welcome to official website of Grand Ayatollah Sobhani
فارسی عربی
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی گالری صوت گالری تصویر گالری فیلم اخبار

نام کتاب : تاريخ اسلام*
نویسنده :آيت الله العظمي سبحانی*

تاريخ اسلام

صفحه 1
تاريخ اسلام
زندگانى پيامبر خاتم (صلى الله عليه وآله وسلم)
آية الله جعفر سبحانى

صفحه 2
شناسنامه كتاب

صفحه 3

پيشگفتار

پيامبران آسمانى

خصيصه «نهايت ناپذيرى» دارند

طبيعت، كتاب آفرينش خدا است و هر چه درباره آن تحقيق و مطالعه بيشترى انجام گيرد، رموز و اسرار آن، بيشتر تجلى مى كند و حقايق زيادترى كشف مى گردد. رجال وحى و مردان آسمانى، نسخه دوم طبيعت هستند و هرچه درباره آنان بحث و بررسى به عمل آيد، افق هاى تازه اى مكشوف مى گردد، تو گويى مردان آسمانى حالت «نهايت ناپذيرى» دارند و غور و تحقيق در تاريخ زندگانى آنان مايه «نهايت پذيرى» آنان نمى گردد.
به تصديق دانشمندان جهان، پيرامون تاريخ اسلام و زندگى پيامبر عاليقدر و عظيم الشأن اسلام كتاب ها و رساله هاى بس فراوانى نوشته شده، و هيچ شخصيتى در تاريخ مانند اومطرح نبوده است و اگر مجموع اين نوشته ها را در نقطه اى گرد آورند، كتابخانه عظيمى را تشكيل مى دهد. اين نوشته ها را ازنظر شيوه تاريخ نگارى به دو صورت مى توان توصيف كرد:
الف. مجموع حوادث به صورت قصه و داستان تنظيم مى شود و نويسنده كمتر اظهار نظرمى كند، اين همان «تاريخ نقلى» است كه در آن به ذكر حوادث

صفحه 4
و رويدادها اكتفا مى شود.
ب. تحليل حوادث و رويدادها از روى قراين موجود در متن تاريخ، و اين همان «تاريخ تحليلى» است كه تاريخ را به صورت يك آموزگار پند دهنده در مى آورد و مايه يك رشته قضاوتها و داورى ها در باره سازندگان تاريخ مى گردد.
نويسندگان در گذشته غالباً روش نخست را برگزيده و از متن تاريخ كمتر كنار مى رفتند در حالى كه نويسندگان معاصر بيشتر روش دوم را برگزيده و به «تحليل »، بيش از «نقل»خود تاريخ عنايت مىورزند.
در اين جا يادآورى نكته اى ضرورى است و آن اين كه تاريخ تحليلى در صورتى مى تواند مفيد و سازنده باشد كه تاريخ نگار تحليل گر، در قضاوت و داورى خود به شواهد و گواه هاى موجود در متن تاريخ تكيه كند وبا ملاحظه صدر و ذيل يك جريان و يا مقايسه رويدادى با رويداد ديگرى علل حوادث ونتايج آن را ترسيم كند و هدفى را كه تاريخ براى آن نگاشته مى شود، مجسم سازد.
در اين ميان گروهى هستند كه به بهانه تحليل تاريخ، نظريات شخصى و قضاوت هاى مغرضانه خود را كه به هيچ مدرك تاريخى مستند نيست، جزءِ تاريخ قرار داده و آن را به حساب تاريخ مى آورند، در حالى كه يك چنين تاريخ نگارى، با اصول تاريخ نويسى صحيح منطبق نيست.
بسيارى از مستشرقان و خاورشناسان كه به بهانه شرق شناسى، حوادث اسلامى و بالأخص زندگانى پيامبر گرامى اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) را مورد توجه قرار داده اند، از اين آفت به دور نمانده و پيش داورى هاى خود را وارد تاريخ كرده اند، در حالى كه براى قضاوت هاى خود مدركى جز انديشه هاى موروثى ندارند. گذشته از اين به خاطر دور بودن از مراكز شرقى و كتابخانه هاى غنى و

صفحه 5
شخصيت هاى علمى اسلامى دچار يك رشته اشتباهات شده اند كه هرگز قابل بخشودگى نيست وافراد محقق و وارد در تاريخ اسلام مى توانند به خوبى از غرض ورزى ها و موضع گيرى هاى شخصى و نا آگاهى هاى آنها مطلع شوند و ديگران را آگاه سازند.
همان طور كه در كشورهاى غربى براى شرق و شرق شناسى و اسلام شناسى مراكز و دانشكده هايى وجود دارد، وگروهى از اين طريق اطلاعاتى از شرق گرفته و به غرب مى رسانند، بايد در شرق و بالأخص كشورهاى اسلامى نيز رشته اى به عنوان «مستشرق شناسى» پايه گذارى شود وعلل پيدايش اين رشته در غرب، تحليل شود و به توضيح نتايج استعمارى كه غرب از اين رهگذر به دست آورده ومى آورد، بپردازد. در هر حال در اينجا به طور اجمال بايد گفت نوشته هاى خاورشناسان، بر پايه واقع گرايى استوار نيست وغالباً براى تزريق يك رشته افكار خاص كه متضمن تضعيف روحيه مسلمانان و انتقاد ضمنى از اسلام است، نوشته مى شود ازا ين جهت مسلمانان نبايد فريب عبارت پردازى ها وحماسه سرايى هاى آنان را از اسلام و رهبر عاليقدر آن بخورند، و پيوسته متوجه باشند كه غالباً نوشته هاى آنان، مسموم و مغرضانه است، حتى منصف ترين نويسندگان آنان كه به نظر گروهى از ما واقع گرا و حقيقت جو هستند، در جاى مناسب از نيش قلم خوددارى نمى كنند و سم خود رامى ريزند.

روش ما در اين كتاب

ما در اين كتاب از هر دو روش نقلى و تحليلى پيروى كرده ايم، يعنى در حالى كه متون تاريخى را بدون كم و زياد از منابع صحيح نقل نموده ايم ولى از تحليل حوادث و به دست آوردن ريشه ها و توضيح نتايج آنها، خوددارى

صفحه 6
نكرده ايم و يادآور مى شويم كه در تنظيم مباحث كتاب به منابع و مصادر فراوانى مراجعه شده است و اين تاريخ فشرده، با در نظر گرفتن متون آنها تنظيم گرديده است ولى براى اين كه كتاب براى خواننده ملال آفرين نباشد، فقط به منابع ومصادر كمى در پاورقى اشاره شده است در حالى كه هر يك از اين رويدادها دهها مدرك تاريخى دارد.
اين كتاب در ضمن فصولى مجموع حوادث بزرگ و چشم گير حيات رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) را به گونه اى فشرده ترسيم مى نمايد و براى تكميل بحث، بخشى از حوادث پس از رحلت آن حضرت را بازگو مى كند و از ذكر رويدادهاى جزئى خوددارى مى نمايد.
از خداوند بزرگ خواهانيم كه ما را در پيمودن راه صحيح در نقل و تحليل تاريخ اسلام يارى فرمايد.
قم. حوزه علميه قم
جعفر سبحانى
15/3/1362

صفحه 7

فصل نخست

وضع سياسى و اقتصادى و فرهنگى و دينى

شبه جزيره عربستان در عصر رسالت

شبه جزيره عربستان كه آن را «جزيرة العرب» نيز مى گويند، در جنوب غربى آسيا قرار گرفته است اين شبه جزيره از طرف جنوب به «خليج عدن» و تنگه «باب المندب» و اقيانوس هند و درياى عمان و از طرف مغرب به درياى احمر و از طرف مشرق به درياى عمان و خليج فارس و از شمال به درياى مديترانه و فلسطين و بحر الميت و سوريه و عراق محدود است.
اين شبه جزيره كه بيش از سه ميليون كيلومتر مربع وسعت دارد از لحاظ جغرافيايى به سه بخش اصلى تقسيم مى شود:
1. بخش مركزى: وسيع ترين قسمت اين شبه جزيره بخش مركزى آن است و به «صحراى عرب» معروف است. اين صحراى وسيع و سرزمين شن زار و كم آب، تنها در زمستان كمى باران به خود مى بيندو اندكى سبز مى شود كه مورد استفاده دامها وشتران صحرانشينان قرار مى گيرد. تنها در چند نقطه اين صحرا مانند «اَحْقافْ» و «صَهيدا» و «دَهْناء» اندكى درخت خرما به چشم مى خورد.
2. بخش شمالى: اين بخش «حجاز» نام دارد كه ميان سرزمين هاى

صفحه 8
«نَجْد» و «تَهامَه» قرار گرفته است و به همين جهت آن را «حجاز» مى نامند حجاز از ماده «حجز» گرفته شده و به معناى «فاصله و حايل » است. حجاز كه از فلسطين تا بحر احمر و از «اَيْلَه» تا يمن سراسر اين منطقه را شامل است، سرزمينى است كوهستانى، وبيابان هاى وسيع ولى بيشتر ريگ زار دارد و منطقه بى آب و بى حاصل است. شهرهاى مشهور وقديمى حجاز عبارتند از :«مكه» كه كعبه و بيت اللّه الحرام در آنجا قرار دارد و زادگاه پيامبر گرامى اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) مى باشد و «يثرب» (مدينه فعلى) مدفن رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) و شهرى كه گسترش اسلام از آنجا آغاز شد و «طائف» و دو بندر ديگر «ينبوع» و «جده» نيز از شهرهاى «حجاز» مى باشند.
3. بخش جنوبى: اين بخش به «يمن » معروف است و از لحاظ حاصلخيزى زمين، و خوبى آب و هوا با حجاز و صحراى عرب قابل مقايسه نيست و به همين جهت ساكنان اين منطقه چنان كه «هرودوت» مورخ برزگ يونانى در قرن پنجم قبل ازميلاد نقل مى كند: «از دير زمان داراى تمدنى درخشان بودند، شهر قديمى «مَأْرِبْ» كه «استرابون» جهانگرد رومى نيز در قرن اول قبل از ميلاد از آن ديدن كرده، مورد ستايش تمام تاريخ نگاران كهن واقع شده است و «سد مَأْرِبْ» كه هنوز نام مشهور آن بر سر زبانها است، محصول همان پيشرفت هنرى و صنعتى يمنى ها است...».1
از شهرهاى «صنعا»، «عَدَنْ» و «نَجْران» كه در يمن واقع شده اند در تاريخ توصيف ها شده و آثار شگفت انگيرى كه در حفارى هاى اخير در قسمت هاى مختلف يمن مانند «مَأْرِبْ»، «خَريبَهْ»،«حرم بلقيس» و «معبد ماه» به دست آمده، مندرجات تواريخ كهن را تأييد مى كند.

1 . تاريخ هردوت به نقل اسلام و جاهليت ، ص 234.

صفحه 9
سرزمين يمن كه از مواهب طبيعت بيشتر بهره داشته است از دير باز آبادتر و متمدن تر از ساير قسمت هاى عربستان بوده است و از همين روى يونانيان آن را عربستان خوشبخت مى خوانده اند.
اين سرزمين چون بر ساحل درياى هند و درياى سرخ قرار داشته است، از ديرباز براى بازرگانى ميان غرب و شرق جايگاه مناسبى به شمار مى آمده است. از اين جهت در طول تاريخ مورد توجه جهانگشايان به خصوص كشور گشايان ايرانى و رومى بوده است.
خلاصه اين شبه جزيره كه بيش از سه ميليون كيلومتر مربع وسعت دارد به جز بخش جنوبى آن عموماً، صحراست. اين منطقه خشك و بى آب و گياه، با آن هواى گرم و سوزانى كه همه جا، (جز مناطق كوهستانى آن)، هست، براى زندگى مردم جاى مناسبى نيست. از اين رو استيلا بر اين صحراى فراخ بى آب وگياه آن قدر ارزش نداشته است كه دولت هاى بزرگ قديم چون مصر، بابل، ايران، وروم بدان چشم طمع بدوزند و لذا هميشه از تعديات و تجاوزات دول نيرومند مصون بود.

ديودروس (Diodorus)

مورخ نامى رومى مى نويسد: وقتى كه «دمتريوس» (Dimitrius) سردار بزرگ يونانى به قصد تسخير عربستان وارد «پترا» شد اعراب به او گفتند:«اى امير بزرگ چرا با ما جنگ مى كنى؟ ما در ريگستانى به سر مى بريم كه فاقد هر نوع وسايل زندگى است و محروم از تمام نعماتى است كه اهالى شهرهاى ديگر از آن بهره مندند، ما بدين جهت در اين صحرا به سكونت تن در داديم كه نمى خواهيم تحت فرمان كسى باشيم. اين تحفه هاى ناچيز را از ما بپذير و از همين جا برگردو اگر مى خواهى اين محاصره را ادامه دهى صريحاً اعلان

صفحه 10
مى كنيم اگر در نبرد بر ما پيروز گردى، اين پيروزى از هيچ جهت به حالت سودى ندارد. نه اسيران ما براى شما غلامانى فرمانبردار و كاردان خواهند و نه اراضى ما حاصلخيز و نه هواى ما مطبوع است».
«دمتريوس»نيز چون اين پيام را شنيد از تسخير اين بيابان سوزان صرف نظر كرد.1
همين عامل طبيعى وجغرافيايى موجب شدكه اين سرزمين مورد تهاجم جهانگشايان تاريخ واقع نشود و آنان كه ديوانهوار در فكر تسخير اراضى كشورهاى مختلف جهان بودند، از اين منطقه به جهت بدى آب و هوا و عدم مرغوبيت زمين آن صرف نظر نمايند. ولذا از ديرباز تمدن و فرهنگ در آنجا جلوه اى نكرده بود و مردم آن سرزمين در همان حال ابتدايى خود مى زيستند. گذشته از نواحى كوهستانى جنوب كه از «يمن» تا «عمان» امتداد داشت و شهرهاى كوچكى مانند: «مكه»، «يثرب»، «دُومَة الجَندَل» كه بر سر راه تجارت بود، باقى اين سرزمين پهناور جز ريگهاى تفته وبيابانهاى فراخ چيزى نداشت و اگر گاهى چشمه اى كوچك از دل خاك مى جوشيد و سبزه اى پديد مى آمد اعراب بيابانگرد و صحرا نشين از هر طرف به آن نقطه كوچ مى كردند.
البته زندگى اين خانه به دوشان بيابانگرد، به غارت و چپاول بسته بود و در سراسر صحرا، قانونى جز زور و شمشير نبود. در غارت ها وچپاول هايى كه احياناً بر شهرهاى مجاور مى كردند همه جا با خود ويرانى و فساد مى بردند. به قول «ابن خلدون» سنگها را از بن عمارت ها مى كندند تا از آنها ديگدان بسازند و ديگ غذاپزى خود را روى آنها بگذارند يا آن كه تير سقف را بيرون مى كشيدند تا زير خيمه نصب كنند.2

1 . تمدن اسلام و عرب، ترجمه فخر گيلانى، ص 93ـ 94.
2 . مقدمه ابن خلدون،ج1، ص 286.

صفحه 11

روحيه مردم جزيرة العرب

از نظر روحيه مى توان گفت: اعراب قبل از اسلام نمونه كامل انسان طمعكار وحريص بودند و علاقه وافرى به ماديات داشتند.آنان به هرچه مى نگريستند از نظر منافع آنى مى نگريستند، هميشه براى خود يك نوع كرامت و شرف و برترى نسبت به سايرين تصور مى نمودند. آزادى را بى نهايت دوست داشتند ولذا از هر چيزى كه آزادى آنان را محدود مى كرد متنفّر بودند.1
«ابن خَلْدُون» در باره آنها مى گويد: «اين قوم بر حسب طبيعت، وحشى ويغماگر بودند و موجبات وحشيگرى چنان ميان آنها استوار بود كه همچون خوى و سرشت آنان شده بود و از اين خوى لذت مى بردند زيرا در پرتو آن از قيود فرمانبرى حكام و قوانين سرباز مى زدند ونسبت به سياست كشوردارى نافرمانى مى كردند وپيداست كه چنين خوى و سرشتى، با عمران و تمدن منافات دارد....
سپس اضافه مى كند: خوى آنان غارتگرى بوده و هر چه را در دست ديگران مى يافتند مى ربودند و تاراج مى كردند و روزى آنان در پرتو نيزه ها فراهم مى آمد و در ربودن اموال ديگران حدّ معيّنى قائل نبودند بلكه چشم ايشان به هر گونه ثروت يا ابزار زندگى مى افتاد آن را غارت مى كردند».2
آرى، غارتگرى و جنگ و قتال از عادات ثانويه آن قوم بود. گويند يكى از عرب ها پس از شنيدن صلح و صفاى بهشت از زبان پيامبر، پرسيد آيا در بهشت جنگ هم وجود دارد يا نه؟ همين كه گفتند نه، گفت: پس به چه درد مى خورد!! و در تاريخ عرب بيش از يكهزار و هفتصد جنگ ضبط شده و

1 . اسلام و جاهليت، ص 245.
2 . ترجمه مقدمه ابن خلدون، ج1، ص 285ـ286.

