welcome to official website of Grand Ayatollah Sobhani
فارسی العربیة
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی گالری تصویر استفتائات اخبار قاموس المعارف ریحانة الأدب

نام کتاب : خاتمیت از نظر قرآن و حدیث و عقل*
نویسنده :آیت الله العظمی سبحانی (دام ظله) *

خاتمیت از نظر قرآن و حدیث و عقل

صفحه 1
پيش گفتار   …
   … خاتميت از نظر قرآن و حديث
()
خاتميت
از نظر قرآن و حديث
تأليف
آيت الله جعفر سبحانى
مترجم
آيت الله رضا استادى
نشر
مؤسسه تحقيقاتى و تعليماتى امام صادق
قم المشرفه

صفحه 2
شناسنامه كتاب

صفحه 3
بسم الله الرحمن الرحيم

صفحه 4

صفحه 5

پيش گفتار

خاتميت در قرون اسلامى

كمتر مسأله اى در اسلام، از نظر وضوح و روشنى به پايه مسأله «خاتميت» مى رسد; يعنى همان طور كه وجود يك رشته وظايف مذهبى مانند نماز و روزه در اسلام، از مسلمات و بديهيات اين دين مى باشد، و در تمام جهان، مسلمانى پيدا نمى شود كه مسلمان راستين باشد، امّا از وجوب نماز و روزه آگاهى نداشته باشد، همچنين است مسأله خاتميت رسول گرامى اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) و اينكه او آخرين پيامبر الهى است و كتاب و شريعت او خاتم كتاب ها و پايان بخش شرايع آسمانى مى باشد، از اين جهت همه مسلمانان مى دانند كه يكى از القاب پيامبر گرامى اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم)«خاتم پيامبران» است.
علاوه بر اينكه قرآن مجيد پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) را در سوره احزاب آيه 40 «خاتم النبيّين» خوانده است در احاديث و دعاهاى پيشوايان بزرگ

صفحه 6
اسلام و در سروده هاى شاعران، در مقام ايراد خطبه و سخنرانى از آن حضرت به عنوان «خاتم پيامبران» ياد شده است و ذكر اين لقب براى پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)در اين چهارده قرن كه از آغاز اسلام مى گذرد، ادامه داشته است و در هيچ زمانى و دوره اى احدى از مسلمانان در خاتميت آن حضرت شك و ترديد نكرده است.
در نيمه دوم قرن سيزدهم اسلامى موضوع «خاتميت» پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم)از طرف يك حزب سياسى كه با رنگ دينى شروع به كار خود كرد، بر سر زبان ها افتاد و عناصر شناخته شده اين حزب، كم كم به اين فكر افتادند كه با يك رشته شبهات سوفسطائى و مغالطه كارى و با به هم بافتن آسمان و ريسمان، اذهان ساده لوحان را نسبت به اين موضوع بديهى و ضرورى آلوده سازند و درنتيجه با پديد آوردن اختلاف و شكاف در ميان مسلمانان، به مقاصد شوم خود جامه عمل بپوشانند و از راه «اختلاف بينداز و حكومت كن» به آرمان هاى بيگانگان كمك نمايند.
عناصر و گردانندگان اين حزب پيوسته مورد حمايت دولت هاى استعمارگر بوده و هستند و كتاب ها نوشته هاى نويسندگان مزدور آنان و حوادث و رويدادهاى بين المللى گواهى مى دهد كه هدف از تأسيس اين حزب (آن هم به اسم مذهب) جز ايجاد اختلاف و دودستگى و تضعيف مذهب كه سد نيرومندى در برابر مطامع غارتگران بين المللى است چيز ديگرى نبوده است.

صفحه 7
«امپرياليسم بين المللى» و عوامل بيگانه به خوبى مى دانند كه اسلام و گرايش هاى مذهبى نيرومندترين عامل در برابر نقشه هاى شوم و تجاوزها و غارتگرى هاى آنان است و استعمارگران به خوبى واقف هستند كه تا همبستگى دينى و مذهبى در ميان ملت مسلمان وجود دارد و تا برنامه هاى اسلامى بر قلوب و افكار ملت مسلمان حكومت مى كند، هرگز نمى توانند بر منابع طبيعى و سرمايه هاى سرشار آنها به آسانى دست يابند و بر هستى آنان چوب حراج بكوبند.
روى اين نظر از ديرزمان كوشش هاى شيطانى آنان همواره متوجه اين نقطه شده است كه با آفريدن مذهب هاى جعلى و ساختگى و با تشديد اختلافات مذهبى و به راه انداختن شورش هاى دينى از قدرت و عظمت اين عامل بكاهند.
بررسى دقيق گواهى مى دهد كه برنامه استعمار در تمام مناطق اسلامى يكى است. اگر مسأله خاتميت در ايران به وسيله يك حزب دست نشانده مورد انكار قرار گرفت، چيزى نگذشت كه در هند همين برنامه به وسيله «غلام احمد قاديانى» كه وابسته رسمى كمپانى شرق انگليس در هند بود، اجرا گرديد و عجيب اينجا است كه او نيز بسان سران اين حزب مطلب را از ادعاى مهدويت آغاز نموده و كم كم خود را پيامبر آسمانى ناميد و صريح مفاد آيه قرآن را كه بر خاتميت رسول گرامى اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) گواهى مى دهد به همان شكلى كه پايه گذاران اين حزب آن را تأويل و توجيه كردند، او هم تأويل و توجيه نمود.

صفحه 8
اثرى درخشان در مطبوعات ما
چند ماه پيش نخستين جلد از كتاب مفاهيم القرآن اثر استاد جعفر سبحانى كه از اساتيد حوزه علميه قم مى باشند و آثار زيادى به زبان هاى فارسى و عربى دارند منتشر شد. سبك و روش اين كتاب كه به صورت تفسير موضوعى بر قرآن نوشته شده است اين است كه مجموع آيات مربوط به يك موضوع را كه در قرآن در سوره هاى مختلف آمده است در يك جا گرد آورده و پيرامون آنها بحث مى كند. واضح است كه اگر تأليف اين كتاب به اين شكل به پايان برسد و موضوعات قرآن به اين نظم و ترتيب خاص مورد بررسى قرار گيرد، علاوه بر اينكه يك سلسله حقايقى كه تا كنون در «تفسيرهاى سوره اى» كشف نشده، كشف مى شود، راه براى كسانى كه بخواهند در بحث هاى قرآنى تحقيق و پژوهش كنند، بازتر خواهد شد.
در اين جلد كه مربوط به نبوت پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) است پنج موضوع مورد بحث و بررسى قرار گرفته است كه يكى از آنها مسأله خاتميت رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)مى باشد. نگارنده در اين چند ماه اخير موفق شد كه در خلال كارهاى تحصيلى، مهمات اين بخش كتاب مذكور را به فارسى برگرداند تا در اختيار علاقهمندان قرآن و خاتم پيامبران كه از زبان عربى نمى توانند استفاده كنند قرار گيرد. البته پس از پايان كار ترجمه و تلخيص، همه را به نظر مؤلف محترم رسانده و

صفحه 9
ايشان احياناً در آن اصلاحاتى به عمل آوردند و درنتيجه به اين صورت كه ملاحظه مى فرماييد در آمده است، اميد است كه از اين راه خدمت ناقابلى به جامعه اسلامى انجام داده باشم.
قم- حوزه علميه
رضا استادى تهرانى
12 جمادى الأولى 1394
14 خردادماه 1353

صفحه 10

صفحه 11

صفحه 12

صفحه 13

صفحه 14

صفحه 15

صفحه 16

صفحه 17

صفحه 18

صفحه 19
اساس و شالوده همه شرايع يكى است
مسلمانان جهان در گذشته و حال، اتفاق نظر دارند كه پيامبر گرامى اسلام حضرت محمد (صلى الله عليه وآله وسلم) آخرين پيامبر الهى، و دين او آخرين دين، و كتاب او قرآن مجيد، آخرين كتاب آسمانى است و پس از او پيامبر و دين و كتاب و شريعت ديگرى نخواهد آمد.
همه مسلمانان به اتّفاق كلمه مى گويند: دين اسلام دين ابدى، و قرآن مجيد، كتاب جاويدان الهى است، و خداى بزرگ اساس ترقى و سعادت و خوشبختى جاودانى بشر را در اين دين و كتاب پيريزى نموده و با فرستادن اين پيامبر و اين كتاب، شرايع و كتاب هاى آسمانى گذشته را تكميل و ختم كرده است.
اينك توضيح اين مطلب
اديان آسمانى و شرايع الهى، در اساس و اصول با هم تفاوتى ندارند. اصول و معارفى كه به نخستين پيامبر الهى وحى شده است با آنچه كه به آخرين آنها فرو فرستاده شده است در اساس و ريشه يكى

صفحه 20
است، آدم (عليه السلام) و خاتم آنها بر يك اساس كار كرده و يك هدف تعقيب كرده اند.
شريعت و دين آسمانى در آغاز كار بسان هسته و دانه اى بوده است كه با گذشت زمان، و تكامل ملت ها، و تكامل عقل ها و تمدن ها، به صورت درختى برومند و پربار در آمده باشد.
گواه ما بر اين سخن كه اساس همه اديان يكى است آيات زير است:
1.(شَرَعَ لَكُمْ مِنَ الدِّينِ مَا وَصَّى بِهِ نُوحًا).(1)
«از امور دين آنچه را به نوح سفارش كرده بوديم براى شما نيز مقرر داشتيم».
يعنى اصول و پايه هاى دين شما همان اصول و پايه هاى شريعت نوح است.
2. (إِنَّالدِّين عِندَاللّهِ الاسلامُ).(2)
«به راستى دين نزد خدا، اسلام است».
يعنى دين الهى و شريعت آسمانى در زمان هاى گذشته و آينده و در تمام دوران ها همان اسلام بوده است و همه شرايع آسمانى درحقيقت يكى بوده اند.

1.شورى/ 13.
2
. آل عمران/ 19.

صفحه 21
3. قرآن مجيد در پاسخ يهود و نصارى كه قهرمان توحيد حضرت ابراهيم (عليه السلام)را يهودى يا نصرانى معرفى مى كردند مى فرمايد :
(مَا كَانَ إِبْرَاهِيمُ يَهُودِيًّا وَلاَ نَصْرَانِيًّا وَلَكِنْ كَانَ حَنِيفًا مُسْلِمًا وَمَا كَانَ مِنَ الْمُشْرِكِينَ).(1)
«ابراهيم نه يهودى بود و نه نصرانى; بلكه او بر آيين توحيد و يك فرد مسلمان بود و هرگز از مشركان نبود».
البته مقصود از اسلام در اين آيات، همان تسليم بودن مطلق در برابر خدا است; يعنى جز خدا هيچ موجودى را به عنوان خدايى نپرستند و جز او به فرمان هيچ كس گردن ننهند.
امير مؤمنان على (عليه السلام) اسلام را چنين معرفى مى كند :
«الاسلام هو التسليم...».(2)
«واقعيت اسلام همان تسليم بودن در برابر خداست».
مقصود از آن، اين است كه امر و نهى را از آنِ خدا دانسته و فقط اوامر و نواهى او را لازم الاجرا بدانيم و آرا و نظريات ديگران را در حلال بودن و حرام بودن چيزى نپذيريم، هرچه را خداى متعال حرام كرده، حرام بدانيم و هرچه را او واجب ساخته است واجب

1 . آل عمران/67.
2 . نهج البلاغه: 3/180.

صفحه 22
بدانيم و خلاصه در امور دين هيچ كس را جز او دخالت نداهيم.
بنابراين بايد گفت حقيقت تمام شرايع و اديان آسمانى در همه دوران ها، يك مطلب بوده و آن تسليم و گوش به فرمان خدا بودن است، و براى همين جهت رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) در نامه اى كه به زمامدار روم براى دعوت او به اسلام فرستاد آيه زير را نوشت :
(قُلْ يَا أَهْلَ الْكِتَابِ تَعَالَوْا إِلَى كَلِمَة سَوَاء بَيْنَنَا وَبَيْنَكُمْ أَلاَّ نَعْبُدَ إِلاَّ اللهَ وَلاَ نُشْرِكَ بِهِ شَيْئًا وَلاَ يَتَّخِذَ بَعْضُنَا بَعْضًا أَرْبَابًا مِنْ دُونِ اللهِ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُولُوا اشْهَدُوا بِأَنَّا مُسْلِمُونَ).(1)
«بگو اى اهل كتاب، ما شما را به يك اصل مشترك دعوت مى كنيم، غير خدا را نپرستيم، كسى را شريك او ندانيم، برخى از ما برخى ديگر را به خدايى نپذيرد. هر گاه آنان از آيين اسلام سر برتافتند، بگوييد گواه باشيد كه ما مسلمانيم».
هدف آيه اين است كه به پيروان ديگر شرايع جهان اعلام بدارد كه اساس آيين تمام پيامبران را خداپرستى و توحيد و اينكه هيچ كس جز خدا را به خدايى و ربوبيت نپذيرند تشكيل مى دهد.
از ديگر دلايل ما بر وحدت اساس شرايع آسمانى اين است كه

1 . آل عمران/ 64; سيره حلبى: 2/375; مسند احمد 1/262ـ263.

صفحه 23
هر پيامبرى كه مى آمد، پيامبر و شريعت پيش از خود را تأييد مى كرد مثلا قرآن مجيد درباره عيسى (عليه السلام) مى گويد:
(وَ قَفَّيْنَا عَلَى آثَارِهِمْ بِعِيسَى ابْنِ مَرْيَمَ مُصَدِّقًا لِمَا بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ التَّوْرَاةِ).(1)
«از پى پيامبران، عيسى، پسر مريم را فرستاديم در حالى كه تورات موسى را تصديق مى كرد».
درباره پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) مى گويد:
(وَأَنْزَلْنَا إِلَيْكَ الْكِتَابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقًا لِمَا بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ الْكِتَابِ).(2)
«ما اين كتاب را به حق به تو نازل كرده ايم در حالى كه تصديق كننده كتاب هاى آسمانى پيش از خود مى باشد».
بنابراين بايد گفت همه پيامبران الهى براى انجام يك مأموريت و رسالت معبوث شده بودند و آن رسالت اين بود كه بشر را از طريق توجه به مبدأ و معاد به مدارج كمال و سعادت و مكارم اخلاق برسانند. البته اين رسالت از زمان حضرت آدم (عليه السلام) آغاز شده و تا زمان پيامبر گرامى اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) به سير تكاملى خود ادامه داده است و با آمدن

1 . مائده/ 46.
2 . مائده/ 48.

صفحه 24
قرآن مجيد، به آخرين مرحله تكامل خود رسيده است.
درست است كه در برنامه هاى پيامبران به موازات گذشت زمان و تكامل جامعه بشرى، تغييراتى رخ داده است امّا معنى تغييرات اين نيست كه اديان آسمانى با هم تفاوت اساسى داشته اند، بلكه با بودن قدر مشترك وسيعى ميان تمام اديان، يك رشته برنامه ها و احكام عملى به تناسب امكانات مردم هر زمان ابلاغ و تشريع مى گرديده است.
مثلا در دوره اى كه بشر، دوران نخستين زندگى خود را مى پيمود، نه حكومتى داشته و نه ارتباطى ميان آنان برقرار بود، در چنين دورانى تعاليم و برنامه هاى آسمانى هم، بسيار ساده و كم و كوتاه بود. هر چه بشر ترقى كرد، برنامه ها گسترده تر شد و روزبه روز دستورهاى تازه اى، در برنامه هاى آسمانى گنجانيده گرديد تا نوبت به شريعت اسلام رسيد و خدا آخرين پيامبر خود را به سوى بشر فرستاد، و دين خود را با فرستادن او كامل كرد، و سرانجام پيروان اين آيين و كتاب، از آمدن پيامبر و كتاب و شريعت ديگرى بى نياز شدند.
زيرا احتياج بشر به اينكه پيامبرانى پشت سر هم و پى درپى بيايند براى اين بود كه برنامه هاى آسمانى كه پاسخگوى وضع جديد و تازه آنها باشد، بياورند امّا با عرضه كردن كامل ترين شريعت كه

صفحه 25
معارف و احكام و قوانين آن براى هميشه پاسخگوى نياز بشر است، ديگر احتياجى به آمدن پيامبر ديگرى نيست.
تا اينجا كوتاه سخن اين شد كه شرايع آسمانى با اينكه در تشريع قوانين و احكام فرعى، با هم اختلاف و تفاوت داشته اند و اين تفاوت ها هم معلول و مولود اوضاع و احوال شخصى و اجتماعى و جغرافيايى و... هر دوره بوده است، امّا در اصل و اساس، همه با هم هماهنگ بوده و يك هدف را تعقيب مى كرده اند. قرآن مجيد هم در اين باره مى فرمايد:
(لِكُلّ جَعَلْنَا مِنْكُمْ شِرْعَةً وَمِنْهَاجًا).(1)
«براى هر يك از پيامبران (چون موسى، عيسى و محمد (صلى الله عليه وآله وسلم) يَسْأَلُونَكَ عَنِ الْخَمْرِ وَالْمَيْسِرِ قُلْ فِيهِمَا إِثْمٌ كَبِيرٌ وَمَنَافِعُ لِلنَّاسِ وَإِثْمُهُمَا أَكْبَرُ مِنْ نَفْعِهِمَا يا براى هر يك از امت هاى تورات و انجيل و قرآن) راهى ويژه قرار داديم».
يعنى پيامبران براى رسيدن به هدف نهايى از بعثت خود، هر كدام از راهى وارد شدند. راه ها مختلف، اما هدف و نتيجه يكى بود.
در پايان از يادآورى نكته اى ناگزيريم و آن اينكه:
مقصود از اينكه اساس تمام آيين هاى آسمانى يكى است، اين نيست كه هم اكنون هر انسانى بتواند از هر آيينى كه خواست پيروى كند،

1 . مائده/ 48.

صفحه 26
زيرا علاوه بر اينكه معنى ندارد پس از نزول آيين كامل و همه جانبه، راه پيروى از اديان ديگر باز باشد، اين نوع وحدت يك نوع «صلح كلى» است كه با منطق متين و استوار اسلام كه پس از بعثت پيامبر خاتم، پيروى از شرايع ديگر را باطل مى داند، سازگار نيست.
مسأله «خاتميت» همان طور كه بعثت هر پيامبرى را پس از پيامبر اسلام نفى مى كند همچنين پيروى از اديان پيشين را باطل و غيرصحيح مى داند.

صفحه 27
خاتميت از ديدگاه قرآن
قرآن كريم اين موضوع را به قدرى صريح و روشن بيان كرده، كه هيچ جاى شك و ترديدى براى كسى باقى نگذارده است. اگر كسى آشنايى مختصرى با زبان عربى داشته باشد و به آيات مربوط به اين موضوع مراجعه كند، دلالت آيات را بر خاتميت رسول اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) واضح و روشن خواهد ديد. اينك آيات مربوط به خاتميت:
آيه اول
(مَا كَانَ مُحَمَّدٌ أَبَا أَحَد مِنْ رِجَالِكُمْ وَلَكِنْ رَسُولَ اللهِ وَخَاتَمَ النَّبِيِّينَ وَكَانَ اللهُ بِكُلِّ شَيْء عَلِيماً).(1)
«محمد پدر هيچ يك از مردان شما نيست بلكه پيامبر خدا و ختم كننده پيامبران است و خدا به همه چيز دانا است».

1 . احزاب/40.

صفحه 28
توضيح مطلب
از رسم ها و سنت هاى غلط زمان جاهليت، اين بود كه پسرخوانده خود را به منزله فرزند حقيقى خود مى دانستند و با او بسان فرزندان واقعى خود رفتار مى كردند; مثلاً اگر پسرخوانده اى همسر خود را طلاق مى داد به خود اجازه نمى دادند كه با همسر او ازدواج كنند. اسلام براى كوبيدن اين نوع سنت هاى غلط، پيامبر را مأمور كرد كه با «زينب» همسر «زيد» كه پسرخوانده آن حضرت بود و همسر خود را طلاق داده بود، ازدواج كند.
پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) با زينب ازدواج كرد. اين ازدواج در ميان مردمى كه به خدا و رسول او ايمان راستين نداشتند و به اين عادات و رسوم به شدت خود گرفته بودند، جنجالى به پا كرد و همگى مى گفتند كه چرا پيامبر با همسر سابق پسرخوانده خود، «زيد» ازدواج كرده؟!
خداوند براى كوبيدن اين افكار، در آيه ياد شده چنين مى فرمايد:
«محمّد پدر هيچ يك از مردان شما كه از نسل او نيستند، نيست و زيد هم يكى از آنان است. از اين لحاظ ازدواج با همسر سابق زيد براى او اشكالى ندارد. آرى، پيامبر و فرستاده خدا است و پيوسته از اوامر خدا پيروى مى كند و اين ازدواج هم به فرمان خدا بوده است.

صفحه 29
آرى، او پدر شماها نيست، بلكه خاتم پيامبران و آخرين پيامبر الهى است كه باب نبوت و پيامبرى به وسيله او ختم شده و پس از او پيامبر ديگر و شريعت ديگرى نخواهد آمد و شريعت و پيامبرى او تا روز قيامت باقى خواهد ماند».
نحوه تلفّظ لفظ «خاتم» در «خاتم النّبيين»
لفظ «خاتم» را در آيه به چند صورت مى توان خواند، ولى اختلاف در تلفظ آن، كوچك ترين اثرى در مفاد و معنى آن پديد نمى آورد. اينك احتمال هاى مختلف آن:
1. «خاتِم» بر وزن «حافِظ» كه به صورت اسم فاعل است و مفاد آن ختم كننده است.
2. «خاتَم» به فتح تا بر وزن «عالَم = جهان» و معنى آن آخر و آخرين است.
3. «خاتَم» بر وزن «عالَم = جهان»، ولى به معنى چيزى كه با آن اسناد و نامه ها را مهر مى كردند.
4. «خاتَمَ» به فتح تا و ميم بر وزن «ضارَبَ» فعل ماضى از باب مضاربه، يعنى كسى كه پيامبران الهى را ختم كرد.
نتيجه اينكه لفظ «خاتم» را به هر نحو تلفظ كنيم معناى آيه اين مى شود كه محمّد (صلى الله عليه وآله وسلم)آخرين پيامبر الهى است، و پيامبرى و نبوت با

صفحه 30
آمدن او ختم شده، و پس از او پيامبر و كتاب و شريعت و دين ديگرى نخواهد آمد.
در طول چهارده قرن و اندى كه از آغاز اسلام مى گذرد، در تمام كتاب هاى لغت و تفسير، كلمه «خاتم» و «خاتم النبيين» به همين طور كه بيان شد، تفسير شده و هيچ كس در معنى آن اختلاف نكرده است. براى اطمينان بيشتر مى توانيد به تفاسير قرآن مجيد و نيز به لغت نامه ها و فرهنگ هاى عربى مراجعه كنيد.
ما از باب نمونه گفتار چند نفر از آنان را در اينجا مى آوريم و پيش از نقل گفتار دانشمندان، بهتر است كه ابتدا به خود قرآن مجيد و مواردى كه در آن ماده «ختم» استعمال شده است مراجعه كنيد و از خود قرآن براى دريافت معناى «خاتم النبيين» استمداد و استفاده كنيم.
در قرآن اين لفظ در آيات زير وارد شده است:
1. (يُسْقَوْنَ مِنْ رَحِيق مَخْتُوم).(1)
«از شرابى خالص و مهرخورده نوشانده مى شوند كه نشانه خالص بودن آن اين است كه سر شيشه و ظرف آن مهر شده است».

1 . مطففين/ 25.

صفحه 31
2. (خِتَامُهُ مِسْكٌ...).(1)
«مهر آن، از مشك است به طورى كه هنگام آشاميدن آن، آخرين چيزى كه درك مى شود بوى مشك است».
3. (الْيَوْمَ نَخْتِمُ عَلَى أَفْوَاهِهِمْ وَتُكَلِّمُنَا أَيْدِيهِمْ...).(2)
«آن روز (روز قيامت) دهان هاى آنان را مهر مى كنيم و دست هاى ايشان با ما صحبت مى كند و به كرده هاى آنان گواهى مى دهد».
4. (أَفَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلَهَهُ هَوَاهُ وَأَضَلَّهُ اللهُ عَلَى عِلْم وَخَتَمَ عَلَى سَمْعِهِ وَقَلْبِهِ وَجَعَلَ عَلَى بَصَرِهِ غِشَاوَةً).(3)
«آيا كسى را كه خداى خود را هوس خويش قرار داده و از روى علم، گمراهى را اختيار كرده و درنتيجه خدا بر گوش و دل او مهر نهاده و بر چشم او پرده اى قرار داده است، ديده اى؟!»
5. (خَتَمَ اللهُ عَلَى قُلُوبِهِمْ وَعَلَى سَمْعِهِمْ وَعَلَى أَبْصَارِهِمْ غِشَاوَةٌ).(4)

1 . مطففين/ 26.
2 . يس/ 65.
3. جاثيه/ 23.
4 . بقره/ 7.

صفحه 32
«خدا بر دل ها و بر گوش هاى آنان مهر زده و بر چشم هاى آنان پرده اى است».
هنگامى كه عناد و تعصب شخص كافر به درجه اى رسيد كه از ايمان و بازگشت او به سوى خدا نوميدى حاصل شد، در اين موقع خداوند، بر دل و قلب او مهر مى زند، بسانى كه ما، درهاى شيشه را مهر و موم مى كنيم; در اين صورت دل و قلب آنها مانند ظرف مهر شده اى مى شود كه هيچ منفذى نداشته باشد، نه ايمان داخل آن مى شود و نه كفر از آن خارج مى گردد.
چنان كه ملاحظه مى فرماييد «ختم» در اين آيه كنايه از خاتمه پيدا كردن كار است; يعنى كفر و الحاد و تاريكى روح آنان به درجه اى مى رسد كه جاى اميدى براى تأثير نور حق و كلمات الهى در آنها باقى نمى ماند، همان طور كه مهر كردن نامه علامت آن است كه نويسنده همه مقصود خود را نوشته، و چيز ديگر باقى نمانده است.
بنابراين معناى ختم نبوت اين است كه موضوع نبوت به مرتبه نهايى رسيده، و به وسيله پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) باب نبوت و پيامبرى مهر شده و به روى هيچ كس تا دامنه قيامت باز نخواهد شد.
گفتار دانشمندان در معناى خاتم
1. ابن فارس كه يكى از بزرگ ترين دانشمندان علم لغت

صفحه 33
است مى نويسد :
معناى اصلى «ختم»، «به آخر رسيدن» است. در زبان عربى مى گويند: «ختمت العمل» يعنى كار را به آخر رساندم، و همچنين مى گويند: «ختم القارى السورة» يعنى قارى قرآن، سوره را به پايان رسانيد و تا آخر آن را خواند و از همين باب است «ختم» به معناى مهر كردن، زيرا آخرين مرحله حفظ بعضى از اشيا اين طور است كه درب ظرف و شيشه آن را مهر و موم كنند.
«خاتم» به فتح و كسر تاء هم از همين باب است، زيرا مرسوم است كه به وسيله «خاتم» يعنى «مهر» يا «انگشترى» نامه ها و نوشته ها را ختم مى كنند و مهر كردن نامه حاكى از آن است كه نامه به پايان رسيده است.
پيامبر ما را «خاتم الأنبياء» مى گويند چون آخرين پيامبر الهى است و «ختامه مسك» كه در قرآن مجيد آمده است، يعنى آخرين چيزى كه از آشاميدن آن شراب درك مى كنند، بوى مشك است.(1)
2. «ابوالبقاء عكبرى» دانشمند معروف در ذيل آيه (وَلَكِنْ رَسُولَ اللهِ وَخَاتَمَ النَّبِيِّينَ) مى نويسد: خاتم به فتح تاء يا فعل ماضى از باب مفاعله است، يعنى محمّد (صلى الله عليه وآله وسلم) پيامبران الهى را ختم كرد يا

1 . المقائيس، ماده «خ ت م».

صفحه 34
مصدر است كه بنابراين «خاتم النّبيين» به معناى ختم كننده پيامبران خواهد بود زيرا مصدر در اين قبيل موارد به معناى اسم فاعل است.
يا آن طور كه ديگر دانشمندان گفته اند، خاتم به فتح تاء اسم است به معناى آخر و آخرين يا آنطور كه بعضى ديگر گفته اند به معناى اسم مفعول است «خاتم النبيين» يعنى «مختوم به النبيّون» يعنى پيامبران الهى به پيامبر اسلام مهر و ختم شدند.
اين چهار احتمال در صورتى است كه «خاتم» به فتح تاء قرائت شود.
اگر به كسر تاء قرائت شود چنان كه شش نفر از «قراء سبعه» اين طور قرائت كرده اند نيز به معناى «آخر و آخرين» است.
خلاصه بنا بر هر يك از اين پنج احتمال، معناى آيه اين است كه: محمد (صلى الله عليه وآله وسلم)آخرين پيامبر الهى است و پس از او پيامبر ديگرى نخواهد آمد.(1)
3. فيروزآبادى در فرهنگ خود مى نويسد: ختم به معناى مهر كردن است و در زبان عربى مى گويند: «ختم على قلبه» يعنى قلب و دل او را جورى كرد كه چيزى نفهمد و روحيات بد او از او خارج نشود; مثل شيشه مهركرده اى كه نه چيزى از آن خارج مى شود و

1 . التبيان فى اعراب القرآن: 2/100.

صفحه 35
نه چيزى داخل مى گردد و باز مى گويند: «ختم الشىء» يعنى به آخر آن چيز رسيد.
و «ختام» بر وزن كتاب به گلى گفته مىشود كه به وسيله آن درهاى ظرف و شيشه را مهر مى كنند و «خاتم» به آن چيزى گفته مى شود كه روى آن گل زده مى شود و به معناى «انگشترى» هم آمده است.(1)
در زمان هاى سابق بيشتر افراد نام خود را روى انگشترى نقش مى كردند و همان انگشترى، مهر آنها بود كه به وسيله آن نامه ها و نوشته هاى خود را مهر مى كردند; پس «خاتم» به معناى انگشترى هم، از همان ريشه «ختم» به معناى مهر كردن و به آخر رسانيدن گرفته شده است.
4. «جوهرى» در لغت نامه خود مى نويسد: ختم به معناى رسيدن به آخر و «اختتم» در مقابل «افتتح» است; يعنى افتتاح به معناى شروع كردن و آغاز كردن و باز كردن و اختتام به معناى به پايان رساندن و تمام كردن و به آخر رسيدن است و «خاتم» به كسر تاء و به فتح تاء هر دو به يك معنا است و «خاتمة الشىء» يعنى آخر آن چيز و «خاتم الأنبياء» از القاب رسول گرامى اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) است.(2)

1 . قاموس اللغة: 4/102.
2 . مختار الصحاح، ص 130.

صفحه 36
5. ابن منظور در لغت نامه بزرگ خود مى نويسد: «ختام القوم» يعنى آخرين فرد قوم و «خاتم» از نام هاى رسول گرامى اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) است و «خاتم النبيين» در آيه (وَلَكِنْ رَسُولَ اللهِ وَخَاتَمَ النَّبِيِّينَ) به معناى آخرين پيامبر است و يكى از نام هاى رسول اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) «عاقب» است و آن نيز به معناى آخرين پيامبر است.(1)
6. ابومحمد دميرى در منظومه خود چنين مى گويد:
والخاتم الفاعل قل بالكسر    وما به يختم فتحاً يجرى
يعنى «خاتم به كسر تاء به معناى ختم كننده و به فتح تاء به معناى مهرى است كه به وسيله آن نامه و چيزهاى ديگر را مهر مى كنند».(2)
7. بيضاوى مفسر معروف مى نويسد: خاتم النّبيين يعنى آخرين پيامبرى كه پيامبران الهى را ختم كرد و به پايان رسانيد و اگر طبق قرائت عاصم به فتح تاء بخوانيم يعنى پيامبرى كه به وسيله او سلسله پبامبران الهى ختم شدند و به پايان رسيدند، همان طور كه نامه هنگامى كه به پايان مى رسد ختم و مهر مى شود.(3)
8. راغب اصفهانى در فرهنگ پرارج خود مفردات

1 . لسان العرب: 15/55.
2 . التيسير فى علوم القرآن، ص 90.
3 . انوار التنزيل، ص 342.

صفحه 37
مى نويسد: در زبان عربى مى گويند: «ختمت القرآن» يعنى قرآن را به آخر رسانيدم و تا پايان آن خواندم و به رسول اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) «خاتم النبيين» گفته مى شود به جهت اينكه آن حضرت نبوت را ختم كرد يعنى با آمدن خود رشته نبوت را به آخر رسانيد.(1)
9. در تفسير جلالين مى نويسد: خاتم به فتح تاء به معناى وسيله ختم است يعنى چيزى كه با آن نامه و چيزهاى ديگر را مهر مى كنند و معناى جمله «خاتم النبيين» اين مى شود: پيامبران الهى به رسول اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) ختم شدند.(2)
10. ابن خلدون فيلسوف و مورّخ مشهور در مقدمه مى نويسد: امّا مهر كردن نامه ها و سندها ميان زمامداران پيش از اسلام و بعد از اسلام مرسوم و معروف بوده است و بخارى و مسلم در صحيح خود نقل كرده اند كه هنگامى كه رسول خدا مى خواست نامه اى براى زمامدار روم بنويسد ياران آن حضرت يادآورى نمودند كه زمامداران، نامه اى را كه مهر نشده باشد قبول نمى كنند. حضرت دستور داد انگشترى از نقره ساختند و روى آن نقش نمودند «محمّد رسول اللّه» و از آن پس آن حضرت نامه هاى خود را با آن انگشترى مهر مى كرد.

1 . مفردات راغب، ص 142.
2 . تفسير جلالين، ذيل همين آيه.

صفحه 38
سپس ابن خلدون مى نويسد: در زبان عربى مى گويند «ختمت الأمر» يعنى به آخر آن رسيدم و نيز مى گويند: «ختمت القرآن» يعنى قرآن را تا آخر آن خواندم. «خاتم النبيين» يعنى آخرين پيامبر... .
نيز اضافه مى كند مهر كردن نامه به وسيله خاتم و انگشترى علامت تمام شدن نامه و به پايان رسيدن مقصود نويسنده و صحيح بودن آن نوشته و نامه است و اگر نامه يا نوشته و سندى مهر نداشته باشد، ناتمام است و اعتبار نخواهد داشت.(1)
از اين اتّفاق نظر ميان فرهنگ نويسان زبان عربى استفاده مى شود كه واژه «ختم» يك معنا بيشتر ندارد و آن معنا «رسيدن به آخر» است و خاتم به كسر تاء به معناى ختم كننده و آخر و آخرين است و به فتح تاء، يا فعل ماضى است به معناى «ختم كرد و به آخر رسانيد» يا اسم است به معنى آخرين يا به معناى مهر و انگشترى كه نامه را به آن ختم و مهر مى كنند تا علامت به پايان رسيدن نامه باشد و همه مفاهيم به همان ريشه برمى گردد و در تمام استعمالات همان معناى به آخر رسيدن مقصود است.
آنچه در بعضى از كتاب هاى لغت آمده است كه «خاتم» به معناى انگشترى است باز با ريشه لغوى آن تناسب كامل دارد، و

1 . مقدمه ابن خلدون، ص 264-265.

صفحه 39
معناى جداگانه اى نيست تا كسى خيال كند يكى از معانى «خاتم» انگشترى است زيرا همان طور كه گفته شد، در دوران هاى قبل چنين مرسوم بوده است كه با انگشترى كه نام صاحب آن بر آن نقش شده بود نامه ها و نوشته ها و سندها را مهر مى كردند و درحقيقت انگشترى شان مهرشان بود «همان طور كه رسول اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) هم انگشترى داشتند كه مهر ايشان بود و نامه هاى خود را با آن مهر مى كردند».(1)
آرى، در قاموس اللغة آمده است: «الخاتم ما يوضع على الطينة و حلىّ الاصبع»،(2) ولى منظور صاحب قاموس اين است كه بگويد خاتم به معناى انگشترى هم آمده است و جمله «حلىّ الاصبع» را به جاى انگشترى به كار برده است نه اينكه بخواهد بگويد خاتم به معناى «زينت» آمده است و اينكه بعضى از مبلغين بهائى گفته اند «خاتم» در لغت به معناى «زينت» آمده است و به كلام صاحب قاموس استدلال كرده اند، دليل بر بى اطلاعى و مغالطه كارى آنان است والاّ هيچ شخص باانصافى نمى تواند با استناد به اين عبارت قاموس بگويد صاحب قاموس گفته است «خاتم» به معناى «زينت» آمده است.

1 . الطبقات الكبرى: 1/160-161، قسم دوم.
2 . قاموس اللغة: 4/102.

صفحه 40
نقل يك پندار
برخى از نويسندگان بهائى چون مى خواسته اند كه رهبر خود را به عنوان يك پيامبر الهى جلوه دهند دست و پا كرده اند كه بلكه بتوانند در دلالت اين آيه، بر خاتميت رسول اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) خدشه و شبهه اى ايجاد كنند، امّا گفتار آنها به قدرى پوچ و سست و متزلزل است كه اصلاً شايسته طرح و رد نيست و اصولاً بايد گفت اين اشكال ها مانند شبهات ايدئاليست ها است، با اينكه گرمى آفتاب را لمس مى كنند مى گويند در وجود آفتاب و خورشيد شك داريم و واضح است كه اين قبيل اشكالات نياز به رد و پاسخ ندارد امّا در عين حال براى اينكه بى پايگى سخن آنان به خوبى روشن شود نظر آنان را نقل مى كنيم و به بيانى بسيار واضح پاسخ مى دهيم.
گفته اند: چون «خاتم» در لغت به معناى زينت انگشت آمده است، ممكن است منظور از «خاتم النبيين» اين باشد كه رسول اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) از حيث كمالات و مقامات به جايى رسيده است كه زينت ساير پيامبران مى باشد، همان طور كه انگشترى زينت انگشت انسان است.
نيز گفته اند: چون «خاتم» براى تصديق كردن مضمون نامه به كار مى رفته است، يعنى صاحب نامه با مهر كردن آخر آن، مضمون نامه را تصديق مى كرده است ممكن است «خاتم النبيين» هم به معناى

صفحه 41
تصديق كننده پيامبران باشد، همان طور كه «خاتم» وسيله تصديق مضمون نامه است.
پاسخ اين پندار
از بحث هاى گذشته روشن شد كه «خاتم النبيين» چه به كسر تاء باشد و چه به فتح آن، به عقيده تمام مفسران و دانشمندان علم لغت به معناى آخرين پيامبران و ختم كننده آنان است و اصلاً ديده و شنيده نشده است كه «خاتم» را بر انسان اطلاق كنند و از آن معناى زينت يا تصديق كننده اراده نمايند.
ناگفته پيدا است كه اگر گوينده اى بخواهد لفظى را در غير معناى حقيقى خود به كار برد، لازم است استعمال آن لفظ در آن معناى، رايج و متعارف يا لااقل مورد پسند طبع و ذوق سليم باشد و اين هيچ كدام نيست.
گذشته از اينكه براى استعمال كلمه اى در غير معناى رايج آن، لازم است قرينه و نشانه اى باشد كه شنونده و خواننده به وسيله آن قرينه مقصود گوينده و نويسنده را تشخيص دهد و در اينجا هيچ قرينه و نشانه اى در كار نيست تا دليل بر اين باشد كه معناى حقيقى خاتم النبيين منظور نبوده و از آن، معناى غيرحقيقى به طور مجاز اراده شده است.
اين اشكال به اندازه اى سست است كه هيچ يك از دشمنان

صفحه 42
اسلام حتى رهبر خود فرقه بهائيت را به خود جلب نكرده است زيرا وى در كتاب اشراقات مى گويد:
«و الصلاة والسلام على سيد العالم و مربى الأُمم الذى به انتهت الرسالة و النبوة و على آله و أصحابه دائماً أبداً سرمداً».(1)
او در اين عبارت به طور صريح به خاتميت پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) اعتراف نموده و موضوع نبوت و رسالت را با آمدن او پايان يافته دانسته است.
نيز در كتاب ايقان(2) هم به خاتميت رسول اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) تصريح مى كند; يعنى نمى گويد «خاتم» به معناى زينت يا تصديق كننده است بلكه خاتم را به معناى ختم كننده مى گيرد امّا پس از اين تصريح تأويلاتى بسيار خنك ذكر مى كند كه طبع سليم از آن تأويلات كج و معوج بيزار است و هر خواننده اى متوجه مى شود كه اين تأويلات براى اين است كه راهى براى ادعاى نبوت خود باز كند.
گذشته از اين خوب است از اينها بپرسيم اگر مقصود از خاتم در «خاتم النبيين» زينت بودن پيامبر اسلام در ميان پيامبران گذشته است آيا بهتر نبود به جاى «خاتم» كلمه «تاج» به كار ببرد زيرا «تاج»

1 . اشراقات، ص 292.
2 . ايقان، ص 136.

صفحه 43
براى فهماندن اين معنا خيلى مناسب تر است و در زبان فارسى هم رايج است كه مى گويند: «فلانى تاج سر ما است».
هر گاه مقصود از جمله «خاتم النبيين» اين بود كه بفهماند رسول اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم)تصديق كننده پيامبران گذشته است چرا كلمه «مصدق» كه صريح در اين مطلب است به كار برده نشده و به جاى آن كلمه «خاتم» كه معناى حقيقى آن چيز ديگرى است به كار برده شده است.
مگر قرآن مجيد در موارد ديگر كه مى خواسته اين معنا را بگويد از همان كلمه «مصدق» استفاده نكرده است،(1) پس چرا اينجا از كلمه صريح صرف نظر نموده و كلمه اى كه اصلاً در اين معنا استعمال نشده به كار برده است.
علاوه بر همه اينها اگر منظور از «خاتم» در اين آيه تصديق كننده باشد بايد بين آن حضرت و «خاتم» به معناى تصديق كننده، شباهتى باشد و متأسفانه شباهتى در بين نيست زيرا «خاتم» وسيله و ابزار تصديق نامه و نوشته است، نه اينكه خود «خاتم» تصديق كننده باشد، زيرا شخصى كه نامه را مى نويسد، به وسيله مهر صحت آن نامه را تصديق مى كند، خود او تصديق كننده است و خاتم وسيله تصديق به شمار مى رود امّا پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) خودش تصديق كننده پيامبران پيش است، نه اينكه وسيله تصديق باشد.

1. به آيه هاى 6 سوره صف، و 46 سوره مائده، و 50 سوره آل عمران، مراجعه شود.

صفحه 44
مسلم است كه براى اين سؤال ها پاسخى ندارند و خودشان به بطلان گفته هاى خويش بهتر آگاهند، امّا چه كنند مزدور ديگران شده اند كه در راه آنان قلمى به كار برند و سخنان پوچ و بى اساس را به عنوان شبهه و اشكال به زبان و قلم بياورند امّا خوشبختانه مسلمانان از منويات آنان آگاهند و فريب مغالطه كارى آنان را نمى خورند.
دومين پندار بى اساس پيرامون آيه
ممكن است گفته شود كه با بيانات گذشته به خوبى روشن شد كه «خاتم» به معناى ختم كننده و «آخرين» مى باشد امّا اشكال اينجا است كه آيه مى گويد: خاتم النبيين و نمى گويد: خاتم المرسلين; يعنى از آيه استفاده مى شود كه رسول گرامى اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) ختم كننده انبياى الهى است نه ختم كننده «رسل» و بنابراين ممكن است پس از رسول گرامى اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) رسول ديگرى بيايد. آرى، بعد از ايشان نبى ديگر نمى آيد.
پاسخ دومين پندار
صحيح است كه واژه «نبى» و «رسول» در قرآن مجيد در دو معناى متفاوت استعمال شده است به گواه اينكه در برخى از موارد اين دو لفظ در كنار يكديگر آمده اند. درباره موسى (عليه السلام) مى فرمايد:

صفحه 45
(... وَكَانَ رَسُولاً نَبِيًّا).(1)
«او رسول و نبى بود».
و درباره اسماعيل مى فرمايد:
(... إِنَّهُ كَانَ صَادِقَ الْوَعْدِ وَكَانَ رَسُولاً نَبِيًّا).(2)
«اسماعيل به وعده هاى خود عمل مى كرد و رسول و نبى بود».
اما اين مطلب باعث نمى شود كه در دلالت آيه «خاتم النبيين» بر مسأله خاتميت شبهه و اشكالى پيدا شود.
توضيح اينكه: «نبى» به كسى گفته مى شود كه از طرف خدا به او وحى شود و درنتيجه بتواند از جهان غيب خبر دهد; خواه مأمور باشد كه آنچه را كه به او وحى شده است به مردم يا گروهى از مردم تبليغ كند يا نباشد و خواه كتاب آسمانى و شريعت جداگانه اى داشته باشد يا پيرو شريعت و كتاب آسمانى پيامبرى ديگر باشد.
امّا «رسول» فقط به آن دسته از انبيا گفته مى شود كه علاوه بر مسأله اخذ وحى و خبر داشتن از جهان غيب لااقل يكى از سه امتياز زير را داشته باشد:
1. مأمور باشد كه آنچه به او وحى شده است به مردم يا

1 . مريم/ 51.
2 . مريم/ 54.

