welcome to official website of Grand Ayatollah Sobhani
فارسی العربیة
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی گالری تصویر استفتائات اخبار قاموس المعارف ریحانة الأدب

نام کتاب : داروينيسم يا تكامل انواع نقد و تحليل*
نویسنده :آیت الله سبحانی*

داروينيسم يا تكامل انواع نقد و تحليل

صفحه 1
بسم الله الرحمن الرحيم

صفحه 2

صفحه 3
داروينيسم يا تكامل انواع نقد و تحليل

صفحه 4

صفحه 5
سلسله مسائل جديد كلامى
      8
داروينيسم يا تكامل انواع نقد و تحليل
تأليف
آية الله جعفر سبحانى
از انتشارات مؤسسه امام صادق (عليه السلام)

صفحه 6
اسم كتاب: داروينيسم يا تكامل انواع نقد و تحليل
نگارش: آية الله جعفر سبحانى
چاپخانه: مؤسسه امام صادق (عليه السلام)
چاپ: اوّل
تاريخ: 1386 / 1428 هـ
تعداد: 2000
ناشر: مؤسسه امام صادق (عليه السلام)

صفحه 7

مقدمه از دانشمند محترم آقاى سيد هادى خسروشاهى

امروز مسأله مهمى كه در اجتماع اسلامى ما ـ مانند همه اجتماعات بشرى ـ مطرح است، اين است كه راه نجات نسل جوان از بحران هاى فكرى و ابهام هاى عقيدتى چيست؟
ظاهراً همه در اين جواب متفق القولند كه نشان دادن يك مكتب فكرى و عقيدتى جامع الاطراف و زنده، كه گشاينده عقده ها و ابهام هاى انديشه نسل جوان باشد، تنها راه نجات است. با توجه به اين حقيقت انكار ناپذير، بايد پرسيد كه: آيا كتاب ها و نوشته هاى به اصطلاح قديمى مى تواند پاسخگوى نيازمندى هاى فكرى نسل جوان باشد؟ آيا راهنماى جوانان نورس مثلاً در مسائل جنسى، هنوز بايد مطالب «زهر الربيع» باشد؟ آيا نگهبان اخلاقى پسران و دختران امروزى، پند و اندرزهاى «گلستان» و «اخلاق مصور» و مواعظى از قماش مواعظ «عنوان الكلام» و «جامع التمثيل» تواند بود؟ و از همه بالاتر! آيا با نوشتن «خواص برگ كلم در اسلام»! و يا شرح دادن خصلت تقويتى هويج! يا عوارض ناشى از خوردن بادمجان! و يا نقل اين مطالب سطحى از اين كتاب و آن كتاب و نشر آن به عنوان «خلاصه دين اسلام» يا هر عنوان ديگرى1 مى توان فكر و عقيده استوارى بين جوانان ايجاد كرد؟
بدون تعارف و با كمال صراحت بايد گفت: كتاب ها و نوشته هاى قديمى مربوط به دوران كهن ـ منهاى اصول فكرى و ذخائر دست نخورده ما كه در متون اصيل كتب معتبر و پر مايه ما همچنان مضبوط و محفوظ است ـ هرگز نمى تواند پاسخگوى اشكالات نسل نو بوده و گشاينده عقده ها و ابهام فكرى دانشجويان و جوانان ما باشند.
در خلأ فكـرى موجود، كه زمينـه تغـذيه درست و سپس بهـره بـردارى صحيح، كاملاً آماده اسـت به جـاى اين كه ما بـا درك و شنـاخت حقيقت اسلام و نشـر جهان بينى جامع الاطراف آن در ميان جـوانان، پيش بـرويم و به نفـع اسلام و سـود بشريت استفـاده كنيم «نئوكلنياليسم»(استعمار نوين) با ايجاد مذاهب و مكاتب منحط و ارتجاعى «كمونيسم» يا نشر فلسفه «ماركسيسم ـ لنينيسم» و «كاپيتاليسم»، يا جعل فلسفه هايى از قبيل «پراگماتيسم» امريكايى و «اگزيستانسياليسم» فرانسوى و غيره به فعاليت و كوشش خستگى ناپذيرى برمى خيزند و در نتيجه جوانان ـ بالخصوص آنها را كه سفرى هم به غرب كرده اند ـ به سوى خود مى كشانند، به طورى كه امروز ديگر از سنت ها و رسوم اسلامى كوچك ترين نمونه و اثرى در ميان آنان ديده نمى شود و جوانان سرزمين هاى اسلامى در انديشه و كار، در زندگى و تظاهر، مى خواهند به مثابه يك جوان غربى از قماش جوانان ولگرد و به اصطلاح «اگزيستانسياليست»ها ، «بيتل»ها، «هيپى»ها و... باشند و البته فرهنگ غير سالم اجتماع فاسد، و از همه بيشتر عدم وجود ميدان اجتماعى براى كوشش هاى دسته جمعى، و نشان دادن استعداد ذاتى و نبوغ فطرى، دست به دست هم داده و باعث شده اند كه جوانان كشورهاى ما بيش از

1 . از اين قماش كتاب ها كه مايه علمى نمى خواهد ، زياد است و تعجب آنجاست كه آگهى هاى تبليغى اين كتاب ها را در خيابان اسلامبول و لاله زار تهران بر در و ديوار سينماها و اغذيه فروشى ها هم چسبانيده اند.

صفحه 8
پيش به سوى فساد و انحطاط، ورشكستگى و سقوط اخلاقى كشانده شوند.
در اين ميان گروهى هم كه ظاهراً وابسته به اسلام هستند، با هر چيز نوى مخالفت مىورزند و اين چيز نو، گاهى علم، وقتى صنعت و اختراع جديد ـ حتى از قبيل برق و اتومبيل ـ و گاهى هم نفس «فرضيه جديد» است! يكى از فرضيه هايى كه در كشور ما اوّلاً بدون درك و ارزيابى صحيح مورد سوء استفاده قرار گرفته و به مثابه وسيله كفر و الحاد به كار رفته، و ثانياً از طرفى هم باز بدون تجزيه و تحليل علمى مورد هجوم و حمله قرار گرفته، تئورى تكامل و نظريه «چارلز داروين» است.
به طور كلى «داروينيسم» در ميهن ما از طرف گروه هاى مادى، به عنوان سند خلل ناپذيرى بر ضد خداشناسى به كار رفته و حتى گاهى در مدارس به وسيله دبيران علوم طبيعى، از آن به عنوان يك سلاح ضد دين استفاده شده1... و از طرف گروه ديگرى كه فقط با «چماق تكفير» مجهز و مسلح هستند مورد حمله و هجوم قرار گرفته است، بدون آن كه اساس آن مورد تحقيق و بحث قرار گيرد و يا با انتقاد علمى از اشكالات حاصله از آن، جواب داده شود.
مترجمان ما فرضيه «داروين» را ترجمه كرده و در اختيار جوانان مى گذارند، بدون آن كه به موازات نشر آثار «داروين» يا هواداران «داروينيسم»، آثار علمى و نوشته هاى دانشمندان مخالف را كه به طور علمى و منطقى از «داروينيسم» انتقادهايى كرده اند،ترجمه كرده و منتشر سازند.
در قبال اين اقدام، گروهى هم فقط مى توانند به تئورى «داروين» حمله كنند و آن را كفر و الحاد بشمرند، بدون آن كه مطالعه كنند و بحثى علمى در اين زمينه مطرح سازند و جالب تر اين كه فرزندان همين گروه! در دبيرستان ها و سپس در دانشگاه ها، «داروينيسم» و آخرين نظريات به اصطلاح علمى را در اين زمينه به شكل وسيعى مى خوانند و در اطراف آن مطالعه مى كنند و لااقل ده ها كتاب فارسى در اين زمينه مى بينند....2
بديهى است كه واكنش اين امر جز شكست مهاجمين و تزلزل مبانى فكرى و دينى نسل تحصيل كرده، چيز ديگرى نمى تواند باشد.
صريح تر بگوييم: در سرزمين هاى به اصطلاح اسلامى به جاى بحث درباره اوضاع روز، مسائل اجتماعى و جهانى و به جاى مطرح ساختن اساس و اصول مكتب اسلام و بحث در اطراف مسائل زنده و جاويد آن، در لزوم مبارزه بر ضد خودكامگى و استعمار سياه و ظلم و ستم آن يا به جاى ايجاد شرايط يك تحول بنيادى در تمام شئون زندگى و جامعه كهنه و پايه هاى پوسيده و اساس متزلزل آن ـ قبل از آنكه ديگران در اين فكر باشند! و عمل كنند ـ ... در محافل ما هنوز گفتگوهاى بى ثمر، نزاع هاى شخصى، داد و قال هاى بيهوده مدرسه اى، و نقل خواب هايى كه ديده شده!، مانند دوران هاى گذشته ادامه دارد و يا بحث بر سر اين است كه «ادوجن» چه صيغه اى است!!...
و چون علماى واقعى ما به وظيفه خود آن چنان كه لازم بود نتوانسته اند عمل كنند، جوانان و

1 . دكتر «محمود بهزاد» كه درباره نظريات «داروين» چند كتاب ترجمه يا تأليف كرده است در مقدمه كتاب «داروينيسم» چاپ پنجم، صفحه 75 و 76 صريحاً مى نويسد كه خود «داروين» خداشناس بوده است:(...«داروين» چنانچه از نوشته هايش برمى آيد، به هيچ وجه نفى صانع نمى كند. «داروين» كليه تكاليف مذهبى «پروتستان ـ ارتودوكس» را كه از آن پيروى مى كنند تا خاتمه عمر انجام مى دهد...).
2 . مثلاً كتاب هاى «مقالات داروين و عقايد او» از «حسين گل گلاب» و «بيولوژى» و «قرن داروين» و «داروينيسم» و «راز وراثت» از دكتر «محمود بهزاد» و «پيدايش و تكامل موجودات» از «شايگان» و «فرضيه هاى تكامل» از «شاپور رواسائى» و «بنياد انواع» از «داروين» ترجمه «شوقى» و «بنياد انواع» از «گوبينو» ترجمه «حسينى نژاد» و «ميمون هاى آدم نما» و «عقايد داروين» و «دانش ژنتيك» از «نصراللّه باب الحوائجى» و ده ها كتاب ديگر....

صفحه 9
نويسندگان امروزى هنگامى كه خواسته اند نظريه اسلام را مثلاً در زمينه تطور و تكامل بدانند، به نوشته افرادى مانند«شيخ محمد مردوخ» كردستانى در كتاب «رموز آفرينش» استناد جسته و آن را نظريه دانشمندان اسلامى! درباره تطور جانداران دانسته اند. ملاحظه بفرماييد آقاى مردوخ چنين نوشته اند:
«ابتدا ما تنومند و بلند قد و مهيب و داراى پنجه ها و ناخن هاى دراز و پشم و موى ژوليده بوديم. در راه رفتن هم دست را زمين مى گذاشتيم و كمتر مى توانستيم سر پا راه برويم. استخوان آخر فقرات ما دليل اين است كه دم داشته ايم كه به مرور دهور بالاخره استخوان آن در زير پوست پنهان گرديد كه حالا بى دم محسوب مى شويم»!!1
آرى در سايه غفلت دانشمندان ما، عده اى ، به اظهار نظر پرداخته اند، و نويسندگان جوان هم نوشته هاى بى پايه آنها را نظريات دانشمندان اسلامى!! دانسته اند.
به جرأت مى توان گفت: از روزى كه تئورى «داروين» در كشورهاى اسلامى منتشر شده، از طرف علماى اسلامى كتاب مستدل و مستقلى در اين زمينه منتشر نشده است. بلكه فقط در كتاب «فيلسوف نماها» از استاد «ناصر مكارم» و در «قصص قرآن» ـ از دانشمند محترم آقاى «صدر بلاغى» بحث هايى به تناسب موضوع آمده است.
در اين ميان تنها، مرحوم«شيخ محمدرضا اصفهانى» (1286ـ1362ق) تحت عنوان «نقد فلسفه داروين» كتابى در دو جلد و 500صفحه به عربى نوشته كه در سال 1331هجرى قمرى، يعنى متجاوز از نيم قرن پيش در عراق چاپ شده است. مؤلف كتاب «نقد فلسفه داروين» با درك روح زمان در اين كتاب ضمن انتقاد از نظريه «داروين»2 چنين مى نويسد: «...اساس فلسفه نشوء و ارتقاء ـ مگر در آنجا كه تضادى با ضروريات دينى داشته باشد ـ منافاتى با دين ندارد، براى آن كه آنچه ما بايد به آن معتقد باشيم، آن است كه همه موجودات، با همه انواع و اقسامى كه دارند، مخلوق آفريدگار توانا و دانا و يكتايى هستند كه از روى قصد و اختيار آنان را آفريده است ـ چنان كه در همه اديان چنين آمده است.
اما كيفيت خلقت و اينكه اين انواع به طور مستقل و جداگانه خلق شده و ابتدا به وجود آمده اند و هيچ گونه تغييرى در چگونگى آفرينش نخستين آنان بوجود نيامده، و اين مسئله اى است كه درباره آن نص صريحى از قرآن و يا دليل متواترى از سنت ـ اخبار ـ وارد نشده است.
بنابراين خواه آبا و اجداد شتر، شتر باشند يا قورباغه هايى كه در آب شناور بوده اند، و يا جد اعلاى فيل، فيل باشد يا مرغى كه در هوا پرواز مى كرده است! در دلايل خلقت آنان و ظهور دلالت آنان بر وجود صانع، خللى ايجاد نمى شود. و بنابراين، سرور و شادى گروهى براى استفاده از آن در دفاع از الحاد و كفر از شگفت انگيزترين كارها است...».3
پس از انتشار اين كتاب، در نيم قرن پيش، به موازات پيشرفت دانش ژنتيك، و نشر آثار روز افزون هواداران «داروين» ، ما چه كرده ايم؟... كدام كتاب و نشريه اى را منتشر ساخته ايم و در مقابل سؤال

1 . عقايد «داروين» و «دانش ژنتيك» صحيح از «نصراللّه باب الحوائجى» چاپ تهران، صفحه 20 بحث نظريه اسلام.
2 . البته از نقطه نظر علمى درباره كتاب قضاوت نمى كنيم، بلكه به نكته اى كه استشهاد جسته ايم، توجه فرماييد.
3 . نقد فلسفه «داروين» جلد اول، صفحه 16 و 17.

صفحه 10
نسل جوان در اين موضوع چه پاسخى داشته ايم؟...
چندى پيش كه به تبريز رفتم، دانشجويى مسلمان به نام «رزاقى» از من پرسيد كه نظريه اسلام درباره تكامل چيست و ما اگر بخواهيم با اين موضوع آشنا شويم به چه كتاب يا چه مقامى در تبريز رجوع كنيم؟ و سپس افزود كه ما در دبيرستان آخرين نظريات مربوط به «داروينيسم» را توسط دبيرهاى علوم طبيعى شنيده ايم ولى نمى دانيم كه اسلام چه نظريه اى در اين باره دارد؟
پس از مختصرى مذاكره با وى و معرفى چند كتاب و مقاله، مطالعه بحث استاد «جعفر سبحانى» را كه اخيراً درباره «داروينيسم» نوشته شده بود نيز به وى پيشنهاد كردم، ولى بعداً به نظرم آمد كه بحث دانشمند معظم استاد «جعفر سبحانى» را كه يكى از مدرسين حوزه علميه قم و از مفاخر ما به شمار مى روند، مستقلاً و به شكل كتابى منتشر سازيم تا استفاده آن همگانى گردد. و اكنون خوشوقتيم كه اين كتاب منتشر مى شود و اميدوارم كه مورد استفاده نسل جوان قرار گيرد.
سيد هادى خسروشاهى
1343شمسى

صفحه 11
بسم الله الرحمن الرحيم

پيش گفتار مؤلّف

ريشه هاى مسأله تكامل انواع را، در فلسفه يونان باستان بايد جست، و در ترجمه هايى كه از فلسفه يونانى شده و در جمله هايى كه از دانشمندان آنجا نقل گرديده است، موضوع اشتقاق انواع به چشم مى خورد. بنابراين«غرب» در طرح اين مسأله مبتكر نيست. اگر چه در اقامه دلايل و جمع شواهد پيشگام مى باشد، ولى زيرسازى اين مسئله به دانشمندان يونان باز مى گردد.
در تحولات علمى «غرب» كه جهانى نوين ساخت و اكثر مسائل فلسفى و علمى را از نو پايه گذارى كرد، مسأله تكامل انواع در قرن هفدهم مطرح گرديد و طرفدارانى جدى در ثبات انواع، پيدا كرد و عده انگشت شمارى به طور شك و ترديد و يا ظن و تخمين، تطور انواع را ترجيح دادند.1
نخستين كسى كه فرضيه تحول را با روش علمى تشريح و اساس آن را روى اصول طبيعى، بيان كرد و در حقيقت تحول بزرگى در طرز تفكر دانشمندان طبيعى بوجود آورد، دانشمند معروف فرانسه «لامارك»(1744 ـ1829) و پس از وى «چارلز داروين»(1809ـ 1882) دانشمند انگليسى بود و در حقيقت بايد اين دو دانشمند را قهرمان تحول انواع ناميد.
بيشتر اصول چهارگانه «داروين» در نوشته هاى «لامارك» موجود است و روى اين جهت بايد پايه گذار واقعى را «لامارك» شمرد و بسيار دور از انصاف است كه نام او را از صفحات سير علمى تطور انواع در ادوار مختلف، حذف نمود.
مع الوصف، موضوع تكامل انواع و يا به عبارت روشن تر، فرضيه تكامل، به نام «داروين» تمام شد. به طور «تداعى معانى» هر موقع نام «داروين» در محافل علمى به ميان بيايد، فوراً فرضيه تكامل در نظر ترسيم مى شود. حتى كار به جايى رسيده است كه در عنوان كردن فرضيه تحول انواع، از لفظ «داروينيسم» استمداد مى جويند، گويا لفظ «داروين» آن معناى علمى خود را از دست داده است و به معنى تازه اى (تحول انواع) نقل شده است.
اين اشتهار در ميان دانشمندان از آن جهت است كه «لامارك» فرضيه تحول را زمانى پيش كشيد، كه جهان علمى و محيط دانشگاه هاى آن روز، آماده پذيرش و هضم چنين مسأله اى نبود، و از اين نظر در نطفه خفه گرديد، و مورد توجه محافل علمى قرار نگرفت. ولى هنگامى كه «چارلز داروين» فرضيه تكامل را عنوان كرد، بيشتر گره هاى علمى از هم گشوده شده و علوم طبيعى پيشرفت هاى قابل ملاحظه اى كرده بود و جهان دانش،آمادگى پذيرش چنين فرضيه اى را داشت. روى اين جهت «چارلز داروين» پايه گذار تحول انواع و قهرمان اين داستان معرفى گرديد.

تكامل انواع و اعتقاد به خدا

در اين كتاب، تئورى تكامل انواع به طور واضح و دور از هرگونه اصطلاحات پيچيده علمى مورد بررسى قرار گرفته است، و نتيجه بررسى اين شده كه مسأله «تحول انواع» فرضيه اى، بيش نيست. حتى آخرين نظريه طرفداران اشتقاق انواع، كه تحول را بر اساس «جهش» مى دانند با آن همه ادعايى كه هواداران تكامل درباره آن دارند، هنوز فرضيه اى بيش نيست، و گام از دايره «تئورى» فراتر

1 . به كتاب هاى «داروينيسم» تأليف دكتر «محمود بهزاد» و «بنياد انواع» اثر «گوبينو» مراجعه شود.

صفحه 12
ننهاده است.
ولى قابل توجه اين كه دانشمندان مادى، هواداران مكتب «ماتريالييسم ديالك تيك» از اين فرضيه علمى، به عنوان يك حربه علمى، بر ضد خداپرستان استفاده كرده اند، در صورتى كه نه تحول انواع، مخالفتى با اصول خداشناسى دارد و نه ثبات انواع از دلايل خداشناسان مى باشد، بلكه هر دو طرف مسأله، نسبت به اثبات صانع،يكسان است. زيرا بزرگ ترين برهان توحيد و روشن ترين دليل براى اثبات صانع، همان برهان نظم در جهان هستى است، و آشكارا دلالت دارد كه اين جهان روى نقشه و تدبيرى آفريده شده و معلول تصادف و بخت و اتفاق، نيست.
نظم در جهان جانداران مورد اتفاق است، خواه اساس آن، تحول و اشتقاق انواع باشد، يا ثبات وجود آنها، و به عبارت روشن تر، اصول چهارگانه «داروين» آشكارا، گواهى مى دهد كه جانداران روى نظام خاصّى آفريده شده، و روى نظم و انتظام مخصوصى رو به تكامل گذارده اند. و به قول مرحوم «فروغى»: فرضيه «داروين» مسجل مى كند كه جهان روى نظام مقرر و محفوظ است، و اين بهترين دليل است كه در نظام هستى هرج و مرج نيست و به قول معروف دنيا صاحبى دارد.1
يكى از اشتباهات بزرگ مادى ها، اين است كه تصور كرده اند: اصول خداپرستى بر اساس ثبات انواع، استوار است و گرايش به تحول انواع، پايه هاى خداشناسى را متزلزل مى سازد. در صورتى كه اين سخن انديشه اى بيش نيست و هرگز اصول خداشناسى به هيچ كدام بستگى ندارد. و هر دو مكتب در نظر خداشناس يكسان است، زيرا تكيه گاه او فقط و فقط نظم در جهان هستى است و اين موضوع در هر دو نظريه محفوظ مى باشد.