صفحه 12
برخى از اين جنگ ها گاه تا يكصد سال و بيشتر به طول انجاميده است; يعنى چندين نسل با يكديگر در جنگ و نبرد بودند و گاهى يك موضوع بسيار جزئى سبب جنگ هاى طولانى و كشت و كشتار فراوان مى گرديد.1
عرب جاهلى معتقد بود كه : «خون را جز خون نمى شويد» داستان «شنفره» كه به افسانه شبيه است مى تواند ميزان «عصبيت جاهلى» را نشان دهد. وى مورد اهانت يكى از افراد قبيله «بنى سلمان» قرار مى گيرد و تصميم مى گيرد براى انتقام، صد نفر از آنان را بكشد. سرانجام پس از مدتها كمين كردن و آوارگى، نود و نه نفر را مى كشد، تا آن كه جمعى از دزدان بر سر چاهى او را مى كشند، استخوان جمجمه او پس از سالها، كار خود را مى كند، وصدمين نفر را هم از آن قبيله مى كشد داستان چنين بود كه وقتى رهگذرى از «بنى سلمان» عبور مى كرد، طوفان جمجمه را به سختى به پاى او مى زند، وى از درد شديد پا مى ميرد.2

1 . العرب قبل الإسلام، ص 128، يكى از حوادث تاريخى عرب قبل از اسلام، جنگ ممتدى است كه در تاريخ به نام «حرب داحِسْ و غَبْراء» معروف است. «داحس» و «غبراء» نام دو اسب است«داحس» نام اسب «قيس بن زهير» رئيس قبيله «بنى عبس» و «غبراء» نام اسب «حُذَيْفه بنى بدر» رئيس قبيله «بنى فزار» است هر يك از اين دو رئيس، اسب خود را تندروتر از ديگرى مى دانستند، كار به مسابقه اسب دوانى كشيد، امّا پس از پايان مسابقه، هر كدام مدعى برد امتياز مسابقه بودند و همين امر ساده سبب وقوع قتلى شد، طايفه مقتول نيز شخصى از طايفه قاتل را كشتند ولى كار به همين جا خاتمه نيافت بلكه اين دو قتل مقدمه آغاز جنگ سختى ميان اين دو قبيله بزرگ و هم پيمانان آنها شد كه از سال 568 تا 608 ادامه يافت. وجمع بيشمارى از طرفين كشته شدند. تاريخ العرب و آدابهم، ص 47; كامل ابن اثير، ج1، ص 204.
2 . تاريخ عرب، ج1، فيليپ حتّى، ص 111.

صفحه 13
قرآن مجيد در باره اين قوم، چنين مى گويد:
(وَكُنْتُمْ عَلى شَفا حُفْرَة مِنَ النّارِ فَأَنْقَذَكُمْ مِنْها) .
«اى جمعيت عرب! قبل از اسلام، بر لب پرتگاه آتش بوديد، سپس به وسيله پيامبر نجات پيدا كرديد».

اخلاق عمومى عرب جاهلى

به هر حال، عوامل مختلف مانند جهل وتنگى معيشت و نداشتن نظام صحيح زندگى، و وحشى گرى و درنده خويى و تنبلى و بى حالى و ديگر رذايل اخلاقى، محيط عربستان را به نحو بارزى تاريك نموده و كم كم امور شرم آورى را در ميان آن قوم، معمول و قانونى ساخته بود.
غارت و چپاول، قمار، ربا و استيسار(به اسارت درآوردن افراد) در زندگى عرب جاهلى كارى متداول بود. يكى ديگر از عادات زشت و نكوهيده آنان، باده گسارى بود. اين عادت نكوهيده، چنان در جامعه آنان رسوخ و نفوذ داشت كه جزءِ سرشت آن قوم شده بود. شعراى آن سرزمين بيشتر اشعار خود را در وصف شراب و شرح باده گسارى مى سرودند، ميخانه ها در تمام ساعات براى نوشيدن ميخوارگان آماده بود و پرچمى بر فراز آنها در اهتزاز بود. باده فروشى به قدرى در آن محيط رواج گرفته بود كه كلمه تجارت در عرف آنان برابر با باده فروشى بود.
در نظر اعراب جاهلى«اخلاق» نوع ديگرى تفسيرمى شد، مثلاً غيرت و شجاعت و مروت را مى ستودند ولى مفهوم شجاعت در نظر آنان عبارت از سفاكى و فزونى عده مقتولين يا جنگ و غارت بيشتر بود!! غيرت در نظر آنها طورى تفسير مى شد كه زنده به گور كردن دختران از مراتب عالى و نهايى غيرتمندى به حساب مى آمد و وفا و يگانگى را در اين مى ديدند كه هم پيمان يا

صفحه 14
فرد قبيله خود را در هر حادثه، جانبدارى كنند، خواه حق باشد يا باطل!! آزادگى وشجاعتى كه در داستان ها به آنها نسبت داده اند، نيز، در غارتگرى و انتقامجويى خلاصه مى شد. آنان در زندگى فقط به زن و شراب و جنگ دلبستگى داشتند.

بت پرستى در جزيرة العرب

بت پرستى دين رايج عرب بود و به صورت هاى گوناگون در بين آنان نفوذ داشت. كعبه، در حقيقت بتخانه خدايان اعراب جاهلى بود و هر قبيله در آنجا بتى داشت و بالغ بر 360 بت به اشكال مختلف در اين خانه بود، حتى نصارا هم آنجا بر روى ستونها و ديوارها صورت مريم و عيسى و تصوير فرشتگان و داستان ابراهيم را نقش كرده بودند. از جمله «لات» و«مَنات» و «عُزّى» كه قريش آنها را دختران خدا مى شمردند، مورد پرستش خاص آنها بود. «لات» مادر خدايان به شمار مى آمد معبدش نزديك «طايف» قرار داشت و به صورت سنگ سفيدى بود كه پرستش مى شد، «منات» خداى سرنوشت و پروردگار مرگ و اجل بود، معبدش بين مكه و مدينه بود.
«لات» و «عزى» را ابو سفيان در روز احد همراه خويش آورده بود، و از آنها استمداد مى جست. گويند: يك تن از بنى اميه به نام «اَبُو اُحَيْحَه سعيد بن عاص» در بستر مرگ مى گريست. ابوجهل كه به عيادتش آمده بود گفت: اين گريه براى چيست؟ آيا از مرگ مى ترسى كه از آن گريزى نيست؟ گفت: نه، ليكن از آن مى ترسم كه بعد از من، مردم «عزّى» را نپرستند! ابو جهل گفت: «عزّى» را مردم به جهت تو نپرستيده اند تا به سبب مرگ تو از پرستش آن دست بردارند.1

1 . الاصنام، كلبى، ص 23.

صفحه 15
غير از اينها، خدايان ديگر هم در بين اعراب مورد تكريم بودند، چنان كه قريش در داخل كعبه بتى داشت كه «هُبَلْ» خوانده مى شد. نه تنها هر قبيله داراى بت مخصوصى بود بلكه هر خانواده اى علاوه بر پرستش بت قبيله، بت خانوادگى نيز داشتند و اشياى گوناگون از ستارگان گرفته تا ماه و آفتاب و سنگ و چوب و خاك و خرما و مجسمه هاى مختلف مورد پرستش هر يك از قبايل مختلف بود. و در كعبه و در ساير معابد اين بتها مورد توجه قريش و ساير اعراب بودند، نسبت به آنها مراسم طواف و قربانى بجا آورده مى شد و هر قبيله هر ساله شخصى را با تشريفاتى انتخاب مى كرد و در پيشگاه آلهه و اصنام خود قربانى مى ساخت، و پيكر خونينش را در نزديكى قربانگاه دفن مى كرد.
اين بيان مى رساند كه چگونه صفحه جزيرة العرب از خانه تا بيابان و از خانه خلق تا خانه خالق، انباشته و آكنده از آلهه و اصنام بود.1
بر اثر پرستش اين معبودهاى پوشالى گوناگون تضادها و تعارض ها وجنگ ها و اختلاف ها و كشت و كشتارها و بالأخره بدبختى ها و خسارت هاى مادى و معنوى زيادى دامنگير اين صحرا نشينان وحشى بود!
امير مؤمنان على (عليه السلام) در يكى از خطبه هاى خود، درباره اعراب پيش از اسلام مى فرمايد:«خدا محمّد (صلى الله عليه وآله وسلم) را به رسالت مبعوث ساخت، تا جهانيان را بيم دهد و او را امين دستورهاى آسمانى خود قرار داد، در آن حال: شما اى گروه عرب! بدترين دين ها را داشتيد و در بدترين سرزمين ها زندگى مى نموديد در بين سنگ هاى خشن و مارهاى گزنده مى خوابيديد، از آب تيره مى نوشيديد و غذاى ناگوار مى خورديد، خون يكديگر را مى ريختيد و پيوندهاى خويشاوندى را قطع مى نموديد، بتها در ميان شما برپا بود و گناهان سراسر

1 . به قول شاعر:
معابد جمله ويرانه، حريم كعبه بتخانه *** ز خالق، خلق بيگانه، چه در ضرّا چه در سرّا

صفحه 16
وجود شما را فرا گرفته بود».1
«طه حسين» مى گويد: «عقل اعراب جاهلى آن قدر بى حركت بود كه روابط بسيارى از اشيا را درك نمى كردند! به همين جهت خرافات بسيارى در ميان آنها شايع بود. مثلاً براى رفع درد سر، استخوان مرده به گردن مى آويختند...»2، براى رفع شر جن، خود را از سر تا پا نجس مى كردند3 ، براى اين كه شجاع باشند گوشت درندگان مى خوردند4 و هزاران خرافات ديگر، كه از حوصله بحث ما خارج است.

اوضاع اجتماعى عربستان در آستانه ظهور اسلام

نخستين قدمى كه بشر به سوى زندگى جمعى برداشت زندگى قبيله اى بود، قبيله مجموع چند خانواده و قوم و خويشاوند است كه تحت رياست شيخ قبيله به سر مى برند و ابتدايى ترين صورت اجتماعى را به وجود مى آورند. زندگى آن روز عرب، به همين منوال بود هر قبيله گرد هم جمع مى شدند و اجتماع كوچكى را تشكيل داده بودند، همه از رئيس قبيله فرمان مى بردند، چيزى كه آنها را به هم مرتبط ساخته بود همان رابطه قوميت و پيوند قبايلى بود. اين قبايل از هر لحاظ از هم جدا بودند آداب و رسوم آنها هم با هم تفاوت داشت، چون تمام اقوام و قبايل ديگر اصولاً بيگانه به شمار مى رفتند، هيچ گونه حقوق و احترامى نسبت به قبايل ديگر نداشتند، غارت اموال و كشتن افراد و دزديدن و ربودن زنان قبايل ديگر را جزءِ حقوق قانونى خود مى دانستند،

1 . نهج البلاغه، خطبه 26.
2 . بنا به نقل اسلام و جاهليت، ص 245.
3 . نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج19، ص 399ـ 403.
4 . نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج19، ص 399ـ 403.

صفحه 17
مگر اين كه با قبيله پيمانى داشته باشند و از طرفى هر قبيله اى كه مورد تجاوز قرار مى گرفت به خود حق مى داد، حتى تمام افراد متجاوز را از دم شمشير بگذراند، زيرا آنان معتقد بودند كه خون را جز خون نمى شويد.
عرب با قبول اسلام، از حكومت قبيله اى به حكومت جهانى قدم گذاشت. پيامبر اسلام توانست از قبايل پراكنده عرب امتى تشكيل بدهد. شك نيست كه تأليف امتى واحد از قبايلى كه در طول تاريخ به نزاع و تخاصم و حمله و هجوم بر يكديگر عادت كرده بودند و خون همديگر را مى ريختند در مدتى اندك كارى بس بزرگ و معجزه اجتماعى بى نظيرى است. زيرا چنين تحول عظيم، اگر نتيجه سلسله تحولات و تطورات عادى بود، نياز به تربيت طولانى ووسايلى بى شمار داشت.
«توماس كارلايل» مى گويد: «خداوند عرب را به وسيله اسلام از تاريكى ها به سوى روشنايى ها هدايت فرمود، از ملت خموش و راكدى كه نه صدايى از آن مى آمد و نه حركتى از آن محسوس بود، ملتى پديد آورد كه از گمنامى به سوى شهرت، از سستى به سوى بيدارى، از پستى به سوى فراز، از عجز و ناتوانى به سوى نيرومندى سوق داده شد، نورشان از چهار سوى جهان مى تابيد از اعلان اسلام يك قرن نگذشته بود كه مسلمانان يك پا در هند و پاى ديگر در اندلس نهادند...».1
از مورخان نامى غرب «مسيو رنان» در تاريخ خود مى نويسد:«تا زمان اين حادثه حيرت انگيز(اسلام) كه ناگهان نژاد عرب را به لباس جهانگيرى و خلاق معانى به ما نشان داد، هيچ يك از قسمت هاى عربستان نه جزءِ تاريخ تمدنى دنيا شمرده مى شد و نه از حيث علم يا مذهب نشانى از آن بود».2

1 . نقشه هاى استعمار در راه مبارزه با اسلام، ص 38.
2 . تمدن اسلام و عرب، ص 87.

صفحه 18
آرى، تربيت شدگان عصر جاهليت، يعنى: قبايل مختلف عرب نه تمدنى به خود ديده بودند و نه تعليمات و قوانين و آدابى داشتند، آنان از همه مزاياى اجتماعى كه موجب ترقى و تمدن است، محروم بودند، بنابر اين هيچگاه انتظار نمى رفت كه چنين مردمى با آن سرعت به اوج مجد و عظمت نائل گردند و از زندگى كوچك قبيله اى به سوى جهان وسيع انسانيت رهبرى شوند.
ملت هاى جهان هر كدام مانند ساختمانى هستند، همان طور كه ساختمان اساسى، به مصالح مستحكمى نيازمند است كه طبق اسلوب صحيح و نظم كامل ساخته و پرداخته شده تا در مقابل باد و باران مقاومت كند و باقى و پايدار بماند، سازمان يك ملت رشيد هم به پايه هاى محكم و اساسى يعنى اصول و آداب كامل و اخلاق عالى انسانى محتاج است تا قابل بقا و پيشرفت باشد.
روى اين اصل بايد فكر كرد كه اين تطور و تحول شگفت انگيز براى اعراب جاهلى از كجا پديد آمد؟ جمعى كه تا ديروز تمام قواى آنها در راه اختلاف و نفاق به كار افتاده بود و از همه نظام هاى اجتماعى دور بودند، به اين سرعت شگرف داراى اتحاد كلمه و وحدت و الفت شوند و دولت نيرومندى تشكيل دهند كه ملت هاى بزرگ جهان آن روز در مقابلشان خاضع شوند و مطيع و فرمانبردار اصول و آداب آنها گردند.
راستى اگر بنا بود قوم عرب به اين پيشرفت و عظمت برسند، چرا اعراب يمن كه داراى تمدن و فرهنگ بودند وسالها سلطنت ها ديده و حكمرانهاى بزرگ را در دامن خود تربيت كرده بودند به اين پيشرفت و ترقى نرسيدند؟ چرا اعراب«غسّان» كه مجاور شام بودند و تحت حكومت متمدن روم بسر مى بردند به اين درجه از رشد نرسيدند؟ چرا اعراب «حيره» كه تا ديروز در پرتو فرمانروايى

صفحه 19
دولت عظيم ايران مى زيستند به اين پيشرفت نايل نگرديدند؟ اگر آنان به اين موفقيت مى رسيدند، زياد جاى تعجب نبود ولى شگفت اينجاست كه اعراب حجاز كه از خودشان هيچ تاريخى نداشتند، وارث تمدن عظيم اسلامى شدند؟!

دولت هاى حيره و غَسّان

مناطق خوش آب و هواى عربستان در آخرين قرن قبل از اسلام، به طور كلى در تحت نفوذ سه دولت بزرگ يعنى ايران و روم و حبشه بود. شرق و شمال شرقى اين منطقه زير حمايت ايران و شمال غربى تابع روم و قطعات مركزى و جنوب در تحت نفوذ حبشه قرار داشت. در اثر مجاورت با اين دولت هاى متمدن و نزاع و رقابت دايمى كه پيوسته بين آنان در جريان بود، در سرحدات عربستان دولت هايى نيمه مستقل و نيمه متمدن پديد آمد كه هر كدام از آنها تابع دولت متمدن بزرگ همجوار خود بود دولت هاى «حيره» ، «غسّان» و «كنده» در شمار چنين دولت هايى بودند و هر كدام تحت نفوذ يكى از سه دولت ايران، روم وحبشه قرار داشتند.1
حيره : به طورى كه از آثار و اخبار بر مى آيد، در اوايل قرن سوم بعد از ميلاد، بعضى از طوايف عرب در پايان روزگار اشكانيها به سرزمين مجاور فرات فرود آمدند و بر قسمتى از عراق دست يافتند. اين اعراب مهاجر، رفته رفته روستاها و قلعه ها بنا كردند و شهرها پديد آوردند كه مهم ترين آنها «حيره» بود كه در جايى نزديك محل كنونى كوفه بر كرانه بيابان قرار داشت.
اين شهر به طورى كه از نام آن پيداست قلعه اى بوده است2 كه اعراب در

1 . از پرويز تا چنگيز، ص 120ـ 121.
2 . حيره در لغت سريانى به معنى دير و حرم است.

