welcome to official website of Grand Ayatollah Sobhani
فارسی العربیة
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی گالری تصویر استفتائات اخبار قاموس المعارف ریحانة الأدب

نام کتاب : راهنماي حقيقت *
نویسنده :آيت الله العظمي سبحانی*

راهنماي حقيقت

1

5
راهنماي حقيقت
پرسش و پاسخ پيرامون عقايد شيعه
تآليف : آية الله جعفر سبحاني

برگرفته از کتابخانه سایت سازمان حج و زیارت


23
بسم الله الرحمن الرحيم
مقدمه
********

24
*********

25
بسم الله الرحمن الرحيم
پيش گفتار
حسّ كنجكاوي يكي از ابعاد چهارگانه روح و روان انسان را تشكيل مي دهد . و اگر انسان بدون اين حس آفريده مي شد ، گامي به سوي تكامل برنمي داشت .
خلاّقيت و آفرينشگري انسان ، در قلمرو علم و دانش و گسترش قدرت و توان خود ، تا دورترين نقاط جهان ، معلول حس كنجكاوي است كه او را به گشودن گره ها و رازهاي جهان وامي دارد .
همين حسّ كنجكاوي است كه جوانان را به پرسشگري وادار مي كند ، و از صميم دل مي خواهند پرده از روي حقيقت بردارند و چه بسا در مرحله نخست با تعجب و شگفتي سؤال مي كنند ، امّا پس از بررسي و تحليل ، به سوي حقيقت كشيده مي شوند .
سؤال ها و پرسش هايي كه در اين مجموعه آمده است ، توسط برخي از مسلمانان و زائران بيت اللّه الحرام پيرامون مذهب تشيع مطرح گرديده و مشتاقانه خواهان دريافت پاسخ آنها بوده اند .
نكته مهم اين است كه دشمنان تشيع با ايجاد اين شبهات گمان كرده اند مردم را از پيروي مكتب اهل بيت (عليهم السلام) باز خواهند داشت ، در حالي كه تعدادي از پرسشگران پس از دريافت پاسخ و قانع شدن از اين طريق به مكتب تشيع

26
پيوسته اند .
اين پرسش ها به وسيله « معاونت آموزش و پژوهش بعثه حج مقام معظم رهبري » جمع آوري و تنظيم شد و در اختيار اينجانب قرار گرفت . بنده نيز در خود نوعي احساس وظيفه كردم تا در حدّ توان به آنها پاسخ دهم . هر چند قسمت مهمي از اين پرسش ها در ديگر نوشته هاي اينجانب و ساير بزرگان آمده است .
اميد است اين حركت علمي و گفتگوي منطقي مايه شكوفايي انديشه ها گردد و به نزديك تر شدن پيروان مذاهب به يكديگر ، كمك مؤثري كند .
پرسش ها و پاسخ ها به سان التقاي دو فكر مثبت و منفي است كه از لابه لاي آن برق و روشني توليد مي شود و دل و جان و عقل و خرد را روشني مي بخشد .
شايان ذكر است كه برخي از مطالب در ضمن چند پاسخ تكرار شده ، كه دليل آن پرهيز از ارجاع خواننده به گذشته و آينده است ، هر چند ارجاع يك مطلب براي گروهي مفيد وسودمند ، و براي برخي ديگر مايه سردرگمي است .
مؤسسه امام صادق (عليه السلام)
جعفر سبحاني
10/4/1385

27
فصل نخست :
پيرامون تاريخ تشيع و گسترش آن

29
مقدمه
« شيعه » در لغت ، به معني تابع و پيرو است و لذا قرآن ابراهيم (عليه السلام) را شيعه نوح (عليه السلام) معرفي مي كند و مي فرمايد : « وَإِنَّ مِنْ شِيعَتهِ لإِبْراهيم » ( 1 ) ، و در محاورات عرفي ، پيروان و ياران شخص را شيعه مي گويند . ( 2 ) و از خصوصيات اين لفظ اين است كه بر مفرد و جمع يكسان اطلاق مي گردد ، يعني به يك نفر و ده نفر نيز شيعه گفته مي شود .
« تشيّع » به معني ادعاء پيروي از شخص و مقامي است .
ولي در اصطلاح متكلمان و فقيهان و مورخان « شيعه » كسي است كه علاوه بر مهر و مودت به علي و فرزندان او ، رهبري امت را در قلمرو سياسي و علمي از آن امام علي و فرزندان وي بداند ، و مسأله خلافت از پيامبر را تنصيصي تلقي كند نه انتخابي و شورايي .
اين اصل ركن تشيع و روح آن است امّا ديگر مسائل كلامي و فقهي از هسته تشيع بيرون بوده و چه بسا ممكن است همه فِرَق در آن مسائل نظري يكسان ، و يا انظار گوناگون داشته باشند ، و شيعه نيز از اين اصل مستثني نيست ، در بسياري از مسائل با تمام مسلمانان جهان وحدت نظر دارد .

1. صافات / 83 .
2. شيعة الرجل : أتباعه و أنصاره.

30
در مسائل اختلافي نيز متفرّد نيست ، اگر در مسأله اي با گروهي مخالف است ، ولي با گروه ديگر كاملاً موافق مي باشد و مطالعه كتاب هايي كه پيرامون « خلافيات » نوشته شده اين مطلب را روشن مي سازد . ( 1 )
شيعه يكي از بزرگ ترين فرق اسلامي است كه در عصر رسالت پي ريزي شده و پيرواني پيدا كرده و پس از رحلت آن حضرت ، به تدريج رشد نموده است ، در بناء تمدن اسلامي سهم عظيم و بزرگي دارد ، و در تمام مراحل مدنيت ، پيوسته فعال بوده است .
در اين فصل به پاسخ سه سؤال پيرامون تشييع مي پردازيم كه پرسش نخست از اهميت خاصي برخوردار است .

1. به کتاب خلاف ، شيخ طوسي مراجعه شود .

31
1
تشيع در چه زماني پديد آمده است ؟ !
سؤال : درباره پيدايش شيعه فرضيه ها و نظريات مختلفي مطرح شده است ، اكنون بفرماييد تشيع از چه زماني پديد آمده است ؟
پاسخ : معمولاً اين نوع پرسش ها درباره نحله هاي كلامي و فرقه هاي مذهبي مطرح مي شود كه پس از رحلت پيامبر اسلام پديد آمده اند ، مثلاً مي گويند : مذهب اشعري چگونه و از چه زماني پديد آمده است ؟ در پاسخ گفته مي شود : مذهب اشعري يك مكتب كلامي است كه ابوالحسن اشعري ( 260ـ 324هـ ) در آغاز قرن چهارم آن را پي ريزي كرد . در مقابل آن ، مذهب معتزله قرار دارد كه آن هم يك مذهب كلامي است و واصل بن عطا ( 80ـ 130هـ ) شاگرد حسن بصري ( م110هـ ) آن را بنيان نهاد .
در اين موارد ، مي توان براي پيدايش مذهب ، تاريخ مشخصي تعيين كرد ، اين گفته در خصوص مذاهب فقهي نيز صادق است . مذهب حنفي به وسيله ابوحنيفه ( 80ـ 150هـ ) و مذهب شافعي به وسيله محمد بن ادريس شافعي ( 150ـ 204هـ ) پديد آمد و همچنين ديگر مذاهب فقهي نيز تاريخ پيدايش مشخصي دارند .
امّا تشيع يك مذهب كلامي و فقهي نيست كه پس از پيدايش اسلام و

32
درگذشت رسول خدا (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) پديد آمده باشد ، تا درباره مبدأ آن به گفتگو بنشينيم .
تشيع ، با اسلام تاريخ يكسان دارد . در واقع تشيع همان اسلامي است كه پيامبر خدا (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) آورده و يكي از تعاليم آن ، استمرار رهبري و امامت به وسيله فردي است كه از جانب خدا تعيين و به وسيله پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) معرفي مي شود . اين اصل اساسي كه ضامن بقاي اسلام است و هويت تشيع را تشكيل مي دهد ، در زمان خود رسول خدا (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) به وسيله آن حضرت اعلام شد و گروهي از صحابه پيامبر ، آن را پذيرفتند و پس از درگذشت رسول خدا (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) بر همان پيمان باقي ماندند . اينان پيشگامان تشيع در عصر رسول خدا (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) و پس از او بودند . امّا گروهي ديگر ، اين اصل را ناديده گرفته و رهبري را از آن ديگري دانستند .
تشيّع به اين معني ، تاريخي جز اسلام و واقعيتي جز اين آيين ندارد و اين اصل ، يعني تعيين رهبر و امام از جانب خداوند ، جزئي از تعاليم اسلام بوده و در زمان حيات پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) اعلام شده است .
رويكرد عقلاني در شيوه گزينش رهبر
پيش از آن كه صفحات احاديث و تاريخ را ورق بزنيم ، نخست درباره شيوه حكومت اسلامي پس از رسول خدا (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) سخن مي گوييم . حاصل سخن اين كه آيا پيامبر اسلام (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) براي زعامت و اداره امور كشور پس از رحلت ، فردي را معين كرد ، يا اين كه آن را به مهاجرين و انصار واگذار نمود ، و به لقاء اللّه پيوست ؟
محاسبات اجتماعي به روشني ثابت مي كند كه پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) فردي را براي زعامت معين كرد و در اين مورد ، به امر الهي ، « حكم خداوند » را بر « انتخاب امت » ترجيح داد ، زيرا به هنگام رحلت پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) سه دشمن قوي و نيرومند ، جامعه اسلامي را تهديد مي كرد . از جانب شرق مجوس آتش پرست ، از جانب غرب روميان مسيحي و در داخل ، ستون پنجم نفاق كه براي خود ، قدرت و ريشه هاي اجتماعي

33
داشت ، به گواه اين كه آيات فراواني درباره منافقان در سوره هاي مختلف نازل شده است . در چنين شرايط ، مصلحت جامعه اسلامي ايجاب مي كرد كه پيامبر فردي نيرومند و عالم و آگاه و زاهد و پارسا را براي زعامت معين كند ، تا پس از درگذشت او ، اين مسأله خاتمه يافته تلقي شود و همه نيروها تحت فرمان او براي حفظ اسلام و مقابله با مثلث فوق بكوشند ، در حالي كه اگر در اين مورد سكوت مي كرد ، علاوه بر سه مشكل ياد شده ، مشكل ديگري به نام اختلاف در درون مسلمانان پديد مي آمد و چه بسا به جنگ داخلي كشيده مي شد . با توجه به اين حقايق تاريخي ، احتمال انتصاب بر انتخاب اولويت مي يابد .
و به ديگر سخن ، در شيوه حكومت دو نظر بيش نيست ، نظريه تنصيص و نظريه گزينش ، آن هم به وسيله مهاجرين و انصار . در اين مورد ، موضع پيامبر را از نزديك بررسي مي كنيم ، زيرا مسأله از سه فرض بيرون نيست :
1 . اصولاً پيامبر درباره شيوه حكومت پس از خويش سخني نگفته باشد .
2 . پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) درباره شيوه حكومت ، موضع گرفته و آن را به شورا واگذار كرده باشد .
3 . فرد لايقي را از ميان تربيت يافتگان خود براي رهبري برگزيده باشد .
فرضيه نخست ، با كامل بودن دين و استمرار آن تا روز رستاخيز سازگاري ندارد ، زيرا اسلام يك آيين فردي نيست و تعاليم آن منحصر به عبادات شخصي و نيايش هاي فردي نمي باشد ، بلكه يك دكترين جامع است كه بشر را از هرگونه تقنين و تشريع بي نياز مي كند و به صورت خودكفا تا پايان جهان پيش خواهد رفت . آورنده چنين آييني نمي تواند نسبت به مسائل حكومت كه ضامن بقاي دين است ، سكوت اختيار كند و بي تفاوت باشد . و موضع انفعالي داشته باشد .
نظريه دوم تا حدي نظريه مقبولي است و آن اين كه پيامبر ، موضع مثبت داشته و نسبت به مسائل حكومتي بي تفاوت نبوده ، ولي اگر شيوه حكومت بر اساس شورا

34
بود ، بايد پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) در كلمات خود به اين امر اشاره فرموده ، و شرايط و ضوابط شورا را به نحو دقيق تبيين نمايد ، و براي آموزش دادن مسلمانان ، آن را در طول زندگي خود به صورت هاي عملي پياده كند تا مسلمانان پس از درگذشت او دچار حيرت و سرگرداني نشوند ، در حالي كه در كلمات پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) و احاديث و تاريخ زندگاني او ، نص صريحي بر اين كه نظام حكومت ، نظام شورايي است ، ديده نمي شود ، حتي بعد از خليفه اوّل شيوه تعيين خليفه غالباً بر اساس شورا نبوده ، بلكه با تعيين خليفه قبلي ، فردي زمام امور را به دست مي گرفته است .
حكومت در اسلام ، فصلي كوتاه و گذرا نيست كه با يك جمله « وَأَمْرُهُمْ شُوري بَيْنَهُمْ » ( 1 ) پايان پذيرد ، بلكه بخش هاي گسترده اي از احكام و امور را دربر مي گيرد ، كه عنايت پيامبر را براي تبيين جزئيات و شرايط ، مي طلبد .
طبعاً نظريه سوم ، بيش از دو نظريه ديگر قابل پذيرش است ، و اتفاقاً احاديث رسول خدا (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) و تاريخ حيات پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) به روشني آن را ثابت مي كند .
پس از يك تحليل اجتماعي اكنون به پاسخ پرسش از نظر حديث و تاريخ مي پردازيم .
1 . شيعه در كلمات رسول خدا (صلّي الله عليه وآله وسلّم )
نامگذاري پيروان علي (عليه السلام) به شيعه ، از زمان خود پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) آغاز شده و روايات فراواني حاكي از آن است كه پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) اين نام را بر پيروان علي (عليه السلام) نهاده است . محدثان و مفسران ، نقل مي كنند آنگاه كه آيه « إِنَّ الّذينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصّالِحات أُولئِكَ هُمْ خَيْرُ الْبَرِيّة » ( 2 ) فرود آمد ، پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) رو به علي (عليه السلام) كرد و فرمود :
« هُوَ أَنْتَ وَشيعَتُكَ يَومَ القِيامَةِ راضِينَ مَرضيّينَ » .

1.شوري/38.
2. آنان كه ايمان آورده و عمل نيكو انجام داده اند، آنان بهترين مردم هستند.(بينه، 7).

35
« مقصود از اين عبارت ، تو و شيعيانت مي باشيد كه روز قيامت خشنود و پسنديده هستيد » .
در حديث ديگر فرمود :
« أنْتَ وَشِيعَتُكَ وَمَوعِدي وَمَوعِدُكُمُ الْحَوضُ ، إذا جَاءَتِ الأُمَمُ لِلْحِسَابِ تُدعَونَ غُرّاً مُحَجَّلِينَ » .
« تو و پيروانت مقصود هستيد ، وعده من و شما در روز قيامت نزد حوض كوثر است آنگه كه امت ها براي حسابرسي به آنجا مي آيند ، شما را فرا مي خوانند در حالي كه نور از چهره و پيشاني شما تابان است » .
روايات مربوط به نزول اين آيه در حق شيعيان علي (عليه السلام) و اين كه پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) پيروان علي (عليه السلام) را شيعه ناميد ، در كتاب هاي مختلف وارد شده است ، براي نمونه به مدارك زير مراجعه شود . ( 1 )
بنابراين نامگذاري پيروان علي (عليه السلام) به شيعه ، از جانب رسول خدا (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) انجام شده و اين خود مبنايي در تعيين شيوه حكومت پس از پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) به شمار مي رود .
2 . امامت ، همزاد نبوّت
شكي نيست كه مقام امامت با مقام نبوت تفاوت دارد . پيامبر گيرنده وحي و پايه گذار دين است ، در حالي كه امام نه دريافت كننده وحي است و نه پايه گذار دين ، بلكه وظايفي كه رسول خدا (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) در قلمرو بيان احكام و اجراي آنها برعهده داشت ، پس از وي برعهده امام مي باشد . امام مرجع بيان احكام و عقايد اسلامي و مدير امور كشور است . با توجه به اين اصل ، و بنابر روايات ، روزي كه پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم )

1. الدر المنثور، ج6، ص 589; الصواعق المحرقه، ص 161; نهايه ابن اثير، ماده قمح، ج4، ص 106; مناقب ابن مغازلي، ص 293; و غير آن. البته سيوطي در الدرالمنثور اين احاديث را از تفسير طبري و تاريخ ابن عساكر نقل كرده است.

36
نبوت خود را براي بني هاشم بيان كرد ، جانشيني و رهبري علي (عليه السلام) را نيز اعلام نمود ، و اين حاكي از آن است كه نبوت و امامت همزاد بوده و دارنده هر دو منصب از جانب خدا به وسيله وحي الهي معين مي شوند . اين مسأله در منابع تاريخي چنين آمده است :
پيامبر گرامي (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) سه سال دعوت پنهاني داشت . آنگاه كه خدا او را با آيه « وَأَنْذِرْ عَشيرتَكَ الأَقْرَبين » ( 1 ) مخاطب ساخت ، او بيش از چهل تن از بستگان خود را كه همگي از شخصيت هاي بني هاشم بودند ، براي ضيافت ناهار دعوت كرد . پس از صرف غذا ، پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) سخنان خود را چنين آغاز كرد :
« هيچ كس از مردم براي كسان خود چيزي بهتر از آنچه من براي شما آورده ام ، نياورده است . من خير دنيا و آخرت را براي شما آورده ام ، خدايم به من فرمان داده كه شما را به توحيد و يگانگي وي و رسالت خويش ، دعوت كنم ، چه كسي از شما مرا در اين راه كمك مي كند تا برادر و وصي و جانشين من در ميان شما باشد ؟ » .
آن حضرت اين جمله را گفت و اندكي درنگ كرد تا ببيند كدام يك از آنان به نداي او پاسخ مثبت مي دهند ، در آن لحظات ، سكوتي مطلق و آميخته با بهت و تحير بر مجلس سايه گسترده بود و همگي سر به زير افكنده و در فكر فرو رفته بودند .
ناگهان علي (عليه السلام) كه سن او در آن روز از 15 سال تجاوز نمي كرد ، سكوت را درهم شكست و برخاست و رو به پيامبر كرد و گفت :
« اي پيامبر خدا ! من تو را در اين راه ياري مي كنم » ، سپس دست خود را به سوي پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) دراز كرد تا دست او را به عنوان پيمان فداكاري بفشارد ، در اين موقع پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) دستور داد كه علي (عليه السلام) بنشيند ، بار ديگر پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) گفتار خود را تكرار

1. بستگان نزديك خود را از عذاب الهي بيم ده!(شعراء، 224).

37
نمود ، باز علي برخاست و آمادگي خود را اعلام كرد ، اين بار نيز پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) به وي دستور داد بنشيند ، در مرتبه سوم نيز مانند دفعات پيشين ، كسي جز علي (عليه السلام) بر نخاست و تنها او بود كه پشتيباني خود را از اهداف مقدس پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) اعلام كرد . در اين موقع پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) دست خود را بر دست علي (عليه السلام) زد و جمله تاريخي خود را در مجلس بزرگان بني هاشم درباره علي (عليه السلام) بيان فرمود و گفت :
« هان اي خويشان و بستگان من ! علي برادر و وصي و خليفه من در ميان شماست » . ( 1 )
اين حديث به روشني تاريخ تشيع و همزاد بودن نبوت وامامت را به معنايي كه يادآور شديم بيان مي كند . البته اين تنها موردي نيست كه پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) رهبر مسلمانان پس از خود را تعيين مي كند ، بلكه در موارد ديگري نيز بر اين مطلب تصريح فرمودند كه به صورت گذرا به آنها اشاره مي كنيم .
3 . حديث منزلت
حديث منزلت از احاديث معروفي است كه محدّثان و تاريخ نگاران نقل كرده اند ، و اجمال آن چنين است :
آنگاه كه پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) راهي نبرد با روميان در سرزمين تبوك گرديد ، علي (عليه السلام) را همراه خود نبرد ، زيرا وجود او در مدينه براي جلوگيري از فتنه گري منافقان ، لازم و ضروري بود ، ولي دشمنان به شايعه پردازي دست زدند ، و گفتند : روابط پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) با علي (عليه السلام) به تيرگي گراييده ، لذا او را به همراه خود نبرده است . علي (عليه السلام) خود را به

1. «إنّ هذا أخي ووصيي وخليفتي فيكم فاسمعوا له وأطيعوا» تاريخ طبري، ج2، ص 319ـ 321، چاپ دارالمعارف مصر; تاريخ كامل ابن اثير، ج2، ص 62ـ 36چاپ دارصادر بيروت; سيره حلبي، ج71 ص 311، چاپ البهية در مصر; تاريخ ابن عساكر، ج1، ص 65، حديث 139ـ 140ـ 141، چاپ بيروت، تفسير خازن، علاء الدين شافعي، ج 3، ص 371، چاپ مصر و غيره.

38
لشگرگاه اسلام رساند و اين شايعه را بازگو نمود . پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) در پاسخ فرمود :
« كَذَبُوا وَلكِنّي خَلَفْتُكَ لَما تَرِكتُ وَرائي ، فَارجِع وَاخْلُفْ في أهْلي وَأهْلِكَ ، أَفَلا تَرضي يا عَلِيُّ أَنْ تَكُونَ مِنّي بِمَنْزِلَةِ هارُونَ مِنْ مُوسي إِلاّ أَنّهُ لا نَبِيَّ بَعْدِي » . ( 1 )
« آنان دروغ گفته اند ، من تو را براي حفظ خانه و خانواده ام جانشين خويش ساخته ام ، پس بازگرد و جانشين من در خانواده من و خانواده خودت باش ، آيا خوش نداري كه براي من آن گونه باشي كه هارون براي موسي بود ، با يك تفاوت كه پيامبري پس از من نيست » .
اين حديث به روشني بيانگر آن است كه علي (عليه السلام) تمام صلاحيت ها و اختيارات هارون (عليه السلام) را جز نبوت دارا بوده است ، يكي از مناصب هارون ، وزارت او براي موسي (عليه السلام) بوده است ، چنان كه مي فرمايد :
« وَاجْعَلْ لِي وَزيراً من أَهْلِي * هارُونَ أَخي » . ( 2 )
« هارون را كه از خاندان من است ، وزير من قرار ده ! » .
استثناي نبوت در كلام رسول خدا (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) حاكي از آن است كه كليه مسئوليت هاي هارون را علي نيز دارا بود ، واين جانشيني تنها به جنگ تبوك اختصاص نداشت ، بلكه يك ضابطه كلي بود كه جانشيني در غزوه تبوك يكي از مصاديق آن به شمار مي آمد ، و اگر مقصود جانشيني در خصوص اين سفر بود ، نيازي به اين ضابطه كلي و استثناي نبوت نبود .

1. صحيح بخاري، (غزوه تبوك)، ج6، ص 3، چاپ 1314; صحيح مسلم، باب فضائل علي، ج7، ص 120; سنن ابن ماجه، (باب فضائل اصحاب پيامبر)، ج1، ص 55; سيره ابن هشام، ج2، ص 519ـ 520.
2. طه/29ـ 30.

39
4 . حديث غدير
از ميان دلايل فراوان كه بيانگر زعامت علي (عليه السلام) پس از پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) است ، ما در اين بحث به سه دليل بسنده مي كنيم . حديث « يوم الدار » در آغاز رسالت ، حديث « منزلت » در اثناي رسالت و حديث غدير در اواخر عمر رسول خدا . اينك اجمالي از تعيين جانشين در آخرين روزهاي رسالت :
پيامبر اسلام (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) در سال دهم هجرت براي انجام فريضه حج و تعليم مناسك آن به مسلمانان در قالب يك جمعيت ده هزار نفري حركت كرد و در روزهاي عرفه و مني سخنراني هاي جامع و ارزنده اي ايراد فرمود .
مراسم حج به پايان رسيد ، همگان به قصد وطن ، مكه را ترك كردند ، چون كاروان ها به نزديك بركه آبي به نام غدير خم رسيدند ، پيك وحي فرود آمد و پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) را فرمان توقف داد ، خدا به رسول گرامي (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) چنين فرمان داده بود :
« يا أَيُّها الرّسول بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالتهُ وَاللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ » . ( 1 )
« اي پيامبر ! آنچه را از پروردگارت بر تو فرود آمده به مردم برسان و اگر چنين نكني ، رسالت خداي را به جا نياورده اي ، و خداوند تو را از گزند مردم حفظ مي كند » .
در اين لحظات حساس طنين اذان سراسر بيابان را فرا گرفت سپس پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) خطبه اي به شرح زير ايراد كرد :
« ستايش از آن خداست و به او ايمان داريم ، از او ياري مي خواهيم و بر او توكل مي كنيم ، و از شر خويشتن و بدي كردارهايمان به خدايي پناه مي بريم كه گمراهان جز او راهنمايي ندارند . خدا هر

1. مائده/67.

40
كس را راهنمايي كند ، او ديگر گمراه نمي شود و گواهي مي دهيم كه خدايي جز او نيست و محمد (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) بنده و فرستاده اوست .
هان ! اي مردم ! نزديك است كه من دعوت حق را لبيك گويم و از ميان شما بروم . من مسئولم و شما نيز مسئول هستيد . . . هان اي مردم هر كس من مولا و رهبر او هستم ، علي نيز مولا و رهبر اوست » . ( 1 )
پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) جمله آخر را سه بار تكرار كرد و فرمود :
« پروردگارا هر كس علي را دوست دارد ، تو او را دوست بدار و هر كس با او دشمني كند تو با او دشمن باش ، هر كس او را ياري كند ، تو ياور او باش . و هر كس او را تنها گذارد ، تو نيز او را تنها گذار ! لازم است حاضران به غايبان خبر دهند و آنها را از اين امر مطلع سازند » .
هنوز اين اجتماع با شكوه پايان نيافته بود كه فرشته وحي فرود آمد و پيامبر گرامي (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) را بشارت داد كه خداوند امروز دين خود را تكميل كرد و نعمت خويش را بر مؤمنان به كمال رسانيد . ( 2 )
حديث غدير از احاديث متواتر است . كافي است كه بدانيم 120 صحابي آن را از پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) نقل كرده اند و از تابعان 89 نفر به نقل آن پرداخته اند و در مجموع 14 قرن ، 360 تن عالم و دانشمند سنّي آن را روايت كرده اند ، و اگر راويان و

1. مَنْ كُنْتُ مَوْلاهُ فَعَلِيٌّ مَوْلاهُ.
2. «اَلْيَوْم أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتي وَرَضِيتُ لَكُمُ الإِسْلامَ دِيناًً»(مائده/3).
در اين لحظه صداي تكبير پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) بلند شد و فرمود: خدا را سپاسگزارم كه دين خود را كامل كرد و نعمت خود را به پايان رسانيد از رسالت من و ولايت علي (عليه السلام) پس از من خشنود شد. پيامبر از جايگاه خود فرود آمد و ياران او گروه گروه به حضرت علي (عليه السلام) تبريك گفتند و او را سرور خود و سرور هر مرد و زن مؤمني خواندند.

41
عالمان شيعي را به آنان ضميمه كنيم خواهيم ديد كه حديث در بالاترين حدّ تواتر قرار مي گيرد . ( 1 )
شكل گيري تشيع در پرتو اين سفارش ها
ما به همين سه حديث قطعي بسنده مي كنيم ، اين سفارش ها سبب شد كه در عصر رسول خدا (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) گروهي گرد علي را بگيرند و به پيروي از او مشهور شوند ، محقق معروف آقاي محمد كردعلي در كتاب « خطط الشام » مي نويسد :
« در زمان خود پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) گروهي از بزرگان صحابه به دوستي و موالات علي (عليه السلام) معروف بودند ، مانند سلمان فارسي كه مي گفت : ما با پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) بيعت كرديم بر دو اصل : خيرخواهي براي مسلمانان ، و اقتدا به علي بن ابي طالب (عليه السلام) و ولايت وي . ابوسعيد خدري مي گويد : مردم به پنج چيز دعوت شدند ولي چهارتا را گرفتند ، و يكي را رها كردند ، سؤال شد : آن چهار تا را كه گرفتند چيست ؟ گفت : نماز ، زكات ، روزه ماه رمضان و زيارت خانه خدا . گفته شد : آن يكي كه رها كردند كدام است ؟ گفت : ولايت علي بن ابي طالب (عليه السلام) . از وي سؤال شد : آيا ولايت

1. ترمذي، صحيح، ج5، ص 297; ابن ماجه، سنن، ج1، ص 45، حديث 121; الحاكم النيسابوري، المستدرك علي الصحيحين، ج 3، ص 110; احمد بن حنبل، مسند، ... حديث 961، ج1، ص 88، ج2، ص 672; و غيره، نسائي، خصائص، ص 94، 95، 50; ابن ابي شيبه، المصنف، ج12، ص78، حديث 12167 ، مشكاة المصابيح، ج 3، ص 246; محب الدين طبري، الرياض النضرة، ج2، ص 169، چاپ خانجي، ما به همين مقدار بسنده مي كنيم، كساني كه علاقمند به آگاهي از حالات راويان از صحابه و تابعان و دانشمندان باشند، مي توانند به كتاب هايي كه پيرامون حديث غدير نوشته شده مراجعه كنند. از ميان آنها مطالعه دو كتاب را پيشنهاد مي كنيم:
1. عبقات الأنوار، تأليف ميرحمد حسين هندي (متوفاي 1306هـ).
2. الغدير، تأليف محقق عاليقدر عبدالحسين اميني(1320ـ 1390هـ).

42
علي همانند آن چهار مورد ، لازم و واجب است ؟ گفت : بلي به سان آنها لازم و واجب است . و از همين افرادند : ابوذر غفاري ، عمار ياسر ، حذيفة بن يمان ، ذوالشهادتين خزيمة بن ثابت ، ابوايوب انصاري ، خالد بن سعيد و قيس بن سعد بن عباده » . ( 1 )
شيعه در عصر رسالت
سفارش هاي مؤكد پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) ـ كه نمونه هاي آن را يادآور شديم و قسمت مهم آن در كتاب هاي حديث و تفسير وارد شده است ـ سبب شد كه بذر تشيع در سرزمين اسلام پاشيده شود و به تدريج رشد كند . گروهي در عصر رسالت ، ولايت علي را به دل بگيرند و به عنوان شيعه علي (عليه السلام) مشهور شوند و با پايمردي تمام پيمان خود را با امام پس از عصر رسالت نيز حفظ كنند . اين گروه هسته تشيع را در صدر اسلام تشكيل مي دادند . سپس تشيع در طول زمان با توجه به شناخت هاي صحيح از مسأله امامت و جانشيني علي (عليه السلام) راه خود را باز كرد و پيوسته در حال گسترش بود .
تشيع از حجاز آغاز گرديد . سرزمين حجاز زادگاه تشيع است و آنگاه كه امام (عليه السلام) مقرّ خلافت را به عراق منتقل كرد ، تشيع رشد بيشتري داشته و پيوسته در نقاط مختلف جهان گسترش يافته است .
در اينجا اسامي شيعيان بارز علي (عليه السلام) را كه همگي از اصحاب پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) بودند ، در دو بخش نام مي بريم . بخش نخست آن مربوط به بني هاشم و بخش ديگر از آنِ غير بني هاشم است . با مراجعه به زندگاني اين گروه ، اخلاص و تشيع آنها يعني پيوستن به علي (عليه السلام) و بريدن از غير او آشكار مي شود . از ميان بني هاشم مي توان افراد زير را نام برد :

1. محمد كردعلي، خطط الشام، ج5، ص 251.

43
1 . عبداللّه بن عباس ، 2 . فضل بن عباس ، 3 . عبيداللّه بن عباس ، 4 . قثم بن عباس ، 5 . عبدالرحمن بن عباس ، 6 . تمام بن عباس ، 7 . عقيل بن أبي طالب ، 8 . ابوسفيان بن حرث بن عبدالمطلب ، 9 . نوفل بن حرث ، 10 . عبداللّه بن جعفر بن ابي طالب ، 11 . عون بن جعفر ، 12 . محمد بن جعفر ، 13 . ربيعة بن حرث بن عبدالمطلب ، 14 . طفيل بن حرث ، 15 . مغيرة بن نوفل بن حارث ، 16 . عبداللّه بن حرث بن نوفل ، 17 . عبداللّه بن أبي سفيان بن حرث ، 18 . عباس بن ربيعة بن حرث ، 19 . عباس بن عتبة بن ابي لهب ، 20 . عبدالمطلب بن ربيعة بن حارث ، 21 . جعفر بن ابي سفيان بن حرث و . . . .
از غير بني هاشم به عنوان نمونه :
22 . سلمان محمدي ، 23 . مقداد بن اسود كندي ، 24 . ابوذر غفاري ، 25 . عمار بن ياسر ، 26 . حذيفة بن يمان ، 27 . خزيمة بن ثابت ، 28 . ابوايوب انصاري ، ميزبان پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) در مدينه ، 29 . ابوهيثم مالك بن تيهان ، 30 . ابي بن كعب ، 31 . سعد بن عباده ، 32 . قيس بن سعد بن عباده ، 33 . عدي بن حاتم ، 34 . عبادة بن صامت ، 35 . بلال بن رباح حبشي ، 36 . ابورافع غلام آزاد شده رسول خدا (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) ، 37 . هاشم بن عتبه ، 38 . عثمان بن حنيف ، 39 . سهل بن حنيف ، 40 . حكيم بن جبله عبدي ، 41 . خالد بن سعيد بن عاص ، 42 . ابن حصيب أسلمي ، 43 . هند بن أبي هاله تميمي ، 44 . جعدة بن هبيره ، 45 . حجر بن عدي كندي ، 46 . عمرو بن حمق خزاعي ، 47 . جابر بن عبداللّه انصاري ، 48 . محمد بن ابي بكر ، 49 . ابان بن سعيد بن عاص ، 50 . زيد بن صوحان عبدي .
براي آگاهي از شرح حال و زندگي نامه كامل اين افراد مي توان به كتاب هايي كه در اين زمينه نوشته شده است ، مراجعه نمود . خوشبختانه برخي از محققان به اين موضوع اهميت داده و كتاب هايي در اين مورد نوشته اند . نمونه اي از اين كتاب ها

44
عباتند از :
1 . سيدعلي خان مدني كتابي با عنوان « الدرجات الرفيعة في طبقات الشيعة الإمامية » نوشته و در آن ، طبقه نخست را به صحابه شيعي ، و باب اوّل آن را به بني هاشم و باب دوم را به غير بني هاشم اختصاص داده است ، سپس در طبقه دوم از تابعاني كه به پيروي از علي معروف بودند ، نام برده است ، آنگاه به ترتيب قرون ، به شرح حال شيعيان نامدار پرداخته است . خوشبختانه اين كتاب به زيور طبع آراسته شده و مي توان از آن در اين زمينه بهره گرفت .
2 . شرف الدين عاملي ( 1290ـ 1377ق ) اسامي شيعيان را در ميان صحابه پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) گِرد آورده ، ولي به شرح زندگاني آنان نپرداخته و آرزو نموده كه پس از وي گروهي به شرح زندگاني آنان بپردازند . ( 1 )
3 . شيخ محمدحسين كاشف الغطاء ( 1294ـ 1373ق ) در كتاب « اصل الشيعة واصولها » كه به عنوان نقد بر كتاب « فجر الإسلام » نوشته ، گروهي از صحابه شيعه را نام برده و نمونه هايي را ذكر كرده است . مدرك او براي اثبات تشيّع آنها دو كتاب معروف « الاستيعاب » ، نگارش ابن عبدربه; و « الاصابة » نگارش ابن حجر است . ( 2 )
4 . خطيب سخنور دكتر شيخ احمد وائلي در كتاب ارزشمند خود به نام « هوية التشيّع » از 130صحابي شيعه نام مي برد كه همگان معترف به وصايت علي (عليه السلام) و خلافت او بوده اند ، آنگاه نتيجه مي گيرد نخستين كسي كه بذر تشيع را در سرزمين اسلام پاشيد ، شخص پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) بود و سفارش هاي او درباره علي (عليه السلام) موجب گرايش آن عده از اصحاب به علي (عليه السلام) بوده است .
5 . نگارنده نيز در گذشته به تدريس زندگي گروهي از شيعيان علي (عليه السلام) در

1. الفصول المهمة في تأليف الأمة، ص 79ـ 190.
2. اصل الشيعة واصولها، ص 53ـ 54.

45
عصر رسالت به ترتيب حروف تهجي پرداخته و خلاصه بحث ها در دو مجلد به قلم دانشمند محترم مهدي پيشوايي نگارش يافته و چاپ و منتشر گرديده و سپس به وسيله دانشمند محترم آقاي خوشنويس به زبان عربي ترجمه شده است .
فرضيه هاي بي پايه و نادرست
گروهي كه از تاريخ شيعه و نحوه پيدايش آن اطلاعاتي ندارند ، يا خود را بي اطلاع نشان مي دهند ، كوشيده اند براي آن علل و فرضيه هايي مطرح كنند كه به برخي اشاره مي كنيم :
1 . تشيع زاييده روز سقيفه است
عده اي چنين تصور كرده اند كه در سقيفه گروهي به خلافت ابي بكر رأي داده و گروهي از صحابه پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) از بيعت با وي سرباز زدند و گفتند : ما جز با علي (عليه السلام) با كسي بيعت نمي كنيم ( 1 ) و در همين روز تشيع در مقابل تسنن پديد آمد .
سرگذشت سقيفه يك تراژدي غم انگيز است كه در اين مبحث نمي توان حق مطلب را درباره آن ادا نمود . هنوز پيكر مطهر پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) بر زمين بود و بني هاشم و گروهي ديگر در خانه پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) مشغول غسل و كفن كردن آن حضرت بودند كه دو قبيله اوس و خزرج دور هم گرد آمدند تا گوي خلافت بربايند ، وقتي ابوبكر و عمر از جريان آگاه شدند ، جسد پيامبر را ترك نموده و همراه سه نفر ديگر به سقيفه رفتند و درباره خلافت و رهبري امت سخن گفتند . قبيله اوس به خاطر اين كه قبيله خزرج برنده خلافت نباشد ، با ابي بكر بيعت كردند و خزرجيان نيز عكس العمل نشان دادند و گفتند : لا نبايع إلاّ عليّاً ، سرانجام گروه نخست با پيروزي از سقيفه بيرون آمدند ، و

1. طبري، ج2، ص 443ـ 444.

46
در نيمه راه و در مسجد مردم را به بيعت دعوت كردند . در همين هنگام ، گروهي در خانه علي (عليه السلام) يا نقطه ديگر اعتصاب نموده ، و همگان خواهان امامت و پيشوايي علي (عليه السلام) بودند و از همان روز تشيع پديد آمد .
پاسخ
بايد توجه نمود كه اعتصاب آنان انديشه خلق الساعه اي كه نتيجه وقايع آن روز باشد ، نبود ، آنها به سابقه سفارش هاي پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) بر خلافت علي (عليه السلام) اصرار ورزيدند و خواستار پياده شدن وصيت پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) درباره او بودند .
مسعودي در مروج الذهب در حوادث پس از درگذشت پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) مي نويسد : امام علي (عليه السلام) و گروهي از شيعيان او در منزل وي نشستند و حاضر به بيعت با ابي بكر نشده و خواهان پيشوايي علي (عليه السلام) بودند . ( 1 ) گروهي از صحابه وقتي از بيعت عده اي با ابي بكر مطلع شدند ، زبان به اعتراض گشودند ، مثلاً سلمان برخاست و گفت : به دنبال سالخوردگان رفتيد ، و از سرچشمه علم غافل شديد ، هرگاه خلافت را در اهل بيت پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) قرار مي داديد ، حتي دو نفر هم بر سر آن اختلاف پيدا نمي كردند . ( 2 )
ابوذر وارد مدينه شد و از بيعت سقيفه آگاه گشت ، رو به صحابه پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) نمود و به اعتراض گفت : به فرد پايين تر راضي شديد و پيوند رسول خدا (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) را ناديده گرفتيد ، اگر از اهل بيت او پيروي مي كرد ، دو نفر با شما اختلاف نمي كرد . ( 3 )
اينها نمونه هايي است از كلمات صحابه كه از بيعت سقيفه انتقاد كرده اند و خواهان پيشوايي علي (عليه السلام) شدند . اين نوع طرز تفكر زاييده روز سقيفه نبود ، بلكه نتيجه آگاهي هاي آنان از سفارش هاي پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) و پيام هاي او درباره پيشوايي علي (عليه السلام) بود .

1. كتاب الوصية، ص 121.
2. شرح نهج البلاغه، ابن أبي الحديد، ج6، ص 43.
3. ابن قتيبه، الامامة والسياسة، ج71 ص 12.

47
2 . تشيع زاييده عبداللّه بن سبأ است
برخي از افراد متعصب كه مايلند تشيع را لكه دار سازند و آن را يك تفكر وارداتي از جانب يك فرد يهودي معرفي كنند ، بيشتر به دنبال ترويج اين فرضيه هستند كه يكي از يهوديان يمن به نام عبداللّه بن سبأ ملقب به « ابن الامة السوداء » در زمان عثمان تظاهر به اسلام كرد و پيوسته در بلاد مختلف اسلامي چون شام و بصره و كوفه و مصر به گردش پرداخت ، و مردم را به امامت علي دعوت مي كرد و مي گفت كه علي وصي پيامبر است ، و او خاتم الاوصياست ، چنان كه محمد (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) خاتم پيامبران است و عثمان ، خليفه غاصب مقام خلافت است و اين مقام را از علي (عليه السلام) باز ستانده است . او با اين انديشه در شهرهاي مختلف ، به سير و سياحت پرداخت و توانست گروهي از صحابه و تابعان مانند ابي ذر غفاري ، عمار ياسر ، محمد حذيفه ، محمد بن ابي بكر ، صعصعة بن صوحان عبدي و مالك اشتر را با خود همراه سازد . او گروه كثيري را فريب داد و مقدمات قتل عثمان را در خانه خودش فراهم ساخت و علي (عليه السلام) را به خلافت نشاند . ( 1 )
اين فرضيه بي پايه نوعي برداشت از نقل طبري است و گروهي از مورخان آن را به پيروي از طبري در كتاب هاي خود آورده اند ، بدون آن كه در سند و مضمون آن دقت كنند .
نظر محققان درباره اين فرضيه
آنچه طبري در اين جا نقل كرده ، از جهاتي مردود است :
1 . چگونه ممكن است يك فرد يهودي گمنام تظاهر به اسلام كند ، آنگاه يك تنه با گردش در بلاد اسلامي گروهي از صحابه و تابعان را با خود همفكر و

1. طبري، تاريخ، ج 3، ص 378.

48
همراه سازد ، تا آنجا كه در مقابل ديدگان صحابه پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) وارد مدينه شوند و خليفه وقت را به قتل برسانند و علي را به عنوان وصي او معرفي كنند ؟ ! اين مطلب هرگز با محاسبات تاريخي سازگار نيست و بايد علّت قتل خليفه در مدينه را از بررسي تاريخ حيات او به دست آورد .
2 . سيره عثمان و معاويه گواهي مي دهد كه آنان هرگز اجازه اعتراض به كارهاي خود را نداده و معترضان را به سخت ترين مجازات كيفر مي دادند ، چنان كه ابوذر به خاطر انتقاد از زراندوزي عثمان مورد خشم او قرار گرفت و به ربذه تبعيد شد و در آنجا رحلت كرد .
عمار ياسر نيز كه يكي از معترضان سيره عثمان بود ، مورد خشم قرار گرفت . غلامان عثمان او را چنان كتك زدند كه يكي از دنده هاي او شكست . همچنين ديگر مخالفان مانند عبداللّه بن مسعود نيز در دوران خلافت عثمان مورد ضرب و شتم واقع شدند . در چنين شرايطي ، آيا ممكن است خلافت اسلامي با آن قدرت ، به يك فرد يهودي اجازه دهد كه در شهرها و سرزمين هاي مختلف جهان اسلام به آشوب دست بزند و شام و مصر و بصره و كوفه را زير پا نهد و با ارتشي وارد مدينه شود و خليفه را از منصب قدرت به زير كشد و خليفه ديگري را نصب نمايد ؟
3 . گروهي كه به اين بخش از تاريخ طبري دل بسته اند ، بايد بدانند كه در صورت صحت اين مطلب ، يكي از اساسي ترين عقايد آنان متزلزل مي گردد ، زيرا از نظر اهل سنت صحابه پيامبر عادل و وارسته اند و هيچ نوع جرح و تعديل در حق آنها روا نيست . اكنون چگونه ممكن است كه شخصيت هايي از صحابه و تابعان مانند ابوذر و عمار و محمد بن حذيفه و گروهي از اكابر تابعان ، فريب يك فرد يهودي را بخورند و آشوبي به راه اندازند كه نتيجه آن قتل خليفه گردد ؟
4 . فراتر از اين همه تحليل ها ، سندي را كه طبري اين حادثه را بر مبناي آن نقل كرده و گروهي مغرض نيز چشم بسته آن را پذيرفته اند ، بررسي مي كنيم :

49
طبري اين حادثه را از گروهي نقل مي كند كه هرگز نمي توان به آنها اعتماد كرد :
سريّ از شعيب از سيف ، از عطيه ، از يزيد فقعسي نقل كرده است كه . . . » . ( 1 )
اكنون بايد ديد اين افراد چه اندازه از وثاقت و اعتبار برخوردارند ؟
1 . سريّ : در رجال اهل سنت دو نفر با اين نام معروفند .
الف . سريّ بن عبداللّه همداني : يحيي بن سعيد ، رجال شناس اهل سنت او را كذاب و ضعيف مي شمرده است . ( 2 )
ب . سريّ بن عاصم بن سهل همداني ، ساكن بغداد ، متوفاي 258 كه بخشي از حيات او را نويسنده تاريخ طبري درك كرده است . كافي است كه بدانيم كه رجال شناسان درباره او مي گويند : او كذّاب و سارق حديث است . ( 3 )
2 . شعيب بن ابراهيم كوفي ، وي فردي است مجهول الحال . ذهبي مي گويد : اين مرد ، راوي كتاب هاي سيف بن عمر است ، ولي براي ما شناخته نيست .
3 . سيف بن عمر ، ضعف اين سند بيشتر به اين مرد باز مي گردد . ابن حبّان مي گويد : سيف بن عمر احاديث و تاريخ مجعول را به شخصيت هاي معروف نسبت مي داد و حديث جعل مي نمود و به زندقه ( بي ديني ) متهم است . ابن عديّ مي گويد : تمام روايات او ناشناخته و غير قابل قبول است . ( 4 )

1. طبري، تاريخ، ج 3، ص 378.
2. ميزان الاعتدال، ج2، ص 117.
3. همان، ج2، ص 117; لسان الميزان، ج 3، ص 145.
4. ميزان الاعتدال، ج2، ص 275; لسان الميزان، ج73 ص 145ـ ميزان الاعتدال، ج1، ص 438.

50
ما در نقد سند اين تاريخ به همين مقدار بسنده مي كنيم ، هر چند سخن درباره سند بيش از آن است كه گفته شود ، و لذا محققان بزرگ تاريخ مانند دكتر طه حسين و غيره در شخصيت ابن سبأ تشكيك كرده و آن را يك افسانه تاريخي قلمداد نموده اند ، و پس از او ديگر محققان در اين مورد سخن بسيار گفته اند كه جاي بازگويي آنها نيست . ( 1 )
محقق معاصر جناب آقاي عسگري با نگارش كتاب عبداللّه بن سبأ پرده از چهره اين افسانه تاريخي برداشته و به روشني ثابت كرده است كه اين مرد وجود خارجي نداشته و اين داستان ، ساخته و پرداخته جاعلان تاريخ و حديث مانند سيف بن عمر تميمي است .
صبحي صالح در كتاب خود به نام « نظرية الإمامة » يادآور مي شود : بعيد نيست كه يك فرد يهودي فتنه انگيزي كند ، ولي آنچه قابل پذيرش نيست ، اينكه يك فرد يهودي چنين تأثير عظيمي در عقايد مسلمانان بگذارد و آنان را به دو گروه سني و شيعه تقسيم كند . ( 2 )
در كتب رجالي شيعه آمده است : فردي به نام عبداللّه بن سبأ اظهار غلوّ كرد و اميرمؤمنان او را به خاطر غلوّ مجازات نمود . ( 3 ) ولي اعتراف به وجود چنين فردي ، غير از اعتراف به عبداللّه بن سبأ است ، كه جهان اسلام را به آشوب كشاند .
3 . تشيع زاييده جنگ جمل است
مستشرق آلماني به نام ولهاوزن در كتاب « الخوارج والشيعة » ، شيعه را ساخته و پرداخته روز جمل پس از قتل عثمان دانسته و مي گويد : با قتل عثمان ، مسلمانان

1.جهت مطالعه بيشتر ر.ك: الفتنة الكبري، ص 134; اصل الشيعة، ص 73; الغدير، ج9، ص 220ـ 221.
2. نظرية الامامة، ص 37.
3. رجال كشي، ص 98، شماره 48.

51
به دو گروه به نام حزب علي و حزب معاويه تقسيم شدند . شيعه علي در مقابل شيعه معاويه قرار گرفت ، آنگاه كه معاويه حكومت را قبضه كرد ، واژه شيعه فقط در اتباع علي به كار مي رفت . ( 1 )
پاسخ
جنگ جمل ، سرآغاز پيدايش تشيع نيست ، بلكه تاريخ ظهور ابعاد سياسي و نظامي شيعه در آن عصر است ، اميرمؤمنان (عليه السلام) در دوران خلفاي سه گانه مصلحت را در سكوت مي ديد و در عين حال ، خلفا را ارشاد و ياري مي كرد ، البته ايشان پيوسته از مقام و موقعيت خود نام مي برد ، امّا شرايط موجود ، اجازه مخالفت نمي داد و مصلحت اسلام را در سكوت مي ديد ، از اين جهت علي و ياران او بروز و ظهوري نداشتند ، ولي آنگاه كه پس از قتل عثمان ، صحابه حاضر در مدينه ، علي را براي خلافت برگزيدند و حجت به وسيله پشتيباني مردم تمام گشت ، گروهي مانند طلحه و زبير فريب وعده هاي معاويه را خوردند و با پشتيباني مالي امويان براي كارشكني تشويق شدند . آن دو فرد ساده لوح به اميد خلافت ، بصره را پايگاه خود قرار دادند و استاندار علي (عليه السلام) را پس از ضرب و شتم از بصره بيرون راندند و براي خود يك نوع حكومت خودمختار درست كردند . در اين شرايط كه مي رفت حكومت اسلامي آسيب ببيند و هرج و مرج جهان اسلام را فرا گيرد ، علي وظيفه اي جز تعقيب متخلفان نداشت . در اين جهاد كه صحابه پيامبر از علي پشتيباني مي كردند ، مسأله تشيع به معناي خلافت بلافصل علي (عليه السلام) مطرح نبود . آنچه محور كار بود ، حفظ نظام اسلامي از طريق حاكم رسمي بود ، نه پديد آمدن مكتبي به نام تشيع و گروهي به نام شيعه ; و خوشبختانه فتنه در مدتي كمتر از يك روز ريشه كن شد .

1. الخوارج والشيعة، ص 146.

52
4 . تشيع زاييده انديشه ايرانيان است
بي پايه ترين فرضيه اين است كه گاهي گفته مي شود چون ايرانيان ملي گرا ، مخالف گسترش اسلام و سلطه اعراب بودند ، اين انديشه را اختراع كردند ، و پيروي علي و اولاد علي (عليه السلام) را به عنوان يك مذهب پديد آوردند تا از سلطه اعراب رهايي يابند .
اين فرضيه به قدري بي پايه است كه طراح آن كوچك ترين اطلاعي از تاريخ شيعه در ايران ندارد . همان طور كه يادآور شديم ، تشيع در عصر رسول خدا پي ريزي گرديد ، بذر آن در مدينه پاشيده شد و در همانجا رشد نمود و سپس در دوره حكومت اميرمؤمنان در عراق گسترش يافت ، در حالي كه هنوز در ايران شيعه اي وجود نداشت .
پس از فتح ايران به دست مسلمانان ، ساليان درازي اين سرزمين تحت سيطره امويان و عباسيان قرار داشت و غالب ايرانيان را اهل تسنن تشكيل مي دادند ، اگر چه در برخي از نقاط ، شيعه وجود داشت .
گسترش تشيع در ايران ، پديده اي مقطعي و بي مقدمه نيست ، بلكه محصول عوامل گوناگون در دراز مدت بوده و در خلال ده قرن صورت گرفته است . اينك به برخي از اسباب گسترش تشيع در ايران به صورت گذرا اشاره مي كنيم :
الف . ايرانيان تحت ستم در عراق
در جنگ قادسيه حدود چهارهزار نفر ايراني ، از لشكر ايرانيان گسسته و به سپاه اسلام پيوستند و اسلام را از صميم دل پذيرفتند ، به اين شرط كه پس از پايان جنگ هر كجا خواستند بروند ، و يا با هر قبيله اي كه خواستند پيمان ببندند و مانند ديگر مسلمانان سهمي از غنائم داشته باشند . متأسفانه پس از پيروزي اسلام بر سپاه ايران ، تمام قراردادها زير پا نهاده شد و تحقير آنان آغاز گرديد و به اصطلاح امروز ،

53
ايرانيان شهروند درجه دوم شناخته شدند و به عنوان موالي معروف گشتند . پست ترين و كم درآمدترين كارها به آنها واگذار مي شد . ( 1 ) خليفه دوم در طواف شنيد دو نفر با هم به زبان فارسي سخن مي گويند . گفت به زبان عربي سخن بگوييد ، زيرا سخن گفتن به زبان فارسي مروت را از ميان مي برد ! ( 2 )
ولي آنگاه كه زمام خلافت به دست علي (عليه السلام) افتاد ، او به همگان يكسان مي نگريست . وقتي به ايشان اعتراض شد ، در پاسخ فرمود : در كتاب خدا فرقي بين فرزندان اسماعيل و غيره نمي بينم . ( 3 )
همين يكسان نگري مايه گرايش آنان به علي و خاندان او گشت ، به ويژه آن كه تحقير موالي در دوران امويان به اوج خود رسيد و تاريخ ، تمام اين تحقيرها و بي عدالتي ها را به ثبت رسانده است .
ب . مهاجرت اشعريان يمني به قم
فرزندان سعد بن مالك به نامهاي عبداللّه و احوص ، از شيعيان علي (عليه السلام) در يمن بودند . آنان از ستم هاي امويان به ستوه آمدند . آنگاه كه زيد بن علي در سال 121هجري قيام كرد ، احوص ، فرماندهي سپاه زيد را برعهده گرفت . چون سپاه زيد مغلوب گشت ، او دستگير شد و به زندان افتاد . پس از چند سال آزاد شد و با برادر خود عبداللّه تصميم گرفتند عراق را به قصد قم ترك كنند و همگي با خانواده هاي خود وارد قم شدند و از همان زمان ، قم به عنوان مركز تشيع در ايران شناخته شد . به تدريج بستگان آنان كه همگي از قبيله اشعري بودند ، به قم آمدند و يك مركز حديثي و علمي و پايگاه شيعي را پديد آوردند . توضيح بيشتر را در

1. العقد الفريد، ج 3، ص 413.
2. ابن تيميه، اقتضاء الصراط المستقيم، ص 25.
3. ابن هلال تفقي، الغارات: 46.

54
تاريخ قم بخوانيد . ( 1 )
تنها اشعريان نبودند كه از ستم امويان عراق ، به قم مهاجرت كردند ، بلكه نياي سوم احمد بن محمد بن خالد نيز پس از انقلاب زيد ، وارد « برق رود » قم شد و در آنجا سكني گزيد . ( 2 )
ج . مهاجرت امام رضا (عليه السلام) به خراسان
مهاجرت امام هشتم (عليه السلام) يكي از علل گسترش تشيع در ايران گرديد . استقبال با شكوه محدثان نيشابور از ايشان ، و درخواست استماع حديث از آن حضرت ، نشانه عظمت اهل بيت (عليهم السلام) در قلوب مردم خراسان بود . آن حضرت حديثي را از آبا و نياكان خود ، به نقل از رسول خدا (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) بيان كرد كه خداوند متعال مي فرمايد :
« كَلِمَةُ لا إِلهَ إِلاّ اللّهُ حِصْنِي فَمَنْ دَخَلَ حِصْنِي أَمِنَ مِنْ عَذابِي » .
« شهادت به يگانگي من دژ استوار من است . هر كس به آن درآيد از عذاب من در امان است » .
آن حضرت پس از چند لحظه سر از كجاوه بيرون آورد و فرمود : « بِشُرُوطِها وَأَنَا مِنْ شُرُوطِها » يعني تنها گفتن لاإلهَ إلاّ اللّهُ كافي نيست ، بلكه شروطي دارد و اعتقاد به امامت من ، از آن شروط است . ( 3 )
روح اين حديث ، تبليغ تشيّع از زبان انساني است كه وارث علوم اهل بيت (عليهم السلام) است و سخن پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) را از يك چشمه زلال و دور از آلودگي نقل مي كند .
ورود آن حضرت به طوس و مناظرات وي با دانشمندان يهود و نصاري و

1.حسن بن محمد بن حسن قمي، تاريخ قم، تحقيق سيد جلال الدين تهراني، ص 247; رجال نجاشي، شماره 196.
2. رجال نجاشي، ج1، شماره110.
3. صدوق، عيون اخبار الرضا (عليه السلام) ،ج2، ص 148.

55
محدثان اهل سنت و حتي با طبيعي ها و مادّي ها ، سبب تفوق علمي آن حضرت بر ديگران شد ( 1 ) و جاذبه هايي را در منطقه خراسان براي خاندان رسالت پديد آورد . بدين ترتيب تشيع در منطقه خراسان گسترش يافت . مطالعه كتاب احتجاج و زندگاني امام رضا (عليه السلام) اين مطلب را به روشني ثابت مي كند . مأمون از گرايش مردم به امام رضا (عليه السلام) هراسان شد و لذا آن حضرت را با دسيسه خاصّي مسموم كرد و سپس در سوگ او اشك تمساح ريخت . ( 2 )
د . مهاجرت علويان به ايران
پس از مهاجرت امام هشتم و پذيرش ولايت عهد ، گروهي از علويان از نقاط مختلف حجاز و عراق به ايران مهاجرت كردند . مردم نيز به دليل اين كه آنها فرزندان پيامبرند ، احترام خاصي براي آنان قائل بودند . يحيي بن عبداللّه بن حسن بن حسن ، پس از قيام حسين بن علي ( شهيد فخ ) و شكست او با گروهي از كوفيان به ديلم آمد و هجرت او به اين نقطه سبب گسترش تشيع گشت . علاوه بر منطقه ديلم ، طبرستان و مازندران امروز نيز مدتها زير نفوذ علويان قرار داشت و غالباً تشيع زيدي بر آنجا حاكم بود . نگاهي به جغرافياي ايران نشان مي دهد كه در غالب نقاط اين كشور امامزاده هايي به چشم مي خورد كه غالباً فرزندان ائمه اهل بيت (عليهم السلام) هستند كه در ايران پراكنده شدند و با گفتار و رفتار خود ، تشيع را تبليغ مي كردند . به عنوان مثال در طبرستان 76 ، در ري 66 و در قم 23 امامزاده وجود دارد كه حاكي از وسائل گسترش تشيع در ايران است . ( 3 )

1. همان، ج2، ص 139ـ 158.
2. مفيد، ارشاد، ج2، ص 269.
3. براي آگاهي از علويان مدفون در طبرستان و ديلمان و گيلان به كتاب «اخبار ائمة الزيدية في طبرستان وديلمان وجيلان» ويلفرد مادلونگ، چاپ انتشارات فرانتزاشتاينر، بيروت، 1987 و«تاريخ تشيع در ايران » مراجعه شود.

56
رشد تشيع در ايران ، به قوّت و ضعف خلافت عباسي در بغداد بستگي داشت . در قرن چهارم ، حكومت بغداد از هر جهت تضعيف شده بود ، تا آنجا كه در سال 325منطقه اي جز بغداد تحت سيطره خلافت عباسي نبود . ( 1 ) اين سبب شد كه آل بويه حكومت خود را از شيراز تا بغداد گسترش دهند و بيش از يك قرن بر اين منطقه حكومت كنند و چون تمايلات شيعي داشتند ، دست شيعه را در تبليغ باز گذاشتند و به تدريج نهال تشيع در اكثر نقاط ايران ، حتي سيستان و بلوچستان ، رشد كرد .
در قرن هفتم اسلامي ، مغولان با سركوب خلافت عباسي ، قدرت را به دست گرفتند . و يكي از نوادگان چنگيز به نام سلطان محمد خدابنده ، تشيع را برگزيد و مذهب شيعه به سان ديگر مذاهب از رسميت برخوردار شد ، با اين كه اكثريت جمعيت را سنيان تشكيل مي دادند ، هسته هاي شيعي در غالب نقاط ايران ، از شرق تا غرب رو به رشد نهاد ، ولي رسميت مذهب تشيع و انزواي ديگر مذاهب ، در عصر صفوي ها از آغاز قرن دهم شروع شد .
با توجه به سير اجمالي تشيع در ايران ، مي توان به بي پايگي اين نظريه كه ايرانيان براي انتقام جويي از اعراب سني ، تشيع را برگزيدند ، پي برد .

1. منتظم، ابن جوزي، ج6، ص 288.

57
2
اقليت شيعه و اكثريت تسنن
سؤال : اگر شيعه حق است ، چرا در اقليّت مي باشد و اكثريت ، مذهب تسنّن را پذيرفته اند ؟
پاسخ : هيچگاه اكثريت نشانه حقانيت و اقليت نشانه خلاف آن نيست ، در طول تبليغ پيامبران ، از زمان حضرت نوح (عليه السلام) تا عصر حضرت خاتم (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) مؤمنان در اقليّت بودند . قرآن آنگاه كه مبارزات پي گير انبيا را ياد مي كند ، پيوسته تذكر مي دهد : گروندگان و مؤمنان به آنان بسيار اندك بودند . درباره نوح كه نهصد و پنجاه سال ( 1 ) به تبليغ پرداخت ، مي فرمايد :
« وَما آمَنَ مَعَهُ إِلاّ قليل » . ( 2 )
« جز اندكي به همراه او ايمان نياوردند » .
در آيه ديگر مي فرمايد :
« وَقَليلٌ مِنْ عِبادي الشَّكُور » . ( 3 )
« اندكي از بندگان من سپاسگزارند » .

1. «فَلَبِثَ فِيهِمْ أَلْفَ سَنَة إِلاّ خَمْسِينَ عامّاً» (عنكبوت/14).
2. هود/40.
3. سبأ/13.

58
قرآن درباره پيروي از اكثريت به پيامبر هشدار مي دهد و مي فرمايد :
« إِنْ تُطِعْ أَكْثَرَ مَنْ فِي الأَرْض يُضِلّوك عَنْ سَبيلِ اللّه » . ( 1 )
« اگر از اكثـريت مردم روي زمين پيروي كنـي ، تو را از راه خدا گمراه مي كنند » .
و باز به پيامبر يادآور مي شود :
« وَما أَكْثَرُ النّاسِ وَلَوْ حَرَصْتَ بِمُؤمِنين » . ( 2 )
« هر چند بكوشي ، اكثريت مردم ايمان نمي آورند » .
بزرگترين جمعيت ها در جهان از آنِ كشورهايي چون چين با حدود يك ميليارد و سيصد مليون نفر و هند با بيش از يك ميليارد نفر جمعيت است كه اكثريت مردم آنها را مادي گرايان و بت پرست ها تشكيل مي دهند . اگر مجموع جمعيت مسلمانان را كه يك ميليارد و سيصد ميليون تخمين زده مي شود نسبت به جمعيت 6ميلياردي كره زمين ، بسنجيم ، از اكثريت برخوردار نيستند .
اميرمؤمنان علي بن ابي طالب (عليه السلام) در يكي از سخنان حكيمانه خود درباره شناخت حق و باطل ، بياني دارد كه يادآور مي شويم :
در جنگ جمل مردي از اميرمؤمنان سؤال كرد : آيا با طلحه و زبير نبرد مي كني ، در حالي كه آنان از برجسته ترين اصحاب پيامبرند ؟
امام در پاسخ فرمود : تو در اشتباهي . عظمت و بزرگي اشخاص ، نشانه حق و باطل نيست ، حق را بشناس تا اهل آن را بشناسي; و باطل را بشناس ، آنگاه اهل

1. انعام/116.
2. يوسف/103.

59
آن را خواهي شناخت » . ( 1 )
گذشته از اين ، شيعه هر چند نسبت به جمعيت كل مسلمانان ، در اقليّت است ، ولي براي خود ، جمعيت عظيمي را در جهان تشكيل مي دهند و لذا در غالب نقاط جهان حضور مؤثر دارند . علاوه بر كشورهاي ايران و عراق و آذربايجان و بحرين و لبنان كه اكثريت آنها را شيعيان تشكيل مي دهند ، در تمام كشورهاي اسلامي ، اقليت قابل ملاحظه اي از شيعيان وجود دارد كه براي خود مساجد ، مؤسسات ، مدارس و برنامه هاي فرهنگي دارند . از آنجا كه در اين مبحث ، بناي پاسخ بر اختصار است ، به برخي از نقاط كه شيعه در آنها حضور مؤثر دارد با ذكر آمار تقريبي ، اشاره مي كنيم :
اينك ما در اينجا آمار شيعيان را در قسمتي از كشورهاي جهان بر اساس دائرة المعارف مسيحي جهان چاپ 1980م/1359ش نقل مي كنيم . البته اين آمار مربوط به سال 1359شمسي است بدون در نظر گرفتن رشد جمعيت در سال هاي بعدي ، زيرا هدف اين است كه حضور چشمگيري شيعه را در اين كشورها ترسيم كنيم . البته در كشورهاي ديگر نيز حضور چشمگيري دارد كه فعلاً از ذكر آنها خودداري مي كنيم .
و نيـز از ذكـر اين نكته ناگـزيريم كه در اينجـا آمـار مربوط به شيعه اثناعشري اسـت نــه ديگـر فــرق شيعــه ماننـد زيـديه و اسماعيليـه و ديگـر دوستـداران اهل بيت (عليهم السلام) .

1. إنّك لرجل ملبوس عليك....جاذبه و دافعه امام علي به نقل از كتاب علي و بنوه از دكتر طه حسين.

60
لازم به ذكر است كه پراكندگي جغرافيايي تشيع در جهان امروز همچنان با آنچه در قرن اوّل هجري قمري شكل گرفته و تثبيت گرديده بود ، مطابقت دارد . ( 1 )
اين جغرافياي تاريخي تشيع عمدتاً با گرايش كلي آمارها و ارقامي كه در مورد

1. اطلس كيمبريج خاورميانه و شمال آفريقا، ص 39.

61
سرزمين هاي مختلف مسلمان ذكر شد ، مطابق است ، طرحي كلي از اين جغرافياي تاريخي ، يا پراكندگي جغرافيايي تشيع در جهان امروز ، در اطلس تاريخي اديان ، ويراسته مرحوم اسماعيل فاروقي عرضه شده است . ( 1 )
اصولاً بايد توجه كرد كه شيعه به عنوان اپوزيسيون و مخالف نظام حاكم شناخته مي شد و نظام هاي سياسي براي سركوب بلكه ريشه كن كردن آنها ، به آنان لقب « روافض » داده بودند . به عنوان نمونه ، سلطان محمود غزنوي پس از تسلط بر شرق خراسان ، به ريشه كن كردن دو گروه ، يكي شيعه و ديگري معتزله همت گمارد ، چندان كه آثار علمي و كتابخانه هاي آنان را از بين برد تا اثري از تشيع و معتزله باقي نماند . او پيوسته اهل حديث و كراميه را تقويت مي كرد ، و شيعه و معتزله را دشمن اصلي خود مي دانست . ( 2 )
صلاح الدين ايوبي ، پس از خيانت به فاطميان ، تصميم بر قتل عام شيعه

1. منابع: به جز آنچه در متن آمده است، الشيعة في مصر، عثمان مرغي، 47ـ 59
An Atlas Introduction to shis Islam Moojan Momen,orldPopulation History,Colin ofBritannica Worldd McEveday
The Cambridge Atlas of the Middle East and of Data world
World al -Cultural Atlas of Islam, Ismael Ragi Africa, Faruqi
Religions,al- Faruqi and David Historial Atlas of the E.north
Islam,joseph Schacht and Bosworth Legacy of C.E.
The Muhmmadan World north Africa Middle East and, today
Muslim Minorities in and others eds))S.M.zwemer the, The panguin today, M, Ali Kettani World Dictionary,john R, the Worlds Living Religions,Robert Hinnells(ed),Hume.
دايرة المعارف تشيع، ماده تشيع در جهان امروز.
2. يكي از مردم خراسان موسوم به عبداللّه بن كرام به زهد ريايي و حيله و تزوير،جمعي كثير را تابع مذهب خود گردانيد كه از جمله اتباع او يكي سلطان محمود بود كه بلاي عظيمي براي شيعه و اهل كلام شد (يادداشت هاي قزويني، حواشي، ج7، ص 60) به نقل از لغت نامه دهخدا.

62
گرفت و گروه بي شماري از آنان را كشت . ( 1 )
در دوران حكومت عثماني ، در زمان سلطان سليم به خاطر فتواي يك فقيه حنفي به نام نوح ، 000 ، 40شيعه در تركيه فعلي سر بريده شدند . ( 2 )
در دوران حكومت جزّار در لبنان ، در جبل عامل حمام خون به راه افتاد و نسل کشي شيعه صورت گرفت ، به گونه اي كه كتاب هاي آنان مدت ها به جاي هيزم در تنور نانوايان مي سوخت . ( 3 )
با توجه به اين كشتارهاي دسته جمعي ، بقاي شيعه در جهان ، آن هم با يك فرهنگ قوي و جامع و داشتن علما و دانشمندان مبرز در تمام رشته هاي اسلامي و علمي ، يكي از معجزات الهي است كه در پرتو عنايتش ، مظهر اسلام راستين بدون تحريف تا قرن پانزدهم به جاي مانده و خوشبختانه روز به روز نور آن راه گروه بيشتري از انسان ها را روشن نموده و پرده هاي جهل و تعصب را از چهره تاريخ كنار مي زند .

1. اعيان الشيعة، ج 3، ص 30، مظفر، تاريخ الشيعة، ص 192.
2. البلاد العربية والدولة العثمانية، حصري، ص 40، چاپ :136م; اعيان الشيعة، ج1،ص 30ـ 13 (او به جاي 000،40، عدد 000،70 را آورده است; شرف الدين عاملي، الفصول المهمة، ص 140، چاپ نجف.
3. دائرة المعارف اللبنانية، فؤاد البستاني،در شرح حال ابراهيم يحيي.

63
3
آيا ابن علقمي و خواجه نصيرالدين طوسي
با مغول همكاري داشته اند ؟ !
سؤال : برخي از مؤرخان مي نويسند : خلافت عباسي ، به وسيله وزير شيعي المعتصم به نام مؤيدالدين ابن العلقمي سقوط كرد و خواجه نصير را نيز در اين جريان شريك مي دانند . در نظر آنان ، اين عالم شيعي با آن وزير سبب سقوط خلافت عباسي و تسلّط مغول بر بغداد شدند .
پاسخ : اتهام اين دو نفر به همكاري با هلاكو در سقوط خلافت عباسي از ابن تيميه ( 1 ) شروع شده ، و تاريخ نگاران سني ، يكي پس از ديگري اين تهمت را تكرار كرده اند ، در حالي كه جز تشيع وزير علقمي و خواجه نصير ، كوچك ترين دليل و نشاني در اين مورد ارائه ننموده اند . اينك ما اين تهمت را در باره هر دو مورد بررسي قرار مي دهيم .
نخست درباره وزير علقمي سخن مي گوييم كه بيش از خواجه مورد اتهام است . در اين مورد لازم است ابن علقمي را معرفي كنيم تا با شناخت كامل از او

1. ابن تيميه، مجموعة الرسائل، قاهره، 1905، ص 97.

64
بهتر قضاوت كنيم .
كليه كساني كه درباره شخصيت اين وزير به نام محمد بن احمد بن علقمي به بحث پرداخته اند ، او را به علم و فضل و دانش و تدبير و سياست ستوده اند و كافي است كه در اين مورد ، گوش به سخنان ابن طقطقي كه از مورخان معروف است بسپاريم . او مي گويد : « ابن علقمي از قبيله بني اسد و جدّ او كسي است كه نهر معروف به علقمه را حفر كرد . او در دوران كودكي به ادب اشتغال ورزيد و در اين عرصه ، به مرتبه والايي رسيد . او خطي زيبا و انشاي رسا داشت و مرد فاضل ، عاقل ، كريم و بخشنده ، وزين و متين بود . وي با ابزار و ادوات سياست ، كاملاً آشنا بودو اهل ادب را دوست داشت . به دانشمندان احترام مي گذاشت . كتابخانه عظيمي را بنيان نهاد كه متجاوز از ده هزار جلد كتاب را در خود جاي داده بود . شخصيت هاي علمي ، كتاب هاي خود را به نام او نوشته و به وي اهدا مي كردند . « صاغاني » لغوي ، « العباب » را كه كتاب بزرگي در لغت است ، به نام او نوشت .
او نسبت به اموال دولت ملتزم به قوانين بود ، آنگاه كه بدرالدين فرماندار موصل ، هديه گرانبهايي براي او فرستاد ، او همه آنها را به محضر خليفه برد و او را از جريان آگاه ساخت ، و گفت : من شرم دارم كه هديه را به فرماندار برگردانم . شما اين هديه را بپذيريد . خليفه نيز پذيرفت و در مقابل براي فرماندار موصل دوازده هزار دينار به عنوان پاداش ارسال كرد . ( 1 )
از اين نوع سخنان در تمجيد و تعريف از مقام علمي و تدبير فوق العاده وي در نوع تواريخ آمده است . اكنون برگرديم و ببينيم آيا چنين فردي كه تمام شخصيت او در وزارت آن هم در پرتو بقاي خلافت خلاصه مي شود ، مي تواند تصميم بگيرد كه ريشه خلافت را بزند و خود نيز سرنگون گردد ، در حالي كه او اين وزارت را چهارده سال برعهده داشت ؟

1. الفخري، ص 337، 339، چاپ دارصادر، بيروت.

