيدن اين آيات و دقت در مفاد آن نمى تواند به انكار چنين فضيلت برخيزد و بدون جهت و دليل آنها را تأويل كند.
آياتى كه در اين زمينه وارد شده اند، بر دو گروهند:
گروه نخست آياتى است كه به طور كلى آگاهى پيامبران را از غيب تصديق مى كند و مى فرمايد كه خداوند پيامبران خويش را از امور پنهان آگاه مى سازد.
گروه دوم آياتى است كه به روشنى گواهى مى دهند كه پيامبران در موارد مخصوصى از غيب خبر داده اند و مضمون گروه نخست (خداوند پيامبران خود را از غيب آگاه مى سازد) در اين آيات جامه عمل پوشيده و آموزگاران الهى به نقل قرآن مجيد در مواردى از غيب خبر داده اند. (1)
آيات گروه نخست
1. (ما كانَ اللَّهُ لِيَذَرَ الْمُؤْمِنينَ عَلى ما أَنْتُمْ عَلَيْهِ حَتَّى يَميزَ الْخَبيثَ مِنَ الطَّيِّبِ وَ ما كانَ اللَّهُ لِيُطْلِعَكُمْ عَلَى الْغَيْبِ وَ لكِنَّ اللَّهَ يَجْتَبي مِنْ رُسُلِهِ مَنْ يَشاءُ فَآمِنُوا بِاللَّهِ وَ رُسُلِهِ وَ اِنْ تُؤْمِنُوا وَ تَتَّقُوا فَلَكُمْ أَجْرٌ عَظيم)(2)
«خداوند مؤمنان را بر اين حال كه شما هستيد نمى گذارد، تا پليد را از پاك جدا كند. خدا شما را از غيب مطلع نمى سازد، ولى از فرستادگان خويش هر كه را بخواهد، برمى گزيند و اگر ايمان بياوريد و پرهيزگارى كنيد، پاداش بزرگ براى شما است».

1. آيات اين گروه را در درس 16 و 17 مى خوانيد.
2. آل عمران، 179.

صفحه 162
چه تعبيرى روشن تر از اينكه مى رساند خداوند بندگان عادى خود را از غيب آگاه نمى سازد و اين فضيلت تنها از آن پيامبران است و خدا از پيامبران گروهى را بر اين كار برمى گزيند. هدف آيه اين است كه سنت الهى بر اين جارى شده است كه از طريق امتحان و آزمايش، مؤمنان واقعى را از منافقان و مؤمن نماها مشخص سازد و در جامعه مسلمانان كه مؤمن و منافق در هم آميخته اند و از يكديگر تشخيص داده نمى شوند، از هم جدا گردند، چنان كه جمله «حَتَّى يَميزَ الْخَبيثَ...» از اين حاكى است.
در اينجا به نظر مى رسد كه براى تشخيص اين افراد راه دومى نيز وجود دارد و آن، اين است كه خدا از طريق آگاه ساختن افراد به درون اشخاص، مؤمن را از غير او مشخص سازد; از اين جهت آيه به پاسخ اين انديشه پرداخته، مى فرمايد:
آگاهى از غيب مخصوص خدا است و تنها پيامبران خود را بر آن مسلط و آگاه مى سازد، نه عموم مردم را. جمله (وَ ما كانَ اللَّهُ لِيُطْلِعَكُمْ عَلَى الْغَيْبِ وَ لكِنَّ اللَّهَ يَجْتَبي...) ناظر به اين حقيقت است.
اگر در مفاد آيه دقت كنيم، خواهيم فهميد كه اين فضيلت از آن همه پيامبران نيز نيست، بلكه از آن گروه برگزيده اى از آنان مى باشد و لفظ «مِنْ رُسُلِهِ» بر اين مطلب گواهى مى دهد، زيرا لفظ «من» در آن به معنى تبعيض و انتخاب است. معنى جمله (يَجْتَبي مِنْ رُسُلِهِ) اين است كه از رسولان خود انتخاب مى كند.
(عالِمُ الْغَيْبِ فَلا يُظْهِرُ عَلى غَيْبِهِ أَحَداً *اِلاَّ مَنِ ارْتَضى مِنْ رَسُول فَاِنَّهُ يَسْلُكُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ رَصَدا)(1)
«داناى غيب او است، هيچ كس را از غيب خويش مطلع نمى سازد مگر

1. جن، 26 - 27.

صفحه 163
آن كس كه برگزيند از پيامبر».
مفاد آيه روشن است و درحقيقت علم غيب را از آن خدا مى داند و مى رساند كه هرگز كسى را بر غيب مسلط و مطلع نمى سازد، جز رسول خويش كه از طريق خدا بر غيب مطلع مى گردد.
از ميان اين گروه به همين دو آيه اكتفا مى كنيم و براى تكميل مطلب به پاسخ يك سؤال كه پيرامون آيه اخير يا هردو آيه مطرح است، مى پردازيم.

صفحه 164
درس سيزدهم
پيش داورى درباره آيات علم غيب
پاسخ چند پرسش يا اعتراض
پيش داورى حجاب غليظى برابر بينش عقل پديد مى آورد و انسان را از حقيقت گرايى باز مى دارد. پيش داوران كسانى هستند كه قبلاً به چيزى معتقد مى شوند سپس به دنبال دليل آن مى روند. يك چنين افراد براى اثبات عقيده خود به هر خس و خاشاكى چنگ مى زنند، از طريق سفسطه و به هم بافتن آسمان و ريسمان، براى خود دليل و گواه مى تراشند و به اصطلاح براى به كرسى نشاندن سخن خود حقيقت يا حقايقى را انكار مى نمايند.
شاهد گفتار ما سخنى است كه برخى از منكران آگاهى پيامبران از غيب اظهار كرده اند.
آيات گذشته به روشنى ثابت نمود كه خداوند روى مصالحى پيامبران خود را از امور پوشيده از حس، آگاه مى سازد و درحقيقت آنان عالم به غيب كه علم آنان از درون آنان بجوشد، نيستند، بلكه مطّلعان بر غيب هستند كه خداوند در اختيار آنان مى گذارد و اين حقيقت را خداوند با جمله زير بيان كرد:
(عالِمُ الْغَيْبِ فَلا يُظْهِرُ عَلى غَيْبِهِ أَحَداً عالِمُ الْغَيْبِ فَلا يُظْهِرُ عَلى غَيْبِهِ أَحَداً * اِلاَّ مَنِ ارْتَضى مِنْ

صفحه 165
رَسُول)(1)
«خداوند عالم به غيب است. احدى از بندگان خود را بر غيب مسلط نمى سازد، مگر آن كسى كه او را برگزيند از رسول».
همچنين است آيه 79، سوره آل عمران كه قبلاً شرح كرديم و در هر دو آيه پيامبر از عالمان به غيب شمرده نشده اند، بلكه از مطلعان بر غيب آن هم طبق مشيت الهى هستند.
برخى كه آگاهى رسولان از امور پوشيده در ذائقه آنان تلخ مى باشد، دست و پا كرده اند كه آيه را به شكلى معنى كنند كه هرگز مفسران و متخصصان علم قرآن آن را به آن صورت تفسير نكرده اند.
اعتراض نخست
مقصود از غيب در اين آيه وحى آسمانى است كه ما آن را قرآن مى ناميم و آن هم مطالب محرمانه اى نيست.
معترض بر سخن خود چنين استدلال مى كند كه قرآن در سوره آل عمران پس از بيان سرگذشت زن عمران و تولد مريم چنين مى گويد: (ذلِكَ مِنْ أَنْباءِ الْغَيْبِ نُوحيهِ اِلَيْك)(2) و همچنين در سوره هود پس از بيان سرگذشت نوح و دعوت قوم خويش و مأموريت او براى ساختن كشتى و... مى فرمايد: (تِلْكَ مِنْ أَنْباءِ الْغَيْبِ نُوحيها اِلَيْك)(3)
همچنين در سوره يوسف پس از بيان سرگذشت وى چنين مى فرمايد:

1. جن، 26.
2. آل عمران، 44.
3. هود، 49.

صفحه 166
(ذلِكَ مِنْ أَنْباءِ الْغَيْبِ نُوحيهِ اِلَيْك)(1) در اين صورت مقصود از غيب در آيه مورد بحث به قرينه اين آيات همان وحى الهى است كه ما نام آن را قرآن مى ناميم.
اين پندار از جهاتى مردود است
اوّلاً: غيب در لغت عرب به معنى امر پوشيده از حس است، در برابر شهود كه به معنى محسوس به يكى از حواس مى باشد. اگر به وحى آسمانى غيب مى گويند، از اين نظر غيب است كه شنيدن چنين آوا و صدا و جمله ها و الفاظ بر حواس ما پوشيده است; همچنين اگر به حوادثى كه در آسمان ها و زمين رخ مى دهد غيب مى گويند، از اين نظر است كه از حواس ما پوشيده است; در اين صورت جهت ندارد كه لفظى را كه معنى وسيع و گسترده اى دارد، تنها بر خصوص وحى حمل كرده و بگوييم مقصود خصوص وحى است.
قرآن مجيد يكى از نشانه هاى پرهيزگاران را اين مى داند كه به غيب ايمان مى آورند آنجا مى فرمايد: (الَّذينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْب)(2) آيا اعتراض كننده به خود اجازه مى دهد كه اين آيه را تنها به وحى تفسير كند، در صورتى كه غيب در اين آيه معنى وسيعى دارد كه لذا ايمان به آخرت و سراى ديگر و مواقف محشر و بهشت و دوزخ از مصاديق غيب است كه بايد فرد پرهيزگار به وجود آنها مؤمن باشد; هرچند آنها را با ديدگاه يا ديگر حواس خود در اين جهان درك نكند.
ثانياً: اين انديشه از قبيل اشتباه مفهوم به مصداق است. توضيح اينكه غيب در لغت عرب به معنى امور پنهان از حس در مقابل شهادت است و لذا قرآن مجيد به طور مكرر خدا را چنين توصيف مى كند: (عالِمِ الْغَيْبِ وَ الشَّهادَة)(3) آگاه از

1. يوسف، 102.
2. بقره، 3.
3. انعام، 73; توبه، 94; رعد، 9.

صفحه 167
محسوس و غيرمحسوس. هرگز اين لفظ در لغت عرب به معنى وحى نيامده است و اگر روزى بر خود وحى غيب گفته مى شود، نه از اين نظر است كه معنى مستقيم غيب وحى است، بلكه به خاطر اين است كه وحى از حس مردم پوشيده و يكى از مصاديق و افراد پوشيده از حس شمرده مى شوند و اين اشتباه در اصطلاح دانشمندان از قبيل اشتباه مصداق به مفهوم است و اين اشتباه دامنگير برخى نيز شده است.
مثلاً قرآن مجيد مى فرمايد:
(اِنِّي جاعِل فِي الْأَرْضِ خَليفَة)(1)
«من در زمين جانشينى مى گذارم».
خليفه در لغت عرب به معنى جانشين است. شايد برخى تصور كنند كه معنى آن پيامبر است، زيرا حضرت آدم پيامبر بوده است، در صورتى كه معناى آن نايب و جانشين است و از روى اتفاق جانشين خدا در اين مورد صفت نبوت داشته و پيامبر بوده است، نه اينكه معنى مستقيم خليفه، همان پيامبر است. عيناً همين اشتباه در تفسير آيه مورد بحث تكرار شده و تصور شده است كه غيب به معنى وحى است و الاّ جهت نداشت كه لفظى را كه معنى وسيع و گسترده اى دارد، بر خصوص وحى حمل كند.
نه تنها لفظ غيب در اين آيه به معنى امور پوشيده از حس است، بلكه مقصود در تمام پنجاه و چهار موردى كه اين لفظ در قرآن آمده است، همان امور پنهان از حس است; حتى در آن سه آيه اى كه معترض با آنها استدلال كرده است، لفظ غيب در آنها به معنى امور پوشيده از حس است و مقصود همان سرگذشت نوح و يوسف و مريم است. اگر قرآن مى فرمايد: (تِلْكَ مِنْ أَنْباءِ الْغَيْبِ نُوحيها اِلَيْك)

1. بقره، 30.

صفحه 168
يعنى اين خبرهاى پوشيده از حس است، چيزى كه هست، اين خبرها به وسيله وحى به پيامبر رسيده است و درحقيقت وحى وسيله آگاهى بر غيب است، نه اينكه غيب به معنى وحى است. البته اطلاع بر غيب وسيله مى خواهد و يكى از طرق آگاهى بر غيب وحى قرآنى است نه طريق منحصر.
شما در تمام قرآن يك مورد پيدا نمى كنيد كه در آنجا غيب به معنى وحى باشد. اينك نمونه هايى:
1. (اِنِّي أَعْلَمُ غَيْبَ السَّماواتِ وَ الْأَرْض)(1)
«از غيب هاى آسمان ها و زمين آگاهم».
2. (وَ عِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَيْب)(2)
« پيش خدا است كليدهاى آگاهى از غيب».
3. (أَنْ لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ الْغَيْبَ ما لَبِثُوا فِي الْعَذابِ الْمُهين)(3)
«اگر پرى ها از غيب خبر داشتند، در عذاب خواركننده درنگ نمى كردند». (4)
ثالثاً: مفسران اسلامى و متخصصان فهم كتاب آسمانى ما قرآن، همگى تا آنجا كه ما مراجعه كرده ايم، يك صدا مى گويند كه مقصود از غيب در آيه مورد بحث اطلاع از امور پنهانى است و گروهى مانند طبرسى و قرطبى و مؤلف روح البيان و

1. بقره، 33.
2. انعام، 59.
3. سبأ، 14.
4. درباره آياتى كه لفظ غيب در آنها وارد شده است به كتاب المعجم المفهرس مراجعه فرماييد.

صفحه 169
غير هم علت آگاهى آنان را از غيب چنين توجيه مى كند: آگاهى آنان از امور پوشيده، معجزه و نشانه نبوت و تكميل كننده رسالت آنان مى باشد، زيرا آگاهى چنين افراد از امور غيبى، مايه وثوق مردم و گواه بر ارتباط آنان با جهان بالا خواهد بود.
چگونه مى توان گفت كه همه اين مفسران اشتباه كرده اند و تنها معترض درست فهميده است؟ ما به اين تفاسير كه هم اكنون از آنها نام مى بريم، مراجعه كرده ايم. همگى يك صدا غيب را به معنى مطلق آگاهى از امور پنهانى تفسير كرده اند و آشنايى پيامبر را به غيب يك نوع كرامت و معجزه قلمداد نموده اند. لطفاً به تفسيرهاى يادشده در زير مراجعه فرماييد.(1)
رابعاً: هرگاه آيه را به صورتى كه معترض تفسير كرده معنى كنيم، نتيجه آن اين

1. تبيان، ج10، ص158; مجمع البيان، ج10، ص374; تفسير ابن كثير، ج4، ص433; تفسير بيضاوى، ص445، چاپ سنگى; جوامع الجوامع، ص514; تفسير ابوالفتوح، ج11، ص293; كشاف، ج4، ص633; زادالمسير، ج8، ص385; تفسير قرطبى، ج10، ص6819; تفسير جلالين، ص766; تفسير طنطاوى، ج24، ص281; تفسير مراغى، ج29، ص106; تفسير گازر، ج1، ص191; فى ظلال القرآن، ج29، ص162; تفيسر على بن ابراهيم، ص 700; تفسير
صافى، ج2، ص 753; تفسير شبّر، ص 1164; مقتنيات الدّرر، ج11، ص273; منهج الصادقين، ج10، ص40; روح البيان، ج1، ص201.
در اين بيست تفسير كه مؤلفان اكثر آنها، استوانه بزرگ علم تفسير به شمار مى روند همگى اين آيه را گواه بر آشنايى پيامبر بر علم غيب دانسته و هرگز آن را به معنى آشنايى پيامبر به وحى تفسير نكرده اند. آيا صحيح است كه يك نفر كه از نظر معلومات و آشنايى به حقايق اسلامى به پايه يك دهم اين محققان نمى رسد و تازه اگر چيزى بفهمد به بركت مراجعه به كتاب هاى آنان است، وقتى مى خواهد مسأله علم غيب را مطرح كند آن را چنين عنوان كند:«كذب مدعيان عالم به غيب بودن امامان».
(كَبُرَتْ كَلِمَةً تَخْرُجُ مِنْ أَفْواهِهِمْ اِنْ يَقُولُونَ اِلاَّ كَذِباً)(كهف، 5).

