welcome to official website of Grand Ayatollah Sobhani
فارسی العربیة
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی گالری تصویر استفتائات اخبار قاموس المعارف ریحانة الأدب

نام کتاب : ریحانة الادب*
نویسنده :آیت الله مدرس تبریزی؛ تحقیق: زیر نظر حجة الاسلام علیرضا سبحانی*

ریحانة الادب

1 - جلد اول
1296-1373 هـ . ق
1258-1333 هـ . ش
حـاوى زندگـانى متجـاوز از پنج هزار تن از فقيهان،
حكيمان، متكلمان، رياضى دانان، منجمان، مورخان،
اديبان، طبيبان و...
جلد اوّل
آباده اى ـ حيص بيص
تحقيق
مؤسسه امام صادق(عليه السلام)
1394هـ . ش

2 - جلد اول
مدرّس تبريزى، محمّدعلى، 1258-1333هـ . ش.
   ريحانة الادب: حاوى زندگانى متجاوز از پنج هزار تن از فقيهان، حكيمان، متكلمان، رياضى دانان، منجمان، مورخان، اديبان، طبيبان و... / تأليف محمّدعلى مدرّس تبريزى، تحقيق مؤسسه امام صادق(عليه السلام)، زير نظر عليرضا سبحانى . ـ قم: مؤسسه امام صادق(عليه السلام)، 1394.
7 ج. : مصور، نمونه، عكس.    ISBN : 978-964-357-565-6 (VOL.1)
ISBN : 978-964-357-566-3 (7VOL.SET)
فهرستنويسى براساس اطلاعات فيپا.
كتابنامه به صورت زير نويس.
چاپ اول; 1394.
ج1  . آباده اى ـ حيص بيص.
1 . كشورهاى اسلامى ـ ـ سرگذشت نامه. 2 . اسلام ـ ـ سرگذشت نامه. 3 . ايران ـ ـ سرگذشت نامه. 4 . شيعه ـ ـ سرگذشت نامه. الف . مؤسسه امام صادق(عليه السلام) . ب .  سبحانى، عليرضا، 1353 ـ ناظر . ج . عنوان.
   9/4م/204 CT   17671/920
1394
اسم كتاب:   ريحــانــة الادب / جلد 1
مـؤلـف:   آيت الله محمّدعلى مدرّس تبريزى(خيابانى)
زيرنظر:    حجة الاسلام والمسلمين عليرضا سبحانى
همكار علمى:    محمدصادق زينىوند
چاپ و نشر:   مؤسسه امام صادق(عليه السلام)
نوبت چاپ :    اوّل / 1395هـ . ش
شمارگان:    1000
         مسلسل نشر 904                   مسلسل چاپ اول 440
مركز پخش: قم، ميدان شهداء، انتشارات توحيد
? 37745457-025 ; 09121519271
http://www.imamsadiq.org
http://www.tohid.ir
http://www.shia.ir
كليه حقوق چاپ و نشر و بهره بردارى الكترونيكى براى ناشر محفوظ مى باشد.

3 - جلد اول

4 - جلد اول
      سفيد    

5 - جلد اول
اسكن
«آخرين عكس مؤلف» عكس اسكن

6 - جلد اول
خط مؤلّف
و احسن صورة للانسان ما كتب عكس اسكن

7 - جلد اول

8 - جلد اول
      مقدمه ناشر
رسم است كه ناشران پيوسته آثار جديد را براى چاپ برگزينند تا مشتاقان دانش از يافته هاى تازه علمى مطلع شوند و با قافله علم همراه باشند; اما برخى آثار آن چنان جايگاه و اعتبار والايى دارند كه بارها چاپ شده اند، مع الوصف مجامع علمى به اين تجديد چاپ ها اقبال نشان داده اند.
يكى از آثارى كه بلافاصله پس از چاپ با استقبال كم نظير دانشمندان مواجه شد و جايگاهى درخور شأن خود يافت كتاب ريحانة الادب است. اين اثر نخستين بار به همت انتشارات شفق تبريز نشر يافت و بعدها چندين بار به صورت اُفست منتشر شد. ريحانة الادب هنوز هم مرجعى مطمئن براى پژوهشگران به شمار مى آيد; از اين لحاظ مؤسسه امام صادق(عليه السلام) تصميم گرفت اين اثر را با پژوهش و ويرايش جديد مجدداً به زيور طبع بيارايد تا بخشى از خلأ موجود در كتب مرجع عرصه نشر را جبران كند.
اينك اين اثر ارزشمند با آرايش جديد و تحقيق ويژه تقديم محققان و پژوهشگران مى شود.

9 - جلد اول
   ريحانة الادب / ج1
 
 
 
 
 
پيشگفتار از: عليرضا سبحانى
 
سخنى درباره كتاب ارزشمند
ريحانة الادب
آيين اسلام، آيينى فراگير در تمام شئون اجتماعى، فرهنگى و اقتصادى است كه با ظهور خود دگرگونى هايى در زندگى انسان ها پديد آورد. يكى از ابتكارات دانشمندان اسلام پى ريزى علومى است كه در فرهنگ هاى گذشته سابقه نداشته است; از جمله پى ريزى علم رجال و به دنبال آن علم درايه و پس از دو قرن طرح علم تراجم كه هر سه علم از خصايص فرهنگ اسلامى به شمار مى روند.
دو علم نخست مربوط به احاديث معصومان(عليهم السلام) است; نخستين آنها درباره سند سخن مى گويد; ديگرى ناظر به اوصاف حديث است كه از طريق سند يا متن بر آن عارض مى شود; براى مثال، مى گويند روايت مسند است يا مرسل. اين نوع توصيف از ناحيه سند پديد مى آيد و گاهى مى گويند روايت مضطرب است. اين نوع توصيف از ناحيه متن عارض مى شود.
علم تراجم يا به اصطلاح فرنگيان «بيوگرافى» از عالمان به صورت مطلق، اعم از دينى و غيردينى سخن مى گويد. اين علم يكى از پديده هاى اسلامى در دو قرن بعد است. در اين باره كتاب هايى نوشته شده است; برخى درباره گروه خاصى مانند طبقات حنفيه يا طبقات اماميّه است و برخى فراگير و دامنه آن گسترده است و همه گروه ها را در بر مى گيرد; مانند وفيات الأعيان ابن خلكان و روضات الجنات خوانسارى.
كتاب حاضر (ريحانة الادب) با پيروى از روش دوم، شرح حال عالمان هر فن و رشته را تا آنجا كه اسباب و وسايل در اختيار مؤلف بوده است، به صورت فشرده و دور از تعصب و با كمال ادب آورده است.
***
سخن گفتن درباره زندگى محقق دانا و توانا مرحوم ميرزا آيت الله محمدعلى مدرس تبريزى ـ رضوان الله عليه ـ كار آسانى نيست; زيرا وى دريايى از دانش و بحرى از

10 - جلد اول
اخلاق فاضله و آداب جميله بود; از اين جهت، نگارنده فقط مى تواند نيم رخى روشن از اين شخصيت عظيم ترسيم كند. جاى خوشبختى است كه مقاله هاى شيوايى در بزرگداشت آن مؤلف عالى قدر نوشته شده و به صورت يادنامه اى در مهرماه 1380هـ. ش از طرف انجمن آثار و مفاخر اسلامى منتشر گرديده است.
اين مجموعه به قلم فرهيختگان جامعه ما، عالمان بزرگوار آقايان دكتر مهدى محقق، آيت الله العظمى جعفر سبحانى، دانشمند فرهيخته على اصغر مدرس (فرزند والامقام مؤلف)، آقاى محمد مدرس (فرزند فاضل ديگر آن مرحوم)، دكتر احمد مهدوى دامغانى و دانشمند محترم حجة السلام والمسلمين ناصرالدين انصارى تنظيم شده  است.
در مجموعه اين شش مقاله تا حدّى مؤلف معرفى شده است; بالأخص در آغاز جلد اوّل ريحانة الأدب زندگى مؤلف به قلم جناب آقاى على اصغر مدرس آمده است; ازاين رو انگيزه اى براى بيان شرح حال مؤلف وجود ندارد و فقط لازم است به بيان ويژگى هاى اين كتاب پرداخته شود. خوشبختانه فاضل معاصر، آقاى ناصرالدين انصارى در مقاله خود اين ويژگى ها را به تفصيل نگاشته است كه چكيده آن را در اينجا مى آوريم:
   1. در اين كتاب تذكره اكثر علما، فقها، شعرا، ادبا، عرفا، حكما، فلاسفه، هنرمندان، پادشاهان، اصحاب ائمه و زنان نامى اسلام حتّى انديشمندانى از مسيحى و يهودى بدون تعصب آمده است.
   2. ازآنجاكه بيشتر كتاب هاى ترجمه نگارى به زبان عربى بوده است، لازم بود كتابى جامع در اين زمينه به فارسى سليس كه همگان از آن بهره بگيرند، نوشته شود. ريحانة الأدب اين ويژگى را دارد.
   3. اين كتاب نخستين تذكره اى است كه از تصاوير و نمونه خط بزرگان (نزديك به دويست تصوير) بهره گرفته است.
   4. عفت قلم از شيوه هاى مؤلف است. در ترجمه كسانى كه از نظر عقيده با مؤلف فاصله دارند، كوچك ترين كلمه نازيبا به كار نبرده است; ازاين رو مى گويد: «ما در اين كتاب به ترجمه و ادوار زندگى اشخاص مى پردازيم و درصدد عقايد آنان نيستيم; آنگاه توفيق حفظ عقايد حقّه اثناعشريه را از خداوند متعال خواهانيم».

11 - جلد اول
   5. درباره بعضى مسائل اجتماعى كه به نظر وى برخى در آنها بسيار لغزيده اند، داد سخن داده است; مانند تغيير خط فارسى كه ميرزا فتحعلى آخوندزاده مروج آن بود.
   6. كتاب درباره شرح حال علما و دانشمندان است; به مناسبت هايى به محل ولادت و سكناى آنان اشاره كرده و نام بسيارى از شهرها، بخش ها و روستاها را آورده است.
   7. يكى از مزاياى كتاب اين است كه نويسنده در پايان شرح حال افراد به منابع آن به دقت اشاره كرده است و هرگاه منبعى را پيدا نكرده باشد، از اشخاصى نام مى برد كه مطلب را از آنها شنيده است.
   8. گاهى حجاب معاصرت سبب مى شود گروهى از نويسندگان به ذكر معاصران خود نپردازند; ولى مدرس تبريزى اين حجاب را پاره كرده و زندگانى بسيارى از معاصران را بيان نموده است.
   9. ايشان به سان برخى افراد، علم رجال و علم تراجم را خلط نكرده و موضوع كتاب را در تراجم قرار داده و از راويان حديث نام نبرده است; مگر اينكه داراى كتاب و به اصطلاح ذومنقبتين باشند; يعنى با داشتن موقع رجالى جزو عالمان هم باشند.
   10. متجاوز از پنج  هزار مدخل كه شامل دانشمندان، فقيهان، اديبان و...
و قبايل و خانواده هاى مُصدّر به «ابن» و «بنى» است، ترجمه آنهادر اين مجموعه گرد آورى شده است.
مؤلف محترم براى چاپ اين كتاب در تهران به مدت هشت سال در يكى از حجره هاى مدرسه سپهسالار قديم سكنا گزيده، با كمال قناعت زندگى كرد و اين اثر را در تهران از سال هاى 1325هـ . ش به بعد به چاپ رسانيد. وى براى گردآورى مصادر و منابع بهويژه عكس ها و تصويرها در شهرى غريب مثل تهران با كهولت سن زحمات طاقت فرسايى كشيده است.
در اينجا داستانى را كه فرزند دانشمند و فرهيخته آن بزرگوار، جناب آقاى على اصغر مدرس نوشته است، منعكس مى كنيم:
قبلاً با كمال جسارت متذكّر مى شوم كه براى قضاوت در امرى بايد شرايط زمانى و مكانى در نظر گرفته شود و مشكلات هر زمان و مكان با همان شرايط منطبق گردد. در زمان نوشتن شرح حال رضاقلى خان هدايت، ملك الشّعراى وقتْ (متوفّى به سال 1287هـ . ق) نياز به عكس او پيدا مى شود.

12 - جلد اول
فكر مى كند كه مى تواند آن را از آقاى حاج مخبرالسطنه هدايت (متوفّى به سال 1334هـ . ق) كه از همان خاندان است، به دست آورد. براى رفتن به خانه اش كه دور است و مشكلات فراوان و گرمى هوا، پيرى و ناتوانى و نداشتن نشانى كامل خانه و نبودن وسيله رفتوآمد (تازه معلوم نبود كه مخبرالسّلطنه در حضر است يا سفر، عكسى پيش او هست يا نيست، در اختيار ايشان خواهد گذاشت يا خير) بالاخره به راه مى افتد و با تحمّل رنج و تعب به خانه مى رسد; در مى زند; خادم مى آيد; مشخّصات مى خواهد تا ترتيب ملاقات داده شود. آن مرحوم كارت ويزيت خود را به خادم مى دهد. روى كارت نوشته شده بود «محمّدعلى خيابانى» (قبل از اينكه شناسنامه و نام خانوادگى مرسوم شود، كلمه «خيابانى» شهرت ايشان بود; تا مدّت ها بعد هم با «خيابانى» يا «مدرّس خيابانى» و گاهى با «مدرّس تبريزى» معروف بودند). آقاى هدايت از ديدن كلمه «خيابانى» ناراحت مى شود و تصوّر مى كند صاحب كارت از اولياى دم مرحوم شيخ محمّد خيابانى است كه به خونخواهى آمده است (اين افعال در آن زمان غيرمنتظره نبود; زيرا در آن سال ها كه تا 15 بهمن 1327هـ . ق ادامه داشت، حزب توده در ايران قدرت زياد داشت و كسانى را باعث قتل آزادگانى مثل ميرزا كوچك خان جنگلى يا كلنل محمّدتقى خان پسيان يا شيخ محمّد خيابانى معرفى مى كرد و با تأسّى از افكار عمومى از آنان به بدى ياد مى نمود).
مرحوم شيخ محمّد خيابانى كه از روحانيان آزاديخواه آذربايجان بود و ضمن مقاومت در برابر فشار روس هاى تزارى و نفوذ روزافزون كمونيسم با حكومت مركزى هم كه وضع نامطلوب داشت، مخالفت مى نمود، مقارن ورود حاج مخبرالسّلطنه هدايت به عنوان والى جديد در سال 1338هـ . ق در تبريز به شهادت رسيد; روانش شاد باد.
خود مرحوم هدايت پيش مى آيد و بدون مقدّمه لب به سخن مى گشايد و مى گويد: آنچه پيش آمد باعث آن خودِ آن مرحوم بود. من تقصيرى نداشتم; از وضعى كه پيش آمد، متأسّفم. پدرم متوجّه موضوع مى شود و مى گويد با اينكه مرحوم خيابانى از دوستان قديمى و صميمى من بوده و مرگ او داغى است بر دل دوستان و آزادگان، امّا من براى اين آمده ام كه اگر ممكن باشد، عكسى و خاطراتى از ملك الشّعرا، رضاقلى خان هدايت در اختيار من بگذاريد تا در كتابى كه در دست تأليف دارم، درج كنم. بالاخره مورد درخواست خود را مى گيرد و خداحافظى مى كند; به شرط اينكه اگر احتياجش رفع شد، مسترد نمايد. اين ماجرا مجدّداً تكرار مى شود تا عكس اعاده مى گردد.

13 - جلد اول
اين ماجرا نمونه اى از تهيّه يك عكس بود تا چه رسد به تهيّه صدها عكس و خطّ و تهيّه كليشه ها و مسائل ديگر از اين قبيل.
يَرَى النَّاسُ دُهْناً فى القوارِيرَ صَافِياً *** وَ لَمْ يَدْرِ مَا يَجْرِىْ عَلَى رَأسِ سِمْسِمِ1
در معرفى ريحانة الادب به همين اندازه بسنده مى شود. خوانندگان گرامى، خود پس از مطالعه كتاب به ارزش آن پى خواهند برد.
***
در پايان لازم است به برخى نكات در چاپ جديد اين اثر اشاره شود. در جريان آماده سازى و ويرايش جديد ريحانة الادب ساختار اصلى كتاب حفظ شد(به دليل حفظ اصل امانتدارى و البته به دليل به روز و كم نقص بودن خود اثر در مقايسه با آثار مشابه هم دوره); اما براى سهولت استفاده خوانندگان و محققان از اثر، ناگزير موارد زير به عمل آمد:
   1. در چاپ هاى قديمى ريحانة الادب در بخش منابع به جاى ذكر نام كامل منبع از علائم اختصارى استفاده شده بود; براى مثال، به جاى مراصدالاطلاع، «صد» و به جاى مجمع الفصحاء، «مع» آمده بود. در تمام اين موارد نام كامل كتاب و نام مؤلف آن را ذكر كرديم.
   2 . مؤلف سعى كرده است تا حد امكان منابع را با ذكر شماره جلد و صفحه بياورد; اما گاه تنها به ذكر نام كتاب بسنده كرده است. يا مراجعه به اين منابع، شماره جلد و صفحه برخى از آنها را ذكر كرديم.
   3. تاريخ ولادت و وفات مترجَمان جلوى نام ايشان ذكر شد. در مواردى كه مؤلف محترم چندين تاريخ وفات آورده بود، آخرين تاريخ را ذكر كرده ايم; گاه مؤلف تاريخ وفات شخصى را نياورد است (به دليل در قيد حيات بودن وى يا...); اين گونه نقصان ها را با ذكر تاريخ از منابع معتبر كامل كرده ايم; مانند مدخل سردار كابلى.
   4. گاهى مؤلف شرح حال دو نفر را تحت يك عنوان آورده است; براى نمونه، مدخل رؤبه، ابن ابى الشعثاء. در اين موارد فقط تاريخ ولادت و وفات فرد اول را در عنوان ذكر كرديم.

1 . «مردم روغن كنجد را در شيشه ها صاف و زلال مى بينند; اما نمى دانند به سر كنجد چه آمده است». زندگينامه و خدمات علمى و فرهنگى مرحوم ميرزا محمدعلى مدرس تبريزى، ص63ـ 65  (انجمن آثار و مفاخر فرهنگى، 1380).

14 - جلد اول
   5. براى هريك از مترجمان يك شماره گذاشته شد تا خوانندگان محترم از تعداد مترجمان آگاهى يابند. در برخى موارد مؤلف شرح حال يك فرد را در دو جا آورده است. براى پرهيز از تكرار، آن فرد را با يك شماره مشخص كرديم و شرح حال دوم را به شرح اول ارجاع داديم. براى نمونه، مدخل بحرانى، سيد ماجد بن هاشم را شماره گذارى كرديم و مدخل صاحب سلال الحديد فى تقييد اهل التقليد را (كه همان سيد ماجد است) به مدخل بحرانى، سيد ماجد بن هاشم ارجاع داديم.
   6. شخصيت هاى رجال، در شماره گذارى مذكور در بند فوق داخل نشدند و آنها را با علامت ستاره (*) مشخص كرديم تا خوانندگان به آسانى آنها را از مترجمان تشخيص دهند. مؤلف محترم در موارد رجالى نام چندين فرد را تحت يك عنوان آورده است. اين موارد را از هم جدا كرديم و در سطرهاى مختلف آورديم تا كار وضوح بيشترى پيدا كند; براى نمونه، در عنوان خلقان عبدالكريم بن هلال، قاسم بن محمد و رزيق بن زبير ذكر شده اند كه آنها را از هم جدا كرديم.
   7 . فرق و مذاهب با علامت (*) مشخص شده اند.
   8 . شماره هاى داخل كروشه در پايين هر صفحه، نشانى همان صفحه در چاپ دوم ريحانة الادب است.
اعمال اين پژوهش ها بر روى كتاب مرهون زحمات و پشتكار درخور ستايش محقق محترم جناب آقاى محمدصادق زينىوند است. پاداش او را از خداوند منان خواستاريم.
قم ـ مؤسسه امام صادق(عليه السلام)
عليرضا سبحانى
6 بهمن 1394
15 ربيع الثانى 1437ق

15 - جلد اول
] ج1/ [
] ج1/ [
بسمه تعالى
مقدمه چاپ سوم
نسخ چاپ سوم جلد اول و چاپ دوم مجلدات ديگر كتاب مستطاب ريحانة الادب در اين اواخر تقريباً ناياب شد و قهراً تهيه آن براى علاقه مندان دشوار گرديد. جمعى از فضلا و دوستان خواستار شدند كه طبع و نشر آن تجديد شود و در دسترس طالبان و خوانندگان گرامى قرار گيرد. اينك با عرض سپاس فراوان از لطف و عنايت علاقه مندان در مقام عمل به وظيفه اخلاقى و فرهنگى و اجتماعى و اداى عشر معشار ديون معنوى كه نسبت به والد ماجد بزرگوارمان (مؤلف جليل القدر اين كتاب) ـ اعلى الله مقامه ـ به عهده داريم، على رغم مشكلات و محظورات گوناگون به طبع و نشر و افست تعدادى كه فعلاً رفع نياز كند، اقدام مى شود و در دسترس خوانندگان عزيز ارجمند قرار مى گيرد و ضمناً متذكر مى شود كه غالب اشتباهات و اغلاط چاپى سابق هريك در محل خود اصلاح شد و اگر در موارد معدود قليلى اصلاح آنها در محل هاى خود ممكن نبوده، براى هر جلد غلطنامه مخصوص جداگانه اى تهيه و به آخر همان جلد ضميمه گرديد تا مراجعه به آن در موقع مقتضى آسان باشد. و ضمناً اميدواريم كه مقدمات چاپ آثار ديگر آن مرحوم هم از قبيل قاموس المعارف در شش مجلد و متجاوز از چهار هزار صفحه و فرهنگ نگارستان در پنج جلد داراى قريب پنجاه و پنج هزار لغت در 3315 صفحه و جز آنها (كه مشخصات لازم در مقدمه جلد هشتم همين كتاب مندرج است) با تأييد خداى منان فراهم آيد تا محصول زحمات توان فرساى استاد فقيد ارجمند به طالبان علم و ادب عرضه شود و مورد استفاده علاقه مندان قرار گيرد.
براى سهولت مراجعه خوانندگان گرامى رموز معموله در كتاب كه در صفحات 35 الى 37 جلد اول چاپ شده، اينك در اول هريك از مجلدات ديگر نيز جداگانه درج گرديد.1
على اصغر مدرس ـ محمد مدرس

1 . در چاپ جديد، به جاى اين رموز نام كامل كتاب ذكر شده است. براى آگاهى بيشتر به مقدمه كتاب به قلم اينجانب مراجعه شود. (عليرضا سبحانى)

16 - جلد اول
   تصويرى از حالات روحى مؤلف
چون عكس و نمونه خط مؤلف بزرگوار اين كتاب در صفحات قبل چاپ شد، بسيار به جا خواهد بود تا اندازه اى كه امكان دارد، تصويرى هم از حالات روحى و مختصات اخلاقى ايشان به عمل آيد; زيراكه حقيقت انسان تفكر و تعقل و انديشه اوست; بدين جهت، واقعى ترين نقش و صحيح ترين تصوير از آدمى بيان خصايص روحى و خصوصيّات معنوى و تجزيه و تحليل نحوه شخصيت مى باشد كه عبارت است از مجموع اطلاعات علمى و فنى و ادبى و خصوصيّات اخلاقى و اميال و آرزوها، عقده هاى روانى، نقاط قوت و ضعف و نحوه ادراكات و تأثرات و به طور كلى تمامى امور معنوى كه روحيات يك نفر را تشكيل مى دهند و اختلاف همين عوامل روحى مى باشد كه شخصيت ها را از هم متمايز مى سازد و تنوع سيرت ها را به وجود مى آورد.
در مقام تصوير شخصيت، شرح وقايع زندگى و سوانح حياتى و درجه معلومات و نحوه تحصيلات و پايه اطلاعات و نظاير اينها چندان اشكالى ندارد; ولى بيان روحيات و اخلاق و خصوصيات معنوى از قبيل حب و بغض و شهوت و غضب و اراده و اختيار و عشق و محبت و عواطف و احساسات و غم و شور و جذبه و آمال و اميال و نحوه تأثرات و ادراكات و تصورات و طرز تفكر و جهان بينى و ملكات نفسانى و اوصاف اختصاصى و علل و موجبات و مبانى مسائل اخلاقى و نحوه قصدها و نيت ها و لطايف و اسرارى كه در زواياى روح يك نفر مخفى و مكنون مى باشد، دشوار قريب به محال است. با اعتراف بدين حقيقت، بى مناسبت نيست ولو به طور نسبى و ناقص و مختصر شمّه اى از حالات درونى و خصوصيات اخلاقى مؤلف معظم اين كتاب بيان شود.
زحمات پى گير و مستمر و مجاهدات طاقت فرساى فقيد سعيد در امر مطالعه و تأليف مخلصاً لوجه اللّه و طلباً لمرضاته بود; بدون اينكه خيال تظاهر و خودفروشى و خودنمايى و جلب نظر مردم و تحصيل جاه و نيل به مقام و كسب وجهه و موقعيت

17 - جلد اول
داشته باشد. اصولاً توجه به خلق را نوعى شرك و مخالف خداشناسى و بزرگ ترين آفت راه وصول به حق مى دانست; بدين جهت، از ريا و تزوير و عوام فريبى از طرف هركس و در هر لباس و تحت هر شكل و عنوانى سخت بيزار بود و از ديدن اشخاص متّصف بدين صفات و كسانى كه زير پاى مردم كوته بين و كوته نظر دام و دانه مى گذارند، سخت متألم و آشفته و بى نهايت متأثر مى گرديد و روى همين اصل از اشعار شيخ بهائى و حافظ و نظاير آنان در مواردى كه زاهدان ظاهرپرست ريايى و پيران طريقت مزوّر و زراندود را مورد حمله و انتقاد قرار داده اند، بيش از حد لذت مى برد و اين اشعار آبدار از دل برآمده، بر دل وى مى نشست و از آلام درونى اش تا اندازه اى مى كاست. در همين كتاب هر زمان كه بهانه اى پيدا شده و موقع مناسبى به دست آمده، نتوانسته است از اظهار تأثرات باطنى خوددارى كند; زيرا اين طبقه را از عوامل مهم فساد و تباهى تشخيص مى داد.
براى امكان انجام خدمات علمى و اتمام تأليفات و شروع به تأليفات تازه و مطالعه و تحقيق و ادامه دادن به برنامه اساسى مورد علاقه خود در تمام دوران زندگى به گوشه گيرى و انقطاع از مردم علاقه مفرط داشت تا اينكه در دوازده سال اخير عمر به اين آرزو نايل آمد و با وجود فراهم بودن وسايل زندگى، در حجره اى از مدرسه سپهسالار قديم تهران انزوا اختيار نمود; باب معاشرت و رفتوآمد را به روى خود بست و با فراغت بيشتر و با شوقى روزافزون به كار خود ادامه داد و چه بسا در آن حجره نيمه تاريك روزها را به شب مى آورد و شب ها را به روز مى پيوست و كسى از حال او و او از حال كسى خبردار نمى شد; كم مى خورد و كم مى خوابيد; لاينقطع كار مى كرد; با بيكار نشستن و وقت گذراندن و بيهوده گفتن سخت مخالف بود.
پشتكارى عجيب، همتى عالى، اراده اى قوى، عزمى فتورناپذير، روحى بزرگ، سرى پرشور، دلى لبريز از ذوق، نظرى وسيع، زبانى شاكر، قلبى راضى و طبعى كريم داشت. با وجود اينكه در ادبيات فارسى و عربى و لغت و علوم متنوعه فقه و اصول و حديث و درايه و حكمت و كلام و هيئت و نجوم قديم متبحر بود و اگر بحثى در اين مقولات به ميان مى آمد، چون دريا موج مى زد، درعين حال بسيار متواضع و فروتن و در برابر اهل علم و دانش و ارباب فضيلت خاضع و آنان را بيش از حد احترام مى كرد و بالاخره به اين حقيقت ايمان داشت كه دنيا گذرگاهى بيش نيست; بايد گوهر معرفت اندوخت و روح را جلوه و جمال معنوى بخشيد و از دار ممرّ براى دار مقرّ

18 - جلد اول
توشه اى برداشت و بهترين توشه طريق همانا ابقاى آثار جاودانى مى باشد كه چون چشمه اى لاينقطع جريان پيدا مى كند و در طول تاريخ بشريت و طى قرون و اعصار آب زلال شفابخش در كام هاى نسل هاى آينده فرومى ريزد و نتايج حسنه آن عايد روح انسانى مى گردد.
خسرانى بالاتر از آن نمى دانست كه انسان به دنيا بيايد و عمرى را با لعب و لهو و تفاخر و تكاثر در اموال و اولاد بگذراند و سپس اندوخته ها و نصاب زر و سيم را براى ديگران بگذارد و با روى سياه و دستى خالى و دلى پر از حسرت اين جهان فانى پر از مصائب را وداع كند.
معتقد بود راه را آن چنان بايد رفتن كه رهروان حقيقت و سالكين طريق علم و دانش رفته اند كه مال و بنون و تعلقات بى ارزش دنيوى را زينت حيات دنيا دانسته و نيل به باقيات صالحات را وجهه همت خود ساخته اند; خود را از دلبستگى به مظاهر ناپايدار مجازى آزاد نموده و سلاسل زهرآگين ذلت و اسارت را از دست و پاى خود برداشته اند و با انجام خدمات علمى و نوشتن كتاب ها و عمل به وظايف دينى و اجتماعى خشت هايى بر كاخ عظيم علوم و معارف تمدن بشرى افزوده و آثار پايدارى به وجود آورده اند كه از باد و باران و گردش دوران و گذشت زمان گزند نخواهد ديد و شجره طيبه اى به ثمر رسانده اند كه ريشه هاى آن در اعماق زمين تقوا و دانش فرورفته و شاخه هاى آن سر به آسمان ها كشيده و تا جهان بشريت باقى است، با برهاى شيرين و گواراى معنوى خود نسل هاى آينده را محظوظ و مستفيض خواهد ساخت و از نكهت گل هاى رنگارنگ جاودانى فضاى باغ روزگار را عنبرآگين و مشام جان ها را معطر خواهد نمود.
كسانى كه اين امكان و استعداد را دارند و مى توانند قافله تمدن بشرى و كاروان سير افكار را در حدود مقدورات خود رهبرى كنند و در سعادت انسان ها و سوق دادن آنان به سوى كمال مؤثر باشند يا به قول حافظ، صد ملك دل را با نيم نظر مسخر سازند، آيا حيف نيست كه در انجام اين معامله سودآور تقصير كنند و عمرى را اسير خوروخواب و لذات فانى و شهوات نفسانى و تمنيات دنيوى شوند و در چاه طبيعت محبوس و محصور بمانند و از ارتقا به مقام خدمتگزارى و طيران در آسمان بشريت واقعى غافل باشند؟
روى همين تفكرات و ايمان به اين مسائل بود كه اين مرد بزرگ عالى قدر با عشق و

19 - جلد اول
علاقه مفرط و داشتن يك نوع انجذاب نفسانى و شوق فطرى و روحانى عمرى را خالصاً و مخلصاً در مطالعه و تأليف و تحصيل علم و تكميل نفس و افاضه و استفاضه و طى مدارج اخلاقى به سر برد; متاع دنيا را قليل شمرد و«از چشمه عشق وضو ساخته و بر دنيا و زخارف آن چار تكبير زد»; سرمايه و اندوخته اش سينه اى سوزان و لبريز از عشق و ايمان بود; آنچه با خود برد، قلبى سليم و روحى پاك و و بى آلايش و توشه تقوا و عمل صالح و آنچه از خود در جهان به يادگار گذاشت، يك دنيا نام نيك و افتخار; چه تجارت پرسودى كه با عمر عاريتى حيات ابدى جاودانى به دست آورد; بدون اينكه در قبال اين همه تلاش هاى طاقت فرسا و مجاهدات شبانه روزى مادام العمرى از ابناى روزگار انتظار تشويق و تقدير و از ارباب بى مروت دنيا توقع دو تا بارك اللّه و سه تا آفرين داشته باشد; بلكه برعكس به مصداق «من الّف فقد استهدف» سينه خود را سپر تيرهاى دلدوز و ناروا و ناجوانمردانه يك عده از مردم دون و دون پرور و هواپرست و خودخواه نمود; مردمى كه خود كارى انجام نمى دهند; ولى مى خواهند ديگران را نسبت به زحماتى كه مى كشند و خدماتى كه مى كنند و قدم هايى كه برمى دارند و كارهاى مثبتى كه انجام مى دهند، تخطئه كنند و سستى و بطالت را از اين راه توجيه نمايند.
بالاخره جفاها كشيد و دچار انواع مصائب و ناراحتى ها و امواج و طوفان ها شد; ولى پروانهوار در دل آتش دلى خوش داشت; به لطف الهى و قهر او عشق مىورزيد و براى رسيدن به كعبه مقصود از سرزنش خارهاى مغيلان نمى انديشيد و در راه مطالعه و تأليف سر از پاى نمى دانست; فارغ از كون و مكان به زير چرخ كبود ز هرچه رنگ تعلق پذيرد آزاد بود.
در هر حال سعادتمند بود; زيراكه خود را سعادتمند مى دانست. رضا به قضا، تسليم شدن به مقدرات، شكر در نعمت، صبر در مصيبت، خرسندى به قسمت، بى اعتنايى به مال و منال و جاه و مقام دنيوى، عشق به خدمت، بلندنظرى، آزادگى، وارستگى از قيد و تكلّف و انزجار شديد از تظاهر و خودنمايى جزو فطرت و از خصائل ذاتى وى بود.
رحمة الله عليه رحمة واسعه
المرء مادام حيّا يستهان به *** و يُعظم الرّزُء فيه حين يفتقد

20 - جلد اول
   تأليفات مؤلف
 
1 . حياض الزّلائل فى رياض المسائل; در شرح كتاب طهارت از رياض معروف به شرح كبير است.
2 . الدّرّ الثّمين او ديوان  المعصومين; در اشعار و كلمات منظومه منسوبه به حضرات چهارده معصوم(عليهم السلام).
3 . ريحانة الادب فى تراجم المعروفين بالكنية او اللّقب; در ترجمه حال علما و عرفا و حكما و ادبا و اطبا و فضلايى كه با لقب يا كنيه اشتهار دارند.
4 . غاية المنى فى تحقيق الكنى; در بيان كنيه هاى مستعمله در غير انسان.
5 . فرهنگ بهارستان; در مترادفات زبان فارسى كه در شعبان 1348 هـ . ق در تبريز چاپ شده است.
6 . فرهنگ نگارستان; در لغت فارسى به فارسى در پنج مجلد و هنوز چاپ نشده و داراى پنجاه و پنج هزار لغت مفرد و مركب است.
7 . فرهنگ نوبهار; در لغت فارسى به فارسى كه در سال 1348 هـ .ق در تبريز در دو جلد چاپ سربى شده و شماره لغاتش زياده بر نوزده هزار است.
8 . قاموس المعارف; در شش مجلد بوده و اسمش حاكى از مسمى و چهل و پنج هزار لغت عصرى معمولى امروزى زبان فارسى را حاوى و در ضمن ترجمه غالب لغات علميه از هر فن كه باشد، قسمت علمى آنها هم نگارش يافته است.
9 . كفاية المحصّلين فى تبصرة احكام الدين; در شرح مزجى تبصره علامه حلى به عربى در دو مجلد و جلد اولش در تبريز چاپ سنگى شده است.
10 . نثر اللآلى در شرح نظم اللآلى; در تجويد.
11 . امثال و حكم تركى آذربايجانى.1

1 . مؤلفات مذكور در مقدمه مجلد آخرى معرفى شده و نثر اللآلى و جلد دوم ديوان المعصومين نيز در تبريز به طبع رسيده است.

21 - جلد اول
 
 
 
مقدمه
 
اين كتاب نفيس كه حاوى شرح حال فقها و علما و عرفا و حكما و ادبا و اطبّا و فضلا و شعراى بزرگ اسلامى و از جمله مؤلّفات گران بها و ارجدار والد ماجد بزرگوارمان ـ قدّس سرّه العزيز ـ مى باشد و يك قسمت از امتيازات و مزاياى آن نسبت به ساير كتب تراجم و رجال و كنى و القاب در مقدّمه كتاب مندرج است، در واقع از كتبى است كه به جهت فارسى بودن و سادگى و سلاست عبارات و جملات و چاپ شدن عكس و خطّ يك قسمت از صاحبان تراجم و رعايت نظم و ترتيب كامل در اسامى مؤلّفين و مؤلّفات و تعيين مدارك هر ترجمه حالى جداگانه و قيد اسامى صاحبان ترجمه به عناوين مختلف و محسّنات ديگر فيض آن شامل خاصّ و عامّ و مورد توجه طبقات مختلف بوده و خواهد بود.
در اين اواخر نسخ آن ناياب شد و علاقه مفرط طالبان اين كتاب براى تهيّه و مطالعه آن و مراجعات مكرّر ناشران و مردم از هر طبقه اينجانبان را از دو جهت در برابر تكليف مهمّ اخلاقى و وظيفه سنگين وجدانى قرار داد. يكى از لحاظ دينى كه به اجتماع خود داريم و بايد تا جايى كه مقتضيات ايجاب مى كند و مقدورات اجازه مى دهد، اين دين اخلاقى را ادا كنيم و اگر خودمان بهواسطه نداشتن بضاعت علمى كافى و نبودن امكانات لازم و فراهم نبودن وسايل و نداشتن توفيق نمى توانيم خدمتى شايان در امر تأليف و تصنيف انجام دهيم، لااقل در نشر اين قبيل كتب عامّ المنفعه كه مصداق واقعى باقيات صالحات و حسنات جاريات هستند، پيش قدم باشيم و ديگرى از جهت وظيفه خطيرى كه در پيشگاه مقدس والد بزرگوارمان بر عهده داريم.
اينك با وجود محظورات شغلى و گرفتارى هاى گوناگون به تجديد طبع اين كتاب

22 - جلد اول
مستطاب كه در اثر مزاياى مذكور و حسن نيّت مؤلّف معظّم جاى قابل توجّهى در عالم مطبوعات براى خود باز كرده و حتّى جزو مدارك و مآخذ گرديده است، اقدام مى كنيم و در انجام اين امر مهمّ و پايان دادن به اين كار بزرگ توفيق الهى را مسئلت مى نماييم و از روح پرفتوح مؤلّف جليل القدر اين كتاب كه پيوسته معين و هادى و رهبر ما در زندگى بوده است، استمداد مى كنيم و همّت مى خواهيم.
فيا دهر ساعد على بغيتى *** و يا عمر كن بعض اسبابها
براى مزيد فايده در اين چاپ سعى خواهد شد كه اوّلاً بعضى از كليشه هاى عكس ها و خط ها كه بهواسطه عدم دسترسى به موقع، در غير مورد درج شده بود، در محل مخصوص خود قرار گيرد; ثانياً در طرز چاپ و انتخاب كاغذ و نوع حروف و ساير مسائل مربوطه دقت بيشترى معمول شود; ثالثاً بعضى از مطالب عمومى مربوط به تمام كتاب كه از اول بايستى در مقدّمه قيد مى شد، ولى بهواسطه عدم توجّه به موقع، استدراكاً در مجلّدات بعدى درج شده بود در محل مخصوص خود آورده شود تا كسى كه به مقدّمه مؤلّف مراجعه مى كند، از كليّه نظرات معظم له واقف گردد; ضمناً سعى شد كه براى رعايت وظيفه امانت از تصرّفاتى كه مخالف نظر مؤلّف باشد، احتراز به عمل آيد.
تبريزـ آذرماه 1346هـ . ش
على اصغر مدرس محمد مدرس

23 - جلد اول
مقدمه كتاب
به قلم مؤلف
بسم اللّه الرّحمن الرّحيم
بعد الحمد والصّلوة والتحيّة، چون اكثر علما و فقها و فلاسفه و حكما و اطبّا و عرفا و شعرا و ادبا و بعضى از اهل حديث و اصحاب ائمّه هدى ـ سلام اللّه عليهم اجمعين ـ و نظاير ايشان كه در السنه داير و شناسايى حال و تاريخ زندگانى و ديگر مشخّصات و نشانى هاى ايشان محلّ توجّه و رغبت عامّه بوده، ولى بهواسطه اشتهار با لقب و كنيه مجهول الهويّه و استكشاف حال ايشان از كتب معمولى تواريخ و سير و رجال و تراجم كه در بعضى از آنها اصلا ترتيب حروف رعايت نشده و در برخى ديگر هم فقط ترتيب اسامى مرعى و ملحوظ افتاده در نهايت صعوبت بوده و نادرى هم كه ترتيب كنيه و لقب را مرعى داشته بودند از كثرت اختصار وافى بر مرام نبوده و ترجمه حال اغلب مشاهير در بوته اهمال و ابهام مى بود، لذا اين بنده بى بضاعت، محمدعلى بن محمدطاهر تبريزى خيابانى معروف به «مدرس» همين وجيزه را در ترجمه حال اجمالى معروفين به لقب يا كنيه و نسب از طبقات نام برده با ترتيب حروف تا آخر كلمه تأليف داده و به ريحانة الادب فى تراجم المعروفين بالكنية او الّلقب موسومش داشته و ارمغان اهل علم و فضل نمودم و اغماض از سهو و نسيان آن را كه لازم لاينفكّ انسان است، درخواست مى نمايد و نسبت هم گاهى به پدر و جدّ بوده و برخى به صنعت و حرفت و يا بلده و قريه و يا فرقه و قبيله مى باشد; چنانچه در ضمن تراجم احوال مكشوف خواهد گرديد و به جهت تكثير فايده، بعضى از مذاهب مصطلحه در علم رجال را نيز با اشاره اجماليّه به عقايد ايشان مانند اسماعيليه و فطحيه و نظاير آنها در محل ترتيبى خود نگارش داده و همچنين برخى از عناوين جامعه متداوله در آن فنّ شريف را كه كنايه از چندين تن از رجال و اكابر بودند، ثبت اوراق نموديم; مثل اركان و اوتاد و مشايخ و اصحاب اجماع و اشباه آنها و نيز كثرت فايده را منظور داشته و پاره اى از القاب و

24 - جلد اول
كنيه هاى غيرمعروف اصحاب تراجم مذكور در اين وجيزه را نيز در محلّ ترتيبى خود قيد كرده و ترجمه حال را به همان عنوان مشهورى محول داشتيم; مثلاً ترجمه حال ابومنصور جمال الدين آيت اللّه حسن بن يوسف بن على بن مطهر حلّى معروف به «علاّمه» را در تحت همين عنوان معروفى او (علامه) نگارش داده و به ملاحظه اينكه شايد در بعضى مواقع استعلام مقصود از لقب غيرمعروف مذكور (جمال الدين آيت اللّه) يا كنيه غيرمشهور نام برده (ابومنصور) هم منظور نظر باشد و يا خود در بعضى از ازمنه يا امكنه و يا در نظر بعضى از مراجعه كنندگان اين كتاب با القاب و كنيه ها و نسبت هايى كه در زمان ما يا بلاد ما يا در نظر ما بدان ها معروف نشده اند اشتهار يافته باشند، آنها را نيز مثل ديگر القاب و كنيه هاى مشهوره در محلى كه مقتضاى ترتيب طبيعى اين كتاب است، نگاشته و ترجمه و شرح حال را به عنوان علاّمه محوّل داشتيم; بلكه ابن المطهّر را نيز كه در ميان عامه عنوان مشهورى علامه حلّى بوده و به همين عنوانش مى شناسند، در محل ترتيبى خود ذكر كرده و ترجمه حال را به عنوان علاّمه حواله كرديم و همچنين ترجمه حال ابوالعبّاس تقى الدين احمد بن محمد معروف به «شمنى» را در زير همين عنوان مشهورى اش نگارش داده و هريك از تقى الدين و ابوالعباس را نيز به همان ملاحظه نام برده در محلى كه مقتضاى ترتيب اين كتاب است، نگاشته و ترجمه و شرح حال را به همان عنوان شمنى موكول داشتيم.
اين وجيزه داراى يك مقدمه و يك پايان و پنج باب مى باشد كه اولى حاوى شرح حال معروفين به لقب بوده و چهار باب ديگر هم در ترجمه حال اشخاص مصدّرين به لفظ «اب» يا «ابن» يا «امّ» يا «بنت» (على الترتيب) مى باشد و بعضى از خانواده هاى معروف به «بنى فلان» يا «آل فلان» را نيز به مناسبت حليه به عنوان پايان در ذيل همان چهار باب آخرى نگارش داديم; اما مقدمه مشتمل بر چند مطلب است كه ذيلاً بيان مى شود:
الف) در ترتيب القاب، حرف اولى و دويمى تا حرف آخرى منظور شده و در كنيه ها نيز از لفظ «اب» و «ابن» و «ام» و «بنت» صرف نظر كرده و مدخول آنها مورد همان ترتيب مذكور در القاب است.
ب) چون الف و لام كه در اغلب استعمالات بعضى از كلمات متداوله در كار است محل زوال بوده و مدخولش گاهى بى آن هم استعمال مى شود، لذا در مقام ترتيب

25 - جلد اول
الغايش كرده و منظورش نداشتيم; مثلاً ابن العميد را به ملاحظه اينكه غالباً ابن عميد هم گويند و نويسند (خصوصاً در استعمالات پارسى زبانان) از الف و لامش صرف نظر كرده و در رديف «ابن ع م» نگارش داديم نه «ابن ال» يا «ابن ل» و هكذا.
ج) در ترتيب كلمات رسم خط و كتابت را كه نخستين محل توجه است، ملحوظ خواهيم داشت، نه لفظ و عبارت كه غالباً در مرحله دومى مورد توجه مى باشد و روى همين اصل، لفظ «خواجه» را مثلاً در «خ و ا» نگارش خواهيم داد، نه «خ ا»; چنانچه سليقه بعضى از اهل فنّ است.
د) در اهميّت علم تاريخ : بديهى است كه علم تاريخ و دانستن اطوار و ادوار زندگانى پيشينيان، بهويژه طبقات علما و اهل فضل و دانش از ايشان، از مهمات عقليّه و نقليّه بوده و يك قسمت عمده از آيات شريفه قرآنى به همين موضوع تخصيص داده شده و قلم و رقم از احصاى مزاياى آن قاصر و همين بس كه احياى آثار پيشينيان و سلف تأمين حيات آيندگان و خلف و به مثابه احياى خودشان و بهترين وسيله تجربه و عبرت ايشان است و توان گفت كه در حقيقت عمر ايشان را با عمر خود توأم كردن و چندين عمر بر عمر خود افزودن است و قاضى ناصح الدين ارجانى احمد بن محمد، كه در همين كتاب به عنوان ارجانى به ترجمه حال او خواهيم پرداخت، در اهميت اين موضوع گويد:
بالفكر في الأمم الماضين تحسبه *** كانما عاش فيهم تلكم المددا
والذكر فى الأمم الباقين صيّره *** كانّما هو موجود و ما فقدا
فليس الاعلى ذا الوجه لو نظروا *** يصح معنى لقول المرء عش ابدا1

1 . يعنى با فكر كردن در امّت هاى گذشته و ادوار و اطوار زندگانى ايشان تصور مى كنى كه آن فكركننده مدت هاى دور و دراز در ميان ايشان بوده است و همچنين يادگار گذاشتن ذكر خير و نام نيك در ميان آيندگان مثل آن است كه نمرده و خودش در ميان ايشان زندگانى مى كند و از اينجا معنى اين جمله «عش ابدا» كه در مقام دعاى خير به ديگران مى گويند، ظاهر و روشن گردد و حاصل معنى آنكه دانستن تاريخ زندگانى پيشينيان مثل آن است كه از اول دهر تا زمان خودش زنده بوده و يادگار گذاشتن ذكر خير هم مثل آن است كه حيات خود را تا آخر زمان ادامه داده است. نتيجه: پس كسى كه ادوار زندگانى گذشتگان را دانسته و اثر علمى يا مالى به يادگار گذارد كه بعد از مردنش وسيله ذكر خير او گردد، مثل آن است كه ابدالدهر از اول دنيا تا آخرش در قيد حيات بوده است و از اينجا معنى اشعار ذيل هم واضح شده و حاجت به بيان ديگرى نداريم.

26 - جلد اول
نيز در همين موضوع گويد:
اذا عرف الانسان احوال من مضى *** توهّمته قد عاش من اوّل الدّهر
و تحسبه قد عاش آخر دهره *** الى الحشر ان ابقى الجميل من الذّكر
فقد عاش كلّ الدّهر من كان عالما *** كريما حليما فاغتنم اطول العمر
و شيخ الاسلام بدر محمد بن غزى عاملى در تلخيص اين سه بيت آخرى گويد:
و من عرف التّاريخ اخبار من مضى *** و خلّف علما او جميلا من الذّكر
كمن عاش كلّ الدّهر بالعزّ فاغتنم *** بعلم وجود فى الدّكا اطول العمر
هـ ) مدارك و منابع مطالب مندرجه در اين كتاب كه در موقع تأليف و نگارش محل رجوع اين نگارنده بوده، به شرح زيرين است:
1 . آثار عجم; تأليف ميرزا محمدنصير حسينى كه در سال 1314 هـ . ق در تهران و در سال 1354 هـ . ق در بمبئى چاپ شده و شرح حال مؤلف آن نيز در همين كتاب به عنوان فرصت خواهد آمد.
2 . آداب اللّغة العربيّة; تأليف جرجى زيدان، يعنى دو مجلد اولى از آن كه در چاپخانه الهلال مصر در سال 1911 و 1912م چاپ شده و ترجمه حال مؤلف در همين كتاب به عنوان جرجى زيدان خواهد آمد.
3 . اتقان المقال فى احوال الرّجال; تأليف شيخ اجلّ شيخ محمد طه (نجف) كه در سال 1301 هـ . ق در مطبعه علويه نجف الاشرف چاپ سربى شده و شرح حال مؤلف نيز به عنوان صاحب اتقان المقال خواهد آمد.
234 . احسن الوديعة فى تراجم مشاهير مجتهدى الشّيعة يا الباقيات الصّالحات فى تتميم روضات الجنّات; تأليف فاضل معاصر، سيد محمدمهدى بن سيد محمد بن ميرزا محمدصادق بن حاجى ميرزا زين العابدين پدر صاحب روضات الجنّات كه در سال 1348 هـ . ق تأليف و در بغداد در دو مجلد چاپ و شرح حال مؤلف به عنوان خوانسارى، سيد  محمدمهدى خواهد آمد.
5 . اخبار العلماء باخبار الحكماء; در سال 1326 هـ . ق در مصر چاپ شده و شرح حال

27 - جلد اول
مؤلف نيز به عنوان جمال الدين، ابن القفطى على خواهد آمد.
6 . الاسناد المصفّى الى آل المصطفى; تأليف علامه عصر ما آقاى شيخ محمد محسن تهرانى معروف به «شيخ آقابزرگ» كه شرح حال مشايخ خود را به طور اجمال به طرز لؤلؤة البحرين شيخ يوسف بحرانى در سلك تأليف آورده و در سال 1356 هـ . ق در نجف چاپ و ترجمه حال مؤلف معظم نيز به عنوان آقابزرگ تهرانى خواهد آمد و بعد از اتمام تأليف اين كتاب بدان هم مراجعه شده است.
7 . اعيان البيان; تأليف حسن سندوبى كه در تحت عنوان سندوبى اشاره خواهد شد.
8 . امل الآمل فى علماء جبل عامل; در حدود 1305 هـ . ق در تهران چاپ و شرح حال مؤلف آن به عنوان حر عاملى، محمد بن حسن خواهد آمد.
9 . بغية الوعاة فى طبقات الّلغويين والنّحاة; تأليف جلال سيوطى كه در سال 1326 هـ . ق در مصر چاپ و شرح حال مؤلفش در همين كتاب به عنوان سيوطى، عبدالرحمان خواهد آمد.
10 . بلاغات النّساء; شرح اجمالى آن با ترجمه حال مؤلفش در تحت عنوان ابن ابى طاهر خواهد آمد.
11 . تاريخ بغداد; تأليف احمد بن على بن ثابت معروف به «خطيب بغدادى» كه در 1349 هـ . ق ـ برابر 1931م ـ در چهارده مجلد در مصر چاپ شده و شرح حال مؤلف آن به عنوان خطيب بغدادى خواهد آمد.
12 . تحفة الفضلاء; تأليف محمد عبدالشكور كه در تحت عنوان رحمان على اشاره خواهد شد.
13 . تذكره حسينى; تأليف ميرحسين دوست كه در تحت عنوان سنبهلى به شرح اجمالى مؤلف و مؤلَّف خواهيم پرداخت.
14 . تذكرة الخواتين; در سال 1306 هـ . ق در بمبئى چاپ شده و مؤلفش معلوم نيست و در ذريعه احتمال داده كه تأليف شاه جهان بيگم، ملكه بهوپال هند باشد و آن را از كتاب خيرات حسان مذكور در ذيل اخذ كرده و ترجمه حال بعضى از نسوان هند را بدان افزوده است.

28 - جلد اول
15 . تنقيح المقال فى علم الرّجال; تأليف منيف علاّمه عصر حاضر ما حاج شيخ عبداللّه مامقانى كه در سال 1352 هـ . ق در نجف الاشرف در سه جلد بزرگ چاپ و شرح حال مؤلف را نيز در تحت عنوان مامقانى، حاج شيخ عبدالله نگارش خواهيم داد.
16 . خلاصة الاقوال فى معرفة الرّجال; تأليف علامه آفاق حسن بن يوسف حلّى كه در سال 1310 هـ . ق در تهران چاپ و شرح حال مؤلف معظم را نيز به عنوان علامه حلى نگارش خواهيم داد.
17 . خلاصة تذهيب الكمال فى اسماء الرّجال; تأليف صفى احمد بن عبداللّه خزرجى انصارى كه در سال 1323 هـ . ق در مطبعه خيريه مصر چاپ شده و ترجمه حال مؤلف به عنوان صفى الدين خزرجى انصارى خواهد آمد.
18 . خيرات حسان; تأليف شريف محمدحسن خان اعتمادالسلطنه كه در سال 1304 و 1305 و 1307 هـ . ق در سه مجلد چاپ و شرح حال مؤلف نيز به عنوان اعتمادالسلطنه خواهد آمد و به فرموده ذريعه، اين كتاب از كتاب مشاهير النسوان(مشاهير النساء) سيد محمد ذهنى اقتباس و زياداتى بدان افزوده شده و ترجمه حال سيد محمد ذهنى نيز در همين كتاب به عنوان ذهنى خواهد آمد.
19 . الدّرّ المنثور فى طبقات ربات الخدور; تأليف اديبه فاضله زينب فواز بنت على بن حسين بن عبيداللّه كه در سال 1313 هـ . ق در مصر چاپ شده و شرح حال مؤلفه مذكوره نيز در همين كتاب به عنوان فواز خواهد آمد.
20 . دستور الوزراء; شرح اجمالى آن با شرح حال مؤلّفش به عنوان خواندمير خواهد آمد.
21 . الذّريعة الى تصانيف الشّيعة; تأليف منيف علامه معاصر آقاى شيخ محمد محسن تهرانى كه تا حال چهار مجلّد از آن (از الف تا تاى قرشت) در تهران چاپ و بعد از پايان كتاب ما بدان هم مراجعه شده و محل استفاده بسيارى بوده است و الحق در رشته خود بى نظير و شرح حال مؤلف معظم نيز به عنوان آقابزرگ تهرانى نگارش خواهد يافت.
22 . رجال كشى; تأليف محمد بن عمر بن عبدالعزيز كه در سال 1317 هـ . ق در بمبئى

29 - جلد اول
چاپ شده و شرح حال مؤلف و مؤلَّف در تحت عنوان كشى خواهد آمد.
23 . رجال نجاشى; تأليف شريف شيخ اجل احمد بن على بن احمد بن عباس نجاشى كه در سال 1317 هـ . ق در بمبئى چاپ شده و شرح حال مؤلف آن نيز به عنوان نجاشى خواهد آمد.
24 . روضات الجنّات فى احوال العلماء والسّادات; تأليف منيف سيد محمدباقر بن حاج مير زين العابدين موسوى خوانسارى كه در 1307 هـ . ق در تهران چاپ سنگى شده و شرح حال مؤلف معظم نيز به عنوان صاحب روضات الجنات خواهد آمد.
25 . الرّوضة البهيّة; تأليف عالم عامل حاج سيد شفيع جابلقى كه در اجازه فرزند خود، آقاى سيد على اكبر موسوى ملقب به «آقاكوچك» تأليف داده و متضمن ترجمه حال مشايخ خود مى باشد و در سال 1280 هـ . ق در تهران چاپ سنگى شده و شرح حال مؤلف به عنوان جابلقى، حاجى سيد  محمدشفيع خواهد آمد.
26 . رياض العلماء; (بعضى از مجلدات خطّى آن) تأليف منيف عالم متبحر ميرزا عبداللّه افندى كه هنوز چاپ نشده و ترجمه حال مؤلف نيز به عنوان افندى مذكور خواهد شد.
27 . سفينة الشّعراء; در تحت عنوان فهيم افندى به شرح حال مؤلف و مؤلَّف اشاره خواهد شد.
28 . سلافة العصر فى محاسن الشّعراء بكلّ مصر; تأليف شريف سيد على خان مدنى شيرازى كه در سال 1324 هـ . ق در مصر به چاپ سربى رسيده و ترجمه حال مؤلف را نيز ذيل عنوان حويزى، سيد على خان نگارش خواهيم داد.
29 . سلك الدّرر فى اعيان القرن الثّانى عشر; تأليف سيد محمدخليل مرادى كه در سال 1291 هـ . ق چاپ سربى آن در مصر خاتمه يافته و شرح حال مؤلف آن نيز به عنوان مرادى، سيد  محمدخليل بن سيد على خواهد آمد.
30 . طبقات الشّافعيّة الكبرى; در سال 1324 هـ . ق در مصر چاپ سربى شده و شرح حال مؤلف نيز به عنوان تاج الدين، عبدالوهاب بن على بن عبدالكافى خواهد آمد.
31 . الفوائد البهيّة فى تراجم الحنفيّة; در سال 1324 هـ . ق در مصر به چاپ سربى رسيده

30 - جلد اول
و شرح حال مؤلّف نيز به عنوان ابو الحسنات نگارش داده خواهد شد.
32 . فهرست ابن النديم; تأليف محمد بن اسحاق نديم بغدادى كه در سال 1348 هـ . ق در مصر چاپ سربى شده و شرح حال مؤلّف هم به عنوان ابن النديم، محمد خواهد آمد.
33 . قاموس الاعلام; در شش مجلد تأليف شمس الدين سامى كه جلد اول و دويمش در سال 1306 و سومش در 1308 و چهارمش در 1311 و پنجمش در 1314 و ششمش در 1316 هـ . ق در چاپخانه مهران استانبول چاپ شده و شرح حال مؤلّف نيز به عنوان شمس الدين، سامى بيگ خواهد آمد.
34 . قصص العلماء; تأليف ميرزا محمد بن سليمان تنكابنى كه بارها در تهران چاپ سنگى شده و شرح حال مؤلّف آن نيز به عنوان صاحب قصص العلماء خواهد آمد.
35 . الكنى والاسماء من رجال الحديث; تأليف ابوبشر دولابى كه در 1322 هـ . ق در حيدرآباد دكن چاپ شده و شرح حال مؤلف نيز در همين كتاب به عنوان دولابى، محمد بن احمد خواهد آمد.
36 . الكنى والالقاب; تأليف شريف محدّث معاصر حاج شيخ عباس قمى كه داراى سه مجلد بوده و در سال 1358 هـ . ق در چاپخانه عرفان از صيدا چاپ و بعد از پايان كتاب بدان هم مراجعه و محل استفاده بوده و شرح حال مؤلف به عنوان قمى، حاج شيخ عباس خواهد آمد.
37 . لباب الالباب فى القاب الاطياب; تأليف منيف عالم ربانى حاج ملا حبيب اللّه كاشانى كه هنوز چاپ نشده و يك نسخه خطى از آن بعد از پايان كتاب محل مراجعه اين نگارنده بوده و شرح حال مؤلف به عنوان كاشانى، ملا حبيب الله در همين كتاب خواهد آمد.
38 . لغات تاريخيّه و جغرافيّه احمد رفعت; در هفت مجلد كه تاريخ و جغرافياى تركى و به ترتيب حروف بوده و تأليف احمد رفعت از ادباى نامى عثمانى مى باشد و سه جلد اولى آن در 1299 و جلدهاى ديگر هم در 1300 هـ . ق در استانبول چاپ و به شرح حال مؤلّف نيز در تحت عنوان رفعت، احمد اشاره خواهد شد.
39 . مآثر و آثار; تأليف پارسى فاضل جليل محمدحسن خان اعتمادالسلطنه كه در

31 - جلد اول
1306 هـ . ق در تهران چاپ شده و شرح حال مؤلّف به عنوان اعتمادالسلطنه خواهد آمد.
40 . مجالس المؤمنين; تأليف منيف قاضى نوراللّه بن سيد شريف الدين حسينى مرعشى شوشترى كه در 1268 هـ . ق در تهران چاپ سنگى شده و ترجمه حال مؤلف معظم به عنوان صاحب مجالس المؤمنين خواهد آمد.
41 . مجمع الامثال; تأليف ابوالفضل احمد بن محمد بن احمد بن ابراهيم نيشابورى ميدانى كه در استانبول چاپ سربى شده و در سال 1290 هـ . ق نيز در تهران چاپ سنگى شده و شرح حال مؤلف به عنوان ميدانى، احمد بن محمد خواهد آمد.
42 . مجمع الفصحاى رضاقلى خان هدايت; در دو مجلد كه در سال 1295 هـ . ق در تهران چاپ و شرح حال مؤلف به عنوان هدايت خواهد آمد.
43 . مجموعه نغز; تذكره شعراى اوردوى هند و تأليف مير قدرت اللّه مى باشد كه در 1933م در لاهور چاپ شده و شرح حال مؤلف به عنوان قاسم، مير قدرت اللّه خواهد آمد.
44 . مراصد الاطّلاع فى معرفة الامكنة والبقاع; تأليف ياقوت حموى كه در ماه جمادى الاخرى 1315 هـ . ق در تهران چاپ شده و شرح حال مؤلف هم به عنوان حموى، ياقوت بن عبداللّه خواهد آمد.
45 . مستدرك الوسائل; (جلد سوم آن) تأليف منيف حاج ميرزا حسين نورى كه در سال 1321 هـ . ق در تهران چاپ سنگى شده و به ترجمه حال مؤلف معظم نيز به عنوان صاحب مستدرك الوسائل خواهيم پرداخت.
46 . مطرح الانظار فى تراجم اطبّاء الاعصار; تأليف فاضل كامل ميرزا عبدالحسين خان از مبرزين اطباى معاصر كه به ترتيب حروف بوده و مجلد اول آن، كه از حرف الف تا ذال نقطه دار است، در سال 1334 هـ . ق در تبريز چاپ سربى شده و شرح حال مؤلف نيز به عنوان فيلسوف الدوله خواهد آمد.
47 . معارف ابن قتيبه (عبداللّه بن مسلم); كه در سال 1353 هـ . ق در مصر چاپ شده و شرح حال مؤلف نيز به عنوان ابن قتيبه، عبدالله بن مسلم بن قتيبه خواهد آمد.
48 . معالم العلماء; در سال 1353 هـ . ق در تهران چاپ سربى شده و شرح حال مؤلف آن نيز به عنوان ابن شهرآشوب خواهد آمد.

32 - جلد اول
49 . معجم الادباء; در بيست جلد تأليف ياقوت حموى كه در مصر چاپ شده و شرح حال مؤلف به عنوان حموى، ياقوت بن عبد اللّه خواهد آمد.
50 . معجم المطبوعات العربيّة والمعربة; اسامى مؤلفاتى را كه از زمان اختراع صنعت چاپ تا سال 1339 هـ . ق (1919م) به طبع رسيده، با مجملى از ترجمه حال مؤلّفين آنها حاوى بوده و در سال 1346 هـ . ق (1928م) در مصر چاپ شده است و مؤلف آن يوسف اليان سركيس مى باشد و از منابع كتاب كنى والقاب معاصر محترم حاج شيخ عباس قمى هم بوده است; ولى شرح حال مؤلف به دست نيامد.
51 . مناقب ابن شهرآشوب; در دو مجلد تأليف منيف محمد بن على بن شهرآشوب مازندرانى كه در سال 1317 هـ . ق در تهران چاپ شده و شرح حال مؤلف نيز به عنوان ابن شهرآشوب خواهد آمد.
52 . المنصف من الكلام على مغنى ابن هشام; تأليف ابوالعباس تقى الدين احمد بن محمد معروف به «شمنى» كه در سال 1273 هـ . ق چاپ سنگى شده و ترجمه حال مؤلف به عنوان شمنى مذكور خواهد شد.
53 . منهج المقال فى تحقيق احوال الرّجال; تأليف شريف ميرزا محمد استرآبادى كه به رجال كبير معروف و در سال 1306 هـ . ق در تهران چاپ سنگى شده و ترجمه حال مؤلف نيز به عنوان صاحب الرجال خواهد آمد.
54 . نامه دانشوران; در هفت جلد اثر حاج ميرزا ابوالفضل ساوجى و شيخ محمدمهدى عبدالرب آبادى و ميرزا حسن طالقانى و ملا عبدالوهاب از فضلاى عهد ناصرالدين شاه قاجار است (شرح حال ايشان به دست نيامد) كه جلد اولى آن در 1296، دويمى در 1312، سومى در 1317، چهارمى در 1320، پنجمى در 1321، ششمى در 1322 و هفتمى در 1324 هـ . ق در تهران چاپ سنگى شده اند.
55 . نتيجة المقال فى علم الرّجال; تأليف شيخ محمدحسن بارفروشى مازندرانى كه در تهران با خط نسخ چاپ شده و تاريخ چاپ يا تأليف آن سال 1284 هـ . ق و ترجمه حال مؤلف نيز به عنوان شيخ كبير، شيخ  محمدحسن بن صفرعلى خواهد آمد.
56 . وجيزه علامه مجلسى ملا محمدباقر; در سال 1312 هـ . ق در تهران چاپ سنگى شده

33 - جلد اول
و ترجمه حال مؤلف نيز به عنوان مجلسى، ملا محمدباقر نگارش خواهد يافت.
57 . وفيات الاعيان; معروف به تاريخ ابن خلكان تأليف قاضى احمد بن محمد كه در سال 1284 هـ . ق در تهران در دو مجلد چاپ سنگى شده و به ترجمه حال مؤلف نيز به عنوان  ابن خلكان خواهيم پرداخت.
58 . هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب; تأليف محدّث جليل معاصر حاج شيخ عباس قمى است كه در نجف چاپ سنگى شده و ترجمه حال مؤلف نيز به عنوان قمى، حاج شيخ عباس خواهد آمد.
59 . اعيان الشّيعة; اسمش حاكى از مسمّى است و تاكنون، كه سال 1367 هـ . ق است، بيست و چند جلد از آن از حرف الف تا حرف حاء در دمشق شام چاپ شده و شرح حال مؤلف نيز در جلد اول همين كتاب به عنوان امين عاملى نگارش يافته است.
60 . تاريخ حشرى; در تاريخ حيات و مقابر عرفا و اولياى مدفونين تبريز كه در سال 1303 هـ . ق در تبريز چاپ شده و شرح حال مؤلف به عنوان حشرى در جلد اول اين كتاب نگارش يافته است.
61 . تاريخ يزد; تأليف عبدالحسين آيتى كه در يزد چاپ شده و شرح حال مؤلف نيز به عنوان  كاشف الحيل خواهد آمد.
62 . تذكره نصرآبادى; تأليف ميرزا محمدطاهر نصرآبادى كه در سال 1317هـ . ش
در تهران چاپ شده و ترجمه حال مؤلف نيز به عنوان نصرآبادى، ميرزا  محمدطاهر خواهد آمد.
63 . جواهر الادب; تأليف سيد احمد هاشمى كه تاكنون پانزده مرتبه در مصر چاپ شده و شرح حال مؤلف نيز به عنوان هاشمى، سيد احمد خواهد آمد.
64 . الحوادث الواقعة والتّجارب النّافعة فى المأة السّابعة; تأليف شيخ عبدالرزاق بن احمد كه در بغداد چاپ شده و شرح حال مؤلف به عنوان ابن الفوطى خواهد آمد.
65 . خزينة الاصفياء; تأليف غلام سرور بن غلام محمد لاهورى كه در مطبعه منشى نولكشور هند چاپ شده و شرح حال مؤلف نيز به عنوان غلام سرور خواهد آمد.

34 - جلد اول
66 . الدّرر الكامنة فى اعيان المأة الثّامنة; تأليف ابن حجر عسقلانى كه در حيدرآباد هند چاپ شده و ترجمه حال مؤلف نيز به همين عنوان ابن حجر عسقلانى در باب كنى خواهد آمد.
67 . رياض العارفين; تأليف رضاقلى خان هدايت كه دو مرتبه در تهران چاپ شده و شرح حال مؤلف نيز به عنوان هدايت خواهد آمد.
68 . عقلاء المجانين; تأليف ابوالقاسم حسن بن محمد بن حبيب نيشابورى كه در سال 1343 هـ . ق در مصر چاپ شده و شرح حال مؤلف نيز به عنوان نيشابورى، حسن بن محمد بن حبيب خواهد آمد.
69 . كشف الظّنون عن اسامى الكتب والفنون; تأليف مصطفى بن عبداللّه كه در مصر و استانبول و غيره چاپ شده و ترجمه حال مؤلف به عنوان كاتب چلبى خواهد آمد.
70 . لواقح الانوار فى طبقات الاخيار (بطبقات شعرانى); تأليف عبدالوهاب بن احمد كه در مصر و قاهره چاپ شده و شرح حال مؤلف نيز به عنوان شعرانى، عبدالوهاب بن احمد بن على خواهد آمد.
71 . مرآت الخيال; تأليف امير على شيرخان لودى كه در سال 1103 هـ . ق در عهد سلطنت شاه جهان، پادشاه هند، تأليف و در 1324 هـ . ق در بمبئى چاپ شده و ترجمه حال مؤلف نيز به عنوان لودى خواهد آمد.
72 . منن الرّحمن فى شرح وسيلة الفوز والامان فى مدح صاحب العصر والزّمان; تأليف شيخ جعفر نقدى كه در سال 1344 و 1345 هـ . ق در نجف چاپ شده و شرح حال مؤلف به عنوان نقدى خواهد آمد و وسيلة الفوز والامان نيز قصيده اى است بس عالى از شيخ بهائى در مدح حضرت ولىّ عصر (عجّل اللّه فرجه).
73 . النّور السّافر فى اعيان  (عن اخبار خ ل) القرن العاشر; تأليف شيخ عبدالقادر بن شيخ عبداللّه كه در بغداد چاپ شده و ترجمه حال مؤلف نيز به عنوان محيى الدين، سيد شيخ عبدالقادر بن سيد شيخ عبدالله خواهد آمد.
غير از مآخذ مذكور اگر مدرك ديگرى هم باشد، در موقع مقتضى با اسم صريح خود مذكور خواهد شد.

