welcome to official website of Grand Ayatollah Sobhani
فارسی العربیة
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی گالری تصویر استفتائات اخبار قاموس المعارف ریحانة الأدب

نام کتاب : معاد انسان و جهان*
نویسنده :آیت الله العظمی سبحانی (دام ظله) *

معاد انسان و جهان

صفحه 1
   …
   … معاد انسان و جهان
ويرايش دوم اين كتاب در تاريخ 10/2/1397 به اتمام رسيد.(باقرپور)%%%
معاد انسان و جهان
 
 
 
 
تأليف
آيت الله جعفر سبحانى
 
نشر
 
مؤسسه تحقيقاتى وتعليماتى امام صادق(عليه السلام)
قم المشرفه
 

صفحه 2
شناسنامه كتاب
 

صفحه 3
 
 
بسم الله الرحمن الرحيم
 

صفحه 4
تقديم به:
جوانان پرشور و دانش پژوه، بيدار و آگاه كه پاسدارى از سنگرهاى ايدئولوژيك را به جان خريده اند و پيوسته مى خواهند در برابر حملات دشمن با نيرومندترين سلاح علمى مجهّز گردند.

صفحه 5
بسم اللّه الرحمن الرحيم
پيش گفتار
طليعه پانزدهمين قرن هجرت پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)
قرن احياى ارزش هاى انسانى و گسترش مكتب انقلابى اسلام
با آغاز هر سال هجرى قمرى، شيفتگان مكتب شهادت به ياد برترين حماسه تاريخ بشر و فداكارى هاى سرور آزادگان و سالار شهيدان، حضرت حسين بن على(عليه السلام) مى افتند.
شروع محرّم امسال از ويژگى تجديد قرن نيز برخوردار است و از اين رهگذر، خاطره سرآغاز شكوفايى اسلام و ظهور انقلاب عظيم اسلامى در جهان زنده مى شود; انقلابى كه بزرگ ترين نقش و دگرگونى اجتماعى سياسى را به ارمغان آورده و عظيم ترين امواج را در تكامل و پيشبرد انسان ها ايجاد و سعادت او را در تمام ابعاد زندگى تضمين كرده است.

صفحه 6
اگر قرن چهاردهم هجرى قمرى، براى بشر بهويژه مسلمانان، قرن تلخ و دردآلود ستمگرى استعمارگران و ستم كشى مستضعفين، قرن غارت و چپاولگرى، قرن تجزيه مراكز اسلامى، قرن كشتارهاى ميليونى، قرن گسترش استعمار و بردگى در شرق به وسيله امپرياليسم و صهيونيسم بين الملل بود، اميد است كه قرن پانزدهم، قرن هوشيارى و بيدارى ملت ها و شكوفايى ارزش هاى انسانى، وحدت و اتحاد آزادگان، گسستن بندهاى اسارت و بردگى، رسيدن به استقلال واقعى و قرن راندن جهان خواران از سرزمين هاى اسلامى و زدودن وابستگى به بيگانگان و بازسازى شخصيت اسلامى مسلمانان و طرد هر نوع غربزدگى و صدها آرمان انسانى و اسلامى ديگر باشد.
سياستمداران دورانديش و بى طرف، قرن پانزدهم اسلامى را قرن آزادى عموم مستضعفان جهان از چنگال مستكبران و زورمندان مى دانند و انقلاب عظيم ملت ايران را طليعه اين نهضت عظيم مى شمارند; نهضتى كه مى رود تا مرزهاى زمان و مكان را در هم بكوبد و به تمام ملت هاى زير ستم اميد و نيرو بخشد و آنان را به قيام و انقلاب در برابر قدرت هاى طاغوتى وابسته به امپرياليسم وادار سازد. هم اكنون آثار گسترش اين انقلاب، در نقاط فراوانى از جهان به چشم مى خورد و قدرت هاى وابسته به استكبار را آن چنان پريشان و نگران ساخته است كه به فكر مبارزه با انقلاب اسلامى افتاده و پيوسته از شياطين براى در هم كوبيدن هسته هاى انقلاب الهام مى گيرند.
برگزارى جشن ها
اكنون كه امت عظيم اسلامى در آستانه چنين قرنى قرار گرفته است، بايد به مناسبت سرآغاز پانزدهمين قرن اسلامى، جشن هاى سازنده و تكان دهنده خود را در سرتاسر جهان برگزار كند و پرثمرترين انقلاب تاريخ را براى جهانيان تبيين و افكار جهانيان و متفكران و سياستمداران نيك انديش را به ريشه هاى اين انقلاب

صفحه 7
و روبنا و زيربناى آن معطوف سازند و ملت ايران به شكرانه انقلاب عظيم و فراگير خود كه پيامد آن انقلاب بزرگ اسلامى است كه به وسيله پيامبر عالى قدرش پايه گذارى شد، بايد در اين راه تلاش بيشترى كند و وظايف خطيرى را بر عهده گيرد.
چيزى كه مى تواند در اين جشن هاى تاريخى مؤثر افتد و جهانيان را به عظمت اسلام و مفاهيم عالى آن متوجه سازد. تشريح ابعاد گوناگون اسلام از راه نشر كتاب، رساله، مقاله، فيلم، اسلايد، نوار و سخنرانى و... است. اميد است كه دولت جمهورى اسلامى ايران و ساير دولت هاى متعهد اسلامى كه در فكر انجام چنين وظايف عظيمى هستند، در فراهم آوردن زمينه اين شيوه ها بكوشند.
نگارنده، چيزى ندارد كه آن را در طبق اخلاص بگذارد و تقديم اين جشن هاى تاريخى كند جز يك دوره عقايد اسلامى كه در تأليف آن، متجاوز از پانزده سال(1) زحمت كشيده و عقايد اسلامى را كه زيربناى ايدئولوژى اسلامى است، به زبان روز و دور از هر نوع پيچيدگى، همراه با روشن ترين دليل ها به رشته تحرير درآورده است كه مجموعه اين تلاش ها در شش جلد به قرار زير تقديم علاقه مندان مى گردد:
1. خداشناسى: در سيصد و شصت و پنج صفحه چاپ و با استقبال كم سابقه اى روبرو شد.
2. شناخت صفات خدا: در دويست و هشتاد و شش صفحه منتشر شده است.
3. رسالت جهانى پيامبران: مربوط به مباحث كلى نبوت كه در دويست و شصت و دو صفحه چاپ شده است.
4. برهان رسالت: بحث مستدلى پيرامون بزرگ ترين معجزه پيامبر اسلام يعنى قرآن كه در سيصد و بيست صفحه منتشر شده است.

1 . نگارش اين مباحث از نيمه ماه جمادى الاولى سال 1385 هجرى قمرى آغاز شد و با نوشتن اين مقدمه پايان پذيرفت.

صفحه 8
5. نظام امامت: تجزيه و تحليل مسأله امامت پس از پيامبر كه در سيصد و چهل و پنج صفحه منتشر شده است.
6. معاد انسان و جهان: كتاب حاضر كه در سيصد و چهل و پنجم صفحه، در اختيار خوانندگان گرامى قرار مى گيرد.
روش و مزاياى كتاب
روش ما در تحليل عقايد و معارف اسلامى به روشنى در پيش گفتار كتاب رسالت جهانى پيامبران بيان شده است و ديگر نيازى به بازگويى مجدد آن نيست. در اينجا تنها به يادآورى دو ويژگى اين نوشتار مى پردازيم كه آن را از همگنان خويش ممتاز ساخته است:
1. در ميان بحث هاى مربوط به معاد، مسأله بسيار مهم، اثبات بقاى روح و روان پس از مرگ است و اينكه مرگ دريچه ابديت و دروازه جهان ديگر است و هرگز شخصيت انسان با مرگ باطل نشده و مقام و موقعيت او محفوظ مى ماند و اين حقيقتى است كه قرآن روى آن تكيه مى كند و در پاسخ كسانى كه مى گويند «آنگاه كه ما در زمين گم و پراكنده شديم آيا بار ديگر آفرينش جديد خواهيم داشت» قرآن مى فرمايد: درست است كه ذرّات بدن شما در جهان متلاشى مى گردد و در جهان گم و پراكنده مى شود، وليكن آنچه كه واقعيت شما به آن بستگى دارد، هرگز در زمين گم نمى گردد و نزد خداوند محفوظ است و حقيقت شما همان روح شما است كه فرشته وحى آن را بازپس مى گيرد و در روز رستاخيز با يك نوع هماهنگى با بدن متلاشى شده به سوى پروردگارتان باز مى گرديد.(1)
نكته اصرار بر بقاى روح اين است كه بدون اثبات بقاى آن وحدت و يگانگى

1 . قرآن به اين حقيقت در اين آيه اشاره مى كند: (قُلْ يَتَوَفَّاكُمْ مَلَكُ الْمَوْتِ الذِي وُكِّلَ بِكُمْ ثُمَّ إِلَى رَبِّكُمْ تُرْجَعُونَ) (سوره سجده، آيه 11). بايد توجه كرد كه يتوافاكم به معنى ميراندن نيست، بلكه به معنى اخذ و گرفتن است.

صفحه 9
انسان دنيوى با انسان اخروى بسيار مشكل و پيچيده است و بدون اثبات اين وحدت، مسئله پاداش و كيفر با اشكال روبرو مى گردد، ولى در صورت وجود روح و بقاى آن، حافظ وحدت و مايه يگانگى آدمى در دنيا و آخرت همان روح و روان است كه در دو سرا محفوظ مى باشد و مسأله پاداش و كيفر به حكم وحدت و يگانگى دو بدن حل مى شود.
2. ديگر مزيّت اين كتاب اين است كه در بسيارى از مباحث، خصوصاً بحث امكان حيات مجدد براى انسان روى آيات قرآن تكيه شده است و براهين محكم عقلى كه قرآن در اين مورد اقامه مى كند، به طور روشن تشريح شده است، به گونه اى كه خود اين دلايل روشن، گذشته بر اينكه امكان حيات مجدد انسان را ثابت مى كند، گواهى روشنى بر اصالت و حقانيت دعوت صاحب رسالت و اتصال او با مقام وحى است، زيرا هرگز ممكن نيست كه يك فرد دورافتاده از فرهنگ و دانش، بدون آنكه در محضر كسى براى تحصيل علم زانو بزند و برگى را بخواند چنين دلايل روشنى بر اثبات معاد اقامه كند; دلايلى كه استحكام و استوارى آن مى تواند براى تمام افراد، يقين آفرين و ايمان بخش باشد.
به اميد روزى كه خدا توفيق دهد مجموع آياتى را كه در قرآن، پيرامون معاد وارد شده است، يكجا گرد آوريم و همه را با شيوه تفسير موضوعى، مورد بحث و بررسى قرار دهيم.(1)
در اينجا مؤلف بر خود لازم مى داند از زحمات توان فرساى مديريت انتشارت و كتابخانه صدر كه اين مجموعه را در شش جلد به صورت دلپذير چاپ و پخش كرده است، سپاسگزارى كرده و دوام توفيق مدير آن مؤسسه را از خداوند بزرگ بخواهد.

1 . نگارنده، اين كار را در مورد توحيد و نبوت به اتمام رسانده است كه به زبان عربى و به صورت تفسير موضوعى، در دو جلد، به نام هاى معالم التوحيدى القرآن و مفاهيم القرآن منتشر شده است.

صفحه 10
نگارنده با تمام ذرات وجود خود، نسبت به الطاف بيكران حضرت احديّت ـجل جلالهـ شاكر و سپاسگزار است و از درگاه او مسألت دارد روزى كه وجود او مبدأ اثرى در جامعه اسلامى نباشد، او را با نوشيدن شربت شهادت به سوى خود فراخواند.
انه الموفق
قم ـ حوزه علميه
جعفر سبحانى
28 ذى الحجة الحرام 1399
برابر با 28 آبان ماه 1358
 

صفحه 11
چرا درباره معاد بحث مى كنيم؟
كنجكاوى درباره موضوعى، گاهى براى كسب آگاهى از حقيقتى است كه اطلاع از آن، هرچند با زندگى آدمى ارتباطى ندارد، ليكن نوعى فضيلت شمرده مى شود مانند آگاهى از عميق ترين چاه هاى نفت جهان و بلندترين قله هاى جهان يا اطلاع از فاصله دو ستاره اورانوس و نپتون كه در نگاه اول با زندگى بشر ربطى ندارد، ليكن بحث درباره معاد از جمله مسائلى است كه با وجود انسان و زندگى او، كاملاً در ارتباط است و بشر پيوسته مى خواهد از درستى و استوارى آن آگاه گردد.
بشر همواره از خود مى پرسد:
از كجا آمده ام؟ (سرآغاز هستى).
براى چه آمده ام؟ (هدف زندگى).
به كجا خواهم رفت؟ (سرانجام حيات).
و حس كنجكاوى ما را بر آن مى دارد كه راز هستى و معماى آفرينش را درك كنيم و سرآغاز و سرانجام خود و جهان را و هدف خلقت را بازيابيم.
دانشمندان در راستاى پاسخ به اين پرسش ها، به دو گروه تقسيم شده اند و درنتيجه دو ديدگاه مختلف (مادى و معنوى) به وجود آمده است.

صفحه 12
بينش مادّى
در اين ديدگاه، هستى به جهان ماده و انرژى محدود شده و براى بشر آغاز و انجامى در نظر گرفته شده است و آفرينش جهان و انسان جهت و هدفى ندارد.
آنان مى گويند اتم هاى بيش شمارى آغازگر هستى كه به گونه اى به پاره اى از موجودات نيروى درك و شعور بخشيده است و مرگ (نابودى) نيز سرانجام و پايان زندگى انسان و جهان است و چون ماده و انرژى قديم و ازلى است و پيوستگى و تركيب اتم ها زير نظر مبدئى دانا و توانا انجام نگرفته است، طبعاً براى جهان و انسان هيچ نوع هدف و غرضى منظور نيست و مرگ پايان زندگى است و پس از آن زندگى ديگرى در كار نمى باشد.
قرآن مجيد، منطق اين گروه را كه در طول تاريخ همواره در اقلّيّت اند، نقل كرده و مى فرمايد: (وَقَالُوا إِنْ هِيَ إِلاَّ حَيَاتُنَا الدُّنْيَا وَمَا نَحْنُ بِمَبْعُوثِينَ).(1)
مى گويند زندگى همين زندگى دنيا است و ما ديگربار زنده نخواهيم شد.
بينش خداپرستان
در انديشه خداباوران، بر خلاف منطق مادى، براى وجود انسان و ماده و انرژى، سرآغازى است و اين جهان از وجود خداى دانا و توانا، محيط و نامتناهى، سرچشمه گرفته است; همان گونه كه خداوند حكيم، جهان و انسان را براى هدف و غرضى والا آفريده است و مرگ دريچه اى است به سوى زندگى تازه و گذرگاهى است براى حيات نوين.
اينها پاسخ هايى است كه مكتب الهى به اين پرسش ها مى دهد.
اين دو، راهى است كه در گستره تاريخ به روى انسان گشوده است و

1. انعام، آيه 29. نيز به سوره مؤمنون، آيه 37، مراجعه شود.

صفحه 13
راستى و كژى هر كدام را بايد در كتاب كلامى و فلسفى جستجو كرد. كتاب حاضر تلاشى ژرف در نمودن سيماى حقيقت پيرامون پرسش سوم (سرانجام) را دنبال مى كند و شما را در دريافت درست پاسخ دو پرسش ديگر به كتاب هاى خداشناسى ارجاع مى دهد.
انگيزه فطرى معاد
انسان پيوسته به آينده خود توجه دارد و يكى از آرزوهاى او زندگى جاودانى است. اين نه تنها انسان است كه به زندگى خود علاقه دارد، بلكه تمام جانداران از خطرى كه جان آنها را تهديد مى كند گريزانند ولى انسان علاوه بر اين، به خلود و جاودانگى خود علاقه ويژه اى دارد و زندگى جاودانى درخواست فطرى و طبيعى او است.
اين درخواست باطنى و طبيعى او براورد شده است و با اين آرزو بسان بسيارى از آرزوهاى او پندارى بيش نيست و واقعيّتى ندارد; از اين رو لازم است درباره امكان زندگى مجدد انسان (در سراى ديگر) به تحقيق نشست.
آثار سازنده عقيده به معاد
عقيده به زندگى پس از مرگ و باور كردن كيفر و پاداش اعمال، نقش بزرگى در آرامش روانى و امنيت اجتماعى ما دارد.
با پيشرفت فزاينده صنعت، مشكلات فراوانى از سر راه زندگى مادى بشر برداشته شده است. در پناه اين رشد تكنيكى، انسان به كره ماه سفر مى كند و مصنوعات خويش را جايگزين قلب، كليه و ديگر اعضاى طبيعى مى سازد و... ليكن به موازات شكوفايى دانش مادى، از دستيابى به آرامش روانى، اين خواسته فطرى و جاودانه، بازمانده است، بلكه ناهنجارى هاى روانى او نيز شتابى مضاعف

صفحه 14
دارد.
اين پريشانى خاطر كه همواره روح آدمى را آزار مى دهد، از عوامل بى شمارى سرچشمه مى گيرد كه مهم ترين آنها، دنيازدگى، سختى ها و بلايا و از همه چشمگيرتر، انديشه مرگ است.
دنيازدگى
امروزه سرمايه دارى افسارگسيخته، به هدف سود بيشتر، با استفاده از وسايل ارتباط جمعى، الگوى مصرف بى مرز را در ميان همه ملت ها پديد آورده است; از اين رهگذر، انديشه غلط مادّى گرايى، گستره دل مردم را تسخير كرده و رهاورد ميان تهى آن تنها، آرمان بهرهورى مادى و جسمانى افزون تر است.
ناگفته پيداست كه بسيارى از آرزوهاى انسان، جامه عمل نمى پوشد و درنتيجه نوعى تشويش روانى در انسان به وجود مى آورد و اندك اندك به شكل خوره اى خطرناك، سلامت و اعصاب و آرامش روحى را تهديد مى كند.
سختى ها و بلاها
عامل دوم ناراحتى معنوى انسان، مصائب و شدايد است. هر فردى در طول زندگى خود، با محروميت ها و شكست ها، فقدان عزيزان و بلاهاى زمينى و آسمانى و... روبرو مى گردد و فشار هر يك از اين عوامل بر روح و روان انسان به اندازه اى است كه گاهى او را به فكر خودكشى و در هم شكستن قفس تنگ زندگى مى اندازد.
انديشه مرگ
مهم تر از همه، انديشه فنا و مرگ است كه خود عامل سومى براى بروز ناراحتى ها مى باشد، زيرا هر فردى مى داند كه پس از اندى، رشته زندگى او گسسته خواهد شد و مزه تلخ و جانكاه مرگ را خواهد چشيد.

صفحه 15
اعتقاد به معاد اثرات نامطلوب عوامل سه گانه گذشته و ديگر عوامل نگرانى ها را كاملاً بى اثر مى سازد، زيرا:
اولاً از ديدگاه اعتقاد به خدا و معاد، دنيا و تمام وسايل زندگى آن وسيله است نه هدف و آنها براى انسان ها ساخته شده، نه انسان براى آنها; بنابراين دليل ندارد كه انسان در خود چنين اشتهاى كاذبى را پديد آورد و حرص و آز خود را روزافزون سازد، آنگاه گرفتار اثرهاى نامطلوب و واكنش هاى روحى آن گردد.
انسان باايمان، زندگى دنيا را معبر و گذرگاهى بيش نمى داند و اگر در اين گذرگاه وسيله لذت بيشتر تأمين نگردد، هرگز ناراحت نمى شود و پيوسته به زندگى جاودانى مى انديشد، نه زندگى موقت.
ثانياً مذهب در تعاليم خود، كيفرهاى سختى براى گروه متجاوز و اسراف گر تعيين كرده است و انديشه جزاهاى اخروى، آرزوهاى باطل و گرايش هاى بى انتها را از درون جان ما ريشه كن مى كند و به جاى آن ديدى واقع گرا به ما ارزانى مى كند; از اين رو به آنچه در زندگى ميسر است، قانع مى شويم و كمبودها ما را آزار نمى دهد; همان گونه كه عقيده به معاد، مشكل بلاها و سختى ها را نيز حل كرده است، زيرا گذشته از اينكه حوادث جهان، ريشه در تقدير خداوند حكيم دارد هر نوع صبر و بردبارى در برابر مصائب، داراى پاداش بزرگ است و همين پاداش بزرگ مصيبت ها را در نظر انسان، كوچك و آسان جلوه مى دهد.
پندار فنا و نابودى نيز با انديشه باور معاد سرسازگارى ندارد، زيرا در اين بينش مرگ به معناى نابودى نيست، بلكه دروازه ابديت است، با مرگ زندگى پايان نمى پذيرد، بلكه چهره آن عوض مى شود، ليكن از زندگى دنيوى ما ريشه و مايه مى گيرد و اين هشدارى است براى ما تا در اين سراى، به گونه اى زيست كنيم كه در زندگى اخروى سعادتمند باشيم; چه فرموده اند: الدنيا مزرعة الآخرة.
 

صفحه 16
پرسش هاى درس نخستين
1. آگاهى بر استوارى معاد، كدام يك از دو نوع آگاهى است؟
2. سه موضوعى كه انسان پيوسته مى خواهد پاسخ صحيح آن را بداند، كدام است؟
3. پاسخ ماترياليست ها به اين سه موضوع چيست؟
4. پيروان مكتب الهى به اين سه موضوع چگونه پاسخ مى دهند؟
5. چگونه بحث از رستاخيز انسان ها، پاسخگويى است به يكى از درخواست هاى طبيعى انسان؟
6. عوامل چشمگير اضطراب ها و دلهره ها را در انسان بيان كنيد.
7. چگونه اعتقاد به سراى ديگر، عوامل سه گانه اضطراب خنثى مى كند؟
 

صفحه 17
آثار اجتماعى عقيده به معاد
گرايش به معاد، گذشته از حلّ مشكلات روحى و روانى آدمى، در تعديل و رهبرى غرايز انسانى، پرورش فضايل اخلاقى و تأمين عدالت اجتماعى، نقش سازنده اى ايفا مى كند.
1. تعديل و رهبرى غرايز
مسأله تعديل غرايز كارسازترين اصل زندگى بشر بهويژه طبقه جوان است.
تمايلات جنسى دختران و پسران هنگام بلوغ، تجلى مى كند و در آغاز جوانى به اوج مى رسد.
درست است كه بقاى انسان در گرو اعمال اين غريزه است وليكن غريزه جنسى در برخى از فصول زندگى انسان ها براى خود حد و مرزى نمى شناسد.
اعتقاد به معاد و كيفرهاى الهى، اين غريزه را در آدمى مهار كرده و از او فردى وظيفه شناس مى سازد تا آنجا كه دور از چشم همگان در برابر زن جوان و بسيار زيبايى كه به او فرمان آماده باش مى دهد (هيتَ لكَ) سرسختانه مقاومت مى كند و زن متجاوز را چنين پند و اندرز مى دهد: معاذاللّه به خدا پناه مى برم.(1)

1 . يوسف، آيه 23.

صفحه 18
در تاريخ زندگى انسان هاى باايمان، سرگذشت هاى آموزنده اى وجود دارد كه ما را به اهميت عقيده به معاد رهنمون مى باشد.
حس غضب و خشم، از نظر قدرت، كمتر از غريزه جنسى نيست. گاهى حس انتقام به اوج خود مى رسد. در اين هنگام، جز ترس از انتقام الهى چيزى نمى تواند آتش خشم را فروكش كند. اين امر در مورد ديگر غرايز بشر نيز جارى است.
2. پرورش فضائل اخلاقى
روح انسان استعداد ذاتى ارزش هاى اخلاقى را داراست. مسلماً اين استعداد فطرى در شرايط ويژه اخلاق هر چند در شكوفا كردن فضايل اخلاقى مؤثر است ليكن از دايره سخن گفتن و مذاكره دوستانه، گامى فراتر نمى گذارد.
ولى مذهب و اعتقاد به پاداش ها و كيفرها، فضيلت هاى اخلاقى را مانند انسان دوستى، ضعيف نوازى، مهربانى به يتيمان، دستگيرى از درماندگان و... در انسان زنده مى كند; از اين رو دانشمندان، مذهب را پشتوانه اخلاق مى دانند.
قرآن مجيد با روش خاصى به اين نكته اشاره مى كند و انكار مبدأ و معاد را مايه كشته شدن عواطف انسانى مى داند تا آنجا كه دل او در برابر يتيم سخت مى گردد:
(أَرَأَيْتَ الذِي يُكَذِّبُ بِالدِّينِ * فَذَلِكَ الذِي يَدُعُّ الْيَتِيمَ * وَلاَ يَحُضُّ عَلَى طَعَامِ الْمِسْكِينِ):(1)
آيا ديدى او را كه روز جزا را انكار مى كند؟ او همان كسى است كه با كمال بى رحمى يتيم را از خود مى راند و (ديگران را) براى خوراندن به مستمندان فرانمى خواند.

1 . ماعون، آيه 1ـ3.

صفحه 19
3. تأمين عدالت اجتماعى
برخورد منافع از لوازم اجتماع انسانى است كه در آن افراد نيرومند و ناتوان، مستعد و عقب مانده، زندگى مى كنند و افراد نيرومند و مستعد پيوسته مى خواهند همه چيز را به خود اختصاص دهند. براى ترميم اين كاستى چاره اى جز وضع برنامه دربرگيرنده حقوق تمام طبقات نيست، ليكن به كار بستن قانون از تشريع آن، به مراتب مهم تر است.
امروزه قوه قانونگذارى، قوه قضايى و قوه مجريه تا حدودى توانسته است به جامعه، نظم و آرامش نسبى تحقق بخشد و هنگامه اضطرار به كمك حكومت هاى پليسى و نظامى، جلو بسيارى از بى نظمى ها را بگيرد.
با اين شيوه ها تنها مى توان به خلافكارى هاى آشكار پايان بخشيد، ولى از تبهكارى هاى پنهانى كه از ديده دستگاه قضايى و انتظامى دور است، نمى توان جلوگيرى كرد.
از اين گذشته، هر گاه خود قدرت هاى سه گانه مقنّنه، مجريه، قضايى بخواهد از مقام و موقعيت خود سوء استفاده كند، چه عاملى مى تواند سد راهشان شود. اينجا است كه حكومت هاى بشرى در راه گسترش عدالت اجتماعى، كاملاً به بن بست مى رسد و جز يك موفقيت نسبى چيزى عايدشان نمى شود.
برعكس، در اجتماعى كه زيربناى برنامه هاى آن را ايمان و ترس از خدا تشكيل دهد، اين مشكل وجود ندارد، زيرا كيفر گناه، خود بهترين ضامن اجراى قوانين است.
نگارنده كه اخيراً از ايالات متحده ديدن كردم، در نشست با دوستان از صنايع گسترده و تكنولوژى وسيع و دانشگاه هاى مجهز و امنيت فردى و اجتماعى آمريكا، توصيف هاى زيادى شنيدم. دوستان غالباً با ديد ويژه اى سخن مى گفتند و هدف آنان انتقاد از شرق و شرقى بود كه فرسنگ ها از تمدن درخشان غرب عقب مانده است; نه تمدنى دارد و نه فرهنگى، نه آسايشى دارد و نه امنيتى و... ليكن

صفحه 20
نگارنده از شيوه زندگى غربى انتقاد مى كرد و تمدن آنان را يك تمدن ماشينى و نه انسانى مى خواند; هرچند اين انتقاد به ذائقه برخى از دوستان تلخ مى نمود.
فرداى روزى كه من و همراهان، نيويورك را به عزم قاهره ترك گفتيم (چهارشنبه 27 تيرماه سال 56) رخداد وحشت بارى رشته پندار واهى اين حاميان نظام غربى را پنبه كرد.
جرايد جهان و ايران نوشتند:
در خاموشى برق نيويورك كه بدون سابقه رخ داد، مردم عادى كوچه و بازار اين شهر به مغازه ها حمله كردند و در مدت كوتاهى سرمايه هاى مغازه داران را به غارت بردند و پليس، سه هزار نفر از آنان را دستگير و بازداشت كرد. اين موضوع تا چند روز مورد بحث محافل بود.
به يقين جامعه آمريكا يكى از پيشرفته ترين ملت هاى جهان است. آيا اين مردم به ظاهر مؤدب و ثروتمند، چگونه در فرصت خاصى، تمام اصول انسانى و اخلاقى را زير پا گذاردند و به غارتگرى و تاراج اموال يكديگر پرداختند؟
در آمريكا صاحبان هتل ها و دوستان، كراراً به ما اخطار مى كردند كه در اطاق را از پشت ببنديم و تا افراد را نشناسيم، در را به روى آنان نگشاييم!
آيا در مشرق زمين كه معتقدات مذهبى تا حدى به قوت خود باقى است و مردم اين سامان به كيفرها و جزاهاى اخروى معتقد هستند، در خاموشى برق شهر را تاراج مى كنند؟!
متأسفانه هنوز رهبران جهان به ارزش مبانى مذهبى و نقش آن در تأمين عدالت و گسترش امنيت اجتماعى پى نبرده اند و تأسف آور آنكه رهبران شرق با داشتن چنين سرمايه عظيمى به دنبال روش هاى غربى هستند و هر روز به بهانه رسيدن به امنيت و عدالت اجتماعى، نظامات مادى را گسترش داده و به مشكلات

صفحه 21
پليسى خود توسعه مى دهند، اگر هزينه هايى را كه در اين راه مصرف مى كنند، در راستاى استوار كردن پايه هاى دينى و گسترش فضايل اخلاقى و ريشهكن كردن برنامه هاى ضد انسانى به كار گيرند، امنيت و عدالت اجتماعى و آسايش روانى فرد و جامعه و درنتيجه سعادت زندگى و نجات اخروى فراهم مى آيد.
آثار سازنده معاد
قرآن در يك آيه، ديدگاه دو گروه مادى و الهى را درباره معاد منعكس مى كند.
(وَقَالَ الَّذِينَ كَفَرُوا لاَ تَأْتِينَا السَّاعَةُ قُلْ بَلَى وَرَبِّي لَتَأْتِيَنَّكُمْ عَالِمِ الْغَيْبِ لاَ يَعْزُبُ عَنْهُ مِثْقَالُ ذَرَّة فِي السَّمَاوَاتِ وَلاَ فِي الأَرْضِ وَلاَ أَصْغَرُ مِنْ ذَلِكَ وَلاَ أَكْبَرُ إِلاَّ فِي كِتَاب مُبِين) :(1)
گروه كافر گفتند: قيامتى نخواهد آمد. بگو به خداى من سوگند مسلماً رستاخيز خواهد آمد. او آگاه از غيب است، حتى اندازه وزن ذرّه اى در آسمان ها و زمين و نه از كوچك تر و نه بزرگ تر از آن، جز اينكه در كتاب روشنى مضبوط است.
راستى كدام يك از اين دو مكتب مى تواند به اجراى قوانين و برقرارى عدالت اجتماعى و حفظ حقوق فرد و جامعه كمك كند؟ مكتبى كه مى گويد: جهان صاحب و خدايى دانا و توانا و عادل و دادگر ندارد و پس از مرگ، براى كردار بشر، حساب و كتابى در كار نيست يا مكتبى كه مى گويد هر عملى هرچند كوچك، در روز بازپسين، حساب و كتابى خواهد داشت؟
در جاى ديگر قرآن به تأثير ايمان به معاد در رهبرى غرايز مانند كم كردن آزمندى ها و آرزوهاى دور و دراز، اشاره مى فرمايد:
(الْمَالُ وَالْبَنُونَ زِينَةُ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَالْبَاقِيَاتُ الصَّالِحَاتُ خَيْرٌ عِنْدَ رَبِّكَ ثَوَابًا وَخَيْرٌ أَمَلاً).(2)

1 . سبأ، آيه 3.
2 . كهف، آيه 46.

صفحه 22
آيا مكتبى كه مال و فرزند را زر و زيورى معرفى مى كند كه انسان ها تنها در مدت كوتاهى از عمر خود از آن برخوردارند، ليكن كارهاى نيك و عام المنفعه را جاويد و پايدار به شمار مى آورد، توان مديريت غريزه جاه طلبى و زراندوزى ما را داراست يا مكتب شهوت آلودى كه مهار عقل را به دست غريزه سركش مى سپرد و بهره بردارى از لذت آنى و ناديده گرفتن زندگى جاويد را توصيه مى كند و در راستاى ارضاى غرايز، تفاوتى بين انسان و حيوان نمى بيند؟!
براى اطمينان بيشتر، به آمار زير كه از وضع روحى و روانى پيشرفته ترين كشورهاى جهان سخن مى گويد، توجه فرماييد:
سى درصد جوانان آمريكايى بين پانزده تا سى و پنج ساله، مارى جوانا و حشيش مى كشند; حتى در ميان دختران و پسران كمتر از دوازده سال نيز عده اى معتاد ديده مى شود.
آزادى جنسى جوانان آمريكايى نيز به حدى است كه تقريباً همه پسران، دوست دختر دارند و دختران تقريباً از سيزده سالگى رابطه جنسى را تجربه مى كنند.
امروزه دزدى در خوابگاه هاى دانشجويان غربى به قدرى زياد است كه بنا به گفته دكتر ستوينى استاديار دانشگاه ماديسون، آمار دقيقى در اين مورد نمى توان گرفت، زيرا بيشتر دزدى ها به پليس گزارش نمى شود، چون همه دريافته اند كه پليس نمى تواند چيزهاى مسروقه آنان را بازپس گيرد.
يك استاد ديگر اين دانشگاه، در مورد دزدى دانشجويان مى گويد: تقريباً همه از يكديگر مى دزدند، چون خوى قناعت از ميان دانشجويان رخت بر بسته است. دانشجوى آمريكايى مى خواهد جدا از خورد و خوراك و تفريح و سينما، به سفرهاى دور و دراز مانند كانادا و اروپا برود، مى خواهد مارى جوانا و حشيش بكشد، مى خواهد صدها چيز ديگر بخرد، اما پول اينها را از كجا بياورد؟ پس او

صفحه 23
ناچار است دزدى كند. بايد افزود كه دانشجوى آمريكايى در خوابگاه خود، از تمام وسايل آسايش و تفريح مانند تلويزيون، تلفن، يخچال و آشپزخانه هاى مدرن استفاده مى كند و دانشجويان دختر و پسر بدون هيچ گونه قيد و بندى در خوابگاه ها با همديگر به سر مى برند.(1)
بار ديگر به قرآن برگرديم و در مفاد آيه ديگرى نيك انديشه كنيم; آيه اى كه راستى دل ها را تكان مى دهد و انسان هاى بيدار را از هر گونه ظلم و تعدى و هر نوع خلافكارى و بدرفتارى باز مى دارد:
(وَوُضِعَ الْكِتَابُ فَتَري الْمُجْرِمِينَ مُشْفِقِينَ مِمَّا فِيهِ وَ يَقُولُونَ يَا وَيْلَتَنَا مَا لِهَذَا الْكِتَابِ لاَ يُغَادِرُ صَغِيرَةً وَلاَ كَبِيرَةً إِلاَّ أَحْصَاهَا وَوَجَدُوا مَا عَمِلُوا حَاضِرًا وَلاَ يَظْلِمُ رَبُّكَ أَحَدًا):(2)
نامه ها را هنگامه قيامت مى گشايند; پس تو گناهكاران را از آنچه در اوست، هراسان مى بينى. آنان مى گويند: واى بر ما، اين نامه چيست كه هيچ گناه كوچك و بزرگى را از شمارش فرو نهشته است. آنان هر آنچه به جا آورده اند، در برابر خود مى يابند و پروردگارت به هيچ كس ستم نمى كند.
تو گويى دستگاه فيلم بردارى دقيق و مجهّزى، همواره از انسان و جهان، فيلم تهيه مى كند و از هيچ عملى كه ما مى كنيم، غافل نيست، آنگاه روز رستاخيز با نشان دادن منظره هاى نيك و بد، انسان را شاداب يا غمگين مى سازد و هرگز نمى توان نقش سازنده ايمان به رستاخيز را در زندگى بشر ناديده گرفت، زيرا اين باور، عاقبت انديشى را در درون جان ما زنده مى كند.
به ديگر بيان هر كس به حساب دقيق روز بازپسين عقيده مند باشد، در زندگى

1 . كيهان، 12 مهر ماه 1356.
2 . كهف، آيه 49.

صفحه 24
دنيا به گونه اى رفتار مى كند كه فردا گرفتار نشود; همانند دانش آموزى كه از روز اول مدرسه، هنگامه آزمون را در نظر دارد و براى آن برنامه ريزى مى كند.
پاسخ به يك پرسش
در اينجا ديده مى شود كه گروهى به سخنان ما اعتراض مى كنند و مىگويند: اگر به راستى اعتقاد به معاد پديدآرنده مدينه فاضله است كه در آن تعدى و گناه محكوم مى باشد، چرا در جامعه هاى مذهبى اين همه گناه و تعدى و بى اعتنايى به اصول انسانى و فضايل اخلاقى به چشم مى خورد؟
پاسخ اين سؤال روشن است. در اينكه اعتقاد به معاد يك چنين آثار بارزى دارد، جاى بحث و گفتگو نيست، ولى اگر در چنين جامعه اى كه مدعى مارك دينى است دقت بيشترى گردد، خواهيم ديد كه چنين جامعه ها، جامعه دينى و مذهبى نيست، از مذهب تنها مارك آن را دارد ولى از محتواى آن خبرى نيست، زيرا يك مسلمان واقعى داريم و يك مسلمان جغرافيايى.
روشن است كه پيامد ايمان راستين به معاد ارزش هاى برشمرده است و درستى اين باور در چگونگى كردار، گفتار، افكار، پندار و احساسات ما نشانه هايى دارد; بنابراين نبود آثار شايسته اعتقاد به قيامت در ميان فرد و جامعه مسلمان را بايد در سستى اين باور جستجو كرد، چون بسيارند كسانى كه تنها به نام مسلمانى بسنده كرده اند و در دل ايمان نياورده اند. ايمان امرى فراتر از شناخت و علم است، زيرا با تقدس و جاذبه ويژه اى همراه است; يعنى بايد به سراسر زندگى شكل و رنگ بدهد. آن كه به راستى از درنده اى مى ترسد، هرگز از راهى نمى رود كه با آن حيوان برخورد كند.
سرور شهيدان، حضرت حسين بن على(عليه السلام) درباره اين گونه جامعه ها مى فرمايند:
انّ الناسَ عَبيدُ الدّنيا وَالدينُ لَعِق على السنتهم يحوطونه

صفحه 25
مادرت به معايشهم فاذا محصوا بالبلاء قلّ الدّيانون:
مردم بردگان دنيا هستند و دين آويزه زبان آنان است. تا روزى كه محور منافع آنان باشد بر گرد آن مى چرخند; پس آنگاه كه به آزمايش گرفتار آمدند، دينداران اندكند.
با اين همه، جنايت و خيانت در جامعه هاى دينى، نسبت به جوامع مادى، بسيار كمتر است.

صفحه 26
پيشينه تاريخى ايمان به رستاخيز
ايمان به رستاخيز زيربناى آيين هاى آسمانى را تشكيل مى دهد، زيرا رسالت اديان الهى، تكامل بخشيدن به انسان هاست و ضامن اجراى دستورهاى الهى، ايمان به زندگى پس از مرگ و رويارويى با پاداش ها و كيفرهاى اعمال است و هر برنامه عينى و بدون چنين باورى با ركود و توقف روبرو خواهد شد.
در درس دوم يادآور شديم حكومت هاى نظامى و پليسى در اجراى قوانينى كه خود بشر تنظيم مى كند، موفقيّت نسبى دارد تا چه رسد در اجراى برنامه هاى الهى كه محدود به ظاهر نيست، بلكه مى خواهد افكار و انديشه ها را هدايت و غرايز را كنترل كند و اجراى چنين برنامه اى جز با مهارى درونى ممكن نيست.
بر پايه نقش مؤثر ايمان به معاد در اجراى برنامه هاى الهى و سير تكامل انسان در تمام آيين هاى بزرگ جهان ـ كه برخى از آنها قطعاً آسمانى بوده و پاره اى نيز ممكن است ريشه آسمانى داشته باشد و به مرور زمان اصالت خود را از دست دادهـ مسأله معاد به صورت يك اصل استوار جلوه گر است.
اگر از تعليمات و معتقدات دينى، مسأله ايمان به رستاخيز را برداريم، ارزش و اثر آن كاملاً كاهش مى يابد، بهويژه براى بشر متمدن كه رفته رفته به ماديات علاقه و بستگى پيدا مى كند و افكار و اعمال او روى حساب سود و زيان دور مى زند، آدمى اگر براى كارهاى خوب و بد، اثر و حساب و نتيجه اى نشناسد،

صفحه 27
هرگز نمى تواند نفس سركش خود را مهار كند و در راه حق گام بردارد. شايد به همين دليل در اسلام اين آخرين دين الهى كه مقارن رشد انسان و حكومت عقل است، عنايت بيشترى به آخرت شده است.(1)
از ديرباز اعتقاد به قيامت با اديان آسمانى گره خورده است. اين باور در آياتى از قرآن به روشنى نمايان است. در اديان ديگر چون مسيحيت و يهود، بلكه مكتب هايى مانند برهما، بودا، زرتشت(2) نيز كه حكم به آسمانى بودن آنها چندان ساده نيست، ايمان به بازگشت انسان ها يك اصل است، گرچه در چگونگى اين بازگشت بين مكتب هاى برشمرده اختلاف نظر وجود دارد و در آينده به خواست خداوند به بيان آن خواهيم پرداخت.
1. معاد در ميان انسان هاى نخستين
عقيده به زنده شدن دوباره انسان ها هرچند در اين دنيا، در اعصار پيش از تاريخ و در تمدن هاى باستانى، يكى از اصول مسلم بوده است.
گرچه جامعه شناسان كوشش مى كنند براى اين گونه عقايد، ريشه هاى پندارى بينديشند، ليكن براى توجيه اين نوع انديشه ها بايد راه ديگرى را پيمود.
در درجه نخست ميل به ماندن خواست فطرى انسان است; پس اين عقايد سرچشمه فطرى دارد و ايمان به معاد با قلم خلقت بر لوح وجود او نوشته شده و روى پرده انديشه وى ظاهر گرديده است.
توجيه ديگرى كه مى توان براى اين عقيده ذكر كرد، اين است كه پيامبران الهى در هر زمانى وجود داشته اند و به فراخور استعداد بشرى سخن گفته و تعاليمى داشته اند و چون اعتقاد به مبدأ و معاد اصل مشترك اديان الهى است، باور به زندگى

1 . درس ديندارى، احمد آرام، ص 135 نقل با ويرايش.
2 . زرتشت تاريخ مبهمى دارد، به گونه اى كه هنگام تولد او بين ششصد تا شش هزار و پانصد سال قبل از ميلاد ضبط شده است.

صفحه 28
مجدد را از زبان تمام ملل جهان مى شنويم.
بدويان معاصر كه تنها نمايندگان آدميان ديرينه باستانى هستند، چنين معتقدند كه اموات نه فقط زنده و باقى هستند بلكه داراى همان احساسات و حوايج ايام زندگانى پيشين خود نيز مى باشند.
از قديم الايام بشر ابتدايى، براى جلوگيرى از بازگشت اموات، تدابيرى اتخاذ كرده است كه در اطراف و ممالك جهان صورت هاى گوناگونى دارد; از آن جمله مثلاً انبوهى از سنگ بر روى جسد مرده قرار مى دادند يا بدن او را با طناب هاى محكم مى بستند كه از حركت باز دارد.(1)
2. معاد در ميان مصريان
مصريان نسبت به زندگى پس از مرگ، هميشه بدگمان نبوده اند، بلكه دلايلى در دست هست كه نشان مى دهد آنان به زندگى پس از مرگ ايمان داشته اند; يعنى همان طور كه در اين جهان به خوشى و شادى به سر مى بردند، آرزومند بودند كه در جهان ديگر نيز از نعمت عيش جاودانى بهره مند گردند. آنان معتقد بودند كه روح انسان پس از خروج از بدن به همان جسم و جسد علاقه دارد و بعد از مرگ، دوباره با شوق و ولع بسيارى به همان بدن برمى گردد، در حالى كه همان علاقه به خوردنى و نوشيدنى هنوز در وجود او باقى است; از اين جهت روح، راحت و آرامش نخواهد يافت مگر آنكه بدن محفوظ و بى عيب بماند; به همين دليل، غذا و آب در دسترس او قرار مى دادند و راه آمد و شد روح به درون قبر را با قرار دادن روزنه اى آسان مى كردند.
درك آنان از معاد همين مقدار بود. آنان معاد را در دل همين دنيا جستجو مى كردند.

1 . جامع الاديان، جان ناس، ص 17، ترجمه على اصغر حكمت.

صفحه 29
گونه ديگرى از عقيده به بازگشت
در دوران بسيار قديم، مصريان عقيده مند بودند كه خدايان آسمان، ارواح رستگاران و محبوبان را به سرزمين ستارگان مى برد تا در آنجا از دستبرد فنا محفوظ بمانند.(1)
مصريان به نوعى حشر و زندگى مجدد و حساب اعمال معتقد بودند و براى اينكه روح هنگام بازگشت به بدن، وسايل زندگى داشته باشد، انواع خوراكى ها و مجسّمه هايى از قبيل وسايل نانوايى و آشپزخانه و انواع ابزار دفاع و نيز جواهرات، در درون قبر و كنار جسد مردگان مى گذاشتند و چون اين قبرها معمولاً مورد تجاوز حيوانات وحشى و انسان هايى به منظور دستبرد به جواهرات قرار مى گرفت، زورمندان و زرمداران به ساختن اهرام يا ساختمان هاى رفيع بر روى قبر مبادرت مى كردند.
كاهنان سودجو و نيرنگ باز مصرى، مردم را وادار مى كردند تا براى كاميابى مردگان خود و نجات آنان، مرده نامه اى بخرند كه در آن كلماتى نقاشى شده و بر آن اورادى خوانده شده بود تا سبب مغفرت نزد خداى اموات شود.(2)
3. بازگشت به زندگى مجدد در آيين برهمن
آيين برهمن از قديم ترين اديان هندو است كه ريشه هاى عميقى در تاريخ بشرى دارد. حقيقت اين آيين تا قرن هيجدهم ميلادى براى محققان مخفى بوده است تا اينكه محققان، زبان سانسكريت را فرا گرفتند و از كتاب هاى آنان حقايقى را استخراج كردند.
برهما در زبان سانسكريت نام خدا است و هرگز اسم بنيانگذار اين آيين نيست.

1 . همان، ص 41.
2 . اسلام و عقائد و آراء بشرى، ص 48 ـ 49 با اصلاح.

صفحه 30
در حالى كه آنان به خداى قائم بالذات كه بيرون از محيط حواس ما است قائلند و او را مصدر تمام كائنات مى شمارند، مع الوصف نوعى تثليث و سه گانه پرستى بر اين دين حكم فرماست.
الف) برهما، خداى آفريننده;
ب) وشنو، خداى نگهبان;
ج) سيفا، خداى ويرانگر.
دين برهمن را دو اصل اساسى تشكيل مى دهد:
1. وحدت وجود;
2. تناسخ يا عود ارواح به اجساد در اين جهان.(1)
عقيده به تناسخ و عود ارواح در اجسام انسانى يا حيوانى از عقايد خرافى است كه محققان اسلامى در بحث تناسخ بطلان آن را به روشنى ثابت كرده اند و چون اين گروه نتوانستند حقيقت معاد را درك كنند، به جاى معاد و پاداش و كيفر جهان ديگر، مسأله عود ارواح را به جهان كنونى و در بدن و زندگى مناسب با روحيات و اعمال خوب و بد گذشته مطرح كرده اند و از اين طريق، خود را راضى ساختند، ولى خود اين عقيده حاكى از آن است كه برگشت به زندگى تازه، اصل مشتركى ميان تمام اديان بوده است; هرچند اين گروه در ظرف و كيفيت آن دچار اشتباه شده اند.
اعتقاد به تناسخ در اديان هندو اصل ثابتى است و چگونگى پيدايش آن از موضوع بحث ما خارج است.
4. آيين بودا و عقيده به بازگشت
واژه بودا بر خلاف برهمن نام پايه گذار اين مرام است و در زبان سانسكريت

1 . دائرة المعارف فريد وجدى ج2، ص 155 ـ 159.

صفحه 31
به معناى دانشمندى است كه علم و دانش كامل به دست آورده است. وى اهل هند ميانه بود.
دانشمندان در تاريخ پيدايش اين آيين اختلاف نظر دارند و گروهى آن را مربوط به يازده قرن قبل از ميلاد مسيح و برخى مربوط به شش يا هفت قرن پيش از ميلاد مسيح مى دانند.
پاره اى از تعاليم بودا به قرار زير است:
1. درد و رنج، لازم وجود انسان است.
2. بازگشت مجدد به دنيا بر اثر فرورفتگى در شهوت است و فرد بايد آن قدر از اين دنيا برود و بازگردد تا كاملاً پاك شود، سپس به عالم تقديس بپيوندد.
3. ترك شهوت مايه نجات از درد است و سبب مى شود كه به اين دنيا مجدداً برنگردد.(1)
همان طور كه در عقيده براهمه گفته شد، اين گروه نيز به معادى كه اديان الهى ما را به آن دعوت مى كنند، معتقد نيستند و به جاى آن مسأله تناسخ را پيش مى كشند و فطرت خود را از اين راه اقناع مى كنند.
چون نديدند حقيقت، ره افسانه زدند
5. معاد در آيين مجوس
در اوستا براى هر يك از تعاليم سه گانه (پندار نيك، گفتار نيك، كردار نيك) پس از مرگ، مقام و مرتبه ويژه اى معين شده است.
اولى كه جاى انديشه است در كره ستارگان، دومى در فلك ماه و سومى در فضاى بلندترين روشنايى واقع است. روان نيكوكار پس از طى اين سه مرحله، به

1. همان، ماده بودا.

صفحه 32
فضاى فروغ بى پايان مى رسد و در آنجا بارگاه اهورامزدا يا عرش اعظم است. بهشت نيز در اين مكان مى باشد; بنابراين براى آدم نيكومنش، چهار مرتبه براى دوزخ نيز چهار مرتبه و براى انديشه بد و گفتار و كردار بد نيز چهار مقام وجود دارد.
روان مرده تا سه روز بعد از مرگ بالاى سر او است و در صبح روز چهارم، روح از تن او جدا مى شود. اگر نيكوكار باشد، وجدان به صورت دختر زيبايى نمودار مى گردد و او را به طرف فردوس راهنمايى مى كند. روان نيكوكار از روى پل صراط كه بالاى نهرى از فلز گداخته قرار دارد و براى او پهن به نظر مى رسد، به سرعت مى گذرد و بعد از طى مراحل سه گانه، به بهشت برين و بارگاه قدس اهورامزدا مى رود و براى هميشه در نهايت خوشى و خرمى به سر مى برد.
اما نتيجه اعمال شخص بدكار، شكل پيرزن بدقيافه اى مجسم شده، او را به دوزخ مى برد. روان بدكار از روى پل صراط كه باريك و تيز است، به ميان نهر گداخته مى افتد و از آنجا بعد از طى مراحل سه گانه دوزخ، به چهارمين طبقه كه جاى تاريك و محل بدكاران است، مى رسد. براى او خوراك زهرآلود و متعفن مى آورند، به انواع عذاب معذب مى شوند و به سختى شكنجه مى بيند.(1)
هرگز هدف از نقل اين چند فراز، تصديق تمام خصوصياتى كه در آنها آمده است، نيست، زيرا ناگفته پيدا است كه قسمتى از آنها پندارى بى اساس است، ليكن در لابلاى همه اين مطالب حقيقتى نهفته است و آن اينكه حيات مجدد و زندگى پس از مرگ از مسلمات دين و آيين زرتشت يا به تعبير قرآن، مجوس بوده است.
در دين زرتشت از حيات مجدد و مسأله قيامت سخن به ميان آمده و بر حسب تعاليم او، هر وقت عمر جهان هستى به آخر رسيد، رستاخيز همگانى واقع خواهد شد. در آن روز خوبى ها و بدى ها را شمار خواهند كرد و براى امتحان بدكاران و نيكوكاران جايگاهى پر از آتش و آهن گداخته به وجود مى آيد. بدان و

1 . يكتاپرستى در ايران باستان.

صفحه 33
زشتكاران را در آنجا خواهند افكند تا در آنجا همواره به سوز و گداز معذب شوند.
اما شمار اعمال و داورى ميان كارهاى زشت و نيكو، از كتاب گاتها استفاده مى شود; يعنى اندكى پس از مرگ، محاكمه مرده آغاز مى شود و سرنوشت روان او، از آن پس معلوم خواهد شد تا آنكه روز رستاخيز برپا شود. هر روانى خواه خوب و خواه بد، در روز قيامت از فراز پل جداكننده عبور مى كند. اين پل به روى دوزخ قرار دارد و يك جانب آن به دروازه بهشت منتهى مى گردد.
روى اين پل، نامه اعمال آن روح خوانده مى شود و سراسر كارهاى او را در دو كفه ترازو مى گذارند. اگر كفه حسنات بر كفه سيئات بچربد، آن روان به سوى بهشت مى خرامد و اگر كفه سيئات فزونى گيرد، او را به قعر دوزخ مى افكند. نيكوكاران از آن پل به سلامت مى گذرند و براى بدكاران راهى و چاره اى جز فروافتادن به اعماق هاويه نيست.(1)
بسيارى از نويسندگان معاصر كه درباره زرتشت، كتاب نوشته اند، معتقدند كه بقاى روح و شريعت مجازات و مكافات پس از مرگ، يكى از اصول اين آيين است.(2)
بنابراين اعتقاد به معاد و زندگى پس از مرگ در آيين مجوس به روشنى به چشم مى خورد و در اين مطلب ميان محققان سخنى نيست، ولى يادآورى دو نكته لازم است:
الف) برخى از نويسندگان معاصر كه در عصر طاغوت، به پيروى از منويات وى، پيرامون زرتشت قلم فرسايى كرده اند، درباره تعاليم اوستا به اندازه اى تعصب ورزيده اند كه جسورانه مى گويند تورات، تعاليم خود را از اين كتاب گرفته است و در تطبيق تعاليم يهود و مسيح و احياناً اسلام بر آيين مجوس كوشش هايى نموده و

1 . نقل با تلخيص از كتاب جامع اديان، تأليف جان ناس، ترجمه على اصغر حكمت، ص 310، چاپ پيروز.
2 . سهم ايران در تمدن جهان، حميد نيريزى، ص 228، چاپ 1345.

صفحه 34
صورت سازىهايى كرده اند. گذشته بر اينكه برخى از اين تطبيق ها نوعى صورت سازى و استنباط غيرصحيح است، اين گونه همانندى ها هرگز دليل بر گرفتن پيامبرى از پيامبر ديگر نيست، زيرا بر فرض اينكه آيين زرتشت يك آيين آسمانى باشد، معنى دين آسمانى اين نيست كه تعليمات آن با تعليمات تمام پيامبران كاملاً مخالف و مباين باشد.
تعاليم آسمانى براى يك هدف رهبرى انسان به كمال ممكن فروفرستاده شده است و چنين تعاليمى كه هدف واحدى را تعقيب مى كنند، نمى تواند با يكديگر تضاد و تباين داشته باشد، بلكه علاوه بر اينكه بايد هر كدام از اين تعاليم با سطح فكر مردم زمان خود مطابق بوده و با شرايط زمانى و مكانى آنها متناسب باشد، بايد ميان آنها قدر مشترك هايى باشد تا انسان خاكى را به كمال ممكن سوق دهد و اگر آيينى با ديگر آيين هاى آسمانى فاقد هر نوع وجه مشتركى باشد، اين مطلب نشانه ساختگى آنها خواهد بود.
اصولاً ممكن نيست دو آيين از جانب خدا فرستاده شود، ولى يكى به يكتاپرستى و ديگرى به دوگانه پرستى دعوت كند، يكى خدا را به ظلم و ستم و ديگرى به عدالت و دادگرى توصيف كند، يكى مرگ را روزنه اى براى زندگى جاودانى معرفى نمايد و ديگرى آن را مايه فنا و نيستى قلمداد كند، بلكه بايد تمام تعاليم آسمانى متحد و هماهنگ باشد.
تعاليم پيامبران در دوره هاى مختلف، همانند كار گسترده فرهنگى است كه براى هر دوره تحصيلى، برنامه ويژه اى دارد، در حالى كه برنامه ها متفاوت است و هر كدام براى قشر خاصى از دانش پژوهان تنظيم شده است، ليكن روندى متحد و متكامل دارد.
نسل انسانى در هر عصرى از استعداد ويژه اى برخوردار بوده و به موازات آن به قانون خاصى نيازمند بوده كه به وسيله پيامبر آن زمان ابلاغ شده و هر آيين الهى در عصر خويش همسوى استعداد افراد جامعه برترين تعاليم بوده است; از اين رو

صفحه 35
چون ظرفيّت انسان آخرالزمان به نهايت رسيده، همه نيازمندى هاى فكرى و عقدتى و نيز برنامه هاى سعادت سازى كه تا هنگام قيامت به آن نياز دارد، توسط دين مقدس اسلام در اختيار او قرار گرفت; يعنى هرچند كه استعداد بشر نيز تكامل يابد، باز هم اسلام سترگ پاسخ گوى نيازمندى هاى او خواهد بود.
كوتاه سخن اينكه: هدف همه تعاليم الهى يكى است و تفاوت در راه و شيوه است; بنابراين در همه آنها ريشه هاى مشترك و يگانه اى وجود دارد.(1)
در قرآن مى خوانيم:
(لِكُلّ جَعَلْنَا مِنْكُمْ شِرْعَةً وَمِنْهَاجًا وَلَوْ شَاءَ اللهُ لَجَعَلَكُمْ أُمَّةً وَاحِدَةً):(2)
براى هر يك از پيامبران، راه و طريقه خاصى معين كرده ايم. اگر خدا مى خواست، همه شما را يك امت قرار مى داد.
قرآن در اين آيه به نكته بس لطيفى اشاره مى كند و آن اينكه فيض الهى دين خدا بسان رود بزرگى است كه به سوى امت ها سرازير است و هر امتى به اندازه استعداد و ظرفيت خود از اين فيض بهره مند مى شود، تمام پيامبران همه تعاليم حيات بخش خود را از يك مركز مى گيرند و اختلاف در فيض نيست، بلكه تفاوت در راه ها است.
قرآن در آيات متعددى تصريح مى كند كه از جانب خداوند تنها يك دين فرستاده شده است:
1. (إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللهِ الإِسْلاَم):(3)
دين نزد خداوند همان اسلام (تسليم) است.
 

1 . در كتاب مفاهيم القرآن ص 53 ـ 56 و نيز در ترجمه آن، خاتميت از ديدگاه عقل و قرآن در اين باره به شكل گسترده بحث كرده ام.
2 . مائده، آيه 48.
3 . آل عمران، آيه 19.

صفحه 36
2. (وَمَنْ يَبْتَغِ غَيْرَ الإِسْلاَمِ دِينًا فَلَنْ يُقْبَلَ مِنْهُ):(1)
هر كس غير از اسلام تسليم دينى را انتخاب كند، از او پذيرفته نمى شود.
3.(مَا كَانَ إِبْرَاهِيمُ يَهُودِيًّا وَلاَ نَصْرَانِيًّا وَلَكِنْ كَانَ حَنِيفًا مُسْلِمًا):(2)
ابراهيم نه يهودى و نه نصرانى، بلكه مسلمان خداپرستى بود.
در پايان اين بحث دو نكته را يادآور مى شويم:
يكى اينكه در قرآن هنگام بيان فرقه ها، به جاى زرتشتى واژه مجوس(3)آورده شده است و هرگز معلوم نيست كه مراد از مجوس همان زرتشت باشد.
ديگر اينكه در روايات اسلامى وارد شده است كه بايد با مجوسيان همانند اهل كتاب برخورد كنيم و محدثان اسلامى اين حديث را از پيامبر و امير مؤمنان(عليه السلام) نقل كرده اند:
سَنُّوا عَلَيهِم سُنَّةَ اَهلِ الكِتابِ:(4)
با آنان (مجوسان) مانند اهل كتاب رفتار كنيد.

1 . آل عمران، آيه 85.
2 . آل عمران، آيه 67.
3 . حج، آيه 17.
4 . وسائل الشيعه، كتاب جهاد العدو، باب 49، حديث 9.

صفحه 37
6. معاد در عهد قديم
تفاوت روشى كه ميان قرآن و تورات كنونى و برخى از كتاب هاى عهد عتيق درباره آثار اطاعت و معصيت خدا وجود دارد، اين است كه قرآن نتيجه پيروى از فرمان هاى الهى را نيل به نعمت هاى اخروى و سرانجام معصيت و گناه را ورود به دوزخ و سوختن در آن مى داند، ولى تورات نتيجه پيروى از احكام خدا را رسيدن به ارض موعود اين دنيا و تمتع از لذت و نيل به حكومت مى داند و نتيجه نافرمانى و گناه را قحطى و اسارت و هلاكت معرفى مى كند.
اينك نمونه هايى را يادآور مى شويم:
اوامر خداوند، خداى خود و قوانينى كه شما را امر فرموده است با جهد تمام نگاه داريد. آنچه كه در نظر خداوند است و نيكوست، معمول دار تا آنكه با تو خوش باشد و به زمين خوبى كه خداوند با پدرانت سوگند ياد خورده، داخل شده، به تصرف آورى.
خداوند ما را امر فرموده است كه تمامى اين قوانين را معمول داريم و از خداوند، خداى خود بترسيم تا در همه اوقات با ما خوش باشد كه ما را مثل امروز زنده نگاه دارد.(1)

1 . تورات، سفر مثنى، باب ششم، جمله هاى 17، 18 و 24.

صفحه 38
بدان خداوند، خداى تو، اوست خدا، خداى ايمنى كه عهد و رحمت را با كسانى كه او را دوست دارند و اوامر او را نگاه دارند، تا هزاران طبقه مرعى مى دارد و كسانى كه او را بغض مى نمايند ايشان را آشكارا سزا مى دهد تا ايشان را هلاك سازد، بلكه با كسانى كه او را عداوت مى نمايند، تأخير ننموده ايشان را آشكارا سزا مى دهد.(1)
تمامى اوامرى كه امروز به تو امر مى فرماييم، جهت معمول داشتن نگاه داريد تا آنكه زنده مانده و زياد شويد و به زمينى كه خداوند درباره اش به آبادى شما سوگند ياد نموده بود، داخل شده، به تصرف آوريد.
اوامر خداوند، خداى خود را نگاه دار تا در راه هايش رفتار نموده، از او بترسى، زيرا خداوند خدايت تو را به زمين نيكو، زمينى كه نهرهاى آب و چشمه ها و منبع هايى كه از دره و كوه جارى است، مى رساند تا زمين گندم و جو و تاك و انجير و انار و زمين زيتون روغنى و عسل، زمينى كه در آن نان به فقيرى نخورى و در آن به چيزى محتاج نشوى، زمينى كه سنگ هاى آن آهن است و از كوه هاى آن مى توان كند.(2)
اگر در حضور من به طورى كه پدرت رفتار نمود، سلوك نمايى به خلوص قلب و راستى، تا آنكه هر چه تو را مأمور ساختم، به جا آورى و فرايض و احكام مرا نگاه دارى آنگاه تخت مملكت تو را بر اسرائيل ابداً مقيم خواهم گردانيد چنان كه به پدر تو داود وعده كردم...
اما اگر شما و پسران شما از متابعت من برگرديد و اوامر و فرايض كه به پدران شما دارم، نگاه نداشته و رفته خدايان ديگر را عبادت نموده، ايشان را سجده نماييد، آنگاه اسرائيل را از روى زمينى كه به ايشان دادم، منقطع خواهم ساخت.(3)

1 . تورات، سفر مثنى، باب هفتم، جمله هاى 9 و 10.
2 . تورات، سفر مثنى، باب هشتم، جمله هاى 1، 6، 7، 8، 9.
3 . عهد عتيق، كتاب اول، ملوك، فصل نهم، جمله هاى 4، 5 و 6.