صفحه 20
آن سكونت داشته اند امّا اندك اندك به شهر تبديل شد. خوشى آب و هوا، و فراوانى جويبارهاى فرات و مساعد بودن اوضاع طبيعى باعث آبادى اين سرزمين گرديد و توانست فرمانروايان صحرا را به تمدن دعوت نمايد و به سبب مجاورت با ايران از فرهنگ و تمدن نيز بهره مند شوند. و در نزديك «حيره» كاخ هايى همچون «كاخ خُوَرْنَقْ» بر پا ساختند كه جلوه و رونق خاصى بدان شهر بخشيد. عرب هاى اين ناحيه، با خط و كتابت نيز آشنا شدند و شايد خط و كتابت از آن جا به ديگر جاهاى عربستان رفته است.1
امراى «حيره»از اعراب «بنى لَخْم» بودند و از طرف پادشاهان ساسانى به شدت حمايت مى شدند، علت حمايت پادشاهان ساسانى از امراى «حيره» اين بود كه مى خواستند به وسيله آنها سدى ميان ايران و اعراب باديه پديد آورند و به يارى آنها از تجاوز و تعدى بدويان غارتگر به حدود مرز ايران جلوگيرى نمايند. نام اين امرا در تاريخ ضبط شده است وحمزه اصفهانى فهرستى از نام و مدت عمر آنها و پادشاهانى از ساسانيان كه با آنها معاصر بوده اند، نقل نموده است.2
هر چه هست، سلطنت خاندان «بنى لخم» بزرگ ترين دول عربى نيمه متمدن در منطقه حيره بود. آخرين پادشاه اين سلسله «نعمان بن منذر» است كه داستان خلع و قتل او به حكم خسرو پرويز در تاريخ معروف است.3
غسان: در اواخر قرن پنجم يا اوايل قرن ششم، گروهى از مهاجرين يمن، در شمال غربى اقصى نقاط عربستان فرود آمدند و در مجاورت امپراطورى روم، كشور «غسان» را تأسيس كردند. اين كشور تحت حمايت روم

1 . فتوح البلدان، ص 457.
2 . سنى ملوك الأرض، ص 73ـ 76.
3 . الاخبار الطوال دينورى، ص 109، طبع قاهره.

صفحه 21
و فرمانروايان آن، دست نشانده، امپراطورى ها «قسطنطنيه» بودند، همان طورى كه فرمانروايان «حيره» دست نشانده پادشاهان ايران بودند.
كشور غسّان تا حدى متمدن بود و چون مراكز حكومت آن از يك طرف نزديك به دمشق و از طرف ديگر در جوار «بصرى» مركز خطه عربستان رومى واقع بوده درزير نفوذ و تأثير تمدن رومى درآمده بود.
غسانيها به جهت اختلافى كه با فرمانروايان لخمى حيره و ايرانيان داشتند، متحد ودوست روم بودند. روى هم رفته حدود 9 يا 10 امير غسّانى يكى بعد از ديگرى در اين كشور حكمرانى كردند.

آيين در سرزمين حجاز

آيين رايج در حجاز، آيين بت پرستى بود فقط اقليت هايى از يهود در يثرب و خيبر، زندگى مى كردند هم چنان كه ساكنان نجران شهر مرزى يمن و حجاز، از آيين مسيح پيروى مى نمودند در مناطق شمالى نيز به خاطر مجاورت با منطقه نفوذ روم مسيحيت رواج داشت و اگر از اين سه نقطه حساس بگذريم نقاط حجاز را آيين بت پرستى به شكل هاى گوناگون وعقايد مختلف تشكيل مى داد.
آرى، گروه انگشت شمارى به نام «حَنيفان» بر آيين توحيد باقى بودند، و خود را پيرو آيين ابراهيم (عليه السلام) مى دانستند و تعداد آنان بسيار كم و در مقابل عرب بت پرست بسيار ناچيز بودند.1
از زمان حضرت ابراهيم و حضرت اسماعيل آيين خداپرستى همراه با يك سلسله سنن مذهبى و اخلاقى وارد حجاز شد و مراسم پر شكوه حج به احترام

1 . سيره ابن هشام، ص 122ـ 123.

صفحه 22
كعبه، يكى از آن سنت ها بود. چيزى كه هست بعدها به وسيله مردى از قبيله خزاعه به نام «عمرو بن لُحى» كه رياست مكه را بر عهده داشت، آيين بت پرستى وارد مكه شد و اين مرد «خزاعى» در سفر خود به شام مشاهده كرد كه «عَمالِقَهْ» مجسمه هاى زيبايى را مى پرستند او از كار آنها خوشش آمد وبت زيبايى به نام «هبل» را از شام به مكه آورد و مردم را به پرستش آن دعوت كرد.1 بت هاى مشهور عرب عبارت بودند از:
1. هُبَلْ، 2. اِساف، 3. نائِله، 4. لاتْ، 5. عُزّى، 6. مَنات، 7. عُمْيانِسْ، 8. سَعْد، 9. ذُو الخَلَصَه، 10. مَناف.
اينها از بت هاى مشهور عرب بودند، علاوه بر اين بت ها، در ميان اعراب بت هاى معروف ديگرى پرستش مى شدكه گاهى به طايفه اى و خانواده اى اختصاص داشت.

علم و دانش در حجاز

مردم حجاز را مردم «امّى» مى خواندند، امّى به معنى درس نخوانده است يعنى يك فرد به همان حالتى كه از مادر زاييده شده است باقى بماند. براى شناخت ميزان ارزش علم در ميان عرب كافى است بدانيد كه در دوران طلوع ستاره اسلام در ميان قريش فقط هفده نفر توانايى خواندن و نوشتن داشتند و در مدينه در ميان دو گروه «اوس» و «خزرج» فقط يازده نفر داراى چنين كمالى بودند.2

1 . سيره ابن هشام، ج1، ص 78ـ 81(عمالقه دسته اى از اعراب پيش از اسلام بودند كه در طول زمان از بين رفته اند).
2 . فتوح البلدان، تأليف ابو الحسن بلاذرى، ص 457 و 459.

صفحه 23
با توجه به اين بحث كوتاه و فشرده در باره مردم اين منطقه، عظمت تعاليم اسلام در كليه شئون اعم از اعتقادى و اقتصادى و اخلاقى و فرهنگى روشن و نمايان مى گردد و پيوسته بايد در ارزشيابى تمدن ها حلقه قبلى را بررسى كرد، آنگاه عظمت را ارزيابى نمود.
1

1 . براى آگاهى گسترده از عقايد و فرهنگ و تقاليدوتيره هاى جامعه عرب به دو كتاب ياد شده در زير مى توان مراجعه كرد.
الف. بلوغ الارب فى معرفة أحوال العرب، نگارش محمود آلوسى متوفاى سال 1270 هجرى قمرى.
ب. المفصل فى تاريخ العرب قبل الإسلام، نگارش استاد جواد على و اين كتاب در 10 جلد تنظيم شده و كليه مباحث مربوط به زندگى عرب جاهلى را ترسيم نموده است.

صفحه 24

فصل دوم

پدر و نياكان پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)

پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) از فرزندان حضرت ابراهيم (عليه السلام) و حضرت اسماعيل (عليه السلام) مى باشد. و اسامى نياكان او تا به حضرت ابراهيم (عليه السلام) در كتب تاريخ و سيره مذكور است و ما در اين جا نام چند نياى نزديك آن حضرت را مى بريم.
پدر و نياكان نزديك پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) به ترتيب عبارتند از: عَبْداللّه، عَبْدالمطّلِب، هاشم، عَبْدِ مَناف. سپس به 16 واسطه به نياى معروفش «عَدْنان» مى رسد.و همه تاريخ نويسان در تعداد و اسامى نياكان او تا به «عدنان» اتفاق نظر دارند. هر چند اسامى ديگر نياكان او از «عَدْنان» تا به حضرت اسماعيل (عليه السلام) مورد اختلاف است.1 محدثان اسلامى از ابن عباس نقل مى كنند كه رسول گرامى فرمود: هر موقع در شمارش نياكان من به «عدنان» رسيديد، در همانجا توقف كنيد و بالاتر نرويد.2
در اين جا لازم است به گونه اى فشرده پيرامون زندگانى نياكان نزديك او بحث و بررسى كنيم.

1. عبد مناف

وى نياى سوم حضرت رسول به شمار مى رود. نام او «مغيره» ولقب وى

1 . تاريخ كامل ابن اثير، ج2، ص 21.
2 . سيره نبوى زينى دحلان در حاشيه سيره حلبى، ج1، ص 12.

صفحه 25
«قَمَرُ البَطْحاء» بود و در ميان مردم موقعيت خاصى داشت. شعار او در زندگى پرهيزگارى، دعوت به خوشرفتارى با مردم و صله رحم بوده است. او برادرى به نام «عَبْدُ الدّار» داشت كه تمام مناصب كعبه در اختيار او بود. «عبد مناف» هرگز با او به رقابت برنخاست ولى پس از فوت ايشان و برادرش «عبد الدار»، مناصب كعبه ميان فرزندان اين دو برادر، تقسيم شد، يعنى توليت كعبه و كليددارى و رياست «دار الندوه» به فرزندان «عبد الدار» رسيد، «سقايت»(تهيه آب براى زايران خانه خدا در ايام حج) و مهماندارى زايران از آنِ فرزندان «عبدمناف» گشت و اين تقسم تا ظهور اسلام باقى بود.

2. هاشم

هاشم جد دوم پيامبر اسلام بود وى «عمرو» نام داشت و لقبش «عَلاء» بود. هاشم با «عبدشمس» همزاد بودند. او علاوه بر اين برادر دو برادر ديگر به نام هاى «مطلب» و «نُوفِلْ» داشت، ولى پيوسته ميان هاشم و عبدشمس اختلاف و نزاع و كشمكش حاكم بود و اين اختلاف در ميان اعقاب و فرزندان آنان نيز باقى ماند. طايفه بنى هاشم از اولاد هاشم و بنى اميه از فرزندان «عبدشمس» مى باشند كه همگى از اختلاف اين دو خانواده آگاهيم.
از اخلاق برجسته حضرت هاشم اين بود كه هر موقع هلال ذى الحجه را مى ديد، بامدادان به سوى كعبه مى آمد و به ديوار كعبه تكيه مى كرد و به شرح زير خطبه اى ايراد مى نمود و مى گفت:
گروه قريش! شما بالاترين و گرامى ترين تيره جامعه عرب هستيد، خدا شما را در كنار خانه خود جاى داده است و اين فضيلت را براى شما از ميان فرزندان اسماعيل برگزيده است.

صفحه 26
هان اى مردم! زايران خانه خدا در اين ماه با شور عجيبى به سوى شما مى آيند، آنان مهمانان خدا هستند پذيرايى از آنان بر عهده شماست و در ميان آنها افراد تهيدست كه از نقطه دور به اين جا مى آيند ، فراوانند، به صاحب اين خانه سوگند اگر قدرت و توانايى داشتم همه را پذيرايى نموده و از شما كمك نمى طلبيدم، ولى آنچه الآن در توان دارم و از راه حلال به دست آورده ام در اين راه خرج مى كنم، ولى همه شما را به خدا سوگند مى دهم، مبادا از زايران خانه خدا با مال حرام پذيرايى كنيد، مالى كه آن را از طريق ظلم و ستم به دست آورده ايد، و يا آن كه در بذل مال حلال خود دچار ريا يا اكراه و اجبار شويد، آن كس كه در بذل مال خود طيب نفس ندارد، از انفاق خوددارى كند.1
از خدمات ارزنده «هاشم» در بهبود وضع مردم مكه بذل مال خود در سال هاى قحطى است . اوبراى بالا بردن بازرگانى مردم مكه پيمانى با امير «غسّان» بست تا كالاهاى بازرگانى دو طرف به كشور يكديگر صادر شود و اين پيمان مشكلاتى را گشود و بازارهايى را در مكه و اطراف آن پديد آورد. گذشته از اين مسافرت قريش را در تابستان به شام، و در زمستان به يمن پى ريزى كرد و اين شيوه تا ظهور اسلام باقى بود.
هاشم در يكى از مسافرت هاى خود به شام، موقع بازگشت به مكه در يثرب (مدينه كنونى) با «سلمى» دختر «عَمْرو خَزرجى» ازدواج كرد، و او را همراه خود به مكه برد، آنگاه كه آثار حمل در او ظاهر شد او را به يثرب فرستاد كه در ميان خانواده خود وضع حمل كند و خدا به او فرزندى داد به نام «شَيْبَهْ» كه بعدها به نام «عبد المطلب» مشهور گشت.

1 . سيره حلبى، ج1، ص 6ـ7.

صفحه 27

3. عبدالمطلب

وى فرزند «هاشم»، نخستين نياى پيامبر گرامى و فرد سرشناس عصر خود بود،در زندگى او نقاط روشن و حساسى وجود داشت كه در ذيل به آن اشاره مى شود.
گرچه محيط زندگى در شخصيت انسان اثر به سزايى دارد وغالباً افراد به رنگ محيط زندگى خود در مى آيند، امّا عبد المطلب يك فرد استثنايى بود كه توانست در برابر اين عامل مؤثر مقاومت نشان دهد و رنگ محيط به خود نگيرد. او در ميان گروهى زندگى مى كرد كه بت پرستى و ميگسارى و رباخوارى و آدمكشى وبدكارى از كارهاى معمولى آنان بود، ولى در سراسر عمر لب به شراب نزد، و فرد بى گناهى را نكشت، وگرد كارهاى بد نرفت. پيوسته عمل به پيمان را محترم شمرد.
اصولاً از شخصيتى كه نور نبوّت در صلب او است، جز اين انتظار نيست. از سخنان حكيمانه او اين است كه مى گفت: مرد ستمگر در همين جهان به سزاى كار خويش مى رسدواگر در اين جهان سزاى آن را نبيند، در روز بازپسين به كردار خود خواهد رسيد.1

عام الفيل

سالى را كه در آن حادثه مربوط به حمله سپاه پيل به مكه رخ داد«عام الفيل» گويند. «عام» در لغت عرب به معنى سال و مقصود از فيل همان پيلان جنگنده اى است كه ارتش يمن به هدف ويران كردن كعبه به آن مجهز شده بود. ريشه حادثه چنين است. فرمانرواى يمن «بتان اسعد» پدر

1 . سيره حلبى ، ج1، ص 4.

صفحه 28
«ذى نواس» در يكى از سفرهاى خود از شهر يثرب عبور كرد. در آن زمان يثرب موقعيت دينى خوبى داشت و طوايفى از يهود در آنجا زندگى مى كردند مبلغان يهود از فرصت استفاده كرده او را به پذيرش آيين يهود دعوت كردند و او نيز پذيرفت. فرمانرواى يمن در تبليغ آن كوشش فراوانى مى نمودو مخالفان را سخت كيفر مى داد. در دوران فرمانروايى ذى نواس مردم «نجران» كه در شهر مرزى ميان يمن و حجاز زندگى مى كردند همگى مسيحى بودند و از گرايش به آيين يهود خوددارى نمودند. او براى سركوبى ياغيان نجرانى با لشگرى عازم آن منطقه شد. فرمانده سپاه گوشه اى از نجران را اردوگاه خود قرار داد و خندق عظيمى را حفر كرد و آتشى در آن روشن ساخت و مخالفان را با سوزاندن در آتش تهديد نمود، ولى مردم نجران كه آيين مسيح را پذيرفته بودند، سوختن را بر ترك مذهب ترجيح دادند و سرانجام پيكرهاى آنان طعمه آتش گشت.1
در اين هنگام امپراطور روم كه در آيين حضرت مسيح (عليه السلام) بود و سرسختانه در راه ترويج آن آيين مى كوشيد به وسيله يكى از اهالى نجران به نام «دوس» كه از ستم «ذى نواس» به سرزمين روم گريخته بود آگاه شد، «دوس» از او درخواست كرد كه «ذى نواس» را كيفر دهد و انتقام خون افراد بى گناه «نجران» را از آن فرمانرواى ستمگر باز ستاند.
امپراطور روم پوزش طلبيد و گفت: سرزمين من از يمن دور است ولى من براى جبران اين كار نامه اى به شاه

1 . كامل ابن اثير، ج1، ص250ـ255 و سيره ابن هشام، ج1، ص 20.