35 - جلد اول
و) مقصود از تعيين مدارك خصوصى كه در ذيل هر ترجمه و شرح حالى نوشته مى شود، نه آن است كه آن شرح حال با تمامى جزئياتش در هريك از آنها ثبت و ضبط بوده; بلكه مقصود تلفيق است كه مجموع آن شرح حال عيناً يا ترجمةً و يا ملخّصاً از مجموع آن مدارك معينه در زيرش اخذ و تلقّى شده است; چنانچه تاريخ ولادت از بعضى و وفات از بعضى ديگر و تأليفات كلاً يا بعضاً از ديگرى و هكذا.
ز) ترتيب اتخاذى در اين كتاب را در فقرات اول و دوم و سوم همين مقدمه تذكر داديم و نيز خاطرنشان مى نماييم: ترتيب در اسامى مركبه كه بعد از القاب ذكر مى شوند، به همان حالت تركيبى ظاهرى ملحوظ گرديده است; مثلاً محمدباقر و محمدتقى و محمدحسن و محمدعلى به همين ترتيب در ضمن اسامى حرف ميم نگارش يافته و رويّه بعضى از ارباب تراجم كه كلمه اولى را در مقام ترتيب اصلا در نظر نگرفته و فقط كلمه دومى را ملحوظ داشته و در نتيجه محمدباقر و محمدتقى را از على نقى جلوتر نوشته اند (مثلاً) معمول نخواهد شد.
ح) در تعقيب و تكميل مندرجات فقره چهارم در موضوع اهميت علم تاريخ مى نگارد:
دانشمندى از هر طبقه كه باشد، در تمام ادوار زندگى خود خون دل و دود چراغ مى خورد; متاع دنيا را قليل مى شمارد; به زخارف دنيوى پشت پا مى زند تا حاصل رنج و زحمت و محصول قريحه ذاتى خود را روى چند صفحه جلوه گر مى سازد و به نام كتاب، ارمغان عالم بشريت مى نمايد; پس به نظر حقيقت، كتاب تحفه بزرگى به هريك از افراد انسانى مى باشد كه عهده دار تأمين يك قسمت عمده از احتياجات دينى و دنيوى ادوار مختلفه زندگانى ايشان است. كتاب گنجينه جواهر، آيينه افكار، نخستين سرمايه انسانيت و بشريت و آدميت است كه انواع علوم و معارف در زواياى آن مخزون و در خباياى اوراق و صحايفش مختفى مى باشد كه علما و دانشمندان سلف آن سرمايه سعادت ابدى را اندوخته و در اين گنجينه ها براى اخلاف خودشان ذخيره و يادگار گذاشته اند. اينك با در نظر گرفتن (هَلْ جَزاءُ الاِْحْسانِ إِلاَّ الاِْحْسانُ)(الرحمان، 60) محض تقدير زحمات ايشان اعمال وسايل مقتضيه در احياى اسامى و آثار ايشان بايا و ضرور است كه با مرور دهور در صفحه تاريخ باقى مانده و دستور زندگانى اخلاف باشند تا آيندگان اطوار و ادوار زندگانى اسلاف را در نظر داشته و مستحضر باشند كه داشتن علم و دانش تا چه اندازه در ارزش و حيات جاودانى

36 - جلد اول
انسانى مؤثر مى باشد كه بعد از قرن ها نام هاى ايشان را ورد زبان كنند و مجارى حالات ايشان را زينت بخش مجالس و محافل خود سازند و مساعى جميله در ابقا و احياى اسامى شان با تجديد و تعمير بقاع و مقابر ايشان و نشر تأليفاتشان و ديگر وسايل مقتضيه معمول دارند و افاضل هر ديارى در قرون متواليه مصنّفات و آثار قلمى ايشان را كه به نظر حقيقت نماينده خود ايشان و آيينه افكار و زحمات ايشان است، مرجع حل مشكلات علمى خود قرار دهند و انيس و جليس خلوت و جلوت نموده و به انس و مجالست ديگران مقدّم دارند و از مؤانست آنان محظوظ شوند و به مثابه آن دانند كه روز و شب با خود مؤلفين آنها نشسته و آناً فآناً از مقامات روحانيت ايشان استفاده و استضائه مى نمايند; پس در حيرتم كه ايشان را زنده گوييم با اينكه ساليان دراز است كه در لحد خوابيده و خاك تيره را فرش و بالين خود ساخته اند; عجب تر آنكه مرده شان انگاريم، كدام مرده اى است كه بعد از سال ها و قرن ها عهده دار تعليم و تربيت ديگران باشد و با بيانات روح افزاى خود اشكالات علمى اخلاف را حل نمايد. «النّاس موتى و اهل العلم احياء»; پس كتاب كه مخزن درر و جواهر علوم متنوعه و معارف گوناگون است، عهده دار حيات ابدى مؤلف خود و بهترين جليس و نيكوترين انيس و ناصحى صادق و يارى موافق و يكرنگ و يكدل و يك جهت مى باشد و مانند دوستان ديگر دورو و منافق نبوده و اسرار انسان را فاش نمى سازد و به آتش تهمت و حسدش نمى سوزاند.
اعزّمكان فى الدنى1 سرجُ  سائح *** و خيرُ جليس في الزمان كتاب
يكى از خلفا امر به احضار عالمى داد و آن عالم در جواب گفت كه اكنون با جمعى از حكما مشغول محادثه و مذاكره هستم و بعد از فراغت از صحبت ايشان حاضر محضر خليفه خواهم شد. خادم قضيه را به عرض خليفه رسانيد. خليفه پرسيد: «آن حكما كيانند كه وى را از حضور در دربار خلافت مانع شده اند؟» خادم گفت: «كسى نزد وى نبود و فقط مقدارى از كتب دورش جمع و مشغول مطالعه آنها بود»; پس خليفه امر به احضار فورى داده و حقيقت امر را از خودش استفسار كرد. در پاسخ گفت: يا اميرالمؤمنين:
لنا جلساء مانملُّ حديثَهم *** أمينونَ مأمونون، غيبا و مشْهدا

1 . دنى بر وزن هما به معنى دنيا است.

37 - جلد اول
يفيدوننا من علمهم علمَ ما مضى *** و رأيا و تأديبا و مجدا و سُؤددا
فان قلتَ اموات فلم تَعْدُ امرَهم *** و ان قلتَ احياء فلست مفنِّدا
پس خليفه دانست كه مرادش از حكما همين كتب علميه بوده. اينك در دير آمدن معذورش داشت.
ط) چون دانستن بعضى از عقايد مذهبى كه غالباً در ضمن تراجم احوال مذكور مى گردد، محلّ توجّه و رغبت مى باشد، لذا به شرح اجمالى بعضى از آنها نيز به اندازه مساعدت وسايل موجوده در موقع مقتضى با رعايت ترتيب پرداخت خواهد شد.
ى) بعضى از مزاياى منظوره در اين كتاب را كه در ديگر كتب تراجم و رجال و القاب و كنى رعايت نشده، خاطرنشان مى نمايد:
اولا ) فارسى بودن آن كه نفعش اعمّ و فايده اش اتمّ باشد و كتاب جامع و مكملى در اين موضوع به زبان فارسى سراغ نداريم.
ثانياً ) چاپ كردن عكس و يا خطوط هركدام از صاحبان ترجمه كه دسترس ما شده تا احياى اسامى و آثار ايشان به طور اكمل باشد.
ثالثاً ) نوشتن ترجمه حال بعضى از صاحبان ترجمه به عناوين متعدد است كه طالب شرح حال شخصى به هر عنوانش كه شناخته و مركوز ذهنش هست، بتواند منظور نظر خود را به دست آورد.
رابعاً ) علاوه بر اسامى و القاب و كنى، در نقل تأليفات نيز كاملا ترتيب حروف رعايت شده و اين رويّه حاوى منافع بسيارى مى باشد و در هيچ كدام از كتب رجال و تراجم عامّه و خاصّه سراغ نداريم.
خامساً ) حتى الامكان چاپ شده بعضى از تأليفات اشخاصى كه شرح حال ايشان در اين كتاب نوشته شده، قيد و محل بعضى از نسخه هاى خطى چاپ نخورده نيز به اندازه مساعدت وسايل موجوده معين شده است و اين موضوع با اهميت فوق العاده اى كه دارد، مثل موضوع اصل كتاب مستلزم معاون و كمك بسيار و چندين كتابخانه جامع و پاره اى وسايل مهم ديگر است. «اگر گويم زبان سوزد». والى اللّه المشتكى.

38 - جلد اول
سادساً ) علاوه بر مدارك عمومى كه تذكر داده شد. مدرك خصوصى هر شرح حالى را نيز در ذيل آن بهواسطه رموز مخصوصه معين كرده ايم.
سابعاً ) شرح حال بعضى از اكابر كه تا حال ثبت اوراق تاريخى نبوده و اسماً و رسماً در شرف محو بوده اند.
يا ) بديهى است كه اخلاف و آيندگان معرفت و شناسايى احوال اسلاف و گذشتگان را بالفطره طالب و راغب هستند و بالخصوص معرفت حال كسانى از گذشتگان كه آثار علمى و رشحات فكرى و قلمى ايشان بين الناس داير و ساير است (از هر طبقه و هر فرقه كه باشد) بيش از ديگران محل رغبت و توجه عامه مى باشد كه طبقه و مراتب علم و دانش و ديگر مزاياى صاحب آن اثر را شناخته و مقتضاى آن را نسبت به اثر معمول دارند (خصوصاً در آثار دينيّه). اينك اين نگارنده نيز به اندازه مساعدت وقت و وسايل موجوده شرح حال اين گونه اشخاص را كه آثار قلمى ايشان داير است، از هر طبقه كه بوده اند، در اين مختصر نگارش دادم; با وجود اين، نظر آقايان علما و اكابر را بدين نكته جلب مى نمايد كه فكر و اطلاعات و قواى بشرى محدود و ناقص است و اشخاصى كه با علم تاريخ و اصول تاريخ نويسى انس و آشنايى دارند، متوجه مى باشند كه اين كار تا چه حدّ سخت و پرزحمت بوده و علاوه بر اطلاعات علمى تا چه اندازه وسايل متنوعه را لازم دارد; بنابراين تاريخ نويس از هر طبقه كه باشد، بايد به عجز و قصور خود معترف گردد; خصوصاً در قسمت شرح حال اكابر دينى كه اهميت آن ديگر بيشتر بوده و اصلا قابل مسامحه نمى باشد و لذا اين نگارنده نيز در نوبت خود به عجز و قصور خود اعتراف مى كنم و از آقايان علماى معاصر و ديگر دانشمندان محترم از قصور قلم اعتذار مى نمايم و از اشخاصى كه شرح حال ايشان در دسترس ما نبوده و بدين جهت نام نامى ايشان زينت بخش اين اوراق نگرديده است، به طور اكمل معذرت خواسته و از مقام ارجمند ايشان متوقع مى باشد كه اين موضوع را فقط حمل بر عجز و قصور نگارنده نمايند و درعين حال ما را يگانه آمال است كه متدرجاً از شرح حال آقايان علما و دانشمندان اسلامى اطلاعات وافى به دست آورده و در موقع مقتضى ترتيب كتاب در مجلدات ديگر زينت بخش اين اوراق بنماييم در صورت فوت محل مقتضى نيز در پايان كتاب استدراك كرده و به نگارش شرح حال ايشان به عنوان «مستدرك» مفتخر باشيم.

39 - جلد اول
      ريحانة الادب / ج1
] ج1/ [
] ج1/ [
 
خداوندا در توفيق بگشا
باب اول
شرح حال معروفين به لقب
الف ممدوده
1 . آباده اى، حاج محمدجعفر (... ـ 1280هـ . ق)
از علما و فقهاى اسپهان و از شاگردان حاج سيد محمدباقر حجة الاسلام شفتى مى باشد كه در فقه استدلالى كتابى تأليف داده و شرحى بر تجريد الكلام خواجه نوشته و در سال 1280 هـ . ق وفات يافته و در تكيه خوشوضعى مقابل تكيه شهشهانى در قبرستان تخت فولاد مدفون و جمله «اللهم نوّر مضجعه» ماده تاريخ وفات اوست.
منابع: بعضى از سال نامه ها.
آبرو ---> حافظ ابرو
آبى1
2 . آبى يا آوى، حسن بن ابى طالب (قرن 7هـ . ق)
يوسفى، معروف به «فاضل آبى» و «ابن الزينب» يا «ابن الربيب»، شيخ اجل افقه اعلم از شاگردان محقق اول و صاحب كتاب كشف الرّموز (در شرح مختصر نافع) بوده و با استاد مذكور خود مباحثاتى داشته و به حرمت زياده بر چهار زن مطلقاً، اگرچه به طور متعه هم باشد، قائل و در مسئله مواسعه و مضايقه دويمى را اختيار كرده; چنانچه كسى كه نماز قضا در ذمه داشته باشد، مادامى كه آن را به جانياورده، نمى تواند نماز ادا را

1 . منسوب به آبه است كه به فرموده مراصد، از ديهات اسپهان و به زعم بعضى، از ديهات ساوه مى باشد و در مراصد گويد كه عوامش «آوه» گويند و چندى از منسوبين آن را ثبت اوراق مى نماييم. (مؤلف)

40 - جلد اول
بخواند. تاريخ وفاتش به دست نيامده، لكن از رجال اواخر قرن هفتم بوده و يا اوايل قرن هشتم را نيز درك كرده است و از تأليف كتاب نام برده در سال 672 هـ . ق فراغت يافته است.
منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص96; شيخ حر عاملى، امل الآمل، ج1، ص267.
آبى، محمد بن محمد ---> آوى، محمد
آبى، منصور بن حسين ---> ابوسعيد وزير
3 . آثار، حاج ملا محمدشفيع (قرن 14هـ . ق)
پسر ملا على عسكر ارسنجانى، از شعراى عصر حاضر ما و از معاصرين ميرزا آقا فرصت شيرازى، متوفّى در سال 1338 هـ . ق كه مدت ها در علوم عربيه و ادبيه رنج ها كشيده و مانند پدر خود، كه در خط نسخ ناسخ خطوط پيشينيان بوده، خطاطى بى مانند بوده و بعد از ميرزا احمد نيريزى، كه از خطاطين عهد صفويه بوده و شرح حال او خواهد آمد، احدى در خط نسخ به پايه او نرسيده و اغلب بر كتابت قرآن مجيد اشتغال داشته و در سرودن اشعار، بهويژه در غزل، صاحب طبع سليم و ذوق مستقيم است و از اوست:
در پيش روى، دفتر حسنت نهاده ام *** ليك از بيان به عجز و قصور ايستاده ام
كس را ز خوبى تو حكايت مجال نيست *** جز آينه كه پيش جمالت نهاده ام
زمان وفاتش به دست نيامده و پدرش در سال 1302 هـ . ق در ارسنجان وفات يافته است.
منابع: فرصت شيرازى، محمدنصير، آثار عجم، ص249.
آجرى1
4  و 5 . آجرى، ابراهيم (قرن 3هـ . ق)
دو تن از مشايخ عرفاى سده سوم هجرت كه به قيد «صغير» و «كبير» از يكديگر امتياز

1 . (به ضم جيم و تشديد راء) منسوب است به آجر كه يكى از قراء بغداد است و چند تن از مشاهير اين عنوان را ثبت اوراق مى نمايد. (مؤلف)

41 - جلد اول
يافته و زمان وفات هيچ يك مضبوط نمى باشد. اما اولى در اواخر سده نام برده زيسته و زمان متوكل عباسى و جنيد بغدادى و سرى سقطى و جماعتى از مشايخ آن عصر را درك كرده و گروهى از اين طبقه بدو منسوب مى باشند و دويمى تا اواسط سده نام برده در قيد حيات بوده و زمان مأمون و معتصم عباسى را دريافته و در ميان اهل حال به علوّ رتبه و وفور كمال معروف و گروهى از عرفا صحبت وى را درك كرده و نسبت به وى رسانند و او در مكانى استقرار نداشته و گاهى در مصر و زمانى در شام و هنگامى در عراق به سر مى برده است.
آجرى صغير ---> آجرى، ابراهيم
آجرى كبير ---> آجرى، ابراهيم
6 . آجرى، محمد بن حسين بن عبداللّه (... ـ 360هـ . ق)
بغدادى، مكنّى به «ابوبكر»، محدّث صالح عابد فقيه شافعى كه تا سيصدوسى ام هجرت در بغداد به نشر احاديث و اخبار پرداخته و ابونعيم حافظ اسپهانى، صاحب كتاب حلية الاولياء و جمعى ديگر از حفّاظ محدّثين از وى روايت نموده اند و پس از تاريخ نام برده در مكه معظمه اقامت گزيده تا در اول محرم 360 هـ . ق وفات يافته و تصنيفات بسيارى در فقه و حديث دارد كه اشهر آنها كتاب اربعين اوست.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص714; ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج2، ص63.
7 . آجرى، محمد بن خالد
محدّث عامى صالح و صوفيانه بوده و خطيب بغدادى به دو واسطه از وى روايت كرده كه من مشغول آجرسازى بودم تا آنكه روزى شنيدم يك دسته از خشت ها به دسته ديگر مى گفت: خدا رحمتت كند كه امشب داخل آتش خواهى شد. قدغن كردم كه آنها را به آتش نيندازند و از آن پس ترك آجرپزى كردم. صاحب ترجمه غير از محمد بن خالد بن يزيد است كه در زير مذكور خواهد شد و نيز از بيان فوق روشن گرديد كه اين آجر به معنى خشت پخته و غير از آجر فوق است.
منابع: خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، ج5، ص241.

42 - جلد اول
8 . آجرى، محمد بن خالد بن يزيد (... ـ 282هـ . ق)
مكنّى به «ابوبكر» و معروف به «ابن الوندى»، محدّث عامى، از ابونعيم فضل و ديگران روايت كرده و ابوعمرو بن سماك و جمعى ديگر هم از وى روايت نموده اند و در شب يكشنبه دوازدهم ربيع الاول سال 282 هـ . ق در 96 سالگى درگذشت و جمعى از علماى حديث نام او را «احمد» نوشته اند.
منابع: خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، ج4، ص228 و ج5، ص241.
آخوند1
آخوند پلوى يا آخوند پلى ---> اردستانى، ملا محمدصادق
9 . آخوند خراسانى، ملا محمدكاظم (1255 ـ 1329هـ .ق)
عالم محقّق و فاضل مدقّق، از اكابر علماى اماميّه كه جامع علوم عقليه و نقليه بوده و در سال 1255 هـ . ق در طوس متولد و در 22 سالگى به تهران رفته و علوم عقليه را از اكابر فن فراگرفت; پس به نجف رفته و مدت اندكى در حوزه درس فقه و اصول شيخ مرتضى انصارى حاضر و پس از وفات او به ميرزا محمدحسن شيرازى تلمذ نمود و پس از آنكه ميرزاى شيرازى به سامرا مهاجرت فرمود، صاحب ترجمه به تدريس جمعى از طلاب علوم دينيه اشتغال ورزيد تا آنكه شماره حاضرين حوزه اش متجاوز از هزار نفر گرديد كه 120 تن از آن جمله مجتهد مسلّم بودند و در اواخر آوازه اش عالم گير و مسلم برنا و پير و مرجع تقليد اماميه شد و به خلع محمدعلى شاه قاجار و وجوب اتحاد مابين امّت اسلاميه حكم قطعى داده و در نجف الاشرف سه مدرسه بنا نهاد و تأليفات منيفه او بدين شرح است:
1 . الاجارة; 2 . الاجتهاد والتّقليد; 3 . التّكملة للتّبصرة; 4 . حاشيه بر اسفار ملاصدرا; 5 . حاشيه رسائل شيخ مرتضى انصارى; 6 . حاشيه مكاسب شيخ; 7 . القضاء والشّهادات; 8 . كفاية الاصول.
اشهر از همه اين كتاب آخرى است كه در تمامى اقطار در نهايت اشتهار و از حال حيات خود مصنف تا حال چندين مرتبه چاپ و مرجع افاده و استفاده علماى دينيه و طلاب و محصلين علوم شرعيه بوده و از معظم ترين كتب تدريسيّه مى باشد و شيخ على قوچانى و شيخ محمدعلى قمى و شيخ محمدحسين اصفهانى و شيخ عبدالحسين آل شيخ اسداللّه و شيخ مهدى جرموقى و ميرزا ابوالحسن مشكينى و حاج ميرزا سيد حسن رضوى قمى و ديگر اكابر وقت و فحول عصر شروح و حواشى بسيارى بر همين كتاب كفاية الاصول نوشته اند و صاحب ترجمه روز سه شنبه بيستم ذى حجه 1329 هـ . ق در نجف اشرف وفات و در مقبره حاج ميرزا حبيب اللّه رشتى مدفون گرديد.
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ] ج1، ص122 و ج6، ص160 و ص220 و ج8، ص132 و ج17، ص142 و ج18، ص88 [; خوانسارى، محمدمهدى، احسن الوديعة، ج1، ص180; اطلاعات خارجى; ] امين عاملى، محسن، اعيان الشيعة، ج9، ص5; امينى، محمدهادى، معجم الرجال فكر والادب، ج1، ص39; موسوعة طبقات الفقهاء، ج2، ص788 [.
10 . آخوندزاده، ميرزا فتحعلى (... ـ 1295هـ . ق)
بن ميرزا تقى بن حاجى احمد، بنابر آنچه از شماره هاى 43 و 44 و 45 جريده كشكول چاپ تفليس نقل شده، از دانشمندان اواخر قرن سيزدهم هجرى است كه بعد از تحصيل علوم متداوله قديمه و جديده در اصول و آداب مناظره مهارتى بسزا رسانيد و تمامى همت خود را در تفحّص احوال ملل اسلامى و تحقيق در اطراف علل عدم ترقى ايشان مصروف داشت و كوشش بسيار نمود كه بلكه تمدن ملل غرب را به اقوام شرق انتقال دهد و اسباب ترقى ايشان را فراهم آرد و در همه تأليفات عربى و پارسى و تركى خود به انتقاد از رسوم مدنى و اجتماعى و ادارى و سياسى و ادبى و اخلاقى

1 . آخوند : لفظى است پارسى و معنى آن معلم مى باشد; به طورى كه در كتب مربوطه نگارش يافته و ما هم مجملى از آن را در فرهنگ نوبهار نگاشته ايم و اين كلمه در اصطلاح متأخرين علماى معقول، در صورت اطلاق، عبارت از ملاصدراست كه به عنوان صدرا خواهد آمد و در اصطلاح علماى منقول عصر حاضر ما، عبارت از آخوند ملا محمدكاظم خراسانى است كه به عنوان آخوند خراسانى مذكور است. (مؤلف)

43 - جلد اول
ملل اسلامى پرداخت و زبده آثارش الفباى اختراعى اوست كه به جاى الفباى حاضر اسلامى در سال 1274 هـ . ق از تأليف آن فارغ شد و دو رساله ديگر هم در دو سال 1280 و 1285 هـ . ق به زبان تركى و پارسى در تاريخ خطوط و نواقص الفباى حاضر و محاسن الفباى اختراعى خود تأليف كرد و اين رسم تازه را نخست بهواسطه ميرزا حسين خان، كنسول ايران در تفليس، به نظر اولياى دولت ايران رسانيد; سپس يك جلد ديگر از آن رسم جديد را در سال 1280 هـ . ق به استانبول برده و پيشنهادى در اين باب به فؤادپاشا، صدراعظم دولت عثمانى، تقديم كرد، ولى اقدامات او در اثر عدم تمايل سفارت ايرانى در دربار عثمانى عقيم ماند و بدون اخذ نتيجه به قفقاز برگشته و قصيده اى در حدود هشتاد بيت راجع به اين مسافرت خود گفت كه از ابيات آن است:
كه ناگاه يك مردك زردچهر *** به جام مرادم برآميخت زهر
مرا دشمن دين و دولت نمود *** به پيش وزيران ورا راه بود
شنيد آسمان از زمين ناله ام *** از او هيچ شد رنج ده ساله ام
به ناچار برگشتم از خاك روم *** كه ماندن در آنجا مرا بود شوم
بارى، اين فكر جديد آخوندزاده را ميرزا ملكم خان و ميرزا يوسف خان تبريزى (مستشارالدوله) و ميرزا حسين خان، نايب اول وزارت امور خارجه و جمعى از مشاهير تعقيب و رساله هايى نوشته و هريك الفبايى اختراع كرده اند، ولى هيچ يك از ايشان اصلاح كامل نواقص موجوده را نتوانسته و به دفع اشكالات متصوره موفق نيامده است و هنوز تا اين عصر حاضر ما هيچ كدام از آن الفباهاى اختراعى ايشان صورت مرغوبى بر خود نگرفته و مقبوليّت عامه پيدا نكرده است. نگارنده گويد كه اين خط حاضر ما اخصر و احسن و اجمل خطوط متداوله بوده و رفع بعضى از نواقص آن اگر باشد، به طورى كه مستلزم تسهيل تعليم و تربيت و تصحيح قرائت ما بشود، هزاران مرتبه بهتر از تغيير كلى آن است كه داراى مفاسد بى شمار و به نظر حقيقت، ريشه برانداز اسلاميت و ايرانيت مى باشد; «فاثمه اكبر من نفعه» و مقام مقتضى بسط مدعا نمى باشد. بارى، آخوندزاده در سال 1295 هـ . ق در حدود 69 سالگى در تفليس درگذشت.
11 . آخوند نصرا يا آخوند نصيرا، ملا نصراللّه همدانى (قرن 11هـ . ق)
معروف به همين عنوان، عالمى است فاضل و جليل و فقيه جامع. از شاگردان ميرداماد (متوفّى در 1042 هـ . ق) و ديگر اكابر وقت بوده و در مدرسه همدان تدريس مى كرده و

44 - جلد اول
شاگردان فاضل او بسيار و تأليفات نفيسه بدو منسوب و زمان وفاتش به دست نيامد.
منابع: افندى، عبدالله، رياض العلماء، باب نون.
* آدمى
در اصطلاح رجالى، به فرموده بروجردى، سهل بن زياد است كه شرح حالش در علم رجال مذكور است.
آذربايجانى، احمد بن محمد ---> مقدس اردبيلى
12 . آذربايجانى، گوهربيگم خانم
اديبه اى است مشهور و شاعره اى است شيرين سخن و از نتايج افكار اوست:
اگر به باد دهم زلف عنبرآسا را *** به دام خويش كشم آهوان صحرا را
گذار من به كليسا اگر فتد روزى *** به دين خويش كشم دختران ترسا را
به يك نگاه دو صد مرده مى كنم زنده *** خبر دهيد ز اعجاز من مسيحا را
زمان و مشخّصات ديگرى به دست نيامده است.
منابع: اعتمادالسلطنه، محمدحسن خان، خيرات حسان، ج3، ص47.
13 . آذر بيگدلى (... ـ 1195هـ . ق)
حاج لطفعلى بيگ بن آقاخان بيگدلى كه نسبت وى به بيگدل خان بن ايلدگزخان بن آغون خان از احفاد ترك بن يافث موصول و شاعرى است اديب و مشهور از نجباى سلسله شاملو كه يك چندى در خدمت عادل شاه افشار، مستوفى و نويسنده بوده و در حدود بيست سالگى به شعر گفتن آغاز كرد و نخست «واله» و «نكهت» تخلص مى كرد و عاقبت «آذر» را برگزيده و مدت ها به اتفاق معاصرين خود، هاتف و مير مشتاق و ديگر شعراى طراز اول متأخرين كه در عصر زنديه بوده اند، طرز فصحاى متقدمين را تتبع كرده و تذكره آتشكده معروف را به نام كريم خان وكيل نوشت و يوسف و زليخايى هم به قيد نظم آورد و يك دفتر نه آسمان نيز، كه حاوى شرح حال شعراى عصر خودش مى باشد، از اوست و نسبت به همگنان خود طبعى عالى داشته و در سال 1195 هـ . ق بدرود جهان گفت و از اشعار نغز اوست كه در آرزوى ديدار سيد احمد طبيب اسپهانى، كه به عنوان هاتف خواهد آمد، سروده است:

45 - جلد اول
الا اى معنبر شمال مورّد *** كه جسم لطيفى و روح مجرّد!
گهى از تو شيرازه گل مجزا *** گهى از تو اوراق لاله مجلد
نخوانم تو را عيسى موسى اما *** تويى عيسوى دم تويى موسوى يد
سوى فارس قصد ار بود از عراقت *** فيا خير قصد و يا خير مقصد
در آن خاك، شيراز شهرى است شهره *** كه از سبزه دارد بساط ممهد
بدان شهر شو كاصفيا راست مسكن *** بدان شهر شو كاوليا راست مرقد
ز من ده سلامى، ز من بر پيامى *** به مخدوم احمدنسب سيد احمد
حريفى كه از لطف و قهرش مهيّا *** شراب مهنّا حسام مهنّد
چو با هم نشينيد، صحبت بداريد *** به جايى كه آنجا نه ديو است و نه دد
غنيمت شماريد اى وصلتان خوش! *** ز ما ياد آريد اى هجرتان بد!
نيز از اوست:
به شيخ شهر فقيرى ز جوع برد پناه *** بدان اميد كه از لطف خواهدش خوان داد
هزار مسئله پرسيدش از مسائل و گفت *** كه گر جواب نگفتى، نخواهمت نان داد
نداشت حال جدال آن فقير و شيخ غيور *** ببرد آبش و نانش نداد تا جان داد
عجب كه با همه دانايى آن نمى دانست *** كه حق به بنده نه روزى به شرط ايمان داد
من و ملازمت آستان پير مغان *** كه جام مى به كف كافر و مسلمان داد
منابع: هدايت، رضاقلى خان، مجمع الفصحاء، ج2، ص75; فيلسوف الدوله، عبدالحسين، مطرح الأنظار فى تراجم اطباء الاعصار والامصار، ص177; آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج1، ص5.
14 . آذرى چلبى، مولا ابراهيم (... ـ 993هـ . ق)
از مشاهير عهد سلطان سليم خان اول عثمانى است كه ديرى به قضاوت بعضى از بلاد آناطولى منصوب، سپس به قضاوت حما معين شد و در سال 993 هـ . ق در آنجا درگذشت و در تاريخ وفاتش به تركى گفته اند:
انتقال ايلد كده تاريخى *** ديديلر «گچدى آذرى چلبى»1
در شعر هم يدى طولا داشته و ديوانى به نام نقش خيال دارد و از اشعار تركى اوست:
نه غم گر آذرى آلوده گردوغبار اولسه *** اولور روز جزا ده لطفون اظهار ايتمگه باعث

1 . گچدى آذرى چلبى = 993 .

46 - جلد اول
معنى لفظ «چلبى» در محل خود خواهد آمد( رچلبى).
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج1، ص69.15 . آذرى، حمزه (... ـ 866هـ . ق)
بن على (يا عبدالملك) بن مالك، بيهقى طوسى، از مشاهير عرفا و شعراى شيعى ايرانى كه در شهر اسفرايين طوس تولد يافته و با اينكه پدرش از اركان دولت بوده، خودش به كسب علم و هنر صرف اوقات نمود و از كودكى به شعر گفتن رغبتى تمام داشت و در مدح تيمور لنگ و پسرش، شاهرخ ميرزا، اشعار بسيارى گفته و به لطايف شعر شهرت بسيار يافت تا آنكه به فيض صحبت شاه نعمت اللّه كرمانى موفق و حسب الارشاد آن پير روشن ضمير، قدم در كوى فقر و فنا نهاد; پس مديحه گويى اكابر را ترك و اشعار بسيارى در مدح و مناقب خانواده عصمت و طهارت(عليهم السلام)سرود و مدتى در مكّه معظمه اقامت گزيده و به عبادت و زيارت مى گذرانيده است تا از حجاز به هندوستان سفر كرده و باز به ايران عودت نمود و سى سال در حال انقطاع و انزوا امرار حيات كرد تا به سال 866 هـ . ق در 82 سالگى در اسفرايين درگذشت و خواجه احمد مستوفى در تاريخ وفاتش گويد:
دريغا آذرى شيخ زمانه *** كه مصباح حياتش گشت بى ضو
چو او مانند خسرو بود در شعر *** از آن، تاريخ فوتش گشت «خسرو»1
آذرى تأليفات چندى دارد به نام:
1 . اسرار جواهر; 2 . سعى الصّفا; 3 . طغراى همايون; 4 . عجائب الغرائب.
از اشعار اوست:
ز هول روز شمار آذرى! چه مى ترسى؟ *** تو كيستى كه در آن روز درشمار آيى؟
ايضاً
شديم پير به عصيان و چشم آن داريم *** كه جرم ما به جوانان پارسا بخشند
نيز قصايد بسيارى در مناقب آل عصمت(عليهم السلام) سرود و رجوع به شهاب ترشيزى، على هم شود.
منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص97; سامى،

1 . خسرو = 866 .

47 - جلد اول
شمس الدين، قاموس الأعلام، ج1، ص68; شوشترى، نوراللّه، مجالس المؤمنين، ص146; افندى، فهيم، سفينة الشعراء، ص196.
16 . آرزو
از مخدّرات سمرقند و صاحب كلام دل پسند بوده و اين دو مطلع از اوست:
شديم خاك رهت گر به درد ما نرسى *** چنان رويم كه ديگر به گرد ما نرسى
ايضاً
ماند داغ عشق او بر جانم از هر آرزو *** آرزومند است عشق و من سراسر آرزو
منابع: ملك الكتّاب شيرازى، محمد بن محمد، تذكرة الخواتين، ص59.
آرزو، سراج الدين على خان (قرن 12هـ . ق)
از شعراى نامى هندوستان كه به زبان اوردو شعر مى گفته و از استادان سحربيان و نكته دان هندوستان و جامع معقول و منقول و فروع و اصول بود و شرح مطالع و شرح حكمة العين را درس مى گفت و ازآن رو كه به شاعرى رغبت وافر داشته، به همين عنوان (آرزو) شهرت يافته و تصانيف بسيارى دارد كه از آن جمله است:
1 . تنبيه الغافلين; 2 . چراغ هدايت; 3 . ديوانى در جواب بابا فغانى (متوفّى در 925 هـ . ق); 4 . ديوانى در جواب كمال خجندى (متوفّى در 892 هـ . ق); 5 . سراج اللّغة و غيرها.
زمان وفاتش به دست نيامد ] به سراج الدين، على خان هم مراجعه شود[.
منابع: قاسم قادرى، مير قدرت اللّه، مجموعه نغز، ص24.
17 . آزاد، احمد مقيم (... ـ 1150هـ . ق)
از شعراى كشمير و از شاگردان سام كشميرى و در 1150 هـ . ق در اكبرآباد هند درگذشت و از اوست:
ظلم بر ساغر و بيداد به مينا نكنم *** نكنم موسم گل توبه بيجا نكنم
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج1، ص175.
18 . آزاد، امير غلامعلى (... ـ 1200هـ . ق)
بلگرامى، حسينى واسطى، پسر سيد نوح معروف به «امير عبدالجليل»، از فصحاى شعراى هندوستان است و چهار فقره كتاب خزانه عامره، سبحة المرجان فى آثار هندوستان

48 - جلد اول
كه حاوى شرح حال علماى هند است و سروآزاد و قصايد غرّا از آثار اوست و در 1200 هـ . ق درگذشته و شعرى از او به دست نيامده و به نوشته آثار عجم، «سيد عبدالجليل» نام پدر سيد نوح مذكور و جد صاحب ترجمه بوده و صاحب ترجمه را «حسّان الهند» گويند.
منابع: سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص1; سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج1، ص275; فرصت شيرازى، محمدنصير، آثار عجم، ص470.
19 . آزاد، حافظ غلام محمد (... ـ 1209هـ . ق)
از مشاهير شعراى لاهور هند كه در شاه جهان آباد تحصيل علم و كمال نمود; پس به دهلى رفته و از مير شمس الدين و ديگر اساتيد وقت، نظم و نثر فارسى را ياد گرفت و از محمد عارف و خطّاطان ديگر، خط نسخ و نستعليق را آموخت و در 1209 هـ . ق درگذشت و از اوست:
اى صرف نثارت به گلستان، زر گل ها *** خاشاك سر كوى تو تاج سر گل ها
بلبل نشود بند چمن خاطر آزاد *** ما و ره صحرا و تو و منظر گل ها
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج1، ص174.
20 . آسوده، آقا محمدمهدى (قرن 14هـ . ق)
بن حاجى حيدرعلى، از شعراى نامى قرن چهاردهم هجرت در شيراز كه در زمان تأليف آثار عجم، كه در سال 1313 هـ . ق انجام يافته، در قيد حيات بوده و ساليان دراز به تحصيل ادبيات عرب اشتغال داشت و در الهيّات و رياضيّات و عروض و بديع و قافيه نيز خبير بوده و اخيراً دست از تحصيل كشيد و منزوى شد و به صحبت اهل ذوق و حال گراييد و از اوست كه در فتح قلعه تبرستان گويد:
كشور جم خرّمى گرفت چو نوشاد *** تا كه شد از يمن عدل شاه ز نو شاد
منابع: فرصت شيرازى، محمدنصير، آثار عجم، ص353.
21 . آشپز، عبدالله (... ـ 885هـ . ق)
از مشاهير خوش نويسان ايرانى كه شاگرد ياقوت و يا شاگرد شاگرد او بود و در هرات نشو و نما يافته و مدتى مسافرت هندوستان كرد و در مراجعت در سال 885 هـ . ق در 66 سالگى درگذشت و 45 قرآن نوشته و در حسن خط هم عنان ياقوت بود و ازاين رو

49 - جلد اول
او را «ياقوت ثانى» مى گفتند.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج4، ص3098.
22 . آشتيانى، حاج ميرزا محمدحسن (1248 ـ 1319هـ . ق)
آشتيانى تهرانى، عالم محقّق و فاضل مدقق، از اعيان علما و مجتهدين ايرانى كه با فضل و ديانت و وثاقت، معروف و از شاگردان شيخ مرتضى انصارى بود و اخيراً به تهران آمده و حوزه درس او مرجع استفاده بسيارى از اجلاّى عصر خود گرديد. كتاب الاجاره، كتاب الاجزاء، احكام الاوانى، احياء الموات، ازاحة الشّكوك عن حكم اللّباس المشكوك، كتاب بحر الفوائد فى شرح الفرائد و كتاب التّقريرات كه تقريرات استاد نام برده اوست و كتاب الوقف از تأليفات او بوده و بحر الفوائد، كه شرح رسائل استاد خودش است، در سال 1315 هـ . ق در تهران چاپ سنگى شده و كتاب ازاحة الشّكوك نيز چاپ سنگى شده و صاحب ترجمه در سال 1319 هـ . ق در تهران وفات يافت و جنازه او به نجف نقل داده شد و در مقبره شيخ جعفر شوشترى مدفون گرديد.
منابع: خوانسارى، محمدمهدى، احسن الوديعة، ج1، ص123; آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج1، ص122 و 274.
آشچى زاده، چلبى حسن ---> چلبى، حسن آشچى زاده
23 . آشفته، حاج كاظم (... ـ 1287هـ . ق)
از شعراى شيراز كه اشعارش شيرين و گفتارش شكرين و ديوان بزرگى از قصايد و غزليات و غير آنها جمع كرده و در سال 1287 هـ . ق فوت و در نجف به خاك رفته و از اوست:
گر در حريم عشق، كسى محرم اوفتد *** در سر هواى كعبه و دَيرش كم اوفتد

50 - جلد اول
از جم بيار ياد چو جام طرب كشى *** كز صد هزار شاه يكى چون جم اوفتد
منابع: فرصت شيرازى، محمدنصير، آثار عجم، ص434.
24 . آصفى (... ـ 926هـ . ق)
از مشاهير شعراى ايران و از مقرّبين سلطان ابوسعيد تيمورى بود و اخيراً به خدمت سلطان حسين بايقرا هم رسيد. اشعارش بسيار لطيف و پرمعنى و موافق عادت زمان بسيار پريشان و در 920 يا 926 هـ . ق در هرات درگذشته و ديوان بزرگى نوشته و از اوست:
من طور تجلّى چه كنم؟ بر لب بام آى *** كوى تو مرا طور و جمال تو تجلّى است
نام و مشخّصات ديگرش به دست نيامد.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج1، ص212; افندى، فهيم، سفينة الشعراء، ص249.
25 . آفتاب (... ـ 1221هـ . ق)
تخلّص شاه عالم، ابوالمظفّر مروّج الدين، حكمران آخرين اسلامى كه در شهر دهلى هند حكومت داشته و به جهت طمع در بعضى امتيازات موعوده از اجانب، ملك بنگاله را تسليم ايشان نمود، لكن غلام قادرخاننامى از كسان او مخالفت كرده و فرصت به دست آورد و به هر دو چشمش ميل كشيد و نابينايش گردانيد; سپس مدتى بدان حال بود تا در سال 1221 هـ . ق درگذشت و ديوانى به نام شهرآشوب، كه داير بر فتنه غلام قادرخان مذكور است، داشته و از اشعار اوست:
صرصر حادثه برخاست پى خوارى ما *** داد بر باد سر و برگ جهاندارى ما
آفتاب فلك رفعت شاهى بوديم *** برد در شام زوال آه سيه كارى ما
چشم از جور فلك كنده چو شد، بهتر شد *** تا نبينم كه كند غير، جهاندارى ما
داد افغان بچه اى شوكت شاهى بر باد *** كيست جز ذات مبرّى كه كند يارى ما؟
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج1، ص234.
26 . آفرين، زين العابدين (... ـ 1125هـ . ق)
از متأخرين شعراى اسپهان كه شاعرى خوش طبع و شيرين زبان بود و در سال 1125 هـ . ق درگذشته و از اوست:
ز كشتى ام خبرى نيست اين قدر دانم *** كه تخته پاره چندى به ساحل افتاده است

51 - جلد اول
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج1، ص245.
27 . آفرين، شاه فقيراللّه (... ـ 1145هـ . ق)
از اكابر مجوسان شهر لاهور هند بوده; پس به شرف اسلام مشرّف و ديوان مرتّبى در فارسى داشته و در سال 511143 يا 1154 هـ . ق درگذشت و از اشعار او به دست نيامد.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج1، ص245.
28 . آفى (قرن 13هـ . ق)
تخلّص احمديارخان از شعراى امراى هندوستان است كه در سال 1265 هـ . ق حكايت شاهزاده و گدا را در يك مثنوى گلزار خيالنامى نظم كرده و شعر و ديگر مشخصاتش به دست نيامد.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج1، ] ص250 [ .
29 . آقا1 (1118-1208هـ . ق)
اين كلمه در اصطلاح اواخر منصرف به شيخناالأجلّ، مولا محمدباقر بن محمداكمل، مى باشد كه معروف به «آقاى بهبهانى» و «استاد اكبر» و «مروّج ملت سيدالبشر» و «علامه ثانى» و «محقق ثالث» است. اين نادره دوران و اعجوبه زمان از شاگردان سيد صدرالدين قمى، شارح وافيه، بوده و در اواخر قرن دوازدهم و اوايل قرن سيزدهم هجرت مجدّد مذهب حق جعفرى مى باشد. پدرش نيز از فضلاى عصر خود و از شاگردان شيخ جعفر قاضى و ملا ميرزا شيروانى و علامه مجلسى بود. مادرش دختر نورالدين بن ملا محمد صالح مازندرانى و جدّه پدرى مادرش عالمه فاضله، آمنه بيگم دختر مجلسى اول و خواهر مجلسى ثانى مى باشد و ازاين رو از اولى به جدّ و از دويمى به خال تعبير مى نمايد. ولادتش در سال 1116 يا 1117 يا 1118 هـ . ق در اسپهان به فاصله چند سال از وفات مجلسى بوده و مدتى در بهبهان سكونت كرده و اخيراً در كربلاى معلّى اقامت گزيد تا در سال 1205 يا 1206 يا 1208 هـ . ق عازم گلزار جنّت گرديد و در رواق شرقى حرم مطهّر حضرت سيدالشهداء ـ ارواح العالمين له الفدا ـ در

1 . به تركى، سيّد و بزرگ و مولا و در صدر اعلام شخصيّه بعضى از اكابر واقع، بلكه گاهى اسم و يا جزو اسامى ايشان گرديده است. اگرچه اين كلمه را در تلفظ با غين خوانند، ولكن معمولاً با قافش مى نويسند و ما هم همين رسم الخطّ را رعايت خواهيم كرد. (مؤلف)

52 - جلد اول
پايين پاى شهدا مدفون شد و در تاريخ وفاتش گفته اند: «باقر علمى ز دنيا رفت» كه اين جمله با حساب ابجدى 1205 مى باشد.
مراتب عاليه و خدمات اين بزرگوار برتر از آن است كه به تقرير و تحرير آيد. از وى پرسيدند كه به چه وسيله به مراتب عاليه علميه ارتقا جستى؟ فرمود كه در نفس خود چيزى سراغ ندارم كه مايه استحقاق من باشد، جز اينكه خودم را لاشىء محض پنداشته و در شماره موجودات نياوردم و در تعظيم و توقير علما و ذكر خير ايشان و محترم داشتن اسامى ايشان جدّى وافى به كار بردم و تا آنجا كه مقدورم مى بود، در تحصيل علم و دانش فروگذارى نكردم و تأليفات وى بدين شرح است:
1 . ابطال القياس; 2 . اثبات التّحسين والتّقبيح العقليين; 3 . الاجتهاد والاخبار (در رد اخبارى); 4 . احكام العقود; 5 . اصالة البرائة; 6 . اصالة الصّحّة فى المعاملات و عدمها; 7 . الاستصحاب; 8 . اصول الاسلام والايمان; 9 . الامامة; 10 . التّحفة الحسينيّة; 11 . التّعليقة البهبهانيّة (كه حاشيه بر منبح المقال است); 12 . التّقيّة; 13 . حاشيه ارشاد علامه; 14 . حاشيه تهذيب علامه; 15 . حاشيه شرح ارشاد اردبيلى; 16 . حاشيه مدارك; 17 . حاشيه مسالك; 18 . حاشيه معالم; 19 . حاشيه وافى; 20 . شرح مفاتيح الكلام; 21 . مصابيح الظّلام و غير اينها تأليفات نافعه بسيارى دارد.
بروجردى گويد:
و البهبهانى معلّم البشر *** مجدّد المذهبِ فى الثانى عشر
ازاح كل شبهة و ريب *** فبان للميلاد كنهُ الغيب1
منابع: نورى، حسين بن محمدتقى، مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ص383; خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص123; تنكابنى، محمد، قصص العلماء، ص157; قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص100.
آقا باقر بهبهانى ---> آقا
30 . آقا بزرگ تهرانى، شيخ محمدمحسن (1292 ـ 1389هـ . ق)
رازى، مشهور به «شيخ آقا بزرگ»، از اجلاّى علماى عصر حاضر ماست و در يازدهم ربيع الاول 1292 هـ . ق متولد و در تاريخ چاپ اين نسخه، كه ماه جمادى الاولى

1 . كنه الغيب = 1118.

53 - جلد اول
1364 هـ . ق است،1 در قيد حيات و مقيم نجف اشرف مى باشد. فقيهى است محقق، مدقّق، اصولى، رجالى، جامع علوم متنوعه و از شاگردان آخوند ملا كاظم خراسانى، شريعت اسپهانى، آقاى سيد كاظم آقا يزدى و ميرزا محمدتقى شيرازى كه ترجمه حال هريكى در محل مناسب خود از اين كتاب مذكور است. از دو نفر اوّلى و حاج ميرزا حسين نورى و شيخ طه نجف صاحب اتقان المقال و سيد حسن صدر و ديگر اكابر وقت روايت كرده و زياده بر سى تن از افاضل علماى وقت نيز از وى اجازه داشته و از مشايخ اجازه اين نگارنده نيز مى باشد.
در احياء آثار علماى شيعه رنج ها كشيده و گنج ها برده و كتاب الذّريعة الى تصانيف الشّيعة يكى از آثار نفيسه و حميده اوست كه تمامى مصنّفات شيعه را تا عصر خود با رعايت ترتيب حروف اسامى آنها در رشته تأليف آورده و تا اين تاريخ، حرف «الف، ب، ت» در چهار مجلد چاپ سربى شده و موفقيّت و طول عمر و ختم و چاپ و نشر تتمّه آن كتاب مستطاب را درباره آن وجود معظم از درگاه خداوندى مسئلت مى نمايد. پرواضح است كه احاطه بر مصنّفات شيعه با اين همه تشتّت و تفرق آنها، كه در تمامى اقطار عالم در خانه ها و كتابخانه هاى عمومى و خصوصى، ملى و دولتى در هر شهر و قريه و قصبه منتشر مى باشد، از محالات عاديه به شمار است، لكن اين علامه وقت در اثر قوّت ديانت و خدمت بر اسلاميت با اهتمام تمام و عزم راسخ فتورناپذير در انجام اين مرام مقدس دامن همّت بر كمر زده و تا آنجا كه مقدور و ميسّر است، با به كار بردن مساعى جميله مقتضيه از مسافرت ها و استعلام از كتابخانه ها و مراجعه به فهرست هاى آنها و مكاتبات و مراسلات متواليه به بلاد بعيده و ديگر زحمات لازمه، انجام اين خدمت سراپا سعادت را، كه با مختصر انديشه كمّ و كيف آنها در نظر جلوه گر مى گردد، متحمل و طبقات اهل علم را رهين منّت آن همه زحمات فوق التصور خود فرموده است; فجزاه اللّه عن الاسلام و اهله خير الجزاء; و ديگر تأليفات نفيسه صاحب ترجمه در ديباچه جلد اول ذريعه نگارش يافته است.
منابع: بعضى اطلاعات خارجى; آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (بعضى موارد).
آقا بهبهانى، محمدباقر ---> آقا
31 . آقا جمال خوانسارى، مولانا محمد (... ـ 1125هـ . ق)
بن آقا حسين، خوانسارى الأصل اسپهانى المسكنوالمدفن; عالم عامل حكيم محقق، متكلّم مدقّق، فقيه اصولى جليل القدر عظيم المنزله، به «جمال الدين» و «جمال المحققين» و «محقق خوانسارى» موصوف و به «آقا جمال» معروف و مرجع استفاده اعيان علماى عصر خود بوده و از خال خود، محقّق سبزوارى صاحب ذخيره و پدر نام برده خود، كه ترجمه حال هريكى در محل خود از اين كتاب مذكور است، تلمّذ نموده و با ملاّ ميرزا شيروانى و علاّمه مجلسى و ديگر اكابر عصر، معاصر و مصنّفات بسيارى دارد:
1 . اختيارات الايّام والسّعد والنّحس منها و من اللّيالى والسّاعات; 2 . اصول الدّين فى الامامة; 3 . ترجمه الفصول المختارة علم الهدى; 4 . حاشيه تهذيب الحديث; 5 . حاشيه شرائع; 6 . حاشيه شرح اشارات; 7 . حاشيه شرح لمعه; 8 . حاشيه شرح مختصر الاصول; 9 . حاشيه شفا; 10 . حاشيه من لايحضره الفقيه; 11 . شرح غرر و درر عبد الواحد آمدى; 12 . شرح فارسى مفتاح الفلاح و غير اينها كه تماماً از صفاى ذهن و جودت فهم و حسن سليقه او حاكى و بر علوّ مراتب علميّه معقولى و منقولى او گواهى عادل هستند.
در سال 1121 يا 1125 هـ . ق در بيستوششم رمضان وفات و در قبّه والد ماجدش، كه شاه سليمان صفوى در تخت فولاد اسپهان بنايش كرده، مدفون گرديد. ظاهر امل الآمل و روضات الجنّات، كه صاحب ترجمه را در باب جيم نگاشته اند، آنكه نام اصلى او «جمال الدين» بوده، نه «محمد» و علاوه كه در طى كلمات روضات اشارتى به برادرش، رضى الدين محمد، هم رفته و مسمّى به يك اسم بودن دو برادر مخالف عادت غالبى معمولى مى باشد، لكن چنانچه فاضل محدّث معاصر و بعضى از ديگران هم موافق مشهور تصريح كرده اند، مسمّى به «محمد» است.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص155; نورى، حسين بن محمدتقى، مستدرك

1 . منظور چاپ اول مى باشد كه در زمان حيات مؤلف بزرگوار و به تصدى خود معظم له بوده است.

54 - جلد اول
الوسائل و مستنبط المسائل; سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ص284; تنكابنى، محمد، قصص العلماء، ص208; آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج4، ص22 و  138.
آقا حسين خوانسارى ---> محقّق خوانسارى
آقا دربندى ---> دربندى، آخوند ملا آقا
32 . آقا رضى اصفهانى (... ـ 1024هـ . ق)
از شعراى ايران كه به هندوستان سفر كرده و در سال 1024 هـ . ق وفات يافته و از اوست:
در فراق تو خيالى است تن بى جانم *** كه چو فانوس به تحريك نفس مى گردد
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج1، ص252 و ج3، ص2287.
33 . آقا رضى قزوينى، محمد بن حسن (... ـ 1096هـ . ق)
قزوينى، عالمى جليل، فاضلى نبيل و محقّقى بى عديل، از شاگردان ملاخليل قزوينى، صاحب شرح فارسى اصول كافى است كه به «رضى الدين» ملقّب و به «آقا رضى» مشهور و مؤلف كتاب هاى ابطال الرّمل و رساله نوروز و رساله شير و شكر و ضيافة الاخوان و قبلة الآفاق و كحل الابصار و لسان الخواص و هدية الخلاّن مى باشد و در 1096 هـ . ق وفات يافت.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص650.
34 . آقا شيخ كاشانى، شيخ على (قرن 12 هـ . ق)
فراهانى كمره اى، مشهور به «آقا شيخ»، از مردم كمره بوده و در كاشان اقامت نموده است. از مشاهير حكما و از تلامذه آقا حسين خوانسارى و رساله اى در اثبات حدوث زمانى نوشته و هشت صد حديث از احاديث اهل بيت عصمت(عليهم السلام)در آن درج كرده و در هزار و صد و چندى وفات يافت.
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج1، ص89.
35 . آقا ضياء (... ـ 1361هـ . ق)
آقا ضياءالدين، عراقى الاصل، نجفى المسكن، از اكابر و فحول علماى دينيه عصر

55 - جلد اول
حاضر ما كه فقيه و اصولى و محدّث رجالى معقولى و منقولى، از طراز اول مراجع علميه اسلاميه و مرجع تقليد گروه انبوهى از فرقه محقّه و از تلامذه آخوند ملا كاظم
(4)
7 × 12
اسكن عكس آقا شيخ ضياء عراقى-4
خراسانى و بعضى ديگر از اجلّه بوده است. حوزه درس فقه و اصول او محل استفاده فحول عرب و عجم، در لطافت بيان و طلاقت لسان و جودت تقرير و حسن تحرير، گوى سبقت از ديگران ربوده و مقامات عاليه علميّه اش مسلّم يگانه و بيگانه و از مشايخ اجازه روايت و اجتهاد اين نگارنده مى باشد و در ذى قعده سال 1361 هـ . ق عازم جنان گرديد و كتاب مقالات الاصول و شرح تبصره علامه از تأليفات جليله اوست كه اوّلى در 1358 هـ . ق و كتاب بيع از دوّيمى نيز در سال 1345 هـ . ق در نجف چاپ سنگى شده است.
منابع: خوانسارى، محمدمهدى، احسن الوديعة، ج2، ص109; اطلاعات خارجى.
36 . آقا كوچك، سيد على اكبر (... ـ 1279هـ . ق)
فرزند حاجى سيد محمدشفيع موسوى جابلقى، معروف به «آقا كوچك»، از اجلاّى علماى اماميه كه اديب اريب، فقيه اصولى، محدّث، مفسر و رجالى بوده و نخست مدتى در تحصيل نحو و صرف و معانى و بيان و ديگر ادبيات معموله اهتمام تمام به كار برد و سپس در تحصيل فقه و اصول و تفسير و حديث و رجال و علوم دينيه و

56 - جلد اول
معارف حقه صرف اوقات نمود تا از حضيض تقليد به اوج اجتهاد ارتقا جسته و يك سال پيش از فوت پدر در سال 1279 هـ . ق وفات كرد و موافق فرموده پدر مذكورش، كه به شرح حال او به عنوان جابلقى، حاجى سيد محمدشفيع خواهيم پرداخت، صاحب ترجمه در اثناى اشتغال كتابى متقن در اصول تأليف داد كه در تحقيقات آن مبتكر بوده و فكر عميق متبحرين به دقايق آنها نرسيده و نام آن كتاب را ذكر نكرده است.
منابع: جاپلقى، محمدشفيع، روضة البهيّة; خوانسارى، محمدمهدى، احسن الوديعة، ج1، ص41.
37 . آقا مجتهد، آقا سيد محمدعلى (... ـ 1274هـ . ق)
معروف به «آقا مجتهد»، پسر سيد صدرالدين موسوى عاملى، از اجلاّى علماى اماميه و مؤلف كتاب البلاغ المبين فى احكام الصّبيان والمجانين است كه آن را در دوازده سالگى تأليف داده و پس از آنكه به نظر سيد محمدباقر حجة الاسلام آتى التّرجمه رسيد، بسيارش ستود و اجتهاد مؤلف آن را تصديق نمود و دختر خود را به حباله ازدواج وى درآورد و مادر صاحب ترجمه نيز دختر شيخ جعفر كاشف الغطاء است و در سال 1274 هـ . ق وفات يافت.
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ]ج3، ص141 [ .
38 . آقا منيرالدين (... ـ 1342هـ . ق)
بروجردى، نواده دخترى ميرزا ابوالقاسم قمى، صاحب قوانين، از اجلاّى علماى اماميه مى باشد و از شيخ محمدتقى، صاحب هداية المسترشدين اجازه روايت داشته است و كتاب فروق مابين فريضه و نافله، كه بيشتر از دويست فرقه در آن ذكر كرده، از اوست و در سال 1342 هـ . ق در 71 سالگى وفات يافت.
منابع: به تقرير آقاى نجفى معاصر نگارش يافت.
آقا نجفى، سيد شهاب الدين ---> سيد شهاب الدين
39 . آقا نجفى، شيخ محمدتقى (... ـ 1332هـ . ق)
بن شيخ محمدباقر تهرانى رازى، معروف به «آقاى نجفى»، از اجلاّى علماى اماميه اوايل سده حاضر چهاردهم هجرى قمرى مى باشد كه مرجع خاص و عام و جامع معقول و منقول و حاوى فروع و اصول بوده و تأليفات جيّده بسيارى دارد:

57 - جلد اول
1 . آداب الصّلوة; 2 . آداب العارفين; 3 . الاجتهاد والتّقليد; 4 . اسرار الآيات; 5 . اسرار الاحكام; 6 . اسرار الزّيارة; 7 . اسرار الشّريعة; 8 . اصول الدّين; 9 . الافاضات المكنونة; 10 . انوار العارفين; 11 . انيس الزّائرين; 12 . بحر الحقائق; 13 . برهان الانابة; 14 . تأويل الآيات الباهرة فى العترة الطّاهرة; 15 . ترجمة الالفيّة والنفليّة; 16 . ترجمة توحيد الصدوق; 17 . ترجمة ثواب الاعمال; 18 . ترجمة السّماء والعالم; 19 . ترجمة عقاب الاعمال; 20 . جامع الادعية; 21 . جامع الاسرار فى الحكمة والكلام; 22 . جامع الانوار; 23 . جامع السّعادات فى استخراج العلوم والدّعوات; 24 . شرح الاسماء و غير اينها.
در يازدهم شعبان سال 1331 يا 1332 هـ . ق در اسپهان وفات يافته و نزديكى امامزاده احمد بن على بن امام محمد باقر(عليهم السلام)در بقعه اى عالى مدفون گرديده است و گويند كه سيد على، پدر همين امامزاده، از اعاظم اولاد حضرت باقر(عليه السلام)بوده و قبرش در حوالى كاشان و كرامات بسيارى از وى منقول است و شرح حال شيخ محمدباقر، پدر صاحب ترجمه و شيخ محمدتقى، جدّ امجد او در تحت عنوان صاحب هداية المسترشدين خواهد آمد.
40 . آقايى، آقابيگم
نامش «آقابيگم»، دختر مهتر قرايى خراسانى كه در خدمت محمدخان تركمان عزّت و حرمت داشته و خود را هم رديف شعراى نامى مى پنداشت و از اوست:
ز هشياران عالم هركه را بينم، غمى دارد *** دلا! ديوانه شو ديوانگى هم عالمى دارد
زمان و ديگر مشخصاتش به دست نيامد.
منابع: ملك الكتّاب شيرازى، محمد بن محمد، تذكرة الخواتين، ص95.
41 . آقسرايى، شيخ جمال الدين محمد (قرن 8 هـ . ق)
بن محمد بن محمد بن امام فخر رازى، طبيب محقّق، عارف مدقّق، از اعاظم علماى روم است كه در علوم شرعيّه و عقليّه و ادبيّه و عربيّه يدى طولا داشته و در عهد دولت

58 - جلد اول
غازى خداوندگار سلطان مرادخان بن اورخان، در شهر آقسراى از ولايت قونيه، در مدرسه معروف به «سلسله» يا «مسلسله» مدرّس بوده و جمع كثيرى از علما و فضلا و حكما حاضر حوزه درس او مى بوده اند. از اينكه بانى مدرسه نام برده شرط كرده بود كه مدرّس آنجا بايد صحاح جوهرى را حافظ و در جميع علوم ديگر نيز بهره مند بوده و شركت داشته باشد، جلالت علمى صاحب ترجمه را استكشاف توان نمود و شاگردان او سه طبقه بوده اند كه يكى در حين رفتن به مدرسه و ديگرى در داخل مدرسه و سومى در خارج آن، كلمات آن حكيم را استماع مى نمودند و از روى تقليد حكماى يونان، اولى را «مشّائيّون» نام داده و سومى را هم «رواقيّون» مى ناميدند و حاشيه كشّاف و شرح ايضاح در معانى و بيان و شرح موجز القانون ابن نفيس (در طب) از آثار علميّه او بوده و بعد از 770 هـ . ق وفات يافت.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج1، ص265; سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص462.
42 . آگهى، ابوالحسن (... ـ 1305هـ . ق)
تخلّص شاعرى يزدى، ابوالحسننام كه كار زرگرى و ميناسازى داشته و در 1305 هـ . ق فوت كرده و از اوست:
در جهان ده چيز دشوار است نزد آگهى *** كز تصور كردنش دل مى شود بس بى حضور
ناز عاشق، زهد فاسق، بذل ممسك، هزل رذل *** جلوه معشوق بدشكل و نظربازىّ كور
لحن صوت بى اصولان، بحث علم جاهلان *** ميهمانىّ به تقليد و گدايىّ به زور
منابع: آيتى، عبدالحسين، تاريخ يزد، ص274.
43 . آل عصفور، شيخ حسين (... ـ 1216هـ . ق)
بن محمد بن احمد بن ابراهيم، از اجلاّى اماميه و برادرزاده صاحب حدائق، شيخ يوسف آتى الترجمه مى باشد. وى در سال 1182 هـ . ق از عمّ خود اجازه داشته و در شب يكشنبه بيستويكم شوال 1216 هـ . ق وفات يافته و كتاب باهرة العقول فى نسب الرّسول و شرح آبائه الى آدم ابى البشر از تأليفات اوست.
آل كاشف الغطاء، شيخ احمد ---> كاشف الغطاء، شيخ احمد

59 - جلد اول
آل كاشف الغطاء، شيخ محمدحسين ---> كاشف الغطاء، شيخ محمدحسين
آلوسى1
44 . آلوسى، عبدالباقى بن محمود (... ـ 1298هـ . ق)
ملقب به «سعدالدين»، از فضلاى اواخر قرن سيزدهم هجرت مى باشد كه تفسير و حديث و معانى و حساب و فقه و اصول و كلام و ديگر علوم عقليه و نقليه را از عالم متصوف، عيسى بندنيچى، فراگرفته و مدتى قضاوت نموده است. كتاب اوضح منهج الى مناسك الحج و اسعد كتاب فى فصل الخطاب و كتاب القول الماضى فى ما يجب للمفتى و القاضى از آثار اوست و در سال 1298 هـ . ق در 48 سالگى درگذشت و گاهى او را «ابن الآلوسى» نيز گويند.
منابع: سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص5 .
45 . آلوسى، عبدالحميد (... ـ 1324هـ . ق)
عالم متصوف، اديب شاعر، بغدادى المولد، كه چشم هاى او پيش از يك سالگى در اثر آبله نابينا شد و به عوض نور باصره، نور حافظه او وقّاد و در ذكاوت و حدّت ذهن، اعجوبه زمان بود و بيشتر از چهل سال در خانه خود منزوى گرديد و تنها براى نماز عيدين و جمعه بيرون مى شد و اتباعش به زيارت او مى رفتند و در سال 1324 هـ . ق در بغداد درگذشت و در مقبره جنيد، از كوى كرخ دفن گرديد و كتاب نثر اللآلى فى شرح نظم الامالى از او بوده و گاهى او را نيز «ابن الآلوسى» گويند.
منابع: سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص6.
آلوسى، محمد بن على ---> مؤيد
46 . آلوسى، سيد محمود بن عبداللّه (... ـ 1270هـ . ق)
بغدادى، حسنى حسينى، شافعى، ملقّب به «شهاب الدين» و مكنّى به «ابوعبداللّه» يا «ابوالثّنا»، با فضل و ادب و جودت خطّ و قوّت حافظه معروف بوده و گويد: چيزى را

1 . آلوسى : آلوسيه طايفه اى است مشهور در عراق كه به ديهى آلوسنام در ساحل فرات منسوب و علما و ادباى بسيارى از آنجا برخاسته و به جهت انتساب آن ديه، به «آلوسى» معروف شده اند و چندى از ايشان را ثبت اوراق مى نمايد. (مؤلف)

60 - جلد اول
به ذهن خود امانت ندادم كه خيانتش كرده باشد و با اينكه شافعى بوده، فقه حنفى را نيز متقن داشته و در اكثر مسائل، تقليد ابوحنيفه كردى و در وعظ هم نظيرى نداشته و از تأليفات اوست:
1 . الاجوبة العراقيّة عن الاسئلة الايرانيّة; 2 . الاجوبة العراقيّة عن الاسئلة اللاّهوريّة; 3 . الخريدة الغيبيّة فى تفسير القصيدة العينيّة الّتى نظمها عبدالباقى الموصلى العمرى فى مدح اميرالمؤمنين(عليه السلام); 4 . روح المعانى فى تفسير القرآن والسّبع المثانى; 5 . سفرة الزّاد لسفرة الجهاد; 6 . الطّراز المذهب فى شرح قصيدة الباز الاشهب; 7 . كشف الطّرّة عن الغرة و غير اينها.
در سال 1270 هـ . ق در 53 سالگى در بغداد درگذشته و او را هم «ابن الآلوسى» گويند.
منابع: سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص3.
47 . آلوسى، سيد نعمان بن محمود (... ـ 1317هـ . ق)
ملقب به «خير» و مكنّى به «ابوالبركات»، از فضلاى عصر حاضر ماست كه نسبت به حفظ دين و ملت بسيار متعصب و به مطالعات علميّه حريص بود. كتاب الاجوبة العقليّة لأشرفيّة الشّريعة المحمّديّة و كتاب جلاء العينين فى محاكمة الاحمدين كه در آن كتاب انتقادات احمد بن حجر هيثمى را، كه بر احمد بن تيميه وارد آورده، رد كرده است و همچنين كتاب الجواب الفسيح لما لفقه عبدالمسيح و كتاب غاية المواعظ و مصباح المتعظ و قبس الواعظ از تأليفات او بوده و در سال 1317 هـ . ق در 65 سالگى درگذشت و او را هم «ابن الآلوسى» مى گفته اند.
منابع: سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص7.
آل هر ---> هر 
آمِدى1
48 . آمدى، حسن بن بشر (... ـ 371هـ . ق)
بن يحيى، يا بحر، كاتب نحوى، بصرى آمدى الاصل، ابوالقاسم الكنيه، معاصر

1 . آمدى : منسوب به آمد (به كسر ميم)، شهرى است بزرگ و مستحكم و قديم، در ميان فرات و دجله از دياربكر كه مجاور بلاد روم بوده و دجله بر اكثر آن احاطه نموده است. اين شهر به نام بانى خود، آمد

61 - جلد اول
ابن النديم بوده و به زجاج و اخفش و ابن السراج و ابن دريد و نفطويه و ديگر اكابر وقت تلمّذ1 نموده و شعر خوب هم مى گفته است و كتب نافعه بسيارى تأليف داده كه از آن جمله است:
1 . شدّة حاجة الانسان الى ان يعرف قدر نفسه; 2 . كتاب فعلت و افعلت; 3 . المختلف والمؤتلف فى اسماء الشّعراء; 4 . معانى شعر البحترى; 5 . الموازنة بين ابى تمام والبحترى (كه در 1287 هـ . ق در مصر چاپ شده); 6 . نثر المنظوم و غير اينها.
در سال 371 هـ . ق در بصره درگذشت.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص219; ابن نديم، الفهرست، ص221; سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص9; ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج8، ص75.
49 . آمدى، شيخ سليمان (... ـ 982هـ . ق)
عالم عارف متقى، از اكابر عرفا كه در شهر آمد متولد و در سير و سلوك در طريقت خلوتيّه قدم زده و مرشد سلطان سليم خان ثانى بوده و در 982 هـ . ق درگذشت.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج1، ص365.
آمدى، عبداللّه بن عقيل نحوى ---> ابن عقيل، عبدالله
50 . آمدى، عبدالواحد (... ـ 510هـ . ق)
بن محمد بن محفوظ بن عبدالواحد، تميمى آمدى، عالم فاضل، محدّث قاضى، شيعى امامى، مكنّى به «ابوالفتح» و ملقّب به «سيد ناصح الدين»، مؤلف كتاب غرر الحكم و درر الكلم در كلمات حكميّه مرتضويّه علويّه مى باشد كه آقا جمال خوانسارى سالف الترجمه شرحش كرده و ابن شهرآشوب (متوفّى در سال 588 هـ . ق) در روايت كتاب مذكور از مؤلفش اجازه داشته است. در بحارالأنوار نيز از آن كتاب روايت كرده و به خود آمدى و كتاب مذكور او، كه در بمبئى و قاهره مصر چاپ شده، اعتماد مى نمايد. آمدى در سال 510 هـ . ق وفات يافت و بعضى كه او را از عامه پنداشته اند، به خطا رفته اند.

ط بن مالك، موسوم شده; چنانچه شهر سنجار از بلاد جزيره به نام بانى خود، سنجار بن مالك، كه برادر آمد مذكور است، موسوم گرديده است و در اينجا چند تن از مشاهير همين عنوان (آمدى) را ثبت اوراق مى نمايد (لكنوى، ابوالحسنات محمد عبدالحى، الفوائد البهيّة فى تراجم الحنفيّة، ص 175). (مؤلف)

62 - جلد اول
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص364; نورى، حسين بن محمدتقى، مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ص291; سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص9.
51 . آمدى، على بن محمد بن سالم (551-631هـ . ق)
تغلبى يا ثعلبى، فقيه طبيب، حكيم متكلم اصولى، حنبلى شافعى، بغدادى مصرى دمشقى حموى، ملقب به «سيف الدين» و مكنّى به «ابوالحسن»، از مشاهير علماى عامه، با ناصرلدين اللّه، خليفه عباسى معاصر، در مصر و شام با آل ايوب هم عصر و در سوم صفر 550 يا 551 هـ . ق در شهر آمد متولد شده است. بعد از فراغ از تحصيل صرف و نحو و منطق و ديگر مقدمات متداوله، براى تحصيل فقه به بغداد رفت و ازآن رو كه بر مذهب حنبلى بوده، در نزد ابن المنى ابوالفتح نصر بن فتيان به تحصيل فقه حنبلى پرداخت; سپس مذهب شافعى را ستوده و در نزد ابوالقاسم بن فضلان شافعى و اسعد ميهنى علم خلاف و فقه شافعى را اخذ نمود; پس عزيمت شام داده و در عرض راه شيخ شهاب الدين سهروردى را در حلب درك كرد; پس صناعات طبّيه و فنون معقول را در دمشق متقن ساخته و در تمامى آنها فريد زمان خود گرديد; پس به مصر رفت و مرجع استفاده اكابر گشت و آوازه او عالم گير گرديد و به همين جهت، مورد حسد فقها شد و با فساد عقيده متهمش داشتند و محضرى داير بر كفر و واجب القتل بودن وى نگاشتند. در آن ميان مردى از اهل رأى و دانش، كه مى دانست همه آن نسبت ها و تهمت ها نتيجه بخل و حسد است، اين دو شعر را در روى همان محضر نوشته و نام خود را در ذيل آن بنگاشت:
حسدوا الفتى اذ لم ينالوا سعيه *** فالقوم اعداء له و خُصُوم
كضرائر الحسناء قلن لوجهها *** حسدا و بغضا انه لذميم
صاحب ترجمه تاب تحمل اين همه تهمت را نياورده و به شام مهاجرت كرد و در سوم يا چهارم صفر 631 هـ . ق در دمشق وفات يافت و در دامنه جبل قاسيون به خاك رفت و تأليفات نافعه دارد:
1 . كتاب ابكار الافكار; 2 . الاحكام فى اصول الاحكام; 3 . خلاصة الابريز; 4 . دقائق الحقائق; 5 . رموز الكنوز; 6 . غاية الامل فى علم الجدل; 7 . غاية المرام فى علم الكلام; 8 . لباب الالباب; 9 . منتهى السّالك فى رتب المسالك و غير اينها نيز در فقه و اصول و

63 - جلد اول
منطق و حكمت و فنون ديگر بسيار و كتاب الاحكام مزبور در سال 1332 هـ . ق در قاهره چاپ شده است.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج1، ص355 و ج4، ص2765; سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص10; عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامه دانشوران، ج4، ص89; ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج1، ص357; خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص489; رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج4، ص102; ابن قفطى، على بن يوسف، اخبار العلماء باخبار الحكماء (تاريخ الحكماء)، ص191.
52 . آمدى، على بن يوسف (... ـ 608هـ . ق)
بن احمد بن محمد بن عبيداللّه بن حسين بن احمد بن جعفر، آمدى الاصل، واسطى المولد والمنشأ از اجلاّى فقهاى شافعيه مى باشد كه مدتى در بغداد به اخذ فقه و حديث پرداخت و در حساب نيز يدى طولا داشته و در 604 هـ . ق به قضاوت واسط منصوب شد و در سوم ربيع الاول 608 هـ . ق در همان بلده در 49 سالگى درگذشت.
آمر باحكام اللّه، منصور بن احمد ---> مستنصر بالله
دهمين خليفه فاطمى و مستنصر جدّ اوست.
آمل1
آملى، ابوالعباس احمد بن محمد ---> قصّاب آملى
* آملى، احمد بن محمد
مصطلح رجال و شرح حال او در كتب رجاليّه مذكور است.
آملى، سيد حيدر بن على (قرن 8هـ . ق)
عبيدى حسينى آملى، از اجلاّى علماى ظاهر و باطن قرن هشتم هجرت كه فقيهى است جليل و عارفى است نبيل و جامع علوم شريعت و فنون طريقت و از معاصرين فخرالمحققين حلّى (متوفّى به سال 771 هـ . ق) و صاحب تأليفات نافعه مى باشد كه از آن جمله است:

1 . آمل: (به ضم ميم) از بلاد تبرستان بوده و به همين جهت، منسوب به آن را «طبرسى» نيز گويند و چندى از منسوبين آن را مى نگاريم. (مؤلف)

64 - جلد اول
1 . التّأويلات (در تفسير قرآن); 2 . جامع الاسرار و منبع الانوار (ايضاً در تفسير قرآن); 3 . جامع الحقائق; 4 . رافعة الخلاف عن وجه سكوت اميرالمؤمنين عن الاختلاف; 5 . الكشكول فى بيان ما جرى على آل الرّسول(صلى الله عليه وآله); 6 . نصّ النّصوص فى شرح الفصوص (كه تمامى اباطيل مصنّف و ديگر شرّاح را رد كرده است).
سال وفاتش به دست نيامد]به مدخل صوفى، سيد حيدر بن على بن حيدر هم مراجعه شود[.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص203.
53 . آملى، شيخ عزالدين (... ـ 904هـ . ق)
شيعى، عالم عامل فاضل، محقّق مدقّق و شريك درس محقق كركى و شيخ ابراهيم قطيفى بوده و هر سه از شاگردان على بن هلال جزايرى مى باشند و در سال 904 هـ . ق در شهر سارى مازندران وفات يافت و هم در آنجا مدفون شد و يك رساله حسينيّه و شرح نهج البلاغه هم دارد.
منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص101.
54 . آملى، محمد بن محمود (قرن 8 هـ . ق)
ملقب به «شمس الدين»، بنابر نقل معتمد، در مجالس المؤمنين گويد: المولى المتبحر شمس الملّة والدين، محمد آملى، اظهار عرض و طول فضل او در معقول و منقول طولى دارد. ]معاصر[ اولجايتو سلطان محمد خدابنده، برادر سلطان محمود غازان خان كه در سال 716 هـ . ق بعد از سيزده سال سلطنت در 36 سالگى در سلطانيّه عراق وفات يافته و يك طرف مسكوكات او مزيّن به نام نامى دوازده امام معصوم(عليهم السلام)بوده است. مدرّس مدرسه سلطانيّه بوده است. با علامه حلّى (متوفّى در 726 هـ . ق) و قاضى عضد ايجى (متوفّى در 757 هـ . ق) معاصر بود و طريق مجادله و مناظره مى پيمود و شرح كليات طب سيد شرف الدين ايلاقى و شرح كليات قانون ابن سينا و شرح مختصر الاصول ابن حاجب و كتاب نفايس الفنون، از تأليفات منيفه او بوده و سال وفات و ديگر مشخصات او به دست نيامد و گاهى از بعضى كلمات او تسنّن استظهار مى شود، لكن بعضى از مصنّفين شيعه به تشيع او تصريح كرده است.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج2، ص221; بروجردى، كنى والقاب .