«داروينيسم» و كتاب هاى آسمانى

كتاب هاى آسمانى درباره تطور يا ثبات انواع (غير انسان) سخنى ندارند. امّا ظواهر قرآن مجيد و توراتى كه فعلاً در دست است درباره انسان اين است كه خداوند جهان، انسان را از گل آفريد، و اين تفسير با فرضيه تكامل انواع درباره انسان، كه مدعى است انسان مراحلى را طى نموده تا انسان شده است، سازگار نيست. زيرا ظواهر غير قابل انكار قرآن اين است كه انسان را از گل آفريده و حلقه هايى در اين مبانى وجود ندارد.
ولى با اين همه هرگاه فرضيه تحول انواع در آينده، رنگ علمى به خود گرفت و روى دلايل قطعى و روشن ثابت شد كه انسان كنونى، پس از تحولات جوهرى و تبدلات نوعى، موجود دو پا و صاحب نفس ناطقه شده است و اين ثبوت به مرحله اى رسيده كه مسأله تحول انواع را در شمار مسائل قطعى و روشن كه جاى هيچ گونه انكار نباشد وارد ساخت، در اين صورت، ظواهر قرآن طورى نيست كه قابل تأويل و تفسير نباشد زيرا مى توان گفت: اينكه خداوند فرموده انسان را از گل آفريده است، هرگز منافات ندارد كه ميان گل و انسان شدن مراحلى بوده كه خداوند به آنها اشاره و يا تصريحى نفرموده است. و هرگز سكوت، گواه بر نبودن واسطه نيست، زيرا ممكن است در حالى كه ريشه هستى انسان گل باشد ولى از مبدأ وجود انسان تا به اين حد انسانى، مراحل و حلقه هايى وجود داشته باشد كه قرآن كريم روى مصالحى به آنها، اشاره و تصريحى ننموده است.

1 . «سير حكمت در اروپا» بخش «فرضيه داروين».

صفحه 13
ولى چنان كه گفته شد فرضيه تحول تاكنون جز داستان و خيال علمى چيزى نيست و آينده را خداوند بهتر مى داند.
اين كتاب به طور اختصار بحثى در اين زمينه دارد كه براى سومين بار چاپ مى شود تا كسانى كه آشنايى با نظريه تكامل انواع ندارند اطلاعاتى به دست آورند.
بحث بيشتر و مفصل تر به وقت ديگر موكول مى شود.
قم ـ جعفر سبحانى
پاييز 1343

صفحه 14

بخش نخست

داروينيسم در ادوار گذشته


صفحه 15

داروينيسم در ادوار گذشته

دير زمانى است كه مسأله تحول و تكامل انواع در جوامع علمى مورد بحث و نقادى قرار گرفته و مكتب هاى مختلفى را به وجود آورده است. با اين كه موضوع اشتقاق نوعى از نوع ديگر، در فلسفه يونان باستان مطرح بود، مع الوصف پيش از قرن نوزدهم به صورت يك مسأله علمى مطرح نشده بود.
نخستين كسى كه فرضيه تحول انواع را با روش علمى تعقيب كرد، چنان كه به طور مشروح بيان خواهيم كرد، «لامارك»(1744ـ 1829) دانشمند معروف فرانسوى بود، پس از وى «چارلز داروين»(1809ـ 1882) دانشمند معروف انگليسى قهرمان داستان تكامل انواع گرديد، و با پيشرفت علوم، مكتب هاى ديگرى به نام هاى: «نئولاماركيسم» و «نئوداروينيسم» به وسيله جمعى از دانشمندان بوجود آمد، ولى سير علوم، تمام فرضيه ها را مردود و مطرود شناخت.
آنچه امروز در محافل علمى مطرح است و طرفداران جدى دارد، همان تحول و تكامل انواع بر اساس جهش است كه در قسمت دوم اين كتاب مشروحاً بيان خواهد شد.
روش ها و تئورى ها و فرضيه هاى ديگرى كه تكامل را پيوسته و تدريجى مى دانند، ارزش علمى خود را از دست داده اند، آنچه امروز مورد توجه دانشمندان مى باشد، همان تحول بر اساس جهش است و فرضيه هاى ديگر، به دست فراموشى سپرده شده اند، و گفتگويى از آنها نيست.
از اين نظر گرچه شايسته نبود، در فرضيه «داروين» كه تكامل را پيوسته و تدريجى مى داند، تا اين حد كه ملاحظه خواهيد فرمود وارد شويم، ولى از آنجا كه اين فرضيه در دوران خود، سر و صداى عجيبى به راه انداخت به طورى كه تاكنون، نصيب هيچ فرضيه اى نشده است، مادى هاى بى اطلاع، از آن به عنوان حربه تبليغاتى، بر ضد خداپرستى استفاده مى نمايند به گمان اين كه دژ محكمى را فتح كرده اند و پاره اى اصول مادى گرى را بر اساس «داروينيسم» نهاده اند، براى اين جهات و جهت هاى ديگر، لازم ديديم كه اصول «داروينيسم» را مورد بررسى قرار دهم.

رمز انتشار فرضيه «داروين»

علت رواج موقت فرضيه «داروين» را بايد عواملى دانست كه كليسا و دستگاه «پاپ» آن ها را به وجود آورده بود. محافل علمى اروپا براى قرنهاى متمادى، تحت سيطره عوامل كليسا قرار داشت، دستگاه «پاپ» و ايادى وى در آن روزها براى حفظ موقعيت خود، همه گونه آزادى را از دانشمندان سلب كرده بودند، هيچ كس جرأت نداشت كه بر خلاف كتاب مقدس (انجيل) سخنى بگويد.
كتاب مقدس كه به گمان آن ها زمين را مركز جهان و غير متحرك معرفى كرده است، باعث شده بود كه هرگونه اظهار نظر بر خلاف آن به عنوان كفر و ارتداد كوبيده ، و احياناً صاحب نظر محكوم به اعدام شود و يا زير شكنجه قرار گيرد.
سيطره دستگاه «پاپ» بر سرتاسر جهان غرب، سبب شد كه اروپا، مدتها در جهل و گمراهى بماند، و سال هاى زيادى به جاى ترقى و پيشرفت، در جا زند، تا روزى كه اين زنجير از هم گسست و اين طلسم شكست، و محيط آزادى، نصيب دانشمندان گرديد.

صفحه 16
روزى كه در اروپا آزادى تفكر، عقيده ، بيان و قلم اعلام گرديد، روزى بود كه دستگاه روحانى جهان غرب مانند جسد بى جان، از حركت و فعاليت افتاده بود.
اين موقع بهترين فرصتى بود كه دانشمندان از دستگاه «پاپ» انتقام بگيرند و با كشف قوانين علمى و گسترش علم و دانش، رهبران كليسا را بكوبند.
«داروين» با روش هاى طبيعى و تجربى، موضوع تحول و تكامل انواع را مطرح كرد و نظر خود را با چاپ كتاب «بنياد انواع» به گوش محافل علمى رسانيد.
اين بار دستاويز محكمترى به دست مخالفان «پاپ» افتاد، و براى كوبيدن تشكيلات دينى آن روز غرب، شروع به تبليغ كرده و از هر نقطه اى قيام بر ضد دستگاه روحانى اروپا، آغاز گرديد، و گفتار كتاب مقدس را كه مؤيد ثبوت انواع است، به باد مسخره گرفتند و توانستند با اين حربه تازه، زيان هاى سنگينى وارد سازند.1
نظريه داروين بر اثر تعصب كور و انتقام جويى، صد برابر بيش از آنچه ارزش علمى داشت، طرفدار پيدا كرد، و گروهى نفهميده و نسنجيده با آغوش باز، از آن استقبال كردند.
ولى اين استقبال جنبه سياسى داشت. هدف خرد كردن، و له كردن دستگاه «پاپ» بود، و به جنبه هاى علمى آن كمتر متوجه مى شد.
تا اين كه دوران جنگ سرد،پايان يافت، و به قول معروف «آبها از آسياب افتاد». دانشمندان حس انتقام جويى و كينه توزى را كنار گذاردند، و در محيط آزاد، دور از هرگونه تعصب، به منظور كشف حقيقت، توانستند مسأله را از نظر فهم واقعيت، مورد بررسى قرار دهند. در اين مرحله سستى و بى پايگى اصول و نتايج «داروين» روشن گرديد.
اينك ما در اين كتاب خلاصه مكتب هاى تحول را شرح مى دهيم، سپس به انتقادهاى اجمالى و تفصيلى كه از طرف دانشمندان، پيرامون آنها بيان شده است، مى پردازيم. و روشن مى كنيم كه موضوع تكامل انواع، فرضيه اى بيش نيست، و هنوز در رديف مسائل علمى مسلم جهان قرار نگرفته است.
در اين كتاب پيرامون مكتب هاى چهارگانه تحول و تكامل سخن گفته شده است:
1. لاماركيسم
2. نئولاماركيسم
3. داروينيسم
4. نئوداروينيسم
هر يك از اين مكتب ها به طور اجمال مورد بحث و انتقاد قرار گرفته است جز مكتب سوم و پيرامون آن به عللى كه يادآور شديم تا حدى به طور مشروح سخن گفته خواهد شد.

طرح مسأله

در روى زمين جانداران و گياهان متنوع و زيادى مشاهده مى شوند، كه اكنون به صورت انواع گوناگون و اصناف مختلف، درآمده اند. اين مسأله در فكر انسان بوجود مى آيد، كه آيا تمام جانداران

1 . «على اطلال المذهب المادى» تأليف «فريد وجدى» جلد 1، صفحه 103.

صفحه 17
و نباتات از روز نخست، به همين وضع و شكل و هيئت كه هستند، آفريده شده اند؟ يا اين كه تمام آن ها در مسير تحول بوده، و از واحد يا واحدهاى ساده ترى به اين صورت درآمده اند؟
روشن تر گفته شود: آيا هر نوع از جاندار و گياه، داراى قالب واحدى بوده، و هيچ از آن تجاوز نكرده است؟ مثلاً، اسب از اول به همين وضع بوده، و انسان نيز به همين كيفيت، و همچنين گياهان، يا اينكه انواع فعلى اعم از جاندار و غير جاندار، نتيجه تكامل، انواع ديگرى است، و آن نيز نتيجه تكامل انواع پيشين است، تا برسد به يك اصل واحد.
هرگاه اين تكامل به طور تدريج و در طول زمان انجام گرفته باشد، اين همان اساس فرضيه «لامارك» و «داروين» و توابع آن ها است و اگر به صورت دفعى، و به طور جهش (موتاسيون) انجام گيرد، اين همان آخرين نظريه است كه در بخش دوم اين كتاب مورد بررسى قرار گرفته است.

سير تاريخى مسأله تحول انواع

پيش از نيمه سده هيجدهم، قانون مسلم در علوم طبيعى، اين بود كه از هر جانور يا گياهى عادتاً جانور يا گياه هم شكل خود پديد مى آيد، مثلاً از نوع آدم، آدم; از نوع اسب، اسب; از مور، مور; و روى اين اصل نتيجه گرفته مى شد كه هر نوعى از انواع در آغاز آفرينش به همين شكل بوده است و همواره همانند خود را بوجود آورده است و به همين طريق نيز خواهد بود.
نخستين كسى كه نظريه ثبوت انواع را به عنوان يك اصل علمى بيان كرد دانشمند گياه شناسى انگليسى «برون رى»(1628ـ 1704) است. اين دانشمند اظهار كرد كه همه موجودات زنده، معمولاً موجوداتى نظير خود را توليد مى كنند.
پس از وى دانشمند گياه شناس سوئدى «لينه»(1778ـ 1707) بوده است.
پس از اين دو دانشمند، يگانه مدافع نظريه ثبوت انواع در جهان غرب، دانشمند ديرينه شناس و پايه گذار تشريح مقايسه اى «ژرژ كوويه» فرانسوى(1762ـ 1832) است، وى درباره آثار و باقيمانده هاى جانوران از بين رفته (فسيل) چنين نظر داده، كه يك عده جانورانى كه در طى ادوار گذشته عمر زمين، زندگى مى كردند از بين رفته اند، و آثار آنها كه اكنون در درون رسوبات باقيمانده است با آنچه كه امروز در همان نواحى زندگى مى كنند تفاوت كلى دارد. وى علل از بين رفتن جانوران را حدوث بلاياى عظيم طبيعى، بر روى زمين مى پندارد و معتقد مى شود كه در هر انقلابى، گروهى از جانوران از بين رفته و انواع ديگرى بوجود آمده اند و اين نظريه همان، فرضيه معروف «كاتاستروفيسم»1 است.
اكنون لازم است به تاريخچه تحول انواع رسيدگى كنيم و ريشه اين فكر را بدست آوريم.

نظريه تحول انواع

رسيدگى به تاريخ پيدايش اين نظريه، نيازمند بررسى فراوان است، و آن هم معلوم نيست كه نتيجه بخش باشد. گاهى نظريه مزبور، به گروهى از دانشمندان فلسفى و طبيعى نسبت داده مى شود كه پيش از ميلاد مسيح در يونان باستان زندگى مى كردند مانند: «انكسيمند روس»، «ثالس ملطى»، «انباذ قلس»، «ارسطو»، «كولرسيوس» و امثال آنان. ولى از آنجا كه آثار اين دانشمندان بلند پايه در اختيار ما

1 . Catastrophisme

صفحه 18
نيست، ما نمى توانيم درباره آنان قضاوت قطعى كنيم.
آنچه مسلم است اين است كه، رجالى از بنيانگذاران علوم غربى، كه پيش از «لامارك»، «و داروين» در اين باره گفتگو كرده و راه را براى اين دو دانشمند هموارتر كرده اند مانند: «شارل بوته» فيلسوف و طبيعى دان معروف سويسى(1720ـ 1793) ، «ويوفون» طبييعى دان و نويسنده فرانسوى(1707 ـ1788) و ديگران.
نخستين كسى كه فرضيه تحول انواع را بر اساس علمى استوار كرد، دانشمند معروف فرانسوى «لامارك» بوده است، و بسيارى از اصول چهارگانه اى كه بعدها «داروين» نظر خود را، روى آنها استوار كرد، در لابلاى سخنان وى به چشم مى خورد، و در واقع بايد گفت كه نظريه «داروين» تكامل يافته نظريه«لامارك» است، كه اساس آن را محكمتر، و شواهد و دلايل آن را روشن تر ساخته است.

صفحه 19

نخستين مكتب «تحول انواع»1

مكتب «لاماركيسم»

طبق نظريه «لامارك» تصور خلقت جداگانه براى هر دسته از جانوران، بى اساس است و تقسيم جانوران به نام انواع، امرى غير طبيعى است، بلكه اساساً در طبيعت ، نوع وجود ندارد، و آنچه هست، افراد جانوران مختلف است.
«لامارك» راجع به طرز پيدايش اعضا در جانوران، چنين اظهار نظر مى كند: وقتى گرماى آفتاب به درون پيكر جانور ساده اى نفوذ مى كند، سعى دارد، «مولكول»ها را از همديگر جدا سازد، ولى چون بين «مولكول»هاى بدن جانور، همواره پيوستگى خاصى موجود است، لذا بين دو عامل، نزاعى درمى گيرد، در نتيجه اين عمل، حالت كشش مخصوص در ماده زنده، ايجاد مى شود، كه «اورگاسم» ناميده مى شود.
«لامارك» قابليت تحريك را ماده زنده تحت اثر «اورگاسم» تصور مى كند.
وى مى گويد: هنگامى كه برخى از نواحى بدن، تحت اثر يك عامل خارجى بيش از نقاط ديگر تحريك گرديد، مايعات حياتى بدن، به سوى آن نقطه بهتر كشانده شده، در نتيجه اين عمل، كشش مخصوص در ناحيه تحريك شده ايجاد گشته و ساختمان مخصوصى ظاهر مى گردد، و با اين روش اعضاى جديد بوجود مى آيد.
او معتقد است كه جانوران عالى تر كه اعضاى مختلف دارند، مى توانند با اراده، مايعات حياتى بدن را بر طبق احتياجات محيط، به نقطه اى از بدن رانده، و سبب تشكيل اعضاى جديد گردند.
در جاى ديگر مى گويد: تغييرات در شرايط زندگى، براى جانوران، احتياجات زندگى بوجود مى آورد، و اگر احتياجات دائم و ثابت باشد، جانور به ناچار عادات تازه پيدا مى كند، مثلاً:
1. اجداد زرافه روزى مجبور گشتند، در ناحيه اى فاقد علف زندگى كنند، به ناچار از برگ هاى درختان، سدجوع كردند، و براى تأمين اين منظور، كوشش داشتند كه حتى المقدور، سر خود را به برگ هاى درختان نزديك سازند، در نتيجه اين كوشش دائم، گردن آنها درازتر گرديد. ادامه كوشش مذكور، در نسل هاى متمادى، رفته رفته گردن زرافه را درازتر ساخته، و به صورتى درآورده است كه امروز مى توانند سر خود را به ارتفاع شش مترى بلند كرده، به سهولت از برگ درختان تغذيه بنمايند.
2. دراز شدن زبان مارها، و مارمولك ها براى اين است كه چشم آنها در پهلو و يا در قسمت فوقانى سر قرار گرفته و نمى توانند براى رؤيت اشيايى كه در جلو قرار دارند، از آن ها استفاده كنند.
3. پيدايش پرده بين انگشتان پرندگانى كه در آب زندگى و از جانوران آبى تغذيه مى كنند بدين طريق است، كه آنان روزى مجبور شده اند كه غذاى خود را در آب جستجو كنند، در نتيجه كوششى كه براى دور كردن انگشتان پا از هم و به منظور عمل شناورى مبذول داشته اند، پرده موجود بين انگشتان آن ها، اندكى انبساط حاصل كرده، بر اثر تكرار اين كوشش، در طى نسل هاى متمادى

1 . تلخيص از كتاب «داروين» تأليف دكتر «محمود بهزاد» صفحات 13 ـ 22.

صفحه 20
تدريجاً پرده بين انگشتان پهن تر شده، و به صورتى درآمده كه امروز در پاى «غاز» ، «اردك» و «قو» ديده مى شود.
خلاصه رخ دادن تغييرات در محيط زندگى، و پيدايش احتياجات جديد، جانور را مجبور مى كند كه با فعاليت هاى مخصوص، اعضاى خود را به كار ببرد و فعاليت مزبور سبب مى شود كه تغييراتى در بدن جانور بوجود آيد و اين تغييرات، نسل به نسل منتقل گرديده و پس از طى زمانى، به صورت عضوى درمى آيد.
بر اثر اين سازش ها انسان از ميمون هايى كه نيمه خميده حركت مى كردند، تكامل يافته، و حالت قائم و تكامل كنونى را پيدا كرده است.
سپس نتييجه مى گيرد: استعمال و به كار بردن عضوى به منظور رفع نيازمندى، سبب رشد و نمو عضو مى گردد، چنان كه عدم استعمال عضوى، باعث تحليل و از بين رفتن آن مى شود.
به نظر «لامارك» اعضايى كه بى مصرف مى شوند، از اين لحاظ است كه چون تحت اثر تغيير دهنده مايعات حياتى قرار نمى گيرند، رفته رفته، تحليل رفته و گاهى از بين مى روند.
مثلاً فقدان دندان در «بالن» و «مورچه خوار»، كه از طعمه هاى كوچك تغذيه مى كنند. و همچنين در پرندگانى كه منقار قوى دارند، كوچك بودن چشم در «موش كور» و ساير جانورانى كه در تاريكى بسر مى برند، نبودن پا در «مار»ها كه عادت كرده اند روى زمين، بين علفها بخزند، و براى رفتن در سوراخ ها، بدن خود را دراز كنند، فقدان بال در بعضى حشرات، و كوچك بودن اين عضو در پرندگان دونده، نظير «شترمرغ» تمام، در نتيجه عدم استعمال عضو، بر اثر نبودن احتياج است.

خلاصه نظريه «لامارك»

خلاصه اين كه موجود جاندار، در مرتبه اوّل بسيار پست و ساده بوده، سپس از نوعى به نوعى، و از صنفى به صنفى، متحول گشته است، و علت اين تحول در جانور، همان ميل و اراده جانور است كه مى خواهد خود را با محيط تطبيق كند، و نيازمندى هاى خود را رفع نمايد، و فعاليت ارادى جانور باعث مى شود كه تغييرات تدريجى در بدن و شكل و هيئت و اعضا جانور، بوجود آيد و اين تغييرات در توالد و تناسل، به ارث منتقل گرديده و به اين طريق در طى زمان هايى تنوع پيدا شده است.
ولى علت تغيير گياهان و تنوع آن ها، همان تأثير محيط است و بس و علت اختلاف جانوران همان اراده جانور است كه خود را با محيط هاى مختلف سازش مى دهد.