صفحه 170
است كه در لفظ رسول مرتكب خلاف ظاهر گرديم، زيرا از نظر لغت، هرچند لفظ رسول به معنى مطلق صاحب رسالت است، حتى به فرشته و حتى افراد عادى نيز گفته مى شود و هركس كه داراى رسالتى گرديد، به او رسول مى گويند، ولى با اين اعتراف، مقصود از رسول در جايى كه قرينه بر توسعه نباشد، همان پيامبر است; در اين صورت اگر بگوييم مقصود از غيب در اين آيه همان وحى است، ناچاريم بگوييم مقصود از آن از لفظ رسول، پيامبر نيست، بلكه رسول لغوى است كه شامل فرشته نيز مى باشد، زيرا آگاهى از غيب مخصوص پيامبر نيست، بلكه فرشته وحى نيز از آن آگاهى دارد، بلكه او وحى را از مقام ربوبى گرفته به پيامبر مى رساند. آيا صحيح است كه به خاطر يك پيش داورى غلط با كتاب خدا، چنين رفتار كنيم؟
قضاوت را به افراد منصف واگذار مى كنيم.
سؤال دوم
اگر مقصود از آگاهى پيامبر از غيب آگاهى از مطلق امور پنهان از حس است، خواه وحى باشد خواه غير وحى، در اين صورت مقصود از جمله (لِيَعْلَمَ أَنْ قَدْ أَبْلَغُوا رِسالاتِ رَبِّهِم)«بداند كه رسالت هاى خداى خويش را ادا كرده اند» چيست؟
پاسخ
براى آگاهى از معنى آيه بايد ذيل آيه و آيه بعدى را در نظر بگيريم. اينك ذيل آيه و مابعد آن:
(فَاِنَّهُ يَسْلُكُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ رَصَدا)
(لِيَعْلَمَ أَنْ قَدْ أَبْلَغُوا رِسالاتِ رَبِّهِمْ وَ أَحاطَ بِما لَدَيْهِمْ وَ أَحْصى كُلَّ شَيْء

صفحه 171
عَدَدا)(1) پيش از آنكه به ترجمه آيه بپردازيم، مفردات و ضمايرى را كه در آيه است، روشن مى سازيم:
1. يَسْلُكُ: به معنى قرار دادن است; مانند آيه (ثُمَّ في سِلْسِلَة ذَرْعُها سَبْعُونَ ذِراعاً فَاسْلُكُوه)(2) «كافر را در زنجيرى كه 70 ذراع است، قرار دهيد».
2. بين يديه: پيش رو.
3. و من خلفه: پشت سر.
4. رصدا: نگهبان.
5. ضمير فانّه راجع به خداست.
6. ضمير بين يديه و من خلفه به رسول برمى گردد.
در اين صورت معنى آيه چنين مى شود: «خدا كسى را بر غيب خود مسلط نمى كند جز آن كسى كه او را برگزيند از رسول، ولى براى اينكه رسولان آنچه را كه از غيب آموخته اند، فراموش نكنند يا عوامل ديگرى در آنها دخل و تصرف نكند، خدا نگهبانى از پيش رو و پشت سر براى آنان مى گمارد كه آنچه را آموخته اند، به خوبى به خاطر بسپارند و رسالت هاى پروردگار خود را دقيقاً برسانند و خدا بر آنچه نزد رسولان است، احاطه دارد و هر چيزى را دقيقاً احصا نموده است».
در اينجا ممكن است كسى بگويد جمله (قَدْ أَبْلَغُوا رِسالاتِ رَبِّهِمْ) گواه بر آن است كه مقصود از غيب در آيه همان وحى الهى و قرآن مجيد است.
ولى پاسخ آن روشن است، زيرا مجموع آنچه كه رسول از غيب آموخته است، همگى يا متن رسالت او را تشكيل مى دهد يا در مسير رسالت وى قرار مى گيرد. هزاران حكم الهى و اصول و فروع دين كه در قرآن نيست و پيامبر از طريق غيب بر آنها آگاهى يافته است، علم غيبى است كه متن رسالت او را تشكيل مى دهد و در
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1. جن، 28.
2. حاقه، 32.

صفحه 172
مواردى كه از حوادث آينده خبر و گزارش مى دهد، مؤيد و مثبت نبوت و مكمل رسالت او به شمار مى رود.
آگاهى از غيب هرچند خود كمالى است كه خداوند به پيامبر عنايت فرموده است، ولى هدف اساسى از آن، ابلاغ رسالت و تكميل تبليغ و هدايت مردم و سرانجام نشانه هاى ارتباط آنان با خدا است; از اين جهت قرآن مى فرمايد: «علم غيب را به رسول مى آموزيم و نگهبانى از هر طرف بر او مى گماريم تا بدانيم او رسالتى را كه بر عهده گرفته است، به خوبى رسانيده است» و لذا در پاسخ سؤال پيش گفتيم كه مقصود از غيب در آيه، مطلق آگاهى هاى غيبى است، اعم از وحى الهى و غيره مانند ديگر اصول و فروع دين و كليه گزارش هاى غيبى كه موجب ايمان مردم به رسالت و نبوت است.
سؤال سوم
اين آيه جز اين نمى رساند كه خداوند طى مشيت حكيمانه خود، پيامبر خويش را از غيب آگاه مى سازد، ولى آيه دليل بر آن نمى شود كه پيشوايان معصوم شيعه از غيب آگاهى دارند.
هرگاه آشنايى پيامبر به غيب ثابت گرديد، مطلب درباره پيشوايان شيعه بسيار آسان خواهد بود، زيرا طبق روايات صحيح شيعه علم امامان از علم پيامبر سرچشمه مى گيرد و بسيارى از علوم و آگاهى هاى آنان مأخوذ از پيامبر گرامى است.
هنگامى كه امير مؤمنان در بصره بالاى منبر از يك رشته حوادث ناگوار بصره كه در آينده به وقوع مى پيوست، گزارش داد، مردى برخاست و از منبع آگاهى غيبى امام پرسيد. وى در پاسخ گفت:
1. «انّما هو تعلّم من ذى علم; آموزشى است از صاحب علم; يعنى هرچه

صفحه 173
مى گويم، از پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله) آموخته ام».(1)
2. يحيى بن عبدالله مى گويد: حضور پيشواى هفتم شيعه حضرت موسى بن جعفرمشرف شدم. پس از يك رشته گفتگو از نحوه آگاهى آنان از حوادث پنهان از حس پرسيدم. امام در پاسخ من فرمود: «ما هى الاّ وراثة عن رسول الله».
3. در اصول كافى بابى است كه پيشوايان معصوم ما وارث علوم پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله)باشند. از باب نمونه(2) امام صادق(عليه السلام) به مفضل مى فرمايد:
«و انّا ورثنا محمّدا و انّ عندنا علم التّوراة و الإنجيل و الزّبور و تبيان ما فى الألواح»:
«ما وارث محمد (صلى الله عليه وآله) هستيم. پيش ما است علم تورات و انجيل و الواحى كه بر موسى نازل گرديد». (3)

1. نهج البلاغه، خطبه 124.
2. امالى مفيد، ص413.
3. اصول كافى، ج1، ص326.

صفحه 174
درس چهاردهم
با اين آيات چگونه مى گوييد پيامبر از غيب آگاه است؟
سؤال: با اينكه قرآن با بيان هاى مختلف، آگاهى از غيب را مخصوص خدا مى داند، چگونه مى گوييد بشرى مانند پيامبر ممكن است از غيب آگاه گردد؟
هرگاه آيات پيشين گواهى مى دهند كه پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله) با تعليم خداوند مى تواند از غيب آگاه گردد، چرا برخى از آيات آگاهى از غيب را از آن خدا مى داند و ضمناً آگاهى غير او را از غيب نفى مى كند؟ آياتى كه بر اختصاص آگاهى از غيب به خدا گواهى مى دهد، در پنج فراز نقل مى گردند:
1. (قُلْ لا يَعْلَمُ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ الْغَيْبَ اِلاَّ اللَّه)(1)
«بگو كسى در آسمان ها و زمين غيب نمى داند، جز خدا».
اين آيه مى رساند هيچ كس از ساكنان زمين و آسمان ها از غيب آگاه نيست.
2. (وَ عِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَيْبِ لا يَعْلَمُها اِلاَّ هُو)(2)

1. نمل، 65.
2. انعام، 59.

صفحه 175
«كليدهاى آگاهى از غيب نزد او است و جز او كسى از آن آگاه نيست».
3. خداوند در پاسخ اعتراض فرشتگان به آفرينش آدم كه نسل اين مخلوق در روى زمين فساد و خون ريزى خواهد نمود، چنين فرمود:
(أَ لَمْ أَقُلْ لَكُمْ اِنِّي أَعْلَمُ غَيْبَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ أَعْلَمُ ما تُبْدُونَ وَ ما كُنْتُمْ تَكْتُمُون)(1)
«نگفتم كه من امور پنهانى آسمان ها و زمين را مى دانم آنچه را كه آشكار و يا پنهان بداريد».
هدف آيه تنزيه و پيراسته ساختن خداوند از جهل و عدم احاطه به اسرار آفرينش است، آن هم با وضعى كه از خصايص او مى باشد; در اين صورت چنين نتيجه مى دهد كه تنها او از غيب آسمان ها و زمين آگاه است و جز او كسى آگاه نيست و روى چنين علم محيط بر اسرار كون، دست به آفرينش آدم زده است.
4. (يَوْمَ يَجْمَعُ اللَّهُ الرُّسُلَ فَيَقُولُ ما ذا أُجِبْتُمْ قالُوا لا عِلْمَ لَنا اِنَّكَ أَنْتَ عَلاَّمُ الْغُيُوب)(2)
«روزى فرا مى رسد كه خداوند در آن روز، پيامبران را گرد مى آورد و مى گويد از امت هاى خويش درباره توحيد چه پاسخ شنيديد. همگى مى گويند: ما نمى دانيم، تويى داناى غيب».
خداوند خود را در قرآن در چهار مورد به صفت علام الغيوب خوانده است.(3) علاّم در اين موارد صيغه مبالغه نيست، بلكه به معنى دانا است; يعنى او است دانا به غيب نه غير او.

1. بقره، 33.
2. مائده، 109.
3. مائده، 109 و 126; توبه، 78; سبأ، 48.

صفحه 176
5. خداوند خود را در قرآن در نه مورد (عالِمُ الغَيْبِ وَالشَّهادَة...)«آگاه از غيب و حس» خوانده است. هدف قرآن از تكرار چنين توصيف جز اين نيست كه اين صفت از خصايص خداوند است و او است (عالِمُ الغَيْبِ وَالشَّهادَة...)، چنان كه مى فرمايد:
(عالِمُ الْغَيْبِ وَ الشَّهادَةِ وَ هُوَ الْحَكيمُ الْخَبير)(1)
«او است آگاه از غيب و محسوس. او است حكيم و دانا».
پاسخ: آگاهى از غيب به يك معنى از صفات مختص خدا است و هيچ موجودى در اين صفت مانند ديگر صفات او، با او شريك نيست، ولى معنى ديگرى دارد كه غير او را نيز مى توان با اين صفت توصيف كرد. اين پاسخ را قبلاً در مطلق علم و دانا بودن خداوند پياده مى كنيم. مى گوييم خداوند عالم و دانا است، علم و آگاهى به يك معنى از صفات مختص او است و احدى در اين صفت با او شريك نيست، ولى علم به معنى ديگر (يا به عبارت روشن تر با خصوصيات ديگر) از صفات مخلوق نيز مى باشد، زيرا علم بر دو نوع است:
علمى كه عين ذات عالم بوده و بى نهايت باشد و از جايى كسب نشود و براى آن حد و مرزى نباشد. چنين علمى مختص ذات اقدس الهى است، ولى علم عارض و زائد بر ذات، علمى كه سرچشمه آن غير ذات عالم است و از جايى كسب و اتخاذ شود و از جهاتى محدود و محصور گردد، از شئون مخلوق مى باشد.
آيات پنج گروه كه علم غيب را مختص خدا مى داند، ناظر به علمى است كه از شئون ذات او به شمار مى رود و هيچ موجودى نمى تواند در اين صفت با او شريك

1. انعام، 73.

صفحه 177
باشد. نه تنها چنين علم غيب از مختصات او است، بلكه علم مطلق حتى علم به محسوسات نيز از آن او است و هيچ فردى در اين صفت با او شريك نيست.
گواه بر اين معنى همان آيات نه گانه اى است كه قرآن نه تنها علم به غيب را از آن خدا مى داند، بلكه علم به محسوسات را نيز از مختصات خود او مى شمارد و مى فرمايد:
(عالِمُ الْغَيْبِ وَ الشَّهادَةِ وَ هُوَ الْحَكيمُ الْخَبير)(1)
«اوست آگاه از غيب و محسوس. اوست حكيم و دانا».
هرگاه مقصود از آگاهى از غيب و حس، همان معنى مناسب با مقام ذات اقدس الهى نباشد، در اين صورت چنين اختصاص معنى صحيحى نخواهد داشت، زيرا جاى گفتگو نيست. بشر و بسيارى از جاندارها از امور مشهود و محسوس آگاهى كامل دارند; در اين صورت چگونه قرآن آگاهى از غيب و حس را به خدا اختصاص مى دهد؟! حل اين مشكل جز با اين نيست كه اين آيه و آيات ديگر را كه همگى علم به غيب را از خصايص خداوند مى شمارند، ناظر به آن قسم از علم بدانيم كه شايسته مقام ربوبى است و هيچ موجودى در اين صفت نمى تواند با او شريك باشد.
علوم ذاتى و غيراكتسابى، علمى كه عين ذات باشد نه زايد بر ذات، پيراسته از هر قيد زمانى و مكانى گردد، غيب و حس از آن مختص خداست و اينجا است كه پيامبران مى گويند: (اِنَّكَ أَنْتَ عَلَّامُ الْغُيُوب)
گواه دوم بر اين معنى، همان آيه هاى فراز چهارم است، زيرا وقتى خداوند از پيامبران مى پرسد كه امت هاى شما در موقع دعوت آنان به توحيد، چه جوابى به شما دادند، آنان مى گويند: (لا عِلْمَ لَنا اِنَّكَ أَنْتَ عَلَّامُ الْغُيُوب)ما علم نداريم. تو داناى

1. انعام، 73.

صفحه 178
غيب هستى». هرگاه مقصود نفى مطلق علم از ذاتى و عرضى، محدود و غيرمحدود باشد، گفتن (لا عِلْمَ لَنا) صحيح نيست، زيرا مسلماً حضرت موسى از پاسخ هاى فرعون و قوم خود و حضرت محمد در اعراض و روگردانى قريش و مشركان عرب به روشنى آگاه بودند; مع الوصف مى گويند (لا عِلْمَ لَنا); در اين صورت اين جمله گواه روشن بر اين مى باشد كه مقصود همان است كه گفتيم; يعنى آگاهى ما از همه چيز حتى از پاسخ امت هاى خويش بسيار محدود و در برابر علم بى نهايت تو ناچيز است و داناى واقعى كه به راستى بايد گفت دانا است تويى، و تويى علام الغيوب كه علم تو عين ذات و از درون ذات تو مى جوشد و هيچ نوع قيد و بند و حد و مرزى بر آن نيست و با داشتن چنين علم بى نهايت چگونه شايسته است كه ما از پاسخ امت هاى خود تو را آگاه سازيم و اگر چيزى مى دانيم، آن نيز از پرتو وجود تو و عنايات بى پايان تو است.

صفحه 179
درس پانزدهم
مقصود از آياتى كه علم غيب را از پيامبر نفى مى كند، چيست؟
در قرآن مجيد پيرامون مسأله علم و غيب، آياتى وارد شده است كه با صراحت كامل آگاهى از غيب را از پيامبر نفى مى كنند و اين آيات عبارتند از:
(قُلْ ما كُنْتُ بِدْعاً مِنَ الرُّسُلِ وَ ما أَدْري ما يُفْعَلُ بي وَ لا بِكُمْ اِنْ أَتَّبِعُ اِلاَّ ما يُوحى اِلَيَّ وَ ما أَنَا اِلاَّ نَذيرٌ مُبين)(1)
«رفتار و گفتار من در ميان پيامبران بدعت و بى سابقه نيست. من نمى دانم كه براى من و شما چه مى شود. من فقط از وحى پيروى مى كنم و بيم دهنده روشنى بيش نيستم».
(قُلْ لا أَمْلِكُ لِنَفْسي نَفْعاً وَ لا ضَرا اِلاَّ ما شاءَ اللَّهُ وَ لَوْ كُنْتُ أَعْلَمُ الْغَيْبَ لاَسْتَكْثَرْتُ مِنَ الْخَيْرِ وَ ما مَسَّنِيَ السُّوءُ اِنْ أَنَا اِلاَّ نَذيرٌ وَ بَشيرٌ لِقَوْم يُؤْمِنُون)(2)

1. احقاف، 9.
2. اعراف، 188.

