welcome to official website of Grand Ayatollah Sobhani
فارسی عربی
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی گالری صوت گالری تصویر گالری فیلم اخبار

نام کتاب : راهنماي حقيقت *
نویسنده :آيت الله العظمي سبحانی*

راهنماي حقيقت

1

5
راهنماي حقيقت
پرسش و پاسخ پيرامون عقايد شيعه
تآليف : آية الله جعفر سبحاني

برگرفته از کتابخانه سایت سازمان حج و زیارت


23
بسم الله الرحمن الرحيم
مقدمه
********

24
*********

25
بسم الله الرحمن الرحيم
پيش گفتار
حسّ كنجكاوي يكي از ابعاد چهارگانه روح و روان انسان را تشكيل مي دهد . و اگر انسان بدون اين حس آفريده مي شد ، گامي به سوي تكامل برنمي داشت .
خلاّقيت و آفرينشگري انسان ، در قلمرو علم و دانش و گسترش قدرت و توان خود ، تا دورترين نقاط جهان ، معلول حس كنجكاوي است كه او را به گشودن گره ها و رازهاي جهان وامي دارد .
همين حسّ كنجكاوي است كه جوانان را به پرسشگري وادار مي كند ، و از صميم دل مي خواهند پرده از روي حقيقت بردارند و چه بسا در مرحله نخست با تعجب و شگفتي سؤال مي كنند ، امّا پس از بررسي و تحليل ، به سوي حقيقت كشيده مي شوند .
سؤال ها و پرسش هايي كه در اين مجموعه آمده است ، توسط برخي از مسلمانان و زائران بيت اللّه الحرام پيرامون مذهب تشيع مطرح گرديده و مشتاقانه خواهان دريافت پاسخ آنها بوده اند .
نكته مهم اين است كه دشمنان تشيع با ايجاد اين شبهات گمان كرده اند مردم را از پيروي مكتب اهل بيت (عليهم السلام) باز خواهند داشت ، در حالي كه تعدادي از پرسشگران پس از دريافت پاسخ و قانع شدن از اين طريق به مكتب تشيع

26
پيوسته اند .
اين پرسش ها به وسيله « معاونت آموزش و پژوهش بعثه حج مقام معظم رهبري » جمع آوري و تنظيم شد و در اختيار اينجانب قرار گرفت . بنده نيز در خود نوعي احساس وظيفه كردم تا در حدّ توان به آنها پاسخ دهم . هر چند قسمت مهمي از اين پرسش ها در ديگر نوشته هاي اينجانب و ساير بزرگان آمده است .
اميد است اين حركت علمي و گفتگوي منطقي مايه شكوفايي انديشه ها گردد و به نزديك تر شدن پيروان مذاهب به يكديگر ، كمك مؤثري كند .
پرسش ها و پاسخ ها به سان التقاي دو فكر مثبت و منفي است كه از لابه لاي آن برق و روشني توليد مي شود و دل و جان و عقل و خرد را روشني مي بخشد .
شايان ذكر است كه برخي از مطالب در ضمن چند پاسخ تكرار شده ، كه دليل آن پرهيز از ارجاع خواننده به گذشته و آينده است ، هر چند ارجاع يك مطلب براي گروهي مفيد وسودمند ، و براي برخي ديگر مايه سردرگمي است .
مؤسسه امام صادق (عليه السلام)
جعفر سبحاني
10/4/1385

27
فصل نخست :
پيرامون تاريخ تشيع و گسترش آن

29
مقدمه
« شيعه » در لغت ، به معني تابع و پيرو است و لذا قرآن ابراهيم (عليه السلام) را شيعه نوح (عليه السلام) معرفي مي كند و مي فرمايد : « وَإِنَّ مِنْ شِيعَتهِ لإِبْراهيم » ( 1 ) ، و در محاورات عرفي ، پيروان و ياران شخص را شيعه مي گويند . ( 2 ) و از خصوصيات اين لفظ اين است كه بر مفرد و جمع يكسان اطلاق مي گردد ، يعني به يك نفر و ده نفر نيز شيعه گفته مي شود .
« تشيّع » به معني ادعاء پيروي از شخص و مقامي است .
ولي در اصطلاح متكلمان و فقيهان و مورخان « شيعه » كسي است كه علاوه بر مهر و مودت به علي و فرزندان او ، رهبري امت را در قلمرو سياسي و علمي از آن امام علي و فرزندان وي بداند ، و مسأله خلافت از پيامبر را تنصيصي تلقي كند نه انتخابي و شورايي .
اين اصل ركن تشيع و روح آن است امّا ديگر مسائل كلامي و فقهي از هسته تشيع بيرون بوده و چه بسا ممكن است همه فِرَق در آن مسائل نظري يكسان ، و يا انظار گوناگون داشته باشند ، و شيعه نيز از اين اصل مستثني نيست ، در بسياري از مسائل با تمام مسلمانان جهان وحدت نظر دارد .

1. صافات / 83 .
2. شيعة الرجل : أتباعه و أنصاره.

30
در مسائل اختلافي نيز متفرّد نيست ، اگر در مسأله اي با گروهي مخالف است ، ولي با گروه ديگر كاملاً موافق مي باشد و مطالعه كتاب هايي كه پيرامون « خلافيات » نوشته شده اين مطلب را روشن مي سازد . ( 1 )
شيعه يكي از بزرگ ترين فرق اسلامي است كه در عصر رسالت پي ريزي شده و پيرواني پيدا كرده و پس از رحلت آن حضرت ، به تدريج رشد نموده است ، در بناء تمدن اسلامي سهم عظيم و بزرگي دارد ، و در تمام مراحل مدنيت ، پيوسته فعال بوده است .
در اين فصل به پاسخ سه سؤال پيرامون تشييع مي پردازيم كه پرسش نخست از اهميت خاصي برخوردار است .

1. به کتاب خلاف ، شيخ طوسي مراجعه شود .

31
1
تشيع در چه زماني پديد آمده است ؟ !
سؤال : درباره پيدايش شيعه فرضيه ها و نظريات مختلفي مطرح شده است ، اكنون بفرماييد تشيع از چه زماني پديد آمده است ؟
پاسخ : معمولاً اين نوع پرسش ها درباره نحله هاي كلامي و فرقه هاي مذهبي مطرح مي شود كه پس از رحلت پيامبر اسلام پديد آمده اند ، مثلاً مي گويند : مذهب اشعري چگونه و از چه زماني پديد آمده است ؟ در پاسخ گفته مي شود : مذهب اشعري يك مكتب كلامي است كه ابوالحسن اشعري ( 260ـ 324هـ ) در آغاز قرن چهارم آن را پي ريزي كرد . در مقابل آن ، مذهب معتزله قرار دارد كه آن هم يك مذهب كلامي است و واصل بن عطا ( 80ـ 130هـ ) شاگرد حسن بصري ( م110هـ ) آن را بنيان نهاد .
در اين موارد ، مي توان براي پيدايش مذهب ، تاريخ مشخصي تعيين كرد ، اين گفته در خصوص مذاهب فقهي نيز صادق است . مذهب حنفي به وسيله ابوحنيفه ( 80ـ 150هـ ) و مذهب شافعي به وسيله محمد بن ادريس شافعي ( 150ـ 204هـ ) پديد آمد و همچنين ديگر مذاهب فقهي نيز تاريخ پيدايش مشخصي دارند .
امّا تشيع يك مذهب كلامي و فقهي نيست كه پس از پيدايش اسلام و

32
درگذشت رسول خدا (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) پديد آمده باشد ، تا درباره مبدأ آن به گفتگو بنشينيم .
تشيع ، با اسلام تاريخ يكسان دارد . در واقع تشيع همان اسلامي است كه پيامبر خدا (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) آورده و يكي از تعاليم آن ، استمرار رهبري و امامت به وسيله فردي است كه از جانب خدا تعيين و به وسيله پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) معرفي مي شود . اين اصل اساسي كه ضامن بقاي اسلام است و هويت تشيع را تشكيل مي دهد ، در زمان خود رسول خدا (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) به وسيله آن حضرت اعلام شد و گروهي از صحابه پيامبر ، آن را پذيرفتند و پس از درگذشت رسول خدا (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) بر همان پيمان باقي ماندند . اينان پيشگامان تشيع در عصر رسول خدا (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) و پس از او بودند . امّا گروهي ديگر ، اين اصل را ناديده گرفته و رهبري را از آن ديگري دانستند .
تشيّع به اين معني ، تاريخي جز اسلام و واقعيتي جز اين آيين ندارد و اين اصل ، يعني تعيين رهبر و امام از جانب خداوند ، جزئي از تعاليم اسلام بوده و در زمان حيات پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) اعلام شده است .
رويكرد عقلاني در شيوه گزينش رهبر
پيش از آن كه صفحات احاديث و تاريخ را ورق بزنيم ، نخست درباره شيوه حكومت اسلامي پس از رسول خدا (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) سخن مي گوييم . حاصل سخن اين كه آيا پيامبر اسلام (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) براي زعامت و اداره امور كشور پس از رحلت ، فردي را معين كرد ، يا اين كه آن را به مهاجرين و انصار واگذار نمود ، و به لقاء اللّه پيوست ؟
محاسبات اجتماعي به روشني ثابت مي كند كه پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) فردي را براي زعامت معين كرد و در اين مورد ، به امر الهي ، « حكم خداوند » را بر « انتخاب امت » ترجيح داد ، زيرا به هنگام رحلت پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) سه دشمن قوي و نيرومند ، جامعه اسلامي را تهديد مي كرد . از جانب شرق مجوس آتش پرست ، از جانب غرب روميان مسيحي و در داخل ، ستون پنجم نفاق كه براي خود ، قدرت و ريشه هاي اجتماعي

33
داشت ، به گواه اين كه آيات فراواني درباره منافقان در سوره هاي مختلف نازل شده است . در چنين شرايط ، مصلحت جامعه اسلامي ايجاب مي كرد كه پيامبر فردي نيرومند و عالم و آگاه و زاهد و پارسا را براي زعامت معين كند ، تا پس از درگذشت او ، اين مسأله خاتمه يافته تلقي شود و همه نيروها تحت فرمان او براي حفظ اسلام و مقابله با مثلث فوق بكوشند ، در حالي كه اگر در اين مورد سكوت مي كرد ، علاوه بر سه مشكل ياد شده ، مشكل ديگري به نام اختلاف در درون مسلمانان پديد مي آمد و چه بسا به جنگ داخلي كشيده مي شد . با توجه به اين حقايق تاريخي ، احتمال انتصاب بر انتخاب اولويت مي يابد .
و به ديگر سخن ، در شيوه حكومت دو نظر بيش نيست ، نظريه تنصيص و نظريه گزينش ، آن هم به وسيله مهاجرين و انصار . در اين مورد ، موضع پيامبر را از نزديك بررسي مي كنيم ، زيرا مسأله از سه فرض بيرون نيست :
1 . اصولاً پيامبر درباره شيوه حكومت پس از خويش سخني نگفته باشد .
2 . پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) درباره شيوه حكومت ، موضع گرفته و آن را به شورا واگذار كرده باشد .
3 . فرد لايقي را از ميان تربيت يافتگان خود براي رهبري برگزيده باشد .
فرضيه نخست ، با كامل بودن دين و استمرار آن تا روز رستاخيز سازگاري ندارد ، زيرا اسلام يك آيين فردي نيست و تعاليم آن منحصر به عبادات شخصي و نيايش هاي فردي نمي باشد ، بلكه يك دكترين جامع است كه بشر را از هرگونه تقنين و تشريع بي نياز مي كند و به صورت خودكفا تا پايان جهان پيش خواهد رفت . آورنده چنين آييني نمي تواند نسبت به مسائل حكومت كه ضامن بقاي دين است ، سكوت اختيار كند و بي تفاوت باشد . و موضع انفعالي داشته باشد .
نظريه دوم تا حدي نظريه مقبولي است و آن اين كه پيامبر ، موضع مثبت داشته و نسبت به مسائل حكومتي بي تفاوت نبوده ، ولي اگر شيوه حكومت بر اساس شورا

34
بود ، بايد پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) در كلمات خود به اين امر اشاره فرموده ، و شرايط و ضوابط شورا را به نحو دقيق تبيين نمايد ، و براي آموزش دادن مسلمانان ، آن را در طول زندگي خود به صورت هاي عملي پياده كند تا مسلمانان پس از درگذشت او دچار حيرت و سرگرداني نشوند ، در حالي كه در كلمات پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) و احاديث و تاريخ زندگاني او ، نص صريحي بر اين كه نظام حكومت ، نظام شورايي است ، ديده نمي شود ، حتي بعد از خليفه اوّل شيوه تعيين خليفه غالباً بر اساس شورا نبوده ، بلكه با تعيين خليفه قبلي ، فردي زمام امور را به دست مي گرفته است .
حكومت در اسلام ، فصلي كوتاه و گذرا نيست كه با يك جمله « وَأَمْرُهُمْ شُوري بَيْنَهُمْ » ( 1 ) پايان پذيرد ، بلكه بخش هاي گسترده اي از احكام و امور را دربر مي گيرد ، كه عنايت پيامبر را براي تبيين جزئيات و شرايط ، مي طلبد .
طبعاً نظريه سوم ، بيش از دو نظريه ديگر قابل پذيرش است ، و اتفاقاً احاديث رسول خدا (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) و تاريخ حيات پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) به روشني آن را ثابت مي كند .
پس از يك تحليل اجتماعي اكنون به پاسخ پرسش از نظر حديث و تاريخ مي پردازيم .
1 . شيعه در كلمات رسول خدا (صلّي الله عليه وآله وسلّم )
نامگذاري پيروان علي (عليه السلام) به شيعه ، از زمان خود پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) آغاز شده و روايات فراواني حاكي از آن است كه پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) اين نام را بر پيروان علي (عليه السلام) نهاده است . محدثان و مفسران ، نقل مي كنند آنگاه كه آيه « إِنَّ الّذينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصّالِحات أُولئِكَ هُمْ خَيْرُ الْبَرِيّة » ( 2 ) فرود آمد ، پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) رو به علي (عليه السلام) كرد و فرمود :
« هُوَ أَنْتَ وَشيعَتُكَ يَومَ القِيامَةِ راضِينَ مَرضيّينَ » .

1.شوري/38.
2. آنان كه ايمان آورده و عمل نيكو انجام داده اند، آنان بهترين مردم هستند.(بينه، 7).

35
« مقصود از اين عبارت ، تو و شيعيانت مي باشيد كه روز قيامت خشنود و پسنديده هستيد » .
در حديث ديگر فرمود :
« أنْتَ وَشِيعَتُكَ وَمَوعِدي وَمَوعِدُكُمُ الْحَوضُ ، إذا جَاءَتِ الأُمَمُ لِلْحِسَابِ تُدعَونَ غُرّاً مُحَجَّلِينَ » .
« تو و پيروانت مقصود هستيد ، وعده من و شما در روز قيامت نزد حوض كوثر است آنگه كه امت ها براي حسابرسي به آنجا مي آيند ، شما را فرا مي خوانند در حالي كه نور از چهره و پيشاني شما تابان است » .
روايات مربوط به نزول اين آيه در حق شيعيان علي (عليه السلام) و اين كه پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) پيروان علي (عليه السلام) را شيعه ناميد ، در كتاب هاي مختلف وارد شده است ، براي نمونه به مدارك زير مراجعه شود . ( 1 )
بنابراين نامگذاري پيروان علي (عليه السلام) به شيعه ، از جانب رسول خدا (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) انجام شده و اين خود مبنايي در تعيين شيوه حكومت پس از پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) به شمار مي رود .
2 . امامت ، همزاد نبوّت
شكي نيست كه مقام امامت با مقام نبوت تفاوت دارد . پيامبر گيرنده وحي و پايه گذار دين است ، در حالي كه امام نه دريافت كننده وحي است و نه پايه گذار دين ، بلكه وظايفي كه رسول خدا (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) در قلمرو بيان احكام و اجراي آنها برعهده داشت ، پس از وي برعهده امام مي باشد . امام مرجع بيان احكام و عقايد اسلامي و مدير امور كشور است . با توجه به اين اصل ، و بنابر روايات ، روزي كه پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم )

1. الدر المنثور، ج6، ص 589; الصواعق المحرقه، ص 161; نهايه ابن اثير، ماده قمح، ج4، ص 106; مناقب ابن مغازلي، ص 293; و غير آن. البته سيوطي در الدرالمنثور اين احاديث را از تفسير طبري و تاريخ ابن عساكر نقل كرده است.