صفحه 29
حبشه مى نويسم تا اين مرد سفاك را سركوب سازد. لذا نامه اى به شاه حبشه نوشت و به دست مرد نجرانى سپرد و در آن تأكيد كرد كه انتقام كشتگان نجران را از آن مرد سفاك بگيرد، وقتى نامه به دست شاه حبشه رسيد او سپاهى بالغ بر هفتاد هزار سرباز به فرماندهى يك مرد حبشى به نام «ارياط» ترتيب داد و همه رابه سوى يمن اعزام كرد. سپاه منظم حبشه از طريق دريا در سواحل يمن خيمه زد.
با ورود سپاهيان حبشى به يمن، ذى نواس سپاهيان خود را گرد آورد و آماده نبرد شد. پس از جنگى كه ميان طرفين صورت گرفت، ذى نواس شكست خورد ويمن به تصرف حبشيان درآمد. به دنبال اين پيروزى ، ارياط از جانب پادشاه حبشه به فرمانروايى يمن منصوب گشت ولى پس از چندى، يكى از فرماندهان سپاه حبشه اورا به قتل رساند. قاتل ارياط، «ابرهه» نام داشت و توانست حكم فرمانروايى يمن را از پادشاه حبشه براى خود به دست آورد. ابرهه براى جلب رضايت شاه حبشه كليساى با عظمتى ساخت و به شاه حبشه نوشت كه اين كليسا مطاف جامعه عرب خواهد بود و كعبه را كه زيارتگاه عمومى اعراب است به دست فراموشى خواهد سپرد. ولى بر خلاف تصور احباش، كعبه قدرت و موقعيت خود را حفظ كرد و معبدى كه در يمن ساخته بود علاقمندان چشمگيرى پيدا نكرد. ابرهه فرمانرواى حبشى كه در اين زمان جانشين ارياط فرمانده سابق شده بود به خاطر اين شكست معنوى تصميم گرفت كه كعبه را ويران كند، از اين جهت با سپاهى گران مجهز با پيلان جنگنده كه در پيشاپيش سپاه حركت مى كردند رهسپار مكه گشت و در نيمه راه هر نوع مقاومتى را كه از طوايف عرب بروز مى كرد درهم مى شكست، تا آن جا كه سپاه ابرهه در سرزمينى به نام «مغمس» در نزديكى مكه فرود آمد و آنجا را اردوگاه خود قرار داد و آنگاه شروع به تجاوز و يغماگرى كرد شتران و دام هاى سرزمين «تهامه» را ضبط و غارت نمود و از آن جمله دويست شتر كه متعلق به «عبدالمطلب» بود به غارت رفت. آنگاه سردارى به نام «حناطه» را مأمور كرد كه راه مكه را در پيش گيرد و با بزرگ مكه به مذاكره بنشيند و آنها را از تصميم ابرهه آگاه سازد. او وقتى وارد مكه شد وى را به خانه «عبدالمطلب»كه رئيس مكه بود هدايت كردند «حناطه» پيام ابرهه رابه عبدالمطلب رساند و گفت كه هدف

صفحه 30
سپاه پيل ويران كردن كعبه است واگر در اين راه مقاومت نشان ندهند از تعرض سپاه مصون خواهند ماند.
عبدالمطلب در پاسخ پيام او چنين گفت: كعبه خانه خداست كه آن را ابراهيم خليل تعمير و آباد كرده است و خدا آنچه مصلحت مردم اين سرزمين است انجام خواهد داد. مأمور «ابرهه» از منطق و بيان نرم «عبد المطلب» خرسند گشت و از او درخواست نمود كه همراه وى به اردوگاه «ابرهه» برود . آنگاه كه «عبدالمطلب» به مجلس ابرهه وارد شد متانت و وقار، عظمت و بزرگى پيشواى قريش سبب شد كه «ابرهه» از تخت فرود آيد و دست «عبدالمطلب » را بگيرد و در كنار خود بنشاند. در اين موقع مذاكرات ميان هر دو نفر آغاز گشت و عبدالمطلب ضمن سخنانى به ابرهه چنين گفت:
شتران «تهامه» و از جمله دويست شتر كه از آن من است مورد دستبرد سپاه تو قرار گرفته است، شايسته است دستور دهيد آنها را به صاحبان خود بازگردانند. «ابرهه» در پاسخ «عبدالمطلب» چنين گفت: چهره نورانى و درخشنده ات يك جهان، تو را در نظرم بزرگ كرد، امّا درخواست كوچك و ناچيزت، در نظرم كوچك گردانيد، زيرا در اين هنگام كه من عازم ويران كردن كعبه هستم، كعبه اى كه نشانه نياكان و مايه عزت و عظمت شماست، شايسته بود كه از من درخواست ديگرى كنى، درخواست كنى كه من از اين تصميم بازگردم تا حيات سياسى و دينى شما را دستخوش نابودى قرار ندهم.
بزرگ قريش با كمال متانت چنين گفت:«من صاحب شترم و خانه نيز صاحبى دارد، قهراً او تو را از هر نوع تجاوز باز خواهد داشت». ابرهه كه مغرور قدرت مادى و ظاهرى خود بود سرى تكان داد وبا لحن درشت و قيافه مغرورانه گفت: هيچ قدرتى نمى تواند مرا از اين تصميم باز گرداند آنگاه دستور داد كه شتران «تهامه» را به صاحبانشان باز گردانند.

صفحه 31
در اين موقع «عبدالمطلب» به مكه باز گشت و با سران قريش به سخن نشست و به مردم مكه دستور داد كه همگى با دام هاى خود به درّّه و كوه پناه ببرند تا از هر نوع گزند مصون بمانند. همه مردم از كوچك و بزرگ مكه را ترك گفتند و خود عبدالمطلب نيز همراه آنان به سوى كوه ها پناه برد، ولى قبلاً با تنى چند از قريش از فراز كوه فرود آمد و حلقه كعبه را به دست گرفت و با دلى سوزان وچشمانى اشك بار خطاب به پروردگار خود چنين گفت:
پروردگارا! جز تو پناه و اميدى براى ما نيست. بار الها! مكه حرم توست، آنجا را از هر نوع تجاوز صيانت فرما. بار الها! دشمنان اين خانه دشمنان تو هستند، بنده خدا متجاوز را از تجاوز به خانه باز مى دارد، خدايا آنان را از تجاوز به خانه ات بازدار. پروردگارا! صليب و تدبير آنان بر تدبير تو غلبه نكند. اين جمله ها را گفت و حلقه در كعبه را ترك كرد و به قلّه كوه پناه برد تا جريان را از نزديك مشاهده كند.

نابودى سپاه پيل به وسيله مرغان مسلح

بامدادان «ابرهه» سرمست قدرت، و سربازان مغرور او به سوى مكه حركت كردند و در همين لحظه پرندگانى از سمت دريا ظاهر شدند كه هر كدام به وسيله منقار و پاى خود سنگ هاى ريزى را حمل مى كردند. سايه پرندگان فضاى لشگرگاه ابرهه را تيره و تار ساخت و همگى لشگرگاه «ابرهه» را سنگ باران كردند. به گونه اى كه سرهاى لشگريان شكست و گوشت هاى بدن آنها از هم پاشيد. و يكى از آن سنگ ها بر سر ابرهه اصابت كرد، ترس و لرز اورا فرا گرفت و دانست كه خشم الهى او را فرا گرفته است، آنگاه نظرى به سپاه خود افكند، اجساد آنها را متلاشى شده در زمين ديد، به ناچار فرمان داد كه باقيمانده سپاه كه گروهى زخمى وگروهى ديگر مرعوب بودند به يمن باز گردند

صفحه 32
ولى اين تدبير نيز ثمربخش واقع نشد، بسيارى از آنان در نيمه راه جان سپردند و خود ابرهه، هنگامى كه به «صنعا» مركز يمن رسيد گوشت هاى بدن او فرو ريخته و به وضع عجيبى جان سپرد.
انتشار اين خبر وحشت زا رعب عجيبى در دل مخالفان كعبه افكند و مقام كعبه و قريش را در انظار عرب بالا برد و اين حادثه به اندازه اى تكان دهنده بود كه عرب آن را مبدأ تاريخ قرار داد و حوادث خود را با قبل و بعد آن مى سنجيد.1
قرآن مجيد در سوره مخصوصى به اين سرگذشت اشاره كرده و مى فرمايد:
«آيا نديدى پروردگار تو با سپاه پيل چه كرد؟ آيا حيله و مكر آنان را تباه نساخت(و نقشه آنان را نقش بر آب ننمود) ـ دسته هايى از پرندگان را به سوى آنان گسيل داشت تا سنگ هايى از گل پخته بر سر آنها افكنده و اجساد آنان را بسان برگ هاى خرد شده در آورد».2

1 . سيره ابن هشام، ج1، ص 43ـ62; تاريخ الخميس، ج1، ص 188ـ 190; بحار ، ج15، ص 145.
2 . سوره فيل/1ـ5.
يادآورى چند نكته:
در اين سرگذشت كه وحى الهى به تصديق آن برخاسته و مصادر استوار تاريخى آن را نقل كرده اند، يادآورى چند نكته ضرورى است.
1. نابودى سپاه پيل به وسيله سنگ ريزه ها جز اعجاز تفسير ديگرى ندارد، و براى آشنايى با معنى اعجاز بايد توجه نمود كه رويدادها به يكى از دو صورت رخ مى دهند:
الف. از طريق علت هاى طبيعى و مادى پديده اى به وجود مى آيد، همچنان كه جهان طبيعت بر اين اساس استوار است، و نظام آفرينش جز يك رشته علت ها و معلول هاى به هم پيوسته چيز ديگرى نيست و هيچ فرد الهى تأثير علت هاى طبيعى را در پديده ها منكر نمى باشد. قرآن مجيد و كتاب هاى علوم طبيعى مسلمانان، بر اين مطلب گواه است . همگى مى دانيم كه انرژى خورشيدى در پرورش گياهان وجانداران تأثير بسزايى دارد، همچنان كه مى دانيم ريزش باران پس از يك رشته انفعالات جوى رخ مى دهد.
ب. پديده اى به وسيله علت مافوق طبيعت كه وجود قاهر و اراده نافذ دارد پديد آيد، اين همان معجزه است كه براى هدايت مردم در اختيار انبيا قرار مى گيرد.
البته معنى اعجاز اين نيست كه پديده فاقد علت باشد بلكه معنى آن اين است كه علت طبيعى شناخته شده و رايج در ميان ما، وجود ندارد. اين نوع كارها يك نوع استثناهايى است در نظام آفرينش كه براى اهداف خاصى انجام مى گيرد، و تاريخ نبوت و رجال آسمانى گواه روشن بر چنين عمليات خارج از مجراى طبيعى مى باشد.
روى اين اساس بايد توجه نمود كه نابودى سپاه پيل به وسيله سنگ ريزه ها جز اعجاز چيز ديگرى نبود. زيرا متن قرآن و تاريخ گواهى مى دهد كه پرندگان به صورت يك ارتش منظم، سپاه ابرهه را سنگ باران كردند و هرگز شنيده نشده است، سپاه عظيمى به وسيله سنگ ريزه هايى نابود گردد.
در اين جا لازم است كه توجه كنيد كه برخى از غربزدگان كه از ناحيه اى خود را متعهد به اسلام مى دانند و از طريق ديگر تحت تأثير ماديگرى غرب قرار گرفته اند، مى كوشند كليه معجزه هاى وارد در قرآن را از طريق علل طبيعى و عادى توجيه كنند، حتى در مورد اين حادثه مى گويند: بيمارى آبله و حصبه به وسيله خاك هاى متحجر، وسيله پرندگانى از جنس پشه يا مگس درميان سربازان ابرهه پخش گرديد. البته اين نوع توجيه ها و امثال آن ها كه حتى در بعضى تواريخ (تاريخ كامل ابن اثير، ج1، ص 263) ديده مى شود، پايه صحيحى ندارد و سرچشمه آن يك نوع خود كم بينى در برابر هجوم علمى غرب است.
2. كشته شدن سپاه پيل ونابودى ابرهه كه همگى براى حفظ خانه توحيد انجام گرفت سبب شد كه مكيان و بالأخص قريش در انظار عرب احترام فوق العاده اى كسب كنند، زيرا ديگر مردم بر اين تصور نبودند كه نابودى دشمن فقط به سبب عظمت كعبه بود بلكه گمان مى بردند كه قداست قريش نيز در اين رويداد مؤثر بود!!
از اين جا مرزهاى خيالى قريش آغاز شد و براى خود يك نوع مصونيت خيالى انديشيدند، خوشگذرانى وبرنامه هاى عيش و طرب را آغاز كردند. بساط ميگسارى را در اطراف كعبه پهن مى كردند، كار بدانجا رسيد كه ديگر كوچك ترين احترامى به ساكنان خارج از حرم (چهار فرسخ از هر چهار سوى كعبه را حرم مى نامند) قائل نبودند و آنان را وادار مى كردند كه غذاى همراه خود را وارد حرم نكنند، بلكه بايد از غذاى اهل حرم استفاده كنند، در موقع طواف بايد از لباس هاى مردم مكه كه لباس ملى و قومى بود بهره بگيرند و اگر كسى توانايى خريد آن لباس ها را نداشت بايد برهنه طواف كند. كار به جايى رسيده بود كه برخى از آداب حج را كه بايد در خارج از حرم انجام بگيرد (مانند وقوف در عرفه) ترك گفتند در صورتى كه نياكان آنان وقوف در عرفه را از مراسم حج مى دانستند.
خلاصه، اين پيروزى سبب فسادها، آلودگى ها، تبعيض ها گشت و اين فسادها باقى بود تا آفتاب درخشان اسلام طلوع كرد و همه خرافات را با اشعه خود سوزاند.

صفحه 33

4. عبداللّه پدر پيامبر

عبد اللّه پدر پيامبر، يكى از فرزندان ده گانه عبدالمطلب مى باشد.

صفحه 34
عبداللّه در ميان قريش به تقوا وپاكى معروف بود و از نظر وقار و متانت مقامى بس بلند و منزلتى بس عظيم نزد عبدالمطلب داشت. هنوز بيست وچهار بهار از سن او نگذشته بود كه پدر دست پسر را گرفت و او را به خانه «وهب بن عبد مناف» برد و از دختر او به نام «آمنه» كه به پاكى و عفت معروف بود خواستگارى كرد و در همان مجلس او را به عقد عبداللّه درآورد. ميوه اين ازدواج فرزندى شد كه ورق تاريخ بشريت به وسيله او دگرگون گشت و انسانيت در مسير كمال و معرفت قرار گرفت، و سير نبوت، به وسيله اوپايان يافت.

صفحه 35

درگذشت عبد اللّه در يثرب

عبداللّه پس از ازدواج با آمنه، همراه كاروانى از مكه عازم شام گشت، اين مسافرت در زمانى رخ داد كه دوران حاملگى همسرش آغاز شده بود. كاروان پس از چند ماه به مكه بازگشت، در حالى كه عبد اللّه در ميان آن نبود، پس ازگفتگو با شخصيت هاى بزرگ كاروان، روشن شد كه عبداللّه موقع بازگشت در يثرب بيمار شده و ناچار به توقف و استراحت گشته است. عبدالمطلب فوراً پسر بزرگ خود حارث را مأمور كرد به يثرب برود و عبداللّه را همراه خود بياورد، وقتى حارث وارد يثرب گشت، مطلع شد كه عبداللّه با همان بيمارى در ميان بستگان خود درگذشته است. از عبداللّه فقط پنج شتر و چند رأس گوسفند و يك كنيز به نام «ام ايمن» باقى ماند كه بعدها پرستار پيامبر شد.1 قبر عبداللّه تا چندى پيش در نزد مسجدالنبى (صلى الله عليه وآله وسلم) محفوظ بود و مزار علاقمندان بيت رسالت بود ولى چند سال قبل به وسيله آل سعود كه پيوسته در هدم آثار نبوت و بزرگان اسلام كوشا هستند ويران گرديد و جزءِ فلكه خيابان گشت.

1 . تاريخ طبرى، ج2، ص 7ـ8 و سيره حلبى، ج1، ص 59.

صفحه 36

فصل سوم

از ولادت تا جوانى

صفحات تاريخ گواهى مى دهد كه ميلاد پيامبران آسمانى با حوادث و رويدادهاى خارق العاده اى همراه بوده است مثلاً ميلاد موسى در زمانى رخ داد كه حكومت وقت گروهى را مأمور كرده بود تا تمام نوزادان ذكور بنى اسرائيل را ذبح كنند، زيرا شنيده بود كه وى به وسيله فردى از بنى اسرائيل نابود خواهد شد از اين جهت كودكان زيادى وسيله دژخيمان فرعون سربريده شدند ولى اراده قاهر و نافذ خدا سبب شد كه موسى ديده به جهان گشايد و از هر آسيبى مصون بماند حتى در دامان دشمن كه خود فرعون باشد پرورش يابد. «خدا به مادر موسى الهام كرد كه فرزند خود را در ميان صندوقى بگذار و آن را به امواج آب نيل بسپار. موج آب، صندوق حامل موسى را به ساحلى كه قصر فرعون در آنجا قرار داشت مى رساند، دشمن من و او، از وى حمايت كرده و او را پرورش مى دهد، و مجدداً فرزندت را به تو باز مى گردانيم».1
دوران باردارى مريم و تولد حضرت مسيح با يك رشته حوادث عظيم وچشمگير كه مخالف قوانين عادى است همراه بوده است مادر وى «مريم» بدون آن كه با مردى ازدواج كند آبستن گرديد، وضع او به گونه اى بود كه احدى از بنى اسرائيل از حمل او آگاه نبود، و او در نقطه اى خلوت وضع حمل كرد،

1 . طه/41ـ43.

صفحه 37
خدا به او دستور داد كه درخت خرماى خشكيده را تكان دهد تا رطب (خرماى تر) از آن فرو ريزد، آنگاه فرزند خويش را به سوى قوم خود آورد، سيل اعتراض ها آغاز گرديد، او براى دريافت پاسخ به نوزاد خود ، «مسيح» اشاره كرد كه سؤال هاى خود را از او بپرسند ناگهان نوزاد لب به سخن گشود، و گفت: «من بنده خدا هستم كتاب (انجيل) به من داده شده است و از پيامبران مى باشم، خدايم مرا به نماز و زكات امر فرموده است».1
بنابر اين نبايد تعجب كنيم كه تاريخ مى گويد ولادت پيامبر گرامى با يك رشته حوادث فوق العاده همراه بود مثلاً هنگام ولادت او ايوان كسرى شكافت، و چند كنگره آن فرو ريخت، آتشكده فارس خاموش گشت، بت هاى مكه سرنگون شد، نورى از وجود آن حضرت به سوى آسمان بلند شد و شعاع وسيعى را روشن ساخت و انوشيروان و مؤبدان خواب وحشتناكى ديدند. و آن حضرت هنگام تولد جمله هاى «اَللّهُ أَكْبَرُ ، اَلْحَمْدُ للّهِ كَثِيراً وَسُبْحانَ اللّهِ بُكْرَةً وَأَصيلاً» را به زبان جارى كرد.2
اكنون سؤال مى شود كه هدف از اين حوادث فوق العاده چه بوده است؟ به طور اجمال بايد گفت:
همان طور كه يادآور شديم اين نوع اتفاق هاى غير عادى مخصوص پيامبر اسلام نيست بلكه تولد پيامبران ديگر نيز با اين نوع حوادث مقارن و همراه بوده است، علاوه بر قرآن، تاريخ امت ها و ملت هاى يهود و مسيح اين نوع سرگذشت ها را درباره پيامبران خود نقل كرده اند.
گذشته از اين، اين نوع حوادث، حس كنجكاوى جباران و ستمگران كه

1 . مريم/18ـ32.
2 . تاريخ يعقوبى، ج2، ص 5; تاريخ الخميس، نگارش ديار بكرى، ج1، ص 200ـ 204; سيره حلبى، ج1، ص 64.