صفحه 39
پاداش ها و كيفرهايى كه در عهد عتيق وارد شده است، غالباً به همين منوال است، ولى هرچند در تورات، جمله هاى صريحى درباره روز قيامت وارد نشده است، اما در عهد عتيق، جمله هاى صريحى درباره زندگى پس از مرگ وجود دارد.
صريح ترين جمله اى كه در عهد عتيق درباره معاد وارد شده است، جمله زير است:
ميراننده و زنده كننده و زيرآورنده به قبر و بيرون آورنده، خداوند است.(1)
از اين فراز كه بگذريم، فرازهاى زير به گونه اى روشن، حاكى از تحقق رستاخيز در روى زمين مى باشد:
در روز حدت خداوند، نه نقره و نه طلاى ايشان به رهانيدن ايشان قادر خواهد بود، آن روز كه تمامى زمين از آتش غيرت او خواهد سوخت زيرا كه به زودى زود تمامى ساكنان زمين را به انجام خواهند رسانيد.(2)
مردگان تو زنده خواهند شد و اموات برخواهند خاست. اى شما كه ساكنان در خاك هستيد، بيدار شده ترنّم نمايند، چون كه شبنم تو، مثل شبنم گياه است و زمين، اموات را بيرون خواهد انداخت.(3)
اين جمله ها مى تواند روشنگر نظر صريح عهد قديم درباره معاد باشد. باز در عهدين جمله هايى پيدا مى شود كه به گونه اى قابل تطبيق بر معاد مى باشد، مانند اين فراز:
دانشمندان مثل نور سپهر و كسانى كه بسيارى را به راه صداقت رهبرى نمايند، مانند ستارگان تا ابد درخشان خواهند بود.(4)

1 . كتاب اول سموئيل، فصل دوم، جمله 6.
2 . عهد عتيق، كتاب اصفياء نبى، فصل اول، جمله 18.
3 . عهد عتيق، كتاب اشعياء، باب 26، جمله 19.
4 . كتاب دانيال، فصل 2، جمله 3. اين فرازها از ترجمه عهد عتيق معروف به چاپ فاضل خان كه در سال 1856 ميلادى، مطابق 1272 هجرى، در لندن چاپ و مستقيماً از عبرى به فارسى ترجمه شده است، نقل گرديد.

صفحه 40
7. معاد در عهد جديد
سير و گردش در محتويات انجيل هاى چهارگانه، ما را به يك اصل مهم رهبرى مى كند و آن اينكه نه تنها حضرت مسيح، وجود رستاخيز را به طور زبانى تبليغ كرده است، بلكه عملاً به وسيله احياى مردگان، نمونه اى از رستاخيز انسان را بر امت خود نشان داده است. در اينجا به فرازهايى از اناجيل نگاه مى كنيم:
آيا مطالعه نموده ايد آنچه از خدا درباره برخاستن مردگان به شما گفته شده است كه خداى ابراهيم و خداى اسحاق و خداى يعقوب منم و خدا، خداى مردگان نيست بلكه خداى زندگان است!؟(1)
مرثا (نام زنى است كه برادر او مرده بود) گفت: اى آقا، اگر تو در اينجا مى بودى، برادر من نمى مرد، ليكن الآن مى دانم كه هرچه تو از خدا بخواهى، خدا به تو خواهد داد. عيسى به او گفت كه برادر تو برخواهد خاست. مرثا به او گفت: مى دانم كه در قيامت در روز بازپسين برخواهد خاست. عيسى(عليه السلام) به او فرمود: آن كس كه بر من ايمان مى آورد، با وجود اينكه بميرد زنده خواهد بود و هر آن كسى كه زنده است و بر من ايمان مى آورد تا روز ابد نخواهد مرد.(2)
در اين دو فراز، وجود رستاخيز به صورت يك امر مسلم و به طور روشن القا شده است و در پاره اى از موارد، مسأله رستاخيز به تعبيرهاى ديگر، مانند حيات جاويدان، روز جزا و آمرزش و عذاب جهنم و بهشت، مطرح گرديده است:
خواهش پدر كه مرا فرستاد، اين است كه هرچه به من بخشيد، من هيچ چيز آن را ضايع نكنم، بلكه در روز بازپسين آن را برخيزانم و خواهش آن كس كه مرا فرستاده، اين است كه هر كس كه پسر را ببيند و بر او ايمان بياورد، مالك زندگانى

1 . انجيل متى، باب 22، جمله هاى 31 و 32.
2 . انجيل يوحنا، فصل 11، جمله هاى 21 و 26.

صفحه 41
جاودانى بشود و من او را در روز بازپسين، خواهم برخيزانم.(1)
ناگاه شخصى آمده وى را گفت: اى استاد نيكوى من چه كار نيكو به عمل آورم تا زندگى جاويد يابم؟ گفت: از چه رو مرا خوب گفتى و حال آنكه هيچ كس خوب نيست جز يكى و آن خدا است و اگر اراده دارى كه داخل حيات شوى، فرايض را نگاه دار. گفت: كدام فرايض؟ عيسى گفت: همين كه قتل مكن، زنا مكن، دزدى مكن، شهادت زور مگو، پدر و مادر خود را محترم دار و آشناى خود را چون خود دوست دار. جوان گفت: همه اين گفته ها از ابتداى جوانى خود محفوظ داشته ام... . عيسى(عليه السلام) گفت: اگر قصد آن دارى كه كامل گردى برو اشياى خود را فروخته به فقرا تسليم نما كه در آسمان گنجى خواهى يافت. عيسى شاگردان خويش را فرمود: شخص ثروتمند، در نهايت دشوارى داخل ملكوت آسمان خواهد گشت.(2)
حكم مكنيد تا بر شما حكم نشود، زيرا كه به آن طريق كه مى كنيد، حكم بر شما خواهد شد و به همان پيمانه كه مى پيماييد، از براى شما پيموده خواهد شد.(3)
زيرا آن روز كه فرزند انسان در جلال پدر خود با ملائكه خويش خواهد آمد، آنگاه هر كس را بر وفق عمل او جزا خواهد داد.(4)
عيسى(عليه السلام) به ايشان فرمود: شما كه مرا متابعت نموديد در تولد نو اندر آن زمان، كه فرزند انسان بر كرسى جلال خود نشيند، شما نيز بر دوازده تخت جلوس خواهيد نمود.(5)
 

1 . انجيل يوحنا، فصل 6، جمله هاى 39 و 40.
2 . انجيل متى، باب 1، تلخيص از جمله هاى 16 و 23.
3 . انجيل متى، باب 7، جمله هاى 1 و 2.
4 . انجيل متى، باب 16، جمله 27.
5 . انجيل متى، باب 19، جمله 28.

صفحه 42
تمام گناهان بنى آدم، آمرزيده خواهد شد، مگر آنكه به روح القدس كفر گويند كه هرگز آمرزيده نخواهند شد، بلكه مستوجب عذاب ابدى است.(1)
به همين وضع در انتهاى دنيا خواهد گرديد كه فرشتگان بيرون خواهند آمد و بدان را از ميان راستان اخراج خواهند نمود و آنها را در تنور آتش خواهند افكند.(2)
واى بر شما اى نويسندگان و فريسيان رياكار... اى افعى ها و مارزاده ها، چه سان از عقوبت دوزخ خواهيد گريخت؟(3)
پس هر گاه كه دست تو را بلغزاند، قطعش بنما كه براى تو بهتر است كه بى دست داخل حيات شوى از آنكه دو دست داشته باشى در جهنم وارد شوى، در آتشى كه خاموش نمى شود. هر گاه پاى تو را بلغزاند، ببرى بهتر است.(4)
بهشت در اناجيل
در اناجيل از دوزخ به طور مكرر نام برده شده است،(5) ولى از بهشت و نعمت هاى آن، كمتر سخن به ميان آمده است، آن هم به تعبيرهاى حيات جاودان، ملكوت آسمان و... .

1 . انجيل مرقس، باب 3، جمله 28.
2 . انجيل متى، باب 13، جمله 49 و 50.
3 . انجيل متى، باب 23، جمله 33.
4 . انجيل مرقس، باب 9، جمله هاى 43 و 50.
5 . انجيل متى، باب 16، جمله 18، مى گويد: درهاى جهنم بر وى استوار نخواهد بود و نيز در انجيل لوقا، باب 16، جمله 23، مى گويد: و در جهنم چون به عقوبت گرفتار مى بود... .
اين فرازها از انجيل فارسى، مترجم از يونانى، مطبوع در لندن، چاپ سال 1837 نقل شد.

صفحه 43
از مطالعه عهدين درباره رستاخيز دو مطلب زير به خوبى روشن مى گردد:
1. پيامبران امت هاى گذشته، هر وقت از معاد و حيات مجدد سخن مى گفتند، امت هاى آنان حالت پذيرايى داشتند و هرگز از حيات مجدد، تعجب و انتقاد نمى كردند و اين به دليل بعثت پيوسته انبيا براى ارشاد بنى اسرائيل بود كه زيربناى گفتار هر پيامبرى را مسأله حيات مجدد و زندگى نوين در آخرت تشكيل مى داد; از اين جهت، معاد در نظر آنان يك مطلب مسلم و غير قابل تشكيك بود.
در صورتى كه مطلب در دوره پيامبر اسلام، كاملاً معكوس بوده است. پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم) با امتى روبرو گرديد كه مدت مديدى بود از ميان آنان پيامبرى برنخاسته و براى هدايت آنان رسولى اعزام نشده بود; از اين جهت پذيرش معاد براى آنان سخت و گران بود.
قرآن مجيد مى فرمايد:
(لِتُنْذِرَ قَوْمًا مَا أُنْذِرَ آبَاؤُهُمْ فَهُمْ غَافِلُونَ):(1)
تا گروهى را كه پدران آنان ترسانيده نشده اند، بترسانى.
در آيه ديگر مى خوانيم:
(يَا أَهْلَ الْكِتَابِ قَدْ جَاءَكُمْ رَسُولُنَا يُبَيِّنُ لَكُمْ عَلَى فَتْرَة مِنَ الرُّسُلِ):(2)
اى دارندگان كتاب، در دوران فترت پيامبران، فرستاده ما به سوى شما آمد تا حق را براى شما روشن سازد.
از طرف ديگر، در زمان پيامبر اسلام، بر اثر مرور زمان، بشر، ديد وسيع و تازه اى در جهت استعداد بحث و جدل بيشتر پيدا كرده بود; از اين جهت، درباره مسأله رستاخيز همگانى، سخت مقاومت مى كرد و آورنده چنين پيام را مجنون و ديوانه مى خواند.

1 . يس، آيه 6.
2 . مائده، آيه 19.

صفحه 44
(وَقَالَ الَّذِينَ كَفَرُوا هَلْ نَدُلُّكُمْ عَلَى رَجُل يُنَبِّئُكُمْ إِذَا مُزِّقْتُمْ كُلَّ مُمَزَّق إِنَّكُمْ لَفِي خَلْق جَدِيد * أَفْتَرى عَلَى اللهِ كَذِبًا أَمْ بِهِ جِنَّةٌ):(1)
كسانى كه كافرند، مى گويند شما را به مردى راهنمايى كنيم كه مى گويد هنگامى كه شماها ريزريز شديد، بار ديگر آفرينش جديدى خواهيد داشت، وى بر خدا دروغ بسته يا ديوانه است.
انسان مغرور گاهى به افكار خود، رنگ استدلال مى داد، استخوان پوسيده اى را خرد مى كرد و آن را نزد پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) مى آورد و در فضا پخش مى كرد و مى گفت: (مَنْ يُحْيِي الْعِظَامَ وَهِيَ رَمِيمٌ):(2) كيست كه استخوان هاى پوسيده را بار ديگر زنده سازد؟)
پافشارى قرآن بر مسأله يكتاپرستى و معاد و بازگشت به حيات مجدد پس از مرگ بود و مقاومت كافران و مشركان نيز در برابر اين دو اصل بود. اين تأكيد تا آنجاست كه برخى مى گويند هزار و چهارصد آيه از قرآن، مربوط به معاد است. اين امر به علت قوه جدل و استدلالى است كه امت اسلامى از آن بهره مند بود. قرآن مجيد موضوع معاد را به شكل يك امر تعبدى مطرح نمى كند، بلكه براى اثبات امكان آن، با طرق گوناگونى استدلال مى فرمايد. ما به خواست خداوند، دلايل قرآن را براى اثبات امكان معاد، در فصل جداگانه اى يادآور مى شويم.

1 . سبأ، آيه 7 ـ 8.
2 . يس، آيه 78.

صفحه 45
دلايل لزوم رستاخيز انسان ها
دليل نخست
از بحث هاى پيش دو مطلب به گونه اى روشن ثابت گرديد:
1. اعتقاد به معاد در زندگى انسان ها كاملاً مؤثر مى باشد و اثرات اين انديشه در صورت صحت و استوارى، در حاشيه زندگى انسان ها نيست، بلكه در متن آن قرار دارد.
2. انديشه معاد يك انديشه همگانى است كه ملل جهان روى آن اتفاق نظر دارند، هر چند ميان آنان در خصوصيات و جزئيات آن اختلافاتى وجود دارد.
اكنون وقت آن رسيده است كه دلايل ضرورت معاد و لزوم وجود آن را مورد بررسى قرار دهيم.
انديشمندان از طرق و راه هاى گوناگون لزوم آن را ثابت كرده اند كه ما آنها را با بيان متناسب با افكار خوانندگان تبيين مى كنيم.
معاد استثنا در قوانين خلقت نيست
نخست بايد ديد كه آيا معاد و بازگشت انسان به زندگى مجدد، استثنا در قانون آفرينش است و نظام هستى ايجاب مى كند كه وقتى انسان به دنيا آمد و آنگاه مرد، پرونده او بسته مى شود و حيات مجددى براى او نيست يا اينكه قوانين آفرينش درست خلاف آن را ايجاب مى كند و براى آفرينش انسان، هدف و غرضى

صفحه 46
در نظر گرفته كه براى آن آفريده شده است و اگر بميرد و به آن هدف نرسد و پرونده او براى ابد بسته شود، بر خلاف قانون خلقت خواهد بود.
به طور مسلم، بايد نظر دوم را انتخاب كرد و اين مطلب را مى توان با بيان زير روشن ساخت.
آيا آفرينش انسان و مرگ وى كه هر روز درباره افراد نوع او تكرار مى شود، مى تواند لغو و بى هدف باشد؟ يعنى هر روز هزاران انسان متولد گردند و هزاران انسان ديگر، دنيا را ترك گويند، بدون اينكه در پى اين آمد و شد هدفى وجود داشته باشد.
انسان كه در ميان ديگر انواع، گل سرسبد جهان آفرينش است، براى چه آفريده شده است؟ آيا مى توان گفت او آفريده شده است كه چند روزى در اين جهان زندگى كند، مقدراى آب و هوا و غذا مصرف كند و چند روزى پهنه هستى را جولانگاه زندگى موقت خود قرار دهد، آنگاه اين جهان را ترك گويد، بدون آنكه در اين آمد و رفت، هدف و غرضى براى او تصور شود؟ چنين تصورى به ساحت قدس خداوند حكيم كه تمام كارهاى او حكيمانه است، راه ندارد.
همواره يكى از پرسش هاى رايج در ميان جوانان اين است كه هدف از آفرينش انسان چيست. امروزه طراحان اصلى اين سؤال، غالباً مادى ها و غرب زدگانى هستند كه تحت تأثير افكار غربى و فلسفه غربيان مى باشند.
مكتب ماديگرى زمينه خوبى براى طرح اين سؤال است، زيرا در اين مكتب خلقت جهان و انسان نه علت فاعلى دارد كه ماده را بيافريند و آن را صورت سازى كند و نه علت غايى كه بتوان براى آفرينش جهان و انسان هدف و مقصدى انديشيد، بلكه از ديدگاه مادى خلقت جهان، معلول تصادف اتم هاى بى شمار و ملكول هاى بى نهايت است، بى آنكه خالق دانا و توانايى باشد كه اين اتم ها را بيافريند و آن را به صورت انواعى درآورد و بدون آنكه براى اصل آفرينش، هدف و غرضى باشد. در اين مكتب، زمينه مناسبى براى اين سؤال وجود دارد: انسان از

صفحه 47
خود سؤال مى كند: جهان و انسان براى چه آفريده شده است و هدف از خلقت چيست؟
ولى در مكتب الهى كه براى جهان و انسان علت فاعلى (خالق) و علت غايى (هدف و مقصد) معتقد است و مى گويد هيچ فعل و حركتى بدن اين دو علت، صورت نمى پذيرد، ناچار بايد براى انسان و جهان نيز اين دو علت وجود داشته باشد:(1)
الف) علت فاعلى كه ماده را پديد آورد و آن را صورت سازى كند.
ب) علت غايى يعنى وجود هدف و غرضى كه آفرينش براى آن صورت بگيرد.
در اين مكتب، اثبات معاد بسيار روشن و ساده است، زيرا بدون اعتقاد به معاد، اصل خلقت معمايى بيش نبوده و آفرينش به صورت كلاف سردرگمى در خواهد آمد.
چون مسلماً زندگى موقت مثلاً هفتاد سال نمى تواند هدف خلقت را تأمين كند، پس طبعاً بايد اين حيات مقدمه حيات ديگرى باشد، به گونه اى كه حيات دوم ثمره و ميوه اين حيات شمرده شود.
در جهان بينى الهى، انسان براى زندگى و كمال جاويد آفريده شده است و هدف از خلقت او، تكامل يك پديده ناقص است كه روز نخست سلولى بيش

1 . در مكتب الهى، هر پديده طبيعى داراى علل چهارگانه است كه بدون آنها تحقق نمى پذيرد: علت فاعلى، علت مادى، علت صورى و علت غائى. ميزى كه جلو روى ما قرار دارد و صندلى كه روى آن نشسته ايم، بخارى كه در كنار ما مى سوزد هر كدام داراى علل چهارگانه است; مثلاً نجار و آهنگر، علت فاعلى آن است، آهن و تخته اى كه از آن ساخته شده است، علت مادى آن مى باشد، صورت و شكلى كه ميز و صندلى به آن شكل ساخته شده است، علّت صورى آن است. هدفى كه آهنگر و نجار را براى ساختن آنها وادار كرده است، علت غائى آن به شمار مى رود، روى اين اساس بايد براى انسان چهار علت تصور نمود و تصور آنها پس از توجه به مثال هاى پيش آسان است.

صفحه 48
نيست و اين تكامل در اين جهان به سرانجام خويش نمى رسد، طبعاً بايد در جهان ديگر سرانجام پذيرد. اگر اين حيات جاويد و ابدى در كار نباشد، خلقت انسان معمايى بيش نخواهد بود، بلكه محكوم به پوچى و بيهودگى خواهد شد.
به ديگر بيان،(1) حركت خواه حركت در مكان باشد، مثل اينكه شما از خانه خود حركت مى كنيد تا دوست خود را در نقطه خاصى ديدن كنيد يا حركت در جوهر و طبيعت باشد، مانند حركت نطفه از حالت سلولى به صورت هاى مختلف جنينى كه در اصطلاح قرآن از آنها به نطفه، علقه و... ياد شده است، حركت در هر دو حال، براى خود هدف و غرضى لازم دارد و در حقيقت حركت، چنين هدفى نهفته است.
تفاوت تنها در متحرك است، زيرا گاهى متحرك، عالم و دانا است، مانند انسان كه از نقطه اى به سوى نقطه اى حركت مى كند و در اين حركت، هدف و غرضى را تعقيب مى كند; حتى آن حركت هايى كه نوع مردم تصور مى كنند فاقد هدف است، همان ها نيز هدفى مناسب با خود دارد، مثل اينكه انسان از نشستن در نقطه اى خسته مى شود. اين نوع حركت ها بدون غايت است، در صورتى كه اگر دقت كنيم، بى هدف نيست، بلكه هدف رفع خستگى است كه از نشستن متمادى در نقطه اى عارض انسان شده است و زمانى متحرك فاقد شعور و آگاهى است، مانند حركت هسته اى كه در خاك نهفته است به سوى شدن يك درخت برومند، اگرچه اين حركت فاقد شعور است، ولى به طور مسلم، فاقد هدف و غايت نيست. اكنون اين قاعده را در آفرينش انسان و جهان پياده مى كنيم.
آفرينش انسان از نطفه و علقه و... آغاز مى گردد و با حركت در جوهر و طبيعت گام به گام به سوى كمال پيش مى رود و در هر مرحله اى از مراحل، كمالى را كسب كرده، آنگاه متوجه كمال برتر و بالاتر مى گردد و تا روز مرگ از تبديل و تغيير و

1 . اين بيان برگرفته از انديشه بكر حركت جوهرى است و مبتكر آن صدرالمتألّهين شيرازى(قدس سره)مى باشد.

صفحه 49
حركت و دگرگونى باز نمى ايستد.
مسلماً هدف از حركت، بايد چيزى غير از خود حركت باشد و زندگانى موقت انسان در اين جهان، سراسر حركت و دگرگونى است. بايد هدفى غير از حركت و غرضى جز اين زندگى كه همگى حركت است، انديشيد كه بتوان آن را براى اين حيات كه سراسر حركت و پيشروى است، هدف و غرضى شمرد.
به عبارت ديگر، زندگى موقت و فناپذير نمى تواند هدف و كمال حركت باشد، زيرا هدف از حركت، تحصيل كمال است و فنا و نيستى و نابودى و پوسيدگى، كمال نيست كه انسان در حركت خود آن را طلب كند.
عين اين بيان را مىتوان در آفرينش جهان نيز پياده كرد. تنها انسان نيست كه رستاخيز و دگرگونى دارد، بلكه اين دگرگونى، شامل مجموع هستى خواهد شد. در قرآن مجيد به اين برهان در شكلى كه بيان گرديد، كاملاً تصريح شده است.
(وَمَا خَلَقْنَا السَّمَاءَ وَالأَرْضَ وَمَا بَيْنَهُمَا بَاطِلاً ذَلِكَ ظَنُّ الَّذِينَ كَفَرُوا فَوَيْلٌ لِلَّذِينَ كَفَرُوا مِنَ النَّارِ):(1)
ما آسمان و زمين و آنچه كه در ميان آنها قرار دارد، بيهوده (بى آنكه هدفى در كار باشد)، نيافريده ايم. چنين انديشه اى مربوط به كسانى است كه كفر ورزيده اند. واى بر گروه كافر از آتش.
در اين آيه، از وجود هدف براى خلقت، بر لزوم معاد استدلال شده است، به گواه اينكه پيش از اين، جمله (بِمَا نَسُوا يَوْمَ الْحِسَابِ) آمده است.

1 . ص، آيه 27.

صفحه 50
دلايل لزوم رستاخيز
دليل دوم
معاد مقتضاى عدل الهى است
هرگز اعمال نيك و بد افراد انسان، نسبت به خدا، تكليفى ايجاد نمى كند. عمل فرد نيكوكار، هرچند درخور ستايش است، ولى از نظر عقل، بر خدا لازم نيست كه عمل او را پاداش دهد، زيرا فرد نيكوكار هر كارى كرده است، با سرمايه الهى و نيروى خداوندى به جاى آورده و از خود مايه اى نگذاشته است.
خداوند آفريننده انسان است و آفريننده تمام آنچه آدمى بدان وابسته است.
او هرچه دارد از جانب خدا دارد; از اين جهت، وجود و تمام شئون وى متعلق به خدا است و تصرف بنده در جهان آفرينش، تصرف در ملك خدا است. چيزى كه هست، هر گاه به وظائف بندگى قيام كند، كارهاى او مورد رضايت خداوند مى باشد.
مقصود از اينكه مى گوييم همه چيز متعلق به خداست يا خداوند، مالك وى و تمام امور وابسته به او است، مالكيت هاى اعتبارى و اجتماعى مانند مالكيت فردى نسبت به خانه خود و... نيست، زيرا ميان مالكيت خدا، نسبت به جهان، و مالكيت انسان ها نسبت به لباس و خانه و... خود، فرق روشنى وجود دارد.
مالكيت خدا، ريشه تكوينى دارد; به اين معنى كه چون به هر چيزى وجود و هستى بخشيده و آن را آفريده است، مالك آن مى باشد، در صورتى كه مالكيت

صفحه 51
انسان به لباس و لوازم زندگى و... چنين نيست، بلكه يك قرارداد اجتماعى است كه به دليل گردش چرخ زندگى، انسان ها ناچار شده اند ميان آدمى و متعلقات او رابطه اى به نام مالكيت (اعتبارى) قائل شوند و آن را به رسميت بشناسند، زيرا در غير اين صورت، چرخ زندگى نخواهد گشت.
در صورتى كه مالكيت خدا بر اساس يك قرارداد اجتماعى نيست كه نياز به آن داشته باشد كه روزى خردمندان جهان جمع بشنوند و خدا را مالك جهان و انسان بدانند و مالكيت او را به رسميت بشناسند، بلكه او چون آفريدگار انسان و جهان است، طبعاً مالك آنها نيز هست.
از مطلب دور نشويم. چون بنده نيكوكار با سرمايه الهى، به وظيفه خود عمل مى كند، حتى وجود او و اراده او نيز از سرمايه هاى خدايى است كه در اختيار وى نهاده، از اين جهت، در صورت انجام وظيفه، نمى تواند چيزى از خدا مطالبه كند. اگر خداوند به فرد نيكوكار پاداش دهد، جز لطف و كرم او چيز ديگرى نخواهد بود، ليكن به حكم اينكه از خداوند، كار قبيح سر نمى زند، نبايد افراد نيكوكار را كيفر دهد و فرمانبرداران و نيكوكاران را وارد آتش سازد. درست است كه آنان حقى بر گردن خدا ندارند ولى كيفر دادن آنان، كارى قبيح و بر خلاف عدل الهى است.
اين جريان به گونه ديگرى درباره گناهكاران نيز حكم فرماست. هرگز بر خدا حتم و لازم نيست كه افراد گنهكار را به كيفر اعمال خود برساند، بلكه او مختار است به هر نحوى خواست، با آنان رفتار كند; ببخشد يا كيفر دهد، زيرا فرد گنهكار، فقط او را مخالفت كرده و بر او طغيان نموده و حق اطاعت او را ناديده گرفته است. درنهايت اين حق متعلق به او است; اگر خواست، از حق خود صرف نظر مى كند و آنان را مى بخشد و اگر نخواست، آنان را كيفر مى دهد.
ليكن نكته قابل توجه اينجاست كه اگر همه افراد بشر نيكوكار بودند و در ميان آنان مجرم و گنهكار نبود، ناديده گرفتن اعمال نيك آنان، با عدل الهى منافاتى نداشت، زيرا همان طورى كه گذشت، هيچ فردى از طريق فرمانبردارى

صفحه 52
حقى بر خدا پيدا نمى كند و اگر همه افراد، گنهكار بودند و در ميان آنان، نيكوكارى وجود نداشت، در اين صورت نيز عفو الهى و بخشودن همه اشكالى نداشت.
ولى اگر بندگان خدا دو تيره باشند، نيكوكار و بدكار، تساوى و برابرى ميان اين دو گروه و حذف پاداش و كيفر از قاموس آفرينش، با عدل الهى كه خدا را با آن توصيف مى كنيم، سازگار نخواهد بود، زيرا عقل انسان به طور روشن درك مى كند كه مساوات ميان مطيع و عاصى، نيكوكار و بدكار، كار شايسته اى نيست، بلكه كار قبيحى است و ساحت قدس الهى از آن پيراسته است; پس عدل الهى ايجاب مى كند كه ميان اين گروه تفاوتى در كار باشد.
پاسخ يك سؤال
ممكن است گفته شود اين برهان در مكتب آن گروه از دانشمندان عقايد و مذاهب درست است كه مى گويند از نظر درك عقل، بايد خداوند با بندگان خود با عدل و داد رفتار كند، همچنان كه گروه عدليه بر اين عقيده اند، ولى در مكتب گروه ديگرى به نام اشاعره كه مى گويند هرگز از نظر عقل، خدا ملزم به رعايت عدل درباره بندگان خود نيست، بلكه او مختار است و به هر نحوى كه خواست، مى تواند با بندگان خود رفتار كند، اين برهان، تمام و صحيح نخواهد بود. اين گروه مى گويند ما حق نداريم در كار خدا مداخله و براى او تكليف معين كنيم و بگوييم حتماً بايد با بندگان خود با عدل و داد رفتار كند، بلكه هرچه كند، عين حق و حقيقت خواهد بود.
به عبارت روشن تر، هرگز داورى ما بر اينكه خداوند بايد با بندگان خود بر طبق عدل رفتار كند، مورد پذيرش آنان نيست، بلكه آنان مى گويند خدا بر طبق آنچه كه خويش مصلحت مى داند و در كتاب خود از آن گزارش داده است، عمل مى كند. اكنون بايد ديد، خدا خويش را در كتاب خود، چگونه توصيف كرده و رفتار خود را با بندگان خويش به چه نحو بيان كرده است.

صفحه 53
پاسخ اين سؤال روشن است، زيرا در مكتب دوم هرچند خداوند از نظر عقل ملزم به رعايت عدل نيست، ولى خداوند در كتاب آسمانى خود، خويش را قائم به عدل و حاكم به داد معرفى كرده و اگر بر فرض، از نظر عقل هم ملزم به رعايت عدل نباشد، خود را ملزم به رعايت عدل ساخته است:
(شَهِدَ اللهُ أَنَّهُ لاَ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ وَالْمَلاَئِكَةُ وَأُولُو الْعِلْمِ قَائِمًا بِالْقِسْطِ):(1)
خدا و فرشتگان و دانشوران گواهى مى دهند كه جز او خدايى نيست، در حالى كه حاكم به عدل است.
حالا خواه پيراستگى خدا را از خلاف عدل، نتيجه حكم عقل بدانيم يا اينكه حكم عقل را ناديده گرفته و بگوييم عقل چنين حكمى ندارد و عدالت او را از طريق شرع و قرآن ثابت كنيم، در هر دو حال، تساوى ميان دو گروه (بدكار و نيكوكردار) بر خلاف عدل الهى است كه عقل و شرع به آن گواهى مى دهد.
قرآن مجيد به اين برهان در آيه زير اشاره مى فرمايد:
(أَمْ نَجْعَلُ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ كَالْمُفْسِدِينَ فِي الأَرْضِ أَمْ نَجْعَلُ الْمُتَّقِينَ كَالْفُجَّارِ):(2)
آيا كسانى را كه ايمان آورده و عمل نيك كردند، مانند تبهكاران روى زمين قرار مى دهيم يا پرهيزكاران را مانند بدكاران به حساب مى آوريم؟
از اين بيان نتيجه مى گيريم كه خدا با بندگان خود، از طريق عدل و داد رفتار مى كند; خواه مدرك آن را حكم عقل و خرد بدانيم و بگوييم كه خرد داورى مى كند كه خدا بايد با بندگان خود با عدل و داد رفتار كند يا مدرك آن را گزارش قرآن و حكم شرع تلقى كنيم، در هر دو صورت، مساوات ميان مطيع و مجرم، فرمانبر و گنهكار، شايسته نيست.

1 . آل عمران، آيه 18.
2 . ص، آيه 28.

صفحه 54
يكى از نويسندگان معاصر ما به اثبات لزوم معاد از طريق عدل الهى ايرادى دارد كه با توجه به بيان گذشته پاسخ گفتار او روشن مى گردد. خلاصه گفتار او اين است:
اين استدلال از آن استدلال هايى است كه خيلى به نظر طبيعى و منطقى آمده است و عدم تمسك قرآن به آن، خود از معجزات بارز آن مى باشد. درست نگاه كنيد روى رسوم دستگاه هاى بشرى كه كپيه شده است و نمونه خوبى از موارد قياس به نفس است كه دست بشر در آن به كار رفته است.(1)
در پاسخ اين اعتراض بايد گفت:
اولاً اين استدلال به گواهى آيه بيست و هفتم سوره ص ريشه قرآنى دارد و هرگز از روى دستگاه هاى بشرى كپيه نشده است.
ثانياً هر رسم بشرى را نبايد به باد انتقاد گرفت، گرچه كارهاى الهى عين عدل و دادگرى و كارهاى بشرى، عدل آميخته با جور و ستم و مخلوطى از حق و باطل است، ليكن چه مانعى دارد كه يك رسم از صدها رسم بشرى، مقرون به حق و حقيقت باشد؟

1 . راه طى شده، ص 162، چاپ دوم.

صفحه 55
دليل سوم
باور معاد ضمانت اجرايى تكاليف الهى است
پيامبران آسمانى از جانب خداوند بزرگ با يك رشته تعاليم و دستوراتى به سوى بندگان خدا برانگيخته شده اند تا آنان را به وظايف و تكاليف خويش آشنا سازند.
تكاليف الهى هرچند پس از محاسبات عقلى، به نفع انسان ها و تضمين كننده يك زندگى سعادتمند براى آنان در اين جهان است، ولى ناگفته پيدا است كه نوع مردم از درك فوايد دقيق تكاليف الهى ناتوان بوده و به اين نوع مسائل با ديد سطحى مى نگرد; از اين رو، انسان ها وظايف را بارى بر دوش خود مى پندارند و آن را مانعى بر سر راه لذت زودگذر خويش به شمار مى آورند.
شكى نيست كه نماز گزاردن و روزه گرفتن، رنج و زحمت دارد و پرداخت بخشى از مال كه بسيارى از انسان ها آن را همسنگ جان خود دوست مى دارند، بدون يك انگيزه معنوى نيرومند، ممكن نيست و نيز خوددارى از محرمات كه غرايز متوجه آن است، به كف نفس و خويشتندارى بسيارى نيازمند است.
هر گاه در برابر وظايف الهى وعده، وعيد، پاداش و كيفرى باشد، مردم دستورهاى الهى را براى اميد به پاداش و بيم از كيفر، مى پذيرند، ولى اگر براى

صفحه 56
تكاليف بندگان، چنين ضمانت اجرايى وجود نداشته باشد، جز اولياى الهى كه خدا را از جهت اميد به پاداش و بيم از كيفر نمى پرستند، احدى به تكاليف الهى توجه ننموده و درنتيجه هدف از اعزام پيامبران، جامعه عمل نمى پوشد.
به عبارت ديگر، اگر مطيع و عاصى در همين جهان، نتايج اعمال خود را مى ديدند و به پاداش و كيفر اعمال خود مى رسيدند، امكان داشت كه از اين نظر (نه از نظرهاى ديگر) لزوم سراى ديگر را نفى كنيم.
ولى جهان با نعمت هاى بى شمار خود در برابر مؤمن و كافر و فرمانبر و عصيانگر يكسان است و هر فردى به نسبت سعى و كوشش خود، از مواهب گسترده خداوند بهره مند مى شود. نه فرد مؤمن همه نتيجه اطاعت خود را در اين جهان مى بيند و نه كافر به تمامى كيفر طغيان خود مى رسد. هر گاه پرونده زندگى مؤمن و كافر و امين و خائن در اين جهان بسته شود و سراى ديگرى كه هر كدام در آن سرا، به سزاى عمل خويش برسد در كار نباشد، دليلى ندارد كه گروهى يك عمر با رنج و زحمت با كف نفس و خويشتندارى به سر برند، در حالى كه گروه ديگر، شب و روز غرق عيش و نوش آميخته با لذت و شهوت باشند.
تنها به دليل وجود معاد و اميد پاداش و ترس از كيفر است كه جوان، خواب لذيذ صبحگاهى را بر خود حرام مى كند و پيش از آفتاب براى اداى نماز برمى خيزد و در هواى گرم، روزه مى گيرد و جان و مال خويش را در راه خدا بذل مى كند و نيز براى ترس از دوزخ است كه جوان، با كمال علاقه اى كه به مسائل جنسى دارد، از حرام چشم مى پوشد و از قمار و شراب و مجالس رقص مى پرهيزد و سراپا انسان فرمانبردارى مى شود.
نتيجه اينكه براى تحقق بخشيدن به هدف پيامبران و به منظور عمل به تكاليف، بايد پاداش و كيفرى براى اعمال باشد. اكنون كه مؤمن و كافر در اين جهان به سزاى اعمال نمى رسند، بايد در جهان ديگر، اين موضوع عملى گردد و مقصود از معاد، چيزى جز اين نيست.

صفحه 57
گذشته بر اين، خداوند بزرگ در قرآن و ديگر كتاب هاى آسمانى به فرمانبرداران وعده پاداش داده و گنهكاران را به كيفر، تهديد فرموده است. وعده الهى نمى تواند دروغ و غيرصحيح باشد و براى تحقق بخشيدن به اين وعده و وعيد الهى، چاره اى جز وجود معاد و زندگى در سراى ديگر نيست.

صفحه 58
دليل چهارم
معاد مقتضاى سعادت
ضرورت رستاخيز انسان را از راه ديگرى نيز مى توان ثابت كرد، مبنى بر اينكه مقتضيات و عوامل سعادت را كه نتيجه ايمان و عمل صالح است، نبايد ناديده گرفت و اراده حكيمانه خدا ايجاب مى كند كه اين عوامل و آمادگى ها به ثمر برسد.
افراد بشر كه در پهنه هستى زندگى مى كنند، به دو گروه متفاوت مؤمن و كافر، صالح و ظالم، دادگستر و ستمگر، نيكوكار و بدكار، خائن و خدمتگزار و... تقسيم مى شوند.
در گروه نخست، مقتضيات سعادت و خوشبختى در پرتو ايمان و عمل صالح فراهم گرديده است.
اگر زندگى اين گروه در همين دنيا خاتمه يابد و در برابر عوامل سعادتى كه در اين جهان كسب كرده اند، به كمال ديگرى كه غايت و هدف اين عوامل است، نرسند، نتيجه آن بى اعتنايى به وجود اين عوامل سعادت خواهد بود و ساحت خداوند حكيم كه همه كارهاى او حكيمانه و دور از لغو و بيهودگى است، از چنين

صفحه 59
كارى پيراسته است.
به عبارت ديگر، ايمان و عمل نيك، در روح انسان، كمال معنوى مى آفريند و اين كمال، براى خود حيات و زندگى مناسبى لازم دارد و اگر روح به اين حيات مناسب نرسد، درنتيجه وجود آن كمال در روح انسان عاطل و باطل مى شود.
به بيان روشن تر، اين كمال معنوى كه نتيجه ايمان و عمل صالح است، علتى است كه براى خود تقاضايى دارد كه حتماً بايد به مقتضاى خود (حيات اخروى و زندگى مناسب) برسد و اگر پرونده حيات انسان با بودن چنين اقتضايى بسته شود و به دنبال علت معلول آن نيايد، لازم مى آيد كه وجود اين علل و مقتضى ها لغو و بيهوده بوده و چيزى بر وجود آنها مترتب نگردد.
در گروه فاسد و تبهكار كه نه از ايمان صحيح و انديشه پاك بهره اى دارند نه از نظر عمل و كار از برنامه صحيحى پيروى مى كنند و در زندگى جز ارضاى غرايز حيوانى و ابراز قدرت بر ضعيفان و ناتوانان هدفى ندارند، عوامل شقاوت و بدبختى پيريزى گرديده است و بايد اين عوامل به هدف و نتيجه خود برسد. ناديده گرفتن اين مقدمات و بسته شدن پرونده زندگى در اين جهان، بسان تعطيل كردن سازمان علل و مقتضيات است و اگر بخواهيم وجود اين علل و مقتضى ها در سازمان هستى لغو و بيهوده نباشد، بايد به پيامد خود برسند; در غير اين صورت، وجود آنها لغو و پوچ خواهد بود.
اين برهان را مى توان در دو كلمه خلاصه كرد:
1. اعتقاد و عمل (هر اعتقاد و هر عملى مى خواهد باشد) در روح انسان، كمال يا خصوصيتى را مى آفريند كه براى خود، تقاضايى دارد و چون اين تقاضا كه همان كمال مطلوب روح است در اين جهان نيست، بايد در عالم ديگرى باشد و اين همان است كه ما نام آن را حيات اخروى مى گذاريم.

صفحه 60
2. وجود اين علل و مقتضيات نبايد ناديده گرفته شود، بلكه بايد به آنها ترتيب اثر داده شود، زيرا در غير اين صورت وجود آنها در سازمان خلقت لغو و بيهوده خواهد بود. شايد آيه زير در قرآن مجيد، اشاره به اين دليل و برهان باشد:
(أَمْ نَجْعَلُ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ كَالْمُفْسِدِينَ فِي الأَرْضِ أَمْ نَجْعَلُ الْمُتَّقِينَ كَالْفُجَّارِ):(1)
آيا ما گروهى را كه ايمان آورده و عمل صالح به جا آورده اند، مانند افراد مفسد و تبهكار قرار دهيم يا به متقى و پرهيزكار و عاصى و گنهكار با يك ديد بنگريم.
قرآن در اين آيه به روشنى هرچه تمام تر هر نوع تساوى ميان اين دو گروه متضاد و مخالف را نفى و سلب مى كند و هرگز سرنوشت آنان را يكسان نمى داند، زيرا اراده حكيمانه خداوند ايجاب مى كند كه هر نوع آمادگى و امكاناتى كه افراد كسب كرده اند به مرحله فعليت برسد و تمام مقتضيات و عوامل به هدفى كه آن را تعقيب مى كند، نائل گردد.

1 . ص، آيه 28.

صفحه 61
دليل پنجم
معاد و علوم طبيعى
اگر دلايل عقلى، ما را به لزوم وجود رستاخيز انسان و جهان رهبرى مى كند، علوم طبيعى نيز ما را به وجود رستاخيزى عالمگير راهنماست; يعنى ثابت مى كند روزى فرا خواهد رسيد كه نظام جهان برچيده مى شود، جاذبه خورشيد به پايان مى رسد، سيارات از گردش باز مى ايستد و نظام كرات آسمانى از هم گسسته مى گردد و اين نظام طبيعى بر جهان حكومت نمى كند.
بر اساس قانون دوم ترموديناميك، اجسام، پيوسته از حالت گرمى به سردى مى گرايند و از حرارت به برودت ره مى سپرند، اتم هاى جهان، پيوسته در حالت انفجار و شكستن است و در هر انفجارى مقدارى از انرژى جهان آزاد و به مصرف مى رسد و روزى فرا مى رسد كه در جهان، انرژى قابل مصرفى پيدا نمى شود.
به عبارت ديگر، اگر در جهان، غلغله حيات و نشاط به چشم مى خورد، اگر فعل و انفعال شيميايى انجام مى گيرد، به دليل اختلاف سطح حرارت و برودت اجسام است و چنين اختلافى بسان اختلاف سطح آب واحد است كه حركت و جنبش را در آب پديد مى آورد و وقتى سطح آب، متحد و يكسان شد، آب از حركت

صفحه 62
و جنبش باز مى ايستد و نيروى فعال جهان به پايان مى رسد و جهان از هر نوع حركت و تغييرى عاجز و ناتوان مى گردد.
از اين روى، فيزيكدانان مىگويند:
انتروپى (پيرى) جهان، در حال افزايش است و اتم هاى آن پيوسته در حال فرسايشند و هر روزى كه از عمر جهان مى گذرد، گامى به سوى پيرى برمىدارد و در تمام نقل و انتقالات خود، قسمتى از نظم و ترتيب كنونى جهان از بين مى رود، وقتى انتروپى به آخرين پايه خود رسيد و اجسام از نظر حرارت و برودت يكسان شد، در چنين روزى، نظام گيتى به هم مى خورد و نظم و ترتيب كنونى به كلى دگرگون مى گردد و زمين ما جز اين زمين و آسمان ها به غير اين صورت درمى آيد. اين حقيقت، در قرآن با آيه هاى زير، بيان شده است:
(وَمَا قَدَرُوا اللهَ حَقَّ قَدْرِهِ وَالأَرْضُ جَمِيعًا قَبْضَتُهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَالسَّمَاوَاتُ مَطْوِيَّاتٌ بِيَمِينِهِ سُبْحَانَهُ وَتَعَالَى عَمَّا يُشْرِكُونَ):(1)
خدا را به حق شناختنش، نشناختند و در روز رستاخيز، زمين يكسره در قبضه اوست و آسمان ها به قدرت وى پيچيده است. خداوند پيراسته است از آنچه براى او شريك قرار مى دهند.
(يَوْمَ تُبَدَّلُ الأَرْضُ غَيْرَ الأَرْضِ وَالسَّمَاوَاتُ وَبَرَزُوا للهِ الْوَاحِدِ الْقَهَّارِ):(2)
روزى كه زمين و آسمان ها به زمين و آسمان ديگرى مبدل مى گردد و مردم در پيشگاه خداى مقتدر حاضر مى شوند.
(إِذَا الشَّمْسُ كُوِّرَتْ * وَإِذَا النُّجُومُ انْكَدَرَتْ * وَإِذَا الْجِبَالُ سُيِّرَتْ * وَإِذَا الْعِشَارُ عُطِّلَتْ * وَ

1 . زمر، آيه 67.
2 . ابراهيم، آيه 48.

صفحه 63
إِذَا الْوُحُوشُ حُشِرَتْ * وَإِذَا الْبِحَارُ سُجِّرَتْ):(1)
هنگامى كه نور خورشيد تمام گردد و ستارگان گرفته يا متفرق شوند وقتى كه كوه ها پراكنده گردد و نوزادان مورد اعتراض قرار گيرند و وحوش گرد آيند و آن هنگام كه درياها طغيان كنند.
(إِذَا السَّمَاءُ انْفَطَرَتْ * وَإِذَا الْكَوَاكِبُ انْتَثَرَتْ * وَ إِذَا الْبِحَارُ فُجِّرَتْ * وَإِذَا الْقُبُورُ بُعْثِرَتْ * عَلِمَتْ نَفْسٌ مَا قَدَّمَتْ وَأَخَّرَتْ):(2)
وقتى كه آسمان ها دو نيم گرديد، ستارگان فرو ريخت و درياها طغيان كرد و مردگان زنده شدند، انسان از اعمال پيشين و بعدى خود آگاه مى گردد.
(إِذَا السَّمَاءُ انْشَقَّتْ * وَأَذِنَتْ لِرَبِّهَا وَحُقَّتْ * وَ إِذَا الأَرْضُ مُدَّتْ * وَأَلَقْتَ مَا فِيهَا وَتَخَلَّتْ * وَأَذِنَتْ لِرَبِّهَا وَحُقَّتْ):(3)
وقتى آسمان ها منفجر و به فرمان خداى خود مطيع گردند و آنگاه كه زمين كشيده شود و بلندى و پستى هاى آن يكسان گردد و آنچه در دل دارد، بيرون ريخته و خود خالى شود، به حق به فرمان خداى خود گوش دهد.
از اين بيان معلوم مى شود اتم هاى جهان، توان محدودى دارد و براى جهان، عمر پايان پذيرى هست و روزى فرا مى رسد كه چراغ زندگى خاموش گشته و نظام هستى دنيايى فرو مى ريزد.
اين مطلبى است كه علوم طبيعى ما را به آن رهبرى مى كند و آيات قرآن نيز به صراحت بر آن دلالت دارد، اما اينكه پس از فروريختن اين نظام، نظام جديدى جايگزين آن مى گردد و حيات نوى در كالبد جهان دميده مى شود، مطلبى است كه

1 . تكوير، آيه 1 ـ 6.
2 . انفطار، آيه 1 ـ 5.
3 . انشقاق، آيه 1 ـ 5.

صفحه 64
پيامبران آسمانى از آن گزارش داده اند و آن چيزى نيست كه علم و دانش از آن گزارش دهد، زيرا پيدايش نظام اخروى، پديده اى است كه پس از فروريزى نظام كنونى پديد مىآيد و پيش بينى و اثبات قطعى آن براى بشر غيرممكن يا بسيار مشكل است. بشر با بينش و دانش محدود خود نمى تواند به پيدايش و كيفيت دورانى كه معلوم نيست كى و چگونه خواهد بود پى ببرد.
حواسّ انسان همواره متوجه و متمركز در گرفتارى ها و احتياجات روزمره و محدود به زمان و مكان و شخصى است. نوابغ بزرگ بشريت، كسانى هستند كه حداكثر در صدد تأمين زندگى يك نسل و نسل بعدى ملت برآمده اند و از يك قرن جلوتر نرفته اند تا چه رسد كه تحقق نظام جديد جهان را از طريق تجربه و آزمايش پيش بينى كنند.
بنابراين ويرانى جهان مطلبى است كه علم آن را ثابت كرده است، اما نوسازى آن، مطلبى است كه پيامبران كه داراى بينش وسيع و ديد عميق مبتنى بر وحى هستند، از آن خبر داده اند.

صفحه 65
روح انسانى
موضوع مهم در معاد، اثبات روح و روان مجرد و پيراسته از ماده است;(1)به اين معنى كه انسان تركيبى است از بدن و تن كه براى خود ارگانيزم و تشكيلات خاصى دارد و روح و روان كه پيراسته از ماده و طبيعت است ولى با آن، نوعى اتحاد و همراهى دارد و پس از مرگ نيز باقى و پايدار است و از بين نمى رود.
اثبات روح و روان به اين شكل از خصايص مكتب الهى است، در حالى كه در مكتب مادى، وجود روح به اين معنى كاملاً مورد انكار مى باشد.
دلايل مادّى ها بر مادى بودن روح
روح از ديدگاه مادى اثر مخصوص انسجام مادى بدن و نتيجه كنش و واكنش اجزاى آن در يكديگر است و از تركيب ماده بدن بهويژه سلسله اعصاب و مواد خاكسترى مغز، شعور و ادراكى به نام روح تجلى كرده و موضوع روح و روحيات، پديد مى آيد، همان طور كه از كبد، صفرا و از غدد فكى، بزاق، ترشح مى كند، همچنين از انسجام اجزاى بدن و ارتباط آنها با يكديگر، شعور و ادراك، شادى و غم، حبّ و بغض و... تجلى مى كند.

1 . در آينده، اهميت اثبات روح و نقش آن در حل مشكلات معاد بيان خواهد شد.

صفحه 66
در اين مكتب، روح اثر شيميايى ماده است نه موجودى مجزا و جداگانه از آن كه سنخ آن، غير از سنخ وجود بدن باشد.
دلايل مادّى ها بيش از اين نيست كه در مواقع تجلى شعور و تفكر، مغز از خود فعاليت بيشترى نشان مى دهد و هنگامى كه به مغز يا قسمتى از آن آسيبى رسيد، انسان تفكر صحيح خود را از دست مى دهد. اگر قسمتى از مغز انسان برداشته شود، چه بسا برخى از امور مربوط به ادراك و تفكر يا حافظه را از دست بدهد و همچنين... .
نقد اين ديدگاه
اين تجارب، تنها ثابت مى كند كه اعصاب و مواد خاكسترى مغز در پيدايش شعور انسانى دخالت كامل دارد، ليكن اين مطلب كه آيا حقيقت روح همين فعل و انفعال فيزيكى و شيميايى است، هرگز قابل اثبات نيست، زيرا ممكن است اعصاب و مواد خاكسترى مغز براى فعاليت روح و روان، در حكم ابزار و شرايط باشد و دلايل تجربى، چنين احتمالى را نفى نمى كند.
اگر دلايل مدعيان تجرد روح كه در فلسفه اسلامى صدرالمتألّهين به «دلايل ده گانه» معروف است، به روشنى ثابت گردد، روح پيراسته از ماده است، اين نوع تجارب و آزمايش ها در عين صحت با تجرد روح، منافاتى نخواهد داشت، زيرا همه مدعيان تجرد روح مى گويند روح انسان به بدن او تعلق تدبيرى دارد و فعاليت روح در جهان خارج، بدون ابزار و اسباب مادى امكان پذير نيست و سلّول هاى مغز و اعصاب و فعل و انفعال هاى شيميايى مغز، همگى وسيله روح به شمار مى رود و روح كارهاى خود را به وسيله بدن اعمال مى كند. روح براى ديدن، نياز به چشم و در شنيدن، احتياج به گوش دارد و با بهكارگيرى اين ابزار و شرايط، راه

صفحه 67
تكامل را مى پيمايد و اگر اين ابزار از دست او گرفته شود، نمى تواند كارى صورت دهد; از اين جهت، هيچ مانعى ندارد كه مغز و سلسله اعصاب، ابزار آگاهى او باشد.
بنابراين دانشمندان مادى هرچه از علوم مادى كمك بگيرند و آزمايش هاى خود را دوچندان سازند، بيش از اين نتيجه نخواهند گرفت كه مغز و اعصاب و ديگر اعضاى حسّاس بدن، در تحقق ادراك و بقاى حيات، نقش مؤثرى دارد، اما آيا حقيقت روح و روان انسان، همين ابزار و آثار شيميايى و فيزيكى آنها است؟ هرگز از اين تجربيات، چنين نتيجه اى به دست نمى آيد.
براى اثبات روح و اينكه انسان علاوه بر تن، داراى روح و روانى است كه با مرگ بدن از ميان نمى رود، دو راه در اختيار داريم:
الف) دلايل عقلى و فلسفى;
ب) دلايل تجربى و آزمايش.
دلايل تجربى اثبات روح و روان، فراوان است و ما از ميان آنها راه هاى زير را تبيين خواهيم كرد:
1. خواب هاى راستين;
2. نهان بينى يا تبادل افكار;
3. روشن بينى يا آگاهى از حوادث دور از زمان و مكان;
4. اسپرى تيسم يا ارتباط با ارواح;
5. تظاهر ارواح در جلسات ارتباط با ارواح;
6. مشاهده روح و روان در خارج از بدن;
7. كارهاى خارق العاده مرتاضان;
8. وسيله با هادى تفاوت دارد.

صفحه 68
دلايل فلسفى پيراستگى روح از ماده
دانشمندان الهى براى تجرد روح از ماده، براهين دقيق فلسفى دارند كه اگر به صورت فنى تقرير گردد، هر گونه شك و شبهه را از دل ها مى زدايد. ما در اينجا به برخى از براهين تجرد روح از ماده كه جنبه همگانى دارد، اشاره مى كنيم و كسانى كه مى خواهند در اين مورد اطلاعات بيشترى به دست آورند، به كتاب هاى فلسفى مراجعه فرمايند.
دليل اول
انطباق بزرگ بر كوچك محال است
يكى از خواص ماده اين است كه بايد ميان ظرف و مظروف نسبت خاصى حكم فرما باشد و روى اين اصل، چيز بزرگ تر، در ظرف كوچك تر جاى نمىگيرد، زيرا ظرف پيوسته بايد از مظروف بزرگ تر باشد.
انسان در چشم انداز خود، از هزاران تصوير بزرگ تر از عدسى و مغز خود

صفحه 69
عكس بردارى كرده و همه آن تصويرها را نزد خود حاضر و آماده مى يابد، صفحه آسمان را با آن ستارگان بى شمار و عظمت و بزرگى خيره كننده، نزد خود حاضر و آماده مى بيند. اكنون سؤال مى شود كه اين تصوير، با آن عظمت يا صورت اقيانوس با آن گستردگى در كجاى مغز ما جاى گرفته است. مگر نه اين است كه ظرف بايد بزرگ تر از مظروف باشد، در صورتى كه مجموع مغز و سلسله اعصاب ما ميليون ها برابر، از تصويرها كوچك تر است.
مادّى ها مى گويند اين تصاوير در مغز ما، بسان كتاب قطورى است كه در ميكروفيلم بسيارى كوچكى جاى مى گيرد، سپس به وسايل و عللى كه در دستگاه ادراك ما است، بزرگ شده و ما آنها را مى بينيم.
ناگفته پيداست كه اين پاسخ، دردى را دوا نمى كند، زيرا ما هرگز فعاليت هاى فيزيكى و شيميايى مغز را منكر نيستيم. جان سخن اينجا است كه پس از يك رشته فعل و انفعال كه صورت هاى كوچك، بزرگ مى شود، جاى اين تصاوير بزرگ تر از مغز و اعصاب كجا است و چگونه در مغز ما جاى گرفته است.
يا بايد انكار كرد و گفت كه چنين تصاوير بزرگى نزد ما حاضر و آماده نيست، يا اينكه بايد براى اين تصاوير، جا و محلى پيدا كرد. فرض نخست مورد انكار هر دو گروه است و فرض دوم در صورت مادى بودن روح، امكان پذير نيست، زيرا اگر شعور و ادراك، همان فعاليت مغز و سلسله اعصاب باشد و غير از آن، وسيله ديگرى در كار نباشد، در اين صورت، ممكن نيست تصاوير بزرگ بر محل كوچك منطبق گردد، ولى در صورت تجرد روح و نفس، مشكل خودبخود حل است، زيرا روح انسانى پس از يك رشته فعاليت هاى مغزى و عصبى كه همگى جنبه مقدمى دارد، مى تواند در جهانى دور از ماده صورتى بزرگ تر را خلق و آن را مشاهده كند. در آن جهان، خود ماده وجود ندارد، يعنى آن تصوير بدون جرم است، اما آثار ماده را دارد،

صفحه 70
يعنى داراى عرض و طول و رنگ ويژه اى است. چنين تجردى در اصطلاح دانشمندان، تجرد برزخى نام گرفته است، يعنى در عين اينكه مادى نيست، كاملاً مجرد هم نيست، بلكه حد وسطى است از هر دو و تمام تصاوير و اشيائى كه انسان در خود دريافت مى كند، داراى چنين تجردى است.

صفحه 71
دليل دوم
واقعيّت انسان، خواص مادى ندارد
موجود مادى آثار و خواص ويژه اى دارد كه هرگز از آن جدا نمى شود. اين آثار عبارت است از تجزيه پذيرى، زمان بندى، نياز به مكان و قابليّت تحوّل:
1. انقسام و تجزيه
هر موجود مادى، ذاتاً قابل انقسام است و مى توان آن را به دو جزء مساوى يا غيرمساوى تقسيم كرد.
انقسام ماده، گاهى حسى است، يعنى با ابزار ويژه اى به دو نيم يا بيشتر قسمت مى شود و گاهى موجود مادى به اندازه اى كوچك است كه انسان براى تقسيم و دو نيم كردن آن، وسيله اى دارد، لكن مى توان در عقل و انديشه، آن را به دو جزء قسمت كرد، مانند اينكه بگوييم شمال آن غير از جنوب آن و شرق آن غير از غرب آن است.
اگر در كتاب هاى فيزيك مى خوانيم هر جسمى از اجزاى لايتجزّى تركيب يافته است، مقصود اين است كه با حس و ابزار معمولى قابل قسمت نيست، نه اينكه مطلقاً حتى از نظر عقل نيز قابل انقسام نمى باشد.

صفحه 72
2. در پوشش زمان
آگاهى از واقعيت زمان، به بررسى گسترده اى نياز دارد كه از قلمرو بحث ما بيرون است، ولى اجمالاً به آن اشاره مى كنيم. در تعريف زمان مى گويند زمان مقدار و اندازه حركت است; مثلاً شما از خانه خود به سوى مدرسه حركت مى كنيد. از آنجا كه حركت شما از خانه به مدرسه به طور دفعى انجام نمى گيرد بلكه مدتى طول مى كشد كه شما خانه را ترك گوييد و به مدرسه برسيد، به مقياسى كه حركت شما با آن اندازه گيرى مى شود زمان مى گويند; پس زمان مقدار حركت است.
از اين بيان روشن مى گردد كه هر چيزى كه داراى تحول و تبدل تدريجى باشد، قهراً براى خود زمانى خواهد داشت; يعنى حركت سازنده زمان است; مثلاً خشت خامى كه در كوره مى پزد و سرانجام به صورت آجر در مىآيد، چون داراى تحول و تبدل تدريجى است، قهراً براى خود زمانى لازم دارد و خود خشت با اين تحول و حركت تدريجى، پديدآورنده زمان خود مى باشد; به اين معنى كه خود تحول، نوعى حركت است، همانند حركت انسان از خانه به مدرسه. تنها تفاوت در اين است كه اين حركت در مكان، آن حركت در حقيقت و جوهر است.
عين اين بيان در تحول و دگرگونى سلول جنين كه در مدت محدودى از حالت سلولى به صورت يك انسان كامل در مى آيد، حكم فرما است و چون سلول داراى حركت است، قطعاً داراى زمان نيز هست.
3. در پوشش مكان
اثر سوم ماده، داشتن مكان است، حقيقت مكان جز اين نيست كه جسمى فضاى خالى را پر كند و ماده اى كه داراى ابعاد و اجزاء است، در تحقق خود، فضاى خالى را اشغال خواهد كرد.

صفحه 73
4. تحوّل و دگرگونى
تحول و تغيير، حركت و دگرگونى، از لوازم موجود مادى است. گاهى تحول و دگرگونى به سرعت انجام مى گيرد; از اين جهت، تغيير در موجود مادى، روشن و چشمگير است و گاهى به كندى صورت مى پذيرد، به گونه اى كه انسان مى پندارد جسم به يك حالت باقى است، در صورتى كه پيوسته در حال دگرگونى است، ولى به دليل كندى حركت و محدوديت حواسّ، ما شاهد تغييرات آن نيستيم.
تمام موجودات مادى، داراى اين صفات است و اگر به موجودى برخورديم كه فاقد اين صفات باشد، بايد بگوييم كه چنين موجودى، مادى نيست، بلكه در ذات خود از ماده و آثار آن پيراسته است.
اكنون بايد ببينيم روح و روان ما كه از آن به لفظ من تعبير مى كنيم، در پوشش اين صفات قرار مى گيرد يا وجود آن، از قلمرو اين ويژگى ها بيرون است.
ما وقتى روح و روان خود را در قالب من بررسى مى كنيم، مى بينيم نخستين صفت و اثر ماده را كه همان انقسام پذيرى است، ندارد و هرچه هم به خود فشار مى آوريم كه دريافت خود من را دو نيم كنيم، مى يابيم كه قابل قسمت و دو نيم شدن نيست. شكى نيست كه واقعيتى به نام من پيش ما حاضر است، ولى هرگز تجزى پذير نيست و امكان ندارد كه انسان من و واقعيت خود را دو نيم سازد.
نسبت روح با ديگر آثار ماده از قبيل زمان مندى، نياز به مكان و حركت پذيرى نيز به همين شكل است; يعنى روح قابل اندازه گيرى به زمان نيست، در مكان نمىگنجد و دگرگون هم نمى شود.
اگر روح و روان ما مادى بود، بايد واقعيت ما در پوشش صفات ماده قرار گيرد. اين تنها من (روح) نيست كه فاقد آثار ماده است، بلكه بسيارى از روحيات ما، مانند حب و بغض و اراده و كراهت و لذت و الم از هر نوع خاصيّت مادى

صفحه 74
پيراسته است.
هر گاه چنين آگاهى ها از قلمرو ماده دور باشد، قطعاً روحى كه اين آگاهى ها در قلمرو آن قرار مى گيرد و به وسيله آن درك مى شود، بايد از آثار ماده پيراسته و منزه باشد.

صفحه 75
دليل سوم
تصديق، يكى از عمليات روح و روان ماست
هنگامى كه مى گوييم اين پارچه سفيد است، از سه چيز حكايت مى كنيم:
الف) پارچه اى كه به صورت يك امر مفرد در ذهن ما موجود است.
ب) سفيدى كه وصف پارچه است.
ج) اذعان به اينكه پارچه سفيد است.
شكى نيست كه پارچه قابل قسمت و سفيدى نيز به اعتبار محل خود تجزيه بردار است، در حالى كه تصديق به اينكه اين پارچه چنين است، به هيچ وجه قابل قسمت نيست. اگر واقعاً فكر ما كه از افعال روح است، مادى باشد، بايد آثار ماده كه اثر بارز آن، انقسام و تجزّى است، در افعال روح كه همان فكر و تصديق است، تجلى كند در حالى كه در حقيقت تصديق هرچه هم بينديشيم، قابل انقسام نيست.
روشن تر بگوييم فكر و انديشه از افعال و كارهاى روح است و ما در درون جان خويش مى يابيم كه انديشه هاى ما تصديق هاى ذهنى تقسيم پذير و تجزيه بردار نيست و چون فكر ما مجرد است، بايد صاحب فكر و انديشه را كه همان روح و روان است، نيز مجرد دانست.
از اين برهان، از تجرد فكر و انديشه، به تجرد روح پى مى بريم.