65
ما با دلايل روشن ثابت مي كنيم كه سقوط خلافت اسلامي در آن زمان ، يك جبر تاريخ بود ، و هرگز شخص معيني در اين مورد مقصر نبود . نظام خلافت به جايي رسيده بود كه ديگر براي آن بقايي در برابر هجوم دشمنان تصور نمي شد . در بيان اين مطلب ، توجه به نكات ذيل ضروري است :
1 . دشمن بر دروازه و خليفه مشغول . . .
ابن كثير كه خود ، يكي از پيروان ابن تيميه است در تاريخ خود مي نويسد :
سربازان مهاجم مغول دارالخلافه بغداد را محاصره كردند و پيوسته با پرتاب تير ساكنان آن را هدف قرار مي دادند ، حتي تيري به يكي از كنيزان خليفه كه مشغول رقص در برابر وي بود ، اصابت كرد و او را كشت . اين كنيز بسيار مورد علاقه خليفه بود . وقتي كنيز درگذشت ، خليفه سخت ناراحت شد ، و فرياد كشيد . ( 1 )
كشوري كه زمامدار آن در سخت ترين لحظات ، از دشمن غفلت ورزد و خود را با رقص كنيزي مشغول سازد ، جز سقوط سرنوشتي نخواهد داشت و منظور از اين كه سقوط خلافت عباسي يك جبر تاريخ بوده ، اين است كه عوامل سقوط آن به دست خود افراد فراهم شده بود .
مطالعه تاريخ مسلمانان در قرون پيش از تسلّط مغول نشان مي دهد كه پيوسته ترك تازي و غلبه اميري بر امير ديگر كشور را فرا گرفته بود ، گويي اميران كشور و فرمانروايان تحت امر خليفه ، هدفي نداشتند جز اين كه مناصب و پست هاي كشور را از دست يكديگر بربايند ، بدون اين كه در فكر دشمن خارجي باشند ، كه يكي پس از ديگري در كمين اسلام نشسته بودند و خليفه نيز مشغول عيش و نوش بود .

1. البداية والنهاية، ابن كثير، ج13، ص 200 به بعد.

66
2 . انگشت صليبيان پشت پرده
جنگ هاي صليبي از سال 491 تا 616 آغاز گرديد و سرانجام پس از دادن تلفاتي ، بيشتر صليبيان منطقه را ترك گفتند ، ولي شيطان ، شاخ خود را از مشرق زمين از سال 616 به درآورد و چنگيزخان در صدد فتح كشورهاي اسلامي برآمد . ( 1 )
چندان بعيد نيست كه ميان صليب غربي و صنم شرقي يك نوع همفكري در كار بوده ، چرا كه پس از خاتمه يافتن جنگ صليبي در همان سال به بهانه اين كه خوارزمشاه ، سفيران چنگيز را كشته است ، حمله مغول آغاز شد . مغولان بي محابا ، مسير خود را از شرق اسلامي در پيش گرفتند و با قتل و تخريب و نابودي شهرها همچنان پيش رفتند و در كمتر نقطه اي مقاومتي در برابر آنان صورت مي گرفت .
زمينه ديگري نيز در فرو كشيدن خلافت عباسيان مؤثر بود و آن ، وجود تحريكات و تمايلات بودائيان و مسيحيان در دستگاه هلاكو بود . استاد دكتر صفا مي نويسد :
هنگامي كه هولاكو به ايران مي آمد ، اگر چه خود و فرزندانش بر دين بودايي بودند ، ليكن به سبب آن كه مادر و زنش هر دو كيش ترسايي داشتند ، و لشكرش اكثر از اقوام عيسوي نايمان و كرائيت و اويغور تشكيل مي يافت ، طبعاً علاوه بر دين خود ، به دين عيسوي نيز توجه داشت و به همين سبب عيسويان بغداد براي برانداختن خليفه با او از درِ اتّحاد درآمده و باب مكاتبه را با وي مفتوح ساخته بودند . مادر هولاكو و زنش « دوقوز خاتون » هر دو از شاهزادگان قوم كرائيت بودند و "دوقوز خاتون" « به جهت آن كه اقوام كرائيت در اصل عيسوي اند ،

1. تاريخ مختصر الدول، ص 203.

67
همواره تقويت ترسايان كردي و آن طايفه در عهد او قوي حال شدند و هولاكوخان مراعات خاطر او را ، تربيت و اعزاز آن طايفه فرمودي ، تا آن غايت كه در تمامت ممالك ، كليساي محدّث ساختند و بر درِ اردوي "دوقوز خاتون "همواره كليسا زده و ناقوس زدندي » . ( 1 )
هجوم مغولان از سالي آغاز شد كه هنوز مؤيدالدوله ابن علقمي دوران كودكي را مي گذراند ، و اين نبرد برق اسا از شرق اسلامي و ماوراء النهر آغاز شد و از خراسان عبور كرد و به ري رسيد . آنگاه اصفهان و همدان را در نورديد و تا موصل ادامه يافت . همان عاملي كه سبب شكست در ديگر شهرها گرديد ، سقوط بغداد را نيز موجب شد . دشمنان شيعه چشم خود را فقط به سقوط بغداد دوخته و بر آنچه از آغاز جنگ تا سقوط بغداد ( 616ـ 656 ) روي داده ، ديده فرو مي بندند .
عظمت مصيبت و گرفتاري در طول اين سال ها به پايه اي بود كه ابن اثير در الكامل ، درباره حوادث سال 630 مي نويسد : مصيبت به اندازه اي بزرگ بود كه خامه و زبان از بيان و ترسيم آن ناتوان است ، و هرگز مسلماني نمي تواند اين حوادث را بشنود يا پاره اي از آن را بخواند ، سپس مي نويسد : من سال ها از نگارش حوادث اين دوره خودداري كردم و نمي توانستم درباره آنها چيزي بنويسم . اي كاش مادرم مرا نمي زاد يا پيش از اين رويداد مي مردم . . . . ( 2 )
3 . تدبير خردمندانه وزير علقمي و مخالفت ديگران
تاريخ حمله مغول به ايران نشان مي دهد كه در هر منطقه اي كه مردم با تقديم هدايا مغولان را از كشتار مردم باز مي داشتند ، اين اقدام مؤثر واقع مي شد ، اتفاقاً ابن كثير ، شاگرد ابن تيميه مي نويسد : وزير علقمي به خليفه پيشنهاد كرد مقداري

1. تاريخ ادبيات در ايران، ص 114. آنچه در گيومه آمده روايت جامع التواريخ است.
2. الكامل، ابن اثير، ج12، ص 358ـ 361.

68
هداياي سنگين براي هولاكو بفرستيم تا او را از تصرف بغداد منصرف سازيم ، ولي وزير رقيب او به نام « ابن دويدار » يا ( دواتدار ) خليفه را از اين تصميم منصرف كرد و گفت : وزير مي خواهد با ارسال هدايا خود و اهل بيت خود را از شر آنان خلاص كند ، و اگر بناست خليفه چيزي ارسال كند ، به هداياي كمتر اكتفا ورزد . اتفاقاً وقتي هداياي كم ارزش به حضور هلاكو برده شد ، هلاكو سخت برآشفت ، و لذا بغداد را محاصره كردند ، در حالي كه سپاهيان كم تعداد و ناتوان بودند و تعداد آنان از ده هزار سواره نظام تجاوز نمي كرد . ( 1 )
4 . شكست بغداد ، شكست نظامي بود نه سياسي
شكست بغداد يك شكست سياسي نبود ، بلكه شكست نظامي بود ، زيرا فرماندهي كل سپاه خليفه برعهده ابن دويدار وزير سني و رقيب ابن علقمي بود ، و اگر كوتاهي و قصوري در اين قسمت رخ داده باشد ، مربوط به فرمانده نظامي است ، نه وزير سياسي ، و به تصريح مورّخان شكست آنان مربوط به ناكار آمدي ارتش عباسي و فزوني سپاه مغول و تجهيزات و روحيه بالاي تهاجمي آنان بوده است .
اگر به راستي يك توطئه سرّي بين وزير و هلاكو در جريان بود ، بايد شيعيان بغداد از اين حمله ، جان به سلامت ببرند . در حالي كه پس از ورود به بغداد ، حمله به جمعيت غير نظامي شهر آغاز شد . تخريب و آتش زدن آغاز گشت و هر چه توانستند ، كشتند و خون از ناودان هاي شهر سرازير شد ، فقط يهود و نصاري از اين يورش جان به سلامت بردند . ( 2 )
سخن در اين مورد فزون از آن است كه در اين چند صفحه جاي گيرد ، لذا به

1. ابن كثير، البداية والنهاية، حوادث سال 656.
2. البداية والنهاية، ص 200ـ 213.

69
همين مقدار بسنده مي كنيم . البته مورخان محقق در سده اخير نوشته هاي ارزنده اي در تبرئه خواجه و وزير خليفه دارند كه علاقه مندان مي توانند به آنها مراجعه كنند ، مرحوم سيد محسن امين جبل عاملي در اعيان الشيعه به تفصيل اين جريان را بررسي نموده و سرافراز بيرون آمده است . ( 1 )
اتهام خواجه نصير به همكاري با مغول
علاوه بر مؤيدالدين علقمي ، شخصيت بزرگواري مانند خواجه نصيرالدين طوسي ( 597ـ 672 ) ، كه جهان در برابر دانش او خاضع است نيز به همكاري با مغول متهم شده و ساده لوحان و احياناً مغرضان در اشاعه اين تهمت كوشيده اند .
خواجه در سال 597 در طوس ديده به جهان گشود ، ايام كودكي را در طوس گذراند ، سپس جهت تكميل معلومات به نيشابور مهاجرت كرد . پس از بهره گيري از دانشمندان و بزرگان نيشابور ، تصميم گرفت براي كسب دانش بيشتر از شهري به شهري برود و از نزديك با شخصيت هاي علمي آشنا گردد ، از اين جهت چند ماهي در ري و مدتي در قم و اصفهان بسر برد ، سپس عازم عراق شد و فقه را نزد معين الدين سالم بدران مصري آموخت و به دريافت اجازه موفق گرديد . ( 2 )
او در عراق بود كه مغول جنايت خود را از سال هاي 616 ، از جانب خراسان آغاز كرد و . . . در مشرق اسلامي فجايعي پديد آورد كه تاريخ نظير آن را ياد ندارد . خواجه تصميم گرفت به زادگاه خود برگردد ، در مسير خود از نيشابور به طوس آمد ، به منزلي كه در آنجا بزرگ شده بود ، رفت ، ولي كسي در را به رويش باز نكرد ، پيرمردي او را از انتقال خاندانش به قائن خبر داد ، او به سمت قائن رفت و موقعيت خاصي پيدا كرد و در سال 628 ازدواج نمود .

1. اعيان الشيعة، ج9، ص 82ـ 101.
2. رجوع شود به مقدمه غنية النزوع، ج1، نشر مؤسسه امام صادق، كه متن اجازه در آنجا آمده است.

70
مدت زيادي نگذشته بود كه از طرف محتشم « قهستان » ( 1 ) به نام ناصرالدين عبدالرحيم بن ابي منصور به آنجا دعوت شد ، او نيز پذيرفت و در قلعه قهستان كه با قائن فاصله زيادي نداشت ، كتاب طهارة الاعراق ابن مسكويه را به فارسي برگردانيد . ولي از آنجا كه اهل قلعه و در رأس آنان ناصرالدين ، اسماعيلي مذهب بودند ، خواجه تصميم گرفت كه با مساعدت ابن علقمي وزير شيعه « خليفه عباسي » به عراق برود و در آنجا زندگي كند . در اين مورد نامه اي به او نوشت ، ولي متأسفانه نامه به دست ناصرالدين افتاد ، از اين جهت خواجه به وسيله مأموران اسماعيلي دستگير و به قلعه « الموت » قزوين كه محكم ترين قلعه هاي اسماعيليان بود ، منتقل شد و حدود26سال در آنجا به صورت يك زنداني محترم به سر برد و از كتابخانه هاي اسماعليان در تأليف و نگارش بهره برد . او ناراحتي خود را در آخر كتاب « شرح اشارات » بيان كرده و پس از سخناني به شعر شاعر تمثل مي جويد :
به گرداگرد خود چندان كه بينم * بـلا انگشتـريّ و مـن نـگينـم ( 2 )
وقتي قلعه « الموت » در سال 654 به دست مغولان سقوط كرد و حاكم اسماعيلي به قتل رسيد ، خواجه از اسارت آزاد گرديد و چون هلاكو از مقام علمي خواجه و تبحر او در نجوم و فلكيات آگاه بود ، وي را مجبور به همراهي در سفر نمود ، تا اين كه بغداد در سال 656 سقوط كرد و شد آنچه نبايد بشود و همان طور كه گفتيم ، عامل مهم سقوط بغداد ، سستي و بي تدبيري خلفاي عباسي بود . درست چهل سال بود كه آتش جنگ و ويراني از خراسان آغاز شده بود ، ولي آنان هرگز در فكر ترميم لشكر و مقابله با سپاه مغول نبودند ، گويي مي گفت : « بغداد براي ما كافي است » .
« مستعصم عباسي آخرين خليفه اين سلسله كه از عادات و رسوم او خونريزي

1. جنوب خراسان شامل قائن، فردوس و طبس و بجستان.
2. شرح اشارات، ج 3، ص412.

71
و لهو و لعب بود ، نه تنها كاري براي مسلمين انجام نداد ، بلكه عده اي از شيعيان بغداد به دست پسرش « ابوبكر » به خاك و خون كشيده شدند و اموال آنان به غارت رفت . محدّث قمي مي نويسد :
« چون مستعصم آخرين خليفه عباسي بر سرير سلطنت مستقر شد ، تدبير مملكت را با وزير خويش مؤيدالدين علقمي قمي واگذاشت و خود مشغول كبوتر بازي و لهو و لعب و لذّت شد ، و هم در آن ايّام پسر مستعصم « ابوبكر » محلّه « كرخ بغداد » را كه مسكن شيعيان بود ، غارت كرد و جماعتي بسيار از سادات را اسير كرد » . ( 1 )
زماني كه هلاكو خان از همدان پيامي براي خليفه فرستاد كه اگر از حكومت ايلخاني پوزش طلبد و سازش كند ، ممكن است از آمدن به بغداد خودداري كنم . خليفه از عهده اين سياست برنيامد و دائم با جواب هاي سست و تهديدات واهي به مغول سر خود را گرم كرده و مغول را به شوخي گرفته بود و زماني از خواب خرگوشي بيدار شد كه دير شده بود . در وقايع بغداد ذكر كرده اند زماني كه هلاكوخان خليفه را احضار كرد و ذخاير و گنج هاي مخفي را از او طلب نمود ، خان مغول به خليفه گفت چرا به فكر ملت خود نبودي و با اين اموال سلاح تهيه نكردي تا نگذاري ما از رود جيحون عبور كنيم ؟ و چرا ملت هاي مسلمان ديگر را كه مي كشتيم ، به كمك آنان نيامدي ؟ ( 2 )
خدمات فرهنگي خواجه
خواجه از هر نوع خدمت نظامي براي اسلام مأيوس بود ، ولي مي دانست از

1. المنتهي، ص 373، محدّث قمي.
2. خواجه نصير آسمان هنر و آفتاب زمين، ص203، به نقل از جهانگشاي جويني ذيل خواجه نصير، ج 3، ص 280.

72
نظر فرهنگي مي تواند به اسلام خدمت كند . هلاكو به خاطر اعتمادي كه به خواجه داشت ، دو درخواست او را پذيرفت :
1 . افتتاح مدارسي در بغداد براي علوم فلسفه و نجوم و طب ، فقه و حديث ، كه هزينه اين مراكز از اوقاف اسلامي تأمين شد .
2 . تأسيس رصدخانه عظيمي در مراغه و دعوت علما و دانشمندان براي همكاري در بهره گيري از آن .
در اين هنگام ، دانشمنداني كه هر كدام در گوشه اي پنهان شده بودند ، در اين شهر گرد آمده و چراغ علم و دانش را برافروختند و كتابخانه اي تأسيس گرديد كه در آن روز ، چهارصدهزار كتاب را در خود جاي مي داد .
محقق طوسي براي اين هدف فخرالدين مراغي را به اطراف و نقاط مختلف گسيل داشت تا دانشمندان را به مهاجرت به مراغه دعوت و تشويق كند و به قول استاد مصري عبدالمتعال صعيدي ، خواجه توانست آنچه را كه مغول پايمال كرده بودند ، بار ديگر احيا كند .
علاوه بر اينها ، خواجه با دانش خود ، قلوب اميران مغول را براي پذيرش اسلام گشود . پس از مرگ هلاكو و زمامداري فرزند اوّل وي ، فرزند دوم او اسلام آورد ، و همه امراء و سپاهيان در پيروي از او اسلام آوردند . ( 1 )

1. اعيان الشيعة، بخش مستدرك:1/197ـ 206. در مورد پيراستگي خواجه از اين تهمت به منابع زير كه به تفصيل سخن گفته اند مراجعه شود:
1. جامع التواريخ رشيدي، 2. جهان گشاي جويني،3. خواجه نصيرالدين طوسي آسمان هنر و آفتاب زمين، 4. خواجه نصير ياور وحي و عقل، 5. تاريخ ادبيات ايران، دكتر صفا.

73
فصل دوم :
عقايد شيعه

75
مقدّمه
عقيده و شريعت
« عقيده » و « شريعت » دو واژه رايج در ميان د انشمندان اسلامي است . واژه نخست ، در مورد اصولي به كار مي رود كه خواسته واقعي در آنها ايمان است ، و هيچ گونه جنبه رفتاري و سلوكي ندارند هر چند ايمان و اعتقاد به آن اصول ، در رفتار انسان مؤثر است . كليه معارف اسلامي از توحيد گرفته تا آخرين جزئيات معاد ، از مقوله نخست است ، و تحصيل يقين در آنها در گرو وجود دليل قطعي از كتاب و احاديث متواتر و براهين عقلي است .
واژه دوم در مورد يك رشته احكامي به كار مي رود كه هدف از تشريع آنها ، عمل به آنها است ، خواه تحصيل يقين در مورد آنها امكان پذير باشد يا نه و لذا در اين مورد به حجت شرعي عمل مي كنيم هر چند يقين به صحت آن نداشته باشيم .
نكته اي كه بايد خوانندگان گرامي را به آن توجه داد ، اين است كه در مكتب شيعه در باب عقايد ، خبر واحد و ديگر ادلّه ظني حجت نيستند ، و هرگز نبايد وجود خبر و روايتي را در جوامع حديثي نشانه عقيده مؤلف و يا شيعيان گرفت ، زيرا همان طوري كه يادآوري شد ، خاستگاه عقايد ، ايمان و اذعان است ، در حالي كه خبر واحد و نظائر آن چه بسا مفيد ظن هم نبوده ، تا چه رسد به اين كه يقين آور باشد .
از اين بيان روشن مي شود بسياري از هجوم ها بر شيعه اماميه ، از ناديده گرفتن

76
اين اصل ، پديد مي آيد ، يعني خبري را در يكي از كتاب هاي حديثي مي بينند و تصور مي كنند كه اين حديث پايه عقيده و مذهب است ، سپس مي گويند شيعه اماميه معتقد به مضمون آن است .
نكته ديگر اين كه از نظر شيعه اماميه ، كتاب صحيحي ، جز قرآن وجود ندارد ، و تمام كتاب ها در معرض خطا و اشتباه هستند ، و لذا بايد محققان وجود روايت را حتي در كتاب شريف « كافي » دليل بر صحت آن نگيرند ، زيرا در كتاب كافي نيز كه بزرگ ترين و مهم ترين كتب حديثي شيعه است ، اخبار ضعيف وجود دارد .
حديث شناس معروف شيعه ، علاّمه مجلسي ( 1037ـ 1110ق ) در مرآة العقول ، كليه روايات كافي را در اصول و فروع بررسي كرده و صحيح را از ناصحيح جدا ساخته است .
در اين فصل ، به تبيين برخي از اصول اعتقادي مي پردازيم كه مخالفان پرده ابهام بر روي آنها افكنده اند ، تا سيماي واقع بر همگان به روشني نمايان گردد .

77
1
رؤيت خدا در سراي ديگر
سؤال : شيعيان معتقدند كه وجود خدا پيراسته تر از آن است كه در روز آخرت با اين ديدگان حسي ديده شود ، در حالي كه اين عقيده بر خلاف آيه قرآني و حديث صحيح است .
پاسخ : مسلمانان ، درباره رؤيت خدا دو عقيده دارند :
1 . گروهي به نام « عدليه » خدا را برتر از آن مي دانند كه در اين جهان و يا جهان ديگر با ديدگان حسي رؤيت شود ، و اين عقيده مخصوص شيعيان نيست ، بلكه گروهي از غير شيعه نيز مانند معتزله بر اين عقيده اصرار مي ورزند . و پيشواي اين گروه خاندان رسالت و در پيشاپيش آنان امام علي (عليه السلام) است . او در سخنان خود ، بر تنزيه خدا از رؤيت و لوازم جسماني تأكيد دارد .
2 . گروه ديگر ، رؤيت خدا را در اين جهان ممتنع و فقط در آخرت جايز و صحيح مي دانند ، و اين گروه معروف به اهل حديث و اشاعره هستند . اساس اين عقيده را يك برداشت غير صحيح از آيه قرآني و پيروي از خبر واحد در اين مورد تشكيل مي دهد .
مسأله عقيدتي بالاتر از آن است كه انسان در آن مقلد فردي غير معصوم باشد ، بلكه هر فردي بايد فراخور فهم خود مسأله را از طريق برهان و دليل ، قطعي

78
سازد .
رؤيت خدا به دو گونه تفسير مي شود :
1 . رؤيت قلبي و شهود باطني
رؤيت قلبي در پرتو ايمان كامل به دست مي آيد . اين نوع رؤيت كه واقع آن دريافت قلبي است ، از موضوع بحث ما بيرون است و در امكان ، بلكه در وقوع آن براي اولياي الهي ، جاي ترديد نيست .
ذعلب يماني ، از ياران اميرمؤمنان (عليه السلام) به امام عرض كرد : آيا خداي خود را ديده اي ؟ امام در پاسخ گفت : من چيزي را كه نمي بينم ، نمي پرستم . آنگاه سائل پرسيد : چگونه او را مي بيني ؟ امام فرمود :
« لا تُدْرِكُهُ العُيُونُ بِمُشاهَدةِ العَيانِ ، ولَكِن تُدْرِكُهُ الْقُلُوبُ بِحَقائِقِ الإِيمانِ » . ( 1 )
« ديدگان ظاهري او را نمي بيند ، امّا دل ها در پرتو حقيقت ايمان او را مي يابد » .
2 . رؤيت حسّي با ديدگان مادّي
بنابر دلايل زير ، رؤيت حسي خداوند غير ممكن است :
1 . رؤيت حسي شرايطي را مي طلبد كه مي توان آنها را چنين بيان كرد :
1 . حسّ بينايي سالم باشد .
2 . يك نوع مقابله ميان رائي و مرئي حاكم باشد .
3 . مرئي بسيار دور يا بسيار نزديك نباشد .
4 . مانعي ميان بيننده و ديدني وجود نداشته باشد .

1. نهج البلاغه، خطبه 179.

79
5 . مرئي بي رنگ ( چون هوا ) نباشد .
6 . نور كافي براي ديدن وجود داشته باشد .
7 . مرئي در جهت خاص نسبت به بيننده قرار گيرد . تحقق اين شرايط درباره خدا ملازم جسم و جسماني بودن او است ، و همه مسلمانان جهان ، خدا را برتر از جسم و جسماني مي دانند و پيوسته مي گويند : « لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيء » . ( 1 )
با توجه به اين داوري قاطع عقل ، چگونه مي توان گفت خدا را در روز قيامت با ديدگان حسي مي بينيم ؟
3 . رؤيت خدا يك عقيده وارداتي است
مسأله رؤيت خدا يك انديشه وارداتي است كه از طريق « احبار يهود » وارد محيط اسلامي شده و گروهي ناآگاهانه آن را پذيرفته اند . در اين جا نمونه هايي از باورهاي وارد شده در عهد قديم را يادآور مي شويم :
الف . « خداوند را ديدم كه بر تخت بلندي نشسته بود . گفتم : واي بر من ، چشمان من پادشاه سپه دار را ديدند » . ( 2 )
ب . « مي ديدم كه تخت هايي گذارده اند و خداي قديم بر آن نشسته ، لباس او چون برف سفيد و موهاي سر او مانند پشم پاكيزه بود ، تخت او شعله اي از نور بود » . ( 3 )
ج . « امّا من به صورت او مي نگرم » . ( 4 )
د . « سليمان بر پروردگار خود خشمگين شد ، چون قلب او از خدا برگشت ،

1. شوري/11.
2.اشعياء:6/1/6.
3. دانيال:7/9.
4. مزامير داود:17/15.

80
خداي اسرائيل كه دوبار براي او ديده شده است » . ( 1 )
هـ . « من خدا را ديدم كه بر تخت خود نشسته و همه سپاهيان دريا در برابر او ايستاده اند » . ( 2 )
پيروان اين كتاب هاي تحريف شده ، « انديشه رؤيت » را در ميان برخي از محدثان اسلامي رواج داده و آن را به عنوان يك عقيده اسلامي مطرح كرده اند .
4 . قرآن خدا را فراتر از رؤيت بصري مي داند :
قرآن مجيد خدا را فراتر از امكان رؤيت بصري مي داند ، آنجا كه مي فرمايد :
« لا تُدْرِكُهُ الأَبْصار وَهُوَ يُدْرِكُ الأَبْصار وَهُوَ اللَّطيفُ الخَبير » . ( 3 )
« چشم ها او ( خدا ) را نمي بيند ولي او ديدگان را مي بيند ، او موجودي لطيف ـ برتر از رؤيت ـ و از همه ما آگاه است » .
واژه « درك » ، مفهوم گسترده اي دارد و خصوصيات آن در صورتي روشن مي شود كه به حسي از حواس نسبت داده شود ، اگر به چشم نسبت داده شود ، مقصود ديدن است . اگر به گوش منسوب گردد ، مقصود شنيدن است ، و لذا اگر كسي بگويد : « أدركته ببصري » ، سپس اضافه كند : وما رأيته ، اين كلام متناقض شمرده مي شود ، چون جمله اوّل صريح در رؤيت است ، با توجه به اين مقدمه روشن مي شود كه اين آيه و آيات مابعد آن ، كه از نظر شما مي گذرد در مقام بيان ويژگي هاي خداست . تو گويي قرآن چنين مي گويد :
« لاتُدْرِكُهُ الأَبْصارُ وَهُوَ يُدْرِكُ الأَبْصار » : « ديدگان او را نمي بيند ولي او چشم ها را مي بيند » .

1. ملوك اول/11.
2. ملوك اوّل/23.
3. انعام/103.

81
« وَهُوَ يُطْعِمُ وَلا يُطْعَم » : « او روزي مي دهد ولي روزي داده نمي شود » .
« وَهُوَ يُجيرُ وَلا يُجارُ عَلَيه » : « او پناه مي دهد ولي پناه داده نمي شود » .
با توجه به اين صراحت ، چگونه مي توان گفت رؤيت خدا در آخرت جزء عقايد اسلامي است ؟
5 . برخورد انتقادي قرآن با طرح رؤيت
همان گونه كه يادآور شديم رؤيت خدا يك انديشه يهودي است كه به گونه اي وارد حوزه اسلام شده و قرآن آنگاه كه مسأله درخواست رؤيت را از سوي بني اسرائيل مطرح مي كند ، به شدت به نقد آن مي پردازد . اينك به سه آيه زير توجه فرماييد :
1 . « وَإِذْ قُلْتُمْ يا مُوسي لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ حَتّي نَري اللّهَ جَهْرَةً فَأَخَذَتكُمُ الصّاعِقَةُ وَأَنْتُمْ تنظُرون » . ( 1 )
« [ به ياد آريد ] آنگاه كه به موسي گفتيد : ما به به نبوت تو ايمان نمي آوريم مگر اين كه خدا را آشكارا ببينيم ، در نتيجه چنين درخواستي ، صاعقه شما را در حالي كه مي نگريستيد ، فرا گرفت » .
2 . « يَسألُكَ أَهلُ الكتابِ أَن تُنَزّلَ عَلَيْهِمْ كِتاباً مِنَ السَّماءِ فَقَدْ سَأَلُوا مُوسي أَكْبر مِنْ ذلِك فَقالُوا أَرِنَا اللّهُ جَهْرَةً » . ( 2 )
« اهل كتاب از تو مي خواهند براي آنان كتابي از آسمان فرود آوري ـ تعجب مكن ـ از موسي بزرگ تر از اين را خواستند ، به او گفتند : خدا را آشكارا به ما نشان بده » .
3 . « وَقالَ الَّذينَ لا يَرْجُونَ لِقاءَنا لَولا أُنزِلَ عَلَيْنا المَلائِكَة أَوْ نَري

1. بقره/56.
2. نساء/153.

82
ربّنا لَقَد استَكْبَروا فِي أَنْفُسِهِمْ وَعَتَوا عُتوّاً كَبيراً » . ( 1 )
« كساني كه به روز رستاخيز ايمان ندارند ، گفتند : چرا فرشتگان براي ما فرود نمي آيند و يا خداي خود را نمي بينيم . آنان در باطن تكبر ورزيدند و راه طغيان و عناد را پيش گرفتند » .
چنين برخوردي با طرح مسأله رؤيت ، حاكي از آن است كه ذات اقدس الهي فراتر از آن است كه در نقطه اي قرار بگيرد و چشمان ما او را به سان ماه شب چهارده ببيند . اگر واقعاً رؤيت خدا حتي در آخرت امكان پذير بود ، نبايد چنين برخورد تندي انجام بگيرد ، بلكه بايد در پاسخ گفته شود : اين درخواست شما در اين جهان عملي نيست ، و در جهان ديگر او را مانند ماه شب چهاردهم خواهيد ديد .
دليل قائلان به رؤيت
مهم ترين دستاويز قائلان به رؤيت اين آيه مباركه است :
« وُجُوهٌ يَومَئِذ ناضِرَة * إِلي رَبّها ناظِرَة * ووجوهٌ يَومَئذ باسِرة * تَظُنُّ أَنْ يُفْعلَ بِها فاقِرَة » . ( 2 )
« چهره هايي خرم و شادابند * به سوي پروردگار خود مي نگرند * و چهره هايي در آن روز گرفته اند * گمان دارند كه عذاب كمرشكن در كمين آنهاست » .
قائلان به جواز رؤيت جمله « إِلي ربّها ناظِرَة » « به سوي خدايشان مي نگرند » ، دليل بر رؤيت خدا در آخرت گرفته اند . اكنون بايد ديد مقصود از اين جمله چيست ؟ در اينجا دو احتمال وجود دارد :
الف . به سوي خدا با اين ديدگان حسّي مي نگرند .

1. فرقان/21.
2. قيامت /22ـ25.

83
ب . به سوي خدا مي نگرند ، كنايه از اينكه منتظران رحمت او مي باشند .
تعيين يكي از دو معني بستگي دارد كه در مفاد آيات چهارگانه دقت شود . اينك به توضيح اين جمله مي پردازيم :
مجموع آيه هاي مرتبط با آيه مورد استدلال ، چهار آيه بيش نيستند و ميان آنها يك نوع تقابل وجود دارد ، يعني آيه اوّل در مقابل آيه سوم و آيه دوم در مقابل آيه چهارم مي باشد و اگر بخواهيم اين مقابله را به صورت چشمگير نشان بدهيم بايد آيات چهارگانه را چنين تنظيم كنيم :
« وُجُوهٌ يَومَئِذ ناضِرَة » : آيه اوّل مقابل با « وجوهٌ يَومَئذ باسِرة » آيه سوم .
« إِلي رَبّها ناظِرَة » آيه دوم مقابل با « تَظُنُّ أَنْ يُفْعلَ بِها فاقِرَة » آيه چهارم .
به حكم تقابل مي توان ابهام هر آيه را به وسيله آيه مقابل آن ، برطرف نمود . اكنون مي گوييم : آيه « إِلي رَبّها ناظِرَة » از نظر اشاعره ، به معني نگاه كردن به پروردگار است ، در حالي كه از نظر عدليه به معني در انتظار رحمت نشستن است . حال كدام يك از اين دو معني مقصود است ؟ كليد آن ، آيه چهارم يعني « تَظُنُّ أَنْ يَفْعلَ بِها فاقِرَة » مي باشد ، چون معني آن واضح است و آشكارا مي رساند كه چهره هاي گرفته در انتظار عذاب كمرشكن هستند ، طبعاً مقصود از جمله مقابل ، معني ضدّ آن است و اين كه در انتظار رحمت او مي باشند ، و حاصل مفاد چهار آيه اين مي شود كه :
در روز رستاخيز مردم بر دو دسته اند :
1 . چهره هاي شاد و شكفته .
2 . چهره هاي غمگين و گرفته .
نتيجه آن كه گروه نخست در انتظار پاداش و رحمت ، و گروه دوم در انتظار كيفر و عذاب هستند . اگر آيه مورد استدلال را به گونه اي كه اشاعره مي گويند تفسير كنيم ، تقابل دو آيه به هم مي خورد و انسجام آنها از بين مي رود و نتيجه اين

84
مي شود كه گروه نخست به خدا مي نگرند و گروه دوم در انتظار عذاب كمرشكن مي نشينند . در اين موقع آيات بلاغت و انسجام خود را از دست مي دهد و تقابل آنها از ميان مي رود .
به ديگر سخن ، بايد سرنوشت گروه نخست ، بر خلاف سرنوشت گروه دوم باشد و اين در صورتي تحقق مي پذيرد كه بگوييم گروه نخست در انتظار رحمت; و گروه دوم در انتظار عذاب مي باشند ، نه اين كه بگوييم : گروه نخست به خدا مي نگرد ، گروه دوم در انتظار عذاب كمرشكن مي باشند .
اصولاً آنچه گفته ما را مورد تأكيد قرار داده و نشان مي دهد كه مراد از نظر به خدا; انتظار رحمت اوست ، اين است كه فعل « نَظَرَ » به « وجوه » ( صورت ها و چهره ها ) نسبت داده شده ، نه به « عيون » ، و اگر به راستي مقصود آيه رؤيت حسي باشد ، بايد بفرمايد : « عيونٌ يومئذ ناضرة » نه « وجوهٌ يومئذ ناضرة » .
شاهد گفتار از آيات ديگر
گواه ديگر بر اين كه آيه در مقام تقسيم مردم در روز قيامت به دو گروه « شاداب و منتظر رحمت » و « افسرده و در انديشه عذاب » است ، سلسله آياتي است كه همين مضمون در آنها تكرار شده و در همه آنها به جاي كلمه « عيون » كلمه « وجوه » آورده شده است ، مانند :
1 . « وُجُوهٌ يَومَئذ مُسْفِرَة * ضاحِكَةٌ مُسْتَبْشِرَة » .
2 . « و وُجُوهٌ يَومَئذ عَلَيْها غَبَرَة * تَرْهَقُها قَتَرَة » . ( 1 )
« چهره هايي در آن روز گشاده و نوراني است * خندان و مسرور است » ، « و صورت هايي در آن روز غبار آلود است ، و دود و تاريكي آنها را پوشانيده است » .
اين چهار آيه بسان چهار آيه گذشته است . جمله « وُجُوهٌ يَومَئذ مُسْفِرَة » ،

1. عبس/38ـ41.

85
جايگزين آيه « وجوهٌ يومئذ ناضرة » ; و عبارت « ضاحِكَةٌ مُسْتَبْشِرَةٌ » ، جايگزين آيه « إِلي رَبِّها ناظِرَةٌ » شده است . و از اين جهت مي توانند از آيه مورد بحث رفع ابهام كنند .
باز در مورد ديگر همين مضمون تكرار شده است :
1 . « وُجُوهٌ يَوْمَئِذ خاشِعَة * عامِلَةٌ ناصِبَة * تَصلي ناراً حامِيَة » . ( 1 )
2 . « وجوهٌ يَومَئِذ ناعِمَة * لِسَعْيِها راضِيَة * في جَنّة عالِيَة » . ( 2 )
« چهره هايي در آن روز خوار و سر بزيرند * آنان كه كوشيده اند و رنج برده اند * ولي به آتش سوزاني وارد مي شوند » .
« چهره هايي كه در آن روز آسوده اند * از سعي و تلاش خود خشنودند * در بهشتي برين جاي دارند » .
آيـه « وجـوهٌ يومئـذ ناعِـمَة » جايگزين آيـه « وجـوهٌ يَومَئِذ ناضِرَةٌ » ;و آيه هاي « لِسَعْيِها راضِيَة * في جَنّة عالِيَة » جايگزين آيه « إِلي رَبِّها ناظِرَةٌ » گرديده است .
بررسي آيات وارده در اين سه سوره كه در همه آنها « وجوه » به جاي « عيون » موضوع حكم قرار گرفته ، به روشني بيـانگر آن است كه هدف قرآن ، طرح رؤيت خدا نيست ، بلكه منظور آن است كه مردم در آن روز با چهره هاي شاداب و يا غمگين و افسرده وارد محشر مي شوند و هر كدام منتظر سرنوشت خوب و بد خود مي باشد .
* * *
استدلال به حديث براي اثبات رؤيت
موضوع رؤيت يك مسأله عقيدتي است ، ودر چنين مواردي ، حديث در

1. غاشيه/2ـ4.
2. غاشيه/8ـ10.

86
صورتي مي تواند ملاك اعتقاد باشد كه به صورت متواتر از پيامبر رسيده باشد و در نتيجه مفيد علم و يقين گردد و در غير اين صورت ، خبر واحد خواهد بود كه هرگز در باب عقايد ارزش نخواهد داشت ، هر چند در باب فروع كه هدف عمل به مضمون آن است و نه اعتقاد به آن ، حجت مي باشد ، زيرا در مسائل مربوط به اصول دين ، بايد از قطع و يقين پيروي كرد و نمي توان به ظن و گمان اكتفا نمود .
اينك حديث مورد نظر قائلان به رؤيت را بررسي مي كنيم :
« قيس بن أبي حازم » از جرير نقل مي كند كه « كُنّا عِنْدَ النَّبِيّ (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) فَنَظَرَ إِلَي الْقَمَرِ لَيْلَتَهُ ـ يَعْني الْبَدرَ ـ فَقالَ : إِنَّكُمْ تَرَونَ رَبَّكُمْ كَما تَرَونَ هذا الْقَمَرَ لا تُضامّونَ في رؤيَتِهِ » . ( 1 )
جرير مي گويد : ما نزد پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) بوديم ، او به ماه در حالي كه چهارده شبه بود ، نگريست و فرمود : همان طور كه همگي اين ما ه را بدون نياز به سؤال از يكديگر مي بينيد ، خداي خود را نيز مي بينيد .
اين حديث نمي تواند در عقايد ، قابل استناد باشد ، زيرا :
اوّلاً : به روشني ثابت كرديم كه قرآن ، خدا را فراتر از جسم و جسمانيات و قابليت رؤيت مي داند .
ثانياً : خرد روشن كه با آن خدا را شناختم ، هر نوع رؤيت را ملازم با وجود خدا در نقطه اي از جهان مادّي مي داند ، و اين خود مستلزم جسمانيت خدا و نياز او به آن مكان است .
ثالثاً : قيس بن أبي حازم ، از تابعان است كه در سال 97 يا 98 درگذشته است ، ولي علماي رجال اهل سنت مي گويند او « مُنكَر الحديث » يعني داراي احاديث « غير مقبول » است ، بالاخص كه مي گويند او از علي (عليه السلام) بدگويي مي كرده

1. بخاري، صحيح:1/111ـ 115، الباب26 و 35 من أبواب مواقيت الصلاة; و مسلم، صحيح، شرح نووي:5/136.

87
و قريب صد سال عمر كرده و سرانجام به زوال عقل مبتلا شد .
در پايان يادآور مي شوم كه در يكي از سال ها براي سميناري پيرامون « احكام سفر » به كشور تركيه دعوت شدم ، در آنجا دانشجوي عرب زبان از منطقه اسكندرون را به عنوان همراه و يا راهنماي من معين كرده بودند ، روزي مسأله رؤيت خدا مطرح شد . من از او پرسيدم : اين كه مي گوييد خدا در سراي ديگر ديده مي شود از دو حالت خارج نيست :
1 . همه خدا با تمام وجودش ديده مي شود .
2 . بخشي از وجود خدا رؤيت مي شود .
هر دو فرض باطل است ، زيرا :
1 . در فرض اوّل خدا محاط و محدود خواهد بود و بشر محيط بر او و اين بر خلاف عقل و قرآن است .
2 . در فرض دوم خدا مركب بوده و بخشي مرئي و بخشي نامرئي خواهد بود .
ولازمه آن تبعيض و تركيب و داشتن جزء است ، او در مقابل استدلال من ، در شگفت ماند و چيزي نگفت .
مناظره امام هشتم (عليه السلام) با ابوقره درباره رؤيت
« ابو قره » از محدثان معروف عصر عباسي ، به امام هشتم (عليه السلام) عرض كرد : « خدا تكلم و رؤيت را ميان حضرت موسي (عليه السلام) و حضرت محمد (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) تقسيم كرد ، تكلم را به اوّلي ، و رؤيت را به دومي داده است .
امام هشتم (عليه السلام) در پاسخ فرمود : چگونه مي توان گفت كه خدا رؤيت خود را به پيامبر داده است و اينكه او خدا را در همين جهان مشاهده كرده است در حالي كه همان پيامبر از جانب خدا براي جن و انس چنين پيامي آورده است : « لاَتُدْرِكُهُ الأَبْصَارَ وَهُوَ يُدْرِكُ الأَبْصَارَ » . « وَلاَيُحِيطُونَ بِهِ عِلْمَاً » و « لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ » ؟

88
فرمود : آيا پيامبر اين آيات را برايمردم بازگو نكرد ؟ او گفت : چرا ، آنگاه امام فرمود : چگونه ممكن است مرديازجانب خدا برانگيخته شود و به مردم خبر دهد كه او از جانب خدا آمده و همه رابه فرمان او دعوت مي كند و اين آيات را براي مردم بخواند ، آنگاه بگويد مردم ، منبا اين چشم خدا را ديدم و به او احاطه علمي پيدا كردم و او در صورت انساني بود .
ابوقره ! چرا تو و امثال تو از اين گفتار خجالت نمي كشيد ؟ هرگز زنديقان نتوانستند به پيامبر چنين نسبتي بدهند كه او از جانب خدا چيزي آورده و سپس مخالف آن را نيز گفته است ( 1 ) .
مراجعه به خطبه ها و كلمات امير مؤمنان (عليه السلام) ، و سخنان پيشوايان اهل بيت (عليهم السلام) ، يك حقيقت را مسلم مي سازد و آن اينكه تنزيه خدا از رؤيت ، شعار آنان بوده است .
امير مؤمنان (عليه السلام) درباره امتناع رؤيت خداوند مي فرمايد :
الحَمْدُ للّهِ الَّذِي لاَ يَبْلُغُ مِدْحَتَهُ القَائِلُونَ وَلاَ يُحْصِي نَعْمَاءَهُ العَادُّونَ وَلاَ يُؤَدِّي حَقَّهُ المُجْتَهُدُونَ ، الَّذي لاَ يُدْرِكُهُ بُعْدُ الهِمَمِ ، وَلاَ يَنَالُهُ غَوْصُ الفِطَنِ ( 2 ) .
« ستايش خدايي را كه ستايش ستايشگران ، به شأن و مقام او نمي رسد و شمارش گران توانايي شمارش نعمت هاي او را ندارند ، و كوشش گران ، حق او را نميتوانند اداء كنند ، خدايي كه مرغ انديشه هر چه پر و بال گشايد به مقام او نميرسد و غواصان درياي معرفت از رسيدن به ژرفاي هستي او ناتوانند » .

1. توحيد صدوق، ص 110.
2. نهج البلاغه، خطبه 1.

89
2
رجعت
سؤال : به چه دليل اعتقاد به « رجعت » ، به معناي « بازگشت گروهي به اين جهان پيش از رستاخيز » ، از عقايد شيعيان است ، در حالي كه پس از مـرگ پرونـده انسان بسته مي شود و ديگر به اين جهـان برنمي گردد ؟
پاسخ : رجعت در لغت به معناي بازگشت است و مقصود از آن در فرهنگ شيعه ، بازگشت گروهي از امت اسلامي به اين جهان پس از ظهور حضرت مهدي (عجل الله تعالي فرجه الشريف) و قبل از برپايي قيامت است .
در وقوع رجعت همين كافي است كه قرآن يادآور مي شود كه پيش از برپايي قيامت ، گروهي به اين جهان ، بازمي گردند ، چنان كه مي فرمايد :
« وَيَوْمَ نَحْشُرُ مِنْ كُلّ أُمّة فَوجاً مِمّنّ يُكذِّبُ ب آياتِنا فَهُمْ يُوزَعُون » . ( 1 )
« روزي كه از هر ملّتي گروهي از آنان را كه آيات ما را تكذيب مي كردند ، زنده مي كنيم و آنان بازداشت مي شوند به يكديگر ملحق شوند » .
مسلّماً احياي اين گروه ، قبل از رستاخيز است ، زيرا در رستاخيز همه گروه ها

1. نمل/84.

90
محشور مي شوند ، نه گروه خاصي از هر ملّتي به گواه اين كه درباره احياي روز قيامت مي فرمايد :
« إِنْ كُلُّ مَنْ فِي السَّمواتِ وَالأَرضِ إِلاّ آتِي الرحمنَ عبداً * لَقَدْ أَحْصاهُمْ وَعَدَّهُمْ عَدّاً * وَكُلُّهُمْ آتيهِ يومَ القيامةِ فَرداً » . ( 1 )
« همه كساني كه در آسمان ها و زمين هستند با حال تسليم به محضر خداي مهربان درمي آيند ، * . . . * ، و همه آنان در روز قيامت تنها نزد او حاضر مي گردند » .
و در آيه ديگر مي فرمايد :
« وَحَشَرْناهُمْ فَلَمْ نُغادِرْ مِنْهُمْ احداً » . ( 2 )
« آنان را براي حساب گرد آورديم و يك تن را هم رها نمي كنيم » .
با توجه به اين دو دسته از آيات بايد گفت كه جهان در انتظار دو روز است كه در يكي تنها برخي از انسان ها محشور مي شوند و در ديگري ، همه انسان ها . روايات شيعه ، روز نخست را مربوط به پس از ظهور حضرت مهدي ـ عجّل اللّه تعالي فرجه الشريف ـ و قبل از رستاخيز مي داند .
هر چند آيه اي كه با آن بر وقوع رجعت استدلال كرديم ، در مورد رجعت گروه تبهكار است ، ولي دايره رجعت فزون تر از اين گروه خاص مي باشد .
در هر حال بازگشت گروهي از مردم از صالحان و يا تبهكاران به دنيا قبل از رستاخيز ، امر شگفت اوري نيست ، زيرا در امت هاي پيشين نيز گروهي پس از مرگ بار ديگر زنده شده و پس از مدتي براي بار دوم درگذشته اند . ( 3 )

1. مريم/93ـ 95.
2. كهف/47.
3. احياء گروهي از بني اسرائيل، سوره بقره آيه هاي 55ـ56، احياء مقتول بني اسرائيل به وسيله بقره موسي سوره بقره آيه هاي 72و 73، مرگ گروهي از مردم و زنده شدن آنها. بقره آيه 243. احياء عزير پس از صد سال، بقره آيه 259، احياء مردگان با اعجاز حضرت مسيح، سوره آل عمران آيه 49.

91
بازگشت عده اي به اين جهان ، نه مخالف حكم عقل است و نه معارض با نقل; زيرا همان گونه كه يادآور شديم به حكم صريح قرآن ، در امت هاي پيشين چنين واقعه اي رخ داده ، واين خود بهترين گواه بر امكان آن است .
« رجعت » تناسخ نيست
برخي از افراد ناآگاه رجعت را با تناسخ يكسان مي پندارند ، در حالي كه چنين تصوري كاملاً بي پايه است ، زيرا تناسخ آن است كه نفس انساني پس از مرگ بار ديگر حيات خويش را از نطفه آغاز كند و يا به بدن انسان ديگري تعلق بگيرد ، حال آنكه در رجعت هيچ يك از اين دو امر باطل وجود ندارد . حكم رجعت از اين جهت به سان زنده شدن مردگان در امت هاي پيشين است و در حقيقت رجعت گروهي به اين جهان ، جلوه كوچكياز رستاخيز نهايي است كه در آن همه انسان ها بدون استثناء زنده مي شوند .
شگفت اين جا است كه نخستين كسي كه رجعت را پس از درگذشت پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) مطرح كرد ، عمر بن خطاب بود .
ابن هشام مي نويسد : وقتي پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) درگذشت ، عمر بن خطاب برخاست و گفت : « گروهي از منافقان گمان مي كنند كه پيامبر مرده است نه خير او نمرده است ، او به سوي خدا رفته ، دو مرتبه باز مي گردد ، به خدا سوگند او بار ديگر برمي گردد و دست و پاي كساني را كه مي گويند او مرده است ـ ديگر برنمي گردد ـ قطع مي كند » . ( 1 )
* * *
آنچه گفته شد ، اجمال مفهوم « رجعت » است و آن بازگشت گروهي از

1. سيره ابن هشام، ج2، ص 655، فصل بيماري پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) .

92
بندگان والاي خدا ، و گروهي از تبهكاران پس از ظهور حضرت مهدي ـ عجّل اللّه تعالي فرجه الشريف ـ است و تفصيل آن را در كتاب هاي مربوط به موضوع مي خوانيد .
محدّث بزرگ شيعه ، علاّمه مجلسي مي گويد : روايات شيعه درباره رجعت ، درحدّ تواتر است و بيش از سي محدّث در فزونتر از پنجاه كتاب آنها را نقل كرده اند . علاقه مندان به تفصيل بحث رجعت مي توانند به كتاب « بحارالانوار » مراجعه نمايند . ( 1 )

1. بحار الانوار، ج53، ص 136 به بعد.

93
3
قضا و قدر
سؤال : آيا شيعه به قضا و قدر اعتقاد ندارد ؟
پاسخ : قضا و قدر از عقايد قطعي اسلامي است كه در كتاب و سنّت وارد شده است و دلايل عقلي نيز آن را تأييد مي كند .
درباره « قدر » همين يك آيه كافي است كه مي فرمايد :
« إِنّا كُلَّ شَيء خَلَقْناهُ بِقَدَر » . ( 1 )
« ما هر چيزي را به اندازه آفريديم » .
بنابراين جهان آفرينش جهان تقدير و برنامه ريزي شده است . هر انساني كه از مادر متولد مي شود ، حيات و زندگي او برنامه ريزي شده است .
درباره قضا كه به معني قطعيت و به اجرا درآوردن يك برنامه است ، همين آيه كافي است كه :
« وَهُوَ الّذي خَلَقَكُمْ مِنْ طِين ثُمَّ قَضي اجلاً » . ( 2 )
« اوست كه شما را از خاك آفريد ، آنگاه مدت عمر را معين ساخت » .

1. قمر/49.
2. انعام/2.

94
با توجه به اين آيات و نيز رواياتي كه در اين زمينه وارد شده است ، هيچ مسلماني نمي تواند قضا و قدر را انكار كند . هر چند معرفت تفصيلي به جزئيات مسأله ضرورتي ندارد و اصولاً براي كساني كه آمادگي ذهني براي فهم اين گونه مسائل دقيق را ندارند ، وارد شدن به آن شايسته نيست ، چه بسا ممكن است در عقيده خود دچار اشتباه يا ترديد شوند و به گمراهي افتند . از اين جهت اميرمؤمنان علي (عليه السلام) خطاب به اين گروه مي فرمايد :
« طَريقٌ مُظْلِمٌ فَلا تَسْلُكُوهُ وَبَحْرٌ عَمِيقٌ فَلا تَلِجوه وَسِرُّ اللّهِ فَلا تَتَكَلَّفُوهُ » . ( 1 )
« راهي است تاريك ، از آن راه نرويد ، و دريايي است ژرف پس به آن وارد نشويد و آن راز الهي است ، پس خود را براي پرده برداشتن از آن به رنج نيفكنيد » .
بنابراين ، جهان آفرينش همه با اندازه گيري و برنامه خاصي آفريده شده و طبق آن پيش خواهد رفت و انسان نيز جزئي از اين جهان است كه از اين ضابطه بيرون نيست . آنچه مهم است اين كه قضا و قدر را با « جبر گرايي » يكسان نينگاريم . اعتقاد به قضا و قدر با جبرگرايي متفاوت است . آنچه شيعه انكار مي كند و همه گروه عدليه با آنان در اين مطلب هم صدا هستند ، اين است كه تقدير الهي و تحقق آن برنامه ها به حكم قطعي خدا ، مانع از اختيار و آزادي انسان ، در انتخاب نيك و بد نيست .
امروز گروهي از گنهكاران ، به سان مشركان عصر رسالت ، هر نوع بدبختي و گنهكاري خود را معلول قضا و قدر دانسته و خود را پيراسته و بيگناه قلمداد مي كنند و پيوسته شعار آنان اين است كه مي گويند :

1. نهج البلاغه، كلمات قصار:287.

95
كوكب بخت مرا هيچ منجم نشناخت * يا رب از مادر گيتي به چه طالع زادم ؟
و به قول ديگري :
گليم بخت كسي را كه بافتند سياه * به آب زمزم و كوثر سفيد نتوان كرد
در حالي كه از نظر قرآن ، هر فردي مسئول اعمال خود مي باشد ، چنان كه مي فرمايد : « لَيْسَ لِلإنْسانِ إِلاّ ما سَعي » . ( 1 ) « براي هر انساني بهره اي جز سعي و كوشش او نيست » .
در پاسخ به اين گروه از كج انديشان كه ديواري كوتاه تر از ديوار قضا و قدر نمي پندارند ، بايد گفت :
نكـوهش مكـن چـرخ نيلـوفـري را
برون كـن ز سر بـاد خيـره سـري را
تو خود گر كني اختر خويش را بـد
مـدار از فلك چشم نيك اختـري را
شيعه با تمام وجود قضا و قدر الهي را در عالم آفرينش از اصول مسلم مي داند ولي آن را با جبر و جبرگرايي يكسان نمي شمارد و منافي با آزادي بشر نمي داند ، در توضيح اين مطلب بايد گفت :
قضا و قدر در افعال انسان با اختيار و آزادي او كمترين منافاتي ندارد . زيرا تقدير الهي در باره انسان همان فاعليت ويژه او است ، بدين معنا كه او يك فاعل مختار و مريد بوده و فعل و ترك هر عملي در اختيار او است . قضاي الهي در مورد فعل انسان قطعيت و حتميت فعل است ، ولي پس از اختيار و اراده او .

1. نجم/39.

96
به تعبير ديگر ، آفرينش انسان با اختيار و آزادي آميخته و اندازه گيري شده است ، و قضاي الهي جز اين نيست كه هرگاه انسان از روي اختيار ، اسباب فعلي را پديد آورد ، تنفيذ الهي از اين طريق انجام گيرد .
برخي از افراد ، گنهكاري خود را مولود تقدير الهي دانسته و تصور كرده اند جز راهي كه رفته اند ، راه ديگري در اختيار آنها نبوده است ، در حالي كه خرد و وحي اين پندار را محكوم مي كنند . زيرا از نظر خرد ، انسان با تصميم خود سرنوشت خويش را برگزيده است ، و از نظر شرع نيز او مي تواند انساني شاكر و نيكوكار ، يا كفران كننده و بدكار باشد ، چنانكه مي فرمايد :
« إِنّا هَدَيْناهُ السَّبيلَ إِمّا شاكِراً وَإِمّا كَفُوراً » . ( 1 )
در عصر رسالت گروهي از بت پرستان ، گمراهي خود را معلول مشيت الهي پنداشته و مي گفتند : اگر خواست خدا نبود ما بت پرست نمي شديم ! قرآن كريم پندار آنان را چنين نقل مي كند :
« سَيَقُولُ الّذينَ أَشْرَكُوا لَو شاءَ اللّهُ ما أَشْرَكْنا وَلا آباءُنا وَلا حَرَّمْنا مِنْ شَيء » . ( 2 )
« مشركان خواهند گفت : اگر خدا مي خواست ، ما و پدرانمان مشرك نمي شديم و چيزي را حرام نمي كرديم » .
سپس در پاسخ آنان مي فرمايد :
« كَذلِكَ كَذَّبَ الّذينَ مِنْ قَبْلِهِمْ حَتّي ذاقُوا بَأْسَنا » :
« پيشينيان نيز چنين نسبت دروغ دادند ، تا اينكه عذاب ما را چشيدند » .
خوشبختانه گروهي از محققان اهل سنت در قرن چهاردهم در عين اعتقاد

1. انسان/3.
2. انعام/148.

97
راسخ به قضا و قدر ، آن را مانع از حريت و آزادي انسان در عمل ندانسته اند . برخي از آنان عبارتند از :
1 . محمد عبده ( 1266ـ 1323 ) شيخ الأزهر . ( 1 )
2 . عبدالعظيم زرقاني ، مؤلف كتاب « مناهل العرفان » . ( 2 )
3 . شيخ محمود شلتوت ( م1383 ) شيخ الأزهر . ( 3 )
آنان با نظريات روشنگرانه خود ، كليه رواياتي را كه مسلم در صحيح ( 4 ) خود درباره قضا و قدر نقل كرده است و سر سوزني با جبرگرايي اختلاف ندارد ، تأويل و يا مردود دانسته اند .

1. رسالة التوحيد، ص 59.
2. مناهل العرفان:1/506.
3. تفسير قرآن كريم:240ـ 242.
4. صحيح مسلم، ج8، ص 44 و 48; جامع الاصول:1/516.

98
4
بداء
يا دگرگوني سرنوشت به وسيله اعمال نيك و بد
سؤال : شيعه به « بدا » اعتقاد دارد . آيا لازمه اعتقاد به آن ، دادن نسبت ناآگاهي به خدا نيست ؟
پاسخ : « بدا » از عقايد اسلامي است كه همه مسلمانان جهان بدان عقيده راسخ دارند ، به شرط آن كه درست تفسير شود ، هر چند برخي از آنان از به كار بردن لفظ « بدا » خودداري مي كنند ، وحشت آنان از به كار بردن لفظ « بدا » ضرري به محتوا نمي زند ، زيرا مقصود واقعيت بداست نه اسم آن . حقيقيت « بدا » بر دو اصل استوار است :
الف : خداوند داراي قدرت و سلطه مطلق بر جهان هستي است و هر زمان بخواهد مي تواند تقديري را جايگزين تقدير ديگر سازد ، در حالي كه بر هر دو تقدير ، علم پيشين داشته و هيچ گونه تغييري نيز در علم وي راه نخواهد يافت ، زيرا تقدير نخست چنان نيست كه قدرت خدا را محدود ساخته و توانايي دگرگون كردن آن را از او سلب كند . خداوند متعال بر خلاف عقيده يهود كه مي گفتند : « يد اللّه مغلولة » ، « دست خدا بسته است » ، قدرت گسترده اي دارد و به تعبير قرآن دست او

99
باز است « بَلْ يَداهُ مَبْسُوطَتان » . ( 1 )
ب . إعمال قدرت از سوي خداوند و اقدام وي به جايگزين كردن تقديري به جاي تقدير ديگر ، بدون حكمت و مصلحت انجام نمي گيرد و انجام اين كار در گرو اعمال خود انسان است كه از طريق اختيار و برگزيدن زندگي شايسته يا ناشايسته ، زمينه دگرگوني سرنوشت خويش را فراهم سازد .
فرض كنيم انساني ، حقوق والدين و بستگان خود را مراعات نمي كند . طبعاً اين عمل ناشايست و در سرنوشت او تأثير ناخوشايندي خواهد داشت . حال اگر در نيمه زندگي از كرده خود نادم گشته و از آن پس به وظايف خود در اين باره اهتمام ورزد ، در اين صورت زمينه دگرگوني سرنوشت خود را فراهم كرده و مشمول آيه « يَمْحُوا اللّهُ ما يَشاءُ وَيُثْبِتُ » خواهد گشت . اين مطلب در عكس قضيه نيز حاكم است .
آيات و روايات در اين مورد بسيار است كه برخي را يادآور مي شويم :
1 . « إِنَّ اللّهَ لا يُغَيِّرُ ما بِقَوم حَتّي يُغَيِّرُوا ما بِأَنْفُسِهِمْ » . ( 2 )
« خدا وضع هيچ قومي را ( از آسايش به سختي ) دگرگون نمي سازد مگر اينكه آنان خود وضع خويش را دگرگون سازند » .
2 . « وَلَوْ أَنَّ أَهْل القُري آمَنُوا وَاتَّقَوا لَفَتَحْنا عَلَيْهِمْ بَرَكات مِنَ السَّماءِ وَالأَرْضِ وَلكنْ كَذّبُوا فَأَخَذْناهُمْ بِما كانُوا يَكْسِبُونَ » . ( 3 )
« اگر ساكنان آبادي ها ايمان آورده و پرهيزگار مي شدند ما بركات آسمان ها و زمين را به روي آنان مي گشوديم ، ولي ( چه سود ؟ كه ) آنان دين خدا را تكذيب كردند و ما هم آنان را به كيفر اعمالشان عذاب كرديم » .

1. مائده/64.
2. رعد/11.
3.اعراف/96

100
3 . سيوطي در تفسير خود آورده است كه : امير مؤمنان علي (عليه السلام) از پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) درباره تفسير آيه « يَمْحُوا اللّهُ ما يَشاءُ » سؤال كرد ، پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) در پاسخ چنين فرمود : من ديدگان تو و امتم را با تفسير اين آيه روشن مي كنم . صدقه در راه خدا ، نيكي به پدر و مادر ، و انجام كارهاي نيك ، بدبختي را به خوشبختي دگرگون ساخته ، مايه افزايش عمر مي گردد و از مرگ هاي بد جلوگيري مي كند . ( 1 )
4 . امام باقر (عليه السلام) مي فرمايد : صله رَحِم ، اعمال را پاكيزه و اموال را با بركت مي سازد . همچنين بلا را دفع ، و حساب را آسان مي گرداند و اجل ( معلّق ) را به تأخير مي اندازد . ( 2 )
با توجه به اين دو اصل روشن مي شود كه اعتقاد به بداء يك عقيده مسلّم اسلامي است ـ صرف نظر از تعبير واصطلاح خاص بداء ـ و تمامي مذاهب و فرق اسلامي به مفهوم آن اعتقاد دارند .
بنابراين حقيقت بدا جز اين نيست كه قسمتي از سرنوشت هاي انسان قطعي نيست ، بلكه معلق مي باشد و او مي تواند با اعمال خود آن را دگرگون سازد ، خواه نيك خواه بد .
ممكن است اين پرسش پيش آيد كه چرا در بيان اين اصل ، از جمله « بدا للّه » بهره گرفته مي شود . در اين مورد دو مطلب را يادآور مي شويم :
1 . اين نوع كاربرد واژگان ، از باب مشاكله و سخن گفتن به لسان قوم است . در عرف معمول است كه وقتي فردي تصميمش تغيير مي كند ، مي گويد : « بدا لي » براي من بدا رخ داد . پيشوايان دين نيز از باب تكلم به لسان قوم و تفهيم مطلب به مخاطبين ، اين تعبير را درباره خداي متعال به كار برده اند .

1. الدر المنثور:3/66.

101
در همين زمينه لازم به يادآوري است كه در قرآن ، كراراً به ذات اقدس الهي صفاتي چون مكر و كيد و خدعه و نسيان نسبت داده شده است . در حاليكه مسلّماً ساحت الهي از ارتكاب اين گونه امور ( به مفهوم و شكل رايج آنها در ميان انسانها ) منزه است . با اين وصف در قرآن به ذات اقدس الهي صفت مكر و كيد و خدعه و نسيان نسبت داده شده است :
1 . « يَكِيدُونَ كيداً * وَأَكِيدُ كَيداً » . ( 1 )
2 . « وَمَكَرُوا مَكْراً * وَمَكَرْنا مَكْراً » . ( 2 )
3 . « إِنَّ المُنافِقينَ يُخادِعُونَ اللّهَ وَهُوَ خادِعُهُمْ » . ( 3 )
4 . « نَسُوا اللّهَ فَنَسِيَهُمْ » . ( 4 )
با توجه به امتناع دگرگوني در علم خدا ، محققان شيعه درباره استعمال لفظ بداء ، تحقيقات مفصلي دارند كه مجال ذكر آنها در اين مختصر نيست و طالبان تفصيل را به كتب ياد شده در زير ارجاع مي دهيم . ( 5 )
2 . آنان در به كار بردن اين واژه از پيامبر گرامي (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) پيروي مي کنند ، زيرا خود آن حضرت ، واژه « بدا للّه » را در مورد سه نفر كه مبتلا به بيماري پيسي و كچلي و كوري بودند ، به كار برده است .
بخاري در صحيح خود نقل مي كند :
« إنّهُ سَمِعَ مِنْ رَسُولِ اللّهِ أَنّ ثلاثةً في بَنِي إِسْرائِيل : أَبْرَصُ وَأَقْرَعُ وَاعْمي بَدا للّهِ أَنْ يَبْتَلِيَهُمْ . . . » . ( 6 )

1. طارق/15ـ16.
2. نمل/50.
3. نساء/142.
4. توبه/67.
5. كتاب توحيد شيخ صدوق، ص 232ـ 236 تصحيح الاعتقاد شيخ مفيد24، عدة الاصول:2/29، كتاب الغيبة، ص 262ـ 264، طبع نجف.
6. بخاري، ج4، ص 172، كتاب انبياء، حديث ابرص و اقرع و اعمي.

102
« از رسول خدا (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) شنيدم كه سه نفر از بني اسرائيل پيس و كچل و كور بودند ، براي خداوند بدا پيش آمد كه آنها را بيازمايد . . . » .
حاصل حديث اين است كه خدا فرشته اي را به صورت انسان فرستاد تا از هر سه نفر دلجويي كند و خواسته آنها را بپرسد . پيس گفت : رنگ و پوست زيبا مي خواهم ، فرشته بر او دست كشيد و به خواسته اش رسيد ، كچل گفت : موي زيبا مي خواهم ، فرشته او را به خواسته اش رسانيد ، نابينا گفت : چشم بينا مي خواهم ، فرشته نيز با دست كشيدن بر ديدگان او نور چشمانش را باز گرداند ، فرشته علاوه بر اين خواسته ها ، به پيس ده شتر و به كچل گاو ماده و به كور گوسفندان بارور داد . همه اين سه نفر ثروت فراواني از اين راه به دست آوردند .
پس از مدتي همان فرشته به سراغ پيس رفت و خود را به صورت فردي فقير معرفي كرد تا مبلغي بگيرد ، ولي او از كمك خودداري كرد ، كچل نيز چنين كرد ، ولي كور به خاطر نعمتي كه خدا به او داده بود به او كمك كرد . در اين هنگام براي خدا بدا رخ داد كه دو نفر اوّل را به همان حالت نخست بازگرداند .
مسلماً خداوندِ آگاه از همه چيز ، از همه شرايط و اوضاع و احوال اين سه نفر نيز آگاهي داشت و چيزي بر او مخفي نبود كه بعداً آشكار شود . او مي دانست كه دو نفر اوّل كفران نعت خواهند كرد ، در حالي كه سومي شكر آن را به جا خواهد آورد ، ولي مع الوصف رسول خدا (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) با توجه به همان اصطلاح متعارف در ميان مردم ، كلمه « بدا للّه » را به كار برد .

103
5
مقامات اوليا و قدرت هاي غيبي
سؤال : آيا انبيا و اوليا ، علاوه بر قدرت هاي عادي ، توان انجام امور خارق العاده را نيز دارند ؟
پاسخ : جهان آفرينش ، جهان اسباب و مسبّبات و علّت ها و معلول ها است . هر فردي در كار خود از قدرت الهي بهره مي گيرد و اگر پيوند او از آن قدرت لايزال گسسته گردد ، عاجز و ناتوان مي شود ، بنابراين ، اگر اولياي الهي كارهاي خارق العاده اي را انجام مي دهند ، همگي از قدرت الهي سرچشمه گرفته و به اذن او مي باشد . اگر اين پيوند قطع شود ، هيچ فردي توان كاري را اعم از عادي و غير عادي نخواهد داشت .
كارهاي برون از توان عادي معلول تكامل روحي و رواني « وليّ » خداست كه در اثر طي طريق عبوديت و عمل به تعاليم اسلام و پيمودن صراط مستقيم به اين مقام مي رسد . ( 1 )

1 .***.

104
توضيح اين كه از نظر آيين اسلام ، انسان دو نوع زندگي دارد :
1 . حيات ظاهري ،
2 . حيات معنوي و انساني .
« حيات ظاهري » همان حيات حيواني است كه تمام بشر آن را دارا است و اسلام براي جلوگيري از هر نوع افراط وتفريط ، برنامه خاصي براي اين نوع حيات تنظيم كرده است ، برنامه اسلام علاوه بر اينكه بهزيستي انسان را در جهان ماده فراهم مي سازد ، راه را براي تحقق حيات معنوي نيز هموار مي نمايد .
« حيات معنوي » انسان از اعمال و نيّات او سرچشمه مي گيرد و نتيجه آن سعادت و خوشبختي و يا شقاوت و بدبختي او مي باشد .
دستورات اسلام و نواميس ديني هر چند در ظاهر به صورت مجموعه اي اعمال فردي و يا اجتماعي برگزار مي گردد ، امّا همين دستورات ، يعني عمل به واجبات و ترك محرمات ، در روح انسان ، كمالاتي پديد مي آورد و در پس پرده حس ذخيره مي سازد .
در پس پرده زندگي ظاهري ( هنگامي كه زندگي ظاهري ، با رعايت نواميس ديني و قوانين الهي توأم باشد ) واقعيتي است زنده ، وحياتي است معنوي كه سرچشمه تمام خوشبختي ها است واين واقعيت همان « ولايت » و يا « قرب الهي » است كه در افراد انسان به طور متفاوت پديد مي آيد و مبدأ يك سلسله آثار شگرف مي گردد .
گروهي ، اسرار دستورهاي اسلامي را در مسائل زندگي خلاصه مي كنند ، و تصور مي نمايند كه اين دستورها تنها براي زيستن است ، غافل از آن كه اين دستورها علاوه بر اينها ، نتيجه ديگري نيز دربر دارند و آن اين كه انسان در پرتو اين دستورات عملي واجتماعي موفق مي گردد كه روح خويش را از صفات زشت پاك سازد و قرب معنوي وكمال وجودي پيدا كند .

105
انسان در سايه عبوديت و بندگي خدا و اخلاص در عبادت ، براي خود سيري در تكامل باطني دارد كه ربطي به زندگي فردي واجتماعي او ندارد ، و اين سير از حدود جسم وماده بيرون است و هر فردي در اين سير معنوي خود ، به فراخور حال خويش مقاماتي را به دست مي آورد كه چه بسا آنها را در اين جهان و يا پس از مرگ مشاهده نمايد .
مقصود از كمال چيست ؟
وقتي مي گوييم خداوند كمال مطلق و نامتناهي است ، مقصود از آن ، همان « صفات جمال » خدا از قبيل « علم » و « قدرت » و « حيات » و « اراده » است . هرگاه بنده اي در پرتو پيمودن راه اطاعت ، گام در درجات كمال مي گذارد و از نردبان كمال بالا مي رود ، مقصود اين است كه كمال وجودي بيشتري به دست آورده و علم بيشتر ، قدرت زيادتر ، اراده اي نافذتر وحياتي جاودانه تر پيدا مي كند . در اين صورت مي تواند از فرشته بالاتر قرار گيرد و از كمالات بيشتري بهره مند گردد .
بشر ، پيوسته خواهان آن است كه بر جهان تسلط پيدا كند و كاري را كه انسان هاي عادي از انجام آن عاجزند ، انجام دهد . به عنوان مثال ، گروهي از مرتاضان از طريق رياضت هاي حرام و آزار دهنده به تقويت نفس و روح پرداخته و قدرت هايي را به دست مي آورند .
امّا راه صحيح كه موجب سعادت هر دو جهان مي گردد ، آن است كه راه « بندگي » و خضوع در برابر خداي جهان را در پيش گيرد و با پيمودن راه بندگي ، مقاماتي به دست آورده و سرانجام قدرت بر تصرف در تكوين پيدا كند .
پيامبر گرامي (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) در ضمن حديثي به مقامات بلند سالكان راه حق و پويندگان راه عبوديت وبندگي اشاره نموده ، سخن پروردگار را چنين نقل مي فرمايد :
« ما تَقَرَّبَ إِلَيَّ عَبْدٌ بِشَيْء أَحَبَّ إِلَيَّ مِمّا افْتَرَضْتُ عَلَيْهِوَإِنَّهُ لَيَتَقَرَّبُ إِلَيَّ

106
بِالنّافِلَةِ حَتّي أُحِبَّهُ ، فَإِذا أَحْبَبْتُهُ كُنْتُ سَمْعَهُ الَّذي يَسْمَعُ بِهِ وَبَصَرَهُ الَّذي يُبْصِرُ بِهِ وَلِسانَهُ الّذي يَنْطِقُ بِهِ وَيَدَهُ الّتي يَبْطِشُ بِها ، إنْ دَعاني ، أجبْتُهُ وَإنْ سَأَلَني أَعْطَيْتُهُ » . ( 1 )
« هيچ بنده اي به وسيله كاري ، نسبت به من تقرب نجسته كه محبوب تر از انجام فرايض بوده باشد . ( آنگاه فرمود : ) بنده من با گزاردن نمازهاي نافله آنچنان به من نزديك مي شود كه اورا دوست مي دارم . وقتي او محبوب من شد ، من گوش او مي شوم كه با آن مي شنود ، وچشم او مي شوم كه با آن مي بيند و زبان او مي گردم كه با آن سخن مي گويد ، و دست او مي شوم كه با آن حمله مي كند . هرگاه مرا بخواند اجابت مي كنم و اگر چيزي از من بخواهد ، مي بخشم » .
دقت در اين حديث ، ما را به عظمت كمالي كه انسان در سايه انجام فرايض و نوافل پيدا مي كند ، به خوبي رهبري مي كند ، در اين حالت قدرت دروني انسان به حدّي مي رسد كه با قدرت الهي صداهايي را كه با نيروي عادي نمي شنيد ، مي شنود و صور و اشباحي را كه ديدگان عادي را ياراي ديدن آنها نيست ، مي بيند . سرانجام خواسته هاي اوجامه عمل پوشيده ، حاجت هاي او برآورده مي شود ، در نتيجه دوست خدا مي شود و عمل او ، عمل خدايي مي گردد .
جاي شك نيست كه مقصود از اينكه خدا چشم وگوش او مي گردد ، اين است كه ديده او در پرتو قدرت الهي ، نافذتر و گوش او شنواتر و قدرت او گسترده تر مي گردد .
آثار بندگي و كمال نفساني
يكي از آثار كمال نفس ، تصرف در جهان طبيعت به اذن خداست . توضيح

1 . اصول كافي، ج2، ص 352 چاپ دارالكتب الاسلامية.

