welcome to official website of Grand Ayatollah Sobhani
فارسی العربیة
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی گالری تصویر استفتائات اخبار قاموس المعارف ریحانة الأدب

نام کتاب : برهان رسالت*
نویسنده :آیت الله سبحانی*

برهان رسالت

1
ويراش دوم: اسفند ماه 1396 در مؤسسه امام صادق (عليه السلام) ويرايش شده است.
نگارش
 
آية الله جعفر سبحانى
 
 
ناشر
مجله مكتب اسلام

2
شناسنامه كتاب
اسم كتاب   برهان رسالت
موضوع   دلائل رسالت پيامبر اسلام
مؤلّف   جعفر سبحانى
ناشر   انتشارات مكتب اسلام
نوبت چاپ   أوّل
تاريخ انتشار   بهار 1375
ليتوگرافي و چاپ   اعتماد ـ قم
تيراژ   2000
حروفچينى و صفحه آرائى لاينوترون   مؤسسه امام صادق (عليه السلام)

3
 

پيش گفتار

قرآن معجزه جاويدان

يا كتاب قرن ها و عصرها

چندى پيش يكى از خاورشناسان «بيوگرافى» فشرده اى از پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله)چاپ و منتشر ساخته و روى كتاب خود، تصويرى خيالى از پيامبر اسلام چاپ كرده و زير آن نوشته بود هر موقع از اين مرد، معجزه مى طلبيدند وى مى گفت: اختيار معجزه در دست من نيست، به من اين نعمت عنايت نشده است.(1)
اين خاورشناس حق و باطل را به هم آميخته و حقيقت را در پوشش باطل بيان كرده است.
اينكه مى گويد: «اختيار معجزه در دست من نيست» سخنى راست و استوار است كه پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله) با صراحت كامل جهانيان را به آن توجه مى داد، زيرا خداوند به او اين چنين وحى كرده بود:
(وَمَا كَانَ لِرَسُول أَنْ يَأْتِىَ بِآيَة إِلاَّ بِإِذْنِ اللهِ)(رعد/38):

1 . ميرزا محمدصادق فخرالاسلام، انيس الأعلام، ج 5، ص 351. نام آن خاورشناس «مسيو ژرژ دوروى» است.

4
«بر هيچ پيامبرى ممكن نيست مجزه اى بياورد مگر به اذن خداوند».
يعنى نه تنها من در اعجاز خود به اذن خدا، نياز دارم بلكه تمام پيامبران، بدون اذن او، هيچ نوع تصرفى در جهان آفرينش نمى توانند انجام دهند.
قرآن با صراحت هرچه كامل تر مى گويد: هرگاه حضرت مسيح در اثبات نبوت و رسالت خود، به بنى اسرائيل مى گفت من از گل، شكل پرنده اى مى سازم و در آن مى دمم، بلافاصله پرنده مى گردد، من نابينايان مادرزاد و مبتلايان بيمارى برص را شفا مى بخشم، من مردگان را زنده مى كنم و... به دنبال هركدام از آنها مى گفت «بإذن اللّه» يعنى قدرت نمايى و تصرف هاى من كه آفريده اى از آفريده هاى خدا هستم، بدون اذن او، امكان پذير نيست.
بنابراين او نه تنها درباره خود اين چنين مى گفت بلكه معتقد بود كه منطق تمام پيامبران، نيز همين بوده است و مقتضاى برهان فلسفى و علمى نيز همين مى باشد.
اشتباه بزرگ اين خاورشناس در جمله دوم است كه مى گويد: پيامبر مى گفت نعمت معجزه به من داده نشده است، زيرا پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله)به صراحت خود قرآن و اخبار و احاديث متواتر كه محدثان اسلامى در كتاب هاى خود گرد آورده اند، داراى معجزاتى بود كه گواه بر ارتباط او با مقام ربوبى مى باشند.
از صدها حديث و روايتى كه محدثان اسلام درباره معجزات او در كتاب هاى خود به صورت متواتر نقل كرده اند صرف نظر مى كنم و تنها قرآن را سند داورى قرار مى دهيم.(1)
آيات قرآن در موارد متعددى، گواهى مى دهد كه پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله)، علاوه بر قرآن، داراى معجزات ديگرى نيز بوده است مانند:

1 . اتّفاقاً خود نويسنده به گمان خود با آيات قرآن نيز بر مدعاى خود استدلال نموده است.

5
1 . شقّ القمر كه ظاهر قرآن (1) و احاديث اسلامى گواهى مى دهند كه اين حادثه به وسيله پيامبر (صلى الله عليه وآله)تحقّق گرفته است.
2 . معراج; 3 . مباهله و... .(2)
بنابراين پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله)هيچ گاه از نعمت معجزه اى كه پيامبران داشتند محروم نبوده تا آنجا كه حجّت را بر طالبان حقيقت، تمام كند، معجزه آورده است.
در حالى كه تمام معجزات پيامبران، مخصوص زمان خويش بوده و از عصر و منطقه آنان گام فراتر نمى نهاد. پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله)، علاوه بر اين گونه از معجزات محدود، داراى معجزه ديگرى است كه براى اثبات نبوت پيامبر حد و مرزى نمى شناسد و مرزهاى زمان ومكان را درهم شكسته و تا جهان و مجتمع انسانى باقى است، بسان مشعل فروزان، گواه بر رسالت و نبوت او مى باشد.
از اين جهت قرآن بيشتر روى همين معجزه تكيه مى كند و جهانيان را به مقابله و مبارزه با آن دعوت مى نمايد.

1 . آيه (وَإِنْ يَرَوْا آيَةً يُعْرِضُوا وَيَقُولُوا سِحْرٌ مُسْتَمِرٌّ) (القمر/2): اگر معجزه اى مى بينند، از آن روى برمى گردانند و مى گويند اين همان سحرى است كه ادامه دارد.
هرگاه ظرف «شّق القمر» كه در آيه وارد شده است روز رستاخيز باشد هرگز گروه كافر نمى توانند چنين سخنى بگويند، زيرا در آن روز حقايق روشن مى گردد و به گروه كافر اجازه سخن داده نمى شود.
2 . مانند آيه هاى (وَإِذَا رَأَوْا آيَةً)(صافات/14 و 15) (وَشَهِدُوا أَنَّ الرَّسُولَ حَقٌّ وَجَاءَهُمُ الْبَيِّنَاتُ)(آل عمران/ 86) و مقصود از بيّنات معجزات است،
چنانكه درباره حضرت مسيح مى گويد: (وَآتَيْنَا عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ الْبَيِّنَاتِ)(بقره/ 87)و آيات ديگرى كه در نقدى بر كتاب بيست و سه سال نوشته ايم، همه را آورده ايم و اخيراً به نام راز بزرگ رسالت چاپ و منتشر شده است.

6
تشديد و پافشارى روى اين معجزه جاويد (قرآن) سبب شده است كه گروهى مغرض يا قاصر تصور كنند كه پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله)جز قرآن معجزه ديگرى نداشته است، در حالى كه او به گواهى آيات و روايات، بيشتر روى معجزه جاويدان خود تكيه مى كرد، نه اينكه معجزه ديگرى نداشت.
در اين كتاب پژوهشى فشرده درباره قرآن، كه كتاب قرن ها و عصرهاست انجام گرفته و از زاويه هاى گوناگون، مورد بررسى قرار گرفته است و هريك از بررسى ها، فرد پژوهشگر را به حقانيت ادعاى آورنده آن، رهبرى مى نمايد.
اين كتاب جزئى از مجموعه اى است كه نگارنده متجاوز از دوازده سال در نوشتن و ترتيب و تنظيم آن كوشيده و به فضل الهى تمام بخش هاى آن چاپ و منتشر شده و در اختيار علاقه مندان قرار گرفته است.
قم ـ حوزه علميه
جعفر سبحانى
3 جمادى الآخره 1398
برابر 2 / 2 / 1357

7

دعوتى جديد و آيينى نو

چهارده قرن پيش هنگامى كه تيرگى هاى شرك و بت پرستى و حكومت خدايان مصنوعى سراسر گيتى را فرا گرفته بود و جامعه روم و ايران از مظالم تبعيض هاى نارواى دو امپراتورى بزرگ، به ستوه آمده بودند و طبقه زحمتكش و كشاورز زير فشار شكننده طبقه حاكم دست و پا مى زدند و سايه شوم يأس و نوميدى آسمان ملّت هاى جهان را تيره و تار ساخته بود و رجال اصلاح طلب از هرگونه «رفرم» و انقلاب اصلاحى مأيوس و نوميد بودند و ملل جهان در انتظار انقلاب و انفجارى عميق و اساسى به سر مى بردند.
در اين اوضاع و شرايط، در يك سرزمين قفر و «لم يزرع» از يك نقطه دورافتاده از تمدن از ميان يك ملت به تمام معنى عقب افتاده، از يك خاندان شريف، مردى برخاست خود را رهبر ملت هاى جهان، پاره كننده زنجيرهاى اسارت، سركوب كننده هر نوع بت پرستى و تبعيض هاى ناروا، حامى مظلومان و افتادگان، خواستار عدل و داد، طرفدار علم و دانش و... خواند و اساس انقلاب و دعوت خود را فرمان هاى الهى و وحى آسمانى معرفى نمود و خود را خاتم پيامبران و آيين خود را خاتم آيين ها دانست.
او در انقلاب همه جانبه خود آنچنان پيروز گرديد كه در مدّت كوتاهى دامنه انقلاب وى شرق و غرب را فرا گرفت و جهان متمدن را زير پوشش آيين خود درآورد و ملّتى را تربيت كرد كه تمدن هاى موروثى ايران و يونان را با تمدنى كه اسلام آن را پايه گذارى نموده به هم آميخت، و تمدنى اصيل و عريق در عين حال انسانى كه در آن همه جنبه هاى مادى و معنوى بشر رعايت شده بود بهوجود آورد و از اين طريق بشريت و جامعه انسانى را از سقوط و پاشيدگى نجات بخشيد. او در سال 610 ميلادى براى نجات انسان ها برانگيخته گرديد و در نخستين وحى آسمانى «خداى جهان» او را با فرمان زير خطاب نمود و فرمود:
(اِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الذِي خَلَقَ * خَلَقَ الإِنْسَانَ مِنْ عَلَق * اِقْرَأْ وَرَبُّكَ الأَكْرَمُ * الذِي عَلَّمَ بِالْقَلَمِ * عَلَّمَ الإِنْسَانَ مَا لَمْ يَعْلَم)(علق/1ـ5):
«بخوان به نام پروردگارت (كه جهان را) آفريد، انسان را از خون بسته اى خلق نمود. بخوان به نام

8
خداى گرامىات كه به وسيله قلم آموخت، آنچه را كه بشر نمى دانست به او تعليم داد».
اين آيات كه طليعه آغاز وحى و نخستين آياتى است كه بر قلب او نازل گرديد، بسان نطق هاى افتتاحى رهبران و زمامداران جهان است كه در آن خطوط كلى سياست دولت ها مشخص مى گردد; از اين جهت مى توان گفت كه در اين آيات اهداف كلّى اسلام و مقصدى كه پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله)براى آن مبعوث شده است مشخص گرديده و آشكارا مى رساند كه هدف هاى بعثت او تعليم انسان ها و رهبرى آنان به سوى خدا از مجراى وحى آسمانى است.
بنابراين رهبرى وى بسان پيامبران گذشته از مجراى دستورهاى آسمانى صورت خواهد پذيرفت و بسان پيامبران اولوالعزم داراى كتابى خواهد بود كه اساس و اصول و كليات دين در آن منعكس خواهد بود.

مشخصات آيين اسلام و ديگر اديان

تفاوتى كه ميان پيامبر اسلام و ديگر شخصيت هاى آسمانى وجود دارد اين

9
است كه رسالت آنان از جهاتى يا جهتى محدود بود و پيوسته و جاودان نبود; مثلاً آنان براى امّت و گروه محدودى مبعوث و برانگيخته شده بودند و اگر هم رسالت آنان از اين نظر محدود نبود ولى مدّت و زمان رسالت آنها كاملاً محدود و موقت بود، هرگز آنان مدعى رسالت جاودانى و نبوت ابدى نبودند.
گذشته از اين، معجزه آنان كتاب آسمانى آنها نبود. كتاب هاى آنان فقط منبع الهام بخش دستورهاى خدا به شمار مى رفت، امّا اين پيامبر خاتم نه تنها آيين خود را جاودانى و رسالت خود را براى همه بشر در تمام زمان ها نافذ و لازم الاتباع دانست، بلكه كتاب آسمانى او بزرگ ترين سند نبوت و مدرك رسالت جاودانى وى به شمار مى رود.
از نظر آورنده اين دين، باز تفاوت ديگرى ميان او و ديگر رهبران آسمانى است كه وى زندگى بشر را از جهت مادى و معنوى مورد مطالعه قرار داده است و او را از هر نوع تشريع و تقنين در زمينه هاى سياست، اخلاق، اقتصاد، اصول اجتماعى و قضايى و آنچه بشر در زندگى جسمى و روحى خود به آن نياز دارد از طريق كتاب آسمانى و فرمان هاى الهى خويش بى نياز ساخته است در صورتى كه يك چنين جامعيّت از نظر ماده و معنى در اديان ديگر مشهود نيست.
از نظر نفوذ و گسترش دين وى در ميان جوامع مختلف، همين اندازه كافى است كه يكى از بزرگ ترين اديان روى زمين است و متجاوز از يك ميليارد پيرو دارد و هم اكنون متجاوز از چهل حكومت به نام او و آيين او تشكيل حكومت داده و بربخش بزرگى از جهان حكومت مى كنند.
آيا در اين صورت وظيفه يك فرد منصف كه پيوسته پيرو حقيقت و حقيقت خواه است، اين نيست كه درباره اين دين و آورنده آن، به وسيع ترين تحقيق دست بزند و اگر پيرو اين آيين است پيروى وى با دليل و منطق توأم و هماهنگ گردد؟
اين همان مطلبى است كه ما در بحث هاى خود به دنبال آن هستيم و با بررسى و پيگيرى خاصى از طرق گوناگون، در اين باره به بحث و تحقيق مى پردازيم. با

10
اينكه خود مسلمان هستيم و افتخار پيروى اين آيين را داريم امّا لازم مى دانيم در اين بحث ها از اصول علمى مسلّم روز پيروى نماييم و گام از مرز حقيقت بيرون نرويم.

راه شناسايى پيامبران

1 . نخستين راه براى شناسايى پيامبران واقعى از مدعيان دروغگو همان اعجاز و امور خارق العاده پيامبر است. اعجاز از اين جهت گواه بر صدق ادعاى مدعى است كه دادن قدرت بر كارهاى خارق العاده كه از توانايى نوع بشر بيرون است به كسى كه به دروغ ادعاى سفارت و نبوت مى كند، موجب گمراهى مردم است و با هدف خداوند جهان كه همان هدايت و سعادت مردم است سازگار نيست; در اين صورت وجود چنين قدرت خارق العاده گواهى بر راستگويى پيامبر خواهد بود.
2 . راه ديگر اين است كه پيامبر پيشين كه نبوت او با دلايل قطعى ثابت شده است بر نبوت پيامبر بعدى تصريح كند. تصريح پيامبر قبلى بايد از نظر سند و دلالت آنچنان قطعى و صريح باشد كه براى افراد حقيقت جو موجب يقين گردد.
3 . گردآورى قراين و شواهد: امروز يكى از دلايل قطعى در محاكم رسمى گردآورى قراين و شواهد است كه مى تواند از روى ماجرا پرده بردارد و حقيقت را كشف كند و درباره استوارى آيين اسلامى مى توان از اين راه نيز استفاده نمود و قراين و شواهدى در زندگى و محتويات دعوت و محيط زيست و پرورش يافتگان او بهدست آورد و از اين راه صدق دعوت او را به وسيله قراين قطعى ثابت و روشن نمود.
اكنون موقع آن رسيده است كه نبوت او را از نخستين راه تعقيب كنيم. بحث در دو راه ديگر را به وقت ديگر موكول مى نماييم.(1)

1 . در نقدى كه بر كتاب بيست و سه سال انجام گرفته است، هر دو راه، خصوصاً راه دوّم به خوبى طى شده است.

11

قرآن معجزه جاويدان پيامبر(صلى الله عليه وآله)

بر خلاف انديشه برخى از مسيحيان و گروهى از غرب زدگان جامعه اسلامى كه اصالت و استقلال فكرى خود را در برابر مكتب هاى نوظهور غربى از دست داده اند، پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله)علاوه بر قرآن، معجزات ديگرى داشت و بسان پيامبران گذشته به كارهاى شگفت انگيزى كه نمى توان آنها را با موازين و قوانين طبيعى توجيه كرد، دست مى زد.
اين موضوع را علاوه بر اينكه برخى از آيات قرآن تأييد مى كند(1) و حاكى از آن است كه پيامبر اسلام جز قرآن معجزات ديگرى نيز داشته است از دو راه نيز مى توان ثابت نمود:
1 . احاديث اسلامى كه محدّثان بزرگ در تمام اعصار و قرون آنها را نقل نموده و در كتاب هاى حديثى ضبط كرده اند و تعداد و شماره اين احاديث آنچنان نيست كه بتوان آنها را به بهانه اينكه قطعى نيستند رد كرد، زيرا شماره راويان حديث به اندازه اى است كه نمى توان گفت اين گروه در عصر پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله) و پس از آن براى جعل اين احاديث توطئه كرده اند و به ساحت پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله) دروغ بسته اند. كسانى كه اين گونه از معجزات پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله)را با ديدگان خود ديده اند به مراتب بيش از شاگردان مسيح هستند كه معجزات مسيح (عليه السلام) را نقل مى كنند. زيرا تعداد آنان از 12 نفر كه حوارى آن حضرت بودند تجاوز نمى كند و تمام معجزات منقول از مسيح به آنان منتهى مى گردد.
2 . پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله) براى پيامبران گذشته، معجزاتى اثبات نموده و در قرآن از آنها ياد نموده است. آيا ممكن است پيامبرى كه خود معترف به چنين فضيلت بزرگ براى آنان مى باشد. و خويشتن را خاتم پيامبران و برترين آنان مى داند

1 . قمر/1- 2، انعام/124. براى آگاهى بيشتر، ر.ك: جعفر سبحانى، رسالت جهانى پيامبران، ص 117ـ 120.

12
در مقام درخواست اعجازى بسان معجزه هاى آنان، اظهار عجز و ناتوانى كند و بگويد من جز قرآن معجزه ندارم؟
آيا ممكن است پزشكى كه خود را سرآمد پزشكان عصر در رشته اى يا رشته هايى معرفى مى كند ولى در معالجه بيماران كه مربوط به رشته تخصصى اوست اظهار ناتوانى كند، در صورتى كه ديگر پزشكانى كه در دانش و بينش به پايه او نمى رسند قادر به معالجه آن باشند؟
از اين جهت بايد گفت كه پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله)علاوه بر قرآن داراى معجزات ديگرى بوده كه حديث و تاريخ غالب آنها را ضبط نموده است.

افسانه به جاى معجزه

جاى گفتگو نيست كه امروز برخى از جوانان از شنيدن لفظ «معجزه» وحشت مى كنند، و معجزه در نظر آنان در رديف افسانه ها و پندارها قرار گرفته است. البته اين مطلب عللى دارد كه يكى از آنها را كه با موضوع ما ارتباط مستقيم دارد يادآور مى شويم.
اطلاعات دينى گروهى از مردم منحصر به چيزهايى است كه از پدران و مادران و يا درويش هاى معركه گير و يا داستانسرايان بى اطلاع شنيده اند. ناگفته پيداست هر نوع اطلاعات دينى درباره پيشوايان به چنين افراد غيروارد منتهى گردد، جز يك مشت اساطير كهن و افسانه هاى رؤيايى چيز ديگرى نخواهد بود، پخش چنين افسانههاى دروغين كه هرگز با موازين عقلى و شرعى تطبيق نمى كند جز اين نتيجه نخواهد داشت كه معجزات صحيح و حقيقى اولياى دين فدا و قربانى اين نوع خيال بافى ها گردد. در اينجا بد نيست كه دو نمونه از اين قماش معجزات ساختگى را يادآور شويم.
1 . شقّ القمر از معجزات راستين پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله)است و قرآن مجيد با صراحت خاصى آن را نقل مى كند و از نظر علوم امروز كوچك ترين اشكالى ندارد ولى

13
گروهى براى آن پيرايه اى بسته اند كه چهره واقعى آن را با اين پيرايه باطل پوشانيده اند، آنجا كه مى گويد: ماه دو نيم شد و روى زمين فرود آمد و هر دو نيم آن از آستين هاى پيامبر درآمده بار ديگر به سوى آسمان رفتند و در آنجا به هم پيوستند.
هنگامى كه يك چنين انديشه باطل به يك حقيقت راستين ضميمه گرديد، در ذهن يك جوان ساده لوح كه اصل پذيرفتن معجزه هاى راستين براى او خالى از اشكال و ابهام نيست چه اثر سوئى خواهد گذارد.
2 . شهامت و شجاعت امام على (عليه السلام)در ميدان هاى جهاد، شاهد جانبازى و فداكارى هاى اوست و يكى از لحظات حساس زندگى وى فتح دژهاى يهوديان و برانداختن قهرمان نامى آنان «مرحب» بود، قهرمانى كه زهره برخى از مدعيان شجاعت از ديده چهره وى، آب گرديده و پا به فرار گذاردند. جريان مبارزه امام با پيشواى نظامى يهود در برخى از كتاب ها آميخته با افسانه، نقل شده و چنين آمده است: پس از آنكه امام شمشير خود را بر فرق مرحب فرود آورد و او را دو نيم كرد جبرئيل آمد و گفت:
«هفت شهر قوم لوط را از شام تا بام روى پر خويش برداشتم و بر من سنگينى نداشت، ولى در اين هنگام كه على (عليه السلام)تيغ راند، از بيم آنكه زمين را دو نيمه كند و گاوى را كه حامل زمين است دو نيم سازد، مانع از نفوذ شمشير وى شدم و اين براى من از حمل شهرهاى لوط گران تر آمد با اينكه دو فرشته ديگر (اسرافيل و ميكائيل) از نفوذ قدرت بازوى او مانع بودند».
اين دو نمونه را براى اين يادآور شديم كه از اين به بعد در نقل معجزات پيامبران و پيشوايان بزرگ اسلام راه حزم و احتياط را در پيش بگيريم و تا موضوعى را در مدارك صحيح نبينيم يا صحّت آن را دانشمندان بزرگ تصديق نكنند در نقل آنها خوددارى نماييم و تصوّر نكنيم كه بازگويى اين نوع مطالب مقام و شخصيت آنان را در اجتماع بالا مى برد بلكه زيان اين نوع افسانه ها و لطمه اى كه بر مقام و شخصيت

14
آنان وارد مى كند پيش از منافع زود گذر آنهاست.

چرا پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله) با قرآن تحدّى نمود؟

با اينكه پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله) معجزه اى جز قرآن نيز داشت امّا بيشتر، روى قرآن تكيه مى كرد و در اثبات نبوت خويش به آن استناد مى جست و پيوسته مخالفان را به معارضه با آن دعوت مى نمود و هم اكنون معجزه جاودان اسلام همان قرآن است كه مرزهاى زمان و مكان را درهم شكسته و بسان مشعل فروزان، بر تارك اعصار مى درخشد و در هر عصر و زمانى سندى زنده و آيتى درخشان، و دليلى گويا بر آسمانى بودن آيين اسلام به شمار مى رود.
پاسخ يك سؤال: ممكن است سؤال شود چرا پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله) در ميان معجزات خود روى قرآن تكيه مى كرد و چرا اين معجزه در ميان معجزات ديگر او درخشندگى خاصى دارد و به عبارت ديگر در تاريخ و كتابهاى آسمانى، مخصوصاً قرآن مجيد مى خوانيم :
موسى بن عمران با معجزات نهگانه اى(1) براى رها ساختن فرعونيان از چنگال بشرپرستى و آزاد ساختن بنى اسرائيل از زير يوغ استعمار فرعون، برانگيخته گرديد و در ميان معجزات موسى عصا و يد بيضاى او درخشندگى خاصى داشت و از طرف ديگر حضرت مسيح براى هدايت مردم با معجزات ديگرى كه هرگز شبيه به معجزات حضرت موسى نبود برانگيخته گرديد و چنين مى گفت: نشانه ارتباط من با جهان غيب اين است كه از گل صورت مرغى مى سازم و در آن مى دمم و به اذن پروردگار مرغ مى گردد و بيماران صعب العلاج مانند كوران مادرزاد و مبتلا به برص را شفا مى بخشم و مردگان را به اذن خداوند زنده مى سازم.(2)

1 . اسراء /101; نمل / 12.
2 . آل عمران / 49; مائده / 110.

15
ولى به تصريح قرآن معجزه جاويدان و درخشنده پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله) كه پيوسته روى آن تكيه مى كرد و جهانيان را براى مقابله با آن دعوت مى نمود، خود قرآن است در اين جا اين سؤال پيش مى آيد: چرا معجزه جاويدان پيامبر قرآن شد و او با معجزات ديگر پيامبران وارد صحنه مبارزه نگرديد و حربه برنده او در فراز و نشيب دعوت خويش از مقوله كلام و سخن شد؟ چه خصوصيتى در زمان پيامبر (صلى الله عليه وآله) يا در آيين وى وجود داشت كه نخستين روزى كه برانگيخته گرديد، خدا او را با اين معجزه مجهز ساخت؟ اين سؤالى است كه بايد به آن پاسخ قاطع و روشن داد.

معجزه بايد هماهنگ با فن رايج زمان باشد

پاسخ سؤال خود را بايد در اوضاع و شرايط پيامبران و آورندگان معجزه ها جستجو نمود، زيرا شرايط محيط هر پيامبرى ايجاب مى كرد كه با معجزه خاصى مجهز گردد و در صحنه مبارزه با حربه مخصوصى وارد كار شود.
توضيح اينكه: شناسايى معجزه از آن كسانى است كه معجزه مدعى نبوت با فن و رشته تخصصى آنان در ظاهر، مربوط باشد، زيرا دانشمندان هر فن به خصوصيات و رموز و ريزه كارى هاى آن، احاطه كامل و آشنايى صحيحى دارند و بر اثر اين تشخيص، از ديگر كسان زودتر ايمان آورده و به تصديق مدعى نبوت برمى خيزند، ولى درهاى شك و ترديد پيوسته به روى افراد غيرمتخصّص باز است. آنان مادامى كه به اصول فنى كه معجزه با آن شباهت دارد مسلّط نباشند، هرگز نمى توانند به طور مستقيم حق را از باطل، اعجاز را از سحر و جادو و صنعت را از معجزه تشخيص دهند.
در زمان حضرت موسى، جادوگرى به اوج قدرت رسيده بود و جادوگر ميان مصريان فراوان بود; از اين جهت خداوند نبوت حضرت موسى (عليه السلام) را با عصا و يد بيضا همراه ساخت تا جادوگران كه به حدود و خصوصيات جادو و تفاوت آن با معجزه بيش از ديگران آگاهى داشتند، در اين باره بينديشند و داورى كنند كه

16
معجزات نه گانه موسى از حدود جادو بيرون بوده و در پايه اى است كه از مرز قدرت و نيروى بشرى خارج مى باشد و اگر تمام متخصصان فن جادو دانش و بينش خود را روى هم گرد آورند، نمى توانند به مقابله و معارضه آن برخيزند; بنابراين برهان نبوت موسى از سنخ جادو نمى باشد و حقيقتى جز جادو دارد. از اين جهت جادوگران بدون اينكه از خشم و تهديد فرعون بترسند ايمان خود را به رسالت موسى اعلام داشتند.
در زمان حضرت مسيح طب يونانى رواج داشت و پزشكان زمان وى در كشور يونان و مستعمرات آن، مانند سوريه و فلسطين طبابت هاى شگفت انگيزى انجام مى دادند; از اين جهت اراده حكيمانه خدا بر اين تعلّق گرفت كه برهان رسالت حضرت مسيح را چيزى قرار دهد كه از نظر ظاهر شبيه فن رايج آن عصر باشد و براى همين جهت رسالت و دعوت او را با كارهاى شگفت انگيزى مانند طبابت بيماران صعب العلاج، همراه ساخت كه دانشمندان و متخصصان فن پزشكى آن عصر، قضاوت كنند كه كارهاى او از حدود توانايى بشر بيرون است و ارتباطى با فن پزشكى ندارد بلكه او در اين كار از نيروى مافوق طبيعت مدد مى گيرد.

فن رايج در شبه جزيره عربستان

عرب جاهلى در فن فصاحت و بلاغت در انشاى خطبه هاى فصيح و بليغ و سرودن اشعار نغز و شيرين، بر ملل ديگر برترى داشت در فنون ادب به عالى ترين درجه رسيده بود و براى مسابقه در فن شعر و خطابه محافلى ترتيب مى دادند و در هر سال گويندگان و شعراى آنان در بازارهاى معيّنى براى ايراد سخن و شعر فصيح و بليغ دور هم گرد مى آمدند و برندگان مسابقه از طرف جامعه عرب مورد تقدير و تشويق قرار مى گرفت.
عنايت آنان به موضوع شعر فصيح و بليغ به حدّى رسيده بود كه از ميان اشعار دوران جاهليت هفت قصيده را از بهترين اشعار عرب انتخاب نموده و آنها را با آب

17
طلا روى پارچه كتانى نوشته و به ديوار كعبه آويخته بودند.
يكى از اين مسابقات در مراسم حج در بازار عكاظ انجام مى گرفت و يگانه داور مسابقه «نابغه ذبيانى» بود كه براى او خيمه سرخ رنگى از چرم مى زدند و شعراى عرب از نقاط مختلف عربستان در آن نقطه گرد مى آمدند و اشعارى را كه در طول سال سروده بودند و در حضور او و گروهى از مردم مى خواندند.
از اين جهت مشيّت حكيمانه الهى بر اين تعلّق گرفت كه پيامبر خود را با سلاحى مجهز سازد كه آنان خود را در آن موضوع سرآمد روزگار مى دانستند تا در پرتو تفكّر در بلاغت قرآن، شيرينى بيان و جذبه و كشش آيات خدا، اذعان نمايند كه اين نوع سخن گفتن از حدود توانايى بشر بيرون بوده و امكان چنين سخن گفتن جز با استمداد از نيروى غيبى براى كسى ميسر نيست.
امتياز ديگر قرآن از ساير معجزات پيامبر اسلام اين بود كه عرب جاهلى به هيچ وجه نمى توانست در اعجاز قرآن شك و ترديد نمايد. آنان بر اثر نداشتن اطلاعات صحيح از علوم طبيعى و اسرار جهان آفرينش، ديگر معجزات پيامبر را به علل مرموزى كه ساده ترين آنها سحر و جادو بود نسبت مى دادند و چنين قلمداد مى كردند كه تمام كارهاى محمّد(صلى الله عليه وآله)سحر و جادوست و نمى تواند دليل بر ارتباط وى با جهان غيب گردد; حتى در موضوع شق القمر كه شاهكار معجزات پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله)پس از قرآن بود، آن را يك نوع چشم بندى و جادو تلقى كردند و با ديدن چنين آيت آشكار گفتند: «سحرنا ابن أبي كبيشة: ما را فرزند ابى كبيشه يعنى حضرت محمّد سحر كرد». قرآن مجيد گفتار آنان را درباره شق القمر چنين نقل مى كند:(وَإِنْ يَرَوْا آيَةً يُعْرِضُوا وَيَقُولُوا سِحْرٌ مُسْتَمِرٌّ)(قمر/2): «هرگاه نشانه و معجزه اى مشاهده نمايند مى گويند اين همان جادويى است كه پيوسته با آن روبرو هستيم».(1)
براى يك چنين امّت درس نخوانده كه قدرت تشخيص معجزه را از غير آن

1 . فضل بن حسن طبرسى،مجمع البيان فى تفسير القرآن، ج5، ص 18.

18
ندارد آوردن چنين معجزات چندان سودى نداشت، زيرا آنان بر اثر نداشتن معلومات كافى نمى توانستند فعاليت هاى خارق العاده اى را كه اثر مستقيم علم و صنعت است از خارق العاده هايى كه اثر مستقيم استمداد از نيروى غيبى است، تميز دهند. امّا هرگز در بلاغت خارق العاده قرآن ترديد نمى كردند، زيرا به فنون و شعب آن احاطه كامل داشتند و از رموز و اسرار آن آگاه بودند و بلاغت خارق العاده اى را كه از توانايى بشر بيرون است از ديگر بلاغت ها و شيرين سخن گفتن ها كه شيوه بليغ آنان بود، به خوبى تميز مى دادند.
پاسخى كه در اينجا آورده شد مشروح گفتار امام هادى است در پاسخ سؤال دانشمند برجسته اى به نام ابن سكيت كه پيشواى لغت و ادب عربى در عصر خويش بود.

اينك متن سؤال و جواب

چرا خداوند موسى بن عمران را با عصا و يد بيضا و كارهايى كه شبيه اعمال خارق العاده ساحران بود برانگيخت و حضرت مسيح را با طبابت و شفاى بيماران و حضرت محمّد (صلى الله عليه وآله) را با كلام و سخن خارق العاده به سوى مردم گسيل داشت؟
امام در پاسخ او چنين فرمود:
هنگامى كه خداوند حضرت موسى را به رسالت برانگيخت فن رايج در عصر او سحر بود. او از ناحيه خدا معجزاتى شبيه فن رايج آن عصر آورد كه مقابله با آن در آن عصر ممكن نبود و با معجزات خود سحرهاى ساحران را باطل ساخت و حجّت را بر آن تمام نمود.
وقتى حضرت عيسى براى هدايت مردم از جانب خدا مبعوث گرديد، طبابت و پزشكى رونق بسزايى داشت. او از ناحيه خداوند با معجزات مشابه فن رايج زمان خود، برانگيخته شد و كسى را مقابله با آن ممكن نبود. او با زنده كردن مردگان و بخشيدن شفا به نابينايان و بيماران مبتلا به برص، حجّت را بر ملّت آن زمان تمام

19
نمود.
وقتى حضرت محمّد (صلى الله عليه وآله)از ناحيه خدا مبعوث گرديد القاى خطبه و انشاى كلام فصيح و بليغ، فن رايج عصر او بود. او از جانب خدا براى آنان نصايح و حكم و مواعظى آورد كه مقابله با آن در امكان مردم آن زمان نبود و مواعظ و نصايح خود را در قالب كلام فصيح و بليغ ريخت و حجّت را به وسيله برترى و عدم امكان معارضه، بر آنان تمام نمود و قول آنان را باطل ساخت.(1)

پاسخ ديگر به سؤال پيشين

براى اين سؤال پاسخى ديگر نيز مى توان گفت و آن اينكه: هرچند شرايط آيين پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله)ايجاب مى كرد كه شيوه اعجاز وى با ديگر پيامبران چنين تفاوتى را داشته باشد ولى اگر پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله)به معجزاتى اكتفا مى نمود كه پيامبران پيشين به آن اكتفا كرده بود هرگز آيين جاودانه او ضامن بقا تا روز رستاخيز نداشت و بشرهاى آينده كه از عهد رسالت و نبوت دور بودند سندى بر صحّت آيين وى در اختيار نداشتند، در حالى كه آيين جاودانى بايد در هر عصر و قرنى معجزه جاودان و سند زنده اى در ميان مردم داشته باشد، تااز اين راه حجّت را براى همه مردم جهان تا روز رستاخيز تمام كند.

1 . محمد بن يعقوب كلينى، اصول كافى، ج 1، ص 24 ـ 25. ابن سكيت از استوانه هاى ادب در عصر متوكل عباسى و مؤلّف كتاب اصلاح المنطق مى باشد. وى بر اثر برجستگى كه در ادب عربى داشت از طرف خليفه براى تدريس و تعليم و تربيت «معتز» و «مؤيّد» پسران متوكل انتخاب شده بود. روزى متوكل موقع درس وارد بر آنها شد و از استاد پرسيد: فرزندان مرا بيشتر دوست دارى يا حسنين را؟ وى در پاسخ گفت: من قنبر غلام على(عليه السلام) را با خود تو و پسرانت مبادله نمى كنم. باز پرسيد: من و پسرانم نزد تو بهتر هستيم يا على و حسنين؟ وى در پاسخ گفت: قنبر خادم على از تو و پسران تو بهتر است.متوكل دستور داد كه زبان او را از قفا بيرون آورند; سپس به امر متوكل غلامان وى، او را به زير پا انداخته و لگدمال نمودند و فرداى آن روز پنجم رجب سال 243 ديده از جهان بربست.

20
توضيح اينكه: دوران نبوت پيامبران پيشين از نظر زمان و مكان كاملاً محدود بود و بر فرض اينكه از نظر مكان محدود نبودند و آيين آنان آيين جهانى و براى همه مردم جهان بود ولى از نظر زمان قطعاً محدود بوده و هرگز آيين آنان، خاتم آيين هاى آسمانى نبود براى چنين آيين هاى محدود كه عمر كوتاهى داشتند، كافى است كه پيامبران آنان معجزاتى بياورند كه گروه انبوهى آن را با ديدگان خود مشاهده نمايند و براى مردم همان عصر و اعصار بعدى به صورت يك پديده متواتر و قطعى نقل كنند.
اين نوع حادثه ها اگرچه به مرور زمان قطعيت خود را از دست مى دهد و كم كم شك و ترديد به آن راه پيدا مى كند ولى تا نفوذ شك و ترديد، عمر آيين سپرى مى گردد و پيامبر جديدى با دلايل ديگرى در صحنه دعوت ظاهر مى شود.
ولى آيين اسلام كه آيين ابدى و جاودانى است و پس از او پيامبرى و كتاب و آيينى نخواهد آمد، نمى تواند در دعوت جهانى و ابدى خويش به چنين معجزات موقت اكتفا كند، زيرا يك چنين امور خارق العاده به مرور زمان كم رنگ شده و در رديف مظنونات و مشكوكات قرار مى گيرد و نسلهاى كنجكاو كه از زمان و مكان وقوع اين نوع معجزات دورند، با ديده شك و ترديد به آنها مى نگرند يا به انكار آن بر مى خيزند.
روى اين ملاحظات مشيت حكيمانه خداوند جهان بر اين تعلّق گرفت كه پيامبر خاتم، خود را با معجزه اى مجهز سازد كه مرزهاى زمان ومكان را بشكند و به صورت سندى زنده و عالمگير در ميان مردم باقى بماند و هر قدر فاصله مردم از آغاز رسالت بيشتر شود كوچك ترين اثرى در آن پديد نيايد. براى تحقّق بخشيدن به چنين آرمان مقدس، شيوه اعجاز پيامبر با ديگر پيامبران تفاوت پيدا كرد و برهان نبوت او كتابى شد كه مى تواند در تمام ادوار زمان و نقاط مختلف گيتى، سند زنده اى بر حقانيت رسالت آورنده آن باشد و اگر معجزه او جز اين بود، فقط مى توانست روى قسمت معيّنى از نوار زمان و دايره محدودى از مكان، خود را نشان دهد و براى ديگر

21
اعصار اثرى از او باقى نمى ماند; چنانكه عصاى موسى و يد بيضا و سخن گفتن نوزاد مريم در گاهواره و زنده كردن مردگان و دو نيم شدن ماه و تسبيح گفتن سنگريزه ها و... نتوانستند از دايره محدود زمان و مكان پا فراتر نهند.

امتيازات ديگر قرآن

امتياز اوّل: وسيله هدايت و تربيت است

يكى ديگر از امتيازات قرآن اين است كه اين كتاب آسمانى گذشته بر اينكه برهان راستگويى آورنده اوست، متكفل هدايت و تربيت و راهنماى پيروان خود به آخرين درجه كمال انسانى است و اين مزيت در معجزات پيامبران گذشته موجود نيست; مثلاً عصاى موسى و شفا بخشيدن حضرت مسيح، فقط برهان محكم براى راستگويى آنان بود، ديگر امّت را به سوى فضايل اخلاقى و معارف بلند عقل، به سوى واجبات و فرايض الهى رهنمون نبود، ولى معجزه جاودان پيامبر اسلام علاوه بر اينكه گواه بر راستگويى اوست بزرگ ترين راهنماى امّت به معارف و اخلاق و احكام است.
به عبارت ديگر معجزه پيامبران پيشين، جنبه جسمانى داشت; مثلاً اعجاز آنان مرده را زنده مى كرد، بيماران را شفا مى بخشيد، مائده اى را از آسمان فرومى آورد، امّا ديگر، اين اعجازها، با دل و جان پيروان خود سروكارى نداشت، روح و روان آنان را با كلمات حكيمانه و معانى بزرگ صيقل نمى داد و افكار و عقول آنها را براى انديشه و فكر، براى عبادت و پرستش براى خضوع و كوچكى در برابر خدا برنمى انگيخت مگر اينكه به سخنان آورنده آنها گوش فرادهند و از ضميمه كردن هر دو به هم، به جهان غيب توجهى پيدا كنند، در حالى كه قرآن با مغزها و انديشه هاى متفكر انسانى و ارواح پاك ارتباط مستقيم دارد و با معانى بلند و معارف اعجاب انگيز و فرمان هاى اخلاقى خود جامعه را به تكامل ممكن سوق مىدهد.
قرآن همان مربى بزرگ و راهنماى بزرگ ترى است كه عرب ستمگر و سركش

22
و آلوده به صفات زشت را به سوى تقوا و عدالت و پاكى رهبرى نمود. قرآن در مدّت كوتاهى از اين ملّت بت پرست و جاهل كه پيوسته به جاى تحصيل علم و دانش و تهذيب روح به نبردهاى داخلى و تفاخرهاى جاهلى مى پرداختند ملّتى ساخت كه از نظر معارف و فرهنگ و تاريخ اخلاق اجتماعى و فردى داراى عظمتى خاص شدند.
مطالعه تاريخ اسلام و جانبازى و فداكارى تربيت يافتگان مكتب قرآن، در راه پيشبرد اهداف عالى اين دين، ما را از اقامه هر نوع دليل و برهان فنى بى نياز مى سازد.

امتياز دوّم

امتياز ديگر قرآن اين است كه در هر زمان معرف خويشتن است و هرگز لازم نيست كه آورنده آن همراه آن باشد. اين كتاب در هر عصر، مردم را به رسالت پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله)دعوت نموده و بر حقانّيت آن استدلال مى كند و همه جهانيان را براى تحدّى و مقابله با خود دعوت مى نمايد; سپس فرمان محكوميت همه را صادر كرده و از ميدان مبارزه پيروز خارج مى شود در صورتى كه معجزات پيامبران پيشين داراى چنين امتيازى نبودند. بزرگ ترين امتياز آنان اين بود كه مكمل گفتار پيامبران آورنده خود بودند.

امتياز سوّم

امتياز سوّم قرآن اين است كه از بسيط ترين و ساده ترين موضوع استفاده كرد و به وسيله آن تحدّى جست و با حربه اى وارد ميدان شد و بر همه پيروز گشت كه در اختيار همه مردم جهان قرار داشت. مگر نه اين است كه تمام آيات قرآن از الفاظى تشكيل يافته است كه خميرمايه آن، همان حروف الفباست كه در اختيار همه قرار دارد؟ مگر نه اين است كه آسان ترين و ساده ترين موضوع براى مردم جهان همان سخن و انشاى كلام است؟ و شايد براى بشر چيزى آسان تر از تكلّم نباشد.
با اين همه، قرآن از همين حروف و الفبا، از همين كلمات و الفاظ، موفق به

23
انشاى كلامى شد كه عقول بلغاى عرب و افكار سخن سازان جهان را مبهوت و متحيّر ساخت و هنوز چهارده قرن از دعوت به مقابله و تحدّى آن مى گذرد كه محافل علمى بشر، خطيبان و سخن سازان جهان نتوانسته اند سوره اى بسان يكى از سوره هاى كوتاه آن بياورند.
به عبارت ديگر اين نوع اعجاز بسان معجزات موسى و مسيح نيست كه نياز به اطلاعات و معلومات خاصى داشته باشد تا آورنده آن را با داشتن معلومات خاصى متهم سازند، زيرا سخن گفتن و ساختن كلام از اين مواد از امور فطرى همه مردم است. اگر سخنان و شيوه گفتار او در حدود توانايى بشر بود بايد لااقل بيشتر مردم بتوانند با آن مبارزه كنند، زيرا سخنان او نه داراى مواد خاصى بود كه در اختيار همگان نباشد و نه ساختن كلام از اين مواد كار مشكلى بود كه از عهده انسان ها خارج باشد. براى چنين امتيازات بود كه شيوه اعجاز پيامبر خاتم با ديگر پيامبران جهان تفاوت پيدا كرد.

24

1 . معجزه چيست؟

2 . شرايط اعجاز كدام است؟

3 . آيا اين شرايط در قرآن موجود است؟

حقيقت اعجاز جز اين نيست كه مدعى نبوت عمل خارق العاده اى را انجام دهد و ديگران را براى مبارزه و مقابله با آن دعوت كند و آنان از مقابله با آن عاجز و ناتوان باشند.
در اين تعريف كوتاه براى اعجاز، حدود و قيودى گفته شده كه همگى درباره قرآن محقّق مى باشد.

1 . ادعاى نبوت

ضرورت و بداهت و آيات زيادى از قرآن گواهى مى دهد كه پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله)خود را پيامبر آسمانى خوانده تا آنجا كه خود را خاتم پيامبران معرفى نموده است.
وى به فرمان خداوند، جهانيان را با جمله زير مورد خطاب قرار داده فرمود :
(قُلْ يَا أَيُّهَا النَّاسُ إِنِّي رَسُولُ اللهِ إِلَيْكُمْ جَمِيعًا). (اعراف/58):
«بگو اى مردم من فرستاده خدا به سوى همگى شما هستم».
بنابراين نخستين شرط اعجاز كه همان ادعاى رسالت و سفارت از جانب خداست، درباره پيامبر (صلى الله عليه وآله)محقّق بوده و جاى ترديد نيست.

2 . دعوت به مقابله

او از نخستين روزى كه نبوت خويش را اعلام نموده و سند نبوت خود را كتاب

25
آسمانى معرفى كرد، همه جهانيان را براى مقابله و معاوضه با آن دعوت نمود و نه تنها آنان را دعوت به مقابله كرد بلكه آنان را براى مبارزه تشويق و تحريك نمود، در دعوت به مقابله و «تحدّى» رموزى را به كار برد كه روح حماسى و مبارزه جويى آنان را تحريك نمود تا به فكر معارضه بيفتند و پس از عجز و ناتوانى مطمئن گردند كه اين كلام مخلوق انديشه بشر و آفريده قواى محدود انسانى نيست.
قرآن مجيد از طرق گوناگون آنان را براى معارضه تشويق و تحريك كرد و براى نخستين بار در محيط حجاز كه مركز سخن و خطابه شعر و ادب بود و از استادان سخن و بلاغت موج مى زد، اعلام كرد كه اگر جهانيان جمع شوند كه كتابى مانند قرآن بياورند، نمى توانند هرچه هم به كمك يكديگر بشتابند.(1)
نكته تحريك كننده در آيه اين است كه نه تنها عرب عصر رسالت را به مبارزه طلبيد و از عجز و ناتوانى آن گزارش داد بلكه همه جهانيان را تا روز رستاخيز به صحنه نبرد و مبارزه طلبيد و از عجز و ناتوانى همه جهانيان تا جهان باقى است خبر داد.
به طور مسلّم يك چنين تعبير حماسى، شورى در ميان عرب و ملل جهان برمى انگيزد و براى حفظ مقام و موقعيت خود ناچار مى شوند بهپا خيزند تا كتابى بسان كتاب او بياورند.
در مرتبه دوّم براى تحريك استادان سخن و پى افكنان فصاحت و بلاغت براى مقابله و مبارزه، شيوه «تحدى» و مبارزه جويى را دگرگون كرد و گفت: «نه تنها شما نمى توانيد كتابى مانند قرآن بياوريد بلكه همه شماها ناتوان از آن هستيد كه ده سوره مانند سوره هاى قرآن بياوريد».(2)

1 . (قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الإِنْسُ وَالْجِنُّ عَلَى أَنْ يَأْتُوا بِمِثْلِ هَذَا الْقُرْآنِ لاَ يَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَلَوْ كَانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْض ظَهِيرًا)(سورة الاسراء/88).
2 . (أَمْ يَقُولُونَ افْتَرَاهُ قُلْ فَأْتُوا بِعَشْرِ سُوَر مِثْلِهِ مُفْتَرَيَات وَادْعُوا مَنِ اسْتَطَعْتُمْ مِنْ دُونِ اللهِ إِنْ كُنْتُمْ صَادِقِينَ)(سورة هود / 13 ) .

26
چه تحريك و تشويقى بالاتر از اينكه در مرتبه سوّم، شرايط مبارزه را به حدّى كاهش داد كه حاضر شد آنان تنها يك سوره از سوره هاى صد و چهاردهگانه قرآن را بياورند و از تمام جهانيان براى ساختن چنين سوره اى كمك بگيرند. سپس هشدار داد كه همگى بدانند اگرچه همه دانش و بينش خود را روى هم گرد آورند نخواهند توانست حتى با سوره اى از سوره هاى قرآن مقابله نمايند.(1)

3 . ناتوانى مردم از مقابله

سوّمين شرط اعجاز اين است كه مردم جهان از مقابله با آن ناتوان گردند و اين شرط نيز به طور روشن محقّق مى باشد، زيرا چهارده قرن است كه اين نداهاى محكم و استوار، آن هم آميخته با تعجيز و تحقير، در گوش جهانيان طنين انداز مى باشد و تاكنون كسى نتوانسته است گامى در صحنه مبارزه بگذارد و اگر هم كسى روى اغراض و عللى به فكر مقابله افتاده است، جز افتضاح و رسوايى نتيجه ديگر نداشته است.
اگر معارضه با قرآن در امكان ملّت عرب بود، لازم بود به پشتيبانى و كمك هاى بى دريغانه نوابغ فصاحت كه وجود آنها در آن زمان كم نبود، به نداى او پاسخ دهند و حجّت و برهان او را بشكنند.
آرى شايسته بود با آوردن يك سوره بليغ بسان سوره هاى قرآن با او به معارضه برخيزند و برهان مدعى را ـ كه در موضوعى با آنان به مقابله و مسابقه برخاسته بودند و بارزترين كمال و فن آنها حساب مى شد ـ با آوردن مانند آن از كار بيندازند و با اين وسيله در صفحات تاريخ براى خود پيروزى روشن و نام جاويد و شرافت و مرتبه بلند ثبت نمايند. و با اين حربه ساده در عين حال برنده، خود را از جنگ هاى كوبنده و صرف مال و ترك وطن و تحمّل شدايد و حوادث ناگوار برهانند، ولى مى دانيد چرا

1 . (وَإِنْ كُنْتُمْ فِي رَيْب مِمَّا نَزَّلْنَا عَلَى عَبْدِنَا فَأْتُوا بِسُورَة مِنْ مِثْلِهِ وَادْعُوا شُهَدَاءَكُمْ مِنْ دُونِ اللهِ إِنْ كُنْتُمْ صَادِقِينَ).(بقره/ 23).

27
عرب از اين راه ساده و بى دردسر وارد نشد؟ زيرا او در بلاغت قرآن فكر كرد و به اعجاز آن اذعان نمود و فهميد كه اگر بخواهد با آن به مبارزه برخيزد جز شكست چيزى عايد او نمى گردد; از اين نظر گروهى از آنها به نداى پيامبر پاسخ مثبت گفته در برابر دعوت قرآن سر تعظيم فرود آوردند و به آيين اسلام مشرّف شدند.
گروهى هم راه عناد را پيش گرفته و مقابله با شمشير را بر مقابله با حروف و كلام ترجيح دادند و مبارزه با نيزه را بر معارضه با بيان اختيار نمودند ولى اين عجز و ناتوانى و مقاومت سرسختانه در برابر دعوت قرآن، بزرگ ترين برهان و گواه است كه قرآن وحى الهى است و مقابله با آن از قدرت و توانايى بشر خارج مى باشد و ما در آينده درباره اين مطلب به طور گسترده سخن خواهيم گفت و عجز و ناتوانى جهانيان را به روشنى ثابت خواهيم نمود و شبهه برخى از مسيحيان را كه مى گويند در دوران رسالت، با قرآن معارضه به عمل آمد سپس بر اثر قدرت حكومت ها، از ميان رفت مردود خواهيم شناخت.

28

1

اعجاز قرآن از نظر فصاحت و بلاغت

دو امتياز بزرگ قرآن

1 . زيبايى الفاظ

2 . عظمت معانى

بررسى علل و وجوه قرآن مباحث مهم بخش «نبوت خاصه» و نبوت پيامبر گرامى اسلامى (صلى الله عليه وآله)را تشكيل مى دهد. بيان علل برترى و امتياز قرآن بر كتاب هاى ديگر درخور كتاب مستقلى است كه دانشمندان بزرگ اسلامى در رابطه با آن كتاب هايى نوشته اند. اين كتاب از جهات گوناگون معجزه است;(1) از اين جهت تاكنون بشرى نتوانسته است به مقابله و معارضه آن بپردازد.
اكنون بايد ديد علت اعجاز قرآن در نظر عرب معاصر با نزول قرآن چه بوده است و از اين بيان امتيازات متعددى كه قرآن دارد به كدام يك از آنها نظر آنان را جلب نموده بود.
روشن تر بگوييم. دانشمندان، قرآن را از جهات مختلفى معجزه مى دانند; مانند فصاحت و بلاغت خارق العاده، قوانين محكم و استوار، گزارش هاى غيبى، عقايد و ايدئولوژى هاى مذهبى و... آنچه الان مهم است اين است كه روشن شود كه كدام

1 . گفتار پيامبر (صلى الله عليه وآله): «ظاهره أنيق و باطنه عميق لا تحصى عجائبه» (محمد بن يعقوب كلينى، اصول كافى، ص 591)، اشاره به همين قسمت است.

29
يك از اين جهات نظر عرب دوران رسالت را جلب نمود و آنان از خطاب قرآن (برخيزند مثل و مانند قرآن را بياورند) چه فهميدند و «مثل و مانند» را در خطاب يادشده چگونه تفسير نمودند.

1 . زيبايى الفاظ

جاى شك نيست هنگامى كه عرب معاصر، آيات الهى را از زبان پيامبر شنيدند ناگهان با سخنى نو و كلامى تازه كه نه شعر بود و نه نثر ولى آهنگى زيباتر از شعر و بيانى رساتر از نثر داشت، روبرو شدند كه هرگز كلامى به مانند آن نشنيده بودند; نه تنها شيوه كلام از هر نظر نو بود بلكه شنيدن آن كلام براى آنان آنچنان لذّت بخش و اعجاب انگيز و حيرت آور بود كه هيچ كلامى اعم از شعر و نثر با آن قابل قياس نبود.
الفاظ و لغات آن طورى منتخب و گلچين شده و به موقع و به مورد بهكار برده شده است كه اعجاب و شگفتى همه آنان را برمى انگيخت و همه را در برابر آهنگ هاى بكر و جذاب و جمله بندى هاى ظريف و سبك ممتاز خود مبهوت مى ساخت.
آنان با ذوق طبيعى و فطرت عربى خود دريافتند كه قرآن شعر نيست كه پابند وزن و قافيه باشد و نثر آزاد نيست، زيرا آزادى بى قيد و شرط نثر را ندارد و در عين حال در بند سجع نيست و از قيدهايى كه نويسندگان براى نثر مسجّع گفته اند آزاد است(1) ولى آيات قرآن در پيوستگى و گسستگى، درازى و كوتاهى، داراى سبك خاصى است كه در هيچ كلامى شبيه و نظير آن نديده است.

1 . اگر مى گوييم قرآن داراى سجع نيست مقصود دو نوع سجع است: 1 . سجعى كه در سخنان كاهنان وجود داشت و نمونه آن سخنان كاهن معروف به «سطيح» است كه خواهد آمد.2 . سجع هايى كه نويسندگان عصر عباسى به آن پايبند بودند و نمونه آن، مقامات حريرى و مقامات استاد او «بديع الزمان همدانى» است. وگرنه در قرآن سجع مطلوب فراوان است كه در اصطلاح به آن «فواصل» مى گويند.

30
شيرينى بيان و زيبايى الفاظ و عمق معانى و جذبه و كشش كلمات و جمله هاى آن مطلبى بود كه عرب صحرايى كه در آغوش طبيعت بزرگ شده و قريحه عربى آن به هيچ وجه دست نخورد بود، آن را درك مى كرد و به اصطلاح مى چشيد و اگرچه به بيان قسمتى از آنچه از زيبايى و حلاوت قرآن درك مى كرد قادر نبود، در درون دل احساس مى كرد چنين سخنى به اين جذبه و كشش نشنيده و هرگز قادر نيست كه نظير آن را بياورد. درك زيبايى كلام و شيرينى بيان و رسايى تعبير و جذبه و كشش سخن از امور چشيدنى است نه گفتنى و بسان «ملاحت» و غمگين بودن معشوقه است كه عاشق دلداده آن را با چشم دل مى بيند ولى نمى تواند آن را به رشته بيان درآورد.
در زبان فارسى نيز همين مطلب حكم فرماست. انسان در بررسى ديوان شاعرى به اشعارى برمى خورد كه از نظر حلاوت و شيرينى جذبه و كشش، در سطحى قرار دارد كه بر ديگر اشعارش تفوق آشكار دارد. هرچند انسان نتواند نكته برترى آن را درك كند امّا با ذوق خدادادى مى تواند به برترى آن واقف گردد. اينك يك نمونه:
خواجه ابوالقاسم فردوسى درباره اهميّت علم و دانش شعر معروفى دارد كه همگى آن را حفظ داريم آنجا كه مى گويد:
توانا بود هركه دانا بود *** به دانش دل پير برنا بود
اكنون شما اين شعر را با دو بيت ديگر شاهنامه كه درباره قدرت نمايى يكى از قهرمانان ايران زمين سروده است مقايسه نماييد كه زيبايى و شيرينى و جذبه و كشش از آن كدام است آنجا كه مى گويد:
به روز نبرد آن يل ارجمند *** به تيغ و به تير و به گرز و كمند
بريد و دريد و شكست و ببست *** يلان را سر و سينه و پا و دست
برترى اين دو شعر بر آن بيت بلكه بر تمام اشعار حماسى شاهنامه به حدى است كه اين دو بيت در ميان شصت هزار بيت شاهنامه بسان مشعل فروزان يا درّ شاهوار مى درخشد. مع الوصف افراد غيروارد در فن بلاغت نمى توانند علل بلاغت

31
و برترى اين دو بيت را تجزيه و تحليل نمايند، اگرچه آن را با ذوق و فطرت خود درك مى كنند.
درست است كه علماى ادب براى فن بلاغت موازين و قوانينى استخراج كرده و علل بلاغت و برترى كلامى بر كلام ديگر را در قالب يك رشته قواعد ريخته اند امّا عرب معاصر با نزول قرآن، همه اين نكات را با ذوق سرشار و فطرت دست نخورده خود درك مى كرد و احساس مى نمود كه شيوه سخن گفتن قرآن طورى است كه با آنچه تاكنون شنيده و گفته است، تفاوت زيادى دارد و زيبايى ظاهر و شيرينى بيان آن را هيچ كلامى ندارد. اين از نظر ظاهر قرآن.