صفحه 76
دليل چهارم
يادآورى با مادى بودن سازگار نيست
يادآورى معلومات ديرينه، يكى ديگر از دلايل تجرد روح و روان است. انسان در زندگى، با حادثه هايى بزرگ و كوچك روبرو مى گردد، پس از مدتى به ياد آنها مى افتد و آنچه را كه قبلاً ديده يا شنيده است، به خاطر مى آورد و اين يادآورى نامى جز توجه به معلومات پيشين و تكرار درك عين گذشته ندارد; يعنى نه علم جديد است و نه آگاهى مماثل است. اگر محل ادراكات ما، همان اعصاب و سلول هاى مغز باشد، بايد يادآورى به صورت يك امر ممتنع در آيد، زيرا به حكم اينكه بدن انسان و مغز و محتويات او پيوسته دستخوش تحول و تبدل است، به گونه اى كه در هشت يا هفت سال، تمام سلول هاى گذشته عوض مى شود، در اين صورت بايد توجه به معلومات گذشته، به شكل يادآورى نه علم جديد و نه آگاهى مماثل و همانند ممتنع باشد، زيرا فرض اين است كه مغز با تمام محتويات خود كه از جمله آنها معلومات ديرينه ماست، با تمام خصوصياتش عوض شده و مغز و فكر همانندى جايگزين آن شده باشد، سلول هايى كه حامل فكر ما است، مشابه

صفحه 77
سلول هاى پيشين است، نه عين آن; پس روى اين فرض بايد علمى كه در آن جايگزين گرديده است، همانند علم گذشته نه عين آن باشد; بنابراين بايد بشر، هيچ گاه ادراكى به نام يادآورى نداشته باشد; يعنى توجه به عين علم گذشته، ممتنع باشد و تمام علوم و ادراكات و ادراكى مشابه و مماثل گردد، نه عين گذشته. درست است كه سلول هاى گذشته اثر و محتواى خود را به سلول هاى نو و تازه مى سپارد، ولى اگر حقيقت ادراك، عين همان آثار مادى باشد، بايد يادآورى دوم را به صورت علم جديد يا علم مماثل با علم پيشين تلقى كنيم، در صورتى كه دريافت ما از آن، به صورت تجديد خاطره است، نه تجديد علم.
اينها يك رشته دلايل علمى است كه اگر به صورت علمى و جامع الجهات مطرح گردند، هر نوع شك و ترديد را از اذهان درباره تجرد نفس از بين مى برد.

صفحه 78
تجرد روح در قرآن
دانشمندان اسلامى براى تجرّد روح از ديدگاه قرآن، به آيات متعددى استدلال كرده اند. روشن ترين آيه اى كه بر تجرد روح از ماده، گواهى مى دهد، آيه زير است:
(قَالُوا أَئِذَا ضَلَلْنَا فِي الأَرْضِ أَئِنَّا لَفِي خَلْق جَدِيد بَلْ هُمْ بِلِقَاءِ رَبِّهِمْ كَافِرُونَ):(1)
گفتند: «آيا وقتى ما در زمين گم شديم (و اجزاى بدن ما به صورت خاك در اطراف زمين پراكنده شد)، باز در آفرينش جديدى خواهيم بود؟» بلكه آنان به ملاقات پروردگار خود كافرند.
در آيه ديگرى آمده است:
(قُلْ يَتَوَفَّاكُمْ مَلَكُ الْمَوْتِ الذِي وُكِّلَ بِكُمْ ثُمَّ إِلَى رَبِّكُمْ تُرْجَعُونَ):(2)
بگو جان شما را فرشته مرگى كه بر شما گمارده شده است،

1 . سجده، آيه 10.
2 . سجده، آيه 11.

صفحه 79
باز مى گيرد; سپس به سوى پروردگار خود باز مى گرديد.
اعتراض مشركان اين است كه مرگ انسان موجب پوسيدگى و انحلال اجزاى بدن در دل زمين و پراكندگى اجزاى آن در اطراف جهان است، پس چگونه اين اجزاى پراكنده جمع و هماهنگ مى شود و انسانى را باز مى آفريند. اين اعتراض با جمله (و قَالُوا أَئِذَا ضَلَلْنَا) شروع و با جمله (لَفِي خَلْق جَدِيد)پايان مى پذيرد.
قرآن مجيد دو پاسخ به اين گفته بى اساس مى دهد:
1. (بَلْ هُمْ بِلِقَاءِ رَبِّهِمْ كَافِرُونَ).
2. (قُلْ يَتَوَفَّاكُمْ مَلَكُ الْمَوْتِ).
جمله نخست نمى تواند پاسخ اعتراض آنها باشد، بلكه بيانگر عقايد و افكار آنهاست; يعنى ريشه اين گفتار را در پندار بى اساس آنان نشان مى دهد، همان آيه دوم است كه مى گويد: بلكه فرشته مرگى كه بر شما، گمارده شده است، جان شما را مى گيرد و آنگاه به سوى خدا باز مى گرديد.
دقت در واژه توفّى(1) -كه به معناى اخذ و گرفتن است نه نابود كردن- ما را به پاسخ قرآن در برابر سخن پوچ مشركان مى رساند، زيرا آيه مى گويد: درست است كه بدن شما پس از مرگ در زمين گم و پراكنده مى شود اما حقيقت و واقعيت شما كه همان روح شما است، پيش ما است و چيزى از آن هرگز گم نمى شود و آن پيوسته محفوظ است و فرشته وحى مأمور است آن را بگيرد و اخذ كند و هر موقع خواستيم شماها را به وسيله همان روح محفوظ، به سوى خدا باز مى گردانيم.

1 . لفظ توفّى در اين آيه و آيات مشابه آن، به معنى گرفتن است، همان گونه كه قرآن مجيد در مورد خواب نيز از همين واژه (توفى) بهره مى گيرد: وَهُوَ الَّذِي يَتَوَفَّاكُمْ بِاللَّيْلِ وَيَعْلَمُ مَا جَرَحْتُمْ بِالنَّهَارِ (انعام، آيه 60): او است كه شبانگاه شما را اخذ مى كند و به آنچه كه روزها مرتكب مى شويد، آگاه است.

صفحه 80
درست است كه اجزاى بدن شما مى پوسد و در اعماق زمين و گستره آن گم و پراكنده مى گردد، اما آنچه كه واقعيت شما به آن بستگى دارد و به اصطلاح اصل شما است، نزد ما محفوظ است; بنابراين آيه بر تجرد روح از ماده و بقاى آن پس از مرگ به گونه اى روشن دلالت دارد.
دلايل تجرّد روح، منحصر به اين آيه نيست، بلكه آيات ديگرى نيز بر تجرّد روح گواهى مى دهد و ما مجموع اين آيات را در كتاب اصالت روح از نظر قرآن گرد آورده و پيرامون آنها گفتگو كرده ايم.

صفحه 81
دلايل تجربى وجود روح
دلايل وجود روح به آنچه كه بيان گرديد، منحصر نيست، بلكه دانشمندان از طرق گوناگون و تجارب مختلف، وجود روح و روان را ثابت كرده اند و معتقد شده اند كه انسان آميزه اى از روح و تن است.
دلايل پيشين وجود و تجرد روح و روان را ثابت مى كند. دلايلى كه هم اكنون مطرح مى كنيم نيز اگر به صورت صحيح تقرير گردد، علاوه بر وجود روح، تجرد آن را نيز به اثبات مى رساند.
حقيقت خواب
شكى نيست كه خواب در حفظ زندگى و ادامه فعاليت هاى حياتى ما نقش مؤثرى داشته و بى خوابى هاى طولانى عوارض ناگوارى دارد.
به عقيده قدماى فلاسفه، خواب عبارت است از جدايى روح حيوانى از حواس ظاهرى; از اين روى حواس ظاهرى به حالت تعطيل در مى آيد و اگر انسان در عالم خواب حقيقتى را درك مى كند، به اين دليل است كه روح انسانى به كمك

صفحه 82
روح حيوانى كه بسيار لطيف است به كارهاى تعلقى و تفكرى خود ادامه مى دهد.(1)
امروزه دانشمندان در تفسير حقيقت خواب به فرضيه هاى گوناگونى روى آورده اند: برخى خواب را پيامد كاهش جريان خون در مغز مى دانند و گروهى بر اين باورند كه خواب معلول سمومى است كه بر اثر كنش و واكنش ها و سوخت و سوز بدن پديد مى آيد، همان گونه كه عده اى معتقدند نقطه مخصوصى در سلسله اعصاب مركزى وجود دارد و تحريك آن نقطه، باعث پديد آمدن خواب مى شود. اين نظريه ها و مانند آن در كتاب هاى علمى طرح و تشريح شده است.(2)
مسلّم است كه ميان مرگ و خواب فاصله زيادى وجود دارد. تعطيل مطلق و همه جانبه قوا مرگ است، ليكن خواب، تعطيل قسمت اعظم مراكز فرماندهى بدن است; از اين روى حركات قلب و كليه و كبد و... در حال خواب، حاكى از فعاليت خودكار قسمتى از سلسله اعصاب است، همان گونه كه دست و پا زدن و جابجا شدن بدن، نشانه فعاليت محدود اعصاب مى باشد.
اقسام خواب ديدن و رؤيا
در يك تقسيم بندى ساده و ابتدايى مى توان انواع رؤيا را به شكل زير برشمرد:
1. افكار آشفته و ولگردى كه گاهى در بيدارى و بيشتر در عالم خواب، خودنمايى مى كند و غالباً گريبانگير افراد مريض و بيمار مى گردد.
2. افكار عادى روزانه اى كه در عالم خواب، خود را نشان مى دهد; مثلاً در

1 . شرح منظومه سبزوارى، ص 318.
2 . براى بررسى نظرات دانشمندان درباره رؤيا به كتاب خواب ديدن نگارش دكتر كاظم سامى، ص80 و 116 مراجعه شود.

صفحه 83
فصل امتحان و كنكور، دانش آموزان و دانشجويان، خواب امتحان و كنكور و قبول و رفوزه شدن را مى بينند يا افراد مبتلا به چك و سفته و جريان هاى حادّ كسبى، آنچه را روز فكر مى كنند، در عالم خواب همان را مى بينند. اين گونه خواب ها، فاقد ارزش علمى است. شتر در خواب بيند پنبه دانه... .
3. پاره اى از رؤياها اسرار نهانى انسان است كه گاه بدون تغيير شكل و بيشتر به عللى با تغيير شكل واقعيت انسان را نشان مى دهد. اين قسم از خواب ها از ديدگاه روانكاوى ارزش علمى بسيارى دارد، به وسيله آن مى توان به ضمير پنهان افراد پى برد و ريشه ناهنجارى روانى بيماران را به دست آورد.
در انسان گذشته بر شعور و ادراكات ظاهرى يك رشته ادراكات و شعور باطن است كه مدت ها در ضمير ظاهر بوده، سپس به عللى به ضمير باطن رانده شده و به صورت ضمير ناخودآگاه در خزانه ذهن باقى مانده است.
بسيارى از حقايق تلخ و شيرين كه مدت ها در ضمير ظاهر جلوه داشت، در ضمير باطن موجود و بايگانى است و چون روان خودآگاه به شدت از نمايش آنها جلوگيرى مى كند، در حال رؤيا خود را نشان مى دهد; بنابراين بسيارى از رؤياها مربوط به تجلى تمايلات و آرزوهاى پيشين رانده شده در فرد است كه در شرايط خاصى از ضمير باطن به ضمير ظاهر گام مى نهد.(1)
برخى انديشمندان مسلمان با استعداد ويژه اى از رهگذر تعبير خواب به ضمير باطن افراد پى مى برند و اسرار آنان را برايشان بازگو مى كنند.
فرويد براى رؤيا و كشف ضمير باطن در پرتو آن، اهميت بسزايى قائل است، به گونه اى كه قسمت عمده اى از ديدگاه هاى روانكاوى او را به خود اختصاص داده است.

1 . اصول روانكاوى فرويد، ص 136.

صفحه 84
او مى گويد: رؤيا نوعى اعتراف است، منتهى اعترافى كه با لحن مناسبى صورت گرفته است; بنابراين بايد آن را تصحيح كرد. اين انديشه هاى پنهانى به محض كشف، شعاع خيره كننده اى بر تمام قطعات خواب مى افكند و نقايص را كه بين آنها موجود است، برطرف كرده و مجموعه غيرعادى آنها را قابل فهم مى سازد.(1)
خواب در صورتى مى تواند به شناسايى ضمير مخفى كمك كند كه شنونده و به اصطلاح، تعبيركننده خواب، از فرهنگ ملى و عواطف فردى و اجتماعى و علايق مذهبى طرف كاملاً آگاه باشد و به اصطلاح بايد زبان رؤيا و افكار بيننده خواب را بداند، زيرا صورت رؤياى فردى مذهبى با صورت خواب فرد دور از مذهب، طبعاً فرق خواهد كرد.
فرويد در اين باره مى گويد: طرز مكالمه و لهجه اين رابط دنياى غيرمكتشفه، لابد با لهجه دنياى ظاهرى كه ما با آن خو گرفته ايم تفاوت بارزى دارد.(2)
خلاصه اين قسم از خواب ديدن، در نظر بسيارى از دانشمندان اسلامى كه دست نيرومندى در تعبير خواب دارند، عبارت از تبديل صورت باطن به صورت ظاهر است، چنان كه تعبير و تحليل آن به معنى تبديل صورت ظاهر به صورت باطن مى باشد و ما هرگز منكر درستى اين گونه رؤياها نيستيم.
4. در اين ميان، بخشى از رؤياها وجود دارد كه نه از پندارهاى آشفته و ولگرد سرچشمه گرفته و نه افكار روزانه به پديد آمدن آن كمك مى كند و نه حاكى از ضمير مخفى و تبديل صورتى باطنى به صورت ظاهر مى باشد، بلكه از يك واقعيت جدا از انديشه و ذهن، واقعيتى محكم استوار و پابرجا گزارش مى دهد. اين نوع رؤياهاى

1 . فرويد و فرويديسم، ص 61.
2 . فرويد، ص 39.

صفحه 85
الهى ما را به جهان خارج از خود مربوط مى سازد و از روى حقايق خارج از محيط ذهن و انديشه، پرده بر مى دارد و اين قبيل خواب ديدن ها به اندازه اى زياد است كه هرگز نمى توان آن را انكار كرد. اين نوع خواب ها كه نمونه هاى آن را نقل خواهيم كرد، ثابت مى كند كه رابطه بشر با جهان خارج از طبيعت، هنوز قطع نشده است و بشر گاهى به گونه اى با جهان خارج ارتباط برقرار مى كند.
درباره اين نوع از خواب ديدن ها است كه پيامبر گرامى فرمود:
(ان الرؤيا الصادقة جزء من سبعين جزء من النّبوّة):(1)
رؤياى صادقه بخشى از آگاهى انسان از جهان خارج از طبيعت (نبوت) است.
آفريدگار جهان براى آگاهى بشر بر نمونه اى از وحى و الهام در اين جهان براى تماس با جهان خارج روزنه اى بر وى گشوده است و از اين رهگذر به رؤياهاى راستين موفق مى سازد تا با مشاهده اين نمونه ها به انكار تماس با جهان غيب بر نخيزد. پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود: پيامبرى با نبوت من به پايان رسيد، ليكن رؤياى صادقانه و خواب هاى راستين افراد باايمان همچنان باقى ماند.
در جهان بينى مادى، اين قسم از رؤياها، جايى ندارد و در توجيه آن به تفسير افكار پنهان به صورت ظاهر، تلاش مى شود.
فرويد مى گويد:
هر قصه و استنتاجى كه در خواب ديده شود، همان است كه در افكار پنهان وجود داشته است.(2)
جاى هيچ ترديدى نيست كه قسمتى از خواب ها نمودى از وجدان مخفى و

1 . بحارالانوار، ج 14، ص 635.
2 . رؤيا، ص 62.

صفحه 86
تجلى ضمير باطن است و درحقيقت پلى است كه ميان روحيات درونى ما با آنچه از آن مى بينيم، ارتباط برقرار مى كند. در روايات اسلامى به اين نوع تعبير خواب نيز اشارت رفته است.
پيامبر بزرگوار اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) فرمودند:
والّذى يحدث به الانسان نفسه فيراه فى مناهه:
آنچه را آدمى در دل پنهان مى دارد در خواب مى بيند.
خطاى فرويد در اين است كه همه خواب ها را تظاهرى از ضمير باطن دانسته است، در صورتى كه بسيارى از خواب ها از يك واقعيت خارج از روان و شخصيت باطنى بيننده حكايت مى كند و از امورى كه هنگام خواب ديدن يا بعداً اتفاق افتاده و هرگز در ضمير انسان نبوده است، پرده برمى دارد.
اين نوع از رؤيا، پيشينه اى در خارج ندارد، بلكه پرونده اين نوع خواب ها را بايد هنگام وقوع رؤيا يا در آينده، جستجو كرد.
فيلسوف نامى اسلام، ابن سينا بسيارى از خواب ها را روزنه اى به غيب و جهان خارج از درون و ضمير انسان مى داند و در اين باره مى نويسد:
آزمايش هاى زيادى نشان مى دهد كه انسان به وسيله خواب مى تواند اطلاعاتى از جهان خارج از بدن، به دست آورد و خوابى ببيند كه عين حقيقت و متن واقع باشد و كوچك ترين اختلافى با آنچه در جهان خارج تحقق مى پذيرد نداشته باشد.(1)
سپس مى افزايد:
هر گاه براى انسان چنين امكانى وجود داشته باشد، چه مانعى دارد كه آدمى

1 . اشارات، ج 3، ص 399.

صفحه 87
در حال بيدارى نيز چنين آگاهى ها را به دست آورد.(1)
بسيارى از مردم خواب هاى شگفت انگيزى مى بينند و آنچه در خواب ديده اند، بدون هيچ اختلاف و تغييرى در خارج تحقق مى پذيرد و تعداد اين رؤياها به اندازه اى است كه هرگز قابل حمل بر تصادف نيست و هرگز نمى توان آنها را در قلمرو قوه خيال گنجاند. بسيارى از اين رؤياها به قدرى صريح و گويا است كه سر سوزنى از حقيقت و واقعيت فاصله ندارد و برخى از آنها نيز تغيير شكل داده و به كمك معبر مى تواند از حقيقتى خبر دهد.
خواب يوسف صديق(عليه السلام) و همچنين خواب عزيز مصر كه در قرآن(2) و تورات آمده است، از قبيل نوع دوم رؤيا است، زيرا گرچه متن حقيقت و عين واقع را ديدند، ليكن به شكل و لباس ديگرى، مثلاً يوسف(عليه السلام) پدر و مادر و يازده برادر خود را به صورت آفتاب و ماه و يازده ستاره مى بيند و عزيز مصر، خشكسالى و قحطى را به صورت گاو وحشتناكى و... نظاره مى كند.

1 . همان.
2 . يوسف، آيات 4 و 43.

صفحه 88
دلايل تجربى تجرد روح
دليل اول
خواب هاى راستين گواه بر وجود روح است
دانشمندان با دلايل تجربى بر وجود روح استدلال كرده اند و يكى از آنها وجود رؤياهاى راستين است، رؤياهايى كه حكايت از آينده دارد. اگر حقيقت انسان در ارگانيزم بدن خلاصه مى شد، هرگز نمى توانست از وجود حادثه هاى دور يا حادثه هايى كه در آينده محقق مى گردد آگاه شود، زيرا دستگاه مغز ما، در پناه حواس از حادثه اى كه در فاصله هزاران كيلومتر از ما محقق مى شود يا از حادثه اى كه پس از مدتى تحقق مى پذيرد، نمى تواند آگاه گردد; بنابراين بايد در انسان علاوه بر مغز، نيرويى باطنى نيز باشد كه اين حوادث را كه خارج از توان يك موجود تنها مادى است، درك كند.
اكنون نمونه اى از اين رؤياهاى شگفت انگيز و راستين را بازگو مى كنيم و اعتراف مى كنيم كه حكايت همه آنها در توان ما نيست.

صفحه 89
رؤيايى از يك دانشمند
علّامه زمان خويش شيخ شريعت اصفهانى - كه درود خدا بر او باد - استاد برجسته حوزه علميه نجف اشرف در عصر خود نقل مى كنند: كتابى مورد نياز من بود كه قدرت خريد آن را نداشتم. تصميم گرفتم آن را از استادم شيخ محمدحسين كاظمى(رحمهم الله) عاريه بگيرم. يك روز بعدازظهر، براى گرفتن كتاب روانه خانه استاد شدم. احساس كردم كه كمى زود است و با خود گفتم شايد استاد مشغول استراحت باشد. براى اينكه اندكى از وقت بگذرد، در سر راهم وارد مقبره شيخ خضر شدم و براى شادى روح او سوره يس خواندم; سپس از مقبره خارج شدم و راهى خانه استاد شدم. در خانه را زدم. كسى در را باز نكرد. كمى معطل شدم. بار ديگر در را زدم. ناگهان استادم در حالى كه كتاب مورد نظر مرا در دست داشت، در خانه را باز كرد. از جريان در شگفت ماندم و عرض كردم: از كجا فهميديد كه اين كتاب مورد نياز من است و من براى به عاريت گرفتن آن به اينجا آمده ام؟ وى گفت: من خوابيده بودم. در عالم رؤيا، شيخ خضر را ديدم. او به من گفت: اكنون فلانى شريعت نزد تو مى آيد، اين كتاب مورد نياز اوست، برخيز و آن را فراهم كن! از خواب بيدار شدم و به سوى كتابخانه ام رفتم تا كتاب را براى شما آماده سازم. نخستين بار كه در را زدى من در جستجوى كتاب بودم; سپس مرحوم شريعت نحوه آمدن خود را به خانه استاد شرح داد.
شيخ مفيد مى گويد: در عالم رؤيا ديدم كه در مسجد كرخ بغداد هستم و دختر پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) حضرت فاطمه(عليها السلام) بر من وارد شدند و حسن و حسين(عليهما السلام)دو كودك همراه ايشان بودند. دختر پيامبر به من فرمود:

صفحه 90
«علّمهما الفقه: به اين حسن و حسين علم فقه بياموز». من ناگهان از خواب بيدار شدم و از خواب خويش در تعجب فرو ماندم. فرداى آن روز در محل تدريس خود نشسته بودم ناگهان فاطمه دختر ناصر(1) بر من وارد شد و در حالى كه سيد مرتضى و سيد رضى دو فرزند خود را همراه داشت، به من گفت: به دو فرزندم علم فقه بياموز. من خواب خود را براى دختر ناصر بازگو كردم و تعليم فرزندان وى را بر عهده گرفتم. سرانجام آن دو بزرگوار به عالى ترين مقام علم و عمل رسيدند.(2)
اين نوع خواب ها از خواب هاى راستين است كه شخص عين واقعه را در عالم رؤيا مى بيند و تنها گاهى چهره و صورت خواب هنگام بيدارى دگرگون مى گردد.
كنار شهيد بنشين
شيخ بهائى(رحمهم الله) از پدر خود نقل مى كند كه من روزى به حضور شهيد ثانى(رحمهم الله) رسيدم. وى به من گفت: گمان مى كنم كه من جام شهادت را بنوشم، زيرا ديشب در عالم رؤيا ديدم كه سيد مرتضى(رحمهم الله) يك ميهمانى ترتيب داده بود كه در آن گروهى از علماى بزرگ شيعه شركت داشتند. وقتى من وارد آن مجلس شدم، سيد به من فرمود: برو در كنار شهيد (اول) بنشين. هنگامى كه من در كنار شهيد نشستم، چيزى نگذشت كه از خواب بيدار شدم.(3) اين خواب از رؤياهاى راستين بود، زيرا شهيد ثانى (رحمهم الله) در سال 966 به دست حاكم ستمگر وقت شهيد گرديد.

1 . نام يكى از فقيهان بزرگ شيعه در آن روزگار است.
2 . آيات بينات، ص 131.
3 . همان، ص 135.

صفحه 91
تعداد اين گونه خواب هاى راستين به اندازه اى است كه گروهى آنها را در كتاب هاى مخصوصى گرد آورده اند. محدث معروف شيعه ميرزا حسين نورى -كه درود خدا بر او باد- كتاب بزرگى در اين باره به نام دارالسلام تأليف فرموده است; همچنين محقق معاصر ما جناب آقاى شيخ محمدتقى شوشترى كتابى به نام آيات بيّنات در اين زمينه تأليف كرده كه در نگارش آن نظم خاصى رعايت شده است.
خواب يك نوجوان
براى نگارنده استاد علامه طباطبائى(رحمهم الله) شفاهاً واقعه زير را تعريف فرمودند: در يكى از روزهاى زمستان قم، يكى از فرزندانم كه آن روزگار، نوجوانى بيش نبود پس از ناهار خوابيده بود. ناگهان متوجه شدم كه در حالى كه در خواب عميقى فرو رفته است، مى گويد: مأمور پست آمده و دو نامه آورده است، برخيزيد نامه ها را از او بگيريد. ما سخنان او را جدى نگرفتيم، ولى چيزى نگذشت كه ناگهان در خانه زده شد. مأمور پست بود كه براى ما دو نامه به همراه داشت!
معظّم له اين خواب را در ارتباط با اينكه برخى از رؤياها به تمام معنى، واقع نما باشد و هرگز نمى توان اين نوع خواب ها را از دريچه فرضيه نارساى فرويد تفسير و توجيه كرد، نقل فرمود.

صفحه 92
اطلاع يافتن از مرگ مادر به وسيله رؤيا
دوست دانشمندم، جناب آقاى على اصغر مدرّس كه خود يكى از فضلاى كشور و نويسنده كتاب هاى تاريخ ژاپن و تاريخ احوال اجتماعى غرب قبل از اسلام است، براى نگارنده نقل كردند:
در سال هزار و سيصد و چهل كه براى معالجه از راه تركيه عازم آلمان بودم، چند روزى در ازمير به سر بردم. از آنجا كه با كشتى رهسپار استانبول شدم، شب را در كشتى خوابيدم. براى نماز صبح بيدار شده و نماز را به جا آوردم و مجدداً خوابيدم. يك نفر در خواب با لحن بسيار صريح و روشن كه هنوز هم عين عبارت او را به خاطر دارم، به من گفت: از والده ات نگران نباش، او راحت شد. آقاى ... بر او قرآن خواند و راحت تر شد. اين جمله ها عين گفتار گوينده بود و اين واقعه در بيست و هشت تير ماه همان سال اتفاق افتاد. من بيدار شدم. تقريباً يقين كردم كه والده ام به رحمت ايزدى پيوسته است.
ايام مسافرت سپرى گرديد. به تبريز برگشتم. ديدم وضع برخورد افراد خانواده با من غيرعادى است و در اين فكر هستند كه خبر درگذشت والده ام را چگونه به من بدهند. گفتم: خودم مى دانم كه مادرم از دنيا رفته است، مى خواهم بدانم چگونه و در چه تاريخ اين اتفاق افتاده. گفتند: وى روز بيست و هشتم تير ماه درگذشت و آقاى ... را دعوت كرديم و بالاى سر او قرآن خواند. دفتر يادداشت روزانه مسافرت را درآوردم و تطبيق كردم. معلوم شد كه تاريخ مرگ والده و قرآن خواندن آقاى ... كاملاً با دفتر يادداشت موافق است.
اين خواب ها را چگونه مى توان تفسير كرد؟ آيا مى توان گفت اين دست رؤياها يك نوع تجلى باطنى است؟ به طور مسلم خير. اين خواب ها جز ارتباط روان انسانى با

صفحه 93
جهان خارج، تفسير ديگرى ندارد و خود گواه بر آن است كه انسان علاوه بر ارگانيزم مادى داراى قوه و نيرويى است كه مى تواند از گذشته و آينده آگاه گردد و از چيزى كه هزاران كيلومتر دورتر اتفاق مى افتد، مطلع شود.
رؤيايى از نگارنده
در سال هزار و سيصد و سى شمسى، براى فرار از گرماى قم به زادگاه خود رفتم. پس از فروكش كردن گرما و آغاز سال تحصيلى به قم بازگشتم، ليكن در قم متوجه شدم جزوه خطى استاد عظيم الشأن خود، حضرت آيتالله العظمى امام خمينى(قدس سره) را كه براى مطالعه همراه خود برده بودم، بر اثر غفلت در شهر زادگاه جا گذارده ام. در آن روزها وسايل رفت و آمد ميان شهرها به آسانى امروز نبود; گذشته از اينكه نسخه خطى را نمى توان به دست هر كسى سپرد; از اين جهت به وسيله نامه اى محضر پدر بزرگوارم نوشتم جزوه خطى استاد را به وسيله فردى امين ارسال فرمايد. مدتى گذشت. به گونه اى از فكر آن جزوه بيرون رفتم. ناگهان شبى در عالم رؤيا ديدم پدرم به قم آمده و جزوه را همراه خود آورده است. هنگام ظهر، موقع صرف ناهار در حالى كه جريان خواب خود را براى دوست هم اطاقى خود، تعريف مى كردم، ناگهان پدر عزيزم، گام در داخل حجره نهاد. پس از سلام و احوال پرسى فرمود: عازم مشهد مقدس هستم و جزوه خطى را آورده ام.
نگارنده از اين نوع خواب ها مكرر ديده كه از نظر واقع نمايى سر سوزن خطا نداشته است.

صفحه 94
خبر دادن مرده به وسيله رؤيا
چندى قبل همسر عالم محترمى كه خود در قيد حيات است، از دنيا رفت. او هنگام زندگى از شخصى مبلغ قابل ملاحظه اى طلبكار بود و قبض رسمى از او داشت. چند ماه بعد از مرگش، بازماندگان در موعد مقرر به بدهكار مراجعه كردند. مديون مطالبه قبض رسمى كرد. دختر متوفى چند روز تمام خانه را گشت و هر جا كه احتمال مى داد جستجو كرد، ولى قبض پيدا نشد. مديون هم بدون دريافت قبض حاضر نبود بدهى خود را بپردازد. تقريباً از وصول طلب متوفى مأيوس شدند. كلفت منزل يك روز صبح به دختر متوفى گفت: ديشب خانم را در خواب ديدم، خيلى خوشحال بود، به من گفت به دخترم بگو قبض در جيب فلان لباس است. دختر به سراغ آن لباس رفت و همان طور كه كلفت خبر داده بود، قبض را پيدا كرد. اين رؤيا را نمى توان با اصول روانكاوى فرويد تفسير كرد. اين رؤيا، ظهور ناآگاه ضمير باطن كلفت نيست. كلفت اساساً از موضوع طلب و قبض اطلاع نداشت تا از محل قبض آگاه باشد.
اين قبيل رؤياها، حساب جداگانه اى دارد كه در حديث پيامبر معظّم اسلام با عبارت بشرى من اللّه (بشارت الهى) از آن ياد شده است. اينها نوعى الهام الهى است و به اندازه اى زياد است كه اگر در هر عصرى خواب هايى را كه مردم آن زمان ديده اند جمع آورى كنند، به صورت يك كتاب بزرگى درخواهد آمد.
فرويد درباره اين قسم رؤياها سخنى نگفته و نمى تواند بگويد، زيرا انديشه او در اين راستا بينش مادى است و قبول و اذعان به اين مطلب كه ممكن است

صفحه 95
واقعيت هايى از هر جهت مجهول، به وسيله رؤيا معلوم شود، خود اعتراف به مبادى روحانى و عالم فوق ماده است و لازمه آن رويگردانى از بينش مادى است، ليكن خوددارى فرويد و پيروان او از واقع بينى، حقايق را عوض نمى كند و افكار آنان نمى تواند حقيقت مسلمى را كه هم اكنون هزاران نفر شاهد زنده در ميان ملل امروز جهان دارد، محو و نابود كند.(1)
متلاشى شدن مغز
در كتاب اسرار مرگ مى خوانيم: شبى با يكى از دوستانم در مهمانخانه ست بودم. حوالى نيمه شب به منزل بازگشتم. من هميشه راحت مى خوابم، حوادث روزانه، آسايش روحى مرا مختلّ نمى سازد. ساعت سه بعد از نيمه شب، مضطربانه از خواب برخاستم. خواب ديده بودم كه جمجمه رفيق عزيزم پريشان شد، ناله مى كند و نفس به سختى از گلويش بر مى آيد. تا صبح در نهايت پريشانى و سختى بيدار بودم. سپيده دم از خانه خارج شدم، به تحقيق پرداختم، معلوم شد كه رفيقم موقعى كه مى خواست از مانعى بجهد، پاى او پيچيده با سر به زمين خورده و مغز او متلاشى شده است.(2)

1 . كتاب كودك، جلد 1، ص 387، نقل با كمى تغيير.
2 . اسرار مرگ، ص 96.

صفحه 96
پيدا كردن اشياى گمشده به وسيله رؤيا
انجمن تحقيقات روانى لندن در گزارش هاى مفصلى كه پيرامون خواب هاى واقع نما تهيه كرده است، نمونه هاى جالبى را متذكر شده كه منجر به پيدا كردن اشياى گمشده گرديده و در اين مورد داستان پيدا شدن قسمتى از كتاب كمدى الهى دانته در فصل بهشت جالب و شنيدنى است.
بعد از مرگ دانته متوجه شدند كه سيزده بند كتاب بهشت كمدى الهى گمشده است. كوشش طولانى براى پيدا كردن آن به نتيجه نرسيد و بالاخره فكر كردند كه شاعر نامبرده، موفق به تمام كردن آن نشده است. ياران و وارثين دانته از فعاليت هاى خود براى پيدا كردن قسمت هاى گمشده به نتيجه اى نرسيدند و معتقد شدند كه خدا فرصت كامل كردن اين اثر بزرگ را به او نداده است. ژاكوپو و پيرو، پسران دانته به فكر افتادند كه كتاب را كامل كنند. سرانجام ژاكوپو كه خيلى علاقه مند بود تمام آن قسمت هاى گمشده را پيدا كند، جاى آن را در خواب مى بيند و شرح خواب خود را اين چنين نقل مى كند: پدرم را در لباس ژنده اى ديدم كه صورتش فوق العاده نورانى بود و در جواب من كه پرسيدم مگر تو زنده اى، مى گويد بلى، نه مثل شما و بعد، از او پرسيدم آيا كتابش را تمام كرده و اگر اين كار انجام يافته، پس قسمت گمشده آن كجاست.
دانته جواب مثبت داد و مرا به اطاق خواب خود برد و يكى از ديوارها را لمس كرد و گفت: آنچه شما دنبال آن مى گرديد، اينجاست. ژاكوپو بعد از بيدار شدن در آن هنگام شب به منزل ژياردينو دوست دانته مى آيد و از او خواهش مى كند كه براى پيدا كردن قسمت مفقود كتاب به او كمك كند. آنان براى درك

صفحه 97
واقعيت خواب به سوى خانه اى كه دانته نشان داده بود، راه مى افتند و با آنكه ديرهنگام بود، به منزلى كه دانته در آن از دنيا رفته بود، شتافتند. مالك فعلى آن را صدا كردند و به نقطه اى كه در خواب نشان داده شده بود، رفتند. در پشت يك قاب عكس دريچه اى را يافتند كه قبلاً نديده بودند و بعد از باز كردن آن، يك مشت كاغذ مرطوب پيدا كردند كه معلوم بود مدت طولانى در آنجاست. بعد از تميز كردن آن، مشخص شد كه همان سيزده بند كمدى الهى است.(1)
خبر دادن از آينده
موقعى كه انجمن تحقيقات روانى انگلستان، سازمان يافت و بررسى هاى خود را بر اساس علمى شروع كرد، به خواب ديدن، مانند ساير پديده ها توجه نمى شد، ولى بعد از جمع آورى داستان هاى زيادى در مورد رؤياها، كه براى انجمن فرستاده بودند، به اين نتيجه رسيدند كه گروه زيادى از آنها در مورد آينده پيشگويى كرده و از اين ميان، عده قابل توجهى در مورد مرگ خبر داده اند. در يك بررسى معلوم شد 34% آنها مرگ را پيش بينى كرده اند; مثلاً فردى خودش مى گويد كه يك شب خواب ديد كه دوست عزيز او مرده است كه چند ساعت بعد از آن، واقعاً مرگ او به وقوع پيوست و عده اى خواسته اند كه اين موارد را حمل بر حادثه و اتفاق كنند، ولى وقتى با يك بررسى دقيق، مقدار رؤياهايى را كه به وقوع پيوسته بود، مورد توجه قرار دادند، در اينكه اين نمونه ها واقعاً اتفاقى به وقوع پيوسته است، ترديد ايجاد شد.

1 . ما در كتاب راز بزرگ رسالت پاره اى از رؤياهاى واقع نما را آورده ايم، لطفاً به ج 1، ص107-110 مراجعه شود.

صفحه 98
چگونه رؤياهاى راستين گواه بر وجود روح است؟
اكنون بايد ديد چگونه اين رؤياها حاكى از آن است كه انسان علاوه بر اين سازمان مادى، داراى قوه و نيروى ديگرى است كه محكوم به احكام ماده نيست.
در درجه نخست، بايد توجه داشت كه اين رؤياهاى صادق را نبايد يك امر تصادفى تلقى كرد، زيرا تعداد آنها به اندازه اى است كه نمى توان آنها را معلول تصادف و اتفاق دانست و قطعاً اين كشف و واقع نمايى علت و سببى دارد.
توجهاتى كه از طرف مادى ها، درباره خواب ديدن انجام گرفته است، هيچ كدام قادر نيست كه اين نوع خواب ها را توجيه و مشكل آنها را حل كند. اينك به گونه اى فشرده، ديدگاه آنان و عدم انطباق آن را با خواب هاى مورد نظر نقل و بررسى مى كنيم.
بايد اعتراف كنيم كه خواب مطالبى از گذشته را براى ما شرح مى دهد، آنچه را كه روزى براى ما اتفاق افتاده است و اكنون در ماوراى فهم و ادراك ما مبهم و مستور است، مجدداً براى ما آشكار مى سازد.
قضايايى كه در روح در ضمن بيدارى توليد مى شود، اثرى از خود در مغز ما مى گذارد. اين آثار، ممكن است با هم ارتباط داشته باشد و يك قضيه باعث توليد

صفحه 99
يك قضيه ديگر در روح شود.
خواب ها محصول قضاياى گذشته است، نه علامات قضاياى آينده.(1)
رؤياها ممكن است چند علت داشته باشد: ممكن است رؤياها نتيجه كارهاى روزانه باشد، ممكن است آرزو باعث ديدن رؤيا شود، ممكن است ترس باعث رؤيا گردد.(2)
فرازهاى اخير كه از جاهاى مختلف كتاب هاى دكتر ارانى پيشواى مادى ها در كشور ما، نقل گرديد، حاكى است كه وى و همفكران ديگر او معتقدند كه پرونده مجموع رؤياها را بايد در گذشته جستجو كنيم يا برخاسته از تمايلات درونى مانند آرزو و ترس بدانيم.
همچنين در مكتب فرويد پرونده مجموع خواب ها را بايد در ضمير خودآگاه و تمايلات پس رانده شده و افكار مخزون در ضمير باطن جستجو كرد، زيرا افكار درونى و تمايلات سركوب شده در حال عادى، حق نمايش در ضمير ظاهر را ندارد، ولى در حالات غيرعادى، از نهان به برون گام نهاده و خود را نشان مى دهد.
در اين مكتب نيز عناصر تشكيل دهنده خواب و برگ هاى مختلف آن همگى در زمان پيش از خواب وجود داشته و در عالم رؤيا به هم ضميمه شده و خود را نشان مى دهد.
اين توجيه ها هرچند كليد حل بسيارى از خواب ديدن هاى معمولى است كه در گذشته به آن اشاره كرديم، ولى هرگز به حل رؤياهاى واقع نما و راستين كه با

1 . خوابيدن و خواب ديدن، ص 15 - 16.
2 . پسيكولوژى، ص 196.

صفحه 100
گذشته پيوندى نداشته و عناصر تشكيل دهنده آنها همگى در آينده تحقق مى يابد، قادر نيست.
اصولاً چگونه مى توان خواب هاى توچكوف و مانند آن را كه هيچ سابقه ذهنى نسبت به آنها در كار نبوده است، توجيه نمود. مردى خواب مى بيند كه جمجمه رفيق او متلاشى شده است. بامدادان كه از وضع او تحقيق مى كند، مى يابد هنگام پريدن پاى او پيچيده و با سر به زمين خورده است.(1)
سيد قطب مى گويد: در عالم رؤيا ديدم كه چشم خواهرزاده ام را خون فراگرفته و ديگر نمى بيند. فوراً نامه اى از آمريكا به مصر نوشتم و جريان را تحقيق كردم. پاسخ آمد كه چشم او مبتلا به خونريزى داخلى شده و مشغول معالجه است.(2)
اين رؤياها به اندازه اى زياد است كه از شمارش بيرون مى باشد.
اين نوع خواب ديدن ها كه هيچ ارتباطى به گذشته ندارد و هرگز اثر مادى آن در حفره هاى مغز و سلسله اعصاب نبوده است، چگونه در ذهن انسان نمايان مى گردد.
بسيارى از رؤياها، حاكى از حقيقتى است كه با حادثه اى كه در شرف وقوع است يا در آينده تحقق مى پذيرد، ارتباط دارد.
در اينجا ممكن است گفته شود يك رشته امواج مادى از بيننده خواب يا از حادثه اى كه در شرف تكوين است، جدا شده و وسيله برقرارى ارتباط مى گردد و انسان را از وقوع حادثه آگاه مى سازد.
اين نظريه گذشته بر اينكه در بخش روشن بينى و نهان بينى(3) نيز ابراز شده

1 . اسرار مرگ، ص 96.
2 . فى ظلال القرآن، ج 12، ص 91.
3 . درباره روشن بينى و نهان بينى در آينده بحث خواهيم كرد.

صفحه 101
است، هيچ نوع گواه علمى ندارد و جز يك حدس بى اساس نيست; گذشته بر اينكه تفسير مادى، به حل مشكل رؤيايى كه مدت ها پس از خواب ديدن به وقوع مى پيوندد، قادر نيست; چه اينكه بسا ميان خواب ديدن و وقوع حادثه روزها و ماه ها فاصله مى افتد.
به عبارت ديگر، ارتباط فيزيكى ميان موجود و معدوم، ممكن نيست. البته امكان دارد امواجى از انسان خواب رفته، برخيزد و از امواجى كه در اطراف حادثه وجود دارد، متأثر گردد و از اين طريق آگاهى از حادثه به انسان دست دهد، ليكن اين فرضيه (بى دليل) در حوادثى امكان پذير است كه در حالت خواب، محقق و موجود باشد، نه حوادثى كه روزها و ماه ها پس از رؤيت خواب محقق مى گردد.
اينجا است كه فلاسفه الهى با اين نوع رؤياها بر وجود روح مجرد استدلال مى كنند، روحى كه براى درك او شرايط زمانى و مكانى مطرح نيست و ابزارى همانند چشم و گوش و... لازم ندارد. ديدگان ما در شرايط خاصى از زمان و مكان قدرت ديدن دارد; مثلاً چيزى را مى بيند كه در محاذات او قرار گرفته و با آن همزمان و به گونه اى هم مكان باشد، در حالى كه انسان در جهان رؤيا، حوادثى را مى بيند كه با او هم مكان نيست و چه بسا از نظر زمان نيز با او فاصله زيادى دارد.
اين آگاهى رها از شرايط زمانى و مكانى، علتى دارد، نه از سنخ علت هاى مادى و طبيعى، بلكه علتى كه هم افق با روح مجرد باشد. فلاسفه اسلامى در اين مورد مى گويند: در جهان برتر از ماده، جهان ديگرى است به نام جهان مثال و برزخ كه صورت هاى تمام موجودات و پديده هاى اين جهان در آنجا وجود دارد. هرچند خود ماده در آنجا نيست، اما صورت هاى تمام موجودات و حوادث يكجا، در آنجا هست، جايى كه گذشته و آينده مفهومى ندارد، زيرا آنجا جهان ماده نيست كه نيازمند زمان و مكان باشد و حقيقت رؤياهاى راستين، جز اين نيست كه انسان

صفحه 102
در خواب صورت هاى حوادث و رويدادها را در عالم برزخ مى بيند و از اين طريق به يك رشته حقايق مستور و پنهان دست مى يابد و چون اين صورت ها از ماده پيراسته است، طبعاً درك كننده آنها نيز بايد مجرد باشد.
خواه اين نظر را بپذيريم يا رد كنيم، ليكن اين نوع ادراكات را نمى توان مادى دانست و فرمول مادى ها (ادراك خاصيّت مجموع اجزاى ماده است) نمى تواند آن را توجيه كند.
امروزه دانشمندان روح شناس، اين نوع خواب ها را به روش ديگرى كه با گفتار ما منافاتى ندارد، توجيه مى كنند. آنان مى گويند: اين نوع خواب ها از نظر علم روز نتيجه حس روشن بينى در خواب است. حس روشن بينى نه تنها قادر است كه ديدنى هاى موجود را كه از چشم غايب است بنگرد، بلكه قادر به ديدن گذشته و آينده نيز هست.
كسانى كه حس روشن بينى آنان قوى و نيرومند است، مى توانند حوادث را در ظرف خود، در گذشته و آينده درك كنند و براى آنان، آينده و گذشته و حال، يكسان است.
حس روشن بينى در خواب بهتر عمل مى كند، زيرا در حالت خواب، حواس به حالت تعطيل در مى آيد; از اين جهت حس روشن بينى براى خود ميدان عمل بيشترى پيدا مى كند و رؤياهاى پيشگو، بيانگر چيزى جز اعمال اين حس نيست; از اين طريق درباره گذشته و آينده، اطلاع صحيح به دست مى آوريم.
بايد توجه داشت كه حسن روشن بينى نمى تواند از خواص ماده باشد، بلكه از مقوله روح و از خواص موجود مجرد از ماده است كه مى تواند حوادث را در خارج از شرايط مادى درك كند.
جايگزين كردن حس روشن بينى به جاى روح نمى تواند حقيقت را دگرگون

صفحه 103
سازد و چهره واقع را عوض كند، زيرا سرانجام بايد اعتراف كرد كه در وجود انسان قوه و نيرويى وجود دارد كه حوادثى را كه از افق وجود يك موجود مادى مانند ماشين مغز بيرون است، درك مى كند و آن چنان كارايى گسترده اى دارد كه آينده و حال و گذشته براى او يكسان است.
ماشين مغز از آنجا كه موجودى مادى است، حادثه اى را درك مى كند كه بين مغز و آن حادثه ارتباطى فيزيكى باشد و ارتباط، فرع هم سويى و تحقق حادثه است، در صورتى كه در اين موارد يا هم سويى وجود ندارد يا اصلاً حادثه هنوز تحقق نپذيرفته است.

صفحه 104
دليل دوم
تاريخچه ارتباط روح و بدن
از ديرباز، تمام افراد بشر با علاقه شديدى، موضوع روح را تعقيب كرده اند و در هر زمانى آن را به گونه اى تفسير كرده و حس كنجكاوى خود را قانع ساخته اند. علت اينكه در اين موضوع، آراى متضاد ابراز شده، اين است كه نه تنها دانشمندان و متخصصان در اين مسأله اظهار نظر مى كنند، بلكه افرادى كه صلاحيت علمى و ديد وسيعى در شناسايى اين موضوعات ندارند نيز در اين باره به اظهار نظر پرداخته اند.
روزگارى نظر افلاطون، شهرت بسزايى پيدا كرد. در آن زمان تصور مى شد كه روح و روان انسان، پيش از بدن آفريده مى شود، سپس به بدن تعلق مى گيرد و روح بسان مرغى است كه براى مدتى در قفس بدن لانه مى گزيند و پس از مدتى قفس تن را شكسته و از آن بيرون مى آيد.
اين ديدگاه هرچند به وسيله شاگرد او ارسطو دگرگون شد، ليكن همچنان به صورت يك اصل الهام بخش، ميان شعرا باقى ماند.
اين شعر نشان دهنده منطق بسيارى از افراد درباره روح است:

صفحه 105
من ملك بودم و فردوس برين جايم بود *** آدم آورد در اين دير خراب آبادم
ارسطو با منطق خاص خود اختلاف روح و بدن را به حدى كه استاد او معتقد بود برطرف كرد و پيوند روح را با بدن، بالاتر از علاقه مرغ به آشيانه يا سواركار به اسب و كشتى بان به كشتى دانست و سرانجام معتقد گرديد كه رابطه روح و بدن از نوع علاقه صورت و ماده است و صورت و فعليت ماده (بدن) به وسيله روح است. از ديدگاه او روح انسان موجود مجردى است كه با ماده همراه است نه موجودى كه در ماده است و هرگز موجودى به نام روح كه پيش از بدن آفريده شده باشد وجود ندارد، بلكه روح در آغاز كار به صورت ماده و استعداد بوده بعداً به مرحله تجرّد مى رسد.
نظريه ارسطو تا زمان صدرالمتألّهين (979-1050) در مراكز علمى شرق و غرب رسميّت كامل داشت، ولى همزمان با تحول علمى عظيم در غرب، دو نظريه ديگر پديد آمد، يكى درحقيقت نوعى رجعت و عقب گرد به نظريه افلاطون بود و ديگرى نظريه جديدى مبنى بر يك رشته اصول علمى نو بود. دكارت (1596م - 1650م) با اعتقاد به سه اصل مستقل خدا، نفس و جسم(1) بار ديگر نظر افلاطون را زنده كرد و صدرالمتألّهين با اثبات حركت عمومى در جوهر موجودات تحوّل عظيمى در شناسايى و ارتباط روح و بدن پديد آورد و ثابت كرد كه حركات ظاهرى و حسى كه بر سطح عالم حكم فرماست، تجلّى و نمود يك حركت جوهرى عميقى در جوهر عالم است و حركت در جوهر جهان و اشياى عالم تجلى بخش اين حركات ظاهرى و حسى مى باشد و پيدايش انواع در جهان بر اساس قانون حركت در جوهر است و روح، محصول قانون حركت عمومى جوهرى جهان مى باشد. سرچشمه

1 . سير حكمت در اروپا، ج 1، ص 157-158.

صفحه 106
پيدايش نفس، همان ماده متحول و متحرك است و ماده اين استعداد و شايستگى را دارد كه از داخل خود موجود پرورش دهد كه با ماوراى طبيعت هم افق باشد و هيچ مانعى ندارد كه يك موجود مادى در مراحل ترقى و تكامل خود به يك موجود مجرد تبديل گردد.
اينها نظراتى است كه از طرف فلاسفه بزرگ جهان، پيرامون روح اظهار شده است. در برابر آنان، گروهى مانند پيروان مكتب مادى گرى روح و پديده هاى روانى را خاصيت عادى و طبيعى تركيب ماده دانسته و منكر هر نوع اصالتى براى روح شده اند و برخى ديگر در برابر آنان، جسم و ماده را نمايشى براى روح پنداشته اند و اين دو گروه افراط گر و تفريط گر به عقيده خود، به موضوع دوگانگى روح و بدن به قيمت انكار يكى و اثبات اصالت براى ديگرى خاتمه داده اند.
ارتباط ارواح با ارواح و اسپرى تيسم
يكى از راه هاى اثبات روح، ارتباط با ارواح است. هرچند مسأله ارتباط با ارواح، روح مجردى را كه فلاسفه اسلامى به دنبال آن هستند ثابت نمى كند، ليكن بر بقاى روح پس از مرگ دلالت دارد.
ارتباط با ارواح به اين گونه صورت مى پذيرد. شخصى با نگاه هاى نافذ و تلقينات مؤثر خود و دريافت پاسخ هاى خاصى از ناحيه خواب رونده، شخصى را در خواب عميق مصنوعى فرو مى برد. خواب او آن چنان عميق مى گردد كه بسان چوب خشك در گوشه اى مى افتد و ديگر از نيش سوزن و مانند آن متأذّى نمى شود; در عين حال، روح و روان او از اختيار شخصى كه او را خواب كرده است خارج نمى شود، بلكه به فرمان او با ارواح ديگر تماس گرفته و از طريق زبان ارواح، سخن مى گويد و به سؤالات خواب كننده پاسخ مى دهد.

صفحه 107
تنويم مغناطيسى و مصنوعى اين است كه استاد ماهرى در اين فن، شخصى را كه براى اين كار آمادگى دارد، با نگاه و تلقين خواب مى كند و روح خواب رونده، جز به سؤالات كسى كه او را خواب كرده، پاسخ نمى گويد و گاهى در پاسخ اشتباه مى كند. جالب توجه اين است كه شخصى كه به خواب رفته، بينايى خاصى پيدا مى كند تا آنجا كه از وضع اتاق و حالات مختلف حضار و آنچه در دست دارند، به خوبى خبر مى دهد، گاهى بر اثر تماس با ارواح مطالب پنهانى را نيز كشف مى كند و احياناً نيز دچار اشتباهات بزرگ مى شود.
شخصى كه در خواب فرو رفته است، اگر ضمير پاكى داشته باشد، نيروى تازه اى در آن ظهور كرده، قوه ادراك و استنباط او قوى تر مى شود و قدرتى پيدا مى كند كه بدون كمك چشم، از فواصل دور مى تواند اشيا و اشخاص را ببيند، بلكه مى تواند با چشم بسته، مطالبى را بنويسد يا بخواند يا كارهاى مهم و مشكلى را به جاى آورد.
در خواب هاى مصنوعى و مغناطيسى، بدن بى حركت، حواس پنج گانه متوقف و روح شخص خفته از بدن آزاد است. در اين حال، قدرت ادراك و استنباط روح بيشتر شده، مى بيند و فكر مى كند، سير و گردش مى كند، به هر كجا كه بخواهد، مى رود و در اين كارها قواى جسمانى و مادى و دستگاه داخلى و اعضا و اجزاى بدن دخالت ندارد به واسطه همين استقلال و آزادى است كه با استفاده از نيروهاى خود از زندان بدن خارج و در طبيعت به سير و تماشا مى پردازد.(1)

1 . ما در اين مقام، از تعبيرهاى دانشمندان اين فن پيروى مى كنيم، وگرنه از نظر اصول فلسفى، مسأله، دقيق تر از اينها است و اين تعبير، بيشتر مناسب با روح توأم با بدن برزخى مى باشد.

صفحه 108
مشاهدات يك دانشمند
يكى از دانشمندان مصرى كه خود از نزديك شاهد تنويم مغناطيسى بوده است، در اين باره مى نويسد:
تنويم مغناطيسى از حقايق مسلم علم امروز است. كاشف آن دكتر مسمر آلمانى در قرن هجدهم بوده است. او و همكاران وى طى يك قرن براى اثبات آن و اعتراف گرفتن از دانشمندان تلاش كردند و در اين راه موفقيت هايى به دست آوردند. آنان ثابت كردند كه رابطه انسان در حال تنويم مغناطيسى و خواب مصنوعى، نيروى ديد و شنوايى اش بسيار قوى مى شود، دورهاى بسيار دور را مى بيند و صداهاى آنجا را مى شنود و چيزهاى پشت پرده و آنكه در ديدگاه و منظر اشخاص نيست، مى خواند. او از آينده اى كه كوچك ترين نشانه و علامتى از آن در عالم حس وجود ندارد، خبر مى دهد.
تنويم مغناطيسى داراى درجات مختلفى است كه در هر درجه اى به انسان يك نوع آگاهى مى تواند بدهد و هرچه درجات آن قوى تر باشد، درك و تماس آن با آگاهى ها بيشتر است.
از اين رهگذر ثابت شده كه انسان داراى روح است; يعنى غير از اين جسم كه دستگاه مكانيكى بدن است، از موجود ديگرى به نام روح برخوردار است كه در اين ارتباط با ماده و بدن، يك نوع استقلال دارد.
تنويم مغناطيسى، در غرب، طرفداران، دانشجويان، كتابخانه و نيز بيمارستان هاى ويژه اى براى بهبود مردم دارد.
ما در صدد بررسى تاريخ پيدايش و تجارب و نتايج اين رشته نيستيم، بلكه

صفحه 109
مى خواهيم نشان دهيم كه چگونه خداوند دلايل روشن خود را به دست دانشمندان مادى به ما مى نماياند. آرى، به دست همان كسانى كه ماوراى ماده را انكار مى كنند ماوراى ماده را اثبات مى كند، به گونه اى كه آنان در اثبات آن زحمات توان فرسايى متحمل مى گردند! اين همان حقيقتى است كه خداوند مى فرمايد:
به زودى نشانه هاى حقانيّت خود را در هستى و در وجود خودشان، به آنان نشان خواهيم داد تا برايشان روشن شود كه او (خداوند) و آيينش برحق است. آيا حضور هر چيزى نزد خداوند براى او كافى نيست؟(1)
در اينجا يكى از تجربه هاى تنويم مغناطيسى را در اختيار شما قرار مى دهيم. تجربه اى است كه خود به چشم خويش ديده ام و گفتگوها را با گوش هايم در جلسه جمعيت جوانان مسلمان شنيده ام. اين جلسه در حضور عده اى از فرهنگيان تشكيل شد. آنان نيز به اين دليل در جلسه حضور يافتند كه اهميت تنويم مغناطيسى را دريابند.
استاد تنويم مغناطيسى در جلسه حضور يافت و واسطه (شخصى كه بايد خواب شود) نيز آمد. اين شخص جوانى بود كه در او استعداد خاصى در جهت تأثيرپذيرى از تلقين استاد وجود داشت و استاد نيز استعداد خاصى در تأثير كردن بر واسطه داشت; يعنى اولى ضعيف النفس و دومى قوىّ النفس بود.(2)
استاد نگاه هاى عميقى بر چشم واسطه انداخت و با نفوذ خاصى در جسم او مىنگريست و حركاتى بر او اجرا مى كرد و نام آنها را «پاس» مى گذاردند. لحظه اى نگذشت كه ديديم واسطه در حال خواب قرار گرفت، رنگش تغيير كرد، بدنش

1 . (سَنُرِيهِمْ آيَاتِنَا فِي الاْفَاقِ وَفِي أَنْفُسِهِمْ حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ أَوَ لَمْ يَكْفِ بِرَبِّكَ أَنَّهُ عَلَى كُلِّ شَيءْ شَهِيدٌ). (فصلت، آيه 53).
2 . معيارهاى ضعف و قوت نفس در ارتباط با تنويم مغناطيسى خود بحثى جداگانه است كه بايد از منابع ويژه اى آن را دريافت كرد.

صفحه 110
سست شد و حواس عادى خود را از دست داد تا آنجا كه دوستان با سوزن و امثال آن به بدن او مى زدند، ولى او به خودش حركت نمى داد. اينجا بود كه مسلم شد او به خواب رفته و استاد بر او تسلط يافته است. از او پرسيد: اسمت چيست؟ او نام واقعى خودش را گفت. استاد به او گفت: اين اسم تو نيست، بلكه نام تو اين است (نامى مستعار به روى او گذاشت); سپس مرتب اين اسم دروغين را به او تلقين كرد و نام حقيقى او را از ذهنش محو ساخت. اين كار را به وسيله استدلال هاى غلطى كه خود مى ساخت عملى كرد; يعنى به وسيله امر و نهى جدى، اين اشتباه را بر او تحميل و اين گفته هاى دروغين را به او ديكته مى كرد تا جايى كه او ملزم به اعتقاد به آن شد. در اين هنگام واسطه در برابرش خاضع شد و به آنچه او مى گفت يقين داشت.
سپس استاد و ما در فاصله هاى مختلفى و در اثناى سخن، ناگهان با نام حقيقى او صدايش مى زديم. او جواب نمى داد، اما وقتى نام جديد و دروغين او را مى برديم، بدون درنگ پاسخ مى گفت.
پس از آن استاد به او امر كرد كه همواره به ياد داشته باشد كه اسم صحيح او همين نام جديد است و تا نيم ساعت پس از بيدارى به خوبى بداند كه نام حقيقى او همين نام جديد است; سپس او را بيدار كرد و ما واسطه را به طور ناگهانى با نام حقيقى اش صدا زديم. وى جواب نداد، اما هر گاه با نام جديدش او را صدا مى زديم، پاسخ مى داد تا آنكه نيم ساعت تعيين شده گذشت. وى به حالت پيش از خواب برگشت و اسم واقعى اش را به خاطر آورد.
استاد به اين وسيله ثابت كرد كه مى توان هر اثرى را از روح واسطه حذف كرد، هرچند هم مانند اسم خودش در نفس او رسوخ يافته باشد.
انتخاب نكردن محو دين به جاى فراموشى نام به اين دليل بود كه اولاً محو

صفحه 111
دين گناهى نابخشودنى است كه استاد و حاضران به آن تن نمى دادند، ثانياً رسوخ اسم در نفس بيشتر است و درنتيجه فراموشاندن آن تعجب زيادترى را بر مى انگيزد،(1) زيرا ارتباط با ارواح، احتياج به اطلاعات و دانش هايى دارد كه بايد آنها را از مؤسسات مربوط به اين فن و نيز استادان اين علم آموخت و اين رشته نيز همانند ساير رشته هاى علوم، رشته اى تخصصى است كه براى آموختن آن بايد به سراغ استادان و ورزيدگان آن فن رفت.
البته ممكن است همه كس نتواند در اين فن، ورزيدگى لازم را حاصل كند، زيرا علاوه بر آموزش ها و دانش ها، لازم است جوينده اين علم، شرايط ذاتى و قابليت هاى ديگرى همچون قوّت اراده و سلامت اعصاب را نيز داشته باشد.
گرچه در اصل ارتباط با ارواح هيچ گونه ترديدى روا نيست و براى آن نشانه هاى علمى استوارى در دست است، با اين همه نمى توان به همه آثار و مظاهر آنچه كه به ارتباط با ارواح نسبت داده مى شود، اعتماد كرد.
تماس با ارواح به صورت علمى از جهات گوناگونى قابل مطالعه است و در اين زمينه كتاب ها و رساله هاى فراوانى توسط دانشمندان شرق و غرب نگارش يافته و صفحات زيادى از بعضى كتاب هاى دايرةالمعارف علمى را به خود اختصاص داده است.
دانشمندان اين فن و كسانى كه ساليان درازى در اين راه كوشيده اند، اظهار مى دارند كه توانسته اند با مجاهدت هاى پيگير و آزمايش هاى فراوان، پرده از روى گوشه اى از جهان رمزآلود و ناشناخته ارواح بردارند و از نزديك شاهد كارهاى خارق عادت و حيرت انگيزى باشند كه به وسيله روح به ظهور مى رسد.
نويسنده دايرة المعارف قرن بيستم كه از محققان عصر ما محسوب مى شود،

1 . مناهل العرفان، محمد زرقانى، ج 1، ص 59 - 63.

صفحه 112
در جلد چهارم كتاب خود در ماده روح جدولى از نام دانشمندان مشهور كه به واقعيت اين علم اعتراف كرده اند، ارائه مى دهد. در اين جدول نام چهل و هفت تن از دانشمندان بزرگ فرانسه، انگلستان، ايتاليا، آلمان و آمريكا را ذكر مى كند; از جمله دومرگان رئيس جمعيت رياضى دانان انگلستان، ويليام كروكس رئيس انجمن علمى سلطنتى بريتانيا، والاس بزرگ ترين فيزيولوژيست انگلستان در عصر خود و دوست نزديك داروين، فارلى رئيس مهندس كمپانى هاى تلگراف، اكسون استاد دانشگاه آكسفورد، كاميل فلاماريون دانشمند فلكى و رياضى دان معروف فرانسه، ويكتور هوگو نويسنده معروف و دانشمند فرانسوى، لمبررزو يكى از مشهورترين دانشمندان جرم شناس، هيزلوپ استاد دانشمند آمريكايى، لورد بالفور سياستمدار مشهور انگليس و جمعى ديگر از معاريف علمى، ادبى و سياسى قرن اخير كه از همگى در آن جدول نام مى برد; سپس تصريح مى كند كه نام اين عده (چهل و هفت تن) را از ميان هزاران انسان كه به نام دانشمند و محقق در اين رشته كار كرده اند، انتخاب كرده است.
توجيه مادّى ها
مادى ها در توجيه اين نوع خواب ها دست به دامن وجدان ناآگاه مى شوند. آنان مى گويند يك سلسله از مسائل در وجدان ناآگاه انسان قرار دارد كه خود از آن غافل است و به هنگام خواب مغناطيسى بر اثر تعطيل قواى ظاهرى، پرده از روى آنها برداشته مى شود و آنچه كه در درون است بيرون مى ريزد.
بايد گفت اين توجيه درست نيست، زيرا اگر شركت كنندگان در مجلس، افراد

صفحه 113
ساده لوحى بودند، جاى اين نوع احتمال تراشى ها وجود داشت، در صورتى كه اين كارها در حضور جمعى از دانشمندان و محققان به وقوع پيوسته كه خود پايه گذار اين نوع مسائل مى باشند.
گذشته بر اين، واسطه و مديوم كه خواب مى رود، مسائلى را يادآور مى شود كه اصلاً با آنها در گذشته ارتباط نداشته است و هرگز در طول زندگى با آنها روبرو نشده بود.
گاهى مديوم از سن كودكان نابالغ انتخاب مى شود كه هنوز عمر چندانى نكرده است. مسلم است كه در وجدان ناخودآگاه كودكان مسائلى كه ابراز مى دارند، جايى ندارد.