صفحه 180
«من مالك سود و زيان چيزى نيستم، جز آنچه را كه خدا بخواهد. اگر از غيب آگاه بودم، خير فراوانى گرد مى آوردم. من بيم دهنده و بشارت دهنده اى براى گروه باايمان بيش نيستم».
(قُلْ لا أَقُولُ لَكُمْ عِنْدي خَزائِنُ اللَّهِ وَ لا أَعْلَمُ الْغَيْبَ وَ لا أَقُولُ لَكُمْ اِنِّي مَلَكٌ اِنْ أَتَّبِعُ اِلاَّ ما يُوحى اِلَي)(1)
«من نمى گويم كه خزينه هاى خدا پيش من است و نه مى گويم كه از غيب آگاهم و نه مى گويم كه فرشته ام. من فقط از آنچه كه براى من وحى مى شود، پيروى مى نمايم».
(وَ يَقُولُونَ لَوْ لا أُنْزِلَ عَلَيْهِ آيَة مِنْ رَبِّهِ فَقُلْ اِنَّمَا الْغَيْبُ لِلَّهِ فَانْتَظِرُوا اِنِّي مَعَكُمْ مِنَ الْمُنْتَظِرين)(2)
«مى گويند كه چرا معجزه اى بر او نازل نمى گردد. بگو غيب همگى در اختيار خدا است، در انتظار باشيد، من نيز از منتظران هستم».
***
گاهى ديده مى شود كه برخى از آيات ديگر قرآن چشم پوشيده و به وسيله اين آيات هر نوع آگاهى از غيب را از پيامبر نفى كرده و اين آيات را بر عدم علم پيامبر بر غيب دانسته اند.
استدلال كنندگان در مفاد آيات و هدف آنها دقت كافى نكرده و لذا چنين نتيجه گرفته اند كه پيامبر به هيچ نحو از غيب آگاه نيست.
ولى اگر ماقبل و مابعد آيات را در نظر مى گرفتند و همچنين اگر به آيات ديگرى كه مى توانند علت اين سبب ها و نفى ها را روشن سازند، توجه مى كردند،

1. انعام، 50.
2. يونس، 20

صفحه 181
هرگز از اين آيات اين چنين نتيجه گيرى نمى كردند.
براى روشن ساختن معنى هريك از آيات هركدام را مستقلاً مورد بحث قرار مى دهيم.
هدف آيه نخست
اين آيه از چهار جمله تشكيل يافته است و آگاهى از مفاد آن در گرو اين است كه در معنى جمله هاى زير دقت كافى به عمل آوريم:
1. (ما كُنْتُ بِدْعاً مِنَ الرُّسُل)
«كار و رفتار من بدعت و يك امر نوظهور و بى سابقه نيست».
2. (ما أَدْرِي ما يُفْعَلُ بِي وَ لا بِكُم)
«نمى دانم بر من و شما چه مى شود».
3. (اِنْ أَتَّبِعُ اِلَّا ما يُوحى اِلَي)
«من پيرو وحى هستم».
4. (وَ ما أَنَا اِلَّا نَذِيرٌ مُبِين)
«من بيم دهنده روشنى هستم».
درباره فراز نخست اجمال سخن اينكه مشركان تصور مى كردند كه پيامبر بايد از لوازم بشرى مانند غذا خوردن و راه رفتن و... پيراسته گردد و چنين مى گفتند كه چرا وى غذا مى خورد و در كوچه و خيابان راه مى رود و او بايد از يك چنين آثار بشرى منزه و پيراسته باشد. آنان انتقاد خود را با جمله زير بيان مى كردند:
(ما لِهذَا الرَّسُولِ يَأْكُلُ الطَّعامَ وَ يَمْشي فِي الْأَسْواق)(1)
«چرا اين پيامبر غذا مى خورد و در بازارها راه مى رود؟»

1. فرقان، 7.

صفحه 182
قرآن در سوره فرقان در آغاز همين آيه به گونه اى از اين انتقاد پاسخ مى دهد كه من در اين امور با پيامبران پيشين يكسان هستم، آنان نيز بسان من مى خوردند و با مردم معاشرت داشتند، در اين صورت كار من يك نوع بدعت و كار نوظهور نيست، چنان كه مى فرمايد:
(ما كُنْتُ بِدْعاً مِنَ الرُّسُل)
«من در اين كارها برخلاف روش پيامبران پيشين نيستم».
در سوره فرقان مى فرمايد:
(وَ ما أَرْسَلْنا قَبْلَكَ مِنَ الْمُرْسَلِينَ اِلَّا اِنَّهُمْ لَيَأْكُلُونَ الطَّعامَ وَ يَمْشُونَ فِي الْأَسْواق)(1)
«پيامبرانى قبل از شما ارسال نداشتيم مگر اينكه، همگى مانند شما غذا مى خوردند و در بازارها راه مى رفتند».
از نخستين جمله اين آيه و همچنين آيه سوره فرقان استفاده مى شود كه آنان از پيامبران انتظار مافوق بشرى داشتند تا آنجا كه مقام نبوت را با غذا خوردن و راه رفتن در بازار سازگار نمى دانستند.
به دنبال اين انتظار باز انتظار داشتند كه پيامبر داراى قدرت خاص و مافوق بشرى باشد كه ذاتاً عالم به غيب و از امور پنهانى مطلع و آگاه باشد. قرآن براى رد اين انديشه بى اساس، پيامبر را مأمور كرد كه به آنان بگويد من بشرى بيش نيستم و قوانينى كه بر بشر حكومت مى كند، بر من نيز حكومت مى نمايد، هيچ بشرى از آن نظر كه بشر است، نمى تواند از آينده و سرنوشت خودو ديگران آگاه گردد و من نيز نمى دانم كه سرنوشت من و شما در آينده چيست، چنان كه مى فرمايد:
(وَما أَدري مَا يُفعَلُ بي وَلا بِكُم)
«من نمى دانم كه بر من و شما چه مى شود».
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1. فرقان، 20.

صفحه 183
بنابراين آيه ناظر به نفى و سلب آن رشته آگاهى از غيب است كه پيامبران فطرتاً آگاه از غيب باشند و اين نوع علم غيب با صراحت كامل از پيامبر به حكم اينكه بشر است، نفى شده است، ولى نفى چنين علم، منافات ندارد كه پيامبر از طريق ديگر و به طور كسبى و آگاه كردن خدا، از غيب آگاه گردد و گواه اين مطلب جمله سوم است كه مى فرمايد:
(اِنْ أَتَّبِعُ اِلَّا ما يُوحى اِلَي)
«من تابع وحى هستم».
زيرا خود وحى يك نوع غيب است كه خداوند از طريق خاصى پيامبر را بر آن مطلع و آگاه مى سازد و در پرتو آن از يك رشته مطالب پنهان از حس مطلع مى گردد.
اگر به راستى هدف آيه اين است كه پيامبر به هيچ نحو، اعم از ذاتى و كسبى از غيب آگاه نمى گردد، در اين صورت ميان جمله سوم و جمله دوم يك نوع تناقض و تضاد پديد مى آيد و هرگز صحيح نيست كه يك نفر به طور مطلق هر نوع آگاهى از غيب را از خود سلب كند، ولى بلافاصله يك قسم از آن را بر خود تجويز كند.
اگر جمله دوم به صورت استثنا بيان شده بود، جا داشت كه بگوييم جمله دوم حكم استثنا دارد، در صورتى كه جمله دوم به شكل استثنا بيان نگرديده است.
گواه روشن بر اينكه هدف نفى علم ذاتى است، همان جمله چهارم است كه خود را بيم دهنده مى خواند و بس و مى گويد: (وَ ما أَنَا اِلَّا نَذِيرٌ مُبِين) «من بيم دهنده اى بيش نيستم»; يعنى درخواست مورد نظر شما را واجد نيستم مگر اينكه از طريق خارج از ذات، به عنوان بيم دهنده در اختيار من گذارده شود.
تشريح آيه دوم
آيه ديگرى كه ممكن است منكران آگاهى پيامبران از غيب به آن استناد جويند،

صفحه 184
آيه زير است:
(قُلْ لا أَمْلِكُ لِنَفْسي نَفْعاً وَ لا ضَرا اِلاَّ ما شاءَ اللَّهُ وَ لَوْ كُنْتُ أَعْلَمُ الْغَيْبَ لاَسْتَكْثَرْتُ مِنَ الْخَيْرِ وَ ما مَسَّنِيَ السُّوءُ اِنْ أَنَا اِلاَّ نَذيرٌ وَ بَشيرٌ لِقَوْم يُؤْمِنُون)(1)
«بگو من مالك نفع و ضرر خويشتن نيستم، جز آنچه كه خدا بخواهد. اگر غيب مى دانستم، خير بيشترى را جمع مى كردم و هرگز مكروهى به من نمى رسيد. من فقط بيم دهنده و بشارت دهنده براى گروه باايمان هستم».
با توجه به آيه نخستين، مفاد اين آيه نيز روشن گرديد، زيرا آيه از دو قسمت تشكيل يافته است. اينك بيان هدف هر دو فراز. قسمت اوّل جمله زير است:
(قُلْ لا أَمْلِكُ لِنَفْسِي نَفْعاً وَ لا ضَرا اِلَّا ما شاءَ اللَّه)
«بگو من مالك نفع و ضرر خود نيستم جز آنچه خدا بخواهد».
هدف اين فراز ابطال نظريه اى است كه مشركان درباره پيامبران فكر مى كردند. آنان تصور مى نمودند كه پيامبران بايد از يك قدرت وسيع و دامنه دارى آن هم از پيش خود، بدون كسب از مقام ربوبى، برخوردار باشند و در پرتو آن قدرت بتوانند هر نوع چيزى را به سوى خود جلب و ضررى را دفع نمايند و از آينده خبر دهند.
پيامبر از طرف خدا مأمور گرديد كه براى كوبيدن يك چنين انديشه سراسر شرك، هر نوع قدرت متكى به خويشتن را از خود نفى كند و بگويد كه من از جانب خويش منهاى قدرت الهى، مالك هيچ نوع نفع و ضررى نيستم مگر اينكه قدرتى از جانب او برسد و ما را يارى كند، چنان كه مى فرمايد:
(قُلْ لا أَمْلِكُ لِنَفْسِي نَفْعاً وَ لا ضَرا اِلَّا ما شاءَ اللَّه)

1. اعراف، 188.

صفحه 185
«بگو من از جانب خود، براى خويش مالك هيچ نوع نفع و ضررى نيستم مگر اينكه خدا اين را بخواهد».
جمله (اِلاَّ ما شاءَ اللَّهُ)گواهى مى دهد كه مقصود از جمله قبل نفى هر نوع قدرت و توانايى است كه متكى به قدرت خدا نباشد.
روى اين اساس، مفاد فراز دوم نيز روشن گرديد; يعنى قسمت (وَ لَوْ كُنْتُ أَعْلَمُ الْغَيْبَ لاَسْتَكْثَرْتُ مِنَ الْخَيْرِ...)«اگر از غيب آگاه بودم، خير زيادى گرد مى آوردم»; زيرا درست است كه پيامبر با جمله (وَ لَوْ كُنْتُ أَعْلَمُ الْغَيْبَ...)«اگر غيب مى دانستم» آگاهى از غيب را از خود نفى مى كند، ولى مقصود نفى آن نوع آگاهى از غيب است كه مستند به ذات او گردد، همچنان كه آغاز آيه آن نوع توانايى را نفى مى نمايد كه متكى به خويش و جدا از قدرت خدا باشد و نفى چنين آگاهى از غيب، مانع از آن نيست كه در پرتو مددهاى الهى، از پس پرده آگاه شود، همچنان كه نفى قدرت و توانايى ذاتى بر نفع و ضرر، مانع از آن نيست كه در پرتو قدرت الهى مالك نفع و ضرر خويش گردد، چنان كه فرمود: (اِلاَّ ما شاءَ اللَّهُ) «مگر آنچه خدا بخواهد».
تحليل معنى آيه سوم
آيه سومى كه ممكن است نافيان آگاهى پيامبر از غيب بر آن استناد جويند، آيه زير است:
(قُلْ لا أَقُولُ لَكُمْ عِنْدي خَزائِنُ اللَّهِ وَ لا أَعْلَمُ الْغَيْبَ وَ لا أَقُولُ لَكُمْ اِنِّي مَلَكٌ اِنْ أَتَّبِعُ اِلاَّ ما يُوحى اِلَي)(1)

1. انعام، 50. اين آيه با مختصر تفاوتى در سوره هود، آيه 31 وارد شده است.

صفحه 186
«بگو نمى گويم كه خزينه هاى خدا پيش من است يا از غيب آگاهم يا من فرشته هستم، من تنها از وحى الهى پيروى مى كنم».
با توجه به انديشه هاى باطلى كه مشركان درباره پيامبران داشتند و با ملاحظه آيه هاى پيشين، هدف اين آيه نيز روشن گرديد، زيرا مقصود آن نوع علم غيبى است كه از ذات پيامبر سرچشمه گيرد نه آن آگاهى كه از جانب خدا كسب كند و نفى علم غيب به شكل نخست موجب نفى به شكل دوم نيست.
گواه بر اينكه مقصود نفى علم غيب ذاتى است، اين است كه در همين آيه پس از نفى علم غيب از خويش، يك نوع علم غيب را كه همان علم غيب كسبى است، بر خود ثابت مى كند و مى گويد:
(اِنْ أَتَّبِعُ اِلاَّ ما يُوحى اِلَي)
«من تنها از وحى پيروى مى كنم».
و وحى يكى از اقسام غيب است كه در اختيار پيامبر قرار داشت.
تحليل معنى آيه چهارم
آيه چهارمى كه ممكن است منكران علم غيب بر آن استناد جويند، آيه زير است:
(وَ يَقُولُونَ لَوْ لا أُنْزِلَ عَلَيْهِ آيَة مِنْ رَبِّهِ فَقُلْ اِنَّمَا الْغَيْبُ لِلَّهِ فَانْتَظِرُوا اِنِّي مَعَكُمْ مِنَ الْمُنْتَظِرين)(1)
«مى گويند چرا معجزه اى بر او نازل نگرديد. بگو غيب از آن خدا است، منتظر باشيد، من نيز بسان شما از منتظرانم».
مقصود از غيب در اين آيه معجزاتى است كه از طرف خدا بر پيامبر فرود

1. يونس، 20.

صفحه 187
مى آمد، به گواه جمله پيش كه مى فرمايد: (لَوْ لا أُنْزِلَ عَلَيْهِ آيَة)، چرا بر او آيت «معجزه» نازل نمى گردد. پيامبر در پاسخ آنان مى گويد كه غيب يعنى معجزه در اختيار من نيست تا هر موقع من بخواهم، آن را بياورم; بنابراين آيه، مربوط به معجزه است و ارتباطى به علم غيب ندارد و معنى (اِنَّمَا الْغَيْبُ لِلَّه)اين است كه اختيار معجزه ها در دست خدا است و جز به اجازه و اذن او نمى تواند معجزه اى آورد.
در آيه ديگر، اين حقيقت را نيز توضيح داده و مى فرمايد:
(وَ ما كانَ لِرَسُول أَنْ يَأْتِيَ بِآيَة اِلاَّ بِاِذْنِ الله)(1)
«هيچ فرستاده اى جز به اذن خدا نمى داند معجزه اى بياورد».

1. غافر، 78.