صفحه 46
گروهى از آنان تبليغ كند.
2. داراى شريعت جداگانه اى باشد نه اينكه پيرو شريعت پيامبر ديگرى باشد.
3. داراى كتاب آسمانى باشد.
بنابراين بايد گفت: «نبى» اعم از «رسول» است و در «رسول» امتياز و خصوصيتى لازم است كه در «نبى» معتبر نيست; روى اين حساب هر كس «رسول» باشد حتماً «نبى» هم خواهد بود ولى ممكن است كسى «نبى» باشد و رسول نباشد; يعنى آن امتياز و خصوصيت اضافى را نداشته باشد.(1)
برگرديم به آيه «خاتم النبيين» و اشكال ياد شده. طبق دليل هايى كه ذكر شد، از اين آيه به خوبى استفاده مى شود كه پس از رسول گرامى اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) نبى ديگرى نخواهد آمد و اينكه گفته مى شود: نبى ديگرى نمى آيد ولى شايد رسول ديگرى بيايد، پاسخ آن واضح است زيرا ما رسولى كه نبى نباشد نداريم بلكه همان طور كه توضيح داده شد «رسول»

1 . مشهور در معنى نبى و رسول همين است كه در بالا نگارش يافت و براى آگاهى از مدارك آن مى توانيد به كتاب هاى زير مراجعه فرماييد: تبيان: 7/331; مجمع البيان: 7/91; تفسير الجلالين در تفسير آيه 52 سوره حج; المنار: 9/ 225; الكاشف: 5/178; كشاف: 2/165; تفسير نيشابورى 2/513; بيضاوى 4/57 و... ولى مؤلف محترم درباره نبى و رسول نظر خاصى دارند كه مشروح آن را در جلد چهارم مفاهيم القرآن آورده اند.

صفحه 47
همان نبى است با بعضى از امتيازات و خصوصيات.
به اصطلاح اهل منطق ميان اين دو لفظ «نبى و رسول» از نسبت هاى چهارگانه عموم و خصوص مطلق است يعنى نبى اعم، و رسول اخص است و واضح است كه نفى اعم ملازم با نفى اخص مى باشد.
مثلاً بين انسان و انسان دانشمند عموم و خصوص مطلق است; يعنى انسان اعمّ است و انسان دانشمند اخص، زيرا او همان انسان است به اضافه يك امتياز و خصوصيت.
حال اگر شما گفتيد امروز انسانى به خانه ما نيامد، قطعاً از گفتار شما استفاده مى شود اصلاً انسانى نيامده حتى انسان دانشمند هم نيامده است.
بنابراين وقتى قرآن مجيد مى گويد بعد از پيامبر اسلام نبى ديگرى نخواهد آمد، از اين گفتار به طور قطع استفاده مى شود كه بعد از ايشان رسول ديگرى هم نخواهد آمد، زيرا رسول همان نبى است به اضافه بعضى از خصوصيات.
و اگر ممكن بود كه بعد از رسول گرامى اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) رسول ديگرى بيايد، معنا نداشت كه قرآن بگويد بعد از رسول گرامى اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) نبى ديگرى نخواهد آمد، زيرا همان رسولى كه ممكن است بيايد، نبى هم مى باشد.

صفحه 48
مؤيد اين گفتار كه هر كس رسول باشد نبى هم هست ولى ممكن است شخص نبى باشد و رسول نباشد روايتى است كه از ابوذر نقل شده است.
ابوذر از رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) مى پرسد: شماره انبياى الهى چند تا است؟
آن حضرت در پاسخ مى فرمايد: صد و بيست و چهار هزار نفر.
عرض مى كند: مرسلين آنها چند نفر هستند.
مى فرمايد: سيصد و سيزده نفر...(1)
توجه داريد كه در اين روايت 313 نفر از انبيا به عنوان رسول هم معرفى شده اند; يعنى اين سيصد و سيزده نفر علاوه بر منصب نبوت، خصوصيت و امتياز اضافه اى دارند كه ديگر انبيا آن خصوصيت و امتياز را ندارند.
تحريف حقيقت
برخى از نويسندگان بهايى براى اينكه جاده را نسبت به ادعاى رسالت پيشواى خود صاف كند، دست به تحريف عجيبى زده و بر خلاف آنچه كه مفسران و فرهنگ نويسان لغت عرب اين دو لفظ را تفسير و معنى و توجيه كرده اند، او كوشش كرده است كه اين دو لفظ

1 . معانى الاخبار، ص 333; بحار الأنوار: 11 / 32.

صفحه 49
را در رديف الفاظى كه معانى متباين دارند و هرگز در يك جا جمع نمى شوند، درآورد تا از اين راه نتيجه بگيرد كه ختم نبوت ملازم با ختم رسالت نيست، آنجا كه مى گويد: نبى كسى است كه از خدا خبر دهد، مشروط بر اينكه داراى كتاب و شريعت نباشد و رسول كسى است كه براى هدايت مردم مبعوث شده، مشروط بر اينكه داراى كتاب باشد.(1)
اين شخص با اين بيان خواسته بگويد واژه نبى و رسول با هم مباين هستند و اصلاً هر كسى نبى باشد رسول نيست و هر كس رسول باشد نبى نيست و نيز خواسته است نتيجه بگيرد كه از آيه «خاتم النبيين» مى فهميم كه باب نبوت بسته شده نه باب رسالت و نبى ديگرى نخواهد آمد، نه اينكه رسول ديگرى هم نيايد.
با در نظر گرفتن آياتى كه هم اكنون نقل مى كنيم و نيز با در نظر گرفتن گفتار دانشمندان اسلامى درباره واژه نبى و رسول به خوبى واضح است كه اين نويسنده مغرض و مزدور مى خواسته با اين گفتار ضدقرآنى و غلط خود، راه را براى ادعاى «باب» باز كند و الاّ خود او هم مى دانسته كه نبى و رسول داراى دو معناى متباين غير قابل جمع نيستند زيرا در خود آيه مورد بحث لفظ رسول و نبى به رسول اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) اطلاق شده است:

1. فرائد، ص 135.

صفحه 50
(وَلَكِنْ رَسُولَ اللهِ وَخَاتَمَ النَّبِيِّينَ).
«محمد (صلى الله عليه وآله وسلم) رسول خدا و آخرين نبى است».
در قرآن مجيد در آيات زيادى، بسيارى از پيامبران آسمانى نبى و رسول خوانده شده اند و اگر اين دو لفظ و معنى متباين و غير قابل جمع داشت چرا در گروهى از پيامبران هر دو به كار رفته است؟
قرآن مجيد درباره حضرت ابراهيم يك جا مى فرمايد:
(وَاذْكُرْ فِي الْكِتَابِ إِبْرَاهِيمَ إِنَّهُ كَانَ صِدِّيقًا نَبِيًّا).(1)
«از ابراهيم در كتاب ياد كن. او راستگو و پيامبر بود».
در جاى ديگر مى فرمايد:
(وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا نُوحًا وَ إِبْرَاهِيمَ...).(2)
«نوح و ابراهيم را فرستاديم».
باز مى فرمايد:
(صُحُفِ إِبْرَاهِيمَ وَمُوسَى).(3)
«صحيفه هاى ابراهيم و موسى».
از اين سه آيه به خوبى استفاده مى شود كه ابراهيم در عين حال كه رسول و صاحب كتاب بوده نبى هم بوده است.
و درباره موسى (عليه السلام) مى فرمايد:

1 . مريم/ 41.
2 . حديد/ 26.
3 . اعلى/ 19.

صفحه 51
(وَ اذْكُرْ فِي الْكِتَابِ مُوسَى إِنَّهُ كَانَ مُخْلَصًا وَكَانَ رَسُولاً نَبِيًّا).(1)
«موسى را در قرآن ياد كن. او فرد پاك و رسول و نبى بود».
از اين آيه هم به خوبى استفاده مى شود كه موسى (عليه السلام) در عين حال كه رسول بوده نبى هم بوده است.
و درباره عيسى (عليه السلام) يك جا مى فرمايد:
(...إِنَّمَا الْمَسِيحُ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ رَسُولُ اللهِ...).(2)
«مسيح فرزند مريم رسول خدا است».
در جاى ديگر از قول عيسى (عليه السلام) نقل مى كند كه گفته است:
(...إنِّي عَبْدُ اللهِ آتَاني الْكِتَابَ وَ جَعَلَني نَبِيًّا).(3)
«من بنده خدا و داراى كتابم. خدا پيامبرم قرار داده است».
و درباره خود رسول گرامى اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) هم يك جا مى فرمايد:
(يَا أَيُّهَا النَّبي إِنَّا أَرْسَلْنَاكَ شَاهِدًا وَمُبَشِّرًا وَنَذِيرًا).(4)
«اى پيامبر، ما تو را گواه و بشارت و بيم دهنده ارسال كرده ايم».

1 . مريم/ 51.
2. نساء/ 171.
3 . مريم/ 30.
4 . احزاب/ 45.

صفحه 52
در جاى ديگر مى فرمايد: (مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللهِ وَالَّذِينَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ رُحَمَاءُ بَيْنَهُمْ).(1)
«محمد رسول خدا است و ياران او با كافران سختگير و با يكديگر مهربان هستند».
در جاى سوم مى فرمايد:
(الَّذِينَ يَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِىَّ الأُمِّىَّ...).(2)
«كسانى كه از رسول و پيامبر درس نخوانده پيروى مى كنند».
با در نظر گرفتن اين آيات و ده ها آيه مشابه آن به خوبى روشن مى شود كه كلمه نبى و رسول دو معناى مباين ندارند تا هر كس نبى باشد رسول نباشد و هر كس رسول باشد نبى نباشد بلكه همان طور كه قبلاً گفته شد، نسبت بين اين دو كلمه عموم و خصوص مطلق است و در بسيارى از موارد با هم در يك جا جمع مى شوند; يعنى هر كس رسول باشد نبى هم هست ولى ممكن است كسى نبى باشد و رسول نباشد.
مؤيّد ديگرى كه مى تواند معناى آيه را روشن كرده و بى اساسى اين پندار را واضح كند، اين است كه در قسمت زيادى از روايات اين باب كه مى توان گفت همه آنها همان معناى آيه را توضيح و تذكر

1 . فتح/ 29.
2 . اعراف/ 157.

صفحه 53
داده اند، مسأله خاتميت به عنوان «خاتم المرسلين»، «ليس بعدى رسول»، «اختم به انبيائى و رسلى»، «وختم به الوحى»، «و خاتم رسله»، «وختم بكتابكم الكتب فلا كتاب بعده أبداً» و مشابه اينها ذكر شده است كه به صراحت مى فهماند كه رسول گرامى اسلام ختم كننده انبيا و ختم كننده مرسلين هر دو مى باشد.
به بخش روايات (روايت هاى 5، 14، 19، 22، 24، 27، 30، 36، 40، 41، 43، 45، 51، 54 و 55) مراجعه شود.
نيز براى ابطال اين پندار خام به چهار آيه اى كه در صفحات آينده عنوان مى شود، مى توان استدلال كرد زيرا دلالت آن چهار آيه بر اينكه بعد از رسول گرامى اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) كتاب و شريعت ديگرى نخواهد آمد جاى ترديد نيست و واضح است كه نويسنده فرائد مى خواهد با ترديد در دلالت آيه «خاتم النبيين» راهى براى ادعاى رسالت و آوردن كتاب و شريعت «على محمد باب» باز كند ولى همان طور كه گفته شد، بى اساسى اين پندار و گفتار احتياج به بحث بيشتر ندارد.
گواه دوم از قرآن بر خاتميت
(تَبَارَكَ الذِي نَزَّلَ الْفُرْقَانَ عَلَى عَبْدِهِ لِيَكُونَ لِلْعَالَمِينَ نَذِيرًا).(1)

1 . فرقان/ 1.

صفحه 54
«بزرگ است خدايى كه «فرقان» (قرآن) را بر بنده خويش نازل كرد تا بيم رسان جهانيان باشد».
اين آيه آشكارا مى رساند كه هدف از نازل شدن قرآن بر پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) اين است كه قرآن يا خود پيامبر، نذير و بيم رسان همه مردم از روز نزول قرآن تا روز قيامت باشد.
راغب اصفهانى در فرهنگ خود بحث گسترده اى پيرامون لفظ «عالم» نموده است و پس از بررسى هاى زياد مى گويد: مجموع جهان آفرينش را «عالم» مى گويند، و علت اينكه اين لفظ را به صورت جمع درآورده، اين است كه هر نوعى از انواع جهان، براى خود «عالمى» است; چنان كه مى گويند: عالم خاك، عالم انسان، عالم حيوان.
اما جهت اينكه به صورتى جمع بسته شده است كه معمولاً الفاظى را به آن صورت جمع مى بندند كه مفرد آن فقط بر عاقل گفته مى شود، اين است كه عالم انسان جزو اين عالم ها است و چون انسان از «ذوى العقول» است، از باب غلبه عاقل بر غيرعاقل، جمعى كه مناسب با انسان است آورده اند.
بعضى گفته اند: علت چنين جمع بستن اين است كه منظور از «عالمين» فقط فرشتگان و جن و انس مى باشد و اين هر سه از «ذوى العقول» هستند; از اين جهت به صورتى جمع بسته شده است

صفحه 55
كه «ذوى العقول» را به آن صورت جمع مى بندند.
امام صادق (عليه السلام) فرموده است كه: منظور از «عالمين» انسان ها هستند و خداوند هر انسانى را عالمى جدا به حساب آورده است; نيز آن حضرت فرموده است: عالم دو عالم است; عالم بزرگ كه منظور جهان خلقت است و عالم كوچك كه منظور انسان است زيرا نقشه خلقت انسان با نقشه خلقت جهان شباهت دارد.(1)
زمخشرى در ذيل آيه (الْحَمْدُ للهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ) مى نويسد:
منظور از «عالم»، فرشتگان و جن و انس مى باشد و بعضى گفته اند: منظور همه مخلوقات خدا است كه به وسيله آن علم به وجود آفريدگار جهان حاصل مى شود و اينكه به صورت جمع گفته شده است براى اين است كه همه افراد آن را شامل گردد.(2)
نتيجه اينكه خواه «عالمين» در آيات ديگر قرآن مجيد به معناى انسان ها باشد يا به معناى انسان ها و جن ها و فرشتگان يا به معناى همه

1 . مفردات راغب، ص 345. گفتار امام صادق  (عليه السلام) كه فرمودند: مقصود از «عالمين»، «انسان ها» است آياتى از قرآن تأييد مى كند مانند:
(أَوَ لَمْ نَنْهَكَ عَنِ الْعَالَمِينَ) (حجر/ 70): مردم به لوط گفتند: آيا ما تو را از حمايت كردن «انسان ها» نهى نكرديم.
(أَتَأْتُونَ الذُّكْرَانَ مِنَ الْعَالَمِينَ) (شعراء/ 165): حضرت لوط به مردم مى گويد: آيا از انسان ها به مردها رو مى كنيد و از سنت طبيعى و شرعى كه ازدواج با زن ها است روگردانيد؟ در اين دو آيه مقصود از «عالمين» همان «انسان ها» است.
2 . تفسير كشاف: 1/11.

صفحه 56
جهان خلقت، ولى در آيه مورد بحث حتماً منظور انسان ها و مطلق صاحبان عقل مى باشد; البته صاحب عقل هايى كه مكلف باشند يعنى از طرف خدا موظف باشند كه از روى اختيار كارهايى انجام بدهند.
زيرا كلمه «نذير» كه در آيه مورد بحث وجود دارد، بزرگ ترين دليل است بر اينكه منظور از عالمين در آيه كسانى هستند كه قابل بيم و انذار باشند و آنها فقط صاحبان عقل و كسانى كه به تكاليف الهى مكلف هستند، مى باشند.
بنابراين از اين آيه به خوبى استفاده مى شود كه رسالت و انذار قرآن و پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)، مربوط به همه زمان ها و همه مردم است و اختصاص به زمان و مردمى معين ندارد، زيرا آيه به طور مطلق و بدون قيد و شرط مى گويد: قرآن يا پيامبر را براى اين فرستاديم تا نذير و بيم دهنده همه انسان ها باشد و هرگز آن را به زمان و مكان خاصى محدود نساخته است.
پاسخ به يك سؤال
ممكن است گفته شود كه چون در برخى از آيات و نيز در استعمالات عرب كلمه «عالمين» به معناى «جمعيت زيادى از انسان ها» به كار مى رود، پس به طور جزم و قاطع نمى توان گفت منظور از «عالمين» در آيه مورد بحث، همه جهانيان مى باشند زيرا

صفحه 57
احتمال دارد در آيه هم منظور همان «جمعيت زياد» باشد; يعنى خداى متعال قرآن را فرستاد تا بيم دهنده جمعيت هاى زيادى باشد و اين غير آن است كه بگوييم بيم دهنده مردم تا روز رستاخيز باشد.
پاسخ اين گفتار اين است كه «عالمين» در عرف عرب و اصطلاح قرآن مجيد در سه معنا استعمال مى شود:
1. تمام مخلوقات خدا مانند:
(قَالَ فِرْعَوْنُ وَمَا رَبُّ الْعَالَمِينَ* قَالَ رَبُّ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ وَمَا بَيْنَهُمَا إِنْ كُنْتُمْ مُوقِنِينَ).(1)
«فرعون گفت: پروردگار عالمين كيست؟ موسى جواب داد: پروردگار آسمان ها و زمين و هرآنچه مابين زمين و آسمان است، اگر اهل يقين هستند».
2. مخلوقاتى كه داراى عقل و شعور هستند يعنى فرشته و انسان و جن هستند:
(وَمَا اللهُ يُرِيدُ ظُلْمًا لِلْعَالَمِينَ).(2)
«خدا براى جهانيان ستمى نمى خواهد».
3. انسان ها مانند:
(أَتَأْتُونَ الذُّكْرَانَ مِنَ الْعَالَمِينَ).(3)

1 . شعراء/ 23-24.
2 . آل عمران/ 108.
3 . شعراء/ 165.

صفحه 58
«چرا شما از انسان ها به مردها رو مى كنيد و (از سنت طبيعى و مشروع كه ازدواج با زن ها است استفاده نمى كنيد)».
بنابراين اگر «عالمين» در غير اين سه معنا يعنى به معناى جمعيت زياد استعمال شود، احتياج به قرينه دارد چون در آيه مورد بحث قرينه اى وجود ندارد. احتمال اينكه منظور از عالمين جمعيت زيادى از انسان ها باشد، بى جهت خواهد بود.
زمخشرى در ذيل آيه:
(يَا بَنِي إِسْرَائِيلَ اذْكُرُوا نِعْمَتِي الَّتِي أَنْعَمْتُ عَلَيْكُمْ وَأَنِّي فَضَّلْتُكُمْ عَلَى الْعَالَمِينَ).(1)
«اى فرزندان اسرائيل، نعمت مرا كه به شما ارزانى داشتم و شما را بر مردم زمان خود برترى دادم به ياد آريد».
مى گويد: «عالمين به معناى جمعيت زياد است».(2)
اما گفتار زمخشرى از جهاتى درست نيست.
اولاً: با گفتار ابن عباس كه مى گويد: مراد از عالمين در اين آيه همه انسان هاى موجود آن عصر بوده اند، موافق نيست.
ثانياً: اگر گفتار زخمشرى يا نظر ابن عباس را در آيه فوق بپذيريم، به قرينه آيه ديگرى است كه مى گويد: امت اسلامى بر همه

1 . بقره/ 47 و 122.
2 . تفسير كشاف: 1/135.

صفحه 59
امت ها فضيلت و برترى دارند.
(كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّة أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَتَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَتُؤْمِنُونَ بِاللهِ).(1)
«شما بهترين امت ها هستيد كه بر اين مردم نمودار شده اند در حالى كه مردم را به نيكى وامى داريد، و از بدى و زشتى باز مى داريد و به خدا ايمان داريد».
از اين آيه استفاده مى شود، كه امت اسلامى بر همه امت ها برترى دارند. اين آيه قرينه مى شود كه بنى اسرائيل بر مردم زمان خود يا بر انبوهى از مردم، فضيلت و برترى داشته اند نه بر همه مردم جهان تا روز قيامت كه شامل امت اسلامى هم بشود.
شبيه آيه مورد بحث، آيه ديگرى است در سوره آل عمران كه درباره حضرت مريم(عليها السلام) مى گويد:
(...إِنَّ اللهَ اصْطَفَاكِ وَطَهَّرَكِ وَاصْطَفَاكِ عَلَى نِسَاءِ الْعَالَمِينَ).(2)
«اى مريم، خدا تو را برگزيده و پاك گردانيده و بر زنان زمانه خود برترى داده است».
در تفسير اين آيه گفته اند: منظور برترى مريم(عليها السلام) بر زنان زمان خود مى باشد، به دليل اينكه در روايات زيادى از رسول اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) نقل

1 . آل عمران/ 110.
2 . آل عمران/ 42.

صفحه 60
شده است كه فاطمه زهرا(عليها السلام) بر همه زنان جهان برترى دارد. از باب نمونه يكى از آنها را نقل مى كنيم:
عايشه مى گويد: رسول اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) در روزهاى آخر عمر خويش به فاطمه زهرا(عليها السلام) گفت: آيا نمى خواهى (راضى نيستى) كه سيده و سرور همه زن هاى باايمان باشى؟(1)
علامه مجلسى روايات اين باب را در بحارالأنوار نقل كرده است.(2)علاقه مندان مى توانند به آنجا مراجعه كنند.
خلاصه اگر در اين دو آيه از «عالمين» انبوهى از انسان ها اراده شده است نه همه انسان ها، به خاطر قرينه خارجى و دليل ديگرى است كه اين معنا را اثبات مى كند و اگر قرينه و دليل ديگرى نبود، معناى «عالمين» در اين دو آيه هم، همان جهانيان و همه انسان ها بود و چون همان طور كه قبلاً گفته شد، در آيه مورد بحث، چنين قرينه اى وجود ندارد بايد گفت «مقصود همان معناى اولى و ظاهرى آن است»; يعنى معناى آيه اين است: «بزرگ است خدايى كه قرآن را بر پيامبر نازل ساخت تا به وسيله قرآن همه انسان ها را انذار نمايد». در اين صورت رسالت و پيامبرى او براى همه انسان ها تا دامنه قيامت ادامه خواهد داشت.

1 . الطبقات الكبرى: 8/17; التاج: 3/355.
2 . بحار الأنوار: 43/ 36.

صفحه 61
گواه سوم از قرآن بر خاتميت
(إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا بِالذِّكْرِ لَمَّا جَاءَهُمْ وَإِنَّهُ لَكِتَابٌ عَزِيزٌ* لاَ يَأْتِيهِ الْبَاطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَلاَ مِنْ خَلْفِهِ تَنْزِيلٌ مِنْ حَكِيم حَمِيد).(1)
«كسانى را كه موقع نزول قرآن به انكار آن برخاستند، مجازات خواهيم كرد. به راستى قرآن كتابى ارجمند و عزيز است، باطل هرگز به آن راه ندارد، نه از پيش رويش و نه از پشت سرش و اين كتاب از جانب خداى حكيم و ستوده نازل شده است».
در آيه شريفه مقصود از «ذكر» قرآن است، به دليل آياتى كه ذيلاً نقل مى شود:
(إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ).(2)
«ما قرآن را نازل ساختيم، و ما حافظ و نگهدار آن خواهيم بود».
(قَالُوا يَا أَيُّهَا الذِي نُزِّلَ عَلَيْهِ الذِّكْرُ إِنَّكَ لَمَجْنُونٌ).(3)

1 . فصلت/ 41ـ42.
2 . حجر/ 9.
3 . حجر/ 6.

صفحه 62
«به پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) گفتند: اى كسى كه قرآن به او نازل شده است، تو مجنون هستى».
(أَنْزَلْنَا إِلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَيْهِمْ وَلَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ).(1)
«قرآن را بر تو نازل ساختيم تا براى مردم آنچه را كه براى ايشان نازل شده است، بيان كنى; شايد انديشه كنند».
در تمام اين آيات مقصود از «ذكر» قرآن مجيد است.
و ضمير «لا يأتيه» به «ذكر» برمى گردد; بنابراين معناى آيه اين مى شود: «قرآن كتابى است كه به هيچ وجه باطل در آن راه ندارد».
نفوذ باطل به قرآن به چند صورت متصوّر است:
1. تحريف آيات قرآن.
2. احكام آن به وسيله كتاب ديگر نسخ و باطل نشود.
3. جريان هايى را كه قرآن خبر داده است، مطابق با واقع نباشد و بطلان آن براى مردم روشن شود.
از آيه به طور روشن استفاده مى شود كه هيچ كدام از اينها در قرآن مجيد راه ندارد و اين كتاب بر اثر حقانيت پيوستگى تا روز رستاخيز، حجت مى باشد.
نيز همين معنا از آيه:

1 . نحل/ 44.

صفحه 63
(إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ).(1)
«ما قرآن را نازل ساختيم و آن را تا روز قيامت از باطل شدن و از راه پيدا كردن هر باطلى به آن نگهدارى و حفظ خواهيم كرد».
استفاده مى شود.
طبق مفاد اين دو آيه، قرآن آن چنان كتاب حق و استوارى است كه باطل به آن راه ندارد و تا روز قيامت از نفوذ باطل به آن مصون و محفوظ مى باشد و نتيجه اين مى شود كه حجيت قرآن ابدى باشد و ابدى بودن حجيت قرآن مساوى است با ابدى بودن رسالت پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) و شريعت اسلام و اينكه پس از او پيامبر و شريعت ديگرى نخواهد آمد.
به بيان ديگر، هنگامى كه حقانيت هميشگى قرآن و شريعت اسلام تا روز رستاخيز ثابت شد، اگر كتاب و شريعت ديگرى بيايد يا عين شريعت اسلام خواهد بود يا غير آن. اگر عين آن باشد نياز و احتياجى به دومى نيست و اگر مخالف شريعت اسلام باشد، يعنى قسمتى از احكام آن مخالف و نقيض احكام اسلام باشد، يا بايد هر دو حق باشد يا يكى حق و ديگرى باطل.
اگر بگوييم هر دو حق است نتيجه اين مى شود كه دو حكم

1 . حجر/ 9.

صفحه 64
متناقض هر دو حق باشد و اين محال است.
پس بايد يكى حق باشد و ديگرى باطل و از آنجا كه قرآن به صراحت كامل حقانيت ابدى شريعت اسلام و قرآن مجيد را تصديق نموده نتيجه اين مى شود كه كتاب و شريعت بعدى باطل باشد; يعنى كتاب و شريعت آسمانى نبوده و آورنده آن به دروغ چنين نسبتى را به خداى متعال داده باشد.
گواه چهارم از قرآن بر خاتميت
(...وَأُوحِىَ إِلَىَّ هَذَا الْقُرْآنُ لِأُنْذِرَكُمْ بِهِ وَمَنْ بَلَغَ...).(1)
«و اين قرآن به من وحى شده است تا شما را و هر كه را قرآن به او مى رسد، به وسيله اين قرآن بيم دهم و انذار كنم».
مرحوم شيخ طبرسى در تفسير اين آيه مى نويسد: يعنى اين قرآن به من وحى شده است تا به وسيله آن شما و تمام كسانى را كه تا روز قيامت قرآن به آنها مى رسد، از عذاب الهى بترسانم و از اين رو پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود: هر كس از دعوت من به توحيد و خداپرستى باخبر شود قرآن به او رسيده است; يعنى بر او اتمام حجت شده است; حتى بعضى از دانشمندان گفته اند: هر كس قرآن به او برسد مانند آن است

1 . انعام/ 19.

صفحه 65
كه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) را ديده و از شخص آن حضرت معارف و حقايق اسلام را شنيده باشد و اصولاً خود قرآن هر كجا باشد مردم را به خداپرستى دعوت مى كند و از عذاب الهى مى رساند.(1)
بنابراين از اين آيه هم به خوبى استفاده مى شود كه رسالت پيامبر گرامى تا دامنه قيامت ادامه دارد. البته اين معنا كه براى آيه ذكر شد، در صورتى است كه (من بلغ) را عطف بر ضمير (لأُنذركم) بگيريم.
گاهى تصور مى شود كه جمله (و من بلغ) عطف بر ضمير فاعل در (لأُنذركم) است و مفاد آيه در اين صورت چنين مى شود:
من و هر كس كه قرآن به او برسد بايد مردم را از عذاب خدا بترسانيم.
بنا بر اين احتمال، آن كس كه قرآن به او مى رسد تبليغ كننده قرآن مى شود نه تبليغ شونده.
ولى اين احتمال از نظر قواعد عربى غيرصحيح است، زيرا هيچ گاه عطف بر ضمير مرفوع متصل بدون فاصله قرار دادن يك ضمير منفصل انجام نمى گيرد; چنان كه مى گويند:
«نصرت أنت و زيد: تو و زيد كمك كردى». در اين مثال زيد عطف بر ضمير متصل در «نصرت» است امّا چنان كه ملاحظه مى فرماييد، لفظ «أنت» ميان معطوف و معطوف عليه فاصله واقع شده است.

1 . مجمع البيان: 4/ 282.

صفحه 66
گواه پنجم از قرآن براى خاتميت
(وَمَا أَرْسَلْنَاكَ إِلاَّ كَافَّةً لِلنَّاسِ بَشِيرًا وَنَذِيرًا وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لاَ يَعْلَمُونَ).(1)
«و ما تو را به عنوان بشارت دهنده و بيم رسان براى همه مردم فرستاديم ولى بيشتر مردم نادانند».
آنچه پس از دقت و تأمّل در اين آيه معلوم مى شود اين است كه «كافة» به معناى «عامة» و «حال» از «الناس» مى باشد و تقدير آيه اين است «و ما أرسلناك إلا للناس كافّة»; يعنى ما تو را مبعوث نساختيم و نفرستاديم مگر براى همه مردم و اين جمله مساوى است با اينكه گفته شود رسالت تو عمومى و جهانى و ابدى است زيرا در غير اين صورت پيامبر همه مردم نخواهد بود.
امّا احتمال اينكه «كافة» به معناى «بازدارنده مردم از گناه» و «حال» از «ك» «ارسلناك» باشد، بسيار ضعيف است به دو دليل:
1. با بودن كلمه «نذيراً» در ذيل آيه نيازى به كلمه «كافة» به آن معنا نيست زيرا اگر «كافة» به معناى «بازدارنده» است، منظور اين است كه پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)با تذكر و يادآورى عذاب هاى الهى كه براى گناهان و كارهاى زشت مقرر شده است مردم را از گناه باز دارد; يعنى مثلاً بگويد: شراب نخوريد زيرا شرابخوار به عذاب هاى دردناك الهى

1 . سبأ/ 28.

صفحه 67
گرفتار خواهد شد و روشن است كه معناى «انذار» هم همين است زيرا انذار به معناى ترساندن مردم است از عذاب الهى.
2. در قرآن مجيد همه جا كلمه «كافة» به معناى «عامة» استعمال شده است مانند:
(يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا ادْخُلُوا فِي السِّلْمِ كَافَّةً...).(1)
(وَقَاتِلُوا الْمُشْرِكِينَ كَافَّةً كَمَا يُقَاتِلُونَكُمْ كَافَّةً...).(2)
(... مَا كَانَ الْمُؤْمِنُونَ لِيَنْفِرُوا كَافَّةً).(3)
در تمام اين آيات «كافة» به معناى «عامة» آمده است.
نيز دو روايتى كه ذيلاً نقل مى شود، همين معنا را تأييد مى كند:
1. ابوهريره مى گويد رسول اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود:
«أرسلت إلى النّاس كافّة وبى ختم النّبيّون».(4)
«من به سوى همه مردم مبعوث شدم و پيامبران الهى به من ختم شدند و پس از من پيامبر ديگرى نخواهد آمد».
2. خالد بن معدان مى گويد رسول اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود: «بعثت إلى الناس كافة»(5): «من به سوى همه مردم مبعوث شده ام».
توجه داريد كه در اين دو روايت «كافة» به معناى «عامة» و حال

1 . بقره/ 208.
2 . توبه/ 36.
3 . توبه/ 122.
4 . الطبقات الكبرى: 1/ 128.
5 . همان.

صفحه 68
از «الناس» مى باشد و اين خود دليل خوبى است بر اينكه: در آيه مورد بحث هم، «كافة» به معناى «عامة» و حال از «الناس» مى باشد و درحقيقت بايد گفت پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) در اين دو روايت مضمون همان آيه را بازگو كرده اند.
در پايان اين بحث از يادآورى نكته اى ناگزيريم. آياتى كه به آنها بر خاتميت پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) استدلال شده است، از نظر دلالت بر دو نوع مى باشد.
1. آيه (وَلَكِنْ رَسُولَ اللهِ وَخَاتَمَ النَّبِيِّينَ) كه با صراحت كامل مى رساند كه باب نبوت به طول مطلق بسته شده خواه دارنده آن داراى كتاب و شريعت باشد يا تنها مروج شريعت پيامبر پيشين شمرده شود.
2. چهار آيه ديگر كه فقط اين اندازه دلالت دارد كه پس از رسول اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) و شريعت اسلام، شريعت و كتاب آسمانى ديگر كه ناسخ قرآن و شريعت اسلام باشد نمى آيد و بيش از اين دلالت ندارند و منظور ما هم از استدلال به اين چهار آيه همين بوده است; يعنى خواسته ايم ادعاى كسانى را كه پس از رسول اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) ادعاى نبوت و آوردن كتاب و شريعت جديدى كرده اند باطل سازيم.(1)

1 . لازم است تذكر دهيم كه در قرآن مجيد غير از اين 5 آيه، آيات ديگرى هم در اين زمينه آمده است كه براى رعايت اختصار از ذكر آنها صرف نظر شد.

صفحه 69
خاتميت از نظر روايات
با اينكه قرآن مجيد با صراحت هرچه كامل تر، به خاتميت نبوت پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) تنصيص نموده است، مع الوصف پيشوايان بزرگ اسلام در فرصت هاى مناسبى پيرامون خاتميت پيامبر گرامى و آيين و كتاب او سخن گفته و از اين راه مفاد صريح قرآن را تأكيد و تأييد نموده اند. ما در اين صفحات بعضى از احاديثى را كه از پيشوايان ما به ترتيب رسيده است، منعكس مى كنيم:
1. هنگامى كه رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) با عدّه اى از مسلمان ها به «غزوه تبوك» مى رفتند، على (عليه السلام) درخواست كرد كه در ركاب پيامبر شركت كند. رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)فرمود: نه. على (عليه السلام) در اين موقع به گريه افتاد و گفت: دوست دارم كه خدمت شما باشم. پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود:
«أما ترضى أن تكون منّى بمنزلة هارون من موسى إلاّ أنّه لا نبىّ بعدى».(1)

1 . اين حديث را بدان جهت حديث منزلت ناميدند كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) نفس شريفش را به منزله موسى
 (عليه السلام) و على (عليه السلام) را به منزله هارون قرار دادند.

صفحه 70
«آيا راضى نيستى كه نسبت به من مانند هارون نسبت به موسى باشى و همان منزلتى كه هارون نسبت به موسى داشت، تو نسبت به من داشته باشى؟»
يعنى همان طور كه وقتى موسى در ميان بنى اسرائيل نبود، هارون جانشين و خليفه او بود، تو هم خليفه و جانشين من هستى، فقط يك فرق بين تو و هارون مى باشد و آن اينكه هارون پيامبر بود و تو پيامبر نيستى، زيرا پس از من پيامبر ديگرى نخواهد بود «إلاّ أنّه لا نبىّ بعدى».
اين حديث، معروف به حديث منزلت است و مورد قبول تمامى مسلمانان ـ شيعه و سنى ـ مى باشد و هيچ كس در استناد به آن پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) ترديد و تشكيك نكرده است.
ابن عبدالبر در كتاب استيعاب درباره اين حديث مى نويسد: اين حديث از صحيح ترين و ثابت ترين احاديث اسلامى است. سعد بن ابىوقاص، ابن عباس، ابوسعيد خدرى، ام سلمه، اسماء بنت عميس، جابر بن عبدالله انصارى و عدّه اى ديگر آن را نقل كرده اند.
ابن شهرآشوب در كتاب مناقب درباره اين حديث مى نويسد: «احمد بن محمد بن سعيد كتابى درباره سندهاى اين حديث نوشته است و اين حديث مورد قبول همه مسلمانان ـ شيعه و

صفحه 71
سنى ـ مى باشد». اين حديث در بسيارى از كتاب هاى سنى و شيعه نقل شده است; از باب نمونه از مدارك اهل سنت و تشيّع به كتاب هاى ذيل مراجعه شود.(1)
2. پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود: مَثَل من و مَثَل پيامبران قبل از من مانند اين است كه شخصى خانه اى زيبا و كامل بسازد، امّا آجر يك گوشه آن را كار نگذارد. مردمى كه وارد آن خانه مى شوند، از همه جهت، خانه نظرشان را جلب مى كند، فقط مى پرسند و مى گويند: چرا آجر اين گوشه كار گذاشته نشده است؟ همان طور كه آن آجر آخرين تكميل كننده آن خانه است، من هم آخرين پيامبر الهى هستم كه نبوت به وسيله من تكميل و ختم مى شود «فأنا اللبنة و أنا خاتم النبيين»: «من آن خشت آخرين و ختم كننده

1 . صحيح بخارى: 6/ 3; صحيح مسلم: 7/ 120; مسند احمد حنبل: 1/ 331; استيعاب: 3/ 34.
معانى ا
لأخبار صدوق، ص 74; امالى شيخ صدوق، ص 29; امالى شيخ طوسى، ص159 و 164 و 193 و 218 و 331; مناقب ابن شهرآشوب: 2/ 220; كشف الغمة: 1/ 227; بحار الأنوار: 37/ 254ـ289; غاية المرام سيدهاشم بحرانى، ص 081ـ152. در اين كتاب سندهاى اين حديث از كتاب هاى شيعه و سنى جمع آورى شده و تعداد آن به صد و هفتاد سند رسيده است كه صد سند آن از كتاب هاى اهل سنت و هفتاد سند آن از كتاب هاى شيعه مى باشد.

صفحه 72
پيامبران هستم».(1)
در اين حديث همه پيامبران الهى به ساختمانى زيبا تشبيه شده اند كه هر كدام از آنان يكى از آجرها و اجزاى آن ساختمان را تشكيل مى دهند و پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) آخرين جزء و آخرين آجر آن ساختمان معنوى مى باشد; يعنى همان طور كه خشت يا آجر آخرين، كامل كننده ساختمان است و پس از كار گذاشتن آن احتياج به آجر ديگرى نيست، همين طور است ساختمان نبوت و پيامبرى كه با آمدن رسول گرامى اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) كامل شده و پس از او نياز به پيامبر ديگرى نخواهد بود. اين حديث، معروف به حديث تمثيل است.
3. رسول الله  (صلى الله عليه وآله وسلم) فرمودند:
«لى خمسة أسماء أنا محمّد و أحمد أنا الماحى يمحو اللّه بى الكفر و أنا الحاشر يحشر الناس على قدمى و أنا العاقب الّذى ليس بعده النبى».(2)
«من پنج نام دارم: 1. محمد; 2. احمد; 3. الماحى(يعنى محوكننده و ازبين برنده) خداى متعال به وسيله من كفر و شرك را از بين مى برد و محو مى كند; 4. من

1 . صحيح بخارى: 4/226; مسند احمد حنبل:2/398 و 412; التاج: 3/ 229، به نقل از: صحيح مسلم و صحيح بخارى و سنن ترمذى.
2 . الطبقات الكبرى: 1/65; مسند احمد حنبل: 4/81ـ84; صحيح مسلم: 7/ 89.

صفحه 73
حاشر هستم (يعنى روز قيامت همه مردم بعد از من محشور مى شوند و من قبل از همه محشور مى گردم); 5. من عاقب هستم (يعنى من بعد از همه پيامبران الهى آمده ام و بعد از من پيامبر ديگرى نخواهد آمد)».
4. عرباض بن ساريه مى گويد از نبى اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) شنيدم كه مى فرمودند:
«انّى عبد اللّه و خاتم النّبيّين و انّ آدم لمنجدل فى طينة و ساخبركم من ذلك دعوة أبى ابراهيم و بشارة عيسى بى».(1)
«من بنده خدا و خاتم پيامبرانم، از آن زمان كه آدم هنوز به صورت گل بود و شما را خبر مى دهم از دعوت پدرم ابراهيم و بشارت عيسى نسبت به من».
5. در حديث شفاعت چنين آمده است:
«فيأتون عيسى فيقولون يا عيسى اشفع لنا إلى ربّك فليقض بيننا فيقول: انّى لست هنا كم ولكن ائتوا محمّدا (صلى الله عليه وآله وسلم) فانّه خاتم النّبيين».(2)
«مردم نزد عيسى (على نبيّنا و آله و عليه السلام) مى آيند و

1 . الطبقات الكبرى: 1/ 96; مسند احمد حنبل: 4/ 127ـ128; ينابيع المودة، ص10; الميزان: 19/295 با كمى اختلاف.
2 . مسند احمد حنبل: 3/ 248; صحيح بخارى:6/ 106.

صفحه 74
مى گويند: براى ما شفاعت كن. عيسى مى گويد: بايد پيش حضرت محمد (صلى الله عليه وآله وسلم)برويد، زيرا او آخرين پيامبر الهى است».
6. همچنين در حديث شفاعت رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) مى فرمايد:
«فيأتون فيقولون: يا محمّد أنت رسول الله و خاتم الأنبياء غفر اللّه لك ذنبك ما تقدّم منه و ما تأخّر فاشفع لنا ربّك ألا ترى إلى ما نحن فيه».(1)
«روز قيامت پيامبران امت ها، پيش من مى آيند و مى گويند: اى محمّد، تو پيامبر خدا و خاتم پيامبران مى باشى. خدا گناه گذشته و آينده تو را بخشوده است. نزد خدا براى ما شفاعت كن. آيا وضع ما را نمى بينى؟»
7. ابوهريره از رسول الله(صلى الله عليه وآله وسلم) نقل مى كند كه پيامبر فرمودند:
أرسلت إلى الناس كافّة و بى ختم النبيّون».(2)
«من براى همه مردم و عموم جهانيان مبعوث شده ام و پيامبران الهى به آمدن من ختم شدند و نبوت به وسيله من به پايان رسيد».
8. در حديثى موجود است كه رسول الله (صلى الله عليه وآله وسلم) فرمودند:
«إنّى خاتم ألف نبىّ و أكثر».(3)

1 . صحيح بخارى: 6/ 106; مسند احمد حنبل: 2/ 436.
2 . الطبقات الكبرى: 1/ 128; مسند احمد حنبل: 2/ 412.
3 . مسند احمد حنبل: 3/ 79.