صفحه 114
دليل سوّم
نهان بينى و روشن بينى
الف) نهان بينى چيست؟
دانشمندان مى گويند در نهاد انسان استعداد مرموزى وجود دارد كه به مدد آن مى توان افكار ديگران را خواند.
مبادله افكار و احساسات از راه دور به واسطه حس مخصوصى، كاملاً يك امر عملى است. هرچند نوع بشر، موضوع مبادله افكار را از طريق وسايل فنى نوين از قبيل تلويزيون، راديو، تلفن و تلگراف عملى مى كند، ولى دانش براى اين مبادله به راه ديگرى به نام حس نهان بينى نيز معتقد است كه به آن، حس تله پاتى نيز مى گويند.
تله پاتى كيفيتى است كه به وسيله آن افكار، هيجانات و احساسات از فردى به ديگرى بدون وسيله حسى، منتقل مى شود.

صفحه 115
چگونه افكار شنوندگان را مى خواند؟
جوزف مورفى در كتاب فراسوى ماده ها مى نويسد: كسانى كه راجع به روان شناسى تحقيق مى كنند، اغلب با پديده جالبى روبرو مى شوند كه نشان مى دهد افراد معمولى مى توانند فكر خود را به ديگران منتقل كنند. شما مى دانيد كه وقتى كسى مى خواهد سخنرانى كند، عنوان مطالب و موضوعات اصلى را روى يك تكه كاغذ يادداشت مى كند و سپس با نگاه كردن به آن، مطالب خود را مى گويد. اگر سخنران از روى نوشته، حرف هايش را بخواند، شنوندگان در عرض مدتى كمتر از پانزده دقيقه چنان خسته مى شوند كه يا خوابشان مى برد يا اينكه ديگر اصلاً به حرف هاى او توجه نمى كنند و خود را دستخوش افكار خويش مى سازند، در حالى كه سخنرانى نه به شيوه روخوانى، موجب جلب توجه كامل شنوندگان مى گردد.
در سال 1968 دولت سوئيس از من دعوت كرد تا در دانشگاه لوزان يك سلسله سخنرانى هايى در زمينه تحقيقات خود به عمل آورم و من طبق معمول، فقط خطوط اساسى سخنرانى خود را مى نوشتم و سپس سخنانم را بالبداهه بيان مى كردم. ناگهان پس از چند سخنرانى به نكته عجيبى پى بردم و آن اين بود كه مثال هايى كه براى حرف هاى خود مى زدم، هيچ كدام در واقع وجود خارجى نداشتند و من تا آن لحظه اصلاً به چنين داستان هايى فكر نكرده بودم. آيا من آن چنان سخن پرداز ماهرى شده بودم كه مى توانستم در هر سخنرانى دو سه داستان روان شناسى را سر هم كنم و تحويل شنوندگان بدهم كه همه دانشجو و استاد دانشگاه بودند.
اين موضوع همچنان فكر مرا به خود مشغول نگاه داشت تا اينكه يك روز پس از اتمام سخنرانى، خانم مسنّى به من نزديك شد و با لهجه فرانسه سليس گفت: شما در مثال خودتان در حين سخنرانى دقيقاً مرا بازگو كرديد و من از اينكه مشكلم را

صفحه 116
حلّ كرديد، از شما تشكر مى كنم. اين واقعه مرا به واقعيت جالب و در عين حال عجيبى راهنمايى كرد. با تحقيقاتى كه بعد از اين گفت و شنود انجام دادم، معلوم شد كه يكايك مثال هايم در طول سخنرانى ها شرح حال يكى از شركت كنندگان در جلسه هايم بوده است.
به عبارت ديگر شركت كنندگان در جلسات سخنرانى، توانسته بودند به صورت تله پاتى افكار خود را بدون واسطه يا حرف زدن به من منتقل كنند.(1)
ب) حسّ روشن بينى
دنياى گذشته براى هر موجودى اعم از حيوان و انسان ده حس مى شناسد، ولى دنياى امروز براى بشر يازده حس ثابت مى كند و طبق يك رشته دلايل و آثار فيزيولوژى از مدت ها پيش تا كنون، آثار تكوينى و تكامل حس ديگرى به نام دوازدهم به اثبات رسيده است كه بر اساس آن، بناى علوم تغيير كرده و نتيجه آن متحول و دگرگون شده است.
در پرتو حس دوازدهم است كه گاهى انسان هاى فوق العاده، وقايع آينده را كشف مى كنند. گاهى اين حس از مقدمات و سنجش آثار موجود، نتيجه را پيشگويى مى كند و احياناً بدون استمداد از اين امور، وقوع حادثه اى را گزارش مى دهد.
حسّ دوازدهم همان حس روشن بينى يا بعد روشن بينى است كه در هر انسانى وجود دارد، ليكن نيازمند پرورش است و اگر آن را پرورش ندهند، به سختى كار مى كند، زيرا بيكار گذاشتن يك حس، مايه ضعف آن مى گردد و حس روشن بينى نيز مشمول همين قاعده است.

1 . فراسوى ماده، جوزف مورفى، ترجمه شيدك.

صفحه 117
براى هر كسى اتفاق افتاده كه گاهى در كارهايى احتياط مى كند كه ظاهراً بيجا بوده است، اما بعداً قضيه اى به دنبال آن پيش آمده كه نشان داده است اين احتياط كاملاً به مورد بوده است. اين بخشى از حس روشن بينى است كه قبلاً وقوع قضيه را پيش بينى كرده است! چه بسا اندوه ها و غم هاى بى سبب يا شادى هاى بدون علت افرادى بروز مى كند كه به دنبال آن، عمل ناگوار يا اتفاق مساعدى رخ مى دهد و به واسطه عدم دقت و غفلت از گذشته، رابطه آن اندوه و مسرت با اين اتفاق پوشيده مى ماند، در صوتى كه اين قضاياى اتفاق افتاده، عملكرد تجليّات حس مخصوصى است كه مانند ساير حواس شناخته شده مستقل و فعال است.
آنچه گفته شد، نمونه هاى كوچكى از حس روشن بينى است كه گروهى بدون اطلاع از وجود آن، اين نوع اتفاقات را به تصادف نسبت مى دهند، در صورتى كه از نظر علمى، همه اينها از تجليات حواس انسان است كه مردم به علت عدم آشنايى به حقيقت موضوع، آنها را معلول تصادف مى پندارند. نمونه هاى حس روشن بينى كار المرانولز است. وى يكى از هيپنوتيست هاى مشهور آمريكا است كه بارها در حضور عده كثيرى از اعضاى رسمى دولت و نيز مردم در شهرهاى آمريكا، يك كالسكه را با چشم هاى بسته رانده و در ميان كوچه هاى پرجمعيت شهر بدون اينكه كوچك ترين تصادمى رخ دهد، از پيچ و خم جاده ها عبور داده و به مقصد رسانيده است.
اين كار در حالى صورت گرفت كه عده اى از معتمدترين شهر همراه او در درشكه حاضر بودند و نيز او كليدى را كه ديگران پنهان كرده بودند، يافت.
ديدن اشخاص و حادثه ها از دور
يكى از نمونه هاى روشن بينى، ديدن اشخاص يا اشياء به طور خارق العاده و

صفحه 118
عجيب است. مدير انجمن روانى آمريكا در كتاب تله پاتى اعتراف مى كند كه ممكن است همچنان كه نشسته ايد، مثلاً يكباره پسرعمويتان كه فرسنگ ها از شما دور است، در برابر شما حاضر شود و بلافاصله ناپديد گردد اين گونه اتفاقات كم نيست. وى مى گويد:
در سال 1886 هفتصد نمونه از اين دست را شاهد بودم. در سال 1894 كه انجمن تحقيقات روانى انگليس در صدد آمارگيرى از اين نوع پيشامدها برآمد، سى هزار پاسخ دريافت كرد; آنگاه نمونه هايى را به عنوان شاهد نقل مى كند:
شخصى پدرش را كه در شهر ديگرى بود، غفلتاً با لباس معموليش مى بيند و در همان لحظه صدايى مى شنود كه مى گويد تلگرامى در راه است مبنى بر اينكه پدرت مرده است. مدتى بعد تلگرام مى رسد و معلوم مى شود كه پدرش درست هنگامى كه صورت او را ديده و صدايش را شنيده بود، مرده است.
مترلينگ در كتاب ميزبان ناشناس داستان دهقانى را نقل مى كند كه دو ماه پيش از انتشار اعلاميه نظام وظيفه، خبر داد كه قرعه شماره نود به نام او اصابت خواهد كرد و در واحد شماره نود به خدمت مشغول خواهد شد. هنگامى كه براى قرعه كشى حاضر شد، پرسيد: قرعه نود از سبد در آمده است؟ گفتند: خير. گفت: الآن من آن را در مى آورم; آنگاه در ميان حيرت حضار، قرعه نامبرده را خارج كرد. سبب اين امر را پرسيدند. گفت: دو ماه پيش، قبل از خواب، در گوشه اطاقم شبح بزرگ و مبهمى را ديدم كه در وسط آن رقم مزبور با خطى درشت و خوانا ديده مى شد. بر قلب من خطور كرد كه عدد نود مربوط به رقم نظام وظيفه و محل خدمت من است.(1)
فلامريون مى گويد:
روزى كنستانس وزير كشور، با خانم خود در رصدخانه مهمان من بودند.

1 . وحى و نبوت، ص 92.

صفحه 119
خانم او حادثه زير را نقل كرد:
روزى كتابى به عنوان كنستانس واصل گرديد. چون كنستانس عجله داشت، كتاب را به من سپرد و خواهش كرد كه آن را مطالعه كنم. هنگامى كه خدمتكار مشغول آرايش موهاى من بود، كتاب را برداشتم و خواستم به مطالعه آن بپردازم، ولى ناگهان در خود احساس عجيبى كردم، مثل اين بود كه كسى وقوع خطرى را به وسيله اين كتاب به من اعلام كرد. بى اختيار به خدمتكار گفتم اين كتاب را فوراً به اطاق ديگر ببرد، اما اضطراب درونى من لحظه به لحظه شدت مى يافت، چندان كه به اين هم قناعت نكرده، سراسيمه از پى خدمتكار دويده و فرياد زدم كتاب را باز نكن، آنگاه فوراً به دنبال آقاى كاسل بازرس اداره آگاهى فرستادم و از او كمك خواستم. پس از اندك زمانى، آقاى كاسل وارد شد و كتاب را مورد دقت قرار داد. از بين اوراق آن چند تكه چيز سفيد خارج كرد و روى ميز گذاشت; آنگاه بلافاصله آنها را به آزمايشگاه فرستاد. معلوم شد كه محتواى آن ديناميت بود و مقدار آن براى كشتن يك نفر كافى بوده است! آيا مى توان وجود درك درونى را كه از وقايع آينده خبر مى دهد، منكر شد؟(1)
وى از پزشكى نقل مى كند مرا به بالين بيمارى آوردند كه به گلودرد شديدى مبتلا شده بود. دستور دادم گلوى او را به وسيله اسيدكلريدريك ضدعفونى كنند. هنگامى كه شيشه دارو را به دست بيمار مى دهند، وى از استعمال دارو خوددارى مى كند و اظهار مى دارد كه در اين دارو احساس خطر مى كند. هرچه اطرافيان اصرار مىورزند، سودى نمى بخشد.
بار ديگر مرا به بالين او بردند. چون از مجبور كردن آن خانم (بيمار) مأيوس بودم، دارو را آزمايش كردم. براى اين كار يك چوب كبريت را در شيشه دوا

1 . اسرار مرگ، ص 79-80.

صفحه 120
انداختم. چوب به زودى سياه شد. معلوم شد كه شيشه به عوض اسيدكلريدريك محتوى اسيدسولفوريك بوده است.(1)
دولته مدير رصدخانه پاريس هميشه به اطرافيان خود مى گفت: احساس مى كنم كه بالاخره در امواج دريا جان خواهم سپرد. در ماه اوت 1872 يكى از خويشاوندان او نزد وى مى آيد و تقاضا مى كند كه يك روز به قايق سوار شده و در دريا گردش كنند. او مى پذيرد. با هم به ساحل مى روند و پس از تماشاى اسكله به قايقى مى نشيند. همين كه كمى از ساحل دور مى شوند، باد سختى شروع به وزيدن مى كند. امواج قايق را واژگون ساخته و هر دو را غرق مى كند.(2)
 
يك تن از اعضاى مجمع انگليسى كاوش قضاياى روحى از شخصى به نام توماس كاريسون نقل مى كند:
مدت دو ماه بود كه مادرم را نديده بودم. او در نقطه اى (بيست و هشت كيلومتر) دورتر از ما زندگى مى كرد. شب مرگ او، من و همسرم به كليسا رفته بوديم. ساعت ده هنگامى كه در كليسا مشغول خواندن دعا بودم، در خود ميل شديدى به مادرم احساس كردم. كم كم اين ميل به افكار در هم و موحش مبدل گرديد. چنان ناراحت شدم كه بى اختيار طفل يك ساله خود را به يكى از دوستان سپردم و بدون اطلاع همسرم از كليسا خارج شدم و راه منطقه اى كه مادرم در آنجا زندگى مى كرد، پيش گرفتم. چون قطار حركت كرده بود، مجبور شدم همه راه را پياده بروم. نزديكى هاى صبح، وارد خانه مادرم شدم. از خواهرم وضع مادرم را پرسيدم. گفت: حوالى ساعت ده به اطاق خواب خود رفت و هيچ گونه كسالتى نداشت. وقتى وارد اطاق مادر شدم، ديدم در بستر خود بى حركت افتاده و جان سپرده است و معلوم

1 . همان، ص 80-81.
2 . همان.

صفحه 121
شد درست در همان موقعى كه من در كليسا به فكر وى بودم و از ناحيه او سخت مضطرب شدم، مادرم ناراحت و در حال جان سپردن بوده است.(1)
فلامريون از شخصيتى نقل مى كند:
روزى يكى از خويشاوندان در قسطنطنيه به ملاقات من آمد. در اثناى سخن دريافتم كه بسيار مضطرب است. وقتى از علت آن پرسيدم، گفت: از صبح درونم مى شورد، گويى ندايى مرا از مرگ عمه ام كه در ژن دارد، مطلع مى سازد.
گفتم: اين شوريدگى و پريشانى، يك خيال بى اساس است. بيهوده خودتان را آزار ندهيد. در اين ميان، خدمتكارى وارد شد و نامه اى به دستش داد. نامه از ژن آمده بود و مضمونش از مرگ ناگهانى او حكايت داشت.
فلامريون در قسمت ششم كتاب اسرار مرگ پيرامون ديدن و ادراك و نيز شنيدن از دور سرگذشت هاى عجيبى نقل مى كند كه براى هر ديرباورى مايه يقين است.(2)
هرگز نمى توان اين نوع آگاهى را بر يك نوع تصادف حمل كرد. تعداد آنها در زندگى انسان ها به اندازه اى است كه حمل بر تصادف آنها دور از تحقيق است.
آيا مى توان اين حوادث را با فرمول هاى مادى (روح و روحيات، خاصيت مجموع اجزاى مغز و اعصاب) توجيه كرد؟ چگونه اعصاب ما مى تواند حادثه اى را كه در آينده محقق خواهد شد، توجيه كند؟ چگونه اعصاب ما حادثه اى را كه در آينده محقق خواهد شد، درك مى كند؟
وى مى نويسد: در سال 1976 من در اسلام آباد كلاسى براى عده اى از دانشجويان تشكيل داده بودم و ضمن آنكه سعى مى كردم راه هاى مختلف تقويت

1 . همان، ص 88-89.
2 . همان، ص 132 و 162-163.

صفحه 122
قدرت روح را به ايشان ياد دهم، موضوع را از ديدگاه هاى مختلف علمى نيز مورد بحث و بررسى قرار مى دادم. يك هفته به پايان اين دوره مانده، به نظر من رسيد كه يكى از دختران كلاس خيال دارد با اتومبيل دوست خود براى تعطيلات به كراچى برود، اما اتومبيل در خارج شهر با يك كاميون تصادف مى كند و هر دو كشته مى شوند. وقتى اين موضوع به دل من برات شد، فوراً آن را به دختر مزبور گفتم. او در حالى كه به سختى تعجب كرده بود، گفت: اتفاقاً همين خيال را هم دارد و مى خواهد با يكى از دوستان خود به كراچى برود. من از وى خواستم كه او از مسافرت با آن اتومبيل منصرف شود. آن دختر پيشنهاد مرا پذيرفت.
در موعد معين، دختر نامبرده با هواپيما و دوستش با اتومبيل خود به سوى كراچى حركت كردند و دخترى كه با اتومبيل به راه افتاده بود، درست در شهر اسلام آباد با يك كاميون تصادف كرد و به سختى مجروح شد.
پرفسور راين استاد دانشگاه دوك و عضو انجمن تحقيقات روان شناسى بريتانيا چه از طريق مكاتبات رسمى با ساير مراكز تحقيقى مشابه و چه از طريق بررسى هاى شخصى خود به همكارانش، ده ها مدرك درباره قدرت روح در پيش بينى حوادث و درك رويدادها، يعنى پى بردن به واقعه اى كه فرسخ ها دورتر اتفاق مى افتد، جمع آورى كرده و پس از بررسى اين اوراق و اسناد به اين نتيجه رسيده است كه استعداد انجام دادن چنين كارهايى به طور طبيعى در همه انسان ها وجود دارد، منتها به علل مختلف، اين استعداد، نهفته باقى مى ماند و ما هرگز از آنها استفاده نمىكنيم و اين امر تنها شامل استعدادهاى روانى نيست. چه بسيارند افرادى كه استعداد نويسندگى، ورزش در يك رشته معين، نقاشى و خيلى چيزهاى ديگر دارند، ولى هرگز استعدادشان پرورش داده نمى شود و نمى توانند از آن بهره مند بشوند.

صفحه 123
در يكى از اسنادى كه پروفسور راين در اختيار دارد و به تأييد مقامات محلى دولتى هم رسيده است، شرح حال دخترى از اهالى اكوادر نوشته شده كه هر چند وقت يك بار فكر مى كند آگهى مجلس ختم كسى را در روزنامه خوانده است. هر بار كه دختر نامبرده اين ادعا را كرده و به همان روزنامه مراجعه شده، معلوم شده است كه چنين آگهى قبلاً در آن به چاپ نرسيده است، اما هر بار پس از ده دوازده روز، آن آگهى در روزنامه به چاپ مى رسيده است.
در اسناد و مدارك جمع آورى شده توسط دكتر راين به مطالب جالب ديگرى در اين زمينه برخورد مى كنيم; مثلاً در يكى از آنها كه مربوط به يك جوان فرانسوى است، اين طور نوشته شده است:
آقاى فرانسوا بوو كارمند شركت توزيع گاز، بيست و هفت ساله و مجرد، روز ششم ژوئن 1975 در شاهراه بين پاريس و شارتر مشغول رانندگى بود كه ناگهان صداى پدرش را شنيد كه مى گفت: پسرم براى من دعا كن، زيرا همين الآن دچار يك حمله قلبى شديد شدم! فرانسوا كه داراى اعتقادات مذهبى بسيار شديد بود، در اولين محلى كه توانست، اتومبيل خود را متوقف ساخت و همان جا در كنار جاده زانو زد و صميمانه از خداى خود خواست كه حمله قلبى پدرش را به خير بگذراند و او را از مرگ نجات بدهد.
فرانسوا مى گويد: من حدود نيم ساعت به دعا مشغول بودم تا اينكه ناگهان احساس آرامش عجيبى به من دست داد، قلبم شاد شد و حتم كردم كه پدرم نجات پيدا كرده است.
فرانسوا به محض رسيدن به شارتر به منزلشان تلفن مى كند و مادرش با عجله مى گويد: من و پدرت در حال مراجعت به منزل بوديم (منزل پدر فرانسوا در حومه پاريس واقع است). پدرت پشت فرمان اتومبيل دچار حمله قلبى شد،

صفحه 124
ولى خوشبختانه من توانستم به جاى او بنشينم و اتومبيل را در كنار جاده متوقف كنم. لحظه اى بعد چند راننده كه يكى از آنها پزشك بود، به كمك ما آمدند و پس از كمك هاى اوليّه، پدرت را به بيمارستان رسانديم. در آنجا خطر از او رفع شده، اما چيزى كه براى من جالب است، اين است كه وقتى او را به طرف بيمارستان مى برديم و من سر او را روى زانويم گذاشته بودم، او با حال ناراحتى كه داشت، گفت: من به فرانسوا گفتم كه حالم بد است. او مرد باخدايى است، برايم دعا مى كند و من خوب مى شوم!
لازم به توضيح نيست كه بعداً معلوم شد ساعت حمله قلبى پدر و ساعت شنيدن صداى او توسط پسرش فرانسوا همزمان بود. پرفسور راين معتقد است كه واكنش سريع و بموقع تنها عامل نجات پدرش از يك مرگ حتمى بوده است.(1)
توجيه مادى ها
ممكن است گفته شود درك كننده امواجى از خود در محيط فكر يا محل وقوع حادثه پخش مى كند و چون اين امواج از امواجى كه در فكر ديگرى، يا در محل حادثه است، متأثر مى گردد اين آگاهى ها محقق مى شود، ليكن اين توجيه بى پايه است، زيرا:
اولاً اين سخن فرضيه اى بيش نيست و هرگز ارزش علمى ندارد.
ثانياً اين افراد گاهى حوادثى را مى بينند كه محقق نشده است و ارتباط ميان موجود و معدوم امكان عقلى ندارد.
چگونه امواج مادى مى تواند از امواج حادثه اى كه هنوز چيزى از آن محقق

1 . قسمت هاى پايانى از مقاله «فراسوى ماده» نوشته دكتر جوزف مورفى ترجمه شيدك آورده شد.

صفحه 125
نشده است، متأثر گردد و آگاهى محقق شود.
همانطور كه در قسمت خواب هاى راستين گفته شد، فلاسفه الهى در توجيه اين نوع آگاهى ها مى گويند:
انسان علاوه بر نظام مادى داراى نيرو و قوه مرموزى است كه مى تواند با صورت هاى مثالى اين جهان آشنا شود و از مشاهده آنها به وجود مادى آنها پى برد، زيرا آنچه در جهان مادى رخ مى دهد، همگى به صورت مجموع در جهان مثال و عالم برزخ است. در آنجا گذشته و آينده وجود ندارد، همه چيز يك جا است; از اين رو آدمى با درك صورت هاى مثالى و برزخى رويدادها از يك رشته حقايقى كه در جهان ماده رخ خواهد داد، آگاه مى گردد.
اين نظرى است كه آنان در توجيه اين قسم از ادراكات كه هرگز با اصول مادى قابل توجيه نيست، ابراز مى دارند و اگر شما اين نظريه را نپذيرفتيد، ضررى به اصل مطلب نمى زند، زيرا هدف، اين است كه ثابت شود انسان داراى يك رشته ادراكاتى است كه نمى توان آن را محصول خاصيت فيزيكى و شيميايى ماده دانست، بلكه بايد آن را به دست نيروى بالاتر از ماده سپرد. حال، اين نيروى مافوق ماده چگونه درك مى كند، فعلاً براى ما مطرح نيست.

صفحه 126
دليل چهارم
خلع روح از بدن
فلاسفه الهى در نوشته هاى خويش، بابى به نام مغايرت نفس با بدن دارند كه در آن با دلايلى وجود روح مجرد را ثابت مى كنند. از بحث هاى مناسب اين باب، موضوع خلع روح از بدن است. اين موضوع در كتاب هاى مربوط به احوال افرادى كه به تهذيب نفس اشتغال دارند، نيز ديده مى شود، به اين گونه كه عارف پس از طى مراحلى به مقامى مى رسد كه كم كم انوار و صورت هاى مثالى اشيا را بى آنكه با ماده همراه باشد، مشاهده مى كند و ملائكه و فرشتگان را مى بيند.
مرجع بزرگوار آيت الله بروجردى(رحمهم الله) از استاد خويش، آخوند كاشى(رحمهم الله) كه عارف و سالك ممتازى بود، حكايت مى كرد كه وى مى گفت فرشتگان را در حال پرواز در آسمان مشاهده مى كنم.
در اين باره از يكى از اساتيد بزرگ خود نيز سخنانى شنيده ام كه تنها به نقل دو مطلب اكتفا مى شود:

صفحه 127
الف) يكى از دانشمندان معاصر كه ساكن مشهد و مورد وثوق همگان است و هم اكنون در قيد حيات است، در كتاب خود به نام فلسفه بشرى و اسلامى اظهار مى دارد كه من روح خود را در كنار بدن خود مشاهده كرده ام و در اين مشاهده هيچ شكى و ترديدى ندارم و خلع روح از بدنم، بدون هيچ عاملى صورت پذيرفت.
در كتاب سيماى اسلام آمده است:
دوست عزيزم جناب آقاى سيدمحمود موسوى نژاد در مقاله خود به نام «معمّاى روح» از آن دانشمند جريان زير را نقل مى كند:
هنگام درگذشت آقاى محامى(رحمه الله) با جناب آقاى حاج ميرزا هاشم قزوينى(رحمه الله) ملاقاتى دست داد. در حالى كه معظم له گريه مى كرد فرمود: آيا باز هم حالت روحى تازه اى براى شما پيدا شده؟ گفتم: نه. فرمود: چندى قبل عالمى از كردستان آمده بود كه مى گفتند در علوم غريبه دستى دارد. در مدرسه بالاسر (پريزاد) با او ملاقات كردم و اظهار كردم: مى خواهم نمايشى از كارهايت ببينم. گفت: خودت آماده سفر معنوى هستى؟ گفتم: آرى. گفت: ميل دارى تو را به كجا بفرستم؟
گفتم: به ده خودمان كه در اطراف قزوين است. ناگاه خودم را در كنار رودخانه اى واقع در روستاى خويش ديدم. در آنجا دو نفر از كشاورزان ده را مشاهده كردم كه بين آن دو بر سر آب گرفتن نزاع شد و كار به زد و خورد كشيد. يكى از آن دو بيل را بر سر ديگرى زد، سر او شكافته شد و روى زمين افتاد، طولى نكشيد كه جان داد، قاتل بيل خود را از سر او كشيد و رفت و من مضطرب شدم كه هر كس بيايد مى گويد تو او را كشته اى. در اين هنگام، چند زن براى برداشتن آب آمدند و با مشاهده مقتول داد كشيدند و رفتند. جالب توجه اين بود كه من فهميدم آنان مرا نمى بينند. در اين موقع، ديدم صبح طلوع كرده و وقت نماز است. خواستم وضو بگيرم كه يك مرتبه خود را در مدرسه نزد آن عالم ديدم. گفت: چه ديدى؟ جريان را

صفحه 128
گفتم. گفت: هرچه ديدى صحيح است. تاريخ آن روز را يادداشت كردم و نامه اى به قزوين نوشتم. در پاسخ، كشته شدن آن مرد را كنار نهر نوشته بودند. سال بعد كه به قزوين رفتم قاتل را ملاقات كردم و او به گناه خود اقرار كرد و حاضر شد رضايت بازماندگان را جلب كند.(1)

1 . سيماى اسلام، ص 278-279.

صفحه 129
دلايل تجربى تجرد روح
دليل پنجم
كارهاى خارق العاده مرتاضان
كارهاى شگفت انگيز مرتاضان كه از حدود توانايى يك فرد عادى بيرون است، از آن حكايت دارد كه در نهاد انسان نيروى شگرفى وجود دارد كه در شرايط خاصى شكفته گرديده و جوانه مى زند.
آنان با يك نگاه، آب سرد را مى جوشانند، ميزى را بدون كمك دست از زمين بلند مى كنند، آدمى را در هوا معلق نگاه مى دارند، طناب را به هوا پرت مى كنند و در هوا مى ماند، گياهى را كه بايد در مدت دو ماه برويد، با نيروى اراده در ظرف دو ساعت مى رويانند و... .(1)
ممكن است ما درباره هر يك از اين امور به صورت جداگانه شك و ترديد كنيم، اما هرگز به طور اجمال نمى توان اصل كارهاى شگفت انگيز آنان را انكار كرد. اگر انسان به پرورش اراده يا به تعبير صحيح تر به پرورش روح خود بپردازد، به نتايج شگفت انگيزى مى رسد. اگر گروهى در جهان بر كارهاى بس حيرت آورى دست

1 . سالنامه نور دانش، ص 325.

صفحه 130
مى زنند، از اين جهت است كه كم شدن خور و خواب، از توجه انسان به جسم و تن مى كاهد و به روح انسان فرصت مى دهد كه نيروهاى نهفته خويش را پرورش دهد و قدرت روحى بيشترى پيدا كند. تو گويى ميان توجه كامل به هر يك از جسم و روان، تضادى وجود دارد. هر گاه آدمى به پرورش جسم و تن بپردازد و خود را در لذايذ جسمانى ومادى غرق كند، از توجه به معنى و باطن باز مى ماند و ديگر براى پرورش قواى روحى مجال پيدا نمى كند، ولى اگر از شهوت و توجه خود به امور مادى و لذايذ جسمانى بكاهد و به درون گرايى و باطن نگرى بپردازد، مى تواند نيروهاى نهفته باطنى خويش را آشكار سازد و بر قدرت و توانايى روحى خود بيفزايد.
جاى بحث و گفتگو نيست كه كارهاى مرتاضان بر خلاف فطرت انسانى و بر خلاف قوانين مسلم اسلام است، زيرا اين رياضت ها به نوعى اضرار به نفس و رهبانيت است كه در آيين مقدس اسلام ممنوع و حرام است.(1) راه شكفته شدن نيروهاى درونى انسان منحصر به اين نوع رياضت هاى طاقت فرسا و مخالف اصول آفرينش نيست، بلكه براى جوانه زدن قواى درونى، راه ديگرى هست كه در كتاب اصالت روح از نظر قرآن درباره آن بحث شده است.
با اين همه، كارهاى شگفت انگيز مرتاضان در برابر غربيان و غرب زدگان كه وجود را با ماده و نيرو مساوى مى دانند، پايه فرضيه اصالت ماده را متزلزل مى سازد و ثابت مى كند كه در آن سوى عالم ماده و انرژى، جهان بس مرموزى است كه قدرت و نيروى بس شگرفى دارد و كار و كوشش موجودات آن جهان، در گرو

1 . پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود: «لا رهبانية فى الاسلام» و نيز به نهج البلاغه، گفتگوى امام(عليه السلام) با حارث بن زياد مراجعه شود.

صفحه 131
قوانين مادى و نواميس طبيعى نيست، بلكه يك نوع حكومتى بر اصول ماده دارد.
در اينجا بد نيست داستان زير كه مرد انگليسى ديرباورى را به امور غيبى معتقد ساخت، بشنويد:
مرتاضى را به نام هاربكلن در هند در حالى كه زبان خود را در دهان برگردانيد و لب ها را دوخته و سوراخ هاى بدن را با موم بسته بود، در ميان تابوت گذاردند و تابوت را مهر و موم كردند و در ميان قبر نهادند و شب و روز نگهبانانى اطراف قبر را زير نظر گرفتند. پس از شش هفت روز تابوت را از قبر درآوردند و ديدند مهرهاى آن دست نخورده است. مرتاض را از ميان آن بيرون كشيدند. ديدند دست و پايش مانند شيشه اى خشك و پوستش چين خورده شده و ديگر حركت شرايين نداشت. دهان و بينى و گوشش را باز كردند. آب گرم بر سر وى ريختند. او را تنفس مصنوعى دادند. پس از نيم ساعت بيدار شد.(1)
اين عمل هرچه باشد، خواه آن را مرگ و تجديد حيات بناميم يا اينكه آن را يك خواب گران و سنگين بخوانيم، با اصول علمى امروز بشر سازگار نيست و ثابت مى كند كه وراى جهان ماده و نيرو، جهان ديگرى وجود دارد كه هيچ چيز آن، شبيه اين جهان نيست و شخصيت و واقعيت انسان در جسم و تن خلاصه نمى شود، بلكه او معجونى از ماده و معنى است كه با از بين رفتن يكى (ماده) ديگرى از بين نمى رود.
وسيله غير از هادى و راهنما است
مادى ها مى كوشند انسان را به ماشينى تشبيه كنند كه با ابزار و لوازم گوناگون ساخته شده است و هر كدام كارى را بر عهده دارد; مثلاً فرمان براى هدايت،

1 . سالنامه نور دانش، سال 1325.

صفحه 132
دنده و گاز براى كنترل سرعت، موتور براى توليد نيرو، كلاج براى خلاص كردن چرخ ها از موتور و... .
اين بيان را به گونه اى مى توان درباره انسان پياده كرد، زيرا هر عضوى از اعضاى انسان، مسئوليتى بر دوش دارد. چشم وسيله ديدن، گوش ابزار شنيدن، جهاز هاضمه مايه جذب و هضم غذا و مغز سبب فكر و انديشيدن... .
در اين مقايسه يك مطلب به دست فراموشى سپرده شده است و آن اينكه براى خود ماشين، راننده اى لازم است كه تمام اين ابزار و لوازم را به كار اندازد و آن را هدايت كند، در حالى كه خود راننده از جنس لوازم و ابزار نيست. نه از جنس موتور است و نه از جنس ابزار ديگر; بنابراين در انسان نيز عامل هدايت كننده اى لازم است كه از جنس ابزار و لوازم مادى بدن نبوده و در عين حال همه را رهبرى كند.
آيا صحيح است كه بگوييم مغز و اعصاب در حالى كه خود وسيله ادراك و شعور است، كارانداز اعضاى ديگر بدن است.
البته نام اين بيان را نمى توان برهان قطعى نهاد. يك تقريب و تشبيه است كه مى تواند براى گروهى كه مى خواهند تمام مسائل علمى را در قالب حسى بريزند، اطمينان بخش باشد.

صفحه 133
دليل ششم
تظاهرات ارواح در مجالس
يكى از معتقدان به ارتباط با ارواح، دكتر ويليام كروكس عضو انجمن پادشاهى آكادمى علوم انگلستان و كاشف حالت چهارم ماده يعنى تشعشع است. به پاس خدماتى كه اين دانشمند ارجمند در راه پيشرفت علوم كرده، پس از بدرود زندگى، او را در پانتئون انگلستان در جوار نيوتون و هرسل به خاك سپردند.
كروكس در مورد ارتباط با ارواح به مطالعه و آزمايش هاى خيلى دقيق پرداخت و براى آنكه به حقيقت امر واقع شود و از هر گونه اعمال خدعه و تزوير جلوگيرى كند، اسباب و ادوات برقى دقيقى اختراع كرد كه نزديكى و تماس با آنها خطرناك و مرگبار بود. آن آلات برقى را در آزمايشگاه شخصى خود كار گذاشت و با حضور عده اى از دانشمندان كه آنها نيز بسيار محتاط و دقيق بودند، مكرراً به كار ارتباط با ارواح پرداخت و عاقبت مشهودات و نتيجه مطالعات خود را به رشته تحرير در آورد و كتابى هم به نام پژوهشى درباره ارتباط ارواح تأليف و بسيارى از مسائل روحى را تجزيه و تحليل كرد كه از جمله آنها حركت و نقل و انتقال اجسام

صفحه 134
سنگين به وسيله روح، تحرير خطوط توسط ارواح، نمايان شدن شكل و قيافه روح در روشنايى و تاريكى است.
مدت چند ماه هر شب روح خانم جوانى به نام كاتى كتيگ به قالب مثالى او ظاهر مى شد و با دانشمند مزبور و خانمش گفتگو مى كرد و به درخواست بينندگان نمايش هايى داده و با آنها دست مى داد و پس از آنكه عكسى از او برمى داشتند، مانند شبح مه آلودى از نظر غايب مى گشت. شرح تظاهرات عجيب آن روح در كتاب مذكور به تفصيل آمده است. جريان عمل ارتباط با ارواح از آمريكا به انگلستان و از آنجا به كشورهاى اروپا گسترش يافت. در اسپانيا در هر يك از شهرهاى عمده آن، جمعيتى براى بررسى و پژوهش روح به وجود آمد و در هر شهر نشريه مخصوصى براى فحص و بحث در اصول فلسفه ظهور روح طبع و منتشر گرديد.
در ايتاليا تظاهرات وسيعى در مورد شناسايى روح و احضار آن به عمل آمد و پروفسور چيانيا در شهر ناپل به آزمايش هاى مهمى دست زد كه از جمله آنها بلند كردن اجسام و تجسم ارواح بود و اين جريان ها به اطلاع دانشمندان رسيد.(1)
نقش روح در معاد
در اينجا سؤالى مطرح است و آن اينكه نتيجه اين همه بحث و بررسى چيست. فرض كنيد ثابت شد كه روح باقى است و با مرگ انسان، مرگ روح فرانمى رسد. اين فرضيه با اين حقيقت در امر معاد و رستاخيز انسان ها چه نقشى مى تواند داشته باشد؟
در پاسخ بايد گفت: بقاى روح پس از مرگ در مسأله رستاخيز دو نتيجه

1 . عالم پس از مرگ، ص 76 - 79. البته اين نوع نمايش ها جز تظاهرات روح با بدن برزخى چيزى نمى تواند باشد.

صفحه 135
درخشان دارد كه به گونه فشرده به آن اشاره مى كنيم:
اولاً ثابت مى شود كه مرگ نقطه فنا و نابودى انسان نيست، بلكه واقعيت انسان همان روح و روان او است كه باقى مى ماند و اگر بدن در خاك و آب و هوا به تحليل مى رود، واقعيت او پيوسته محفوظ است.
(قُلْ يَتَوَفَّاكُمْ مَلَكُ الْمَوْتِ الذِي وُكِّلَ بِكُمْ ثُمَّ إِلَى رَبِّكُمْ تُرْجَعُونَ):(1)
قرآن مجيد مى فرمايد: معاد جسمانى به معنى بازگشت روح به همان بدن دنيوى است. روح كه واقعيت آدمى را تشكيل مى دهد، فناناپذير نيست و ماده بدن نيز لابلاى عناصر جهان هرچند تحليل رود محفوظ و باقى مى ماند.
با توجه به اين واقعيت، رستاخيز به آسانى امكان پذير است، زيرا بار ديگر همان روح با اجزا و ذرات بدن دست به دست هم داده و انسان برانگيخته مى شود. همان گونه كه اين ذرات بعد از پيدايش در هستى پراكنده بود، سپس تحت شرايطى به هم پيوسته و انسانى را پديد آورده است، همچنين در روز رستاخيز، تحت عواملى به هم پيوسته و شكل ما را بازسازى مى كند.
ثانياً روح مجرد كه فشرده اى از صفات انسانى و سجاياى اخلاقى و روحيات خوب و بد انسان است و حقيقت و واقعيت انسان كاملاً به آن بستگى دارد، نقش مهمى در حفظ وحدت انسان دنيوى با انسان اخروى بازى مى كند.
زيرا به حكم آيات قرآن و احاديث اسلامى بايد همان انسان نيكوكار يا انسان بدكار، بار ديگر زنده شود و گام به هستى نوين بگذارد. اعتقاد به بقاى روح انسان كه تمام خصوصيات و روحيات در او به گونه اى فشرده گرد آمده است، سبب مى شود كه بگوييم انسان اخروى همان انسان دنيوى است و تفاوتى ميان آن دو وجود ندارد، زيرا ملاك وحدت و عينيت و شخصيت كه همان روح است در هر دو يكى است و تنها لازم است همانند دنيا عامل ذرات بدن را كه در لابلاى عناصر

1 . سجده، آيه 11.

صفحه 136
جهان محفوظ مانده است، پيوند دهد و هيئت ظاهرى انسان را بازسازى نمايد.
در رستاخيز، انسان ها بيان با همان روحيات خوب و بد و سجاياى اخلاقى زشت و زيبا همراه نفسانيات و افكار دنيوى خويش به عرصه محشر گام نهند تا شخصيت آنان محفوظ بماند. هر گاه روح حافظ و نگهبان اين صفات و نيز اخلاق انسان ها و نمودارى از روحيات و نفسانيات آنها است، پايدار و فناناپذير باشد، عود و بازگشت همان انسان نخستين بسيار آسان است، به گونه اى كه مى گوييم انسان دنيوى با تمام خصوصيات و مشخصات خود به حيات جديد و سراى ديگر گام نهاده است.
به عبارت ديگر، روح يگانه رابط ميان دو بدن و حافظ وحدت انسان دنيوى و اخروى است. هر گاه روح انسان را وارد بدنى جز بدن دنيوى كنيم و او را پاداش و كيفر دهيم، كارى بر خلاف عدالت نكرده ايم، زيرا بالاخره همان شخص نيكوكار يا بدكار پاداش و كيفر ديده است، تا چه رسد كه ذرات پراكنده تن او كه در ميان عناصر جهان پخش و پراكنده مى باشد، جمع و گرد آيند و تحت عواملى كه تحت فرمان و اراده قاهر و نافذ خدا كار مى كنند، به هم پيوندند و با روح پيشين خود، ضميمه و همراه شوند; در اين صورت وحدت دو بدن به طور روشن و واضح جلوه خواهد نمود.
 

صفحه 137
كيفيت معاد در سراى ديگر
دلايل عقلى و نقلى به روشنى ثابت كرد كه مرگ انسان، پايان زندگى او نيست، بلكه پس از مرگ، حيات ديگرى وجود دارد كه از آن در اصطلاح دانشمندان علم كلام، به معاد تعبير مى شود. اكنون بايد ديد كيفيت زندگى مجدد چگونه است؟ آيا جسمانى يا روحانى است؟ در صورت نخست، آيا بدن اخروى عين همان بدن طبيعى است كه در اين جهان با آن زندگى مى كرد يا بدن لطيف ترى است كه از آن به بدن مثالى يا برزخى ياد مى كنند؟
براى آگاهى بيشتر، اقوال و نظرات دانشمندان را در اينجا يادآور مى شويم; سپس نظريه مشهور دانشمندان اسلامى را مطرح و دلايل آنان را بازگو مى كنيم.
گروهى از متكلمان، شيوه معاد را تنها جسمانى دانسته و به وجود روحى جداى از جسم و مكانيسم بدن اعتقاد ندارند و درحقيقت، روح در نظر آنان جسم لطيفى است كه در بدن سريان دارد و بسان آتش در ذغال، آب در گل و روغن در زيتون است.
دلايل پيشين درباره اثبات روح و روان در نقد اين نظر كافى است و نظريه اين گروه از متكلمان در تشخيص شخصيت و واقعيت انسان، دست كمى از نظر

صفحه 138
مادى ها ندارد و اين گروه، انسان را صرفاً يك موجود مادى مى پندارند و به چيزى جز بدن و فعل و انفعال هاى فيزيكى و شيميايى آن عقيده ندارند.
گروهى از فلاسفه بهويژه پيروان مكتب مشّاء تنها به معاد روحانى معتقدند. از ديدگاه اين گروه، بعد از مرگ، علاقه روح نسبت به بدن قطع مى گردد، ليكن چون روح موجودى پيراسته از ماده است، فنا و نيستى به آن راه ندارد و پس از قطع علاقه از بدن باقى و جاويد خواهد ماند.
اين گروه چون نتوانستند اشكالات معاد جسمانى را حل كنند، ناچار به معاد روحانى پناه برده و معاد جسمانى را انكار كرده اند. ما به خواست خداوند، در بخش پاسخ به اشكال ها، مجموع اشكال هاى منكران معاد جسمانى را مطرح كرده و آنها را مورد نقد و بررسى قرار خواهيم داد.
گروهى از حكما و عرفا و برخى از دانشمندان علم كلام و شخصيت هايى از علماى اماميه، مانند شيخ مفيد، شيخ طوسى، سيد مرتضى، خواجه نصيرالدين طوسى و علامه حلّى ـ كه رحمت خدا بر ايشان باد ـ به معاد جسم و روح معتقدند و مى گويند روح در سراى ديگر به بدن بازگشت مى كند.
مسلماً اين نظر با قول به تناسخ كه از ديدگاه اسلام باطل و معتقد به آن، محكوم به كفر است، تفاوت روشنى دارد، زيرا بنا بر تناسخ، روح بار ديگر در همين دنيا به بدن بازگشت مى كند و از نظر قائلين به تناسخ، انسان هاى كنونى، كسانى هستند كه ساليان درازى در همين جهان زندگى كرده و مرده اند و اكنون بار ديگر به اين جهان بازگشته اند.
ليكن در مكتب گروه ديگر، بازگشت روح به بدن در سراى ديگر تحقق مى پذيرد و كيفيت عود وبازگشت از طريق توالد و تناسل و تكون از نطفه و علقه و... نيست، بلكه اجزاى پراكنده بدن به امر الهى جمع و هماهنگ شده و بدن انسان را

صفحه 139
تشكيل خواهد داد.(1)
پيروان اين ديدگاه به دو گروه تقسيم شده اند:
الف) روح در سراى ديگر به بدن طبيعى و عنصرى كه داراى فعل و انفعال طبيعى و شيميايى است، باز مى گردد. از ظاهر آيات قرآن اين نظريه به روشنى به دست مى آيد.
ب) روح در سراى ديگر به بدن مثالى و برزخى كه جرم و ماده ندارد، اما از مقدار و شكل برخوردار است، تعلق مى گيرد و اجسامى كه در خواب ديده مى شوند، همجنس صورت هايى كه در اجسام صيقلى مشاهده مى شود، نمونه اى از عالم مثال است و اين بدن لطيف به گونه اى عين بدن دنيوى است و هر كس آن را ببيند، مى گويد: اين همان انسانى است كه در دنيا زندگى مى كرد، ولى از اين نظر كه داراى جرم و ماده نيست و قابليت فعل و انفعال شيميايى و فيزيكى را ندارد، با آن تفاوت دارد.
از افراد نامى كه طرفدار اين نظريه است، حكيم معروف شيخ شهاب الدين سهروردى است. صدرالمتألّهين نيز ديدگاهى نزديك به اين نظريه دارد; هرچند تفاوتى ميان اين دو نظريه است كه اينجا محل بيان آن نيست.(2)
لازم به يادآورى است كه از برخى سخنان صدرالمتألّهين استفاده مى شود وى به معاد با همين بدن عنصرى و طبيعى معتقد است، (3) ولى چون در بيشتر كتاب هاى خود خلاف آن را انتخاب كرده است، ناچار بايد اين سخن او را به نحوى تأويل كرد.

1 . اسفار، ج 9، ص 164-165.
2 . همان، ص 197 ـ 198.
3 . عرشيه، چاپ جديد، ص 245.

صفحه 140
كارايى عقل در روز معاد جسمانى
هرچند دلايل عقلى بر لزوم اصل معاد و ضرورت وجود حياتى جز زندگى دنيوى روحانى و جسمانى بودن آن و نيز به فرض جسمانى بودن، كيفيت جسم (عنصرى و مادى يا برزخى و مثالى بودن آن) فراتر از درك عقلانى و فراسوى برهان است، كارايى عقل در اين راستا تنها تا مرز امكان تحقق معاد روحانى و جسمانى يا روحانى پيش مى رود، اما از ميان اين صورت هاى ممكن، كدام يك تحقق خواهد پذيرفت، براى اثبات آن راهى عقلانى وجود ندارد، بلكه بايد در اين مسأله به آيات قرآن و فرهنگ روايى مراجعه كرد و حقيقت را باز يافت.
حكيم بزرگ اسلامى بوعلى سينا در اين زمينه سخنى دارد كه درخور انديشه است. وى مى نويسد:
يجب ان يعلم ان المعاد منه ما هو منقول من الشرع و لا سبيل الى اثباته الا من طريق الشريعة و تصديق خبر النبى و هو الذى للبدن عند البعث، و خيرات البدن و شروره معلومة لا يحتاج الى تعلم وقد بسطت الشريعة الحقة التى اتانا بها نبينا و سيدنا و مولانا محمد رسول الله(ص) حال السعادة والشقاوة التى بحساب البدن:
بايد دانست بخشى از معاد از راه شرع نقل شده و جز از طريق شرع و تصديق گفته پيامبر راهى براى اثبات آن نيست و اين بخش به زنده شدن بدن هنگام رستاخيز مربوط است و خوبى ها و بدى هاى برخاسته از بدن معلوم و روشن است و نيازى به آموزش ندارد و شريعت حقه اى كه پيامبر و سرور ما حضرت محمد رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) براى ما آورده، درباره سعادت و شقاوت برخاسته از بدن به طور گسترده سخن گفته است.
مقصود بوعلى اين است كه لزوم اصل معاد عقلى است، اما كيفيت آن

صفحه 141
عقلى و برهانى نيست و بايد در اين قسمت به شرع انور مراجعه كرد.
گاهى تصور مى شود چون معاد جسمانى در نظر شيخ اشكالات عقلى داشته است و وى موفق به حل آنها نگشته است، راه تعبد را پيموده و آن را تنها از طريق وحى ممكن دانسته است، ولى ما فكر مى كنيم كه هدف بوعلى همان است كه گفته شد و اگر معاد جسمانى از نظر عقل به صورت يك امر ممتنع باشد، هرگز نمى توان براى امكان يا تحقق آن به ظواهر قرآن و حديث تمسك جست، بلكه بايد به حكم عقل، ظاهر شرع را تأويل كرد.
بنابراين لازم است درباره كيفيت معاد و اينكه آيا تنها روحانى است يا روحانى است و جسمانى و در صورت دوم با چه بدنى محشور خواهد شد، به كتاب آسمانى و احاديث متقن مراجعه نمود.
قرآن و معاد جسمانى
آيات قرآن به روشنى گواهى مى دهد كه معاد انسان ها تنها روحانى نبوده، بلكه روحانى و جسمانى است و جسمى كه روح به آن تعلق خواهد گرفت، همان جسم عنصرى است كه مبدأ يك رشته فعل و انفعال هاى فيزيكى و شيميايى است. ما از ميان آيات فراوان قرآن، تنها به نقل بخش اندكى اكتفا مى كنيم.
يك رشته از آيات آسمانى قرآن در پاسخ كسانى كه زنده شدن استخوان ها را امرى محال مى پندارد، چنين مى فرمايد:
(قُلْ يُحْيِيهَا الذِي أَنْشَأَهَا أَوَّلَ مَرَّة وَهُوَ بِكُلِّ خَلْق عَلِيمٌ):(1)
بگو آن كس كه آنها (استخوان ها) را براى بار نخست آفريد، ديگر بار

1 . يس، آيه 79.

صفحه 142
آنها را زنده مى كند و او به هر آفريدنى داناست.(1)
(أَيَحْسَبُ الإِنْسَانُ أَلَّنْ نَجْمَعَ عِظَامَهُ * بَلَى قَادِرِينَ عَلَى أَنْ نُسَوِّىَ بَنَانَهُ):(2)
آيا انسان مى پندارد ما استخوان هاى او را جمع نخواهيم كرد؟ چرا ما تواناييم بنان (انگشت نشانه) او را (ديگر بار به گونه اى دقيق و هماهنگ) بازسازى كنيم.
دسته ديگرى از آيات، گواهى مى دهند كه انسان هنگام قيامت، از قبر برخاسته و پاى محاسبه مى آيد.
(أَفَلاَ يَعْلَمُ إِذَا بُعْثِرَ مَا فِي الْقُبُورِ):(3)
آيا آدمى نمى داند هنگامى را كه آنچه در قبرهاست برانگيخته مى شود.
در سوره يس آمده است:
(وَنُفِخَ فِي الصُّورِ فَإِذَا هُمْ مِنَ الأَجْدَاثِ إِلَى رَبِّهِمْ يَنْسِلُونَ):(4)
هنگام قيامت در صور دميده مى شود; پس ناگهان آدميان از قبرها به سوى پروردگار خود مى شتابند.(5)
قرآن در آيات مختلفى و به شيوه هاى گوناگونى بر امكان تحقق زندگى مجدد انسان استدلال مى كند.
گاهى از طريق ايجاد توجه به زندگى نخست، بار دوم با نشان دادن صحنه

1 . در اين مورد به سوره صافات آيات 15-17 نيز مراجعه شود.
2 . قيامت، آيه 3ـ4.
3 . عاديات، آيه 9.
4 . يس، آيه 51.
5 . به همين مضمون آياتى ديگر نيز وارد شده است. به سوره قمر، آيه 7، سوره معارج، آيه 42، سوره انفطار، آيه 3، انشقاق، آيات 3-4، سوره زلزال، آيه 2، سوره روم، آيه 24، سوره حج، آيه 7 و سوره ق، آيات 3-4 مراجعه شود.

صفحه 143
رستاخيز در زمين هاى مرده و ديگر بار با ارائه نمونه هايى از احياى مردگان براى امكان معاد استدلال مى كند. در مرتبه چهارم از احياى برخى از مردگان مانند عزير يا مرده نمايان مانند خفتگان شهر افسوس (اصحاب كهف) و نيز زنده شدن مرغانى كه به وسيله ابراهيم(عليه السلام) سر بريده شد، سخن به ميان مى آورد.
اين آيات به روشنى گواهى مى دهد كه حيات مجدد انسان، با بدن عنصرى و مادى همراه خواهد بود. ما به خواست الهى پيرامون اين آيات در فصل دلايل امكان معاد از نظر قرآن بحث و گفتگو خواهيم كرد.
كيفيّت معاد در احاديث اسلامى
از سخنان امير مؤمنان(عليه السلام) در نهج البلاغه به روشنى استفاده مى شود كه معاد در سراى ديگر با بدن طبيعى و عنصرى صورت خواهد پذيرفت.
در خطبه هشتاد مى خوانيم:
اخرجهم من ضرائح القبور و اوكار الطيور و اوجرة السّباع و مطارح المهالك سراعاً الى آمره مهطعين الى معاده:(1)
مردگان را از دل گورها و لانه هاى پرندگان و خانه هاى درندگان و جاهاى هلاكشان بيرون كرده، در حالى كه به سوى فرمان خدا مى شتابند و به محل بازگشت خود مبادرت مى كنند.
در خطبه ديگرى مى فرمايد:
و اخرج من فيها فجدّدهم بعد اخلاقهم و جمعهم بعد تفريقهم:(2)
 

1 . نهج البلاغه عبده، خطبه 80.
2 . همان، خطبه 105. ضمير فيها مربوط به ارض است كه قبل از اين جمله ها وارد شده است.

صفحه 144
بيرون مى آورد كسانى را كه در زمين نهفته اند. آفرينش آنان را از پراكندگى گرد مى آورد.
در خطبه صد و هشتاد و هشت مى خوانيم:
واعلموا انّه لهذا الجلد الرّقيق صبر على النّار فارحموا نفوسكم:(1)
بدانيد براى اين پوست نازك صبر و بردبارى نيست.
تذكر اين نكته ضرورى است كه آيات قرآن گواهى مى دهد كه بدن اخروى، عين بدن دنيوى است، چنان كه مى فرمايد:
(قُلْ يُحْيِيهَا الذِي أَنْشَأَهَا أَوَّلَ مَرَّة):(2)
بگو آن كس كه شما را براى نخستين بار آفريد، استخوان هاى پوسيده را زنده مى كند.
يعنى مجموع عناصرى كه بدن دنيوى به آن تبديل شده است، بار ديگر تبديل به بدن مى شود و با روح همراه مى گردد.
ولى از برخى از آيات و روايات استفاده مى شود كه بدن اخروى، مثل بدن دنيوى است نه عين آن، مانند:
(أَوَ لَيْسَ الذِي خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ بِقَادِر عَلَى أَنْ يَخْلُقَ مِثْلَهُمْ بَلَى وَهُوَ الْخَلاَّقُ الْعَلِيمُ):(3)
آيا كسى كه آسمان ها و زمين را آفريده است، قادر نيست كه مانند آن انسان ها را بيافريند؟ بلى، او آفريننده و داناست.
در اين آيه همان طور كه ملاحظه مى فرماييد، به جاى عينهم لفظ مثلهم آمده

1 . خطبه 178.
2 . يس، آيه 79.
3 . يس، آيه 81.

صفحه 145
است.
در آيه ديگرى مى فرمايد:
(كُلَّمَا نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلْنَاهُمْ جُلُودًا غَيْرَهَا):(1)
هر وقت پوست آنان بسوزد، به جاى آن به آنان پوست ديگرى مى دهيم.
بايد توجه داشت كه ميان اين دو دسته از آيات منافاتى وجود ندارد، زيرا بدن دوم به يك معنى عين بدن اول و به يك اعتبار مثال و مانند او است. از اين نظر كه روح و ماده هر دو بدن يكى است و بدن اخروى از همان عناصرى آفريده مى شود كه بدن نخست به آنها تبديل شده است، مى توان گفت بدن اخروى عين بدن اولى است، ولى از اين نظر كه از اين عناصر و مواد براى بار دوم آفريده مى شود، و درحقيقت آفرينشى پس از آفرينش است، بايد گفت مانند بدن نخست مى باشد، نه عين آن.
امام صادق (عليه السلام) در پاسخ ابن ابى العوجا كه مى گفت: بدن نخست مرتكب گناهى گرديده است، در حالى كه بدن دوم معذّب مى گردد، بيانى دارند كه روشنگر اين امر است. حضرت فرمود: وضع بدن دوم بسان خشتى است كه خشك گردد سپس آن را خرد كرده و آب در آن ريخته از نو خشت درست شود. به خشت دوم مى توان گفت عين خشت نخست است و به يك اعتبار مى توان گفت غير از خشت اول است.(2)
گاهى اين دو گروه از آيات به گونه ديگرى تفسير مى شود و خلاصه آن، اين است كه هرگز لازم نيست كه انسان اخروى از نظر شكل و خصوصيات، بسان بدن

1 . نساء، آيه 56.
2 . حق اليقين، عبدالله شبّر، ج 2، ص 72، چاپ دوم.

صفحه 146
دنيوى باشد. چه بسا ممكن است از اين جهت با هم تفاوتى داشته باشند.
مؤيد اين نظر اين است كه در احاديث وارد شده است اهل بهشت به صورت افراد بى مو و متكبران به شكل مورچه و گروهى به شكل هاى بدتر از بوزينه و خوك محشور مى گردند.
تا اينجا توانستيم سيماى حقيقت را در آيينه آيات و احاديث تماشا كنيم و حقيقت را با ديده دل شاهد باشيم. در پرتو اين دلايل مى توان عقايد زير درباره كيفيت معاد را نقد كرد و به نادرستى آن پى برد:
1. در سراى ديگر تنها روح محشور مى گردد و از حشر ابدان خبرى نيست.
2. روح انسان با بدن برزخى كه همراه با اين بدن، ليكن از آن بدن لطيف تر است، محشور مى گردد و بدن برزخى داراى شكل و مقدار است و بسان بدن هاى عالم رؤيا مى باشد.
3. روح انسان با بدن مثالى كه مخلوق روح انسان پس از مفارقت از بدن مادى است، محشور مى شود و نفس اين بدن را اختراع و ابداع مى كند.
نظر نخست، مربوط به فلسفه مشّاء نظر دوم مربوط به شيخ اشراق و نظر سوم مربوط به صدرالمتألّهين است و هيچ كدام از اين ديدگاه ها با متون آيات و احاديث صحيح سازگار نيست.
قرآن و امكان بازگشت به زندگى جديد
عرب معاصر نزول قرآن، درباره دو موضوع اساسى، بيش از هر چيزى سرسختى نشان مى داد: يكى مسأله توحيد و يكتاپرستى و ديگرى مسأله معاد و بازگشت به حيات مجدّد بود.
درباره حيات نوين به قدرى لجاجت و عناد از خود نشان مى داد كه دعوت به چنين زندگى را افترا بستن بر خدا و برخاسته از جنون و ديوانگى مى پنداشت. قرآن

صفحه 147
نستوه از زبان اين گروه مى فرمايد:
(وَقَالَ الَّذِينَ كَفَرُوا هَلْ نَدُلُّكُمْ عَلَى رَجُل يُنَبِّئُكُمْ إِذَا مُزِّقْتُمْ كُلَّ مُمَزَّق إِنَّكُمْ لَفِي خَلْق جَدِيد * أَفْتَرى عَلَى اللهِ كَذِبًا أَمْ بِهِ جِنَّةٌ):(1)
كافران مى گويند آيا شما را به مردى راهنمايى كنيم كه شما را خبر مى دهد كه پس از آنكه ريزريز شديد آفرينش نوى خواهيد داشت، آيا به خدا دروغ بسته يا مجنون است.
همان گونه كه گاهى آن را يك نوع سحر و چشم بندى تلقى مى كردند تو گويى اگر در برابر ديدگان آنان مرده را زنده مى كردند، خود و حواس خويشتن را تخطئه مى كردند و آن را يك نوع اشتباه حواس و تصرّف در دل و ديده مى پنداشتند.
(وَلَئِنْ قُلْتَ إِنَّكُمْ مَبْعُوثُونَ مِنْ بَعْدِ الْمَوْتِ لَيَقُولَنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا إِنْ هَذَا إِلاَّ سِحْرٌ مُبِينٌ):(2)
اگر گفتى به راستى شما پس از مرگ، بار ديگر برانگيخته خواهيد شد، كافران مى گويند: اين كار جز سحرى آشكارا نيست.
اصولاً آنان نمى توانستند تصور كنند اجزاى بدن كه به خاك و استخوان تبديل شده است، بار ديگر زنده مى گردد. قرآن مجيد اين استبعاد را در موارد متعددى از آنان نقل مى كند كه تنها به يادآورى يك مورد بسنده مى كنيم:
(وَقَالُوا أَئِذَا كُنَّا عِظَامًا وَرُفَاتًا أَئِنَّا لَمَبْعُوثُونَ خَلْقًا جَدِيدًا):(3)
گفتند: آيا وقتى استخوان و خاك شديم با آفرينش مجددى مبعوث مى شويم؟(4)

1 . سبأ، آيات 7-8.
2 . هود، آيه 7.
3 . اسراء، آيه 49.
4 . اين آيه به همين لفظ و مضمون در سوره اسراء آيه 98 و با تفاوت مختصرى در سوره هاى مؤمنون، آيه 82 و صافات، آيه 16 و واقعه، آيه 47 وارد شده است.

صفحه 148
قرآن در برابر عناد و سرسختى و استنكاف و استنكار آنان، از طرق مختلف وارد شده و با اقامه دلايل عقلى روشن و نشان دادن صحنه هايى از رستاخيز نباتات و بازگو كردن سرگذشت گروهى از درگذشتگان كه پس از مرگ يا شبيه مرگ، گام به صحنه زندگى مجدد نهاده اند، توانسته است به اذهان جدلى آنان، روشنى بخشد و از قوت عناد آنان بكاهد و افراد منصف و بى غرض را كه ذهن استدلال پذير دارند، به حقيقت رهنمون باشد.

صفحه 149
دلايل امكان معاد از نظر قرآن
دليل اول
گستردگى قدرت خدا
منكران زندگى مجدد، منكر گسترش قدرت خداوند نسبت به هر چيز ممكن هستند.
شكى نيست كه حيات مجدد انسان محال عقلى نيست، زيرا كه زنده كردن يك مرده، همانند جمع ميان وجود و عدم نيست كه بالذات يك امر محال باشد، بلكه طبعاً امرى ممكن است. چيزى كه هست، به قدرت و نيرو نياز دارد.
به عبارت ديگر، گاهى چيزى ذاتاً در رديف محالات قرار مى گيرد و امكان هستى پذيرى را ندارد. اگر قدرت قدرتمندى بر آن تعلق نمى گيرد، نه از اين نظر است كه وى نمى تواند، بلكه به دليل نارسايى خود آن شىء است كه شايستگى هستى پذيرى را ندارد.
در برابر، گاهى چيزى بالذات ممكن و هستى پذير است، ليكن به قدرت و نيرو نيازمند است. فضانوردى و پيمودن راه هاى آسمانى ذاتاً امر محالى نبوده است، ولى بشر گذشته فاقد قدرت و توانى بود كه به چنين چيزى هستى بخشد، اما پس از

صفحه 150
ساليان درازى در پرتو پيشرفت صنعت و تكنيك توانست به آرزوى خود تحقق بخشد. هستى مجدد، بسان پيمودن راه هاى فضا ذاتاً امر ممكنى است و اگر قدرت و نيرو به آن ضميمه گردد، قطعاً هستى پذير خواهد بود.
قرآن مجيد در آياتى چند با يادآورى قدرت گسترده خداوند، بر تحقق معاد استدلال مى كند و تلويحاً يادآور مى شود كه گروه منكران، خدا را به حق نشناخته اند و چنين كارى در برابر قدرت او بسيار آسان است.
(وَمَا قَدَرُوا اللهَ حَقَّ قَدْرِهِ وَالأَرْضُ جَمِيعًا قَبْضَتُهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَالسَّمَاوَاتُ مَطْوِيَّاتٌ بِيَمِينِهِ):(1)
خدا را آن چنان كه بايد، نشناخته اند و روز رستاخيز زمين يكسره در قبضه او است و آسمان ها به قدرت وى در هم مى نوردد.
اين آيه درباره رستاخيز سخن مى گويد و يادآور مى شود كه خدا را به حق نشناخته اند و مى خواهد نتيجه بگيرد كه اگر شناخت ما از خدا صورت پذيرد، در مسائل مربوط به رستاخيز، شك و ترديد نخواهيم كرد.
در آيات ديگر، مسأله را واضح تر مطرح مى كند و انتقاد آنان را با توجه به قدرت بى پايان خدا مردود مى شمرد و يادآور مى شود كه زنده كردن مردگان، بالاتر از آفرينش آسمان ها و زمين نيست. خداى قادر و توانا بر آفريدن جهان هاى وسيع و موجودات گوناگون، قادر بر احياى مردگان نيز هست.
(أَوَ لَمْ يَرَوْا أَنَّ اللهَ الذِي خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ وَلَمْ يَعْىَ بِخَلْقِهِنَّ بِقَادِر عَلَى أَنْ يُحْيِىَ الْمَوْتَى):(2)
آيا نمى انديشند خداوندى كه آسمان ها و زمين را آفريد و از آفرينش آنها

1 . زمر، آيه 67.
2 . احقاف، آيه 33.