107
اين كه در پرتو عبادت و بندگي ، نه تنها حوزه بدن تحت فرمان و محل نفوذ اراده انسان قرار مي گيرد ، بلكه جهان طبيعت نيز مطيع انسان مي گردد و آدمي به اذن پروردگار جهان ، در پرتو نيرو و قدرتي كه از تقرب به خدا كسب نموده است ، در طبيعت تصرف مي كند و مبدأ يك سلسله معجزات و كرامات مي شود و در حقيقت قدرت تصرف و تسلط بر تكوين پيدا مي كند .
قرآن و كرامات اوليا
قرآن يك رشته كراماتي را از انبياي الهي نقل مي كند كه بر اثر كمال نفساني ، به اذن خداوند مي توانستند در تكوين تصرف كنند . اينك به صورتي گذرا به آنها اشاره مي كنيم :
1 . تصرف يوسف براي بينايي پدر
يعقوب بر اثر مفارقت يوسف ، ساليان درازي گريه كرد و در آخر عمر بينايي خود را از دست داد ، پس از سال ها ، يوسف به فردي مأموريت داد كه به كنعان برود و پيراهن او را بر چهره يعقوب بيفكند تا بينايي خود را باز يابد . مژده رسان آمد و دستور او را عمل كرد ، و در همان لحظه او بينايي خود را باز يافت .
« فَلَمّا أَنْ جاءَ الْبَشير أَلقيهُ علي وَجْههِ فارتدَّ بَصيراً » . ( 1 )
« هنگامي كه مژده رسان آمد ، پيراهن يوسف را به صورت او افكند او بينايي خود را بازيافت » .
شكي نيست كه مؤثر واقعي خداست ، ولي خدا به « سبب » كه همان خواست يوسف است ، اين توان را بخشيده است كه اگر اراده چيزي كند ،

1. يوسف/96.

108
خواسته اش عملي شود . اين كه او اين كار عظيم را با يك سبب ساده ( افكندن پيراهن بر چهره پدر ) به انجام رسانيد ، نشان از آن دارد كه معجزات و كرامات پيامبران به وسيله امور ساده صورت مي پذيرد تا مردم تصور نكنند كه او از طريق علمي و صنعتي به اين كار دست زده است .
2 . قدرت نمايي ياران سليمان
همگي مي دانيم كه سليمان ملكه سبأ را احضار كرد ، ولي پيش از آن كه وي به حضور سليمان برسد ، سليمان به حاضران در مجلس خود چنين گفت :
« . . . يا أَيُّهَا المَلَؤُ أَيُّكُمْ يَأْتيني بِعَرْشِها قَبْلَ أَنْ يَأْتُوني مُسْلِمينَ » . ( 1 )
« اي جمعيت كداميك از شما مي تواند تخت بلقيس را براي من بياورد ، پيش از آن كه ( بلقيس و همراهان ) او مطيعانه وارد شوند » .
يك نفر از جنّيان گفت :
« أَنَا اتيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ تَقُومَ مِنْ مَقامِكَ وَإِني عَلَيْهِ لَقَويٌّ أَمينٌ » . ( 2 )
« پيش از آنكه تو از جاي خود برخيزي ( مجلس به پايان رسد ) من آن را مي آورم و من بر اين كار توانا و امينم » .
فرد ديگري كه مفسران نام او را « آصف بن برخيا » وزير سليمان وخواهر زاده او مي دانند ، اعلام كرد كه در يك چشم به هم زدن مي تواند آن را بياورد ، چنانكه خداوند مي فرمايد :
« قالَ الّذي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتابِ أَنَا اتيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ فَلَمّا رءَاهُ مُسْتَقِرّاً عِنْدَهُ قالَ هذا مِنْ فَضْلِ رَبي . . . » . ( 3 )

1. نمل/38.
2. نمل/39.
3. نمل/40.

109
« كسي كه نزد او دانشي از كتاب بود ( حقيقت اين كتاب چيست ؟ بايد درباره آن در جايي ديگر گفتگو كرد ) ، چنين گفت : پيش از آنكه تو چشم بر هم بزني ، آن را در اين مجلس حاضر مي كنم . وقتي تخت را در برابر خود حاضر ديد ، گفت : اين نعمتي است از جانب خدا بر من » .
بايد در مفاد اين آيات دقت كنيم تا ببينيم عامل اين كارهاي خارق العاده ( احضار « تخت بلقيس » از فرسنگ ها فاصله به مجلس سليمان ) چيست ؟ آيا عامل اين كار خارق العاده مستقيماً خدا است ؟ و او است كه اين جهش را در طبيعت انجام مي دهد و « آصف برخيا » و ديگران ، نمايشگراني هستند كه كوچك ترين تأثيري در آن كارها ندارند ؟ يا اينكه عامل اين كار ـ به سان هزاران كار ديگر كه افراد عادي با قدرت الهي انجام مي دهند ـ خود آنها مي باشند; چيزي كه هست آنان اين قدرت را از قرب الهي به دست آورده و با اراده نافذ خود عامل اين نوع كارهاي خارق العاده مي باشند . ظاهر آيات سه گانه نظر دوم را تأييد مي كند ، زيرا :
اوّلاً ، سليمان از آنان مي خواهد كه اين كار را انجام دهند و آنان را بر اين كار قادر و توانا مي داند .
ثانياً ، شخصي كه گفت : من تخت بلقيس را پيش از آنكه سليمان از جاي خود برخيزد حاضر مي كنم ، خود را با جمله زير توصيف كرد : « وَانّي عَلَيهِ لَقَوِيٌّ أَمِين » : « من بر اين كار ، قادر و توانايم و به خود اطمينان دارم » .
هرگاه وجود اين شخص و اراده او در اين كار مؤثر نباشد ، ديگر دليلي ندارد كه بگويد : « من بر اين كار قادر و امين هستم » .
ثالثاً ، دومي گفت : من آن را در اندك زماني ( يك چشم به هم زدن ) مي آورم و اين كار خارق العاده را به خود نسبت داد گفت : « آتيك : مي آورم » .
اگر بنا بود كه قرآن به اين حقيقت تصريح كند كه نفوس اوليا و اراده و

110
خواست آنان و ديگر شخصيتهاي بزرگ ، در ايجاد معجزه ها وكرامات و تمام خارق العاده ها مؤثر است ، روشن تر از اين ، چگونه بگويد تا شكاكان زمان آن را بپذيرند و تأويل نكنند .
رابعاً : خداوند علت توانايي دومي را بر اين كار شگفت اور ، آشنايي او به علم كتاب مي داند ، دانشي كه از اختيار افراد عادي خارج است و از علومي است كه مخصوص بندگان خدا مي باشد ، و ارتباط با چنين دانش هايي محصول قربي است كه اين نوع افراد با خدا دارند ، چنانكه فرمود : « قالَ الّذي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الكِتابِ » : « كسي كه در نزد او دانشي از كتاب بود ، گفت » .
3 . باز هم قدرت نمايي سليمان
قرآن مجيد درباره سليمان نبي با صراحت كامل مي فرمايد كه باد به فرمان او به هر طرف كه مي خواست جريان پيدا مي كرد . مسير باد كه جزء نظام آفرينش است ، به اراده نافذ سليمان تعيين مي گرديد ، چنانكه مي فرمايد :
« وَلِسُلَيْمانَ الرِّيحَ عاصِفَةً تَجْري بِأَمْرِهِ إِلَي الأَرْضِ الّتي بارَكْنا فِيها وَكُنّا بِكُلِّ شَيْء عالِمينَ » . ( 1 )
« باد وزنده و تند را براي سليمان رام كرديم به طوري كه به فرمان وي به سوي سرزميني كه بركت داديم ، جريان پيدا مي كرد وما به همه چيز عالم هستيم » .
نكته قابل توجه اين است كه اين آيه با صراحت هر چه كاملتر ، جريان باد و تعيين مسير وسمت آن را معلول امر سليمان ( اراده نافذ او ) مي داند چنانكه مي فرمايد : « تَجري بأمره » : « به فرمان او جريان داشت » .
در آيه ديگر ( 2 ) مي خوانيم : بادي كه سليمان از آن به عنوان مركب استفاده

1. انبياء/81.
2. سبأ/12.

111
مي كرد ، از صبح تا ظهر مسافت يك ماه و از ظهر تا شب مسافت يك ماه ديگر را طي مي كرد و اين مرد الهي مي توانست مسافتي را كه مراكب آن روز تقريباً در ظرف دوماه طي مي كردند ، در ظرف يك روز طي كند .
درست است كه خداوند باد را براي او رام كرده و مسخر او نموده بود ، امّا جمله « تَجْرِي بِأَمْرِهِ » « به فرمان سليمان حركت مي كرد و از حركت باز نمي ايستاد » صراحت دارد كه امر و اراده سليمان در بهره برداري از اين پديده طبيعي ، كاملاً مؤثر بوده است; مثلاً تعيين وقت حركت ومسير آن و باز ايستادن آن از حركت بستگي به اراده نافذ سليمان داشت .
از آيات مربوط به سليمان نكته ديگري نيز استفاده مي شود و آن اينكه خداوند بسياري از پديده هاي سركش طبيعي را براي او رام كرده بود و او به هر نحوي مي خواست از آنها با كمال سهولت و آساني استفاده مي كرد . مثلاً معدن مس با تمام صلابتي كه دارد ، براي او 3ـ به فرمان خدا ـ به صورت چشمه رواني در مي آيد و هر چه مي خواست از آنها استفاده مي كرد . چنانكه مي فرمايد :
« . . . وَاَْسَلْنا لَهُ عَيْنَ القِطْرِ . . . » . ( 1 )
« و چشمه مس ( مُذاب ) را براي او روان كرديم » .
موجوداتي مانند جن كه با ديدگان عادي ديده نمي شوند ، در تسخير وي بودند و آنچه او از آنها مي خواست ، انجام مي دادند ، چنانكه مي فرمايد :
« وَمِنَ الجِنِّ مَنْ يَعْمَلُ بَيْنَ يَدَيْهِ بِإِذْنِ رَبِّهِ . . . يَعْمَلُونَ لَهُ ما يَشاءُ . . . » . ( 2 )
« گروهي از جن در برابر او به فرمان خداوند كار مي كردند . . . براي او آنچه مي خواست انجام مي دادند » .

1. سبا/12.
2. سبا/12ـ13.

112
ظاهر مجموع آيات اين است كه نحوه بهره برداري او از باد و غيره يكسان بوده است ، درست است كه خداوند بزرگ اين پديده ها را براي او تسخير كرده بود ، امّا در عين حال اراده اوبي اثر نبود . تا اراده سليمان تعلق نمي گرفت ، معدن مس به صورت چشمه آب روان نمي گشت و جن كاري را انجام نمي داد .
همه اينها يك نوع ولايت بر تكوين است و معني آن اين است : پيامبري بر اثر قربي كه به خدا دارد ، منزلتي مي يابد كه طبيعت و حتّي موجودات نامرئي به نام جن ، به اذن خدا به فرمان او باشند و از حوزه نفوذ او خارج نشوند .
4 . تصرف هاي حضرت مسيح
قرآن مجيد بعضي كارهاي فوق العاده را به حضرت « مسيح » نسبت مي دهد و بيان مي كند كه همه اين كارها از نيروي باطني و اراده خلاق او سرچشمه مي گرفت ، چنانكه مي فرمايد :
« . . . أَنّي أَخْلُقُ لَكُمْ مِنَ الطِّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ فَأَنْفُخُ فيهِ فَيَكُونُ طَيْراً بِإِذْنِ اللّهِوَأُبْرِئُ الأَكْمَهَ وَالأَبْرَصَ وَأُحْيِ الْمَوتي بِإِذْنِ اللّهِ . . . » . ( 1 )
« من براي شما از گل ، شكل مرغي مي سازم و در آن مي دمم كه به اذن خدا پرنده مي شود ، كور مادرزاد و پيس را شفا مي دهم ومردگان را به اذن خدا زنده مي كنم » .
در اين آيات حضرت مسيح ، امور زير را به خود نسبت مي دهد :
1 . ساختن پرنده اي از گِل .
2 . دميدن در پرنده و زنده كردن آن .
3 . شفاي كور مادر زاد .
4 . درمانِ بيماري پيسي .

1. آل عمران/49.

113
5 . زنده كردن مردگان .
حضرت مسيح خود را فاعل اين امور مي داند ، نه اينكه او درخواست كند و خدا انجام دهد ، بلكه مي گويد : « اين كارها را من به اذن خدا انجام مي دهم » . اذن خدا در اين موارد چيست ؟ آيا اذن در اين موارد يك اجازه لفظي است ؟ به طور مسلم چنين نيست ، بلكه مقصود از آن اذن باطني است . به اين معني كه خدا به بنده خود آنچنان كمال و قدرت و نيرو مي بخشد كه وي به انجام چنين اموري توانا مي گردد .
گواه اين مدّعا آن است كه بشر نه تنها در امور غير عادي به اذن خدا نيازمند است ، بلكه در تمام امور به اذن خدا نياز دارد و هيچ کاري بدون اذن او صورت نمي پذيرد ، اذن الهي در تمام موارد ، همان برخوردار كردن فاعل از قدرت و رحمت خويش مي باشد . در آيه مورد بحث ، حضرت مسيح تحقق امور ياد شده را به خود نسبت مي دهد و در آيه ديگر خود خدا نيز صريحاً امور مزبور را به خود او نسبت مي دهد و مي گويد :
« . . . وَإِذْ تَخْلُقُ مِنَ الطِّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ بِإِذْنِي فَتَنْفُخُ فِيها فَتَكُونُ طَيْراً بِإِذْنِي وَتُبْرِئُ الأَكْمَهَ وَالأَبْرَصَ بِإِذْنِي وَإِذْ تُخْرِجُ الْمَوتي بِإِذْنِي . . . » . ( 1 )
« هنگامي از گل صورت پرنده اي را به اذن من مي سازي و در آن مي دمي ، و به اذن من پرنده مي شود و كور مادرزاد و پيس را به اذن من شفا مي دهي ، و مردگان را زنده مي كني » .
در جمله هاي اين آيه دقت بيشتري كنيم تا روشن شود كه از نظر قرآن فاعل ، و انجام دهنده اين امور كيست ؟ هرگز خدا نمي گويد « من مرغ آفريدم » ، « من شفا دادم » ، « من زنده كردم » بلكه مي گويد :
« إِذْتَخْلُقُ » : تو آفريده اي ، « وَتُبْرِئُ » : بهبودي بخشيدي ، « إِذْ تُخْرِجُ

1. مائده/110.

114
الْمَوتي » : تو زنده كردي . چه صراحتي بالاتر از اين ؟
ولي قرآن كريم در بيان اين كه هيچ بشري در كار ايجاد ، استقلال ندارد ، و براي ردّ افكار غير صحيح « معتزله » و دوگانه پرستان كه تصور مي كنند بشر در آفرينش خود به خدا نياز دارد ، ولي در افعال و كارهاي خود كاملاً مستقل و از خدا بي نياز است; در همه اين موارد كارهاي حضرت مسيح را مقيّد به اذن الهي كرده و موضوع توحيد در افعال را كه از مراتب توحيد به شمار مي رود ، رعايت نموده است .
ولايت تكويني و مسأله غلو
از انديشه هاي باطل پيرامون مسأله ولايت بر تصرف اين است كه تصور مي شود چنين اعتقادي مايه « غلو » در حقّ پيشوايان است ، در صورتي كه چنين اعتقادي ارتباطي به غلو ندارد .
« غالي » كسي است كه بندگان خدا را از مقام عبوديت بالا برده و صفات خدا و افعال او را براي آنان ثابت كند ، مثلاً بگويد : « تدبير نظام آفرينش از آن پيشوايان معصوم است ، آنان « خالق » و « رازق » ، « محيي » و « مميت » عليالاطلاق مي باشند » .
حقيقت غلو اين است كه يا آنها را خدا بدانيم و يا آنها را مبدأ افعال خدايي ( 1 ) بشناسيم ، حال آن كه هيچ کدام از اين دو ملاك ، در ولايت تكويني موجود نيست ، زيرا نه كسي آنها را خدا مي داند و نه افعال و كارهاي الهي را براي آنها اثبات مي كند ، بلكه مي گوييم آنان در پرتو يك قرب الهي ، داراي قدرتي مي شوند كه به اذن الهي مي توانند در مواردي كه انگيزه ارشاد واصلاح باشد ، در جهان آفرينش

1. مقصود از «افعال خدايي» اين است كه فاعل در فعل خود مستقل بوده و در انجام آن به مقامي متكي نباشد، خواه آن فعل به صورت فعل طبيعي انجام گيرد، يا به شيوه خارق عادت.

115
تصرف نمايند . اين دو نوع تفكر آنچنان با هم فاصله دارند كه به زحمت مي توان شباهتي بين آن دو تصور نمود; زيرا هرگاه خداوند بنده خود را به انجام كاري به منظور ارشاد مردم قادر ساخت ، چيزي از قدرت او كم نمي شود وبنده صاحب ولايت ، گام از مقام عبوديت فراتر نمي گذارد .
موقعيت يك انسان كامل نسبت به خدا ، موقعيت فرزندي است كه با سرمايه پدر در تجارتخانه او مشغول بازرگاني مي گردد و يا به سان وكيلي است كه با سرمايه موكل خويش ، كسب و كار مي كند .
تسلط و قدرت فرزند و وكيل ، شاخه اي از اراده و خواست پدر و موكل است ، از اين جهت اين نوع قدرت و تسلط هرگز مايه شرك نبوده ، بلكه بوي شرك را هم نخواهد داشت .
چه بسا خداوند به فرشته و يا فرشتگاني قدرت بدهد كه سرزمين قوم لوط را سنگ باران كرده و همه را زير و رو كنند ، امّا اعتقاد به وجود چنين قدرتي در آنها ، هرگز مستلزم شرك و همتايي فرشتگان با خدا ، نمي گردد .
بنابراين اگر خداوند چنين قدرتي را به بنده و يا بندگاني عنايت كند ، اين نيز سبب نمي شود كه گردي بر دامن كبريايي او بنشيند .
5 . خبرهاي غيبي حضرت يوسف
يوسف از پيامبران عاليقدر است كه در قرآن مجيد سرگذشت بس جالب و آموزنده اي دارد . وقتي وي خواب خود را به پدر خويش نقل كرد ، پدر در پاسخ فرزند خود چنين گفت :
« وَكَذلِكَ يَجْتَبيكَ رَبُّكَ وَيُعَلِّمُكَ مِنْ تَأْويلِ الأَحاديثِ » . ( 1 )

1. سوره يوسف، آيه 6.

116
« اين چنين خدا تو را برمي گزيند و تو را بر تأويل و حقيقت خواب ها آگاه مي سازد » .
به طور مسلم تعليم الهي دري از آگاهي خاصي به روي يوسف گشود و او در سايه آن آگاهي توانست بر بسياري از اسرار و سرنوشت افراد آگاه گردد . او در دوران فرمانروايي خود در مصر در برابر اين نعمت بزرگ ، شكر خدا را به جا آورد و چنين گفت :
« رَبِّ قَدْ أَتَيْتَني مِنَ الْمُلْكِ وَعَلَّمْتَني مِنْ تَأْوِيلِ الأَحاديثِ » . ( 1 )
« پروردگارا به من فرمانروايي عطا فرمودي و تأويل خواب را آموختي » .
او در سايه اين آموزش غيبي ، از سرنوشت دو هم زنداني خود آگاه گرديد و پس از شنيدن خواب هر دو ، از نجات يكي و اعدام ديگري خبر داد و آنچه او گفته بود ، محقق گرديد .
اين دو نفر كه با يوسف در زندان بسر مي بردند ، خواب هاي خود را براي يوسف نقل كردند . يكي از آنها گفت :
« در خواب ديدم كه انگور مي فشارم كه شراب بسازم » و ديگري گفت : « در عالم رؤيا ديدم كه بر سرم نان حمل مي كنم و مرغان هوا از آن مي خورند » .
يوسف پس از دعوت آنان به پرستش خداي يگانه و بيزاري از عبادت خدايان متعدد ، خواب آنان را اين چنين تأويل كرد و گفت :
« أَمّا أَحَدُكما فَيَسْقِي رَبَّهُ خَمْراً وَأَمَّا الآخَرُ فَيُصْلَبُ فَتَأْكُلُ الطَّيْرُ مِنْ رَأْسِهِ » . ( 2 )
« يكي از شما ساقي ملك مي شود ، ولي ديگري را به دار مي زنند و مرغان هوا مغز سر او را مي خورند » .
اين نوع گزارش ، جز آگاهي از غيب چيز ديگري نيست و هرگز نمي توان بر آن

1. سوره يوسف، آيه 101.
2. سوره يوسف، آيه 41.

117
نام ديگري نهاد ، هر چند او در اين آگاهي از وسيله خاصي به نام خواب استفاده كرد ، ولي بهره برداري از اين وسيله جز براي او و امثال او كه مورد لطف خاص الهي مي باشند ، ميسر نيست و چون آگاهي آنان از سرنوشت افراد ، يك آگاهي اكتسابي است و ذاتي نيست ، قطعاً براي چنين آگاهي وسيله اي لازم است . گاهي اين وسيله الهام در قلب ، و احياناً گزارش فرشته و يا خواب و يا وسائل ديگري خواهد بود .
يوسف صديق نه تنها در اين مورد از سرنوشت افراد خبر داد ، بلكه در مورد ديگري از سرنوشت رقت بار مردم مصر و اين كشور زرخيز گزارش داد و از طريق آگاهي از غيب ، اين كشور را از قحطي مرگبار نجات بخشيد .
فرمانرواي مصر در خواب ديد كه هفت گاو لاغر ، هفت گاو چاق را مي خورند و هفت خوشه سبز در كنار هفت خوشه خشكيده قرار دارد ، او از خواب بيدار شد و همه خوابگزاران را براي تعبير خواب خود به ياري طلبيد ، امّا نتيجه نگرفت . سرانجام از علم سرشار و وسيع يوسف صديق استمداد جست . وي خواب ملك را چنين تأويل كرد :
« قالَ تَزْرَعُونَ سَبْعَ سِنينَ دَأَباً فَما حَصَدْتُمْ فَذَرُوهُ فِي سُنْبُلِهِ إِلاّ قَليلاً مِمّا تَأْكُلُونَ » .
« هفت سال به طور متوالي كشت مي كنيد هرچه درو كرديد جز مقدار كمي كه مي خوريد در خوشه بگذاريد » .
« ثُمَّ يَأْتِي مِنْ بَعْدِ ذلِكَ سَبْعٌ شِدادٌ يَأْكُلْنَ ما قَدَّمْتُمْ لَهُنَّ إِلاّ قَليلاً مِمّا تُحْصِنُونَ » .
« سپس هفت سال سخت پيش مي آيد ، آنچه را كه در پيش نهاده ايد مگر كمي نگاه مي داريد مصرف مي كنيد » .
« ثُمَّ يَأْتِي مِنْ بَعْدِ ذلِكَ عامٌ فِيهِ يُغاثُ النّاسُ وَفيهِ يَعْصِرُونَ » . ( 1 )

1. سوره يوسف، آيه هاي 47ـ 49.

118
« پس از آن سال ديگري پيش مي آيد كه در آن باران فراوان مي بارد و مردم از قحطي نجات مي يابند و آب ميوه ها و پستان گوسفندان را مي فشارند » .
يوسف از طريق تعبير خواب ملك از سه امر پنهاني پرده برداشت و گفت :
1 . در هفت سال نخست نعمت همه جا را فرا مي گيرد .
2 . پس از آن ، هفت سال سخت پيش آيد كه درهاي رحمت به روي مردم بسته مي گردد و قحطي سراسر كشور را فرا مي گيرد .
3 . در سال پانزدهم بار ديگر رحمت حق همه جا را فرا مي گيرد و مردم از نعمت هاي بزرگ الهي مغتنم مي گردند .
او در دو گزارش نخست خود از خواب فرمانروا كمك گرفت ، ولي گزارش سوم او ارتباطي به خواب او ندارد و جز الهام الهي مدرك ديگري نداشت .
آيا با چنين آگاهي هاي روشن ، باز مي توان در آگاهي پيامبران از پس پرده غيب شك و ترديد روا داشت ؟ ! !
6 . خبرهاي غيبي پيامبر خاتم (صلّي الله عليه وآله وسلّم )
پيامبر خاتم (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) كه آخرين پيام اور الهي و اشرف مخلوقات جهان است ، در طول رسالت خود مبدأ بسياري از كرامات بوده و در مواردي از پس پرده غيب گزارش داده است كه برخي را يادآور مي شويم :
1 . خبر از سرنوشت يكي از خوارج
هنگام تقسيم غنايم جنگي ، مردي با چهره درهم به پيامبر اعتراض كرد و گفت : از جاده عدالت بيرون مرو ! پيامبر فرمود : اگر من عدالت نكنم ، چه كسي عدالت را اجرا خواهد نمود ، اگر عدالت پيشه نباشم ، زيانكار خواهم بود . خليفه دوم كه در مجلس حاضر بود ، گفت : اجازه دهيد من او را ادب كنم . پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) فرمود : او را رها كنيد ، اين مرد ، رئيس گروهي خواهد بود كه شما نماز و روزه خود را

119
در برابر نماز و روزه هاي آنان ناچيز خواهيد شمرد ، ولي آنان قرآن مي خوانند امّا قرآن از گلوي آنان ، بالا ( مغز ) نمي رود . همان طور كه تير از كمان خارج مي گردد ، آنان نيز از دين بيرون مي روند . ( 1 ) اين مرد كه رسول گرامي از وضع او و ياران وي گزارش داد ، همان رئيس خوارج « ذوالخويصره » بود و سرگذشتي در فتنه خوارج دارد كه در تاريخ معروف است .
2 . علي جان ! شقي ترين افراد تو را مي كشد
پيامبر اسلام (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) در حالي كه اشك در ديدگان او حلقه زده بود رو به علي (عليه السلام) كرد و گفت : « در چنين ماهي ( ماه رمضان ) خون تو حلال شمرده مي شود ، من مي بينم در حالي كه تو در حال نماز هستي ، شقي ترين اولين و آخرين ، همتاي پي كننده ناقه صالح از نظر سنگدلي ، ضربتي بر سر تو فرود مي آورد و محاسن تو را با خون سرت رنگين مي كند » . ( 2 )
پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) در اين سخن از چند مطلب كه هركدام مي تواند يك الهام غيبي مستقل شمرده شود ، خبر داده است ، زيرا جمله هاي پيشين حامل گزارش هاي زير است : علي كشته مي شود ، آن هم در ماه رمضان در حال نماز ، وسيله قتل ، شمشير است كه بر فرق او وارد مي شود ، محاسن او با خون سر خضاب مي گردد ، و قاتل از نظر شقاوت همانند پي كننده ناقه ثمود است .
3 . ابي ذر تنها مي ميرد
ابي ذر در غزوه تبوك از ارتش اسلام عقب ماند و هر چه بر مركب خود فشار

1. «دَعْهُ فَإِنَّ لَهُ أَصْحاباً يُحَقِّرُ أَحَدُكُمْ صَلاتَهُ مَعَ صَلاتِهِمْ وَصِيامَهُ مَعَ صِيامِهِمْ، يَقْرَؤنَ الْقُرآنَ لا يُجاوِزُ تَراقِيهِمْ، يُمَرِّقُونَ مِنَ الإسْلامِ كَما يَمْرُقُ السَّهْمُ مِنَ الرَّمْيَة...»(به كتاب «التاج»، ج5، ص 286، كتاب الفتن و اين كتاب، احاديث صحاح پنجگانه را گرد آورده است.
2. تاريخ بغداد، ج1، ص 135; كامل مبرد، ج2، ص 132; نهج البلاغه، خطبه 151.

120
آورد كه از جاي برخيزد ، سودي نبخشيد . شتر را رها كرد و اثاث سفر را بر پشت خود نهاد و به راه افتاد تا هر چه زودتر به مسلمانان برسد .
ارتش اسلام در نقطه اي به دستور پيامبر منزل كرده و به استراحت پرداخته بودند ، ناگهان سيماي شخصي كه با بار گران طي مسافت مي كرد ، از دور نمايان شد . يك نفر از ياران رسول خدا او را از دور شناخت و به پيامبر گفت : اين مرد كه تنها مي آيد ، ابوذر است . در اين لحظه پيامبر گفت :
« رَحِمَ اللّهُ أَباذَرَ يَمْشي وَحْدَهُ وَيَمُوتُ وَحْدَهُ ، ويُبْعَثُ وَحْدَهُ » .
« خذا ابوذر را بيامرزد تنها راه مي رود و تنها مي ميرد ، و تنها زنده مي شود » .
آينده نشان داد كه سخن پيامبر عين واقع بود ، زيرا وي در بيابان « ربذه » دور از اجتماع در كنار دختر خويش با وضع رقت باري جان سپرد . ( 1 )
وقتي عثمان ابوذر را به ربذه تبعيد كرد ، وي پس از يك اقامت اجباري در بيابان كم آب و علف ، سخت بيمار شد و سرانجام در آن منطقه وحشتناك در حالي كه جز همسر و يا دختر وي كسي همراه او نبود ، جان سپرد .
ابوذر به هنگام احساس احتضار به همسر و يا دختر خود گفت : هر وقت از تجهيز من فارغ شدي جنازه مرا بر سر راه كاروان ها بگذاريد ، نخستين كارواني را كه از آنجا عبور مي كند ، از مرگ من آگاه سازيد و بگوييد اين جنازه ابوذر ، صحابي پيامبر گرامي (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) است ، ما را در دفن او كمك كنيد ، چيزي نگذشت كه نخستين كاروان عراق از آنجا عبور كرد و عبداللّه بن مسعود در ميان آن بود ، وقتي وي از مرگ ابوذر آگاه گرديد گريه كرد و گفت :
« صَـدَقَ رَسُـولُ اللّهِ ، تَمْشـي وَحْدَكَ وَتَمُوتُ وَحْدَكَ وَتُحْشَرُ وَحْـدَكَ » .

1. سيره ابن هشام، ج2، ص 523.

121
« رسول خدا راست گفت ، اي ابي ذر تنها راه مي روي ، تنها مي ميري و تنها محشور مي شوي » . ( 1 )
4 . عمار را گروه ستمگر مي كشد
عمار ياسر ، جوان نيرومند اسلام چند قطعه سنگ را بر روي هم مي گذارد و براي ساختمان مسجد حمل مي نمود و گروهي از سادگي و اخلاص وي استفاده كرده بيش از مقدار تحمل وي ، سنگ بر او حمل مي نمودند . او مي گفت من يكي از سنگ ها را براي خود و ديگري را به نيت پيامبر حمل مي نمايم ، روزي پيامبر او را زير بار گران در حالي كه سه قطعه سنگ بر او حمل كرده بودند ديد . عمار سخن به گله گشود و گفت : اين گروه مرا با اين بار گران كشتند ، آنان خود سنگ ها را يك يك مي آورند ، ولي سه تا سه تا بر دوش من حمل مي كنند . پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) دست او را گرفت گرد و غباري كه بر پشت او بود پاك كرد و اين جمله تاريخي را گفت : « آنان قاتل تو نيستند ، تو را گروه ستمگر خواهد كشت در حالي كه تو آنان را به سوي حق و حقيقت دعوت مي نمايي » . ( 2 )
اين خبر غيبي يكي از دلايل نبوت و راستگويي پيامبر است و آن چنان كه گزارش داده بود همان طور نيز اتفاق افتاد . زيرا سرانجام « عمار » در سن نود سالگي در جنگ « صفين » در ركاب اميرمؤمنان (عليه السلام) به دست هواداران « معاويه » كشته شد . اين خبر غيبي در حال حيات عمار اثر عجيبي بر او گذارده بود و مسلمانان پس از اين جريان « عمار » را محور حق دانسته ، حقانيت هر صنفي را به وسيله پيوستن او تشخيص مي دادند .
وقتي « عمار » در ميدان جنگ كشته شد ، ولوله عجيبي در صف شاميان

1. طبقات ابن سعد، ج4، ص 234ـ 232.
2. لَيْسُوا بِالَّذينَ يَقْتُلُوكَ، إنّما تَقْتُلُكَ الْفِئَةُ الْباغِيَةُ.(سيره ابن هشام، ج1، ص 497).

122
افتاد ، كساني كه با تبليغات زهرآگين معاويه و « عمروعاص » در حقانيت علي به شك افتاده بودند ، آگاه شدند . « خزيمة بن ثابت » انصاري كه همراه اميرمؤمنان رفته بود ، ولي در اقدام به جنگ دو دل بود ، پس از كشته شدن « عمار » شمشير كشيد و به شاميان حمله كرد .
5 . بر شتري سوار مي شوي و با علي نبرد مي كني
روزي پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) رو به همسر خود عايشه كرد و گفت : « مي بينم كه به همين زودي از منطقه « حوأب » مي گذري و مورد هجوم سگان آنجا قرار مي گيري . تو با علي نبرد مي كني در حالي كه در اين نبرد ، ستمگري . عايشه مبادا چنين كني ! ؟ » . ( 1 )
6 . علي ، تو با سه گروه نبرد مي كني
پيامبر گرامي (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) از آينده تاريك امت آگاه بود و از پيدايش فرقه هاي پيمان شكن و ستمگر و مرتد ، گزارش مي داد و علي را متذكر مي شد كه تو با اين سه گروه به نبرد و جنگ برمي خيزي و مي فرمود :
« يا عَلِيُّ ! تُقاتِلُ النّاكِثينَ ، والْقاسِطينَ وَالْمارِقينَ » . ( 2 )
« تو با پيمان شكنان ، ستمگران ، مرتدان نبرد خواهي نمود » .
در بيان الهامات غيبي انبيا و اوليا ، به همين اندازه بسنده مي كنيم ، زيرا دامنه سخن بيش از آن است كه در اين پاسخ بگنجد .

1. عقد الفريد، ج2، ص 283; مستدرك حاكم، ج 3، ص 194«يا حُمَيْرا كَأَنّي بِكَ تَنْبِحُكَ كَلابُ الْحَوأَبِ تُقاتِلينَ عَلِياً وَأَنْتَ ظالِمَةً يا حُمَيرا إِيّاكَ أَنْ تَكُوني أَنْتَ».
2. تاريخ بغداد، ج8، ص 340 و غيره.

123
فصل سوم :
توسل به اولياي الهي

125
مقدمه
هرگاه « حس كنجكاوي » انسان را به ژرف نگري در جهان آفرينش سوق مي دهد و « حس نيكوكاري » پشتوانه ارزش هاي اخلاقي است ، و « حس زيبايي » پديد آورنده انواع هنرها است ، در كنار اين سه حس :
« حس مذهبي » كه چهارمين بعد رواني او است ناخودآگاه او را به جهان دور از حسّ توجه داده ـ لذا ـ در سختي ها و دشواري ها به آنجا پناه مي برد .
علوم حسي و تجربي ، و كليه معرفت هاي عقلي و استدلالي ، ريشه در حس نخست ، يعني حس كنجكاوي دارند ، و كشش هاي دروني و جذبه هاي عرفاني به ماوراء حس كه فارغ از هر نوع دليل و برهان است از حس چهارم ، يعني حس مذهبي سرچشمه مي گيرد .
بيشترين درخشش اين حس موقعي است كه دست انسان از اسباب طبيعي كوتاه شده ، و اسباب و وسايل مادي از كار افتد ، علم و تجربه پاسخ گوي خواست او نباشد ، در اين شرايط انسان ندايي از غيب و سروشي از جهان فراتر از حس از درون مي شنود ، و او را به آن سو مي كشد .
اندر درون من خسته دل ، ندانم چيست * كه من خموشم و او در فغان و در غوغاست
عالي ترين جذبه هاي عرفاني و كشش هاي روحاني غير قابل توصيف دلباختگان كمال مطلق ، نتيجه بيداري اين حسّ ، و رشد به موقع او است ، حتي

126
افرادي كه در شرايط عادي مادي نگرند در اين شرايط عارف و دلباخته معنويت مي گردند .
اولياء الهي ، و عارفان وارسته ، آينه كمال و جمال مطلقند ، توسل به آنان ، در حقيقت توسل به قدرت مطلقه است كه اين آينه از آن حكايت مي كند ، نگرش به آئينه نگرش طريقي است نه موضوعي .
تفاوت نگرش وهابي كه مانع از توسل به اولياء الهي است ، با نگرش موحدان جهان در اين نقطه خلاصه مي شود ، وهابي به آنها از ديده موضوعي مي نگرد ، و به آنها اصالت مي بخشد و سرانجام در دام شرك مي افتد .
در حالي كه موحدان جهان ، به آنها از ديده طريقي مي نگرند و از اين گذرگاه از خدا مسئلت مي نمايند .
اميرمؤمنان (عليه السلام) دو نوع دنياخواهي را كه يكي ممدوح و ستوده ، وديگري ، مذموم و نكوهيده است ، در يك جمله بس زيبا و پرمغز بيان مي كند و مي فرمايد :
مَنْ أَبْصَرَ بِها بَصَّرَتْهُ ، وَمَنْ أَبْصَرَ إِلَيْها أَعْمَتْهُ . ( 1 )
تفاوت اين دو نگرش در « بها » و « إليها » خلاصه مي شود در يكي نگرش وسيله اي است ، در ديگري نگرش آمالي است .
دنيا در نگرش طريقي و راهبردي بسيار ممدوح است كه در حقيقت مقدمه حيات اخروي ، ولي در همان دنيا در نگرش موضوعي كه هدف و غايت باشد ، مايه كوردلي است .
عمر بن خطاب در يكي از سال هاي قطحي در ميان هزاران صحابي ، به عموي پيامبر ، عباس متوسل مي شود ، زيرا پيوند با پيامبر دارد كه او از بندگان مقرب خداست ، توسل به عمو و برادرزاده همگي طريقي است به سوي خدا ، و توسل به ذيل دامن الهي .

1. نهج البلاغه، خطبه 82.

127
1
ارتباط با اولياء الهي
سؤال : بسياري از سنت هايي كه در ميان مسلمانان رايج است ، مانند توسل به اولياء الهي ، و طلب شفاعت و يا استمداد از آنان ، بر اين اساس استوار است كه ميان ما كه در اين جهان زندگي مي كنيم ، و اولياء خدا كه در جهان پس از مرگ به سر مي برند ، ارتباط برقرار است ، اكنون دليل آن را بيان فرماييد :
پاسخ : دلايل روشني ، امكان ارتباط ما و اولياء خدا; بلكه تحقق آن را ثابت مي نمايد ، و تفصيل اين مطلب در گرو بيان چند مقدمه است كه در ذيل به آنها اشاره مي كنيم :
1 . جهان آفرينش و علل و معاليل
جهان آفرينش بر اساس اسباب و مسبّبات استوار است ، و « نظام علت و معلول » بر آن حكم فرماست . هر پديده اي در جهان به دنبال سبب ويژه اي پديد مي آيد ، و در عين حال ، خود آن پديده نيز در پديده هاي ديگر اثر مي گذارد ، و تأثير سبب در مسبب ها به امر الهي و طبق مشيت او صورت مي پذيرد . خداي متعال اين نظام را آفريده و ميان پديده ها ، رابطه علّيت و معلوليت پديد آورده است .

128
شكي نيست كه خورشيد ، انرژي پخش مي كند; ماه ، نور مي افشاند ، آتش حرارت مي دهد و . . . هر يك از اين علل مادّي در اثري كه از خود نشان مي دهند ، مؤثرند و نوعي رابطه ميان خورشيد و ماه و آتش و آثار برخاسته از آنها موجود است . مجموع اثر و مؤثر نيز ، مخلوق خدا بوده و اوست كه اين پيوندها را ميان پديده ها ايجاد كرده و به همگي وجود بخشيده است ، به همين دليل ، گاه از باب « سبب سوزي » ، اسباب عادي را از كار مي اندازد; مثلاً آتش را بر حضرت ابراهيم (عليه السلام) گلستان مي سازد تا نشان دهد كه مسبّب و مؤثر اصلي و حقيقي ، اراده اوست .
از اين بيان نتيجه مي گيريم كه : هر پديده اي كه در جهان مشاهده مي كنيم در حالي كه نتيجه يك پديده مادي است و فعل آن شمرده مي شود ، فعل خدا نيز مي باشد و اين دو امر ، كوچك ترين منافاتي با يكديگر ندارند ، زيرا خداوند مؤثر « مستقل » و فاعل « خويشكار » و « خودبنياد » است ، در حالي كه پديده هاي مؤثر در جهان ، همگي ذاتاً « غير مستقل » و از حيث وجود و تأثير وابسته به خدايند .
2 . مرگ انسان پايان زندگي نيست
آيات قرآن به روشني گواهي مي دهد كه مرگ ، پايان زندگي نيست ، بلكه دريچه اي است براي يك زندگي نوين ، و انسان با عبور از اين رهگذر به حيات جديد و عالمي كاملاً نو ، گام مي نهد; عالمي كه برتر از جهان ماده و طبيعت است .
گروهي كه مرگ را فناي انسان مي دانند و معتقدند كه با مرگ او همه چيز از بين مي رود و نشانه اي از او جز يك جسد بي روح ـ كه پس از چند صباحي به خاك و ديگر عناصر تبديل مي شود ـ باقي نمي ماند ، ناخودآگاه از فلسفه ماديگري پيروي مي نمايند .
دانشمندان الهي معتقدند كه انسان علاوه بر بدن و سلسله اعصاب و

129
واكنش هاي متقابل مادي آن ، جوهري اصيل به نام روح و روان دارد كه مدتي با اين بدن ، همراه مي باشد و بعداً پيوند خود را از بدن بريده و در محيط ويژه خود ، با بدن لطيف تر به سر مي برد ، بقاي ارواح پس از مرگ انسان ، مسأله اي نيست كه بتوان آن را در اين صفحات ، ثابت و مبرهن نمود ، زيرا بقاي نفس و روح انسان ، با آيات قرآني ، و دلائل دقيق و فلسفي و تجارب يقين آفرين روحيّون امروز ، ثابت شده است . ما در اينجا فقط برخي از آيات قرآن را كه گواهي بر بقاي روح پس از مرگ مي دهند ، نقل مي كنيم :
3 . قرآن و بقاي ارواح
آيات قرآن به روشني بر بقاي ارواح پس از جدايي از بدن گواهي مي دهند و ما براي اختصار ، فقط متن آيه ها را يادآور مي شويم ، و تحليل را براي فرصت ديگر موكول مي كنيم :
شهيدان زنده اند
« وَلا تَقُولُوا لِمَنْ يُقْتَلُ فِي سَبيلِ اللّهِ أَمْواتٌ بَلْ أَحْياءٌ وَلكِنْ لا تَشْعُرُونَ » . ( 1 )
« به كساني كه در راه خدا كشته مي شوند ، نگوييد مرده اند ، بلكه آنان زندگانند ، ولي شما احساس نمي كنيد » .
« وَلا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبيلِ اللّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ » . ( 2 )
« گروهي را كه در راه خدا كشته مي شوند ، مرده مپنداريد بلكه آنان زندگانند كه نزد خدايشان روزي مي خورند » .

1. بقره/154.
2. آل عمران/169.

130
« فَرِحينَ بِما آتاهُمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَيَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِينَ لَمْ يَلْحَقُوا بِهِمْ . . . » . ( 1 )
« آنان به آنچه خداوند از كرم خود به ايشان داده است ، خرسند و شادمانند و به كساني كه به آنها نپيوسته اند ، بشارت مي دهند . . . » .
« يَسْتَبْشِرُونَ بِنِعْمَة مِنَ اللّهِ وَفَضْل . . . » . ( 2 )
« به نعمت هاي الهي و فضل او ابراز خوشحالي مي كنند » .
ياور رسولان مسيح زنده است
« إِنّي آمَنْتُ بِرَبِّكُمْ فَاسْمَعُون * قيلَ ادْخُلِ الْجَنَّةَ قَالَ يا لَيْتَ قَوْمِي يَعْلَمُونَ * بِما غَفَرَ لِي رَبّي وَجَعَلَني مِنَ الْمُكْرَمينَ » . ( 3 )
« مردي كه رسولان حضرت عيسي را ياري كرد و به همين جهت كشته شد به هنگام مرگ چنين گفت : من به خداي شما ( فرستاده ها ) ايمان آوردم ( به خاطر همين ايمان ) به او گفته شد وارد بهشت شو ، گفت اي كاش قوم من مي دانستند كه خداي من مرا بخشيد و گرامي داشت » .
مقصود از بهشت كه به او گفته شد وارد آن شود ، بهشت برزخي است نه اخروي ، زيرا تا روز رستاخيز برپا نشود و عبور از صراط تحقق نپذيرد ، كسي وارد بهشت يا دوزخ نمي گردد و آيات قرآن بر اين مطلب گواهي مي دهند .
فرعونيان قبل از قيامت بر آتش عرضه مي شوند
« النّارُ يُعْرَضُونَ عَلَيْها غُدوّاً وَعَشِيّاً وَيَوْمَ تَقُومُ السّاعَةُ أَدْخِلُوا آلَ فِرْعَونَ أَشَدَّ الْعَذابِ » . ( 4 )

1. آل عمران/170.
2. آل عمران/171.
3. يس/27ـ25.
4 . مؤمن/46.

131
« آل فرعون صبح و عصر بر آتش ، نشان داده مي شوند روزي كه آخرت برپا مي گردد ، حكم مي شود كه آل فرعون را بر سخت ترين عذاب وارد سازيد » .
آيه گواهي مي دهد كه آل فرعون ، پيش از رسيدن قيامت ، صبح و عصر بر آتش عرضه و نشان داده مي شوند ولي پس از رسيدن آن ، به سخت ترين عذاب وارد مي گردند .
اگر ذيل آيه ، « وَيَومَ تَقُومُ السّاعَةُ » نبود ، مفاد فراز نخست چندان روشن نبود ، ولي با توجه به ذيل آيه ، آشكار مي گردد كه مقصود ، همان دوران برزخ است و گرنه تقابل دو جمله صحيح نخواهد بود .
4 . ارتباط دوجهان با يكديگر
پس از اثبات حيات برزخي براي انسان ها ، نوبت به وجود رابطه ميان اين جهان و جهان برزخ مي رسد و اين كه برزخيان سخنان ما را مي شنوند و ميان ما و آنان ارتباط برقرار است .
اصـل وجـود رابطـه ميـان اين جهـان وجهـان برزخ از اهميت والايي برخوردار است ، زيرا ممكن است تصور شود كه بين اين دو نوع زندگي ، حائلي استـوار و فاصله بسيار وجود دارد كه مـانع از مشاهده و استماع سخنان يكديگر مي شود .
در اثبات اين اصل ، از تجربيات غربيان در باره ارواح صرف نظر مي كنيم ، چه ، ممكن است برخي از آن آزمون ها ، قابل اعتماد نباشد ، از اين رو فقط مسأله را از دريچه وحي و روايات رسول خاتم (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) بررسي مي كنيم .
آيات قرآني از وجود رابطه بين ما و كساني كه در جهان برزخ به سر مي برند ، پرده برمي دارند و ما در اينجا برخي از اين آيات را مطرح مي كنيم تا روشن شود چگونه ميان اين دو نوع زندگي ، رابطه وجود دارد و كساني كه از پل مرگ عبور كرده و گام

132
در جهان ديگر نهاده اند هنوز پيوند خود را با ما قطع نكرده اند ( و اگر هم اين حكم قانون كلي نباشد ، درباره گروهي قطعي و ثابت است ) .
1 . صالح (عليه السلام) با ارواح قوم خود سخن مي گويد
از آياتي كه گواهي مي دهد كه ارتباط بشر با گذشتگان ، باقي و برقرار است ، آيه مربوط به مذاكره صالح (عليه السلام) با هلاك شدگان از قوم خود مي باشد :
« فَعَقَرُوا النّاقَةَ وَعَتَوا عَنْ أَمْرِ رَبِّهِمْ وَقالُوا يا صالِحُ ائْتِنا بِما تَعِدُنا إِنْ كُنتَ مِنَ المُرْسَلين » .
« شتر را ( كه معجزه صالح بود ) پي كردند و از دستور پروردگار خود سرپيچيدند و گفتند : اي صالح ! اگر پيامبر هستي ، عذابي كه به ما وعده مي دهي بياور » .
« فَأَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ فَأَصْبَحُوا فِي دارِهِمْ جاثِمين » .
« پس زلزله اي ( بر اثر صيحه آسماني ) آنان را فرا گرفت ( 1 ) و در خانه هاي خويش بي جان افتادند » .
« فَتَولّي عَنْهُمْ وَقالَ يا قَومِ لَقَدْ أَبْلَغْتُكُمْ رَسالَةَ رَبِّي وَنَصَحْتُ لَكُمْ وَلكِنْ لا تُحِبُّونَ الناصِحين » . ( 2 )
« آنگاه از آنان دوري نمود و گفت : اي قوم ، من پيام هاي خداوند را به شما رسانيدم و شما را اندرز دادم ، ولي شما ناصحان را دوست نمي داريد » .
در مفاد آيات سه گانه دقت كنيد :

1. در برخي از آيات علت نابودي آنان صيحه آسماني (هود/6) و در برخي ديگر صاعقه (فصلت/17) و در اين آيه زلزله معرفي شده است و جمع آيات به اين طريق است كه صيحه شديد آسماني، با صاعقه و زلزله همراه بوده است.
2. اعراف/77ـ79.

133
آيه نخست ، حاكي از آن است كه قوم صالح ، از او عذاب الهي درخواست كردند . آيه دوم بيان مي كند كه عذاب الهي فرا رسيد و همه آنان را نابود كرد . و سرانجام ، آيه سوم حاكي است كه حضرت صالح پس از مرگ و نابودي آنان را با جمله « يا قَوم » مورد خطاب قرار داد و گفت : من پيام هاي الهي را رسانيدم ولي شما نصيحت گويان را دوست نمي داريد .
گواه روشن بر اينكه حضرت صالح پس از نابودي با آنان سخن گفت ، سه چيز است :
1 . چينش و ترتيب آيات به شكلي كه گفته شد .
2 . حرف « فا » در لفظ « فَتَولي » كه دالّ بر ترتيب است ، يعني پس از نابودي آنان ، از آنها روي برتافت و به آنان چنين گفت : من پيام هاي پروردگارم را به شما رساندم الخ .
3 . جمله « ولكن لا تحبُّون الناصحين » مي رساند كه آنان چندان در عناد و شقاوت فرو رفته بودند كه پس از مرگ نيز افراد پند ده و اندرزگو را دوست نمي داشتند .
ظاهر آيه اين است كه او با ارواح امت خود به طور جدّي سخن مي گويد و آنان را مورد خطاب قرار مي دهد و از عناد مستمرّ آنان كه پس از مرگ نيز با آنان همراه بود خبر مي دهد ، و مي گويد : هم اكنون نيز ناصحان را دوست نمي داريد .
2 . شعيب (عليه السلام) با ارواح قوم خود سخن مي گويد
« فَأَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ فَأَصْبَحُوا فِي دارِهِمْ جاثِمين » . ( 1 )
« زمين لرزه آنان را فرا گرفت ، و در خانه هاي خود هلاك شدند » .

1. اعراف/91.

134
« الّذِينَ كَذَّبُوا شُعَيْباً كَأنْ لَمْ يَغْنَوا فِيهَا الّذينَ كَذَّبُوا شُعَيْباً كانُوا هُمُ الَخاسِرينَ » . ( 1 )
« گروهي كه شعيب را تكذيب كردند ، تو گويي در آن ديار نبودند . گروهي كه او را تكذيب كردند ، زيانكاران بودند » .
« فَتَولّي عَنْهُمْ وَقالَ يا قَومِ لَقَدْ أَبْلَغْتُكُمْ رِسالاتِ رَبِّي وَنَصَحْتُ لَكُمْ فَكَيْفَ آسي عَلي قَوم كافِرينَ » . ( 2 )
« از آنان روي برتافت و گفت : اي قوم من ، من پيام هاي خدايم را به شما رسانيدم و شما را نصيحت كردم . چگونه بر گروهي كه كافرند ، اندوه بخورم ؟ » .
شيوه استدلال در اين آيه با آيه هاي مربوط به قوم صالح يكي است .
3 . پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) با ارواح انبياء سخن مي گويد
« وَسْئَلْ مَنْ أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رُسُلِنا أَجَعَلْنا مِنْ دونِ الرَّحْمنِ الِهَةً يُعْبَدُونَ » . ( 3 )
« از پيامبران پيشين بپرس آيا غير از خداي رحمان ، خدايي قرار داديم كه مورد پرستش قرار گيرد ؟ » .
ظاهر آيه اين است كه پيامبر مي تواند با پيامبران گذشته ، كه در جهان ديگر به سر مي برند ، تماس گرفته و از آنان موضوع وارد در آيه را بپرسد ، از طرفي ، تا زماني كه دليل عقلي بر امتناع سؤال از آنان گواهي ندهد ، ما حق نداريم دست از اين ظاهر برداريم .
تـا اين جـا ، محـور استدـلال آيات قرآني بود ، اكنون وقت آن رسيده است كـه از دريچه روايـات بـه اين موضوع بنگـريم و در ايـن قسمـت به يك رويـداد

1. اعراف/92.
2. اعراف/93.
3. زخرف/45.

135
متواتر بسنده مي كنيم .
پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) با كشته شدگان بدر سخن مي گويد
جنگ بدر به پايان رسيد ، و كفّار قريش با دادن هفتاد كشته و هفتاد اسير پا به فرار نهادند . پيامبر گرامي (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) اسلام دستور داد كشته هاي مشركان را در چاهي بريزند و وقتي اجساد آنان در ميان چاه ريخته شد ، پيامبر آنان را يك يك به نام صدا زد و گفت : اي عُتْبه ، اي شَيْبه ، اي اميّه ، اي ابو جهل و . . . آيا آنچه را كه پروردگار شما وعده داده بود ، حق و پابرجا يافتيد ؟ ! من آنچه را كه پروردگارم وعده كرده بود ، حق و حقيقت يافتم . در اين موقع گروهي از مسلمانان به پيامبر گفتند : آيا كساني را كه مرده اند ، صدا مي زنيد ؟ ! پيامبر فرمود : شما از آنان شنواتر نيستيد ، لكن آنان قدرت بر جواب ندارند .
ابن هشام مي گويد : پيامبر در خطاب خود به مقتولين و كشته شدگان كفار قريش چنين فرمود :
ـ چه بستگان بدي براي پيامبر بوديد ؟ ! مرا تكذيب كرديد ، در حالي كه ديگران مرا تصديق نمودند; مرا از زادگاهم بيرون كرديد ، در حالي كه مردم ديگر پناهم دادند; با من به جنگ برخاستيد ، ولي ديگران مرا كمك كردند . آيا آنچه را كه پروردگار وعده كرده بود ، حق و پا برجا يافتيد ؟ !
هيچ جمله اي نمي تواند صريح تر از اين باشد كه پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) فرمود : شما از آنان شنواتر نيستيد ، منتها آنان قدرت بر پاسخ ندارند : « ما أنتُم بأسمعَ مِنْهُم » . هيچ بياني نمي تواند گوياتر از اين باشد كه پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) آنان را يك يك به نام هاي مخصوص خويش صدا زند و با آنان به سان دوران حياتشان سخن گويد .
هيچ مسلماني حق ندارد اين فصل مسلّم از تاريخ اسلام را به علت يك پيشداوري غلط انكار كند و بگويد چون اين امربا عقل قاصر مادي من سازگار

136
نيست ، پس صحت ندارد ! در اينجا ، متن عربي قسمتي از اين مكالمه را نقل مي كنيم تا افرادي كه به زبان عربي آشنايي دارند ، ببينند كه عبارت پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) در اين قسمت چقدر گويا و روشن است :
« فَلَمّا أَلْقاهُمْ فِي الْقَليبِ وَقَفَ عَلَيْهِمْ رَسُولُ اللّهِ (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) فَقَالَ : يا أَهْلَ قَليب هَلْ وَجَدْتُمْ ما وَعَدَكُمْ رَبُّكُمْ حَقّاً فَإِنّي قَدْ وَجَدْتُ ما وَعَدَني رَبّي حَقّاً ، فَقَالَ لَهُ أَصْحابهُ يا رَسُولَ اللّهِ أُتُكَلِّمُ قَوْماً مَوتي ؟ ! فَقَالَ لَهُمْ : لَقَدْ عَلِمُوا أَنَّ ما وَعَدَهُمْ رَبُّهُمْ حَقّاً . . . » . ( 1 )
با توجه به اصول مذكور :
1 . جهان آفرينش بر اساس علل و معاليل استوار است .
2 . مرگ انسان ، پايان زندگي نيست .
3 . قرآن به بقاي ارواح گواهي مي دهد .
4 . ميان ما انسان ها در اين جهان ، و اولياء الهي در حيات برزخي ارتباط برقرار است;
امكان ارتباط با اولياء الهي كه در جهان ديگر زنده اند ، مبرهن و ثابت مي شود ، بنابراين صحت سنت هايي كه بر اين اصول استوار است مانند : توسل ، طلب شفاعت ، و استمداد و استعانت از اولياء الهي نيز به اثبات مي رسد .

1. سخن گفتن پيامبر گرامي (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) با سران شرك كه اجساد آنان در چاهي ريخته شده بود از مسلّمات تاريخ و حديث است، از ميان محدثان گروهي آن را نقل كرده اند كه به برخي اشاره مي كنيم:
صحيح بخاري، ج5، در سرگذشت جنگ بدر، ص 97، 98 و110; صحيح مسلم، ج4، كتاب «جنت»، ص 77; سنن نسائي، ج4، ص 89 و 90; مسند امام احمد، ج2، ص 131; سيره ابن هشام، ج1، ص 639; مغازي واقدي، ج1، غزوه بدر; بحار الأنوار، ج19، ص 346.

137
2
توسل به اولياء الهي
سؤال : آيا توسل به اولياء الهي صحيح و مشروع است و ريشه در كتاب خدا و سنت پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) دارد ؟
پاسخ : توسل به اولياء الهي نوعي تمسك به « وسيله » است كه در قرآن به آن دعوت شده است و قرآن پيوسته به جامعه با ايمان و با تقوا دستور مي دهد كه به دنبال وسيله بروند ، چنان كه مي فرمايد :
« يا أَيُّها الَّذينَ آمَنُوا اتَّقوا اللّه وابتَغُوا إِليهِ الوَسيلَة وجاهِدُوا في سَبيلهِ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُون » . ( 1 )
« اي افراد با ايمان ، تقـواي الهي را پيشـه كنيـد و براي رسيدن به او وسيله اي فـراهـم آوريد ( توسل جوييد ) و در راهش جهاد كنيد باشد كه رستگار شويد » .
اكنون بايد ديد مقصود از تحصيل وسيله چيست ؟ تدبّر در آيه مي رساند كه مقصود از آن ، سبب تقرّب و وسيله نزديكي به خداست . براي تقرّب به خدا وسائل گوناگوني هست كه به برخي از آنها اشاره مي كنيم :

1. مائده/35.
138
1 . انجام فرائض
انجام واجبات يكي از اسباب تقرب به درگاه الهي است ، اميرمؤمنان (عليه السلام) در يكي از سخنان خود چنين مي گويد :
« إنَّ أَفْضَلَ ما تَوَسَّلَ بِهِ الْمُتَوسِّلُونَ إِلَي اللّهِ تَعالي الإِيمانُ بِهِ وَبِرَسُولِهِ وَالجهادُ في سَبِيلِهِ وَإِقامُ الصَّلاةِ فَإِنَّها الْمِلَّة وَإِيتاءُ الزَّكاةِ » . ( 1 )
« بهترين چيزي كه متوسّلان به خدا بدان توسل مي جويند ، ايمان به خدا و به رسول و جهاد در راه خدا و به پاداشتن نمازـ كه اساس طريقه و شريعت استـ و دادن زكات مي باشد » .
2 . توسل به اسما و صفات خدا
يكي از اقسام توسل ، خواندن خداوند به اسما و صفات اوست . اين نوع توسل در روايات ، بالأخص در ادعيه اهل بيت (عليهم السلام) ، فوق العاده بارز و چشمگير است .
در اين مورد به دو حديث بسنده مي كنيم :
الف . ترمذي در سنن خود از « بريده » نقل مي كند ، پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) شنيد مردي چنين مي گويد :
« اللّهُمَّ إِنّي أَسْأَلُكَ بِانّي أَشْهَدُ أَنّكَ أَنْتَ اللّهُ لا إِلهَ إِلاّ انْتَ ، الأَحَدُ ، الصَّمَدُ ، الّذِي لَمْ يَلِدْ وَلَمْ يُولَد ، وَلَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً أَحَدٌ » .
« خدايا من از تو درخواست مي كنم به گواهي ام بر اين كه تو آن خدايي هستي كه جز تو خدايي نيست ، تو احد و صمد هستي كه نه مي زايد و نه زاييده شده است و نه براي او مانندي يافت مي شود » .

1. نهج البلاغه، خطبه 110.

139
فقال النبي : لَقَدْ سَألتَ اللّهَ بِاسْمِهِ الأَعْظَمِ الّذي إِذا دُعِيَ بِهِ أَجابَ ، وَإِذا سُئِلَ بِهِ أَعْطي . ( 1 )
پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) فرمود : تو خدا را به وسيله اسم اعظم او خواندي ، كه اگر او به آن اسم خوانده شود ، اجابت مي كند و اگر از او چيزي خواسته شود ، عطا مي نمايد .
ب . در دعايي از امام باقر و صادق (عليهما السلام) ( معروف به دعاي سمات ) چنين وارد شده است :
« اللّهُمَّ إِنّي أَسْأَلُكَ بِاسْمِكَ العَظِيمِ الأَعْظَمِ ، الأعَزِّ الأَجَلِّ الأَكْرَمِ الَّذي إِذا دُعِيتَ بِهِ عَلي مَغالِقِ أَبْوابِ السَّماءِ لِلْفَتْحِ بِالرَّحْمَةِ انْفَتَحَتْ ، وإِذا دُعِيتَ بِهِ عَلي مَضايِقِ أَبْوابِ الأَرْضِ لِلْفَرجِ انْفَرَجَتْ ، وَإِذا دُعِيتَ بِهِ عَلي العُسْرِ لِلْيُسْرِ تَيَسَّرَت » . ( 2 )
« خدايا من از تو سؤال مي كنم به نام بزرگ و بزرگتر ، گرامي تر و برترت ، نامي كه اگر به آن نام براي باز شدن درهاي بسته آسمان خوانده شوي باز مي شود ، واگر به آن نام بر گشايش درهاي زمين خوانده شوي گشوده مي گردد ، و اگر به آن نام براي آساني خوانده شوي آسان گردد » .
دعاي جوشن كبير نمونه اي بارز از اين نوع توسل است كه در شب هاي قدر مي خوانيم .
3 . توسل به قرآن كريم
يكي از راه هاي توسل اين است كه انسان قرآن را بخواند و به وسيله آن از خدا حاجت بطلبد . در حقيقت ، اين نوع توسل ، توسل به فعل خدا است ، زيرا قرآن ،

1. سنن ترمذي:5/515، شماره 3475.
2. طوسي، مصباح المتهجد:374.

140
كلام خداست كه بر قلب رسول اكرم (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) نازل شده است .
احمد بن حنبل از عمران بن حصين نقل مي كند كه از پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) شنيدم مي فرمود :
اِقْرؤُا الْقُرآنَ وَاسْأَلُوا اللّهَ تَبارَكَ وَتَعالي بِهِ قَبْلَ أَنْ يَجئ قَومٌ يَسْألُونَ بِِهِ النّاسَ » . ( 1 )
« قرآن را بخوانيد و از خدا به وسيله آن سؤال كنيد ، پيش از آنكه گروهي بيايند به وسيله آن از مردم سؤال كنند » .
دقت و امعان نظر در حديث فوق نكته اي را روشن مي سازد ، و آن اينكه : توسل به هر موجودي كه نزد خدا منزلت و كرامت داشته باشد جايز است ، لذا در شب هاي قدر مستحب است انسان قرآن را باز كند واين دعا را بخواند :
« اللّهُمَّ إِنّي أَسْألُكَ بِكِتابِكَ الْمُنْزَلِ وَما فِيهِ ، وَفِيهِ اسْمُكَ الأَكْبَرُ وَأَسْماؤُكَ الْحُسْني . . . » . ( 2 )
« پروردگارا من از تو به وسيله اين كتابي كه فرو فرستاده اي ، و آنچه در آن است سؤال مي كنم . پروردگارا نام بزرگت و اسماي زيبايت در اين كتاب هست . . . » .
4 . توسل به دعاي برادر مؤمن
يكي از اسباب توسل و جلب مغفرت خدا ، اين است كه انسان از برادر مؤمن خود بخواهد در حق او دعا كند ، و اين نوع توسل مورد اتفاق همه موحدان جهان است و در اين مورد كافي است كه بدانيم حاملان عرش الهي درباره افراد با ايمان ، طلب مغفرت مي كنند « يَسْتَغْفِرونَ لِلّذينَ ا مَنُوا » . ( 3 )

1. مسند احمد بن حنبل:4454.
2. ابن طاووس: اقبال:41.
3. غافر/7.

141
اين تنها فرشتگان نيستند كه درباره آنان طلب آمرزش مي نمايند ، بلكه مؤمنان نيز درباره گذشتگان نيز چنين كار انجام مي دهند « رَبّنا اغْفِرْ لَنا وَلإِخوانِنا الَّذين سَبَقُونا بِالإِيمان » ( 1 ) ، « پروردگارا ، بر ما و بر آن برادرانمان كه در ايمان آوردن بر ما پيشي گرفته اند ببخشاي » .
پيامبر گرامي از امت اسلامي مي خواهد كه در حق او دعا كنند و مي فرمايد :
« ثُمَّ سَلُوا [ لِيَ ] الْوَسِيلَةَ فَإِنَّها مَنزِلَةٌ فِي الْجَنَّةِ لا تَنْبَغي أَنْ تَكُونَ [ إِلاّ ] لِعَبْد مِنْ عِبادِ اللّهِ وَأَنَا أَرْجُو أَنْ أَكُونَ أَنَا هُوَ فَمَنْ سَأََلَ لِيَ الوَسِيلَةَ حَلَّتْ لَهُ الشَّفاعَةُ » . ( 2 )
« براي من از خدا وسيله بطلبيد و آن مقامي است در بهشت كه جز بر يكي از بندگان خدا شايسته نيست و اميدوارم كه من همو باشم ، هر كس براي من چنين مقامي بطلبد ، شفاعت من بر او حلال مي گردد » .
5 . توسل به دعاي پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) در زمان حيات
رسول گرامي (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) شريف ترين و گرامي ترين انساني است كه خدا آفريده است . آيات قرآني به مقام و منزلت پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) اشارات فراواني دارند كه نقل آنها در اين مختصر نمي گنجد .
در منزلت پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) كافي است كه بدانيم خدا او را مايه مصونيت مردم از عذاب مي شمارد و تصريح مي كند كه تا او در ميان مردم است خدا آنان را با نزول عذاب مجازات نمي كند :

1. حشر/10.
2. مستدرك بحارالأنوار، ج4، ص 61.

142
« وَما كانَ اللّهُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَأَنْتَ فيهِمْ وَمَا كانَ اللّهُ مُعذِّبَهم وهُمْ يَسْتَغْفرون » . ( 1 )
« هرگز تا تو در ميان آنان هستي خدا آنان را مجازات نمي كند ، هم چنان كه ايشان را تا زماني كه طلب آمرزش مي كنند ، عذاب نمي كند » .
در عظمت پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) كافي است كه خدا نام او را در كنار نام خود و اطاعت او را در كنار اطاعت خويش قرار داده است :
« وَمَنْ يُطِعِ اللّهَ وَرَسُولَهُ فَقَدْفازَ فَوزاً عَظيماً » . ( 2 )
اين آيات وآيات ديگر همگي از كرامت و منزلت آن حضرت حكايت مي كند; منزلتي كه براي آن نظيري در عرصه آفرينش نيست . براي همين مقام قدسي پيامبر در پيشگاه خدا ، دعاي او رد نمي شود ، لذا به گنهكاران دستور داده شده كه به محضر پيامبر بروند و از او درخواست كنند كه در حقّ آنان استغفار كند :
فراتر از اين ، حتي خودداري از طلب استغفار از پيامبر را نشانه نفاق مي داند . ( 3 )
« وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنفُسَهُمْ جاؤُوكَ فَاستَغْفَرُوا اللّه وَاستَغفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللّهَ تَوّاباً رَحِيماً » . ( 4 )
« هرگاه آنان زماني كه بر خويش ستم كرده اند نزد تو بيايند و از خدا طلب مغفرت كنند ، و پيامبر نيز براي آنان طلب مغفرت كند ، خدا را توبه پذير و رحيم خواهند يافت » .
از برخي آيات استفاده مي شود كه امت هاي پيامبران پيشين نيز از آنان درخواست استغفار مي كردند . به عنوان نمونه فرزندان يعقوب آنگاه كه خطاي آنان آشكار گشت به پدر گفتند :

1. انفال/33.
2. احزاب/71.
3. منافقون/5.
4. نساء/64.

143
« يَا أَبانَا استَغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا إِنّا كُنّا خاطِئين * قالَ سَوفَ استَغْفِرُ لَكُمْ رَبّي انَّهُ هُوَ الغَفُورُ الرَّحيم » . ( 1 )
« پدرجان براي مغفرت گناهان ما از خداوند طلب آمرزش كن; ما خطاكار بوديم . [ يعقوب ] گفت : ( سوف ) از پروردگارم طلب مغفرت خواهم كرد ، همانا او آمرزنده و رحيم است » .
در جواز اين نوع توسل ، جاي هيچ بحث و گفتگويي نيست و مخالفتي با آن ، به چشم نمي خورد . چيزي كه مهم است آگاهي از سبب استجابت دعاي پيامبران است و آن ، منزلت و جايگاه قدسي آنهاست .
6 . توسل به دعاي پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) پس از رحلت
با توجه به اصول چهارگانه كه در سؤال مربوط به امكان ارتباط مطرح گرديد ، ثابت شد كه انسان هاي والا در جهان برزخ ، حيّ و زنده هستند ، و ارتباط ما با آنان برقرار است ، در اين صورت درخواست دعا از آنان در هر دو حالت; حيات دنيوي و برزخي ، كاملاً منطقي خواهد بود و آيه مربوط به درخواست استغفار ، هر دو حالت را دربرمي گيرد ، آنجا كه مي فرمايد :
« وَلَو أَنَّهُمْ إِذ ظَلَمُوا أَنفُسَهُمْ جاؤوكَ فَاسْتََغفروا اللّه وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُول لَوَجَدُوا اللّه تَوّاباً رَحيماً » . ( 2 )
« و اگر آنان هنگامي كه بر خود ستم كرده اند به نزد تو بيايند ، و خود از خدا آمرزش بخواهند و پيامبر نيز براي آنان طلب آمرزش كند ، خدا را توبه پذير و مهربان خواهند يافت » .
مسلّماً ريشه استجابت دعاي پيامبر را بايد در روح پاك و نفس كريم و قرب

1. يوسف/97ـ 98.
2. نساء/64.

144
ايشان نسبت به خداوند جستجو كرد . به پاس اين كرامت معنوي است كه خداوند دعاي او را مي پذيرد ، زيرا دعاي برخاسته از روح پاك و قلب مملوّ از مهر الهي ، بدون چون و چرا به هدف اجابت مي رسد ، و در اين مورد ، فرقي بين حيات مادّي و حيات برزخي نيست .
گواه بر اين كه آيه ياد شده اختصاص به زمان حيات رسول خدا (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) ندارد ، اين است كه مسلمانان جهان از عصر صحابه و تابعان تا به امروز ، عملاً اين باب رحمت را باز مي دانند و زائران روضه مطهّر هم اينك پس از تقديم سلام و درود به پيشگاه ارجمند پيامبر ، آيه ياد شده را تلاوت مي كنند و ضمن استغفار به درگاه الهي ، از پيامبر نيز مي خواهند كه براي آنان طلب آمرزش كند ، و هر فردي در هر زماني كه به حرم آن حضرت مشرف شود ، زائران را در اين حالت مي يابد .
اينك نمونه هايي از گفتار بزرگان اهل سنّت ، درباره اين آيه و درخواست دعا و توسّل به آن حضرت ، پس از رحلت ايشان را ذكر مي كنيم :
1 . محيي الدين نووي كه از محدثان عالي مقام اهل سنت و شارح صحيح مسلم است ، مي نويسد : زائر رو به رسول خدا كند و درباره خويش به او متوسل شود ، و به وسيله او به سوي خدا شفاعت جويد ، و از زيباترين چيزها همان است كه ماوردي ، قاضي ابوالطيب ، و ديگر اساتيد ما از عتبي نقل كرده اند .
عتبي مي گويد : روزي كنار قبر رسول خدا (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) بودم ، مردي از بيابان آمد و گفت : « السلام عليك يا رسول اللّه سمعت اللّه يقول : « وَلَو أَنَّهُمْ إِذ ظَلَمُوا أَنفُسَهُمْ جاؤوكَ فَاسْتََغفروا اللّه وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُول لَوَجَدُوا اللّه تَوّاباً رَحيماً » و قد جئتك مستغفراً من ذنبي مستشفعاً إلي ربّي » . ( 1 )

1. نووي، مجموع، شرح مهذب شيرازي و شرح بر صحيح مسلم، ج8، ص 256، چاپ مكتبة الارشاد.