2. عظمت معانى

همان طور كه عرب جاهلى درك مى كرد كه هيچ كلامى از نظر زيبايى به پايه قرآن و شيوه آن نمى رسد همچنين درك مى كرد كه معانى قرآن و اهداف عالى آن در پايه اى است كه با آنچه تاكنون شنيده قابل قياس نيست.
اشعار دوران جاهلى و سخنان سخنوران آنان همگى پيرامون مطالب بسيار مبتذل دور مى زد. محور سخن فصيحان عرب و گويندگان بليغ آنان چشم و ابرو و لب و چهره معشوقه و آثار ديار و خيمه و خرگاه او بود.
شعراى حماسى آنان درباره جنگ و غارتگرى و كشت و كشتار خود و قبيله خويش، سخن مى گفت و گروهى ازخودراضى، كه به مال و ثروت خود افتخار مىورزيدند، در بذل و بخشش خود يا رئيس قبيله خويش، داد سخن مى دادند.
عالى ترين آثار ادبى و فكرى كه از ادبيات دوران جاهليت به يادگار مانده است همان قصايد هفت گانه است كه آنها را با آب طلا نوشته و بر ديوار كعبه آويخته بودند و هم اكنون تمام اين قصايد در اختيار ما هست. در مجموع اين قصايد يك نكته اخلاقى يا يك فكر اجتماعى وجود ندارد. بهترين آنها قصيده «امرء القيس» بزرگ شاعر دوران جاهليت است. از باب نمونه ترجمه چند بيت از قصيده ايشان را نقل

32
مى كنيم:
«بياييد مرا يارى كنيد تا به ياد محبوبه و منزل او كه در انتهاى سزمين رملزار كه در ميان «دخول» و «حومل» و كنار «توضح» و «مقراء» قرار گرفته است، گريه كنيم. ساكنان اين منطقه از آنجا كوچ كرده و عرصه خانه آنان منزلگه آهوان گرديده است و پشكل هاى آنان بسان دانه هاى فلفل ديده مى شود».
سپس سخن را به معشوقه خويش مى كشد و بحث گسترده اى پيرامون بوى خوش و موى بلند و روى زيباى او انجام مى دهد تا رشته سخن به اسب وى منتهى مى گردد. ودرباره او چنين مى گويد:
مكر، مفر، مقبل، مدبر، معاً *** كجلمود صخر، حطه السيل من عل
«از خصوصيات اسب من اين است كه حمله مى كند، فرار مى نمايد، پيش مى رود، و عقب مى آيد، و او اين كارها را آنچنان به سرعت انجام مى دهد تو گويى صخره اى است كه سيل آن را از نقطه بلندى سرازير ساخته است».(1)
گوينده اين اشعار نابغه شعر و فصيح ترين و بليغ ترين شعراى عرب جاهلى است. آيا مى توان مضامين عالى و روح پرور قرآن را با اين مضامين مبتذل قياس نمود؟!
شعراى عرب جاهلى با تمام قدرتى كه در گفتن و سرودن شعر داشتند در برابر زيبايى ظاهر و برترى معانى و عمق مضامين قرآن، انگشت تعجّب به دندان مى گرفتند و غرق در حيرت مى شدند.
شما اگر قصايد شش گانه ديگر را كه بسان اين قصيده آنها را نيز با آب طلا نوشته و بر در ديوار كعبه آويخته بودند، مورد بررسى قرار دهيد، خواهيد ديد كه جز يك

1 . قفا نبك من ذكرى حبيب و منزل *** بسقط اللوى بين الدخول فحومل
فتوضح فالمقراة لمن يعف رسمها *** لما نسختها من جنوب و شمال
ترى بعر الارام في عرصاتها *** و قيعانها كانّه حب فلفل

33
رشته مفاهيم مبتذل و منحط كه همگى بر محور شهوات و نفسانيات دور مى زند، چيز ديگر در آنها وجود ندارد.
خلاصه عرب جاهلى از جهاتى درباره قرآن انگشت تعجّب به دندان مى گرفت و در حيرت عميق فرومى رفت و آن جهات عبارتند از:
1 . او با ذوق سرشار خود دريافت كه زيبايى لفظ و شيوايى اسلوب و هماهنگى آيات، كاملاً بى سابقه است و سيماى ظاهرى آن نه مانند شعر است زيرا فاقد وزن و قافيه است، علاوه بر اين در آن تخيلات شعرى وجود ندارد و نه مانند نثر است كه از هر نوع قيد خالى و دور باشد بلكه داراى انسجام و فواصل خاصى است كه او را از دايره نثر معروف بيرون برده است.
2 . قرآن مطالبى را عرضه مى دارد كه هيچ گاه در قصايد و خطبه هاى عرب وجود نداشته است و هرگز به دنبال توصيف خرابه و خانه معشوقه و شوق ديدار دوستان و بيان خصوصيات شتر و اسب نيست و محتويات آن از غزل سرايى و مدح افراد يا رثا و بيان مصائب اشخاص پيراسته است. درباره زن و عيش و نوش و كوچيدن كاروان و باده و ساغر سخن نمى گويد و هرگز بسان شاعران در محدوده خاصى بحث نمى كند. اين كتاب درباره خدا و صفات و سرآغاز و سرانجام بشر و زندگى امّت هاى ديرينه كه بر اثر طغيان گرفتار خشم الهى گرديده اند و... سخن مى گويد:
3 . قرآن با الفاظى زيبا از معانى كاملاً متناسب بدون اينكه لفظ را فداى معنى يا معنى را فداى لفظ نمايد، با سبكى كاملاً ممتاز و زيبا تعبير مى كند.
4 . هرگاه شاعرى يا نويسنده اى عبارتى يا داستانى را تكرار كند، لطف و زيبايى كلام، بر اثر تكرار از بين مى رود ولى قرآن گاهى با عباراتى فشرده و موجز و گاهى مبسوط و گسترده از سرگذشت پيامبر يا از صفات مبدأ و خصوصيات معاد به طور مكرر سخن مى گويد و هرگز لطمه اى بر لطافت و زيبايى او وارد نمى گردد.

34
5 . در ميان خطابه خطيبان و قصايد شعرا گاهى جمله ها و ابياتى درخشندگى خاصى پيدا كرده، خودنمايى مى كنند، چه از ميان اشعار يك قصيده يا جمله هاى يك خطابه، چند بيت و جمله اى ارزش هنرى و شعرى دارند و باقيمانده آنها مبتذل و پيش پاافتاده مى باشند.
امّا قرآن با گسترش، تمام آيات آن در سطح عالى و خارق العاده قرار دارد. كافى است كه در اين باره نظرى به داستان يوسف كه در سوره اى به طور مبسوط بيان شده است بيفكنيم، مى بينيم كه تمام آيات آن در درجه اعلاى فصاحت و بلاغت قرار دارد.
6 . اين كتاب معانى بسيار بزرگ را در قالب الفاظى كوتاه ريخته و به طرز بديعى بيان مى كند كافى است در اين باره آية الكرسى و آيات آغاز سوره حديد را ملاحظه بنماييم. در اين آيه يا در آيات آغاز سوره حديد يك جهان حقايق فلسفى و معارف عقلى بيان شده است كه عظمت و گسترش معانى و ايجاز جمله ها اعجاب افراد را برمى انگيزد.
7 . اين كتاب مى كوشد بشر را با آفرينش و اسرار جهان و فضايل اخلاقى و رذايل نفسانى و حلال و حرام آشنا سازد و پيوسته مى خواهد او معتقد سازد كه مرگ پايان زندگى نيست.
خطيبان و بليغان عرب معاصر تحت تأثير برترى اسلوب و زيبايى ظاهر و شيرينى بيان و رسايى تعبير و بداعت و ابتكار معانى و عظمت مفاهيم آن قرار گرفته و حيرت و بهت خاصى بر افكار و انديشه هاى آنان سايه افكنده بود و آنچه كه آنان از اعجاب قرآن درك مى كردند همين بود و بس.
اگر پس از مرور زمان دانشمندان اسلام به جهات ديگرى از اعجاز قرآن پى بردند و اعجاز آن را از جهات مختلفى ثابت نموده اند، مطلبى است صحيح و استوار، ولى اين جهات براى عرب معاصر قرآن مطرح نبوده و عقل و فكر و انديشه آنان به آن نمى رسد.

35

گواهى هاى تاريخى بر ناتوانى عرب

از مقابله با قرآن

بررسى هاى آينده به روشنى ثابت خواهد نمود كه اعجاز قرآن منحصر به فصاحت و بلاغت و زيبايى الفاظ و عمق معنى و بداعت و ابتكارى بودن مضامين آن نيست، بلكه قرآن از جهات مختلف و ديدهاى گوناگون معجزه است كه تفصيل اين جهات را در آينده خواهيد خواند.
تحدّى قرآن در روز نزول آن در نزد عرب معاصر فقط در زيبايى الفاظ و دلربايى تعبير و شيوايى بيان و رسايى عبارات و عظمت و ابتكارى بودن معانى آن، خلاصه مى شد. اگر ملل عرب را براى مبارزه و مقابله مى طلبيد، منظور معارضه در همين جهت بود و بس.
به عبارت روشن تر، با اين اعتراف كه قرآن از جهات مختلف و گوناگونى معجزه است امّا عرب دوران جاهلى از اين جهات فقط يكى را درك مى كرد و آن زيبايى الفاظ و بداعت و تازگى معانى و شيرينى بيان و كشش و جذبه اسلوب آن بود و بس و جهات ديگر اعجاز قرآن به مرور زمان بر اثر گسترش بينش ها و عميق گشتن ديده ها براى بشر روشن گرديد.
آنان آنچنان تحت تأثير حلاوت بيان و شيرينى تعبير و زيبايى الفاظ و ابتكارى بودن معانى و علوّ مضامين آن قرار مى گرفتند كه پس از شنيدن چند آيه در برابر عظمت آن مات و متحيّر مى شدند و نمى دانستند كه درباره آن چه بگويند و تحدّى آن و عجز و ناتوانى خويش را چگونه توجيه نمايند.
اكنون يك رشته گواه هاى تاريخى در اينجا نقل مى كنيم و هدف از منعكس

36
كردن داورى فصيحان عرب درباره قرآن دو مطلب است:
1 . اعتراف استوانه هاى بلاغت و استادان سخن به عجز و ناتوانى خويش در برابر قرآن.
2 . محور تحدّى قرآن در نظر آنان موضوع فصاحت و بلاغت و جذبه و كشش خارق العاده قرآن بود. اينك از خوانندگان درخواست مى شود كه در مطالعه اين داورى ها به هر دو نتيجه توجه داشته باشند.

الف . داورى وليد درباره قرآن

قضاوت و داورى يكى از بليغان و حكيمان عرب درباره قرآن كه به او ريحانه و حكيم عرب مى گفتند، روشنگر موضوع ماست و سخنان او گواه روشن بر نحوه برداشت عرب از تحدّى و اعجاز قرآن مى باشد.
گروهى از قريش براى حلّ مشكل نفوذ روزافزون اسلام در ميان جوانان و افراد آزادمنش به «وليد بن مغيره مخزومى» مراجعه كردند و از او خواستند كه نظر خود را درباره قرآن بيان كند! داناى عرب از آنان مهلت خواست تا پس از استماع آيات قرآن نظر خود را اظهار نمايد; از اين جهت او از جاى خود برخاست و در حجر اسماعيل كنار پيامبر (صلى الله عليه وآله)نشست و به او گفت: پاره اى از اشعارت را بخوان! پيامبر فرمود: آنچه من مى خوانم شعر نيست بلكه سخن خداست كه براى هدايت شما فرستاده شده است; سپس پيامبر سيزده آيه از آيات سوره «فصلّت» را تلاوت نمود. هنگامى كه به اين آيه رسيد:
(فَإِنْ أَعْرَضُوا فَقُلْ أَنْذَرْتُكُمْ صَاعِقَةً مِثْلَ صَاعِقَةِ عَاد وَثَمُودَ) (فصلت/13):
«هرگاه از دعوت من روى برگردانيد بگو من شما را از صاعقه اى بسان صاعقه قوم عاد و ثمود برحذر مى دارم».
وليد سخت به خود لرزيد و موهاى او بر بدن وى راست شد و در حالى كه

37
سراپا وجود او را بهت و تحيّر فراگرفته بود راه خانه را پيش گرفت و چند روزى از خانه بيرون نيامد. تا آنجا كه برخى از قريش به او بدبين شده و گفتند وليد راه نياكان خود را ترك گفته و راه محمّد را پيش گرفته است.(1)
او با شنيدن اين سيزده آيه فقط به يك جنبه از جهات اعجاز قرآن توجه پيدا كرد و آن همان جذبه و كشش اسلوب قرآن و آسمانى بودن معانى آن است و شنيدن اين آيات آنچنان او را تحت تأثير قرار داد كه لرزه بر اندامش افتاد و مو بر بدن او راست گرديد.
مفسّران مى گويند روزى كه سوره غافر بر پيامبر نازل گرديده بود، پيامبر با صداى دلنشينى آن را تلاوت مى نمود و «وليد بن مغيره» نزيك پيامبر (صلى الله عليه وآله)نشسته بود و بى اختيار آيات زير توجه او را جلب نمود. اينك آياتى از آغاز سوره غافر:
(حَم * تَنْزِيلُ الْكِتَابِ مِنَ اللهِ الْعَزِيزِ الْعَلِيمِ * غَافِرِ الذَّنْبِ وَقَابِلِ التَّوْبِ شَدِيدِ الْعِقَابِ ذِي الطَّوْلِ لاَ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ إِلَيْهِ الْمَصِيرُ * مَا يُجَادِلُ فِي آيَاتِ اللهِ إِلاَّ الَّذِينَ كَفَرُوا فَلاَ يَغْرُرْكَ تَقَلُّبُهُمْ فِي الْبِلاَدِ)(غافر/1ـ4):
«اين كتاب از جانب خداى قادر و دانا فروفرستاده شده است، خدايى كه بخشنده گناه و پذيرنده توبه است، خدايى كه مجازات او سنگين و نعمت هاى او فراوان است. جز او خدايى نيست. سرانجام هر چيزى به سوى اوست. درباره آيات الهى جز كسانى كه كفر ورزند، كسى مجادله نمى كند. فعاليت و زندگانى آنان در شهرها تو را نفريبد».
اين آيات و آيات بعدى حكيم عرب را سخت تحت تأثير قرار داد كه وقتى «بنى مخزوم» دور او را گرفتند و از وى درباره قرآن داورى خواستند وى گفت:
«و اللّه لقد سمعت من محمّد آنفاً كلاماً ما هو من كلام الإنس و لا من كلام الجنّ و اللّه إنّ له لحلاوة و انّ عليه لطلاوة و انّ أعلاء لمثمر و انّ أسفله لمغدق و انّه

1 . فضل بن حسن طبرسى، اعلام الورى باعلام الهدى، ص 27 - 28.

38
يعلو و لا يعلى عليه»:(1)
«من از محمّد سخنى شنيدم كه هرگز شبيه كلام انس و جن نيست. او شيرينى خاص و زيبايى مخصوصى دارد. شاخسار آن پرميوه و ريشه هاى آن پربركت است. سخنى است برجسته و هيچ سخنى از آن برجسته تر نيست و هرگز قابل معارضه و مبارزه نمى باشد».
او اين جمله ها را گفت و راه خود را پيش گرفت و قريش تصوّر كردند كه وى به آيين محمّد گرويده است.
به قول يكى از دانشمندان بزرگ(2) اين جمله نخستين تقريظى است كه از جانب استادى از استادان بلاغت درباره قرآن گفته شده است و تدبّر در مضامين جمله هاى او نحوه برداشت عرب را از اعجاز قرآن در عصر رسول خدا روشن مى سازد و معلوم مى شود كه اوّلاً قرآن كلامى است كه مبارزه با آن از قدرت بشر بيرون مى باشد، ثانياً آنان از ميان جهات مختلف اعجاز، تنها به جذبه و كشش و حلاوت و شيرينى الفاظ و ابتكارى و آسمانى بودن معانى آن توجه داشتند و هرگز نظير چنين سخنى نشنيده بودند.
براى اينكه به عظمت و فصاحت و بلاغت قرآن، از ديده استاد فن بلاغت عصر نزول قرآن پى ببريم، شايسته است كه سخنان وى را توضيح دهيم.
حكيم و بليغ جامعه عرب نظريه خود را ضمن جمله هاى كوتاه ولى پرمغزى تشريح كرد كه شايسته است جمله هاى شش گانه او را توضيح دهيم. وى گفت:

1. لا يشبه كلام الإنس و الجنّ:

«از محمّد سخنى شنيدم كه هرگز به كلام انس و جنّ شبيه نيست».

1 . همو، مجمع البيان فى تفسير القرآن، ج 5، ص 387.
2 . مرحوم علاّمه شهرسنانى در كتاب المعجزة الخالدة.

39
امّا شبيه سخنان انسان نيست، زيرا سخنان معمولى انسان همان نثر معمولى است كه به زنجير سجع و قافيه كشيده نمى شود و شبيه سخنان جن نيست، زيرا سخنان جن همان جمله هاى خاص و مسجع و كوتاه و به همه نزديك بود و سخنان جن همان ها بودند كه از زبان كاهنان مى شنيدند كه داراى مقاطع خاص و سجع ويژه و الفاظ ظريف بودند و پيچيدگى معانى و تجانس حروف از ويژگى هاى آنها به شمار مى رفت.
اين خصوصيات بود كه آنها را از سخنان معمولى ممتاز مى ساخت. آنان مقيّد بودند كه در مقام سخن گفتن با جمله هاى كوتاه و مختصر كه داراى مقاطع خاص و سجع ويژه اى بود با مردم سخن بگويند. الفاظ غريب و نامأنوس و دشوارى معانى و تجانس حروف از خصوصيات سخنان آنها بود.
ربيع ذئبى معروف به سطيح كاهن علامات و نشانه هاى ظهور پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله)را براى پسر خواهر خود عبدالمسيح، تشريح مى كند:
يسيح عبدالمسيح، على جمل مشيح، اقبل إلى سطيح، و قد أوفى على الضريح، بعثك ملك ساسان، لارتجاج الايوان، و خمود النيران و رؤيا المؤبدان، رأى ابلاصعابا، تقود خيلا عرابا، حتّى إذا اقتحمت الواد، و انتشرت في البلاد، عبدالمسيح! إذا ظهرت التلاوة و غاض وادى السماوة، و ظهر صاحب الهرواة.(1)
وليد با ذكاوت فطرت و كاردانى خود فهميد كه اسلوب قرآن و نظم و جمله بندى و معانى آن نه بر وفق اسلوب كلام بشرى است و نه بر روش سخنان كاهن كه مترجم لغت جن و شياطين بودند، بلكه حساب آن با آنچه كه تا به حال شنيده بودند جدا است و قرآن با آنچه كه نويسندگان مى نويسند و شاعران مى سرايند و سخنوران

1 . مرحوم مجلسى در بحار الأنوار، ج 15، صفحات 308 - 330 جمله هايى از «سطيح» نقل كرده است و ما اين جمله ها را از المعجزة الخالدة شهرستانى، ص 67 نقل كرديم و در بحار، ص 304 به گونه ديگر نقل شده است.

40
مى گويند تفاوت بى نهايت دارد.

2 . و انّ فيه لحلاوة

آن داراى شيرينى خاصى است كه عقول و نفوس را به سوى خود مى كشد و انسان از شنيدن آن لذّت مى برد.

3 . و انّ فيه لطلاوة

زيبايى خاصى دارد. زيبايى الفاظ و جمله هاى قرآن بر محسنات آن افزوده و شكوه خاصى به آن بخشيده است.

4 . و انّ أعلاه لمثمر

قرآن درخت عظيمى است كه شاخسارهاى آن پربار و پرثمر مى باشد.

5 . و انّ أسفله لمغدق

قسمت زير و پايين آن ريشه دار و پربركت است و ماده «غدق» در معناى بركت به كار مى رود; چنانكه قرآن مى فرمايد:
(وَألَوِ اسْتَقَامُوا عَلَى الطَّرِيقَةِ لأَسْقَيْنَاهُمْ مَاءً غَدَقًا)(جن/16):
«اگر در راه حق استقامت ورزيد با آب پربركتى شما را سيراب مى نماييم».
مقصود وليد اين است كه قرآن درختى است كه ريشه هاى فراوانى دارد كه در نقاط مختلف روح و روان رسوخ مى كند و ممكن است اشاره به معانى مختلفى باشد كه گاهى از يك آيه استفاده مى شود.

6 . و انّه يعلو و لا يعلى عليه

قرآن داراى بلاغت فوق العاده اى است كه نمى توان با آن معارضه نمود. اين

41
جملههاى كوتاه و پرمغز روشنگر نظر عرب معاصر درباره قرآن مى باشد و استاد فن بلاغت مانند وليد صريحاً اعلام مى كند كه معارضه و مقابله با قرآن درخور انسان نيست و اگر قرآن وليد را كافر معرفى نمى كرد اين جمله مى توانست در ظاهر سند ايمان و اعتقاد او باشد.

ب) داورى عتبة بن ربيعه

«عتبة بن ربيعه» از سران و مشاهير قريش به شمار مى رفت. گرايش حمزه عموى پيامبر به اسلام، آسمان زندگى قريش را تيره و تار ساخته بود، زيرا بيم آن مى رفت كه نفوذ محمّد(صلى الله عليه وآله)به طور تدريج همه جا را فرا گيرد و ديگر شخصيت ها نيز به سوى اسلام جذب شوند.
در اين لحظه عتبه رو به دوستان خود كرد و گفت من اكنون پيش محمّد مى روم و به او چند چيز پيشنهاد مى كنم شايد او يكى از آنها را بپذيرد. دوستان وى با فكر او موافقت كردند. او برخاست و به سوى رسول خدا كه در مسجد نشسته بود آمد و پيشنهادهايى چند به وى نمود. وقتى او از سخنان خود فارغ گرديد پيامبر رو به او كرد و گفت: «أفرغت يا أباوليد: آيا سخنان خود را به آخر رسانيدى؟» گفت: آرى. پيامبر فرمود: «پاسخ پيشنهادهاى شما در همين آياتى است كه اكنون مى خوانم». پيامبر سى و هفت آيه از سوره «فصلت» براى او خواند و به سجده رفت و سجده نمود و سر برداشت گفت: «اباوليد، پيام خدا را شنيدى؟» عتبه آنچنان مجذوب آيات قرآن شده بود به طورى كه بر دست هاى خود تكيه كرده بود. مدّتى خيره خيره بر چهره پيامبر مى نگريست، تو گويى جذبه و كشش قرآن توانايى سخن را از او سلب كرده بود. وى پس از لحظاتى بدون اينكه كلمه اى با پيامبر سخن بگويد، از جاى خويش برخاست و به سوى دوستان خويش بازگشت. ديدگان همفكران او به صورت «عتبه» دوخته شده بود. همگى از او پرسيدند: نتيجه چه شد؟ او جريان را از اوّل تا به آخر گفت; سپس افزود: من از محمّد كلامى شنيدم «و اللّه ما هو بالشعر و لا بالسحر و لا

42
بالكهانة»: سخنان او نه شعر است و نه شبيه گفتار ساحران و كاهنان مى باشد چه بهتر او را ميان قبايل رهاسازيم اگر او را كشتند همگى از ناحيه او راحت مى شويم و اگر در ميان آنان نفوذ پيدا كرد، و حكومتى برپا نمود در اين صورت او از فاميل ماست، براى ما بهره اى خواهد داشت.(1)
ما از سخنان و اعجاب اين دو نفر كه هركدام استوانه سخن و پيشواى عرب در فن بلاغت بودند دو چيز استفاده مى كنيم:
الف) آنچه مايه اعجاب و شگفتى آنان بود همان شيرينى و زيبايى و به اصطلاح بلاغت خارق العاده قرآن بود كه قرآن را از ديگر سخنان جدا مى كرد.
وليد بن مغيره با صراحت گفت كه كلام محمّد شبيه كلام انس و جنّ نيست و داراى شيرينى و زيبايى خاصى است. عتبه گفت:«قرآن شعر نيست و هرگز ارتباطى با سخنان ساحران و كاهنان ندارد». هرگز اين دو نفر روى جهات ديگر اعجاز قرآن انگشت نگذاشتند، زيرا جهات ديگر اعجاز قرآن به مرور زمان و كنجكاوى دانشمندان به فكر ما راه يافت و روى صفحات نوشته شد.
ب) استادان بلاغت در عصر پيامبر با صراحت كامل اعتراف نمودند كه مبارزه با قرآن ممكن نيست و هرگز شيوه سخن گفتن قرآن، شبيه سخنان انسان ها نمى باشد.

ج) داورى دوّم «وليد»

شأن نزولى است كه مفسّران در تفسير آيه(إِنْ هَذَا إِلاَّ قَوْلُ الْبَشَرِ)(مدثر/25):«اين قرآن سخن بشر است» چنين نقل كرده اند:
قريش در «دار الندوة» انجمن كردند. «وليد» در آن اجتماع شروع به سخن كرد و گفت: شما مردم عرب داراى مفاخر بزرگ و افكار عالى مى باشيد. فردا ملّت عرب

1 . ابن هشام، سيره ابن هشام، ج 1، ص 293 ـ 294.

43
از اطراف براى زيارت خانه خدا خواهند آمد و درباره محمّد از شما سؤال خواهند نمود. براى اينكه پاسخ هاى مختلف از شما نشنوند لازم است عقيده خود را درباره او يكى كنيد; سپس پرسيد: عقيده شما درباره اين مرد چيست؟
يكى گفت: «شاعر است». وليد صورت خود را درهم كشيد و گفت: «ما شعر زياد شنيديم، ولى سخن او شبيه شعر نيست». ديگرى گفت: «كاهن است». وى گفت: «سخنان او مانند سخنان كاهنان نيست و هرگز آنان در موضوعات جزئى با جمله هاى كوتاه و نزديك به هم و سجع خاصى از غيب خبر نمى دهند». سومى گفت: «او را ديوانه بخوانيم». گفت: «هركس با او ملاقات كند مى فهمد كه هرگز ديوانه نيست». سرانجام نظر وليد بر اين قرار گرفت كه او را ساحر خوانند، زيرا او با كلام خود ميان مردم قريش و خانواده ها جدايى افكنده است.(1)
دقت در اين قطعه تاريخى مى رساند كه آنان به هيچ وجه نمى توانستند به معارضه قرآن بهپا خيزند و آسان ترين راه را اين ديدند كه او را ساحر و سخن او را سحر بخوانند، زيرا مى ديدند كه بلاغت قرآن و شيرينى بيان و شيوايى تعبير، عظمت و ابتكارى بودن معانى آن به قدر مؤثرى است كه گروهى را به سوى خود جذب نموده و مجذوب خود ساخته است; از اين طريق ميان يك خانواده و يك قبيله تفرقه مى افكند و در اين انجمن فقط اعجاز قرآن از نظر كشش و جذابيت مورد بحث و گفتگو بود و هرگز جهات ديگر مورد توجه آنان نبود و در ضمن تصريح شد كه مبارزه با آن در امكان آنان نيست.

د) جلوگيرى از شنيدن قرآن

شواهد و گواه هاى پيشين به خوبى روشن ساخت كه بزرگ ترى حربه برنده پيامبر در برابر عرب همان قرآن فصيح و كتاب بليغ او بود. زيبايى و شيرينى سخن

1 . فضل بن حسن طبرسى، مجمع البيان فى تفسير القرآن،ج 5، ص 386.

44
او، به حدّى بود كه افراد منصف و بى غرض را به سوى خود جذب مى نمود و در باطن احساس مى كردند كه تاكنون سخنى بسان آن نشنيده اند و مبارزه با آن به هيچوجه ممكن نيست.
قريش مى ديد كه سرسخت ترين دشمنان پيامبر با شنيدن آياتى چند مجذوب آيين وى شده و عنان اختيار را از كف مى دهند و اين كار علّتى جز اين نداشت كه آنان بالفطره افراد سخن شناس و سخن ساز بودند و شيرينى بيان قرآن را مى چشيدند. قريش چاره اى جز اين نديد كه جوانان را از شنيدن قرآن باز دارد و مأمورانى در محيط مسجد و اطراف خانه پيامبر (صلى الله عليه وآله)بگمارد كه تماس افراد را با پيامبر تحت نظر بگيرند و از ارتباط افراد با پيامبر كاملاً جلوگيرى كنند و اگر پيامبر از آزادى ايّام حجّ استفاده نمود و در مسجد با آهنگ بلند به خواندن قرآن مشغول گرديد، آنان سر و صدايى به راه اندازند تا زائران خانه خدا از شنيدن صداى او باز دارند و قرآن مجيد تصميم آنان را در آيه اى نقل مى كند:
(وَقَالَ الَّذِينَ كَفَرَوُا لاَ تَسْمَعُوا لِهَذَا الْقُرْآنِ وَالْغَوْا فِيهِ لَعَلَّكُمْ تَغْلِبُونَ)(فصلت/26):
«به افراد كافر دستور داد كه هيچ كسى به قرآن محمّد گوش فرا ندهد و هنگام شنيدن صداى قرآن، هياهو كنند تا اينكه آنان پيروز گردند».
جلوگيرى از استماع قرآن جز به خاطر جلوگيرى از نفوذ قرآن نبود و علّت نفوذ آن جز بلاغت اعجازآساى آن چيز ديگرى نبوده است.
علاقه آنان به شنيدن قرآن و لذّتى كه از كلمات و جمله ها و آيات آن مى بردند، به حدّى بود كه سران قريش خود قانون شكنى نموده و مخفيانه شب ها در پشت خانه پيامبر(صلى الله عليه وآله)پنهان مى شدند تا نيمه شب كه پيامبر (صلى الله عليه وآله)براى خواندن نماز شب برمى خاست و مقدارى قرآن مى خواند، قرآن بليغ و كلام فصيح او را بشنوند. مورخان در اين باره مى نويسند:
«ابوسفيان» و «ابوجهل» و «اخنس بن شريق» يك شب بدون اطلاع از

45
يكديگر، از خانه هاى خود بيرون آمده و راه خانه پيامبر را پيش گرفتند و هركدام در گوشه اى پنهان شده و هدف آنها اين بود كه صوت قرآن (محمّد) را كه شب ها در نماز خود با آهنگ دلنشين مى خواند بشنوند و هر سه نفر بدون اطلاع از وضع يكديگر، تا صبح در آنجا ماندند و قرآن را استماع كردند و سپيده دم مجبور شدند كه به سوى خانه هاى خود باز گردند. هر سه نفر در نيمه راه به هم رسيدند و يكديگر را سرزنش كردند و گفتند كه هرگاه افراد ساده لوح از وضع ما آگاه گردند درباره ما چه مى گويند؟
شب دوّم نيز جريان به همين وضع تكرار گرديد. گويى يك جاذبه و كشش درونى آنان را به سوى خانه «پيامبر اسلام» مى كشانيد. موقع مراجعت باز هر سه نفر به هم رسيدند و سرزنش ها را از سر گرفتند و تصميم گرفتند كه اين عمل را تكرار نكنند، ولى جذبه قرآن پيامبر براى بار سوّم باعث شد كه هر سه نفر مجدداً بدون اطلاع ديگرى در اطراف خانه پيامبر پنهان شوند و تا صبح قرآن او را استماع كنند و هر آنى بيم آنها زيادتر مى گشت و با خود مى گفتند كه هرگاه وعده و وعيد محمّد راست باشد در زندگى خود خطاكارند.
هوا روشن گرديد از ترس ساده لوحان خانه پيامبر را ترك گفتند و اين دفعه مانند دو دفعه پيش در بازگشت، با يكديگر ملاقات نمودند و همگى اقرار كردند كه در برابر جذبه و كشش قرآن تاب مقاومت ندارند، ولى براى پيشگيرى از حوادث ناگوار با هم پيمان بستند كه براى هميشه اين كار را ترك كنند.(1)

هـ) قضاوت طفيل درباره قرآن

«طفيل بن عمرو» كه شاعر شيرين زبان و خردمندى بود و در ميان قبيله خود نفوذ كلمه داشت وارد مكّه گرديد. اسلام آوردن مردى مانند «طفيل» براى قريش

1 . ابن هشام، سيره ابن هشام، ج 1، ص 386 ـ 388

46
بسيار گران و سنگين بود.
لذا سران قريش و بازيگران صحنه سياست دور او را گرفتند و گفتند: اين مردى كه كنار «كعبه» نماز مى گزارد با آوردن آيين جديد اتحاد و اتفاق ما را به هم زده و با سحر بيان خود سنگ تفرقه ميان ما افكنده است و ما مى ترسيم كه چنين دودستگى ميان قبيله شما بيفكند. چه بهتر اصلاً با اين مرد، سخن نگويى.
«طفيل» مى گويد: سخنان آنها چنان مرا متأثر كرد كه از ترس تأثير سحر بيان او تصميم گرفتم كه با او سخن نگويم و سخن او را نشنوم و براى جلوگيرى از نفوذ سحر او، هنگام طواف مقدارى پنبه در گوش هاى خود قرار دادم كه مبادا زمزمه قرآن و نماز او به گوش من برسد.
بامدادان در حالى كه پنبه را در داخل گوش هاى خود كرده بودم وارد مسجد شدم و هيچ مايل نبودم سخنى از او بشنوم، ولى نمى دانم چطور شد يك مرتبه كلام و سخن بسيار شيرين و زيبايى به گوشم رسيد و بيش از حد احساس لذّت نمودم. با خود گفتم مادرت عزادار شود. تو كه يك مرد سخن ساز و خردمندى هستى. چه مانع دارد سخن اين مرد را بشنوى؟ هرگاه نيك باشد بپذيرى و اگر زشت باشد آن را رد كنى. براى اين كار آشكارا با آن حضرت تماس نگرفتم. مقدارى صبر كردم تا رسول خدا راه خانه خود را پيش گرفت و وارد خانه شد و من نيز اجازه گرفتم وارد خانه شدم. جريان را از آغاز تا پايان بازگو كردم و گفتم: قريش درباره شما چنين و چنان مى گويند و من در آغاز كار تصميم نداشتم با شما ملاقات كنم، ولى حلاوت قرآن شما مرا به سوى تو كشيده است. اكنون مى خواهم حقيقت آيين خود را براى من تشريح كنى و مقدارى براى من بخوانى.
رسول خدا (صلى الله عليه وآله)آيين خود را بر او عرضه داشت و مقدارى قرآن خواند. طفيل مى گويد: «به خدا سوگند كلامى زيباتر از آن نشنيده و آيينى معتدل تر از آن نديده بودم»;(1) سپس طفيل به حضرتش عرض كرد:

1 . فلا واللّه ما سمعت قولاً قط أحسن منه و لا أمراً أعدل منه.

47
«من در ميان قبيله خود يك فرد نافذالقول هستم. براى نشر آيين شما فعاليت خواهم نمود».(1)

و) پيامبر و آهنگر رومى

گواه ديگر بر عجز و ناتوانى عرب معاصر از مقابله و مبارزه با قرآن اين است كه آنان كوشش مى كردند كه بر عجز و قصور خويش به هر نحوى باشد سرپوش بگذارند و مغلوبيت و ناتوانى خويش را در برابر قرآن توجيه كنند و بسان فرد غريق كه به هر چيزى دست مى اندازد به همه جا دست مى انداختند; هرچند مى دانستند كه در نزد افراد فهميده پشيزى ارزش ندارد.
تاريخ و علماى تفسير مى گويند: در برخى از روزها پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله)در كنار آهنگرى رومى مى نشست و با او به گفتگو مى پرداخت. مجالست پيامبر با آن مرد در طول اقامت وى در مكه از چند بار و در هر بار از چند دقيقه تجاوز نمى كرد.
مع الوصف قريش همين مطلب را دستاويز خود قرار دادند و گفتند كه محمّد قرآن را از آن مرد رومى مى آموزد و او معلم محمّد مى باشد.
قرآن مجيد فوراً به تهمت آنان پاسخ داده و مى فرمايد:
(لِسَانُ الذِي يُلْحِدُونَ إِلَيْهِ أَعْجَمِيٌّ وَهَذَا لِسَانٌ عَرَبي مُبِينٌ)(نحل/103):
«زبان كسى كه به آن اشاره مى كنند غيرعربى است، در حالى كه قرآن به زبان عربى روشن است».
يعنى بر فرض اينكه محمّد معانى قرآن را از او فرا گيرد، ولى هرگز الفاظ نمى تواند به او مربوط باشد، زيرا آن مرد آهنگر يكفرد غيرعرب است و آشنايى كامل با زبان عربى ندارد. در اين صورت جمله ها و الفاظ قرآن مربوط به خود پيامبر خواهد بود. هرگاه قرآن كلام بشرى و موضوع خود پيامبر باشد بايد در اين صورت شما

1 . ابن هشام، سيره ابن هشام، ج 1، ص 410.

48
بتوانيد به آن مقابله نماييد.

محور تحدّى قرآن در رسالت چه بود

تا اينجا به خوبى روشن گرديد كه فصيحان عرب و بليغان قوم در برابر قرآن كمال ناتوانى را ابراز داشته و جز تسليم و اظهار عجز چاره اى نداشتند. اكنون وقت آن رسيده كه ببينيم محور تحدّى قرآن در عصر رسالت چه بوده است و اينكه قرآن جهانيان را به مقابله و معارضه با قرآن دعوت مى كرد (مقصود مبارزه در قسمتى از جهات مختلف قرآن مى باشد).
ما با اعتراف به اينكه قرآن مجيد از جهات مختلفى معجز است و اعجاز او اختصاص به زيبايى الفاظ و گيرايى بيان و برترى اسلوب و شيوايى جمله ها و آيات آن ندارد ـ چنانكه به طور مشروح در اين باره بحث خواهيم نمود- معتقديم كه تحدّى قرآن روز عصر رسالت مربوط به مسئله فصاحت و بلاغت فوقالعاده آن بوده است و اين مطلب را از سه راه مى توان ثابت نمود:
1 . در گذشته به روشنى ثابت نموديم كه معجزه هر پيامبرى بايد با فن رايج آن زمان مطابق باشد تا روشن ترين گواه بر ارتباط وى با مبدأ جهان گردد و فن رايج در زمان رسول خدا، موضوع شعر و ادب و سخن سازى بود; از اين جهت بايد گفت تحدّى قرآن در عصر رسول اكرم (صلى الله عليه وآله)از آن ديده باشد كه فن رايج رسالت به شمار مى رفت.
2 . گواه هاى پيشين كه درباره اثبات عجز و ناتوانى عرب از معارضه با قرآن آورده شد، به خوبى گواهى مى دهد كه برداشت عرب از اعجاز قرآن، تنها و تنها جنبه هاى ادبى و شيوه سخن گفتن به ضميمه عميق و ابتكارى بودن معانى آن بود; از اين جهت بليغان عرب و پى افكنان شعر و ادب معاصر عصر رسالت با شنيدن چند آيه اعتراف مى كردند كه نمى توان به جنگ و مقابله قرآن برخاست و قرآن كلامى است مافوق كلام بشر و هرگز كلامى به آن شيرينى و زيبايى نشنيده اند.

49
همه آنان در اعترافهاى خويش انگشت روى جهت ديگرى از جهات اعجاز قرآن نگذاشته و همگى روى شيرينى سخن و زيبايى بيان و بداعت و ابتكارى بودن معانى آن تكيه مى كردند.
3 . قرآن مجيد شرايط مقابله با قرآن را به اندازه اى كاهش داد تا آنجا كه درخواست نمود كه جامعه انسانى فقط سوره اى بسان سوره هاى قرآن بياورد و اعلان كرد كه با آوردن چنين سوره اى پيامبر گرامى همه ادعاهاى خويش را پس مى گيرد آنجا كه فرمود:
(وَإِنْ كُنْتُمْ فِي رَيْب مِمَّا نَزَّلْنَا عَلَى عَبْدِنَا فَأْتُوا بِسُورَة مِنْ مِثْلِهِ وَادْعُوا شُهَدَاءَكُمْ مِنْ دُونِ اللهِ إِنْ كُنْتُمْ صَادِقِينَ)(بقره/ 32):
«هرگاه از آنچه كه بر بنده خويش نازل كرديم در شك و ترديد هستيد، فقط يك سوره مانند سوره هاى قرآن او بياوريد و تمام افراد را جز خدا براى اين كار دعوت كنيد اگر راستگو هستيد».
اكنون بايد ديد يگانه چيزى كه از ميان جهات مختلف اعجاز قرآن مى تواند در تمام سوره هاى قرآن وجود داشته باشد چيست؟ آيا جز مسئله فصاحت و بلاغت فوق العاده قرآن چيزى ديگر هست؟
جهات ديگر اعجاز قرآن آنچنان نيستند كه در همه سوره هاى قرآن وجود داشته باشند; مثلاً معجزهاى علمى قرآن درباره آفرينش آسمان و زمين كه علم امروز بر آنها دست يافته است، آنچنان نيست كه در همه سوره هاى قرآن وجود داشته باشد; همچنين اعجاز قرآن از نظر قانونگذارى يا گزارش هاى غيبى يا جهات ديگر -كه به طور مشروح خواهد آمد- آنچنان نيستند كه همه آنها در تمام سوره هاى قرآن موجود باشند; مثلاً خبرهاى غيبى قرآن در برخى از سوره هاست، نه در تمام سوره ها و همچنين است قوانين اعجازآساى قرآن; بنابراين يگانه چيزى كه در تمام سوره هاى قرآن موجود است و خود را در همه جا و همه سوره هاى نشان مى دهد همان موضوع فصاحت و بلاغت آن مى باشد و بس.

50

پاسخ يك سؤال

ممكن است گفته شود كه گرچه دلايل پيشين به خوبى ثابت نمود كه محور تحدّى قرآن در عصر نزول همان موضوع زيبايى الفاظ و شيرينى بيان و بداعت و ابتكارى بودن معانى آن بوده است، ولى از برخى آيات استفاده مى شود كه قرآن مجيد در همان عصر روى جهت ديگرى نيز از جهات اعجاز قرآن تكيه كرده است و آن پيراستگى قرآن از تضاد در محتويات است، زيرا اگر قرآن از ناحيه غير خداوند بود در اين صورت اختلاف و تضاد در محتويات آيات آن بهخوبى به چشم مى خورد. اكنون كه هيچ نوع اختلاف و تضادى در مضامين و معانى آن وجود ندارد، بايد گفت كه اين كتاب از سوى غير خدا فروفرستاده نشده است، بلكه از جانب خدايى است كه اشتباه و خطا به او راه ندارد; چنانكه مى فرمايد:
(أَفَلاَ يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ وَلَوْ كَانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللهِ لَوَجَدُوا فِيهِ اخْتِلاَفًا كَثِيرًا)(نساء/82):
«آيا در قرآن نمى انديشيد كه اگر از جانب غير خدا بود در آن اختلاف زيادى پيدا مى كردند».
پاسخ: توجه به اين نكته لازم است و آن اينكه اساس استدلال با اين آيه اين است كه مقصود از نبودن اختلاف در قرآن، اختلاف و تضاد در محتويات معانى آن است; مثلاً در جايى سرگذشت حضرت موسى را به نحوى نقل مىكند كه با آنچه قبلاً نقل كرده است تضاد و اختلاف داشته باشد. بنابر اين تفسير مى توان گفت كه آيه گواه بر اين است كه قرآن در روز نزول علاوه بر فصاحت و بلاغت موضوع ديگرى مانند نبودن اختلاف در مضامين و معانى تكيه كرده است.
ممكن است هدف آيه چيز ديگر باشد و آن نبودن اختلاف در اسلوب كلام و شيوه سخن است; يعنى قرآن آنچنان نيست كه برخى از آيات و سوره ها از نظر فصاحت در درجه عالى و حدّ اعجاز باشد و برخى ديگر در حدّ عادى و درجه نازل قرار گيرد، بلكه همگى در سطح عالى و در حدّ اعجاز قرار دارند و احدى در جهان

51
نمى تواند با هيچ سوره اى از سوره ها مقابله كند، زيرا همه آيات از اعجاز در تعبير و بيان و بداعت و ابتكارى بودن معانى برخوردار است و در اين قسمت- كه همگى در سطح اعجاز قرار دارند- در ميان آيات آن اختلاف وجود ندارد.
توضيح اينكه سخنان يك فرد عادى هرچند در شيرينى گفتار و زيبايى كلام و انشاى معانى سرآمد روزگار باشد، نمى تواند در تمام اوقات يكنواخت باشد، بلكه در گفتار و سخنان او نوسان كاملى وجود خواهد داشت. سرايندگان سخن ساز و گويندگان فصيح و بليغ هر اندازه در فن شعر و خطابه قوى و نيرومند باشند، همه سروده ها و سخنان آنان زيبا و شيرين، فصيح و بليغ نمى باشد. اگر قسمتى از اشعار و خطبه هاى آنان ممتاز و عالى باشد برخى ديگر بسيار مبتذل و در درجه بسيار نازل و پايين قرار مى گيرد. ولى اسلوب و روش قرآن بر خلاف آنهاست. قرآن در عين اينكه برخى از آيات آن بر برخى ديگر برترى دارد، ولى همگى داراى اسلوب و روش واحدى است كه آنها را به پايه اعجاز و مافوق معارضه رسانيده است و هرگز اختلاف و نوسان در اسلوب كه برخى به پايه اعجاز برسد و برخى ديگر در رديف سخنان عادى قرار گيرد، در آن وجود ندارد.
مشروح اين قسمت را در بخش «اعجاز قرآن از نظر هماهنگى در اسلوب و بيان» خواهيد خواند.

52

قرآن و بليغان عرب

گاهى تصوّر مى شود كه در آغاز اسلام، فصيحان و بليغان عرب با قرآن به مبارزه برخاسته اند، ولى بر اثر مرور زمان براى ما مخفى مانده و حكومت هاى نيرومند اسلام از ابراز و اظهار آن به شدّت جلوگيرى نموده اند، ولى اين انديشه آنچنان باطل و بى اساس است كه ما خود را از هر نوع پاسخ بى نياز مى دانيم، زيرا اگر عرب به معارضه با قرآن موفق شده بود قطعاً آن را در محافل ادبى و اجتماعات بزرگ و موسم حجّ و بازارهاى بازرگانى كه از نقاط عربستان به آنجا روى مى آوردند، اعلان مى كرد و آن را بر ملت عرب مى خواند و دشمنان اسلام آن را مانند سرود، در همه محفل ها و مجلس ها با صداى رسايى مى خواندند و در هر مناسبتى آن را تكرار مى كردند و نسل به نسل به يكديگر تلقين مى نمودند و بسان مدعى كه در حفظ گواه خود مى كوشد در حفظ و بقاى آن كوشش مى كردند، زيرا اين آيات بيش از تاريخ و اشعار دوران جاهلى كه كتاب هاى تاريخ و جوامع ادبى را پر كرده است، موجبات روشنى ديدگان آنان را فراهم مى آورد و به محافل و انجمن هاى ادبى آنها نشاط خاصى مى بخشيد; مع الوصف ما از چنين معارضه كوچك ترين اثرى نمى بينيم و نمى شنويم.
گذشته از اين، قرآن نه تنها عرب عصر رسالت را به معارضه با خود دعوت نموده است بلكه تمام بشر و بالاتر همه انس و جن را مورد خطاب قرار داده و همگى را به مبارزه با قرآن دعوت كرده و دعوت خود را به گروه معيّنى محصور نساخته است و با يك نداى جهانى پيامى به شرح زير فرستاده است:
اگر انس و جن دور هم گرد آيند تا مانند قرآن را بياورند هرگز قادر به انجام دادن آن نمى شوند; هرچند برخى، برخى ديگر را كمك نمايند.(1)

1 . (قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الإِنْسُ وَالْجِنُّ عَلَى أَنْ يَأْتُوا بِمِثْلِ هَذَا الْقُرْآنِ لاَ يَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَلَوْ كَانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْض ظَهِيرًا)(اسراء / 88).

53
اين آيه قرن هاست كه در گوش بشر و انسان ها طنين انداز است و هنوز تاكنون هيچ كس نتوانسته است به معارضه با قرآن برخيزد.
مسيحيان و دشمنان اسلام را مى بينيم كه براى پايين آوردن عظمت و شرافت اسلام و به منظور بدگويى درباره پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله) و انتقاد از كتاب مقدس او، هر سال و هر ماه اموال خرج مى كنند. اگر براى آنان معارضه با قرآن يا معارضه با سوره اى از سوره هاى قرآن امكان داشت، قطعاً از اين راه وارد شده و با آن به معارضه برمى خاستند، زيرا معارضه با قرآن علاوه بر اينكه آنان را از صرف هزينه هاى زياد و تحمّل مشقت هاى فراوان آسوده مى سازد بزرگ ترين گواه و برهان براى آنها محسوب مى شود و نزديك ترين وسيله براى رسيدن به آرزوى آنها مى باشد، در صورتى كه خردمندان آنان هرگز به فكر معارضه با قرآن نيفتاده اند.
اصولاً اگر انسان با كلامى انس بيشتر بگيرد مدتى نمى گذرد كه احساس مى كند كه مى تواند نظير آن را بياورد، ولى اين مطلب در قرآن به كلّى برعكس است. ممارست بيشتر با قرآن و تلاوت سوره ها چنين قدرتى را به انسان نمى بخشد و هر اندازه هم ساعاتى در اين فكر فرورود، سرانجام جز عجز و ناتوانى چيزى در خود احساس نمى كند. اين خود گواه بر اين است كه اسلوب قرآن كاملاً از حدود تعليم و تعلّم و انديشه بشرى خارج است.
خلاصه پيامبر اسلام با قرآن خود، ضربه شكننده اى بر جامعه بت پرستى و سازمان زندگى آنان وارد ساخت تا آنجا كه ميان پدر و پسر، برادر و برادر، زن و شوهر، جدايى افكند و سران شرك در خاموش كردن اين مشعل به همه چيز چنگ زدند; از انكار و استهزا از آزار و شكنجه و توسل به عموى پيامبر حضرت ابوطالب گرفته تا برسد به نبردهاى خونين كه به صورت برادركشى درآمد.

54
از هر درى وارد شدند، ولى نتيجه اى نگرفتند و اگر امكان مبارزه با قرآن وجود داشت يا اگر سوره اى مانند سوره هاى قرآن آورده بودند بيش از همه از آن استفاده كرده و شخص پيامبر را در محافل و مجالس خود به محاكمه مى كشيدند و در سرتاسر شبه جزيره اعلام مى نمودند و نشان مى داد قرايح ادبى و ذوق شعرى آنان در درجه بسيار عالى بود و مواد قرآن و حروف آن را كاملاً در اختيار داشتند.
پس از درگذشت پيامبر انبوه بى شمارى از يهودان و نصارى در يمن و سوريّه و عراق زندگى مى كردند و همه آنان يا عرب بودند كه به يكى از دو آيين گرايش داشتند يا با زبان عربى كاملاً آشنا بودند، ولى در طول اين مدّت كوچك ترين مبارزه اى از خود نشان ندادند; حتى نتوانستند كه سوره اى مانند سوره هاى قرآن بياورند.
عداوت منافقان در مدينه كمتر از ديگران نبود. آنان در تمام لحظات در كمين اسلام نشسته و از هر راهى بر ضدّ اسلام استفاده مى كردند، ولى راه مبارزه با قرآن را به روى خود بسته ديده، از اين راه وارد نشدند. با اين بيان مى توان يقين پيدا كرد كه هرگز عرب معاصر با نزول قرآن يا كسانى كه پس از دوران رسالت، زندگى كرده اند نظير قرآن يا نظير سوره هاى آن را نياورده اند.

سرگذشت چهار دانشمند عهد عباسى

اكنون سرگذشت چهار تن از نويسندگان نامى دوران عباسى را كه به فكر مبارزه با اسلام از طريق آوردن قرآنى مانند قرآن محمّد (صلى الله عليه وآله)افتاده بودند نقل مى نماييم.
هشام بن حكم از ياران دانشمند امام جعفر صادق (عليه السلام) است. وى از امام صادق (عليه السلام)نقل مى كند كه چهار تن از سران الحاد به نام هاى ابن ابى العوجاء، ابوشاكر، عبداللّه بن مقفع و عبدالملك بصرى، در مسجدالحرام گرد آمدند تا درباره مبارزه با قرآن تصميمى بگيرند و با خود چنين گفتند كه اساس آيين اسلام قرآن است و يگانه برهان مسلمانان همين كتاب آنها مى باشد كه مى گويند انس و جن

55
نمى توانند كتابى نظير آن را بياورند. هرگاه ما چهار نفر كه سرآمد نويسندگان عصر حاضريم دانش و بينش خود را روى هم گرد بياوريم و هركدام به اندازه يكچهارم قرآن سخن بسازيم در اين صورت برهان مسلمانان را از بين برده ايم; سپس هر چهار نفر تصميم گرفتند كه هركدام در نقطه اى به تنظيم يك چهارم كتابى بسان قرآن همّت گمارد و سال آينده در همين نقطه با هم ملاقات كنند.
سال به پايان رسيد و همگى در مسجدالحرام گرد آمدند و هريك نتيجه كار خود را چنين بيان كرد: ابن ابىالعوجاء اعتذار جست كه بلاغت آيه(لَوْ كَانَ فِيهِمَا آلِهَةٌ إِلاَّ اللهُ لَفَسَدَتَا)(انبياء/ 22):
«هرگاه در آسمان ها و زمين خدايانى بود فساد و تباهى سراسر هستى را فرامى گرفت» مرا در اين مدّت به خود مشغول كرده است.
دوّمى گفت: آيه (يَا أَيُّهَا النَّاسُ ضُرِبَ مَثَلٌ فَاسْتَمِعُوا لَهُ إِنَّ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللهِ لَنْ يَخْلُقُوا ذُبَابًا وَلَوِ اجْتَمَعُوا لَهُ وَإِنْ يَسْلُبْهُمُ الذُّبَابُ شَيْئًا لاَ يَسْتَنْقِذُوهُ مِنْهُ ضَعُفَ الطَّالِبُ وَالْمَطْلُوبُ) (الحج/73):
«هان مردم، مثلى زده شده، به مفاد آن گوش فرادهيد. خدايانى كه جز خدا مى خوانيد به اندازه اى ناتوانند كه نمى توانند مگسى را بيافرينند و اگر مگسى چيزى از آنها بگيرد نمى توانند آن را باز ستانند. ستايشگر و ستايش شده چقدر ناتوانند»، مرا شيفته خود ساخته و از فكر مبارزه باز داشته است.
سوّمى گفت: من وقتى آيه (يَا أَرْضُ ابْلَعِي مَاءَكِ وَيَا سَمَاءُ أَقْلِعِي وَغِيضَ الْمَاءُ وَقُضِىَ الأَمْرُ وَاسْتَوَتْ عَلَى الْجُودِىِّ وَقِيلَ بُعْدًا لِلْقَوْمِ الظَّالِمِينَ) (هود/44):

56
«به زمين گفتند كه آب خود را فرو بر و اى آسمان باز گير. آب كاسته شد و فرمان خدا انجام گرفت و كشتى بر كوه جودى نشست و گفته شد گروه ستمگر دور باد» را خواندم، شيرينى و شيوايى تعبير اين آيه مرا از كار باز داشت.
چهارمى گفت: بلاغت و شيرينى بيان آيه (فَلَمَّا اسْتَيْأَسُوا مِنْهُ خَلَصُوا نَجِيًّا)(يوسف/ 80):
«وقتى آنان نوميد شدند براى نجوا و راز گويى به گوشه اى رفتند» مرا از تفكر در آيات ديگر باز داشته است.
در اين لحظه امام صادق (عليه السلام) از مذاكرات آنان آگاه گرديد و از كنار آنان گذشت و اين آيه را خواند:(قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الإِنْسُ وَالْجِنُّ عَلَى أَنْ يَأْتُوا بِمِثْلِ هَذَا الْقُرْآنِ لاَ يَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَلَوْ كَانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْض ظَهِيرًا)(الاسراء/88):
«هرگاه انس و جن دور هم گرد آيند تا مانند قرآن را بياورند نمى توانند مانند آن را بياورند; هرچند همديگر را پشتيبانى كنند».(1)

موقعيت قرآن نزد بليغان عرب

كسانى كه مى انديشند يا احتمال مى دهند كه در صدر اسلام فصيحان و بليغان عرب به مبارزه با قرآن برخاسته ولى بر اثر مرور زمان از ميان رفته است، لازم است موقعيت قرآن را نزد استادان ادب و شعر در گذشته و حال، مورد دقت و بررسى قرار دهند. در اين بررسى بر هر فرد منصفى روشن مى شود كه استادان فصاحت و بلاغت در برابر بلاغت قرآن، سر تعظيم فرود آورده و خود را ناتوان تر از آن مى ديدند كه با آن به مبارزه برخيزند و ما براى نمونه چند مورد از اعتراف استادان ادب را كه در عصر نزول قرآن مى زيستند در اينجا مى آوريم.

1 . ابومنصور طبرسى، احتجاج طبرسى، ص 255. محمدباقر مجلسى، بحار الأنوار، ج 17، ص 213 ـ 214 نقل از خرائج و در پاورقى بحار، متن احتجاج نقل شده است.

57
اعشى از شعراى نامى عرب در عصر جاهلى به شمار مى رفت و اشعار او نقل مجالس بزم قريش بود. در نقطه اى دور از محيط مكه مى زيست. در دوران پيرى از تعاليم حيات بخش اسلام به وسيله آيات قرآن آگاهى يافت. آشنايى با اين تعاليم، طوفانى در وجود او پديد آورد و قصيده اى سراپا نغز در مدح پيامبر (صلى الله عليه وآله)سرود تا آن را به عنوان بهترين ارمغان حضور رسول خدا تقديم دارد.
تعداد اشعار وى درباره پيامبر (صلى الله عليه وآله)از 24 بيت تجاوز نمى كند و هم اكنون در ديوان وى در صفحات 151 - 153 ضبط مى باشد; مع الوصف از بهترين و بليغ ترين اشعارى است كه درباره پيامبر (صلى الله عليه وآله)سرود شده است. بسيارى از اين اشعار چكيده تعاليم عالى اسلام است كه رسول خدا براى نجات بشر آورده است و ما برخى از اشعار وى را در اينجا مى آوريم:
نبيّاً يرى ما لا ترون و ذكره *** اغار لعمري في البلاد و انجدا
«پيامبرى است كه آنچه را شما نمى بينيد، او مى بيند; آوازه او تمام پستى ها و بلندى هاى شهرها را فرا گرفته است».
فإيّاك و الميتات لا تقربنها *** و لا تأخذن سهماً حديداً لتفصدا
«از ميته بپرهيز و نزديك آن مشو و هرگز تيرى به دست مگير كه خونى بريزى».
و لا النصب المنصوب لا تسكنه *** و لا تعبد الأوثان واللّه فاعبدا
«از بت هايى كه اطراف خانه خدا نصب شده اند، بپرهيز و آنها را عبادت مكن. خدا را بپرست».
و لا تقربن حرّة كان سرها *** عليك حراماً فانكحن أو تأبدا
«با زن آزادى كه بر تو حرام است نزديكى مكن يا با او ازدواج كن يا به طور مجرّد زندگى نما».
وذا الرّحم القربى فلا تقطعنه *** لعاقبة و لا الأسير المقيدا
«هرگز قطع رحم مكن و با اسيرى كه زير غل و زنجير است مدارا بنما».