صفحه 38
ملت ها را به بند كشيده اند، تحريك مى كند كه درباره اين حوادث بينديشند و ازخود بپرسند، چه شد كه خانه گلى پيرزنى شكاف برنداشت، امّا كنگره عظيم ايوان كسرى فرو ريخت؟! چرا آتش آتشكده فارس با بودن همه نوع وسايل سوخت خاموش گشت؟!، چرا بت هاى دور كعبه سرنگون گشتند؟! در حالى كه همه چيز در جاى خود باقى بود، اگر در علت اين حوادث مى انديشيدند، مى فهميدند كه اين رويدادها از سپرى گشتن دوران بت پرستى بشارت مى دهد، و اين كه به همين زودى مظاهر قدرت هاى اهريمنى به نابودى كشيده خواهد شد.
اصولاً لازم نيست كه حوادث در همان روز وقوع مايه عبرت و وسيله پند و اندرز گردد، بلكه كافى است كه حادثه اى در سالى رخ دهد وپس از ساليان درازى از آن، بهره گرفته شود، وحوادث شب ميلاد آن حضرت مى تواند از اين مقوله باشد، زيرا هدف از آنها ايجاد تكان و توجه در قلوب مردمى بود كه در بت برستى و ظلم وبيدادگرى غرق شده بودند.
مردم عصر رسالت وياكسانى كه پس از آن آمده اند، وقتى نداى مردى را مى شنوند كه با تمام قدرت به ضديت با بت پرستى وظلم و بيدادگرى برخاسته است آنگاه كه سوابق زندگى او را مطالعه و بررسى مى كنند، ملاحظه مى نمايند كه در شب ميلاد اين مرد، حوادثى رخ داده است كه با دعوت او كاملاً هماهنگ است، طبعاً تقارن اين دونوع حادثه را نشانه راستگويى او مى گيرند و به تصديق او برمى خيزند.
وقوع اين نوع حوادث در ميلاد پيامبران، مانند ابراهيم و موسى ومسيح و محمد(صلى الله عليه وآله وسلم) كمتر از بروز معجزه در دوران نبوت آنها نيست و همگى از لطف الهى سرچشمه گرفته و براى هدايت مردم وجذب آنان به دعوت برانگيختگان خود صورت پذيرفته است.

صفحه 39

سال و ماه و روز تولد

سال تولد آن حضرت در عام الفيل بوده كه برابر با سال 570 تاريخ ميلادى است. و همه محدثان و مورخان اتفاق نظر دارند كه ماه تولد پيامبر گرامى در ماه ربيع الأول بوده ، هر چند در روز آن اختلاف نظر دارند. گروهى آن را 17 ربيع و گروهى ديگر 12 آن ماه مى دانند ولى فرزندان خانواده آن حضرت قول نخست را تعيين مى كنند. پس از تولد آن حضرت، عبدالمطلب او را به درون كعبه برد و براى اين نعمت بزرگ، خدا را سپاس گفت. روز هفتم در مراسم نامگذارى، عبدالمطلب گروهى را دعوت كرد و در جشن با شكوهى نام او را «محمد» نهاد، آنگاه كه از او پرسيدند چرا نام او را «محمد» نهادى؟ او در پاسخ گفت: مى خواهم او در آسمان و زمين فرد ستوده باشد. و اين نام كمتر در عرب رايج بوده است، البته رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) بسان ديگر پيامبران، نام هاى متعدد دارد و از نام هاى آن حضرت است: احمد، طه، يس.1
مدت كمى محمد(صلى الله عليه وآله وسلم) از شير مادر و چندى از شير زنى به نام «ثويبه» استفاده مى كرد، آنگاه مصلحت ديده شد كه براى پرورش در هواى صحرا و رشد و نمو كامل در محيط آزاد و دور از بيمارى «وبا» كه گاهى شهر مكه را تهديد مى كرد، به دايه اى سپرده شود كه او را در بيرون از مكه پرورش دهد. افتخار اين كار نصيب زنى به نام «حليمه سعديه» شد كه از قبيله بنى سعد بود، اين زن پنج سال تمام پيامبر را در ميان قبيله خود پرورش داد او گاهگاهى پيامبر را به مكه مى آورد، و چند روزى نزد عبدالمطلب و مادر گراميش «آمنه» مى گذاشت، آنگاه دومرتبه او را با خود به صحرا مى برد. وى از دوران پرستارى خود حوادث عجيب و شيرينى را نقل مى كند كه يكى را در اينجا يادآور

1 . تاريخ الخميس، ج1، ص 204; سيره حلبى، ج1، ص 93.

صفحه 40
مى شويم:
روزى كودك عبدالمطلب از من درخواست كرد كه همراه فرزندان من به صحرا برود و شب هنگام به محل باز گردد من از ترس اين كه مبادا به كودك عبدالمطلب آسيبى برسد، يك مهره «يمنى» كه مايه حفاظت كودكان در قبيله ما شناخته شده بود به گردن او انداختم، در اين هنگام كودك از من پرسيد اين سنگ سبز چيست؟ گفتم اين حافظ و نگهبان توست، در اين هنگام كودك خشمگين و طوفانى شد وبا دست خود آن مهره را از گردن باز كرد به دور افكند وبا صداى رسا و بلند گفت: مادرجان آرام، آرام، من نگهبان وحافظ ديگرى دارم با من كسى هست كه پيوسته مرا حفظ مى كند.1

محمد (صلى الله عليه وآله وسلم) به مكه باز مى گردد

دايه مهربان كودك عبدالمطلب پس از پنج سال محافظت، تصميم گرفت كه او را به مكه بازگرداند تا مجدداً تحت سرپرستى جدّ بزرگوارش عبدالمطلب و مادر گراميش «آمنه» قرار گيرد، اين كودك مايه تسلى خاطر هر دو نفر بود كه در مرگ عبداللّه شديداً غرق تأثر بودند پس ازمدتى كه آن حضرت به سن شش سالگى رسيد مادر او با كسب اجازه از عبدالمطلب تصميم گرفت او را با خود به يثرب ببرد تا آرامگاه پدر محمد و شوهر عزيز خود را از نزديك زيارت كند، هر دو نفر راه يثرب را در پيش گرفتند و يك ماه تمام در آنجا توقف كردند و براى نخستين بار خانه اى را كه عبداللّه پدر رسول گرامى در آنجا درگذشته بود از نزديك مشاهده كردند و سپس رهسپار مكه شدند.
هنگام بازگشت به مكه مادر آن حضرت در نقطه اى به نام «أبواء»2 شديداً

1 . بحار، ج15، ص 349.
2 . ابواء بر وزن حمراء.

صفحه 41
بيمار شد و در همان جا درگذشت و بدن او را در همان نقطه به خاك سپردند . وقوع اين حادثه كودك عبدالمطلب را سخت فسرد و مصيبت او را دو چندان كرد، ولى همين حادثه او را نزد عبدالمطلب و ساير وابستگان عزيزتر و گرامى تر ساخت زيرا او يگانه گلى بود كه از اين گلستان باقى مانده بود در اين موقع عبدالمطلب شخصاً سرپرستى او را بر عهده گرفت.
قرآن مجيد از اين دوره يادآورى مى كند آنجا كه مى فرمايد:
(أَلَمْ يَجِدْكَ يَتِيماً فَآوى)
«آيا تو را نيافت يتيم و پناه نداد».1
پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) 8 ساله بود كه عبدالمطلب درگذشت و او را با مصيبت بزرگى روبهرو كرد2 در اين موقع سرپرستى پيامبر طبق سفارش عبدالمطلب به ابوطالب واگذار شد ابوطالب برادرتنى عبداللّه بود و پس از عبدالمطلب يگانه شخصيت بنى هاشم به شمار مى رفت و به سخاوت و جوانمردى اشتهار كامل داشت.

سفرى به شام

بازرگانان قريش طبق معمول، هر سال يك بار به شام مسافرت مى كردند ابوطالب نيز با آنان آهنگ سفر كرد و تصميمى گرفت كه برادر زاده خود را در مكه بگذارد و برخى را بر حفاظت او بگمارد ولى هنگام حركت، برنامه او دگرگون شدو تصميم گرفت كه برادرزاده خود را كه در آن روز دوازده بهار بيش از سن او نگذشته بود، همراه خود به شام ببرد.

1 . ضحى/6.
2 . به گفته واقدى طبق نقل بحار، ج15، ص 151 پيامبر 8 سال و 8 ماه و 8 روز از عمرش سپرى شده بود كه عبدالمطلب درگذشت.

صفحه 42
هنوز كاروان به مقصد نرسيده بود كه در نقطه اى به نام(بُصرى) حادثه اى پيش آمدكه ابوطالب برنامه مسافرت را نيمه كاره رها كرد و به مكه بازگشت.
علت قطع برنامه سفر اين بود كه در سرزمين «بصرى»1 راهبى به نام «بحيرا»2 زندگى مى كرد او به عللى از كاروان قريش براى اطعام در صومعه خود دعوت كرد; در حالى كه پيوسته محو تماشاى محمد (صلى الله عليه وآله وسلم) بود. پس از آن كه قريش از صرف غذا فارغ شدند و او فهميد كه كودك همراه كاروان، حضرت محمد(صلى الله عليه وآله وسلم) و برادر زاده ابوطالب است، رو به ابوطالب كرد وگفت: كودك شما آينده درخشانى دارد، اين همان پيامبر موعود تورات و انجيل مى باشد و تمام خصوصياتى كه براى پيامبر پس از مسيح در كتاب هاى دينى خود خوانده ام بر اين كودك منطبق است او داراى آيينى جاودانى است، او را از چشم دشمن پنهان ساز; اگر ملت يهود او را ببينند و بشناسند نقشه قتل اورا مى ريزند چه بهتر شما از اين نقطه به مكه برگرديد. از اين جهت ابوطالب برنامه سفر خود را قطع كرد و به سرعت به مكه بازگشت.3
ولى برخى از تاريخ نگاران يادآور مى شوند كه هدف نهايى كاروان قريش همان نقطه بود كه با راهب ملاقات كردند و ابوطالب كارهاى بازرگانى خود را به سرعت به پايان رسانيد و همراه برادرزاده به مكه بازگشت و از آن به بعد، هرگز به مسافرت نرفت و حفاظت و سرپرستى برادرزاده را بر همه چيز مقدم داشت.4

1 . «بصرى» بر وزن غوغا قصبه اى است در سرزمين حوران از توابع دمشق.
2 . «بَحيرا» بر وزن شتيلا.
3 . تاريخ كامل، ج2، ص 24; سيره ابن هشام، ج1، ص 182.
4 . تاريخ الخميس، ج1، ص 258.

صفحه 43
يادآورى نكته اى لازم است و آن اين كه زمان توقف حضرت محمد (صلى الله عليه وآله وسلم) در سرزمينى كه راهب زندگى مى كرد از چند ساعت و حداكثر از چند روز تجاوز نكرد، اين فرصت كوتاه تر از آن است كه محمد (صلى الله عليه وآله وسلم) از راهب چيزى فرا گيرد، يا بر حقايق و معارفى دست يابد.
سرگذشت ملاقات برادر زاده ابوطالب با راهب همان است كه در اينجا نگارش يافت و هيچ تاريخ نويسى حتى افسانه نگارى در اين مورد ننوشته است كه پيامبر از راهب در اين ملاقات چند ساعته يا چند روزه مطلبى آموخت و اگر چيزى نوشته اند همگى مربوط به كراماتى است كه راهب مشاهده كرده و يا پرسش ها و سؤالاتى است كه وى مطرح نمود و قسمتى از اين پرسش ها را ابوطالب و بخشى را برادرزاده وى پاسخ داد.1

1 . طبق نقل مقريزى در «امتاع الاسماع» تاريخ اين سفر را در دهم ربيع الأول سال سيزدهم واقعه فيل بوده است. امتاع الاسماع، ص 8.

صفحه 44

فصل چهارم

حوادث دوران جوانى

دوران جوانى زندگانى پيامبر گرامى،چند حادثه مهم وچشمگير در بردارد كه در اين جا به صورت فشرده متذكر مى شويم:

1. حِلفُ الفُضُول يا پيمان جوانمردان

در سرزمين مكه نه دادگاهى وجود داشت، و نه دادرسى، بلكه زور وقدرت تعيين كننده حق و حقيقت بود، و در چنين شرايطى مردى از يكى از قبايل عرب با مال التجاره مختصرى وارد مكه شد، عاص بن وائل آن مال التجاره را خريد ولى از پرداخت بهاى آن خوددارى كرد، مرد غريب هر چه از قبايل قريش براى گرفتن طلب خود از عاص كمك طلبيد كسى او را يارى نكرد. او ناچار شد كه در بالاى كوه ابو قبيس و به نقلى در برابر كعبه بايستد و با خواندن اشعارى عواطف حاضران در مسجد را به نفع خود تحريك كند، مضمون اشعار او كه در آن از فرزندان «فهر» كه يكى از اجداد پيامبر است استمداد جسته بود، درباره گروهى مؤثر واقع شد، وگروهى از جوانمردان در خانه شخصيتى به نام «عبداللّه بن جدعان» گرد آمدند و تصميم گرفتند تا قدرت دارند نگذارند در سرزمين مكه حق مظلومى پايمال شود و رسول گرامى يكى ازا ين افراد بود كه در اين پيمان شركت كرد و در دوران رسالت به اين پيمان افتخار مى كرد و مى گفت: من در خانه عبداللّه بن جدعان در پيمانى شركت

صفحه 45
كردم كه همين الان نيز به آن پايبندم و اگر كسى مرا به آن پيمان دعوت كند، پاسخ مثبت مى گويم.1 رسول گرامى در اين پيمان بنا به قولى بيست ساله بود.2

2. سفرى به شام

ابو طالب در اين صدد بود كه براى برادر زاده خود شغل مناسبى در نظر بگيرد و او را به آن شغل وادارد، در آن زمان خديجه دختر خويلد زنى شرافتمند و تجارت پيشه بود و افرادى را براى بازرگانى خود مى گمارد از اين جهت ابوطالب پيشنهاد كرد كه او سرپرستى تجارت خديجه را برعهده بگيرد، او پيشنهاد عمو را پذيرفت ولى از اين كه مستقيماً به خديجه چنين پيشنهادى دهد، خوددارى كرد، اتفاقاً خديجه كه از راستگويى و امانت و مكارم اخلاق پيامبر آگاه بود، فردى را نزد وى فرستاد كه با سرمايه وى همراه غلامش به نام «ميسره» براى تجارت رهسپار شام شوند.
پيامبرگرامى در شانزدهم ذى الحجه، بيست و پنجمين سال واقعه فيل، مكه را به عنوان سرپرستى تجارت خديجه همراه كاروان قريش ترك گفت3 و خديجه به عنوان احترام «شتر رهوارى» را در اختيار او نهاد و به غلام خود دستور داد كه احترام محمد (صلى الله عليه وآله وسلم) را در هر حال در نظر بگيرد.
اين سفر به پايان رسيد و سود مناسبى عايد خديجه گشت و ميسره كراماتى را كه از او در اثناى مسافرت مشاهده كرده بود، براى خديجه بازگو كرد، حتى گفت كه در «بُصرى» راهب «مسيحى» وقتى پيامبر را ديد از نبوت او

1 . التنبيه و الاشراف ، ص 179ـ 180 و سيره حلبى، ج1، ص 155ـ 157.
2 . طبقات كبرى، ج2، ص 128 و بنابه قول يعقوبى، ج1، ص 13، از بيست متجاوز بود.
3 . مروج الذهب، ج2، ص 278.

صفحه 46
گزارش داد، همين گزارش ها سبب شد تا خديجه تصميم بگيرد كه به محمد (صلى الله عليه وآله وسلم) پيشنهاد ازدواج دهد كه تفصيل آن را در زير مى خوانيد.

3. ازدواج با خديجه

پيامبران آسمانى در عين اين كه داراى معنويات بزرگ و روح ملكوتى هستند، امّا از نظر غرايز و خواسته هاى باطنى با ديگران فرقى ندارند از اين جهت آنان بسان ديگران زندگى مى كنند و خواسته هاى درونى را پاسخ مى گويند و اگر گروه كوتاه فكرى بر انبيا خرده مى گرفتند كه چرا آنان مانند ساير افراد بشر گرسنه مى شوند، تشنه مى گردند، كار و كوشش مى كنند1، از واقعيت آفرينش پيامبران آگاهى نداشته اند، آنان داراى دوجنبه عظيم مادى و معنوى هستند، از نظر جنبه هاى بشرى و غرايز انسانى در درجه عالى مى باشند، هم چنان كه از نظر روحيات و معنويات وحالت خداترسى و ملكات عالى انسانى در حدّ نهايى قرار دارند. از اين جهت وقتى از جانب خديجه به پيامبر پيشنهاد شد و به او گفت: «عموزاده، من به خاطر خويشاوندى كه ميان ما برقرار است، و به خاطر آن عظمت و بزرگى، خويشتن دارى و امانت دارى، خلق زيبا و راستگويى كه از تو سراغ دارم، بر آن شده ام كه به شما پيشنهاد ازدواج دهم. 2 پيامبر گرامى به درخواست او پاسخ مثبت گفت هر چند انجام كار را بر اين منوط كرد كه با عموهاى خود در اين موضوع مذاكره كند و از نظر آنان در اين قسمت آگاه گردد».
«امين قريش»3 با ابوطالب عموى بزرگوار خود مسأله را در ميان نهاد و از

1 . فرقان/7، يس/15.
2 . سيره ابن هشام، ج1، ص189.
3 . در عصر جاهليت به خاطر آن كه پيامبر امانت دار اموال قريش بود اورا «امين» مى ناميدند.