صفحه 75
«من ختم كننده هزار پيامبر بلكه بيشتر هستم».
9. رسول الله (صلى الله عليه وآله وسلم) مى فرمايد:
«انّ الرسالة و النبوّة قد انقطعت فلا رسول بعدى و لا نبىّ قال: فشقّ ذلك على الناس فقال: لكن المبشرات فقالوا يا رسول الله و ما المبشرات؟ قال: رؤيا المسلم و هى جزء من أجزاء النبوة».(1)
«رسالت و نبوت گسسته شد. پس از من رسول و نبىّ نيست.
راوى مى گويد: اين سخن بر مردم گران آمد. پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود: بشارت دهندگان باقى هستند. گفتند: اى پيامبر خدا، مقصود از آن چيست؟ گفت: خواب مسلمان جزئى از اجزاى پيامبرى است».
10. جابر بن عبداللّه از نبى اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) نقل مى كند كه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) فرمودند:
«أنا قائد المرسلين و لا فخر و أنا خاتم النّبيين و لا فخر و أنا أوّل شافع و مشفع و لا فخر».(2)
«من پيشواى پيامبران هستم ولى افتخار نمى كنم. من خاتم پيامبرانم و فخر نمى فروشم. من نخستين كسى هستم كه شفاعت مى كنم و شفاعت من پذيرفته مى شود».

1 . سنن الترمذى: 3/ 364.
2 . سنن
دارمى:1/27.

صفحه 76
11. قتاده از نبى اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) نقل مى كند كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) فرمودند:
«كنت أوّل النّاس فى الخلق و آخرهم فى البعث».(1)
«من پيش از همه پيامبران خلق شده ام و بعد از همه آنان به رسالت مبعوث گشته ام».
12. نبى اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) فرمودند:
«يا على اخصمك بالنبوة فلا نبوة بعدى و تخصم الناس بسبع و لا يجاحدك فيه أحد من قريش: أنت أوّلهم إيماناً بالله...».(2)
«اى على، من بر تو با نبوتم احتجاج مى كنم، زيرا پس از من پيامبرى نيست و تو نيز بر مردم با هفت صفت احتجاج مى نمايى و احدى از قريش نمى تواند آنها را انكار كند. تو نخستين كسى هستى كه به خدا ايمان آوردى...».
13. عباس بن عبدالمطلب اذن گرفت از رسول اللّه (صلى الله عليه وآله وسلم) درباره هجرت از مدينه به مكه.
«فقال له يا عمّ اقم مكانك الذى أنت به فانّ الله تعالى يختم بك الهجرة كما ختم بى النبوة ثمّ هاجر إلى

1 . الطبقات الكبرى: 1/ 96; ينابيع المودة: ص 17، و فيه: أوّل الأنبياء فى الخلق.
2 . حلية الأولياء: 1/ 66.

صفحه 77
النبى (صلى الله عليه وآله وسلم) و شهد معه فتح مكة و انقطعت الهجرة...».(1)
پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمودند:«عمو جان، در جاى خويش (مكه) بمان. خدا به وسيله تو هجرت را پايان مى بخشد; چنان كه به وسيله من نبوت را پايان بخشيد; سپس عباس به سوى پيامبر مهاجرت كرد، در فتح مكه حضور يافت و از آن هنگام هجرت برداشته شد».
14. رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) فرمودند:
«إنّما أخاف على أُمّتى الأئمّة المضلين فإذا وضع السيف فى أُمّتى لم يرفع عنها إلى يوم القيامة و لا تقوم الساعة حتّى تلتحق قبائل من أُمّتى بالمشركين و حتى تبعه قبائل من أُمّتى الأوثان و انّه يكون فى أُمّتى ثلاثون كذابون كلّهم يزعم انّه نبىّ و أنا خاتم النّبيّين لا نبىّ بعدى و لا تزال طائفة من أُمّتى على الحقّ لا يضرّهم من خالفهم حتّى يأتى أمر الله و هم على ذلك».(2)
«... در ميان امّت من سى نفر دروغگو پيدا مى شوند و مى پندارند كه پيامبرند در حالى كه من خاتم پيامبرانم. پس از

1 . أُسد الغابة: 3/ 110.
2 . جامع الأصول:10/410.

صفحه 78
من پيامبرى نيست. پيوسته گروهى از امت من برحق مى باشند و مخالفت ديگران به آنان زيانى نمى رساند تا فرمان خدا برسد و آنان بر اين حال مى مانند».
15. نبى مكرّم فرمودند:
«اعطيت جوامع الكلم و نصرت بالرعب و أحلت لى الغنائم و جعلت لى الأرض طهوراً و مسجداً و أرسلت إلى الخلق كافّة و ختم بى النّبيّون».(1)
«به شش خصلت بر ديگران برترى يافتم: به من جوامع الكلم داده شده است و با ايجاد رعب در دل دشمن پيروز مى شوم; غنائم جنگى بر من حلال است; زمين براى من پاك كننده است و سجده گاه است; به سوى همه مردم فرستاده شده ام; سلسله پيامبران با من ختم مى شود».
16. از نبى معظم است:
«فى أُمّتى كذّابون دجالون سبعة و عشرون منهم اربع نسوة و انّى خاتم النّبيين لا نبىّ بعدى».(2)
«در ميان امّت من بيست و هفت دروغگو پديد مى آيند كه چهار تن از آنان زن مى باشند و من خاتم پيامبرانم و پس از من پيامبرى نيست».
17. جابر بن عبداللّه از رسول الله (صلى الله عليه وآله وسلم) از اوّل چيزى كه خداوند

1 . الجامع الصغير: 2/ 126.
2 . الدر المنثور: 5/ 204.

صفحه 79
خلق نموده است سؤال كرد. پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) فرمودند:
«هو نور نبيّك يا جابر خلقه اللّه ثمّ خلق فيه كلّ خير و خلق بعده كلّ شىء... ثمّ أخرجنى إلى الدّنيا فجعلنى سيّد المرسلين و خاتم النّبيين و مبعوثاً إلى كافة الناس أجمعين و رحمة للعالمين».(1)
«حضرت در پاسخ فرمودند: اوّلين مخلوق الهى نور من بود كه خداوند آن را آفريد و تمام خوبى ها را در آن قرار داد و پس از آن چيزهاى ديگر را آفريد... ; سپس خدا مرا به دنيا آورد و مرا سرور و ختم كننده پيامبران، و مبعوث براى همه جهانيان و رحمت براى همه عوالم وجود قرار داد».
18. جابر بن عبداللّه مى گويد كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم)فرمودند:
«... و جعل اسمى فى القرآن محمّداً فأنا محمود فى جميع القيامة فى فصل القضاء لا يشفع أحد غيرى و سمانى فى القيامة حاشراً يحشر الناس على قدمى و سمانى الموقف أوقف الناس بين يدى الله جلّ جلاله و سمانى العاقب أنا عقب النبيين ليس بعدى رسولا و جعلنى رسوله الرحمة».(2)

1 . ينابيع المودة: ص 14 ـ 15.
2 . علل الشرايع: 1/ 122; خصال: 2/ 425; معانى الأخبار، ص 51;
بحارالأنوار:16/93.

صفحه 80
«... من نام هايى دارم كه يكى از آنها عاقب است، زيرا من در آخر سلسله پيامبران قرار گرفته ام و پس از من پيامبرى نيست و مرا رسول رحمت قرار داد».
19. ابى جعفر (عليه السلام) در ضمن حديث مى گويد كه نبى اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) فرمودند:
«أيّها الناس انّه لا نبىّ بعدى و لا سنّة بعد سنّتى فمن ادّعى ذلك فدعواه و بدعته فى النّار فاقتلوه و من تبعه فانّه فى النار. أيّها النّاس أحيوا القصاص و أحيوا الحقّ لصاحب الحقّ و لا تفرّقوا و أسلموا و سلّموا كتب الله لأغلبن أنا و رسلى إنّ الله قوىّ عزيز».(1)
«مردم بدانند كه پس از من پيامبرى نخواهد آمد و بعد از سنت و شريعت و احكام دين من، سنت و شريعت ديگرى نخواهد بود. هر كس پس از من ادعاى نبوت و پيامبرى كند، ادعا و بدعت او در آتش خواهد بود (مردم را به سوى جهنم دعوت مى كند) در اين صورت او را بكشيد و نگذاريد مردم را گمراه كند و نيز بدانيد كه هر كس از چنين مدعيانى پيروى كند، اهل آتش و جهنم خواهد بود...».
20. أبى امامه مى گويد كه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) فرمودند:
«أيّها النّاس انّه لا نبىّ بعدى و لا أُمّة بعدكم الا فاعبدوا

1 . فقيه: 4/163; وسائل الشيعة: 18/ 555.

صفحه 81
ربّكم».(1)
«مردم، پيامبرى پس از من نيست; همچنان كه امتى پس از شما نيست. هان، پس خداى خود را پرستش كنيد».
21. على (عليه السلام) مى گويد كه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) فرمودند:
«أنا خاتم النبيّين و علىٌ خاتم الوصيّين».(2)
«من آخرين پيامبر الهى هستم و على خاتم الأوصيا».
22. نبى مكرّم اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) در وسط ايام تشريق در ضمن خطبه اى فرمودند:
«إنّ الله عزّوجلّ حرّم عليكم دماءكم و أموالكم و أعراضكم كحرمة يومكم هذا فى شهركم هذا و بلدكم هذا إلى يوم تلقونه الا فليبلغ شاهدكم غائبكم لا نبىّ بعدى و لا أُمّة بعدكم ثمّ رفع يديه حتّى انّه ليرى بياضى ابطيه ثمّ قال: اللّهم اشهد انّى قد بلغت».(3)
«خداوند خون ها و اموال و نواميس شما را بر يكديگر حرام كرام كرده است... حاضران بايد اين را به غايبان برسانند كه پس از من پيامبرى نيست و بعد از شما امتى نخواهد بود...».

1 . خصال: 1/ 322; وسائل الشيعة: 1/ 15.
2 . عيون اخبار الرضا: 2/ 74.
3 . خصال: 2/ 487.

صفحه 82
23. ابوامامه مى گويد رسول خدا فرمود:
«يا ابن أبى طالب أتعلم لم جلست قال: اللّهمّ لا فقال (صلى الله عليه وآله وسلم): اللّهمّ لا فقال: ختمت (صلى الله عليه وآله وسلم)أنا النبيين و ختمت أنت الوصيين».(1)
«پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) به على (عليه السلام) فرمود: با من نبوت پيامبران، پايان پذيرفت و با تو نيز باب وصايت بسته شد».
24. امام باقر (عليه السلام) فرمودند:
«حجّ رسول الله (صلى الله عليه وآله وسلم) من المدينة ـ و ساق قصة غدير خم و خطبة ـالنبى فيهاـ و قال: بى واللّه بشر الأوّلون من النبيين و المرسلين و أنا خاتم النّبيين و المرسلين و الحجّة على جميع المخلوقين من أهل السماوات والأرضين فمن شكّ فى هذا فهو كافر كفر الجاهلية الأولى و من شكّ فى قولى هذا فقد شكّ فى الكلّ و الشاكّ فى ذلك فهو فى النار».(2)
«... به خدا سوگند كه پيامبران گذشته به آمدن من بشارت داده اند و من ختم كننده و آخرين آنها و حجت خدا بر همه بندگان او از اهل آسمان ها و زمين ها هستم و هر كس در

1 . تفسير فرات، ص 87; امالى شيخ طوسى، ص 305، با تفاوتى اندك.
2 . احتجاج، ص 37; مستدرك الوسائل: 3/ 247.

صفحه 83
اين مطلب شك كند كافر است; مثل كفر جاهليت اولى و هر كه شك كند در قول من، شك در كل كرده است و شاك در كل جايگاه او آتش است».
25. رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) در ضمن حديثى فرمودند:
«انّ الله تعالى أوحى إلىّ أن اتخذ عليّاً أخاً كما أنّ موسى اتخذ هارون أخاً و اتّخذ ولده ولداً فقد طهرتهم كما طهرت ولد هارون إلاّ انّى ختمت بك النّبيين فلا نبىّ بعدك فهم الأئمّة الهادية».(1)
«خداوند به من وحى كرده است كه على را برادر خود قرار دهم; همان طور كه موسى، هارون را برادر خود قرار داد...».
26. على بن هلال از پدرش نقل مى كند كه پدرم گفت بر رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم)داخل شدم در وقتى كه ايشان در حال جان دادن بود و فاطمه(عليها السلام)بالاى سرش گريه مى كرد و چون صداى فاطمه (عليها السلام) به گريه بلند شد، رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم)سرش را به سوى او بلند كرد و گفت:
«.. نحن أهل بيت قد أعطانا الله عزّوجلّ سبع خصال لم يعط أحداً قبلنا و لا يعطى أحداً بعدنا أنا خاتم النّبيين وأكرم النّبيين على الله عزّوجلّ...».(2)
«ما خاندانى هستيم كه خدا به ما هفت خصلت داده است كه

1 . احتجاج مرحوم طبرسى، ص 68.
2 . كشف الغمة: 3/ 369.

صفحه 84
پيش از آن به كسى نداده است و پس از ما نيز به كسى نخواهد داد. من خاتم پيامبران و گرامى ترين آنان نزد خدا هستم».
27. رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) فرموده اند:
«أنا الأوّل و الآخر».(1)
«من سرآمد پيامبران (از نظر مقام) و آخرين آنان (از نظر زمان) مى باشم».
28. انس در ضمن حديثى طولانى مى گويد شنيدم از رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) كه مى فرمود:
«أنا خاتم الأنبياء و أنت يا على خاتم الأولياء».(2)
«من خاتم پيامبرانم و تو اى على، خاتم اوليا هستى».
29. از رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) در ادعيه ماه مبارك رمضان نقل شده:
«اللّهمّ اجعلنى فيه مُحبّاً لأوليائك و معادياً لأعدائك مستنّاً بسنّة خاتم أنبيائك يا عاصم قلوب النّبيين».(3)
«خدايا، مرا در اين ماه دوستدار دوستانت و دشمن دشمنانت قرار ده و مرا پيرو سنت هاى خاتم پيامبران گردان، اى نگهدارنده دل هاى پيامبران».
30. على بن ابراهيم بن هاشم در ضمن حديثى نقل مى كند

1 . كشف الغمة: 1/ 17.
2 . نور الثقلين: 4/ 284.
3 . زاد المعاد، ص 174، دعاى روز بيست و پنجم.

صفحه 85
كه يهود آمدند خدمت رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) و گفتند: به چه چيز ما را دعوت مى كنى؟ رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) فرمودند:
«إلى شهادة أن لا إله إلاّ اللّه و انّى رسول الله... و أخبركم عالم منكم جاءكم من الشّام فقال: تركت الخمر و الخمير و جئت إلى البؤس والتمور لنبى يبعث فى هذه الهجرة مخرجه مكّة و مهاجره هاهنا و هو آخر الأنبياء و أفضلهم يركب الحمار...».(1)
«... دانشمندى از يهود، از شام به مدينه آمد و به شما چنين گفت: من شراب و نان را (كنايه از نعمت هاى فراوان شام) ترك گفتم و به بدبختى و خوردن دانه هايى از خرما قناعت ورزيده ام (و به اينجا آمده ام) به خاطر پيامبرى كه از مكه برانگيخته مى شود و به اينجا هجرت مى كند و او آخرين پيامبر و برترين پيامبران است...».
31. ابى ذر الغفارى مى گويد كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) مى گفت:
«أنا خاتم الأنبياء و أنت يا علىّ خاتم الأوصياء...».(2)
«من ختم كننده پيامبران هستم و تو اى على، ختم كننده اوصياى پيامران هستى».

1 . اثبات الهداة: 1/ 374 و387.
2 . احقاق الحق: 4/ 120، توضيحى پيرامون فراز دوم اين حيدث در پاورقى حديث 101 خواهد آمد انشاءالله.

صفحه 86
32. سيد بن طاووس در كتاب شريف اقبال روايت كرده متن صحيفه آن چنانى را كه ارث برده خلف از انبيا از سلف آنها و در آن اين متن مى باشد:
«أكمل بمحمّد (صلى الله عليه وآله وسلم) و بما أرسله به من بلاغ وحكمة دينى و اختم به انبيائى و رسلى فعلى محمّد و أُمّته تقوم الساعة».(1)
«خداوند مى فرمايد: با فرستادن محمّد و معارف و احكامى كه به او ابلاغ مى كنم، دين خود را كامل مى كنم، و به وسيله او، نبوت پيامبران و رسل خود را به پايان مى رسانم، و رسالت او و امت او تا روز رستاخيز ادامه خواهد داشت و بعد از او پيامبر ديگرى نخواهد بود».
33. امام باقر (عليه السلام) گفت كه جدّم رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) فرموده:
«ايّها النّاس حلالى حلال إلى يوم القيامة و حرامى حرام إلى يوم القيامة الا و قد بينهما اللّه عزّوجلّ فى الكتاب و بينتهما فى سنتى و سيرتى».(2)
اى مردم، حلال من تا روز رستاخيز حلال است و حرام من تا روز قيامت حرام مى باشد. خدا هر دو را در قرآن بيان كرده

1 . اقبال سيد بن طاووس، ص 734، طبع تبريز و ص 509، چاپ طهران.
2 . كنز الفوائد، ص 164; وسائل الشيعة: 18/ 124.

صفحه 87
و من نيز هر دو را در سنّت و شيوه زندگى خود روشن ساختم».
34. رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) مى فرمايد:
«كانت بنو إسرائيل تسوسهم الأنبياء كلهما هلك نبىّ خلفه نبى، و انّه لا نبىّ بعدى و سيكون بعدى خلفاً».(1)
«بر امت بنى اسرائيل پيامبران حكومت مى كردند. اگر پيامبرى مى مرد، پيامبر ديگرى جانشين او مى شد، ولى پس از من پيامبرى نيست و براى من جانشينانى خواهد بود».
احاديثى از حضرت على (عليه السلام) پيرامون خاتميّت
35. امام على (عليه السلام) مى فرمايد:
«إلى أن بعث اللّه محمّداً (صلى الله عليه وآله وسلم) لانجاز عدّته و إتمام نبوّته مأخوذاً على النّبيين ميثاقه مشهورة سماته كريماً ميداره...».(2)
«خداوند براى محقّق ساختن وعده خود و تمام كردن و به پايان رسانيدن نبوت خود، حضرت محمد (صلى الله عليه وآله وسلم) را مبعوث ساخت...».

1 . جامع الأصول: 4/ 48.
2 . نهج البلاغه، خطبه 1.

صفحه 88
36. همچنين على (عليه السلام)مى فرمايد:
«اجعل شريف صلواتك و نامى بركاتك على محمد (صلى الله عليه وآله وسلم) عبدك و رسولك الخاتم لما سبق والفاتح لما انغلق، المعلن الحقّ بالحقّ...».(1)
«پروردگارا، گرامى ترين درود خود و بركات فزاينده خويش را بر محمد (صلى الله عليه وآله وسلم)كه بنده و رسول تو است بفرست، پيامبرى كه ختم كننده گذشتگان و بازكننده درهاى بسته هدايت به روى امت، و آشكار كننده حق با دليل و برهان است».
37. حضرت على (عليه السلام) مى فرمايد:
«أيّها النّاس خذوها من خاتم النّبيين (صلى الله عليه وآله وسلم) انّه يموت من مات منّا و ليس بميّت».(2)
«مردم، اين جمله را از خاتم پيامبران بشنويد كه فرمودند: كسانى كه از خاندان ما مى ميرند در ظاهر مرده اند امّا در واقع و حقيقت زنده هستند».
38. امام على (عليه السلام) مى فرمايد:
«اختار آدم  (عليه السلام) خيرة من خلقه... فاهبطه بعد التوبة ليعمر أرضه بنسله و ليقيم الحجّة به على عباده و لم

1 . همان، خطبه 69.
2 . همان، خطبه 83.

صفحه 89
تخلهم بعد أن قبضه ممّا يؤكّد عليهم حجّة ربوبيته و يصل بينهم و بين معرفته بل تعاهدهم بالحجج على ألسن الخيرة من أنبيائه و متحملى ودائع رسالاته قرناً فقرناً حتّى تمت بنبيّنا محمّد (صلى الله عليه وآله وسلم) حجّته و بلغ المقطع عذره و نذره...».(1)
«... آدم را پس از توبه به روى زمين فرستاد تا زمين را به وسيله نسل خود آباد سازد و حجّت را به وسيله او بر بندگانش تمام نمايد. پس از درگذشت او زمين را از حجّت خالى نگذاشت بلكه با بندگان خود به وسيله پيامبران و حامل ودايع خود، تجديد پيمان كرد. آنان را قرن به قرن برانگيخت تا به وسيله پيامبر ما حجّت به پايان رسيد و عذر خدا و بيم هاى او به پايان رسيد».
39. امام اميرالمؤمنين (عليه السلام) مى فرمايد:
«أرسله على حين فترة من الرسل و تنازع من الألسن فقفى به الرسل و ختم به الوحى...».(2)
«خداوند پس از مدتى كه پيامبرى از طرف خود نفرستاده بود و مردم از دعوت انبيا دور مانده و گرفتار اختلاف و نزاع

1 . همان، خطبه 87.
2. همان، خطبه 129.

صفحه 90
و كشمكش و جنگ بودند، پيامبر گرامى را فرستاد و او را بعد از همه پيامبران قرار داد و وحى و نبوت را به وسيله او ختم كرد».
40. امام على (عليه السلام) مى فرمايد:
«أمين وحيه و خاتم رسله و بشير رحمته و نذير نقمته...».(1)
«رسول اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) امين وحى خداوند و خاتم و آخرين پيامبران او و بشارت دهنده به رحمت الهى و بيم دهنده از عذاب هاى او است».
41. حضرت اميرالمؤمنين  (عليه السلام) در توضيف قرآن مجيد چنين مى فرمايند:
«... ثم أنزل عليه الكتاب نوراً لا تطفأ مصابيحه و سراجاً لا يخبو توقّده و بحراً لا يدرك قعره و منهاجاً لا يضلّ نهجه و شعاعاً لا يظلم ضوئه و فرقاناً لا يخمد برهانه...».(2)
«... سپس بر پيامبرش كتابى فرستاد سراسر نور كه مشعل هاى آن خاموش نمى شود، و چراغى كه برافروختگى آن كم سو

1 . نهج البلاغه، خطبه 168.
2 . همان، خطبه 193.

صفحه 91
نمى گردد و دريايى كه ژرفاى آن شناخته نمى شود و راهى كه پويندگان آن گمراه نمى شوند و پرتوى كه درخشش آن پايان نمى پذيرد و داورى كه برهان آن سست نمى شود، و خانه اى كه پايه هاى آن ويران نمى گردد...».
اين توصيف ها نشانه ابديت قرآن از نظر معارف و تشريع است; معارفى كه هميشه پابرجا و جاودان است. طبعاً احكام قرآن ازلى و ابدى بوده و چنين تشريعى با خاتميّت نبوت رسول گرامى ملازم است.
نيز مولا على (عليه السلام) هنگام وفات رسول اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) فرموده است:
«بأبى أنت و أمّى لقد انقطع بموتك ما لم ينقطع بموت غيرك من النّبوة والأنبياء و أخبار السماء...».(1)
«پدر و مادرم فداى تو كه با رحلت و وفات تو نبوت و پيامبرى تمام شد».
43. امام على (عليه السلام) در خطبه وسيله مى فرمايد:
«قال و قد حشده المهاجرون والأنصار و انغصّت بهم المحافل أيّها النّاس انّ عليّاً منّى كهارون من موسى الاّ أنّه لا نبىّ بعدى...».(2)

1 . همان، خطبه 230; مجالس شيخ مفيد، ص 527; بحار الأنوار: 22/ 527.
2 . كافى: 8/ 26.

صفحه 92
«در حالى كه مهاجر و انصار منزل او را پر كرده بودند، گفتار پيامبر را نقل كرد و فرمود: به خاطر داريد كه پيامبر چنين گفت: اى مردم، على نسبت به من مانند هارون نسبت به موسى است، جز اينكه پس از من پيامبرى نيست».
44. باز حضرت در يكى از خطبه هايش مى فرمايد:
«الحمد للّه علا فاستعلى ودنا فتعالى و ارتفع فوق كلّ منظر و أشهد أن لا إله إلاّ الله وحده لا شريك له و أشهد أنّ محمّداً عبده و رسوله خاتم النّبيين و حجّة الله على العالمين...».(1)
«... گواهى مى دهم كه محمّد (صلى الله عليه وآله وسلم) بنده خدا و پيامبر او و خاتم پيامبران و حجّت خدا بر جهان است».
45. امام (عليه السلام) روزى بر منبر كوفه فرمودند:
«أنا سيّد الوصيين... أنا وارث علم الأوّلين و حجّة الله على العالمين بعد الأنبياء و محمّد بن عبدالله خاتم النّبيين...».(2)
«من آقاى وصيين هستم... . من علوم همه گذشتگان را دارا هستم و پس از پيامبران و آخرين پيامبر الهى حضرت محمد، من حجّت خدا بر همه جهانيان مى باشم».

1 . همان: 8/ 67; نهج السعادة، الخطب، ج 1، ص 188.
2 . غاية المرام، ص 47; امالى شيخ صدوق، ص 17.

صفحه 93
46. امام على (عليه السلام) در بعضى از دعاهايش مى فرمايد:
«و ربّ الملائكة أجمعين و ربّ محمّد (صلى الله عليه وآله وسلم) خاتم النبيين و المرسلين و ربّ الخلق أجمعين».(1)
«پروردگار همه فرشتگان و پروردگار محمّد (صلى الله عليه وآله وسلم) خاتم پيامبران و پروردگار همه مخلوقات».
47. امام (عليه السلام) در بعضى از خطبه هايشان مى فرمايد:
«أيّها الناس عليكم بالطاعة والمعرفة لمن لا تعذرون بجهالته فانّ العلم الّذى هبط به آدم (عليه السلام) و جميع ما فضلت به النبيّون إلى محمّد خاتم النّبيّين فى عترة محمّد  (صلى الله عليه وآله وسلم)...».(2)
«... علمى كه آدم با آن به زمين فرود آمد و تمام آنچه كه همه پيامبران تا پيامبر خاتم با آن برترى يافته اند، همگى نزد عترت محمّد (صلى الله عليه وآله وسلم) است».
48. امام (عليه السلام) در بعضى از احتجاجاتش در مقابل خصم مى فرمايد:
«أمّا رسول اللّه فخاتم النّبيّين ليس بعده نبىّ و لا رسول و ختم برسول اللّه الأنبياء إلى يوم القيامة».(3)

1 . صحيفه علويه، دعاى روز بيست و ششم.
2 . كشف اليقين، ص 24; تفسير قمى، ص 343; غاية المرام، ص 358; نهج السعادة الخطب: 3/18.
3 . كتاب سليم بن قيس، ص 97; احتجاج: 1/ 220، طبع جديد.

صفحه 94
«امّا رسول خدا، او ختم كننده پيامبران است و پس از او رسول و پيامبر ديگرى نخواهد آمد. خداوند پيامبران را به او، و كتاب هاى آسمانى را به قرآن ختم كرد».
49. امام (عليه السلام) در آغاز خطبه اى مى فرمايد:
«و أشهد أنّ محمّداً رسول اللّه (صلى الله عليه وآله وسلم) خاتم النّبيين و حجّة الله على العالمين».(1)
«و گواهى مى دهم كه محمّد (صلى الله عليه وآله وسلم) پيامبر خدا و آخرين پيامبران و حجّت خدا بر جهانيان است».
50. اصبغ بن نباته مى گويد اميرالمؤمنين على (عليه السلام) روزى خطبه اى قرائت فرمود و حمد و ثناى خداوند را گفت و صلوات بر نبى مكرّم فرستاد; سپس فرمود:
«أيّها النّاس اسمعوا مقالتى... و منّا خاتم النّبيين و فينا قادة الإسلام و أُمّناء الكتاب...».(2)
«اى مردم، سخنان مرا بشنويد... . از ماست خاتم پيامبران و در ميان ماست رهبران اسلام و امينان قرآن».
51. نيز امام على (عليه السلام) مى فرمايد:
«ختم محمد ألف نبىّ وانّى ختمت ألف وصىّ وانّى

1 . وافى: 14/ 11، چاپ قديم.
2 . كشف الغمة: 1/ 506.

صفحه 95
كلِّفتُ ما لم يكلفوا».(1)
«محمد (صلى الله عليه وآله وسلم) هزار پيامبر را ختم كرد و من نيز هزار وصى را ختم نمودم و وظايفى دارم كه آنها نداشتند».
52. جابر بن عبداللّه در ضمن حديثى مى گويد: «فخر على (عليه السلام) ساجداً ثمّ قال:
«الحمد لله الّذى أنعم علىّ بالإسلام و علمنى القرآن و حببنى إلى خير البرية و خاتم النّبيين و سيّد المرسلين إحساناً منه و فضلاً منه على...».(2)
«.. ستايش خدايى را كه نعمت اسلام را به من ارزانى داشت، قرآن را به من تعليم فرمود و بهترين انسان ها و خاتم پيامبران را دوستدار من قرار داد».
53. امام على (عليه السلام) در ضمن حديثى مى فرمايد:
«فخررت ساجداً لله تعالى و حمدته على ما أنعم به على من الإسلام و القرآن و حببنى إلى خاتم النبيين و سيّد المرسلين».(3)
«... ستايش نمودم خداى را در برابر اسلام و قرآن كه به من ارزانى داشت و خاتم پيامبران و سرور رسولان را دوستدار من قرار داد.».

1 . نور الثقلين: 4/ 284.
2 . غاية المرام، ص 127.
3 . همان، ص 552.

صفحه 96
رواياتى از فاطمه زهرا (عليها السلام) پيرامون خاتميت
54. اسماء بنت عميش مى گويد:
«حدّثتنى فاطمة (عليها السلام) لما حملت بالحسن و ولدته جاء النبى (صلى الله عليه وآله وسلم)... ثمّ هبط جبرئيل يا محمّد العلى الأعلى يقرئك السلام و يقول: عليّ منك بمنزلة هارون من موسى و لا نبى بعدك سم ابن هذا باسم ابن هارون...».(1)
«دخت پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) آنگاه كه فرزند گرامى اش حسن  (عليه السلام) متولد شد، به اسماء بنت عميش چنين گفت: سپس جبرئيل فرود آمد و گفت اى محمد، خداى بزرگ تو را سلام مى رساند و مى گويد: على نسبت به تو مانند هارون نسبت به موسى است، پس از تو پيامبرى نيست، نام اين فرزندت را نام فرزند هارون بگذار».
55. فاطمه زهرا (عليها السلام) در بعضى از دعاهايشان چنين مى فرمايند:
«اللّهم صلّ على محمد و آل محمد صلاة يشهد الأوّلون مع الأبرار و سيّد المتقين و خاتم النبيّين و قائد الخير و مفتاح الرحمة».(2)

1 . عيون اخبار الرضا: 2/ 25.
2 . مقياس المصابيح، ص 113.

صفحه 97
«خدايا، بر محمّد و آل محمد درودى بفرست كه پيامبران پيشين با نيكوكاران بر آن گواهى دهند; بر پيامبرى كه سرور پرهيزگاران و خاتم پيامبران و پيشواى خير و كليد رحمت است».
رواياتى از امام مجتبى (عليه السلام) پيرامون خاتميت
56. امام حسن مجتبى (عليه السلام) در ضمن خطابه اى فرموده است:
«أنا بن نبى اللّه... أنا بن خاتم النّبيين و سيّد المرسلين».(1)
«من پسر پيامبر هستم... من پسر آخرين پيامبر الهى و سرور فرستادگان مى باشم».
57. نيز امام حسن (عليه السلام) در ضمن خطبه اى فرموده اند: مردم دست از على (عليه السلام)برداشتند و او را تنها گذاشتند با اينكه از رسول اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) شنيده بودند كه به على (عليه السلام) مى فرمودند:
«أنت منّى بمنزلة هارون من موسى غير النبوة فلا نبىّ بعدى».(2)
«تو نسبت به من به منزله هارون نسبت به موسى هستى، مگر نبوت كه پيامبرى بعد من نيست».

1 . مقتل خوارزمى: 1/ 126.
2 . مكاتب الأئمّه: 2/ 24.

صفحه 98
يعنى همان طور كه هارون هنگام غيبت موسى جانشين او بود، تو هم جانيشين من هستى، فقط هارون پيامبر هم بود ولى تو پيامبر نيستى، زيرا پس از من پيامبر ديگرى نخواهد بود.
58. حسن بن على بن أبى طالب (عليه السلام) مى فرمايد:
«جاء نفر إلى رسول اللّه فقال: يا محمد انّك الّذى تزعم انّك رسول اللّه و انّك الّذى يوحى إليك كما أوحى اللّه إلى موسى بن عمران فسكت النبى ساعة ثمّ قال: نعم أنا سيّد ولد آدم و لا فخر و أنا خاتم النبيين و إمام المتّقين و رسول ربّ العالمين...».(1)
«امام مجتبى (عليه السلام) از جدّ بزرگوارش نقل مى كند كه پيامبر فرمود:... من سرور فرزندان آدمم و افتخار نمى كنم. من خاتم پيامبران و پيشواى پرهيزگاران و رسول پوردگار جهانيانم».
رواياتى از امام حسين (عليه السلام) پيرامون خاتميت
59. در حديث اعمش از حسين بن على (عليهما السلام) است كه مى فرمايد:
«فأخبرنى يا رسول الله هل يكون بعدك نبى؟ فقال: لا

1 . تفسير برهان: 2/ 41.

صفحه 99
أنا خاتم النبيين لكن يكون بعدى أئمة قوامون بالقسط بعدد نقباء بنى اسرائيل...».(1)
«حسين بن على (عليهما السلام) از جدّ بزرگوار خود پرسيد: آيا پس از تو پيامبرى مى آيد؟ فرمود: نه، من خاتم پيامبرانم، لكن پس از من پيشوايانى هستند به پادارنده عدل. شماره آنان به اندازه نقيبان بنى اسرائيل است».
60. امام حسين (عليه السلام) در دعاى عرفه مى فرمايد:
«الحمد للّه حمداً يعادل حمد ملائكته المقربين و أنبيائه المرسلين و صلّى الله على خيرته محمّد خاتم النّبيين و آله الطاهرين المخلصين».(2)
«ستايش از آن خدا است; ستايشى كه معادل ستايش فرشتگان مقرب و پيامبران مرسل او است و درود بر برگزيده بندگان او، محمد خاتم پيامبران و فرزندان پاك و مخلص او باد».
61. نيز حضرت امام حسين (عليه السلام) در همان دعاى عرفه مى فرمايد:
«اللّهمّ صلّ على محمّد خاتم النّبيين و سيّد المرسلين و على أهل بيته الطيّبين الطاهرين».(3)

1 . مناقب مازندرانى: 1/ 300; اثبات الهداة: 2/ 544.
2 . اقبال، ص 343.
3 . همان.

صفحه 100
«بارالها، بر محمّد كه آخرين پيامبر و سرور پيامبران مرسل است و بر اهل بيت و خاندان پاك او درود بفرست».
62. در بعضى از اشعار امام حسين (عليه السلام) چنين آمده است:
«أبى علىّ و جدىّ خاتم الرسل *** والمرتضون لدين اللّه من قبلى»(1)
«پدرم على و جدّم خاتم رسولان است; كسانى كه دين خدا را پيش از من از صميم دل پذيرفته اند».
رواياتى از امام زين العابدين (عليه السلام) پيرامون خاتميت
63. امام سجاد (عليه السلام) در بعضى از دعاهايش چنين مى فرمايد:
«فختم بنا على من ذرع و جعلنا شهداء على من جهد».(2)
«وسيله هاى هدايت را با ما ختم كرد و ما را شاهدان بندگان كوشاى خود قرار داد».
64. امام سجاد (عليه السلام) در صحيفه سجاديه مى فرمايد:
«اللّهمّ صلّ على محمّد خاتم النّبيين و سيّد المرسلين و على أهل بيت الطّيبين الطاهرين...».(3)

1 . كشف الغمة: 2/ 213; بحار الأنوار: 78/ 125.
2 . صحيفه سجاديه، دعاى دوازدهم.
3 . همان، دعاى هفدهم.

صفحه 101
«بارخدايا، بر محمد خاتم انبيا و آقاى مرسلين و بر اهل بيت طيّبين و طاهرينش درود بفرست».
65. نيز امام سجاد (عليه السلام) در دعاى روز سه شنبه مى فرمايد:
اللهمّ صلّ على محمّد خاتم النّبيين و تمام عدّة المرسلين».(1)
«بارالها، بر محمد كه ختم كننده پيامبران و تمام كننده عدد پيامبران است، درود بفرست».
66. نيز حضرت در دعاى روز چهارشنبه مى فرمايد:
«فصلّ على محمّد خاتم النّبيين».(2)
«بارالها، بر محمد كه خاتم پيامبران است، درود بفرست».
67. امام سجاد (عليه السلام) مى فرمايد:
«واجمع بينى و بين المصطفى و آله خيرتك من خلقك و خاتم النّبيين محمّد...».(3)
«ميان من و محمّد مصطفى (صلى الله عليه وآله وسلم) و آل او كه برگزيده مخلوقات و خاتم پيامبران تو است، جمع كن».

1 . ملحقات صحيفه سجاديه، دعاى روز سه شنبه.
2 . همان، دعاى روز چهارشنبه.
3 . مصباح المتهجد، ص 408، دعاى ابى حمزه ثمالى.

صفحه 102
رواياتى از امام باقر (عليه السلام) پيرامون خاتميّت
68. امام باقر (عليه السلام) در ضمن روايتى فرموده اند:
«لقد ختم اللّه بكتابكم الكتب و ختم بنبيكم الأنبياء».(1)
«همانا خداوند به كتاب آسمانى شما قرآن، كتاب هاى آسمانى را و به پيامبر شما، پيامبران را ختم كرد».
69. امام باقر (عليه السلام) در ضمن حديثى فرموده اند:
«و أرسل اللّه تبارك و تعالى محمّداً إلى الجنّ والإنس عامّة و كان خاتم الأنبياء و كان بعده الاثنا عشر أوصياء».(2)
«خداوند حضرت محمد (صلى الله عليه وآله وسلم) را براى همه جن و انس مبعوث ساخت و او ختم كننده و آخرين پيامبران بود و بعد از او دوازده نفر جانشين و وصى او هستند».
70. امام باقر (عليه السلام) در دعاى ايام ماه رمضان مى فرمايند:
«اللّهم ربّ الفجر و ليال عشر... و ربّ خاتم النّبيين صلواتك عليه...».(3)

1 . كافى: 1/ 177; وافى: 2/ 19 از مجلد اوّل.
2 . اكمال الدين، ص 127.
3 . اقبال، ص 91.

صفحه 103
«پروردگارا، اى خداى فجر و شب هاى ده گانه... و خداى خاتم پيامبران كه درود تو بر او باد...».
71. امام پنجم (عليه السلام) در زيارت امام حسين (عليه السلام) در روز عاشورا مى فرمايد:
«السلام عليك يا مولاى يا أباعبداللّه يابن خاتم النّبيين و يابن سيد الوصيين و يابن سيّدة نساء العالمين».(1)
«سلام بر تو اى مولاى من، اى اباعبدالله، اى فرزند خاتم پيامبران و اى فرزند سرور جانشينان و اى فرزند بهترين زنان جهان».
احاديثى از حضرت صادق (عليه السلام) پيرامون خاتميت
72. امام صادق (عليه السلام) در ضمن حديثى مى فرمايد:
«فكلّ نبىّ جاء بعد المسيح أخذ بشريعته و منهاجه حتى جاء محمّد (صلى الله عليه وآله وسلم)فجاء بالقرآن و بشريعته و منهاجه فحلاله حلال إلى يوم القيامة و حرامه حرام إلى يوم القيامة...».(2)

1 . هدية الزائرين، ص 135ـ137.
2 . كافى: 2/ 17; محاسن، ص 193.

صفحه 104
«هر پيامبرى كه بعد از حضرت مسيح (عليه السلام) آمد، به شريعت و منهاج او اخذ نمود تا اينكه پيامبر گرامى حضرت محمّد (صلى الله عليه وآله وسلم) آمد و قرآن و شريعت اسلام را آورد; پس حلال او براى هميشه حلال و حرام او براى ابد حرام است، پيامبر ديگرى بعد از او نخواهد آمد و احكام دين نسخ نمى گردد».
73. زراره مى گويد از امام صادق (عليه السلام) درباره حلال و حرام سؤال كردم. امام (عليه السلام)فرمودند:
«حلال محمّد حلال أبداً إلى يوم القيامة لا يكون غيره و لا يجىء غيره».(1)
«حلال محمّد تا روز قيامت حلال است و غير آن نمى شود و غير از او كسى نمى آيد».
74. امام صادق (عليه السلام) مى فرمايد:
«بعث أنبياءه و رسله و نبيّه محمّداً فأفضل الدين معرفة الرسل و ولايتهم و أخبرك إنّ الله أحلّ حلالاً و حرّم حراماً إلى يوم القيامة».(2)
«خداوند، پيامبران و رسولان و پيامبر خود، محمد (صلى الله عليه وآله وسلم) را

1 . كافى: 1/ 58.
2 . بحارالأنوار: 24/ 288.

صفحه 105
بر انگيخت. بهترين معارف دين، شناختن رسولان و ولايت آنها است. پيامبر به تو خبر داد كه خدا حلال و حرامى را تا روز قيامت تشريع كرده است (و هرگز عوض نمى شود)».
75. ابى عبداللّه (عليه السلام) مى فرمايد:
«انّ بعض قريش قال لرسول اللّه (صلى الله عليه وآله وسلم) بأىّ شىء سبقت الأنبياء و أنت بعثت آخرهم و خاتمهم فقال: إنّى كنت أوّل من آمن بربّى...».(1)
«برخى از قريش به پيامبر گفتند: چگونه بر پيامبران، پيشى جسته اى و حال آنكه تو آخرين نفر و خاتم آنها هستى؟ پيامبر فرمود: من نخستين كسى هستم كه به پروردگار خود ايمان آورده ام».
76. قائلى به امام صادق (عليه السلام) گفت كه به من دعايى بياموز; پس امام (عليه السلام)فرمودند:
«أين أنت عن دعاء الالحاح فقال الطالب و ما دعاء الالحاح؟ فقال له: تقول: «اللّهم ربّ السموات السبع و ما فيهن و ربّ الأرضين السبع و ما فيهنّ و ربّ العرش العظيم و ربّ محمّد خاتم النّبيين أسألك باسمك...».(2)

1 . كافى: 2/ 10.
2 . قرب الاسناد، ص 4
ـ 5.

صفحه 106
«بارالها، پروردگار هفت آسمان و آنچه در آنها است و هفت زمين و آنچه در آنها نهفته است و پروردگار عرش بزرگ و پروردگار محمّد خاتم پيامبران، تو را به نامت سوگند مى دهم».
77. امام صادق (عليه السلام) در چگونگى زيارت امام حسين (عليه السلام) مى فرمايد:
«ثمّ امش و قصر خطاك حتى تستقبل القبر و اجعل القبلة بين كتفيك و استقبل بوجهك وجهه و قل: السّلام عليك من اللّه و السّلام على محمّد أمين اللّه على رسله و عزائم أمره الخاتم لما سبق والفاتح لما استقبل... اللّهمّ صلّ على محمّد و آل محمّد صاحب ميثاقك و خاتم رسلك و سيّد عبادك...».(1)
«... درود بر محمّد امين خدا، بر پيامبران و كارهاى بزرگش، پيامبرى كه گذشتگان را ختم كرد و درهاى خير را گشود. پروردگارا، بر محمّد و آل محمّد صاحب پيمانت و خاتم رسولانت و سرور بندگانت درود بفرست».
78. اسماعيل بن جابر مى گويد: از اباعبداللّه، جعفر بن محمد الصادق (عليه السلام)شنيدم كه مى فرمايد:

1 . كامل الزيارات، ص 230 ـ 231.