58
وسبّح على حين العشيات والضحى *** و لا تحمد الشيطان واللّه فاحمدا
«روز و شب خدا را تنزيه كن و شيطان را ستايش مكن و خدا را ستايش بنما».(1)
اين اشعار خلاصه و چكيده تعاليم اسلام است كه با اينكه اعشى تا آخر عمر موفق به زيارت رسول خدا نشد، امّا از صميم دل به آن علاقه پيدا كرد.
خضوع مرد بليغى بسان «اعشى» به گونه اى كه از اشعار وى پيداست، گواه بر اين است كه جامعه عرب احساس مى كرد كه قرآن بالاتر و برتر از آن است كه بتوان با آن به مبارزه برخاست و الاّ خود اين شاعر زبردست به تحريك قريش به مقابله با قرآن برمى خاست.

قرآن و لبيد بن عامر

لبيد بن عامر يكى از شعراى زبردست دوران جاهلى است و قصيده وى يكى از قصايد هفت گانه اى است كه جامعه عرب آن را با آب طلا نوشته و بر ديوار كعبه آويخته بود. وى به قدرى شيرين سخن و نغزگو بود كه بزرگان قريش او را به محفل خود دعوت مى نمودند و از استماع اشعار او لذّت مى بردند. او در دوران جاهليت قصيده اى سروده است كه نخستين بيت آن اين است:
ألا كلّ شيء ما خلا اللّه باطل *** وكّل نعيم لا محالة زائل
«بدان هر چيز جز خدا باطل و پوچ است و هر نعمتى سرانجام زايل و از بين خواهد رفت».
پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله)درباره خصوص اين بيت از قصيده لبيد فرمود: راست ترين شعرى است كه لبيد گفته است. وى پس از مدّتى به آيين اسلام گرويد و پس از گرايش به اسلام شعر را ترك گفت جز يك بيت كه روشنگر سپاسگزارى وى از تشرّف او به

1 . ابن هشام، سيره ابن هشام، ج 1، ص 387 ـ 388.

59
اسلام است و چنين گفت:
الحمد للّه إذ لم يأتني أجلي *** حتى اكتسيت من الإسلام سربالا
«سپاس خدا را كه اجل مهلت داد و مرگ نرسيد تا اينكه اسلام را به عنوان لباس افتخار بر تن كردم».
وقتى از وى پرسيدند چرا ديگر شعر نمى گويى، در پاسخ گفت: ما كنت أقول شعراً بعد أن علمني اللّه البقرة و آل عمران.
«ديگر براى من شايسته نيست پس از آشنايى با قرآن و آموختن سوره هاى بقره و آل عمران شعر بگويم». (1)

اعتراف كعب بن زهير

كعب بن زهير بن ابى سلمى يكى ديگر از شعراى زبردست دوران جاهليت و از استادان ادب و بلاغت است. وى پس از تشرّف به اسلام، قصيده بسيار فصيح و بليغ درباره پيامبر سرود و وارد مدينه گشت و آن را در محضر پيامبر خواند كه ما براى آشنايى خوانندگان دو بيت از آن را در اين جا منعكس مى نماييم:
مهلاً هداك اللّه الذي أعطاك نا *** فلة القرآن فيها مواعيظ و تفصيل
«آرام، آرام، خدا تو را هدايت كند; خدايى كه به تو قرآن داد و در آن نصايح و اندرزها به صورت روشن بيان شده است».
انّ الرّسول لنور يستضاء به *** مهند من سيوف اللّه مسلول
«پيامبر نورى است كه از آن نور بهره مند مى گرديم و او شمشيرى است از شمشيرهاى خدا بر روى دشمنان».(2)
از اين اشعار نغز و سرودهاى زيبايى كه سراپا اظهار اخلاص و علاقه به آيين

1 . ابن اثير، اسد الغابة، ج 4، ص 261.
2 . قصيده كعب در سيره ابن هشام، ج 2، ص 503 ـ 514 نقل شده است.

60
پاك پيامبر و قرآن آسمانى اوست و گويندگان آنها پايه گذاران فصاحت و استادان بلاغت و چهره هاى شناخته شده ميدان شعر و ادب بودند، به خوبى مى توان فهميد كه نه تنها عرب معاصر با نزول قرآن به مقابله با قرآن برنخاست و چيزى در اين باره نياورد، بلكه استادان ادب و سخن سازان منصف و شاعران بليغ آنان كه كلام عادى را از غيرعادى به خوبى تشخيص مى دادند از صميم دل سر بر آستان قرآن نهاده و روان خويش را با آيات آن روشن مى ساختند.

اعتراف يك دانشمند مسيحى

بسيارى از خاورشناسان و پيشوايان ادب كه بر آيينى غير آيين اسلام هستند يا اصلاً پيرو آيين و دينى نمى باشند تحت تأثير بلاغت خارق العاده قرآن و زيبايى الفاظ و عمق معانى آن قرار گرفته و آن را بالاترين و برترين كتابى دانسته اند كه تاكنون به دست بشر رسيده است.
«شبلى شميل لبنانى»(شاگرد ويژه داروين مترجم كتاب الانواع) كه از هيچ كيشى پيروى نمى كرد; در نامه اى كه به «سيدمحمد رشيد رضا» (مؤلف كتاب المنار) نوشته است سخت تحت تأثير بلاغت قرآن قرار گرفته و احساسات پاك خود را در قالب چند شعر ريخته و فرستاده است. از ميان آنها دو بيت زير را نقل مى كنيم:
نعم المدبر و الحكيم و انّه *** ربّ الفصاحة مصطفى الكمالات
«پيامبر اسلام مدبر عالى و حكيم عالى مقام است. او خداى فصاحت و تمام كلمات او برجسته و برگزيده است».
بفصاحة القرآن قد خلب النهى *** و بسيفه انهى على الهامات (1)
«با بلاغت قرآن عقول بشر را مبهوت خويش ساخت و شمشير خود را متوجه سرهاى دشمنان نمود».

1 . سيد محمدرشيد رضا، الوحى المحمدى.

61
اگر بنا شود كه سخنان سخنوران شرق و غرب را در عظمت از نظر بلاغت نقل كنيم سخن به درازا مى كشد. بحث را با سخنى از فصيح ترين و بليغ ترين بشر روى زمين پس از پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله)به پايان مى رسانيم.

سخنى از امير مؤمنان (عليه السلام)

جاى بحث و گفتگو نيست كه امير مؤمنان از فصيح ترين و بليغ ترين مردم روى زمين است. جهان پس از پيامبر خدا، سخنورى از نظر سلاست و روانى گفتار، شيرينى و زيبايى الفاظ، ظرافت و لطافت معانى بسان على (عليه السلام) نديده است و بسيارى از سخنان او در نهج البلاغه تالى قرآن و در آخرين درجه بلاغت است كه بشر مى تواند به آن دست يابد.
امام با اين عظمت و جلالت با اين فصاحت و بلاغت، آنچنان در برابر عظمت و جلالت قرآن ابراز خضوع و كوچكى مى نمايد كه يك نمونه از آن از گفتارهاى اوست درباره قرآن كه به نقل قسمتى از آن مى پردازيم:
«ثُمَّ أَنْزَلَ عَلَيْهِ الْكِتَابَ نُوراً لاَ تُطْفَأُ مَصَابِيحُهُ، وَسِرَاجاً لاَ يَخْبُو تَوَقُّدُهُ، وَبَحْراً لاَ يُدْرَكُ قَعْرُهُ، وَمِنْهَاجاً لاَ يُضِلُّ نَهْجُهُ، وَشُعَاعاً لاَ يُظْلِمُ ضَوْؤُهُ».(1)
«قرآن نورى است كه چراغ هاى آن خاموش نمى شود، مشعلى است كه برافروختگى آن فرونمى نشيند و دريايى است كه ته آن پيدا نمى شود و راهى است كه راه پيماى آن گم نمى گردد و شعاعى است كه نور آن به آخر نمى رسد».
ما در اين رشته سخن را به پايان رسانيده و خود را بى نياز از آن مى دانيم كه در اين موضوع بيش از اين سخن بگوييم.
اكنون 14 قرن است كه نداى الهى و تحدّى قرآن «كه انس و جن دور هم گرد آيند و كتابى مانند آن بياورند» در گوش جهانيان طنين انداز است و تاكنون احدى

1 . نهج البلاغه عبده، خطبه 139.

62
جرأت مبارزه و مقابله را پيدا نكرده است و اگر برخى يك رشته الفاظ بى معنى و مهمل را به هم بافته اند و خواسته اند به مقابله قرآن برخيزند، نتيجه اى جز رسوايى عايد آنان نگرديده است و بهترين مصداق شعر زيرند:
اى مگس عرصه سيمرغ نه جولانگه توست *** عرض خود مى برى و زحمت ما مى دارى

آيا در طول تاريخ با قرآن معارضه شده است؟

در كتاب هاى تاريخ به نام افرادى برمى خوريم كه در زمان نزول قرآن يا كمى پس از درگذشت پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله) مدعى نبوت شدند و آياتى را به اسلوب قرآن، عنوان سند نبوت خويش ساخته اند.
همچنين تاريخ، ادبا و نويسندگانى را معرفى مى كند كه بى آنكه ادعاى نبوت كنند در صدد معارضه با قرآن برآمده اند و كتاب هايى را به شكل خاصى به صورت معارضه با قرآن تأليف كرده اند.
اين دو مطلب در برخى از كتاب هاى تاريخ به صورت يك امر مسلّم منعكس شده است و تاريخ نويسان بعدى آن را به صورت يك امر قطعى تلقى نموده و در كتاب هاى خود درج نموده اند، ولى قرائن و شواهد نشان مى دهد كه هرگز در طول تاريخ با قرآن مقابله نشده است و احدى كتابى را به صورت همتاى قرآن ننوشته و معرفى نكرده است.
اگر تاريخ به گروهى از مدعيان نبوت جمله هاى پوچ و بى مغرى را نسبت مى دهد كه به اسلوب قرآن ساخته شده اند نسبت ناروايى است كه روح مدعيان نبوت مانند «مسيلمه» و غيره از اين هزليات خنك و جمله هاى بى مغز بى خبر است و آنان اين قدر بى خرد نبودند كه در مركز فصاحت و بلاغت در حضور استادان سخن

63
با يك رشته سخنان بى مغز به جنگ قرآن برخيزند و آبروى خود را بريزند.
همچنين اگر از گروه دوّم يك رشته آثار ادبى كه در نوع خود نمونه و شاهكار است به يادگار مانده است، نه به آن معنى است كه آنان با اين شاهكارهاى ادبى خود در صدد معارضه برآمده اند، بلكه بدخواهان آنان، براى موهون ساختن آنها چنين وانمود كرده اند كه اين افراد اين كتاب ها را به عنوان مقابله با قرآن به رشته تأليف كشيده اند و هدفى جز اين نداشتند و از آنجا كه نويسندگان آن كتاب ها در انظار عمومى آسيب پذير بودند و به ارتداد و الحاد شهرت داشتند، اين نوع تهمت به صورت واقعيت تلقى گرديده و آيندگان آنها را نيز پذيرفته اند.
اكنون ما با بررسى كوتاهى ثابت مى كنيم كه هرگز در طول تاريخ احدى به مقابله و معارضه با قرآن برنخاسته و در تمام قرن ها فكر معارضه در نطفه خفه مى گرديد و احدى كتابى به عنوان همتاى قرآن ننوشته است.
مشروح بحث درباره هر دو گروه:

گروه نخست

دسته نخست گروهى هستند كه ادعاى نبوت آنان مسلّم است، ولى مقابله و معارضه آنها با قرآن صددرصد مشكوك بلكه با در نظر گرفتن يك رشته قراين، منفى مى باشد. نام و خصوصيات زندگى اين افراد:

1 . مسيلمه كذّاب

وى از كسانى است كه در سال دهم هجرت حضور رسول خدا شرفياب گرديد و ايمان آورد. پس از بازگشت به «يمامه» خودخواهى و جاه طلبى وى، سبب شد كه ادعاى نبوت كند و گروهى را دور خود گرد آورد. افرادى كه دور او بودند از ماهيت دعوت دروغين وى كاملاً آگاه بودند، ولى مى گفتند كه «كذاب ربيعة خير من صادق مضر: تو اى مسيلمه، دروغگو هستى اما براى ما دروغگوى قبيله خويش بهتر از

64
راستگوى قبيله مضَر است».(1)
انگيزه او براى ادعاى نبوت جز خودخواهى چيزى نبوده و نامه مختصرى كه به پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله)نوشته است روشنگر نيّات اوست. وى پس از مراجعت به يمامه نامه اى به شرح زير به رسول خدا نوشت:
«فانّي قد شوركت في الأرض معك و انّ لنا نصف الأرض و لقريش نصفها»:(2)
«من در استيلا بر روى زمين با تو شريك گشته ام نيمى از زمين از آن تو و نيمى ديگر از آن من است».
دقت در مضامين اين نامه، روح خودخواهى و جاه طلبى نويسنده نامه را كاملاً روشن مى سازد. سخنان كوتاهى كه از اين مرد در لحظات حساس نقل شده است حاكى از بلاغت و توانايى او بر اداى معانى با كوتاه ترين الفاظ و جمله هاست. اينك دو نمونه از سخنان او.
سجاح تميمى از زنانى است كه همزمان با مسيلمه ادعاى نبوت يا خلافت نمود. وقتى مسيلمه از وضع اين زن و كاردانى و قدرت قبيله او آگاه گرديد با او تماس گرفت و به او پيشنهاد ازدواج كرد و او را از ادعاى مقام و منصب منصرف ساخت و براى جلب او چنين گفت: «هل أتزوجك آكل بقومي و قومك العرب؟»:(3)
«حاضريد با هم پيمان ازدواج ببنديم كه در پرتو قدرت هاى قبيله هاى خويش عرب را تحت تسلّط خود درآوريم؟»
پس از درگذشت پيامبر اسلام كه جنگ با مرتدان نخستين برنامه حكومت مركزى بود، خالد بن وليد مأموريت يافت كه مرتدان يمامه را سركوب سازد; از اين

1 . مصطفى صادق رافعى، اعجاز القرآن، ص 195.
2 . ابن هشام، سيره ابن هشام، ج 2، ص 65. محمد بن جرير طبرى، تاريخ طبرى، ج 3، حوادث سال دهم.
3 . مصطفى صادق رافعى، اعجاز القرآن، ص 201.

65
جهت سربازان اسلام، اردوگاه مسيلمه را محاصره كردند و روزبه روز دايره محاصره تنگ تر مى گرديد، و برخى از فريب خوردگان به مسيلمه مى گفتند كه نويدهاى كمك تو چه شد و كمك هاى الهى كى مى رسد؟!
لحظه اى كه شكست و دستگيرى مسليمه و ياران وى بر آنها مسلّم گرديد مسيلمه رو به فريب خوردگان كرد و گفت: أما الدّين فلا! قاتلوا عن أحسابكم:(1) دين و آيينى در كار نيست و تمام وعده و نويدهاى من بى اساس مى باشد، ولى بر شماست كه از حسب و كرامت خود دفاع نماييد».
اين دو جمله كوتاه كه تاريخ از وى ضبط كرده است معرف بلاغت و توانايى او در پرورش معانى در قالب هاى كوتاه است.
با دقت در اين دو نمونه مى توان حدس زد كه آيات و جمله هايى را كه در تاريخ به وى نسبت داده شده و اينكه او جمله ها و آياتى را به اسلوب قرآن به عنوان مقابله با آن ساخته است كاملاً دور از حقيقت مى باشد، زيرا اين جمله ها به قدرى پوچ و بى معنى هستند كه نمى توان آنها را به گويندگان سخنان پيشين نسبت داد. اينك برخى از اين نمونه ها:
1 . المبذرات زرعاً، و الحاصدات حصدا، و الذاريات قمحاً، و الطاحنات طحنا، والعاجنات عجنا، و الخابزات خبزا، و الثاردات ثردا و اللاقمات لقما، اهالة وسمناً لقد فضلتم على أهل الوبر و ما سبقكم أهل المدر، ريفكم فامنعوه، و المعتر فاووه و الباغي فناوئوه:(2)
سوگند به تخم افشانان، به دروكنندگان، به پاك كنندگان گندم، به آسياكنندگان، به خميركنندگان، به تريدكنندگان، به لقمه گيران، براى چاقى

1 . اين جمله گاهى به «مسيلمه» نسبت داده مى شود و كتاب اسد الغابة اين جمله را به «طليحه» نيز نسبت داده است.
2 . مصطفى صادق رافعى، اعجاز القرآن، ص 198.

66
و فربهى... شما بر اهل«وَبَر» (بيابان نشينان) برترى داريد. اهل بيابان بر شما پيشى نجسته اند. ديگران را از مراتع و مزارع خود باز داريد و بينوايان را جاى دهيد و با متجاوز نبرد كنيد.
اين جمله هاى بى مغز و پوچ و مبتذل كه شبيه گفتار بذله گويان بى هدف است و گوينده آنها خواسته است كه يك نوع تقليد خنك از اسلوب متين و استوار قرآن بنمايد فاقد بلاغت و گيرايى تعبير و شيوايى بيان و عظمت و بلندى معانى است. اين جمله ها نه تنها به پايه يك صدم بلاغت قرآن نمى رسد، بلكه به مراتب از كلام عادى كه در قلوب مردم جاى مى گيرد پايين تر است.
قرائنى گواهى مى دهد كه اين جمله هاى خنك و بى مغز ساخته مغز يك عرب بيابانى كه در آغوش طبيعت و در ريگزار حجاز تربيت يافته است، نيست، زيرا: اوّلاً شيوه انشا و بيان مقدمات درست شدن يك لقمه، حاكى است كه اين جمله ها عصاره فكر يك نويسنده حرفه اى است كه مقدمات آن را در پرتو فكر به رشته بيان درآورده است نه تراوش فكر يك گوينده بيابانى كه بدون سابقه و تفكر قبلى سخن مى گويد.
ثانياً اين اطناب ملال آور. دور از ذوق عربى است كه مقاصد خود را با كوتاه ترين عبارت بيان مى كند و اين نوع اطناب در فن نويسندگى در دوره هاى بعد پديد آمد و هرگز با ذوق عرب هاى باديه نشين سازگار نيست.
ثالثاً نمونه هايى كه از سخنان مسيلمه قبلاً نقل كرديم گواهى مى دهد كه اين جمله هاى پوچ و بى معنى از آن گوينده نيست، زيرا آن زيبايى و استحكام و ايجاز گويى در اين جمله ها وجود ندارد و اين تفاوت روشن ميان اين دو نوع سخن، شك و ترديد ما را مى انگيزد كه نكند اين جمله را گروهى به هر عنوانى بوده جعل كرده و به او نسبت داده اند.
به راستى نمى توان گفت كه گوينده جمله «أمّا الدّين فلا! فاتَلوا عن

67
أحسابكم» با گوينده «و الثاردات ثردا، و اللاقمات لقما» يكى است. هرگز آن ايجاز مطلوب و قدرت بيان و شيوايى تعبير، در اين جمله ها وجود ندارد.
2 . از سخنان منسوب به مسيلمه جمله هاى زير است: «و الشاة و ألوانها و اعجبها السود و البانها، و الشاة السوداء و اللبن و الأبيض انّه لعجب مخض و قد حرّم المذق فما لكم لا تمجعون»:(1)
«سوگند به گوسفندان و رنگ هاى آنها و زيباترين آنها سياه رنگ و دنبه آنهاست، سوگند به گوسفندان سياه و شير آنها كه مورد خوشايند است، سوگند به گوسفندان سياه و شير سفيد آنها كه مورد شگفت است. آميختن شير با آب حرام است. چرا شير را با خرما مخلوط نمى كنيد؟»
اين جمله بى مغز كه به صورت يك اطناب و تكرار ملال آور آمده است واجد هيچ گونه هدفى نيست. معلوم نيست كه چرا اين متنبى دو بار به گوسفند و شير آنها سوگند ياد كرده است. مگر شير سياه هم داريم كه اين مدعى نبوت به شير سفيد ،سوگند مى خورد؟ در هر حال نتيجه از اين قسم ها و سوگندها چيست؟ هرگز نمى توان گفت كه اين جمله ها تراوش افكار يك عربى است كه در آغوش طبيعت بزرگ شده است كه جز در مواقع ضرورت لب به سخن نگشوده و از اطناب ملال آور كاملاً پرهيز مى كرد.
3 . از سخنان منسوب به او همين عبارت است: «الفيل و ما أدراك ما الفيل له ذنب وبيل و خرطوم طويل»:(2)
گوينده خواسته است با سوره «الحاقة» يا«القارعة» معارضه كند; ديگر غفلت از آن كرده است كه اگر قرآن جمله (الْقَارِعَةُ وَمَا أَدْرَاكَ مَا الْقَارِعَةُ)(قارعه/1 و 3) را به كار برده است بلافاصله پس از اين جمله به يك سلسله حوادث عظيمى كه در روز قيامت رخ مى دهد و نوع بشر آگاهى از آن ندارد اشاره نموده است; چنانكه فرموده:

1 . و 2. همان.

68
(يَوْمَ يَكُونُ النَّاسُ كَالْفَرَاشِ الْمَبْثُوثِ * وَتَكُونُ الْجِبَالُ كَالْعِهْنِ الْمَنْفُوشِ)(قارعه/4ـ5): «روزى كه مردم در آن بسان شب پره پراكنده درمى آيند و كوه ها مانند پنبه زده شده جلوه مى كند». اين جمله آنچنان هول و رعب قيامت را تشريح مى كند كه موى بر بدن انسان راست مى شود و اگر قرآن از اين اوضاع وحشت زا خبر نمى داد كسى از آن آگاه نمى شد.گوينده جمله هاى «الفيل و ما أدراك ما الفيل» جز توضيح واضحات و اينكه آنچه در جوى مى رود آب است، مطلبى را بيان نكرده است. هرگز لازم نبود براى مطلبى كه هر بيننده فيل به دم و خرطوم او متوجه مى گردد اين همه مقدمه چينى كند. اى كاش به جاى اشاره به دم و خرطوم، به هوش سرشار و اطاعت بى چونوچراى او از صاحبش، اشاره مى نمود كه اعجاب هر فردى را مى انگيزد.
4 . از سخنان منسوب به مسيلمه جمله هاى زير است:
«الم تر إلى ربّك كيف فعل بالحبلى، اخرج منها نسمة تسعى، بين شراسيف و حشى»:(1)
«نمى بينى خدايت با زن آبستن چه كرد، انسانى از ميان دنده و شكم او بيرون آورد كه حركت مى كند». هرگز نمى توان گفت گوينده اين جمله ها يك عرب باديه نشين بوده، زيرا در لغت عرب لفظ «ألم تر» در انتقام بهكار مى رود نه در بيان لطف و مهر.
قرآن مجيد موقع تشريح نزول عذاب بر سپاه پيل مى فرمايد: (أَلَمْ تَرَ كَيْفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِأَصْحَابِ الْفِيلِ): «نديدى كه خداى تو با پيل سواران چه كرد؟» در كتاب هاى تاريخ جمله هاى ديگرى نيز به مسيلمه نسبت داده شده است كه همگى در نزد بليغان از درجه اعتبار ساقط و جز يك مشت الفاظ بى مغز و تقليد خنك از اسلوب قرآن چيزى نيست.
در پايان از بيان اين نكته ناگزيريم و آن اينكه اين جمله ها و مانند آنها كه فاقد

1 . مؤلف المعجزة الخالدة اين وحى پندارى را در ص 98 به شكل ديگرى نيز نقل كرده است.

69
معانى عالى و نيكوست، در اسلوب قرآن ريخته شده اند ولى اسلوب قرآن طورى است كه هرگاه كسى بخواهد از آن تقليد كند باعث ابتذال مى گردد; در عين حال همين اسلوب در قرآن مايه اعجاز است كه نويسندگان از مقابله با آن عاجز و ناتوانند. اين خود يكى از اسرار قرآن آسمانى است كه كمتر كسى به اين نكته پى برده است و از اينجا ضعف و ناتوانى بشر در پيشگاه خدا كاملاً روشن مى گردد كه چگونه چيزى در كلامى مايه اعجاز و در كلام ديگر مايه سقوط و ابتذال است.

2 . طليحة بن خويلد اسدى

وى از كسانى است كه با هيئتى كه رياست آن را «اسد بن خزيمة» بر عهده داشت بر پيامبر وارد شد و به آيين وى ايمان آورد، ولى پس از بازگشت به زادگاه خود ادعاى نبوت نمود و مدعى شد كه فردى به نام «ذوالنون» بر او وحى نازل مى كند.
پس از درگذشت رسول خدا، منطقه اين مدعى، بسان مسيلمه مورد محاصره قرار گرفت و در نبردى كه ميان او و سربازان اسلام رخ داد، دو تن از ياران پيامبر به نام هاى «عكاشه» و «ثابت» به دست كسان او كشته شدند. وقتى طليحه را دستگير كردند او را به حضور خليفه آوردند. وى در پاسخ خليفه كه آيا قاتل عكاشه و ثابت تويى، چنين گفت: «ماتهم من رجلين كرمهما اللّه بيدي، و لم يهني بأيدهما: از دو مردى كه به دست من در پيشگاه خدا، عزيز و گرامى گشتند و شربت شهادت نوشيدند چه مى خواهى؟و خدا مرا بهدست آنان خوار نساخت(زيرا مرگ من به دست آنان مايه عذاب و بدبختى من در روز رستاخيز بود)».
اين سخن خشم خليفه را فرونشاند و تصميم خليفه را درباره او دگرگون ساخت.
با دقت و بلاغت در اين سخن كوتاه مى توان گفت بى مغزى و پوچى كه به وى نسبت داده شده است و اينكه جمله هاى زير را به عنوان معارضه با قرآن آورده است كاملاً بى اساس است; مانند:

70
«انّ اللّه لا يصنع وجوهكم، و قبح أدباركم شيئاً فاذكروا اللّه قياماً، فانّ الرغوة فوق الصريح:(1)خداوند با خاك آلوده كردن چهره ها و پشت هاى زشت شما كارى ندارد. خدا را ايستاده ياد كنيد، زيرا كف روى شير خاص است».
هدف او از اين كلام انتقاد از ركوع و سجود نماز است و در پرستش خداوند تنها ايستادن را كافى مى داند.

3 . اسود عنسى

نام اصلى او «عبهلة بن كعب» بود. وى در زمان پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله) در يمن ادعاى نبوت نمود و يك روز پيش از وفات پيامبر كشته شد و جمله هاى زير را به او نسبت مى دهند. وى به تقليد از قرآن جمله هايى را سرهم كرده كه فاقد هرگونه هدف و معنى است.
«سبح اسم ربّك الأعلى، الّذي يسر على الحبلى، فاخرج منه نسمة تسعى من بين أضلاع وحشى، منهم من يموت و يدس في الثرى و منهم من يعيش و يبقى».
جمله (سَبِّحِ اسْمَ رَبِّكَ الأَعْلَى) را از سوره اعلاى قرآن گرفته و جمله هاى بعدى را كه فاقد هدف است به اسلوب جمله هاى همان سوره ساخته است و معنى جمله هاى وى اين است: خداوندى كه بر زن آبستن كار را آسان ساخت، از او انسان زنده خارج نمود، كه راه مى رود، او را از ميان دنده ها و شكم بيرون آورد; برخى از آنها مى ميرد و در خاك پنهان مى گردد، برخى ديگر زنده مى ماند.
اين نوع معارضه با قرآن مانند اين است كه فردى با شعر سعدى كه در مورد بنى آدم سروده است تنها به اسلوب شعرى او اكتفا كند و از معنى آن چشم بپوشد; مثلاً چنين بگويد:

1 . مصطفى صادق رافعى، اعجاز القرآن، ص 199 ـ 200.

71
بنى آدم اعضاى يكديگرند *** كه در آفرينش بد از بدترند
چه عضوى به درد آورد روزگار *** جهنم دگر عضوها را چكار
چنين رقيبان بى اطلاع تصور مى كنند كه مايه اعجاز قرآن تنها و تنها اسلوب است; ديگر نمى دانند كه اسلوب قرآن همراه با زيبايى الفاظ و عمق معانى، به قرآن شيوه خاصى داده است كه آن را از تمام كلام هاى بشر جدا ساخته است و اگر برخى توانستند جمله هايى را به اسلوب قرآن ببافند امّا كار آنان از جهت ديگر كاملاً سست و بى ارزش است.

4 . سجاح

سجاح دختر حارث بن سويد تميمى كه در آيين مسيح به سر مى برد پس از درگذشت پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله)به فكر جانشينى آن حضرت افتاد و براى درهم كوبيدن غوغاى مسيلمه با كسان قبيله خود رهسپار يمامه گرديد، ولى مسيلمه از در دوستى وارد شد و از طريق ازدواج روح حماسى او را خاموش كرد.
نقل مى كنند هنگامى كه وى قبيله خود را براى نبرد با مسيلمه تحريك مى كرد رو به آنها كرد و گفت:
«عليكم باليمامة دفوا دفيف الحمامة، فانّها غزوة صرامة، لا يلحقكم بعد ملامة: به سوى يمامه بسان كبوتران بال زنيد. اين نبرد شديد است كه هرگز پس از آن سرزنشى دامن شما را نخواهد گرفت».
هر بى نظرى در انتساب اين جملهها به اين افراد كه به آبرو و حيثيت خود علاقهمند بودند شك و ترديد مىورزد و هيچ بعيد نيست كه برخى به عنوان سرگرمى يا عداوت اين جمله ها را سرهم بافته اند و به آنان نسبت داده اند.

5 . نضر بن حارث

در زمان پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله)قريش نضر بن حارث را كه داستان سراى عرب بود

72
دعوت به مبارزه كردند. او نيز دعوت آنان را پذيرفت و چند روزى جوانان را با داستان هاى بى اساس سرگم ساخت، ولى ديرى نپاييد كه همگى از دور او پراكنده شدند و هرگز تاريخ نويسان از وى جمله اى به اسلوب قرآن نقل نكرده اند.
اين افراد همان گروه نخستين بودند كه مى گويند علاوه بر داعيه نبوت، به مقابله با قرآن نيز برخاسته اند و اينها نمونه هايى از سخنان آنان بود كه انتساب آن سخنان به اين افراد هم كاملاً مشكوك يا منتفى است.

گروه دوّم

گروه دوّم چند نفر از ادبا و نويسندگان عصر عباسى هستند كه در شعر و بلاغت و انشا و نثر سرآمد روزگار بودند و در ميان مردم به انكار مقدّسات دينى اشتهار داشتند و مى گويند آنان برخى از كتاب هاى خود را به عنوان مقابله با قرآن نوشته اند. اكنون اين موضوع به طور اجمال بررسى مى گردد. اين افراد عبارتند از:

1 . عبداللّه بن مقفع

نام اصلى وى پيش از تظاهر به اسلام «روزبه» بود و در توانايى وى نسبت به نثر عرب همين بس كه وى به امر عيسى بن عمر عموى منصور بسيارى از كتاب هاى پارسى از آن جمله كليله و دمنه را به عربى باز گردانيد و شيوه نويسندگى وى آنچنان ممتاز بود كه انشاهاى او ميان ادبا دست بهدست مى گشت.
يكى از آثار ارزنده او همان الدرة اليتيمة(1) است كه به طور مكرر چاپ شده است. برخى گمان كرده اند كه وى اين كتاب را به عنوان معارضه با قرآن نوشته است، در حالى كوچك ترين مشابهتى ميان آن و قرآن آسمانى نيست و از هيچ جاى اين كتاب استفاده نمى شود كه وى اين كتاب را به عنوان مقابله با قرآن نوشته باشد.

1 . اين كتاب ترجمه كتاب بزرگمهر است. ر.ك: مصطفى صادق رافعى، اعجاز القرآن، ص 202.

73
چيزى كه هست وى شخص معروف به الحاد و زندقه بود و پس از درگذشت وى فتنه «ملاحده» به وقوع پيوست; از اين جهت پيوسته وى مورد سوء ظنّ نويسندگان معاصر خود بود و بر اثر نقاط ضعف و آسيب پذيرى كه در امثال اين افراد وجود دارد، برخى از نوشته هاى او رنگ معارضه با قرآن را به خود گرفت، در حالى كه خود «ابن مقفع» بهتر مى دانست كه قرآن بالاتر از آن است كه او و هزاران نفر مانند او بتوانند با آن به مقابله برخيزند.(1)

2 . ابن راوندى

وى از ادبا و شعراى قرن سوّم اسلامى بود(2) و پيوسته با ملحدان و منكران اديان زندگى مى كرد و هر موقع از طرف دوستان بازخواست مى شد كه چرا با اين افراد نشست و برخاست مى كند پاسخ مى داد كه مى خواهم عقايد و آراى آنان را به دست بياورم، ولى متأسفانه وى نه تنها نتوانست حتى يك نفر از آنان را نجات دهد، بلكه سرانجام پاى او در گودى الحاد فرورفت و كتاب هايى درباره قديم بودن جهان يا ردّ بر پيامبران و شريعت هاى آسمانى و آيين اسلام به رشته تحرير كشيد كه نام و خصوصيات آن كتاب ها در زندگينامه وى در كتاب هاى تراجم موجود است.
وى در پايان زندگى خود از برخى از كتاب هاى خود انتقاد نمود و برخى ديگر را ابوعلى جبايى رد كرد. او پيوسته مورد تعقيب حكومت هاى وقت بود. تا اينكه در اواخر قرن سوّم درگذشت و هرگز از او كتابى يا جمله هايى به عنوان مقابله با قرآن نقل نشده است و از نام مجموع كتاب هاى او كه در شرح زندگى او نوشته اند كتابى به نام معارضه با قرآن به چشم نمى خورد; اگرچه نوع كتاب هاى او مشتمل بر الحاد و انكار مقدسات است; مانند: (تاج) استدلال بر قدمت جهان، (زمرد) استدلال بر ابطال

1 . براى آگاهى از شرح حال عبد اللّه بن مقفع و آثار و نظر حكومت هاى وقت درباره او به كتاب عبداللّه مقفع تأليف دكتر محمد غفرانى مراجعه شود.
2 . وى در سال 293 يا 301ق درگذشته است.

74
رسالت، (نعمت الحكمة) اعتراض بر خداوند درباره تكليف بندگان.

3 . احمد بن حسين

وى از شعراى قرن چهارم اسلامى كه در سال 303ق در يك خانواده فقير ديده به جهان گشود و در سال 354 ديده از جهان بست. مى گويند وى در دوران جوانى ادعاى نبوت نمود و گروهى از بنى كلب از وى پيروى نمودند و از جمله هاى منسوب به اوست:
«و النجم السيار، و الفلك الدوار، و الليل و النهار، انّ الكافر لفي اخطار; امض على سنتك، وقف أثر من قبلك، من المرسلين; فانّ اللهّ قامع بك زيغ من الحد في دينه، و ضلّ عن سبيله»:(1)
«به ستاره و فلك گردنده و شب و روز سوگند كه كافر در لب پرتگاه است، تو بر راه خود برو و از پيامبران گذشته پيروى كن، خداوند به وسيله تو تمايلات باطل كسانى را كه دين او را انكار مى كنند و از راه او گمراه مى شوند، ريشه كن خواهد نمود».
ولى گروهى از ترجمه نويسان به همه اين نسبت ها از دريچه ترديد نگريسته و مى گويند وى پيوسته محسود اهل زمان خود بوده و دشمنان وى براى كاستن مقام و موقعيت او اين نسبت ها را به او داده اند. از اشعار فراوانى كه از او به جاى مانده است كاملاً استفاده مى شود كه وى از دست معاصران خود دلى پرخون داشته است.
اشعار ارزنده و نثرهاى شيوايى كه از او به جاى مانده حاكى از قدرت قريحه ادبى اوست و به يكى از دوستان كه موقع بيمارىاش از او ديدن كرده و پس از بهبود او ديگر از او سراغ نگرفته بود چنين مى نويسد:
«وصلتني وصلك اللّه معتلاً، و قطعتني مبلا فإن رأيت أن لا تحبب العلة إلى و لا

1 . مصطفى صادق رافعى، اعجاز القرآن، ص 208.

75
تكدر الصحة علىَّ فعلت إن شاء اللّه»:(1)
«هنگامى كه بيمار بودم به ديدن من آمدى، وقتى بهبود پيدا كردم پيوند خود را با من بريدى. اگر مى خواهى بيمارى را خوش نشمارم از صحت و تندرستى بدم نيايد، بايد بار ديگر از من ديدن كنى».
چگونه مى توان گفت گوينده آن همه اشعار و اين نوع نثر، گوينده همان جمله هاى مبتذل و بى مغز است كه فاقد هر نوع معنى و كمال است.

4 . ابوالعلا معرى

وى هم فردى از اين گروه است كه به او نسبت معارضه با قرآن را داده اند و مى گويند وى كتابى به نام الفصول و الغايات في مجارة السور و الآيات در معارضه با قرآن نوشته است و از جمله هاى منسوب به او اين است: «اقسم بخالق الخيل، و الريح الهابة بليل، مابين الشرط و مطالع سهيل، انّ الكافر لطويل الويل، و انّ عمرك لمكفوف الذيل تعد مدارج السيل، و طالع التوبة من قبيل، تنج و ما أخالك بناج»:(2)
«به آفريننده اسب ها و بادهاى و زنده در شب ها، ميان نهرها و محلّ طلوع سهيل سوگند كه براى كافر محنت درازى است و دامن عمر كوتاه و چون سيل پيش مى رود. پيش از مرگ توبه كن تا نجات يابى امّا گمان نمى كنم كه تو نجات يابى».
هيچ بعيد نيست كه دشمنان «ابوالعلا» براى سخريه و استهزا اين جمله ها را جعل كرده به او نسبت داده اند، زيرا وى بالاتر از آن است كه با چنين اسلوبى ناسليس و معانى نامفهوم و رويه اى غيرمعروف، به جنگ قرآن برخيزد، ابوالعلا شاعرى توانا و سخن ساز نيرومندى بود و در مسائل فلسفى نظريه هاى خاصى داشته

1 . همان، ص 209.
2 . همان، ص 210.

76
است و از حافظه قوى و ذكاوت عجيب بهره مند بوده است. براى يك چنين فرد شايسته نيست كه با اين كلام مبتذل به معارضه با قرآن برخيزد. وى در مقام انتقاد از «ابن راوندى» چنين مى گويد: «ملحد و مؤمن، منحرف از راه راست و پيرو، همگى بر اين مطلب اتفاق دارند كه كتابى كه محمد آورده است با اعجاز خود درخشيده و همه را مغلوب ساخته است».
او در سخن خود از شيوه اى پيروى نمود كه شبيه قصيده و رجزخوانى نيست و ربطى به خطابه عرب و به سجع كاهنان ندارد. يك آيه از اين كتاب يا نيمى از آن در ميان كلمات ديگر بسان شهاب در شب تاريك مى درخشد.(1)
با چنين سخن چطور مى توان گفت كه وى با تأليف كتابى به نام الفصول و الغايات به معارضه قرآن پرداخته است و از آنجا كه وى فيلسوفى شكاك و يا شاعرى بدبين يا ملحد بود ديگران اين نوع انشاها را به وى نسبت داده و از جانب او مى پندارند.
از اين بحث كوتاه مى توان نتيجه گرفت كه در هيچ دوره اى قرآن مورد معارضه قرار نگرفته و اگر هم جمله هايى به رنگ قرآن بافته شده و به شخصيت هايى نسبت داده شده است همگى به عنوان مزاح و شوخى يا از روى عداوت و دشمنى بوده است.
آرى در اين اواخر سه نفر از مأموران استعمار به لباس مذهب براى فريب دادن ملت ساده لوح، دور از شيوه هاى عربى درصدد معارضه با قرآن برآمده، كلماتى را به هم بافته آن را به شكل آيات قرآن درآورده اند تا از اين طريق عوام ساده را با عبارات مغلوط و پوچ خود فريب دهند.
دو نفر از آنان از ايران برخاسته به نام «باب و بها» و سومى از هند كه پايه گذار

1 . همان، ص 211، چ8. در اين بخش از اين كتاب استفاده كامل به عمل آيد.

77
آيين «قاديانى» است. شما مى توانيد با مراجعه به كتاب هاى بيان و اقدس ارزش سخنان آنان را از نظر لفظ و معنى بهدست آوريد.
اينك ما يك نمونه از هر دو نفر در اينجا نقل مى كنيم:
باب مى گويد:
«قل كل ليقولون لا إاله إلّا الّذي آمنت به كلّ الحلافين، قل كلّ ليقولون لا إله إلّا الّذي آمنت به كل السواقين، قل كلّ ليقولون لا إله إلّا الّذي آمنت به كلّ اللهامين».(منظور قصاب ها و صحيح آن اللحامين است).(1)
شما اگر به بيان باب مراجعه كنيد سخنان بى معنى و عبارات مغلوط و نامفهوم او براى شما روشن مى گردد. بها در اقدس مى گويد:
«لا تحلقوا رؤسكم قد زينها اللّه بالشعر، و في ذلك لآيات لمن ينظر إلى مقتضيات الطبيعة، من لدن مالك البرية، انّه لهو العزيز الحكيم».(2)

1 . المعجزة الخالدة، ص 100، به نقل از «بيان» باب.
2 . حسينعلى نورى(بهاء)، كتاب اقدس، ص 15، چاپ 1349.

78

2

اعجاز قرآن از نظر هماهنگى در اسلوب و بيان

همگى مى دانيم كه حالات درونى انسان از نظر نشاط و شادى، غم و رنج و كاميابى و ناكامى، در شيوه سخن گفتن كاملاً مؤثر است. هنگامى كه احساسات شيرين يا تند و حاد، به انسان دست مى دهد قواى فكرى و مشاعر انسان تحريك مى شوند و انسان احساسات درونى خود را در بهترين قالب از نظر لفظ و معنى مى ريزد و ديگران را از غوغايى كه در درون او حكم فرماست آگاه مى سازد، در حالى كه همين شخص در مواقع عادى نمى تواند به چنين شيوه اى سخن بگويد يا بنويسد.
امن و آرامش يا جنگ و ستيزگى در شيوه سخن گفتن انسان كاملاً مؤثر است. افكار و الفاظى كه در لحظات فراغ، از دل و دماغ تراوش مى كند و از نوك زبان مى ريزد، با آنچه كه در موقع گرفتارى در لوح دل نقش مى بندد كاملاً با هم متفاوت مى باشند. نه تنها حالات درونى در شيوه بيان مؤثر است، بلكه فصول مختلف زندگى از دوران جوانى تا وقت پيرى كه عقل و فكر انسان در اين فاصله ها تكميل و پخته مى شود، در طرز تفكر و نحوه سخن گفتن كاملاً مؤثر مى باشد.
روى اين اساس است كه نويسندگان و سرايندگان زبردست موقع نشر آثار علمى و فكرى و ادبى كوشش مى كنند كه آنها را گلچين نمايند و از قسمتى از آثار خود چشم پوشيده، آنها را به دور اندازند، زيرا موقع نشر آثار خويش، از نظر تكامل فكرى به پايهاى مى رسند كه آثار ديرينه خود را با مقام و شئون فعلى خود متناسب نمى بينند.

79
هرگاه در آثار علمى و ادبى شخصيت هاى جهان يكنوع اختلاف و ناهمرنگى مشاهده مى كنيم، روى اين جهات است كه گفته شد. اين نوع آثار مختلف به خاطر اين است كه آنها در فصول گوناگون زندگى آنان تدوين يافته و تأليف شده است; از اين جهت نمى توانند يكنواخت و هماهنگ باشند.
تكامل در جهان آفرينش يك قانون استثناناپذير است و گذشت زمان و روز و ماه و حوادث گوناگون در روحيات و افكار انسان تأثير بسزايى دارند تا آتجا كه افكار ديرينه انسان پايه جهش ها و انقلاب فكرى نو مى باشند كه در درون انسان جوانه مى زند.
نويسنده بزرگ اسلامى عمادالدين ابوعبداللّه محمد بن حامد اصفهانى كه در سال 597 درگذشته است مى گويد:
«انسانى را نديدم كه امروز چيزى بنويسد مگر اينكه فرداى آن روز تغيير عقيده داده مى گويد: اگر اين قسمت را عوض كنم بهتر مى شود يا اين را اضافه نمايم زيباتر مى گردد، هرگاه اين فصل را از آغاز كتاب برداريم و در جاى ديگر قرار دهيم يا به كلى حذف كنيم بهتر مى شود».
اين نوع تمناها گواه بر اين است كه نقص و بيچارگى بر انسان استيلا دارد و او پيوسته گام به تكامل مى گذارد.
سخنان يك فرد عادى، هرچند در شيرينى گفتار و زيبايى كلام و انشاى معانى، سرآمد روزگار باشد، نمى تواند در تمام اوقات يكنواخت باشد، بلكه در گفتار و سخنان او نوسان كاملى وجود خواهد داشت. سرايندگان سخن ساز و گويندگان فصيح و بليغ، هر اندازه در فن شعر و خطابه قوى و نيرومند باشند، همه سروده ها و سخنان آنان زيبا و شيرين، فصيح و بليغ نمى باشد. اگر قسمتى از اشعار و خطبه هاى آنان ممتاز و عالى باشد برخى ديگر بسيار مبتذل و در درجه بسيار نازل و پايين قرار مى گيرد. امّا اسلوب و روش قرآن بر خلاف آنهاست. قرآن در عين اينكه برخى از آيات بر برخى برترى دارد، همگى داراى اسلوب و روش واحدى است كه

80
آنها به پايه اعجاز و مافوق معارضه رسانيده است و هرگز اختلاف و نوسان در اسلوب كه برخى به پايه اعجاز برسد و برخى ديگر در رديف سخنان عادى بشر قرار گيرد در آن وجود ندارد.
قرآن با اينكه در ظرف 23 سال در حالات مختلف و اوضاع گوناگونى بر پيامبر نازل گرديد و هركدام از آن حالات، در ايجاد اختلاف در سبك و بلاغت كلام نقش مؤثرى دارند، مع الوصف همه سوره هاى آن داراى اسلوب و روش واحدى است و ميان اوّلين سوره كه بر پيامبر نازل گرديد(سوره اقرأ) با آخرين سوره اى كه فروفرستاده شده است( سوره النصر) اختلافى وجود ندارد و اسلوب 83 سوره يا 85 سوره كه در مكه نازل گرديد و با ضعف اسلام و مسلمانان و رنج مصايب توأم بود، با روش سوره هاى ديگر كه در مدينه نازل گرديده است از لحاظ استحكام بيان و كمال بلاغت و جهت اعجاز يكى است و اگر قرآن سخن بشر بود بايد اوضاع و احوال داخلى در اسلوب بلاغت اثر بگذارد.
وآنگهى هر موضوعى از موضوعات قلم خاص و انشا ويژه اى دارد. قلم نامه نگارى با قلم پند و اندرز فرق دارد، روش وقايع نگارى و بيان اوضاع ملت هاى ديرينه با روش تأليف كتاب متفاوت است.
طرز نويسندگى قوانين و احكام، طورى است كه با سبك نغزسرايى و معمانويسى كاملاً متفاوت مى باشد. قلمى كه در مدح و ستايش و تهنيت يا تبريك افراد بهكار مى رود با قلم هجو و مذمت يا انشا يكسان نيست! برخى در غزل سرايى استادند، امّا وقتى وارد مراحل ديگر مى شوند كاملاً پياده مى باشند، برخى در تابلو كردن مناظر طبيعى و ترسيم اوضاع جنگ، ماهر و زبردستند، به طورى كه بيان و گفتار آنان جانشين تصوير و فيلم مى گردد، امّا در غير آن موضوع عاجز و ناتوانند و علت آن اين است كه هر موضوعى براى خود قريحه خاصى و ذوق و تخصص و تمرين ويژه اى لازم دارد و هرگز تاكنون ديده نشده كه يك نفر در تمام موضوعات داراى قلم روان و انشاى صحيح و اسلوب مخصوص به آن باشد.

81
از اين نظر نويسندگان و شعراى هر ملتى هركدام در موضوعى مهارت داشته اند و در قسمت هاى ديگر كاملاً ناتوان بوده اند; براى همين است هنگامى كه از امير مؤمنان از بهترين شعرا سؤال شد وى در پاسخ آن فرمود:
«إِنَّ الْقَوْمَ لَمْ يَجْرُوا فِي حَلْبَة تُعْرَفُ الْغَايَةُ عِنْدَ قَصَبَتِهَا»:(1)
«شعراى دوران جاهليت در يك ميدان به مسابقه نپرداختند تا سرآمد آنان معلوم گردد».
در ميان شعراى فارسى، غزل حافظ و حماسه فردوسى و نثر سعدى معروف است و هركدام در بخشى از سخن سرايى برترى دارند و اگر از آن خارج شوند لطافت و زيبايى كلام خود را از دست خواهند داد، ولى قرآن مجيد با وضع حيرت آورى در موضوعات گوناگونى مانند تاريخ ملت هاى گذشته، اصول و عقايد و معارف عقلى الهى، ارشاد و هدايت مردم، از طريق اندرز و نصيحت يا از طريق تشريع قوانين مدنى و جزايى و موضوعات ديگر سخن گفته است و در تمام آنها شيوايى تعبير و گيرايى بيان، و اعجاز بلاغت، رعايت شده است و هيچ گونه تفاوتى در اين زمينه ها در انشا و تعبيرات ديده نشده است.
اين گواه بر آن است كه آورنده آن از جهان غيب الهام گرفته است و شايد آيه 82 سوره نساء ناظر به اين جهت از جهات اعجاز قرآن است:
(وَلَوْ كَانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللهِ لَوَجَدُوا فِيهِ اخْتِلاَفًا كَثِيراً).

1 . نهج البلاغه، كلمات قصار، شماره 455.

82

3

اعجاز قرآن از نظر هماهنگى در مضمون

هماهنگى آيات قرآن از نظر اسلوب و شيوه سخن، اگرچه اعجاب اهل نظر و دقت را برمى انگيزد ولى بالاتر از وحدت اسلوب، هماهنگى مجموع آيات قرآن در مضمون و محتوى و اهداف مى باشد.
قرآن در موضوعات گوناگونى سخن گفته است كه تاكنون كسى موفق به شمارش موضوعاتى كه قرآن درباره آنها بحث و گفتگو نموده، نشده است و در هر موضوعى به طور مكرر و در فاصله هاى مختلف و شرايط متضادى بحث نموده است، در حالى كه در مفاد و مضامين آيات هر موضوع، كوچك ترين اختلافى وجود ندارد.
هرگاه كتابى در يك موضوع و دو موضوع سخن بگويد و مطالب آن در مدّت كوتاهى نوشته شود، مع الوصف در محتويات آن تناقض و اختلاف وجود نداشته باشد، چندان اعجاب اهل نظر را برنمى انگيزد ولى هرگاه كتابى در مدّت بيست و سه سال تنظيم گردد و درباره موضوعات بسيار متنوعى بحث و گفتگو كند و نظر دهد و نخستين نظر او درباره هر موضوعى با آخرين نظر درباره همان موضوع يكسان و يكنواخت باشد، قطعاً بايد چنين كتابى را زاييده فكر بشر ندانست، زيرا امكان ندارد فردى آن هم درس نخوانده، در زمينه هاى زيادى در حالات متضاد كراراً سخن بگويد، ولى هيچگاه دچار اختلاف و تضاد نگردد.
تكامل انسان و موجودات ديگر از قوانين قطعى جهان آفرينش مى باشد. افراد بشر در طول زندگى خود، دچار افكار مختلف و متضاد مى گردند و هر فكرى پس از مدّتى جاى خود را به ديگرى مى دهد تا دوران پيرى و فرتوتى مى رسد و مغز از پيشروى و تكامل باز مى ايستد. هرگاه انسانى مجموع افكار مثلاً بيست سال خود پيرامون هر موضوعى را يادداشت كند خواهد ديد كه در طول زندگى درباره يك

83
موضوع چند جور فكر كرده و نظر داده است. اين كار عجيب نيست و نشانه تكامل افراد است، ولى هرگاه فردى مشمول اين قانون نگرديد و در طول عمر، درباره بسيارى از موضوعات به طور مكرر سخن گفت، امّا دچار تناقض و اختلاف نشد، بايد چنين فرد را يك شخص غيرعادى تلقى نمود و نظرهاى او را مربوط به جهان ديگر دانست.
هرگاه همين فرد نه تنها در موضوعاتى نظر دهد و فكر ارائه كند، بلكه درباره حوادث تكان دهنده و رقت بار امم گذشته بدون مراجعه به كسى يا كتابى سخن بگويد و بسيارى از حوادث را روى مناسبت هايى در فاصله هاى مختلف تكرار كند، امّا هيچ گاه دچار اختلاف و تضاد نگردد قطعاً بايد گفت آنچه مى گويد از جهان وحى گرفته است.
هرگاه انسان حادثه اى را از كتابى به طور مكرر نقل كند و در نقل خود دچار اختلاف نگردد نمى توان آن را يك كار غيرعادى دانست، ولى هرگاه يك فرد درس نخوانده در محيط دور از علم و دانش، بدون مراجعه به كسى و كتابى، سرگذشت امت ها را در فاصله هاى مختلفى به طور مكرر بازگو كند و كوچك ترين اختلافى در ميان سخنان او ديده نشود بايد او را يكفرد راستگو دانست و در ادعايش كه مى گويد اين مطالب زاييده فكر من نيست، بلكه از جهان بالا گرفته ام تصديق نمود، زيرا هرگاه وى در اين ادعا دروغگو بود و مطالب وى ساخته فكر او باشد به حكم اينكه فرد دروغگو كم حافظه مى باشد بايد در ميان نقليات و بيانات او اختلاف و تضاد حكومت كند.
تا اينجا توانستيم اعجاز قرآن را از سه جهت زير مورد بررسى قرار دهيم:
1 . اعجاز قرآن از نظر ابتكارى بودن اسلوب، زيبايى الفاظ و عمق معانى;
2 . اعجاز قرآن از نظر نبودن اختلاف در اسلوب و روش سخن گفتن;
3 . اعجاز قرآن از نظر عدم اختلاف در مضمون و محتوى.
اينك به بيان ديگر جهات اعجاز اين كتاب آسمانى مى پردازيم.

84

4

اعجاز قرآن از ديدگاه تاريخ

قرآن و عهدين

در اين بخش داورى هاى تورات و انجيل را درباره پيامبران روياروى داورى هاى قرآن قرار مى دهيم تا خوانندگان گرامى قضاوت كنند كه كداميك از آنها كتاب آسمانى است.
خدا براى هدايت انسان ها، پيام هايى به وسيله پيامبران خود فرستاده است و گروهى از پيامبران را همراه با كتاب اعزام كرده و اين كتاب ها از طرف خداوند به آنان داده شده است.
از ميان كتاب هاى آسمانى، تورات و انجيل، شهرت بسزايى دارند. ملل عالم حتى مسلمانان معتقدند كه اين دو كتاب از جانب خداوند براى هدايت بنى اسرائيل يا ملل جهان فروفرستاده شده است و از احترامى كه قرآن نزد مسلمانان از آن برخوردار است، اين دو كتاب نيز برخوردار مى باشند.
قران مجيد درباره تورات چنين مى فرمايد:
(إِنَّا أَنْزَلْنَا التَّوْرَاةَ فِيهَا هُدًى وَنُورٌ)(مائده/ 44):
«ما تورات را فروفرستاديم. در آن هدايت و نور است».
چه تعبيرى بالاتر از اينكه قرآن، تورات را هادى و راهنما و نور و روشنگر مسير زندگى انسان ها مى داند.
در آيه ديگر يادآور مى شود كه احكام خدا در تورات موجود است; چنانكه مى فرمايد:

85
(وَعِنْدَهُمُ التَّوْرَاةُ فِيهَا حُكْمُ اللهِ)(مائده/ 43):
«در تورات حكم الهى موجود است».
در آيه سوّم آشكارا مى گويد: هرگاه يهوديان و مسيحيان به تورات و انجيل عمل كنند، سعادت و بركت سراپاى زندگى آنان را فرامى گيرد. چنانكه مى فرمايد:
(وَلَوْ أَنَّهُمْ أَقَامُوا التَّوْرَاةَ وَالإِنْجِيلَ وَمَا أُنْزِلَ إِلَيْهِمْ مِنْ رَبِّهِمْ لأَكَلُوا مِنْ فَوْقِهِمْ وَمِنْ تَحْتِ أَرْجُلِهِمْ)(مائده/ 66):
«هرگاه آنان تورات و انجيل و آنچه را كه بر آنان از جانب خداوند فروفرستاده شده است به پا مى داشتند، از بالاى سر و از زير پاى خود روزى مى خوردند (بركت و سعادت سراسر وجود آنان را فرامى گرفت)».
قرآن مجيد درباره خصوص انجيل چنين مى فرمايد:
(وَآتَيْنَاهُ الإِنْجِيلَ فِيهِ هُدًى وَنُورٌ)(مائده/ 46):
«انجيل را به عيسى داديم. در آن هدايت و نور است».
قرآن به تنزيه و پيراستگى پيامبران از بدى ها و زشتى ها و به معرفى كتاب هاى آسمانى به نحوى كه بيان گرديد عنايت خاصى دارد و به پيروان خود دستور مى دهد كه درباره پيامبران بگويند:
(لاَ نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَد مِنْ رُسُلِهِ)(بقره/ 285):
«ميان پيامبران از نظر ايمان و پاكى تفاوتى قائل نمى شويم».
در آيات فراوانى بر پاكى و پيراستگى آنان از گناه، شهادت و گواهى داده است چنانكه مى فرمايد:
(وَإِنَّهُمْ عِنْدَنَا لَمِنَ الْمُصْطَفَيْنَ الأَخْيَارِ)(ص / 47):
«آنان نزد ما از برگزيدگان و نيكان هستند».
در آيه ديگر مى فرمايد:

86
(إِنَّ اللهَ اصْطَفَى آدَمَ وَنُوحًا وَآلَ إِبْرَاهِيمَ وَآلَ عِمْرَانَ عَلَى الْعَالَمِينَ)(آل عمران/ 33):
«ما آدم و نوح و فرزندان ابراهيم و فرزندان عمران را بر جهانيان برترى داديم».
و درباره خصوص حضرت موسى مى فرمايد:
(إِنِّي اصْطَفَيْتُكَ عَلَى النَّاسِ بِرِسَالاَتِي وَبِكَلاَمِي)(اعراف/ 144):
«من تو را با پيام هاى خود بر مردم برگزيدم».
آياتى كه درباره تنزيه پيامبران از گناه و بدى ها و توصيف آنان به صفات ارزنده اى كه درخور هيچ انسانى جز پيامبران نيست به اندازه اى است كه صفحات ما گنجايش نقل آنها را ندارد.
پيامبران و كتاب هاى آسمانى آنان از نظر قرآن، مقام بس بلندى دارند; با اين وصف قرآن معتقد است كه اين كتاب ها، مورد دستبرد علماى يهود و رهبران دينى آنان قرار گرفته است و گروهى به خاطر منافع مادى در پيام هاى الهى دخل و تصرّف هاى ناروايى انجام داده اند; چنانكه مى فرمايد:
(مِنَ الَّذِينَ هَادُوا يُحَرِّفُونَ الْكَلِمَ عَنْ مَوَاضِعِهِ)(نساء/ 46):
«گروهى از يهوديان در سخنان خدا دگركونى ايجاد مى كنند».
مضمون اين آيه در قرآن به مناسبت هاى گوناگونى وارد شده است.(1)
نيز مى فرمايد:
(َقَدْ كَانَ فَرِيقٌ مِنْهُمْ يَسْمَعُونَ كَلاَمَ اللهِ ثُمَّ يُحَرِّفُونَهُ مِنْ بَعْدِ مَا عَقَلُوهُ)(بقره/ 75):
«گروهى از آنان سخن خدا را مى شنيدند و پس از تعقل و درك كلام، آن را تحريف مى كردند».