صفحه 47
او نظر خواهى كرد، او نيز نظر وى را پسنديد، و در مجلس عقدى كه برپا شد، خطبه را خود ابوطالب اجرا كرد و برادر زاده خود را چنين معرفى كرد:
«برادر زاده من محمد(صلى الله عليه وآله وسلم) با هر فردى از افراد قريش سنجيده شود از نظر كمالات بر او برترى دارد و اگر دست او از ثروت جهان تهى است ولى ثروت سايه اى است رفتنى، ولى اصل و نسب او پايدار و ماندنى است».
«ورقة بن نوفل» عموزاده خديجه به تصديق ابوطالب برخاست و گفت: كسى از قريش منكر فضل «امين » نيست و ما صميمانه خواهانيم كه به ريسمان شرافت شما چنگ زنيم آنگاه عقد نكاح جارى شد و مهريه چهار صد دينار تعيين گرديد و به قولى بيست شتر.
خديجه در چهل سالگى به ازدواج «امين قريش» درآمد و همه فرزندان رسول خدا جز ابراهيم از او هستند و وى را در جاهليت«طاهره» مى گفتند و او نخستين كسى است كه به رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) ايمان آورد و خديجه بيست و پنج سال با حضرتش زندگى كرد و در دهمين سال بعثت در سن شصت و پنج سالگى درگذشت.1 رسول گرامى از اين زن داراى دو پسر، و چهار دختر شد،نام پسران او عبارتند از:
1. قاسم: نخستين فرزند رسول گرامى است و پيش از بعثت در مكه متولد شد و به همين جهت رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) را ابوالقاسم مى گويند.
2. عبداللّه: كه پس از بعثت رسول خدا در مكه متولد شد و در همان جا درگذشت و پس از درگذشت او (عبداللّه) ، (عاص بن وائل) به سرزنش رسول گرامى برخاست و او را «ابتر» يعنى «فرد عقيم» خواند و سوره «الكوثر» در ردّ او نازل شد.

1 . التنبيه و الاشراف، ص 200.

صفحه 48
دختران رسول گرامى از خديجه عبارتند از:
1. زينب: كه پس از قاسم متولد شد و پيش از بعثت با پسر خاله خود ابوالعاص ازدواج كرد و پس از جنگ بدر به مدينه مهاجرت كرد.
2. رقيه: پس از تولد زينب و پيش از اسلام در مكه متولد شد و در عقد فرزند ابولهب «عنبه» در آمد و پيش از عروسى از او جدا شد، و پس از جدايى به عقد عثمان بن عفان درآمد و در سال دوم هجرت، پس از حادثه بدر، درگذشت.
3. امّ كلثوم: او نيز به عقد يكى ديگر از فرزندان ابولهب درآمد، و پيش از عروسى از او جدا شد و در سال نهم هجرت درگذشت.
4. فاطمه (عليها السلام): آخرين دختر رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) كه بنا به نظريه معروف ميان دانشمندان شيعه در سال پنجم بعثت متولد گرديد، و پس از اندى از رحلت رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) درگذشت.
نظريه معروف درباره فرزندان رسول گرامى همان است كه نوشته شد هر چند در اين جا نظريات ديگرى هست كه از بازگويى آنها خوددارى مى شود.1

4. پسر خوانده پيامبر

زيد بن حارثه پسر خوانده پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) است. راهزنان عرب او را از مرزهاى شام ربوده و در بازار مكه به فروش رساندند، سرانجام به مالكيت خديجه در آمد و او نيز وى را به پيامبر بخشيد. رفتار پيامبر با او آن چنان پدرانه

1 . درباره وضع فرزندان رسول گرامى به مدارك زير مراجعه شود:
سيره ابن هشام، ج1، ص 190; تاريخ الخميس، ج1، ص 272; كلينى، ج1، ص457; مناقب ابن شهر آشوب، ج1، ص 140; بحار الأنوار، ج22، ص 151.

صفحه 49
بود كه حتى پس از آن كه «حارثه» به مكه آمد و فرزند خود را نزد پيامبر يافت و پيامبر زيد را در رفتن همراه پدر و ماندن درمكه آزاد گذارد، او بقا در محضر پيامبر را بر رفتن به ميان قبيله خود ترجيح داد و در حضور پيامبر بود كه در جنگ موته به عنوان يكى از فرماندهان سپاه اسلام كشته شد.1

5. نصب حجرالأسود

سيل مهيبى از كوه هاى مكه سرازير شد و خسارات فراوانى به خانه هاى شهر وارد كرد. حتى كعبه از آسيب آن در امان نماند. قريش تصميم گرفتند كه بناى كعبه را نوسازى كنند ولى در تخريب آن مردد و دو دل بودند كه مبادا به سرنوشت ابرهه دچار شوند، سرانجام وليد بن مغيره در اين كار پيش قدم شد و كعبه را به كمك گروهى ويران كرد تا از نو بنا كنند. اتفاقاً در همان روزها در نزديكى هاى جده بر اثر طوفان، يك كشتى كه از مصر مى آمد و به يك بازرگان رومى متعلق بود درشكست، و در ساحل ازحركت بازماند، قريش از اين جريان آگاه شدند گروهى را فرستادند تا تخته هاى كشتى را بخرند و از آن در بناى كعبه استفاده كنند.
ديوار كعبه به اندازه قامت انسان بالا رفت ولى در نصب «حجرالأسود» در ميان سران قبايل درگيرى آغاز شد و هركدام خواهان آن بودند كه افتخار نصب آن، نصيب او گردد. كار به جاى حساسى رسيد نزديك بود كه جنگ خونينى در مسجد الحرام رخ دهد. در اين ميان پيرمرد سالخورده اى ا زقبيله مخزوم سران قريش را جمع كرد و گفت: همگى نخستين كسى را كه از «باب السلام» وارد شود به حكميت بپذيريد. و نظر او را در اين مورد اجرا كنيد، چيزى نگذشت كه «امين قريش» از آن باب وارد شد، همگى گفتند اين محمد امين

1 . اسد الغابه، ج2، ص 224 ونيز به ج1، ص 256 مراجعه شود.

صفحه 50
است، به داورى او راضى هستيم، رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) دستور داد پارچه اى آوردند سنگ را در ميان پارچه نهاد، سپس سران قبايل را كه چهار تن بيش نبودند، دعوت كرد، هر كدام گوشه اى از اين پارچه را بگيرند و آن را به پاى ديوار كعبه و محل نصب آن حجر بياورند، آنگاه كه حمل سنگ انجام گرفت خود با دست مباركش حجر را بر جاى آن نصب نمود و از اين طريق جلوى يك خونريزى بى جا را گرفت.1

6. امين قريش على (عليه السلام) را به خانه خود مى برد

در يكى از سال ها كه قطحى و كم آبى مكه و نواحى آن را دربرگرفته بود، رسول گرامى تصميم گرفت كه به عموى بزرگوار خود ابوطالب كمك كند، و هزينه زندگى او را پايين آورد. از اين جهت با عموى ديگر خود به نام «عباس» موضوع را مذاكره كرد، و قرار شد كه هر يك يكى از فرزندان ابوطالب را به خانه خود ببرند. از اين جهت رسول گرامى على (عليه السلام) را و عباس ، «جعفر» را به خانه خود بردند.
ابوالفرج اصفهانى مورخ معروف مى نويسد:عباس، طالب را و حمزه، جعفر را و رسول خدا، على (عليه السلام) را به خانه هاى خود بردند، آنگاه رسول خدا گفت همان را برگزيدم كه خدا اورا براى من برگزيده است.2
اگر چه ظاهر جريان اين بود كه به زندگى ابوطالب در سال قطحى كمك كند ولى هدف نهايى چيز ديگرى بود و آن اين كه على (عليه السلام) در دامان پيامبر تربيت و پرورش پيدا كند و از اخلاق كريمه او پيروى نمايد.

1 . سيره ابن هشام، ص192ـ 199و مروج الذهب، ج2، ص279.
2 . مقاتل الطالبيين، ص26; الكامل، ج2، ص 37 و سيره ابن هشام، ج1، ص 236.

صفحه 51
امير مؤمنان در نهج البلاغه در اين مورد مى فرمايد:
«همه شماها از موقعيت و نزديكى من با رسول گرامى آگاهيد، او مرا در آغوش خود بزرگ كرد و من خردسالى بودم كه مرا به سينه خود مى چسبانيد و رختخواب مرا در كنار خود پهن مى كرد من بوى خوش آن حضرت را استشمام مى كردم و هر روز از اخلاق او، چيزى مى آموختم.1

7. آيين او پيش از بعثت

او از لحظه اى كه از مادر متولد شد تا روزى كه به خاك سپرده گرديد، جز خداى يكتا را نپرستيد و سرپرستان او مانند عبدالمطلب و ابوطالب همگى موحد و خداپرست بودند. به خاطر داريد كه در موقع حمله سپاه پيل، عبدالمطلب حلقه كعبه را به دست گرفت و با خداى خود بسان يك موحد به مناجات پرداخت و گفت: خدايا جز تو به كسى اميدوار نيستم....
همچنين ابوطالب در مواقع قحطى و خشكسالى برادرزاده خود را به مصلى مى برد و خدا را به مقام او سوگند مى داد و باران مى طلبيد و در اين مورد اشعار معروفى دارد كه در كتاب هاى تاريخ وارد شده است. حتى پيامبر خود هنگام مذاكره با بحيرا، راهب «بصرى» تنفر خود را نسبت به بت هاى معروف عرب اظهار كرد. آن جا كه راهب رو به او كرد و گفت تو را سوگند مى دهم به حق «لات و عزى» مرا از آنچه كه مى پرسم، پاسخ گو، رسول گرامى بر او پرخاش كرد و گفت هرگز مرا به «لات و عزى» سوگند مده، چيزى در جهان نزد من مانند پرستش آن دو مبغوض نيست، آنگاه راهب گفت: تو را به خدا سوگند مى دهم از آنچه كه سؤال مى كنم مرا آگاه كن،رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود:

1 . نهج البلاغه، خطبه 190.

صفحه 52
آنچه مى خواهى ، بپرس.1
همه اينها گواهى مى دهد كه رسول گرامى و پسران خاندان عبدالمطلب همگى خداپرست و موحد بودند و بهترين گواه بر يكتاپرستى او همان اعتكاف او قبل از بعثت در غار حرا است و سيره نويسان همگى اتفاق نظر دارند كه رسول گرامى سالى چند ماه در غار حرا به عبادت خدا مى پرداخت و امير مؤمنان در اين مورد مى فرمايد:
«وَلَقَدْ كانَ يُجاوِرُ فِى كُلِّ سَنَة بِحِراء، فَأراهُ وَلا يَراهُ غَيرُهُ».2
يعنى:«پيامبر در هر سال در كوه حرا اقامت مى گزيد، من او را مى ديدم و جز من كسى او را نمى ديد». حتى روزى كه او به رسالت الهى مبعوث شد در خود غار مشغول عبادت بود.
امير مؤمنان از اين بخش از زندگى پيامبر گزارش مى دهد، و مى فرمايد: از روزى كه پيامبر از شير باز گرفته شد، خداوند بزرگ ترين فرشته اى را براى تربيت او گمارد، و آن فرشته شبها و روزها بزرگوارى ها و خوى هاى نيك را به او مى آموخت.3
بنابر اين تربيت يافته چنين بيت و فردى كه از دوران پس از شيرخوارگى تحت تربيت بزرگترين فرشته جهان قرار گيرد، حتماً بايد موحد بوده و لحظه اى از جاده توحيد كنار نرود.
در اين مورد سخنى نيست، سخن اين جاست كه او در اين دوران يعنى پيش از بعثت بر چه آيينى از آيين هاى آسمانى عمل مى كرد، آيا بر آيين ابراهيم

1 . تاريخ الخميس، ج1، ص 258.
2 . نهج البلاغه ـ عبده ـ ، خطبه 190; فيض الإسلام، خطبه 234، ص 775.
3 . نهج البلاغه، خطبه قاصعه،ص 190.

صفحه 53
عمل مى نمود يا بر شريعت حضرت مسيح يا بر شريعت خود، در اين جا نظريه هاى مختلف و گوناگونى وجود دارد كه مايه گستردگى سخن مى گردد.1
اين ها حوادث چشمگير دوران جوانى رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) است كه به صورت فشرده نقل شد. اكنون وقت آن رسيده است كه به حوادث بعثت تا هجرت بپردازيم.

1 . كسانى كه بخواهند درباره آيين رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) قبل از بعثت مطالعه و تحقيق كنند به كتاب هاى ياد شده در زيرا مراجعه بفرمايند:
الف. الذريعة، نگارش سيدمرتضى علم الهدى، متولد 355و درگذشته سال 436.
ب. العدة، نگارش محمد بن حسن طوسى، متولد 385 و درگذشته سال 460.
ج. بحار الأنوار، ج18، ص 271ـ281، نگارش علاّمه محمد باقر مجلسى، درگذشته 1110.

صفحه 54

فصل پنجم

از بعثت تا دعوت هاى سرّى

خداى جهان هر موجودى را براى هدفى آفريده است،و آن را با ابزارى كه مايه هدايت آن، به سوى هدف مى باشد، مجهز كرده است. مطالعه آفرينش يك گل، يك نهال، يك جاندار ريز يا درشت در اين مورد كافى است. قرآن مجيد از اين نوع هدايت در آيه ياد شده در زير، يادآورى مى كند و مى فرمايد:
(...الَّذِى أَعْطى كُلَّ شَىْء خَلقَهُ ثُمَّ هَدى) .1
«خدايى كه هر موجودى را آفريد وآن را به سوى تكامل و هدفى كه براى آن آفريده شده است، رهبرى كرد».
از اين جهت مى بينيم، بذر گل، نهال درخت، نوزاد يك حيوان، ناخودآگاه به سوى آن كمال و هدف مى رود و اين همان «هدايت تكوينى» است كه حس و تجربه و قرآن ووحى به تصديق آن برخاسته اند. در اين ميان انسان داراى هدايت ديگرى است به نام «هدايت تشريعى» يعنى هدايت او به وسيله انسان هاى زبده و برگزيده صورت مى گيرد كه زندگى و گفتار ورفتار آنها نمونه برجسته اى از پيوندشان با مقام الهى است.
پيامبران اين شايستگى را دارند كه مستقيماً پيام هاى الهى را از مقام

1 . طه/50.

صفحه 55
ربوبى دريافت كنند و حقايقى را كه از ما پنهان است، از آن مقام برگيرند و اين پيام ها را در اصطلاح «وحى» مى نامند. و به ديگر سخن آنان داراى قدرت و نيروى مرموزى هستند كه مى توانند سخن خدا را برگيرند و روح آنها از حقايقى با خبر شود كه ديگران را ياراى درك آن حقايق نيست، آنگاه پس ازبرگرفتن مأمور مى شوند كه آنها را به مردم برسانند و جامعه را در مسير تكامل انسانى قرار دهند.
اين انسان هاى زبده و نمونه كه با مبدأ هستى در ارتباط مى باشند، داراى امتيازها وويژگى هايى هستند كه در كتاب هاى عقايد بيان شده است.
در اين جا از تذكر اين نكته ناگزيريم و آن اين كه آنچه را كه پيامبران مى گويند ومردم را به سوى آن دعوت مى كنند، دريافت هايى است كه از مقام الهى گرفته اند، يعنى دستگاه هاى دورنگر و گيرنده هاى مرموزى كه در وجود آنان نهفته است، بدون كم و زياد، پيام ها را دريافت كرده وبه مردم ابلاغ مى كنند. از اين بيان روشن مى شود كه حساب پيامبران از حساب متفكران و نوابغ جداست، چه بسا ممكن است هر دو گروه بر معارف وحقايق بس بلندى دست يابند، امّا آن چه كه پيامبران مى گويند سخن خداست كه از مقام الهى دريافته اند. در حالى كه آنچه يك نابغه مى گويد، محصول نيروى فكرى و تعقل و محاسبات علمى اوست. خلاصه: پيامبران الهى علاوه بر برخوردارى از نيروى خرد و انديشه و محاسبات فكرى به قوه ديگرى به نام وحى مجهزند كه مستقيماً آنها را با واقعيات آشنا مى سازد و كوچك ترين خطايى به آن راه ندارد.

امين قريش در كوه حرا

كوه «حِرا» در شمال مكه قرار دارد و در دل آن غارى است كه انسان پس از عبور از ميان سنگ ها مى تواند به آن برسد، ارتفاع آن به اندازه يك قامت

صفحه 56
انسان است، قسمتى از داخل غار با نور خورشيد روشن مى شود و قسمت هاى ديگر آن پيوسته در تاريكى فرو رفته است. رسول گرامى در هر سال در ماه هاى رجب و رمضان خانه و زندگى خود را ترك مى گفت و در غار به پرستش خدا مشغول مى گشت. به طور مسلّم هدف از اين عبادت ها و پرستش ها خودسازى و ايجاد آمادگى در خود بود، آمادگى بر تحمل يك وظيفه سنگين كه عبارت از رهايى انسان هايى بود كه در ورطه جهل و خرافات غرق بودند.
امين قريش در سن چهل سالگى در حالى كه مشغول عبادت و غرق در تفكر در نظام آفرينش بود فرشته وحى بر او نازل شد، در حالى كه لوحى در دست داشت و به او اصرار كرد كه بخوان، او در پاسخ فرشته وحى گفت: مرا ياراى خواندن نيست ويا گفت چه بخوانم؟ بار ديگر فرشته وحى اورا فشرد و دستور خواندن داد، او نيز همان پاسخ را گفت، بار سوم كه فرشته وحى كار گذشته را تكرار كرد او از محمّد(صلى الله عليه وآله وسلم) باز همان پاسخ را شنيد. در اين شرايط ناگهان حجاب ها و پرده هايى كه مانع از خواندن لوح بود برطرف شد و او در خود توان وياراى خواندن لوحى را مشاهده كرد كه در آن چنين نوشته بود:
(اِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِى خَلَقَ* خَلَقَ الإِنْسانَ مِنْ عَلَق* اِقْرَأْ وَرَبُّكَ الأَكْرَمُ* الَّذِى عَلَّمَ بِالقَلَمِ* عَلَّمَ الإِنْسانَ ما لَمْ يَعْلَمْ) .1
«بخوان به نام پروردگارت كه جهان را آفريد، انسان را از خون بسته اى خلق كرد، بخوان در حالى كه پروردگار تو عزيز و گرامى است، پروردگارى كه قلم را تعليم داد و به انسان آنچه نمى دانست، آموخت».
قلب پيامبر به نور وحى روشن گرديد و آنچه را كه از فرشته وحى آموخته بود بر صفحه روح او ضبط گشت، فرشته او را با جمله «تو رسول خدايى و من

1 . علق/1ـ5.