145
« سلام بر تو اي رسول خدا ، شنيدم كه خداوند مي فرمايد : « هرگاه آنان بر خويش ستم كنند و نزد تو بيايند و از خدا طلب آمرزش كنند و رسول خدا نيز براي آنان درخواست مغفرت كند ، خدا را توبه پذير و مهربان خواهند يافت . اي رسول خدا ، اينك به نزد تو آمدم ، از گناهم استغفار مي كنم و تو را شفيع به نزد پروردگارم قرار مي دهم » .
2 . ابن قدامه حنبلي صاحب كتاب « مغني » در آداب زيارت پيامبر اكرم (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) ضمن طرح اين مطلب كه زيارت پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) مستحب است ، از پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) نقل مي كند كه فرمود : هر كس به من سلام كند ، من پاسخ سلام او را مي گويم ، سپس از « عتبي » سرگذشت عرب ياد شده را كه از « نووي » آورديم ، نقل مي كند ، و هدف وي از نقل اين داستان آن است كه زيارت آن حضرت ، به اين شيوه مستحبّ است .
3 . سمهودي از كتاب « المستوعب » نگارش محمد بن عبد اللّه سامري حنبلي ، كيفيت زيارت آن حضرت را چنين نقل مي كند :
السّلام عليك يا رسول اللّه ، السّلام عليك يا نبي اللّه . . . اللّهمّ إنّك قلت في كتابك لنبيّك (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) : « وَلَو أَنَّهُمْ إِذ ظَلَمُوا أَنفُسَهُـمْ جاؤوكَ » وانّي قد أتيت نبيّك مستغفراً ، فأسألك أن توجـب لي المغفـرة كما أوجبتهـا لمـن أتاه في حياتـه ، اللّهـمّ إنّي أتـوجّه إليـك بنبيّك (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) » . ( 1 )
« سلام بر تو اي رسول خدا ، درود بر تو اي پيامبر خدا . . . پروردگارا ، تو در كتابت خطاب به پيامبرت چنين گفتي : « هرگاه آنان بر خويش ستم كنند و نزد تو بيايند . . . » .
پروردگارا ، من در حال استغفار به حضور پيامبرت رسيدم و از تو مي خواهم

1. وفاء الوفاء:4/1376، تحقيق محمد محيي الدين عبد الحميد.

146
مغفرتت را نصيبم كني ، همان طور كه در حال حيات پيامبر نصيب اصحاب وي مي فرمودي . پروردگارا ، من با وسيله قرار دادن پيامبرت ، به سوي تو روي مي آورم » .
4 . غزالي ( متوفاي 505 ) در بخش مربوط به فضيلت زيارت مدينه ، كيفيت زيارت آن حضرت را به تفصيل نقل كرده و مي گويد :
« پس از به پايان رساندن درودها ، رو به قبر پيامبر ايستاده خدا را حمد و ثنا بگويد و درود فراواني به پيامبر بفرستد . سپس آيه « ولو انّهم . . . » را تلاوت كند وبگويد : اللّهم انّا قد سَمِعْنا قولك وأطَعْنا أمْرَك وقَصَدْنا نبيّك ، متشفعين به إليك من ذنوبنا ، وقد أثقل ظهورنا من أوزارنا . . . . ( 1 )
پروردگارا ، سخن تو را شنيديم و امر تو را اطاعت كرديم و نزد پيامبر تو آمديم ، در حاليكه او را شفيع خود نزد تو براي آمرزش گناهانمان قرار داده ايم و پشت ما از بار گناهان ، سنگين است » .
علاوه بر عالمان بزرگ اهل سنت كه شيوه زيارت آن حضرت را به نحو ياد شده مورد تأكيد قرار مي دهند ، گروهي ديگر نيز در اين مورد ، با آنان همصدا مي باشند كه براي رعايت اختصار ، از نقل آنها خودداري شد .
7 . توسل به منزلت انسان هاي پاك و والا
تا اينجا محور سخن ، توسل به دعاي پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) در زمان حيات و پس از رحلت بود ، ولي دامنه توسّل گسترده تر از آن است ، بلكه طبق احاديث صحيح ، انسان مي تواند به وجود پاك و والاي اولياي الهي توسّل جويد ، و شخصيت ارزنده آنان را بين خود و خدا واسطه سازد ، مثلاً چنين بگويد :
خدايا به عزيزان درگاهت .

1. احياء العلوم:1/259، چاپ دارالمعرفة.

147
به قرب و منزلت اولياي گرامي ات .
به حق پيامبر و آل پاكش .
در اين تعبييرها و مانند آن ، مايه قرب و وسيله كارساز ، شخص انسان والا ، و صفات برجسته اوست ، و درباره اين نوع توسل ، افزون بر رواج و گسترش آن در ميان مسلمانان ، روايت صحيحي به نام « حديث ضرير » وارد شده و گروه مخالف نيز بر صحت و استواري آن اعتراف مي نمايد .
از آنجا كه صحت استدلال در گرو نقل حديث با تمام خصوصيات آن مي باشد ، در اين بخش ، متن و ترجمه آن را نقل مي كنيم :
عثمان بن حنيف گويد : إِنَّ رَجُلاً ضَريراً أَتَي النَّبِيَّ ، فَقالَ : ادعُ اللّهَ أَنْ يُعافِيني ؟
فقال (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) : إن شئتَ دعوتُ ، وإن شئتَ صبرتَ وهو خير ؟
قال : فادْعُه ، فأمره (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) أَنْ يَتَوضّأَ فيُحسِنَ وضوءَه ويصلِّي ركعتين ويدعوَ بهذا الدعاء : « اللهمّ إنّي أسألك وأتوجّه إليك بنبيّك محمّد ، نبي الرحمة ، يا محمد إنّي أتوجّه بِكَ إلي ربّي في حاجَتي لِتُقضي ، اللّهمّ شفّعه فيّ » .
فقال ابن حنيف : « فَوَاللّهِ ما تَفرّقْنا وَطَالَ بنا الحديثُ حتّي دخلَ علينا كَأَن لم يكن به ضُرّ » . ( 1 )
عثمان بن حينف گويد : « نابينايي خدمت پيامبر آمد ، و گفت : دعا كن خدا به من شفا دهد .
پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) فرمود : اگر بخواهي دعا مي كنم ، و اگر مي تواني صبر كن و آن بهتر است .

1. سنن ترمذي:5، كتاب دعوات، باب119، شماره 3578; سنن ابن ماجه:1/441 شماره 1385; مسند احمد:4/8138

148
نابينا گفت : خدا را بخوان ، دعا كن !
در اين موقع پيامبر فرمود : وضوي نيكو بگير و دو ركعت نماز بخوان و پس از آن چنين دعا كن :
پروردگارا ! من از تو مسألت مي كنم و به واسطه پيامبرت « محمد » كه پيامبر رحمت است ، به سوي تو روي مي آورم .
اي محمد من به وسيله تو به پروردگارم رو آورده تا حاجتم برآورده شود . پروردگارا ! شفاعت او را در حقّ من بپذير .
ابن حنيف مي گويد : ما در محضر رسول خدا (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) بوديم ، طولي نكشيد كه اين پيرمرد بر ما وارد شد ، گويي اصلاً نابينا نبوده است » .
بايد دقت نمود كه پيامبر گرامي (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) چگونه به او آموزش داد كه به شخص وي ( نه به دعاي او ) و اوصاف برجسته اش توسل جويد و چنين بگويد :
أ . أَسْأَلُكَ بِنَبِيّكَ .
ب . أَتَوَجَّهُ إِلَيْكَ بِنَبِيّكَ .
ج . مُحَمَّد نَبّيِ الرَّحْمَةِ .
اين جمله ها حاكي از آن است كه فرد نابينا ، شخص پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) را كه مظهر رحمت است ، واسطه قرار داده است .
ممكن است برخي از خوانندگان علاقه مند باشند كه از صحت حديث مطمئن شوند ، يادآور مي شويم اين حديث از احاديث صحيح است كه ترمذي آن را نقل كرده و مي گويد : اين حديث ، نيكو و صحيح است . ( 1 )
ابن ماجه صاحب كتاب سنن نيز مي گويد : حديث صحيح است . ( 2 )

1. ترمذي، سنن، ابواب الأدعية; مسند احمد بن حنبل، ج4، ص 138; مستدرك حاكم، ج1، ص 313; جامع الصغير، ص 59; التاج الجامع للاصول، ج1، ص 8286
2. ابن ماجه، سنن، ج1، ص 441، انتشارات داراحياء الكتب العربية، ترمذي.

149
شگفت اينجاست كه حتي ابن تيميه رهبر فكري وهابيان نيز بر صحت حديث اعتراف نموده است . وي در كتاب خود به نام « مجموعة الرسائل والمسائل » مي گويد : ابوجعفر كه نامش در سند ذكر شده ، ابوجعفر خطمي است كه ثقه است . ( 1 )
رفاعي ، يكي از نويسندگان وهابي معاصر مي گويد : شكي نيست كه اين حديث صحيح و مشهور است . ( 2 )
لازم به ذكر است كه اين جريان بار ديگر ، در عصر عثمان تكرار گشت و مشكل مرد حاجتمندي با توسّل به اين دعا حل شد ، با اين تفاوت كه در رويداد اوّل شخص پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) معلم آن نابينا بود ، ولي در رويداد دوم ، عثمان بن حنيف ، صحابي عالي مقام ، مرد حاجتمند را آموزش داد .
تفصيل ماجرا چنين بود كه مردي در زمان حكومت عثمان چند بار براي انجام كارش نزد عثمان رفت ، ولي موفق نشد . روزي عثمان بن حنيف را ديد و جريان را با او در ميان نهاد . وي گفت : برو وضو بگير و دو ركعت نماز بگزار و بگو :
« اللّهُمَّ إِنّي أَسْأَلُكَ وَأَتَوَجَّهُ إِلَيْكَ بِنَبِيّنا مُحَمَّد نَبِيّ الرَّحْمَةِ ، يا مُحَمَّدُ إِنّي أَتَوَجَّهُ بِكَ إِلي رَبِّكَ لِتُقضي حاجَتِي » .
« پروردگارا ! من تو را مي خوانم و به وسيله پيامبر رحمت « محمد » ، به سوي تو روي مي آورم ، اي پيامبر رحمت ، من به وسيله تو رو به خداي تو آوردم ، تا حاجتم برآورده شود » .
وي اين كار را انجام داد و پيش خليفه رفت و حاجت او برآورده شد ، سپس با عثمان بن حنيف ملاقات كرد و سند دعا را خواست ، وي گفت : من با گروهي

1. مجموعة الرسائل والمسائل، ج1، ص813
2. التوصل إلي حقيقة التوسل، ص 158.
3.طبق نقل ترمذي:«بنبيّك».

150
در حضور پيامبر بوديم كه مردي نابينا وارد شد ، و از حضرت درخواست دعا كرد ، پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) همين كاري را كه به تو گفتم به او تعليم داد . ( 1 )
تاريخ و توسل به انسانهاي پاك
تاريخ به روشني گواهي مي دهد كه پيش از اسلام و پس از طلوع خورشيد اسلام ، افراد موحد به هنگام گرفتاري ها به شخصيت هاي والا و پاك كه نزد پروردگار جهان مقام و منزلت دارند ، متوسل مي شدند و به حكم فطرت هاي پاك خود ، آن را يك عمل مطلوب و مرغوب مي دانستند . اينك به برخي از آن موارد اشاره مي كنيم :
1 . عبدالمطلب و توسل به محمد شيرخوار
خشكسالي مكه و نواحي آن را فرا گرفته بود ، عبدالمطلب نوه شيرخوار خود را روي دست گرفت و از خدا باران طلبيد . حتي مي گويند شعر معروف ابوطالب ناظر به همين حادثه است آنجا كه مي گويد :
وَابيضُ يُستَسقَي الغَمامُ بوَجهِه ثِمالُ اليتامي عِصْمةٌ للأرامل ( 2 )
چهره نوراني كه به وسيله او از ابر باران طلبيده شد ، پناهگاه يتيمان و ياور بيوه زنان است .
2 . ابوطالب و توسل به پيامبر در نوجواني
مشابه همين جريان در دوران رياست ابوطالب بر قريش نيز پيش آمد ،

1. معجم طبراني:9/30ـ 31، شماره 8311، چون كيفيت استدلال اين حديث را در روايت نخستين، نقل كرديم، در اين مورد، به اختصار برگزار نموديم.
2. فتح الباري:2/398; دلائل النبوة:2/126.

151
قريش به حضور او رسيدند و از خشكسالي شكايت كردند ، ابوطالب تصميم گرفت به وسيله برادرزاده خود محمد ـ كه نوجواني بيش نبود ـ از خدا باران بطلبد ، دست او را گرفت و پشت او را به ديوار كعبه تكيه داد ، گاهي به نوجوان و گاهي به آسمان اشاره مي كرد ، يعني خدايا به خاطر اين نوجوان رحمت خود را بر ما فرو فرست .
چيزي نگذشت كه ابر ، آسمان مكه و حوالي آن را فرا گرفت ، و چندان باريد كه بيابان ها وگودال ها و دره ها مملو از آب گشت . ( 1 )
برخي مي گويند شعر مذكور از ابوطالب مربوط به اين حادثه است .
3 . نماز باران همراه كودكان و پيران
در آداب نماز باران ( نماز استسقا ) مي گويند بهتر آن است كه نمازگزاران ، كودكان و پيران را همراه خود بياورند ( 2 ) حتي برخي يادآور مي شوند كه چهارپايان را نيز در محل دعا حاضر كنند . هدف از احضار كودكان بي گناه و پيران فرتوت و دام هاي زبان بسته اين است كه عملاً يادآور شوند ، بارالها هر چند ما شايسته رحمت تو نيستيم ، و پشت ما بر اثر گناهان سنگين بار است ، امّا
پروردگارا ! اين كودكان معصوم و پيران فرتوت و دام هاي زبان بسته شايسته رحمت تو هستند .
پروردگارا ! به خاطر اينها به ما رحم كن .
پروردگارا ! باغبان باغچه بزرگي را به خاطر يك درخت آب مي دهد و در ضمن علف هرزه ها نيز بهره مي برند .
اين جريان ها حاكي است كه توسل به موجوداتي كه رحمت حق را موجب

1. فتح الباري:2/492; سيره حلبي:1/116.
2. كتاب اُمّ: نگارش شافعي:1/23.

152
مي شوند ، امر فطري بوده كه قبل از اسلام رواج داشته و اسلام نيز آن را امضا كرده است .
4 . خليفه دوم به عموي پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) متوسل مي شود
بخاري در صحيح خود نقل مي كند كه در خشكسالي ها ، عمر بن خطاب به وسيله عباس فرزند عبدالمطلب طلب باران مي كرد ، و چنين مي گفت : اللّهُمَّ إِنّا كُنّا نَتَوسَّلُ إِلَيْكَ بِنَبِيّنا فَتَسقِينا ، وإِنّا نَتَوسَّلُ إِلَيْكَ بِعَمِّ نَبِيّنا فَاسْقِنا فَيُسقَون . ( 1 )
در صحت سند مناقشه اي نيست ، چرا كه روايات صحيح بخاري نزد اهل سنت از صحت تام برخوردار است ، سخن در دلالت آن است .
هرگاه اين روايت را بر شخصي منصف و به دور از تعصب عرضه كنيد ، خواهد گفت : خليفه وقت ، عباس عموي پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) را ميان خود و خدا واسطه قرار داد تا خدا به خاطر او به ديگران نيز رحم كند و باران بفرستد .
مفاد توسل در اينجا اين است كه پروردگارا ! اگر ما شايسته نزول باران نيستيم ، عموي پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) به خاطر پيوند با او از منزلت و مقام عظيمي نزد تو برخوردار است . پروردگارا ! به خاطر اوباران رحمت بفرست .
5 . دعاي پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) در حق فاطمه بنت اسد
طبراني در كتاب خود معروف به « معجم طبراني » با سندي از انس بن مالك نقل مي كند ، وقتي فاطمه بنت اسد درگذشت ، پيامبر بر بالين او حاضر شد و فرمود : « خدا تو را رحمت كند اي مادر دومم ، گرسنه مي ماندي و مرا سير مي كردي ، برهنه مي ماندي و مرا مي پوشاندي ، از غذاهاي لذيذ محروم مي گشتي و به من مي دادي و در اين كار جز رضايت خدا انگيزه ديگري نداشتي » .

1. صحيح بخاري:2/32، باب صلاة استسقا.

153
پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) دستور داد او را سه بار غسل دهند و پيراهن خويش را درآورد و فرمود او را با آن كفن كنيد ، سپس براي او به امر رسول خدا لحدي كندند ، خود شخصاً وارد قبر شد و خاك هاي لحد را با دست خود بيرون آورد ، آنگاه كه از اين عمل فارغ گشت ، در قبر دراز كشيد و گفت : خدايي كه زنده مي كند و مي ميراند و او زنده است و نمي ميرد :
« . . . اِغْفِر لأُمّي فَاطِمَةَ بِنْتَ أَسَد وَلَقِّنْها حُجَّتَها وَأَوسِعْ عَلَيْها مَدْخَلَها بِحَقِّ نَبِيِّكَ وَالأَنْبِياءِ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِي فَإِنَّكَ أَرْحَمُ الرَّاحِمين » . ( 1 )
« مادرم فاطمه را بيامرز ، حجت او را تفهيم نما ، جايگاه او را وسيع گردان ، به حق پيامبرت و پيامبران پيشين ، همانا تو ارحم الراحمين هستي » .
اين حديث به روشني مقام و منزلت مادر علي (عليه السلام) را آشكار مي كند و روشن مي سازد كه مي توان خدا را به حقّ پاكان سوگند داد و از او سؤال كرد . تنها چيزي كه ممكن دستاويز مخالف شود ، وجود يك راوي به نام « روح بن صلاح » در سند است ، در حالي كه ابن حِبّان وحاكم نيشابوري كه از راوي شناسان زبردست علم حديثند هر دو او را توثيق كرده اند . ( 2 )
ما در اينجا به همين مقدار از احاديث اهل سنت بسنده مي كنيم ، در حالي كه تعداد روايات از طرف آنان در اين مورد فزون از آن است كه ما ذكر كرديم و در نگاهي به روايات اهلبيت اين نوع توسل ، چشم گير و در ادعيـه امير مؤمنان و حسيـن بنعلـي و امـام زين العابـديـن (عليهم السلام) بسيـار فـراوان است . ( 3 )

1. حلية الاولياء:3/121; مستدرك حاكم:3/108; استيعاب در حاشيه الاصابة:4/382; سير اعلام النبلاء:2/118، شماره 7; هيتمي: مجمع الزوائد:9/256; كنز العمال: 13/ 636، شماره 37608.
2. ميزان الاعتدال:2/85، شماره 2801.
3. صحيفه علوي:51; صحيفه سجاديه، دعاي 44.

154
پرسش هايي پيرامون توسّل
در ميان اعمالي كه مسلمانان در حرم پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) و يا نقاط ديگر انجام مي دهند ، توسل بيش از همه مورد انتقاد وهابيان قرار مي گيرد . آنان در اين مورد اعتراض هايي دارند كه در اين بخش به تحليل آنها مي پردازيم :
1 . آيا درخواست دعا از ميّت ، پرستش او نيست ؟
آنها بر اين عقيده اند كه : درخواست دعا از انسان زنده كه قادر بر انجام خواسته اوست ، جايز است و پرستش نيست ، ولي درخواست دعا و يا هر عمل ديگر از فرد درگذشته كه قادر بر انجام آن نيست ، نوعي پرستش ميّت به شمار مي رود و طبعاً انجام دهنده آن در شمار مشركان قرار مي گيرد .
پاسخ : أوّلاً ، هيچگاه حيات و موت و يا زنده و مرده بودن درخواست شونده ، ملاك عبادت و پرستش و شرك و توحيد نيست . چگونه ممكن است درخواست دعا از فرد زنده عين توحيد باشد ، ولي درخواست همان دعا از فرد درگذشته عين شرك به شمار رود ، در حالي كه ماهيت عمل يكي است ، جز اين كه طرف ( درخواست شونده ) در يكي در قيد حيات است ، و در ديگري رخت از جهان بربسته است ، و هرگز هيچ موحّدي ، حيات و موت را ميزان توحيد و شرك معرفي نكرده است . آري ، حيات و موت مي تواند در مفيد بودن و نبودن اين درخواست مؤثر باشد ، امّا در توحيد و شرك تأثيري ندارد .
ثانياً : اساس استدلال كساني كه درخواست دعا از ميت را شرك مي دانند ، اين است كه مرگ انبيا و اوليا را پايان زندگاني آنان مي دانند و براي آنان ، حيات برزخي

155
قائل نيستند ، در حالي كه در سؤال نخست اين فصل به روشني ثابت شد كه شهيدان ، انبيا ، اوليا و حتّي مجرمان ، پس از مرگ در حال حياتند .
ثالثاً : هر نوع دعوت و درخواست هنگامي رنگ شرك به خود مي گيرد كه انسان درباره درخواست شونده ، نوعي الوهيت و خداوندگاري و تفويض امور به وي قائل شود ، در چنين حالتي است كه درخواست از آن فرد ، زنده باشد يا مرده ، پرستش وي به شمار مي رود ، ولي درخواست دعا از يك شخص ، با اين عقيده كه او يك انسان وارسته است و خدا پذيراي دعا و درخواست اوست ، ارتباطي به شرك ندارد و تمام مسلمانان جهان ، در محضر پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) او را به اين وصف مي ستايند .
2 . آيا درخواست دعا از ميت بي فايده نيست ؟
برخي معتقدند كسي كه از دنيا رفته ، قادر به اجابت درخواست متوسل نيست ، بنابراين هر نوع توسل و درخواست دعا از او عمل لغو و بيهوده اي مي باشد .
پاسخ : منشأ اين سؤال يك نوع جهان بيني مادّي است كه مرگ اوليا را پايان زندگي دانسته و براي آنان حيات و زندگي برزخي قائل نيست ، ولي با توجه به اصولي كه در گذشته يادآور شديم ، ثابت شد كه آنان از حيات بالايي برخوردارند ، سخن ما را مي شنوند و ارتباط ما با آنان قطع نشده است ، بنابراين درخواست دعا امري عقلايي بوده و لغو و بيهوده نيست ، امّا اين كه آنان به درخواست ما پاسخ مثبت مي گويند يا نه ، به وجود شرايط درخواست كننده و موضوع درخواست بستگي دارد .
3 . آيا ميان ما و كساني كه از دنيا رفته اند ، مانعي وجود دارد ؟
عده اي بر اين باورند كه ميان ما و افرادي كه از جهان رخت بربسته اند ، حائلي وجود دارد كه مانع از ارتباط ما با آنان مي شود ، به گواه اين كه قرآن مي فرمايد :

156
« وَمِنْ وَرائهِمْ بَرْزَخٌ إِلي يَوم يُبْعَثُون » . ( 1 )
« در پيش روي آنان ، تا روز قيامت مانعي وجود دارد » .
پاسخ : برزخ در لغت عرب به معني حائل و مانع است ، ولي اين مانع مربوط به بازگشت مجدد رفتگان ، به حيات دنيوي است ، نه مانع از ارتباط با آنان ، شاهد اين مطلب ما اين آيه است :
« حَتّي إِذا جاءَ أَحدهُمُ المَوتُ قَالَ رَبِّ ارجعُون * لعلّي أَعْمَلُ صالِحاً فِيما تَرَكتُ كَلاّ إِنّها كَلمَةٌ هُوَ قائِلُها » . ( 2 )
« تا آنگاه كه مرگ يكي از ايشان فرا رسد مي گويد : پروردگارا ! مرا به دنيا بازگـردان ، باشد كه من در آنچه كه وانهـاده ام ، كـار نيكي انجـام دهـم . [ خـطاب مي رسد : ] هرگز چنين نيست ، اين سخني است كه او گوينده آن است » .
با توجه به اين كه گنهكار ، خواهان بازگشت به اين دنياست ، قرآن در رد درخواست او مي فرمايد :
« وَمِنْ وَرائهِمْ بَرْزَخٌ إِلي يَوم يُبْعَثُون » .
« پيش روي آنان حائل و مانعي وجود دارد كه از بازگشت به اين دنيا و تحقق آرزوي آنان جلوگيري مي كند » .
بنابراين ، حائل ، مانع از بازگشت به دنيا است ، نه مانع از آگاهي و ارتباط ميان زندگان و رفتگان .
4 . مقصود از آيه « إِنّكَ لا تُسْمِعُ المَوْتي » چيست ؟
مي گويند : قرآن در مقام تشريح وضع مشركان ، آنان را به ميّت تشبيه مي كند ،

1. مؤمنون/100.
2. مؤمنون/ 99ـ100.

157
و مي گويد : « اي پيامبر گرامي ! تو نمي تواني سخنت را به گوش مردگان برساني » . ( 1 )
و در آيه ديگر مي فرمايد :
« وَما أَنْتَ بِمسْمِع مَنْ فِي الْقُبُور » . ( 2 )
« كساني را كه در گورها هستند نمي تواني شنوا سازي » .
وجه شبه در تشبيه مشرك به ميّت اين است كه هر دو فاقد حسّ شنوايي هستند .
پاسخ : وجه شبه ، نفي سماع و يا فقدان قوه شنوايي نيست ، زيرا مشركان همگي داراي اين قوه بودند ، بلكه وجه شبه چيز ديگري است و آن نفي سودمند بودن است ، يعني همان طور كه دعوت ميت به ايمان و عمل صالح سودي نمي بخشد و زمان عمل سپري شده است ، دعوت مشركان نيز براي آنان سودي ندارد .
جالب است كه بدانيم شاگرد ابن تيميه ، ابن قيم جوزي ، در كتاب خود « الروح » هر دو را همين گونه تفسير نموده است .
اكنون پس از پاسخ به پرسش هاي چهارگانه پيرامون توسل به دعاي اوليا ، يادآور مي شويم كه شيخ خليل سهارنپوري فتواي 75 نفر از علماي اهل سنت بر جواز توسل را گردآوري نموده است و عبدالرحمن سربازي آن را به نام « عقيده اهل سنت و جماعت در ردّ وهابيت و بدعت » در سال 1370ش ترجمه و منتشر كرده است .
در كتاب ياد شده چنين آمده است : از نظر ما و مشايخ ما زيارت قبر سيدالمرسلين از بزرگترين راه هاي تقرّب به درگاه الهي ، و داراي مهمترين ثواب ها و

1. نمل/80.
2. فاطر/22.

158
بزرگ ترين وسيله براي دستيابي به درجات عاليه است . حتي امري است نزديك به درجه واجبات و فرائض شرعي ، اگر چه رسيدن به آن جز با شدّ رحال و تحمل رنج سفر وبذل جان ومال ، نباشد . توسل به انبيا و اوليا و صلحا و شهدا و صديقين در دعاها ، چه در حال حيات آنها و چه بعد از وفات ايشان جايز است . ( 1 )

1. خليل احمدسهارنپوري، عقايد اهل سنت و جماعت در ردّ وهابيت و بدعت، ص 86.

159
3
كمك خواهي از غير خدا
سؤال : قرآن مجيد مي فرمايد : « إِيّاك نَعْبُدُ وَإِيّاكَ نَسْتَعين » : او را مي پرستيم و از او استعانت مي جوييم ، بنابراين درخواست كمك از غير خدا بر خلاف فرمان خداست كه هر روز در نمازها آن را تكرار مي كنيم .
پاسخ : درخواست كمك از غير خدا ، دو صورت دارد :
1 . كمك خواهي از غير خدا خواه انسان باشد ، خواه عامل طبيعي ، با اعتقاد به اين كه او در فعل و كمك رساني خود ، از خدا بي نياز بوده و از موضع استقلال ، انسان را ياري مي كند ، چنين كمك خواهي ، جز « شرك » نام ديگري ندارد ، زيرا اعتقاد به استقلال موجودي و بي نيازي او از خدا ، خواه از نظر وجود و هستي ، خواه از نظر فعل و كار ، اعتقاد به الوهيت و خدايي اوست ، طبعاً هر نوع درخواست كمك با اين اعتقاد مايه شرك خواهد بود ، حتي اگر كشاورزي ، عوامل طبيعي را بدون اذن خدا ، پرورش دهنده بذر و به بار آورنده محصول بداند ، چنين فردي يا منكر خداست و يا مشرك مي باشد .
2 . استعانت از غير خدا به قيد اين كه اين فرد ، در كمك رساني خود ، از قدرت و نيروي خدادادي بهره گرفته و انسان را ياري مي كند ، چنين كمك خواهي نه

160
تنها مايه شرك نيست ، بلكه عين توحيد است ، زيرا جهان آفرينش جهان اسباب و مسبّبات است ، و فيض الهي ، طبق مشيت خدا از مجاري يك رشته اسباب به انسان مي رسد ، و سبب در كار خود ، استقلال ندارد و به امر الهي كار خود را صورت مي دهد .
آيه اي را كه در سوره حمد ، شب و روز مي خوانيم ، استعانت را به خدا منحصر مي كند و فرمان مي دهد كه تنها بايد از او كمك خواست ، در مقابل كار مشركان است كه از بت هاي خود ، طلب استعانت كرده و آنها را در فعل و كار خود مستقل مي پنداشتند ، و گرنه نام « اله » و « خدا » به خود نمي گرفتند .
به ديگر سخن ، مشركان هر چند خدايان خود را مخلوق خدا مي دانستند ، ولي معتقد بودند كه اداره امور جهان و بالاخص سرنوشت انسان به آنان سپرده شده و آنان فاعل ما يشاء و كارگزاران مستقلّ جهان خارج مي باشند . مسلّماً درخواست كمك با اين عقيده ، نوعي شرك و مظهر اعتقاد به خدايي آن مخلوق خواهد بود .
ولي هرگاه درخواست كمك از فردي از اين قيد پيراسته شد و او را موجودي ممكن و غير مستقلّ دانستيم و كمك رساني او را منوط به اذن الهي و مشيت او شمرديم ، طبعاً چنين درخواستي هر چند به ظاهر از غير خداست ، ولي در واقع درخواست كمك از خدا است كه به اين فرد قدرت و توانايي داده كه در مواردي ديگران را ياري كند .
قرآن در سوره حمد يادآور مي شود كه فقط از خدا استعانت بجوييم ، ولي در موارد ديگر دستور مي دهد ، كه از غير او نيز استعانت بجوييم مانند :
1 . « اِسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَالصَّلاةِ » . ( 1 )
« از شكيبايي و نماز كمك بگيريد » .
مسلماً نماز و شكيبايي ، فعل انسان است ، و با انجام اين دو فعل ، انسان

1. بقره/45.

161
قوي و نيرومند مي شود .
2 . « ما مكِّنّي فيه رَبِّي خَيرٌ فَأََعينُوني بقوّة » . ( 1 )
( « ذوالقرنين گفت : ) آنچه پروردگارم در اختيار من گذارده بهتر است ، مرا با نيرويي ياري دهيد » .
اگر طلب كمك از غير خدا حرام بود و يا رنگ شرك داشت ، چگونه ذوالقرنين كه قرآن به ستايش او پرداخته ، از غير خدا استعانت مي جويد ؟
3 . « وَإِنِ اسْتَنْصَرُوكُمْ فِي الدِّينِ فَعَلَيْكُمُ النَّصْرُ » . ( 2 )
« هرگاه ( مؤمنان غير مهاجر در مكه در حفظ دين خود ) از شما ياري طلبند ، بر شماست كه آنها را ياري كنيد » .
اين آيات و آيات ديگر و سيره عقلاي جهان ، حاكي از آن است كه استعانت از غير خدا به نحوي كه بيان شد ، ارتباطي به شرك و پرستش فرد ندارد ، اگر درخواست كمك از غير خدا را مايه شرك بدانيم ، در روي زمين موحدي وجود نخواهد داشت . حتي خود وهابيان در امور فردي و اجتماعي ، خود را از كمك خواهي بي نياز نمي دانند .
در واقع همه مسلمانان جهان ، مي دانند كه نصرت واقعي از آن خداست ، چنان كه مي فرمايد :
« وَمَا النَّصْرُ إِلاّ مِنْ عِنْدِ اللّه العَزيز الحَكيم » . ( 3 )
« پيروزي تنها از جانب خداوند تواناي حكيم است » .
ولي در عين حال ، در كليه مسائل زندگي از يكديگر كمك طلبيده و يكديگر را كمك مي كنند ، و هرگز آن را با « وَإِيّاكَ نَسْتَعينُ » منافي نمي دانند ، و نكته در

1. كهف/95.
2. انفال/72.
3. آل عمران/126.

162
اين است كه هدف آيه ، نقد كمك خواهي مشركان است كه از معبودهاي خود كمك مي طلبيدند ، به تصور اين كه در افعال و اعمال خود ، از خدا بي نياز هستند .
ممكن است گفته شود درخواست كمك از انسان هاي زنده مفيد و سودمند است ، ولي درخواست كمك از درگذشتگان و ساكنان جهان ديگر ، سودي ندارد .
پاسخ اين پرسش روشن است ، زيرا كه مرگ پايان زندگي انسان نيست ، بلكه دروازه اي است كه انسان را از نقطه اي به نقطه ديگر منتقل مي كند ، از نظر قرآن ارتباط ميان انسان و اولياي خدا در جهان ديگر ، برقرار مي باشد و درخواست كمك از غير خدا ، به معني درخواست دعا از آنان است كه در حق ما انجام دهند ، و مشروح اين قسمت را در بخش توسل خوانديد ، بنابراين درخواست كمك از ارواح اولياي الهي ، در صورتي كه شرايط لازم را داشته باشد ، مستجاب و نتيجه بخش خواهد بود .

163
4
درخواست شفاعت از اولياي الهي
سؤال : آيا درخواست شفاعت از اوليا مايه شرك نيست و نوعي پرستش آنان به شمار نمي رود ؟
پاسخ : اعتقاد به شفاعت اولياي الهي در روز رستاخيز ، از اصولي است كه كسي در آن شك و ترديد ندارد و همه فرق اسلامي به شفاعت پيامبران و بالأخص پيامبر خاتم (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) ، اعتقاد راسخ دارند . تنها اختلافي كه پس از ظهور ابن تيميه در قرن هشتم و محمد بن عبدالوهاب در نيمه هاي قرن دوازدهم پيش آمد ، اين بود كه آيا مي توان در اين جهان نيز از شفيعان واقعي كه شفيع بودن آنها از نظر كتاب و سنت قطعي است ، درخواست شفاعت كرد و مثلاً گفت : « اي محبوب درگاه خدا در روز رستاخيز درباره من شفاعت كن » ؟ ( 1 )
همه عالمان دين ، بر صحت درخواست شفاعت از صاحبان آن ، اتفاق نظر دارند ، جز دو فرد ياد شده و پيروان آن دو كه مي گويند : « نمي توان از صاحبان شفاعت در اين جهان درخواست شفاعت نمود ، بلكه بايد گفت : خدايا پيامبر را شفيع من قرار ده » .
اكنون اين مسأله را بر كتاب خدا و سنت پيامبر عرضه مي داريم تا پرده از چهره حقيقت برداشته شود .

1. يا وجيهاً عند اللّه اشفع لنا عند اللّه.

164
حقيقت درخواست شفاعت چيست ؟
شفاعت پيامبر گرامي (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) و ديگر شافعان راستين در روز جزا ، جز طلب مغفرت از خدا درباره گنهكاران امت چيز ديگري نيست ، در اين صورت ، طلب شفاعت ، در واقع طلب دعا از آنان خواهد بود و دعاي آنان ، در سايه قرب و مقامي كه نزد خدا دارند ، به هدف اجابت مي رسد و طبعاً گنهكار مشمول مغفرت خدا مي گردد . از طرفي ، درخواست دعا از برادر مؤمن و فراتر از آن ، از نبي گرامي كوچك ترين اشكالي ندارد ، اگر ما مي گوييم : « يا وجيهاً عند اللّه ، اشفع لنا عند اللّه » ، يعني اي كسي كه در پيشگاه خدا جاه و مقامي داري ، در نزد خدا درباره ما شفاعت كن ( دعا كن خدا گناه ما را ببخشد يا حاجت ما را برآورده كند ) » .
اصولاً « استشفاع » يعني طلب شفاعت ، در كتاب هاي حديثي و تفسيري به معني درخواست دعا وارد شده است . مثلاً محدث معروف اهل سنت « بخاري » در صحيح خود ، بابي را تحت اين عنوان منعقد كرده است : « إذا اسْتَشْفَعُوا إِلَي الإمامِ لِيَسْتَسْقِي لَهُمْ لَمْ يَرُدَّهُمْ » ، « هرگاه مردم در هنگام قحطي از پيشواي خود بخواهند كه براي آنان از خدا باران بطلبد ، نبايد درخواست آنان را ردّ كند » .
با توجه به اين اصل ، نبايد درباره درخواست شفاعت كه حقيقت آن درخواست دعاست ، شك و ترديد كرد ، زيرا درخواست دعا از مؤمن از امور پسنديده است ، چه رسد به انبيا و اوليا ، از اين گذشته ، برخي از ياران پيامبر از خود آن حضرت در زمان حيات و يا پس از درگذشت ايشان ، درخواست شفاعت مي كردند ، اينك نمونه هايي را يادآور مي شويم :
1 . حديث انس بن مالك
ترمذي يكي از نويسندگان سنن چهارگانه ، از انس بن مالك چنين نقل مي كند :

165
« سألتُ النبيَّ أن يشْفَع لي يَوم القيامة ، فقالَ : أنا فاعِل ، قلتُ : فأين اطلُبك ، فقَال : عَلي الصِّراطِ » . ( 1 )
« از پيامبر درخواست كردم كه در روز قيامت درباره من شفاعت كند ، وي پذيرفت و گفت : من اين كار را انجام مي دهم . به پيامبر گفتم : شما را كجا جستجو كنم ؟ فرمود : در كنار صراط » .
انس با الهام از فطرت خود كه درخواست شفاعت جز درخواست دعا چيز ديگري نيست ، از پيامبر گرامي (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) درخواست شفاعت مي كند ، و پيامبر نيز به او قول مساعد مي دهد و هرگز تصور نمي كند كه درخواست شفاعت ، نوعي شرك است ، و نيز او را از اين درخواست باز نمي دارد .
2 . حديث سواد بن قارب
سواد بن قارب از ياران رسول خداست ، درباره پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) اشعاري سروده و از او درخواست شفاعت مي كند و مي گويد :
وَكُن لي شَفيعاً يومَ لا ذُو شفاعة * بمُغن فَتيلاً عن سوادِ بن قارب ( 2 )
اي پيامبر گرامي ، در روز قيامت شفيع من باش ، روزي كه شفاعت ديگران به حال سواد بن قارب به مقدار رشته وسط هسته خرما ، سودي نمي بخشد .
3 . حديث ابوبكر
وقتي پيامبر گرامي (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) درگذشت ، بدن مبارك او را با پارچه اي پوشانيده ، منتظر بودند كه مسلمانان در كنار مسجد گرد آيند تا مراسم « تجهيز » وتغسيل و نماز و تدفين انجام گيرد . در اين شرايط ، وقتي ابوبكر وارد خانه پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) شد ، پارچه را از

1. سنن ترمذي، ج 4، ص 621، حديث 2433.
2. اصابه ابن حجر، ج2، ص 95، شماره ترجمه3583: اين درخواست را با طرق ششگانه نقل كرده است.

166
چهره پيامبر برگرفت ، خود را روي پيكرش افكند ، او را بوسيد و چنين گفت : « بِأَبِي أَنْتَ وَأُمّي طِبتَ حَيّاً وَمَيّتاً ، أُذْكُرْنا يا مُحَمَّد عِنْدَ رَبِّكَ وَلْنَكُنْ مِنْ بالِكَ » پدر و مادرم فداي تو باد ! تو در زندگي و پس از مرگ پاك و پاكيزه هستي ، ما را اي محمد نزد خدايت ياد كن ، و ما را به خاطر داشته باش . ( 1 ) جمله هاي « اذكرنا عند ربّك » جز درخواست شفاعت چيزي نيست .
4 . حديث علي (عليه السلام)
محدثان نقل مي كنند آنگاه كه پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) درگذشت ، علي (عليه السلام) مشغول تغسيل پيامبر گشت ، به هنگام غسل دادن چنين گفت : « بِأَبي أَنْتَ وَأُمّي أُذْكُرْنا عِنْدَ رَبِّكَ وَاجْعَلْنا مِنْ بالِكَ » ، « پدر و مادرم فداي تو باد ! ما را نزد خدايت ياد كن و ما را به خاطر داشته باش ! » . ( 2 )
5 . حديث نوجوان
مصعب بن اسلمي نقل مي كند : نوجواني از خاندان ما به سوي پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) آمد و به او گفت : من از تو چيزي مي خواهم .
پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) : آن چيست ؟
نوجوان : « أسألُكَ أَنْ تَجْعَلَني مِمَّنْ تَشْفَعُ لَهُ يَومَ القِيامَةِ » ، « از تو مي خواهم مرا از كساني قرار دهي كه در روز قيامت درباره آنان شفاعت مي كني » .
پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) : چه كسي تو را به اين كار راهنمايي كرده است ؟
نوجوان : هيچ كس . خودم به اين فكر افتادم .
پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) : من در روز قيامت در حق تو شفاعت مي كنم . ( 3 )

1. سيره حلبي، ج 3، ص 474، چاپ دارالمعرفه، بيروت.
2. مجالس مفيد، مجلس12، ص 103; نهج البلاغه، خطبه 235.
3. مجمع الزوائد، ج10، ص 369، وي در اين مورد قضاياي زيادي نقل كرده است.

167
نمونه هاي اين نوع قضايا فراوان است كه نقل بيشترين آنها موجب اطاله سخن مي گردد .
يك پرسش پيرامون درخواست شفاعت از اوليا
درباره درخواست شفاعت از صاحبان آن ، پرسش ها و يا مطالبي مطرح است مانند اين كه صاحبان شفاعت رخت از اين جهان بسته اند ، و نداي شما را نمي شنوند و درخواست شفاعت از فردي چه سودي دارد ؟ ما در بخش توسل به برخي از اين نوع پرسش ها پاسخ داديم و اين جا نيز به طور اجمال يادآور مي شويم :
بر خلاف تصور پرسشگر و يا معترض ، شفيعان واقعي زنده اند ، از اين رو مسلمانان در نمازهاي فريضه هر روز پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) را خطاب مي كنند و به او سلام مي دهند ، و مي گويند : « السلام ُعليكَ أيّها النبيّ ورحمةُ اللّه وبركاتُه » ، از اين گذشته ، در جايي كه شهيدان راه خدا به حكم آيات قرآن ( 1 ) زنده و شنوا هستند ، قطعاً پيامبرِ شهيدان و امامان آنان ، نيز زنده و شنوا هستند . مشروح اين بحث در بخش توسل گذشت .
سؤال منحصر به اين باب آن است كه درخواست شفاعت از شفيعان واقعي همانند كار مشركان و طلب شفاعت آنان از بت ها و معبودهاي خود مي باشد ، و لذا قرآن در انتقاد از كار آنان چنين مي گويد :
« وَيَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ ما لا يَضرُّهُمْ وَلا يَنْفعُهُمْ وَيَقُولُونَ هؤلاء شُفَعاؤنا عِنْدَ اللّه » . ( 2 )
« موجوداتي را مي پرستند كه به آنها زيان و سودي نمي رسانند ، و مي گويند : آنها شفيعان ما در نزد خدا هستند » .

1. سوره بقره، آيه 154; سوره آل عمران، آيه 169.
2. يونس/18.

168
پاسخ
اوّلاً : ميان درخواست شفاعت از پيامبر اسلام ، و درخواست شفاعت مشركان از بت ها ، تفاوتي آشكار وجود دارد; مشركان بتها را خدايان خود و صاحبان اصلي مقام شفاعت مي دانستند و از آنها طلب شفاعت مي نمودند و آنان را در شفاعت پرستندگان خود تام الاختيار مي پنداشتند ، و لذا قرآن در آيات متعدّدي يادآور مي شود كه هيچ فردي بدون اذن خدا نمي تواند شفاعت كند ، چنان كه مي فرمايد :
« مَنْ ذَا الَّذي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاّ بِإِذنِهِ » ( 1 )
« چه كسي مي توان شفاعت كند ، جز آن كه خدا به او اجازه دهد ؟ » .
اين تذكرها حاكي از آن است كه مشركان ، بت ها را صاحبان شفاعت و دست آنها در شفاعتِ افراد باز مي دانستند ، در حالي كه موحدان و مسلمانان ، انبيا و اولياء الهي را بندگان خدا مي دانند ، نه صاحبان و مالكان شفاعت ، و معتقدند كه شفاعت آنان در روز قيامت مشروط به اذن الهي است ، با اين تفاوت چگونه مي توان درخواست شفاعت موحدان را با درخواست شفاعت مشركان يكسان پنداشت ؟
ثانياً : مشركان در برابر بت هاي خود دو كار انجام مي دادند و آيه ياد شده هر دو فعل را چنين بيان مي كند :
1 . بتها را به عنوان اله مي پرستند : « وَيَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ » .
2 . آنان را شفيعان خود مي دانند : « وَيَقُولُونَ هؤلاءِ شُفَعاؤُنا » .
آنچه مايه مشرك بودن آنان مي شد ، پرستش بت ها بود ، نه درخواست شفاعت از غير خدا ، حتي اگر درخواست شفاعت مايه شرك گردد ، به خاطر همان اعتقاد به الوهيت بت هاست ، بنابراين نبايد تنها درخواست شفاعت را ملاك شرك بدانيم .

1. بقره/255.

169
5
آيا سوگند دادن خدا به مقام اوليا شرك نيست ؟
سؤال : برخي در مقام توسل ، مقامات انبيا و اوليا را در نظر گرفته و خدا را به شايستگي هاي آنان ، سوگند مي دهند ، مثلاً مي گويند خدايا به حق رسول اعظم (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) بيمار مرا شفا بده ، در صورتي كه هيچ كس بر گردن خدا حق ندارد ، تا خدا را به حق آنان سوگند دهيم .
پاسخ : مقصود از حق در اين تعبيرها ، همان منزلت و مقام والايي است كه آنها نزد خدا دارند ، و اگر هم اين منزلت ، حق شمرده شود ، حقي است كه خدا به آنان داده است و اين مطلب ، عين توحيد است ، زيرا خدا در برخي از موارد ، بنده خود را ذي حق و خود را بدهكار معرفي مي كند ، مثلاً مي فرمايد :
« كانَ حَقّاً عَلَيْنا نَصْرُ المُؤْمِنينَ » . ( 1 )
« ياري كردن افراد مؤمن حقي است بر ما » .
در حديث نبوي وارد شده است كه فرمود :
« حَقٌّ عَلَي اللّهِ عَونُ مَنْ نَكَحَ الْتِمَاسَ الْعِفافِ مِمّا حَرَّمَ اللّهُ » . ( 2 )
« بر خداست كه به كسي كه به خاطر حفظ عفت ، ازدواج كرده ، كمك كند » .

1.روم/47.
2. سيوطي، جامع الصغير، ص 33.

170
مراجعه به آيات و روايات روشن مي كند كه اين نوع حقوق بندگان بر خدا ، يك امر رايج در كتاب و سنت است . مقصود از اين كه مي گويند كسي بر خدا حقي ندارد ، اين است كه هيچ كس بالذات بر خدا حقي ندارد ، ولي اين مانع از آن نيست كه خدا از روي تفضل و بزرگواري ، افرادي را ذي حق معرفي كند ، و حتي از آنان وام بخواهد و بگويد :
« مَنْ ذَا الَّذِي يُقْرِضُ اللّهَ قَرْضاً حَسناً » . ( 1 )
« كيست كه به خدا وام نيكو بدهد ؟ » .
در حديث آموزش پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) به فرد نابينا در بخش توسل خوانديم كه پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) به او آموخت كه بگويد : اللّهمّ انّي أسألك وأتوجّه إليك بنبيّك محمد (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) نبيّ الرحمة . ( كلمه بنبيّك متعلق به دو فعل پيشين است : « أسألك » و « أتوجه إليك ) » و معني جمله اين است كه خدايا من از تو به خاطر پيامبرت محمد (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) پيامبر رحمت ، درخواست مي كنم و به سوي تو روي مي آورم .
پيامبر گرامي (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) هنگام دفن فاطمه بنت اسد در حقّ او چنين دعا كرد :
« اللّهُمَّ اغْفِر لأُمّي فاطِمَةَ بِنتِ أَسد وَوَسِّعْ عَلَيْها مَدْخَلَها بِحَقِّ نَبِيِّكَ وَالأَنْبِياءِ الّذي مِنْ قَبْلي » . ( 2 )
« خدايا مادرم فاطمه بنت اسد را ببخش و جايگاه او را گسترش بده ، به حق پيامبرت و پيامبراني كه پيش از من بودند » .
در صحيفه سجاديه و دعاهايي كه از ائمه اهل بيت به ما رسيده است ، اين نوع سوگند دادن به فراواني از آنان نقل شده است ، علاقه مندان مي توانند به آنها مراجعه فرمايند .

1. حديد/11.
2. مستدرك حاكم:3/108; حلية الأولياء:3/121; استيعاب در حاشيه الاصابة:4/382.

171
6
نذر براي غير خدا
سؤال : شيعيان ، بلكه گروهي از مسلمانان ، براي اولياي الهي نذر مي كنند و مي گويند : اين گوسفند نذر پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) و يا حسين بن علي (عليه السلام) است ، در حالي كه نذر براي غير خدا جايز نيست .
پاسخ : نذر براي غير خدا دو صورت دارد :
1 . نذر كردن براي بندگان خدا به نيّت تقرّب و جلب رضايت آنان ( بدون توجه به خشنودي و يا خرسندي خدا ) .
روشن است چنين رفتاري ، نوعي شرك و به منزله بت پرستي است .
2 . نذر عملي خداپسندانه به خاطر تقرب به خدا و جلب رضايت او و هديه ثواب آن به يكي از اولياء الهي تا از اين رهگذر خشنودي خدا به دست آيد .
بي شك ، نذر كردن با چنين قصد و نيت پاك ، كاري پسنديده و درخور ستايش است .
آنچه موجب سؤال مي شود ، و احياناً افراد را به اشتباه دچار مي كند ، تشابه و يكسان بودن دو تعبير در مقام نذر است .
به حكم اين كه « نذر » يك امر عبادي است ، بايد براي تقرب به خدا صورت پذيرد و « ناذر » بگويد :

172
« للّه عليّ إن قُضِيتْ حاجتي أن أذبح هذه الشاة للنبي (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) » يعني براي كسب رضا و تقرب به خدا تعهد مي كنم : اگر حاجت من برآورده شد ، اين گوسفند را براي پيامبر ذبح كنم .
صيغه صحيح نذر اين است كه گفته شد ، ولي غالباً مردم به خاطر ناآگاهي ، يا خلاصه گويي مي گويند : هذا للنبي ، يا نذرتُ هذا للنبي .
در هر حال مورد سؤال اين است كه چگونه براي پيامبر نذر مي كنند ، و مي گويند : للنبي ، در حالي كه نذر بايد براي خدا باشد .
پاسخ سؤال اين است كه « لام » در جمله « للّه عليّ » براي تقرب است چنان كه قرآن مي فرمايد :
« أَنْ تَقُومُوا للّه مَثْني وَفُرادي » . ( 1 )
« دو نفر دو نفر يا به تنهايي براي خدا قيام كنيد » .
در حالي كه « لام » در « للنبي » لام « انتفاع » است چنان كه در برخي آيات مي خوانيم :
« إِنّما الصَدقات لِلْفُقراء والمَساكين » . ( 2 )
« زكات براي تهي دستان و مستمندان است » .
از اينجا روشن مي شود عمل موحدان با عمل مشركان ، تفاوت جوهري دارد; آنان قرباني هاي خود را به نام بت ها و براي تقرب به آنان ذبح مي كردند ، و قرآن در اين مورد مي فرمايد :
« وَمَا ذُبِحَ عَلَي النُّصُبِ ذلِكَ فِسْقٌ » . ( 3 )
« و آنچه براي بت ها ذبح مي شود . . . اين كار خروج از دين است » .
در حالي كه موحدان براي خدا نذر مي كنند ، و نام او را به زبان مي آورند ، اما

1. سبأ/46.
2. توبه/60.
3. مائده/3.

173
ثواب كار نيك خود را به اوليا اهدا مي كنند و از اين طريق به درگاه الهي تقرب مي جويند .
مردي به حضور پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) رسيد و عرض كرد : اي پيامبر خدا ! مادرم از دنيا رفته است ، و مي دانم اگر او زنده بود ، صدقه مي داد ، اگر از طرف او صدقه بدهم او سودي مي برد ؟
رسول گرامي (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) فرمود : آري .
آنگاه گفت : كدام يك از صدقه ها سود بيشتري دارد ؟
فرمود : آب .
در اين هنگام ، سؤال كننده چاهي كند و پس از آماده شدن گفت : « هذه لأُمّ سعد » ، « ثواب كندن اين چاه براي مادر سعد باشد » .
لام در « لأُمّ سعد » همان لام « للنبي (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) » است . ( 1 ) كه به اصطلاح « لام » انتفاع است نه لام تقرّب . ولي روح نذر اين است كه براي تقرّب به درگاه الهي متعهد شدم حيواني را ذبح كنم و ثواب آن را به پيامبر اهدا كنم تا از اين طريق ، به درگاه خداوندي تقرب بجويم تا شايد خدا بيمارم را شفا دهد .

1. فرقان القرآن، ص 133.

174
7
آيا سوگند به غير خدا جايز است ؟
سؤال : ديده مي شود مسلمانان و شيعيان به پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) ، قرآن و پيشوايان خود سوگند ياد مي كنند ، آيا چنين سوگندي از نظر شرع صحيح است ؟
پاسخ : در قرآن مجيد ، قريب 40 سوگند وارد شده و غالباً در آنها خداي متعال به غير خود ، مانند انجير ، زيتون و طور سينين ، بلد امين ، شب و روز ، فجر ، شب هاي دهگانه ، شفع و وتر ، طور ، كتاب مسطور ، بيت معمور ، سقف مرفوع ، بحر مسجور ، و جان پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) سوگند ياد كرده است . ( 1 )
مقصود از اين سوگندها دو چيز است :
1 . تحريك انسان هاي متفكر به انديشيدن در آيات الهي ـ مانند ماه و خورشيد ـ است كه از اين طريق به ايمان و نگرش توحيدي خويش ، استحكام و استواري مي بخشند .
2 . ابراز فضيلت و منزلت موجودي است كه به آن سوگند ياد مي كند و لذا خدا به جان پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) سوگند ياد مي كند و مي فرمايد :

1. به سوره هاي تين، ضحي، فجر، طور، حجر، يونس، شمس، مراجعه شود.

175
« لَعَمْرُكَ إِنَّهُمْ لَفي سَكْرَتِهِمْ يَعْمَهُون » . ( 1 )
« [ اي پيامبر ] به جان تو سوگند ، كه آنها در مستي شهوات خود سرگردانند » .
با توجه به سوگندهاي مكرر در قرآن كه با دو انگيزه به آنها قسم ياد شده است ، چگونه مي توان گفت سوگند به غير خدا شرك يا حرام است ؟
بي ترديد اگر سوگند ، در اين موارد با توحيد و يكتاپرستي ناسازگار بود ، هرگز قرآن بدان مبادرت نمي ورزيد و اگر چنين سوگندي از ويژگي هاي خدا بود ، در آيات قرآن بيان مي گرديد تا اشتباه رخ ندهد .
سوگند به غير خدا ، در سخنان پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم )
سوگند خوردن به غير خدا ، در سنّت پيامبر نيز نمونه هاي فراواني دارد كه ذيلاً به برخي از آنها مي پردازيم :
1 . مسلم در صحيح خود نقل مي كند كه :
« جاءَ رَجُلٌ إِلي النَّبِيّ فَقَالَ : يا رَسُولَ اللّهِ ، أَيّ الصَّدَقةِ أَعْظَمُ أَجراً ؟ فَقَالَ : أَما وَأَبِيكَ لَتُنَبَّأُنَّهُ ، أَنْ تَصدَّقَ وَأَنْتَ صَحيحٌ شَحيحٌ ، تَخشي الفَقْرَ وَتأَمُلُ البَقاء . . . » . ( 2 )
« مردي حضور پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) آمد و گفت : اي پيامبر خدا ، پاداش كدام صدقه بزرگتر است ؟ فرمود : « سوگند به پدرت » از آن آگاه مي شوي و آن اين كه صدقه دهي درحالي كه سالم هستي و به آن نياز داري . از فقر مي ترسي و به فكر زيستن در آينده هستي » .
2 . مسلم در صحيح خود نقل مي كند كه :

1. حشر/24.
2.صحيح مسلم:3/94، باب أفضل الصدقة از كتاب زكات.

176
جاءَ رَجُلٌ إِلي رَسُول اللّهِ ـ مِنْ نَجْد ـ يَسْأَلُ عَنِ الإِسْلامِ ، فَقالَ رَسُولُ اللّهِ (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) : خَمْسُ صَلَوات فِي الْيَومِ وَاللَّيْلِ
فَقَالَ : هَلْ عَلَيَّ غَيرُهُنَّ ؟ قَالَ : لا . . . إِلاّ أَنْ تَطَوَّعَ ، وَصِيامُ شَهرِ رَمَضانَ .
فَقَال : هَلْ عَليَّ غَيرُهُ ؟
قالَ : لا . . . إِلاّ أَنْ تَطوّعَ ، وَذَكَرَ لَهُ رَسُولُ اللّهِ الزَّكاةَ .
فَقالَ الرَّجُلُ : هَلْ عَليَّ غَيْرُهُ ؟ قالَ : لا . . . إِلاّ أنْ تُطوِّعَ . فَأَدْبَرَ الرَّجُلُ وَهُوَ يَقُولُ : وَاللّهِ لا أَزيدُ عَلي هذا ولا أَنْقص مِنْهُ . فَقَالَ رَسُولُ اللّهِ (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) : أَفْلَحَ ـ وَأَبِيهِ ـ إِنْ صَدَقَ . أَوْ قَالَ : دَخَلَ الجَنَّة ـ وَأَبِيهِ ـ إِن صَدَق . ( 1 )
مردي از اهل نجد به حضور پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) رسيد و از اسلام سؤالاتي نمود ، پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) فرمود پايه هاي اسلام امور زير است :
الف : پنج نماز در روز و شب ، مردي نجدي گفت : آيا غير از اينها باز نمازهايي هست ؟
فرمود : بلي ! به طور مستحب .
ب : روزه ماه رمضان ، آن مرد پرسيد ، غير از آن باز روزه اي هست ؟
فرمود : به طور مستحب .
ج : زكات ، آن شخص پرسيد آيا زكات ديگري هست ؟
فرمود : به طور مستحب .
آن مرد حضور پيامبر را ترك كرد درحالي كه مي گفت نه كم مي كنم و نه زياد .
پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) بر پدر وي سوگند ياد كرد و گفت : « سوگند بر پدرش » رستگار مي شود ، اگر راست بگويد .

1. صحيح مسلم:1/32، باب ما هو الإسلام.

177
يا فرمود : به پدر وي سوگند كه اگر راست بگويد وارد بهشت مي شود .
اين تنها پيامبر گرامي (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) نيست كه در سخن خود به غير خدا سوگند ياد كرده ، بلكه در خطبه ها و نامه هاي اميرمؤمنان نيز سوگند به غير خدا وارد شده است .
اميرمؤمنان علي بن ابي طالب (عليه السلام) كه نمونه عالي تربيت اسلامي است در خطبه ها و نامه ها وكلمات خود به طور مكرر به جان خود سوگند ياد كرده و فرموده است : « ولعمري » ( 1 ) ، و در خطبه اي به جان پدر مخاطب سوگند ياد مي كند و مي گويد : « لعمر أبيك » . ( 2 )
نمونه اين نوع سوگندها در كتاب هاي حديث و تاريخ فراوان است كه اين صفحات گنجايش نقل آنها را ندارد . ( 3 )
دلايل قائلان به تحريم
مخالفان سوگند به غير خدا ، به دو حديث زير استدلال كرده اند :
1 . « انّ رسول اللّه سمع عمر و هو يقول : وأبي فقال : إِنَّ اللّهَ يَنْهاكُمْ أَنْ تَحْلِفُوا بِآبائِكُمْ وَمَنْ كانَ حالِفاً فَلْيَحْلِف بِاللّهِ أَوْ يَسْكُت » . ( 4 )
« پيامبر خدا شنيد عمر به جان پدر خود سوگند ياد مي كند . پيامبر فرمود : خدا شما را از سوگند به جان پدرها باز داشته است ، هر كس سوگند ياد مي كند ، به خدا قسم بخورد ، و يا ساكت باشد » .

1. نهج البلاغه، خطبه هاي 24، 33، 56، 89.
2. نهج البلاغه، خطبه 25.
3. موطأ مالك بشرح زرقاني:4/159، شماره حديث 580.
4.سنن ابن ماجه:1/277; سنن ترمذي:4/109; سنن نسائي:7/4ـ5; سنن كبري:10/29.

178
پاسخ
اين حديث گواه بر گفتار مخالف نيست زيرا :
به نظر مي رسد نهي از سوگند به جان پدران ، به اين علت بوده كه پدران صحابه ، غالباً اشخاصي مشرك و بت پرست بوده اند طبعاً چنين افرادي ، احترام و قداستي نزد خداوند نداشتند كه انسان به آنها سوگند ياد كند . مؤيّد اين نظر ، احاديث زير است كه مي فرمايد :
« لا تَحْلِفُوا بِآبائِكُمْ وَلا بِأُمَّهاتِكُمْ وَلا بِالأَنْدادِ » . ( 1 )
« به پدران و مادران خويش و نيز به بت ها ، سوگند ياد مكنيد » .
« لا تَحْلِفُوا بِآبائِكُمْ وَلا بِالطّواغِيتِ » . ( 2 )
« به پدران خويش و نيز به بتها ، سوگند نخوريد » .
با توجه به دو حديث فوق ، مقصود از حديث نخست به دست مي آيد ، و آن اينكه ، هدف پيامبر ، نهي عمر از سوگند ياد كردن به مظاهر شرك و مشركان بوده است ، به گواه اينكه در كنار « آباء » ، « انداد » و « طواغيت » وارد شده كه به معني بتها و عناصر سركش است . بنابراين ، نهي پيامبر ، متوجه موردي خاص از سوگند بوده است .
با توجه به دو روايت بعدي ، مي توان گفت ، حديث نخست ارتباطي به سوگند به مقدسات ندارد ، بلكه حديث ناظر به سوگند به پدران مشرك است نه سوگند به مظاهر توحيد .
2 . جاء ابن عمر رجل فقال : اِحْلِف بِالْكَعْبَةِ ، قَالَ : لا ، وَلكِنْ اَحْلِفُ بِرَبِّ الْكَعْبَة فَإِنَّ عُمَر كانَ يَحْلِفُ بِأَبيهِ ، فَقَالَ رَسُولُ

1. سنن ابن ماجه:1/278.
2.سنن نسائي:7:7.

179
اللّهِ (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) : لا تَحْلِف بِأَبِيكَ فَإِنَّ مَنْ حَلَفَ بِغَيْرِ اللّهِ فَقَدْ أَشْرَكَ . ( 1 )
مردي پيش فرزند عمر آمد ، و گفت : من به كعبه سوگند ياد مي كنم فرزند عمر گفت : به خداي كعبه سوگند ياد كن زيرا عمر به پدر خود قسم ياد كرد ، پيامبر فرمود : به پدرت سوگند مخور ، زيرا هر كس به غير خدا سوگند ياد كند براي خدا شريك قرار داده است .
در اين حديث سه مطلب وارد شده است :
الف : مردي نزد فرزند عمر به كعبه سوگند ياد كرد ، او طرف را از چنين سوگندي باز داشت و دليل او براي نهي ، مطلب دوم بود .
ب : عمر نزد پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) به پدر خود سوگند ياد كرد ، پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) او را از چنين سوگندي نهي كرد .
ج : گفتار كلي پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) كه فرمود : من حلف بغير اللّه فقد أشرك .
1 . نهي فرزند عمر از سوگند به كعبه به استناد اين كه پيامبر عمر را از سوگند به پدرش نهي كرد ، اجتهاد باطل است و قياس كعبه ، به پدر عمر كه بت پرست بود كاملاً قياس مع الفارق مي باشد .
زيرا نهي از سوگند بر كافر بي ارزش ، هيچ گاه دليل بر حرمت سوگند بر كعبه و نخستين خانه توحيد و دومين قبله مسلمين نمي باشد .
2 . تعيين مقصود از « غير اللّه » در بند سوم « من حلف بغير اللّه فقد اشرك » در گرو بررسي در شرايط زندگي مسلمانان آن روز است .
آيا مقصود ، هر نوع سوگند به غير خدا است يا سوگند به لات و عزي ، كه بتهاي عرب جاهلي بودند ، و در آن ايام هنوز هم رسوبات جاهليت در ذهن مسلمانان وجود داشت ، و ـ لذا ـ گاه و بيگاه ناخودآگاه به آنها سوگند ياد مي كردند .

1. سنن كبري:10/29; مسند احمد:1/47; 2/34، 67، 78، 125; سنن بيهقي: 10/29.

180
قرائن نشان مي دهد كه مقصود سوگند به مقدسات نيست بلكه سوگند به موجودات بي ارزش بت ها و امثال آنها است زيرا پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) در حديثي چنين فرمود :
« مَنْ حَلَفَ فَقَالَ فِي حَلْفِهِ بِاللاّتِ وَالعُزّي ، فَلْيَقُلْ : لا إِلهَ إِلاّ اللّهُ » . ( 1 )
« هر كس سوگند ياد كند و در آن بگويد به لات و عزي سوگند فوراً بگويد : لاإله الاّ اللّه » .
اين حديث به ضميمه دو حديث پيشين ، مي رساند كه هنوز رسوبات افكار دوران جاهلي در ذهن مسلمانان باقي بوده و گهگاه به سائقه عادت ديرينه ، حتي بر طواغيت سوگند ياد مي كردند ، و پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) براي قلع اين عمل زشت آن جمله كلي را فرمود ولي « ابن عمر » آن را هم بر سوگند بر مقدسات و هم سوگند بر پدر مشرك تطبيق كرده است در حالي كه مقصود پيامبر همان دومي بوده است .
در پايان يادآور مي شويم هر چند سوگند خوردن به غير خدا جايز است ، ولي در مقام قضاوت و داوري تنها سوگند بر خدا مي تواند عامل قطع نزاع باشد و سوگند به غير او ، مايه فصل خصومت نيست و بر اين مطلب فقيهان تصريح كرده اند . ( 2 )

1. سنن نسائي:7/8.
2. به كتاب نظام القضاء والشهادة:1/471 مراجعه شود.

181
8
بزرگداشت مواليد و وفيات اولياي خدا
سؤال : بزرگداشت اولياي الهي در سالروز تولد و درگذشت آنها امر نوظهوري است كه در عصر صحابه نبوده و بعدها پيدا شده است . اكنون چگونه ما آن را انجام دهيم ؟
پاسخ : تاريخ گواهي مي دهد كه از زمان هاي دور ، مسلمانان جهان ، روز ولادت پيامبر گرامي را در هر سال جشن مي گرفتند و خطيبان به ذكر مدايح آن حضرت مي پرداختند . مبدأ اين نوع جشن ها دقيقاً روشن نيست ولي صدها سال است كه اين گونه جشن ها در بلاد اسلامي رواج داشته و دارد .
احمـد بن محمـد معـروف به قسطلاني ( متوفاي 923هـ ) ، از علماي مشهور قرن نهم ، درباره جشن هايي كه در ماه ولادت پيامبر انجام مي گيرد ، چنين مي گويد :
مسلمـانان ، پيوسته در ماه ميـلاد پيامبر جشن مي گيرند ، اطعام مي كنند ، شب ها به پخش انواع صـدقات مي پردازنـد ، اظهار شادماني كرده و نيكي ها را دو چندان مي كنند ، و به قرائت اشعاري در تهنيت ولادت آن حضـرت مي پردازند . بركات آن حضرت در هر سال نمايان مي شود . رحمت خدا بر كساني باد كه

182
شب هاي ماه ميلاد او را عيد گرفته ، و دردي بر دردهاي كسي كه در قلب او مرض هست ، مي افزايند . ( 1 )
حسين بن محمد بن حسن معروف به « دياربكري » ( متوفاي 960هـ ) نيز ، كه از قضات مكه به شمار مي رود ، در تاريخ خود مي نويسد : مسلمانان پيوسته ماه ميلاد پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) را جشن مي گيرند ، اطعام مي كنند ، شب ها صدقه مي دهند ، اظهار سرور و شادماني مي كنند ، در نيكي به فقيران اصرار مي ورزند ، به خواندن مولوديه مي پردازندو كرامات آن حضرت در هر زماني نمايان مي گردد . ( 2 )
اين دو نصّ تاريخي كه مربوط به قرن دهم است نشان مي دهد كه بزرگداشت روز ولادت اولياي الهي در تاريخ اسلام ، ريشه ديرينه اي داشته و علما و دانشمندان مسلمان بر اين عمل صحه مي نهاده اند ، و اين عمل مفهومي جز اظهار مودت به ساحت پيامبر ندارد .
با توجه به اين اصل ، دليل شرعي اين بزرگداشت را متذكر مي شويم :
1 . مهر ورزي و تكريم به پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) يكي از اصول اسلام است
مودّت و مهر به پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) دستور قرآني است ، و هيچ فردي نمي تواند آن را انكار كند ، و بزرگداشت ميلاد او تجسّم بخشيدن به اين اصل است و ما در اين مورد به ذكر دو آيه بسنده مي كنيم :
1 . « قُلْ إِنْ كانَ آباؤُكُمْ وَأَبْناؤكُمْ وَإِخْوانُكُمْ وَأَزواجُكُمْ وَعَشيرتكُمْ وَأَمْوالٌ اقْتَرفْتُمُوها وَتِجارَةٌ تَخْشَونَ كَسادها وَمَساكِن تَرْضَونَها أَحبَّ إِلَيْكُمْ مِنَ اللّهِ وَرَسُولِهِ وَجهاد فِي سَبيلِهِ فَتَرَبَصُّوا حَتّي يَأْتِيَ اللّهُ بِأَمْرِهِ وَاللّهُ لا يَهْدِي الْقَومَ الْفاسِقين » . ( 3 )

1. المواهب اللدنية:1/27.
2. تاريخ الخميس:1/323.
3. توبه/24.

183
« بگو اگر پدران و پسران و برادران و زنان و خاندان شما و اموالي كه گردآورده ايد و تجارتي كه از كسادي آن بيمناكيد و سراهايي كه مي پسنديد نزد شما از خدا و پيامبرش و جهاد در راه وي دوست داشتني تر است ، پس منتظر باشيد كه خدا خواسته خود را محقق مي سازد و خدا فاسقان را راهنمايي نمي كند » .
اين آيه به روشني بيان مي كند كه دوستي پيامبر در كنار دوستي خدا از واجبات الهي است ، هر چند اين دوستي مقدمه اي است براي عمل به شريعت و احكام او ، ولي در عين حال ، عمل به شريعت از گذرگاه مهر پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) مي گذرد .
2 . در آيه ديگر مؤمنان را چنين توصيف مي كند :
« فَالّذِينَ آمَنُوا به وَعَزَّروهُ ونَصَرُوهُ واتَّبَعُوا النُّورَ الّذي أُنْزِلَ مَعَهُ أُولئِكَ هُمُ المُفْلِحون » . ( 1 )
« آنان كه به پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) ايمان آورده و به تكريم او پرداخته و او را ياري مي نمايد و از نوري كه همراه وي فرود آمده يپروي مي كنند ، آنان همان رستگارانند » .
اين آيه به مسلمانان ، چهار دستور مي دهد :
1 . « آمنوا به » : به پيامبر ايمان بياورند .
2 . « عزّروه » : به تكريم و تعظيم او بپردازند .
3 . « ونصروه » : در سختي ها او را ياري كنند .
4 . « واتبعوا النور الّذي أنزل معه » : از قرآني كه با او فرستاده شده ، پيروي كنند .
با توجه به اين دو آيه كه مهر پيامبر و تكريم او را از فرائض مي داند ، اكنون سؤال مي شود ، آيا گردهمايي مسلمانان در روز تولد پيامبر تحقق بخشيدن به اين دو آيه هست يا خير ؟ به طور مسلم ، آري . و هر فردي كه از اين مجالس ديدن كند ، آن

1. اعراف/157.

184
را نوعي اظهار مهر و مودّت و تكريم و تعزيز مي داند . بنابراين عمل مسلمانان ريشه قرآني و اصل آسماني دارد ، در اين صورت طبعاً بدعت نخواهد بود . بدعت آن كار نوظهوري است كه در قرآن و سنت براي آن اصل و اساسي نباشد .
* * *
خدا در سوره « انشراح » يادآور مي شود كه ما پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) را بلند آوازه كرديم ، چنان كه مي فرمايد :
« وَرَفَعْنا لَكَ ذِكْرَكَ » . ( 1 )
« آيا ما نامت را بلندآوازه نساختيم ؟ » .
اين آيه حاكي است كه ترفيع پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) و بلندآوازه كردن او يكي از نعمت هاي الهي بر پيامبر اكرم (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) است يكي از ابزار « ترفيع پيامبر » ، نكوداشت ميلاد او است ، و شادماني به دور از هر نوع لهو و گناه در روز ولادت ، همگي نوعي ترفيع نبي (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) و بلند آوازه كردن اوست .
حضرت مسيح (عليه السلام) روز نزول مائده سماوي را براي يارانش عيد معرفي مي كند و مي فرمايد :
« رَبّنا أَنزْل عَلَيْنا مائدةً مِنَ السَّماءِ تَكُونُ لَنا عِيداً لأوّلنا وَآخرنا وآيةً مِنْكَ وَارزُقْنا وَأَنْتَ خَيرُ الرّازِقين » . ( 2 )
« پروردگارا ! از آسمان خواني براي ما فرود آر تا عيدي براي اول و آخر ما و نشانه اي از جانب تو باشد و به ما روزي ده كه تو بهترين روزي دهندگاني » .
به راستي اگر روز نزول مائده ( كه نعمتي محدود و زودگذر است ) استحقاق جشن گرفتن آن روز در تمام سال ها را دارد ، چرا و چگونه ولادت پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) يا روز مبعث او ( كه نعمت بزرگ و جاويدان الهي براي بشريت است ) استحقاق چنين

1. انشراح/4.
2. مائده/114.