36
نبوت خود را براي بني هاشم بيان كرد ، جانشيني و رهبري علي (عليه السلام) را نيز اعلام نمود ، و اين حاكي از آن است كه نبوت و امامت همزاد بوده و دارنده هر دو منصب از جانب خدا به وسيله وحي الهي معين مي شوند . اين مسأله در منابع تاريخي چنين آمده است :
پيامبر گرامي (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) سه سال دعوت پنهاني داشت . آنگاه كه خدا او را با آيه « وَأَنْذِرْ عَشيرتَكَ الأَقْرَبين » ( 1 ) مخاطب ساخت ، او بيش از چهل تن از بستگان خود را كه همگي از شخصيت هاي بني هاشم بودند ، براي ضيافت ناهار دعوت كرد . پس از صرف غذا ، پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) سخنان خود را چنين آغاز كرد :
« هيچ كس از مردم براي كسان خود چيزي بهتر از آنچه من براي شما آورده ام ، نياورده است . من خير دنيا و آخرت را براي شما آورده ام ، خدايم به من فرمان داده كه شما را به توحيد و يگانگي وي و رسالت خويش ، دعوت كنم ، چه كسي از شما مرا در اين راه كمك مي كند تا برادر و وصي و جانشين من در ميان شما باشد ؟ » .
آن حضرت اين جمله را گفت و اندكي درنگ كرد تا ببيند كدام يك از آنان به نداي او پاسخ مثبت مي دهند ، در آن لحظات ، سكوتي مطلق و آميخته با بهت و تحير بر مجلس سايه گسترده بود و همگي سر به زير افكنده و در فكر فرو رفته بودند .
ناگهان علي (عليه السلام) كه سن او در آن روز از 15 سال تجاوز نمي كرد ، سكوت را درهم شكست و برخاست و رو به پيامبر كرد و گفت :
« اي پيامبر خدا ! من تو را در اين راه ياري مي كنم » ، سپس دست خود را به سوي پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) دراز كرد تا دست او را به عنوان پيمان فداكاري بفشارد ، در اين موقع پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) دستور داد كه علي (عليه السلام) بنشيند ، بار ديگر پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) گفتار خود را تكرار

1. بستگان نزديك خود را از عذاب الهي بيم ده!(شعراء، 224).

37
نمود ، باز علي برخاست و آمادگي خود را اعلام كرد ، اين بار نيز پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) به وي دستور داد بنشيند ، در مرتبه سوم نيز مانند دفعات پيشين ، كسي جز علي (عليه السلام) بر نخاست و تنها او بود كه پشتيباني خود را از اهداف مقدس پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) اعلام كرد . در اين موقع پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) دست خود را بر دست علي (عليه السلام) زد و جمله تاريخي خود را در مجلس بزرگان بني هاشم درباره علي (عليه السلام) بيان فرمود و گفت :
« هان اي خويشان و بستگان من ! علي برادر و وصي و خليفه من در ميان شماست » . ( 1 )
اين حديث به روشني تاريخ تشيع و همزاد بودن نبوت وامامت را به معنايي كه يادآور شديم بيان مي كند . البته اين تنها موردي نيست كه پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) رهبر مسلمانان پس از خود را تعيين مي كند ، بلكه در موارد ديگري نيز بر اين مطلب تصريح فرمودند كه به صورت گذرا به آنها اشاره مي كنيم .
3 . حديث منزلت
حديث منزلت از احاديث معروفي است كه محدّثان و تاريخ نگاران نقل كرده اند ، و اجمال آن چنين است :
آنگاه كه پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) راهي نبرد با روميان در سرزمين تبوك گرديد ، علي (عليه السلام) را همراه خود نبرد ، زيرا وجود او در مدينه براي جلوگيري از فتنه گري منافقان ، لازم و ضروري بود ، ولي دشمنان به شايعه پردازي دست زدند ، و گفتند : روابط پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) با علي (عليه السلام) به تيرگي گراييده ، لذا او را به همراه خود نبرده است . علي (عليه السلام) خود را به

1. «إنّ هذا أخي ووصيي وخليفتي فيكم فاسمعوا له وأطيعوا» تاريخ طبري، ج2، ص 319ـ 321، چاپ دارالمعارف مصر; تاريخ كامل ابن اثير، ج2، ص 62ـ 36چاپ دارصادر بيروت; سيره حلبي، ج71 ص 311، چاپ البهية در مصر; تاريخ ابن عساكر، ج1، ص 65، حديث 139ـ 140ـ 141، چاپ بيروت، تفسير خازن، علاء الدين شافعي، ج 3، ص 371، چاپ مصر و غيره.

38
لشگرگاه اسلام رساند و اين شايعه را بازگو نمود . پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) در پاسخ فرمود :
« كَذَبُوا وَلكِنّي خَلَفْتُكَ لَما تَرِكتُ وَرائي ، فَارجِع وَاخْلُفْ في أهْلي وَأهْلِكَ ، أَفَلا تَرضي يا عَلِيُّ أَنْ تَكُونَ مِنّي بِمَنْزِلَةِ هارُونَ مِنْ مُوسي إِلاّ أَنّهُ لا نَبِيَّ بَعْدِي » . ( 1 )
« آنان دروغ گفته اند ، من تو را براي حفظ خانه و خانواده ام جانشين خويش ساخته ام ، پس بازگرد و جانشين من در خانواده من و خانواده خودت باش ، آيا خوش نداري كه براي من آن گونه باشي كه هارون براي موسي بود ، با يك تفاوت كه پيامبري پس از من نيست » .
اين حديث به روشني بيانگر آن است كه علي (عليه السلام) تمام صلاحيت ها و اختيارات هارون (عليه السلام) را جز نبوت دارا بوده است ، يكي از مناصب هارون ، وزارت او براي موسي (عليه السلام) بوده است ، چنان كه مي فرمايد :
« وَاجْعَلْ لِي وَزيراً من أَهْلِي * هارُونَ أَخي » . ( 2 )
« هارون را كه از خاندان من است ، وزير من قرار ده ! » .
استثناي نبوت در كلام رسول خدا (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) حاكي از آن است كه كليه مسئوليت هاي هارون را علي نيز دارا بود ، واين جانشيني تنها به جنگ تبوك اختصاص نداشت ، بلكه يك ضابطه كلي بود كه جانشيني در غزوه تبوك يكي از مصاديق آن به شمار مي آمد ، و اگر مقصود جانشيني در خصوص اين سفر بود ، نيازي به اين ضابطه كلي و استثناي نبوت نبود .

1. صحيح بخاري، (غزوه تبوك)، ج6، ص 3، چاپ 1314; صحيح مسلم، باب فضائل علي، ج7، ص 120; سنن ابن ماجه، (باب فضائل اصحاب پيامبر)، ج1، ص 55; سيره ابن هشام، ج2، ص 519ـ 520.
2. طه/29ـ 30.

39
4 . حديث غدير
از ميان دلايل فراوان كه بيانگر زعامت علي (عليه السلام) پس از پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) است ، ما در اين بحث به سه دليل بسنده مي كنيم . حديث « يوم الدار » در آغاز رسالت ، حديث « منزلت » در اثناي رسالت و حديث غدير در اواخر عمر رسول خدا . اينك اجمالي از تعيين جانشين در آخرين روزهاي رسالت :
پيامبر اسلام (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) در سال دهم هجرت براي انجام فريضه حج و تعليم مناسك آن به مسلمانان در قالب يك جمعيت ده هزار نفري حركت كرد و در روزهاي عرفه و مني سخنراني هاي جامع و ارزنده اي ايراد فرمود .
مراسم حج به پايان رسيد ، همگان به قصد وطن ، مكه را ترك كردند ، چون كاروان ها به نزديك بركه آبي به نام غدير خم رسيدند ، پيك وحي فرود آمد و پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) را فرمان توقف داد ، خدا به رسول گرامي (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) چنين فرمان داده بود :
« يا أَيُّها الرّسول بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالتهُ وَاللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ » . ( 1 )
« اي پيامبر ! آنچه را از پروردگارت بر تو فرود آمده به مردم برسان و اگر چنين نكني ، رسالت خداي را به جا نياورده اي ، و خداوند تو را از گزند مردم حفظ مي كند » .
در اين لحظات حساس طنين اذان سراسر بيابان را فرا گرفت سپس پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) خطبه اي به شرح زير ايراد كرد :
« ستايش از آن خداست و به او ايمان داريم ، از او ياري مي خواهيم و بر او توكل مي كنيم ، و از شر خويشتن و بدي كردارهايمان به خدايي پناه مي بريم كه گمراهان جز او راهنمايي ندارند . خدا هر

1. مائده/67.

40
كس را راهنمايي كند ، او ديگر گمراه نمي شود و گواهي مي دهيم كه خدايي جز او نيست و محمد (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) بنده و فرستاده اوست .
هان ! اي مردم ! نزديك است كه من دعوت حق را لبيك گويم و از ميان شما بروم . من مسئولم و شما نيز مسئول هستيد . . . هان اي مردم هر كس من مولا و رهبر او هستم ، علي نيز مولا و رهبر اوست » . ( 1 )
پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) جمله آخر را سه بار تكرار كرد و فرمود :
« پروردگارا هر كس علي را دوست دارد ، تو او را دوست بدار و هر كس با او دشمني كند تو با او دشمن باش ، هر كس او را ياري كند ، تو ياور او باش . و هر كس او را تنها گذارد ، تو نيز او را تنها گذار ! لازم است حاضران به غايبان خبر دهند و آنها را از اين امر مطلع سازند » .
هنوز اين اجتماع با شكوه پايان نيافته بود كه فرشته وحي فرود آمد و پيامبر گرامي (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) را بشارت داد كه خداوند امروز دين خود را تكميل كرد و نعمت خويش را بر مؤمنان به كمال رسانيد . ( 2 )
حديث غدير از احاديث متواتر است . كافي است كه بدانيم 120 صحابي آن را از پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) نقل كرده اند و از تابعان 89 نفر به نقل آن پرداخته اند و در مجموع 14 قرن ، 360 تن عالم و دانشمند سنّي آن را روايت كرده اند ، و اگر راويان و

1. مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِيٌّ مَوْلاهُ.
2. «اَلْيَوْم أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتي وَرَضِيتُ لَكُمُ الإِسْلامَ دِيناًً»(مائده/3).
در اين لحظه صداي تكبير پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) بلند شد و فرمود: خدا را سپاسگزارم كه دين خود را كامل كرد و نعمت خود را به پايان رسانيد از رسالت من و ولايت علي (عليه السلام) پس از من خشنود شد. پيامبر از جايگاه خود فرود آمد و ياران او گروه گروه به حضرت علي (عليه السلام) تبريك گفتند و او را سرور خود و سرور هر مرد و زن مؤمني خواندند.

41
عالمان شيعي را به آنان ضميمه كنيم خواهيم ديد كه حديث در بالاترين حدّ تواتر قرار مي گيرد . ( 1 )
شكل گيري تشيع در پرتو اين سفارش ها
ما به همين سه حديث قطعي بسنده مي كنيم ، اين سفارش ها سبب شد كه در عصر رسول خدا (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) گروهي گرد علي را بگيرند و به پيروي از او مشهور شوند ، محقق معروف آقاي محمد كردعلي در كتاب « خطط الشام » مي نويسد :
« در زمان خود پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) گروهي از بزرگان صحابه به دوستي و موالات علي (عليه السلام) معروف بودند ، مانند سلمان فارسي كه مي گفت : ما با پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) بيعت كرديم بر دو اصل : خيرخواهي براي مسلمانان ، و اقتدا به علي بن ابي طالب (عليه السلام) و ولايت وي . ابوسعيد خدري مي گويد : مردم به پنج چيز دعوت شدند ولي چهارتا را گرفتند ، و يكي را رها كردند ، سؤال شد : آن چهار تا را كه گرفتند چيست ؟ گفت : نماز ، زكات ، روزه ماه رمضان و زيارت خانه خدا . گفته شد : آن يكي كه رها كردند كدام است ؟ گفت : ولايت علي بن ابي طالب (عليه السلام) . از وي سؤال شد : آيا ولايت

1. ترمذي، صحيح، ج5، ص 297; ابن ماجه، سنن، ج1، ص 45، حديث 121; الحاكم النيسابوري، المستدرك علي الصحيحين، ج 3، ص 110; احمد بن حنبل، مسند، ... حديث 961، ج1، ص 88، ج2، ص 672; و غيره، نسائي، خصائص، ص 94، 95، 50; ابن ابي شيبه، المصنف، ج12، ص78، حديث 12167 ، مشكاة المصابيح، ج 3، ص 246; محب الدين طبري، الرياض النضرة، ج2، ص 169، چاپ خانجي، ما به همين مقدار بسنده مي كنيم، كساني كه علاقمند به آگاهي از حالات راويان از صحابه و تابعان و دانشمندان باشند، مي توانند به كتاب هايي كه پيرامون حديث غدير نوشته شده مراجعه كنند. از ميان آنها مطالعه دو كتاب را پيشنهاد مي كنيم:
1. عبقات الأنوار، تأليف ميرحمد حسين هندي (متوفاي 1306هـ).
2. الغدير، تأليف محقق عاليقدر عبدالحسين اميني(1320ـ 1390هـ).

42
علي همانند آن چهار مورد ، لازم و واجب است ؟ گفت : بلي به سان آنها لازم و واجب است . و از همين افرادند : ابوذر غفاري ، عمار ياسر ، حذيفة بن يمان ، ذوالشهادتين خزيمة بن ثابت ، ابوايوب انصاري ، خالد بن سعيد و قيس بن سعد بن عباده » . ( 1 )
شيعه در عصر رسالت
سفارش هاي مؤكد پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) ـ كه نمونه هاي آن را يادآور شديم و قسمت مهم آن در كتاب هاي حديث و تفسير وارد شده است ـ سبب شد كه بذر تشيع در سرزمين اسلام پاشيده شود و به تدريج رشد كند . گروهي در عصر رسالت ، ولايت علي را به دل بگيرند و به عنوان شيعه علي (عليه السلام) مشهور شوند و با پايمردي تمام پيمان خود را با امام پس از عصر رسالت نيز حفظ كنند . اين گروه هسته تشيع را در صدر اسلام تشكيل مي دادند . سپس تشيع در طول زمان با توجه به شناخت هاي صحيح از مسأله امامت و جانشيني علي (عليه السلام) راه خود را باز كرد و پيوسته در حال گسترش بود .
تشيع از حجاز آغاز گرديد . سرزمين حجاز زادگاه تشيع است و آنگاه كه امام (عليه السلام) مقرّ خلافت را به عراق منتقل كرد ، تشيع رشد بيشتري داشته و پيوسته در نقاط مختلف جهان گسترش يافته است .
در اينجا اسامي شيعيان بارز علي (عليه السلام) را كه همگي از اصحاب پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) بودند ، در دو بخش نام مي بريم . بخش نخست آن مربوط به بني هاشم و بخش ديگر از آنِ غير بني هاشم است . با مراجعه به زندگاني اين گروه ، اخلاص و تشيع آنها يعني پيوستن به علي (عليه السلام) و بريدن از غير او آشكار مي شود . از ميان بني هاشم مي توان افراد زير را نام برد :

1. محمد كردعلي، خطط الشام، ج5، ص 251.

43
1 . عبداللّه بن عباس ، 2 . فضل بن عباس ، 3 . عبيداللّه بن عباس ، 4 . قثم بن عباس ، 5 . عبدالرحمن بن عباس ، 6 . تمام بن عباس ، 7 . عقيل بن أبي طالب ، 8 . ابوسفيان بن حرث بن عبدالمطلب ، 9 . نوفل بن حرث ، 10 . عبداللّه بن جعفر بن ابي طالب ، 11 . عون بن جعفر ، 12 . محمد بن جعفر ، 13 . ربيعة بن حرث بن عبدالمطلب ، 14 . طفيل بن حرث ، 15 . مغيرة بن نوفل بن حارث ، 16 . عبداللّه بن حرث بن نوفل ، 17 . عبداللّه بن أبي سفيان بن حرث ، 18 . عباس بن ربيعة بن حرث ، 19 . عباس بن عتبة بن ابي لهب ، 20 . عبدالمطلب بن ربيعة بن حارث ، 21 . جعفر بن ابي سفيان بن حرث و . . . .
از غير بني هاشم به عنوان نمونه :
22 . سلمان محمدي ، 23 . مقداد بن اسود كندي ، 24 . ابوذر غفاري ، 25 . عمار بن ياسر ، 26 . حذيفة بن يمان ، 27 . خزيمة بن ثابت ، 28 . ابوايوب انصاري ، ميزبان پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) در مدينه ، 29 . ابوهيثم مالك بن تيهان ، 30 . ابي بن كعب ، 31 . سعد بن عباده ، 32 . قيس بن سعد بن عباده ، 33 . عدي بن حاتم ، 34 . عبادة بن صامت ، 35 . بلال بن رباح حبشي ، 36 . ابورافع غلام آزاد شده رسول خدا (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) ، 37 . هاشم بن عتبه ، 38 . عثمان بن حنيف ، 39 . سهل بن حنيف ، 40 . حكيم بن جبله عبدي ، 41 . خالد بن سعيد بن عاص ، 42 . ابن حصيب أسلمي ، 43 . هند بن أبي هاله تميمي ، 44 . جعدة بن هبيره ، 45 . حجر بن عدي كندي ، 46 . عمرو بن حمق خزاعي ، 47 . جابر بن عبداللّه انصاري ، 48 . محمد بن ابي بكر ، 49 . ابان بن سعيد بن عاص ، 50 . زيد بن صوحان عبدي .
براي آگاهي از شرح حال و زندگي نامه كامل اين افراد مي توان به كتاب هايي كه در اين زمينه نوشته شده است ، مراجعه نمود . خوشبختانه برخي از محققان به اين موضوع اهميت داده و كتاب هايي در اين مورد نوشته اند . نمونه اي از اين كتاب ها

44
عباتند از :
1 . سيدعلي خان مدني كتابي با عنوان « الدرجات الرفيعة في طبقات الشيعة الإمامية » نوشته و در آن ، طبقه نخست را به صحابه شيعي ، و باب اوّل آن را به بني هاشم و باب دوم را به غير بني هاشم اختصاص داده است ، سپس در طبقه دوم از تابعاني كه به پيروي از علي معروف بودند ، نام برده است ، آنگاه به ترتيب قرون ، به شرح حال شيعيان نامدار پرداخته است . خوشبختانه اين كتاب به زيور طبع آراسته شده و مي توان از آن در اين زمينه بهره گرفت .
2 . شرف الدين عاملي ( 1290ـ 1377ق ) اسامي شيعيان را در ميان صحابه پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) گِرد آورده ، ولي به شرح زندگاني آنان نپرداخته و آرزو نموده كه پس از وي گروهي به شرح زندگاني آنان بپردازند . ( 1 )
3 . شيخ محمدحسين كاشف الغطاء ( 1294ـ 1373ق ) در كتاب « اصل الشيعة واصولها » كه به عنوان نقد بر كتاب « فجر الإسلام » نوشته ، گروهي از صحابه شيعه را نام برده و نمونه هايي را ذكر كرده است . مدرك او براي اثبات تشيّع آنها دو كتاب معروف « الاستيعاب » ، نگارش ابن عبدربه; و « الاصابة » نگارش ابن حجر است . ( 2 )
4 . خطيب سخنور دكتر شيخ احمد وائلي در كتاب ارزشمند خود به نام « هوية التشيّع » از 130صحابي شيعه نام مي برد كه همگان معترف به وصايت علي (عليه السلام) و خلافت او بوده اند ، آنگاه نتيجه مي گيرد نخستين كسي كه بذر تشيع را در سرزمين اسلام پاشيد ، شخص پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) بود و سفارش هاي او درباره علي (عليه السلام) موجب گرايش آن عده از اصحاب به علي (عليه السلام) بوده است .
5 . نگارنده نيز در گذشته به تدريس زندگي گروهي از شيعيان علي (عليه السلام) در

1. الفصول المهمة في تأليف الأمة، ص 79ـ 190.
2. اصل الشيعة واصولها، ص 53ـ 54.