ارزش علمى نظريه «لامارك»

اين فرضيه امروز كوچكترين ارزش علمى ندارد و به قول «گوبينو» به نظر كودكانه مى رسد زيرا بى گمان بر اثر استعمال و يا عدم استعمال ممكن است عضوى نمو كند و يا از نمو باز ماند، يا مفاصل نرم و چالاك شوند و يا آنكه سخت و جامد گردند، ولى چگونه مى توان باور كرد كه استخوان ها بر اثر تمرين، دراز يا كوتاه، ضخيم يا نازك گردند؟ باز چگونه مى توان پذيرفت كه بر اثر شناى زياد در مدتى مديد، دستهاى ما به بال شنا مبدل شوند و يا بر اثر جهيدن در هوا و باز كردن بازوان، بازوها به صورت بال و پر بيرون آيند.
مى گويند: تغيير، خيلى به كندى انجام مى گيرد، و براى ديدن نتيجه آن، عمر چندين نسل لازم است،

صفحه 21
ولى اگر اجداد پرندگان كه بر اثر احتياج ناچار بوده اند، غذاى خود را در هوا بيابند پش از آن كه بال و پر داشته باشند، برابر عمر چندين نسل در هوا جهيده باشند چه عاملى آنها را به انجام مجدد اين كوشش هاى بيهوده، وامى داشت.
پيروان اين فرضيه از ياد مى برند كه اگر اجداد «زرافه»، بر اثر كوشش گاهى مى توانستند به كوچك ترين شاخه ها برسند، بچه هاى آنان كه نمى توانستند خود را تا اين حد، بلند كنند، بايستى احياناً نابود شده باشند1 و همه جاى اين فرضيه از ابهام پوشيده است.2
فرضيه «لامارك» بر پايه وراثت صفات اكتسابى است و هرگاه اين اصل بى اساس گردد، تمام كاخ موهوم فرضيه فرو مى ريزد، زيرا مى بايد مثلاً درباره «مرغابى»، چنين گويد: كه پرده پايى كه به وسيله اجداد، در دوره زندگى فردى بدست آمده، قسمتى از آن به فرزندان منتقل مى شود و جوجگان، اين پرده موروثى را در طول زمان، به وسيله پرورش و تعاقب نسل، به صورت كاملتر درآوردند.
ولى اعتقاد به انتقال صفات اكتسابى به اخلاف، يكى از پندارهاى بى اساس است كه صدها تجربه و ده ها دانشمند بر خلاف آن گواهى داده اند، و در زمان «لامارك» ممكن بود كه فرضيه او را درباره وراثت صفات اكتسابى پذيرفت. ولى امروز ما مى دانيم كه صفات موروثى به وسيله «ملكول»هاى شيميايى يا «ژن»ها كه در «كروموزوم»هاى هسته، جاى دارند، منتقل مى شوند، و در هر هسته چندين هزار «ملكول» شيميايى وجود دارد، بعضى از آنها به رنگ پوست و بعض ديگر به رنگ و شكل چشم، و عده اى به شكل يا نسج يا وضع بال ها مربوط مى باشند.
براى آنكه يك تغيير اكتسابى، مثلاً سياهى پوست، بر اثر تأثير نور، موروثى باشد، بايد اين تغيير جسم، به وسيله اى كه هنوز معلوم نشده، در غدد تناسلى در هر ناحيه يا به عبارت بهتر در هر هسته نفوذ كند، و به «ملكول»هاى شيميايى كه مربوط به رنگ جلد هستند، برسد و با دقت، چنان جهت آنها را تغيير دهد، كه فرزندان از همان آغاز تولد، پوستشان رنگ دار گردد.
هيچ طبيعى دان وارسته و بى غرضى كه به نتايج تجربى و قضاياى تحقيقى بيش از فرضيه ها ارزش قائل باشد، نمى تواند به وراثت اكتسابى، معتقد باشد و بر پايه اين اصل غلط فرضيه اى درباره تكامل بدست آورد.3

1 . مگر اين كه اجداد به داد فرزندان رسيده و غذايى را كه از هوا به دست مى آوردند به فرزندان خود داده باشند.
2 . بنياد انواع ، صفحه 56.
3 . بنياد انواع، صفحه 58 و ما، در انتقاد از فرضيه «داروين» پيرامون وراثت صفات اكتسابى سخن خواهيم گفت.

صفحه 22

دومين مكتب «تحول»

نئولاماركيسم

«نئولاماركيسم»، يا فرضيه دست خورده «لامارك» كه به وسيله «لاماركيست»هاى جديد، كه سرسلسله آنها دانشمند آمريكاى «كوپ» است پى ريزى شده، چندان اختلافى با فرضيه «لامارك» ندارد.
«لامارك» جانوران و گياهان را تحت اثر مستقيم شرايط محيط زندگى، قابل تغيير مى داند و معتقد است كه استعمال عضوى سبب تقويت و رشد، و عدم استعمال، باعث تحليل رفتن آن عضو مى گردد، به علاوه صفات و تغييرات اكتسابى حاصل در جانور را، تحت اثر محيط زندگى قابل انتقال به اولاد تصور مى كند.
به نظر «لامارك» با اين روش انواع جانوران و گياهان تدريجاً تكامل يافته به صورت هاى ديگر درمى آيند.
«لامارك» در خصوص جانوران، اراده و تمايل مخصوصى تصور مى كند، كه هر جانورى وقتى در محيط جديدى قرار مى گيرد، تمايل پيدا مى كند، تا خود را به طريقى تغيير دهد، تا رفته رفته بتواند اعضاى لازم را براى سازش با آن محيط دارا گردد.
ولى «لاماركيست»هاى جديد، آن تمايل و اراده اى را كه «لامارك» در جانوران براى تغيير صورت يافتن، تصور مى كرد، قبول ندارند; و معتقدند كه تحت تأثير مستقيم محيط زندگى، در جانوران و گياهان، تغييراتى حاصل مى گردد و اين تغييرات اكتسابى، موروثى شده و به اولاد منتقل مى گردد و نسل به نسل، تشديد مى يابد تا به حدى كه جانور را بيش از پيش، به منظور سازش با محيط زندگى، تغيير مى دهد.1
بنابراين «لامارك» در تكامل جانوران اراده و تمايل مخصوصى را كه در نهاد آن ها است، مؤثر مى داند و مى گويد كه: جانور در هر محيط قرار بگيرد، خود را طبق اراده خويش، طورى تغيير مى دهد كه رفته رفته بتواند اعضاى لازم، براى سازش با آن محيط پيدا كند ولى «لاماركيست»هاى جديد اين قيد را زده و معتقدند كه تمام تغييرات، زير اثر مستقيم محيط زندگى در جانداران و گياهان، صورت مى پذيرد، و ملاك تغيير در جانوران و گياهان يكى است.
اين فرضيه اگر چه از برخى از انتقادهاى فرضيه «لامارك» مصون مى باشد، ولى اساس آن «وراثت صفات اكتسابى» است كه جنبه علمى ندارد. و بعداً درباره آن، مشروحاً بحث خواهيم كرد.

1 . «داروينيسم» تأليف دكتر «محمود بهزاد» صفحه 190ـ 191.

صفحه 23

فرضيه سوم «تحول»

فرضيه «داروين»

از دير باز علماى طبيعى، براى فهم چگونگى تكامل، بيش از دو فرضيه در اختيار نداشته اند يكى فرضيه «لامارك» و ديگرى فرضيه «داروين» بود.
همان طورى كه پيروان «لامارك» در فرضيه وى كم و بيش، تصرفاتى كرده و مكتب تحولى به نام «لاماركيسم» جديد، بوجود آورده اند، همچنين پيروان مكتب «داروين» در فرضيه وى، تصرفاتى كرده و مكتبى به نام «نئوداروينيسم» پديد آورده اند و همه اين مكتب ها كه در اين بخش ، مورد بحث قرار مى گيرد ، در اين قسمت مشتركند كه همگى مى خواهند تكامل را به صورت نمودى پيوسته، جلوه دهند و معتقدند كه تغيير شكل، به آهستگى و تدريجى و با تغييرات بسيار كوچك، و يا صورت هاى نامحدود رابطه ها انجام مى گيرد.
اكنون براى روشن شدن اذهان، اشاره اى به زندگى «داروين» كرده، سپس اصول فرضيه وى را به طور مشروح مورد بحث قرار داده، آنگاه تصرفاتى را كه برخى از پيروان مكتب وى در فرضيه او انجام داده و مكتبى را كه به نام «نئوداروينيسم» بوجود آورده اند، مورد بررسى قرار مى دهيم.

زندگينامه«داروين» 1

«چارلز داروين» روز 12 فوريه سال 1809 در شهر كوچك «شروزبرى» ديده به جهان گشود، پدرش «رابرت وازينك داروين» پزشك حاذقى بود. «چارلز» در هشت سالگى، مادرش را از دست داد، و از آن پس، تحت سرپرستى پدر و برادر بزرگ و خواهرش قرار گرفت و از نه سالگى تا شانزده سالگى در مدرسه شبانه روزى دكتر «بوتلر» به تحصيلات مقدماتى، پرداخت. از كودكى، علاقه مفرطى به جمع آورى اشياء و تهيه كلكسيون هاى مختلف تمبر، صدف، تخم پرندگان و حشرات داشت، و در آغاز جوانى علاقه فوق العاده اى به شكار از خود نشان مى داد، تا روزى كه، پدرش به او گفت:«تو فقط در فكر شكار و بازى با سگان و به دام انداختن موش ها هستى، تو ننگ خود و خانواده ات خواهى شد».
وقتى كه پدرش از تحصيلات وى در مدرسه دكتر بوتلر، مأيوس مى گردد، او را به دانشگاه «اديمبرو» مى فرستد(1825) تا به تحصيل علم پزشكى مشغول شود ولى چيزى نمى گذرد كه محيط دانشكده براى وى خسته كننده مى گردد. در تمام مدت تحصيل در دانشگاه «اديمبرو» شكار، نخستين برنامه كار او را تشكيل مى داد و همه وقت با بى صبرى هر چه تمامتر در انتظار پاييز بود تا بتواند نزد عموى خود رفته و به شكار به پردازد.
پدرش پس از يأس ثانوى او را به دانشكده علوم الهى مى فرستد تا لااقل يك مرد روحانى شود، وى اين پيشنهاد را از اين نظر مى پسندد كه فرصت كافى براى شكار در دوران كشيشى، پيدا خواهد كرد. و در سال 1828 وارد دانشگاه «كمبريج»، مى گردد و مدت سه سال در آنجا به تحصيل ادامه مى دهد

1 . تلخيص از كتاب «داروينيسم» تأليف دكتر «محمود بهزاد».

صفحه 24
ولى اين بار نيز مانند دفعات پيش، دنبال شكار رفته و در ساعات درس غيبت مى كند و بالنتيجه در رديف جوانان بى عار قرار مى گيرد.

آشنايى «داروين» با پروفسور «هستلر»

وى در سال هاى آخر تحصيلاتش در «كمبريج» با پروفسور «هستلر» معلم گياه شناس آشنا مى گردد. اين آشنايى در روح او، انقلاب عجيبى بوجود مى آورد كه در راهنمايى هاى علمى، و فلسفى و اجتماعى او در طريق تكامل و رشد علمى، و فلسفى و اجتماعى او در طريق تكامل و رشد علمى، مؤثر مى افتد تا جايى كه اين آشنايى ساده، به يك دوستى عميق مبدل مى گردد و در نتيجه استاد او را در گردش هاى علمى با خود همراه كرده و او را با شخصيت هاى برجسته علوم آشنا مى سازد.
چند ماه پيش از آن كه «داروين» از دانشكده «كمبريج» فارغ التحصيل گردد بنا به سفارش «هستلر» به عنوان يك طبيعى دان بدون دريافت حقوق، به وسيله كشتى سلطنتى«بيگل» عازم يك مسافرت طولانى مى شود. حركت كشتى دو ماه به تأخير مى افتد، و او در اين مدت كتابى را كه درباره عجايب طبيعى مناطق حاره نوشته شده بود، مى خواند و علاقه اش براى سفر و مشاهده حيوانات تشديد مى گردد و بالنتيجه روز 21دسامبر سال 1831، دومين دوره زندگى وى آغاز مى گردد.

پنج سال جهانگردى

وى در جهانگردى، خود مرتب كار مى كرد، و از چيزهايى كه مى ديد يادداشت برمى داشت، جانورانى را كه با قلاب از دريا مى گرفت، تشريح مى كرد و به تفكر مى پرداخت. در اين سفر، گياهان و جانداران زيادى را در جزاير و سواحل درياها ديد و نمونه هايى از آنها را جمع آورى و با دقت هر چه تمام تر، آن ها را مقايسه كرده و نتايج افكار خود را يادداشت و قضاياى مختلفى را به يكديگر مربوط مى ساخت و روابط مخصوص ميان جانوران و گياهان، از طرفى، بين انسان و جانداران از طرف ديگر و همچنين بين جانداران و محيط زندگى بين حال و گذشته استنباط مى كرد.
«داروين» پس از پنج سال و دو روز جهانگردى روز 14اكتبر 1836 به ميهن خود مراجعت كرده و به تنظيم كلكسيون ها و نمونه هايى كه از سفر به ارمغان آورده بود، پرداخت و از همين ايام دوران تأليف و انتشار افكار او آغاز شد، و ضمناً به مطالعه در زمين شناسى و معدن شناسى مى پرداخت.
از سال 1837به بعد كتاب هايى مانند: «سفر يك طبيعى دان به دور دنيا»، «ساختمان و انتشار جزائر مرجانى»، «مطالعات زمين شناسى در آتشفشانى»، و «مطالعات زمين شناسى در آمريكاى جنوبى» و غيره را منتشر كرد.
او در تمام اين مدت در فكر راه حلى براى تنوع حيوانات و گياهان و جانوران بود، كه علت اختلاف آن ها را بدست آورد. تا آن كه روز 24 اكتبر 1859 نظر مخصوص خود را درباره اين آزمايش ها و استنباطات در كتاب «اصل انواع» منتشر ساخت، و موضوع تبدل انواع و اشتقاق جانداران و گياهان از يكديگر كه پس از «لامارك» بدست فراموشى سپرده شده بود، بار ديگر بر سر زبان ها افتاد، و غوغاى عجيبى در محافل علمى و مذهبى جهان برپا كرد. و در نتيجه گروهى از طبيعى دان ها آن را پذيرفتند ولى ارباب كليسا به رد و انتقاد و تكفير وى پرداختند.
وى در اين كتاب به طور كلى درباره «انواع» بحث كرده است ولى در سال 1871 كتابى به نام «اصل

صفحه 25
انسان» منتشر ساخت و فرض تبدل «انواع» را در انسان نيز صادق دانسته و مى گويد كه انسان و ميمون داراى اجداد مشتركى مى باشند.
«داروين» با داشتن عقيده فوق هرگز ملحد و خدانشناس نبود و تا پايان عمر تكاليف مذهبى خود را انجام مى داد و در 19آوريل 1882 در سن هفتاد و چهار سالگى چشم از جهان بست و در كنار آرامگاه «نيوتون» به خاك سپرده شد.

صفحه 26

اصول چهارگانه «داروينيسم»

«داروين» نظريه خود را بر روى چهار اصل استوار ساخت و اصول چهارگانه وى عبارتند از:
1. تنازع بقا
2. انتخاب اصلح
3. وراثت صفات اكتسابى
4. سازش با محيط
اينك به شرح هر يك از اين اصول مى پردازيم:

1. تنازع بقا

افزايش نامحدود جانوران و گياهان، سبب مى شود كه غذا و مسكن براى عموم آنها كفايت نكند، تنها فرزندان آدم، اگر با مرگ و مير غير طبيعى روبرو نشوند، در هر بيست و پنج سال جمعيت آنها در كره زمين دو برابر مى گردد و چيزى نمى گذرد كه براى سرپا ايستادن فرزندان آدم، جايى پيدا نمى شود و هرگاه جانوران و گياهان با موانعى روبرو نگردند، پس از مدتى تمام سطح كره زمين را فرا مى گيرند.
در صحنه زندگى، هر موجودى با صدها عوامل نابود كننده، روبرو است كه اساس زندگى آن را تهديد مى كند، و هر موجودى مى خواهد عوامل بقاى خود را تحصيل كرده و از علل نابود كننده دور باشد. از اين نظر همواره ميان موجودات عالم نزاع و كشمكش برقرار است.
منازعه و جنگ كه اثر مستقيم افزايش نامحدود موجودات جاندار و گياهان است ، در جانوران، آشكار و در گياهان مخفى است.
«داروين» به قدرى به اين اصل ايمان دارد كه درباره آن مى گويد: چيزى سهل تر از قبول حقيقت اصل تنازع بقا نيست و اگر چنين امرى موجود نباشد تعادلى كه در طبيعت حكمفرما است، به درستى درك نخواهد شد.
پرندگان خوش آواز كه با فراغ خاطر بر فراز شاخه ها مى نشينند، از حشرات و دانه ها تغذيه مى كنند، و با اين عمل خود، دائماً عده اى از موجودات زنده را معدوم مى سازند.
مرغان شكارى يا چهار پايان گوشت خوار دائماً در كمين مى باشند تا اين پرندگان خوش آواز را طعمه خود ساخته از تخم ها و نوزادان آن ها سد جوع كنند.

2. انتخاب اصلح «طبيعى»

مدرك كشف اين اصل همان انتخاب مصنوعى است، كه ميان كشاورزان مرسوم است: آنان از هر نسل، تعدادى را كه داراى عالى ترين صفات مطلوب مى باشند، انتخاب مى كنند و با اعمال طولانى سرانجام از اين انتخاب مصنوعى، نژادى به دست مى آيد كه از كليه آلودگى ها پيراسته مى باشد. روى اين اساس: در اين جهان تنازع، موفقيت و بقا از آن موجوداتى است كه شرايط بقاى آن ها بيشتر، و عوامل حياتى در آنان بيش از ديگران موجود باشد مثلاً در ميان حيوانات، تعدادى با

صفحه 27
شاخ هاى كوچك و بزرگ پيدا مى شوند، از آنجا كه دسته اوّل به خوبى مسلح نشده اند احتمال نابودى آن ها بيشتر است، و دسته دوم در برابر حوادث بهتر پايدارى مى كنند. اگر اخلاف آنها به نوبه خود با شاخ هايى بهتر به دنيا آيند، اين اعضا به تدريج در نسل هاى ديگر كامل تر مى شوند و بدين طريق انتخاب انسب، سبب پيدايش تكامل مى گردد.
خلاصه در اين ميدان مبارزه، فتح و غلبه با افرادى است كه با شرايط نيرومندترى مجهز گردند، در اين صورت طبقه مغلوب جاى خود را به فاتح داده و خصايص طبقه فاتح تحت قانون وراثت به نسل هاى بعد منتقل مى شود و در هر نسلى به صورت كامل ترى درآمده بالنتيجه تحول انواع به وجود مى آيد.

3. قانون وراثت

قانون وراثت سومين اصلى است كه «داروين» به آن تكيه كرده است، وى معتقد است كه صفات اسلاف به اخلاف منتقل مى گردد، و هر تحوّلى كه در پدر و مادر به عنوان يك پديده مادى رخ دهد همان گونه به فرزندان آن ها انتقال مى يابد و در طول زمان در نسل هاى آينده به صورت يك تغيير كلى و نوعى درمى آيد و در حقيقت اين تغييرات جزئى پس از چند نسل، باعث مى شود ، فاصله اى زياد، ميان نياكان و فرزندان به وجود آيد، به طورى كه هنگام مقايسه به صورت دو نوع مختلف و گوناگون درآيند.
نتيجه مطالعات او در اين باره اين است: «اگر صفت يا تغييرى در جانور يا گياهى در مرحله اى از زندگى ظاهر شود، در فرزندان او در همان سن يا زودتر بروز خواهد نمود».

4. قانون سازش با محيط

اعضاى هر موجودى از گياهان و جانوران، تابع محيطى است كه در آن جا زندگى مى كنند، اگر تغييرى در محيط زندگى آن ها رخ دهد، لازم است براى ادامه زندگى تغييراتى در سازمان وجود آنان پديد آيد، مثلاً: هرگاه يك موجود خاكى به محيط آبى انتقال يابد، و ناچار شود كه غذاى خود را در آب تهيه كند، بايد اعضاى مناسب محيط زندگى در او بوجود آيد. هرگاه بر اثر تغيير محيط، اعضا سابق آن بى مصرف شود، كم كم رو به تحليل گذارده و از بين مى رود. وى پيدايش پرده شنا را در پاى «اردك»، از اين راه تحليل و تفسير مى كند و نتيجه مى گيرد كه هرگاه حيوان چشم دارى مجبور شود كه در غارها و دالان هاى زيرزمينى بسر برد، كم كم قوه بينايى او از ببن مى رود، و پس از چند نسل در رديف حيوانات نابينا درمى آيد.
«داروين» با اين اصول چهارگانه معتقد شده كه موجوداتى كه امروز به صورت انواع مختلف ديده مى شوند روز نخست يك نوع بيش نبودند سپس به مرور زمان از يكديگر جدا شده اند و درباره انسان نيز همين گونه نظر مى دهد.