185
جشن و سروري را نداشته باشد ؟ !
بنابراين هرگاه مسلمانان در هر روز و شبي و هر ماه و سالي مجلسي تشكيل دهند و در آن ، فضائل و مناقب پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) را يادآور شوند ، و آياتي كه در حق او وارد گشته تلاوت كنند ، و اشعاري را در مدح او بسرايند در حقيقت فرمان خدا را در زمينه مهرورزي و تكريم و ترفيع وي به اجرا درآورده اند ، و علّت اين كه تنها روز ولادت را براي اين كار اختصاص مي دهند ، اين است كه وجود او و تولّد او نعمت بزرگي بود ، به همين مناسبت در اين روز به آن كار مي پردازند ، بدون اين كه جشن در خصوص آن روز را به شرع مقدس نسبت بدهند ، بلكه انتخاب آن روي يك نوع گزينش است و ارتباطي به شرع ندارد .

186
9
زيارت قبور پاكان
سؤال : آيا زيارت قبور پاكان مستحب است ؟
پاسخ : زيارت قبور پاكان ، بلكه زيارت وادي خاموشان در هر شهر و روستا آثار سازنده اي دارد كه به برخي از آنها اشاره مي کنيم :
ديدار از اين وادي كه نشانگر « عجز ذاتي » انسان و زوال قدرت ها و مكنت هاي مادّي است ، آثار سازنده و حيات بخش دارد . انسان هوشمند ، با مشاهده اين وضع رقت بار ، ناپايداري جهان را از نزديك لمس كرده و در مقام چاره جويي برمي آيد ، و با درك « هدفداري جهان آفرينش » خود را از گرداب غفلت و خودخواهي بيرون مي كشد ، و به انديشه تحصيل سعادت اخروي و « حيات جاويد » مي افتد .
پيامبر اكرم (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) بر اين نكته تربيتي انگشت نهاده و مي فرمايد :
« وَزُورُوا القُبُورَ فَإِنَّها تُذَكِّرُكُمُ الآخِرَة » . ( 1 )
« به زيارت قبور برويد كه مايه ياد سراي آخرت است » .
و در ديگر سخن خود مي فرمايد :

1. سنن ابن ماجه:1/500، حديث 1569.

187
« زُورُوا الْقُبُورَ فَإِنَّ لَكُمْ فِيها عِبْرَةٌ » . ( 1 )
« به زيارت قبور برويد زيرا در آن براي شما درس عبرت است » .
آنچه گفته شد درباره زيارت قبور افراد عادي است ، ولي بالاتر از آن ، زيارت تربت شهيدان است . زيارت تربت مجاهداني كه با خون خويش از شرف و عزّت ملّتي دفاع كرده و در راه پاسداري از آرمان هاي بزرگ انساني و الهي جان باخته اند ، مفهومي فراتر از زيارت قبور عادي دارد .
حضور بر تربت شهيدان راه حق ، علاوه بر آثار سازنده روحي و تربيتي ، نوعي پيمان بستن با آنان است . شخص زائر ، با اين حضور اعلام مي دارد كه به راه شهيدان وفادار است و آرمان مقدس و ارزشمندشان را پاس مي دارد .
براي روشن شدن بيشتر مطلب ، به يك مثال زنده توجه مي دهيم :
زائر خانه خدا پيش از طواف ، « حجر اسود » را استلام مي كند و با گذاردن دست بر آن ، با ابراهيم خليل (عليه السلام) بيعت مي كند كه در « توحيد » ثابت قدم باشد و در نشر آن سعي و تلاش نمايد ، ولي چون دست زائر به قهرمان توحيد نمي رسد ، به اثر بازمانده از او ، دست نهاده و مراسم بيعت را انجام مي دهد .
در احاديث اسلامي وارد شده است كه زائر خانه خدا به هنگام استلام حجر چنين بگويد :
« أَمّانَتي أَدَّيْتُها وَمِيثاقِي تَعاهَدتُهُ ، لِتَشْهَدَ لِي بِالمُوافاةِ » . ( 2 )
« امانتي كه بر ذمه ام بود ادا كردم و بيعت خود را تجديد نمودم تا به اداي آن گواهي دهي » .
زيارت قبور شهيدان سرزمين بدر و اُحد و كربلا و ديگر عزيزان خفته به

1. كنز العمال:15/647، حديث 42558.
2. وسائل الشيعه: 10/400، باب 12 از ابواب طواف، حديث 1.

188
خون ، نيز ترسيم گر اين حقيقت است ، وزائران اين مَشاهد با حضور در برابر ضريح و قبر آنان و فرستادن درود بر روان پاكشان ، تعهد مي كنند كه تداوم بخش راه ايشان باشند .
و به ديگر سخن ، زيارت قبر شهيد نوعي تكريم واحترام به اوست و از آنجا كه شهيد ، كشته آرمان ها و ايده هاي خويش است ، هر كس نيز به شهيد احتـرام گذارد در حقيقت آرمان او را مقدس شمرده و خود را پيرو راه و مرام وي دانسته است .
حضور در حرم پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم )
حضور در حرم رسول اكرم (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) يا جانشينان پاك او (عليهم السلام) نيز ، علاوه بر تقدير و سپاس از فداكاري ها و جانفشاني هاي آنان در هدايت خلق ، حكم نوعي بيعت با ايشان را دارد . امام هشتم (عليه السلام) در يكي از سخنان خود پيرامون زيارت بارگاه معصومين (عليهم السلام) چنين مي فرمايد :
« إِنَّ لِكُلِّ إِمام عَهْداً فِي عُنُقِ أَوليائِهِ وَشِيعَتِهِ ، وَإِنَّ مِنْ تَمامِ الوَفاءِ بِالْعَهْدِ زِيارَةُ قُبُورِِهِمْ » . ( 1 )
« هر امامي عهد و ميثاقي بر ذمه دوستان و شيعيان خويش دارد و زيارت قبور امامان ، بخشي از عمل به اين تعهّد است » .
در واقع ، شخص زائر هنگام زيارت قبر پيامبر و امامان (عليهم السلام) با آنها پيمان مي بندد كه در زندگي ، جز راه و رسم آنان ، روشي را تعقيب نكند .
زائر حرم رسول خدا (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) با زبان حال چنين مي گويد :
اي رسول خدا ، اگر مهاجر و انصار در حُدَيبيه با تو بيعت كردند كه از حريم

1. وسائل الشيعه: 10/346، باب 44 از ابواب مزار، حديث2.

189
رسالت دفاع كنند ( 1 ) ، واگر زنان با ايمان مكه با تو بيعت كردند كه از شرك و گناه بپرهيزند ( 2 ) ، و اگر مؤمنان گنهكار دستور يافته اند كه به حضور تو رسيده و از تو درخواست كنند كه در حقّ آنان طلب آمرزش كني ( 3 ) ، من نيز اي رسول گرامي ، و اي شفيع امت با حضور در حرمت ، واستلامِ تربتت ، با تو بيعت مي كنم كه پاسدار آرمان هايت باشم ، و از شرك و ديگر گناهان دوري جويم ، و در ازاي اين عمل ، از تو مي خواهم كه برايم از درگاه الهي طلب آمرزش كني .
از آنجا كه استحباب زيارت قبور در تمام مذاهب فقهي ، امري مستحب است ، ديگر به نقل روايات آن ، نمي پردازيم حتّي خود پيامبر اكرم (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) گاهي قصد بقيع مي كرد و هرگاه وارد اين سرزمين مي شد ، آنان را چنين خطاب مي نمود :
« السلام عَلَيْكُمْ دارَ قَوم مُؤْمِنينَ وَآتاكُمْ ما تُوعَدُونَ غَداً ، مُؤجّلُونَ وَإِنَّا إِنْ شاءَ اللّهُ بِكُمْ لاحِقُونَ ، اللّهُمَّ اغْفِر لأهْلِ بَقِيعِ الغَرْقَد » . ( 4 )
« درود بر شما اي ساكنان خانه افراد با ايمان ، خداوند آنچه را به شما وعده داده فردا به شما عطا فرمايد ، شما ميان مرگ و رستاخيز به سر مي بريد و ما نيز به شما خواهيم پيوست ، پروردگارا اهل بقيع غرقد را بيامرز ! » .

1. «لَقَدْرَضي اللّه عَنِ الْمُؤْمِنينَ إِذْ يُبايِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرة...» (فتح/18).
2. «إِذا جاءَكَ الْمُؤْمنات يُبايِعنَكَ عَلي أَنْ لا يُشْرِكنَ بِاللّه»(ممتحنه/12).
3. «ولو أَنّهم إِذ ظَلَمُوا أَنفُسهُمْ جاؤُكَ فاسْتَغْفَروا اللّه واستغفر لهم الرَّسُول لَوَجَدُوا اللّه تَوّاباً رَحيماً»(نساء/64).
4. صحيح مسلم:3/63، كتاب جنائز.

190
10
زنان و زيارت قبور و پاسخ به دو پرسش
سؤال : آيا زيارت قبور براي زنان ، ممنوع نيست ؟
پاسخ : زنان و مردان ، در زيارت قبور عزيزان خود و يا اولياي الهي ، حكمي يكسان دارند ، زيرا احكام اسلام درباره زن و مرد يكي است مگر آنجا كه دليلي بر اختصاص باشد ، و در مورد زيارت زنان نه تنها دليلي بر اختصاص نيست ، بلكه دليل بر يكسان بودن هر دو جنس وجود دارد .
پيامبر گرامي (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) در خطاب خود به جامعه اسلامي مي فرمايد :
« زوروا القبورَ فانّها تذكِّركُم الآخرةَ » . ( 1 )
« به زيارت قبور بشتابيد زيرا مايه ياد آخرت است » .
و در حديث ديگر مي فرمايد :
« زُورُوا القبورَ فانّ لكُم فيها عِبْرةٌ » . ( 2 )
« به زيارت قبور برويد زيرا در اين عمل براي شما درس عبرت است » .
درست است اين خطاب به گواهي مذكر بودن صيغه خطاب متوجه مردان است ولي همان طور كه همگي مي دانند كليه خطاب هاي قرآن و حديث كه به ظاهر متوجه طبقه مرد است ، زنان را نيز شامل مي شود مگر اينكه دليل بر عدم اشتراك باشد ، ولذا آياتي كه مردم را به نماز و زكات دعوت مي كند ، هر چند كه خطاب به مردان است ، ولي زنان را نيز شامل مي شود ، چنان كه مي فرمايد :
« وَأَقِيمُوا الصَّلاة وَآتُوا الزَّكاة وَماتُقَدِّمُوا لأَنْفُسِكُمْ مِنْ خَيْر تَجِدُوهُ عِنْدَاللّه » . ( 1 )
« نماز بپا داريد ، زكات بدهيد آنچه كه قبلاً به عنوان خير براي خويش مي خواستيد نزد خدا آن را مي يابيد » .
خطاب در آن آيات از نظر قواعد عربي متوجه مردان است ولي نتيجه حكم از آنِ هر دو گروه است .
نتيجه اين كه : خطاب در هر دو حديث به عنوان « زوروا القبور » هر چند متوجه مردان

1. سنن ابن ماجه: 1/500، حديث 1569.
2. كنز العمال:15/647، حديث 42558.

191
است ولي نتيجه آن همگاني است .
گذشته از اين حديث ، روايات ديگري بر جايز بودن زيارت براي زنان گواهي مي دهد ، اينك به نقل اين روايات مي پردازيم :
1 . مسلم در صحيح خود از پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) نقل مي كند : جبرئيل فرود آمد و به من گفت : پروردگارت فرمان مي دهد به زيارت اهل بقيع بشتابيد و در حق آنان طلب آمرزش بكنيد .
پيامبر از رختخواب خود برخاست و به سوي بقيع رفت ، عايشه نيز به تعقيب پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) پرداخت . در اين موقع به پيامبر گفت من چگونه اهل بقيع را زيارت كنم ؟
پيامبر فرمود : بگو درود بر اهالي اين سرزمين از مؤمنان و مسلمانان ، خدا

1.بقره/110.

192
گذشتگان و آيندگان را رحمت كند . ( 1 )
محور استدلال ، آموزش كيفيت زيارت بر عايشه است ، اگر زيارت قبور براي زنان حرام بود چگونه پيامبر نحوه زيارت را بر همسر خود آموخت .
گذشته از اين ، آنگاه كه عايشه اين سرگذشت را براي زنان ديگر نقل مي كند ، تلقي همگان اين مي باشد كه زيارت بقيع بر همه آنان جايز است ، و همسر او و ديگر زنان مؤمن در برابر حكم الهي يكسان مي باشند .
2 . فاطمه (عليها السلام) دخت گرامي پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) و يكي از آل عبا (عليهم السلام) پس از درگذشت پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) به زيارت قبر عموي خود در اُحد مي رفت و در كنار قبر او دو ركعت نماز مي گزارد و گريه مي كرد .
حاكم نيشابوري پس از نقل اين روايت مي گويد : راويان اين حديث همگي ثقه و عادلند و از اين نظر با راويان صحيح بخاري و مسلم فرقي ندارند . ( 2 )
3 . ترمذي از عبداللّه بن ابي مليكه نقل مي كند : وقتي عبدالرحمان فرزند ابي بكر در نقطه اي به نام « حُبشي » درگذشت ، جنازه او را به مكه حمل كرده و در آنجا به خاك سپردند . بعدها كه خواهر او ، عايشه ، به مكه آمد به زيارت قبر « عبدالرحمان » رفت ، و دو شعر كه حاكي از شدت تأثر او بود بر سر مزار برادر خواند . ( 3 )
4 . بخاري مي نويسد : پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) زني را در كنار قبري ديد كه گريه مي كند ، به وي فرمود : خوددار باش و در فراق عزيزان صبر كن . ( 4 )
بخاري دنباله

1. صحيح مسلم:3/64، باب ما يقال عند دخول القبور والدعاء لأهلها از كتاب الجنائز.
2. مستدرك حاكم:1/377، چاپ دارالمعرفة.
3. سنن ترمذي:3/371، ح1055.
4. صحيح بخاري:2/93، باب قو ل الرجل للمرأة عند القبر اصبري، از كتاب الجنائز.

193
حديث را نقل نكرده است ، ولي ابوداود در سنن خود دنباله حديث را چنين آورده است : آن زن پيامبر را نشناخت و به او اعتراض كرد و گفت : تو با مصيبت من چه كار داري . در اين هنگام زني كه در كنار او بود به او گفت : اين مرد را شناختي ؟ او پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) بود .
آن زن براي جبران كار خود ، به خانه پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) رفت و به ايشان عرض كرد : اي رسول گرامي ، ببخشيد من شما را نشناختم .
پيامبر به او فرمود : بردباري در مصيبت ، شايسته است . ( 1 )
اگر زيارت قبر عزيزان حرام بود پيامبر به جاي دستور صبر ، آشكارا به او مي گفت : كار تو حرام است در حالي كه دستور به صبر در مصيبت داد ، نه دوري از قبر .
پاسخ به دو پرسش
گروهي زيارت را بر زنان تحريم كرده و به دو حديث ياد شده در زير استدلال مي كنند :
1 . لَعَنَ اللّهُ زَوّاراتِ القُبُور . ( 2 )
« خدا زنان زائر قبور را از رحمتش دور كند » .
پاسخ
اين حديث فاقد شرط لازم بر استدلال است ، زيرا به دلايل پيشين بايد آن را منسوخ دانست ، واتفاقاً برخي از محدثان از اهل سنت آن را منسوخ دانسته اند ، مثلاً : ترمذي ناقل حديث مي گويد : اين حديث مربوط به دوران پيش از تجويز زيارت قبور است و وقتي پيامبر زيارت قبور را بر همگان تجويز كرد ، زن و مرد در

1. سنن ابي داود:3/192، ح3123.
2.سنن ابن ماجه:1/503، حديث 1576; سنن أبي داود:3/218، حديث 3236 و در دومي به جاي «زوارات» ، «زائرات»آمده است.

194
برابر آن يكسان گشته اند . ( 1 )
قرطبي مي گويد : اين حديث مربوط به زناني است كه بيشتر وقت خود را در قبرستان ها گذرانده و از اين طريق حقوق شوهر خود را پايمال مي سازند ، زيرا پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) واژه « زوّارات » بكار برده و همه ما مي دانيم كه اين واژه صيغه مبالغه است .
2 . ابن ماجه از علي بن ابي طالب (عليه السلام) نقل مي كند : پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) بيرون آمد و زناني را نشسته مشاهده كرد ، پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) فرمود : براي چه نشسته ايد ؟ گفتند : منتظر جنازه هستيم .
فرمود : غسل خواهيد داد ؟
گفتند : نه .
فرمود : حمل خواهيد كرد ؟
گفتند : نه .
فرمود : آن را وارد قبر خواهيد كرد ؟
گفتند : نه .
فرمود : برگرديد ، گناه كارانيد نه دارندگان پاداش . ( 2 )
پاسخ
اين حديث از نظر سند و دلالت قابل استدلال نيست ، زيرا در سند آن ، « دينار بن عمرو » وارد شده كه از نظر راوي شناسان ، مجهول ، كذاب ، متروك و خطاكار ، معرفي شده است .
آيا حديثي كه راوي آن تا اين حدّ ضعيف باشد ، مي توان به آن استدلال نمود ؟

1. سنن ترمذي:3/371، باب ما جاء من الرخصة في زيارة القبور.
2. فتح الباري: 3/148، باب 31، زيارة القبور، حديث 1283.

195
همچنين مضمون آن نيز ـ بر فرض صحت سند ـ ارتباطي به زيارت قبور ندارد ، زيرا نكوهش پيامبر متوجه زناني بود كه براي انجام فريضه يا مستحبي به قبرستان نمي آمدند ، واين ارتباطي به زيارت قبور ندارد .
نكته اي كه تذكر آن ضروري مي نمايد آن است كه اسلام دين فطرت و دين سهل و سمح است و پيامبر اسلام (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) فرمود : آيين اسلام آيين استواري است و با آن به رفق و مدارا وارد شويد . ( 1 )
فرض كنيد مادر مؤمني فرزند رشيد خود را از دست داده و جسد او را زير خروارها خاك دفن كردند و قلب او سوزان است ، تنها چيزي كه مي تواند او را تسلي دهد زيارت قبر فرزندش است . در اين صورت بازداشتن مادر از چنين عمل عقلايي كه در همه جهان رواج دارد ، مايه فشار روحي وي خواهد بود . آيا ممكن است شريعت اسلام از چنين عملي نهي كند ، آنگاه دين را سهل و آسان بنامد ؟ !
اصولاً زيارت قبور جنبه عبرت آموزي و يادآوري آخرت دارد و با قرائت قرآن و فاتحه بر عزيزان همراه است ، چگونه مي توان زنان را از اين فيض محروم كرد ؟
و به ديگر سخن ، فلسفه زيارت قبور ، كه يادآوري آخرت و مايه عبرت است ، قابل تخصيص نيست .
البته زيارت قبور بايد از هر نوع گناه و خلاف پيراسته باشد و اگر به فرض نهي هم در كار بوده ، شايد براي اين بوده كه در آن زمان ، زنان اين شرايط را رعايت نمي كردند .

1. انّ هذا الدين متين، فأوغلوا فيه برفق. مسند احمد، ج 3، ص 199.

196
11
سفر براي زيارت قبور
سؤال : آيا سفر كردن به قصد زيارت قبور مشروع است ؟
پاسخ : از پاسخ دو سؤال پيشين روشن شد كه زيارت قبور ، يك امر مستحب است ، و اسلام به خاطر آثار سازنده ، بر آن تأكيد دارد ، ولي آيا صحيح است فردي براي زيارت قبور انبيا و اوليا به سفر برود ، مثلاً براي زيارت قبر پيامبر اكرم (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) به مدينه سفر كند و يا براي زيارت سيدالشهدا (عليه السلام) به كربلا برود ؟ ، پاسخ كوتاه اين كه : اگر زيارت قبور مستحب است ، مقدمه آن كه سفر كردن است نمي تواند حرام باشد . اينك توضيح آن :
زيارت قبر پيامبر اكرم (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) از مستحبات مؤكّدي است كه همه علماي اسلام بر آن اتفاق نظر دارند . تقي الدين سبكي شافعي ( متوفاي756 ) يكي از فقيهان چيره دست قرن هشتم است . او در نقد انديشه ابن تيميه ( م738هـ ) كه استحباب زيارت قبر پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) را منكر شده بود ، كتابي به نام « شفاء السقام في زيارة خير الأنام » نوشت و با پژوهشي گسترده آراي فقيهان اهل سنت را از قرن چهارم تا روزگار خويش در آن كتاب گرد آورده ، و روشن ساخته است كه استحباب زيارت قبر پيامبر اكرم (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) از مسلّمات فقه اسلامي است . ( 1 )

1. شفاء السقام، ص 65 تا 79.

197
علاّمه و محقق سخت کوش معاصر ، آيت اللّه اميني ( 1320ـ 1390 ) در كتاب شريف « الغدير » به تكميل موضوع پرداخته و نظريات بيش از 40دانشمند مسلمان اعم از فقيه و محدّث را در اين زمينه تا عصر خويش گرد آورده است . ( 1 )
علاقه مندان مي توانند براي آگاهي از نظرات اين بزرگان به دو كتاب ياد شده كه در دسترس همگان قرار دارد ، مراجعه كنند . ما در اينجا به نقل سه گفتار بسنده مي كنيم :
1 . محمد بن عبدالوهّاب مي گويد : زيارت پيامبر مستحب است ، ولي بايد سفر براي زيارت مسجد و نماز گزاردن در آنجا انجام گيرد . ( 2 )
2 . عبد الرحمن جزيري نويسنده كتاب « الفقه علي المذاهب الأربعة » كه در آن فتاواي فقهاي چهار مذهب را گرد آورده است ، مي نويسد : « زيارت قبر پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) از بالاترين مستحبات بوده و در مورد آن احاديثي وارد شده است » . سپس به نقل شش حديث پرداخته و آداب زيارت را بيان مي كند . ( 3 )
از آنجا كه مؤلف الفقه علي المذاهب الأربعة ، تعليقه اي بر متن مذكور ننوشته ، اين حاكي از آن است كه مذاهب أربعه با آن موافق هستند .
3 . شيخ عبد العزيز بن باز مي گويد : كسي كه مسجد پيامبر را زيارت كرد مستحب است در روضه پيامبر دو ركعت نماز بگزارد ، سپس بر پيامبر سلام بگويد ، همچنانكه مستحب است به قبرستان بقيع برود و به شهيدان مدفون در آن ، سلام بگويد . ( 4 ) بدين ترتيب ، روشن گرديد كه زيارت قبر پيامبر اسلام (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) مستحب است ، امّا سخن درباره سفر براي زيارت قبر پيامبر و ديگر ياران اوست ،

1. الغدير:5/109ـ 125.
2. الهدية السنيّة، رساله دوم.
3.الفقه علي المذاهب الأربعة:1/590.
4. جريدة الجزيرة، مورخ 24 ذي قعدة الحرام 1411هـ، شماره 6826.

198
در اينجا اين سؤال مطرح است كه آيا سفر براي زيارت قبر پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) مشروع است يا خير ؟ پاسخ آن روشن است ، زيرا سفر آنگاه كه مقدمه مستحب قرار بگيرد ، طبعاً مستحب و يا لااقل مباح خواهد بود ، علاوه بر اين دليل اصولي ، سيره مسلمانان جهان در چهارده قرن ، روشن ترين گواه بر جواز سفر به نيت زيارت قبر نبي اكرم (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) است .
مسلمانان و سفر به مدينه براي زيارت
تاريخ اسلام نشان مي دهد كه پس از درگذشت پيامبر ، مسلماناني كه دور از مدينه مي زيستند ، براي زيارت مرقد شريف آن حضرت ، بار سفر مي بستند و به زيارت مرقدش مي شتافتند ، اينك نمونه هايي در اين مورد :
1 . بلال ، مؤذن و يار صميمي رسول خدا و مورد علاقه او بود . او پس از درگذشت پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) پاسداري از مرزهاي كشور اسلامي را برگزيد و از مدينه هجرت كرد . شبي در رؤيا رسول خدا را ديد كه به او مي گويد : اين بي مهري چيست اي بلال ! آيا و قت آن نرسيده است كه مرا زيارت كني ؟
بلال از خواب بيدار شد ، در حالي كه هاله اي از غم و اندوه ، روح و روان او را فرا گرفته بود ، مقدمات سفر را فراهم كرد و آهنگ مدينه نمود . وقتي وارد روضه پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) شد ، با صداي بلند گريه مي كرد وصورت خود را بر قبر آن حضرت مي ماليد . ناگهان دو ريحانه رسول خدا حسن وحسين (عليهما السلام) به سوي او آمدند ، او هر دو را در بغل گرفت و بوسيد ، به او گفتند : علاقمنديم اذان تو را بشنويم ، اذاني كه براي جدّمان رسول خدا مي گفتي .
او به هنگام سحر به بام مسجد رفت و در همان نقطه كه مي ايستاد و اذان مي گفت ، ايستاد و اذان گفت .
وقتي صداي تكبير او مدينه را فرا گرفت و گويي مدينه تكان خورد . وقتي شهادت به توحيد را بر زبان جاري كرد گريه مردم بلند شد و زماني كه شهادت به

199
رسالت پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) را بر زبان جاري كرد ساكنان مدينه همگي از خانه بيرون ريخته و گريه سر دادند . چنانكه نوشته اند : بعد از رسول خدا مدينه چنين روز را از نظر گريه و شيون به خود نديده بود . ( 1 )
2 . عمر بن عبد العزيز افرادي را اجير مي كرد كه از شام به مدينه بروند و سلام او را به پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) برسانند .
سبكي مي نويسد : عمر بن عبدالعزيز گروهي را از شام به مدينه فرستاد تا به پيامبر سلام بگويند و باز گردند . ( 2 )
واقدي در فتوح الشام مي نويسد : آنگاه كه عمر با مردم بيت المقدس مصالحه كرد ، كعب الأحبار بر او وارد شد و اسلام آورد و خليفه از اسلام او خوشحال شد .
عمر به او گفت : آيا مي تواني با من به مدينه بيايي ، و قبر پيامبر را زيارت كني و از زيارت آن بهره بگيري ؟
پاسخ كعب به درخواست خليفه ، مثبت بود و در بازگشت ، همراه او بار سفر بست . وقتي عمر به مدينه رسيد ، ابتدا وارد مسجد شد و به رسول خدا (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) سلام داد . ( 3 )
البته ما نيازي به اين گونه استشهادهاي جزئي نداريم ، زيرا همه مسلمانان در طول چهارده قرن بر جواز سفر ، مُهر صحت نهاده وپيوسته كاروان ها از نقاط دور به زيارت قبر آن حضرت رهسپار مي شده اند .
سُبكي در مورد سير پياپي كاروان ها به سوي مدينه داد سخن داده و يادآور مي شود كه در تمام اعصار ، زائران خانه خدا به قصد زيارت قبر پيامبر ، راهي را

1. ابن عساكر: مختصر تاريخ دمشق: 5/265; تهذيب الكمال:4/289.
2.سبكي: شفاء السقام به نقل از مناسك امام ابوبكر ابي عاصم النبيل:143.
3. الواقدي: فتوح الشام: 1/244.

200
برمي گزيدند كه به مدينه منتهي شود و احياناً به خاطر درك فيض زيارت آن حضرت ، دورترين راه را برمي گزيدند كه به اين فيض عظيم برسند . سپس مي گويد كساني كه مي پندارند هدف از اين سفر زيارت مسجد وگزاردن نماز در آن است ، سخت در اشتباهند ، و ضمير اين زائران وگفتارشان بر خلاف اين نظر گواهي مي دهد . هدف آنان ، چيزي جز زيارت قبر پيامبر و درود بر او نبوده و نيست .
به راستي اگر هدف از تحمل رنج اين سفر ، زيارت مسجد بود پس چرا بيشترين سفر را به مدينه اختصاص مي دادند ؟
چنانچه اجماع و اتفاق علما ومسلمانان گواه بر جوازِ شرعيِ يك عمل است ، اجماع امت در اين مورد بالاترين نوع اجماع است . ( 1 )
دستاويز تحريم كنندگان سفر
تا پايان قرن هفتم همه علما در اين مسأله اتفاق نظر داشتند كه سفر براي زيارت ، امري مباح بوده ومقدمه يك امر مستحبي ـ اگر خود مستحب نباشد ـ دست كم مباح و جايز خواهد بود . ولي در اوايل قرن هشتم ، « ابن تيميه » حديثي را كه ابوهريره آن را از پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) نقل كرده دستاويز خود قرار داد و با اجماع علما به مخالفت برخاست . روايت مورد نظر ابن تيميه ، به سه صورت نقل شده است ، و آنچه به ظاهر مي تواند هدف او را تأمين كند ، دو صورت زير مي باشد :
1 . « لا تُشَدُّ الرِّحالُ إِلاّ إِلي ثَلاثَةِ مَساجِدَ : مَسْجِدي هذا ، وَمَسْجِدِ الحَرام ، وَمَسْجِدِ الأَقصي » . ( 2 )

1. شفاء السقام:100ـ 101.
2. صحيح مسلم: 4/126، باب «لا تشد الرحال إلاّ إلي ثلاثة مساجد» از كتاب حجّ.صورت سوم حديث چنين است: تشد الرحال إلي ثلاث مساجد(صحيح مسلم:4/126). ناگفته پيداست اين لفظ كافي در اثبات مقصود ابن تيميه نيست زيرا اثبات جواز سفر بر اين سه، ملازم با تحريم آن به غير اين سه نيست.

201
« بار سفر بسته نمي شود مگر به سه مسجد : مسجد من ، مسجد الحرام ، مسجد الاقصي » .
2 . « إِنّما يُسافِرُ إِلي ثَلاثَة مَساجِد : مَسجد الكَعْبَة ، ومَسْجدي ، وَمَسْجد إيليا » . ( 1 )
ابن تيميه به ظاهر اين حديث تمسك جسته و مدعي شده است كه براي انجام كارهاي عبادي ، فقط در سه مورد مي توان سفر كرد ، و زيارت قبر پيامبر كه يك امر عبادي و مستحب است داخل در اين سه مورد نيست .
اين استدلال با كمترين دقت كاملاً فرو مي ريزد و روشن مي شود كه پايه درستي ندارد ، زيرا همگي مي دانيم كه جمله استثنائيه از دو بخش تشكيل مي يابد :
1 . جمله مُستَثني منه : « ما جاءني أحد » .
2 . جمله استثناء : « إلاّزيداً » .
حديث ياد شده از دوجمله تشكيل يافته :
1 . مستثني منه : « لا تشدّ الرحال » .
2 . استثناء « إلاّ إلي ثلاثة مساجد » .
از آنجا كه در جمله نخست ، « مستثني منه » صريحاً وارد نشده است ، به اقتضاي قواعد زبان عربي بايد كلمه اي را در آن مقدّر كنيم كه در اينجا دو احتمال بيشتر وجود ندارد :
1 . بگوييم مستثني منه ، « إلي مسجد » است .
2 . مسثتي منه ، « إلي مكان » است .
بنابر احتمال اوّّل ، مضمون حديث چنين خواهد بود « لا تشد الرحال إلي مسجد من المساجد إلاّ إلي ثلاثة » .

1. صحيح مسلم: 4/126، باب «لا تشد الرحال إلاّ إلي ثلاثة مساجد» از كتاب حجّ.

202
اگر معني حديث اين باشد ، بايد گفت كه گفتار حضرت در نفي و اثبات ، بر محور مسجد قرار دارد و مفاد آن اين است كه براي اقامه نماز ، نبايد براي هيچ مسجدي رنج سفر را تحمل نمود ، مگر براي سه مسجد . در اين صورت ، سفر براي زيارت پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) در مستثني منه « مسجد » داخل نبوده و موضوعاً از دايره كلام خارج خواهد بود و نهي شامل آن نمي گردد . امّا علت اين كه نبايد براي اقامه نماز در مسجدي ، سفر كرد آن است كه به استثناي سه مسجد ياد شده ، ديگر مساجد از ارزش يكساني برخوردار مي باشند ، ولذا در صورت امكان اقامه نماز در يكي از آنها ، سفر به مساجد مشابه كار لغو و بيهوده اي است . مثلاً شهري كه مسجد جامع دارد ، وجهي ندارد كه انسان براي اقامه نماز به مسجدِ جامعِ شهر ديگر برود ، زيرا پاداش دومي با پاداش اولي يكسان است ، و در اين صورت سفر وي بي ارزش خواهد بود . ولي سه مسجد ياد شده از اين قانون مستثني مي باشد ، زيرا نماز گزاردن در آنها از پاداش و ارزش والاتري برخوردار است .
با توجه به اين اصل كه حديث در جانب نفي وجانب استثنا پيرامون مساجد سخن مي گويد ، سفر به مراكز ديگر ، از دايره حديث بيرون بوده و نسبت به جواز و تحريم آن ساكت است .
امّا بنابر احتمال دوم ، معني حديث چنين خواهد بود :
« لا تشدُّ إلي مَكان مِنَ الأمكنةِ إلاّ إلي ثَلاثة » ( به هيچ نقطه نبايد سفر كرد مگر به سه مسجد ) .
برپايه اين احتمال ، استناد ابن تيميّه به حديث مزبور ، درست خواهد بود ، امّا استدلال به اين حديث براي تخطئه سيره عملي مسلمين و روايات متواتر در مورد استحباب زيارت مرقد رسول اكرم (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) ، به دلايل گوناگون مخدوش و نادرست است .
اوّلاً ـ چنانكه ديديم ـ ، در حديث مزبور ، احتمال ديگري نيز وجود دارد و بر

203
اساس آن ، هيچ تعارضي بين مفهوم حديث و سيره و اجماع مسلمين وجود نخواهد داشت . و با وجود احتمال نخست ، استدلال قطعيت خود را از دست مي دهد . خاصّه آنكه ، اين احتمال ( كه كلمه مقدّر : « مسجد » باشد ) با توجه به اين كه « مستثني » « مساجد » است ، قوي تر بلكه متعين به نظر مي رسد .
ثانياً ، چنانچه به احتمال دوم عمل كرده و كلمه مقدّر را « مكان » بگيريم ، حديث ، مفهوم ناصحيحي پيدا مي كند كه صدور آن از شخص خبير و حكيمي چون پيامبر ، محال مي نمايد . زيرا برپايه احتمال دوم ، از سفر به هر نقطه اي از جهان ـ به استثناي اين سه مسجد ـ نهي شده است . در حالي كه منطق اسلامي ، سفرهاي فراواني را جايز و مستحب مي شمارد . همچون : سفر براي تحصيل علم ، سفر براي تجارت ، سفر براي صله رحم ، سفر براي سياحت ، سفر براي جهاد و دهها سفر حلال ديگر .
در اين صورت چاره اي نداريم كه به احتمال اوّل گردن نهاده و واژه « مسجد » را در تقدير بگيريم و سفر براي زيارت را موضوعاً از دايره مضمون حديث خارج شمريم .
علاوه بر اينها ، اصولاً در صحتِ اساس اين حديث ، حتّي بنابر احتمال نخست ، شك و ترديد جدّي وجود دارد . زيرا حديث از زبان رسول خدا (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) ادعا مي كند كه سفر به هيچ مسجدي جز مساجد سه گانه جايز نيست ، در حاليكه محدثان نقل مي كنند كه پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) در روزهاي شنبه پياده و گاهي سواره براي نماز گزاردن به مسجد قبا مي رفت و در آنجا دو ركعت نماز مي گزارد و مسجد قبا در زمان پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) در دوازده كيلومتري مدينه قرار داشت . ( 1 )

1. صحيح بخاري: 2/72، صحيح مسلم، سنن نسائي يا شرح شيوطي 372.

204
زيارت مساجد سبعه
در گوشه و كنار « مدينه منوره » مراكزي به نام « مساجد سبعه » است كه زائران خانه خدا پس از استقرار در مدينه ، به زيارت آنها مي شتابند ، و اگر « مسجد ردّ الشمس » و « بلال » و « اجابه » را بر آنها بيفزاييم ، شمار آنها از هفت تجاوز مي كند .
زائران در اين مساجد ، دو ركعت نماز گزارده و بيش از همه به « مسجد امام علي (عليه السلام) » عنايت مي ورزند ، اكنون سؤال مي شود اگر ثوابِ گزاردن نماز در اين مساجد فزونتر از ديگر مساجد در جهان نيست ، پس چرا زائران به زيارت اين مساجد مي روند و در آنجا نماز مي گزارند ، در حالي كه چنين دستوري در شرع انور وارد نشده است و در نتيجه سفر براي زيارت آنها « بدعت » خواهد بود .
پاسخ اين پرسش روشن است :
سفر براي ديدار اين مساجد ، از اين نظر نيست كه در شرع دستوري در اين مورد وارد شده است ، يا گزاردن نماز در اين مساجد ، فضيلت بيشتري دارد بلكه انگيزه سفر يكي از دو چيز است :
1 . يادآوري خاطره مسلمانان صدر اسلام كه در سخت ترين شرايط ( جنگ خندق ) آنها را ساخته اند و در آنها نماز گزارده و به جهاد ادامه داده اند زيرا برخي از اين مساجد در نقاطي ساخته شده كه مسلمانان در آن نقطه ، با سپاه شرك و يهود به نبرد پرداخته و با كشتن قهرمان شرك به نام « عمرو بن عبدود » به حكومت طاغوت پايان بخشيده اند . حضور در اين مراكز و همانند آنها ، آن خاطره ها را تجديد مي كند و پيوند ما را با آنان مستحكم مي سازد .
2 . انگيزه ديگر ، قصد تبرك از زيارت اين نقاط است ، زيرا خون شهيدان راه توحيد در اين نقاط ريخته شده و اين سرزمين شاهد پايمردي شهيدان راه حق ، ويا محل رفت وآمد بزرگان اسلام بوده است .
اين دو انگيزه آنان را به زيارت اين مساجد برمي انگيزد و سفر به اين نقاط و

205
امثال آنها ، مانند سرزمين خيبر و فدك ، از يكي از اين دو انگيزه نشأت مي گيرد .
وامّا نماز گزاردن پس از ورود به اين مساجد ، به خاطر امتثال يك حكم الهي درباره كليه مساجد است ، زيرا مستحب است پس از ورود به هر مسجد ، دو ركعت نماز تحيت در آن به جا آورد و هرگز هدف از سفر اين نيست كه بروند در آنجا نماز بگزارند ، بلكه اين انگيزه پس از ورود به مسجد پديد مي آيد .

206
12
ساخت بنا بر روي قبور
سؤال : آيا بنا ، بر روي قبور جايز است ؟
پاسخ : مشروعيت بنا ، بر قبور پاكان را از راه هاي گوناگون مي توان ثابت كرد ، اينك به آنها اشاره مي كنيم :
1 . سيره سلف صالح در حفظ قبور پيامبران
تاريخ گواهي مي دهد كه ساخت و حفظ بنا بر روي قبور اوليا و انبيا يك سنت ديرينه انساني بوده ، و قبل از طلوع ستاره اسلام ، قبور انبياي بني اسرائيل و غيره ، همگي داراي بنا بوده است ، و روزي كه مسلمانان اين مناطق را در فلسطين و اردن و شام فتح كردند ، در حفظ و صيانت آنها كوشيدند و تا به امروز به همان حالت باقي مانده است . مسلمانان نه تنها خدشه اي بر اين بناها وارد نكردند ، بلكه در تعمير و نوسازي آنها و گماردن افرادي براي خدمت و حفاظت ، اهتمام ورزيدند .
2 . حفظ آثار ، حفظ اصالت ها است
اصولاً در حفظ آثار ، خصوصاً آثار پيامبر گرامي (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) ، مانند مدفن وي و قبر

207
همسران و فرزندان و صحابه و ياران او ، و خانه هايي كه در آنجا زندگي كرده و مساجدي كه در آنها نماز گزارده ، فايده عظيمي است كه طي مقدمه اي به آن اشاره مي كنيم .
امروز پس از گذشت بيست قرن از ميلاد مسيح ، وجود مسيح (عليه السلام) و مادر او مريم و كتاب او انجيل و ياران و حواريون او ، در غرب به صورت افسانه تاريخي درآمده است كه گروهي از شرق شناسان در وجود چنين مرد آسماني ، به نام مسيح كه مادرش مريم و كتاب او انجيل است ، تشكيك كرده و آن را افسانه اي به سان « مجنون عامري » و معشوق وي « ليلي » ، تلقي مي كنند كه زائيده پندارها و انديشه هاست ، چرا ؟ به خاطر اين كه يك اثر واقعي ملموس از مسيح در دست نيست ، مثلاً به طور مشخص ، نقطه اي كه او در آن متولد گرديد و خانه اي كه زندگي كرده ، و جايي كه در آن به عقيده نصاري به خاك سپرده شده است ، معلوم و روشن نيست . كتاب آسماني او نيز دستخوش تحريف گرديده و اين اناجيل چهارگانه ، كه در آخر هر كدام جريان قتل و دفن عيسي آمده است ، به طور مسلم مربوط به او نيست و بي ترديد پس از وي تدوين شده اند . از اين جهت بسياري از محققان آن ها را از آثار ادبي قرن دوم ميلادي دانسته اند . ولي اگر تمام خصوصيات مربوط به او محفوظ مي ماند ، به روشني بر اصالت او گواهي مي داد ، و براي اين خيالبافان و شكاكان جاي تشكيك باقي نمي گذارد .
ولي مسلمانان آشكارا خطاب به مردم جهان مي گويند : هزار و چهارصد سال قبل در سرزمين حجاز مردي براي رهبري جامعه بشري برانگيخته گرديد و در اين راه موفقيت بزرگي به دست آورد; و تمام خصوصيات زندگي او محفوظ است ، بي آن كه كوچك ترين نقطه ابهامي در زندگي آن بزرگ مرد مشاهده گردد ، حتي خانه اي كه او در آن متولد شده مشخص است ، و اين كوه حراء است كه وحي در آنجا بر او نازل مي گرديد ، و اين مسجد او است كه در آن نماز مي گزارد ، و اين

208
خانه اي است كه در آنجا به خاك سپرده شد ، و اينها خانه هاي فرزندان و همسران و بستگان او است ، و اين قبور فرزندان و اوصياء و خلفا و همسران او مي باشد و . . . .
اكنون اگر همه اين آثار را از ميان ببريم ، طبعاً علايم وجود و نشانه هاي اصالت او را از برده ايم و زمينه را براي دشمنان اسلام آماده ساخته ايم .
بنابراين ويران كردن آثار رسالت و خاندان عصمت ، علاوه بر اين كه يك نوع هتك و بي احترامي است ، مبارزه با مظاهر اصالت اسلام و اصالت رسالت پيامبر نيز مي باشد .
آيين اسلام ، آيين ابدي و جاوداني است و تا روز قيامت آيين هدايت براي انسان ها مي باشد . نسل هايي كه پس از هزاران سال مي آيند ، بايد به اصالت آن ، اذعان كنند . لذا براي تأمين اين هدف ، بايد پيوسته تمام آثار و نشانه هاي صاحب رسالت را حفظ كنيم و از اين طريق گامي در راه بقاء دين در اعصار آينده برداريم و كاري نكنيم كه نبوت پيامبر اسلام (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) به سرنوشت آيين حضرت عيسي (عليه السلام) دچار گردد .
3 . ترفيع خانه هاي پيامبران
قرآن مجيد ، در آيه معروف به آيه « نور » ، نور خدا را به چراغي پرفروع تشبيه مي كند كه به سان ستاره فروزان مي درخشد ، آنگاه در آيه بعدي جايگاه اين مشعل فروزان را بيوتي مي داند كه در آنها مرداني وارسته ، صبح و شام خدا را تسبيح مي گويند ، آنجا كه مي فرمايد :
« في بُيُوت أَذِنَ اللّه أَنْ تُرْفَعَ وَيُذْكَرَ فِيها اسْمُهُ يُسَبِّحُ لَهُ فِيها بِالغُدُوّ وَالآصال . . . » . ( 1 )
« [ اين چراغ فروزان ] در خانه هايي روشن است كه خدا رخصت داده كه قدر و

1. نور/37.

209
منزلت آنها والا گردد و نام او در آنها ياد شود ، در آن خانه ها بامدادان و شامگاهان تسبيح خدا مي گويند » .
اكنون بايد ديد مقصود از آن بيوت چيست ؟ مسلّماً بيت غير از مسجد است ، زيرا بيت از بيتوته به معني شب را به پايان رساندن » گرفته شده است ، و اگر به مسكن انسان بيت مي گويند ، از آن روست كه انسان در آنجا شب را به صبح مي رساند .
قرآن ، هر جا كه درباره معبد و پرستشگاهِ جمعيِ مسلمانان سخن مي گويد ، لفظ « مسجد » يا « مساجد » را به كار مي برد ، و لذا اين واژه در قرآن 28بار به صورت جمع و مفرد به كار رفته است ، در حالي كه هرگاه قرآن از « مسكن » و « مأوي » سخن به ميان آورد ، از واژه « بيت » به صورت جمع يا مفرد بهره مي گيرد . لذا اين واژه 66بار در قرآن در همين مورد به كار رفته است . نتيجه اين كه در زبان قرآن « بيت » و « مسجد » ، مصداقاً يكي نبوده ، و يكي شمردن آن دو ، مدعايي بي دليل است .
به طور مسلّم ، مقصود از اين بيوت ، بيوت انبيا و اوليا و انسان هاي وارسته است كه در آنها ، صبح و شام ، خدا را تسبيح مي گويند . جلال الدين سيوطي ، از انس بن مالك نقل مي كند : زماني كه رسول خدا (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) آيه « في بُيُوت أَذِنَ اللّه أَنْ تُرفَعَ » را در مسجد تلاوت كرد ، فردي از ياران رسول خدا (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) به پا خاست و پرسيد : مقصود از اين خانه ها چيست ؟ پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) فرمود : خانه هاي پيامبران ، در اين هنگام ابوبكر برخاست و گفت : اي پيامبر خدا (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) اين خانه ( اشاره به خانه علي و فاطمه (عليهما السلام) ) از همين خانه هاست كه خدا رخصت بر رفعت و بالا بردن منزلت آنها داده است ؟ پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) فرمود : آري از برترين آنهاست » . ( 1 )
تا اين جا روشن شد كه مقصود از بيوت خانه هاي پيامبران است نه مساجد ، اكنون بايد ديد مقصود از رفع چيست ؟ در اينجا دو احتمال است :

1. الدر المنثور:6/203.

210
1 . مقصود از رفع ، رفع حسي است .
2 . مقصود از رفع ، رفع معنوي است .
بنابر احتمال اوّل ، مقصود ، بالا بردن ديوارها و زدن سقف است ، چنان كه در آيه مي فرمايد : « رَفَعَ سَمْكَها فَسوّاها » ( 1 )
ولي چون قرآن درباره بيوتي سخن مي گويند كه ديوار و سقف دارند طبعاً مقصود از « ترفيع » ، رفع معنوي است ، يعني رفعت و منزلت و بزرگداشت آنها و يكي از مظاهر ترفيع اين بيوت آن است كه از هر نوع آلودگي حفظ شوند و به هنگام فرسودگي تعمير شوند .
اين ويژگي ها به پاس حضور مردان بزرگي است كه در آن خانه ها به راز و نياز پرداخته و خدا را ياد مي کنند و داد و ستد ، آنان را از برپاداشتن نماز و پرداخت زكات باز نمي دارد . به پاس وجود اين شخصيت ها ، خدا اذن داده است كه به اين آثار ، از ديده تعظيم و تكريم نگريسته شود و از ويراني و آلودگي صيانت گردد .
همگي مي دانيم كه پيامبر گرامي (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) در خانه خود به خاك سپرده شد ، يعني در آن نقطه اي كه خدا را ياد مي كرد و ستايش مي نمود . خانه وي ، به حكم اين آيه ، داراي ارج و احترام بوده و هر نوع ايجاد ويراني و تخريب و ايجاد آلودگي در آن ، دور از شأن آن و بر خلاف دستور قرآن است .
بلكه بخشي از بيوت مدينه مدفن و آرامگاه شخصيت هاي بزرگي است :
وبنابر روايت صحيح ( 3 ) حضرت زهرا (عليها السلام) در خانه خود كه تاكنون نيز موجود است به خاك سپرده شد .
حضرت هادي (عليه السلام) و حضرت عسكري (عليه السلام) نيز در خانه هايي كه خدا را

1. نازعات/28.
2. «سقف آن را برافراشت و آن را منظم ساخت».نازعات/28.
3. كافي:1/461.

211
پرستش مي كردند به خاك سپرده شدند . در اين صورت اين خانه ها به تصريح آيه ، داراي منزلت و رفعت هستند و تخريب آنها با مفاد اين آيه ناسازگار است .
در محله بني هاشم مدينه ، تا چندي قبل خانه هاي حسنين (عليهما السلام) و مدرسه امام صادق (عليه السلام) برپا بود ، و نگارنده خود در سال 1335هـ . ش به زيارت اين بيوت تشرف يافت ، ولي متأسفانه به عنوان توسعه مسجد نبوي همه اين آثار نابود گشت ، در حالي كه توسعه مسجد النبي (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) ، با حفظ اين آثار منافاتي نداشت .
4 . صيانت قبور ، نشانه مهر و محبت است
دوستي پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) و خاندان او از اصول مؤكد اسلام است ، و آيات و رواياتي بر اين مورد گواهي مي دهد ، پيامبر اكرم (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) فرمود :
« ثَلاثٌ مَنْ كُنَّ فِيهِ وَجَدَ حَلاوَةَ الإيمانِ وَطَعْمَه ، أَنْ يَكونَ اللّهُ وَرَسُولُهُ أحبَّ إليهِ مِمّا سِواهُما . . . » . ( 1 )
« سه چيز است كه هر كس آن را دارا باشد ، مزه شيرين ايمان را مي چشد ، يكي از آنها اين است كه خدا و پيامبر او ، نزد انسان از همه چيز محبوب تر باشند . . . » .
مهر ورزيدن به پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) ، روش هاي گوناگوني دارد كه به برخي اشاره مي كنيم :
نشر سخنان و برنامه هاي آنها .
حفظ و صيانت آثار و يادگارهاي آنان .
بناي يادبود بر قبور آنان .
همه اين امور ، نوعي مهرورزي به آنان شمرده مي شود .
ترمذي در سنن خود نقل مي كند كه :

1. جامع الاصول:1/37، حديث 22(به حديث هاي 21 و 20 نيز مراجعه شود).

212
« إنّ النَّبِي أَخَذَ بِيَد الحَسَنَ وَالْحُسَينَ وَقالَ : مَنْ أَحَبَّنِي وَأَحبَّ هذَيْنِ الغُلامَيْنِ وَأَبَاهُما وَأُمَّهُما كانَ مَعي في دَرَجَتي يَوْمَ القِيامَة » . ( 1 )
« پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) دست حسن و حسين (عليهما السلام) را گرفت و فرمود : هر كس مرا و اين دو كودك و پدر و مادر آنها را دوست بدارد ، روز رستاخيز با من هم درجه خواهد بود » .
همگي مي دانيم سبط اكبر پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) در سرزمين بقيع و سبط اصغر وي در كربلا به خاك سپرده شده اند و مرقدشان پيوسته زيارتگاه مسلمانان بوده و خواهد بود . ساختن هر نوع سايبان براي حفاظت از تربت پاك آنان نوعي ابراز محبت به دو سبط بزرگوار پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) است و اين عمل همان پاداش را خواهد داشت كه پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) در روايت فوق متذكر شده است .
امروز ، ملل زنده جهان ، سعي مي كنند كه ياد شخصيت هاي ملي و مذهبي خويش ( سران نظامي ، سياسي و اصلاح گران عرصه فرهنگ ) را به اشكال گوناگون زنده نگه دارند ، و بدين خاطر پيكر آنان را با عظمت ، تشييع مي كنند و در محلي با صفا تحت بناي مجلّلي به خاك مي سپارند ، تا آيندگان نيز همچون نسل حاضر ، شخصيت هاي مزبور را همواره مد نظر داشته و گرامي بدارند ، ما مسلمانان نيز بايستي با شيوه هاي گوناگون ( ساختن آرامگاه ، بناي يادبود و غيره ) شخصيت هاي برتر و بي نظير خويش را پاس بداريم .
5 . اصحاب كهف و ساختمان بر قبور آنان
آنگاه كه سرگذشت اصحاب كهف پس از سيصد و اندي سال بر مردم كشف شد ، همه مردم آن منطقه دور غار آنان را فرا گرفته و به دو گروه تقسيم شدند :
گروهي گفتند : برروي قبر ، بناي يادبودي بسازيم وآرامگاه آنان را با اين بنا

1. جامع الاصول:9/157، حديث شماره 6706.

213
گرامي بداريم .
گروهي ديگر گفتند : برروي غاري كه اجساد آنان در آن نهفته است ، مسجد بسازيم .
قرآن اين حقيقت را چنين بيان مي كند :
« فَقَالُوا ابْنُوا عَلَيْهِمُ بُنْيَاناً رَبُّهُمْ أَعْلَمُ بِهِمْ قَالَ الذَّينَ غَلَبُوا عَلي أَمْرِهِمْ لَنَتَّخِذنَّ عَلَيْهِمْ مَسْجِداً » . ( 1 )
از اين آيه استفاده مي شود كه درآن زمان هم ، بنا بر روي قبر امري رائج بود و هم مسجد سازي روي قبر ، چيزي كه هست نظريه نخست مربوط به غير مؤمنين و نظريه دوم ، مربوط به موحدان بوده است . ( 2 )
گواه بر اينكه پيشنهاد دوم از آن موحدان بوده است ، تاريخ معروفي است كه در باره زندگاني اصحاب كهف در كتب تفسير وتاريخ موجود است و آن اينكه ، آنان وقتي از خواب بيدار شدند ، فردي را روانه شهر كردند ، و او وضع شهر را دگرگون ديد و گرايش هاي مردم به مسيح را مشاهده كرد و تعجب كرد كه چگونه اين شهر كه مركز مشركان بود ، بلكه وجود موحدان درآن غير قانوني به شمار مي رفت به چنين حالت و وضعي در آمده است ( 3 ) ، گويا براي تبيين يك چنين دگرگوني در اوضاع ديني مي فرمايد :
« قَالَ الَّذينَ غَلبَوُا عَلي أمْرِهمْ . . . » يعني كساني كه بر گروه نخست پيروز شده بودند و مقصود اين است كه ازنظر فكر وانديشه وايدئولوژي پيروز شده بودند نه

1. كهف/21.
2. طبري ، تفسير 15/225 ونيز به تفسير قرطبي وكشاف زمخشري وغرائب القرآن نيشابوري ، ذيل همين آيه مراجعه فرمائيد همگي متفقند كه پيشنهاد اول مربوط به مشركان وپيشنهاد دوم مربوط به موحدان بوده است.
3.طبري، تفسير ،15/225.

214
از نظر سياسي ، و پيشنهاد مسجد سازي گواه بر اين است كه پيشنهاد دهندگان مردم متدين بودند و از اين نظر ، بر گروه ديگر غلبه كرده بودند ، نه اينكه اهل قدرت و سلطه بودند تا گفته شود : گفتار چنين گروه ، شايسته پيروزي نيست . ( 1 )
بنا براين آيه از دو جهت مي تواند سند ما باشد :
الف . از اينكه قرآن ، بنا بر مدفن اصحاب كهف را از زبان گروهي نقل مي كند ، بدون اينكه آن را نقد كند ، و اين خود نشانه مشروع بودن آن است ، زيرا در غير اين صورت ، آن را نقد مي كرد . شما اگر به آيات قرآن نظري بيفكنيد آنجا كه گفتاري را از ديگران نقل مي كند ، در صورت غير صحيح بودن به نقد آن مي پردازد ـ مگر اين كه بي پايگي آن روشن باشد ـ ، مثلاً فرعون به هنگام غرق شدن در امواج دريا اظهار ايمان كرد وگفت :
« آمَنْتُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلاّ الَّذيِ آمَنَتْ بِهِ بَنُوا إسْرائيلَ وَأنَا مِنَ المُسْلِمِيِنَ » . ( 2 )
« من ايمان آوردم كه خدايي جز آنكه بني اسرائيل به او ايمان آورده اند ، نيست ومن از مسلمانان هستم . »
قرآن ، براي اينكه ديگران نپندارند كه ايمان درچنين لحظاتي نافع وسودمند است ، فوراً نقد مي كند ومي فرمايد :
« الآنَ وقَدْ عَصَيْت من قَبْلُ وَكُنْتَ مِنَ الْمُفْسِدِينَ » . ( 3 )
« آيا اكنون ( ايمان مي آوري ) در حالي كه در گذشته عصيان كردي و از مفسدان بودي » .

1. نويسنده كتاب « تحذير الساجد » ناصرالدّين الباني براي ناديده گرفتن دلالت آيه ، آن را به گروه سلطه و زور تفسير كرده است.در حالي كه به گواهي تفسير طبري،مقصود گروهي است كه بر آيين شرك غلبه كرده بودند.
2. يونس/90.
3. يونس/91.

215
ب . قرآن ، اين ديدگاه ( بناي بر قبور به صورت مسجدسازي ) را از جمعيت پيروز بر مشركان نقل مي كند ، و اين خود حاكي از آن است كه اين گروه چنين پيشنهادي را به عنوان حكم شريعت خود مطرح مي كردند و همگي مي دانيم كه شرايع سماوي از نظر اصول و قواعد كلي يكسانند واختلاف ، در كيفيت ها وجزئيات است ( 1 ) ، از اين جهت فقها مي گويند احكام ثابت در شرايع پيشين براي ما حجت است ، مگر اينكه دليل محكمي بر منسوخ شدن آن داشته باشيم .
با توجه به اين ادله پنج گانه :
الف . سيره سلف صالح در حفظ قبور انبياي پيشين .
ب . صيانت آثار ، حفظ اصالت ها است .
ج . حفظ ابنيه مربوط به اوليا نوعي ترفيع بيوت آنها است .
د . حفظ آثار اوليا مظهر مهر و مودّت آنها است .
هـ . بناي يادبود يا مسجد بر قبور اصحاب كهف;
براي احدي جاي شك و ترديد باقي نمي ماند كه بناي بر قبور ، نه تنها مشكل شرعي ندارد ، بلكه امري مطلوب و مرغوب است .
تنها چيزي كه باقي مانده است ، تفسير روايتي است كه دستاويز وهابيان قرار گرفته است .
دستاويز وهابيان براي ويراني قبور
دلايل گرامي داشت مزار پاكان را از ديدگاه قرآن و سنت و سيره عملي

1. وبه تعبير قرآن : «وَلِكُلّ جَعَلْناشِرْعَةً وَمِنْهَاجاً » (مائده/47)
(براي هريك از امت ها آيين (طريق ) وروشي قرار داديم) . بنابراين ، فيض الهي به عنوان شريعت از نظر روح واصول ، يكي است واختلاف در صورت ها ولباس ها وطرقي است كه مارا به آن مي رساند.گذشته بر كمالي كه شريعت پسين بايد دارا باشد تا پيروي از آن متعين گردد.

216
مسلمانان ، بررسي كرديم ، وقت آن رسيده است كه دليل مخالفان را كه عمدتاً روايت « ابي الهياج اسدي » است ، مورد بررسي قرار دهيم و عيار صحت آن را با محك نقد بسنجيم .
مسلم در صحيح خود از ابي الهياج نقل مي كند كه :
« قَالَ لي عَليّ بن أبي طالب ألا أُبْعِثُكَ عَلي ما بَعثَني عَلَيْهِ رَسُولُ اللّهِ ، أَنْ لا تَدَع تِمْثالاً إلاّ طَمَسْتَهُ وَلا قَبْراً مُشْرِفاً إلاّ سَوّيتَهُ » . ( 1 )
« علي بن ابي طالب به من گفت : آيا نمي خواهي تو را به مأموريتي كه پيامبر مرا براي آن اعزام كرد ، اعزام كنم ، اين كه : هيچ تصوير ( ذي روحي ) را ترك مكن مگر آنكه آن را محو كني ، و نيز هر قبر بلندي را كه ديدي آن را مساوي و برابر ساز » .
مخالفان بناي قبور ، اين حديث را دليل بر حرمت ساختن آرامگاه مي گيرند و در شوال 1344هـ . ق كه قبور ائمه بقيع ويران گرديد ، همان روز در روزنامه « ام القري » پرسش و پاسخي انتشار يافت و در لزوم تخريب گنبد و بارگاه به اين حديث استدلال شد .
براي روشن شدن ميزان صحت استدلال به اين حديث ، آن را از نظر سند و دلالت مورد بررسي قرار مي دهيم :
الف : سند حديث
راويان حديث به قرار زيرند : 1 . وكيع ، 2 . سفيان الثوري ، 3 . حبيب بن ابي ثابت ، 4 . ابو وائل ، 5 . ابو الهياج الأسدي .
درباره راوي نخست ( وكيع ) همين بس كه احمد بن حنبل ، استاد حديث ،

1. صحيح مسلم:13/61، كتاب الجنائز; سنن ترمذي:2/256، باب ما جاء في تسوية القبور; سنن النسائي: 4/88، باب تسوية القبر.

217
درباره او مي گويد : وكيع در 500 حديث خطا كرده است . ( 1 ) و نيز مي گويد : او حديث را نقل به معني مي كرد و آشنايي كافي با آن نداشت . ( 2 )
درباره راوي دوم ( سفيان ثوري ) كافي است بدانيم كه ابن حجر او را مدلّس شمرده و از « ابن مبارك » نقل مي كند كه : سفيان ثوري نقل حديث مي كرد ، و من كه رسيدم ديدم او در نقل خود تدليس مي نمايد; همين كه مرا ديد از كار خود خجالت كشيد . ( 3 )
تدليس ، به هر صورت تفسير شود ، با ملكه عدالت سازگار نمي باشد . ( 4 )
درباره راوي سوم ( حبيب بن ابي ثابت ) ، ابن حِبّان از عطا نقل مي كند : او در حديث تدليس مي كرد ، و از احاديث او پيروي نمي شود . ( 5 )
راوي چهارم ( ابووائل ) كه نام او شقيق بن سلمه اسدي كوفي است ، با علي بن ابي طالب (عليه السلام) سرسنگين بوده است ابن ابي الحديد مي گويد : وي از مخالفان اميرمؤمنان علي (عليه السلام) بوده است وقتي از او پرسيدند علي را دوست داري يا عثمان را گفت : روزگاري علي را ، ولي اكنون عثمان را . ( 6 )
درباره راوي پنجم يعني « ابو الهياج اسدي » كه نام او حيّان بن حصين است ، هر چند تضعيفي درباره او در كتب رجال مشاهده نمي شود ، ولي ترمذي از نقل احاديث وي خودداري كرده و صحاح شش گانه نيز ، جز همين روايت ، روايتي ديگر از وي نياورده اند . ( 7 )

1و2. ابن حجر عسقلاني: تهذيب التهذيب:11/125 و131.
3. تهذيب التهذيب: 4/115.
4.تدليس، پنهان كردن عيب سند است، تيسير مصطلح الحديث، ص 78.
5. تهذيب التهذيب:2/178.
6. تهذيب التهذيب:4/362.
7.تهذيب التهذيب: 3/67; شرح صحيح مسلم، نووي: 7/41.در نقد اين راويان، «ذهبي» نيز در ميزان الاعتدال مطالبي نقل كرده است كه به خاطر اختصار از ذكر آنها خودداري شد.

218
ب : دلالت حديث
وضع سند حديث ابوالهيّاج ، از آنچه گفتيم ، روشن شد . پيداست با حديثي چنين كه راويانش به خطاي در نقل و تدليس در روايت متهم هستند ، نمي توان بر حكمي شرعي استدلال كرد . خاصّه آنكه ، با فرضِ چشم پوشي از قدح راويان حديث فوق ، دلالت آن بر مدّعا نيز ضعيف و مخدوش است . براي روشن شدن اين مسئله ، ضروري است دو واژه كليدي در فهم حديث را بررسي كنيم : 1 . قبراً مشرفاً ، 2 . إلاّ سوّيته .
درباره واژه اول ( مشرفاً ) يادآور مي شويم : « مشرف » از مادّه « شرف » به معني علوّ و بلندي گرفته شده است . و كساني كه از نژاد والايي برخوردارند ( همچون فرزندان پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) ) « شريف » ناميده مي شوند و به كوهان شتر نيز كه از ساير اعضاي بدن وي ، ارتفاع چشمگيري دارد « شرف » گفته مي شود .
در تاج العروس آمده است : « الشرف : العلوّ والمكان العالي ، ومن البعير سنامه ، وشُرفات القصر أعاليه » : « شرف به معني بلندي و مكان بلند است . كوهان شتر را شرف مي نامند و نقاط بلند و مرتفع كاخ ها ، و احياناً بلندي هاي روي ديوار نيز « شرفه » ناميده مي شود » . ( 1 )
آيا مقصود از « مشرفاً » هر نوع بلندي است يا بلندي خاصي همچون بلندي شبيه به كوهان شتر يا بلندي پشت ماهي ؟ ! با توجه به مفهوم واژه دوم « سوّيته » خواهيم ديد كه بلندي خاصي مورد نظر است .
درباره واژه دوم ( سوّيته ) نيز يادآور مي شويم : فعل « سوَّيتَه » در حديث ، از مادّه « تسويه » گرفته شده كه در لغت عرب ، دو كاربرد دارد :
1 . برابري چيزي با چيزي ، در اندازه ، چگونگي و غيره ، مانند مساوات دو

1.تاج العروس، ج23، ماده شرف.

219
خط متوازي در طول ، يا برابري دو سيب از نظر وزن .
در اين كاربرد ، فعل « سَوّي » به دو مفعول نياز دارد و مفعول دوم نيز بايد با حرف جرّ ( مانند « با ) » همراه باشد . مانند : سوّي هذا بهذا : اين دو شيء را با هم يكسان كرد . ( 1 )
2 . از بين بردن ناهمواري ها و زدودن كجي ها و پستي و بلندي ها از پيكره يك شيء . در اين كاربرد ، فعل « سَوّّي » يك مفعولي بوده و نيازي به مفعول دوم نخواهد داشت . مثلاً هرگاه نجّار ، ناهمواري هاي چوبي را با تراشيدن آن از بين ببرد ، گفته مي شود : سوّي الخشب . ( 2 )
تفاوت ميان دو كاربرد روشن است : در كاربرد نخست ، « مساوات » وصفي است قائم به دو شيء ، در حالي كه در دومي وصفي است قائم به يك شيء ( به اعتبار زدودن ناهمواري هاي مثلاً چوب ، بدون اينكه مقايسه اي در كار باشد ) .
اكنون كه مفهوم هر دو لفظ ( « مشرفاً » و « سوّيته ) » براي ما روشن شد ، بايد گفت حديث درباره كيفيت خود قبر سخن مي گويد ( به دليل يك مفعولي بودن آن در حديث ) نه در مقايسه آن با زمين ، والاّ لازم بود بفرمايد : « إلاّ سَوَّيتَه بالأرض » .
غرض آن حضرت اين بود كه ابي الهيّاج هر قبري را كه در آن ناهمواري و بلندي و پستي ( مانند كوهان شتر ، و يا پشت ماهي ) وجود دارد ، صاف كند و به صورت مسطّح دربياورد ، و حديث گواه بر اين است كه بايد روي قبر مسلمان ، مسطح باشد ، نه مسنَّم ، مانند پشت ماهي .
در آن زمان سطح قبور هموار نبود ، و وسط آن ها مانند كوهان شتر ارتفاع داشت ، ويا به صورت پشت ماهي بود ، امام (عليه السلام) دستور داد كه ابي الهياج قبور را از اين حالت بيرون آورد . اين سخن چه ارتباطي به ويران كردن قبر از اساس و يا

1. مانند آيه : «إِذْنُسَوِّيكُمْ بِرَبِّ الْعالَمين» (شعراء/98).
2. مانند آيه: «الَّذي خَلَقَ فَسَوّي» (اعلي/2).

220
تخريب ابنيه روي آن دارد ؟ !
اتفاقاً ناقلان حديث و شارحان آن ، حديث را به نحوي كه گفتيم ، تفسير كرده اند .
1 . مسلم نويسنده « صحيح » اين روايت را تحت اين عنوان آورده است : « باب الأمر بتسوية القبر » و معني اين عنوان چنين است : « بابي كه در آن روايت مربوط به صاف كردن قبر وارد شده است » . و اين حاكي از آن است كه نويسنده حديث نيز از « مُشرف » ضدّ مسطح ، و از « تسويه » تسطيح آن را فهميده است .
2 . مسلم در آغاز بابي كه اين حديث در آنجا آورده است نقل مي كند كه : فضالة بن عبيد با گروهي در سرزمين روم بود . يك نفر از ياران وي درگذشت و او پس از دفن ، قبر وي را مسطح كرد و گفت : از پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) شنيده ام كه قبرها را مسطّح و مساوي سازيد .
همه اين قراين گواهي مي دهد كه مقصود از « مشرفاً » ، بلندي سطح قبر از زمين نيست ، بلكه بلندي خاصي در خود قبر ، مدّ نظر مي باشد ( اعم از آنكه با زمين مساوي ، و يا بلندتر و پست تر از آن باشد ) .
3 . نووي در توضيح اين حديث مي گويد : قبر نبايد از زمين بلندتر يا سطح آن مسنَّم ( پشت ماهي ) باشد ، بلكه بايد يك وجب از زمين بلندتر و روي آن مسطّح باشد . ( 1 )
4 . قُرطبي در تفسير خود ، حديث ياد شده را نقل كرده و مي گويد : از حديث برمي آيد كه مسطّح بودن سنت ، و مسنّم بودن بدعت است . ( 2 )
5 . ابن حجر عسقلاني ضمن بيان استحباب مسطّح بودن روي قبر ، مي نويسد : مقصود از حديث ابي الهياج آن نيست كه قبر با زمين از نظر سطح يكسان باشد ، بلكه مقصود آن است كه روي قبر ، صاف و مسطّح گردد ، هر چند

1. نووي، شرح صحيح مسلم:7/41. 2. قرطبي، تفسير: 2/380، تفسير سوره كهف.

221
خود قبر بلندتر از زمين باشد . ( 1 )
چنانچه همه اين سخنان را نيز ناديده بگيريم ( فرض كنيم كه حديث مي گويد قبر را بايد با زمين يكسان كرد ) ، باز استدلال به اين حديث در تخريب بناء قبور ، دو اشكال جدّي دارد :
اوّلاً : برابري قبر با زمين ، بر خلاف اتفاق آراي همه فقهاي اسلام است ، زيرا همگي اتفاق دارند كه قبر بايد يك وجب از زمين بلندتر باشد . ( 2 )
ثانياً : اگر تفسير ياد شده را بپذيريم وبگوييم حديث ناظر به لزوم برابري قبر با زمين است ، بايد قبر را تخريب كرد و آن را با زمين يكسان نمود ، نه بنايي را كه روي قبر ساخته شده است . اساساً حديث ، ناظر به بناي روي قبر نبوده و محور سخن در آن ، خود قبر است ، نه بنا و سايبان روي آن !
حديثي از امام صادق (عليه السلام) در تعمير قبور اولياء
امام صادق (عليه السلام) فرمود : پدرم از پدرش و او از حسين بن علي و او از علي بن أبي طالب (عليهم السلام) نقل كرد كه پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) فرمود : اي علي ! تو را در سرزمين عراق مي كشند و در آنجا به خاك سپرده مي شوي ، علي (عليه السلام) مي گويد : به پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) عرض كردم : كساني كه قبرهاي ما را زيارت كنند و در آبادي آن بكوشند و پيوسته به آنجا رفت و آمد نمايند ، چه پاداشي دارند ؟
پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) فرمود : اي ابالحسن ! خدا مرقد تو و مرقد فرزندان تو را بخشي از سرزمين بهشت و قسمتي از خاك آن قرار داده است ، و خدا دل هاي انسان هاي برزگوار و برگزيده از بندگان خود را به شما علاقه مند ساخته است . آنان اذيت و آزار را در راه شما پذيرا مي شوند ، قبور شما را آباد مي كنند و آن هم براي تقرب به خدا و اظهار دوستي به پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) . ( 3 )

1.ارشاد الساري:2/468.
2.الفقه علي المذاهب الأربعة: 1/420.
3. شيخ طوسي، تهذب الاحكام:6/22، حديث50; وسائل الشيعة:10 از ابواب مزار، باب26، حديث 1. لطفاً دنباله حديث را مطالعه بفرماييد.

222
13
نماز گزاردن نزد قبور اولياء
سؤال : آيا نماز و دعا در كنار قبر انبيا و اوليا مشروع است ؟
پاسخ : از جمله مسائلي كه وهابيان به آن حساسيت خاصي دارند ، دعا نزد قبور اوليا و نماز خواندن در آن مكان ها است . مدتي اين مسأله به عنوان عمل مكروه در ميان آنان تلقي مي شد ، و مي گفتند : « الصلاة في المساجد والبيوت أفضل منها عند قبور الأولياء والصالحين » . ( 1 )
اين مسأله به مرور زمان از مرحله مكروه به مرحله ممنوع سپس به مرحله شرك رسيده است ، اكنون اين مسأله را بر قرآن وسيره مسلمين عرضه مي كنيم تا حكم آن روشن شود .
1 . قرآن به زائران خانه خدا دستور مي دهد كه در مقام ابراهيم نمازبگزارند و مي فرمايد :
« وَإِذْ جَعَلْنَا الْبَيْتَ مَثَابَةً لِلنَّاسِ وأمْنَاً واتَّخِذُوا مِنْ مَقَامِ إبْراهيِمَ مُصَلًّي . . . » . ( 2 )

1. رسالة زيارة القبور، ص 160.
2. بقره/125.