صفحه 107
«انّ اللّه تبارك و تعالى بعث محمّداً فختم به الأنبياء فلا نبىّ بعده و أنزل عليه كتاباً فختم به الكتب فلا كتاب بعده أحلّ فيه حلالاً و حرم حراماً فحلاله حلال إلى يوم القيامة و حرامه حرام إلى يوم القيامة...».(1)
«خداوند تبارك و تعالى محمد را برانگيخت و پيامبران را با او ختم كرد. پس از او پيامبرى نيست. كتابى براى او فرستاد كه با آن كتاب ها را ختم كرد. پس از او كتابى نيست. در آن چيزهايى كه حلال يا حرام است شمرده شده است. حلال او تا روز قيامت حلال و حرام او تا آن روز حرام خواهد بود».
79. نيز امام صادق (عليه السلام) مى فرمايند:
«إذا أردت زيارة قبر أمير المؤمنين فتوضأ و اغتسل وامش على هيئتك و قل... السّلام من اللّه و التّسليم على محمد أمين اللّه على رسالته و عزائم أمره و معدن الوحى و التنزيل الخاتم لما سبق و الفاتح لما استقبل».(2)
«... امام صادق  (عليه السلام) در زيارت حضرت امير مؤمنان  (عليه السلام) مى فرمايد: درود خدا بر محمّد امين او، بر رسالتش و امر

1 . تفسير نعمانى، ص 3; الميزان: 3/81، به نقل از تفسير نعمانى.
2 . تهذيب الأحكام: 7/ 25; فرحة الغرى، ص 33.

صفحه 108
گران قدرش باد كه مركز وحى قرآن بود و ختم كننده گذشتگان و بازكننده بركات آينده».
80. ابى عبداللّه (عليه السلام) مى فرمايد:
«يستحب أن يصلّى على النبىّ (صلى الله عليه وآله وسلم) بعد العصر يوم الجمعة بهذه الصلاة: اللّهمّ انّ محمّداً كما وصفته فى كتابك... و انّه رسولك و خاتم النّبيين و جاء الحقّ من عندك و صدق المرسلين».(1)
«مستحب است عصر روز جمعه بدين گونه بر پيامبر درود فرستاد: پروردگارا، محمّد (كه درود تو بر او و خاندانش باد) چنان كه در كتاب خود، او را توصيف كرده اى پيامبر تو و خاتم پيامبران و حامل حق از سوى تو تصديق كننده پيامبران است».
81. همچنين اباعبداللّه (عليه السلام) در ادامه فرمايش فوق فرموده اند:
«اللّهم و اجعل صلواتك و غفرانك... و صلوات ملائكتك و رسلك و أنبيائك... على محمد بن عبداللّه سيد المرسلين و خاتم النّبيين و إمام المتّقين...».(2)

1 . مصباح المتهجد، ص 271 ـ 272.
2 . همان، ص 272.

صفحه 109
«پروردگارا، درود خود و آمرزش خود... و درود فرشتگان و رسولان و پيامبرانت را بر محمّد بن عبداللّه (صلى الله عليه وآله وسلم) كه سرور مرسلان و خاتم پيامبران و پيشواى پرهيزكاران است، بفرست».
82. نيز امام صادق (عليه السلام) در زيارت امام حسين (عليه السلام) مشهور به زيارت وارث مى فرمايند:
«السّلام عليك يا خاتم النّبيين السّلام عليك يا سيّد المرسلين».(1)
«سلام بر تو اى خاتم پيامبران و درود بر تو اى سرور مرسلان».
83. ايوب بن حر مى گويد از امام صادق (عليه السلام) شنيدم كه مى فرمايد:
«إنّ اللّه ختم بنبيّكم النّبيين فلا نبىّ بعده أبداً و ختم بكتابكم الكتب فلا كتاب بعده أبداً و أنزل فيه تبيان كلّ شىء...».(2)
«خداوند با اعزام پيامبر شما، پيامبران را ختم كرد; پس بعد از او پيامبر ديگرى نخواهد بود و به كتاب شما قرآن مجيد،

1 . همان، ص 500.
2 . وافى، جزء دوّم از ج 1/ 144.

صفحه 110
كتاب هاى آسمانى را ختم كرد; پس بعد از قرآن كتاب آسمانى ديگرى نخواهد بود و خداوند بيان هر چيزى را در قرآن نازل كرده است».
84. امام صادق (عليه السلام) مى فرمايند:
«إذا زرت جانب النجف فزر عظام آدم و بدن نوح و جسم على بن أبى طالب (عليه السلام)فانّك زائر الآباء الأوّلين و محمّد (صلى الله عليه وآله وسلم) خاتم النّبيين و علياً سيّد الوصيين و انّ زائره يفتح له أبواب السماء فلا تكن على الخير نوماً».(1)
«هر گاه سرزمين نجف را زيارت كردى، استخوان هاى آدم (عليه السلام) و بدن نوح (عليه السلام)و پيكر على بن ابى طالب (عليه السلام) را زيارت كن، زيارت تو در اين حالت نياكان نخستين و محمد (صلى الله عليه وآله وسلم) خاتم پيامبران و على (عليه السلام) سرور جانشينان را زيارت نموده اى و براى زائر على (عليه السلام) درهاى آسمان باز مى شود و هرگز از اين كار خير غافل مباش».
85. امام صادق (عليه السلام) فرموده اند:
«من قال عند غروب الشمس فى كلّ يوم: يا من ختم النبوة بمحمّد (صلى الله عليه وآله وسلم)اختم لى فى يومى هذا بخير و سنتى

1 . مزار ابن مشهدى مخطوط، ص 14; تحفة الزائر، ص 61.

صفحه 111
بخير و عمرى بخير...».(1)
«... اى آن كه نبوت را به محمّد (صلى الله عليه وآله وسلم) ختم نمودى، روز و سال و عمرم را به خوبى به پايان رسان!»
86. امام صادق (عليه السلام) فرموده است:
«كان على يرى مع رسول اللّه قبل الرسالة الضوء و يسمع قال: و قال له(صلى الله عليه وآله وسلم) لو لا انّى خاتم الأنبياء لكنت شريكاً فى النبوة فإن لا تكن نبيّاً فانّك وصىّ نبىّ و وارثه بل أنت سيّد الأوصياء و إمام الأتقياء».(2)
«على (عليه السلام) قبل از بعثت رسول اكرم، مانند خود رسول اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) نور و روشنايى جهان غيب را مى ديد و صداى آن جهان را مى شنيد. پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) به او فرمود: اگر من خاتم پيامبران نبودم تو، در پيامبرى با من شريك بودى، ولى چون پيامبرى به من ختم مى شود، تو جانشين و وصى و وارث من خواهى بود».
87. از امام صادق (عليه السلام) در كيفيت تشهد نماز روايت شده است:
«فإذا جلست فى الرابعة قلت: بسم اللّه و باللّه... السّلام على محمّد بن عبداللّه خاتم النّبيين لا نبى

1 . فلاح السائل، ص 202; بحارالأنوار: 86/ 267.
2 . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 3
1/ 210; غاية المرام، ص 47.

صفحه 112
بعده والسّلام علينا و على عباد اللّه الصالحين ثمّ تسلم».(1)
«... سلام بر محمد بن عبداللّه، خاتم پيامبران كه پس از او پيامبرى نيست».
88. ابوعبداللّه (عليه السلام) فرمودند:
«إن تُبَّعاً قال للأوس والخزرج: كونوا هاهنا حتى يخرج هذا النبى أمّا أنا لو أدركته لخرجت معه و كتب إلى النّبى (صلى الله عليه وآله وسلم) و عنوان الكتاب: إلى محمد بن عبد اللّه خاتم النّبيين و رسول ربّ العالمين من تبع الأوّل».(2)
«رئيس قبيله تبّع به اوس و خزرج گفت: در مدينه بمانيد تا اين پيامبر پديدار شود. اگر من او را درك مى كردم... ; آنگاه نامه اى به پيامبر نوشت (و به قبيله خود سپرد) كه آغاز نامه چنين بود: اين نامه اى است به محمّد بن عبداللّه خاتم پيامبران و رسول پروردگار جهانيان از تبّع اوّل».
89. عاصم بن حميد مى گويد امام صادق  (عليه السلام) فرموده است:
«إذا حضر أحدكم الحاجة فليصم... و يقول و ذكر دعاءاً طويلاً ذكر منه موضع الحاجة اللّهمّ إنّى أتقرّب

1 . وسائل الشيعه: 4/ 989 ـ 990.
2 . اثبات الهداة: 1/401.

صفحه 113
إليك بنبيّك و رسولك و حبيبك خاتم النّبيين و سيّد المرسلين و إمام المتّقين».(1)
«هر گاه يكى از شما حاجتى داشتيد، روزه بگيريد; آنگاه دعاى مفصّلى را يادآور شد كه در آن دعا چنين آمده است: پروردگارا، من به وسيله پيامبر و رسول و حبيبت خاتم پيامبران و سرور مرسلان و پيشواى پرهيزگاران به درگاه تو تقرّب مى جويم».
90. فضل مى گويد ابوعبداللّه (عليه السلام) فرموده است:
«لم يبعث الله عزّوجلّ من العرب إلاّ خمسة أنبياء هوداً و صالحاً و إسماعيل و شعيباً و محمّداً خاتم النّبيين».(2)
خداوند از ميان عرب پنج پيامبر مبعوث ساخت: هود، صالح، اسماعيل، شعيب و محمّد خاتم پيامبران».
91. امام صادق (عليه السلام) در زيارت امام اميرالمؤمنين (عليه السلام) چنين فرموده است:
«السّلام من اللّه على رسول اللّه محمّد بن عبداللّه خاتم النّبيين و إمام المتّقين... الخاتم لما سبق و الفاتح لما استقبل...».(3)

1 . اثبات الهداة: 2/472.
2 . بحارالأنوار: 11/ 42.
3 . همان: 100/ 336.

صفحه 114
«درود خدا بر رسول او محمّد بن عبداللّه (صلى الله عليه وآله وسلم)، خاتم پيامبران و پيشواى پرهيزگاران... پايان بخش گذشته و آغازگر آينده، (سعادت بخش)».
92. امام صادق (عليه السلام) در زيارتى كه به آن زيارت، حضرت اميرالمؤمنين (عليه السلام)را در محل ولادت رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) زيارت نموده اند، چنين فرموده اند:
«السّلام عليك يا من بات على فراش خاتم الأنبياء و وقاه بنفسه عند مبارزة الأعداء و فى نسخة (شر الأعداء)».(1)
«درود بر تو اى شخصيتى كه در بستر خاتم پيامبران خفتى و با جان بازى خود به هنگام ستيز دشمنان، سپر جان او گشتى».
93. همچنين در همان زيارت مولدالنبى امام صادق (عليه السلام) چنين مى فرمايند:
«السّلام عليك يا وارث علم النّبيين و مستودع علم الأوّلين و الآخرين و صاحب لواء الحمد و ساقى أوليائه من حوض خاتم النّبيين السّلام عليك يا يعسوب الدّين و قائد الغرّ المحجّلين و والد الأئمة المرضيين

1 . همان: 100/ 374; زادالمعاد، ص 343.

صفحه 115
و رحمة اللّه و بركاته».(1)
«سلام بر تو اى وارث علم پيامبران، گنجينه علم پيشينيان و پسينيان و صاحب لواى حمد و ساقى اولياى خدا از حوض خاتم پيامبران...».
94. در دعاى بعد از زيارت اميرالمؤمنين امام صادق (عليه السلام) مى فرمايند:
«أسألك بحقّ محمّد خاتم النّبيين و على أميرالمؤمنين...».(2)
«خدايا، از تو مى خواهم به حق محمّد (صلى الله عليه وآله وسلم) خاتم پيامبران و على (عليه السلام)امير مؤمنان...».
95. بريد از ابوجعفر و ابوعبداللّه (عليهما السلام) روايت مى كند در تفسير قوله تعالى:
«(و ما أرسلنا من قبلك من رسول و لا نبىّ) قولها: لقد ختم اللّه بكتابكم الكتب و ختم نبيّكم الأنبياء».(3)
«در تفسير آيه (و ما ارسلنا من قبلك من رسول و لا نبىّ) مى فرمايند: خداوند با كتاب شما، كتاب هاى آسمانى را و با پيامبرتان، پيامبران را ختم كرد».

1 . بحارالأنوار: 100/375; زاد المعاد، ص 345.
2 . تحفة الزائر، ص 100.
3 . كافى: 1/ 177.

صفحه 116
احاديثى از امام موسى بن جعفر (عليهما السلام) درباره خاتميت
96. على بن رئاب روايت كرده كه عبد صالح (عليه السلام) فرموده اند:
«ادع بهذا الدعاء من شهر رمضان مستقبل دخول السنة... اللّهم ربّ السماوات السبع والأرضين السبع و ما بينهن... و ربّ محمّد (صلى الله عليه وآله وسلم) و أهل بيته سيّد المرسلين و خاتم النّبيين...».(1)
پروردگارا، اى خداى آسمان ها و زمين هاى هفت گانه و آنچه در آنها و در ميانه آنها قرار دارد، اى پروردگار محمّد ـ درود خدا بر او و خاندانش باد ـ سرور مرسلان و خاتم پيامبران».
97. ابراهيم بن ابى البلاد مى گويد ابوالحسن (عليه السلام) به من فرمودند:
«... فكتب لى و أنا قاعد بخطه و قرأه على: إذا وقفت على قبره (رسول اللّه) فقل: أ (صلى الله عليه وآله وسلم)شهد أن لا إله الاّ اللّه وحده لا شريك له... و أشهد أنّك خاتم النّبيين...».(2)
«... گواهى مى دهم كه تو ختم كننده و آخرين پيامبر الهى هستى».

1 . كافى: 4/ 72; الفقيه: 2/ 103.
2 . كامل الزيارات، ص 17; بحارالأنوار: 100/ 154.

صفحه 117
98. حضرت موسى بن جعفر (عليه السلام) مى فرمايد: شخصى از پدرم پرسيد: چرا قرآن هرچه بيشتر منتشر مى شود و گوش ها با آن آشناتر مى گردد و باز هر اندازه مى خوانند و درس مى دهند، كهنه نمى شود بلكه برعكس روزبه روز بر طراوت و تازگى آن افزوده مى شود؟ امام (عليه السلام) در پاسخ او فرمودند:
«لانّه لم ينزل لزمان دون زمان و لا لناس دون ناس فهو كلّ زمان جديد و عند كلّ قوم غض إلى يوم القيامة».(1)
«بدان جهت است كه قرآن براى زمان ويژه اى يا مردم خاصى نازل نشده است و از اين رو در تمام زمان ها تا روز قيامت نو و تازه خواهد بود».
احاديثى از امام على بن موسى الرضا (عليه السلام) پيرامون خاتميت
99. در ضمن خطبه اى امام رضا (عليه السلام) اين جملات را فرموده اند:
«الحمد للّه الذى حمد فى الكتاب نفسه و افتح بالحمد كتابه... و صلّى اللّه على محمّد خاتم النّبوة و خير البريّة و على آله آل الرحمة و شجرة النعمة...».(2)

1 . عيون اخبار الرضا: 2/ 87.
2 . كافى: 5/ 373.

صفحه 118
«... درود خدا بر محمّد (صلى الله عليه وآله وسلم) ختم كننده پيامبران و بهترين مردم و بر خاندان او، خاندان رحمت و درخت نعمت».
100. امام رضا (عليه السلام) در حديثى كه امامت و امام را توصيف مى فرمايند، چنين مى گويد:
«فهى فى ولد على (عليه السلام) خاصة إلى يوم القيامة إذ لا نبىّ بعد محمّد (صلى الله عليه وآله وسلم)...».(1)
«امامت تا روز قيامت فقط در فرزندان على (عليه السلام) خواهد بود، زيرا بعد از رسول اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) پيامبر ديگرى نخواهد بود».
101. امام رضا (عليه السلام) از آباء گرامى اش از على (عليه السلام) نقل مى كند كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم)فرموده اند:
«يا على ما سألت ربّى شيئاً الاّ سألت لك مثله غير انّه قال: لا نبوة بعدك أنت خاتم النّبيين و على خاتم الوصيين».(2)
«يا على، هيچ چيز براى خود از خداى متعال نخواستم، مگر

1 . عيون اخبار الرضا: 1/ 218.
2 . همان: 2/ 73. اينكه در اين روايت و روايات ديگر، على
 (عليه السلام) به عنوان «خاتم الأوصياء» و «خاتم الأولياء» معرفى شده است منافات با وصايت و ولايت و امامت يازده فرزند آن حضرت ندارد، زيرا وصايت و جانشينى على (عليه السلام) تا امام دوازدهم يك وصايت و جانشينى بيش نيست و بعد از اين وصايت، وصايت ديگرى نخواهد بود پس «خاتم» در اين روايات هم، به معناى ختم كننده است نه «زينت».

صفحه 119
اينكه مانند آن را براى تو درخواست كردم جز موضوع نبوت را، زيرا خداوند فرموده است بعد از تو نبوت نخواهد بود و تو ختم كننده پيامبران هستى و على خاتم اوصيا مى باشد».
102. ابوالحسن الرضا (عليه السلام) فرموده اند:
«إنّما سمى أولوا العزم أولى العزم لانّهم كانوا أصحاب الشرائع و العزائم و ذلك انّ كلّ نبى بعد نوح (عليه السلام) كان على شريعته و منهاجه و تابعاً لكتابه إلى زمن إبراهيم الخليل (عليه السلام) و كلّ نبىّ كان فى أيّام إبراهيم و بعده كان على شريعته و منهاجه و تابعاً لكتابه إلى زمن موسى و كلّ نبىّ كان من زمن موسى و بعده كان على شريعة موسى و منهاجه و تابعاً لكتابه إلى أيّام عيسى و كل نبىّ كان فى أيّام عيسى و بعده كان على منهاج عيسى و شريعته و تابعاً لكتابه إلى زمن نبيّنا محمّد (صلى الله عليه وآله وسلم)فهؤلاء الخمسة أولوا العزم فهم أفضل الأنبياء والرسل و شريعة محمّد (صلى الله عليه وآله وسلم) لا تنسخ إلى يوم القيامة و لا نبىّ بعده إلى يوم القيامة فمن ادعى بعده نبوة أو أتى بعد القرآن بكتاب فدمه مباح لكلّ من سمع ذلك منه».(1)

1 . عيون اخبار الرضا: 2/ 80.

صفحه 120
«چرا به پيامبران اولوالعزم چنين لقب داده اند؟ آنان صاحبان شريعت فرائض جديد بوده اند و هر پيامبرى كه بعد از نوح (عليه السلام) مى آيد، بر شريعت و طريقه او و پيرو كتاب او بود تا زمان ابراهيم خليل (عليه السلام) و هر پيامبرى كه در زمان ابراهيم (عليه السلام)و پس از او برانگيخته شد، بر شريعت و آيين او و پيرو كتاب او بود تا زمان موسى (عليه السلام) و باز هر پيامبرى كه در زمان موسى (عليه السلام) و پس از او برانگيخته مى شد، بر شريعت و طريقه و پيرو كتاب وى بود تا زمان عيسى (عليه السلام) و هر پيامبرى كه در زمان عيسى (عليه السلام) و پس از او برانگيخته مى شد، بر آيين عيسى (عليه السلام) و شريعت او و تابع كتاب وى بود تا زمان پيامبر ما. اين پيامبران پنج گانه پيامبر اولوالعزم هستند. آنان بهترين پيامبران و رسولان مى باشند و شريعت محمّد (صلى الله عليه وآله وسلم) تا روز رستاخيز نسخ نمى شود. پس از او تا روز رستاخيز پيامبرى نخواهد آمد. هر كس پس از او ادّعاى نبوّت كند يا پس از قرآن كتابى بياورد، خون او بر هر كسى كه چنين سخنى را بشنود مباح است».
103. امام رضا (عليه السلام) در آن نوشته اى كه اسلام را به طور خلاصه بيان مى فرمايند بيان داشته اند:
«إن محض الإسلام شهادة أن لا إله الاّ اللّه وحده لا شريك له... و انّ محمداً عبده و رسوله و أمينه...

صفحه 121
و خاتم النّبيين و أفضل العالمين لا نبىّ بعده».(1)
«خلاصه و حقيقت اسلام پيمان و گواهى به يگانگى خدا و اينكه محمّد(صلى الله عليه وآله وسلم)بنده و پيامبر و امين خدا و آخرين پيامبر او و افضل همه جهانيان است و بعد از او پيامبر ديگرى نخواهد آمد».
104. امام رضا (عليه السلام) در ضمن حديثى مى فرمايند:
«حتى انتهت رسالته إلى محمّد المصطفى (صلى الله عليه وآله وسلم) فختم به النّبيين و فى نسخة (المرسلين) وقفى به على آثار المرسلين و بعثه رحمة للعالمين...».(2)
«تا اينكه رسالت به محمّد مصطفى (صلى الله عليه وآله وسلم) رسيد. پيامبران را به وسيله او ختم كرد و او را در دنباله سلسله رسولان قرار داد و به عنوان رحمتى به جهانيان برانگيخت».
105. در ورقه اى كه امام رضا (عليه السلام) ولايتعهدى مأمون را پذيرفت، با خط مبارك چنين نوشت:
«الحمد للّه الفعال لما يشاء... و صلواته على نبيّه محمّد خاتم النّبيين و آله الطّيبين الطاهرين أقول و أنا على بن موسى بن جعفر (عليه السلام)...».(3)

1 . عيون اخبار الرضا: 2/ 121ـ122.
2 . همان: 2
/154.
3 . مناقب مازندرانى: 4/ 364; كشف الغمة: 3/177.

صفحه 122
«ستايش خدايى را كه آنچه مى خواهد، انجام مى دهد و درود او بر پيامبرش محمّد (صلى الله عليه وآله وسلم) خاتم پيامبران و خاندان پاك او باد».
مرحوم صدوق مسنداً از امام رضا (عليه السلام) اين چنين روايت مى كند:
«عن أبيه عن آبائه عن فاطمة بنت النبى (صلى الله عليه وآله وسلم) لما حملت بالحسن و ولدته... ثمّ هبط جبرئيل فقال: يا محمّد! العلى الأعلى يقرئك السلام، و يقول: على منك بمنزلة هارون من موسى و لا نبى بعدك، سم ابنك باسم ابن هارون، فقال النبى (صلى الله عليه وآله وسلم) و ما اسم ابن هارون؟ قال شبر، قال النبى (صلى الله عليه وآله وسلم): لسانى عربى، قال جبرئيل: سمه الحسن».(1)
«امام هشتم (عليه السلام) از طريق نياكان خود از دخت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) نقل مى كند كه وى گفت آنگاه كه حسن متولد شد، جبرئيل فرود آمد و گفت: اى محمّد، خداى على اعلى سلام مى رساند و مى گويد: على نسبت به تو مانند هارون است نسبت به موسى، جز اينكه بعد از تو پيامبرى نيست. نام فرزندت را نام فرزند هارون بگذار. پيامبر فرمود: نام فرزند هارون چيست؟

1 . عيون اخبار الرضا: 2/ 25.

صفحه 123
جبرئيل گفت: شبر. پيامبر فرمود: زبان من عربى است. جبرئيل گفت: نام او را حسن بگذار».
روايتى از امام ابى محمّد حضرت جواد (عليه السلام) پيرامون خاتميّت
107. در بعضى از دعاهاى حضرت امام محمّد تقى (عليه السلام) آمده است:
«بسم اللّه قوى الشأن عظيم البرهان شديد السلطان ما شاء اللّه كان و لم يشأ لم يكن أشهد انّ نوحاً رسول اللّه و انّ إبراهيم خليل اللّه و انّ موسى كليم اللّه و نجيه و انّ عيسى بن مريم روح اللّه و كلمته (صلوات اللّه عليه و عليهم أجمعين) و انّ محمّداً (صلى الله عليه وآله وسلم)خاتم النّبيين لا نبىّ بعده».(1)
«... شهادت مى دهم كه نوح رسول خدا، و ابراهيم خليل خدا، و موسى كليم خدا، و عيسى بن مريم روح خدا و كلمه او، و محمّد خاتم پيامبران است كه پس از او پيامبرى نيست».

1 . مهج الدعوات، ص40; بحارالأنوار: 94/ 359.

صفحه 124
رواياتى از امام على النقى (عليه السلام) پيرامون خاتميّت
108. عبدالعظيم حسنى مى گويد خدمت امام هادى (عليه السلام) رسيدم... به من فرمودند:
«مرحباً يا أبا القاسم أنت وليّنا حقّاً قال: فقلت له: يابن رسول اللّه انّى أُريد أن أعرض عليك دينى... انّى أقول: انّ اللّه واحد ليس كمثله شىء... و انّ محمّداً عبده و  (صلى الله عليه وآله وسلم) رسوله خاتم النّبيين و لا نبىّ بعده إلى يوم القيامة و انّ شريعته خاتم الشرايع فلا شريعة بعدها إلى يوم القيامة...».(1)
«امام (عليه السلام) فرمودند: مرحبا بر تو اى اباالقاسم، حقّاً كه تو دوستدار ما هستى. عرض كردم: يابن رسول الله بنا دارم كه دينم را بر شما عرضه كنم. اعتقاد من اين است كه خداوند متعال يكى است و نيست مثل او چيزى... و محمّد (صلى الله عليه وآله وسلم) بنده و رسول خداوند و آخرين پيامبر او است و بعد از او تا روز قيامت پيامبر ديگرى نخواهد آمد و شريعت و دين او ختم كننده شرايع آسمانى است و تا روز قيامت شريعت ديگرى نخواهد بود... مى گويد هنگامى كه همه اعتقادات

1 . اكمال الدين، ص 214.

صفحه 125
خود را خدمت امام هادى (عليه السلام) عرض كردم، امام فرمودند: عبدالعظيم، به خدا سوگند همين ها كه تو اعتقاد دارى، دينى است كه خداوند بر بندگانش پسنديده است».
109. على بن محمد الهادى (عليه السلام) در زيارتى كه به آن، زيارت نمود حضرت على (عليه السلام) را در روز غدير اين جملات است:
«... السّلام على محمّد رسول اللّه خاتم النّبيين و سيّد المرسلين و صفوة ربّ العالمين... و الخاتم لما سبق و الفاتح لما استقبل...».(1)
«سلام بر محمد، پيامبر خدا و خاتم پيامبران و سيد رسولان و برگزيده پروردگار جهانيان... ختم كننده گذشتگان و بازكننده درهاى خيرات نسبت به آيندگان باد».
حديثى از امام حسن عسكرى (عليه السلام) پيرامون خاتميّت
110. امام حسن عسكرى (عليه السلام) در ضمن حديثى مى فرمايد: هنگامى كه رسول گرامى اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) خواست به طرف تبوك برود، به او وحى شد كه: يا بايد تو در مدينه بمانى و على به تبوك برود يا او بماند و تو رهسپار تبوك شوى. رسول اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود: على (عليه السلام) بماند... ; سپس اين جمله را به على (عليه السلام)خطاب كرد:
«أما ترضى أن تكون منّى بمنزلة هارون من موسى الاّ انّه لا نبىّ بعدى».(2)
«آيا راضى نيستى كه نسبت به من مانند هارون باشى نسبت به موسى; يعنى همان طور كه هارون جانشين موسى بود، تو هم جانشين و وصى من باشى با يك فرق كه هارون پيامبر بود و تو پيامبر نيستى، زيرا پس از من پيامبر ديگرى نخواهد بود».
رواياتى از حضرت حجت مهدى آل محمد (عليهم السلام) پيرامون خاتميّت
111. بسم اللّه الرّحمن الرّحيم اللّهمّ صلّ على محمّد سيّد المرسلين و خاتم النّبيين و حجّة ربّ العالمين...».(3)
«به نام خداوند بخشنده مهربان، بارالها، بر محمّد كه آقاى پيامبران مرسل و

1 . بحارالأنوار: 100/ 360.
2 . غاية المرام سيدهاشم بحرانى، ص 151.
3 . مصباح المتهجد، ص 284.

صفحه 126
ختم كننده پيامبران و حجّت خدا بر مردم است، درود فرست...».
112. امام زمان (عليه السلام) در دعايى كه در ماه رجب در مسجد سهله قرائت فرموده اند، چنين مى فرمايند:
«يا أسمع السامعين و يا أبصر المبصرين و يا أنظر

صفحه 127
الناظرين و يا أسرع الحاسبين و يا أحكم الحاكمين و يا أرحم الراحمين صلّ على محمّد خاتم النّبيين و على أهل بيته الطاهرين الأخيار...».(1)
«اى شنواترين شنونده ها، اى بيننده ترين بيننده ها، اى نگاه كننده ترين نگاه كنندگان، اى سريع ترين حسابگران، اى استوارترين حاكمان و اى ارحم الراحمين، بر خاتم پيامبران و خاندان پاك او درود بفرست».
113. امام عصر (عليه السلام) در ضمن جواب نامه احمد بن اسحاق چنين مى فرمايد:
«بسم اللّه الرّحمن الرّحيم آتانى كتابك أبقاك اللّه... ثمّ بعث محمّداً (صلى الله عليه وآله وسلم)رحمة للعالمين و تمم به نعمته و ختم به أنبيائه و أرسله إلى النّاس كافة و أظهر من صدقه ما أظهر و بين من آياته و علاماته ما بين ثمّ قبضه اللّه إليه حميداً فقيداً سعيداً...».(2)
«... سپس خداوند محمّد (صلى الله عليه وآله وسلم) را كه براى جهانيان رحمت است، برانگيخت و نعمت خود را با او به اتمام رسانيد و پيامبران را با او ختم كرد و او را براى هدايت همگان فرستاد».

1 . اقبال، ص 645.
2 . مكاتيب الأئمة: 2/ 276.

صفحه 128
114. در زيارتى كه از ناحيه وجود مقدس امام زمان(عليه السلام) به يكى از نواب اربعه رسيده است، چنين آمده:
«السلام على آدم صفوة اللّه من خليقته... السّلام على ابن خاتم الأنبياء السّلام على ابن سيّد الأوصياء...».(1)
«سلام بر آدم برگزيده خدا از مخلوقاتش، سلام بر فرزند خاتم پيامبران، درود بر فرزند سرور جانشينان».
روايات ديگرى در زمينه خاتميّت
115. در روايتى حضرت آدم (عليه السلام) مى فرمايد:
«لما خلقتنى رفعت رأسى إلى عرشك فإذا فيه مكتوب لا إله الاّ اللّه محمّد رسول اللّه، فعلمت انّه ليس أحد أعظم قدراً عندك ممّن جعلت اسمه مع اسمك فأوحى اللّه إليه: و عزتى و جلالى انّه لآخر النبيين من ذرّيتك و لولاه لما خلقتك».(2)
«آنگاه كه خداوند مرا آفريد، به عرش خداوند نگريستم، ديدم كه در آن نوشته شده است: خدايى جز خداوند يكتا نيست.

1 . بحار الأنوار: 101/ 318; الصحيفة الهادية التحفة المهدية، ص 203.
2 . ينابيع المودة، ص 17 ـ 18.

صفحه 129
محمّد (صلى الله عليه وآله وسلم) رسول خدا است. در اين موقع فهميدم كه هيچ كسى گرامى تر نزد خداوند از محمّد (صلى الله عليه وآله وسلم) نيست، زيرا اسم او را همراه اسم خود آورده است. در اين موقع به من وحى شد سوگند به عزّ و جلالم، او آخرين پيامبران از فرزندان تو است و اگر او نفود، تو را نمى آفريدم».
116. يكى از فرازهاى دعاى مبارك سمات چنين است:
«و صلّى الله على سيّدنا محمّد خاتم النّبيين و عترته الطّاهرين و سلّم تسليماً كثيراً».(1)
«درود خداوند بر سرور ما محمد (صلى الله عليه وآله وسلم) خاتم پيامبران و خاندان پاكش باد».
117. خداوند متعال به حضرت آدم (عليه السلام) فرموده است:
«أنت يا آدم أوّل الأنبياء والرسل و ابنك محمّد خاتم الأنبياء والرسل...».(2)
«تو اى آدم، اوّل انبيا و رسولان هستى و فرزندت محمّد خاتم انبيا و رسولان مى باشد».
118. از مسائلى كه خداوند به حضرت آدم وحى كرد، عبارت مى باشد از:
«من ولدك إبراهيم أجرى على يده عمارة بيتى تعمره

1 . بحارالأنوار: 90/ 101.
2 . اثبات الهداة، 1/ 318.

صفحه 130
الأمم حتى ينتهى إلى نبى يقال له خاتم النّبيين اجعله من سكانه و ولاته».(1)
«به وسيله فرزندت ابراهيم (عليه السلام) بيت خود را تعمير مى كنم; آنگاه امت ها به تعمير بيتم مى پردازند تا نبوّت به پيامبرى برسد كه او را خاتم پيامبران مى گويند. او را در آن نقطه سكنى مى بخشم».
119. در تورات از خداوند تبارك و تعالى چنين نقل مى كند:
«انّى باعث فى الأميين من ولد إسماعيل رسولاً أنزل عليه كتابى و ابعثه بالشريعة القيمة إلى جميع خلقى أوتيه حكمتى و أيدته بملائكتى و جنودى... أكمل بمحمّد (صلى الله عليه وآله وسلم) و بما أرسله به من بلاغ و حكمة دينى و اختم به أنبيائى و رسلى فعلى محمّد (صلى الله عليه وآله وسلم) و أُمّته تقوم الساعة».(2)
«من در ميان امتى درس نخوانده از نسل اسماعيل (عليه السلام) پيامبرى را برمى انگيزم، كتابم را بر او فرود مى فرستم و با شريعت استوار مبعوثش مى سازم، شريعتى كه از آن همه مردم خواهد بود و به او حكمت مى بخشم و با فرشتگان و

1 . همان: 1/ 400.
2 . اقبال، ص 509.

صفحه 131
قدرت غيبى خود كمكش مى كنم و به محمّد (صلى الله عليه وآله وسلم) و به آنچه كه فرود مى فرستم از حكمت، دين خود را كامل مى سازم و به وسيله او پيامبران و رسولان خود را ختم مى كنم...».
120. در حديث بحيراى راهب چنين آمده است:
«أنت سيّد ولد آدم و سيّد المرسلين و إمام المتّقين و خاتم النّبيين...».(1)
«تو سرور فرزندان آدم و سرور پيامبران و پيشواى پرهيزگاران خاتم پيامبران هستى».
121. در دعاى روز پنج شنبه چنين وارد شده است:
«و صلّى اللّه على محمّد خاتم النّبيين و آله الطّيبين و الأخيار الأبرار الّذين لا خوف عليهم و لا هم يحزنون».(2)
«درود بر محمّد (عليه السلام) خاتم پيامبران و خاندان پاك و نيكوكار او باد; كسانى كه برايشان ترسى و اندوهى در آخرت نيست».
122. در تسبيحات روز پنج شنبه چنين آمده:
«و صلّى اللّه على رسوله محمّد خاتم النّبيين».(3)
«درود خداوند بر رسول او، محمّد (صلى الله عليه وآله وسلم) خاتم پيامبران باد».

1 . اثبات الهداة: 1/ 345.
2 . مصباح المتهجد: 1/ 34.
3 . همان، ص 341.

صفحه 132
123. در دعاى روز جمعه چنين وارد شده است:
«اللّهم صلّ على محمّد و آل محمّد نبىّ الرحمة و قائد الخير و إمام الهدى و الداعى إلى سبيل الإسلام و رسولك يا ربّ العالمين و خاتم النّبيين و سيّد المرسلين».(1)
«بر محمّد و خاندان او درود بفرست; پيامبرى كه نويددهنده رحمت پيشواى خير و امام هدايت و دعوت كننده به راه هاى سلامتى است. او رسول تو و خاتم پيامبران و سيّد مرسلان است».
124. در دعاى ايّام ماه رجب چنين دارد:
«يا أسمع السامعين و أبصر الناظرين و أسرع الحاسبين يا ذا القوة المتين صلّ على محمّد خاتم النّبيين و على أهل بيته».(2)
«اى شنواترين شنونده ها، اى بيناترين بيننده ها و اى سريع ترين حسابگران و اى صاحب قوت استوار، بر محمّد خاتم پيامبران و اهل بيتش درود بفرست».
125. در دعاى شب نيمه ماه شعبان چنين دارد:
«و صلّى اللّه على محمّد خاتم النّبيين و المرسلين

1 . همان، ص 345.
2 . همان، ص 558.

صفحه 133
و على أهل بيته الصادقين و عترته الناطقين».(1)
«بر محمّد خاتم پيامبران و رسولان و خاندان راستگو و عترتش درود بفرست».
126. شيخ مفيد از ابن عباس روايت مى كند كه او گفت: اولين پيامبر الهى، آدم و آخرين پيامبر الهى، حضرت محمّد (صلى الله عليه وآله وسلم) مى باشد و پيامبران الهى صد و بيست و چهار هزار نفر بوده اند كه سيصد نفر آنها پيامبر مرسل و پنج نفر از اين سيصد نفر اولوالعزم بوده اند. آن پنج نفر عبارتند از: حضرت نوح، حضرت ابراهيم، حضرت موسى، حضرت عيسى و حضرت محمّد (صلى الله عليه وآله وسلم)...».(2)
127. مرحوم شيخ طبرسى در آداب دخول به خانه چنين فرموده است:
«و إذا أراد الرجوع إلى بيته فليقل حين يدخل بسم اللّه و باللّه أشهد أن لا إله الاّ اللّه وحده لا شريك له و أشهد أنّ محمّداً عبده و رسوله ثمّ يسلّم على أهله إن كان فى البيت أحد فإن لم يكن فى البيت أحد فليقل بعد الشهادتين: السلام على محمّد بن عبداللّه خاتم النّبيين السلام على الأئمة الهادى المهديين السّلام

1 . همان، ص 586.
2 . اختصاص، ص 246; بحارالأنوار: 11/ 43.

صفحه 134
علينا و على عباد اللّه الصالحين».(1)
«اگر در خانه كسى نبود پس از اداى شهادتين، بگو درود بر محمّد فرزند عبداللّه، خاتم پيامبران و درود بر پيشوايان راهنما و هدايت شده و درود بر ما و بر بندگان صالح باد».
128. در زيارت رسول اللّه (صلى الله عليه وآله وسلم) چنين وارد شده است:
«السّلام عليك يا خاتم النّبيين أشهد أنّك قد بلغت الرسالة...».(2)
«درود بر تو اى خاتم پيامبران، گواهى مى دهم كه رسالت خود را ادا نمودى».
129. نيز در همان زيارت رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) چنين دارد:
«السلام عليك يا نجيب اللّه السّلام عليك يا خاتم النّبيين السّلام عليك يا سيّد المرسلين».(3)
«درود بر تو اى انسان گرانبها، اى خاتم پيامبران، اى سرور رسولان».
130. همچنين در همان زيارت رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) دارد:
«السلام عليك يا حجّة اللّه على الأوّلين والآخرين السّابق فى طاعة ربّ العالمين و المهيمن على رسله

1 . مكارم الأخلاق، ص 188.
2 . بحارالأنوار: 100/161.
3 . همان: 100/ 183; زاد المعاد، ص 334.

صفحه 135
والخاتم لأنبيائه والشاهد على خلقه والشفيع إليه».(1)
«سلام بر تو اى حجّت خدا بر گذشتگان و آيندگان، اى پيشتاز در طاعت خداى جهان و اى نگهبان رسولان و اى خاتم پيامبران و گواه بر خلق خدا و شفيع نزد او».
131. در فرازى ديگر از زيارت رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) چنين دارد:
«أوّل النّبيين ميثاقاً و آخرهم مبعثاً الّذى غمَّسَه فى بحر الفضيلة...».(2)
«پيامبر، نخستين فرد از پيامبران است كه با خدا پيمان بست و آخرين آنان از نظر بعثت; پيامبرى كه خداوند او را در درياى فضيلت خود فرو برد».
132. در زيارت ابراهيم فرزند رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) چنين دارد:
«السلام على محمّد بن عبداللّه سيّد الأنبياء و خاتم الرسل...».(3)
«سلام بر محمد بن عبداللّه، آقاى انبيا و خاتم رسولان».
133. در زيارت عاشوراى امام حسين (عليه السلام) اين فراز وارد شده است:

1 . همان: 100/ 184; زادالمعاد، ص 335.
2 . بحارالأنوار: 100/ 185; زادالمعاد، ص 337.
3 . بحارالأنوار: 100/217; هدية الزائرين، ص 262، به نقل از: شيخ مفيد و سيد بن طاووس و شهيد.

صفحه 136
«السّلام عليك يا وارث آدم صفوة اللّه... و سبط خاتم المرسلين».(1)
«درود بر تو اى وارث آدم برگزيده خدا... و فرزند خاتم رسولان».
134. در زيارت امام حسين (عليه السلام) در اوّل ماه رجب اين فراز وارد شده است:
«السلام عليك يابن رسول اللّه، السّلام عليك يابن خاتم النّبيين».(2)
«سلام بر تو اى فرزند پيامبر خدا، سلام بر تو اى فرزند خاتم پيامبران».
اين بود قسمتى از روايات كه در باب خاتميّت رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) و خاتميّت دين و شريعت او از خود رسول اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) و ائمه اطهار (عليهم السلام) رسيده است. البته ممكن است با تتبع بيشتر ده ها روايت ديگر در اين باب جمع آورى شود، ولى همين اندازه كه اينجا ذكر شد، به خصوص «حديث منزلت» كه از احاديث متواتره و يقينى است، براى اثبات مدعا و تأييد آياتى كه گواهى بر خاتميّت مى دهند كافى است.(3)

1 . بحارالأنوار: 101/ 313.
2 . همان: 101/ 336.
3 . بر خواننده محترم پوشيده نيست كه مؤلف زحمات زيادى را براى جمع آورى اين احاديث بر خود هموار كرده اند.

صفحه 137
پاسخ به يك رشته شبهات
ايدئاليست هاى قرن بيستم
از بررسى هاى پيش ثابت شد كه خاتميت پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) مورد اتفاق مسلمانان جهان و صريح آيات قرآن و احاديث اسلامى است.
برخى از نويسندگان براى منحرف كردن افكار ساده لوحان، آياتى را دستاويز خود قرار داده اند كه هرگز به موضوع خاتميت ارتباط ندارد و از اين راه مغلطه كارى و انكار حقايق روشن را كه شيوه سوفيست ها و ايدئاليست هاى قرون گذشته است تجديد كرده اند.
در اين بخش پيرامون اين آيات به طور گسترده سخن مى گوييم.
چند شبهه بى اساس
با اينكه از نظر قرآن مجيد و روايات متواتر اسلامى و اتفاق نظر

صفحه 138
مسلمانان، مسأله خاتميت رسول گرامى اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) به هيچ نحو جاى شك و ترديد نيست، در عين حال گاهى ديده مى شود كه بعضى نويسندگان مزدور اجانب، براى اينكه راه ادعاى نبوت را براى ديگران باز كنند در اين مسأله واضح تشكيك كرده و مطالبى را به هم بافته اند. در اين بخش ما گفته هاى آنان را نقل مى كنيم و همه را با بيانى واضح و مستدل پاسخ مى گوييم.
شبهه نخست
چگونه مسلمانان ادعا مى كنند كه رسول اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) خاتم پيامبران الهى بوده و پس از او پيامبر ديگرى نمى آيد با اينكه قرآن مجيد تصريح مى كند كه نبوت و پيامبرى ختم نشده و پس از آن حضرت پيامبران ديگرى خواهند آمد; چنان كه مى فرمايد:
(يَا بَنِي آدَمَ إِمَّا يَأْتِيَنَّكُمْ رُسُلٌ مِنْكُمْ يَقُصُّونَ عَلَيْكُمْ آيَاتِي فَمَنِ اتَّقَى وَأَصْلَحَ فَلاَ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلاَ هُمْ يَحْزَنُونَ).(1)
از لفظ «يأتينكم» كه فعل مضارع است و دلالت بر زمان آينده دارد، استفاده مى شود كه پس از رسول اكرم پيامبران ديگرى خواهند آمد و آن حضرت آخرين پيامبر الهى نيست.(2)

1 . اعراف/ 35.
2 . فرائد ابوالفضل گلپايگانى، ص 136.