45
عصر رسالت به ترتيب حروف تهجي پرداخته و خلاصه بحث ها در دو مجلد به قلم دانشمند محترم مهدي پيشوايي نگارش يافته و چاپ و منتشر گرديده و سپس به وسيله دانشمند محترم آقاي خوشنويس به زبان عربي ترجمه شده است .
فرضيه هاي بي پايه و نادرست
گروهي كه از تاريخ شيعه و نحوه پيدايش آن اطلاعاتي ندارند ، يا خود را بي اطلاع نشان مي دهند ، كوشيده اند براي آن علل و فرضيه هايي مطرح كنند كه به برخي اشاره مي كنيم :
1 . تشيع زاييده روز سقيفه است
عده اي چنين تصور كرده اند كه در سقيفه گروهي به خلافت ابي بكر رأي داده و گروهي از صحابه پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) از بيعت با وي سرباز زدند و گفتند : ما جز با علي (عليه السلام) با كسي بيعت نمي كنيم ( 1 ) و در همين روز تشيع در مقابل تسنن پديد آمد .
سرگذشت سقيفه يك تراژدي غم انگيز است كه در اين مبحث نمي توان حق مطلب را درباره آن ادا نمود . هنوز پيكر مطهر پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) بر زمين بود و بني هاشم و گروهي ديگر در خانه پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) مشغول غسل و كفن كردن آن حضرت بودند كه دو قبيله اوس و خزرج دور هم گرد آمدند تا گوي خلافت بربايند ، وقتي ابوبكر و عمر از جريان آگاه شدند ، جسد پيامبر را ترك نموده و همراه سه نفر ديگر به سقيفه رفتند و درباره خلافت و رهبري امت سخن گفتند . قبيله اوس به خاطر اين كه قبيله خزرج برنده خلافت نباشد ، با ابي بكر بيعت كردند و خزرجيان نيز عكس العمل نشان دادند و گفتند : لا نبايع إلاّ عليّاً ، سرانجام گروه نخست با پيروزي از سقيفه بيرون آمدند ، و

1. طبري، ج2، ص 443ـ 444.

46
در نيمه راه و در مسجد مردم را به بيعت دعوت كردند . در همين هنگام ، گروهي در خانه علي (عليه السلام) يا نقطه ديگر اعتصاب نموده ، و همگان خواهان امامت و پيشوايي علي (عليه السلام) بودند و از همان روز تشيع پديد آمد .
پاسخ
بايد توجه نمود كه اعتصاب آنان انديشه خلق الساعه اي كه نتيجه وقايع آن روز باشد ، نبود ، آنها به سابقه سفارش هاي پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) بر خلافت علي (عليه السلام) اصرار ورزيدند و خواستار پياده شدن وصيت پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) درباره او بودند .
مسعودي در مروج الذهب در حوادث پس از درگذشت پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) مي نويسد : امام علي (عليه السلام) و گروهي از شيعيان او در منزل وي نشستند و حاضر به بيعت با ابي بكر نشده و خواهان پيشوايي علي (عليه السلام) بودند . ( 1 ) گروهي از صحابه وقتي از بيعت عده اي با ابي بكر مطلع شدند ، زبان به اعتراض گشودند ، مثلاً سلمان برخاست و گفت : به دنبال سالخوردگان رفتيد ، و از سرچشمه علم غافل شديد ، هرگاه خلافت را در اهل بيت پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) قرار مي داديد ، حتي دو نفر هم بر سر آن اختلاف پيدا نمي كردند . ( 2 )
ابوذر وارد مدينه شد و از بيعت سقيفه آگاه گشت ، رو به صحابه پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) نمود و به اعتراض گفت : به فرد پايين تر راضي شديد و پيوند رسول خدا (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) را ناديده گرفتيد ، اگر از اهل بيت او پيروي مي كرد ، دو نفر با شما اختلاف نمي كرد . ( 3 )
اينها نمونه هايي است از كلمات صحابه كه از بيعت سقيفه انتقاد كرده اند و خواهان پيشوايي علي (عليه السلام) شدند . اين نوع طرز تفكر زاييده روز سقيفه نبود ، بلكه نتيجه آگاهي هاي آنان از سفارش هاي پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) و پيام هاي او درباره پيشوايي علي (عليه السلام) بود .

1. كتاب الوصية، ص 121.
2. شرح نهج البلاغه، ابن أبي الحديد، ج6، ص 43.
3. ابن قتيبه، الامامة والسياسة، ج71 ص 12.

47
2 . تشيع زاييده عبداللّه بن سبأ است
برخي از افراد متعصب كه مايلند تشيع را لكه دار سازند و آن را يك تفكر وارداتي از جانب يك فرد يهودي معرفي كنند ، بيشتر به دنبال ترويج اين فرضيه هستند كه يكي از يهوديان يمن به نام عبداللّه بن سبأ ملقب به « ابن الامة السوداء » در زمان عثمان تظاهر به اسلام كرد و پيوسته در بلاد مختلف اسلامي چون شام و بصره و كوفه و مصر به گردش پرداخت ، و مردم را به امامت علي دعوت مي كرد و مي گفت كه علي وصي پيامبر است ، و او خاتم الاوصياست ، چنان كه محمد (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) خاتم پيامبران است و عثمان ، خليفه غاصب مقام خلافت است و اين مقام را از علي (عليه السلام) باز ستانده است . او با اين انديشه در شهرهاي مختلف ، به سير و سياحت پرداخت و توانست گروهي از صحابه و تابعان مانند ابي ذر غفاري ، عمار ياسر ، محمد حذيفه ، محمد بن ابي بكر ، صعصعة بن صوحان عبدي و مالك اشتر را با خود همراه سازد . او گروه كثيري را فريب داد و مقدمات قتل عثمان را در خانه خودش فراهم ساخت و علي (عليه السلام) را به خلافت نشاند . ( 1 )
اين فرضيه بي پايه نوعي برداشت از نقل طبري است و گروهي از مورخان آن را به پيروي از طبري در كتاب هاي خود آورده اند ، بدون آن كه در سند و مضمون آن دقت كنند .
نظر محققان درباره اين فرضيه
آنچه طبري در اين جا نقل كرده ، از جهاتي مردود است :
1 . چگونه ممكن است يك فرد يهودي گمنام تظاهر به اسلام كند ، آنگاه يك تنه با گردش در بلاد اسلامي گروهي از صحابه و تابعان را با خود همفكر و

1. طبري، تاريخ، ج 3، ص 378.

48
همراه سازد ، تا آنجا كه در مقابل ديدگان صحابه پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) وارد مدينه شوند و خليفه وقت را به قتل برسانند و علي را به عنوان وصي او معرفي كنند ؟ ! اين مطلب هرگز با محاسبات تاريخي سازگار نيست و بايد علّت قتل خليفه در مدينه را از بررسي تاريخ حيات او به دست آورد .
2 . سيره عثمان و معاويه گواهي مي دهد كه آنان هرگز اجازه اعتراض به كارهاي خود را نداده و معترضان را به سخت ترين مجازات كيفر مي دادند ، چنان كه ابوذر به خاطر انتقاد از زراندوزي عثمان مورد خشم او قرار گرفت و به ربذه تبعيد شد و در آنجا رحلت كرد .
عمار ياسر نيز كه يكي از معترضان سيره عثمان بود ، مورد خشم قرار گرفت . غلامان عثمان او را چنان كتك زدند كه يكي از دنده هاي او شكست . همچنين ديگر مخالفان مانند عبداللّه بن مسعود نيز در دوران خلافت عثمان مورد ضرب و شتم واقع شدند . در چنين شرايطي ، آيا ممكن است خلافت اسلامي با آن قدرت ، به يك فرد يهودي اجازه دهد كه در شهرها و سرزمين هاي مختلف جهان اسلام به آشوب دست بزند و شام و مصر و بصره و كوفه را زير پا نهد و با ارتشي وارد مدينه شود و خليفه را از منصب قدرت به زير كشد و خليفه ديگري را نصب نمايد ؟
3 . گروهي كه به اين بخش از تاريخ طبري دل بسته اند ، بايد بدانند كه در صورت صحت اين مطلب ، يكي از اساسي ترين عقايد آنان متزلزل مي گردد ، زيرا از نظر اهل سنت صحابه پيامبر عادل و وارسته اند و هيچ نوع جرح و تعديل در حق آنها روا نيست . اكنون چگونه ممكن است كه شخصيت هايي از صحابه و تابعان مانند ابوذر و عمار و محمد بن حذيفه و گروهي از اكابر تابعان ، فريب يك فرد يهودي را بخورند و آشوبي به راه اندازند كه نتيجه آن قتل خليفه گردد ؟
4 . فراتر از اين همه تحليل ها ، سندي را كه طبري اين حادثه را بر مبناي آن نقل كرده و گروهي مغرض نيز چشم بسته آن را پذيرفته اند ، بررسي مي كنيم :

49
طبري اين حادثه را از گروهي نقل مي كند كه هرگز نمي توان به آنها اعتماد كرد :
سريّ از شعيب از سيف ، از عطيه ، از يزيد فقعسي نقل كرده است كه . . . » . ( 1 )
اكنون بايد ديد اين افراد چه اندازه از وثاقت و اعتبار برخوردارند ؟
1 . سريّ : در رجال اهل سنت دو نفر با اين نام معروفند .
الف . سريّ بن عبداللّه همداني : يحيي بن سعيد ، رجال شناس اهل سنت او را كذاب و ضعيف مي شمرده است . ( 2 )
ب . سريّ بن عاصم بن سهل همداني ، ساكن بغداد ، متوفاي 258 كه بخشي از حيات او را نويسنده تاريخ طبري درك كرده است . كافي است كه بدانيم كه رجال شناسان درباره او مي گويند : او كذّاب و سارق حديث است . ( 3 )
2 . شعيب بن ابراهيم كوفي ، وي فردي است مجهول الحال . ذهبي مي گويد : اين مرد ، راوي كتاب هاي سيف بن عمر است ، ولي براي ما شناخته نيست .
3 . سيف بن عمر ، ضعف اين سند بيشتر به اين مرد باز مي گردد . ابن حبّان مي گويد : سيف بن عمر احاديث و تاريخ مجعول را به شخصيت هاي معروف نسبت مي داد و حديث جعل مي نمود و به زندقه ( بي ديني ) متهم است . ابن عديّ مي گويد : تمام روايات او ناشناخته و غير قابل قبول است . ( 4 )

1. طبري، تاريخ، ج 3، ص 378.
2. ميزان الاعتدال، ج2، ص 117.
3. همان، ج2، ص 117; لسان الميزان، ج 3، ص 145.
4. ميزان الاعتدال، ج2، ص 275; لسان الميزان، ج73 ص 145ـ ميزان الاعتدال، ج1، ص 438.

50
ما در نقد سند اين تاريخ به همين مقدار بسنده مي كنيم ، هر چند سخن درباره سند بيش از آن است كه گفته شود ، و لذا محققان بزرگ تاريخ مانند دكتر طه حسين و غيره در شخصيت ابن سبأ تشكيك كرده و آن را يك افسانه تاريخي قلمداد نموده اند ، و پس از او ديگر محققان در اين مورد سخن بسيار گفته اند كه جاي بازگويي آنها نيست . ( 1 )
محقق معاصر جناب آقاي عسگري با نگارش كتاب عبداللّه بن سبأ پرده از چهره اين افسانه تاريخي برداشته و به روشني ثابت كرده است كه اين مرد وجود خارجي نداشته و اين داستان ، ساخته و پرداخته جاعلان تاريخ و حديث مانند سيف بن عمر تميمي است .
صبحي صالح در كتاب خود به نام « نظرية الإمامة » يادآور مي شود : بعيد نيست كه يك فرد يهودي فتنه انگيزي كند ، ولي آنچه قابل پذيرش نيست ، اينكه يك فرد يهودي چنين تأثير عظيمي در عقايد مسلمانان بگذارد و آنان را به دو گروه سني و شيعه تقسيم كند . ( 2 )
در كتب رجالي شيعه آمده است : فردي به نام عبداللّه بن سبأ اظهار غلوّ كرد و اميرمؤمنان او را به خاطر غلوّ مجازات نمود . ( 3 ) ولي اعتراف به وجود چنين فردي ، غير از اعتراف به عبداللّه بن سبأ است ، كه جهان اسلام را به آشوب كشاند .
3 . تشيع زاييده جنگ جمل است
مستشرق آلماني به نام ولهاوزن در كتاب « الخوارج والشيعة » ، شيعه را ساخته و پرداخته روز جمل پس از قتل عثمان دانسته و مي گويد : با قتل عثمان ، مسلمانان

1.جهت مطالعه بيشتر ر.ك: الفتنة الكبري، ص 134; اصل الشيعة، ص 73; الغدير، ج9، ص 220ـ 221.
2. نظرية الامامة، ص 37.
3. رجال كشي، ص 98، شماره 48.

51
به دو گروه به نام حزب علي و حزب معاويه تقسيم شدند . شيعه علي در مقابل شيعه معاويه قرار گرفت ، آنگاه كه معاويه حكومت را قبضه كرد ، واژه شيعه فقط در اتباع علي به كار مي رفت . ( 1 )
پاسخ
جنگ جمل ، سرآغاز پيدايش تشيع نيست ، بلكه تاريخ ظهور ابعاد سياسي و نظامي شيعه در آن عصر است ، اميرمؤمنان (عليه السلام) در دوران خلفاي سه گانه مصلحت را در سكوت مي ديد و در عين حال ، خلفا را ارشاد و ياري مي كرد ، البته ايشان پيوسته از مقام و موقعيت خود نام مي برد ، امّا شرايط موجود ، اجازه مخالفت نمي داد و مصلحت اسلام را در سكوت مي ديد ، از اين جهت علي و ياران او بروز و ظهوري نداشتند ، ولي آنگاه كه پس از قتل عثمان ، صحابه حاضر در مدينه ، علي را براي خلافت برگزيدند و حجت به وسيله پشتيباني مردم تمام گشت ، گروهي مانند طلحه و زبير فريب وعده هاي معاويه را خوردند و با پشتيباني مالي امويان براي كارشكني تشويق شدند . آن دو فرد ساده لوح به اميد خلافت ، بصره را پايگاه خود قرار دادند و استاندار علي (عليه السلام) را پس از ضرب و شتم از بصره بيرون راندند و براي خود يك نوع حكومت خودمختار درست كردند . در اين شرايط كه مي رفت حكومت اسلامي آسيب ببيند و هرج و مرج جهان اسلام را فرا گيرد ، علي وظيفه اي جز تعقيب متخلفان نداشت . در اين جهاد كه صحابه پيامبر از علي پشتيباني مي كردند ، مسأله تشيع به معناي خلافت بلافصل علي (عليه السلام) مطرح نبود . آنچه محور كار بود ، حفظ نظام اسلامي از طريق حاكم رسمي بود ، نه پديد آمدن مكتبي به نام تشيع و گروهي به نام شيعه ; و خوشبختانه فتنه در مدتي كمتر از يك روز ريشه كن شد .

1. الخوارج والشيعة، ص 146.