صفحه 57
جبرئيل هستم» خطاب كرد. منابع تاريخى مى گويند در اين لحظات اضطراب ووحشت بدن پيامبر را فرا گرفته بود، يعنى اضطراب از عظمت وظيفه اى كه بر عهده اوگذارده شد. او پس از شنيدن اين كلمات به خانه خديجه رفت و جريان را به همسر گرامى خود بيان كرد سپس اظهار خستگى كرد و گفت مرا بپوشان. آنگاه رسول گرامى براى رفع خستگى مقدارى به استراحت پرداخت.
خديجه آنچه را كه از همسر گرامى خود شنيده بود با عموزداه خود «ورقة بن نوفل» كه يكى از دانايان عرب و آگاه از تورات و انجيل بود در ميان نهاد. ورقه در پاسخ خديجه گفت: محمد يك فرد راستگوست اين آغاز نبوت ورسالت او مى باشد، و همان فرشته اى كه بر موسى نازل مى شد، بر او نيز نازل شده است.1
در اين جا نكاتى را بايد يادآور شد:
1. چرا رسول گرامى تا لحظه نزول وحى امّى بوده و توان بر خواندن و نوشتن نداشته است، اتفاقاً پاسخ اين سؤال را خود قرآن يادآور مى شود و آن اين كه اگر رسول گرامى قبل از بعثت قدرت برخواندن ونوشتن داشت قهراً از آن بهره مى گرفت، آنگاه كه به مقام نبوت مبعوث مى گرديد، مورد اتهام واقع مى شد و مى گفتند: آنچه را كه به نام قرآن آورده است محصول فكر و انديشه اوست، او در اثر مطالعه در كتاب هاى پيشينيان اين مجموعه را ساخته و پرداخته و در اختيار ما نهاده است. قرآن براى بستن باب هر نوع بهانه به روى مغرضان، رسول گرامى را از گرايش به فراگيرى خواندن و نوشتن باز داشته است تا در مورد او اين نوع تصورها راه نيابد،و در آيه اى به اين حقيقت اشاره مى كند، و

1 . سيره ابن هشام، ج1، ص 236 و صحيح بخارى، ج1، ص 3 و بحار الأنوار، ج18، ص 228.

صفحه 58
مى گويد:
«تو قبل از اين كتابى را نمى خواندى، وچيزى را نمى نوشتى و اگر غير اين بود افراد باطل گرا در نبوت تو شك و ترديد مى كردند».1
و البته اين نه تنها قدرت خواندن و نوشتن بود كه تا قبل از بعثت به او اعطا نشده بود بلكه براى بستن باب بهانه ها قدرت سرودن شعر نيز به او داده نشده بود تا مبادا قرآن او را، شعرى پندارند كه محصول قريحه شعرى او مى باشد و در آيه اى متذكر مى شود: «ما به او شعر نياموختيم و شايسته مقام او نيز نيست».2
البته خدا به خاطر يك هدف والاتر وبزرگ تر كه رسول خود را بر آن گمارده بود، نعمت خواندن و نوشتن يا قدرت بر سرودن شعر را قبل از بعثت به او نداد و به اصطلاح علمى «اهم» را بر «مهم» مقدم داشت.
2. فشارى كه بر جسم پيامبر در آغاز نزول وحى وارد مى شود، اثر يك تحول روحى است كه جبرئيل در او پديد آورد، فرد نبى، هنگام نزول وحى با مقام ربوبى در حال ارتباط مى باشد، وتحمل وحى كار آسان و ساده اى نيست، طبعاً واكنشى در جنبه هاى مادى پيامبر يعنى (بدن) او خواهد داشت كه در روايات از آن به لفظ فشار ياد شده است.
3. همان طور كه در روز تولد پيامبر اسلام دو قول وجود دارد و گروهى آن را در دوازدهم ربيع وگروهى ديگر در هفدهم آن ماه مى دانند، در روز بعثت رسول گرامى نيز دو نظر وجود دارد. فرزندان آن حضرت روز بعثت را بيست و هفتم ماه رجب مى دانند ولى در اين جا دو قول ديگر نيز هست و آن اين كه

1 . عنكبوت/48.
2 . يس/69.

صفحه 59
بعثت پيامبر در ماه رمضان و به قولى در دهم ماه ربيع مى باشد.1
4. درست است كه قرآن ماه نزول وحى را ماه رمضان مى داند، آنجا كه مى فرمايد:
(إِنّا أَنْزَلْناهُ فِى لَيْلَةِ الْقَدْرِ) .2
«ما قرآن را در شب قدر نازل كرديم».
و همگى مى دانيم كه شب قدر در ماه رمضان است و در آيه اى ديگر مى فرمايد:
(شَهْرُ رَمَضانُ الَّذِى أُنْزِلَ فيهِ القُرآنُ...) .3
«ماه رمضان، ماهى كه قرآن در آن نازل شده است».
البته نزول قرآن در ماه رمضان مانع از آن نيست كه روز بعثت در بيست و هفتم رجب باشد، زيرا مقصود از دو آيه ياد شده كه نزول قرآن را در ماه رمضان مى داند، نزول مجموع آيات قرآن است. ولى آنچه كه در بعثت نازل شده است پنج آيه از آن مجموع مى باشد وهرگز منافات ندارد كه مجموع قرآن در ماهى و پنج آيه آن در ماه ديگر نازل شده باشد. البته مجموع قرآن علاوه بر اين كه يك بار در آغاز بعثت بر پيامبر نازل شد، به عللى به صورت تدريجى نيز در ظرف بيست و سه سال نازل شده است. از اين جهت قرآن دوبار نازل شده است: يك بار به صورت دفعى و بار ديگر به صورت تدريجى.

1 . تاريخ يعقوبى، ج2، ص 12 و التنبيه و الاشراف، ص 198.
2 . قدر/1.
3 . بقره/185.

صفحه 60

دنباله جريان

آنگاه كه رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) رفع خستگى كرد بار ديگر جبرئيل امين فرود آمد، و او را چنين مخاطب ساخت:
(يا أَيُّهَا الْمُدَّثِرْ* قُمْ فَأَنْذِرْ* وَرَبُّكَ فَكَبِّرْ) .1
«اى جامه برخود پيچيده برخيز، و ديگران را از عذاب الهى بيم ده و خدايت را تكبير بگو».
به دنبال اين آيه پيامبر مأمور مى شود كه افرادى را به صورت سرى دعوت به آيين خود كند و اين جا است كه مسأله «السابقون» پيشقدمان در ايمان مطرح مى گردد، و از ميان زنان همسر او خديجه، نخستين زنى است كه به او ايمان آورده است و احدى از سيره نويسان در اين مسأله اختلاف ندارد.2
عايشه مى گويد: من پيوسته از اين كه روزگار خديجه را درك نكرده بودم تأسف مى خوردم و از علاقه و مهر پيامبر بر اين همسر از دست رفته درشگفت بودم، او پيوسته از اين همسر ياد مى كرد و اگر گوسفندى مى كشت قسمتى از آن را به خانه دوستان خديجه مى فرستاد، آنگاه كه از رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) علت اين علاقه را پرسيدند، او علت آن را چنين فرمود وگفت:او هنگامى به من ايمان آورد كه سراسر مردم در كفر و شرك بسر مى بردند اموال و ثروت خود را در سخت ترين لحظات در اختيار من نهاد و خدا از او فرزندانى به من عطا كرد كه از ديگر همسرانم نداد.3

1 . مدثر/1ـ3.
2 . سيره ابن هشام، ج1، ص 240.
3 . بحار الأنوار، ج16، ص 8.

صفحه 61

پيشگام ترين فرد از مردان

از نظر تاريخ وحديث على (عليه السلام) پيشگام ترين فرد از مردان در ايمان به رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) بود و نكته آن روشن است زيرا به خاطر داريد كه پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) قبل از بعثت على (عليه السلام) را به خانه خود برد و از همان روز در تربيت و پرورش استعدادهاى نهفته در او كوشيد، يك چنين پرورش يافته اى قطعاً پيش از ديگران به او ايمان خواهد آورد.
گذشته از اين، امير مؤمنان در سخنان خود، خويشتن را نخستين كسى مى داند كه به رسول گرامى ايمان آورد و يادآور مى شود كه:
«من پيامبر را در روزهايى كه در كوه حرا بسر مى برد مى ديدم، و جز از من كسى او را نمى ديد و در چنين روزى خانه اى نبود كه نور اسلام در آن جا بدرخشد، جز يك خانه كه در آنجا رسول گرامى و خديجه بودند و من سومين نفر آن خانه به شمار مى رفتم، نور وحى را مى ديدم، بوى خوش نبوت را استشمام مى كردم و باز مى فرمايد: بار الها، تو مى دانى من نخستين كسى هستم كه به درخواست رسول گرامى پاسخ گفتم و كسى جلوتر از من جز رسول خدا به نماز نايستاد».1
ابن هشام در سيره خود كه يكى از متون تاريخ زندگانى پيامبر اسلام است على را نخستين مؤمن به پيامبر دانسته و مى گويد : على در سن ده سالگى به وى ايمان آورد، آنگاه نمازگزاردن على (عليه السلام) را در كوه هاى مكه با رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) كه به صورت دو نفر بود ياد آور مى شود.2
اگر از اينها بگذريم و به رواياتى كه دانشمندان اهل تسنن در اين مورد

1 . نهج البلاغه، خطبه 190.
2 . سيره ابن هشام، ج1، ص 246.

صفحه 62
نقل كرده اند اكتفا ورزيم، بايد بگوييم روايات متواترى اين مسأله را تأييد مى كند كه على (عليه السلام) پيشگام ترين مردان در ايمان به رسول گرامى بود و مجموع اين روايات را مى توانيد در دو كتاب «غاية المرام»1 و «الغدير»2 مطالعه بفرماييد.

تعليم وضو و نماز به رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)

فرشته وحى در روز دوم بعثت فرود آمد، وضو و نماز را به رسول خدا تعليم كرد.3 نخستين نمازى كه بر رسول خدا واجب شد نماز ظهر بود، جبرئيل وضو گرفت و نماز گزارد و اوقات نماز را تعليم كرد و از اين طريق او نيز وضو گرفت و نماز گزارد، آنگاه خديجه و على (عليه السلام) از او پيروى كرده و بسان او وضو گرفتند و نماز خواندند در آن روزها رسول گرامى نماز را دو ركعت دو ركعت مى خواند، وبعدها به فرمان الهى، دو ركعت بر نمازهاى ظهر، عصر وعشا افزوده شد.4

وحى الهى به تدريج نازل مى شود

مشيت الهى بر اين تعلق گرفته است كه آيات قرآن به تدريج طبق پرسش ها و نيازها فرو فرستاده شود، از اين جهت مجموع آيات قرآن در ظرف بيست و سه سال به تدريج نازل گرديده است، و خود قرآن هم در آياتى به اين نكته اشاره مى كند، آنجا كه مى فرمايد:«ما قرآن را تدريجاً فرو فرستاديم تا آن را

1 . ص 504 نگارش سيّد هاشم بحرينى متوفاى سال 1107.
2 . ج3، ص 320، ط نجف نگارش عبد الحسين امينى متولد سال 1320 و درگذشته سال 1390هـ. ق.
3 . امتاع الاسماع، ص 15.
4 . سيره ابن هشام، ص 243ـ 245.

صفحه 63
آرام و با تأنى بر مردم بخوانى»1 و باز در آيه ديگر مى فرمايد:(دشمنان مى گويند)«چرا قرآن يكجا نازل نگرديد»(در پاسخ آنان بگو): «براى اين كه قلب تو را با تماس هاى پياپى با مقام وحى استوارتر سازيم».2
بنابر اين نبايد انتظار داشت كه پس از نزول آيه هاى سوره«عَلَقْ» و مُدَّثِر» فوراً آيات ديگرى نازل گردد چه بسا مصالح ايجاب مى كرد كه به طور موقت وحى نازل نشود، از اين جهت تعجب نخواهيم كرد كه در تاريخ بخوانيم پس از آيه هاى سوره «علق» و«مدثر» تا مدتى وحيى فرود نيامد، زيرا الزامى بر چنين نزول وحى نبوده است. در تاريخ مسأله اى به نام «انقطاع وحى» مطرح است كه تفسير صحيح آن همان است كه يادآور شديم، يعنى اين مقطع بسان ديگر مقطع هاى دوران رسالت پيامبر اسلام بوده است و وحى الهى در تمام دوران رسالت به تدريج فرودمى آمد.

1 . اسراء /106.
2 . فرقان/32.

صفحه 64

فصل ششم

از دعوت خويشاوندان

تا

نخستين واكنش قريش

پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) سه سال تمام به دعوت سرّى پرداخت و در اين مدّت به جاى توجه به عموم به فردسازى عنايت نمود. مصالح وقت ايجاب مى كرد كه او دعوت خود را آشكار نسازد وبا تماس هاى سرّى، گروهى را به آيين خود دعوت نمايد و همين دعوت سرّى بود كه توانست جمعى را به آيين توحيد جلب كند و با پذيرش آنان روبهرو گردد و تاريخ نام اين شخصيت ها را كه در اين مقطع از رسالت به آيين او گرويده اند، يادآور شده است، برخى از اين افراد عبارتند از:
حضرت خديجه، على بن ابى طالب(عليه السلام) ، زَيد بن حارثه، زُبَير بن عَوام، عَبد الرحمان بن عَوف، سَعْد بن اَبى وَقّاص، طلحَة بن عبيد اللّه، اَبو عُبَيدَة بن جَرّاح، اَبُو سَلَمَه، اَرْقَم بن ابى الاَرقَم، قُدامَة بن مَظعُون، عَبداللّه بن مَظعُون، عُبَيدة بن الحارث، سَعيد بن زيد، خَبّاب بن أرتّ، ابو بكر بن ابى قُحافة، عثمان بن عَفّان و ديگر افرادى كه در همين مقطع به آيين اسلام گرويده و نبوت او را پذيرفتند.1

1 . سيره ابن هشام، ج1، ص 245ـ 262.

صفحه 65
سران قريش در اين سه سال مشغول خوشگذرانى و سرمست عيش ونوش بودند در حالى كه كم و بيش از دعوت سرى رسول خدا آگاهى يافته بودند ولى كوچك ترين واكنشى نشان نداده و جسارتى نمى كردند.
اين مدت سه سال كه دوران فرد سازى بود، رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) با برخى ازياران خود به درّه هاى مكه مى رفتند ونماز خود را دور از چشم قريش در آنجا مى گزاردند، ولى روزى در حالى كه در يكى از درّه هاى مكه نماز مى گزاردند برخى از مشركان به عمل آنان اعتراض كرده و كار آنان را نكوهش كردند و همين كار سبب شد كه درگيرى مختصرى ميان ياران رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) و برخى از مشركان پديد آيد و يكى از مشركان به وسيله سعد وقاص زخمى گردد1، از اين رو رسول گرامى خانه «ارقم» را محل عبادت قرار داد2 و در آنجا به تبليغ و پرستش پرداخت، عمار ياسر و صهيب بن سنان از جمله كسانى هستند كه در آن خانه به رسول گرامى ايمان آوردند.

دعوت خويشاوندان

پس از سه سال پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) مأموريت يافت كه نخست خويشاوندان خود را به آيين توحيد دعوت نمايد، و از نظر محاسبات نيز بايد دعوت خويشاوندان بر دعوت عمومى مقدم باشد. زيرا اصلاح داخل پايه ديگر اصلاحات است، گذشته از اين اگر تبليغ خويشاوندان مؤثر واقع شود تبليغ بيگانگان آسانتر خواهد بود و در نتيجه ايمان خويشاوندان مى تواند يك خط دفاعى در برابر تهاجم دشمنان پديد آورد و حد اقل اين فايده را خواهد داشت

1 . تاريخ طبرى، ج2، ص 61.
2 . اين خانه در پاى كوه صفا بود و تا چندى پيش به نام «دار خيزران » معروف بود، سيره ابن هشام، ج1، ص 263، سيره حلبى، ج1، ص 319.

صفحه 66
كه بستگان او بر فرض اين كه از صميم دل به آيين اوگرايش پيدا نكنند، لااقل به خاطر رشته خويشاوندى به دفاع از او برخيزند و جان او را از شر دشمنان حفظ كنند تا چه رسد كه درميان بستگان او شخصيت هايى بودند كه در همان نخستين روزهاى دعوت، ايمان و اخلاص خود را به آيين رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) اظهار داشتند، روى اين جهات خداوند پيامبر خود را با آيه ياد شده در زير مأمور به دعوت خويشاوندان مى كند:
(وَأَنْذِرْ عَشيرتَكَ الأَقْرَبينَ) .1
«خويشاوندان نزديك خود را به آيين يكتا پرستى دعوت نما».