صفحه 151
عاجز نگرديد توانا است كه مردگان را زنده كند.
(أَوْ لَمْ يَرَوْا أَنَّ اللهَ الذِي خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ قَادِرٌ عَلَى أَنْ يَخْلُقَ مِثْلَهُمْ):(1)
آيا نمى انديشند خدايى كه آسمان ها و زمين را آفريده است، توانا است كه مانند آدميان را بيافريند.
در سوره يس در پاسخ كسى كه استخوان مرده اى را ساييده و در فضا پراكنده ساخته بود و به پيامبر مى گفت: (مَنْ يُحْيِي الْعِظَامَ)(2) اين استخوان ها را چه كسى زنده مى كند، آفرينش آسمان ها و زمين را پيش مى كشد و مى گويد آن كس كه قادر است چنين كاخ عظيمى بيافريند، مى تواند به انسان هاى كوچك مجدداً لباس حيات بپوشاند:
(أَوَ لَيْسَ الذِي خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ بِقَادِر عَلَى أَنْ يَخْلُقَ مِثْلَهُمْ بَلَى وَهُوَ الْخَلاَّقُ الْعَلِيمُ):(3)
آيا آن كس كه آسمان ها و زمين را آفريده، قادر نيست كه مانند اين انسان ها را بيافريند؟ بلى، او است آفريدگار دانا.
اين مقايسه در صورتى در نظر ما جلوه مى كند كه از عظمت و وسعت آسمان ها آگاه گرديم و بدانيم كه زمين ما در برابر وسعت آسمان ها بسان ذرّه ناچيزى است كه هرگز به حساب نمى آيد.
قرآن مجيد منكران بازگشت به زندگى مجدد را اين چنين توصيف مى كند:
(أُولَئِكَ الأَغْلاَلُ فِي أَعْنَاقِهِمْ):(4)
آنان كسانى هستند كه غل ها به گردن دارند.

1 . اسراء، آيه 99.
2 . يس، آيه 78.
3 . يس، آيه 81.
4 . رعد، آيه 5.

صفحه 152
مقصود از اينكه اين گروه غل به گردن دارند، چيست؟ اين غل جز تشبيه خالق به مخلوق و قياس آفريننده توانا به انسان ناتوان، چيز ديگرى نيست، زيرا مى پندارند چون انسان قادر بر احياى مردگان نيست، پس خدا نيز قادر بر آن نيست. انديشه قياس و تشبيه درباره خداوند، بندى است كه انديشه را از پيراستن خداوند از محدوديّت باز مى دارد، همان گونه كه غل و زنجير، شخص اسير را از هر نوع پيشرفتى باز مى دارد، ليكن قرآن قدرت بى پايان و گسترده خدا را اين چنين توصيف مى كند:
(إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ):(1)
كار خدا هر موقع هستى چيزى را بخواهد، اين است كه به آن مى گويد باش، آن چيز تحقق مى پذيرد.
معنى قدرت گسترده خدا اين است كه هر چيزى كه لباس امكان بر تن كرده و جزو محالات بالذات نيست، با فرمان باش (كن) تحقق مى پذيرد و در برابر فرمان خدا مشكل و آسان، يكسان است. اين بشر عاجز و ناتوان است كه برخى كارها را مشكل و پيچيده و برخى ديگر را سهل و آسان مى پندارد.
چون خلقت مجدد انسان از محالات ذاتى نيست و با حكم خدا نيز سازگار است و خواست او در روز رستاخيز تحقق مى پذيرد و شك و ترديد در آن جز انكار قدرت وى نيست.
دليل دوم
توجه به زندگى نخستين
عرب جاهلى براى انكار رستاخيز، دليل و گواهى جز استبعاد ندارد. به

1 . يس، آيه 82.

صفحه 153
فرموده قرآن، شعار او اين است:(1)
(أَئِذَا مِتْنَا وَكُنَّا تُرَابًا وَعِظَامًا أَئِنَّا لَمَبْعُوثُونَ):(2)
آيا پس از آنكه ما مرديم و خاك و استخوان شديم، بار ديگر زنده و برانگيخته مى شويم؟
يكى از طرق هدايت اين گروه كه با منطق و برهان آشنايى نداشتند تا آنجا كه استبعاد را به جاى دليل به كار مى بردند، نشان دادن موردى است كه از جهاتى شبيه حيات مجدد بوده و نقاط مشتركى با هم دارند و آن يادآورى آفرينش نخستين است، زيرا همان خدايى كه انسان را از خاك آفريده است، بار ديگر مى تواند از همان مواد انسان بسازد. خداوند توانا بر آفرينش نخستين، قادر بر آفرينش مجدد نيست هست.
(أَفَعَيِينَا بِالْخَلْقِ الأَوَّلِ بَلْ هُمْ فِي لَبْس مِنْ خَلْق جَدِيد):(3)
آيا ما از آفرينش نخستين خسته و ناتوانيم (تا نسبت به بازگشت آن عاجز گرديم) بلكه آنان در مورد آفرينش جديد دچار اشتباه هستند.
مفسران اسلامى از آن جمله عياشى در تفسير خود و فيض كاشانى در تفسير صافى(4) از امام صادق (عليه السلام) نقل مى كند: ابى بن خلف استخوان پوسيده اى را كه به صورت گرد خاكى در آمده بود، حضور رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم)آورد و با باد دهان خويش آن را در فضا پراكنده ساخت; آنگاه گفت: اين استخوان ها را چه كسى زنده مى كند، در حالى كه پوسيده است؟ خداوند به پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) دستور مى دهد كه به او بگويد

1 . مفاتيح الغيب، رازى، ج 7، ص 114.
2 . اين جمله و مشابه آن در سوره هاى مختلف وارد شده است. به سوره هاى اسراء آيه هاى 49 و 98، مؤمنون آيه هاى 53 و 82، يس، آيه 78، صافات آيه هاى 16 و 53، واقعه آيه 47 و نازعات آيه 11 مراجعه گردد.
3 . ق، آيه 15.
4 . تفسير صافى، ص 414، تفسير سوره يس.

صفحه 154
چرا آفرينش نخستين خود را فراموش كرده است و اگر آفرينش نخستين را يادآور شود و غرض را كنار بگذارد، به امكان آن يقين پيدا مى كند، چنان كه قرآن سترگ مى فرمايد:
(وَضَرَبَ لَنَا مَثَلاً وَ نَسِىَ خَلْقَهُ قَالَ مَنْ يُحْيِي الْعِظَامَ وَهِيَ رَمِيمٌ):(1)
براى ما مثال مى زند (استخوان مرده را ساييده و در هوا پخش مى كند) در حالى كه او آفرينش نخستين را به دست فراموشى سپرده است و مى گويد: كيست كه اين استخوان هاى پوسيده را زنده كند.
عصاره جواب در جمله (وَ نَسِىَ خَلْقَهُ) نهفته است، ولى براى روشن ساختن مفاد آن در آيه بعدى به روشنى پاسخ مى دهد و مى فرمايد:
(قُلْ يُحْيِيهَا الذِي أَنْشَأَهَا أَوَّلَ مَرَّة وَهُوَ بِكُلِّ خَلْق عَلِيمٌ):(2)
بگو همان خدايى كه آنها را بدن هيچ سابقه اى براى نخستين بار آفريده، بار ديگر او را زنده مى كند و او به هر آفرينشى آگاه است.
اگر در آخر آيه مى فرمايد:(وَهُوَ بِكُلِّ خَلْق عَلِيمٌ) مى خواهد برساند خدا مواد و اجزاى بدن هر انسانى را به خوبى مى شناسد; همان خدايى كه به اين مواد بى جان، جان بخشيد، به آن روح و حيات دوباره مى بخشد.
قرآن مجيد اين حقيقت را در آيه ديگرى به عبارت فشرده ترى بازگو مى فرمايد:
(كَمَا بَدَأْنَا أَوَّلَ خَلْق نُعِيدُهُ وَعْدًاَ عَلَيْنَا إِنَّا كُنَّا فَاعِلِينَ):(3)
همان طور كه آنان را براى نخستين بار آفريديم، بار ديگر باز

1 . يس، آيه 78.
2 . يس، آيه 79.
3 . انبياء، آيه 104.

صفحه 155
مى گردانيم. وعده اى است بر ما و ما به آن عمل مى كنيم.
شكى نيست كه روز نخست، روزى كه زمين از خورشيد جدا شد، موجود زنده اى بر روى اين كره خاكى وجود نداشت، زيرا زمين به قدرى داغ و سوزان بود كه موجود زنده در آن نمى توانست زندگى كند.
سپس به مرور زمان، نخستين موجود زنده در آن به علل و شرايطى كه براى ما معلوم نيست، پيدا شد تا اينكه نوبت به پيدايش انسان رسيد; همين انسانى كه هر يك از اجزاى بدن او در اين زمين پهناور و نقاط ديگر گيتى پراكنده بود، اما اين تفرّق مانع از آن نشد كه دور هم گرد آيد و جسم واحدى را تشكيل دهد و با دميدن روح در آن، انسانى به وجود آيد.
اگر اين كار در آفرينش نخست امكان پذير است، چرا در آفرينش مجدد جزء محالات قرار بگيرد; از اين رو مى فرمايد:(وَ نَسِىَ خَلْقَهُ); او خلقت نخستين را فراموش كرده و به انكار معاد برخاسته است.(1)
قرآن مجيد در اين آيات به طور اجمال ما را به آفرينش نخستين توجه داده و از آفرينش نخست بر امكان آفرينش مجدد استدلال مى فرمايد، ولى در يكى از آيات در مقام استدلال بر امكان معاد و حيات مجدد، مراحل آفرينش نخستين را به طور دقيق بيان مى كند و يادآور مى شود كه اگر درباره امكان رستاخيز شك و ترديد داريد، در مراحل آفرينش نخست دقت كنيد كه چگونه خدا شما را از خاك مرده به صورت موجود زنده و پس از طى مراحلى به صورت انسان كاملى در آورده و

1 . آياتى كه ما را به زندگى نخستين توجه مى دهند منحصر به آنچه كه ياد كرديم نيست. در اين مورد به سوره قيامت، آيه هاى 36 و 40 و سوره مريم (وَيَقُولُ الإِنْسَانُ أَئِذَا مَا مِتُّ) و سوره واقعه، آيه هاى 58-62 (أَفَرَأَيْتُمْ مَا تُمْنُونَ) و سوره روم، آيه 27 (وَهُوَ الذِي يَبْدَؤُا الْخَلْقَ...) و سوره انبياء، آيه 4 (يَوْمَ نَطْوِي السَّمَاءَ...) و سوره اعراف، آيه 29 (وَادْعُوهُ مُخْلِصِينَ...) و سوره طه، آيه 55 (مِنْهَا خَلَقْنَاكُمْ...) و سوره نوح، آيه 17 (وَاللهُ أَنْبَتَكُمْ...) و سوره اسرا، آيه 51 (فَسَيَقُولُونَ مَنْ يُعِيدُنَا...) مراجه شود.

صفحه 156
ساليان درازى شما را در اين پهنه زندگى مستقر مى سازد.
خلقت نخستين جز اين است كه ذرّه خاك از طريق مواد غذايى وارد بدن انسان مى گردد و پس از مدتى جزو بدن انسان مى شود، سپس در عمل زناشويى به صورت جزئى از اجزاى مرد (اسپرم) در رحم زن وارد مى شود. پس از ورود به رحم مادر در حالى كه در سيلابى از مايع شناور است، مترصد فرصتى مى شود كه با سلول مادر تخمك (اول) كه در رحم وى موجود است، جفت گيرد ناگهان يكى از ميليون ها كرمك كه در آن سيلاب شناورند، در حالى كه دمش قطع شده به درون تخمك مى رود. بعد از آن سوراخ تخمك مسدود مى شود و سلول ديگرى نمى تواند وارد آن شود.
و بدين گونه نقطه آغازين آدمى در رحم شكل مى گيرد; آنگاه مراحل تقسيم سلول شروع مى شود و اين تقسيم به طور مضاعف ادامه دارد تا اينكه سلول به شكل دانه اى (توت) در مى آيد و مراحل بعدى تكوين جنين آغاز شده و هفته به هفته و ماه به ماه چهره خود را دگرگون مى كند و بر تكامل خود مى افزايد و تا كنون كسى به راز چگونگى تبديل ناگهانى يك سلول به سلول هاى همگون و نيز تبديل هر سلول متشابه به اعضاى گوناگون پى نبرده است، تمام اين تغييرات و دگرگونى ها در تاريك خانه اى صورت مى پذيرد كه تا كنون كسى سرّ آن را بازنيافته است.
سرانجام، تكامل جنين به حدى مى رسد كه رحم آمادگى نگاهدارى آن را ندارد و بايد جنين گام در محيط ديگرى بگذارد و به گونه اى ديگر زندگى كند.
قرآن نستوه در يك آيه صريحاً و در آيه ديگرى به شكل كنايه يادآور مى شود همان گونه كه تبديل ذرّه اى خاك به انسان كامل براى خدا سهل و آسان است و همه شما مى بينيد كه چگونه جهش هاى متوالى به اذن خداوند، يك پديده كوچك را به عظيم ترين و شگفت انگيزترين موجود جهان خلقت كه هر عضوى از آن

صفحه 157
به تنهايى كارخانه اى بزرگ است، تبديل مى كند و همچنين در روز رستاخيز، ذرات خاك و مواد پوسيده بدن، تحت شرايطى كه خدا مى داند، به جهش هاى پياپى، ديگر بار به انسان تبديل مى شود.
در زمينه نخست مى خوانيم:
(يَا أَيُّهَا النَّاسُ إِنْ كُنْتُمْ فِي رَيْب مِنَ الْبَعْثِ فَإِنَّا خَلَقْنَاكُمْ مِنْ تُرَاب ثُمَّ مِنْ نُطْفَة ثُمَّ مِنْ عَلَقَة ثُمَّ مِنْ مُضْغَة مُخَلَّقَة وَغَيْرِ مُخَلَّقَة لِنُبَيِّنَ لَكُمْ وَنُقِرُّ فِي الأَرْحَامِ مَا نَشَاءُ إِلَى أَجَل مُسَمًّى ثُمَّ نُخْرِجُكُمْ طِفْلاً ثُمَّ لِتَبْلُغُوا أَشُدَّكُمْ):(1)
اى مردم، اگر در رستاخيز شك و ترديد داريد (براى برطرف ساختن شك آفرينش خود را در نظر بگيريد) ما شما را از خاك، سپس از نطفه و بعداً از خون بسته، آنگاه از گوشت جويده شكل گرفته و شكل نگرفته آفريديم تا براى شما روشن سازيم و جنين را در عالم رحم تا مدت معينى نگاه مى داريم; سپس شما را به صورت كودكى بيرون آورديم تا به قوت خويش برسيد.
در آيه ديگرى به طور كنايه از پيدايش جنين بر امكان رستاخيز استدلال مى كند، آنگاه كه تكامل جنين را در مراحل هفت گانه بر مى شمرد:
سلالة من طين عصاره اى از آب و خاك (كنايه از مواد غذايى كه پدر و مادر مصرف مى كنند) آنگاه نطفه كه در جايگاه محكمى به نام رحم مادر قرار مى گيرد، سپس علقه يعنى سلول انسان به صورت خون بسته در مى آيد و بعد از آن مضغه يعنى علقه به گوشت جويده شده تغيير شكل مى دهد، آنگاه مرحله عظام استخوان بندى و سپس نوبت پوشش استخوان با لحم (گوشت) است و سرانجام، مرحله

1 . حج، آيه 5.

صفحه 158
دميدن روح (مرحله هفتم) كه آخرين منزل انسان در رحم مادر است، فرامى رسد. بعد از يادآورى اين مراحل مى فرمايد:
(ثُمَّ إِنَّكُمْ بَعْدَ ذَلِكَ لَمَيِّتُونَ * ثُمَّ إِنَّكُمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ تُبْعَثُونَ):(1)
آنگاه شماها قطعاً مى ميرد، سپس مسلماً برانگيخته مى شويد.
يعنى آن خدايى كه در آب و گل صورتگرى مى كند و فرشته هاى غيبى او بسان مهندسان شيمى و فيزيك از عناصر گوناگون موجودى شگفت و حساس (انسان) همو ديگر بار در خاك صورتگرى كرده اند و انسان مى آفريند.
دهد نطفه را صورتى چون پرى *** كه كرده است در آب صورتگرى(2)

1 . مؤمنون، آيه هاى 15-16.
2 . حكيم نظامى گنجوى.

صفحه 159
دليل سوم
نمونه رستاخيز در زمين هاى مرده
همه ساله زمين هاى مرده كه در فصل زمستان از جنبش و حركت مى ايستد و فروغ حيات نباتى آن به خاموشى مى گرايد، در فصل بهار ديگر بار به جنبش و تكاپو افتاده و با ريزش باران بهارى، فعاليت و كوشش خود را از سر مى گيرد. فصل زمستان فصل خشكى و خاموشى زمين است. در اين فصل، در منطقه هاى سردسير، جز سرما و يخبندان و در مناطق ديگر جز باد سوزان و بيابان هاى خشك چيز ديگرى به چشم نمى خورد پس از سپرى شدن اين فصل باد بهارى مىوزد و قطرات باران بهارى به سطح زمين مى ريزد و محيط براى نباتات و درختان، از جهت حرارت و رطوبت، مساعد مى گردد، خاك بى جان به جنب و جوش افتاده و درختان را كه در آغوش خود گرفته است با برگ و گل مى آرايد، زمين مرده ديگر بار زنده مى شود.
هر كجا گزار بود اندر جهان، گلزار شد *** مرغ شبگيران سرايان بر گل گلزار زار

صفحه 160
باد بفشاند همى بر سنبل و عنبر عبير *** ابر بفروزد همى بر لاله و گلنار، نار
قرآن با ارائه اين نمونه كه هر سال در زندگى افراد تكرار مى شود، بر امكان حيات مجدد انسان استدلال مى كند و از اين طريق به استبعاد افراد پاسخ مى گويد، زيرا اگر احياى مجدد مرده، يك امر ممتنع و محال باشد، بايد اين قانون كليّت داشته باشد و حتى در يك مورد هم ديده نشود كه موجود مرده اى روزى جامه حيات بر تن كند و اگر در يك مورد خلاف آن مشاهده شد و زمين مرده بار ديگر جامه حيات بر تن كرد، بايد نتيجه بگيريم كه احياى مجدد مردگان اعم از انسان و غير انسان نيز محال نيست، بلكه صددرصد امكان پذير است.
به اين آيات بنگريد:
الف) (وَتَرى الأَرْضَ هَامِدَةً فَإِذَا أَنْزَلْنَا عَلَيْهَا الْمَاءَ اهْتَزَّتْ وَرَبَتْ وَأَنْبَتَتْ مِنْ كُلِّ زَوْج بَهِيج * ذَلِكَ بِأَنَّ اللهَ هُوَ الْحَقُّ وَأَنَّهُ يُحْيِي الْمَوْتَى وَأَنَّهُ عَلَى كُلِّ شَيْء قَدِيرٌ):(1)
زمين را خشك و بى جان مى بينى پس آنگاه كه بر آن آب فرو فرستاديم، تكان مى خورد و بالا مى آيد و از هر صنف گياه جفتى زيبا و نيكو مى روياند. اين از آن جهت است كه خدا حق است و او است كه مردگان را زنده مى كند و او بر همه چيز قادر است.
ب) (وَاللهُ الذِي أَرْسَلَ الرِّيَاحَ فَتُثِيرُ سَحَابًا فَسُقْنَاهُ إِلَى بَلَد مَيِّت فَأَحْيَيْنَا بِهِ الأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا كَذَلِكَ النُّشُورُ):(2)
خداوند كسى است كه بادها را مى فرستد تا ابرها را به حركت

1 . حج، آيه 5-6.
2 . فاطر، آيه 9.

صفحه 161
در آورد، آنگاه سرزمين مرده را با (ابر باران) سيراب مى كنيم و به زمين مرده حيات مى بخشيم. رستاخيز انسان و جهان نيز چنين است.
ج) (وَهُوَ الَّذِي يُرْسِلُ الرِّيَاحَ بُشْرًا بَيْنَ يَدَىْ رَحْمَتِهِ حَتَّى إِذَا أَقَلَّتْ سَحَابًا ثِقَالاً سُقْنَاهُ لِبَلَد مَيِّت فَأَنْزَلْنَا بِهِ الْمَاءَ فَأَخْرَجْنَا بِهِ مِنْ كُلِّ الَّثمَرَاتِ كَذَلِكَ نُخْرِجُ الْمَوْتَى لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ):(1)
او است كه بادها را در حالى كه مژده رحمت خدا را به همراه دارد، مى فرستد، به گونه اى كه ابرهاى باردار (سنگين) را حمل مى كند و آنها را به سوى سرزمين هاى مرده مى راند; پس آبها را فرو مى فرستد; آنگاه به وسيله آن، انواع ميوه ها را از زمين خارج مى سازد. اين گونه مردگان را از دل زمين خارج مى كنيم (شايد با اين بيان) متذكر شويد.
د)(وَنَزَّلْنَا مِنَ السَّمَاءِ مَاءً مُبَارَكًا فَأَنْبَتْنَا بِهِ جَنَّات وَحَبَّ الْحَصِيدِ * وَالنَّخْلَ بَاسِقَات لَهَا طَلْعٌ نَضِيدٌ * رِزْقًا لِلْعِبَادِ وَأَحْيَيْنَا بِهِ بَلْدَةً مَيْتًا كَذَلِكَ الْخُرُوجُ):(2)
از آسمان آب پربركتى نازل كرديم و با آن، باغ ها و دانه هاى دروشده و نخل هاى بلند كه داراى شكوفه ها است، براى روزى بندگان، پرورش داديم و زمين هاى مرده را با آن زنده كرديم. (خروج بندگان از زمين) در روز قيامت همين گونه است.
هـ) (يُخْرِجُ الْحَىَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَيُخْرِجُ الْمَيِّتَ مِنَ الْحَىِّ وَيُحْيِي الأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا وَكَذَلِكَ تُخْرَجُونَ):(3)
 

1 . اعراف، آيه 57.
2 . ق، آيه هاى 9-11.
3 . روم، آيه 19.

صفحه 162
موجود جاندار را از موجود بى جان و بى جان را از موجود جاندار پديد مى آورد (و جهان پيوسته در حال تبديل به يكديگر است) و زمين را پس از مرگ زنده مى كند. اين چنين در روز رستاخيز (از زمين) بيرون آورده مى شويد.
و) (وَالذِي نَزَّلَ مِنَ السَّمَاءِ مَاءً بِقَدَر فَأَنْشَرْنَا بِهِ بَلْدَةً مَيْتًا كَذَلِكَ تُخْرَجُونَ):(1)
خدا آن كسى است كه از آسمان به اندازه معين آب فرو مى فرستد و وسيله آن زمين هاى مرده را زنده مى سازد و اين چنين (در روز قيامت از زمين) بيرون كشيده مى شويد.
در اين آيات از زنده شدن زمين هاى مرده، بر امكان زنده شدن انسان ها در قيامت استدلال شده است و در آيه نوزدهم سوره روم، جهان خلقت، توده اى از تبديل مرده به زنده و زنده به مرده معرفى شده است، زيرا پيوسته مواد بى جان از عناصر جهان در پرتو تغذيه انسان و حيوان و نبات به موجودات جاندارى تبديل مى گردد و نيز موجودات جاندار پس از رهگذر مرور زمان، فروغ زندگى را از دست داده و به عناصر بى جان تبديل مى گردد.
بنابراين كار آفرينش تبديل مرده به زنده و زنده به مرده است; در اين صورت چرا در احياى مجدد انسان شك و ترديد كنيم؟
پاسخ يك سؤال
در اينجا ممكن است گفته شود چگونه بر امكان حيات مجدد انسان از تجديد حيات درخت و گياه استدلال شده است، در صورتى كه درخت در فصل زمستان نمى ميرد، بلكه فعاليت او تعطيل مى شود و به قول توده مردم، تمام درختان

1. زخرف، آيه 11.

صفحه 163
در اين فصل به خواب زمستانى مى روند. دانه هاى حياتى كه در دل زمين نهفته است، نيز همين سرنوشت را دارد، زيرا همه آنها داراى سلول زنده بوده و در شرايط مناسبى به رشد و نموّ مى پردازد; بنابراين درخت و گياه مرده نيست، در صورتى كه انسان نهفته در قبر، مرده اى بيش نيست; پس رشد و نمو درختان و گياهان نمى تواند گواه بر امكان حيات مجدد انسان گردد.
پاسخ اين سؤال با توجه به متن آيات روشن است، زيرا هدف، تشبيه حيات مجدد انسان به حيات مجدد درخت و گياه نيست، بلكه هدف تشبيه آن به حيات مجدّد خود زمين است كه در زمستان فاقد هر نوع حيات مى باشد، ليكن در فصل بهار و پس از ريزش باران بهارى، همان خاك هاى بى جان و مرده از طريق تغذيه گياه و درخت جزو اندام موجود زنده شده و جان و حيات مجدد مى يابد.
در گذشته يادآور شديم كه آيه نوزدهم سوره روم، جهان خلقت را توده اى از تبديل بى جان به جاندار و جاندار به بى جان مى داند. تبديل جاندار به بى جان بسيار روشن و واضح است، اما تبديل بى جان به جاندار، جز اين نيست كه زمين و قطرات آب و گازهاى هوا كه همگى از مواد مرده عالم است، در شرايط خاصى از طريق تغذيه، جذب اندام گياهان و درختان شده و همگى لباس حيات و زندگى بر تن مى كند و از اين طريق، نمونه بارز و روشنى براى احياى مردگان مى گردد.
درباره اين سؤال، پاسخ ديگرى نيز مى توان گفت: فرض كنيد هدف، تشبيه و مقايسه انسان هاى مرده به درختان است، ولى همان طور كه درختان و گياهان به وسيله نيروى نهفته در دل آنها، حيات و زندگى و رشد و نمو خود را از سر مى گيرد همچنين خاك ها و عناصر مرده يك انسان، در سايه روح كه زنده است و در جهان خود باقى است،(1) بار ديگر جامه حيات پوشيده و زندگى را از سر مى گيرد، اما

1 . در گذشته راجع به بقاى روح پس از مرگ به طور گسترده بحث كرديم.

صفحه 164
اين روح زنده در چه شرايطى و چه عواملى به مواد مرده و عناصر بى روح، حيات و زندگى مى بخشد، هرگز براى ما روشن نيست و بشر نمى تواند در اين باره اظهار نظر كند و دست به آزمايش بزند. آدمى تنها چيزهايى را مى تواند بشناسد و درك كند كه نمونه اى در خارج داشته باشد، وگرنه همان طور كه دانشمندان علوم طبيعى و فلسفه مثال مى زنند، آشنايى به تمام خواص و آثار دو عنصر اكسيژن و ئيدروژن به هيچ وجه به انسان، راه چاره و وسيله اى براى پيش بينى خواص آب كه تركيب آن دو عنصر است نمى دهد. تركيب همواره امر تازه اى است كه تا حاصل نشود، و مورد آزمايش و مشاهده قرار نگيرد، كيفيت آن از هر نظر بر انسان پوشيده خواهد ماند و جز خدا كه طرّاح و صورت دهنده آن است، كسى بر رمز و راز آن آگاه نيست.(1)

1 . راه طى شده، ص 168، چاپ دوم، نقل با ويرايش.

صفحه 165
دليل چهارم
ارائه نمونه هاى هفت گانه از احياى مردگان
اذعان و يقين انسان نسبت به پديده اى، داراى مراتب و مراحلى است كه به گونه فشرده به يادآورى آنها مى پردازيم:
الف) علم اليقين: هر گاه انسان نسبت به پديده اى يقين پيدا كند و از اوصاف و خصوصيات آن آگاه گردد، در حالى كه خود آن يا آثار آن را به يكى از حواس، ادراك نكرده باشد، به چنين علمى علم اليقين مى گويند; مثلاً اگر بداند كه آتش موجودى است برافروخته و داراى حرارت و گرمى است، ولى آن را مشاهده نكند، مع العصف به وجود آن مؤمن باشد، نسبت به آتش به علم اليقين رسيده است. تا چندى قبل بسيارى از افراد از وجود تلويزيون در غرب آگاه بودند و مى شنيدند كه صنعت تلويزيون سيما و صدا را پخش مى كند، اما هرگز آن را نديده و مشاهده نكرده بودند; با اين حال به وجود چنين پديده اى يقين داشتند.
ب) حقّ اليقين: اگر گروه پيشين پديده مورد نظر خود را مشاهده كنند، مثلاً

صفحه 166
برافروختگى آتش و صدا و سيما را از صفحه تلويزيون بشنوند و با ديدگان خود ببينند، به طور مسلم گامى به پيش نهاده و يقين آنان، به مرحله كامل ترى رسيده است، زيرا به قول معروف «شنيدن كى بود مانند ديدن». به اين مرحله از يقين حقّ اليقين مى گويند.
ج) عين اليقين: در صورتى كه همين افراد، آثار پديده را با حس مناسب با آن پديده لمس كنند، مثلاً دست خود را به سوى آتش ببرند و حرارت آتش را با حس لامسه، درك كنند، يقين آنان به مرحله اعلا رسيده و در زواياى ذهنشان مجهولى باقى نمى ماند. اين مرحله عين اليقين است.
چه بسا آدمى نسبت به موضوعى اطمينان و يقين داشته باشد، ولى گاه و بى گاه افكارى در ذهن او پديد آيد كه براى وى سؤال انگيز باشد و سكون و آرامش را از وى سلب كند، ليكن اگر يقين خود را مشاهده كند، شك و ترديد او به كلى محو و نابود مى گردد.
قرآن مجيد براى ابراهيم و پيروان او نمونه هاى هفت گانه اى را در مورد معاد ارائه مى دهد تا هر نوع شك و ترديد را از دل ها بزدايد. اكنون به جهت اهميت مطلب به يادآورى اين نمونه هاى عينى مى پردازيم:
نمونه اول: ابراهيم و احياى مردگان
مفسران اسلامى نقل مى كنند روزى ابراهيم(عليه السلام) از كنار دريايى مى گذشت. مردارى را كنار آب ديد كه قسمتى از جسدش در دريا و قسمت ديگر آن بيرون آب است و حيوانات دريايى و خشكى از دو طرف به آن هجوم آورده و آن را مى خورند، به گونه اى كه اجزاى بدنش از هم مى گسلد. ديدن اين منظره آن حضرت را به فكر مسأله رستاخيز انداخت كه چگونه انسان مرده كه اجزاى آن بسان اين

صفحه 167
مردار در جهان متلاشى شده بار ديگر زنده مى شود; از اين رو از خداوند درخواست كرد كه كيفيّت احياى مردگان را پس از متلاشى شدن اجزاى آنها، براى او بنماياند.
شكى نيست كه ابراهيم خليل(عليه السلام) از طريق وحى، از وجود رستاخيز آگاه بود و به آن كاملاً ايمان و اعتقاد داشت، ولى براى رفع خطورهاى ذهنى كه گاهى اصحاب يقين را نيز زجر و آزار مى دهد، از خدا خواست كه منظره احياى مردگان را با ديدگان خود مشاهده نمايد تا يقين وى به صحت رستاخيز به حد اعلا برسد و به اصطلاح علم اليقين او به عين اليقين تبديل شود.
قرآن مجيد درخواست حضرت ابراهيم(عليه السلام) و پاسخ خدا را به او طى آيه اى از سوره بقره نقل مى كند:
(وَإِذْ قَالَ إِبْرَاهِيمُ رَبِّ أَرِنِي كَيْفَ تُحْيِي الْمَوْتَى قَالَ أَوَ لَمْ تُؤْمِنْ قَالَ بَلَى وَلَكِنْ لِيَطْمَئِنَّ قَلْبِي...):(1)
به ياد آر هنگامى كه ابراهيم گفت: خدايا به من نشان بده كه چگونه مردگان را زنده مى كنى، (خدا) گفت: مگر ايمان نياورده اى؟ ابراهيم گفت: چرا، ليكن مى خواهم قلبم آرام گردد (و خطورهاى زجردهنده ذهنى ام از بين برود).
جمله (وَلَكِنْ لِيَطْمَئِنَّ قَلْبِي) بيانگر همان نكته اى است كه يادآور شديم و آن اينكه چه بسا در قلب دارندگان ايمان و يقين به پديده اى، خطورهايى پديد مى آيد كه محو آنها، جز با رؤيت پديده امكان پذير نيست.
اكنون ببينيم كه خداوند به او چه دستورى مى دهد:
(قَالَ فَخُذْ أَرْبَعَةً مِنَ الطَّيْرِ فَصُرْهُنَّ إِلَيْكَ ثُمَّ اجْعَلْ عَلَى كُلِّ جَبَل

1 . بقره، آيه 260.

صفحه 168
مِنْهُنَّ جُزْءًا ثُمَّ ادْعُهُنَّ يَأْتِينَكَ سَعْيًا وَاعْلَمْ أَنَّ اللهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ):(1)
(خدا) فرمود: چهار پرنده انتخاب كن و آنها را در حالى كه با تو انس گرفته اند، ذبح كن (و قطعه قطعه كن و در هم آميز) و هر جزئى از آنها را بر سر كوهى بگذار; سپس آنها را به سوى خود فرا خوان. خواهى ديد كه آنها شتابان به سوى تو مى آيند. به راستى خداوند قدرتمند و حكيم است (هم از ذرّات بدن پرندگان آگاه است و هم بر گردآورى آنها توانايى دارد).
شأن نزولى كه در آغاز بحث نقل كرديم و همچنين دستورى كه خداوند به ابراهيم(عليه السلام) مى دهد كه چهار مرغ را به شرح يادشده ذبح كند، مى رساند كه هدف ابراهيم(عليه السلام) تنها مشاهده احياى مرده نبوده، وگرنه كافى بود كه خداوند مرده اى را زنده كند بدون اينكه ابراهيم(عليه السلام) را به دست زدن به اين مقدمات تكليف كند، بلكه هدف آن حضرت مشاهده بازگشت اجزاى بدن هر حيوانى به بدن اصلى خود بود; از اين رو مكلف شد كه پرندگان متعددى را ذبح كند و آنها را با هم بياميزد و چون اين هدف در صورتى عملى مى شد كه پرندگان از انواع مختلفى باشند، زيرا در غير اين صورت، هدف كه بازگشت اجزاى هر يك به بدن اصلى خود بود، تأمين نمى گردد.
در روايات وارد شده است كه اين چهار مرغ عبارت بودند از: طاووس، كبوتر، خروس و كلاغ، كه هر كدام مظهر صفات و روحيات خاصى است. طاووس مظهر خودنمايى، خروس مظهر تمايلات شديد جنسى، كبوتر مظهر بازيگرى و كلاغ مظهر ذكاوت و هوش است.
نقل و نقد يك پندار
گاهى گفته مى شود هرگز از آيه استفاده نمى شود كه خداوند به ابراهيم

1 . بقره، آيه 260.

صفحه 169
دستور ذبح مرغان را داده باشد، زيرا لفظ صُررهنَّ هرچند به معنى قطع كردن آمده است، ولى در اينجا مقصود متمايل ساختن و مأنوس گردانيدن است، به گواه اينكه پس از لفظ فصرهنَّ لفظ اليك به كار رفته است و اين لفظ با معنى دوم مناسب است، نه معنى اول; در اين صورت مفاد آيه دگرگون مى شود; به اين معنى كه وظيفه حضرت آن بود كه اين چهار مرغ را بگيرد، آنها را با خود مأنوس سازد، هر كدام را در حالى كه زنده است، بر سر كوهى بگذارد، سپس آنها را به نام بخواند تا به سوى او بشتابد; يعنى همان گونه كه دعوت تو سبب مى شود كه مرغان از جاى خود حركت كنند و به سوى تو بيايند، همچنين دعوت خدا از مردگان در روز رستاخيز سبب مى شود كه اجزاى پراكنده مردگان گرد آيند و به صورت انسان كاملى گام در محشر بگذارند و سهولت اين كار براى خدا، بسان آسانى دعوت مرغان و آمدن آنها به سوى تو است.
نقد
اين تفسير از چند نظر مردود است:
اولاً ابراهيم خليل(عليه السلام) خواهان مشاهده و رؤيت احياى مردگان بود تا هر نوع خطور مخالف را از خانه دل براند و اين مطلب، جز با نشان دادن احيا امكان پذير نيست و هرگز تشبيه و تمثيل و اينكه دعوت خدا از مردگان بسان دعوت تو از مرغان پراكنده و آمدن آنها به سوى تو است، دردى را دوا نمى كند. قدرت اين تشبيه، بالاتر از وحى الهى نيست كه وى از آن راه به صحت رستاخيز يقين و ايمان پيدا كرده بود.

صفحه 170
ثانياً اگر معنى آيه اين است كه هر يك از چهار مرغ را به صورت زنده سر كوهى قرار دهد، سپس آنها را بخواند، پس چرا مى فرمايد (ثُمَّ اجْعَلْ عَلَى كُلِّ جَبَل مِنْهُنَّ جُزْءًا): سر هر كوهى يكى از آنها را قرار بده.
لفظ جزء حاكى از آن است كه وى مرغ ها را به هم آميخته بود و آميختگى جز با سر بريدن و قطعه قطعه كردن و درآميختن آنها امكان پذير نيست.
ثالثاً لفظ فَصُرهُنَّ در لغت عرب به معنى قطع كردن نيز آمده است و لفظ اليك حاكى است كه اين لفظ علاوه بر آن، متضمن معنى ديگرى از قبيل مأنوس كردن و متمايل ساختن نيز هست. تو گويى معنى جمله اين است كه سر آنها را همراه با مأنوس ساختن به خويش، قطع كن.
از اين بيان روشن مى گردد كه خداوند بزرگ در روز رستاخيز اجزاى بدن هر انسانى را هرچند جزو بدن انسان يا حيوان ديگرى شده باشد، به بدن اصلى باز مى گرداند و انسان كاملى را مى آفريند و اختلاط اجزا، مانع عود هر جزئى به بدن اصلى خود نمى گردد.
اتفاقاً آنچه بر قلب ابراهيم(عليه السلام) خطور كرد، همين بود. وى ديد كه مردارى كه نيمى از آن در دريا و نيمى ديگر در خشكى است مورد هجوم دسته اى از حيوانات دريايى و خشكى قرار گرفته است، به طورى كه پس از اندى، بدن مردار جزو بدن اين حيوانات خواهد شد. در اين هنگام ابراهيم(عليه السلام) خواست نحوه بازگشت عضوى از حيوانات را به بدن اصلى خود، با ديدگان خويش مشاهده كند; از اين جهت، با بريدن سرهاى چهار مرغ و قطعه قطعه كردن و به هم آميختن اجزاى آن مسأله را مجسم كرد و از مشاهده احيا و بازگشتن عضو هر حيوانى به بدن اصلى خود به چنين خطور ذهنى خاتمه داد.

صفحه 171
نمونه دوم: احياى عزير
اين تنها ابراهيم(عليه السلام) نبود كه نمونه اى از احياى مردگان را با ديدگان خود مشاهده كرد و اطمينان قلب پيدا كرد، بلكه پس از وى يكى از بزرگان برگزيده خدا كه در بعضى روايات نام او عزير و در برخى ديگر ارمياء وارد شده است با حادثه اى مشابه حادثه ابراهيم(عليه السلام) روبرو گرديد و از قلب او خطور كرد كه چگونه خداوند اين مردگان متلاشى شده را زنده خواهد كرد.
عزير در اثناى سفر خود در حالى كه بر مركبى سوار بود و مقدارى غذا و آشاميدنى همراه داشت، از كنار يك آبادى عبور كرد كه ديوارهاى آن به روى سقف ها فرو ريخته بود و اجساد و استخوان هاى اهل آنها به اين سو و آن سو پراكنده شده بود. وقتى اين منظره وحشتزا را ديد، گفت: چگونه خداوند اين مردگان را زنده مى كند؟ البته اين سخن نه به معنى انكار قيامت و ترديد در امكان آن بود، بلكه سخنى بود از روى تعجب، زيرا وى از بندگان برگزيده خدا بود; از اين رو پس از مشاهده نمونه اى از احياى مرده، گفت: مى دانم كه خدا بر همه چيز قادر و توانا است; يعنى از اين حقيقت از نخست آگاه بودم و هم اكنون به آن اعتراف مى كنم، خداوند براى رفع استبعاد و تعجب او سه نمونه به او نمود كه هر كدام به نوبه خود مى تواند گواه بر امكان بازگشت انسان ها باشد.
1. او را صد سال بميراند; سپس او را زنده كرد و از او پرسيد: چقدر در اينجا درنگ كرده اى؟ گفت: يك روز يا نيم روز. از اينكه او در مقام پاسخ ميان يك روز و نيم روز مردد شد، معلوم مى شود كه هنگام مرگ او، پيش از ظهر و موقع زنده شدن او بعد از ظهر بوده است; از اين جهت به شك افتاد كه آيا يك شبانه روز درنگ كرده يا يك نيم روز و چند ساعتى. در اين موقع به او خطاب شد: بلكه تو صد سال درنگ كرده اى. خدايى كه قادر است كه مرده اى را پس از صد سال زنده كند، بعد از

صفحه 172
گذشت زمانى بيشتر بر احياى مردگان قادر است، زيرا كوتاهى مدت مرگ يا درازى آن در اين مطلب تأثيرى ندارد.
2. او مقدارى غذا و آشاميدنى همراه داشت. غذاى او انجير و آشاميدنى او آب ميوه بود. اتفاقاً در طى اين صد سال هيچ كدام از آنها فاسد نشده بود، در حالى كه اين نوع غذا و نوشيدنى به سرعت فاسد و آلوده مى شود.
خداوند به او خطاب فرمود: به غذا و نوشيدنى خود بنگر، هيچ فاسد نشده. تو گويى سال بر او نگذشته است. خدايى كه مى تواند غذا و نوشيدنى تو را در اين مدت طولانى از فساد و آلودگى حفظ كند، مى تواند مردگان را احيا كند، زيرا صيانت آنها از فساد و آلودگى يك نوع حيات بخشى به آنها است و چنين حيات بخشى، كمتر از احياى مرده و حيات نو بخشيدن به مردگان نيست.
3. مركب و الاغ سوارى او كه در اين مدت به كلى متلاشى شده بود و حيات و زندگى را از دست داده بود، در برابر ديدگان او، اجزاى ناپيوسته آن جابجا شد و به هم پيوست و گوشت و پوست پيدا كرد و حيات خود را باز يافت و نمونه اى از احياى مرده گرديد.
شگفتى در اينجا است كه آنچه بايد زودتر فاسد گردد، مانند غذا و آب ميوه، در اين مدت، كمترين تغييرى در طعم و بو پيدا نكرد، ليكن اعضاى حيوانى كه بايد عمر طولانى داشته باشد، از هم متلاشى گرديده بود.
با ارائه اين سه نمونه كه هر كدام گواهى روشنى بر امكان احياى مردگان است، او زبان به اعتراف گشود و به قدرت و توانايى گسترده خدا اقرار كرد.
قرآن مجيد اين داستان را در سوره بقره اين چنين آورده است:
(أَوْ كَالَّذِي مَرَّ عَلَى قَرْيَة وَهِيَ خَاوِيَةٌ عَلَى عُرُوشِهَا قَالَ أَني يُحْيِي هَذِهِ اللهُ بَعْدَ مَوْتِهَا فَأَمَاتَهُ اللهُ مِائَةَ عَام ثُمَّ بَعَثَهُ قَالَ كَمْ لَبِثْتَ قَالَ لَبِثْتُ يَوْمًا أَوْ بَعْضَ يَوْم قَالَ بَلْ لَبِثْتَ مِائَةَ عَام فَانْظُرْ إِلَى طَعَامِكَ وَشَرَابِكَ لَمْ يَتَسَنَّهْ وَانْظُرْ إِلَى حِمَارِكَ وَلِنَجْعَلَكَ آيَةً لِلنَّاسِ وَانْظُرْ إِلَى الْعِظَامِ كَيْفَ نُنْشِزُهَا ثُمَّ نَكْسُوهَا لَحْمًا فَلَمَّا تَبَيَّنَ لَهُ قَالَ أَعْلَمُ أَنَّ اللهَ عَلَى كُلِّ شَيءْ قَدِيرٌ):(1)
يا مانند كسى (عزير) كه از كنار دهكده اى ويران عبور كرد، دهكده اى كه ديوارهاى آن به روى سقف هايش فرو ريخته و اهل آن هلاك و نابود و استخوان هاى

1 . بقره، آيه 259.

صفحه 173
آنها متلاشى شده بود، با خود گفت: چگونه خداوند آنها را زنده خواهد كرد؟ خداوند (در اين هنگام) او را صد سال ميراند، سپس زنده كرد و به او فرمود: چقدر درنگ كردى؟ گفت: يك روز يا قسمتى از آن. فرمود: بلكه صد سال درنگ كردى. (اينك) به غذا و نوشيدنى خود نگاه كن (و ببين كه) هيچ تغييرى نكرده و به الاغ خود بنگر كه چگونه متلاشى شده است. (ما چنين كرديم) تا تو را نشانه اى براى ديگر مردم قرار دهيم. اكنون به استخوان (مركب سوارى خود) نگاه كن كه چگونه آنها را به هم پيوند مى دهيم و گوشت بر آن مى پوشانيم. وقتى اين كارها را ديد، گفت: مى دانم كه خداوند بر همه چيز تواناست.
جمله (فَأَمَاتَهُ اللهُ مِائَةَ عَام ثُمَّ بَعَثَهُ) مى رساند كه خداوند گوينده سخن (عزير) را صد سال تمام ميراند، سپس او را زنده كرد، ليكن مؤلف المنار مى گويد: «ممكن است اين جمله اشاره به يك نوع خواب باشد كه دانشمندان آن را سبات مى نامند; به اين معنى كه يك موجود زنده براى مدتى به خواب عميق فرو رود، ولى شعله زندگى او خاموش نشود و اين معمولاً بيش از چند سال به طول نمى انجامد».
بايد توجه داشت كه گرچه خواب هاى طولانى براى حيوانات و همچنين انسان امكان پذير است و برخى از حيوانات در سراسر زمستان به خواب مى روند كه

صفحه 174
به آن زمستان خوابى مى گويند، آنگاه در فصل تابستان كه هوا گرم مى شود بيدار مى شوند، ولى در آيه شاهدى بر گفتار او نيست، بلكه ظاهر جمله فاماته اين است كه او را يكصد سال تمام ميراند، سپس او را برانگيخت و زنده كرد.
نمونه سوم: خفتگان شهر افسوس
مفسران اسلامى نقل مى كنند كه سران قريش براى كسب آگاهى از صحت و استوارى دعوت حضرت محمد(صلى الله عليه وآله وسلم) نمايندگانى به نجران كه در آن روزگار مركز اهل كتاب يهود و نصارى بود، اعزام كردند تا از چگونگى دعوت او آگاه گردند. دانشمندان نجران گفتند: از آن حضرت راجع به سه موضوع زير سؤال كنيد:
1. گروهى كه از محل زندگى خود بيرون رفتند و ناپديد شدند و در خواب عميقى فرو رفتند، سپس بيدار شدند چه مدتى خوابيدند، چند نفر بودند و چه چيزى همراه داشتند؟
2. موسى به امر خدا لازم بود با چه كسى ملاقات كرده، از او پيروى كند و مطالبى را از او بياموزد (داستان حضرت موسى با خضر).
3. سرگذشت مردى كه به خاور و باختر جهان رفت و سدى براى تجاوز يأجوج و مأجوج ساخت ذى القرنين را از او بپرسيد، سپس درباره وقت رستاخيز سؤال كنيد، هر گاه به اين پرسش ها آن چنان كه ما مى دانيم، پاسخ گفت، او برانگيخته خدا است، ليكن اگر وقت قيامت را تعيين كرد، او فرد راستگويى نيست، زيرا وقت قيامت را كسى جز خدا نمى داند.(1)
نمايندگان قريش از نجران به مكه بازگشتند و نتيجه را به سران قوم گزارش كردند، آنان پرسش هاى خود را طرح كردند و خداوند در قرآن سوره كهف به سه

1 . تفسير مجمع البيان، ج 3.

صفحه 175
پرسش آنان پاسخ گفته است.
ما اكنون پيرامون سؤال نخست كه در آن به مسأله رستاخيز اشاره شده است، بحث و گفتگو مىكنيم.(1)
سرگذشت اين گروه پس از مسيح(عليه السلام) و پيش از بعثت پيامبر گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم) اتفاق افتاده است; از اين رو نام و نشانى از آنان در عهد قديم و جديد نيست و دانشمندان يهود و نصارى بر حفظ سرگذشت آنان اهتمام جسته اند.
در تاريخ مى خوانيم: فرمانروايى به نام دسيوس كه در سال هاى 249-251 بر روم حكومت داشت، مردم را به پرستش بت دعوت مى كرد و خداپرستان را مى كشت كه در زبان عرب به او دقيانوس مى گويند. گروهى از جوانان پاكدامن كه قرآن از آنان با واژه فتية ياد مى كند، براى فرار از دست اين حاكم جبار شهر را به بهانه شكار ترك كردند و سگى نيز همراه داشتند. پس از طى مراحلى به غارى رسيدند و به آن پناه بردند. مشيّت الهى بر اين تعلق گرفت كه آنان مدت مديدى در آن غار به خواب فرو روند. قرآن در اين باره مى فرمايد:
(فَضَرَبْنَا عَلَى آذَانِهِمْ فِي الْكَهْفِ سِنِينَ عَدَدًا):(2)
پس سال ها پرده اى از خواب بر گوش آنها افكنيدم.
مورخان غربى مدت خواب آنان را صد و پنجاه و هفت سال مى دانند و بر اين باورند كه اين حادثه ميان سال هاى 49-251 ميلادى رخ داده است، در حالى كه قرآن با قاطعيت هرچه تمام تر مى فرمايد:
(وَلَبِثُوا فِي كَهْفِهِمْ ثَلاَثَ مِائَة سِنِينَ وَازْدَادُوا تِسْعًا):(3)
آنان در غارشان سيصد و نه سال تمام به سر بردند.
 

1 . سرگذشت اصحاب كهف در قرآن، سوره كهف، طى آيه هاى 9-26 وارد شده است.
2 . مقصود روم شرقى (تركيه فعلى و قسمتى از شامات) است.
3 . كهف، آيه 25.

صفحه 176
مسلماً چنين خواب طولانى در گوشه غار بدون آنكه آب و غذايى به آنان برسد، شبيه مرگ بوده و از حدود خواب طبيعى بيرون است، زيرا فعاليت طبيعى تقريباً متوقف بوده تنها شعله كم فروغى در كانون وجود آنان روشن بود; مانند كارخانه بزرگى كه تمام دستگاه هاى آن متوقف گردد و تنها شمعى در موتورخانه آن روشن باشد كه هر موقع بخواهند، به وسيله آن، دستگاه را به كار اندازند. چنين خوابى دست كم از مرگ ندارد و نگهدارى اين گروه در گوشه غار و در حال خفتن با توجه به قدرت گسترده خدا كار آسانى است.
گذشته بر اين، نمونه اين كار در جانداران كه خواب زمستانى دارند و در تابستان بيدار مى شوند، فراوان است. همان گونه كه مرتاضان مى توانند مدتى مانند مردگان در دل خاك بخوابند، سپس با دادن ماساژ و ريختن آب گرم بيدار گردند.(1)
امروز يكى از تئورى ها منجمد ساختن بدن جانداران و بدن انسان براى عمر طولانى است. اگر اين تئورى با موفقيت روبرو گردد، مى توان عمر انسان را چند برابر افزايش داد، زيرا مطابق اين فرضيه مى توان بدن انسان را در يك سرماى زير صفر منجمد ساخت، به طورى كه حيات او موقّتاً متوقف گردد، نه اينكه شعله آن به كلى خاموش گردد، آنگاه پس از مدتى او را در حرارت مناسبى قرار داد و بار ديگر به حيات عادى باز گرداند.
اتفاقاً خواب اصحاب كهف نيز به صورت توقف موقت حيات بوده است، نه خاموشى كامل آن و به اصطلاح خواب طولانى بوده است، نه مرگ. قرآن شريف در اين مورد مى فرمايد:
(وَتَحْسَبُهُمْ أَيْقاظاً وَهُمْ رُقُود): آنان را بيدار مى پنداريد، در حالى كه همگى خفته اند.

1 . سرگذشت مرتاضى به نام هاريكلن را در بحث تجرد روح (ص 131) نقل كرديم.

صفحه 177
خواب آنان با خواب معمولى فرق داشته است، زيرا ديدگان انسان در خواب معمولى بسته است، ولى ديدگان آنان باز بود; از اين روى در بيننده ايجاد رعب و وحشت مى كرد:
(لَوِ اطَّلَعْتَ عَلَيْهِمْ لَوَلَّيْتَ مِنْهُمْ فِرَارًا وَلَمُلِئْتَ مِنْهُمْ رُعْبًا):(1)
اگر آنان را مشاهده مى كردى، از وحشت فرار مى نمودى و ترس تو را فرامى گرفت.
هرچند چنين خوابى بر خلاف قوانين مأنوس طبيعت است و قطعاً اين گروه در پرتو مددهاى غيبى، اين اندازه به خواب رفته و زنده مانده اند، ولى در عين حال از برخى آيات قرآن استفاده مى شود كه براى جلوگيرى از فرسايش و نابودى، برخى عوامل طبيعى نيز دخيل بوده است، آنجا كه مى فرمايد:
(وَنُقَلِّبُهُمْ ذَاتَ الْيَمِينِ وَذَاتَ الشِّمَالِ):(2)
و آنان را به سمت راست و چپ بر مى گردانديم.
سرانجام قرآن يادآور مى شود كه ما به دو علت آنان را پس از سيصد و نه سال از خواب بيدار كرديم:
علت اول: (ثُمَّ بَعَثْنَاهُمْ لِنَعْلَمَ أَىُّ الْحِزْبَيْنِ أَحْصَى لِمَا لَبِثُوا أَمَدًا):(3)
آنان را بيدار كرديم كه روشن گردد كدام گروه از مدت توقف خود آگاه تر است.
علت دوم: (وَكَذَلِكَ أَعْثَرْنَا عَلَيْهِمْ لِيَعْلَمُوا أَنَّ وَعْدَ اللهِ حَقٌّ وَأَنَّ السَّاعَةَ لاَ رَيْبَ فِيهَا):(4)
ما مردم آن زمان را از طريق بيدار كردن آنان، آگاه ساختيم كه بدانند وعده خدا حق و استوار است و در روز رستاخيز شك و ترديدى نيست.
زيرا آنان پس از بيدار شدن تصور مى كردند كه يك روز يا يك نيم روز بيشتر درنگ نكرده اند، آنگاه قرار شد كه يكى از آنان به شهر رود تا غذاى پاكيزه اى بخرد.

1 . كهف، آيه 18.
2 . همان.
3 . كهف، آيه 12.
4 . كهف، آيه 21.

صفحه 178
او پس از ورود به شهر همه چيز را تغييريافته ديد. چهره او و سكه اى كه در دست داشت و مى خواست با آن غذا بخرد، كاملاً جلب توجه مى كرد. مردم از قيافه و نحوه سخن گفتن و سكه وى فهميدند كه او يكى از افرادى است كه سيصد سال پيش ناپديد شده اند، زيرا حادثه ناپديد شدن آنها سينه به سينه نقل و احياناً در آثار تاريخى آن روزگار ضبط شده بود.
مردم اين شهر با مشاهده اين جريان تكانى خورده و درس بزرگى نسبت به روز رستاخيز آموختند، زيرا فهميدند كه زنده شدن مردگان در روز رستاخيز يك مطلب بس آسانى است. خدايى كه قادر به بيدار كردن خفتگانى است كه خواب آنان، برابر مرگ بود، بر احياى مردگان واقعى نيز توانا خواهد بود.(1)
پاسخ به يك سؤال
محل اين غار، كجا بوده است در ميان مورخان در اين مورد، اختلاف نظر است.
برخى مى گويند نام آن غار افسوس به كسر همزه است. اِفسوس نام شهر باستانى است كه در هفتاد و سه كيلومترى اِزمير قرار دارد و غار در بالاى كوه به فاصله يك كيلومترى شهر اِفسوس است و در آن صدها قبر وجود دارد و در غار رو به شمال شرقى است. اين غار در ميان دانشمندان نصارى از شهرت عظيمى برخوردار است.
استاد بزرگوار علّامه طباطبائى در تفسير الميزان(2) با دلايلى روشن كرده است كه خصوصيات غار افسوس با آنچه قرآن درباره خصوصيات غار اصحاب

1 . دنباله سرگذشت اصحاب كهف را در كتاب هاى تفسير مطالعه كنيد.
2 . الميزان، ج 13، ص 317.

صفحه 179
كهف سخن گفته است، تطبيق نمى كند.
برخى ديگر معتقدند كه مقصود از آن غار، غار رجيب است كه در هشت كيلومترى امان، پايتخت اردن قرار دارد و درِ غار به جنوب است و خصوصيات اين غار با آنچه در قرآن وارد شده است، كاملاً تطبيق مى كند. در داخل غار هفت يا هشت قبر وجود دارد و صورت سگى نيز در ديوار آن با رنگ قرمز كشيده شده است و بالاى غار مسجدى به گونه اى كه قرآن مى گويد، موجود است. شايد واژه رجيب تحريف يافته رقيم است كه در قرآن به آن اشاره شده است:
(أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحَابَ الْكَهْفِ وَالرَّقِيمِ كَانُوا مِنْ آيَاتِنَا عَجَبًا):(1)
درباره غار اصحاب كهف ديدگاه هاى ديگرى نيز وجود دارد كه در تفسير الميزان آمده است.(2)
نمونه چهارم: مقتولى از بنى اسرائيل زنده مى شود
مفسران قرآن مى نويسند يكى از افراد بنى اسرائيل كه ثروتى فراوان داشت، وارثى جز پسرعموى خويش نداشت. وى عمر طولانى كرد. پسرعموى او هرچه انتظار كشيد تا عموزاده اش از دنيا برود و اموال او را از راه ارث تصاحب كند، انتظار او مفيد واقع نشد; از اين رو تصميم گرفت كه او را بكشد. سرانجام در پنهانى او را كشت و جسدش را در ميان جاده افكند; سپس بناى ناله و فرياد گذاشت و به محضر موسى(عليه السلام) شكايت برد كه پسرعموى مرا كشته اند. در اين هنگام از طرف خداوند دستور آمد كه آن حضرت به بنى اسرائيل فرمان دهد گاوى

1 . كهف، آيه 9.
2 . الميزان، ج 13، ص 320.

صفحه 180
را سر ببرند و يكى از اعضاى آن را به پيكر مقتول بزنند تا زنده گردد و با زبان خويش قاتل را معرفى كند.
موسى(عليه السلام) دستور خدا را ابلاغ كرد. بنى اسرائيل دستور حضرت موسى را شوخى و استهزا تلقى كردند. پس از گفتگوهاى زيادى كه همه آنها در قرآن وارد شده است،(1) سرانجام گاوى خريدند و سرش را بريدند و جزوى از آن را بر بدن مرده زدند. او زنده شد و قاتل خود را معرفى كرد.
(فَقُلْنَا اضْرِبُوهُ بِبَعْضِهَا كَذَلِكَ يُحْيِي اللهُ الْمَوْتَى وَيُرِيكُمْ آيَاتِهِ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ):(2)
پس گفتيم: قسمتى از گاو را به جسد مرده بزنيد. اين گونه خداوند، مردگان را زنده مى كند و نشانه هاى خويش را به شما مى نمايد، شايد عقلتان را به كار گيريد.
هدف از احياى مرده دو چيز بود: يكى اينكه قاتل شناخته شود، ديگر اينكه آنان با ديدن چنين منظره اى، ايمان بيشترى به مسأله قيامت و رستاخيز پيدا كنند; از اين رو در آيه يكى از نتايج اين كار را روشن ساختن مسأله معاد مى داند (كَذَلِكَ يُحْيِي اللهُ الْمَوْتَى): خداوند همين گونه مردگان را زنده مى كند.
راجع به اينكه چرا خداوند براى زنده كردن مقتول، بريدن سر گاو و زدن عضوى از آن را وسيله قرار مى دهد، مفسران مى گويند: بنى اسرائيل به گاوپرستى علاقه مخصوصى داشتند. خداوند از اين طريق مى خواهد اهميت آن را از دل آنان بيرون ببرد، زيرا اين جريان پس از داستان سامرى بود كه مردم را به گوساله پرستى دعوت كرد. كشتن گاو به دست گروهى كه به اغواى سامرى آن را پرستيدند، سبب

1 . بقره، آيه هاى 67-73.
2 . بقره، آيه 73.

صفحه 181
مى گردد كه آنان نسبت به معبود قلابى خود با ديده حقارت و كوچكى بنگرند و بار ديگر به فكر پرستش گوساله نيفتند.
نمونه پنجم: مردگانى به وسيله حضرت مسيح(عليه السلام) زنده مى شوند
دلايل پيشين به گونه اى روشن امكان رستاخيز انسان و جهان را بيان كرد و بر هر منصفى واضح گشت حيات مجدد انسان نه تنها كار محالى نيست، بلكه در جهان آفرينش نمونه هايى نيز دارد.
قرآن مجيد علاوه بر ارائه نمونه هاى چهارگانه آشكارا از يكى از پيامبران خود نام مى برد كه وى به امتى كه براى هدايت آنان مبعوث شده بود، چنين مى گفت:
(وَأُحْيِي الْمَوْتَى بِإِذْنِ اللهِ):(1)
و مردگان را به اجازه خداوند زنده مى كنم.
اين پيامبر برگزيده خدا نه تنها از چنين قدرت نمايى گزارش مى داد، بلكه در مواردى نيز براى اثبات پيوند خود با مقام ربوبى، دست به احياى مردگان مى زد، آنجا كه خداوند، پيامبر خود حضرت مسيح را چنين خطاب مى كند:
(وَتُبْرِءُ الأَكْمَهَ وَالأَبْرَصَ بِإِذْنِي وَإِذْ تُخْرِجُ الْمَوْتَى بِإِذْنِي):(2)
به ياد آر زمانى را كه نابينايان و بيماران برص را با اجازه من شفا مى بخشيدى و مردگان را به اذن من زنده مى كردى.
از اين گذشته، در تاريخ پيامبران و اولياى الهى، احياى مردگان به وسيله آنان به طور متواتر نقل شده است; از اين رو براى هيچ فرد روشن و بى غرضى شك و ترديدى در امكان معاد باقى نمى ماند.

1 . آل عمران، آيه 49.
2 . مائده، آيه 110.