65 - جلد اول
آوى1
آوى، حسن بن ابى طالب ---> آبى، حسن بن ابى طالب
55 . آوى، محمد بن محمد (... ـ 654هـ . ق)
بن محمد بن زيد بن داعى، حسينى آوى غروى، نقيب رضى الدين، سيد عابد، جليل صالح، زاهد نبيل، صاحب مقامات عاليه و كرامات باهره، عديل سيد بن طاووس و صديق او بوده است. بسا باشد كه ابن طاووس از او به برادر صالح تعبير نمايد و اين سيد همان است كه سند بعضى از استخارات بدو منتهى گردد و بهواسطه چهار پدر مذكور خود تمامى مصنّفات سيد مرتضى و شيخ طوسى و سلار و ابن البراج و ابوالصلاح را از خودشان روايت مى كند و در چهارم صفر 654 هـ . ق عازم جنان گرديد.
منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص101; نورى، حسين بن محمدتقى، مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ص444.
56 . آهنگ شيرازى، ميرزا محمد (قرن 14 هـ . ق)
پسر كهين فرهنگ شيرازى آتى التّرجمه (متوفّى به سال 1308 هـ . ق)، از شعراى اوايل قرن چهاردهم هجرى شيراز مى باشد و از اوست:
دل شيفته روى تو بود *** آشفته تر از موى تو بود
جان در هوس بوس تو رفت *** دل معتكف كوى تو بود
سال وفاتش به دست نيامد و در ضمن جدّش، وصال شيرازى، نيز خواهد آمد.
منابع: فرصت شيرازى، محمدنصير، آثار عجم، ص364.
57 . آهو (قرن 6 و 7هـ . ق)
از فقهاى حنفيّه مى باشد و كتابى در فتاوى تأليف داده كه صاحب فتاوى تاتارخانيّه از آن بسيار نقل مى كند و ظاهراً در اوايل قرن هفتم هجرت در قيد حيات بوده است.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج1، ص502.
58 . آهى، ترشيزى جغاتايى (... ـ 927هـ . ق)
از امراى جغاتاى و از شعراى شاه غريب ميرزا، پسر سلطان حسين ميرزا بايقرا، بوده و

1 . آوى : منسوب است به آوه كه در تحت عنوان آبى اشاره نموديم. (مؤلف)

66 - جلد اول
در خدمت او شرف منادمت داشته و اعتبارى تمام يافته است. شاعرى بود عاشق پيشه و صافى انديشه و اشعارى عاشقانه داشته و نخست متخلّص به «نرگسى» بوده كه اخيراً به «آهى» تبديل داده است. ديوان مرتبى به نام غريب ميرزا نوشته و در 927 هـ . ق در تبريز درگذشته و از اوست:
دو چشمم فرش آن منزل كه سازى جلوه گاه آنجا *** به هرجا پا نهى، خواهم كه باشم خاك راه آنجا
چه خوش بزمى است رنگين محفل جانان، چه سود اما *** كه نتوان شد سفيد از شومى بخت سياه آنجا
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ] ج1، ص503 [ .
59 . آهى، هراتى (... ـ 938هـ . ق)
ابهرى الاصل، هراتى المنشأ، قندهارى المدفن، شاعرى است ايرانى كه در بدايت حال به «نرگسى» تخلّص مى كرده و يا برعكس آن و در 938 هـ . ق در هشتاد سالگى در قندهار وفات يافته و ديوان مرتبى داشته و از اوست:
به ياد صفحه رخسار تو كز مه فزون آمد *** گشادم فال مصحف سوره يوسف برون آمد
ايضاً
هر شب اى دل! گفتوگوى زلف جانان مى كنى *** خود پريشانى و ما را هم پريشان مى كنى
نگارنده گويد: احتمال قوى در يكى بودن صاحب ترجمه با آهى ترشيزى فوق است.
منابع: افندى، فهيم، سفينة الشعراء، ص261; سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج6، ص4573.
آية اللّه، حسن بن يوسف ---> علاّمه حلّى
60 . آية اللّه، حاج شيخ عبدالكريم بن محمدجعفر (1276 - 1355هـ . ق)
مهرجردى يا ميجردى يزدى حائرى، كه در اصطلاح اهل عصر حاضر ما به «آية اللّه» اشتهار يافته و از اجلاّى علماى طراز اول اين عصر مى باشد، در سال 1276 هـ . ق در ديهى ميجردنام از ديهات يزد متولد و پس از آنكه در مولد خود به تكميل مقدمات عربيّه و ادبيّه و درس هاى سطحى موفق آمد، براى ادامه تحصيلات علميّه عزيمت عتبات داده و به حاج ميرزا محمدحسن شيرازى و آقاى ميرزا محمدتقى شيرازى و شيخ فضل اللّه نورى و آخوند ملا كاظم خراسانى و آقاى سيد كاظم يزدى، كه شرح

67 - جلد اول
حال هريكى از ايشان در محل مقتضى از اين كتاب نگارش يافته، تلمّذ نمود و قسمت عمده تلمّذ او از آقاى سيد محمد اسپهانى فشاركى بوده است. پس از وفات آخوند خراسانى به حاير شريف مشرّف و بناى تدريس گذاشتند تا آنكه در سال 1332 هـ . ق از كربلا به سلطان آباد ايران مراجعت نمود و در 1340 هـ . ق به قم مشرف و حوزه علميّه آن بلده طبيّه را تشكيل داد. در اثر اهتمام تمام آن علاّمه ثانى، شماره طلاب و محصلين علوم دينيّه در حدود پانصد تن بوده و تمامى وسايل لازمه ايشان از بركت توجهات آن وجود مقدّس فراهم و هريك از ايشان به فراخور استعداد علمى و عملى خود، وظيفه اى مقرّرى داشته است.
بالجمله، صاحب ترجمه از مراجع تقليد شيعه و حامل لواى رياست دينيه بود و در نشر علوم اسلاميه و معارف الهيّه مساعى جميله به كار برد تا آنكه شب شنبه هفدهم ذى قعده سال 1355 هـ . ق در آن بلده طيبه قرين رحمت الهى گرديد و در مقبره مخصوص سمت بالاى سر حضرت معصومه(عليها السلام)مدفون شد كه مدفنش مزار صغار و كبار مى باشد و آقاى سيد صدرالدين (صدر)، كه اكنون از مراجع اين بلده مى باشد، در ضمن چند بيتى كه در وفاتش گفته، در تاريخ وفاتش فرمايد:
«لدى الكريم حل ضيفا عبده» = 1355. تأليفات :
1 . تقريرات (كه تقريرات استاد خود، سيد محمد فشاركى، را در قيد تحرير آورده); 2 . درر الفوائد فى الاصول (كه سه مرتبه در ايران چاپ شده و آن را از تقريرات نام برده استخراج كرده است); 3 . كتاب الرّضاع; 4 . كتاب الصّلوة (كه در تهران چاپ شده است); 5 . كتاب المواريث; 6 . كتاب النّكاح.

68 - جلد اول
تأسيسات آثار خيريه: 1 . بيمارستان قم; 2 . قبرستان تازه قم در كنار رودخانه; 3 . غسّال خانه قبرستان مذكور; 4 . تعميرات مدارس قم و ساختمان مرتبه فوقانى مدرسه فيضيه و چراغ برقى آن. ساختمان مرتبه فوقانى دارالشفا بعد از زمان حاجى شيخ عبدالكريم مرحوم تعمير و بنا و در سال 1359 شروع به ساختمان شده و تقريباً در عرض دو سال به پايان رسيده است و اينكه بعضاً نسبت آن ساختمان هم به معظم له داده شده، سهو و اشتباه است. بلى، طبقه فوقانى مدرسه فيضيه از آثار خيريه زمان اوست; 5 . كتابخانه مدرسه فيضيه.
بارى، صاحب ترجمه از حاج ميرزا حسين نورى، صاحب مستدرك الوسائل، اجازه داشته كه اكثر اكابر عصر نيز از وى اجازه دارند و عكس آقاى آشيخ عبدالكريم به شماره 6 ثبت مى شود.
منابع: خوانسارى، محمدمهدى، احسن الوديعة، ج1، ص118; آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج4، ص378; اطلاعات خارجى.

69 - جلد اول
 
الف با همزه
61 . ائمه اربعه
در اصطلاح اهل سنت و جماعت، عبارت از چهار تن مؤسّس مذاهب چهارگانه فروعيّه ايشان مى باشند:
نعمان بن ثابت كوفى ---> ابوحنيفه، نعمان بن ثابت
احمد بن محمد بن حنبل ---> ابن حنبل
محمد بن ادريس ---> شافعى، محمد بن ادريس
62 . مالك بن انس، ابوعبداللّه (95-179هـ . ق)
مالك بن انس بن مالك بن ابى عامر بن عمرو بن حرث بن غيمان (يا عثمان) بن جثيل (يا خثيل) بن عمرو بن حرث ملقب به «ذى اصبح» و همانا صاحب ترجمه را «اصبحى» گفتن نيز به جهت انتساب به همين جد عالى اوست و مذهب مالكى از مذاهب چهارگانه نام برده هم بدو منسوب است. ولادتش در سال 90 يا 93 يا 94 يا 95 هـ . ق بعد از سه سال توقف كردن در شكم مادر بوده است. فقه را از ربيعة الرأى، فقيه مدينه، اخذ نمود. هر وقت كه اراده نقل حديث كردى، وضو گرفته و شانه مى كرد و عطر به كار مى برد و با كمال وقار و هيبت در صدر مسند قرار مى گرفت و به روايت احاديث نبويّه مى پرداخت و از حديث گفتن در حال شتاب و قيام و راه رفتن نهايت كراهت داشت كه وظيفه تعظيم حديث نبوى در هر حال بايد رعايت شود و نيز به جهت احترام جسد مطهر آن حضرت، در مدينه طيّبه سوار مركب نمى شد. در سال 147 هـ . ق نزد جعفر بن سليمان، عمّ منصور دوانيقى، از وى سعايت شد; جعفر هم از روى غضب احضارش كرده و حكم به تازيانه اش نمود و يا به جهت فتوايى كه مخالف رأى سلطان بوده، محكوم به تازيانه گرديد و در سال 174 يا 178 يا 179 هـ . ق

70 - جلد اول
در مدينه وفات و در بقيع مدفون گرديد و كتاب الموطأ فى الفقه الاحمدى،
كه اساس مذهب مالكى بوده و يكى از صحاح سته اهل سنت است، از همين صاحب ترجمه مى باشد و احمد رفعت گويد كه سه سال در شكم مادر توقف كردن از كرامات مالك است.
منابع: جرجى زيدان، تاريخ آداب اللّغة العربيّة، ج2، ص139; ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج2، ص10; خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص683; رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج6، ص173; سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص160; هاشمى، احمد، جواهر الادب فى ادبيات و انشاء لغة العرب، ص473; ابن نديم، الفهرست، ص280.
63 . ائمه ثلاثه
در فوائد بهيّه گويد: ائمّه اربعه عبارت از چهار تن مذكور فوق مى باشد و اما ائمّه ثلاثه محمد و ابويوسف و ابوحنيفه است و «امام اعظم» هم در كتب حنفيه عبارت از ابوحنيفه بوده و لفظ «امام» در كتب تفسير و اصول و كلام در صورت اطلاق، غالباً به فخر رازى اطلاق يابد و مراد از «شيخين» در كتب حنفيه، ابوحنفيه و ابويوسف و از «طرفين» ابوحنيفه و محمد و مراد از «صاحبين» ابويوسف و محمد است.
منابع: لكنوى، ابوالحسنات محمد عبدالحى، الفوائد البهيّة فى تراجم الحنفيّة، ص248.
64 . ابدال (قرن 13هـ . ق)
از شعراى اوايل قرن سيزدهم هجرت و با فهيم افندى، مؤلف سفينة الشّعراء، كه از تأليف آن در سال 1233 هـ . ق فراغت يافته، معاصر و نخست در اسپهان شغل عطارى داشته است و در پاسخ استفسار از تغيير وضع و حال گويد كه غزلى به عنوان عرض حال نوشته و در پيش دكانم به جوان ماهرويى، كه دل افگار وى بودم، دادم. در همان حال مردى ترك براى خريد متاعى دم دكانم ايستاد. گفتم كه اندكى توقف كن تا خواسته ات را بدهم; پس در اثر بداخلاقى با چوبم زد و آن جوان هم اوضاع را چنان ديده، راهى شد و دل كبابم گردانيد; پس در آتش فراقش خون جگر بودم و در دَم دكان را خراب و خود را از لباس ناموس عريان و با دل بريان و ديده گريان ناله كنان رو به بيابان گذاشتم و نصايح اقوام و عشيره ام كارگر نشد و عاقبت سه ماه متوالى در دارالمجانين زنجير در گردنم كردند; بازهم كارگر نيامده و به حال خودم فروگذاشتند; پس سه سال ديگر نيز در اسپهان پابرهنه و سرگشاده گردش كردم; سپس به تبريز رفته

71 - جلد اول
و پنج سال در ميخانه هاى ارمنى ها به سر مى بردم تا آنكه عاقبت در توفيق به رويم گشوده شد و موفق به توبه و انابه گرديدم و دوازده سال مشغول راز و نياز خداوند بى نياز شدم و از اوست:
نظر افكنى به هركس به مَنَت نظر نباشد *** شده ام اسير دردى كه از آن بتر نباشد
چه بلاست چشم مستت كه به يك نظر به هر سو *** بكُشد هزار كس را كه از آن خبر نباشد
منابع: افندى، فهيم، سفينة الشعراء، ص318.
65 . ابرزى، اسد (... ـ 624هـ . ق)
يا اسعد، پسر سعد انصارى، ملقب به «عميدالدين» از شعرا و وزير سعد بن زنگى، اتابك فارس، بوده و اصل او از ابرز مى باشد كه از توابع ناحيه اى است به همين اسم، واقع در شمال شيراز و اكنون «ابرج» ناميده مى شود. اتابك او را به عنوان سفارت به دربار سلطان محمد خوارزم شاه فرستاد و در آن سفارت هداياى سلطان را قبول نكرد و پس از ركن الدين صلاح كرمانى به وزارت رسيده و تا وفات اتابك در آن منصب باقى بود تا آنكه ابوبكر بن سعد، اتابك شده و اين وزير را به تهمتِ داشتن مكاتبات سرّى با سلطان محمد متهم و دستگير نمود و در قلعه اشكنوان، كه بر بقاياى شهر استخر بنا شده و زندان حكومتى بود، محبوسش گردانيد و در همان جا به فاصله پنج يا شش ماه در جمادى الاولى يا جمادى الاخراى سال 624 هـ . ق ـ برابر آوريل يا ژون سال 1227م ـ درگذشت و پيش از مرگ قصيده اى عربى مشتمل بر يك صد و يازده بيت و محتوى بر گله مندى از بدبختى خود به پسر خود، تاج الدين، املا كرده و همين قصيده موجب شهرت او شده است.
منابع: اطلاعات متفرقه.
66 . ابرش، ابومجاشع بن وليد (قرن 2هـ . ق)
قضاعى كلبى، از خواصّ هشام بن عبدالملك بوده و تا عصر منصور دوانيقى (متوفّى در سال 158 هـ . ق) مى زيسته و با مسلمه نيز، كه با هشام طريق مخاصمت مى پيموده، مراوده داشته است. روزى هشام از او پرسيد: «با اين همه منافرت كه مابين من و مسلمه هست، چسان با هر دومان معاشرت مى كنى؟» ابرش بدين شعر تمثل نمود:
أُعاشرُ قوماً لستُ اخبر بعضَهم *** باسرار بعض إنّ صدري واسع

72 - جلد اول
پس هشام تصديقش نمود و ظاهر، آن است كه «ابرش» لقب و «ابومجاشع» كنيه اش باشد و نام و سال وفاتش به دست نيامد.
منابع: قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج2، ص6 .
67 . ابرش، ايوب (قرن 3هـ . ق)
از افاضل اطباى عهد عباسى مى باشد كه با معتصم و واثق و متوكل (متوفّى در 247 هـ . ق) معاصر بوده و بعضى از كتب طبّيه حكماى يونان را به عربى ترجمه كرده است و كتاب تشريح و نقل كتاب اسطقسّات و نقل كتاب منافع الاعضاء جالينوس از آثار او بوده و سال وفاتش به دست نيامد.
منابع: عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامه دانشوران، ج3، ص27; سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج1، ص539 .
ابرش، سلمة بن فضل ---> قاضى رى، سلمة بن فضل
ابرو، لطف اللّه بن عبداللّه ---> حافظ ابرو
* ابزارى
در اصطلاح رجال، به فرموده بروجردى، عمر بن ابى زياد مى باشد و شرح حال او در كتب رجاليه مذكور است.
ابشيهى، شهاب الدين محمد ---> شهاب الدين، محمد بن احمد ابشيهى
68 . ابله بغدادى، ابوعبداللّه محمد (... ـ 580 هـ . ق)
بن بختيار بن عبداللّه بغدادى، از مشاهير شعراى عرب مى باشد كه اشعارش آبدار و باطراوت و دقيق المعنى و فصيح اللفظ بوده و ديوان مرتبى دارد كه مابين مردم داير است و از اشعار اوست:
ما قام معتدلا يهزُّ قوامُه *** إلاّ و بانتْ خجلة فى البان
يا اهلَ نعمان الى وجناتكم *** تعزى الشقائق لا الى نعمان
در 579 يا 580 هـ . ق در بغداد درگذشت.
منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج2، ص121.

73 - جلد اول
* ابلّى1
در اصطلاح علماى رجال، به فرموده بروجردى، على بن محمد بن شيرين است كه ترجمه حال او در كتب رجاليه مذكور و نسبتش به موضعى ابلّهنام (بر وزن فتوّة و مروّة) است در بصره.
ابهرى، عبداللّه بن طاهر ---> ابوبكر ابهرى
69 . ابهرى، محمد بن عبداللّه (... ـ 375هـ . ق)
بن محمد بن صالح، فقيه مالكى، مكنّى به «ابوبكر»، در پنجم شوال 375 هـ . ق وفات يافته و كتاب فضل المدينة على مكّة و دو شرح صغير و كبير بر كتاب ابن عبدالحكم از آثار علميه اوست.
منابع: ابن نديم، الفهرست، ص283.
ابهرى، مفضل بن عمر ---> اثيرالدين ابهرى
70 . ابيارى، شيخ عبدالهادى نجا (... ـ 1305هـ . ق)
بن رضوان نجا، مصرى ازهرى شافعى، مكنّى به «ابويوسف»، از افاضل عصر حاضر ما كه محيط رجال ادب و قاموس لسان عرب بوده و در اين نهضت ملى آخرى اهتمام تمام داشته است. ولادت او در شهرى ابيارنام از اعمال مصر غربى بوده و از اكابر وقت خود تحصيل مراتب نموده و آوازه فضل و كمال او زبانزد عامه مى باشد و كتاب باب الفتوح فى معرفة احوال الرّوح و بحر العيون و نفحة الاكمام فى مثلّثات الكلام و غير اينها از تأليفات اوست و در سال 1305 هـ . ق در 69 سالگى درگذشت.
منابع: سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص385.
ابيورد2
ابيوردى، على بن اسحاق ---> انورى ابيوردى

1 . با دو ضمّه و تشديد لام.
2 . ابيورد : (به فتح الف و واو) شهرى است كوچك از بلاد خراسان و چند تن از منسوبين آن را مى نگارد. (مؤلف)

74 - جلد اول
71 . ابيوردى، محمد بن احمد (... ـ 507هـ . ق)
بن محمد بن احمد بن محمد بن اسحاق بن حسن بن مرفوعة بن منصور بن معاوية الاصغر بن محمد بن عثمان بن عنبسه، حربى معاوى اموى، مكنّى به «ابوالمظفر»، نسبش به عنبسة بن ابى سفيان صخر بن حرب موصول و گاهى به جهت انتساب به جدّ عالى اش، معاوية الاصغر و يا جدّ اعلاى ديگرش، حرب، به «معاوى» و «حربى» موصوف مى باشد و به هرحال، شاعرى است لغوى و از مشاهير ادباى شعرا كه در نحو و لغت و انساب و علم حديث و اخبار عرب و بسيارى از فنون ديگر ماهر و وحيد عصر خود و بسيار شيرين بيان و فصيح زبان بوده و در اشعار خود پاره اى معانى مبتكره را به نظم آورده كه دسترس پيشينيان نبوده است و از اوست:
ملِكْنا اقاليمَ البلادِ فاذعنتْ *** لنا رغبةً او رهبةً عظماؤها
فلما انتهت ايامُنا علقت بنا *** شدائد ايام قليل رخاؤها
و كان الينا فى السرور ابتسامها *** فصار علينا بالهموم بكاؤها
تأليفات:
1 . كتاب انساب; 2 . تاريخ ابيورد; 3 . تاريخ نسا; 4 . الدّرّة الثّمينة; 5 . طبقات العلوم; 6 . قبسة العجلان فى نسب آل ابى سفيان; 7 . المجتبى من المجتبى; 8 . المختلف والمؤتلف.
در روز پنجشنبه بيستم ربيع الاول 507 هـ . ق در اسپهان مابين دو نماز به موت فجأة يا مسموماً درگذشت.
منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج3، ص116; خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص774; سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج1، ص771; ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج17، ص234.
ابيوردى، محمد بن عبدالواحد ---> مطرز، محمد
72 . اثرم، ابوالحسن على بن مغيره (... ـ 232هـ . ق)
از فصحاى نحويّين و لغويّين و با اصمعى و ابوعبيده معاصر و از جمعى از علما و فصحاى اعراب روايت كرده و كتاب غريب الحديث و كتاب النّوادر از آثار علمى او بوده و در سال 230 يا جمادى الاولى 232 هـ . ق درگذشت.
منابع: ابن نديم، الفهرست، ص83; ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج15، ص77; خطيب البغدادى،

75 - جلد اول
احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، ج12، ص107.
73 . اثناعشر
در بعضى از آثار دينيّه، در حق بعضى از صحابه آمده است كه ايشان از سبعين و اثناعشر هر دو بوده و درباره بعضى ديگر آمده است كه از سبعين بوده اند، نه اثناعشر; چنانچه به فرموده بروجردى، به مدلول خبرى باقرى، جابر بن عبداللّه از قسم ثانى بوده و پسرش، عبداللّه بن جابر، از قسم اول و به فرموده مامقانى در تنقيح المقال، پدر جابر از قسم اول بوده است و اين نگارنده قول بروجردى را تأييد كرده و نسخه تنقيح المقال را محمول بر سهو كاتب مى دانم و به هرحال، در حق جمعى از صحابه نيز همين طور وارد شده و مراد از سبعين، كسانى هستند كه در ليلة العقبة با حضرت رسالت(صلى الله عليه وآله) بيعت كرده و اثناعشر، كسانى هستند كه پيش از آن بيعت كرده بوده اند. اينك از طرف آن حضرت به سمت «نقباى انصار» معين گرديدند.
مخفى نماند دوازده تن ديگر، كه به مدلول بعضى از اخبار وارده، در غصب خلافت از در اعتراض آمده بودند، نيز در اصطلاح علماى رجال، موافق بعضى از آثار دينيه، به «اثناعشر» معروف بوده و عبارتند از: ابن حنيف، ابوايوب انصارى، ابوالهيثم بن تيهان و زيد بن ثابت از انصار و سلمان، ابوذر، مقداد، عمّار، بريده اسلمى، عبداللّه بن مسعود، ابى بن كعب و خالد بن سعيد از مهاجرين. اين دوازده تن خواستند كه ابوبكر را از منبر پايين آرند، لكن از خوف فتنه خوددارى كرده و براى استشاره شرفياب حضور حضرت اميرالمؤمنين شدند; پس آن حضرت به موجب وصيّت حضرت رسالت(صلى الله عليه وآله)، امر به صبر و تحمّل فرمودند، والاّ باز به اوضاع جاهليت برمى گردند تا آخر قضيه كه در بحار الانوار و صفحه 198 جلد اول تنقيح المقال نگارش داده اند.
74  و 75 . اثنان
در اصطلاح وافى، در هرجا كه در اول سند روايت باشد، عبارت از حسين بن محمد عن معلى بن محمد و در هرجا كه در اواخر سند باشد، هارون بن مسلم عن مسعدة بن صدقه بوده و شرح حال ايشان در كتب رجاليه است.
اثيرالدين، ابوحيّان محمد بن يوسف ---> ابوحيّان، اثيرالدين محمد

76 - جلد اول
76 . اثيرالدين ابهرى،1 فضل (... ـ 700هـ . ق)
يا مفضل بن عمر، ابهرى سمرقندى، از اكابر علماى معقول كه در منطق و حكمت يدى طولا داشته و تأليفات او:
1 . ايساغوجى; 2 . الزّبدة; 3 . قال اقول (كه شرح كتاب ايساغوجى بوده و بارها در هند چاپ شده); 4 . الكشف; 5 . الهداية.
همين كتاب هدايه را حسين ميبدى و ملاصدرا شرح كرده و هر دو در ايران چاپ شده است و ايساغوجى هم، كه به يونانى به معنى كليّات خمس است، نخست تنها نام باب كليات خمس كتاب او بوده; سپس به واسطه كثرت استعمال، اسم جملتان آن كتاب گرديده كه داراى تمامى ابواب و مباحث علم منطق است. گاه است كه صاحب ترجمه را به همين كتاب او نسبت داده و «اثيرالدين ايساغوجى» گويند. وفاتش در سال 660 يا 700 هـ . ق و يا به نوشته جرجى زيدان، در 663 هـ . ق بوده است.
منابع: رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج1، ص333 و ج7، ص145; سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص290.
77 . اثيرالدين اخسيكتى2 (... ـ 608هـ . ق)
از مشاهير شعراى نامدار كه جامع حالات و كمالات متنوعه بوده و بيشتر، اتابك ايلدگز و پسرش، قزل ارسلان طغرل سلجوقى، را مديحه ها گفته و با خاقانى و انورى معاصر و بعضى از اهل فن اشعار او را به حكيم خاقانى ترجيح مى داده اند و او را با اين حكيم مباحثات و مناظرات بسيارى بوده است. با شيخ نجم الدين كبرى ملاقات كرده و به سبب اخلاص و ارادتى كه به وى داشته، انزوا گزيد و در خلخال به حال انقطاع گذراند تا در سال 562 هـ . ق و يا به نوشته قاموس الاعلام، در سال 608 هـ . ق درگذشت و ظاهر، آن است كه «اثيرالدين» نام اصلى صاحب ترجمه بوده و ترجمه حال او در اين كتاب به جهت توهّم لقب بودن آن است و از اشعار اوست كه در انقطاع و تجريد گفته است:
آن را كه چار گوشه عزلت ميسّر است *** گو پنج نوبه زن كه شه هفت كشور است

1 . ابهر : (بر وزن احمد) شهرى است مشهور مابين زنگان و قزوين و همدان. (مؤلف)
2 . اخسيكت : (به فتح الف و كاف) شهرى است كرسى فرغانه از نواحى تركستان. (مؤلف)

77 - جلد اول
بگذر ز طبع و چرخ كه بستان سراى انس *** برتر ز طاق و طارم اين هفت منظر است
گر بوى كام هست، نه زين هفت مدخل است *** ور عقد انس هست، نه زين چار گوهر است
در شطّ حادثات برون آى از لباس *** كاوّل برهنگى است كه شرط شناور است
خلقان به رنگ ريز طبيعت مده از آنك *** هر دست رنگ او ز نخستين سيه تر است
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ] ج1، ص780-781 [; هدايت، رضاقلى خان، مجمع الفصحاء، ج1، ص102.
اثيرالدين اندلسى ---> ابوحيّان، اثيرالدين محمد
78 . اثيرالدين اومانى، مولانا عبداللّه (... ـ 606هـ . ق)
از فضلاى صاحب پايه و شاعرى است پرمايه و متفنّن و فصيح از قريه اومان از
اعمال همدان و از شاگردان خواجه نصير طوسى كه در خدمت آن استاد بشر كسب كمال و هنر نموده و در سال 606 هـ . ق وفات يافته و از اوست كه در مذمت شعر و شاعرى گفته است:
يا رب اين قاعده شعر به گيتى كه نهاد *** كه چو جمع شعرا خير دو گيتيش مباد
اى برادر! به جهان بدتر از اين كارى نيست *** هان هان تا نكنى تكيه بر اين بى بنياد
در فلك نيز عطارد ز پى شومى شعر *** يابد از سوزش دل هر دو مهى صد بيداد
گفتنش كندن جان است و نوشتن غم دل *** محنت خواندنش آن به كه نيارى در ياد
آنچه مقصود ز شعر است چو در گيتى نيست *** شاعران را همه زين كار، خدا توبه دهاد
شاگرد خواجه بودنش با تاريخ وفاتش نمى سازد.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج1، ص781; هدايت، رضاقلى خان، مجمع الفصحاء، ج1، ص105; افندى، فهيم، سفينة الشعراء، ص74.
اثيرالدين، ايساغوجى ---> اثيرالدين ابهرى
اثيرالدين، عبداللّه ---> اثيرالدين اومانى
اثيرالدين، فتوحى مروزى ---> فتوحى، اثيرالدين مروزى
اثيرالدين، محمد بن يوسف ---> ابوحيّان، اثيرالدين محمد

78 - جلد اول
اثيرالدين، مفضل ---> اثيرالدين ابهرى
79 . اجدابى، ابراهيم بن اسماعيل (... ـ 600هـ . ق)
بن احمد بن عبداللّه، افريقى طرابلسى، مكنّى به «ابواسحاق»، معروف به «ابن الاجدابى» كه گاهى «اجدابى» نيز گويند، اديبى است لغوى و مصنّفات بسيارى دارد كه اشهر آنها كتاب الانواء و كتاب كفاية المتحفّظ و نهاية المتلفّظ است در
فنون لغت كه بسيار مختصر و صغيرالحجم و كثيرالنفع بوده و در مصر و بيروت چاپ شده است. اجدابى در سال 600 هـ . ق درگذشته و نسبت او به اجدابيّه از نواحى
افريقا مى باشد.
منابع: سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص38; ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج1، ص130.
80 . اجل، على بن منصور (547هـ . ق ـ ...)
بن عبيداللّه، مكنّى به «ابوعلى»، عالمى است فاضل كامل، فقيه خطيب لغوى و مشهور به «اجل» و كثيرالحفظ كه در مدرسه نظاميه بغداد فقه شافعى را فراگرفته و در علم لغت وحيد عصر خود بوده است. در معجم الأدباء از وى نقل كرده كه گفتى در كودكى هر روز نيم جزوه از كتاب مجمل اللّغة ابن فارس را از ابن القصار خوانده و نوشته و حفظ مى كرده است تا اينكه اين كتاب را حفظاً و قرائتاً و هكذا كتاب اصلاح المنطق و ديگر كتب نحو و لغت و فقه را در اندك زمانى حفظ كرد. ولادتش در سال 547 هـ . ق بوده و تاريخ وفاتش به دست نيامد.
* اجلح
(بر وزن احمد) در اصطلاح رجالى، به فرموده بروجردى، يحيى بن عبداللّه بن معويه يا حجيه و شرح حالش در كتب رجاليه مى باشد.
اجهورى1
81 . اجهورى، عبدالرحمان بن يوسف (... ـ 961هـ . ق)
قاهرى مالكى، ملقب به «زين الدين»، فقيهى است علاّمه و شرح مختصر خليل و كتاب

1 . اجهورى : (به فتح اول) منسوب به ديهى اجهورنام است از ديهات مصر و چند تن از منسوبين آن را مى نگارد. (مؤلف)

79 - جلد اول
القول المصان من البهتان فى نجاة موسى و غرق فرعون و ما كان عليه من العصيان از تأليفات او بوده و در سال 960 يا 961 هـ . ق درگذشت.
منابع: سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص364.
82 . اجهورى، عطية بن عطية (... ـ 1190هـ . ق)
برهانى شافعى قاهرى، مراتب فضل او مسلّم علماى عصر خود بوده و كتابى در اسباب نزول تأليف داده و زياده از پانصد تن از فضلاى وقت، حاضر حوزه او مى بوده اند و در سال 1190 هـ . ق در قاهره درگذشت.
منابع: سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص365.
83 . اجهورى، على (... ـ 1066هـ . ق)
بن زين العابدين محمد بن ابى محمد زين الدين عبدالرحمان، ملقب به «نورالدين اجهورى مصرى»، فقيه محدّث مالكى، علاّمه عصر خود كه در قاهره رئيس ملت مالكى و مفتى و مدرّس بوده و در منطق و اصول فقه و كلام و فنون عربيّه بر ديگران تقدم داشته و مصنّفات بسيارى دارد و از آن جمله است كتاب فضائل رمضان كه در مصر چاپ شده و در سال 1066 هـ . ق در 99 سالگى در مصر وفات يافت.
منابع: سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص365.
احدب غصين، ابن براق ---> ابوهلال مدينى
84 . احرار، عبداللّه
از مشايخ علماى نقشبنديّه و دو كتاب انيس السّالكين و ملفوظات خواجه عبداللّه از تأليفات او بوده و سال وفات و ديگر مشخصاتش به دست نيامد.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج4، ص119.
85 . احرار، عبيداللّه (... ـ 896هـ . ق)
از اكابر اهل عرفان و مشايخ خراسان كه على شير نوايى درباره او اعتقادى كامل و حسن ظنّ بليغ داشته و عبدالرحمان جامى نيز در تحت ارشاد او تحصيل معرفت و تكميل اصول طريقت نموده است. در 896 يا 895 هـ . ق و 1489 م در 89 سالگى

80 - جلد اول
وفات يافت و در سمرقند مدفون شد و جمله «نماند مرشد راه» (895) ماده تاريخ وفات اوست.
منابع: رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج5، ص26; سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج4، ص3119.
86 . احسائى،1 شيخ احمد (... ـ 1244هـ . ق)
بن شيخ زين الدين بن شيخ ابراهيم احسائى بحرانى،2 به فرموده روضات الجنّات، ترجمان الحكماء المتألّهين، لسان العرفاء والمتكلّمين، عزّة الدهر و فيلسوف العصر كه در اين اواخر نظير او را در فهم و معرفت و صفاى حقيقت و كثرت معنويّت و حسن طريقه و جودت سليقه و علم به فنون عربيه و تخلّق به اخلاق سنيّه و عادات مرضيه و حكمت علميّه و عمليّه و فصاحت و بلاغت و محبت خانواده رسالت(عليهم السلام) سراغ نداريم. فقيه محدّث و در طب و نجوم و رياضى و علم حرف و قرائت و اعداد و طلسمات و صنعت هم ماهر و در معرفت اصول دينيّه وحيد عصر خود بوده است و

1 . احساء : (به فتح اول) به نوشته معجم البلدان، شهرى است مشهور از بحرين و نخستين كسى كه آن را بنا نهاده و كرسى بلاد هجرش نمود، ابوطاهر حسن بن ابى سعيد قرمطى است و تا حال آباد و مشهور است. (مؤلف)
2 . بحرين در هر سه حال رفع و نصب و جر به همين طور تلفظ شده و حالت مرفوعى آن (بحران) از كسى مسموع نيفتاد، مگر آنچه از زمخشرى نقل است كه فقط در حالت رفعش (بحران) با الف حكايت كرده است و به هرحال، «بحرين» نام جامع بلادى است در ساحل بحر هند مابين عمان و بصره كه كرسى و قصبه ولايت هجر بوده و يا به زعم بعضى، برعكس آن، هجر قصبه بحرين مى باشد و گروهى، از بلاد يمن و برخى قصبه مستقلش پنداشته و جمعى يمامه را هم از توابعش دانند، ولكن صحيح آن است كه يمامه ناحيه اى است مستقل مابين بحرين و مكه در وسط جاده.
   در مراصد گويد: احساء، عَلَم باديه اى است در بحرين و نخستين كسى كه بنايش نهاده و قصبه هجرش نمود، ابوطاهر قرمطى است و بحرين نام جامع بلادى است در ساحل درياى بصره از جزيرة العرب كه آخر آنها عمان و كرسى آنها شهر هجر بوده و بُعد آن از بصره پانزده روز راه و از عمان به يك ماه است.
   نگارنده گويد: اين گونه تبدلات و اختلافات كثيرالوقوع بوده و دور نيست كه شهرى يا ولايتى در زمانى جزو ناحيه اى بوده و در زمان ديگرى در موقع تقسيم اراضى ملحق به ناحيه ديگرش نمايند; چنانچه نيز در معجم گويد كه در زمان بنى اميه بحرين از توابع عراق بوده و يمامه را هم گاهى جزو مدينه كرده و گاهى مستقلش مى نموده اند و در عهد بنى عباس مجموع بحرين و عمان و يمامه را يك ناحيه قرار دادند و بالجمله، در مقام نسبت به بحرين، «بحرانى» گويند و در ميان اهالى ما گاهى «بحرينى» هم استعمال نمايند (ماده «احساء» و «بحرين» از معجم البلدان). (مؤلف)

81 - جلد اول
بعضى از اهل ظاهر او را به غلو و افراط منسوب داشته و حال آنكه جلالت وى محل ترديد نبوده و صورت اجازه او، كه در سال 1209 هـ . ق از سيد مهدى بحرالعلوم داشته، حاكى از عظمت وى مى باشد و علاوه بر بحرالعلوم، از سيد على صاحب رياض و شيخ جعفر كاشف الغطاء و ميرزا مهدى شهرستانى و جمعى ديگر از اجلاّى علماى بحرين و قطيف اجازه داشته و از ايشان روايت نموده و كلباسى آتى التّرجمه و بعضى ديگر از اجلاّ نيز از وى روايت مى كنند.
بارى، شيخ احسائى در اواسط عمر خود به بلاد عجم رفته و در نزد ملوك و اكابر وقت بسيار محترم بود. نخست در يزد، سپس در اسپهان اقامت گزيد و در هنگام مراجعت به وطن اصلى خود، به حسب درخواست محمدعلى ميرزا، حاكم كرمانشاه، باملاحظه پاره اى مصالح دينيّه مدتى هم در آن بلاد توقف كرد تا آنكه به سبب اشتعال نايره هرجومرج و فساد و فتنه، شيخ  ناچار به حائر شريف رحلت فرمودند كه بقيه عمر خود را در آن ارض اقدس به تأليف و تصنيف و انجام وظايف دينيّه بپردازد.
تأليفات:
1 . الاجازات; 2 . الاجتهاد والتّقليد; 3 . احكام الكفّار باقسامهم قبل الاسلام و بعده; 4 . اسرار

82 - جلد اول
الصّلوة; 5 . الاصفهانيّة (در شرح بعضى احاديث مشكله كه به درخواست بعضى از اهالى اصفهان تأليف شده); 6 . بيان حقيقة العقل والرّوح والنّفس; 7 . تفسير آيه (إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَ إِيَّاكَ نَسْتَعِينُ)(فاتحه، 5); 8 . تفسير آيه (وَ الْبَحْرُ يَمُدُّهُ مِنْ بَعْدِهِ سَبْعَةُ أَبْحُر)(لقمان، 27); 9 . تفسير سوره هَلْ أَتَى عَلَى الإِنْسَانِ; 10 . ديوان شعر; 11 . شرح تبصره (كه ناتمام است); 12 . شرح حكمت عرشيّه ملاصدرا; 13 . شرح الزّيارة الجامعة الكبيرة; 14 . شرح سوره توحيد; 15 . شرح الفوائد; 16 . شرح مشاعر ملاصدرا; 17 . فوائد; 18 . مباحث الفاظ از اصول; 19 . معنى الامكان والعلم والمشيّة; 20 . نفى كون الكتب الاربعة قطعيّة الصّدور من المعصوم و غير اينها از رساله جفر و علم حروف و معرفت ميزان حروف و انحاء بسط و تكسير و بدا و احكام لوحين و سير و سلوك و جنّت و نار و غيرها كه بسيار است.
بالجمله، شيخ احسائى طريقه موهونه متصوّفه را شديداً مخالف و از محيى الدين عربى به «مميت الدين» تعبير كرده، بلكه طريقت و سليقه ملا محسن فيض را نيز، كه بسيار متوسط و عادلانه بوده، انكار داشته و او را نيز به عوض «محسن»، «مسىء» مى گفته است.
شيخ احسائى دو پسر داشته: شيخ محمد و شيخ على كه ايشان نيز عالم فاضل كامل بوده و شيخ محمد نسبت به پدر خود چنان بوده كه ميرزا ابراهيم پسر ملاصدرا نسبت به پدر خودش كه هريكى مسلك و طريقت پدر خود را شديداً مخالف و منكر بوده اند. به نوشته احسن الوديعه، شيخ احسائى در بدايت حال در سلك اهل اجتهاد منسلك و در نهايت ورع و سداد و جلالت قدر او مشهور هر ديار بوده و حكيم الهى، حاج ملا على نورى، با آن همه عظمتى كه داشته، شيخ را به خطاب «بابى انت و أمّى» مخاطب مى نموده است تا آنكه تأليفات او منتشر و مسلك وى مكشوف و به هر عنوانى كه بوده، باب طعن و توبيخ مفتوح شد و از حسن عقيده كه در حق او داشتند، منصرف گرديدند; حتى پسر خودش، شيخ محمد، علناً اظهار مخالفت مسلك پدر كرده و صاحب جواهر و صاحب ضوابط و شريف العلماء و صاحب فصول و اكثر

83 - جلد اول
فقهاى وقت در طعن و تشنيع وى فروگذارى نداشتند، بلكه حكيم الهى مذكور با آن همه اعتقاد راسخ كه داشته، فضل او را هم انكار مى نموده و صاحب روضات الجنّات نيز با آن همه تبجيل و تجليل كه از وى نقل شد، در ضمن ترجمه حال شيخ رجب برسى بناى طعن گذاشته است.
نگارنده گويد: اظهار عقيده در امثال اين گونه تأليفات ما كه فقط براى تراجم احوال و شرح ادوار زندگانى اشخاص نگارش يافته و قضاوت مابين مقاصد خلافيه منافى وضع كتاب بوده و توفيق حفظ عقايد حقه اسلاميه اثناعشريه و سلوك طريقت حقّه جعفريّه و احتفاظ از شرّ حسد اهل زمانه را از درگاه خداى يگانه مسئلت مى نمايد.
بارى، شيخ به جهت اعراض عموم مردم، ناچار به مدينه منوّره مهاجرت كرده و در آنجا اقامت گزيد تا در 1241 يا 1242 يا 1243 يا 1244 هـ . ق در آن ارض اقدس وفات يافت و در بقيع مدفون شد و در تاريخ وفاتش گفته اند: «فزت بالفردوس فوزاً يا ابن زين الدين احمد»(1242).
ايضاً
الشيخ احمد بن زين الدين *** ذوالعلم والشهود واليقين
فوّارة النور جليل امجد *** بعد «دعاء» «رُحِمَ الشيخُ احمد»
كه 76 عدد لفظ «دعاء» مدّت عمر او و 1242 نيز عدد جمله «رحم الشيخ احمد» تاريخ سال وفات اوست.1

1 . شيخ احمد احسائى از شخصيت هاى پيچيده است. در بخشى از روزگار خود مطابق روش فقيهان امامى رفتار مى كرد; تا آنجا كه از علمايى، مانند علاّمه طباطبايى، مرحوم سيد على صاحب رياض و شيخ جعفر كاشف الغطاء اجازه دريافت كرد; حتى صاحب روضات در شرح حال وى كمال تجليل را منظور داشته است، ولى پس از انتشار آثار او، افرادى كه از انديشه هايش آگاه شدند، از او دورى جستند; حتى صاحب روضات در جلد3 در شرح حال «حافظ برسى» از شيخ احمد ياد كرده و از او تبرّى جسته است. (خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ج3، ص327)
   مشكل عقايد شيخ احمد:
   1 . معاد جسمانى عنصرى را منكر شده و به معاد شبيه معاد مثالى، كه آن را «جسم هورقليايى» ناميده اند، قائل شده است.
   2 . معراج جسمانى را در شرح زيارت جامعه كبيره، روحانى دانسته است.
   بيشترين مشكل وى در اعتقاد به ركن رابع است كه سيد كاظم رشتى، على محمد باب و حسينعلى بهاء از آن سوء استفاده كرده و مذاهبى را پيريزى كرده اند و توقف مؤلف بدين دليل است كه او دو نوع ظهور در جامعه روحانيت دانسته و ما از خداوند متعال خواهانيم گناهان همه ما را ببخشد.
(عليرضا سبحانى)

84 - جلد اول
بر سر قبر وى نوشته اند:
لزين الدين احمد نورَ علم *** تَضيئ به الدّياجى المدلهمّة
يريدُ العالمون ليطفؤه *** و يأبى اللّه إلاّ ان يتمّه
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص25; خوانسارى، محمدمهدى، احسن الوديعة، ج2، ص168.
احسن المتكلمين، حسن ---> كاشى، حسن
* احمر، يعقوب بن سالم
* احمر، عبدالله بن عجلان
در اصطلاح علماى رجال، به فرموده بروجردى ]دو شخص مذكور ملقب به «احمر» هستند[ و شرح حال ايشان موكول به كتب رجاليه مى باشد و چندين تن ديگر از موصوفين به همين وصف را مى نگارد.
87 . احمر، جعفر بن زياد (... ـ 167هـ . ق)
كوفى، مكنّى به «ابوعبداللّه» يا «ابوعبدالرحمان»، از مشاهير محدّثين است كه از ابواسحاق شيبانى و جمعى ديگر روايت كرده و اظهار تشيّع مى نموده است، بلكه در خراسان از رؤساى شيعه بوده و با وجود اين، در كتب عامه با وثاقت و صالح الحديث بودنش ستوده اند. ابوجعفر منصور عباسى به سبب گزارشى كه در باب امامت داده بودند، مدت بسيارى او را با جمعى از شيعه در بغداد حبس و اخيراً خلاصش كرده و در 165 يا 167 هـ . ق در 67 سالگى در كوفه درگذشت.
منابع: خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، ج7، ص150.

85 - جلد اول
88 . احمر، سلمة بن صالح (... ـ 188هـ . ق)
جعفى كوفى، مكنّى به «ابوالحسن» و ملقّب به «احمر»، محدّثى است كثيرالحديث كه از ابواسحاق سبيعى و جمعى ديگر روايت كرده و گروه بسيارى نيز از وى روايت نموده اند، لكن به جهت قلت حافظه، مطعون و در زمان هارون الرشيد مدتى متصدى قضاوت واسط بود و اخيراً بهواسطه شكايت اهالى معزول شد و تا آخر عمر در بغداد اقامت نمود تا آنكه در سال 186 يا 188 هـ . ق درگذشت.
منابع: خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، ج9، ص130.
89 . احمر، على (... ـ 194هـ . ق)
بن حسن يا مبارك، كه صاحب كسائى بوده و كنيه اش «ابوالحسن» و شهرتش «احمر» است. در زمان خود از بزرگان نحويين و مصاحب كسائى بوده و نحو را از وى ياد گرفت و در تأديب پسران هارون نايب او بود و با سيبويه مناظره داشته و كتاب التّصريف و كتاب تفنّن البلغاء از مصنّفات اوست و جز ادبيات و قصايد عرب چهل هزار بيت از شواهد عرب را در حفظ داشته است و در سال 194 هـ . ق در سفر حج درگذشت.
منابع: ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج13، ص5.
* احمرى
در اصطلاح رجالى، به فرموده بروجردى، ابراهيم بن اسحاق و به فرموده بعضى، عبداللّه بن داهر است و در جايى كه مقيد به «نهاوندى» شده و «احمرى نهاوندى» گويند، همانا ابراهيم مذكور مى باشد و شرح حال ايشان موكول به كتب رجاليه است.
90 . احنف، صخر بن قيس (... ـ 71هـ . ق)
بن معاوية بن حصن بن عباد بن مرة بن عبيد بن تميم، مكنّى به «ابوبحر» و ملقّب به «احنف» و گاهى به «ضحاك» هم ملقّب و يا به نوشته بعضى، «ضحاك» نام پدرش بوده است و به هرحال، احنف عهد سعادت حضرت رسالت(صلى الله عليه وآله)را درك ]كرد[ ولكن به شرف مصاحبت مشرف نشده و از جمله تابعين و سادات ايشان مى باشد كه در حلم و

86 - جلد اول
علم و عقل و شجاعت و ذكاوت و فطانت و متانت رأى ضرب المثل و جمله «احلم من احنف» از امثال دائره مى باشد. از وى پرسيدند: «به چه وسيله رئيس قوم خود شدى؟» گفت: «به مواساة ناتوانان و دستيارى ستمديدگان». قبيله اش، بنى مرة بن عبيد، نيز كسانى بوده اند كه صدقات اموال خودشان را به خدمت حضرت رسالت(صلى الله عليه وآله)فرستادند. احنف در حين ولادت، هر دو طرف نشستنگاه او به هم متصل بودند و شق كردند. ابن قتيبه گويد: پدرش مكنّى به «ابومالك» بوده و در زمان جاهليت در دست بنى مازن مقتول گرديد. حضرت رسالت(صلى الله عليه وآله) قوم احنف را دعوت به اسلام فرمود و ايشان قبول ننمودند. احنف گفت كه اين شخص شما را به اسلام و مكارم اخلاق دعوت مى نمايد و از ذمايم اخلاق نهى مى كند; پس ايشان اسلام را قبول كردند.
احنف بعد از قبول اسلام شرفياب حضور مبارك نبوى نشده بوده و در زمان عمر نزد وى آمد و در حرب صفّين حاضر ركاب حضرت اميرالمؤمنين(عليه السلام) بوده و در جمل با هيچ يك از طرفين حاضر نشد. در زمان عمر و عثمان نيز حاضر بعضى از فتوحات خراسان بود و پس از آنكه معاويه پسر خود، يزيد، را به خلافت و وليعهدى خويش معرفى كرد و مردم به خجسته گويى مى رفتند، احنف نيز حاضر و ساكت بود. معاويه از سبب سكوتش استفسار نمود. پاسخ داد كه در راست گفتن، از تو مى ترسم و در دروغ گفتن، از خدا; پس معاويه تحسينش كرده و چند هزار درهم يا دينار بدو بخشيد. احنف تا زمان مصعب بن زبير در قيد حيات بوده و با مصعب به كوفه رفته و هم در آنجا در سال 67 يا 68 يا 70 يا 71 هـ . ق درگذشت. احنف اعور و يك چشم او از صدمه آبله نابينا بوده و يا در فتح سمرقند پوچ و ضايع شده بوده است و از حضرت على(عليه السلام) و عمر و عثمان روايت كرده و حسن بصرى هم از وى روايت مى كند.
از او پرسيدند: حليم تر از خود را سراغ دارى؟ پاسخ داد كه قيس بن عاصم منقرى را از خود حليم تر ديدم، بلكه حلم را از وى ياد گرفتم كه روزى يكى از برادرزادگانش پسر او را كشته بود; پس مقتول را نزد وى آورده و قاتل را نيز دست بسته حاضر كردند. رو به قاتل كرده و گفت: «كار خوبى نكردى، زيرا كه بازوى خودت را شكسته و عدّه خود را كاستى و در قوم خود بدى كرده و دشمن خود را جرى نمودى». پس امر به استخلاصش كرده و اصلا در سيما يا وضع لباس وى تغييرى پيدا نشد و امر كرد صد ناقه ديه مقتول را به مادرش، كه غريبه بوده، بپردازند; بلكه تسليت يافته و مرهم دل

87 - جلد اول
خسته او باشد. كلمات حكيمانه احنف بسيار است. به مدارك ذيل هم مراجعه نمايند.
منابع: مامقانى، عبدالله، تنقيح المقال، ] ج2، ص97 (رحلى) [; ابن قتيبه، المعارف، ص168; ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج1، ص250; سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج4، ص2978; ميدانى، احمد بن محمد، مجمع الامثال، ص193 .
91 . احوص، عبداللّه (... ـ 105هـ . ق)
بن محمد بن عبداللّه، مدنى البلده، از غزليّين شعراى عرب كه به تشبيب و غزل مايل و اكثر اشعارش در همين رشته مى باشد و به هجوگويى نيز رغبتى تمام داشته و اغلب اشعارش با رونق و طراوت بوده و از اوست:
ستبقى لها فى مُضْمرِ القلبِ والحشا *** سريرةُ حبّ يومَ تُبلى السرائرُ
در سال 105 هـ . ق درگذشت.
منابع: جرجى زيدان، تاريخ آداب اللّغة العربيّة، ج1، ص296.
92 . احول، محمد بن حسن بن دينار (قرن 3هـ . ق)
مكنّى به «ابوالعباس» و ملقّب به «احول»، از محدّثين عامه كه اديب و ثقه و عالم
به علوم عربيّه بوده و از ابن الاعرابى محمد بن زياد روايت كرده و نفطويه نحوى
نيز از وى روايت مى كند و كتاب الاشباه و كتاب الدّواهى از او بوده و مصنّفات ديگرى هم دارد.
منابع: خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، ج2، ص185.
احول، محمد بن على بن نعمان ---> مؤمن الطاق
93 . اخبارى، احمد بن اسحاق (... ـ 284هـ . ق)
بن جعفر بن وهب بن واضح، اخبارى عباسى، مورخ، در سال 284 هـ . ق وفات يافته و كتاب اخبار الامم السّالفة و كتاب اسماء البلدان و كتاب تاريخ يعقوبى كه تا زمان معتمد عباسى نوشته و كتاب مشاكلة النّاس لزمانهم از اوست.
منابع: ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج5، ص153.

88 - جلد اول
94 . اخبارى، جعفر بن محمد (... ـ 379هـ . ق)
بن ازهر بن عيسى، از مشاهير مورخين كه در جمع تواريخ و اخبار و سير، اهتمام تمام داشته و كتاب التّاريخ به ترتيب سال ها از او بوده و در سال 379 هـ . ق در 69 سالگى درگذشت.
منابع: ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج7، ص186.
95 . اخبارى، ابوبكر محمد (... ـ 325هـ . ق)
بن احمد بن مزيد، نحوى، معروف به «اخبارى»، از فضلاى اوايل سده چهارم هجرت كه از مبرّد روايت كرده و در سال 325 هـ . ق درگذشت و كتاب اخبار عقلاء المجانين از اوست.
منابع: الندوى، محمدهاشم، تذكرة النوادر، ص123 .
96 . اخبارى، (ميرزا) محمد (... ـ 1232هـ . ق)
بن عبدالنبى بن عبدالصانع، نيشابورى هندى اكبرآبادى، مكنّى به «ابواحمد» و معروف به «ميرزا محمد اخبارى»، غايت فضل و وفور علم و جامعيت معقول و منقول و فروع و اصول او جاى ترديد نبوده و صاحب ذهن وقاد و فهم نقاد مى باشد و در كلام و الهيّات و فقه و اصول و ديگر علوم متداوله يدى طولا داشته و در سال 1198 هـ . ق از هند به زيارت بيت اللّه رفت; پس در نجف و كربلا و كاظمين براى تحصيل علوم دينيه اقامت گزيد و در فنون عقليه و نقليه هشتاد تأليف دارد و از آن جمله است:
1 . الاعتذار; 2 . انسان العين فى ردّ كتاب عين العين (مخفى نماند كه ميرزاى قمى كتاب عين العين را در ردّ كتاب قبسة العجول ميرزا محمد تأليف داده; پس ميرزا محمد نيز همين كتاب انسان العين را در ردّ همان كتاب عين العين تأليف و با سه عنوانش در رشته تحرير آورده; عبارت كتاب خودش، قبسة، را با كلمه «قُلْتُ» و عبارت عين العين را با لفظ «قالَ» و عبارت كتاب خودش، انسان العين، را هم با جمله «اقُولَ» مى نگارد); 3 . انموذج المرتاضين; 4 . البرهان فى التّكليف والبيان (كه برهانيّه نيز گويند و در بيان تكليف و شرايط و اسباب آن و تشييد مسلك اخبارى و ردّ مجتهدين است); 5 . التّحفة (در فقه از طهارت تا ديات); 6 . تحفة الخاقان (كه مسمّى به دوائر

89 - جلد اول
العلوم است); 7 . تسلية القلوب الحزينة (كه به منزله كشكول است); 8 . تقويم الرّجال; 9 . التّنباكيّة; 10 . حقيقة الاعيان فى معرفة الانسان; * دوائر العلوم (كه همان تحفة الخاقان مذكور است); 11 . السّفينة الشّهاب الثّاقب; 12 . فتح الباب الى الحقّ والصّواب; 13 . قبسة العجول فى الاخبار والاصول; 14 . قلع الاساس فى نقض اساس الاصول; 15 . الكتاب المبين فى اثبات امامة الطّاهرين; 16 . كليّات الرّجال; 17 . مصادر الانوار فى الاجتهاد والاخبار و غير اينها.
در سال 1232 هـ . ق در كاظمين در 54 سالگى مقتول گرديد.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص653; آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج2، ص289 و ج3، ص93 و 402.
اخبارى، مولا محمدامين ---> استرآبادى، مولا محمدامين
97 . اختر، محمدعلى بيگ (... ـ 1302هـ . ق)
از طايفه فيلى، از شعراى شيراز بوده و «اختر» تخلّص مى نموده و در سال 1302 هـ . ق درگذشته و از اوست:
گر پريشان كنى آن زلف خم اندرخم را *** ترسم اى دوست! كه آشفته كنى عالم را
چين زلف تو فكنده گرهى در كارم *** بگشا بهر خدا اين گره محكم را
منابع: فرصت شيرازى، محمدنصير، آثار عجم، ص554.
98 . اخترى، مصطفى بن شمس الدين (... ـ 968هـ . ق)
قره حصارى، حنفى، ملقّب به «ام الفتاوى» و «مصلح الدين»، از علماى عهد سلطان سليمان قانونى عثمانى است كه در اكثر علوم متنوعه، خصوصاً در لغت و فنون ادبيّه عربيّه يدى طولا داشته و كتاب اخترى (در لغت از عربى به تركى) و كتاب جامع المسائل (در فقه) از تأليفات او بوده و كتاب لغت مزبور نيز، كه دو فقره مى باشد، هر دو به عنوان مشهورى مؤلفش به اخترى معروف و به قيد صغير و كبير از هم امتياز يابند و اخترى در سال 968 هـ . ق وفات يافت.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج2، ص1; حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، ج1، ص51.

90 - جلد اول
اخسيكتى،1 اثيرالدين ---> اثيرالدين اخسيكتى
اخسيكتى، احمد بن محمد ---> ابورشا يا ابورشاد
اخسيكتى، محمد بن محمد ---> ابن ابى المناقب، محمد بن محمد بن عمر
99 . اخضرى، سيد على (قرن 11 هـ . ق)
مغربى، معروف به «اخضرى»، از اكابر فصحاى ادبا و ادباى فصحاى سده يازدهم هجرت بوده و از اشعار اوست:
لقد عنّفونا فى الدخانِ و شربِه *** فقلت دعوا التعنيف فالامر احوجا
الا ان عفريت الهموم بصدرنا *** عَصانا فدُخْنا عليه ليَخْرِجا
ديگرى در همين موضوع زيباتر از او گفته است:
و ما شربي التنباك من اجل لذة *** به لا و لا ريح يفوح كما العطر
ولكن اداوي نار قلبى بمثلها *** كما يَتداوى شاربُ الخمر بالخمر
سال وفاتش مضبوط نيست.
منابع: سيدعلى خان مدنى، سلافة العصر فى محاسن الشعراء بكل مصر، ص581.
100 . اخطب خوارزمى، ابوالمؤيد (... ـ 568هـ . ق)
موفق بن احمد بن محمد بن سعيد، قرشى القبيله، مصرى البلده، حنفى المذهب، فقيه فاضل، محدّث حافظ، خطيب بليغ، شاعر اديب، از تلامذه زمخشرى و اخطب خطباى شرق و غرب و از اكابر افاضل و اكارم اماثل و در فقه و حديث و ادب مسلّم زمان و مقدم اقران بوده و در نظم شعر و انشاى خطب مهارت كامل داشت و مشهورترين تأليفات او، كه در صفحه روزگار باقى و مطاوى و مطالب آن مابين علماى امّت متعارف مى باشد، كتاب مناقب اوست كه از اخبار و احاديث مأثوره در حق حضرت اميرالمؤمنين(عليه السلام)يسيرى از كثير در آن كتاب مستطاب به قلم آن محدّث نحرير جارى گرديده و كتب و مصنّفاتى كه در موضوع مناقب اهل بيت عصمت و طهارت(عليهم السلام) تأليف شده، از همان كتاب بسيار نقل و روايت مى كنند.
بارى، اگرچه اخطب به عنوان «ابوالمؤيد» و «خطيب خوارزمى» هم اشتهار دارد، لكن

1 . نسبت آن به شهرى اخسيكتنام است از تركستان كه كرسى ولايت فرغانه است. (مؤلف)

91 - جلد اول
به «اخطب خوارزمى» مشهورتر بوده. اينك ما هم ترجمه حال او را در تحت همين عنوان نگارش داديم و از اشعار اخطب است:
هل ابصرتْ عيناك فى المحراب *** كابى تراب من فتى محراب
للّه درّ ابى تراب انّه *** اسد الحراب و زينة المحراب
هو ضارب و سيوفه كثواقب *** هو مطعم و جفونه كجواب
هو قاسم الاصلاب غير مدافع *** يوم الهياج و قاسم الاسلاب
انّ النبى مدينة لعلومه *** و على الهادى لها كالباب
لو لا على ما اهتدى فى مشكل *** عمر الاصابة والهدى لصواب
جاء النداء من السماء و سيفه *** بدم الكماة يلح فى التسكاب
لا سيف الاّ ذوالفقار و لا فتى *** الاّ على هازم الاحزاب
وفات اخطب، موافق آنچه در معجم المطبوعات تصريح شده و در نامه دانشوران نيز از كاتب چلبى و سيوطى نقل كرده، در سال 568 هـ . ق در حدود 84 سالگى بوده است. اينكه محدّث معاصر در هدية الاحباب در سال 468 هـ . ق نوشته، اشتباه و ناشى از غلط كاتب و يا چاپخانه مى باشد. اينكه ميرزا محمد اخبارى در رجال خود نام صاحب ترجمه را نيز «محمد» پنداشته، اشتباه به خطيب خوارزمى محمد بن محمود آتى الترجمه (متوفّى در سال 655 هـ . ق) و ناشى از اشتراك در كنيه و بلده و خطيب بودن هر دو مى باشد و اما خوارزم و وجه تسميه آن در تحت عنوان خوارزمى خواهد آمد.
منابع: عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامه دانشوران، ج4، ص1; سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص2817; قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص16.
101 . اخطل، غياث بن غوث (... ـ 95هـ . ق)
بن صلت تغلبى بن طارقه، نصرانى الاصل و مكنّى به «ابومالك»، از فحول شعراى عصر اموى است كه به جهت مديحه گويى و اظهار خلوص در حق خلفاى بنى اميه، به «شاعر بنى اميه» موصوف و نزد ايشان مقرب و بهويژه عبدالملك كه اشعار او را بسيار دوست داشته و طرب بى اندازه مى نموده است و اخطل هم در مدح او قصايد بسيارى گفته و در سال 95 هـ . ق وفات يافته و از اشعار اوست كه بسيار مى خوانده است:

92 - جلد اول
و اذا افتقرتَ الى الذخائر لَم تجدَ *** ذُخرا يكون كصالح الاعمال
نيز به امر يزيد بن معاويه در هجو انصار گويد:
ذهبت قريش بالسماحة والندى *** واللؤم تحت عمائم الانصار
فدعوا المكارم لستم من اهلها *** و خذوا مساحيكم بنى النجار
ديوان اخطل در بيروت چاپ و قصيده او هم، كه در مدح بنى اميه سروده، با ترجمه لاتينى آن در ليدن چاپ شده و رجوع به ترجمه جرير و فرزدق هم نمايند. در وجه تسميه او گويند كه مردى را هجو گفته; پس آن مرد بدو گفت: «انّك لاخطل»; يعنى تو سفيه هستى كه «اخطل» به معنى سفيه است و يا آنكه به جهت لق چانگى و درشت زبانى او بوده و «اخطل» به معنى فحش گو و پرگو نيز آمده است.
منابع: هاشمى، احمد، جواهر الأدب فى ادبيات و انشاء لغة العرب، ج1، ص255 و ص403; سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص408; فرصت شيرازى، محمدنصير، آثار عجم، ص47.
اخفش1
102 . اخفش، احمد بن عمران بن سلامه (قرن 3هـ . ق)
نحوى لغوى، ملقّب به «اخفش اول»، در اصل شامى بوده و در عراق فنون ادبيه را آموخته است. نسبت به خانواده جليله طهارت(عليهم السلام) محبت مفرط داشته و در شماره شعراى اهل بيت(عليهم السلام) معدود و اشعار بسيارى درباره ايشان گفته و از آن جمله است:
انّ بنى فاطمة الميمونة *** إلطيبين الاكرمين الطينة
ربيعُنا فى السنةِ الملعونةِ *** كلّهم كالروضة المهتونة2
كتاب غريب الموطأ از تأليفات وى مى باشد و وفاتش پيش از سال 250 هـ . ق بوده است.

1 . اخفش : در اصل كسى را گويند كه هر دو چشمش كوچك تر بوده و ضعف باصره داشته باشد و در اصطلاح علماى ادب، موافق آنچه در روضات الجنّات از بغية الوعاة سيوطى نقل كرده، يازده تن از نحويين ملقب به همين لقب مى باشد كه اشهر ايشان سه تن بوده و به قيد اكبر و اصغر و اوسط از همديگر امتياز يابند; چنانچه مذكور خواهند شد و ما هم «اخفش» گفتن سليمان بن على را، كه غير از اخافشه يازده گانه بغية الوعاة است، بعد از استخراج از كلمات خود او بدانها افزوده و هريك از اخفش هاى دوازده گانه را به ترتيب حروف اسامى شان ثبت اوراق مى نماييم. (مؤلف)
2 . مهتونه : باغى است كه بارانش يك ساعت آمده، پس منقطع شده و باز برگردد كه سراپا طراوت مى باشد. (مؤلف)

93 - جلد اول
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص54; ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج4، ص77.
103 . اخفش، احمد بن محمد (قرن 4هـ . ق)
موصلى شافعى، فقيه نحوى، مكنّى به «ابوالعباس»، استاد ابن جنى معروف (متوفّى به سال 392 هـ . ق) بوده و كتابى در تعليل قرائات سبعه تأليف داده و سال وفاتش مضبوط نيست، لكن از رجال سده چهارم است.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص55.
اخفش اصغر ---> اخفش، على بن سليمان بن فضل و اخفش، سليمان بن على
اخفش اكبر ---> اخفش، عبدالحميد بن عبدالمجيد
اخفش اوسط ---> اخفش، سعيد بن مسعده
چنانچه اشاره خواهيم كرد، در بدايت او را نيز «اخفش اصغر» مى گفته اند.
اخفش اول ---> اخفش، احمد بن عمران بن سلامه
104 . اخفش، حسين بن معاذ بن حرب (... ـ 277هـ . ق)
بصرى الاصل، بغدادى المسكن، مكنّى به «ابوعبداللّه»، از اجلاّى محدّثين عامه مى باشد كه در بغداد و سامره از مشايخ بسيارى نقل حديث كرده و از عايشه روايت نموده كه حضرت رسالت مأبى(صلى الله عليه وآله)فرمودند: «اذا كان يوم القيامة نادى مناد يا معشر الخلائق طأطئوا رئوسكم حتّى تجوز فاطمة بنت محمد(صلى الله عليه وآله)» و نيز به روايت عايشه آن حضرت فرمودند: «ينادى يوم القيامة غضوا ابصاركم حتى تمر فاطمة بنت محمد النبى(صلى الله عليه وآله)» و حسين بن معاذ در سال 277 هـ . ق وفات يافت.
منابع: خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، ج8، ص1410.
105 . اخفش، خلف بن عمر (... ـ  بعد  از 420هـ . ق)
بلنسى نحوى، مكنّى به «ابوالقاسم»، در علم عروض نيز مهارت تامه داشته و وفاتش بعد از سال 420 هـ . ق است.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص55.