1 . مائده/ 13.

87
قرآن معتقد است كه گروهى از آنان، آيات الهى را از مردم مكتوم مى دارند و حقايقى را نمى گويند; چنانكه مى فرمايد:(إِنَّ الَّذِينَ يَكْتُمُونَ مَا أَنْزَلْنَا مِنَ الْبَيِّنَاتِ وَالْهُدَى مِنْ بَعْدِ مَا بَيَّنَّاهُ لِلنَّاسِ فِي الْكِتَابِ أُولَئِكَ يَلْعَنُهُمُ اللهُ وَيَلْعَنُهُمُ اللاَّعِنُون)(بقره/ 159):
«افرادى كه دلايل و آيات هدايت خدا را مكتوم مى دارند، در حالى كه خدا آنها را براى مردم در كتاب هاى آسمانى بيان كرده است لعنت خدا و لعنت افراد بر آنان باد».
هرگاه ما در اين بخش و بررسى كه يك نوع مقايسه اى ميان عهدين و قرآن انجام داديم و از محتويات تورات و انجيل انتقاد كرديم هدف، انتقاد از تورات و انجيل واقعى نيست كه قرآن آنها را نور و هدايت خوانده است، بلكه مقصود تورات و انجيل كنونى است كه با آنچه خداوند نازل كرده، فرسنگ ها فاصله دارند.
در اين بحث تطبيقى به روشنى خواهيم ديد كه منطق قرآن درباره پيامبران با منطق تورات و انجيل كنونى كاملاً متفاوت، و روياروى همديگر قرار گرفته اند و محتويات قرآن درباره پيامبران با آنچه كه عقل درباره پيشوايان الهى داورى مى كند، كاملاً منطبق مى باشد. در اين بحث تطبيقى مشت گروهى از مبشران و پدران به اصطلاح روحانى كه پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) را متهم مى كنند كه محتويات قرآن را از عهد جديد و قديم گرفته است، باز خواهد شد و جاى ترديد باقى نخواهد ماند كه قرآن در محتويات خود، به تورات و انجيل متكى نبوده و كوچك ترين توجهى به آنها نداشته است و هرگز حقايق را از آنها اقتباس نكرده است.
براى بحث تطبيقى موارد زيادى در اختيار داريم، ولى به خاطر فشرده گويى بيش از چند نمونه يادآور نمى شويم.

88

داورى خرد درباره پيامبران

دلايل قطعى عقلى ايجاب مىكند كه پيامبران و آموزگاران الهى، از هر گناه و آلودگى، از سهو و اشتباه، از عيب و نقص عضوى و روحى، پيراسته باشند، زيرا آنان به دلايل زير كه در كتاب هاى عقايد و مذاهب به طور مشروح درباره آنها بحث شده است معصوم مى باشند:
الف) هدف از برانگيختن پيامبران، تربيت و راهنمايى انسان هاست و يكى از عوامل تربيت اين است كه مربى، به گفته خود عمل نمايد، زيرا در غير اين صورت نه تنها گفتار و كردار او نمى تواند مؤثر و راهنماى ديگران باشد، بلكه مايه تنفر مردم از او خواهد بود و با فرض تنفر و دورى مردم، هدف از بعثت تأمين نمى گردد.
ب) يكى از شرايط پرورش استعدادها اين است كه شخص مورد تربيت به صدق گفتار مربى خود مؤمن باشد، زيرا گرايش و تمايل انسان به يك امر، بستگى به مقدار ايمان و اعتقاد به صحّت آن امر دارد. يك برنامه اقتصادى و بهداشتى در صورتى مورد استقبال توده مردم قرار مى گيرد كه احتمال خطا در آن بسيار كم باشد. اگر در رهبران مذهبى احتمال ارتكاب گناه يا خطا بدهيم، قطعاً احتمال دروغ نيز خواهيم داد و با اين احتمال، اطمينان به گفته هاى آنان از ما سلب مى گردد و اثر مطلوب از نهضت به دست نمى آيد.
با اين دلايل و دلايل ديگر كه در كتاب هاى عقايد و مذاهب به طور روشن بيان گرديده است عصمت و پيراستگى پيامبران از گناه و نافرمانى آنان از خطا و اشتباه ثابت مى شود.
كتاب آسمانى ما قرآن اين حقيقت را با صراحت يا كنايه، از طريق ستايش هاى پى درپى از پيامبران بيان كرده آنان را با جمله هاى زير ياد نموده است:

89
1 . (وَإِنَّهُمْ عِنْدَنَا لَمِنَ الْمُصْطَفَيْنَ الأَخْيَارِ)(ص / 47):
«و آنان نزد ما از برگزيدگان و نيكان هستند».
2 . (إِنَّهُمْ كَانُوا يُسَارِعُونَ فِي الْخَيْرَاتِ)(انبياء / 90):
«آنان به سوى كارهاى نيك مى شتافتند».
گروهى كه برگزيده و نيكوكارند و پيوسته به كارهاى نيك مى شتابند، قطعاً از كارهاى زشت و نابجا به دور خواهند ماند.
«هود» از پيامبران عالى مقام است كه آشكارا به مردم مى گويد كه هرگز با گفته خود مخالفت نمى كنم و از آن افراد نمى باشم كه خود «رطب» بخورند و ديگران را از خوردن آن باز دارند; چنانكه مى فرمايد:
3. (وَمَا أُرِيدُ أَنْ أُخَالِفَكُمْ إِلَى مَا أَنْهَاكُمْ عَنْهُ)(هود/ 88):
«هرگز من با چيزى كه شما را از آن باز مى دارم، مخالفت نمى كنم».
خلاصه اينكه قرآن تمام پيامبران را از هر نوع انحراف در فكر و عقيده يا انحراف در فعل و كردار، به طور روشن پيراسته مى سازد و به روشنى مى فرمايد:
4 . (صِرَاطَ الَّذِينَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ غَيْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ وَلاَ الضَّالِّينَ ) (حمد/ 7):
«راه آنان كه بر آنها نعمت دادى; نه مورد غضبند و نه گمراه».
جمله (غير المغضوب) آنان از هر گناه پيراسته مى سازد، زيرا گناه است كه خشم خدا را برمى انگيزد. گناه هرچه هم كوچك باشد مايه غضب و خشم است. كسى كه در طول عمر، خشم خدا را برنينگيزد قطعاً بايد از هر گناه و نافرمانى پيراسته باشد.
جمله (ولا الضّالّين) آنان را از هر نوع انحراف در عقيده و فكر و اشتباه و خطا پيراسته مى سازد زيرا يك فرد منحرف در فكر و انديشه يا خطاكار و اشتباهكار گمراه

90
مى باشد.(1) اين نظريه قرآن است درباره پيامبران.
ما در اين بحث تطبيقى آياتى را كه در تورات و قرآن درباره چند پيامبر بزرگ وارد شده است روياروى يكديگر قرار مى دهيم تا روشن شود كه اين دو كتاب چگونه سيماى اين رجال آسمانى را ترسيم كرده اند و كدام يك از اين ترسيم ها مورد پذيرش عقل و خرد مى باشد.

سيماى نوح(عليه السلام) در تورات

نوح در آغاز، فلاحت زمين مى كرد و تاكستانى را غرس كرد و از شراب خورد و مست شد، در ميان چادرش بى ستر بود و «حام» پدر «كنعان» برهنگى پدرش را ديد و به دو برادرش در بيرون خبر داد و «سام» و «يافث» بالاپوش گرفتند بر دوش خود گذاشته به عقب رفتند و برهنگى پدر خودشان را مستور كردند و روى خودشان عقب بوده و برهنگى پدرشان را نديدند و نوح از سكر خود بيدار شد و آنچه را پسر كوچكش كرده بود فهميد.
اين بود سيماى نوح در تورات. اكنون ببينيم كه قرآن چگونه او را معرفى مى كند.

قيافه نوح (عليه السلام) در قرآن

(إِنَّهُ كَانَ عَبْدًا شَكُورًا)(اسراء / 3):
«او بنده سپاسگزار بود».
قرآن در آيات ديگر او را با صفات زير ياد مى كند:

1 . با اين دو جمله كه هر روز آن را در نمازها مى خوانيم مى توان عصمت پيامبران را از نظر قرآن ارزيابى نمود، عصمت در برابر گناه، بيمه در برابر خطا.

91
1 . محسن(نيكوكار);
2 . مؤمن(باايمان).
آنجا كه مى فرمايد:(سَلاَمٌ عَلَى نُوح فِي الْعَالَمِينَ * إِنَّا كَذَلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ * إِنَّهُ مِنْ عِبَادِنَا الْمُؤْمِنِين)(صافات/ 79 ـ81):
«درود بر نوح از جهانيان. ما همچنان افراد نيكوكار را پاداش مى دهيم. او از بندگان مؤمن بود».
در آيه ديگر او را از صالحان و پاكان مى داند آنجا كه مى فرمايد:
(ضَرَبَ اللهُ مَثَلاً لِلَّذِينَ كَفَرُوا امْرَأَةَ نُوح وَامْرَأَةَ لُوط كَانَتَا تَحْتَ عَبْدَيْنِ مِنْ عِبَادِنَا صَالِحِينِ)(تحريم/ 10):
«خداوند براى افراد كافر، زن نوح و لوط را كه در اختيار دو بنده صالح از بندگان ما بودند مثل مى زند».
آيا احتمال مى دهيد كه يك فرد سپاسگزار و نيكوكار مؤمن و پاكدامن آنقدر شراب خورد و از خود بى خود شود كه بدون پوشيدن عورت بخوابد؟ به طور مسلّم نه.

چهره ديگر از نوح (عليه السلام) در قرآن

قرآن نه تنها او را با صفات يادشده معرفى مى كند بلكه در جمله هاى كوتاهى از انديشه بلند او كه متكى بر يك نظام فلسفى است گزارش مى دهد. اينك تفصيل مطلب:
يكفرد ماترياليست كه به اصالت ماده مؤمن است و به غير آن ايمان ندارد، براى هر پديده اى، علّتى مادى مى انديشد و هرگز نمى تواند در پيدايش يك پديده مادى دخالت امر غيرمادى را تصديق كند.
ولى رجال الهى كه علاوه بر اسباب طبيعى و مادى، به اصالت جهان ديگر كه بالاتر و پيراسته از ماده است ايمان دارند، مىدانند كه عوامل معنوى و علل غيرطبيعى در جهان ماده بى تأثير نبوده هرچند علوم مادى از نحوه تأثير آنهاپرده

92
برنداشته است.
نوح معتقد است كه در نظام آفرينش ميان طلب آمرزش از خدا و فزونى نعمت هاى مادى، پيوند ناگسستنى وجود دارد اگرچه علوم مادى به وجود چنين پيوندى راه نيافته است.
مى گويد: بشر در سايه استغفار مى تواند درهاى بسته آسمان را باز كند تا باران رحمت سرزمين هاى خشك را سيراب سازد و به يكى از آرزوهاى بزرگ خود كه مال و اولاد است دست يابد و جايگاه خود را در بهشت برين كه داراى جويبارهايى است، قرار دهد.
قرآن اين حقيقت را از زبان نوح كه همه را از جهان وحى گرفته بود نقل مى كند و مى فرمايد:
(اسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ إِنَّهُ كَانَ غَفَّارًا* يُرْسِلِ السَّمَاءَ عَلَيْكُمْ مِدْرَارًا * وَيُمْدِدْكُمْ بِأَمْوَال وَبَنِينَ وَيَجْعَلْ لَكُمْ جَنَّات وَيَجْعَلْ لَكُمْ أَنْهَارًا) (نوح/ 10 ـ 12):
«از خداوند طلب آمرزش كنيد كه وى بخشاينده گناهان است تا براى شما باران بفرستد و شما را به مال و فرزند كمك كند، جايگاه شما را در بهشت قرار دهد، در آن نهرها و جوى ها براى شما آب پديد آورد».
فراخى و افزايش نعمت، نتيجه بازگشت به سوى خداست كه درهاى رحمت را پس از بسته شدن به روى انسان باز مى كند و به فرمان خدا سرنوشتى را جايگزين سرنوشت ديگر مى سازد.
بى جهت نيست وقتى كه مردى شرفياب محضر امام حسن(عليه السلام)مى گردد و عرض مى كند:
سرزمين ما امسال با خشكسالى عجيبى روبروست، امام مى فرمايد: برو استغفار كن. چيزى نمى گذرد كه شخص ديگرى به حضور امام مى رسد و از فقر و تنگدستى شكايت مى كند. امام به او نيز دستور مى دهد برو استغفار كن. باز سومى

93
وارد مى شود و مى گويد: از خدا بخواه كه خداوند به من پسرى عنايت فرمايد. امام مى فرمايد: استغفار بنما. شخصى كه در آن جلسه از اوّل حضور داشت رو به امام مى كند و مى گويد: اين سه نفر سه نوع درخواست داشتند، چطور براى برآورده شدن حوائج همه، يك نوع راهنمايى فرموديد؟ امام فرمودند: من اين مطلب را از پيش خود نگفتم بلكه همه را از گفتار خداوند كه از پيامبر خود«نوح» نقل كرده است استفاده نموده ام.(1)

صبر و بردبارى نوح (عليه السلام)

صبر و بردبارى نوح بسيار عجيب و شگفت آور است، زيرا وى به تصريح قرآن و تورات 950 سال در ميان قوم خود زندگى كرده است (2) و پيوسته با آنان در بحث و جدال و مبارزه بوده است و به هدايت آنان به اندازه اى علاقه داشت كه قرآن، به گوشه اى از علاقه او اشاره مى كند و مى فرمايد:
(رَبِّ إنِّي دَعَوْتُ قَوْمِي لَيْلاً وَنَهَارًا * فَلَمْ يَزِدْهُمْ دُعَائِي إِلاَّ فِرَارًا)(نوح/5ـ6):
«پروردگارا! من قوم خود را شب و روز به ايمان و پرهيزكارى دعوت كردم، ولى دعوت من جز فرار و دورى آنان نتيجه ديگرى نداشت».
(وَإنِّي كُلَّمَا دَعَوْتُهُمْ لِتَغْفِرَ لَهُمْ جَعَلُوا أَصَابِعَهُمْ فِي آذَانِهِمْ وَاسْتَغْشَوْا ثِيَابَهُمْ وَأَصَرُّوا وَاسْتَكْبَرُوا اسْتِكْبَارًا)(نوح/7):
«من هر موقع آنان را به ايمان به تو دعوت مى كردم تا آنان را بيامرزى، انگشتان خود را در گوش هاى خود نهاده، لباس ها را به سر مى كشيدند و بر كفر خود اصرار

1 . مجمع البيان، ج 5، ص 361، همه اين مطالب را از «حسن» نقل مى كند كه ظاهراً مقصود حسن بن على (عليه السلام)است نه حسن بصرى.
2 . (فَلَبِثَ فِيهِمْ ألْفَ سَنَة إلاّ خَمْسِينَ عاماً)(عنكبوت/14).

94
ورزيده، به كبر و بى اعتنايى خود ادامه مى دادند».(ثُمَّ إنِّي دَعَوْتُهُمْ جِهَارًا)(نوح/8):«من آنان را آشكارا به سوى تو دعوت مى كردم».
(ثُمَّ إنِّي أَعْلَنْتُ لَهُمْ وَأَسْرَرْتُ لَهُمْ إِسْرَارًا) (نوح/ 9):
«گاهى آنان را آشكار و گاهى به طور سرّى به تو دعوت مى كردم».
صبر و مقاومت وى در ساختن كشتى و مقاومت در برابر مسخره هاى مردم(1) خود نشانه روشنى بر بردبارى و شكيبايى اوست آيا يك فرد الكلى مى تواند با چنين صبر و شكيبايى به جنگ افراد جاهل و نادان برود و صدها سال پيگيرانه در راه حق و حقيقت فداكارى كند؟

سيماى ابراهيم (عليه السلام) در تورات و قرآن

ابراهيم خليل الرحمان از نظر قرآن از پيامبران اولوالعزمى است كه در راه مبارزه با بت پرستى و بشرپرستى ثابت و استوار بوده است. وى از پيامبرانى است كه رسالت وى با كتاب و شريعت همراه مى باشد و تمام ملت هاى جهان نسبت به اين شخصيت احترام زيادى قائلند.
اكنون بايد ديد كه تورات سيماى اين مرد بزرگ جهان را چگونه ترسيم مى كند. تورات، ابراهيم را چنين معرفى مى كند: ابراهيم در مجلس فرعون «ساره» را كه همسر وى بود، خواهر خود معرفى كرد. فرعون شيفته زيبايى ساره گرديد، او را به خانه خود برد، و ابراهيم را به خاطر ساره مورد انعام قرار داد و غلام و كنيز و مقدار زيادى گوسفند و گاو و الاغ و حيوانات ديگر به او بخشيد.
وقتى فرعون فهميد ساره زن ابراهيم است نه خواهر وى، به ابراهيم گفت: چرا

1 . هود/ 38 - 39.

95
نگفتى كه او خواهر من نيست و همسر من است و مرا از جريان آگاه نساختى؟ چرا گفتى او خواهر من مى باشد تا من او را به همسرى نگيرم؟ در اين موقع فرعون ساره را به ابراهيم باز گرداند.(1)
اين سيماى ابراهيم است در تورات. آيا فردى كه نسبت به ناموس خود تا اين حد بى توجّه باشد مى تواند سرآمد پيامبران باشد؟ آيا صحيح است كه بگوييم وى از ترس فرعون، او را خواهر خود معرفى كرد و اگر همسر خود معرفى مى كرد، ممكن بود به خاطر تصاحب همسر زيبايش مورد سوء قصد قرار گيرد؟ قرآن مقام ابراهيم را بالاتر از آن مى داند كه از جبارى به اندازه اى بترسد كه همسر خود را خواهر خويش معرفى مى كند; از اين جهت در قرآن مجيد از اين داستان افسانه اى خبرى نيست، بلكه قرآن سيماى او را با صفات عالى انسانى كه در هيچ پيامبرى جز خاتم پيامبران نمى توان يافت ترسيم كرده است.

سيماى ابراهيم(عليه السلام)در قرآن

1 . او«امام» و پيشواى انسان هاست (إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا)(بقره/ 124).
2 . او از «صالحان» و پاكان است(وَإنّهُ فِي الآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحِينَ)(بقره/ 130).
3. او «حنيف» و يكتاپرست است(وَلَكِنْ كَانَ حَنِيفًا)(آل عمران/ 67).
4 . او «مسلم» و تسليم در برابر خداست(وَلَكِنْ كَانَ حَنِيفًا مُسْلِمًا)(آل عمران/ 67).
5 . او «موقن» و داراى يقين كامل بود(وَلِيَكُونَ مِنَ الْمُوقِنِينَ)(انعام/75).

1 . تورات، سفر تكوين، فصل 12.

96
6 . او «اواه» و فرد خداترس بود(إِنَّ إِبْرَاهِيمَ لأَوَّاهٌ)(توبه/ 114).
7 . او «حليم» و بردبار است(إِنَّ إِبْرَاهِيمَ لأَوَّاهٌ حَلِيمٌ)(توبه/ 114).
8 . او «منيب» و مطيع است(إِنَّ إِبْرَاهِيمَ لَحَلِيمٌ أَوَّاهٌ مُنِيبٌ)(هود/ 75).
9 . او به تنهايى امت بود(إِنَّ إِبْرَاهِيمَ كَانَ أُمَّةً)(نحل/ 120).
10 . او «قانت» و فرد عابد بود (إِنَّ إِبْرَاهِيمَ كَانَ أُمَّةً قَانِتًا)(نحل/ 120).
11 . او «شاكر» و سپاسگزار بود (شَاكِرًا لاَِنْعُمِهِ)(نحل/ 121).
12 . او «مؤمن» و فرد باايمان بود(إِنَّهُ مِنْ عِبَادِنَا الْمُؤْمِنِين )(صافات / 111).
13 . او «مصطفى» و برگزيده خداست(لَمِنَ الْمُصْطَفَيْنَ)(ص / 47).
14 . او «خير» و نيكوكار بود(لَمِنَ الْمُصْطَفَيْنَ الأَخْيَارِ)(ص / 47).
15 . او داراى قلب سليم بود(إِذْ جَاءَ رَبَّهُ بِقَلْب سَلِيم)(صافات/ 84).
هريك از اين صفات مى تواند روشنگر مقام بزرگ و روحيه پاك و ايمان و اخلاص او باشد. آيا شايسته است به چنين مردى كه خدا او را با چنين صفاتى ياد كرده است نسبت بى اعتنايى درباره همسر بدهيم؟
ابراهيم شخصيتى است كه ملكوت آسمان ها را با ديده دل مشاهده كرده است آنجا كه مى فرمايد:
(وَكَذَلِكَ نُرِى إِبْرَاهِيمَ مَلَكُوتَ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ)(انعام/ 75):
«واقعيت آسمان هارا به ابراهيم نشان داديم».
آيا بر چنين شخصيتى صحيح است كه از جهت ترس، به شنيع ترين كار زشت تن بدهد و همسر خود را خواهر خويش معرفى كند؟ مردى كه يكتنه با قدرت ستمگر زمان خود(نمرود) مى جنگد و بى پروا تمام بت ها را مى شكند و در برابر هيئت داوران با نيرومندترين منطق بر عقيده خود استدلال مى كند و سرانجام وارد آتش

97
مى شود و از عقيده خود دست برنمى دارد، هرگز از فرعون نمى ترسد آن هم بى جهت.
قرآن قدرت روحى او را در كوبيدن و شكستن بت هاى بتكده چنين بيان مى كند:
(فَرَاغَ إِلَى آلِهَتِهِمْ فَقَالَ أَلاَ تَأْكُلُونَ * مَا لَكُمْ لاَ تَنْطِقُونَ * فَرَاغَ عَلَيْهِمْ ضَرْبًا بِالَْيمِينِ * فَأَقْبَلُوا إِلَيْهِ يَزِفُّونَ...)(صافات/ 19 - 99).
به طور پنهانى نزد معبودهاى آنان رفت و گفت: «چرا نمى خوريد؟ چه شده است كه سخن نمى گوييد؟» سپس ضربتى بر آنها نهاد. بت پرستان به سوى او آمدند. او گفت: «چرا بت هايى را كه مى تراشيد مى پرستيد در صورتى كه خدا بت هايى را كه مصنوع شماست آفريده است گفتند: «براى او جايى بسازيد و در ميان آتش بيفكنيد». خواستند درباره او نيرنگى بهكار برند. ما آنها را كوچك قرار داديم. ابراهيم گفت: «من بهسوى خدايم مى روم...».
در فداكارى او در راه خدا همين بس كه حاضر شد فرزند خود اسماعيل را در راه خدا ذبح كند(صافات/ 210 - 710).

لوط (عليه السلام)از ديدگاه تورات و قرآن

لوط از پيامبران معاصر با ابراهيم است كه از نظر عصر و زمان، بر يعقوب فرزند اسحاق و نوه ابراهيم، مقدّم است.
لوط پيامبرى است بردبار و شكيبا، با گروهى بهسر مى برد كه شنيع ترين اعمال را مرتكب مى شدند، دچار «ساديسم» خاصى بوده و تمايلات جنسى خود را از طريق آميزش با جنس موافق ارضا مى كردند.
اين مرد الهى در راه مبارزه با اين گروه منحرف، تهديد به تبعيد گرديد و چنين

98
گفت: (لَئِنْ لَمْ تَنْتَهِ يَا لُوطُ لَتَكُونَنَّ مِنَ الْمُخْرَجِينَ)(شعراء / 167): «اگر دست از تبليغ خود برندارى، رانده مى شوى».
اين گروه خيره سر، بر اثر فرورفتگى در شهوت، گرفتار نتيجه اعمال خود شدند و پيش از آنكه فرشتگان الهى منطقه آنان را سنگباران كنند لوط با خانواده خود آن سرزمين را ترك گفت و بلافاصله اين سرزمين از طرف فرشتگان سنگباران گرديد و همگى نابود شدند.

لوط از ديدگاه تورات

«لوط از صوعر برآمد و در كوه ساكن شد و دو دختر او به همراه وى بودند، زيرا كه از سكونت در صوعر ترسيدند و او و دو دختر وى در مغاره سكونت گزيدند و دختر بزرگ به دختر كوچك گفت: «پدر ما پير و فرتوت شده و كسى در روى زمين نيست كه موافق عادت كل زمين، به ما درآيد. بيا پدر را شراب بنوشانيم و با او بخوابيم و از پدر خود، نسلى را زنده نگاه داريم»; پس در آن شب پدر خويشتن را شراب نوشانيدند و دختر بزرگ داخل شد با پدر خود خوابيد و او نه وقت خوابيدن و نه وقت برخاستن اطلاع به هم رسانيد و روز ديگر دختر بزرگ به دختر كوچك گفت كه ديشب با پدر خود خوابيدم. امشب نيز او را شراب نوشانيم و تو داخل شده با او بخواب و از پدر خود نسلى را زنده نگاه داريم و آن شب نيز پدر خود را شراب نوشانيدند و دختر كوچك برخاسته با او خوابيد و او نيز نه وقت خوابيدن و نه وقت برخاستن اطلاع به هم رسانيد و دو دختر لوط از پدر خودشان حامله شدند و دختر بزرگ پسرى زاييد و اسمش را «موآب» ناميد كه تا به حال پدر «موآبيان» اوست و دختر كوچك او نيز پسرى زاييد و اسمش را «بن عمى» ناميد كه تا به حال پدر «بنى عمون» اوست».(1)

1 . تورات: سفر تكوين، باب 19، آيه 30ـ 38.

99

فضايل اخلاقى لوط و دختران او در قرآن

هرگاه آنچه را كه تورات درباره لوط و دختران او نقل نموده با آنچه كه قرآن درباره آنان مى گويد مقايسه كنيم، ما به دو نكته مهم پى مى بريم:
اوّلاً قرآن محتويات خود را از تورات نگرفته است زيرا هيچ نوع مشابهتى ميان آن دو نيست و از اين افسانه كه ساخته مغزهاى الكلى و گروه هاى آلوده مطلق است در قرآن اثرى وجود ندارد.
ثانياً قرآن وحى الهى است زيرا به حكم عقل و خرد، پيامبران آسمانى از هر نوع گناه و نافرمانى حتى از يك رشته لغزش هاى غيراختيارى كه مايه تنفر جامعه مى گردد بايد مصون و پيراسته باشند.
آيا صحيح است بگوييم كه ادراك پيامبرى به حدّى برسد كه ميان سركه و شراب تفاوت نگذارد و به اندازه اى مست گردد كه در حال مستى، زشتى نزديكى با دختر را احساس نكند و پس از توجه، دختر خود را نيز تنبيه ننمايد وگرنه دختر دوّم از ترس مجازات، تصميم بر اجراى مقصود شوم خود نمى گرفت و به اندازه اى بى اعتنا باشد كه تدبيرى اتخاذ نكند كه بار ديگر اين عمل تكرار نشود تا نسل انسان نتيجه آميزش آلوده نباشد.
اكنون برگرديم ببينيم كه قرآن قيافه لوط و دختران او را چگونه ترسيم مى كند. لوط از نظر قرآن مردى است كه از نظر فضيلت به مقامى رسيده كه:
1 . بر تمام مردم روى زمين برترى داشت(...وَلُوطًا وَكُلاًّ فَضَّلْنَا عَلَى الْعَالَمِينَ)(انعام/ 86).
2 . قلب او مركز حكومت الهى بود(َلُوطًا آتَيْنَاهُ حُكْمًا وَعِلْمًا)(انبياء/ 74).
3 . او به اندازه اى پاك بود و با عمل ناپاك قوم خود مبارزه مى كرد كه او را تهديد

100
به تبعيد كردند(إِلاَّ أَنْ قَالُوا أَخْرِجُوهُمْ مِنْ قَرْيَتِكُمْ إِنَّهُمْ أُنَاسٌ يَتَطَهَّرُونَ)(اعراف/ 82).
نه تنها او پاك بود بلكه خاندان لوط همگى پاك بودند جز همسر پير او.
چنانكه مى فرمايد:
(فَأَنْجَيْنَاهُ وَأَهْلَهُ إِلاَّ امْرَأَتَهُ كَانَتْ مِنَ الْغَابِرِينَ)(اعراف/ 83):
«او و خانواده او را نجات داديم جز همسر او كه جزو نابودشدگان بود».
قرآن نه تنها بشر روى زمين را كه از نظر تورات همگى از آميزش لوط با دختران خود بهوجود آمده اند نتيجه آميزش حرام نمى داند بلكه معتقد است كه همگى با فطرت پاكى آفريده شده اند; چنانكه مى فرمايد:
(فِطْرَةَ اللهِ التي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا)(روم/ 30):
«آفرينش خدا(توحيد) كه همه را روى آن آفريد».
انسان از نظر قرآن مظهر اسماء و صفات الهى مى باشد; چنانكه مى فرمايد:
(فَجَعَلْنَاهُ سَمِيعًا بَصِيرًا)(الإنسان/ 2):
«او را شنوا و بينا(كه از صفات الهى است) آفريديم».

سيماى يعقوب (عليه السلام) در تورات و قرآن

يعقوب كه سرسلسله پيامبران «بنى اسرائيل» است در قرآن سيماى بس محبوبى دارد. اينك ما نظر تورات را درباره وى منعكس مى كنيم:
«يعقوب در خيمه خود تنها بود و شخصى تا طلوع فجر با او كشتى گرفت. هنگامى كه آن شخص احساس كرد كه صبح طلوع كرده است به يعقوب گفت: مرا رها كن. يعقوب گفت: من تو را رها نمى كنم تا مرا بركت دهى. وى به يعقوب گفت: نام تو چيست؟ گفت يعقوب...».
تا اينكه مى گويد:
«در آنجا به يعقوب بركت داد. يعقوب اسم آن مكان را «پنوئيل» خواند، زيرا گفت: خدا را روبرو ديدم و جانم رها يافته است. هنگامى كه از «پنوئيل» گذشت، آفتاب بر او طلوع نموده است و بر ران خود

101
مى لنگيد; از آن سبب بنى اسرائيل از عروق سست شده كف ران، تا به امروز نمى خورند، زيرا كه كف ران يعقوب كه سست شد آن شخص لمس كرد».(1)
جاى بحث و گفتگو نيست كه ديدار يعقوب با خدا در خيمه پنوئيل افسانه اى بيش نيست و هرگز ممكن نيست كه موجود نامتناهى به صورت انسانى متمثل گردد و با بندگان خود دست و پنجه نرم كند و زورش به آفريده خود نرسد و از طريق ضربه فنى او را نقش بر زمين كند. ولى يك چنين معرفى غلط از خدا، آنچنان سوء تأثير در روحيه جوانان روشنفكر مى گذارد كه هرگز چيزى آن را جبران نمى كند. آن جوان اسرائيلى كه مدرك اطلاعاتى او از مذهب و خدا، همين تورات كنونى باشد، قطعاً خدا و ماوراى طبيعت را مخلوق و زاييده اوهام و پندارهاى قرون پيشين خواهد دانست و همين معرفى هاى غلط است كه جوانان اروپا را دسته دسته به سوى ماديگرى سوق داده آنان را به صورت يك مسيحى جغرافيايى درآورده است.

سيماى ديگر يعقوب در تورات

«اسحاق خواست به پسرش «عيسو» بركت دهد. «يعقوب» از در حيله وارد شد و خود را «عيسو» معرفى كرد و براى پدر غذايى فراهم نمود. اسحاق غذا را خورد و شراب را نوشيد. «يعقوب» از طريق حيله و دروغ هاى پياپى

1 . تورات، كتاب پيدايش، فصل9.

102
توانست بركت بگيرد. اسحاق به او گفت: تو سرور برادر خود باش و پسران مادرت بر تو سجده مى كنند، ملعون باد هركسى تو را لعنت كند، مبارك باد هركه تو را مبارك خواند. وقتى «عيسو» آمد فهميد برادر او «يعقوب» بركت را به يغما برده رو به پدر كرد و گفت: پدر مرا نيز بركت بده! گفت: برادر آمد با حيله بركت را گرفت. عيسو به پدر گفت: آيا براى من بركتى نگاه نداشتى؟ «اسحاق» گفت: من او را آقا و سرور تو نگاه داشتم و همه برادرانش را غلام او ساختم و از خدا خواستم كه غله و شراب عطا فرمايد; پس الان اى پسرم، براى تو چه كنم؟ در اين موقع عيسو با صداى بلند گريست».(1)
آيا معقول است كه كسى نبوت را به غارت ببرد؟ آيا شايسته است كه خدا اين مقام را به حيله گر و دروغگو عطا فرمايد؟ فرض كنيد شخصى با خدا و رسول او از در حيله و مكر وارد شد. آيا خدا قادر نبود كه نبوت به غارت رفته را به اهلش باز گرداند(سُبْحَانَهُ وَتَعَالَى عَمَّا يَقُولُونَ عُلُوًّا كَبِيرًا)(اسراء/43).
به طور مسلّم مغزهاى الكلى گروهى را بر آن داشته كه چنين افسانه هايى را بسازند و به اسحاق نسبت شراب خوارى بدهند.
نبوت و رسالت و ديگر مقام هاى بلندپايه معنوى، در گرو زمينه هاى مساعد و شرايط خاصى است و تا در محلّ لياقت و شايستگى نباشد، هرگز از جانب خدا، چنين موهبتى به كسى داده نمى شود. منطق قرآن درباره مواهب معنوى آيه زير است:
(لاَ يَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ)(بقره/ 124): «مقام پيشوايى به افراد ستمگر نمى رسد».
(اللهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسَالَتَهُ)(انعام/ 124): «خدا داناست. هرجا مصلحت بيند رسالت خويش را همان جا مى گذارد».

1 . تورات، سفر تكوين، فصل 27، جمله هاى 1ـ 26.

103
ولى در منطق تورات مى توان چنين مقام بزرگ و ارجمند را به حيله و تزوير به دست آورد! منظور از بركت هرچه باشد پيداست كه يك مقام معنوى ارزنده اى بود كه وقتى «عيسو» از محروميت خود آگاه گرديد، با صداى بلند گريه كرد. جاى شگفت اينجاست كه اين مقام معنوى با اينكه به تزوير و حيله گرفته شده است، قابل بازگشت نباشد و پيامبر خدا راضى گردد كه مقام عظيم رهبرى در اختيار يك فرد دروغگو باقى بماند.

سيماى يعقوب (عليه السلام) در قرآن مجيد

قرآن مجيد يعقوب را با صفاتى معرفى مى كند كه ممكن نيست دارنده اينها يك فرد دروغگو باشد و از طريق حيله و تزوير نبوت را به دست آورد.
در اين كتاب سرسلسله پيامبران بنى اسرائيل به گونه اى كه شايسته مقام نبوت و سفارت از جانب خداست، معرفى گرديده و مى گويد:
1 . يعقوب آن بزرگ مرد الهى است كه در آخرين لحظات زندگى به فكر آيين فرزندان خود بود كه مبادا از جاده توحيد منحرف گردند. وى رو به آنها كرد و چنين گفت:
(إِذْ قَالَ لِبَنِيهِ مَا تَعْبُدُونَ مِنْ بَعْدِي قَالُوا نَعْبُدُ إِلَهَكَ وَإِلَهَ آبَائِكَ إِبْرَاهِيمَ وَإِسْمَاعِيلَ وَإِسْحَاقَ إِلَهًا وَاحِدًا وَنَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ)(بقره/ 133):
«يعقوب به فرزندان خود گفت: پس از من چه كسى را مى پرستيد؟ همگى گفتند: خداى تو خداى پدران تو را ابراهيم و اسماعيل و اسحاق، خداى يگانه را و همگى در برابر او تسليم هستيم».
2 . قرآن يعقوب را بسان پدرش اسحاق يكفرد محسن و نيكوكار معرفى مى كند; چنانكه مى فرمايد:
(وَوَهَبْنَا لَهُ إِسْحَاقَ وَيَعْقُوبَ كُلاًّ هَدَيْنَا...وَكَذَلِكَ نَجْزِي

104
الْمُحْسِنِينَ)(انعام/ 84):
«براى ابراهيم، اسحاق و يعقوب را بخشيديم و همه را هدايت كرديم... ما اين چنين به نيكوكاران پاداش مى دهيم.
(وَوَهَبْنَا لَهُ إِسْحَاقَ وَيَعْقُوبَ نَافِلَةً وَكُلاًّ جَعَلْنَا صَالِحِينَ)(انبياء/ 72):
«براى ابراهيم، اسحاق و يعقوب را بخشيديم و همه را از صالحان قرار داديم».
شايستگى يعقوب به حدّى بود كه خدا نبوت و انزال كتاب را در فرزندان او - كه ذريه ابراهيم بودند- به وديعت نهاده است:
(وَوَهَبْنَا لَهُ إِسْحَاقَ وَيَعْقُوبَ وَجَعَلْنَا فِي ذُرِّيَّتِهِ النُّبُوَّةَ وَالْكِتَابَ)(عنكبوت/ 27):
«براى ابراهيم، اسحاق و يعقوب را بخشيديم و در خاندان او(ابراهيم از طريق يعقوب) نبوت و كتاب را قرار داديم».
يعقوب از نظر قرآن يك فرد بصير و نيرومند و پيوسته به ياد آخرت بوده و براى آن كار مى كرد:
(وَاذْكُرْ عِبَادَنَا إِبْرَاهِيمَ وَإِسْحَاقَ وَيَعْقُوبَ أُولِي الأَيْدِى وَالأَبْصَارِ * إِنَّا أَخْلَصْنَاهُمْ بِخَالِصَة ذِكْرى الدَّارِ * وَإِنَّهُمْ عِنْدَنَا لَمِنَ الْمُصْطَفَيْنَ الأَخْيَارِ)(ص / 54 - 74):
«به ياد آر بندگان ما ابراهيم و اسحاق و يعقوب را كه داراى قوّت و بصيرت بودند كه ما موهبت ياد آن سرا را مخصوص آنان كرديم و آنان نزد ما از بندگان و نيكان بودند».
آيا فردى كه داراى اين همه فضايل اخلاقى و روحيات ارزنده اى است كه اساس همه آن فضايل را نبوت تشكيل مى دهد ممكن است آن را به حيله و تزوير به دست آورد سپس داراى شايستگى ها باشد؟

105

سيماى داود و سليمان(عليهما السلام)

در عهد قديم و قرآن

حضرت داود (عليه السلام)كه يكى از پيامبران بزرگ بنى اسرائيل است، به صورت بس ناپسندى كه قلم از تحرير آن شرم دارد، در عهد قديم ترسيم گرديده است.
در كتاب (سموئيل دوم، فصل يازده از جمله هاى 2 - 82) چنين مى خوانيم:
«داود از بسترش برخاسته در پشت بام خانه پادشاه، گردش كرد و از پشت بام، زنى را ديد كه خويشتن را شستوشو مى دهد و آن زن بسيار نيكومنظر بود. داود كسى را فرستاد كه درباره آن زن تحقيق كند كه به او گفتند كه او زن «اورياى حتى» است. داود قاصد فرستاد تا از او سراغ گرفت و او را نزد وى آورده با او همبستر شد و او از نجاست خود طاهر شده به خانه خود باز گشت. آن زن حامله شد و داود را باخبر ساخت و گفت كه من حامله هستم.
بامدادان داود براى «يوآب» نوشته و مكتوب به اين مضمون نوشت كه «اوريا» را در مقدمه جنگ سخت بگذاريد و از عقبش برويد تا زده شده، بميرد. و چون «يوآب» شهر را محاصره كرد «اوريا» را در مكانى كه مى دانست مردان شجاع در آنجا مى باشند گذاشت و مردان شهر بيرون آمده با «يوآب» جنگ كردند و بعضى از قوم بندگان «داود» افتادند و «اورياى حتى» نيز بمرد. چون زن «اوريا» شنيد كه شوهرش «اوريا» مرده است براى شوهر خود ماتم گرفت. چون ايام ماتم گذشت داود كسى را فرستاد او را به خانه آورد و او زن وى شد و برايش پسرى زاييد امّا كارى كه داود كرده بود در نظ ر خداوند ناپسند آمد».

سيماى داود(عليه السلام) در قرآن مجيد

قرآن مجيد «داود» را با صفات ارزنده اى كه همگى از شجاعت و پايمردى،

106
علم و دانش، صبر و بردبارى، عدالت و دادگرى او حاكى است معرفى مى كند.
در عظمت و بزرگى او همين بس كه دشت و دمن و كوه ها و مرغان در تسخير او بوده است.
اينك متن آياتى كه صفات يادشده را معرفى مى كند:
1 . او نخستين شخصى است كه به جنگ و نبرد با جبار و ستمگر زمان خود(جالوت) مأموريت يافت و سرانجام بر او پيروزگرديد:
(وَقَتَلَ دَاوُدُ جَالُوتَ)(بقره/ 251): «داود جالوت ستمگر را كشت».
2 . او فردى است كه از طرف خداوند به وى فرمانروايى داده شد و قلب او مركز حكومت الهى و علوم خدايى گرديد، علومى كه خدا بر هركس بخواهد مى آموزد.
(وَآتَاهُ اللهُ الْمُلْكَ وَالْحِكْمَةَ وَعَلَّمَهُ مِمَّا يَشَاءُ)(بقره/ 251):
«خدا به او سلطنت و حكمت عطا كرد و از آنچه مى خواست به او ياد داد».
3 . علم او به اندازه اى گسترده بود كه سليمان نه تنها وارث فرمانروايى و اموال و ثروت او گرديد بلكه آشنايى به زبان طيور را از او به ارث برد; سپس افتخار نمود كه خداوند همه چيز به ما داده است; چنانكه مى فرمايد:
(وَ لَقَدْ آتَيْنَا دَاوُدَ وَسُلَيَْمانَ عِلْمًا وَقَالاَ الْحَمْدُ للهِ الذِي فَضَّلَنَا عَلَى كَثِير مِنْ عِبَادِهِ الْمُؤْمِنِينَ * وَوَرِثَ سُلَيَْمانُ دَاوُدَ وَقَالَ يَا أَيُّهَا النَّاسُ عُلِّمْنَا مَنْطِقَ الطَّيْرِ وَأُوتِينَا مِنْ كُلِّ شَيءْ إِنَّ هَذَا لَهُوَ الْفَضْلُ الْمُبِينُ)(نمل / 51 - 61):
«ما به داود و سليمان دانش آموختيم و هر دو، خدا را سپاسگزار بودند كه ما آنان را بر بسيارى از بندگان باايمان خود برترى داديم. سليمان وارث «داود» گرديد گفت: اى مردم! به زبان پرندگان آشنا هستيم و خدا همه چيز به ما داده است».
4 . او صاحب يكى از كتاب هاى آسمانى است كه از طرف خداوند بر او نازل گرديده است; چنانكه مى فرمايد:(وَآتَيْنَا دَاوُدَ زَبُورًا)(نساء/ 163): «به داود زبور

107
داديم».
درحقيقت انزال زبور بر وى، يك نوع برترى بخشيدن نسبت به اوست چنانكه مى فرمايد:
(وَلَقَدْ فَضَّلْنَا بَعْضَ النَّبِيِّينَ عَلَى بَعْض وَآتَيْنَا دَاوُدَ زَبُورًا)(اسراء/ 55).
5 . در شايستگى اين پيامبر بزرگ همين بس كه خليفه خدا روى زمين بود و از طرف او مأموريت داشت كه به حقّ داورى كند:
(يَا دَاوُدُ إِنَّا جَعَلْنَاكَ خَلِيفَةً فِي الأَرْضِ فَاحْكُمْ بَيْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ)(ص / 26):
«اى داود ما تو را در روى زمين جانشين خود قرار داديم و در ميان مردم به حقّ حكومت كن».
(وَشَدَدْنَا مُلْكَهُ وَآتَيْنَاهُ الْحِكْمَةَ وَفَصْلَ الْخِطَابِ)(ص / 20):
«پايه هاى حكومت او را محكم كرديم و به او حكمت آموختيم و منطقى جداكننده حق از باطل داديم».
آيا صحيح است كه فردى كه نماينده خدا در ميان مردم است با زن شوهردار آميزش كند يا نقشه قتل مردم را بكشد؟ آيا كسى كه داراى حكمت است چنين كارى را انجام مى دهد يا كسى كه جان و مال مردم در اختيار اوست، شايسته است كه عوض اينكه مال و جان مردم را حفظ كند با مردم چنين بازى كند؟
6 . قدرت روحى او به حدّى رسيده بود كه در پرتو اراده حكيمانه، صخرهها و سنگ ها و كوه ها همصدا گرديدند تا با حمد خدا او را از هر عيبى پيراسته سازند:
(وَسَخَّرْنَا مَعَ دَاوُدَ الْجِبَالَ يُسَبِّحْنَ وَالطَّيْرَ)(انبياء / 79):
«كوه ها و پرندگان را در حالى كه تسبيح مى گفتند رام داود كرديم».
7. اگرچه صبر ايّوب معروف است، صبر داود نيز قابل ملاحظه است تا آنجا

108
كه خداوند به پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله)دستور مى دهد كه در راه تبليغ بردبار باشد، صبر داود را ياد كند كه فردى صابر و داراى قدرت و پيوسته به فكر خدا بود; چنانكه مى فرمايد:
(اصْبِرْ عَلَى مَا يَقُولُونَ وَاذْكُرْ عَبْدَنَا دَاوُدَ ذَا الأَيْدِ إِنَّهُ أَوَّابٌ)(ص / 17):
«بنده ما داود را ياد كن كه داراى قدرت و به سوى ما بازگشت كننده بود».
8 . بايد دانست كه شخصيتى كه خدا او را با القاب زير مى خواند محال است داراى سيمايى باشد كه تورات از او ترسيم مى كند. اينك آيات:
(وَوَهَبْنَا لِدَاوُدَ سُلَيَْمانَ نِعْمَ الْعَبْدُ)(ص / 30):
«به داود سليمان را بخشيديم. اوست بنده مطيع».
(وَاذْكُرْ عَبْدَنَا دَاوُدَ ذَا الأَيْدِ)(ص/ 17):
«به ياد آر بنده ما داود را كه صاحب قدرت است».
(وَإِنَّ لَهُ عِنْدَنَا لَزُلْفَى وَحُسْنَ مَآب)(ص / 25):
«او پيش ما داراى تقرب و حسن عاقبت است».
با اين بررسى، به تاريخ درخشان داود واقف شديم. اكنون بايد توجه كنيم كه كدام يك از اين دو ترسيم شايسته مقام پيامبران است. آيا با مشاهده آيات ذكرشده مى توان گفت كه محتويات قرآن متخذ از تورات است و چنين تهمتى را بر قرآن پذيرفت؟

سيماى سليمان (عليه السلام) در عهدين

با سيماى داود پدر سليمان در عهد قديم و قرآن مجيد آشنا شديم. بهتر است با قيافه فرزند داود (حضرت سليمان) نيز آشنا شويم:
1 . از نظر عهدين سليمان بر اثر آميزش داود با زن «اوريا» بهوجود آمد; چنانكه مى گويد:
«ويساء داود پادشاه را آورد و داود پادشاه سليمان را از زن اوريا»

109
آورد».(1)
«داود زن خود «بت شبع» را تسلى داد و نزد وى درآمده، با او خوابيد و او پسرى زاييد و او را سليمان نام نهاد».(2)
2 . از نظر عهدين سليمان نيز راه پدر را رفته باب معاشقه و مغازله را با زنان باز نموده و هفتصد زن دايمى و سيصد زن موقت داشت; چنانكه مى گويد:
«سليمان پادشاه، سواى دختر فرعون، زنان غريب بسيارى از «موآبيان» و «عمونيان»، «روميان» و «صيدونيان» و «حتيان» دوست مى داشت از امت هايى كه خداوند درباره ايشان به بنى اسرائيل امر فرموده بود كه شما با ايشان درنياييد و ايشان با شما درنيايند، مبادا دل شما را به پيروى خدايان خود مايل گردانند و سليمان با اينها به محبت محلق شد و او را هفتصد زن بانو و سيصد متعه بود و زنانش دل او را برگردانيدند».(3)
3 . اى كاش گناه سليمان همين بود كه در جمله هاى پيشين آمده است، ولى وقتى باقيمانده جمله هاى باب يادشده را مطالعه مى كنيم معلوم مى شود كه وى به جاى خداپرستى، بت ها را مى پرستيد و براى بت ها معبدها مى ساخت. اينك اين بخش از تاريخ زندگى ايشان:
«زنان دل او را به معبودهاى ديگر(بت ها) متمايل ساختند. سليمان به دنبال «عشتورت»(4)بت «صيدونيان» (5) و «ملكوم» بت «عمونيان» رفت،

1 . انجيل متى، باب اوّل آيه 6.
2 . كتاب دوم سموئيل، باب 12.
3 . كتاب اوّل پادشاهان، باب يازدهم جمله يك تا سه.
4 . عشتورت خداى صيدونيان كه بت آنها به صورت مخصوصى بود و عبادت اين بت در سوريه و فنيقيه معروف بود. سليمان عبادت آن را در بنى اسرائيل نيز شيوع داد.(كتاب قاموس، ص 602).
5 . «صيدونيان» همان اهالى فنيقيه اند كه در تجارت و فلاحت معروف بودند.(قاموس مقدس، ص 572).

110
سليمان در نظرِ خداوند شرارت ورزيده، و مثل پدر خود داود خدا را پيروى كامل نكرد. خشم خداوند بر سليمان برافروخته شد، زيرا دلش از «يهوه» خداى اسرائيل منحرف گشت. خداوند به سليمان گفت: چون چنين كارى كردى سلطنت را از تو پاره كرده آن را به بنده ات خواهم داد».(1)

بتكده هاى سليمان ويران مى شود

«نقاط مرتفع و بلندى كه سليمان آنها را براى «عشتورت» بت «صيدونيان» و براى «كموش»(2) بت «موآبيان»(3) «ملكوم»(4) بت «بنى عمون» ساخته بودند پادشاه يوشيا آنها را نجس كرد و مجسمه ها را شكست و درختزارها را بريد و به همين طرز تمام آثار بت پرستى را از بين برد».(5)
فرض كنيد لازم نباشد كه پيامبر خدا معصوم از گناه باشد- در صورتى كه دلايل قطعى، عصمت پيامبران را ثابت مى كند- ولى آيا صحيح است پيامبرى كه براى دعوت به آيين توحيد برانگيخته شده است، مردم را به بت پرستى دعوت كند و بناهاى بلندى براى پرستش آنها بسازد سپس مردم را به يگانگى خدا و پرستش

1 . كتاب اوّل پادشاهان، فصل 1.
2 . «كموش» يكى از خدايان «موابيان» بوده كه قوم كمونى به آن ناميده شده اند. سليمان عبادت كموش را در اورشليم داخل نمود و لوشيا آن را انداخت. (قاموس كتاب مقدس، ص 838).
3 . «موآبيان و «بنى عمون» همان فرزندان دختران لوط هستند.
4 . «ملكوم» اسم بتى بود كه عمونيان آن را مى پرستيدند و گاهى به آن «مولك» نيز مى گفتند و قربانى هاى انسانى را براى آن تقديم مى نمودند; مخصوصاً از بچه ها چنانكه «حاخانيان» گويند اين بت از مس ساخته شده بر كرسى از مس نشسته و داراى سر گوساله بوده و تاجى بر سرداشت و كرسى و ميان خود بت خالى بود و در جوف آن آتش مى افروختند و چون حرارت بازوهاى بت به درجه سرخى مى رسيد قربانى را كه بر سر آن گذارده بودند فوراً مى سوخت و اهالى نيز در آن اثنا، طبل ها را مى نواختند كه صداى داد و فرياد او را نشوند. (قاموس كتاب مقدس، ص 854).
5 . كتاب دوّم پادشاهان، فصل 23.

111
او دعوت نمايد؟

سيماى سليمان (عليه السلام) در قرآن

چهره سليمان در قرآن به صورتى است كه هر انسانى آرزو دارد كه داراى چنين صفات انسانى و قدرت ملكوتى باشد. اينك به برخى از صفات برجسته او در قرآن اشاره مى كنيم:
1 . قلب او مركز اسرار و محلّ نزول وحى الهى بود; چنانكه مى فرمايد:
(إِنَّا أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ كَمَا أَوْحَيْنَا إِلَى نُوح وَالنَّبِيِّينَ مِنْ بَعْدِهِ وَأَوْحَيْنَا إِلَى إِبْرَاهِيمَ... وَهَارُونَ وَسُلَيَْمانَ)(نساء / 163):
«ما به تو وحى فرستاديم همچنانكه به نوح و پيامبران پس از او وحى كرديم و نيز به ابراهيم و... هارون و سليمان وحى نموديم».
2. او از زمره نيكوكاران بوده است; چنانكه مى فرمايد:
(وَمِنْ ذُرِّيَّتِهِ دَاوُدَ وَسُلَيَْمانَ وَأَيُّوبَ وَيُوسُفَ وَمُوسَى وَهَارُونَ وَكَذَلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنِينَ)(انعام/ 84):
«از ذريّه اوست داود و سليمان و ايّوب و يوسف و موسى و هارون. ما همچنان نيكوكاران را پاداش مى دهيم».
3 . در مقام و موقعيت او همين بس كه خداوند او را برگزيد و علم و دانش به وى عطا كرد(فَفَهَّمْنَاهَا سُلَيَْمانَ وَكُلاًّ آتَيْنَا حُكْمًا وَعِلْمًا)(انبياء / 79):
«حكم حقّ را به سليمان فهمانيديم و بر هر دو(سليمان و داود) حكمت و دانش آموختيم».
نيز مى فرمايد:
(وَ لَقَدْ آتَيْنَا دَاوُدَ وَسُلَيَْمانَ عِلْمًا وَقَالاَ الْحَمْدُ للهِ)(نمل/ 15):
«ما به داود و سليمان علم عطا كرديم و هر دو، خدا را سپاسگزار بودند».

112
4. خدا او را به زبان پرندگان آشنا ساخته بود; چنانكه مى فرمايد:
(وَوَرِثَ سُلَيَْمانُ دَاوُدَ وَقَالَ يَا أَيُّهَا النَّاسُ عُلِّمْنَا مَنْطِقَ الطَّيْرِ وَأُوتِينَا مِنْ كُلِّ شَيءْ إِنَّ هَذَا لَهُوَ الْفَضْلُ الْمُبِينُ)(نمل/16):
«سليمان گفت: مردم! آگاهى از زبان پرندگان و همه چيز به ما داده شده است. اين است فضيلت روشن».
5 . نه تنها زبان پرندگان را مى دانست بلكه به زبان مورچگان كاملاً مسلّط بود; چنانكه مى فرمايد:
(حَتَّى إِذَا أَتَوْا عَلَى وَادِ الَّنمْلِ قَالَتْ نَمْلَةٌ يَا أَيُّهَا الَّنمْلُ ادْخُلُوا مَسَاكِنَكُمْ لاَ يَحْطِمَنَّكُمْ سُلَيَْمانُ وَجُنُودُهُ وَهُمْ لاَ يَشْعُرُونَ*...)(نمل/ 18):
«وقتى سليمان به وادى مورچه وارد شد مورچه اى گفت: مورچگان! به سرعت برويد به لانه هاى خود تا سليمان و سربازان او در حالى كه متوجه نيستند شما را محو نكنند. سليمان از سخن مورچه لبخندى زد و از گفتار او خنديد و گفت: پروردگارا...»
6 . قدرت مادى و معنوى سليمان بسيار حيرت زاست. هرگز بشر چنين قدرتى در ميان فرزندان آدم سراغ ندارد. او از نظر ولايت و قدرت بر تصرّف در جهان طبيعت، به حدّى رسيده بود كه باد به فرمان او حركت مى كرد; چنانكه مى فرمايد:
(وَلِسُلَيَْمانَ الرِّيحَ عَاصِفَةً تَجْري بِأَمْرِهِ إِلَى الأَرْضِ التي بَارَكْنَا فِيهَا وَكُنَّا بِكُلِّ شَيْء عَالِمِينَ)(انبياء / 81):
«براى سليمان باد وزنده در اختيار بود كه به فرمان او به سرزمينى كه بركت داديم روانه مى شد و ما به همه چيز عالم هستيم».
در آيه ديگر كه مقدار مسافتى را كه باد به فرمان او در دو نيم روز طى مى كرد و او را مى برد بيان مى كند و مى فرمايد:

113
(وَلِسُلَيَْمانَ الرِّيحَ غُدُوُّهَا شَهْرٌ وَرَواحها شَهرٌ)(سبا/ 12):
«باد در اختيار سليمان بود. بامداد تا ظهر مسافت يك ماه و از ظهر تا غروب نيز به همان اندازه مسافت مى پيمود».
7 . چه قدرتى بالاتر از اينكه اراده او آنچنان قوى و نيرومند بود كه شياطين در تسخير او بوده و براى او غواصى و كارهاى ديگر انجام مى دادند; چنانكه مى فرمايد:
(وَمِنَ الشَّيَاطِينِ مَنْ يَغُوصُونَ لَهُ وَيَعْمَلُونَ عَمَلاً دُونَ ذَلِكَ وَكُنَّا لَهُمْ حَافِظِينَ)(انبياء/ 82):
«شياطين براى او غواصى و كار مى كردند و ما نگهبان آنها بوديم».
آيا يك چنين فرد با اين عظمت امكان دارد كه مدّتى بت را بپرستد يا بت را ترويج كند؟!

سيماى مسيح (عليه السلام) در قرآن

قرآن حضرت مسيح (عليه السلام)و مادر گرامى او مريم(عليها السلام)را به نيكوترين صفات ياد مى كند. چه صفتى بالاتر از اينكه او از جانب خدا به وسيله «روح القدس» كه بزرگ ترين فرشته الهى است تأييد مى شد. چنانكه مى فرمايد:
(وَآتَيْنَا عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ الْبَيِّنَاتِ وَأَيَّدْنَاهُ بِرُوحِ الْقُدُسِ)(بقره/ 87):
«ما به مسيح معجزاتى داديم و او را با روح القدس تأييد كرديم».
از نظر كمال روحى همين بسكه در دوران كودكى با مردم سخن مى گفت; چنانكه مى فرمايد:
(تُكَلِّمُ النَّاسَ فِي الْمَهْدِ)(مائده/ 110):
«با مردم در گهواره سخن مى گفتى».