شجره انسان از نظر «داروين»

«داروين» بر اثر شباهت هاى زيادى كه، ميان انسان و ميمون وجود دارد، تبار انسان را به ميمون رسانيده و احتمال مى دهد ، كه ميمون ها از جانورانى پديد آمده اند كه امروز آن ها را در دسته اى به

صفحه 28
نام «لمور»ها1 جاى مى دهند.
«لمور» هم چنان كه به ميمون شباهت دارد، به كيسه داران نيز بى شباهت نيست. اين جانوران از پستانداران اشتقاق يافته، و زير شكم خود كيسه مخصوصى دارند و نمو فرزندان آنها در ميان آن به پايان مى رسد سپس با طى وسايطى ريشه وجود انسان را به پست ترين ماهى ها مى رساند.
اينك به طرز تحول و تكامل انسان در مكتب «داروين» توجه فرماييد:
«داروين» پس از مقايسه هاى فراوان ميان انسان و ميمون از نظر دست، پا، ماهيچه، عضلات، مغز، جمجمه و ساير قسمت ها، درباره تحول انسان چنين مى گويد:
«بوزينگانى كه در نواحى سنگلاخ روزگار مى گذرانند، و معمولاً به بالاى درختان نمى روند روشى حاصل كردند كه كاملاً شبيه روش سگان است. فقط انسان از آن ميان به روش دوپايى تمايل نمود. قدرت كنونى انسان اثر مستقيم دست هاى او است. وى دست هاى خود را به منظور راه بردن تند و تحمل وزن بدن و براى بالا رفتن از درختان به كار مى برد; هرگز چنين موقعيتى را نداشت، وى موقعى توانست برخى از كارها را انجام دهد، كه دست ها و قسمت فوقانى تنه آزاد گرديد. اين اعمال به نوبه خود اتكا به روى دو پا، و حالت «قائم» بودن را تشديد كرد».
«براى رسيدن به اين هدف سودمند، پاها مسطح گرديد. انگشت شست پا به تناسب وضعيت، تغيير شكل داد و انسان ديگر خميده راه نرفت و تغييرات جزئى ديگر در خلال اين تغيير حادث گرديد. مثلاً دندان هاى «انياب» براى پاره كردن گوشت به كار نرفت و تدريجاً به اندازه دندان هاى ديگر باقى ماند. سپس قيافه موحشى كه داشت از بين رفت، مغز رفته رفته بزرگ تر گرديد، جمجمه و ستون فقرات براى نگهدارى و حفظ آن، تغييراتى حاصل نمود، و بالنتيجه قدم به قدم به مرحله كنونى نزديكتر شد».
اين بود خلاصه «نظريه» يا «فرضيه» «داروين» در صد سال پيش.

1 . قدر مشتركى كه ميان ميمون و برخى از جانوران «لمور» تصور كرده است همان «پريمات» است.

صفحه 29

نظر دانشمندان درباره فرضيه «داروين»

ما پيش از اين كه به انتقاد هر يك از اصول چهارگانه «داروينيسم»، بپردازيم، نظريات برخى از دانشمندان طبيعى را كه به قول «گوبينو» وارسته و بى غرضند، در اين جا منعكس مى سازيم.
دانشمند مصرى «فريد وجدى»، اين نظريات را نقل كرده است1 و ما قسمتى از آن را در اين جا مى آوريم و سپس مشروحاً به نقد اصول چهارگانه مى پردازيم.
«فون باير» دانشمند بزرگ و باستان شناس آلمانى در كتاب «ابطال نظر داروين» كه در سال 1886 چاپ شده است، مى نويسد: هر كس بگويد كه انسان، زاده ميمون است، بايد او را يك فرد جسور و متهور دانست، زيرا ما در حفارى هاى خود، كوچكترين گواهى بر اين گفتار پيدا نكرديم.
«فيركو»، طبيعى دان آلمانى متخصص علم «آنتروپولوژى»(تاريخ طبيعى انسان) مى نويسد: پيشرفت هاى محسوسى كه علم تاريخ طبيعى انسان نموده است، روز به روز خويشاوندى انسان و ميمون را دورتر مى سازد. دقت در حفريات عهد چهارم زمين شناسى اين مطلب را به خوبى مى رساند، كه انسان هاى آن وقت مثل انسان هاى حالا بودند و هرگاه انسان، زاده ميمون باشد بايست انسان هاى آن وقت به آبا و اجداد خود ميمون شبيه تر باشند، هنگامى كه جمجمه هاى آنها را در نظر مى گيريم و مورد دقت قرار مى دهيم آرزو مى كنيم كه اى كاش كله هاى ما هم مثل آنها بوده باشد. و ما در حفريات خود نسبت به آن دوران هرگز به انسان ناقص الخلقه برخورد نكرديم در صورتى كه در انسان هاى فعلى ناقص الخلقه فراوان است، و هرگز به كله ميمونى كه به كله انسان شباهت داشته باشد، دست نيافتيم.
«ايلى دوسيون»، در چاپ دوم كتاب خود به نام «اللّه والعلم» مى نويسد: فرضيه «داروين» كه بيست سال تمام با حملات مخالفان خود روبرو بود و در برابر آنها مقاومت مى كرد، به وسيله دو ضربت شديدى كه از ناحيه بعضى از طرفداران سابق خود، بر دو اصل آن وارد آمد، آخرين مقاومت خود را از دست داد: قانون انتخاب طبيعى به وسيله «هربرت اسپنسر» ابطال گرديد و قانون وراثت اوصاف اكتسابى كه پايه نظريه «داروين» است با تحقيقات دانشمند جنين شناس «ريسمان» از پاى در آمد.
«چينو» استاد دانشگاه «نانسى» در كتاب خود به نام «اصول تكوينى انواع» كه برنده جايزه مخصوص دانشمندان تاريخ طبيعى گرديد، مى نويسد: قانون سازش با محيط و تطبيق اعضا با مقتضيات وضع زندگى، بى پايه است. كسانى كه تصور كرده اند كه «اردك» بر اثر شنا، اين پرده شنا را در پا پيدا كرده است و در روز نخست دارا نبوده است، سخت در اشتباهند، بلكه او خود را مجهز با ابزار شنا ديده از اين جهت دست به شنا زده و مسلماً او از روز نخست براى شنا كردن آفريده شده است.
«بلوجر» دانشمند فيزيولوژيست آلمانى در كتاب خود، مى نويسد: مـن از نزديك تمام استدلالات كسانى را كه معتقد به انتقال صفات اكتسابى بوده اند(و صفاتى كه جسم از آغاز دارا نبوده، بلكه بعداً روى اسباب خارجى پيدا كرده است) يك يك مورد بررسى قرار داده ام، ولى هيچ كدام آن ها قدرت اثبات اين قانون كلى را ندارند.

1 . «على اطلال المذهب المادّى»، صفحات 103ـ 108.

صفحه 30
«دوواريموند»، فيزيولوژيست فرانسوى مى نويسد: قانون وراثت براى تغيير حوادث طبيعى اختراع گرديد، و خود، جز فرضيه چيز ديگرى نيست.
نويسندگان فرانسوى «دائرة المعارف قرن بيستم»: در جلد 31، صفحه 299 مى نويسند: فرضيه «داروين» گروهى را گول زد و عده اى نداى او را اجابت كردند، ولى اساس آن باطل است، زيرا لازمه اين فرضيه اين است كه تمام اوصاف سودمند در موجودات زنده به طور اتفاق، به وجود آمده اند و خود اين نتيجه، اساس اين نظريه را متلاشى مى سازد.
استاد «ايف دورج» عضو مجمع علمى فرانسه مى گويد: هنگامى كه «داروين» قانون انتخاب طبيعى را كشف كرد، در آغاز تصور شد كه بزرگترين قوانين علمى كه به دست «نيوتون»ها كشف مى گردد، پا به منصه ظهور گذارده است ولى چيزى نگذشت، در برابر اشكالات دندان شكن تاب نياورد.
اين ها سخنانى است كه استادان علوم طبيعى درباره اين فرضيه گفته و نوشته اند، و خوب مى رساند كه نظريه «داروين» نه تنها يك فرضيه علمى نيست، بلكه بر اثر تحقيقات اخير دانشمندان حتى از دايره فرضيه علمى، كه جا دارد پيرامون آن بحث و گفتگو و اظهار نظر شود; نيز بيرون رفته است.
ولى، شايد اين اعترافات اجمالى براى ما كافى نباشد، زيرا بالاخره ممكن است، گفته شود، كه هر نظريه مسلمى تا چه رسد به غير مسلم، مخالفى دارد، و مخالفت هاى اين دانشمندان شايد از اين حدود بيرون نرود، از اين نظر لازم است هر يك از اصول چهارگانه «داروينيسم» را مورد بررسى قرار داده و پيرامون آن ها بحث كنيم.
اينك مشروح بحث در اطراف اصول و پايه هاى آن:

صفحه 31

نقد اصول چهارگانه «داروين»

الف. قانون تنازع بقا تا چه اندازه صحيح است؟!

محاسبه «داروين» درباره جانداران و گياهان عين واقع است، ولى علل تعادل و يا به عبارت روشن تر، علل كشتارها و ويرانى ها، اين نيست كه: اقويا، ضعفا را از بين مى برند. هرگز داشتن اعضاى مفيد يا زيان بخش رابطه اى با اين قسمت ندارد، بلكه حوادث غير مترقب خارج از دايره جانوران، موجب اين تعادل مى شود. گاهى بر اثر خشكيدن يك مرداب كليه جانورانى كه در آن اطراف زندگى مى كردند، از بين مى رفتند، و اين نابودى دسته جمعى كوچكترين ارتباطى به انتخاب اصلح ندارد. دم هاى كوچك و دراز، پوست هاى ضخيم و نازك در اين مورد برابر مى باشند.
و به قول «گوبينو»1 تنازع بقا هميشه با آن بى رحمى كه «داروين» مى پندارد، همراه نيست. بى گمان تعادل حيوانات از قربانى هاى فراوانى پديد آمده است. اگر يك «قورباغه» هزاران تخم و نوزاد آورد، دو تا از آنها زنده مى مانند باقى را يا قورباغه ها و حشرات ديگر مى خورند يا بر اثر انگل ها و بيمارى ها از ميان مى روند. اين ويرانى ها بى آن كه هيچ رابطه اى با اين كه فلان فرد دمى كوتاه يا دراز، و يا پوستى روشن تر و تاريك تر، و دستگاه تنفسى كامل تر يا ناقص تر و ... داشته باشد، انجام مى گيرد.

ب. انتخاب اصلح تا چه پايه درست است؟!

تغييرات و تحولاتى كه در جانداران به وسيله دگرگون شدن محيط رخ مى دهد در چندين نسل، بسيار جزئى و نامرئى و غير محسوس است و پس از مرور هزاران سال به صورت يك تغيير كلى درآمده و پايه انواع را تشكيل مى دهند.
بنابراين، اين تغييرات جزئى چطور مى تواند پيروزى دسته اى را كه اين تحول ناچيز در آن ها رخ داده است بر دسته اى كه اين تغيير در آن ها به وجود نيامده است، تضمين كند.
فرض كنيد بر اثر دگرگون شدن شرايط زندگى دسته اى از پستان داران، با سپرى شدن زمان و توالدهاى زياد، تحولات ناچيزى در ناحيه گردن يا دم و شاخ پيدا نمودند، آيا اين تحول به آن حد مى رسد، كه بتوانند بر همجنسان خود پيروز گردند و آن ها را به حكم اينكه«... در نظام طبيعت ضعيف پامال است» از بين ببرند، و يا مقاومت آن ها در برابر حوادث كمتر بوده و خود به خود طومار زندگى آن ها درهم پيچيده شود؟
«گوبينو» استاد دانشگاه در كتاب «بنياد انواع» صفحه 62 مى نويسد: «تغييرات مولد قابليت تغيير فردى، چون هميشه خفيف و ناچيزند، سود يا زيان آن ها هم بسيار كوچك است. آيا اين تغييرات مى تواند تحولى به منظور انتخاب فرد لايق و مستعدتر انجام دهد؟ هيچ كس نمى تواند بپذيرد كه شاخى درازتر از چند ميليمتر، و پرده پايى به ضخامت دو يا سه ميليمتر، مى تواند خود را از گزند حوادث برهاند. تنازع بقا ميدان مسابقه «المپيك» نيست و نمى توان آن را به مسابقه اسب دوانى كه درازى سر اسب هم در پيروزى دخيل است، تشبيه كرد. فقط تغييرات بزرگ، محاسن يا معايب كافى

1 . «بنياد انواع» صفحه 61.

صفحه 32
را براى انجام انتخاب انسب پديد مى آورد و از اين رو امتيازات فردى داراى اهميتى بسيار كوچك مى باشد».
«انتخاب انسب متوجه صفتى مجرد نمى شود، و به موجودات زنده كه داراى مجموع صفات خوب يا بد هستند، كار دارد. در اين صورت پيش بينى اين تنازع بسيار دشوار است. صفتى كه در يك شرايط فرد را از خطر نيستى مى رهاند، ممكن است در شرايط ديگر مايه نابودى گردد. از آن گذشته، مشاهدات، چنين نشان مى دهد كه انتخاب انسب با حذف افراد متغير، دسته متوسط را از نيستى حفظ مى كند».

ج. قانون وراثت در صفات اكتسابى

بايد گفت اصل وراثت، يكى از اصول مسلم جهان علم بوده و هست و هرگز مورد ترديد نبوده و نمى باشد. اساساً حافظ صورت نوعى جانداران و گياهان، قانون وراثت است. يك درخت گردو تمام خصوصيات ريشه، شاخ وبرگ و دانه بستن را از هسته گردو، به ارث مى برد، و در واقع تمام اين تفاصيل به طور اجمال در آن هسته وجود داشته و پس از كاشتن يكى پس از ديگرى آشكار مى گردد. يك تخم گل كه به صورت ظاهر يك دانه خشكيده است، در باطن تمام خصوصيات گل از ريشه، ساقه، برگ، رنگ و بو در درون آن نهفته است و در يك محيط و شرايط مخصوص اين وجود اجمالى، مبدل به وجود تفصيلى مى گردد.
به حكم قانون وراثت، فرزند آفريقايى از نظر سياهى پوست، پيچيدگى مو، كلفتى لب و ساير خصوصيات، مانند پدر مى گردد. چشمان آبى و موى بور يك فرد اروپايى هم تحت قانون وراثت به او رسيده است و....
تمام اين ها و صدها نظاير آن، مسلم بودن قانون وراثت را اثبات كرده و آن را در رديف امور حسى درآورده است.
ولى سابقاً كيفيت انتقال اين اوصاف معلوم نبود و هم چنين ساير مطالب در پشت پرده قرار گرفته بود، تا اين كه دانشمندان با پنجه هاى علم پرده هاى جهل را پاره كرده و با دستگاه هاى قوى و ذره بين هاى نيرومند «سلول» را كشف و روشن كردند كه منشأ پيدايش يك موجود زنده، موجود بسيار ريزى است كه در شرايطى مخصوص تكامل پيدا مى كند و بالنتيجه به صورت گياه، حشره، حيوان و يا انسان درمى آيد.
كشف اين راز مطلب را پيچيده تر كرد و ابهام بيشتر گرديد، زيرا در آغاز تفكر هرگز قابل قبول نبود كه تمام اين خصايص و صفات و در يك موجود ريز به نام «سلول» كه بايست به كمك ذره بين ديده شود، نهفته گردد.
حيات شناسان به اميد حل اين معما، وقت خود را به سلول شناسى گذراندند، و در پشت ميكروسكوب ها صرف وقت كردند.
مسأله پر از مشكلات فراوان بود، از يك طرف با «سلول» سر و كار داشتند كه عضو مادى وواجد خواص فيزيكى وشيميايى بود. و از طرف ديگر با موضوع وراثت مواجه بودند و با خود مى گفتند عامل وراثت در كجاى آن و در كدام قسمت از «سلول» قرار گرفته است. مسئوليت آن را به كدام يك از اعضا آن دهيم؟ كدام يك از قطعات هسته موجب مى گردد كه مثلاً پسرى، بينى مادر و چشمان

صفحه 33
پدر را به ارث ببرد و فلان كيفيت را از اجداد خويش اخذ كند؟1
سرانجام كاوش هاى علمى دانشمندان پرده از اين راز نيز برداشت، در تقسيم «سلول» به قسمت هاى مختلف آن برخوردند. از آن جمله، هسته اى بيضى شكل، كه در موقع تقسيم «سلول» قطعات كوچكى در آن پيدا مى شود، و نام اين قطعات ريز «كروموزوم» است. دامنه تحقيقات هم چنان توسعه يافت و بسيارى از دانشمندان موفق شدند كه شماره ثابت اين «كروموزوم»ها را به دست آورند.
اين دانشمندان در نتيجه اثبات كردند، كه هر يك از سلول هاى بدن انسان داراى چهل و هشت «كروموزوم» است. سلول گاو60، موش 40، مگس12، نخود14، گوجه فرنگى24، زنبور عسل32، انگل اسب54. اسب46 و... «كروموزوم» دارند.
گسترش پژوهش هاى علمى دانشمندان به اين نتيجه رسيد كه در ميان «كروموزوم»ها ذرات بسيار كوچكى نيز وجود دارد، به نام «ژن» كه در واقع عامل وراثت اوصاف والدين به فرزندان است.
خواص ارثى مربوط به عواملى هستند، كه به نام «ژن» موسوم اند، و تعدادشان خيلى زياد، و مانند دانه هاى تسبيح جاى گرفته اند. «ژن»ها در روى يكديگر بى تأثير نيستند و ممكن است يك خاصيت، به چند «ژن» بستگى داشته باشد بدين معنى كه هريك از آنها يك قسمت معينى از خواص و صفات مشخص را توليد كنند. نتيجه اينكه مبدأ حياتى يك موجود زنده به نام انسان سلولى است كه از اتحاد دو نطفه نر (اسپرماتوزوئيد) و ماده (اوول) به وجود مى آيد و صفتى كه بخواهد از والدين به اولاد منتقل گردد، بايد در سلول هاى نطفه، موجود باشد و از طريق آنها به اولاد انتقال يابد. بنابراين اگر هر تغيير يا صفتى در «ژن»ها موجود باشد آن تغيير يا صفت، ارثى است و اگر در آنها موجود نباشند، ارثى نيست.
عامل ارث در زمان «داروين» كشف نشده بود ولى آنچه امروز براى دانشمندان هنوز هم مبهم است اين است كه «ژن»ها تحت چه عواملى متأثر مى شوند و چه وسايلى مى توانند تغييراتى در آنها ايجاد كند تا بر اثر اين تغييرات، بتوانند اوصاف را به اخلاف منتقل سازند. اين نقطه هنوز مبهم است.
«گوبينو» مى گويد امروز ما مى دانيم كه صفات موروثى به وسيله مولكول هاى شيميايى يا «ژن»ها كه در «كروموزوم»هاى هسته جاى دارد، منتقل مى شوند. در هر هسته چند هزار «ملكول» شيميايى وجود دارد. بعضى از آن ها به رنگ پوست و بعض ديگر به رنگ يا شكل چشم، و عده اى به شكل يا نسج و يا وضع بال ها مربوط مى باشد براى آن كه يك تغيير اكتسابى مثلاً سياهى پوست بر اثر تأثير نور موروثى باشد، بايد اين تغيير جسم به وسيله اى كه هنوز معلوم نشده، در غدد تناسلى در هر ناحيه يا به عبارت بهتر در هر هسته نفوذ كند، به «ملكول»هاى شيميايى كه مربوط به رنگ جلد است برسد، و با دقت چنان جهت آنها را تغيير دهد كه فرزندان از همان آغاز تولد، پوستشان رنگ دار گردد.
ولى اين گونه نفوذ خاص، غير قابل فهم است. از روى هيچ رابطه عصبى يا ترشحى نمى توان فهميد كه تغيير موضعى بدن پدر يا مادر، بتواند در جهتى موازى پاره اى از ياخته هاى مولد «ملكول»هاى شيميايى را تغيير دهد.2
اين ها دانش هاى امروز بشر است. روى اين مبانى مسلم، ادعاى انتقال صفات اكتسابى چنان كه

1 . تاريخ علوم، صفحه 707.
2 . «بنياد انواع» چه مى دانم صفحه 58.

صفحه 34
«داروين» ادعا كرده است كاملاً بى اساس است، زيرا اين اوصاف در صورتى منتقل مى شوند كه در «ژن» تحولاتى ايجاد كنند و بدون تحول، انتقال صفات امكان پذير نخواهد بود. ولى متأسفانه تاكنون عامل تحول در «ژن» براى بشر مكشوف نگرديده است و هنوز علم ثابت نكرده است به كار بردن يا نبردن عضوى يا دگرگونى محيط مى تواند در عامل وراثت تحولاتى ايجاد كند.

آزمايش ها، موروثى بودن صفات اكتسابى را تكذيب مى كند

علاوه بر اين كه گواهى بر صحت انتقال صفات اكتسابى در دست نيست آزمايش ها بر خلاف آن گواهى مى دهند.
تغييرات اكتسابى به يكى از شش روش زير ممكن است در جانورى ظهور كند:
1. قطع شدن يك يا چند عضو
2. بر اثر بعضى از امراض
3. مصونيت عمومى بدن تحت اثر بعضى امراض ميكربى.
4. اثر نور، حرارت، رطوبت، غذا، و مانند اين ها.
5. اثر استعمال يا عدم استعمال اعضا.
6. اثر تعليم و تربيت.
ولى آزمايش هاى پى در پى بر خلاف تمام اين طرق شش گانه گواهى داده و هرگز بر اثر هيچ يك از اين اسباب، صفات اكتسابى به اخلاف منتقل نگرديده است و اينك تفصيل هر يك از اين آزمايش ها:

1. قطع شدن عضوى از اعضا

به طور كلى قطع شدن عضو، اساساً موروثى نمى گردد، از جمله آزمايش هايى كه در اين باره به عمل آمده است، اين است كه در طى بيست و دو نسل متوالى، دم يك دسته موش را بريدند(در حدود 1592موش) ولى نوزادان هميشه با داشتن دم طبيعى، به دنيا مى آمدند.
روشن تر از همه مسأله بكارت دختران است، از روزى كه تمايلات جنسى ميان مرد و زن بوجود آمده است، همواره مادران اين پرده را از دست داده اند ولى هرگز اين صفت به اخلاف منتقل نگرديده است و تقريباً تمام دختران با پرده بكارت پا به عرصه وجود نهاده و اين خصيصه را از مادران خود به ارث نبرده اند.
مسلمانان و كليميان قرن هاست كه فرزندان خود را ختنه مى كنند ولى كمتر پسرى ختنه شده پا به دنيا مى گذارد. اينها تمام گواه بر اين است كه هرگز اختصاصاتى كه با قطع شدن اعضا به جانورى دست مى دهد، موروثى نمى شود.