94 - جلد اول
106 . اخفش، سعيد بن مسعده (... ـ 221هـ . ق)
نحوى، بلخى البلده، مجاشعى القبيله، ابوالحسن الكنيه، اخفش اوسط الشهره، از اعاظم ادبا و مشاهير نحاة بصره و از پيشوايان اهل عربيه و ادب و واضع بحر خبب مى باشد كه آن را نيز به بحرهاى عروضى افزوده است و از شاگردان سيبويه و خليل و در اواخر از سيبويه اعلم بوده; اين است كه قول او را در مقابل قول سيبويه مذكور دارند و لفظ «اخفش» در صورت اطلاق، راجع به اوست و بس، كه افضل و اكمل اخافشه بود و بلكه استاد او، سيبويه، با آن همه جلالتى كه شهره آفاق است، مطالب خود را بدو عرضه داشته و بعد از آن ثبت كتاب خود نمودى. ابن خلكان گويد كه نخست او را «اخفش اصغر» مى گفته اند تا آنكه على بن سليمان معروف به «اخفش اصغر»، كه در زير ترجمه حال او را خواهيم نگاشت، بهوجود آمد و بعد از آن صاحب ترجمه ملقب به «اوسط» گرديد. تأليفات سعيد:
1 . الاشتقاق; 2 . الاصوات; 3 . الاوسط (در نحو); 4 . العروض; 5 . القوافى; 6 . المسائل الصّغير; 7 . المسائل الكبير; 8 . معانى الشّعر; 9 . المقاييس (در نحو); 10 . الملوك و غير اينها.
در سال 215 يا 221 هـ . ق وفات يافت.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص313; ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج1، ص224; سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج2، ص805; ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج11، ص224.
107 . اخفش، سليمان بن على (قرن 4هـ . ق)
نحوى كه پسر على بن سليمان معروف به «اخفش» مذكور در ذيل و گاهى خود سليمان را نيز «اخفش اصغر» گويند و شرحى ديگر به دست نيامد.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص55.
اخفش صغير ---> اخفش، على بن سليمان بن فضل
108 . اخفش، عبدالحميد بن عبدالمجيد (قرن 2 و 3هـ . ق)
هجرى1 ثعلبى نحوى، مكنّى به «ابوالخطاب» و معروف به «اخفش اكبر يا كبير»،

1 . هجر : (بر وزن قمر) به نوشته بعضى، نام ديگر احسا است كه در احسائى مذكور شد و به نوشته مجمع البحرين، شهرى است در يمن و دهى بوده در نزديكى مدينه و نيز نام تمامى اراضى بلاد بحرين است. (مؤلف)

95 - جلد اول
شاگرد ابوعمرو بن علاء و استاد يونس و كسائى و سيبويه و ابوعبيده و از اعاظم علماى نحو و لغت مى باشد. نخستين كسى است كه تفسير هر شعرى را در زير خودش نوشته و پيش از او مرسوم چنان بوده كه بعد از اتمام قصيده، شرح و تفسير تمامى آن را يكجا مى نوشتند و اصلش از بلاد هجر مى باشد.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج2، ص805; خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص55.
109 . اخفش، عبدالعزيز بن احمد (قرن 4هـ . ق)
نحوى اندلسى، مكنّى به «ابوالاصبغ» كه در سال 389 هـ . ق در قيد حيات بوده و ابن عبدالبرّ از وى روايت مى كند.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص55.
110 . اخفش، عبداللّه بن محمد (قرن 3هـ . ق)
نحوى بغدادى، مكنّى به «ابومحمد»، از اصمعى (متوفّى در دويست و ده و اندى) روايت مى كند و سال وفات و ديگر مشخصاتش به دست نيامد.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص55.
* اخفش، على بن اسماعيل
بن رجاء فاطمى، مكنّى به «ابوالحسن» و ملقّب به «شريف» است و شرحى ديگر به دست نيامد.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص55.
111 . اخفش، على بن سليمان بن فضل (... ـ 316هـ . ق)
مكنّى به «ابوالحسن» و معروف به «اخفش اصغر يا صغير»، نحوى اخبارى حافظ اخبار كه از مشاهير نحاة بوده و نحو را از مبرّد و ثعلب و ابوالعينا اخذ نموده است. مرزبانى و ابن الفرج معافى جريرى و نظايرشان از وى روايت مى كنند و مابين او و ابن الرومى، شاعر مشهور آتى الترجمه، مناظره ها و مناقشه ها بوده. اينك صبح زود به

96 - جلد اول
در خانه اش رفته و حرفى ناموافق و ناموزون و موافق تطيّر و بدفالى به زبان آوردى. ابن الرومى نيز به اقتضاى حال طبيعى خود، كه مبتلا به تطيّر بوده و در شرح حالش اشاره خواهد شد، فال بد زده و آن روز از خانه اش بيرون نشدى و ازاين رو ابن الرومى نيز بسيار هجوش گفته كه در ديوانش ضبط است.
على بن سليمان در نحو چندان خبرتى نداشته و هر مسئله نحويه كه از وى مى پرسيدند، پاسخ نداده و بسيار دل تنگ بودى و به نوشته ابن خلكان و قاموس الأعلام، تأليفى از وى معلوم نكرده اند، لكن ابن النديم گويد: كتاب الانواء و كتاب التّثنية والجمع و كتاب الجراد و كتاب شرح سيبويه و كتاب المهذّب از تأليفات او بوده و در روضات الجنّات نيز كتاب دومى مزبور را با تفسير كتاب سيبويه و كتاب حداد بدو منسوب داشته است و گويند كه از كثرت فقر و فاقه ابن مقله كاتب را فى مابين خود و على بن عيسى وزير واسطه نموده كه او را هم راه معاشى مقرر دارد; پس ابن مقله هم ضيق حال او را در محفلى عالى به عرض وزير رسانيد، لكن كارگر نشد و شديداً رد نمود. اين قضيه بر ابن مقله بسيار دشوار شده و نفس خود را ملامت نمود. اخفش نيز با آن پريشانى گذرانيد و در بسيارى از روزها معطل قوت يوميه اش بود تا روزى شلغم بسيارى خورده و از صدمه آن در تاريخ شعبان يا ذى قعده سال 315 يا 316 هـ . ق در بغداد به موت فجأه درگذشت و در گورستان قنطره بردان به خاكش سپردند.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص314; ابن نديم، الفهرست، ص123; ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج1، ص360; سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج2، ص805; خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، ج11، ص433.
112 . اخفش، على بن محمد مغربى (... ـ 452هـ . ق)
نحوى، شاعر شريف ادريسى، مكنّى به «ابوالحسن» كه در سال 452 هـ . ق در قيد حيات بوده است.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص55; ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج15، ص57.
اخفش كبير ---> اخفش، عبدالحميد بن عبدالمجيد
اخفش مغربى ---> اخفش، على بن محمد مغربى

97 - جلد اول
113 . اخفش، هارون بن موسى بن شريك (... ـ 292هـ . ق)
دمشقى قارى نحوى، مكنّى به «ابوعبداللّه»، از اهل فضل و ادب بوده و مصنّفات بسيارى در قرائت و فنون عربيه بدو منتسب مى باشد و در سال 291 يا 292 هـ . ق درگذشت.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص55; ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج19، ص363.
114 . اخوان الصّفا (قرن 4هـ . ق)
به نوشته معجم المطبوعات، عنوان مشهورى جمعى است كه با همديگر رابطه الفت و صداقت استوار داشتند و در اواسط قرن چهارم هجرت در بصره هم پيمان و در نهانى اجتماع كردند و خودشان را به نام «اخوان الصّفا» موسوم، ولى از ديگران مختفى مى داشتند و در انواع فلسفه مباحثه و مذاكره مى كردند و يگانه مرام ايشان وحدت مذهبى، دعوت بر اخوّت و صداقت جامع و اكيد فتورناپذير و نشر علوم فلسفه طبيعيّه بود; به همين جهت، آوازه ايشان در اطراف جهان منتشر شد و در شرق و غرب عالم شهرتى بى نهايت يافتند. در سال 373 هـ . ق صمصام الدوله، پسر عضدالدوله ديلمى، از ابوحيّان توحيدى جوياى حال زيد بن رفاعه، كه يكى از آن جماعت است، شده و گفت: «درباره زيد مذهبى غيرمعهود و اقوالى مشهور است كه موجب شك و ريبه مى باشد و هم شنيده ام كه تو با وى رسم صحبت و مراوده دارى». در پاسخ گفت: «زيد داراى ذهنى وقاد و ذكاوتى نقاد مى باشد». وزير از مذهبش پرسيد. ابوحيّان گفت: «مستور بوده و خود را به هيچ مذهبى منتسب نمى سازد، لكن ديرى است كه در بصره مقيم است و با گروهى، كه ابواحمد مهرجانى، ابوالحسن على بن هارون زنجانى، ابوسليمان محمد بن معشر سبتى معروف به «مقدسى» نيز از آن جمله مى باشند، مصاحب بوده و در اقسام علوم گوناگون مذاكره مى نمايند» و ايشان در صداقت و معاشرت هم پيمان و در قدس و طهارت و خيرخواهى و نصيحت هم انديشه اند و در ميان خودشان مذهبى وضع كرده و آن را جالب رضاى خداوندى و موجب نجات ابدى مى پندارند و گويند كه احكام شريعت با ضلالت ها مخلوط و با جهالت ها ملوّث بوده و يگانه مطهّر آن اصول فلسفه مى باشد و كمال انسانى هنگامى است كه شريعت عربيه با فلسفه يونانيه منتظم بوده و با يكديگر منطبق گردند و ايشان

98 - جلد اول
پنجاه رساله در پنجاه نوع از حكمت تأليف داده و در هيچ كدام از آنها خودشان را معرفى نكرده و اسامى شان را مذكور نداشته اند و به عقيده بعضى، از تأليفات بعض متكلمين معتزله عصر اول بوده و گروهى آنها را كلمات بعضى از ائمّه علويّين انگارند. آن جماعت يك مقاله پنجاهويكمى نيز، كه به طور اختصار حاوى تمامى انواع مقالات رساله هاى پنجاه گانه مى باشد، نگاشته و اسامى خودشان را در آن معين كرده و به رسائل اخوان الصّفا و خلاّن الوفا موسوم و به منشيان و كاتبان نويسانده و در ميان مردم منتشر ساختند.
نيز از ابوحيّان توحيدى، كه از شاگردان زيد بن رفاعه نام برده بوده، نقل است كه زيد و جمعى ديگر از فلاسفه اسلامى در منزل ابوسليمان نهرجورى، كه رئيس ايشان بوده، اجتماع كرده و به دستور مذكور داخل مذاكره مى شدند و هر وقتى كه شخصى بيگانه وارد شدى، با رمز و اشاره و كنايه حرف مى زدند.
جرجى زيدان در آداب اللّغة العربيّة گويد كه در عصر سوم عباسى، مطابق قرن چهارم هجرى، علم فلسفه داراى اهميت بسيارى بود و اغلب كسانى كه در تحصيل علوم پيشينيان اهتمام داشتند، خصوصاً اطبّا، نخست به تحصيل فلسفه اشتغال مى جستند و شيخ ابوعلى سينا هم پيشاهنگ ايشان بود. فلاسفه آن عصر در نظر عامه متهم به كفر و زندقه بودند و انتساب به فلسفه را با انتساب به كفر هم عيار مى ديدند و به همين جهت، مأمون عباسى، كه يگانه سبب نقل فلسفه يونان به لغت عربيه بوده، در انظار عامه منفور گرديد; حتى ابن تيميه گويد: «ما اظن اللّه يغفل عن المأمون و لابد ان يعاقبه بما ادخله على هذه الامة»; به همين جهت، اصحاب فلسفه از روى اضطرار و لاعلاجى مختفى بودند و در باطن، جمعيت هاى سرّى تشكيل مى دادند كه اشهر آنها جمعيت اخوان الصّفاست. اين جمعيت در اواسط قرن چهارم هجرت در بغداد تشكيل يافته و از اعضاى آن پنج تن را مذكور داشته اند: عوفى، ابواحمد مهرجانى، زيد بن رفاعه، ابوالحسن على بن هارون زنجانى و ابوسليمان محمد بن معشر بستى معروف به «مقدسى». ايشان در نهانى اجتماع كرده و بعد از اطلاع به آراء فرس و هند و يونان و تعديل و تطبيق آنها با موازين مقدسه اسلامى، در تمامى انواع فلسفه بحث و مذاكره مى نمودند تا آنكه مذهب خاصى، كه خلاصه افكار فلاسفه مسلمين است، براى خودشان اتخاذ كردند. اساس مذهبشان آنكه شريعت با جهالات و ضلالات

99 - جلد اول
متنوعه مخلوط و ملوّث گرديده و در تطهير آن غير از قواعد فلسفه راهى نداريم، زيراكه آنها حاوى حكمت اعتقادى و مصلحت اجتهادى است و كمال انسانى هنگامى است كه فلسفه يونانيه و شريعت عربيه با هم منطبق گردند. پس گويد: در اين فلسفه خودشان پنجاه رساله تدوين كردند و به نام رسائل اخوان الصّفا موسوم داشتند و درهرحال، اسامى خودشان را كتمان كرده اند. انواع علوم طبيعى و رياضى و الهى در آن درج نموده اند كه بعد از تفكر بسيار در اطراف و جزئيات آنها منكشف مى گردد كه ايشان بعد از بحث كافى و نظر دقيق آن را تدوين كرده اند. در آن كتاب در نشو و ارتقا هم بحث كرده و در ذيل كتاب، فصلى در كيفيت معاشرت اخوان الصّفا و تعاون ايشان با تمام صدق و مودت و شفقت و اينكه غرض اصلى ايشان تعاضد در دين بوده، منعقد و شرايط قبول اخوان الصّفا را هم در آن مندرج كرده اند. معتزله و اتباع ايشان همين رسائل اخوان الصّفا را درس مى خواندند و پنهانى به بلاد اسلامى نقل مى نمودند. يك قرن نگذشته بود كه به دستيارى ابوالحكم عمرو بن عبدالرحمان كرمانى، كه از اهالى قرطبه اندلس بوده و به جهت تبحّر در مراتب علميه به مشرق زمين آمده بوده، در حين مراجعت، به بلاد اندلس نيز وارد و در آن ديار نيز منتشر و متداول و از كتاب هاى درس گرديد.
رسائل اخوان الصّفا و خلاّن الوفا به نوشته جرجى زيدان، در سال 1883م در ليبسك و در سال 1303 هـ . ق در بمبئى و در 1306 هـ . ق در مصر چاپ شد و در 1861م نيز ترجمه هندى آن در لندن به طبع رسيد و يك نسخه خطى آن نيز در كتابخانه خديويّه مصر موجود مى باشد. اين كتاب رسائل اخوان الصّفا غير از رسائل اخوان الصّفاى حكيم مجريطى (متوفّى به سال 395 هـ . ق) است كه يك نسخه خطى آن نيز در كتابخانه خديويه مصر موجود و مثل اولى است، لكن غرض مجريطى تفسير فلسفه با دين است. در اينجا كلام جرجى زيدان به پايان رسيد.
در معجم المطبوعات گويد: رسائل اخوان الصّفا و خلاّن الوفا، كه به اسم آن هيئت اجتماعيه موسوم شده، به نام علوم رياضيات، علوم طبيعيات و جسمانيات، علوم نفسانيّات و عقليّات و علوم ناموسيات و الهيات به چهار قسمت است كه در سال 1305 هـ . ق در بمبئى چاپ شده و انتخاب رسائل اخوان الصّفا نيز، كه مقتبسات چند نسخه خطى آن كتاب است، در برلين چاپ گرديده و كتاب تحفة اخوان الصّفا نيز، كه منتخباتى از رسائل

100 - جلد اول
اخوان الصّفا است، در مصر چاپ شده است.
علامه متتبّع معاصر در كتاب ذريعه گويد: كتاب اخوان الصّفا، موافق آنچه فيض كاشانى در اصول اصليّه گفته، تأليف بعض حكماى شيعه مى باشد. ايشان با عقول فاسده و آراء كاسده خودشان چيزهاى بسيارى در احكام و قضايا احداث كردند و از كتاب الهى و سنّت نبويّه دور افتادند و به اهل ذكر، كه در موارد اشكال موظف به مراجعه و سؤال از ايشان بوده اند، مراجعه نكردند و از استكشاف حقيقت از ايشان استكبار نمودند; از سخافت عقل خودشان گمان مى كردند كه خداى تعالى امر شريعت و فرايض ديانت را ناقص گذاشته است تا ايشان با اجتهادات باطله و قياسات كاذبه و عقول فاسده خودشان تكميلش نمايند; نيز در كتاب ذريعه قضيه مكالمه صمصام الدوله با ابوحيّان توحيدى را از كتاب اخبار الحكماء قفطى نقل كرده و در آخر گويد: ابوحيّان گفت كه من رسائل اخوان الصّفا را به استاد خودم، محمد بن بهرام ابوسليمان منطقى سجستانى، عرضه داشتم; پس ابوسليمان گفت: جمعيت اخوان الصّفا خواسته اند كه شريعت را با فلسفه مربوط ساخته و تطبيق نمايند، لكن موفق به مرام خودشان نشده اند و نيز به فرموده ذريعه، كتاب فارسى ديگرى هم هست در اخلاق، موسوم به اخوان الصّفا تأليف حاج ميرزا على اكبر بن شيرمحمد همدانى از شاگردان صاحب مستدرك آتى الترجمه كه در سال 1325 هـ . ق در همدان وفات يافته و جنازه اش را به نجف اشرف نقل داده اند و تمامى كتاب مذكور خود را در كتاب ديگر خراباتنام خودش درج كرده است ]به مدخل صدرالاسلام هم مراجعه شود[.
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج1، ص383; جرجى زيدان، تاريخ آداب اللّغة العربيّة، ج2، ص343; سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص409.
115 . ادائى، مولانا  ادائى (... ـ 1004هـ . ق)
از متأخرين شعراى سمرقند است كه به هندوستان رفته و در سال 1004 هـ . ق در آنجا وفات يافت و از اوست:
ياد وصال او دل ما شاد مى كند *** عمر گذشته را همه كس ياد مى كند
اسم و ديگر مشخّصاتش به دست نيامد.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج2، ص806.

101 - جلد اول
ادريسى، محمد بن محمد ---> شريف ادريسى
116 . ادفوى، جعفر بن ثعلب (685-749هـ . ق)
بن جعفر بن على، ادفوى البلده، ابوالفضل الكنيه، شافعى المذهب، كمال الدين اللقب، به موضعى ادفونام از اعمال مصر منتسب است. در سال 685 هـ . ق در آنجا متولد و از ابن دقيق و ابوحيّان و ديگر اكابر وقت اخذ علم كرد و استفاده هاى بسيارى نمود و در نظم و نثر ماهر بوده و در موسيقى نيز مهارتى بسزا داشته است. تأليفات او:
1 . الامتاع فى احكام النّساء; 2 . البدر السّافر فى احكام المسافر; 3 . الطالع السعيد الجامع لاسماء الفضلاء والرّواة باعلى الصّعيد (كه اين آخرى را به اشاره استاد خود، ابوحيّان، تأليف داده و در سال 1332 هـ . ق در مصر چاپ شده است).
جعفر در سال 748 يا 749 هـ . ق به طاعون درگذشت.
منابع: سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص416.
117 . ادهم، ابراهيم بن ادهم (... ـ 166هـ . ق)
بن منصور بن زيد بن جابر، تميمى عجلى، مكنّى به «ابواسحاق»، از مشاهير پارسايان شهر بلخ مى باشد كه اصل او از بنى عجل از بطون قبيله بنى تميم بود و از شاهزادگان خلج و سلطان ارباب همم و اهل باطن كه از خدمت باجلالت حضرت باقر(عليه السلام)استفاده حقايق و معارف نموده است.
سبب خروج او از زىّ ملوك و قدم گذاشتن به دايره سير و سلوك، موافق آنچه از ربيع الأبرار زمخشرى نقل است، آنكه روزى سر از قصر خود بيرون آورده، مردى را ديد كه در سايه قصر نانى خورد و آبى نوشيد و خوابيد; پس ابراهيم با خود گفت: «اين دنيا را چه خواهم كرد، هرگاه نفس به اين مقدار قناعت مى نمايد؟» پس، از قصر پايين آمد و دست در توبه زد و طريق مكه پيش گرفت و شرفياب حضور مبارك حضرت حجة اللّه گرديد و اخيراً به شام رفته و در سال 130 يا 161 يا 162 يا 166 هـ . ق در حضرموت و يا در شهر صور از بلاد شام به رحمت الهى نائل گرديد و يا وفات او در سال 160 هـ . ق ـ مطابق 776م ـ بوده است.
از تذكره شيخ عطّار نقل است كه ابراهيم شبى بر تخت شاهى خفته و راه تردّد بسته بوده. به ناگاه صدايى از بام قصر به گوشش رسيده. پرسيد «اين چه صدايى است؟» پاسخ

102 - جلد اول
آمد: «آشناست». پرسيد: «چه مى طلبى؟» گفت: «شترم را گم كرده ام». ابراهيم گفت:
شتر گم كرده اى اندر بيابان *** شترجويى كنى در قصر شاهان
ندا آمد: «مثل تو غافلى كه خدا را در تخت زرّين و جامه ابريشمين مى جويد; هيهات هيهات كه از حقيقت دورى و از راه طلب مهجور». ابراهيم از اين سخن انتباه يافته و راه پيماى حقيقت گرديد و در اوايل دفتر چهارم مثنوى گويد:
خفته بود آن شه شبانه بر سرير *** حارسان بر بام و اندر دار و گير
بر سر تختى شنيد آن نيك نام *** طقطقى و هاى و هويى شب ز بام
گام هاى تند بر بام سرا *** گفت با خود اين چنين زَهره كه را؟
سر فروكردند قومى بوالعجب *** ما همى گرديم شب بهر طلب
هين! چه مى جوييد؟ گفتند: اشتران *** گفت: اشتر بام و بر كه جست؟ هان!
پس بگفتندش كه تو بر تخت و جاه *** چون همى جويى ملاقات اله؟
خود همان بُد ديگر او را كس نديد *** چون پرى از آدمى شد ناپديد
در باب تنبّه و فناى ابراهيم جهات ديگر هم از اين قبيل گفته اند.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص39; شوشترى، نوراللّه، مجالس المؤمنين، ص126; معصومعلى شاه، طرائق الحقائق، ج2، ص51.
ادهمى، احمد بن صالح بن منصور ---> تلمسانى، احمد بن محمد
اديب، شهاب ---> اديب، صابر بن اسماعيل
118 . اديب شيرازى، ميرزا رضاقلى (قرن 14 هـ . ق)
از خوش نويسان شيراز كه در اوايل قرن چهاردهم هجرى در آن بلده مى زيسته و در زمان تأليف كتاب آثار عجم، كه در سال 1313 هـ . ق خاتمه يافته، در قيد حيات بوده و وضعى شوخ و ظريف داشته و گاهى هم شعر مى گفته و از اوست:
اوصاف على است كانتهايش نبود *** مدّاح على به جز خدايش نبود
تا حشر، اديب! گر ز وصفش خوانى *** يك حرف ز دفتر ثنايش نبود
منابع: فرصت شيرازى، محمدنصير، آثار عجم، ص545.

103 - جلد اول
119 . اديب، صابر بن اسماعيل (... ـ 547هـ . ق)
ترمدى، ملقّب به «شهاب الدين»، چنانچه بعضى گفته اند، ظاهر آن است كه «شهاب» نامش بوده و «صابر» لقب يا تخلص شعرى او مى باشد; به هرحال، وى از اكابر شعراى سلطان سنجر سلجوقى و با رشيد وطواط معاصر و معارض بوده است. چون سلطان اتسز خوارزم شاه قصد مخالفت سلطان داشت، لذا سلطان، صابر را به سمت جاسوسى به خوارزم فرستاد و اتسز بعد از اطلاع در سال 546 يا 547 هـ . ق در رود جيحون غرقش گردانيد.
بالجمله، صابر در طلاقت زبان ضرب المثل بود و عبدالواسع جبلى و حكيم انورى و حكيم سوزنى در اين صفت استادش مى دانستند. انورى بر رشيدش ترجيح داده و خاقانى رشيد را بر وى ترجيح دادى و از اشعار صابر است:
چشم چمن ز لاله و گل بوى يار ديد *** گوش سمن ز گوهر و دُر گوشوار يافت
ناگشته پير، قدّ بنفشه خميده ماند *** ناخورده باده، ديده نرگس خمار يافت
نيز از اوست:
در اين برف و سرما دو چيز است لايق *** شراب مروّق رفيق موافق
بيار آن شرابى به پاكى و صافى *** چو رخسار معشوق و چون چشم عاشق
اگر گل برفت و شقايق نيامد *** مى لعل و آتش گل است و شقايق
يك تن از شعراى رى و ديگرى از مشهد و سومى از سمرقند نيز به همين عنوان (صابر) متخلّص است و شرح حال هيچ كدام به دست نيامد.
منابع: هدايت، رضاقلى خان، مجمع الفصحاء، ج1، ص314; سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج4، ص2910; طرائق، ج2، ص265.
120 . اديب مصرى، على بن نصر
در علوم اوايل و فنون ادب ماهر و در نظم و نثر خبير و از اوست:
بين التعزز والتذلل مسلك *** بادى المنار، لعين كل موفق
فاسلكه فى كل المواطن واجتنب *** كبرَ الابيّ و ذلة المتملق
زمانش به دست نيامد.
منابع: اطلاعات متفرقه.

104 - جلد اول
121 . اديبى، احمد بن ابراهيم (قرن 6 و 7هـ . ق)
خوارزمى، مكنّى به «ابوسعيد»، از مشاهير فضلا و ادبا و شعراى خوارزم و در فصاحت و بلاغت و املا و انشاء يدى طولا داشته و حسن خط و كتابت وى در درجه عالى و زمانش پيش از ياقوت حموى (متوفّى در سال 626 هـ . ق) بوده است.
منابع: ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج2، ص131.
122 . اربعه
در اصطلاح فيض در وافى، هرجا كه بهواسطه اربعه از صفوان روايت مى كند، مرادش از آن «محمد بن اسماعيل عن الفضل بن شاذان و ابوعلى اشعرى عن محمد بن عبدالجبار» است و در هرجا كه بهواسطه اربعه از محمد بن مسلم و يا غير او روايت مى كند، مرادش از آن «على بن ابراهيم عن ابيه عن حماد بن عثمان عن جرير بن عبداللّه» است و موافق آنچه علم الهدى، پسر فيض، تصريح كرده، اين اربعه آخرى «اربعه ناقصه» بوده و «اربعه تامه» عبارت از «على بن ابراهيم عن ابيه عن النوفلى عن السكونى» است و در هرجا كه در وافى بهواسطه محمد بن يحيى از اربعه روايت مى كند، مرادش از آن «احمد بن محمد عن على بن الحكم عن العلا عن محمد بن مسلم» است و شرح حال اين اشخاص موكول به كتب رجاليه مى باشد.
   اربعه تامه ---> اربعه 
   اربعه ناقصه ---> اربعه
اربلى1
123 . اربلى، احمد بن كمال الدين (... ـ 622هـ . ق)
از مدرّسين مدرسه قاهره مصر بوده و كتاب تلخيص احياء العلوم غزالى و كتاب التّنبيه از او مى باشد و در سال 622 هـ . ق درگذشته است.
منابع: اطلاعات متفرقه.

1 . اربلى : منسوب است به اربل(بر وزن فلفل) و آن، شهرى است در دو منزلى موصل كه در ميان آن و مداين كسرى، واقع و كرسى بلاد شهرزور از دياربكر مى باشد و نام ديگر صيدا هم هست و چندى از معروفين به همين عنوان را مى نگارد. (مؤلف)

105 - جلد اول
124 . اربلى، خضر بن نصر (... ـ 567هـ . ق)
بن عقيل بن نصر اربلى، فقيه شافعى، عالم عابد، زاهد متقى، صالح فاضل و در علم خلاف و مذهب و فرايض، كامل و در بغداد از اكابر وقت تفقّه نمود. باز به اربل برگشته و در مدرسه قلعه، كه در آنجا از طرف امير ابومنصور، نايب الحكومه صاحب اربل، در سال 533 هـ . ق به نام او بنا شده، به تدريس آغاز كرد و مرجع استفاده جمعى كثير گرديد و در فقه و تفسير و غيره تأليفات بسيارى نمود و در شب جمعه چهاردهم جمادى الآخر 567 هـ . ق وفات يافت و در همان مدرسه مدفون گرديد.
منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج1، ص188.
اربلى، على بن عثمان ---> امين الدين، على بن عثمان
125 و 126 . اربلى، على بن عيسى (... ـ 692هـ . ق)
بن فخرالدين ابى الفتح، ابن الفخرالشهره، بهاءالدين اللقب، ابوالحسن الكنيه، از اكابر محدّثين شيعه و اعاظم علماى اواخر قرن هفتم اماميه مى باشد. محدّثى است اوحدى، اديب، شاعر، ثقه، منشى، نويسنده، خبير، فاضل، جامع محاسن و فضايل. جلالت او به مثابه اى است كه اجلاّى علماى سنّت و جماعت نيز به مدح او عذب البيان و رطب اللسان هستند. ديوان شعر، رسالة الطّيف، كتاب كشف الغمّة فى معرفة الائمّة و احوال اهل بيت العصمة و چند فقره رساله ديگر از تأليفات وى مى باشد.
اشعار بسيارى در حق ائمّه اطهار و اهل بيت طهارت(عليهم السلام)گفته كه بعضى از آنها در كتاب كشف الغمّهاش درج است و اكثر اكابر وقت، كه من جمله علاّمه حلّى است، در روايت همين كتاب از خود مؤلفش اجازه داشته اند و او نيز از سيد جلال عبدالحميد بن فخار موسوى و سيد رضى الدين على بن طاووس و ديگر اجلاّى فريقين روايت مى كند. صاحب ترجمه در سال 692 هـ . ق وفات يافته و در خانه خود از سمت غربى بغداد مدفون گرديد.
پوشيده نماند كه صاحب ترجمه در اكثر كلمات متأخرين به «وزير» يا «وزير كبير» موصوف مى باشد كه در بدايت حال، وزارت يكى از خلفاى عباسيه را داشته و اخيراً منصرف شد و تمامى عمر و همّت خود را در علم و حديث مصروف داشت، لكن در روضات الجنّات اين نسبت را تغليط و محمول بر اشتباه اسمى داشته كه با على بن

106 - جلد اول
عيسى بن داوود، وزير كبير مقتدر و قاهر عباسى، مشتبه گرديده است. بلى، همين وزير نيز به نوشته روضات، از اخيار وزرا و عالم صالح و غنى و شاكر و كثيرالاحسان بود; به مجالست علما و عبادات دينيّه مواظبت مى كرد و كتاب تفسير القرآن، جامع الدّعاء، معانى القرآن از او مى باشد. سالى هفت صدهزار اشرفى درآمد مستغلاّت او بود كه از آن جمله چهل هزار را هزينه ضروريات خود مى نمود و بقيه را در وجوه برّ، احسان و انفاق مى كرد و در زمان نكبت خود تمامى املاك موروثى خود را، كه در كوفه و بغداد داشته و درآمد مجموع آنها بيشتر از 93000 اشرفى طلا بوده، با اجازه مقتدر عباسى (متوفّى در سال 320 هـ . ق) به حرم مكّه و مدينه و سرحدّات مسلمين وقف نمود و كتابى به همين موضوع تخصيص داد و ديوان البرّش ناميد و در مدت هفتاد سال خدمت خود كسى را نرنجانيد; در قتل احدى سعايت ننمود و به زوال نعمت كسى تن درنداد تا روزى با اوردوى بزرگى مى رفت; بعضى از اشخاص غريب و ناشناس پرسيدند: «اين كيست؟» زنى گفت: «بنده اى ازنظرافتاده است كه خدايش بدين مقام مبتلا ساخته». وزير به مجرّد شنيدن اين حرف، به منزل خود برگشته، از وزارت استعفا نمود و تا آخر عمر مجاورت مكّه را اختيار كرد. نسبت اين قضيه نيز به على بن عيسى اربلى همانا ناشى از اشتباه اسمى است و اين وزير در سال 334 هـ . ق وفات يافت.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص396 و 476; شيخ حر عاملى، امل الآمل، ص489، ] ج2، ص195، ش588 [; سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص421.
127 . اربلى، يونس بن محمد (... ـ 576هـ . ق)
بن متعة بن مالك، رضى اللقب، ابوالفضل الكنيه، اربلى الولاده، موصلى المسكن، از اجلاّى علماى شافعيه قرن ششم هجرت مى باشد كه در موصل از ابن خميس آتى الترجمه تفقّه كرد; سپس در بغداد به بعضى از اجلّه تلمّذ نمود; پس به موصل برگشته و بناى تدريس و فتوا را گذاشت و مرجع استفاده طلاّب علوم دينيه گرديد و شعر خوب هم مى گفته و در سال 576 هـ . ق درگذشت.
منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج2، ص607.

107 - جلد اول
128 . ارّجانى،1 ابوبكر احمد (... ـ 544هـ . ق)
بن محمد بن حسين، ملقّب به «ناصر» يا «ناصح الدين»، فقيهى است شاعر كه قاضى تستر2 و عسكر مكرم3 بوده و اشعار او آبدار و در غايت حسن و طراوت و دقّت و ملاحت مى باشد. گويند كه على الدوام روزى هشت بيت شعر مى گفته است و از اوست:
لو كنتُ اجهل ما علمتُ لسرّنى *** جهلى كما قد سائنى ما اعلم
كالصعو يرتع فى الرياض و انما *** حُبِس الهزارُ لانّه يترنّمُ
يعنى اگر دانسته هاى خود را ندانسته و جاهل مى بودم، آن جهل و نادانى مرا شاد و زنده دل مى كرد; چنانچه دانسته هايم مرا افسرده و پژمرده گردانيده است; مانند گنجشك كه بهواسطه نداشتن نغمه و ترانه، در باغ و چمن مثل زاغ و زغن آسوده خاطر و از حركات نامساعد جهان و جهانيان بى خبر و در كمال اطمينان مى باشد (و بلبل به سبب نغمه سرايى در قفس محبوس است).
نگارنده گويد: اين قضيه دردى است بى درمان و آتشى است سوزان كه در هر دوره و  هر زمان هريك از ارباب فضل و هنر به اندازه فضل خود بدان مبتلا و گرفتار بوده  و مى سوزد; در سفر و حضر، خلوت و جلوت، فقر و ثروت، خواب و بيدارى رفيق لاينفك است. آرى، «دشمن من عقل من و هوش من» و باباطاهر عريان در اين زمينه گويد:
خوشا آنون كه هِر از بِر ندانن *** نه حرفى وانويسند و نه خوانن
اين مطلب در حقيقت مرثيه بزرگى است به فضل و اهل فضل و اغلب اكابر با زبان هاى گوناگون درد دل خود را بروز داده اند و اشعار ابن سينا نيز، كه در اين باب سروده، در ضمن شرح حالش خواهد آمد. آن بهتر كه از اين مقوله بگذريم، والاّ اين رشته سر دراز دارد; نيز از اشعار ارجانى است:
شاور سواك اذا نابتك نائبة *** يوما و ان كنتَ من اهل المشوراتِ
فالعين تنظر منها مادنى و نأى *** و لا ترى نفَسها الاّ بمرآت
نيز از اوست:

1 و 2 و 3 . ارّجان (به تشديد ثانى) و تستر (بر وزن دختر) هر دو از بلاد خوزستان و عسكر مكرم نيز از همان بلاد است. (مؤلف)

108 - جلد اول
اَحبّ المرءَ ظاهره جميل *** لصاحبه و باطنه سليم
مودّته تدوم لكل هول *** و هل كل مودته تدوم
اين شعر آخرى داراى صنعت عكس از محسنات بديعيه بوده و از حرف آخر تا حرف اول نيز به همين طور خوانده مى شود; مثل اين شعر پارسى كه هر مصراع آن از حرف آخر تا حرف اول نيز به همان طور خوانده مى شود:
شو همره بلبل بلب هر مهوش *** شكر بترازوى وزارت بركش
آيه شريفه (كُلٌّ فِي فَلَك)(انبياء، 33) نيز اين طور بوده و اشباه و نظاير آن بسيار است. ارجانى در سال 544 هـ . ق در 84 سالگى در شهر تستر وفات و در همان بلده يا شهر عسكر مكرم مدفون است.
منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج1، ص50; سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج6، ص4545; سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص324.
اردبيلى، احمد بن محمد ---> مقدّس اردبيلى
اردبيلى، محمد بن عبدالغنى ---> جمال الدين، محمد بن عبدالغنى
129 . اردستانى، محمد بن ابراهيم (... ـ 415هـ . ق)
مكنّى به «ابوجعفر»، از فضلاى ادبا و به ناحيه اردستان از اسپهان منسوب و در ذى قعده سال 415 هـ . ق درگذشت.
منابع: ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج17، ص122.
130 . اردستانى، ملا محمدصادق (... ـ 1134هـ . ق)
بنابر آنچه از روضات و غيره نقل شده، از عرفا و مرتاضين اسپهان بوده و به امر مجلسى ثانى، از اسپهان تبعيد شد و در سال 1134 هـ . ق وفات يافت. قبرش در آخر پل خواجوى آن شهر مى باشد و به همين جهت، به «آخوند پلى» شهرت يافته است; پس كم كم عوامش تحريف داده و «آخوند پلوى» گفتند و براى اين اسم خاصيتى نيز قائل شده و گويند: هركه براى آن مرحوم فاتحه بخواند، پلو مى خورد. در اصلاحات اخير استخوان هاى او را به قبرستان تخت فولاد اسپهان نقل و در نزديكى قبر فاضل هندى دفنش كردند.

109 - جلد اول
131 و 132 . اردكانى، ميرزا محمدباقر (قرن 13هـ . ق)
بن ملا عليرضا اردكانى، از اجلاّى علماى قرن سيزدهم هجرت مى باشد كه با صاحب جواهر (متوفّى در سال 1266 هـ . ق) معاصر بوده و مؤلف شواهد كبرى و جامع الشّواهد معروف است كه بارها در ايران چاپ و محل استفاده ادبا و اهل فضل مى باشد.
پسرش، عالم جليل ميرزا محمدتقى اردكانى، از شاگردان صاحب جواهر بوده و رساله عمليّه اش چاپ و نزديك وفات حاج ملا على كنى (متوفّى در 1306 هـ . ق) وفات يافته و تاريخ وفات ميرزا محمدباقر به دست نيامد.
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج5، ص61.
اردكانى، ملا محمدتقى ---> اردكانى، شيخ محمدحسين
اردكانى، ميرزا محمدتقى ---> اردكانى، ميرزا محمدباقر
فرزند ميرزا محمدباقر است.
133 و 134 . اردكانى، شيخ محمدحسين (... ـ 1305هـ . ق)
بن محمداسماعيل، اردكانى حائرى، معروف به «فاضل اردكانى»، از اعاظم فقهاى عهد ناصرالدين شاه قاجار، مرجع تقليد شيعه، نام نامى او در اقطار عالم ساير، آوازه اش در همه بلاد شيعه داير و مرجع استفاده اجلاّ و اكابر بود. در سال 1302 يا 1305 هـ . ق در كربلاى معلّى وفات يافت و در مقبره استاد خود، صاحب ضوابط آتى الترجمه، در صحن صغير حسينى مدفون گرديد و در تاريخ وفاتش گفته اند:
و لما ذابَ قلبُ الوجد همّاً *** لموت ولىّ اميرالمؤمنينا
فقم فزعا و ارّخ بالبكاء *** حسين بالثرى امسى رهينا1
شيخ محمدحسين تعليقاتى بر رياض و معالم و شوارق و رساله اى در علم حروف و مصنّفات ديگرى در طهارت و صلوة و متاجر و غيرها دارد و از استاد و عمّ خود، ملا محمدتقى اردكانى، از شاگردان حجة الاسلام رشتى آتى الترجمه روايت كرده و بهواسطه او از حجة الاسلام مذكور نيز روايت مى كند.
ملا محمدتقى مذكور نيز از اكابر مجتهدين بوده و در سال 1257 هـ . ق به امر دولت با

1 . بالبكاء حسين بالثرى امسى رهينا = 1305 .

110 - جلد اول
كمال عزّت از يزد به تهران آمد و اقامت گزيد و مدرّسى مدرسه فخريّه بدو مفوض شد و در سال 1267 هـ . ق وفات يافت.
منابع: اعتمادالسلطنه، محمدحسن خان، مآثر و آثار; خوانسارى، محمدمهدى، احسن الوديعة، ج 1، ص99; قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج2، ص18.
135 . ارزنى، يحيى بن محمد (... ـ 415هـ . ق)
نحوى، مكنّى به «ابومحمد»، از ائمّه علوم عربيه و از شاگردان حسن بن عبداللّه سيرافى بود و در محرم سال 415 هـ . ق درگذشت. كتاب مختصرى در نحو نوشته كه بسيار مليح الخط و سريع الكتابه بود. هر روز وقت عصر به بازار كتاب فروشان رفته، كتاب فصيح ثعلب را به اجرت نيم دينار نوشته و هزينه ضروريّات خود مى نمود و چيزى ذخيره فردا نمى كرد.
منابع: خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، ج14، ص239; ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج20، ص34.
136 . ارزيزى، ابوالعباس (قرن 5هـ . ق)
از اكابر عرفاى اواخر قرن چهارم هجرت بود كه خواجه عبداللّه انصارى (متوفّى در سال 481 هـ . ق) زمان او را دريافته و شرح حال او را مى نويسد و سال وفاتش به دست نيامد.
منابع: عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامه دانشوران، ج2، ص398.
137 . ارسنجانى، ملا احمد (... ـ 1274هـ . ق)
از قصبه ارسنجان شيراز، جامع فضايل حميده و حاوى خصال پسنديده بود. پس از تحصيل علوم رسمى و عقلى و نقلى، ترك علايق دنيوى گفت و خلوت را بر جلوت گزيده و مرجع استفاضه اكثر ارباب حال و اصحاب كمال گرديد و مدت ها در شيراز اقامت كرده و به ذكر حق آرميد. يك مثنوى شوريّهنام دارد و در سال 1274 هـ . ق در شيراز وفات يافت و در دارالسّلام آن شهر مدفون شد.
منابع: فرصت شيرازى، محمدنصير، آثار عجم، ص248.

111 - جلد اول
138 . ارسنجانى، ملا على عسكر (... ـ 1302هـ . ق)
از قصبه ارسنجان شيراز و از مشاهير سالكين و مجاهدين بود. دست ارادت به ملا احمد ارسنجانى فوق داد و خط نسخ او ناسخ خطوط پيشينيان شد و در سال 1302 هـ . ق در همان قصبه درگذشت.
منابع: فرصت شيرازى، محمدنصير، آثار عجم، ص248.
ارسنجانى، ملا محمدشفيع ---> آثار
139 . ارغون، عبداللّه (... ـ 744هـ . ق)
از مشاهير خوش نويسان بود و 29 فقره قرآن مجيد نوشته و در سال 744 هـ . ق درگذشته است.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج4، ص3098.
140 . ارغيانى،1 ابوالفتح سهل (... ـ 499هـ . ق)
بن احمد بن على ارغيانى، فقيه شافعى، عالم زاهد جليل القدر. مدتى قضاوت ناحيه ارغيان نمود و عاقبت حسب الارشاد شيخ عارف حسن سمنانى، كه پير وقت خويش بوده، مناظره و مباحثه را ترك گفت و خود را از امر قضاوت منعزل ساخته و انزوا اختيار كرد. از مال خود سراى محقّرى براى صوفيه بنا نهاد و خود در آنجا به تصنيف و عبادت پرداخت تا در اول محرم سال 499 هـ . ق درگذشت.
منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج1، ص236; عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامه دانشوران، ج2، ص224.
ارقط، بكر ---> ارقط، هارون
141 و 142 . ارقط، محمد (... ـ 148هـ . ق)
بن عبداللّه بن على بن حسين بن على بن ابى طالب(عليهم السلام)، از اصحاب حضرت صادق(عليه السلام)بوده و از آن حضرت روايت نموده و در سال 148 هـ . ق در 58 سالگى وفات يافت. زنش امّ سلمه دخترِ عمّ بزرگوارش، حضرت باقر(عليه السلام)، بوده است. حضرت صادق(عليه السلام) به

1 . ارغيان : (به فتح اول و كسر ثالث) يكى از نواحى نيشابور است كه مشتمل بر 71 قريه مى باشد.

112 - جلد اول
همين امّ سلمه تعليم فرمود كه به جهت شفاى پسرش، اسماعيل، در پشت بام زير آسمان دو ركعت نماز گزارد و اين دعا را بخواند: «اَللّهُمَّ إِنَّكَ وَهَبْتَهُ لى وَ لَمْ يَكُ شَيْئاً اَللّهُمَّ وَ إِنّى اِسْتَوْهَبْتُكَهُ مُبْتَدِئاً فَاَعِرْنيهِ».
عبداللّه بن على، پدر ارقط، برادر پدرى و مادرى حضرت باقر(عليه السلام)، از كثرت جمال، لقب «باهر» داشت و متصدّى صدقات حضرت رسالت(صلى الله عليه وآله) و حضرت اميرالمؤمنين(عليه السلام)بود. بسيار فقيه و فاضل و احاديث زياد بهواسطه پدران خود از حضرت رسالت(صلى الله عليه وآله) روايت كرده و جمعى كثير هم از وى روايت مى نمايند و در عهد حضرت صادق(عليه السلام) در 57 سالگى وفات يافت و آن حضرت ديون او را ادا فرمود و زمان وفاتش مضبوط نيست.
منابع: كتب رجاليه.
* ارقط، هارون
به فرموده بروجردى، ارقط در اصطلاح رجال، لقب هارون بن حكيم يا بكر مى باشد كه هر دو مجهول الحال هستند.
143 . اركان
در اصطلاح رجالى، موافق آنچه از شيخ طوسى (متوفّى در سال 460 هـ . ق) نقل شده، اركان اصحاب حضرت رسالت(صلى الله عليه وآله)چهار تن بوده اند: سلمان، ابوذر جندب بن جناده، مقداد بن اسود و عمار بن ياسر. در شرح حال حذيفة بن يمان گويد: بعضى او را از اركان اربعه شمرده اند.
در تنقيح المقال گويد: اركان بودن ايشان در خبرى به نظر نيامده و شايد اصطلاح محدّثين است، زيرا كه ايشان در فضيلت و تمسّك به اهل بيت عصمت(عليهم السلام) و مواسات ظاهرى و باطنى خانواده رسالت(عليهم السلام)، برترى بر ديگر صحابه داشتند و از اخبار وارده در حق ايشان استكشاف مى شود كه در مراتب شأن نيز نسبت به يكديگر مختلف بوده و در فضل به يك درجه نبوده اند و كلمه «ركن» پيش از زمان شيخ نيز در حق بعضى از ايشان مصطلح بوده است.
از كلمات فضل بن شاذان استظهار مى شود كه «ركن» گفتن ايشان به جهت آن است كه در مسئله خلافت و تمسّك به ولايت حضرت اميرالمؤمنين(عليه السلام) در ظاهر و باطن اصلا

113 - جلد اول
تقيّه نكرده و صريحاً اظهار مخالفت با ديگران نموده اند و اخبار در شماره اشخاص همچنانى مختلف است، ولى سلمان و ابوذر و مقداد مورد اتفاق تمامى اخبار مى باشد و از فهرست شيخ طوسى و خلاصه علاّمه نقل شده كه حسن بن محبوب را نيز در زمان خودش از اركان اربعه مى شمرده اند.
منابع: كتب رجاليه.
144 . اركان اربعه
در اصطلاح رجالى، سلمان و ابوذر و مقداد و عمّار مى باشد و شرح حال ايشان در رجال است.
145 . ارموى، محمود بن ابى بكر بن احمد (... ـ 682هـ . ق)
مكنّى به «ابوالثناء» و ملقب به «سراج الدين»، از فحول علماى معقول مى باشد و مصنّفات جيّده نافعه دارد:
1 . البيان; 2 . التّحصيل مختصر محصول (در اصول فقه); 3 . شرح وجيز (در فقه); 4 . اللّباب; 5 . مختصر الاربعين (در اصول دين); 6 . مطالع الانوار (در منطق و كلام).
اشهر از همه، اين كتاب آخرى اوست كه در رشته خود بى نظير و محل توجه ارباب فن و مورد مدارسه و مباحثه اعيان فضلا مى باشد. شرح هاى بسيارى بر آن نوشته اند و مشهورترين آنها شرح قطب الدين رازى است كه به شرح مطالع معروف است و بارها چاپ شده و از كتاب هاى معمولى تدريس مى باشد.
ارموى منسوب به شهر ارميّه از آذربايجان است كه اين نام در زمان ما به «رضاييه» تبديل يافته است و وفات صاحب ترجمه در سال 682هـ . ق واقع گرديده است.
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، ] ج6، ص406 [; سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص427.
146 . ازدى
(به فتح اول) منسوب به ازد بن غوث است كه پدر يكى از قبايل يمن مى باشد و خود آن قبيله نيز به نام او شهرت دارد و تمامى فرقه انصار از اين قبيله بوده اند و بالجمله، ازدى در اصطلاح علماى رجال، به فرموده بحار، زياد بن محمد بوده و گاهى بكر بن

114 - جلد اول
محمد را نيز گويند و به فرموده وافى، تنها بكر بن محمد بوده و شرح حال ايشان در كتب رجاليه است.
147 . ازرقى هروى، حكيم زين الدين ابوبكر (... ـ 526هـ . ق)
از اكابر شعراى روزگار و افاضل سخنوران اوايل دولت سلاجقه بود. به شيخ عبداللّه انصارى هروى ارادت مىورزيد و در تصفيه باطن همّت مى گماشت تا آنكه به مراتب بس بلند ارتقا يافته و جامع حالات و حاوى كمالات شد و به منادمت سلطان طغان شاه بن مؤيد منتخب و مورد عنايت بى نهايت گرديد. اين حكيم دانشمند به جهت مداواى ضعف قوه باه سلطان، صور الفيّه و شلفيّه را اختراع نموده و بدان وسيله رفع مرض گرديد. در فن شعر هم در پايه بلند بوده و به منصب ملك الشعرايى سلطان مفتخر شد. با حقيقى، نسيمى، احمد بديهى و شجاع نسوى معاصر و كتاب سندباد از منظومات اوست. وفاتش در سال 526 هـ . ق واقع و از اشعار او مى باشد كه در مدح باغى گفته است:
گويى كه بوستان بهشت است بر زمين *** رضوان به ماه و مشترى آگنده بوستان
مرجان عودسوز در او شاخ نسترن *** ميناى مشك ساى در او برگ ضيمران
نيز از اوست:
يك نيمه عمر خويش به بيهودگى به باد *** داديم و ساعتى نشديم از زمانه شاد
يا روزگار، كينه كش از مرد دانش است *** يا قسم من ز دانش من كمتر اوفتاد
اين طرفه تر كه من قدرى وام كرده ام *** از مردكى بخيل سبكسار بدنژاد
زآن پيشتر كه چشم بمالم ز خواب خوش *** در خانه گيردم به تقاضاى بامداد
چون كوه بيستون بنشيند به پيش من *** بر جاى خواب تكيه زند همچو كيقباد
ناشسته روى تيره نشينم به پيش او *** پرخشم از او چو كودك بدفهم از اوستاد
گويد هرآنچه خواهد و من در سزاى او *** دارم بسى جواب و نيارم جواب داد
هرچند مبغض است و بخيل است و ناكس است *** حق است و داد از اوست گريزان نى ام ز داد
منابع: هدايت، رضاقلى خان، مجمع الفصحاء، ج1، ص139.
148 ـ 150 . ازرى، شيخ كاظم (... ـ 1211هـ . ق)
بن حاج محمد بن حاج مراد بن حاج مهدى (يا بالعكس حاج مهدى بن حاج مراد)،

115 - جلد اول
تميمى بغدادى، معروف به «ازرى»، شاعرى است از عرب كه اديب اريب، فاضل كامل، منشى بليغ، مدّاح اهل بيت طهارت(عليهم السلام) و صاحب قصيده هائيّه معروف مى باشد. صاحب جواهر اجر و ثواب اخروى آن قصيده را بر اجر جواهر الكلام، كه نظير آن در فقه جعفرى تا حال تأليف نشده، ترجيح داده و تمنّى مى كرده است كه آن قصيده در نامه اعمال او و كتاب جواهر الكلام او هم در نامه اعمال ازرى بودى. ازرى علاوه بر قصيده هائيّه مزبور، كه قصيده ازريّه هم گويند، ديوان مطبوعى نيز دارد كه در سال 1320 هـ . ق در بمبئى چاپ شده است. يكى از قصايد او نيز، كه در مدح حضرت رسالت(صلى الله عليه وآله)مى باشد، با تخميسات شيخ جابر بن عبدالحسين كاظمى در سال 1300 هـ . ق به نام قرآن الشّعر الاكبر و فرقان الفصل الازهر در بمبئى چاپ شده و همين قصيده داراى بيشتر از هزار بيت بوده است. خود ازرى در طومارى نوشته و دفنش كرده بوده و بعد از وفات او بيرونش آوردند كه قسمتى از آن ضايع شده بود و به همان طور به دست سيد صدرالدين عاملى افتاده و همان مقدارى را كه به قرار مذكور با تخميسات جابر چاپ شده و در حدود پانصد بيت و اندى است، اصلاح نمود.
ازرى در غرّه جمادى الاولى از سال 1211 هـ . ق در حدود هشتاد سالگى در كاظمين وفات يافت و در سردابى كه معروف به «قبر سيد مرتضى» است، مدفون شد و چون اهميت قصيده هائيّه ازرى گوشزد گرديد، چندى از ابيات آن را ثبت اوراق مى نمايد. در قصه عمرو بن عبدود گويد:
و الى الحشر رنّة السيفِ منه *** ملأَ الخافقين رجعُ صداها
يوم غصت بجيش عمرو بن وَدّ *** لهوات الفلا و ضاق فضاها
تا آنجا كه گويد:
فابتدى المصطفى يحدث عما *** يوجر الصابرون فى اخراها
قائلا ان للجليل جنانا *** ليس غير المجاهدين يراها
من لعمرو و قد ضمنتُ على اللّـ *** ـه له من جنانه اعلاها
فالتووا عن جوابه كسوام *** لا تراها مجيبة من دعاها
فاذا هم بفارس قرشى *** ترجف الارضُ خيفة أن يطاها
قائلا ما له سواى كفيل *** هذه ذمّةُ علي وفاها
فانتضى مشرفيّه فتلقى *** ساقَ عمرو بضربة فبراها

116 - جلد اول
يا لها ضربةً حوتْ مكرُمات *** لم يَزن ثقلَ اجرها ثقلاها
هذه من علاه احدى المعالى *** و على هذه فقسْ ما سواها
بعد از آن شروع به غزوه احد كرده و جمله ابيات اين قصيده در يك فقره نسخه خطى، كه در نزد اين نگارنده موجود است، 582 بيت است.
حاج محمد، پدر شيخ كاظم ازرى، از متنفّذين و صاحبان ثروت بود و در سال 1149هـ . ق املاك بسيارى، از قبيل باغ و دكان و كاروان سرا و غيره وقف اولاد خود نمود و به نام شيخ كاظم و شيخ يوسف و شيخ محمدعلى و شيخ محمدرضا چهار پسر داشته است كه دو تن آخرى بلاعقب بودند و شيخ كاظم هم تنها يك دختر داشته و شيخ يوسف نيز به نام شيخ راضى و شيخ مسعود دو پسر داشته است. آل ازرى، كه در نواحى حلّه و بغداد بوده و اوقاف جدّ مادرى خودشان، حاج محمد مذكور را متصدى هستند، از بطن دو دختر همين شيخ مسعود مى باشند.
شيخ محمدرضاى مذكور نيز ديوانى در مراثى و مدايح حضرات معصومين(عليهم السلام) داشته و در سال 1230 هـ . ق در حدود هشتاد سالگى درگذشت.
منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص97; سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص1540; آنچه آقا شيخ محمد سماوى آتى الترجمه در جواب استفسار اين نگارنده نوشته است.
151 . ازهرى، ابوالفضل خالد (... ـ 905هـ . ق)
بن عبداللّه بن ابى بكر، شافعى ازهرى، كه نسبش به ابومنصور ازهرى ذيل الترجمه مى پيوندد، از اكابر متأخرين ادبا و به نوشته بعضى از افاضل، در طبقه جلال الدين سيوطى و عبدالرحمان جامى بوده است، بلكه در پاره اى جهات و مزايا بديشان برترى داشته و تأليفات بسيارى دارد كه همه آنها نافع و متقن مى باشند:
1 . الغاز نحويّه; 2 . التّصريح بمضمون التّوضيح (كه شرح كتاب توضيحنام ابن هشام است و اين كتاب توضيح هم در شرح الفيّه ابن مالك مى باشد. كتاب تصريح بارها چاپ شده و از تأليفات آن در روز عرفه از سال 896هـ . ق فارغ شده است); 3 . تمرين الطّلاّب فى صناعة الاعراب (كه علاوه بر تركيب نحوى الفيّه ابن مالك، داراى فوايد بسيار ديگرى هم بوده و در سال 886هـ . ق از تأليف آن فراغت يافته است); 4 . شرح اجروميّه; 5 . شرح قصيده برده; 6 . شرح مقدمه جزريّه; 7 . المقدّمة الازهريّه;

117 - جلد اول
8 . موصل الطّلاّب الى قواعد الاعراب.
بارى، خالد در سال 905هـ . ق وفات يافت.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص270; سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص811.
152 . ازهرى، ابومنصور محمد (... ـ 370هـ . ق)
بن احمد بن ازهر بن طلحة بن نوح بن ازهر، فقيه محدّث، اديب نحوى لغوى، شافعى كه فضل و درايت وى مسلّم و از شاگردان نفطويه و ابن دريد و ابن السّراج و ربيع بن سليمان بود و با زجاج و ابن الانبارى نيز ملاقات كرده و به يك واسطه از ابوالعباس ثعلب روايت مى كند، بلكه از شاگردان وى هم بود و در فنون علم حديث نيز مهارتى بسزا داشت و تأليفات او بدين شرح است:
1 . الادوات; 2 . تفسير اصلاح المنطق; 3 . تفسير الفاظ مختصر مزنى; 4 . تفسير السّبع الطّوال; 5 . التّقريب فى التّفسير; 6 . تهذيب الّلغة (كه به ترتيب كتاب العين خليل بن احمد عروضى، كه به عنوان ابوعبدالرحمان و خليل بن احمد خواهد آمد، نوشته است); 7 . شرح الاسماء الحسنى (كه مشهورترين تأليفات اوست); 8 . شرح شعر ابى تمام; 9 . شرح غرائب الفاظ مستعمل فقها; 10 . علل القرائات; 11 . معانى شواهد غريب الحديث; 12 . معرفة الصّبح.
پوشيده نماند كه ازهرى مدتى در بلاد عرب به جهت تحصيل لغات متفرقه سياحت ها كرد و در آن اثنا به قومى از باديه نشينان، كه از قرامطه بودند و به جهت تعيين مواضع بارانى كه در تابستان به درد بخورد، مى گشتند، مصادف شد و در دست ايشان اسير گرديد. ديرگاهى در ميان آنان زيست; از كلمات و مخاطبات ايشان كه اصلا مخلوط به لغات بيگانه نبوده، الفاظ و كلمات بسيارى جمع كرد و به كتاب تهذيب مذكور خودش افزود، زيرا اين قوم به زبان طبيعى بدوى حرف مى زدند; خطا و غلطى را در گفتارشان راه نبود و در واقع بهواسطه آن اسارت، ديگر بهتر موفق به مرام خود گرديد. آرى، «عدو شود سبب خير اگر خدا خواهد». يك نسخه از همين كتاب تهذيب اللّغة به رقم 4271 در جامع اياصوفياى استانبول و چند نسخه ديگرى نيز به رقم 1526 و 1539 در دفتر كوپريلى استانبول موجود است. وفات ازهرى در سال 370هـ . ق در 88 سالگى واقع گرديد.

118 - جلد اول
منابع: حاجى خليفه، مصطفى، كشف الظنون، ] ج6، ص49 [; خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص714; ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج2، ص78; جرجى زيدان، تاريخ آداب اللّغة العربيّة، ج2، ص308; قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص79; ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج17، ص164; الندوى، محمدهاشم، تذكرة النوادر، ص111.
استاد1
استاد، ابن العميد ابوالفضل محمد ---> ابن العميد، محمد
استاد، ابواسحاق نيشابورى ابراهيم ---> اسفرايينى، ابراهيم بن محمد بن ابراهيم
153 . استاد اديب، عبداللّه بن محمد بن يعقوب (... ـ 340هـ . ق)
از اجلاّى فقهاى حنفيّه است و كتاب كشف الاسرار (در مناقب ابوحنيفه) از او مى باشد و تأليفات ديگرى هم داشته و در سال 340 هـ . ق (951م) درگذشت.
منابع: رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج4، ص211.
استاد اسفرايينى، ابراهيم بن محمد ---> اسفرايينى، ابراهيم بن محمد بن ابراهيم
استاد اكبر، مولا محمدباقر ---> آقا
چنانچه مصطلح اواخر بوده.
استادالبشر ---> غياث الدين، منصور بن صدر الحكماء
استادالشعراء، محمد ---> قوامى مطرزى
استادالشعراء، محمود ---> نظام الدين گنجوى، محمود
استادالطريقة ---> جنيد بغدادى

1 . استاد : به نوشته قطر المحيط، (به ضم اول و كسر آن و با دال و ذال) كه چهار وجه مى باشد، معرب فارسى الاصل به معنى عالم، معلم، آموزگار، مدير، مردم باسواد و رئيس صنعت و حرفت مى باشد و در اصطلاح علما و ادبا بعضى از معانى مذكوره و يا همه آنها به بعضى از اكابر و اجله اختصاص يافته است و ما هم چند تن از ايشان را، كه زبانزد عموم بوده و در السنه داير است، ثبت اوراق مى نماييم. (مؤلف)

119 - جلد اول
در اصطلاح عرفا جنيد بغدادى است.
استاد طغرايى، حسين بن على ---> طغرايى، حسين بن على
استاد غسانى، سعد بن محمد ---> غسانى، سعد
استادالفلاسفه، محمد بن طرخان ---> فارابى، محمد بن طرخان
استرآباد1
استرآبادى، محمد بن حسن ---> رضى استرآبادى، محمد بن حسن
استرآبادى، محمد بن على ---> صاحب الرّجال
154 . استرآبادى، مولا محمدامين (... ـ 1036هـ . ق)
اخبارى، نزيل مكّه، عالم عامل، محقق فاضل، متكلّم فقيه، محدّث جليل و تأليفات او بدين شرح است:
1 . شرح استبصار; 2 . شرح تهذيب (كه هر دو ناتمام است); 3 . الفوائد المدنيّة (كه در ردّ اصوليّين و تشييد مبانى مسلك اخبارى است).
در روضات الجنّات گويد: مولا محمدامين، نخست داخل در دايره اجتهاد و سالك مسلك اساتيد امجاد خود بود و از صاحب معالم اجازه داشت و اجازه ايشان حاكى از غايت فضيلت وى مى باشد، ولى اخيراً از مسلك اسلاف خود دست كشيد و ايشان را عاقّ شد و در تخريب روش مجتهدين و تشييد مبانى اخباريّين فروگذارى ننمود و پس از اين جمله، بعض كلماتى به كاربرده كه دور از شيوه ادب است. بارى، محمدامين از صاحب مدارك و صاحب معالم و ميرزا محمد استرآبادى صاحب رجال روايت كرده و در سال 1033 يا 1036 هـ . ق در مكّه معظمه وفات يافت.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص33; شيخ حر عاملى، امل الآمل، ص494، ] ج2،

1 . استرآباد : شهرى است در جنوب شرقى بحر خزر به مشرق بندر گز كه شامل دو ناحيه مهم مى باشد; يكى در شمال موسوم به «دهستان» و ديگرى در جنوب موسوم به «وركان» و بعضى از اكابر منسوب به آن بلده را مى نگارد. (مؤلف)

120 - جلد اول
ص246، ش725 [; نورى، حسين بن محمدتقى، مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ص411.
* استونه
در اصطلاح رجالى، به فرموده بروجردى، احمد بن محمد دينورى است. حرف سوم آن تاى قرشت مضموم بوده و يا آن نيز مثل مابعد واو، حرف نون است.
اسدآبادى، سيد جمال الدين ---> افغانى
* اسدى، احمد بن جعفر
به فرموده بروجردى، مصطلح رجال است و گاهى به عبداللّه بن محمد و يحيى بن قاسم نيز اطلاق نمايند و نسبت آن به اسد قريش يا ربيعه يا ابن شريك از بطون قبيله ازد مى باشد و يا اينكه منسوب به اسدى ديگر است. به فرموده بحار، مراد از اسدى تنها، احمد بن جعفر بوده و در اول سند صدوق، محمد بن على بن اسد و به هرحال، شرح حال ايشان در كتب رجاليّه است.
155 . اسدى، ايمن بن خريم (قرن 1هـ . ق)
از قبيله بنى اسد، از مشهورترين شعرايى است از انصار علويّين كه در محبت حضرت اميرالمؤمنين(عليه السلام) و طريقت تشيّع بسيار ثابت بوده و بنى هاشم را مدح هايى خوب گفته و از آن جمله است:
نهاركم مكابدة و صوم *** و ليلتكم صلاة و اقتراء
أ اجمعكم و اقواما سواء *** و بينكم و بينهم الهواء
و هم ارض لارجلكم و انتم *** لأرؤسهم و اعينهم سماء
يعنى اى بنى هاشم! روزهاى شما روزه و تحمّل زحمات دينيّه و مشقّت هاى وارده از اعداى دين و شب هاى شما نماز و قرائت قرآن است; پس در اين حال آيا چطور شما و اقوام ديگرى را برابر انگاشته و يك جا جمع مى كنم و حال آنكه مابين شما و ايشان به اندازه طبقه هوا، كه ميان زمين و آسمان است، فاصله بوده و ايشان زمين هستند براى پاى هاى شما و شما هم آسمان هستيد بر سرها و چشم هاى ايشان.
اسدى با اين همه حبّ مفرطى كه نسبت به بنى هاشم داشته، از راه اضطرار با بنى اميه به طور مسالمت گذرانده و عبدالملك اموى (65-86هـ . ق) را مدح كرده است و سال

121 - جلد اول
وفاتش مضبوط نيست، لكن از رجال اواخر قرن اول هجرت است.
منابع: جرجى زيدان، تاريخ آداب اللّغة العربيّة، ج1، ص281.
اسدى طوسى ---> اسدى، على بن احمد
156 . اسدى، على بن احمد (... ـ 465هـ . ق)
طوسى، مكنّى به «ابونصر» يا «ابومنصور»، نسب او به پادشاهان عجم موصول است. از فحول شعراى خراسان و اكابر بلغاى آن سامان و در عصر خود مقتداى پارسى گويان بود. در عهد غزنويان و آل بويه ظهور نمود و به جانب عراق و آذربايجان سفر كرد و در عراق آل زيار و آل بويه را مدح گفت; پس در آذربايجان به ملازمت شاه ابودلف، حكمران ارّان، رسيد و گرشاسب نامه را، كه گروهى بر شاهنامه فردوسى ترجيحش مى دهند، به نام وى منظوم داشت كه از مهم ترين آثار اين حكيم مى باشد. اسدى با حكيم قطران تبريزى معاصر بود و استاد بودن او نسبت به فردوسى (متوفّى در سال 411 يا 416 هـ . ق) خطاست; چنانچه نخستين فرهنگ نگار بودن وى، كه عقيده بعضى مى باشد، اشتباه است، زيرا كه بنابر نقل معتمد، اسدى در ديباچه كتاب خويش گويد كه كتاب لغت قطران شاعر، پيش از او تأليف شده است.
بارى، اسدى در سال 465 هـ . ق وفات يافته و از لطايف اشعار او قصايدى است كه در صنعت مناظره گفته و داراى مضامين متين و علمى و حكيمانه مى باشند; چنانچه در مناظره زمين و آسمان گويد:
خطاب آسمان به زمين:
گفت آنگه آسمان به زمين كز تو من بهم *** هم فضل از تو بيش و فراوان، به صد گوا
از حركت عظيم، زمان را منم اصول *** وز حكمت خداى، جهان را منم بنا
كرسى و عرش و لوح و قلم جمله در من است *** هم خلد عدل ايزد و هم سدر منتها
از من نزول كرد به امر خداى فرد *** فرقان احمد نبى و تيغ مرتضى
جبريل با براق ز من آمدند زير *** سوى من آمده است به معراج مصطفى
پاسخ زمين:
گفتنش زمين كه اين صلف و عجب و كبر چند؟ *** خاموش باش و بس كن از اين بيهده هذا
من خود بِهَم ز تو كه نه بر توست بر من است *** هم جنّ و انس و حيوان، هم نبت و هم نما

122 - جلد اول
هم عين آب حيوان، هم بحرهاى در *** هم جمع كان گوهر و هم گونه گون غذا
هم شهرهاى شاهان، هم قصر مهتران *** هم مشهد بزرگان، هم جاى اوليا
تو چون جحيمى از شرر و دود و نار، پر *** من همچو جنّتم ز همه نعمتى ملا
تا آخر قصيده كه حاوى 54 بيت است. در مناظره قوس و رمح، گبر و مسلم، روز و شب و مانند آنها نيز اشعار نغز و لطيفى دارد.
منابع: هدايت، رضاقلى خان، مجمع الفصحاء، ج 1، ص107; شوشترى، نوراللّه، مجالس المؤمنين، ص241.
157 . اسدى، كميت بن زيد بن خنيس (... ـ 126هـ . ق)
اسدى كوفى اشعرى، شاعر امامى مشهور، مكنّى به «ابوالمستهل»، از اعاظم شعرا و افاخم بلغا، به انساب و وقايع و لغات عرب دانا، از انصار بنى هاشم و مدّاح اهل بيت طهارت و ائمّه هدى(عليهم السلام) و از اصحاب حضرت باقر و حضرت صادق(عليهما السلام)بوده و ممدوح علماى رجال مى باشد. در رجال كشى اخبار بسيارى در مدح وى وارد است و در بعضى از آنها، مؤيّد به روح القدس بودن او مصرّح گرديده و موافق برخى از آنها، از طرف ائمّه هدى(عليهم السلام) به دعاى خيرش ياد كرده اند و نيز وارد است كه مدايح او فقط به قصد قربت بود; صله و انعامى را كه به وى عنايت مى شد، قبول نمى كرد و محض من باب تبرّك، يكى از لباس هاى ايشان را درخواست نموده است. قصايدى كه درباره ائمّه اطهار(عليهم السلام)و بنى هاشم گفته، به هاشميات معروف و در سال 1904م در مصر و ليدن چاپ شده و طريحى گويد از اشعار اوست كه در حضور حضرت باقر(عليه السلام) خوانده است:
إنّ المصرين على ذنبيهما *** والمخفيا الفتنةَ فى قلبيهما
والخالعا العقدة عن عنقيهما *** والحاملا الوزرَ على ظهريهما
كالجبت والطاغوت فى مثليهما *** فلعنة اللّه على روحيهما
پس آن حضرت تبسّم كردند. تمامى اشعار كميت از پنج هزار بيت متجاوز است. علاوه بر مراتب فضلى مذكوره، در سخاوت، ديانت، سوارگى، تيراندازى، شهامت، حسن خط، كتابت، علم مناظره و جدل، بى بدل و حافظ قرآن و فقيه شيعه و خطيب بنى اسد بود. نخستين كسى است كه در مذهب تشيّع مناظره كرده است و در سال 126هـ . ق در 66 سالگى يا شصت تمام وفات يافت.