52
4 . تشيع زاييده انديشه ايرانيان است
بي پايه ترين فرضيه اين است كه گاهي گفته مي شود چون ايرانيان ملي گرا ، مخالف گسترش اسلام و سلطه اعراب بودند ، اين انديشه را اختراع كردند ، و پيروي علي و اولاد علي (عليه السلام) را به عنوان يك مذهب پديد آوردند تا از سلطه اعراب رهايي يابند .
اين فرضيه به قدري بي پايه است كه طراح آن كوچك ترين اطلاعي از تاريخ شيعه در ايران ندارد . همان طور كه يادآور شديم ، تشيع در عصر رسول خدا پي ريزي گرديد ، بذر آن در مدينه پاشيده شد و در همانجا رشد نمود و سپس در دوره حكومت اميرمؤمنان در عراق گسترش يافت ، در حالي كه هنوز در ايران شيعه اي وجود نداشت .
پس از فتح ايران به دست مسلمانان ، ساليان درازي اين سرزمين تحت سيطره امويان و عباسيان قرار داشت و غالب ايرانيان را اهل تسنن تشكيل مي دادند ، اگر چه در برخي از نقاط ، شيعه وجود داشت .
گسترش تشيع در ايران ، پديده اي مقطعي و بي مقدمه نيست ، بلكه محصول عوامل گوناگون در دراز مدت بوده و در خلال ده قرن صورت گرفته است . اينك به برخي از اسباب گسترش تشيع در ايران به صورت گذرا اشاره مي كنيم :
الف . ايرانيان تحت ستم در عراق
در جنگ قادسيه حدود چهارهزار نفر ايراني ، از لشكر ايرانيان گسسته و به سپاه اسلام پيوستند و اسلام را از صميم دل پذيرفتند ، به اين شرط كه پس از پايان جنگ هر كجا خواستند بروند ، و يا با هر قبيله اي كه خواستند پيمان ببندند و مانند ديگر مسلمانان سهمي از غنائم داشته باشند . متأسفانه پس از پيروزي اسلام بر سپاه ايران ، تمام قراردادها زير پا نهاده شد و تحقير آنان آغاز گرديد و به اصطلاح امروز ،

53
ايرانيان شهروند درجه دوم شناخته شدند و به عنوان موالي معروف گشتند . پست ترين و كم درآمدترين كارها به آنها واگذار مي شد . ( 1 ) خليفه دوم در طواف شنيد دو نفر با هم به زبان فارسي سخن مي گويند . گفت به زبان عربي سخن بگوييد ، زيرا سخن گفتن به زبان فارسي مروت را از ميان مي برد ! ( 2 )
ولي آنگاه كه زمام خلافت به دست علي (عليه السلام) افتاد ، او به همگان يكسان مي نگريست . وقتي به ايشان اعتراض شد ، در پاسخ فرمود : در كتاب خدا فرقي بين فرزندان اسماعيل و غيره نمي بينم . ( 3 )
همين يكسان نگري مايه گرايش آنان به علي و خاندان او گشت ، به ويژه آن كه تحقير موالي در دوران امويان به اوج خود رسيد و تاريخ ، تمام اين تحقيرها و بي عدالتي ها را به ثبت رسانده است .
ب . مهاجرت اشعريان يمني به قم
فرزندان سعد بن مالك به نامهاي عبداللّه و احوص ، از شيعيان علي (عليه السلام) در يمن بودند . آنان از ستم هاي امويان به ستوه آمدند . آنگاه كه زيد بن علي در سال 121هجري قيام كرد ، احوص ، فرماندهي سپاه زيد را برعهده گرفت . چون سپاه زيد مغلوب گشت ، او دستگير شد و به زندان افتاد . پس از چند سال آزاد شد و با برادر خود عبداللّه تصميم گرفتند عراق را به قصد قم ترك كنند و همگي با خانواده هاي خود وارد قم شدند و از همان زمان ، قم به عنوان مركز تشيع در ايران شناخته شد . به تدريج بستگان آنان كه همگي از قبيله اشعري بودند ، به قم آمدند و يك مركز حديثي و علمي و پايگاه شيعي را پديد آوردند . توضيح بيشتر را در

1. العقد الفريد، ج 3، ص 413.
2. ابن تيميه، اقتضاء الصراط المستقيم، ص 25.
3. ابن هلال تفقي، الغارات: 46.

54
تاريخ قم بخوانيد . ( 1 )
تنها اشعريان نبودند كه از ستم امويان عراق ، به قم مهاجرت كردند ، بلكه نياي سوم احمد بن محمد بن خالد نيز پس از انقلاب زيد ، وارد « برق رود » قم شد و در آنجا سكني گزيد . ( 2 )
ج . مهاجرت امام رضا (عليه السلام) به خراسان
مهاجرت امام هشتم (عليه السلام) يكي از علل گسترش تشيع در ايران گرديد . استقبال با شكوه محدثان نيشابور از ايشان ، و درخواست استماع حديث از آن حضرت ، نشانه عظمت اهل بيت (عليهم السلام) در قلوب مردم خراسان بود . آن حضرت حديثي را از آبا و نياكان خود ، به نقل از رسول خدا (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) بيان كرد كه خداوند متعال مي فرمايد :
« كَلِمَةُ لا إِلهَ إِلاّ اللّهُ حِصْنِي فَمَنْ دَخَلَ حِصْنِي أَمِنَ مِنْ عَذابِي » .
« شهادت به يگانگي من دژ استوار من است . هر كس به آن درآيد از عذاب من در امان است » .
آن حضرت پس از چند لحظه سر از كجاوه بيرون آورد و فرمود : « بِشُرُوطِها وَأَنَا مِنْ شُرُوطِها » يعني تنها گفتن لاإلهَ إلاّ اللّهُ كافي نيست ، بلكه شروطي دارد و اعتقاد به امامت من ، از آن شروط است . ( 3 )
روح اين حديث ، تبليغ تشيّع از زبان انساني است كه وارث علوم اهل بيت (عليهم السلام) است و سخن پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) را از يك چشمه زلال و دور از آلودگي نقل مي كند .
ورود آن حضرت به طوس و مناظرات وي با دانشمندان يهود و نصاري و

1.حسن بن محمد بن حسن قمي، تاريخ قم، تحقيق سيد جلال الدين تهراني، ص 247; رجال نجاشي، شماره 196.
2. رجال نجاشي، ج1، شماره110.
3. صدوق، عيون اخبار الرضا (عليه السلام) ،ج2، ص 148.

55
محدثان اهل سنت و حتي با طبيعي ها و مادّي ها ، سبب تفوق علمي آن حضرت بر ديگران شد ( 1 ) و جاذبه هايي را در منطقه خراسان براي خاندان رسالت پديد آورد . بدين ترتيب تشيع در منطقه خراسان گسترش يافت . مطالعه كتاب احتجاج و زندگاني امام رضا (عليه السلام) اين مطلب را به روشني ثابت مي كند . مأمون از گرايش مردم به امام رضا (عليه السلام) هراسان شد و لذا آن حضرت را با دسيسه خاصّي مسموم كرد و سپس در سوگ او اشك تمساح ريخت . ( 2 )
د . مهاجرت علويان به ايران
پس از مهاجرت امام هشتم و پذيرش ولايت عهد ، گروهي از علويان از نقاط مختلف حجاز و عراق به ايران مهاجرت كردند . مردم نيز به دليل اين كه آنها فرزندان پيامبرند ، احترام خاصي براي آنان قائل بودند . يحيي بن عبداللّه بن حسن بن حسن ، پس از قيام حسين بن علي ( شهيد فخ ) و شكست او با گروهي از كوفيان به ديلم آمد و هجرت او به اين نقطه سبب گسترش تشيع گشت . علاوه بر منطقه ديلم ، طبرستان و مازندران امروز نيز مدتها زير نفوذ علويان قرار داشت و غالباً تشيع زيدي بر آنجا حاكم بود . نگاهي به جغرافياي ايران نشان مي دهد كه در غالب نقاط اين كشور امامزاده هايي به چشم مي خورد كه غالباً فرزندان ائمه اهل بيت (عليهم السلام) هستند كه در ايران پراكنده شدند و با گفتار و رفتار خود ، تشيع را تبليغ مي كردند . به عنوان مثال در طبرستان 76 ، در ري 66 و در قم 23 امامزاده وجود دارد كه حاكي از وسائل گسترش تشيع در ايران است . ( 3 )

1. همان، ج2، ص 139ـ 158.
2. مفيد، ارشاد، ج2، ص 269.
3. براي آگاهي از علويان مدفون در طبرستان و ديلمان و گيلان به كتاب «اخبار ائمة الزيدية في طبرستان وديلمان وجيلان» ويلفرد مادلونگ، چاپ انتشارات فرانتزاشتاينر، بيروت، 1987 و«تاريخ تشيع در ايران » مراجعه شود.

56
رشد تشيع در ايران ، به قوّت و ضعف خلافت عباسي در بغداد بستگي داشت . در قرن چهارم ، حكومت بغداد از هر جهت تضعيف شده بود ، تا آنجا كه در سال 325منطقه اي جز بغداد تحت سيطره خلافت عباسي نبود . ( 1 ) اين سبب شد كه آل بويه حكومت خود را از شيراز تا بغداد گسترش دهند و بيش از يك قرن بر اين منطقه حكومت كنند و چون تمايلات شيعي داشتند ، دست شيعه را در تبليغ باز گذاشتند و به تدريج نهال تشيع در اكثر نقاط ايران ، حتي سيستان و بلوچستان ، رشد كرد .
در قرن هفتم اسلامي ، مغولان با سركوب خلافت عباسي ، قدرت را به دست گرفتند . و يكي از نوادگان چنگيز به نام سلطان محمد خدابنده ، تشيع را برگزيد و مذهب شيعه به سان ديگر مذاهب از رسميت برخوردار شد ، با اين كه اكثريت جمعيت را سنيان تشكيل مي دادند ، هسته هاي شيعي در غالب نقاط ايران ، از شرق تا غرب رو به رشد نهاد ، ولي رسميت مذهب تشيع و انزواي ديگر مذاهب ، در عصر صفوي ها از آغاز قرن دهم شروع شد .
با توجه به سير اجمالي تشيع در ايران ، مي توان به بي پايگي اين نظريه كه ايرانيان براي انتقام جويي از اعراب سني ، تشيع را برگزيدند ، پي برد .

1. منتظم، ابن جوزي، ج6، ص 288.

57
2
اقليت شيعه و اكثريت تسنن
سؤال : اگر شيعه حق است ، چرا در اقليّت مي باشد و اكثريت ، مذهب تسنّن را پذيرفته اند ؟
پاسخ : هيچگاه اكثريت نشانه حقانيت و اقليت نشانه خلاف آن نيست ، در طول تبليغ پيامبران ، از زمان حضرت نوح (عليه السلام) تا عصر حضرت خاتم (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) مؤمنان در اقليّت بودند . قرآن آنگاه كه مبارزات پي گير انبيا را ياد مي كند ، پيوسته تذكر مي دهد : گروندگان و مؤمنان به آنان بسيار اندك بودند . درباره نوح كه نهصد و پنجاه سال ( 1 ) به تبليغ پرداخت ، مي فرمايد :
« وَما آمَنَ مَعَهُ إِلاّ قليل » . ( 2 )
« جز اندكي به همراه او ايمان نياوردند » .
در آيه ديگر مي فرمايد :
« وَقَليلٌ مِنْ عِبادي الشَّكُور » . ( 3 )
« اندكي از بندگان من سپاسگزارند » .

1. «فَلَبِثَ فِيهِمْ أَلْفَ سَنَة إِلاّ خَمْسِينَ عامّاً» (عنكبوت/14).
2. هود/40.
3. سبأ/13.

58
قرآن درباره پيروي از اكثريت به پيامبر هشدار مي دهد و مي فرمايد :
« إِنْ تُطِعْ أَكْثَرَ مَنْ فِي الأَرْض يُضِلّوك عَنْ سَبيلِ اللّه » . ( 1 )
« اگر از اكثـريت مردم روي زمين پيروي كنـي ، تو را از راه خدا گمراه مي كنند » .
و باز به پيامبر يادآور مي شود :
« وَما أَكْثَرُ النّاسِ وَلَوْ حَرَصْتَ بِمُؤمِنين » . ( 2 )
« هر چند بكوشي ، اكثريت مردم ايمان نمي آورند » .
بزرگترين جمعيت ها در جهان از آنِ كشورهايي چون چين با حدود يك ميليارد و سيصد مليون نفر و هند با بيش از يك ميليارد نفر جمعيت است كه اكثريت مردم آنها را مادي گرايان و بت پرست ها تشكيل مي دهند . اگر مجموع جمعيت مسلمانان را كه يك ميليارد و سيصد ميليون تخمين زده مي شود نسبت به جمعيت 6ميلياردي كره زمين ، بسنجيم ، از اكثريت برخوردار نيستند .
اميرمؤمنان علي بن ابي طالب (عليه السلام) در يكي از سخنان حكيمانه خود درباره شناخت حق و باطل ، بياني دارد كه يادآور مي شويم :
در جنگ جمل مردي از اميرمؤمنان سؤال كرد : آيا با طلحه و زبير نبرد مي كني ، در حالي كه آنان از برجسته ترين اصحاب پيامبرند ؟
امام در پاسخ فرمود : تو در اشتباهي . عظمت و بزرگي اشخاص ، نشانه حق و باطل نيست ، حق را بشناس تا اهل آن را بشناسي; و باطل را بشناس ، آنگاه اهل

1. انعام/116.
2. يوسف/103.

59
آن را خواهي شناخت » . ( 1 )
گذشته از اين ، شيعه هر چند نسبت به جمعيت كل مسلمانان ، در اقليّت است ، ولي براي خود ، جمعيت عظيمي را در جهان تشكيل مي دهند و لذا در غالب نقاط جهان حضور مؤثر دارند . علاوه بر كشورهاي ايران و عراق و آذربايجان و بحرين و لبنان كه اكثريت آنها را شيعيان تشكيل مي دهند ، در تمام كشورهاي اسلامي ، اقليت قابل ملاحظه اي از شيعيان وجود دارد كه براي خود مساجد ، مؤسسات ، مدارس و برنامه هاي فرهنگي دارند . از آنجا كه در اين مبحث ، بناي پاسخ بر اختصار است ، به برخي از نقاط كه شيعه در آنها حضور مؤثر دارد با ذكر آمار تقريبي ، اشاره مي كنيم :
اينك ما در اينجا آمار شيعيان را در قسمتي از كشورهاي جهان بر اساس دائرة المعارف مسيحي جهان چاپ 1980م/1359ش نقل مي كنيم . البته اين آمار مربوط به سال 1359شمسي است بدون در نظر گرفتن رشد جمعيت در سال هاي بعدي ، زيرا هدف اين است كه حضور چشمگيري شيعه را در اين كشورها ترسيم كنيم . البته در كشورهاي ديگر نيز حضور چشمگيري دارد كه فعلاً از ذكر آنها خودداري مي كنيم .
و نيـز از ذكـر اين نكته ناگـزيريم كه در اينجـا آمـار مربوط به شيعه اثناعشري اسـت نــه ديگـر فــرق شيعــه ماننـد زيـديه و اسماعيليـه و ديگـر دوستـداران اهل بيت (عليهم السلام) .

1. إنّك لرجل ملبوس عليك....جاذبه و دافعه امام علي به نقل از كتاب علي و بنوه از دكتر طه حسين.

60
لازم به ذكر است كه پراكندگي جغرافيايي تشيع در جهان امروز همچنان با آنچه در قرن اوّل هجري قمري شكل گرفته و تثبيت گرديده بود ، مطابقت دارد . ( 1 )
اين جغرافياي تاريخي تشيع عمدتاً با گرايش كلي آمارها و ارقامي كه در مورد

1. اطلس كيمبريج خاورميانه و شمال آفريقا، ص 39.

61
سرزمين هاي مختلف مسلمان ذكر شد ، مطابق است ، طرحي كلي از اين جغرافياي تاريخي ، يا پراكندگي جغرافيايي تشيع در جهان امروز ، در اطلس تاريخي اديان ، ويراسته مرحوم اسماعيل فاروقي عرضه شده است . ( 1 )
اصولاً بايد توجه كرد كه شيعه به عنوان اپوزيسيون و مخالف نظام حاكم شناخته مي شد و نظام هاي سياسي براي سركوب بلكه ريشه كن كردن آنها ، به آنان لقب « روافض » داده بودند . به عنوان نمونه ، سلطان محمود غزنوي پس از تسلط بر شرق خراسان ، به ريشه كن كردن دو گروه ، يكي شيعه و ديگري معتزله همت گمارد ، چندان كه آثار علمي و كتابخانه هاي آنان را از بين برد تا اثري از تشيع و معتزله باقي نماند . او پيوسته اهل حديث و كراميه را تقويت مي كرد ، و شيعه و معتزله را دشمن اصلي خود مي دانست . ( 2 )
صلاح الدين ايوبي ، پس از خيانت به فاطميان ، تصميم بر قتل عام شيعه

1. منابع: به جز آنچه در متن آمده است، الشيعة في مصر، عثمان مرغي، 47ـ 59
An Atlas Introduction to shis Islam Moojan Momen,orldPopulation History,Colin ofBritannica Worldd McEveday
The Cambridge Atlas of the Middle East and of Data world
World al -Cultural Atlas of Islam, Ismael Ragi Africa, Faruqi
Religions,al- Faruqi and David Historial Atlas of the E.north
Islam,joseph Schacht and Bosworth Legacy of C.E.
The Muhmmadan World north Africa Middle East and, today
Muslim Minorities in and others eds))S.M.zwemer the, The panguin today, M, Ali Kettani World Dictionary,john R, the Worlds Living Religions,Robert Hinnells(ed),Hume.
دايرة المعارف تشيع، ماده تشيع در جهان امروز.
2. يكي از مردم خراسان موسوم به عبداللّه بن كرام به زهد ريايي و حيله و تزوير،جمعي كثير را تابع مذهب خود گردانيد كه از جمله اتباع او يكي سلطان محمود بود كه بلاي عظيمي براي شيعه و اهل كلام شد (يادداشت هاي قزويني، حواشي، ج7، ص 60) به نقل از لغت نامه دهخدا.