2. اختلالاتى كه از طريق امراض به وجود مى آيد

آزمايش و تجربه نيز موروثى بودن اين سنخ از صفات و اختصاصات را تكذيب مى كند. و هرگز اختلالاتى كه از طريق بعضى از امراض، در جاندار پديد مى آيد، موروثى نمى شود. به چند خرگوش باردار بيست روز پس از باردار شدن چند دفعه متوالى محلولى قوى از نفتالين مخلوط با روغن زيتون نيم گرم خوراندند، اين ماده معمولاً اثرش بر روى عدسى چشم است و آن را كدر

صفحه 35
مى كند، در خاتمه عمل خرگوش هاى باردار از يك طرف و جنين آنها از طرف ديگر داراى عدسى هاى كدر شدند و پس از پايان دوره حمل نوزادان همه داراى عدسى هاى كدر بودند. از جفت گيرى اولاد حاصل از نسل اول هر چه خرگوش زاييده شده، عدسى سالم داشته اند.

3. مصونيت عمومى بدن تحت اثر بعضى امراض ميكربى

اين عامل نيز هرگز باعث موروثى بودن مصونيتى كه بر اثر برخى از امراض ميكربى در جاندار پديد مى آيد، نمى گردد. و اين مطلب به قدرى روشن است كه احتياج به آزمايش ندارد. بسيارى از افراد انسان، در دوران عمر به بيمارى هاى حصبه، ديفترى و غيره مبتلا مى شوند و معالجه كامل، تا مدتى مصونيتى در بدن بيمار پديد مى آورد و او را از ابتلاى مجدد مصون مى دارد ولى هرگز اين خاصيت اكتسابى (مصونيت) موروثى نيست واولاد همين افراد در دوران عمر خود به همين بيمارى ها مبتلا مى گردند.

4. اثر نور، حرارت، رطوبت و غذا در موروثى شدن يك صفت

جاى شك نيست كه محيط در روى جانور اثرهاى مخصوص مى گذارد و تغييراتى به وجود مى آورد، ولى بحث و گفتگو در اينجاست كه آيا اين صفات و حالات كه محيط به وجود آورده است، موروثى مى شود، يا نه؟ و از آزمايش هاى متعدد، چنين نتيجه گرفته شده است كه اين صفات و تغييرات اكتسابى موروثى نمى گردد.
«سوستر» در سال 1915عده اى از موش ها را در اتاق گرم داراى حرارت 22درجه و عده ديگر را در اتاق داراى صفر الى چهار درجه، به مدت شش ماه پرورش داد و سپس ملاحظه كرد كه درازى گوش و دم موش هاى اتاق گرم بيشتر از موش هاى اتاق سرد است، و اولاد حاصل از دو دسته مذكور را پس از آن كه در حرارت عادى پرورش داد در وضع طول پا و دم آنها، تفاوتى مشاهده نكرد.
«پن» آزمايشى در اين باره دارد كه ما آن را در توضيح اصل چهارم بيان خواهيم كرد.
ممكن است گفته شود كه صفات اكتسابى در صورتى موروثى است كه جنبه طبيعى داشته باشد نه مصنوعى و تمام اين آزمايش ها دور تحولاتى مى گردد كه تمام تغييرات در آنجا مصنوعاً به وجود آمده است.
ولى هرگز علت اين تخصيص روشن نيست و زمام موروثى بودن صفات در دست ما نيست كه هر كجا دل ما بخواهد به آن طرف برگردانيم، و نيز ممكن است تصور شود كه موروثى بودن يك صفت مدت طولانى ترى لازم دارد و مدت اين آزمايش ها بسيار كوتاه است.
اين عذر تا حدى پذيرفته است ولى مدت طولانى در آنجا لازم است كه صفت موروثى بخواهد به طور بارزى جلوه گر شود. به طورى كه نوع واحدى را دو صنف قلمداد كند، ولى آثار جزئى هرگز نيازى به مدت طولانى ندارد. دراز شدن دم و يا كوتاه شدن آن به اندازه يك ميليمتر بايست در طول بيست و دو نسل به منصه ظهور برسد، در صورتى كه چنين اختلافاتى مشاهده نشده است.

5. وراثت، بر اثر استعمال و عدم استعمال عضو

«داروين» و «لامارك» روى اين قسمت بيشتر تكيه كرده اند و نابينا بودن بسيارى از جانوران غارنشين را روى همين اصل مى دانند، ولى آنچه مسلم است، اين است كه استعمال و عدم استعمال وسيله

صفحه 36
تقويت عضو و ضعف آن مى گردد، و دانشمندان امروز، كورى برخى از حيوانات را كه احتياج به قوه بينايى ندارند، بر اثر جهشى مى دانند كه گاهى يك مرتبه در حيوانات پديد مى آيد و ما فرضيه جهش را بعداً بررسى خواهيم كرد.
علاوه بر اين دانشمندان در همان محيط هاى تاريك جانوران زيادى را پيدا كرده اند كه نه فقط چشم هاى عادى دارند بلكه بسيارى از آنها داراى چشم هاى درشت و غير عادى هستند و مشروح اين بحث در انتقاد از اصل چهارم بيان مى شود.

6. تعليم و تربيت

ششمين راهى كه براى موروثى بودن صفات اكتسابى در دست است، همان تعليم و تربيت مى باشد. در اين باره آزمايش هايى به عمل آمده است كه نتايج مختلف دارد. به طور مسلم در انسان پاسخ منفى است، زيرا ملكات فاضله و صفات و سجاياى ارزنده و رذائل اخلاقى كه از طريق تعليم و تربيت پديد آمده باشد، در آدميزاد ارثى نيست، يعنى موروثى بودن كليت ندارد، و مطالبى كه از همان طريق آموخته است به اخلاف منتقل نمى شود.هرگز فرزند يك بنا يا يك معمار و يا يك مهندس بنا و معمار و مهندس زاييده نمى شوند. همچنين....
آزمايشى كه دانشمند معروف «پاولوو» به عمل آورده است به نفع اين مطلب گواهى مى دهد، يك عده موش را اين طور عادت مى دهد، كه حاضر بودن غذا را به وسيله صداى زنگ، به آنها اطلاع دهد. اين عادت پس از 300 بار تكرار در آنها چنان عادى مى شود كه به محض شنيدن صداى زنگ به طرف غذا مى دوند. اولاد حاصل از اين موش ها بر اثر 100بار تمرين مانند والدين خود به صداى زنگ عادت مى كنند و در نسل دوم 20 بار تمرين در نسل سوم 10بار و بالاخره در نسل چهارم پنج دفعه تمرين كفايت مى كند.
«پاولوو» چنين نتيجه مى گيرد كه پس از چند نسل، اين عادت چنان موروثى مى شود كه به شنيدن نخستين صداى زنگ، عمل اجدادى خود را صورت خواهند داد.
ولى آزمايش «پاولوو» با آزمايش هاى نظير آن اساساً مطابقت نمى كند. چنان كه «مارك دوول» در سال 1924 در طى چند نسل متوالى يك عده موش سفيد را اين طور عادت مى دهد كه غذاى خود را در محلى پيدا كنند كه براى رسيدن به آن بايد از راه هاى پر پيچ و خم عبور كنند ولى اين صفت هرگز در فرزندان آنها موروثى نگشته است. وقتى «مارك دوول» اولاد اين موش ها را مورد آزمايش قرار مى دهد بر خلاف «پاولوو» نتيجه مى گيرد، يعنى براى عادت دادن بچه هاى آنها ناچار مى شود به اندازه اى وقت صرف كند كه براى والدين آنها كرده بود.
در پايان لازم است درباره غرايز و احساسات عجيب حيوانات و كارهاى دقيقى كه بعضى از اين حيوانات انجام مى دهند، كه با اعمال يك انسان فهميده و هوشمند كه پس از مدتى فكر و انديشه بجا مى آورد، برابرى مى كند; سخنى بگوييم.
زنبور عسل، خانه هاى شش گوشه مى سازد. شيره گل ها را با مهارت كامل مكيده، براى خود و آدميزاد لذيذترين غذا را آماده مى كند، مورچگان با مهارت كامل، خانه مى سازند. نوزادان خود را تربيت مى كنند. كارهايى انجام مى دهند ، كه خردمندان انگشت تعجب به دندان مى گيرند.
«داروين» مى گويد: زنبور عسل و مورچگان پس از يك سلسله آزمايش ها، موفق به چنين كارها

صفحه 37
شده اند و اين ادراك به عنوان توارث به فرزندان آنها رسيده است.
ولى گفتار «داروين» در اين باره بسيار گنگ و پيچيده است و قادر به حل اشكال نيست زيرا هرگاه اين سنخ ادراكات از طريق توارث به اخلاف مى رسد، پس چرا علوم انسان از طريق وراثت به اخلاف واگذار نمى شود؟ فرزند دانشمند، عالم و دانشمند نمى گردد؟ فرزندان بنا و آهنگر تا كارگاه نروند، بنا و آهنگر نمى شوند و همچنين...؟
گاهى گفته مى شود ممكن است فرزندان حيوانات اين گونه كارها را از پدران و مادران خود بياموزند و با مراقبت هايى ياد بگيرند، ولى اين انديشه بسيار بى پايه است، زيرا بسيارى از حيوانات روى پدر و مادر را نمى بينند و اين حسرت را تا روز مرگ با خود دارند. مع الوصف به انجام كارهاى زندگى خود توانا و عالمند. نمونه روشن اين موضوع پرنده اى به نام «اكسيكلوب» است. دانشمند معروف فرانسه «وارد» درباره اين حيوان مطالعه كرده و مى گويد: از خصايص آن اين است كه وقتى تخم گذارى او تمام شد، مى ميرد. يعنى هرگز روى نوزادان خود را نمى بيند و همچنين نوزادان روى پر مهر مادر خود را نخواهند ديد. آنها هنگام بيرون آمدن از تخم، به صورت كرم هايى هستند بى بال و پر، كه قدرت تحصيل آذوقه و مايحتاج زندگانى را ندارند. لذا بايست تا يك سال به همان حالت در يك مكان محفوظ بمانند و غذاى آنها مرتب در كنارشان باشد. به همين جهت وقتى پرنده مادر احساس مى كند كه موقع تخمگذاريش فرا رسيده است قطعه چوبى تهيه كرده و سوراخ عميقى در آن احداث مى كند سپس مشغول جمع آورى آذوقه مى شود و از برگ ها و شكوفه هايى كه قابل استفاده براى تغذيه نوزادان او مى باشد به اندازه خوراك يك سال، هر يك از آنها تهيه كرده، و در انتهاى سوراخ مى ريزد و بعداً تخم روى آن مى گذارد و سقف نسبتاً محكمى از خميرهاى چوب بر بالاى آن بنا مى كند.
چطور مى توان گفت، اين حيوان كه در هيچ نسلى روى مادر خود را نمى بيند اين گونه امور شگفت انگيز را از طريق تعليم آموخته است؟
بهترين گواه ما همين زنبور عسل است كه همه با آن آشنا هستيم، زنبور عسل را هرگاه پس از تولد در نقطه اى دور از پدر و مادر پرورش دهيم، باز هم به انجام تكاليف خود از قبيل خانه سازى و مكيدن گل ها بدون كوچكترين تعليمى، قادر خواهد بود.

د. «سازش با محيط»

جاندار و گياهى كه در محيطى زندگى مى كند، بايد يكى از اين دو راه را انتخاب كند يا خود را با محيط تطبيق دهد و اعضايى متناسب با محيط به دست آورد و يا زندگى خود را از دست بدهد.
جاى شك نيست كه محيط روى موجود زنده تأثير دارد، گل هايى كه در كوهستان ها مى رويند، يا گل هايى كه در زمين هاى پست پرورش داده مى شوند، كاملاً با هم فرق دارند. جاندارى كه در خشكى زندگى مى كند، با جاندار آبى تفاوت دارد. ولى هرگز اين اصل كليت ندارد و آزمايش هايى به عمل آمده كه كليت آن را تكذيب مى كند و اينك نمونه هايى از اين آزمايش ها:
1. دانشمندى به نام «پن» شصت و نه نسل متوالى مگس سركه را در تاريكى پرورش داد و اولاد آخرين نسل را به روشنايى آورد و كمترين اختلافى در ساختمان چشم آن ها مشاهده نكرد.
گاهى گفته مى شود كه اين مدت براى تحليل رفتن ديدگان آن ها كم است و صدها نسل مى خواهد كه

صفحه 38
محيط درباره آن ها تأثير كند، ولى اين گفتار بى اساس است زيرا اگر محيط تاريك قدرت تحليل بردن نيروى بينايى آخرين را نداشته باشد، به طور مسلم بايد تأثير مختصرى در طى اين نسل هاى فراوان گذارده باشد.
2. در غارهاى آهكى تاريك انواع مختلف جانوران زندگى مى كنند، كه غالباً فاقد چشم مى باشند. «داروين» معتقد است كه فقدان مزبور نتيجه مستقيم سازش با محيط است ولى در همان محيط تاريك جانوران ديگرى نيز ديده مى شوند كه نه فقط چشمشان وضع عادى دارد بلكه عده اى چشمان درشت تر از حد معمولى نيز دارند.
3. درباره «بالن» پستاندار عظيم الجثه اى كه در آب زندگى مى كند، «داروين» معتقد است كه بر اثر سازش با محيط دست هاى آن، به بال تبديل شده و پاهاى آن از بين رفته و منتهااليه بدنش به بال مخصوص وى تبديل شده است، مع الوصف پستاندارانى در آب زندگى مى كنند كه دست و پاى خود را به خوبى محفوظ داشته اند و مهارت كمترى از انواع سازش يافته در زندگى آبى، به خرج نمى دهند.
4. «اردك» و «قو» بين انگشتان خود پرده نازكى دارند كه به وسيله آن، در كمال سهولت شنا مى كنند و وجود اين پرده در مكتب «داروين» اثر سازش با محيط است. مع الوصف پرندگان زيادى در آب زندگى مى كنند كه با نهايت مهارت شناورى كرده، و از ماهى ها تغذيه مى كنند بدون اين كه پرده اى بين انگشتان آنها موجود باشد.
5.«موش كور» ، پستاندار كوچك حشره خوارى است كه دالان هايى در زمين حفر مى كند و در آن ها روزگار مى گذراند، به شكار حشرات مى پردازد. چشم هاى كوچك و تحليل رفته دارد، در دست هاى او چنگال هاى تيز و مخصوصاً يك انگشت اضافى داراى چنگال ديده مى شود. «داروين» وجود اين اعضا را اثر مستقيم سازش با محيط مى داند ولى در آن نقاط تاريك جوندگانى نيز مانند «موش كور» در دالان هاى زيرزمينى زندگى مى كنند كه در حفارى از موش تواناترند ولى خصوصيات بدنى موش كور را ، ندارند.
اين ها و امثال آن كه هر كدام اساس سازش با محيط را از بين برده فكر ما را به نقطه ديگرى معطوف مى دارد كه بايست در آن جا علل اين همه اختلافات را جستجو كنيم.
تا اين جا بررسى اصول چهارگانه «داروينيسم» پايان مى يابد و اكنون به ذكر يك رشته انتقادات اساسى كه از طرف دانشمندان به عمل آمده است، مى پردازيم.

صفحه 39

انتقادات اساسى از فرضيه «داروين»

1. آيا تغييرات نامحسوس سبب پيروزى مى شود؟!

«داروين» مى گويد: افزايش نامحدود جانوران و گياهان سبب مى شود كه وسيله زندگى براى همه پيدا نشود، از اين نظر، نزاع و كشمكش ميان موجودات رخ مى دهد. در اين صحنه نبرد، فتح و پيروزى از آن دسته اى است كه با شرايط نيرومندترى مجهز گردند و خصائص طبقه فاتح، روى «قانون وراثت» به نسل هاى بعد منتقل مى شود و در هر نسلى به صورت كامل ترى درآمده و بالنتيجه انواع متحوله اى پديد مى آيند.
ولى نكته قابل توجه اين جاست كه اين تغييرات كه در هر دورانى بسيار جزئى و نامحسوس است در صورتى مى تواند مقدمات پيروزى وى را فراهم آورد كه روى هم انباشته گردد و به صورت تغيير كلى درآيد.
در اين صورت اين سؤال پيش مى آيد: ميليون ها سال لازم است كه اين تغييرات جزئى به صورت يك تغيير كلى درآيد. و تا رنگ كلى به خود نگيرد، نمى تواند به صاحب آن، قدرت و نيرومندى به بخشد و تا به اين سر حد نرسد دستگاه طبيعت نمى تواند آن را تحت عنوان «انتخاب اصلح» برگزيند. بنابراين تا حصول يك تغيير بارز در طول اين ساليان دراز، ضامن بقاى اين موجود كه طبق اعتراف «داروين» عوامل مخرب آن آماده و فراهم بوده، چه چيز بوده است؟
چگونه مى توان گفت يك برجستگى بسيار ريز و كوچك و نامحسوس و ناپيدا، در ناحيه پر و بال، و يا ناخن و چنگال، و يا درازى گردن، سبب شده است كه شرايط زندگى را براى دارنده آن آماده ساخته و تأثير عواملى را كه براى نابود كردن آن مجهز شده بود، بى اثر و خنثى سازد؟
روى اين اصل «گوبينو» در كتاب «بنياد انواع» صفحه 62 چنين مى نويسد:
«تغييرات مولد قابليت تغيير فردى، چون هميشه خفيف و ناچيزند، سود يا زيان آن ها هم اجباراً بسيار كوچك است. آيا اين تغييرات مى توانند تحولى به منظور انتخاب فرد لايق و مستعدتر انجام دهند؟ هيچ كس نمى تواند بپذيرد كه شاخى درازتر از چند ميليمتر و پرده پايى به ضخامت دو يا سه ميليمتر مى تواند صاحب خود را از گزند حوادث برهاند. تنازع بقا ميدان مسابقه «المپيك» نيست و نمى توان آن را به مسابقه اسب دوانى كه درازى سر اسب هم در پيروزى دخيل است، تشبيه كرد. فقط تغييرات بزرگ، محاسن يا معايب كافى را براى انجام انتخاب انسب پديد مى آورد از اين رو امتيازات فردى داراى اهميتى بسيار كوچك مى باشند».

2. اختلاف جانداران در تعداد «كروموزوم»ها

احتمال مى رود كه برخى از خوانندگان با اصطلاحات «سلول» و «كروموزم» و «ژن» آشنايى كامل نداشته باشند. از اين لحاظ توضيح مختصرى در اين باره داده مى شود اگر چه قبلاً در اين باره به طور اجمال بحث كرديم.
علوم تجربى و آزمايشى پرده از روى بسيارى از مشكلات و مبهمات برداشته است. دانشمندان با

صفحه 40
دستگاه هاى بسيار قوى و نيرومند، ريشه حيات را در موجودات زنده، در موجود زنده بسيار ريز ديگرى به نام «سلول» كه در شرايط خاصى رشد و نمو مى كند و به صورت يك نوع جاندار در مى آيد، به دست آورده اند.
ولى كشف اين راز براى حل مشكل قانون وراثت كافى نبود زيرا با خود مى گفتند اين موجود كوچك، چطور مى تواند مبدأ قانون وراثت باشد و به قول نويسنده «تاريخ علوم» چه قسمتى از «پروتوپلاسما» و كدام يك از قطعات هسته، موجب مى گردد كه مثلاً پسرى بينى مادر و چشمان پدر را به ارث برد و فلان كيفيت را از اجداد خويش اخذ كند.
اين 1امر سبب شد كه حيات شناسان به اميد كشف معماى وراثت، وقت بيشتر مصرف كرده و درباره واحد زنده «سلول» مطالعات بيشترى بنمايند، تا آن كه ميكروسكوب هاى دقيق موفق شدند سازمان وجودى «سلول» را به دست بياورند و نتيجه كاوش هاى پى گيرانه آنان، اين شد كه در سلول، هسته اى بيضى شكل با جدار قابل ارتجاعى وجود دارد و در آن هسته قطعات كوچكى است كه در موقع تقسيم سلول در هسته پديدار مى شود و آنها را «كروموزوم» مى نامند.
بسيارى از دانشمندان حيات شناسى موفق شدند كه شماره «كروموزوم»ها را در بسيارى از جانداران بدست آورند و آزمايش هاى زيادى اثبات كرده است كه تعداد آن ها در انواع ثابت است و تغييراتى در تعداد آن ها رخ نمى دهد.
چيزى نگذشت كه دانشمندان گام ديگرى در طريق كشف راز قانون«وراثت» برداشتند و ثابت كردند كه خواص موروثى از پدر و مادر به فرزندان به وسيله توزيع «كروموزوم»هايى كه در هسته «ياخته»ها هستند،منتقل مى شوند. از اين رو، «كروموزوم»ها بر حسب ابعاد خود ده ها يا صدها جزء دارند كه همان «ژن»ها يا واحدهاى موروثى مى باشند و عامل حقيقى وراثت همين ذرات كوچك اند كه صفات ظاهر پدر و مادر را به فرزندان انتقال مى دهند.2
هرگاه تمام موجودات داراى منشأ واحدى هستد بايد شماره «كروموزوم»ها در هسته، سلول هاى آنها مساوى باشند، در صورتى كه چنين نيست و «كروموزوم»ها هر نوع از انواع مختلف حيوانات داراى تعداد معين و مشخص است . مثلاً اسب داراى 46، انسان 48، خرگوش44، گاو60، موش40، انگل اسب 54، و مگس داراى 12عدد «كروموزوم» مى باشند.3
از سوى ديگر جانورانى كه از حيث تنوع به هم نزديك اند عده «كروموزوم»هاى آنها با هم اختلاف فاحشى دارند و جانورانى كه اختلافات و فاصله زيادى دارند تعداد «كروموزوم»هاى آنها چندان اختلافى ندارد. مثلاً انسان كه با خرگوش از حيث ساختمان داخلى و خارجى اختلاف فراوان دارد، تفاوت «كروموزوم»ها بيش از چهار نيست، يعنى انسان 48 و خرگوش44«كروموزوم» دارد. در عوض شماره «كروموزوم»هاى اسب كه نسبتاً به گاو نزديك است، بسيار متفاوت است زيرا اسب داراى 46 و گاو داراى 60عدد «كروموزوم» است.