صفحه 139
پاسخ
منشأ اين اشكال سست و بى اساس از آنجا است كه به آيات پيش از اين آيه مراجعه نشده و فقط نظر بر همين آيه دوخته شده است در صورتى كه اگر آيات قبل در نظر گرفته مى شد چنين پندار خامى پيش نمى آمد. توضيح اينكه: خطاب هايى كه در قرآن مجيد آمده است بر دو نوعند:
1. خطاب هايى كه مربوط به زمان نزول قرآن است و مخاطب آن خود مسلمانان هستند مانند اينكه مى فرمايد:
(يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُتِبَ عَلَيْكُمُ الصِّيَامُ كَمَا كُتِبَ عَلَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ).(1)
«اى كسانى كه ايمان آورده ايد روزه بر شما واجب شده است همان طور كه بر امت هاى گذشته واجب بود».
بيشتر خطاب هاى قرآن از اين قبيل است.
2. خطاب هايى كه مربوط به زمان نزول قرآن نيست بلكه مربوط به دوران هاى قبل از نزول قرآن مى باشد و خدا آنها را براى پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) و مسلمانان نقل و حكايت مى كند.
مثل اينكه خدا در زمان موسى و هارون به آنها يا به بنى اسرائيل عموماً خطابى كرده است و آن خطاب را براى

1 . بقره/ 183.

صفحه 140
رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) حكايت مى كند مثلاً مى فرمايد:
(وَقُلْنَا مِنْ بَعْدِهِ لِبَنِي إِسْرَائِيلَ اسْكُنُوا الأَرْضَ).(1)
«و بعد از غرق كردن فرعون به بنى اسرائيل گفتيم در اين سرزمين بمانيد».
خطاب در آيه مورد بحث از قسم دوم است; يعنى با توجه به آيات قبل از آن، به خوبى روشن مى شود كه اين آيه خطابى را كه در آغاز آفرينش انسان از خداى متعال صادر شده است حكايت مى كند; يعنى مى گويد خداى حكيم در آغاز آفرينش به فرزندان آدم چنين خطاب كرد، نه اينكه در زمان رسول اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم)مسلمانان را به چنين خطابى مخاطب ساخته است.
دليل اين مطلب اين است كه در آيات قبل از اين آيه، داستان حضرت آدم (عليه السلام)به تفصيل ذكر شده و پس از آن چند خطاب از خطاب هايى كه در آن زمان به فرزندان آدم خطاب شده است و يكى از آنها همين آيه مورد بحث است بازگو و حكايت گرديده است. براى روشن شدن مطلب لازم است قسمتى از اصل آيات را نقل كنيم.
(وَلَقَدْ خَلَقْنَاكُمْ ثُمَّ صَوَّرْنَاكُمْ ثُمَّ قُلْنَا لِلْمَلاَئِكَةِ اسْجُدُوا لآدَمَ فَسَجَدُوا إِلاَّ إِبْلِيسَ لَمْ يَكُنْ مِنَ السَّاجِدِينَ* وَيَا آدَمُ اسْكُنْ أَنْتَ وَزَوْجُكَ الْجَنَّةَ...*

1 . اسراء/ 104.

صفحه 141
قَالَ اهْبِطُوا بَعْضُكُمْ لِبَعْض عَدُوٌّ وَلَكُمْ فِي الأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ).(1)
«شما را آفريديم سپس به فرشتگان گفتيم: آدم را سجده كنيد. همه سجده كردند مگر ابليس كه از سجده كنندگان نبود...
اى آدم، تو و همسرت در اين بهشت بمانيد...».
پس از ذكر حادثه خروج آدم از بهشت چنين مى فرمايد: از اينجا بيرون برويد. برخى از شما دشمن برخى ديگر هستيد و شما را روى زمين قرارگاهى است.
آنگاه به نقل چند خطاب از خطاب هايى كه همان روز به عموم فرزندان آدم شده بوده است مى پردازد و مى گويد:
1. (يَا بَنِي آدَمَ قَدْ أَنْزَلْنَا عَلَيْكُمْ لِبَاسًا يُوَارِي سَوْآتِكُمْ وَرِيشًا وَلِبَاسُ التَّقْوَى ذَلِكَ خَيْرٌ ذَلِكَ مِنْ آيَاتِ اللهِ لَعَلَّهُمْ يَذَّكَّرُونَ).(2)
«اى پسران آدم، براى شما لباسى نازل كرده ايم كه عورت هاى شما را مى پوشاند و لباس زينت را نيز نازل كرده ايم. تقوا و پاكى بهترين لباس ها است. اين از نشانه ها و آيات الهى است شايد پند و اندرز گيرند».

1 . اعراف/ 11، 19 و 24.
2 . اعراف/ 26.

صفحه 142
در اين آيه خدا فرزندان آدم را به تقوا و پرهيزكارى و پاكى دعوت مى كند.
2. (يَا بَنِي آدَمَ لاَ يَفْتِنَنَّكُمُ الشَّيْطَانُ كَمَا أَخْرَجَ أَبَوَيْكُمْ مِنَ الْجَنَّةِ).(1)
اى فرزندان آدم، شيطان فريبتان ندهد چنان كه پدر و مادرتان را فريب داد و از بهشت بيرونشان كرد».
در اين آيه خدا فرزندان آدم را از اينكه فريب شيطان را بخورند و از راه راست منحرف شوند، بر حذر مى دارد.
3. (يَا بَنِي آدَمَ خُذُوا زِينَتَكُمْ عِنْدَ كُلِّ مَسْجِد وَكُلُوا وَاشْرَبُوا وَلاَ تُسْرِفُوا إِنَّهُ لاَ يُحِبُّ الْمُسْرِفِينَ).(2)
«اى پسران آدم، هنگامى كه به عبادتگاه مى رويد، جامه خويش به تن كنيد و بخوريد و بياشاميد ولى اسراف نكنيد كه خدا اسراف كنندگان را دوست ندارد».
در اين آيه خدا فرزندان آدم را به نماز و عبادت و اينكه در حال نماز و عبادت لباس هاى خوب خود را بپوشند امر مى كند و از اينكه در خوردن غذا و آب اسراف كنند، نهى مى فرمايد.
4. (يَا بَنِي آدَمَ إِمَّا يَأْتِيَنَّكُمْ رُسُلٌ مِنْكُمْ يَقُصُّونَ

1 . اعراف/ 27.
2 . اعراف/ 31.

صفحه 143
عَلَيْكُمْ آيَاتِي فَمَنِ اتَّقَى وَأَصْلَحَ فَلاَ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلاَ هُمْ يَحْزَنُونَ).(1)
«اى فرزندان آدم، اگر پيامبرانى از خودتان به سوى شما آيند كه آيه هاى مرا بر شما بخوانند، هر كه پرهيزكارى كند و به اصلاح خود بپردازد، نه بيمى دارد و نه غمگين شود».
اين هم باز نقل خطابى است كه آن روز خداوند به پسران آدم نموده است و مضمون آن اين است: هنگامى كه پيامبران الهى به سوى شما مى آيند و آيات الهى را براى شما مى خوانند و حكايت مى كنند، شما سخنان آنان را بپذيريد و اهل تقوا و صلاح شويد زيرا هر كس پرهيزكار باشد و خود را اصلاح كند، ترس و وحشتى براى او نخواهد بود.
در آيه بعد از اين آيه هم خدا فرزندان آدم را از اينكه زير بار آيات الهى نروند و پيامبران الهى را به پيامبرى نپذيرند بر حذر مى دارد و مى فرمايد:
(وَالَّذِينَ كَذَّبُوا بِآيَاتِنَا وَاسْتَكْبَرُوا عَنْهَا أُولَئِكَ أَصْحَابُ النَّارِ هُمْ فِيهَا خَالِدُونَ).(2)
«آنان كه آيه هاى ما را تكذيب كرده و از روى تكبر زير بار آن نرفته اند، آنها اهل جهنم خواهند بود».

1 . اعراف/ 35.
2 . اعراف/ 36.

صفحه 144
بنابراين، با مراجعه به آيات قبل و بعد آيه مورد بحث، معلوم مى شود كه جمله (إِمَّا يَأْتِيَنَّكُمْ رُسُلٌ مِنْكُمْ) خطاب به مسلمانان و امت اسلامى نيست، تا گفته شود معنايش اين است كه پس از رسول گرامى اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) پيامبران ديگرى خواهند آمد، بلكه تمام اين آيات و از جمله آيه مورد بحث، خطاب به عموم فرزندان آدم و مربوط به آغاز خلقت مى باشد كه در قرآن مجيد بازگو و حكايت گرديده است.
اينجا تذكر يك نكته لازم است و آن اينكه: كلمه مسجد در آيه (يَا بَنِي آدَمَ خُذُوا زِينَتَكُمْ عِنْدَ كُلِّ مَسْجِد...) دليل اين نمى شود كه اين خطاب مربوط به مسلمانان و امت اسلامى است.
زيرا: اولاً مسجد در امم گذشته و زمان هاى پيش از اسلام هم بوده است به دليل اينكه قرآن مجيد در داستان اصحاب كهف مى گويد:
(... قَالَ الَّذِينَ غَلَبُوا عَلَى أَمْرِهِمْ لَنَتَّخِذَنَّ عَلَيْهِمْ مَسْجِدًا).(1)
«آنان كه بر امور مردم مسلط بودند گفتند در جاى ايشان مسجد و عبادتگاهى خواهيم ساخت».
ثانياً منظور از مسجد در اين آيه مسجد اصطلاحى يعنى مكانى كه براى نماز خواند ساخته شده باشد نيست بلكه مسجد در اين آيه

1 . كهف/ 21.

صفحه 145
كنايه از حالت نماز و عبادت است و نماز هم در امت هاى گذشته بوده است به دليل اينكه قرآن مجيد درباره حضرت اسماعيل (عليه السلام) مى فرمايد:
(... كَانَ يَأْمُرُ أَهْلَهُ بِالصَّلَوةِ وَالزَّكَاةِ...).(1)
«اسماعيل اهل خانه خود را به نماز و زكات امر مى كرد».
و نيز قرآن مجيد از زبان عيسى (عليه السلام) نقل مى كند كه گفت:
(... وَأَوْصَاني بِالصَّلَوةِ وَالزَّكَاةِ...).(2)
«خدا مرا به نماز و زكات سفارش كرده است».
خلاصه مقصود از جمله(خُذُوا زِينَتَكُمْ عِنْدَ كُلِّ مَسْجِد) يكى از دو معنا است:
1. اى فرزندان آدم، در حال نماز و عبادت، لباس هاى خوب و زيباى خود را بپوشند.
2. اى فرزندان آدم، در حال نماز عورت خود را بپوشانيد.
و هر كدام از اين دو باشد اختصاصى به امت اسلامى ندارد تا بگوييم خطاب به اين امت است بلكه همان طور كه گفته شد، اين آيه و چند آيه قبل از آن خطاب هايى است كه در آغاز آفرينش به عموم فرزندان آدم و در قرآن مجيد براى مسلمانان حكايت شده است.

1 . مريم/ 55.
2 . مريم/ 31.

صفحه 146
گواه گفتار ما از قرآن
خلاصه گفتار ما در آيه (إِمَّا يَأْتِيَنَّكُمْ رُسُلٌ مِنْكُمْ) اين شد كه خطاب در اين آيه مربوط به آغاز آفرينش انسان بوده و مخاطب، عموم فرزندان آدم مى باشند و هرگز مربوط به خصوص زمان پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) نيست تا روى خطاب به خصوص مسلمان ها باشد، بلكه قرآن خطابى كه در آغاز آفرينش متوجه عموم فرزندان آدم نموده است، براى مسلمانان حكايت مى كند.
گواه گفتار ما اين است كه در موارد ديگر كه قرآن مجيد داستان آدم و هبوط او را به زمين يادآور مى شود و آيه اى كاملاً شبيه آيه مورد بحث، در ذيل آن مى آورد و در آن آيات جاى بحث و گفتگو نيست كه مربوط به عموم فرزندان آدم است نه خصوص امت مسلمان.
اينك متن آن آيات
1. (قُلْنَا اهْبِطُوا مِنْهَا جَمِيعًا فَإِمَّا يَأْتِيَنَّكُمْ مِنِّي هُدًى فَمَنْ تَبِعَ هُدَاي فَلاَ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلاَ هُمْ يَحْزَنُونَ* وَالَّذِينَ كَفَرُوا وَكَذَّبُوا بِآيَاتِنَا أُولَئِكَ أَصْحَابُ النَّارِ هُمْ فِيهَا خَالِدُونَ).(1)

1 . بقره/ 38ـ39.

صفحه 147
دقت مى كنيد كه اين دو آيه با آيه مورد بحث ما (إِمَّا يَأْتِيَنَّكُمْ رُسُلٌ مِنْكُمْ... فَمَنِ اتَّقَى وَأَصْلَحَ فَلاَ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلاَ هُمْ يَحْزَنُونَ) و آيه بعد از آن (وَالَّذِينَ كَذَّبُوا بِآيَاتِنَا وَاسْتَكْبَرُوا عَنْهَا...) كاملاً در معنا و مضمون يكى است.
2. (قَالَ اهْبِطَا مِنْهَا جَمِيعًا بَعْضُكُمْ لِبَعْض عَدُوٌّ فَإِمَّا يَأْتِيَنَّكُمْ مِني هُدًى فَمَنِ اتَّبَعَ هُدَاىَ فَلاَ يَضِلُّ وَلاَ يَشْقَى * وَمَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِكْري فَإِنَّ لَهُ مَعِيشَةً ضَنْكًا وَنَحْشُرُهُ يَوْمَ الْقِيَامَةِ أَعْمَى).(1)
اين آيات هم با آيه مورد بحث و آيه بعد از آن، كاملاً يك معنى و مضمون دارند.
پس اگر آيات سوره بقره و سوره اعراف و سوره طه، روى هم رفته در نظر گرفته شود هم گفتار ما روشن تر مى شود و هم به خوبى بطلان شبهه اى كه در صدد پاسخ آن بوديم معلوم مى گردد.
پاسخ همان اشكال به صورت ديگر
چند سال قبل در آبادان يكى از مبلغان بهائى در حضور بعضى از دانشمندان، همين آيه مورد بحث را عنوان كرد و گفت: اين آيه دلالت دارد كه رسول اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) آخرين پيامبر الهى نيست و پس از او

1 . طه/ 123ـ124.

صفحه 148
پيامبران ديگرى خواهند آمد و پاسخ اين اشكال را از من (مؤلف) خواست.
در پاسخ او گفتم: كلمه «إمّا» در آيه مورد بحث مركب است از «إن شرطيه» و «ماء زايده» و «إن شرطيه» شرط و جزاء مى خواهد و جمله (يأتينكم رسل منكم...) شرط آن است و (فمن اتقى و أصلح...) جزاى آن مى باشد و از اين جمله ملازمه بين شرط و جزاء استفاده مى شود.
امّا در آيه دليلى بر اينكه اين شرط و جزاء مربوط به زمان آينده باشد وجود ندارد، زيرا در اين قبيل آيات، هدف اصلى بيان ملازمه بين شرط و جزاء است و اصلاً نظرى به زمان نيست و به اصطلاح «فعل» در اين موارد منسلخ از زمان است و دلالت بر زمان گذشته يا حال يا آينده ندارد; مثلاً در آيه مورد بحث هدف اين است كه بگويد سنت الهى بر اين جارى شده است كه كسانى را كه از پيامبران و فرستادگان او اطاعت مى كنند و از محرمات و گناهان پرهيز مى كنند و به فكر اصلاح اعمال و نيات خود هستند، نجات بدهد و چنين اشخاصى در روز رستاخيز بيم و اندوهى نخواهند داشت و اين است رفتار الهى با همه امت ها، چه امت هاى گذشته چه حال و چه آينده. اين قبيل جمله ها مقيد به زمان حال يا آينده نيست تا امت هاى گذشته را شامل نشود يا گفته شود مربوط به زمان آينده

صفحه 149
است، بلكه فقط در صدد بيان يك حكم قطعى و مسلم غيرمقيد به زمان است.
به بيان ديگر، آيه در صدد اين نيست كه از آمدن پيامبرانى بعد از رسول اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) خبر بدهد والاّ چرا با «إن شرطيه» كه دال بر ترديد و شك است، چنين گزارش مى دهد؟ اگر در صدد خبر دادن از آمدن پيامبران ديگرى بود لازم بود به طور جزم و حتم بيان كند بلكه هدف آيه اين است كه ملازمه بين اين شرط و جزا را در هر زمانى كه اتفاق بيفتد بيان كند.
براى اينكه اين مطلب روشن تر شود، در اين مثال دقت كنيد.
در كلاس درس، استاد به شاگردان خود مى گويد: ما با كسى حساب خصوصى نداريم، هر كسى جديت كند و خوب درس بخواند و تكاليف درس خود را مرتب انجام دهد، در امتحانات قبول خواهد شد و هر كس تنبلى و ولگردى را پيشه كند، رد خواهد شد.
معناى اين جمله ها چيست؟ حتماً خواهيد گفت معناى آن اين است كه بين كوشش و قبول شدن و تنبلى كردن و رد شدن ملازمه است، بدون اينكه زمانى يا مكانى در آن قيد شده باشد; يعنى هيچ كس نمى گويد معناى اين جمله اين است كه در زمان آينده هر كس خوب درس بخواند، قبول مى شود امّا در زمان گذشته اين طور نبوده است يا در اين مدرسه هر كس خوب درس بخواند قبول مى شود، امّا در مدرسه هاى ديگر نه! بلكه همه از اين جمله اين طور استفاده

صفحه 150
مى كنند كه خوب درس خواندن در هر زمان و مكانى با قبول شدن در امتحان ملازمه دارد.
بزرگ ترين دليل بر اينكه اين آيه در صدد خبر دادن از آمدن پيامبرانى ديگر غير از پيامبر اسلام نيست، اين است كه كلمه «ان» كه دلالت بر قطعى نبودن كار دارد، به كار برده شده است. اگر در صدد خبر دادن بود كلمه «إذا» كه دلالت بر قطعى بودن دارد، به كار برده مى شد و چون موضوع آمدن پيامبران از موضوعات بسيار مهم است، صحيح نيست خبر دادن از آن به شك و ترديد برگزار شود; همان طور كه ساير امور مهم و قطعى با بيان هاى جزمى و مؤكد بيان شده است.
مثلاً قرآن مجيد درباره معاد مى گويد:
(وَقَالَ الَّذِينَ كَفَرُوا لاَ تَأْتِينَا السَّاعَةُ قُلْ بَلَى وَرَبِّي لَتَأْتِيَنَّكُمْ عَالِمِ الْغَيْبِ لاَ يَعْزُبُ عَنْهُ مِثْقَالُ ذَرَّة فِي السَّمَاوَاتِ وَلاَ فِي الأَرْضِ...).(1)
«كسانى كه كفر ورزيدند، مى گويند رستاخيز و معاد نداريم. بگو چرا، سوگند به پروردگارم كه داناى غيب است و هيچ چيز از او مخفى نيست، رستاخيز و معاد خواهيد داشت و به جزاى اعمالتان خواهيد رسيد».
ملاحظه مى فرماييد چگونه از وجود رستاخيز به صورت قطع و

1 . سبأ/ 3.

صفحه 151
يقين خبر مى دهد.
كوتاه سخن اينكه آيه مورد بحث مى خواهد بگويد رشد و فلاح و رستگارى براى كسانى است كه به پيامبر خود اقتدا كرده و از او پيروى كنند و از راه و رسمى كه او براى آنان تعيين مى كند، به هيچ وجه تخطى نكنند، امّا اين جريان مربوط به چه زمانى است؟ آيا مربوط به زمان پيامبر اسلام يا مربوط به دوران پس از او است يا مربوط به زمان پيامبران قبل از او مى باشد؟ از اين جهت آيه بيانى ندارد و نمى خواهد بگويد پس از پيامبر اسلام پيامبران ديگرى مى آيند و اگر مردم از آنها پيروى كنند اهل نجات خواهند بود.
شبيه آيه مورد بحث از جهت اينكه فعل مضارع در آنجا از زمان منسلخ است و براى آن مستقبل و آينده اى نيست، اين آيه است:
(مَا كَانَ عَلَى النَّبي مِنْ حَرَج فِي مَا فَرَضَ اللهُ لَهُ سُنَّةَ اللهِ فِي الَّذِينَ خَلَوْا مِنْ قَبْلُ وَكَانَ أَمْرُ اللهِ قَدَرًا مَقْدُورًا * الَّذِينَ يُبَلِّغُونَ رِسَالاَتِ اللهِ وَيَخْشَوْنَهُ وَلاَ يَخْشَوْنَ أَحَدًا إِلاَّ اللهَ وَكَفَى بِاللهِ حَسِيبًا).(1)
«براى پيامبر در مورد آن چيزها كه خدا بر او مقرر كرده است حرجى نيست. آيين و سنت الهى درباره كسانى كه از اين پيش درگذشته اند، چنين بود و فرمان خدا حدّ و اندازه اى

1 . احزاب/ 38ـ39.

صفحه 152
معين دارد; همان كسانى كه رسالت هاى الهى را به مردم مى رسانند و فقط از خدا مى ترسند و خدا براى حساب بندگان كافى است».
توجه داريد كه جمله (يبلّغون رسالات اللّه...)با اينكه فعل مضارع است، امّا معناى حال و استقبال ندارد به گواه اينكه آن را صفت يك جمله ماضى (الّذين خلوا من قبل) قرار داده است و اگر آن فعل مضارع براى حال و آينده باشد، در اين صورت با موصوف خود تطبيق نخواهد كرد; از اين جهت معلوم مى شود كه صيغه مضارع در اين آيه بر هيچ نوع زمانى دلالت ندارد و هدف آيه اين است كه پيامبران گذشته براى امر تبليغ و ارشاد اعزام مى شدند بدون اينكه بخواهد زمان آن را تعيين كند.
اين بود پاسخى كه در آن مجلس به آن مبلغ بهائى داده شد.
پس از چندى به سؤال و جوابى كه بين دانشمند متتبع مرحوم چرندابى و علامه بزرگوار مرحوم شيخ محمدجواد بلاغى و علامه فقيد مرحوم سيدهبة الدين شهرستانى درباره اين آيه و شبهه مورد بحث رد و بدل شده است، برخورد كردم و ديدم جوابى كه اين دو بزرگوار داده اند با آنچه كه ما در آن مجلس گفته بوديم چندان فرقى ندارد.
اينك اجمال بيان آن دو بزرگوار را نقل مى كنيم:
علامه بلاغى مى نويسد: قبلاً دو مطلب را بايد بيان كنيم:

صفحه 153
1. كسانى كه اين شبهه را عنوان كرده اند با زبان عرب و خصوصيات آن آشنايى ندارند، و نمى دانند كه فعل مضارع هميشه دلالت بر زمان حال و آينده ندارد، بلكه گاهى منسلخ از زمان مى شود بر دوام و استمرار دلالت كند; مثلاً در زبان عربى گفته مى شود: «زيد يكرم الضيف» و معناى آن، اين نيست كه زيد در زمان حال يا آينده از ميهمان پذيرايى و احترام مى كند، بلكه معناى آن، اين است كه اكرام ميهمان، عادت هميشگى او است.
از همين باب است آيه (... لاَ يَعْزُبُ عَنْهُ مِثْقَالُ ذَرَّة...):(1) «هيچ چيز از او مخفى نيست».
معناى اين جمله اين نيست كه در زمان حال يا آينده چيزى از علم خدا مخفى نمى شود، بلكه هميشه اين طور است; چه گذشته، چه حال و چه آينده.
2. جمله شرطيه گاهى گفته مى شود بدون اينكه نظر به زمان وقوع شرط و جزاء داشته باشد، بلكه فقط براى بيان ملازمه بين شرط و جزاء گفته مى شود; يعنى اين شرط و جزاء با هم ملازمه دارند، هر گاه شرط تحقق پيدا كند، جزاء وقوع پيدا خواهد كرد، امّا در چه زمانى شرط وقوع پيدا كرده يا مى كند، در صدد بيان اين مطلب نيست. مثلاً شاعر مى گويد:

1 . سبأ/ 36.

صفحه 154
من يفعل الحسنات اللّه يشكرها      والشر بالشر عند اللّه سيان
هر كس كارهاى نيك انجام دهد، خدا پاداش نيك به او عطا مى كند. معناى اين جمله اين نيست كه هر كه در زمان حال يا آينده كارهاى نيك انجام دهد، خدا به او پاداش نيك مى دهد، بلكه معناى آن، اين است كه انجام كار نيك با پاداش نيك ملازمه دارد در هر زمانى باشد.
قرآن مجيد هم كه مى گويد:
(فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّة خَيْرًا يَرَهُ* وَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّة شَرًّا يَرَهُ).(1)
معناى آن، اين است كه كار نيك و بد حساب دارد، هر كس كار نيك انجام دهد، پاداش آن را خواهيد ديد و هر كس كار زشت انجام دهد، نيز پاداش آن را خواهد ديد; يعنى ميان كار نيك و بد و پاداش و كيفر آن، ملازمه است نه اينكه هر كس در زمان حال يا آينده كار نيك يا كار بد انجام دهد، پاداش آن را خواهد ديد.
اكنون كه اين دو مطلب روشن شد (كه صيغه مضارع و جمله شرطيه گاهى استعمال مى شود و دلالت بر زمان ندارد) معناى آيه (... إِمَّا يَأْتِيَنَّكُمْ رُسُلٌ مِنْكُمْ يَقُصُّونَ عَلَيْكُمْ آيَاتِى...) روشن است، زيرا حاصل معناى آيه اين مى شود كه بين آمدن پيامبر و اين دو مطلب

1 . زلزال/ 7ـ8.

صفحه 155
ملازمه است.
1. پذيرفتن دعوت پيامبران با اهل نجات بودن ملازم است.
2. زير بار نرفتن با در عذاب الهى مخلد بودن توأم مى باشد.
ملازمه اين جمله ها مربوط به زمان خاص يا مكان خاصى نيست، بلكه هميشگى بوده و هست; در اين صورت جمله شرطيه (ان يأتينكم... فمن اتقى)براى بيان ملازمه است، بدون اينكه دلالت بر زمان خاصى داشته باشد. البته ما به نص قرآن كريم كه مى فرمايد (ولكن رسول اللّه و خاتم النّبيين) مى دانيم كه اين شرط (يأتينكم رسل منكم) بعد از آمدن رسول اكرم ديگر واقع نخواهد شد; يعنى پيامبر ديگرى نخواهد آمد.
اين بود اجمال پاسخى كه علامه بلاغى به اين شبهه داده اند.
علامه شهرستانى مى نويسد: «امّا» مركب است از: «ان شرطيه» و «ماء كافه» و بنابراين «ماء كافه» «إن شرطيه» را از عمل كردن و جزم دادن شرط و جزاء باز داشته است و «نون تأكيد ثقيله» بر سر فعل «يأتينكم» شرط درآمده است و اين فعل «يأتينكم» از دلالت بر زمان و حال و آينده منسلخ شده، همان طور كه «فمن اتقى و أصلح» از دلالت بر زمان منسلخ گشته است.
خلاصه فعل هايى كه در اين آيه هست «يأتينكم، يقصون، اتقى، أصلح و يحزنون» هيچ كدام دلالت بر زمان خاصى ندارد و از

صفحه 156
مجموع آيه يك مطلب كلى و هميشگى كه در تمام زمان ها و ملت ها جريان و سريان داشته و دارد، استفاده مى شود و آن، اين است كه آمدن پيامبران و رسل الهى براى هدايت و راهنمايى مردم است.
به بيان ديگر هدف آيه اين است كه انسان ها با بررسى تاريخ انسان ها بايد عبرت و پند بگيرند و به وضع كنونى خود مغرور نشوند و واضح است كه انسان از تاريخ گذشتگان مى تواند عبرت بگيرد، والاّ عبرت گرفتن از تاريخ آيندگان كه هنوز نيامده اند معنا ندارد، بلكه كسانى كه عبرت مى گيرند مردم اين زمان و زمان آينده هستند امّا تاريخى كه باعث عبرت اينان مى شود تاريخ گذشته، و تاريخ گذشتگان است; يعنى انسان هاى كنونى بايد در وضع انسان هاى گذشته و پيامبران آنها و سرانجام ايمان آوردن يا نياوردن آنان و عاقبت امر پرهيزكاران و گنهكاران فكر كنند و از پيشامدها و رويدادهايى كه براى آنان پيش آمده است پند بگيرند.
سپس مرحوم شهرستانى مى نويسد: اشخاصى كه اين شبهه را عنوان كرده اند از كجاى اين آيه مى خواهند استفاده كنند؟ آيا از كلمه «يأتينكم» كه صيغه مضارع است مى خواهند استفاده كنند؟ اينكه گفته شد، صيغه مضارع و بقيه فعل هايى كه در اين آيه وجود دارد دلالت بر زمان ندارد و اگر از كلمه «رسل» مى خواهند استفاده كنند آن نيز گفته شد

صفحه 157
يادآورى رسل و انبيا و قصص و آيات آنها براى پند و عبرت ديگران است و انسان از تاريخ گذشتگان مى تواند پند بگيرد نه تاريخ افرادى كه هنوز نيامده اند و هرگز نمى توان گفت آيه مى گويد از تاريخ پيامبرانى كه بعداً مى آيند عبرت بگيرند.
و اگر از جمله «يا بنى آدم» مى خواهند اين نتيجه را بگيرند كه آن هم درست نيست، زيرا آيه به مردم عصر پيامبر مى گويد از داستان انبيا پند بگيرد، امّا آيا بعد از پيامبر اسلام پيامبر ديگرى مى آيد از كجاى اين خطاب استفاده مى شود.
اين بود خلاصه پاسخ مرحوم شهرستانى به اين شبهه كه قسمت هايى از آن با آنچه ما گفتيم توافق دارد.(1)
شبهه دوم
دومين شبهه آنان كه برخى از نويسندگان مزدور در كتاب خود آورده اند، مضمون آيه زير است:
(رَفِيعُ الدَّرَجَاتِ ذُو الْعَرْشِ يُلْقِي الرُّوحَ مِنْ أَمْرِهِ عَلَى مَنْ يَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ لِيُنْذِرَ يَوْمَ التَّلاَقِ).(2)
«خدايى كه بالابرنده درجه و رتبه ها و صاحب عرش است،

1 . اصل سؤال مرحوم علامه چرندابى و پاسخ اين دو بزرگوار در مجله العرفان سال 36
، ص 767ـ771 چاپ شده است.
2 . غافر/ 15.

صفحه 158
وحى كه مربوط به امر او است به هر كس كه بخواهد القاء مى كند تا (بندگان خدا را) از (كيفرهاى) روز رستاخيز بيم دهد».
مى نويسد كه از جمله (يلقى الرّوح) كه صيغه مضارع است استفاده مى شود كه رسالت و نبوت با آمدن رسول اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) ختم نشد و در زمان هاى بعد خداى متعال فرشته وحى را به شخص ديگرى نازل خواهد ساخت.(1)
پاسخ
براى پاسخ اين شبهه لازم است قبلاً دو موضوع بيان شود:
1. مراد از «روح» در اين آيه وحى است و چون وحى مايه زنده شدن قلب ها و ترقى و تعالى و حيات اجتماعى بشر است، از اين نظر به جاى آن كلمه «روح» آورده شده است.
2. «يوم التلاق» يعنى روز ملاقات خدا و روز جزاى اعمال، روزى كه خدا و بندگان اهل زمين و آسمان با هم ملاقات مى كنند تا به حساب اعمال رسيدگى شود و آيه بعد از اين آيه، اين مطلب را روشن مى كند:
(يَوْمَ هُمْ بَارِزُونَ لاَ يَخْفَى عَلَى اللهِ مِنْهُمْ شَيْء لِمَنِ

1 . فرائد ابوالفضل گلپايگانى، ص 136.

صفحه 159
الْمُلْكُ الْيَوْمَ للهِ الْوَاحِدِ الْقَهَّارِ).(1)
«روزى كه همه مردم نمايان و ظاهر شوند و چيزى از آنها بر خدا پنهان نباشد، آن روز مالكيت مطلق خاص كيست؟ خاص خداى يگانه قهار است».
بنابراين معناى آيه اين طور مى شود: خدا بالابرنده درجات و صاحب عرش است و به هر كس از بندگان خود كه بخواهد، وحى مى فرستد تا او مردم را از روز قيامت و ملاقات پروردگار بيم دهد و همان طور كه در پاسخ شبهه اول گفتيم «فعل مضارع» در اين قبيل آيات معناى زمان آينده ندارد، بلكه اصلاً دلالت بر زمان ندارد، فقط و فقط استناد فعل را به فاعل، و توصيف فاعل را به آن كار بيان مى كند و نظرى به زمان انجام دادن فعل (فرستادن وحى) كه در چه زمانى واقع شده يا مى شود ندارد; مانند گفتار شاعر:
من يفعل الحسنات اللّه يشكرها      والشرّ بالشرّ عنداللّه سيّان
در اين شعر با اينكه مطلب با صيغه فعل مضارع بيان شده است، ولى شاعر نمى خواهد بگويد هر كس در زمان آينده كار نيكو انجام دهد، خدا جزاى خير به او مىدهد، بلكه مى خواهد بگويد هر كس انجام دهنده كار نيكو باشد خدا به او جزاى خير خواهد داد; چه انجام كار نيك در زمان گذشته باشد، چه زمان حاضر، چه زمان

1 . غافر/ 16.

صفحه 160
آينده.
جمله (يلقى الروح) در آيه هم همين طور تفسير مى شود; يعنى خدا است كه همه چيز در اختيار اوست و هيچ كس حق اعتراض به خدا ندارد، فرشته وحى و خود وحى، و اينكه به چه شخصى وحى مى شود، همگى در اختيار خدا است و كسى نمى تواند بگويد چرا شخص ديگرى را براى نبوت انتخاب نكرد يا چرا وحى يكجا نازل نشد.
چنان كه مى گفتند: (... لَوْلاَ نُزِّلَ عَلَيْهِ الْقُرْآنُ جُمْلَةً وَاحِدَةً).(1)
(... لَوْلاَ نُزِّلَ هَذَا الْقُرْآنُ عَلَى رَجُل مِنَ الْقَرْيَتَيْنِ عَظِيم).(2)
چرا قرآن يكجا به او نازل نمى شود؟ چرا اين قرآن به مرد بزرگى از اين دو دهكده نازل نشد؟
در اين صورت هدف اين آيه اين است كه بگويد وحى و اندازه وحى و فرشته وحى و كسى كه وحى به او نازل مى شود همگى در اختيار خدا است و فرق نمى كند كه اين مطلب با «صيغه ماضى يعنى القى» گفته شود يا «صيغه مستقبل يعنى يلقى» چون همان طور كه گفته شد در اين موارد اين «جمله ها» دلالت بر زمان ندارد فقط براى

1 . فرقان/ 32.
2 . زخرف/ 31.

صفحه 161
آينده.
جمله (يلقى الروح) در آيه هم همين طور تفسير مى شود; يعنى خدا است كه همه چيز در اختيار اوست و هيچ كس حق اعتراض به خدا ندارد، فرشته وحى و خود وحى، و اينكه به چه شخصى وحى مى شود، همگى در اختيار خدا است و كسى نمى تواند بگويد چرا شخص ديگرى را براى نبوت انتخاب نكرد يا چرا وحى يكجا نازل نشد.
چنان كه مى گفتند: (...لَوْلاَ نُزِّلَ عَلَيْهِ الْقُرْآنُ جُمْلَةً وَاحِدَةً).(1)
(لَوْلاَ نُزِّلَ هَذَا الْقُرْآنُ عَلَى رَجُل مِنَ الْقَرْيَتَيْنِ عَظِيم).(2)
چرا قرآن يكجا به او نازل نمى شود؟ چرا اين قرآن به مرد بزرگى از اين دو دهكده نازل نشد؟
در اين صورت هدف اين آيه اين است كه بگويد وحى و اندازه وحى و فرشته وحى و كسى كه وحى به او نازل مى شود همگى در اختيار خدا است و فرق نمى كند كه اين مطلب با «صيغه مستقبل يعنى يلقى» چون همان طور كه گفته شد در اين موارد اين «جمله ها» دلالت بر زمان ندارند فقط براى

1. فرقان/ 32.
2 . زخرف/ 31.

صفحه 162
بيان استناد فعل به فاعل آورده مى شوند.
اينجا خوب است با يك مثال ساده مطلب را واضح تر سازيم.
فرض كنيد زمامدارى يكى از فرزندان خود را جانشين خود سازد و او را وارث مقام خود قرار دهد. اگر شخصى به او اعتراض كند و بگويد پسر ديگر شما براى اين مقام لايق تر بود، وى در پاسخ او بگويد «همه امور به دست خود ما است، هر كس را بخواهيم براى مقام ولايتعهدى انتخاب مى كنيم و هر كس را نخواهيم، از مقام مى اندازيم».
آيا از اين جمله مى توان استفاده كرد كه حتماً او شخص ديگرى را غير از آن فرزندى كه براى مقام ولايتعهدى انتخاب كرده بود، انتخاب خواهد كرد؟
آيا جا دارد بگوييم جمله «به هر كس بخواهيم، اين مقام را مى دهيم» فعل مضارع است و معناى آن، اين است كه در زمان آينده اين كار را انجام مى دهيم؟ يا اينكه با مختصر دقت معلوم مى شود كه در اين قبيل موارد فعل دلالت بر زمان ندارد و فقط استناد اصل فعل را به فاعل بيان مى كند; يعنى مى فهماند كه زمامدار وقت چنين قدرت و اختيارى را دارد نه اينكه در آينده حتماً اين قدرت را اعمال مى كند.
از همه اين مطالب كه چشم بپوشيم و قبول كنيم كه آيه دلالت بسيار ضعيفى به اين مطلب كه صاحب فرائد گفته است دارد، آيا

صفحه 163
مى توان به خاطر اين دلالت ضعيف كه پس از دقت كوتاهى، خلاف آن ظاهر مى شود، از آن همه آيات و روايات كه دلالت بر خاتميت رسول اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم)و ابدى بودن دين او دارند، دست برداشت.
شبهه سوم
يكى از آياتى كه نويسنده كتاب فرائد به آن استدلال مى كند، اين آيه است:
(يَوْمَئِذ يُوَفِّيهِمُ اللهُ دِينَهُمُ الْحَقَّ وَيَعْلَمُونَ أَنَّ اللهَ هُوَ الْحَقُّ الْمُبِينُ).(1)
مى گويد (يَوْمَئِذ يُوَفِّيهِمُ اللهُ دِينَهُمُ الْحَقَّ): «روزى كه خدا دين خود را كامل كند».
اين جمله بشارتى است كه خداى متعال مى دهد كه بعد از دين اسلام دين كامل ترى خواهد آمد و نمى توان گفت مقصود دين اسلام است زيرا دين اسلام به نص قرآن مجيد (الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَرَضِيتُ لَكُمُ الإِسْلاَمَ دِينًا)(2) در سال حجة الوداع كامل شد بلكه مقصود دين كامل ترى است كه اين آيه آمدن آن را بعد از اسلام خبر مى دهد.(3)

1 . نور/ 25.
2 . مائده/ 3.
3 . فرائد ابوالفضل گلپايگانى.

صفحه 164
پاسخ
با مراجعه به دو آيه قبل از آيه مورد بحث به خوبى روشن مى شود كه كلمه «دين» در اين آيه به معناى «جزا» و پاداش است نه به معناى آيين. اين است متن آيات:
(إِنَّ الَّذِينَ يَرْمُونَ الْمُحْصَنَاتِ الْغَافِلاَتِ الْمُؤْمِنَاتِ لُعِنُوا فِي الدُّنْيَا وَالاْخِرَةِ وَلَهُمْ عَذَابٌ عَظِيمٌ*يَوْمَ تَشْهَدُ عَلَيْهِمْ أَلْسِنَتُهُمْ وَأَيْدِيهِمْ وَأَرْجُلُهُمْ بِمَا كَانُوا يَعْمَلُونَ *يَوْمَئِذ يُوَفِّيهِمُ اللهُ دِينَهُمُ الْحَقَّ وَيَعْلَمُونَ أَنَّ اللهَ هُوَ الْحَقُّ الْمُبِينُ).(1)
«كسانى كه به زن هاى باايمان و باعفت، نسبت زنا مى دهند، در دنيا و آخرت از رحمت خدا دورند و براى آنها عذابى سخت خواهد بود; روزى كه زبان ها و دست ها و پاهاى آنان به آنچه انجام داده اند، گواهى مى دهد. در آن روز خداى عادل جزاى شايسته آنان را كاملاً خواهند داد و خواهد دانست كه خداى جهان حق و آشكار است».
ناگفته پيداست كه با در نظر گرفتن دو آيه قبل حتماً بايد «دين» در آيه سوم به معناى «جزا» باشد.
مفسرين بزرگ هم مانند طبرسى در مجمع البيان و زمخشرى در

1 . نور/ 23ـ24.

صفحه 165
كشاف گفته اند: «دين» در اين آيه به معناى «جزا»، و «حق» هم صفت «جزا» است.(1)
خوب بود اين نويسنده بى اطلاع و مغرض در آيه قبل از اين آيه، فكر مى كرد كه در چه روزى زبان ها و دست ها و پاها گواهى مى دهند تا بفهمد كه در همان روز هم هنگام (يُوَفِّيهِمُ اللهُ دِينَهُمُ الْحَقَّ) خواهد بود. آيا گواهى اعضاى بدن جز در روز قيامت است؟ پس جمله دوم هم مربوط به روز قيامت خواهد بود.
خلاصه با كمترين توجه معلوم مى شود كه خداى متعال در اين آيات سه مطلب را درباره افترازنندگان تذكر مى دهد:
1. در دنيا و آخرت از رحمت خدا دورند.
2. اعضا و جوارح آنان بر عليه آنان در روز قيامت گواهى خواهند داد.
3. در آن روز به جزاى كامل اين عمل زشت خود خواهند رسيد.
شبهه چهارم
مسلمانان ادعا مى كنند كه آيين اسلام ابدى و احكام آن تا روز رستاخيز باقى است در صورتى كه از دو آيه و يك روايت استفاده

1 . مجمع البيان: 7/ 134; تفسير كشاف: 3/ 223.

صفحه 166
مى شود كه دين اسلام هم مانند ساير اديان عمر محدودى دارد و پس از سپرى شدن مدت آن، پيامبر و امت ديگرى خواهند آمد و آن دو آيه و روايت اين است:
1. (وَ لِكُلِّ أُمَّة رَسُولٌ فَإِذَا جَاءَ رَسُولُهُمْ قُضِىَ بَيْنَهُمْ بِالْقِسْطِ وَهُمْ لاَ يُظْلَمُونَ).(1)
:2. (قُلْ لاَ أَمْلِكُ لِنَفْسِي ضَرًّا وَلاَ نَفْعًا إِلاَّ مَا شَاءَ اللهُ لِكُلِّ أُمَّة أَجَلٌ إِذَا جَاءَ أَجَلُهُمْ فَلاَ يَسْتَأْخِرُونَ سَاعَةً وَلاَ يَسْتَقْدِمُونَ).(2)
3. در حديثى چنين وارد شده است: هنگامى كه دومين آيه بر پيامبر نازل شد، از اجل و مدت امت اسلامى سؤال شد. حضرت در پاسخ سؤال كننده چنين گفت:
«إن صلحت أُمّتى فلها يوم و إن فسدت فلها نصف يوم».(3)
«اگر امت من راه صلاح پيش گيرند، اجل آنان يك روز و اگر راه فساد در پيش گيرند، اجل آنان نيم روز خواهد بود».
پاسخ
لازم است درباره اين دو آيه و روايت مقدارى توضيح دهيم تا

1 . يونس/ 47.
2 . يونس/ 49.
3 . فرائد ابوالفضل گلپايگانى، ص 17.