صفحه 182
نمونه ششم
مفسران قرآن مى گويند: حضرت موسى(عليه السلام) هفتاد نفر از قوم خود را برگزيد و همراه خود به طور برد تا شاهد سخن گفتن خدا با آن حضرت باشند. آنان وقتى به طور رسيدند، تنها به شنيدن صداى خدا اكتفا نورزيدند و درخواست كردند كه خود خدا را ببينند. در اين موقع صاعقه اى آمد، همه را كشت، سپس همگى با دعا و درخواست حضرت موسى زنده شدند. قرآن در اين باره مى فرمايد:
(وَإِذْ قُلْتُمْ يَا مُوسَى لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ حَتَّى نَري اللهَ جَهْرَةً فَأَخَذَتْكُمُ الصَّاعِقَةُ وَأَنْتُمْ تَنْظُرُونَ * ثُمَّ بَعَثْنَاكُمْ مِنْ بَعْدِ مَوْتِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ):(1)
و به ياد آريد وقتى را كه به موسى گفتيد ما به تو ايمان نمى آوريم تا خدا را آشكارا ببينيم، همه شما را صاعقه گرفت، در حالى كه نگاه مى كرديد; سپس شما را پس از مرگتان زنده كرديم شايد سپاسگزار باشيد.(2)
گواه بر اينكه اين گروه كشته شدند (نه اينكه غش كردند) لفظ (مِنْ بَعْدِ مَوْتِكُمْ) است.
حضرت موسى پس از مشاهده اين جريان، رو به خدا كرد و اين چنين گفت:
(رَبِّ لَوْ شِئْتَ أَهْلَكْتَهُمْ مِنْ قَبْلُ وَإِيَّاىَ أَتُهْلِكُنَا بِمَا فَعَلَ السُّفَهَاءُ مِنَّا):(3)
خدايا مى خواستى من و آنان را پيش از آمدن به طور نابود كنى. آيا ما را در عقوبت كار سفيهان هلاك مى كنى؟
آنگاه خداوند اين گروه را زنده فرمود و اين خود نمونه بارزى از زنده كردن

1 . بقره، آيه 55-56.
2 . سرگذشت اين گروه در سوره نساء، آيه 153 و سوره اعراف، آيه 155 نيز وارد شده است.
3 . اعراف، آيه 155.

صفحه 183
مردگان است.
نمونه هفتم
گروهى از بنى اسرائيل بر اثر شيوع يك بيمارى مسرى در سرزمين آنان، ديار خود را ترك گفتند. خداوند در نيمه راه جان آنان را گرفت، سپس به بركت دعاى پيامبرى به نام حزقيل(عليه السلام) زنده شدند،(1) چنان كه مى فرمايد:
(أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ خَرَجُوا مِنْ دِيَارِهِمْ وَ هُمْ أُلُوفٌ حَذَرَ الْمَوْتِ فَقَالَ لَهُمُ اللهُ مُوتُوا ثُمَّ أَحْيَاهُمْ إِنَّ اللهَ لَذُو فَضْل عَلَى النَّاسِ وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لاَ يَشْكُرُونَ):(2)
مگر سرگذشت آنان را كه از بيم مرگ از ديار خويش بيرون رفتند در حالى كه هزاران نفر بودند، نشنيده اى؟ خداوند به آنان گفت: بميريد; آنگاه آنان را زنده كرد. خداوند نسبت به مردم، صاحب كرم است، ولى بيشتر مردم سپاسگزار نيستند.
شيخ طبرسى(رحمه الله) با اين آيه بر امكان عذاب قبر و رجعت استدلال كرده است، در حالى كه شايسته بود با آن بر امكان اصل كلى (امكان احياى مردگان) استدلال كند.
اين بود نمونه هايى از احياى مردگان كه مى تواند ما را به امكان رستاخيز انسان و جهان رهنمون باشد. شايد بتوان نمونه هايى جز اين نيز از قرآن به دست آورد.

1 . تفسير مجمع البيان، ج 1، ص 346، چاپ صيدا.
2 . بقره، آيه 243.

صفحه 184
تناسخ چيست؟
تناسخ از آراى موروث از حكماى مشرق زمين است(1) و زيربناى عقيده آيين هايى مانند بودائى و برهمنى را تشكيل مى دهد. ما در فصل معاد در اديان گذشته، به گونه اى فشرده نظريات آنان را نقل كرديم.
اين گروه در عين اعتقاد به موضوع پاداش و كيفر، منكر معاد و رستاخيز انسان و جهانند و مى گويند انسان ميوه اعمال تلخ و شيرين خود را در همين جهان مى چشد، زيرا اگر نيكوكار باشد، روح او به بدن انسان سعادتمند و خوشبختى كه غرق در عزت و نعمت است يا بدن حيوان مفيد و سودمندى مانند گوسفند و گاو متعلق مى گردد، در حالى كه اگر شرور و بدكار باشد، روح او به بدن انسان بدبخت و تيره روزى بسان افراد معلول و بيمار و تنگدست يا حيوان پست و موذى مانند خوك و موش تعلق مى گيرد و پاداش و كيفر خود را در اين جهان مى بينند. جهان جانداران از نظر اين گروه، جهان توالى نفس است; يعنى روح ها پيوسته از بدنى جدا شده و از طريق توالد و تناسل به بدن هاى ديگرى خواه انسان و خواه حيوان تعلق

1 . شرح منظومه، ص 312. وى از فلاسفه يونان نقل مى كند تنها بوداست كه اين نظريه را برگزيده است و ديگر فلاسفه همگى آن را مردود شناخته اند.

صفحه 185
مى گيرد.
اين گروه چون واقعيت معاد و حقيقت آن را درك نكرده اند و از طرفى مشاهده مى كنند كه زندگى بدون اعتقاد به كيفر و پاداش بى مفهوم خواهد بود، خود را از اين كشمكش ها يا عقيده به بازگشت دوباره روح از طريق توالد و تناسل به همين جهان و بازيافت حيات جديد و متناسب با رفتار و كردارهاى پيش رها ساخته اند.
فلاسفه اسلامى در مباحث مربوط به نفس، پيرامون بطلان انديشه تناسخ بحث هاى گسترده اى دارند كه نقل همه آنها لزومى ندارد و ما در اينجا فقط به نقل يك دليل همگانى اكتفا مى كنيم.
چرا تناسخ باطل است؟
اكنون كه با معناى تناسخ آشنا شديم، لازم است علت بطلان و امتناع آن را بفهميم. روشن ترين گواه بر بى پايگى تناسخ اين است كه در صورت تناسخ فعليت ها و كمالات به مرحله قوه و صفر بازگشت مى كند.
فعليت و قوه دو اصطلاح فلسفى است كه آگاهى از مفاد آنها براى اين بحث مفيد است.
هسته اى را در نظر بگيريد كه در دل خاك قرار دارد و پس از مدتى به جنب و جوش افتاده و سر از خاك بيرون خواهد آورد. اين هسته اكنون هسته اى بيش نيست ليكن مى تواند در شرايط خاصى رشد و نمو كند و درخت برومندى گردد; پس هسته بودن آن يك امر بالفعل است; از اين جهت مى گوييم آن يك هسته است. آنچه را كه در آينده مى تواند به دست آورد، همان درخت بودن است و درخت بودن براى آن، يك حالت مترقب و امر بالقوه است.

صفحه 186
اكنون كه با معنى بالفعل و بالقوه آشنا شديم، سخن خود را درباره بى پايگى تناسخ شروع مى كنيم:
انسان كه به صورت يك سلول در رحم مادر قرار مى گيرد، فاقد هر نوع كمال و فعليت است. تنها شايستگى تكثير و توليد را دارد. به عبارت روشن تر تمام كمالات آن منحصر به دو چيز است: يكى اينكه جسم است يعنى داراى ابعاد سه گانه است و ديگر اينكه حيات حيوانى بسيار كم فروغى دارد كه اثر آن توليد مثل است; آنگاه به مرور زمان سلول در رحم مادر، مسير تكامل يعنى مسير انسان شدن خود را آغاز مى كند تا روزى كه به صورت يك انسان كه داراى روح و نفس انسانى بسيار ضعيفى است، ديده به جهان مى گشايد، سپس گام به پيش نهاده، از نظر جسم و روان تكامل پيدا كرده و به شكل انسانى كامل درمى آيد، به گونه اى كه توانا، شاعر، آگاه، متفكر و انديشمند مى گردد و در سنين خاصى پايه گذار يك رشته علوم و معارف و كاشف يك سلسله قوانيم و سنن به شمار مى رود.
تكامل به معنى واقعى اين است كه انسان در تمام ابعاد و جوانب مربوط به جسم و روح خود، رشد يابد و تكامل يك بعدى چه در جسم و چه در روح تكامل نيست; مثلاً تنها قلب بزرگ گردد و اعضاى ديگر به موازات آن بزرگ نشود يا اينكه جسم در تمام ابعاد و جوانب متكامل گردد، ولى روح و روان به موازات آن پيش نرود.
از اين بيان مى توان نتيجه گرفت كه هر مرحله اى از مراحل تكامل روح با مرحله خاصى از تكامل جسم تناسب دارد; مثلاً روح تكامل يافته انسان هاى سى ساله با بدن جنين يا كودك گهواره اى مناسب نيست و چنين بدن هاى تكامل نيافته، نمى تواند ابزارى براى آن شمرده شود و فرمان بردار او گردد.
اصولاً نقش بدن نسبت به روح همان نقش ابزار و ادوات است و روح از

صفحه 187
طريق اعضاى بدن مانند چشم، گوش و... آگاهى هايى از خارج كسب كرده و بر تكامل خود مى افزايد و اگر اين ابزار و آلات از دست روح گرفته شود، روح از توقف و تكامل باز مى ايستد، ولى در عين حال، هر جسم و بدنى در هر مرحله اى از مراحل تكامل نمى تواند براى روح و در همه مراحل، ابزار و آلات شمرده شود، بلكه در هر مرحله اى روح براى خود، بدن و ابزار خاصى لازم دارد.(1)
بنابراين بازگشت روح به اين جهان، از طريق جنين، خواب جنين انسان باشد يا جنين حيوان تا چه رسد به سلول نباتى، سبب مى گردد كه روح، بسيارى از كمالات خود را از دست بدهد تا متناسب با جسم جنين يا كودك شيرخوار شود، زيرا همان طور كه گفته شد، سلول انسانى و جنين مادرى و كودك شيرخوار، هر كدام براى خود، روح متناسبى مى خواهد و هرگز روح بزرگ فردى شصت ساله نمى تواند با جنين و بدن هاى غيرمتكامل همگام گردد.
هر گاه بنا باشد كه ارواح افراد بزرگ بار ديگر از طريق نطفه به اين جهان باز گردند، بايد آن قدر كوچك و مسلوب الكمال شوند تا بتوانند با سلول و جنين متحد شوند و اين كارى عبث و لغو و بيهوده است كه ساحت خداوند حكيم از آن مبرّا و پيراسته است.
هدف از باز گردانيدن اين فرد به اين جهان، چيست؟
آيا هدف اين است كه پاداش اعمال نيك و كيفر كارهاى بد خود را ببيند؟ اين مطلب متوقف بر اين نيست كه وى به اين جهان، آن هم از راه تناسخ بازگردد، بلكه براى آن راه ديگرى هست كه در تمام اديان نام آن معاد است و اگر هدف كسب

1 . متن عبارت صدرالمتألّهين در اسفار، ج 9، ص 1 چنين است: النفس فى اول حدوثها امر بالقوّة فى كل مالها من الاحوال و كذا البدن له فى كل وقت شأن آخر من الشؤون الذاتية باذاء سن الصباء و الطّفوليّة.

صفحه 188
كمال است، وى پيش از بازگشت به اين جهان يك رشته كمالات را كسب كرده و فعلاً آنها را دارد، ديگر چه لزومى دارد كه كمالات او را سلب كنيم، سپس او را در مسير كمال نوى قرار دهيم. اين كار مثل اين است كه يك ليسانسه را به كلاس ابتدايى روانه سازيم تا تحصيلات خود را از سر گيرد يا كشمش را غوره كنيم تا انگور گردد و پس از خشك كردن بار ديگر كشمش شود.
كار عبث و لغو، اين است كه انسان آگاه و بيدار كه روح و روان او آيينه قوانين خلقت و اسرار آفرينش است، به اندازه اى كوچك شود كه چيزى نفهمد، سپس از نو به صورت علقه و مضغه و... در آيد و به تدريج به همان حالت نخست برسد.
اين عقبگرد را در اصطلاح فلسفى، بازگشت فعليت به قوه مى گويند، زيرا روح انسان شصت ساله بالفعل مدرك و آگاه است و سلول انسانى يا كودك گهواره اى به طور بالقوه مدرك و آگاه است و اين قوه تحت شرايطى به صورت فعليت در مى آيد. باز گردانيدن روح كامل به حالت نخستين، همان بازگشت فعليت به قوه است و ساحت حكيم خداوند از چنين كارى پيراسته است.
گذشته بر اين، در فلسفه اسلامى، برهان فلسفى بر امتناع كارى اقامه شده است كه فعلاً براى ما مطرح نيست.
روح در رستاخيز انسان و جهان، از طريق توالد و تناسل به بدن تعلق نمى گيرد و بار ديگر انسان به نطفه تبديل نمى شود تا به مرحله انسان كامل برسد، بلكه در قيامت، روح به بدن اولى تعلق مى گيرد، بدون آنكه مراحل جنينى و كودكى را طى كند.
آرى، عود روح به بدن نخست، در همين دنيا از ديدگاه قرآن مجيد امكان پذير است، همان گونه كه قرآن از وقوع آن خبر داده است تا آنجا كه گفتيم حضرت مسيح(عليه السلام) يكى از معجزات خود را احياى مردگان معرفى مى كند.

صفحه 189
نيز داستان ابراهيم(عليه السلام) و سرگذشت عزير يا ارميا در كتاب آسمانى ما آمده است و آيات و روايات فراوانى بر وقوع چنين بازگشتى در همين جهان، درباره گروهى از صالحان و افراد ناصالح دلالت دارد كه در اصطلاح به آن رجعت مى گويند. بازگشت روح به بدنى كه مشابه و مماثل بدن نخست نه عين آن باشد، خواه در اين جهان خواه در جهان ديگر، باز بى آنكه مراحل تدريجى را طى كند نيز جايز و امكان پذير است، زيرا بدن براى روح، جنبه ابزارى دارد. هر گاه ابزار و آلات با روح متكامل، متناسب شد، تعلق آن به بدن بى مانع خواهد بود، هرچند اين بدن از مواد بدن نخست ساخته نشده است.
ليكن صريح آيات قرآن و روايات دالّ بر اين است كه بدن رستاخيزى عين همان بدن دنيوى است; يعنى همان مواد بدن نخست بار ديگر تركيب مى يابد و انسان دوباره زنده مى شود.(1)
رابطه مسخ و تناسخ
ممكن است كسى بپرسد اگر بازگشت روح به حالت جنينى و كودكى تناسخ باشد، بايد مسخ انسان به صورت خوك يا ميمون نيز تناسخ شمرده شود، زيرا اين دگرگونى جز بازگشت فعليّت به قوّه نيست، در صورتى كه قرآن از اين گزارش مى دهد كه خداوند برخى از امت هاى پيشين را به علت اعمال ناشايست، مسخ نموده و به صورت خوك يا ميمون در آورده است:

1 . اگر مى گوييم بدن رستاخيزى عين بدن دنيوى است، مقصود اين است كه بدن اخروى از همان بدن نخستين ساخته شده است والا عينيت عقلى با توجه به اينكه بدن اخروى خلقت دوم است، امكان پذير نيست.

صفحه 190
(مَنْ لَعَنَهُ اللهُ وَغَضِبَ عَلَيْهِ وَجَعَلَ مِنْهُمُ الْقِرَدَةَ وَالْخَنَازِيرَ):(1)
آن كس كه خدا او را لعن كرده و بر او خشم فرموده است و برخى را به شكل ميمون و خوك قرار داد.
(فَلَمَّا عَتَوْا عَمَّا نُهُوا عَنْهُ قُلْنَا لَهُمْ كُونُوا قِرَدَةً خَاسِئِينَ):(2)
وقتى از آنچه نهى شده بودند، سر باز زدند به آنان گفتيم بوزينگان، مطرود شويد.
شأن نزول هر دو آيه حاكى است كه گروهى از بنى اسرائيل به دليل كارهاى ناشايست مسخ شده و به شكل خوك و بوزينه در آمدند. اكنون اين سؤال پيش مى آيد كه تفاوت مسخ در قرآن با تناسخ چيست؟
پاسخ
آگاهى كامل از پاسخ اين پرسش، فرع اين است كه حقيقت مسخ را در اين آيات مورد بررسى قرار دهيم. آدمى بر اثر خو گرفتن به صفات حيوانى به پايه اى مى رسد كه يك صفت از صفات بهيمى بر ديگر صفات او غلبه كرده و آنها را تحت الشعاع خود قرار مى دهد. گروهى براى گردآورى مال، آن چنان حريص و آزمند مى شوند كه تمام شخصيت آنان در آز و طمع، خلاصه مى شود. برخى در مسأله شهوت و تمايلات جنسى آن چنان فرو مى روند كه ديگر صفات كم فروغ شده و جز مغازله و معاشقه به چيزى نمى انديشند، همان گونه كه دسته اى آن چنان روح درندگى پيدا مى كنند كه مى خواهند همه را بدرند. اين گروه ها گرچه به صورت، انسانند ليكن به سيرت، حيوانند.

1 . مائده، آيه 60.
2 . اعراف، آيه 166.

صفحه 191
وقتى يكى از اين صفات در انسانى به اوج خود رسيد، گاهى مشيت خدا بر اين تعلق مى گيرد كه صفت درونى او در چهره و صورت او نيز نمايان گردد و از نظر صورت و ظاهر نيز به شكل حيوانى در آيد كه سمبل اين صفت ناپسند است.
افرادى كه از نظر مسائل جنسى بى تفاوت و كاملاً بى بندوبارند، هر گاه مشيت الهى تعلق بگيرد كه صورت آنان نيز، بسان سيرتشان گردد به صورت خنزير در مى آيند يا افراى كه همه امور را به شوخى و بازى مى گيرند مانند قومى از بنى اسرائيل كه لب دريا زندگى مى كردند با دستورات الهى بازى مى كردند، صورت ظاهرى آنان، به صورت ميمون بازيگر در مى آيد تا آنچه در درون دارند، در بيرون نيز ديده شود.
حقيقت مسخ جز اينكه سيرت و روحيه درونى فرد مسخ شده به نحوى در جسم او ديده شود، چيز ديگرى نيست.
بنابراين مسخ از قبيل تناسخ نخواهد بود، زيرا در اين فرض انسان از مقام انسانى خود تنزل نكرده، بلكه يكى از صفات درونى او به صورت ميمون در آيد و درون خود را آشكار مى كند نه اينكه انسان، نفس و روح انسانى را از دست بدهد و نفس ميمونى به خود بگيرد.
جان كلام در حل اشكال اينجا است كه آيا صفات باطنى انسان در بدن و اعضاى ظاهرى او تجلى مى كند و آنچه را در درون دارد به بيرون مى فرستد، بدون آنكه چيزى از روحيات و فعليات او كم شود يا اينكه انسان از مقام بلند خود تنزل نموده و واقعاً خوك و ميمون مى شود.
گواه روشن بر اينكه جريان از قبيل اول است، اين است كه اين كار به منظور انتقام و تنبيه خطاكاران صورت مى گيرد تا آنان مزه اعمال و كارهاى زشت خود را بچشند و اين حقيقت در صورتى عملى مى گردد كه آنان با حفظ ادراك انسانى،

صفحه 192
مشاهده كنند كه به صورت ميمون در آمده اند تا از اين راه ناراحت و شرمنده گردند و اگر روح و نفس آنان، سير قهقرايى كند و به سرحد روح و نفس حيوانى ميمون باز گردد و واقعاً ميمون شوند، هدف يادشده عملى نخواهد شد، زيرا اگر انسان هاى مسخ شده واقعاً ميمون شده باشند و درك و شعور آنان در پايه شعور ميمون باشد، هرگز از خلقت خود احساس شرمندگى و نفرت نمى كنند، آنگاه نفرت و ناراحتى دست مى دهد كه درك آنان در حد درك انسان باشد و شكل خود را به صورت بوزينه مشاهده كنند، همان گونه كه در اين صورت، ديگران نيز مى توانند با ديدن چهره مسخ شده آنان درس عبرت بگيرند.

صفحه 193
زندگى در برزخ
زندگى پس از مرگ و پيش از وقوع رستاخيز، در اصطلاح قرآن و متشرعه، همان زندگى برزخى است. برزخ در لغت عرب به معنى حائل و فاصله است. تو گويى اين بخش از زندگى، حد فاصلى ميان دو زندگى دنيوى و اخروى است.
بسيارى از افراد علاقه دارند كه از چگونگى زندگى انسان در برزخ و نيز حقيقت و ماهيّت آن آگاهى كاملى به دست آورند، ليكن بايد توجه داشت كه آگاهى كامل از جهان برزخ براى ما امكان پذير نيست و تا انسان گام در آن جهان نگذارد، نمى تواند به كيفيت آن پى ببرد، همان گونه كه چگونگى زندگى در سراى ديگر نيز براى ما روشن نيست و فقط مى توان صورتى ناقص و شبحى مبهم از آن جهان ترسيم كرد، زيرا بشر از واقعيت چيزى مىتواند آگاه گردد كه در قلمرو زندگى او قرار گيرد و نمونه هايى از آن را در دست داشته باشد; از اين جهت، اهل تحقيق معتقدند آگاهى كامل از خصوصيات زندگى برزخى و حيات اخروى منوط به وارد شدن به آن عالم است; با اين همه مى توان به كمك آيات و روايات، نشانه هايى از آن جهان به دست آورد.

صفحه 194
حيات برزخى
آيات قرآن و احاديث اسلامى و دلايل تجربى(1) به روشنى دلالت دارد كه مرگ انسان به معنى فناى حقيقى او نيست، بلكه معنى آن جدايى روح از بدن عنصرى و تعلق آن به بدن لطيف تر است.
ما دلايل تجربى تجرد روح را در بخش اثبات روح منعكس كرديم; از اين جهت، شايسته است به يادآورى برخى از آيات و احاديث نيز كه روشنگر حيات برزخى انسان است، بپردازيم:
(وَلاَ تَقُولُوا لِمَنْ يُقْتَلُ فِي سَبِيلِ اللهِ أَمْوَاتٌ بَلْ أَحْيَاءٌ وَلَكِنْ لاَ تَشْعُرُونَ):(2)
به افرادى كه در راه خدا كشته مى شوند، مرده نگوييد. آنان زندگانند، ولى شما درك نمى كنيد.
در آيه ديگرى نه تنها به زنده بودن آنان تصريح مى كند، بلكه آشكارا مى رساند كه آنان در آن جهان روزى مى خورند و به كرم خدا خوشحالند.
(وَلاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْيَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ):(3)
اى پيامبر، افرادى كه در راه خدا كشته مى شوند مرده مپندار، بلكه آنان زندگانند كه نزد پروردگار خود روزى مى خورند.
(فَرِحِينَ بِمَا آتَاهُمُ اللهُ مِنْ فَضْلِهِ وَيَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِينَ لَمْ يَلْحَقُوا

1 . ارتباط با ارواح از طريق تنويم مغناطيسى، نمايش ارواح در مجالس با بدن هاى برزخى، خلع روح از بدن، همگى از دلايل تجربى زندگى برزخى است و در بخش اثبات روح در اين باره بحث كرديم.
2 . بقره، آيه 154.
3 . آل عمران، آيه 169.

صفحه 195
بِهِمْ مِنْ خَلْفِهِمْ أَلاَّ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلاَ هُمْ يَحْزَنُونَ):(1)
به آنچه كه خداوند از كرم خود به آنان داده است خوشحالند و به كسانى كه هنوز به آنان نپيوسته اند، بشارت مى دهند (يا از سرنوشت كسانى كه هنوز به آنان نپيوسته اند، شادمانند) كه نه بيمى در انتظار آنان است و نه غمگين مى شوند.
اين آيات نه تنها به زنده بودن آنان تصريح مى كند، بلكه از آثار جسمى و روحى حيات كه همان روزى خوردن و شادمان گرديدن است، خبر مى دهد. اين آيات گرچه درباره شهيدان راه خدا سخن مى گويد، ولى هدف آيات، حكايت از حيات برزخى گروه باايمان است.
قرآن كريم در مورد بدكاران مى فرمايد:
(حَتَّى إِذَا جَاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوْتُ قَالَ رَبِّ ارْجِعُونِ * لَعَلِي أَعْمَلُ صَالِحًا فِي مَا تَرَكْتُ كَلاَّ إِنَّهَا كَلِمَةٌ هُوَ قَائِلُهَا وَمِنْ وَرَائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلَى يَوْمِ يُبْعَثُونَ):(2)
هنگامى كه مرگ يكى از آنان فرا رسد، مى گويد: پروردگارا مرا باز گردان، شايد در مورد آنچه (اموالى) كه ترك كرده ام عمل شايسته اى به جاى آورم. هرگز (بازگشتى نيست). اين سخنى است كه وى گوينده آن است (تنها آرزو است). پيش روى آنان برزخى است تا روزى كه برانگيخته شوند.
ظاهر آيه مى رساند كه براى آنان پس از مرگ، حد فاصل و حائلى است ميان زندگى دنيا و روز رستاخيز و انسان در اين حد فاصل باقى مى ماند و زندگى مى كند; در اين صورت بايد غير از بدن براى انسان واقعيتى باشد كه بتوان گفت وى در اين

1 . آل عمران، آيه 170.
2 . مؤمنون، آيه 99ـ100.

صفحه 196
حد فاصل باقى مى ماند و اين واقعيت همان روح است، زيرا بدن مى پوسد و به خاك تبديل مى شود.
گذشته بر اين، ظاهر آيات مربوط به مشركان منكر رستاخيز است. اين گروه چرا چنين آرزو مى كنند كه بار ديگر به اين جهان باز گردند؟ به اين دليل كه در لحظات مرگ، جايگاه خود را در برزخ مشاهده كرده و از سرنوشت رقتبار خود آگاه مى شوند و اگر چيزى براى آنان آشكار نمى شد، جهت نداشت آرزو كنند كه بار ديگر به اين جهان باز گردند، زيرا آنان منكر رستاخيزند.
در آيه ديگرى مى خوانيم:
(قَالُوا رَبَّنَا أَمَتَّنَا اثْنَتَيْنِ وَأَحْيَيْتَنَا اثْنَتَيْنِ فَاعْتَرَفْنَا بِذُنُوبِنَا فَهَلْ إِلَى خُرُوج مِنْ سَبِيل):(1)
مى گويند: پروردگارا دو بار ما را ميراندى و دو بار ما را زنده كردى. ما به گناهان خود اعتراف كرديم. آيا براى رهايى (از دوزخ) راهى هست؟
سياق آيات حاكى است كه آنان اين سخن را در روز رستاخيز مى گويند. اكنون بايد ديد كه چگونه آنان تا روز رستاخيز دو بار مرده اند و دو بار زنده شده اند. اگر بگوييم پس از مرگ انسان، حياتى جز حيات رستاخيزى در كار نيست، در اين صورت بايد دو ميراندن و دو بار زنده كردن را اين چنين تصور كنيم. مرگ حالت جماد يا نطفه و مرگ در پايان زندگى در اين جهان و حيات بعد از تبدل از جماد يا نطفه و حياتى كه هنگام رستاخيز محقق مى شود، ولى اين تفسير خالى از اشكال نيست، زيرا فرموده قرآن درباره دو بار اماته (ميراندن) و دو بار احيا (زنده كردن) و ما هنگامى كه به صورت اجزاى پراكنده در جهان يا به صورت نطفه بوديم، ميت و مرده بوديم، ولى هرگز به آن حالت اماته (ميراندن) نمى گويند، زيرا شرط اماته

1 . سوره غافر، آيه 11.

صفحه 197
سبق حيات و زندگى است و هرگز نمى توان به چنين حالتى اماته حقيقى گفت، هرچند به طور مجاز مى توان اين لفظ را بر آن اطلاق كرد; از همين روى قرآن در آيه آنجا كه مى فرمايد:
(كَيْفَ تَكْفُرُونَ بِاللهِ وَكُنْتُمْ أَمْوَاتًا فَأَحْيَاكُمْ ثُمَّ يُمِيتُكُمْ ثُمَّ يُحْيِيكُمْ ثُمَّ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ):(1)
چگونه به خداوند كفر مىورزيد، در حالى كه مردگانى بوديد كه شما را زنده كرد، آنگاه شما را مى ميراند، سپس زنده مى فرمايد و در نهايت به سوى او بازگشت مى كنيد.
اگر به حيات برزخى قائل شويم، معنى آيه روشن تر خواهد بود و حيات جهان ماده، جزو احيا (زنده كردن) شمرده نخواهد شد، بلكه در اين جهان، يك ميراندن و در برزخ احياى مجدد و اماته اى پيش از رستاخيز و احيائى در وقت رستاخيز خواهيم داشت.
از آياتى كه به روشنى بر وجود حيات برزخ دلالت دارد، آيه زير است:
(وَحَاقَ بِآلِ فِرْعَوْنَ سُوءُ الْعَذَابِ * النَّارُ يُعْرَضُونَ عَلَيْهَا غُدُوًّا وَعَشِيًّا وَيَوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ أَدْخِلُوا آلَ فِرْعَوْنَ أَشَدَّ الْعَذَابِ):(2)
عذاب بد آتش، فرعونيان را فرا گرفت. بامداد و شبانگاه بر آتش عرضه مى شوند، روزى كه رستاخيز بر پا مى گردد، دستور داده مى شود كه فرعونيان را به سخت ترين عذاب وارد كنند.
از اينكه مى گويد روز رستاخيز آنان را در عذاب سخت تر وارد مى كنيم، روشن مى گردد كه جمله قبل (عرضه شدن بر آتش) مربوط به پيش از رستاخيز است و

1 . بقره، آيه 28.
2 . غافر، آيه هاى 45-46.

صفحه 198
آن همان حيات برزخى است كه كافران در آن معذب و اهل ايمان در نعمت و آسايش خواهند بود.
آياتى كه از آنها وجود حيات برزخى استفاده مى شود، بيش از آن است كه در اينجا منعكس گردد و به همين اندازه اكتفا مى كنيم. اينك براى تكميل بحث، برخى از احاديث را كه به روشنى بر وجود حيات برزخى گواهى مى دهد، در اينجا منعكس مى سازيم.
يك رشته روايات حاكى است كه روح انسان پس از جدايى از تن، به بدن هايى مشابه بدن دنيوى تعلق پيدا مى كند و زندگى را از سر مى گيرد. امام معصوم(عليه السلام) در انتقاد از نظريه برخى از اهل تسنن كه مى گويند روح انسان پس از مرگ به بدن مرغى تعلق مى گيرد،(1)
فاذا قبضه الله اليه صيّر تلك الرّوح فى قالب كقالبه فى الدنيا فيأكلون و يشربون:(2)
وقتى خداوند روح را قبض كرد، روح را در قالبى مشابه قالب دنيا قرار مى دهد. آنان با آن بدن مى خورند و مى آشامند.
اعتقاد به تعلق روح به بدن لطيف كه مشابه بدن دنيوى است، از جمله مسائلى است كه بسيارى از علما و دانشمندان بر آن عقيده مندند و مجلسى(رحمه الله)اين نظر را از بسيارى از آنان نقل مى كند و خود نيز آن را بر مى گزيند.(3)

1 . طبرسى در كتاب مجمع البيان، ج 2، ص 537، ط صيدا، اين نظر را از ابن عباس و ابن مسعود نقل كرده است.
2 . بحارالانوار، ج 6، ص 229 و 268 ـ 269، در حديث دوم مى فرمايد: «فى ابدان كابدانهم». اين احاديث در بحارالانوار از كتاب كافى، ج 1، ص 67 و امالى شيخ طوسى، ص 267-268 نقل شده است.
3 . بحارالانوار، ج 6، ص 271.

صفحه 199
ترسيمى از زندگى برزخى
بدن برزخى و عذاب و نعمت هاى آنجا را مى توان به گونه اى به لذت يا نعمت هاى موقع خواب تشبيه كرد. انسان در عالم رؤيا واقعاً كارهايى انجام مى دهد، راه مى رود، سخن مى گويد، مى انديشد و... هر گاه اين كارها را با زندگى عنصرى و مادى بسنجيم، فاقد حقيقت خواهد بود، ولى اگر از نسبت گيرى و مقايسه صرف نظر كنيم، بايد گفت اين كارها در ظرف رؤيا براى خود حقيقتى دارد، زيرا خوشى ها، آرامش ها و آلام و دردهاى رؤيايى براى خود خالى از يك نوع واقعيت نيست و چه بسا حالات انسان در رؤيا روى بدن عنصرى نيز اثر مى گذارد. حال اگر چنين زندگى رؤيايى واقعيت بيشتر و حقيقتى روشن تر پيدا كند، بايد نام آن را زندگى برزخى و مثالى نهاد. در آنجا ماده و عنصر يا مولكول و اتم وجود ندارد، ولى صور تمام موجودات جهان بى آنكه ماده و وزنى در كار باشد، موجود است; مثلاً در عالم تصور، جهان و تمام اشيا را مى توانيم تصور كنيم و همه آنها را پيش خود حاضر مى بينيم و واقعاً صورتى از آسمان و زمين و از دوست و رفيق را در خود مشاهده مى نماييم. حالا اگر آنچه را در جهان رؤيا و در عالم تصور از خود مشاهده مى كنيم با واقعيتى بيشتر و حقيقتى روشن تر تجلى كند، بايد نام آن را زندگى برزخى بگذاريم.
از اين جهت، دانشمندان مى گويند در جهان برزخ، آثار ماده از قبيل گرمى و سردى، شيرينى و تلخى، شادمانى و غمگينى موجود است، هرچند خود ماده وجود ندارد، در آنجا خوردن و آشاميدن، سماع و استماع، رؤيت و ديدن وجود دارد، اگرچه از ماده اى كه اين امور در زندگى ما بر آن توقف دارد، خبرى نيست.
پيامبر ما (صلى الله عليه وآله وسلم) در جنگ بدر دستور داد كه كشته هاى قريش را به چاهى بريزند، سپس بر سر چاه ايستاد و به آنان خطاب كرد و گفت: آيا آنچه را كه

صفحه 200
خداى شما وعده كرده حقيقت داشت؟ مسلمانان گفتند: آنان مردگانند و چگونه با آنان سخن مى گوييد؟ پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود: شما از آنان شنواتر نيستيد. آنان مى شنوند، ولى اجازه سخن گفتن ندارند.(1)
از اين بيان مى توان به حقيقت جمله اى كه محدثان اسلامى از پيشوايان اسلام نقل كرده اند و در زير مى خوانيد، پى برد:
القبر اما روضة من رياض الجنّة او حفرة من حفر النّيران:(2)
قبر يا باغى است از باغ هاى بهشت يا گودالى از گودال هاى دوزخ است.
مقصود از قبر در اين حديث، آن مكان تنگ (قبر) نيست، بلكه قبر كنايه از جهان وسيع برزخ است كه براى انسان يا به صورت باغى در مى آيد يا به شكل آتشى نمودار مى شود.
عذاب قبر چيست؟
عذاب قبر از جمله حقايقى است كه علماى اسلام به تصديق آن برخاسته اند. محقق، خواجه نصير طوسى در كتاب تجريد مى فرمايد:
عذاب القبر واقع لامكانه و تواتر السّمع بوقوعه:(3)
عذاب قبر حتمى است، زيرا امرى است ممكن و روايات بر تحقق آن به تواتر دلالت دارد.
علاّمه حلّى (رحمه الله) در كتاب كشف المراد مى گويد: همه علماى اسلام جز فردى به نام ضرار بر صحت عذاب قبر اتفاق نظر دارند.

1 . سيره ابن هشام، ج 2.
2 . امالى شيخ طوسى، ص 18; بحارالانوار، ج 6، ص 218.
3 . كشف المراد، ص 269، ط صيدا.

صفحه 201
شيخ مفيد مى فرمايد: آن گروه از مردگانى كه به كفر بميرند، عذاب قبر خواهند داشت.(1) گروهى از دانشمندان اهل تسنن نيز بر صحت عذاب قبر تصريح كرده اند; از آن جمله شرح مقاصد است كه مى گويد: علماى اسلام جز ضرار بن عمرو بر عذاب قبر درباره كافران و گنهكاران اتفاق نظر دارند.(2)
محقق دوانى در شرح عقائد عضديه مى گويد: عذاب قبر براى مؤمن و فاسق و كافر ثابت است.(3)
غزالى درباره چگونگى عذاب قبر، بحث گسترده اى دارد كه فعلاً مجال طرح آن نيست. او نتيجه مى گيرد با وجود روايات زيادى كه محدثان سنى و شيعه نقل كرده اند، نمى توان اين حقيقت را منكر شد.(4)
نه تنها بايد به آثار وضعى اعمال خود در قبر معتقد بود، بلكه بايد به سؤال قبر، يعنى سؤال دو فرشته از اصول عقايد نيز اعتقاد داشت.
از پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) نقل شده است دو فرشته بر ميت فرو مى آيند و از پروردگار و پيامبر و آيين و امام او مى پرسند. هر گاه به حق جواب داد، او را به فرشتگان نعمت رهبرى مى كنند و در غير اين صورت او را به دست فرشتگان عذاب مى سپرند.(5)
همه اين مطالب در جهان وسيع برزخ انجام مى گيرد و اگر در برخى از روايات، عذاب قبر يا سؤال قبر وارد شده است، به اين دليل است كه تصور جهان

1. كشف المراد، ص 269، ط صيدا.
2 . بحارالانوار، نقل از رساله اجوبة المسائل السرويه.
3 . شرح مقاصد.
4 . بحارالانوار، ج 6، ص 274.
5 . علامه مجلسى بخشى از روايات را در كتاب بحارالانوار، ج6، ص 202 و 282 آورده است.

صفحه 202
برزخ براى نوع مردم خالى از اشكال نيست. اگر براى ما حقايق اين معارف روشن نيست، براى اهل دل كه مى توانند خود را از قالب مادى تخليه(1)كنند و در قالب مثالى در آيند، اين حقايق باور آنها است.

1 . راجع به تخليه به مباحث روح از همين كتاب مراجعه فرماييد.

صفحه 203
شبهه آكل و مأكول
در ميان جنگل هاى انبوه آفريقا قبايلى در گذشته يا هم اكنون وجود داشته اند كه از گوشت انسان تغذيه مى كرده اند. روزى كه انسان سفيدپوست به اين سرزمين گام نهاده است و هستى و منابع ارضى و فراورده هاى طبيعى اين مرز و بوم را به عناوين گوناگون به غارت و يغما مى برده است، نفرت سياهان را نسبت به اين گروه از سفيدپوستان برانگيخته است. هر گاه برخى از آنان بر نژاد سفيد، دست يابند خون او را مى ريزند و از گوشت او تغذيه مى كنند.
حالا اگر بدن انسان از طريق تغذيه جزو بدن انسان ديگر گردد و روز رستاخيز هر دو محشور شوند، يكى بايد با بدن ناقص محشور شود، زيرا بدن انسان اول يا از بدن انسان دوم جدا مى گردد يا نمى گردد، در صورت نخست بدن انسان دوم ناقص مى شود و در صورت دوم، بدن انسان نخست، ناقص خواهد بود.
اين سؤال را مى توان به صورت ديگر مطرح كرد و آن اينكه پس از مرگ و تبديل انسان به خاك، چيزى نمى گذرد كه باد و عوامل ديگر خاك، بدن او را در اطراف جهان منتشر و پراكنده مى سازد و درنتيجه، ريشه درخت و گياه آن را به سوى خود جذب كرده و به صورت سبزى و ميوه در مى آورد و انسانى آن را تغذيه

صفحه 204
مى كند و جذب بدن او مى گردد يا حيوانى آن را مى خورد و جذب بدن او مى گردد و بعداً گوشت آن جزو بدن انسان مى شود; در اين صورت، همان سؤال يادشده تكرار مى شود.
گاهى گورستان هاى سابق را به صورت منطقه كشاورزى در مى آورند. به طور مسلم قسمتى از سبزى و ميوه آن همان خاك مردگانى است كه در آن دفن شده اند و همان ها از طريق تغذيه جزو بدن انسان مى گردد، حالا اگر همه اين انسان ها چه آنها كه قسمتى از بدنشان از طريق تغذيه جزو بدن انسان هاى ديگر شده است و چه آنهايى كه از اين طريق تغذيه كرده اند، محشور گردند، قطعاً بايد يكى از اين دو گروه، ناقص محشور شوند. حالا اگر انسان نخست، مؤمن بوده و انسانى كه از بدن او تغذيه كرده، كافر باشد يا بالعكس، در اين صورت، مسأله ثواب و عقاب پيچيده تر مى شود، زيرا درنتيجه بخشى از بدن مؤمن در دوزخ خواهد سوخت.
نقد:
اين شبهه در اصطلاح دانشمندان معروف به شبهه آكل و مأكول است و از ميان ديگر شبهات، قديمى ترين شبهه بر سر راه معاد جسمانى مى باشد. اين شبهه در كتاب هاى كلامى از دير زمان مطرح بوده و پاسخ هايى از آن داده اند كه برخى را يادآور مى شويم:
پاسخ اول: متكلمين اسلامى مى گويند: انسان از دو نوع ماده تركيب يافته است: يكى اجزاى اصلى كه حقيقت و واقعيت انسان به آن بستگى دارد و هرگز جزو بدن ديگرى نمى شود و اگر هم با غذاى كسى آميخته شود، بدون آنكه جزو بدن او قرار گيرد، از او دفع مى شود.
ديگرى اجزاى فضلى كه واقعيت انسان به آن بستگى ندارد. اين اجزا

صفحه 205
مى تواند جزء بدن ديگران شود.(1)
به عبارت ديگر، يك بخش از بدن انسان تحول پذير و تغييربردار نيست و پيوسته با او همراه است و از آغاز زندگى تا پايان با او همراه است، آنى از او جدا نمى شود.(2)
آنان از اين طريق مشكل را حل كرده اند، زيرا در روز رستاخيز اين اجزاى اصلى در مدت كوتاهى رشد و نمو كرده و بدن انسان را تشكيل مى دهد و آنچه در معاد لازم است، عود اجزاى اصلى است نه اجزاى فضلى كه پيوسته در حال تبديل و تحول است.
اين پاسخ، فرضيه اى بيش نيست و هيچ دليل علمى بر آن اقامه نشده است. هنوز دانشمندان در بدن انسان عضوى يا سلولى را نيافته اند كه قابل تغيير و دگرگونى نبوده و امكان جذب شدن در آن نباشد، بلكه تمام سلول هاى بدن به مرور زمان تغيير پذيرفته و جاى خود را به سلول هاى ديگر مى دهد. اصولاً موجود زنده اى كه از خارج تغذيه مى كند، حتماً آن را به صورت نيرو به مصرف مى رساند، آنگاه آماده دريافت غذاى جديد مى گردد.
اصولاً تغيير و تحول از ويژگى هاى ماده است و هيچ ماده اى از اين قانون كلى مستثنى نيست; حتى سلول هاى ديگر از راه تقسيم، توليد مثل نمى كند، بلكه پيوسته تعداد آنها ثابت است و در حال تبديل و تحول است و سلول هاى جديد همواره جايگزين سلول هاى ديرينه مى شود.
آرى، در كتاب معالم الزُلفى(3) حديثى از كلينى نقل كرده است كه مفاد آن، اين

1 . كشف المراد، ص 256، ط صيدا.
2 . شرح تجريد قوشچى، ص 495; كفاية الموحدين، ج 3، ص 194.
3 . معالم الزلفى، سيدهاشم بحرانى، ص 139.

صفحه 206
است: گوشت و استخوان ميت مى پوسد، ليكن طبيعت او كه از آن آفريده شده است، در قبر به شكل مدور باقى مى ماند تا بار ديگر از آن آفريده شود.
اين حديث بر فرض صحت سند از احاديث متشابهى است كه ما فعلاً از تفسير آن آگاه نيستيم; از اين جهت نمى توانيم به آن اعتماد كنيم. ممكن است آيندگان به تفسير مقصود امام(عليه السلام) موفق گردند.
پاسخ دوم: اگر هر يك از سلول هاى بدن ما را در محيط مناسبى قرار دهند، شروع به رشد و نمو مى كند و انسانى همانند انسان نخستين تشكيل مى دهد. گذشتگان تصور مى كردند كه شخصيت كامل وجود انسان، تنها در سلول هاى تناسلى او خلاصه مى گردد، ليكن امروزه خلاف آن ثابت شده است، زيرا تنها سلول هاى تناسلى نيست كه شخصيت تام و تمام يك موجود را در بر دارد، بلكه هر جزء و هر سلولى از آدمى به تنهايى نماينده وجود او است و در نطفه، اجزاى متمايز و ويژه اى وجود ندارد كه هر يك مقدمه و تشكيل دهنده عضوى از اعضاى بعدى باشد، بلكه عناصر نطفه، عناصر متشابهى است كه در ضمن رشد خود و انقسام و تشكيل سلول هاى جديد، به تدريج تغيير و تكامل يافته و نشو و نما مى كند و همواره نسج هاى تازه تشكيل مى دهد تا درنهايت به حالت جنينى و نوزاد برسد.
بنابراين ساير سلول ها و اعضاى بدن در اين جهت، نسبت به سلول هاى تناسلى كاستى ندارد و هر يك از آنها معرف تمام شخصيت موجود مى باشد و هر سلولى مى تواند هر يك از اعضاى بدن را در آينده بسازد، زيرا همه سلول ها از لحاظ استعداد يكسانند، هر كدام جز نمونه كوچك، ولى كامل تمام شخصيت موجود مى باشد.

صفحه 207
مطلب ديگر اينكه ما عادت كرده ايم بقاى نسل و احياى آن را تنها از طريق ازدواج و لقاح يعنى توالد و تناسل معمولى ببينيم، در حالى كه در طبيعت نظاير زيادى وجود دارد كه نشان مى دهد توليد مثل از غير طريق لقاح و تشكيل نطفه هم ميسر است. اين امر در مورد نباتات كه پايين ترين طبقه موجودات زنده است، كاملاً عادى است. شما اگر شاخ مو را در زمين نمناك قلمه كنيد، كم كم رشد كرده و به صورت يك درخت مو در مى آيد. در ميان جانداران ساده مانند كرم نيز اگر آنها را قطعه قطعه كنند، قطعات نخواهد مرد، بلكه رشد مى كند و سر و دم جديد تشكيل مى دهد.(1)
از اين دو مطلب مى توان نتيجه گرفت كه اگر تمام اجزاى بدن انسانى، مأكول انسان ديگر گردد ولى از ميان تمام ميلياردها سلول انسان يك سلول باقى بماند، مى توان آن سلول را در محيط مناسب پرورش داد تا به رشد و نمو شروع كند و انسان نخستين را تشكيل دهد.
در هر هشت سال، تمام سلول هاى بدن انسان عوض شده به طورى كه پس از گذشت آن مدت، بدن جديدى پديدار مى گردد. كسى كه در سن شصت و چهارسالگى جان مى سپارد، هفت بدن پشت سر گذارده و با بدن هشتم وارد قبر مى شود و در هر بدن ميلياردها سلول وجود داشته است. بسيار بعيد به نظر مى رسد كه تمام سلول هاى بدن فردى مأكول ديگرى شود و سلولى از او باقى نماند، زيرا اگر همه اجزاى بدن قابل اكل باشد، ليكن غالباً اجزائى از ناخن و استخوان باقى مى ماند و با بقاى يك سلول از بدن كافى است كه در محيط مناسب پرورش يابد و وجود انسان نخستين را بسازد.

1 . اصل اين دو مطلب از كتاب راه طى شده در اينجا آمده است، ليكن در اينجا از آن گرفته شده و در خود آن كتاب نيامده است. به صفحات 230 ـ 231 آن كتاب مراجعه شود.

صفحه 208
نقد
پاسخ يادشده اگرچه به بازگشت انسان نخستين در روز رستاخيز امكان بيشترى بخشيده و آن را با اصول مسلم علمى تفسير مى كند، ليكن در رفع اشكال آكل و مأكول كافى نيست; چه اينكه معاد جسمانى از نظر قرآن و عقيده معروف اسلامى اين است كه همان بدن نخستين كه خدا در اين جهان آفريده است، بازگشت خواهد كرد. قرآن اين حقيقت را با جمله زير بيان مى فرمايد:
(قُلْ يُحْيِيهَا الذِي أَنْشَأَهَا أَوَّلَ مَرَّة):(1)
بگو همان خدايى كه براى نخستين بار استخوان ها را آفريده است، آنها را زنده مى كند.
حال اگر سلولى از انسان تغذيه شده باقى بماند و در محيط سالم رشد و نمو كند، عين آن بدن نخواهد بود، بلكه مثل و مانند آن خواهد بود.
درست است كه تمام شخصيت انسان در يك سلول منعكس است و با پرورش آن، انسان دومى از نظر شخصيت همانند انسان نخستين خواهد بود، اما از آنجا كه موادى كه در تغذيه و تكثير و تقسيم اين سلول به كار مى رود با مواد انسان نخستين فرق دارد، قطعاً انسان دومى، مثل و همانند بدن اول خواهد بود، نه عين آن.
اگر بنا باشد در امر معاد به بدن همانند بدن اول اكتفا كنيم هرچند مواد دو بدن با هم مختلف باشد، كافى است كه خداوند از مواد جهان و حتى مواد كرات بالا، انسانى همانند انسان نخست بيافريند و او را به پاداش و كيفر اعمال خود برساند و ديگر لازم نيست سلول باقيمانده اى را پرورش دهد و از آن انسانى بسان انسان اول بسازد.

1 . يس، آيه 79.

صفحه 209
گذشته بر اين، سلول در صورتى واجد تمام شخصيت انسان است كه زنده باشد، نه سلولى كه به خاك و عناصر ديگر تبديل شده است. اگر روز رستاخيز، سلول زنده اى مأكول باقى مانده باشد، گرچه مى توان انسان اوليه را ساخت، ولى حقيقت غير اين است، زيرا در طول قرون، انسان هايى كه مأكول آدميان يا حيوانات شده اند، از دو صورت خالى نيستند: يا سلول هاى آنان جزو بدن انسان و حيوان ديگر شده يا به صورت عنصر مرده اى دفع گرديده است. در صورت اول، شخصيت نخستين خود را از دست داده و در صورت دوم، بر اثر مرور زمان مرده و از بين رفته است و اگر به صورت عنصر جاندار دفع شود، به مرور زمان بر اثر نامساعد بودن شرايط به صورت عنصر مرده در مى آيد، ليكن اين فرض در مورد افرادى صادق است كه هنگام رستاخيز ذرات زنده اى از آنها در دل خاك موجود باشد.
سخن ديگر اينكه كسانى كه مى خواهند مشكل را از اين طريق حل كنند، شخصيت انسان را در سلول و خصوصيات و ويژگى هاى آن مى دانند و اگر سلول هاى پسين از نظر خصوصيت مانند سلول هاى پيشين باشد، اعاده انسان نخست انجام خواهد گرفت، در حالى كه از نظر فلسفه اسلامى، تمام شخصيت انسان روح او است و سلول هاى مغزى و ديگر اعضا ابزار و آلاتى بيش نيست. اين روح به هر بدنى تعلق بگيرد، اعاده انسان نخست مى شود و اگر از روح و روان انسان كه حافظ وحدت و شخصيت او است بگذريم، وحدت دو انسان هرچند خصوصيات سلول هاى آنان يكسان باشد، مشكل و پيچيده خواهد بود.
در پايان يادآور مى شويم كه اين بررسى بر اساس تدريجى بودن حشر انسان در آخرت استوار است; يعنى سلول يا سلول هايى از انسان در محيط متناسب، رشد و نمو مى كند و پس از طى مراحل و گذشت زمان به صورت انسان در مى آيد; در اين صورت، رستاخيز و محكمه حساب و كتاب شروع و آغاز مى گردد، ليكن

صفحه 210
طراح اين نظر در تأليف ديگر خود، انديشه آنى و دفعى بودن رستاخيز را تخطئه كرده و در رد آن مى گويد:
برخى احياى مردگان و برانگيختن قيامت را هم يك امر آنى بدون مقدمه و بى تدارك خيال مى كنند، در حالى كه اگر اين قبيل پيش داورى ها را دور بريزيم و حاضر شويم قيامت را نيز يك امر طبيعى و تحولى تدريجى بگيريم، شايد درك مسأله آسان تر شود و زمينه هايى براى گشايش مشكل پيدا كنيم.(1)
ولى ما به خواست خداوند در پايان بحث خواهيم گفت تدريجى بودن رستاخيز، توهّمى بيش نيست و رستاخيز به طور ناگهانى و به تعبير قرآن بغتة خواهد آمد.
پاسخ سوم: بدن انسان در هر هشت سال يك بار عوض مى شود و اين دگرگونى آن چنان تدريجى و آرام صورت مى پذيرد كه خود آدمى متوجه آن نمى گردد. در اين دگرگون شدن، صفات ذاتى و اكتسابى به گونه اى دقيق به سلول هاى جانشين منتقل مى شود; از اين جهت، بدن دوم به گونه اى غير از بدن نخست و به يك معنى، عين او است. اگر عمر متوسط انسان را حدود شصت سال بگيريم، كسى كه شصت و چهار بهار از عمر او گذشته، در طول اين مدت، هشت بدن عوض كرده است، حال اگر آخرين بدن او مورد تغذيه ديگرى قرار گرفت، خواه اين تغذيه به صورت مستقيم انجام گيرد، مثلاً از پوست و گوشت او انسان تغذيه كند يا بدن او تبديل به خاك گردد و جذب گياه و درخت شود، آنگاه انسانى از آن تغذيه كند، در هر دو صورت تنها بخشى از آخرين بدن او جزو بدن دومى مى گردد نه همه آن، زيرا فرض بر اين است

1 . درس ديندارى، ص 142.

صفحه 211
كه انسانى از انسان ديگرى تغذيه كند و هنگام تغذيه، هر دو انسان به صورت انسان كامل وجود دارند. حال اين دو بازگشت، هنگام رستاخيز ممكن است به يكى از سه شيوه زير تحقق يابد:
الف) آنچه جزو بدن دومى شده است، از او جدا گردد و به بدن انسان نخست ملحق شود; در اين صورت، هر دو بدن كامل خواهند بود، زيرا فرض اين است كه شخص دوم پيش از آنكه از بدن انسان نخست تغذيه كند، بدن كاملى داشت.
ب) از مجموع غذايى كه انسان تغذيه مى كند، سه درصد آن جذب بدن مى گردد و باقيمانده آن دفع مى شود. حال چه مانعى دارد آنچه را دومى تغذيه كرده است اصلاً باز نگردد و همه اجزاى انسان نخست به جز سه درصد او، محشور و برانگيخته شود و اين مقدار كاستى مايه نقصان چندى نخواهد بود و هرگز لازم نيست كه وزن و اندازه انسان اخروى از هر نظر با انسان دنيوى برابر باشد، چه مانع دارد از مجموع نود و هفت درصد، انسانى باز آفريده شود و گام به محشر نهد. تو گويى كه از روز نخست اين فرد، لاغر و كموزن بوده است.
هر گاه اين دو انسان از نظر پاداش و كيفر مختلف باشند، مثلاً انسان نخست مؤمن و دومى كافر باشد، اشكالى نخواهد داشت كه قسمتى از بدن مؤمن، جزء بدن كافر گشته و در آتش بسوزد، زيرا كانون راحتى و آرامش ها و همچنين آلام و دردها روح و روان آدمى است و اگر بدنى معذب مى گردد، از ناحيه روحى است كه در آن است و اگر يك قسمت از بدن انسان مؤمن، جزء بدن كافر شود سرانجام، اين كافر است كه معذب مى گردد نه مؤمن، چون فرض بر اين است كه بدن دوم و نه بدن اول به روح كافر تعلق دارد.

صفحه 212
ج) بر فرض اينكه آخرين بدن، مقرون به مانع گردد كافى است كه خداوند جهان يكى از بدن هاى پيشين را زنده كند و روح انسان به آن تعلق گيرد. اعاده يك بدن از بدن هاى متعدد انسان، هنگام رستاخيز و پاداش يا كيفر دادن به آن كافى است و هرگز لازم نيست كه انسان با آخرين بدن گام به صحنه رستاخيز بگذارد، بلكه كافى است روح به هر يك از بدن هاى پيشين (متناسب با روح) تعلق بگيرد.
با اين سه راه مى توان شبهه آكل و مأكول را كه صورت هاى مختلفى دارد، حل كرد و در هر موردى به گونه اى از اين سه پاسخ استفاده كرد.
اگر فرض گردد كه همه بدن هاى پيشين به سرنوشت بدن اخير دچار گرديده است، يعنى يك قسمت از آنها، جزء بدن ديگرى شده است و قسمت ديگر در اطراف جهان پراكنده است، در اينجا مى توان گفت چه مانعى دارد كه آنچه جزو بدن ديگران شده است، به بدن هاى پيشين بازگردد، زيرا معلوم است كه فرد تغذيه كننده هنگام تغذيه وجود دارد. حال چه مانعى دارد كه او با بدن قبل از اين تغذيه محشور گردد و قسمت هاى مورد تغذيه را به بدن هاى پيشين فرد تغذيه شده واگذار كند؟
همچنان كه ممكن است يكى از اين بدن هاى پيشين به صورت كموزن و لاغر محشور شود، زيرا هرگز لازم نيست انسان اخروى با انسان دنيوى هموزن باشد.
هر گاه فرض شود كه انسانى هشت سال تمام از بدن ديگرى تغذيه كند و مجموع غذاى او را در اين هشت سال، بدن انسان واحدى تشكيل دهد، در اينجا نيز مى توان مشكل را به يكى از صورت هاى پيشين حل و فصل كرد. شما خواننده گرامى نيز پس از تسلط بر صورت هاى سه گانه مى توانيد در هر موردى مشكل را به آسانى حل كنيد.

صفحه 213
تدريجى يا دفعى بودن رستاخيز
برخى نويسندگان تصور مى كنند كه احياى مردگان به صورت تدريجى طبق نواميس طبيعى انجام مى گيرد و در اين باره طنزگونه مى نويسند:
عادتاً و غالباً احياى مردگان را اين طور تصور مى كنند كه استخوان ها و عضلات و اعضاى اوليه شخص كه در قبر گذاشته اند، مجدداً به هم پيوسته، شخص بيدار مى شود و سر از قبر در مى آورد.(1)
در جاى ديگرى اين مطلب را به صورت يك امر محتمل تلقى مى كند و مى نويسد:
بنده نمى گويم رستاخيز موعود، حتى در نتيجه نشو و نماى مجدد پاره هاى بدن است كه به صورت ذرّات گمنام در شرق و غرب پراكنده شده اند.
شكى نيست كه رستاخيز انسان و جهان به دو صورت مى تواند محقق شود. حال در تعيين يكى از دو صورت بايد به وحى الهى مراجعه كرد; از اين روى آيات قرآنى را مورد دقت قرار مى دهيم. از آيات متعددى مى توان استفاده كرد رستاخيز به صورت دفعى و به فرموده قرآن كريم بغتة كه در لغت عرب به معنى كار ناگهانى و بى مقدمه است، تحقق مى يابد:
(حَتَّى إِذَا جَاءَتْهُمُ السَّاعَةُ بَغْتَةً قَالُوا يَا حَسْرَتَنَا عَلَى مَا فَرَّطْنَا):(2)
هنگامى كه رستاخيز به طور ناگهانى رخ نمود، مى گويد: دريغا بر كوتاهى هايى كه در دنيا كرديم.(3)
با تأكيدى كه قرآن روى وقوع ناگهانى قيامت دارد، چگونه مى توان موضوع

1 . درس ديندارى، ص 141، به نقل از: راه طى شده، ص 234.
2 . انعام، آيه 31.
3 . اين مضمون در سوره هاى اعراف، آيه 187، انبياء، آيه 40، حج، آيه 55، شعراء، آيه 202، عنكبوت، آيه 53، زمر، آيه 55، زخرف، آيه 66 و محمد آيه 18 نيز آمده است.

صفحه 214
قيامت را يك مسأله تدريجى دانست كه در قالب آن، سلولى تا مرحله انسان كامل پيش مى رود؟
در برخى از آيات قرآن، مسأله ناگهانى بودن وقوع رستاخيز به صورت ديگرى بيان شده است:
(ثُمَّ إِذَا دَعَاكُمْ دَعْوَةً مِنَ الأَرْضِ إِذَا أَنْتُمْ تَخْرُجُونَ):(1)
سپس هنگامى كه شما را از زمين بخوانيم، ناگهان شما از آن بيرون مى آييد.
با اين آيات و مشابه آنها هرگز نمى توان مسأله رستاخيز را از طريق نشو و نماى تدريجى تفسير كرد.
آرى، در برخى از روايات آمده كه در لحظه وقوع رستاخيز به شدت باران مى بارد و زمين بالا مى آيد و بسان مشكى كه در آن ماست و دوغ باشد، كف مى كند و نيز وارد شده است هنگامى كه خدا مى خواهد بشر را برانگيزد چهل روز باران مى بارد، اعضاى بدن جمع مى شود و گوشت ها مى رويد.(2)
ليكن ممكن است اين روايات مربوط به اشراط و علائم قيامت باشد نه خود قيامت، همان گونه كه در قرآن، نشانه هاى رستاخيز در سوره هاى تكوير، انفطار و انشقاق وارد شده است. مسلماً بايد يك رشته حوادثى قبلاً رخ بدهد تا احياى مجدد انسان صورت پذيرد.

1 . روم، آيه 25.
2 . احتجاج، ج 2، ص 98، چاپ حب.

صفحه 215
كدام يك از بدن ها برانگيخته مى گردد؟
جهان آفرينش، جهان تحول و تكامل است، تمام سلول هاى انسان از دوران جنينى تا آخرين ساعات زندگى به طور مرتب عوض مى شود. سلول هايى از ميان مى رود و سلول هاى ديگر جايگزين آنها مى گردد. دانشمندان مى گويند: در هر هشت سال تمامى سلول هاى بدن انسان عوض مى شود و سلول هاى تازه اى جايگزين مى شود.
به عبارت ديگر، هر انسانى پس از هشت سال بدن جديدى پيدا مى كند و اين تغيير و دگرگونى، آن چنان آرام و تدريجى انجام مى گيرد كه آدمى آن را احساس نمى كند و علت ثبات و پايدارى معلومات و اندوخته هاى ذهنى، با توجه به شمول اين فرايند نسبت به سلول هاى مغز، اين است كه سلول هاى جديد خصوصيات سلول هاى گذشته را جذب كرده و جانشين آنها مى گردد.
حال بايد ديد كدام يك از اين بدن ها در روز رستاخيز برانگيخته مى شود. آيا مجموع آنها بدن واحدى را تشكيل مى دهد؟ اين باوركردنى نيست، وگرنه بايد هر انسانى به تنومندى كوه، گام به محشر نهد! اگر يكى از آنها محشور گردد نيز بر خلاف عدالت خواهد بود، زيرا چه بسا او با بدنى جز اين، مرتكب گناه شده

صفحه 216
است، حال چگونه بدن ديگرى به جاى او كيفر ببيند، زيرا هر بدنى براى خود پرونده ويژه اى دارد و مرتكب خوبى ها و بدى هايى شده است.
پاسخ
همان گونه كه در گذشته يادآور شديم، محور ثواب و عقاب يا پاداش و كيفر و به عبارت ديگر، مركز شادى ها و خوشحالى ها يا الم ها و دردها همگى روح و روان انسان است; پس اگر بدنى كيفر مى بيند، به وسيله روحى است كه به آن تعلق دارد و اگر روح را از بدن بگيريم، مانند تكه سنگى خواهد بود كه هرچند بر آن بكوبند يا آن را قطعه قطعه كنند، هيچ درد و رنجى احساس نخواهد كرد; چه اينكه فاقد روح و روان است. لذت ها و خوشى ها نيز همگى مربوط به روح و روان ماست. اگر چشم از ديدن منظره اى يا گوش از شنيدن نغمه اى يا عضوى با خوردن غذاى لذيذى، لذت مى برد و فرح و انبساطى بر اعصاب انسان حكم فرما مى شود، همه به بركت روح است. اگر روح را باز گيرند، با ديگر جامدها فرقى نخواهد داشت.
بنابراين معذب كردن انسان به وسيله هر كدام از اين بدن ها هرچند با آن مرتكب گناه نشده باشد، بر خلاف عدالت نخواهد بود، زيرا بدن همانند لباسى است كه بر تن مجرمى مى كنند تا او را شلاق بزنند و شلاق زدن بر لباس، كارى بر خلاف عدالت شمرده نمى شود.
از اين بيان نبايد تصور كرد كه معاد انسان، روحانى است و بدن برانگيخته نمى شود. هرگز ما اين را نمى گوييم بلكه آن را بر خلاف قرآن مى دانيم. مقصود اين است كه روز قيامت بدن و روح با هم برانگيخته مى شود، ولى پاداش ها و كيفرها مربوط به روح است و چون يك قسمت از پاداش ها و كيفرها بدون پيوستن روح به بدن، امكان پذير نيست، بايد جسم عنصرى همراه روح برانگيخته گردد.