1 . تاريخ علوم، صفحه 707.
2 . «بنياد انواع»، صفحه 69.
3 . انتقاد از نظريات «داروين» صفحه 58.

صفحه 41

3. اختلاف شكل «اكسى هموگلوبين»

در خون حيوانات و انسان، ذرات زنده بسيار ريزى در حركت هست كه به زبان علمى به آنها «گلبول»ها مى گويند.
«گلبول»ها بر دو نوع اند: «گلبول قرمز» و «گلبول سفيد».
«گلبول»هاى قرمز داراى ماده آهن موسوم به «هموگلوبين»، هستند و در صورتى كه اكسيژن جذب كنند تبديل به به «اكسى هموگلوبين» مى شوند.
شكل «اكسى هموگلوبين» بستگى به نوع جانور مخصوص دارد و در جانور ديگر به شكل ديگرى درمى آيد، مثلاً در انسان لوزى القاعده است.
با توجه به عقيده «داروين» كه تمام موجودات منشأ واحدى دارند، پس مبدأ اين اختلاف چيست؟1
و به عبارت روشن تر چون منشأ همه جانوران يكى است خون آنها نيز هم جنس است، پس بايد اشكال بلورهاى آنها نيز يكى باشد در صورتى كه تجربه بر خلاف آن است.

4. افسانه حلقه مفقوده

«داروين» و طرفداران وى با مشقت هاى فراوانى كوشيده اند، ثابت كنند كه ميان انسان و جانوران ديگر هيچ گونه امتياز قاطع از نظر ساختمان جسمانى وجود ندارد. سپس نقاط مشترك زيادى را ميان انسان و «ميمون» ثابت كرده و معتقدند كه مغز انسان به زحمت از مغز ميمون تميز داده مى شود.
ولى با آن همه كوشش نتوانسته اند فاصله عميقى را كه ميان «ميمون» و انسان است، پر كنند و انواع متوسط اين دو نوع را پيدا نمايند و اين حلقه و يا حلقه ها را معين كرده و تبار صحيح انسان را بدست آورند.
گروهى معتقد شده اند كه سنگ هاى آدم نما همان اجداد متوسط انسان است و اين فسيل ها همان حلقه مفقوده اى است كه «داروين» موفق به كشف آن نشده است و اين سنگ هاى آدم نما همان انسان هاى متحول از «ميمون» است كه زير خاك به صورت سنگ درآمده و خصوصيات ظاهرى انسان در آنها محفوظ مانده است.
ولى براى اين كه اين گونه استدلال هاى «داروين» بى پاسخ نماند با اين كه اصولى را كه روى آنها تكيه كرده بود، باطل كرديم، مع الوصف در اين باره نيز به بحث مى پردازيم:
اين گونه مشابهات هرگز دليل خويشاوندى انسان با ساير جانداران نيست. چه مانعى دارد،طراح آفرينش موجودات و انواع مشابهى را خلق نموده و در به وجود آوردن آنها راه اشتقاق و تكامل را پيش نگيرد؟
هرگز اين گونه تشابه و صدها مانند آن دليل بر اشتقاق انسان از ساير حيوانات وبالاخص «ميمون» نمى شود. زيرا چه مانعى دارد كه خالق جهان پديدارنده موجودات و جانداران به طور ابداع و بى سابقه دو موجود مانند يكديگر و مشابه هم را به وجود آورده و هيچ كدام فرع ديگرى نگردد؟
و به قول «لوئى اكاسيس» دانشمند بزرگ آمريكايى: «اين گونه مدارك دليل تحقق پذيرفتن طرح

1 . انتقاد از نظريات «داروين، صفحه 61.

صفحه 42
خلقت است و طرح خلقت به منزله يك بناى عظيمى است كه مصالح ساختمانى آن ثابت است منتها براى تشكيل يافتن اين همه جانوران متنوع فقط در ظواهر آنها آرايش هاى گوناگونى داده شده است».
و همچنين تغييرات ناگهانى كه گاهى در انسان پيدا مى شود دليل بر اشتقاق او از ساير حيوانات نيست. چه بسا ممكن است اين گونه تغييرات به طور وراثت از اجداد برسد و اين صفت در شرايط مخصوصى ابراز وجود نمايد چنان كه بسيارى از بيمارى هايى كه از اجدا د مى رسد، در برخى از نسل ها بر اثر مساعد بودن محيط، ابراز وجود مى نمايد.
تلاش هاى هواداران «داروين» براى پيدا كردن حلقه مفقوده بى اثر است زيرا اين سنگواره هاى انسانى كه در واقع همان انسان هايى هستند كه بر اثر زير خاك رفتن به صورت سنگ درآمده اند چندان اختلافى با انسان كنونى ندارند و اختلاف جزئى هرگز باعث تعدد نوع نمى گردد. چه بسا اين اختلاف ها بر اثر مرور زمان در اين سنگ ها پديد آمده، و ارتباطى با اصل بدن نداشته است.
و در هر صورت فاصله اى كه اكنون ميان انسان و «ميمون» است با اين گونه اختلاف جزئى پر نخواهد شد.
و اين فاصله به قدرى افكار هواداران نظريه وى را مشوش كرده است كه براى پر كردن آن به هر جايى كه ممكن بوده، دست انداخته اند.
«فريد وجدى» در دائرة المعارف ماده «انس» از برخى از دانشمندان نقل كرده است كه وى معتقد بود: اين حلقه مفقوده همان انسانى است كه در افسانه ها از آن به نام« انسان وحشى دم دار»، نام برده شده است.
گاهى گفته مى شود كه حلقه مفقوده همان وحشيان «مكزيك» هستند كه به اروپا برده شده اند.
ولى تمام اين نظرها از دايره ظن و تخمين پا فراتر نمى گذارند و با اين همه تلاش ها ريشه نزديك تحول را به دست نياورده اند و به اين اتفاق دارند كه انسان زاده جانورانى كه ما امروز به نام «ميمون» مى خوانيم، نيست.
آنان زمانى به غلط معتقد بودند كه انسان از «ميمون»هايى به نام «شامپانزه» يا «اورانگ اوتان» تحول يافته است پس از مدتى كه موفق به كشف حيوانى ديگر به نام «گوريل» كه شباهت او به انسان بيش از آن دو است گرديدند، سلسله نسب را به آن منتهى كردند و احياناً براى دلجويى از تمام صاحب نظران، هر نژادى را به يكى از آنها نسبت دادند.

5. مشكل طول زمان

مشكل پنجم همان بن بست طول زمان است. جاى شك نيست كه تكاملى كه «داروين» و هواداران وى مدعى هستند محتاج به طول زمانى است ، كه عمر زمين كفاف آن را نمى دهد.
مدتى كه براى خشك شدن پوسته زمين، لازم است ، از بيست ميليون سال كمتر و از چهل ميليون بيشتر نيست و حداكثر حدسى كه براى عمر زمين زده اند، از دويست ميليون سال تجاوز نمى كند و اين مقدار براى تحولات و تغييراتى كه «داروين» ادعا مى كند، كافى نيست، زيرا جزئى ترين تغييرات صدها هزار سال وقت لازم دارد تا چه رسد از صورت يك جانور دريايى به صورت يك انسان حاكم بر كون و مكان درآيد.

صفحه 43
«لايت» دانشمند جمجمه شناس معروف مى گويد: كهن ترين بقاياى انسانى همان هايى است كه در غارهاى «انجيس» و «تندرل» بدست آمده است. و يگانه فرقى كه ميان آن ها و انسان كنونى است، همان برآمدگى خفيفى است كه در اطراف چشم هاى آنها ديده مى شود. اكنون هزاران سال از دوران اين بقايا مى گذرد، و كوچك ترين تحولى در آفرينش انسان رخ نداده است. بنابراين هرگاه بگوييم كه انسان روزى به صورت پست ترين جانداران بود، و طى ساليان درازى به صورت نوع كامل كنونى گرديده است، بايد عمر زمين را بيش از آنچه تاكنون حدس مى زنند پيش ببريم، تا در اين زمان ممتد آن موجود ضعيف بتواند مراحل تكامل خود را طى نمايد.
آرى آنچه درباره عمر اين سياره مى گويند اگر چه تمام حدس است و متكى به دلايل علمى قانع كننده نيست ولى اعتماد به فرضيه اى كه متكى بر چنين فرضيه است به طور مسلم از روش علمى دانشمندان دور است.1

1 . نقل با اندكى تصرف از «فريد وجدى»، «دائرة المعارف القرن العشرين» ماده «انس».

صفحه 44

صفحه 45

«نئوداروينيسم»1

بانى اين نظر جانورشناس آلمانى«ويسمان» است، به نظر پيروان اين مكتب كه به «نئوداروينيسم» مشهور است صفات اكتسابى، موروثى نمى شوند، بلكه صفاتى مى توانند موروثى باشند كه در نطفه مندرج باشند، به عبارت ديگر صفات اكتسابى موروثى نمى گردند، بلكه صفات و تغييراتى موروثى مى تواند باشد كه به وسايلى در نطفه يعنى سلول هاى «ژرمن» مندرج گردند.
مى گويند سلول هاى بدن هر جانورى شامل دو دسته مشخص مى باشند.
اوّل: سلول هاى «ژرمن» كه در غدد تناسلى(تخم دان) موجود مى باشند و سلول هاى نطفه را، بوجود مى آورند.
دوم: سلول هاى «سوما» كه كليه اعضا و دستگاه هاى بدن را تشكيل مى دهند.
وقتى تخم كه منشأ تشكيل هر جاندارى است تشكيل مى گردد، در همين تقسيمات اوليه اش، سلول هاى «ژرمن» از بقيه جدا مى شوند، و به صورت غدد تناسلى باقى مى مانند. در صورتى كه ساير سلول ها تنوع حاصل مى كنند و كليه اعضاى بدن را تشكيل مى دهند، به عبارت ديگر سلول هاى «ژرمن» از يك طرف و سلول هاى «سوما» از طرف ديگر، هر يك مستقيماً از تخم سرچشمه مى گيرند و جدا از يكديگر باقى مى مانند، اگر چه در يك بدن جا داشته، و رابطه فيزيولوژيكى دارند، معهذا اگر به وسيله عملى در سلول هاى «سوما» تغييراتى عارض گردد ولى تغييرات حاصل، بر اثر محيط زندگى اساساً قابل انتقال به سلول هاى «ژرمن» نمى گردد، و سلول هاى «ژرمن» به هيچ وجه تحت اثر وضعى كه به سلول هاى «سوما» دست مى دهند، قرار نمى گيرند.
بنابراين همه صفات وتغييرات موروثى نمى گردند مگر، در صورتى كه در نطفه معين سلول هاى «ژرمن» مندرج گردند، و نمو سلول هاى نطفه، آن تغييرات را بروز دهند.
«داروينيسم» جديد ساختمان مخصوص زرافه را اين طور تحليل مى كند كه روى اصل، قابليت تغييرى كه نطفه هاى نر و ماده داشته اند، در هر نسل زرافه هايى، به دنيا آمدند كه درازى گردن آنها متفاوت بوده است. از آنجا كه درازى گردن در تنازع بقا مورد استفاده جانور واقع گرديده لذا زرافه هايى توانستند باقى بمانند و توليد مثل كنند، كه گردنى درازتر از ديگران داشته اند و اين خاصيت را بر اثر ساختمان مخصوص نطفه شان به اولاد انتقال داده اند، در اولاد حاصل نيز كه از نظر درازى گردن با يكديگر متفاوت بودند بعضى زرافه ها كه گردنى درازتر داشتند در ميدان تنازع بقا پيش بردند و به اين طريق از نسلى به نسل ديگر بر اثر انتخاب طبيعى زرافه هايى داراى گردن دراز، باقى ماندند، و در نتيجه دسته اى از جانوران را به وجود آوردند، كه گردن بسيار دراز دارند و با محيط زندگى خود سازش كامل حاصل كردند.2
ولى با اين تعمير و دستكارى كه از طرف بانيان اين مكتب انجام گرفت، ديرى نپاييد كه آشيانه سست بنيان اين مكتب نيز فرو ريخت و جاى خود را به فرضيه «تحول بر اساس جهش» داد. پايه گذاران اين

1 . آخرين فرضيه تكامل انواع، بر اساس تكامل تدريجى .
2 . «داروينيسم» صفحه 197.

صفحه 46
فرضيه فقط در يكى از اصول فرضيه «داروين» تجديد نظر كردند، و در اصول ديگر وى كه سستى و بى پايگى آن ها روشن گرديد، با او هم فكر و هم رأى مى باشند.

صفحه 47

بخش دوم

داروينيسم در عصر حاضر

يا

فرضيه «موتاسيون»


صفحه 48

فرضيه «موتاسيون»

نظريه هاى «لامارك» و «داروين» با تمام شعب خود، در نظر هواداران اصل «تكامل انواع» سست و بى پايه به نظر رسيد و سير علم و تكامل علوم، پرده از اسرار «قانون وراثت» كه بر آنها مخفى بود برداشت، و روشن شد كه خصايص ارثى به وسيله «كروموزوم»هاى موجود در سلول هاى نطفه نر و ماده «اسپرماتوزوئيد ـ اوول» از پدر و مادر به فرزندان انتقال مى يابد، و هر «كروموزومى» به نوبه خود داراى چندين جزء كوچك است به نام «ژن» و آن را واحد ارثى نيز مى نامند ، كه خصايص هر فردى بستگى كامل، به نوع ووضع «ژن»هاى موجود «كروموزم» دارد.
روى اين اساس، كليه فرضيه هاى دانشمندان گذشته، درباره «تحول انواع» ارزش خود را از دست داده و فرضيه هاى معلوم البطلانى گرديدند.
ولى با اين حال اصل «تحول انواع» ارزش خود را از دست نداده و گروهى از دانشمندان نظريه فوق را از طريق ديگر كه به نظر بسيارى از دانشمندان از دايره تئورى پا فراتر ننهاده است، تعقيب كرده اند. و اينان، «جهش» و تغييرات ناگهانى را عامل اصلى تبدل انواع و پيدايش گياهان و انواع حيوانات دانستند. و اين تغييرات بر خلاف آنچه «داروين» تصور مى كرد، تدريجى نيست، بلكه دفعى و ناگهانى است و از راه قانون توارث به اخلاف منتقل مى گردد، و گاهى تراكم اين گونه جهش ها و تغييرات ناگهانى سبب پيدايش نوع يا انواعى مى شود، اكنون كليد فهم چگونگى تكامل را بسيارى از دانشمندان همين «جهش»ها مى دانند.
«گوبينو» مؤلف كتاب «بنياد انواع» يادآور مى شود كه نظريه «جهش» چنان نبود كه «داروين» از آن غفلت داشته باشد، بلكه در بسيارى از موارد تغييرات ناگهانى موروثى را يادآور شده است، و پيدايش نژادهاى اصلى سگ ها، گربه ها، خرگوش ها و كبوتران را از همين راه توجيه كرده است، ولى چون در مغزش اين انديشه راه يافته بود كه تكامل بايد آهسته و پيوسته باشد،از اين كه اين «جهش» را در تغيير انواع، مؤثر بداند، خوددارى كرده است.
«ژوفـروا» نخستيـن كسى اسـت كـه در سال 1837 ميلادى متوجه خارق عادت ها گرديد و سى سال پس از وى يكى از بنيانگـذاران علـم وراثت به نام «نـودن» متوجه تغييـرات ناگهـانى شد، به طورى كه ميان جانور تغيير نيافته وجانور تغيير كرده، حد وسطى موجود نيست.
ولى اين نظريه به وسيله «دووريس» دانشمند گياه شناس هلندى سر و صورتى پيدا كرده و مورد بررسى قرار گرفت. او مشاهده كرد كه بسيارى از گياهان به صورت ناگهانى، خواص غير عادى پيدا مى كنند و به صورت غير عادى درآمده و همين اوصاف را عيناً به اخلاف خود به ارث مى دهند وى نام اين گونه تغييرات را، «جهش» (موتاسيون) نام گذارد.

خواص«جهش» چيست؟

تغييرات ناگهانى كه به جانوران دست مى دهد داراى خصايص زير است:1

1 . «بنياد انواع»، صفحه 75ـ 76.

صفحه 49
الف. پيدايش آنها ناگهانى است، نه تدريجى و حد وسطى ميان موجود اولى و تغيير يافته نيست.
ب. محيط زندگى تأثيرى در پيدايش «جهش» ندارد، زيرا «جهش» در فردى پيدا مى شود كه با هزاران افراد در يك شرايط مساوى زندگى مى كند. بنابراين علت آن كاملاً نامعلوم و روابط آن با عامل آن روشن نيست، و با تعبير غير صحيح كاملاً تصادفى است.
ج. «جهش» مراتب مختلفى دارد، گاهى موجب تغيير رنگ مى گردد، و احياناً باعث مى شود كه عضوى (مانند چشم) از بين برود، و غالباً «جهش»ها زيان آور، و در دوران جنسى و يا پس از آن از ميان مى روند.
د. مبدأ«جهش» تغييرات ناگهانى است كه در وضع «ژن»ها و يا «كروموزم» دست مى دهد، و اين تغييرات به نسل هاى آينده منتقل مى گردد، و تا «جهش» ديگرى رخ ندهد در طول زمان، در تمام اعقاب ـ خصوصيات خود را حفظ خواهد كرد. عاملى كه تغييرات ناگهانى را در «ژن»ها پديد بياورد و يا تعادل «كروموزوم»ها را به هم بزند، براى ما مكشوف نيست، آنچه مسلم است اين است كه گاهى به وسيله اشعه «ايكس» مخفّفِ تصفيه نشده و يا جفت گيرى دو نوع مختلف دورگه، مى توان تغييراتى در آنها بوجود آورد.
خلاصه دلايل طرفداران اين فرضيه، مشاهداتى است كه دانشمندان در نقاط مختلف جهان بر آن دست يافته اند. «گوبينو» در بنياد انواع1 و ديگران نمونه هاى زيادى از آن را ياد كرده اند و ما به طور اختصار مواردى چند از آن را ذكر مى كنيم:
1. فقدان مو، كه در نژادهاى مخصوص سگ، گربه، موش و خرگوش ملاحظه مى شود، و چه بسا در انسان از نظر نداشتن پوشش چنين جهشى رخ داده است.
2. زيادى مو، كه در بسيارى از جانوران و انسان ديده شده است.
3. گوسفند «مرينوس» با پشم لطيفى كه دارد در سال 1828ميلادى در «موشان» ظاهر گرديده است.
4. فقدان شاخ، كه در سال 1880ميلادى در كشور «پاراگوئه» منشأ نژاد جديدى گرديد.
5. گوسفند «انگون» كه نژادى است داراى دست و پاى خيلى كوتاه و بدنى كشيده و در سال 1879ميلادى در ايالات «ماساچوست» از دو بره بدست آمده است.
6. فقدان دم كه در موش، سگ و گربه ديده شده است و ممكن است چنين جهشى در ميمون هاى آدم نما و انسان رخ داده و دم آنها از بين برده است.
7. «جهش»هاى مربوط به كوچك شدن چشم، و از بين رفتن آن كه در انواع حيوانات اهلى و وحشى ديده شده است.
8. فقدان دست و پا در پستانداران، انگشتان اضافى، و انگشتان چسبان، كه در آنها ديده شده است.

مهمترين «جهش» در مگس سركه

طرفداران اين نظريه بيشتر روى «جهش»هايى كه در اين حيوان بر اثر تربيت رخ مى دهد، تكيه مى كنند.
«مورگان» تعداد زيادى از مگس كوچكى به نام «دروز فيل» پرورش داد. اين حشره معمولاً رنگ

1 . بنياد انواع، صفحات 79 و 88.