223
« آنگاه كه كعبه را زيارتگاه مردم و جايگاهي امن قرار داديم ، واز مقام ابراهيم ، نمازگاهي براي خود برگزينيد » .
اكنون سئوال مي شود : چرا خدا فرمان مي دهد كه از مقام ابراهيم نمازگاهي براي خود انتخاب كنند . آيا مطلب جز اين است كه مي خواهد از جاي آن معلّم توحيد ، تبرك جوييم ؟
در اين صورت آيا ميان مقام ابراهيم و مقام پيامبر اسلام ، تفاوتي هست ؟ ويا ميان مقام پيامبران و آرامگاه آنان كه اجساد آنان را در برگرفته ، فرقي هست ؟
2 . طبق احاديث ، پيامبر گرامي در شب معراج ، در مدينه و طور سينا و بيت لحم فرود آمد و در آنجا نماز خواند جبرئيل به او گفت : اي پيامبر خدا ! مي داني كجا نماز خواندي ؟ تو در « طيبه » نماز خواندي كه به آنجا هجرت خواهي كرد . و در طور سينا نماز گزاردي كه خدا در آنجا با موسي سخن گفته است; و در بيت لحم نماز گزاردي كه عيسي در آنجا متولد شده است . ( 1 )
آيا با توجه به اين حديث مي توان بين زادگاه و آرامگاه تفاوتي قائل شد ؟ يا اين كه آن آيه و اين روايت همگي به يك ضابطه كلي اشاره مي كنند و آن اينكه زميني كه با بدن رجال توحيد و مردان خدا در تماس بوده و هست ; جاي مباركي است و چه بهتر كه انسان در آن نقطه خدا را عبادت كند ، و همه مي دانيم ، پرستش در اين جايگاه ها ، عبادت انسان ها نيست ، بلكه پرستش خدا در اماكن متبرك است .
گاهي تلاش هاي يك انسان صبور و يك زن باايمان ، سبب مي شود كه جاي پاي او ، عبادتگاه شود و انسان ها در آن نقطه خدا را پرستش كنند ، مانند هاجر مادر اسماعيل كه چون در راه خدا صبر كرد و رنج ها را تحمل نمود ، خدا جاي پاي او را محل عبادت قرار داد ، و فرمان داد كه زائران خانه خدا ، بين صفا و مروه سعي

1. جلال الدين سيوطي، خصائص كبري،1/154.

224
كنند ، همچنان که هاجر سعي كرده بود . اگر صبر وبردباري اين بانوي بزرگ سبب شده است كه جايگاه قدم هاي او متبرك و محل عبادت زائران خدا گردد ، چرا جايگاهي كه پيكر مطهر نبي أعظم (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) را در برگرفته ، مبارك و مقدس نباشد ، در حالي كه او بيش از « هاجر » در راه خدا متحّمل مصائب و مشكلات شده است !
شگفت اينجاست كه ابن القيم ، شاگرد ابن تيميه ، ناخود آگاه به اين حقيقت اعتراف كرده است . وي مي گويد : سرانجام ، بردباري هاجر و فرزند او بر دوري و تنهائي ، و آمادگي مادر براي ذبح فرزند ، به اينجا منتهي شد كه اثر پاي مادر و فرزند ، مركز عبادت مردان و زنان مؤمن قرار گرفت ، اين سنت خداست كه به هر كسي از مخلوقات كه بخواهد ، رفعت مي بخشد . ( 1 )
3 . مسلمانان جهان ، چهارده قرن است كه در كنار قبر پيامبر به پرستش خدا مي پردازند . اگر نماز در كنار قبور پيامبران ، مكروه و يا حرام و باطل است ، پس چرا احدي از صحابه و تابعان و علما بر اين مطلب اعتراض نكرده اند ؟ و اگر كسي در مسجد پيامبر در قسمت صفه نماز بگزارد ، قبر پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) پيش روي او قرار خواهد گرفت . آيا مي توان گفت : چنين نمازي باطل و يا مكروه است ؟
4 . همگي با مقام والاي دخت پيامبر گرامي آشنا هستيم . او بانوي بزرگي است كه پيامبر در حق او فرمود :
« فاطمةُ بَضْعَةٌ مِنّي فَمَنْ أغْضَبَها أغْضَبَني » ( 2 ) .
« فاطمه پاره تن من است پس كسي كه او را خشمگين كند مرا خشمگين كرده است » .

1. ابن القيم، زاد المعاد:1/17،چاپ قاهره، افست، دارالفكر، و متن عبارت او چنين است:«إنّ عاقبة صبر هاجر وابنها علي البعد والوحدة والغربة والتسليم إلي ذبح الولد آلت إلي ما آلت إليه من جعل آثارهما ومواطئ أقدامهما مناسك لعباده المؤمنين ومتعبدات لهم إلي يوم القيامة وهذه سنته تعالي فيمن يريد رفعه من خلقه ».
2. بخاري، صحيح، ج 5، باب مناقب قرابة رسول اللّه (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) ، حديث 3714.

225
همين دخت پيامبر گرامي (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) روزهاي جمعه به زيارت قبر عموي خود حمزه مي رفت ، نماز مي گزارد و در كنار قبر او اشك مي ريخت . ( 1 )
5 . همسر پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) عايشه ، سالياني دراز پس از آن حضرت زندگي كرد و در حجره اي كه بدن پيامبر را در آن به خاك سپرده بودند ، نماز مي گزارد وخدا را عبادت مي كرد واحدي به او چنين اعتراضي نكرد .
سمهودي در وفاء الوفا ياد آور مي شود كه عايشه گفت : تا روزي كه عمر را در حجره من به خاك سپردند ، فاصله اي ميان من و قبور سه گانه نبود ، ولي از آن به بعد ، ديواري ميان من و قبور ساخته شد . ( 2 )
اين مسأله نشان مي دهد كه همسر پيامبر قريب پانزده سال در كنار قبر رسولخدا (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) نماز گزارده و هرگز در هيچ تاريخي ذكر نشده كه وي براي اقامه نماز از حجره خارج مي شده است .
6 . همگي مي دانيم كه « حجر إسماعيل » آرامگاه هاجر و فرزند او ، اسماعيل است و احدي از فقها فتوا نداده است كه نماز در حجر اسماعيل ، مكروه ويا باطل است .
اما اين گروه ، نه تنها نماز در كنار قبور شهدا را تحريم مي كنند ، بلكه معتقدند به هنگام دعا نبايد به حجره پيامبر نگريست ، بلكه بايد رو به قبله ايستاد و دعا كرد ، درحالي كه ابو جعفر منصور در حرم پيامبر از فقيه مدينه ، مالك بن انس پرسيد : آيا من روبه قبله بايستم و دعا كنم ، يا به قبر پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) رو كنم و خدا را بخوانم ؟ مالك در پاسخ گفت : چرا از پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) روي مي گرداني ، در حالي كه او وسيله نجات تو وپدرت آدم است . به سوي پيامبر رو كن و از او شفاعت بخواه .

1. بيهقي، سنن، 4/78، حاكم، مستدرك الصحيحين،1/377.
2. سمهودي، وفاء الوفا، ج2، ص544.

226
خدا او را شفيع تو قرار ميدهد . ( 1 )
با توجه به اين دلايل ششگانه ، ديگر دليلي ندارد كه مشاهد انبيا و اوليا را حتي از زمين هاي موات هم بي ارزش تر بدانيم ، در حالي كه نماز در آن اماكن صحيح ومقبول است .
در پايان ، ياد آور مي شويم كه وهابيان ، روشن كردن چراغ را در شب و در كنار قبور تحريم مي كنند و به حديث ذيل استناد مي جويند :
« لَعَنَ رسولُ اللّه ِ زائرات القُبُور والمُتَّخِذِين عَلَيهاَ المساجدَ والسرجَ » . ( 2 )
« پيامبر خدا زنان زائر قبرها وكساني كه آرامگاه پيامبران را عبادتگاه خويش ساخته اند ودرآن چراغ روشن مي كنند; لعنت فرمود » .
چنين حديثي شايسته استدلال نيست ، زيرا نمي توان پذيرفت كه پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) زنان زائر قبور را لعن كرده باشد ، در صورتي كه خود ، همراه همسرش عايشه به زيارت قبور مي رفت .
هر انساني نسبت به پدر و مادر و عزيزان خود ، علاقه خاصي دارد . قطع اين علاقه پس از مرگ آنها ، با فطرت انساني در تعارض است و لذا همه انسان ها به حكم فطرت خويش ، خواهان تكريم عزيزان خود ، و لو با حضور در آرامگاه آنها هستند .
امكان دارد مقصود از جمله « والمتخذين عليها المساجد » ، نماز گزاردن در كنار قبور انسان هاي عادي باشد ، نه شخصيت هاي الهي ، از اين رو نماز گزاردن در قبرستان ها مكروه است . با توجه به ادله پيشين ، آرامگاه انبيا و اوليا حساب

1. سمهودي، وفاء الوفاء، ج4، ص1376.
2. نسائي، سنن، 3/77ـ چاپ مصر.

227
ديگري دارد و اگر پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) روشن كردن چراغ را كاري ناشايست مي شمارد ، مربوط به آن صورتي است كه ازاين روشنائي ، استفاده نشود ، وإلاّ اگر روشن كردن چراغ ، براي قرائت قرآن و دعا و توجه به خدا صورت گيرد ; چرا بايد حرام باشد ؟
اتفاقاً شارحان حديث نيز همين نكته را ياد آور شده اند . ( 1 )

1. نسائي، سنن،3/77و4/95 چاپ بيروت وشرح جامع صغير 2/198.

228
14
سوگواري در فراق عزيزان
سؤال : گريه بر عزيزان از دست رفته در اسلام چه حكمي دارد ؟
پاسخ : حزن و اندوه به هنگام از دست دادن دوستان و بستگان ، امري است كه فطرت انساني با آن سرشته شده است . وقتي كسي گرفتار مصيبت فقدان عزيز وجگرگوشه اي از دوستان و آشنايان خود مي شود ، اندوه او را فرا مي گيرد و بي اختيار اشك از گونه هايش جاري مي شود . تا كنون مشاهده نشده است كه كسي منكر اين حقيقت بشود و به طور جدي و واقعي آن را انكار كند . پر واضح است كه اسلام ديني فطري است و بدون مخالفت با فطرت انساني ـمطابق اقتضائات آن ـ برنامه هاي خود را تنظيم نموده است :
« فَاَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفاً فِطْرتَ اللّهِ الَّتِي فَطَرَ النّاسَ عَلَيْها » . ( 1 )
« پس روي خود را متوجه آيين خالص پروردگار كن ! اين فطرتي است كه خداوندانسان ها را بر آن آفريده است » .
هرگز ممكن نيست كه ديني جهاني ، گريه و اندوه به هنگام ازدست دادن دوستان و عزيزان را ، تا وقتي كه موجب خشم و غضب خداوند نشده است ،

1. روم / 30.

229
تحريم كند .
در بررسي هاي تاريخي ، شاهد آنيم كه پيامبر گرامي اسلام (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) ، صحابه و تابعين ، بر اساس همين اقتضاي فطري رفتار كرده اند . اينك برخي شواهد تاريخي را در اين زمينه خاطر نشان مي سازيم :
پيامبر اسلام (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) هنگام مرگ فرزند دلبندش ابراهيم ، مي گريست و مي فرمود :
« اَلْعَيْنُ تَدْمَع ، وَالْقَلْبُ يَحزَن ، وَلا نَقُولُ إِلاّ ما يَرْضي رَبُّنا وَإِنّا بكَ يا إِبراهيمُ لَمَحْزُونُونَ »
« چشم مي گريد و قلب مي سوزد و جز آنچه مورد رضايت خدا است نگوييم . اي ابراهيم ! ما در فراق تو در اندوهيم » . ( 1 )
تاريخ نگاران و سيره نويسان نوشته اند : هنگاميكه ابراهيم فرزند رسولخدا (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) در حال احتضار بود ، پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) وارد خانه شد و او را در دامن مادرش ديد . او را گرفت و در دامان خود خواباند و فرمود :
« يا إِبْراهيمُ إِنّا لَنْ نُغْني عَنكَ مِنَ اللّهِ شَيْئاً ـ ثُمَّ ذَرَفَتْ عَينْاهُ وَقالَ : ـ إِنّا بِكَ يا إِبراهيمُ لَمَحْزُونُونَ ، تَبكي العينُ وَيحزن القلبُ وَلا نَقُول ما يُسخِطُ الرَّبّ وَلَوْلا أَنّه أَمرٌ حقٌّ وَوَعْدٌ صِدْقٌ وَإِنّها سَبِيل مأتيَّة ، لَحَزِنّا عَلَيكَ حُزناً شَديداً أشدَّ مِنْ هذا » .
« اي ابراهيم ! كاري از ما ساخته نيست ، سپس اشك چشمان آن حضرت را فرا گرفت و فرمود : ـ ما در فراق تو اندوهناكيم ، چشم گريان است و قلب سوزان و آنچه خشم خدا را موجب شود بر زبان نرانيم و اگر نبود كه مرگ حق است و وعده اي است صادق و راهي است كه همه بايد بروند ، اندوه ما بر تو بسي بيش از اين بود » .

1. سنن ابي داود: 1/58; سنن ابن ماجه: 1/482.

230
در اين هنگام عبدالرحمان بن عوف به آن حضرت گفت : مگر شماخودتان از گريه بر اموات نهي نكرديد ؟ حضرت پاسخ داد :
« لا ، وَلكِنْ نَهَيْتُ عَنْ صوتينِ أحْمَقَين وَآخَرين ، صوتٌ عِنْدَ مُصيبة وَخَمْشِ وُجوه وَشقّ جُيوب ورَنَّةِ شَيطان ، وصوتٌ عِنْدَ نغمةِ لَهْو ، وهذهِ رَحمَة ، وَمَنْ لا يَرْحَم لا يُرْحَم » . ( 1 )
« نه ! اما از دو صداي جاهلانه و دو كار نهي كرده ام; داد و فرياد به هنگام واردآمدن مصيبت و خراش دادن صورت و پاره كردن گريبان و صداي گريه اي كه در حلق پيچانده شود كه شيطاني است ، و صداي نغمه لهوآميز . امّا اين گريه من ، ناشي از عطوفت و رحمت است و البته كسي كه رحم نكند ، بر او رحم نشود » .
نمونه فوق ، اولين و آخرين گريه آن حضرت بر مصيبت عزيزان خود نبود . آن حضرت در مرگ فرزندش « طاهر » نيز مي گريست و مي فرمود :
« إِنّ العَيْن تَذْرِفُ وَإِنَّ الدَّمْعَ يَغْلِب وَانّ القَلْبُ يَحَزن وَلا نَعصِي اللّهَ عَزَّ وجَلَّ » . ( 2 )
« چشم گريان است و اشك ريزان و قلب سوزان و البته خداوند را عصيان نخواهيم كرد » .
علامه اميني در اثر گران سنگ خود « الغدير » ، موارد بسياري از گريه پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) و صحابه و تابعين را در مصيبت فقدان عزيزان و دوستان ، گرد آورده است . نمونه هاي ذيل ، از جمله مواردي است كه اين محقق انديشمند بدان ها اشاره كرده است :
« وقتي حمزه (قدّس سرّه) در جنگ احد به شهادت رسيد ، صفيه دختر عبدالمطلب (قدّس سرّه)

1 .سيره حلبي: 3/348.
2. مجمع الزوايد هيثمي: 3/8.

231
سر رسيد و به دنبال پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) مي گشت [ وقتي آن حضرت را يافت ] پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) بين او و انصار فاصله شد و فرمود : او را به حال خود گذاريد . صفيه در نزد پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) [ يا جنازه حمزه ] نشست و گريست . هرگاه صداي او به گريه بلند مي شد ، صداي گريه پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) نيز; و اگر او آهسته مي گريست پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) هم . فاطمه (عليها السلام) دختر رسولخدا (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) نيز مي گريست و پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) همراه او گريه مي كرد و مي فرمود : هرگز كسي مانند تو مصيبت زده نخواهدشد » . ( 1 )
« پس از جنگ احد كه پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) به مدينه بازگشتند ، با خبر شدند كه زنان انصار بر شهداي خود گريه مي كنند . حضرت فرمودند : « امّا حمزه عزادار و گريان ندارد » ! انصار با شنيدن اين جمله ، به زنان خود گفتند : هر كس خواست براي شهيد خود گريه كند ، ابتدا بر حمزه عموي پيامبر بگريد . [ بنا به گفته مؤلف كتاب مجمع الزوايد ] اين رسم تا كنون ادامه دارد و مردم بر هيچ مرده اي گريه نمي كنند ، مگر آنكه ابتدا بر حمزه بگريند » . ( 2 )
« هنگاميكه خبر شهادت جعفر ، زيد ابن حارثة و عبداللّه بن رواحة به پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) رسيد ، اشك از ديدگان حضرتش جاري شد » . ( 3 )
« وقتي پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) به زيارت قبر مادر خود رفت ، به شدّت گريست و از گريه ايشان ، اطرافيان نيز به گريه آمدند » . ( 4 )
« هنگاميكه عثمان بن مظعون ، يكي از صحابه پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) از دنيا رفت ، پيامبر بر جنازه او بوسه زد و گريست ، به گونه اي كه اشك آن حضرت بر گونه هاي مباركش جاري شد » . ( 5 )

1. الاسماع مقريزي، ص 154.
2. مجمع الزوايد: 6/120.
3. صحيح بخاري: كتاب «المناقب في علامات النبوة في الاسلام»; سنن بيهقي:4/70.
4. سنن بيهقي: 4/70، تاريخ خطيب بغدادي: 7/289.
5. سنن ابي داود: 2/63; سنن ابن ماجة: 1/445.

232
« هنگاميكه پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) در مرگ پسر يكي از دختران خود مي گريستند ، عبادة ابن صامت از علت اين گريه سئوال كرد . حضرت پاسخ دادند : گريه ، رحمتي است كه خداوند در نهاد فرزندان آدم قرار داده است و خداوند فقط بر بندگان عطوف خود رحم خواهد كرد » . ( 1 )
« حضرت زهرا (عليها السلام) ، پس از رحلت رسول خدا (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) مي گريست و مي فرمود : اي پدر ! تو به پروردگارت نزديك شدي و دعوتش را اجابت نمودي . پدر جان ! اينك ، بهشت فردوس مأواي تو است » . ( 2 )
« دخت پاك رسول خدا (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) ، فاطمه زهرا (عليها السلام) در كنار تربت مطهر پدر ايستاد ، مشتي از خاك قبر برداشت و آن را بوييد و با چشماني گريان چنين سرود :
ماذا عَلي مَنْ شَمَّ تربةَ أحْمد
صُبَّتْ عَلَيَّ مَصائِبٌ لَو أنَّها
أنْ لا يَشُمَّ مَدَيَ الزَّمانِ غَواليا ؟
صُبَّتْ عَلَي الأَيّامِ صِرْنَ لَيالِيا
« چگونه است ، آن كس كه تربت پاك رسول خدا را مي بويد ، هرگز هيچ بوي خوشي را تا پايان عمر نخواهد بوييد .
بر من مصائبي روي آورد ، كه اگر بر روزها فرود مي آمد ، به شب تيره تبديل مي شدند » .
ابوبكر بن ابي قحافة ، خليفه اول ، بر پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) گريست و در سوگ پيامبر مرثيه اي سرود كه با اين بيت آغاز مي شد :
يـا عَيـنُ فَابْكـي وَلا تَسـأمـي * وَحَــقَّ البُكـاء عَلـي السيّـدِ

1. سنن ابي داود: 2/58; سنن ابن ماجة: 1/481.
2. صحيح بخاري، باب «مرض النبي ووفاته»; مسند أبي داود:2/197; سنن نسائي:4/13; مستدرك حاكم: 3/163; تاريخ الخطيب: 3/262.

233
« اي چشم ! گريان باش و از گريه ملول مشو ، كه گريه بر آن بزرگ سزاوار است » .
و نيز حسّان بن ثابت ، شاعر پر آوازه صدر اسلام در رثاي پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) مي گريد و مي گويد :
ظَللتُ بِها أَبكي الرَّسُولَ فَأَسْعَدَتْ
ُبكّوُنَ مَنْ تَبْكي السَّماواتُ يومَهُ
عُيُونٌ وَمِثلاها مِنَ الْجُفْنِ أَسْعدُ
وَمَنْ قَدْ بَكَتهُ الارْضُ فَالنّاسُ أكْمد
« همواره بر رسول خدا مي گريم ، پس اي ديده ها و مژگان ها مرا در اين گريستن ياري دهيد .
مردم مي گريند در عزاي كسي كه آسمان ها در روز عزايش گريه مي كنند ، و مردم در عزاي كسي كه زمين براي او گريست ، غمگين ترند » .
و در شعري ديگر :
يا عَيْنُ جُودي بِدَمْع مِنْكَ اسبالِ * وَلا تَمُلـنَّ مِـنْ سَـحّ وَإعْـوال
« اي ديده ! مدام از خود اشك جاري كن و از اشك و شيون ملول مشو » .
دختر عبدالمطلب ، « أروي » در سوگ آن حضرت مي گريد و اينچنين مرثيه مي خواند :
اَلا يا عينُ ! وَيحَكِ أسْعَدِيني
اَلا يا عَينُ ! ويحَكِ وَاستَهلّي
بِدَمْعِكِ ما بَقيتِ وَطاوِعيني
عَلي نُورِ البِلادِ وَأَسْعِديني
اي ديده ! واي بر تو; تا وقتي كه من زنده ام مرا در اشك ريختنم ياري كن و مطيعم باش .
اي چشم ! واي بر تو; بر مرگ روشنايي شهرها اشك ريز و مرا در اين مصيبت ياري كن .
دخت ديگر عبدالمطلب ، « عاتكه » ، اين چنين مرثيه مي سرايد :

234
عُيينيَّ جُودا طِوالَ الدَّهر وانْهمِرا
يا عينُ فَاسحَنفرِي بِالدَّمْعِ وَاحتَفِلي
يا عينُ فَانهَمِلي بالدَّمْعِ وَاجتَهدي
سَكْباً وَسَحّاً بِدَمع غَيرَ تَعذِيرِ
حَتّي الْمَمَات بِسَجل غَير مَنذُور
لِلْمُصْطَفي دُونَ خَلقِ اللّهِ بِالْنُّورِ
اي ديدگانم ! به درازاي روزگار اشك ريزيد ، بي هيچ عذر و بهانه اي .
اي ديده ! با اشك ريختن گود شو و تا مردنم بدان اهتمام كن ، بي هيچ درنگي .
اي چشم ! فراوان گريه كن و در ماتم نور برگزيده ـ از بين خلق خدا ـ كوشش كن .
صفيّه ، دختر ديگر عبدالمطلب و عمه پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) در سوگ آن حضرت مي گريد و مي خواند :
أفاطِمُ بَكّي وَلا تسأمي
هُوَ الْمَرء يُبكي وَحَقَّ البُكاءُ
بِصَحبِكِ ما طَلَعَ الكَوكبُ
هُوَ الْماجِدُ السَّيّدُ الطيّب
اي فاطمه ! گريان باش و در عزاي همدمت تا هنگامه طلوع ستاره ، خسته مشو .
براي مردي به حق گريسته مي شود ، كه سرور و آقايي پاك نژاد است .
و در جاي ديگر :
أَعينَيَّ ! جودا بدمع سَجِم
أعينيّ ! فَاسحَنفِرا واسكَبا
يُبادِرُ غُرَباً بِما مُنْهَدِم
بِوَجْد وَحُزن شَديدِ الأَلَم
ديدگانم ! اشك روان ريزيد ، در مصيبتي كه ويرانگر است .
چشمانم ! اشك ريزيد و گود شويد ، در شور و غصّه دردناكي .

235
هند ، دختر حارث ابن عبدالمطلب با چشماني گريان ، در سوگ حضرتش مي گويد :
يا عين جُودي بِدَمع مِنْكَ وَابتَدرِي
كَما تَنَزَّلَ ماءُ الغَيث فانثعبا
اي ديده ! اشكي جاري ساز و بدان مبادرت كن ، همانند آب باران كه فرود آيد و جاري شود .
و هند ، دختر اثاثة ، در مرثيه اي مي گويد :
ألا يا عينُ ! بَكّي لا تَمُلّي
فَقَدْ بَكَرَ النعيُّ بِمَنْ هَوَيتُ
هان اي ديده ! گريه كن وخسته مشو ، چرا كه خبر مرگ ناگهاني دلباخته ام را آوردند .
عاتكه بنت زيد ، در ضمن مرثيه اي مي خواند :
وَأَمْسَت مَراكِبُهُ أوحَشَت
وَأَمْسَت تُبكّي عَلي سَيّد
وَقَدْ كانَ يَركَبها زَينُها
تُرَدَّدُ عَبَرتُها عَينَها
مركب هاي او شام كردند ، در حالي كه وحشت زده بودند و آن كه سوار بر آنان مي شد ، زينت آنان بود .
شام نمودند ، در حالي كه گريه مي كردند بر سروري كه اشكش از ديدگانش روان بود .
اُمّ ايمن نيز در سوگ آن حضرت مي گويد :
عَينُ جُودي فَإِنَّ بِذلِكَ لِلدَّمـ
بِدُمُوع غَزيرة مِنْكِ حَتّي
ـعِ شَفاءٌ فَأَكْثِري مِنْ بُكاء
يقضي اللّهُ فِيكِ خَيْرَ الْقَضاءِ

236
اي ديده ! اشك ريز كه اين اشك شفا است پس بسيار گريان باش .
اشك فراوان ريز تا هنگامي كه خدا درباره تو بهترين حكم را بنمايد .
در جريان جنگ اُحُد ، عمه جابر بن عبداللّه بر برادر خود ، عبداللّه بن عمر مي گريست .
جابر گفت : من مي گريم و مردم مرا از گريه نهي مي كنند ، اما رسول اللّه (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) مرا نهي نمي كند . پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) فرمود : در سوك او ، هم بگرييد [ زيرا عزيزي را از دست داده ايد ] و هم نگرييد ، [ زيرا ] قسم به خدا ، تا وقتي كه او را به خاك سپرديد ، ملائكه با بال هاي خود بر او سايه افكنده بودند » . ( 1 )
دستاويزي براي نهي از گريه
از عمر بن خطّاب و عبداللّه بن عمر نقل شده كه ، پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) فرموده اند :
« إِنَّ الْمَيِّتَ يُعَذَّبُ بِبُكاءِ أَهْلِهِ » .
« ميّت ، با گريه بستگان خود در عذاب مي افتد » . ( 2 )
پاسخ : اوّلاً ، ظاهر اين حديث با رفتار خليفه دوم « عمر » در موارد بسياري كه تاريخ آنها را ثبت كرده است ، در تعارض است ، از آن جمله :
1 . هنگاميكه خبر مرگ نعمان ابن مقرن المزني به عمر رسيد ، عمر از منزل خارج شد ، بر بالاي منبر رفت و اين خبر را به مردم رساند ، آنگاه دست خود را به روي سرگذاشت و گريست . ( 3 )
2 . هنگاميكه خالد بن وليد از دنيا رفت ، عمر در سوگ او گريست و وقتي اين خبر به او رسيد كه كساني زنان را از گريستن منع كرده اند گفت : تا وقتي كه گريه زنان بني مغيره بر ابي سليمان به صورت لغو و لقلقه ( صداي گريه باچرخانيدن

1. الغدير: 6/164 ـ 167.
2. صحيح مسلم: 3/41ـ 44، كتاب الصلاة، باب « الميت يعذب ببكاء أهله عليه».

237
در گلو ) نباشد ، بر آنان باكي نيست . ( 1 )
3 . برادر عمر ، زيد بن خطّاب در گذشت و دوست او ـ از قبيله بني عدي بن كعب ـ به مدينه آمد . وقتي چشم عمر به او افتاد ، اشك از ديدگانش جاري شد و گفت : « زيد را وانهادي و به نزد من آمدي ! » . ( 2 )
ثانياً : ظاهر حديث با آيه قرآني در تعارض است ، آنجا كه مي فرمايد :
« وَلاتَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ اُخْري » . ( 3 )
« هيچ گنهكاري بار گناه ديگري را بر دوش نمي كشد » .
معذب شدن ميّت به وسيله گريه شخص ديگر ، چه معنايي مي تواند داشته باشد ؟
ثالثاً : اگر سند حديث صحيح باشد ، قطعاً همراه با قرائني بوده كه در هنگام نقل آن از بين رفته است و به همين جهت برخي گمان برده اند كه مطابق اين حديث ، گريه بر ميّت حرام است ، درحاليكه از لبّ معناي آن غفلت ورزيده اند .
در كتاب صحيح مسلم به نقل از هشام بن عروة و او از پدرش آمده است : « در نزد عايشه از قول فرزند عمر اين روايت نقل شد كه : « الميّت يعذّب ببكاء » عايشه گفت : خدا پدر عبدالرحمن را بيامرزد ، چيزي شنيده است ، امّا به درستي آن را به خاطر نسپرده است . [ حقيقت آن است كه ] وقتي جنازه فردي يهودي از كنار رسول خدا عبور داده شد و بر او گريه مي كردند ، پيامبر فرمود : شما بر او گريانيد ، حال آنكه او در عذاب است » . ( 4 )
ابوداود در كتاب سنن خود ، به نقل از عروة و او از عبداللّه بن عمر آورده است : جمله « ان الميّت ليعذّب ببكاء اهله عليه » ، از رسول خدا (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) است .

1و2 . عقد الفريد . از ابن عبد ربّه اندلسي: 3/235.
3. فاطر / 18.
4. صحيح مسلم: 3/44، كتاب صلاة، باب «الميت يعذب ببكاء أهله عليه».

238
وقتي ماجرا به عايشه رسيد گفت : وقتي پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) از كنار قبر فردي يهودي مي گذشتند ، فرمودند : « صاحب اين قبر معذّب است ، در حاليكه بستگانش بر او مي گريند » سپس اين آيه را قرائت كردند :
« وَلاتَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ اُخْري » . ( 1 )
امام شافعي مي گويد : « آنچه عايشه از رسول خدا روايت كرده است ، به دليل مفاد كتاب و سنّت ، بيشتر از روايتي كه از ابن عمر نقل شده ، شبيه گفتار پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) است . اگر بگوييد دليل شما از آيات قرآن چيست ؟ آيات ذيل را برمي شمريم :
« وَلاتَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ اُخْري » و « وَأَنْ لَيْسَ لِلإنْسانِ إلاّ ماسَعي » ( 2 ) و « فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّة خَيْراً يَرَهُ * وَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّة شَرّّاً يَرَهُُ » ( 3 ) و « . . . لِتُجْزي كُلُّ نَفْس بِما تَسْعي » . ( 4 )
« و اينكه براي انسان بهره اي جز سعي و كوشش او نيست » ، « پس هر كس ، هم وزن ذره اي كار خير انجام دهد آن را مي بيند . و هر كس ، هم وزن ذره اي كار بد كرده آن را مي بيند » ، « تا هر كس در برابر سعي و كوشش خود ، جزا داده شود » .
و اگر بگوييد دليل شما از سنت رسول خدا چيست ؟ اين روايت را ذكر مي كنيم كه :
پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) از مردي پرسيد : آيا اين فرد پسر تو است ؟ پاسخ داد : آري ! حضرت فرمود :

1. سنن ابي داود: 3/194، شماره 3129. در اين صورت حروف «با» در بكاء «اهله» به معني «مع بكاء اهله» مي باشد يعني با اينكه بستگان ميّت مي گويند، دل او بيچاره معذّب است.
2. نجم / 39.
3. زلزلة / 7 و 8.
4. طه / 15.

239
« أَما أنّه لا يَجْني عَلَيْكَ وَلا تَجْني عَلَيهِ »
« او نبايد تو را آزار و اذيت كند و تو نيز نبايد او را آزار رساني » .
پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) با اين جمله ، همان مطلبي را كه خداوند در قرآن ذكر كرده ، مي فرمايد ، كه جنايت و اذيّت هركس به ديگري به ضرر خود اوست; همچنانكه عمل نيك هر كس [ به نفع خود او است ] نه به سود ديگري است و نه به ضرر خود او . ( 1 )
در صحيح مسلم از ابن عباس روايت شده است كه پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) فرمود : « ان الميّت يعذّب ببكاء اهله عليه » . ابن عباس اضافه مي كند : وقتي عمر در گذشت ، اين حديث نزد عايشه نقل شد . عايشه گفت : خدا عمر رابيامرزد; نه ! به خدا قسم كه پيامبر نفرمود خداوند مؤمن را با گريه كسي بر او ، عذاب مي كند ، بلكه فرمود : خداوند عذاب كافر را با گريه اهلش بر او ، زياد مي كند . براي شما اين آيه قرآن كافي است كه :
« وَلا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْري » . ( 2 )
تذكر اين نكته لازم است كه توجيه نخست مبني بر روايت كه صحيح مسلم از هشام ابن عروة آورده است ، صحيح و پا برجا است . اما حديثي كه اكنون به نقل از ابنعباس نقل شد ، صحيح به نظر نمي رسد ، چرا كه زياد شدن عذاب كافر در اثر گريه اهلش بر او ، با آيات قرآن نيز ناسازگار است . ( 3 )

1. اختلاف الحديث، با حواشي كتاب الاُمّ شافعي: 7/267.
2. صحيح مسلم: 3/43، كتاب صلاة، باب «الميت يعذب ببكاء أهله عليه».
3. در اين مورد به كتاب «بحوث قرآنيه» به اين قلم و ترجمه آن به قلم آقاي مهدي عزيزان مراجعه شود.

240
15
سوگواري براي شهيدان
سؤال : عزاداري براي شهيدان راه حق چه فلسفه اي دارد ؟
پاسخ : فلسفه عزاداري براي شهيدان راه حق ، همان بزرگداشت ياد آنان و حفظ مكتب آنها است; مكتبي كه اساس آن را فداكاري در راه دين و تن ندادن به ذلّت و خواري تشكيل مي دهد . منطق آنان چنين بوده است كه « مرگ سرخ به از زندگي ننگين است » . آنان براي سربلندي دين خدا و عزّت مؤمنان به شهادت رسيده اند . گرامي داشت آنان سبب مي شود كه منطق آنها پا برجا بماند و ملت ها از آنها درس آموخته و راه آنها را ادامه دهند .
شهيد به سان شمعي است كه مي سوزد و پيرامون خود را روشن مي سازد ، زيرا با ريختن خون و پايان بخشيدن به حيات مادّي ، جامعه را از بند بندگي و حكومت ستمگران آزاد مي سازد . آيا بزرگداشت چنين افرادي از نظر منطق و عقل ، كاري نكو و پسنديده نيست ؟ جايي كه پيامبر براي از دست رفتگان عادي مي گريد و ديگران نيز ناله سر مي دهند ، آيا جا ندارد كه براي احياي مكتب شهادت و تكريم از شهيدان ، به مناسبت هاي گوناگون ، بزرگداشتي انجام گيرد و مجالس تشكيل گردد ؟
در ميان شهداي راه حق بيشترين مجالس به نام حسين بن علي (عليه السلام)

241
ابوالشهدا ، رهبر آزادگان ، منعقد مي گردد ، زيرا او بيش از ديگر شهيدان راه حق ، راه و رسم آزاد زيستن و زير بار ظلم و ستم نرفتن را به جهانيان آموخت . او مرگ شرافتمندانه و جان سپردن زير ضربات شمشير دشمن را بر زندگي ذلّت بار برگزيد و سرانجام در « بستر شهادت » به لقاء اللّه پيوست .
او دلباخته ايثار و فداكاري در راه اعلاي كلمه حق بود ، از اين جهت با چهره باز و لبي خندان به استقبال شهادت شتافت .
نشان مرد مؤمن با تو گويم اگر مرگش رسد خندان بميرد
دشمن دست خود را براي امان دادن به سوي او دراز كرد ، ولي او دست رد بر سينه نامحرم زد و امان دشمن را نپذيرفت ، زيرا مي دانست كه در پذيرش امان ، ذلت و خواري و مرگ واقعي است .
آنچه نگارش يافت ، ترجمه مطلبي است كه محقق تاريخ ابن ابي الحديد درباره سرور آزادگان حسين بن علي (عليه السلام) دارد . شايسته است با تعبير او آشنا شويم :
« سيّد أهل الاباء ، الذي علّم الناس الحميّة والموت تحت ظلال السيوف اختياراً له علي الدنيّة ، أبو عبد اللّه الحسين بن علي بن أبيطالب (عليه السلام) .
عرض عليه الأمان فأنف من الذل ، وخاف من ابن زياد أن يناله بنوع من الهوان ، إن لم يقتله فاختار الموت علي ذلك » . ( 1 )
از اين بيان پاسخ دو پرسش ديگر روشن گشت :
1 . آيا مذهب شيعه ، مذهب اندوه و گريه است ؟
2 . چرا براي امام حسين (عليه السلام) عزاداري مي كنيد ، با اين كه او در بهشت است ؟ گريه براي بهشتي چه ثمري دارد ؟

1. شرح نهج البلاغه:3/249.

242
در پاسخ سؤال نخست يادآور مي شويم : مذهب شيعه مذهب حق طلبي و عدالت جويي و جهاد و مبارزه در اين راه است ، و هرگز مذهب گريه و ناله نيست ، ولي در عين حال به سان پيامبر گرامي و يارانش براي عزيزان از دست رفته متأثر مي شوند و قلوب آنان از عاطفه به اهل بيت (عليهم السلام) موج مي زند و آثار خود را در زندگي مي گذارد .
به تعبيري ديگر ، سرودن اشعار مذهبي همراه با اظهار عواطف و تأثر ، نوعي همدردي و همراهي با شهيدان راه حق است ، و از اين طريق ، خواهان حفظ مكتب آنهاست ، مكتبي كه اساس آن را فداكاري در راه دين و تن ندادن به ذلت و خواري تشكيل مي دهد . اگر اين مجالس تعطيل شود ، و ياد شهدا در هر سال تجديد نگردد ، مكتب ايثار و شهادت به فراموشي سپرده مي شود ، شيعيان با برپا كردن مجالس سوگواري در ماه هاي محرم و صفر ، منطق حسين بن علي (عليه السلام) را كه منطق همه شهداست ، احيا مي كنند .
درباره پرسش دوم خاطر نشان مي سازيم : گريه بر امام حسين (عليه السلام) نه به خاطر اين است كه اكنون در بهشت به سر مي برد ، مسلّماً از اين جهت بايد خوشحال و شادمان باشيم ، گريه ما به خاطر آن ظلم ها و ستم هايي است كه بر وي روا داشته شد و دردانه پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) با لب تشنه با 72 تن از ياران و خاندانش در كنار نهر آب جان سپرده است ، گريه پيامبر بر عموي خويش حمزه نه به خاطر اين بود كه او با فرشتگان همنشين است ، بلكه به خاطر ستم ددمنشانه اي است كه بر او روا داشته بودند ، و هند جگرخوار همسر ابوسفيان ، دستور داده بود شكم او را پاره كنند و جگرش را بيرون آورند تا به دندان خويش آن را بسايد .
ما در اينجا دامن سخن را كوتاه مي كنيم ، سخن درباره فلسفه شهادت امام حسين (عليه السلام) كه با آن اسلام را نجات داد ، براي خود ، مجال ديگري مي طلبد .

243
16
نقل جنازه به اماكن متبركه
سؤال : گاهي ديده مي شود شيعيان جنازه هاي خود را به اماكن متبركه منتقل مي سازند ، آيا اين كار جايز است ؟
پاسخ : نقل جنازه از نقطه اي به نقطه ديگر دو حالت دارد :
الف . نقل جنازه پيش از دفن آن در مكان خاص .
ب . نقل جنازه پس از دفن براي دفن در مكان ديگر .
ما در اينجا آراي ائمه چهارگانه اهل سنت را مي آوريم تا روشن شود نقل جنازه پيش از دفن به اتفاق آرا ، جايز است ، و در اين مورد ، فتاوي را از كتاب « الفقه علي المذاهب الأربعة » نقل مي كنيم :
مالكي ها مي گويند : نقل جنازه پيش از دفن و پس از آن از مكاني به مكان ديگر با سه شرط جايز است :
الف . به هنگام نقل متلاشي نشود .
ب . به آن بي احترامي نشود .
ج . انتقال آن به مكان ديگر به انگيزه تبرّك يا نزديكي به خانواده اش باشد .
حنابله مي گويند : نقل جنازه از نقطه اي به نقطه ديگر جايز است ، مشروط بر

244
اين كه اين نقل انگيزه صحيحي داشته باشد ، مثل اين كه بخواهند آن را در مكان شريفي دفن كنند ، يا در كنار مرد صالحي به خاك بسپارند ، مشروط بر اين كه بوي آن تغيير نكند ، و در اين قسمت ، فرقي بين پيش از دفن و پس از دفن نيست .
شافعيان معتقدند : نقل جنازه به مكان ديگر جايز نيست ، و برخي مي گويند مكروه است مگر اين كه هدف از آن دفن در مكه يا مدينه منوره يا بيت المقدس يا در جوار قبر صالحي باشد ، اگر در حال حيات وصيت كرده باشد ، كه جنازه اش را به جايي ببرند ، اجراي آن لازم است .
حنفيان فتوا مي دهند : مستحب است انسان در هر نقطه اي كه درگذشت ، در همانجا به خاك سپرده شود . نقل جنازه به جاي ديگر پيش از دفن جايز است ، امّا پس از دفن اخراج آن از قبر حرام است مگر آن كه در زمين غصبي به خاك سپرده شده باشد . ( 1 )
چنان كه ملاحظه فرموديد نقل جنازه پيش از دفن مورد اتفاق همه مذاهب چهارگانه است .
اتفاقاً در تاريخ حيات صحابه و تابعان ، نقل جنازه از نقطه اي به نقطه ديگر پيش از دفن فراوان است ، مثلاً مقداد بن عمرو در نقطه اي به نام « جرف » در شش كيلومتري مدينه درگذشت ، جازه او را به دوش گرفتند و به مدينه آوردند و در قبرستان بقيع به خاك سپردند .
عبدالرحمن بن ابي بكر در حُبْشي در 6كيلومتري مكه درگذشت . او را به مكه آوردند و در آنجا به خاك سپردند . ( 2 )
بالاتر از همه ، شهداي احد ، برخي در سرزمين احد دفن شدند و برخي را به

1. الفقه علي المذاهب الأربعة:1/421.
2. الغدير، ج5، ص 75 تا 85.

245
مدينه آوردند و در بقيع به خاك سپردند ، و هم اكنون در بقيع جايگاه شهداي احد مشخص است .
و امّا نقل جنازه پس از دفن ، هرگاه ميّت ، در حال حيات خود ، وصيت كند كه او را پس از دفن به يكي از اماكن متبركه منتقل كنند ، وصيّت او تنفيذ مي شود ، زيرا به يك امر پسنديده وصيت كرده كه بايد تنفيذ شود ، ولي هرگاه ، وصيتي در كار نباشد . نبش قبر براي انتقال بدن به مكان مقدس خالي از اشكال نيست . ( 1 )

1. تحريرالوسيله، ج1، ص83.

247
فصل چهارم :
منزلت قرآن در نزد شيعه

249
مقدمه :
**********

250
**********

251
1
منزلت و جايگاه قرآن در نزد شيعه
سؤال : مي گويند شيعه معتقد است كه قرآن تحريف شده است ، آيا اين درست است ؟
پاسخ : از نظر شيعه ، قرآن يگانه كتاب آسماني تحريف نشده است كه هم اكنون به همان صورت اوليه در اختيار همه مسلمانان جهان قرار دارد .
قرآن تنها كتابي است كه سراسر آن صحيح است ، هيچ كتاب صحيحي جز قرآن در اختيار مسلمانان نيست ، و غير از آن ، همه كتاب ها بدون استثنا قابل نقد و بررسي هستند .
قرآن سند عقيده و شريعت است كه بايد مسلمانان هر دو را از آن كتاب دريافت كنند . اگر اختلافي در مسأله اي رخ داد ، حَكَم و داور در مورد آن مسأله ، قرآن است .
در سرتاسر تاريخ ، در ميان شيعيان غير از اين قرآن فعلي و موجود در تمام اعصار ، قرآن ديگري نبوده است و هم اكنون صدها هزار قرآن مخطوط و مطبوع در كتابخانه هاي عمومي و خصوصي و خانه هاي شيعيان موجود است ، و جز همين قرآنِ موجود در نزد همه مسلمانان ، قرآني حتي با اندكي اختلاف در ميان آنان وجود ندارد .

252
نسبت تحريف به شيعه ، افترايي ناجوانمردانه است كه از ناآگاهي يا دشمني با شيعه سرچشمه مي گيرد . تنها وجود چند روايت در كتب حديث كه به ظاهر حاكي از تحريف است ، دستاويز مخالفان قرار گرفته و شيعه را به اعتقاد به تحريف متهم كرده اند ، در حالي كه اين روايات به خاطر تضاد با قرآن ، فاقد ارزش است و اگر بنا باشد وجود روايات تحريف در كتب حديثي ، دليل بر چنين عقيده اي باشد ، مذاهب ديگر را نيز بايد به تحريف متهم كرد ، زيرا در كتاب هاي حديثي آنان روايات تحريف فراوان است ، و چنان كه بارها گفته ايم ، كتاب هاي حديثي ، كتاب هاي اعتقادي نيستند ، و اصول عقيدتي را بايد از منابع قطعي مانند قرآن مجيد ، عقل روشن و قاطع و روايات متواتر و متضافر ، اخذ كرد .
ما در اين بخش كلمات برخي از بزرگان شيعه را درباره عدم تحريف ، نقل مي كنيم ، امّا پيش از آن ، به اثبات اصل عدم تحريف مي پردازيم :
زمزمه تحريف قرآن مجيد بيشتر از طرف مسيحي ها و يهودي ها ساز شده است . از آنجا كه به شهادت مسلّم تاريخ ، كتب آسماني اين دو قوم با گذشت زمان ، دستخوش تحريف و تغيير گشته و اعتبار و ارزش اصلي خود را از دست داده است ، آنان كوشش مي كنند كه قرآن كريم را نيز به شائبه تحريف آلوده سازند !
تاريخ با قاطعيت گواهي مي دهد كه نسخه هاي « تورات » بارها در جريان حوادث مختلف تاريخي ـ خصوصاً در حمله بخت النّصر به بيت المقدس ـ از ميان رفته و عدّه اي از رجال مذهبي يهود آن را بعداً به رشته تحرير درآورده اند . ( 1 )
به گواهي تاريخ ، انجيل هاي چهارگانه نيز سالها پس از حضرت مسيح (عليه السلام) به وسيله عدّه اي به رشته تحرير درآمده و بدين ترتيب از انجيلي كه به صورت يك كتاب آسماني بر حضرت عيسي (عليه السلام) نازل شده ، نشاني در دست نيست . ( 2 )

1. *** .

253
كساني كه تمام معارف و اصول مذهبي خود را بر اساس چنين كتاب هايي بنيان گذاشته اند; مايلند قرآن را نيز به همان سرنوشت متهم سازند ، از اين رو مدعي شده اند كه قرآن هم با گذشت زمان دستخوش تحريف شده است . در حالي كه نحوه جمع آوري و نگهداري قرآن كريم در تمام ادوار تاريخ اسلامي ، اساساً با تاريخ تورات و انجيل در ادوار يهوديّت و مسيحيّت قابل مقايسه نيست .
تاريخ نشان مي دهد كه وضع قرآن كريم در هيچ كدام از ادوار اسلامي دچار ابهام و پيچيدگي نبوده است . در اين باب بايد به دو نكته كه پاسخ بسياري از سؤالات را در خود نهفته دارد ، توجّه كنيم :
1 . قرآن مجيد كتابي بود كه در همه شؤون زندگي اجتماعي مسلمانان ، انقلابي ايجاد كرد . قرآن زندگي سابق آنها را درهم كوبيد و به جاي آن يك زندگي نوين ، بر اساس ايمان و اصول انساني پديد آورد . بنابراين ، قرآن كتابي بود كه با شؤون اصلي زندگي مسلمانان ارتباط داشت و آنها سياست ، اقتصاد ، قوانين اخلاقي و حتّي آداب و رسوم معاشرت خانوادگي خود را از اين كتاب آسماني مي گرفتند . در شبانه روز پنج بار در نمازها با آن سر و كار داشتند و بالاخره در همه حوادث روزمرّه ، اوّل به قرآن و سپس به سنّت و روش پيامبر اكرم (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) مراجعه مي كردند .
در اين صورت ، كتابي كه تا اين اندازه با زندگي مردم آميخته و تا اين حد مورد مراجعه و استفاده آنها بوده است ، چگونه ممكن است مورد تحريف واقع شود و افكار عوام يا خواص متوجّه آن نگردد ؟
احتمال اين كه در قرآن تحريف واقع شده و كسي متوجّه آن نگشته باشد ، به منزله اين است كه احتمال دهيم در قانون اساسي يك ملّت بزرگ دنيا ، تغييري ايجاد شود ، ولي كسي متوجّه آن نگردد . آيا ممكن است موادّ قانون اساسي يك ملّت دستخوش تحريف شود ، ولي مردم نفهمند و سر و صداي آن بلند نشود ؟ نقش قرآن در زندگي اجتماعي مسلمانان ، به مراتب بيش از نقش يك قانون اساسي

254
در زندگي ملّت هاي امروز بوده ، و بدين ترتيب آن چنان افكار متوجّه آن بود كه اگر كمترين تحريف در آن رخ مي داد ، با عكس العمل شديدي مواجه مي گرديد و اعتراض ها از هر ناحيه شروع مي شد .
2 . تاريخ مربوط به جمع آوري قرآن در زمان پيامبر اكرم (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) و اهميّت فوق العاده وويژه اي كه پيامبر اكرم (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) و مسلمانان به حفظ و كتابت قرآن نشان مي دادند ، ثابت مي كند كه حتّي كم شدن كلمه اي از قرآن كريم به هيچ وجه امكان نداشته است .
به شهادت تاريخ ، در زمان پيامبر اكرم (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) عدّه زيادي از مسلمانان دانشمند كه تعداد آنان را تا چهل و سه نفر نوشته اند ( 1 ) به دستور آن حضرت هر آيه و يا سوره اي را به محض نزول ، مي نوشتند و اين نوشته ها با اهتمام و كوشش هرچه تمام تر در ميان مسلمانان نگهداري مي شد . معروف ترين آنها كه اهتمامشان به نوشتن قرآن به مراتب بيش از ديگران بود ، حضرت علي بن ابي طالب (عليه السلام) و زيد بن ثابت بودند و بدين ترتيب از قرآن هايي كه به وسيله اين افراد نوشته مي شد ، نسخه هاي متعدّدي در ميان مسلمانان وجود داشت كه در قرائت و استفاده از قرآن ، مرجع شبانه روزي همه مسلمانان بود .
علاوه بر اين ، عدّه زيادي از مسلمانان ، آيات و سوره هاي قرآن را از بر كرده بودند . اينها در كار حفظ قرآن بسيار دقيق بودند و سعي داشتند حتّي كلمه اي از اين كتاب آسماني را فروگذار نكنند . اين عدّه كه به آنها « قاريان » گفته مي شد ، پيوسته مورد مراجعه و استفاده مردم در قرائت قرآن بودند .
توجّه مسلمانان و قاريان به حفظ و نگهداري قرآن به حدّي بود كه روزي ميان

1.تاريخ القرآن زنجاني ،فصل ششم، ص 20.

255
« ابي بن كعب » و « عثمان » خليفه وقت درباره آيه « وَالَّذِينَ يَكْنِزُونَ الذَّهَبَ وَالْفِضَّةَ وَلاَ يُنْفِقُونَها فِي سَبيلِ اللّه » اختلافي رخ داد ، عثمان مدّعي بود كه وحي الهي « الّذين » است ـ بدون واو ـ و بايد اين كلمه ( و ) از نسخه هاي قرآن حذف گردد ، ولي « ابيّ » مي گفت ما از رسول خدا اين آيه را به همان طوري كه در قرآن ها موجود است شنيده ايم . بگو مگو ميان هر دو نفر درگرفت . ناگهان ، « اُبي » با شدّت هر چه تمامتر گفت : « هر كس بخواهد اين حرف را از قرآن بردارد ، شمشير بر مي گيرم و خون او را مي ريزم ! » پافشاري « اُبيّ » سبب شد كه خليفه حرف خود را پس بگيرد . ( 1 )
وقتي بحث بر سر تغيير يك حرف از قرآن به چنين ماجرايي منجر شود ، آيا مي توان گفت كه قرآن دستخوش تحريف شده و آياتي از آن حذف گرديده است ؟
علاوه بر دو مطلب اساسي فوق ، بايد توجّه داشت كه در آيات متعدّدي از قرآن كريم ، به مسئله عدم تحريف قرآن و اين كه اين كتاب آسماني از تغيير و تبديل مصون خواهد بود ، تصريح شده است; آنجا كه مي فرمايد :
« إِنّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكرَ وَإِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ » . ( 2 )
« ما قرآن را نازل كرديم و به طور قطع نگهدار آنيم ! » .
علما و دانشمندان اسلامي نيز در كتاب هاي تفسير و كلام تصريح نموده اند كه دانشمندان اسلامي اجماع دارند كه در قرآن تحريفي واقع نشده است و اگر احياناً در ميان دانشمندان كسي پيدا شده كه معتقد به موضوع تحريف بوده ، بر اثر پاره اي از اخبار مجعوله است كه بعضي از مغرضين در كتب احاديث وارد كرده اند . بديهي است اين گونه اخبار از درجه اعتبار ساقط است و يا اخباري بوده كه معني و مفهوم واقعي آن را كشف نكرده اند .

1. الدر المنثور:4/379.
2. سوره حجر، آيه 9.

256
در اين بخش ، كلمات بزرگان شيعه را درباره عدم تحريف يادآور مي شويم :
1 . شيخ صدوق ( 306ـ 381هـ ) در رساله اي كه درباره عقايد شيعه نوشته است ، مي گويد : « اعْتِقادُنا أنَّ الْقُرآنَ الّذي أَنْزَلَ اللّهُ عَلي نَبِيّهِ مُحَمَّد (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) هُوَ ما بَيْنَ الدَّفَتَينِ ، وَهُوَ ما بِأَيْدِي النّاس لَيْسَ بِأَكْثَرَ مِنْ ذلِكَ وَمَنْ نَسَبَ إِلَيْنا أَنَّهُ أَكْثَر مِنْ ذلِكَ ، فَهُوَ كاذِبٌ » . ( 1 )
اعتقاد ما اين است : قرآني كه خدا آن را بر پيامبر خود نازل كرده ، در « بين الدفتين » موجود و آنچه در اختيار مردم است ، همان قرآن واقعي است و هر كس غير از اين را به ما نسبت دهد دروغگو است .
2 . شيخ مفيد ( 336ـ 413هـ ) آورده است :
« گروهي از اماميه مي گويند : نه كلمه اي و نه آيه اي و نه سوره اي از قرآن كم و حذف نشده است ، آنچه حذف شده ، مطالبي بوده كه در قرآن اميرمؤمنان وجود داشت وهمگي مربوط به تفسير معاني قرآن بود ، هر چند از كلام اللّه به شمار نمي رفت . گاهي تأويل كلام اللّه را نيز كلام خدا مي نامند . اين سخن نزد من به حق نزديك تر است ، تا سخن كساني كه مدعي نقص در قرآن هستند » . ( 2 )
ممكن است گفته شود : از كلام شيخ مفيد چنين برمي آيد كه برخي از اماميه قائل به تحريف هستند ، ولي مقصود او گروهي از شيعيان است كه روايات تحريف را در كتاب هاي حديثي خود نقل كرده اند ، و كراراً يادآور شديم كه نقل حديث ، نشانه اعتقاد نيست ، و گرنه در صحيح بخاري و مسلم ، احاديثي كه دلالت بر تحريف مي كنند ، وجود دارد كه ما به خاطر حفظ وحدت كلمه از بازگويي آن احاديث خودداري مي كنيم .

1. اعتقادات الإمامية، همراه با شرح باب حادي عشر، ص 93.
2.اوائل المقالات، ص 53ـ 54.

257
شيخ مفيد در كتاب ديگر خود مي گويد : اخباري كه درباره تحريف وارد شده ، اخبار آحاد است كه هرگز نمي توان بر صحت آنها اعتماد كرد ، لذا ما از آن روايات صرف نظر كرده ، ارزشي براي آنها قائل نيستيم . ( 1 )
3 . سيد مرتضي ( 355ـ 436هـ ) عالم بزرگ بغداد و مرجع عظيم جهان اسلام در عصر خود ، در جواب مسائل ارسال شده از « طرابلس » مي نويسد : « چگونه مي توان گفت قرآن تحريف شده ، در حالي كه گروهي از صحابه مانند عبداللّه بن مسعود و ابي بن كعب و ديگران ، قرآن را چند بار براي پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) از اوّل تا آخر خوانده اند ، و اين حاكي از آن است كه قرآن در عصر رسول خدا (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) گردآوري شده و هرگز پراكنده نبوده است » . ( 2 )
4 . شيخ طوسي ( 385ـ 460هـ ) در كتاب ارزشمند خود « تبيان » مي نويسد :
« فزوني و كاهش در آيات قرآن ، قابل ذكر نيست ، امّا فزوني يعني چيزي كه جزء قرآن نبوده ، و وارد قرآن شده ، همگان بر بطلان آن اتفاق دارند ، امّا كاهش برخي از آيات بر خلاف مذهب مسلمانان جهان است ، و همين نيز عين مذهب ماست » . وي آنگاه روايات حاكي از تحريف را روايات آحاد دانسته و آنها را بي ارزش به شمار آورده است . ( 3 )
ذكر نظرات تمامي علما و دانشمندان متقدم و متأخر شيعه درباره عدم تحريف قرآن ، خود نيازمند كتابي مستقل است و ما در اين جا به خاطر رعايت اختصار ، به چند مورد مذكور بسنده مي كنيم .

1. المسائل السروية، ضمن مجموعة الرسائل، ص 366.
2. مجمع البيان، ج1، ص 10 به نقل از جواب مسائل طرابلس سيد مرتضي.
3. تبيان، ج1، ص 269.

258
2
نقد كتاب « فصل الخطاب »
سؤال : اگر شيعه به تحريف قرآن اعتقاد ندارد ، به چه دليل كتاب « فصل الخطاب » محدث نوري را كه درباره تحريف نوشته شده است ، نقد نمي كنند ؟
پاسخ : از روزي كه اين كتاب منتشر شد ، گروهي از محققان به نقد اين كتاب پرداختند . برخي از آنان عبارتند از :
1 . فقيه محقق شيخ محمود فرزند مرحوم شيخ ابوالقاسم معروف به معرّب تهراني ( متوفاي 1313هـ ) در نقد آن كتابي در 300 صفحه به نام « كشف الارتياب في عدم تحريف الكتاب » نوشت و در آن ، با دلايل روشن عدم تحريف قرآن را ثابت نمود ، تا آن جا كه مرحوم محدث نوري پس از مطالعه اين كتاب ، برخي از نظريات خود را تعديل كرد .
2 . سيد محمدحسين شهرستاني ( متوفاي 1315هـ ) كتابي ارزشمند در نقد آن نوشت و آن را « حفظ الكتاب الشريف عن شبهة القول بالتحريف » ناميد .
3 . علاّمه شيخ محمد جواد بلاغي ( 1284ـ 1351 ) مؤلف كتاب « آلاء الرحمن » در مقدمه كتاب خود نقدي روشن بر فصل الخطاب نوشته است .
4 . مرجع شهير سيد ابوالقاسم خوئي ( 1317ـ 1411هـ ) در كتاب « البيان »

259
فصلي به نام « صيانة القرآن عن التحريف » دارد و در آن روايات دالّ بر تحريف را كه شيخ نوري گردآوري كرده ، به نحو احسن ارزيابي نموده است .
5 . استاد بزرگوار ما مرحوم آية اللّه امام خمينيرحمه اللّه مي فرمود : محدث نوري انساني صالح و اهل تشيع بود ، ولي علاقه فراواني به گردآوري روايات ضعيف و عجيب و غريب داشت ، رواياتي كه خِرد انسان آن را نمي پذيرد .
در عين حال ، براي ارزيابي اين كتاب بايد گفت :
روايات ويژه اي كه در اين كتاب آمده و نشان از تحريف دارد ، خواه به طور كلي تحريف را بيان كند يا مورد خاصي را نام ببرد ، ( 1122 ) حديث است كه ( 61 ) روايت آن به طور عام قائل به تحريف است و ( 1068 ) روايت آن مورد خاصي را نام مي برد كه در آن تحريف صورت گرفته است .
اكثريت قاطع اين روايات از كتاب هايي گرفته شده كه سند و اعتبار ندارند ، يا نويسنده اش مجهول است و يا سند آن قطع شده ، يا از پايه و اساس جعلي و بي اعتبار بوده است .
بيشتر اين روايات از سه كتاب اخذ شده است :
1 . كتاب قراءات نگارش احمد بن محمد سيّاري ، از نويسندگان آل طاهر بود . او فردي ضعيف الحديث ، فاسد المذهب ، كثير الارسال معرفي شده است . ( 1 )
2 . كتاب علي بن احمد كوفي ( متوفاي 352هـ ) كه رجاليون ، او را كذاب و باطل گرا معرفي كرده اند .
نجاشي ، رجال شناس شيعه در حق او مي گويد : وي كوفي و از آل

1. فهرست شيخ طوسي، ص 47، شماره 70; رجال نجاشي:1/211، شماره 190.

260
ابي طالب است و در آخر زندگي ، راه غلوّ را پيش گرفت . مذهب او فاسد شد و كتاب هاي زيادي نوشت . اكثر آنها آكنده از خطا و اشتباه است . سپس مي گويد : غاليان براي اين مرد ، منزلت عظيمي قائلند . ( 1 )
3 . تفسير علي بن ابراهيم قمي ، اين تفسير هر چند به نام او معروف شده است ، ولي همه آن ، تأليف او نيست . بخشي به قلم او و بخشي به قلم ابي الجارود است كه شاگرد علي بن ابراهيم آن را ضميمه ساخته است .
شگفت اينجاست كه راوي اين كتاب كه خود را شاگرد علي بن ابراهيم معرفي مي كند و نامش ابو الفضل عباس بن محمد بن علوي است ، ناشناخته است و در كتاب هاي رجال معرفي نشده است . از اين جهت بر چنين تفسيري نمي توان اعتماد كرد . ( 2 )
آنچه از اين گونه كتاب ها نقل شده مجموعاً ( 815 ) حديث است . تنها ( 307 ) روايت باقي مي ماند كه بيشتر آنها ( 107روايت ) به اختلاف در قرائت ها باز مي گردد ، و به مسأله تحريف ربطي ندارد و بقيه آنها ( 200روايت ) را از كتاب هاي معتبر نقل كرده كه همگي به خوبي قابل توجيه هستند يا اصلاً دلالتي بر تحريف ندارند و ايشان به اصرار آنها را در ادلّه اثبات تحريف گنجانده است .
علاقه مندان به شناخت واقعيت اين روايات به كتاب « صيانة القرآن من التحريف » نگارش آية اللّه معرفت مراجعه فرمايند .

1. رجال نجاشي، ج2، ص 96، شماره 689.
2. در ارزيابي تفسير قمي به كتاب «كليات في علم الرجال» 329ـ 340 مراجعه فرماييد.

261
3
مصحف فاطمه (عليها السلام)
سؤال : گفته مي شود شيعيان قرآني به نام « مصحف فاطمه (عليها السلام) » دارند ، اين مطلب تاچه اندازه صحت دارد ؟
پاسخ : واژه « صحف » در قرآن به معناي مطلق كتاب آمده است ، چنان كه مي فرمايد :
ـ « وَإِذا الصُّحُفُ نُشِرَتْ » . ( 1 )
« آنگاه كه نامه هاي اعمال منتشر گردد » .
ـ « إِنَّ هـذا لَفِـي الصُّحُـفِ الأُولـي * صُحُفِ إِبْراهيـمَ وَمُـوسـي » . ( 2 )
« اين ، در صحيفه هاي نخستين ، در كتاب ابراهيم و موسي است » .
و همچنين « مصحف » نيز از همين ماده اخذ شده و به معناي دفتر يا كتاب جلد شده به كار مي رفت و در صدر اسلام حتي پس از درگذشت پيامبر ، مصحف » نام قرآن نبود بلكه هر كتاب مجلّدي را مصحف مي ناميدند .

1. تكوير:10.
2. اعلي:18ـ19.

262
ابن ابي داوود سجستاني در باب گردآوري قرآن ، در مصحفي از محمد بن سيرين نقل مي كند : وقتي پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) درگذشت ، علي (عليه السلام) چنين گفت :
« اَقْسَمَ عَليٌّ عَلي أَنْ لا يرْتَدي الرِّداءِ إِلاّ لِجُمْعة حَتّي يَجْمَعَ الْقُرآن فِي مُصحَف » .
« سوگند ياد كرد علي كه رداء بر دوش نيندازد مگر براي نماز جمعه تا اين كه قرآن را در مجلدي جمع كنم » .
ونيز ابي العاليه نقل مي كند :
« إنَّهُمْ جَمَعُوا القُرآنَ في مُصْحَف في خلافَةِ أبي بَكْر » .
« آنان قرآن را در خلافت ابي بكر در مصحفي جمع كردند » .
و نيز نقل مي كند :
« إنَّ عُمَرَ بنَ الْخَطّابِ أَمَرَ بِجَمْعِ الْقُرآنِ وَكانَ أَوّلَ مَنْ جَمَعَهُ فِي الْمُصْحَفِ » .
« عمر بن خطاب فرمان به گردآوري قرآن داد و او اول كسي است كه قرآن را در مصحف جمع كرد » . ( 1 )
اين جمله ها حاكي است كه در آن روزگار ، مصحف به معناي دفتر بزرگ و يا كتابي مجلد بوده كه اوراق را از پراكنده شدن حفظ مي كرده ، سپس به مرور زمان اختصاص به قرآن يافته است .
اتفاقاً روايات پيشوايان ما حاكي است كه حتي در زمان آنان ، لفظِ مصحف به معناي كتاب و يا دفتر مكتوب بوده است .
امام صادق (عليه السلام) فرمود :

1. كتاب مصاحف، نگارش حافظ ابوبكر عبداللّه بن ابي داوود سجستاني، ص 10ـ 9.

263
« مَنْ قَرَأَ الْقُرآنَ فِي الْمُصْحَفِ يَتَمَتَع بِبَصَرِهِ » . ( 1 )
« هر كس قرآن را از روي برگ هاي مجلد بخواند ، از چشم خود بهره مي گيرد » .
و نيز در حديثي ديگر آمده است :
« قِراءَةُ الْقُرآنِ فِي الْمُصْحَفِ تُخَفِّفُ الْعَذابَ عَنْ الوالِدَينِ » . ( 2 )
« خواندن قرآن از روي برگ هاي مجلد ، عذاب را از پدر و مادر كم مي كند » .
مورّخان درباره ترجمه خالد بن معدان مي نويسند :
« إنّ خالدَ بنِ مَعْدانِ كانَ عِلمُهُ في مُصْحَف لَهُ إِزارٌ وَعُري » . ( 3 )
« خالد بن معدان دانش خود را در دفتري ضبط كرده بود كه براي آن دكمه ها و دستگيره داشت » .
خالد بن معدان از تابعين بوده و هفتاد صحابي را درك كرده است . و ابن اثير ترجمه او را در ماده كلاعي آورده است . ( 4 )
پس تا اينجا روشن شد كه تا پايان قرن اول ، لفظ « مصحف » به معناي كتاب مجلد و يا دفترچه جلد شده بود كه افراد ، دانش و آگاهيِ خود را در آن ضبط مي كردند . و اگر بعدها قرآن را مصحف گفته اند ، چون از ذهن ها بيرون آمده و بر برگ ها نوشته شد و به صورت مجلّد درآمد .
با توجه به اين مسأله ، نبايد در شگفت باشيم كه دخت گرامي پيامبر داراي مصحفي باشد و دانش و آگاهي هاي خود را كه از پدر بزرگوارش برگرفته بود ، در آن

1. اصول كافي:2/613.
2.همان.
3. المصاحف سجستاني، صص134 و135.
4. اللباب في تهذيب الأنساب، ابن اثير:3/62و63.

264
نوشته شود و براي فرزندان خود ، به صورت بهترين ميراث ، به يادگار بگذارد .
خوشبختانه فرزندان فاطمه (عليها السلام) حقيقت و واقع اين مصحف را شناسانده وگفته اند : اين مصحف ، جز يك رشته آگاهي هايي كه از پدر بزرگوارش شنيده و يا از طريق ديگر به دست آورده ، چيز ديگري نيست . اينك برخي از روايات را مي آوريم :
حسن بن علي (عليهما السلام) فرمود : « نزد ما جامعه اي است كه در آن حلال وحرام وارد شده و مصحف فاطمه (عليها السلام) هست در حالي كه در آن كلمه اي از قرآن نيست بلكه املاي رسول خدا (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) و خطّ علي (عليه السلام) است و همگي در اختيار ماست » . ( 1 )
امام (عليه السلام) با عنايت كامل يادآور مي شود كه در آن حلال و حرامي نيست تا مبادا تصور شود وحي تشريعي بر دخت پيامبر نازل مي شده است .
امام صادق (عليه السلام) در روايت ديگر در توصيف مصحف فاطمه مي گويد :
« وَاللّهِ ما فِيهِ مِنْ قُرآنِكُمْ حَرْفٌ واحدٌ . قُلتُ هذا وَاللّهِ العِلْمُ ؟ قالَ : إِنَّهُ لَعِلْمٌ وَما هُوَ بِذاك » . ( 2 )
« به خدا سوگند ، كلمه اي از قرآن شما در آن نيست . راوي مي گويد : پرسيدم : آيا در آن دانش است ؟ امام در پاسخ مي گويد : بلي ولي نه از اين دانش هاي معمولي » .
با توجه به آنچه گفته شد ، روشن مي گردد كه مصحف فاطمه (عليها السلام) ارتباطي به قرآن ندارد و كساني كه آن را دستاويزي براي تحريف قرآن قرار داده اند ، اگر مغرض نباشند ، ناآگاهانه و بدون تحقيق درباره واقعيت آن سخن مي گويند .
اكنون واقعيت را براي خوانندگان بيان مي كنيم :

1. بصائر الدرجات، الصفار، صص 157و 158.
2. كافي، همان، حديث1.

265
« محدّث » در اسلام
يكي از معارف مسلم در ميان علماي اسلام ، وجود افراد « محدَّث » در ميان مسلمانان است . فرد « محدَث » پيامبر نيست ، و بر او وحي نازل نمي شود ، ولي در عين حال ، فرشتگان ، با وي سخن مي گويند ، و سخن آنان را مي شنود ، و لذا او « محدَّث » بر وزن اسم مفعول نام گرفته است ، زيرا كه فرشته با او « حديث » مي گويد . بخاري نقل مي كند كه پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) فرمود :
« لَقَدْ كانَ فِيمَنْ كانَ قَبْلَكُمْ مِنْ بَني إِسْرائِيلَ رِجالٌ يُكلَّمُونَ مِنْ غَيْرِ أَنْ يَكُونُوا أَنْبِياءَ فَإِنْ يَكُنْ مِنْ أُمّتي مِنْهُمْ أَحَدٌ ، فَعُمَر . . . » . ( 1 )
« در ميان پيشينيان از بني اسرائيل ، مرداني بودند كه با آنها ـ از عالم غيب ـ سخن گفته مي شد ، بدون اين كه پيامبر باشند . و اگر در ميان امت من چنين فردي باشد ، آن عمر بن خطاب است » .
روايت درباره « محدّث » در ميان امت اسلامي از طريق اهل سنت و سخنان آنان در تفسير اين واژه بيش از آن است كه در اين جا نقل شود ، و شارحان صحيح بخاري در اين مورد ، توضيحات كافي داده اند . ( 2 )
كليني در كتاب كافي بابي تحت عنوان « إنّ الأَئِمَّةَ مُحَدَّثُونَ ، مُفَهّمُونَ » منعقد كرده و رواياتي در اين مورد نقل كرده است ، و همگي حاكي از آن است كه محدّث كسي است كه صوت فرشته را مي شنود ، ولي او را نمي بيند . آنگاه اضافه مي كند ائمه اهل بيت (عليهم السلام) همگي « محدّث » هستند . ( 3 )

1. بخاري، صحيح، ج2، ص 194، باب مناقب عمر بن الخطاب.
2. ارشاد الساري بشرح صحيح البخاري، ج6، ص 99.
3. اصول كافي، ج1، ص 325ـ 327.

266
فاطمه « محدَّثه » است
دخت گرامي پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) به خاطر كمال وجودي ، از افراد « محدّث » به شمار مي رود ، يعني صداي فرشته را مي شنيد ، ولي او را نمي ديد ، و اين جريان ، زماني رخ داد كه پدر والامقامش درگذشت . غم و اندوه او را فرا گرفت . در اين هنگام جبرئيل امين به فرمان الهي فرود آمد . اخباري را از آينده ، براي او بازگو مي نمود و از اين طريق ، مايه تسليت و تسلّي خاطر او را فراهم مي آورد . اينك ويژگي هاي مصحف فاطمه (عليها السلام) را از زبان فرزندان او بيان مي كنيم :
امام صادق (عليه السلام) مي فرمايد : آنگاه كه خدا پيامبرش را قبض روح نمود ، اندوه فراواني فاطمه (عليها السلام) را در برگرفت . خدا فرشته اي را فرستاد تا او را تسليت بگويد . فاطمه (عليها السلام) امير مؤمنان را از آنچه مي شنيد ، آگاه ساخت . علي (عليه السلام) فرمود : هرگاه صداي فرشته را شنيدي ، مرا آگاه كن تا آنچه مي گويد ، بنويسم . اين گزارش ها كه از طريق فرشته به فاطمه (عليها السلام) مي رسيد و او در اختيار علي (عليه السلام) مي نهاد ، در دفتري جمع شد و نام مصحف به خود گرفت ، ولي در آن چيزي از حلال و حرام نيست ، بلكه تنها گزارش هايي از آينده است . ( 1 )
________________________
1. كافي، ج1، باب فيه ذكر الصحيفة، حديث2.