62
گرفت و گروه بي شماري از آنان را كشت . ( 1 )
در دوران حكومت عثماني ، در زمان سلطان سليم به خاطر فتواي يك فقيه حنفي به نام نوح ، 000 ، 40شيعه در تركيه فعلي سر بريده شدند . ( 2 )
در دوران حكومت جزّار در لبنان ، در جبل عامل حمام خون به راه افتاد و نسل کشي شيعه صورت گرفت ، به گونه اي كه كتاب هاي آنان مدت ها به جاي هيزم در تنور نانوايان مي سوخت . ( 3 )
با توجه به اين كشتارهاي دسته جمعي ، بقاي شيعه در جهان ، آن هم با يك فرهنگ قوي و جامع و داشتن علما و دانشمندان مبرز در تمام رشته هاي اسلامي و علمي ، يكي از معجزات الهي است كه در پرتو عنايتش ، مظهر اسلام راستين بدون تحريف تا قرن پانزدهم به جاي مانده و خوشبختانه روز به روز نور آن راه گروه بيشتري از انسان ها را روشن نموده و پرده هاي جهل و تعصب را از چهره تاريخ كنار مي زند .

1. اعيان الشيعة، ج 3، ص 30، مظفر، تاريخ الشيعة، ص 192.
2. البلاد العربية والدولة العثمانية، حصري، ص 40، چاپ :136م; اعيان الشيعة، ج1،ص 30ـ 13 (او به جاي 000،40، عدد 000،70 را آورده است; شرف الدين عاملي، الفصول المهمة، ص 140، چاپ نجف.
3. دائرة المعارف اللبنانية، فؤاد البستاني،در شرح حال ابراهيم يحيي.

63
3
آيا ابن علقمي و خواجه نصيرالدين طوسي
با مغول همكاري داشته اند ؟ !
سؤال : برخي از مؤرخان مي نويسند : خلافت عباسي ، به وسيله وزير شيعي المعتصم به نام مؤيدالدين ابن العلقمي سقوط كرد و خواجه نصير را نيز در اين جريان شريك مي دانند . در نظر آنان ، اين عالم شيعي با آن وزير سبب سقوط خلافت عباسي و تسلّط مغول بر بغداد شدند .
پاسخ : اتهام اين دو نفر به همكاري با هلاكو در سقوط خلافت عباسي از ابن تيميه ( 1 ) شروع شده ، و تاريخ نگاران سني ، يكي پس از ديگري اين تهمت را تكرار كرده اند ، در حالي كه جز تشيع وزير علقمي و خواجه نصير ، كوچك ترين دليل و نشاني در اين مورد ارائه ننموده اند . اينك ما اين تهمت را در باره هر دو مورد بررسي قرار مي دهيم .
نخست درباره وزير علقمي سخن مي گوييم كه بيش از خواجه مورد اتهام است . در اين مورد لازم است ابن علقمي را معرفي كنيم تا با شناخت كامل از او

1. ابن تيميه، مجموعة الرسائل، قاهره، 1905، ص 97.

64
بهتر قضاوت كنيم .
كليه كساني كه درباره شخصيت اين وزير به نام محمد بن احمد بن علقمي به بحث پرداخته اند ، او را به علم و فضل و دانش و تدبير و سياست ستوده اند و كافي است كه در اين مورد ، گوش به سخنان ابن طقطقي كه از مورخان معروف است بسپاريم . او مي گويد : « ابن علقمي از قبيله بني اسد و جدّ او كسي است كه نهر معروف به علقمه را حفر كرد . او در دوران كودكي به ادب اشتغال ورزيد و در اين عرصه ، به مرتبه والايي رسيد . او خطي زيبا و انشاي رسا داشت و مرد فاضل ، عاقل ، كريم و بخشنده ، وزين و متين بود . وي با ابزار و ادوات سياست ، كاملاً آشنا بودو اهل ادب را دوست داشت . به دانشمندان احترام مي گذاشت . كتابخانه عظيمي را بنيان نهاد كه متجاوز از ده هزار جلد كتاب را در خود جاي داده بود . شخصيت هاي علمي ، كتاب هاي خود را به نام او نوشته و به وي اهدا مي كردند . « صاغاني » لغوي ، « العباب » را كه كتاب بزرگي در لغت است ، به نام او نوشت .
او نسبت به اموال دولت ملتزم به قوانين بود ، آنگاه كه بدرالدين فرماندار موصل ، هديه گرانبهايي براي او فرستاد ، او همه آنها را به محضر خليفه برد و او را از جريان آگاه ساخت ، و گفت : من شرم دارم كه هديه را به فرماندار برگردانم . شما اين هديه را بپذيريد . خليفه نيز پذيرفت و در مقابل براي فرماندار موصل دوازده هزار دينار به عنوان پاداش ارسال كرد . ( 1 )
از اين نوع سخنان در تمجيد و تعريف از مقام علمي و تدبير فوق العاده وي در نوع تواريخ آمده است . اكنون برگرديم و ببينيم آيا چنين فردي كه تمام شخصيت او در وزارت آن هم در پرتو بقاي خلافت خلاصه مي شود ، مي تواند تصميم بگيرد كه ريشه خلافت را بزند و خود نيز سرنگون گردد ، در حالي كه او اين وزارت را چهارده سال برعهده داشت ؟

1. الفخري، ص 337، 339، چاپ دارصادر، بيروت.

65
ما با دلايل روشن ثابت مي كنيم كه سقوط خلافت اسلامي در آن زمان ، يك جبر تاريخ بود ، و هرگز شخص معيني در اين مورد مقصر نبود . نظام خلافت به جايي رسيده بود كه ديگر براي آن بقايي در برابر هجوم دشمنان تصور نمي شد . در بيان اين مطلب ، توجه به نكات ذيل ضروري است :
1 . دشمن بر دروازه و خليفه مشغول . . .
ابن كثير كه خود ، يكي از پيروان ابن تيميه است در تاريخ خود مي نويسد :
سربازان مهاجم مغول دارالخلافه بغداد را محاصره كردند و پيوسته با پرتاب تير ساكنان آن را هدف قرار مي دادند ، حتي تيري به يكي از كنيزان خليفه كه مشغول رقص در برابر وي بود ، اصابت كرد و او را كشت . اين كنيز بسيار مورد علاقه خليفه بود . وقتي كنيز درگذشت ، خليفه سخت ناراحت شد ، و فرياد كشيد . ( 1 )
كشوري كه زمامدار آن در سخت ترين لحظات ، از دشمن غفلت ورزد و خود را با رقص كنيزي مشغول سازد ، جز سقوط سرنوشتي نخواهد داشت و منظور از اين كه سقوط خلافت عباسي يك جبر تاريخ بوده ، اين است كه عوامل سقوط آن به دست خود افراد فراهم شده بود .
مطالعه تاريخ مسلمانان در قرون پيش از تسلّط مغول نشان مي دهد كه پيوسته ترك تازي و غلبه اميري بر امير ديگر كشور را فرا گرفته بود ، گويي اميران كشور و فرمانروايان تحت امر خليفه ، هدفي نداشتند جز اين كه مناصب و پست هاي كشور را از دست يكديگر بربايند ، بدون اين كه در فكر دشمن خارجي باشند ، كه يكي پس از ديگري در كمين اسلام نشسته بودند و خليفه نيز مشغول عيش و نوش بود .

1. البداية والنهاية، ابن كثير، ج13، ص 200 به بعد.

66
2 . انگشت صليبيان پشت پرده
جنگ هاي صليبي از سال 491 تا 616 آغاز گرديد و سرانجام پس از دادن تلفاتي ، بيشتر صليبيان منطقه را ترك گفتند ، ولي شيطان ، شاخ خود را از مشرق زمين از سال 616 به درآورد و چنگيزخان در صدد فتح كشورهاي اسلامي برآمد . ( 1 )
چندان بعيد نيست كه ميان صليب غربي و صنم شرقي يك نوع همفكري در كار بوده ، چرا كه پس از خاتمه يافتن جنگ صليبي در همان سال به بهانه اين كه خوارزمشاه ، سفيران چنگيز را كشته است ، حمله مغول آغاز شد . مغولان بي محابا ، مسير خود را از شرق اسلامي در پيش گرفتند و با قتل و تخريب و نابودي شهرها همچنان پيش رفتند و در كمتر نقطه اي مقاومتي در برابر آنان صورت مي گرفت .
زمينه ديگري نيز در فرو كشيدن خلافت عباسيان مؤثر بود و آن ، وجود تحريكات و تمايلات بودائيان و مسيحيان در دستگاه هلاكو بود . استاد دكتر صفا مي نويسد :
هنگامي كه هولاكو به ايران مي آمد ، اگر چه خود و فرزندانش بر دين بودايي بودند ، ليكن به سبب آن كه مادر و زنش هر دو كيش ترسايي داشتند ، و لشكرش اكثر از اقوام عيسوي نايمان و كرائيت و اويغور تشكيل مي يافت ، طبعاً علاوه بر دين خود ، به دين عيسوي نيز توجه داشت و به همين سبب عيسويان بغداد براي برانداختن خليفه با او از درِ اتّحاد درآمده و باب مكاتبه را با وي مفتوح ساخته بودند . مادر هولاكو و زنش « دوقوز خاتون » هر دو از شاهزادگان قوم كرائيت بودند و "دوقوز خاتون" « به جهت آن كه اقوام كرائيت در اصل عيسوي اند ،

1. تاريخ مختصر الدول، ص 203.

67
همواره تقويت ترسايان كردي و آن طايفه در عهد او قوي حال شدند و هولاكوخان مراعات خاطر او را ، تربيت و اعزاز آن طايفه فرمودي ، تا آن غايت كه در تمامت ممالك ، كليساي محدّث ساختند و بر درِ اردوي "دوقوز خاتون "همواره كليسا زده و ناقوس زدندي » . ( 1 )
هجوم مغولان از سالي آغاز شد كه هنوز مؤيدالدوله ابن علقمي دوران كودكي را مي گذراند ، و اين نبرد برق اسا از شرق اسلامي و ماوراء النهر آغاز شد و از خراسان عبور كرد و به ري رسيد . آنگاه اصفهان و همدان را در نورديد و تا موصل ادامه يافت . همان عاملي كه سبب شكست در ديگر شهرها گرديد ، سقوط بغداد را نيز موجب شد . دشمنان شيعه چشم خود را فقط به سقوط بغداد دوخته و بر آنچه از آغاز جنگ تا سقوط بغداد ( 616ـ 656 ) روي داده ، ديده فرو مي بندند .
عظمت مصيبت و گرفتاري در طول اين سال ها به پايه اي بود كه ابن اثير در الكامل ، درباره حوادث سال 630 مي نويسد : مصيبت به اندازه اي بزرگ بود كه خامه و زبان از بيان و ترسيم آن ناتوان است ، و هرگز مسلماني نمي تواند اين حوادث را بشنود يا پاره اي از آن را بخواند ، سپس مي نويسد : من سال ها از نگارش حوادث اين دوره خودداري كردم و نمي توانستم درباره آنها چيزي بنويسم . اي كاش مادرم مرا نمي زاد يا پيش از اين رويداد مي مردم . . . . ( 2 )
3 . تدبير خردمندانه وزير علقمي و مخالفت ديگران
تاريخ حمله مغول به ايران نشان مي دهد كه در هر منطقه اي كه مردم با تقديم هدايا مغولان را از كشتار مردم باز مي داشتند ، اين اقدام مؤثر واقع مي شد ، اتفاقاً ابن كثير ، شاگرد ابن تيميه مي نويسد : وزير علقمي به خليفه پيشنهاد كرد مقداري

1. تاريخ ادبيات در ايران، ص 114. آنچه در گيومه آمده روايت جامع التواريخ است.
2. الكامل، ابن اثير، ج12، ص 358ـ 361.

68
هداياي سنگين براي هولاكو بفرستيم تا او را از تصرف بغداد منصرف سازيم ، ولي وزير رقيب او به نام « ابن دويدار » يا ( دواتدار ) خليفه را از اين تصميم منصرف كرد و گفت : وزير مي خواهد با ارسال هدايا خود و اهل بيت خود را از شر آنان خلاص كند ، و اگر بناست خليفه چيزي ارسال كند ، به هداياي كمتر اكتفا ورزد . اتفاقاً وقتي هداياي كم ارزش به حضور هلاكو برده شد ، هلاكو سخت برآشفت ، و لذا بغداد را محاصره كردند ، در حالي كه سپاهيان كم تعداد و ناتوان بودند و تعداد آنان از ده هزار سواره نظام تجاوز نمي كرد . ( 1 )
4 . شكست بغداد ، شكست نظامي بود نه سياسي
شكست بغداد يك شكست سياسي نبود ، بلكه شكست نظامي بود ، زيرا فرماندهي كل سپاه خليفه برعهده ابن دويدار وزير سني و رقيب ابن علقمي بود ، و اگر كوتاهي و قصوري در اين قسمت رخ داده باشد ، مربوط به فرمانده نظامي است ، نه وزير سياسي ، و به تصريح مورّخان شكست آنان مربوط به ناكار آمدي ارتش عباسي و فزوني سپاه مغول و تجهيزات و روحيه بالاي تهاجمي آنان بوده است .
اگر به راستي يك توطئه سرّي بين وزير و هلاكو در جريان بود ، بايد شيعيان بغداد از اين حمله ، جان به سلامت ببرند . در حالي كه پس از ورود به بغداد ، حمله به جمعيت غير نظامي شهر آغاز شد . تخريب و آتش زدن آغاز گشت و هر چه توانستند ، كشتند و خون از ناودان هاي شهر سرازير شد ، فقط يهود و نصاري از اين يورش جان به سلامت بردند . ( 2 )
سخن در اين مورد فزون از آن است كه در اين چند صفحه جاي گيرد ، لذا به

1. ابن كثير، البداية والنهاية، حوادث سال 656.
2. البداية والنهاية، ص 200ـ 213.

69
همين مقدار بسنده مي كنيم . البته مورخان محقق در سده اخير نوشته هاي ارزنده اي در تبرئه خواجه و وزير خليفه دارند كه علاقه مندان مي توانند به آنها مراجعه كنند ، مرحوم سيد محسن امين جبل عاملي در اعيان الشيعه به تفصيل اين جريان را بررسي نموده و سرافراز بيرون آمده است . ( 1 )
اتهام خواجه نصير به همكاري با مغول
علاوه بر مؤيدالدين علقمي ، شخصيت بزرگواري مانند خواجه نصيرالدين طوسي ( 597ـ 672 ) ، كه جهان در برابر دانش او خاضع است نيز به همكاري با مغول متهم شده و ساده لوحان و احياناً مغرضان در اشاعه اين تهمت كوشيده اند .
خواجه در سال 597 در طوس ديده به جهان گشود ، ايام كودكي را در طوس گذراند ، سپس جهت تكميل معلومات به نيشابور مهاجرت كرد . پس از بهره گيري از دانشمندان و بزرگان نيشابور ، تصميم گرفت براي كسب دانش بيشتر از شهري به شهري برود و از نزديك با شخصيت هاي علمي آشنا گردد ، از اين جهت چند ماهي در ري و مدتي در قم و اصفهان بسر برد ، سپس عازم عراق شد و فقه را نزد معين الدين سالم بدران مصري آموخت و به دريافت اجازه موفق گرديد . ( 2 )
او در عراق بود كه مغول جنايت خود را از سال هاي 616 ، از جانب خراسان آغاز كرد و . . . در مشرق اسلامي فجايعي پديد آورد كه تاريخ نظير آن را ياد ندارد . خواجه تصميم گرفت به زادگاه خود برگردد ، در مسير خود از نيشابور به طوس آمد ، به منزلي كه در آنجا بزرگ شده بود ، رفت ، ولي كسي در را به رويش باز نكرد ، پيرمردي او را از انتقال خاندانش به قائن خبر داد ، او به سمت قائن رفت و موقعيت خاصي پيدا كرد و در سال 628 ازدواج نمود .

1. اعيان الشيعة، ج9، ص 82ـ 101.
2. رجوع شود به مقدمه غنية النزوع، ج1، نشر مؤسسه امام صادق، كه متن اجازه در آنجا آمده است.