123 - جلد اول
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص535; كتب رجاليه.
اسرائيلى، هبة اللّه بن زيد بن حسن ---> ابن جميع
158 . اسرار تبريزى، على شاه (1265 ـ 1315هـ . ق)
متخلّص به «اسرار»، از دراويش نعمت اللّهى است. در سال 1265 هـ . ق متولد و دو كتاب حديقة الشّعراء و لهجة الشّعراء (در اخبار نوحه خوانان و سخنوران بذله سراى قرن سيزدهم هجرت آذربايجان) تأليف داده و يك ديوان مشتمل بر 25000 بيت نيز دارد و از اوست:
مكش تو خط خطا بر وجود ناقص ما *** كه ما به دفتر عشق تو فرد منتخبيم
مكن تغافل از اسرار بيش از اين ترسم *** گمان برند خلايق كه رانده غضبيم
سال وفاتش به دست نيامد.
منابع: اطلاعات خارجى.
اسرار سبزوارى، حاج ملا هادى ---> سبزوارى، حاج ملا هادى بن حاج مهدى
اسرارى، محمد بن يحيى ---> فنايى، محمد بن يحيى
اسرارى، يحيى ---> سيبك نيشابورى
اسطرلابى، هبة اللّه بن حسين ---> بديع اسطرلابى
اسعدالحق ---> نصيبى، اسعدالحق
اسفرايينى1
159 . اسفرايينى، ابراهيم بن محمد بن ابراهيم (... ـ 418هـ . ق)
بن مهران يا مهروان، نيشابورى، فقيه شافعى، متكلّم اصولى، مكنّى به «ابواسحاق»،

1 . اسفرايينى : منسوب به اسفرايين است و آن (به كسر اول و ششم و فتح سوم) و يا موافق نوشته مراصد، (به فتح اول) شهرى است كوچك و مستحكم از نواحى نيشابور از بلاد خراسان در وسط راه جرجان و نام قديمى آن «مهرجان» بوده است و در مراصد گويد: اكنون مهرجان از دهات آن است و به هرحال، چندى از منسوبين آن بلده را مى نگارد. (مؤلف)

124 - جلد اول
ملقّب به «ركن الدين» و معروف به «استاد»، از اكابر علماى شافعى بود. تبحّر وى در كلام و اصول، مشهور و مراتب علميّه اش مسلّم اهل عراق و خراسان مى باشد. اكثر علماى عصر خود و مشايخ نيشابور از شاگردان وى بوده و كلام و اصول را از وى فراگرفته اند و لفظ «استاد» در طى عبارات كتب كلاميّه عبارت از اوست. پوشيده نماند كه همين اسفرايينى و ابن فورك و ابن الباقلانى هر سه از اصحاب ابوالحسن اشعرى و معاصر صاحب بن عبّاد بوده اند. هر وقتى كه صحبتى از ايشان درميان آمدى، صاحب مى گفته است كه اسفرايينى آتشى است سوزنده; ابن فورك شمشيرى است برنده; ابن الباقلانى دريايى است غرق كننده.
بارى، كتاب جامع الحلى فى اصول الدّين والردّ على الملحدين و كتاب نور العين فى مشهد الحسين از تأليفات اسفرايينى مى باشد. در روز عاشوراى سال 417 يا 418 هـ . ق در نيشابور وفات يافت و جنازه اش را به اسفرايين نقل دادند.
منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج1، ص3; خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص46; عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامه دانشوران، ج1، ص382; قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص98; سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص435; رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج1، ص43; سبكى، تاج الدين، طبقات الشافعية الكبرى، ج3، ص111.
اسفرايينى، ابراهيم بن محمد بن عربشاه ---> عصام الدين، ابراهيم
160 . اسفرايينى، احمد (344 - 406هـ . ق)
بن ابى طاهر محمد بن احمد، فقيه شافعى بغدادى، مكنّى به «ابواسحاق» و «ابوحامد»، از اعاظم فقهاى شافعيّه مى باشد كه وحيد عصر خود بود و رياست ملت در بغداد بدو منتهى مى شد. در نزد عوام و خواص و ملوك و اكابر، محترم و در تدريس و فقاهت يگانه اعاظم و مشارٌبالبنان افاضل عصر گرديد و زياده بر سيصد تن از فقها، بلكه به نوشته بعضى، هفت صد تن متفقّه در مجلس درس او حاضر مى شدند كه خطيب بغدادى نيز از آن جمله بوده است. گروهى از اكابر بر امام شافعى ترجيحش مى دهند و ثعالبى در يتيمة الدّهر خود از رجال دنيايش شمارد; چنانچه نقل شده، ابن اثير مبارك در كتاب جامع الأصول گويد: مروّج علم فقه و مجدّد فن فروع در سر قرن چهارم، از اماميه علم الهدى، از حنفيه ابوبكر محمد بن موسى خوارزمى، از مالكيه ابومحمد

125 - جلد اول
عبدالوهاب بن نصر، از حنابله ابوعبداللّه حسين بن على بن حامد و از شافعيه ابوحامد احمد بن ابى طاهر اسفرايينى صاحب ترجمه است.
ولادتش در سال 344 هـ . ق و وفاتش در شب شنبه نوزدهم شوال 406 هـ . ق در بغداد واقع و در خانه اش مدفون و روز وفاتش روز گريه و اندوه عموم اهالى گرديد. در 410 يا 416 هـ . ق جسدش را بيرون آوردند و در باب الحرب به خاكش سپردند و ابوعبداللّه مهتدى، خطيب جامع منصور، بر جنازه اش نماز خواند. گويند كه اسفرايينى همه وقت اشتغال دينى داشتى و آنى فارغ نبودى; حتى در وقت قلم تراشيدن و راه رفتن نيز قرآن خواندى و يا تسبيح گفتى و نيز گويند روزى فقيهى در مجلس مناظره به طريق ناشايست با وى رفتار كرد و در همان شب براى عذرخواهى آن حركت بى ادبانه خود پيش او رفت; پس اسفرايينى اين شعر را خواند:
جفاء جرى جهراً لدى الناس و انبسط *** و عذرا اتى سرّاً فاكد ما فرّط
و من ظن ان يمحو جلىَّ جفائه *** خفىُّ اعتذار، فهو فى اعظم الغلط
منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج1، ص19; عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامه دانشوران، ج1، ص284; خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص47; قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب،ص98; رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج1، ص54; خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، ج4، ص368، ] ج5، ص132-134، ش2554 [; سبكى، تاج الدين، طبقات الشافعية الكبرى، ج3، ص24.
161 . اسفرايينى، محمد بن محمد بن احمد (... ـ 684هـ . ق)
نحوى، ملقّب به «تاج الدين» مى باشد. كتاب الضّوء على المصباح، كه شرح كتاب مصباحنام مطرزى بوده و در هند چاپ شده، از اوست و در سال 684 هـ . ق درگذشت.
منابع: سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص236.
اسفرنگى، سيف الدين اعرج ---> سيف اسفرنگى
اسكاف1
162 . اسكاف، ابوبكر (قرن 3هـ . ق)
از عرفاى قرن سوم هجرت مى باشد كه ابوعبداللّه بن خفيف او را ديده و در كتاب

1 . اسكاف : (به كسر اول) به عربى، حاذق و ماهر و نجار و كفشگر و اهل صنعتى كه با آهن كار مى كند;--->

126 - جلد اول
خودش نوشته است و در نفحات الأنس هم شرح حالش را از آن كتاب نقل مى كند. از وى وصيّتى درخواست كردند. گفت: «با بزرگان به تواضع، با اهل دين به خشوع و با پيران به حرمت رفتار كنيد تا باب معانى به روى شما مفتوح گردد» و ظاهراً نامش هم همان 1«ابوبكر» بوده و وفاتش مضبوط نيست.
منابع: عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامه دانشوران، ج3، ص125.
163 . اسكاف، ابوبكر محمد بن احمد (... ـ 443هـ . ق)
از اكابر فقهاى حنفيّه مى باشد كه در سال 443 هـ . ق وفات يافت.
منابع: رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج4، ص210.
اسكاف، ابوعبداللّه محمد بن عبداللّه نحوى ---> مرزوقى
اسكافى، ابوحنيفه مروزى ---> ابوحنيفه مروزى
164 . اسكافى، عبداللّه معتزلى (... ـ 241هـ . ق)
مكنّى به «ابوجعفر»، صاحب كتاب نقض بر رساله عثمانيّه جاحظ است كه در 241 هـ . ق درگذشت.
منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص98.
165 . اسكافى، محمد بن احمد بن جنيد (... ـ 381هـ . ق)
بغدادى، كاتب اللقب، ابوعلى الكنيه، اسكافى و ابن جنيدالشّهره، شيخ اجلّ اقدم ثقه، فقيه اصولى، اديب متكلّم، محدّث واسع العلم جليل القدر، از اعاظم فقهاى اماميّه، اكابر علماى دينيّه، از مشايخ شيخ مفيد و مشايخ مشايخ نجاشى و شيخ طوسى بوده و نخستين كسى است كه باب اجتهاد را مفتوح نمود و احكام شريعت را بر روى آن اساس و اعمال اصول فقهيّه مبتنى ساخت و يا آنكه در اين موضوع حسن بن ابى عقيل را اقتفا جسته; اين است كه اين دو فقيه جليل در اغلب احكام فقهيّه و فتاوى دينيّه موافق هم بوده و از ايشان به «قديمين» تعبير نمايند. چون صاحب ترجمه راه افراط

ط نيز شهرى است از نواحى نهروان مابين واسط و بغداد يا نهروان و بصره كه آن را «نهروانات» هم گفته اند و به دو موضع منقسم مى باشد كه به قيد «اعلى» و «اسفل» از همديگر امتياز يابند. ما هم چندى از معروفين همين عنوان و يا منسوبين آن را (اسكافى) ثبت اوراق مى نماييم. (مؤلف)

127 - جلد اول
پيموده و قياس را حجّت مى دانسته است، به همين جهت اختلافات وى در احكام فقهيّه محل توجه فقها نبوده و كتاب هاى او را متروك داشته و كأن لم يكن پنداشته اند، لكن دور نيست كه استدلالات او با قياسات عقليّه در بعضى از مسائل فقهيّه بعد از استدلال به كتاب و سنّت محض از راه الزام خصم و اتمام حجّت باشد و بس; چنانچه محقّق در معتبر و كثيرى از اجلّه همين رويّه را معمول داشته اند. تحقيق حق در اين مسئله و صحت نسبت عمل به قياس و عدم صحّت آن خارج از موضوع كتاب است.
پوشيده نماند كه اسكافى مصنّفات بسيارى قريب به چهل يا پنجاه كتاب در فقه و اصول و كلام و علوم ادب و غيرها دارد كه بعضى از آنها را مى نگارد:
1 . احكام الارش; 2 . احكام الصّلوة; 3 . احكام الطّلاق; 4 . الاحمدى فى الفقه المحمّدى; 5 . الارتياع فى تحريم الفقاع; 6 . ازالة الرّان عن قلوب الاخوان; 7 . استخراج المراد من مختلف الخطاب; 8 . الاستنفار الى الجهاد; 9 . الاستيفاء; 10 . الاسرى; 11 . الاسفار فى الرّد على المؤبدة; 12 . الاشارات الى ما ينكره العوام; 13 . اشكال جملة المواريث; 14 . اظهار ما ستره اهل العناد من الرّواية عن ائمّة العترة فى امر الاجتهاد; 15 . الافهام لاصول الاحكام; 16 . الالفة (در كلام); 17 . الفى مسئلة; 18 . امثال القرآن; 19 . الايناس بائمّة النّاس; 20 . البشارة والنّذارة; 21 . تبصرة العارف و نقد الزّايف (در فقه اثناعشرى و حاوى احتجاج بر مذهب حق و رد معارضات مخالفين در احكام مى باشد); 22 . التّحرير والتّقرير (در علم كلام); 23 . التّراقى الى اعلى المراقى; 24 . تنبيه السّاهى بالعلم الالهى; 25 . تهذيب الشّيعة لاحكام الشّريعة; 26 . حدائق القدس; 27 . قدس الطّور و ينبوع النّور فى معنى الصّلوة عن النّبى(صلى الله عليه وآله) و غير اينها.
صاحب ترجمه را به جهت مهارتى كه در اصول املا و انشا داشته، «كاتب» هم مى گفتند كه در اصطلاح قدما، داراى اين صناعت را به همين لقب ملقّب مى داشته اند. اسكافى در سال 381 هـ . ق، كه سال وفات صدوق است، وفات يافت و كلمه «شفا» ماده تاريخ وفاتش مى باشد و در نخبة المقال در باب «محمدين» كه پدرشان احمد است، گويد:
سبطَ الجنيد الكاتبُ الاسكافى *** عنه المفيد، افقه الاشراف
منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص98; خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص560; آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (مواضع متفرقه).

128 - جلد اول
اسكافى، محمد بن عبداللّه اسپهانى ---> خطيب اسكافى
166 . اسكافى، محمد بن عبداللّه (... ـ 240هـ . ق)
معتزلى، مكنّى به «ابوجعفر»، از متكلّمين معتزله بغداد و صاحب مصنّفات مشهور مى باشد. حسين بن على كرابيسى با وى مناظره داشته و در سال 240 هـ . ق درگذشت.
منابع: خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، ج5، ص416.
167 . اسكافى، محمد بن همام (... ـ 336هـ . ق)
بن سهل يا سهيل، كاتب، مكنّى به «ابوعلى»، شيخ اجل اقدم ثقه، جليل القدر و كثيرالروايه، از مشايخ شيعه و در هر فنّى از فنون علميّه مقدّم بوده و از معاصرين محمد بن يعقوب كلينى مى باشد و كتاب الانوار فى تاريخ الائمّة الاطهار از اوست و در سال 332 يا 336 هـ . ق در بغداد عازم گلزار جنّت گرديد و در مقابر قريش مدفون شد. جدّ مذكورش از مجوسيّت به اسلام آمده بوده است.
منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص98; آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج2، ص413.
168 . اسكدارى، سعد بن ابى بكر (... ـ 1116هـ . ق)
اسكدارى الاصل، مدنى المسكن والمدفن، حنفى المذهب، از مشاهير و اعلام وقت خود و در مدينه مفتى حنفيّه بود. در مسجد نبوى تدريس مى كرد و كتاب الفتاوى الاسعديّة، كه محل اعتماد بلاد حجازيه مى باشد، از اوست و در سال 1116 هـ . ق در مدينه وفات يافت و در بقيع مدفون شد.
منابع: مرادى، محمدخليل، سلك الدرر فى اعيان القرن الثانى عشر، ج1، ص222.
169 . اسكندرى، منصور بن سليم (... ـ 677هـ . ق)
محدّث عامى حافظ، ملقّب به «وجيه الدين» و مكنّى به «ابوالمظفّر»، با مروّت و وثاقت و ديانت موصوف مى باشد و از تأليفات اوست:
1 . الاربعين البلدانيّة; 2 . تاريخ اسكندريّه (كه دو نسخه از آن به رقم 3003 و 3004 در خزانه اياصوفياى استانبول موجود است); 3 . المعجم.

129 - جلد اول
در سال 673 يا 677 هـ . ق درگذشت.
منابع: الندوى، محمدهاشم، تذكرة النوادر، ص87.
* اسماعيليّه
عنوان مشهورى يكى از طوايف شيعه مى باشد كه به چندين شعبه منشعب هستند; بعضى از ايشان اسماعيل بن امام جعفر صادق(عليه السلام) را امام حىّ غايب قائم منتظر مى دانند و حكايت موت او را هم، كه مسلّم بوده و جاى ترديد نمى باشد، حمل بر تلبيس آن حضرت مى نمايند كه به جهت مصلحت وقت خواسته حقيقت امر بر مردم مكشوف نگردد. گروهى موت اسماعيل مذكور را، كه امام بوده، مسلّم داشته و گويند كه او هم در حيات خود به امامت پسرش، محمد، تصريح كرده و امام غايب همين محمد، نوه حضرت صادق(عليه السلام)، است و همين شعبه را «قرامطه» و «مباركيه» هم گويند و برخى برآنند كه خود آن حضرت به امامت محمد مذكور نص كرده است. قرامطه اتباع مردى قرمطويهنام است از سواد عراق كه مؤسّس طريقت مذكوره بوده و ايشان را «اخلاف» گويند; چنانچه مباركيّه هم به غلام مباركنام اسماعيل منسوب و ايشان را «اسلاف» گويند.
منابع: كتب رجاليه و ديگر كتب مربوطه.
اسنا1
اسنائى، ابراهيم بن هبة اللّه ---> اسنوى، ابراهيم
اسنائى، عبدالرحيم بن حسن ---> اسنوى، عبدالرحيم بن حسن
اسنائى، عبدالرحيم بن على ---> اسنوى، عبدالرحيم بن فخرالدين على
170 . اسنوى، ابراهيم بن هبة اللّه بن على (... ـ 721هـ . ق)
فقيه شافعى، نحوى، ملقّب به «نورالدين»، فاضل با جودت و حسن سيرت بود و مدتى قضاوت اخميم و سيوط را نموده است. شرح الفيّه ابن مالك و مختصر وجيز و

1 . اسنا : شهرى است در صعيد مصر كه در مقام نسبت به آن «اسنوى» و گاهى «اسنائى» گويند و چندى از منسوبين آن را مى نگارد . (مؤلف)

130 - جلد اول
مختصر وسيط از آثار علمى او مى باشد و در سال 721 هـ . ق درگذشته است.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص50.
171 . اسنوى، عبدالرحيم بن حسن (... ـ 772هـ . ق)
بن على بن عمر بن على بن ابراهيم، اموى شافعى، فقيه اصولى، اديب نحوى عروضى، مكنّى به «ابومحمد» و ملقّب به «جمال الدين» كه با ابن هشام، صاحب مغنى، هم طبقه بود. نحو را از ابوحيّان اخذ كرد و فقه را از سبكى و سنباطى و وجيزى و مانند ايشان آموخت. در علوم عقليّه از تسترى و قونوى و امثال ايشان تلمّذ كرد و در عهد خود مفتى و مدرّس ديار مصر و رئيس ملت شافعى بود. تأليفات او بدين شرح است:
1 . اشباه و نظائر; 2 . الغاز; 3 . جواهر البحرين فى تناقض الحبرين; 4 . التّمهيد; 5 . التّنقيح على التّصحيح; 6 . شرح الفيّه ابن مالك; 7 . شرح عروض ابن صاحب; 8 . طبقات الشّافعية (كه يك نسخه آن به رقم 2456 در خزانه بانگى فور موجود است); 9 . طبقات الفقهاء; 10 . طرز المحافل; 11 . فروق و جوامع; 12 . المهمّات; 13 . نهاية السّئول (شرح منهاج الوصول) و غير اينها.
اسنوى شب يكشنبه بيست و هشتم جمادى الاولى 125772 هـ . ق در حدود 67 سالگى بدرود جهان گفت.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص439; سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص445; الندوى، محمدهاشم، تذكرة النوادر، ص100.
172 . اسنوى، عبدالرحيم بن فخرالدين على (... ـ 709هـ . ق)
بن هبة اللّه صوفى، اديب نحوى و منظومه اى مفيدنام (در نحو) از اوست و در 22 رمضان 709 هـ . ق در شهر اسنا درگذشت.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص439.
اسوانى، احمد بن على ---> ابن زبير، احمد بن على
اسيرالهوى، زاكى بن كامل ---> مهذب هبتى
173 . اسيرى، محمد بن يحيى بن على (... ـ 912هـ . ق)
جيلانى لاهيجى نوربخشى، ملقّب به «شمس الدين» و متخلّص به «اسيرى»، از اكابر

131 - جلد اول
عرفا و اهل طريقت مى باشد كه بقعه و خانقاهش در شيراز بوده و مؤلف كتاب مفاتيح الاعجاز در شرح گلشن راز شبسترى است. از رجال اواخر سده نهم بوده و اوايل سده دهم را نيز درك كرده است. او مريد سيد محمد نوربخش (متوفّى در سال 869 هـ . ق) بوده و اكمل خلفاى وى مى باشد; چنانچه اگر جميع سلسله نوربخشيّه، بلكه تمامى سلسله هاى صوفيّه با وجود او ببالند، اغراق نخواهد شد. سند طريقت وى با هفده واسطه به حضرت رضا(عليه السلام) مى پيوندد و ميبدى، قاضى ميرحسين آتى الترجمه، در بعضى از نامه هاى خود او را به «آيينه صفات اللّه، واقف حقايق ناسوت، عارف دقايق لاهوت، مسافر مراحل جبروت، مجاور منازل ملكوت» و امثال اينها مى ستايد. صدرالدين شيرازى و علاّمه دوّانى در بعضى از مواقع، محض از راه تعظيم ركابش را گرفته و سوارش مى كرده اند. تأليف نام برده او بر شروح ديگر گلشن راز به چندين جهت امتياز دارد و بعد از اتمام آن، نسخه اش را در هرات نزد ملا عبدالرحمان جامى فرستاد و جامى هم در صدر پاسخ نامه اش، اين رباعى را نوشت:
اى فقر تو نوربخش ارباب نياز *** خرّم ز بهار خاطرت گلشن راز
يك ره نظرى بر مس قلبم انداز *** شايد كه برم ره به حقيقت ز مجاز
شيخ محمد، همواره لباس سياه مى پوشيد. شاه اسماعيل صفوى بعد از تسخير شيراز با وى 126ملاقات كرد و از سبب سياه پوشى اش پرسيد. پاسخ داد كه همانا جهت عزادارى حضرت حسين بن على(عليهما السلام) است و بس. شاه گفت: «عزادارى آن حضرت در هر سال زياده برده روز متداول نيست». گفت: «مردم به خطا رفته اند كه وظايف عزادارى آن بزرگوار تا روز قيامت باقى است». شيخ محمد بعد از وفات پير خود، سيد محمد نوربخش، در شيراز اقامت كرد و خانقاهى عالى بنا نهاد و به «خانقاه نوريّه» موسومش داشت و در آن، خلوت خانه ها ترتيب داد و سلاطين وقت املاك بسيارى بدانجا وقف نمودند و توليت آنها را به عهده شيخ محمد و اولاد او موكول داشتند و قبر خود شيخ نيز در همان بقعه مى باشد. سال وفاتش به دست نيامد و موافق آنچه به بعضى نسبت داده اند، در سال 912 هـ . ق بوده است و از اشعار اوست:
عالم چو نقش موج به بحر وجود اوست *** بودِ همه جهان به حقيقت نمود اوست
منابع: شوشترى، نوراللّه، مجالس المؤمنين، ص151; فرصت شيرازى، محمدنصير، آثار عجم، ص462.

132 - جلد اول
اسيوطى، عبدالرحمان ---> سيوطى، عبدالرحمان
174 . اشاعثه
جمع اشعثى، منسوب به اشعث مى باشد كه اولاد و خانواده اشعث را گويند. كشى به طور مرسل روايت كرده است. كه دو تن از اولاد اشعث، جهت شرفيابى به حضور مبارك حضرت صادق(عليه السلام) استيذان نمودند، ولى موفق به اذن و اجازه نگرديدند; پس بعضى از حاضرين عرض كردند كه آن دو تن از دوستداران اهل بيت(عليهم السلام) هستند. آن حضرت فرمودند كه حضرت پيغمبر خدا(صلى الله عليه وآله) به چند قوم لعنت كرده كه لعنت در خودشان و اخلاف و اعقاب ايشان تا روز قيامت جارى است.
منابع: بروجردى.
175 . اشتر (... ـ 38هـ . ق)
لقب معروف مالك بن حارث بن عبديغوث نخعى، از شجاعان تابعين، اخصّ اصحاب حضرت اميرالمؤمنين(عليه السلام)و از حاضرين وقعه يرموك و جمل و صفّين مى باشد. در دوره خلافت حقه آن حضرت به حكومت مصر معيّن شد. احاديث بسيارى در مدايح وى وارد شده و به مدلول بعضى از آنها، از انصار حضرت صاحب الأمرـ عجّل اللّه فرجه ـ مى باشد. اشتر نسبت به حضرت اميرالمؤمنين(عليه السلام) چنان بوده كه آن حضرت نسبت به حضرت رسالت و نيز آن حضرت آرزو مى كرده كه در ميان اصحابش دو تن، بلكه يك تن مانند او بودى. در سال 37 يا38 هـ . ق در ساحل بحر احمر به امر معاويه با عسل زهردارى مسمومش كردند و بعد از شهادتش معاويه خطبه اى خوانده و گفت: «على دو دست داشته: عمار و مالك كه اولى در صفيّن بريده شد و دومى را نيز امروز بريدند». «اشتر» به عربى، كسى را گويند كه پلك چشمش شكافته باشد، زيرا در يكى از غزوات، چشمش با قطعه آهنين عمودى كه بر فرقش خورده، چاك شده بود.
منابع: كتب تاريخ و رجال.
176 . اشج بنى اميه، عمر بن عبدالعزيز (... ـ 101هـ . ق)
هشتمين خليفه اموى مى باشد كه در مدت دو سال و پنج ماه دوره خلافت خود، سبّ آل على(عليهم السلام) را، كه از عادات منحوسه خلفاى پيش از وى بود، موقوف كرد و مقرّر

133 - جلد اول
داشت كه به عوض آن، آيه شريفه (إِنَّ اللّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الاِْحْسانِ)(نحل، 90) را بخوانند و فدك را به حضرت باقر(عليه السلام) مسترد داشت و به گماشتگان خود فرمان داد كه زندانيان را در زنجير نكنند كه مانع از نماز مى باشد و نيز سهمى از بيت المال براى ابن سبيل ها تخصيص داد و مهمان خانه ها و مسافرخانه ها بنا نمود كه تا آن زمان عملى نبوده است و نيز فرمان داد كه اولياى امور در هنگام قدرت خودشان، قدرت پروردگارى را در نظر بگيرند و از ستم كردن بر زيردستان خود در حذر باشند و بدانند كه كردارهاى ايشان فانى، ولى آنچه را كه به كيفر آنها خواهند ديد، باقى و پايدار است. در پنجم يا ششم يا هفتم رجب سال 101 هـ . ق در حدود چهل سالگى در دير سمعان از بلاد حمص درگذشت و سيد رضى قصيده اى عالى در مرثيه او گفته است.
منابع: ابن قتيبه، المعارف، ص185; دميرى، محمد بن موسى، حيوة الحيوان، ] ج1، ص102 [; ديگر كتب مربوطه.
177 . اشج عبدى، منذر بن عائد
نخستين كسى است از قبيله ربيعه كه اسلام آورد; چنانچه نخست خواهرزاده اش، عمرو بن قيس، را جهت استكشاف علم حضرت رسالت(صلى الله عليه وآله) به حضور مبارك فرستاد; پس از آنكه عمرو برگشت و اوصاف آن حضرت را مذكور داشت، منذر اسلام را قبول كرد و شرفياب حضور حضرت نبىّ اكرم(صلى الله عليه وآله) گرديد.
منابع: ابن قتيبه، المعارف، ص147.
اشجعى، احمد بن ابى مروان عبدالملك ---> ابوعامر اندلسى، احمد بن ابى مروان
178 . اشراق اصفهانى، عبدالرزاق (قرن 13هـ . ق)
بن حاج سيد محمد، از شعراى عهد ناصرالدين شاه قاجار مى باشد كه مدتى در اسپهان و تهران شمع جمع قلندران و سرخيل قلاشان بود و عاقبت دلش از ايران برگرفت و قصد بلاد هند نمود و چندى در شيراز در منزل رضاقلى خان هدايت (متوفّى در حدود1290 هـ . ق) اقامت گزيد و عاقبت در هندوستان هندو شد و با هندوان و نصارى همخو گرديد و از اشعار اوست:
از خدابرگشتگان را كار، چندان سخت نيست *** سخت، كار ما بود كز ما خدا برگشته است
منابع: هدايت، رضاقلى خان، مجمع الفصحاء، ج2، ص62.

134 - جلد اول
اشراق، مير محمدباقر ---> ميرداماد
179 . اشرف، عمر بن على بن الحسين (قرن 1 و 2هـ . ق)
برادر حضرت باقر(عليه السلام) و جدّ مادرى سيد رضى و سيد مرتضى علم الهدى مى باشد كه بسيار فاضل و باتقوا و در هر دو دوره بنى اميه و بنى عباس داراى جلالت دينى و دنيوى بود و آن حضرت مى فرموده است كه عمر بن على، چشم بيننده من است.
منابع: كتب رجاليه.
اشرف مازندرانى، ملا محمدسعيد ---> صائب، ميرزا محمدعلى بن ميرزا عبدالرحيم
180 . اشرف مراغى (قرن 9هـ . ق)
از شعراى قرن نهم هجرت كه حكيمى است نامدار و كلمات قصار حضرت اميرالمؤمنين(عليه السلام)را به نظم پارسى ترجمه نموده است. اشعار او از قصايد و رباعيّات و غزليّات و مقطّعات و غيرها دو برابر كتاب خمسه نظامى مى باشد و مشخصّات ديگر از نام و غيره به دست نيامد. اخيراً معلوم شد كه نامش «حسين» و پدرش «حسن» و كنيه اش «ابوعلى» است.
منابع: اطلاعات خارجى.
181 . اشرفى، حاجى ملا محمد (... ـ 1315هـ . ق)
بن ملا محمدمهدى، مازندرانى بارفروشى، مشهور به «حاجى اشرفى»، عالم فاضل، مجتهد كامل با ورع و تقوا، از مفاخر مذهب جعفرى، جامع اصول شريعت و مراسم طريقت بوده است. كرامات بسيارى بدو منسوب و با صاحب قصص العلماء و امثال وى معاصر و از شاگردان سعيدالعلماى مازندرانى بود. از تأليفات اوست:
1 . اسرار الشّهادة (به زبان پارسى كه در سال 1312 هـ . ق در تهران چاپ شده است); 2 . شعائر الاسلام فى مسائل الحلال والحرام (كه در سال 1312 هـ . ق نيز در تهران چاپ شده است).
در سال 1315 هـ . ق عازم جنان گرديد.
منابع: خوانسارى، محمدمهدى، احسن الوديعة، ج1، ص4; آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج2، ص46.

135 - جلد اول
182 . اشرفى سمرقندى، سيد معين الدين (... ـ 595هـ . ق)
اعلم علما و افضل فضلاى عهد خود و مجمع كمالات روحانى و صاحب حالات ملكى و انسانى بود و در سال 595 هـ . ق در سمرقند وفات يافته و از اوست:
يك شب به سوز روز كن و صبحدم برس *** جايى كه نيست دردسر هيچ روز و شب
روزى هزار چهره گلگون به زخم دست *** نيلى شده است زين فلك نيل گون سلب
اين از فلك بنالد و با من كند عتاب *** وآن از جهان برنجد و بر من كند غضب
گاهى حكيم خواند و گاهى دروغ گو *** امروز بوتراب و دگر روز بولهب
منابع: هدايت، رضاقلى خان، مجمع الفصحاء، ج1، ص101.
183 . اشعث بن قيس (... ـ 40هـ . ق)
كندى، نامش «معديكرب» بوده و لقبِ «اشعث»، به جهت پريشانى موى سر او مى باشد. از قبيله كنده بود و به جهت خون خواهى پدر، كه قبيله مرادش كشته بودند، قيام كرد و اسير شد و سه هزار ناقه فديه داده و خود را مستخلص گردانيد. با هفتاد تن به شرف حضور حضرت رسالت(صلى الله عليه وآله)نايل شد و اسلام را قبول كرد و بعد از وفات آن حضرت، باز به دين اصلى خود برگشت و به ابوبكر بيعت نكرد. خواهر خود، امّ فروه، را به ازدواج ابوبكر آورد و در سال 40 هـ . ق درگذشت. اخبار بسيارى در قدح وى وارد و مطابق بعضى از آنها، خودش در قتل حضرت اميرالمؤمنين(عليه السلام) شركت داشته و دخترش، جعده، امام حسن(عليه السلام) را زهر داد و پسرش، محمد، نيز از شركاى قتل حضرت حسين(عليه السلام) بوده است.
منابع: ابن قتيبه، المعارف، ص145; ديگر كتب مربوطه.
اشعر1
اشعرالعرب، زياد بن معاويه ---> نابغه ذبيانى

1 . اشعر : كوهى است بين مكه و مدينه يا شام و مدينه و در زبان عرب، به معنى «شاعرتر» بوده و كسى را نيز گويند كه موى بدن يا سرش بيشتر از ديگران باشد و گويا به يكى از اين دو جهت، پدر قبيله اى از يمن را نيز «اشعر» مى گفته اند. «اشعر» لقب على بن اسماعيل نيز هست كه به همين صفت بوده و در زير به عنوان اشعرى، ابوالحسن على بن اسماعيل مذكور است و در اصطلاح رجالى به فرموده وافى، لقب جعفر بن محمد از روات حديث مى باشد كه شرح حالش در كتب رجاليه مندرج است. (مؤلف)

136 - جلد اول
184 . اشعرى، ابوجعفر احمد بن عيسى (قرن 2 و 3هـ . ق)
بن عبداللّه بن سعد بن مالك بن احوص بن مالك اشعرى، از اولاد جماهر بن اشعر مى باشد كه عدالت و وثاقت و جلالت وى مسلّم فقها و علماى رجال و شيخ اهل قم و بزرگ و رئيس ايشان بود و سلطان قم در امور ملكى آن بلده بدو رجوع مى نموده است. فيض حضور حضرت رضا، حضرت جواد، حضرت هادى و حضرت عسكرى(عليهم السلام) را درك كرده و كتب الاظلّة والتّوحيد، فضائل العرب، فضل المنى والمتعة و ناسخ و منسوخ از تأليفات اوست.
منابع: كتب رجاليه.
185 . اشعرى، ابوالقاسم سعد بن عبداللّه (قرن 3هـ . ق)
بن ابى خلف، اشعرى قمى، از اعيان و وجوه شيعه و موصوف به «شيخ الطّائفة» مى باشد. فيض حضور حضرت عسكرى(عليه السلام) را درك نموده و از اشعرى، محمد بن احمد مذكور در زير و احمد بن محمد بن خالد برقى (متوفّى در 274 يا 280 هـ . ق) روايت كرده است. ابن الوليد محمد بن حسن، كه شرح حالش خواهد آمد، از وى روايت مى كند. تأليفات او:
1 . احتجاج الشّيعة على زيد بن ثابت فى الفرائض; 2 . الاستطاعة; 3 . الامامة; 4 . بصائر الدّرجات فى المناقب; 5 . الرّحمة.
منابع: كتب رجاليه.
186 . اشعرى، ابوموسى عبداللّه بن قيس (... ـ 51هـ . ق)
صحابى، كه در عهد سعادت حضرت رسالت(صلى الله عليه وآله) به حكومت زبيد و عدن و سواحل يمن و در زمان عمر و عثمان به حكومت بصره و كوفه و يمن نامزد و منصوب شد و در عهد خلافت حضرت اميرالمؤمنين(عليه السلام) نيز در كوفه عامل آن حضرت بود و مردمان را از كمك كردن به آن حضرت در وقعه جمل نهى نمود. او يكى از دو نفر حكم بعد از صفّين بود. او را با عمرو عاص، كه حكم و داور ديگر بوده، داستانى است مشهور كه به طور خلاصه ثبت اوراق مى نمايد:
پس از آنكه نوبت خلافت به حضرت على(عليه السلام) رسيده و معاويه به مقام معارضه درآمد، عمرو بن عاص از طرف او و ابوموسى از طرف آن حضرت به داورى و حكميّت

137 - جلد اول
معين گرديدند و هر دو داور در دومة الجندل جمع شدند. ابن عاص در هرجا ابوموسى را بر خود برترى مى داد; در صدر مجلسش مى نشاند; پيش از وى حرف نمى زد و غذا نمى خورد، بلكه در نماز هم بدو اقتدا مى كرد و همواره او را به «صاحب رسول اللّه» مخاطب مى داشت تا آنكه ابوموسى گول خورد و به رفتار و گفتار بى حقيقتش اطمينان كامل به هم رسانيد. روزى ابن عاص رأى او را در موضوع داورى شان استفسار نمود. در پاسخ گفت: «رأى سديد آن است كه على و معاويه هر دو را از خلافت عزل كنيم و اين امر مقدس را شوروى نماييم كه مردم هركس را شايسته دانند، انتخاب نمايند». ابن عاص نيز به موافقت وى سوگند خورد و باز به حكم آن عادت فطرى مردم فريبى و چاپلوسى كه داشت، او را وادار نمود كه اين مرام را به مردم القا نمايد. ابن عباس، از روى بصيرت بسزايى كه نسبت به خبث باطن ابن عاص داشت، معتقد بود كه اين كار ابن عاص بى اساس و مبتنى بر خدعه مى باشد، وگرنه خودش در القاى اين مرام، مقدم باشد و در اين پيشنهادش مصرّ بود، لكن اين اصرارش كارگر نشد.
ابوموسى نخست خطبه اى خوانده و گفت كه من على و معاويه هر دو را خلع كردم; شما هركه را شايسته دانيد انتخاب كنيد; پس ابن عاص به پا شد و بعد از خطبه اى اظهار داشت: چنانچه ابوموسى صاحب خود، على، را خلع كرد، من هم موافقت دارم، لكن صاحب خودم، معاويه، را كه از طرف او داور هستم، خلع نمى كنم و خلافت او را تنفيذ مى نمايم، زيرا كه خون خواه عثمان است و به استقرار در مسند خلافت اولى از ديگران مى باشد; پس ابوموسى بدو گفت: «خدا توفيقش را از تو سلب نمايد كه مرا فريب دادى و همانا مثل تو، مثل سگ است; «اِنْ تَحْمِلْ عَلَيْهِ يَلْهَثُ». ابن عاص
هم گفت: «مثل تو نيز مثل الاغ است». بدين جهت بود كه حضرت اميرالمؤمنين(عليه السلام)، بعد از نماز صبح و مغرب، معاويه و ابوموسى و ابن عاص را بيشتر از ديگران لعن مى كردند و در خبرى آمده است كه آن حضرت در قنوت نماز فريضه به ابوموسى لعن مى كرده است.
وضع تاريخ هجرى اسلامى، كه در تمامى كره زمين مابين اهل اسلام معمول و مبدأ آن، هجرت حضرت رسالت(صلى الله عليه وآله) و تشريف فرمايى آن بزرگوار در سال سيزدهم بعثت از مكّه به مدينه است، در زمان خلافت عمر، برحسب پيشنهاد و يادآورى همين

138 - جلد اول
ابوموسى اشعرى بوده است. توضيح اين اجمال آنكه: عرب را پيش از اسلام تواريخ مختلف بود; هر كار مهمّى را كه واقع مى شد، مثل بناى كعبه، قصّه عام الفيل، موت وليد بن مغيره و مانند آنها مبدأ قرار مى دادند و قضاياى بعدى را بدان منسوب مى داشتند; مثلا سال چند عام الفيل يا بناى كعبه و امثال اينها. در عهد سعادت حضرت رسالت(صلى الله عليه وآله) تا چند سال ديگر بعد از رحلت آن حضرت نيز تاريخى مرسوم نبود، لكن تا سال دهم هجرت هر سال را به نام «سنة الاذن»، «سنة الامر»، «سنة التّمحيص»، «سنة التّرفيه»، «سنة الزّلازل»، «سنة الاستيناس»، «سنة الاستعلاء يا استغلاب»، «سنة الاستواء»، «سنة البرائة» و «سنة الوداع» على الترتيب ناميده بودند.
در سال هفدهم هجرت، كه ابوموسى از طرف عمر به حكومت يمن منصوب شد، به مقام خلافت عرضه داشت: «بعضى احكامى آمده كه ماه آنها شعبان مى باشد، ولى معلوم نيست كه شعبان كدام سال است. اگر بعد از اين، تاريخى وضع شود، لايق مقام خلافت خواهد بود»; بدين جهت، انجمنى كردند و همين موضوع را مطرح نمودند. بعضى از يهود كه به شرف اسلام مشرّف بودند، به تاريخ رومى اشاره كردند و برخى تاريخ فرس را منظور داشتند، ولكن هيچ كدام از آنها به جهت دشوارى ضبط حساب آنها تصويب نشد و بالاتّفاق، يكى از ايّام سعادت انجام حضرت خيرالأنام را در نظر گرفتند و چهار وقت ولادت، بعثت، هجرت و رحلت آن حضرت را مطرح مذاكره قرار دادند كه يكى از آنها را مبدأ تاريخ اسلامى نمايند. ازآن رو كه ذكر روز وفات، سبب تجديد مصيبت بود، تذكر روز بعثت نيز ايّام شرك و كفرشان را در نظر جلوه گر مى ساخت، روز ولادت هم دقيقاً معين نبود، يعنى مابين دويّم و هشتم و دوازدهم و سيزدهم و هفدهم ربيع الاول داير و به علاوه كه از ايّام اسلامى محسوب نمى شد، بلكه سال ولادت نيز مجهول و مابين سال چهلم، چهلودوم و چهلوسوم، چهلوهفتم سلطنت انوشيروان محلّ ترديد بود، اينك به تصويب حضرت اميرالمؤمنين(عليه السلام) زمان هجرت رسالت(صلى الله عليه وآله) را، كه لواى شوكت اسلامى پرچم گشوده و همه شان در خدمت آن بزرگوار، مفتخر به دين جاويد اسلامى بوده اند، انتخاب كردند و مبدأ تاريخ اسلامى قرار دادند.
پوشيده نماند كه روز هجرت آن حضرت در ميان چهاردهم محرّم و بيستوهفتم صفر و اول ربيع الاول محل ترديد بود و قطعاً اول محرّم نبوده است، لكن به مناسبت

139 - جلد اول
آنكه عرب سال قمرى را كه متداول ايشان بوده، از اول محرّم مى گرفتند، آن كسر را طرح كردند و مبدأ تاريخ هجرت را از اول محرم سالى گرفتند كه هجرت در آن سال وقوع يافته است. اسامى شهور عرب را هم، كه در زمان جاهليّت به نام «مؤتمر»، «ناجر»، «خوان»، «وبصان»، «حنّين»، «حنين»، «اصمّ»، «عاذل»، «ناتق»، «وعل»، «ورنه» و «برك» معروف بودند، با اختلافات جزئى، پس از ظهور زمان اسلامى، به همان ترتيب، به نام هاى مشهور «محرّم» و «صفر» و غيره تبديل نمودند.
ناگفته نماند ازآن رو كه عرب را به سير شمس و قمر و ساير اوضاع فلكى اطّلاعى نبود، اينك به جهت سهولت امر، اول ماه بودن را به ديدن ماه نو مى شناختند. ماه ها و سال هاى ايشان قمرى بود; اول ماه مؤتمر را، كه نام اصلى قديمى محرم است، اول سال و در هر سه سال يك سال را سيزده ماه مى گرفتند تا با سال شمسى مطابق آيد و امورات فصلى ايشان نيز منظم گردد. وفات ابوموسى در سال 42 يا 44 يا 51 هـ . ق در مكّه يا كوفه واقع گرديد.
منابع: ابن قتيبه، المعارف، ص115; رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج1، ص78; ديگر كتب مربوطه.
187 . اشعرى، ابوالحسن على بن اسماعيل (... ـ 336هـ . ق)
بصرى بغدادى شافعى، نسب او با نه واسطه به ابوموسى اشعرى فوق موصول مى شود و از شاگردان ابوعلى جبائى بود و زياده بر سى سال موافق مسلك استاد خود در طريقت معتزله قدم برداشت تا آنكه روزى در مسجد بصره علناً از آن مسلك منصرف شد و به طعن معتزله پرداخت و بعضى عقايد مخصوصه اختراع كرد و به نشر آنها آغاز نمود; چنانچه به امكان رؤيت و ديده شدن خدا در بهشت معتقد بود و نيز گويد: «اگر خداى تعالى بخواهد جميع مخلوقات را به بهشت يا به دوزخ برد، اصلا ظلم نخواهد بود، زيرا كه از عالم ملك تا ملكوت همه ملك خود اوست و هرچه بخواهد، مى كند و ظلم فقط تصرّف در ملك ديگران است»; نيز گويد كه بنده را در هيچ كارى اختيارى نيست و تمامى حركات و رفتار و كردار بندگان، بىوساطت اراده بنده، مخلوق خداست و غير اينها.
گروهى از اكابر، مثل ابن فورك، فخر رازى، ابوبكر باقلانى، ابواسحاق شيرازى، ابواسحاق اسفرايينى، ابومنصور ماتريدى، ابوحامد غزالى، ابوالفتح شهرستانى و

140 - جلد اول
ديگران تابع همين اشعرى بودند و مسلك او در عهد ملوك ايّوبيان مصر زياده منتشر گرديد. تأليفات اشعرى:
1 . الابانة فى اصول الدّيانة; 2 . ايضاح البرهان; 3 . التّبيين على اصول الدّين; 4 . تفسير القرآن; 5 . اللّمع; 6 . الموجز و غير اينها.
اشعرى در سال 324 يا 329 يا 330 يا 333 يا 334 يا 336 هـ . ق در بغداد درگذشت و قبر او را از ترس نبش حنبلى ها، كه تكفيرش مى كرده اند، محو نمودند. امّا «اشعرى» گفتن على بن اسماعيل، همانا به جهت انتساب او به نبت بن ادد بن زيد بن يشحب است و نبت مذكور را هم «اشعر» مى گفته اند كه بدنش در حين ولادت سراپا موى بوده است و يا چنانچه در ضمن عنوان اشعر اشاره نموديم، به نوشته بعضى، خود على به همين صفت بوده است و بنابراين، اشعرى هريك از اتباع وى مى باشد، نه خود او.
منابع: رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج1، ص54; سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج2، ص976; سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص451; فرصت شيرازى، محمدنصير، آثار عجم، ص50; قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص11 و 98; هاشمى، احمد، جواهر الأدب فى ادبيات و انشاء لغة العرب، ص441.
188 . اشعرى، ابوجعفر محمد بن احمد (قرن 4هـ . ق)
بن يحيى بن عمران بن عبداللّه بن سعد بن مالك اشعرى، از فقهاى شيعه و از رجال قرن چهارم هجرت بود. سعد بن عبداللّه اشعرى سالف الترجمه از وى روايت كرده و او هم از محمد بن خالد برقى روايت نموده است. سال وفاتش مضبوط نيست و كتاب الجامع و كتاب ما نزل من القرآن فى الحسين بن على(عليهما السلام)و كتاب مناقب الرّجال و كتاب نوادر الحكمة از تأليفات اوست.
منابع: كتب رجاليه.
189 . اشكورى،1 سيد ابوالقاسم (... ـ 1325هـ . ق)
بن سيد معصوم، حسينى گيلانى، اشكورى الاصل، نجفى المسكن والمدفن، از اكابر فقها و مجتهدين اماميه و از شاگردان حاج ميرزا حبيب اللّه رشتى آتى الترجمه بود و تأليفات او بدين شرح است:

1 . اشكور : (به كسر الف و فتح كاف و واو) نام يكى از دهات گيلان است. (مؤلف)

141 - جلد اول
1 . بغية الطّالب فى حاشية المكاسب (كه شرح كتاب مكاسب شيخ مرتضى انصارى مى باشد و از اول كتاب بيع تا مسئله تعارض مقومين بوده و در تهران چاپ سنگى شده است); 2 . جواهر العقول فى شرح فرائد الاصول (كه شرح رسائل شيخ مرتضى انصارى است).
در سال 1324 يا 1325 هـ . ق در نجف وفات يافت.
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج5، ص272; اشكورى، ابوالقاسم، بغية الطالب، ص1.
190 . اشكورى، سيد حسين (... ـ 1349هـ . ق)
گيلانى اشكورى، در قريه اشكور مزبور فوق متولد شد و در چهارده سالگى به قزوين رفت. فقه و اصول و ادبيات معموله را از اكابر آن بلده اخذ كرد و اخيراً در حوزه درس سيّد على قزوينى، محشّى قوانين، حاضر شد; سپس به نجف رفته و در حوزه درس حاج ميرزا حبيب اللّه رشتى و آخوند خراسانى و آقاى سيد كاظم يزدى، كه شرح حال هريكى در موقع مناسب خود از اين كتاب مذكور است، حاضر گرديد. بعد از وفات ايشان، بناى تدريس گذاشت و حاشيه مكاسب شيخ مرتضى انصارى و حاشيه بر كفاية الاصول آخوند خراسانى را تأليف داد و در روز سه شنبه سيزدهم شوال 1349 هـ . ق در كاظمين وفات يافت و فرداى آن جنازه اش به نجف نقل گرديد و در حجره آخرى سمت قبله از صحن مقدّس حضرت اميرالمؤمنين(عليه السلام) جنب قبر ميرزا محمدعلى رشتى مدفون شد.
منابع: خوانسارى، محمدمهدى، احسن الوديعة، ج2، ص139.
* اشل، سالم بن عبدالرحمان
شرح حالش موكول به كتب رجاليه است.
191 . اشمونى، على بن محمد (... ـ 900هـ . ق)
شافعى، ملقّب به «نورالدين»، مكنّى به «ابوالحسن»، از اكابر مشايخ وقت خود بود. در بسيارى از علوم متداوله ماهر و به ديگران برترى داشت. در نحو و منطق و غيره تأليفات نافعه دارد كه يكى از آنها شرح الفيّه ابن مالك است و در سال 900 هـ . ق درگذشت.

142 - جلد اول
منابع: سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص251.
اشنان1
192 . اشناندانى،2 سعيد بن هارون (... ـ 288هـ . ق)
كنيه اش «ابوعثمان»، از پيشوايان نحو و لغت مى باشد و كتاب الابيات و كتاب معانى الشّعر و غير آنها از تصنيفات اوست. وى در سال 288 هـ . ق درگذشت.
منابع: سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص452; ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج11، ص230.
193 . اشنانى، ابوبكر (قرن 3هـ . ق)
از عرفاى اواخر قرن سوم هجرت مى باشد كه بسيار اهل حال و صاحب ذوق سليم بود و زمان معتضد و مكتفى، خليفه شانزدهمى و هفدهمى عباسى (279-295 هـ . ق)، را ديده و سال وفاتش به دست نيامد و نسبت او به كوى اشنان از بغداد است.
منابع: عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامه دانشوران، ج3، ص120.
* اشنانى، ابوعبداللّه حسين بن محمد رازى
مصطلح علم رجال و شرح حالش در كتب رجاليه است.
194 . اشنانى، ابوالحسن عمر (قرن 4هـ . ق)
بن حسن بن مالك، شيبانى اشنانى، از قدماى اهل تاريخ و اصحاب سير مى باشد كه كتاب الخيل و كتاب فضائل على بن ابى طالب(عليه السلام) و كتاب مقتل حسن بن على(عليهما السلام) و مقتل زيد بن على از آثار قلمى او بوده و زمانش پيش از زمان ابن النديم، محمد بن اسحاق (متوفّى در سال 385 هـ . ق) است و سال وفاتش به دست نيامد.
منابع: ابن نديم، الفهرست، ص166.

1 . اشنان : (به ضم اول) چنان كه اشاره شد، نام يكى از محلات بغداد است و (به ضمّ و كسر اول) بيخى است معروف كه به پارسى «چوبك» و «چوغان» گويند و براى تميز كردن لباس به كار برند و جمعى از محدثين و ديگر طبقات به بيع و فروش آن منسوب هستند و ما هم بعضى از منسوبين اشنان را به هريك از دو معنى مذكور كه باشد، مى نگاريم. (مؤلف)
2 . لفظ «اشناندانى» منسوب به محلّه اشناننامى از بغداد است كه در مقام نسبت، حرف دال را برخلاف قياس بدان افزوده اند. (مؤلف)

143 - جلد اول
195 . اشهرى، شاپور (قرن 6هـ . ق)
نيشابورى، از فرزندان عمر خيّام و شاگردان ظهير فاريابى (متوفّى به سال 598 هـ . ق) و از مشاهير شعراى ايرانى است كه با لطافت اشعار مشهور و در فنون گوناگون دستى قوى داشته و ديوانى مرتب و كتابى به نام رساله شاپورى از آثار اوست و در تبريز وفات يافته و تاريخ آن مضبوط نيست و از اوست:
عقيق را ز لبت آب در دهان آيد *** خدنگ را ز قدت تاب در ميان آيد
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج2، ص590.
اصبحى، مالك بن انس ---> ائمّه اربعه
لقب مالك بن انس مى باشد.
196 . اصحاب اجماع
در اصطلاح رجالى و علماى دينى، چند تن از اصحاب كبار حضرات ائمّه اطهار(عليهم السلام)مى باشند; چنانچه همه علما متّفق هستند بر اينكه هر روايتى كه از ايشان به طريق صحيح نقل شده و روات آن از اوّل سند تا يكى از ايشان موثوق و معتمد باشند، آن روايت را صحيح و لازم العمل دانسته و بعد از آن ملاحظه احوال خود ايشان و يا روات ديگر كه مابين ايشان و معصوم(عليه السلام) هستند، لازم ندانند. نخستين كسى كه مدّعى اين اجماع شده، ظاهراً ابوعمرو كشى است كه معاصر محمد بن يعقوب كلينى بوده است و در كتاب رجال خود ادعاى اجماع بر صحت روايات آن چند تن نموده و ايشان را برحسب زمان، سه طبقه كرده است; چنانچه گويد: اسامى فقها از اصحاب حضرت باقر و حضرت صادق(عليهما السلام)، كه گروه اماميّه بر تصديقشان متّفق هستند و فقاهت ايشان را مسلّم داشته و فقيه ترين پيشينيان دانند، شش تن مى باشد: زرارة بن اعين، بريد بن معاويه، معروف بن خربوذ، ابوبصير اسدى، فضيل بن يسار نهدى و محمد بن مسلم طحان طايفى ثقفى. بعضى به جاى ابوبصير اسدى، ابوبصير مرادى ليث بن بخترى را مى دانند و فقيه ترين اين شش تن نيز زراره مى باشد.
سپس گويد: اسامى فقها از اكابر اصحاب حضرت صادق(عليه السلام)كه علماى اماميّه بر تصحيح و تصديق روايات ايشان متّفق و فقاهت ايشان را مسلّم دارند نيز شش تن ديگر غير از شش تن مذكور هستند: جميل بن دراج، عبداللّه بن بكير، عبداللّه بن

144 - جلد اول
مسكان، ابان بن عثمان، حماد بن عيسى و حماد بن عثمان كه فقيه ترين اين شش تن نيز جميل بن دراج است.
بعد اضافه مى نمايد: اسامى فقها از اصحاب حضرت كاظم و حضرت رضا(عليهما السلام)، كه علماى اماميّه بر تصحيح و تصديق روايات (به همان معنى كه مذكور داشتيم) و علم و فقاهت ايشان متّفق هستند، شش نفر ديگر غير از دوازده نفر مذكور در بالا مى باشد و ايشان عبارتند از: يونس بن عبدالرحمان، صفوان بن يحيى، حسن بن محبوب، محمد بن ابى عمير، عبداللّه بن مغيرة و احمد بن محمد بن ابى نصر. بعضى از علماى دينيّه اين طبقه را هفت تن دانسته و به جاى حسن بن محبوب، حسن بن على بن فضال و فضالة بن ايّوب را از اصحاب اجماع شمرده اند و برخى هم به جاى حسن بن محبوب، عثمان بن عيسى و فضالة بن ايّوب را گفته اند.
بارى، ابوعمرو كشى بعد از اين جمله، رواياتى در مدح هريك از طبقات سه گانه نقل كرده است و سيد مهدى بحرالعلوم نيز طبقات مذكور را بدين روش نظم كرده است:
قد اجمع الكلُ على تصحيح ما *** يصحُ عن جماعة فُليعلما
و هم اولوا نجابة و رفعة *** اربعة و خمسة و تسعة
فالستة الاولى مِن الامجاد *** اربعة منهم مِنَ الاوتاد
زرارة كذا بريد قد اتى *** ثم محمد و ليث يا فتى
كذا فُضَيل بعده معروف *** و هو الذى ما بيننا معروف
والستة الوسطى اولو الفضايل *** رتبتهم ادنى من الاوايل
جميل الجميل مع ابان *** والعبدلان ثم حمادان
والستة الاخرى هم صفوان *** و يونس عليهما الرضوان
ثم ابن محبوب كذا محمد *** كذاك عبداللّه ثم احمد
و ما ذكرناه الاصح عندنا *** و شذّ قولُ منْ به خالفنا
شرح اجمالى اين ابيات هم از بيانات فوق مكشوف است و ما هم شرح حال زرارة و محمد بن مسلم و ابوبصير و بعضى ديگر از اصحاب اجماع را در محل مقتضى از اين كتاب نگارش داده ايم و غرض اصلى در اين مقام فقط استيناس به مدلول اجمالى اين كلمه (اصحاب اجماع) مى باشد كه در ميان اهل علم داير و مصطلح ايشان است و بسط زائد و شرح حال هريك از از افراد ايشان را موكول به كتب رجال و درايه مى داريم.

145 - جلد اول
197 . اصحاب صحاح سبعه
محمد بن اسماعيل بخارى ---> بخارى، محمد بن اسماعيل
مسلم بن حجاج نيشابورى قشيرى ---> قشيرى، مسلم بن حجاج
ابوداوود سليمان بن اشعث ---> ابوداوود سجستانى
ابوعيسى محمد بن عيسى ترمدى ---> ترمدى، محمد بن عيسى
محمد بن يزيد بن ماجه ---> ابن ماجه
ابوعبدالرحمان احمد بن شعيب نسائى ---> نسائى، احمد بن شعيب
عبداللّه بن عبدالرحمان دارمى ---> دارمى، عبدالله
هفت تن از اكابر علماى سنّت و جماعت، هريكى كتاب جامعى در احاديث نبويّه تأليف كرده است كه مجموع آنها به صحاح سبعه معروف و محل اعتماد همه اهل سنّت مى باشد; صحاح ستّه اهل سنّت كه شهرت دارد، همان صحاح سبعه مذكور است، غير از كتاب عبداللّه بن عبدالرحمان دارمى.
198 . اصحاب صحاح ستّه
غير از عبداللّه دارمى، شش تن ديگر مذكور در عنوان فوق مى باشد.
199 . اصحاب صحيفه ملعونه
در اصطلاح رجالى، عبارت از چهارده نفر اصحاب عقبه مذكور در زير و بيست تن ديگر هستند كه در منع خلافت حضرت اميرالمؤمنين(عليه السلام) هم پيمان شدند و در ميان خودشان صحيفه اى در اين موضوع بنگاشتند. از جمله بيست تن نام برده ابوسفيان، عكرمه، صفوان بن اميه، سعيد بن عاص، خالد بن وليد، عياش بن ابى ربيعه، بشر بن سعد، سهيل بن عمرو، حكيم بن حزام، صهيب بن سنان، ابوالاعور سلمى و مطيع بن اسود مى باشند.
200 . اصحاب عقبه
در اصطلاح رجالى، چهارده تن مى باشند كه نُه تن ايشان از قريش و پنج تن ديگر از غير ايشان بوده اند; امّا اولى عبارتند از: خلفاى ثلاثه، طلحه، عبدالرحمان بن عوف، سعد بن ابىوقاص، ابوعبيده، معاويه و عمرو بن عاص و دويّمى نيز عبارتند از: ابوموسى اشعرى، مغيرة بن شعبه ثقفى، اوس بن حدثان بصرى، ابوهريره و ابوطلحه انصارى.

146 - جلد اول
201 . اصحاب كتب اربعه
محمد بن يعقوب كلينى ---> كلينى
محمد بن حسن طوسى ---> شيخ طوسى
محمد بن على بن حسين بن موسى بن بابويه قمى ---> صدوق
به «محمدين ثلاثه» معروف هستند و هر سه از طراز اول علماى شيعه مى باشند كه چهار كتاب متقن و جامع تأليف كرده و قسمت عمده اى از اخبار خانواده عصمت(عليهم السلام)را در آنها جمع و ضبط نموده اند. اين چهار كتاب عبارت است از: كافى و تهذيب و استبصار و من لايحضره الفقيه; اولى از كلينى، دومى و سومى از شيخ طوسى و چهارمى از صدوق. پوشيده نماند كه اصحاب كتب اربعه شيعه و اصحاب صحاح ستّه يا سبعه اهل سنّت و جماعت، كه زنده كننده آثار اسلامى هستند، تماماً از ديار عجم مى باشند و اين، يكى از مفاخر بزرگ عجم محسوب است.
سه تن از اكابر علماى اواخر شيعه نيز هريكى كتابى جامع تأليف داده و تمامى علماى دينيّه، بلكه عموم مسلمين را رهين منّت زحمات خودشان نموده اند و ايشان عبارتند از: مولا محمدباقر مجلسى، شيخ محمد بن حسن حر عاملى، شيخ جليل محمد بن مرتضى معروف به «فيض» كه اولى بحار الانوار را تأليف داد و شرح حالش به عنوان مجلسى خواهد آمد; دومى كتاب وسائل الشّيعه را اثر باقى خود نمود و شرح حالش به عنوان حرّ عاملى، محمد بن حسن مذكور خواهد شد و سومى نيز كتاب وافى را به يادگار گذاشت و ترجمه حالش به عنوان فيض كاشانى نگارش خواهد يافت. اين سه كتاب مابين علما به جوامع ثلاثه معروف است و مؤلفين آنها نيز به «محمدين ثلاث اواخر» مشهور هستند و گاهى مؤلفين كتب اربعه را نيز در مقابل اينها به «اوايل» مقيّد داشته و «محمدين ثلاث اوايل» نامند.
اصحاب كتب سبعه ---> اصحاب صحاح سبعه
اصحاب كتب سته ---> اصحاب صحاح سبعه
202 . اصحاب معلقات سبعه
امرؤالقيس ---> امرؤالقيس
طرفة بن عبد بكرى ---> طرفة بن عبد

147 - جلد اول
زهير بن ابى سلمى مزنى ---> ابن ابى سلمى
لبيد بن ربيعه عامرى ---> عامرى، لبيد
عمرو بن كلثوم تغلبى ---> ابن كلثوم
عنترة بن عمرو بن معاوية بن شدّاد ---> عبسى، عنتره
حارث بن حلزه يشكرى ---> يشكرى
هفت تن از شعراى زمان جاهليّت مى باشد كه هريكى قصيده اى غرّا و برجسته گفته و به حسب رسم معمولى وقت، از در كعبه آويخته بودند كه مايه شهرت و افتخارشان گردد. بعد از نزول قرآن مجيد، از خوف رسوايى، اين قصايد را خودشان و يا طرفدارانشان پنهانى بردند; به شرحى كه در كتب مربوطه مشروحاً نگارش يافته است. همين قصايد است كه در السنه اهل علم به سبعه معلقه يا معلقات سبعه مشهور است كه بارها چاپ شده و شرح هاى بسيارى بر آنها 141نوشته اند.
203 . اصحاب معلقات عشره
بعضى از اهل سِيَر برآنند كه ده قصيده از ده تن از شعراى دوره جاهليّت به شرح مذكور در بالا، بر در كعبه آويخته بودند و از ترس رسوايى در مقابل قرآن، قصايد خودشان را در پنهانى بردند. آن ده تن عبارتند از هفت تن نام برده در بالا و عبيد بن ابرص و اعشى ميمون و نابغه ذبيانى كه به شرح حال اجمالى اين دو تن آخرى به عنوان اعشى قيس و نابغه ذبيانى و اولى به عنوان عبيد بن ابرص خواهيم پرداخت.
اصطخرى1
204 . اصطخرى، ابراهيم بن محمد (قرن 4هـ . ق)
فارسى اصطخرى، كنيه اش «ابواسحاق» و محل ولادتش اصطخر است كه امام جغرافيّين عرب مى باشد. پس از تحصيل فنون متنوّعه، در سال 303 هـ . ق تحصيل علم جغرافى را تصميم گرفت. تمامى كشورهاى اسلامى و مجاور آنها را تا اقصاى مغرب

1 . اصطخرى : (به كسر اول و فتح ثالث) منسوب است به اصطخر كه شهرى است بزرگ از بلاد فارس به فاصله شصت كيلومتر از شمال شرقى شيراز كه در اوايل دوره اسلامى نيز مدتى آباد و پايتخت ملوك ايرانى بود. اين شهر بعدها خراب شد و آثار ويرانى هاى آن هنوز هم باقى است. يونانى ها آن شهر را «پرسپوليس» گويند (يعنى مدينه فارس) و ما هم بعضى از منسوبين آن را مى نگاريم. (مؤلف)

148 - جلد اول
و سواحل بحر اطلس سياحت كرد. اوضاع و احوال اكتشافى خود را ضبط نمود و كتابى به نام صور الاقاليم تأليف داد كه بسيار معتبر و مقبول عموم بوده و به بسيارى از زبان هاى اروپايى ترجمه شده است. اصل متن عربى آن نيز در سال 1870م در شهر ليدن از فلمنك چاپ گرديده است. او نخستين كسى است كه بعد از ظهور اسلام در جغرافى به زبان عربى تأليف كرد و پيش از او ترجمه كتاب بطلميوس در كار بوده است و سال وفاتش مضبوط نيست و در سال 340 هـ . ق در قيد حيات بوده است و كتابى ديگر موسوم به مسالك الممالك نيز از اوست. پوشيده نماند، چنانچه در باب كنى خواهد آمد، ابوزيد بلخى نيز كتابى به نام صور الاقاليم تأليف داده و امثال اين بسيار است و در درر التّيجان گويد: عمده استناد اصطخرى در كتاب مسالك الممالك بر كتاب صور الاقاليم تأليف ابوزيد احمد بن سهل بلخى است و اين جمله صريح است در اينكه كتاب صور الاقاليمنام، منحصر ابوزيد بوده و اصطخرى كتابى بدين اسم ندارد.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج2، ص991; سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص453; جرجى زيدان، تاريخ آداب اللّغة العربيّة، ج2، ص327.
205 . اصطخرى، حسن بن احمد (... ـ 328هـ . ق)
بن زيد بن عيسى، مكنّى به «ابوسعيد»، از اكابر فقهاى شافعى و رؤساى ايشان و قاضى قم بود و چندى عمل احتساب بغداد را مباشرت نمود و از طرف مقتدر عباسى به قضاوت سجستان منصوب شد و در مناكحات ايشان بازرسى كرد و اكثر آنها را، كه بدون اجازه و امضاى ولى وقوع يافته بود، الغا نمود. نام برده مصنّفاتى در فقه دارد:
1 . الاقضية; 2 . الشّروط والوثاق; 3 . الفرائض الكبير; 4 . المحاضر والسّجلاّت.
در ماه شعبان يا جمادى الآخر سال 328 هـ . ق در 84 سالگى درگذشت.
منابع: عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامه دانشوران، ج5، ص49; ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج1، ص141; ابن نديم، الفهرست، ص300; سبكى، تاج الدين، طبقات الشافعية الكبرى، ج2، ص193.
206 . اصفهانى، آقاى سيد ابوالحسن (قرن 14هـ . ق)
اصفهانى المولد والمنشأ، نجفى المسكن، از اكابر طراز اول علماى عصر حاضر ما

149 - جلد اول
مى باشد. محقّق مدقّق، فقيه، اصولى، رجالى، معقولى و منقولى و در تمامى بلاد اسلاميه اشهر مراجع تقليد شيعه به شمار است. علاوه بر اينكه در مراتب علميّه گوى سبقت از ديگران ربوده، بسيار كريم الطبع، سخى، داراى اخلاق نبويّه و مدير كل حوزه علميّه بوده و مجلس درس ايشان اجمع مجالس دروس دينيّه و مرجع استفاده فحول و اكابر است. تمامى محصلين و طلاّب علوم دينى در اثر حسن اداره و توجهات كامله آن وجود مقدّس مرفّه الحال هستند; اطال اللّه بقاه.
منابع: خوانسارى، محمدمهدى، احسن الوديعة، ج2، ص109; اطلاعات خارجى.
اصفهانى، احمد بن عبداللّه ---> ابونعيم، احمد
اصفهانى، حسين بن محمد ---> راغب اصفهانى، حسين بن محمد
207 . اصفهانى، حمزة بن حسن (قرن 4هـ . ق)
اديبى است مورّخ، از مشاهير مورّخين قرن چهارم هجرت و همواره حامى عصبيت غير عرب بوده است. تأليفات او:
1 . الامثال; 2 . انواع الدّعاء; 3 . تاريخ سنى ملوك الارض والانبياء (كه در ليبسك با ترجمه لاتينى آن چاپ شده); 4 . التّشبيهات; 5 . التّماثيل; 6 . التّنبيه على حروف المصحف; 7 . الخصائص والموازنة بين العربيّة والفارسيّة (كه نسخه خطى آن در كتابخانه خديويّه مصر موجود است); 8 . رسائل.
سال وفاتش به دست نيامد.
منابع: سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص455; جرجى زيدان، تاريخ آداب اللّغة العربيّة، ج2، ص315.