267
4
مصحف علي (عليه السلام)
سؤال : آيا علي بن أبي طالب (عليه السلام) مصحفي جداگانه داشته است ؟
پاسخ : اين سؤال به دو نحو مطرح مي شود :
گاهي مي گويند مقصود از مصحف علي (عليه السلام) چيست ؟
گاهي گفته مي شود مقصود از كتاب علي (عليه السلام) چيست ؟
مقصود از مصحف علي (عليه السلام) جمع آوري قرآن به ترتيب نزول است . ابن نديم در « فهرست » مي نويسد : اميرمؤمنان احساس كرد كه مردم درگذشت پيامبر را به فال بد گرفته اند ، سوگند ياد كرد كه ردا بر زمين نگذارد ، مگر اين كه قرآن را گردآوري كند . او قرآن را در سه روز جمع آوري كرد و به مسجد آورد . ( 1 )
يعقوبي مي نويسد : علي بن ابي طالب (عليه السلام) پس از درگذشت رسول خدا ، قرآن را جمع كرد و آن را بر هفت جزء تقسيم نمود . آنگاه همه اجزاي هفتگانه و سوره هاي وارد در آن را يادآور مي شود . ( 2 )

1. تاريخ القرآن، ص 76، تأليف ابوعبداللّه زنجاني(م1360هـ) چاپ قاهره، با مقدمه احمد امين مصري.
2. تاريخ يعقوبي(ابن واضح اخباري)، ج2، ص126.

268
دقت در فهرستي كه يعقوبي از قرآن علي (عليه السلام) ارائه كرده ، نشان مي دهد كه كوچك ترين اختلافي در عدد سوره ها با قرآن فعلي ندارد ، واگر اختلافي هست در كيفيت جمع سوره هاي قرآن است .
اگر چنين مصحفي داراي واقعيت باشد ، كوچك ترين منافاتي با صيانت قرآن از تحريف ندارد ، اين تنها علي (عليه السلام) نيست كه قرآن را به شكلي كه مورد نظرش بود ، جمع كرد ، بلكه مصحف عبداللّه بن عباس نيز چنين تفاوتي داشت .
اكنون وقت آن رسيده است كه به صورت دوم سؤال پاسخ بگوييم :
كتاب علي (عليه السلام) چيزي است كه اميرمؤمنان علي (عليه السلام) در حال حيات رسولخدا (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) آن را نوشته است وي آنچه از پيامبر گرامي (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) از حلال و حرام و ديگر مطالب مي شنيد ، همه را مي نوشت ، مجموع احادث مسموع از رسول خدا (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) كه به املاء او و نگارش علي (عليه السلام) بود ، « كتاب علي » نام گرفته است ، و اين كتاب دست به دست ، در خاندان رسالت مي گشت و احياناً امام باقر (عليه السلام) و امام صادق (عليه السلام) با مراجعه به آنها احكامي را بيان مي كردند .
نجاشي دانشمند رجالي شيعه در ترجمه محمد بن عذافر صيرفي از پدرش نقل مي كند : من با حكم بن عتيبه نزد امام باقر (عليه السلام) بودم ، حَكَم پيوسته از امام باقر (عليه السلام) سؤال مي كرد . او نيز پاسخ مي داد ، ولي در موردي با هم اختلاف كردند ، امام باقر (عليه السلام) به فرزندش امام صادق (عليه السلام) گفت : فرزندم برخيز و كتاب علي (عليه السلام) را بياور ، او رفت و از درون خانه كتاب بزرگي كه به صورت طومار پيچيده شده بود ، آورد ، امام (عليه السلام) نقطه مورد نظر خود را پيدا كرد و به حكم بن عتيبه گفت : اين خط علي (عليه السلام) و املاي رسول خدا (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) است . آنگاه رو به او كرد و گفت : تو و دوستت سلمة بن كهيل و دوست ديگرت ابوالمقدام ، به هر كجا برويد ، دانشي استوارتر از دانش كساني كه جبرئيل بر آنها نازل مي شد پيدا نمي كنيد . ( 1 )

1.رجال نجاشي، شماره ترجمه 967.

269
از روايات ديگر چنين برمي آيد كه طول اين كتاب هفتاد ذراع و ضخامت آن به اندازه ران شتر و كتاب به صورت طوماري پيچيده شده بود .
اميرمؤمنان (عليه السلام) علاوه بر اين كتاب ، كتاب ديگري به نام صحيفه دارد كه احكام ديات در آن جمع شده است ، و روايات فراواني از اين صحيفه در كتب حديثي آمده است .
محقق فرزانه مرحوم جناب ميرزا علي ميانجي ، به گردآوري رواياتي كه از صحيفه در كتاب هاي حديثي وارد شده ، همّت گمارده و همه را جمع كرده است . ( 1 )
و ما نيز پيرامون كتاب علي (عليه السلام) و صحيفه وي در كتاب « تاريخ الفقه الاسلامي وادواره » به تفصيل سخن گفته ايم . ( 2 )
در پايان يادآور مي شويم : امام علي بن ابي طالب (عليه السلام) و فرزندان و شيعيان او از نخستين روز درگذشت پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) كه كتابت حديث تحريم شد ، اقدام به كتابت و يا صيانت حديث رسول خدا (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) كردند و به ممنوعيت هاي سياسي كه بعد از 100 سال با شكست مواجه شد ، اعتنايي نكردند ، و اين خود موضوع مستقلي است كه در جاي خود بايد درباره آن گفتگو كنيم .

1. مكاتيب الرسول، ج1، ص 66ـ 71.
2. تاريخ الفقه الإسلامي و أدواره، ص 118.

270
5
انديشه اهتمام به دعا بيش از قرآن
سؤال : چرا شيعه به كتاب هاي دعا بيش از قرآن اهتمام مي ورزد ؟
پاسخ : در آموزه هاي ديني كه از ائمه اهل بيت (عليهم السلام) به ما رسيده است ، چنين مطلبي كه به دعا بيش از تلاوت قرآن بايد بها داد ، وجود ندارد . قرآن ، معجزه جاودان و آخرين حلقه از كتب آسماني است كه پيوسته بر تارك اعصار مي درخشد و روايات زيادي در تأكيد بر قراءت و حفظ و تلاوت آن با صداي خوش رسيده و در اين مورد كتاب هاي ويژه اي به نگارش درآمده است .
كافي است در اين مورد به كتاب « قرآن در روايات اهل بيت (عليهم السلام) » كه در ايران و مصر منتشر شده است ، مراجعه كنيد . مراجعه به اين كتاب ، عظمت و اهميت اين كتاب آسماني را نزد پيشوايان به روشني ثابت مي كند .
هم اكنون در جمهوري اسلامي ايران ، اهتمام فراواني به حفظ قرآن در ميان برادران و خواهران و حتي نونهالان پديد آمده است . تا آنجا كه كودكاني در سن 5سالگي يا كمي بيشتر ، حافظ كل قرآن شده و در مسابقات بين المللي برنده جوايز گشته اند و در كشور جمهوري اسلامي نيز همه ساله مسابقات بين المللي برگزار مي شود و با دعوت از داوران بين المللي برگزيدگان رشته هاي حفظ ، ترجمه و تفسير با اعطاي جايزه تشويق مي شوند .

271
در جمهوري اسلامي رسانه خاصي براي قرآن تأسيس شده كه 24ساعته ، به صورت هاي مختلف برنامه هاي قرآني اجرا مي كند .
توجه ويژه به ادعيه در ميان مردم ، بيشتر در مورد دعاي كميل و ندبه است كه به صورت دسته جمعي در شب هاي جمعه و صبح جمعه خوانده مي شود و همين سبب شده است كه اين توهم پيش آيد كه عنايت به دعا بيش از عنايت به قرآن است .
از آنجا كه در ميان اهل سنّت چنين ادعيه بليغ و رسا و سازنده اي كمتر وجود دارد ، لذا عنايت آنان به دعا بسيار كم است و همين سبب شده است كه عنايت شيعه به دعا چشمگيرتر به نظر آيد .
خواندن « دعا » و راز و نياز با خدا ، از والاترين مراتب عبادت و پرستش خدا است كه در حق آن گفته شده است : « الدعاء مخّ العبادة » ( 1 ) : « راز و نياز با خدا ، مغز عبادت است » .

1. سفينة البحار:1، ماده دعا.

272
6
چرا روايات تحريف از كتاب هاي حديثي حذف نمي شود ؟
سؤال : اكنون كه شيعه قرآن را از تحريف مصون مي داند ، به چه دليل روايات تحريف را از كتاب هاي خود حذف نمي كند ؟
پاسخ : در فرهنگ اسلامي ، علماي شريعت به دو گروه تقسيم مي شوند :
الف : گروهي به نام « محدِّث » كه كار آنان گردآوري حديث به صورت مسند و يا مرسل است ، آنان در اين گردآوري در قيد صحت و سقم حديث نبوده و فقط مي كوشند آنچه را كه شنيده اند ، به دقت نقل كنند .
ب : علماي عقيده و شريعت ، اين گروه در عين تقدير از تلاش هاي توان فرساي محدّثان ، كارشان نقد احاديث از نظر سند و مضمون است ، چه بسا رواياتي را مي پذيرند و روايات ديگري را كنار مي گذارند . گروه دوم به خاطر حفظ امانت نمي توانند در كتاب هاي محدثان دست ببرند و به صورت گزينشي كتاب را منتشر كنند ، هرچند گاهي برخي از افراد به عنوان تلخيص يا گزينش صحيح از غير آن ، كتاب هايي را نوشته اند ، ولي سيره بر اين جاري است كه گروهي محقق به دنبال كارهاي محدثان باشد . درست مانند كارخانه اي كه گروهي مواد اوليه آن را تهيه مي كنند ، و گروهي مهندس با گزينش مواد صحيح از آنها بهره مي گيرند ، لذا كراراً گفته ايم كتاب هاي حديثي ، كتاب هاي عقيدتي نيستند ، حتي اگر هم در كتاب

273
كافي روايتي بر تحريف دلالت كند ، از نظر ارزش فاقد اعتبار است ، هر چند كافي به خودي خود كتاب ارزشمندي است .
مسند احمد بن حنبل ( م241 ) تقريباً حاوي 30 . 000 روايت است ، با اين حال در ميان احاديث آن ، ضعيف و غير صحيح بيش از آن است كه گزينش بشود ، ولي كار « احمد » كاري خداپسندانه و كارهاي محققان نيز به سان آن است .
اصولاً چيزي كه اسلام را زنده نگاه داشته ، همان تلاش ها و مذاكرات و نقد و بررسي هاي علماست كه به دين اسلام در هر زمان ، روح جديدي بخشيده است و اگر اين كار تعطيل شود ، در اندك زماني غبار نسيان و غفلت ، چهره دين را مي پوشاند .

274
7
شيعه و تأويل آيات متشابه
سؤال : آيا شيعيان براي تأييد مذهب خود آيات قرآن را تأويل مي كنند ؟
پاسخ : در توضيح مطلب ناگزير بايد قدري درباره لزوم تأويل برخي از آيات سخن بگوييم تا روشن شود تأويل برخي از آيات ، مورد اتفاق همه علماي اسلام است .
توضيح اين كه قرآن ، آيات خود را به دو گروه تقسيم مي كند و مي فرمايد :
« هُوَ الَّذِي أنْزلَ عَلَيْكَ الْكِتابَ مِنْهُ آياتٌ مُحْكَماتٌ هُنَّ أُمُّ الكِتاب وَأُخَرُ مُتَشابِِهات فَأَمّا الّذينَ في قُلُوبِهِمْ زَيغٌ فَيَتَّبِعُونَ ما تَشابَهَ مِنْهُ ابْتِغاءَ الْفِتْنَة وَابْتِغاءَ تَأْويلِهِ وَما يَعْلَمُ تَأَويلهُ إِلاّ اللّه وَالرّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ يَقُولُونَ آمَنّا بِهِ كُلٌّ مِنْ عِنْد رَبّنا وَما يَذَّكَّرُ الاّ أُولُوا الأَلباب » . ( 1 )
« اوست كه كتاب ـ قرآن ـ را بر تو نازل كرد . بخشي از آن « محكم » كه اساس و ريشه كتاب است و قسمتي از آن « متشابه » مي باشد . آنها كه در دلشان انحراف است ، به خاطر فتنه انگيزي و « تأويل طلبي » ، از « متشابه » پيروي

1. آل عمران/7.

275
مي كنند ، در حالي كه تأويل آن را جز خدا و راسخان در علم كسي نمي داند ، آنان مي گويند : ما به همه آنها ايمان آورديم و همگي از طرف پروردگار ماست و جز صاحبان خرد ، كسي متذكر نمي شود » .
اين آيه ، آيات قرآن را به دو بخش تقسيم مي كند : 1 . محكم ، 2 . متشابه .
مقصود از « محكم » ، آياتي است كه از نظر دلالت ، روشن و پا برجاست و هرگز در آن ، دو احتمال وجود ندارد; در حالي كه « متشابه » آيه اي است كه ظهور آن متزلزل است و براي روشني آن ، لازم است كه در مفاد خود آيه و آيات مرتبط با آن دقت شود تا نشانه اي بر معناي مقصود به دست آيد و سرانجام تزلزل ظهور از بين رفته و تفسير درست آيه آشكار گردد .
علما درباره متشابه اختلاف نظر دارند ، ولي در لزوم تأويل آن وحدت نظر دارند . مسلّماً تأويل متشابه گاهي به وسيله افراد فتنه گر صورت مي گيرد كه قرآن از آنها انتقاد مي كند كه در پي سوء استفاده هستند ، و گاهي تأويل به وسيله « راسخان در علم » انجام مي شود كه با دقت و بي غرضي ، در خود آيه و آيات متناسب نشانه هايي مي يابند و سرانجام به مقصود الهي پي مي برند .
مسلّماً تأويل متشابه ، داراي ضوابط و شرايطي است كه بايد يك فرد مفسر واجد آن باشد .
امروز علمي به نام « هرمنوتيك » در غرب پايه گذاري شده كه به معني تفسير كتاب مقدس است . خوشبختانه علماي اسلام از قرن ها پيش اين علم را پي ريزي كرده و شرايط تفسير و مفسر و روش آن را در كتاب هاي خود ، بيان كرده اند . ( 1 )
اكنون نمونه اي از تأويل مقبول را كه در حقيقت توضيح آيه اي به آيه ديگر است ، ذكر مي كنيم :

1. به كتاب «المناهج التفسيرية» از اين قلم، ص 19ـ 45 مراجعه شود.

276
قرآن پيوسته يك رشته معارف والا را در سطح درك افراد عادي تنزل مي دهد تا همگان با چنين معارفي آشنا گردند . تنزل دادن اين گونه معارف به سطح افهام همگاني و پوشانيدن لباس حس بر مسائل عقلي ، مايه پيدايش يك رشته احتمالات در مفاد آيه مي گردد كه برخي از اين احتمالات با اصول مسلم قرآن سازگار نيست ، مثلاً قرآن در بيان احاطه و سلطه خدا بر ظالمان و ستمگران و اين كه آنان قدرت فرار از سلطه او ندارند ، چنين مي فرمايد :
« إِنَّ رَبّك لَبِالْمِرصاد » . ( 1 )
« به راستي خدا در كمينگاه است » .
و يا در تشريح ظهور هيبت و عظمت خدا در روز رستاخيز چنين مي فرمايد :
« وَجاء رَبّكَ وَالْمَلَكُ صَفّاً صَفّاً » . ( 2 )
« در روز قيامت در حالي كه فرشتگان صف كشان ايستاده اند ، خداي تو به صحنه مي آيد » .
هدف اين آيات ، بيان قدرت و سلطه خداست و در حقيقت مي خواهد احاطه خدا را بر روز قيامت در قالب مسائل محسوس بيان كند ، از اين جهت بايد براي پي بردن به معني واقعي اين آيات ، قرائن موجود در آيه هاي فوق و آيات مناسب را ديد تا از اين جهت ، آيات متشابه با آيات محكم هماهنگ گردند .
نوعي ديگر از تأويل
برخي از آيات قرآن هر چند هم محكم باشند ، قابليت تأويل دارند . چه بسا سؤال كننده به اين نوع از تأويل نظر دارد و مقصود از تأويل محكم اشاره به مصداق

1. فجر/14.
2. فجر/22.

277
اتمّ و اكمل موضوع است . به عنوان مثال ، قرآن مي فرمايد : « إِهدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقيم » .
مفسران در تفسير « صراط مستقيم » احتمالات مختلفي داده اند ، ولي در روايات ما به صراط پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) و جانشينان او تفسير شده است . مسلّماً اين نوع تأويل در مقام بيان مصداق اتمّ و اكمل است ، زيرا تمام پيامبران و اولياي الهي بر صراط مستقيم بوده و همگان گام در راه درست برمي داشته اند ، ولي فرد كاملي كه مي توان رفتار و گفتار او را بيانگر « راه راست » خواند ، معصومان اين امّت يعني پيامبر و خاندان او هستند .
تأويل به اين معني مشكلي ندارد ، به شرطي كه مستند به روايت صحيح باشد .
در جاي ديگر ، قرآن مي فرمايد :
« إِنّما أَنْتَ مُنْذِرٌ وَلِكُلِّ قَوم هاد » . ( 1 )
« اي پيامبر ! تو بيم دهنده اي و هر ملتي هدايتگري دارد » .
در روايات ما وارد شده است كه پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) به علي (عليه السلام) فرمود :
« أنَا الْمُنذر وَأَنْت الهادي » . ( 2 )
« من بيم دهنده ام و تو هدايتگر » .
مسلّماً مقصود از « وَلِكُلِّ قَوم هاد » كليه شخصيت هاي والايي هستند كه پرچم هدايت را به دوش مي گيرند ، و در طول زمان ، بشر را به راه راست هدايت مي كنند ، ولي فرد اتم و اكمل آن در ميان اين هاديان ، اميرمؤمنان (عليه السلام) است .

1.رعد/7.
2. تفسير برهان، تأليف محدث بحراني:2/282، ضمن تفسير آيه.

278
8
جمع آوري قرآن در عصر رسول خدا (صلّي الله عليه وآله وسلّم )
سؤال : آيا ادعاي جمع آوري قرآن در عصر پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) براي انكار فضائل خلفا است ؟
گردآوري آيات و سوره هاي قرآن در عصر رسالت ، يك حقيقت تاريخي است كه دلايل قطعي آن را ثابت مي كند . اصرار بر اين كه قرآن در عصر رسول اعظم (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) گردآوري شده ، به خاطر حفظ كرامت قرآن و صيانت آن از تحريف است و هدف از آن ، انكار فضيلتي از خلفا نيست . در واقع اين پندار ، سوء ظني است كه از نظر قرآن ممنوع و حرام است ، چنان كه خداوند متعال مي فرمايد :
« يا أَيُّها الَّذينَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا كَثيراً مِنَ الظَّنِّ إِنّ بَعضَ الظنِّ إِثمٌ » . ( 1 )
« اي افراد با ايمان از بسياري از گمان ها بپرهيزيد كه پاره اي از گمان ها گناه است » .
شايسته بود كه پرسشگر ، پيش از اتهام ، دلايل اين رويداد تاريخي را بررسي نمايد . اينك به برخي از ادلّه اشاره مي كنيم :
1 . طبراني در معجم و ابن عساكر در تاريخ خويش از شعبي نقل مي كنند : شش نفر از انصار ، قرآن را در زمان رسول خدا (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) جمع كرده بودند . آنان عبارتند از :

1. حجرات/12.

279
ابي بن كعب ، زيد بن ثابت ، معاذ بن جبل ، ابوالدرداء ، سعد بن عبيد و ابوزيد . ( 1 )
2 . قتاده مي گويد : از انس بن مالك پرسيدم چه كساني قرآن را در عهد رسول خدا جمع كرده بودند ؟ گفت : چهار نفر و همگي از انصار : ابي بن كعب ، معاذ بن جبل ، زيد بن ثابت و ابوزيد . ( 2 )
3 . مسروق مي گويد : از عبداللّه بن مسعود نزد عبد اللّه بن عمر نام برده شد ، او گفت : من او را دوست دارم . از پيامبر شنيدم كه گفت قرآن را از چهار نفر ، فرا گيريد : عبداللّه بن مسعود ، سالم ، معاذ و ابي بن كعب . ( 3 )
4 . نسائي به سند صحيح از عبداللّه بن عمر نقل مي كند : من قرآن را جمع كردم و هر شب همه آن را مي خواندم ، خبر به پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) رسيد فرمود : همگي را در يك ماه بخوان . ( 4 )
5 . ممكن است چنين تصور شود كه مقصود از جمع آوري قرآن به وسيله اين افراد ، حفظ قرآن است نه كتابت آن در يك مجموعه ، ولي اين تصور كاملاً بي پايه است ، زيرا حفظ قرآن اختصاص به اين افراد ندارد و حافظان قرآن در عصر آن حضرت ، به مراتب بيش از اين چهار يا شش نفر بودند و پس از درگذشت پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) در جنگ يمامه ، شمار زيادي از حافظان قرآن كشته شدند . ( 5 )
6 . دعوت به مقابله با سور قرآني ( تحدّي )
خدا منكران وحياني بودن قرآن را دعوت به مقابله مي كند كه برخيزند و « مانند

1. منتخب كنز العمال:2/48.
2. منتخب كنز العمال:2/52.
3. صحيح بخاري، باب القراء من أصحاب النبي، ج6، ص 102.
4. الاتقان، النوع العشرون، ج1، ص 124.
5. صحيح بخاري، ج6، ص 98.

280
قرآن » ( 1 ) يا « ده سوره اي مانند سوره هاي آن » ( 2 ) يا يك سوره كامل ( 3 ) مانند سوره هاي آن را بياورند ، و دعوت به چنين مقابله اي حاكي از آن است كه مجموع آيات قرآن و سوره هاي آن گردآوري شده بود و در اختيار منكران نيز قرار داشت ، بدين ترتيب چگونه مي توان گفت كه قرآن در عصر رسول خدا (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) پراكنده بوده و هرگز در يك مجموعه جمع نشده بود ؟ !
7 . پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) طبق حديث متواتر در ميان امت دو يادگار گرانبها گذارده و همگان را بر تمسك و بهره گيري از آن دو دعوت نموده ، آنجا كه فرموده است :
« إِنّي تارِكٌ فِيكُمُ الثّقلَين كِتابَ اللّهِ وَعِتْرَتي » . ( 4 )
« من در ميان شما دو چيز گرانبها مي گذارم ، يكي كتاب خدا و ديگري عترت من است » .
واژه « كتاب » به معني « مكتوب » است اگر قرآن حالت مكتوبي نداشت ، عنوان كتاب بر آن اطلاق نمي شد ، زيرا هيچ گاه سينه حافظان ، يا سنگ هاي صاف و استخوان كتف حيوانات كه ادعا شده كه قرآن بر روي آنها نوشته شده بود ، كتاب ناميده نمي شود .
8 . پيامبر گرامي (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) فرمود : « لا صَلاةَ إِلاّ بِفاتِحَةِ الْكِتاب » ( 5 ) اگر قرآن وجود
________________________
1. «قل لئن اجتمعت الإنس والجنّ علي أن يأتوا بمثل هذا القرآن لا يأتون بمثله ولو كان بعضهم لبعض ظهيراً»(اسراء/88).
2. «قل فأتوا بعشر سور مثله مفتريات»(هود/12).
3.« فأتوا بسورة من مثله» (بقره/23).
4.صحيح مسلم:7/122; سنن ترمذي:2/307; سنن دارمي:2/432; مسند احمد: 3/14، 17، 26 و 59; 4/366، 371; 5/182 و 189; خصائص علويه نسائي، ص 20; مستدرك حاكم3/109، 148، 533.
5. سنن بيهقي:2/63و 167; سنن دارمي:1/283; سنن ترمذي:1/156.

281
مكتوبي نداشت ، طبعاً نخستين سوره آن نام « فاتحة الكتاب » به خود نمي گرفت .
9 . داوري خرد را در اين گستره فراموش نكنيم ، قرآن يگانه معجزه جاودان پيامبر و منبع استنباط عقيده وشريعت بود ، آيا ممكن است كه پيامبر خاتم (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) كه سرآمد همه خردمندان جهان است ، كتاب خدا را گردآوري نكند و آن را به دست حوادث بسپارد تا همان بلايي كه بر سر سنّت وي آمد ، بر سر كتاب خدا نيز بيايد ؟
10 . علاقه پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) به حفظ و نشر قرآن و اجر و پاداشي كه براي حافظان مقرر شده است ، نشان از تدوين قرآن دارد ، حتي هر موقع فردي از خارج وارد مدينه مي شد و اسلام مي آورد ، پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) او را به محضر قاري قرآن مي فرستاد تا قرآن را بياموزد . ( 1 ) و اينها همه مؤيد آن است كه قرآن در عصر پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) گردآوري شده بود و در اختيار مسلمانان قرار داشت .

1. مسند احمد:5/324.

283
فصل پنجم :
امامت در نزد شيعه

285
امامت
مقدّمه
امامت يكي از اصول اسلامي است كه شيعيان به آن اعتقاد راسخ دارند و آنچه اين طايفه را از ديگر گروه ها جدا مي سازد ، اعتقاد به انتصابي بودن مقام امامت ، به سان انتصابي بودن مقام نبوت است . شيعيان معتقدند كه امامت يك مقام الهي و سماوي است و جانشين پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) بايد از طريق وحي الهي به وسيله پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) تعيين گردد . عالمان شيعه امامت را جزء اصول اعتقادي مي شمارند ، ولي علماي اهل سنت ، امامت و خلافت را شاخه اي از مسأله امر به معروف و نهي از منكر مي دانند و معتقدند چون اجراي اين اصل نياز به وجود امام دارد ، بايد امّت امامي را براي اداره امور انتخاب كند ، تا بتواند به اين اصل ، جامه عمل بپوشاند .
نتيجه مي گيريم كه هر دو گروه به اصل وجود امام پس از پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) اذعان قطعي دارند ، ولي در كيفيت تعيين امام دو نظر وجود دارد :
1 . نظريه انتصابي كه بر اساس آن بايد امام پس از پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) از طريق خود او تعيين شود .
2 . نظريه انتخابي كه بر مبناي آن ، امام بايد از طريق مردم تعيين شود .
اكنون اين دو نظريه را ( پيش از طرح پرسش هاي مربوط به امامت ) با دليل مي سنجيم تا روشن شود كدام يك از اين دو نظر پذيرفته تر است .
بررسي تاريخ صـدر اسـلام و شـرايط منطقه و جهـان در زمـان رحلت

286
پيامبر اكرم (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) ، به روشني ثابت مي كند كه حفظ مصالح اسلام و وحدت كلمه در گرو تعيين خليفه از جانب پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) بود ، زيرا به هنگام درگذشت آن حضرت ، خطري سه گانه و مثلث وار آيين اسلام را تهديد مي كرد : يك ضلع اين مثلث امپراتوري روم ، ضلع ديگر آن را امپراتوري ايران ، و ضلع سوم را گروه منافقان داخلي تشكيل مي دادند .
در اهميت خطر ضلع نخست همين بس كه پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) تا آخرين لحظه از فكر آن فارغ نبود ، و به همين علت در همان روزها بلكه ساعت هاي آخر عمر خويش سپاه عظيمي را به رهبري اسامة بن زيد براي نبرد با روميان بسيج و اعزام كرد و متخلفان از آن را نيز نفرين نمود . ( 1 )
ضلع دوم نيز دشمن بد سرشتي بود كه نامه پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) را پاره كرد و به فرماندار يمن نوشت كه آن حضرت را دستگير كند و يا سر ايشان را از تن جدا كرده براي او بفرستد .
و بالاخره در باره خطر سوم همين بس كه اين گروه پيوسته در مدينه يا بيرون از آن مزاحم پيامبر بودند و جز توطئه و تضعيف روحيه مسلمانان كار ديگري نداشتند . قرآن در سوره هاي مختلف درباره سنگ اندازي هاي آنان سخن گفته است ، تا آنجا كه سوره اي مستقل ، به نام آنها و در شرح افكار و اعمال سوء آنها نازل شده است .
اكنون اين پرسش مطرح مي شود كه آيا با وجود چنين مثلث خطرناك ، صحيح است كه پيامبر اكرم (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) امت اسلامي و آيين اسلام را كه دشمن از هر سو در كمين آن نشسته بود ، بدون رهبر به حال خود رها سازد ؟ !

1. طبقات ابن سعد ابن سعد:2/190; تاريخ كامل ابن اثير:2/317; سيره حلبي:3/207; تاريخ طبري:2/295; تاريخ يعقوبي:2/61.

287
بي شك پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) مي دانست كه زندگي عرب ، يك زندگي قبيله اي است و در ميان افراد قبايل ، تعصب نسبت به سران قبيله با جان آنان در آميخته است ، بنابر اين ، واگذاري تعيين رهبر به چنين مردمي مايه چنددستگي و نزاع قبايل خواهد بود و دشمن از اين اختلاف بهره گيري خواهد كرد . بر پايه همين حقيقت است كه شيخ الرئيس ابو علي سينا مي گويد : « تعيين جانشين از طريق نص پيامبر ، به واقع نزديكتر است ، چون با تعيين جانشين هر نوع نزاع و اختلاف ريشه كن مي گردد » . ( 1 )
با توجه به اين مقدمه كه ضرورت انتصابي بودن مقام امامت را براي حفظ اسلام تأييد مي كند ، به پاسخ پرسش هايي كه در مسأله امامت مطرح شده ، مي پردازيم :

1. شفاء، الهيات، مقاله دهم، فصل پنجم، ص 564.

288
1
امامت در قرآن
سؤال : اگر امامت از اصول است ، چرا قرآن در اين مورد سخن نگفته است ؟
پاسخ : در اين كه مديريت جامعه پس از پيامبر گرامي (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) به شخصيت والايي نيازمند است ، جاي گفتگو نيست و خرد هر انسان منصفي بر اين اصل داوري مي كند ، و اتفاقاً قرآن ـ بر خلاف نظر پرسشگر ـ رهبري امّت ( امامت ) را به صورت كلي مطرح مي كند .
آياتي كه امامت را مطرح مي كنند :
1 . آيه ولايت
1 . « إِنّما وَلِيُّكُمُ اللّه وَرَسُولهُ وَالَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلوةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكاة وَهُمْ راكِعُون » . ( 1 )
« وليّ شما تنها خدا و پيامبر اوست و كساني كه ايمان آورده اند ، همان كساني كه نماز برپا مي دارند و در حال ركوع زكات مي دهند » .

1. مائده/55.

289
شأن نزول آيه را بسياري از مفسران و اهل حديث چنين نقل كرده اند : « سائلي وارد مسجد شد و درخواست كمك كرد . كسي به او چيزي نداد ، امام علي (عليه السلام) در حالي كه در ركوع بود ، با انگشت خود كه انگشتري در آن بود به فقير اشاره كرد كه انگشتري را از دست او درآورد و رفع احتياج نمايد . او نيز جلو آمد و انگشتر را از دست امام درآورد و دنبال كار خود رفت » .
در اين هنگام خبر به پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) رسيد . وي از خدا چنين درخواست نمود : « پروردگارا همان طور كه براي موسي از خاندانش وزيري معين نمودي ، براي من نيز از اهل بيتم وزيري معين فرما » . در اين لحظه فرشته وحي فرود آمد و آيه ياد شده را براي پيامبر خواند .
اين شأن نزول را علاوه بر علماي شيعه ، 66 تن از محدثان و متكلمان بزرگ اهل سنت با مختصر تفاوتي ، در كتاب هاي خود آورده اند . محقق فرزانه علاّمه اميني مصادر آن را در كتاب شريف « الغدير » آورده است . ( 1 )
اكنون بايد ديد چگونه اين آيه مسأله امامت را مطرح مي كند :
توضيح اين كه : « وليّ » در آيه ياد شده به معني سرپرست و كسي است كه زمام امور را به دست گيرد ، لذا ، پدر و حاكم را وليّ مي خوانند و مي گويند : « الأب وليّ الطفل » ، و « الحاكم وليّ القاصر » . از آنجا كه محور سخن « ولي مؤمنان » است ، طبعاً ، مقصود از « وليكم اللّه » امام و حاكم آنها خواهد بود ، حتي قرائن موجود در آيه و شأن نزول آن ، روشن ترين گواه است كه مراد از « ولي » ، امامت و سرپرستي است .
اينك قرائن :
1 . اگر مقصود از « وليّ » در « وليّكم » غير از ولايت و زعامت ديني و مقام

1. الغدير، ج 3، ص 156 تا 162.

290
سرپرستي باشد ، مثلاً گفته شود مقصود از آن « محبّ » و « ناصر » است ، در اين صـورت منحصـر كردن مقـام به سه فـرد ، بي جهـت خواهد بود ، زيرا همه افراد با ايمـان ، محب و دوست و ناصـر و يار يكديگـرند و اختصاص به اين سه نفر ندارد .
2 . ظاهر آيه اين است كه تنها اين سه تن بر جامعه مسلمانان ولايت دارند ، در اين صورت بايد گروهي كه ولايت دارند ، غير از گروهي باشند كه تحت ولايت هستند . اگر وليّ را به معني رهبر و سرپرست امور مسلمانان بگيريم ، طبعاً اين دو گروه از هم جدا و متمايز مي شوند ، امّا اگر آن را به معني دوست و ياور بگيريم ، اين دو گروه ، يكي مي شوند ، زيرا همه افراد ، محب و دوست يكديگر و ناصر و ياور هم هستند .
3 . هرگاه مقصود دوستي و نصرت باشد ، مي بايست تنها به « الّذينَ آمَنُوا » اكتفا شود و ديگر به آوردن اين جمله كه « در حال ركوع زكات مي دهند » ، نيازي نمي باشد ، زيرا در جامعه با ايمان همه افراد با يكديگر دوست و ياور هم هستند ، خواه در حالت ركوع زكات بدهند يا نه .
از اين رو مفاد آيه ، همان است كه پيامبر گرامي (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) ، در يكي از سخنانش فرموده است :
« يا عَلِيُّ أَنْتَ وَلِيُّ كُلِ مُؤْمِن مِنْ بَعْدي » . ( 1 )
« اي علي ! تو پس از من وليّ هر فرد با ايمان هستي » .
لفظ « بعدي » گواه بر اين است كه مقصود از « وليّ » همان مقام رهبري و حكومت و سرپرستي در امور ديني و دنيوي است ، نه محبت و دوستي ، زيرا اگر دوستي بود ، به زمان درگذشت پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) اختصاص نداشت .

1. مستدرك حاكم، ج 3، ص 111; مسند احمد، ج4، ص 437.

291
2 . آيه « أولوا الامر »
آيه پيشين تنها آيه اي نيست كه امامت و ولايت را به صورت يك اصل مطرح مي كند ، بلكه آيه اطاعت « اولو الامر » نيز نمونه اي ديگر است ، چنان كه مي فرمايد :
« يا أَيُّها الّذينَ آمَنُوا أَطيعُوا اللّهَ وَأَطيعُوا الرَّسُول وَأُولي الأمْرِ مِنْكُمْ . . . » . ( 1 )
« اي كساني كه ايمان آورده ايد ، خدا را اطاعت كنيد و از پيامبر و اولياي امر خود فرمان بريد . . . » .
« اولو الامر » در آيه كه به معناي « فرمانروايان » است ، حاكي از فرمانروايي گروهي است كه اطاعت آنان در كنار اطاعت خدا و رسول ، قرار گرفته است . فخررازي در تفسير خود ، بيان شيوايي دارد و مي گويد : از اين كه اولوالامر در كنار خدا و رسول ، قرار گرفته ، بايد گفت كه صاحبان اين منصب ، معصوم از گناه و پيراسته از خطا بودند ، زيرا ( گذشته از اين كه در كنار دو فرد معصوم ( خدا و پيامبر ) واقع شده اند و بايد با آن دو همگون باشند ) ، از اين كه اطاعت « اولو الأمر » بدون قيد و شرط لازم شمرده شده ، بايد گفت اين فرمانروايان ، انسان هاي معصومي هستند كه پيراسته از گناه و خطا مي باشند و اگر غير آن بود ، حتماً بايد حدود اطاعت آنها محدود گردد ، در حالي كه قرآن ، بدون حدّ و مرز اطاعت آنها را لازم شمرده است . ( 2 )
اين دو آيه ( آيه هاي ولايت و اولو الامر ) مسأله امامت را به طور مستقل مطرح مي كند ، در حالي كه برخي از آيات هر چند مسأله امامت را مطرح نمي كند ولي شأن نزول آن حاكي است كه در اين مورد نازل شده است ، مانند آيه « اكمال » .

1. نساء/59.
2. مفاتيح الغيب معروف به تفسير رازي:10/144.

292
3 . آيه اكمال
« اَلْيَومَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتي وَرَضيتُ لَكُمُ الإسْلامَ دِيناً . . . » . ( 1 )
« امروز دين شما را براي شما كامل ساختم و نعمت خويش را بر شما تمام نمودم و اسلام را به عنوان دين براي شما پسنديدم . . . » .
مفسران و گروهي از محدّثان ، نزول اين آيه را در حجة الوداع در ـ روز غدير خم ـ روزي كه علي (عليه السلام) به مقام امامت منصوب گشت ، يادآور شده اند . ( 2 )
با توجه به اين سه آيه پاسخ سؤال روشن مي شود كه مسأله امامت و ولايت در قرآن مطرح است ، و هرگز قرآن آن را ناگفته نگذاشته است .

1. مائده/3.
2. الدرالمنثور، ج2، ص 298; فتح القدير، ج2، ص 57; ينابييع المودة، ص 120; تفسير المنار، ج6، ص 463; مرحوم علامه اميني در كتاب الغدير، نزول اين آيه را در روز غدير از مدارك بسياري نقل كرده است(الغدر، ج1، ص 447ـ 458 از 16 منبع نقل كرده است.

293
2
نام امامان در قرآن
سؤال : چرا نام امامان دوازدهگانه در قرآن مجيد نيامده است ؟
پاسخ : روش آموزشي قرآن بيان كليات و اصول عمومي است ، تشريح مصاديق و جزئيات غالباً برعهده پيامبر گرامي مي باشد . رسول خدا (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) نه تنها مأمور به تلاوت قرآن بود ، بلكه در تبيين آن نيز مأموريت داشت ، چنان كه مي فرمايد :
« وَأَنْزَلْنا إِلَيْكَ الذِّكْر لِتُبَيِّنَ لِلنّاسِ ما نُزّلَ إِلَيْهِمْ وَلَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُون » . ( 1 )
« قرآن را بر تو فرستاديم تا آنچه براي مردم نازل شده است ، براي آنها بيان كني و آشكارسازي ، شايد آنان بينديشند » .
در آيه ياد شده دقت كنيد ، مي فرمايد : « لتُبَيّن » و نمي گويد : « لتقرأ » يا « ليتلو » و اين نشانه آن است كه پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) علاوه بر تلاوت ، بايد حقايق قرآني را روشن كند . بنابراين انتظار اين كه مصاديق و جزئيات در قرآن بيايد ، همانند اين است كه انتظار داشته باشم همه جزئيات در قانون اساسي كشور ذكر شود . اينك برخي از روش هاي قرآني را در مقام معرفي افراد بيان مي كنيم :

1. نحل/44.

294
1 . معرفي به نام
گاهي شرايط ايجاب مي كند كه فردي را به نام معرفي كند ، چنان كه مي فرمايد :
« وَمُبَشّراً بَرَسُول يَأْتِي مِنْ بَعْدي اسْمُهُ أَحْمَد » . ( 1 )
( « عيسي مي گويد : ) من به شما مژده پيامبري را مي دهم كه پس از من مي آيد و نامش احمد است » .
در اين آيه ، حضرت مسيح ، پيامبر پس از خويش را به نام معرفي مي كند و قرآن نيز آن را از حضرتش نقل مي نمايد .
2 . معرفي با عدد
و گاهي شرايط ايجاب مي كند كه افرادي را با عدد معرفي كند ، چنان كه مي فرمايد :
« وَلَقَدْ أَخَذَ اللّه مِيثاقَ بَني إِسرائيلَ وَبَعَثْنا مِنْهُمُ اثْنَي عَشَرَ نَقِيباً . . . » . ( 2 )
« و خدا از فرزندان اسرائيل پيمان گرفت و از آنان دوازده سرگروه برانگيختيم » .
3 . معرفي با صفت
بعضي اوقات شرايط ايجاب مي كند كه فرد مورد نظر را با اوصاف معرفي كند ، چنان كه پيامبر خاتم را در تورات و انجيل ، با صفاتي معرفي كرده است .
« الّذينَ يَتَّبِعُونَ الرَّسُول الأُمّي الّذي يَجِدُونَهُ مَكْتُوباً عِنْدهُمْ فِي

1. صف/6.
2. مائده/11.

295
التَّوراةِ وَالإِنْجِيل يَامُرُهُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَيَنْهاهُمْ عَنِ الْمُنْكَرِ ويُحِلُّ لَهُمُ الطَّيّبات وَيُحَرّمُ عَلَيْهِمُ الخَبائِث وَيَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَالأَغْلالَ الّتي كانَتْ عَلَيْهِمْ . . . » . ( 1 )
« كساني كه از رسول و نبي درس ناخوانده اي پيروي مي كنند كه نام و خصوصيات او را در تورات و انجيل نوشته مي يابند ، كه آنان را به نيكي دعوت كرده و از بدي ها بازشان مي دارد ، پاكي ها را براي آنان حلال كرده و ناپاكي ها را تحريم مي نمايد و آنان را امر به معروف و نهي از منكر مي كند و بارهاي گران و زنجيرهايي كه بر آنان بود ، از ايشان برمي دارد . . . » .
با توجه به اين روش ، انتظار اين كه اسامي دوازده امام با ذكر نام و اسامي پدر و مادر در قرآن بيايد ، يك انتظار بي جا است ، زيرا گاهي مصلحت در معرفي به نام است و گاهي معرفي به عدد و احياناً معرفي با وصف .
اگر اين اصل را بپذيريم و بگوييم خدا بايد كليه مسائل اختلاف آفرين را در قرآن ذكر كند ، تا مسلمانان دچار تفرقه نشود; در اين صورت بايد صدها مسأله كلامي و عقيدتي ، و فقهي و تشريعي در قرآن ذكر شده باشد ، مسائلي كه قرن ها مايه جنگ و جدل و خونريزي در ميان مسلمانان شده است ، ولي قرآن درباره آنها به طور صريح و قاطع ـ كه ريشه كن كننده نزاع باشد ـ سخن نگفته است ، مانند :
1 . صفات خدا عين ذات اوست يا زايد بر ذات ؟
2 . حقيقت صفات خبري مانند استواي بر عرش چيست ؟
3 . قديم يا حادث بودن كلام خدا .
4 . جبر و اختيار .
اين مسايل و امثال آنها هر چند از قرآن قابل استفاده است ، ولي آن چنان

1. اعراف/157.

296
شفاف و قاطع كه نزاع را يك سره از ميان بردارد ، در قرآن وارد نشده است و حكمت آن در اين است كه قرآن مردم را به تفكر و دقت در مفاد آيات دعوت مي كند ، بيان قاطع همه مسائل ، به گونه اي كه همه مردم را راضي سازد ، بر خلاف اين اصل است .
معرفي به نام ، برطرف كننده اختلاف نيست
پرسشگر تصور مي كند كه اگر نام امام و يا امامان در قرآن مي آمد ، اختلاف از بين مي رفت ، در حالي كه اين اصل كليت ندارد ، زيرا در موردي تصريح به نام شده ولي اختلاف نيز حاكم گشته است .
بني اسرائيل ، از پيامبر خود خواستند فرمانروايي براي آنان از جانب خدا تعيين كند تا تحت امر او به جهاد بپردازند و زمين هاي غصب شده خود را بازستانند و اسيران خود را آزاد سازند . آنجا كه گفتند :
« إِذْ قالُوا لِنَبِيّ لَهُمُ ابْعَث لَنا مَلِكاً نُقاتِلْ فِي سَبيلِ اللّه » . ( 1 )
« آنان به يكي از پيامبران خود گفتند : براي ما فرمانرواي معين كن تا به جنگ در راه خدا بپردازيم . . . » .
پيامبر آنان به امر الهي فرمانروا را به نام معرفي كرد و گفت :
« إِنَّ اللّهَ قَدْ بَعَثَ لَكُمْ طالُوتَ مَلكاً . . . » . ( 2 )
« به راستي كه خدا طالوت را به فرمانروايي شما برگزيده است » .
با وجودي كه نام فرمانروا به صراحت گفته شد ، آنان زير بار نرفتند و به اشكال تراشي پرداختند و گفتند :
« أَنّي يَكُونُ لَهُ الْمُلْكُ عَلَيْنا وَنَحْنُ أَحَقُّ بِالْمُلْكِ مِنْهُ وَلَمْ يُؤتَ سَعَةً مِنَ المالِ . . . » . ( 3 )

1. بقره/246.
2و3. بقره/247.

297
« از كجا مي تواند فرمانرواي ما باشد ، حال آن كه ما به فرمانروايي از او شايسته تريم ، و او توانمندي مالي ندارد ؟ . . . » .
اين امر ، دلالت بر آن دارد كه ذكر نام براي رفع اختلاف كافي نيست ، بلكه بايد شرايط جامعه ، آماده پذيرايي باشد .
چه بسا ذكر اسامي پيشوايان دوازده گانه ، سبب مي شد كه آزمندان حكومت و رياست به نسل كشي بپردازند تا از تولد آن امامان جلوگيري كنند ، چنان كه اين مسأله درباره حضرت موسي رخ داد و به قول معروف :
صد هزاران طفل سر ببريده شد * تـا كليـم اللّه مـوسي زنـده شـد
درباره حضرت مهدي (عليه السلام) كه اشاره اي به نسب و خاندان ايشان شد ، حساسيت هاي فراواني پديد آمد و خانه حضرت عسكري (عليه السلام) مدتها تحت نظر و مراقبت بود تا فرزندي از او به دنيا نيايد و در صورت تولد ، هر چه زودتر به حيات او خاتمه دهند .
در پايان يادآور مي شويم : همان طوري كه گفته شد ، قرآن به سان قانون اساسي است . انتظار اين كه همه چيز در آن آورده شود ، كاملاً بي مورد است . نماز و روزه و زكات كه از عالي ترين فرائض اسلام است به طور كلي در قرآن وارد شده و تمام جزئيات آنها از سنت پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) گرفته شده است .

298
3
تفاوت امامت با نبوت
سؤال : امامت با نبوت و يا امام با نبيّ چه تفاوتي دارد كه پيامبر اسلام را « نبيّ » و علي و فرزندان او را « امامان » خود مي دانيد ؟
پاسخ : ابن خلدون ، مؤرخ معروف متوفاي 808 هجري قمري در مقدّمه تاريخ خود به تشريح مفهوم امامت از ديدگاه تسنن و تشيع پرداخته است ، هر چند درباره مفهوم نبوت سخني نگفته است . چه بسا علت آن اين است كه فريقين در مفهوم « نبي » وحدت نظر دارند ، و لذا تنها به تبيين مفهوم امامت پرداخته است ، ولي ما به خاطر سؤال ياد شده ، به تبيين هر دو مي پردازيم .
« نبّي » بر گرفته از « نبأ » است كه به خبر بزرگ و قابل توجه مي گويند ، و در اصطلاح ، آن انسان والايي است كه از غيب خبر مي دهد و يا از غيب آگاه است . ( 1 )
البته هر خبر غيبي منظور نيست ، بلكه خبري كه مربوط به بيان وظايف مردم در قلمرو عقيده و شريعت باشد .
انبيا بر دو دسته اند :
1 . گروهي از طريق وحي ، پايه گذار شريعت و آورنده قوانين حيات بخش در

1. علّت ترديد اين است كه اگر نبي، متعدي باشد به معني خبر ده و گزارشگر از غيب و اگر لازم باشد، معني آگاه و خبردار از غيب است.

299
زندگي فردي و اجتماعي انسان ها هستند ، مانند شريعت نوح و ابراهيم و موسي و عيسي (عليهم السلام) و حضرت محمد (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) .
2 . گروهي ديگر از طرف خدا مأمورند كه شريعت موجود را ترويج كند ، مثلاً انبياي بني اسرائيل كه همگان مروّجان شريعت حضرت موسي بودند .
نتيجه اين كه پيامبر ، مخاطب وحي تشريعي است ، خواه به صورت تأسيس ، يا به صورت ترويج . فرشته بر او فرود مي آيد و او را در جريان امور تشريعي و ديني قرار مي دهد و او مأمور است آنها را به مردم برساند . با آمدن آخرين حلقه از سلسله پيامبران آسماني ، باب وحي تشريعي منقطع شده و ديگر پيامبري نخواهد آمد تا پيام هاي ديني را كه قبلاً بازگو نشده است ، تبيين كند .
اكنون ببينيم امام كيست ؟ ابن خلدون مي گويد : امامت از نظر اهل تسنّن از امور عامّه است كه به خود امّت بستگي دارد . هر كس را امت تعيين كند ، او پيشوا خواهد بود .
از نظر شيعه امامت پايه دين و زيربناي اسلام است و هرگز براي پيامبر جايز نيست آن را ناديده بگيرد يا به امّت بسپارد ، بلكه بر او لازم است امام را معين كند . امامي كه از گناهان صغيره و كبيره پيراسته باشد . ( 1 )
با تقدير از تلاش ابن خلدون ، يادآور مي شويم كه امام از نظر شيعه كليه وظايف پيامبر را برعهده دارد ، جز آن كه وحي تشريعي بر او نازل نمي شود و فرشته اي در اين مورد بر او فرود نمي آيد . به تعبير ديگر ، « نبي » آن انسان والايي است كه وحي الهي را دريافت مي كند و دين از طريق او به مردم ابلاغ مي شود; و « امام » آن انسان وارسته اي است كه از طرف پيامبر ، مأمور پاسداري از دين پيامبر و رهبري امت پس از اوست .

1. مقدمه ابن خلدون، چاپ مكتبه تجارتي مصر، ص 196.

300
نتيجه اين كه پيامبر ، پايه گذار دين است و امام حافظ و پاسدار آن .
از آنجا كه كليه وظايف « نبي » به جز وحي تشريعي كه فقط بر پيامبر فرود مي آيد ، برعهده امام است ، وي بايد دو شرط مؤثر را داشته باشد تا بتواند وظايف خود را انجام دهد :
1 . از همه افراد امت ، به اصول وفروع اسلام ، اعلم و داناتر باشد ، تا بتواند مبيّن اصول و فروع اسلام و برطرف كننده كليه نيازهاي علمي و معنوي امت باشد كه با وجود او ، امّت به كسي ديگر نيازمند نگردد .
2 . در برابر گناهان مصونيت ( عصمت ) داشته باشد ، زيرا بدون پيراستگي از گناهان نمي تواند اعتماد مردم را به گفتار و رفتار خود جلب كند و الگويي براي مردم باشد ، همچنان كه بدون مقام عصمت نمي تواند در قلوب و نفوس مردم نفوذ كند . بنابراين امام به دو جهت بايد از تمام لغزش هاي عمدي و سهوي مصون باشد :
1 . براي جلب اعتماد مردم .
2 . براي نفوذ در افكار و انديشه هاي آنان ( الگو شدن ) .
البته متكلمان شيعه درباره لزوم اين دو شرط بحث هاي گسترده اي دارند كه مي توان براي آگاهي از آنها به كتاب هاي كلامي مراجعه كرد .

301
4
منبع علمي و آگاهي امامان
سؤال : شيعيان ، بالأخص شيعه اماميه در حالي كه بخشي از عقايد و احكام را از قرآن و سنّت پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) مي گيرند ، در بيشتر موارد به روايات امامان خود اعتماد مي كنند ، منبع آگاهي هاي امامان شيعه چيست ؟
پاسخ : اگر شيعه بر روايات امامان خود اعتماد كامل دارد ، بدان سبب است كه پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) آنان را حجت دوم پس از كتاب خدا شمرده است و مي فرمايد :
« انّي تارك فيكم الثّقلين كتاب اللّه وعترتي » . ( 1 )
« من در ميان شما دو گوهر گرانبها به عنوان امانت مي گذارم كه عبارتند از كتاب خدا و عترتم » .
بنابراين ، كساني كه عقيده و شريعت را از اين دو چشمه زلال مي گيرند ، به تعبير پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) گمراه نخواهند بود ، و اگر امت به افراد ديگر مراجعه كنند ، با سخن او مخالفت كرده اند .
اكنون اين سؤال مطرح مي شود كه سرچشمه علوم اهل بيت (عليهم السلام) چيست ؟
در پاسخ بايـد گفـت كه امامـان شيعه از منـابعي بهـره مي گيرند كه عبارتند از :

1. كنزالعمال، ج1، ص 165، حديث 945، چاپ دوم; صواعق محرقه، ص 148، چاپ محمدي و غيره.

302
الف . نقل از رسول خدا (صلّي الله عليه وآله وسلّم )
پيشوايان معصوم (عليهم السلام) احاديث را ( بدون واسطه ، يا از طريق پدران بزرگوارشان ) از رسول خدا (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) اخذ كرده و براي ديگران نقل مي كنند . اين نوع روايات ، كه هر امامي آن را از امام پيشين; تا برسد به رسول خدا (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) نقل كرده است در احاديث شيعه اماميه فراوان است ، و اگر اين گونه احاديث اهل بيت (عليهم السلام) كه سند آنها متصل و منتهي به رسول خدا (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) مي باشد ، يك جا جمع شود ، مُسند بزرگي را تشكيل مي دهد كه خود مي تواند گنجينه عظيمي براي محدثان و فقيهان مسلمان باشد ، زيرا رواياتي با چنين سند استوار ، در جهان حديث نظير ندارد . به يك نمونه از اين نوع احاديث ـ كه گفته مي شود نسخه اي از آن ، به عنوان حديث سلسلة الذهب ، از باب تبرك و تيمن ، در خزانه سلسله ادب دوست و فرهنگ پرور « سامانيان » نگهداري مي شده است ـ اشاره مي كنيم :
شيخ بزرگوار صدوق ( 381ـ306هـ ) در كتاب توحيد به واسطه دونفر از ابو الصلت هروي نقل مي كند كه مي گويد : من با علي بن موسي الرضا (عليهما السلام) همراه بودم كه از نيشابور عبور مي كرد . در اين هنگام جمعي از محدثان نيشابور مانند محمد بن رافع ، احمد بن حرب ، يحيي بن يحيي ، اسحاق بن راهويه و جمعي از دوستداران علم ، زمام مركب ايشان را گرفته و گفتند : تو را به حق پدران پاك ومطهرت سوگند مي دهيم كه براي ما حديثي نقل كني كه از پدرت شنيده اي . حضرت در اين حال سر خود را از كجاوه بيرون آورد و چنين فرمود :
« حدثني أبي العبد الصالح موسي بن جعفر (عليهما السلام) قال : حدثني أبي الصادق ، جعفر بن محمد (عليهما السلام) قال حدثني أبي أبو جعفر محمد بن علي باقر علمالأنبياء (عليهم السلام) قال حدثني أبي علي بن الحسين سيد العابدين (عليهما السلام) قال حدثني أبي سيّد شباب أهل الجنّة الحسين (عليه السلام) قال حدثني أبي علي بن أبي طالب (عليهما السلام) سمعت النبي (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) يقول

303
سمعت جبرئيل يقول سمعت اللّه جلّ جلاله يقول : لا إله إِلاّ اللّه حِصني فَمَنْ دَخَلَ حِصْني أَمِنَ مِنْ عَذابي » . آنگاه مركب او به راه افتاد ، فرياد برآورد كه : « بشروطها و أنا من شروطها » . ( 1 )
بنابراين بخشي از علوم و دانش هاي آنان ، سينه به سينه از پيامبر خاتم در اختيار آنان قرار گرفته است .
ب . نقل از كتاب علي (عليه السلام)
امير مؤمنان (عليه السلام) در تمام دوران بعثت پيامبر اكرم (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) با ايشان همراه بود ، و بدين جهت توفيق يافت كه احاديث بسياري از رسول خدا را در كتابي گرد آورد ( در حقيقت ، پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) املا مي كرد وعلي (عليه السلام) مي نوشت ) . خصوصيات اين كتاب كه پس از شهادت امام در خانواده او باقي ماند ، در احاديث ائمه اهل بيت بيان شده است . امام صادق (عليه السلام) مي فرمايد : طول اين كتاب هفتاد ذراع بوده ، وبه املاي رسول خدا و خط علي بن ابي طالب نگارش يافته است و آنچه مردم به آن نيازمندند در آن بيان شده است . ( 2 )
گفتني است كه اين كتاب پيوسته در خاندان علي (عليه السلام) دست به دست مي گشت و امام باقر و امام صادق (عليهما السلام) كـراراً از آن حديث نقل كرده و اصل كتاب را نيز به ياران خويش ارائه مي فرمودند ( 3 ) و هم اكنون نيز بخشي از احـاديث آن كتاب در جوامع حديثي شيعه بالأخص در « وسائل الشيعه » در ابواب مختلف موجود است .

1. توحيد شيخ صدوق، باب 1، احاديث 21، 22، 23.
2. بحارالأنوار:ج26، ص18ـ 66.
3. وسائل الشيعه،ج3، باب 12 از ابواب لباس مصلّي، حديث1.

304
ج . استنباط از كتاب و سنت
امامان معصوم قسمتي از احكام الهي را كه بر پيامبر گرامي نازل شده از كتاب خدا و سنت هاي موجود استنباط مي كردند . استنباطي كه ديگران را ياراي آن نبوده است . در اينجا نمونه اي را يادآور مي شويم تا روشن شود كه قسمتي از مصادر علوم آنان چنين استنباط هايي بوده است :
در دوران متوكل عباسي يك مرد مسيحي با زن مسلماني مرتكب عمل خلافي شد ، از آنجا كه اين شخص بر خلاف موازين ذمه عمل كرده بود ، خونش هدر و قتلش واجب بود . آنگاه كه خواستند حكم را جاري كنند او اسلام آورد تا به حكم « الإسلام يجبّ ما قبله » جان به سلامت ببرد . در اين شرايط فقيهان دربار عباسي به چند گروه تقسيم شدند : گروهي گفتند : او به حكم اين كه اسلام آورد ، پيوند او از گذشته قطع گرديده ، و حد از او ساقط شده است و گروهي ديگر گفتند : سه بار حد بايد در مورد او جاري شود و گروه سوم فتواي ديگري دادند .
متوكل عباسي ناگزير ، پاسخ اين مسأله را از امام هادي پرسيد ، امام هادي (عليه السلام) فرمود : اين فرد محكوم به مرگ است و علت آن اين است كه چنين ايماني در هنگام تنگنا و خوف و ترس فاقد ارزش است ، به گواه اين آيه :
« فلَمّا رَأََوا بَأْسَنا قالُوا آمَنّا بِاللّهِ وَحْدَهُ وَكَفَرْنا بِما كُنّا بِهِ مُشْرِكين * فَلَمْ يَكُ يَنْفعهُمْ إِيمانُهُمْ لَمّا رَأَوا بَأْسَنا سُنَّتَ اللّه الّتي قَدْ خَلَتْ فِي عِبادِهِ وَخَسِرَ هُنالِكَ الْكافِرُون » ( 1 ) . ( 2 )
« هنگامي كه عذاب شديد ما را ديدند گفتند هم اكنون به خداوند يگانه ايمان آورديم و به معبودهايي كه همتاي او مي شمرديم كافر شديم ، امّا هنگامي كه

1. غافر/85ـ 84.
2. وسائل الشيعه، ج18، باب 36 من ابواب حد الزنا، ص 408.

305
عذاب ما را مشاهده كردند ايمان آنها براي آنها سود نداشت اين سنت خداوند است كه همواره در ميان بندگانش اجرا شده و آنجا كه كافران زيان كار شدند » .
در ايـن آيه خـداونـد منـان بي ثمر بـودن ايمان حاصـل از خـوف عـذاب را ، از سنت هاي الهي شمرده است ، سنت هايي كه در آن تبديل و تغييري رخ نمي دهد .
همه فقيهان و مفسران ، اين آيه را خوانده و تفسير كرده بودند ، ولي توان دستيابي به چنين فهمي از آيه را نداشتند . اين برداشت هاي عميقانه و واقع گرايانه يكي از مواهب الهي است كه به ائمه اهل بيت داده شده و بخشي از علوم آنان را تشكيل مي دهد . از اين رو ، امام باقر (عليه السلام) مي فرمايد : « خداوند منان هيچ چيزي را كه امت اسلامي به آن نيازمندند ، فرو نگذارده مگر اين كه آن را در كتاب خود فرو فرستاده و براي رسول خود بيان كرده است » . ( 1 )
امام صادق (عليه السلام) مي فرمايد :
« ما مِنْ شَيْء إِلاّ وَفِيهِ كِتابٌ وَسُنَّةٌ » . ( 2 )
« هيچ رخدادي نيست مگر آن كه قانون آن در كتاب و سنت پيامبر بيان شده است » .
سماعه ، فقيه عصر امام موسي بن جعفر (عليه السلام) از امام سؤال مي كند : آيا همه چيز در كتاب خدا و سنت پيامبر او است يا چيزي را از پيش خود مي گوييد ؟ او در پاسخ مي گويد : « بَلْ كُلُّ شَيْء فِي كِتابِ اللّهِ وَسُنَّةِ نَبِيّهِ » . ( 3 )
امام باقر (عليه السلام) در سخنان خود ، اغلب به آيات قرآن مجيد استناد نموده از كلام خدا شاهد مي آورد و مي فرمود : هر مطلبي گفتم ، از من بپرسيد كه در كجاي قرآن

1و2و3. اصول كافي، ج1، ص 59، باب الرد إلي الكتاب والسنة.

306
است تا آيه مربوط به آن موضوع را معرفي كنم . ( 1 )
بنابراين امامان معصوم در حوزه معارف و احكام ، غالباً نوآوراني نبوده اند كه گفته هاي آنان ريشه در كتاب و سنت نداشته باشد ، بلكه استخراج كنندگان احكام الهي از كتاب و سنت بوده اند و ديگران را ياراي چنين فهم و دقتي نيست .
د . الهامات الهي
علوم ائمه اهل بيت (عليهم السلام) سرچشمه ديگري دارد كه مي توان از آن با عنوان « الهام » ياد كرد . الهام اختصاص به پيامبران نداشته و در طول تاريخ گروهي از شخصيت هاي والاي الهي از آن بهره مند بوده اند . قرآن از افرادي خبر مي دهد كه با اينكه پيامبر نبودند ، اسراري از جهان غيب بر آنها الهام مي شد و قرآن به برخي از آنها اشاره دارد . چنانكه درباره مصاحب موسي ( خضر ) كه چند صباحي او را آموزش داد ، چنين مي فرمايد :
« آتَيْناهُ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنا وَعَلَّمْناهُ مِنْ لَدُنّا عِلماً » . ( 2 )
« او مورد رحمت خاص ما قرار داشته و از خزانه علم خويش به وي دانشي ويژه عطا كرده بوديم » .
نيز درباره يكي از كارگزاران سليمان ( آصف بن برخيا ) يادآور مي شود :
« قالَ الّذي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتابِ » . ( 3 )
« آن كس كه دانشي از كتاب نزد او بود چنين گفت . . . » .
اين افراد علم خود را از طريق عادي نياموخته بلكه به تعبير قرآن داراي « علم

1. طبرسي، الإحتجاج، ص 176.
2. كهف/65.
3. نمل/40.

307
لدنّي » بوده اند : « عَلّمْناهُ مِنْ لَدُنّا عِلْماً » . بنابر اين ، نبيّ نبودن ، مانع از آن نيست كه برخي از انسانهاي والا مورد خطاب الهام الهي قرار گيرند . در احاديث اسلامي كه فريقين نقل كرده اند ، اين گونه افراد را « محدَّث » مي گويند ، يعني كساني كه بدون اينكه پيامبر باشند ، فرشتگان با آنها سخن مي گويند .
بخاري در صحيح خود از پيامبر نقل مي كند كه فرمود :
« لَقَدْ كانَ فيمَن كانَ قَبلَكُمْ مِنْ بني إسرائيلَ يُكَلَّمونَ مِنْ غير أَنْ يكونُوا أنبياءَ . . . » ( 1 ) :
« قبل از شما در بني اسرائيل كساني بـودند كه ( فرشتگـان ) با آنها سخن مي گفتند ، بدون اينكه پيامبر باشند » .
بر اين اساس ، ائمه اهل بيت (عليهم السلام) نيز كه مرجع امت در تبيين معارف الهي و احكام ديني مي باشند ، برخي از سؤالات را كه پاسخ آن در احاديث مرويّ از پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) يا كتاب علي (عليه السلام) وجود نداشت ، از طريق الهام و آموزش غيبي پاسخ مي دادند . ( 2 )
از اين بيان مي توان نتيجه گرفت كه كساني كه الهام را با وحي تشريعي يكسان مي پندارند و تصور مي كنند كه هر فردي مورد الهام قرار گيرد ، نبي خواهد بود ، سخت در اشتباهند . محدَّث بودن يكي از مقامات انسان هاي والاست كه در عين حال كه فرشتگان با او سخن مي گويند ، ولي پيامبر نيستند . چنان كه يادآور شديم ، مصاحب موسي به تعبير قرآن علم لدني « وَعلّمناهُ من لدُنّا عِلماً » داشت ، ولي نبي نبود .

1. صحيح بخاري:ج2، ص149.
2. درباره محدَّث و حدود آن به كتاب ارشاد الساري في شرح صحيح البخاري:ج6، ص99 و غيره مراجعه شود.

308
5
امامان دوازدهگانه
سؤال : چرا عدد امامان 12 تاست ، نه كمتر و نه بيشتر ؟
پاسخ : از آنجا كه مسأله امامت در منطق شيعه به امّت واگذار نشده است ، همه مسائل آن مربوط به خدا و ابلاغ از طرف پيامبر است . طبعاً علت حصر امامان به دوازده تن از جمله مسائلي است كه فلسفه آن براي ما روشن نيست و نظائر آن در شرايع آسماني كم نيست ، اينك به نمونه هايي اشاره مي كنيم :
1 . پيامبران اولوالعزم از پنج تن تجاوز نمي كنند . مقصود پيامبراني هستند كه داراي شريعت بوده و ديگر پيامبران ، مأمور به ترويج آنها بودند ، اسامي چهار نفر از آنان در قرآن مجيد در سوره شوري آيه 13 آمده است ، و فرد پنجم همان كسي است كه خطاب « أَوحَيْنا إِليك » متوجه او است ، و او كسي جز پيامبر اسلام نيست .
« شَرَعَ لَكُمْ مِنَ الدِّينِ ما وَصّي بِهِ نُوحاً وَالّذِي أَوحَيْنا إِلَيْكَ وَما وَصَّيْنا بِِه إِبراهيم وَمُوسي وعيسي » . ( 1 )
« آييني را براي شما تشريع كرد كه به نوح توصيه كرده بود و آنچه را كه به تو وحي كرديم و آنچه را كه ابراهيم و موسي و عيسي را بدان سفارش كرده بوديم » .
2 . نقباي بني اسرائيل 12تن بودند ، چنان كه مي فرمايد :

1.شوري/13.

309
« وَلَقَدْ أَخَذَ اللّه مِيثاقَ بَني إِسْرائيل وَبَعَثْنا مِنْهُم اثْنَي عَشَرَ نَقِيباً » . ( 1 )
« خداوند از بني اسرائيل پيمان گرفت و از ميان آنان دوازده سرپرست برانگيختيم » .
3 . خلفا از نظر اهل سنت 4نفر هستند ، نه كمتر و نه بيشتر .
آيا فلسفه اين ارقام واعداد براي همگان روشن است ؟ !
اصولاً علت اين كه شماره امامان در 12محصور مي باشد ، روايات پيامبراكرم (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) است كه آنان را به همين عدد معرفي كرده است .
مسلم در صحيح خود از جابر بن سمره نقل مي كند كه : « سمعت رسول اللّه يقول : لا يَزالُ الإسلامُ عَزيزاً إلي اثني عَشَرَ خَليفَة » .
و نيز نقل مي كند كه آن حضرت فرمود :
« لا زالَ هذَا الدِّينُ عَزيزاً مَنيعاً إِلي اِثني عَشَرَ خَليفَةً كُلّهِمْ مِنْ قُرَيْش » . ( 2 )
حاصل اين دو حديث اين است كه اين دين ـ اسلام ـ تا زمان رهبري دوازده تن از خلفاي پيامبر ، نيرومند و آسيب ناپذير خواهد ماند .
روايات با اين مضمون در ديگر صحاح و مسانيد نيز وجود دارد . وابو داود ( 3 ) و ترمذي ( 4 ) در سنن و احمد در مسند ( 5 ) خود ، و حاكم در مستدرك ( 6 ) آنها را نقل كرده اند .

1. مائده/12.
2. صحيح مسلم، ج6، ص 3و 4.
3. سنن ابوادود، كتاب مهدي، ص 207، چاپ مصر.
4. سنن ترمذي، ج2، ص 45، چاپ سال 1342.
5. مسند احمد، ج5، ص 86ـ 106.
6. مستدرك حاكم، كتاب معرفت صحابه، ج 3، ص 617، چاپ هند.

310
بنابراين ، اگر شيعه پيشوايان معصوم خود را در 12تن محصور مي داند و يكي از ادله عقيده آنان همين روايات اثناعشر خليفة است ، البته براي ديگر خصوصيات اين خلفاي دوازده گانه ، ادله ديگري است كه در محل خود به تفصيل بيان شده است .
امّا مسأله ولايت فقيه مربوط به زمان غيبت نيست ، بلكه در زمان حضور نيز فقيهان جامع الشرايط ، داراي منصب افتاء و قضاوت و رفع خصومت هستند ، زيرا به خاطر گستردگي جهان اسلام ، شيعيان نمي توانستند در هر زمان مستقيماً به امامان مراجعه كنند ، طبعاً مجتهد مسلّم كه اسلام را درست شناخته باشد ، جانشين آنان در هر برهه از زمان مي باشد ، خواه در زمان غيبت ، و خواه در عصر حضور .

311
6
زمان اعتقاد به امامت دوازده تن
سؤال : آيا اعتقاد به امامت دوازده تن در عهد رسالت وجود داشته يا پس از وفات امام عسكري (عليه السلام) پيدا شده است ؟
پاسخ : اعتقاد به خلافت دوازده تن از قريش ـ يا از بني هاشم ـ در عصر پيامبر مطرح بوده ، ولي آشنايي به اسامي و هويت آنان به تدريج انجام گرفته است ، زيرا هر امامي ، به وصي و امام بعدي معين و معرفي مي نمود ، توضيح اين كه : دلايل قاطع نشان مي دهد كه پيامبر اسلام (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) امامت و رهبري علي (عليه السلام) را در مواقع مختلف وبالأخص در روز غدير اعلام كرد ، و تشيع به معني رهبري علي (عليه السلام) به صورت يك اصل اعتقادي درآمد ، همچنان كه امامت و پيشوايي دو نور ديده خود ، حسن و حسين (عليهما السلام) را نيز در عصر خود مطرح كرده و فرموده است :
« اَلْحَسَنُ وَالْحُسَيْنُ إِمامانِ قاما أَوْ قَعَدا » . ( 1 )
« حسن و حسين هر دو پيشواي امتند ، خواه زمام امور را رسماً به دست بگيرند ، و خواه خانه نشين باشند » .
پس از شهادت حسين بن علي (عليهما السلام) و رسوايي خلافت امويان ، ديدگان امّت متوجه فرزند وي امام سجاد (عليه السلام) شد ، و پس از وي ، امام باقر و امام صادق (عليهما السلام) احياگر سنّت پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) و پيشواي محدّثان و فقيهان گشتند ، و به همين ترتب ، هر

1. الرسالة في نصيحة العامة، نگارش ابواسعد، المحسن بن كرامة بيهقي، ص 18 و 68; احقاق الحق:26/48.

312
امامي در عصر خود ، با وجود تمامي خفقان ها و تنگناها ، وظيفه خود را در حد امكان انجام داد و شيعيان نيز به امامت آنان اعتقاد راسخ داشتند .
تصور اين كه اعتقاد به امامت امامان در دوران حضرت عسكري (عليه السلام) شكل گرفته باشد ، ناشي از ناآگاهي از تاريخ تشيع است و در فصل نخست در اين باره به صورت گسترده سخن گفتيم . علاقه مندان به توضيح بيشتر به فصل نخست از اين كتاب مراجعه كنند .

313
7
امامان شيعه و مسند خلافت
سؤال : درست است كه جابر بن سمره از پيامبر گرامي (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) خلافت دوازده تن را نقل كرده است ، ولي گفتار پيامبر شامل دوازده امام شيعه نمي شود ، زيرا آنان هيچگاه بر مسند خلافت تكيه نزده اند .
پاسخ : وظيفه پيامبران اين است كه مردم را به وظايف خود آشنا كنند ، خواه مردم بپذيرند يا نپذيرند ، حضرت موسي ، برادر خود هارون را به عنوان خليفه خويش معرفي كرد ، و فرمود :
« وقالَ مُوسي لأخيهِ هارُونَ اخْلُفْني فِي قَومِي وَأَصْلِحْ وَلا تَتَّبِعْ سَبِيلَ المُفْسِدين » . ( 1 )
« آنگاه موسي به برادرش هارون گفت : جانشين من در مردم باش و آنان را اصلاح كن و از روش مفسدان پيروي ننما » .
ولي در عين حال قوم موسي ، به چنين خليفه اي ارج ننهاده و با او به مخالفت برخاستند ، تا جايي كه نزديك بود او را بكشند ، چنان كه مي گويد :
« إِنَّ الْقَوم استَضْعَفُوني وَكادُوا يَقْتُلُونَني » . ( 2 )
« مردم مرا ناتوان ساختند و نزديك بود مرا بكشند » .
اگر مشروعيت خلافت هر خليفه مشروط به پذيرش مردم باشد ، مي توان اين اشكال را درباره نبوت انبيا و رسالت رسولان نيز مطرح نمود ، زيرا در طول تاريخ كمتر پيامبري موفق شد به رسالت خود ، جامه عمل بپوشاند .