70
مدت زيادي نگذشته بود كه از طرف محتشم « قهستان » ( 1 ) به نام ناصرالدين عبدالرحيم بن ابي منصور به آنجا دعوت شد ، او نيز پذيرفت و در قلعه قهستان كه با قائن فاصله زيادي نداشت ، كتاب طهارة الاعراق ابن مسكويه را به فارسي برگردانيد . ولي از آنجا كه اهل قلعه و در رأس آنان ناصرالدين ، اسماعيلي مذهب بودند ، خواجه تصميم گرفت كه با مساعدت ابن علقمي وزير شيعه « خليفه عباسي » به عراق برود و در آنجا زندگي كند . در اين مورد نامه اي به او نوشت ، ولي متأسفانه نامه به دست ناصرالدين افتاد ، از اين جهت خواجه به وسيله مأموران اسماعيلي دستگير و به قلعه « الموت » قزوين كه محكم ترين قلعه هاي اسماعيليان بود ، منتقل شد و حدود26سال در آنجا به صورت يك زنداني محترم به سر برد و از كتابخانه هاي اسماعليان در تأليف و نگارش بهره برد . او ناراحتي خود را در آخر كتاب « شرح اشارات » بيان كرده و پس از سخناني به شعر شاعر تمثل مي جويد :
به گرداگرد خود چندان كه بينم * بـلا انگشتـريّ و مـن نـگينـم ( 2 )
وقتي قلعه « الموت » در سال 654 به دست مغولان سقوط كرد و حاكم اسماعيلي به قتل رسيد ، خواجه از اسارت آزاد گرديد و چون هلاكو از مقام علمي خواجه و تبحر او در نجوم و فلكيات آگاه بود ، وي را مجبور به همراهي در سفر نمود ، تا اين كه بغداد در سال 656 سقوط كرد و شد آنچه نبايد بشود و همان طور كه گفتيم ، عامل مهم سقوط بغداد ، سستي و بي تدبيري خلفاي عباسي بود . درست چهل سال بود كه آتش جنگ و ويراني از خراسان آغاز شده بود ، ولي آنان هرگز در فكر ترميم لشكر و مقابله با سپاه مغول نبودند ، گويي مي گفت : « بغداد براي ما كافي است » .
« مستعصم عباسي آخرين خليفه اين سلسله كه از عادات و رسوم او خونريزي

1. جنوب خراسان شامل قائن، فردوس و طبس و بجستان.
2. شرح اشارات، ج 3، ص412.

71
و لهو و لعب بود ، نه تنها كاري براي مسلمين انجام نداد ، بلكه عده اي از شيعيان بغداد به دست پسرش « ابوبكر » به خاك و خون كشيده شدند و اموال آنان به غارت رفت . محدّث قمي مي نويسد :
« چون مستعصم آخرين خليفه عباسي بر سرير سلطنت مستقر شد ، تدبير مملكت را با وزير خويش مؤيدالدين علقمي قمي واگذاشت و خود مشغول كبوتر بازي و لهو و لعب و لذّت شد ، و هم در آن ايّام پسر مستعصم « ابوبكر » محلّه « كرخ بغداد » را كه مسكن شيعيان بود ، غارت كرد و جماعتي بسيار از سادات را اسير كرد » . ( 1 )
زماني كه هلاكو خان از همدان پيامي براي خليفه فرستاد كه اگر از حكومت ايلخاني پوزش طلبد و سازش كند ، ممكن است از آمدن به بغداد خودداري كنم . خليفه از عهده اين سياست برنيامد و دائم با جواب هاي سست و تهديدات واهي به مغول سر خود را گرم كرده و مغول را به شوخي گرفته بود و زماني از خواب خرگوشي بيدار شد كه دير شده بود . در وقايع بغداد ذكر كرده اند زماني كه هلاكوخان خليفه را احضار كرد و ذخاير و گنج هاي مخفي را از او طلب نمود ، خان مغول به خليفه گفت چرا به فكر ملت خود نبودي و با اين اموال سلاح تهيه نكردي تا نگذاري ما از رود جيحون عبور كنيم ؟ و چرا ملت هاي مسلمان ديگر را كه مي كشتيم ، به كمك آنان نيامدي ؟ ( 2 )
خدمات فرهنگي خواجه
خواجه از هر نوع خدمت نظامي براي اسلام مأيوس بود ، ولي مي دانست از

1. المنتهي، ص 373، محدّث قمي.
2. خواجه نصير آسمان هنر و آفتاب زمين، ص203، به نقل از جهانگشاي جويني ذيل خواجه نصير، ج 3، ص 280.

72
نظر فرهنگي مي تواند به اسلام خدمت كند . هلاكو به خاطر اعتمادي كه به خواجه داشت ، دو درخواست او را پذيرفت :
1 . افتتاح مدارسي در بغداد براي علوم فلسفه و نجوم و طب ، فقه و حديث ، كه هزينه اين مراكز از اوقاف اسلامي تأمين شد .
2 . تأسيس رصدخانه عظيمي در مراغه و دعوت علما و دانشمندان براي همكاري در بهره گيري از آن .
در اين هنگام ، دانشمنداني كه هر كدام در گوشه اي پنهان شده بودند ، در اين شهر گرد آمده و چراغ علم و دانش را برافروختند و كتابخانه اي تأسيس گرديد كه در آن روز ، چهارصدهزار كتاب را در خود جاي مي داد .
محقق طوسي براي اين هدف فخرالدين مراغي را به اطراف و نقاط مختلف گسيل داشت تا دانشمندان را به مهاجرت به مراغه دعوت و تشويق كند و به قول استاد مصري عبدالمتعال صعيدي ، خواجه توانست آنچه را كه مغول پايمال كرده بودند ، بار ديگر احيا كند .
علاوه بر اينها ، خواجه با دانش خود ، قلوب اميران مغول را براي پذيرش اسلام گشود . پس از مرگ هلاكو و زمامداري فرزند اوّل وي ، فرزند دوم او اسلام آورد ، و همه امراء و سپاهيان در پيروي از او اسلام آوردند . ( 1 )

1. اعيان الشيعة، بخش مستدرك:1/197ـ 206. در مورد پيراستگي خواجه از اين تهمت به منابع زير كه به تفصيل سخن گفته اند مراجعه شود:
1. جامع التواريخ رشيدي، 2. جهان گشاي جويني،3. خواجه نصيرالدين طوسي آسمان هنر و آفتاب زمين، 4. خواجه نصير ياور وحي و عقل، 5. تاريخ ادبيات ايران، دكتر صفا.

73
فصل دوم :
عقايد شيعه

75
مقدّمه
عقيده و شريعت
« عقيده » و « شريعت » دو واژه رايج در ميان د انشمندان اسلامي است . واژه نخست ، در مورد اصولي به كار مي رود كه خواسته واقعي در آنها ايمان است ، و هيچ گونه جنبه رفتاري و سلوكي ندارند هر چند ايمان و اعتقاد به آن اصول ، در رفتار انسان مؤثر است . كليه معارف اسلامي از توحيد گرفته تا آخرين جزئيات معاد ، از مقوله نخست است ، و تحصيل يقين در آنها در گرو وجود دليل قطعي از كتاب و احاديث متواتر و براهين عقلي است .
واژه دوم در مورد يك رشته احكامي به كار مي رود كه هدف از تشريع آنها ، عمل به آنها است ، خواه تحصيل يقين در مورد آنها امكان پذير باشد يا نه و لذا در اين مورد به حجت شرعي عمل مي كنيم هر چند يقين به صحت آن نداشته باشيم .
نكته اي كه بايد خوانندگان گرامي را به آن توجه داد ، اين است كه در مكتب شيعه در باب عقايد ، خبر واحد و ديگر ادلّه ظني حجت نيستند ، و هرگز نبايد وجود خبر و روايتي را در جوامع حديثي نشانه عقيده مؤلف و يا شيعيان گرفت ، زيرا همان طوري كه يادآوري شد ، خاستگاه عقايد ، ايمان و اذعان است ، در حالي كه خبر واحد و نظائر آن چه بسا مفيد ظن هم نبوده ، تا چه رسد به اين كه يقين آور باشد .
از اين بيان روشن مي شود بسياري از هجوم ها بر شيعه اماميه ، از ناديده گرفتن

76
اين اصل ، پديد مي آيد ، يعني خبري را در يكي از كتاب هاي حديثي مي بينند و تصور مي كنند كه اين حديث پايه عقيده و مذهب است ، سپس مي گويند شيعه اماميه معتقد به مضمون آن است .
نكته ديگر اين كه از نظر شيعه اماميه ، كتاب صحيحي ، جز قرآن وجود ندارد ، و تمام كتاب ها در معرض خطا و اشتباه هستند ، و لذا بايد محققان وجود روايت را حتي در كتاب شريف « كافي » دليل بر صحت آن نگيرند ، زيرا در كتاب كافي نيز كه بزرگ ترين و مهم ترين كتب حديثي شيعه است ، اخبار ضعيف وجود دارد .
حديث شناس معروف شيعه ، علاّمه مجلسي ( 1037ـ 1110ق ) در مرآة العقول ، كليه روايات كافي را در اصول و فروع بررسي كرده و صحيح را از ناصحيح جدا ساخته است .
در اين فصل ، به تبيين برخي از اصول اعتقادي مي پردازيم كه مخالفان پرده ابهام بر روي آنها افكنده اند ، تا سيماي واقع بر همگان به روشني نمايان گردد .

77
1
رؤيت خدا در سراي ديگر
سؤال : شيعيان معتقدند كه وجود خدا پيراسته تر از آن است كه در روز آخرت با اين ديدگان حسي ديده شود ، در حالي كه اين عقيده بر خلاف آيه قرآني و حديث صحيح است .
پاسخ : مسلمانان ، درباره رؤيت خدا دو عقيده دارند :
1 . گروهي به نام « عدليه » خدا را برتر از آن مي دانند كه در اين جهان و يا جهان ديگر با ديدگان حسي رؤيت شود ، و اين عقيده مخصوص شيعيان نيست ، بلكه گروهي از غير شيعه نيز مانند معتزله بر اين عقيده اصرار مي ورزند . و پيشواي اين گروه خاندان رسالت و در پيشاپيش آنان امام علي (عليه السلام) است . او در سخنان خود ، بر تنزيه خدا از رؤيت و لوازم جسماني تأكيد دارد .
2 . گروه ديگر ، رؤيت خدا را در اين جهان ممتنع و فقط در آخرت جايز و صحيح مي دانند ، و اين گروه معروف به اهل حديث و اشاعره هستند . اساس اين عقيده را يك برداشت غير صحيح از آيه قرآني و پيروي از خبر واحد در اين مورد تشكيل مي دهد .
مسأله عقيدتي بالاتر از آن است كه انسان در آن مقلد فردي غير معصوم باشد ، بلكه هر فردي بايد فراخور فهم خود مسأله را از طريق برهان و دليل ، قطعي

78
سازد .
رؤيت خدا به دو گونه تفسير مي شود :
1 . رؤيت قلبي و شهود باطني
رؤيت قلبي در پرتو ايمان كامل به دست مي آيد . اين نوع رؤيت كه واقع آن دريافت قلبي است ، از موضوع بحث ما بيرون است و در امكان ، بلكه در وقوع آن براي اولياي الهي ، جاي ترديد نيست .
ذعلب يماني ، از ياران اميرمؤمنان (عليه السلام) به امام عرض كرد : آيا خداي خود را ديده اي ؟ امام در پاسخ گفت : من چيزي را كه نمي بينم ، نمي پرستم . آنگاه سائل پرسيد : چگونه او را مي بيني ؟ امام فرمود :
« لا تُدْرِكُهُ العُيُونُ بِمُشاهَدةِ العَيانِ ، ولَكِن تُدْرِكُهُ الْقُلُوبُ بِحَقائِقِ الإِيمانِ » . ( 1 )
« ديدگان ظاهري او را نمي بيند ، امّا دل ها در پرتو حقيقت ايمان او را مي يابد » .
2 . رؤيت حسّي با ديدگان مادّي
بنابر دلايل زير ، رؤيت حسي خداوند غير ممكن است :
1 . رؤيت حسي شرايطي را مي طلبد كه مي توان آنها را چنين بيان كرد :
1 . حسّ بينايي سالم باشد .
2 . يك نوع مقابله ميان رائي و مرئي حاكم باشد .
3 . مرئي بسيار دور يا بسيار نزديك نباشد .
4 . مانعي ميان بيننده و ديدني وجود نداشته باشد .

1. نهج البلاغه، خطبه 179.

79
5 . مرئي بي رنگ ( چون هوا ) نباشد .
6 . نور كافي براي ديدن وجود داشته باشد .
7 . مرئي در جهت خاص نسبت به بيننده قرار گيرد . تحقق اين شرايط درباره خدا ملازم جسم و جسماني بودن او است ، و همه مسلمانان جهان ، خدا را برتر از جسم و جسماني مي دانند و پيوسته مي گويند : « لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيء » . ( 1 )
با توجه به اين داوري قاطع عقل ، چگونه مي توان گفت خدا را در روز قيامت با ديدگان حسي مي بينيم ؟
3 . رؤيت خدا يك عقيده وارداتي است
مسأله رؤيت خدا يك انديشه وارداتي است كه از طريق « احبار يهود » وارد محيط اسلامي شده و گروهي ناآگاهانه آن را پذيرفته اند . در اين جا نمونه هايي از باورهاي وارد شده در عهد قديم را يادآور مي شويم :
الف . « خداوند را ديدم كه بر تخت بلندي نشسته بود . گفتم : واي بر من ، چشمان من پادشاه سپه دار را ديدند » . ( 2 )
ب . « مي ديدم كه تخت هايي گذارده اند و خداي قديم بر آن نشسته ، لباس او چون برف سفيد و موهاي سر او مانند پشم پاكيزه بود ، تخت او شعله اي از نور بود » . ( 3 )
ج . « امّا من به صورت او مي نگرم » . ( 4 )
د . « سليمان بر پروردگار خود خشمگين شد ، چون قلب او از خدا برگشت ،

1. شوري/11.
2.اشعياء:6/1/6.
3. دانيال:7/9.
4. مزامير داود:17/15.

80
خداي اسرائيل كه دوبار براي او ديده شده است » . ( 1 )
هـ . « من خدا را ديدم كه بر تخت خود نشسته و همه سپاهيان دريا در برابر او ايستاده اند » . ( 2 )
پيروان اين كتاب هاي تحريف شده ، « انديشه رؤيت » را در ميان برخي از محدثان اسلامي رواج داده و آن را به عنوان يك عقيده اسلامي مطرح كرده اند .
4 . قرآن خدا را فراتر از رؤيت بصري مي داند :
قرآن مجيد خدا را فراتر از امكان رؤيت بصري مي داند ، آنجا كه مي فرمايد :
« لا تُدْرِكُهُ الأَبْصار وَهُوَ يُدْرِكُ الأَبْصار وَهُوَ اللَّطيفُ الخَبير » . ( 3 )
« چشم ها او ( خدا ) را نمي بيند ولي او ديدگان را مي بيند ، او موجودي لطيف ـ برتر از رؤيت ـ و از همه ما آگاه است » .
واژه « درك » ، مفهوم گسترده اي دارد و خصوصيات آن در صورتي روشن مي شود كه به حسي از حواس نسبت داده شود ، اگر به چشم نسبت داده شود ، مقصود ديدن است . اگر به گوش منسوب گردد ، مقصود شنيدن است ، و لذا اگر كسي بگويد : « أدركته ببصري » ، سپس اضافه كند : وما رأيته ، اين كلام متناقض شمرده مي شود ، چون جمله اوّل صريح در رؤيت است ، با توجه به اين مقدمه روشن مي شود كه اين آيه و آيات مابعد آن ، كه از نظر شما مي گذرد در مقام بيان ويژگي هاي خداست . تو گويي قرآن چنين مي گويد :
« لاتُدْرِكُهُ الأَبْصارُ وَهُوَ يُدْرِكُ الأَبْصار » : « ديدگان او را نمي بيند ولي او چشم ها را مي بيند » .

1. ملوك اول/11.
2. ملوك اوّل/23.
3. انعام/103.

81
« وَهُوَ يُطْعِمُ وَلا يُطْعَم » : « او روزي مي دهد ولي روزي داده نمي شود » .
« وَهُوَ يُجيرُ وَلا يُجارُ عَلَيه » : « او پناه مي دهد ولي پناه داده نمي شود » .
با توجه به اين صراحت ، چگونه مي توان گفت رؤيت خدا در آخرت جزء عقايد اسلامي است ؟
5 . برخورد انتقادي قرآن با طرح رؤيت
همان گونه كه يادآور شديم رؤيت خدا يك انديشه يهودي است كه به گونه اي وارد حوزه اسلام شده و قرآن آنگاه كه مسأله درخواست رؤيت را از سوي بني اسرائيل مطرح مي كند ، به شدت به نقد آن مي پردازد . اينك به سه آيه زير توجه فرماييد :
1 . « وَإِذْ قُلْتُمْ يا مُوسي لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ حَتّي نَري اللّهَ جَهْرَةً فَأَخَذَتكُمُ الصّاعِقَةُ وَأَنْتُمْ تنظُرون » . ( 1 )
« [ به ياد آريد ] آنگاه كه به موسي گفتيد : ما به به نبوت تو ايمان نمي آوريم مگر اين كه خدا را آشكارا ببينيم ، در نتيجه چنين درخواستي ، صاعقه شما را در حالي كه مي نگريستيد ، فرا گرفت » .
2 . « يَسألُكَ أَهلُ الكتابِ أَن تُنَزّلَ عَلَيْهِمْ كِتاباً مِنَ السَّماءِ فَقَدْ سَأَلُوا مُوسي أَكْبر مِنْ ذلِك فَقالُوا أَرِنَا اللّهُ جَهْرَةً » . ( 2 )
« اهل كتاب از تو مي خواهند براي آنان كتابي از آسمان فرود آوري ـ تعجب مكن ـ از موسي بزرگ تر از اين را خواستند ، به او گفتند : خدا را آشكارا به ما نشان بده » .
3 . « وَقالَ الَّذينَ لا يَرْجُونَ لِقاءَنا لَولا أُنزِلَ عَلَيْنا المَلائِكَة أَوْ نَري

1. بقره/56.
2. نساء/153.