صفحه 167
ببينيم چگونه با هدف نويسنده ارتباط دارد.
آيه اوّل (وَ لِكُلِّ أُمَّة رَسُولٌ)(1) ترجمه اش اين است: براى هر امتى پيامبرى هست. (خداوند براى هر امتى مانند امت نوح، ابراهيم، موسى و عيسى پيامبرى فرستاده است كه هر كدام امت خود را به دين حق و راه راست راهنمايى كنند). هنگامى كه پيامبر هر امتى به سوى آنان مى آمد، به عدالت ميان آنان داورى مى شد و هرگز آنان مورد ظلم و تعدى واقع نمى شدند.
ناگفته پيداست اين آيه به هيچوجه دلالت بر محدوديت يا دوام و پيوستگى رسالت پيامبران ندارد; پس چه مانعى دارد كه يكى از پيامبران، خاتم پيامبران بوده و شريعت او ابدى و هميشگى باشد؟ قرآن مجيد هم تصريح مى كند كه رسول گرامى اسلام خاتم پيامبران و شريعت او خاتم شرايع آسمانى مى باشد; چنان كه دلايل آن از قرآن و روايات از نظر خوانندگان گرامى گذشت.
به عبارت روشن تر، مفاد آيه اين است كه براى هر امتى پيامبرى هست و امّا اينكه عمر رسالت تمام پيامبران كه تا وقت نزول اين آيه آمده بودند محدود است يا اينكه يكى از آنها دايمى و جاودانى است هرگز از آيه استفاده نمى شود. در اين قسمت (محدود بودن همه يا جاودانى بودن يكى از آنها) بايد به آيات ديگر قرآن مجيد

1 . يونس/ 47.

صفحه 168
مراجعه شود.
ما پس از مراجعه به آيات ديگر به روشنى دريافتيم كه رسالت پيامبر اسلام جاودانى و آيين او خاتم اديان و خود او خاتم پيامبران است.
درحقيقت آيه (وَ لِكُلِّ أُمَّة رَسُولٌ...) شبيه آيه 36 سوره نحل است:
(وَلَقَدْ بَعَثْنَا فِي كُلِّ أُمَّة رَسُولاً أَنِ اعْبُدُوا اللهَ وَاجْتَنِبُوا الطَّاغُوتَ فَمِنْهُمْ مَنْ هَدَى اللهُ وَمِنْهُمْ مَنْ حَقَّتْ عَلَيْهِ الضَّلاَلَةُ).
«ميان هر امتى پيامبرى برانگيختيم كه خدا را بپرستيد و از طاغوت دورى كنيد; پس برخى از آنان را خدا هدايت كرد و برخى ديگر گمراهى را اختيار كردند».
آيا از اين آيه استفاده مى شود كه بعد از اسلام دين ديگرى خواهد آمد؟ تصديق مى كنيد كه نه، بلكه فقط از اين قبيل آيات استفاده مى شود كه هر امتى پيامبرى داشته اند و موظف بوده اند كه پيرو دستورات او باشند.
توضيح آيه دوم
آيه ديگرى كه دستاويز خود قرار داده اند اين است:

صفحه 169
(... لِكُلِّ أُمَّة أَجَلٌ فَإِذَا جَاءَ أَجَلُهُمْ لاَ يَسْتَأْخِرُونَ سَاعَةً وَلاَ يَسْتَقْدِمُونَ).(1)
«براى هر امتى مدت محدودى مقرر شده است. هنگامى كه مدت آنها سپرى گردد، يك لحظه پس و پيش نمى شود; نه زياد مى شود نه كوتاه».
براى روشن شدن مطلب بهتر است كه قبلاً درباره كلمه «امت» مقدارى بحث شود.
راغب اصفهانى مى نويسد:
به هر جمعيتى كه در جهتى از جهات با هم مشترك باشند، امت گفته مى شود; خواه قدر مشترك ميان آنها دين آنان باشد يا زمان و مكانى كه در آن به سر مى برند و خواه اين وجه اشتراك به اختيار آنان باشد و خواه خارج از اختيار.(2)
معنايى كه راغب اصفهانى براى «امت» ذكر كرده است، همان معنايى است كه از قرآن مجيد و روايات و گفتار بزرگان علم لغت استفاده مى شود. اينك گفتار راغب را با استفاده از آيات قرآن مجيد توضيح مى دهيم:
گاهى به گروهى «امت» گفته مى شود از اين نظر كه داراى آيين واحدى هستند مانند:

1 . يونس/ 49 و اعراف/ 34 هم مشابه اين آيه است.
2 . مفردات راغب، ص 23.

صفحه 170
(رَبَّنَا وَاجْعَلْنَا مُسْلِمَيْنِ لَكَ وَمِنْ ذُرِّيَّتِنَا أُمَّةً مُسْلِمَةً لَكَ...).(1)
«پروردگارا، ما را مسلمان و تسليم اوامر خودت قرار ده و فرزندانمان را هم امتى مسلمان و تسليم اوامر خودت قرار ده».
(كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّة أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَتَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ...).(2)
«شما بهترين امت ها هستيد كه بر مردم ظاهر شده اند، در حالى كه امر به معروف و نهى از منكر مى كنيد».
كلمه امت در اين دو آيه در مورد جمعيتى كه وجه اشتراك دينى دارند به كار برده شده است».
گاهى امت بر گروهى گفته مى شود كه قدر مشترك ميان آنان زمان و مكانى است كه آنها را در بر گرفته است و درحقيقت اتحاد زمان و مكان سبب مى شود كه اين افراد تحت يك عنوان گرد آيند و استعمال «امت» در قرآن روى اين ملاك فراوان است مانند:
(وَلِكُلِّ أُمَّة أَجَلٌ فَإِذَا جَاءَ أَجَلُهُمْ لاَ يَسْتَأْخِرُونَ سَاعَةً وَلاَ يَسْتَقْدِمُونَ).(3)

1 . بقره/ 128.
2 . آل عمران/ 110.
3 . اعراف/ 34.

صفحه 171
«هر امتى اجل و عمر محدودى دارند و هنگامى كه عمر آنان به سرآمد يك لحظه پس و پيش نمى شود».
كلمه امت در اين آيه به معناى جمعيتى است كه در يك عصر و زمان زيست مى كنند.
(وَلَمَّا وَرَدَ مَاءَ مَدْيَنَ وَجَدَ عَلَيْهِ أُمَّةً مِنَ النَّاسِ يَسْقُونَ...).(1)
«هنگامى كه موسى (عليه السلام) به چاه آب مدين رسيد، ديد جمعيتى در اطراف چاه ايستاده و حيوانات خود را آب مى دهند».
در اين آيه «امت» به معناى جمعيتى كه در يك مكان جمع شده اند، آمده است.
گاهى ملاك براى به كار بردن اين لفظ پيوندهاى خويشاوندى است كه در يك جمعيت موجود است مانند:
(وَقَطَّعْنَاهُمْ اثْنَتَىْ عَشْرَةَ أَسْبَاطًا أُمَمًا...).(2)
«ما بنى اسرائيل را دوازده امت قرار داديم (هر امتى از نسل يكى از فرزندان يعقوب بوده است)».
همگى مى دانيم كه ريشه همه بنى اسرائيل يكى است و همه شاخه هاى يك درخت مى باشند، امّا چون هر دسته از اين گروه از

1 . قصص/ 23.
2 . اعراف/ 160.

صفحه 172
يكى از دوازده فرزند يعقوب به وجود آمده اند هر كدام از فرزندان يعقوب با فرزندان خود امتى به شمار مى روند.
قرآن مجيد گاهى كلمه امت را در مورد يك نفر هم استعمال مى كند امّا فردى كه شخصيت دينى داشته باشد، به تنهايى به منزله يك امت باشد; چنانچه درباره ابراهيم (عليه السلام) مى گويد:
(إِنَّ إِبْرَاهِيمَ كَانَ أُمَّةً قَانِتًا للهِ حَنِيفًا...).(1)
«ابراهيم براى خود امتى بود. او خدا را عبادت كرد و پيرو آيين راست بود».
يعنى عبادت و بندگى ابراهيم به تنهايى مانند عبادت و بندگى يك جمعيت و امت مى باشد.
نيز قرآن مجيد گاهى واژه «امت» را در مورد انواع جانداران كه با هم وجه مشتركى دارند به كار مى برد مانند:
(وَمَا مِنْ دَابَّة فِي الأَرْضِ وَلاَ طَائِر يَطِيرُ بِجَنَاحَيْهِ إِلاَّ أُمَمٌ أَمْثَالُكُمْ...).(2)
«جانوران و پرندگان هم امت هايى مانند شما انسان ها هستند».
قرآن در اين آيه هر دسته اى از جنبندگان و پرندگان را امت مى نامند زيرا هر نوعى از جانداران براى خود گروهى مخصوص هستند

1 . نحل/ 120.
2 . انعام/ 38.

صفحه 173
و هر كدام داراى امتياز خاصى مى باشند: دسته اى كارشان تنيدن است (عنكبوت) و دسته ديگر كارشان ذخيره كردن است (مورچه)، دسته ديگر فقط به فكر غذاى يك روز بيشتر نيستند (گنجشك و كبوتر) و... .
بنابراين مى توان گفت واژه امت در تمام اين موارد يك معنا بيشتر ندارد و هر كدام از اين موارد مصداقى از آن معنا هستند نه اينكه معناهاى متعددى باشند و آن يك معنا اين است:
جماعتى از انسان يا حيوان كه در امرى از امور با هم مشترك باشند مانند: دين، زمان، مكان، اصل و نسب، اخلاق و غيره.
معناى ديگر امت
امت يك معناى ديگر هم دارد و آن طريقه و دين است. قرآن مجيد مى گويد:
(... إِنَّا وَجَدْنَا آبَاءَنَا عَلَى أُمَّة وَإِنَّا عَلَى آثَارِهِمْ مُهْتَدُونَ).(1)
«ما پدران خويش را بر دينى يافته ايم و ما از آنها پيروى مى كنيم و به دين آنها هستيم».
كلمه امت در اين آيه به معناى دين آمده است.

1 . زخرف/ 22.

صفحه 174
و جوهرى در صحاح اللغة و فيروز آبادى در قاموس هر دو اين معنا را براى «امت» ذكر كرده اند.
خلاصه اين بحث اين شد كه واژه امت در قرآن در دو معنا استعمال شده است:
1. جماعتى كه با هم نقطه مشتركى داشته باشند.
2. دين و طريقه. اگر دقت شود معلوم مى گردد كه معانى ديگرى كه براى اين كلمه ذكر شده است به همين دو معنا برمى گردد.
اكنون كه معناى «امت» روشن گرديد، ببينيم در آيه مورد بحث كلمه امت در كدام يك از اين دو معنا به كار رفته است.
وقتى دقت مى كنيم مى بينيم «امت» در اين آيه نمى تواند به معناى طريقه و شريعت و دين باشد زيرا پس از آنكه مى گويد: (لكلّ أُمّة أَجل): «براى هر امتى اجلى مقرر شده است» بلافاصله ضمير جمع به كار مى برد و مى فرمايد: (فإذا جاء أجلهم): «هنگامى كه اجل آنان رسيد».
و اگر مقصود از «امت» طريقه و آيين بود لازم بود بفرمايد: «فإذا جاء أجلها»; يعنى به جاى ضمير جمع ضمير مفرد مؤنث بياورد.
از اين رو معلوم مى گردد كه مقصود از «امت» در اين آيه همان جمعيت و گروه است.
بنابراين معناى آيه اين مى شود: «هر دسته و جمعيتى از مردم

صفحه 175
هنگامى كه عمرشان به سر آيد، ديگر به آنها مهلتى داده نمى شود، و اجل آنان پس و پيش نمى گردد. فرشته هايى كه مأمور قبض ارواح هستند مى آيند و به حيات و زندگى آنان خاتمه مى دهند».
پس آيه يك مطلب تكوينى و طبيعى كه خداى جهان آن را مقرر ساخته است بيان مى كند كه «هر كسى چند روزه نوبت اوست» و چون هنگام مرگش رسيد به هيچ وجه به او مهلت داده نمى شود.
و هرگز اين آيه در صدد اين مطلب نيست كه بگويد همه شرايع الهى از نظر زمان محدود هستند، تا گفته شود از اين آيه مى فهميم كه عمر شريعت اسلام هم محدود است و پس از تمام شدن مدت آن، شريعت ديگرى خواهد آمد.
ممكن است گفته شود مقصود از امت در اين آيه گروهى است كه وجه مشترك آنها دين باشد; مانند امت موسى، عيسى و محمد (صلى الله عليه وآله وسلم); بنابراين از آيه فهميده مى شود كه هر امتى براى خود عمر محدودى دارد و در اين صورت بايد گفت كه امت اسلام هم حد و عمر معينى دارد و از اينكه عمر امت اسلامى محدود است مى توان نتيجه گرفت كه آيين آنان نيز محدود است.
ولى اين گفتار صحيح نيست زيرا چنان كه گفته شد، امت به جمعيتى گفته مى شود كه از نظر زمان يا مكان يا شغل و حرفه يا ريشه و اصل و نسب يا آيين و غيره با هم مشترك باشند و تعيين يكى

صفحه 176
از اينها خصوصاً گروهى كه وجه مشترك آنان دين باشد، نياز به قرينه و دليل دارد و در آيه مورد بحث قرينه اى كه بتواند اين گفتار را تأييد كند وجود ندارد. ولى استفاده معنايى كه ما گفتيم با در نظر گرفتن آياتى كه مشابه اين آيه است بسيار روشن است، زيرا مضمون آيه مورد بحث در چند آيه از آيات وارد شده است و در هيچ كدام از آن آيات مقصود از امت گروهى كه وجه مشترك دينى داشته باشند نيست، مانند:
1. (وَمَا أَهْلَكْنَا مِنْ قَرْيَة إِلاَّ وَلَهَا كِتَابٌ مَعْلُومٌ).(1)
«اهل هيچ قريه اى را هلاك نكرديم مگر اينكه اجل و مدت عمر آنها در كتابى نوشته شده بود».
2. (مَا تَسْبِقُ مِنْ أُمَّة أَجَلَهَا وَ مَا يَسْتَأْخِرُونَ).(2)
«اجل و عمر هيچ امتى پس و پيش نمى شود».
3. (وَلَنْ يُؤَخِّرَ اللهُ نَفْسًا إِذَا جَاءَ أَجَلُهَا...).(3)
«هنگامى كه عمر كسى به پايان رسيد، خدا مرگ او را به تأخير نمى اندازد».
در تمام اين آيات كه يكى از آنها هم آيه مورد بحث ما است منظور اين است كه عمر هر شخصى و جمعيتى كه به سر آمد، فرشتگان قبض روح، روح آنان را قبض مى كنند و مرگ آنان به تأخير نمى افتد.

1 . حجر/ 4.
2 . حجر/ 5.
3 . منافقون/ 11.

صفحه 177
يك سؤال
فرض كنيد كه قبول كرديم معناى آيه اين است كه هر امتى از امت هاى پيامبران اجل و عمر محدود و معينى دارند كه با فرا رسيدن اجل آنان عمر شريعت آنان هم سپرى مى گردد. اكنون جاى اين پرسش است كه استدلال كننده از كجا فهميده است كه عمر و اجل اسلام به سر آمده است زيرا ممكن است بگوييم اسلام اجل محدود و معينى دارد امّا آن اجل با اجل انسان ها امتداد دارد; يعنى با از بين رفتن همه انسان ها و بر پا شدن قيامت شريعت اسلام هم عمرش به پايان مى رسد.
به بيان ديگر اگر از اين آيه استفاده شود كه اسلام هم عمر و اجل معينى دارد به ضميمه آيه (وَلَكِنْ رَسُولَ اللهِ وَخَاتَمَ النَّبِيِّينَ) و آيات ديگر مى فهميم كه مدت عمر اسلام با عمر نسل انسان امتداد دارد و هنگامى كه اجل نسل انسان سر آمد اجل اسلام هم به سر خواهد آمد.
***
بررسى حديثى كه از پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) نقل شده است
صاحب فرائد مى نويسد: هنگامى كه آيه (... لِكُلِّ أُمَّة أَجَلٌ...)(1) نازل شد، ياران رسول اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) از آن حضرت پرسيدند:

1 . يونس/ 49.

صفحه 178
اجل امت اسلامى تا چه زمانى خواهد بود؟ حضرت در جواب فرمودند:
«إن صلحت أُمّتى فلها يوم و إن فسدت فلها نصف يوم».
«اگر مسلمان ها صلاح و شايستگى داشته باشند، يك روز و اگر فساد و تباهى را پيشه كنند، نصف روز عمر خواهند كرد».(1)
خوب است از اين شخص بپرسيم كه اين روايت را كه به پيامبر اسلام نسبت داده ايد با اين خصوصيات كه ذكر كرده ايد در كدام مدرك از مدارك اسلامى ديده ايد؟
ايشان اين مطلب را از كتاب اليواقيت والجواهر شعرانى نقل كرده است و اتفاقاً وقتى كه به آن كتاب مراجعه مى كنيم، مى بينيم در آن كتاب فقط جمله «إن صلحت أمّتى...» آمده است و جمله هاى قبل، يعنى جمله «هنگامى كه آيه (و لكلّ أُمّة أجل...) نازل شد ياران پيامبر از اجل امت اسلامى پرسيدند، پيامبر در جواب آنان گفت...» همه از اضافاتى است كه صاحب فرائد افزوده است.
فرض كنيد كه جمله «إن صلحت أُمّتى فلها يوم و إن فسدت فلها نصف يوم» روايت بوده و پيامبر نيز اين جمله را به عنوان تحديد

1 . فرائد ابوالفضل گلپايگانى.

صفحه 179
اجل امت اسلامى بيان كرده باشد. جاى سؤال است كه بپرسيم «يوم» و «نصف يوم» يعنى چه؟ ايشان از شعرانى و او از تقى الدين نقل مى كند كه منظور از «يوم» هزار سال است به دليل آيه:
(... وَإِنَّ يَوْمًا عِنْدَ رَبِّكَ كَأَلْفِ سَنَة مِمَّا تَعُدُّونَ).(1)
«همانا يك روز نزد پروردگار تو مانند هزار سال از سال هايى است كه شما مى شماريد».
در اين موقع نتيجه مى گيرد كه عمر شريعت اسلام فقط هزار سال است.
واضح است كه تفسير «يوم» به هزار سال ادعاى بى دليل است، زيرا اگر آيه (... وَإِنَّ يَوْمًا عِنْدَ رَبِّكَ كَأَلْفِ سَنَة مِمَّا تَعُدُّونَ)(2) دليل بر اين باشد كه منظور از «يوم» هزار سال است، پس آيه (تَعْرُجُ الْمَلاَئِكَةُ وَالرُّوحُ إِلَيْهِ فِي يَوْم كَانَ مِقْدَارُهُ خَمْسِينَ أَلْفَ سَنَة)(3) «فرشتگان در روزى كه اندازه آن پنجاه هزار سال است، به سوى بالا مى روند» هم دليل اين مى شود كه منظور از «يوم» پنجاه هزار سال است، به چه دليل شما به آن آيه تمسك مى كنيد و اين آيه را ناديده مى گيريد؟!
نيز جاى اين سؤال است كه بر فرض اينكه منظور از «يوم»

1 . حج/ 47.
2 . حج/ 47.
3 . معارج/4.

صفحه 180
هزار سال باشد مبدأ اين هزار سال چه سالى خواهد بود؟ واضح است كه مبدأ آن بايد سال بعثت يا هجرت يا وفات رسول اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) يا سالى باشد كه اين حديث را به عقيده آنها رسول اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) فرموده است; چنان كه خود تقى الدين كه اين حديث از او نقل شده است، همين طور معنا كرده است، نه سالى كه غيبت امام زمان (عليه السلام) شروع شد ولى آنان براى اينكه پايان هزار سال را با خروج «باب» تطبيق دهند آغاز آن را غيبت آن حضرت (260 هجرى) حساب كرده اند تا با سال 1260 هجرى كه «على محمد باب» ادعاى خود را آغاز كرده است تطبيق نمايد تا شايد بتوانند با اين مغالطه كارى به ادعاى «باب» سر و صورتى بدهند.
گذشته از اين جاى اين پرسش است كه به نظر شما منظور از صلاح و فساد در جمله «إن صلحت أُمّتى فلها يوم و إن فسدت فلها نصف اليوم» چيست؟ آيا مسلمان ها در اين هزار سال صالح و شايسته بودند؟ آيا فسق و فجور و فساد بين آنان حكم فرما نبود؟ با مختصر تأمل در تاريخ اسلام معلوم مى شود كه پس از رحلت رسول اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) ظلم و ستم و حق كشى و فساد بين مسلمانان رايج بود. كدام فسادى بالاتر از اينكه حق اهل بيت پيامبر را پايمال كردند.
كدام فسادى بالاتر از اينكه پس از رحلت پيامبر اسلام، به نام اسلام، اسلام كوبيده شد و مقام خلافت به دست كسانى چون خلفاى بنى اميه و بنى عباس افتاد كه جز ظلم و ستم و فسق و فجور

صفحه 181
كارى نداشتند و... .
بنابراين طبق اين حديثى كه شما به آن اعتقاد داريد، عمر امت اسلام بايد پانصد سال باشد نه هزار سال پس چگونه با سال ادعاى «باب» تطبيق مى شود؟
امّا مطلبى كه علامه مجلسى از كعب الاحبار نقل كرده است كه مى گويد: امت اسلامى «يك روز» يا «نصف روز» عمر خواهد كرد و منظور از «يك روز» هزار سال مى باشد،(1) اوّلاً كعب الاحبار اين مطلب را به پيامبر نسبت نداده است و از گفته هاى خود اوست و واضح است كه گفتار غير پيامبر و امام براى ما حجيت ندارد.
ثانياً بر فرض اينكه به پيامبر نسبت داده باشد باز ارزشى نخواهد داشت زيرا همان طور كه علماى «رجال» نوشته اند، كعب الاحبار مردى دروغگو و جاعل حديث بوده است كه قسمتى از «اسرائيليات» و مطالب خرافى هم به وسيله او در روايات اسلامى وارد شده است و اصولاً مى توان گفت اين مرد مسلمان نما درواقع هنوز يهودى بوده و مقصدى جز نشر روايات دروغ و خرافى نداشته است.
شبهه پنجم
از آياتى كه ابوالفضل گلپايگانى دستاويز خود قرار داده اين آيه

1 . بحارالأنوار: 51/ 66.

صفحه 182
است:
(يُدَبِّرُ الأَمْرَ مِنَ السَّمَاءِ إِلَى الأَرْضِ ثُمَّ يَعْرُجُ إِلَيْهِ فِي يَوْم كَانَ مِقْدَارُهُ أَلْفَ سَنَة مِمَّا تَعُدُّونَ).
مى نويسد: ترجمه آيه مباركه اين است كه تدبير مى فرمايد خداوند امر را از آسمان و زمين; پس عروج خواهد نمود به سوى او در مدت يك روز كه مقدار آن هزار سال است از آنچه شما مى شماريد.
يعنى حق ـ جلّ جلاله ـ امر مبارك دين مبين را اولاً از آسمان به زمين نازل خواهد فرمود و پس از اكمال و نزول در مدت يك هزار سال، انوار ديانت زايل خواهد شد و اندك اندك در مدت مزبور، ثانياً به آسمان صعود خواهد نمود و اين معلوم است كه نزول انوار امر دين از آسمان به زمين معقول و متصور نيست الاّ به وحى هاى نازله بر حضرت سيدالمرسلين (صلى الله عليه وآله وسلم) و الهامات وارده بر ائمه طاهرين و اين انوار در مدت دويست و شصت سال از هجرت خاتم الأنبياء تا انقطاع ايام ائمه هدى كاملاً از آسمان به زمين نازل گرديد و چون در سنه دويست و شصت هجرى حضرت حسن بن على العسكرى (عليه السلام) وفات فرمود و ايام غيبت فرا رسيد و امر ديانت به آراى علما و انظار فقها منوط گشت... تا آنكه از اسلام به جز اسمى باقى نماند و عزت و غلبه امم اسلاميه به ذلت و مغلوبيت مبدل شد و پس از انقضاى هزار سال

صفحه 183
تمام از غيبت در سنه هزار و دويست و شصت هجريه، شمس حق از افق فارس ظاهر گشت و بشارت قرآن كاملاً تحقق يافت.(1)
اين بود خلاصه استدلال اين شخص به آيه شريفه.
پاسخ اين استدلال
صحت اين گفتار بستگى به اين دارد كه چند مطلب كه هيچ كدام ثابت نيست بلكه عكس آن ثابت است، از او بپذيريم:
1. مقصود از تدبير امر همان فرستادن شريعت به پيامبر است.
2. منظور از «عروج امر به سوى خدا» از بين رفتن تدريجى احكام شريعت و سپرى شدن مدت آن است.
3. امر در آيه شريفه به معنى شريعت و احكام الهى از واجب و حرام... است.
4. دور شدن مردم از اسلام و احكام آن از سال 260 آغاز شده است.
5. معارف و احكام اسلام به تدريج تا سال 260 به طور تمام فرستاده شده است و پيش از آن تاريخ، شريعت اسلام ناقص بوده

1 . فرائد ابوالفضل گلپايگانى، ص 18.

صفحه 184
در صورتى كه هيچ كدام از مطالب پنج گانه ثابت نيست.
درباره مطلب اول مى گوييم:
«تدبير» در لغت و در قرآن مجيد به معناى «اداره امور طبق مصالح و روى مآل انديشى» است نه به معنى ارسال شريعت; در اين صورت مقصود از «تدبير امر» در جمله «يدبر الأمر» همان تدبير امر خلقت است; يعنى خداى متعال امور جهان خلقت را با مراعات مصلحت و حكمت اداره مى كند. اتفاقاً در آيات ديگر «تدبير امر» در همين معنى به كار رفته است مانند:
1. (اللهُ الَّذِي رَفَعَ السَّمَاوَاتِ بِغَيْرِ عَمَد تَرَوْنَهَا ثُمَّ اسْتَوَى عَلَى الْعَرْشِ وَسَخَّرَ الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ كُلٌّ يَجْرِي لِأَجَل مُسَمًّى يُدَبِّرُ الأَمْرَ يُفَصِّلُ الاْيَاتِ لَعَلَّكُمْ بِلِقَاءِ رَبِّكُمْ تُوقِنُونَ).(1)
«خدايى كه آسمان ها را بدون ستونى كه ببينيد، بر افراخت... و خورشيد و ماه را مسخر كرد، هر يك از آنها تا مدتى معين سير مى كنند، امور را تدبير مى كند (امور جهان خلقت را اداره مى كند) آيه ها و نشانه هاى خود را توضيح مى دهد. شايد به معاد و روز رستاخيز ايمان بياوريد و يقين پيدا كنيد».
2. (قُلْ مَنْ يَرْزُقُكُمْ مِنَ السَّمَاءِ وَالأَرْضِ أَمْ مَنْ

1 . رعد/ 2.

صفحه 185
يَمْلِكُ السَّمْعَ وَالأَبْصَارَ وَمَنْ يُخْرِجُ الْحَىَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَيُخْرِجُ الْمَيِّتَ مِنَ الْحَىِّ وَمَنْ يُدَبِّرُ الأَمْرَ فَسَيَقُولُونَ اللهُ فَقُلْ أَفَلاَ تَتَّقُونَ).(1)
«بگو چه كسى شما را از آسمان و زمين روزى مى دهد يا چه كسى مالك گوش و چشم ها است و چه كسى زنده را از مرده و مرده را از زنده خارج مى كند و چه كسى تدبير امر مى كند (امور جهان را اداره مى كند)؟ خواهند گفت: خدا; پس بگو پس چرا از او نمى ترسيد و تقوا پيشه نمى كنيد».
با در نظر گرفتن اين آيات به خوبى روشن مى شود كه معناى «يدبّر الأمر» تدبير امور خلقت است نه فرو فرستادن شريعت.
بى پايگى مطلب دوم
عروج در لغت به معناى بالا رفتن است. قرآن مجيد هم مى فرمايد:
(تَعْرُجُ الْمَلاَئِكَةُ وَالرُّوحُ إِلَيْهِ...):(2) «فرشتگان و روح (جبرئيل) به سوى او بالا مى روند».
لغت را نمى شود به ميل خود معنا كرد. بالا رفتن به سوى خدا

1 . يونس/ 31.
2 . معارج/ 4.

صفحه 186
چه تناسبى با از بين رفتن دارد؟ آيا خنده آور نيست كه بگوييم دين اسلام در مدت چند سال، از طرف خدا نازل شد و كم كم در اثر دور شدن مردم از آن به طرف خدا بالا رفت و «بالا رفتن» را به از بين رفتن احكام اسلام و شيوع فسق و فجور و فساد معنا كنيم؟
بى اساس بودن مطلب سوم
هرگز «امر» در قرآن و لغت به معنى «شريعت» وارد نشده است. بر فرض اينكه بپذيريم كه امر به معنى شريعت هم استعمال شود ولى قرائنى گواهى مى دهد كه مقصود از «امر» در اين آيه امر خلقت و آفرينش جهان است. قرائن موجود در آيه عبارت است از:
1. لفظ تدبير كه به معنى اداره جهان بر طبق مصالح عمومى است.
2. آيه ماقبل درباره آفرينش آسمان ها و زمين در شش روز (شش دوره) سخن مى گويد; سپس مى فرمايد: «يدبّر الأمر»; در اين صورت مقصود از «امر» همان تدبير امر خلقت زمين و آسمان ها خواهد بود.
3. آيات ديگرى كه به همين لفظ در قرآن وارد شده است به معنى تدبير امور جهان آفرينش است مانند: آيه هاى 2 و 31 سوره يونس و آيه 2 سوره رعد; در اين صورت اين آيات مفسر آيه مورد بحث خواهد بود.

صفحه 187
بى بنيادى مطلب چهارم
هرگاه مسلمانان تا سال 260 هجرى به تمام معنا به اسلام گرايش داشتند، پس على (عليه السلام) را چرا از كار بركنار كردند؟ امام حسين (عليه السلام) را چرا شهيد نمودند؟ ائمه اطهار ديگر چرا در زندان و تحت نظر بودند؟ ظلم و ستم بنى اميه و بنى عباس چرا صفحاتى از تاريخ را سياه كرده است و... .
بررسى مطلب پنجم
اينكه مى گويد اسلام در سال 260 هجرى تكميل شد، مخالف نص صريح قرآن مجيد است، زيرا قرآن مى فرمايد:
(الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَرَضِيتُ لَكُمُ الإِسْلاَمَ دِينًا...).(1)
«امروز دين شما را كامل كردم و نعمت خود را بر شما تمام نمودم و راضى شدم كه اسلام دين شما باشد».
از اين آيه به خوبى فهميده مى شود كه اسلام در زمان خود رسول اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم)كامل شده است.
و اگر منظور اين است كه ائمه اطهار (عليهم السلام) تا سال 260 هجرى احكام اسلام را بيان مى كردند پس اين تعبير كه بگوييم اسلام تا قبل از

1 . مائده/ 3.

صفحه 188
سال 260 ناقص بوده است، غلط است بلكه اسلام در زمان خود رسول اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) تام و تمام بوده است الاّ اينكه بيان و توضيح معارف و احكام آن به عهده جانشينان معصوم آن حضرت گذاشته شده است كه يكى از آنها امام دوازدهم (عليه السلام)است و ايشان هم هنگامى كه ظهور كنند، همين برنامه را خواهند داشت; يعنى تشكيل حكومتى الهى مى دهند و اسلام را آن طور كه بر پيامبر نازل شده است، براى مردم بيان مى كنند.
شبهه ششم
ممكن است كسى براى تحديد شريعت اسلام با آيه زير استدلال كند:
(وَمَا كَانَ لِرَسُول أَنْ يَأْتِىَ بِآيَة إِلاَّ بِإِذْنِ اللهِ لِكُلِّ أَجَل كِتَابٌ).(1)
«هيچ پيامبرى حق ندارد معجزه اى بياورد مگر به اذن خدا. براى هر مدت و عصرى مقرراتى وضع شده است (كه مصلحت آن عصر آن را ايجاب مى كرده است)».
ممكن است استدلال كننده چنين بگويد: هر گاه براى هر عصرى مقرراتى است، پس برنامه هاى اسلام نيز براى عصر و مدت معين بايد باشد نه براى ابد.

1 . رعد/ 38.

صفحه 189
پاسخ اين شبهه
براى توضيح معناى آيه و اثبات اينكه اين آيه هيچ ربطى با محدود بودن شرايع ندارد، لازم است از بين احتمالاتى كه در آيه تصور مى شود، دو احتمال كه از همه روشن تر است ذكر كنيم:
1. براى هر زمانى حكم مخصوصى تشريع و معين شده است كه در غير آن زمان اجرا نمى گردد و در هر عصر و زمان مطابق مصلحت آن عصر و زمان، احكام و مقرراتى وضع مى شود; مثلاً در عصر موسى (عليه السلام) مصلحت ايجاب مىكرده است كه كارى واجب گردد، در صورتى كه در عصر حضرت عيسى (عليه السلام)چنين مصلحتى وجود نداشته است. اين معنى از ميان احتمالات ديگرى كه در آيه تصور شده است روشن تر است، به گواه اينكه در آيه بعد موضوع محو و اثبات احكام و سرنوشت ها را مطرح مى كند و مى فرمايد:
(يَمْحُوا اللهُ مَا يَشَاءُ وَيُثْبِتُ وَعِنْدَهُ أُمُّ الْكِتَابِ).(1)
«خداوند آنچه را بخواهد، محو مى كند يا ثابت و پايدار نگاه مى دارد و پيش او است امّ الكتاب».
درحقيقت آيه بعدى مفسر آيه قبلى است و مى خواهد بگويد: از آنجا كه هر زمانى براى خود تقاضايى دارد، از اين جهت خداوند

1 . رعد/ 39.

صفحه 190
حكمى را محو و نابود يا ثابت و پايدار نگاه مى دارد.
درحقيقت آيه براى كوبيدن عقيده يهود است كه منكر نسخ بوده و براى همه چيز از تكوين و تشريع يك سرنوشت بيشتر قائل نبودند و دست خدا را در دگرگون كردن تشريع و تقدير جهان آفرينش بسته مى دانستند. قرآن براى ابطال اين نظريه مى فرمايد: براى هر زمانى تقاضا و تقدير و تشريع معينى است و اوست كه آنچه را بخواهد محو مى كند يا ثابت مى دارد.
بنابراين مقصود از «كتاب»، كتاب اصطلاحى نيست. كتاب كنايه از فرض و حتم و الزام است.
2. براى هر زمانى يك كتاب (آسمانى) مقرر شده است; براى زمان موسى تورات و براى زمان عيسى انجيل و براى امت اسلامى (تا دامنه قيامت) قرآن.
آيه را با هر يك از اين دو احتمال تفسير كنيم، دلالت ندارد كه براى هر دين و شريعت، عمر و اجل محدودى قرار داده شده است زيرا بنا بر معنى اول كه براى هر زمانى حكم و تشريعى است مى توانيم بگوييم: دوره اسلامى كه آغاز آن بعثت پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) و پايان آن نخستين لحظه رستاخيز است، براى خود تقاضايى دارد كه اين درخواست در دوره نبوت حضرت موسى و حضرت مسيح نبوده است; از اين نظر بايد قسمتى از احكام و شرايع آنها در اين دوره نسخ و محو گردد.

صفحه 191
خلاصه، دوره موسى (عليه السلام) از آغاز بعثت او شروع مى گردد و با ظهور حضرت مسيح پايان مى پذيرد و اجل امت مسيح با بعثت وى شروع مى شود و با ظهور پيامبر خاتم به آخر مى رسد ولى اجل امت اسلامى از بعثت است تا دامنه قيامت و اين مدت براى خود درخواست هايى دارد كه در غير اين دوره وجود نداشته است و تمام احكام اسلام مطابق مصالح و تقاضاهاى اين دوره تشريع شده است.
همچنين بنا بر معنى دوم براى هر دوره كتاب آسمانى مخصوصى است; همچنان كه براى دوره هاى موسى و عيسى كتاب مخصوص نازل شده است، همچنين براى دوره اسلامى كه با بعثت پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) آغاز مى گردد و با ظهور رستاخيز به پايان مى رسد، كتاب مخصوصى مقرر شده است.
خلاصه هيچ كدام از اين دو معنى دلالت بر آن ندارد كه بايد مدت احكام يا مدت كتاب همه پيامبران محدود و معين باشد به طورى كه پس از هر كدام، پيامبرى با شريعت و كتاب مخصوص مبعوث گردد.
گذشته از اين آيه «خاتم النبيين» و آيات ديگر ابديت و جاودانى بودن شريعت اسلام را تا دامنه قيامت تضمين كرده و جاى هر نوع احتمال را به روى مغرضان بسته است.

صفحه 192
پاسخ به يك رشته
سؤالات علمى، اجتماعى و فلسفى
در اين بخش يك رشته سؤالات علمى و اجتماعى و فلسفى كه پيرامون خاتميت پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) و جاودانى بودن آيين اسلام مطرح است، مورد بحث و بررسى قرار مى گيرد و مطالعه اين فصل از كتاب را به پويندگان راه حق توصيه مى نماييم و اعتراف مى كنيم كه سؤالات پنج گانه اى كه در اين بخش مطرح شده و مورد تجزيه و تحليل قرار گرفته است، درخور بحث گسترده تر از اين مقدار كه در اين كتاب انجام گرفته است، مى باشد.
نخستين سؤال
چرا نبوت تبليغى پايان يافته است؟
پيامبران آسمانى دو دسته هستند:
1. پيامبرانى كه تاريخ و كتاب هاى آسمانى براى آنان كتاب و

صفحه 193
شريعت ثابت كرده است و در هر دوره به تناسب فهم و ادراك مردم از طرف خداوند شريعتى آورده اند.
2. پيامبرانى كه كار آنان اين بود كه مردم را به آيين پيامبر پيشين دعوت كنند و غبارى را كه بر اثر گذشت زمان به روى شريعت و كتاب وى نشسته است پاك كنند و شريعت پيامبر پيشين را ترويج نمايند و غالب پيامبران از گروه دوم بودند و عده بسيار كمى از پيامبران كه قرآن آنها را اولوالعزم مى خواند قانون و شريعت آورده اند.
به عبارت ديگر دو نوع نبوت بوده است: نبوت تشريعى و نبوت تبليغى.
پيامبران تشريعى كه شماره آنان بسيار اندك است صاحب قانون و شريعت بوده اند، ولى پيامبران تبليغى كارشان تعليم و تبليغ و ارشاد مردم به تعليمات پيامبر صاحب شريعت بوده است.
اسلام كه ختم نبوت را اعلام كرده است نه تنها به نبوت تشريعى خاتمه داده است بلكه به نبوت تبليغى نيز پايان داده است.
در اين صورت اين سؤال پيش مى آيد كه: ما اين مطلب را پذيرفتيم كه اسلام به واسطه كمال و كليت و تماميت و جامعيتى كه دارد به نبوت تشريعى پايان داده است. پايان يافتن نبوت تبليغى را چگونه مى توان توجيه كرد در صورتى كه بشر، در تمام دوره ها به كسانى كه او را هدايت و ارشاد كنند نيازمند است؟

صفحه 194
پاسخ اين سؤال
پاسخ اين سؤال از نظر شيعه بسيار روشن است زيرا به عقيده شيعه همان وظيفه تبليغ و ارشاد كه پيامبران غير اولوالعزم انجام مى دادند، پس از پيامبر گرامى به عهده جانشينان او گذاشته شده است و درحقيقت تبليغ و ارشاد و تربيت به وسيله كسانى كه با جهان غيب ارتباط دارند، قطع نشده است. آرى، نبوت و رسالت ختم شده است امّا ختم نبوت به اين معنا نيست كه از طرف خدا افرادى براى تبليغ و ارشاد مردم گمارده نشده اند بلكه جانشينان پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) كه از طرف خدا به اين مقام منصوب شده اند، همان وظيفه تبليغ و ارشاد را بر عهده دارند.
شيعه با دلايل محكم و استوار ثابت كرده است كه از طرف خداوند افرادى به عنوان امام و جانشين پيامبر تعيين شده اند كه پس از درگذشت پيامبر زعامت مسلمانان را به دست بگيرند و آنان را به همان راهى كه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) دعوت مىكرد، دعوت نمايند و اين عقيده اساس دليل هايى محكم، استوار است كه به برخى از آنها اشاره مى شود.
دلايل شيعه براى لزوم تعيين امام معصوم
1. پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) به حكم آيه (الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ

صفحه 195
وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَرَضِيتُ لَكُمُ الإِسْلاَمَ دِينًا...)(1) شريعت اسلام را به طور كامل از مبدأ وحى دريافت كرده و در اختيار بشر گذارده است، امّا در عين حال اين طور نبوده است كه تمام احكام و جزئيات قوانين اسلام را براى مردم بيان كرده باشد بلكه پيامبر تا آنجا كه شرايط اجازه مى داده و توانايى داشته كليات و اصول اسلام را بيان كرده است; بنابراين لازم است براى بيان آن قسمت از احكام كه پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) به عللى موفق به بيان آن نگرديده يا وقت بيان آن نرسيده بوده است، عده اى از طرف خود آن حضرت تعيين شوند.
به طور مسلم، كليه قوانين اسلام با تمام جزئيات و خصوصياتى كه دارد در دوران خود پيامبر اكرم (تشريع) شده و به او ابلاغ گرديده بود، امّا چون بيان احكام پيوسته به صورت تدريج انجام مى گيرد، از اين نظر بيان و ابلاغ آنها به عهده آن گروه از معصومان كه به فرمان خدا براى اين مقام منصوب شده اند گذارده مى شود.
گذشته از اين پس از رحلت پيامبر گرامى مسائل موضوعاتى پيش مى آيد كه در زمان رسول گرامى سابقه نداشته و هيچ گاه براى مردم مطرح نبوده است.
اين جهات ايجاب مى كند كه پس از رسول اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) گروهى

1 . مائده/ 3، امروز آيين شما را تكميل نمودم و نعمت خود را به پايان رسانيدم و اسلام را براى شما آيين گزيدم.

صفحه 196
باشند كه احكام ناگفته و ابلاغ نشده اسلام را بازگو كنند و اين گروه حتماً بايد از طرف خدا تعيين گردند و افراد ديگر نمى توانند به اين كار قيام نمايند و اين نظريه شيعه درباره امامت كاملاً ثابت مى كند كه امامت يك مقام انتصابى است نه انتخابى و مردم از آن جهت كه به بعثت رسول نياز دارند، از همان جهت نيز به نصب امام از طرف خداوند نيازمند هستند.
امام باقر (عليه السلام) مى فرمايد: آن دين كامل و تمام را كه خداى متعال به رسول گرامى اش نازل ساخته بود، از آن حضرت به ما منتقل شده و هيچ گاه زمين از شخصى كه بتواند اين دين را بيان كند خالى نخواهد ماند.(1)
2. قرآن مجيد يكى از دو يادگار رسول اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) (قرآن و امامان) مى باشد و مردم وظيفه دارند كه قرآن را برنامه اساسى زندگى خود قرار دهند. ناگفته پيدا است كه در اين كتاب آسمانى آياتى وجود دارد كه احتياج به توضيح و تفسير دارد و چون خداى متعال قرآن را براى استفاده مسلمانان و همه اهل جهان به رسول اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) نازل ساخته است، بايد براى تفسير و توضيح آنها پس از رسول اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) شخصى را قرار داده باشد تا مسلمانان در فهم قرآن و استفاده از آن گرفتار انحراف نشوند.

1 . بحارالأنوار: 46/ 307.