150 - جلد اول
اصفهانى، على بن حسين ---> ابوالفرج، على بن حسين
* اصفهانى، قاسم بن محمد
مصطلح رجال است و شرح حالش در كتب رجاليه مى باشد.
اصفهانى، محمد بن صفى الدين ---> عمادالدين كاتب
اصم1
208 . اصم، حاتم بن عنوان (... ـ 237هـ . ق)
بلخى، از عرفاى قرن سوم هجرت مى باشد. كنيه اش «ابوعبدالرحمان» و در زمان معتصم عباسى از اكابر اهل ذوق و عرفان و معرفت و وجدان بوده است. صحبت شقيق بلخى را درك كرده و كلمات طريفه بسيارى از وى منقول است. در وجه اين لقب (اصمّ) گويند: زنى كه پيش وى براى پرسش مسئله اى رفته بود، گوز داده، خجل شد. حاتم براى دفع خجلت او، خود را كر و ناشنوا وانمود كرد و گفت: «صداى خود را قدرى بلندتر كن كه بشنوم»; پس زن شاد شده و گمان نمود كه صداى گوز را نيز نشنيده است. حاتم در سال 237 هـ . ق در خراسان وفات يافت.
منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص99; خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص204; خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، ج8، ص241.
اصم، حسن بن على ---> ناصرالحق
* اصم، عبداللّه بن عبدالرحمان
چنانچه مصطلح رجال است و لفظ «اصمّ» در آن اصطلاح، گاهى ربيع بن محمد را نيز گويند و شرح حال ايشان موكول به كتب رجاليه است.
209 . اصمعى، ابوسعيد (123 ـ 221هـ . ق)
عبدالملك باهلى بن قريب بن عبدالملك بن على بن اصمع، بصرى بغدادى، نحوى لغوى كه به جهت انتساب به جد عالى اش، به «اصمعى» مشهور است; چنانچه گاهى

1 . اصم : به عربى، كر و ناشنواست و چندى از موصوفين به همين وصف را تذكر مى دهد. (مؤلف)

151 - جلد اول
به جهت انتساب به جدّ اعلاى ديگرش، باهلة بن اعصر، به «باهلى» نيز موصوف بوده است و يا آنكه «باهله» نام جده عاليه او، زن مالك بن اعصر مى باشد; به هرحال، وى از اكابر ادباى عرب است كه در شعر، فنون ادب، نحو، لغت، اخبار و نوادر اتقن و احفظ و اعلم و اقدم و حافظ دوازده يا شانزده هزار ارجوزه بوده است. امام شافعى طلاقت لسان او را تصديق نموده، گويد: كسى از عرب عبارتى شيواتر از اصمعى نپرداخته است. ابن دريد، صنعانى، ابوحاتم سجستانى، ابوالفضل رياشى و ديگران از وى روايت مى كنند و هارون الرشيد «شيطان الشعر»اش مى گفته و بعضى گويند اصمعى در لغت نظيرى نداشته است.
ولادت اصمعى در سال 122 يا 123 هـ . ق در بصره مى باشد. در عهد هارون عباسى به بغداد آمد و در سلك ندماى خلافتى منسلك شد و در زمان خلافت مأمون باز به بصره برگشت و مأمون اصرار وافر داشت كه باز به بغدادش عودت دهد، لكن به جهت ناتوانى پيرى ممكن نشد و مأمون هم اشكالات علمى و ادبى خود را بهواسطه نامه از وى استفسار مى نمود. نوادر و لطايف بسيارى از اصمعى منقول است كه اين مختصر گنجايش آنها را ندارد، ولى بعضى از آنها را محض براى ترويح خاطر خوانندگان ثبت اوراق مى نمايد. اصمعى گويد: كنيزك خوب رويى را ديدم كه در رويش خال و در پايش خلخال بود. از نامش پرسيدم. گفت: «كعبه». از خالش پرسيدم كه اين چيست؟ گفت: «حجرالأسود». در بوسيدن حجر استيذان نمودم. گفت: (لَنْ تَنالُوا الْبِرَّ)(آل عمران، 92) (إِلاّ بِشِقَّ الأَنْفُسِ)(نحل، 7); پس يك كيسه درهم بدو دادم. گفت: «اكنون مانعى ندارد. اگر خواهى، طواف كن; اگر مايل باشى، حجرالاسود را بوسه ده و اگر اراده داشته باشى، داخل مسجدالحرام باش».
نيز در كشكول بهائى از خود اصمعى نقل است كه روزى در صحرا كيسه خود را به زنى امانت دادم. چون خواستم كه ردّ نمايد، درصدد انكار برآمد. ناچار پيش يكى از مشايخ اعرابش بردم. باز به انكارش افزود. شيخ هم به حكم مقرّرات دين اسلامى سوگندش داد و حكم به راست گويى او و دروغ گويى من نمود. از روى لاعلاجى به شيخ گفتم: گويا شما اين آيه را نخوانده ايد:
و لا تَقْبل لسارقة يمينا *** و لو حلفتْ برب العالمينا
در دَم مرا تصديق و آن زن را تهديد نمود تا آنكه اقرار آورد و عين مال مرا به خودم پس داد; سپس شيخ از من پرسيد: اين آيه در كدام سوره است؟ گفتم: در سوره:

152 - جلد اول
الا هبّى بصبحك فاصبحينا *** و لاتبغى خمور الاندرينا
گفت: «سبحان اللّه! من گمان كردم كه در سوره (إِنّا فَتَحْنا لَكَ فَتْحاً مُبِيناً)(الفتح، 1) است».
نيز گويند: روزى اصمعى در صحرا عبور مى كرده، ديد كه بر سنگى نوشته اند:
ايا معشر العشّاق باللّه خبروا *** اذا حلّ عشق بالفتى كيف يصنع
پس در زير آن نوشت:
يُداوي هواه ثمّ يكتم سرّه *** و يصبر فى كلّ الامور و يخشع
فردا آمد و ديد كه نوشته اند:
و كيف يُداوي والهوى قاتل الفتى *** و فى كلّ يوم روحه يتقطّع
اصمعى در زير آن نوشت:
اذا لم يُطق صبراً لكتمانِ سرِّهِ *** فليس له شيئ سوى الموت انفع
فرداى آن روز كه بازهم اصمعى از آنجا عبور مى كرده، ديد كه جوان مليحى سر بر سنگ نهاده و جان داده و بر روى سنگ نوشته است:
سمعنا اطعنا ثمّ متنا فبلّغوا *** سلامي على من كان للوصل يمنع
پس بازهم در زير آن نوشت:
هنيئا لارباب النّعيم، نعيمهم *** و للعاشق المسكين، ما يتجرّع
نگارنده گويد: چنانچه مذكور خواهيم داشت، نظير اين قضيه را به امام شافعى هم نسبت داده اند. اگرچه بدين روش كه به اصمعى نسبت داده اند، بسيار مستبعد بوده و دور نيست كه به طور مثل و داستان عرفانى جعل كرده باشند، لكن محال هم نمى باشد.
بالجمله، نوادر و طرايف بسيارى از وى منقول است. داستان هاى عجيب و خنده آورى بالبداهه و بدون انديشه جعل مى كرده است. زيبايى و شيوايى كلمات او به اندازه اى بوده كه گويند از كثرت مهارت كه در حسن عبارت داشته، مى توانسته است پشكلى را در بازار جواهرفروشان و جواهرى را در بازار پشكل فروشان به فروش رساند. تأليفات بسيارى هم داشته و در سال 214 يا 215 يا 216 يا 217 يا 221 هـ . ق در مرو يا بصره در حدود نود و چندسالگى درگذشته و موافق نقل معتمد، قاضى نوراللّه شوشترى از نواصبش مى شمارد و ابن خلكان هم از ابوالعينا نقل كرده كه حاضر جنازه اصمعى بوديم; پس ابوقلابه اين شعر را خواند:
لعن اللّه اعظما حملوها *** نحو دار البلى على خشبات

153 - جلد اول
اعظما تبغض النبى و آل الـ *** ـبيت والطّيّبين والطّيّبات
منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص99; جرجى زيدان، تاريخ آداب اللّغة العربيّة، ج2، ص101; ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج1، ص313; رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج1، ص186; خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص458; شُمّنى، احمد بن محمد، المنصف من الكلام على مغنى ابن هشام، ص28; سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص456; هاشمى، احمد، جواهر الأدب فى ادبيات و انشاء لغة العرب، ص459.
210 . اصيل الدين، محمد (... ـ 618هـ . ق)
شيرازى، از كبار مشايخ و عرفا بوده و در سال 618 هـ . ق وفات يافت و در قريه بلياننامى در يك فرسخى جنوب كازرون مدفون است.
منابع: فرصت شيرازى، محمدنصير، آثار عجم، ص326.
اصيلى1
211 . اصيلى، ابومحمد عبداللّه بن ابراهيم (قرن 4هـ . ق)
از مشاهير علما و محدّثين مغرب زمين مى باشد كه مشاور مخصوص مستنصر، حكمران وقت و مرجع استفاده عموم فضلا و دانشمندان اندلس بوده و كتاب الآثار والدّلائل مشهورترين آثار علميّه او مى باشد.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج2، ص994.
212 . اصيلى، شيخ شرف الدين يحيى (... ـ 1001هـ . ق)
اصيلى مصرى، از اكابر شعراى نامى روزگار، اشعارش با ستاره شَعرى هم عنان و واسطه قلاده زمان بود; از آن جمله كه در مقام تقريظ منظومه اى اشاراتنام بعضى از فضلا گفته است:
ان الاشاراتِ للعلم العزيز حوتْ *** و حازتْ الرّفع مثلَ المفرد العلم
و ان تقل مادحا فى نعتها كلما *** ففى الاشارات ما يغنى عن الكلم

1 . اصيلى : منسوب به قصبه اصيلهنامى است در فاصله 44كيلومترى از جنوب غربى طنجه و دو تن از منسوبين آن را مى نگاريم. (مؤلف)

154 - جلد اول
در هشتم محرم 1001 هـ . ق وفات يافت.
منابع: سيدعلى خان مدنى، سلافة العصر فى محاسن الشعراء بكل مصر، ص414.
213 . اطروش،1 ابراهيم (قرن 3هـ . ق)
از اكابر عرفاى اواخر قرن سوم هجرت مى باشد كه با شيخ ابراهيم خواص، معاصر و داراى مقامى بلند و بسيار باثروت بود. روزى پرسيدند صوفى و دنيا چون است؟ گفت: «صوفى را اگر حال باشد، مال ضررى نخواهد داشت»; نيز پرسيدند كه چگونه توان بر طريق، قدم نهاد؟ گفت: «به حق»; پس خواستار بيان اين جمله شدند. گفت: «چون حق جو شدى و اوامر و نواهى او را اطاعت نمودى، به حق رسيدى». سال وفاتش به دست نيامد.
منابع: عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامه دانشوران، ج2، ص128.
اطروش، حسن بن على ---> ناصرالحق
مصطلح رجال بوده است.
214 . اظهر، احمدخان
از شعراى شهر شاه جهان پور هندوستان است كه سال وفات و ديگر مشخّصات وى به دست نيامده و از اوست:
الهى! در دلم انداز عشق بى محابا را *** كنم تا سير چون فرهاد و مجنون كوه و صحرا را
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج2، ص995.
215 . اظهر، مير غلامعلى (... ـ 1182هـ . ق)
دهلوى، از شعراى هندوستان مى باشد كه در سال 1182 هـ . ق در مرشدآباد وفات يافته و از اوست:
نه مرا تو مى شناسى، نه تو را شناختم من *** به كدام آشنايى ز تو دردسر گرفتم
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج2، ص995.
216 . اظهرى، حيدر على (... ـ 1044هـ . ق)
از شعراى هند مى باشد كه مورد عنايات جهانگير و اكبرشاه بوده و با ملاّ شيدا و ملاّ

1 . اطروش : (به ضم اول) به عربى، به معنى كر و ناشنواست. (مؤلف)

155 - جلد اول
مظهر كشميرى ملاطفت ها داشته و يكديگر را هجوها گفته اند. در سال 1044 هـ . ق درگذشته و از اوست:
از دشمنان برند شكايات، پيش دوست *** چون دوست، دشمن است شكايت كجا برم
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج2، ص995.
217 . اعتصامى، بانو پروين (1285 - 1320هـ . ش)
دختر ميرزا يوسف خان اعتصامى، در عصر ما از شعراى نامى و خوش بيان و زبردست و توانا مى باشد. اشعارش پسنده طبع پير و برنا و در فنون شعرى مهارتى بسزا داشته است. نخست تحت تربيت پدر دانشمند خود قرار گرفت. ادبيّات هر دو زبان عربى و پارسى را از آموزگاران خصوصى در منزل شخصى بياموخت; زبان انگليسى را هم در تهران در مدرسه امريكايى دختران تكميل نمود و دوره آن را به پايان رسانيد و در اوقات اشتغالات علمى به ساختن ديوانى دل فريب و زيبا، كه داراى تمامى فنون فصاحت و اصول بلاغت و حاوى مزاياى لفظى و معنوى مى باشد، پرداخت. در حقيقت زنى شاعر ايرانى كه داراى آن استعداد و قريحه بوده و اشعارى نغز و نيكو بدان ملاحت و شيوايى بسرايد، بهويژه كه در اوايل ادوار زندگى بوده و با تحصيلات علمى و اشتغالات خانوادگى توأم بوده باشد، از نوادر محسوب است. پروين در نصف شب شنبه شانزدهم فروردين ماه 1320 هـ . ش (1360 هـ . ق) در عنفوان جوانى به سراى جاويدانى شتافته و در صحن جديد بلده طيّبه قم در مقبره خانوادگى، پهلوى قبر پدرش دفن شد. اين قطعه را پس از مرگ او به خطّ خودش در ضمن اوراقش يافتند و عيناً بر سنگ مزارش نقش كردند و تاريخ نظم آن معلوم نيست و به خطّ خودش نوشته بوده كه اين قطعه را براى سنگ مزار خودم سروده ام:
اينكه خاك سيهش بالين است *** اختر چرخ ادب پروين است
گرچه جز تلخى از ايّام نديد *** هرچه خواهى سخنش شيرين است
صاحب آن همه گفتار امروز *** سائل فاتحه و يس است
دوستان به كه ز وى ياد كنند *** دل بى دوست دلى غمگين است
خاك در ديده بسى جان فرسا است *** سنگ بر سينه بسى سنگين است
بيند اين بستر و عبرت گيرد *** هركه را چشم حقيقت بين است
هركه باشىّ و ز هرجا برسى *** آخرين منزل هستى، اين است

156 - جلد اول
آدمى هرچه توانگر باشد *** چون بدين نقطه رسد، مسكين است
اندر آنجا كه قضا حمله كند *** چاره تسليم و ادب تمكين است
زادن و كشتن و پنهان كردن *** دهر را رسم و ره ديرين است
خرّم آن كس كه در اين محنتگاه *** خاطرى را سبب تسكين است
ديوان قصايد و مثنويّات و مقطّعات و تمثيلات وى، نخست در مرداد 1314 هـ . ق و ثانياً در مهرماه 1320 هـ . ش ـ مطابق رمضان 1360 هـ . ق ـ در تهران چاپ حروفى شده و اين قصيده صاحب ترجمه را، كه در صفحه 274 چاپ دوم ديوانش، در تحت عنوان «مناظره» گفته، ثبت اوراق مى نمايد:
شنيده ايد ميان دو قطره خون چه گذشت *** گَهِ مناظره، يك روز بر سر گذرى
يكى بگفت بدان ديگرى تو خون كه اى؟ *** من اوفتاده ام اينجا ز دست تاجورى
بگفت: من بچكيدم ز پاى خاركَنى *** ز رنج خار، كه رفتش به پا چو نيشترى
جواب داد: ز يك چشمه ايم هر دو، چه غم *** چكيده ايم اگر هر دو از تن دگرى؟
هزار قطره خون در پياله يك رنگند *** تفاوت رگ و شريان نمى كند اثرى
ز ما دو قطره كوچك چه كار خواهد خاست *** بيا شويم يكى قطره بزرگ ترى
به راه سعى و عمل با هم اتّفاق كنيم *** كه ايمنند چنين رهروان ز هر خطرى
در اوفتيم ز رودى ميان دريايى *** گذر كنيم ز سرچشمه اى به جوى و جرى
به خنده گفت: ميان من و تو فرق بسى است *** تويى ز دست شهى، من ز پاى كارگرى
براى همرهى و اتّحاد با چو منى *** خوش است اشك يتيمى و خون رنجبرى
تو از فراغ دل و عشرت آمدى بهوجود *** من از خميدن پشتى و زحمت كمرى
تو را به مطبخ شه پخته شد هميشه طعام *** مرا به آتش آهى و آب چشمِ ترى
تو از فروغ مى ناب، سرخ رنگ شدى *** من از نكوهش خارى و سوزش جگرى
مرا به ملك حقيقت هزار كس بخرد *** چرا كه در دل كانِ دلى شدم گهرى
قضا و حادثه نقش من از ميان نبرد *** كدام قطره خون را بود چنين هنرى؟
درين علامت خونين، نهان دو صد درياست *** ز ساحل همه پيداست كشتى ظفرى
يتيم و پيرزن اين قدر خون دل نخورند *** اگر به خانه غارتگرى فتد شررى
درخت جور و ستم هيچ برگ و بار نداشت *** اگركه دست مجازات ميزدش تبرى
اشعار و قصايد پروين، همه فصيح و بليغ و حكيمانه و نمكين است. بعد از فوت او

157 - جلد اول
فضلا و ادباى ايرانى اشعارى راجع به مقام ادبى و تاريخ وفاتش سروده و نشر كردند; از آن جمله آقاى على سالار سعيد، متخلّص به «حيدرى» در پايان قصيده اى كه در تأسف از فوت بانو پروين سروده، در تاريخ هجرى قمرى فوتش گويد:
تاريخ فوت هجرى جُستم ز حيدرى گفت: *** «مرده اديبه دهر، پروين اعتصامى»1
منابع: از چاپ دويم ديوان صاحب ترجمه نقل شد.
218 . اعتصامى، ميرزا يوسف خان (... ـ 1316هـ . ش)
آشتيانى، پدر بانو پروين مذكور در بالا، از فضلا و ادباى عصر حاضر ماست. موافق آنچه در ديوان دخترش، پروين، نوشته شده، در يازدهم دى ماه 1316 هـ . ش درگذشته است و از آثار علمى او قلائد الادب فى شرح اطواق الذّهب زمخشرى است.
219 . اعتمادالسلطنه، محمدحسن خان (... ـ 1313هـ . ق)
پسر حاجى على خان، مراغى تهرانى، وزير دارالترجمه و انطباعات ايرانى كه در عهد ناصرالدين شاه قاجار، از اكابر اهل دربار بود و به لقب «صنيع الدّوله» به مقام وزارت رسيد و همه وقت در اثر خدمات شايان، مورد عنايات ملوكانه بودى و داراى تحصيلات علميّه متنوعه مى باشد و در موقع امتحانات دانش آموزان دارالفنون تهران، چهار مرتبه با مدال درجه اول مفتخر و سرافراز گرديده است و بعضى از تأليفات وى را مى نگارد:
1 . انكشاف ينگى دنيا; 2 . تاريخ ايران; 3 . تاريخ فرانسه; 4 . حجّة السّعادة فى حجّة الشّهادة (كه مشتمل بر وقايع عمده عالم در سال 61هـ . ق مى باشد، با شرح شهادت حضرت حسين بن على(عليهما السلام)در همان سال. اين كتاب در سال 1310 هـ . ق در تبريز به خط ميرزا محمدباقر منشى خوش نويس تبريزى چاپ شده); 5 . خيرات حسان (كه تاريخ مشاهير زنان است); 6 . مآثر السّلطان; 7 . مآثر و آثار; 8 . مرآت البلدان; 9 . مطلع الشّمس و موافق تصريح خودش، دو كتاب مطلع الشّمس و مآثر السّلطان از مجلّدات عمده مرآت البلدان است و صاحب ترجمه در تأليف كتاب نامه دانشوران نيز شركت داشته است.
در شب پنجشنبه هيجدهم شوال 1313 هـ . ق در پنجاه و اند سالگى در تهران با سكته وفات يافت و در تاريخ آن گفته اند:
بهر تاريخ وفات ميرِ راد *** آن وزير فاضل باطنطنه
از در رحمت سروش غيب گفت: *** «در جنان شد اعتمادالسّلطنه»2
منابع: اعتمادالسلطنه، محمدحسن خان، مرآت البلدان، ] ج2، ص1096-1099 [; آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج3، ص272.
اعثم كوفى، احمد بن على ---> ابن اعثم
اعرابى، وشّاء محمد بن احمد ---> وشّاء، محمد بن احمد
اعرج، حسن بن محمد ---> نظام اعرج
اعرجى، سيد محسن بن سيد حسن ---> محقّق اعرجى
اعسم، شيخ عبدالحسين ---> اعسم، شيخ محمدعلى
پسر شيخ محمدعلى است.
220 و 221 . اعسم، شيخ محمدعلى (... ـ 1233هـ . ق)
بن شيخ حسين بن شيخ محمد اعسم نجفى زبيدى، از اعيان علماى اماميّه و اكابر شعراى آن طبقه مى باشد كه از حاضرين حوزه درس سيد مهدى بحرالعلوم بود و با جمعى ديگر از اكابر نيز ملاقات نموده و مراثى بسيارى در مصيبت حضرت حسين

1 . مرده اديبه دهر، پروين اعتصامى = 1360 .
2 . در جنان شد اعتمادالسّلطنه = 1313 .

158 - جلد اول
بن على(عليهما السلام) گفته است و چهار منظومه فقهيّه در رضاع، عده زنان، ارث، مطاعم و مشارب گفته و در سال 1233 هـ . ق وفات يافته است.
فرزند ارجمندش، شيخ عبدالحسين اعسم، نيز از اكابر اعلام بود; در جميع فضايل و مزاياى علميّه، خليفه و جانشين پدر گرديده است و منظومه هاى او را شرح كرده و از شاگردان محقّق اعرجى آتى التّرجمه مى باشد و در سال 1247 هـ . ق وفات يافت و در صحن مقدّس مرتضوى، نزد والد ماجد خود مدفون گرديد.
منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص99.
اعشى اكبر ---> اعشى قيس
222 . اعشى، عبداللّه بن خارجه (... ـ 85هـ . ق)
از قبيله ربيعه بود و در كوفه اقامت داشت. در خصوص بنى اميّه تعصب بسيار به كار مى برد و از اشعار اوست كه در حق عبدالملك بن مروان، پنجمين خليفه اموى (متوفّى به سال 86 هـ . ق) گفته است:
و فضلنى فى الشّعر والّلب انّنى *** اقول على علم و اعرف من اعنى
فاصبحتُ اذ فضلتَ مروان و ابنه *** على النّاس قد فضلت خير اب و ابن
در سال 85 هـ . ق درگذشت.
منابع: جرجى زيدان، تاريخ آداب اللّغة العربيّة، ج1، ص269.
223 . اعشى قيس، ميمون
بن قيس بن جندل، اسدى يمامى، معروف به «اعشى اكبر»، مكنّى به «ابوبصير»، از مشاهير شعراى زمان جاهليت كه در اطّلاع از فنون شعريّه بر ديگران فضيلت داشته و يكى از اصحاب معلّقات عشره مى باشد كه به طور خلاصه گوشزد نموديم و قصيده لاميّهاش هم يكى از معلّقات مى باشد و مطلع آن، اين است:
ودع هريرة ان الركب مرتحل *** و هل تُطيق وداعا ايّها الرحل
ديوان اعشى در مصر چاپ شده و در خطبه شقشقيّه از نهج البلاغه هم بدين شعر اعشى تمثّل فرموده است:
شتانَ ما يومى على كورها *** و يومَ حيّان اخى جابر
از يونس نحوى پرسيدند: «شاعرترين مردم كيست؟» گفت: «كسى را معيّن نمى كنم;

159 - جلد اول
همين قدر مى گويم كه امرؤالقيس در سوارگى، نابغه در تهديد، زهير در ترغيب، اعشى در طرب». عرب با اشعار اعشى سرود مى خواندند و او را «صنّاجة العرب» مى گفتند. اعشى در حيره ساكن بوده و بانصارى مراوده داشت و از ايشان شراب مى خريد. چون خبر دعوت حضرت رسالت(صلى الله عليه وآله) را شنيد، قصيده اى گفته و به مكّه آمد كه به عرض آن حضرت برساند. مشركين باخبر گشته و مانع گرديدند. او هم باز برگشت.
منابع: فرصت شيرازى، محمدنصير، آثار عجم، ص47; اطلاعات متفرقه.
224 . اعلام الدين
در بعضى از آثار دينيّه، عبارت از محمد بن مسلم و زرارة و بريد بن معاويه و ليث بن بخترى است كه در تحت عنوان ابوبصير، ليث بن بخترى خواهد آمد.
225 . اعلم، ابراهيم بن قاسم (... ـ 646هـ . ق)
بطليوسى نحوى، اديب شاعر، مكنّى به «ابواسحاق»، منسوب به شهر بطليوس از بلاد جزيره اندلس. نحو را از هذيل اخذ نمود و دو كتاب تاريخ بطليوس و جمع بين الصّحاح جوهرى را تأليف داد و در سال 642 يا 646 هـ . ق درگذشت.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص48.
226 . اعلم،1 يوسف بن سليمان بن عبسى (... ـ 476هـ . ق)
شنتمرى، نحوى، مكنّى به «ابوالحجاج»، از مشاهير ادبا و نحوييّن اندلس مى باشد كه به شهر شنتمريّه از بلاد آن ناحيه منسوب است. در شهر قرطبه مرجع استفاده اعلام و گروه انبوهى از فضلاى نامى روزگار بود. از بلاد دور و دراز در حوزه درس وى حاضر مى شدند. در نحو و لغت و شعر و فنون ادب، دستى توانا داشت و فتاوى او در كتب نحويّه مذكور است. تأليفات او:
1 . تحصيل عين الذّهب من معدن جوهر الادب فى علم مجازات العرب; 2 . شرح جمل زجاجى; 3 . شرح حماسه; 4 . شرح ديوان زهير بن ابى سلمى مزنى; 5 . شرح ديوان طرفة بن عبد; 6 . شرح الشّعراء السّتّة.

1 . اعلم : كسى را گويند كه لب بالايى او شكافته باشد; صاحب ترجمه نيز اين چنين بوده است. (مؤلف)

160 - جلد اول
اعلم در اواخر عمرش نابينا شد و در سال 476 هـ . ق در شصت سالگى در اشبيليّه وفات يافت. در روضات الجنّات، تحت ترجمه ابراهيم قاسم، نام پدر اعلم را هم «يوسف» نوشته كه «يوسف بن يوسف» باشد و ظاهراً سهو است.
منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج2، ص525; سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج2، ص996; خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص48; سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص459; ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج20، ص60.
اعلم نحوى ---> اعلم، يوسف بن سليمان بن عبسى
227 . اعمش،1 ابومحمد سليمان بن مهران (... ـ 149هـ . ق)
شيعى است و در اصطلاح رجالى در صورت اطلاق، منصرف به او بوده و به اسماعيل بن عبداللّه، كه او نيز موصوف به «اعمش» است، منصرف نمى گردد. سليمان، دماوندى الاصل، كوفى المولد والمنشأ والمسكن بود. پدرش از اهل دماوند و حاضرين قتل حضرت حسين بن على(عليهما السلام) و خودش هم در همان روز شهادت آن حضرت در كوفه زاييده شد. از اكابر علماى كوفه محسوب مى گردد. در فقه و حديث، امام اهل عصر خود بود و از جمعى بسيار از كبار تابعين روايت نموده است. علماى اهل سنّت و جماعت نيز وى را ستوده و تجليل بسيار كرده و با علم و فضل و وثاقت و جلالت موصوفش داشته و با زهرى قرينش شمرده اند. بسيار ظريف و لطيفه گو بود و نوادر بسيارى از وى منقول است. ابن طولون شامى، كتاب 155الزّهر الانعش فى نوادر الاعمش را در نوادر وى تأليف داده است.
گويند روزى ابوحنيفه به عيادتش رفت و بسيار نشست. وقت برگشتن در مقام عذرخواهى از بسيار نشستن خود، گفت كه زحمت و ملال خاطر تو گرديدم. در پاسخ گفت كه تو در خانه خودت نيز بار گران و ملال خاطر من هستى. نيز گويند كه روزى با پوستين كهنه در كنار نهرى نشسته بود. مردى آمده و دست او را گرفته و بلندش كرد و درخواست نمود كه او را بر پشت بگيرد و به طرف ديگر نهرش بگذراند و اين آيه را نيز خواند: (سُبْحانَ الَّذِي سَخَّرَ لَنا هذا وَ ما كُنّا لَهُ مُقْرِنِينَ)(زخرف، 13); پس اعمش نيز حرفى نگفته و بر پشتش گرفته و داخل نهر شد و در آبش انداخت و

1 . اعمش : از عمش (بر وزن فرس) ـ به معنى ضعف باصره توأم با سيلان آب ديده ـ اشتقاق يافته و «اعمش» كسى را گويند كه داراى اين صفت باشد. (مؤلف)

161 - جلد اول
اين آيه را خواند: (وَ قُلْ رَبِّ أَنْزِلْنِي مُنْزَلاً مُبارَكاً وَ أَنْتَ خَيْرُ الْمُنْزِلِينَ)(مؤمنون، 29); پس خودش از آب بيرون شد و آن مرد همچنان دست و پا مى زد. اعمش در سال 147 يا 148 يا 149 هـ . ق در 84 سالگى درگذشت.
منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج1، ص229; خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص320; سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج2، ص997.
228 . اعور، حارث بن عبداللّه (... ـ 65هـ . ق)
همدانى، كه به «اعور» موصوف و به قبيله همدان از قبايل عرب منسوب است، افضل تابعين به شمار مى رفت و از كبار علماى ايشان، بلكه افقه و افرض و داناترين مردم در علم فرايض بود. اصول آن علم را از حضرت اميرالمؤمنين(عليه السلام)فراگرفت و از اولياى اصحاب و خواص آن حضرت بود و به جهت كثرت محبت به آن حضرت و افراطى كه در تشيّع داشته، رنج هاى بسيارى از مخالفين ديده است. آن حضرت به وى بشارت داد كه در حين مرگ و صراط و حوض و تقسيم نار جهنم، آن حضرت را خواهد شناخت و در پاسخ استفسار حارث از معنى مقاسمه فرمود كه به آتش دوزخ مى گويم: «اين دوست من است; رهايش كن و آن دشمن است; بگير». سيد اسماعيل حميرى، كه شرح حال او در اين كتاب خواهد آمد، همين حديث شريف را نظم كرده و گويد:
قول علىّ لحارث عجب *** كم ثم اعجوبة له حملا
يا حارِ همدان من يمت يرني *** مِن مؤمن او منافق قُبُلا
تا آخر كه مجموع آنها هفت بيت بوده و در السنه داير است. ظاهر مستدرك بحار و مناقب ابن شهرآشوب و جلد هشتم و نهم و پانزدهم بحار الانوار آنكه شش بيت آخرى از خود آن حضرت است. بارى، حارث در سال 65 هـ . ق وفات يافت.
منابع: كتب رجاليه.
229 . اعور كلبى، حكيم بن عياش (قرن 2هـ . ق)
معروف به «اعور كلبى»، از اكابر شعراى زمان بنى اميّه بود كه ايشان را به همه كس ترجيح مى داد و مابين او و كميت بن زيد، كه شرح حالش به عنوان اسدى، كميت بن زيد نگارش يافته، مفاخره ها بوده است. درباره حضرت على و آل على(عليهم السلام) بسيار گستاخ بوده و بدگويى مى كرده است. روزى كسى به خدمت عبداللّه بن جعفر صادق(عليه السلام) آمده و گفت كه حكيم كلبى در كوفه هجوهاى شما را نشر مى دهد. فرمود كه چيزى از آنها

162 - جلد اول
در ياد دارى؟ پس آن مرد اين شعر حكيم را فروخواند:
صلبنا لكم زيدا على جِذع نخلة *** و لم نرَ مهديّا على الجذع يُصلَبُ
و قستم بعثمان عليا سفاهة *** و عثمان خير من عليّ و اطيب
عبداللّه از كثرت تأثّر با دست لرزان رو به آسمان كرد و گفت: «خداوند! اگر اين مرد دروغ مى گويد، سگى را بر وى مسلّط گردان». حكيم از كوفه بيرون شده و مقدارى از اول شب رفته بود كه ناگاه شيرى درنده او را پاره نمود. شخصى در مسجد نبوى اين واقعه را به عرض عبداللّه رسانيد; پس عبداللّه در دَم سجده شكر كرده و گفت: «الحمد للّه الّذى صدقنا وعده». سال وفات اعور كلبى به دست نيامد و در حوالى 150 هـ . ق در قيد حيات بوده است.
منابع: ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج10، ص247.
230 . اعور نحوى، هارون بن موسى (قرن 2هـ . ق)
بصرى، نحوى قارى، محدّث موثق، حافظ قرآن و عارف به قواعد نحويّه، كنيه اش «ابوعبداللّه» يا «ابوموسى»، از طاووس يمانى و ابان بن تغلب (متوفّى در سال 140 يا 141 هـ . ق) و ديگر مشايخ وقت استماع حديث نموده و در بدايت حال يهودى مذهب بود و اخيراً به مذهب اسلامى موفق شد و به اعتقاد قدريّه مى رفته است.
منابع: خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، ج14، ص3.
 
231 . افتخار الحكماء، ميرزا جعفر بن سيد على (... ـ 1318هـ . ق)
حسينى مرعشى تبريزى، موافق تقرير برادرزاده عالى مقامش، آقاى نجفى، سيد شهاب الدين مقيم قم، از اطبّاى نامى تبريز بود و در سال 1318 هـ . ق وفات يافت و تأليفات او بدين شرح است:
1 . رساله اى در امراض حصبه و مطبقه و محرقه و علامات آنها و منشأ بروز آنها; 2 . رساله اى در جدرى; 3 . رساله اى در حرقت بول; 4 . كتاب الاطبّاء الاسلاميّون فى تراجمهم و وفياتهم و تأليفاتهم;
5
 . تقويم الشّريعة.
ترجمه حال آقاى نجفى، به عنوان سيد شهاب الدين و آقاى سيد على، پدر صاحب ترجمه، به عنوان سيدالحكماء، سيد على شرف الدين در اين كتاب خواهد آمد.
* افرق، عمر بن خالد
شرح حالش در كتب رجاليه مى باشد.
232 . افسر كردستانى، ميرزا مرتضى (... ـ 1262هـ . ق)
بن ميرزا عبدالكريم، از شعراى ايران بود و در سال 1262 هـ . ق در آغاز جوانى درگذشت و از اوست:
گويند در آذار شود شاد، دل زار *** غمگين دل من بين، كه نشد شاد در آذار
نيسان و ايارم به چه كار آيد،بى دوست *** آذار و بهارم به چه كار آيد، بى يار
منابع: اطلاعات متفرقه.
233 . افسوس، مير على (... ـ 1221هـ . ق)
از مشاهير ادباى هندوستان بود. كتابى به نام آرايش محفل تأليف داده و گلستان سعدى را نيز به زبان اوردوى هند ترجمه نموده است. وى در سال 1221 هـ . ق درگذشت.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج2، ص1002.
234 . افصح، سيد ابراهيم (... ـ 1345هـ . ق)
بن سيد حسين بن ميرزا على نقى، از شعراى يزد مى باشد. نخست در شغل حكاكى، سپس در خوش نويسى مهارت به هم رسانيد و اخيراً به سرودن شعر پرداخت. اشعارش در همه جا منتشر گرديد و بهوسيله 158ميرزا على اصغرخان اتابك به دربار مظفرالدين شاه قاجار عرضه شد و مطبوع طبع ملوكانه قرار گرفت و به صلات شاهانه نائل آمد و به لقب «افصح الملك» مفتخر شد و در سال 1327 هـ . ق قطعه اى سرود
و با خط خودش بر چوب پوشش سقف عمارتى كه مى ساخته، نوشت و آن قطعه
اين است:

163 - جلد اول
دلى بود و دماغى بود و حالى *** فراغى بود و عمرى بود و مالى
كه ما برساختيم اين آشيان را *** خجل كرديم اوج آسمان را
پس از ما هركه اينجا كرد منزل *** به ميل جان رسيد و مقصد دل
روان در بحر راحت كرد چون فُلك *** بگويد «جات خالى افصح الملك»
افصح الملك در غرّه ربيع الاول 1345 هـ . ق در 63 سالگى در شهر يزد وفات يافت و در درون حرم امامزاده جعفر مدفون شد و عدد ابجدى جمله «جات خالى افصح الملك = 1345»، كه در قطعه بالا به زبانش جارى گرديده، ماده تاريخ وفات اوست.
منابع : آيتى، عبدالحسين، تاريخ يزد، ص271.
235 . افصح، مير محمدعلى (... ـ 1150هـ . ق)
از شعراى هندوستان و اجدادش اهل سمرقند بودند و در سال 1150 هـ . ق وفات يافته و از اوست:
دل خرابى مى كند، از زلف تدبيرش كنيد *** دست و پايى مى زند ديوانه، زنجيرش كنيد
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج2، ص1002.
افضل الدين خاقانى، ابراهيم بن على ---> خاقانى، ابراهيم
236 . افضل الدين خونجى، محمد (... ـ 646هـ . ق)
بن ناماور بن عبدالملك، مكنّى به «ابوعبداللّه»، از مشاهير پزشكان و حكماى اسلامى بود كه در علوم شرعيّه و غيرها دستى توانا داشت و در اواخر زندگانى، قاضى القضات مصر شد. تأليفات او:
1 . ادوار الحميات; 2 . الحدود والرّسوم; 3 . شرح كلّيات قانون ابن سينا; 4 . كشف الاسرار; 5 . الموجز والمجمل.
روز چهارشنبه پنجم رمضان 646 هـ . ق در قاهره مصر وفات يافت و در قرافه مدفون گرديد.

164 - جلد اول
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج2، ص1002.
افضل الدين كاشانى، محمد ---> بابا افضل، افضل الدين محمد
افضل الدين ماهابادى، حسن بن على ---> ماهابادى، حسن بن على
افضل الدين مرقى، محمد ---> بابا افضل، افضل الدين محمد
237 . افطس ] افطح ؟  [ (... ـ 145هـ . ق)
به عربى، كسى را گويند كه بينى او بر رويش پهن شده باشد و بالخصوص لقب عبداللّه بن امام جعفر صادق(عليه السلام) و هم لقب حسن بن على بن حسين(عليهما السلام) مى باشد كه از ضعفاى رجال بوده و با محمد بن حسن ملقّب به «نفس زكيّه»، كه داعيه امامت داشته و در سال 145 هـ . ق در مدينه مقتول گرديد، خروج كرده و بيدق دار او بوده است و بسط زائد را موكول به كتب رجاليه مى داريم.
منابع: كتب رجاليه.
238 . افغانى، سيد محمد (1254 - 1316هـ . ق)
جمال الدين اسدآبادى حسينى افغانى بن سيد صفدر، به نوشته معجم المطبوعات، از خانواده اى بزرگ از بلاد افغان بود. در سال 1838م (1254 هـ . ق) در قريه اسدآباد متولد شد و نسب او به سيد على محدّث مشهور موصول مى گردد. پدرش او را به كابل برد و در آنجا نشو و نما يافت و به تحصيل علوم متنوعه از تاريخ و دينيّات و ادبيات و منطق و حكمت و رياضيات و غير آنها پرداخت و در هيجده سالگى در بسيارى از علوم متداوله به مقامى عالى رسيد; سپس به هندوستان و حجاز و مكّه مسافرت ها كرد و اخيراً به بلاد خود برگشته و شريك اسرار دوست محمدخان، امير افغان، شد و در غزوه هرات نيز مصاحب او بود; پس به

165 - جلد اول
مصر رفته و مدتى با اكابر فضلاى نامى آن ديار معاشرت نمود و آوازه فضل و كمالات وى در آن ديار منتشر شد و در جامع ازهر به تدريس منطق و فلسفه پرداخت و شيخ محمد عبده، مفتى مشهور مصر و جمعى ديگر از اكابر مصر در حوزه درس او حاضر مى شدند; عاقبت در سال 1296 هـ . ق از مصر تبعيد گرديد و به هند و لندن و پاريس رفت و جريده اى به نام العروة الوثقى تأسيس كرد و به دستيارى شيخ محمد عبده، كه بيشتر از ديگران هم فكر و هم مذاقش بوده، هيجده شماره از آن را انتشار داد; پس به حسب درخواست سلطان عبدالحميد، در سال 1310 هـ . ق به استانبول رفت و در آنجا مى بود تا در 1898م (1315 هـ . ق) و يا در 1314 يا 1316 هـ . ق وفات يافت. كتب ابطال مذهب الدّهريّين، اثبات انّ الدّين اساس المدنيّة والكفر فساد العمران و كتاب تاريخ افغان و غير اينها از تأليفات اوست.
160در مآثر و آثار گويد: سيد جمال اسدآبادى، در علوم قديمه و جديده مقامى بلند يافته است و مردم ايران را با وجود وى جاى افتخار است. علوم شرعيّه را در قزوين تحصيل كرد و به تهران آمد و زمانى در افغانستان و هندوستان گذرانيد; پس به استانبول و مصر رفت و گروهى از دانش پژوهان جامع ازهر از شاگردان وى بودند و بسيارى از روزنامه هاى مصر از وى استفاده ها كردند; پس به اروپا رفته و در پاريس جريده العروة الوثقى را ايجاد نمود و از اين پس، نامش در ممالك مشهور شد و صيت فضايل او در افواه افتاد و بعضى از دول بزرگ در منع انتشار جريده وى جهد بليغ مبذول داشتند; لاجرم از اروپا ملول شد و به آسيا برگشته و به ايران آمد و بارها با ناصرالدين شاه ملاقات كرد; پس به شهر پترسبورگ از بلاد روسيه رفته و در همه جا محترم مى زيسته است. موافق آنچه شاگردش، شيخ محمد عبده، در اول رساله ردّ نيچريّه نوشته است، اهل سنّت و جماعت او را افغانى دانند و بالجمله، اين شخص از اعاجيب روزگار و نوادر ادهار مى باشد.
منابع: اعتمادالسلطنه، محمدحسن خان، مآثر و آثار، ص224; سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص706; آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج3، ص234.

166 - جلد اول
239 . افليلى،1 ابواسحاق (... ـ 441هـ . ق)
يا ابوالقاسم ابراهيم بن محمد بن زكريّا، قرشى زهرى قرطبى، نحوى لغوى، از مشاهير ادباى وزراى اندلس مى باشد كه در نحو و لغت و فنون ادبيّه فريد عصر محسوب مى شد و اشعار بسيارى را حافظ بود و در معنى آنها مهارتى كامل داشت و درباره هرآنچه در دلش رسوخ مى كرد، اگرچه غلط فاحش هم بود، اصرار بسيار به كار مى برد و به هر وسيله كه بوده، مدافعه مى كرد و با هيچ چيز منصرف نمى شد و عناد تمام به كار مى برد. در اندلس استاد بزرگ تمامى ادبا و آموزگاران ادب بود و زمانى هم در آن بلاد متصدى امور وزارت مكتفى باللّه گرديد و شرح خوبى بر ديوان متنبى نوشته است و در سال 441 هـ . ق در 89 سالگى در قرطبه وفات يافت و در صحن مسجد حرب مدفون شد و او را «ابن الافليلى» هم گويند.
منابع: ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج2، ص4; ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج1، ص11; سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج2، ص1006.
240 . افندى،2 ميرزا عبداللّه (... ـ 1130هـ . ق)
بن عيسى بيگ بن محمدصالح بيگ بن حاج مير محمدبيگ بن خضرشاه، تبريزى اصفهانى، عالم متبحّر، فاضل متبصّر، از اعاظم علما و افاخم فضلا بود. در شش سالگى شاطبيّه را از پدرش، كه از افاضل عصر خود بوده، خوانده است. در هفت سالگى، پدرش فوت نمود و در تحت كفالت خال خود و برادر بزرگ خود، ميرزا محمدجعفر، نشئت يافت و اقسام علوم متداوله را از برادر خود فراگرفت تا آنكه در حوزه درس اكابر حاضر شد و كتب اربعه و قواعد علاّمه را از مجلسى و شرح اشارات و قدرى از الهيّات شفا و ديگر كتب حكمت را از محقّق سبزوارى و مقدارى از شرح اشارات را از آقا حسين خوانسارى و مقدارى از تهذيب و اصول كافى و شرح مختصر

1 . افليل : (به كسر اول) يكى از دهات شام است. (مؤلف)
2 . افندى : به تركى عثمانى، سيد، مولا، صاحب، مالك، اهل قلم، قاضى، حاكم شرعى و كلمه تعظيم و احترام است كه به جاى آقا و جناب و حضرت استعمال نمايند. ميرزا عبداللّه را برخلاف اصطلاح ايرانى، «افندى» گفتن همانا به جهت آن است كه در سفر حج از شريف مكه كدورتى يافت; پس به استانبول رفته و به سلطان تقرب حاصل كرد و عاقبت شريف مكه معزول شد و وى مدتى در آنجا اقامت نمود و از آن به بعد، به «افندى» مشتهر گرديد. (مؤلف)

167 - جلد اول
الاصول و بعضى ديگر از كتب متداوله را از ملا ميرزاى شيروانى تحصيل كرد; بدين جهت، همه ايشان را به «استاد» ياد كرده است و به جهت امتياز، از مجلسى به «استاد استناد»، از محقق سبزوارى به «استادنا الفاضل»، از آقا حسين به «استادنا المحقّق» و از ملا ميرزا به «استادنا العلاّمه» تعبير مى نمايد. نصف عمر ميرزا عبداللّه در مسافرت روم و خراسان و مشهد مقدّس رضوى و آذربايجان و عراق و عتبات عاليات و شام و مكّه و فارس و قسطنطنيّه و ديار مصر صرف شد و چند سال در تبريز اقامت گزيد. بسيار متتبّع و محقّق و كثيرالحفظ و در احكام مسائل عقليّه و نقليّه خبير بود و در معرفت احوال علماى فريقين و تاريخ زندگانى و تصانيف و ديگر مزاياى حالاتشان بصير و مهارتى بى نظير داشت. كتاب رياض العلماء او، كه در اين موضوع نگاشته و حاوى شرح حال علماى اسلام از زمان غيبت صغرى تا سال 1119 هـ . ق مى باشد، بى نظير بوده و شاهد صدق مدّعا تواند بود. همين كتاب، نسبت به موضوع خود مانند كتاب جواهر الكلام مى باشد نسبت به فقه اثناعشرى. تأليفات افندى بدين شرح است:
1 . الاجازات; 2 . الامان من النّيران (در تفسير قرآن); 3 . الانفعاليّة; 4 . بساتين الخطبا (كه به فرموده خود صاحب ترجمه، رياحين القدس و رياض الازهار و عونة الخطيب نيز عبارت از همين كتاب بساتين است); 5 . تفسير سوره واقعة; 6 . ثمار المجالس و نثار العرايس (كه مانند كشكول شيخ بهائى است); 7 . جاماسب نامه; 8 . حاشيه بر آيات الاحكام شيخ جواد كاظمى (كه از شاگردان شيخ بهائى است); 9 . حاشيه مختلف علاّمه; 10 . حاشيه شرح مختصر الاصول; 11 . روضة الشّهداء (كه به هر سه زبان عربى و پارسى و تركى مشتمل است); * رياحين القدس; * رياض الازهار (كه هر دو، نام ديگر همان كتاب بساتين مذكور است); 12 . رياض العلماء (كه در بالا مذكور داشتيم); 13 . صحيفه ثالثه سجّاديّه (در دعاهاى حضرت امام زين العابدين(عليه السلام)، غير آنچه در صحيفه اولى مشهوره و در صحيفه ثانيه شيخ حرّ عاملى موجود است); * عونة الخطيب (كه نام ديگر كتاب بساتين مذكور است); 14 . لسان الواعظين و جنان المتعظين.
ميرزا عبداللّه افندى در سال هزار و صد و بيست و اند و يا در حدود 1130 هـ . ق در حدود 64 سالگى وفات يافت.

168 - جلد اول
قطعه مزبور از تحفه حسينيّه در ترجمه صحيفه ادريسيّه مى باشد و آن، كتابى است به فارسى كه به امر شاه سلطان حسين صفوى، صحف ادريس را از عربى به فارسى ترجمه نموده، توضيح اينكه اصل صحف فوق الذكر به زبان سريانى بوده; ابن متويه از سريانى به عربى نقل فرموده و عبداللّه افندى از عربى به فارسى ترجمه كرده و اين كتاب، نسخه اصل است و در كتابخانه شخصى جناب آقاى فخرالدين نصيرى مى باشد.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص372; قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص173; آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج1، ص126 و ج3، ص104.
241 . افيونى، عبداللّه بن عمر بن محمد (... ـ 1154هـ . ق)
حنفى، طرابلسى الاصل، دمشقى المسكن، معروف به «افيونى»، اديب شاعر ماهر كاتب، در سرعت كتابت و حسن خط بى نظير بود و از تأليفات اوست:
1 . رنة المثانى فى حكم الاقتباس القرآنى; 2 . الزّهر البسام فى فضائل الشّام; 3 . الزّهرة النّدية; 4 . العقود الدّريّة فى رحلة الدّيار المصريّة; 5 . الفيوضات المحمّديّة على الكواكب الدّريّة (كه شرح قصيده برده است); 6 . مختصر الاشاعة فى اشراط السّاعة; 7 . المنحة القدسيّة فى الرّحلة القدسيّة; 8 . المنحة والاعزاز لزيارة السّيّدة زينب والسّيّد مدرك والشّيخ عمر الخبّاز و غيرها.
از اشعار اوست:
فيالائمي المذمومَ فى شرعةِ الهوى *** اليك فان اللّومَ فى الحُبِّ لايُجدي
و مَن يَرتجى وصلا، يجود بروحه *** و هل يَختشى من لسعة طالبُ الشهد

169 - جلد اول
تا آخر كه مجموع آنها 23بيت است. حاصل مرام آنكه: اى كسى كه مرا ملامت مى كنى، تو خودت در طريقت عشق و مسلك اهل حقيقت مذموم مى باشى و در اين ملامت، خودت مورد مذمّت هستى. از من دور شو و ترك ملامت كن كه ملامت در عالم عشق و محبّت سودى ندارد. هر كه طالب وصال يار بوده و آرزومند ديدار دلدار باشد، بايد 164بميرد و جان و روح خود را در راه اين مرام بذل كند و بديهى است كه طالب شهد و نوش از گزند و نيش نمى ترسد. افيونى در سال 1154 هـ . ق در دمشق درگذشت.
منابع: مرادى، محمدخليل، سلك الدرر فى اعيان القرن الثانى عشر، ج3، ص93.
242 . اقرن، ميمون (قرن 1هـ . ق)
موصوف به «اقرن»، يكى از ائمّه پنج گانه علوم عربيّه مى باشد كه بعد از ابوالاسود دئلى بر ديگران تقدّم داشته و از شاگردان ابوالاسود مذكور (متوفّى در حدود70 هـ . ق) بوده است. چهار تن ديگر عبارتند از: عنبسة الفيل، عبداللّه بن ابى اسحاق حضرمى، ابوعمرو بن علا و عيسى بن عمر ثقفى كه اين پنج تن، در حلّ مشكلات عربيّه مرجع استفاده بوده اند. ابوعبيده گويد: نخستين واضع علم نحو، ابوالاسود بود و بعد از وى به ترتيب، عبارتند از: ميمون، عنبسه، حضرمى، پسر عيسى بن عمرو و مراد ابوعبيده از اين جمله، آن است كه هريكى از اين چهار نفر نيز بعد از ابوالاسود به قواعد نحويّه افزوده اند و سال وفات اقرن به دست نيامد.
منابع: ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج19، ص209.
243 . اقصرى، ابوالحجاج
عارف زاهد و كلماتى در ارشاد دارد. از وى پرسيدند: «پير و مرشد تو كيست؟» گفت: «جعل»; پس حاضرين حمل بر مزاح كردند. گفت: «از راه حقيقت مى گويم، زيرا شبى در زمستان بيدار بودم. جعلى را ديدم كه بر سر مناره مى رود و باز مى لغزد. هفت صد مرتبه رو به پايين بلغزيد، ولى از تصميم خود منصرف نشد و در حيرتم افزود تا آنكه براى نماز صبح برخاستم و ديدم كه آن جعل در بالاى مناره نزديكى چراغ نشسته است. اين تصميم فتورناپذير جعل، دستور و سرمشق سير و سلوك من گرديد». اسم و زمان و ديگر مشخّصات اقصرى به دست نيامد.

170 - جلد اول
منابع: قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج1، ص43.
اقضى القضات، عبدالرحمان بن احمد ---> عضدى، عبدالرحمان
اقضى القضات، ابوالحسن على بن محمد ---> ماوردى، على بن محمد بن حبيب
244 . اقطع، ابويعقوب (قرن 3هـ . ق)
از اكابر عرفاى اواسط سده سوم هجرت مى باشد كه در ميان اين طبقه مشهور و به زهد و بلندى درجه موصوف است و در اوايل حال در بغداد مى زيست و عاقبت در مكّه مجاور بود. با جنيد بغدادى (متوفّى در سال 297 يا 298 هـ . ق) مكاتبه و مراسله داشته و سال وفاتش به دست نيامد و از كلمات اوست كه مردم حريص در دنيا محروم و در آخرت خوار است.
منابع: عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامه دانشوران، ج3، ص127.
245 . اقفسى يا اقفهسى، احمد (... ـ 808هـ . ق)
بن عمادالدين بن محمد، مصرى شافعى، ملقّب به «شهاب الدين»، مكنّى به «ابوالعباس»، از اكابر فقهاى شافعيّه مى باشد. از تأليفات اوست:
1 . القول التّام فى احكام المأموم والامام (در فقه شافعى كه در مصر چاپ شده); 2 . كشف الاسرار عمّا خفى على الافكار (كه در اسكندريه چاپ شده); 3 . منظومه ابن العماد (كه معفوات است).
صاحب ترجمه در سال 808 هـ . ق درگذشت.
منابع: سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص462.
246 . اقليدس اندلسى، عبدالرحمان بن اسماعيل (... ـ 370هـ . ق)
معروف به «اقليدس اندلسى»، از علماى هندسه اندلس بوده و به منطق نيز اهتمام تمام داشته است و در حدود سال 370 هـ . ق درگذشت.
منابع: بعضى از سال نامه ها.
اقليشى، احمد بن معد ---> تجيبى

171 - جلد اول
247 . اكرمى، ابراهيم بن محمد (... ـ 1047هـ . ق)
دمشقى، از ادبا و شعراى دمشق، اشعارش بسيار و آبدار بود و ديوانى به نام مقام ابراهيم داشته و در سال 1047 هـ . ق درگذشته است و از اشعار اوست:
سقى اللّه ليلاتى على السفح باللوى *** و عهدَ الصبى ما كان احلاه من عهد
زمان لنا بالصالحية كله *** ربيعٌ و ايّام لنا فيه كالورد
يعنى خدا سيراب كند آن شبى را كه در موضع لوىنامى در دامنه كوه بوديم و خدا سيراب كند زمان كودكى را; چه زمان شيرينى بوده است (زيرا گرم و سرد روزگار را نچشيده و سختى نكشيده بوديم; غم و اندوهى نداشتيم و شاد و خرّم مى زيستيم); در صالحيّه به سر مى برديم و روزگارى داشتيم كه تماماً در حكم بهار بود و روزهاى ما هم در آنجا مثل گل ها و شكوفه هاى بهارى.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج1، ص536.
248 . اكسير اصفهانى، ميرزا عظيما (... ـ 1169هـ . ق)
از متأخرين شعراى ايرانى مى باشد. مرثيه هاى بسيارى در وقعه جان سوز كربلا گفته و ديوانى هم داشته و از اوست:
جلوه آن سرو قامت ديده ام *** من به چشم خود قيامت ديده ام
اكسير در 1169 هـ . ق در بنگاله درگذشت.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج2، ص1018.
249 . اكفانى، حارث بن نعمان بن سالم (قرن 3هـ . ق)
بزّاز، مكنّى به «ابوالنصر»، موافق فرموده محدّث معاصر، حاج شيخ عباس قمى، از مشاهير محدّثين بوده و سعيد بن مسيّب و احمد بن حنبل (متوفّى در 241 هـ . ق) از وى روايت كرده اند. وى در باب الشام كفن فروش بوده است. نگارنده گويد: ظاهر، آن است كه از محدّثين عامّه باشد، والاّ مأخذى از كتب رجاليه كه دم دست بوده، پيدا نكرديم.
250 . اكفانى، محمد بن ابراهيم بن ساعد (... ـ 749هـ . ق)
مكنّى به «ابوعبداللّه»، ملقب به «شمس الدين»، معروف به «اكفانى» و «ابن الاكفانى»، در بخارا متولد شد. به تحصيل علم پرداخته و حكمت و رياضيّات را متقن نمود.

172 - جلد اول
تصنيفات بسيارى در رياضى و فنون حكمت دارد. تحرير اقليدس را بدون انديشه به طورى حلّ مى نمود كه گويا در پيش چشم او بوده است. در معرفت طب و جواهر و نباتات، به تمامى اهل عصر خود برترى داشت و پزشك هاى نامى از حسن معالجات و تشخيص وى در حيرت بودند. در تاريخ و اخبار و سير نيز باخبر بوده و مهارتى بسزا داشته است. تأليفات او:
1 . ارشاد القاصد الى اسنى المقاصد (كه داراى انواع علوم گوناگون بوده و در سال 1904م در بيروت چاپ شده); 2 . الباب فى الحساب; 3 . غنية اللّبيب عند غيبة الطّبيب; 4 . كشف الرّين فى احوال العين; 5 . نخب الذّخائر فى احوال الجواهر (كه در مجلّه سال يازدهم المشرق منتشر شده است). اكفانى در سال 749 هـ . ق وفات يافت.
منابع: سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص463.
251 . اكمل الدين، محمد بن محمد بن محمود (... ـ 786هـ . ق)
بابرتى،1 از اكابر فقهاى حنفيّه مى باشد كه محقّق مدقّق، حافظ ضابط، متبحّر و فريد عصر خود بود. در علم حديث برترى داشته و در نحو و لغت و صرف و معانى و بيان اهتمامى تمام به كار برده است و اخيراً امورات خانقاه و ارشاد عباد در قاهره بدو مفوّض شد. از تحمّل بار گران قضاوت، كه مكرّر تكليفش كردند، امتناع ورزيد و سيد شريف جرجانى و محمد بن حمزه فنارى و ديگر اكابر وقت از شاگردان وى بودند. تأليفات او بدين شرح است:
1 . الانوار (در اصول); 2 . حاشيه كشّاف; 3 . شرح اصول البزدوى; 4 . شرح الفيّه ابن معط; 5 . شرح تجريد خواجه نصير طوسى; 6 . شرح تلخيص الجامع; 7 . شرح الفرائض السّراجيّة; 8 . شرح المنار; 9 . العناية فى شرح الهداية.
اكمل الدين در سال 786 هـ . ق در حدود 76 سالگى وفات يافت.
منابع: رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج4، ص227; سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص503; لكنوى، ابوالحسنات محمد عبدالحى، الفوائد البهيّة فى تراجم الحنفيّة، ص195.

1 . بابرتى : (به فتح حرف سوم) منسوب به بابرتا از دهات بغداد است. (مؤلف)

173 - جلد اول
اكمه سدوسى، قتاده ---> سدوسى، قتادة بن دعامة
252 . الفت كاشانى، ميرزا محمدقلى (... ـ 1240هـ . ق)
از ايل افشار و در خدمت شجاع السّلطنه حسنعلى ميرزا، مستوفى و نامه نگار بود. در فارس با رضاقلى خان هدايت ملاقات كرد و در سال 1240 هـ . ق وفات يافت. ديوانى قريب به پنج هزار بيت دارد كه داراى اشعار متنوّعه مى باشد و از اوست:
خدا زين باغبانان، دادِ مرغان چمن گيرد *** كه نگذارند بر شاخ گلى مرغى وطن گيرد
ايضاً
با كس گر از جفات نكردم شكايتى *** پنداشتم كه جور تو را هست غايتى
از تذكره ثمر اصفهانى نقل شده است كه الفت در اصل آذربايجانى بود كه آبا و اجداد او به امر شاه عباس صفوى كوچيدند و در عباس آباد اصفهان مسكن گزيدند; الفت نيز در همين جا متولد شد. مراثى و مدايح بسيارى در حق حضرت سيدالشهداء و ديگر ائمّه هدى(عليهم السلام) گفته است كه من جمله سيزده بند او مى باشد و مطلع آن، اين است:
امروز، روز بازپس خلق عالم است *** كآفاق پر ز ماتم و عالم پر از غم است
منابع: هدايت، رضاقلى خان، مجمع الفصحاء، ج2، ص72.
253 . اِلقاص ميرزا (... ـ 940هـ . ق)
پسر شاه اسماعيل صفوى مى باشد كه صاحب قريحه شعرى بوده است، لكن در عهد برادرش، شاه طهماسب صفوى، مصدر فتنه هاى بزرگى گشت و سلطان روم را چندين بار برعليه ايران بشورانيد و خرابى ها كرد و عاقبت در سال 940 هـ . ق در مشهد مقدّس رضوى درگذشت و از اوست:
منم كه نيست مرا در جهان نظير و همال *** به رزم، دشمن جانم به بزم، دشمنِ مال
ايضاً
در پرده به گرگ نفس ياريم همه *** چون شير درنده در شكاريم همه
چون پرده ز روى كارها برخيزد *** معلوم شود كه در چه كاريم همه
منابع: آذربيگدلى، لطفعلى بن آقاخان، آتشكده، ص9.
الكيا الهراسى، على بن محمد ---> هراسى، على

174 - جلد اول
254 . الماسى، ميرزا محمدتقى (... ـ 1159هـ . ق)
بن ميرزا كاظم بن ميرزا عزيزاللّه بن مولا محمدتقى مجلسى اول، اصفهانى، مشهور به «الماسى»، از اكابر علماى اماميه مى باشد و از آثار علمى اوست كتاب بهجة الاولياء در شرح حال كسانى كه به شرف حضور حضرت حجّت بن الحسن ـ  عجّل اللّه فرجه ـ نايل شده اند. وى از جدّ مادرى خود، مولا محمدباقر مجلسى ثانى، كه عمّ عالى او هم بوده است، روايت مى كند و در سال 1159 هـ . ق وفات يافت.
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج3، ص160.
255 . الهى، حسين (... ـ 950هـ . ق)
بن خواجه شرف الدين عبدالحق اردبيلى، معروف به «الهى» و ملقّب به «كمال الدين»، عالم فاضل كامل، شاعر ماهر، جامع طب و معقول و منقول بود. در مذهب حق شيعه بسيار تعصّب داشت. در عصر شاه اسماعيل صفوى مى زيست و از ملاّ جلال الدين دوانى و ديگر فحول معقول و منقول تلمّذ كرده است. نخستين كسى است كه در علوم شرعيّه موافق مذهب شيعه به زبان پارسى تأليف نموده است. به مسلك تصوف و عرفان نيز رغبت تمام داشت و از شيخ حيدر بن شيخ صفى اردبيلى استرشاد نموده و كتاب گلشن راز شيخ محمود شبسترى را به اصطلاح اهل ذوق شرح كرده است و از تأليفات اوست:
1 . اساس القواعد فى اصول الفوائد (كه شرح فوائد بهائيّه در حساب، تأليف بهاءالدوله محمد بن محمد جوينى است); 2 . امامت (به پارسى); 3 . امامت (به تركى); 4 . ترجمه 169فارسى مهج الدّعوات; 5 . تفسير فارسى بزرگى در دو مجلد كه تمامى قرآن را تفسير كرده است و آن را تفسير اردبيلى و تفسير الهى هم گويند; 6 . تفسير عربى كه از سوره بقره گذشته و تمامش نكرده است; 7 . حاشيه بر بيست باب اسطرلاب; 8 . حاشيه بر تحرير اقليدس; 9 . حاشيه بر تذكره خواجه; 10 . حاشيه بر شرح چغمينى (در هيئت); 11 . حاشيه بر شرح مطالع; 12 . حاشيه بر شرح مواقف; 13 . حاشيه بر شرح هدايه ميبدى; 14 . شرح تهذيب الاصول; 15 . فضائل ائمّه و دلائل امامت ايشان; 16 . منهج الفصاحة (در شرح نهج البلاغة به پارسى) و غير اينها.
الهى در سال 940 يا 950 هـ . ق در اردبيل به رحمت الهى پيوست.

175 - جلد اول
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص154.
256 . الهى، شاعر (... ـ 945هـ . ق)
كتابى به نام خلاصة الاشعار دارد. در سال 945 هـ . ق درگذشته است و اسم و شعر و ديگر مشخّصاتش به دست نيامد. نگارنده گويد: دور نيست كه اين الهى همان الهى، حسين مزبور فوق باشد كه در قاموس الاعلام فقط به عنوان شاعرى اش شناخته و به ديگر مزاياى او اطّلاع نداشته است و امثال اين موضوع در آن كتاب بسيار است.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج2، ص1027.
257 . الهى، شاعر همدانى (... ـ 1057هـ . ق)
در قصبه اسدآباد نزديكى شهر همدان تولد يافته و مدتى به هندوستان رفت و در خدمت جهانگير و شاه جهان بود. در سال 1057 هـ . ق وفات يافت. ديوانى مرتب و كتابى به نام گنج الهى (در تراجم احوال) دارد. نام و مشخّصات ديگرى به دست نيامد. از اوست:
گريان چو پياله پُرم در كف مست *** نالان چو سبوى خالى ام در ره باد
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج2، ص1027.
258 . الهى، شيخ عبداللّه (... ـ 896هـ . ق)
معروف به «شيخ الهى»، از كبار عرفا و مشايخ نقشبنديّه عهد سلطان محمد فاتح و در اصل، از اهل سماوه از ولايت خداوندگار بود. نخست به تحصيل علوم شرعيّه پرداخت. زمانى به ايران سفر كرد و در حوزه درس مولانا على طوسى بود و عاقبت هوس ترك دنيا در دلش جاگير شد. كتاب هاى خود را به فقيرى بذل كرد و به سمرقند و بخارا رفت; سپس عزيمت روم داده و در هرات صحبت ملاّ جامى را درك نمود و در پايان امر باز به وطن خود برگشته و به ارشاد عباد آغاز كرد تا در 896 هـ . ق در سماوه درگذشت و دو كتاب زاد المشتاقين و نجات الارواح از آثار علمى او مى باشد. در تاريخ وفاتش گفته اند:
غريق رحمت حق شد ازآن رو *** شدش تاريخ «رحمت بر الهى»1

1 . رحمت بر الهى = 896.

176 - جلد اول
منابع: رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج1، ص248 و ج4، ص161; سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج4، ص3099.
امام1
امام الائمه سيرافى، حسن بن عبداللّه ---> سيرافى، حسن بن عبداللّه بن مرزبان
امام ابوحنيفه يا امام اعظم، نعمان بن ثابت رابوحنيفه، نعمان بن ثابت
امام بخارى، محمد بن اسماعيل ---> بخارى، محمد بن اسماعيل
امام ثعلبى، ابواسحاق احمد بن محمد ---> ثعلبى، ابواسحاق احمد
259 . امام جوينى يا امام الحرمين، عبدالملك (... ـ 478هـ . ق)
بن عبدالله بن يوسف بن عبداللّه بن محمد بن حيويه جوينى، فقيه شافعى، مكنّى به «ابوالمعالى»، ملقّب به «ضياءالدين»، جامع اصول و فروع و كلام و تمامى فنون علميّه و استاد امام غزالى مى باشد. مدتى در مكّه و مدينه مجاور بوده و تدريس مى كرد. تمامى مسائل فقهيّه را موافق هركدام از مذاهب اربعه كه سؤال مى كردند، فتوا مى داد و پاسخ مى نوشت و به همين جهت، به «امام الحرمين» مشتهر گرديد. در اوايل سلطنت الب ارسلان سلجوقى به نيشابور، كه جاى ولادتش بود، برگشت. وزير اعظم، نظام الملك حسن بن على، مدرسه نظاميه را در آن شهر براى وى بنا نهاد و امورات اوقاف را بدو مفوض داشت و رياست علميّه به وى منتهى گرديد. اكابر فضلاى ديار در درسش حاضر مى شدند. تا سى سال با كمال استقلال، تمامى امورات محراب و منبر و تدريس و خطابه و موعظه و مناظرات مذهبى و مذاكرات دينى در روزهاى جمعه در عهده وى بود و پرسش هاى مشكل دهرى ها و طبيعى مذهبان را پاسخ متقن و متين مى داد. تأليفات وى بدين شرح است:
1 . الارشاد فى اصول الدين; 2 . الاساليب فى الخلاف الغيابى (كه يك نسخه اش در

1 . امام : به عربى، رئيس و پيشوا و مقتدا مى باشد; به همين جهت، علاوه بر دوازده امام معصوم عالى مقام ـ ارواح العالمين لهم الفداء ـ در بعضى از اكابر نيز مصطلح گرديده است. ما هم چندى از ايشان را ثبت اوراق مى نماييم و رجوع به ائمه ثلاثه هم نمايند. (مؤلف)

177 - جلد اول
خزانه مصر و نسخه ديگر به رقم 1500 در خزانه اياصوفياى استانبول موجود است); 3 . البرهان (در اصول فقه); 4 . تلخيص التّقريب; 5 . الشّامل (در اصول دين); 6 . العقيدة النّظّاميّة; 7 . غنية المسترشدين; 8 . غياث الامم (در امامت); 9 . اللّمع; 10 . مدارك العقول; 11 . مغيث الخلق فى اختيار الحق; 12 . نهاية المطلب فى دراية المذهب.
صاحب ترجمه از حافظ ابونعيم اصفهانى اجازه داشته و شب چهارشنبه بيستوپنجم ربيع الآخر سال 478 هـ . ق در ديه بشتنقان در يك فرسخى نيشابور درگذشت. جنازه اش به نيشابور نقل و در خانه خودش دفن شد و به نوشته ابن خلكان، بعد از چند سال بيرونش كرده و به كربلاى معلّى نقل داده و در نزد پدرش دفن نمودند. روز وفات او منبرش را شكستند; بازارها را بستند; چهارصد تن از شاگردان او دوات و قلم را شكسته و يك سال در عزاى وى نشستند. شرح حال پدرش نيز به عنوان جوينى، عبداللّه بن يوسف خواهد آمد.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص463; رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج1، ص258; ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج1، ص312; شُمّنى، احمد بن محمد، المنصف من الكلام على مغنى ابن هشام، ص190; سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج3، 1855; سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص467; الندوى، محمدهاشم، تذكرة النوادر، ص55.
260 . امام الحرمين، شيخ ميرزا محمد (... ـ 1303هـ . ق)
بن عبدالوهاب، همدانى كاظمى، ملقّب به «امام الحرمين»، از اكابر علماى شيعه بود. كتاب فصوص اليواقيت و كتاب الاجازات (كه در آن اجازات مشايخ خود را، كه اكثر آنها در سال 1283 هـ . ق از علماى اصفهان ارسال شده است، نگارش داده) از تأليفات اوست و در سال 1303 هـ . ق وفات يافت.
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج1، ص129.
امام الدين، ابوالقاسم عبدالكريم بن ابى سعيد محمد ررافعى، عبدالكريم
امام رازى، محمد بن عمر بن حسين ---> فخر رازى، محمد بن عمر
امام ربانى، احمد فاروقى ---> فاروقى، احمد

178 - جلد اول
امام شاطبى، قاسم بن فيره ---> شاطبى، قاسم بن فيره
امام شافعى، محمد بن ادريس ---> شافعى، محمد بن ادريس
امام طبرى، محمد بن جرير ---> طبرى، ابن جرير سنى
امام غزالى، محمد بن محمد بن محمد ---> غزالى، محمد
امام فخرالدين، محمد بن عمر بن حسين ---> فخر رازى، محمد بن عمر
امام القراء، قاسم بن فيره ---> شاطبى، قاسم بن قيره
امام مالك، مالك بن انس ---> ائمّه اربعه
امام المتكلمين، محمد بن محمد ---> ماتريدى
امام المحدثين، احمد بن محمد بن حنبل ---> ابن حنبل
261 . امام المحدثين، مسلم بن حجاج (... ـ 261هـ . ق)
محدّث عامى، در سال 261 هـ . ق وفات يافته و كتاب الاسماء والكنى، كه يك نسخه اش در خزانه اياصوفياى استانبول موجود است، تأليف اوست.
منابع: الندوى، محمدهاشم، تذكرة النوادر، ص89.
امام مرزوقى، احمد بن محمد بن حسن ---> مرزوقى
امام مشكك، محمد بن عمر بن حسين ---> فخر رازى، محمد بن عمر
امام المصنّفين ---> ثعالبى، عبدالملك بن محمد
به نوشته حيوة الحيوان، عبدالملك بن محمد است.
امام الهدى، نصر بن محمد ---> سمرقندى، نصر بن محمد
262 . امامى هروى، عبداللّه بن محمد (... ـ 680هـ . ق)
از فضلا و مشاهير ادبا و شعراى ايران مى باشد. با شيخ سعدى و مجدالدين همگر

179 - جلد اول
معاصر و در عصر اتابكان فارس و كرمان مديحه گوى ايشان و بسيار شيرين بيان بود و ديوانش از دو هزار بيت متجاوز است. همگر در پاسخ پرسشى گويد:
ما گرچه به نطق، طوطى خوش نفسيم *** چون بر شكر گفته سعدى مگسيم
در شيوه اشعار به اجماع امم *** هرگز من و سعدى به امامى نرسيم
نشو و نماى امامى در هرات بود و بيشتر در كرمان امرار حيات مى نمود و در سال 676 يا 680 هـ . ق در اسپهان وفات يافت. از اشعار حكيمانه اوست:
سحرگه در جهان جان، به عون مبدع اشيا *** مسافت قطع مى كردم ز لا تا حضرت الاّ
كواكب را چنان ديدم روان بر صفحه گردون *** كه از سيماب گويى چند در ميدانى از مينا
يكى چون كاسه سيمين ميان نيلگون وادى *** يكى چون زورق زرين درون نيلگون دريا
يكى چون لعل فام آتش، ولى در آبگون مجمر *** يكى چون زمردين ساغر، ولى پر ز آتشين صهبا
از ايشان چون گذر كردم به معنى عالمى ديدم *** كه اجرام سماوى را مدبّر بود ز استيلا
بساطش بى زمين خرّم، فضايش بى هوا دلكش *** از او هم بى خبر واقف، از او هم بى صور زيبا
وراى آن جهان ديگر سپهرى نامور ديدم *** كه بودى آفرينش را فرود قدر او مأوا
به قوّت آخرين جوهر، به جوهر اولين قوّت *** به برهان علّت معنى، به معنى علّت اسما
به او قائم همه اعراض و او در معرض عرفان *** همه محتاج عون او و او در عين استغنا
از آنجا چون گذر كردم، ز حيرت وادى اى ديدم *** زوال عقل را مولد، كمال عشق را انشا
منابع: افندى، فهيم، سفينة الشعراء، ص71; سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج2، ص1032; هدايت، رضاقلى خان، مجمع الفصحاء، ج1، ص98.
263 . امامى، سيد على بن سيد محمد (قرن 12هـ . ق)
اصفهانى، عالمى است فاضل كامل، از شاگردان علاّمه مجلسى مؤلف كتاب تراجيح، ترجمه شفا، ترجمه اشارات و كتاب هشت بهشت. نسب او به امامزاده ابوالحسن على زين العابدين بن نظام احمد بن شمس الدين عيسى بن جمال الدين محمد بن على عريضى بن امام جعفر صادق(عليه السلام)مى پيوندد و همين امامزاده در كوى جملان اصفهان است و زمان وفات سيد على به دست نيامد.
منابع: قمى، شيخ عباس، الكنى والالقاب، ج2، ص49.

180 - جلد اول
اَمَة1
264 . اَمَة الجليل
از صلحاى زنان عرب مى باشد، بلكه گويند كه داراى مقام ولايت هم بوده است. وقتى، از ارباب سير و سلوك معاصر او در معنى ولايت اختلاف كردند و عاقبت براى رفع اشكال، امة الجليل را به داورى برگزيدند. او گفت: «ولىّ كسى است كه در هر آن، مشغول به حق بوده و از خلق منصرف باشد و علاقه به دنيا و زخارف آن نداشته و آنى به غير خدا نپردازد». شرحى زائد به دست نيامد.
منابع: فواز، زينب بنت على، الدر المنثور فى طبقات ربات الخدور، ص70; اعتمادالسلطنه، محمدحسن خان، خيرات حسان، ج1، ص33.
265 . اَمَة الخالق (... ـ 920هـ . ق)
دختر عبداللّطيف بن صدقه، از محدّثين زنان عامه بود. در مجلس درس جمال الدين حنبلى حاضر مى شد. از اكثر محدّثين وقت اجازه داشت و از مشايخ جلال الدين سيوطى مى باشد و در سوم ذى قعده سال 920 هـ . ق در 107 سالگى درگذشت.
منابع: اعتمادالسلطنه، محمدحسن خان، خيرات حسان، ج1، ص33.
266 . اَمَة العزيز بغداديّه (... ـ 699هـ . ق)
خديجه كه به «امة العزيز» شهرت داشت و دختر حمامنام معروف به «قيم» بود كه قيم هم شغل باغبانى داشته است. چون پدرش استعداد فطرى او را ديد، اسباب تحصيلش را فراهم كرد و اصول كتابت و تجويد را به وى ياد داد. خود خديجه نيز ذوقى پيدا كرد و به اخذ علوم گوناگون پرداخت. در بغداد حاضر مجلس درس ابن شيرازى و ديگر مشاهير وقت شد و در مصر نيز از اكابر آن زمان كسب علوم مى كرد و در دمشق و تبوك به تعليم حديث مى پرداخت. در ادبيّات، فريد عصر بود. مقامات حريرى را به طور اكمل درس مى گفت و بسيارى از مشاهير وقت، همين كتاب

1 . امة : (با دو فتحه و بدون تشديد) به عربى، كنيزك را گويند. اينك جزو اسم يا وصف بعضى از اناث مى باشد; مثل كلمه «عبد» در اسامى ذكور; مانند: عبداللّه و عبدالرحمان و غيره. ما هم بعضى از زنانى را كه اين كلمه جزو اسم يا وصف ايشان مى باشد و در بعضى از كتب رجال و تراجم به شرح حال ايشان پرداخته اند، به طور خلاصه مى نگاريم. (مؤلف)

181 - جلد اول
را از وى ياد گرفته اند. علم تجويد را نيز از اساتيد وقت ياد گرفت، لكن مهارتى بسزا نداشته است. چند گاهى مجلس وعظ براى زنان منعقد ساخت و عاقبت وعظ را ترك گفته و در خانه خود منزوى گرديد تا در سال 699 هـ . ق درگذشت.
منابع: ملك الكتّاب شيرازى، محمد بن محمد، تذكرة الخواتين، ص101; اعتمادالسلطنه، محمدحسن خان، خيرات حسان، ج1، ص114.
اَمَة العزيز، خديجه ---> امة العزيز بغداديّه
اَمَة العزيز، زبيده بنت جعفر ---> زبيده، بنت جعفر
267 . اَمَة العزيز شريفيّه
زنى بوده است اندلسى كه در ادبيّات و اشعار مهارتى بسزا داشت و اين اشعار بدو منسوب است:
لحاظكم تُجرحنا فى الحشا *** و لحظَنا يُجرحكم فى الخدود
جرح بجرح فاجعلوا ذا بذا *** فما الذى اوجب جرح الصدود
يكى از ادبا در پاسخ او گفته است:
اوجبه منّى يا سيدى *** جرح بخدّ، ليس فيه الجحود
و انت فى ما قلته مدع *** فاين ما قلتَ و اين الشهودُ
اسم و شرح ديگرى به دست نيامد.
منابع: ملك الكتّاب شيرازى، محمد بن محمد، تذكرة الخواتين، ص31.
268 . اَمَة العزيز محدثه، بنت محمد شمس الدين حافظ (... ـ 785هـ . ق)
بن احمد بن عثمان، از محدّثين نسوان بود و در مجلس درس محدّث مشهور، عيسى بن مطعم و اساتيد ديگر حاضر مى شد و خودش نيز تدريس علم حديث مى كرد و در سال 785 هـ . ق درگذشت.
منابع: اعتمادالسلطنه، محمدحسن خان، خيرات حسان، ج1، ص34.
269 . اَمَة العزيز محدثه، بنت محمد بن يونس (قرن 9هـ . ق)
بن اسماعيل، از مشاهير محدّثين نسوان و از مشايخ جلال الدين سيوطى (متولد
در سال 910 هـ . ق) بود كه سيوطى ثلاثيّات بخارى را از وى خوانده است و

182 - جلد اول
زمان وفاتش به دست نيامد.
منابع: اعتمادالسلطنه، محمدحسن خان، خيرات حسان، ج1، ص34.
اَمَة العزيز محدثه، بنت نجم الدين ---> مسندة الشام، امة العزيز
270 . امتى (... ـ 941هـ . ق)
(به ضم اول و تشديد و فتح ميم) از مشاهير شعراى عهد ميرزا سلطان حسين گوركانى است. در سال 941 هـ . ق درگذشته و از اشعار اوست:
جان رفت و عمرهاست كه در انتظار تو *** دزديده ام به دل، نفَس واپسين خويش
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج2، ص1033.
271 . امرؤالقيس، جندح (... ـ 566م)
يا سليمان بن حجر بن حارث بن عمرو، كندى، مكنّى به «ابووهب»، اشعر شعراى زمان جاهليّت بود كه بر تمامى فحول ايشان برترى داشت. به پاره اى نكات و معانى لطيفه و ظريفه و مبتكره ملتفت شده و مورد حيرت و استحسان ديگران گرديده و در اين مسائل بدو اقتفا جسته اند. او يكى از اصحاب معلّقات سالف التّرجمه مى باشد كه معلّقه او اشهر معلّقات بوده و حاوى هشتاد بيت مى باشد كه اولش اين است:
قِفا نبك من ذكرى حبيب و منزل *** بسقط اللّوى بين الدخول فحومل
ديوان شعرى هم دارد كه در سال 1836م در پاريس چاپ شده است. نسب او به ملوك كنده، از اهل نجد مى پيوندد و پدرش، حجر، حكمران بنى اسد بود و عاقبت با نيرنگ و حيله وى را كشتند. امرؤالقيس به خون خواهى پدر قيام كرد، لكن به جهت عدم مساعدت قبيله اش، به مرام خود نائل نگرديد. ناچار به قيصر روم، پرستينيانس، پناهنده شد و مدايحى درباره وى انشاد نمود، لكن يكى از بنى اسد او را به هجو و بدگويى قيصر متّهم داشت. قيصر هم به نام خلعت شاهانه، پيراهن زهردارى بدو فرستاد; همين كه دربرش كرد، پوست بدنش ريش شد و از اثر زهر ريخته و جان داد; پس به امر قيصر، مجسمه چوبين او را درست كردند و بر سر قبرش كه در آنكارا مى باشد، نهادند. همان مجسمه تا زمان مأمون عباسى باقى بود و مأمون آن را ديده است. به همين سببِ ريش شدن بدنش بوده كه او را «ذوالقروح» نيز مى گفتند، ولى

183 - جلد اول
به زعم بعضى، در آنكارا با اجل حتمى خود مرده است و «ذوالقروح» گفتن به جهت آن بود كه بعد از ورود به آنكارا بيمار شد و بدنش قرحه و آبله برآورد و موافق آنچه در بعضى از كلمات قصار حضرت اميرالمؤمنين(عليه السلام) و ديگر كتب مربوطه مذكور است، او را «ملك ضليل» نيز مى گفته اند، زيرا كه در تمامى عمر خود مضطرب و سرگردان بود و فوت او در سال 566م مى باشد. ازآن رو كه به صيد و شكار رغبتى تمام داشت، بدين جهت اغلب اشعارش در وصف شكار و مركب و نيزه و امثال آنها مى باشد.
امرؤالقيس به معنى مرد شدت است كه «امرؤ» به معنى مرد و «قيس» به معنى شدّت مى باشد و يا موافق بعضى، «امرؤ» به معنى عبد و «قيس» نام بتى بوده است.
منابع: اطلاعات متفرقه.
ام الفتاوى، مصطفى بن شمس الدين ---> اخترى
272 . اميدى تهرانى، ارجاسب (... ـ 925هـ . ق)
از شعراى عهد شاه اسماعيل صفوى و از شاگردان ملاّ جلال الدين دوّانى است كه بر سر قسمت آب كشتزارى كه در رى داشته، مقتول شد و از اوست:
بيا ساقى آن تلخ شيرين گوار *** كه شيرين كند تلخى روزگار
به من ده كه تلخ است ايّام من *** ز ايّام من تلخ تر كام من
بيا تا قدح هاى پُرمى كشيم *** لبالب كنيم و پياپى كشيم
دريغا كه در صحن اين كهنه باغ *** چه آواى بلبل، چه فرياد زاغ
در سفينة الشّعراء گويد: اميدى در سال 925 هـ . ق در ميان گروه انبوهى كه بر سرش ريختند، مقتول شد و افضلنامى تهرانى در تاريخ قتل وى گويد:
نادرالعصر اميدى مظلوم *** كه به ناحق شهيد شد ناگاه
شب به خواب من آمد و فرمود *** كاى ز حال درون من آگاه
بهر تاريخ قتل من بنويس *** «آه از خون ناحق من آه»1
منابع: هدايت، رضاقلى خان، مجمع الفصحاء، ج2، ص7; افندى، فهيم، سفينة الشعراء، ص206.