1. اعراف/142.
2. اعراف/150.

314
8
اعتبار سند ائمه اثناعشر
سؤال : آيا سند حديث جابر بن سمره كه عدد امامان را دوازده تن مي داند ، ضعيف نيست ؟
پاسخ : احاديث دوازده خليفه را ، بخاري و مسلم در « صحيح » خود ، و ابوداود و ترمذي در « سنن » خود و احمد در مسند و حاكم در مستدرك ( 1 ) آورده اند . روايات صحيحين يعني بخاري و مسلم نزد اهل سنت ، از اعتبار بالايي برخوردار است و هر نوع خدشه را در سند و مضمون آن ناروا مي دانند . شعار دانشمندان سني اين است : كلّ ما في صحيح البخاري صحيحٌ ، بنابراين چگونه مي توان سند روايات جابر بن سمره را ضعيف دانست ؟
ابن حجر در مقدمه كتاب « فتح الباري » كه شرح صحيح بخاري است ، يادآور مي شود كه كليه روايات صحيح بخاري معتبر است ، آنگاه برخي مناقشات را مطرح مي كند و به آنها پاسخ مي دهد . ( 2 )
ممكن است گفته شود : خبر جابر بن سمره ، خبر واحد است و چنين خبري در مورد عقايد حجت نيست .
ولي پاسخ آن روشن است كه اگر دليل امامت آنان ، به روايت جابر سمره منحصر بود ، اين اعتراض محل داشت ، ولي ادله امامت پيشوايان معصوم به اندازه اي است كه بر هر فرد منصف يقين افرين مي باشد .

1. به منابع حديث «اثنا عشر خليفة» در پاسخ به سؤال پنجم اشاره شد.
2.هدي الساري فتح البخاري، ص 11، اين كتاب به عنوان مقدمه بر كتاب فتح الباري في شرح البخاري نوشته شده است.

315
9
امامت دوازده تن و عهدين
سؤال : آيا نظريه امامت دوازده امام از عهدين اقتباس نشده است ؟
پاسخ : پيامبر گرامي (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) آنگاه كه امامان دوازده گانه را معرفي مي كند ، چنين مي فرمايد :
« يَمْلِكُ هذِه الأُمّةُ اثنا عَشَرَ خَليفَةً كَعَدَدِ نُقَباءِ بَني إِسْرائِيل » . ( 1 )
« زمام امور اين امت را دوازده جانشين من به دست مي گيرند كه تعداد آنان با تعداد نقباء بني اسرائيل برابر است » .
از ابن مسعود سؤال شد : چند نفر زمام امور اين امت را به دست مي گيرند ؟ او در پاسخ گفت : ما اين موضوع را از پيامبر خدا (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) پرسيديم . حضرت فرمود : « اثنا عشر كعدة نقباء بني اسرائيل » . ( 2 )
بنابراين منشأ اين عدد خود پيامبر است و بسيار جاي تأسف است كه انسان براي اثبات عقيده خود ، ميراث فرهنگي خود را تخطئه كند و بگويد عدد امامان از عهدين گرفته شده است . در اين صورت بايد بگوييم بخاري و مسلم نيز احاديث خود را از عهدين گرفته اند .

1. منتخب كنزالعمال، در حاشيه مسند احمد، ج5، ص 312.
2. تاريخ الخلفاء، سيوطي، ص 10.

316
10
وصايت امام علي (عليه السلام)
سؤال : چرا علي (عليه السلام) را وصيّ پيامبر مي دانيد ؟
پاسخ : امام علي در دو مرحله ، وصي پيامبر گرامي (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) بوده است .
1 . مرحله تجهيز : پيامبر در بخش هاي پاياني از زندگاني خود كه در بستر بيماري افتاده بود ، به علي (عليه السلام) سفارش كرد كه مراسم تغسيل و تكفين و دفن او را برعهده بگيرد و بدهي هاي او را بپردازد . لذا اميرمؤمنان (عليه السلام) پيش از انجام اين اعمال ، دست به هيچ كاري نزد .
وصايت به اين معني را احدي انكار نكرده و همگان بر آن اتفاق نظر دارند . ( 1 )
2 . جانشيني از جانب پيامبر : پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) در مسائل مربوط به زعامت و سرپرستي مسلمين علي (عليه السلام) را خليفه و جانشين خود قرار داد و اگر با ديده انصاف و بي طرفي و بدون تعصب بر مسأله بنگريم ، خواهيم ديد كه خلافت و جانشيني امام علي (عليه السلام) از جانب پيامبر ، در همان دوره نيز مسأله اي واضح و آشكار بود ، تا

1. تاريخ ابن عساكر شافعي:2/487، حديث 1006، مستدرك حاكم:1/362، مسند احمد:1/260، ط مصر.

317
آنجا كه واژه « وصيّ » يكي از القاب امام به شمار مي رفت و اين لقب در نظم و نثر آن زمان فراوان به چشم مي خورد .
مفسران در تفسير آيه « وَأَنْذِرْ عَشيرَتكَ الأَقْرَبين » ( 1 ) و محدثان در بيان شأن نزول آن ، چنين نقل مي كنند : وقتي آيه ياد شده ـ كه به پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) فرمان مي دهد تا نزديكان خود را به آيين اسلام دعوت كند ـ نازل گرديد ، پيامبر از بزرگان بني هاشم دعوت به عمل آورد و آيين خود را بر آنها عرضه كرد ، آنگاه فرمود : اي فرزندان عبدالمطلب ! من براي شما خوبي هاي دنيا و آخرت را آورده ام ، خدايم مرا مأمور كرده كه شماها را به آن دعوت نمايم :
« فأيُّكم يُوازرني علي أمري هذا علي أن يكونَ أخي ووصييّ وخليفَتي فيكُم » .
« كدام از شما مرا در اين امر ياري مي كند تا او وصي و جانشين من در ميان شما باشد » .
كسي دعوت پيامبر را پاسخ نگفت ، جز علي كه كوچك ترين آنها بود ، در اين هنگام پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) فرمود :
« إنّ هذا أخي و وصييّ وخليفتي فيكُم فاسمَعوا له وأطيعوه » :
« او برادر و وصي و جانشين من در ميان شماست ، سخن او را بشنويد و او را اطاعت كنيد » .
اين حديث ، به « حديث يوم الدار » معروف است و بسياري از محدثان و سيره نگاران آن را نقل كرده اند . ( 2 ) دلايل مسأله وصايت امام به آنچه گفته شد منحصر نمي شود ، بلكه حديث « ثقلين » ، « سفينه » و « غدير » همگي گواه بر وصايت او است

1. شعراء/214.
2. تاريخ طبري:2/319ـ 321، ط دار المعارف مصر، تاريخ كامل ابن اثير:12/62ـ 63، منتخب كنز العمال در حاشيه مسند احمد:5/41ـ 42.

318
كه براي اختصار از ذكر آنها خودداري مي كنيم :
امير مؤمنان در يكي از سخنان خود درباره « اهل بيت پيامبر » مي فرمايد : « وَفِيهِمُ الوَصيّةُ وَالوِراثَة » ( 1 ) پيامبر درباره آن وصيت نموده و آنان وارثان پيامبر هستند .
وصايت بودن امام در شعر شعراي عصر رسالت
وصي بودن امام در عصر رسالت و پس از آن ، از شهرت بسيار بالايي برخوردار بود ، تا آنجا كه شاعران عصر نخست ، « وصيّ » را يكي از القاب امام دانسته و در اشعار خود او را به اين لقب خوانده اند ، اينك چند نمونه از سروده هاي آنان را در اين مورد ذكر مي كنيم :
1 . عبداللّه بن ابي سفيان
وَصِيُّ النّبِيّ المُصْطَفي وَابْنُ عَمّهِ * فَمَنْ ذا يُدانِيهِ وَمَنْ ذا يُقارِبُهُ
او وصي پيامبر برگزيده و پسر عموي او * كيسـت كسـي كـه در رديف او قرار گيرد ؟ !
2 . عبدالرحمن جعيل
عَلِيّاً وَصِيُّ الْمُصْطَفي وَابنُ عَمّهِ * وَأوّلُ مَنْ صَلّي أَخا الدِّين وَالتُّقي
علي وصي ( نبي ) مصطفي و پسر عموي او نخستين كسي كه نمازگزارد ديندار و پرهيزگار است
3 . ابن التيهان از حاضران در جنگ بدر
إِنَّ الوَصـيَّ إِمامُنـا وَوَلِيُّنـا * بَرِحَ الخِفاءُ وَباحَتِ الأَسْرارُ
وصي امام و سرپرست ما است آنچه مخفي بود آشكار ، و رازها بازگو شد
ابن ابي الحديد در اين فصل ، اشعار زيادي نقل كرده كه در آنها ، شعراي

1. نهج البلاغه، خطبه2.

319
عصر رسالت و پس از وي ، امام علي (عليه السلام) را به عنوان وصي معرفي كرده اند . ( 1 )
تنها سخني كه ممكن است مطرح شود ، اين است كه اشخاصي به عايشه مراجعه كرده و درباره وصايت امام از وي مي پرسيدند ، او در پاسخ مي گفت كه پيامبر در خانه من جان سپرد و به كسي وصيت نكرد . ( 2 )
مراجعات مكرر به عايشه خود حاكي از اشتهار اين مطلب در آن اعصار بود ، ولي استدلال كاملاً بي پايه است ـ زيرا بر فرض اين كه پيامبر در خانه عايشه و در كنار او جان سپرده و در آن حالت به كسي وصيت نكرده باشد ، ولي گفته او دليل بر نفي وصايت نمي شود ، چه بسا ممكن است پيامبر در زمان صحت و عافيت و يا اوائل بيماري كه در خانه ديگران بود ، علي را وصي خود قرار داده باشد .
آيا ممكن است پيامبر به مردم بگويد : « ما حَقُّ امرئ مُسْلِم لَهُ شَيْءٌ يُوصي فِيهِ يَبيتُ لَيْلَتَين إِلاّ وَوَصِيّتُهُ مَكْتُوبَةٌ عِنْدَهُ » . ( 3 )
« بر فرد مسلمان شايسته نيست ـ كه در موردي كه بايد وصيت كند ـ دو شب بخوابد مگر اين كه وصيت او مكتوب در نزد او باشد » .
ولي خود اصلاً وصيت نكند ؟ !

1. شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد:1/143ـ150 چاپ مصر.
2. صحيح بخاري، 1، كتاب وصايا، حديث2741.
3. صحيح بخاري، كتاب وصايا، حديث 2738.

320
11
مقصود از اولي الأمر كيست ؟
سؤال : چرا « اولي الأمر » در آيه مباركه « يا أَيُّها الّذينَ آمَنُوا أَطيعُوا اللّهَ وَأَطيعُوا الرَّسُول وأُولي الأَمْرِ مِنْكُمْ » ( 1 ) به افراد خاص تفسير مي شود ؟ !
پاسخ : در اين كه مقصود از « اولي الامر » چيست ، دو نظر وجود دارد :
1 . مقصود ، فرماندهان سپاه اسلام است .
2 . منظور ، علما و دانشمندان است .
گروهي به خاطر ظاهر لفظ « الامر » كه به « فرمان » تفسير مي شود ، به معني اوّل گرويده و مي گويند : مقصود فرماندهان نظامي است; در حالي كه اين تفسير از دو نظر صحيح نيست :
1 . اوّلاً احتمال دارد لفظ « الأمر » به معني « شأن و منزلت » باشد كه در اين صورت با تفسير دوم كاملاً سازگار خواهد بود .
2 . آيه مورد بحث ، زمينه ساز آيه بعدي است كه متن و ترجمه آن را بعداً مي آوريم و شأن نزول آن ، با تفسير نخست سازگار نيست ، بلكه قول دوم را تأييد مي كند .

1. نساء/59.

321
مفسران درباره شأن نزول آن مي گويند : فردي به ظاهر مسلمان با يك مرد يهودي بر سر موضوعي اختلاف پيدا كردند ، فرد يهودي گفت : موضوع را نزد « محمد » ببريم ، زيرا او مي دانست كه وي رشوه نمي پذيرد ، امّا آن مرد به ظاهر مسلمان ( منافق ) گفت : حَكَم ميان من و شما كعب بن الاشرف يهودي باشد ، زيرا مي دانست كه او رشوه مي گيرد و به نفع رشوه دهنده داوري مي كند . ( 1 )
در اين ماجرا آيه اولي الامر و آيه پس از آن نازل گرديد . متن اين دو آيه چنين است :
« يَا أَيُّها الَّذينَ آمَنُوا أَطيعُوا اللّهَ وَأَطيعُوا الرَّسُولَ وَأُولي الأمْرِ مِنْكُمْ فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فِي شَيء فَرُدُّوهُ إِلَي اللّهِ وَالرَّسُولَ إِنْ كُنْتُمْْ تُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ ذلِكَ خَيْرٌ وَأَحْسَنُ تَأْويلاً » .
« اي كساني كه ايمان آورده ايد اطاعت كنيد خدا را ، اطاعت كنيد پيامبر خدا را و اولي الامر را هرگاه در چيزي نزاع داشتيد ، آن را به خدا و پيامبر بازگردانيد [ از او داوري بطلبيد ] اگر به خدا و روز رستاخيز ايمان داريد ، اين كار براي شما بهتر و عاقبت و پايان آن نيكوتر است » .
« أَلَمْ تَرَ إِلَي الَّذِينَ يَزْعُمُونَ أَنَّهُمْ آمَنُوا بِمَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ وَمَا أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِكَ يُريدُونَ أَنْ يَتَحاكَمُوا إِلَي الطَّاغُوتِ وَقَدْ أُمِرُوا أَنْ يَكْفُرُوا بِهِ وَيُريدُ الشَّيْطانُ أَنْ يُضِلَّهُمْ ضَلاَلاً بَعيداً » .
« آيا نديدي كساني را كه گمان مي كنند به آنچه [ از كتابهاي آسماني ] بر تو و به آنچه پيش از تو نازل شده ايمان آورده اند ولي مي خواهند براي داوري به نزد طاغوت و حاكمان باطل گرا بروند با اين كه فرمان داده شده اند كه به طاغوت كفر ورزند ، اما شيطان مي خواهد آنها را گمراه كند و به بيراهه هاي دوردستي بيفكند » .

1. مجمع البيان:2/264.

322
با توجه به آنچه گفته شد ، نظر دوم متعين است ، زيرا مسائل قضائي مربوط به عالمان ديني است ، نه فرماندهان . ولي سخن اين جا است كه آيا مقصود ، همه علما و دانشمندان است يا گروه خاصي كه خطا بر آنها راه ندارد ، پاسخ اين سؤال را مي توان از خود آيه استنباط كرد .
1 . لفظ « أولي الامر » بر لفظ « الرسول » عطف شده ، و عامل نصب در هر دو يك فعل است ، چنان كه فرمود : « أَطيعُوا الرسول واولي الامر منكم » واين حاكي است كه معطوف ( اولي الامر ) ، در مرحله قضاوت و داوري ، قرين « رسول » است ، يعني همان طور كه رسول اعظم (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) در قضا و داوري دچار گناه و خطا نمي گردد ، « اولي الامر » نيز از اين جهت همانند او هستند . در اين صورت مقصود ، عالماني خواهند بود كه از گناه و خطا معصوم باشند .
2 . آيه مورد بحث ، اطاعت « اولي الامر » را مطلقا و بدون قيد و شرط الزامي مي داند ، بدون اين كه آن را محدود سازد و مثلاً بگويد : « اطاعت كنيد ، به شرط اين كه امر به گناه و خلاف شرع نكنند يا دچار اشتباه و خطا نشوند » . از اين الزام بي قيد و شرط ، استنباط مي شود كه قضاوت و داوري آنان هيچ گاه بر خلاف شرع نبوده و آنان هرگز دچار اشتباه نمي شوند و لازمه آن ، عصمت اين گروه از هر نوع گناه و خطا است .
خدا اطاعت والدين را محدود ساخته و مي فرمايد :
« وَوَصّينا الإِنْسانَ بِوالدَيهِ حُسْناً وان جاهَداكَ لِتُشْركَ بي ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ فَلا تُطِعْهُما » . ( 1 )
« به انسان سفارش كرديم كه به پدر و مادر نيكي كند و اگر [ آن دو مشرك باشند و ] تلاش كنند كه براي من همتايي قائل شوي ، در حالي كه به آن علم مداري ، از آنها پيروي مكن » .

1. عنكبوت/8.

323
اطاعت پدر و مادر در اين آيه مطلق و بي قيد و شرط نيست ، در حالي كه اطاعت « اولي الامر » در آيه مورد بحث كاملاً مطلق و فاقد هر نوع قيد است .
از سوي ديگر ، مي دانيم كه اطاعت مخلوق در موردي كه فرمان به خلاف شرع دهد ، حرام است .
رسول گرامي (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) مي فرمايد : « لا طاعَةَ لِمَخْلُوق فِي مَعْصِيَةِ الْخالِق » ( 1 ) خوشبختانه مفاد اين حديث در قرآن نيز آمده است چنان كه مي فرمايد : « إِنّ اللّهَ لا يَأْمُرُ بِالْفَحْشاءِ » . ( 2 )
با توجه به اين دو مطلب :
الف : اطاعت اولي الامر در آيه بدون قيد و شرط لازم و واجب شمرده شده است .
ب : اطاعت شخصي آنگاه كه بر خلاف شرع دستور دهد حرام است;
نتيجه مي گيريم افرادي كه قرآن از آنها به « اولي الامر » ياد مي كند ، معصوم بوده و هيچ گاه بر خلاف شرع دعوت ننموده و در كار خود مرتكب خطا نمي شوند و جز ائمه اثناعشر ، كسي مصداق اولي الامر نيست ، زيرا به اتفاق همه مسلمانان ، جز اين افراد ، كسي معصوم نبوده و پيراسته از خطا نمي باشند .
علاوه بر مضمون آيه ، متجاوز از سي حديث به صورت مسند و مرسل در تفسير « اولي الامر » وارد شده و آن را به امامان معصوم تفسير مي كنند . ( 3 )

1.وسائل الشيعة،ج 8، باب 59 ، ابواب وجوب الحج، حديث 7.
2.اعراف/28.
3. تفسير برهان، ج1، ص381ـ 386.

324
12
معني مولا در حديث غدير
سؤال : آيا « مولي » در حديث غدير به معناي « محب » و « ناصر » نيست ؟
شيعيان ، با حديث غدير : « من كنتُ مولاه فهذا عليٌّ مولاه » ، بر امامت و خلافت علي (عليه السلام) ، پس از درگذشت رسول خدا (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) استدلال مي كنند و اين استدلال در صورتي صحيح است كه لفظ « مولي » به معناي « أولي » يا « ولي » باشد ، در حالي كه احتمال دارد مقصود از آن ، « محب » و « ناصر » باشد و گويا پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) به مردم سفارش مي كند كه علي (عليه السلام) را پس از وي ياري كنند و دوست بدارند .
پاسخ : براي تبيين مدلول حديث ناچاريم در دو مقام سخن بگوييم :
الف : آيا در لغت عرب ، لفظ « مولي » به معني « اولي » آمده است ؟
ب : در صورت صحت چنين معنايي ، آيا مقصود از « مولي » در حديث همان « اولي » است ؟
الف . روشن ترين گواه بر اين كه لفظ « مولي » در زبان عرب به معني « اولي » آمده است ، آيات قرآن است كه به نقل برخي از آنها اكتفا مي كنيم :
« فَالْيَومَ لا يُؤخَذُ مِنْكُمْ فِدْيَةٌ وَلا مِنَ الَّذِينَ كَفَرُوا مَأْويكُمُ النّارُ هِيَ مَولاكُمْ وَبِئْسَ الْمَصِيرُ » . ( 1 )

1. حديد/15.

325
« امروز ( رستاخيز ) نه از شما و نه افرادي كه كفر ورزيده اند ، عوضي گرفته نمي شود ، جايگاه شما آتش است و آن براي شما اولي و سزاوار است و چه بازگشتگاه بدي است ! » .
مفسران اسلامي مي گويند : لفظ « مولي » ، در اين آيه به معني اولي است ، زيرا براي اين افراد بر اثر اعمال ناشايستي كه مرتكب شده اند ، جز آتش چيزي شايسته و سزاوار نيست . ( 1 )
« يَدْعُوا لِمَنْ ضَرُّهُ أَقْرَبُ مِنْ نَفْعِهِ لَبِئْسَ الْمَوْلي وَلَبِئْسَ الْعَشيرُ » . ( 2 )
« كسي ( بت ) را مي خواند كه ضرر او از سودش نزديكتر است ، چه وليّ و مصاحب بدي است ! » .
در اين آيه ، به گواهي مضمون آن و آيات ماقبلش كه مربوط به مشركان و بت پرستان است ، لفظ « مولي » به معني « وليّ » است ، زيرا گروه بت پرست ، به اصنام به عنوان « وليّ » توجه نموده و آنها را « وليّ » خود مي خواندند .
اين دو آيه و آيات ديگر ـ كه از نقل آنها خودداري مي گرددـ به طور اجمال ثابت نمود كه يكي از معاني « مولي » همان « اولي » و « ولي » است .
اكنون وقت آن رسيده كه درباره مقصود از « مولي » در حديث بحث كنيم ، تا روشن شود كه مقصود از جمله « من كنت مولاه فهذا علي مولاه » چيست ؟ آيا هدف همان « اولي به نفس » و يا « اولي به اطاعت » و به يك معني « وليّ » و سرپرست است كه معناي « ولايت مطلقه » شخصي بر انسان را مي رساند; يا مفاد حديث ، چيزي غير از اين است ، چنان كه برخي تصور كرده اند كه « مولي » در حديث به معني دوست و ناصر و امثال اينهاست .

1.أي أولي لكم لما اسلفتم من الذنوب ـ اين جمله را مفسران در تفسير آيه، مي آورند.
2. حج/13.

326
قرائن فراواني گواهي مي دهد كه مقصود از « مولي » ، همان معناي نخستين است كه علما و دانشمندان ، از آن به « ولايت مطلقه » تعبيير مي كنند و قرآن مجيد درباره شخص پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) مي فرمايد :
« اَلنَّبِيُّ أَولي بِالْمُؤْمِنينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ » . ( 1 )
« پيامبر نسبت به جان مؤمنان از خود آنها سزاوارتر است » .
كسي كه از خود انسان ، نسبت به او شايسته تر و سزاوارتر باشد ، طبعاً نسبت به مال او نيز چنين خواهد بود ، و لازمه برخورداري از چنين اولويت ، ولايت مطلقه است كه اطاعت امر و نهي را به دنبال مي آورد .
اين مقام و منصب از جانب خدا به پيامبر گرامي (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) داده شده و هرگز خود او ذاتاً داراي چنين مقامي نبوده است . بنابراين خداست كه طبق موازين صحيح شرعي و عقلاني او را بر جان و مال افراد با ايمان مسلط نموده و دست او را در هر نوع امر و نهي بازگذاشته و تخلّف از دستور او را يك نوع سرپيچي از دستور خدا دانسته است .
اكنون كه با دلائل قطعي ثابت كرديم كه مولي در اين حديث به معني همان « اولي » در آيه است ، طبعاً امام اميرمؤمنان (عليه السلام) داراي همان مقامي خواهد بود كه پيامبر گرامي (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) به نصّ آيه شريفه دارا بوده است و چنين اولويت مطلقه در جان و مال ، لازمه مقام رسالت و امامت است ، ولي از آنجا كه به دلايل خاتميت ، باب نبوت و رسالت به روي بشر بسته شده است ، طبعاً امام جز اين مقام ، ديگر مناصب پيامبر را دارا بوده و در عصر خود پيشواي امت و رهبر جامعه و اولي به تصرف در جان و مال مردم بوده است ، و اين همان مقام شامخ و رفيع امامت است كه گاهي به آن ، ولايت الهيه ( ولايتي كه از جانب خداوند به افراد خاصي در مقياسي وسيع عطا

1. احزاب/6.

327
مي گردد ) ، گفته مي شود .
اكنون به بيان قرائن و شواهدي مي پردازيم كه به روشني ثابت مي كند كه مقصود از مولي در حديث ، جز همان « اولي به تصرف » و يا صاحب ولايت در تمام شؤون ، چيز ديگري نيست .
1 . در روز واقعه تاريخي غدير ، حَسّان بن ثابت شاعر رسول خدا (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) با كسب اجازه برخاست و مضمون كلام پيامبر را در قالب شعر بيان كرد . اين مرد فصيح و بليغ و آشنا به رموز زبان عرب ، به جاي لفظ مولي ، كلمه امام و هادي را به كار برد و چنين سرود :
فَقَـالَ لَـهُ : قُمْ يا عَلِيُّ فَإِنّني * رَضِيتُكَ مِنْ بَعْدِي إِماماً وِهادِياً
چنان كه روشن است ، وي از لفظ « مولي » كه در كلام پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) بود ، جز مقام امامت و پيشوايي و هدايت و رهبري امت ، چيز ديگري تلقي نكرده است .
نه تنها « حسّان » از لفظ « مولي » اين معني را تلقي نموده است ، بلكه پس از وي شعراي بزرگ اسلامي كه بيشتر آنان از ادبا و شعراي طراز اوّل جامعه عربي بودند و برخي نيز از استادان زبان عرب به شمار مي رفتند ، همگي از اين لفظ همان معني را تلقي كردند كه حسان برداشت كرده بود و جز موضوع امامت و پيشوايي امت ، چيز ديگري به فكر آنان نرسيده است .
2 . اميرمؤمنان (عليه السلام) در اشعار خود كه براي معاويه نوشته ، درباره حديث غدير چنين مي گويد :
وَأَوجَبَ لي ولايَتَهُ عَلَيْكُمْ * رَسُولُ اللّهِ يَومَ غَدِيرِ خُمّ ( 1 )
پيامبر خدا ولايت مرا بر شما در روز غدير واجب ساخت .

1. مرحوم علامه اميني، در جلد دوم الغدير، صفحات 25ـ 30 اين شعر را ضميمه ابيات ديگر از 11 نفر از دانشمندان شيعه و 26 نفر از دانشمندان سني نقل نموده است.

328
چه شخصي بالاتر از امام ، حديث را براي ما تفسير كند و بفرمايد كه پيامبر خدا روز غدير خم ، ولايت مرا بر شما واجب ساخت ؟ آيا اين تفسير نمي رساند كه جز زعامت و رهبري اجتماعي ، مطلب ديگري به انديشه همه حاضران واقعه غدير خطور نكرد ؟
3 . قرائني در سخنان پيامبر : قرائني در متن حديث و در خطبه پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) وجود دارد كه نشان مي دهد مقصود از مولي ، اثبات زعامت و اولويت بر جان و مال است . اين قرائن و شواهد عبارتند از :
گواه نخست : پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) پيش از بيان متن حديث فرمود :
« اَلَسْتُ أَولي بِكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ » ؟
در اين جمله ، پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) لفظ « اولي به نفس » به كار برده و از همه مردم درباره اولويت خود نسبت به جان آنان ، اقرار گرفته است ، سپس بلافاصله فرمود :
« مَنْ كُنْتُ مَولاهُ فَهذا عَلِيٌّ مَوْلاهُ » .
هدف از تقارن اين دو جمله چيست ؟ آيا جز اين است كه مي خواهد همان مقامي را كه خود پيامبر به نص قرآن دارد ، در مورد علي (عليه السلام) نيز ثابت كند ؟ در نتيجه معني حديث چنين خواهد بود : هر كس من نسبت به او اولي و سزاوارتر هستم ، علي نيز نسبت به او اولي است . ( 1 ) و اگر مقصود پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) جز اين بود ، ديگر لزومي نداشت براي اولويت خود از مردم اقرار بگيرد .
گواه دوم : پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) در آغاز سخن ، از مردم در مورد سه اصل مهم اسلامي اقرار گرفت و فرمود :
« أَلَسْتُمْ تَشْهَدُونَ أَنْ لا إِلهَ إِلاّ اللّهُ وَأَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَرَسُولُهُ وَأَنَّ الْجَنَّةَ حَقٌّ وَالنّارَ حَقٌّ ؟ » .

1. اين جمله«ألست أولي بكم من أنفسكم» را علامه اميني از 64 محدث و مورخ اسلامي نقل كرده است. به جلد 1، صفحه 371 مراجعه فرماييد.

329
هدف از اين اقرارگيري چيست ؟ آيا جز اين است كه مي خواهد ذهن مردم را آماده كند ، تا مقام و موقعيتي را كه در ادامه براي علي ثابت خواهد كرد ، به سان اصول پيشين تلقي نمايند و بدانند كه اقرار به ولايت و خلافت وي ، در رديف اصول سه گانه اي است كه همگي به آن اقرار و اعتراف دارند ؟ اگر مقصود از مولي ، دوست و ناصر باشد ، در اين صورت رابطه جمله ها به هم خورده و كلام ، بلاغت و استواري خود را از دست مي دهد ، زيرا :
اوّلاً : علي (عليه السلام) منهاي مقام ولايت ، يك فرد مسلمان برجسته بود ، كه در جامعه آن روز پرورش يافته بود و لزوم دوستي با همه افراد با ايمان ـ چه رسد به مؤمني مانند علي ـ مطلب مخفي و پنهاني نبود كه پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) آن را در اجتماع بزرگ اعلام فرمايد .
ثانياً : اين مسأله ( دوستي و ياري ) چندان اهميت نداشت كه در رديف اصول سه گانه قرار بگيرد .
گواه سوم : پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) در آغاز خطابه خود ، از مرگ و رحلت خويش سخن مي گويد و مي فرمايد : « انّي اوشكُ أن اُدْعي فأجيب » . ( 1 )
اين جمله حاكي از آن است كه پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) مي خواهد براي پس از رحلت خود چاره اي بينديشد و خلائي را كه از رحلت آن حضرت پديد مي آيد ، پر كند . آنچه مي تواند چنين خلائي را پر كند ، تعيين رهبري است كه زمام امور را پس از رحلت پيامبر به دست بگيرد ، نه مودّت و دوستي فردي و يا نصرت و كمك به او .
گواه چهارم : پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) پس از جمله « من كنت مولاه . . . » چنين فرمود :
« اللّهُ أَكْبَرُ عَلي إِكْمالِ الدِّينِ وَإِتْمامِ النِّعْمَةِ وَرِضَي الربّ بِرسالَتي وَالْولايَةُ لِعَليّ مِنْ بَعْدِي » .

1. به الغدير، ج1، ص 26، 27، 30، 32، 33، 34، 36، 47، 176 مراجعه شود.

330
اگر مقصود پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) دوستي و نصرت فردي از مسلمانان است ، چگونه با ايجاب مودّت و دوستي علي و نصرت او ، دين خدا تكميل گرديد و نعمت او به پايان رسيد ؟ روشن تر از همه اين كه مي فرمايد : خداوند به رسالت من و ولايت علي (عليه السلام) راضي گرديد . ( 1 )
گواه پنجم : چه گواهي روشن تر از اين كه شيخين و گروه بي شماري از ياران رسول خدا (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) پس از فرود آمدن از منبر خطابه ، همگي به علي (عليه السلام) تبريك گفته و موضوع تهنيت تا وقت نماز مغرب ادامه داشت و شيخين از نخستين افرادي بودند كه به امام اين چنين تهنيت گفتند :
« هَنيئاً لَكَ يَابنَ أبي طالِب أَصْبَحْتَ وَأَمْسَيْتَ مَولايَ وَمَولي كُلِّ مُؤْمِن وَمُؤمِنَة » . ( 2 )
علي (عليه السلام) در آن روز چه مقامي به دست آورد كه شايسته چنين تبريكي گرديد ؟ آيا جز مقام زعامت و رهبري امت كه تا آن روز به طور رسمي به او ابلاغ نشده بود ، شايسته چنين تهنيت هست ؟
گواه ششم : اگر مقصود همان مراتب دوستي علي بود ، ديگر لازم نبود كه اين مسأله در چنين هواي گرم مطرح گردد كاروان صد هزار نفري را از رفتن باز بدارد و مردم را در آن هواي گرم روي ريگ و سنگ هاي بيابان بنشاند و خطابه مفصل بخواند .
مگر نه اين كه قرآن افراد با ايمان را برادر يكديگر ناميده و مي فرمايد :

1. مرحوم علامه اميني مدارك اين قسمت از حديث را در جلد 1، صفحات43، 165، 231، 232، 233 و 235 آورده است.
2. براي آگاهي از اسناد تهنيت شيخين، به الغدير، ج1، ص 270، 283 مراجعه شود.

331
« إِنّما الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ » . ( 1 )
« مؤمنين و افراد با ايمان برادر يكديگرند » .
مگر قرآن ، در آيات زيادي افراد با ايمان را دوست يكديگر معرفي نكرده است ؟ علي نيز عضو همان جامعه با ايمان بود ، ديگر چه نيازي داشت كه مستقلاً درباره دوستي و مودّت علي (عليه السلام) داد سخن دهد ؟
چنين اشكالات كودكانه مبني بر اين كه هدف از حديث ، بيان مراتب دوستي و نصرت علي است و مولي به معني محب و ناصر است ، يك نوع اشكال تراشي است كه از تعصب هاي افراطي مايه مي گيرد ، بلكه به حكم قرائن پيشين و شواهد ديگر كه با دقت در سراسر خطبه به دست مي آيد ، مولي در اين جمله يك معني بيش ندارد ، و آن وليّ و اولي و سزاوارتر به انسان از خود او است .

1. حجرات/10.

332
13
حضور امام در شوراي شش نفره
سؤال : آيا حضور امام در شوراي شش نفره بيانگر قبول نظام شورايي در امامت نيست ؟
پاسخ : پيش از پاسخ به اين پرسش ، رويداد شوراي شش نفره را به گونه اي فشرده بيان مي كنيم :
آنگاه كه خليفه دوم مجروح گشت و مرگ وي قطعي به نظر رسيد ، از گوشه و كنار پيام هايي مي رسيد كه جانشين خود را تعيين كند ، عايشه به وسيله عبداللّه فرزند عمر پيام فرستاد كه امت محمد را بي شبان مگذارد و هر چه زودتر براي خود جانشيني تعيين كند ، زيرا او از فتنه و فساد مي ترسد . ( 1 )
خليفه گفت : شش نفر را كه پيامبر در حال مرگ از آنان راضي بود ، حاضر كنند ، مقصود از اين شش نفر ، علي (عليه السلام) ، عثمان ، طلحه ، زبير ، سعد وقاص و عبدالرحمان بن عوف بود .
تركيب شورا به نحوي بود كه شكست علي و پيروزي غير او قطعي بود ، زيرا غير از زبير ، بقيه اعضاي شورا با علي (عليه السلام) مخالف بودند .
نخستين كاري كه انجام گرفت اين بود كه طلحه ـ كه روابط او با علي (عليه السلام) تيره بود ـ به نفع عثمان كنار رفت ، زيرا مي دانست كه با وجود علي (عليه السلام) وعثمان ، كسي او

1. ابن قتيبه، الامامة والسياسة:1/22.

333
را براي خلافت انتخاب نمي كند;پس چه بهتر كه به نفع عثمان كنار رود و از شانس موفقيت وانتخاب علي (عليه السلام) بكاهد . علت اختلاف طلحه با علي (عليه السلام) اين بود كه وي همچون ابوبكر ، از قبيله بني تَيْم بود وپس از گزينش ابوبكر براي خلافت ، روابط قبيله تيم با بني هاشم به شدّت تيره شد واين تيرگي تا مدت ها باقي بود .
زبير كه پسر عمه علي (عليه السلام) بود ، به جهت پيوند خويشاوندي كه با آن حضرت داشت ، به نفع امام (عليه السلام) كنار رفت و سعد وقّاص به نفع عبد الرحمان كنار كشيد ، زيرا هر دو از قبيله زُهره بودند . سرانجام از اعضاي شوري سه تن باقي ماندند كه هركدام دو رأي داشتند وپيروزي از آنِ كسي بود كه يكي از اين سه نفر به او رأي دهد .
در اين هنگام عبد الرحمان رو به علي (عليه السلام) وعثمان كرد وگفت : كدام يك از شما حاضر است حق خود را به ديگري واگذار كند وبه نفع او كنار رود ؟
هر دو سكوت كردند وچيزي نگفتند . عبد الرحمان ادامه داد : شما را گواه مي گيرم كه من خود را از صحنه خلافت بيرون مي برم تا يكي از شما را برگزينم . پس رو به علي (عليه السلام) كرد وگفت : با تو بيعت مي كنم كه بر كتاب خدا وسنّت پيامبر عمل كني واز روش شيخَين پيروي نمايي .
علي (عليه السلام) آخرين شرط او را نپذيرفت وگفت : من بيعت تو را مي پذيرم ، مشروط بر اينكه به كتاب خدا وسنّت پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) وطبق اجتهاد و آگاهي خود عمل كنم .
چون عبد الرحمان از علي (عليه السلام) جواب منفي شنيد ، خطاب به عثمان همان سخن را تكرار كرد . عثمان فوراً گفت : آري . يعني پذيرفتم .
آن گاه عبد الرحمان دست بر دست عثمان زد وبا او به عنوان « امير مؤمنان » بيعت كرد ! ونتيجه جلسه به مسلمانان كه در بيرون خانه منتظر رأي شورا بودند ، گزارش شد .

334
نتيجه شورا چيزي نبود كه علي (عليه السلام) از آغاز از آن آگاه نباشد . حتّي ابن عباس نيز پس از آگاهي از تركيب اعضاي شورا ، محروميت قطعي علي (عليه السلام) را از خلافت براي بار سوّم اعلام كرده بود . لذا وقتي فرزند عوف نقش خود را در بيعت با عثمان به خوبي ايفا كرد ، علي (عليه السلام) رو به عبد الرحمان كرد وگفت :
تو به اميد اينكه عثمان خلافت را در آخر عمر به تو واگذارد او را انتخاب كردي ، چنانكه عمر نيز ابوبكر را به همين اميد برگزيد . ولي اميدوارم كه خداوند ميان شما سنگ تفرقه افكند .
تاريخ نويسان آورده اند كه چيزي نگذشت كه روابط فرزند عوف با عثمان به تيرگي گراييد و ديگر با هم سخني نگفتند تا عبد الرحمان در گذشت . ( 1 )
اكنون وقت آن رسيده است كه به پاسخ پرسش بپردازيم :
اوّلاً : روشن نيست كه ورود امام به شوراي شش نفره ، از روي اختيار بوده باشد ، زيرا تهديدهاي خليفه درباره اعضاي شورا حاكي از يك استبداد عجيب و شگفت آور است و هنگامي كه عمر هر شش نفر را احضار كرد و مسأله خلافت را مطرح نمود ، رو به محمد بن مَسْلمه كرد و گفت :
هنگامي كه از مراسم دفن من بازگشتيد ، با پنجاه مرد مسلّح اين شش نفر را براي امر خلافت دعوت كن وهمه را در خانه اي گِرد آور وبا آن گروه مسلح بر در خانه توقف كن تا آنان يك نفر را از ميان خود براي خلافت برگزينند . اگر پنج نفر از آنان اتّفاق نظر كردند ويك نفر مخالفت كرد ، او را گردن بزن واگر چهار نفر متحد شدند ودو نفر مخالفت كردند آن دو مخالف را بكُش و اگر اين شش نفر به دو دسته مساوي تقسيم شدند ، حق با آن گروه خواهد بود كه عبد الرحمان در ميان آنها

1. تمام مطالب مذكور در باره شورا از شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد (ج1، صص 188ـ 185) نقل وتلخيص شده است.

335
باشد . آن گاه آن سه نفر را براي موافقت با اين گروه دعوت كن . اگر توافق حاصل نشد ، گروه دوم را از بين ببر . واگر سه روز گذشت ودر ميان اعضاي شورا اتحاد نظري پديد نيامد ، هر شش نفر را اعدام كن ومسلمانان را آزاد بگذار تا فردي را براي زعامت خود برگزينند .
چون مردم از مراسم دفن عمر باز گشتند ، محمّد بن مسلمه با پنجاه تن شمشير به دست ، اعضاي شورا را در خانه اي گِرد آورد و آنان را از دستور عمر آگاه ساخت .
آيا با اين ارعاب و تهديد مي توان تصور كرد كه امام از روي ميل باطني در شورا شركت كرده باشد ؟ گفتار امام در خطبه شقشقيه حاكي از نارضايتي وي در اين مشاركت است . ايشان در اين مورد چنين مي فرمايد :
« حَتّي إِذا مَضَي لِسَبِيلِهِ جَعَلَها فِي جَماعَة زَعَمَ أَنِّي أَحَدُهُمْ فَيَا لَلّهِ وَلِلشُّوري ! مَتَي اعْتَرَضَ الرَّيْبُ فِيَّ مَعَ الأَوَّلِ مِنْهُمْ حَتّي صِرْتُ أُقْرَنُ إِلَي هذهِ النَّظائِرِ ، لكِنّي أَسْفَفْتُ إِذْ أَسَفُّوا وَطِرْتُ إِذْ طَارُوا فَصَغي رَجُلٌ مِنْهُمْ لِضِغْنِهِوَ مالَ الآخَرُ لِصِهْرِهِ مَعَ هَن وَهَن » .
« آن گاه كه عمردر گذشت امر خلافت را در قلمرو شورايي قرار داد كه تصوّر مي كرد من نيز همانند اعضاي آن هستم . خدايا از تو ياري مي طلبم در باره آن شورا . كي حقانيت من مورد شك بود آن گاه كه با ابوبكر بودم ، تا آنجا كه امروز با اين افراد همرديف شده ام ؟ ! ولي ناچار در فراز ونشيب با آنان موافقت كردم ودر شورا شركت جستم . ولي يكي از اعضا به سبب كينه اي كه با من داشت [ مقصود طلحه يا سعد وقّاص است ] از من چهره برتافت وبه نفع رقيب من كنار رفت وديگري [ عبد الرحمان ] به خاطر پيوند خويشاوندي با خليفه به نفع او رأي داد » .

336
همكاري با خلفا براي حفظ مصالح
امام در حالي كه خود را خليفه شرعي مي دانست و حق خويش را مغصوب و به غارت رفته مي ديد ، ولي آنگاه كه خلافت خلفا تثبيت گرديد ، مصلحت را در اين ديد كه تا آنجا كه مصالح اسلام و مسلمانان ايجاب كند با آنان همكاري نمايد ، ولذا خلفا در كارهاي مهم با او مشورت مي كردند ، او نيز كمك فكري مي كرد . ( 1 ) هيئت هاي علمي و تحقيقي از يهود و نصارا وارد مدينه مي شدند تا از برنامه آيين جديد آگاه گردند و يگانه كسي كه پاسخگوي مشكلات آنان بود ، شخص امام بود .
او احساس كرد كه زمزمه الحاد و دعوت به جاهليت از گوشه و كنار شبه جزيره بلند شده و چه بسا اگر خلافت را ياري نكند ، اصل و اساس به خطر بيفتد ، چنان كه در يكي از نامه هاي خود مي نويسد :
« حتّي رَأَيْتُ رَاجِعَةَ النَّاسِ قَدْ رَجَعَتْ عَنِ الإِسْلامِ ، يَدْعُونَ إِلَي مَحْقِ دينِ مُحَمَّد (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) فَخَشِيتُ إِنْ لَمْ أَنْصُرِ الإِسلامَ وَأَهْلَهُ أََنْ أَري فِيِهِ ثَلْماً أَوْ هَدْماً ، تَكُونُ الْمُصِيبَةُ بِهِ عَلَيَّ أَعْظَمَ مِنْ فَوْتِ وِلاَيَتِكُمُ الَّتِي إِنَّمَا هِيَ مَتَاعُ أَيَّام قَلائِلَ ، يَزُولُ مِنْهَا مَا كانَ ، كَمَا يَزُولُ السَّرَابُ ، أَوْ كَمَا يَتَقَشَّعُ السَّحَابُ; فَنَهَضْتُ فِي تِلْكَ الأَحْدَاثِ حَتّي زَاحَ البَاطِلُ وَزَهَقَ » .
« تا اين كه با چشم خود ديدم گروهي از اسلام بازگشته و مي خواهند دين محمد (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) را نابود سازند . ( در اينجا بود ) كه ترسيدم اگر اسلام و اهلش را ياري نكنم بايد شاهد نابودي و شكاف در اسلام باشم كه مصيبت آن براي من از رها ساختن خلافت و حكومت بر شما بزرگتر بود چرا كه اين بهره دوران كوتاه زندگي دنيا است ، كه زايل و تمام مي شود . همان طور كه « سراب » تمام

1. نهج البلاغه، خطبه 146.

337
مي شود و يا همچون ابرهايي كه از هم مي پاشند . پس براي دفع اين حوادث به پا خاستم تا باطل از ميان رفت و نابود شد و دين پا برجا و محكم گرديد » .
مشاركت امام در شوراي شش نفره به معني پذيرش نظام شورايي نبود ، بلكه از يك اصل كلي سرچشمه مي گرفت و آن اين كه : اكنون حق از محور خود بيرون رفته ، بايد كوشش كرد لااقل مصالح اسلام و مسلمين در حد امكان محفوظ بماند ، شكاف كمتر شود و فساد مستولي نگردد .

338
14
نص بر امامت در نهج البلاغه
سؤال : آيا در نهج البلاغه نشاني از وجود نص بر امامت علي و فرزندان او هست ؟
پاسخ : اوّلاً بايد توجه نمود كه شريف رضي گردآورنده سخنان و نامه هاي امام ، همه سخنان ايشان را در موارد گوناگون ، جمع نكرده و بيشترين توجه او ، سخنان فصيح و بليغ آن حضرت بوده است ، لذا مجموعه سخنان امام را « نهج البلاغه » ناميده است . بنابراين اگر در اين كتاب نشاني از وجود نص بر امامت امام و فرزندان او نباشد ، دليل بر نبود نص و دليل از رسول خدا (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) نيست .
ثانياً : در نهج البلاغه كراراً مسأله وصايت و امامت حضرت و اهل بيت او مطرح شده و ما از ميان سخنان فراوان آن حضرت به اندكي بسنده مي كنيم .
منزلت اهل بيت (عليهم السلام)
1 . امام (عليه السلام) در خطبه دوم نهج البلاغه ، منزلت اهل بيت (عليهم السلام) را چنين معرفي مي كند :
« مَوضِعُ سِرِّهِ وَلجأُ أَمْرِهِ وَعَيْبَةُ عِلْمِهِ وَموئِلُ حُكْمِهِ ، وَكهُوفُ كُتُبهِ ، وَجِبالُ دينِهِ; بِِهِمْ اقامَ انْحِناءَ ظَهْرِهِ وَأَذْهَبَ ارتعادَ فَرائِضِهِ . . . لا يُقاسُ

339
بِآل مُحَمَّد (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) مِنْ هذِهِ الأُمّة أَحد ، ولا يُسوّي بِهِمْ مَنْ جَرَتْ نِعْمَتهُمْ عَلَيْهِ أَبداً ، هُمْ أَساسُ الدِّين وَعِمادُ اليَقينِ ، إِلَيْهِمْ يَفيءُ الغالي وَبِهِمْ يلحَقُ التالي وَلَهُمْ خَصائصُ حَقِ الوِلايَة وَفِيِهمُ الوَصيّةُ وَالوراثَةُ ، الآنَ إِذْ رَجَعَ الحَقّ إِلي أَهْلِهِِ وَنقل إِلي مُنتقَله » . ( 1 )
« جايگاه راز خدا ، پناهگاه دين او ، صندوق علم او ، مرجع حكم او ، گنجيينه هاي كتاب هاي او ، و كوه هاي دين او مي باشند . به وسيله آنها پشت دين را راست كرد و تزلزلش را مرتفع ساخت . . . احدي از امت با آل محمد قابل قياس نيست . كساني را كه از نعمت آنها متنعمند با خود آنها نتوان هم ترازو كرد ، آنان ركن دين و پايه يقينند ، تند روان بايد به آنان ( كه ميانه روند ) برگردند و كند روان بايد سعي كنند به آنان برسند ، شرايط ولايت امور مسلمين در آنها جمع است و وصيت پيامبر درباره آنها است و آنان كمالات نبوي را به ارث برده اند ، اين هنگام است زماني كه حق به اهلش بازگشته به جاي اصلي خود منتقل گشته است » .
چه نصي روشن تر از اين كه مي فرمايد :
« وفيهم الوصية والوراثة » .
« وصيت رسول خدا و وراثت او در ميان آنها است » .
و نيز مي فرمايد :
« أيْنَ الّذينَ زَعَمُوا انّهُمُ الرّاسِخُونَ فِي العِلْمِ دُوننا ، كذباً وَبَغْياً عَلَيْنا ان رَفَعَنا اللّه وَوَضَعَهُمْ ، وَأعْطانا وَحَرَّمهُمْ ، وادخلنا وأخرجهُم ، بِنا يُستَعطي ويُسْتَجلي العَمي ، إِنَّ الأئِمَّة مِنْ قُريش غَرَسُوا في هذا الْبَطْنِ مِنْ هاشِم لا تصلح عَلي سِواهُمْ وَلا تصلح الوُلاةَ من

1. نهج البلاغه، خطبه 2.

340
غَيْرِهِمْ » . ( 1 )
« كجايند كساني كه به دروغ و از روي حسد ـ گمان مي كنند كه آنان « راسخان در علمند نه ما » خداوند ما را بالا برده و آنها را پايين ، به ما عنايت كرده و آنها را محروم ساخته است ، ما را وارد كرده ، و آنها را خارج ؟ ! تنها به وسيله ما هدايت حاصل مي شود ، و كوري و ناداني برطرف مي گردد ، امامان از قريش اند امّا نه همه قريش بلكه خصوص يك تيره ، از بني هاشم ، جامه امامت جز بر تن آنان شايسته نيست و كسي غير از آنان چنين شايستگي را ندارد » .
سخنان حضرت درباره حقانيت خود بيش از آن است كه در اين جا به آن اشاره شود ، كافي است به ياد آوريم كه آن حضرت در اوائل خلافت ظاهري خود در خطبه اي چنين فرمود :
« فَوَ اللّهِ ما زِلْتُ مَدْفُوعاً عَنْ حَقّي مُسْتَأْثَراً عَليَّ مُنْذُ قَبَضَ اللّهُ نَبِيَّهُ (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) حَتّي يَومِ النّاسِ هذا » . ( 2 )
« به خدا سوگند از روزي كه خدا جان پيامبر خويش را تحويل گرفت تا امروز همواره حق مسلم من از من سلب شده است » .

1. نهج البلاغه، خطبه107.
2. نهج البلاغه، خطبه 6.

341
15
منزلت ائمه (عليهم السلام) در سنجش با صحابه
سؤال : چرا مقام ائمه را بالاتر از صحابه پيامبر مي دانيد ؟
پاسخ : مقام و منزلت صحابه پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) را نمي توان انكار كرد ، زيرا نور الهي را ديده و از پرتو آن بهره مند شده اند . و آيات قرآن در فضيلت گروهي از آنان سخن گفته است .
ولي بايد توجه نمود كه ياران پيامبر اعظم (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) ، يكسان نبوده بلكه آنان گروه هاي گوناگون ( 1 ) بودند و از لحاظ مرتبه ايمان ، با هم تفاوت داشتند . در اين صورت چگونه مي توان درباره آنان به يك صورت داوري كرد .
مسأله عدالت صحابه و اين كه ( هر كس پيامبر را مشاهده كرد و يا چند صباحي با او زندگي نموده است ، عادل و پرهيزگار بوده و تا آخر عمر به همين حالت باقي مانده است ) موضوعي است كه نه عقل و خرد آن را مي پذيرد و نه آيات قرآن و احاديث نبوي آن را تصديق مي نمايند .
آيا امكان دارد كه يك جمعيت حداقل صدهزار نفري كه تا ديروز در بت

1. صحابه پيامبر را گروه هاي زير تشكيل مي داد: مؤمنان مخلص، 2. منافقان بارز، 3. منافقان پنهان، 4. بيمار دلان(مرضي القلوب)، 5. دهن بينان(سمّاعون)، 6. بدگمانان به خدا«يَظُنُونَ بِاللّهِ غَيْرَ الحَقِّ ظَنَّ الْجاهِليّة»، 7. فاسق، 8. مسلمانان زباني«قَالَتِ الأَعْرابُ آمَنّا قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَلكِنْ قُولُوا أَسْلَمنا» . 9. فراركنان از ميدان جهاد، 10. مؤلفة القلوب.

342
پرستي و فساد اخلاقي و مالي غوطه ور بودند ، يك مرتبه و به صورت ناگهاني با مشاهده رسول خدا (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) دگرگون گردند و به صورت انسان هاي نمونه درآيند ، در حالي كه آيه دهم از سوره جمعه ، دنياطلبي و ضعف ايمان آنان را بيان نموده است .
روزي دحيه با كارواني از شام وارد مدينه شده و با خود مواد غذايي آورده بود . ورود او مقارن با روز جمعه و پيامبر مشغول خطبه نماز جمعه بود ، طبق معمول براي اعلام ورود كاروان ، طبل نواخته شد و مردم با سرعت خود را به بازار رساندند . افرادي كه در مسجد حاضر بودند نيز خطبه را رها كرده به سوي بازار شتافتند و تنها دوازده نفر مرد و زن در مسجد باقي ماندند ، در اين موقع اين آيه نازل گرديد :
« وَإِذا رَأَوا تِجارَةً أَوْ لَهْواً انْفَضُّوا إِليها وَتَرَكُوكَ قائماً قُلْ ما عِنْدَ اللّهِ خَيْرٌ مِنَ اللَّهوِ وَمِنَ التِّجارَة وَاللّهُ خَيْرُ الرّازِقين » ( 1 )
« هنگامي كه تجارت يا سرگرمي و لهوي را ببينند ، پراكنده مي شوند و به سوي آن مي روند و تو را ايستاده به حال خود رها مي كنند . بگو آنچه نزد خداست بهتر از لهو و تجارت است و خدا بهترين روزي دهندگان است » .
گروهي كه پايه ايمان آنان در اين حد باشد كه به خاطر مال دنيا مسجد را ترك كنند و به پيامبر اهانت نمايند ، چگونه مي توان آنان را عادل و پيراسته از گناه دانست ؟
سخن درباره عدالت صحابه گسترده تر از آن است كه در اين جا بيان گردد و براي اختصار به همين اندازه بسنده شد .
اكنون وقت آن رسيده است كه به گفته هاي خدا و رسول اعظم (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) درباره اهل بيت ، مراجعه كنيم ، در اين موقع خواهيم ديد كه فاصله اين دو گروه آن چنان زياد است كه نمي توان آن دو را به هم قياس كرد .

1. جمعه/10.

343
1 . آيه تطهير
آيه تطهير به حكم روايات متواتر در حق امام علي و دخت گرامي پيامبر و دو فرزند عزيزشان حسن و حسين نازل شده و بر طهارت آنان از گناه و خطا ، گواهي مي دهد ، چنان كه مي فرمايد :
« إِنّما يُريدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهلَ البَيْتِ وَيُطهِّركُمْ تَطْهِيراً » . ( 1 )
« خدا مي خواهد از شما اهل بيت هر نوع پليدي را ببرد ، و همه تان را از گناه و خلاف پاك گرداند » .
مراد از اين تطهير ، پاكيزگي ظاهري نيست ، بلكه پيراستگي از پليدي ها است كه با عصمت يكسان مي باشد . بايد توجه نمود كه آيه مي فرمايد : اراده الهي بر اين تعلق گرفته كه اهل بيت پيامبر را از پليدي ها پاك گرداند و مقصود از اين اراده ، اراده تكويني است كه با آفرينش اهل بيت همراه مي باشد ، نه اراده تشريعي و قانوني كه بر اساس آن خدا از همه انسان ها خواسته كه از پليدي ها پاك و پيراسته باشند; زيرا اراده به معني دوم ، به گروهي معين اختصاص ندارد .
2 . حديث ثقلين
حديث ثقلين از احاديث متواتر است كه محدثان اسلامي از پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) نقل كرده اند . در قطعيت حديث كافي است كه سيد هاشم بحراني در كتاب نفيس خود « غاية المرام » آن را به سي و نه طريق از كتب اهل سنت نقل كرده است . ( 2 )
اخيراً در دار التقريب بين المذاهب الاسلاميه در قاهره ، رساله اي پيرامون

1. احزاب/33.
2. غاية المرام: 217ـ 234.

344
اسناد و متون حديث ثقلين منتشر گرديده كه نشان مي دهد اساتيد مصر و پايه گذاران دارالتقريب به صحت آن اذعان دارند .
متن حديث ثقلين چنين است :
قالَ رَسُولُ اللّه (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) : « إنّي تارِكٌ فِيكُمُ الثّقلَيْن ، كِتابَ اللّهِ وَعِتْرَتي ، أَهلِ بَيْتي ، ما إِنْ تَمَسَّكْتُمْ بِهِما لَنْ تَضِلُّوا أَبَداً ، وَإِنَّهُما لَنْ يَفْتَرِقَا حَتّي يَرِدا عَلَيَّ الْحَوضَ » .
« من در ميان شما دو امانت نفيس و گرانبها مي گذارم ، يكي كتاب خدا و ديگري عترت من است مادامي كه شما به اين دو تمسك مي جوييد گمراه نمي شويد و اين دو يادگار من ، هيچ گاه از هم جدا نمي شوند تا در كنار حوض بر من وارد شوند » .
البته اين حديث ، به صورت هاي گسترده تر نيز نقل شده است ، حتي ابن حجر مي گويد : پيامبر در آخر حديث افزود :
« هذا عَليٌّ مَع القُرآن والقُرآنُ مع عليّ لا يَفْتَرِقَانِ » . ( 1 )
« اين علي است كه پيوسته با قرآن است و قرآن نيز با علي همراه بوده و از هم جدا نمي شوند » .
آنچه نقل كرديم ، صورت كوتاه و فشرده حديث است كه محدثان اسلامي بر صحت و استواري آن گواهي داده اند . علت اختلاف در متن حديث اين است كه پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) در مواقع مختلف مردم را به پيوند ناگسستني كه ميان قرآن و عترت وجود دارد ، توجه داده است .
پيامبر گرامي (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) تلازم اين دو حجت را در روز عرفه روي ناقه خود ، در

1. الصواعق المحرقة، ص 135.

345
مسجد خيف ، در خطبه غدير و نيز در بستر بيماري ( 1 ) در حالي كه حجره ايشان مملوّ از صحابه بود ، يادآوري نموده است و اختلاف حديث از نظر تفصيل و اجمال مربوط به اختلاف مورد است . ( 2 )
با اين كه حديث به صورت هاي مختلفي نقل شده و پيامبر از دو يادگار خود ، گاهي با لفظ « ثقلين » و گاهي با لفظ « خليفتين » و احياناً « آمرين » ياد فرموده است ، مع الوصف ، همگي هدف واحدي را تعقيب مي كنند و آن ، وجود پيوند ناگسستني ميان قرآن و عترت است .
بررسي مفاد حديث
دقت در مفاد حديث ثقلين ، به روشني نشان مي دهد كه عترت پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) نه تنها از معصيت و گناه ، بلكه از لغزش و خطا نيز مصون مي باشند ، زيرا آنچه تا روز رستاخيز پيوند ناگسستني با قرآن دارد ، بايد به سان آن از خطا و اشتباه مصون باشد .
به عبارت ديگر ، از اين كه امت اسلامي تا روز رستاخيز ـ كه روز ملاقات دو يادگار با پيامبر گرامي است ـ بايد به آنها چنگ زنند و متمسّك شوند ، مي توان فهميد كه اين دو حجت الهي و دو يادگار پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) پيوسته از خطا و اشتباه مصون بوده و از هر نوع كجي و نافرماني به دور مي باشند ، زيرا نمي توان تصور كرد كه خداوند ، اطاعت بنده عاصي و گنهكار را بر ما واجب كند ، يا اين كه ميان گروه خطاكار و اشتباه كار و قرآن ، پيوند ناگسستني افكند ، نتيجه آن كه تنها يك گروه مي توانند شايستگيِ هم رديفي با قرآن را داشته باشند و آن ، گروهي پاك و پيراسته از

1. بحارالأنوار، ج22، ص 76، نقل از مجالس مفيد.
2. . براي آگاهي از مدارك آن به المراجعات، ص 23، طبع سوم، و تعاليق احقاق الحق، ج9 مراجعه گردد.

346
لغزش و گناه و خطا و اشتباه است . اگر عترت معصوم نباشد ، در اين صورت ممكن است عترت سخني بگويد و قرآن سخن ديگر ، در اين صورت تلازم ميان آنها كه حديث بيانگر آن است ، از ميان مي رود .
آيا با اين مقام و منزلتي كه حديث ثقلين براي اهل بيت (عليهم السلام) ثابت مي كند ، مي توان آنان را با صحابه برابر دانست ؟
3 . حديث سفينه نوح
حديث تشبيه اهل بيت پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) ، به سفينه نوح ، از احاديث مستفيض است كه محدثان اسلامي در كتاب هاي خود آن را نقل كرده اند .
پيامبر (صلّي الله عليه وآله وسلّم ) فرمود :
« إِنَّ مَثَلَ أَهْل بَيتي فِي أُمّتي ، كَمَثَلِ سَفِينَةِ نُوح ، مَنْ رَكِبَها نَجا وَمَنْ تَخَلَّفَ عَنْها غَرِق » .
« مقام و موقعيت اهل بيت من در ميان امتم ، مانند كشتي نوح است; هر كس بر آن كشتي سوار شد ، نجات يافت و هركس ترك گفت ، غرق گرديد » .
سُليم بن قيس مي گويد : در موسم حج در مكه بودم ، ديدم كه ابوذر غفاري ، حلقه در كعبه را گرفته و با صداي بلند مي گويد : اي مردم هر كس مرا مي شناسد كه مي شناسد ، و هر كس مرا نمي شناسد من خود را معرفي مي كنم : من جندب بن جناده ، ابوذر غفاري هستم . مردم ! از پيامبر شما شنيدم كه فرمود :
اهل بيت من ، به سان كشتي نوح در ميان قوم خود مي باشند ، هر كس بر كشتي سوار شود ، نجات يابد و هر كس آن را ترك گويد ، غرق شود . ( 1 )

1. احتجاج طبرسي، ج1، ص 238; عيون الأخبار، ابن قتيبه، ج1، ص 211، طبع مصر; معارف ابن قتيبه، ص 86; المعجم الصغير، طبراني، ص 78.

347
بررسي سند حديث
حديث سفينه پس از حديث غدير و حديث ثقلين ، از احاديث متواتر اسلامي است كه از شهرت عظيمي ميان محدثان برخوردار است ، كافي است كه بدانيم مرحوم ميرحامد حسين مؤلف عبقات الأنوار آن را از نود ( 90 ) دانشمند اسلامي كه همگي از مشاهير اهل تسنن بوده اند ، نقل كرده است . ( 1 ) مرحوم سيد هاشم بحريني ، اين حديث را با يازده سند از دانشمندان سني و با سي و نه طريق از دانشمندان شيعه نقل مي كند .
بررسي مفاد حديث
از اين كه حديث ، مقام و موقعيت عترت را با ترسيم مثالي ( كشتي نوح ) بيان مي نمايد ، چنين برمي آيد كه پيروي از آنان مايه نجات و مخالفت با آنها مايه نابودي است . اكنون بايد ديد كه آيا مفاد حديث اين است كه بايد تنها در موضوع حلال و حرام از آنان پيروي كرد و در مسائل سياسي و اجتماعي ، نظر و رأي و گفتار آنان را كنار گذارد ، يا اين كه در تمام اين موارد بايد از آنان پيروي كرد و سخن آنان را بدون استثناء از صميم دل پذيرفت ؟
كساني كه پيروي از آنان را مخصوص به احكام دين و امور مربوط به حلال و حرام مي پندارند ، بدون دليل موضوع پيروي را محدود نموده و از وسعت آن مي كاهند ، در حالي كه در حديث چنين قيد و شرطي وجود ندارد .
بنابراين ، حديث سفينه به سان ديگر احاديثي كه در اين زمينه وارد شده است ، گواه بر تعيين آنان براي زعامت اسلامي است و اين كه جز آنان شخصي براي اين مقام شايستگي ندارد .

1. به جزء دوم عبقات الأنوار، از مجلد دوازدهم، ص 914 به بعد مراجعه شود.

348
گذشته از اين ، حديث ياد شده روشن ترين گواه بر عصمت و مصونيت آنان از خطا و اشتباه و لغزش و گناه است ، زيرا يك فرد خطاكار و يا گنهكار كه خود بر لب پرتگاه سقوط و در وادي نابودي است ، چگونه مي تواند منجي ديگران و هادي گمراهان گردد ؟
هرگاه يك نفر با كمال بي غرضي و به دور از تعصب و پيشداوري ، در مضامين احاديث سه گانه دقت كند ، خواهد ديد كه پيامبر گرامي خلأ مقام و منصب رهبري را با تعيين رهبراني پر كرده و امت را به پيروي از افراد معين فرمان داده است .
* * *
با وجود تصريحاتي كه در حق اهل بيت (عليهم السلام) وارد شده است و ما مختصري از آن را نقل كرديم ، آيا صحيح است كه آنان را با صحابه برابر بدانيم ؟

349
16
رهبري در دوران كودكي
سؤال : آيا امامت كودكي مانند امام جواد ، از نظر عقل قابل قبول است ؟
امام و پيشوا ، مسئوليت سنگين امامت مسلمانان را برعهده دارد ، آيا ممكن است انسان در سن هفت ويا نه سالگي به اين حد از كمال برسد كه بتواند جانشين پيامبر باشد و آيا در امت هاي پيشين چنين چيزي سابقه داشته است ؟
پاسخ : دوران شكوفايي عقل وجسم انسان معمولاً حد و مرز خاصي دارد كه با رسيدن آن زمان ، جسم و روان به حد كمال مي رسند ، ولي چه مانعي دارد كه خداوند قادر حكيم ، براي مصالحي ، اين دوران را براي بعضي از بندگان خاص خود كوتاه ساخته ، در سال هاي كمتري خلاصه كند ؟ در جامعه بشر يت از آغاز تاكنون افرادي بوده اند كه از اين قاعده عادي مستثني بوده اند ودرپرتو لطف وعنايت خاصي كه از طرف خالق جهان به آنان شده است ، در سنين كودكي به مقام پيشوايي و رهبري امتي نائل شده اند .
براي درك بهتر موضوع ، ذيلاً مواردي از اين استثناها را ياد آوري مي كنيم :
1 . قرآن مجيد درباره حضرت يحيي و رسالت او و اينكه در دوران كودكي به

350
نبوت برگزيده شده است ، مي فرمايد :
« يا يَحْيي خُذِ الْكِتابَ بِقُوَّة وَآتَيْناهُ الْحُكْمَ صَبِيّاً » . ( 1 )
« اي يحيي كتاب را با تمام قدرت بگير ، ما فرمان نبوت را دركودكي به او داديم » .
بعضي از مفسران كلمه « حكم » را در آيه بالا به معناي هوش و درايت گرفته اند وبعضي گفته اند : مقصود از اين كلمه ، « نبوت » است . مؤيد اين نظريه ماقبل آن است كه مي فرمايد : « يا يَحْيي خُذِ الْكِتابَ بِقُوَّة » دادن كتاب نشانه نبوت است ، در اين صورت مقصود از « حكم » همان خواهد بود .
2 . براي آغاز تكلم و سخن گفتن كودك معمولاً زماني حدود دوازده ماه لازم است ، ولي چنان كه مي دانيم ، حضرت عيسي (عليه السلام) در همان روزهاي نخستين تولد زبان به سخن گشود و از مادر خود ( كه به قدرت الهي بدون ازدواج باردار شده و نوزادي به دنيا آورده و به اين جهت مورد تهمت و اهانت قرار گرفته بود ) بشدت دفاع كرد وياوه هاي معاندين را با منطق و دليل رد كرد ، در صورتي كه اين گونه سخن گفتن وبا اين محتوا ، در شأن انسان هاي بزرگسال است . قرآن مجيد گفتار او را چنين نقل مي كند :
« قالَ اِنِّي عَبْدُاللّهِ آتانِيَ الْكِتابَ وَجَعَلَنِي نَبِيّاً وَجعَلَني مُبارَكاً أَيْنَما كُنْتُ وَاَوْصانِي بِالصَّلوةِ وَالزَّكاةِ مادُمْتُ حَيّاًوَ بَرّاً بِوالِدَتِي وَلَمْ يَجْعَلْنِي جَبّاراً شَقِيّاً » . ( 2 )
( « عيسي ) گفت : « بي شك من بنده خدايم ، به من كتاب ( آسماني= انجيل ) عطا فرموده و مرا پيامبر قرار داده و در هر جا كه باشم وجودي پربركت قرار داده است ، و مرا تا آن زمان كه زنده ام به نماز و زكات توصيه فرموده و ( نيز مرا ) به نيكي درحق مادرم سفارش كرده وجبار و شقي قرار نداده است » .

1. مريم/12.
2. مريم/30ـ 32.

351
با توجه به آنچه گفته شد به اين نتيجه مي رسيم كه قبل از امامان نيز مردان الهي ديگري از اين موهبت و نعمت الهي برخوردار بوده اند و اين امر اختصاص به امامان ما نداشته است .
اين سؤال ريشه در تاريخ دارد
ازبررسي تاريخ زندگاني امامان استفاده مي شود كه اين مسئله در زمان خود آنان ، به ويژه عصر امام جواد (عليه السلام) نيز مطرح بوده و آنان هم با همين استدلال پاسخ داده اند . به عنوان نمونه توجه شما را به سه روايت در اين زمينه جلب مي كنيم :
1 . علي بن اسـباط ، يكي از ياران امـام رضـا و امام جواد (عليهما السلام) ، مي گويد : روزي به محضر امام جواد رسيدم ، در ضمن ديدار ، به سيماي حضرت خيره شدم تا قيافه او را به ذهن خود سپرده ، پس از بازگشت به مصر براي ارادتمندان آن حضرت بيان كنم . ( 1 )
درست در همين لحظه امام جواد (عليه السلام) كه گويي تمام افكار مرا خوانده بود ، در برابر من نشست و به من توجه كرد و فرمود : اي علي بن اسباط ! كاري كه خداوند در مسئله امامت انجام داده ، مانند كاري است كه در مورد نبوت انجام داده است . خداوند درباره حضرت يحيي (عليه السلام) مي فرمايد : « ما به يحيي دركودكي فرمان نبوت داديم » . ( 2 )
و درباره حضرت يوسف (عليه السلام) مي فرمايد : « هنگامي كه او به حد رشد رسيد ، به او حكم ( نبوت ) و علم داديم » . ( 3 )

1. از سخن علي بن اسباط استفاده مي شود كه آن حضرت در آن زمان پيرواني هم درمصر داشته است و آنان علاقه مند بوده اندبا خصوصيات جسمي حضرت آشنا شوند.
2. وَآتَيْناهُ الحُكْمَ صَبِيّاً (سوره مريم:12).
3. وَلَمّا بَلَغَ أَشُدَّهُ آتَيْناهُ حُكْماً وَعِلْماً (سوره يوسف:22).

352
همچنين درباره حضرت موسي (عليه السلام) مي فـرمايد : « و چون به سـن رشد وبلوغ رسيد ، به او حكم ( نبوت ) و علم داديم » . ( 1 )
بنابر اين هـمان گونـه كه ممـكن است خـداونـد ، علم وحكمت را در سن چهل سالگي به شخصي عنايت كند ، ممكن است همان حكمت را در دوران كودكي نيز عطا كند . ( 2 )
2 . يكي از ياران امام رضا (عليه السلام) مي گويد : در خراسان در محضر امام رضا بوديـم . يكي از حاضران به امام عرض كرد : سرور من ، اگر ( خداي نخواسته ) پيـش آمـدي رخ دهـد ، بـه چـه كسي مراجـعه كنـيم ؟ امـام فرمـود : بــه فرزنـدم ابو جعفر ( 3 ) . در اين هنگام آن شخص سن حضرت جواد (عليه السلام) را كم شمرد ، امام رضا (عليه السلام) فرمود : خداوند عيسي بن مريم را درسني كمتر از سن ابو جعفر ، رسول وپيامبر وصاحب شريعت تازه قرار داد . ( 4 )
3 . امام رضا (عليه السلام) به يكي از ياران خـود به نـام « معـمر بن خلاد » فرمود : « من ابو جعفر را در جاي خود نشاندم وجانشين خود قرار دادم ، ما خانداني هستيم كه كوچكتران ما مو به مو از بزرگانمان ارث مي برند » ! ( 5 )
نشاني از امامت به هنگام مناظره
آغاز قرن سوم اسلامي ، عصر تضارب افكار و آراء و شكوفايي علوم

1. وَلَمّا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَاسْتَوي آتَيْناهُ حُكْماً وَعِلْماً (سوره قصص:14).
2.كليني، اصول كافي، تهران، مكتبة الصدوق، 1381هـ. ق،ج1،ص384(باب حالات الأئمة في السّنّ).
3. ابو جعفر كنيه امام جواد (عليه السلام) است، ايشان را براي تمايز از امام باقر (عليه السلام) ابو جعفر ثاني مي نامند.
4. كافي، ج1، ص322و 384 .
5. ارشاد شيخ مفيد، ص 319.

353
و دانش ها بود ، انتشار امامت كودك نه ساله يا كمتر ، مايه شگفتي فقيهان و متكلمان عصر گرديد ولي مأمون از واقع آگاه بود ، او همگان را دعوت به مناظره با حضرت جواد (عليه السلام) كرد تا پرده از چهره حقيقت برافتد ، مناظرات آن كودك با علما و دانشمندان ، نفس ها را در سينه حبس كرد و دهان ها بست ، به يك نمونه از مناظره او را با يحيي بن اكثم توجه كنيد :
يحيي از امام جواد