82
ربّنا لَقَد استَكْبَروا فِي أَنْفُسِهِمْ وَعَتَوا عُتوّاً كَبيراً » . ( 1 )
« كساني كه به روز رستاخيز ايمان ندارند ، گفتند : چرا فرشتگان براي ما فرود نمي آيند و يا خداي خود را نمي بينيم . آنان در باطن تكبر ورزيدند و راه طغيان و عناد را پيش گرفتند » .
چنين برخوردي با طرح مسأله رؤيت ، حاكي از آن است كه ذات اقدس الهي فراتر از آن است كه در نقطه اي قرار بگيرد و چشمان ما او را به سان ماه شب چهارده ببيند . اگر واقعاً رؤيت خدا حتي در آخرت امكان پذير بود ، نبايد چنين برخورد تندي انجام بگيرد ، بلكه بايد در پاسخ گفته شود : اين درخواست شما در اين جهان عملي نيست ، و در جهان ديگر او را مانند ماه شب چهاردهم خواهيد ديد .
دليل قائلان به رؤيت
مهم ترين دستاويز قائلان به رؤيت اين آيه مباركه است :
« وُجُوهٌ يَومَئِذ ناضِرَة * إِلي رَبّها ناظِرَة * ووجوهٌ يَومَئذ باسِرة * تَظُنُّ أَنْ يُفْعلَ بِها فاقِرَة » . ( 2 )
« چهره هايي خرم و شادابند * به سوي پروردگار خود مي نگرند * و چهره هايي در آن روز گرفته اند * گمان دارند كه عذاب كمرشكن در كمين آنهاست » .
قائلان به جواز رؤيت جمله « إِلي ربّها ناظِرَة » « به سوي خدايشان مي نگرند » ، دليل بر رؤيت خدا در آخرت گرفته اند . اكنون بايد ديد مقصود از اين جمله چيست ؟ در اينجا دو احتمال وجود دارد :
الف . به سوي خدا با اين ديدگان حسّي مي نگرند .

1. فرقان/21.
2. قيامت /22ـ25.

83
ب . به سوي خدا مي نگرند ، كنايه از اينكه منتظران رحمت او مي باشند .
تعيين يكي از دو معني بستگي دارد كه در مفاد آيات چهارگانه دقت شود . اينك به توضيح اين جمله مي پردازيم :
مجموع آيه هاي مرتبط با آيه مورد استدلال ، چهار آيه بيش نيستند و ميان آنها يك نوع تقابل وجود دارد ، يعني آيه اوّل در مقابل آيه سوم و آيه دوم در مقابل آيه چهارم مي باشد و اگر بخواهيم اين مقابله را به صورت چشمگير نشان بدهيم بايد آيات چهارگانه را چنين تنظيم كنيم :
« وُجُوهٌ يَومَئِذ ناضِرَة » : آيه اوّل مقابل با « وجوهٌ يَومَئذ باسِرة » آيه سوم .
« إِلي رَبّها ناظِرَة » آيه دوم مقابل با « تَظُنُّ أَنْ يُفْعلَ بِها فاقِرَة » آيه چهارم .
به حكم تقابل مي توان ابهام هر آيه را به وسيله آيه مقابل آن ، برطرف نمود . اكنون مي گوييم : آيه « إِلي رَبّها ناظِرَة » از نظر اشاعره ، به معني نگاه كردن به پروردگار است ، در حالي كه از نظر عدليه به معني در انتظار رحمت نشستن است . حال كدام يك از اين دو معني مقصود است ؟ كليد آن ، آيه چهارم يعني « تَظُنُّ أَنْ يَفْعلَ بِها فاقِرَة » مي باشد ، چون معني آن واضح است و آشكارا مي رساند كه چهره هاي گرفته در انتظار عذاب كمرشكن هستند ، طبعاً مقصود از جمله مقابل ، معني ضدّ آن است و اين كه در انتظار رحمت او مي باشند ، و حاصل مفاد چهار آيه اين مي شود كه :
در روز رستاخيز مردم بر دو دسته اند :
1 . چهره هاي شاد و شكفته .
2 . چهره هاي غمگين و گرفته .
نتيجه آن كه گروه نخست در انتظار پاداش و رحمت ، و گروه دوم در انتظار كيفر و عذاب هستند . اگر آيه مورد استدلال را به گونه اي كه اشاعره مي گويند تفسير كنيم ، تقابل دو آيه به هم مي خورد و انسجام آنها از بين مي رود و نتيجه اين

84
مي شود كه گروه نخست به خدا مي نگرند و گروه دوم در انتظار عذاب كمرشكن مي نشينند . در اين موقع آيات بلاغت و انسجام خود را از دست مي دهد و تقابل آنها از ميان مي رود .
به ديگر سخن ، بايد سرنوشت گروه نخست ، بر خلاف سرنوشت گروه دوم باشد و اين در صورتي تحقق مي پذيرد كه بگوييم گروه نخست در انتظار رحمت; و گروه دوم در انتظار عذاب مي باشند ، نه اين كه بگوييم : گروه نخست به خدا مي نگرد ، گروه دوم در انتظار عذاب كمرشكن مي باشند .
اصولاً آنچه گفته ما را مورد تأكيد قرار داده و نشان مي دهد كه مراد از نظر به خدا; انتظار رحمت اوست ، اين است كه فعل « نَظَرَ » به « وجوه » ( صورت ها و چهره ها ) نسبت داده شده ، نه به « عيون » ، و اگر به راستي مقصود آيه رؤيت حسي باشد ، بايد بفرمايد : « عيونٌ يومئذ ناضرة » نه « وجوهٌ يومئذ ناضرة » .
شاهد گفتار از آيات ديگر
گواه ديگر بر اين كه آيه در مقام تقسيم مردم در روز قيامت به دو گروه « شاداب و منتظر رحمت » و « افسرده و در انديشه عذاب » است ، سلسله آياتي است كه همين مضمون در آنها تكرار شده و در همه آنها به جاي كلمه « عيون » كلمه « وجوه » آورده شده است ، مانند :
1 . « وُجُوهٌ يَومَئذ مُسْفِرَة * ضاحِكَةٌ مُسْتَبْشِرَة » .
2 . « و وُجُوهٌ يَومَئذ عَلَيْها غَبَرَة * تَرْهَقُها قَتَرَة » . ( 1 )
« چهره هايي در آن روز گشاده و نوراني است * خندان و مسرور است » ، « و صورت هايي در آن روز غبار آلود است ، و دود و تاريكي آنها را پوشانيده است » .
اين چهار آيه بسان چهار آيه گذشته است . جمله « وُجُوهٌ يَومَئذ مُسْفِرَة » ،

1. عبس/38ـ41.

85
جايگزين آيه « وجوهٌ يومئذ ناضرة » ; و عبارت « ضاحِكَةٌ مُسْتَبْشِرَةٌ » ، جايگزين آيه « إِلي رَبِّها ناظِرَةٌ » شده است . و از اين جهت مي توانند از آيه مورد بحث رفع ابهام كنند .
باز در مورد ديگر همين مضمون تكرار شده است :
1 . « وُجُوهٌ يَوْمَئِذ خاشِعَة * عامِلَةٌ ناصِبَة * تَصلي ناراً حامِيَة » . ( 1 )
2 . « وجوهٌ يَومَئِذ ناعِمَة * لِسَعْيِها راضِيَة * في جَنّة عالِيَة » . ( 2 )
« چهره هايي در آن روز خوار و سر بزيرند * آنان كه كوشيده اند و رنج برده اند * ولي به آتش سوزاني وارد مي شوند » .
« چهره هايي كه در آن روز آسوده اند * از سعي و تلاش خود خشنودند * در بهشتي برين جاي دارند » .
آيـه « وجـوهٌ يومئـذ ناعِـمَة » جايگزين آيـه « وجـوهٌ يَومَئِذ ناضِرَةٌ » ;و آيه هاي « لِسَعْيِها راضِيَة * في جَنّة عالِيَة » جايگزين آيه « إِلي رَبِّها ناظِرَةٌ » گرديده است .
بررسي آيات وارده در اين سه سوره كه در همه آنها « وجوه » به جاي « عيون » موضوع حكم قرار گرفته ، به روشني بيـانگر آن است كه هدف قرآن ، طرح رؤيت خدا نيست ، بلكه منظور آن است كه مردم در آن روز با چهره هاي شاداب و يا غمگين و افسرده وارد محشر مي شوند و هر كدام منتظر سرنوشت خوب و بد خود مي باشد .
* * *
استدلال به حديث براي اثبات رؤيت
موضوع رؤيت يك مسأله عقيدتي است ، ودر چنين مواردي ، حديث در

1. غاشيه/2ـ4.
2. غاشيه/8ـ10.

86
صورتي مي تواند ملاك اعتقاد باشد كه به صورت متواتر از پيامبر رسيده باشد و در نتيجه مفيد علم و يقين گردد و در غير اين صورت ، خبر واحد خواهد بود كه هرگز در باب عقايد ارزش نخواهد داشت ، هر چند در باب فروع كه هدف عمل به مضمون آن است و نه اعتقاد به آن ، حجت مي باشد ، زيرا در مسائل مربوط به اصول دين ، بايد از قطع و يقين پيروي كرد و نمي توان به ظن و گمان اكتفا نمود .
اينك حديث مورد نظر قائلان به رؤيت را بررسي مي كنيم :
« قيس بن أبي حازم » از جرير نقل مي كند كه « كُنّا عِنْدَ النَّبِيّ (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) فَنَظَرَ إِلَي الْقَمَرِ لَيْلَتَهُ ـ يَعْني الْبَدرَ ـ فَقالَ : إِنَّكُمْ تَرَونَ رَبَّكُمْ كَما تَرَونَ هذا الْقَمَرَ لا تُضامّونَ في رؤيَتِهِ » . ( 1 )
جرير مي گويد : ما نزد پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) بوديم ، او به ماه در حالي كه چهارده شبه بود ، نگريست و فرمود : همان طور كه همگي اين ما ه را بدون نياز به سؤال از يكديگر مي بينيد ، خداي خود را نيز مي بينيد .
اين حديث نمي تواند در عقايد ، قابل استناد باشد ، زيرا :
اوّلاً : به روشني ثابت كرديم كه قرآن ، خدا را فراتر از جسم و جسمانيات و قابليت رؤيت مي داند .
ثانياً : خرد روشن كه با آن خدا را شناختم ، هر نوع رؤيت را ملازم با وجود خدا در نقطه اي از جهان مادّي مي داند ، و اين خود مستلزم جسمانيت خدا و نياز او به آن مكان است .
ثالثاً : قيس بن أبي حازم ، از تابعان است كه در سال 97 يا 98 درگذشته است ، ولي علماي رجال اهل سنت مي گويند او « مُنكَر الحديث » يعني داراي احاديث « غير مقبول » است ، بالاخص كه مي گويند او از علي (عليه السلام) بدگويي مي كرده

1. بخاري، صحيح:1/111ـ 115، الباب26 و 35 من أبواب مواقيت الصلاة; و مسلم، صحيح، شرح نووي:5/136.

87
و قريب صد سال عمر كرده و سرانجام به زوال عقل مبتلا شد .
در پايان يادآور مي شوم كه در يكي از سال ها براي سميناري پيرامون « احكام سفر » به كشور تركيه دعوت شدم ، در آنجا دانشجوي عرب زبان از منطقه اسكندرون را به عنوان همراه و يا راهنماي من معين كرده بودند ، روزي مسأله رؤيت خدا مطرح شد . من از او پرسيدم : اين كه مي گوييد خدا در سراي ديگر ديده مي شود از دو حالت خارج نيست :
1 . همه خدا با تمام وجودش ديده مي شود .
2 . بخشي از وجود خدا رؤيت مي شود .
هر دو فرض باطل است ، زيرا :
1 . در فرض اوّل خدا محاط و محدود خواهد بود و بشر محيط بر او و اين بر خلاف عقل و قرآن است .
2 . در فرض دوم خدا مركب بوده و بخشي مرئي و بخشي نامرئي خواهد بود .
ولازمه آن تبعيض و تركيب و داشتن جزء است ، او در مقابل استدلال من ، در شگفت ماند و چيزي نگفت .
مناظره امام هشتم (عليه السلام) با ابوقره درباره رؤيت
« ابو قره » از محدثان معروف عصر عباسي ، به امام هشتم (عليه السلام) عرض كرد : « خدا تكلم و رؤيت را ميان حضرت موسي (عليه السلام) و حضرت محمد (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) تقسيم كرد ، تكلم را به اوّلي ، و رؤيت را به دومي داده است .
امام هشتم (عليه السلام) در پاسخ فرمود : چگونه مي توان گفت كه خدا رؤيت خود را به پيامبر داده است و اينكه او خدا را در همين جهان مشاهده كرده است در حالي كه همان پيامبر از جانب خدا براي جن و انس چنين پيامي آورده است : « لاَتُدْرِكُهُ الأَبْصَارَ وَهُوَ يُدْرِكُ الأَبْصَارَ » . « وَلاَيُحِيطُونَ بِهِ عِلْمَاً » و « لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ » ؟

88
فرمود : آيا پيامبر اين آيات را برايمردم بازگو نكرد ؟ او گفت : چرا ، آنگاه امام فرمود : چگونه ممكن است مرديازجانب خدا برانگيخته شود و به مردم خبر دهد كه او از جانب خدا آمده و همه رابه فرمان او دعوت مي كند و اين آيات را براي مردم بخواند ، آنگاه بگويد مردم ، منبا اين چشم خدا را ديدم و به او احاطه علمي پيدا كردم و او در صورت انساني بود .
ابوقره ! چرا تو و امثال تو از اين گفتار خجالت نمي كشيد ؟ هرگز زنديقان نتوانستند به پيامبر چنين نسبتي بدهند كه او از جانب خدا چيزي آورده و سپس مخالف آن را نيز گفته است ( 1 ) .
مراجعه به خطبه ها و كلمات امير مؤمنان (عليه السلام) ، و سخنان پيشوايان اهل بيت (عليهم السلام) ، يك حقيقت را مسلم مي سازد و آن اينكه تنزيه خدا از رؤيت ، شعار آنان بوده است .
امير مؤمنان (عليه السلام) درباره امتناع رؤيت خداوند مي فرمايد :
الحَمْدُ للّهِ الَّذِي لاَ يَبْلُغُ مِدْحَتَهُ القَائِلُونَ وَلاَ يُحْصِي نَعْمَاءَهُ العَادُّونَ وَلاَ يُؤَدِّي حَقَّهُ المُجْتَهُدُونَ ، الَّذي لاَ يُدْرِكُهُ بُعْدُ الهِمَمِ ، وَلاَ يَنَالُهُ غَوْصُ الفِطَنِ ( 2 ) .
« ستايش خدايي را كه ستايش ستايشگران ، به شأن و مقام او نمي رسد و شمارش گران توانايي شمارش نعمت هاي او را ندارند ، و كوشش گران ، حق او را نميتوانند اداء كنند ، خدايي كه مرغ انديشه هر چه پر و بال گشايد به مقام او نميرسد و غواصان درياي معرفت از رسيدن به ژرفاي هستي او ناتوانند » .

1. توحيد صدوق، ص 110.
2. نهج البلاغه، خطبه 1.

89
2
رجعت
سؤال : به چه دليل اعتقاد به « رجعت » ، به معناي « بازگشت گروهي به اين جهان پيش از رستاخيز » ، از عقايد شيعيان است ، در حالي كه پس از مـرگ پرونـده انسان بسته مي شود و ديگر به اين جهـان برنمي گردد ؟
پاسخ : رجعت در لغت به معناي بازگشت است و مقصود از آن در فرهنگ شيعه ، بازگشت گروهي از امت اسلامي به اين جهان پس از ظهور حضرت مهدي (عجل الله تعالي فرجه الشريف) و قبل از برپايي قيامت است .
در وقوع رجعت همين كافي است كه قرآن يادآور مي شود كه پيش از برپايي قيامت ، گروهي به اين جهان ، بازمي گردند ، چنان كه مي فرمايد :
« وَيَوْمَ نَحْشُرُ مِنْ كُلّ أُمّة فَوجاً مِمّنّ يُكذِّبُ ب آياتِنا فَهُمْ يُوزَعُون » . ( 1 )
« روزي كه از هر ملّتي گروهي از آنان را كه آيات ما را تكذيب مي كردند ، زنده مي كنيم و آنان بازداشت مي شوند به يكديگر ملحق شوند » .
مسلّماً احياي اين گروه ، قبل از رستاخيز است ، زيرا در رستاخيز همه گروه ها

1. نمل/84.