1 . آه از خون ناحق من آه = 925.

184 - جلد اول
امير1
امير ابوفراس حمدانى، حارث بن ابى العلا رابوفراس حمدانى
اميرارسلان تركى ---> بساسيرى
اميرالامراء، محمد بن عبدالملك ---> معزّى سمرقندى
امير بخارى، احمد ---> بخارى، احمد
273 . اميرالتوابين، سليمان بن صرد (... ـ 65هـ . ق)
بن جون بن ابى الجون عبدالعزى، خزاعى، مكنّى به «ابوالمطرف»، نام اصلى وى «يسار» بود. بعد از قبول اسلام، از طرف حضرت خيرالانام(صلى الله عليه وآله) به سليمان موسوم شد. هنگامى كه مسلمانان به كوفه مى آمدند، او نيز آمده و در آنجا خانه ساخته و اقامت گزيد. او بسيار سال خورده و از اشراف قوم خود بود. در ركاب ظفرانتساب حضرت اميرالمؤمنين(عليه السلام) در صفّين حضور داشت. در وقعه جان سوز كربلا هم از كسانى بود كه نامه نگار حضور مبارك حضرت حسين بن على(عليهما السلام) شد و تشريف فرمايى آن حضرت را به كوفه درخواست كرد، ولى بعد از آمدن آن حضرت، ترك نصرت نمود و بعد از امر شهادت، از آن كار سراپا ننگ و عار تاريخى خود نادم شد. يگانه توبه را در آن ديد كه به خون خواهى آن شهيد راه حقيقت و ديانت قيام كند و آلوده به خون خود باشد. اينك وى با جماعتى، كه چهار هزار تن بودند، در اول ربيع الآخر سال 65 هـ . ق در نخيله جمع شدند و همين سليمان امير ايشان شد و براى خون خواهى به صوب شام نهضت نمودند و به همين جهت، آن جماعت به «توابين» موسوم و سليمان نيز به «اميرالتوابين» موصوف و مشتهر گرديد. سليمان در همين قضيه با تير يزيد بن حصين بن نمير در موضع عين الوردنامى از جزيره در 93 سالگى مقتول شد و سر او را به امر مسيّب بن نجيه، نزد مروان بن حكم فرستادند.
منابع: خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، ج1، ص200.

1 . امير : به زبان عربى، معروف است و در اصطلاحات متفرقه، لقب مخصوص يا جزو اسم و لقب بعضى از اكابر گرديده است. ما هم بعضى از ايشان را، كه در السنه داير است، در اينجا مى نگاريم. (مؤلف)

185 - جلد اول
امير جلاير ---> جلاير
اميرجمال الدين، عطاءاللّه ---> صاحب روضة الاحباب
274 . اميرحاج (قرن 9هـ . ق)
حسينى جنابدى، از شعراى شيعه و سادات جنابد خراسان مى باشد. طهارت اصل و لطافت طبع وى مستغنى از بيان و بسيار منزوى و از مردم كناره كشيده بود. با امير على شير نوايى (متوفّى در 906 يا 907 هـ . ق) معاصر و همواره خاطر وى به مدّاحى اهل بيت طهارت(عليهم السلام)مصروف بود. در ديوان قصايد به «امير حاج» و در غزليّات، به «انسى» تخلّص مى كرد. قصّه ليلى و مجنون را نظم كرده و مطلع آن، اين است:
اى عشق تو را جهان طفيلى *** مجنون تو صد هزار ليلى
نيز در مدح حضرت اميرالمؤمنين(عليه السلام) گويد:
اى دل! حكايت از شرف بوتراب كن *** در مطلع سخن، سخن از آفتاب كن
پيرايه عروس جمال ثناى او *** از جوهر معانى امّ الكتاب كن
تا آخر كه مجموع آنها 23 بيت است.
نگارنده گويد: دور نيست كه صاحب ترجمه همان شاعر ايرانى باشد كه به شرح حال او به عنوان انسى خواهيم پرداخت; اگرچه با در نظر گرفتن تاريخ وفات انسى، كه از قاموس الاعلام نقل خواهيم كرد، بسيار مستبعد مى باشد، لكن اشتباهات قاموس نسبت به تراجم احوال ايرانيان بسيار است.
منابع: شوشترى، نوراللّه، مجالس المؤمنين، ص253.
275 . امير خسرو دهلوى، ابن امير محمود (651 - 725هـ . ق)
از شعراى نامى تركستان مى باشد كه در اصل از آن سامان بود. پدرش در فتنه چنگيزى از آنجا فرار كرد و به هندوستان رفت و بيش از اندازه مورد توجهات سلطان محمد، پادشاه دهلى، گرديد و به مقامات بس بلند ارتقا يافت تا در غزوه كفار مقتول شد. پسرش، امير خسرو، صاحب ترجمه، كه اشعار آبدارش بسيار و داراى فضايل بى شمار بود، جانشين وى گرديد. سه فقره قصيده انيس القلوب، بحر الابرار، مرآت الصفا و منظومه اى در تاريخ دهلى و منظومه اى در مناقب هند از او مى باشد. بعضى رساله هاى ديگر نيز در علم موسيقى و استيفا و مانند آنها دارد و از غزليّات اوست:

186 - جلد اول
خم تهى گشت و هنوزم جان ز مى سيراب نيست *** خون خود خور آخر اى دل! گر شراب ناب نيست
ناله زنجير مجنون ارغنون عاشقان *** ذوق آن اندازه گوش اولوالالباب نيست
زمان وفاتش به دست نيامد.
منابع: افندى، فهيم، سفينة الشعراء، ص132.
اميرخواند، محمد بن خاوندشاه ---> ميرخواند
امير سلطان، محمد شمس الدين ---> بخارى، محمد شمس الدين
276 . امير شاهى، آقا مليك (... ـ 857هـ . ق)
بن مليك جمال الدين، فيروزكوهى، از مشاهير شيعه مى باشد. اجداد او از بزرگان سربدار بودند و نسبت وى به ملوك سربدار موصول مى شود. وى مورد اكرام امرا بود و در صورتگرى و علم موسيقى در عصر خود نظير نداشت. عود را نيك مى نواخت، در اصول معاشرت و حسن اخلاق طاق بود و به جهت انتساب به حضرت شاه ولايت، به «شاهى» تخلّص مى كرد، ميرزا بايسنقر به تبديل تخلّص تكليفش كرد، لكن او نپذيرفت و ازاين رو ميرزا بايسنقر از وى رنجيده خاطر گرديد. اين قطعه را به امير شاهى منسوب دارند: در موقعى كه او را در مجلس يكى از پادشاهان در جايى پايين تر از ديگران نشانده اند، گفته است:
شاها! مدار چرخ فلك در هزار سال *** چون من يگانه اى ننمايد به صد هنر
گر زيردست هركس و ناكس نشانى ام *** اينجا لطيفه اى است بدانم من اين قدر
بحرى است مجلس تو و در بحر بى خلاف *** لؤلؤ به زير باشد و خاشاك بر زبر
در سال 857 هـ . ق در استرآباد در زياده از هفتاد سالگى درگذشت. جنازه اش به سبزوار نقل شد و در خانقاهى كه اجدادش در بيرون آن شهر ساخته اند، مدفون گرديد.
منابع: شوشترى، نوراللّه، مجالس المؤمنين، ص251; افندى، فهيم، سفينة الشعراء، ص209.
اميرالشعراء، رضاقلى خان ---> هدايت
امير صدرالدين، سيد محمد بن ابراهيم ---> صدرالدين دشتكى، سيد محمد بن ابراهيم
امير على شير ---> نوايى جغتايى

187 - جلد اول
امير غياث الدين، منصور بن امير صدرالدين رغياث الدين، منصور بن صدرالحكما
امير قطب الدين، ابومنصور مظفر ---> عبادى، مظفر بن ابوالحسن
اميرالقلوب، ابن البغوى احمد بن محمد ---> ابن البغوى
277 . امير كبير، محمد بن محمد بن احمد (... ـ 1232هـ . ق)
سيناوى مالكى ازهرى، مشهور به «امير كبير»، در اندلس از اكابر علماى مالكيّه بود كه در شهر سينو از نواحى اسيوط اندلس زاييده شد. در نه سالگى با پدر و مادرش به قاهره رفت و در تحصيل علم كوشش بسيار داشت تا آنكه حاضر درس اكابر وقت خود گرديد. در حيات مشايخ خود تدريس كرد. مورد نظر سلاطين وقت خود شد. آوازه علم و فضل وى در آفاق منتشر گرديد و در سال 1232 هـ . ق در قاهره به سنّ 18178 سالگى درگذشت. تأليفات او بدين شرح است:
1 . اتحاف الانس فى العلميّة و اسم الجنس; 2 . حاشيه بر مغنى ابن هشام; 3 . الكواكب المنير (در فقه مالك); 4 . مطلع النّيّرين فى ما يتعلّق بالقدرتين و غير اينها.
منابع: سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص473.
اميرالمتكلمين، ابوالقاسم حسن بن محمد ---> فردوسى طوسى
امير معزى، محمد بن عبدالملك ---> معزّى سمرقندى
278 . امير ورّام، ابن ابى فراس بن ورّام (... ـ 605هـ . ق)
حلّى المسكن والمدفن، موصوف به «زاهد»، مكنّى به «ابوالحسن» يا «ابوالحسين»، عالم فقيه، محدّث صالح معروف، از اولاد مالك اشتر نخعى مى باشد و كتاب تنبيه الخاطر و نزهة النّاظر، كه معروف به مجموعه ورّام است، از او بوده و تأليفات ديگرى نيز بدو منسوب و بنابر آنچه شهيد اول در شرح ارشاد خود بدو نسبت داده، در مسئله نماز قضا به مضايقه قائل بوده است. امير ورّام از شاگردان شيخ سديدالدين محمود حمصى و جدّ مادرى ابن ادريس (متوفّى در 598 هـ . ق) است; چنانچه سيد رضى الدين على بن طاووس هم، موافق آنچه خودش در كتاب امين الاخطار تصريح كرده، نوه دخترى امير ورّام مى باشد. موافق آنچه از كامل ابن اثير نقل شده، امير ورّام در دويّم

188 - جلد اول
محرّم سال 605 هـ . ق وفات يافته است.
نگارنده گويد: نوه دخترى بودن ابن ادريس متوفّى در تاريخ مذكور به امير ورّام با در نظر گرفتن تاريخ وفات ايشان، قدرى محل ترديد بوده و محتاج به تتبّع است و نيز پوشيده نماند كه نام امير ورّام به نوشته بعضى، «مسعود» بوده و «ورّام» لقبش مى باشد و عكس اين هم محتمل است و به همين جهت، او را در باب واو از القاب هم عنوان خواهيم كرد.
امير يمين الدين ---> طغرى
امين الدوله1
امين الدوله، هبة اللّه بن صاعد ---> ابن التلميذ
امين الدوله، ابوالفرج طبيب بن يعقوب ---> ابوالفرج طبيب، بن يعقوب
امين الدوله، ابوالفرج طبيب صاعد بن يحيى ---> ابوالفرج طبيب، صاعد بن يحيى
امين الدوله، طبيب خواجه ---> خواجه امين الدوله
279 . امين الدوله، كمال الدين غزال بن ابى سعيد (قرن 7هـ . ق)
سامرى، مكنّى به «ابوالحسن»، از اطبّاى قرن هفتم هجرت مى باشد كه نخست سامرى مذهب بود; عاقبت اسلام را قبول كرد و به «كمال الدين» ملقّب گرديد و چندى در خدمت حكمرانان دمشق مشغول طبابت شد و تقرّبى بى نهايت يافت تا آنكه علاوه بر طبابت، حامل بار گران وزارت هم گرديد. در تدبير امور كشور و استحكام مبانى سياست و سلطنت به مقامى رسيد كه دسترس هيچ كدام از وزراى سابق نبوده است تا آنكه ملك صالح نجم الدين ايّوب بن ملك كامل، دمشق را متصرف شد و امير معين الدين بن شيخ الشيوخ را به نيابت سلطنت مفتخر نمود; پس امير معين الدين به طمع ضبط اموال آن حكيم افتاد و عاقبت تمامى اموال و اثقال او را، كه در ايّام وزارت خود اندوخته و در حدود دو هزار بار استر و شتر بوده است، ضبط كرد و املاكش را

1 . چند تن از اطباى نامى بدين لقب ملقب بودند و در دربار خلفا رتبتى داشتند، حتى بعضى از ايشان علاوه بر طبابت، داراى مقام وزارت هم بوده اند كه چندى از ايشان را تذكر مى دهيم. (مؤلف)

189 - جلد اول
جزو خالصه دولتى نمود و خودش را به قاهره مصر فرستاد و در قلعه آنجا محبوس كرد و بعد از حبس چندين ساله، در حوالى 650 هـ . ق به قتلش رساندند و كتاب النهج الواضح، كه از مهمّ ترين كتب طبّى مى باشد، از تأليفات اوست.
منابع: فيلسوف الدوله، عبدالحسين، مطرح الأنظار فى تراجم اطباء الاعصار والامصار، ج1، ص229.
280 . امين الدين، على بن عثمان (... ـ 670هـ . ق)
بن على بن سليمان اربلى، شاعر صوفى، متوفّى در 670 هـ . ق، بنابر آنچه در ذريعه از روضات الجنّات نقل كرده، از مجذوبين اماميه به شمار مى رفت كه در ولايت حضرت اميرالمؤمنين و ائمّه طاهرين(عليهم السلام) مجذوب بود و در اين باره وله مفرط داشت و يك قصيده بديعيّه هم در حق آن حضرت دارد. از انوار الرّبيع، سيد على خان نقل كرده است كه صفى الدين حلّى در نظم انواع بديع، چنانچه هر نوعى را در يك بيت در رشته بيان آورده باشد، مبتكر و مخترع نبود، بلكه امين الدين بر وى تقدّم دارد، ولكن هيچ يك از ايشان نيز ملتزم نشده اند كه در هر بيتى نام نوع بديعى مذكور در آن را توريه نمايند و نخستين كسى كه اين شيوه را هم در منظومه بديعى خود منظور داشته، عزالدين موصلى است كه در روضات، شطرى وافى از همين بديعيّه را نقل كرده است.
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج3، ص77.
امين الدين، على بن منجب ---> ابن الصيرفى، على
امين الدين، فضل بن حسن ---> طبرسى، فضل بن حسن بن فضل
281 و 282 . امين الدين، محمد بن على (... ـ 745هـ . ق)
بن ضياءالدين مسعود، فارسى بليانى كازرونى، كه در ديه بليان از مضافات كازرون فارس زاييده است. شيخ مشايخ زمان و مقتداى اهل عرفان بود. خرقه از دست عموى خود، شيخ عبداللّه بليانى ملقّب به «اوحدالدين»، از نوه هاى شيخ ابوعلى دقاق، پوشيده و در خدمت او تربيت يافته است. وى در سال 744 يا 745 هـ . ق در كازرون وفات يافت و در خانقاهى موسوم به نام خودش مدفون گرديد و به «امين فارسى» نيز شهرت داشته و از اوست:
اى دل! پس زنجير چو ديوانه نشين *** در دامن درد خويش مردانه نشين

190 - جلد اول
زآمد شدن بيهده خود را پى كن *** معشوق چو خانگى است در خانه نشين
پدرش، على بن مسعود ملقّب به «زين الدين»، نيز از مشايخ نامدار و افاضل روزگار بود. از مجدالدين فرغانى تحصيل مراتب علميّه نموده و در سال 693 هـ . ق درگذشته و در همان خانقاه مدفون است.
منابع: هدايت، رضاقلى خان، مجمع الفصحاء، ج1، ص67; فرصت شيرازى، محمدنصير، آثار عجم، ص327.
امين الدين، ياقوت بن عبداللّه موصلى ---> ملكى، ياقوت بن عبدالله
امين الدين، يحيى بن اسماعيل ---> بياسى، يحيى بن اسماعيل
283 . امين عاملى، سيد محسن بن عبدالكريم (1282 ـ 1371هـ . ق)
بن على بن محمد، حسينى جبلى عاملى، نزيل دمشق شام، ملقّب به «امين»، در عصر حاضر ما از اكابر علماى اماميّه و مفاخر شيعه اثناعشريه، عابد زاهد با ورع و تقوى، مسلّم يگانه و بيگانه و محل وثوق عرب و عجم مى باشد. در حدود سال 1282 هـ . ق در ديه شقرا، از ديهات جبل عامل متولد شد. نحو و صرف و منطق و بديع و معانى و بيان و اصول خط و كتابت را از افاضل جبل عامل فراگرفت. در سال 1308 هـ . ق به نجف رفت. بعد از تكميل درس هاى سطحى، حاضر حوزه آخوند خراسانى، شريعت اصفهانى، حاج آقا رضا همدانى، شيخ محمد طه نجف و ديگر اكابر شد. رنج ها كشيد و گنج ها برد. در سال 1319 هـ . ق به دمشق شام مهاجرت كرد و تا امروز، كه ششم جمادى الآخرى 1346 هـ . ق است، در آنجا مقيم و حامل لواى شريعت و عهده دار حلّ و عقد امور مذهبى و مشغول تدريس و فتوا و مباحثه و مطالعه و مرجع تقليد اغلب اهالى آن نواحى مى باشد. تأليفات او بدين شرح است:
1 . الاجروميّة الجديدة فى النّحو; 2 . ارجوزة فى الارث; 3 . ارجوزة فى الرّضاع; 4 . ارجوزة فى علاقات المجاز; 5 . اساس الشّريعة (در فقه استدلالى); 6 . اصدق الاخبار فى قصّة الاخذ بالثّار و تنكيل المختار على اعداء آل رسول اللّه الاطهار(عليهم السلام); 7 . اعيان الشّيعة (كه اسمش حاكى از مسمّى، كتابى است جليل، از محاسن عصر ما معدود و از سال 1354 هـ . ق به چاپ آن شروع شده و تا حال پانزده مجلّد از آن از چاپ درآمده است و توفيق اتمام و چاپ تمامى مجلّدات آن را از ته دل از درگاه خداوندى خواستاريم); 8 . اقناع اللاّئم على اقامة المآثم (كه در سال 1343 هـ . ق در ذيل كتاب مجالس سنيّهاش چاپ شده); 9 . الاوائل والاواخر; 10 . البحر الزّخّار; 11 . تحفة الاحباب فى آداب الطّعام والشّراب; 12 . جزيلة المعانى فى اصول الدّين; 13 . جناح النّاهض; 14 . الدّرّة البهيّة; 15 . الرّحيق المختوم; 16 . الرّوض الاريض; 17 . سفينة الخائض; 18 . شرح تبصره علامه; 19 . ضياء العقول; 20 . كاشفة القناع; 21 . كشف الغامض; 22 . المجالس السنيّة; 23 . معدن الجواهر فى علوم الاوائل والاواخر و غير اينها كه بسيار  است.
صاحب ترجمه الآن در قيد حيات و در دمشق شام متوطن است. طول عمر و توفيق خدمات دينيّه اش را خواستاريم.
منابع: خوانسارى، محمدمهدى، احسن الوديعة، ج2، ص134; آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (مواضع مربوطه به كتب فوق از چهار جلد اولى).
امين فارسى، محمد بن على بن ضياءالدين رامين الدين، محمد بن على
انبار1
انبارى، احمد بن على ---> ابن الانبارى، احمد بن على بن قدامه

1 . انبار : (به فتح اول) نام چند موضع است كه مشهورترين آنها انبار بغداد است. شهرى است كوچك و قديم در ساحل فرات در ده فرسخى بغداد كه انبار و مخزن غلات ساسانيان بود و در اينجا بعضى از منسوبين انبار را، كه در السنه داير است، تذكر مى دهيم. (مؤلف)

191 - جلد اول
284 . انبارى، داوود بن هيثم (... ـ 316هـ . ق)
بن اسحاق بن بهلول بن حسان بن سنان، تنوخى1 انبارى، مكنّى به «ابوسعد» يا «ابوسعيد»، اديبى است شاعر، اخبارى، نحوى، عروضى، لغوى، در حلّ معمّا ماهر، از ثعلب و ابن السكيت اخذ مراتب علميّه نمود. كتابى در خلق انسان و يكى ديگر در نحو كوفيين تأليف داد و در سال 316 هـ . ق در 88 سالگى وفات يافت.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص73 و 274; ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج11، ص98.
انبارى، عبدالرحمان بن محمد ---> ابن الانبارى، عبدالرحمان بن محمد
285 . انبارى، عبداللّه (... ـ 356هـ . ق)
يا عبيداللّه بن ابى زيد احمد بن يعقوب بن نصر، مكنّى به «ابوطالب»، از قدماى محدّثين اماميّه و شيخ مشايخ نجاشى بود. در سال 356 هـ . ق در واسط وفات يافت و كتاب هاى الابانة، اخبار فاطمة، الادعية، اسماء اميرالمؤمنين(عليه السلام)، التّفضيل و غيرها از تأليفات اوست.
منابع: كتب رجاليه; آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (بعض مواضع).
286 . انبارى، قاسم بن محمد بن بشار (... ـ 305هـ . ق)
كوفى انبارى، اديب نحوى لغوى، اخبارى، محدّث، حازم حافظ حاكم باديانت، مكنّى به «ابومحمد»، اصحاب فرّاء نحوى و جمعى ديگر از اهل لغت را ديده و علم حديث را هم از ابوعكرمه و سلمة بن عاصم فراگرفته است. در يك گوشه مسجد نقل حديث مى كرد. پسرش، محمد بن قاسم نيز، كه شرح حالش به عنوان ابن الانبارى، محمد بن قاسم مذكور خواهد شد، در گوشه ديگر مسجد به نقل حديث مى پرداخت و جمعى كثير از ايشان روايت مى كنند. تأليفات انبارى بدين شرح است:
1 . الامثال; 2 . خلق الانسان; 3 . خلق الفرس; 4 . شرح السّبع الطّوال; 5 . غريب الحديث; 6 . المذكّر والمؤنّث; 7 . المقصور والممدود.

1 . تنوخ : نام چند قبيله است كه در زمان قديم در بحرين اجتماع كرده و در يارى و نصرت همديگر هم پيمان شدند و در همان جا اقامت گزيده و به همين اسم (تنوخ) موسوم شدند كه به معنى اقامت است. (مؤلف)

192 - جلد اول
در سال 304 يا 305 هـ . ق وفات يافت.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص526; ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج16، ص316; ابن نديم، الفهرست، ص112.
287 . انبارى، محمد بن ابوالفضل
مكنّى به «ابوطاهر»، انبارى الاصل، مصرى المولد والمدفن، پدرانش از اهل انبار بودند و خودش در مصر زاييده شد و در انشاء و حديث و تفسير و بسيارى از فنون و علوم ديگر دستى توانا داشت و يك تفسير قرآن و كتابى ديگر به نام المنظوم والمنثور از تأليفات وى مى باشد و رجوع به ابوطاهر، محمد بن ابى الفضل بنان محمد هم نمايند.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج6، ص4187.
انبارى، محمد بن قاسم ---> ابن الانبارى، محمد بن قاسم
اندلسى، ابوعمر احمد بن محمد ---> ابن عبدربّه، احمد
288 . انسى (... ـ 825هـ . ق)
از مشاهير سادات و شعراى ايران مى باشد كه در شهر جنابد از بلاد خراسان زاييده شد و هم در آنجا در سال 825 هـ . ق وفات يافت. غزلياتش متوسط و قصايدش بس عالى بوده و از اوست:
نماز شام كه چندين هزار مشعل نور *** ز پرده افق آورد آسمان به ظهور
درآمدم متألم به محنت آبادى *** كه در زمين بساطش فرح نكرده عبور
نه دار محنتم از شمع اختران روشن *** نه بيت عشرتم از دور آسمان معمور
و اسم او مضبوط نبوده و رجوع به امير حاج، حسينى جنابدى هم نمايند.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج2، ص1049.
289 . انسى، اسماعيل بيگ شاملو (... ـ 1020هـ . ق)
از شعراى هندوستان مى باشد كه در سال 1020 هـ . ق كشته شده و از اشعار اوست:
آن را كه عقل بيش، غم روزگار بيش *** ديوانه باش تا غم تو ديگران خورند
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج2، ص1049.

193 - جلد اول
انسى، امير حاج حسينى ---> امير حاج، حسينى جنابدى
انصارى1
* انصارى
در اصطلاح رجالى، به فرموده بحار، احمد بن على و به فرموده بروجردى، عبدالغفار بن قاسم مى باشد و شرح حال ايشان موكول به كتب رجاليه است.
انصارى، احمد بن احمد بن حمزه ---> رملى، احمد بن احمد
290 . انصارى، جابر بن عبداللّه (قرن 1هـ . ق)
بن رباب يا رياب، انصارى سلمى صحابى، از كسانى است كه پيش از واقعه عقبه قبل از ديگران قبول اسلام كرد. از حاضرين بدر، احد، خندق و بعضى از غزوات ديگر بود. پاره اى احاديث شريفه روايت نموده و سال وفاتش مضبوط نيست و او غير از جابر بن عبداللّه، صحابى مشهور، است كه در زير مى نگاريم.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج3، ص1746.
291 . انصارى، جابر بن عبداللّه بن عمرو (... ـ 78هـ . ق)
بن حزام، انصارى سلمى صحابى، مكنّى به «ابوعبداللّه»، از اكابر اصحاب حضرت رسالت(صلى الله عليه وآله)و از حاضرين بدر و هيجده غزوه ديگر بود. در صفّين در ركاب ظفرانتساب حضرت على(عليه السلام)نيز حضور داشت. صميمى بودن وى نسبت به خانواده عصمت(عليهم السلام)در غايت ظهور و بداهت است. از جمله آن هفتاد تن مى باشد كه در ليلة العقبة در خانه عبدالمطّلب هم پيمان شدند بر اينكه هرآنچه را كه براى خودشان روا نديده و در مدافعه آن مى كوشند، بدان حضرت نيز روا نديده و در مدافعه از جان و مال آن بزرگوار فروگذارى ننمايند. صاحب ترجمه در آخر عمر نابينا شد و در سال 70 يا 74 يا 77 يا 78 هـ . ق در 94 سالگى در مدينه وفات يافت. از اصحاب كبار، آخرين كسى بود كه در آن بلده مباركه بدورد جهان گفتند. نخستين كسى است كه در روز

1 . انصارى : منسوب به فرقه انصار است و ايشان كسانى بودند كه با حضرت رسالت(صلى الله عليه وآله) مساوات كردند و در نصرت آن حضرت فروگذارى ننمودند و در اينجا چندى از معروفين همين عنوان را تذكر مى دهد. (مؤلف)

194 - جلد اول
اربعين اوّل حضرت سيدالشهداء ـ ارواح العالمين له الفداء ـ به زيارت قبر مطهّر آن حضرت مشرّف و مؤسس اين امر مقدّس گرديد; به شرحى كه در كتب مربوطه نگارش يافته است.
احمد رفعت گويد: در حين محاصره قسطنطنيّه، صاحب ترجمه نيز با يزيد بن معاويه بدان صوب آمد و در همان جا مقتول و يا با اجل حتمى خود به رحمت ايزدى نائل گرديد و بعد از چندين قرن، قوجه مصطفى پاشا (متوفّى در سال 918 هجرت)، وزير سلطان سليم خان و سلطان بايزيدخان ثانى، مقبره اى براى جابر درست كرد و مسجدى به نام وى بنا نهاد. در قاموس الاعلام گويد: اين قضيّه منافى حضور جابر در صفّين و محقّق بودن وفاتش در مدينه است. اگر شخص جابرنامى در خارج سور قسطنطنيّه وفات يافته، محتمل است كه جابر بن عبداللّه بن رياب مذكور در بالا باشد.
منابع: كتب رجال; سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج3، ص1746.
292 . انصارى، جابر بن عتيك (... ـ 61هـ . ق)
انصارى اوسى صحابى، مكنّى به «ابوعبداللّه» يا «ابوالربيع»، از حاضرين بدر و اكثر غزوات ديگر بود. در فتح مكّه، حامل علم بنى معاويه، كه بديشان انتساب دارد، بود و در سال 61 هـ . ق در 91 سالگى درگذشت.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج3، ص1746.
انصارى، خالد بن زيد صحابى ---> ابوايّوب انصارى
انصارى، خواجه عبداللّه ---> خواجه، عبداللّه انصارى هروى
293 . انصارى، زكريا بن محمد بن احمد (... ـ 925هـ . ق)
انصارى سنيكى قاهرى، شافعى، ملقّب به «شيخ الاسلام»، مكنّى به «ابويحيى»، از اكابر علماى شافعيّه مى باشد كه در شهر سنيكه از نواحى مصر زاييده شد; پس به قاهره رفته و به تحصيل فنون متنوعه پرداخت. در فقه، اصول، تفسير، حديث، معانى، بيان، بديع، منطق، حكمت، حساب، فرايض، طب، هندسه، جبر و مقابله، عروض، قافيه و فنون تصوف برترى يافت و ديرگاهى قضاوت نموده و در پايان عمر نابينا شد و در سال 925 هـ . ق در صد يا 99 سالگى درگذشت. تأليفات او بدين شرح است:

195 - جلد اول
1 . اسنى المطالب فى شرح روض الطّالب ابن مقرى; 2 . تحرير تنقيح اللّباب; 3 . تحفة البارى على صحيح البخارى; 4 . تعريف الالفاظ الاصطلاحيّة فى العلوم; 5 . الدّقائق المحكمة فى شرح المقدّمة الجزريّة; 6 . شرح ايساغوجى; 7 . شرح الشّافية; 8 . غاية الوصول فى شرح لبّ الاصول; 9 . فتح الرّحمان بكشف ما يلتبس فى القرآن; 10 . فتح الوهّاب بشرح منهج الطّلاّب; 11 . لبّ الاصول; 12 . منهج الطّلاّب و غيرها.
منابع: سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص483.
انصارى، سعيد بن اوس بن ثابت ---> ابوزيد، سعيد بن اوس
انصارى، عبداللّه ---> خواجه، عبداللّه انصارى هروى
انصارى، عبدالوهاب ---> شعرانى، عبدالوهاب بن احمد
انصارى، محمد بن ابراهيم ---> وطواط، محمد بن ابراهيم
انصارى، محمد بن ابى طالب ---> شمس الدين، محمد بن ابى طالب
انصارى، محمد بن نصراللّه ---> ابن عنين
294 . انصارى، شيخ مرتضى (1214-1281هـ . ق)
بن محمدامين بن شمس الدين بن احمد بن نورالدين بن محمدصادق شوشترى، دزفولى المولد والمنشأ، نجفى المسكن والمدفن، انصارى القبيله والشهره، افضل علماى راسخين و اكمل فقهاى ربّانيّين، خاتم الفقهاء والمجتهدين، فخرالشيعه، ذخرالشريعه، مرتضى المصطفى، مصطفى المرتضى، نسب شريفش به جابر بن عبداللّه انصارى موصول مى شود. در سال 1214 هـ . ق در شهر 190دزفول از توابع شوشتر متولد شد. در نزد عموى خود، شيخ حسين، كه از اكابر علماى آن شهر بوده، تا حدود بيست سالگى به تحصيل علم پرداخت; پس در مصاحبت والد ماجد خود به زيارت ائمّه عراق رفت. در كربلاى معلّى به زيارت سيد مجاهد صاحب مناهل، كه او و شريف العلماى مازندرانى رئيس مذهبى وقت بوده اند، رفت. در مجموع جمعى از فضلا بعضى از مسائل علميّه مطرح مذاكره شد كه هريك از ايشان موافق فهم خود اظهار عقيده مى كردند. در خاتمه شيخ مرتضى هم اظهار عقيده كرده و به طورى اداى

196 - جلد اول
مطلب نمود كه مورد شگفت و حيرت سيد مجاهد گرديد. پدرِ شيخ را فرمود كه شما بعد از زيارت، به وطن خودتان برگشته و او را بگذاريد كه به تحصيلات علميّه بپردازد. او هم اطاعت نمود. شيخ تا چهار سال بعد از مراجعت پدر، حاضر درس سيد مجاهد و شريف العلما مى شد تا آنكه داوودپاشا، والى بغداد، از طرف سلطان روم به محاصره و تسخير كربلا مأمور شد و در نتيجه، محصلين و علما و اكثر مجاورين آن ارض اقدس به بلده كاظمين مهاجرت كردند. شيخ هم در جمله مهاجرين، چند روزى در آنجا اقامت كرد تا آنكه با جمعى از اهل وطن خود، كه به زيارت عتبات آمده و به جهت عدم امكان زيارت كربلا عازم مراجعت بودند، به وطن خود رفته و دو سال اقامت كرد.
باز براى تكميل تحصيلات علميّه مراجعت به عراق را تصميم داد، لكن والده ماجده اش تاب فراق نياورد. هرچه اصرار مى كردند، كارگر نمى شد تا آنكه بناى استخاره به قرآن مجيد گذاشتند. همين كه قرآن را با نيّت خود آن بانوى محترمه گشادند، در سر صفحه، كه محل استكشاف خوب و بد استخاره بوده، به همين آيه شريفه برخوردند: (لا تَخافِي وَ لا تَحْزَنِي إِنّا رَادُّوهُ إِلَيْكِ وَ جاعِلُوهُ مِنَ الْمُرْسَلِينَ)(قصص، 7); پس آن مخدّره گريسته و ناچار اجازه اش داد. شيخ عازم عراق گرديد. يك سال نيز حاضر درس شريف العلما بود; سپس به نجف رفته و در حوزه فقيه محقق، شيخ موسى بن شيخ جعفر كاشف الغطاء، حاضر شد و به فاصله دو سال باز به وطن خود رفت و بعد از دو سال ديگر عازم زيارت مشهد مقدّس رضوى گرديد و در كاشان با صاحب مناهج، كه رئيس كل علمى آن سامان بوده، ملاقات نمود. سه سال هم در آنجا

197 - جلد اول
اقامت كرد و به تصنيف و مباحثه اشتغال ورزيد. صاحب مناهج نيز مقدم او را غنيمت شمرد و مباحثات علمى او را مايل بود و به مراتب فضل وى اعتمادى كامل داشت و مى گفته است كه در اين همه مسافرت هاى مختلفه پنجاه تن عالم مجتهد ديده ام كه هيچ يك از ايشان مانند شيخ مرتضى نمى باشد.
شيخ بعد از سه سال به مشهد مقدّس رفت. چند ماهى هم در آن ارض اقدس اقامت كرد. باز به وطن خود برگشت. به فاصله پنج سال ديگر به طور نهانى عازم نجف اشرف گرديد. اهالى براى ممانعت، از عقب وى رفتند، ولى اصرارشان سودى نداد; عاقبت با نذر كردن زيارت ائمّه عراق اعتذار جست. در سال 1249 هـ . ق در اوقات رياست علمى صاحب جواهر و شيخ على بن شيخ جعفر كاشف الغطاء وارد عراق شد. چند ماهى در حوزه درس شيخ على حاضر گرديد.
بعد از آن ديگر حاضر هيچ حوزه نشد و به طور استقلال بناى تدريس و تصنيف گذاشت تا آنكه شيخ على هم وفات يافته و به فاصله چند سالى صاحب جواهر نيز در سال 1266 هـ . ق بدرود جهان گفت و رياست مطلقه علميّه مذهبى بدون معارض و مشارك بدو منتهى شد و آوازه علم و فضل و زهد و ورع و تقوا و عبادت او در تمامى بلاد شيعه انتشار يافت و مرجع تقليد تمامى شيعه مذهبان گرديد.
در حفظ، سرعت انتقال، استقامت ذهن، حل اشكالات علميّه، شهامت نفس و بلندى همّت، وحيد عصر خود بود، بلكه در قرون و ادوار گذشته نيز كمتر قرينى داشته است. در علم اصول فقه تأسيسى كرده كه در آن رشته مبتكر و نظير آن ديده نشده است. اگر يكسر هم نگوييم، اكثر وجوهات شرعيّه را از اطراف و اكناف تمامى بلاد شيعه بر حضرتش مى فرستادند و همه آنها را به فقرا و ارباب استحقاق و مصارف دينيّه مى رسانيد و خودش مثل يكى از ايشان امرار حيات مى نمود و در ضروريّات خود، تنها به اندازه يك فقير مقتصدى صرف مى كرد تا جايى كه دو دخترش بعد از وفات او قدرت قيام به لوازم معمولى اقامه عزا را نداشتند و يكى از اشراف، شش روز و شب به تمامى وظايف و لوازم مجلس ختم و ترحيم و تعزيه دارى او قيام نمود. از بعضى معتمدين مسموعم افتاد كه تمامى متروكات وى معادل هفده تومان پول ايرانى بوده و همان مقدار هم قرض دار بوده است. به نظر اين نگارنده، همين قضيه را آقاى شيخ حسن مامقانى در صفحه اوّل حاشيه مكاسب خود، كه در تهران چاپ شده، نگاشته

198 - جلد اول
است. بعضى از اصحابش در موضوع اهتمام تمامى كه در ايصال حقوق فقرا داشته، تمجيدش نمودند. در پاسخ فرمود كه اين مطلب، وسيله فخرى و كرامتى نمى باشد، زيرا وظيفه هريك از عوام و مردمان بازارى هم اين است كه امانت را به صاحبش برسانند; اينها هم حقوق فقرا و امانت ايشان است كه به صاحبانش مى رسانم.
مصنّفات شيخ مرتضى بسيار و در تمامى اقطار عالم در نهايت اشتهار هستند. وى داراى تحقيقات رشيقه، تدقيقات عميقه بود و مؤلّفاتش مورد اعتناى تامّ اكابر علماى اسلام و محل استفاده افاضل فقهاى اعلام مى باشد كه با فهم عبارات و حلّ رموز و دقايق آنها افتخار مى نمايند و از آن جمله است:
1 . اثبات التّسامح فى ادلّة السّنن; 2 . الارث; 3 . الاستصحاب; 4 . اصالة البرائة; 5 . التّعادل والتّرجيح; 6 . التّقيّة; 7 . التّيمّم الاستدلالى; 8 . حجّيّت ظن; 9 . حجّيّت قطع; 10 . الخمس; 11 . الرّضاع; 12 . الزّكوة; 13 . الصّلوة; 14 . الطّهارة; 15 . المتاجر يا المكاسب; 16 . المواسعة والمضايقة و غير اينها.
رساله هاى متفرقه در موضوعات مختلفه دارد و كتاب رجالى هم تأليف كرده كه بنا به نقل معتمد، از وجيزه مجلسى بزرگ تر بوده و تقريباً به اندازه خلاصه علاّمه مى باشد. همان الاستصحاب و اصالة البرائة و التّعادل والتّرجيح و حجيّت قطع و حجيّت ظنّ است كه بارها در تبريز و تهران در يك جا چاپ شده و به فرائد الاصول موسوم و به رسائل معروف و از كتاب هاى درس نهايى مى باشد.
شيخ مرتضى شب شنبه شانزدهم يا هيجدهم جمادى الآخر 1281 هـ . ق در 67 سالگى در نجف وفات يافت و در حجره طرف راست درب قبله صحن مقدّس مرتضوى در جوار شيخ حسين نجفى، كه در زهد و صلاح و عبادت نظيرش بوده و سيد مهدى بحرالعلوم هم آرزو مى كرده است كه نماز جنازه اش را او بخواند، مدفون گرديد. عدد جمله «ظهر الفساد» (1281) تاريخ سال وفات اوست و شيخ منصور، برادر خود شيخ مرتضى، در تاريخ ولادت و وفات او گويد: «غدير» (1214) سال ولادت و «فراغ» (1281) سال وفات اوست. مدت عمرش 67سال بود و عجب است كه شماره لفظ «شصت و هفت» هم معادل رقم 1281 است كه سال وفاتش مى باشد.
بعد از وفات آن علاّمه دهر در تمامى بلاد شيعه مجالس ترحيم و تعزيه برپا شد. مراثى

199 - جلد اول
بسيارى گفتند كه نقل آنها خارج از وضع اين كتاب است. به نوشته روضات الجنّات، شيخ مرتضى از شاگردان ملاّ احمد نراقى هم بوده است و اما شاگردان خود شيخ بسيارند. اكثر اكابر و رؤساى مذهبى كه بعد از وفات وى مرجع تقليد شيعه شده اند، خوشه چين مزارع علمى و ريزه خوار سفره وى بوده اند و ما هم در مطاوى اين كتاب به شرح حال ايشان خواهيم پرداخت.
منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص186; خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص28 و 665; خوانسارى، محمدمهدى، احسن الوديعة، ج1، ص147; نورى، حسين بن محمدتقى، مستدرك الوسائل و مستنبط المسائل، ص382.
انصارى هروى، عبداللّه ---> خواجه، عبداللّه انصارى هروى
انصارى، يعقوب بن ابراهيم ---> ابويوسف قاضى
295 . انصاف، محمدابراهيم (... ـ 1100هـ . ق)
از شعراى هندوستان مى باشد كه در اصل خراسانى بوده و در سال 1100 هـ . ق وفات يافت و از اشعار عارفانه اوست:
حايل خورشيد وحدت رنگ هستى هاى ماست *** چون زمين از پيش بردارند، روز و شب يكى است
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج2، ص1049.
296 . انطاكى، احمد بن عاصم (قرن 2 و 3هـ . ق)
مكنّى به «ابوعبداللّه»، از اكابر عرفاست كه اصول شريعت و فنون طريقت را جامع بود و از كلمات اوست: «عالمى كه از علم خود بهره نبرد، از دنيا و آخرت چه بهره برد؟» از وى پرسيدند: «بدترين رنج ها در دنيا چيست؟» گفت: «مجالست نادانان، جور همسايگان، حسد نزديكان».
انطاكى با مأمون عباسى (متوفّى در 218 هـ . ق) معاصر و از اقران بشر حافى (متوفّى در 226 هـ . ق) و سرى سقطى (متوفّى در حدود 250 هـ . ق) بوده است و سال وفاتش به دست نيآمد.
منابع: عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامه دانشوران، ج3، ص59.

200 - جلد اول
297 . انطاكى، داوود بن عمر (950 - 1009هـ . ق)
طبيب انطاكى، ملقّب به «بصير»، حكيم فيلاسوف، طبيب محقق، از مشاهير اطبّا و حكماى نامدار اواخر قرن دهم و اوايل قرن يازدهم هجرت بود كه در سال 950 هـ . ق زاييده شد. پيش از هفت سالگى قرآن مجيد را حفظ كرد. از علوم ادبيّه بهره اى وافى برد. در تمامى بلاد مصر و شامات سياحت ها كرد. از حكماى هر ديارى فنّى و از اطبّاى هر ملكى تجربتى ياد گرفت و در تحصيل لغت يونانى نيز رنجى بسزا برد تا آنكه رياست اطبّاى زمان خود را حيازت نمود. در علوم رياضى و طبيعى و فنون هر دو قسمت علمى و عملى طبابت و تمامى شعب حكمت، خبرت بى نهايت به دست آورد و مرجع استفاده اكابر گرديد تا آنكه از كثرت ذكاوت و فطانت و بصيرت و خبرت كه در علوم متنوّعه داشته و مهارت هاى حيرت انگيزى كه در معالجه و مداواى بيماران از وى بروز يافت، به لقب «بصير»، شهرت يافت، والاّ آن يگانه دهر، قوه بينايى ظاهرى نداشته و نابينا بوده است. قوه حافظه اش فوق العاده بود; مطلبى را كه يك مرتبه استماع مى نمود، تا آخر عمر از يادش نمى رفت. تأليفات وى بدين شرح است.
1 . استقصاء العلل; 2 . بغية المحتاج (در طب); 3 . البهجة; 4 . تذكرة اولى الالباب والجامع للعجب العجاب (در طب); 5 . تزيين الاسواق و تفصيل اشواق العشّاق; 6 . الدّرّة المنتخبة فى الادوية المجرّبة; 7 . زينة الطّروس فى احكام العقول والنّفوس; 8 . شرح قصيدة النّفس ابوعلى سينا; 9 . غاية المرام فى علم الكلام; 10 . النّزهة المبهجة فى تشحيذ الاذهان و تعديل الامزجة و غير اينها كه در موضوعات مختلفه بسيار است.
وى در مذهب شيعه ثابت بود و اعتراضات بسيارى بر اهل سنّت و جماعت داشته و در سال 1005 يا 1008 يا 1009 هـ . ق در مكّه معظّمه وفات يافته است. پدرش رئيس قريه حبيب نجار بود كه در نزديكى قبر حبيب، كاروان سرايى براى مسافرين ساخت و در آنجا حجراتى براى مجاورين و فقرا تهيه كرد و همه روزه طرف صبح براى ايشان طعام مى فرستاده است.
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج3، ص136; عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامه دانشوران، ج6، ص85; سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص490; سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج3، ص2109; سيدعلى خان مدنى، سلافة العصر فى

201 - جلد اول
محاسن الشعراء بكل مصر، ص428.
298 . انطاكى، على بن احمد (... ـ 376هـ . ق)
لقبش «مجتبى»، كنيه اش «ابوالقاسم»، از رياضيّين قرن چهارم هجرت، در اصل از انطاكيه، ولى در بغداد ساكن بود. از علاقه مندان عضدالدّوله ديلمى به شمار مى رفت و در علم اعداد و حساب و هندسه تأليفاتى دارد بدين شرح:
1 . استخراج التّراجم; 2 . تخت كبير (در حساب هندى); 3 . تفسير اقليدس; 4 . مكعّبات; 5 . الموازين العدديّة.
وى در سال 376 هـ . ق وفات يافت.
منابع: ابن نديم، الفهرست، ص395; بعضى از سال نامه ها.
انقروى1
299 . انقروى، شيخ احمد چلبى (... ـ پس از 950هـ . ق)
از مشايخ عرفاى قرن دهم هجرت مى باشد كه در شهر آنقره زاييده شد. نخست به ياد دادن و ياد گرفتن علوم ظاهرى اشتغال ورزيد; سپس طريق تصوّف را پسنديده و خود را به طريقت خلوتيّه از شعب صوفيّه منتسب داشت. در آنقره عزلت گزيد و بعد از 950 هـ . ق درگذشت.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج1، ص439.
300 . انقروى، شيخ اسماعيل (... ـ 1041هـ . ق)
از كبار مشايخ عرفاى قرن يازدهم هجرت مى باشد. پس از تكميل علوم ظاهرى، طريقت مولويّه از شعب صوفيّه را پسنديد و در آن رشته وحيد عصر خود شد و مرشد مولوى خانه شهر غلطه و مرجع استفاده و ارشاد گروهى از اهل طريقت گرديد. شرحى بر كتاب مثنوى مولوى رومى نوشته كه از برجسته ترين كتب تصوف مى باشد و در سال 1041 هـ . ق آنقره درگذشته و در مولوى خانه مذكور به خاك رفته است.

1 . انقروى : منسوب به آنقره، از بلاد مشهور تركيه مى باشد كه در اين اواخر پايتخت آن دولت اتخاذ شده است. چند تن از معروفين به همين نسبت را تذكر مى دهد. (مؤلف)

202 - جلد اول
منابع: رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج1، ص173; سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج1، ص439.
301 . انقروى، شيخ حسام الدين (... ـ 964هـ . ق)
از عرفاى قرن دهم هجرت مى باشد كه از كثرت جذبه صوفيانه، نقصان و فتورى در وظايف شرعيّه اش پيدا شد و به همين جهت، در سال 964 هـ . ق از طرف مفتى وقت محكوم به حبس گرديد و در قلعه آنقره محبوس شد و به فاصله يك روز در زندان جان داد.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج1، ص439.
302 . انقروى، محمد افندى (... ـ 1098هـ . ق)
از اكابر علماى عهد سلطان محمدخان رابع مى باشد كه ديرگاهى در بروسيه و مصر و استانبول قضاوت نمود. اخيراً عسكر آناطولى بدو مفوض شد و عاقبت به مقام شيخ الاسلامى رسيد و در ذى الحجّه سال 1098 هـ . ق درگذشت.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج1، ص439.
انگجى، ابوالحسن حسينى ---> ابوالحسن حسينى
انماطى1
303 . انماطى، ابوالحسن احمد (... ـ 439هـ . ق)
بن عبداللّه بن محمد بن عبداللّه، معروف به «لاعب»، به فرموده فاضل محدّث معاصر، از محدّثين شيعه مى باشد كه از جمعى كثير از ايشان استماع حديث كرده و خطيب بغدادى هم از وى استماع نموده و صحيح الحديث بودنش را گواهى مى نمايد. وى در هفتم ذى القعده سال 439 هـ . ق در 82 سالگى در بغداد وفات يافت و در مقابر قريش مدفون گرديد.

1 . انماطى : منسوب به انماط است كه به زبان مصرى ها، بساط و بالش و مخده و اقسام فرش و گستردنى را گويند و فروشنده آنها را «انماطى» نامند. (مؤلف)

203 - جلد اول
304 . انماطى، ابوالقاسم عثمان (... ـ 288هـ . ق)
بن سعيد بن بشار، از اكابر فقهاى شافعيّه مى باشد. فقه را از مزنى و ربيع بن سليمان مرادى اخذ و نخستين سبب رغبت مردم بغداد در خواندن و حفظ كردن كتب شافعى بود و در شوال سال 288 هـ . ق درگذشت.
منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج1، ص337.
305 . انوار تبريزى (قرن 9هـ . ق)
از شعراى ايرانى عهد تيمور لنگ مى باشد. مدتى در خدمت شيخ صدرالدين اردبيلى بود; پس به هرات و گيلان رفته و كسب كمالات ظاهرى و باطنى نمود و طرف توجه عموم گرديد; عاقبت در قصبه جام اقامت كرده و هم در آنجا وفات يافت و از اشعار اوست:
قضا شخصى است پنج انگشت دارد *** چو خواهد از كسى كامى برآرد
دو بر چشمش نهد آنگه دو بر گوش *** يكى بر لب نهد گويد كه خاموش
اسم و سال وفاتش به دست نيامد و ظاهراً اين انوار همان سيد معين الدين است كه به عنوان قاسم الانوار خواهد آمد.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج2، ص1057.
انوارى، ميرزا على خان ---> صبورا
306 . انورى ابيوردى، على بن اسحاق (... ـ 575هـ . ق)
از اهل خاوران، حكيم متكلّم، لقبش «اوحدالدين»، از اكابر شعراى ايران مى باشد. كمالات وى مسلّم اهل دوران است. در قصبه ابيورد تولد يافت. نخست در مدرسه منصوريّه طوس به تحصيل علوم متنوعه پرداخت. در نجوم و هيئت وحيد عصر خود بود. در معقول و منقول دستى توانا داشت و كتاب البشارات فى شرح الاشارات از اوست. رساله اى هم در عروض و قوافى دارد. بهويژه در قصيده گويى بى بدل بوده است. از عهد دولت آل سامان، كه شعر و ادبيّات رو به ترقى گذاشت، چهار كس گوى سبقت در مضمار فصاحت از ديگران ربودند: فردوسى، سعدى، نظامى و انورى. يكى از قصيده هاى وى منظور نظر سلطان سنجر شد و ازاين رو مورد عنايات ملوكانه گرديد تا آنكه استخراج نجومى او، كه در خصوص اجتماع سيّارات هفت گانه در برج ميزان

204 - جلد اول
كرده و ازاين رو حكم به طوفان نموده بود، به خطا رفت; پس، از ترس سلطان به بلخ فرار نمود و در سال 547 يا 551 يا 575 هـ . ق وفات يافت. اديب صابر ترمدى سالف الترجمه در باب همان حكم انورى گويد:
گفت انورى كه از اثر بادهاى سخت *** ويران شود سراچه كاخ سكندرى
در روز حكم او نوزيده است هيچ باد *** يا مرسل الرّياح! تو دانى و انورى
از اشعار انورى است:
صبا به سبزه بياراست روى دنيا را *** نمونه گشت زمين مرغزار عقبى را
نسيم باد در اعجاز زنده كردن خاك *** ببرده آبِ دَم معجزات عيسى را
نيز از اوست:
بدخواه تو خود را به بزرگى چو تو داند *** لكن مثل است اينكه چنارى و كدويى
معاصر محترم، آقاى دهخدا، در امثال و حكم گويد: اين شعر انورى اشاره به مثلى است كه در اين قطعه ناصرخسرو نيز آمده است:
نشنيده اى كه زير چنارى كدوبُنى *** بررُست و بردويد بر او بر، به روز بيست
پرسيد از چنار كه تو چندروزه اى؟ *** گفتاچنار: سال، مرا بيشتر ز سى است
خنديد پس بدو كه من از تو به بيست روز *** برتر شوم، بگوى كه اين كاهلى ز چيست
او را چنار گفت كه امروزه اى كدو *** با تو مرا هنوز نه هنگام داورى است
فردا كه بر من و تو وزد باد مهرگان *** آنگه شود پديد كه نامرد و مرد كيست
از اشعار انورى، كه در مجالس المؤمنين نقل كرده، حسن عقيدت وى ظاهر و هويداست.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج2، ص1057; هدايت، رضاقلى خان، مجمع الفصحاء، ج1، ص152; شوشترى، نوراللّه، مجالس المؤمنين، ص243.
307 . انورى فارسى (... ـ 954هـ . ق)
ديوان تركى داشته و در سال 954 هـ . ق وفات كرد و نام و شرحى ديگر به دست نيامد.
منابع: رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج3، ص264.
308 . انيسى شاملو، على قلى بيگ (... ـ 1014هـ . ق)
از شعراى ايران و اكابر قبيله شاملو مى باشد. نديم ابراهيم ميرزا، پسر شاه اسماعيل

205 - جلد اول
صفوى، بود; پس به هرات، سپس به هندوستان رفت. ديرگاهى در خدمتگزارى خان خانان بود و مصاحبت سيد ذوالفقار و شكيبى اصفهانى را نمود تا در سال 1014 هـ . ق در برهان پور وفات كرد. ديوان مرتبى داشته و از اوست:
وفا آموختى از ما به كار ديگران كردى *** ربودى گوهرى از ما نثار ديگران كردى
مثنوى محمود و ايازى هم دارد. از ابيات همين مثنوى مى باشد كه مشتمل بر وعظ اخلاقى است:
چو گيرد صيدگاه عشق بنياد *** نه صيد آنجا امان يابد نه صيّاد
شه صاحبقران محمود غازى *** برون آمد به عزم صيد تازى
به خون صيد ناآلوده دامان *** قرار اين بود شه را با غلامان
كه صيدى گر شود از پيش كس دور *** به چنگش تا نيارد، نيست معذور
برون جست از كمينِ شه غزالى *** چو رخسار بتان پرخطّوخالى
منقّش پيكرى، طاووس زيبى *** چو چشم دلبران عاشق فريبى
چو ليلى نازنين و شوخ و خودراى *** چو مجنون پوست پوش و دشت پيماى
چو آن صيد از كمين شاه بگريخت *** به قصدش شه سمند از جا برانگيخت
غزال از هيبت آن آهنين چنگ *** نورديدى زمين فرسنگ فرسنگ
به گوشش مى رساند از هر كران باد *** كه صيّاد تو صيد ديگران باد
چو لختى رفت صيد و شاه از پى *** در آن وادى پديد آمد يكى حى
غزال از بيم آن صيّاد خون ريز *** سوى صحرانشينان شد سبك خيز
طلب كرد از درون، صيد حزين را *** كه آلايد به خون، فتراك زين را
برافكندند از خرگه نقابى *** عيان شد در دل شب آفتابى
جوانى كرد سر از خانه بيرون *** چو گنجى كآيد از ويرانه بيرون
بگفتا كلبه ما را برافروز *** شب ما تا شود از طلعتت روز
چو اين صيد از جفاى صيدگيران *** پناه آورده سوى ما اسيران
گزند از ما بر او آيين نباشد *** مروّت را تقاضا اين نباشد
ز بهر خون بها از برّه و ميش *** دهيمت آنچه خواهى بيش از پيش
چو شد ميل دلش ز اندازه بيرون *** فرود آمد چو ماه از اوج گردون
عنان از كف، ركاب از پا برون رفت *** خرد از گوشه صحرا برون رفت

206 - جلد اول
نشيمن كرد شهبازى به سروى *** كه صيد خود كند رعنا تذروى
قضا را در كمينش بود صيّاد *** گذار باز در دام وى افتاد
چو پر زد تا خلاصى يابد از بند *** بر او پيچيد از نو رشته اى چند
بر آن شد تا كه بگشايد به منقار *** كه هم بر گردنش پيچيد زآن تار
برآورد آهى از جان غم اندوز *** كه چون من كيست در عالم سيه روز
پى صيد آمدم با خاطر شاد *** شدم آخر اسير دست صيّاد
گر اين فكرم به خاطر نقش مى بست *** كه صيّاد دگر صيّاد را هست
قدم ننهادمى هرگز در اين باغ *** به ياد صيد، دل را كردمى داغ
سپاه آمد ز هر سو شاه جويان *** چو در شب هاى ظلمت ماه جويان
صف اندرصف ز هر سو ايستادند *** شكار خويش يك يك عرضه دادند
چو از درد گرفتارى خبر داشت *** به فرمانش منادى بانگ برداشت
كه نزد شاه آنان سرفرازند *** كه صيد خويش را آزاد سازند
گرفتار محبت را نشان هاست *** كه خود خاموش و حرفش بر زبان هاست
منابع: مدرك از نظرم رفته است.
309 . اوتاد اربعه يا اوتاد ارض
در بعضى از آثار دينيّه، كنايه از زرارة بن اعين، محمد بن مسلم، ليث بن مراد و بريد بن معاويه است; چنانچه در تحت عنوان ابوبصير، ليث بن بخترى مذكور خواهيم داشت ]به مدخل اعلام الدين هم مراجعه شود[.
310 . اوحد سبزوارى (... ـ 868هـ . ق)
شاعرى است حكيم اديب، فاضل منشى كاتب، منجّم ماهر، از مشاهير شعرا و منجّمين ايرانى، در سال 868 هـ . ق وفات يافته و ديوانى حاوى قصايد و غزليات و مقطعات بدو منسوب است. از تذكره دولتشاهى نقل است كه اوحد، حكيمى فاضل، در فنون گوناگون بهويژه در علم طب و حساب و احكام نجوم بى نظير، در شعر و شاعرى ماهر، در تاريخ و خط و انشا بى مانند و از اعيان سبزوار بود و خاندان ايشان را «مستوفيان» گويند. با وجود فضل و حكمت، مشرب فقر و درويشى داشت و هميشه جمعى، از وى استفاده علم مى نمودند، در تمامى عمر ازدواج نكرد. در مقام اعتذار از

207 - جلد اول
كسى كه دلالت بر تأهّلش نمود و محاسن آن را تذكر داد، گويد:
گفتمش: اى يار نيكوخواه! مى دانم يقين *** كز نكوخواهان به جز نيكى نمى شايد گمان
وصل زن هرچند باشد پيش مرد كام جوى *** روح و راحت را كفيل و عيش و عشرت را ضمان
ليك با او شمع صحبت درنمى گيرد، از آنك *** من سخن از آسمان مى گويم او از ريسمان
اسم و شرحى ديگر به دست نيامد.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج2، ص1065; شوشترى، نوراللّه، مجالس المؤمنين، ص252; افندى، فهيم، سفينة الشعراء، ص217.
311 . اوحدالدين بليانى، شيخ عبداللّه (... ـ 683هـ . ق)
بن ضياءالدين مسعود بليانى، از نوه هاى شيخ ابوعلى دقاق و از قدماى عرفاى آفاق بود و به نوشته بعضى، شيخ صفى الدين اردبيلى صحبت وى را درك كرده است و از اشعار اوست:
حقيقت جز خدا ديدن روا نيست *** كه بى شك، هرچه بينى جز خدا نيست
نمى دانم كه عالَم او شده زآنك *** چنين نسبت به او كردن روا نيست
نه او عالم شده نه عالم او شد *** همه جز او وز او چيزى جدا نيست
در سال 683 هـ . ق در ديه بليان از يك فرسخى سمت جنوبى كازرون وفات يافته و بقعه كوچكى دارد.
منابع: فرصت شيرازى، محمدنصير، آثار عجم، ص326.
اوحدالدين، حامد بن حسين ---> اوحدى كرمانى
اوحدالدين، شيخ عبداللّه ---> اوحدالدين بليانى
اوحدالدين، على بن اسحاق ---> انورى ابيوردى
اوحدالدين كرمانى، حامد بن حسين ---> اوحدى كرمانى
اوحدالدين، مراغى ---> اوحدى مراغى
اوحدالزمان، هبة اللّه ---> ابوالبركات، طبيب بلدى

208 - جلد اول
اوحدى اصفهانى ---> اوحدى مراغى
312 . اوحدى بليانى، مير تقى الدين محمد (... ـ 1030هـ . ق)
از شعرا و سادات ايران مى باشد كه در اسپهان زاييده شد و مدتى در خدمت شاه عباس ماضى بود. در سال 1005 هـ . ق به هندوستان رفت و در عهد سلطنت جهانگير و شاه جهان در گجرات و اكبرآباد مى زيست. در شعر و انشا وحيد عصر خود بود. يك كتاب تذكرة الشعرا موسوم به عرفات و كتاب لغتى موسوم به سرمه سليمانى و دو فقره منظومه موسوم به كعبه مراد، يعقوب و يوسف از تأليفات وى مى باشد. ديوانى مرتّب و قصايد و مثنويّات بسيارى دارد و از اشعار اوست:
اى قاصد! اگر حال تقى، يار بپرسد *** از ديده همين خون جگربار و دگر هيچ
در سال 1030 هـ . ق درگذشت.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج3، ص1659.
313 . اوحدى كرمانى، شيخ اوحدالدين حامد(... ـ 634هـ . ق)
بن ابوالفخر حسين كرمانى، از مشاهير شعرا و كبار مشايخ عرفاى ايرانى است. صفات عاشقانه و مقامات عارفانه اش مشهور است. ديوانى مرتّب و يك مثنوى موسوم به مصباح الارواح دارد و از اشعار اوست:
چون غرّه صبح گشت غرّا *** شد طرّه آسمان مطرّا
بربست فلك نقاب انور *** بگشود عروس صبح، زيور
و نيز از اوست:
اسرار حقيقت نشود حل به سؤال *** نى نيز به درباختن حشمت و مال
تا خون نكنى ديده و دل پنجه سال *** هرگز ندهند راهت از قال به حال
نيز از اوست:
ذاتم ز وراى حرف و بيرون ز حد است *** وز چشمه لطف، آب حياتم مدد است
علّت ز احد به اوحد آمد حرفى *** علّت بگذار اينك اوحد احد است
اوحدى كرمانى موافق نوشته بعضى، با اوحدى مراغى ذيل الترجمه معاصر، بلكه پير و مرشد وى بود، لكن ضعف اين عقيده در شرح حال اوحدى مراغى ظاهر خواهد شد. وفات اوحدى كرمانى موافق رياض العارفين، در سال 536 هـ . ق و موافق فرموده

209 - جلد اول
قاموس الاعلام، در 562 هـ . ق بوده است. در طرائق الحقائق گويد كه تاريخ مذكور رياض درست نيست، زيرا كه اوحدى كرمانى با محيى الدين عربى (متولد در 560 هـ . ق) صحبت داشته و علاوه كه مستنصر، خليفه عباسى (623-640 هـ . ق)، مريد وى بوده است، ولى خود طرائق اظهار عقيده نكرده است. نگارنده گويد: بنابراين، اقرب به صحت، قول بعضى ديگر است كه تاريخ وفاتش را 634 هـ . ق نوشته اند.
منابع: معصومعلى شاه، طرائق الحقائق، ج2، ص281; سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج2، ص1065.
314 . اوحدى مراغى، شيخ اوحدالدين بن حسين (... ـ 738هـ . ق)
مراغى الاصل، اصفهانى المنشأ، از مشاهير شعرا و عرفاى ايران مى باشد كه در عهد ارغون خان مغولى ظهور يافت. از اوحدى كرمانى مذكور در بالا كسب كمالات معنويّه نمود. ديوانى مرتّب مشتمل بر پانزده هزار بيت، از قصايد و غزليّات و قطعات و ترجيعات دارد. به نوشته بعضى، نخست به «صافى» تخلّص مى كرد; پس از انتساب به اوحدالدين كرمانى به «اوحدى» تبديل داد و به عقيده بعضى، از خلفاى وى هم بوده است، لكن ضعف اين عقيده از تاريخ تأليف جام جم و تاريخ وفاتش، كه در ذيل مى نگاريم، معلوم مى شود. بلى، انتساب طريقتى ممكن است. اوحدى يك مثنوى متصوّفانه موسوم به جام جم دارد كه به طرز حديقه حكيم سنايى بوده و مشتمل بر پنج هزار بيت و حاوى لطايف شعريّه و معارف صوفيّه مى باشد و در سال 733 هـ . ق از آن فارغ شده است و از اشعار اوست:
زين جامه ها چه سود كه چون مى كند اجل *** زين پرده ها چه سود كه بر ما همى درند
كمتر ز مور و مار شمار آن گروه را *** كز بهر مور و مار تن خويش پرورند
نيز در مذمت بنگ و شراب گويد:
مى سرخت نمدفروش كند *** بنگ سبزت گليم پوش كند
خوردن آب گرم و سبزه خشك *** خون بسوزاندت چو نافه مشك
بت پرستى ز مى پرستى به *** مردن غافلان ز هستى به
چند گويى كه باده غم ببرد؟ *** دين و دنيا ببين كه هم ببرد
نيز از اوست:
اوحد! دم دل مى زنى امّا دل كو؟ *** عمرى است كه راه مى روى منزل كو؟

210 - جلد اول
تا چند زنى لاف ز زهد و طامات؟ *** هفتادودو چلّه داشتى حاصل كو؟
تاريخ وفات اوحدى بسيار محل خلاف است; در مجمع الفصحاء سال 554 هـ . ق نوشته; از تذكره دولتشاهى 677 هـ . ق نقل شده; در سفينة الشّعراء 697 هـ . ق گفته; در قاموس الاعلام 738 هـ . ق ضبط كرده است و در مجالس المؤمنين بعد از نقل كلام تذكره دولتشاهى، چنانچه مذكور شد، گويد: تاريخ مذكور محل نظر مى باشد. اوحدى زمان سلطان ابوسعيد چنگيزى را، كه بعد از سلطان محمد خدابنده پادشاه شده، درك كرده است. در كتاب جام جم هم فصلى در مدح او گفته و خودش در تاريخ اتمام جام جم گويد:
چون ز تاريخ برگرفتم فال *** هفت صد رفته بود و سىوسه سال
كه من اين نامه همايون فر *** عقد كردم به نام اين سرور
چون به سالى تمام شد بَدرش *** ختم كردم به ليلة القدرش
پس گويد: قبر اوحدى در مراغه تبريز مى باشد و تاريخ او در آنجا 738 هـ . ق است و نيز در مجالس المؤمنين، موافق تذكره دولتشاهى كتاب ديگر ده نامهنامى به اوحدى نسبت داده كه آن را به نام خواجه ضياءالدين بن خواجه اصيل الدين بن خواجه نصير طوسى (متوفّى در 672 هـ . ق) نوشته است و اين نيز دليل متقن بر تاريخ اخير مذكور در بالاست. در جايى ديگر ديدم كه همين مثنوى ده نامه، قريب به هزار بيت دارد و در سال 706 هـ . ق تأليفش داده و مطلع آن اين است:
به نام آن كه ما را نام بخشيد *** زبان را در فصاحت كام بخشيد
به سال ذال و واو از سال هجرت *** به پايان بردم اين در حال هجرت
بالجمله، سهو مجمع الفصحاء، در تاريخ وفات اوحدى مراغى، مثل مريد اوحدى كرمانى بودن وى، اصلا جاى ترديد نبوده و اين نظر مبنى بر اشتباه است و به فرموده ذريعه، نامه مذكور را منطق العشّاق هم گويند.
منابع: هدايت، رضاقلى خان، مجمع الفصحاء، ج1، ص93; آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج5، ص23; شوشترى، نوراللّه، مجالس المؤمنين، ص145; سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ] ج2 [، ص1065; معصومعلى شاه، طرائق الحقائق، ج2، ص282; افندى، فهيم، سفينة الشعراء، ص103.
315 و 316 . اوردوبادى، ابوالقاسم (... ـ 1333هـ . ق)
بن محمدتقى بن محمدقاسم، در اصل از شهر اوردوباد روسيه بود. در تبريز زاييده و

211 - جلد اول
در نجف اقامت گزيد. عالمى است فاضل، فقيه اصولى، رجالى و از اكابر فقهاى اثناعشريّه اوايل قرن چهاردهم حاضر هجرت كه در زمان خود، مرجع تقليد جمعى از شيعه بوده است. در معرفت رجال مهارتى به كمال داشت. فقه و اصول را از فاضل ايروانى و شيخ محمدحسين كاظمى اخذ نمود; چنانچه اصول را از ملاّ على نهاوندى نيز فراگرفته است. مدتى هم از فاضل اردكانى اخذ مراتب علميّه نمود و در سامرا حاضر حوزه درس حاج ميرزا محمدحسن شيرازى آتى الترجمه نيز بوده است، پس از آنكه مقامات عاليه علميّه را حيازت نمود، به تبريز رفت و مدت هفت سال، با تمام عزّت و مناعت اقامت كرده و به تدريس علوم دينيّه پرداخت. بعد از تشرف به زيارت مشهد مقدّس رضوى، باز به نجف مراجعت نمود و به تدريس اشتغال ورزيد. به تأليفات بسيارى در اطعمه و اشربه، اعتكاف، امر به معروف، انفال، جهاد، حج، خمس، ديات، صلوة، صيد و ذباحه، طهارت، قصاص، قضا، متاجر، مواريث، نهى از منكر و ديگر ابواب فقهيّه و علم كلام و اصول و فقه و غيرها موفّق شد و كتاب هاى السّهام النّافذة فى ردّ البابيّة، الشّهاب المبين فى اعجاز القرآن و اصول الدّين، الشّهاب الثّاقبة (در ردّ قول به وحدت وجود) و قبسات النّار فى ردّ الفّجّار از تأليفات او مى باشد.
از شيخ محمد طه نجف اجازه روايت و از فاضل شرابيانى و شيخ زين العابدين مازندرانى و شيخ لطف اللّه مازندرانى و ميرزا محمدحسن شيرازى اجازه اجتهاد داشت. در پنجم شعبان 1333 هـ . ق در اثناى مسافرت دويّمى مشهد مقدّس رضوى، در همدان وفات يافت و به فاصله چند سال، فرزند ارجمندش، آقاى ميرزا محمدعلى، جنازه اش را به نجف نقل داد و در يكى از حجرات صحن مقدّس مرتضوى مدفون گرديد.
پوشيده نماند كه فرزند مذكور صاحب ترجمه نيز، كه از اصدقاى حقيقى اين نگارنده بوده و اكنون در نجف مقيم مى باشد، عالمى است عامل، فاضل كامل، اديب يگانه، دانشمند فرزانه، جامع كمالات نفسانيّه عاليه، داراى قريحه شعريّه صافيّه. موافق آنچه بعد از درخواست اين نگارنده در ترجمه اجمالى حال خودش نگاشته است، در يازدهم رجب 1312 هـ . ق در تبريز متولد شد و در چهار سالگى در خدمت والد معظّم خود به نجف رفت و ادبيّات معمولى را از افاضل آن ارض اقدس ياد گرفت تا آنكه در حوزه درس استدلالى والد ماجد حاضر شد. بعد از رحلت وى، در حوزه درس آقاى

212 - جلد اول
ميرزا على آقا شيرازى، شريعت اصفهانى، حاج شيخ محمدحسين اصفهانى حاضر گرديد و بيشتر از همه از نابغه عصر خود، آقا شيخ جواد بلاغى آتى الترجمه، استفاده نموده است. كتاب الانوار السّاطعة فى تسمية حجّة اللّه القاطعة و كتاب سبك النّضار فى شرح حال المختار و منظومه اى در وقايع روز عاشورا و منظومه اى در استقبال الفيّه ميرزا محمدتقى نيّر تبريزى از آثار قلمى او مى باشد. در تقريرات مشايخ خود و حلق اللحية و رد بهائيّه و نقد بر ابن بليهد، قاضى وهابيّه، نيز تأليفات ديگرى دارد. غالب اشعارش عربى و درباره خانواده عصمت(عليهم السلام) و ديگر مقاصد دينيّه است. شعر پارسى كمتر گفته و از زياده بر سى تن از مشايخ عصر خود روايت كرده و اكنون در قيد حيات است. وفقه اللّه للخدمات الدينيّه.
منابع: تقريرات خود آقا ميرزا محمدعلى فوق.
317 . اورنگ شيرازى (قرن 14هـ . ق)
پسر فرهنگ شيرازى (متوفّى در 1308 هـ . ق) از شعراى اوايل قرن حاضر چهاردهم هجرت مى باشد كه در زمان تأليف آثار عجم، كه در سال 1313 هـ . ق خاتمه يافته، در قيد حيات بوده و از اشعار اوست:
اى مه خجل ز ابروى همچون هلال تو *** خورشيد منفعل ز رخ بى مثال تو
خورشيد را ز ديده بريزد بسى سرشك *** بى پرده گر نظر فكند بر جمال تو
شرح حال پدرش به عنوان فرهنگ و جدّش به عنوان وصال، ميرزا محمدشفيع مذكور خواهد شد و شرح حال اجمالى از خود اورنگ نيز در ضمن وصال، ميرزا محمدشفيع خواهد آمد.
منابع: فرصت شيرازى، محمدنصير، آثار عجم، ص363.
318 . اوزاعى،1 ابوعمر (93 - 159هـ . ق)
يا ابوعمرو عبدالرحمان بن عمرو بن يحمد اوزاعى، از قدماى اصحاب حديث مى باشد كه امام اهل شام و اعلم ايشان بود. در سال 88 يا 93 هـ . ق در بعلبك زاييده شد و اخيراً در بيروت ساكن و به تدريس اشتغال ورزيد. از عطا، زهرى، احنف بن قيس و

1 . اوزاع : ديهى است در قرب دمشق و هم شعبه اى است از قبيله همدان يا ذى الكلاع از قبايل يمن كه در همان ديه نزول كرده اند و صاحب ترجمه نيز از ايشان است. (مؤلف)

213 - جلد اول
صعصعة بن صوحان روايت كرده و بهواسطه دو تن آخرى از ابن عباس هم روايت مى كند. سفيان ثورى و ديگر مشاهير اهل حديث نيز از وى روايت مى كنند. وقتى كه سفيان آمدن او را شنيد، به استقبال وى شتافت و مهار شترش را از قطار گشاده و بر گردن خود نهاد. مردم را از آمدن او و راه دادن به او مستحضر مى ساخت. كتاب السّنن و كتاب المسائل (هر دو در فقه) و كتاب تفسير و بعض آثار ديگر در احاديث نبويه از تأليفات او مى باشد و در سال 157 يا 159 هـ . ق در بيروت وفات يافت و در قبله مسجد ديهى حنتوسنام نزديكى دروازه بيروت مدفون شد.
خطيب بغدادى به دو واسطه از اوزاعى روايت كرده است كه در سفر بيت المقدّس با يك نفر يهودى هم سفر بوديم. در منزل طبريه غوكى از جيب خود برآورده و نخى در گردنش بست و آن غوك به صورت خوك افتاد. آن خوك را به نصارى فروخته و تحصيل طعام نمود. پس از آنكه به راه افتاديم، ديديم كه نصرانى ها در پى آن يهودى هستند. يهودى گفت: «گمان دارم كه آن خوك باز به صورت اصلى غوكى برگشته است»; پس به قوه سحر، خود را كشته نشان داد; چنانچه سرش در طرفى و بدنش در طرفى ديگر افتاد. نصرانى ها چون آن حال را ديدند، از ترس حكومت برگشتند. آن سر بريده باز ملحق به بدن شد و به راه افتاديم. اوزاعى گويد كه بعد از آن، مصاحبت آن يهودى را ترك كردم.
منابع: ابن نديم، الفهرست، ص318; ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج1، ص296; خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، ج6، ص295; قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص101; رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج1، ص300.
319 . اوشى، على بن عثمان (... ـ  بعد  از 669هـ . ق)
فرغانى ماتريدى، حنفى، كنيه اش «ابوالحسن»، لقبش «سراج الدين»، از افاضل اواخر قرن هفتم هجرت مى باشد. كتاب بدء الامالى، كه قصيده اى است در عقايد اسلاميّه و حاوى شصتوشش بيت و در مصر و استانبول چاپ شده و كتاب تحفة الاعالى فى شرح بدء الامالى و كتاب الفتاوى السّراجيّة از تأليفات اوست. در سال 669 هـ . ق از تأليفات اولى و سومى فارغ شده و سال وفاتش به دست نيامد.
منابع: سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص499.