114
در دوران نبوت، نابينايان و بيماران را شفا مى داد و مردگان را زنده مى كرد.
(وَتُبْرِءُ الأَكْمَهَ وَالأَبْرَصَ بِإِذْنِي وَإِذْ تُخْرِجُ الْمَوْتَى بِإِذْنِي)(مائده / 110):
«نابينايان و بيماران را به اذن من شفا مى دادى و مردگان را به اذن من زنده مى كردى».
قرآن مجيد مسيح را در دو مورد كلمة اللّه خوانده است و مى فرمايد:
(إِنَّ اللهَ يُبَشِّرُكِ بِكَلِمَة مِنْهُ اسْمُهُ الْمَسِيحُ عِيسَى ابْنُ مَريَم)(آل عمران/ 45):
«خدا به تو اى مريم، كلمه اى به نام مسيح بشارت مى دهد».
(إِنَّمَا الْمَسِيحُ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ رَسُولُ اللهِ وَكَلِمَتُهُ أَلْقَاهَا إِلَى مَرْيَمَ)(نساء/ 171):
«مسيح و عيسى بن مريم پيامبر خدا و كلمه اوست كه بر مريم القا كرد».
قرآن او را از صالحان مى شمارد; چنانكه مى فرمايد:
(وَيَحْيَى وَعِيسَى وَإِلْيَاسَ كُلٌّ مِنَ الصَّالِحِينَ)(انعام/ 85):
«و يحيى و عيسى و الياس از صالحان هستند».
قرآن شخصيت او را اين چنين توصيف مى كند و درباره كتاب او چنين مى فرمايد:
(وَأَنْزَلَ التَّوْرَاةَ وَالإِنْجِيلَ * مِنْ قَبْلُ هُدًى لِلنَّاسِ)(آل عمران/ 3 ـ 4):
«تورات و انجيل را قبلاً نازل كرديم كه هر دو مايه هدايت مردم است».
در آيه ديگر مى فرمايد:
(وَآتَيْنَاهُ الإِنْجِيلَ فِيهِ هُدًى وَنُورٌ)(مائده/ 46):
«انجيل را به مسيح داديم. در آن هدايت و نور براى مردم است».
در ستايش مقام انجيل همين بس كه او را در رديف قرآن ذكر مى كند:
(وَعْدًا عَلَيْهِ حَقًّا فِي التَّوْرَاةِ وَالإِنْجِيلِ وَالْقُرْآنِ)(توبه/ 111):
«اين وعده حقّى است در تورات و انجيل و قرآن».

115
حضرت مسيح شخصيتى است كه خداوند به او حكمت آموخت، و مى فرمايد:
(وَإِذْ عَلَّمْتُكَ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ)(مائده/ 110):
«من بر تو كتاب و حكمت آموختم».
قرآن او را نسبت به مادر، مهربان و علاقه مند معرفى مى كند و مى فرمايد:
(وَبَرًّا بِوَالِدَتِي وَلَمْ يَجْعَلْني جَبَّارًا شَقِيًّا)(مريم/ 32):
«نسبت به مادر، مهربانم و خداوند مرا ستمگر نيافريده است».

سيماى مسيح (عليه السلام)در انجيل

انجيل او را يك مرد شراب ساز و بى علاقه به مادر معرفى مى نمايد. از اينجا روشن مى گردد كه چرا قرآن عنايت دارد انجيل را مايه هدايت (هدى للنّاس) و شخص او را مهربان به مادر معرفى نمايد. اينك معرفىهاى انجيل:
عيسى به مادر خود توهين مى كند:
«وقتى عيسى با شاگردان خود مشغول سخن گفتن بود، مادر و برادران وى بيرون مجلس ايستاده بودند و مى خواستند با او گفتگو كنند.كسى به عيسى گفت مادر و برادران تو بيرون مجلس ايستاده اند و مى خواهند با تو سخن بگويند. او پاسخ داد: مادر من كيست و برادران من كدامند؟ سپس دست به سوى شاگردان خود دراز كرد و گفت: اينها برادران و مادران من هستند. هركس خواهش پدر مرا كه در آسمان هاست به جا آورد او برادر و خواهر و مادر من است».(1)
شما بار ديگر در اين جمله ها دقت كنيد و در اين سخنان بى اساس قدرى

1 . انجيل متى، فصل 12; انجيل مرقس، فصل 13; انجيل لوقا، فصل 8.

116
بينديشيد، زيرا صريح اين سخن اين است كه مسيح به ساحت مادر پاكدامن و نيكوكار خود جسارت كرده، او را از ديدار خود محروم ساخته است و شاگردان خود را بر او مقدّم داشته است، در صورتى كه شاگردان مسيح به عقيده انجيل كسانى هستند كه وى درباره آنها چنين گفته است:
«آنان ايمان ندارند. در دل آنان به اندازه سنگينى خردلى ايمان وجود ندارد».(1)
«آنان همان افرادى هستند كه مسيح از آنان درخواست نموده كه شبى را كه يهود بر او هجوم مى آورد، بيدار بمانند ولى آنان گوش به فرمان او ندادند و هنگامى كه يهود مسيح را دستگير كرد او را ترك گفته پا به فرار نهادند».(2)
نمونه اى از بدگويى هاى انجيل درباره حواريين بود.
تبديل آب به شراب از طريق اعجاز:
«روزى مسيح در مجلس عروسى شركت كرد و شراب براى افراد كم آمد. مسيح از راه اعجاز شش ظرف آب را به شراب تبديل كرد».(3)
«مسيح شراب مى خورد بلكه شخص ميگسارى بود».(4)ما ساحت مقدّس حضرت مسيح(عليه السلام)را از اين افتراى بزرگ منزّه مى نماييم; گذشته از اين، در عهدين كراراً به حرمت شراب تصريح شده است مانند:
«خداوند به هارون گفت: وقتى تو و فرزندانت وارد خيمه اجتماع شديد، شراب نخوريد مبادا كه بميريد. اين قانون ابدى خدا درباره تمام قرن هاست». «در پرتو اجتناب از شراب، حرام و حلال و پاك و نجس را از هم تميز

1 . انجيل مرقس، فصل 4.
2 . انجيل متى، فصل 17 ر.ك: جعفر سبحانى، احمد موعود انجيل.
3 . انجيل يوحنا، فصل 2.
4 . انجيل متى، فصل 11.

117
دهند».(1)
«فرشته اى به زكريا گفت: دعاى تو مستجاب شد و همسرت براى تو پسرى خواهد آورد. تو او را يحيى خواهى ناميد. او نزد خدا بزرگ مى شود و شراب نخواهد نوشيد».(2)
مانند اين جمله ها حاكى از آن است كه شراب در كتب عهدين نيز حرام است ولى گفتارهاى گذشته نمونه اى از خرافات و افسانه هاى كتب عهدين كنونى است كه هرگز با برهان و منطق صحيح وفق نمى دهد.
ما اين نمونه ها را در اينجا آورديم تا خواننده گرامى در آنها دقت كند، سپس عقل و وجدان خود را داور قرار دهد كه آيا با اين خرافات مى توان گفت كه پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله)معارف ارزنده قرآن را از آنها اقتباس نموده است؟ آيا مى توان گفت كه او محتويات قرآن عظيم الشأن را با آن معارف بلند و تعاليم استوار از اين كتب بى اساس گرفته است؟ آيا مى توان اين كتاب هاى بى اساس را وحى آسمانى دانست، در صورتى كه همين كتاب هاست كه ساحت مقدّس پيامبران را با نسبت هاى ناروا كه ما چند نمونه بيش از آنها نقل نكرديم، آلوده ساخته است؟

1 . سفر لويان، فصل 10، جمله هاى 8 ـ 9.
2 . انجيل لوقا، فصل1.

118

5

اعجاز قرآن از ديدگاه قانونگذارى

آيين اسلام از نخستين روز، از ويژگى هاى خاصى برخوردار بود كه هيچ يك از آنها در ديگر آيين هاى آسمانى ديده نمى شود.
اسلام از روز نخست به صورت يك آيين جهانى نه منطقه اى، براى بشر عرضه شد و براى نفوذ خود هيچ حدّ و مرز جغرافيايى و نژادى نشناخت.
اسلام در ميان تمام آيين هاى آسمانى، خود را خاتم اديان و آورنده اش را خاتم پيامبران مى داند كه پس از آن آيين و پيامبر ديگرى نخواهد آمد.
اسلام، تنها آيين راز و نياز، دينِ دعا و استغاثه نيست كه مجموع رسالت آن را يك مشت اوراد خشك و بى روح تشكيل دهد، بلكه رسالت خود را در متن اجتماع قرار داده، به تمام نقاط و جوانب زندگى بشر چشم انداخته است و درباره تمام شئون زندگى او نظر داده است و هيچ موضوعى از ديد تشريع آن بيرون نرفته است.
عظمت قوانين اسلام در صورتى به خوبى جلوه مى كند كه بدانيم در روز درخشش ستاره اسلام، انحطاط فرهنگى و اخلاقى سايه شوم خود را بر سر ملل جهان مخصوصاً ملّت شبه جزيره عربستان افكنده بود و بر اين ملّت، جز وحشيگرى و قوانين جنگل چيز ديگرى حكومت نمى كرد، قلوب و افكار آنان به جاى توجه به كسب و كار، به يغماگرى متوجه بوده و به بهانه اى، آتش جنگ ميان آنان شعلهور مى گرديد و از هيچ عمل زشتى حتى ازدواج با همسران پدر، خوددارى نمى نمودند و با كمال بى رحمى دختران خود را زنده به گور مى كردند.
قرآن در محيطى نازل گرديد كه در آنجا نه قاضى و داورى بود و نه محكمه و

119
دادگاهى وجود داشت و گره خصومت ها تنها به وسيله زور سرنيزه گشوده مى شد. در سراسر منطقه حجاز، جز چند كاهن كه دور از اجتماع مى زيستند و گاهى نزاع را با افكار كاهنانه خود مى گشودند، كس ديگرى نبود و اگر ستمگر زورمندى دسترنج روزانه فرد ناتوانى را مى گرفت، هيچ مرجع صلاحيتدارى نبود كه حقّ او را باز ستاند. اينك به يك گواه روشن توجه فرماييد:
شانزده سال پيش از بعثت پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله)مردى با كالاى مختصرى وارد مكّه گرديد و آن رابه «عاص بن وائل» فروخت، ولى خريدار از پرداخت بهاى آن خوددارى نمود. اين مرد غريب، در محيط مكّه هيچ مقام صلاحيتدارى را پيدا نكرد كه به اتكاى آن، دادخواهى كند. چاره اى جز اين نديد كه در موقع طلوع خورشيد كه قريش دور كعبه جلسه هايى تشكيل مى دادند بالاى كوه ابوقبيس برود و از افكار عمومى به نفع خود كمك بگيرد; از اين جهت بالاى كوه رفت و با صداى بلند با انشاد سه شعر ـ كه ترجمه آن را مى نگاريم ـ استمداد كرد و گفت:
«اى فرزندان فهر، به داد ستمديده اى برسيد كه سرمايه خود را داخل مكّه دور از وطن و اقوام خويش از دست داد، به داد مظلوم محرومى برسيد كه چهره او غبارآلود است و هنوز از احرام عمره بيرون نرفته است. اى مردان خانه اى كه در آن حجر اسماعيل و حجر اسود قرار دارد به فرياد برسيد. آن كس حلال و حرام مى فهمد كه داراى عزّت نفس باشد و براى فاجر حيله گر، حرام مفهومى ندارد».(1)
اشعار جانگداز اين مرد، شور و هيجانى در قلوب گروهى از جوانان مكه پديد آورد. در اين موقع گروهى در خانه عبداللّه بن جدعان دور هم گرد آمدند و پيمان بستند كه اگر ستمديدهاى را در مكه ديدند به كمك او بشتابند و حقّ او را از ظالم بستانند.

1 . يا آل فهر لمظلوم بضاعته *** ببطن مكة نائى الدار و النفر
و محرم اشعث لم يقض عمرته *** يا للرجال و بيت الحجر و الحجر
انّ الحرام لمن تمت كرامته *** و لا حرام لثوب الفاجر الغدر
120
تاريخ مى نويسد: پيامبر عالى قدر اسلام(صلى الله عليه وآله)در حالىكه آن روز، بيست و چهار بهار از عمر گرامى او مى گذشت از افرادى بودكه در پيمان شركت كرد و پس از اسلام پيوسته نيز از آن ياد مى كرد و مى فرمود: من در خانه «عبدالرحمان بن جدعان» در پيمانى شركت كردم كه هرگز حاضر به نقض آن نيستم هرچند در برابر آن به من شتران سرخ بدهند و هم اكنون اگر براى آن خوانده شوم، براى اجابت به پا مى خيزم.

مشخصات قوانين اسلامى

براى آگاهى از اهميت قوانين اسلام لازم است از مشخصات آن به خوبى آگاه گرديم و مشخصات قوانين اسلام را مى توان در شش جهت خلاصه كرد:
1. قوانين اسلام با تمام چهره هاى تمدن انسانى سازگار مى باشد و اين خود يكى از نقاط برجسته قوانين اسلام به شمار مى رود.
2. تمام دستورهاى آن متكى به مقتضيات فطرت و نهاد انسانى است و قرآن در تمام قوانين خود خواسته هاى نهاد انسانى را از نظر دور نداشته است و اين خواسته ها كوچك ترين تضادى با سنن خلقت انسان ندارد و رمز مهم بقاى قوانين اسلام همين است.
3. انسان موجودى است مركّب از جسم و جان و روان، مادّه و معنى. همان طور كه وى به ماده و لذايذ جسمانى نياز دارد همچنين به امور روحى و معنوى نيز بسان غذا نيازمند است; از اين جهت در تمام قوانين قرآن هر دو جانب رعايت شده و در پرتو رعايت قوانين آن، تعالى ميان ماده و معنى پديد آمده است و احياى ارزش هاى اخلاقى و سجاياى انسانى و پاكسازى جامعه از كارهاى زشت، او را از توجه به بهداشت جسمى و بهره گيرى از لذايذ ـ به استثناى اعمال نامشروع كه

121
ويرانگر بنيادهاى اخلاقى و ارزش هاى معنوى و روحى است- باز نداشته است.
4 . قوانين اسلام با ژرف نگرى خاصى وضع شده است و چيزى كه با سعادت انسان ناسازگار باشد تحريم شده است و آنچه كه به حال او مفيد و سودمند است حلال معرفى گرديده است و هرگز در تحليل و تحريم، از افكار ملّت ها پيروى نكرده است، بلكه ملاك تشريع را مصالح و مفاسد واقعى امور قرار داده است.
5. قوانين قرآن از ضمانت اجرايى كافى برخوردار است، علاوه بر قواى انتظامى و نظامات مادى، ضمانت اجرايى خاصى از قبيل اعتقاد به كيفرها و پاداش ها دارد و يك چنين ضمانت اجرايى در ديگر قوانين جهانى به روشنى به چشم نمى خورد.
6. قوانين اسلام از جامعيت و گسترش خاصى برخوردار است. قوانين آن، چنان كلى و وسيع است كه هيچ موضوعى در گذشته و امروزه از قلمرو آن خارج نمى باشد و از مجموع قوانين كلى آن مى توان حكم هر موضوعى را استنباط نمود و هرگز نياز ندارد كه به قوانين ديگران دست دراز كند تا آنجا كه بزرگ ترين فقيه قرن هشتم اسلامى، مرحوم علّامه حلّى در كتاب تحرير چهل هزار حكم از مجموع آيات قرآن و احاديث پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله)و جانشينان راستين او استخراج كرده و گرد آورده است. بحث و گفتگو در اين مشخصات به بحث هاى طولانى و گسترده اى نياز دارد و با مراجعه به كتاب هاى بزرگان اسلام واقعيت اين مشخصات روشن مى گردد و ما در اين بحث به گونه اى درباره اين مشخصات بحث و گفتگو مى كنيم.

امتياز نخست

با هر تمدن صحيح انسانى سازگار است

1. قوانين قرآن و مجموع آنچه از پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله)و پيشوايان راستين او به عنوان

122
احكام الهى رسيده است، همگى با تمام چهره هاى تمدن انسان موافق و سازگار مى باشد و تضاد ميان آن دو وجود ندارد. گواه بر چنين هماهنگى اين است كه وقتى درهاى كشورهاى ايران و روم كه خود، داراى تمدن هاى اصيل بودند، به روى اسلام گشوده شد و تمدن اسلامى كه بازگوكننده قوانين قرآن و اسلام بود همراه مسلمانان به اين دو منطقه راه يافت، آنها نه تنها قوانين اسلام را ـ كه منبع مهم آن قوانين، قرآن بود ـ با تمدن خويش مخالف و مباين نديدند، بلكه نوع افراد به استقبال آن شتافتند و آنچنان ابراز علاقه كردند كه خود، مروّج آن شدند و به توسعه و گسترش تمدن اسلامى كه شالوده آن به وسيله پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله)ريخته شده بود پرداختند.
علّت سازگارى قوانين اسلام با تمام چهره هاى تمدن انسانى اين است كه اسلام هرگز به شكل و ظاهر قضايا نپرداخته و توجه بيشتر خود را به روح و معنى معطوف داشته است. قرآن به طرح مقاصد و اهداف اصيل اسلامى مى پردازد و پيروان خود را در نحوه تحصيل آن آزاد مى گذارد و هرگز براى رسيدن به هدف، وسيله خاصى را تعيين نكرده و مقدّس نمى شمارد، جز اينكه گاهى از يك رشته وسايل ضدانسانى و نامشروع جلوگيرى مى نمايد.
اسلام با داشتن چنين ديد وسيع، قوانين خود را از هر نوع تصادم با چهره هاى تمدن باز مى دارد; مثلاً قرآن در آيات زيادى مردم را به تحصيل و دانش دعوت مى كند، آنجا كه مى فرمايد:
(هَلْ يَسْتَوِي الَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَالَّذِينَ لاَ يَعْلَمُونَ إِنَّمَا يَتَذَكَّرُ أُولُوا الأَلْبَابِ)(زمر/ 9):
«آيا دانا و نادان يكى است؟ فقط صاحبان خرد متذكر مى شوند».
در نحوه آموزش علم، وسيله خاصى را مقدس نمى شمارد زيرا آنچه هدف اسلام است تحصيل علم و دانش است و براى آن وسيله اى مطرح نيست. وسيله آموزش هرچه باشد دست پيروان خود را درباره آن باز گذارده است; از اين رو هر نوع وسيله اى كه ما را به هدف برساند از قلم و كاغذ و گچ و تخته سياه و وسايل ارتباط

123
جمعى و... همه مورد پذيرش اسلام است.
2. از نظر قرآن عفت و پوشش براى زن در خارج خانه و محيط كار، يك مسئله حياتى است و آيات قرآن به طور مكرر زن را به عفت و پاكى و پوشش دعوت كرده است، ولى هرگز اسلام او را در مسئله پوشش به شكل خاصى مقيد نكرده است و دست او را در انتخاب نحوه پوشش كه تأمين كننده هدف اسلام باشد، باز گذارده است; چه اگر در اين مورد او را به لباس خاصى مقيّد مى ساخت با تقيّد هر ملّتى به شيوه خاصى از لباس و با مظاهر تمدن كنونى كه پيوسته شيوه و مد پوشش در حال دگرگون است تصادم پيدا مى كرد.
3. قرآن از مسلمانان مى خواهد كه صفوف خود را در برابر دشمنان پيوسته قوى و نيرومند سازند و اين اصل اسلام را چنين بيان مى كند:
(وَأَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّة)(انفال/ 60):
«تا آنجا كه ممكن و مقدور است در برابر دشمن نيرو تهيه كنيد و نيرومند باشيد».
آنچه اسلام مى خواهد، بيان قدرت و نيرومند بودن صفوف مسلمانان در برابر دشمنان است و هرگز آنان را به سلاح و نيروى خاصى مقيّد نكرده است و اگر داشتن تير و كمان و نيزه و شمشير در قرون پيشين مظهر نيرومندى بود، امروز اين هدف با توپ و تانك، زره پوش، هواپيما و موشك و غيره تأمين مى گردد و هر دو شكل مورد رضايت اسلام است و مصداق روشن آيه پيش مى باشد.
در زمان هاى گذشته شكل اجرايى اصل «نيرومند شدن در برابر دشمنان» اين بود كه مسلمانان در فنون اسب سوارى و تيراندازى كامل گردند و درحقيقت اين كار جزو فنون نظامى آن عصر و بهترين شكل براى پياده كردن قانون نيرومند شدن در برابر دشمن بود در صورتى كه آنچه اصالت دارد، مسئله تحصيل قدرت و نيروست و مهارت در اسب دوانى و تيراندازى لباسى است بر تن قانون و با توسعه فرهنگ و

124
دگرگون شدن وسايل نظامى و تكامل فنون جنگى بايد اين جامه را از تن اين قانون درآورد و جامه روز به آن پوشانيد. روى اين اساس است كه قوانين قرآن با توسعه فرهنگ ها و دانش ها تصادم پيدا نمى كند.
در مسئله تحصيل دانش آنچه هدف اصلى اسلام است همان كسب آگاهى هاى لازم و مفيد به حال افراد و جامعه اسلامى است و هرگز اسلام انگشت روى علوم متنوع بشرى ننهاده است كه كدام را تحصيل كند، بلكه نحوه اجراى اين اصل را به خود مسلمانان واگذار كرده است زيرا آنچه هدف اصلى است همان كسب دانش هاى لازم و مفيد كه مايه عزّت و استقلال و سربلندى مسلمانان باشد و شكل اجرايى اين اصل در هر زمان به نحو خاصى است.
ممكن است علمى در قرن و عصرى پايه ترقى و مايه عزّت و استقلال نباشد ولى در عصر ديگر تحصيل اين هدف جز با تحصيل اين علوم ممكن نگردد.
در گذشته بر اثر دورى جامعه هاى جهان از يكديگر تحصيل برخى از علوم براى مسلمانان لازم نبود و يك فرد بازرگان يا سياستمدار با همان تجارب محلّى خود مى توانست اقتصاد كشور را اداره كند، در صورتى كه امروز كسب عزّت و استقلال و پيشرفت در مسائل سياسى و اقتصادى و حفظ ثغور و حدود اسلام جز با آشنايى كامل با اين علوم امكان پذير نيست. آنچه مقدس و لازم است تحصيل دانش مفيد و كسب استقلال و عزّت است، ولى طرق و راه هايى كه ما را به آن هدف مى رساند براى اسلام مطرح نيست و بايد در اين شرايط به مقتضيات زمان رفتار كرد.

امتياز دوّم

قوانين قرآن با مقتضيات فطرت هماهنگ است

توضيح اينكه انگيزه اصلى براى پيدايش قوانين و مقررات، همان احتياجات اجتماعى و انسانى اوست. او مى خواهد در پوشش قانون، نيازهاى فردى و

125
اجتماعى خود را برطرف كرده و خود را سعادتمند و خوشبخت سازد، ولى نيازمندى هاى بشر، يكسان و يكنواخت نيست و در حال تحول و دگرگونى است.
تحولات صنعتى و پيشرفت هاى چشمگير تكنيكى، ضربت شكننده اى بر بسيارى از سنت هاى مادى ديرينه بشر فرود آورد و او را به صورت يك موجود نوخواه و نوجو درآورده است و پيوسته مى خواهد پيوند خود را از عادات و نظامات قديم و ديرينه قطع كند و با مفاهيم نو و سنت هاى نو پيوند بزند.
از طرف ديگر مذهب، انسان را به يك رشته اصول سنت هاى ثابت و پايدار و ارزش هاى لايتغير دعوت مى كند و او را از هر نوع تجديد نظر در مقررات و نظامات ديرينه مذهبى باز مى دارد. انسان مذهبى ميان اين دو كشمكش، متحير و سرگردان است، نمى داند چه كند. نتيجه پيروى از مذهب همان سكون و جمود و حفظ نظامات قديم و ديرينه است، در حالى كه اثر پيروى از نوخواهى همان تحرك و جستجوى مفاهيم نو و نظامات نوين مى باشد و براى يك انسان مذهبى، جمع ميان اين دو اصل بسيار مشكل است.
گروهى براى آسوده ساختن خود از اين كشمكش به دژ «مقتضيات زمان» پناه برده اند و در پوشش اين واژه پيوند خود را با سنن مذهبى و ارزش هاى ديرينه اخلاقى بريده اند، در صورتى كه اگر مقتضيات زمان به صورت صحيح تفسير گردد، هرگز چنين نتيجه اى نخواهد داد.
اگر معنى مقتضيات زمان اين است كه با تمام اصول ديرينه و نظامات قديم وداع كنيم و در تمام زمينه هاى زندگى با اصول نو و نظامات جديد پيوند بزنيم، بايد گفت كه مقتضيات زمان خطرناك ترين حربه و كوبنده ترين عاملى است كه تمام ذخاير و اندوخته هاى معنوى و انسانى را تهديد مى كند و جوانان را با سنن مذهبى و ارزش هاى اخلاقى بيگانه مى سازد. مسئله مقتضيات زمان به اين معنى بيش از همه دين اسلام را تهديد مى كند، زيرا آيين اسلام آيين ابدى و جاودانى است و برنامه هاى آن منحصر به يك مشت ورد وعبادت يا چند برنامه اخلاقى نيست كه مرور زمان

126
تحوّلى در آن ايجاد نكند، بلكه يك سيستم جامع اجتماعى است كه تمام نيازمندى هاى بشر را در زمينه هاى مدنى و بين المللى در بر گرفته است و ثبات و بقاى يك چنين آيين گسترده در برابر تحولات صنعتى و اجتماعى بسيار مشكل مى باشد.
در حل اين مشكل بايد دو مطلب در نظر گرفت:
1. هرگاه اسلام يا اصولاً مذهب را يك پديده اجتماعى بدانيم يعنى مجموع قوانين و آداب و رسوم دينى ساخته و پرداخته افراد متفكر اجتماع باشند در اين صورت بايد بسان خود شكل و صورت اجتماع، دستخوش تحوّل و تبديل شوند. به عبارت ديگر از آنجا كه جامعه انسانى رو به تكامل است و هر روز گامى به پيش مى نهد، دليل ندارد كه قوانين و آداب آن به صورت يكنواخت باقى بماند. اگر تحوّل و تكامل، تمام پديده هاى مادى را در بر مى گيرد چرا نبايد پديده دين را كه زاييده مغزهاى نوابغ است در بر نگيرد، ولى اگر دين را يك دستور آسمانى و فرمان خدا بدانيم ـ خدايى كه از تمام خصوصيات زندگى انسان ها و نيازمندى هاى آنان به طور روشن آگاه است و از تمام اسرار و رموز و ريزه كارى هاى جسم و جان و عواطف و غرايز درونى او كاملاً مطلع است و از آنچه مايه خوشبختى و بدبختى اوست آگاه مى باشد ـ در اين صورت دستورهاى او، از نظر امكان اشتباه و احتمال خطا نمى تواند دستخوش تحوّل و تغيير گردد، زيرا فرض اين است يك چنين قانونگذار از هر اشتباه و خطا مصون بوده و به خصوصيات ساخته خود(بشر) آگاه تر است و امّا از نقطه نظر ديگر و آن اينكه تحولات زندگى ايجاب مى كند كه قوانين و مقررات نيز دستخوش تغيير گردد. پاسخ اين سؤال را در مطلب دوّم بحث خواهيم نمود.
2. اگر در تشريع قوانين، انسان طبيعى مورد نظر قرار گرفته و ملاك جعلِ قانون گردد و قدر مشترك ميان انسان ها در نظر گرفته شود، ديگر تحوّل زمان و مقتضيات عصر نمى تواند كوچك ترين دگرگونى در اين قوانين پديد آورد، زيرا در اين

127
جهت ميان انسان عصر حجر و عصر فضا فرقى نيست، زيرا تمام تغييرات و تبدلات و به اصطلاح «مقتضيات زمان» مربوط به عادات و رسومى است كه بر اندام انسانيّت پوشانيده شده است و هرگز در ذات انسان تغييرى و تبدّلى رخ نمى دهد و اين مطلبى است كه دانشمندان نيز به آن اعتراف دارند و مى گويند: مقررات و عادات به منزله لباس هايى است كه عنصر حقيقت «لايتغير» بدن را پوشانيده است و در هر قوم و ملّت و جمعيتى اين لباس به شكل و رنگى است ولى حقيقت طبيعت انسان يكى است و تابع اصول ثابت مى باشد.

انسان داراى اصول ثابتى است

اصولاً هر علمى كه مربوط به ذات انسان باشد درباره اصولى بحث و گفتگو مى كند كه غيرمتغير باشد. روان شناسى درباره روحيات ثابت و نفسيات لايتغير انسان بحث مى كند. پزشكى يا فيزيولوژى درباره اصولى بحث مى كند كه آفرينش همه انسان ها روى آن استوار است و اين اصول بر تمام انسان هاى جهان به طور يكنواخت حكومت مى كند و مرور زمان در آنها اثر چشمگيرى نمى گذارد.
بنابراين اگر فطرت و نهاد انسانى و ساختمان وجود بشر كه در همه افراد و همه زمان ها يكنواخت است، محور جعل قانون باشد، هرگز مقتضيات زمان و تحولات صنعتى مايه دگرگونى چنين قوانينى نمى گردد.
اسلام قوانين خود را بر اساس فطرت بنا كرده و قدر مشترك انسان را در تمام قرون و اعصار در نظر گرفته و قانونگذارى نموده است و رمز ثبات و پايدارى قوانين اسلام و ابديت و جاودانى آن همين است و بس. قرآن اين حقيقت را در آيه زير بيان كرده است:
(فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفًا فِطْرَةَ اللهِ التي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا لاَ تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللهِ ذَلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لاَ يَعْلَمُونَ)(روم/ 30):
«به سوى دين خدا رو كن( و از باطل به سوى حقّ باز گرد). دين فطرت خداست

128
كه مردم را بر آن آفريده است و خلقت خدا تغييرناپذير است، ولى اكثر مردم ناآگاهند».
هرگاه در تشريع قوانين طبع تغييرناپذير انسان در نظر گرفته شود ـ طبعى كه قدر مشترك تمام انسان هاست و در همه ادوار و در تمام شرايط موجود است- بشر بايد از يك رشته اصول ثابت پيروى كند.
درست است كه تحولات تكنيكى، قيافه زندگى را دگرگون ساخته است و آخرين وسايل مدرن آسايش را در اختيار بشر نهاده است ولى هرگز دست تحوّل به ذات انسان و خواسته هاى درونى وى و غرايز پرتحرك او راه نيافته است و آنچه كه انسان كنونى مى خواهد و به آن نياز دارد، همان است كه انسان عصر حجر نيز آن را مى خواست و به عبارت روشن تر، درست است كه وسايل پيشرفت زندگى و دگرگونى اوضاع و احوال، جامعه ها را با نيازهاى جديد و تازه اى روبرو مى سازد و براى رفع نياز ناچار است دست به دامن وضع قوانين تازه اى بزنند، ولى با اين اعتراف، اصل انسانيت را كه قدر مشتركى است ميان انسان هاى ديرينه و انسان هاى امروزه، نبايد به دست فراموشى سپرد، زيرا اگرچه اوضاع و احوال جامعه ها و شرايط زندگى دگون مى گردند، انسانيت در تمام احوال و شرايط محفوظ بوده و دست تغيير به نهاد آن راه پيدا نمى كند و هرگز انسانيت از ميان نرفته و قدر مشترك هاى ميان انسان قطبى و انسان هاى استوايى پيوسته باقى است و از اين روى هيچ جامعه يا انسانى را نمى توان از تغذيه بى نياز دانست يا تمايلات جنسى را در او كشت و در برابر چنين درخواستى، بى توجهى نمود و همچنين است ديگر درخواست هاى فطرى و نهادى او.
بنابراين بهترين راه براى وضع قانون، مطالعه آفرينش انسان است كه در پرتو شناسايى نيازهاى وجودى و شناسايى مصالح و مفاسد طبيعت وى، قوانينى وضع نمود كه با انسانيت و درخواست فطرى او تضادى پيدا كنند و با دگرگونى تمدن و اختلاف اوضاع زندگى، خللى بر آن وارد نسازد.

129

نمونه هايى از درخواست هاى فطرى

انسان در هيچ عصرى نمى تواند بدون اعمال غريزه جنسى زندگى كند و زندگى با سركوب كردن اين غريزه نه تنها لذت بخش نيست بلكه مرگبار است; بنابراين مسائل مربوط به رهبرى غريزه جنسى بايد ثابت و پايدار باشد. هيچ ملّتى در هيچ زمانى نمى تواند با دشمنى كه حيات او تهديد مى كند جنگ را تجويز نكند و اگر دفع اين دشمن جز با خونريزى ممكن نباشد حتماً بايد به جنگ و خونريزى تن دهد.
انسان در تمام اعصار قرون، از خوردن و آشاميدن، پوشيدن و آرميدن در مسكن بى نياز نبوده است و ترقى و تكامل جامعه انسانى تنها در شيوه و رنگ و شكل و قيافه، خوراك و پوشاك و مسكن و خانه، تحولى پديد آورده است. انسان در هر حال نياز به تغذيه دارد; خواه از ميوه هاى جنگل تغذيه كند يا از دست پخت بهترين آشپزهاى جهان، گرسنگى را برطرف سازد و همچنين است ديگر مسائل زندگى.
ما در نخستين مشخصه از مشخصات قوانين اسلام به روشنى ثابت كرديم كه در قانونگذارى اسلام به اصل نيازمندى ها و ضرورت ها و تقاضاها توجه شده است ولى عوارض و خصوصيات و قشرها و پوست ها مورد توجه قرار نگرفته است و هرگز عوارض براى حفظ ثبات قانون نمى توانند مورد توجه قرار گيرند.
اينك در اين بخش، به نمونه هايى از اين قوانين اسلام كه بر اساس فطرت و نيازمندى هاى انسان وضع شده است اشاره مى كنيم و يادآور مى شويم كه مقصود از اينكه قرآن، قوانين خود را بر اساس فطرت وضع نموده است اين نيست كه خصوصيات و جزئيات قوانين آن، امر فطرى است، بلكه مقصود اين است كه قوانين كلّى آن با فطرت و درخواست هاى درونى انسان هماهنگ مى باشد.
1. نظافت و پاگيزگى براى انسان يك امر فطرى و هر فردى طبعاً خواهان پاكى

130
و پاكيزگى است. اسلام در اين مورد دستورات خاصى دارد كه همگى از آن آگاهيم. قرآن در خصوص آلودگى به جنابت مى فرمايد:
(وَإِنْ كُنْتُمْ جُنُبًا فَاطَّهَّرُوا... مَا يُرِيدُ اللهُ لِيَجْعَلَ عَلَيْكُمْ مِنْ حَرَج وَلَكِنْ يُرِيدُ لِيُطَهِّرَكُمْ)(مائده/ 6):
«هرگاه جنب شديد، خود را پاك گردانيد... خدا نمى خواهد شما را به زحمت بيندازد، بلكه مى خواهد شما را پاك گرداند».
اسلام در احياى امر پاكيزگى به اندازه اى كوشيده كه وضو و غسل را يك نوع عبادت محسوب كرده است و اگر اين نوع نظافت را براى خدا انجام دهيم در اين صورت موجب قرب و نزديكى به خدا خواهد بود; مثلاً همان طور كه بايد براى خدا نماز گزارد، همچنين بايد براى امتثال فرمان او وضو گرفت و غسل نمود.
2. عبادت و خضوع در برابر كمال مطلق يك امر فطرى است و ريشه آن عشق به كمال و كشش به جمال است و اين تمايل در تمام افراد وجود دارد.
خضوع در برابر وجود بى نهايت كه جهان آفرينش پرتوى از كمال اوست، نه تنها مايه تحقير انسان و شخصيت شكن نيست، بلكه تربيت و وسيله تكامل انسان هاست; از اين جهت بخشى از قوانين اسلام را مسئله عبادت ها و نيايش ها تشكيل مى دهد; گذشته بر اين، برخى از عبادات يك رشته فوايد اجتماعى و فرهنگى و اقتصادى و سياسى و بهداشتى مهمى را در بر دارند مانند اجتماع باشكوه حج و روزه ماه رمضان، و انسان به طور فطرى خواهان منافع مادى و معنوى خويش مى باشد و اين دو عبادت داراى چنين منافع سرشارى مى باشند.
3 . ازدواج و زندگى زناشويى يك درخواست فطرى است. اين تمايل در سنين خاصى از انسان بيدار مى شود و درخواست اجابت مى كند. قرآن مجيد به منظور اجابت ندارى فطرت دستور مى دهد:
(وَأَنْكِحُوا الأَيَامَى مِنْكُمْ وَالصَّالِحِينَ مِنْ عِبَادِكُمْ وَإِمَائِكُمْ)(نور/ 32):

131
«زنان و مردان بى همسر و غلامان و كنيزان را وادار به ازدواج كنيد».
اسلام بر خلاف مسيحيت كه تجرّد را يك امر مستحب مى داند ازدواج را يك پيوند مقدّس مى شمارد و مى فرمايد:
«النكاح سنّتي و من رغب عن سنتي فليس منّي»:
«ازدواج روش و طريقه من است. هركس از آن سر باز تابد از من نيست».
4. جهاد و كوشش از نواميس مسلّم حيات طبيعى است. هر پديده اى در برابر عوامل ويرانگر، بايد كوشش كند و هر نوع عامل و مانع را از ميان بردارد.يك نهال ساده با ريشه هاى تيز و خاردار خود مى كوشد در دل زمين رسوخ كند و هر نوع مانع از بقاى خود را از ميان ببرد.
اصولاً هيچ پديده اجتماعى و انقلاب فكرى بدون مبارزه پيگير با عوامل مخرب، قابل بقا و دوام نيست و اينكه نوع جهاد در هر عصر و زمانى چگونه است درباره آن بحث و گفتگو نمى كنيم.
نكته جالب توجه اين است كه اسلام اين اصل را به لفظ «جهاد فى سبيل اللّه»(كوشش در راه خدا) كه در قرآن با تمام مشتقات خود 28 بار آمده است، بيان نموده است.
منشأ اشتباه كليسا در اعتراض به جهاد اين است كه آنان تصوّر كرده اند كه مجموع فرآورده هاى اسلام بسان نظريه هاى سقراط و ارسطو و فرضيه هاى دانشمندان است كه صاحب نظريه بايد افكار محافل علمى را با نظرات خود متوجه سازد، و ديگر لازم يا صحيح نيست دست به تبليغ بزند و گروه هاى مقاوم و مخالف خود را تحت فشار قرار دهد.
آنان در اين انديشه، سخت در اشتباهند. او فرستاده خداست و از ناحيه او مأموريت دارد كه جامعه بشر را از فساد و بت پرستى نجات بخشد و روى زمين را نقطه حكومت و سلطه الهى قرار دهد كه احدى جز از ناحيه او بر مردم حكومت

132
نكند; در اين صورت چاره اى ندارد كه براى استوارى حكومت الهى تشكيل دولت دهد. و هر نوع موانع را از سر راه بردارد.
اگر از مسئله تشكيل حكومت الهى صرف نظر كنيم جهاد از جهت ديگر نيز ضرورى به نظر مى رسد زيرا براى اينكه مبلغان آيين او در محيط آزاد به تبليغ آيين اسلام اشتغال ورزند و افكار مردم و اذهان آنان را روشن سازند بايد نظامات فاسد بشرى را كه مانع از تبليغ و گسترش اين آيين مى باشند برچينند و با نيروى نظامى عظيم، موانع راه تبليغ را درهم شكنند و راه را براى تبليغ صحيح و مطمئن باز نمايند.
5. معامله و تبادل كالاها، اساس زندگى دسته جمعى انسان ها را تشكيل مى دهند و هيچ اجتماعى از تبادل دسترنج خود با دسترنج ديگران بى نياز نيست و طبعاً مى خواهد آنچه را كه به آن نياز ندارد بدهد و كالاى مورد نياز خود را تهيه كند.
اسلام در امضاى اين قرارداد اجتماعى، به دو شرط اساسى توجه كامل دارد:
الف) مبادله بر اساس رضايت طرفين باشد.
ب) هريك از كالاهاى مورد معامله داراى سودى باشد كه يكى از نيازهاى واقعى او را برطرف كند امّا معاملهاى كه فاقد اين شرايط باشد يا بر اساس تقلب و غش و فريب دادن و كلاه گذارى قرار گيرد از نظر شرع اسلام باطل است.
قرآن مجيد اين حقيقت را با جمله زير بيان كرده است:
(يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لاَ تَأْكُلُوا أَمْوَالَكُمْ بَيْنَكُمْ بِالْبَاطِلِ إِلاَّ أَنْ تَكُونَ تِجَارَةً عَنْ تَرَاض مِنْكُمْ)(نساء/ 29):
«اى افراد باايمان، هرگز اموال يكديگر را از طريق باطل (بى حاصل) نخوريد مگر اينكه بر اساس يك تجارت عادلانه باشد».
6. قرآن هر نوع معامله اى را كه بر اين اساس باشد تصويب كرده است و بر خلاف انديشه مردم آن روز و برخى از مكتب هاى اقتصادى امروز، ربا و بهره كشى

133
از طريق پول را يك نوع نظام جائرانه دانسته كه جز ايجاد تورم و گسترش فاصله طبقاتى و ربودن دسترنج ديگران و محو و نابود ساختن عواطف انسانى، ثمرى ندارد. و مى فرمايد:
(ذَلِكَ بِأَنَّهُمْ قَالُوا إِنَّمَا الْبَيْعُ مِثْلُ الرِّبَا وَأَحَلَّ اللهُ الْبَيْعَ وَحَرَّمَ الرِّبَا)(بقره/ 275):
«آنان تصور مى كنند كه خريد و فروش مانند بهره پول است. خداوند خريد و فروش را حلال كرده و رباخوارى را تحريم نموده است».
7. قرآن مالكيت افراد را نسبت به اموال كه از طريق شرع به دست آورده اند به رسميت شناخته است زيرا القاى مالكيت جز مبارزه با فطرت چيز ديگرى نيست و هر فردى خود را نسبت به دسترنج خود اولى و شايسته مىداند.
همان طور كه هر فردى خود را به دست و پا، چشم و گوش خويش اولى مى داند و آن را به خود نسبت مى دهد و مى گويد: دست من و... و يك نوع ارتباطى ميان خود و اعضاى بدن خويش معتقد است همچنين يك نوع پيوندى ميان خود و اموال خويش معتقد است و خويش را از ديگرى شايسته تر مى داند.
8. اسلام در عين اينكه زن را ركن دوّم جامعه انسانى مى داند مى فرمايد:(إِنَّا خَلَقْنَاكُمْ مِنْ ذَكَر وَأُنْثَى)(حجرات:/13); مع الوصف زمام زندگى اجتماعى بشر را در مسائل حكومت و فرمانروايى و قضاوت و داورى به دست مرد سپرده است و مى گويد:(اَلرِّجَالُ قَوَّامُونَ عَلَى النِّسَاءِ بِمَا فَضَّلَ اللهُ بَعْضَهُمْ عَلَى بَعْض)(نساء/ 34).
زيرا در نظر آفرينش تفاوت هايى ميان زن و مرد هست و بر اثر همين تفاوت، امورى را به دست مرد سپرده و امور ديگرى را به دست زن و اجتماع انسان را تركيبى از عقل و خرد و احساس و عاطفه دانسته كه در داشتن يك زندگى انسانى، از هيچ كدام بى نياز نيست و اختيار امورى را كه نياز به تعقل و تدبّر يا خشونت و صلابت دارد از

134
آن مردان دانسته و امور مربوط به عواطف و احساسات را از آن زنان دانسته است.
اينها نمونه هاى كوچكى از تشريع قرآن بر مقياس فطرت انسان است و شايد از نظر ارائه نمونه همين كافى باشد.

امتياز سوّم

واقع بينى و ژرف نگرى در تشريع

حفظ سلامت جسم و جان بشر، بالاترين هدفى است كه اسلام در قانونگذارى خود، آن را تعقيب مى كند و هر چيزى را كه با سلامت جسمى و سعادت روحى ناسازگار باشد، به شدّت ممنوع كرده است و در اينجا به هوس هاى اكثريت و داد و فرياد گروهى كه از طريق محرّمات زيانبار كسب و ارتزاق مى كنند و به سخنان كسانى كه مى گويند از طريق بستن ماليات بر شراب و قمار و فحشا عوايد سرشارى به صندوق دولت سرازير مى گردد، گوش فرا نداده، پشيزى احترام نگذارده است و به عبارت ديگر احكام الهى پيرو مصالح و مفاسدى است كه به خاطر همان ها اشيايى را حلال و مباح شمرده و چيزهايى را حرام و ممنوع معرفى كرده است.
توضيح اينكه وجود و هستى در هر مرحله اى با يك رشته آثار و خواص توأم و همراه است و هر موجودى با آثار ويژه خود، جزئى از نظام آفرينش است كه با مجموع اجزاى جهان هماهنگى خاصى دارد و هر موجودى به جاى خود، خوب و زيبا يا لازم و ضرورى است(1) و جهان با تمام موجودات مختلف و گوناگون خود، نمونه نظام احسن است.
اعتراف به اينكه هر موجودى به جاى خويش نيكو و زيباست و مجموع

1 . مقصود موجودات طبيعى است مانند خوك و خون، نه مصنوعى مانند شراب و وسايل قمار و... .

135
جهان چهره روشنى از نظام كامل است نه به اين معنى است كه هيچ تضادى و تصادمى ميان دو جزء از اجزاى جهان وجود ندارد، بلكه تضاد و ناسازگارى ميان برخى با برخى ديگر از اصول مسلّم جهان خلقت است.
قرآن در تقنين و تشريع با ژرف نگرى خود، عوامل مضر و ناسازگار سعادت بشر را به دقت بررسى كرده و آنها را يكيك شناخته و از نزديكى به آنها به شدّت جلوگيرى نموده است; مثلاً خوك جزئى از جهان آفرينش و جاندارى است بسان جانداران ديگر. آفرينش اين موجود بدون جهت و ملاك نيست. هرچند اسرار خلقت بسيارى از موجودات براى ما روشن نيست، امّا يك نوع ناسازگارى ميان اين جاندار و انسان است كه اسلام خوردن گوشت آن جاندار را به شدّت تحريم كرده است و قسمتى از اين ناسازگارى مربوط به جسم انسان و قسمت ديگر مربوط به روح و روان اوست، زيرا خوردن گوشت خوك مايه توليد كرم هايى در روده و معده مى باشد و در عين حال از نظر ضررهاى روحى پديدآرنده يك نوع بى توجّهى در انسان نسبت به موضوع ناموس است و گوشت اين جاندار داراى دو خصوصيت مى باشد و اين دو اثر سلامت جسمى و روحى انسان را تهديد مى كند.
خون در ميان عروق انسان مايه حيات و وسيله بقاى انسان است ولى خوردن خون حيوان هرچند تميز و نظيف و استرليزه شده باشد قساوت و سنگدلى خاصى در روح انسان پديد مى آورد، كه از ريختن خون افراد بى گناه نه تنها رنج نمى برد، بلكه احياناً لذّت مى برد.
الكل و شراب سلامت روحى و جسمى انسان را تهديد مى كند و ضربه شكننده اى بر دستگاه تفكر وارد مى سازد.
قمار تخم عداوت و دشمنى را ميان افراد انسان مى پاشد و جامعه را از هر نوع خلاقيت و پيشرفت در طريق علم و دانش، تقوا و پرهيزگارى و ديگر فضايل انسانى، باز مى دارد و... .
دروغ و تهمت، نمامى و سخن چينى، غيبت و بدگويى پشت سر مردم و

136
ديگر محرّمات اخلاقى، مفاسد روشن و غير قابل انكارى دارند و اين آثار پيوسته با اين موضوعات توأم و همراه است.
الكل، كهنه و نو نمى شناسد او در هر حال «اُمّ الخباثث» و سرچشمه بسيارى از گناهان است و تشريعى كه بر شناسايى آثار و خواص اين نوع موضوعات صورت بگيرد، قطعاً جاويد و پيوسته خواهد بود.
با مراجعه به آيات قرآن روشن مى گردد كه چگونه اسلام با ژرف نگرى خاصى موضوعات ضررآور و زيان بار را تحريم كرده و در تحريم خود به آثار و خواص آن اشاره كرده است; چنانكه درباره شراب و قمار مى فرمايد:
(إِنَّمَا يُرِيدُ الشَّيْطَانُ أَنْ يُوقِعَ بَيْنَكُمُ الْعَدَاوَةَ وَ الْبَغْضَاءَ فِي الْخَمْرِ وَالْمَيْسِرِ وَيَصُدَّكُمْ عَنْ ذِكْرِ اللهِ وَعَنِ الصَّلَوةِ فَهَلْ أَنْتُمْ مُنْتَهُونَ)(مائده/ 91):
«شيطان از طريق شراب و قمار مى خواهد ميان شما تخم عداوت پخش كند. آيا از آنها دورى نمى جوييد؟»
مدّت ها بود بشر به علل و مفاسد بسيارى از محرّمات پى نبرده بود و گاهى درباره برخى از محرّمات انگشت تعجّب به دندان مى گرفت ولى تحولات علمى شگفت انگيز امروز بشر، از روى بسيارى از محرمات و مكروهات پرده برداشته و حقايق را روشن كرده است.
آيا ملاحظه اين نحوه تشريع و تقنين آن هم از يكفرد درس نخوانده خود گواه بر اعجاز قرآن نيست؟ بال انديشه بشرهاى متفكر عرب كه عمر خود را در شناسايى حقوق بين الملل و مدنى صرف مى كنند، به قلّه چنين تشريع نمى رسد تا چه رسد به مرغ فكر يك فرد درس نخوانده آن هم در محيط دور از تمدن.

137

امتياز چهارم

ميانه روى در تشريع

در قوانين اسلام به نيازمندى هاى مادى و معنوى انسان توجه كامل شده است. وجود انسان تركيبى است از جسم و بدن و روح و روان و نياز او به امور مادى و لذايذ جسمانى كمتر از نياز او به امور معنوى نيست.
انسان يك واحد صنعتى نيست كه تنها تأمين بنزين بدن او (غذا) نيازهاى او را برطرف سازد و بهره گيرى از لذايذ جسمانى براى او يك زندگى سعادتمندانه اى پيريزى كند، همچنانكه او فرشته نيست كه تنها براى عبادت و پرستش آفريده شده باشد و غرق در معنويات و رويگردانى از مظاهر طبيعت او را براى كمالى كه براى آن آفريده شده است رهنمون گردد; از اين جهت اسلام در تشريع قوانين خود، جنبه هاى مادى و معنوى او را در نظر گرفته و به جهات خاصى از ماده يا معنى توجه ننموده است.
آيين كنونى مسيح، در دعوت به امور معنوى راه افراط را در پيش گرفته و رهبانيت و زندگى در ديرها و شكاف كوه ها و نقاط دور از اجتماع را متن آيين خود قرار داده است و انسان ها را از مداخله در امور اجتماعى و سياسى باز داشته است و به افراد دستور مى دهد كه در برابر ظلم و ستم مهر خاموشى بر لب زنند و اگر بر چهره كسى سيلى زدند طرف ديگر صورت را در اختيار ظالم بگذارد تا آن را نيز نوازش دهد.(1)
و از اين روى در مجموع اناجيل چهارگانه يك قانون سياسى و اجتماعى به چشم نمى خورد و در سراسر اين كتاب ها جز شرح حال حضرت مسيح و يك مشت برنامه هاى اخلاقى چيز ديگرى پيدا نمى شود. آيين يهود درست در نقطه مقابل آيين

1 . انجيل متى، فصل پنجم، جمله 39.

138
مسيح قرار گرفته و در سراسر تورات حتى يك اشاره هم به معاد و روز رستاخيز وجود ندارد و در توجه به امور مادى آنچنان راه افراط را در پيش گرفته است كه اثر وضعى اطاعت و فرمانبردارى را ثروتمندى و تسلّط بر مردم و اثر وضعى معصيت و گناه را مرگ و از دست دادن مال و قدرت مى داند.(1)
اسلام با واقع بينى خاصى انسان را آنچنان كه هست مورد بررسى قرار داده و در تشريع خود به يك طرف توجه ننموده است، زيرا به خوبى تشخيص داده است كه انسان يك موجود تكبُعدى نيست. انسان يكبُعدى بسيار است و در ميان انسان ها آن فرد سعادتمند است كه مقتصد و ميانه رو و به جنبه هاى جسمى و روانى خود متوجه گردد; از اين جهت امّت اسلامى را امّت وسط معرفى كرده مى گويد:
(وَكَذَلِكَ جَعَلْنَاكُمْ أُمَّةً وَسَطًا)(بقره/ 143):
«ما همچنان شما را امّت ميانه رو قرار داديم».(2)
دستورات اسلام در رهبرى تمايلات و گرايش هاى مادى و بهره بردارى از مظاهر زندگى دنيايى بيش از آن است كه بتوانيم به گوشه اى از آن اشاره كنيم.
شما مى توانيد با ملاحظه آيات و رواياتى كه درباره موضوعاتى از قبيل قضاوت و داورى، كار و كوشش، كشاورزى و دامدارى، رعايت در پيوند و خويشاوندى، ضيافت و مهمان نوازى، مجالست و همنشينى، حسن خلق و خوش رويى، رعايت عهد و پيمان، احترام به امانت و حقوق مردم، عيادت و ديدار بيماران، همدردى با مصيبتزدگان، مشاوره و تبادل نظر در كارها، مسافرت و جهانگردى، جهاد در نبرد با دشمن، احترام به گذشتگان، و حمايت از حيوانات و... وارد شده اند از بسيارى از قوانين اجتماعى آگاه شويد و درنتيجه معلوم گردد كه اسلام در عين دعوت به معنويت و روحانيت، از تشريع قانون براى اداره امور

1 . از باب نمونه: سفر تثنيه، باب ششم، جمله هاى 17 و 18 و 24.
2 . برخى از مفسران آيه را چنين تفسير كرده اند.محمد رشيد رضا، تفسير المنار، ج 2، ص 4.

139
زندگانى بندگان غفلت نورزيده است و قوانين و تشريعات اسلام منحصر به سلسله آداب اخلاقى و مراسم بى روح نيايش كه بر معابد و كليساها حكم فرماست نيست، بلكه آيين اسلام، در قلب اجتماع قرار گرفته و از تدبير امور زندگى بندگان، از سياست و كشوردارى و ديگر امور چشم نپوشيده است.
اسلام در مبارزه با عفريت جهل و نادانى، در گسترش نظارت عمومى، در تعليم فرزندان، در خدمت به خلق و بندگان خدا، در يارى مظلومان و ستمديدگان، در نحوه روابط مسلمانان با ملّت هاى اجانب و بيگانگان، در نحوه رفتار با خدمتكاران، در پرداخت حقوق مالى و ماليات هاى اسلامى، در بخشش در راه خدا، در عفو و اغماض، در دورى از نفاق و دورويى، در حسن ظن و اعتماد به ديگران و... بيانات بس شيوا دارد كه منعكس كننده روح اعتدال و ميانه روى اسلام در امور زندگى و بهره بردارى از لذايذ دنياست. تشريع اين همه قوانين از عهده يك لجنه بزرگ حقوقى خارج است تا چه رسد به يك فرد امّى و درس نخوانده.
تا اينجا توانستيم كه به گوشه اى از مقررات مربوط به زندگى دنيوى انسان ها اشاره كنيم ولى لازم است به گوشهاى از بيانات جامع اسلام كه آفريننده معنويت در دل انسان ها و در عين حال واداركننده جامعه به بهره گيرى صحيح از مظاهر طبيعت است نيز اشاره شود.

1. بهره گيرى از لذايذ حلال جهان

اسلام مردم را به تقوا و پرهيزكارى دعوت نموده است و در عين حال اجازه داده است كه از لذايذ زندگى و از آنچه پاك و طيّب است بهره گيرند و فرموده است: «بگو چه كسى زينت ها و روزى هاى پاكيزه را كه خداوند براى بندگان خود آفريده است حرام كرده».(1)

1 . (قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِينَةَ اللهِ الَّتِي أَخْرَجَ لِعِبَادِهِ وَالطَّيِّبَاتِ مِنَ الرِّزْقِ)(اعراف/ 32).

140
2. اسلام مردم را به پرستش خدا و تفكر در آيات تشريعى (كتاب آسمانى) و تكوينى(جهان آفرينش) و مطالعه اين جهان وسيع و اسرار وجود انسان دعوت كرده است، ولى دعوت خود را به اين امور كه ارتباط بشر را با خداى جهان استوارتر مى سازد منحصر نكرده، بلكه هر نوع بهره بردارى صحيح از طبيعت را- كه از راه علم و آزمايش و تفكر در كتاب آفرينش عايد او مى گردد- جايز اعلام نموده است.
اسلام با واقع بينى خاصّى دستور داده است كه مردان و زنان بى همسر و افراد صالح از غلامان و كنيزان را به ازدواج يكديگر درآوريم. اگر تهيدست باشند خدا آنان را بى نياز مى سازد. خداوند وسعت بخش و داناست.(1)
اسلام براى حفظ كانون زندگى دستور داده است شخص به همسر خود نيكى كند و لوازم او را تأمين نمايد.(2)
و يادآور شده است كه زنان به نسبت مسئوليت هايى كه بر عهده دارند داراى حقوقى نيز هستند.(3)
اسلام دستور داده است كه در كنار پرستش ذات اقدس او به پدر و مادر و خويشاوندان، بلكه تمام افراد بشر نيكى كنيم; چنانكه فرموده است:
«خدا را بپرستيد و براى او شريك قائل نشويد و به پدر و مادر و خويشاوندان و يتيمان و مستمندان و همسايه خويشاوند و همسايه نزديك و درماندگان در راه و غلامان و كنيزان نيكى كنيد. خداوند گردن كشان خودپسند را دوست نمى دارد».(4)

1 . (وَأَنْكِحُوا الأَيَامَى مِنْكُمْ وَالصَّالِحِينَ مِنْ عِبَادِكُمْ وَإِمَائِكُمْ إِنْ يَكُونُوا فُقَرَاءَ يُغْنِهِمُ اللهُ مِنْ فَضْلِهِ وَاللهُ وَاسِعٌ عَلِيمٌ)نور/ 32.
2 . (وَعَاشِرُوهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ)(نساء/ 19).
3 . (وَلَهُنَّ مِثْلُ الَّذِي عَلَيْهِنَّ بِالْمَعْرُوفِ)(بقره/ 228).
4 . (وَاعْبُدُوا اللهَ وَلاَ تُشْرِكُوا بِهِ شَيْئًا وَبِالْوَالِدَيْنِ إِحْسَانًا وَبِذِي الْقُرْبى وَالْيَتَامَى وَالْمَسَاكِينَ وَالْجَارِ ذِي الْقُرْبى وَالْجَارِ الْجُنُبِ وَالصَّاحِبِ بِالْجَنْبِ وَابْنِ السَّبِيلِ وَمَا مَلَكَتْ أَيْمَانُكُمْ إِنَّ اللهَ لاَ يُحِبُّ مَنْ كَانَ مُخْتَالاً فَخُورًا)(نساء/ 36).