صفحه 50
خاكسترى مايل به حنايى دارد. وى به «جهش»هاى گوناگونى از آن برمى خورد كه هر يك از آنها جانور را از نوع طبيعى كاملاً متمايز مى سازد.
اين «جهش»ها بيشتر در چشم و بال و تنه و پاها مشاهده مى شود، تنها از نظر رنگ چشم قريب صد «جهش» ظاهر گرديده است. برخى از نظر بال، مانند فقدان بال، كوچك بودن بال، خميده، قوسى، مجعد، مچاله بودن بال، بعضى ديگر مخصوص پاها و رنگ آنها، بزرگى و كوچكى تنه زرد يا سياه بودن آن، تمام اين «جهش»ها ارثى، ناگهانى و بدون حد وسط بوجود آمده اند و به قول نويسنده كتاب «داروينيسم» از مطالعه اين حشره، خرمنى از كشفيات ارزشمند در بيولوژى بدست آمده و باعث حل مشكلات فراوان گرديده است.
«گوبينو» در كتاب «بنياد انواع»1 نمونه هاى زيادى از ظهور «جهش» در گياهان، درختان و جانداران بيان كرده است كه از نظر طرز «جهش» با آنچه گفته شد، فرقى ندارد.

علل پيدايش «جهش»

پيش از آن كه ما نظر خود را درباره مشاهدات مزبور شرح دهيم، بهتر است مجهول و نامعلوم بودن علل «جهش» را از زبان طرفداران اين فرضيه بشنويم.
آنچه امروز مسلم است اين است كه صفات والدين از راه سلول هاى نطفه «اسپرماتوزوئيد ـ اوول» به اولاد انتقال مى يابد. در سلول هاى نطفه مهم ترين بخش انتقال دهنده ، هسته است، «كروموزوم»هاى درون هسته كه از اجتماع واحدهاى ارثى يا «ژن»(عامل ارثى) تشكيل يافته اند در واقع، مقر اختصاصات ارثى به حساب مى آيند.
ماهيت، «ژن»ها معلوم نيست ولى قدر مسلم آن است اين ذرات بسيار خرد، مواد غذايى را جذب مى كنند، هنگامى كه سلولى دو قسمت مى شود هر يك از آنها نيز به دو قسمت تقسيم مى گردند.
اگر كمترين تغيير شيميايى يا غير آن، به يك يا چند «ژن» دست دهد، آن تغيير صورت به شكل يك تغيير جسمانى، جزئى يا كلى بروز مى كند، ولى هنوز نتوانسته اند بين عاملى كه تغيير ايجاد مى كند، و جهشى كه حاصل مى شود، رابطه اى بيابند.
فقط نتيجه آزمايش ها اين است كه مصنوعاً مى توان با اشعه «ايكس» «جهش»هايى را در جانوران به وجود آورد، چنان كه «ليتل» در سال 1924 ميلادى يك عده موش را از ناحيه پشت تحت تأثير اشعه(عليه السلام) خفيف، قرار داد و در نسل هاى سوم، «جهش»هايى در ناحيه چشم و پاى آن ها ملاحظه كرد.
و يكى از عوامل «جهش»، جفت كردن دو نوع متمايز است و جانور متولد از آن ها دو رگه و گاهى با «جهش» همراه است.2
اين بود خلاصه اين نظريه كه اكنون تكيه گاه طرفداران فرضيه «تكامل انواع» است ولى با آن همه دست و پايى كه براى تحكيم پايه هاى آن زده اند، هنوز فرضيه اى بيش نيست و با اشكالات زيادى روبرو است، به طورى كه طرفداران دو آتشه فرضيه با كمال صراحت درباره اثبات آن اظهار عجز و ناتوانى كرده اند كه اينك از نظر خوانندگان گرامى مى گذرد.

1 . بنياد انواع، صفحات 79 و 88.
2 . «داروينيسم» صفحه 210ـ 211.

صفحه 51

اين «جهش»ها عموماً تحول سطحى است

«جهش»هايى كه در گياهان و جانوران ديده شده است، مانند گاو بى شاخ، گاو سيزده انگشتى، مرغ بى دم، مرغ هايى كه در اطراف گردنشان مو ندارند و... كه بيشتر آنها را مؤلف «بنياد انواع» در صفحات 79 و 88 نقل كرده و ما هم نمونه هايى از آن را به نظر رسانديم، يك «جهش» سطحى است، كه هرگز مورد گفتگو نيست و تغييرات جزئى در تمام جانداران براى عموم مشهود است، آنچه مورد بحث و بررسى ما است، «جهش» عمقى و تكامل واقعى است، كه بتواند فاصله انسان و «ميمون» را پر كند، و تاكنون چنين «جهش» ديده نشده است.
اينك بد نيست عين عبارت «گوبينو» را ذكر كنيم. با اين كه او از طرفداران نظريه تكامل است، به اين حقيقت تلخ اعتراف كرده است:
«در تكامل جهان جاندار، دو مرحله را كه اهميت و درجه صحت آن ها تفاوت مى كند، بايد از هم جدا كرد».
در گذشته تكاملى سطحى بود، كه اكنون هم هست و آن عبارت است از تغاير نژادها و انواع اين تكامل را «لابه» با اندكى تحقير «تكامل كوچك» ناميده است...».
از سوى ديگر، تكاملى عمقى يافت مى شود كه جنس ها، خانواده ها، دسته ها، رده ها، و شاخه ها را از هم جدا مى كند. اين تكامل كاملاً به گذشته تعلق دارد، و بر پايه هيچ دليل مستقيمى استوار نيست...».
هنگامى كه بنياد احتمالى ذو حياتين، پرندگان، پستانداران، جوندگان و يا ميمون هاى ابتدايى را در نظر مى گيريم، تفسير فلسفه تحول بسيار به فرض و حدس نزديك مى شود...».
درباره تغاير «اسفنجيان»، «مرجانيان»، «خارداران دريايى»، «نرم تنان»، «كرم ها»، «سخت پوستان» و حتى «مهره داران» و غيره، بايد گفت كه بنياد اين تغاير در تاريكى ازمنه، نهفته است و كسى تاكنون بر آن آگاه نشده است. و هم چنين درباره روابط احتمالى طبقه حيوان و طبقه نبات، باز بايد اعتراف كرد كه نادانى ما در اين مورد كاملاً مطلق است...».
غير از تأثير احتمالى «جهش»هاى بزرگ درباره مواردى كه قبلاً نشان داديم از عواملى كه اين تغاير ابتدايى را به وجود آورده، هيچ اطلاعى نداريم، هر كوششى كه براى توجيه اين مسأله به كار رود به اشكالاتى برمى خورد كه ذكر آن ها ضرورى است».
دقت بفرماييد:
«شايد توجه شده باشد، «جهش»ها كه يگانه عامل تكاملى شناخته شده اند، تقريباً هميشه به نمودهاى بازگشت، يا تكرار بستگى دارند. اين «جهش»ها بال هاى بريده، بازمانده و شكسته، پديد مى آورند. رگه هاى بال يا موها را از ميان مى برند، و چشم ها را به درجات مختلف بى رنگ مى كنند، و پاره اى از آن ها نابودى دم و دندان و پشم و چشم ها و غيره را به همراه مى آورند. «جهش»هاى ديگر موها را مجعد و يا بال را پرپر مى كنند، باعث فراوانى بند انگشتان و دندان ها مى گردند، ولى هيچ يك از آن ها عضو تازه پديد نياورده اند».
بنابراين نظريه تحول، هرگز با اين اصول و اسلوب، با اين تجربه ها و آزمايش ها و... ثابت نمى گردد و ابراز رأى قاطع، با اين مشاهدات كه عموماً ناقص و سطحى است دور از انصاف است.

صفحه 52
فرضيه اى كه هنوز مقدمات آن حدسى و بلكه مبهم و نامعلوم است، چطور مى تواند ارزش قطعى و فلسفى پيدا كند، هنوز اين فرضيه نتوانسته است عاملى را كه «جهش» را در يك فرد از ميان هزاران فرد به وجود مى آورد، بشناسد، و به قول خودشان از «رازهاى نهفته است» با اين همه چطور مى تواند يك ارزش كلى و علمى در «بنياد انواع» پديد آورد.
مؤلف كتاب «داروينيسم» پس از آن كه عين اين مطالب را كه از «گوبينو» نقل مى كند، يادآور مى شود: «كليه نظرهايى كه تاكنون اظهار شد، گرچه هر يك قسمتى از حقيقت تبدل انواع را روشن مى سازد، معهذا، براى حل اين مسأله ناكافى است. زيرا مثلاً «جهش»ها كه يكى از مهم ترين طريق وقوع تكامل به حساب مى آيند، نيز براى آن نارسا مى باشد، «جهش» ممكن است عضوى را كوچك كرده، از بين ببرد، يا بزرگ كرده و تغيير صورت بدهد، ولى تاكنون «جهش» كه با پيدايش يك عضو جديد همراه باشد، ديده نشده است.1

فرضيه «موتاسيون» با ابهام همه جانبه روبرو است

نظريه اى كه با آن تلاش ها، نتواند پيدايش يك عضو جديد را (گرچه تا حال به طور قطع ديده نشده است) بر اساس علمى بيان كند و با صداى رسا عجز و ناتوانى خود را به گوش جوامع علمى برساند، چطور مى تواند اساس يك مسأله فلسفى «تبدل انواع» واقع شود. طرفداران فرضيه «جهش» هنگامى كه درباره علل پيدايش «جهش» بحث مى كنند، صريحاً مى گويند كه علل «جهش» براى ما پوشيده است. هنوز طرفداران نظريه نتوانسته اند ميان عاملى كه تغيير ايجاد مى كند، و جهشى كه حاصل مى شود، رابطه اى بيابند و به قول مؤلف «داروينيسم»2 نه فقط در «موتاسيونيسم» بلكه در هيچ يك از نظريه هايى كه تاكنون اظهار شده، طرز به وجود آمدن يك عضو جديد، بر اساس علمى بيان نگرديده است.
«گوبينو» مى گويد: اگر از فهم پيدايش يك عضو جديد عاجزيم، فهم اين كه چگونه يك ساختمان جديد بوجود آمده است، آن هم بسيار دشوار است.3
بنابراين تا مسأله عاملى كه در «ژن»ها تأثير مى كند، و تغييراتى پديد مى آورد، براى ما روشن نباشد و تا ماهيت «ژن»ها به طور قطع معلوم نگردد، و بالنتيجه امكان پيدايش يك عضو روى اساس علمى واضح نشود، مسأله « تبدل انواع» برپايه «جهش»، فرضيه اى بيش نخواهد بود.

يك بن بست ديگر در فرضيه «موتاسيون»

در اين كه«جهش» غالباً زيان آور و يا بى تفاوت است سخنى نيست4 ولى در صورتى مفيد واقع مى گردد كه دنبال «جهش» سازش رخ دهد.
اينك برخى از «جهش»هاى مضر و مفيد را از دريچه افكار «موتاسيونيست»ها مورد بررسى قرار مى دهيم:
1. اگر جهشى بال هاى يك حشره را از بين ببرد، اگر مورد «جهش» پروانه باشد اين «جهش» با از بين رفتن آن مساوى است، و اگر به يك حشره اى دست دهد، كه مى تواند زير سنگ ها زندگى كند، درباره

1 . «داروينيسم» فصل مجهولات نظريه تبدل انواع، صفحه 231.
2 . «داروينيسم» صفحه 235، چاپ سوم.
3 . «بنياد انواع»، صفحه 135.
4 . «بنياد انواع»، صفحات126ـ 131 در اين باره مشروحاً بحث كرده است.

صفحه 53
او تأثيرى ندارد. و اگر به حشرات بالدار ساكن جزائرى كه در آن جا، باد شديد مىوزد، رخ دهد، مفيد خواهد بود، زيرا عدم پرواز در هوا مانع از اين مى شود، كه باد شديد آن ها را به دريا بريزد.
2. فقدان چشم در پرنده مضر است و با مرگ او برابر است ولى نسبت به حيواناتى كه در اعماق دريياها و درون غارها بسر مى برند، مؤثر نيست.
3. فقدان دست و پا در جانورى كه بايد به دنبال طعمه بدود، مضر است، ولى در جانورى كه بدن درازى دارد و مى تواند بخزد، مؤثر نيست.
ولى گفتگو اينجاست، اگر فرض كنيم، كه جهشى در ناحيه پيدايش عضوى رخ داد، يعنى حشره اى مثلاً بالدار شد، آيا همين «جهش» كمك به تكامل آن مى كند، و مى تواند به مجرد بال پيدا كردن در هوا بپرد، يا اين كه شرايط ديگرى مانند وزن بدن و سنگينى مخصوص و شكل آن و... لازم دارد؟ اينجاست كه «موتاسيون» با بن بست مخصوصى روبرو مى شود، و نمى تواند تبدل انواع و تكامل آن را از اين طريق توجيه كند، و تمام انواع جانداران را به يك واحد يا واحدهاى «جهش» يافته برگرداند، زيرا تا ساير قسمت هاى بدن با اين جهش همراهى نكنند،هرگز اين «جهش» درباره او مفيد واقع نخواهد بود، مگر اين كه همراه اين «جهش»، «جهش»هاى متعددى در ساير قسمت هاى آن رخ دهد. خلاصه «جهش» نمى تواند پيدايش ساختمان عمومى بدن جانداران و همآهنگى مخصوصى را كه از نظر عمل، ميان اعضاى مختلف بدن لازم است، توجيه كند.
اتفاقاً هواداران اين نظريه به اين بن بست توجه پيدا كرده و مؤلف «داروينيسم» به طور مكرر اين نكته را يادآورى كرده و مى گويد:1
«نبايد از نظر دور داشت كه اگر چه با «موتاسيونيسم» مى توان وضع مخصوص بعضى جانوران و گياهان را توجيه نمود، ولى هنوز نمى توان با آن، پيدايش ساختمان عمومى بدن جانداران و همآهنگى مخصوصى را كه از نظر عمل بين اعضاى مختلف وجود دارد، بيان كرد».
در جاى ديگر مى گويد: «يك عضو جديد، با ارتباط دقيق و هم آهنگى عجيبى كه اعضاى بدن هر جاندارى با هم دارند، چگونه مى تواند با پيدايش و انطباق «جهش»هاى تصادفى هم آهنگ، و با تغيير «موتاسيونيسم»، جاندار تحت تأثير شرايط محيط زندگى به وجود آيد؟
«گوبينو» در بنياد انواع، صفحه134 مى نويسد:
«جهش»ها، زاده تصادف مى باشند، ولى چگونه مى توان از يك سلسله تصادف، عضوى جديد به دست آورد كه با روابط بى شمارى كه كار اين عضو لازم دارد، هم آهنگ باشد. خوب است ساختمان يك چشم را در نظر بگيريم، آيا بر اثر تصادف است كه مغز، حفره بصرى پديد آورده، و پوست بر اثر تماس با آن، به صورت زجاجيه درآمده است؟».
آيا تصادف رشته ياخته هاى عضلانى را گرد آورده، و آن ها را در نقاطى مساعد به استخوان چسبانده، وعضلات محرك حلقه چشم را ساخته است؟ آيا بر اثر تصادف است كه رشته هاى بى شمار عصبى كه از لاى بافت هاى جنينى مى گذرند براى عصبى كردن عضلات و اعضاى چشم، اين راه را پيموده اند؟ آيا بر اثر تصادف است كه ياخته هايى كه اين رشته هاى عصبى از آن ها بيرون مى آيند، حركات مفصلى و پيچيده و فراوان به خود گرفته اند، تا اعمال انعكاسى را مانند انقباض و انبساط

1 . «داروينيسم» صفحات 221و 232 چاپ سوم.

صفحه 54
قرنيه، حركت هم آهنگ دو چشم، اندازه گيرى زجاجيه، به هم خوردن پلك ها، ريزش اشك كه وجود آن ها اجبارى است، ميسر كنند؟ آيا بر اثر تصادف است كه يك شبكيه و يك صلبيه و پلك ها و مژه ها مجراى حلق و چشم ساخته شده اند؟ اين تصادف واقعاً عجيب و الهى است. تفسيرى كه فلسفه «جهش» بدان مى گردد در اين جا با امرى محال روبرو مى شود.
در جريان همين كار است كه طبيعت آن معلوم نيست براى آن كه عضوى جديد در شكل قديم مندرج شود، يا موجود جاندار كه مطابق طرحى بى سابقه ساخته شده، بتواند به وجود آيد، انجام مى گيرد. از اين گونه تغييرات ما هيچ شاهدى نداريم و تصور آن ها براى ما محال است. از اين حيث مراحل بزرگ تكامل از ديده عقل و علم ما كاملاً نهفته مى ماند.
به راستى توجيه و تفسير اسرارى كه در موجودات زمينى اعم از آبى و خاكى نهفته است، از طريق «جهش» كه مستلزم تصادف هاى بى شمار و نامتناهى طبيعت است كه بتواند يك عنصرى را به ميليون ها نژاد، نباتى و حيوانى، به صورت هاى مختلف، و سازمان هاى گوناگون درآورد، كمتر از اين نيست كه جهان آفرينش را به دست تصادف سپرده و بگوييم كه تصادف هاى بى شمارى، سراسر جهان خلقت را پديد آورده است و هرگز عقل و خرد زير بار چنين گفتارى نمى رود.

احتمال بقاى «جهش»

«ت.هـ.مرگان» در 1919ميلادى هنگامى كه مگس هاى كوچك سركه (دروزفيل) را به مقدار فراوان پرورش داد، روى هم رفته بيش از 400«جهش» بوجود آمد كه ناگهانى و بدون هيچ نظم و ترتيبى اعضاى مختلف (بال ها، حلقه هاى بدن، حلقه و شكل زير شكم، پشم، شكل و رنگ چشم ها) با خصوصيات وظايف الاعضاء(قد، قابليت حيات، بارورى) را تغيير داد. «مرگان» و همكاران وى با چشم خود شاهد نمو و تكامل بودند.
در اين هنگام «موتاسيونيست»ها با يك بن بست ديگرى روبرو شدند، زيرا اگر به همان اندازه كه در هنگام پرورش جانداران، «جهش» حاصل مى گردد، در طبيعت نيز «جهش» وجود دارد، پس چرا تعداد «جهش» يافته در طبيعت كم و بسيار نادر است؟
هواداران فرضيه، در اين جا فصل جديدى به روى خود باز كرده روى محاسباتى علل عدم بقاى «جهش»ها را در طبيعت چنين توضيح مى دهند:
«بايد دانست كه يكى از مهمترين موانع «جهش»هاى طبيعى، جفت گيرى آنها با افراد عادى و «جهش» نيافته از همان نوع است، زيرا بيشتر «جهش»ها از صفات مغلوب مى باشند و در نتيجه بر اثر مخلوط شدن با نوع نخستين از بين مى روند».
چند هزار «موش» سفيد(داراى «جهش» سفيدى) را در جزيره كوچك غير مسكونى نزديك «نيويورك» رها مى كنند، پس از مدتى با قرار دادن تله هاى فراوان به شكار «موش»هاى جزيره مى پردازند و ملاحظه مى كنند كه آنچه «موش» به تله مى افتد از نوع اصلى ساكن جزيره بوده و موش هاى سفيد، بر اثر جفت گيرى با نوع اصلى از بين رفته اند.
پس اوّلين شرط بقاى هر جهشى، جدا ماندن جانور «جهش» يافته از افراد نوع اصلى است، تا نتوانند با آن ها آميزش كنند و جدا ماندن آن ها، ممكن است از يكى از سه راه زير صورت گيرد:
1. در وهله اوّل ممكن است جغرافيايى باشد. سلسله كوه ها مى توانند دره ها را از هم جدا كنند و

صفحه 55
براى بعضى از موجودات زنده موانعى غير قابل عبور پديد آورند.
يكى از موارد بسيار واضح، جدايى جزيره است، بال بسيارى از حشراتى كه در جزائر زندگى مى كنند، كوچك يا تقريباً ناپايدار است. «مارمولك» معمولى در جزائر «ماله» در هر جزيره اى وضع ساختمانى مخصوص پيدا كرده است.
غارهايى كه موجودات زنده بر اثر واكنش وظائف الاعضائى خود (ميل به تاريكى و رطوبت) در آن ها مسكن گزيده اند، هر كدام حيوانات مخصوص دارند.
2. جدايى ممكن است مربوط به خوى و اخلاق باشد ممكن است افراد، به علت اختلاف مسكن و اخلاق و دوره توليد خود، نتوانند با هم جفت گيرى كنند.
اختلاف در زمان و مكان و توليد مثل، موجد جدايى مطلق مى باشد، مانند آن كه «قورباغه سبز» از اول تا 20مه (ارديبهشت) تخم مى گذارد، در صورتى كه نوع ديگر «قورباغه» در پايان ماه مه جفت گيرى مى كند و در ژوئن(خرداد) تخم مى ريزد.
3. جدايى ممكن است تناسلى باشد. ممكن است جاذبه جنسى ميان نوع و «جهش» وجود نداشته باشد، در مواردى ديگر يك «جهش» جديد با تغيير دستگاه تناسلى مى تواند نژادى را كه قبلاً وجود داشته از نوع خود جدا كند، حتى هنگامى كه امكان جفت گيرى هست پاره اى از «جهش»ها تعادل «كروموزوم» را برهم مى زنند. يا مانع بالا روى مى شوند و يا نسل دو رگه را كه پديد مى آيد، عقيم مى كنند(مانند قاطر).
خلاصه چون غالب جهش ها از بين رفتنى است وعده بسيار معدودى قابل دوام است و به علاوه عوامل مختلفى نظير جدا ماندن و غيره بايد با يكديگر جور بيايند، تا جانور «جهش» يافته شانس زنده ماندن داشته باشد، از اين جهت «جهش»ها كمتر در طبيعت باقى مى مانند، و اگر چنين نبود تنوع جانوران و گياهان بى حساب مى شد و به تعداد آنها نوع موجود مى گرديد.1
با اين كه بحث پيرامون اين قسمت از هدف ما بيرون است، مع الوصف ـ براى اين كه خوانندگان واقف شوند كه تحول انواع بر پايه «جهش»، يك فرضيه سرتاپا ابهام بيش نيست، جمله هاى فوق را در احتمالات بقاى «جهش» يادآور شديم و ناگفته پيدا است كه تمام اين ها سراسر حدس و گمان است و يك چنين جدايى و انقطاع عادتاً امكان ندارد. چنان كه «گوبينو» در بنياد انواع$ ($ صفحه 75) مى نويسد: «نسبت يك حيوان جهنده با افرادى كه «جهش» در آن ها رخ نداده است، نسبت يك به ده هزار است. يعنى در هر ده هزار يك فرد به چنين پرشى موفق مى گردد. بنابراين جدا كردن زندگى اين فرد آن هم با آن خصوصيات بسيار مشكل و عادتاً محال به نظر مى رسد.
از سوى ديگر توجيه تكامل انواع بى شمار روى زمين از طريق «جهش» با اين طرز جدايى احتياج به طول زمان عجيبى دارد، كه چنين عمرى براى زمين قطعى نشده است.
فرضيه «جهش» با اين همه بن بست ها، چطور مى تواند هنرنمايى كند و بيش از يك فرضيه ارزش پيدا كند؟!
اگر سلسله حيوانات به واسطه «جهش» به يكديگر تحول يافته اند، چطور تاكنون نمونه هايى از اين «جهش»هاى عميق و تبديل كننده، در نسل ها و دسته ها و تيره ها ديده نشده است؟ از زمان پيدايش

1 . «بنياد انواع» صفحات96ـ 99 و «داروينيسم» صفحات 212ـ 215.