صفحه 188
درس شانزدهم
مواردى كه پيامبران از غيب خبر داده اند
آيات پيشين ثابت نمود كه ممكن است خداوند برخى از بندگان خود را بر امور پنهان از حس مسلط سازد و آنان را با علم غيب كه مى تواند در هدف رسالت كمك مؤثرى باشد، مجهز نمايد.
در اين موقع اين سؤال مطرح مى گردد كه آيا در قرآن مجيد آياتى وجود دارد كه ثابت كند اين امكان به مرحله فعليت رسيده و پيامبران آسمانى در مواردى از پس پرده غيب خبر داده اند.
پاسخ:با بررسى آيات قرآن اين حقيقت به روشنى ثابت مى شود كه پيامبران آسمانى در مواردى از غيب خبر داده اند و قرآن گزارش آنان را از غيب نقل مى كند. ما در اين صفحات به مواردى اشاره مى كنيم.
1. آگاهى حضرت آدم از غيب
قرآن مجيد به صراحت حاكى است كه خداوند به آدم اسما را تعليم كرد و دستور داد كه ملائكه و فرشتگان را نيز از معلومات خود آگاه سازد و او نيز به دستور پروردگار آنان را آگاه ساخت. اينك متن آيه:

صفحه 189
(وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلائِكَةِ فَقالَ أَنْبِئُوني بِأَسْماءِ هؤُلاءِ اِنْ كُنْتُمْ صادِقين)(1)
«خدا اسما را به آدم تعليم داد، سپس حقايق اين اسما را بر فرشتگان عرضه كرد و گفت: مرا از حقيقت آنان آگاه سازيد اگر راستگو هستيد».
2. (قالُوا سُبْحانَكَ لا عِلْمَ لَنا اِلاَّ ما عَلَّمْتَنا اِنَّكَ أَنْتَ الْعَليمُ الْحَكيم)(2)
«همگى گفتند ما از چيزى آگاه نيستيم جز آنچه كه ما را از آن آگاه ساخته اى. تواى دانا و حكيم».
3. (قالَ يا آدَمُ أَنْبِئْهُمْ بِأَسْمائِهِمْ فَلَمَّا أَنْبَأَهُمْ بِأَسْمائِهِمْ قالَ أَ لَمْ أَقُلْ لَكُمْ اِنِّي أَعْلَمُ غَيْبَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ أَعْلَمُ ما تُبْدُونَ وَ ما كُنْتُمْ تَكْتُمُون)(3)
«به آدم دستور داد فرشتگان را از حقايق آن اسما آگاه سازد. وقتى آدم آنان را از حقايق آنها آگاه ساخت، خداوند به فرشتگان خطاب نمود: نگفتم كه من از پنهانى هاى آسمان ها و زمين آگاهم و آنچه را آشكار كنيد يا پنهان نماييد، مى دانم».
دقت در مفاد اين سه آيه ما را به يك حقيقت روشن آشنا مى سازد و با توجه به امور زير، روشن مى گردد كه:
1. اسما جمع اسم به معنى نام است و مقصود اين نيست كه نام هاى موجودات زمينى و آسمانى را به او تعليم كرد، زيرا فراگرفتن نام مجرد، بدون آشنايى

1. بقره، 31.
2. بقره، 32.
3. بقره، 33.

صفحه 190
به حقيقت يا لااقل شكل و صورت آن، افتخار نيست; بنابراين بايد گفت كه آدم با حقيقت يا لااقل با اشباح و صورت هاى موجودات آشنا گرديد.
گذشته بر اين، گفتگوى خداوند با ملائكه پيش از خروج آدم از بهشت است. در اين وقت زبان و مكالمه اى نبوده كه آدم تنها به الفاظ و نام هاى موجودات آشنا گردد، زيرا تمام لغات زاييده نيازهاى انسانى در روى زمين است و در آن مقام از چنين زبان و الفاظى خبرى نبوده است. طبعاً اين تعليم، به صورت ديگر، يعنى همان آشنايى به حقايق اشيا يا صور و اشباح زنده آنها خواهد بود.
گواه اين مطلب اين است كه اگر مقصود آشنايى با نام موجودات بود، در اين صورت بايد بگويد «ثمّ عرضها»، زيرا در لغت عرب موقع اشاره به جمع غيرعاقل «ها» به كار مى برند نه «هم»، در صورتى كه «عرضهم» گفته است; يعنى ضمير جمع عاقل آورده است.
2. از اين تعبير مطلب ديگر نيز استفاده مى شود و آن اينكه آنچه را كه آدم از حقايق يا اشباح ديده بود، موجودات زنده و باشعورى بودند، زيرا ضمير «هم» در فرهنگ به موجودات عاقل گفته مى شود.
3. آدم از طريق تعليم غيبى، با حقايق موجودات زنده و عاقل آشنا گرديد يا لااقل از صورت و اشباح آنها آگاه شد.
آيا يك چنين آگاهى جز تعليم الهى مى تواند چيز ديگرى باشد؟به طور مسلم نه و آشنايى او نيز از طريق حواس عادى نبود، زيرا چنين حواس را همه آدم ها دارا هستند، بلكه از طريق حس خاصى بود كه در اختيار ما نيست.
4. گواه ديگر بر اينكه آگاهى آدم، يك نوع اطلاع از غيب بود، اين است كه وقتى آدم فرشتگان را از اسما آگاه ساخت، خداوند به ملائكه خطاب نمود:
(أَ لَمْ أَقُلْ لَكُمْ اِنِّي أَعْلَمُ غَيْبَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ)

صفحه 191
«نگفتم كه من از پنهانى هاى آسمان ها و زمين آگاه هستم».
ارتباط اين جمله با جمله قبل (تعليم آدم ملائكه را) اين است كه آنان تصور مى كردند كه اين موجود نيز بسان نسل هاى پيشين خونريز خواهد بود. وقتى ديدند كه او سراپا علم و دانش است، لب فرو بستند. در اين موقع خداوند بر آنان با اين جمله احتجاج كرد كه (أَ لَمْ أَقُلْ لَكُمْ اِنِّي أَعْلَمُ غَيْبَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ) «نگفتم كه از پنهانى هاى آسمان ها و زمين من خبر دارم»; يعنى من مى دانستم كه در آفرينش اين موجود چه آثارى هست، نه شما و روى اين مزيت علمى كه مى تواند نمايانگر علم الهى باشد، او را آفريدم.
2. آگاهى هاى غيبى حضرت نوح
اين تنها حضرت آدم نيست كه در پرتو عنايات خداوند از حقايق و رازهاى نهفته جهان هستى آگاه گرديد، بلكه اين فيض الهى پس از او نيز درباره پيامبران ديگر ادامه داشته و گروهى از پيامبران به تصريح قرآن از جهان غيب گزارش هايى داده اند. اينك بيان اين قسمت.
نوح سرسلسله پيامبرانى است كه براى بشر، كتاب و شريعت آورده اند. وى پس از تحمل رنج ها و ناراحتى، پس از ساليان درازى تبليغ، از ايمان قوم خود و نسلى كه از آنان پديد مى آيد، مأيوس گرديد، لذا رو به درگاه الهى كرد و چنين گفت:
(رَبِّ لا تَذَرْ عَلَى الْأَرْضِ مِنَ الْكافِرينَ دَيَّاراً * اِنَّكَ اِنْ تَذَرْهُمْ يُضِلُّوا عِبادَكَ وَ لا يَلِدُوا اِلاَّ فاجِراً كَفَّارا)(1)

1. نوح، 26 - 27.

صفحه 192
«پروردگارا از كافران كسى را روى زمين باقى مگذار، زيرا آنان بندگان باايمان تو را گمراه مى سازند، جز بدكار و ناسپاس توليد نمى كنند».
اين پيامبر عالى قدر در اين آيه از دو مطلب كاملاً مخفى و پنهان خبر داده است:
1. از اين به بعد هيچ كس از كافران به وى ايمان نخواهد آورد.
2. از نسل اين گروه، جز بدكار و ناسپاس كسى متولد نخواهد شد.
نخستين گزارش غيبى او را مى توان از دو راه زير توجيه نمود:
الف) نوح بر اثر معاشرت با اين گروه، از روحيات و تمايلات باطنى آنان آگاه بود و روى محاسبات شخصى يقين پيدا كرد كه آنان هرگز ايمان نخواهند آورد و آگاهى او از آينده قوم خود معلول تجربه و آميزش او با گروه كافر بود.
توجيه گزارش غيبى نوح از اين طريق، مناسب مقام نبوت و رسالت شخصيتى مانند نوح نيست، زيرا معنى اين توجيه اين است كه وى بر استنباط شخصى و حدس خويش تكيه كرده و بر اساس چنين حدسى بر يك جمعيت بزرگ، خواهان عذاب شده است! يك چنين حدس و استنباط را مى توان درباره يكى دو نفر پذيرفت، ولى هرگز نمى توان روى يك چنين حدسى آن هم درباره مردم بى شمارى تكيه كرد و براى يك جمعيت بزرگ عذاب طلبيد.
ب) خداوند به تصديق قرآن او را از آينده قوم خود آگاه ساخت، چنان كه مى فرمايد:
(وَ أُوحِيَ اِلى نُوح أَنَّهُ لَنْ يُؤْمِنَ مِنْ قَوْمِكَ اِلاَّ مَنْ قَدْ آمَنَ فَلا تَبْتَئِسْ بِما كانُوا يَفْعَلُون)(1)
«به نوح وحى شد كه از قوم تو جز آنان كه ايمان آورده اند، كسى ايمان

1. هود، 36.

صفحه 193
نخواهد آورد، از كارهاى آنان محزون و غمگين مباش».
اين آيه حاكى است كه آگاهى او از آينده قوم خود از طريق وحى الهى بوده است و وحى يكى از طرق آگاهى از غيب است. شيواتر از آن اينكه خداوند او را از سرنوشت نسل آنان نيز آگاه ساخت و او فهميد كه آنان جز بدكار و ناسپاس كسى را توليد نخواهند نمود.
اين آگاهى به هر نحوى و صورتى انجام گرفته است، مى رساند كه بشرى از طريق تعلم الهى مى تواند از پس پرده غيب آگاه گردد.
3. خبرهاى غيبى يعقوب
يعقوب (سرسلسله پيامبران بنى اسرائيل) در مواردى به تصريح قرآن از سرنوشت فرزند خود يوسف آگاه گرديده و جريان را به فرزند خود يوسف و ديگر فرزندان بازگو نموده است. اينك بيان اين موارد:
1. هنگامى كه يوسف خواب خويش را براى پدر نقل كرد و گفت در عالم رؤيا ديدم كه يازده ستاره و ماه و آفتاب بر من سجده مى كنند، پدر فوراً گفت:
(لا تَقْصُصْ رُؤْياكَ عَلى اِخْوَتِكَ فَيَكيدُوا لَكَ كَيْداً)(1)
«خواب خود را براى برادران خود نقل منما كه با تو از در مكر و حيله وارد مى شوند».
او از حقيقت رؤياى فرزند خود آگاه گرديد و فهميد كه فرزند وى در آينده مقام بس بلندى به دست خواهد آورد. تأويل خواب و آگاهى از حقيقت آن، يك نوع آگاهى از غيب است كه تنها گروه مخصوصى مشمول چنين لطف الهى مى گردند.
2. وقتى برادران يوسف اصرار ورزيدند كه وى يوسف را همراه آنان بفرستد تا

1. يوسف، 5.

صفحه 194
با آنان بازى كند، يعقوب فوراً گفت: (وَ أَخافُ أَنْ يَأْكُلَهُ الذِّئْب)(1)«از آن مى ترسم كه گرگ او را بخورد». او با اين جمله از جنايت و انديشه ناجوانمردانه برادران گزارش داد كه اگر او را همراه آنها بفرستد، او را به سوى او باز نخواهند گردانيد و به طور دروغ خواهند گفت كه او را گرگ خورده است و جريان نيز همان طور شد و خبر تحقق پذيرفت و وقتى آنان با چنين دروغى به حضور پدر بار يافتند، در پاسخ آنان گفت:
(بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ)(2)
«اين كارى است كه ضميرتان آن را براى شما زيبا جلوه داده است».
3. وقتى برادران يوسف با برادر تنى وى به مصر رفتند، برادر يوسف به اتهام دزدى بازداشت شد. برادران باور كردند كه برادرشان به راستى دزدى كرده است; لذا پيش پدر باز گشتند و او را از علت بازداشت شدن برادر خود آگاه ساختند، ولى يعقوب روى آگاهى خاصى كه داشت، فوراً آنان را در اين نظر تخطئه كرد و گفت:
(بَلْ سَوَّلَتْ لَكُمْ أَنْفُسُكُمْ أَمْرا)(3)
«اين نسبت واقعيت ندارد، ضمير شما آن را حقيقت جلوه داده است».
4. يعقوب پس از ساليان درازى به فرزندان خود دستور مى دهد كه از يوسف و برادر او تحقيق كنند و مى گويد:
(يا بَنِيَّ اذْهَبُوا فَتَحَسَّسُوا مِنْ يُوسُفَ وَ أَخيه)(4)
«فرزندانم، برويد از يوسف و برادر او تفحص كنيد».

1. يوسف، 13.
2. يوسف، 18.
3. يوسف، 83.
4. يوسف، 87.

صفحه 195
يعقوب در اين گفتار خود به فرزندان خويش دستور مى دهد كه از يوسف و برادران او سراغ بگيرند.
احتمال دارد اين دستور بر اثر آگاهى او از حيات فرزند عزيزش باشد، همچنان كه احتمال دارد وى به خاطر رجا و اميدى كه به حيات فرزندش داشت، چنين دستورى داده باشد. بنا بر احتمال اوّل، اين دستور حاكى از يك نوع آگاهى از غيب خواهد بود.
5. يوسف در آخرين ملاقات خويش با برادران، خود را به آنان معرفى كرد و پيراهن خود را به مژده رسانى داد كه آن را به يعقوب برساند. وقتى برادران يوسف و مژده رسان، مصر را ترك گفتند، يعقوب فوراً گفت:
(إِنِّى لاََجِدُ رِيحَ يُوسُفَ لَوْلاَ أَنْ تُفَنِّدُونِ)(1)
«من بوى يوسف را مى شنوم اگر مرا تخطئه نكنيد».
اينها يك رشته خبرهاى غيبى است كه اين مرد الهى به تصريح قرآن از آنها آگاه بوده و گزارش داده است. با شنيدن چنين تصريحاتى آيا جا دارد كه در آگاهى آنان از غيب شك و ترديد كنيم؟!
4. خبرهاى غيبى حضرت يوسف
يوسف از پيامبران عالى قدر است كه در قرآن مجيد سرگذشت بس جالب و آموزنده اى دارد. وقتى وى خواب خود را براى پدر خويش نقل كرد، پدر در پاسخ فرزند خود چنين گفت:
(وَكَذَلِكَ يَجْتَبِيكَ رَبُّكَ وَيُعَلِّمُكَ مِنْ تَأْوِيلِ الاَْحَادِيثِ)(2)

1. يوسف، 95.
2. يوسف، 6.

صفحه 196
«اين چنين خدا تو را برمى گزيند و تو را بر تأويل و حقيقت خواب ها آگاه مى سازد».
به طور مسلم تعليم الهى درى از آگاهى خاصى به روى يوسف گشود و او در سايه آن آگاهى توانست بر بسيارى از اسرار و سرنوشت افراد آگاه گردد. او در دوران فرمانروايى خود در مصر در برابر اين نعمت بزرگ، شكر خدا را به جا آورد و چنين گفت:
(رَبِّ قَدْ آتَيْتَنِى مِنْ الْمُلْكِ وَعَلَّمْتَنِى مِنْ تَأْوِيلِ الاَْحَادِيثِ)(1)
«پروردگارا به من فرمانروايى عطا فرمودى و تأويل خواب را آموختى».
او در سايه اين آموزش غيبى، از سرنوشت دو هم زندانى خود آگاه گرديد و پس از شنيدن خواب هر دو، از نجات يكى و اعدام ديگرى گزارش داد و همان طور كه خبر داده بود، كار صورت پذيرفت.
اين دو نفر كه با يوسف در زندان به سر مى بردند، خواب هاى خود را به شرح زير براى يوسف نقل كردند و گفتند:
«در خواب ديدم كه انگور مى فشارم كه شراب بسازم». ديگرى گفت: «در عالم رؤيا ديدم كه بر سرم نان حمل مى كنم و مرغان هوا از آن مى خورند».
يوسف پس از دعوت آنان به پرستش خداى يگانه و بيزارى از عبادت خدايان متعدد، خواب آنان را اين چنين تأويل كرد و گفت:
(أَمَّا أَحَدُكُمَا فَيَسْقِي رَبَّهُ خَمْراً وَأَمَّا الاْخَرُ فَيُصْلَبُ فَتَأْكُلُ الطَّيْرُ مِنْ رَّأْسِهِ)(2)
«يكى از شما ساقى ملك مى شود، ولى ديگرى را به دار مى زنند و مرغان

1. يوسف، 101.
2. يوسف، 41.