141
«به مردم نيكى كن چنانكه خدا به تو نيكى نموده است و در روى زمين فساد مكن. خداوند مفسدان را دوست نمى دارد».(1)
«رحمت خداوند بر افراد نيكوكار نزديك است».(2)
«نيكى كنيد كه خداوند نيكوكاران را دوست مى دارد».(3)
«هركس به اندازه سنگينى ذرّه اى كار نيك كند، پاداش آن را مى بيند و هركس كه به اندازه سنگينى ذرّه اى كار بد انجام دهد، كيفر آن را مى بيند».(4)
«بهوسيله نعمت هايى كه خداوند به تو داده است سراى ديگر جو و هرگز بهره خود از اين جهان را فراموش مكن».(5)

امتياز پنجم

قوانين اسلام از ضمانت اجرايى كامل برخوردار است

هدف از جعل قانون، رفع نيازمندى هاى جامعه است. هرگز اين هدف از وجود ذهنى قانون يا وجود كتبى و لفظى آن تأمين نمى گردد. قانون در صورتى مى تواند نيازمندهاى جامعه را برطرف كند كه در مورد خود اجرا گردد و به اصطلاح «وجود عينى» پيدا كند و در غير اين صورت موجى در هوا و تصويرى در ذهن و روى صفحه اى بيش نخواهد بود.

1 . (وَأَحْسِنْ كَمَا أَحْسَنَ اللهُ إِلَيْكَ وَلاَ تَبْغِ الْفَسَادَ فِي الأَرْضِ إِنَّ اللهَ لاَ يُحِبُّ الْمُفْسِدِينَ)(قصص/ 77).
2 . (إِنَّ رَحْمَةَ اللهِ قَرِيبٌ مِنَ الْمُحْسِنِينَ)(اعراف/ 56).
3 . (وَأَحْسِنُوا إِنَّ اللهَ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ)(بقره/ 195).
4 . (فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّة خَيْرًا يَرَهُ * وَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّة شَرًّا يَرَهُ)(زلزله/ 7 - 8).
5 . (وَ ابْتَغِ فِي مَا آتَاكَ اللهُ الدَّارَ الاْخِرَةَ وَلاَ تَنْسَ نَصِيبَكَ مِنَ الدُّنْيَا)(قصص/ 77).

142
قانونگذاران براى تأمين اين هدف، به فكر ضمانت اجرايى قوانين افتادهاند تا از طريق ضمانت اجرايى، كلّ قوانين در مورد همه طبقات اجرا گردد.
ضمانت اجرايى در نظامات كنونى بشر، از دو عامل تركيب يافته است:
1. نيروى بازدارنده از گناه يا قواى انتظامى;
2. مجازات متخلفان از طريق قوّه مجريه.
نيروى بازدارنده گناه، خلاف را در نطفه خفه مى كند و نمى گذارد خلاف در اجتماع پديد آيد و از اين جهت شايسته است نام چنين قدرتى را «نيروى انتظامى» بناميم.
مجازات و كيفر دادن متخلفان، مربوط به كسانى است كه گناه را مرتكب شده اند و اكنون بايد قانون درباره آنان به وسيله قوّه مجريه اجرا گردد.
اين دو نوع عامل هرچند تأثير مشتركى دارند ـ زيرا اجراى قانون درباره گنهكاران، خود نيز يكنوع عامل بازدارنده است نسبت به ديگران ـ ولى در عين حال، دو نوع تأثير مختلف نيز دارند. اينك بحثى فشرده درباره عامل نخست.

عامل نخست

نيروى بازدارنده از گناه يا نيروى انتظامى

وجود نيروى انتظامى در معابر و مراكز، خود نيروى بازدارنده اجتماع از ارتكاب گناه است، زيرا برخى از مردم در غياب ديدگان پليس، آماده قانون شكنى هستند و با خود چنين مى انديشند كه در اين فرصت مى توانند به مقصد برسند و در چنگال قانون گرفتار نشوند و با وجود مشاهده پليس حاضر به خلاف نمى باشند. براى چنين گروه، نيروهاى انتظامى، بهترين عامل بازدارنده از گناه و قانون شكنى است. هيچ حكومتى حتى حكومت اسلامى از چنين قوايى بى نياز نيست و اصولاً

143
هيچ حكومتى در جهان نمى تواند بدون چنين نيرويى پايدار باشد.
قواى انتظامى در حكومت اسلامى جزئى از گروه امر به معروف است كه بايد آن را نظارت خصوصى نام نهاد و قرآن آن را با جمله زير بيان كرده است آنجا كه مى فرمايد:
(وَلْتَكُنْ مِنْكُمْ أُمَّةٌ يَدْعُونَ إِلَى الْخَيْرِ وَيَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَيَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ)(آل عمران/ 104):
«بايد از شما گروهى باشند كه نيكى ها را در ميان مردم اشاعه دهند و از بدى ها باز دارند».
به طور مسلّم امر به معروف داراى مراتب مختلف و گوناگونى است و هر مرتبه اى براى خود، مأمور و مسئول مشخصى دارد و مجريان تمام قوانين در تمام مراحل حتى مراقبان مواد غذايى جزو آمران به معروفند كه ستونى از حكومت اسلامى را تشكيل مى دهند.
اسلام براى تأمين اين هدف و بازدارى مردم از گناه از دو راه ديگر نيز وارد شده است و با تأسيس نظارت عمومى و پرورش ايمان و اعتقاد به خدا و روز رستاخيز توانسته است قوانين خود را در سطوح مختلف اجرا سازد.
بيان اين دو قسمت:

الف) نظارت عمومى

نظارت عمومى اين است كه تمام افراد مى توانند بر اجراى قوانين نظارت كنند. البته اين نوع نظارت از حدود نصيحت و اندرز و آگاه ساختن مراجع صلاحيتدار از جرم ها و مجرم ها،خارج نيست و يك چنين نظارت به عنوان يك وظيفه مهم مذهبى است كه تخلّف از آن گناه و مايه دورى از رحمت حق است.
يك چنين نظارت عمومى كه همه جامعه را نسبت به يكديگر سراپا گوش و چشم، قرار مى دهد، نقش مهم در اجراى قوانين دارد. چه بسا در پرتو نظارت

144
عمومى، گناه و جرم در همين مراحل خنثى مى گردد و نوبت به مراحل ديگر نمى رسد. هدف آياتى كه همه افراد جامعه را موظف مى سازد كه بايد امر به معروف كنند، نظارت عمومى است و وظيفه اين گروه از قوّه مجريه كه ما آن را نظارت خصوصى مى ناميم كاملاً جداست.

ب) ايمان به خدا و اعتقاد به سراى ديگر

اين نوع اجرا در مناطقى مى تواند فعاليت كند كه از كنترل مأموران نظارت خصوصى و عمومى بيرون باشد و اجراى قوانين براى آنان در آن مراحل ممكن نباشد. تأثير ايمان به خدا و كيفرهاى الهى در بازدارى انسان از گناه، آنچنان روشن است كه ما خود را از هر نوع توضيحى بى نياز مى دانيم. در اين مورد به طور فشرده به يك واقعه تاريخى اشاره مى كنيم:
جرم هاى مكتوم و پنهانى در خلوتخانه ها و تاريكخانهها ضامن اجرايى جز ايمان ندارد و از اين جهت قوانين اسلام از نظر وسعت ضامن اجرا، جلوه خاصى دارد و عظمت خود را در برابر ديگر قوانين و نظامات مادى كه فاقد اين نوع ضمانت اجرايى هستند نشان مى دهد. اين حقيقت را دادستان ديوان عالى ايالات متحده «رابرت هوگوت جاكسون» در مقدمه كتاب حقوق در اسلام به خوبى درك كرده است و پس از گفتارى چنين مى نويسد:
«قانون در امريكا فقط يك تماس محدودى با اجراى وظايف اخلاقى دارد. درحقيقت يك شخص امريكايى در همان حال كه ممكن است يك فرد مطيع قانون باشد، ممكن است يك فرد پست و فاسدى هم از حيث اخلاق باشد، ولى به عكس آن، در قوانين اسلام سرچشمه و منبع قانون اراده خداست، اراده اى كه به رسول او «محمّد» مكشوف و عيان گرديده است. اين قانون و اين اراده الهى، تمام مؤمنان را جامعه واحدى مى شناسد;گرچه از قبايل و عشاير گوناگون تشكيل يافته در مواضع و محل هاى دور و مجزاى از يكديگر واقع شده باشند. در اينجا مذهب، نيروى

145
صحيح و سالم التصاق دهنده جماعت مى باشند، نه مليت و حدود جغرافيايى. در اينجا خود دولت هم مطيع و فرمانبردار قرآن است و مجالى براى قانونگذار ديگر باقى نمى گذارد تا چه رسد به اينكه اجازه انتقاد و شقاق و نفاق بدهد. به نظر مؤمن، اين جهان دهليزى است به جهان ديگر كه جهان بهتر باشد و قرآن قواعد و قوانين و طرز سلوك افراد را نسبت به يكديگر و نسبت به اجتماع آنها معيّن مى كند تا آن تحول سالم را از اين عالم به عالم ديگر نمايد.
غيرممكن است تئورى ها و نظريات سياسى يا قضايى را از تعليمات پيامبر تفكيك نمود; تعليماتى كه طرز رفتار را نسبت به اصول مذهبى و طرز زندگى شخصى و اجتماعى و سياسى همه را تعيين مى كند. دين، تعليمات بيشتر و وظيفه و تكليف براى انسان تعيين مى كند تا حقوق; يعنى تعهدات اخلاقى كه فرد، ملزم به اجراى آن مى باشد مطرح است و هيچ مقامى در روى زمين نمى تواند فرد را از انجام آن معاف بدارد و اگر از اطاعت سرپيچى كند حيات آينده خود را به مخاطره انداخته است».
از آنجا كه آمريكايى ها اساس مذهبى يا فلسفى قوانين اسلامى را قبول ندارند اين طور فكر مى كنند كه هرچيز بر اساس مذهب مبتنى گرديده نمى تواند نظر و توجه ما را جلب كند، ولى حقيقت اين است كه همين سيستمى كه غيرعملى قلمداد مى شود اعمال بزرگى را توانسته است به طرز حيرت انگيزى انجام دهد، به گونه اى كه نيروى حيات بخش و التصاق دهنده آيين محمّدى را قادر ساخت تا بر سواحل آفريقايى مديترانه اى، استيلا يابد.(1)

1 . رابرت هوگوت جاكسون (دادستان ديوان ايالات متحده امريكا)، مقدمه حقوق در اسلام، ترجمه زين العابدين رهنما.

146

عامل دوّم

مجازات متخلفان

مجازات و كيفرهاى دنيوى دوّمين ركن تأمين كننده عدالت اجتماعى و اجراى قوانين است و درحقيقت نمى توان موضوع مجازات متخلفان را ركن جداگانه اى شمرد، بلكه مجازات به ضميمه عامل پيشين، عامل واحدى است كه مى تواند اجراى قوانين را در سطوحى تضمين كند، ولى اسلام در مسئله مجازات و كيفرها راه خاصى دارد كه مى تواند مسئله اجراى قوانين را به صورت كامل ترى درآورد.
اوّلاً: اسلام مخالفان و متمردان را تنها به كيفرهاى دنيوى مانند قتل و زندان و تبعيد و تنبيه هاى بدنى تهديد نكرده است بلكه براى مجرم دو نوع كيفر قرار داده است:
1. كيفرهاى دنيوى كه بايد به وسيله قوه مجريه اجرا گردد; از قبيل بريدن دست دزد، قصاص قاتل و شلاق زدن.
2. كيفرهاى اخروى: شاهكار قوانين الهى در همين نقطه است كه به كيفرهاى دنيوى اكتفا نكرده و براى گناه، كيفر اخروى كه چاره و فرارى از آن نيست قائل شده است. ممكن است مجرم به عناوينى بتواند از چنگال كيفرهاى دنيوى خود را برهاند امّا كيفرهاى اخروى آنچنان در كمين گنهكار نشسته است كه چاره اى از آن نيست. چه بسا برخى از اين كيفرها لازم عمل و صورت واقعى گناه است; به اين معنى كه گناه در روز رستاخيز به آتشى تبديل مى گردد.
راستى اگر فردى به مفاد آيه زير كه درباره زراندوزان وارد شده است مؤمن باشد، ممكن نيست دور گناه بگردد.
(وَالَّذِينَ يَكْنِزُونَ الذَّهَبَ وَالْفِضَّةَ وَلاَ يُنْفِقُونَهَا فِي سَبِيلِ اللهِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذَاب أَلِيم * يَوْمَ يُحْمَى عَلَيْهَا فِي نَارِ جَهَنَّمَ فَتُكْوَى بِهَا جِبَاهُهُمْ وَجُنوبُهُم وَظُهُورُهُمْ هَذَا مَا كَنَزْتُمْ لاَِنْفُسِكُمْ فَذُوقُوا مَا كُنْتُمْ تَكْنِزُونَ)(توبه/ 43 ـ 53):
«گروهى را كه طلا و نقره را گنج مى كنند و آن را در راه خدا انفاق نمى نمايند، به عذاب دردناك بشارت بده. روزى همان طلاها در آتش دوزخ سرخ مى گردند و پيشانى و پشت آنها داغ زده مى شود(به

147
آنان گفته مى شود) كه اين آتش ها همان گنج هاست; پس عذاب دردناك را بچشيد».
همچنين اگر گنهكار از كيفرهاى الهى درباره قتل مؤمن و رباخوار و... آگاه گردد به طور مسلّم از ميزان جرايم به وضع روشنى كاسته مى شود.
از نظر يك فرد باايمان، جهان سراسر چشم و گوش است و دستگاه هاى گيرنده و منعكس كننده كليه افعال و كارهاى انسان را ضبط نموده، و منعكس مى نمايند و روزى فرامى رسد كه تمام اين اسناد در برابر محكمه عدل الهى قرار گرفته مطابق اين اسناد قطعى كيفر مى بيند. قرآن اين حقيقت را در آيات زير بيان مى كند:
( هَذَا كِتَابُنَا يَنْطِقُ عَلَيْكُمْ بِالْحَقِّ إِنَّا كُنَّا نَسْتَنْسِخُ مَا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ)(جاثيه/ 29):
«اين نوشته هاى ماست كه به حق سخن مى گويد. ما آنچه را عمل مى كرديم مى نوشتيم».
(مَا يَلْفِظُ مِنْ قَوْل إِلاَّ لَدَيْهِ رَقِيبٌ عَتِيدٌ)(ق / 18):
«سخن نمى گويد مگر اينكه مراقبى براى ضبط آن آماده است».

پاداش ها

ثانياً: اسلام علاوه بر تعدد كيفر، به شرحى كه بيان گرديد به موضوع پاداش توجه كرده و در پرتو آن به موضوع اجراى قوانين كمك شايان تقديرى نموده است. در قوانين امروز براى عامل به قانون، پاداشى در نظر گرفته نشده است، زيرا قانونگذار تصوّر مى كند كه عمل به قانون وظيفه انسانى و اجتماعى است كه براى تأمين عدالت

148
اجتماعى كه سود آن عايد عامل مى گردد و اين مطلب منطقى است، ولى آيا تمام افراد اين منطق را درك مى كنند و آيا توده مردم كه اكثر قوانين متوجه آنهاست، خلاف آن را انتظار ندارند؟ آنان با خود مى گويند همان طور كه تخلّف كيفر دارد بايد عامل به قانون نيز پاداشى داشته باشد. اسلام با تعيين پاداش ها توانسته است اين خلأ را در ذهن توده ها پر كند تا آنان به طور خودكار از گناهان دورى جويند و به اطاعت و پيروى از قوانين بگرايند.
در مضمون آيه زير دقت بفرماييد كه چگونه در افراد، روح آزادگى و گذشت از جان و مال را در برابر گسترش آيين خدا پرورش مى دهد:
(إِنَّ اللهَ اشْتَرى مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنْفُسَهُمْ وَأَمْوَالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ يُقَاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اللهِ فَيَقْتُلُونَ وَيُقْتَلُونَ)(توبه/ 111):
«خداوند جان و مال افراد باايمان را در برابر بهشت خريدارى نموده است. آنان در راه خدا جهاد مى كنند، مى كشند و كشته مى شوند».
انگيزه بسيارى از افراد باايمان براى رعايت قوانين اعم از فرايض و نوافل همين پاداش هاست كه آنان را به سوى هدف اعزام مى كند و هرگز نبايد از يك چنين عامل مؤثّر غفلت نمود.
اسلام براى نفوذ قانون در دل اجتماع، هرگز كيفر متخلف را با پاداش مطيع يكسان نگرفته است، بلكه به خاطر رعايت عدالت، كيفر را معادل جرم قرار داده در حالى كه پاداش بر عمل نيك را ده برابر معرفى كرده; چنانكه مى فرمايد:
( مَنْ جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثَالِهَا وَمَنْ جَاءَ بِالسَّيِّئَةِ فَلاَ يُجْزَى إِلاَّ مِثْلَهَا)(انعام/ 160):
«هركس يك كار نيك انجام دهد ده برابر پاداش دارد و هركس گناهى انجام دهد به مقدار تخلّف، كيفر مى بيند».

149

امتياز ششم

گسترش قوانين اسلام

هرچند بحث ما درباره اعجاز قرآن است ولى چون قوانين و احكامى كه از احاديث پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله)يا جانشينان معصوم پس از وى، استفاده مى شود از قرآن جدا نيست و به حكم قرآن ما مأموريم كه تمام دستورهاى پيامبر (صلى الله عليه وآله) را اجرا كنيم(1) و به دستور خود پيامبر، قرآن و عترت او، دو حجّت متلازم با يكديگرند; روى اين جهات فشار بحث را به جاى قوانين قرآن، روى قوانين اسلامى مى آوريم.
نخستين منبع براى قوانين اسلام، قرآن مجيد است. يك بخش از آيات قرآن را احكام و قوانين تشكيل مى دهد و محقّقان و مفسّران اسلامى به خاطر عظمت چشمگيرى كه اين بخش از آيات قرآن دارد آيات مربوط به احكام و قوانين را به طور جداگانه مورد بحث قرار داده، كتاب هاى متعددى تحت عنوان آيات الاحكام نوشته اند. جامع ترين تفسيرى كه بر آيات احكام نوشته شده است احكام القرآن احمد بن على رازى معروف به جصاص است كه در سال 370 هجرى قمرى درگذشته است. تفسير وى در سه جلد در سال 1335 در اسلامبول چاپ شده است.
از طرف دانشمندان شيعه تفاسير زيادى بر آيات الأحكام قرآن نوشته شده كه فهرست اسامى آنها را علاّمه تهرانى در كتاب ارزشمند خود الذريعة(2) آورده است و برخى از آنها مانند آيات الأحكام فاضل مقداد، و شيخ احمد جزايرى و اردبيلى چاپ شده اند.بحث درباره خصوصيات و گستردگى مفاهيم اين آيات از قلمرو بررسى ما خارج است ولى فقيهان اسلام، گاهى از مفاد يك آيه ده ها حكم و قانون

1 . حديث ثقلين از احاديث متواتر است كه غالب محدّثان اسلامى آن را نقل كرده اند.
2 . آقا بزرگ تهرانى، الذريعة إلى تصانيف الشيعه، ج1، ص 40ـ 44.

150
استخراج كرده و نياز جامعه را از دقت در مفاهيم آيات برطرف ساخته اند.
منبع دوّم براى احكام اسلامى، احاديث اسلامى است كه جامعه اسلامى را از هر نوع تقنين بى نياز ساخته است. در كتاب وسائل الشيعة كه يكى از جوامع حديثى شيعه است متجاوز از سى و شش هزار حديث وارد شده است كه مى تواند الهام بخش هزاران قانون و احكام باشد.
مرحوم علّامه حلّى(متوفاى سال 727) به كمك آيات و احاديث اسلامى در يكى از كتاب هاى فقهى خود به نام تحرير الأحكام توانسته است چهل هزار قانون استخراج نمايد.
در هجوم اخير غرب بر شرق، مشرق زمين خود را در بسيارى علوم و صنايع به غرب نيازمند ديد و دست نياز نيز دراز كرد ولى هيچ گاه در قوانين و تشريع در خود احساس نياز نكرد، زيرا در متون و كتاب هاى فقهى به اندازه اى قانون وجود دارد كه خود را از هر نوع اقتباس بى نياز احساس كرد.
ما اعتراف مى كنيم كه حقّ اين بخش ادا نگرديد. اميد است كه در فرصت ديگر در اين باره سخن بگوييم.

151

6

اعجاز قرآن از نظر خبرهاى غيبى

دريچه ديگر براى شناسايى اعجاز قرآن همان خبرهاى غيبى آن است و خبرهاى غيبى قرآن از گذشته و آينده به صورت قاطع در عين صحت و استوارى، نشانه ارتباط آوردنده آن با خداى آگاه از جهان آفرينش مى باشد.
«غيب» در لغت عرب به معنى مستور و پنهان در مقابل محسوس و مشهود بهكار مى رود و به هر چيزى كه از قلمرو حواس ما بيرون باشد «غيب» مى گويند; بنابراين غيب در قرآن نه تنها منحصر به گزارش هاى صحيح از گذشته و آينده نيست بلكه داراى اقسامى است كه در ذيل به آنها اشاره مى شود:

1. جهان ماوراى طبيعت

جهان ماده و حوادثى كه در دل عالم طبيعت رخ مى دهد به طور اجمال از قلمرو حس بيرون نيست; بشر در شرايط خاصى مى تواند آنها را پاك كند امّا جهان ماوراى طبيعت مانند خدا و صفات جلال و جمال او، همچنين روح و روان و ملك و فرشته و حوادث پس از مرگ و اوضاع برزخ و رستاخيز نسبت به بشر مادى كاملاً «غيب» و از قلمرو حواس او مخفى و پنهان مى باشد، امّا هرگز نبايد آنها را به بهانه اينكه از قلمرو حس خارج مى باشند رد كرد، بلكه بايد آنها را پذيرفت تا آنجا كه يكى از نشانه هاى ايمان اين است كه كه بايد به آنها- با اينكه از قلمرو حس بيرون است -ايمان آورد;(1)

1 . (الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ) (بقره/3): «آنان به امور پنهان از حس ايمان مى آورند».

152
بنابراين تمام بحث هاى قرآن درباره اين گونه موضوعات كه هيچ گاه در افق حس قرار نمى گيرد بحث از امور غيبى است و تشخيص صحّت گزارش هاى قرآن درباره اين نوع از مسائل، همان براهين و اصول عقلى فلسفى است كه در همه جا دوشادوش قرآن پيش مى روند.

2. اسرار آفرينش

بحث هاى قرآن درباره جهان آفرينش كه در فصل بعدى به طور فشرده درباره آنها گفتگو خواهيم كرد گزارش از يك رشته حقايق غيبى و پوشيده از حس است و از قلمرو حس بيرون مى باشد زيرا هرگز براى بشر ممكن نيست كه اين حقايق را بدون كسب آگاهى هاى لازم و ابزار عملى لمس كند و حواس غيرمسلح بشر نمى تواند بر آنها دست يابد.
اگر اين مسائل براى بشر امروز در رديف مسائل ملموس قرار گرفته است، در پرتو ابزار علمى مانند «ميكروسكوپ» و «تلسكوپ» و آزمايشگاه ها و آگاهى هاى خاصى است كه جامعه هاى علمى را بر درك اين امور قادر و توانا ساخته است، در حالى كه براى بشر غيرمسلح به سلاح علمى روز، اين نوع از حقايق علمى در رديف امور غيبى و مخفى از حس مى باشد.

3 . تشريح اوضاع ملل گذشته

گزارش هاى صحيح و متين از زندگى ملل گذشته بدون مراجعه به كتاب هاى تاريخى و مقياس هاى علمى نشانه ارتباط گزارشگر به جهان غيب است، زيرا زندگى اقوام ديرينه را بدون در دست داشتن كوچك ترين مدركى در اختيار بشر مى گذارد و ما در بخش مقايسه قرآن با ديگر كتاب هاى به اصطلاح آسمانى درباره اين نوع گزارش هاى غيبى سخن گفتيم.

153

4. گزارشى از حوادث آينده

هدف ما از گشودن اين بخش، بحث درباره آن رشته از خبرهاى آينده است كه اين كتاب آسمانى از آنها به طور صحيح و قطعى خبر داده است. چه بسا در همان زمان قراين بر خلاف گزارش گواهى مى داد. درست است كه گاهى افراد مستعد و هوشيارى روى قراين و محاسبات مخصوصى، حوادث آينده را پيش بينى مى كنند و چه بسا صحيح از آب در مى آيد با وجوداين هرگز نمى توانند حادثه را با تمام خصوصيات و جزئيات پيش بينى نمايند.
گروهى در زمان گذشته و حالا به عنوان «كاهن» و «فالگير» بر اثر قدرت روحى كه محصول رياضت هاى نفسانى است مى توانند از حوادث آينده خبر دهند امّا هيچ گاه آنان نسبت به گزارش هاى خود قاطع نبودند و چه بسا گزارش ها غيرصحيح از آب در مى آيد. گزارش هاى قرآن اين خصيصه را دارند كه حوادث را با خصوصيات و جزئياتى پيش بينى مى كند و به صورت قطع و يقين مطلب را ادا مى كند.
پيش بينىهايى كه به صورت كلى گويى انجام مى گيرد براى نوع افراد ممكن است ولى چيزى بر معلومات انسان نمى افزايد و معمولاً پيش بينى هاى ستاره شناسان و برخى از فالگيران از همين قماش است. كافى است كه تقاويم بزرگ منجمان كشور خود را ملاحظه بفرماييد. در ماه هاى بهار و زمستان از فراوانى بارندگى و گسترش سرما و در فصل تابستان از وسعت ارزاق و فراوانى ميوه و در ماه رمضان و محرم از اقبال مردم به مساجد و عبادت سخن مى گويند. معمولاً منجمان خارجى هر سال مرگ يكى از بزرگان جهان را پيش بينى نموده، امور را در برخى نقاط جهان مختل گزارش مى دهند.
اين نوع گزارش هاى كلى آن هم متكى به قراين و احوال از موضع بحث ما بيرون بوده هرگز نمى توان نام آنها را گزارش هاى غيبى نهاد.
تشريح خبرهاى غيبى قرآن خود نياز به تأليف مستقلى دارد كه تمام گزارش هاى

154
قرآن از حوادث آينده در آن كتاب مخصوص گرد آيند. اگرچه نگارنده قسمت اعظم از اين گزارش ها را در كتاب مفاهيم القرآن(1) آورده، در اين بخش نمونه هايى از اين نوع گزارش ها را منعكس مى نماييم:

1. ناتوانى بشر از معارضه با قرآن

پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله) با برنامه خاصى براى هدايت مردم مبعوث گرديد و براى اثبات نبوت خود قرآن را آورد و مدعى شد كه اين كتاب از جانب خداست و هيچ بشرى نمى تواند نظير آن را بياورد; از اين جهت همه جهانيان را به معارضه و مبارزه به آن دعوت نمود و با كمال صراحت گزارش داد اگر انس و جن دور هم گرد آيند تا كتابى مانند قرآن بياورند، نخواهند توانست آنجا كه فرمود:(قُلْ لَئِنِ اجْتَمَعَتِ الإِنْسُ وَالْجِنُّ عَلَى أَنْ يَأْتُوا بِمِثْلِ هَذَا الْقُرْآنِ لاَ يَأْتُونَ بِمِثْلِهِ وَلَوْ كَانَ بَعْضُهُمْ لِبَعْض ظَهِيرًا)(اسراء/ 88):
«هرگاه انس و جن دور هم گرد آيند كه مانند قرآن را بياورند هرگز مانند آن نخواهند آورد; هرچند برخى، برخى ديگر را كمك كنند».
اكنون چهارده قرن از اين خبر غيبى مى گذرد و هنوز بشر نتوانسته است مانند سوره هاى قرآن بياورد و اين معجزه جاودان بسان مشعل فروزان بر تارك اعصار مى درخشد.

2. روم مغلوب پس از اندى پيروز مى گردد

آشوبگران و فتنه جويان، انوشيروان را نسبت به امپراطورى روم بدبين ساختند و سرانجام او ناچار شد كه پيمان «صلح جاويد» را ناديده بگيرد و به روميان حمله كند و بالأخره آتش جنگ ميان دو طرف شعلهور گرديد و سربازان ايران در مدّت كوتاهى سوريه را فتح كردند و انطاكيه را آتش زدند و آسياى صغير را تاراج نمودند و

1 . جعفر سبحانى، مفاهيم القرآن، ج1، ص 288 - 320.

155
پس از بيست سال جنگ، طرفين قدرت و امكانات خود را از دست دادند و بار ديگر پيمان صلح بسته شد و سربازان هر دو امپراتورى به مرزهاى پيشين خود بازگشتند.
انوشيروان ديده از جهان بربست و پس از وى تخت و تاج ايران دست به دست گشت. سرانجام خسرو پرويز زمام امور را به دست گرفت. وى در سال 614 ميلادى بهانه هايى به دست آورد و مجدداً به روميان تاخت و در حمله نخست شام و فلسطين و آفريقا را فتح كرد و اورشيلم را غارت كرد و كليساى قيامت و مزار مسيح را آتش زد و شهرها را ويران ساخت و جنگ به نفع ايرانيان پايان پذيرفت. در چنين موقع كه جهان متمدن آن روز در آتش جنگ سوخت، پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله)در سال 610 ميلادى به رسالت مبعوث گرديد. انتشار شكست روميان خداپرست به دست ملّت آتش پرست، مايه سرور بت پرستان مكه گرديد و آن را به فال نيك گرفتند كه ما نيز بر محمّد و پيروان او پيروز خواهيم گشت و در برابر آن، مسلمانان خداپرست از شنيدن اين خبر متأثر گرديدند. در اين اثنا پيك وحى نازل گرديد و از پيروزى مجدد روميان خداپرست بر ملّت آتش پرست ايران گزارش داد و فرمود: «روميان در سرزمينى نزديك حجاز شكست خوردند، ولى آنان در مدّت كمى پيروز خواهند گرديد».(1)
پيشگويى قرآن درباره روميان در سال 625 ميلادى برابر سال دوّم هجرى تحقّق پذيرفت و «هرقل» با يك حمله نينوا را فتح كرد و صليب مسيح را كه ايرانيان به غارت برده بودند باز گرفت و اين پيروزى موقعى رخ داد كه مسلمانان نيز در جنگ بدر پيروز گشته برخى از سران شرك و الحاد را از ميان برداشته بودند. اينك بررسى دقيق آياتى كه از چنين پيروزى گزارش داده است:
(الم * غُلِبَتِ الرُّومُ * فِي أَدْني الأَرْضِ وَهُمْ مِنْ بَعْدِ غَلَبِهِمْ سَيَغْلِبُونَ)(روم/ 1- 3):
«روم در سرزمينى نزديكى حجاز مغلوب گرديد. آنان پس از شكست باز پيروز

1 . روم/2 ـ 3.

156
مى گردند».
(فِي بِضْعِ سِنِينَ للهِ الأَمْرُ مِنْ قَبْلُ وَمِنْ بَعْدُ وَيَوْمَئِذ يَفْرَحُ الْمُؤْمِنُونَ)(روم/ 4):
«ظرف چند سال از سه تا نُه(در لغت عرب اين فاصله را «بضع» مى نامند). و زمام امور در گذشته و آينده در دست خداست. در چنين روزى(روز پيروزى روميان)
افراد باايمان خوشحال مى گردند».
(بِنَصْرِ اللهِ يَنْصُرُ مَنْ يَشَاءُ وَهُوَ الْعَزِيزُ الرَّحِيمُ)(روم/ 5):
«خداوند هركس را بخواهد يارى مى كند و اوست عزيز و رحيم». (وَعْدَ اللهِ لاَ يُخْلِفُ اللهُ وَعْدَهُ)(روم/6): «وعده تخلف ناپذير خداست. هرگز از وعده خويش تخلف نمى كند».
عظمت اين پيشگويى موقعى درست ارزيابى مى گردد كه كلمات و جمله هاى مربوط به اين پيشگويى را دقيقاً مورد بررسى قرار دهيم.
اوّلا: چيزى گواهى نمى داد كه بار ديگر ورق برگردد و ملّت مغلوب، دومرتبه پيروز شود; مع الوصف قرآن با تعبيرى قاطع از پيروزى ملّت مغلوب گزارش داده و فرمود:
(وَهُمْ مِنْ بَعْدِ غَلَبِهِمْ سَيَغْلِبُونَ): «پس از شكست بار ديگر پيروز مى گردند».
ثانياً: مدّت پيروزى را تعيين كرد و فرمود: (فِي بِضْعِ سِنِينَ):«نه سال نمى گذرد مگر اينكه اين پيروزى محقّق مى گردد».
ثالثاً: در همان روزها كه روميان بر آتش پرستان پيروز مى گردند مسلمانان نيز بر دشمنان پيروز مى گردند; چنانكه مى فرمايد:
(َيَوْمَئِذ يَفْرَحُ الْمُؤْمِنُونَ* بِنَصْرِ اللهِ):
«در چنين روزى افراد باايمان با نصرت و كمك هاى خداوند خوشحال

157
مى گردند». ظاهر اين جمله اين است كه همان روزى كه روميان پيروز مى گردند، افراد باايمان نيز به كمك هاى خدا خوشحال مى شوند و مقصود از اين خوشحالى كمك به مسلمانان است.
بسيارى از مفسّران خوشحالى افراد باايمان را مربوط به اين مى دانند كه آنان نيز بر دشمنان مشرك خود در سرزمين حجاز پيروز مى گردند و اتّفاقاً جريان همان طور كه پيش بينى شده بود تحقّق پذيرفت و سال پيروزى روم مقارن با پيروزى مسلمانان بر سران قريش بود.
رابعاً: قرآن مجيد اين پيشگويى را با قاطعيت عجيبى بيان مى كند و آن را وعده تخلف ناپذير خدا مى داند آنجا كه مى فرمايد:
(وَعْدَ اللهِ لاَ يُخْلِفُ اللهُ وَعْدَهُ):
«اين وعده قطعى خداست و خداوند به وعده هاى خود تخلف نمى كند».
اكنون بايد ديد پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله)يك چنين گزارش را آن هم گزارش پيروزى نزديك (پيروزى روميان بر پارسيان و پيروزى مسلمانان بر سران قريش) با قاطعيت تزلزل ناپذير را از كجا تحصيل كرده است؟ آيا خرد و انصاف اجازه مى دهد كه آن را در رديف پيشگويى كاهنان و ساحران و سياستمداران و مفسّران سياسى درآوريم يا اينكه بايد چنين گزارش هاى دقيق را آن هم در زمينه اى كه قراين و شواهد بر چنين پيشگويى گواهى نمى داد، مربوط به ارتباط وى با جهان غيب و علم وسيع خدا بدانيم و يك چنين شخص مرتبط با جهان غيب، مسلّماً در ادعا و نبوت خود صادق و راستگو خواهد بود.

3 . خدا حافظ و نگهبان تو است

تاريخ زندگى پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله)حاكى است كه از روزى كه وى دعوت خود را در ميان مردم آشكار ساخت، دشمنان مشرك وى پيوسته در كمين بودند و نقشه آزار

158
و اذيت و قتل او را مى كشيدند. آخرين نقشه آنان در مكه اين بود كه تصميم گرفتند كه نيمه شب، چهل تن شمشيرزن از قبايل مختلف بر خانه او بريزند و او را قطعه قطعه كنند تا خون او در ميان قبايل گوناگون پخش گردد ولى خداى بزرگ او را از توطئه دشمنان آگاه ساخت و او با قرار دادن امير مؤمنان (عليه السلام)در خوابگاه خود مكّه را به عزم مدينه ترك گفت و از تيررس مكّيان خارج گرديد . پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله)در مدّت اقامت ده ساله خود در مدينه در 27 جنگ شركت كرد و در لحظات حساس نزديك ترين فرد به دشمن او بود; نه تنها از جان خود دفاع مى كرد بلكه از جان ياران خود نيز دفاع مى نمود.
امير مؤمنان شجاعت و پيش قدم بودن پيامبر را در صحنه هاى نبرد چنين توصيف مى كند: «كنّا اذا احمر البأس اتقينا برسول الله (صلى الله عليه وآله) فلم يكن أحد منّا أقرب الى العدو منه».(1)
«هر موقع عرصه براى ما در صحنه نبرد تنگ مى شد به وسيله پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله)از شر دشمن مصون و محفوظ مى مانديم. در آن لحظات هيچ كس به دشمن نزديك تر از آن حضرت نبود».
در تاريخِ غزوات اسلامى مى خوانيم كه در جنگ «احد» پيامبر بيش از ديگران به دشمن نزديك بود تا آنجا كه دشمن قصد جان او را كرد و هجوم آورد تا او را بكشد و به زندگى وى خاتمه دهد. با اينكه هجوم دشمن سرسختانه بود و افرادى كه از جان پيامبر دفاع مى كردند در اقليت بودند، با وجود اين دشمن نتوانست بر او دست پيدا كند و او جان به سلامت برد.
در غزوه «ذى الامر» پيامبر(صلى الله عليه وآله)قدرى از لشكرگاه فاصله گرفت، پيراهن خود را درآورد و روى درختى افكند تا زير سايه آن به استراحت بپردازد. در اين موقع يكى از دشمنان كه از بالاى كوه حركت پيامبر را زير نظر گرفته بود، فهميد كه پيامبر در نقطه

1 . نهج البلاغه عبده، كلمات قصار، ص 214 .

159
اى دور از چشم ياران خود به استراحت پرداخته است. فوراً فرصت را مغتنم شمرده و از كوه پايين آمد و بالاى سر پيامبر ايستاد و با صداى خشنى گفت: حافظ و نگهبان تو از شمشير برهنه من كيست؟
پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله)با صداى بلند فرمود: «اللهّ اللّه! خدا خدا». در اين موقع ترس و لرز او را فرا گرفت و شمشير از دست او افتاد. در اين لحظه پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله)از جاى برخاست و شمشير را برداشت و همان سخنى را كه وى به پيامبر گفته بود پيامبر به او گفت. وى در پاسخ پيامبر به بيچارگى و زبونى خود اقرار كرد و گفت: «من كسى را ندارم كه مرا يارى كند ولى من اعتراف مى كنم كه خدايى جز خداى يگانه نيست و محمّد فرستاده خداست. ديگر هيچ كسى را بر ضد تو نمى شورانم». پيامبر (صلى الله عليه وآله)جوانمردى كرد و شمشير او را به خودش پس داد ولى او شمشير خود را به پيامبر بخشيد و گفت: تو به اين شمشير شايسته تر و سزاوارتر هستى.(1)
در جنگ حنين مسلمانان در تاريكى هوا از گذرگاه «حنين» عبور مى كردند. ناگهان مورد حمله مردان جنگجو كه در پشت سنگ ها كمين كرده بودند قرار گرفتند و تير بسان رگبار بر سر و صورت آنان فروريخت و ترس عجيبى بر مسلمانان عارض گرديد و نظام ارتش از هم گسيخت و اكثريت قريب به اتفاق پا به فرار گذاردند. در اين ميان برخى از منافقان تصميم گرفتند كه شعله حيات پيامبر را خاموش سازند. اين بار نيز خداى مهربان وجود او را بر اثر پايدارى گروهى از ياران فداكار حفاظت نمود.(2)
در موقع بازگشت از جنگ تبوك گروهى از منافقان نقشه قتل او را كشيده بودند و هدف آنان اين بود كه موقع عبور از گردنه، شتر رسول خدا را رم دهند. پيامبر(صلى الله عليه وآله)در حالى كه حذيفه شتر او را مى راند و مهار آن را مى كشيد از گردنه بالا مى رفت. هنوز پيامبر خدا از گردنه بالا نرفته بود كه به پشت سر خود نگاه كرد و سوارانى را ديد كه از پشت سر او حركت مى كنند و براى اينكه شناخته نشوند چهره هاى خود را پوشانيده

1 . محمد بن عمر واقدى، المغازى، ج1، ص 166ـ 194.
2 . ابن شهرآشوب، المناقب، ج1، ص 396.

160
آهسته آهسته سخن مى گويند. پيامبر نهيب سختى به آنها زد و به حذيفه دستور داد كه با عصاى خود شتران آنها را برگرداند. آنان فهميدند كه رسول خدا از نقشه آنها آگاه شده است; لذا فوراً از راهى كه آمده بودند باز گشتند و به ساير سپاهيان پيوستند.(1)
با اين حوادث و رويدادهاى روزافزون، خداوند از روز نخست از طريق وحى قرآن به وى اطمينان داده بود كه وجود او را از شرّ دشمنان مشرك و توطئه ها حفظ و صيانت خواهد نمود.
سال سوّم بعثت هنگامى كه پيامبر(صلى الله عليه وآله)مأمور شد رسالت خود را با دعوت خويشان به آيين اسلام آشكار سازد، خداوند جهان، او را با آيات زير كه حاكى از حفاظت او در طول رسالت وى مى باشد خطاب نمود و فرمود:(فَاصْدَعْ بِمَا تُؤْمَرُ وَأَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكِينَ * إِنَّا كَفَيْنَاكَ الْمُسْتَهْزِئِينَ)(حجر/ 49 - 59):
«آنچه را كه به آن امر شده اى آشكارا ساز و از گروه بت پرست اعراض بنما، ما تو را از آزار استهزاكنندگان حفظ مى نماييم».
اين آيات در سال سوّم بعثت نازل شد و از مصونيت قطعى پيامبر از شرّ دشمنان گزارش داد و گذشت زمان راستى و درستى آن را به روشنى ثابت نمود. روز غدير كه پيامبر (صلى الله عليه وآله)از طرف خداوند مأمور نصب على (عليه السلام)بر منصب خلافت و امامت گرديد و قراين گواهى مى داد كه اين كار غضب و خشم گروهى را بر خواهد انگيخت خداوند براى تحكيم عزم پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله)به وى نويد داد كه تو را از شرّ دشمنان حفاظت خواهد كرد.
چنانكه مى فرمايد:
(يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَيك مِنْ رَبِّكَ وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَاللهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللهَ لاَ يَهْدِي الْقَوْمَ الْكَافِرِينَ)(مائده/ 67):
«اى پيامبر گرامى، آنچه كه از طرف خدايت بر تو نازل گرديده است، به مردم

1 . محمد بن عمر واقدى، المغازى ، ج 3، ص 1042.

161
ابلاغ كن و در غير اين صورت رسالت خويش را به نحو اكمل انجام نداده اى. خداوند تو را از آزار مردم صيانت مى كند. خداوند گروه كافر را هدايت نمى نمايد».
آيا چنين خبرهاى غيبى كه مرور زمان صحّت و استوارى آن را ثابت نموده و در روز گزارش، هيچ نوع قرينه اى در دست نبود كه وى در طول رسالت خود از شر دشمن مصون خواهد ماند، گواه بر آن نيست كه وى اين گزارش ها را از آفريننده دانا و توانا گرفته است؟

4. تو به زادگاه خود باز مى گردى

قريش براى خاموش كردن مشعل فروزان هدايت، نقشه كشيده و توطئه ها چيدند. سرانجام تصميم گرفتند به وسيله چهل تروريست خون پيامبر (صلى الله عليه وآله)را در خانه خود بريزند. پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله)به فرمان خدا مكّه را به عزم مدينه ترك گفت. هنگامى كه تروريست هاى قريش، به خانه پيامبر (صلى الله عليه وآله)ريختند جز على (عليه السلام) كه در بستر او خوابيده بود كسى را نديدند و مكّه و حومه آن را زير پا نهادند تا بر پيامبر دست يابند، ولى او را نيافتند. پيامبر در پرتو عنايات خداوند راه مدينه را پيش گرفت و در مسير خويش به مدينه درباره زادگاه خود فكر مى كرد كه آيا بار ديگر به وطن خويش باز خواهد گشت يا نه. در اين موقع اين آيه نازل گرديد:
(إِنَّ الذِي فَرَضَ عَلَيك الْقُرْآنَ لَرَادُّكَ إِلَى مَعَاد)(قصص/ 85):
«خدايى كه تلاوت و تبليغ قرآن را بر تو واجب نمود، تو را به زادگاه خويش باز خواهد گردانيد».
معاد در لغت عرب به معنى بازگشتگاه است. از اين نظر به وطن «معاد» مى گويند كه فرد مسافر هر كجا برود باز به همان جا باز مى گردد.
پيش بينى بازگشت پيامبر (صلى الله عليه وآله)به وطن، در لحظه اى كه هيچ نوع قرينه اى بر آن گواهى نمى داد، جز وحى الهى كه از گذشته و آينده آگاه است چيز ديگرى

162
نمى تواند باشد.

5. مسلمانان وارد مسجدالحرام مى شوند

پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله)در مدينه در عالم رؤيا ديد كه با مسلمانان وارد مسجدالحرام شده است و سرهاى خود را براى خروج از احرام تراشيده اند. پيامبر(صلى الله عليه وآله)خواب خود را به ياران خود گفت و افزود به همين زودى گام در مسجدالحرام مى نهيم. چيزى نگذشت پيامبر(صلى الله عليه وآله)تصميم گرفت كه با گروهى از ياران خود رهسپار مكّه گردد ولى قريش از دخول مسلمانان به سرزمين حرم «در نقطه حديبيه» جلوگيرى كردند و پس از يك سلسله مذاكرات، هيئت نمايندگى قريش و پيامبر كه در رأس آنان «سهيل بن عمرو» بود به توافق رسيدند و قراردادى بر اساس متاركه جنگ به مدّت ده سال امضا كردند، مشروط بر اينكه مسلمانان از همان نقطه به مدينه باز گردند و زيارت خانه خدا را به سال ديگر موكول نمايند و در سال هاى بعد بسان ديگر طوايف عرب مى توانند خانه خدا را زيارت كنند، مشروط بر اينكه بيش از سه روز در مكّه نمانند و سلاحى جز سلاح مسافر نداشته باشند.
پيامبر (صلى الله عليه وآله)صلحنامه را امضا كرد و از همان راه به مدينه بازگشت. گروهى از منافقان لب به اعتراض گشوده و گفتند: ما به مسجدالحرام وارد نشديم و سرها را نتراشيديم. در اين موقع آيه زير كه متضمن نويد ورود قطعى مسلمانان به مسجدالحرام بود نازل گرديد:
(لَقَدْ صَدَقَ اللهُ رَسُولَهُ الرُّؤْيَا بِالْحَقِّ لَتَدْخُلُنَّ الْمسجدالحرام إِنْ شَاءَ اللهُ آمِنِينَ مُحَلِّقِينَ رُؤُوسَكُمْ وَمُقَصِّرِينَ لاَ تَخَافُونَ فَعَلِمَ مَا لَمْ تَعْلَمُوا فَجَعَلَ مِنْ دُونِ ذَلِكَ فَتْحًا قَرِيبًا) (فتح/ 27):
«خداوند رؤياى پيامبر خويش را به حقّ راست كرد و به خواست خدا با ايمنى به مسجدالحرام وارد مى شويد، در حالى كه سرها را تراشيده ايد و نمى ترسيد. خدا مى داند آنچه را كه شما نمى دانيد. از اين به بعد فتح و پيروزى را نزديك گردانيد».

163
اين آيه دو حادثه بزرگ را پيش بينى كرده است:
الف) ورود مسلمانان به مسجدالحرام آن هم با كمال امنيت و آرامش گزارش داده شده چنانكه مى فرمايد:(لَتَدْخُلُنَّ الْمَسجِدَ الحَرامِ إِنْ شَاءَ اللهُ آمِنِينَ...). چيزى نگذشت كه مسلمانان سال ديگر(سال هفتم هجرت) به زيارت خانه خدا موفق شدند و نام آن را «عمرة القضا» نهادند. از آنجا كه سال گذشته موفق به انجام عمره نشده بودند تو گويى عمل خود را در آن وقت به عنوان قضاى سال گذشته انجام داده اند.
ب) مسلمانان به همين زودى مكه را فتح مى كنند. دو سال از امضاى صلح حديبيه نگذشته بود كه مسلمانان بر اثر پيمان شكنى مشركان، مكّه را بدون خونريزى فتح كردند و به بتپرستى در محيط مكّه خاتمه دادند: خداوند اين نويد را با اين جمله بيان مىنمايد:
(فَجَعَلَ مِنْ دُونِ ذَلِكَ فَتْحًا قَرِيبًا):
«علاوه بر اين پيروزى نزديك، فتح و پيروزى ديگرى براى شما مقدّر كرده است».

6 . مردم به آيين اسلام روى مى آورند

قرآن مجيد نه تنها از فتح مكّه و پيروزى مسلمانان بر اهل شرك گزارش داده است از گرايش وسيع مردم به آيين اسلام و اينكه مردم پس از فتح مكّه فوج فوج به آيين توحيد مى گروند نيز گزارش داده است آنجا كه مى فرمايد:
(إِذَا جَاءَ نَصْرُ اللهِ وَالْفَتْحُ * وَرَأَيْتَ النَّاسَ يَدْخُلُونَ فِي دِينِ اللهِ أَفْوَاجًا * فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ...)(نصر/ 1 - 3):
«هنگامى كه كمك و فتح و پيروزى فرارسد، مى بينى كه چگونه مردم به آيين خدا دسته دسته وارد مى شوند. خدا را با ستايش، از هر عيبى پيراسته ساز».

164
اين رشته از گزارش هاى غيبى آن هم بدون اينكه قراينى بر آنها باشد گواه بر اين است كه آورنده قرآن با خداى بزرگ جهان كه از آينده و گذشته جهان آگاهى دقيق دارد كاملاً مربوط بوده و اين گزارش ها را از آنجا مى گيرد.

7. در اين نبرد گروهى كشته مى شوند و گروهى فرار مى كنند

مشركان قريش نه تنها آزادى بيان و گفتار و آزادى دين و مذهب را از مسلمانان سلب كرده بودند، بلكه ثروت مسلمانان مهاجر، در چنگال قريش و مورد مصادره آنان بود. براى مقابله با چنين ستمكارى شايسته بود كه كالاهاى بازرگانى قريش كه از طريق مدينه به شام صادر مى شد، از طرف ارتش جوان اسلام مصادره شود. پيامبر (صلى الله عليه وآله)در اين فكر بود كه گزارشى به شرح زير به او رسيد:
كاروان بازرگانى قريش كه هزار شتر كالاهاى آن را حمل مى كند و ارزش كالاهاى آن حدود پنجاه هزار دينار است به سرپرستى ابوسفيان و معاونت چهل نفر رهسپار شام مى باشد. پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)ياران خود را تشويق كرد كه به تعقيب كاروان بپردازند. هدف پيامبر از مصادره كالاهاى تجارتى قريش علاوه بر جبران ضررهايى كه از ناحيه قريش بر مسلمانان وارد شده بود، جلب توجه سران قريش به اينكه خطوط بازرگانى آنان در قلمرو حكومت اسلام قرار گرفته است و اگر آنان به روش خصمانه خود نسبت به مسلمانان در مكّه ادامه دهند كليه خطوط تجارتى آنان به خطر خواهد افتاد و از اين به بعد به هيچ وجه نخواهند توانست كه هرسال كالاهاى خود را به شام صادر كنند.
پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله)از حركت كاروان قريش به شام آگاه گرديد و به تعقيب آن پرداخت ولى بر آن دست نيافت; از اين جهت تصميم گرفت كه موقع بازگشت كاروان، راه را به روى آن ببندد.
ابوسفيان موقع رفتن از تصميم پيامبر آگاه گرديد; از اين جهت براى حفاظت كاروان از قريش كمك خواست و كمك خواهى ابوسفيان سبب شد كه دليران و

165
جنگجويان قريش تا دندان زير سلاح روند و براى نجات كاروان و نبرد با پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله)از سرزمين مكّه حركت كنند.
پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله)از وقت بازگشت كاروان آگاه بود و مى دانست كه كاروان در آغاز پاييز به سوى حجاز باز مى گردد; از اين جهت با سيصد و سيزده سرباز كه در ميان آنان دو سواركار و چند شتر بيش وجود نداشت و سلاح آنان بسيار ناچيز بود، از مدينه خارج گرديد و در نزديكى هاى سرزمين بدر موضع گرفت.
در اين موقع وحى آسمانى فرود آمد و پيامبر را از چند مطلب كه هم اكنون به شرح آنها خواهيم پرداخت آگاه ساخت. اينك متن آيه:
(وَإِذْ يَعِدُكُمُ اللهُ إِحْدَي الطَّائِفَتَيْنِ أَنَّهَا لَكُمْ وَتَوَدُّونَ أَنَّ غَيْرَ ذَاتِ الشَّوْكَةِ تَكُونُ لَكُمْ وَيُرِيدُ اللهُ أَنْ يُحِقَّ الْحَقَّ بِكَلِمَاتِهِ وَيَقْطَعَ دَابِرَ الْكَافِرِينَ * لِيُحِقَّ الْحَقَّ وَيُبْطِلَ الْبَاطِلَ وَلَوْ كَرِهَ الْمُجْرِمُونَ)(انفال/ 7 ـ 8):
«به ياد آريد هنگامى را كه خداوند يكى از دو گروه را به شما وعده مى داد، ولى شما مى خواستيد كه با آن گروه(كاروان بازرگانى» روبرو شويد كه شوكت و قدرت ]دفاع[ از خود را نداريد، خدا مى خواهد كه حق را با آيات خود پايدار سازد و ريشه كافران را قطع كند، حق را ظاهر كند و باطل را بميراند; هرچند گروه مجرم از آن ناراحت شوند».
اين آيه كه حاكى است كه خداوند پيامبر را قبل از نزول اين آيه از چهار موضوع آگاه ساخته بود، از يك رشته امور غيبى گزارش داده است. اينك هر چهار موضوع:
الف) با يكى از دو گروه(كاروان تجارتى يا گروه امدادى) روبرو مى شويد (يَعِدُكُمُ اللهُ إِحْدَي الطَّائِفَتَيْنِ).
ب) از ضمير و نيت برخى از مسلمانان خبر داده است كه آنان مى خواهند با كاروان تجارتى روبرو شوند و بدون جنگ غنايمى را به چنگ آورند.
ج) در اين تصادم خداوند حقّ را آشكار خواهد كرد(يُرِيدُ اللهُ أَنْ يُحِقَّ

166
الْحَقَّ).
د) ريشه كفر كه همان سران آنها باشد قطع خواهد شد (و يقطع دابر الكافرين).
مضمون آيه حاكى است كه پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله)مسلمانان را از اين مطالب آگاه ساخته بود و گفته بود كه خداوند چنين و چنان خواهد كرد. آيه مورد بحث ذهن مسلمانان را به همان گفتار معطوف داشته مى فرمايد:(إذ يعدكم اللّه) «به خاطر بياوريد كه خداوند مطلب زير را به شما نويد مى داد». معلوم مى شود كه پيامبر پيش از نزول متن آيه يا پيش از قرائت قرآن، مسلمانان را از اين چهار مطلب، آگاه ساخته بود; چه اگر نويد نداده بود، صحيح نبود بفرمايد:(اذ يعدكم اللّه).
مفسّران مى گويند: هنگامى كه پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله)شوراى نظامى تشكيل داد و نظر بر اين شد كه به استقبال قريش بروند فرمود: حركت كنيد. خدايم به من وعده داده است كه با يكى از دو كاروان روبرو خواهيد شد. من اكنون كشتارگاه ابوجهل و عتبه و شيبه و.... را مى بينم.(1)
قرآن در آيه ديگر، درهمين زمينه از شكست و فرار قريش روشن تر گزارش داده است; چنانكه مى فرمايد:(أَمْ يَقُولُونَ نَحْنُ جَمِيعٌ مُنْتَصِرٌ* سَيُهْزَمُ الْجَمْعُ وَيُوَلُّونَ الدُّبُرَ)(قمر/ 44 - 54):
«آيا مى گويند كه ما با اين اجتماع پيروز مى شويم به زودى اين گروه شكست مى خورند و پشت به ميدان مى كنند».
روز بدر پيش از آنكه آتش جنگ ميان طرفين روشن گردد ابوجهل گام به پيش نهاد و گفت: «ما امروز با اين ساز و برگ نظامى، با اين سربازان و جنگاوران، بر محمّد و ياران او پيروز مى شويم». در همان لحظه اين دو آيه كه يكى حاكى از گفتار

1 . محمد بن عمر واقدى، المغازى، ج1، ص 48. ابن هشام، سيره ابن هشام، ج1، ص 615. فضل بن حسن طبرسى، مجمع البيان، ج2، ص 522.

167
ابوجهل و ديگرى از شكست قطعى و فرار آنهاست نازل گرديد و فرمود:
(سَيُهْزَمُ الْجَمْعُ وَيُوَلُّونَ الدُّبُرَ): «اين گروه شكست مى خورند».
عمر مى گويد: روز بدر پيش از آنكه آتش جنگ شعلهور گردد، رسول خدا را ديدم كه زره بر تن كرده با جست و خيز خاصى اين آيه را مى خواند:(سَيُهْزَمُ الْجَمْعُ وَيُوَلُّونَ الدُّبُرَ). پيش بينى شكست قريش و فرار گروهى كه شماره آنها سه برابر سربازان اسلام بود و تا دندان زير سلاح رفته به آخرين ساز و برگ نظامى مجهز بودند جز يك وحى الهى نمى تواند چيز ديگرى باشد و هيچ مشاور نظامى نمى تواند يك چنين شكستى را پيش بينى نمايد.

8. اين مرد با حالت كفر مى ميرد

قرآن در گزارش هاى غيبى خود از يك رشته رويدادهاى شخصى و سرانجام زندگى افراد خاصى خبر مى دهد و اين نوع خبرگزارى جز از طريق كمك از جهان غيب، براى كسى ممكن نيست. پيامبر با الهام از جهان غيب در اجتماع بزرگ خويش فرمود: «مردم! عداوت و دشمنى عموى من (ابولهب) با من هميشگى است و او تا دم مرگ هرگز به من ايمان نمى آورد و در سراى ديگر طعمه آتش مى گردد». چنانكه قرآن مى فرمايد:(تَبَّتْ يَدَا أَبي لَهَب وَتَبَّ * مَا أَغْنى عَنْهُ مَالُهُ وَمَا كَسَبَ * سَيَصْلَى نَارًا ذَاتَ لَهَب * وَامْرَأَتُهُ حَمَّالَةَ الْحَطَبِ * فِي جِيدِهَا حَبْلٌ مِنْ مَسَد)(لهب/ 1 ـ 5):
«نابود باد دو دست ابولهب و نابود باد. مالى كه گرد آورده، عذاب الهى را از او دفع نمى كند و به زودى در آتشى كه زبانه مى كشد وارد مى گردد. زن او هيزم كش است. در گردن او ريسمانى از ليف خرماست».
گزارش قرآن درباره اين مرد و زن كه از دشمنان سرسخت رسول خدا بودند ـ زن ابولهب خواهر ابوسفيان بود ـ پس از اندى محقّق گشت.

168
ابولهب پس از شنيدن شكست قريش در نبرد بدر و كشته شدن هفتاد نفر از سران و شجاعان آنان هفت روز بيمار شد و درگذشت.