صفحه 217
مردى در دوران جوانى مرتكب قتل عمد شد كه مجازات آن از نظر قانون شرع قصاص و اعدام است، ليكن از چنگال قانون فرار كرد و در سنين بالاتر به چنگال عدالت افتاد. آيا اعدام او كارى بر خلاف عدل است؟ هرگز، زيرا شخصيت و واقعيت انسان همان روح و روان است و روح در تمام حالات يكى است و تا آخرين لحظات زندگى بدن و حتى بعد از آن نيز ثابت و زنده است، هرچند در اين مدت بدن هاى متعددى پيدا كند و تمام سلول هاى او چند بار عوض شود، معترض يا سائل از يك اصل غفلت جسته است و آن اينكه تمام هويت و به اصطلاح روان شناسى، منش انسان را روح و نفس او تشكيل مى دهد، همان گونه كه جهان نيز براى او آفريده شده و آخرت براى او بر پا مى گردد. چيزى كه هست نفس در قفس تن به كمال مى رسد و به وسيله آن علم و آگاهى پيدا مى كند; همچنين در سراى ديگر، انسان از طريق بدن به خوشى و لذت يا كيفر و مجازات مى رسد; بنابراين بدن وسيله است و از آن وسيله استفاده مى شود و اين با عدل و داد منافات ندارد.
گاهى تصور مى شود كه در روز رستاخيز آخرين بدن بازگشت خواهد كرد، زيرا آخرين بدن خلاصه و عصاره اى از تمام مشخصات بدن هاى گذشته و وارث و جانشين بلكه حافظ تمام ويژگى هاى بدن هاى پيشين است و هر گاه آخرين بدن برانگيخته گردد، مثل اين است كه تمام بدن ها برانگيخته شده است، ليكن اين ديدگاه درستى نيست.
زيرا اولاً آخرين بدن عصاره اى از تمام مشخصات تمام بدن هاى پيشين را ندارد، بلكه بدن هاى پيشين، ويژگى هايى از قبيل شهوت و غضب و نيروى باز و... داشت و ساختمان سلول هاى مغزى او به گونه اى بود كه به اين امور تمايل داشت، در حالى كه ممكن است سلول هاى بدن يك فرد هشتادساله فاقد اين مشخصات باشد.

صفحه 218
هيچ گاه نمى توان گفت مشخصات تمام بدن هاى گذشته مانند درك، هوش، شهوت، غضب، حس انتقام، غرور، خودخواهى، آزمندى، رياست طلبى و... در بدن رنجور يك فرد فرتوت كه تمام تمايلات او به افول گراييده، موجود است.
ثانياً اين ديدگاه نوعى تجزيه و تحليل مادى است كه واقعيت و منش انسان را در بدن او منحصر مى داند و براى انسان واقعيتى جز پوست و گوشت نمى داند; از اين جهت مى پندارد آخرين بدن، عصاره و فشرده تمام بدن هاى سابق و دربردارنده تمام منش هاى پيشين است، در صورتى كه از نظر روحيّون تمام مشخصات و منش ها در روح متمركز است نه در بدن و سلول هاى آن.
گرچه از برخى آيات استفاده مى شود كه در هنگام نفخ صور مردم از قبرهاى خود به سوى پروردگار مى شتابند:
(وَنُفِخَ فِي الصُّورِ فَإِذَا هُمْ مِنَ الأَجْدَاثِ إِلَى رَبِّهِمْ يَنْسِلُونَ):(1)
وقتى در صور دميده شد، ناگهان آنان از قبرها به سوى پروردگار خود مى شتابند.(2)
ليكن اين آيات هرگز براى معنى مبعوث شدن با آخرين بدن صراحت ندارد، بلكه كنايه از اين است كه بار ديگر مردم از دل خاك برانگيخته مى شوند و روح آنان به بدنشان وارد شده به محشر گام مى نهند، زيرا بسيار اتفاق مى افتد كه بدن هايى طعمه آتش مى گردند يا در دل دريا غرق گشته و ماهيان و نهنگان آن را مى ربايند يا مرگ در بيابان ها فرا مى رسد و مرغان هوا يا درندگان بدن را مى خورند.

1 . يس، آيه 51.
2 . قريب به همين مضمون در سوره هاى قمر، آيه 8، معارج، آيه 43، حج، آيه 7، انفطار، آيه 4، عاديات، آيه 9 وارد شده است.

صفحه 219
مسلماً اين گروه از مردم نيز برانگيخته خواهند شد، هرچند داراى قبرى نباشند و هرگز نمى توان گفت آيات يادشده ناظر به اين گروه نيست، بلكه با توجه به شمول آيات نسبت به اين گروه نيز بايد آنها را طورى تفسير كرد كه همه افراد را در بر گيرد.

صفحه 220
پاسخ به پنج پرسش پيرامون معاد
1. آيا در آن جهان تغيير و دگرگونى هست؟
2. معاد همه انسان ها مايه كمبود مواد خاكى نيست؟
3. رستاخيز در كجا برپا مى شود؟
4. آيا معاد اعاده معدوم است؟
5. علائم رستاخيز چيست؟
پرسش نخست
آيا ثبات و جاودانى بودن سراى ديگر با مادى بودن آن سازگار نيست؟
همگى مى دانيم كه تغيير و دگرگونى و فساد و پايان پذيرى از خصوصيات ماده و لوازم آن به شمار مى رود و جهان ماده لحظه اى ثابت و يكنواخت و آرام و يكسان نيست و بر اثر همين بى ثباتى كه نتيجه فعل و انفعال اجزاى جهان در يكديگر است، موجودى فاسد و تباه مى شود و به موجود ديگرى تبديل مى گردد.
از طرف ديگر، موجود مادى خواه ماده اين جهان و خواه ماده جهان ديگر از نظر نيرو و انرژى محدود و پايان پذير است و روى محدوديتى كه لازمه موجود مادى است، دانشمندان مى گويند به حكم قانون دوم ترموديناميك روزى فرا مى رسد كه مجموع انرژى هاى جهان ماده، مصرف شده و جهان به صورت تفاله اى

صفحه 221
در مى آيد و سرانجام، نظام جهان مادى گسسته مى گردد; بنابراين بقا و جاودانى مفهومى نخواهد داشت و همان گونه كه اين قانون در نظام كنونى جهان جارى است، جهان ديگرى نيز كه از عناصر مادى تشكيل مى يابد، حكم فرما خواهد بود.
پاسخ
كاوش هاى دانشمندان درباره آثار و لوازم ماده تغييرپذيرى و فنا مربوط به محيط مطالعه آنان يعنى ماده اين جهان است كه با آن سروكار دارند و هرگز نمى توان با اين مطالعات ناقص درباره اوضاع و خصوصيات ماده در جهان ديگر قضاوت و داورى كرد.
داورى هاى دانشمندان درباره ماده نمى تواند كلى و عمومى باشد، زيرا هرگز معلوم نيست كه ماده جهان ديگر از هر نظر بسان ماده اين جهان باشد; از اين جهت، هر نوع داورى درباره آن جهان، جز از طريق وحى نمى تواند قابل اعتماد باشد.
آنچه از نظر وحى درباره آخرت رسيده، اين است كه در آن جهان هرچند تغيير و تبديل هست، اما آن چنان نيست كه به تباهى و فساد گرايد، بلكه در پرتو عواملى كه براى ما مجهول است و بهتر اين است كه بگوييم كه در پرتو مشيت الهى، هر عضوى كه از بشر دگرگون گردد، بلافاصله نظير آن رشد و نمو مى كند، بى آنكه ميان عضو نخست و عضو جانشين فاصله اى رخ دهد:
(كُلَّمَا نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلْنَاهُمْ جُلُودًا غَيْرَهَا):(1)
هر وقت پوست اهل دوزخ بسوزد، پوست ديگرى جايگزين آن مى كنيم.
از توصيفى كه قرآن درباره بهشت و بهشتيان و نعمت هاى آن يا از دوزخ و

1 . نساء، آيه 56.

صفحه 222
دوزخيان و غذاى آنان مى كند، به روشنى استفاده مى شود كه در سراى ديگر، فعل و انفعال وجود دارد، ولى نه به آن معنى كه موجب تباه و فساد موجود گردد، بلكه بر اساس عللى كه در ماده آن جهان وجود دارد يا بر اساس مشيت الهى موجود از فساد و تباهى به دور خواهد ماند.
از اين بيان روشن مى گردد كه مادى بودن سراى ديگر، مايه فنا و نابودى آن نيست، بلكه در عين مادى بودن، مى تواند در پرتو فيض ممتد و جاودان خدايى ابدى و جاويد باشد.
پرسش دوم: كمبود مواد خاكى
مطابق نظريه دانشمندان، انسان قريب به دو ميليون سال است كه در روى زمين زندگى مى كند. نسلى مى ميرد و به خاك تبديل مى شود و نسل ديگرى از همان مواد به وجود مى آيد. اگر بنا باشد كه در روز رستاخيز همه انسان هايى كه در طول اين زمان زندگى كرده اند و رفته اند در يك روز زنده شوند، مواد خاكى زمين كفاف آنان را نخواهد داد، زيرا كثرت و فزونى انسان در دنيا بر اين اساس است كه وجود آنان در طول زمان هاى مختلف گسترده است، نه در يك زمان; بنابراين مواد خاكى زمين براى زنده شدن همه انسان ها با بدن خاكى و در يك زمان، كافى نيست و مستلزم كمبود مواد ساختارى بدن آنان است.
پاسخ
اولاً اين سخن جز تير به تاريكى رهاكردن نيست، زيرا تاريخ پيدايش انسان در روى زمين و تعداد انسان ها در هر قرن و نيز مقدار خاك زمين به طور قطع و يقين روشن نيست و آنچه در اين زمينه گفته مى شود جز حدس، چيز ديگرى نيست و با حدس نمى توان وحى الهى را انكار يا تأويل كرد.
ثانياً هرگز دليلى نداريم كه انسان هاى اخروى از هر جهت، بسان انسان هاى دنيوى هستند و هيچ با هم تفاوتى ندارند، چه بسا ممكن است از نظر وزن يا

صفحه 223
جهات ديگر با هم اختلاف داشته باشند، آنچه مسلم است، اين است كه بدن اخروى طورى است كه هر بيننده اى مى گويد اين همان انسان دنيوى است كه در آن جهان زندگى مى كرده است.
ثالثاً كمبود مواد خاكى نمى تواند مشكل آفرين باشد، زيرا براى جبران كمبود مصالح اصلى ساختمان بدن مى توان با استفاده از كرات ديگر اين نقص را برطرف كرد.
اگر تصور شود كه اين كار بر خلاف عدالت است، پاسخ آن روشن است، زيرا آنچه لذت مى بيند يا درد مى چشد، روح است و بدن جز وسيله بودن، نقش ديگرى ندارد; خواه روح به بدنى تعلق گيرد كه از مواد بدن دنيوى ساخته شده باشد يا به بدنى تعلق گيرد كه از غير آن مواد به عمل آمده باشد; در هر حال معذب واقعى روح است و اگر بدن هم عذاب مى بيند، به دليل روحى است كه در آن جريان دارد. درحقيقت محور عذاب روح و روان است و بدن به جهت اتحاد با روح معذب مى شود.
از آنجا كه آيات قرآن گواهى مى دهد كه خدا همان بدن نخستين را زنده مى كند، مى گوييم همان بدن نخست زنده مى گردد و اگر اين جهت نبود، مى گفتيم هرگز احياى بدن نخست لزومى ندارد، بلكه روح با هر بدنى گام به محشر نهد، در تحقق معاد كافى است; خواه مواد آن با مواد بدن نخست متحد يا مختلف باشد.
پاسخ سوم در صورتى است كه واقعاً در حشر بدن ها كمبود مواد خاكى در كار باشد، ولى طبق دانش هاى امروز بشر، هيچ گاه معاد با چنين كمبودى مواجه نخواهد شد، زيرا در اينجا بيان ديگرى است كه برخى آن را نقل كرده اند و بر اساس آن خواهيم ديد كه مقدار نياز انسان ها به مواد خاكى در روز قيامت نسبت به مواد موجود در زمين بسيار ناچيز است:
حجم زمين ما بنا به حسابى، هزار و هشتاد و سه ميليارد كيلومتر مكعب و بنا به حساب ديگرى هزار و هشتاد و سه ميليارد و سيصد و بيست ميليون كيلومتر

صفحه 224
مكعب است.(1) براى تصور بزرگى زمين به چند مثال كه از يك كتاب علمى نقل مى شود توجه كنيد:
يك ميليارد را در چه مدتى مى توان شمرد؟ مى توانيد بگوييد يك روز يا يك هفته يا يك ماه، ولى اشتباه مى كنيد. يك حساب ساده مى رساند كه اگر روزى ده ساعت كار كنيم، براى شمردن يك ميليارد، پنجاه سال وقت لازم داريم. در سراسر جهان در حدود دو ميليارد جمعيت وجود دارد.(2)صندوقى را در نظر بگيريم كه هر يك از عرض و طول و ارتفاع آن يك كيلومتر است. اگر بخواهيم تمام انسان هاى روى زمين را در اين گونه صندوق ها جاى دهيم، چند صندوق كفايت مى كند؟ يك حساب ساده مى رساند كه حتى يك صندوق نيز زياد است و فقط يك دهم صندوق گنجايش تمام انسان هاى روى زمين را دارد، زيرا طول يك كيلومتر، گنجايش پنج هزار نفر را دارد كه پشت سر هم بايستند و هر گاه يكى بالاى ديگرى بايستد و قد هر يك به طور متوسط يك متر و نيم باشد، بلندى يك كيلومتر، گنجايش هفتصد و پنجاه نفر را خواهد داشت; بدين طريق در يك صندوق از صندوق هاى فوق هيجده ميليارد و هفتصد و پنجاه ميليون نفر جاى مى گيرند.
(18750000000=750×25000000=5000×5000)
ولى اگر بخواهيم زمين را قطعه قطعه كرده و در چنين صندوقى جاى دهيم، به هزار و هشتاد و سه ميليارد و سيصد و بيست ميليون از اين صندوق ها احتياج داريم (ملاحظه كنيد بزرگى زمين را نسبت به انسان ها كه در روى آن زندگى مى كنند; مثلاً اگر صد عدد از اين صندوق ها داشته باشيم، براى پر كردن آنها چقدر انسان لازم داريم؟)
اگر در ظرف پرآبى سنگ بيندازيم، سطح آب بالا مى آيد. حالا فرض كنيم كه تمام انسان هاى روى زمين را جمع كرده، مى خواهيم به درياى خزر بريزيم; درنتيجه

1 . چه مى دانيم زمين و سرگذشت آن، ص 30.
2 . اين آمار نسبت به تاريخ كتاب است، وگرنه فعلاً جمعيت روى زمين از اين رقم بيشتر است.

صفحه 225
آب درياى خزر مسلماً بالا مى آيد، اما چقدر؟ مطابق حساب دقيق آب آن از يك سانتيمتر هم كمتر بالا مى آيد; يعنى اين بالا آمدن براى ما هيچ محسوس نيست، در صورتى كه درياى خزر بزرگ نيست، بلكه درياچه است.(1)
پرسش سوم: رستاخيز در كجا بر پا مى گردد؟
ساليان درازى است كه انسان در اين كره خاكى به سر مى برد. هرچند تاريخ نخستين انسانى كه در اين كره گام نهاده است، به طور دقيق روشن نيست، ولى فسيل هاى انسانى كه در غارها و نقاط مختلف جهان، به دست آمده است و همچنين جمجمه هايى كه از انسان پيدا شده، حاكى از عمر بس طولانى انسان در اين كره است و به عقيده برخى، حدود دو ميليون و پانصد هزار سال است كه انسان در اين كره خاكى زندگى مى كند; در اين صورت سطح زمين براى اجتماع اين جمعيت در يك روز معين كافى نخواهد بود، زيرا مساحت زمين، بيش از پانصد و نه ميليون و نهصد و پنجاه هزار و هفتصد و پانزده كيلومتر مربع نيست; تازه قسمت قابل سكونت زمين، از اين نيز كمتر است; پس چگونه ممكن است كه اين گروه بى شمار از آدميان، روز معينى در اين مكان كوچك گرد آيند.
پاسخ
از آيات قرآن به روشنى استفاده مى شود كه همه مردم در روز معينى گرد مى آيند. هرچند مقدار آن روز با مقدار روزهاى ما قابل قياس نيست، اما در اينكه همگى در يك روز در يك صحنه ظاهر مى گردند، سخنى نيست:
(هَذَا يَوْمُ الْفَصْلِ جَمَعْنَاكُمْ وَالأَوَّلِينَ):(2)

1 . پيدايش منظومه شمسى، تأليف عبدالله اوف، ترجمه، ص 46، مساحت درياى خزر 420000 كيلومتر مربع و بزرگ ترين درياچه دنيا است.
2 . مرسلات، آيه 38.

صفحه 226
اين روز فيصله است. شما و پيشينيان را گرد آورده ايم.
(فَكَيْفَ إِذَا جَمَعْنَاهُمْ لِيَوْم لاَ رَيْبَ فِيهِ):(1)
در صور دميده مى شود و همه را در روزى كه در تحقق آن شك و ترديدى نيست، گرد مى آوريم.
ولى بايد توجه كرد كه پيش از روز رستاخيز، زلزله اى رخ مى دهد كه نظام زمين و كرات آسمانى را در هم مى پيچد و زمين و آسمان، غير آن زمين و آسمان مى شود:
(يَوْمَ تُبَدَّلُ الأَرْضُ غَيْرَ الأَرْضِ وَالسَّمَاوَاتُ وَبَرَزُوا للهِ الْوَاحِدِ الْقَهَّارِ):(2)
روزى كه زمين و آسمان مبدّل و دگرگون مى شود و مردم در پيشگاه خداوند مقتدر، حاضر مى گردند.
در سوره تكوير كه وضع قيامت و دگرگونى نظام هستى به روشنى تشريح شده است، مى فرمايد: هنگامى كه كوه ها به حركت درآيند و آسمان ها بركنده گردد.(3)
در اين صورت جهان، نظام ديگرى پيدا كرده و صحنه زمين وسيع تر مى گردد.(4) و گنجايش همه بشر را پيدا مى كند. انديشه نبودن گنجايش براى محشريان ناشى از اين تصور است كه روز قيامت نظام كنونى باقى مى ماند و حشر و نشر در همين نظام تحقق مى يابد، در حالى كه در بحث هاى پيشين، به روشنى ثابت گرديد كه بر اساس قانون دوم ترموديناميك عمر نظام كنونى به پايان مى رسد و نظام جديدى جانشين نظام كنونى مى شود.

1 . آل عمران، آيه 25.
2 . ابراهيم، آيه 48.
3 . تكوير، آيه هاى 5 و 10.
4 . (وَ إِذَا الأَرْضُ مُدَّتْ)(انشقاق، آيه 3): روزى كه زمين گسترده مى شود. نيز مى فرمايد: (وَحُمِلَتِ الأَرْضُ وَالْجِبَالُ فَدُكَّتَا دَكَّةً وَاحِدَةً) (الحاقه، آيه 14): زمين و كوه ها كوبيده مى شوند.

صفحه 227
پرسش چهارم: آيا معاد اعاده معدوم نيست؟
هنگامى كه چراغ زندگى عمر انسان به خاموشى مى گرايد، قسمت اعظم بدن دستخوش فنا و نيستى مى گردد و قسمت كمترى به صورت خاك در قبر مى ماند; مثلاً يك سوم بدن انسان شصت كيلويى را خاك و مواد آلى و معدنى تشكيل مى دهد و دوسوم آن را آب. هنگامى كه اين فرد بميرد، پس از پوسيدن كامل، يك مشت خاك كه با يك سوم وزن او برابر است، به جا مى ماند و قسمت هاى ديگر بدن به عناوينى تبخير و معدوم مى گردد، بسان يك خروار هيزمى كه مى سوزد و به جرم لطيف كموزنى (آتش) تبديل مى شود و اندكى دود از آن برخاسته و معدوم مى گردد سپس همان آتش به كمى خاكستر تبديل مى شود كه وزن آن با وزن هيزم تفاوت فاحشى دارد و باقيمانده راه عدم را پيش مى گيرد. باز گردانيدن اجزاى معدوم شده، اعاده معدوم است كه امكان و امتناع آن ميان دانشمندان مورد بحث و گفتگو است.
پاسخ
اين پرسش مربوط به اعصار پيش از عصر لاوازيه است; عصرى كه مردم تصور مى كردند در فعل و انفعال فيزيكى و شيميايى جهان قسمتى از ماده معدوم مى گردد و قسمت كمى از آن به صورت ديگرى مى ماند.
ولى لاوازيه شيمى دان فرانسوى در سال 1775 ميلادى حقيقتى را اعلام كرد كه كاملاً تازگى داشت، مبنى بر اينكه بر خلاف پندار گروهى هرگز چيزى در جهان معدوم و چيزى (ماده جديدى) نيز موجود نمى شود. قبلاً تصور مى كردند هيزمى كه مى سوزد، به يك جرم لطيف بىوزن (آتش) تبديل شده و اندكى دود از آن برخاسته و متفرق و معدوم گشته است و تنها باقيمانده آن، مقدار كمى خاكستر است، ليكن لاوازيه ثابت كرد كه اجرام ازبين رفتنى نيست و حاصل جمع وزن اجسامى كه در يك فعل و انفعال شيميايى يا حياتى وارد و خارج مى شود،

صفحه 228
از دو طرف، مساوى است. فعل و انفعال هاى شيميايى و پديده هاى فيزيك و آثار حياتى نه چيزى را معدوم و فانى مى كند و نه بر وزن عالم، مثقالى مى افزايد. عالم از لحاظ جرم يا به عرف ما از لحاظ وزن، ثابت است، ولى صورت ها همواره در حال تكوّن و فنا مى باشد.
اين قانون يا اصل را كه درحقيقت اولين نداى انكار فنا و اعلام ابديت از زبان بشر است، اصل بقاى ماده مى گويند.
زيرا اين شيمى دان در نتيجه آزمايش هاى مشهورى دريافت كه در طبيعت چيزى موجود و چيزى نابود نمى گردد و با وجود اعمال شيميايى، جرم (وزن) اجسام ثابت است.
امروزه قانون لاوازيه به نام اصل بقاى جرم و عنصر مشهور است; يعنى در ضمن تركيب شيميايى، ملكول هاى اجسام شكسته مى شود، اما چون جنس و شماره اتم ها تغيير نمى كند، جرمشان هم ثابت مى ماند.(1)
بنابراين، خود بشر با كشف اين قانون (بقاى ماده) جاده امكان ابديت انسان و جهان را صاف كرد و نداى پيامبران را كه همگى مى گفتند شما براى بقاى ابديت و نه فنا و نابودى آفريده شده ايد، كاملاً تأييد كرده و از طرف ديگر اشكال ديرينه بشر (مرگ انسان مايه فناى قسمتى از ماده و اجزاى بدن او است و در روز رستاخيز خداوند بايد اجزاى نابودشده را از نو بيافريند) را پاسخ گفت و ثابت كرد كه قيامت جز شكل گيرى اجزاى ماده و صورت سازى آن چيز ديگرى نيست و اصلاً از انسان چيزى نابود نمى شود كه به اعاده معدوم نيازى باشد. به اميد روزى كه انسان، گام هاى تازه ترى درباره حل رازهاى رستاخيز انسان و جهان بردارد.
باش تا صبح دولتت بدمد *** كاين هنوز از نتايج سحر است
بايد يادآورى كنيم كه قانون بقاى ماده هرچند به وسيله شيمى دان معروف

1 . نقل از: راه طى شده، ص 196 و 203 ـ 204، چاپ سوم.

صفحه 229
فرانسه كشف شده، ليكن قبلاً به صورت گسترده ترى به شكلى كه تمام انواع موجودات از مادى و مجرد را در بر مى گيرد در فلسفه اسلامى مطرح بوده است، زيرا از ديدگاه فلسفه، عروض عدم بر وجود محال است و وجود از آن نظر كه وجود است، قابل پذيرش نيست و بالعكس معدوم از آن نظر كه عدم است، پذيراى وجود و هستى نيست.
عارف معروف شيخ شبسترى در گلشن راز مى گويد:
عدم موجود گردد اين محال است *** وجود از روى هستى لايزال است
بحث گسترده در اين موضوع به كتاب هاى فلسفى موكول است.
پرسش پنجم: علائم رستاخيز چيست؟
در قرآن و احاديث اسلامى امورى به عنوان اشراط ساعة يعنى علائم قيامت معرفى شده است و براى اولين بار تعبير به اشراط در قرآن وارد شده است:
(فَهَلْ يَنْظُرُونَ إِلاَّ السَّاعَةَ أَنْ تَأْتِيَهُمْ بَغْتَةً فَقَدْ جَاءَ أَشْرَاطُهَا فَأَني لَهُمْ إِذَا جَاءَتْهُمْ ذِكْرَاهُمْ):(1)
مگر انتظار چيزى جز قيامت دارند كه ناگهانى به آنان برسد، در حالى كه علامت هاى آن فرا رسيده. وقتى قيامت فرا رسيد، يادآورى چه سودى به حال آنان دارد؟
از اين آيه استفاده مى شود كه همه علائم قيامت يا برخى از آنها فرا رسيده است.
از علائم رستاخيز كه جامه تحقق پذيرفته است، ظهور پيامبر، دو نيم شدن ماه با دست آن حضرت و نزول قرآن به عنوان آخرين كتاب آسمانى است.(2)
از مراجعه به آيات و نيز احاديث اسلامى به دست مى آيد كه براى رستاخيز

1 . محمد، آيه 18.
2 . الميزان، ج 18، ص 257.

صفحه 230
علائمى است كه در آينده تحقق مى پذيرد.
علامه مجلسى(قدس سره) بخشى از اين احاديث را در كتاب ارزشمند خود آورده است.(1)
از ميان محدثان سنى، مؤلف التاج الجامع للاصول بخشى از اين احاديث را گرد آورده است.(2)
جامع ترين حديث درباره اشراط ساعة دو حديثى است كه يكى را ابن عباس از پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) و ديگرى را حمران از حضرت صادق(عليه السلام) نقل كرده است. در اين دو حديث علائمى براى قيامت نقل شده است كه قسمتى از آنها در عصر ماشين تحقق پذيرفته است و قسمت ديگرى نيز امكان وقوع دارد.(3)چون بحث درباره اشراط ساعة مايه گستردگى سخن است، خوانندگان مى توانند از مدارك يادشده استفاده كنند و از اينكه قسمتى از اين علائم در كتاب هاى اصيل حديثى (فريقين) وارد شده است، مى توان به صحت آنها اذعان كرد. لازم به يادآورى است كه بسيارى از اشراط ساعة از علائم ظهور امام زمان(عليه السلام) نيز شمرده شده است.

1 . بحارالانوار، ج6، باب اشراط الساعه. لطفاً به صفحات 295 تا 326 مراجعه فرماييد.
2 . التاج الجامع للاصول، ج 5، باب علامات الساعة صفحات 301-307.
3 . تفسير برهان، تفسير سوره محمد، آيه 18 (فَهَلْ يَنْظُرُونَ إِلاَّ السَّاعَةَ) و روضه كافى، ج 8، ص 31 مراجعه فرمايند. در حديث اخير، صد و پنجاه علامت وارد شده است.

صفحه 231
دادگاه عدل الهى
دادگاه عدل الهى در روز رستاخيز، بسان محكمه هاى بشرى نيست كه براى تشكيل يك پرونده به بازجويى هاى دور و دراز نيازى باشد يا پس از تنظيم پرونده، جرم و جنايت به وسيله نقل و انتقال پرونده از اين اتاق به آن اتاق از روى اين ميز به روى آن ميز يا از دادگاه بدوى به دادگاه استيناف و از آنجا به دادگاه تميز و ديوان عالى كشور محو و لوث گردد و قرار مجازات لغو شود و مجرم و جنايتكار يا سارق و يغماگر با لبخند تمسخر از بند آزاد گردد و درنتيجه، پس از فراگيرى راه و رسم لوث كردن گناه و آثار جرم و جنايت، راه خود را از سر گيرد و به خيانت و گناه خود تشديد بخشد.
در تاريخ محاكم ايران، داستان ها و سرگذشت هاى شيرينى وجود دارد. فراموش نمى كنم در سال 1340 يكى از سران كشور، پس از روى كار آمدن دولتى كه مورد حمايت دموكرات هاى آمريكا بالاخص جان اف كندى بود، به عنوان اختلاس و دزدى تحت تعقيب قرار گرفت و از مقاماتى به او اشاره شد كه كشور را ترك كند. يك سال و اندى بعد كه دولت ديگرى روى كار آمد، همان شخص به كشور باز گشت و در رأس منبع دارايى و انرژى كشور قرار گرفت و دزد سابق، امين امت و صندوق دار بيت المال شد.
پيش از آنكه درباره محكمه الهى سخن بگوييم، لازم است براى آگاهى از

صفحه 232
اوضاع پس از مرگ، كمى در اينجا توقف كنيم و مراحل زندگى اخروى را قدم به قدم به گونه فشرده مورد بررسى قرار دهيم، زيرا بحث گسترده در اين مورد، به تأليف كتاب جداگانه اى نياز دارد.
1. لحظه مرگ
هنگامى كه احتضار انسان فرا رسد، مأموران الهى براى قبض روح حاضر مى شوند تا جان انسان را به فرمان خدا باز ستانند. در اين لحظه انسان بينش ديگرى پيدا مى كند، پرده ها از برابر ديدگانش كنار مى رود و فراسوى ماده (فرشتگان) را مشاهده مى كند و ستمگران در اين لحظه بيدار مى شوند و از فرشتگان درخواست مى كنند آنان را مجدداً به اين سو باز گردانند تا توشه اى براى پس از مرگ خود فراهم سازند، ولى پاسخ مى شنوند كه ديگر وقت عمل گذشته است و بايد رهسپار سراى ديگر شويد.
برخورد مأموران الهى با افراد نيكوكار و بدكار به دو گونه متمايز و مختلف صورت مى گيرد. همه اين حقايق از آيات زير به روشنى استفاده مى شود. از خوانندگان گرامى درخواست مى كنيم كه در مفاد اين آيات دقت كافى به عمل آورند تا به نكات آيه ها واقف گردند.
در اينكه خداوند جان انسان را به وسيله مأموران خود كه همان فرشتگانند، مى گيرد، سخنى نيست و آيه زير بر آن گواهى مى دهد:
(حَتَّى إِذَا جَاءَ أَحَدَكُمُ الْمَوْتُ تَوَفَّتْهُ رُسُلُنَا وَهُمْ لاَ يُفَرِّطُونَ):(1)
وقتى كه مرگ يكى از شماها فرا رسد، فرستادگان ما جان شما را مى گيرند و در كار خود كوتاهى نمى كنند.
اين گروه از مأموران خدا نيكوكار و بدكار را به خوبى تشخيص مى دهند و با

1 . انعام، آيه 61.

صفحه 233
افراد نيكوكار، خوشرفتارى مى كنند و با سلام و درود آنان را به سراى ديگر منتقل مى سازند، در حالى كه با افراد بدكار به گونه ديگرى برخورد كرده و آنان را با ناراحتى ويژه اى به آن سراى مى برند. در اين باره آيات زيادى در قرآن آمده كه تنها به چند آيه اشاره مى كنيم:
(الَّذِينَ تَتَوَفَّاهُمُ الْمَلاَئِكَةُ طَيِّبِينَ يَقُولُونَ سَلاَمٌ عَلَيْكُمُ):(1)
هنگامى كه فرشتگان، جان افراد پاكيزه را مى گيرند، به آنان مى گويند: درود بر شما.
در حالى كه جان افراد كافر را به شيوه ديگر مى گيرند:
(وَلَوْ تَرى إِذِ الظَّالِمُونَ فِي غَمَرَاتِ الْمَوْتِ وَالْمَلاَئِكَةُ بَاسِطُوا أَيْدِيهِمْ أَخْرِجُوا أَنْفُسَكُمُ الْيَوْمَ تُجْزَوْنَ عَذَابَ الْهُونِ بِمَا كُنْتُمْ تَقُولُونَ عَلَى اللهِ غَيْرَ الْحَقِّ وَكُنْتُمْ عَنْ آيَاتِهِ تَسْتَكْبِرُونَ):(2)
اگر ببينى كه ستمگران در گرداب هاى مرگند و فرشتگان دست هاى خويش را گشوده كه جان آنان را بگيرند، به آنان مى گويند: جان هاى خويش را بر آريد. امروز براى اينكه درباره خدا به ناحق سخن مى گفتيد و در برابر آيات او كبر مىورزيديد، با عذاب خفّت، سزا داده مى شويد.
در برخى آيات، اين عذاب خفّت كه مربوط به دوران احتضار است، به روشنى تفسير شده است:
(وَلَوْ تَري إِذْ يَتَوَفَّي الَّذِينَ كَفَرُوا الْمَلاَئِكَةُ يَضْرِبُونَ وُجُوهَهُمْ وَأَدْبَارَهُمْ وَذُوقُوا عَذَابَ الْحَرِيقِ):(3)
اگر ببينى موقعى كه كافران جان مى سپارند و فرشتگان بر صورت و

1 . نحل، آيه 32.
2 . انعام، آيه 93.
3 . انفال، آيه 50.

صفحه 234
پشت آنان مى زنند و مى گويند عذاب سوزان را بچشيد.
2. سؤال قبر
سؤال در قبر يكى از مسلمات عقايد اسلامى است و جز ضرار كسى آن را انكار نكرده است. شيخ مفيد(رحمه الله) در كتاب اوايل المقالات(1) و محقق طوسى(رحمه الله)در كتاب تجريد و علامه حلى(رحمه الله) در كتاب كشف المراد(2) ادعاى اتفاق بر صحت آن كرده اند.
به طور مسلم مقصود از سؤال قبر در عالم برزخ است كه افراد در آنجا پس از مرگ به سر مى برند و هنگامى كه زندگى انسان در برزخ آغاز شد، دو فرشته به نام مبشّر و نكير مأمور سؤال از افراد نيكوكار مى گردند و دو فرشته به نام ناكر و نكير مأمور سؤال از افراد بدكار مى شوند و هدف از سؤال، تحصيل نشانه هايى است براى تعيين زندگى ويژه اى كه در آن جهان مستحق آن هستند.(3)
3. جهان برزخ
جهان برزخ متوسط ميان زندگى دنيوى و زندگى اخروى است و دلالت آيات قرآن بر وجود اين جهان و زندگى افراد در آن صريح و روشن است. آياتى كه در گذشته پيرامون تجرد روح از ماده، نقل كرديم، يكى از دلايل زندگى برزخى است.
4. نفخ صور
آيات قرآن به روشنى گواهى مى دهد كسى جز خدا از رستاخيز آگاه نيست و در اين باره آياتى وارد شده است كه به ذكر يك آيه اكتفا مى كنيم:
 

1 . صفحه 49.
2 . صفحه 269، چاپ صيدا.
3 . اوائل المقالات، ص 49. در گذشته درباره عذاب قبر مشروحاً بحث كرديم.

صفحه 235
(يَسْأَلُونَكَ عَنِ السَّاعَةِ أَيَّانَ مُرْسَاهَا قُلْ إِنَّمَا عِلْمُهَا عِنْدَ رَبِّي):(1)
از وقت رستاخيز از تو سؤال مى شود. بگو آگاهى بر وقت قيامت تنها نزد خدا است.
وقتى جهان در آستانه رستاخيز قرار گرفت، نفخ صور كه به معنى دميدن در شيپور است، تحقق مى پذيرد و اين كار دو بار عملى مى شود: در مرحله نخست آن كه در آسمان ها و زمين است و به اين نفخ صعق مى گويند(2) و در مرحله دوم، از قبرها به سوى محشر مى شتابند كه به آن نفخ بعث مى گويند(3) و هر دو اصطلاح از آيات قرآن اتخاذ شده است.
در نفخ صور نخست به همان جهان و جهانيان خطاب مى شود كه حكومت از آن كيست (لِمَنِ الْمُلْكُ الْيَوْمَ). در پاسخ گفته مى شود (للهِ الْوَاحِدِ الْقَهَّارِ).(4)
باز در اينجا يادآور مى شويم كه حقيقت اين دميدن در شيپور براى ما روشن نيست و اين يكى از حقايق غيبى است كه بايد به آن ايمان آورد.
پايه آگاهى ما از آن جهان، بسان آگاهى جنين از جهان خارج از شكم مادر و به اندازه آگاهى و درك جوجه در ميان تخم مرغ از جهان محيط بر آن است.
اصولاً حقايق و عينيات آن جهان به قدرى عظيم و وسيع است كه الفاظ محدود بشر را يارى تشريح آن حقايق نيست و خدا بايد با بشر با الفاظ محدود او سخن بگويد، در حالى كه الفاظ بشر نارساتر از تفهيم اين حقايق بلند و عظيم

1 . اعراف، آيه 187.
2 . (وَنُفِخَ فِي الصُّورِ فَصَعِقَ مَنْ فِي السَّمَاوَاتِ وَمَنْ فِي الأَرْضِ) (زمر، آيه 68): در صور دميده مى شود; پس آن كه در آسمان و زمين است، بى هوش مى شود.
3 . (وَنُفِخَ فِي الصُّورِ فَإِذَا هُمْ مِنَ الأَجْدَاثِ إِلَى رَبِّهِمْ يَنْسِلُونَ) (يس، آيه 52): در صور دميده مى شود، ناگهان مردم از قبرهاى خود به سوى پروردگار خويش مى شتابند.
4 . غافر، آيه 16.

صفحه 236
مى باشد; در اين صورت، چاره اى جز اين نيست كه آن حقايق علمى در قالب محسوس بشر ريخته شده و تفهيم گردد.
اكنون كه از مراحل و منازل انسان تا ورود به صحنه قيامت آگاه شديم، لازم است درباره گواهان اعمال انسان با اتكا به آيات قرآن نيز بحث و گفتگو كنيم.

صفحه 237
گواهان دادگاه الهى
در روز رستاخيز وقتى محاكمه افراد جنايتكار آغاز مى گردد و پرونده عمل انسان ها در محكمه عدل خداوند مطرح مى شود، شهود و گواهان مختلفى بر شيوه زندگى انسان در اين جهان، شهادت و گواهى مى دهند، به طورى كه براى هيچ قاضى و دادرسى يا ناظر خارجى ديگرى در پيراستگى يا محكوميت آدمى شك و ابهامى باقى نمى ماند.
گواهان روز رستاخيز را دو گروه تشكيل مى دهند:
1. شاهدان خارجى، مانند خداوند و پيامبران و فرشتگان و زمين و نقطه اى كه در آنجا مرتكب گناه شده است.
2. گواهان داخلى، مانند گواهى دادن اعضا و جوارح و پوست بدن انسان.
گاهى اين شهادت به گونه ديگر تحقق مى پذيرد كه نمى توان نام آن را شاهد خارجى يا داخلى گذارد، زيرا به جاى اينكه شاهدى براى آوردن گناهى گواهى دهد، خود گناه به گونه اى مجسم مى گردد و صدور جنايت از سوى مجرم را قطعى مى سازد; مثل اينكه عين سخنان خود را از طريق نوار بشنود و عكس ها و فيلم هايى كه هنگام صدور جنايت برداشته شده است، ببيند.
اينك اين گواهان را كه قرآن يادآورى فرموده است، در اينجا متذكر مى شويم:

صفحه 238
1. خداوند بزرگ
خداوند در قرآن مجيد در آيات متعددى خود را شاهد اعمال بشر مى خواند:
(لِمَ تَكْفُرُونَ بِآيَاتِ اللهِ وَاللهُ شَهِيدٌ عَلَى مَا تَعْمَلُونَ):(1)
چرا به آيات الهى كفر مىورزيد؟ خدا بر آنچه مرتكب مى شويد، شاهد و گواه است.
(إِنَّ اللهَ يَفْصِلُ بَيْنَهُمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ إِنَّ اللهَ عَلَى كُلِّ شَيءْ شَهِيدٌ):(2)
خداوند روز رستاخيز ميان آنان داورى مى كند. خداوند بر همه چيز شاهد و گواه است.
2. پيامبر هر امت
آيات قرآن خبر مى دهد كه روز رستاخيز پيامبر هر امتى بر آن امت گواهى خواهد داد:
(وَيَوْمَ نَبْعَثُ فِي كُلِّ أُمَّة شَهِيدًا عَلَيْهِمْ مِنْ أَنْفُسِهِمْ):(3)
روزى كه از ميان هر امتى شاهدى (پيامبرى) بر آنان بر مى انگيزيم.
اين مضمون در آيات ديگر نيز وارد شده است.(4)
دقت در مضامين آيات روشن مى سازد كه شاهد بر هر امتى پيامبر همان امت است.
3. پيامبر اسلام
قرآن در آيه هاى متعدد پيامبر اسلام را شاهد امت خود مى داند

1 . آل عمران، آيه 98.
2 . حج، آيه 17.
3 . نحل، آيه 89.
4 . نحل، آيه 75 و قصص، آيه 41 و... .

صفحه 239
و مى فرمايد: (وَجِئْنَا بِكَ عَلَى هَؤُلاَءِ شَهِيدًا):(1)
تو را بر اين امت گواه مى آوريم.
اين مضمون در آيه هاى ديگرى مانند آيه هشتاد و نه سوره نحل و هشتادو هفت سوره حج نيز آمده است. علت اينكه شاهد و گواه بودن پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) را از قسم قبلى جدا كرديم، اين است كه پيامبر گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم) علاوه بر اينكه به حكم اين آيات شاهد امت است، شاهد بر شاهد نيز هست، زيرا با توجه به آيه بعدى گروهى از امت اسلامى نيز گواهان محشر خواهند بود و پيامبر گرامى بر شهود آنان نيز شهادت خواهد داد; از اين جهت شاهد بودن پيامبر را به طور مستقل يادآور شديم.
4. امت اسلامى
گروهى از امت اسلامى بر اعمال امت هاى ديگر شهادت و گواهى خواهند داد:
(وَكَذَلِكَ جَعَلْنَاكُمْ أُمَّةً وَسَطًا لِتَكُونُوا شُهَدَاءَ عَلَى النَّاسِ وَيَكُونَ الرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهِيدًا):(2)
شما را امت ميانه قرار داديم تا بر مردم شاهد و گواه باشيد و پيامبر نيز بر شما شاهد و گواه باشد.
ظاهر آيه اين است كه همه امت اسلامى شاهد و گواه خواهند بود، ولى از آنجا كه بسيارى از افراد اين امت، صلاحيت شهادت در دادگاه هاى بشرى را ندارند، قطعاً

1 . نساء، آيه 41.
2 . بقره، آيه 143.

صفحه 240
در آن جهان نيز چنين صلاحيتى نخواهند داشت; از اين جهت بايد گفت گروهى از اين امت شاهد و گواه بر امت هاى پيشين خواهند بود.
5. اعضاى بدن انسان
روز رستاخيز به گواهى قرآن، اعضايى از بدن، مانند زبان و دست و پا گواهى مى دهد:
(يَوْمَ تَشْهَدُ عَلَيْهِمْ أَلْسِنَتُهُمْ وَأَيْدِيهِمْ وَأَرْجُلُهُمْ بِمَا كَانُوا يَعْمَلُونَ):(1)
روزى كه زبان و دست و پاى آنان به اعمالشان گواهى مى دهد.
گاهى بر دهان آنان مهر زده مى شود و تنها دست و پاى آنان به اعمال گواهى خواهند داد:
(الْيَوْمَ نَخْتِمُ عَلَى أَفْوَاهِهِمْ وَتُكَلِّمُنَا أَيْدِيهِمْ وَتَشْهَدُ أَرْجُلُهُمْ بِمَا كَانُوا يَكْسِبُونَ):(2)
امروز بر دهان آنان مهر مى زنيم و دست و پايشان را به سخن مى آوريم تا بر كارهايشان گواهى دهد.
6. پوست بدن
شاهد ششم پوست بدن است. پوست بدن به فرمان خداوند به سخن مى آيد:
(وَقَالُوا لجُلُوِدِهمْ لِمَ شَهِدْتُمْ عَلَيْنَا قَالُوا أَنْطَقَنَا اللهُ الذِي أَنْطَقَ

1 . نور، آيه 24.
2 . يس، آيه 65.

صفحه 241
كُلَّ شَيءْ)(عليهم السلام)(1)
(گنهكاران) به پوست هاى بدن خود مى گويند: چرا بر ضرر ما گواهى داديد؟ آنها خواهند گفت: خداوند ما را به سخن آورد; خدايى كه هر چيزى را به سخن مى آورد.
امروزه در دايره انگشت نگارى از خطوط انگشتان كه بر روى پوست قرار دارند، در جهت پيدا كردن مجرمان و جنايتكاران مطالبى كشف مى كنند. با توجه به اين مطلب، سخن گفتن پوست هاى بدن در روز رستاخيز آسان خواهد بود.
7. فرشتگان
گواه ديگر فرشتگانند كه با مجرمان وارد دادگاه الهى مى شوند:
(وَجَاءَتْ كُلُّ نَفْس مَعَهَا سَائِقٌ وَشَهِيدٌ):(2)
هر نفسى وارد (دادگاه) مى شود در حالى كه همراه او مأمور و گواهى است.
اين مأمور و گواه به حكم آيات ديگر، فرشتگانند كه تمام اعمال انسان را در طول زندگى از ريز و درشت ضبط كرده اند:
(مَا يَلْفِظُ مِنْ قَوْل إِلاَّ لَدَيْهِ رَقِيبٌ عَتِيدٌ):(3)
هيچ سخنى نمى گويد مگر اينكه در كنار او نگهبان حاضرى است.
8. نامه اعمال
نامه اعمال كه به وسيله فرشتگان تنظيم مى گردد، از جمله شهودى است كه به خوبى ها و بدى هاى انسان ها گواهى مى دهد و در اين باره نيز آياتى وارد شده است

1 . فصلت، آيه 21.
2 . ق، آيه 21.
3 . ق، آيه 18.

صفحه 242
كه به برخى اشاره مى كنيم:
(قُلِ اللهُ أَسْرَعُ مَكْرًا إِنَّ رُسُلَنَا يَكْتُبُونَ مَا تَمْكُرُونَ):(1)
بگو خداوند در بى اثر ساختن مكر و حيله مشركان سريع تر از آنان است. فرستادگان تمام نقشه هاى شما را مى نويسند.(2)
هنگامى كه پرونده انسان را به دادگاه مى آورند، مجرمان و گنهكاران از ديدن آن به وحشت مى افتند:
(وَوُضِعَ الْكِتَابُ فَتَري الْمُجْرِمِينَ مُشْفِقِينَ مِمَّا فِيهِ):(3)
پرونده در برابر مجرمان قرار مى گيرد. مجرمان را از ديدن آن ترسان مى بينى.
آنان پس از اين پرونده و كتاب، انگشت تعجب به دندان مى گيرند كه چگونه اين همه چيز را از ريز و درشت ضبط كرده است و چيزى را فروگذار نكرده است.
(مَا لِهَذَا الْكِتَابِ لاَ يُغَادِرُ صَغِيرَةً وَلاَ كَبِيرَةً إِلاَّ أَحْصَاهَا):(4)
چگونه اين كتاب ريز و درشتى را ترك نكرده و همه را بر شمرده است.
در اين لحظه دستور مى رسد كه خود مجرم، نامه اعمال خود را بخواند:
(اِقْرَأْ كِتَابَكَ كَفَى بِنَفْسِكَ الْيَوْمَ عَلَيْكَ حَسِيبًا):(5)
نامه اعمال خود را بخوان. امروز كافى است كه خود محاسب خويشتن باشى.

1 . يونس، آيه 21.
2 . به همين مضمون است آيه 80-89 سوره زخرف.
3 . كهف، آيه 49.
4 . كهف، آيه 49.
5 . اسراء، آيه 14.

صفحه 243
9. زمين
يكى ديگر از گواهان، زمين و نقطه اى است كه مجرمان در آنجا، دست به جنايت زده اند. قرآن در اين باره مى فرمايد:
(يَوْمَئِذ تُحَدِّثُ أَخْبَارَهَا * بِأَنَّ رَبَّكَ أَوْحَى لَهَا):(1)
امروز زمين حوادثى كه در آن رخ داده است، گزارش مى كند، زيرا پروردگار تو به آن وحى كرده است.
10. حضور خود عمل
شاهد دهم، حضور خود عمل است. اعمالى كه انسان در گذشته مرتكب شده است، با لباس اخروى حاضر شده و در برابر ديدگان انسان مجسم مى گردد، به گونه اى كه براى انسان جاى شك و ترديد باقى نمى گذارد. آيات اين قسمت را در بخش تجسم عمل يادآور مى شويم. در اينجا به نقل يك آيه اكتفا مىورزيم:
(يَوْمَ تَجِدُ كُلُّ نَفْس مَا عَمِلَتْ مِنْ خَيْر مُحْضَرًا وَمَا عَمِلَتْ مِنْ سُوء):(2)
روزى كه هر انسانى، آنچه را كه از نيك و بد به جاى آورده است، در برابر خود حاضر و آماده مى بيند.
اينها گواهان دادگاه الهى است و هرگز مدعى آن نيستم كه تعداد گواهان اين دادگاه به آنچه بر شمرديم، منحصر باشد.

1 . زلزال، آيه 4-5.
2 . آل عمران، آيه 30.

صفحه 244
ميزان چيست؟
شهادت گواهان به منزله گزارش هايى است كه از طرف بازجويان به محكمه تقديم مى گردد و از اين طريق پرونده برابر بررسى و اظهار نظر آماده مى شود تا حكم دادگاه صادر گردد. در هر دادرسى بايد ميزان و وسيله سنجش صحيحى در كار باشد كه بتوان با آن قانون را بر مورد محاكمه تطبيق كرد. اين وسيله سنجش همان ميزان است كه در قرآن و احاديث اسلامى وارد شده است و مقصود از ميزان در آخرت قوانين عدل الهى است كه وسيله شناسايى صالحان از غير آنان است و اين حقيقتى است كه امام صادق(عليه السلام) در حديثى به آن تصريح فرموده اند:
مردى از آن حضرت پرسيد: آيا اعمال بشر در روز رستاخيز توزين نمى شود؟ امام(عليه السلام) فرمودند: نه، عمل جسم نيست تا كشيده شود، آن كس نياز به توزين دارد كه از شماره اشيا و سنگينى و سبكى آنها آگاه نباشد، ليكن چيزى بر خدا مخفى نيست.
سائل پرسيد: پس معنى ميزان چيست؟ آن حضرت فرمود: عدل و دادگرى است.
گذشته بر اين حديث، ميزان در لغت عرب به معنى وسيله سنجش است و اگر به ترازو و باسكول، ميزان مى گويند، به اين دليل است كه به وسيله آن، اجسام سنجيده مى شود; بنابراين، ميزان به معناى ترازو نيست تا انتظار داشته باشيم در روز رستاخيز، ترازوى كفه دارى در وسط محشر نصب گردد و اعمال انسان را در كفه ترازو بگذارند و بكشند، بلكه مقصود از آن سنجشى خاص است كه مى تواند نيكوكار را از بدكار و پاكدامن را از ناپاك تميز دهد. حالا اين وسيله چگونه است؟ آيا همان موازين عدل الهى و قوانين راستين و صحيح او است و هر عملى كه با چنين مقياسى تطبيق گردد شايسته، وگرنه ناشايسته است يا اينكه در آن جهان يك رشته

صفحه 245
سنجش هاى ويژه و از امور غيبى است كه بايد به آن ايمان آورد، حقيقت آن براى ما روشن نيست.
در گذشته ميزان عبارت بود از يك ترازوى دوكفه كه فقط مى توانست برخى از اجسام را بسنجد، ولى اكنون بر اثر پيشرفت صنايع، ابزارهاى سنجشى اختراع شده است كه حتى مى تواند درجه هوا و خون و ميزان جريان برق را نيز كنترل كند و بر همه اين ابزار لفظ ميزان اطلاق مى شود; بنابراين چه مانعى دارد كه رستاخيز، ميزان و وسيله سنجشى وجود داشته باشد كه بتواند اعمال انسان را از نظر خوبى و بدى با دقت و عدالت غير قابل وصفى كنترل كند و بلافاصله بر اساس اين ارزيابى دقيق حكم صادر شود:
(وَنَضَعُ الْمَوَازِينَ الْقِسْطَ لِيَوْمِ الْقِيَامَةِ فَلاَ تُظْلَمُ نَفْسٌ شَيْئًا):(1)
ميزان هاى عادلانه را روز قيامت برپا مى داريم; پس هيچ كس در آن روز ستم نمى شود.
زمان محاسبه
زمان محاسبه در رستاخيز به اندازه اى كوتاه است كه خداوند، خود را با جمله سريع الحساب(2) معرفى فرموده است.
صراط
صراط در لغت عرب به معنى راه است و مقصود از آن همان گذرگاهى است كه در كنار جهنم يا روى آن قرار گرفته است كه گروه باايمان با پايدارى و آرامش

1 . انبياء، آيه 47.
2 . خداوند در قرآن شريف خود را هشت بار با اين صفت توصيف فرموده است.

صفحه 246
ويژه اى از آن مى گذرند، ولى پاى گروه هاى ديگر از آن لغزيده و به دوزخ مى افتند.(1)
و آنچه در برخى روايات(2) در وصف صراط آمده است كه از مو نازك تر و از تيغ برنده تر است، مقصود بيان اهميت اين موقف است; يعنى آدمى در عبور از اين گذرگاه با مشكلات فراوانى روبرو مى شود و افرادى كه در زندگى دنيوى احتياط را از دست نداده اند، مى توانند به آسانى از آن عبور كنند، ليكن گروه هاى ديگر در عبور از اين گذرگاه، همانند عبور از موى باريك دچار مشكلات طاقت فرسايى خواهند شد.

1 . اوائل المقالات، ص 51; شرح عقائد الصدوق، ص 50.
2 . بحارالانوار، ج 8، ص 64.

صفحه 247
آيا بهشت و دوزخ هم اكنون موجود است؟
از دير زمان اين پرسش مطرح بود كه آيا بهشت و دوزخ آفريده شده است و جاى آن كجاست.
دانشمندان اسلام در برابر اين پرسش به دو گروه تقسيم شده اند:
گروهى مانند معتزله و خوارج و نيز تيره اى از زيديه منكر وجود فعلى بهشت و دوزخ شده اند و گفته اند كه خداوند آنها را در آينده خواهد آفريد. هاشم بن جبائى و قاضى عبدالجبار رازى از طرفداران سرسخت اين انديشه اند.(1)
ليكن اكثر دانشمندان اسلامى مانند شيخ مفيد(رحمه الله) نظريه ديگرى را برگزيده اند كه احاديث اسلامى نيز آن را تأييد مى كند.(2)
محقق طوسى(رحمه الله) در متن كتاب تجريد، همين نظر را انتخاب فرموده است و مى افزايد اگر دليلى بر خلاف اين قول باشد، بايد به گونه اى تأويل گردد.(3) از ميان دانشمندان اهل تسنن گروه اشاعره و ابوعلى جبائى و بشر بن معتمر و ابوالحسن

1 . كشف المراد، ص 270، چاپ صيدا.
2 . اوائل المقالات، ص 102-103.
3 . كشف المراد، ص 270، چاپ صيدا.

صفحه 248
بصرى نيز اين نظر را بر گزيده اند.
در ميان علماى شيعه تنها سيد مرتضى و سيد رضى با اين نظر مخالفت كرده و معتقد شده اند كه اين كانون نعمت و نقمت تاكنون آفريده نشده است و سيد رضى بيش از برادرش بر اين ديدگاه پافشارى كرده است.(1)
بهشت حضرت آدم(عليه السلام)
شكى نيست كه بهشتى كه آدم و حوّا در آن قرار داشتند، آفريده شده است و صراحت قرآن در اين مسأله به حدى است كه نمى توان آن را انكار كرد، زيرا اگر چنين بهشتى آفريده نشده بود، خروج از آن بر اثر ترك اولى معنى نداشت، ولى بهشت آدم، باغى بيش نبود و جنّت در لغت عرب به معنى باغى است كه كف آن با شاخ و برگ درختان پوشيده مى شود كه جنّت در قرآن نيز در اين معنى به كار رفته است:
(وَلَوْلاَ إِذْ دَخَلْتَ جَنَّتَكَ قُلْتَ مَا شَاءَ اللهُ):(2)
چرا هنگامى كه به باغ خود گام نهادى، ماشاءالله نگفتى؟
(لَقَدْ كَانَ لِسَبَأ فِي مَسْكَنِهِمْ آيَةٌ جَنَّتَانِ عَنْ يَمِين وَشِمَال كُلُوا مِنْ رِزْقِ رَبِّكُمْ وَاشْكُرُوا لَهُ بَلْدَةٌ طَيِّبَةٌ وَرَبٌّ غَفُورٌ):(3)
در سرزمين سباء براى آن گروه از راست و چپ دو باغ بود. (به آنان گفته شد) از روزى پروردگار خود بخوريد و شكر نعمت او را به جا آوريد، شهرى پاكيزه و پروردگارى آمرزنده.

1 . همان; حقائق التأويل، ص 245-246.
2 . كهف، آيه 39.
3 . سبأ، آيه 15.

صفحه 249
در اين آيه و آيات ديگر لفظ جنّت در معنى باغ عظيم و پرشكوه به كار رفته است. قرآن در داستان آدم مى فرمايد:
(يَا آدَمُ اسْكُنْ أَنْتَ وَزَوْجُكَ الْجَنَّةَ):(1)
آدم تو و همسرت در اين جنت سكنى بر گزين.
مقصود از اين جنت باغى است كه آنان در آن زندگى مى كردند، نه بهشت موعودى كه پس از دخول به آن، ديگر خروجى از آن نيست و ساكنان آنجا پيوسته و جاودانه در آن زندگى كرده و باقى خواهند ماند. از اين بيان روشن مى شود مخلوق بودن اين بهشت هرگز گواه بر آفريده شدن بهشت اخروى نيست و اگر برخى از دانشمندان مانند صاحب المقاصد از اين طريق بر مخلوق بودن بهشت اخروى استدلال كرده اند،(2) راه صحيحى را نرفته اند.
بهشت و دوزخ برزخى
ترديدى نيست كه جايگاه نيكوكاران و بدكاران در جهان برزخ آفريده شده است، زيرا قرآن مجيد از روزى خوردن شهيدان راه حق و معذب شدن فراعنه در برزخ، به روشنى خبر مى دهد; پس قطعاً بايد اين كانون نعمت و عذاب وجود داشته باشد; خواه آن را بهشت و دوزخ برزخى يا كانون نعمت و عذاب بناميم.
قرآن درباره شهيدان راه خدا مى فرمايد:
(وَلاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْيَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ):(3)
اى پيامبر، آنان را كه در راه خدا كشته مى شوند، مرده مپندار. آنان

1 . بقره، آيه 35.
2 . بحارالانوار، ج8، ص 206، چاپ جديد.
3 . آل عمران، آيه 169.

صفحه 250
زندگانند كه نزد پروردگار خود روزى مى خورند.
قرآن درباره فراعنه، كه پيش از وقوع رستاخيز هر بامداد و شامگاهى بر آتش عرضه مى شوند، فرموده است:
(النَّارُ يُعْرَضُونَ عَلَيْهَا غُدُوًّا وَعَشِيًّا وَيَوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ أَدْخِلُوا آلَ فِرْعَوْنَ أَشَدَّ الْعَذَابِ):(1)
صبح و عصر بر آتش نشان داده مى شوند و روز قيامت خاندان فرعون را به سخت ترين عذاب وارد كنيد.
بنابراين در تحقق و آفريده شدن اين دو كانون در برزخ شكى نيست.
آيا بهشت و دوزخ موعود آفريده شده اند؟
سخن درباره آفريده شدن بهشت و دوزخ موعود است كه اعتقاد به آنها ضامن اجراى تكاليف الهى است، آيا اين دو جايگاه هم اكنون كه رستاخيز بر پا نشده است، آفريده شده است يا هنگام رستاخيز خلق خواهد شد؟
شكى نيست كه در چنين مسائلى بايد از آيات قرآن و احاديث ائمه معصومين(عليهم السلام) الهام گرفت و بررسى آيات قرآن، نظريه نخست را كه همان نظريه معروف ميان علماى شيعه است، تأييد بلكه ثابت مى كند. در اينجا به برخى آيات گواه بر اين مطلب اشاره مى كنيم:
(وَلَقَدْ رَاَهُ نَزْلَةً أُخْري * عِنْدَ سِدْرَةِ الْمُنْتَهَى * عِنْدَهَا جَنَّةُ الْمَأْوَى):(2)
پيامبر فرشته وحى را بار ديگر ديد نزد سدرة المنتهى كه جنة المأوى نزد آن است.

1 . غافر، آيه 46.
2 . نجم، آيه 13-15.

صفحه 251
جنّة المأوى همان بهشت جاويدان است كه در آيات ديگر از آن به جنّات عدن(1) تعبير آورده است.
اين آيه به روشنى مى رساند كه پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) فرشته وحى را در كنار سدرة المنتهى كه در نزديكى آن بهشت جاويدان قرار دارد، ديده است. اگر بهشت آفريده نشده بود، اين نشانى صحيح نبود.
آيات ديگرى نيز بر مخلوق بودن اين كانون دلالت مى كند; مانند:
(أُعِدَّتْ لِلْمُتَّقِينَ(2)* أُعِدَّتْ لِلْكَافِرِينَ)(3):
(بهشت) براى پرهيزكاران و دوزخ براى كافران مهيا شده است.
آماده شدن چيزى ملازم با مخلوق بودن آن نيست. آنان كه معتقدند بهشت و جهنم، هنگام رستاخيز آفريده مى شود، در تأويل اين دو جمله مى گويند: و چون تحقق اين دو كانون در آينده قطعى است، از اين جهت خدا آن را به صورت فعل ماضى (اعدت) به معنى گذشته بيان كرده است، ولى اين سخن تأويل بى جهتى است و مادامى كه دليل بر آن نباشد، شايسته نيست از ظاهر آيه دست بر داريم.
دليل منكران
منكران آفريده شدن اين دو كانون، از ضميمه كردن دو آيه از قرآن نظريه خود را استنباط مى كنند.
خداوند در آيه اى از جاودانى بودن ميوه و سايه بهشت سخن گفته است:
(مَثَلُ الْجَنَّةِ التي وُعِدَ الْمُتَّقُونَ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الأَنْهَارُ أُكُلُهَا

1 . اين لفظ يازده بار در قرآن وارد شده است و مقصود از آن همان بهشت جاويدان است.
2 . آل عمران، آيه 133.
3 . بقره، آيه 24 و آل عمران، آيه 131.

صفحه 252
دَائِمٌ وَظِلُّهَا):(1)
وصف بهشتى كه به پرهيزگاران وعده داده شده است، اين است كه از زير درختان آن، جويباران جارى است و ميوه و سايه آن جاودانى است.
بنابراين به حكم جاويدانى بودن بهشت، فنا و نابودى به آن راه ندارد، در حالى كه در آيه ديگر مى فرمايد:
(كُلُّ شَيْء هَالِكٌ إِلاَّ وَجْهَهُ):(2)
همه چيز جز ذات او فانى و نابود مى گردد.
اگر بهشت آفريده شده باشد، بايد در قيام قيامت، نابود گردد و نابودى با جاويدانى آن سازگار نيست.
پاسخ
اساس استدلال اين است كه مقصود از شىء در آيه تمام اشيا اعم از دنيوى و اخروى باشد كه در اين صورت، آيه با جاودانگى بهشت و دوزخ ناسازگار خواهد بود، ليكن با توجه به ماقبل آيه مى توان گفت مقصود از شىء تنها امور دنيوى است، زيرا ماقبل آيه نهى از اتخاذ معبودى جز خدا است:
(وَلاَ تَدْعُ مَعَ اللهِ إِلَهًا آخَرَ لاَ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ):(3)
جز خدا معبود ديگرى را مخوان. هرگز معبودى جز او نيست.
سپس در تعليل و تفسير اين نهى، آيه مورد بحث مى آيد:
(كُلُّ شَيْء هَالِكٌ إِلاَّ وَجْهَهُ لَهُ الْحُكْمُ وَإِلَيْهِ تُرْجَعُونَ):(4)

1. رعد، آيه 35.
2 . قصص، آيه 88.
3 . قصص، آيه 88; كشف المراد، ص 270; حقايق التأويل، ص 246.
4 . قصص، آيه 88.