صفحه 197
البته مقصود اين نيست كه تمام آيات قرآن نياز به تفسير امام و جانشين معصوم دارد زيرا اين سخن با خود قرآن و احاديث اسلامى كه مردم را به فهم و تدبير در آيات قرآن دعوت نموده اند، كاملاً منافات دارد.
بلكه مقصود اين است كه برخى از آيات قرآن مخصوصاً آياتى كه پيرامون احكام و موضوعات حقوقى و جزائى وارد شده است شديداً نياز به بيان دارد و شواهد اين مطلب به اندازه اى زياد است كه ما خود را از نقل آنها بى نياز مىدانيم.
اين است كه رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) مى فرمايد:
(إنّى تارك فيكم الثقلين كتاب اللّه و عترتى ما إن تمسكتم بهما لن تضلّوا أبداً و لن يفترقا...).(1)
«من از ميان شما مى روم و دو يادگار گران بها بين شما مى گذارم: قرآن و امامان. تا هنگامى كه به اين دو متمسك باشيد و چنگ بزنيد، گمراه نخواهيد شد و اين دو از هم جدا نمى شوند (و جدا نيستند)...».
3. هر كس با سيره و روش پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) آشنايى داشته باشد، مىداند كه همان طورى كه در بيان احكام و قوانين اسلام كوشا بوده به همان اندازه در تربيت و پرورش و ساختن يك اجتماع انسانى

1 . مسند احمد: 3/ 17 و 26 و بسيارى از كتاب هاى شيعه و سنى.

صفحه 198
و اسلامى همت مىگمارد.
ناگفته پيدا است پيامبر اسلام در تربيت و پرورش جامعه اسلامى، يك موفقيت نسبى پيدا نمود. او اگرچه اساس يك اجتماع اسلامى را پيريزى كرد ولى بر اثر كوتاهى دوران رسالت و فقدان امكانات، به تكميل بناى اجتماع اسلامى كه افراد اجتماع دوران خود را آن چنان بسازد كه پس از وى از ادامه تربيت و وجود مربى بى نياز شوند، موفق نگرديد.
از اين جهت لازم است پيامبر، افرادى را به عنوان جانشين خود تعيين كند كه عهده دار مقام تربيت و پرورش مردم گردند.
براى اينكه بدانيم پيامبر گرامى اسلام در جهت تربيت و پرورش مردم موفقيت نسبى پيدا كرد، كافى است كه مختصرى از وضع عمومى مسلمان ها را در زمان خود پيامبر و پس از رحلت رسول اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) در نظر بگيريم; مثلاً در جنگ احد هنگامى كه از طرف دشمنان شايع شد كه پيامبر كشته شده است، اكثريت ياران وى پا به فرار نهادند و عده اى از آنان دور هم گرد آمده، گفتند خوب است شخصى را بفرستيم تا براى ما از ابوسفيان امان بگيرد و برخى مى گفتند اگر اين شايعه صحيح باشد ما بايد به آيين قبلى خود باز گرديم و بعضى ديگر مى گفتند اصولاً اگر محمد پيامبر بود كشته نمى شد.(1)

1 . مجمع البيان: 2/ 513.

صفحه 199
نظير اين حادثه در جنگ حنين رخ داد. در نبرد احد اكثريت مسلمانان پا به فرار گذاردند و او را در وسط ميدان تنها نهادند. فقط چند نفر كه از ياران باايمان و تربيت يافته مكتب او بودند وجود او را از حملات دشمن حفظ كردند. در جنگ حنين هم كه در سال هشتم هجرى انجام گرفت اين تاريخ تكرار گرديد. تفصيل هر دو رويداد اسلامى را مى توانيد در كتاب فروغ ابديت(1) مطالعه بفرماييد.
اين نوع تراژدى ها حاكى از اين است كه هنوز جامعه اسلامى از تربيت هاى پيگير آسمانى بى نياز نشده و درخت ايمان در قلوب بسيارى از آنان ريشه ندوانيده و بسان نهالى بود در برابر تند باد حوادث.
با در نظر گرفتن اين موضوع هيچ عاقلى باور نمى كند كه رسول گرامى اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) مردم را براى بعد از رحلت خود به خودشان واگذار كرده و براى تربيت و پرورش آنها فكرى نكرده باشد.
4. موضوع ديگرى كه ايجاب مى كند پس از رسول اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) حجت الهى و امام معصوم بين مردم باشد اين است كه: از روز اول اسلام، مخالفان اسلام با طرح شبهات و اشكالات در صدد بودند مسلمانان را متزلزل كنند و گواه اين موضوع سؤال و جواب هايى است كه

1 . فروغ ابديت: 1/ 467 و 2/ 745.

صفحه 200
در زمان خلفا از طرف بيگانگان در جوامع اسلامى مطرح مى شد. آيا براى حفظ عقيده مردم و دور نگاه داشتن آنان از انحراف و نيز براى اينكه بيگانگان نتوانند از اين راه هيچ سوء استفاده اى كنند، آيا نبايد افرادى كه بر اثر ارتباط با جهان غيبت و علم و دانش وسيع و گسترده اى دارند از طرف خدا تعيين شوند تا اين قبيل نيازها و اشكالات را به خوبى پاسخ گويند و از حريم اسلام دفاع نمايند؟
اين چهار جهت كه به طور فشرده بيان گرديد و پايه اساسى اعتقاد شيعه را به مسأله امامت تشكيل مىدهد و از اين رو لازم است كه پيامبر جانشينان معصوم داشته باشد تا به اين وظايف خطير قيام كنند، وظايفى كه قسمتى از آنها را پيامبران تبليغى، انجام مى داده اند.
علاوه بر اين چهار موضوع، موضوع ديگرى نيز نصب و تعيين امام را لازم مى ساخت و آن اينكه رسول گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم) با زحمات فراوان و ناراحتى هاى بى شمار و فداكارى هاى زياد توانست در طول 23 سال، حكومتى به نام حكومت اسلام تشكيل دهد. البته اين حكومت در زمان خود آن حضرت توسعه پيدا كرد و در جهان آن روز خواه ناخواه موقعيتى پيدا نمود. وجود چنين حكومت براى زمامداران جهان آن روز، بسيار سنگين بود و امپراتورى ها و كشورهاى غيراسلامى مترصد بودند كه موقعيتى پيش بيايد تا اين حكومت جوان را از بين ببرند; از اين جهت دو امپراتور بزرگ جهان آن روز آيين اسلام را

صفحه 201
نپذيرفتند، امپراتور ايران نامه رسول اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) را پاره كرد و به فرماندار يمن دستور داد كه پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) را به ايران جلب كند،(1) همچنين كشور روم آماده نبرد با مسلمانان گرديد تا بالأخره سال هشتم با مسلمانان وارد جنگ شد.(2)
با اين شرايطى كه خود پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) بيشتر از همه مردم از آن اطلاع داشت، آيا عقل باور مى كند كه آن حضرت مردم را بعد از خود بدون پيشوا و زعيم و كسى كه امور آنها را به دست بگيرد، بگذارد و براى اين موضوع كسى را تعيين نكند؟!
تا اينجا ثابت شد كه پس از پيامبر افرادى بودند كه برنامه و كار او را دنبال كنند.
اكنون پاسخ اشكال
بنابراين به عقيده شيعه پس از پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) امامان معصوم همان وظيفه تبليغى پيامبران را به خوبى ايفا مى كنند و از اين رو اين سؤال و اشكال (كه چرا مسلمانان از نبوت تبليغى محروم بمانند) اصلاً پيش نمى آيد.
امام هشتم (صلى الله عليه وآله وسلم) مى فرمايد:

1 . تاريخ طبرى: 3/ 1572.
2 . جنگ موته.

صفحه 202
«انّ الإمامة منزلة الأنبياء... انّ الإمامة خلافة اللّه و خلافة الرسول انّ الإمامة زمام الدين و نظام المسلمين و صلاح الدنيا و عزّالمؤمنين الإمام يحل حلال اللّه و يحرم حرام اللّه، و يقيم حدود الله، و يذب عن دين اللّه و يدعو إلى سبيل ربّه بالحكمة والموعظة الحسنة والحجّة البالغة».(1)
«امامت همان مقام و منزلت پيامبران است كه به امامان داده شده است... امامت خلافت الهى و جانشينى از رسول خدا است. امامت موجب نظم و نظام امور مسلمانان است. امامت موجب عزت مسلمانان و صلاح دنياى آنها است. امام حلال خدا را حلال و حرام او را حرام مى كند (در بيان احكام هيچ گونه انحرافى پيش نمى آيد)، حدود الهى را بر پا مى دارد و از دين خدا دفاع مى كند و مردم را به سوى خدا دعوت مى نمايد».
پاسخ ديگر از سؤال مزبور
تا زمانى بشر نيازمند نبوت تبليغى است كه درجه عقل و علم و تمدن او به پايه اى نرسيده باشد كه خود بتواند عهده دار دعوت و

1 . اصول كافى: 1/ 200.

صفحه 203
تعليم و تبليغ و تفسير و اجتهاد در امر دين بشود. به عبارت ديگر رشد و بلوغ انسانيت، خودبه خود به وحى تبليغى خاتمه مىدهد و دانشمندان در اجراى اين وظيفه، جانشين انبيا مى گردند.
مى بينيم قرآن مجيد در اولين آيه اى كه نازل مى شود، سخن از خواندن و نوشتن و قلم و علم به ميان مى آورد و مى فرمايد: (اِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ... الذِي عَلَّمَ بِالْقَلَمِ... عَلَّمَ الإِنْسَانَ مَا لَمْ يَعْلَمْ).(1)
اين آيه اعلام مى كند كه عهد قرآن عهد خواندن و نوشتن و ياد دادن و علم و عقل است. قرآن در سراسر آيات خود بشر را به تعقل و استدلال و مشاهده عينى و تجربى طبيعت و مطالعه تاريخ و به تفقه و فهم عميق دعوت مى كند.
بشر در دوره هاى پيش، مانند كودك مكتبى بوده است كه كتابى كه براى خواندن به دستش مى دهند، پس از چند روز آن را پاره پاره مى كند و بشر در دوره اسلامى مانند يك عالم بزرگ است كه با همه مراجعات مكررى كه به كتاب هاى خود مى كند آنها را در نهايت دقت حفظ مى كند.
زندگى بشر را معمولاً به عهد تاريخ و ماقبل تاريخ تقسيم مى كنند. عهد تاريخى از زمانى است كه بشر توانسته است يادگارى هايى به صورت كتيبه يا كتاب از خود باقى بگذارد و همان ها

1 . علق/ 1ـ5.

صفحه 204
امروز ملاك داورى درباره زندگى آن روز است امّا از عهد ماقبل تاريخ هيچ گونه اثرى باقى نمانده است.
ولى مى دانيم كه آثار عهد تاريخى نيز غالباً پراكنده است. دوره اى كه از آن به بعد بشر تاريخ و آثار خود را به طور منظم و نسل به نسل حفظ كرده و تحويل نسل بعد داده، مقارن با ظهور اسلام است. خود اسلام نيز عامل مؤثرى براى اين رشد عقلى محسوب مى شود. در دوره اسلامى مسلمانان، هم آثار خود را حفظ و نگهدارى كردند و هم كم و بيش آثار ملل پيشين را نگهدارى و به نسل هاى بعد منتقل كردند.
بنابراين مى توان گفت طلوع و ظهور علم و رسيدن بشر به حدى كه خود حافظ و دعوت كننده و مبلغ دين آسمانى خود باشد، باعث مى شود كه وظيفه تبليغ به عهده دانشمندان موكول گردد.
قرآن مجيد هم در چند آيه به اين حقيقت اشاره مى فرمايد:
(... فَلَوْلاَ نَفَرَ مِنْ كُلِّ فِرْقَة مِنْهُمْ طَائِفَةٌ لِيَتَفَقَّهُوا فِي الدِّينِ وَلِيُنْذِرُوا قَوْمَهُمْ إِذَا رَجَعُوا إِلَيْهِمْ لَعَلَّهُمْ يَحْذَرُونَ).(1)
«بايد از هر جمعيتى چند نفر به دنبال تحصيل علوم دينى بروند و پس از اينكه با معارف و حقايق اسلام آشنا شدند،

1 . توبه/ 122.

صفحه 205
برگردند و جمعيت خود را انذار كنند (از عذاب الهى بيم دهند) تا شايد مردم هدايت شوند».
(وَلْتَكُنْ مِنْكُمْ أُمَّةٌ يَدْعُونَ إِلَى الْخَيْرِ وَيَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَيَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ...).(1)
«بايد گروهى از شما باشند كه مردم را به كارهاى خير و خوبى ها دعوت كنند و امر به معروف كنند و نهى از منكر نمايند».
رسول اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) مى فرمايد:
«إذا ظهرت البدع فى أُمّتى فليظهر العالم علمه فمن لم يفعل فعليه لعنة اللّه».(2)
«هر زمان كه بدعت يا بدعت هايى در امت اسلامى پديد آيد بر عهده دانشمندان است كه دانش خود را آشكار كنند و مردم را از انحراف باز دارند و هر دانشمندى كه اين وظيفه را انجام ندهد، لعنت خدا بر او باد».
امام باقر (عليه السلام) مى فرمايد:
«انّ الأمر بالمعروف والنهى عن المنكر سبيل الأنبياء».(3)

1 . آل عمران/ 104.
2 . وسائل الشيعه: 12/ 510.
3 . همان: 11/ 395.

صفحه 206
«امر به معروف و نهى از منكر (و ارشاد و تبليغ مردم) راه پيامبران است».
از اين بيان به خوبى استفاده مى شود كه در اسلام وظيفه تبليغ كه همان وظيفه تبليغى پيامبران است به عهده دانشمندان بلكه به عهده خود مردم گذارده شده است.(1)
سؤال دوم
نبوت، فيض معنوى است، چرا بايد به روى انسان ها بسته شود؟!
چطور مى شود كه تا پيش از امت اسلامى، همه امت ها از طريق وحى و الهام با جهان غيب ارتباط داشته باشند امّا اين امت از اين موهبت محروم شده و درهاى آسمان به روى او بسته گردد؟
آيا امت هاى پيش از اسلام بر امت اسلامى برترى داشته اند يا امت اسلامى از نظر استعدادهاى معنوى و روحى از آنها پايين تر هستند؟
پاسخ سؤال دوم
اوّلاً بايد بدانيم كه ارتباط و اتصال معنوى با جهان غيب و

1 . اقتباس از مقاله دانشمند محترم جناب آقاى مطهرى در كتاب خاتم پيامبران.

صفحه 207
ماوراى طبيعت از مختصات پيامبران نيست تا با ختم نبوت هر گونه رابطه معنوى و روحانى قطع گردد، زيرا اين ارتباط و اتصال براى پيشوايان اسلام (عليهم السلام)و نيز براى كسانى كه در درجات اعلاى ايمان باشند، امكان پذير است. آرى، با ختم نبوت، وحى تشريعى به پايان مى رسد، امّا معناى بسته شدن باب وحى اين نيست كه ارتباط با جهان غيب به طور كلى قطع شود.(1)
براى اينكه پاسخ اين سؤال روشن تر گردد لازم است قدرى بيشتر توضيح داده شود.
سؤال مى كنيم اينكه مى گوييد با ختم شدن نبوت، ارتباط با خدا قطع مى شود منظور شما چيست؟ اگر منظورتان اين است كه با ختم نبوت راه شناخت خدا و اسما و صفات جمال و جلال او به وسيله تدبر و تفكر در آيات عظمت و قدرت او بسته مى شود، اين گفتار كه صحيح نيست زيرا امت اسلامى هم مانند ساير امت ها از اين موهبت برخوردار است و مى تواند با تدبر در آيات آفاقى و انفسى، يعنى تدبر در جهان خلقت و انسان، خدا را بهتر بشناسد و به اسماى كمال او پى ببرد.

1 . اگر امير مؤمنان در نهج البلاغه موقع درگذشت پيامبر اسلام مى فرمايد «انقطع بموتك ما لم ينقطع بموت غيرك من النبوة و الانباء» (نهج البلاغه: 2/ 255)، مقصود از آن همان وحى مخصوص است كه از خواص نبوت مى باشد نه مطلق ارتباط با جهان غيب.

صفحه 208
قرآن مجيد به همه بشر تا دامنه قيامت مى گويد:
(سَنُرِيهِمْ آيَاتِنَا فِي الاْفَاقِ وَفِي أَنْفُسِهِمْ حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ أَوَ لَمْ يَكْفِ بِرَبِّكَ أَنَّهُ عَلَى كُلِّ شَيْء شَهِيدٌ).(1)
«ما به انسان ها نشانه هاى وجود خود را در جهان و در وجود خود آنان نشان مى دهيم تا براى آنان آشكار گردد كه خدا حق است. آيا براى پروردگار تو كافى نيست كه از همه چيز آگاه و در همه جا حاضر و ناظر است».
(وَفِي الأَرْضِ آيَاتٌ لِلْمُوقِنِينَ* وَفِي أَنْفُسِكُمْ أَفَلاَ تُبْصِرُونَ).(2)
«در زمين و در وجود خودتان نشانه هايى از وجود خدا براى اهل يقين هست. آيا نمى بينيد؟!»
پس راه شناخت خدا از طريق استدلال و بررسى نشانه هاى عظمت و قدرت او براى هميشه به روى بشر باز است.
اگر مقصود سؤال كننده اين است كه راه معرفت خدا و شناسايى اسما و صفات او و رسيدن به مقامات عالى انسانى از طريق تصفيه روح و پاكى روان، كه نتيجه آن اتصال و ارتباط با جهان غيب و

1 . فصلت/ 53.
2 . ذاريات/ 20ـ21.

صفحه 209
رؤيت جهان غيب با چشم دل و شنيدن نغمه ها و اصوات ملكوتيان است، با ختم نبوت بسته شده است، اين گفتار نيز صحيح نيست زيرا اين نوع ارتباط هم براى كسانى كه ايمان آنان كامل باشد و در راه خدا و معنويات قدم هايى راسخ برداشته باشند قطع نشده و هر كس به قدر كشش روحى خود از اين راه مى تواند بهره مند شود. قرآن مجيد در اين زمينه مى فرمايد:
(...إِنْ تَتَّقُوا اللهَ يَجْعَلْ لَكُمْ فُرْقَانًا...).(1)
(اگر اهل تقوا باشيد، خداى بزرگ در وجود شما نورى قرار مى دهد كه با آن بتوانيد راه را از چاه تميز دهيد».
نيز مى فرمايد:
(وَالَّذِينَ جَاهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا...).(2)
«كسانى كه در راه ما مجاهدت و كوشش كنند، ما آنان را به راه هاى خود راهنمايى مى كنيم».
يعنى اگر از طرف آنان كوشش باشد، از طرف ما هم جذب و كشش خواهد بود.
از رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) روايت شده است كه:
«من أخلص للّه أربعين صباحاً فجر اللّه ينابيع

1 . انفال/ 29.
2 . عنكبوت/ 69.

صفحه 210
الحكمة من قبله على لسانه».(1)
«هر كس چهل روز با اخلاص خدا را عبادت كند، خداوند چشمه هاى حكمت را از دل او بر زبانش جارى خواهد ساخت».
امام صادق (عليه السلام) مى فرمايد: «هر كس چهل روز از طريق اخلاص متوجه خدا گردد، دنيا از نظر او كوچك و بى ارزش جلوه مى كند، از عيوب و بيمارى هاى روحى و از درد و درمان آنها آگاه مى گردد و خداوند قلب او را سرشار از حكمت مى كند و بر زبان او جارى مى سازد».(2)
در حديث معراج آمده است: «هنگامى كه بنده من به من محبت پيدا كرد (محبتى كه محبت ديگران را از دل او ببرد) من هم او را دوست خواهم داشت و چشم دل او را باز خواهم كرد و گاه و بيگاه دل او را متوجه خود خواهم ساخت تا گفتگو با سايرين و مجالست با آنان را قطع كند و هميشه با من باشد».(3)

1 . عدة الداعى، ص 170.
2 . «ما أخلص عبد الإيمان باللّه أربعين يوماً ـأو قال ـ ما أجمل عبد ذكر اللّه أربعين يوماً ا
لاّ زهده اللّه فى الدنيا و بصره دائها و دوائها و أثبت الحكمة فى قلبه و انطق بها لسانه...» (سفينة البحار: 1/ 504).
3 . «فإذا أحبنى أحببته و افتح عين قلبه إلى جلالى فلا أخفى عليه خاصة خلقى فاناجيه فى ظلم الليل و نور النهار حتى ينقطع حديثه من المخلوقين و مجالسته معهم...» (ارشاد القلوب، ص 186).

صفحه 211
كوتاه سخن اينكه از آيات و روايات و منابع اسلامى به خوبى استفاده مى شود كه با ختم نبوت، ارتباط معنوى و اتصال روحانى بشر با جهان غيب قطع نخواهد شد و در هر زمان، بشر بر اثر اطاعت خدا و پيمودن راه بندگى و پيروى از تعاليم شرايع حقه و مجاهدت و كوشش در كسب اخلاص مى تواند با جهان غيب اتصال و ارتباط پيدا كند و هرگز باب اين فيض معنوى با ختم نبوت بسته نشده است.
اصولاً بايد گفت به عقيده شيعه كه پس از پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)، على (عليه السلام) و فرزندان معصوم او را امام و جانشين پيامبر مى دانند، اين سؤال اصلاً پيش نخواهد آمد، زيرا همان ارتباطى كه در زمان رسول اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) بين خالق و مخلوق وجود داشت، پس از رسول اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) هم وجود داشته و دارد و همان طور كه رسول اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) و ائمه اطهار فرموده اند، هيچ زمان زمين خالى از حجت الهى و انسان كامل نخواهد بود.(1)
اگر رسول اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) با فرشته وحى سروكار داشت، على (عليه السلام) و پيشوايان معصوم هم با فرشتگان تماس داشتند.
احاديث اسلامى مى گويد: «كان على (عليه السلام) محدَّثاً».(2)

1 . اصول كافى: 1/ 178ـ180.
2 . همان: 1/ 270.

صفحه 212
«انّ أوصياء محمد عليه و عليهم السلام محدثون».(1)
«على (عليه السلام) از كسانى بود كه فرشتگان با او سخن مى گفتند، و همه اوصياى پيامبر گرامى نيز بسان على، محدّث بودند; يعنى فرشتگان نيز با آنها سخن مى گفتند».
از اين روايات به خوبى استفاده مى شود كه ائمه اطهار با فرشتگان و جهان غيب ارتباط و اتصال داشته اند.
مرحوم صدرالمتألهين مى گويد: اگر با ختم شدن نبوت، وحى قطع شده است ولى باب الهام و اشراق و راهنمايى هاى غيبى الهى قطع نشده و نخواهد شد.(2)
در اينجا علماى اخلاق و سير و سلوك بيانى دارند كه نقل آن بى فايده نيست.
يقين واقعى براى انسان در پرتو پاكى نفس از اخلاق زشت و به كمك رياضات شرعى و مجاهدات نفسانى رخ مى دهد. تا آيينه دل از زنگ و غبار گناه صيقل داده نشود، صور حقايق اشيا در آن منعكس نمى گردد و تا علايق دنيويه از ميان نرود، صور موجودات در آن منعكس نمى شود، زيرا زنگ گناه و نافرمانى، آيينه نفس را تار مى سازد و درنتيجه صور حقايق جهان ديگر، در آن منعكس

1 . همان.
2 . مفاتيح الغيب، ص 12.

صفحه 213
نمى شود، وگرنه هر انسانى به حسب فطرت، قابل معرفت حقايق ملك و ملكوت است و از اين جهت است كه خداوند انسان را از مخلوقات ديگر خود برگزيد و او را محل تحمل امانتى كه سماوات و ارضين و جبال از تحمل آن امتناع نمودند، قرار داد.
روى اين شايستگى پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود:
«لولا انّا الشياطين يحومون على قلوب بنى آدم لينظرون إلى ملكوت السّماوات والأرضين».(1)
«هر گاه لشكر شيطان اطراف قلوب بنى آدم را احاطه نمى كردند، آنان حقايق ملكوت آسمان ها و زمين را مشاهده مى نمودند».
بنابراين هر كس در هر زمان، اگر روح خود را كه بسان آيينه است، از كدورات و زنگ هاى علاقه به دنيا و ماديات صيقل دهد و از گناه و نافرمانى خدا اجتناب كند، به قدر كوشش و مجاهدت و استعداد خود، نقش عالم معنا را در آيينه دل خواهد ديد و اشراقات و الهامات غيبى هميشه براى او ادامه خواهد داشت.
نيز در اثر پاك نگاه داشتن اين آيينه از زنگ تعصب و گناه ها و آلودگى ها به جايى خواهد رسيد كه با جهان غيب متصل شده چشم او چشم الهى و گوش او گوش خدايى و تمام اعضا و جوارح او

1 . جامع السعادات: 1/ 125; معراج السعادة، ص 79.

صفحه 214
همواره در انجام فرمان الهى خواهد بود و احاديث درباره موقعيت، اين چنين مى فرمايند:
«صار سمع اللّه الذى يسمع به و بصره الذى يبصر به، ولسانه الذى ينطق به، و يده التى يبطش بها، إن دعاه اجابه و إن سأله أعطاه».(1)
«افراد پرهيزگار در پرتو اجتاب از گناه و اداى فرايض و مستحبات، به مقامى مى رسند كه گوش و چشم و دست آنان از نفوذ خاصى برخوردار مى گردند، اگر خدا را بخوانند، پاسخ مى شنوند و هرچه بخواهند، داده مى شوند».
هميشه به ياد خدا و همواره مشمول عنايات خاص الهى بوده و با اينكه در ميان مردم زندگى مى كنند حقايق جهان پيش ايشان مكشوف و حتى در اين جهان عوالم بعد از اين جهان را مشاهده مى نمايند.
گواه روشن
پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) نماز صبح را در مسجد با مردم خواند. چشمش به جوانى افتاد كه حالش غيرعادى به نظر مى رسيد. از او بپرسيد: در چه حالى؟

1 . وسائل الشيعه: 3/ 53.

صفحه 215
گفت: اين پيامبر گرامى، در حال يقينم.
فرمود: هر يقينى آثارى دارد كه حقيقت آن را نشان مى دهد. علامت و اثر يقين تو چيست؟
گفت: يقين من همان است كه خواب را از چشم من ربوده، و مرا به روزه گرفتن روزها وا مى دارد. يقين من علاقه مرا به جهان كاهش داده است و گويا الآن مى بينم كه مردم براى حساب و جزاى اعمال خود در پيشگاه خدا ايستاده اند و من هم در ميان آنها هستم و مثل اينكه اهل بهشت را در نعمت هاى الهى و اهل دوزخ را در عذاب دردناك او مى بينم و صداى لهيب آتش جهنم در گوش من طنين انداز است.
رسول اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) رو به مردم كرد و فرمود: اين بنده اى است كه خداوند قلب او را به نور ايمان روشن كرده است.
سپس رسول اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) به آن جوان فرمود: اين حالت نيكو را براى خود نگه دار.(1)
(يعنى اگر دل را به زنگ گناه آلوده كنى، اين نورانيت از تو سلب خواهد شد).
درباره اين موضوع كه «راه الهامات و اشراقات غيبى به روى بندگان پاك و فرمانبردار خدا باز است»، به آيات و احاديث زيادى

1 . اصول كافى:2/53.

صفحه 216
مى توان استدلال نمود كه براى اختصار از نقل آنها خوددارى مى گردد.
سؤال سوم
هيچ چيز جاودانى نيست، چگونه شريعت اسلام جاودانى است؟
اسلام ضمن اعلام ختم نبوت، جاودانى بودن خويش را هم اعلام كرده است; چنان كه فرموده است:
«حلال محمّد حلال إلى يوم القيامة و حرامه حرام إلى يوم القيامة».(1)
مى پرسند مگر ممكن است چيزى جاويد بماند؟ همه چيز در جهان متغير است و اساسى ترين اصل اين جهان، اصل تغيير و تحول است. تنها يك چيز جاودانى است و آن يك چيز اين قانون است: «هيچ چيز جاودانى نيست».
گاهى به اين گفتار و پرسش رنگ فلسفى مى دهند و قانون تغيير و تحول را كه قانون عمومى طبيعت است دليل مى آورند.

1 . همان: 1/ 17.

صفحه 217
پاسخ سؤال سوم
در اين پرسش و گفتار، موجودات مادى و تركيبات آن با «قوانين و نظامات» خلط شده است، در صورتى كه آنچه همواره در تغيير و نظامات، خواه نظامات طبيعى يا نظامات اجتماعى منطبق بر نواميس طبيعى مشمول اين قاعده نمى باشند.
ستارگان و منظومه هاى شمسى پديد مى آيند و پس از چندى فرسوده و فانى مى گردند، امّا قانون جاذبه همچنان پابرجا است، گياهان و جانوران زاده مى شوند و زيست مى كنند و مى ميرند ولى قوانين زيست شناسى همچنان زنده است.
همچنين است حال انسان ها و قانون زندگى آنها. انسان ها كه از آن جمله شخص پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) است مى ميرند، ولى قانون آسمانى آنها زنده است.
در طبيعت پديده ها مى ميرند نه قانون ها. اسلام قانون است نه پديده. اسلام اگر با قوانين طبيعت ناهماهنگ بود، محكوم به مرگ بود، امّا چون با فطرت و سرشت انسان و اجتماع هماهنگ است، مرگ ندارد و تغيير و تبدل در او راه نخواهد داشت.
گاهى اين سؤال و اشكال به اين صورت بيان مى شود:
مقررات اجتماعى يك سلسله مقررات قراردادى است كه بر اساس نيازمندى هاى اجتماعى وضع مى شود. نيازمندى هايى كه مبنا و اساس

صفحه 218
اين مقررات و قوانين است، به موازات توسعه و تكامل عوامل تمدن در تغيرند. نيازمندى هاى هر عصر با نيازمندى هاى عصر ديگر، متفاوت است.
به عبارت ديگر توسعه و پيشرفت عوامل تمدن، لزوماً و جبراً مقتضيات جديدى مى آورد. نه ممكن است جلو «جبر تاريخ» را گرفت و زمان را به يك حال نگه داشت، نه ممكن است با مقتضيات زمان هماهنگى نكرد و خلاصه جبر تاريخ خود بزرگ ترين دليل بر متغير بودن قوانين و مقررات است زيرا چون اوضاع و شرايط جبراً تغيير مى كند بايد قوانين و مقررات هم تغيير كند.
پاسخ
كلمه جبر تاريخ در عصر ما همان نقش را بازى مى كند كه كلمه قضا و قدر در گذشته بازى مى كرده است; يعنى همان طورى كه عده اى هر پيشامد خوب يا بدى را به گردن قضا و قدر مى انداختند، در زمان ما هم هر رويداد تازه را چه خوب باشد چه بد به جبر تاريخ مستند مى كنند.
در صورتى كه هم قضا و قدر و هم جبر تاريخ مفهوم فلسفى صحيح دارد.
درباره جبر تاريخ بايد بگوييم در اينكه عوامل تاريخ مانند همه عوامل ديگر تأثيرات قطعى و ضرورى دارند، سخنى نيست ولى

صفحه 219
سخن در شكل تأثير اين عوامل است. آيا تأثير جبرى عوامل تاريخ، به اين شكل است كه همه چيز موقت و محدود و محكوم به زوال است يا به شكل ديگرى است؟
بديهى است كه بستگى دارد به نوع عامل. اگر عوامل گرداننده تاريخ، ثابت و پايدار باشند نتيجه تأثير جبرى آنها به اين شكل خواهد بود كه ثابت و پابرجا باشد و اگر برعكس ناپايدار باشند، نتايج و آثار آنها نيز ناپايدار خواهد بود.
يكى از عوامل تاريخى، عامل خانوادگى و جنسى است. اين عامل يك عامل ثابت و پايدار است; يعنى بشر هميشه به سوى تشكيل خانواده و انتخاب همسر و توليد فرزند گرايش داشته است. در طول تاريخ بشر نهضت هايى عليه زندگى خانوادگى صورت گرفته است، امّا همه با شكست مواجه شده است چرا؟ چون بر خلاف جبر تاريخ بوده است. جبر تاريخ ايجاب مى كرده كه باقى بماند.
يكى ديگر از عوامل تاريخى عامل مذهب است. در نهاد بشر، گرايش به پرستش و توجه به جهان ماوراى طبيعت همواره وجود داشته است. اين عامل در تمام دوره ها نقش خود را ايفا كرده و نگذاشته است توجه مردم به مذهب فراموش شود.
پس اينكه جبر تاريخ را مساوى با موقت بودن و محدوديت گرفته و آن را دليلى براى ناپايدارى هر قانون و قاعده اى بگيريم اشتباه

صفحه 220
محض است. جبر تاريخ آنجا ناپايدارى را نتيجه مى دهد كه عامل آن ناپايدار باشد.
پس بايد سراغ انسان و نيازمندى هاى او و عوامل گرداننده تاريخ و شعاع تأثير هر عاملى در محيط اجتماع رفت تا روشن گردد در چه حدودى است و كدام يك ثابت و پايدار و كدام يك ناثابت و ناپايدار است.(1)
سؤال چهارم
چگونه اجتماع ناپايدار را مى توان با قوانين ثابت اداره نمود؟
تغيير و تحول جامعه ها امرى است قطعى و اجتناب ناپذير; در اين صورت چگونه مى توان يك اجتماع متغير و ناپايدار را با قوانين ثابت و يكنواخت اداره نمود؟
پاسخ سؤال چهارم
اين سؤال براى هر فردى كه آشنايى مختصرى با علوم اجتماعى دارد و وضع ناپايدارى رسوم و عادات و صنعت و تكنيك جامعه ها را از نزديك مشاهده مى نمايد، مطرح مى باشد و اين اشكال درحقيقت همان ايرادى است كه بعضى از مسيحيان نيز دارند; مثلاً پروفسور

1 . اقتباس از مقاله دانشمند محترم جناب آقاى مطهرى.

صفحه 221
«جان الدر» در مقدمه كتاب باستان شناسى كتاب مقدس در مقام پوزش طلبى كه چرا حضرت مسيح براى بشر قوانين اجتماعى نياورد، به اين سؤال توجه نموده و مى نويسد: جامعه هاى متغير و متحول را نمى توان با يك رشته قوانين ابدى اداره نمود.
گويا منظور «جان الدر» از اين سخن ضمن دفاع از اين كمبود مسيحيت كنونى، تعريض و اعتراض به اسلام بوده كه قوانين و مقررات اجتماعى وسيعى دارد.
ولى اينكه آيين مسيحى كنونى فاقد يك «دكترين جامع براى زندگى» است خود اشكال مهمى است بر مسيحيانى كه خواسته اند به صورت هاى مختلفى از آن دفاع كنند ولى نتوانسته اند.
در هر صورت آنچه در پاسخ اين سؤال بايد گفته شود اين است كه در اسلام دو نوع قانون داريم:
1. قوانين ثابت و به اصطلاح ابدى و هميشگى كه دگرگونى به آنها راه ندارد.
2. اصول و مقررات متغير و متحول كه با تغيير شرايط و مقتضيات، تغيير و تبديل پيدا مى كند.
آنچه مهم است، بيان ملاك قوانين ثابت و مقررات متغير و تشخيص اين دو نوع از يكديگر است.
توضيح مطلب: آن قسمت از مسائل اخلاقى و شؤون

صفحه 222
اجتماعى و قوانين مدنى و جزايى كه از اصول فطرى و غرايز ثابت انسانى مايه مى گيرد و طبعاً در همه جوامع و اجتماعات يكسان است، قوانين مربوط به آن در اسلام ثابت و لايتغير مى باشند.
امّا آن سلسله از مقرراتى كه مربوط به شرايط خاص زمانى و مكانى و غيره است و جوامع نسبت به آن با هم فرق دارند براى آنها در قوانين اسلام يك سلسله اصول كلى تعيين شده كه با توجه به آنها بايد جزئيات آن را طبق نيازمندى هاى اعصار و قرون و جوامع مختلف به وسيله فقهاى اسلامى تعيين نمود.
براى توضيح موارد اين دو صورت توجه شما را به مطالب و مثال هاى زير جلب مى نماييم:
1. هر انسانى قطع نظر از شرايط مختلف زمانى و مكانى، داراى يك سلسله غرايز و روحيات و خواسته هاى درونى است و اين غرايز و امور فطرى جزء حقيقت وجود اوست و با گذشت زمان تغيير نمى پذيرد.
مثلاً انسان يك موجود اجتماعى است كه براى زندگى دسته جمعى آفريده شده است و همچنين او در زندگى خود به تشكيل خانواده نياز دارد و بدون اين اجتماع كوچك زندگى طبيعى وى امكان پذير نيست; بنابراين، اين دو اصل يعنى زندگى انسان به صورت اين دو اجتماع كوچك و بزرگ، جزء حقيقت وجود اوست و

صفحه 223
هرگز از او جدا نمى شود; در اين صورت قوانين مربوط به برقرارى نظم و عدالت اجتماعى و روابط حقوق افراد و وظايف زن و شوهر در برابر يكديگر بايد ثابت باشد، زيرا جامعه انسانى با تمام تحولات و تغييراتى كه دارد، هرگز اصل «اجتماعى بودن» او را تغيير نمى دهد; بنابراين قوانينى كه براى حفظ اجتماعى بودن وى تنظيم مى گردد، هرگز تغيير نخواهد يافت.
2. علاقه پدر و مادر به كودكان يك علاقه فطرى و طبيعى است. حقوقى كه بر اين اساس مانند ارث و تربيت وضع مى گردد بايد ثابت و ابدى باشد.
در اين موارد نمونه هاى فراوان ديگرى وجود دارد كه مدلل مى سازد كه اساس اين سلسله از قوانين اسلامى را فطرت و غريزه ثابت و پايدار انسان تشكيل مى دهد; در اين صورت بايد قوانين مربوط به آنها ابدى و دايمى باشد زيرا درست است كه قيافه اجتماع در هر عصر دگرگونى پيدا مى كند، ولى انسان قرن بيستم از نظر فطرت و روحيه و غريزه و تمايلات ثابت مثل همان انسان قرن دهم است و انسانيت و مشخصات و روحيات هر دو، از نظر كلى يكى است و هرگز غرايز و مشخصات وجودى آنها دگرگون نگرديده است.
اسلام روى همين جهت براى اجتماع در موارد ذيل: اصول حقوق افراد، روابط عمومى مردم، روابط خانوادگى، ازدواج،

صفحه 224
تجارت و مسائل مالى و مانند آنها، قوانين ثابتى وضع كرده است.
گذشته از اينها يك سلسله از كارهايى در اجتماع هست كه مصالح و مفاسد فردى و اجتماعى ثابت و پايدارى دارند كه با گذشت زمان تغيير نمى پذيرند و طبعاً بايد قوانين ثابت و غيرمتغيرى داشته باشد; مثلاً دروغ، خيانت، هرزگى و بى بندوبارى پيوسته زشت و بد و تباه كننده اجتماع بوده و هست.
از اين نظر بايد تحريم و ممنوعيت آنها ابدى و دايمى باشد، زيرا اگرچه قيافه اجتماع عوض مى شود ولى زيان اين اعمال همان است كه بوده است.
همچنين قوانين مربوط به تهذيب نفس و كسب فضائل اخلاقى و سجاياى انسانى، مانند وظيفه شناسى و نوع دوستى و عدالت و ده ها صفات ديگر بايد دايمى و هميشگى باشد، زيرا عدالت هميشه خوب بوده و هست، و راه كسب عدالت و اجتناب از ظلم و ستم هميشه يك راه بوده است.
بنابراين در اين گونه مسائل و مسائل ديگرى كه بر اساس فطريات و غرايز انسانى است، قوانين هزار و چهار صد سال پيش كه با يك واقع بينى خاصى كه مبنى بر شناخت حقيقت انسان و ارزيابى غرايز او وضع شده است، مى تواند اجتماع كنونى و همچنين اجتماعات آينده را به وضع خوبى اداره كند.
اين در مورد قوانين ثابت. اينك بحث درباره مقررات ناپايدار.

صفحه 225
مقررات غيرثابت
انسان علاوه بر اين غرايز ثابت و لايتغير، داراى يك سلسله شرايط زمانى و مكانى است كه با دگرگونى آنها وضع او نيز تغيير خواهد نمود; در اين صورت كليه مقررات مربوط به اين موضوع بايد در حال تغيير بوده باشد. از اين نظر در اسلام، براى اين نوع موضوعات، احكام خاصى وضع نشده است و همواره تابع شرايطى است كه پيرامون آنها وجود دارد. البته تغيير و تحول در اين موضوعات به آن معنا نيست كه تحت هيچ قانونى داخل نباشند بلكه اين قسم مقررات بايد با توجه به يك سلسله اصول كلى ثابت استنباط و اجرا گردند.
براى توضيح اين نوع از مقررات مثال هاى زير را مى آوريم:
1. حكومت اسلامى درباره مناسبات خود با اجانب نمى تواند براى ابد نظر واحدى اتخاذ كند. گاهى شرايط ايجاب مى كند كه از در دوستى وارد گردد و مناسبات دوستانه اى برقرار سازد و روابط تجارى وسيعى به وجود آورد و گاهى شرايط ايجاب مى كند كه شدت عمل به خرج داده، روابط خود را قطع كند و روابط تجارى را تا مدتى تحريم يا محدود نمايد. موضوع تحريم تنباكو به وسيله يكى از مراجع تقليد بزرگ پيشين، در برابر يك دولت انحصارطلب استعمار از همين موارد است كه در تاريخ معاصر رخ داده است.

صفحه 226
2. اسلام در مسائل دفاعى و نوع اسلحه جنگى و نحوه استقلال و تماميت ارضى و جلوگيرى از نفوذ دشمنان، احكام خاصى ندارد، بلكه بايد با در نظر گرفتن اوضاع و احوال موجود، مقررات و احكامى از طرف حكومت اسلامى در نظر گرفته شود و از راهى كه به حفظ مقاصد اسلامى كمك كند اقدام گردد.
از اين نظر، اسلام در تقويت بنيه دفاعى به وضع يك اصل كلى دست زده و مصداق و نوع اسلحه و تاكتيك را معين نمى كند و مى فرمايد:
(وَأَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّة...).(1)
«براى دفاع از خود و اسلام تا مى توانيد قوه و نيرو تهيه كنيد».
اگر در ذيل آيه از اسب نام مى برد، براى بيان مصداق رايج آن زمان بوده، زيرا نيرومندترين وسيله نقل و انتقال و مركب جنگى آن زمان، اسب بوده است.
نيز در مسائل مربوط به فرهنگ، توسعه علوم، نحوه حفظ امنيت و برقرارى نظم و آرامش، مقررات خاصى وضع نكرده و تمام اينها را به نظر حكومت اسلامى يعنى مقامى كه از نظر قوانين اسلام صلاحيت حكومت را دارد، موكول كرده است.
اسلام فقط به تحصيل دانش هاى مفيد دعوت نموده و توسعه و

1 . انفال/ 60.

صفحه 227
گسترش فرهنگ اسلامى و انسانى را خواستار شده است. ولى ناگفته پيدا است كه وسائل گسترش و نحوه تحصيل نسبت به شرايط زمانى و مكانى تغيير مى يابد و دگرگون مى گردد و همچنين موضوع حفظ امنيت و برقرارى نظم و...
البته بايد توجه داشت كه تشخيص احكام ثابت از مقررات متغير، در صلاحيت مراجع عالى شرع است و هيچ شخص و مقامى نمى تواند بدون مراجعه و تصديق اين مقامات عالى شرع در اين موارد اظهار نظر كند.(1)
سؤال پنجم
رويدادهاى نامتناهى را چگونه مى توان با قوانين محدود اداره كرد؟
واضح است كه هرچه اجتماع بشرى به سوى تكامل گام بردارد و تمدن او گسترش پيدا كند، او با مسائل تازه اى روبرو مى شود كه هرگز با آنها سابقه اى نداشته است. از آنجا كه گسترش تمدن و پيشرفت اجتماع حدّ معينى ندارد، يعنى بشر پيوسته در سير و حركت و پيشرفت است، از اين جهت انسان روزبه روز با مسائل تازه و پيشامدهاى جديدى روبرو مى گردد كه به قوانين و

1 . پرسشها و پاسخهاى مذهبى: 1/ 140ـ149 و 222.