9. وليد نيز با حالت كفر مى ميرد

قرآن نه تنها درباره ابولهب و همسر وى چنين گزارش داده است بلكه درباره وليد بن مغيره (پدر خالد) كه حكيم قريش و داور آنان بود نيز چنين پيش بينى نموده است. حكيم عرب و ريحانه آنان در سخن سرايى و انشاى خطبه سرآمد روزگار بود. قريش از وى درباره قرآن نظرخواهى كردند. وى پس از تفكر زياد گفت:(إِنْ هَذَا إِلاَّ سِحْرٌ يُؤْثَرُ)(مدثر/24): «قرآن سحرى است كه از ساحران رسيده است». او براى ترضيه خاطر قريش و حسادت و رشكى كه بر پيامبر مى برد، پاى روى وجدان خود نهاد و قرآن را سحر دانست كه از ساحران نقل شده است. قرآن بلافاصله از سرانجام دردناك وى گزارش داد كه وى نيز بسان ابى لهب بر دشمنى و عداوت خود باقى مى ماند و وارد آتش مى شود چنانكه مى فرمايد:(سَأُصْلِيهِ سَقَرَ * وَمَا أَدْرَاكَ مَا سَقَرُ * لاَ تُبْقِي وَلاَ تَذَرُ * لَوَّاحَةٌ لِلْبَشَرِ)(مدثر/26ـ29): «به زودى او را به دوزخ مى افكنيم. تو چه مى دانى كه دوزخ چيست؟ آتشى است شعلهور كه همه چيز را مى سوزاند و چيزى را باقى نمى گذارد; چهره و پوست را سياه مى كند».

10. قرآن را از دستبرد صيانت مى كنيم

اگر قرآن مجيد در اين دو مورد از سرانجام بد و دردناك دشمنان سرسخت اسلام گزارش داده است در آيات ديگر از صيانت و حفاظت قرآن از دستبرد حوادث، گزارش داده و از اين طريق حفظ كتاب آسمانى را از هر نوع تحريف و كم و زياد گشتن ضمانت كرده است. اينك توجه شما را به آيه زير جلب نموده و با اين بخش به اين بحث خاتمه مى دهيم:
(إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَإِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ)(حجر/ 9): «ما قرآن را نازل

169
نموده ايم و ما او را (از هر حادثه بد) صيانت خواهيم كرد».
قرآن مجيد در طول اين چهارده قرن از هر نوع دستبرد و تحريف مصون مانده است و كلمه اى از آن كم نشده است. عنايت مسلمانان در آغاز اسلام به آموزش و نوشتن و حفظ قرآن، خارج از حدّ توصيف و بيان مى باشد. بزرگ ترين گواه بر عنايت آنان به قرآن، همان پايه گذارى رشته هاى علوم اسلامى است كه همگى به عنوان كليد فهم مضامين قرآن تأسيس گرديدند و در هر عصرى صدها متخصص در فنون مختلف روى قرآن كار كرده و افكار و زحمات خود را به صورت عالى ترين گنجينه هاى علمى و تفسيرى در اختيار آيندگان گذارده اند.
عثمان براى جلوگيرى از اختلاف و براى تثبيت لهجه قريش كه صحيح ترين تيره هاى عرب بودند، دستور نوشتن چهار قرآن را داد تا هريكى را به قطرى از اقطار اسلامى بفرستد.
درباره «واو» آيه (وَالَّذِينَ يَكْنِزُونَ الذَّهَبَ وَالْفِضَّةَ)(توبه/ 34) ميان عثمان و اُبى بن كعب اختلاف پديد آمد. عثمان مدعى بود كه آيه يادشده بدون حرف«واو» است، ولى اُبى مدعى بود كه از رسول خدا با قرائت «واو» شنيده است. سرانجام «اُبى» با تهديد فراوان كه اگر«واو» را ننويسند خون راه مى اندازد موفق شد كه «واو» در محل خود نوشته شود.
جايى كه براى يك حرف قرآن اين اندازه گفتگو و جنجال برپا مى گردد- تو خود حديث مفصّل بخوان از اين مجمل- پس ادعاى گروهى دور از اطلاع، نسبت به تحريف قرآن با نصّ الهى و تاريخ قطعى اسلام و اتّفاق و اجماع مسلمانان مردود و بى اساس است.

170

7

اعجاز قرآن

از ديدگاه دانش هاى امروز

قرآن مجيد يگانه معجزه جاودانى پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله) است كه در هر زمان گواه روشن بر نبوت آورنده آن مى باشد. اعجاز و خارق العاده بودن قرآن به زمان پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) يا جامعه عرب مخصوص نيست بلكه پيوسته بسان سندى زنده و گواهى روشن و برهانى استوار بر تارك اعصار و قرون مى درخشد.
يكى از خصايص قرآن حالت «نهايت ناپذيرى» آن است. با اينكه چهارده قرن از تاريخ نزول آن مى گذرد و در هر عصرى صدها متخصص روى آيات و مفاهيم و معانى آن كار كرده اند و تفسيرهايى به صورت هاى گوناگون بر آن نوشته اند، مع الوصف امروز دانشمندان معاصر از بررسى آيات قرآن، حقايقى را در زمينه هاى علوم طبيعى و روان شناسى و جامعه شناسى و... كشف مى كنند كه بر متخصصان گذشته مخفى و پنهان بوده است و يك چنين حالت يعنى صفت «نهايت ناپذيرى» از خصايص قرآن است كه در ديگر كتاب هاى آسمانى و نوشته هاى بشرى وجود ندارد.
تو گويى قرآن نسخه دوّم جهان طبيعت است كه هرچه بينش ها وسيع تر و ديدها عميق تر گردد و هرچه درباره آن تحقيقات و مطالعات زيادى انجام گيرد، رموز و اسرار آن تجلّى بيشترى نموده حقايق نوى از آن استكشاف مى گردد.
از كتابى كه از جانب خداى نامتناهى، براى هدايت بشر فرستاده شده است جز اين انتظار نيست. كتاب او بايد بسان خود او «نامتناهى» و خصيصه مقام ربوبى را دارا باشد و در نماياندن انتساب خود به مبدأ جهان به دليل و برهان نياز نداشته باشد

171
و بسان خورشيد دليل خويش بوده و خود را نشان دهد و محيط خود را روشن سازد.
پيامبر عالى قدر(صلى الله عليه وآله)در سخنان خود، به خصيصه «نهايت ناپذيرى» قرآن اشاره مى كند و مى فرمايد:
«ظاهره أنيق و باطنه عميق لا تحصى عجائبه و لا تبلى غرائبه»:(1)
«قرآن ظاهرى زيبا و باطنى عميق دارد. شگفتى هاى آن پايان نمى پذيرد و تازه هاى آن كهنه نمى شود».
امير مؤمنان (عليه السلام)نيز در يكى از خطبه ها به اين خصوصيت اشاره مى كند و مى فرمايد:
«سراجاً لا تخبو توقده و بحراً لا يدرك قعره»:(2)
«قرآن مشعل فروزانى است كه فروغ و تابش آن به خاموشى نمى گرايد و درياى عميقى است كه فكر بشر به ژرفاى آن نمى رسد».
اين حقيقت امروز براى دانشمندان كاملاً ملموس است و هر روز از قرآن، حقايق تازه ترى را كشف مى كنند و يكى از علل جاودانى بودن قرآن، همين است كه در هر عصرى دانشمندان جهان به فراخور دانش و اطلاعات خود، از آن بهره مند بوده اند و بهره رسانى و نورافشانى او به دوره و زمانى و به گروه و توده خاصّى اختصاص نداشته است.
شخصى از امام هشتم على بن موسى الرضا(عليه السلام) پرسيد: «چرا قرآن پيوسته طراوت و تازگى دارد و انس و ممارست با قرآن و تلاوت و خواندن آن، مايه كهنگى آن نمى گردد؟» امام در پاسخ فرمود:
ان اللّه تعالى لم يجعله لزمان دون زمان و لا لناس دون ناس، فهو في كلّ

1 . محمد بن يعقوب كلينى، اصول كافى، كتاب القرآن، ص 591.
2 . نهج البلاغه، ط عبده، ج 2، ص 202.

172
زمان جديد و عند كلّ قوم غض إلى يوم القيامة»:(1)
«براى اينكه خدا قرآن را براى زمان مخصوص و محدودى يا گروه معيّنى نفرستاده است، از اين جهت قرآن در هر زمان و نزد تمام اقوام تا روز رستاخيز تازه است».

قرآن كتاب علوم طبيعى نيست

قرآن كتاب علوم طبيعى نيست و براى تدريس علوم و فنون زندگى كه بشر به نيروى تفكر مى تواند به آنها دست يابد، نيامده است و هرگز پيامبر اسلام براى اين مبعوث نگرديده كه علوم فيزيك يا شيمى يا ديگر مسائل رياضى و نجومى و فلكى را به ما بياموزد، زيرا قرآن همان طور كه خود را معرفى كرده است كتاب هدايت و تربيت است و هدف از نزول آن، رهبرى بشر به سوى خدا و رستاخيز به سوى فضايل اخلاقى و سجاياى انسانى مى باشد. از يك چنين كتاب نبايد انتظار داشت كه روش خياطى و معمارى به ما بياموزد و درباره انواع بيمارى ها و داروهاى آن يا فرمول هاى رياضى و معادلات جبرى سخن بگويد، زيرا همه اينها از هدف يك كتاب تربيتى بيرون مى باشد ولى با اعتراف به اين مطلب، گاهى قرآن در ضمن رهبرى بشر به مبدأ و معاد يا در ميان سخن از قدرت بى پايان خدا، از آفرينش پرده برداشته است كه قبل از تحوّل اخير علمى هيچ كس از آن آگاه نبود و اسرارى از جهان آفرينش را در خود منعكس كرده است كه نمى توان آن را معلول تصادف يا نتيجه اطلاعات زمان نزول قرآن دانست، زيرا نمى توان يك چنين اطلاعات وسيع و گسترده از عالم خلقت را ـ كه فقط دانشمندان عصر حاضر در پرتو آلات و ابزار علمى بر آنها دست يافته اند ـ معلول تصادف دانست و گفت كه اين مطالب، بى اختيار بر زبان گوينده قرآن جارى شده است. همچنان كه نمى توان آن را اثر اطلاعات زمان دانست زيرا زمان نزول قرآن از اين علوم و اطلاعات اثرى نبود بلكه چاره اى جز اين نيست كه

1 . سيدهاشم بحرانى، تفسير برهان، ج 1، ص 28.

173
بگوييم آفريننده جهان اين همه اطلاعات را در اختيار او نهاده است و از اين طريق برگى زرّين بر برگ هاى پرافتخار قرآن و تاريخ پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)افزوده مى شود.
ما اكنون در اين صفحات به برخى از معجزات علمى قرآن كه با اكتشافات اخير و مسلّمات دانش هاى روز كاملاً مطابق است اشاره نموده، در اين فصل كاملاً از فشرده گويى پيروى مى نماييم و آياتى را وارد بحث مى كنيم كه از نظر دلالت بر مقصود در نهايت استحكام و استوارى مى باشد و مورد تطبيق آيه نيز از قطعيات علوم امروزه و از مسائل ملموس و مشهور به شمار مى رود و از تطبيق آيات الهى بر فرضيه هاى متزلزل و لرزان پرهيز مى كنيم، زيرا مفاسد يك چنين تطبيق بر كسى پوشيده نيست.

1 . قرآن و جاذبه عمومى

صفحه نيلگون آسمان ما با اجرام شفاف و درخشنده خود پيوسته مورد توجه انسان بوده و در هر دوره اى به نحوى مورد تفسير واقع شده و نظرات گوناگونى درباره آن ابراز گرديده است. روزگارى هيئت «ذيمقراطيس» و دورانى هيئت «فيثاغورث» افكار دانشمندان جهان را به خود مشغول ساخت; سپس در قرن دوّم ميلادى هيئت بطليموس (1) پديد آمد و قريب 15 قرن بر جوامع علمى جهان از شرق و غرب حكومت كرد و در نهضت اخير علمى غرب، اساس آن به وسيله چهار دانشمند غربى متزلزل گرديد و معلوم شد كه آن همه تفسيرها و دقّت ها درباره آسمان ها و زمين، پندارى بيش نبوده است.

پايه گذاران هيئت جديد

هيئت جديد به وسيله چهار تن پايه گذارى گرديد و هريك از اين چهار تن توانست پرده از روى رازى از جهان آفرينش بردارند. آنان عبارتند از:

1 . بطليموس اصلاً يونانى است ولى در مصر متولد شده است.

174
1. «كپرنيك» لهستانى كه مركزيت زمين را تكذيب كرد.
2. «كپلر» آلمانى كه ثابت نمود هر سياره اى به گردش خود به دور خورشيد يك مدار بيضى شكل را طى مى كند.
3. «گاليله» ايتاليايى كه با اختراع دوربين ستارگان نامرئى بسيارى كشف كرد.
4. «نيوتن» كه با كشف قانون جاذبه عمومى ثابت نمود كه بر خلاف پندار بطليموس كه تصور مى كرد ستارگان مانند ميخ بر پيكر جسمى بى رنگ (فلك) كوبيده شده اند، ميليون ها منظومه شمسى و كهكشان ها و سحابى ها در فضا معلّق و در پرتو قانون جاذبه و قانون نيروى گريز از مركز كه در سراسر جهان آفرينش، در تمام كرات، سيارات، كواكب و كهكشان ها و حتى ميان دو ذرّه بسيار كوچك و ناچيز حكم فرماست، از سقوط و اصطكاك، مصون و محفوظ مانده اند.
خلاصه در پرتو اين دو قانون است كه تمام اجسام داراى حالتى هستند كه يكديگر را جذب مى كنند و هيچ موجودى از جانداران و غيره از اين قانون مستثنا نيست. نيروى جاذبه با فاصله در جسم نسبت معكوس دارد; يعنى هرچه اجسام به هم نزديك تر و فاصله آنها كمتر باشد نيروى جاذبه آنها بيشتر مى گردد و هرچه فاصله اجسام بيشتر باشد نيروى جاذبه آنها كمتر مى شود; درنتيجه اگر تنها قانون جاذبه بر جهان حكومت مى كرد اجرام و اجسام به هم مى پيوستند و انتظام از بين مى رفت. اگر تنها قانون نيروى گريز از مركز وجود داشت نظام كنونى از ميان مى رفت و هر سياره اى به درّه اى سقوط مى كرد.
قوّه گريز از مركز در همه اجسامى كه حركت دورانى دارند وجود دارد; مثلاً هنگامى كه آتش گردان را مى چرخانيم احساس مى كنيم كه دست ما را مى كشد. اين همان نيروى گريز از مركز است.
در سايه اين دو قانون ميليون ها موجود در فضا معلّق است و بدون ستون در هوا بوده و بدون سقوط به حركت خود ادامه مى دهند.

175
شكى نيست كه وجود نيروى مرموزى در درون زمين است كه همه اجسام را به سوى خود مى كشد و همه پيش از نيوتن آن را احساس مى كردند، امّا اينكه اين قانون به صورت عمومى بر سرتاسر جهان آفرينش حكومت مى كند كسى پيش از نيوتن ظاهراً از آن آگاهى نداشت و تنها او بوده كه براى نخستين بار در قرن 17 ميلادى با الهام گرفتن از سقوط يك سيب به زمين، پرده از روى اين قانون بزرگ برداشت.
مى خواهيد شما هم مسئله سقوط سيب را افسانه و ساختگى بدانيد آنچنان كه «هوپ» دانشمند معروف تصوّر كرده است يا براى آن واقعيت قائل باشيد، در هر دو صورت اين را نمى توان انكار كرد كه كاشف قانون جاذبه عمومى نيوتن است. اهميت اين قانون به قدرى است كه بعضى قرن 17 را قرن نيوتن ناميده اند. نيوتن ساعت هاى طولانى در سكوت و انديشه فرورفت تا توانست اين قانون پيچيده را كشف كند.
قرآن مجيد متجاوز از ده قرن قبل از نيوتن به اين حقيقت علمى در دو جاى قرآن(1) تصريح كرده، مى فرمايد:
(اللهُ الَّذِي رَفَعَ السَّمَاوَاتِ بِغَيْرِ عَمَد تَرَوْنَهَا):
«خداوندى كه آسمان ها را بدون ستون مرئى برافراشت».
توضيج اينكه جمله (ترونها) صفت (عمد)كه جمع «عمود» است، مى باشد و ضمير در (ترونها)به عمد برمى گردد. معناى جمله چنين است: «خداوندى كه آسمان ها را برافراشت بدون ستونى كه ديده شود». درحقيقت آيه ستون مرئى را نفى مى كند نه اصل ستون را.
اين نظر را بسيارى از مفسّران از آن جمله «ابن عباس» اختيار كرده اند(2) و احاديثى كه از پيشوايان ما رسيده كاملاً آن را تأييد مى كند.
حسين بن خالد از امام هشتم على بن موسى الرضا(عليه السلام)نقل مى كند كه آن

1 . رعد/ 2; لقمان/ 10.
2 . شيخ طوسى، التبيان، ج 6، ص 213.

176
حضرت فرمود:
«أليس اللّه يقول بغير عمد ترونها؟ فقلت: بلى. قال: ثَمّ عمد لكن لا ترونها»:(1)
«آيا خداوند نمى فرمايد كه بدون ستون كه ديده شود؟ گفتم: آرى. چنين فرمود: در آسمان ها ستون هايى وجود دارد ولى ديده نمى شود».
مؤيد اين نظر روايتى است كه از امير مؤمنان(عليه السلام)نقل شده كه فرموده است:
«هذه النجوم التي في السماء مدائن مثل المدائن الّتي في الأرض مربوطة كلّ مدينة الى عمود من نور»:(2)
«اين ستارگان شهرهايى هستند مانند شهرهاى روى زمين و هر شهرى با شهر ديگر با ستونى از نور مربوط مى باشد».
روى اين نظر بايد ديد منظور از ستون هاى نامرئى كه ستارگان را از سقوط و اصطكاك حفظ مى نمايد چيست. آيا همان نيروى مرموز ناپيدايى است كه نيوتن و دانشمندان ديگر نام آن را «جاذبه عمومى» نهاده اند و عبارتى رساتر و همگانى تر جز از «ستون نامرئى» نمى توان پيدا كرد.
قرآن در رسانيدن اين حقيقت علمى تعبيرى را انتخاب نموده كه در تمام ادوار براى بشر قابل درك و فهم باشد; حتى در آن دورانى كه بشر به واقعيت اين ستون نامرئى پى نبرده بود. از اين عبارت مى فهميد كه اين كاخ بى ستون، ستون هايى نامرئى دارد كه بسان ستون هاى عمارت ها، اين كاخ برافراشته را حفظ مى نمايد.(3)
قرآن مجيد در آيات ديگر نيز به بى ستون بودن آسمان ها و زمين اشاره كرده آنجا

1 . سيدهاشم بحرانى، تفسير برهان، ج 2، ص 278.
2 . شيخ عباس قمى، سفينة البحار، ماده نجم، ج 2، ص 574 و قريب به همين در مجمع البحرين ماده كوكب وارد شده است و به جاى جمله «عمود من نور»، «عمودين من نور» است و ممكن است منظور از عمودين (دو ستون) همان دو قانون نيروى جاذبه و گريز از مركز باشد.
3 . در معنى آيه احتمال ديگرى نيز هست كه بسيار ضعيف است.

177
كه مى فرمايد: (إِنَّ اللهَ يُمْسِكُ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ أَنْ تَزُولاَ...)(فاطر/ 14):
«خداوند آسمان ها و زمين را از اينكه از محلّ خود بيرون بروند نگاه مى دارد». امام امير مؤمنان (عليه السلام)در برخى از خطبه ها به اين حقيقت علمى درباره زمين تصريح كرده و مى فرمايد:
«وَأَرْسَاهَا عَلَى غَيْرِ قَرَار، وَأَقَامَهَا بِغَيْرِ قَوَائِمَ، وَرَفَعَهَا بِغَيْرِ دَعَائِمَ»:(1)
«زمين را بدون تكيه گاه استوار ساخت و آن را بدون پايه به پا داشت و بدون ستون برافراشت».

2. قرآن و كرويت زمين

يكى از اسرار هستى كه قرآن به طور اشاره پرده از آن برداشته است موضوع كروى بودن زمين است; چنانكه مى فرمايد:
(وَأَوْرَثْنَا الْقَوْمَ الَّذِينَ كَانُوا يُسْتَضْعَفُونَ مَشَارِقَ الأَرْضِ وَمَغَارِبَهَا)(اعراف/137):
«آن گروهى كه ذليل و خوار شمرده مى شدند، وارث مشرق ها و مغرب هاى زمين قرار داديم».
باز مى فرمايد:
(رَبُّ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ وَمَا بَيْنَهُمَا وَرَبُّ الْمَشَارِقِ)(صافات/5):
«خداى آسمان ها و زمين و آنچه در ميان آنهاست و خداى مشرق ها».
نيز مى فرمايد:
(فَلاَ أُقْسِمُ بِرَبِّ الْمَشَارِقِ وَالْمَغَارِبِ إِنَّا لَقَادِرُونَ)(معارج/40):
«به خداى مشرق ها و مغرب ها سوگند، ما قادريم».
اين آيات همگى حاكى از تعدد مشرق ها و مغرب ها و نقطه طلوع و غروب آفتاب

1 . نهج البلاغه، خطبه 228.

178
است كه لازمه آن كرويت زمين است زيرا در صورت كروى بودن زمين، طلوع خورشيد بر هر جزئى از اجزاى آن، ملازم با غروب آن از جزء ديگر است و تعدد مشرق و مغرب خورشيد، بدون تكلّف حاكى و گواه بر كروى بودن زمين مى باشد.
از رواياتى كه از پيشوايان معصوم رسيده است به خوبى مى توان كروى بودن زمين را استفاده كرد; از آن جمله روايتى است كه از حضرت صادق(عليه السلام)به مضمون زير نقل شده است.
امام صادق(عليه السلام)فرمود: در يكى از سفرها مردى با من همسفر گرديد. او مقيّد بود كه نماز مغرب را در تاريكى شب و نماز صبح را در تاريكى محض (آخر شب) بخواند امّا من برخلاف او بودم. هر موقع آفتاب غروب مى كرد نماز مغرب را خوانده و هر موقع فجر طلوع مى نمود نماز صبح را بهجا مى آوردم. او از من درخواست كرد كه من نيز مانند او رفتار كنم و عمل خود را چنين توجيه مى كرد: آفتاب پيش از آنكه بر سرزمين ما طلوع كند بر ديگران طلوع مى نمايد و هنگامى كه از سرزمين ما ناپديد شود هنوز بر گروهى ديگر طالع و نورافشان است.(1)
امام صادق (عليه السلام)مى فرمايد: من به او گفتم: وظيفه ما اين است كه هر موقع آفتاب از افق ناپديد شد نماز مغرب را بخوانيم و نبايد در انتظار غروب خورشيد از نقاط ديگر باشيم و هر موقع فجر صادق طلوع كرد بر ماست كه نماز صبح را بخوانيم; اگرچه خورشيد در همان موقع بر نقاط ديگر طالع باشد; چنانكه بر مردم همان نقاط لازم است نمازهاى خود را طبق طلوع و غروب آفتاب در افق خود انجام دهند.
همسفر امام صادق (عليه السلام)نظريه خود را با اختلاف سرزمين ها از نظر طلوع فجر و غروب آفتاب كه همگى مبنى بر «اصل كرويت» زمين است توجيه مى كرد. امام صادق(عليه السلام)

1 . يعنى: اگر نماز مغرب را در تاريكى شب مى خوانيم براى آن است كه اطمينان پيدا كنيم كه آفتاب از تمام سرزمين هاى مجاور ما غروب كرده و اگر نماز صبح را در تاريكى آخر شب مى خوانيم براى اين است كه نماز را پيش از آنكه در نقاط ديگر طلوع كند انجام داده باشم.

179
نيز او را در اين قسمت تصديق مى نمايد ولى متذكر مى شود در موضوع نماز، هركس بايد افق و طلوع و غروب منطقه خود را در نظر بگيرد.
اين حقيقت را امام در حديث ديگر چنين بيان فرموده است:
«انما عليك مشرقك و مغربك: شما بايست مشرق و مغرب خود را ملاك عمل قرار دهى».

3 . قرآن و نيم كره ديگر زمين

قرآن در اين زمينه مى فرمايد: (رَبُّ الْمَشْرِقَيْنِ وَرَبُّ الْمَغْرِبَيْنِ)(الرحمن/ 17):
«مالك دو مشرق و دو مغرب».
اين آيه قرن ها افكار مفسّران را به خود مشغول ساخته و در تفسير آن نظرات و آراى مختلف بيان نموده اند.
برخى مى گويند: مراد مشرق و مغرب خورشيد و ماه است كه بگوييم او خداى دو مشرق و خداى دو مغرب مى باشد. بعضى تعدد مشرق و مغرب را مربوط به اختلاف طلوع و غروب آفتاب در فصول تابستان و زمستان مى دانند و مشرق و مغرب خورشيد در اين دو فصل مختلف مى باشد، ولى ظاهر اين است كه آيه ناظر به نيم كره ديگر زمين است و طلوع آفتاب بر نيمى از اين كره ملازم با غروب آن از نيم كره ديگر مى باشد. اين حقيقت را آيه ديگر روشن مى سازد:
(يَا لَيْتَ بَيْني وَبَيْنَكَ بُعْدَ الْمَشْرِقَيْنِ فَبِئْسَ الْقَرِينُ)(زخرف/ 38):
«اى كاش ميان و تو فاصله دو مشرق بود. چه دوست بدى هستى».
گوينده جمله مى خواهد نهايت تنفر خود را با درخواست چنين فاصله در انظار ترسيم كند; در اين صورت ناچار بايد فاصله دو مشرق، عظيم ترين فاصله محسوس براى بشر باشد تا مراتب تنفر و انزجار خود را مجسم سازد. اكنون بايد ديد

180
كدام دو مشرق است كه فاصله آن دو بزرگ ترين فاصله در جهان حس و در روى زمين مى باشد.
اين دو مشرق نمى تواند مشرق ماه و خورشيد يا دو مشرق فصلى خورشيد (فصل تابستان و فصل زمستان) باشد زيرا فاصله ميان مشرق خورشيد و مشرق ماه يا فاصله ميان دو مشرق فصلى خورشيد، طولانى ترين فاصله محسوس براى بشر نيست تا مراتب انزجار شديد خود را به وسيله آن بيان كند و براى رعايت اين نكته ناچاريم بگويم منظور، مسافت مشرق و مغرب معمولى و محسوس همگانى است و علّت اينكه جانب مغرب را مشرق ناميده و گفته:(بعد المشرقين) اين است كه نقطه اى كه براى يك طرف، مغرب محسوب مى شود براى طرف ديگر، مشرق مى باشد و درنتيجه، آيه حاكى از يك نيم كره ديگر است كه صدها سال پيش از نزول قرآن كشف گرديد.
بنابراين آياتى كه در آنها «مشرق و مغرب» به طور مفرد آمده است مانند آيه (قل للّه المشرق و المغرب)«براى خداست مشرق و مغرب»، مقصود نوع مشرق و مغرب است و نظرى به تعداد و افراد ندارد و هر كجا اين لفظ به صورت «تثنيه» وارد شده اشاره به نيمكره ديگر زمين است كه در آن طرف زمين قرار گرفته و هر كجا به صورت جمع وارد شده اند هدف مشرق ها و مغرب هايى است كه اجزاى كره زمين در سايه انحنا و كرويت پيدا مى كنند.

4. قرآن و حركت محدود اجرام آسمانى

براى آگاهى از اين اعجاز علمى بايد درباره دو مطلب به دقّت بينديشيم:
1. دانش هاى امروز با براهين روشنى ثابت نموده است كه همه ستارگان و اجرام آسمانى در فضاى نامتناهى در حال حركت و گردشند. تمام كرات بدون استثنا از يك حركت عمومى برخوردار مى باشند و اگر مى گويند كه مركز منظومه (خورشيد) ساكن و بىحركت است، مقصود سكون نسبى است; يعنى خورشيد

181
نسبت به سيارات منظومه، ساكن و بى حركت مى باشد و همه آنها بر محور خورشيد مى گردند و طبعاً هر محورى نسبت به سياره خود، ساكن و بىحركت خواهد بود. امّا مركز بودن خورشيد، مانع از آن نيست كه خود نيز با تمام اعضاى خانواده نُه گانه اش، داراى يك حركت انتقالى كه سرعت آن در هر ثانيه 19 كيلومتر و نيم است باشد. طبق تحقيقات دانشمندان، منظومه شمسى با سيارات و اقمار خود، به سوى نقطه شمال با سرعت يادشده در حركت است.
2. پيش از اكتشافات اخير، دانشمندان نجومى و فلكى معتقد بودند كه هر يك از سيارات هفت گانه- به عقيده آنان عدد سيارات از هفت تجاوز نمى كرد- داخل جسمى به نام فلك قرار گرفته اند و خود سياره كوچك ترين حركتى ندارد، بلكه اين فلك است كه در حال حركت و گردش مى باشد; هرچند به نظر ما چنين مى رسد كه خود ستاره حركت مى كند، ولى اكتشافات علمى امروز ثابت كرده است كه تمام ستارگان، در فضا معلّقند و هرگز جسمى به نام فلك كه ستاره در ميان آن ميخكوب شده باشد، وجود ندارد.
در اينجا سؤالى مطرح است و آن اينكه اگر دانش هاى امروز وجود فلك را باطل كرده اند پس چگونه در قرآن لفظ فلك درباره كرات آسمانى آمده است؟
پاسخ: بايد ديد فلكى كه قرآن از آن سخن مى گويد چيست. اگر قرآن از فلك سخن مى گويد، مقضود از آن جسمى نيست كه ستاره در ميان آن قرار گرفته باشد بلكه معناى واقعى آن در فرهنگ عرب همان مدار حركت سياره است و فرهنگ هاى لغت عرب كه پيش از اكتشافات اخير نوشته شده است اين حقيقت را به طور روشن بيان نموده است.
ابن اثير در فرهنگ خود به نام النهايه مى نويسد: «الفلك مدار النجوم من السماء: فلك مدار گردش ستارگان آسمان است».
راغب در فرهنگ خود به نام مفردات مى نويسد: «الفلك مجرى الكواكب»:
«فلك مسير حركت ستارگان است».

182
برخى از مفسران گذشته با صراحت كامل به اين مطلب اشاره كرده مى گويند:
«انّ الفلك ليس بجسم و انّما هو مدار هذه النجوم: فلك جسم نيست بلكه آن مدار گردش ستارگان است».
بنابراين هرگز صحيح نيست بدون مراجعه به فرهنگ هاى اصيل، از پيش خود فلك را به جسمى كه ستاره در ميان آن قرار دارد تفسير كنيم و اگر برخى از دانشمندان در زمان هاى پيشين فلك را چنين تفسير كرده اند، روى انتشار افكار بطليموس در جوامع اسلامى بود كه به آنان اجازه نمى داد كه در اين مسائل به بحث و گفتگوى آزاد بپردازند و افكار آنان آنچنان مقهور عقايد اين منجم يونانى بود كه ظواهر برخى از آيات و روايات را كه بر خلاف نظريه بطليموس بود، تأويل مى كردند. پس از توجه به اين دو مطلب، به اصل مطلب وارد مى شويم.
قرآن مجيد در آيات زيادى از حركت عمومى اجرام و ستارگان آسمانى گزارش داده است. اينك برخى از اين آيات را در اينجا مى آوريم:
1. در سوره يس پس از آنكه درباره زمين و آنچه كه در ميان آن قرار دارد و آفتاب و ماه سخن مى گويد چنين مى فرمايد:(كُلٌّ فِي فَلَك يَسْبَحُونَ)(يس/ 04):
«هريك از آنها در مدارى خاص بسان ماهى در دريا شناورند».
اين آيه نه تنها پرده از روى حركت خورشيد و ماه برمى دارد، ممكن است ناظر به حركت زمين نيز باشد زيرا خداوند پيش از آنكه درباره خورشيد و ماه سخن بگويد درباره زمين و آنچه كه در ميان آن قرار دارد سخن گفته است و درحقيقت معنى آيه اين است: «و كلّ من الأرض و الشمس و القمر في فلك يسبحون».
مقصود از فلك در آيه مدار حركات اين اجرام است و نكته قابل توجه اين است كه قرآن حركت آنها را به شناى ماهى در دريا تشبيه كرده مى فرمايد:

183
«يسبحون» و «سياحت» در لغت عرب به معنى شنا در آب است و قرآن مجيد حركت آرام و بى صداى آنها را به شناى ماهيان در دريا تشبيه كرده و در بيان نحوه حركت آنها اين لفظ را به كار برده است.
قرآن اين حقيقت را در آيه ديگر نيز بيان مى كند آنجا كه مى فرمايد:(َالسَّابِحَاتِ سَبْحًا)(نازعات/ 3): «سوگند به شناورانى كه در حال گردشند».
به عقيده برخى از مفسّران مقصود از شناوران همان اجرام آسمانى هستند كه خدا حركت سريع و بى عايق آنها را به شناى ماهى در دريا تشبيه كرده كه با قدرت هرچه تمام تر آب را مى شكافد و پيش مى رود و اين اجرام نيز سينه فضا را مى شكافند و گام به پيش مى نهند.
2. قرآن نه تنها در اين آيات به حركت ماه و خورشيد اشاره نموده است، در آيات ديگر نيز به حركت خورشيد و ماه تصريح كرده است. در سوره يس آيه 38 مى فرمايد:
(وَ الشَّمْسُ تَجْري لِمُسْتَقَرّ لَهَا ذَلِكَ تَقْدِيرُ الْعَزِيزِ الْعَلِيمِ): «آفتاب به سوى قرارگاهى در حالت حركت است».
3. (وَ الْقَمَرَ قَدَّرْنَاهُ مَنَازِلَ)(يس/ 39): «براى ماه منزل هايى معيّن ساخته ايم. تو گويى ماه در گردش و حركت خود بسان مسافر است كه در مسير خود منزل هايى پيش پاى خود دارد».
4 . در سوره «رعد» مى فرمايد: (كُلٌّ يَجْري لأَجَل مُسَمًّى)(رعد/ 2): «ماه و آفتاب تا وقت معيّنى به گردش و حركت خود ادامه مى دهند».
البته حركت و گردش آنها نمى تواند ابدى و جاودانى باشد زيرا نيروى جهان ماده متناهى است و روزى پيرى جهان فرامى رسد و نظام شمسى جهان و ديگر منظومه ها دستخوش اختلال و دگرگونى مى شود.
اين همان روزى است كه رستاخيز جهان آغاز شده و نظام نوينى جايگزين

184
نظام پيشين مى گردد. اكنون بايد ديد رسول گرامى (صلى الله عليه وآله)اين حقايق علمى را در كدام مكتب آموخته بود. جز اين است كه بگوييم كه وى اين گنجينه هاى علمى را كه از افكار مردم جهان آن روز مخفى و پنهان بود از مكتب وحى آموخته است؟

5. قرآن و حركت زمين

از ديرباز حركت و سكون زمين مورد توجه دانشمندان غرب و شرق بوده است و حس خودخواهى انسان خاكى در تفسير مسائل آفرينش نيز بى تأثير نبوده است تا آنجا كه قرن ها مهد زندگى خويش را مركز جهان مى دانست و معتقد بود كه ديگر سيارات جهان از خورشيد و عطارد و... گرد زمين مى گردند.
نظريه مركزيت زمين، از دوران منجم يونانى بطليموس كه در قرن دوم ميلادى مى زيسته است در ميان دانشمندان شهرت عظيمى پيدا كرده و قرن ها حتى پس از درخشيدن ستاره اسلام، نظريه سكون زمين مورد تأييد دانشمندان اسلامى و غربى بود.
اگرچه در ميان دانشمندان جهان، چه پيش از بطليموس و چه پس از او كسانى بودند كه از حركت زمين بر گرد خورشيد دفاع مى كردند ولى نظريه مشهور در زمان وحى الهى (قرآن) و قرن ها پس از آن، همان مركزيت و سكون زمين بوده است.
نخستين فردى كه در جهان علم، پرده از روى حركت زمين برداشت دانشمند معروف يونانى «فيثاغورث» بوده است و پس از او ديگر دانشمندانى مانند «ارشميدس» و غيره از اين نظر پيروى و آن را تأييد كرده اند و در ميان دانشمندان اسلامى مرحوم نصيرالدين طوسى و شيخ بهايى از مدافعان حركت زمين بوده اند، ولى از آنجا كه اين دانشمندان دلايل كافى براى اثبات نظريه خود نداشتند و اسباب و ابزار علمى كه امروز در اختيار دانشمندان است در اختيار آنها نبوده نظريه آنان به عنوان يك نظريه لرزان در مجامع علمى مطرح شد.
نخستين كسى از دانشمندان غرب، به نظريه حركت زمين گرايش نشان داد

185
متفكر معروف ايتاليايى «برونو» بود ولى كليساى روم آن روز كه جلو هر نوع پيشرفت علمى را به بهانه مخالفت با كتاب مقدس مى گرفت و پيوسته دانشمندان را تحت فشار و شكنجه قرار مى داد اين دانشمند را پس از تبعيد و شش سال زندان، در محكمه تفتيش عقايد محاكمه كرد و او را در حالت زنده همراه با كتاب هاى خود در آتش سوزانيد.
ديرى نپاييد دانشمند ديگرى به نام «گاليله» در اوايل قرن هفدهم ميلادى نظريه پيشين را به صورت روشن و همراه با دلايل بيشتر به جهان علم عرضه كرد. او نيز بسان «برونو» زندانى گرديد، ولى پيش از آنكه مانند وى سوزانده شود، راه توبه و ندامت را پيش گرفت و در حالى كه انجيل مقدس را در برابر ديدگان خود قرار داده بود و آن را لمس مى كرد توبه نامه اى به شرح زير نوشت:
«چون از طرف دادگاه مقدّس مقرر شده است كه از اين عقيده غلط (خورشيد را مركز جهان پنداشته و آن را غيرمتحرك دانسته ام) تبرى جويم و از اين به بعد نيز از اين پندار ناصحيح به هيچ صورت دفاع نكنم و آن را تعليم ندهم، با كمال ميل حاضرم كه اين سوء ظن شديد و خطرناك را كه به حقّ بر من روا داشته اند از خاطر عاليجنابان و هر فرد مسيحى برطرف سازم; از اين جهت با خلوص قلب و ايمان راسخ سوگند ياد مى كنم و از اين عقيده غلط و از اين كفر و زندقه و هر گونه بدعت و پندار ناصوابى كه مخالف و مغاير با اصول و تعليمات كليساى مقدس رم باشد ابراز انزجار و بيزارى مى كنم...» .
اين توبه نامه كه به طور مشروح در كتاب تاريخ پى رو سو (ص 188ـ 192) و كتاب دانشمندان بزرگ جهان علم (ص 35) نقل شده است داغ مبارزه با علم را بر پيشانى كليسا نهاده و روشن كرده است كه گروهى در تاريخ بشر، دستگاه ضدّ علم را رهبرى مى كردند. به مرور زمان كه از قدرت كليسا كاسته شد مسئله حركت زمين همراه با ساير مسائل مربوط به جهان بالا در رديف مسائل واضح و بديهى قرار گرفت.

186

قرآن و حركت زمين

قرآن مجيد در ميان گروهى نازل شد كه از اعتقاد به مسائل عملى آن روز سر باز مى زدند تا چه رسد كه به مسائل نظرى و فكرى مانند حركت زمين تن دردهند. دانشمندان آن عصر و اعصار پسين تا ظهور «گاليله» مركزيت زمين را از اصول مسلّم علمى مى دانستند و هر نوع نظريه بر خلاف آن را مردود مى شمردند و در اين صورت شايسته يك كتاب آسمانى كه خواهان نفوذ و رهبرى مردم جهان است اين است كه در بيان اين نوع حقايق علمى، راه حزم و احتياط را از دست ندهند و با اشارات و كنايات مطالب را برساند تا متفكران آينده جهان ـ كه با ابزار علمى بيشترى مجهز شدهاند ـ پرده تعصب را پاره نمايند و از اين آيات، آنچه را كه دانشمندان پيشين آماده به درك آن نبوده اند آنها درك كنند; از اين جهت، موضوع حركت زمين در قرآن با كنايات و اشارات خاصى بيان شده است. اينك برخى از آياتى كه اين حقيقت علمى را مى رسانند:
1. (الذِي جَعَلَ لَكُمُ الأَرْضَ مَهْدًا)(طه/ 53):
«خداوندى كه زمين را براى شما گاهواره قرار داد».
قرآن در توصيف زمين لفظ «مهد» (گاهواره) را به كار برده و آن را به گاهواره كودك تشبيه نموده است. گاهواره را براى كودك شيرخوار، آماده مى كنند و حركت آن آنچنان ملايم و آرام است كه كودك را به خوبى به استراحت و خواب مى برد; همچنين زمين براى بشر آفريده شده كه حركت وضعى و انتقالى آن بسان حركت گاهواره كاملاً نرم و آرام مى باشد. همان طور كه حركت گاهواره براى پرورش كودك و استراحت او انجام مى گيرد، همچنين منظور از حركت روزانه و سالانه زمين، تربيت انسان بلكه كلّيه موجودات روى زمين اعم از جاندار و گياه و نبات مى باشد.
اين آيه با ظرافت و لطافت خاصى به حركت زمين اشاره كرده است و علّت اينكه از تصريح خوددارى نموده اين است كه دانشمندان آن روز بشر بر سكون

187
زمين، اتّفاق نظر داشتند و آن را از ضروريات و بديهيات غير قابل ترديد مى دانستند.
2. (وَ تَري الْجِبَالَ تَحْسَبُهَا جَامِدَةً وَهِيَ تَمُرُّ مَرَّ السَّحَابِ صُنْعَ اللهِ الذِي أَتْقَنَ كُلَّ شَيءْ إِنَّهُ خَبِيرٌ بِمَا تَفْعَلُونَ)(نمل/ 88):
«كوه ها را مى بينى و آنها را جامد و ساكن مى پندارى در صورتى كه آنها بسان ابرها مى گذرند. اين است آفرينش الهى كه خلقت هر موجودى را بر اتقان و استحكام خاصى انجام داده است و او به آنچه كه انجام مى دهيد آگاه است».
از ميان دانشمندان اسلامى مرحوم «عليقلى اعتضادالسلطنه» نخستين كسى است كه صد و بيست سال قبل به دلالت اين آيه بر حركت زمين توجه پيدا كرد و پس از وى مضمون آيه و نحوه دلالت آن بر حركت زمين مورد دقّت قرارگرفت.
اين آيه با صراحت بيشترى مى رساند كه كوه هاى روى زمين كه در نظر ما ساكن و جامدند، در حال حركتند و به طور مسلّم حركت كوه جدا از حركت زمين كه به آن متصل هستند نيست. علّت اينكه قرآن از حركت كوه ها ياد مى كند اين است كه حركت اجسام كروى كه بر گرد خود مى گردند، بر اثر ضعف حس، مخفى و ناپيداست مگر اينكه جسم متحرك داراى علايمى مانند رنگ يا پستى و بلندى باشد; در اين صورت حركت آنها به خوبى معلوم مى گردد و كوه ها روى زمين بسان پستى و بلندى و دندانه هاى يك جسم كروى هستند كه نمايشگر حركت خود كره نيز مى باشند.
ممكن است علّت اينكه حركت كوه ها را مورد بحث قرار داده است اين باشد كه كوه ها از نظر سنگينى و پابرجايى، زبانزد همگانى مى باشند و خداوند براى تشريح و گسترش قدرت خود، اين تعبير را انتخاب نموده است كه جايى كه كوه ها در حال حركت مى باشند آيا جاى شك و ترديدى براى ما در عظمت قدرت خدا باقى مى ماند؟
قرآن مجيد حركت زمين را به حركت ابرها تشبيه مى كند. هدف از اين تشبيه، بيان سرعت حركت آن هم با نهايت آرامش و بدون سر و صداست و زمين نيز بسان

188
ابر با سرعت خاصى آن هم آرام و خالى از هرگونه اضطراب حركت مى كند.
ممكن است گفته شود كه اين آيه به دنبال آيه مربوط به رستاخيز وارد شده است(1) و بنا به حفظ سياق آيات بايد گفت مضمون اين آيه در روز رستاخيز تحقّق خواهد پذيرفت، ولى بايد توجه نمود كه درست است كه اين آيه در سياق آيه مربوط به رستاخيز وارد شد است امّا قراينى گواهى مى دهد كه مضمون آيه مربوط به روز رستاخيز نيست. اينك بيان اين قراين:
1. در آيه مورد بحث مى فرمايد:(تحسبها جامدة): «كوه ها را ساكن مى پندارى».
هرگاه اين آيه مربوط به روز رستاخيز باشد در آن روز كوه ها آنچنان درهم كوبيده مى شود كه ذرّات آن بسان پنبه زده شده در فضا پخش مى گردد; چنانچه مى فرمايد:(وَتَكُونُ الْجِبَالُ كَالْعِهْنِ الْمَنْفُوشِ);(2) همچنين در آيه ديگر مى فرمايد: (وَحُمِلَتِ الأَرْضُ وَالْجِبَالُ فَدُكَّتَا دَكَّةً وَاحِدَةً):(3)«روزى كه زمين و كوه ها از جاى خود بلند مى شوند و درهم شكسته و كوبيده مى گردند»; بنابراين در چنين انقلاب وحشت زا و سهمگين كه زمين و كوه ها از جايگاه خود كنده مى شوند هرگز معنى ندارد كه انسان كوه ها را ساكن پندارد.
2. در ذيل همين آيه پس از آنكه درباره سكون پندارى و جريان و حركت ابرآساى كوه ها بحث مى كند، سخن از تحسين صنع خدا به ميان مى آورد و مى فرمايد: (صُنْعَ اللهِ الذِي أَتْقَنَ كُلَّ شَيْء): «اين آفرينش خداوند است كه به خلقت موجودات اتقان و استوارى بخشيده است».
هرگاه آغاز آيه مربوط به روز رستاخيز باشد، ديگر صحيح نيست درباره اتقان

1 . آيه ماقبل چنين است:(وَيَوْمَ يُنْفَخُ فِي الصُّورِ فَفَزِعَ مَنْ فِي السَّمَاوَاتِ وَمَنْ فِي الأَرْضِ إِلاَّ مَنْ شَاءَ اللهُ وَكُلٌّ أَتَوْهُ دَاخِرِينَ)نمل/ 87.
2 . قارعه/ 5.
3 . حاقه/ 14.

189
و استحكام آفرينش موجودات، از آن جمله كوه ها سخن بگويد زيرا روز رستاخيز روز تلاشى و درهم ريختن نظام خلقت است، نه روز اتقان و استحكام آن و هرگز چنين صحنه اى متناسب با جمله (أتقن كلّ شىء) نيست.
3 . درست است كه ماقبل آيه مربوط به رستاخيز است ولى آيه قبل آن، مربوط به روز رستاخيز نيست، بلكه درباره فلسفه آفرينش شب و روز، بحث و گفتگو مى كند آنجا كه مى فرمايد:
(أَلَمْ يَرَوْا أَنَّا جَعَلْنَا اللَّيْلَ لِيَسْكُنُوا فِيهِ وَالنَّهَارَ مُبْصِرًا إِنَّ فِي ذَلِكَ لآيَات لِقَوْم يُؤْمِنُونَ)(نمل/ 86):
«آيا نمى بينى كه ما شب را آفريديم تا در آن آرام بگيريد و روز را روشن قرار داديم؟ در اين نشانه هايى براى گروه باايمان است».

زوجيت در گياهان

يكى از مسائل قابل توجه كه در قرن اخير مورد بحث واقع شده و سرانجام پرده از روى آن برداشته شده است، موضوع زوج بودن گياهان بلكه تمام موجودات جهان طبيعت است، در صورتى كه براى بشر عصر رسالت، چنين موضوعى اصلاً مطرح نبود و درباره آن كوچك ترين آگاهى نداشت، ولى قرآن مجيد با اصرار زيادى درباره زوج بودن نباتات بلكه همه موجودات جهان آفرينش، سخن گفته و براى ايجاد توجه در مسلمانان كه مسئله را از راه علمى نيز مورد بررسى قرار دهند چنين اصرارى ورزيده است.
مفسّران پيشين نه تنها در اين آيات دقت شايسته قرآن را انجام نداده اند بلكه آيات مربوط به زوج بودن نباتات و كليه موجودات آفرينش را طورى تفسير كرده اند كه فقط با علوم و آگاهى هاى محدود آن زمان تطبيق مى كند.
قرآن مجيد درباره زوجيت گياهان با بيان قاطع و روشن چنين مى فرمايد:

190
(أَوَ لَمْ يَرَوْا إِلَى الأَرْضِ كَمْ أَنْبَتْنَا فِيهَا مِنْ كُلِّ زَوْج كَرِيم)(1)
«آيا به زمين نمى نگرند كه در آنجا از هر جفت زيبا و ارزنده اى رويانده ايم».
درباره زوج بودن تمام موجودات جهان آفرينش با صراحت مى فرمايد:
(وَمِنْ كُلِّ شَيءْ خَلَقْنَا زَوْجَيْنِ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ)(ذاريات/ 49):
«از هر چيزى يك جفت آفريديم تا شما به عظمت جهان آفرينش و قدرت آفرينش آن پى برده و متذكر گرديد».
قرآن بر خردمندان دستور مى دهد كه در آفرينش جهان تفكر بيشترى نمايند (آل عمران/ 191) و يكى از نشانه هاى بندگان خدا را اين مى داند كه در آيات خلقت، دقت بيشترى نموده، آنها را سطحى نگيرند(فرقان/ 73); مع الوصف از طرف مسلمانان در اين حقيقت قرآنى كه خود يكى از معجزت علمى قرآن است و پژوهشگران اخير جهان علم بر اين راز دست يافته اند، دقت كافى به عمل نيامده است.
گروهى، آيات مربوط به زوجيت تمام كاينات را از طريق مركب بودن هر چيزى از جوهر و عرض يا ماده و صورت تفسير نموده اند و افزوده اند كه هدف از ياد آوردن زوج بودن اشيا توجه دادن بشر به اين است كه فرد مطلق كه هيچ نوع تركيبى در آن نيست فقط خداست.(2)
برخى گفتهاند كه مقصود از زوج بودن گياهان همان اصناف و انواع مختلف است و درحقيقت لفظ زوج و ازواج در اين موارد به معناى اصناف و انواع مى باشد،(3) در صورتى كه معنى حقيقى زوج، جفت بودن است و اگر به دو صنف يا دو نوع مختلف زوج گفته شود در واقع جنبه مجازى دارد و إلاّ زوجيت اصناف

1 . شعرا/ 7; طه/ 53; لقمان/ 10; ق/ 7; الرحمن/ 53; يس/ 36.
2 . راغب اصفهانى، المفردات فى غريب القرآن، ص 216.
3 . جارالله زمخشرى، الكشاف، ج2، ص 314.

191
مختلف يا انواع گوناگون به معنى واقعى وجود ندارد.
تفسير زوجيت از طريق موجودات از جوهر و عرض يا ماده و صورت يك تفسير فلسفى است كه تنها مورد توجه فلاسفه جهان است، در حالى كه خطاب قرآن به انسان هايى است كه نياز به دقت در مسائل فلسفى ندارند.

بررسى لفظ زوجيت از نظر لغت

لفظ زوج از نظر لغت در زبان عربى به چيزى گفته مى شود كه معادل و لنگه دارد; مثلاً به هريك از زن و مرد مى گويند «زوج»; چنانكه قرآن در مقام خطاب به آدم چنين مى فرمايد:(اسْكُنْ أَنْتَ وَزَوْجُكَ الْجَنَّةَ)(بقره/35):«تو با زوج و همسر خو در بهشت سكنى گزين».
گاهى لفظ زوج در لغت عرب به هريك از دو لنگه نيز گفته مى شود; مثلاً به شوهر مى گويند «زوج» و به همسر مى گويند «زوجه»; از اين روى، قرآن موقع بيان زوجيت موجودات جهان لفظ زوج را «تثنيه» آورده مى فرمايد:
(وَمِنْ كُلِّ شَيءْ خَلَقْنَا زَوْجَيْنِ)(ذاريات/49):
«از همه چيز دو زوج و جفت آفريديم».
نكته آن همان است كه گفته شد كه در اين زبان به هريك از دو چيز كه جفت است زوج مى گويند; از اين جهت در بيان ريشه انسان كه نر و ماده است باز اين لفظ را تثنيه آورده، مى فرمايد:
(وَ أَنَّهُ خَلَقَ الزَّوْجَيْنِ الذَّكَرَ وَالأُنْثَى)(نجم/45):
«اوست كه نر و ماده را آفريد».

192

تاريخ پيدايش نظريه زوجيت در گياهان

از دير زمان بشر به وجود جنس نر و ماده در ميان درختان پى برده بود; حتى در نقاط خرماخيز اين مسئله روشن بود كه اگر نطفه را روى قسمت ماده نريزند نخل ثمر نمى دهد، ولى هرگز نمى دانستند كه اين قانون يك قانون عمومى است و همه گياهان نر و ماده دارند و تلقيح و گردافشانى آنها به وسيله باد و يا حشرات و احياناً به طور مصنوعى انجام مى گيرد.(1)
نخستين كسى كه اين حقيقت علمى را به طور واضح تشريح كرد دانشمند معروف سوئدى (شارل لينه) (1707 - 1787) بود. وى همواره نباتات را دوست مى داشت امّا وقتى يكى از نوشته هاى گياه شناس فرانسوى (سباستن ـ وايان) به دستش افتاد علاقه مند شد كه درباره اسرار نباتات دقت كند و براى اوّلين بار نوعى تقسيم بندى بر اساس آلت نر و مادگى طرح ريزى كرد و از آن فايده بزرگى برد زيرا بلافاصله در دانشگاه «اويسال» مقامى براى او معيّن كردند.(2)
اين حقيقت، امروز يكى از مسلّمات جهان علوم و در درجه مسائل حس قرار گرفته و جزئيات آن روشن گرديده است. شما نيز مى توانيد با بررسى ساختمان يك گل به حقيقت آن پى ببريد.

1 . حشرات از عوامل مهم گردافشانى هستند و سبب بارور شدن بسيارى از گل ها و گياهان مى شوند. حشرات به جهت استفاده از دانه گرده و شهد گل ها وارد آنها مى شوند و در موقع رفتن از گلى به گل ديگر دانه هاى گرده اى را كه به كرك هاى تن آنها چسبيده روى كلاله ها مى نشانند. اگر از نزديكى برخى از حشرات به بعضى نباتات و گياهان مانع شوند ديگر آنها ميوه و دانه نمى دهند.
2 . تاريخ علوم، ص 35.

193

زوجيت عمومى در همه موجودات جهان

تحقيقات عمومى بشر درباره ماده جهان به اينجا منتهى شده بود كه ماده نخستين جهان، موجود ريز و تجزيه ناپذير به نام «اتم» است و همه جهان جز تركيبات گوناگونى از اين ذرات، چيز ديگرى نيست ولى موقعيت اخير دانشمندان در شكستن اتم، پرده از روى راز نهفته اى برداشت و ثابت كرد كه هريك از ذرات، خود داراى اجزاى ريزى است و هر اتمى مركّب از دو جزء است: يكى به نام «الكترون» ذرات گردنده اتم كه بار منفى دارند و ديگرى «پروتون» هسته مركزى كه بار مثبت دارد و بر اثر داشتن اين دو بار مختلف و به اصطلاح «ناهمگن» كشش و جاذبه عجيبى ميان اين دو جنس مخالف حكم فرماست كه بى شباهت به جاذبه جنسى ميان دو جنس مختلف نيست.
بعيد نيست كه هدف قرآن از حكومت زوجيت بر سرتاسر جهان خلقت همين باشد و بس، و در روز نزول قرآن امكان نداشت اين حقيقت علمى را جز با بيانى كه در قرآن وارد شده است ذكر نمود و ممكن است كه مقصود از زوج بودن تمام موجودات معنى ديگرى باشد كه علم در آينده از آن پرده برخواهد داشت.
در پايان، تذكر اين نكته لازم است كه قرآن در برخى از آيات(1) ميوه ها را زوج معرفى كرده در حالى كه در آيات ديگر گياهان را چنين معرفى نموده است. اين تعبير ظاهراً به خاطر اين است كه پيدايش هر ميوه از تركيب دو نطفه نر و ماده گياه است، زيرا ميوه چيزى جز محصول آميزش نر و ماده نمى باشد.
 
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ1 . (وَمِنْ كُلِّ الَّثمَرَاتِ جَعَلَ فِيهَا زَوْجَيْنِ اثْنَيْنِ) (رعد/ 3): «از همه ميوه ها دو جفت آفريده ايم».
194

8

اعجاز قرآن

از ديدگاه معارف عقلى

معارف عقلى قرآن يك رشته بحث هايى است كه مربوط به «ايدئولوژى» مذهبى و زير بناى مسائل دينى مى باشد; مانند بحث از دلايل وجود خدا و صفات ذات و افعال او و مسائل مربوط به خلقت جهان و سرنوشت انسان و زندگى پس از مرگ، شناسايى پيامبران الهى و جانشينان آنان و شرايط و صفات هريك و مباحث مربوط به هدايت و ضلالت و...
اهميت و عظمت معارف عقلى در صورتى معلوم مى شود كه بدانيم ميان معارف عقلى كه يكى از اهداف سه گانه قرآن است و آياتى كه درباره اصول كلى و معارف دينى نازل شده تقريباً يك سوم قرآن را تشكيل مى دهند. باز عظمت اين بخش در صورتى روشن مى گردد كه در تحليل آيات مربوط به آن راه «مقايسه» و روش تطبيقى را پيش گيريم; يعنى عقايد و مذاهب ملل مختلف جهان و بالأخص عقايد محيط ظهور قرآن را كنار اصول كلى و معارف علمى آن قرار دهيم، پس از مقايسه و تطبيق، با كمال بى طرفى و دور از تعصب درباره اصول كلّى و معارف قرآن داورى نماييم.
بهترين راه درباره ارزيابى معارف قرآن بررسى عقايد يونانى، بودايى و زرتشتى و عرب جاهلى است كه هريك بر قسمتى از جهان آن روز حكومت مى كرد و بسيارى از اين عقايد خلاصه افكار گروهى از پى افكنان فلسفه و استادان علوم الهى بود، كه قرن ها در محافل علمى جهان معروفيت بسزايى داشته و هم اكنون قدرت و

195
عظمت خود را در قلوب گروهى از ملل دورافتاده جهان حفظ كرده اند.
در اين ارزيابى، فرد بى نظر اذعان پيدا مى كند كه آيات مربوط به عقايد و معارف، همگى در سرحدّ اعجاز است و محال است يك بشر درس نخوانده و تحصيل نكرده و پرورش يافته محيط جهل و بربريت، قادر به طرح اصول و معارفى باشد كه نوابغ و فلاسفه جهان پس از قرن ها به درك قسمتى از آنچه كه او گفته است موفق گرديده اند. اينك براى ارائه چند نمونه از معارف قرآن، آياتى را كه هريك درخور بحث گسترده است در اينجا منعكس مى نماييم:

الف) خداشناسى و مسئله فطرت

قرآن مجيد، رشته خداپرستى را يك امر درونى و نهادى مى داند. تو گويى آفرينش بشر با حس خداشناسى همانند احساسات و غرايز ديگر انسانى، خمير شده است و هر انسانى ناخودآگاه تحت تأثير آن قرار مى گيرد.
قرآن در حالى كه براى اثبات وجود خدا يك رشته براهين علمى و فلسفى را يادآور مى شود امّا معتقد است كه هر فردى فطرتاً خداخواه و خداجوست; هرچند اين حس، بيشتر خود را در مواقع گرفتارى نشان مى دهد; چنانكه مى فرمايد:
(فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفًا فِطْرَةَ اللهِ التي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا لاَ تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللهِ ذَلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لاَ يَعْلَمُونَ)(روم/ 30):
«رو به آيين حنيف و خالص از شرك خدا آر; آيينى كه آفرينش انسان را روى آن قرار داده است. خلقت خدا تغييرناپذير است. اين است آيين استوار; هرچند بيشتر مردم نمى دانند».
مقصود از آيين «حنيف» در آيه كه آفرينش انسان بر روى آن بنا شده است همان آيين خداخواهى و خداپرستى است. اين آيه با صراحت هرچه كامل تر، ماديگرى و انحراف از خداشناسى را مخالف فطرت انسانى مى داند و اين راز بزرگ كه

196
دانشمندان، پس از چهارده قرن بر آن دست يافته اند و امروز آن را حس چهارم روح انسان مى دانند(1) يكى از حقايق ارزنده اى است كه قرآن، چهارده قرن پيش آن را به ما آموخته است.