214 - جلد اول
اوغلان شيخ، اسماعيل معشوقى ---> معشوقى
320 . اوقص، مروان بن حكم (2 - 65هـ . ق)
بن ابى العاص بن امية بن عبدشمس بن عبدمناف، قرشى اموى، چهارمين خليفه بنى اميّه و مؤسّس دولت مروانيّه از آن سلسله مى باشد. در سال 2 هـ . ق زاييده شد و به حسب عادت اصحاب، كه مواليد خودشان را براى دعاى خير به خدمت حضرت رسالت مى بردند، او را نيز بردند; پس آن حضرت فرمود: «الوزغ ابن الوزغ، الملعون ابن الملعون». به فرموده ابن الاثير، اخبار بسيارى در لعن او و اصلابش وارد است. پدرش در سال فتح مكّه به شرف اسلام مشرّف شد، لكن به جهت جاسوسى، به طائف تبعيد گرديد و در آنجا بود تا آنكه نوبت خلافت به برادرزاده اش، عثمان، رسيد. او را با پسرش به مدينه احضار كرد و عمل كتابت را بدو مفوض داشت و عثمان به همين جهت، منفور و مورد طعن و انكار اهالى گرديد.
مروان در تهيه مقدمات قتل عثمان تأثير زياد داشت; طلحه را كشته و در تمهيد مقدمات وقعه جمل و شوراندن ديگران برعليه حضرت اميرمؤمنان(عليه السلام) نيز سببى قوى بوده است. در زمان خلافت معاويه والى حجاز و مدينه شد. رفتارهاى ناشايست درباره اصحاب و خاندان رسالت(عليهم السلام)از وى سر زد. در سال 64 هـ . ق بعد از يزيد بن معاويه، مردم را به فرمان خود آورد و حكومت امويّه را از آل سفيان به آل مروان منتقل گردانيد و به جهت تحكيم اساس خلافت، زن يزيد را عقد كرد و به جهت كلمه زشتى كه درباره ناپسرى خود، خالد بن يزيد، به زبان آورد، كينه اش در دل آن زن، كه مادر خالد بوده، مجدّداً جاگير شد تا آنكه شبى با كنيزك ها توطئه اى كرد و آن پليد را در سال 65 هـ . ق بعد از خلافت ده ماهه خفه نمود; چنانچه بالش را بر روى وى انداخته و آن قدر نشستند كه جان داد و پسرش، عبدالملك، جانشين وى گرديد.
پوشيده نماند كه زرقاء، دختر موهب، جدّه پدرى مروان، در زنا شهرت بى نهايت داشت و به همين جهت، خود مروان و اخلاف او را در مقام طعن و قدح بدو منسوب دارند و «بنى زرقاء» گويند. ظاهر، آن است كه بنى اوقص نيز همان اخلاف وى هستند. «اوقص» لقب خود مروان بود. «اوقص» گفتن وى به جهت آن بوده است كه در وقعه اى گردنش مجروح گرديد و در اثر آن جراحت، كج و خميده شد و به همين جهت، به «اوقص» ملقّب گرديد كه به عربى، مردم كج گردن و كوتاه گردن را گويند;

215 - جلد اول
چنانچه به جهت باريكى گردن، «خيط باطل» هم مى گفتند و عبدالرحمان بن حكم درباره وى گويد:
لحىّ اللّه قوما امّروا خيطَ باطل *** على الناس يُعطى من يشاء و يمنع
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج6، ص4268; ديگر كتب مربوطه اوليا بى بى; لاهورى، غلام سرور، خزينة الاصفياء، ج2، ص424.
اولاسى، فيض بن حضر ---> ابوالحارس اولاسى
اوليا سميع، ميرزا ابراهيم ---> صفا، ميرزا ابراهيم
اومانى، اثيرالدين مولانا عبداللّه ---> اثيرالدين اومانى
321 . اهلى ترشيزى (... ـ 902هـ . ق)
از شعراى ايران كه به سلطان حسين ميرزا از اولاد تيمور لنگ منسوب بود و به عنوان «تورانى» نيز معروف است. روزى سلطان در باغ نشسته و از ورود ديگران قدغن اكيد كرده بود و ازاين رو كنيزك سياه رنگ بختنامى از ورود اهلى مانع گرديد. او هم بالبداهه اين دو شعر را نوشته و در توى سيبى گذاشت و آن سيب را به آبى كه به باغ جريان داشته انداخت; پس سلطان آن سيب را گرفت و آن دو بيت را خواند و در دَم اذن ورود داد و آن دو بيت اين است:
دو چشمم فرش آن منزل كه سازى جلوه گاه آنجا *** به هرجا پا نهى خواهم كه باشم خاك راه آنجا
چه خوش بزمى است رنگين محفل جانان چه سود اما *** كه نتوان شد سفيد از شومى بخت سياه آنجا
اهلى در سال 902 هـ . ق درگذشت و نامش به دست نيامد.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج2، ص1113.
322 . اهلى خراسانى (... ـ 934هـ . ق)
به نوشته قاموس الاعلام، شاعرى است ايرانى كه خانواده اش اصلا از اهل تبريز بوده اند. در سال 934 هـ . ق در تبريز وفات يافت. اسم و شرح ديگرى به دست نيامد. در سفينة الشّعراء گويد: حلاوت اشعار و طراوت گفتار اهلى مشهور مى باشد و از اشعار اوست:

216 - جلد اول
اى مرا غرقه به خون ديده خون بار از تو *** سينه، مجروح و جگر، ريش و دل، افگار از تو
گاه تير تو كشم از دل و گه ناوك آه *** آه تا چند كشم اين همه آزار از تو؟
اخيراً بهواسطه انقراض خاندانش به تبريز رحلت كرد و در همان سال در آنجا وفات يافت. نظير قضيه كنيزك مذكوره در اهلى ترشيزى را به همين اهلى خراسانى نسبت داده و گويد: روزى شاهزاده فريدون حسين ميرزا به باغش دعوت كرده بود، لكن يك نفر غلام سياه فام بختنامى، كه پاسبان در باغ و موظّف به مانع شدن از ورود بيگانگان بود، مانع از ورود اهلى نيز شد. اينك از روى لاعلاجى غزلى نوشته و در مومش كرد و آن موم را در توى سيبى تعبيه داده و به آبى كه به باغ جارى بود، انداخت. همين كه شاهزاده آن را ديده و از مراتب باخبر شد، اجازه ورود داد و اكرامات لازم را به عمل آورد و از ابيات همان غزليّات است: «دو چشمم فرش» تا آخر دو شعرى كه در شرح اهالى ترشيزى مذكور افتاد.
نگارنده گويد: وقوع قضيه در هر دو اهلى ترشيزى و خراسانى با اينكه محال عقلى نيست، مستبعد مى باشد. دور نيست كه اصل قضيه در اهلى ترشيزى واقع بوده و اهلى خراسانى نيز تمثّل كرده باشد و يا اينكه برعكس كه اصل قضيه در خراسانى واقع گرديده و در بعضى از تذكره ها، كه بعد از زمان او نوشته شده، محض از راه اشتباه تخلّصى كه هر دو متخلّص به «اهلى» بوده اند، به ترشيزى نسبت داده اند و اين احتمال اقرب به صحّت است.
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج2، ص1113; افندى، فهيم، سفينة الشعراء، ص315.
323 . اهلى شيرازى (... ـ 942هـ . ق)
نامش «محمد»، زايشگاهش شيراز، از مشاهير شعراى ايران مى باشد كه اشعارش بسيار لطيف و آبدار است. وى در سلك شعراى عظام و فضلاى كرام منسلك بود. در جميع فنون شعريّه دستى توانا داشت. ديوانى مشتمل بر دوازده هزار بيت و رساله هايى در عروض، قافيه، معما و پنج منظومه موسوم به رساله نغز، ساقى نامه، سحر حلال، شمع و پروانه، فوائد الفوائد دارد و يك مثنوى هم گفته است ذوبحرين و ذوقافيتين كه هر شعرى را دو قافيه مى باشد و با دو بحر خوانده مى شود و در سال 942 هـ . ق در هشتاد و اند سالگى در شيراز وفات يافت و در دست چپ مقبره خواجه حافظ مدفون شد و از اشعار اوست:

217 - جلد اول
زاهد به ره كعبه روان، كاين ره دين است *** خوش مى رود امّا ره مقصود نه اين است
اهلى قصايدى در مدايح خانواده رسالت(عليهم السلام) دارد و در تاريخ مذكور وفاتش گفته اند:
در ميان شعرا و فضلا *** پير با صدق و صفا بود اهلى
رفت با مهر على از عالم *** پيرو آل على بود اهلى
سال فوتش ز خرد جستم گفت *** «پادشاه شعرا بود اهلى»1
منابع: فرصت شيرازى، محمدنصير، آثار عجم، ص471; شوشترى، نوراللّه، مجالس المؤمنين، ص256.
* اهوازى، حسين بن سعيد
مصطلح رجال و شرح حالش در كتب رجاليه است.
ايادى، احمد بن ابى دواد ---> ابن ابى دواد
ايجى، عبدالرحمان ---> عضدى، عبدالرحمان
324 . ايجى، محمد بن عبدالرحمان (... ـ 905هـ . ق)
بن محمد بن عبداللّه، حسنى حسينى صفوى، شافعى ايجى، ملقّب به «معين الدين»، از اكابر علماى شافعيّه مى باشد و مؤلف كتاب جامع البيان فى تفسير القرآن است كه در سال 1879م در لاهور چاپ شده و ايجى در سال 905 هـ . ق درگذشته است.
منابع: سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص500.
ايروانى، ملا محمد ---> فاضل ايروانى
ايساغوجى، مفضل بن عمر ---> اثيرالدين ابهرى
325 . ايزدى، شيخ محمدخان (قرن 14هـ . ق)
از شعراى اوايل قرن حاضر چهاردهم هجرت مى باشد كه قدوه اصحاب حال و زبده ارباب كمال و شاعرى بود ماهر، سخنورى ساحر، در ادبيّات و علوم عربيّه شهير، ديوانى از قصايد و غزليّات مرتّب ساخته و دو منظومه موسوم به حسن نامه و عشق نامه دارد كه هر دو با ديوانش چاپ شده و از اشعار اوست:
بى پرده گرد كعبه گر آن صنم برآيد *** حاجى ز شور عشقش، مست از حرم برآيد

1 . پادشاه شعرا بود اهلى= 942.

218 - جلد اول
از بس كه خورده ام خون از حسرت لبانت *** از خاك من پس از مرگ، شاخ بَقَم برآيد
در زمان نگارش آثار عجم، كه در سال 1313 هـ . ق به پايان رسيده، در قيد حيات بوده است.
منابع: فرصت شيرازى، محمدنصير، آثار عجم، ص230.
326 . ايلاقى، ابوعبداللّه محمد بن يوسف (قرن 5هـ . ق)
از اطبّاى قرن پنجم هجرت و از شاگردان ابن سينا مى باشد. در صناعت طب و فنون حكمت تالى استاد خود بود. كتاب اختصار القانون و كتاب الاسباب والعلامات از تأليفات آن دانشمند است. كتاب اوّلى مذكور او را، كه تلخيص كليّات طبّ قانون استاد خود، ابن سينا (متوفّى در 427 هـ . ق) است، ايلاقى و فصول ايلاقيّه و مختصر القانون نيز گويند و سال وفاتش به دست نيامد.
منابع: فيلسوف الدوله، عبدالحسين، مطرح الأنظار فى تراجم اطباء الاعصار والامصار، ج1، ص239; آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج2، ص509.
327 . ايمان، مولوى رحمعلى خان (... ـ 1226هـ . ق)
از علما و شعراى هندوستان است كه در شهر فرخ آباد مى زيسته و اشعار بسيارى گفته است. كتاب تذكره اى به عنوان منتخب اللّطائف از آثار وى مى باشد. در سال 1226 هـ . ق وفات يافته و از اشعار اوست:
در دست زلف يار فتاده است كار ما *** جز اضطراب نيست دگر اختيار ما
تأثير بخت تيره پس از مرگ هم نرفت *** جز دود نيست شعله شمع مزار ما
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج2، ص1163.
328 . ايمان، ملا مؤمن (قرن 11هـ . ق)
موافق آنچه از تذكره نصرآبادى نقل شده، از شاگردان ملاّ محسن فيض (متوفّى به سال 1091 هـ . ق) بود. تخلّص «ايمان» را هم از او گرفته است. در سال 1083 هـ . ق حيات داشته و در تبريز بوده و از اوست:
نبينى روى دل تا روى دل با اين و آن بينى *** نيابى خويش را تا خويشتن را در ميان بينى
مكدّر مى نمايد صورت از آيينه رنگين *** دل خود صاف كن تا صافى خلق جهان بينى
سپاس بى كران كه حرف الف با ايمان، مؤمن به پايان رسيد. اينك حرف باء آغاز مى شود.

219 - جلد اول
 
باب باء
بابا1
329 . بابا اسحاق (قرن 7هـ . ق)
ملحدى است قره مانى كه خود را در نظر مردمان قونيه و نواحى آن به زهد و عبادت معرّفى نمود و طرف اعتماد ايشان گرديد. در سال 637 هـ . ق در آناطولى به دعوى پيغمبرى آغاز كرد و جمعى از سبك مغزان بدو گرويدند; در نتيجه، بلاد آناطولى دچار اضطراب و تشويش شد و بلاد بسيارى از طرف وى غارت گرديد; عاقبت از طرف كيخسرو و امير قونيه، لشكر بسيارى اعزام شد. كسانش را پراكنده كردند و خودش را هم دستگير و اعدام نمودند.
منابع: رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج2، ص4; سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج2، ص1178.
330 . بابا افضل، افضل الدين محمد (قرن 7هـ . ق)
مرقى كاشانى، نه تنها از مشاهير شعراى ايرانى عهد هلاكوخان، بلكه حكيمى است بلندپايه; محقّقى است گران مايه، از نزديك ترين اصحاب خواجه نصير طوسى. به همين جهت، كاشان و نواحى آن در فتنه مغول در امن و امان بود و لگدكوب لشكريان نگرديد، بلكه به نوشته بعضى از ارباب تراجم، دايى خواجه بود. خواجه هم بسيارش مى ستوده و درباره او گويد:
گر عرض دهد سپهر اعلا *** فضل فضلا و فضل افضل

1 . بابا : جمعى از شعرا و عرفا و اهل تصوف داراى اين وصف و لقب بوده اند; بهويژه يك يا دو قرن پيش از صفويه جمعى از عرفا در اصفهان مى زيسته اند كه به همين وصف (بابا) شهرت داشته اند. ما هم به نگارش چندى از معروفين به اين وصف مى پردازيم. (مؤلف)

220 - جلد اول
از هر ملكى به جاى تسبيح *** آواز برآيد افضل افضل
تأليفات بسيارى به بابا افضل منسوب است:
1 . آغاز و انجام يا انجام نامه; 2 . جاودان نامه يا جاويدنامه; 3 . ره انجام; 4 . ساز و پيرايه; 5 . سه گفتار; 6 . گشايش نامه; 7 . ينبوع الحيات.
در آخر عمر عزلت اختيار كرد و اشعارش آبدار، رباعيّات حكيمانه اش بسيار و از آن جمله است:
يا رب چه خوش است بى دهن خنديدن *** بى منّت ديده، خلق عالم ديدن
بنشين و سفر كن كه به غايت نيكوست *** بى زحمت پا، گرد جهان گرديدن
ايضاً
كم گوى و به جز مصلحت خويش مگوى *** چيزى كه نپرسند، تو از پيش مگوى
دادند دو گوش و يك زبانت ز آغاز *** يعنى كه دو بشنو و يكى بيش مگوى
سال وفاتش مضبوط نبوده و قبرش در قريه مرق از توابع كاشان است.
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج2، ص364; سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج2، ص1002.
331 . بابا بيات (قرن 8هـ . ق)
از مشاهير صوفيّه و عرفا مى باشد. در تكيه خرابه اى در آخر تخت فولاد اسپهان قبرى است معروف به «قبر بابا بيات» كه بدون سنگ است. گويند كه وى مرشد و استاد طريقت بابا ركن الدين مذكور در ذيل مى باشد و سال وفات و شرحى ديگر به دست نيامد.
منابع: اطلاعات متفرقه.
332 . بابا ركن الدين، مسعود بن عبداللّه انصارى (... ـ 769هـ . ق)
از مشاهير عرفا كه در سال 769 هـ . ق وفات يافت. در تخت فولاد اصفهان مدفون شد. قبرش معروف است و بقعه بلندى دارد. قضيه مكالمه وى با شيخ بهائى در ضمن شرح حال آن عالم ربّانى خواهد آمد.
منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص102.

221 - جلد اول
333 . بابا سودايى (... ـ 853هـ . ق)
از مشاهير شعراى عهد شاهرخ ميرزا و از اهالى شهر ابيورد بود. نخست تخلّص «خاورى» داشت و اخيراً گرفتار عشق و جذبه گرديد; سرگشاده و پابرهنه راه مى رفت; بدين جهت، به همين لقب «بابا سودايى» اشتهار يافت و از اشعار اوست:
عنبرت خال و رخت وَرد و خطت ريحان است *** دهنت غنچه و دندان دُر و لب مرجان است
گوهرت نطق و زبان طوطى و فندق انگشت *** زنخت سيب و برت سيم و دلت سندان است
در مناقب حضرت اميرالمؤمنين(عليه السلام) و مقاصد ديگر اشعار بسيارى گفته است. در سال 853 هـ . ق وفات يافت و در ديه سكان از توابع ابيورد مدفون شد.
منابع: افندى، فهيم، سفينة الشعراء، ص206; سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج4، ص2676.
بابا شجاع الدين ---> ابولؤلؤ
334 . بابا طاهر، عريان همدانى (قرن 4 و 5هـ . ق)
از قدماى مشايخ عرفاى عهد ديالمه مى باشد. رباعيّات حقايق آيين و بديع المضامين وى مشهور و در السنه داير است. در حقيقت، عاشقى است شيدا و سوز و گداز دل از اشعارش هويدا. مقبره اش در سمت غربى كنار شهر همدان در كويى معروف به «بن بازار» در مقابل بقعه امامزاده حارث بن على واقع مى باشد. كلمات قصار او با ديوان اشعار در سال 1306 هـ . ق خورشيدى در تهران چاپ شده كه بعضى از آنها را مى نگارد:
مكن كارى كه بر پا سنگت آيد *** جهان با اين فراخى تنگت آيد
چو فردا نامه خوانان نامه خوانن *** تو را از نامه خواندن ننگت آيد
ايضاً
خوشا آنان كه هِر از بِر ندانن *** نه حرفى وانويسند و نه خوانن
چو مجنون سر نهن اندر بيابان *** در اين كوها رون آهو چرانن
ايضاً
خوشا آنان كه از سر، پا ندونن *** ميان شعله، خشك و تر ندونن
كِنشت و كعبه و بتخانه و دير *** سرايى خالى از دلبر ندونن
ايضاً
من آن بحرم كه در ظرف آمدستم *** من آن نقطه كه بر حرف آمدستم

222 - جلد اول
به هر اَلْفى الف قدى برآيد *** الف قدم كه در اَلْف آمدستم
ظاهر اين رباعى، اِشعار به زمان حيات خود مى باشد كه ظاهر كلام، قرن دهم بودن آن است و اين جمله با معاصر ديالمه بودن، چنانچه اشاره شد و با تاريخ وفات او، كه به نوشته مجمع الفصحاء، سال 410 هـ . ق مى باشد، منافات كلى دارد و دور نيست كه مقصود از رباعى، اشاره به قرن دهم ميلادى بوده و خود را در زهد و ورع و ترك دنيا تالى حضرت عيسى معرفى كرده است و مع ذلك محتاج به تأمل مى باشد.
منابع: باباطاهر همدانى، ديوان اشعار; هدايت، رضاقلى خان، مجمع الفصحاء، ج1، ص326.
بابا عمو عبداللّه ---> عمو عبداللّه
335 . بابا فغانى (... ـ 925هـ . ق)
به نوشته مجالس المؤمنين، شاعرى است شيعى فارسى مشهور كه زايشگاهش شيراز مى باشد و در فنّ غزل از اكثر سخنوران ممتاز. در زمان سلطان يعقوب ترقّى بسيارى كرد و در آن زمان «باباى شعرا»يش مى گفته اند. بعد از وفات سلطان در زمان صاحب قران در ابيورد ساكن شد و عاقبت به مشهد مقدّس رضوى رفت و در سال 925 هـ . ق درگذشت. در سفينة الشعراء همين شرح را با اندك تفاوتى در تحت عنوان «بابا فنايى» نوشته است; چنانچه گويد: بابا فنائى از شعراى شيراز است كه نخست اشتغال ديگرى داشت و به شاعرى معروف نبود تا در عهد سلطان يعقوب داخل استخدام شد و شهرت تمام يافت و به «باباى شعرا» مشهور گرديد. بر شرب خمر حريص بود. بيشتر در ميخانه ها مى گذرانيد و از اوست:
مقيّدان تو از ياد غير، خاموشند *** به خاطرى كه تويى ديگران فراموشند
عاقبت زيارت مشهد مقدّس را تصميم گرفت و در همان سال درگذشت. نگارنده گويد: ظاهر، آن است صاحب ترجمه، كه در سفينه به شرح حالش پرداخته، همان باشد كه در مجالس المؤمنين به شرح حالش پرداخته است و دور نيست كه نسخه سفينه غلط بوده و يا مدركى كه در دسترس صاحب سفينه وجود داشت، مغلوط و عوض «فغانى»، كه حرف دومى آن غين است، «فنائى» نوشته و حرف دويمى آن را به نون و ماقبل آخرش را هم به حرف الف عوض نون تبديل داده اند.
بارى، در مجالس المؤمنين گويد: بابا فغانى اشعار و قصايد بسيارى در مدح حضرت

223 - جلد اول
اميرالمؤمنين و ائمّه طاهرين(عليهم السلام)گفته است. بعد از آن، چند بيتى نقل كرده كه از آن جمله است:
محيط علم لدنّى كه ذات اقدس او *** رسيده از ره معنى به منتهاى علوم
مگر حجاب نماند وگرنه از ره وصف *** به صد كتاب نگردد مقام او معلوم
اميد هست كه اين نقد ناتمام عيار *** به سكّه تو رساند فغانى محروم
منابع: شوشترى، نوراللّه، مجالس المؤمنين، ص256; افندى، فهيم، سفينة الشعراء، ص309.
بابا فنائى ---> بابا فغانى
336 . بابا كوهى (قرن 5هـ . ق)
به نوشته آثار عجم، شيخ ابوعبداللّه على يا محمد بن محمد بن عبداللّه، از قدماى مشايخ بود. در خدمت اصحاب كمال به كسب علوم و فضايل پرداخت. از مريدان شيخ ابوعبداللّه خفيف مشهور به «شيخ كبير» بود. سفرها كرده و در نيشابور ابوالخير را ديده است; پس به شيراز برگشت. در مغاره اى كه اكنون بر آن بقعه اى ساخته شده و قبر اوست، اقامت كرد. اكابر صوفيّه نزد وى تردّد داشتند و استمداد مى نمودند. گويند هرچه مى يافته، صرف طعام مساكين و فقرا مى نمود و در سال 442 هـ . ق در حدود صد سالگى درگذشت. ديوان بزرگى دارد. به «كوهى» تخلّص مى كرده و از اوست:
ظاهر و باطن ذرّات جهان اوست همه *** نيست اشيا اگر او عين همه اشيا نيست
بعضى گفته اند كه بابا كوهى، نخست به دختر شاه وقت عاشق شد و بهواسطه ممكن نبودن ديدار دلدار، از راه مصلحت در كوه خارج شهر به عبادت پرداخت تا آنكه مردمان با خبر شدند. كم كم صيت زهد و عبادت وى مسموع سلطان شد; به صومعه وى رفت و اعتقادى كامل درباره او به هم رسانيد و به دامادى خودش تكليف نمود. او هم از آن جهت كه چاشنى عبادت در مذاقش تأثير كرده و از خيال معشوقه اش منصرف نموده بود، قبول نكرد و در همان كوه به عبادت امرار حيات مى نمود و به همين جهت، به «بابا كوهى» اشتهار يافت و خودش به «كوهى» تخلّص مى كرده است. در سال 404 هـ . ق درگذشت و از اوست:
عاقبت سيل سرشكى ببرد بنيادش *** هركه بر گريه ارباب نظر مى خندد
   ايضاً

224 - جلد اول
گر صد هزار، شاهد رعنا نموده رخ *** منگر به روى جمله، كه آن دل ستان يكى است
منابع: فرصت شيرازى، محمدنصير، آثار عجم، ص484; اطلاعات متفرقه.
337 . بابا نعمت اللّه
از اكابر طريقت نقشبنديّه مى باشد. رساله هاى بسيارى در صوفيگرى نوشته است. شرحى بر گلشن راز شبسترى و تفسيرى عربى، كه حاوى حقايق و دقايق قرآن مجيد مى باشد، از آثار اوست و سال وفاتش مضبوط نبوده و قبرش در آقشهر مركز ولايت قونيه است.
منابع: رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج2، ص5.
باباى شعرا ---> بابا فغانى
338 . بابا يوسف (... ـ 918هـ . ق)
از اكابر عرفاى عالى مقام مى باشد كه سلطان بايزيد را درباره وى اخلاص بى نهايت بود و در سال 918 هـ . ق درگذشت.
منابع: رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج3، ص5.
بابرتى، محمد بن محمد ---> اكمل الدين
بابويه قمى ---> ابن بابويه، على بن حسين
بيشتر در استعمالات عمومى، لفظاً «ابن» را انداخته و «بابويه» گويند; چنانچه نام جدّ پدرش هم مى باشد.
بابى حلبى ---> بابى، شيخ مصطفى
339 . بابى، شيخ مصطفى (... ـ 1091هـ . ق)
بن عثمان يا عبدالملك، از اواخر شعراى حلب مى باشد كه در اصل از قصبه باب بود. اديبى فاضل و حنفى مذهب و در فنون معارف اوحد فضلاى دهر به شمار مى رفت. در حلب نشو و نما يافت. در دمشق از اكابر وقت خود تكميل مراتب نمود. به روم رفته و مرجع استفاده افاضل آن ديار شد. نخست در مدينه قضاوت نمود; سپس زمانى به قضاوت بغداد و مغنيسا و طرابلس شام پرداخت و در سال 1091 هـ . ق در مكّه وفات

225 - جلد اول
يافت. تمامى اشعارش نفيس است و ديوان مرتّبى دارد كه در سال 1326 هـ . ق در بيروت چاپ شده است.
منابع: سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص506; سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج2، ص1181.
340 . باجورى يا بيجورى، ابراهيم بن احمد (... ـ 1277هـ . ق)
مصرى شافعى، از اكابر علماى شافعيّه مى باشد. در ديهى باجور يا بيجورنام از دهات مصر متولد گرديد. از افاضل عصر خود اخذ مراتب علميّه نمود; عاقبت رياست جامع ازهر بدو منتهى شد. در قرائت قرآن بسيار رطب اللّسان بود و از تأليفات اوست:
1 . التّحفة الخيريّة; 2 . تحفة المريد على جوهرة التّوحيد; 3 . تحقيق المقام على كفاية العوام فى ما يجب عليهم من علم الكلام; 4 . فتح الخيبر اللّطيف بشرح متن التّرصيف (كه در علم صرف مى باشد و شرح كتاب ترصيف ابن عيسى عمرى است); 5 . المواهب اللّدنيّة على الشّمائل المحمّديّة و غير اينها.
در سال 1277 هـ . ق درگذشت.
منابع: سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص507 .
341 . باجى،1 ابوالوليد (... ـ 494هـ . ق)
سليمان بن خلف بن سعد، مالكى اندلسى تجيبى باجى، فقيهى است حافظ، مفسّر متكلّم، اديب شاعر، از اكابر علماى اندلس كه در فقه و حديث و اكثر فنون ديگر وحيد عصر خود به شمار مى رفت. نخست مقيم اندلس بود; پس سه سال در مكّه و سه سال ديگر نيز در بغداد اقامت نمود. به تدريس فقه و نشر احاديث نبوى پرداخت; عاقبت باز به اندلس برگشت و حامل بار گران قضاوت شد تا شب پنجشنبه نوزدهم رجب 474 يا 494 هـ . ق در شهر مريهنامى از بلاد اندلس درگذشت. تأليفات او بدين شرح است:
1 . احكام الفصول فى احكام الاصول; 2 . الاشارة (در اصول فقه); 3 . الايماء (در

1 . باجى : منسوب به شهر باجهنامى است از بلاد اندلس. باجه ديگرى هم هست در آفريقا و يكى ديگر هم ديهى است در اسپهان. (مؤلف)

226 - جلد اول
فلسفه); 4 . التّسديد الى معرفة التّوحيد; 5 . التّعديل والتّجريح فى من روى عنه البخارى فى الصّحيح; 6 . تفسير القرآن; 7 . سنن المنهاج; 8 . شرح الموطأ; 9 . مسائل الخلاف; 10 . النّاسخ والمنسوخ و غير اينها.
منابع: ياقوت حموى، معجم الأدباء، ص246، ] ج3، ص1387، الرقم564 [; سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص511; رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج1، ص79; خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص322; ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج1، ص231.
342 . باخرزى، ابوالقاسم (... ـ 468هـ . ق)
يا ابوالحسين على بن حسن بن على بن ابى الطيب، به موضع باخرزنامى از نواحى نيشابور نسبت دارد. از مشاهير شعرا و ادبا بود. در فصاحت و ذكاوت و نظم عربى و پارسى وحيد عصر خود به شمار مى رفت. نخست از شيخ ابومحمد جوينى، پدر امام الحرمين، فقه خواند; سپس به ادبيّات اشتغال جست. جنبه ادبى او بر فقاهتش غالب آمد. اينك بدان رشته شهرت يافت. كتاب دمية القصر در تذييل كتاب يتيمة الدّهر ثعالبى از آثار او مى باشد; عاقبت به دست پيوندنامى كه بدو ارتباط يافته بود، مقتول شد و يا آنكه به ماهنامى، والى ابخاز، تعلّق داشت و ازاين رو مقتول اهل حسد گرديد و يا آنكه در مجلس انسى به قتل رسيد و خونش به هدر رفت و به هر تقدير، قتلش در باخرز در ماه ذى القعده سال 467 يا 468 هـ . ق واقع شد و از اشعار اوست:
زكاة رؤس الناس فى عيد فطرهم *** يقول رسول اللّه صاع من البر
و رأسك اغلى قيمة فتصدقى *** بفيك علينا فهو صاع من الدر
ايضاً
قالوا التحى و محا الالهُ جمالَه *** و كساه ثوبَ مذلَّة و محاقِ
كتب الزمان على محاسن خده *** هذا جزاء معذِّب العشاقِ
ايضاً
يا خالق الخلق حملت الورى *** لما طغى الماء على جارية
و عبدك الان طغى ماؤه *** فى الصلب فاحمله على جارية
نيز از اشعار پارسى باخرزى است:
پيرامن روز قيرگون شب دارد *** زير دو شكر سىودو كوكب دارد
بر سرخ گل از غاليه عقرب دارد *** كآن نوش دو ترياك مجرّب دارد

227 - جلد اول
منابع: ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج13، ص33; هدايت، رضاقلى خان، مجمع الفصحاء، ج1، ص343; ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج1، ص395.
343 . بارع بغدادى يا بارع دبّاس، ابوعبداللّه (... ـ 524هـ . ق)
حسين بن محمد بن عبدالوهاب، معروف به «بارع بغدادى»، شاعرى است اديب مشهور، نحوى لغوى، قارى فاضل كامل، از جمله ارباب فضايل، صاحب تصنيفات مفيد و مرغوب. ديوان شعرى مرتّب داشت. در آخر عمر نابينا شد و از اشعار اوست:
افنيتُ ماءَ الوجه مِن طول مِا *** اَسئلُ من، لا ماء فى وجهه
انهى اليه شرح حالى الذى *** يا ليتنى مِتّ و لم انهه
با ابن الهباريه، كه شرح حالش در باب كنى خواهد آمد، كمال مصاحبت و يگانگى داشت. لطايف و مزاح بسيارى در ميان ايشان وقوع يافته است. بارع، به نوشته بعضى از اكابر، شيعه و از خانواده وزارت مى باشد كه جد او، قاسم بن عبداللّه يا عبيداللّه، وزير معتضد و مكتفى بود و در اوقات وزارت خود، ابن الرومى را، كه شرح حالش در باب كنى خواهد آمد، مسموم گردانيد. امّا دبّاس (بر وزن عبّاس) كه به عربى، به معنى دوشاب فروش است، بنا به ظاهر عبارت روضات و ابن خلكان، صفت خود حسين بن محمد است و ظاهر عبارت فاضل محدّث معاصر، كه صاحب ترجمه را به «ابن الدباس» عنوان كرده، آنكه صفت يكى از پدران او مى باشد و اوّلى اقرب به صحت است. وفات بارع در هفدهم جمادى الآخر سال 524 هـ . ق در 81 سالگى واقع گرديد.
منابع: ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج10، ص147; خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص248; ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج1، ص174.
بارع زوزنى، اسعد بن على ---> زوزنى، اسعد بن على بن احمد
344 . باز اشهب، ابوالعباس احمد (... ـ 306هـ . ق)
بن عمر بن سريج، فقيه شافعى، قاضى شيرازى، از اعاظم فقهاى شافعيّه مى باشد. در بغداد، كه مسقط الرأس او بوده، به همين لقب شهرت داشته است. ديرگاهى عهده دار قضاوت شيراز بود. به تأليفات بسيارى، كه تا بيشتر از چهارصد كتاب گويند، موفق آمد. در تسديد و تحكيم مبانى مذهب شافعى و ترجيح آن بر مذاهب ديگر اهتمام

228 - جلد اول
داشت. فقه را از ابوالقاسم انماطى، كه شرح حالش را نوشتيم، ياد گرفت و اغلب فقهاى عصر نيز از وى فراگرفته اند. او را بر مزنى و جميع اصحاب امام شافعى مقدّم دارند. ابوحامد اسفرايينى گويد كه با ابوالعباس در ظواهر فقه هم قدم توانيم شد; نه در دقايق آن و در بيستوپنجم ماه ربيع الاول يا جمادى الاولى از سال 306 هـ . ق (917م) در بغداد درگذشت.
منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج1، ص17; رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج1، ص36; خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص57; ابوالفرج اصفهانى، على بن حسين، الاغانى، ج1، ص57; سبكى، تاج الدين، طبقات الشافعية الكبرى، ج1، ص87.
345 . باز اشهب يا بازالله، عبدالقادر گيلانى رمحيى الدين، عبدالقادر بن ابى صالح موسى
346 . باسطى، بنده على خان (... ـ 1160هـ . ق)
از اكابر ادباى هندوستان كه در بدايت حال تخلّص «شيرافكن» داشته; سپس بهواسطه اينكه در شهر لكنهو مريد شيخ عبدالباسط گرديد، خود را به «باسطى» متخلّص گردانيد. كتابى در شرح حال شعرا به نام تذكره باسطى تأليف داده و در حدود 1160 هـ . ق وفات يافت و اين رباعى از اوست:
آن گل رخِ شوخِ دل ستان را آريد *** وآن لاله عذارِ نوجوان را آريد
يا در قدم او برسانيد مرا *** يا بر سرم آن سرو روان را آريد
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج2، ص1197.
باشا، فضل اللّه بن روزبهان ---> صاحب مجالس المؤمنين
باشانى، احمد بن محمد ---> فاشانى
347 . باعلوى،1 سيد ابوبكر (... ـ 1053هـ . ق)
بن احمد بن ابى بكر، از اكابر عرفا و فقهاى شافعيّه مى باشد كه نسب او به بيست

1 . باعلوى: علوى، نام سه تن از اجداد سيّد ابوبكر علوى مى باشد. اعقاب علوى را «بنى علوى» گويند و منسوب به بنى علوى را «باعلوى» اطلاق مى كنند. اين نسبت اگرچه مخالف قياس و خارج از قانون شايع زبان عرب است، لكن نزد مردمان حضرموت شايع و متعارف مى باشد; همچنان كه در مقام نسبت به بنى حسن و بنى حسين «باحسن» و «باحسين» گويند و همچنين در نظاير آنها. صحت نسب سادات باعلوى نزد ارباب تحقيق جاى ترديد نبوده و مُجْمَع عَلَيْه است. (مؤلف)

229 - جلد اول
واسطه به حضرت صادق(عليه السلام)موصول مى شود. در حال صغر قرآن مجيد را حفظ كرد. پس از چندى فقه و حديث و تفسير و تصوّف و فنون عربيّه را از شيخ الاسلام عبدالرحمان بن شهاب الدين آموخت. در مهمّات فروع و اصول احاطه داشت. در علم خبر و تواريخ و سِيَر باخبر بود. صحبت گروهى از مشايخ طريقت را درك نمود. از دست همه شان خرقه پوشيد و در بيستوپنجم ماه صفر 1053 هـ . ق درگذشت.
باعلوى، عبداللّه بن علوى ---> حدادى
بافضل حضرمى ---> حضرمى، جمال الدين بن عبداللّه
348 . بافى، عبداللّه بن محمد بخارى (... ـ 398هـ . ق)
معروف به «بافى»، كنيه اش «ابومحمد» است. فقيه شافعى، اديب نحوى، شاعر ماهر كه در نحو و فنون ادب مهارتى بسزا داشت. شعر خوب و بى تكلّف مى گفت. بسيار فصيح و بديهه گو و نيكومحضر بود. روزى به ديدار يكى از دوستان خود رفت. در خانه اش نديده، اين دو شعر را بدو نوشت:
كم حضرنا فليس يقضى التّلاقى *** نسئل اللّه، خيرَ هذا الفراقِ
ان اغب لم تغب و ان لم تغب غبـ *** ـتُ كان افتراقنا باتّفاقِ
در سال 398 هـ . ق درگذشت.
منابع: خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، ج10، ص139.
349 . باقلانى،1 قاضى ابوبكر محمد (... ـ 403هـ . ق)
بن طيب بن محمد بن جعفر بن قاسم كه جاى تولدش بصره، مسكنش بغداد، مذهبش اشعرى و از اكابر متكلّمين عهد عضدالدوله ديلمى مى باشد كه وحيد عصر خود و تابع طريقت ابوالحسن اشعرى، طرفدار و حامى آن طريقه و به جدل و مناظره

1 . باقلانى : منسوب به باقلا و بيع و فروش آن است، زيرا پدر قاضى ابوبكر، باقلافروش بوده و خودش را نيز به لقب پدر ملقّب مى داشتند و زيادت نون در مقام نسبت، شاذّ و مانند «صنعانى» و «بهرانى» گفتن در صنعا و بهراء است. سمعانى هم اين زيادت نون را در كلمه باقلانى انكار نكرده، ولكن در درة الغواص صحت اين لقب را منكر شده و گويد: در لفظ «باقلا» دو لغت هست: تشديد لام با قصر الف و تخفيف آن با مد الف. بنابر اول، در مقام نسبت «باقلى» (به تشديد لام) و بنابر دومى، «باقلاوى» و «باقلايى» گويند و قياس كردن بر صنعانى هم بى مورد مى باشد، زيرا كه شاذّ است. (مؤلف)

230 - جلد اول
معروف بود. رياست علمى عصر خود بدو منتهى مى شد و كتاب هاى اعجاز القرآن، الانتصار، كشف اسرار الباطنيّة، ملل و نحل و هداية المسترشدين از تأليفات اوست كه اولى در سال 1315 هـ . ق در مصر چاپ شد و در روز شنبه بيستوسوم ذى القعده سال 403 هـ . ق در 65 سالگى در بغداد وفات يافت. گاهى او را «ابن الباقلانى» نيز گويند و رجوع به شرح حال اسفرايينى، ابراهيم بن محمد بن ابراهيم نيز نمايند.
از مجالس المؤمنين نقل است از جمله اهل ضلال كه در دست شيخ مفيد عاجز و مبهوت بود، قاضى ابوبكر باقلانى است. روزى در مناظره شيخ مغلوب شد و مانند مرغ رميده از شاخى به شاخى مى پريد و مانند غريقِ به جان رسيده از حشيشى به حشيشى چنگ مى زد. چون شيخ راه پرواز او را بست و وسائل او را درهم شكست، باقلانى خواست كه براى خوشامد شيخ حرفى بگويد كه موجب تسكين شود; در الزام وى ديگر مبالغه نكند و در نظر حاضرين، بيشتر شرمنده اش نگرداند. روى اين اصل به قدرت و توانايى علمى شيخ اقرار آورد و گفت: «اَلَكَ فى كُلِّ قِدْرِ مِغْرَفَةُ»; يعنى آيا تو را در هر ديگى كفگيرى هست؟ كنايه از آنكه او را در هر علمى بهره اى و در هر دانشى نصيبى است; شيخ در جواب گفت: «نِعْمَ ما تَمثَّلْتَ بِاَدَواتِ اَبيكَ»; يعنى خوب كردى با ديگ و كفگير، كه از اسباب و افزار باقلاپزى پدرت مى باشد، تمثّل نمودى. باقلانى ملزم شد و حاضرين مجلس بر وى خنديدند.
منابع: قمى، شيخ عباس، هدية الاحباب فى ذكر المعروفين بالكنى والالقاب والانساب، ص102; ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج2، ص256; خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص716; رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج2، ص37; جرجى زيدان، تاريخ آداب اللّغة العربيّة، ج2، ص331; خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، ج5، ص379.
باقولى، على بن حسين ---> جامع باقولى
350 . باقى، سيد عبدالباقى (قرن 10هـ . ق)
شاعرى است ايرانى، خوش طبع و خوش گفتار از اولاد شاه نعمت اللّه ولى، از مقرّبين شاه اسماعيل صفوى كه در اواخر قرن دهم هجرت در جنگ هاى مابين ايران و عثمانى مقتول شد و از اوست:
ساقى! مطلب جانب ميخانه ام امروز *** كز خون جگر پر شده پيمانه ام امروز
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج2، ص1204.

231 - جلد اول
351 . باقى نهاوندى (... ـ 1033هـ . ق)
شاعرى است از نهاوند كه در هندوستان در خدمت خان خانان بود. در شرح حال او و اجدادش كتابى به عنوان آثار رحيمى نوشته و در سال 1033 هـ . ق در قيد حيات بوده و از اوست:
ما و بلبل عرض چاك سينه مى كرديم دوش *** نازپرورد گلستان، زخم خارى هم نداشت
منابع: سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج2، ص1204.
352 . بالسى، ابوبكر بن قوام (... ـ 658هـ . ق)
بن منصور بن معلى، از كبار مشايخ متصوّفه و اكابر اساتيد آن سلسله مى باشد كه به شهر بالس از بلاد شام (مابين رقّه و حلب) منتسب است و در سال 658 هـ . ق درگذشت.
منابع: عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامه دانشوران، ج2، ص119.
353 . بانقوسى، شيخ عبدالقادر بن صالح (... ـ 1119هـ . ق)
حلبى، حنفى، عالم فاضل، اديب كامل، از افاضل دمشق كسب مراتب علمى نموده است و در اغلب علوم متداوله بر ديگران برترى داشت. حاشيه بر اوائل صحيح بخارى، كتاب سلك النّضار على الدّرّ المختار (در فقه)، شرح كتاب معدّل الصّلوة، شرح نظم المراقى و غير اينها از تأليفات اوست. در سال 1119 هـ . ق در حلب وفات يافت و در مقبره حجاج در خارج با نقوسه مدفون شد و شعر خوب هم مى گفته است.
منابع: مرادى، محمدخليل، سلك الدرر فى اعيان القرن الثانى عشر، ج3، ص49.
باهر، عبداللّه بن على بن الحسين ---> ارقط، محمد
باهلى، سعيد بن مسلم ---> ابن قتيبه، سعيد بن مسلم
باهلى، صدى بن عجلان ---> ابوامامه، صدى بن عجلان
باهلى، عبداللّه بن مسلم ---> ابن قتيبه، عبدالله بن مسلم بن قتيبه
بايزيد بسطامى ---> ابويزيد بسطامى، طيفور بن عيسى

232 - جلد اول
354 . بايزيد ثانى، شيخ ابومحمد (قرن 11هـ . ق)
على بن عنايت اللّه، بسطامى، معروف به «بايزيد ثانى»، از اكابر علماى نامى اسلامى و از شاگردان ملاّ عبداللّه تسترى مى باشد. در سال 1004 هـ . ق به سيّد حسين مجتهد كركى آتى الترجمه اجازه داده است و سال وفاتش به دست نيامد. كتاب الانصاف فى الامامة، معرفة الاسلاف و كتاب تعيين الفرقة النّاجية و انهم الاماميّة من بين الثّلاث والسّبعين فرقة از تأليفات اوست.
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج2، ص396.
بباغه، عبدالواحد ---> ببغاء
355 . ببغاء، ابوالفرج عبدالواحد (... ـ 398هـ . ق)
بن نصر بن محمد، حنطبى مخزومى، شاعرى است ماهر. شعر خوب مى گفت. معانى بكر و نغز را با الفاظى فصيح و مليح ادا مى نمود و از كثرت فصاحت به همين لقب (ببغاء) شهرت داشت كه (به فتح اوّل و فتح و تشديد ثانى) به عربى، مرغ طوطى را گويند و يا اينكه اين لقب همانا به جهت لكنت زبان او بوده است; از قبيل «سليم» گفتن مارزده و «ابوبصير» ناميدن كور و نابينا و مانند آنها; چنانچه «حنطبى» گفتن او، به جهت انتساب به جدّ يازدهمش، حنطب بن حارث و «مخزومى» گفتنش هم به جهت انتساب به جدّ پانزدهمش، مخزوم، مى باشد. گاهى لفظ «ببغاء» از كثرت استعمال تحريف يافته و «بباغه» گفته مى شود. بارى، ببغاء روز شنبه سلخ يا بيستوهفتم شعبان سال 398 هـ . ق درگذشت.
منابع: جرجى زيدان، تاريخ آداب اللّغة العربيّة، ج2، ص256; ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج1، ص323; سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص339; خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، ج11، ص11.
356 . ببّه،1 عبداللّه بن حارث (... ـ 84هـ . ق)
بن نوفل بن حارث بن عبدالمطلب بن هاشم بن عبدمناف، لقبش «ببّه»، كنيه اش «ابواسحاق» يا «ابومحمد»، مادرش هند، دختر ابوسفيان، بوده و در عهد حضرت رسالت(صلى الله عليه وآله)متولد شده است. آن حضرت آب دهان مبارك خود را در دهانش انداخته و

1 . بر وزن مكّه. (مؤلف)

233 - جلد اول
به دعاى خيرش ياد فرمود. عبداللّه ظاهرالصلاح، مقبول طباع عموم و از افاضل مسلمين بود. از عمر و عثمان روايت كرده و بعد از فوت يزيد بن معاويه از طرف اهل بصره به رياست ايشان منتخب شد و عبداللّه بن زبير نيز تنفيذش نمود، ولى به فاصله يك سال معزولش گردانيد و در سال 84 هـ . ق وفات يافت. گويند روزى نزد عبداللّه بن عمر رفته، سلامش كرد، لكن ابن عمر برخلاف عادت معمولى، اظهار بشاشت ننمود. ابن حارث گفت: «مگر مرا نمى شناسى؟» گفت: «چرا. تو ببّه هستى». اين كلمه ابن حارث را خوش نيامد و سبب خنده حاضرين هم گرديد. ابن عمر گفت: اين لقب كه من گفتم، از روى طعن و قدح نبود، بلكه مادر ابن حارث او را به همين لقب (ببّه) ملقّب داشته و مى گفته است:
لا نْكَحنّ ببّة *** جاريةً خِدَبّة
مُكرمة مُحبة *** تُحب اهل الكعبة
ببّه به فرموده تنقيح المقال، امامى مذهب و حسن الروايه است. نگارنده گويد: خدبه (به كسر اوّل و فتح ثانى و فتح و تشديد ثالث) پيرزن و زن تنومند بلندبالا و «ببه»، احمق سنگين بدن، جوان فربه و حكايت كردن صوت بچه در اوّل حرف زدن اوست و ظاهر، آن است كه مراد در اينجا همين معنى آخرى است.
منابع: مامقانى، عبدالله، تنقيح المقال، ] ج2، ص176، الرقم6801 (رحلى) [; خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، ج1، ص211.
357 . بتانى، ابوعبداللّه محمد بن جابر (... ـ 317هـ . ق)
بن سنان يا سنان بن جابر، از مشاهير و اكابر حكماى اسلام و صابى و حاسب و اخترشناس بود و در فنون رياضى، خصوصاً در نجوم و هيئت و هندسه و رصد كواكب، وحيد عصر خود و سرآمد رياضيّين و اهل هيئت به شمار مى رفت. در اصل، مذهب صابئى داشت و اخيراً اسلام را قبول نمود. كارهاى عجيب و حيرت انگيزى، كه حاكى از كثرت فضلش مى باشد، از وى صادر گرديد. وى در ناحيه بتاننامى از ولايت حران از توابع مصر زاييده شد و در سال 264 هـ . ق در رصدخانه رقّه به تدقيقات فلكى آغاز كرد و تا سال 306 هـ . ق در اثر تحقيقات و تدقيقات 42ساله به كشفيّات بسيارى در علم هيئت موفق و به تأليفات كثيرى در حقايق مكشوفه خود نائل آمد و سيصد و شصت و پنج روز و پنج ساعت و چهل و شش دقيقه و بيست و

234 - جلد اول
چهار ثانيه بودن سال خورشيدى را مبرهن نمود; همچنين كشفيّات علماى اسلامى را نيز تا آن عصر به رشته تأليف آورد. كتاب تعديل الكواكب، زيجى به نام زيج صابى، شرح اربع مقالات بطليموس، شرح اربعة ارباع الفلك، كتاب مقدار الاتّصالات، كتاب معرفة مطالع البروج فى مابين ارباع الفلك و غير اينها از تأليفات اوست. در سال 317 هـ . ق در موقع مراجعت از بغداد، در موضعى قصرالحضرنام درگذشت. در نزد اروپايى ها نيز به غايت محترم بود و كتاب تعديل الكواكب او را به لاتينى ترجمه نموده اند.
منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج2، ص196; رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج2، ص58; سامى، شمس الدين، قاموس الأعلام، ج2، ص1238; سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص525.
بترونى، ابواليمن بن عبدالرحمان ---> ابواليمن، بن عبدالرحمان
بتريّه ---> زيديّه
يكى از فرق زيديّه مى باشد.
358 . بجلى،1 جرير بن عبداللّه (... ـ 54هـ . ق)
كنيه اش «ابوعمرو» يا «ابوعبداللّه»، از اصحاب حضرت رسالت(صلى الله عليه وآله) مى باشد. در رمضان سال 10 هـ . ق، كه سال وفات آن حضرت است، بيعت كرد و اسلام آورد. از كثرت حسن و جمال اوست كه آن حضرت فرمودند: «عَلى وَجْهِهِ مَسْحَةُ مَلَك». و عمر نيز يوسف اين امّتش گفتى. ازآن رو كه از اكابر قوم خود بود، در وقت بيعت مشمول مراحم نبويّه شد. آن حضرت به پاس جلالت قديمى او بر روى كسايش نشاندند و به اصحابش فرمودند: «وقتى كه شريف قومى وارد آيد، اكرامش نماييد»; با وجود اين، هنگامى كه از طرف حضرت اميرالمؤمنين(عليه السلام) به سمت رسالت نزد معاويه رفت، بدو ملحق گرديد. خانه او را، كه در كوفه داشته، به امر مطاع آن حضرت خراب كردند و به مدلول بعضى از آثار دينيّه، مسجد جرير بن عبداللّه بجلى، كه در كوفه است، يكى از مساجد اربعه ملعونه مى باشد كه محض شكرانه قتل حضرت حسين بن

1 . بجلى : در مجمع البحرين گويد: بجيله قبيله اى است در يمن كه در نسبت به آن «بجلى» (با دو فتحه) گويند. اين قبيله فرزندان زنى بجيلهنام است كه به نام مادربزرگ خودشان شهرت يافته اند. بجله هم يكى از بطون قبيله بنى سليم است و در مقام نسبت به آن، «بجلى» (بر وزن سعدى) گويند و در نامه دانشوران گويد: بجل، با دو كسره و تشديد لام است. (مؤلف)

235 - جلد اول
على(عليهما السلام) بنا شده اند. سه ديگر هم، مسجد ثقيف، مسجد اشعث و مسجد سماك بن ابى خراشه مى باشد. آن حضرت از نماز كردن در چند مسجد نهى فرموده كه يكى از آنها مسجد جرير است. ابن ابى الحديد گويد: جرير، مبغض حضرت على(عليه السلام) بود; به همين جهت، به امر آن حضرت خانه اش را خراب كردند. بارى، جرير، در جزيره اقامت كرده و در سال 51 يا 54 هـ . ق در قرقبسيا درگذشت.
منابع: خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، ] ج1، ص200-202، الرقم28 [; ابن قتيبه، المعارف، ص127; كتب رجاليه.
* بجلى
در اصطلاح رجالى، عبدالرحمان بن حجّاج و يا به فرموده بحار، موسى بن قاسم مى باشد و شرح حال ايشان موكول به كتب رجاليه است.
359 . بجلى، ابوبكر محمد بن عبداللّه (قرن 4 هـ . ق)
رازى بجلى، از اكابر عرفا و معتبرين مشايخ سده چهارم خراسان مى باشد كه پدرانش ساكن رى بودند و خودش در نيشابور تربيت يافته است. از خلفا با قادرباللّه عباسى (381-422 هـ . ق) معاصر بود و زمان وفاتش به دست نيامد.
منابع: عبدالرّب آبادى، محمدمهدى، نامه دانشوران، ج3، ص123.
360 و 361 . بحترى، ابوعباده (... ـ 285هـ . ق)
يا ابوالحسن وليد بن عبيد ابوعباده يا ابوالحسن وليد بن عبيد يا عبيداللّه يا عتبة بن يحيى، بحترى طايى، اديب فاضل فصيح بليغ، شاعر ماهر، از مشاهير طبقه اوّل شعراى عرب مى باشد. در شهر منبجنامى از توابع شام و يا در ديهى زردفنهنام از ملحقات منبج زاييده شد. ساليان درازى در بغداد اقامت كرد. متوكّل عبّاسى و گروهى ديگر از اكابر را مدح ها گفت و از اين راه ثروت بسيارى اندوخت. كتاب معانى الشعر از آثار وى مى باشد و ديوان مرتبى دارد كه در سال 1300 هـ . ق در استانبول چاپ شده است. كتاب حماسه او را نيز، كه در بيروت چاپ شده، به چندين سبب به حماسه ابى تمام ترجيح مى دهند. در سال 283 يا 284 يا 285 هـ . ق در حلب يا منبج در 77 يا78 يا 79 سالگى درگذشت. او نخستين كسى است كه اشعار او را «سلسلة الذهب» گفتند.
از اشعار اوست كه در مدح متوكّل گفته است و حاضر شدن او را در نماز عيد فطر

236 - جلد اول
تذكر مى دهد:
بالبر صمتَ و انت افضل صائم *** و بسنة اللّه الرضية تفطر
فأنعِم بيوم الفطر عينا انّه *** يوم اغرّ من الزمان مشهر
مخفى نماند يحيى بن وليد بحترى، پسر صاحب ترجمه، كه كنيه اش «ابوالغوث» مى باشد نيز شاعرى است مشهور كه در شام اقامت داشت. پيش از 300 هـ . ق به بغداد آمد. اكابر آنجا اشعار پدرش را از وى استماع نمودند و عاقبت تبعيد گرديد. از اشعار اوست كه در مدح ابوالعباس بن بسطام گفته است:
ملك يقوم له الملوك اذا احتبى *** و تخر للاذقان عند قيامه
صلحتْ به الايامُ بعد فسادها *** و اضاء وجهُ الدهر بعد ظلامه
سال وفاتش به دست نيامد.
منبج (بر وزن مسجد) از بلاد شام است و بحتر (بر وزن بلبل) جدّ عالى دوازدهمين وليد مى باشد.
منابع: جرجى زيدان، تاريخ آداب اللّغة العربيّة، ج2، ص159; ياقوت حموى، معجم الأدباء، ج19، ص248; ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج2، ص308; سركيس، يوسف اليان، معجم المطبوعات العربية والمعربة، ص529; شوشترى، نوراللّه، مجالس المؤمنين، ص228; رفعت، احمد، لغات تاريخيه و جغرافيه، ج2، ص46.
362 . بحترى، هيثم بن عدى (... ـ 209هـ . ق)
بن عبدالرحمان، طائى القبيله، كوفى الولادة والنشأه، بغدادى الاقامه، ابوعبدالرحمان الكنيه، به جدّ عالى دوازدهمين خود، بحتر بن عنود، نسبت دارد. محدّثى است مورخ كه از كلمات و لغات و اشعار عرب بسيار نقل كرده است. اسرار و معايب نهانى مردم را آشكار مى نمود و به رأى خوارج مى رفت. علماى رجال با عبارات مختلف، از قبيل كاذب بودن، متروك الحديث بودن، موثق نبودن و مانند اينها موصوفش مى دارند و تأليفاتى بدو منسوب است:
1 . اخبار الحسن بن على بن ابى طالب و وفاته; 2 . الخوارج; 3 . طبقات الفقهاء والمحدّثين; 4 . المثالب; 5 . هبوط آدم.
با منصور و مهدى و هادى و رشيد مجالست داشت و از ايشان روايت نموده است. در

237 - جلد اول
مروج الذّهب از همين هيثم نقل كرده است كه با عبداللّه بن على، عموى سفاح و منصور، در شام و غيره قبور بنى اميّه را نبش كردند و استخوان هاى ايشان را سوزاندند تا آنكه قبر يزيد بن معاويه را نبش كردند و فقط استخوانى ديدند و در لحد وى خط سياهى به طول لحد، كه گويا با خاكسترش كشيده بودند، مشاهده شد. هيثم در اول محرّم 206 يا 207 يا 209 هـ . ق درگذشت.
منابع: ابن خلكان، وفيات الاعيان، ج2، ص342; خطيب البغدادى، احمد بن على، تاريخ بغداد أو مدينة السّلام، ج14، ص50.
بحترى، يحيى بن وليد ---> بحترى، ابوعباده
بحرانى1
بحرانى، ابراهيم بن على ---> ابوالرياض
363 . بحرانى، شيخ احمد بن ابراهيم (... ـ 1131هـ .ق)
بن احمد بن صالح بن احمد بن عصفور بحرانى، پدر شيخ يوسف صاحب حدائق، از اكابر علماى اوايل قرن دوازدهم هجرت مى باشد كه در سال 1131 هـ . ق وفات يافت و از تأليفات اوست:
1 . اثبات الجزء الّذى لايتجزّى; 2 . ثبوت الولاية على البكر البالغة الرّشيدة; 3 . الجزء الّذى لايتجزى (كه در آن جزء لايتجزّى را انكار نموده و ظاهر، آن است كه اين رساله غير از رساله اوّلى مذكور است).
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة (مواضع مربوطه).
بحرانى، شيخ احمد بن زين الدين ---> احسائى
بحرانى، شيخ احمد بن صالح ---> قطيفى، شيخ احمد بن صالح بن طعان

1 . بحرانى : چنانچه در ضمن ترجمه احسائى اشاره شد، منسوب به بحرين است كه در مقام نسبت به آن «بحرانى» گويند. گويا «بحرى» نگفتن، چنانچه مقتضاى قاعده است، به جهت رفع اشتباه به مفرد بودن است و «بحرينى» نگفتن هم به جهت رفع توالى كسرات مى باشد كه حرف «ى» در حكم كسره بلكه دو كسره است; به هرحال، چندى از معروفين به همين عنوان (بحرانى) را مى نگارد. (مؤلف)

238 - جلد اول
بحرانى، شيخ احمد بن محمد بن يوسف (... ـ 1102هـ . ق)
در اوايل قرن دوازدهم هجرت از اكابر علماى اماميّه بود. رساله الاستقلاليّة (در استقلال پدر در امر تزويج دختر بالغه رشيده باكره خود) از اوست و در سال 1102 هـ . ق وفات يافت ]به مدخل خطى، شيخ احمد بن محمد هم مراجعه شود[.
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج2، ص32.
364 . بحرانى، شيخ جعفر بن كمال الدين (... ـ 1088هـ . ق)
عالم عامل، فاضل كامل، شاعر ماهر امامى مذهب، در حديث و رجال و تفسير و قرائت و علوم عربى و ديگر فنون متداوله مهارتى بسزا داشت. از معاصرين شيخ حرّ عاملى بود. از شيخ على بن سليمان بحرانى و سيد نورالدين عاملى، برادر صاحب مدارك، روايت نموده است. با شيخ فاضل فقيه محدّث، صالح بن عبدالكريم بحرانى، كه شرح حالش در زير مذكور است، صداقت بى نهايت داشت. نخست هر دو به جهت تنگى معيشت به شيراز، كه مجمع اعيان فضلا بود، رفتند و ديرگاهى مقيم شدند. اخيراً تبانى كردند بر اينكه يكى از ايشان به ديار هند رود و ديگرى در بلاد عجم اقامت نمايد. هركدام از ايشان نائل به ثروت گردد، وظايف مساعدت را درباره ديگرى معمول دارد. اينك شيخ جعفر به هند رفته و در حيدرآباد اقامت كرد و شيخ صالح در شيراز ماند و از توفيقات خداوندى هر دو مرجعيّت عمومى يافته و سعادت دنيا و آخرت را حيازت نمودند تا آنكه شيخ جعفر در سال 1088 هـ . ق در حيدر آباد به رحمت خداوندى نائل گرديد.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص149; شيخ حر عاملى، امل الآمل، ص465، ] ج2، ص53، ش135 [.
365 . بحرانى، شيخ حسين بن محمد (... ـ 1216هـ . ق)
بن احمد بن ابراهيم بن عصفور، از اكابر علماى اماميّه و برادرزاده شيخ يوسف صاحب حدائق مى باشد. در سال 1182 هـ . ق از عموى مذكور خود اجازه داشت و در سال 1216 هـ . ق وفات يافت و از مشايخ اجازه شيخ احمد احسائى است. كتاب الاشراف فى المنع عن بيع الاوقاف از اوست.
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج1، ص188 و ج2، ص102.

239 - جلد اول
بحرانى، شيخ سليمان بن عبداللّه ---> محقّق بحرانى
366 . بحرانى، شيخ صالح بن عبدالكريم (... ـ 1098هـ . ق)
كرزكانى بحرانى، عالمى است فقيه فاضل، عابد زاهد، محدّث، از اكابر علماى اماميّه، از معاصرين شيخ حرّ عاملى. در سال 1098 هـ . ق وفات يافت. شرح الاسماء الحسنى از تأليفات اوست و رجوع به بحرانى، شيخ جعفر بن كمال الدين هم نمايند.
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج2، ص67; خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص149; شيخ حر عاملى، امل الآمل، ص478، ] ج2، ص135، ش385 [.
367 . بحرانى، شيخ عبدالعلى بن احمد (قرن 12هـ . ق)
برادر شيخ يوسف بحرانى (متوفّى به سال 1186 هـ . ق) مؤلف كتاب اخبار الشّريعة يا احياء معالم الشّيعة باخبار الشّريعة در فقه كه مبسوط است و فقط كتاب طهارت از آن به طبع رسيده است و سال وفاتش به دست نيامد.
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج1، ] ص309 [ .
بحرانى، شيخ على بن حسن ---> قطيفى، شيخ على بن حسن
بحرانى، شيخ على بن سليمان ---> كمال الدين، على بن سليمان
بحرانى، سيد ماجد بن على ---> بحرانى، سيد ماجد بن هاشم صادقى
368 . بحرانى، سيد ماجد بن محمد (... ـ بعد  از 1097هـ . ق)
عالمى است امامى جليل القدر، اديب و شاعر و منشى، از معاصرين شيخ حرّ عاملى (متوفّى در 1104 هـ . ق) شرحى بر نهج البلاغه تأليف داده كه هنوز ناتمام است. مدتى در شيراز و اصفهان قضاوت نمود و سال وفاتش به دست نيامد. ظاهر، آن است كه در سال 1097 هـ . ق، كه تاريخ تأليف امل الآمل شيخ حرّ عاملى است، در قيد حيات بوده است.
منابع: شيخ حر عاملى، امل الآمل، ص413، ] ج2، ص225-226، ش675 [.
369 . بحرانى، سيد ماجد بن هاشم صادقى (... ـ 1028هـ . ق)
بن على بن مرتضى بن على بن ماجد حسينى ، عالمى است ربّانى و جليل القدر، اديب فاضل، شاعر ماهر و ملا محسن فيض و جمعى ديگر از اجلّه از تلامذه او بوده اند. سيد

240 - جلد اول
على خان مدنى در سلافة العصر بسيارش ستوده و اشعار زيادى از وى نقل كرده است. در سال 1028 هـ . ق در شيراز وفات يافت و كتاب التّعليقات على خلاصة الاقوال فى الرّجال از تأليفات اوست. در امل الآمل گويد كه وى ديوان شعرى هم دارد و نيز بعد از سيد ماجد مذكور، يك نفر سيّد ماجد ديگرى هم نوشته كه پدرش على بن مرتضى بحرانى است و گويد كه فاضل جليل، اديب شاعر و با شيخ بهائى معاصر و مابين ايشان علاقه مودّت مستحكم بود و شيخ بهائى او را مى ستوده و اين سيد ماجد رساله اى در اصول تأليف داده است. در پايان كلامش گويد: محتمل است كه همين سيد ماجد بن على بن مرتضى، همان سيد ماجد بن هاشم بن على بن مرتضى (مذكور در بالا) باشد، بلكه ظاهر، وحدت و يكى بودن ايشان است. نگارنده گويد: «ماجد بن على» گفتن همانا از راه نسبت به جدّ مى باشد كه بسيار معمول است، والاّ نام پدرش «هاشم» بوده است.
منابع: خوانسارى، محمدباقر، روضات الجنات، ص639; شيخ حر عاملى، امل الآمل، ص493، ] ج2، ص226، ش676 [; آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج3، ص231.
370 . بحرانى، شيخ محمد بن احمد بن ابراهيم (... ـ 1186هـ . ق)
از اكابر علماى اماميّه مى باشد كه كتابى موسوم به اصول الدين تأليف داده و در سال 1186 هـ . ق پيش از برادرش، صاحب حدائق، وفات يافت.
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج2، ص192.
371 . بحرانى، شيخ محمد بن احمد (قرن 13 و 14هـ . ق)
بن محمد بن احمد، از اكابر علماى اواخر سده سيزدهم هجرت مى باشد و يا اوايل قرن چهاردهم را نيز درك كرده است. بحرانى، شيخ احمد بن صالح مذكور در بالا (متوفّى به سال 1315 هـ . ق) با وى ملاقات كرده و بسيارش مى ستوده است و رساله الاستقلاليّة (در استقلال پدر در تزويج دختر باكره بالغه) از تأليفات اوست.
منابع: آقابزرگ تهرانى، الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج2، ص33.
بحرانى، ميثم بن على بن ميثم ---> ابن ميثم، ميثم بن على بن ميثم
372 . بحرانى، سيد هاشم بن سليمان (... ـ 1109هـ . ق)
بن اسماعيل بن عبدالجواد بن على بن سليمان بن ناصر، حسينى بحرانى توبلى

241 - جلد اول
كتكانى، عالم فاضل مدقّق، فقيه، عارف، مفسّر، رجالى، محدّث متتبّع امامى. در كثرت تتبّع تعالى مجلسى اش مى شمارند و هريك از تأليفات وى حاكى از مراتب اطّلاعاتش مى باشد و كثرت تتبّع او را برهانى لايح است:
1 . اثبات الوصيّة; 2 . احتجاج المخالفين على امامة اميرالمؤمنين(عليه السلام); 3 . ارشاد المسترشدين; 4 . الانصاف فى النّصّ على الائمّة الاشراف من آل عبدمناف; 5 . ايضاح المسترشدين; 6 . البرهان فى تفسير القرآن (كه در سال 1295 هـ . ق در تهران چاپ شده است); 7 . بستان الواعظين; 8 . البهجة المرضيّة فى اثبات الخلافة والوصيّة; 9 . تحفة الاخوان; 10 . ترتيب تهذيب الحديث; 11 . تفضيل على(عليه ا