صفحه 197
هوا مغز سر او را مى خورند».
اين نوع گزارش، جز آگاهى از غيب چيز ديگرى نيست و هرگز نمى توان بر آن نام ديگرى نهاد. هرچند او در اين آگاهى از وسيله خاصى به نام خواب استفاده كرد، ولى بهره بردارى از اين وسيله جز براى او و امثال او كه مورد لطف خاص الهى مى باشند، ميسر نيست و چون آگاهى آنان از سرنوشت افراد، يك آگاهى كسبى است و ذاتى نيست، قطعاً براى چنين آگاهى وسيله اى لازم است. گاهى اين وسيله الهام در قلب و احياناً گزارش فرشته يا خواب يا وسائل ديگرى خواهد بود.
يوسف صديق نه تنها در اين مورد از سرنوشت افراد خبر داد، بلكه در مورد ديگرى از سرنوشت رقتبار مردم مصر و اين كشور زرخيز، گزارش داد و از طريق آگاهى از غيب، اين كشور را از قحطى مرگبار نجات داد و جريان از اين قرار است:
فرمانرواى مصر خوابى به شرح زير ديد: هفت گاو لاغر، هفت گاو چاق را مى خورند و هفت خوشه سبز در كنار هفت خوشه خشكيده قرار دارد. او از خواب بيدار شد و به هر درى دست انداخت كه كسى خواب او را تأويل كند، نتيجه نگرفت. سرانجام از علم سرشار و وسيع يوسف صديق كمك خواست و استمداد جست. وى خواب ملك را چنين تأويل كرد:
(قالَ تَزْرَعُونَ سَبْعَ سِنينَ دَأَباً فَما حَصَدْتُمْ فَذَرُوهُ في سُنْبُلِهِ اِلاَّ قَليلاً مِمَّا تَأْكُلُونَ)(1)
«هفت سال به طور متوالى كشت مى كنيد. هرچه درو كرديد، جز مقدار كمى كه مى خوريد، در خوشه بگذاريد».
(ثُمَّ يَأْتي مِنْ بَعْدِ ذلِكَ سَبْعٌ شِدادٌ يَأْكُلْنَ ما قَدَّمْتُمْ لَهُنَّ اِلاَّ قَليلاً

1. يوسف، 47.

صفحه 198
مِمَّا تُحْصِنُون)
«سپس هفت سال سخت پيش مى آيد. آنچه را كه در پيش نهاده ايد، مگر كمى نگاه مى داريد، مصرف مى كنيد».
(ثُمَّ يَأْتي مِنْ بَعْدِ ذلِكَ عامٌ فيهِ يُغاثُ النَّاسُ وَ فيهِ يَعْصِرُون)(1)
«پس از آن، سال ديگرى پيش مى آيد كه در آن باران فراوان مى بارد و مردم از قحطى نجات مى يابند و آب ميوه ها و پستان گوسفندان را مى فشارند».
يوسف از طريق تعبير خواب ملك از سه امر پنهانى پرده برداشت:
1. گزارش داد كه در هفت سال نخست نعمت همه جا را فرا مى گيرد.
2. گزارش داد كه پس از آن، هفت سال سخت پيش آيد كه درهاى رحمت به روى مردم بسته مى گردد و قحطى سراسر كشور را فرا مى گيرد.
3. گزارش داد كه سال پانزدهم بار ديگر رحمت حق همه جا را فرا مى گيرد و مردم از نعمت هاى بزرگ الهى مغتنم مى گردند.
او در دو گزارش نخست خود از خواب فرمانروا كمك گرفت، ولى گزارش سوم او ارتباطى به خواب او ندارد و جز الهام الهى مدرك ديگرى نداشت.
آيا با چنين آگاهى هاى روشن باز در آگاهى پيامران از پس پرده غيب شك و ترديد داريد؟!!

1. يوسف، 48.

صفحه 199
5. خبرهاى غيبى حضرت صالح
قوم ثمود در منطقه اى ميان حجاز و شام زندگى مى كردند و از ميان آنان مرد بزرگوارى براى هدايت آنان برگزيده گرديده بود. معجزه او همان ناقه بود كه از وى خواسته بودند و به گونه اى قرآن از آن ياد كرده است. وى مردم را به شدت از آزار و كشتن آن نهى كرد و چنين گفت:
(وَ لا تَمَسُّوها بِسُوء فَيَأْخُذَكُمْ عَذابٌ قَريب)(1)
«به آن بدى نرسانيد كه عذاب نزديكى شما را فرا مى گيرد».
قوم صالح كه به شقاوت و سنگدلى معروفند، شتر بى پناه را پى كردند و مستوجب خشم الهى گرديدند. در اين وقت صالح آنان را هشدار داد كه پس از سه روز، عذاب الهى آنان را فرا خواهد گرفت و چنين گفت:
(تَمَتَّعُوا في دارِكُمْ ثَلاثَةَ أَيَّام ذلِكَ وَعْدٌ غَيْرُ مَكْذُوب)(2)
«فقط سه روز در خانه هاى خود به سر ببريد و بدانيد وعده الهى تكذيب شدنى نيست».

1. هود، 64.
2. هود، 65.

صفحه 200
چه گزارشى غيبى بالاتر از اينكه پيامبرى از سرنوشت گروهى كه به معجزه الهى احترام نگذاردند، خبر مى دهد و مى گويد:بيش از سه روز در جهان زنده نخواهند بود و عذاب الهى همگى را فرا خواهد گرفت.
6. خبرهاى غيبى همسفر موسى
سرگذشت مصاحب و همسفر موسى در قرآن به طور مشروح وارد شده است. حالا اين مصاحب چه كسى بوده است، فعلاً كار با آن نداريم، ولى از نظر روايات و مفسران اسلامى آن شخص حضرت خضر بوده است.
موسى در اين سفر، از مصاحب خود سه كار عجيب و شگفت آور مشاهده كرد و نتوانست از هر نوع اعتراض و انتقاد خوددارى كند و پس از اعتراض و انتقاد در هاله اى تعجب و بهت فرو رفت.
اينك بيان كارهاى شگفت آور او:
1. موسى و همسفر وى در كشتى نشستند. مصاحب موسى كشتى را سوراخ كرد. در اين لحظه با اعتراض موسى روبرو گرديد كه چرا كشتى را سوراخ كردى كه همه سرنشينان دچار غرق گردند.
2. وقتى از كشتى پياده شدند، در مسير خود نوجوانى را كشت. اين بار نيز با اعتراض موسى روبرو گرديد كه چرا يك فرد بى گناه را كشتى.
3. هردو نفر ديوارى را مشاهده كردند كه در حال افتادن است. همسفر موسى آن را به پا داشت. موسى زبان به اعتراض گشود و گفت: «مى خواستى بر آن اجرتى بگيرى». در اين موقع مصاحب موسى، از ادامه سفر با او خوددارى كرد و از روى كارهاى شگفت آور خود پرده برداشت و گفت:
(وَ ما فَعَلْتُهُ عَنْ أَمْرِي)(1)
«من اين كارها را از پيش خود نكرده ام».
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1. كهف، 82.

صفحه 201
بلكه همگى الهام از مقام ربوبى بوده است. اينك راز هريك از كارهايم:
«كشتى را شكستم به خاطر اينكه آن به مستمندان تعلق داشت و به وسيله آن در دريا كار مى كردند و بر سر راه آنان فرمانروايى بود كه كشتى ها را به غصب مى گرفت; از اين جهت آن را معيوب كردم كه غاصب در آن چشم طمع ندوزد. آن نوجوان را كشتم به خاطر اينكه پدر و مادر بس مؤمن و پاكيزه اى داشت، از آن ترسيدم كه پس از رشد و بلوغ، آنان را به طغيان و سركشى وادار سازد.
ديوار را به پا داشتم، زيرا زير آن گنجى وجود داشت كه متعلق به دو يتيم بود و پدرى داشتند بس شايسته. خدا خواست كه اين گنج از دسترس ديگران به دور باشد تا اين دو يتيم بزرگ شوند و گنج خود را بيرون آورند». (1)
چه آگاهى بالاتر از اينكه براى نفوذ آگاهى شخص، مرزهاى زمان و مكان درهم شكسته گردد و بر اثر علم وسيع و گسترده، شخص از سرنوشت كشتى يا سرنوشت نوجوان و پدر و مادر او همچنين از عمق زمين آگاه باشد و در عين حال بايد توجه داشت كه اين آگاهى مربوط به خود او نيست، بلكه همه را بسان ديگر آگاهان از غيب، از مقام ديگر گرفته است.
در علم و وسعت آگاهى او همين قدر كافى است كه قرآن در حق او مى فرمايد:
(آتَيْناهُ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنا وَ عَلَّمْناهُ مِنْ لَدُنَّا عِلْما)(2)
«ما از جانب خويش به او رحمت (شايد مقصود نبوت و طول عمر باشد) و علم و دانش آموخته ايم».

1. براى آگاهى از متن آيات به سوره كهف، آيه هاى 60-82 مراجعه شود و براى اختصار از آوردن متن آيات خوددارى گرديد.
2. كهف، 65.

صفحه 202
چه مانع دارد خدايى كه به مصاحب و همسفر موسى چنين علمى و دانشى آموخت، همان را به پيامبر اسلام و جانشينان او نيز بياموزد تا از طريق آگاهى از غيب، موفقيت آنان در طريق تبليغ دين دوچندان گردد و قلوب مردم متوجه آنان شود.
7. به مادر موسى الهام مى شود
مادر موسى در پيچ و تاب فراق فرزند خود موسى به سر مى برد، زيرا با دست خود آن را در جعبه اى نهاد و روى آب هاى نيل به سوى قصر فرعون روانه ساخت. خداوند به او الهام كرد كه به همين زودى فرزند او را به خود او باز مى گرداند و او را از پيامبران قرار مى دهد.
آنجا كه مى فرمايد:
(وَ أَوْحَيْنا اِلى أُمِّ مُوسى أَنْ أَرْضِعيهِ فَاِذا خِفْتِ عَلَيْهِ فَأَلْقيهِ فِي الْيَمِّ وَ لا تَخافي وَ لا تَحْزَني اِنَّا رَادُّوهُ اِلَيْكِ وَ جاعِلُوهُ مِنَ الْمُرْسَلين)(1)
«به مادر موسى الهام كرديم كه كودك خود را شير بده و اگر بر آن ترسيدى، او را در دريا بيفكن و مترس و غم مخور. او را به سوى تو باز مى گردانيم و او را از پيامبران قرار مى دهيم».
چه مانعى دارد كه خداوند بزرگ از طريق لطف، بر قلوب پاكان و رسولان و جانشينان به حق آنان، امورى را القا كند و آنان از طريق الهام الهى از اوضاع پس پرده غيب آگاه شوند.

1. قصص، 7.

صفحه 203
8. خبرهاى غيبى حضرت مسيح
حضرت مسيح كه آخرين حلقه اتصال ميان پيامبران پيشين و پيامبر اسلام است، از آگاهان به غيب به شمار مى رود و او خويش را با جمله زير توصيف كرده است:
1. (وَ أُنَبِّئُكُمْ بِما تَأْكُلُونَ وَ ما تَدَّخِرُونَ في بُيُوتِكُم)(1)
«من به شما از آنچه مى خوريد و از آنچه در تابستان براى زمستان ذخيره مى نماييد خبر مى دهم».
از اين جهت حضرت مسيح آگاهى خود را از غيب در كنار معجزات خود شمرده و مى گويد:
(وَ أُبْرِىُ الْأَكْمَهَ وَ الْأَبْرَصَ وَ أُحْيِ الْمَوْتى بِاِذْنِ اللَّهِ وَ أُنَبِّئُكُمْ بِما تَأْكُلُونَ وَ ما تَدَّخِرُونَ في بُيُوتِكُم...)(2)
«من نابينايان و مبتلايان به بيمارى برص را شفا مى بخشم و مردگان را به اذن خدا زنده مى كنم و از آنچه مى خوريد و ذخيره مى كنيد، خبر مى دهم».
2. حضرت عيسى به نص قرآن از نام و بعثت آخرين پيامبر آسمانى خبر داده، مى گويد:
(يا بَني اِسْرائيلَ اِنِّي رَسُولُ اللَّهِ اِلَيْكُمْ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيَّ مِنَ التَّوْراةِ وَ مُبَشِّراً بِرَسُول يَأْتي مِنْ بَعْدِي اسْمُهُ أَحْمَد)(3)
«اى بنى اسرائيل، من فرستاده خدا به سوى شما هستم، تصديق كننده توراتم و بشارت دهنده ام به پيامبرى كه پس از من مى آيد و نام او احمد است».

1. آل عمران، 49.
2. آل عمران، 49.
3. صف، 6.

صفحه 204
اين تنها حضرت مسيح نيست كه از نام و خصوصيات آخرين پيامبر آسمانى خبر داده است، بلكه به تصريح قرآن پيامبران پيشين از نام و خصوصيات پيامبر اسلام خبر داده اند و در كتاب هاى تورات و انجيل، خصوصيات او نوشته شده است، چنان كه مى فرمايد:
(الَّذينَ يَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِيَّ الْأُمِّيَّ الَّذي يَجِدُونَهُ مَكْتُوباً عِنْدَهُمْ فِي التَّوْراةِ وَ الْاِنْجيل)(1)
«كسانى از فرستاده و پيامبر درس نخوانده پيروى مى كنند، پيامبرى كه نام و خصوصيات او را در تورات و انجيل نوشته مى يابند».
ظهور پيامبر اسلام در منطقه حجاز آن چنان براى جامعه يهود و نصارى روشن و قطعى بود كه آنان پيش از ظهور بر جامعه مشرك و بت پرست عربستان افتخار مى كردند و مى گفتند به همين زودى پيامبرى از ميان شما برمى خيزد و آيين ما را كه آيين توحيد است، ترويج مى نمايد، چنان كه مى فرمايد:
(وَ كانُوا مِنْ قَبْلُ يَسْتَفْتِحُونَ عَلَى الَّذينَ كَفَرُوا فَلَمَّا جاءَهُمْ ما عَرَفُوا كَفَرُوا بِه)(2)
«قبلاً جامعه يهود براى خود با ظهور پيامبر اسلام، وعده پيروزى مى داد. وقتى آن كس كه او را مى شناختند ظهور كرد، او را انكار كردند».
آگاهى اقوام يهود و نصارى از ظهور پيامبر اسلام همگى از طريق پيامبران خويش بوده و آنان نيز از جانب خدا بر چنين آگاهى دست يافته بودند.
از اين ميان نتيجه مى گيريم كه پيامبران مى توانند با تعليم الهى از پس پرده غيب آگاه گردند و در مواردى نيز آگاه شده اند. حالا فرق نمى كند اين آگاهى از

1. اعراف، 157.
2. بقره، 89.

صفحه 205
طريق كتاب هاى آسمانى خويش براى آنان برسد يا از طريق الهام بر دل يا اخبار فرشتگان. آنچه فعلاً براى ما مطرح است، اين است كه پيامبران شايستگى اين مقام را دارند كه به گونه اى از آنچه بر ديگران پنهان است، آگاه مى گردند. وسيله آگاهى چه باشد، بر ما مطرح نيست.
9. ابراهيم از آينده قوم لوط آگاه مى گردد
گاهى ممكن است فرشته اى پيامبرى را از حادثه آينده خبر دهد، چنان كه فرشتگان كه به صورت انسان وارد خانه ابراهيم شدند، او را از سرنوشت قوم لوط كه در آستانه نابودى بودند، خبر دادند و به وى چنين گفتند:
(اِنَّا أُرْسِلْنا اِلى قَوْم مُجْرِمينَ * لِنُرْسِلَ عَلَيْهِمْ حِجارَةً مِنْ طين)(1)
«ما سوى قوم گنهكار فرستاده شده ايم تا آنان را سنگباران كنيم».
اين مطلب در سوره حجر، آيه 59 و سوره هود، آيه 70 نيز وارد شده است.
اين فرشتگان نه تنها ابراهيم را از سرنوشت قوم لوط آگاه ساختند، بلكه به او و همسر وى ساره بشارت دادند كه به همين زودى داراى فرزندى خواهند شد آنجا كه مى فرمايد:
(وَ بَشَّرُوهُ بِغُلام عَليم)(2)
«به ابراهيم بشارت دادند كه به همين زودى داراى فرزندى خواهد شد».
اين تنها ابراهيم و همسر او ساره نيست كه از طريق گزارش فرشته آگاه مى گردند

1. ذاريات، 32 - 33.
2. ذاريات، 28.