صفحه 228
مقررات تازه اى نياز دارد كه پاسخگوى آنها باشد.
در اين موقع چگونه مى توان با قوانين محدود اسلام به جنگ حوادث بى شمار رفت و احكام و قوانين همه را تعيين نمود.
آرى، اگر اسلام هم مثل مسيحيت كنونى، فقط در يك سلسله از عبادات و امور اخلاقى خلاصه مى شد و ساير شؤون اجتماع را به خود مردم واگذار مى كرد، اين سؤال پيش نمى آمد امّا چون قوانين اسلام مربوط به همه شؤون فردى، اجتماعى، سياسى، قضائى، كشورى، لشكرى و غيره مى باشد، از طرف ديگر با گذشت زمان، با مسائل تازه و بى سابقه اى روبرو مى شود، در اين صورت چطور مى توان گفت قوانين محدود اسلام به همه نيازهاى جوامع بشرى پاسخگو مى باشد.
پاسخ سؤال پنجم
براى اينكه قوانين و مقررات يك دين و شريعت بتواند پابه پاى تكامل اجتماع و گسترش تمدن آنان جلو برود، يعنى به نيازها پاسخگو باشد، بايد تشريع و قوانين آن از دو چيز بهره مند گردد:
1. در درجه نخست بايد مصادر تشريع، آن چنان غنى و وسيع باشد كه علما و دانشمندان بتوانند براى حكم و مسأله جديد و تازه اى از آن قوانين كلى استفاده كنند.
2. قوانين آن از نوعى انعطاف بهره مند باشد; يعنى خشك و

صفحه 229
جامد و انعطاف ناپذير نباشد تا بتواند بر تمام صور متغير زندگى، احاطه نمايد و هر مشكلى را به صورت خاصى حل نمايد.
تشريع غنى و وسيع
اسلام براى اينكه مسلمانان در هيچ مسأله و رويدادى، بلاتكليف و متحير نمانند، علاوه بر نصوص قرآنى و حديثى كه خود منبع غنى براى بيان استخراج احكام مى باشند، چند راه پيش پاى آنان گذارده است:
1. حكم عقل
اسلام حكم عقل را امضا كرده و آن را مانند قرآن مجيد و گفتار رسول اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم)و ائمه اطهار (عليهم السلام) حجت قرار داده است.
البته معناى اين حرف اين نيست كه عقل مى تواند در همه موضوعات و احكام شرعى دخالت كند بلكه منظور اين است كه در موارد خاصى به وسيله عقل بعضى از مشكلات حل مى شود.
قرآن مجيد در آيات بسيارى مردم را به تدبر و تعقل دعوت كرده و از اين راه مردم را به عقل توجه داده است.
امام هفتم (عليه السلام) به هشام بن حكم مى گويد:
«يا هشام انّ لله على الناس حجّتين، حجّة ظاهرة و حجّة باطنة فأمّا الظاهرة فالرسل والأنبياء

صفحه 230
والأئمّة و أمّا الباطنة فالعقول».(1)
«خداوند براى مردم دو حجت قرار داده است: يك حجت برونى و ديگر حجت درونى. حجت برونى و ظاهرى همان پيامبران و امامان هستند و حجت درونى و باطنى عقل انسان است (كه در موارد زيادى وظيفه او را روشن مى سازد)».
امام صادق (عليه السلام) مى فرمايد:
«حجّة اللّه على العباد النبى و الحجّة فيما بين العباد و بين اللّه العقل».(2)
«پيامبران حجت خدا بر مردم هستند و عقل حجت الهى است بين مردم و او».
علت دخالت عقل از آنجا پيدا شده است كه مقررات اسلامى با واقعيت زندگى سروكار دارد و حكمى كه بر خلاف عقل باشد در اسلام وجود ندارد و اصولاً اسلام دين عقل و درك است، هرچه را عقل دريابد، شرع بر طبق آن حكم مى كند و هرچه شرع حكم كند، مبناى عقلى دارد.
از زمان هاى ديرينه دانشمندان اسلامى قاعده اى به شرح زير بيان داشته اند:

1 . اصول كافى: 1/ 16.
2 . همان: 25.

صفحه 231
«كل ما حكم به العقل حكم به الشرع و كلّ ما حكم به الشرع حكم به العقل».(1)
«آنچه را كه عقل حكم كند، شرع مى پذيرد و آنچه را كه شرع به آن فرمان داده است، مورد امضاى عقل مى باشد».
2. احكام از مصالح و مفاسد پيروى مى كند
احكام شرع تابع مصالح و مفاسد است، هيچ فريضه اى بى مصلحت نيست و اگر چيزى لازم و واجب شمرده شده است، براى اين بوده كه انجام دادن آن كار به مصلحت فرد و اجتماع، به نفع جسم و جان مردم تمام مى شده و همين طور هر كارى كه حرام شده است، به خاطر اين بوده كه انجام دادن آن كار، براى فرد يا اجتماع يا هر دو زيان و مفسده داشه است.
البته عده اى از اهل تسنن اين موضوع را نپذيرفته اند ولى چون اين مطلب از آيات قرآن مجيد و روايات پيشوايان اسلام استفاده مى شود به مخالفت آنها ترتيب اثر داده نمى شود.
قرآن مجيد درباره شراب خوارى و قماربازى مى فرمايد:
(إِنَّمَا يُرِيدُ الشَّيْطَانُ أَنْ يُوقِعَ بَيْنَكُمُ الْعَدَاوَةَ وَ الْبَغْضَاءَ فِي الْخَمْرِ وَالْمَيْسِرِ وَيَصُدَّكُمْ عَنْ ذِكْرِ اللهِ

1 . يكى از قواعد اصول فقه است.

صفحه 232
وَعَنِ الصَّلَوةِ فَهَلْ أَنْتُمْ مُنْتَهُونَ).(1)
«گرد شراب و قمار نگرديد زيرا اين دو كار منشأ دشمنى و بغض افراد به يكديگر مى شود و نيز انسان را از ياد خدا و از نماز باز مى دارد».
خلاصه چون مفسده دارد و زيان جسمى و روحى به بار مى آورد حرام شده است.
قرآن درباره نماز مى فرمايد:
(... وَأَقِمِ الصَّلَوةَ إِنَّ الصَّلَوةَ تَنْهَى عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنْكَرِ...).(2)
«نماز را به پا دار. نماز انسان را از كارهاى زشت و گناه باز مى دارد; يعنى نماز بر اين جهت واجب شده است كه به نفع و مصلحت روح و معنويات انسان ها است».
امام صادق (عليه السلام) درباره فلسفه تحريم شراب مى فرمايد:
«شراب خوارى موجب مى شود كه انسان به ارتكاب هر گناهى از قبيل آدم كشى، زنا و بى عفتى جرأت پيدا كند و نيز از آثار عادت به شراب خوارى اين است كه انسان را به ارتعاش مبتلا مى سازد (3) (روى اعصاب اثر مى گذارد)».

1 . مائده/ 91.
2 . عنكبوت/ 45.
3 . علل الشرايع: 2/ 161.

صفحه 233
امام هشتم(عليه السلام) درباره خوردن خون مى فرمايد:
«خوردن خون موجب قساوت قلب و بداخلاقى و از بين رفتن عاطفه و رحم مى شود تا آنجا كه ممكن است دوست يا پدر يا فرزند خود را بكشد».(1)
نيز امام هشتم (عليه السلام) مى فرمايد:
«خداى متعال هيچ خوردنى و آشاميدنى را حلال نكرده است مگر آنكه آن به نفع و صلاح انسان ها بوده است و هيچ چيزى را حرام نكرده است مگر آنكه براى انسان ها ضرر و فساد داشته و موجب از بين رفتن و تلف شدن آنها مى شده است».(2)
اكنون كه ثابت شد احكام شرع از مصالح و مفاسد اجتماعى و فردى پيروى مى كند و هر نوع تشريع بر اساس يك رشته ملاكات واقعى استوار است، معلوم مى شود كه هدف در تشريع احكام اين است كه جامعه به مصالح خويش برسد و از مفاسد باز بماند.
پيروى از مصالح و مفاسد دو نتيجه دارد
الف) چنين پيروى سبب مى شود كه قوانين اسلام جاودانى و

1 . بحار الأنوار: 65/ 165.
2 . مستدرك الوسائل: 3/ 71.

صفحه 234
ابدى باشد، زيرا هر گاه قوانين بر اساس رعايت مصالح و مفاسد بندگان تنظيم گرديده است، در اين صورت تا روز رستاخيز اين قوانين لازم العمل خواهد بود زيرا ضرر بر جان و مال ضرر است و به حكم عقل و وجدان بايد از آن اجتناب نمود; خواه گذشته و خواه حالا. ديگر براى اينچنين قوانين مرگ معنى نخواهد داشت و همواره بايد بشر مصالحى را كه سبب رشد انسان ها و ترقى افراد مى گردد، از نظر دور ندارد و همچنين مفاسد و مضار.
ب) از آنجا كه مصلحت ها و مفسده ها مساوى و يكسان نيستند، بايد در اينجا مصالح و مفاسد را با هم سنجيد. گاهى در راه رسيدن به يك مصلحت مهم، ارتكاب بعضى از گناهان كوچك جايز مى گردد و همين طور براى دور ماندن از يك مفسده بزرگ، ترك بعضى از واجبات بى اشكال مى شود.
از اين رو دانشمندان اسلامى در چنين مورد، به كمك عقل به تأسيس قاعده رعايت «اهم و مهم» پرداخته اند و سرانجام هميشه مصلحت كمتر را فداى مصلحت بيشتر و بزرگ تر مى نمايند و اين قاعده بسيارى از مشكلات را كه به نظر بعضى از افراد قابل حل نيست حل مى كند.
مثلاً تشريح بدن ميت كه در عصر ما براى پيشرفت علم پزشكى ضرورى شناخته شده است، يكى از موارد همين قاعده است، زيرا چنان كه مى دانيم اسلام احترام بدن مسلمان و تسريع در مراسم تجهيز

صفحه 235
ميت را لازم شمرده است و از طرفى قسمتى از تحقيقات و تعليمات پزشكى در عصر ما متوقف بر تشريح مى باشد و هر دو كار مصلحت دارد، ولى بايد ديد كدام يك مصلحت مهم ترى دارد تا در راه رسيدن به آن از ديگرى چشم پوشيد. آيا پيشرفت و تحقيقات پزشكى كه موجب سلامت هزارها نفر مى شود، مهم تر است يا احترام به بدن ميت؟ مشكل اين قبيل موارد با قاعده اهم و مهم حل مى گردد.
3. اصول كلى و زاينده
اسلام در ابواب مختلفه فقه، اصول و قواعد كليه اى دارد كه هر كدام مى تواند مبدأ استنباط مسائل بى شمار باشد. اين همان ثروت علمى و قوانين كلى اسلام است كه اين شريعت را از هر قانونى جز قانون اسلام، بى نياز مى كند; از اين جهت در روايات متعددى مى خوانيم:
«ما من شىء الاّ و فيه كتاب أو سنّة».(1)
«هيچ موضوعى در جهان وجود ندارد مگر اينكه قرآن يا احاديث اسلامى حكم آن را بيان كرده است».
مضمون اين جمله اين است كه اسلام با وضع قوانين كلى،

1 . اصول كافى: 1/ 59ـ62.

صفحه 236
احكام همه اشيا را بيان كرده و هيچ چيز را فروگذار نكرده است.
از باب نمونه مى توان يكى از كتاب هاى فقهى مرحوم علامه حلى را كه از فقهاى قرن هفتم و هشتم است نام برد. كتاب تحرير الاحكام الشرعية كه يكى از چند كتاب فقهى آن مرحوم به شما مى رود، بيش از چهل هزار مسأله دارد و احكام اين چهل هزار مسأله از آيات و روايات و همين قواعد كليه استخراج شده است و اين كتاب به چهار بخش عبادات، معاملات، ايقاعات و احكام تقسيم بندى شده است.(1)
همچنين كتاب جواهر الكلام كه تأليف يكى از فقهاى قرن سيزدهم اسلامى است و به راستى اين كتاب دريايى است بى پايان و مى تواند شاهد و گواه بى نيازى اسلام از قوانين ديگران باشد و روى اين غنايى كه اسلام در باب قانونگذارى دارد هنگامى كه غربى ها خواستند براى خود قوانينى وضع كنند، قسمت هاى زيادى از آن را از قوانين اسلام گرفتند ولى متأسفانه امروز مسلمان ها آن قدر شيفته آنان شده اند كه احكام اسلام را يكى پس از ديگرى از صحنه زندگى طرد مى كنند و از قوانين خودساخته آنان پيروى مىنمايند.
آرى، اسلام با قوانين جامع الاطراف و اصول كلى خود مى تواند همه جمعيت كره زمين را اداره كند، بدون اينكه در هيچ موضوعى از

1 . الذريعة: 3/ 378.

صفحه 237
موضوعات احتياج به قانون هاى ديگرى داشته باشد و گواه آن اين است كه اسلام مدت ها بر نصف جمعيت جهان حكومت كرد و به هيچ وجه از حيث قانون و مقررات دست نياز به سوى ديگران دراز نكرد.
4. اجتهاد و استنباط احكام
اجتهاد يعنى كوشش عالمانه با متد صحيح براى درك مقررات اسلام با استفاده از قرآن، روايات، اجماع و عقل. اجتهاد و تفقه كه نيروى محركه اسلام خوانده شده، يكى از شرايط امكان جاويد ماندن اسلام است زيرا از همين راه مى توان حكم هر موضوعى را از قرآن و روايات استخراج كرد و به اين وسيله از قوانين ديگران بى نياز بود.
تأثير اجتهاد در بقاى شريعت
كسانى كه با تاريخ فقه اسلامى آشنايى دارند، مى دانند كه اجتهاد حتى در زمان خود پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) و ساير پيشوايان ديگر او بوده است، چه رسد به زمان هاى بعد. البته بايد توجه داشت كه اجتهاد در آن زمان با زمان ما فرق بسيار دارد.
اجتهاد در آن زمان بسيار ساده و كم زحمت بوده است.

صفحه 238
زيرا در آن عصر قرائنى كه مى توانست فهم احاديث را آسان كند فراوان بود و به علاوه، در مواردى كه آيه يا روايت پيچيدگى و ابهام داشت مى توانستند از شخص پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) يا امام سؤال كنند تا شك و ترديد و ابهام را از خود دور سازند. امّا هرچه از آن زمان ها دورتر شديم بر اثر اختلاف آرا و روايات و نيز مشكوك بودن حال برخى از راويان، اجتهاد جنبه فنى به خود گرفته و نياز امت اسلامى به اجتهاد زيادتر و دايره آن وسيع تر گرديده است.
براى اينكه بدانيم اجتهاد در ميان ياران پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) وجود داشته است، كافى است از ميان روايات زياد به مفاد دو روايت توجه كنيد.
1. هنگامى كه معاذ بن جبل از طرف رسول گرامى اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) به يمن مى رفت آن حضرت به او فرمود:
«در مواردى كه مى خواهى داورى كنى از چه مداركى استفاده مى كنى!؟
گفت: از آيات قرآن مجيد.
پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود: اگر درباره موردى كه مى خواهى قضاوت كنى، آيه اى كه خصوص حكم آن مورد را بيان كرده باشد نيافتى، چه مى كنى؟
گفت: از احاديثى كه از شما شنيده ام و در دست دارم استفاده مى كنم.

صفحه 239
حضرت فرمود: اگر در آن باره حديث به خصوصى نشنيده باشى، چه خواهى كرد؟
گفت: اجتهاد مى كنم; يعنى از كليات و قواعدى كه از آيات قرآن و روايات شما در دست دارم، حكم آن مورد مخصوص را استنباط مى كنم.
رسول اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) خوشحال شدند و فرمودند: سپاس خداى را كه فرستاده پيامبر خود را به راهى موفق داشته كه آن راه مورد رضايت پيامبر اوست».(1)
2. امام باقر (عليه السلام) به «ابان بن تغلب» كه يكى از ياران فقيه و دانشمند آن حضرت بوده است فرمود:
«ابان! در مسجد مدينه بنشين و فتوا بده. من دوست دارم كه افرادى مثل تو در بين دوستان و شيعيانم باشند».(2)
واضح است كه منظور از فتوا اين نيست كه فقط به نقل روايت اكتفا شود، بلكه مقصود اين است كه در هر مورد كه آيه يا روايت وارد شده است يعنى حكم آن مورد به خصوص در آيه يا روايتى ذكر شده است طبق آن آيه يا روايت فتوا دهد امّا در مواردى كه آيه يا روايت در خصوص آن مورد وارد نشده است از آيات و روايات كلى و قواعد

1 . ر.ك: طبقات الكبرى:3/121، قسم دوم; استيعاب:3/357.
2 . اصول اصيله ملا محسن فيض، ص 54.

صفحه 240
عامه اى كه از امام (عليه السلام) صادر شده است حكم آن مورد را استنباط و استفاده نموده و فتوا داده شود; همان طور كه خود ائمه (عليهم السلام) فرموده اند:
«علينا القاء الأصول و عليكم التفريع».(1)
«ما قواعد و كلياتى براى شما بيان مى كنيم تا شما موارد جزئى و خصوصى را از آن قواعد و كليات استفاده و استنباط كنيد و كليات را بر موارد تطبيق نماييد».
5. اختيارات حاكم اسلامى
اسلام به رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) و جانشينان معصوم او كه اداره جامعه را بر عهده دارند اختياراتى داده است كه به وسيله آن مى توانند مشكلات زيادى را حل كنند.
مثلاً اگر مصلحت مسلمان ها ايجاب كند كه خيابانى يا كوچه اى احداث شود آنان اين اختيار را دارند كه از طرفى مالك خانه هايى را كه در مسير اين خيابان يا كوچه قرار گرفته مجبور به فروش كنند و از طرف ديگر از كسانى كه خانه آنها كنار خيابان قرار مى گيرد و قهراً قيمت آن ترقى مى كند مقدارى ماليات و به اصطلاح حق «مرغوبيت» بگيرند و بالنتيجه با اين دو كار مشكل عبور و مرور مردم را حل نمايند.

1 . سرائر، ص 469.

صفحه 241
و همين طور مى توانند براى سهل و آسان شدن عبور و مرور مردم و اينكه تصادفات پيش نيايد، مقرراتى وضع كنند. خلاصه در حدود عدل و انصاف و در چهارچوبه قوانين اسلامى مى توانند و اختيار دارند با وضع و قرار دادن يك سلسله از مقررات، مصالح عالى اجتماع را تأمين كنند.
همين اختياراتى كه ذكر شد پس از رسول اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) و ائمه اطهار (عليهم السلام)براى حاكم شرع و مجتهد جامع الشرايط خواهد بود.
يعنى همان طور كه رسول اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) و ائمه اطهار (عليهم السلام) در امر تدارك و بسيج لشكر و تعيين حاكم و استاندار و گرفتن ماليات و صرف كردن آن در مصالح مسلمان ها و غيره، اختيار داشتند همان اختيارات را حاكم اسلامى يعنى مجتهد جامع الشرايط خواهد داشت. البته وقتى مى گوييم ولايت و اختياراتى كه رسول اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) و ائمه اطهار داشتند در زمان غيبت امام همان ولايت و اختيارات را فقيه عادل دارد، نبايد كسى خيال كند كه ما مى گوييم مقام فقها با مقام ائمه يكى است زيرا اينجا صحبت از مقام نيست بلكه صحبت از وظيفه است. ولايت (يعنى حكومت و اداره كشور و اجراى قوانين شرع مقدس) يك وظيفه سنگين و مهم است، نه اينكه براى كسى شأن و مقام غيرعادى به وجود آورد و او را از حد انسان عادى بالاتر برد.
امّا مقامات معنوى پيامبر و امام مقامى است كه جميع ذرات

صفحه 242
جهان در برابر آن خاضعند و از ضروريات مذهب ما است كه كسى به مقامات معنوى آنها نمى رسد حتى پيامبران ديگر و فرشتگان.
مرحوم آيت اللّه نائينى هم در اين باره مى نويسد:
مجموع وظايف راجع به نظم و انضباط كشور و رهبرى امور امت، خارج از دو قسم نيست:
1. قانون هايى كه خصوص شارع مقدس بيان كرده است و به هيچ وجه قابل تغيير و تبديل نيست.
2. مقرراتى كه از طرف شارع پيرامون آن چيزى صادر نشده است و جعل و تنظيم آنها به نظر پيامبر و امام موكول شده است و به تفاوت زمان و مكان و شرايط، قابل اختلاف و تغيير مى باشد.
قسم دوم همان طور كه در زمان پيامبر و امام به آنان موكول شده است در زمان غيبت امام هم به نواب عام آن حضرت، يعنى حاكم شرع و مجتهد جامع الشرايط واگذار شده است و آنان اين اختيار را دارند كه براى رعايت مصلحت جامعه و برطرف كردن نيازهاى آنان، مقرراتى جعل كنند و مردم هم موظفند كه از دستورات آنها اطاعت كنند.(1)
بنابراين از اين راه هم بسيارى از مشكلات حل خواهد شد.
اين بود راه هايى كه از طرف شارع مقدس قرار داده شده تا در

1 . به كتاب ولايت فقيه و تنبيه الامة و تنزيه الملة مراجعه شود.

صفحه 243
حكم شرعى و الهى در هيچ موضوعى مردم بلاتكليف و متحير نمانند.
امّا موضوع دوم يعنى انعطاف پذيرى قوانين اسلام از چند راه مى توان آن را دريافت:
1. دين اسلام آيين جامع است
دين مسيحيت كنونى فقط جنبه هاى روحى و معنوى را مى نگرد و به جنبه هاى مادى و دنيوى هيچ نظر ندارد و مردم را به رهبانيت و ترك دنيا و لذات دنيا و كناره گيرى از اجتماع و انزوا و زندگى كردن بر سر كوه ها و در غارها دعوت مى كند و نيز به مردم سفارش مى كند اگر كسى به يك طرف صورت شما سيلى زد طرف ديگر را هم بگيريد تا بزند.
در برابر، يهوديت كنونى در دنيا و ماديات فرو رفته است و گويا اصلاً براى روح و معنويات ارزشى قائل نيستند و براى رسيدن به هدف هاى دنيوى حاضرند از هر وسيله اى استفاده كنند; از اين جهت، طبقه روشنفكر از مردم را از مسيحيت و يهوديت متنفر مى كند زيرا قانونى كه بر خلاف فطرت انسان باشد و با عقل سليم سازش نداشته باشد، مورد پذيرش قرار نمى گيرد، امّا اسلام با يك واقع بينى مخصوصى هم جهات روحى و معنوى انسان را در نظر گرفته و هم

صفحه 244
به جهات مادى و جسمانى او توجه داشته است و در هر دو جهت براى مردم احكام و قوانينى آورده است.
اسلام گفته است كه مردم مى توانند از دنيا و لذات دنيا استفاده كنند، امّا به شرط اينكه معنويات را زير پا نگذارند; نيز فرموده است كه مردم بايد به فكر ترقى و تعالى روحى باشند، امّا نه به اين معنا كه اصلاً زندگى دنيا را تعطيل كنند.
امير مؤمنان (عليه السلام) مى فرمايد: شخص باايمان ساعات زندگى خود را بر سه بخش تقسيم مى كند:
1. «مناجات با خداى بزرگ.
2. تحصيل معاش و تأمين مخارج زندگى.
3. تفريح و استراحت و سرگرمى هاى سالم و بهره بردارى از لذات دنيا».(1)
توجه داريد كه امام (عليه السلام) مناجات با خدا را در كنار تفريح و استراحت ذكر كرده است; يعنى با همان بيانى كه مردم را به روحيات و معنويات خوانده، با همان بيان هم آنان را به بهره بردارى از دنيا تشويق كرده است.
اين جامعيت و ميانه روى اسلام است كه به آن قدرت و توانايى

1 . نهج البلاغه: 3/ 247.

صفحه 245
داده است تا پابه پاى جوامع بشرى پيش برود و در همه دوران ها به نيازهاى مردم پاسخگو باشد.
2. در اسلام به ظاهر و صورت توجه نشده است
اسلام به صورت و ظواهر زندگى نپرداخته و به تمام معنا به واقعيات و باطن توجه داشته است و هميشه در اين صدد بوده است كه راهى پيش پاى بشر بگذارد كه او را به واقعيات برساند; از اين جهت هيچ گاه بين تعاليم اسلام و پيشرفت هاى علمى، تصادمى روى نخواهد داد، چون اسلام به معنا توجه دارد نه به صورت و شكل هاى خارجى آن.
پيشرفت عوامل تمدن و گسترش وسايل زندگى، هيچ گونه منافاتى با جاودانى بودن احكام اسلام ندارد، زيرا ناسازگارى يك قانون با اين گونه پيشرفت ها در صورتى است كه آن قانون بر مسائل ابتدايى و عوامل مخصوص تكيه كرده باشد; مثلاً گفته باشد هميشه براى نوشتن بايد از دست و قلم استفاده كرد و براى مسافرت از چهارپايان و براى تحصيل از مكتب خانه ها.
در اين صورت اين قانون نمى تواند با پيشرفت علم و تمدن همگام گردد، امّا اگر قانونى بر وسايل ويژه اى تكيه نكرد و به هنگام قانونگذارى به معنى و هدف توجه داشت و وسايلى را كه ذكر مى كند،

صفحه 246
همه را از باب مثال يادآورى نمايد ديگر با پيدايش وسايل جديد و مدرن و پيشرفت عوامل تمدن منافاتى نخواهد داشت.
با مطالعه در قوانين اسلام به خوبى روشن است كه اسلام نظرى به وسايل خاص يك عصر ندارد; مثلاً مى گويد در برابر بيگانگان نيرومند باشيد تا از حقوق حياتى و انسانى خويش دفاع كنيد، آنجا كه مى فرمايد:
(وَأَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّة...).(1)
«در برابر آنان تا مى توانيد قوا و نيرو تهيه كنيد».
اين قانون با اينكه در عصرى صادر شده است كه مردم از شمشير و سپر و اسب استفاده مى كردند، هرگز نظرى روى وسايل جنگى آن روز ندارد; يعنى هيچ كس نمى گويد معناى اين آيه اين است كه بايد حتماً در هر عصر و زمانى كه بوديد با شمشير جنگ كنيد يا فقط از اسب استفاه كنيد، بلكه معناى آيه اين است كه بايد مسلمانان در هر عصر و زمانى قدرت نظامى خود را در برابر كفار و مشركان و ستمگران حفظ كنند; خواه اين كار با شمشير انجام گيرد يا با مدرن ترين سلاح هاى روز.
همچنين اسلام مى گويد: «طلب العلم فريضة على كلّ مسلم»:(2) «لازم است مسلمانان باسواد و دانشمند و فهميده باشند».

1 . انفال/ 60.
2 . اصول كافى: 1/ 30.

صفحه 247
امّا حتماً بايد در مكتب خانه ها روى زمين با آن وضع ناراحت كننده درس بخوانند، چنين مطلبى را نمى گويد، بلكه منظور از اين قانون اين است كه مسلمانان به دنبال علم و دانش سودمند باشند، امّا در نحوه تحصيل علم هرگز اسلام نظر خاصى ندارد كه با تطور و تكامل تمدن ها سازگار نباشد.
3. قوانين حاكم و كنترل كننده
چيز ديگرى كه به مقررات اسلامى خاصيت انعطاف و تحرك و انطباق بخشيده و آن را جاويد نگه مى دارد، وجود يك سلسله قواعد كنترل كننده است كه در متن مقررات اسلامى قرار گرفته است.
فقها اين قواعد را «قواعد حاكمه» مى نامند; يعنى قواعدى كه بر سراسر احكام و مقررات اسلامى تسلط دارند و بر همه آنها حكومت مى كنند.
مثلاً آيه شريفه (وَمَا جَعَلَ عَلَيْكُمْ فِي الدِّينِ مِنْ حَرَج)(1) و حديث شريف «لا ضرر و لا ضرار»(2) بر تمام قوانين حكومت دارد; يعنى هر حكمى از احكام اسلام كه مستلزم حرج و مشقت و ضرر و زيان باشد، به حكم اين آيه و روايت آن حكم

1 . حج/ 78.
2 . كافى: 5/ 292.

صفحه 248
برداشته مى شود.
البته تشخيص دليل حاكم و عمل كردن به آن، احتياج به دقت و تأمل و اجتهاد دارد و اين كار فقط از مجتهدين و فقهاى اسلامى ساخته است.
سخن مبهم
در پايان اين بحث مناسب است سؤال و جوابى كه نويسنده محترم كتاب اسلام شناسى درباره خاتميت مطرح ساخته است، بياوريم و مختصرى در اطراف آن بحث كنيم. مى نويسد:
سؤال: شما تكامل را حتى در وجود شخص پيغمبر لازم مى دانيد و ثابت كرديد كه هر موجودى احتياج به تكامل دارد پس چرا حضرت محمد مى گفت من خاتم پيامبرانم؟
جواب: قسمتى از جواب اين سؤال را «محمد اقبال» فيلسوف بزرگ معاصر اسلامى مى دهد و مقدارى هم خودم به آن اضافه مى كنم و عقيده شخص خودم است و مسؤول آن شخص خودم و آن، اين است كه وقتى مى گويد خاتم انبيا من هستم، نمى خواهد بگويد آنچه گفتم، انسان را الى الأبد بس است بلكه خاتميت مى خواهد بگويد انسان ها تاكنون احتياج داشته اند براى زندگى خودشان، از ماوراى تعقل و ترتيب بشرى شان هدايت شوند. حالا در اين زمان (قرن هفتم ميلادى) بعد از آمدن تمدن يونان، تمدن رم، تمدن

صفحه 249
اسلام، قرآن، انجيل و تورات، تربيت مذهبى انسان تا حدّى كه لازم بود انجام پذيرفته است و از اين پس انسان (بر اساس اين طرز تربيتش) قادر است كه بدون وحى و بدون نبوت جديدى، خود روى پاى خودش به زندگى ادامه دهد و آن را كامل كند; بنابراين ديگر نبوت ختم است، خودتان راه بيفتيد.(1)
معلوم نيست كه منظور نويسنده چيست. آيا مى خواهد بگويد براى مسائل تازه و رويدادهاى جديد، لازم است متخصصان از قواعد و اصول، حكم مسأله و رويداد را استنباط كنند؟ اگر اين را مى گويد، صحيح است ولى اين مطلبى نيست كه قسمتى از آن را اقبال پاكستانى و قسمت ديگرش را ايشان گفته باشد و تا ايشان بگويد عقيده شخص خودم است و خودم مسؤول آن خواهم بود، زيرا اين مطلب يعنى استفاده از اجتهاد و استنباط از قديم الأيام مورد تأييد همه علما و دانشمندان بوده است و همه مسلمان ها مى دانند كه شريعت اسلام شريعتى است كه كامل و جامع و جاويدان و براى رويدادها و مسائل جديد، قوانين و اصولى كلى جعل كرده است.
اگر منظور ايشان اين است كه نبوت ختم شده است امّا موضوع قانونگذارى به پايان نرسيده است تا با رفتن پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) مردم بتوانند به كمك عقل و دانش خود، قوانينى براى خود وضع كنند و به

1 . اسلام شناسى، ص 69.

صفحه 250
گذشت زمان و تغيير و تبديل اوضاع، احكام و مقررات اسلامى را تغيير دهند، اگر اين منظور باشد، گفتارى است بى اساس و بر خلاف عقيده همه مسلمانان، زيرا تمام مسلمانان عقيده دارند قانونگذارى مخصوص ذات پاك خداى متعال است و قوانين اسلام ابدى و غير قابل تغيير مى باشد.

صفحه 251

صفحه 252

فهرست منابع

1. اثبات الهداة شيخ حرّ عاملى.
2. احتجاج طبرسى، م قرن ششم، چاپ سنگى نجف.
3. احقاق الحق تسترى.
4. اختصاص مفيد، م 413 چاپ تهران.
5. ارشاد القلوب ديلمى، م قرن هشتم، چاپ اسلاميه.
6. استيعاب، ابن عبدالبر، م 463، چاپ 1328 در حاشيه الاصابة.
7. اسد الغابه ابن اثير.
8. اسلام شناسى.
9. اصول اصيله فيض، م 1091.
10. اصول كافى، شيخ كلينى، م 329، چاپ آخوندى.
11. اقبال سيد بن طاووس، م 664، چاپ رحلى.
12. اكمال الدين شيخ صدوق، م 381، چاپ سنگى.
13. امالى شيخ صدوق، م 381، چاپ سنگى.

صفحه 253
14. امالى شيخ صدوق، م 460، چاپ سنگى.
15. انوار التنزيل، تفسير بيضاوى، م 692، چاپ سنگى.
16. بحارالأنوار، علّامه مجلسى، م 1111، چاپ جديد.
17. پرسش ها و پاسخ هاى مذهبى.
18. التاج از شيخ منصور على ناصف، قرن 14، چاپ چهارم.
19. تاريخ طبرى، م 310، چاپ ليدن.
20. التبيان فى اعراب القرآن از ابوالبقاء عكبرى، م 616.
21. التبيان، تفسير شيخ طوسى، م 460، چاپ ده جلدى.
22. تحفة الزائر علامه مجلسى، چاپ سنگى.
23. تفسير نيشابورى (سده هشتم).
24. تفسير نعمانى.
25. تفسير برهان سيدهاشم بحرانى.
26. تفسير على بن ابراهيم قمى، چاپ سنگى.
27. تفسير فرات، چاپ نجف.
28. تنبيه الأمّة و تنزيله الملّة، آية اللّه نائينى، م 1355.
29. تهذيب الاحكام شيخ طوسى.
30. التيسير فى علم التفسير، عبدالعزيز ديرينى م 469.
31. جامع الأصول ابن اثير، م 606، چاپ 12 جلدى.
32. جامع السعادات ملا مهدى نراقى، م 1209، چاپ نجف اشرف.

صفحه 254
33. الجامع الصغير جلال الدين سيوطى.
34. جلالين، تفسير ملا جلال سيوطى، م 910 و جلال الدين محمد بن احمد الشافعى، م 864.
35. حلية الأولياء ابونعيم اصفهانى.
36. خاتم پيامبران مقاله علّامه شهيد مطهرى (قدس سره).
37. خصال شيخ صدوق، م 381، چاپ مكتبة الصدوق.
38. الدر المنثور جلال الدين سيوطى.
39. الذريعة إلى تصانيف الشيعة، حاج آقا بزرگ طهرانى، م 1389.
40. زاد المعاد علامه مجلسى، چاپ سنگى.
41. سرائر ابن ادريس، م 859.
42. سفينة البحار محدث قمى، م 1359.
43. سنن دارمى، م 255، چاپ دمشق در دو جلد.
44. سنن ترمذى.
45. سيره حلبى على بن برهان الشافعى، م 1044، چاپ 1382.
46. شرح نهج البلاغه ابن أبى الحديد، م 655، چاپ 20 جلدى.
47. صحيح بخارى، م 256، چاپ 1378 در سه جلد.
48. صحيح مسلم، م 261، چاپ مصر 1334.
49. صحيفه سجاديه با ملحقات چاپ اسلاميه.
50. صحيفه علويه شيخ عبداللّه سماهيجى.

صفحه 255
51. الصحيفة المهديه، چاپ سنگى.
52. طبقات كبرى محمد بن سعد، م 230، چاپ ليدن.
53. عدة الداعى ابن فهد حلى، م 841، چاپ سنگى.
54. علل الشرائع شيخ صدوق، م 381، چاپ قم.
55. عيون أخبار الرضا شيخ صدوق، م 381، چاپ قم.
56. غاية المرام سيدهاشم بحرانى، م 1107.
57. فرحة الغرىّ، چاپ سنگى و نجف.
58. قاموس اللغة فيروزآبادى، م 817، چاپ 1332 در 4 جلد.
59. قرب الاسناد حميرى، چاپ سنگى.
60. كامل الزيارات ابن قولويه، م 369، چاپ نجف اشرف.
61. كتاب سليم بن قيس، م 90، چاپ نجف اشرف.
62. كشاف زمخشرى، م 538، چاپ 1366 در 4 مجلد.
63. كشف الغمة اربلى، م بعد از 687، چاپ قم، در سه مجلد.
64. كنز الفوائد كراجكى.
65. لسان العرب، ابن منظور، چاپ بولاق.
66. مجالس شيخ مفيد.
67. مجمع البيان، شيخ طبرسى، م 548، چاپ اسلاميه.
68. مجله عرفان سال 36.
69. محاسن برقى، چاپ محدث ارموى.
70. مختار الصحاح محمد بن ابوبكر رازى، م 666، چاپ چهارم.
71. مزار ابن مشهدى، نسخه خطى.
72. مستدرك الوسائل نورى، م 1320.
73. مسند احمد، م 241، چاپ 1313 در 6 مجلد.
74. المصباح المتهجد شيخ طوسى.
75. معانى الأخبار شيخ صدوق، م 381، چاپ مكتبة الصدوق.
76. معراج السعادة ملا احمد نراقى، م 1244، چاپ اسلاميه.

صفحه 256
77. مفاتيح الغيب ملا صدرا، م 1050، چاپ سنگى.
78. مفاهيم القرآن، آية اللّه سبحانى.
79. مفردات راغب اصفهانى، چاپ مرتضوى.
80. مقائيس اللغة، ابن فارس، م 395.
81. مقياس المصابيح، علامه مجلسى، چاپ سنگى.
82. مقتل خوارزمى، م 568، چاپ نجف اشرف.
83. مقدمه ابن خلدون، م 808، چاپ چهارم.
84. مكاتيب الأئمة علم الهدى فرزند فيض كاشانى، م 1115.
85. مكارم الاخلاق طبرسى.
86. المنار.
87. مناقب ابن شهرآشوب، م 588، چاپ نجف.
88. مهج الدعوات ابن طاووس.
89. الميزان علاّمه طباطبائى (1321ـ1402).
90. نصايح الهدى شيخ محمدجواد بلاغى، م 1352.
91. نهج البلاغه در سه جلد، حاشيه عبده.

صفحه 257
92. نهج السعادة محمودى.
93. نور الثقلين (تفسير) شيخ عبدعلى بن جمعه، م 1112.
94. وافى فيض، م 1091، چاپ سه جلدى.
95. وسائل الشيعة شيخ حرّ عاملى.
96. ولايت فقيه، حضرت امام خمينى (قدس سره).
97. هدية الزائرين محدث قمى، م 1359، چاپ 1343.
98. ينابيع المودة شيخ سليمان، م 1293.
99. بهائى چه مى گويد؟، حاج ميرزا جواد آقا تهرانى.
100. فرائد ابوالفضل گلپايگانى، چاپ سنگى بدون تاريخ.
101. اشراقات حسينعلى بهاء.
102. ايقان حسينعلى بهاء، چاپ سنگى، 1310 و چند كتاب ديگر.
قم ـ حوزه علميه ـ رضا استادى تهرانى
12 جمادى الاولى 1394
14 خرداد ماه 1353

صفحه 258

فهرست موضوعات

پيش گفتار   …5
خاتميت در قرون اسلامى   …5
اثرى درخشان در مطبوعات ما   …8
اساس و شالوده همه شرايع يكى است   …19
   اينك توضيح اين مطلب   …19
خاتميت از ديدگاه قرآن   …27
   آيه اول   …27
   توضيح مطلب   …28
   نحوه تلفّظ لفظ «خاتم» در «خاتم النّبيين»   …29
   گفتار دانشمندان در معناى خاتم   …32
   نقل يك پندار   …40
   پاسخ اين پندار   …41
   دومين پندار بى اساس پيرامون آيه   …44
   پاسخ دومين پندار   …44
   تحريف حقيقت   …48
   گواه دوم از قرآن بر خاتميت   …53
   پاسخ به يك سؤال   …56
   گواه سوم از قرآن بر خاتميت   …61
   گواه چهارم از قرآن بر خاتميت   …64
   گواه پنجم از قرآن براى خاتميت   …66
   خاتميت از نظر روايات   …69
   احاديثى از حضرت على 7 پيرامون خاتميّت   …87
   رواياتى از فاطمه زهرا 3 پيرامون خاتميت   …96
   رواياتى از امام مجتبى 7 پيرامون خاتميت   …97

صفحه 259
   رواياتى از امام حسين 7 پيرامون خاتميت   …98
   رواياتى از امام زين العابدين 7 پيرامون خاتميت   …100
   رواياتى از امام باقر 7 پيرامون خاتميّت   …102
   احاديثى از حضرت صادق 7 پيرامون خاتميت   …103
   احاديثى از امام موسى بن جعفر 8 درباره خاتميت   …116
   احاديثى از امام على بن موسى الرضا 7 پيرامون خاتميت   …117
   روايتى از امام ابى محمّد حضرت جواد 7 پيرامون خاتميّت   …123
   رواياتى از امام على النقى 7 پيرامون خاتميّت   …124
   حديثى از امام حسن عسكرى 7 پيرامون خاتميّت   …125
   رواياتى از حضرت حجت مهدى آل محمد : پيرامون خاتميّت   …125
   روايات ديگرى در زمينه خاتميّت   …128
پاسخ به يك رشته شبهات   …137
   ايدئاليست هاى قرن بيستم   …137
   چند شبهه بى اساس   …137
   شبهه نخست   …138
   پاسخ   …139
   گواه گفتار ما از قرآن   …146
   اينك متن آن آيات   …146
   پاسخ همان اشكال به صورت ديگر   …147
   شبهه دوم   …157
   پاسخ   …158
   شبهه سوم   …163
   پاسخ   …164
   شبهه چهارم   …165
   پاسخ   …166
   توضيح آيه دوم   …168

صفحه 260
   معناى ديگر امت   …173
   يك سؤال   …177
   بررسى حديثى كه از پيامبر 6 نقل شده است   …177
   شبهه پنجم   …181
   پاسخ اين استدلال   …183
   بى پايگى مطلب دوم   …185
   بى اساس بودن مطلب سوم   …186
   بى بنيادى مطلب چهارم   …187
   بررسى مطلب پنجم   …187
   شبهه ششم   …188
   پاسخ اين شبهه   …189
پاسخ به يك رشته   …192
سؤالات علمى، اجتماعى و فلسفى   …192
   نخستين سؤال   …192
   چرا نبوت تبليغى پايان يافته است؟   …192
   پاسخ اين سؤال   …194
   دلايل شيعه براى لزوم تعيين امام معصوم   …194
   اكنون پاسخ اشكال   …201
   پاسخ ديگر از سؤال مزبور   …202
   سؤال دوم   …206
   نبوت، فيض معنوى است، چرا بايد به روى انسان ها بسته شود؟!   …206
   پاسخ سؤال دوم   …206
   گواه روشن   …214
   سؤال سوم   …216
   هيچ چيز جاودانى نيست، چگونه شريعت اسلام جاودانى

صفحه 261
است؟   …216
   پاسخ سؤال سوم   …217
   پاسخ   …218
   سؤال چهارم   …220
   چگونه اجتماع ناپايدار را مى توان با قوانين ثابت اداره نمود؟   …220
   پاسخ سؤال چهارم   …220
   مقررات غيرثابت   …225
   سؤال پنجم   …227
   رويدادهاى نامتناهى را چگونه مى توان با قوانين محدود اداره كرد؟   …227
   پاسخ سؤال پنجم   …228
   تشريع غنى و وسيع   …229
   1. حكم عقل   …229
   2. احكام از مصالح و مفاسد پيروى مى كند   …231
   پيروى از مصالح و مفاسد دو نتيجه دارد   …233
   3. اصول كلى و زاينده   …235
   4. اجتهاد و استنباط احكام   …237
   تأثير اجتهاد در بقاى شريعت   …237
   5. اختيارات حاكم اسلامى   …240
   1. دين اسلام آيين جامع است   …243
   2. در اسلام به ظاهر و صورت توجه نشده است   …245
   3. قوانين حاكم و كنترل كننده   …247
   سخن مبهم   …248
فهرست منابع   …252
فهرست موضوعات   …258

صفحه 262
Website Security Test