ب) ابطال تثليث در قرآن

براى شناسايى عظمت و معارف قرآن كافى است كه نظر قرآن را در ابطال ثنويت و دوگانه پرستى زرتشت و تثليث و سه گانه پرستى آيين هندو(2) يا تثليث مسيحيت كه پيروان آن به تقليد از آيين هاى پيشين، موضوع سه گانه پرستى را در اين دين پاك الهى وارد ساخته اند، بررسى نمايند. در آيين بودا خداى ازلى و ابدى در سه مظهر و سه خدا تجلّى نموده است به نام هاى: 1 . برهما (پديدآرنده); 2 . ويشنو(نگهدارنده); 3. سيفا (كشنده) و در آيين مسيح به نام هاى:
1 . خداى پدر;
2. خداى پسر;
3. خداى روح القدس;
در حالى كه زيربناى اين آيين ها را تثليث و سه گانه پرستى تشكيل مى دهد، خود موضوع تثليث، آنچنان مهم و پيچيده است كه دانشمندان آنان در تفسير و تحليل آن كاملاً ناتوان مى باشند و سرانجام مى گويند تثليث رمزى است كه بايد به آن اعقتاد جست; هرچند به حقيقت آن واقف نشويم. آنها در تحليل اين عقيده رمزى، در برابر دو فرضيه كه يكى از ديگرى ابهام آميزتر و نارساتر و پراشكال تر است قرار دارند، زيرا هرگاه هريك از خدايان سه گانه را خداى كاملاً مستقل و مالك تمام

1 . سه حس ديگر عبارتند از: حس كنجكاوى،حس نيكوكارى، حس هنر و زيبايى. براى آگاهى بيشتر از اين ابعاد چهارگانه به كتاب «راه خداشناسى» مراجعه فرماييد.
2 . در سده ششم پيش از ميلاد مسيح اصلاحاتى در آيين برهمن پديد آمد و سبب شد كه آيينى به نام «هندو» پديد آيد.

197
مقام الوهيت بدانيم، در اين صورت از جاده مستقيم توحيد انحراف پيدا كرده و به شرك و اعتقاد به تعدد صانع جهان گرديده ايم.
براهين توحيد، آن را كاملاً مردود شناخته است يا اينكه هريك جزئى از خدا و مالك قسمتى از مقام الوهيت بوده و خداى كامل از تركيب سه جزء انجام گرفته است و درحقيقت هر سه نفر با تشكيل شركت سهامى الوهيت، به چنين مقام بزرگى رسيده اند. اين همان فرضيه تركيب خدا از اجزاى محدود و نامحدود است كه ادله بساطت خدا آن را باطل مى سازد. سرانجام به هر صورتى تصور شود خالى از اشكال نخواهد بود; از اين رو گروهى خود را راحت كرده و مى گويند حقيقت تثليث از قلمرو فكر بشر بيرون است و بايد به طور تعبّد پذيرفت.
گروه ديگر گام فراتر نهاده مى گويند راه علم و دين از هم جداست و به صراحت كامل تر ميان علم و دين اعلان تضاد داده اند.
قرآن مجيد با صراحت كامل انديشه سه گانه پرستى را يك نوع كفر و پوششى بر حقيقت مى داند و مى فرمايد:
(لَقَدْ كَفَرَ الَّذِينَ قَالُوا إِنَّ اللهَ ثَالِثُ ثَلاَثَة )(مائده/ 73):
«كسانى كه مى گويند خداوند يكى از آن سه نفر است كفر ورزيده اند».
در آيه ديگر مى فرمايد:
(آمِنُوا بِاللهِ وَرُسُلِهِ وَلاَ تَقُولُوا ثَلاَثَةُ )(نساء/ 171):
«به خداى يگانه و پيامبران او ايمان بياوريد و نگوييد خداوند سه تاست».
قرآن انديشه فرزندى «عزير» و «مسيح» را براى خدا يك نوع تقليد كوركورانه از ملت هاى كافر مى داند كه قبلاً چنين عقيده اى را داشتند آنجا كه مى فرمايد:
(وَقَالَتِ الْيَهُودُ عُزَيْرُ ابْنُ اللهِ وَقَالَتِ النَّصَارى الْمَسِيحُ ابْنُ اللهِ ذَلِكَ قَوْلُهُمْ بِأَفْوَاهِهِمْ يُضَاهِئُونَ قَوْلَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ قَبْل)(توبه/ 30):

198
«يهود و نصارا مى گويند عزير و مسيح فرزندان خدا هستند و اين سخنى است كه بر زبان مى گويند (در باطن عقيده راسخ به آن ندارند) و از كسانى كه قبلاً كفر ورزيده اند پيروى مى كنند».(1)
قرآن مجيد براى تنزيه دو سفير گرامى خود حضرت موسى و حضرت عيسى از هر نوع دعوت به شرك و بت پرستى مى فرمايد:
(وَمَا أَرْسَلْنَا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رَسُول إِلاَّ نُوحِي إِلَيْهِ أَنَّهُ لاَ إِلَهَ إِلاَّ أَنَا فَاعْبُدُونِ )(انبياء/ 25):
«هيچ پيامبرى را قبل از تو اعزام نكرديم مگر اينكه به او گفتيم (كه به مردم ابلاغ كند) كه جز من خدايى نيست و مرا بپرستيد».
قرآن با فرستادن سوره كوتاهى بر هر نوع انديشه شرك و تعدد درباره خدا قلم سرخ مى كشد و او را خداوند يگانه و بسيط كه پناهگاهى جز او نيست و نزاييده و زاييده نشده و براى او نظير نيست، معرفى مى كند و مى فرمايد:(قُلْ هُوَ اللهُ أَحَدٌ * اَللهُ الصَّمَدُ * لَمْ يَلِدْ وَلَمْ يُولَدْ * وَلَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُوًا).درحقيقت اين سوره بدون اينكه نامى از مسيحيت ببرد عقايد آنان را مستقيماً مطرح مى كند و به انتقاد از آنان مى پردازد و مسلمانان با خواندن اين سوره در نمازهاى پنج گانه از عقيده مسيحيت بيزارى مى جويند. آيا يك چنين انديشه بلند و معارف ژرف مى تواند زاييده فكر يك فرد درس نخوانده باشد كه در محيط جهل و تاريكى بزرگ شده و در برابر كسى زانو به تحصيل و دانش نزده است؟

ج) يكتاپرستى از ديدگاه قرآن

قرآن مجيد در عين انتقاد از هر نوع شرك و دوگانه پرستى، موضوع يكتاپرستى را با دقيق ترين برهان ثابت مى كند و برگى زرّين بر برگ هاى نامحدود و افتخارات خود

1 . در اين باره در بحث صفات خدا، به گونه اى گسترده سخن گفته شد.

199
مى افزايد. ما از ميان براهين متعدد به توضيح سه برهان اكتفا مى كنيم.
قرآن يكتايى خداوند جهان را در آيه اى با اين جمله طرح مى كند:
(وَمَا كَانَ مَعَهُ مِنْ إِلَه): «با او خدايى نيست».
سپس دو دليل فلسفى بر يكتايى خدا آورده چنين مى فرمايد:
1. (إِذًا لَذَهَبَ كُلُّ إِلَه بِمَا خَلَقَ): «هر خدايى به سوى آفريده خود مى رفت و به تدبير آن مى پرداخت».
2. (وَلَعَلاَ بَعْضُهُمْ عَلَى بَعْض): «برخى بر برخى ديگر برترى پيدا مى كرد».(1)

توضيح برهان نخست

هرگاه فرض كنيم كه جهان را دو خداوند و دو مدبّر اداره مى كند به حكم دو تا بودن بايد بگوييم كه از جهاتى با هم اختلاف دارند وگرنه دليل ندارد كه دو تا باشند، امّا هيچ نوع اختلافى با هم نداشته باشند و تباين و اختلاف در ذات سبب مى شود كه شيوه تدبير هركدام مخالف ديگرى باشد. هرگاه تدبير جهان بالا مربوط به يكى و تدبير زمين و حوادث آن را مربوط به ديگرى بدانيم قطعاً پيوند اين نظام از هم گسيخته و هماهنگى از ميان خواهد رفت، زيرا محال است در ميان اجزاى يك جهان كه با دو تدبير متنافى و متضاد اداره مى شود، التيام و ارتباط و هماهنگى برقرار گردد و درنتيجه نظام گيتى و ارتباط دو جزء از جهان از هم بريده شده و فساد به تمام جهان از آسمان و زمين و آنچه كه در آن قرارگرفته اند راه پيدا مى كند، زيرا همگى مى دانيم كه بقاى نظام جهان طبق پژوهش هاى علمى معلول ارتباطى است كه بر اجزاى منظومه شمسى حكومت مى كند و اگر اين ارتباط بر اثر تباين تدبير، قطع گردد، مثلاً نيروى جذب و دفع دچار اختلال شود، قطعاً نظام گيتى دستخوش اختلال

1 . مؤمنون/ 91.

200
شده و اثرى از جهان باقى نمى ماند.
قرآن مجيد به اين برهان با جمله زير اشاره مى فرمايد:
(إِذًا لَذَهَبَ كُلُّ إِلَه بِمَا خَلَقَ): «هر خدايى به سوى مخلوق خود مى رفت». هريك از خدايان، مخلوق خود را به شيوه خاص خويش تدبير مى كرد و بر اثر تعدد تدبير، سرانجام ارتباطى كه ميان اجزاى جهان كه مايه بقاى آن است برقرار نمى گشت و شيرازه نظام از هم مى پاشيد.

توضيح برهان دوّم

در جهان آفرينش يك رشته نظامات كلى و عمومى داريم كه ميان آنها يك رشته نظامات جزئى قرار گرفته اند و در ضمن آنها اداره مى شوند. انسان يا حيوان و گياه در روى زمين داراى نظام جزئى است و نسبت به نظام كلى كره زمين و در عين حال نظام كلّى كره زمين، نسبت به جهان وسيع و گسترده، بسيار كوچك است و جزئى از نظام آن محسوب مى گردد و به همين نسبت است نظام شمسى به كهكشان، كه جزئى از آن به شمار مى رود.
هرگاه نظام عالى و كلّى جهان مربوط به يكى از دو خدا و تدبير نظامات جزئى، مربوط به خداى ديگر باشد در اين صورت نظام عالى و كلى بر نظام ديگر برترى پيدا مى كند به طورى كه اگر نظام نخست از ميان برود اثرى از نظام جزئى كه پيرو نظام بالاست باقى نمى ماند.
مثلاً اگر نظامِ خود كره زمين به هم بخورد قطعاً نظام انسان و جانداران و گياهان نيز به همين سرنوشت دچار مى گردد. هرگاه نظام شمسى دچار اختلال گردد قطعاً نظام جزئى منظومه ميان كره زمين به دنبال آن نيز مختل خواهد شد ولى عكس آن صحيح نيست. در اين موقع بر اثر برترى نظام عالى و كلى بر نظام جزئى، صحيح است كه گفته شود كه مدبر نظام عالى و كلّى بر مدبر نظام پايين و جزئى برترى دارد و نتيجه اين فرض اين است كه پديدآرنده نظام كلى و عالى، از پديدآرنده

201
نظام جزئى بى نياز باشد. برعكس مدبّر نظام پايين در تدبير و اراده نظام مخلوق خود، به خداى ديگر محتاج و نيازمند باشد، زيرا فرض اين است كه نظام پايين به نظام بالا كاملاً بستگى دارد و پيوسته از نظام بالا كمك مى گيرد. نتيجه چنين كمكگيرى اين است كه پديدآرنده نظام جزئى، در تأثير و تدبير مستقل نباشد و پيوسته متكى به غير خود گردد و موجودى كه در ايجاد و تدبير خود به ديگرى نياز دارد نمى تواند خداى غنى باشد.
قرآن مجيد به اين شيوه از استدلال با جمله زير اشاره كرده مى گويد:
(وَلَعَلاَ بَعْضُهُمْ عَلَى بَعْض): «برخى از خدايان بر برخى ديگر برترى پيدا مى كنند». علت اين برترى اين است كه تدبير يكى متكى به تدبير ديگرى است، به طورى كه اگر تدبير كلى و عالى از ميان برود، اثرى از تدبير ديگرى باقى نمى ماند و برترى تدبير مايه برترى خود مدبّر نيز مى باشد.
اكنون ما وجدان شما را گواه مى گيريم آيا يك چنين منطق محكم و استوار كه انديشمندان بزرگ در برابر عظمت آن انگشت حيرت به دندان مى گيرند، مى تواند محصول فكر يك فرد درس نخوانده باشد كه هرگز محيط و قوم او با اين مسائل كوچك ترين آشنايى نداشته اند؟ هرگز نه.

برهان سوم بر يگانگى خداوند

قرآن مجيد روى هيچ موضوعى به اندازه وحدانيّت و يگانگى خدا تكيه ننموده و داد سخن نداده است، زيرا به خوبى مى داند كه ريشه تمام بيمارى ها، انحراف از جاده توحيد و گرايش به شرك و بت پرستى است; از اين جهت در ميان بحث هاى خود به براهين بسيار استوار كه بالاتر از انديشه فيلسوفان زمان و پژوهشگران مسائل الهى است اشاره مى نمايد.از ميان آن دلايل يكى برهان «تمانع» است كه در آيه زير به آن اشاره مى كند:

202
(لَوْ كَانَ فِيهِمَا آلِهَةٌ إِلاَّ اللهُ لَفَسَدَتَا فَسُبْحَانَ اللهِ رَبِّ الْعَرْشِ عَمَّا يَصِفُونَ)(انبياء/ 22):
«اگر در جهان خدايانى جز خداى حقيقى بود دستگاه آفرينش دچار فساد و تباهى مى شد. پيراسته است خداى صاحب عرش از آنچه او را با آن توصيف مى كنند».
توضيح اينكه: جهان آفرينش خود بزرگ ترين كتاب تكوينى است كه افراد بشر قادر به شمردن صفحات آن نيستند، ولى تا آنجا كه بشر موفق به خواندن آن شده است، در تمام صفحات و سطور آن يك نوع نظم معيّن و پيوستگى خاص و هماهنگى غير قابل توصيفى مشاهده نموده است و اين مطلبى است كه جملگى بر آنند.
تمام دانشمندان جهان از ستاره شناس، اتم شناس، فيزيك دان، شيمى دان، حيوان شناس و گياه شناس، اتصال و پيوستگى و هماهنگى تمام اجزاى آن را با يكديگر تصديق كرده همگى مى گويند: نظم واحد و تدبير يگانه اى بر اين جهان حكومت مى كند و نظامى كه بر منظومه شمسى ما حكومت مى نمايد، بدون كم و زياد بر هر اتم نيز حكم فرما مى باشد. قوانين و نواميسى كه بر جهان حكومت مى كند آنچنان عمومى و كلى است كه از آزمايش كوچكى در گوشه اى از اين جهان مى توان يك قانون كلى و عمومى كه بر سراسر جهان آفرينش حكومت مى كند به دست آورد.
قانون جاذبه و دافعه بر سراسر جهان حكومت مى كند; يعنى مركز هر موجودى آن را به سوى خويش جذب مى كند ولى آن موجود پيوسته از مركز خود گريزان است و هيچ موجودى از اين قانون مستثنا نيست.
تمام گياهان و جانداران تحت قانون «تلقيح» توليد مثل مى نمايند. شباهت در خلقت حيوانات آنچنان زياد است كه گروهى را بر آن داشته است كه تصور كنند كه همگى ريشه واحدى دارند و همچنين ... . خلاصه به هرچه بنگريم و از هركسى سؤال كنيم همگى اين حقيقت را تأييد مى كنند كه در سرتاسر جهان هستى نظام

203
واحدى به خوبى به چشم مى خورد.
هرگاه مبدأ آفرينش يكى نبود و دو رأى و دو فكر بر جهان حكومت مى كرد، طبعاً وضع جهان آفرينش غير از اين بود. از پيوستگى و هماهنگى و نظم و تدبير يگانه خبرى نبود و نتيجه يك چنين ازهم گسيختگى، همان فساد در دستگاه خلقت و نظام هستى آفرينش بود.
به عبارت روشن تر از اينكه خداى جهان را متعدد فرض كرده ايم ناچاريم بگوييم كه اين دو خدا از همه جهات يا برخى از جهات، با هم اختلاف دارند و طبعاً حكومت و تدبير دو خداى مختلف، نيز گوناگون بوده مخالف ديگرى خواهد بود و سرانجام از فرمانروايى دو تدبير بر زمين و آسمان ها جز به هم خوردن نظم و از هم گسستن روابط موجودات جهان و بروز اختلاف در دستگاه آفرينش و از ميان رفتن هماهنگى چيزى عايد جهان نخواهد شد; از اين جهت فرمود: هرگاه دو خدا بر عالم خلقت حكومت كنند دستگاه آفرينش رو به تباهى مى گذارد(لفسدتا).

4. احاطه وجود خداوند بر جهان

از معارف بلند و ژرف قرآن، موضوع همه جا بودن وجود خداوند جهان است. قرآن بر خلاف انديشه عمومى مردم كه وجود خداوند را در نقطه اى دور از اين جهان فرض مى كند و او را بسان فرمانروايى قلمداد مى نمايد كه از دور بر اداره امور كشور مى پردازد، وجود خدا را آنچنان وسيع و نامتناهى مى داند كه نمى توان نقطه اى را از وجود او خالى ديد يا هستى جهان را دور از وجود او انديشيد و موجود نامتناهى جز اين نمى تواند باشد.
قرآن مجيد اين حقيقت فلسفى را در بسيارى از آيات قرآن يادآورى نموده است كه به عنوان نمونه آياتى را يادآور مى شويم:

204
1. (هُوَ الأَوَّلُ وَالاْخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ)(حديد/3): «او است اوّل و آخر و اوست ظاهر اين جهان و باطن آن».
2. (وَهُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ مَا كُنْتُمْ) (حديد/4):«او با شماست هركجا باشيد».
3. (وَنَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ) (ق/16):«ما از رگ گردن به شما نزديك تريم».
4. (فَأَيْنَ مَا تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللهِ) (بقره/115):«به هر طرف روى كنيد پس آنجا رو به خداست».
شرح هريك از آيات از قلمرو بحث ما بيرون است.ولى تأمّل كوتاه در مفاد آنها ما را به عظمت معارف قرآن در برابر معارف تورات كه خداى جهان را در گوشه اى از جهان محصور مى داند و گاهى نيز براى ديدار بندگان خود او را به خيمه يعقوب فرود مى آورد و به مصارعه و كشتى مى پردازد(1) كاملاً روشن مى گردد.
عرفا و دانشمندان اسلامى با الهام از معارف قرآن گنجينه اى بزرگ از عرفان صحيح پيرامون مبدأ و معاد به ياد گذارده اند و سرچشمه تمام اين الهامات، قرآن مجيد و سخنان پيشوايان دين است; مانند:
پرده ندارد جمال، غير صفات جلال *** نيست بر آن رخ نقاب، نيست بر آن مغز پوست
با همه پنهانىاش، هست در اعيان عيان *** با همه بى رنگىاش در همه زو رنگ و بوست

1 . تورات، سفر تكوين، فصل32، جمله 26.

205
ديگرى مى گويد:
حجاب روى تو هم، روى تو است در همه حال *** نهان ز چشم جهانى، ز بس كه پيدايى
امير مؤمنان (عليه السلام) فرمود:
«ما رأيت شيئاً إلاّ و رأيتُ اللّه قَبْلَهُ وَ بَعْدَهُ وَ مَعَهُ»:(1)
«چيزى را در اين جهان نديدم جز اينكه خدا را پيش از آن و پس از آن و همراه آن مشاهده نمودم».
زيرا وجود خداوند نامتناهى است و نتيجه اين نامتناهى بودن وجود او، بودن او در تمام نقاط جهان مى باشد.

5. صفات خدا در قرآن

كمتر كسى در جهان پيدا مى شود كه در اعماق دل به مبدأ جهان معتقد نباشد و براى جهان خروشان هستى، سرچشمه اى قائل نگردد. هرگاه گروهى از مردم به الحاد و انكار خدا تظاهر مى نمايند به خاطر يك رشته اغراض سياسى و منافع مادى يا عقده هايى است كه از مذهب و مسائل مربوط به آن، در طول زندگى پيدا كرده اند; از اين جهت مى توان گفت اعتقاد به خدا بر اكثريت جامعه بشرى سايه افكنده است و ملل جهان و پيروان مذاهب در اين اصل همه با هم متحد هستند.
عاملى كه شكاف عميقى ميان پيروان اين مذاهب پديد آورده است موضوع صفات خداست، نه اصل وجود آن، زيرا بسيارى از ملل جهان خدا را به صورت خاصى تصوّر كرده اند و او را به صفات غيرصحيح يا به شكل موجود مادى و صفات همگانى آن معرفى نموده اند.
جامعه بت پرستان، خدا را در زندان ماده محصور نموده اند و هرگز نتوانسته اند

1 . انتساب اين جمله به امام (عليه السلام)معروف است.

206
ميان ماده و خالق ماده حدود و مرزى قائل شوند و چون اين راه را بدون رهبرى يك مقام مصون از خطا پيموده اند، در شناسايى خدا، گام از ماده فراتر ننهاده و هركدام خدا را به صورتى تصوّر نموده اند.
مسيحيت كه خود را پيشرو اين گروه مى داند با تأسيس يك شركت سهامى خدايى از طريق سه جزء به نام «خداى پدر» و «خداى پسر» و «خداى روح القدس» سرانجام وجود خدا را در حضرت مسيح مجسم نموده او را براى نجات انسان ها از گناه موروثى به روى زمين پايين آورده و مصلوب ساخته است; مع الوصف انتظار مى رفت در برابر اين همه معرفى هاى غلط لااقل كتاب مقدّس در تنزيه خدا از صفات مادى و جسمانى پيراسته باشد ولى متأسفانه مرور زمان آنچنان قيافه كتاب مقدس را دگرگون ساخته است و به مطالب آن دست برده شده كه به كتاب قصه و افسانه شبيه تر است تا به كتاب آسمانى! از باب نمونه:
خداوند آدم و حوا را از خوردن ميوه درخت معرفت باز داشت و به آنان گفت: اگر از آن بخوريد مى ميريد» هنگامى كه آدم و حوا از درخت معرفت (درخت شناسايى خير و شر) خوردند، آنگاه چشم هاى هر دوى ايشان گشوده شد، دانستند كه برهنه اند و برگ هاى درخت انجير را دوخته و از براى خود لنگ ساختند و آواز خدا را شنيدند كه به هنگام نسيم روز كه در باغ عدن مى خراميد و آدم و زنش خويشتن را از حضور خداوند، در ميان درختان باغ پنهان كردند. خداوند خدا آدم را آواز كرده وى را گفت: «كجايى؟» او جواب داد كه آواز تو را در باغ شنيدم و ترسيدم زيرا كه برهنه ام به آن جهت پنهان شدم. خدا به او گفت: «تو را كه گفت برهنه اى؟ آيا از درختى كه تو را امر نمودم كه نخوردى، خوردى؟» آدم گفت: «زنى كه براى بودن با من دادى او از آن درخت به من داد، من خوردم» تا آنجا كه مى گويد خداوند خدا گفت: «اينك آدم نظر به دانستن نيك و بد چون يكى از ما شده است; پس حال مبادا كه دست خود را دراز كند هم از درخت حيات بگيرد و بخورد و دايماً زنده بماند»; پس، از آن سبب، خداوند او را از باغ عدن راند و در طرف شرق باغ عدن

207
فرشتگان را با شمشير آتشبارى كه به جهت نگهبانى راه شجره حيات گردش مى كردند مسكن داد.(1)
هرگاه تكيه گاه ما در شناسايى خداوند جهان، سرگذشت آدم در تورات باشد بايد خداوند را بر خلاف آنچه عقل كه ضرورت وجود او را از هر نقص و عيب پيراسته مى سازد چنين توصيف كنيم و بگوييم: به عقيده تورات خداوند دروغگوست، زيرا به آدم گفت اگر از اين درخت بخورى مى ميرى در حالى كه نمردند بلكه دانا شدند و به خوبى ها و بدى ها آشنا شدند. به عقيده تورات خداوند حسود است زيرا نمى خواست آدم از درخت معرفت بخورد و دانا گردد.
ـ خداوند از حوادثى كه در عدن مى گذشت بى خبر بود زيرا آدم از ميوه درخت معرفت خورده بود و او نمى دانست كه آدم خورده است تا آنجا كه آدم خود را در لابلاى درختان پنهان كرد و از ديدگان او پنهان گشت.
ـ خداوند جسم است و در خيابان هاى بهشت مى خرامد و آواز و آهنگ دارد كه با آن آدم را صدا زد.
كليسا و محافل دينى غرب مى خواهد با اين معارف مترقى! جوانان را به سوى خدا دعوت كند; خدايى كه دروغ مى گويد، بخل مىورزد، از حوادث دور و بر خود بى خبر است، جسم است، در خيابان ها قدم مى زند و آواز مى خواند. آيا با اين معتقدات مى توان به جنگ ماترياليسم رفت و مكتب ماديگرى را درهم كوبيد؟ اكنون ببينيم كه قرآن محمّد(صلى الله عليه وآله) خدا را چگونه معرفى مى كند. كافى است كه اينجا در مضمون آيات زير كه قسمتى از اوصاف خداوند در آنها وارد شده است دقت كنيم و به اسما و صفات او آشنا گرديم.
الف) (هُوَ اللهُ الذِي لاَ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ عَالِمُ الْغَيْبِ وَالشَّهَادَةِ هُوَ الرَّحْمَنُ الرَّحِيمُ)(حشر/22):

1 . تورات، سفر تكوين، فصل دوم و سوم.

208
«اوست خدايى كه جز او خدايى نيست، از پنهان و آشكار آگاه است و رحمان و رحيم مى باشد».
ب) (هُوَ اللهُ الذِي لاَ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ الْمَلِكُ الْقُدُّوسُ السَّلاَمُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَيْمِنُ الْعَزِيزُ الْجَبَّارُ الْمُتَكَبِّرُ سُبْحَانَ اللهِ عَمَّا يُشْرِكُونَ)(حشر/23):
«اوست خدا و جز او خدايى نيست. اوست فرمانروا و پيراسته از عيب، ايمنى بخش بندگان، مراقب و نگهبان آنان، غالب و پيروز، داراى اراده نافذ، بلندمرتبه و از آنچه براى او شريكى تصوّر مى كنند منزه و پيراسته است».
ج) (هُوَ اللهُ الْخَالِقُ الْبَارىءُ الْمُصَوِّرُ لَهُ الأَسْمَاءُ الْحُسْنى يُسَبِّحُ لَهُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضِ وَهُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ)(حشر/24):
«اوست خداوند، آفريننده، صورتگر، براى اوست نام هاى نيكو. آنچه در زمين و آسمان است، او را تسبيح مى گويد. اوست خداوند باقدرت و حكيم».
قرآن خداوند را اين چنين توصيف مى كند و بشر را به سوى خداوند يگانه كه از پنهان و آشكار باخبر است و رحمان و رحيم مى باشد و تمام صفات كمال را داراست، رهبرى مى كند. آيا با اين وصف مى توان گفت كه اين كتاب محصول محيط جهل و نادانى و زاييده فكر يك فرد درس نخوانده است؟

6 . احاطه علم خدا

احاطه علم خداوند ميان حكما و دانشمندان مورد بحث و گفتگو بوده و مى باشد. گروهى علم خدا را نسبت به موجودات جزئى، نفى كرده مى گويند: علم خداوند منحصر به مفاهيم كلى است و از آنچه كه به صورت يك پديده جزئى در عالم آفرينش رخ مى دهد آگاهى ندارد. از آنجا كه آنان نتوانستند تصوّر صحيحى از علم خدا به جزئيات، بهدست آورند ناچار شدند كه علم را به امور كلى منحصر

209
كنند.
قرآن مجيد با بينش عالى، احاطه علم خدا را بر تمام ذرّات جهان مسلّم دانسته و بر چنين علم وسيع و گسترده چنين استدلال مى كند:
(أَلاَ يَعْلَمُ مَنْ خَلَقَ وَهُوَ اللَّطِيفُ الْخَبِيرُ)(ملك/ 14):
«آيا آنكه آفريننده جهان است از مخلوقات خود خبر ندارد؟» يعنى ممكن نيست كه صانع از اسرار مصنوع خود آگاه نباشد. علم او به امور آفرينش آنچنان وسيع است كه از پرده هاى مغز ما كه از اسرار وسوسه ها نهفته است آگاه مى باشد; چنانكه مى فرمايد:
(وَلَقَدْ خَلَقْنَا الإِنْسَانَ وَنَعْلَمُ مَا تُوَسْوِسُ بِهِ نَفْسُهُ وَنَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ)(ق/ 16):
«ما انسان را آفريديم و اسرار و پندار درون دل او را مى دانيم. ]چرا ندانيم [ما به انسان از خود او نزديك تر هستيم».
او از اسرار زمين و آنچه در جهان بالا حكومت مى كند به خوبى آگاه است و اين حقيقت در آيه زير به طور روشن بيان گرديده است:
(يَعْلَمُ مَا يَلِجُ فِي الأَرْضِ وَمَا يَخْرُجُ مِنْهَا وَمَا يَنْزِلُ مِنَ السَّمَاءِ وَمَا يَعْرُجُ فِيهَا وَهُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ مَا كُنْتُمْ وَاللهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِير)(حديد/ 4):
«خدا از آنچه كه در زمين فرو مى رود يا از آن بيرون مى آيد و از آنچه كه از آسمان نازل مى شود يا به سوى آن بالا مى رود، آگاه است. او با شماست هر كجا باشيد. خداوند از آنچه كه انجام مى دهيد آگاه است».
آيا سخنى جامع تر از اين مى توان گفت؟

7. وسعت جهان آفرينش

يكى از آرزوهاى بشر اين است كه از گنجايش و عرض و طول جهان، آگاه شود و

210
از تعداد مخلوقات و وسعت جهان هستى اطلاعى به دست آورد ولى هيچ گاه بشر به اين آرزو دست نخواهد يافت، زيرا درك وسعت جهان هستى و قوانين و رموز عالم آفرينش، از گنجايش عقل بشرى بيرون است. او همين قدر مى داند ميلياردها جاندار دريايى و زمينى و ميليون ها گل ها و گلبرگ ها و نباتات، نمونه بسيار بسيار كوچكى از اقيانوس عالم و جهان خلقت مى باشد. بهترين و روشن ترين جمله براى معرفى اين اقيانوس عظيم ناپيدا كرانه، همان جمله اى است كه آيه مورد بحث آن را آورده مى فرمايد: «اگر تمام درختان روى زمين قلم شوند و درياهاى روى زمين به كمك هفت درياى ديگر براى نوشتن كلمات خدا مركّب گردند هرگز كلمات (مخلوقات) او تمام نمى شود» (لقمان/27); يعنى اين قلم ها مىشكند و آن مركب ها تا آخرين قطره تمام مى شود و شرح اسرار و رموز جهان آفرينش و شماره آنها پايان نمى پذيرد.
جمله (ما نفدت كلمات اللّه)بهترين جمله اى است كه مى تواند اين حقيقت را ترسيم كند و هيچ رقم رياضى ولو هر اندازه بزرگ تر باشد نمى تواند جاى اين جمله بنشيند. اگر مى فرمود: شماره موجودات و اسرار جهان آفرينش به اندازه عددى است كه يك هزار صفر همراه آن باشد، باز اين جمله مى رساند كه شماره آن متناهى است، در صورتى كه جمله (مانفدت كلمات اللّه): «كلمات خدا تمام نمى شود» به صورت واضح ترى نامتناهى بودن آن را مى رساند.
اين حقيقت را بار ديگر قرآن تكرار نموده و در سوره كهف چنين مى فرمايد:
( قُلْ لَوْ كَانَ الْبَحْرُ مِدَادًا لِكَلِمَاتِ رَبِّي لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ أَنْ تَنْفَدَ كَلِمَاتُ رَبِّي وَلَوْ جِئْنَا بِمِثْلِهِ مَدَدًا)(كهف/ 109):
«اگر دريا مركّب گردد (و كلمات خدا را به آن بنويسند) آب دريا پيش از آنكه كلمات خداوند تمام گردد پايان مى پذيرد».
اگر طول زمانى را كه جهان از بدو پيدايش تاكنون داشته و در آينده نيز

211
خواهد داشت و حوادث بى پايانى را كه در آن روى داده يا خواهد داد در نظر بگيريم عظمت اين بيان روشن تر مى شود.

8 . عظمت قدرت خدا

قرآن در نشان دادن عظمت قدرت خدا و اينكه كاه و كوه براى او يكسان است چنين مى فرمايد:
(مَا خَلْقُكُمْ وَلاَ بَعْثُكُمْ إِلاَّ كَنَفْس وَاحِدَة)(لقمان/ 28):
«آفريدن و زنده كردن همه شما- از نظر سهولت- همانند خلقت و زنده كردن يك تن است».
درحقيقت منظور اين است كه سراسر جهان خلقت از كوچك و بزرگ، از زياد و كم، در برابر قدرت بى پايان او يكسان است و براى چنين قدرت بى پايان، كه به هر ممكن مى تواند در هر لحظه اى لباس وجود بپوشاند، مشكل و آسان مفهومى ندارد. اين دو مفهوم درباره كسانى است كه قدرت آنها محدود باشد، براى او حادثه اى كه يك مقدمه لازم دارد با كارى كه ده مقدمه لازم دارد يكسان نيست و اوّلى آسان و دوّمى مشكل جلوه خواهد كرد ولى درباره صانع توانايى كه با اراده و مشيّت خود به هر ممكن بخواهد، وجود مى بخشد، اين دو نوع كار يكسان است; بنابراين خلق كردن و زنده كردن ميلياردها موجودات بسان آفريدن يك فرد و احياى يك تن است.
اين حقيقت به طور واضح در سخنان امير مؤمنان (عليه السلام)چنين وارد شده است: «وَمَا الْجَلِيلُ وَاللَّطِيفُ، وَالثَّقِيلُ وَالْخَفِيفُ، وَالْقَوِيُّ وَالضَّعِيفُ، فِي خَلْقِهِ إِلاَّ سَوَاءٌ»: (1)
«بزرگ و ريز، سنگين و سبك، نيرومند و ناتوان، در برابر قدرت او يكسانند».

1 . نهج البلاغه: خطبه 180،

212

9. خداوند جسم و مرئى نيست

براهين عقلى و فلسفى به روشنى ثابت مى نمايد كه ذات خدا جسم و جسمانى نيست و هرگز براى او در جهان آفرينش نظير و مانند وجود ندارد.
قرآن مجيد اين حقيقت را با جمله (ليس كمثله شيء): «براى او نظير و مانندى نيست» بيان كرده و ما را به يكى از صفات خداوند كه سرچشمه بسيارى از پيراستگى هاست آشنا ساخته است و دلايل فلسفى و كلامى خدا را بالاتر از آن مى داند كه مرئى گردد و ديده شود، زيرا خداوند جسم نيست كه در زاويه اى قرار گيرد و نورى از وجود او بر ديدگان ما وارد شود.
قرآن براى روشن ساختن راه عقيده صحيح چنين مى فرمايد:(لاَ تُدْرِكُهُ الأَبْصَارُ وَهُوَ يُدْرِكُ الأَبْصَارَ)(انعام/103): «ديدگان، او را نمى بيند ولى او ديدگان را مى بيند».
قرآن مجيد سرگذشت اصرار سران بنى اسرائيل را نقل مى كند و مى فرمايد: آنان به موسى گفتند كه ما به تو ايمان نمى آوريم مگر اينكه خدا را به ما نشان بدهى. موسى از روى ناچارى با سران قوم به «طور» آمده از خدا خواست كه خود را نشان بدهد. خداوند در پاسخ گفت:(لن تراني)(اعراف/143): «هرگز نمى توانى مرا ببينى».(1)
خداوند در پاسخ موسى حرف (لن) را كه براى نفى ابد است به كار مى برد و اين تعبير حاكى است كه رؤيت خدا آرزوى محالى است و هرگز جامه تحقّق به خود نمى پوشد.
هر اندازه قرآن خدا را از صفات مادى تنزيه و پيراسته ساخته است تورات و

1 . ر.ك: بقره/55.

213
انجيل كوشيده اند كه خدا را در رديف موجودات جسمانى قرار داده او را به صورت يك موجود جسمانى معرفى كنند.
بد نيست افسانه اى را كه تورات درباره علل پيدايش زبان هاى مختلف نقل مى كند در اينجا بشنويد. علاوه بر اين بدانيم كه چگونه اين كتاب به اصطلاح آسمانى، موضوع اختلاف زبان ها را افسانهوار تجزيه و تحليل مى كند و متوجه شويم خدايى را كه تورات معرفى مى كند بسان يك موجود مادى است كه گاهى براى سركشى به اوضاع، به زمين فرود مى آيد. اينك متن تورات:
«در تمامى زمين زبان و تكلّم يكى بود و واقع شد هنگامى كه از طرف شرقى مى كوچيدند تا اينكه وادى را در زمين شنعار (بابل) يافتند. در آنجا ساكن شدند و به همديگر گفتند كه بياييد تا خشت ها را بسازيم و آنها را به آتش بسوزانيم و ايشان را خشت به جاى سنگ و گل و چوب به جاى گچ بود و گفتند كه بياييد به جهت خود شهرى و برجى كه سرش به آسمان بسايد بنا كنيم و از براى خود پناهى پيدا كنيم مبادا كه بر روى زمين پراكنده شويم و خداوند به جهت ملاحظه كردن شهر و برجى كه بنى آدميان مى ساختند به زير آمده گفت: اين قوم يكى اند و از براى همگى ايشان زبان يكى است. به كردن اين كار شروع نموده اند و حال از هرچه كه قصد ساختنش دارند چيزى از ايشان منع نمى شود. بياييد زير آييم و در آنجا زبان ايشان را مخلوط نماييم تا آنكه زبان همديگر را نفهمند و خداوند ايشان را از آنجا بر روى تمام زمين پراكنده نمود كه در بنا كردن شهر باز ماندند».(1)
تنها همين كافى است كه اين كتاب را ساخته و پرداخته فكر بشر بدانيم زيرا عقل و خرد نمى پذيرد كه بگوييم خداوند جسم است و روى زمين فرود مى آيد. درست است بگوييم خداوند از ساختن برج بلند ناراحت بود و از عمران

1 . تورات، فصل 1، جمله هاى 1 ـ 8، چاپ سال 1856 معروف به چاپ فاضل خانى.

214
و آبادى و تفاهم مردم خوشحال نبود؟
آيا صحيح است كه بگوييم سرچشمه اختلاف زبان ها تفرقه اندازى خداوند در ميان مردم جهان بود كه همگى در سرزمين بابل زندگى مى كردند؟ در صورتى كه علت اختلاف زبان ها جز فكر خلّاق بشر و نيازمندى هاى روزافزون انسان هاى متفرق و پراكنده در روى زمين و تفهيم مقاصد، علّت ديگرى ندارد.
آيا صحيح است بگوييم كه: در اين كره پهناور فقط سرزمين بابل منطقه زندگى انسان ها بود سپس از آنجا به نقاط ديگر متفرق شدند؟ در صورتى كه به گواهى فسيل هاى انسانى كه از نقاط مختلف جهان به دست مى آيد بشر سال هاى درازى قبل از آن در روى زمين زندگى مى كرده؟

10. معاد از ديدگاه قرآن

اعتقاد به معاد بسان عقيده به خداى جهان در پرتو تكامل علوم و گسترش دانش و بينش بشر، در رديف مسائل روشن و استوار قرار گرفته و هرچه انسان از نظر دانش پيش مى رود، مشكلاتى كه به دست و پاى فكر بشر در گذشته وجود داشت و گروهى را دچار اشكال و ترديد ساخته بود، باز مى گردد.
امروز در پرتو مسئله بقاى ماده و وجود روح مجرّد از ماده به بسيارى از سؤال هايى كه اطراف مسئله معاد وجود داشت، پاسخ علمى گفته شده است و آنچه را كه برخى بر سر راه معاد جسمانى مانع مى پنداشتند به كلى برطرف گرديده است.
عرب در دوران جاهليت به علّت زنگ و غبارى كه بر فطرت او نشسته بود، اعتقاد به معاد را جز دروغ يا جنون، چيزى تصور نمى كرد. قرآن مجيد اين مطالب را از آنان چنين نقل مى كند:
(وَقَالَ الَّذِينَ كَفَرُوا هَلْ نَدُلُّكُمْ عَلَى رَجُل يُنَبِّئُكُمْ إِذَا مُزِّقْتُمْ كُلَّ مُمَزَّق إِنَّكُمْ لَفِي خَلْق جَدِيد * أَفْتَرى عَلَى اللهِ كَذِبًا أَمْ بِهِ جِنَّةٌ)(سبا/ 7- 8).

215
«افراد كافر مى گويند: آيا شما را به مردى راهنمايى كنيم كه مى گويد هنگامى كه ريزريز شديد آفرينش نوى خواهيد داشت؟ آيا اين شخص به خدا دروغ بسته يا جنونى دارد؟»
پاسخ قرآن در اين باره:
قرآن كه براى هدايت عموم آمده است امكان بازگشت به زندگى جديد را از راه هاى گوناگون ثابت نموده است. بيان تفصيلى همه اين طرق، درخور رساله مستقلى مى باشد. اينك به طور اجمال به آنها اشاره مى كنيم:

1. قدرت بى پايان خدا

منكران امكان بازگشت به زندگى نوين درحقيقت منكر قدرت خدا مى باشند و خداى خود را آنچنان كه هست نشناخته اند.
نخست بايد توجه نمود كه برپا كننده رستاخيز همان خدايى است كه اراده قدرت او در هر ممكن نافذ است و با يك اراده و خواست به هر چيزى كه عقلاً محال و ممتنع نباشد، جامه وجود مى پوشاند و قدرت و توانايى او حد و مرزى ندارد. هيچ چيزى نمى تواند مانع از نفوذ اراده او گردد و سلطنت و قدرت هر موجودى در دست اوست.
خداوند در مقام معرفى دامنه قدرت خود چنين مى فرمايد:
(إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ * فَسُبْحَانَ الذِي بِيَدِهِ مَلَكُوتُ كُلِّ شَيْء وَإِلَيْهِ تُرْجَعُونَ)(يس/ 82 ـ 83)
«شأن و كار خداى بزرگ اين است كه هر موقع (تحقّق) چيزى را بخواهد به آن بگويد باش، آن نيز تحقّق مى پذيرد. منزه است خدايى كه سلطنت هر چيزى در دست اوست و به سوى او باز مى گردد».
منكران معاد بايد توجه داشته باشند خدايى كه آفريننده زمين و آسمان و

216
منظومه ها و كهكشان هاست، بار ديگر مى تواند مردگان را زنده كند و لباس حيات بر آنها بپوشاند.

2. توجه به زندگى نخستين

راه دوّم از نظر قرآن براى هدايت منكران معاد توجه دادن آنان به زندگى نخستين و آغاز آفرينش است و از اين طريق مى توان هر نوع ترديد را در موضوع بازگشت به زندگى نوين برطرف نمود، زيرا خدايى كه توانست از هيچ، چيزى بيافريند و به خاك مرده حيات ببخشد بار ديگر مى تواند اجزا و ذرّات بدن مرده را گرد آورده، به آنها زندگى مجددى نيز عطا فرمايد.
قرآن در آيات زيادى روى اين موضوع تكيه نموده مى فرمايد:
(قُلْ يُحْيِيهَا الذِي أَنْشَأَهَا أَوَّلَ مَرَّة وَهُوَ بِكُلِّ خَلْق عَلِيمٌ)(يس/ 79):
«خدايى كه آنان را در آغاز خلقت آفريده است بار ديگر آنها را زنده مى كند و او به اسرار آفرينش هر موجودى عالم و داناست».

3. صحنه رستاخيز در زمين هاى مرده

در هر سال بشر يك بار صحنه زنده شدن زمين ها را با ديدگان خود مشاهده مى كند زيرا همه ساله زمين هاى مرده كه فاقد جنبش و حركت و فروغ حيات نباتى است پس از نزول باران در فصل بهار تجديد حيات نموده زندگى سال گذشته را از سر مى گيرد و سطح زمين با مخمل گياه و علف سرسبز مى شود و برخى از نقاط آن با گل هاى رنگارنگ رنگين مى گردد و زمين مرده و بى تحرك و جنبش، پس از نزول باران رحمت كه آب حيات است، زنده مى شود و به جنبش درمى آيد.
قرآن مجيد در آيات مختلفى بر امكان معاد و تجديد حيات از اين طريق استدلال نموده ريشه شك و ترديد يا نفى و انكار را با نشان دادن نمونه روشنى از تجديد حيات، سوزانده است; چنانكه مى فرمايد:

217
(وَتَرى الأَرْضَ هَامِدَةً فَإِذَا أَنْزَلْنَا عَلَيْهَا الْمَاءَ اهْتَزَّتْ وَرَبَتْ وَأَنْبَتَتْ مِنْ كُلِّ زَوْج بَهِيج * ذَلِكَ بِأَنَّ اللهَ هُوَ الْحَقُّ وَأَنَّهُ يُحْيِي الْمَوْتَى وَأَنَّهُ عَلَى كُلِّ شَيْء قَدِيرٌ)(حج/5ـ6).

4. نمونه هايى از احياى مردگان

روشن ترين گواه بر ممكن بودن چيزى وجود خارجى آن است. قرآن مجيد طى سوره هاى مختلف از كسانى نام مى برد كه پس از مرگ بار ديگر زنده شده اند و از افرادى گفتگو مى كند كه حيات و زندگى را مجدداً از سر گرفته اند. در اين باره كافى است آيه اى را كه درباره تعجّب «عزير» از احياى مردگان نازل شده است به دقّت بخوانيم و در آن تأمّل كنيم:
(أَوْ كَالَّذِي مَرَّ عَلَى قَرْيَة وَهِيَ خَاوِيَةٌ عَلَى عُرُوشِهَا قَالَ أَني يُحْيِي هَذِهِ اللهُ بَعْدَ مَوْتِهَا فَأَمَاتَهُ اللهُ مِائَةَ عَام ثُمَّ بَعَثَهُ قَالَ كَمْ لَبِثْتَ قَالَ لَبِثْتُ يَوْمًا أَوْ بَعْضَ يَوْم قَالَ بَلْ لَبِثْتَ مِائَةَ عَام...)(بقره/ 259):
«يا بسان آن كسى كه از كنار دهكده ويرانه اى عبور كرد كه سقف هاى آن فروريخته ساكنان آنجا هلاك و نابود شده بودند. با خود گفت: چگونه خداوند اين افراد را كه در كام مرگ فرورفته اند زنده خواهد كرد؟ خداوند ـ براى قدرت نمايى ـ جان او را در همان جا گرفت و پس از صد سال او را زنده كرد و به وى خطاب كرد: چند مدّت در اينجا بودى؟ گفت: يا روز. يا نيم روز خطاب آمد: بلكه صد سال در اين نقطه توقف داشتى...».
ذيل آيه حاكى است كه خداوند نه تنها او را زنده كرد بلكه الاغ او را كه در گوشه بيابان افتاده بود و جز استخوانى از او باقى نمانده بود زنده كرد. در پايان آيه چنين نتيجه مى گيرد:(اعلم انّ الله على كلّ شيء قدير): «مى دانم خداوند بر همه چيز قادر است».

218

5. سرگذشت اصحاب كهف

سرگذشت خفتگان شهر افسوس در ميان كتاب هاى آسمانى براى اوّلين بار در قرآن وارد شده است و علّت آن، اين است كه در اين حادثه در ميان سال هاى 249 - 251 ميلادى در زمان دقيانوس كه مردم فرنگ به او «كيوس» مى گويند، رخ داده است. طبعاً چنين حادثه اى نمى تواند در تورات و انجيل وارد شود.
قرآن از پناهندگى گروهى از جوانان حقيقت جو به غار گزارش مى دهد در حالى كه مى گفتند: خداوندا رحمتت را براى ما نازل بفرما و ما را به راه راست هدايت بنما.
قرآن مى گويد: «ما پرده اى بر گوش آنان افكنديم و آنان را در خواب گران و سنگينى فروبرديم; سپس آنها را بيدار ساختيم تا روشن گردد كه كدام يك از آن دو گروه در تعيين مقدار خواب راستگو هستند».(1)
بعداً چنين مى فرمايد:
(وَكَذَلِكَ أَعْثَرْنَا عَلَيْهِمْ لِيَعْلَمُوا أَنَّ وَعْدَ اللهِ حَقٌّ وَأَنَّ السَّاعَةَ لاَ رَيْبَ فِيهَا)(كهف/ 21):
«ديگران را از سرگذشت اعجاب انگيز آنان باخبر ساختيم تا بدانند وعده الهى برحق و پابرجاست و در رستاخيز شك و ترديدى نيست».
قرآن يادآورى مى كند كه مقدار خواب آنان سيصد و نه سال بوده است.(2)
به طور مسلّم چنين خواب طولانى در گوشه غار بدون اينكه آب و غذايى به آنان برسد شبيه مرگ بوده و از حدود خواب طبيعى بيرون مى باشد. خوابى بوده است

1 . كهف/ 10 ـ 20.
2 . روايتى كه از امير مؤمنان وارد شده است حاكى است كه اين مقدار از سال مربوط به سال هاى قمرى مى باشد و از نظر سال هاى شمسى سيصد سال بوده است.

219
كه فعاليت هاى طبيعى تقريباً متوقف بوده و تنها يك شعله بسيار كم فروغى در كانون وجود آنان روشن بود. به طور مسلّم يك چنين خواب، دست كم از مرگ ندارد و حفظ و نگاهدارى يك چنين گروه در گوشه غار از گزند حوادث سپس بيدار كردن آنها شبيه زنده كردن مردگان است.
اينها اصول و طرقى است كه قرآن براى اثبات امكان معاد و تجديد حيات در روز رستاخيز يادآور شده و از اين طريق باب شك و ترديد را به روى شكاكان و مغرضان بسته است. بحث مبسوط و گسترده در مورد هريك از راه ها از هدف بحث ما بيرون مى باشد.
بحث درباره معارف عقلى قرآن، بيش از آن است كه در كتابى جاى بگيرد. شايد براى آشنايى خوانندگان گرامى همين اندازه كافى است.
قم ـ حوزه علميه
جعفر سبحانى
2 ربيع الأول 1398

220

فهرست مطالب

پيش گفتار   …3
قرآن معجزه جاويدان يا كتاب قرن ها و عصرها   …3
دعوتى جديد و آيينى نو   …7
   مشخصات آيين اسلام و ديگر اديان   …8
   راه شناسايى پيامبران   …10
   قرآن معجزه جاويدان پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)   …11
   افسانه به جاى معجزه   …12
   چرا پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله) با قرآن تحدّى نمود؟   …14
   معجزه بايد هماهنگ با فن رايج زمان باشد   …15
   فن رايج در شبه جزيره عربستان   …16
   اينك متن سؤال و جواب   …18
   پاسخ ديگر به سؤال پيشين   …19
   امتيازات ديگر قرآن   …21
   معجزه چيست؟   …24
   1 . ادعاى نبوت   …24
   2 . دعوت به مقابله   …24
   3 . ناتوانى مردم از مقابله   …26
1. اعجاز قرآن از نظر فصاحت و بلاغت   …28
   دو امتياز بزرگ قرآن   …28
   1 . زيبايى الفاظ   …29
   2. عظمت معانى   …31
گواهى هاى تاريخى بر ناتوانى عرب از مقابله با قرآن   …35
   الف) داورى وليد درباره قرآن   …36
      لا يشبه كلام الإنس و الجنّ:   …38
      و انّ فيه لحلاوة   …40
      و انّ فيه لطلاوة   …40

221
      و انّ أعلاه لمثمر   …40
      و انّ أسفله لمغدق   …40
      و انّه يعلو و لا يعلى عليه   …40
   ب) داورى عتبة بن ربيعه   …41
   ج) داورى دوّم «وليد»   …42
   د) جلوگيرى از شنيدن قرآن   …43
   هـ) قضاوت طفيل درباره قرآن   …45
   و) پيامبر و آهنگر رومى   …47
   محور تحدّى قرآن در رسالت چه بود   …48
   پاسخ يك سؤال   …50
قرآن و بليغان عرب   …52
   سرگذشت چهار دانشمند عهد عباسى   …54
   موقعيت قرآن نزد بليغان عرب   …56
   قرآن و لبيد بن عامر   …58
   اعتراف كعب بن زهير   …59
   اعتراف يك دانشمند مسيحى   …60
   سخنى از امير مؤمنان (عليه السلام)   …61
آيا در طول تاريخ با قرآن معارضه شده است؟   …62
   گروه نخست   …63
      مسيلمه كذّاب   …63
      طليحة بن خويلد اسدى   …69
      اسود عنسى   …70
      سجاح   …71
      نضر بن حارث   …71
   گروه دوّم   …72
      عبداللّه بن مقفع   …72
      ابن راوندى   …73
      احمد بن حسين   …74

222
      ابوالعلا معرى   …75
2. اعجاز قرآن از نظر هماهنگى در اسلوب و بيان   …78
3. اعجاز قرآن از نظر هماهنگى در مضمون   …82
4. اعجاز قرآن از ديدگاه تاريخ   …84
   قرآن و عهدين   …84
داورى خرد درباره پيامبران   …88
   سيماى نوح(عليه السلام) در تورات   …90
   قيافه نوح (عليه السلام) در قرآن   …90
   چهره ديگر از نوح (عليه السلام) در قرآن   …91
   صبر و بردبارى نوح (عليه السلام)   …93
   سيماى ابراهيم (عليه السلام) در تورات و قرآن   …94
   سيماى ابراهيم(عليه السلام) در قرآن   …95
   لوط (عليه السلام) از ديدگاه تورات و قرآن   …97
   لوط از ديدگاه تورات   …98
   فضايل اخلاقى لوط و دختران او در قرآن   …99
   سيماى يعقوب (عليه السلام) در تورات و قرآن   …100
   سيماى ديگر يعقوب در تورات   …101
   سيماى يعقوب (عليه السلام) در قرآن مجيد   …103
   سيماى داود و سليمان (عليهما السلام) در عهد قديم و قرآن   …105
   سيماى داود(عليه السلام) در قرآن مجيد   …105
   سيماى سليمان (عليه السلام) در عهدين   …108
   بتكده هاى سليمان ويران مى شود   …110
   سيماى سليمان (عليه السلام) در قرآن   …111
   سيماى مسيح (عليه السلام)در قرآن   …113
   سيماى مسيح (عليه السلام) در انجيل   …115
5. اعجاز قرآن از ديدگاه قانونگذارى   …118
مشخصات قوانين اسلامى   …120
امتياز نخست: با هر تمدن صحيح انسانى سازگار است   …121

223
امتياز دوّم: قوانين قرآن با مقتضيات فطرت هماهنگ است   …124
   انسان داراى اصول ثابتى است   …127
   نمونه هايى از درخواست هاى فطرى   …129
امتياز سوّم: واقع بينى و ژرف نگرى در تشريع   …134
امتياز چهارم: ميانه روى در تشريع   …137
امتياز پنجم: قوانين اسلام از ضمانت اجرايى كامل برخوردار است   …141
   عامل نخست: نيروى بازدارنده از گناه يا نيروى انتظامى   …142
   الف) نظارت عمومى   …143
   ب) ايمان به خدا و اعتقاد به سراى ديگر   …144
   عامل دوّم: مجازات متخلفان   …146
   پاداش ها   …147
امتياز ششم: گسترش قوانين اسلام   …149
6. اعجاز قرآن از نظر خبرهاى غيبى   …151
      جهان ماوراى طبيعت   …151
      اسرار آفرينش   …152
      تشريح اوضاع ملل گذشته   …152
      گزارشى از حوادث آينده   …153
      ناتوانى بشر از معارضه با قرآن   …154
      روم مغلوب پس از اندى پيروز مى گردد   …154
      خدا حافظ و نگهبان تو است   …157
      تو به زادگاه خود باز مى گردى   …161
      مسلمانان وارد مسجدالحرام مى شوند   …162
      مردم به آيين اسلام روى مى آورند   …163
      در اين نبرد گروهى كشته مى شوند و گروهى فرار مى كنند   …164
      اين مرد با حالت كفر مى ميرد   …167
      وليد نيز با حالت كفر مى ميرد   …168
      قرآن را از دستبرد صيانت مى كنيم   …168
7. اعجاز قرآن از ديدگاه دانش هاى امروز   …170

224
   قرآن كتاب علوم طبيعى نيست   …172
   قرآن و جاذبه عمومى   …173
   پايه گذاران هيئت جديد   …173
   قرآن و كرويت زمين   …177
   قرآن و نيم كره ديگر زمين   …179
   قرآن و حركت محدود اجرام آسمانى   …180
   قرآن و حركت زمين   …184
   زوجيت در گياهان   …189
   بررسى لفظ زوجيت از نظر لغت   …191
   تاريخ پيدايش نظريه زوجيت در گياهان   …192
   زوجيت عمومى در همه موجودات جهان   …193
8. اعجاز قرآن از ديدگاه معارف عقلى   …194
   الف) خداشناسى و مسئله فطرت   …195
   ب) ابطال تثليث در قرآن   …196
   ج) يكتاپرستى از ديدگاه قرآن   …198
   توضيح برهان نخست   …199
   توضيح برهان دوّم   …200
   برهان سوم بر يگانگى خداوند   …201
   احاطه وجود خداوند بر جهان   …203
   صفات خدا در قرآن   …205
   احاطه علم خدا   …208
   وسعت جهان آفرينش   …209
   عظمت قدرت خدا   …211
   خداوند جسم و مرئى نيست   …212
   معاد از ديدگاه قرآن   …214
   قدرت بى پايان خدا   …215
   توجه به زندگى نخستين   …216
   صحنه رستاخيز در زمين هاى مرده   …216

225
   نمونه هايى از احياى مردگان   …217
   سرگذشت اصحاب كهف   …218
فهرست مطالب   …220
 
Website Security Test