صفحه 206
كه به همين زودى داراى فرزند خواهند شد، بلكه مريم نيز از طريق فرشته، آگاه شد كه به همين زودى داراى فرزندى خواهد بود، بدون اينكه با مردى نزديكى كند، آنجا كه مى فرمايد:
(قالَ اِنَّما أَنَا رَسُولُ رَبِّكِ لِأَهَبَ لَكِ غُلاماً زَكِيا)(1)
«گفت: من فرستاده خداى توام كه براى تو فرزند پاكيزه اى ببخشم».
تا اينجا به گونه اى خبرهاى غيبى پيامبران عالى قدر آسمانى را كه به امت خويش داده بودند و قرآن نيز نقل كرده است، منعكس كرديم. اكنون وقت آن فرا رسيده است كه برخى آگاهى هاى پيامبر اسلام را از غيب منعكس نماييم.
10. آگاهى پيامبر اسلام از غيب
پيامبر گرامى اسلام (صلى الله عليه وآله) در پرتو تعليم الهى، از اسرار و رازهاى نهانى آگاه بود. حالا چه مقدار از اسرار پشت پرده را مى دانست، فعلاً درباره آن بحث و گفتگو نمى كنيم، امّا به طور قطع پيامبر اسلام به حكم نص قرآن در مواردى از غيب آگاه بود و در اين قسمت آياتى كه گواهى بر اين مطالب مى دادند، در آغاز بحث از نظر خوانندگان گرامى گذرانديم.
***
در سوره تحريم به روشنى مى گويد پيامبر رازى را به يكى از همسران خود گفت و به او سفارش كرد كه راز او را فاش نسازد. اتفاقاً همسر پيامبر، راز او را به ديگرى گفت. خدا پيامبر را از جريان آگاه ساخت و اعلام داشت كه همسر وى همه راز او را فاش ساخته است. همسر پيامبر تمام راز او را به ديگرى گفته بود، ولى پيامبر در مقام اعتراض به قسمتى از راز كه فاش ساخته بود، اشاره كرد و به

1. مريم، 19.

صفحه 207
قسمت ديگر كه آن را نيز فاش كرده بود، اشاره نكرد. همسر پيامبر از او پرسيد كه چگونه شما از جريان آگاه شديد و فهميديد كه من قسمتى از راز شما را فاش ساخته ام. پيامبر در پاسخ او گفت: «خدا مرا از اين كار آگاه ساخت».
مفسران در شأن نزول آيه زير مى نويسند كه پيامبر به حفصه مطالب زير را گفته بود:
1. از اين به بعد با ماريه قبطى نزديكى نخواهد كرد.
2. پس از درگذشت وى ابوبكر سپس عمر، خلافت را قبضه خواهند نمود.
همسر وى هر دو راز او را فاش كرد و جريان را به عايشه گفت. پيامبر (صلى الله عليه وآله) در مقام اعتراض گفت: «چرا جريان ماريه را به عايشه گفتى؟» و از راز دوم سخنى به ميان نياورد. وقتى همسر وى از مبدأ علم او پرسيد، پيامبر گفت: «خدا مرا آگاه نموده است».
ما كار نداريم كه اين شأن نزول تا چه اندازه صحيح و پابرجاست. آنچه فعلاً براى ما مطرح است، اين است كه صريح آيه مى رساند كه خدا پيامبر را از فاش شدن راز او آگاه ساخت و او را از چيزى كه از قلمرو حس او بيرون بود، مطلع نمود. اينك آيه:
(وَ اِذْ أَسَرَّ النَّبِيُّ اِلى بَعْضِ أَزْواجِهِ حَديثاً فَلَمَّا نَبَّأَتْ بِهِ وَ أَظْهَرَهُ اللَّهُ عَلَيْهِ عَرَّفَ بَعْضَهُ وَ أَعْرَضَ عَنْ بَعْض فَلَمَّا نَبَّأَها بِهِ قالَتْ مَنْ أَنْبَأَكَ هذا قالَ نَبَّأَنِيَ الْعَليمُ الْخَبير)(1)
«هنگامى كه پيامبر راز خود را به برخى از همسران خود گفت، وقتى او راز پيامبر را فاش ساخت و ديگران را بر او مطلع نمود، خدا پيامبر را از جريان آگاه ساخت. پيامبر بعض آن را به همسر خود گفت و از برخى

1. تحريم، 3.

صفحه 208
ديگر چشم پوشيد. وقتى همسرش از او پرسيد كه چه كسى به تو خبر داد، پيامبر فرمود: خداى دانا و آگاه مرا بر اين كار آگاه ساخت».
دقت در مجموع آيه مخصوصاً جمله (نَبَّأَنِىَ الْعَلِيمُ الْخَبيرُ) به روشنى گواهى مى دهد كه خداوند او را گاهى از غير وحى قرآنى از پس پرده غيب آگاه مى ساخت.
***
در اينجا بحث ما درباره آيات مربوط به قرآن به پايان رسيد و به روشنى ثابت گرديد كه آگاهى پيامبران از غيب يكى از مسائل مسلم قرآن است. در اينجا دو مطلب را يادآور مى گرديم:
1. آيا پيامبر اسلام از همه حوادث جهان آگاه بود يا از برخى از آن و به عبارت ديگر، مقدار و كميت آگاهى پيامبر اسلام چگونه بود؟!
ولى بايد توجه نمود كه بحث ما در كميت علوم آنان، به بررسى رواياتى كه در اين زمينه وارد شده است، نياز مبرم دارد. در اين بررسى بايد اسناد و متون روايات را به دقت ديد تا با ملاحظه مجموع بتوان نظر قاطعى داد و بررسى چنين بحثى نياز به بحث هاى بس گسترده اى دارد كه فعلاً وارد آن بحث ها نمى شويم.
2. محور بحث در آيات گذشته آگاهى پيامبران يا شخص پيامبر اسلام از غيب بوده است و آگاهى پيامبر از غيب دليل بر آگاهى ديگر پيشوايان ما از آن نمى باشد.
ولى آگاهى آنان را از غيب مى توان از طريق روايات متواتر ثابت نمود; خصوصاً از نظر احاديث شيعه كه آنان وارث علوم پيامبر بوده و آنچه مى دانند همه را از او گرفته اند. (1)

1. اصول كافى، ج1، ص223.

صفحه 209
رواياتى كه بر آگاهى آنان از غيب گواهى مى دهد، به اندازه اى است كه نمى توان يك دهم آنها را در اين صفحات منعكس نمود.
ما براى تكميل بحث در اين صفحات بخشى درباره خبرهاى غيبى پيامبر اسلام و بخشى ديگر درباره خبرهاى غيبى امام امير مؤمنان مى گشاييم. در بخش نخست از روايت مشهور كه از پيامبر وارد شده است، استفاده مى نماييم و در بخش دوم خبرهاى غيبى را كه در نهج البلاغه آمده است، مطرح مى كنيم و با اين بحث راه مجادله را بر مجادله گر مى بنديم.

صفحه 210
درس هفدهم
چند نمونه از خبرهاى غيبى پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)
1. گنج هاى كسرى را تصرف مى كنيد
عدى بن حاتم مى گويد: حضور پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) بودم. شخصى اظهار نياز كرد. چيزى نگذشت كه ديگرى آمد از ناامنى راه شكايت نمود. در اين موقع پيامبر رو به من كرد و گفت:حيره را ديده اى؟گفتم: اوصاف آن را شنيده ام، امّا نديده ام. پيامبر فرمود: چيزى نمى گذرد كه امنيت سراسر منطقه را فرا مى گيرد و كاروان به قصد زيارت خانه خدا از حيره حركت مى كند و در اين راه جز از خدا از كسى نمى ترسد; سپس افزود: اگر از عمرى برخوردار شوى، جزو گروهى خواهيد بود كه گنج هاى كسرى را فتح خواهند نمود. در اين موقع مرد با دست پر از طلا و نقره بيرون مى آيد و كسى را پيدا نمى كند كه آن را بپذيرد. عدى مى گويد: من زنده ماندم و ديدم كه كاروان از حيره به قصد زيارت خانه خدا حركت مى كرد و امنيت بر سراسر منطقه حكومت مى نمود و جزو افرادى بودم كه گنج هاى كسرى را فتح كردند.(1)

1. «
و لئن طالت بك حياة لتفتّحنّ كنوز كسرى قلت: كسرى بن هرمز قال: نعم و لئن طالت بك حياة لترينّ الرّجل يخرج ملاء كفّه من ذهب أو فضّة فلا يجد من يقبله...» (صحيح بخارى، كتاب المناقب، حديث 3350).

صفحه 211
2. اين گروه از دين خارج مى گردند
مردى با چهره درهم هنگام تقسيم غنايم جنگى به پيامبر اعتراض كرد و گفت: از جاده عدالت بيرون مرو. پيامبر فرمود: اگر من عدالت نكنم، چه كسى عدالت خواهد نمود، اگر عدالت پيشه نباشم، زيانكار خواهم بود. خليفه دوم كه در مجلس حاضر بود، گفت: اجازه دهيد من او را ادب كنم. پيامبر (صلى الله عليه وآله) فرمود: او را رها كنيد. اين مرد رئيس گروهى خواهد بود كه شماها نماز و روزه خود را در برابر نماز و روزه هاى آنان ناچيز خواهيد شمرد. آنان قرآن مى خوانند، امّا قرآن از گلوى آنان، بالا (مغز) نمى رود و همان طور كه تير از كمان خارج مى گردد، آنان نيز از دين بيرون مى روند. (1) اين مرد كه رسول گرامى پيرامون او گفتگو نمود و از وضع او و ياران وى گزارش داد، همان رئيس خوارج ذوالخويصره بود و سرگذشت روشنى در فتنه خوارج دارد كه در تاريخ معروف است.
3. على جان! شقى ترين افراد تو را مى كشد
پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله) در حالى كه اشك در ديدگان او حلقه زده بود، رو به على كرد و گفت: «در چنين ماهى (ماه رمضان) خون تو حلال شمرده مى شود. من مى بينم در حالى كه تو در حال نماز هستى، شقى ترين اولين و آخرين، همتاى پى كننده ناقه صالح از نظر سنگدلى ضربتى بر سر تو فرود مى آورد و محاسن تو را با خون سر رنگين مى كند». (2)
پيامبر در اين سخن از چند مطلب كه هركدام مى تواند يك خبر غيبى مستقل
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1. «دعه فانّ له أصحابا يحقّر أحدكم صلاته مع صلاتهم و صيامه مع صيامهم، يقرؤن القرآن لا يجاوز تراقيهم، يمرّقون من الإسلام كما يمرق السّهم من الرّمية...» (كتاب التاج، ج5، ص286، كتاب الفتن و اين كتاب، احاديث صحاح پنج گانه را گرد آورده است).
2. تاريخ بغداد، ج1، ص135; كامل مبرد، ج2، ص132; نهج البلاغه، خطبه 151.

صفحه 212
شمرده شود، گزارش داده است، زيرا جمله هاى پيشين حامل گزارش هاى زير است:
على كشته مى شود، آن هم در ماه رمضان در حال نماز. وسيله قتل، شمشير است كه بر فرق او وارد مى شود. محاسن او با خون سر خضاب مى گردد و قاتل از نظر شقاوت همانند پى كننده ناقه ثمود است.
4. ابى ذر تنها مى ميرد
ابى ذر از ارتش اسلام عقب ماند و هرچه بر مركب خود فشار آورد كه از جاى برخيزيد، سودى نبخشيد. شتر را رها كرد و اثاث سفر را بر پشت خود نهاد و به راه افتاد تا هرچه زودتر به مسلمانان برسد.
ارتش اسلام در نقطه اى به دستور پيامبر منزل كرده و به استراحت پرداخته بودند. ناگهان سيماى شخصى كه با بار گران طى مسافت مى كرد، از دور نمايان شد. يك نفر از ياران رسول خدا او را از دور شناخت و به پيامبر گفت: اين مرد كه تنها مى آيد، ابوذر است. در اين لحظه پيامبر گفت:
«رحم الله أباذر يمشى وحده و يموت وحده، و يبعث وحده»:
«خدا ابوذر را بيامرزد. تنها راه مى رود و تنها مى ميرد و تنها زنده مى شود».
آينده نشان داد كه خبر پيامبر عين واقع بود، زيرا وى در بيابان ربذه دور از اجتماع در كنار دختر خويش با وضع رقتبارى جان سپرد. (1)
زيرا وقتى عثمان ابوذر را به ربذه تبعيد كرد، وى پس از يك اقامت اجبارى در بيابان كم آبوعلف، سخت بيمار شد و سرانجام در آن منطقه وحشتناك در حالى كه جز همسر يا دختر وى كسى همراه او نبود، جان سپرد.
ابوذر به هنگام احساس احتضار به همسر يا دختر خود گفت: هر وقت از

1. سيره ابن هشام، ج2، ص523.

صفحه 213
تجهيز من فارغ شدى، جنازه مرا بر سر راه كاروان ها بگذاريد، نخستين كاروانى را كه از آنجا عبور مى كند، از مرگ من آگاه سازيد و بگوييد اين جنازه ابوذر، صحابى پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله) است، ما را در دفن او كمك كنيد. چيزى نگذشت كه نخستين كاروان عراق از آنجا عبور كرد و عبدالله بن مسعود در ميان آن بود. وقتى وى از مرگ ابوذر آگاه گرديد، گريه كرد و گفت:
«صَدَقَ رَسُولُ اللهِ، تَمْشى وَحْدَكَ وَ تَموتُ وَحْدَكَ وَ تُحْشَرُ وَحْدَكَ».
«ابى ذر، تنها راه مى روى، تنها مى ميرى و تنها محشور مى شوى». (1)
5. عمار را گروه ستمگر مى كشد
عمار ياسر، جوان نيرومند اسلام چند قطعه سنگ روى هم جمع مى كرد و براى ساختمان مسجد حمل مى نمود و گروهى از سادگى و اخلاص وى استفاده كرده بيش از مقدار تحمل وى، سنگ بر او حمل مى نمودند. او مى گفت: من يكى از سنگ ها را براى خود و ديگرى را به نيت پيامبر حمل مى نمايم. روزى پيامبر او را زير بار گران در حالى كه سه قطعه سنگ بر او حمل كرده بودند، ديد. عمار سخن به گله گشود و گفت: اين گروه مرا با اين بار گران كشتند، آنان خود سنگ ها را يك يك مى آورند، ولى سه تا سه تا بر دوش من حمل مى كنند. پيامبر (صلى الله عليه وآله) دست او را گرفت، گرد و غبارى كه بر پشت او بود پاك كرد و اين جمله تاريخى را گفت: «آنان قاتل شما نيستند. تو را گروه ستمگر خواهد كشت، درحالى كه تو آنان را به سوى حق و حقيقت دعوت مى نمايى». (2)

1. طبقات ابن سعد، ج4، ص232-234
.
2. ليسوا بالّذين يقتلوك، انّما تقتلك الفئة الباغية (سيره ابن هشام، ج1، ص497).

صفحه 214
اين خبر غيبى يكى از دلايل نبوت و راستگويى پيامبر است و آن چنان كه گزارش داده بود، همان طور نيز اتفاق افتاد، زيرا سرانجام عمار در سن نودسالگى در جنگ صفين در ركاب امير مؤمنان به دست هواداران معاويه كشته شد. اين خبر غيبى در حال حيات عمار اثر عجيبى درباره عمار گذارده بود و مسلمانان پس از اين جريان عمار را محور حق دانسته، حقانيت هر صنفى را به وسيله پيوستن او تشخيص مى دادند.
وقتى عمار در ميدان جنگ كشته شد، ولوله عجيبى در صف شاميان افتاد. كسانى كه با تبليغات زهرآگين معاويه و عمروعاص در حقانيت على به شك افتاده بودند، روشن شدند. خزيمة بن ثابت انصارى كه همراه امير مؤمنان رفته بود، ولى در اقدام به جنگ دودل بود، پس از كشته شدن عمار شمشير كشيد و به شاميان حمله كرد.
6. بر شترى سوار مى شوى و با على نبرد مى كنى
پيامبر رو به همسر خود عايشه كرد و گفت: «مى بينم كه به همين زودى از منطقه حوأب مى گذرى و مورد هجوم سگان آنجا قرار مى گيرى و تو با على نبرد مى كنى، درحالى كه در اين نبرد ستمگرى. عايشه مبادا چنين كنى». (1)
7. على، تو با گروه سه گانه نبرد مى كنى
پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله) از آينده تاريك امت آگاه بود و از پيدايش فرقه هاى پيمان شكن و ستمگر و مرتد گزارش مى داد و على را متذكر مى شد كه تو با اين سه

1. عقد الفريد، ج2، ص283; مستدرك حاكم، ج3، ص194 «
يا حميرا كأنّى بك تنبحك كلاب الحوأب تقاتلين عليا و أنت ظالمة يا حميرا ايّاك أن تكونى أنت».