صفحه 253
يعنى تمام اشياى جهان از جمله خدايان شما فانى و نابود خواهد شد.
در اين صورت، آيه ناظر به اشياى دنيوى است كه در اين جهان پديد مى آيد، نه اشيايى كه از نخست، جايگاه اخروى دارد كه اين امور از مفاد و حريم آيه بيرون است; از همين روى در آياتى از قرآن به بقا و جاودانگى اين دسته از اشيا تصريح شده است:
(مَا عِنْدَكُمْ يَنْفَدُ وَمَا عِنْدَ اللهِ بَاق):(1)
آنچه پيش شما است، فانى است و آنچه نزد خدا است، جاويدان است.
همين الآن قرآن به بقا و جاودانگى آنچه نزد خدا است، حكم مى كند و اين امور هرگز فانى و نابود نخواهد شد.
درباره لوح محفوظ مى فرمايد:
(وَعِنْدَنَا كِتَابٌ حَفِيظٌ):(2)
پيش ما كتابى است كه (از هر فنا و نابودى) محفوظ و مصون است.
بنابراين، درست است كه شىء در آيه كل شىء معنى عام و گسترده اى دارد، ولى به قرينه ماقبل آيه و آيات ديگر مى توان گفت مقصود اشياى دنيوى است كه از نخست در اين جهان پديد آمده اند، نه اشيايى كه از اول براى سراى ديگر آفريده شده است.
علاوه بر اين، در تفسير آيه خصوصاً معنى وجه احتمالاتى(3) وجود دارد كه با توجه به آنها، استدلال به آيه بر ديدگاه آنان خالى از اشكال نيست.

1 . نحل، آيه 96.
2 . ق، آيه 4.
3 . براى آگاهى از اين احتمالات به تفسير الميزان، ج 16، ص 92 و 97 مراجعه فرماييد.

صفحه 254
جايگاه بهشت و دوزخ كجاست؟
اكنون كه ثابت شد كه اين كانون رحمت و عذاب آفريده شده است، سؤال مى شود كه جايگاه آنها كجاست.
تعيين جايگاه بهشت و دوزخ با توجه به عظمت جهان آفرينش بسيار مشكل است. در برخى از احاديث جايگاه بهشت، زير عرش و جايگاه دوزخ زير زمين هاى هفت گانه معرفى شده است،(1) ولى اين روايات به حدى نيست كه انسان به مفاد آنها يقين پيدا كند.
از طرفى عظمت جهان خلقت چنان حيرت انگيز است كه بشر نمى تواند با اين معلومات كم و كوتاه به جايگاه آنها پى ببرد; بهويژه با توجه به اينكه در برخى از آيات، تنها گنجايش بهشت به اندازه گنجايش آسمان ها و زمين معرفى شده است:
(وَسَارِعُوا إِلَى مَغْفِرَة مِنْ رَبِّكُمْ وَجَنَّة عَرْضُهَا السَّمَاوَاتُ وَالأَرْضُ أُعِدَّتْ لِلْمُتَّقِينَ):(2)
به سوى مغفرت و آمرزش خدا و بهشتى كه گنجايش آن به اندازه وسعت آسمان ها و زمين است كه براى پرهيزكاران فراهم شده است، سبقت بگيريد.(3)
احاديث درباره آفريده شدن بهشت و دوزخ بسيار است كه فقط يك حديث را يادآور مى شويم:
شيعه ما چهار چيز را انكار نمى كند:
معراج پيامبر، سؤال قبر، خلقت بهشت و دوزخ و شفاعت.

1 . ر.ك: بحارالانوار، ج8، ص 206.
2 . آل عمران، آيه 133.
3 . در سوره حديد، آيه 21 نيز همين مضمون وارد شده است.

صفحه 255
جاودانگان در آتش
درباره اين موضوع فشرده سخن اين است كه تنها كافران در دوزخ، جاويد و مخلّد هستند و آيات قرآنى فقط در اين مورد صراحت كامل دارد.
(وَالَّذِينَ كَفَرُوا وَكَذَّبُوا بِآيَاتِنَا أُولَئِكَ أَصْحَابُ النَّارِ هُمْ فِيهَا خَالِدُونَ):(1)
آنان كه كفر ورزيدند و آيات ما را دروغ خوانده اند، اهل آتشند و در آنجا جاويدان هستند.
(وَعَدَ اللهُ الْمُنَافِقِينَ وَالْمُنَافِقَاتِ وَالْكُفَّارَ نَارَ جَهَنَّمَ خَالِدِينَ فِيهَا):(2)
خداوند به مردان و زنان منافق و گروه كافر، آتش دوزخ را وعده كرده كه در آنجا جاويدان هستند.(3)
ولى غير اين گروه هرچند به عللى، مرتكب خلاف و گناه شده اند، پس از پايان يافتن دوران عذاب، مشمول عفو الهى مى گردند.
در اين باره استاد علم عقائد، شيخ مفيد(قدس سره) مى گويد:

1 . بقره، آيه 39.
2 . توبه، آيه 68.
3 . لطفا به المعجم المفهرس ماده هاى خلد و كفر مراجعه فرماييد.

صفحه 256
اتفقت الاماميه على انّ الوعيد بالخلود فى النار متوجه الى الكفار خاصة دون مرتكبى الذنوب من اهل المعرفه بالله تعالى و الاقرار بفرائضه من اهل الصلاة:(1)
گروه اماميه بر اين مطلب اتفاق نظر دارند كه جاويدانى در آتش، از آن گروه كافر است، نه آن گروهى كه با داشتن اعتقاد به خدا و اقرار به ضروريات دين و بر پا كردن نماز مرتكب گناه شده اند.
نزديك به اين نظريه در شرح عقائد صدوق نيز بيان شده است.(2)
نظير اين سخن را علامه حلّى در كتاب كشف المراد دارد، آنجا كه مى گويد: اجمع المسلمون كافة على ان عذاب الكافر مؤبّد لا ينقطع.(3)
صاحبان اين نظر با آيات و رواياتى بر مدعاى خود استدلال مى كنند كه آيه زير مورد استناد آنان است.
(فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّة خَيْرًا يَرَهُ):(4)
هر كس به اندازه وزن ذرّه اى، كار نيك به جاى آورد، آن را مى بيند.
چه عملى بالاتر از ايمان به خدا و رسالتى كه پيامبر او بر عهده داشته است؟ اگر مؤمن نيز در آتش جاويد باشد، بايد به نتيجه ايمان خود نرسد.
يكى از احاديثى كه اين صاحب نظران به آن استدلال مى كنند، حديث زير است:
انّما شفاعتى لاهل الكبائر من امّتى.(5)
شفاعت من مخصوص آن گروه از امت است كه به دليل ارتكاب گناه بزرگ محكوم به عذاب شده اند.

1 . اوائل المقالات، ص 14.
2 . شرح عقائد صدوق، ص 55.
3 . كشف المراد، ص 261، چاپ صيدا; سپس در ذيل مى گويد: غيركافر هرچند گناهكار باشد، عذاب او پيوسته و دائمى نيست.
4 . زلزله، آيه 7.
5 . بحارالانوار، ج8، ص 351. اين حديث از احاديث متواتر ميان علماى اسلام است.

صفحه 257
در اين ميان گروهى از خوارج به نام وعيديه(1) مرتكب گناه كبيره را كافر دانسته و براى او حكم خلود در آتش را صادر كرده اند.
شيخ مفيد(قدس سره) مى گويد: گروهى از معتزله نيز همين نظر را انتخاب كرده اند.(2)
اكنون ببينيم دليل اين گروه چيست. اين گروه با برخى از آيات بر مدعاى خود استدلال كردهاند، مانند آيه:
(وَمَنْ يَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّدًا فَجَزَاؤُهُ جَهَنَّمُ خَالِدًا فِيهَا):(3)
هر كس عمداً مؤمنى را بكشد، كيفر او دوزخ است كه در آنجا جاويد خواهد بود.
ولى هرگز اين آيه بر مقصود آنان دلالت ندارد. هدف اين است كه اگر كسى مؤمن را به دليل ايمان و گرايش او به اسلام به قتل برساند، در دوزخ مخلّد است. مسلماً فردى كه انگيزه او بر قتل، ايمان مقتول باشد، قطعاً كافر است و از اين جهت مخلد در آتش خواهد بود.
ابن عباس مى گويد: مقصود از متعمّداً، مستحلّاً است; يعنى ريختن خود مسلمان را حلال بشمارد كه چنين فردى قطعاً از جرگه اهل اسلام خارج است.(4)
اين گروه با آيات(5) ديگرى بر مدعاى خود استدلال كرده اند كه پاسخ آنها پس از دقت در متن آيه ها و ماقبل و مابعد آنها روشن است; از اين جهت دامن سخن را

1 . كشف المراد، ص 261، چاپ صيدا.
2 . اوائل المقالات، ص 7، ولى نظر معروف در ميان معتزله اين است كه مرتكب كبيره در حد ميان كفر و ايمان است، نه كافر است و نه مؤمن.
3 . نساء، آيه 93.
4 . بحارالانوار، ج 8، ص 372.
5 . شارح مقاصد اين آيات را آورده است. ر.ك: بحارالانوار، ج8، ص 372.

صفحه 258
در اينجا كوتاه مى كنيم.
خلود چگونه با قانون كيفر به اندازه جرم سازگار است؟
هر گاه خلود و جاودانى بودن كافر در آتش يك امر مسلم است، چگونه در اينجا مقدار كيفر بيش از خود گناه است.
فردى كه هفتاد سال، خدا را گناه و نافرمانى كرده است چرا بايد جاويد در آتش بماند؟ مگر قانون كيفر به اندازه جرم از قوانين عقلاى جهان نيست.
پاسخ
اين سؤال سابقه ديرينه دارد و در زمان امام باقر(عليه السلام) در محافل آن روزگار مطرح بوده است و دانشمندان اسلام به گونه هايى به آن پاسخ داده اند و ما به طرح دو پاسخ مبادرت مىورزيم:
اثر وضعى عمل
اساس اشكال يا پرسش بر اين است كه كيفرهاى الهى در جهان ديگر همانند كيفرهاى قراردادى پنداشته شده است; يعنى قانونگذار با در نظر گرفتن اندازه جرم، كيفرى براى عمل تعيين مى كند; در اين صورت سؤال مى شود: چرا خلود در آتش با مقدار جرم نابرابر است؟ ليكن از قرآن و احاديث اسلامى استفاده مى شود رابطه اين دو يك رابطه تكوينى و طبيعى است و كيفرهاى اخروى بى آنكه در آن قراردادى باشد، ثمر عمل و نتيجه آن است، نه يك امر قراردادى.
حال براى توضيح اين پاسخ نكاتى را يادآور مى شويم:
1. همان جمله معروف كيفر به اندازه جرم حاكى از آن است كه هرگز نبايد

صفحه 259
كيفر تمام نافرمانى ها يكى باشد; كيفر كسى كه دشنام مى دهد با كيفر كسى كه مرتكب قتل مى شود، يكسان نيست; كيفر كسى كه بدون مقدمه و نقشه به دليل طغيان غضب، ديگرى را مى كشد با كيفر فردى كه با توطئه پيشين و نقشه حساب شده، انسان بى گناهى را ترور مى كند، تفاوت دارد; كيفر آدمى كه مرتكب قتل كسى مى گردد، با كيفر كسى كه از روى خودكامگى براى حفظ قدرت طاغوتى خود، هزاران نفر را به خاك و خون مى كشد يكسان نيست; بنابراين، تعجب نخواهيم كرد كه از نظر اسلام كيفرهاى متفاوت در برابر نافرمانى هاى مختلف وجود دارد، زيرا همه اين تفاوت ها، از آن اصل كلى سرچشمه مى گيرد.
2. در اين جهان، قانونگذاران براى اعمال نيك و نيز جرائم پاداش ها و كيفرهايى تعيين مى كنند، گروهى بعداً به تخطئه قانون نخست برخاسته و آن را تشديد يا تضعيف مى كنند، و هر دو كار با نوسان هايى كه دارد، در محيط ويژه خود عادلانه تلقى مى گردد، زيرا رابطه كيفر و پاداش، با عمل يك رابطه قراردادى است كه به نحوه قرارداد و تشخيص قانونگذار بستگى دارد. چه بسا عملى در محيطى، جرم و مايه صدور حكم اعدام گردد، در حالى كه همان عمل در شرايط ديگر، مايه تحسين و سبب ترفيع درجه شود.
تمام اين دگرگونى ها از يك اصل سرچشمه مى گيرد و آن اصل قراردادى و تشخيصى بودن كيفرها و پاداش هاى دنيوى است، در صورتى كه رابطه كيفر و پاداش در جهان ديگر، يك رابطه تكوينى است; يعنى سوختن در آتش، اثر طبيعى عمل و خاصيت خود گناه است، اثرى كه از عمل جدا نبوده و از آن منفك نمى شود.
به عبارت ديگر، تمام دردها و رنج هايى كه در جهان ديگر دامنگير گناهكاران مى شود، اثر قطعى و غير قابل انفكاك عمل آنان است و هر گناهى، در آن جهان به طور طبيعى دنباله اى دارد كه گريزى از آن نيست.

صفحه 260
3. رابطه كيفر با گناه چه در اين جهان يا رستاخيز هرگز رابطه زمانى نيست; مثلاً يك لحظه گناه و هوسرانى، يك عمر بدبختى را به دنبال مى آورد و گاهى نزديكى با يك زن مبتلا به بيمارى تناسلى، يك عمر انسان را رنج مى دهد، در حالى كه زمان گناه يك لحظه يا لحظاتى بيش نبوده، ولى پيامد آن بسيار طولانى است.
گاهى يك لحظه سرعت بيجا در رانندگى مايه بدبختى مادام العمر انسان مى گردد.
فرض كنيد هم بذر گل و هم بذر خار در اختيار داريم. در يك طرف باغچه بذر گل مى پاشيم و در طرف ديگر بذر خار. اشعه خورشيد و ريزش باران هاى طبيعى، آنها را پرورش مى دهد. قطعاً در طول فصل برداشت، از يك طرف بايد گل چيد و از طرف ديگر خار. هرگز در اينجا به ذهن كسى خطور نمى كند كه يك لحظه خار كاشتن، چرا چنين پيامد ممتد و طولانى دارد.
با توجه به اين نكات پاسخ مسأله روشن است، زيرا اگر عمل ما در اين جهان، بذرى باشد كه كيفرها و پاداش ها نتيجه طبيعى و اثر وضعى آن شمرده شد، هيچ كس جز عامل، مسؤول كيفر خود نيست، زيرا او است كه با كمال توجه و آگاهى از پيامد عمل خويش، دست خود را آلوده به گناه كرده و بذر خار كاشته است; در اين صورت بايد در جهان ديگر ميوه كردار خود را بچيند.
در آيات قرآنى و احاديث اسلامى به طور آشكار اين حقيقت آمده است:
(مَنْ كَانَ يُرِيدُ حَرْثَ الاْخِرَةِ نَزِدْ لَهُ فِي حَرْثِهِ):(1)
هر كس كشت سراى ديگر را بخواهد، بر كشت او مى افزاييم.
واژه حرث به معنى كشت مى رساند كه كيفرها و پاداش ها نتايج طبيعى و آثار وضعى عمل است و رابطه ميان آنها، رابطه علت و معلول است.

1 . شورى، آيه 20.

صفحه 261
امير مؤمنان على(عليه السلام) مى فرمايد:
العمل الصالح حرث الآخرة:(1)
كار نيك كشت آخرت است.
حديث معروف «الدنيا مزرعة الآخرة: دنيا كشتزار آخرت است» مؤيد اين نظر مى باشد; بنابراين هر نوع كيفرى خواه كوچك خواه بزرگ، خواه ممتد خواه غيرممتدّ، هرگز جنبه قراردادى با عمل ندارد كه فرد گناهكار آن را يك قرارداد ظالمانه تلقى كند، بلكه يك رابطه تكوينى و طبيعى است و هر عملى بسان يك علت و يك سبب معلول و مسبب خاص را به دنبال دارد.
در اينجا پاسخ ديگرى مى توان داد كه اساس آن را مسأله تجسّم اعمال در سراى ديگر تشكيل مى دهد. تفاوت اين پاسخ با پاسخ گذشته اين است كه آن پاسخ بر اساس توليدى بودن رابطه كيفر با گناه در سراى ديگر بود; يعنى كيفر اثر توليدى خود گناه به شمار مى رود، همان گونه كه در برخى از كيفرهاى طبيعى اين جهان نيز اين رابطه حاكم است; مثلاً قمار مايه گسترش عداوت و دشمنى در اين دنيا است، عمل منافى عفّت موجب بيمارى هاى تناسلى است و اين نتايج رقّتبار، اثر و زاييده اعمال ما است، ليكن در مسأله تجسّم اعمال جريان به گونه ديگرى است. در اين پاسخ، گناه توليدكننده كيفر نيست، بلكه كيفر عين همان عمل دنيوى است كه لباس خود را عوض كرده و با لباس اخروى جلوه مى كند. در اين پاسخ، تمام پاداش ها، كيفرها، نعمت ها، شادى ها و دردها، حقيقت اعمال دنيوى و باطن كردارهاى ما است.
هر كردارى از ما خواه خوب و خواه بد، يك صورت دنيوى دارد كه در اين جهان با آن صورت تجلى مى كند و يك صورت اخروى دارد كه هم اكنون در دل آن

1 . نهج البلاغه عبده، ج 1، خطبه 22.

صفحه 262
نهفته است و روز رستاخيز پس از يك رشته تحولات، شكل كنونى و دنيوى خود را از دست مى دهد و با واقعيت اخروى و روز بازپسينى خويش جلوه مى كند و باعث لذت و فرح يا عامل درد و آزار مى گردد.
طرفداران اين نظريه مى گويند اعمال نيك انسان در سراى ديگر به صورت باغ و راغ، چمن، سوسن، حوريان زيبااندام و كاخ هاى مجلل در خواهد آمد، در حالى كه اعمال بد و ننگين ما لباس دنيوى را عوض كرده و به صورت آتش و زنجير و انواع عذاب، خودنمايى مى كند و پاداش عمل هر انسان، خود عمل او است و در محكمه عدل الهى چيزى بهتر از اين نيست كه عين عمل انسان را به خود او باز گردانند.

صفحه 263
هدف از كيفر چيست؟
در قرآن مجيد و ديگر كتاب هاى آسمانى مى خوانيم كه روز رستاخيز، روز پاداش و كيفر اعمال است. در چنين روز نيكوكاران به پاداش اعمال خود مى رسند و مجرمان و جنايتكاران، كيفر اعمال خود را مى بينند.
حال بايد ديد هدف از كيفر چيست و چرا خداوند جهان در چنين روزى مجرمان را به كيفر اعمال خود مى رساند، در صورتى كه هدف از تنبيه مجرمان مى تواند يكى از سه امر زير باشد كه هيچ كدام در روز رستاخيز، موضوع و موردى ندارد:
1. افراد ستمديده هر وقت به حقوق ازدست رفته خود مى انديشند و ظلم و ستم هايى كه بر آنان وارد شده است، به خاطر مى آورند، پيوسته بغض گلوى آنان را مى فشارد و به فكر انتقام از فرد ستمگر مى افتند، زيرا مثلاً انتقام گيرى از قاتل تجاوزگر مرهمى بر دل ريش اولياى مقتول مى گذارد.
2. برخى از كيفرها جنبه تربيتى دارد. گاهى سارقى را مدتى زندانى مى كنند تا بر اثر فشار محيط، از اعمال زشت خود پشيمان گردد و راه درستى و راستى را پيشه خود سازد.

صفحه 264
3. برخى از كيفرها علاوه بر بعد تربيتى، جنبه عبرتى نيز دارد; مثلاً در قانون اسلام وارد شده است كه زنان و مردان بدكار را در انظار عمومى تازيانه بزنند:
(وَلْيَشْهَدْ عَذَابَهُمَا طَائِفَةٌ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ):(1)
براى اجراى كيفر زنان و مردان بدكار، گروهى از افراد باايمان حاضر شوند.
اجراى حد الهى در انظار عمومى مايه عبرت ديگران مى گردد. اكنون سؤال مى شود هدف از كيفر در آخرت چيست. اگر تسكين قلب و به اصطلاح انتقام است، ساحت خدا بالاتر از آن است كه از فردى انتقام بگيرد، زيرا فردى انتقام مى گيرد كه قلبى مجروح و دلى آزرده داشته باشد و ساحت خداوند از آن پيراسته است و اگر گاهى به خدا منتقم مى گوييم، مانند اين است كه به خدا عطوف و مهربان نيز گفته شود. توصيف خدا با اين صفات معنى ديگرى دارد كه در بحث صفات خدا درباره آن گفتگو شده است و اگر هدف تربيت است در جهان ديگر، تربيت مطرح نيست، همچنان كه در آن سراى، عبرت گرفتن ديگرى هم معنى ندارد; بنابراين در آن جهان علت صالحى براى كيفر وجود ندارد.
پاسخ
پاسخ اين سؤال از جواب پرسش پيش روشن مى شود، زيرا طراح سؤال تصور كرده است كه كيفرهاى الهى جنبه قراردادى دارد. ناگفته پيداست اگر كيفر جنبه قراردادى داشته باشد، بايد براى قرارگذار، هدفى مطرح باشد و چون هيچيك از اين هدف ها در آن سرا مفهومى ندارد، كيفرهاى الهى معنى صحيحى نخواهد داشت، ولى با توجه به اينكه تمام كيفرها، يا ميوه خود عمل و ثمره خود كردار است و به

1 . نور، آيه 2.

صفحه 265
اصطلاح جنبه توليدى دارد(1) يا خود عمل است كه در آن جهان به صورت اخروى مجسم مى گردد; بنابراين كيفرها، جنبه تكوينى و ضرورت عينى دارد و با چنين ضرورت و حتميّت ديگر جا ندارد سؤال كنيم كه هدف از كيفر چيست و چون پيرامون پاسخ قبلى به اندازه كافى بحث كرديم، سزاوار است در اين بحث فقط پيرامون پاسخ دوم كه در اصطلاح دانشمندان به آن تجسم عمل مى گويند، سخن بگوييم.
با مراجعه به آيات قرآن اين مطلب به روشنى ثابت مى شود كه قرآن كيفر و سزاى انسان را تجلى عمل در لباس وجود اخروى تلقى مى كند.
اينك نمونه هايى از اين آيات
1. فردى كه مال يتيمى مى خورد، اين مال در روز رستاخيز در شكم او به آتش تبديل مى شود.(2)
2. گروه ثروت اندوز كه از انفاق مال خويش به محروم و گرسنه خوددارى مى كنند، بدانند كه ثروت آنان روز رستاخيز به صورت طوق هاى سنگينى به گردن آنان بسته مى شود.(3)
3. آنان كه طلا و نقره را به صورت گنج در مى آورند و از گردش آنها در دست مردم و بازارهاى جهان جلوگيرى مى كنند، بايد بدانند كه با همين ثروت كه در روز

1 . اين همان پاسخى است كه در پاسخ پرسش پيش روشن شد.
2 . (إِنَّ الَّذِينَ يَأْكُلُونَ أَمْوَالَ الْيَتَامَى ظُلْمًا إِنَّمَا يَأْكُلُونَ فِي بُطُونِهِمْ نَارًا) (نساء، آيه 10): آنان كه مال يتيم را از روى ستم مى خورند، آتشى در شكم هاى خود فرو مى برند.
3 . (وَلاَ يَحْسَبَنَّ الَّذِينَ يَبْخَلُونَ بِمَا آتَاهُمُ اللهُ مِنْ فَضْلِهِ هُوَ خَيْرًا لَهُمْ بَلْ هُوَ شَرٌّ لَهُمْ سَيُطَوَّقُونَ مَا بَخِلُوا بِهِ يَوْمَ الْقِيَامَةِ) (آل عمران، آيه 180): آنان كه درباره نعمت هاى خدا كه از كرم خويش به آنان داده است، بخل مىورزند، گمان مى برند كه بخلورزى آنان برايشان خوب است، بلكه روز رستاخيز به صورت طوقى به گردنشان بسته مى شود.

صفحه 266
رستاخيز به صورت آتش در مى آيد، پيشانى و پهلو و پشت آنان را داغ مى كنند و به آنان گفته مى شود اين آتش چيز تازه اى نيست، همان است كه در جهان به صورت گنج در آورده بوديد كه الآن به صورت آتش تجلى كرده است:
(يَوْمَ يُحْمَى عَلَيْهَا فِي نَارِ جَهَنَّمَ فَتُكْوَى بِهَا جِبَاهُهُمْ وَجُنوبُهُم وَظُهُورُهُمْ هَذَا مَا كَنَزْتُمْ لِأَنْفُسِكُمْ فَذُوقُوا مَا كُنْتُمْ تَكْنِزُونَ):(1)
روزى طلاها و نقره ها در آتش دوزخ سرخ شود; پس پيشانى و پهلو و پشت آنان را با آن داغ مى كنند. اين همان است كه براى خويش گنج كرده بوديد، اكنون رنج آن گنج ها را بچشيد.
آيات و روايات، در اين مورد بيش از آن است كه در اين صفحات منعكس گردد و همگى حاكى از آن است كه دردها و رنج ها و محنت ها و عذاب، خود عمل است كه به صورت اخروى تجلى مى كند و هرگز قرار و مدارى در اين قسمت نيست تا از علت كيفر سؤال شود.
جايگاه علمى تجسم عمل
برخى از دانشمندان معاصر در صدد بر آمده اند كه مسأله تجسم عمل را با اصول علمى مسلم امروز توجيه كنند و در اين باره بحث گسترده اى دارند كه فشرده آن را در اينجا مى آوريم:
تجسّم عمل در روز رستاخيز از قبيل تبديل نيرو به جسم و انرژى به ماده است. از آنجا كه تمام فيزيسين هاى جهان، تبديل ماده را به انرژى مسلم مى دانند، قطعاً بايد تبديل نيرو به ماده را نيز ممكن و مسلم تلقى كنند، زيرا ماده و انرژى، يك حقيقت است در دو صورت و يك موجود اگر حالت انبساط به خود بگيرد، به حالت نيرو

1 . توبه، آيه 35.

صفحه 267
و انرژى در مى آيد.
اگر تبديل ماده به نيرو و انرژى، امرى است واقع و مسلم قطعاً عكس آن (تبديل نيرو به ماده و جسم) نيز مسلم خواهد بود.
توضيح
الف) آخرين نظريه درباره ماده و انرژى اين است كه ماده و نيرو دو مظهر از يك حقيقت است و ماده، انرژى هاى متراكم و فشرده است كه در شرايط معينى به نيرو تبديل مى شود. گاهى انرژى نهفته در يك گرم ماده، معادل با قدرت انفجار و متجاوز از سى هزار تن ديناميت است و در يك گرم خاك به قدرى انرژى ذخيره شده كه از محصول يك سال كارخانه بزرگ برق تجاوز مى كند. اين همان ماده است كه در حال انبساط به صورت انرژى جلوه مى كند و اگر حالت انبساط آن از ميان برود و به حالت متراكم و فشرده برگردد، باز حالت جرميّت و جسميّت به خود مى گيرد.
ب) قانون اصل بقاى ماده: كاشف اصلى اين قانون لاوازيه است. او در سال 1775 م موفق به كشف اين مطلب شد كه مقدار و جرم جهان ثابت است و چيزى از آن مطلقاً كم نمى شود، بلكه تنها تغيير صورت مى گيرد. گرچه اين قانون پس از كشف اجسام راديواكتيو و اثبات تبديل ماده به انرژى، اصالت خود را از دست داد، ولى به صورت اصل بقاى ماده و انرژى تصحيح گرديد.
ج) اصل بقاى انرژى: اين اصل نيز وسيله يك شيمى دان فرانسوى كشف گرديد و آزمايش هاى پياپى اثبات كرد كه اگر در انجام يك فعل و انفعال شيميايى و پديد آوردن واحدى به نام الف از دو جزء، محتاج به مصرف كردن مقدارى حرارت باشيم، در باز گردانيدن مركب به دو جزء اصلى، حرارت مصرف شده پس گرفته خواهد شد.

صفحه 268
د) اصل تبديل ماده به انرژى: جهان آفرينش بر اساس تبديل ماده به نيرو استوار است و در روز از مركز منظومه شمسى ما (خورشيد) سيصد و پنجاه هزار ميليون تن ماده، براى پرورش جانداران و گياهان به انرژى و نيرو تبديل مى شود. اساساً هر موجود زنده اى از طريق نفس كشيدن، خوردن و آشاميدن، پاره اى از مواد جهان را جزء تن خود مى سازد، سپس هنگام كار، آنها را به تدريج به صورت انرژى بيرون مى ريزد و اگر ماده هاى ذخيره شده در بدن انسان به همان حالت باقى بماند، چيزى نمى گذرد كه بدن، تعادل خود را از دست بدهد.
ه) حقيقت كار در انسان چيست؟ انسان كه جزئى از جهان ماده است، حقيقت كار و عمل او اين است كه در ارتكاب هر عمل خوب يا بدى، ذخاير بدنى خويش را به صورت انرژى خرج مى كند. اگر نماز مى خواند، درحقيقت در تمام لحظه ها و حالات نماز مقدارى از ماده به صورت انرژى در مى آيد و اگر ستمديده اى را زير ضربات خود قرار مى دهد، به وسيله شلاق زدن، مواد بدن را در اين طريق صرف مى كند و تمام كارهاى خوب يا بد او از اين نمونه است.
و) تبديل نيرو و انرژى به ماده در نتيجه اصول پنج گانه فوق، اصل ششم است، زيرا اگر پذيرفتيم كه ماده و انرژى مانند آب و يخ و بخار جلوه هايى از يك حقيقت است. اگر اصل بقاى ماده انرژى مورد اتفاق فيزيكدان هاى جهان است و اگر تمام فعاليت هاى خوب و بد انسان از قبيل تبديل ماده به نيرو است، در اين حال روى اصول فوق، هرگز مانعى نخواهد داشت نيروها و انرژى هاى پخش شده، بار ديگر به حالت متراكم در آيد، حالت جرمى و جسمى به خود مى گيرد و نيروهايى كه در راه اصلاح و رستگارى يا در راه جور و ستم به كار رفته است، فشرده بشود و به صورت جسمانى خاصى در روز بازپسين مجسم گردد.

صفحه 269
گواه هايى از قرآن
مسأله تجسم اعمال، مورد تأييد آيات قرآن است و مى توان اين مطلب را از آياتى استفاده كرد.
(وَوَجَدُوا مَا عَمِلُوا حَاضِرًا وَلاَ يَظْلِمُ رَبُّكَ أَحَدًا):(1)
روز رستاخيز كار و كردار خود را حاضر و آماده مى بينند. پروردگار تو بر كسى ستم نمى كند.
ظاهراً آيه دلالت دارد كه روز رستاخيز خود عمل حاضر مى گردد، نه نتيجه عمل و نه كيفر توليدى آن.
(يَوْمَ تَري الْمُؤْمِنِينَ وَالْمُؤْمِنَاتِ يَسْعَى نُورُهُمْ بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَبِأَيْمَانِهِمْ):(2)
روزى مردان و زنان باايمان را مى بينى كه نور وجود آنان در پيشاپيش و راست آنان در حركت است.
مفاد اين آيه اين است كه وجود افراد باايمان به صورت منبع نورى درمى آيد كه با حركت آن حركت مى كند. اكنون ببينيم آنان اين نور را از كجا آورده اند. آيه بعدى منبع اين نور را براى ما بازگو مى كند، زيرا وقتى گروه منافق از آنان درخواست مىكنند كه كمى توقف كنند تا در سايه نور آنان اين گروه نيز حركت كنند، آنان در پاسخ مى گويند:
(ارْجِعُوا وَرَاءَكُمْ فَالَْتمِسُوا نُورًا):(3)
به عقب (دنيا) بازگرديد و اين نور را تحصيل كنيد.

1 . كهف، آيه 49.
2 . حديد، آيه 12.
3 . حديد، آيه 13.

صفحه 270
مفاد آيه اين است كه اين نور مربوط به جهان دنيا است و افراد باايمان، اين نور را از آن جهان آورده اند.
چه چيز از اين جهان مى تواند در آخرت به صورت نور تجلى كند؟ جز ايمان و عمل صالح چيز ديگرى نيست، بلكه خود عمل است كه در آن جهان با لباس رستاخيزى تجلى مى كند:
(يَوْمَ تَجِدُ كُلُّ نَفْس مَا عَمِلَتْ مِنْ خَيْر مُحْضَرًا):(1)
روزى فرا مى رسد كه هر كس هر كار نيكى را كه مرتكب شده است، در برابر خود حاضر و آماده مى بيند.
(عَلِمَتْ نَفْسٌ مَا أَحْضَرَتْ):(2)
وقتى هر انسانى از آنچه كه آماده كرده است، آگاه مى گردد.
مسأله تجسم عمل و حضور كار انسان ها در روز رستاخيز با قيافه و لباس اخروى، از جمله حقايقى است كه در سخنان لقمان نيز آمده است، آنجا كه به فرزند گرامى خود مى گويد:
(يَا بُني إِنَّهَا إِنْ تَكُ مِثْقَالَ حَبَّة مِنْ خَرْدَل فَتَكُنْ فِي صَخْرَة أَوْ فِي السَّمَاوَاتِ أَوْ فِي الأَرْضِ يَأْتِ بِهَا اللهُ):(3)
فرزندم (هر كارى از انسان) هرچند به اندازه سنگينى خردل در ميان صخره ها يا آسمان ها و زمين باشد، خدا روز رستاخيز آن را مى آورد.
بنابراين، تمام پاداش و كيفرها چيزى جز عمل و كردار ما نيست، ولى با صورت و چهره ديگرى و در لباس اخروى خودنمايى مى كند; پس در آخرت، كيفر و

1 . آل عمران، آيه 30.
2 . تكوير، آيه 14.
3 . لقمان، آيه 16.

صفحه 271
پاداش به اصطلاح معروف وجود ندارد، بلكه انسان است كه عمل وى به گردن او بسته است و از او جدا نمى گردد و هر گونه صحنه اى براى او پيش آيد، خود وى باكمال اطلاع و آگاهى آن را ساخته و پرداخته است و كسى جز او مسؤول عمل خود نيست.

صفحه 272
احباط و تكفير
از مسائل مربوط به كيفر و پاداش، مسأله حبط و تكفير است. اين مسأله در حالى كه بعد قرآنى دارد، بعد كلامى نيز دارد، و ما هر دو مسأله را از نظر آيات قرآنى و خرد، مورد بحث قرار مى دهيم.
واژه حبط در لغت به معنى ابطال و نابود كردن است. در زبان عرب مى گويند: «أَحْبَطَ اللهُ عَملِ الْكَافِرِينَ: خدا عمل او را پوچ كرد».
واژه تكفير از كفر به معنى ستر يا پوشانيدن گرفته شده است.
گاهى به زارع كافر مى گويند، چون دانه را زير خاك پنهان مى سازد، چنان كه مى فرمايد: (عجب الكفّار نَباتُه):(1) زارعان را گياه زمين خشنودشان كرد.
اگر به كافر در مقابل مؤمن، كافر مى گويند از اين جهت است كه حق را مى پوشاند.
مقصود از احباط در اصطلاح، اين است كه اعمال صالح يك انسان به وسيله عمل بد پوچ و نابود گردد. به عبارت ديگر، ذنب متأخر، اعمال صالح پيشين را ابطال كند و در مقابل آن تكفير است كه عمل صالح، عمل ناشايست را بپوشاند و سيّئه را از اثر بيندازد.
احباط در كشاكش جواز و منع
با واژه احباط و تفسير آن آشنا شديم. اكنون وقت آن رسيده است كه حكم

1 . حديد، آيه 20.

صفحه 273
آن را از خرد و كتاب بپرسيم. معتزله كه از طرفداران احباط مى باشند، حكم خرد را درباره آن چنين بيان مى كنند:
موضوع احباط كسى است كه پرونده زندگى او را دو نوع عمل نيك و بد تشكيل دهد و از طرفى مى دانيم پاداش و همچنين كيفر الهى نسبت به هر عمل موقّت نيست، بلكه دائمى است; يعنى عمل صالح مستلزم پاداش دائم و عمل ناصالح مستلزم كيفر جاودان مى باشد. با توجه به اين اصل، سرنوشت چنين انسانى مى تواند به يكى از صور يادشده در زير باشد:
1. تنها پاداش داشته باشد.
2. تنها كيفر ببيند.
3. با هيچ يك از ثواب و عقاب، روبرو نشود.
4. در زمان واحدى هر دو را ببيند.
5. عمل نيك كم، محكوم عمل زياد بد باشد.
سه احتمال نخست، بر خلاف اجماع است و چهارمى كاملاً محال است و چاره اى جز قبول احتمال پنجم نيست و اين همان نظريه ابوعلى و ابوهاشم جبائيان است كه قائل به احباطند.
پاسخ
اساس اين استدلال را جاودانگى مرتكب كبيره در عذاب تشكيل مى دهد، در حالى كه اين اصل ثابت نيست، بلكه خلاف آن ثابت است; در اين صورت احتمال ششمى وجود دارد و آن اينكه مدتى در آتش دوزخ معذب شود، سپس از آتش خارج شده، براى نيل به پاداش خود، روانه بهشت گردد و در آنجا جاودانه قرار

صفحه 274
گيرد، زيرا آيات قرآن بر خلود بهشتيان تصريح كرده و آن را جنة الخلد(1)و گاهى دارالخلد(2) خوانده است.
قاضى پس از بيان اين دليل، دست به دامن بيان دومى شده كه با دليل و برهان همراه نيست و آن اينكه ارتكاب گناه كبيره، فاعل را از صلاحيت دريافت پاداش خارج مى سازد. وجود نقطه يا نقاط سياه در پرونده زندگى كافى است كه او را از قبل، به پاداش اعمال صالح مانع گردد.(3)
چنين بيانى جز ادعا چيزى نيست، زيرا همه معاصى حكم واحدى ندارند و آن چنان نيست كه همه آنها پيوند انسان را با خدا قطع مى كند. هرچند مايه دورى از مقام ربوبى مى گردد. گناهى مانند كفر و ارتداد و نفاق، قطع رابطه را به دنبال دارد و مجرمى بسان كافر و مرتد، صلاحيت دريافت ثواب ندارد، در حالى كه ديگر گناهان چنين نيست و به اصطلاح نمى توان همه را به يك چوب راند.
ما در كتاب هاى معتزله براى احباط جز اين دو دليل، دليل ديگرى پيدا نكرديم. اكنون وقت آن رسيده است كه به دلايل منكران گوش فرا دهيم.
دليل نافيان احباط
انديشه احباط، مستلزم تجويز ظلم بر خداست، زيرا كسى كه هم كار نيك و هم كار بد انجام داده است، از سه حالت بيرون نيست:
1. سيّئات او بر حسناتش غلبه كند.
2. حسنات او بر سيّاتش فزونى داشته باشد.
 

1 . فرقان، آيه 15.
2 . فصلت، آيه 28.
3 . قاضى عبدالجبار، اصول خمسه، ص 630-631.

صفحه 275
3. در ميزان عمل، هر دو يكسان باشند.
بنابر اين احباط، حال شخص نخست مانند حال كسى است كه اصلاً كار نيك انجام نداده و شخص دوم بسان انسانى است كه هرگز كار بد انجام نداده و شخص سوم بسان كسى است كه هيچ كدام را انجام نداده است و اين جز ظلم چيزى نيست.(1)
روشن ترين دليل عقلى بر بطلان احباط (البته آنگاه كه پاداش عمل مطلق بوده و مشروط به عدم عصيان نباشد) اين است كه مستلزم خلف در وعده الهى است، وعده اى كه خلف پذير نيست و عقل و نقل بر امتناع خلف اتفاق نظر دارند و مى گويند: (فَلاَ تَحْسَبَنَّ اللهَ مُخْلِفَ وَعْدِهِ رُسُلَهُ).(2)
از ميان آيات قرآن آيه زلزله مى تواند گواه بر بطلان احباط باشد، آنجا كه مى فرمايد:
(فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّة خَيْرًا يَرَهُ).(3)
هر كس به اندازه سنگينى ذرّه اى كار خير انجام دهد، آن را مى بيند.
مقصود از ديدن عمل، ديدن نتايج و پاداش است و در احباط حتى در هر دو نظريه عمل و اثر آن ديده نمى شود و كاستن از سنگينى گناه، غير از ديدن خود عمل و حتى اثر بلاواسطه آن است.
پرسش و پاسخ
تمام مكاتب كلامى احباط را به صورت جزئى پذيرفته و در قرآن نيز مواردى به آن تصريح شده كه مجدداً خواهد آمد. اختلاف آنان با معتزله در كلى بودن اين اصل است، وگرنه صورت جزئى آن مورد اختلاف نيست. در اينجا سؤال مى شود: صحت احباط به نحو جزئى با اين آيه و امثال آن چگونه امكان پذير

1 . علامه حلى، كشف المراد، ص 260.
2 . ابراهيم، آيه 47.
3 . زلزله، آيه 7.

صفحه 276
است؟
پاسخ
قاتلان به بطلان احباط مشكل احباط را در اين موارد از طريق مشروط بودن نويدهاى الهى حل مى كنند و يادآور مى شوند كه نويد الهى مشروط به اين بود كه عامل كار نيك، مثلاً بعدها مرتد نشود و چون شرط تحقق نپذيرفت، قهراً محروميت از پاداش، تخلفى محسوب نمى شود.
در اينجا پرسش ديگرى نيز مطرح است و آن اينكه: توجيه احباط در اين موارد، از طريق فقدان شرط، مستلزم آن است كه اين فرد اصلاً مستحق پاداش نباشد; در اين صورت احباط به معنى ابطال ثواب، فاقد موضوع خواهد بود; يعنى ثوابى در كار نبوده كه گناه كبيره آن را باطل كند.
ولى پاسخ آن روشن است، زيرا هرچند ثوابى به صورت محقق در كار نبوده، اما مقتضى و جزء از علت آن تحقق يافته بود و چون به وسيله سيّئه زمينه را از تأثير انداخت، تو گويى پاداش خود را پوچ و نابود ساخت و واژه ابطال، در صورت ابطال زمينه در استعمالات مردم رايج است.
موارد احباط در قرآن
اگر احباط به صورت ضابطه كلى مورد پذيرش نيست، ولى در مواردى كه قرآن و سنت بر آن تصريح دارند، از پذيرش آن چاره اى نيست و مسلماً احباط در اين موارد، به همان معنى خواهد بود كه هم اكنون گفته شد; يعنى نويد الهى در جهان ثبوت، مشروط بر اين بود كه به دنبال آن عمل صالح، گناه خاصى نيايد و در غير اين صورت كوچك ترين نويدى در كار نخواهد بود.

صفحه 277
از آيات قرآن استفاده مى شود كه برخى از معاصى، مايه احباط و بطلان اعمال پاك پيشين مى شود و براى تكميل مطلب، به آيات آن اشاره مى شود:
1. ارتداد پس از اسلام
هر گاه مؤمن پس از مدتى راه ارتداد در پيش گيرد، ايمان و عمل صالح آن نزد خدا بى ارزش مى شود، چنان كه خدا مى فرمايد:
(وَمَنْ يَرْتَدِدْ مِنْكُمْ عَنْ دِينِهِ فَيَمُتْ وَهُوَ كَافِرٌ فَأُولَئِكَ حَبِطَتْ أَعْمَالُهُمْ فِي الدُّنْيَا وَالآخِرَةِ وَأُولَئِكَ أَصْحَابُ النَّارِ هُمْ فِيهَا خَالِدُونَ):(1)
هر كدام از شما از دين خود باز گردد و كافر بميرد، اعمال آنان در دنيا و آخرت باطل گرديده و از دوزخيانند كه در آن جاودانه هستند.
2. شرك مقارن عمل صالح
از بيانى كه درباره ارتداد انجام گرفت، تكليف شرك نيز روشن مى گردد، چنان كه مى فرمايد:
(مَا كَانَ لِلْمُشْرِكِينَ أَنْ يَعْمُرُوا مَسَاجِدَ اللهِ شَاهِدِينَ عَلَى أَنْفُسِهِمْ بِالْكُفْرِ أُولَئِكَ حَبِطَتْ أَعْمَالُهُمْ وَفِي النَّارِ هُمْ خَالِدُونَ):(2)
براى مشركان نيست كه مساجد خدا را تعمير كنند، در حالى كه بر كفر خود گواهى مى دهند. آنان كسانى هستند كه اعمال آنها باطل گرديده و در آتش جاودانه هستند.
اين دو آيه گواه بر اين است كه پذيرش اعمال صالح مشروط بر اين است كه عامل به هنگام عمل، موحد بوده يا پس از عمل از آيين حق به كفر باز نگردد.

1 . بقره، آيه 217.
2 . توبه، آيه 17.

صفحه 278
3. ناخوشايندى از دستورات خدا
ناخوشايندى از دستورات خدا مايه حبط اعمال مى گردد، چنان كه مى فرمايد:
(وَالَّذِينَ كَفَرُوا فَتَعْسًا لَهُمْ وَأَضَلَّ أَعْمَالَهُمْ * ذَلِكَ بِأَنَّهُمْ كَرِهُوا مَا أَنْزَلَ اللهُ فَأَحْبَطَ أَعْمَالَهُمْ):(1)
آنان كه كافر شدند، خود و اعمالشان نابود باد، به خاطر اينكه آنچه را كه خدا نازل كرده است، مكروه شمرده اند.
تعليل وارده در اين آيه مى تواند دامن مسلمان را بگيرد، آنگاه كه آگاهانه بر برخى از تشريع الهى انگشت اعتراض بگذارد; بنابراين حبط در اين آيه اختصاص به كافر ندارد، هرچند مورد آيه كافر است.
4. كفر
5. بازداشتن مردم از راه خدا
6. مخالفت با پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)
عوامل سه گانه در آيه يادشده در زير، سبب احباط معرفى شده است، چنان كه مى فرمايد:
(إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا وَصَدُّوا عَنْ سَبِيلِ اللهِ وَشَاقُّوا الرَّسُولَ مِنْ بَعْدِ مَا تَبَيَّنَ لَهُمُ الْهُدَى لَنْ يَضُرُّوا اللهَ شَيْئًا وَسَيُحْبِطُ أَعْمَالَهُمْ):(2)
آنان كه كافر شده و مردم را از راه خدا باز داشتند و با پيامبر به مخالفت برخاستند، پس از آنكه حق بر آنها آشكار گشت، خدا را ضرر نمى زنند و اعمال آنان حبط مى شود.

1 . محمد، آيه 8-9.
2 . محمد، آيه 32.

صفحه 279
آيا هر يك از اين سه عامل به طور مستقل مايه احباط است يا همگى تحت عنوان كفر داخل بوده و دومى و سومى، نشانه كفر مى باشد. از خود آيه نمى توان استقلال يا عدم استقلال هر يك را استنباط كرد، زيرا در مقام بيان اين جهت از بحث نيست. حالا اگر كسى با اعتقاد به رسالت پيامبر گرامى به خاطر يك رشته از خواسته هاى مادى، مردم را از راه خدا باز دارد يا با پيامبر به مخالفت برخيزد، ولى در دل به حقّانيّت او معتقد گردد، در صورت استقلال هر يك از اين سه عامل، اعمال او باطل مى گردد؟
در آينده خواهيم گفت كه يكى از علل احباط اسائه ادب در محضر پيامبر است. اگر يك چنين عاملى - هرچند فاعل مسلمان باشد - مايه احباط مى گردد، بازدارى از راه خدا يا مخالفت با پيامبر، به طور اولويّت مايه احباط خواهد بود.
7. قتل پيامبران
8. قتل امركنندگان به قسط و عدل
در آيه يادشده در زير، دو عامل وارد شده است، چنان كه مى فرمايد:
(إِنَّ الَّذِينَ يَكْفُرُونَ بِآيَاتِ اللهِ وَيَقْتُلُونَ النَّبِيِّينَ بِغَيْرِ حَقّ وَيَقْتُلُونَ الَّذِينَ يَأْمُرُونَ بِالْقِسْطِ مِنَ النَّاسِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذَاب أَلِيم * أُولَئِكَ الَّذِينَ حَبِطَتْ أَعْمَالُهُمْ فِي الدُّنْيَا وَالآخِرَةِ وَ مَا لَهُمْ مِنْ نَاصِرِينَ):(1)
آنان كه به آيات الهى كفر ورزيدند و پيامبران را به ناحق و كسانى را كه مردم را به بسط قسط فرمان مى دهند، مى كشند، آنان را به عذاب دردناك نويد بده. آنان كسانى هستند كه اعمال آنها در دنيا و آخرت نابود شده و براى آنان، كمك كننده نيست.

1 . آل عمران، آيه 21-22.

صفحه 280
9. اسائه ادب با پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)
اسائه ادب با پيامبر و فرياد كشيدن نزد او، سبب حبط عمل مى گردد و در اين مورد كافر و مؤمن يكسان است و آيه مورد استناد درباره مؤمنان وارد شده است، چنان كه مى فرمايد:
(يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لاَ تَرْفَعُوا أَصْوَاتَكُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبي وَلاَ تَجْهَرُوا لَهُ بِالْقَوْلِ كَجَهْرِ بَعْضِكُمْ لِبَعْض أَنْ تَحْبَطَ أَعْمَالُكُمْ وَأَنْتُمْ لاَ تَشْعُرُونَ):(1)
اى افراد باايمان، در محضر پيامبر، بلندتر از او سخن نگوييد و نزد او داد و فرياد نكنيد، مانند داد و فرياد برخى نزد برخى ديگر، مبادا اعمال شما در حالى كه نمى دانيد، باطل شود.
البته نمى توان گفت هر نوع اسائه ادب مايه حبط عمل مى گردد، مگر اينكه مايه هتك پيامبر به شمار آيد.
10. اقبال به دنيا و اعراض از سراى ديگر
در آيه اى گرايش به دنيا و روى گردانى از سراى ديگر از اسباب احباط عمل معرفى شده است، چنان كه مى فرمايد:
(مَنْ كَانَ يُرِيدُ الْحَيَاةَ الدُّنْيَا وَزِينَتَهَا نُوَفِّ إِلَيْهِمْ أَعْمَالَهُمْ فِيهَا وَهُمْ فِيهَا لاَ يُبْخَسُونَ * أُولَئِكَ الَّذِينَ لَيْسَ لَهُمْ فِي الاْخِرَةِ إِلاَّ النَّارُ وَحَبِطَ مَا صَنَعُوا فِيهَا وَبَاطِلٌ مَا كَانُوا يَعْمَلُونَ):(2)
هر كس دنيا و تجمل آن را بخواهد، (نتايج) اعمال آنان را بدون كم و كاست مى دهيم. آنان كسانى هستند كه براى آنها در سراى ديگر، چيزى جز آتش نيست و آنچه در اين جهان انجام داده اند، نابود مى شود و اعمالشان باطل است.

1 . حجرات، آيه2.
2 . هود، آيه 15-16.

صفحه 281
11. انكار آخرت
انكار آخرت يكى از عوامل حبط اعمال است، هرچند خود، عامل مستقلى نيست، بلكه بازگشت به كفر است، چنان كه مى فرمايد:
(وَالَّذِينَ كَذَّبُوا بِآيَاتِنَا وَلِقَاءِ الاْخِرَةِ حَبِطَتْ أَعْمَالُهُمْ):(1)
آنان كه آيات و بقاى در سراى ديگر را تكذيب كرده اند، اعمال خير آنها باطل مى گردد.
12. نفاق
نفاق كه يكى از شعب بسيار مذموم كفر است، از عوامل حبط معرفى شده است، چنان كه مى فرمايد:
(قَدْ يَعْلَمُ اللهُ الْمُعَوِّقِينَ مِنْكُمْ وَالْقَائِلِينَ لِإِخْوَانِهِمْ هَلُمَّ إِلَيْنَا وَلاَ يَأْتُونَ الْبَأْسَ إِلاَّ قَلِيلاً *... أُولَئِكَ لَمْ يُؤْمِنُوا فَأَحْبَطَ اللهُ أَعْمَالَهُمْ وَكَانَ ذَلِكَ عَلَى اللهِ يَسِيرًا):(2)
خدا آنان را كه شما را از شركت در جنگ باز مى دارند و كسانى را كه به برادران خود مى گويند به سوى ما بياييد (و در جنگ شركت نكنيد) مى شناسد و جز مقدار كمى در نبرد شركت نمى كنند، آنان كسانى هستند كه ايمان نياورده اند و خدا اعمال نيك آنها را نابود كرد و اين كار بر خدا آسان است.
از به كار بردن منكم و لاخوانهم مى توان استفاده نمود: مقصود گروهى از منافقان است كه به ظاهر مسلمان بوده و در باطن كافر بودند و لذا لفظ لاخوانهم به كار برده است.

1 . اعراف، آيه 147; كهف، آيه 105.
2. احزاب، آيه 18 - 19.

صفحه 282
آنچه در اين بخش آورديم، اسباب بارز حبط در اعمال است كه اگر به تجزيه و تحليل آنها بپردازيم، به عوامل كمى بازگشت مى كند.
تكفير
اگر احباط به معنى نابودى حسنات به وسيله سيّئات است، تكفير نقطه مقابل آن را تشكيل مى دهد و آن پوشاندن سيّئه و به عبارت صحيح تر محو آن به وسيله اعمال نيك است. اشكال ظلم كه درباره احباط تصور مى شد، در مورد تكفير متصوّر نيست، زيرا تخلّف در وعد قبيح و نازيباست، نه در وعيد و هيچ مانع ندارد كه خدا از حق خود بگذرد و مؤاخذه ننمايد، تا چه رسد كه از روز نخست عقاب خود را مشروط بر نبودن حسنات در دفتر و نانه اعمال فاعل نمايد; در اين صورت، عدم عقاب به خاطر فقدان شرط است; لذا تخلف صدق نمى كند.
در برخى از آيات، مسأله تكفير وارد شده، ولى هرگز از آنها نمى توان ضابطه اى كلى اتخاذ نمود، بلكه اجمالاً دلالت دارند كه خداوند از روى كرم، احياناً سيّئات بنده خود را به خاطر يك رشته حسنات، ناديده گرفته و بر آنها عتاب نمى كند، چنان كه مى فرمايد:
(إِنْ تَجْتَنِبُوا كَبَائِرَ مَا تُنْهَوْنَ عَنْهُ نُكَفِّرْ عَنْكُمْ سَيِّئَاتِكُمْ وَنُدْخِلْكُمْ مُدْخَلاً كَرِيمًا):(1)
اگر از منهيّات بزرگ خوددارى كنيد، گناهان (كوچك) شما را نابود مى كنيم و همگان را به جاى گرامى وارد مى سازيم.
اين آيه حاكى است كه خوددارى از گناهان بزرگ، مايه نابودى گناهان كوچك مى گردد و اگر بناست از مفاد آيه ضابطه اى كلى اتخاذ كنيم، فقط مى توانيم در مورد گناهان صغيره بر يك چنين ضابطه اى دست يابيم.
 

1 . نساء، آيه 31.

صفحه 283
در برخى از آيات، تقوا و احياناً ايمان و عمل صالح و ايمان به آنچه كه بر پيامبر نازل شد، عامل تكفير معرفى شده اند(1) كه مى توانيد در تفسير آيات آنها، به تفاسير مراجعه نماييد.
بارالها، گناهان ما را با لطف و كرم خود بپوشان و با ما با لطف و كرم بى پايان خود رفتار بفرما، خانه دل ما را با نور معرفت خويش روشن گردان، نور اميد را در روح و روان ما فروزان نگاه دار و ما را با محرمان درگاهت آشنا بفرما و دست ما را از دامن پرمهر آنان كوتاه مفرما، شعله هاى غضب و خشمت را با قطرات رحمتت خاموش گردان و ما را در روز رستاخيز در بارگاه خاصان و دوستانت جاى ده و از شفاعت پيامبر خاتم و اهل بيت معصوم او محروم مفرما.
پايان
 

1 . (ان تتقوا الله يجعل لكم فرقاناً)(انفال، آيه 29); (و الذين آمنوا و عملوا الصالحات)(محمد، آيه 2).

صفحه 284
 

صفحه 285
 
 
 
 
 
فهرست موضوعات
 
پيش گفتار   5
   طليعه پانزدهمين قرن هجرت پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)   5
   برگزارى جشن ها   6
   روش و مزاياى كتاب   8
 
چرا درباره معاد بحث مى كنيم؟   11
   بينش مادّى   12
   بينش خداپرستان   12
   انگيزه فطرى معاد   13
   آثار سازنده عقيده به معاد   13
   دنيازدگى   14
   سختى ها و بلاها   14
   انديشه مرگ   14
 
آثار اجتماعى عقيده به معاد   17
   1. تعديل و رهبرى غرايز   17
   2. پرورش فضائل اخلاقى   18
   3. تأمين عدالت اجتماعى   19
   آثار سازنده معاد   21

صفحه 286
   پاسخ به يك پرسش   24
 
پيشينه تاريخى ايمان به رستاخيز   26
   1. معاد در ميان انسان هاى نخستين   27
   2. معاد در ميان مصريان   28
   گونه ديگرى از عقيده به بازگشت   29
   3. بازگشت به زندگى مجدد در آيين برهمن   29
   4. آيين بودا و عقيده به بازگشت   30
   5. معاد در آيين مجوس   31
   6. معاد در عهد قديم   37
   7. معاد در عهد جديد   40
   بهشت در اناجيل   42
 
دلايل لزوم رستاخيز انسان ها   45
دليل نخست   45
   معاد استثنا در قوانين خلقت نيست   45
   دلايل لزوم رستاخيز   50
دليل دوم   50
   معاد مقتضاى عدل الهى است   50
   پاسخ يك سؤال   52
دليل سوم   55
   باور معاد ضمانت اجرايى تكاليف الهى است   55
دليل چهارم   58
   معاد مقتضاى سعادت   58
دليل پنجم   61
   معاد و علوم طبيعى   61

صفحه 287
   روح انسانى   65
   دلايل مادّى ها بر مادى بودن روح   65
   نقد اين ديدگاه   66
 
دلايل فلسفى پيراستگى روح از ماده   68
دليل اول: انطباق بزرگ بر كوچك محال است   68
دليل دوم: واقعيّت انسان، خواص مادى ندارد   71
   1. انقسام و تجزيه   71
   2. در پوشش زمان   72
   3. در پوشش مكان   72
   4. تحوّل و دگرگونى   73
دليل سوم: تصديق، يكى از عمليات روح و روان ماست   75
دليل چهارم: يادآورى با مادى بودن سازگار نيست   76
   تجرد روح در قرآن   78
دلايل تجربى وجود روح   81
   حقيقت خواب   81
   اقسام خواب ديدن و رؤيا   82
دلايل تجربى تجرد روح   88
دليل اول
   خواب هاى راستين گواه بر وجود روح است   88
   رؤيايى از يك دانشمند   89
   كنار شهيد بنشين   90
   خواب يك نوجوان   91
   اطلاع يافتن از مرگ مادر به وسيله رؤيا   92
   رؤيايى از نگارنده   93
   خبر دادن مرده به وسيله رؤيا   94

صفحه 288
متلاشى شدن مغز   95
پيدا كردن اشياى گمشده به وسيله رؤيا   96
خبر دادن از آينده   97
چگونه رؤياهاى راستين گواه بر وجود روح است؟   98
دليل دوم   104
   تاريخچه ارتباط روح و بدن   104
   ارتباط ارواح با ارواح و اسپرى تيسم   106
   مشاهدات يك دانشمند   108
   توجيه مادّى ها   112
دليل سوّم   114
نهان بينى و روشن بينى   114
   الف) نهان بينى چيست؟   114
   ب) حسّ روشن بينى   116
   ديدن اشخاص و حادثه ها از دور   117
   توجيه مادى ها   124
دليل چهارم   126
   خلع روح از بدن   126
دليل پنجم   129
   كارهاى خارق العاده مرتاضان   129
   وسيله غير از هادى و راهنما است   131
دليل ششم   133
   تظاهرات ارواح در مجالس   133
   نقش روح در معاد   134
   كيفيت معاد در سراى ديگر   137
   كارايى عقل در روز معاد جسمانى   140
   قرآن و معاد جسمانى   141

صفحه 289
   كيفيّت معاد در احاديث اسلامى   143
   قرآن و امكان بازگشت به زندگى جديد   146
 
دلايل امكان معاد از نظر قرآن   149
دليل اول   149
   گستردگى قدرت خدا   149
دليل دوم   152
   توجه به زندگى نخستين   152
دليل سوم   159
   نمونه رستاخيز در زمين هاى مرده   159
   پاسخ يك سؤال   162
دليل چهارم   165
   ارائه نمونه هاى هفت گانه از احياى مردگان   165
نمونه اول: ابراهيم و احياى مردگان   166
   نقل و نقد يك پندار   168
   نقد   169
   نمونه دوم: احياى عزير   171
   نمونه سوم: خفتگان شهر افسوس   174
   پاسخ به يك سؤال   178
   نمونه چهارم: مقتولى از بنى اسرائيل زنده مى شود   179
   نمونه پنجم: مردگانى به وسيله حضرت مسيح(عليه السلام) زنده مى شوند   181
   نمونه ششم   182
   نمونه هفتم   183
تناسخ چيست؟   184
   چرا تناسخ باطل است؟   185
   رابطه مسخ و تناسخ   189

صفحه 290
   پاسخ   190
زندگى در برزخ   193
   حيات برزخى   194
   ترسيمى از زندگى برزخى   199
   عذاب قبر چيست؟   200
شبهه آكل و مأكول   203
   تدريجى يا دفعى بودن رستاخيز   213
كدام يك از بدن ها برانگيخته مى گردد؟   215
پاسخ به پنج پرسش پيرامون معاد   220
   پرسش نخست   220
   پاسخ   221
   پرسش دوم: كمبود مواد خاكى   222
   پاسخ   222
   پرسش سوم: رستاخيز در كجا بر پا مى گردد؟   225
   پاسخ   225
   پرسش چهارم: آيا معاد اعاده معدوم نيست؟   227
   پاسخ   227
   پرسش پنجم: علائم رستاخيز چيست؟   229
دادگاه عدل الهى   231
   1. لحظه مرگ   232
   2. سؤال قبر   234
   3. جهان برزخ   234
   4. نفخ صور   234
گواهان دادگاه الهى   237
   1. خداوند بزرگ   238
   2. پيامبر هر امت   238

صفحه 291
   3. پيامبر اسلام   238
   4. امت اسلامى   239
   5. اعضاى بدن انسان   240
   6. پوست بدن   240
   7. فرشتگان   241
   8. نامه اعمال   241
   9. زمين   243
   10. حضور خود عمل   243
   ميزان چيست؟   244
   زمان محاسبه   245
   صراط   245
 
آيا بهشت و دوزخ هم اكنون موجود است؟   247
   بهشت حضرت آدم(عليه السلام)   248
   بهشت و دوزخ برزخى   249
   آيا بهشت و دوزخ موعود آفريده شده اند؟   250
   دليل منكران   251
   پاسخ   252
   جايگاه بهشت و دوزخ كجاست؟   254
   جاودانگان در آتش   255
   خلود چگونه با قانون كيفر به اندازه جرم سازگار است؟   258
   پاسخ   258
اثر وضعى عمل   258
   جايگاه علمى تجسم عمل   266
   گواه هايى از قرآن   269
احباط و تكفير   272

صفحه 292
   احباط در كشاكش جواز و منع   272
   پاسخ   273
   دليل نافيان احباط   274
موارد احباط در قرآن   276
   1. ارتداد پس از اسلام   277
   2. شرك مقارن عمل صالح   277
   3. ناخوشايندى از دستورات خدا   278
   4. كفر   278
   5. بازداشتن مردم از راه خدا   278
   6. مخالفت با پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)   278
   7. قتل پيامبران   279
   8. قتل امركنندگان به قسط و عدل   279
   9. اسائه ادب با پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)   280
   10. اقبال به دنيا و اعراض از سراى ديگر   280
   11. انكار آخرت   281
   12. نفاق   281
   تكفير   282
فهرست موضوعات   285