صفحه 56
موضوع تحول انواع تاكنون (1745ـ 1924ميلادى) 228سال مى گذرد، اقلاً يك نوبت در پرورشگاه ها و آزمايشگاه ها يك «سگ» براى نمونه به «شغال» تبديل نشده است. همچنين در باغ وحش ها و جنگل ها يكى از «بوزينگان» و «اوران گوتان»ها با «جهش» تبديل به انسان نشده اند. تحول در اين فرضيه مانند تحول در مكتب «داروين» نيست كه تدريجى و با مرور زمان صورت بگيرد.
***
امروز مسأله تحول را از طريق تشريح تطبيقى و ديرينه شناسى و جنين شناسى مورد بررسى قرار داده اند و از اين جهات دلايلى براى تكامل و تحول انواع اقامه كرده اند. از اين نظر ما فصلى براى بررسى شواهد و قرائنى كه از راه اين علوم به دست آورده اند، باز مى كنيم.

صفحه 57

قرائن و شواهدى بر تطور انواع

1. تشريح تطبيقى
2. جنين شناسى
3. ديرينه شناسى
اينك هر يك از اين قرائن را به طور اجمال مورد بررسى قرار مى دهيم:
پيروان فرضيه تكامل، از سه راه ديگر فرضيه تحول انواع را تعقيب كرده و از اين طريق يك سلسله قرائن و شواهدى گرد آورده اند كه ريشه تمام جانداران يكى بوده، سپس تحت عواملى به صورت ها و انواعى درآمده اند. يكى از اين طرق، «تشريح تطبيقى» است.

1. تشريح تطبيقى

تشريح تطبيقى، علمى است كه از ساختمان تشريحى هر عضو حياتى و تغييرات آن در اقسام گياهان يا حيوانات گفتگو مى كند.
هر عضو حياتى در اقسام حيوانات و يا گياهان شكل ها و صورت هاى گوناگونى پيدا مى كند. امّا اگر از نظر تشريح تطبيقى در آنها مطالعه اى به عمل آيد معلوم مى شود كه اساس ساختمان در همه آن صور، يكى است و همه آن شكل هاى ظاهراً مختلف، بر اساس مشترك براى انجام يك عمل و يا اعمال حياتى آماده مى باشند. مثلاً دست انسان، و بال پرندگان ظاهراً اختلاف زياد دارند، يكى براى گرفتن، و ديگرى براى پرواز به كار مى رود، اگر از نظر تشريح تطبيقى مطالعه اى در اين دو عضو بكنيم، خواهيم ديد تعداد استخوان هاى اصلى، مفصل ميان استخوان ها، رابط با استخوان هاى مجاور، قطعـات استخـوان هاى بـازو، ساعد، و پنجه و غيـره در دو عضـو مزبـور يكى است، منتهـى تناسب و سـازش با محيـط هاى مختلـف، و يا آمادگى براى اعمال متفاوت، كه به عهده اين دو عضو است، اختلاف شكل را، در دست انسان و بال پرنده پديد آورده است.
ساختمـان اصلـى دسـت هاى «اسـب» و «گـوسفند» (دو پـاى جلو) هم همين طور است به جاى هر قطعه استخوان كه در شانه، بازو، ساعد، دست و مچ انسـان و پرنـده موجـود است، قطعـه اى در دسـت هاى اين چـارپايان نيز وجود دارد، امّا به كار رفتن دست ها، به جاى پا و آمـادگى براى راه رفتـن روى ناخـن ها، سم ها، دست ها را به صورت و شكلى كه در اين چارپايان وجود دارد، درآورده است.
همچنين است همه مهره داران كه به ظاهر اختلاف زيادى ميان آنها است، از نظر تشريح تطبيقى، فرق اساسى در آنها موجود نيست1 و همچنين....
ولى بايد توجه كرد كه اين گونه تشابه هرگز گواه بر خويشاوندى انسان با ساير جانوران، و همچنين اشتقاق بقيه جانوران با يكديگر نيست.
چه مانعى دارد طراح آفرينش، موجودات و انواع مشابهى را خلق نمايد و در پديد آوردن آنها، راه

1 . تلخيص از كتاب «خلقت انسان» نوشته دكتر«يداللّه سحابى» صفحه 20ـ 19.

صفحه 58
اشتقاق و تكامل را پيش نگيرد؟
چه مانعى دارد كه خالق جهان و پديد آورنده موجودات و جانداران، به طور ابداع و بى سابقه دو موجود مشابه هم را به وجود آورد، و هيچ كدام فرع ديگرى نگردد؟
و به قول «لوئى كاسيس» دانشمند آمريكايى، اين گونه مدارك، دليل تحقق پذيرفتن طرح خلقت است، و طرح خلقت به منزله يك بناى عظيمى است كه مصالح ساختمانى آن ثابت است، منتها براى تشكيل يافتن اين همه جانوران متنوع، فقط در ظواهر آن ها، آرايش هاى گوناگونى داده شده است.

2. جنين شناسى تطبيقى

دومين قرينه براى اثبات تحول انواع، موضوع «جنين شناسى تطبيقى» است.
مقصود از جنين شناسى، دانستن صفات طبيعى جنين حيوانات و تغيير آن، در مراحل مختلف رويانى آن ها است. و منظور از جنين شناسى تطبيقى مقايسه و مطابقه صفات و احوال جنين در انواع متفاوت جانوران مى باشد.
ناگفته پيداست كه صفات جنينى هر حيوان، معرف صفات طبيعى نياكان آن نيز مى باشد.
نتيجه اى كه از مطالعه دقيق در تغيير احوال جنين به دست آمده است بروز صفات طبيعى نسل در احوال جنين حيوانات عالى، مى باشد. از اين كه در احوال جنين هر نوع از حيوانات، اغلب، صفات طبيعى خاصى بروز مى كند كه در افراد كامل اندام نوع منظور، موجود نيست، مى توان نتيجه گرفت كه صفات موقتى در جنين هر نوع از حيوانات، مشخصات طبيعى قطعى انواع ديگرى از جانوران ساده ترى است كه از نظر طبقه بندى طبيعى پايين تر و مقدم تر از نوع منظور است.
مثلاً هيچ حيوان يا گياهى وجود ندارد كه در احوال رويانى، مشخصات طبيعى موجودات عالى تر از خود را داشته باشد، مثلاً هيچ ديده نشده كه در نمو جنين ذوحياتين، قلب چهار حفره اى، آن طورى كه در پرندگان و پستانداران وجود دارد، پيدا شود و يا در كامل ترين مراحل نمو جنين پستانداران، چين خوردگى هاى سطح دماغ شبيه به آنچه در انسان است، ظاهر شود.
امّا عكس آن فراوان ديده مى شود، چه در جنين، نوعى از اعضا و صفات ديگر ديده مى شود كه از نظر طبقه بندى مربوط به طبقات پايين است و از اين جا مى توان نتيجه گرفت: احوال جنين هر نوع از موجودات، مظاهرى از صفات طبيعى اجدادى آن ها است. و نمو جنين هر فرد، معرف نمو نسلى و تكاملى آن فرد است.1
ولى بايد توجه داشت كه هرگاه بروز صفات و مشخصات نسل ها و اجداد پيشين در حالت جنينى، دليل بر اشتقاق و تحول نوع فعلى، از انواع پيشين است، در اين صورت بايد بروز صفات نوع عالى در جنين نوع سافل، دليل بر عكس آن نيز باشد، زيرا چه بسا صفات نوع تكامل يافته در جنين نوع تكامل نيافته، ديده مى شود.
طرفداران فرضيه تحول، پستانداران زمينى را، تكامل يافته حيوانات دريايى مى دانند، در صورتى كه در تكامل جنين «بالن»ها ا ز «نهنگ»ها، صفاتى ديده مى شود، مانند روييدن مو و دندان كه از

1 . تلخيص از كتاب «خلقت انسان» صفحه 67 به بعد.

صفحه 59
صفات و حالات پستانداران خشكى است كه از نظر طبقه بندى در مرحله بعدى قرار گرفته اند.
گذشته از اين، يك چنين بررسى اگر چه تا حدى انسان را به حد ظن و گمان مى رساند ولى هرگز فرضيه اى را كه بر چنين اساس استوار است نمى توان قطعى شمرد و در رديف قوانين علمى قرار دارد.
و به قول «گوبينو» هيچ يك از دلايلى كه از تشريح تطبيقى و جنين شناسى به دست آمده، براى فرضيه تحول، ارزش يك دليل مستقيم را ندارد.1

3. شواهدى از «فسيل شناسى» و «ديرينه شناسى»

«فسيل شناسى» علمى است كه از انواع موجودات زنده گذشته و تغييراتى كه در ادوار متوالى يافته اند، بحث مى كند، اين مطالعه و بررسى از مرحله بقايا و اثر موجودات زنده كه در سنگ هاى طبقات زمين محفوظ مانده است، صورت گرفته و مى گيرد.
در جاهايى كه طبقات زمين و يا قسمتى از آنها بر وضع منظم و متوالى قرار دارند و همچنين در اماكنى كه با روش هاى خاص زمين شناسى، ترتيب تشكيل طبقات و حدوث آنها نسبت به يكديگر تعيين گرديده، دريافته اند كه طبقات قديمى تر، داراى اثر موجودات ساده تر و لايه هاى نوتر، حاوى موجودات كامل تر يعنى پر عضوتر است و به علاوه در قشرهاى جديد، تنوع جانداران فسيلى بيشتر است.
نتيجه «ديرينه شناسى»، اين است كه حيوانات و يا گياهانى كه اعضا ساده تر و محدودتر داشته باشند، پيدايش آنها قديمى تر است و به همين جهت است كه طبقات رسوبى ديرين زمين، ابتدايى ترين آثار حياتى از قبيل تك سلول ها و يا چند سلول هاى ساده را دربردارند و لايه هاى جديد، موجودات پر اندام و ضمناً متنوع تر را دارا مى باشند.2

اين قرائن نيز كافى نيست

زيرا كه به گواهى طرفداران تئورى تكامل، مدارك «ديرينه شناسى» كاملاً ناقص است و تمام طبقات زمين، با مخفى بودن در اعماق پوسته جامد زمين و يا مستور بودن در زير دريا، در دسترس مطالعه نيست. از اين نظر، اين قرائن نمى تواند پايه يك نظريه علمى قاطع و صد در صد صحيح باشد.
درست است كه بررسى هاى ناقص «ديرينه شناسى»، حاكى از وجود تحول در گياه و جاندار است، ولى همين بررسى ها درباره انسان بر خلاف آن گواهى مى دهد. زيرا: طبق گزارش «لاريت» جمجمه شناس معروف، كهن ترين بقاياى انسان ها، همان ها است كه در غارهاى «اتجيس» و «مندرال» بدست آمده است و يگانه فرقى كه ميان آنها و انسان كنونى وجود دارد، همان برآمدگى خفيفى است كه در اطراف چشم هاى آنها ديده مى شود.
اكنون هزاران سال از دوران اين بقايا مى گذرد و كوچكترين تحول در آفرينش انسان رخ نداده است.
گذشته از اين با كشف جمجمه مربوط به 2ميليون سال پيش در آفريقا، نظريه «داروين» مبنى بر اين

1 . «بنياد انواع» صفحه 53.
2 . كليه طبقات فسيل دار زمين را به چهار دوران تقسيم كرده اند: طويل ترين اين ادوار عهد اول است كه قريب سيصد ميليون سال و كوتاهترين آنها، دوران چهارم مى باشد كه در حدود يك ميليون سال طول كشيده است.

صفحه 60
كه جد بشر امروز «ميمون» بوده، به نحو قاطعى رد شده است. بر اساس اين كشف، جد بشر و «ميمون» از يكديگر مجزا بوده و بشرِ يك ميليون سال پيش مانند امروز، راست مى رفته و داراى جمجمه كاملاً مجزّا از «ميمون» بوده است.
توضيح اين كه : دكتر «بوئيس لى كى» و همسرش قريب سى سال براى يافتن فسيل هاى بشر ماقبل تاريخ در شرق آفريقا (همان جايى كه «داروين» حدس زده بود، احتمالاً زادگاه و محل زندگى بشر نخستين باشد) مشغول كاوش بوده و در آن جهنم سوزان به سر مى بردند.
گرچه پس از پيدايش چند جمجمه انسان مربوط به 300 هزار سال قبل از تاريخ در «پكن» بعضى طبيعى دان ها و باستان شناسان معتقد بودند كه بشر نخستين در «جاوه» و «چين» زندگى مى كرده، آن ها اين موجودات را كه تقريباً شبيه انسان بودند «پكينگ من»1 ناميده اند.
ولى در روز جمعه هفتم ژوييه 1959هنگامى كه دكتر «لوئيس لى كى» و همسرش در دره «اولدوى گوچ»، در شرق آفريقا، مشغول كاوش و تحقيق بودند، ناگهان چشم همسرش به استخوانى كه كاملاً شبيه جمجمه يك انسان بود، افتاد، با دقت و به آرامى خاك هاى اطراف جمجمه را تراشيدند و سپس آن را از دل خاك بيرون كشيدند. آنها از شادى در پوست خود نمى گنجيدند و به راستى پيروزى بزرگى را به دست آورده بودند. دكتر «لى كى» قريب يك سال روى جمجمه فرسوده و استخوان ريزه هايى كه طى سه روز كاوش متوالى، يافته بودند، كار مى كرد تا تركيب استخوان بندى جمجمه تكميل شده و براى آزمايش آماده گشت.
آنها براى اكتشاف خود، نام «زينج آنتروپس» را كه به معنى «انسان آفريقا» مى باشد انتخاب كردند2نتيجه شگفت انگيز مطالعات دكتر «لى كى» و همسرش اين بود كه صاحب جمجمه مزبور در حدود 2ميليون سال قبل يعنى تقريباً يك ميليون و نيم سال قبل از مردمان «پكن» زندگى مى كرده و بر خلاف تئورى هاى بعضى از دانشمندان ، پوزه اى شبيه به «ميمون» نداشته، بلكه صورت آنها پهن و سطح چانه شان مستطيل شكل و برجسته بوده است.
آنها داراى پيشانى پهن و شيب دار و مغزدانى بزرگتر از ما بوده اند.
دكتر «لى كى» و همسرش دريافتند كه «زينج»ها ابداً مثل «ميمون» نبوده اند بلكه انسانى بوده اند با مشخصاتى تقريباً مثل ما. آنها ايستاده راه مى رفتند، سرشان را بالا نگه مى داشتند و از شكل ستون فقراتى كه بعدها پيدا شده، ثابت گرديد كه تركيب ساختمان بدن آنها با «ميمون» كاملاً فرق داشته حتى سقف دهان آنها كاملاً شبيه به انسان بود و سى و دو دندان به طور منظم و گرد، در جاى خود قرار داشت در حالى كه تعداد دندان و تركيب آرواره «ميمون»ها شباهتى به دندان «سگ» و اين گونه حيوانات داشت.
در كاوش هاى بعدى اين دو دانشمند، توانستند دو استخوان ساق را پيدا كنند كه نشان مى داد«زينج»ها ساق هاى قوى، كوتاه و پر عضله اى داشتند و براى زنده ماندن در مقابل حيوانات خطرناك و غول پيكر آن روز، ابتدا از هوش و سپس از قدرت خود حداكثر استفاده را مى بردند. البته هيچ مدركى وجود ندارد كه تاريخى را معين كند كه در آن تاريخ بشر به صورت يك انسان كامل

1 . Pekingman
2 . «زينج» يا «زنج» يك واژه عربى است كه عرب ها به «شرق آفريقا» اطلاق مى كردند و «آنتروپس» واژه اى است يونانى به معنى «انسان».

صفحه 61
درآمده است و انقلاب تغيير شكل او هم چنان براى همه مبهم و پيچيده است و دانشمندان مزبور سپس استفاده كردند كه ، نكته اى كه شبهه اى در آن وجود ندارد اين است كه بشر و «ميمون» از ابتداى پيدايش به دو دسته تقسيم شده اند، دسته اى به شكل انسان و دسته ديگر به شكل «ميمون» به وجود آمده اند.1
پايان

1 . تلخيص از مجله دانشمند، شماره ارديبهشت ماه 1343.

صفحه 62

فهرست مطالب

   مقدمه از دانشمند محترم آقاى سيد هادى خسروشاهى   …7
   پيش گفتار مؤلّف   …11
   تكامل انواع و اعتقاد به خدا   …11
   «داروينيسم» و كتاب هاى آسمانى   …12
   بخش نخست   …14
داروينيسم در ادوار گذشته   …14
داروينيسم در ادوار گذشته   …15
   رمز انتشار فرضيه «داروين»   …15
   طرح مسأله   …16
   سير تاريخى مسأله تحول انواع   …17
   نظريه تحول انواع   …17
نخستين مكتب «تحول انواع»   …19
   مكتب «لاماركيسم»   …19
   خلاصه نظريه «لامارك»   …20
   ارزش علمى نظريه «لامارك»   …20
دومين مكتب «تحول»   …22
   نئولاماركيسم   …22
فرضيه سوم «تحول»   …23
   فرضيه «داروين»   …23
   زندگينامه«داروين»   …23
   آشنايى «داروين» با پروفسور «هستلر»   …24
   پنج سال جهانگردى   …24
اصول چهارگانه «داروينيسم»   …26
   1. تنازع بقا   …26
   2. انتخاب اصلح «طبيعى»   …26
   3. قانون وراثت   …27
   4. قانون سازش با محيط   …27
   شجره انسان از نظر «داروين»   …27
نظر دانشمندان درباره فرضيه «داروين»   …29
نقد اصول چهارگانه «داروين»   …31
   الف. قانون تنازع بقا تا چه اندازه صحيح است؟!   …31

صفحه 63
   ب. انتخاب اصلح تا چه پايه درست است؟!   …31
   ج. قانون وراثت در صفات اكتسابى   …32
   آزمايش ها، موروثى بودن صفات اكتسابى را تكذيب مى كند   …34
   1. قطع شدن عضوى از اعضا   …34
   2. اختلالاتى كه از طريق امراض به وجود مى آيد   …34
   3. مصونيت عمومى بدن تحت اثر بعضى امراض ميكربى   …35
   4. اثر نور، حرارت، رطوبت و غذا در موروثى شدن يك صفت   …35
   5. وراثت، بر اثر استعمال و عدم استعمال عضو   …35
   6. تعليم و تربيت   …36
   د. «سازش با محيط»   …37
انتقادات اساسى از فرضيه «داروين»   …39
   1. آيا تغييرات نامحسوس سبب پيروزى مى شود؟!   …39
   2. اختلاف جانداران در تعداد «كروموزوم»ها   …39
   3. اختلاف شكل «اكسى هموگلوبين»   …41
   4. افسانه حلقه مفقوده   …41
   5. مشكل طول زمان   …42
«نئوداروينيسم»   …45
   بخش دوم   …47
داروينيسم در عصر حاضر   …47
يا   …47
فرضيه «موتاسيون»   …47
فرضيه «موتاسيون»   …48
   خواص«جهش» چيست؟   …48
   مهمترين «جهش» در مگس سركه   …49
   علل پيدايش «جهش»   …50
   اين «جهش»ها عموماً تحول سطحى است   …51
   فرضيه «موتاسيون» با ابهام همه جانبه روبرو است   …52
   يك بن بست ديگر در فرضيه «موتاسيون»   …52
   احتمال بقاى «جهش»   …54
قرائن و شواهدى بر تطور انواع   …57
   1. تشريح تطبيقى   …57
   2. جنين شناسى تطبيقى   …58
   3. شواهدى از «فسيل شناسى» و «ديرينه شناسى»   …59
   اين قرائن نيز كافى نيست   …59

صفحه 64
فهرست مطالب   …62
Website Security Test