صفحه 215
گروه به نبرد و جنگ برمى خيزى و مى فرمود:
«يا علىّ! تقاتل النّاكثين، و القاسطين و المارقين»:(1)
«تو با پيمان شكنان و ستمگران و مرتدان نبرد خواهى نمود».
8. شيرويه خسرو را كشت
پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله) ضمن دعوت سران كشورهاى جهان نامه اى به كسرى نوشت و از او خواست كه اسلام بياورد و از آيين يزدانى پندارى (تقديس آتش) دست بردارد. وى از طرز نگارش نامه سخت ناراحت شد. نامه اى به استاندار يمن (باذان) نوشت و از او خواست كه پيامبر را بهوسيله افراد دلاور، دستگير كند و رهسپار ايران سازد. مأموران باذان وارد مدينه شدند و پيامبر را از جريان آگاه ساختند. پيامبر به مأموران استاندار يمن گفت: برويد فردا بياييد. وقتى فردا حضور پيامبر شرفياب شدند، پيامبر (صلى الله عليه وآله) رو به آنان كرد گفت: برگرديد به يمن به باذان بگوييد:
«انّ الله سلّط شيرويه على كسرى فقتله و انّ دينى و سلطانى سيبلغ ملك كسرى و ينتهى منتهى الخفّ و الحافر»: (2)
«خداوند شيرويه فرزند خسرو پرويز را بر او مسلط ساخت و او را كشت و دين و قدرت من به سرزمين كسرى مى رسد و آخرين نقطه جهان را كه پاى شتر و اسب به آنجا مى رسد، فرا خواهد گرفت».
9. زبير تو با على ظالمانه مى جنگى
در جنگ جمل وقتى صف آرايى هر دو سپاه به پايان رسيد، امير مؤمنان(عليه السلام)

1. تاريخ بغداد، ج8، ص340 و غيره.
2. طبقات كبرى، ج1، ص260; تاريخ كامل، ج2، ص146.

صفحه 216
براى ارشاد مردم و اتمام حجت ميان دو سپاه ايستاد و از زبير خواست كه از ميان صفوف سپاه خود بيرون بيايد تا با او سخنى بگويد. او در حالى كه تا دندان زير سلاح رفته بود و على در حالى كه سلاحى در بر نداشت، در برابر هم قرار گرفتند. امام پس از يك رشته مذاكرات رو به زبير كرد و گفت: به خاطر دارى كه پيامبر روزى به تو گفت:
«أما انّك يا زبير ستقاتله و أنت له ظالم»:
«زبير روزى تو با على نبرد مى كنى درحالى كه تو ستمگرى».
در اين موقع زبير، على را تصديق كرد و گفت: گذشت زمان سخن پيامبر را از خاطرم برده بود. (1)
زبير از همان لحظه تصميم بر متاركه جنگ گرفت، امّا اصرار فرزندش عبدالله تصميم او را دگرگون كرد و سرانجام در اين راه كشته شد.
10. دوازده نفر از آيين اسلام سرپرستى مى كنند
محدثان بزرگ جهان تسنن از پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله) نقل كرده اند كه آن حضرت مى فرمود:
«انّ هذا الأمر لا ينقضى حتّى يمضى فيهم اثنا عشر خليفة كلّهم من قريش»:(2)
«امر رسالت و تكميل دين و گسترش آن به پايان نمى رسد تا اينكه دوازده خليفه آن را سرپرستى كنند، درحالى كه همگى از قريش مى باشند».
اين حديث به صورت هاى مختلف امّا قريب و نزديك به هم نقل شده است.

1. مستدرك حاكم، ج3، ص366.
2. صحيح مسلم، ج2، ص191.

صفحه 217
خود علاوه بر اينكه يك نوع گزارش از غيب است، گواه بر حقانيت آيين تشيع است و بر امامت و پيشوايى دوازده شخصيت از قريش، دليل استوار مى باشد، امّا مشروط بر اينكه اين دوازده تن از نظر گفتار و رفتار، شبيه پيامبر باشند و دوازده تن از قريش با اين وصف جز پيشوايان شيعه كس ديگرى نيست.
11. بنى اميه بر جان و مال و دين مردم مسلط مى شوند
پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله) از آينده تاريك جامعه اسلامى و تسلط فرزندان بنى اميه بر مردم خبر مى دهد و مى فرمايد:
«اذا كملت بنو أميّة ثلاثين رجلا اتّخذوا بلاد الله دولا، و عباد الله خولا و دين الله دغلا»:(1)
«وقتى فرزندان اميه به سى تن رسيدند، شهرها را ميان خود تقسيم مى كنند و ولايت و حكومت ميان آنها دست به دست مى گردد و بندگان خدا را بندگان خود مى سازند و آيين خدا را تحريف مى نمايند».
وقتى ابى ذر اين خبر را براى عثمان نقل كرد، وى به خود لرزيد و كسى را دنبال امير مؤمنان فرستاد تا از صحت و استوارى خبر آگاه گردد. امام در مجلس خليفه ابى ذر را تصديق كرد و گفت: از پيامبر گرامى چنين خبرى شنيده است.
گفتار پيامبر در زمان زمامدارى عثمان و پس از وى به روشنى تحقق پذيرفت و حكومت اموى در دوران هاى مختلف چه در زمان عثمان و چه در زمان معاويه و چه در زمان آل مروان، چهره تاريخ و انسانيت و اسلام را سياه كرد.
حكمرانان معاويه اموال عمومى و خراج اسلامى و غنايم جنگى را غارت كرده، داراى كاخ هاى وسيع و مزارع فراوان و نقدينه هاى حيرت زا بودند و با

1. تاريخ يعقوبى، ج2، ص162، ط نجف.

صفحه 218
مسلمانان بسان برده معامله مى كردند.
اينها نمونه هايى از خبرهاى غيبى پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله) است كه به طريق هاى متواتر نقل شده اند و ما در نقل اين خبرها و گزارش ها از ميان مصادر فراوان به يك و دو مصدر بيش اشاره نكرديم.
محدثان اسلامى اعم از سنى و شيعه پيرامون خبرهاى غيبى پيامبر اسلام كتاب هاى متعددى نوشته اند. علاقه مندان مى توانند به آنها مراجعه نمايند.

صفحه 219
درس هيجدهم
خبرهاى غيبى امير مؤمنان(عليه السلام)
اكنون موقع آن رسيده است كه به برخى از خبرهاى غيبى كه از امير مؤمنان نقل شده و مرحوم سيد رضى جامع نهج البلاغه آنها را گرد آورده است، اشاره نماييم.
خبرهاى غيبى كه از امير مؤمنان نقل شده است، بيش از آن است كه در اينجا گرد آيد; حتى آن دسته از خبرهاى غيبى كه در خصوص نهج البلاغه وارد شده اند، بيش از آن است كه در اين بخش نقل و تشريح گردند. نگارنده در كتاب مفاهيم القرآن(1) به گونه اى پيرامون آنها بحث و گفتگو نموده است. اينك در اينجا به نقل چند نمونه اكتفا مىورزيم.
1. شهر بصره غرق مى شود
در جنگ جمل بصره فتح شد و سپاه دشمن تار و مار گشت و طلحه و زبير كشته شدند. امام وارد مسجد شد و روى منبر قرار گرفت. پس از تذكرات لازم رو به مردم كرد و گفت:
«و ايم الله لتغرقنّ بلدتكم كأنّى بمسجدكم كجؤجؤ سفينة قد

1. به صفحات 360-368 مراجعه فرماييد.

صفحه 220
بعث الله عليها العذاب من فوقها و من تحتها و غرق من فى ضمنها»:(1)
«به خدا سوگند شهر شما غرق خواهد شد و مسجد شما بسان سينه كشتى (كه بدنه آن در آب فرو مى رود و تنها سينه آن روى آب ظاهر مى گردد) ديده مى شود. خداوند عذاب خود را از بالا و پايين به اين شهر خواهد فرستاد».
ابن ابى الحديد مى گويد:
«بصره تاكنون دو بار در آب غرق شده است: يك بار در زمان القادربالله و بار ديگر در زمان القائم بالله طغيان آب هاى خليج فارس و باران هاى سيل آسا اين شهر را در آب فرو برد و از ميان آن همه ساختمان تنها كنگره هاى مسجد جامع كه در بلندى قرار داشت، بسان سينه كشتى يا سينه مرغى در دريا ديده مى شد».(2)
2. معاويه بر سرزمين عراق مسلط مى گردد
امير مؤمنان از مرگ خود قبل از مرگ معاويه خبر مى دهد كه وى پس از من بر شما مسلط مى گردد. هرچند نام او را نمى برد، ولى صفات او را متذكر مى گردد كه جز معاويه كسى نيست سپس مى گويد:
«و انّه سيأمركم بسبّى و البراءة منّى، أمّا السّبّ فسبّونى فانّه لى زكاة و لكم نجاة و أمّا البرائة فلا تتبرّؤا منّى فانّى ولدت على الفطرة و سبقت الى الإيمان و الهجرة»:(3)

1. نهج البلاغه، خطبه 12.
2. شرح حديدى، ج71، ص253.
3. نهج البلاغه، خطبه 56.

صفحه 221
«از شما مى خواهد كه به من ناسزا بگوييد و از من بيزارى بجوييد. اگر از شما بخواهند از من بدگويى كنيد، بدگويى بنماييد، زيرا آن مايه نجات شما است، ولى هرگز در باطن از من بيزارى نجوييد، زيرا من بر فطرت اسلام چشم به جهان گشوده ام و قبل از همه اسلام آورده ام و به رسول خدا در مدينه پيوسته ام».
3. ده نفر از خوارج جان به سلامت نمى برند و از يارانم ده نفر كشته نمى شود
در نبردى كه ميان امام و خوارج در سرزمين نهروان رخ داد، امام پس از اتمام حجت و بازگشت گروهى از خوارج به صفوف امام رو به ياران خود كرد و چنين فرمود:
«مصارعهم دون النّطفة، و الله لا يفلت منهم عشرة و لا يهلك منكم عشرة»:(1)
«قتلگاه آنان كنار آب نهروان است. سوگند به خدا از گروه خوارج ده نفر جان به سلامت نمى برند و از شما هم ده تن كشته نمى شود».
ابن ابى الحديد مى گويد: «اين خبر غيبى يكى از كرامات امام است و صحت آن به طور تواتر نقل شده است و در نبردى كه ميان سربازان امام و خوارج نهروان رخ داد، نه نفر جان به سلامت بردند و از ميان ياران على تنها هشت تن به شهادت رسيدند».(2)

1. نهج البلاغه، خطبه 58.
2. شرح حديدى، جلد5، ص4، به شرح عبده، ص103 مراجعه فرماييد.

صفحه 222
4. خوارج سرانجام راهزن مى شوند
وقتى ارتش خوارج تار و مار شد و جز گروه كمى همگى كشته شدند، شخصى به امام گفت: خوارج ريشه كن گرديدند. امام فرمود: نه
«و الله انّهم نطف فى أصلاب الرّجال و قرارات النّساء كلّما نجم منهم قرن، قطع، حتّى يكون آخرهم لصوصا سلاّبين»:(1)
«به خدا سوگند آنان به صورت نطفه هايى در صلب هاى پدران و ارحام مادران قرار دارند. هر موقع از آنها شاخى برويد، فوراً بريده مى گردد و سرانجام به صورت گروه راهزن درمى آيند».
5. اگر خوارج نبرد كنند، كشته مى شوند
امام پيش از آنكه با اهل نهروان نبرد كند، همه را موعظه كرد و يادآور شد كه اگر دست به قبضه شمشير ببرند، در كنار اين آب و در اين سرزمين گود كشته مى شوند آنجا كه فرمود:
«فأنا نذير لكم أن تصبحوا صرعى بأثناء هذا النّهر، و بأهضام هذا الغائط على غير بيّنة من ربّكم و لا سلطان مبين معكم»:(2)
«من شما را از آن بيم مى دهم كه در ميان اين نهر و زمين هاى پست و بلند كشته بيفتيد، درحالى كه نزد پروردگار خود براى مخالفت با من دليل و حجتى نداريد».

1. نهج البلاغه، خطبه 58.
2. نهج البلاغه، خطبه35.

صفحه 223
6. پس از من خوارج، خوار و ذليل مى گردند
«اما انّكم ستلقون بعدى ذلاّ شاملا، وسيفا قاطعا، و اثرة يتّخذها الظالمون فيكم سنّة»:(1)
«آگاه باشيد پس از من، با ذلت همه جانبه و شمشير برنده روبرو مى گرديد و مال شما را ستمگران گرفته و به خود اختصاص مى دهند و اين كار درباره شما سنت مى گردد».
مورخان مى گويند: «گروه خوارج پيوسته از طرف حكومت ها مورد تعقيب قرار گرفته و اموال آنان پيوسته از طرف ستمگران غارت مى شد».
7. مروان بن حكم حكومت بسيار كوتاهى خواهد داشت
مروان بن حكم در جنگ جمل اسير گرديد و پس از شفاعت حسنين بخشوده شد. به على گفته شد وى بار ديگر با تو بيعت خواهد كرد. امام فرمود: مگر او بعداز كشته شدن عثمان با من بيعت نكرد؟ بيعت او بسان بيعت يهودى است كه پس از بيعت بار ديگر پيمان خود را مى شكند; سپس پيرامون حكومت كوتاه او چنين فرمود:
«اما انّ له امرة كلعقة الكلب انفه و هو ابو الاكبش الأربعة و ستلقى الأمّة منه و من ولده يوما احمر»:(2)
«آگاه باشيد براى او فرمانروايى كوتاهى است به اندازه بينى ليس سگ (مدت فرمانروايى مروان چهار ماه و ده روز بود كه پس از فوت معاوية بن يزيد بن معاويه به خلافت رسيد) و او پدر چهار رئيس است و به زودى

1. نهج البلاغه، خطبه57.
2. نهج البلاغه، خطبه70.

صفحه 224
امت اسلامى از فرمانروايى وى و فرزندانش روز خونين خواهد ديد».
مقصود از چهار رئيس، فرزندان چهارگانه او است كه يكى از آنها عبدالملك بن مروان است و سه فرزند ديگر او عبارتند از: عبدالعزيز والى مصر، بشر والى عراق و محمد والى جزيره.
روشن ترين گواه بر گفتار امام كه امت اسلامى روز خونينى از جانب فرزندان او خواهد داشت، اين است كه حجاج بن يوسف از طرف عبدالملك والى و استاندار عراق بود و ظلم و ستم هاى حجاج زبانزد عام و خاص است.
8. زنجى ها بر بصره مسلط مى گردند
امام از تسلط زنجى ها بر سرزمين بصره و مرگ و ميرى كه بر اين منطقه مسلط مى گردد، گزارش مى دهد:
«فتن كقطع اللّيل المظلم و لا تقوم لها قائمة و لا تردّ لها راية... فويل لك يا بصرة عند ذلك من جيش من انقم الله لا رهج له و لا حسّ، و سيبتلى أهلك بالموت الأحمر و الجوع الأغبر»:(1)
«فتنه هايى مى بينم بسان پاره هاى شب تاريك. براى خاموشى آن كسى به پا نمى خيزد و هيچ پرچمى آن را رد نمى كند... واى بر تو اى بصره از سپاهى كه بر اثر خشم الهى پديد آيد و بر آن گرد و غبار و صدايى نيست (ناگهان پيدا مى شوند). در اين موقع ساكنان تو به مرگ سرخ و گرسنگى كه بر چهره ها تيرگى مى آفريند، مبتلا مى شوند».

1. نهج البلاغه، خطبه98.