90
محشور مي شوند ، نه گروه خاصي از هر ملّتي به گواه اين كه درباره احياي روز قيامت مي فرمايد :
« إِنْ كُلُّ مَنْ فِي السَّمواتِ وَالأَرضِ إِلاّ آتِي الرحمنَ عبداً * لَقَدْ أَحْصاهُمْ وَعَدَّهُمْ عَدّاً * وَكُلُّهُمْ آتيهِ يومَ القيامةِ فَرداً » . ( 1 )
« همه كساني كه در آسمان ها و زمين هستند با حال تسليم به محضر خداي مهربان درمي آيند ، * . . . * ، و همه آنان در روز قيامت تنها نزد او حاضر مي گردند » .
و در آيه ديگر مي فرمايد :
« وَحَشَرْناهُمْ فَلَمْ نُغادِرْ مِنْهُمْ احداً » . ( 2 )
« آنان را براي حساب گرد آورديم و يك تن را هم رها نمي كنيم » .
با توجه به اين دو دسته از آيات بايد گفت كه جهان در انتظار دو روز است كه در يكي تنها برخي از انسان ها محشور مي شوند و در ديگري ، همه انسان ها . روايات شيعه ، روز نخست را مربوط به پس از ظهور حضرت مهدي ـ عجّل اللّه تعالي فرجه الشريف ـ و قبل از رستاخيز مي داند .
هر چند آيه اي كه با آن بر وقوع رجعت استدلال كرديم ، در مورد رجعت گروه تبهكار است ، ولي دايره رجعت فزون تر از اين گروه خاص مي باشد .
در هر حال بازگشت گروهي از مردم از صالحان و يا تبهكاران به دنيا قبل از رستاخيز ، امر شگفت اوري نيست ، زيرا در امت هاي پيشين نيز گروهي پس از مرگ بار ديگر زنده شده و پس از مدتي براي بار دوم درگذشته اند . ( 3 )

1. مريم/93ـ 95.
2. كهف/47.
3. احياء گروهي از بني اسرائيل، سوره بقره آيه هاي 55ـ56، احياء مقتول بني اسرائيل به وسيله بقره موسي سوره بقره آيه هاي 72و 73، مرگ گروهي از مردم و زنده شدن آنها. بقره آيه 243. احياء عزير پس از صد سال، بقره آيه 259، احياء مردگان با اعجاز حضرت مسيح، سوره آل عمران آيه 49.

91
بازگشت عده اي به اين جهان ، نه مخالف حكم عقل است و نه معارض با نقل; زيرا همان گونه كه يادآور شديم به حكم صريح قرآن ، در امت هاي پيشين چنين واقعه اي رخ داده ، واين خود بهترين گواه بر امكان آن است .
« رجعت » تناسخ نيست
برخي از افراد ناآگاه رجعت را با تناسخ يكسان مي پندارند ، در حالي كه چنين تصوري كاملاً بي پايه است ، زيرا تناسخ آن است كه نفس انساني پس از مرگ بار ديگر حيات خويش را از نطفه آغاز كند و يا به بدن انسان ديگري تعلق بگيرد ، حال آنكه در رجعت هيچ يك از اين دو امر باطل وجود ندارد . حكم رجعت از اين جهت به سان زنده شدن مردگان در امت هاي پيشين است و در حقيقت رجعت گروهي به اين جهان ، جلوه كوچكياز رستاخيز نهايي است كه در آن همه انسان ها بدون استثناء زنده مي شوند .
شگفت اين جا است كه نخستين كسي كه رجعت را پس از درگذشت پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) مطرح كرد ، عمر بن خطاب بود .
ابن هشام مي نويسد : وقتي پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) درگذشت ، عمر بن خطاب برخاست و گفت : « گروهي از منافقان گمان مي كنند كه پيامبر مرده است نه خير او نمرده است ، او به سوي خدا رفته ، دو مرتبه باز مي گردد ، به خدا سوگند او بار ديگر برمي گردد و دست و پاي كساني را كه مي گويند او مرده است ـ ديگر برنمي گردد ـ قطع مي كند » . ( 1 )
* * *
آنچه گفته شد ، اجمال مفهوم « رجعت » است و آن بازگشت گروهي از

1. سيره ابن هشام، ج2، ص 655، فصل بيماري پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) .

92
بندگان والاي خدا ، و گروهي از تبهكاران پس از ظهور حضرت مهدي ـ عجّل اللّه تعالي فرجه الشريف ـ است و تفصيل آن را در كتاب هاي مربوط به موضوع مي خوانيد .
محدّث بزرگ شيعه ، علاّمه مجلسي مي گويد : روايات شيعه درباره رجعت ، درحدّ تواتر است و بيش از سي محدّث در فزونتر از پنجاه كتاب آنها را نقل كرده اند . علاقه مندان به تفصيل بحث رجعت مي توانند به كتاب « بحارالانوار » مراجعه نمايند . ( 1 )

1. بحار الانوار، ج53، ص 136 به بعد.

93
3
قضا و قدر
سؤال : آيا شيعه به قضا و قدر اعتقاد ندارد ؟
پاسخ : قضا و قدر از عقايد قطعي اسلامي است كه در كتاب و سنّت وارد شده است و دلايل عقلي نيز آن را تأييد مي كند .
درباره « قدر » همين يك آيه كافي است كه مي فرمايد :
« إِنّا كُلَّ شَيء خَلَقْناهُ بِقَدَر » . ( 1 )
« ما هر چيزي را به اندازه آفريديم » .
بنابراين جهان آفرينش جهان تقدير و برنامه ريزي شده است . هر انساني كه از مادر متولد مي شود ، حيات و زندگي او برنامه ريزي شده است .
درباره قضا كه به معني قطعيت و به اجرا درآوردن يك برنامه است ، همين آيه كافي است كه :
« وَهُوَ الّذي خَلَقَكُمْ مِنْ طِين ثُمَّ قَضي اجلاً » . ( 2 )
« اوست كه شما را از خاك آفريد ، آنگاه مدت عمر را معين ساخت » .

1. قمر/49.
2. انعام/2.

94
با توجه به اين آيات و نيز رواياتي كه در اين زمينه وارد شده است ، هيچ مسلماني نمي تواند قضا و قدر را انكار كند . هر چند معرفت تفصيلي به جزئيات مسأله ضرورتي ندارد و اصولاً براي كساني كه آمادگي ذهني براي فهم اين گونه مسائل دقيق را ندارند ، وارد شدن به آن شايسته نيست ، چه بسا ممكن است در عقيده خود دچار اشتباه يا ترديد شوند و به گمراهي افتند . از اين جهت اميرمؤمنان علي (عليه السلام) خطاب به اين گروه مي فرمايد :
« طَريقٌ مُظْلِمٌ فَلا تَسْلُكُوهُ وَبَحْرٌ عَمِيقٌ فَلا تَلِجوه وَسِرُّ اللّهِ فَلا تَتَكَلَّفُوهُ » . ( 1 )
« راهي است تاريك ، از آن راه نرويد ، و دريايي است ژرف پس به آن وارد نشويد و آن راز الهي است ، پس خود را براي پرده برداشتن از آن به رنج نيفكنيد » .
بنابراين ، جهان آفرينش همه با اندازه گيري و برنامه خاصي آفريده شده و طبق آن پيش خواهد رفت و انسان نيز جزئي از اين جهان است كه از اين ضابطه بيرون نيست . آنچه مهم است اين كه قضا و قدر را با « جبر گرايي » يكسان نينگاريم . اعتقاد به قضا و قدر با جبرگرايي متفاوت است . آنچه شيعه انكار مي كند و همه گروه عدليه با آنان در اين مطلب هم صدا هستند ، اين است كه تقدير الهي و تحقق آن برنامه ها به حكم قطعي خدا ، مانع از اختيار و آزادي انسان ، در انتخاب نيك و بد نيست .
امروز گروهي از گنهكاران ، به سان مشركان عصر رسالت ، هر نوع بدبختي و گنهكاري خود را معلول قضا و قدر دانسته و خود را پيراسته و بيگناه قلمداد مي كنند و پيوسته شعار آنان اين است كه مي گويند :

1. نهج البلاغه، كلمات قصار:287.

95
كوكب بخت مرا هيچ منجم نشناخت * يا رب از مادر گيتي به چه طالع زادم ؟
و به قول ديگري :
گليم بخت كسي را كه بافتند سياه * به آب زمزم و كوثر سفيد نتوان كرد
در حالي كه از نظر قرآن ، هر فردي مسئول اعمال خود مي باشد ، چنان كه مي فرمايد : « لَيْسَ لِلإنْسانِ إِلاّ ما سَعي » . ( 1 ) « براي هر انساني بهره اي جز سعي و كوشش او نيست » .
در پاسخ به اين گروه از كج انديشان كه ديواري كوتاه تر از ديوار قضا و قدر نمي پندارند ، بايد گفت :
نكـوهش مكـن چـرخ نيلـوفـري را
برون كـن ز سر بـاد خيـره سـري را
تو خود گر كني اختر خويش را بـد
مـدار از فلك چشم نيك اختـري را
شيعه با تمام وجود قضا و قدر الهي را در عالم آفرينش از اصول مسلم مي داند ولي آن را با جبر و جبرگرايي يكسان نمي شمارد و منافي با آزادي بشر نمي داند ، در توضيح اين مطلب بايد گفت :
قضا و قدر در افعال انسان با اختيار و آزادي او كمترين منافاتي ندارد . زيرا تقدير الهي در باره انسان همان فاعليت ويژه او است ، بدين معنا كه او يك فاعل مختار و مريد بوده و فعل و ترك هر عملي در اختيار او است . قضاي الهي در مورد فعل انسان قطعيت و حتميت فعل است ، ولي پس از اختيار و اراده او .

1. نجم/39.

96
به تعبير ديگر ، آفرينش انسان با اختيار و آزادي آميخته و اندازه گيري شده است ، و قضاي الهي جز اين نيست كه هرگاه انسان از روي اختيار ، اسباب فعلي را پديد آورد ، تنفيذ الهي از اين طريق انجام گيرد .
برخي از افراد ، گنهكاري خود را مولود تقدير الهي دانسته و تصور كرده اند جز راهي كه رفته اند ، راه ديگري در اختيار آنها نبوده است ، در حالي كه خرد و وحي اين پندار را محكوم مي كنند . زيرا از نظر خرد ، انسان با تصميم خود سرنوشت خويش را برگزيده است ، و از نظر شرع نيز او مي تواند انساني شاكر و نيكوكار ، يا كفران كننده و بدكار باشد ، چنانكه مي فرمايد :
« إِنّا هَدَيْناهُ السَّبيلَ إِمّا شاكِراً وَإِمّا كَفُوراً » . ( 1 )
در عصر رسالت گروهي از بت پرستان ، گمراهي خود را معلول مشيت الهي پنداشته و مي گفتند : اگر خواست خدا نبود ما بت پرست نمي شديم ! قرآن كريم پندار آنان را چنين نقل مي كند :
« سَيَقُولُ الّذينَ أَشْرَكُوا لَو شاءَ اللّهُ ما أَشْرَكْنا وَلا آباءُنا وَلا حَرَّمْنا مِنْ شَيء » . ( 2 )
« مشركان خواهند گفت : اگر خدا مي خواست ، ما و پدرانمان مشرك نمي شديم و چيزي را حرام نمي كرديم » .
سپس در پاسخ آنان مي فرمايد :
« كَذلِكَ كَذَّبَ الّذينَ مِنْ قَبْلِهِمْ حَتّي ذاقُوا بَأْسَنا » :
« پيشينيان نيز چنين نسبت دروغ دادند ، تا اينكه عذاب ما را چشيدند » .
خوشبختانه گروهي از محققان اهل سنت در قرن چهاردهم در عين اعتقاد

1. انسان/3.
2. انعام/148.

97
راسخ به قضا و قدر ، آن را مانع از حريت و آزادي انسان در عمل ندانسته اند . برخي از آنان عبارتند از :
1 . محمد عبده ( 1266ـ 1323 ) شيخ الأزهر . ( 1 )
2 . عبدالعظيم زرقاني ، مؤلف كتاب « مناهل العرفان » . ( 2 )
3 . شيخ محمود شلتوت ( م1383 ) شيخ الأزهر . ( 3 )
آنان با نظريات روشنگرانه خود ، كليه رواياتي را كه مسلم در صحيح ( 4 ) خود درباره قضا و قدر نقل كرده است و سر سوزني با جبرگرايي اختلاف ندارد ، تأويل و يا مردود دانسته اند .

1. رسالة التوحيد، ص 59.
2. مناهل العرفان:1/506.
3. تفسير قرآن كريم:240ـ 242.
4. صحيح مسلم، ج8، ص 44 و 48; جامع الاصول:1/516.

98
4
بداء
يا دگرگوني سرنوشت به وسيله اعمال نيك و بد
سؤال : شيعه به « بدا » اعتقاد دارد . آيا لازمه اعتقاد به آن ، دادن نسبت ناآگاهي به خدا نيست ؟
پاسخ : « بدا » از عقايد اسلامي است كه همه مسلمانان جهان بدان عقيده راسخ دارند ، به شرط آن كه درست تفسير شود ، هر چند برخي از آنان از به كار بردن لفظ « بدا » خودداري مي كنند ، وحشت آنان از به كار بردن لفظ « بدا » ضرري به محتوا نمي زند ، زيرا مقصود واقعيت بداست نه اسم آن . حقيقيت « بدا » بر دو اصل استوار است :
الف : خداوند داراي قدرت و سلطه مطلق بر جهان هستي است و هر زمان بخواهد مي تواند تقديري را جايگزين تقدير ديگر سازد ، در حالي كه بر هر دو تقدير ، علم پيشين داشته و هيچ گونه تغييري نيز در علم وي راه نخواهد يافت ، زيرا تقدير نخست چنان نيست كه قدرت خدا را محدود ساخته و توانايي دگرگون كردن آن را از او سلب كند . خداوند متعال بر خلاف عقيده يهود كه مي گفتند : « يد اللّه مغلولة » ، « دست خدا بسته است » ، قدرت گسترده اي دارد و به تعبير قرآن دست او

99
باز است « بَلْ يَداهُ مَبْسُوطَتان » . ( 1 )
ب . إعمال قدرت از سوي خداوند و اقدام وي به جايگزين كردن تقديري به جاي تقدير ديگر ، بدون حكمت و مصلحت انجام نمي گيرد و انجام اين كار در گرو اعمال خود انسان است كه از طريق اختيار و برگزيدن زندگي شايسته يا ناشايسته ، زمينه دگرگوني سرنوشت خويش را فراهم سازد .
فرض كنيم انساني ، حقوق والدين و بستگان خود را مراعات نمي كند . طبعاً اين عمل ناشايست و در سرنوشت او تأثير ناخوشايندي خواهد داشت . حال اگر در نيمه زندگي از كرده خود نادم گشته و از آن پس به وظايف خود در اين باره اهتمام ورزد ، در اين صورت زمينه دگرگوني سرنوشت خود را فراهم كرده و مشمول آيه « يَمْحُوا اللّهُ ما يَشاءُ وَيُثْبِتُ » خواهد گشت . اين مطلب در عكس قضيه نيز حاكم است .
آيات و روايات در اين مورد بسيار است كه برخي را يادآور مي شويم :
1 . « إِنَّ اللّهَ لا يُغَيِّرُ ما بِقَوم حَتّي يُغَيِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ » . ( 2 )
« خدا وضع هيچ قومي را ( از آسايش به سختي ) دگرگون نمي سازد مگر اينكه آنان خود وضع خويش را دگرگون سازند » .
2 . « وَلَوْ أَنَّ أَهْل القُري آمَنُوا وَاتَّقَوا لَفَتَحْنا عَلَيْهِمْ بَرَكات مِنَ السَّماءِ وَالأَرْضِ وَلكنْ كَذّبُوا فَأَخَذْناهُمْ بِما كانُوا يَكْسِبُونَ » . ( 3 )
« اگر ساكنان آبادي ها ايمان آورده و پرهيزگار مي شدند ما بركات آسمان ها و زمين را به روي آنان مي گشوديم ، ولي ( چه سود ؟ كه ) آنان دين خدا را تكذيب كردند و ما هم آنان را به كيفر اعمالشان عذاب كرديم » .

1. مائده/64.
2. رعد/11.
3.اعراف/96

100
3 . سيوطي در تفسير خود آورده است كه : امير مؤمنان علي (عليه السلام) از پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) درباره تفسير آيه « يَمْحُوا اللّهُ ما يَشاءُ » سؤال كرد ، پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) در پاسخ چنين فرمود : من ديدگان تو و امتم را با تفسير اين آيه روشن مي كنم . صدقه در راه خدا ، نيكي به پدر و مادر ، و انجام كارهاي نيك ، بدبختي را به خوشبختي دگرگون ساخته ، مايه افزايش عمر مي گردد و از مرگ هاي بد جلوگيري مي كند . ( 1 )
4 . امام باقر (عليه السلام) مي فرمايد : صله رَحِم ، اعمال را پاكيزه و اموال را با بركت مي سازد . همچنين بلا را دفع ، و حساب را آسان مي گرداند و اجل ( معلّق ) را به تأخير مي اندازد . ( 2 )
با توجه به اين دو اصل روشن مي شود كه اعتقاد به بداء يك عقيده مسلّم اسلامي است ـ صرف نظر از تعبير واصطلاح خاص بداء ـ و تمامي مذاهب و فرق اسلامي به مفهوم آن اعتقاد دارند .
بنابراين حقيقت بدا جز اين نيست كه قسمتي از سرنوشت هاي انسان قطعي نيست ، بلكه معلق مي باشد و او مي تواند با اعمال خود آن را دگرگون سازد ، خواه نيك خواه بد .
ممكن است اين پرسش پيش آيد كه چرا در بيان اين اصل ، از جمله « بدا للّه » بهره گرفته مي شود . در اين مورد دو مطلب را يادآور مي شويم :
1 . اين نوع كاربرد واژگان ، از باب مشاكله و سخن گفتن به لسان قوم است . در عرف معمول است كه وقتي فردي تصميمش تغيير مي كند ، مي گويد : « بدا لي » براي من بدا رخ داد . پيشوايان دين نيز از باب تكلم به لسان قوم و تفهيم مطلب به مخاطبين ، اين تعبير را درباره خداي متعال به كار برده اند .

1. الدر المنثور:3/66.
Website Security Test