صفحه 225
9. عبدالملك در كوفه حمام خون به راه مى اندازد
«انّ الّذين أنبئكم به عن النّبىّ الامّىّ(صلى الله عليه وآله) ما كذب المبلّغ، و لا جهل السّامع، و لكأنّى انظر الى ضلّيل قد نعق بالشّام، و فحص براياته فى ضواحى كوفان، فاذا فاغرت فاغرته، و اشتدّت شكيمته، و ثقلت فى الأرض وطأته عضّت الفتنة أبنائنا بأنيابها...»:(1)
«آنچه به شما مى گويم، آن را از پيامبر امى (درس نخوانده) شنيده ام. گوينده دروغ نگفته و شنونده (خود امام) نادان نبوده است. مى بينم فرد فرورفته در گمراهى را كه در شام نعره مى زند و پرچم هاى خود را در اطراف كوفه نصب مى كند. چون دهن باز كند و دهنه لجام او سخت گردد و گام هاى او در زمين سنگين باشد، فتنه و آشوب با دندان هاى خود مردم را مى گزد و موج هاى جنگ به حركت درآيد».

1. نهج البلاغه، خطبه 97.

صفحه 226
10. از هيچ گناهى پروا ندارد
امام در خطبه اى پس از گفتگو درباره خاندان رسالت، به گونه اى به بنى اميه اشاره مى كند و مى فرمايد:
«كانّى انظر الى فاسقهم و قد صحب المنكر فالفه و بسىء به و وافقه، حتّى شابت عليه مفارقه، و صبغت به خلائقه ثمّ اقبل مزبدا كالتّيّار لا يبالى ما غرّق أو كوقع النّار فى الهشيم لا يحفل ما حرّق»:(1)
«فاسق و گنهكار بنى اميه را مى بينم كه با گناه انس گرفته و بر زشتكارى پير شده و روحيه او با آن رنگ گرفته است، در حالى كه كف بر لب دارد (مست و بى پروا است) مانند دريا مواج، همه چيز را مى ربايد يا بسان آتش كه در گياه خشك بيفتد، همه چيز را مى سوزاند».
مقصود امام عبدالملك بن مروان است كه از يك حكومت نسبتاً طولانى برخوردار بود و در طول مدت فرمانروايى ستم ها كرد و ظلم ها نمود كه در تاريخ ضبط شده است.
11. خدا انتقام خود را مى كشد
امام از نتايج انحراف حكومت از محور خود سخن مى گويد و يكى از نتايج آن، اين است كه:
«فعند ذلك لا يبقى بيت مدر و لا وبر الاّ و أدخله الظّلمة ترحة، و اولجوا فيه نقمة فيومئذ لا يبقى لهم فى السّماء عاذر و لا فى

1. نهج البلاغه، خطبه140.

صفحه 227
الأرض ناصر، اصفيتم بالأمر غير أهله و أورتموه غير مورده»:(1)
«در اين موقع نه خانه گلى مى ماند و نه خانه چادرى مگر اينكه ستمگران در آن غم و اندوه يا سختى و گرفتارى وارد مى كنند. در اين موقع براى آنان در آسمان ها عذرپذيرى و در روى زمين كمكى باقى نمى ماند و حكومت آنان نابود مى گردد، زيرا حكومت را به دست ناهل سپردى و آن را در غير مورد خود قرار دادى».
12. زخمى ها از روى كشته ها راه مى روند
«كأنّى اراهم قوما كأنّ وجوههم المجانّ المطرقة يلبسون السّرق و الديباج، و يعتقبون الخيل العتاق، و يكون هناك استحرار قتل حتّى يمشى المجروح على المقتول، و يكون المفلت اقلّ من المأسور»:(2)
«گروهى را مى بينيم كه چهره هاى آنان مانند سپر پهن و چكش خورده (بر گوشت) است، لباس هاى ابريشم زيبايى مى پوشند، اسب هاى نيكو يدك مى كشند. در آنجا خونريزى زياد مى شود، به طورى كه زخمى روى كشته راه مى رود، گريخته كمتر از اسيرشده مى باشد».
امام در اين خطبه از حمله مغول خبر داده و خصوصياتى را كه امام متذكر مى گردد، درباره آنان صادق است.
حمله تاتار در اوايل قرن هفتم اسلامى شروع شد و تا سال 656 بلكه بالاتر ادامه داشت و سيد رضى مؤلف نهج البلاغه در سال 406 در گذشته است.

1. نهج البلاغه، خطبه 153.
2. نهج البلاغه، خطبه 124.

صفحه 228
13. جوان ثقفى شما را از هستى ساقط مى كند
«اما و الله ليسلّطنّ عليكم غلام ثقيف، الذّيّال، الميّال، يأكل خضرتكم و يذيب شحمتكم»:(1)
«آگاه باشيد، جوانى از قبيله ثقيف (مقصود حجاج بن يوسف ثقفى است) بر شما مسلط خواهد شد. بر اثر تكبر، جامه به روى زمين مى كشد، از حق منحرف مى گردد، سبزه شما را مى خورد و پيه شما را آب مى كند».
خبرهاى غيبى نهج البلاغه منحصر به اين موارد نيست; مثلاً در آغاز همين خطبه 124 علاوه بر خطبه 98 از حمله امير زنگيان يعنى على بن محمد برقعى گزارش داده و احنف را كه از قبيله بنى تميم است، مورد خطاب قرار داده است و نيز در خطبه هاى 46 و 161 درباره سرنوشت كوفه و بنى اميه گزارش هايى داده است كه همگى پس از امام به وقوع پيوسته است و اگر كسى در كتاب نهج البلاغه تفحص بيشترى كند، ممكن است به يك رشته اخبار غيبى ديگرى دست يابد كه ما بر آن واقف نشديم. در پايان براى تكميل مطلب خبر غيبى ديگرى را از امام نقل مى كنيم كه دانشمندان اهل تسنن آن را نقل كرده اند و اين بحث را به نام سالار شهيدان حضرت حسين بن على كه جريان شهادت او در اين خبر وارد شده است، به پايان مى رسانيم.
14. در اينجا فرزندم حسين كشته مى شود
عرفه مى گويد: من درباره امام امير مؤمنان شاك و دودل بودم. وقتى براى نبرد با معاويه عازم صفين گرديد، من نيز افتخار ملازمت ركاب او را داشتم. از كنار نهر فرات پيش مى رفت. ناگهان مسير خود را عوض كرد و پس از طى مسافتى در

1. نهج البلاغه، خطبه 112.

صفحه 229
نقطه اى ايستاد و ايستاديم و با اسب خود جاهايى را نشان مى داد و مى گفت اينجا مركز كجاوه ها و خوابگاه مراكب و محل ريزش خون هاى آنان است. پدرم فداى كسى گردد كه براى او كمكى در زمين و آسمان جز خدا نيست.
وقتى حسين كشته شد، من به آن نقطه اى كه آن حضرت نشان داده بود، رفتم. ديدم جريان همان نحو بود كه امام توصيف كرده بود. در اين موقع از شك و ترديدى كه در حقانيت امام در دل داشتم، استغفار كردم و دانستم كه راه امام راه حق بود و او بر چيزى اقدام نكرد مگر اينكه از پيامبر براى او دستورى رسيده بود. (1)
تا اينجا كتاب و سنت به روشنى گواهى دادند كه پيامبر و امام مى توانند به اذن خداوند از غيب خبر دهند و اين نوع گزارش هاى غيبى در اخبار اسلامى به قدرى فراوان است كه براى احدى جاى انكار باقى نمى ماند.
هريك از حادثه هايى كه امام در خطبه هاى خود از آن خبر داده است، در تواريخ اسلامى به روشنى منعكس است. براى تكميل مطلب شايسته بود حوادث يادشده را به گونه اى مشروح بنويسم، ولى چون هدف فشرده گويى است، از اين جهت اين قسمت را به وقت ديگر موكول مى نماييم. تنها بحثى كه در اينجا باقى مى ماند، بررسى احاديث و رواياتى است كه امام آگاهى از غيب را از خود سلب نموده و از اين نسبت تحاشى مى كند و اين گروه از روايات مورد استدلال منكران آگاهى امام از غيب مى باشد.

1. اسدالغابة، ج74، ص169.

صفحه 230
درس نوزدهم
ابرآگاهى و فلاسفه اسلام
در فلسفه اسلامى مى گويند روشن ترين گواه بر امكان چيزى، تحقق خارجى آن است; مثلاً در ميان دانشمندان فلكى، در گذشته بحثى بود كه آيا نفوذ در آسمان ها امكان پذير هست يا نه. گروهى از آنان كه هيئت بطلميوس را وحى منزل مى دانستند و عقيده او را درباره امتناع نفوذ در آسمان ها محكم و استوار مى پنداشتند، نفوذ و فرود در كرات آسمانى را يك امر ممتنع تلقى كرده، از عقيده ديرينه او دفاع سرسخت مى كردند.
حدود بيست سال قبل نگارنده در شهرستان قزوين مشغول تبليغ مذهبى بودم. درآن ايام با يكى از دانشمندان بزرگ كه عقيده راسخ به استوارى هيئت بطلميوس داشت، رفت و آمد مى كردم. هنوز در آن روزها از اقمار مصنوعى و پرواز آپولوها و فرود آمدن سفاين فضايى در ماه و كرات ديگر خبرى نبود و پس از اندكى اين پديده ها در صحنه علم آشكار گرديد. نگارنده با تجارب امروز دانشمندان، بر بى پايگى هيئت ديرينه يونانى استدلال مى كرد، مثلاً مى گفت امروز دانشمندان با تلسكوب هاى قوى و نيرومند، صحنه آسمان ها را نگاه مى كنند و در قلمرو دوربين هاى آنها، چيزى به نام فلك كه سيارات يا ستارگان در آن ميخكوب

صفحه 231
باشند، نمى بينند و آنچه براى آنان مشاهد و مرئى است، اين است كه اختران در فضايى بى كران، معلقند و به چيزى تكيه ندارند.
وقتى نگارنده با او با چنين تجارب سخن مى گفت و آثار عجز را در سيماى وى مشاهده مى كرد، او از عقيده موروثى خود نيز به شكل ابداء احتمال دفاع مى نمود و مى گفت:
افلاك به عقيده فلكى هاى سابق اجسام بى رنگ مى باشد و موجود بى رنگ ديده نمى شود...
بحث و گفتگوى ما با او به جايى نرسيد، ولى پرتاب اقمار مصنوعى و پرواز آپولوها و فرود آمدن سفاين در كرات و نزول مه نوردان در ماه و... به مذاكرات دو گروه پايان بخشيد و باقيمانده افكار بطلميوس را به ديار افسانه ها و پندارها روانه كرد و معلوم شد كه نه فلكى وجود دارد و نه جرم غير قابل نفوذ و انديشه غير قابل نفوذ بودن افلاك و به اصطلاح «امتناع خرق و التيام» پندارى بيش نبوده كه قرن ها در مجامع علمى سايه خود را بر مغزها افكنده بود. عين اين جريان در امكان آگاهى از غيب يا امتناع آن حكم فرما است و در برابر مدعيان امتناع آگاهى از غيب، روشن ترين گواه بر امكان آن، تحقق خارجى آن است و هيچ دليل روشن تر از وجود حسى و لمسى نيست.
در گذشته نشان داديم كه پيامبران، به تصريح قرآن در مواردى، از غيب خبر داده اند. پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله) هم به حكم قرآن و به موجب روايات متواتر، از پس پرده غيب گزارش داده است. امير مؤمنان به حكم نصوص نهج البلاغه در مواردى، دوستان خود را از غيب آگاه ساخته است و محدثان اسلامى آنها را در كتاب هاى خود نقل كرده اند و هرگز يك فرد منصف نمى تواند اين همه احاديث را مجعول و ساخته بينديشد.

صفحه 232
اگر در برخى از احاديث اسلامى، پيشوايان ما از اطلاع بر غيب، تحاشى نموده اند، به خاطر تقيه و ترس از دشمنان يا بازدارى دوستان از انديشه افراط و غلو درباره آنان بوده است. (1)
از سخنان امير مؤمنان در نهج البلاغه به خوبى استفاده مى شود كه علم غيب در لسان مردم آن روز، آن نوع آگاهى را مى گفتند كه شبيه آگاهى خداوند از امور غيبى باشد و لذا وقتى امير مؤمنان در بصره از يك رشته امور غيبى خبر داد، مردى از جاى خود برخاست و به على گفت:
«و لقد أعطيت يا أمير المؤمنين علم الغيب»:
«به تو علم غيب داده شده است».
در اين موقع امام خنديد و فرمود:
«ليس هو بعلم غيب انّما هو تعلّم من ذى علم»:
«اين علم غيب نيست. اين يك نوع آموزش از صاحب علم و آگاهى است».
خلاصه اين نوع روايات يا به خاطر تقيه از سخن يا به منظور بازدارى دوستان از انديشه غلو و افراط در حق آنان وارد شده يا مقصود از آن علم غيبى است كه شبيه علم الهى بوده و در آن آموزشى نباشد. اگر اين امور كنار بروند، اصل آگاهى محدود آنان از غيب، مورد تأييد عقل و خرد و كتاب و سنت است.
در آگاهى محدود افراد خاندان عصمت، شك و ترديدى نيست، بلكه صاحبان نفوس طاهر و پاك و عارفان صالح و عالى قدر مى توانند در مواردى پرده از روى موضوعاتى بردارند و براى اطمينان سخنان برخى از فلاسفه بزرگ اسلام را در اينجا يادآور مى شويم.

1. در اين باره در كتاب
مفاهيم القرآن به طور گسترده بحث شده است.

صفحه 233
1. شيخ الرئيس در كتاب اشارات در نمط دهم مى گويد:
«اگر عارفى، از غيب خبر داد و آينده درستى آن را ثابت كرد، او را تصديق كن و به او ايمان بياور، زيرا چنين آگاهى يك رشته اسباب طبيعى دارد».
شيخ در تنبيهات اين نمط به برهان مطلب اشاره كرده و مى گويد:
«وقتى، اشتغالات روح از طريق حواس كم شد، براى روح انسان، فرصتى دست مى دهد كه خود را از دست قواى طبيعى، خلاص كرده و به جانب قدس پرواز كند و صورت هايى را در آن ببيند. اين حالت گاهى در خواب و در حال بيمارى به انسان هاى عادى نيز روى مى دهد».
سپس مى گويد: «اگر روح انسانى قوى و نيرومند گرديد، به اطراف خود احاطه پيدا كرده، فرصت آگاهى از غيب در حال بيدارى به او نيز دست مى دهد».(1)
شيخ اين بيان را در بحث ديگر نيز تكرار مى كند و مى گويد: «اگر به تو گفتند كه فلان عارف كارى انجام مى دهد يا به جسمى حركت مى بخشد يا خود حركتى مى كند كه از توانايى ديگران بيرون است، اين سخن را انكار مكن، زيرا براى اين كار يك رشته اسباب وجود دارد كه اگر تو نيز از آن راه وارد شوى، به همان مقصد مى رسى».
2. شيخ شهاب الدين سهروردى كه در فلسفه الهى و رياضيات نفسانى علمى كم نظير بود، درباره آگاهى انسان از غيب چنين مى گويد:
«هر وقت شواغل حواس ظاهرى كاهش يافت، در اين وقت نفس انسان از دست قواى طبيعى رهايى جسته و بر يك رشته امور غيبى تسلط مى يابد»; سپس مى گويد: «اگر انسان هاى كامل مانند پيامبران و اوليا از غيب خبر مى دهند،

1. شرح اشارات، ج3، ص314، 397 و 407.

صفحه 234
به خاطر نوشته هايى است كه مى بينند يا امواجى يا صداهايى لذيذ يا هولناكى است كه مى شنوند و يا صورت هايى است كه مشاهده مى نمايند و با آنان سخن مى گويند، سپس از غيب خبر مى دهند». (1)
3. صدرالمتألهين در تعاليق خود بر حكمت اشراق امكان آگاهى از غيب را به گونه اى مشروح مورد بحث قرار داده، مى گويد: نفس بر اثر اتصال با جهان عقل يا عالم مثال (جهان صور اشيا)، آگاهى هايى كسب مى كند، سپس مطلب را با براهين عقلى روشن مى سازد.
هدف از نقل اين كلمات اين است كه روشن گردد كه دانشمندان و پى افكنان علوم بشرى آگاهى از غيب را يك امر ممكن بلكه واقع شده تلقى مى كنند. جايى كه آگاهى از آن بر افراد غيرمعصوم عملى گرديد، در امكان آن براى گروه معصوم شك و ترديدى نخواهيم داشت.
قم حوزه علميه
جعفر سبحانى
4 شوال 1396
6 مهرماه 1355

1. حكمت اشراق، مقاله پنجم.