شيوه دعوت خويشاوندان

تاريخ نگاران و مفسران در تفسير آيه گذشته به اتفاق، سرگذشت ياد شده در زير را نقل مى كنند:« آنگاه كه خدا پيامبر خود را مأمور به دعوت خويشاوندان كرد، پيامبر، على (عليه السلام) را مأمور نمودكه غذايى آماده كند و همراه آن شيرى نيز تهيه نمايد. سپس چهل و پنج نفر از سران بنى هاشم را دعوت نمود و هدف اين بود كه در اين مهمانى همگان را به آيين خويش آشنا سازد. ابولهب كه يكى از مدعوّين بود با طرح سخنان سبك وبى اساس آمادگى مجلس را براى طرح دعوت از ميان برد از اين جهت صاحب رسالت مصلحت ديد كه موضوع را به وقت ديگر موكول سازد. روز بعد برنامه دعوت همگان جز ابو لهب2 تكرار شد وپس از صرف غذا پيامبر آنان را با جمله هاى زير مخاطب ساخت: راهنماى هيچ گروه به كسان خود دروغ نمى گويد، به خدايى كه جز او خدايى نيست، من فرستاده خدا به سوى شما افرادو به عموم جهانيانم،

1 . شعراء/214.
2 . قرينه عقلى بر عدم دعوت ابولهب گواهى مى نمايد.

صفحه 67
هان! اى خويشاوندان من، شما مانند خفتگان مى ميريد و همانند آنها بيدار وزنده مى شويد و هر فردى طبق كردار خود پاداش و كيفر مى بيند، اين بهشت جاودان خداست براى نيكوكاران و دوزخ دايمى اوست براى بدكاران، هيچ كس براى كسان خود بهتر از آنچه كه من براى شما آورده ام، نياورده است. من براى شما خير دو سرا را آورده ام، خدايم به من فرمان داده است كه همگى شما را به سوى او بخوانم و هركدام از شما در اين دعوت و نهضت مرا كمك و يارى كند و از من پشتيبانى نمايد او برادر و وصى وجانشين من در ميان شماست، آنگاه كه سخنان پيامبر به اين نقطه رسيد على سكوت مجلس را شكست و آمادگى خود را براى پشتيبانى از پيامبر آشكار ساخت، پيامبر دستور داد اوبنشيند تا گفتار خود را بار ديگر تكرار كند، پيامبر در اين مجلس سه بار گفته پيشين خود را تكرار كرد و در هر مرتبه على (عليه السلام) برخاست و پشتيبانى خود را از دعوت رسول گرامى آشكار ساخت. در اين لحظه پيامبر درباره او چنين فرمود: على برادر ووصى وخليفه من در ميان شماست سخن اورا بشنويد و از او فرمان ببريد».1
اين حديث كه در اصطلاح محدثان به آن حديث «بَدأ الدَعوة» يا حديث «يوم الدار» يا حديث «يوم الانذار» مى گويند، از احاديث متواترى است كه مفسران، محدثان و تاريخ نگاران همگى آن را آورده و مصادر و منابع آن بيش از آن است كه در اينجا آورده شود.
اين رويداد در آغاز دعوت رسول گرامى ما را به يك اصل رهبرى مى كند وآن اين كه مسأله «نبوت» و «امامت» دو اصل توأم و همراه مى باشند، و قابل تفكيك وجدايى نيستند زيرامى بينيم روزى كه رسول گرامى «نبوت» خود را اعلام مى دارد، همان روز نيز خليفه و جانشين خود را پس از خويش معرفى مى كند.

1 . تاريخ طبرى، ج2، ص 62ـ63 و تاريخ كامل، ج2، ص 40ـ 41و مسند احمد، ج1، ص 111.

صفحه 68

دعوت همگانى

اكنون وقت آن رسيده است كه رسول گرامى دعوت عمومى را آغاز كند،زيرا پس از سپرى گشتن دعوت هاى سرّى و خصوصى و دعوت خويشاوندان وبستگان، ناچار است اين بار عموم مردم را زير پوشش دعوت خود قرار دهد، از اين جهت خدا به او چنين دستور داد:
(فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ وَأَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكينَ) .1
«مأموريت خود را آشكار ساز و از مشركان كناره گير ما تو را از شر دشمن استهزاگر حفظ مى كنيم».
پيامبر به صورت هاى گوناگون دعوت خود را آشكار ساخت كه برخى از شيوه هاى دعوت عمومى اورا يادآور مى شويم:
1. سه سال از بعثت رسول گرامى گذشت و مشركان از دعوت او اجمالاً آگاه گشتند و مى دانستند كه محمد از بت پرستى نكوهش مى كند و از سرانجام بد كافران گزارش مى دهد، روزى به پا ايستاد و گفت: من فرستاده خدايم من شما را به عبادت خداى يكتا و ترك پرستش بتان دعوت مى نمايم، بتانى كه نه سودى مى رسانند ونه زيان مى آفرينند، نه روزى مى دهند و نه زنده مى كنند و نه مى ميرانند.
2. رسول گر2امى در بازار «عُكاظ» در حالى كه جُبّه سرخى بر تن داشت به پا خاست و گفت: اى مردم بگوييد لا اله الاّ اللّه تا رستگار شويد، در اين موقع ابولهب به دنبال او دويد وگفت: مردم اين مرد برادر زاده من است و از او برحذر باشيد.3

1 . حجر/94.
2 . تاريخ يعقوبى، ج2، ص 14.
3 . تاريخ يعقوبى، ج2، ص 14.

صفحه 69
3. روزى پيامبر بالاى كوه «صَفا» قرار گرفت و كلمه يا «صَباحاً»1 را با صداى بلند گفت نداى پيامبر سبب توجه گروه بى شمارى از مردم شد كه در بازار و مسجد مشغول كار و گفتگو بودند، آنگاه رو به مردم كرد و گفت: اگر من به شما بگويم پشت اين كوه (كوه صفا) دشمنان شما موضع گرفته اند و در صدد شبيخون زدن هستند آيا از من مى پذيريد؟ صداها به تصديق او بلند شد، زيرا در طول زندگى از او دروغ و خلاف نشنيده بودند، آنگاه افزود، من به شما مى گويم خود را از آتش آخرت نجات دهيد، من براى شما نمى توانم در پيشگاه خدا كارى صورت دهم، من شما را از عذاب دردناك مى ترسانم. موقعيت من همان موقعيت ديده بانى است كه دشمن را از نقطه دور ديده فوراً براى نجات قوم خود به سوى آنان مى شتابد و آنها را با نداى «يا صباحا» از توجه خطر آگاه مى سازد.

واكنش قريش

جاى شك و ترديد نيست گروهى كه روى عقيده اى پرورش يافته اند خواه ناخواه عقيده خود را محترم شمرده و در مقابل دعوت مصلحان به مقاومت خواهند پرداخت و اين همان روح تعصب است كه در همه جامعه ها وجود دارد و در عرب جاهلى كه پرورش يافته بيابان هاى سوزان و دور از برخورد با افكار جهان خارج بود، بيش از همه جا وجود داشت. از اين جهت مى بينيم كه درمقابل دعوت پيامبر عرب بت پرست به پا خاسته و به عناوين گوناگون، مانع از دعوت وى گرديدند. اكنون بايد ديد تدبير قريش در برابر بازدارى مردم از گرايش به دعوت پيامبر چه بوده است؟ اينك ما كوشش هاى آنان را در برابر

1 . عرب اين كلمه را در موقع يك پيشامد بزرگ به زبان مى آورد و توجه مردم را به سخنان خود جلب مى كند.

صفحه 70
نفوذ اسلام يكى پس از ديگرى مى آوريم:

قريش پيش ابوطالب مى روند

قريش ابتدا تصميم گرفتند تا كارى كنند كه ابوطالب دست ازحمايت برادرزاده اش بردارد، آنان براى تحقق اين هدف چند بار به حضور ابوطالب رفتند كه تاريخ همگى را ضبط كرده و ما قسمتى از آنها را در اين جا مى آوريم.
الف. سران قريش كه از نفوذ روز افزون اسلام دچار بيم و هراس شده بودند تصميم گرفتند كه پيش ابوطالب كه رياست مكه را برعهده داشت و در ميان همه اقوام به عظمت و بزرگوارى معروف بود بروند، پس از حضور در مجلس او چنين گفتند:
«برادر زاده تو به خدايان ما ناسزا مى گويد و آيين ما را نكوهش مى كند و به افكار و عقايد ما مى خندد و پدران ما را گمراه مى شمارد، دستور بده او از اين دعوت دست بردارد ويا اين كه حمايت خود را از او بردار».
ابوطالب با آنان به نرمى سخن گفت و آنان به گونه اى از تعقيب جريان منصرف شدند.
ب. چيزى نگذشت كه گسترش اسلام در ميان مردم، قريش را بيش از پيش بيمناك كرد، بار ديگر نزد ابوطالب رفتند وبه او چنين گفتند:«ابوطالب! تو از نظر سن و شرافت و موقعيت بر ما برترى دارى و ما در گذشته از تو درخواست كرديم كه برادرزاده خود را از دعوت به آيين جديد بازدارى، ولى شما كارى را صورت نداديد، ما ديگر تحمل نخواهيم كرد كه كسى به راه و روش پدران ما بدگويى كند افكار ما را سبك شمارد، و در باره خدايان ما ناسزا بگويد، يا بايد او دست از اين كار بردارد و يا اين كه با تو و او به مبارزه

صفحه 71
برمى خيزيم كه يكى از دو گروه در اين ميان نابود خواهد شد». اين جا است كه ابوطالب با برادرزاده خود صحبت كرد وجريان را با او در ميان گذاشت. پيامبر سخن تاريخى خود را كه حاكى از پايه استقامت و پايدارى او در راه هدف بود، بيان كرد و گفت:«عموجان! به خدا سوگند هرگاه خورشيد را در دست راست من و ماه را در دست چپ من قرار دهند (همه جهان را به من بدهند)، به بهاى اين كه من دعوت خود را ترك كنم، هرگز چنين نخواهم كرد تا روزى كه خدا آيين مرا پيروز گرداند يا در طريق دعوت خود نابود شوم»، آنگاه ديدگان رسول خدا اشك آلود شد و گريست و برخاست كه مجلس ابوطالب را ترك كند، عموى عزيزش او را صدا كرد وگفت: برادرزاده نزديك بيا، رسول گرامى نزديك آمد،ابوطالب به وى گفت: برو، دعوت خود را آشكار كن و آنچه مى خواهى بگو من هرگز تو را ترك نخواهم گفت.
ج. گسترش اسلام بيش از پيش مايه وحشت قريش از سرنگونى نظام شرك بود، از اين جهت براى بار سوم سران قريش نزد ابوطالب رفتند و به او چنين گفتند:«تو محمد را به فرزندى برگزيدى و از اين جهت از او حمايت مى كنى، آيا ممكن است دست از حمايت او بردارى و فرزند وليد بن مغيره را به نام عماره براى فرزندى برگزينى؟ فرزند وليد جوانى است شاعر، سخنور، زيبا و خردمند».
ابوطالب كه در ملاقات هاى قبلى با نرمى با آنان سخن مى گفت،اين بار وقتى كه با پيشنهاد نامعقول آنان روبهرو شد، بر سر آنان داد زد و گفت: چه پيشنهاد بدى است من فرزند و جگرگوشه خود را در اختيار شما بگذارم كه او را نابود كنيد و فرزند وليد را در دامان خود پرورش دهم. به خدا قسم اين كار شدنى نيست.1 مذاكرات قريش با ابوطالب و پيشنهادهاى نامعقول آنان حاكى

1 . ملاقات هاى سه گانه قريش را با ابوطالب، ابن هشام در سيره خود ، ج1، ص 264 تا ص 267 آورده است.

صفحه 72
از آن بود كه آنها از عمق دعوت پيامبر وعلاقه ابوطالب به برادر زاده اش و ايمان درونى وى به آيين او آگاهى صحيح نداشته اند، از اين جهت هيچ يك از اين ملاقات ها در روحيه پيامبر و ارادت ابوطالب و استقامت او در دفاع از برادرزاده اش اثر نگذاشت. اكنون بايد ديد كه قريش چه نقشه جديدى براى بازدارى پيامبر از تبليغ دين او ريختند.

صفحه 73

فصل هفتم

از تطميع و تهديد پيامبر اسلام

تا مهاجرت به حبشه

با نخستين واكنش مشركان قريش در برابر دعوت رسول گرامى آشنا شديم و اكنون وقت آن رسيده است كه با ديگر واكنش هاى آنان در برابر اين دعوت آشنا شويم.

تطميع پيامبر

قريش از ابوطالب مأيوس شده و مطمئن شدند كه وى به هيچ قيمت حمايت خود را از برادرزاده خود برنخواهد داشت، با خود فكر كردند چه بهتر كه با خود صاحب دعوت به مذاكره بنشينند و او را از طريق تطميع به مال و منصب از دعوت خود منصرف سازند. از اين جهت گروهى پس از غروب آفتاب، در كنار كعبه نشسته و فردى را به دنبال پيامبر فرستادند و او را به جمع خود دعوت كردند. رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) به مجلس آنان آمد و در كنار آنان نشست، سخنگوى جمعيت به او چنين گفت: هيچ فردى نسبت به ما ، كارى را كه تو انجام داده اى، انجام نداده است. تو به پدران ما بد گفتى، آيين آنها را نكوهش كردى، به خدايان ما ناسزا گفتى، افكار ما را سبك شمردى وحدت ما را از بين بردى. هدف تو از اين دعوت چيست؟ اگر هدف گردآورى مال است

صفحه 74
ما آنچنان ثروت در اختيار تو مى گذاريم كه ثروتمندترين ما گردى، و اگر به منظور سرورى و بزرگوارى قيام كرده اى ما تو را بزرگ خود قرار مى دهيم و اگر فرمانروايى مى خواهى ما تو را به فرمانروايى بر مى گزينيم، و اگر آسيب روحى پيدا كرده اى ما حاذق ترين پزشك را براى تو مى آوريم تا تو را معالجه كند.
رسول گرامى در پاسخ پيشنهادهاى آنها گفت: من نه براى گردآورى اموال و نه برترى طلبى و نه فرمانروايى برانگيخته شده ام، خدايم مرا به عنوان پيام آور به سوى شما فرستاده و كتابى را بر من نازل كرده و مرا نويد دهنده و بيمدهنده براى شما قرار داده است. من رسالتى را كه بر عهده داشتم به شما ابلاغ كردم، هرگاه از من بپذيريد، اين مايه سعادت شما در دو جهان است و اگر آن را رد كنيد، من در اين راه استقامت مىورزم تا خدا ميان من و شما داورى كند.1

شكنجه و آزار پيامبر

سومين واكنش آنان در برابر دعوت رسول گرامى شكنجه و آزار آنها بود كه نمونه اى از آن را در اين جا يادآور مى شويم. گروهى از سرسخت ترين دشمنان رسول گرامى كه نام آنان در تاريخ مضبوط است، غلامان و كودكان خود را وادار مى كردند كه رسول گرامى را اذيت كنند، حتى روزى شترى را كشتند و يكى از آنان غلام خود را امر كرد تا شكمبه و سرگين شتر را بر دو شانه رسول خدا كه در حال سجده بود، بيفكند.
رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) در مقابل اين اهانت عكس العملى نشان نداد جز اين كه ابوطالب عموى خود را از جريان آگاه ساخت، ابوطالب با غلام خود در

1 . سيره ابن هشام، ج1، ص 295 و296.

صفحه 75
حالى كه شمشير خود را برهنه كرده بود به سوى آنان آمد و به دشمنان رسول خدا در حالى كه اجتماع كرده بودند، گفت: به خدا سوگند هر كه از شما دم زند، او را مى كشم، آنگاه به غلام خود گفت كه شكمبه و سرگين را بر روى يكايك آنان بمالد.1

تصميم بر قتل پيامبر

شكنجه هاى متعدد و آزارهاى فراوان آنها از تصميم رسول گرامى نكاست، و اين كار سبب شد كه گروهى از مشركان و در رأس آنان ابوجهل نقشه قتل او را بكشند، و در كمين او بنشينند، تا به حيات او خاتمه دهند، تاريخ مى گويد: ابوجهل پس از يك سخنرانى كوتاه تصميم خود را بر كشتن رسول گرامى اعلام داشت و گروهى از قريش پشتيبانى خود را از وى در مقابل بنى هاشم اعلام داشتند، پيامبر فرداى آن روز مانند هميشه رو به بيت المقدس به نماز ايستاده بود، وقتى رسول خدا به سجده رفت، ابوجهل در حالى كه سنگ بزرگى در دست داشت، فرصت را مغتنم شمرد و نزديك آمد تانقشه خود را عملى سازد، امّا رعب و ترس آن چنان بر بدن او مستولى گشت كه رنگ پريده به سوى حاميان خود بازگشت ، همه جلو دويدند وگفتند چه شد؟ وى با صداى ضعيفى كه حاكى از ترس و اضطراب او بود در پاسخ آنها گفت: منظره اى در برابرم مجسم گشت كه در تمام عمر نديده بودم، از اين جهت از تصميم خود منصرف شدم.2
اين منظره مهيب كه ابوجهل را از اقدام بازداشت همان امدادهاى غيبى است كه خداوند بزرگ به رسول گرامى وعده آن را داده است، آنجا كه

1 . تاريخ يعقوبى، ج2، ص 14ـ15.
2 . سيره ابن هشام، ج1، ص 298.

صفحه 76
فرمود: (إِنّا كَفَيْناكَ الْمُسْتَهْزِئِينَ) .1
اينها نمونه هايى است از وعد و وعيد، شكنجه و آزار، نقشه قتل كه تاريخ همه را متذكر است و ما نمونه هايى را يادآور شديم.

آزار ياران رسول خدا

پنجمين عكس العمل قريش در برابر دعوت رسول گرامى، شكنجه و آزار ياران رسول خدا است كه صفحات تاريخ صورت هاى گسترده آن را نوشته است و هرگز نمى توان در اين صفحات كوتاه، حتى نمونه هاى روشنى از آن شكنجه ها ترسيم كرد. از جمله كسانى كه به شدت مورد آزار و شكنجه قريش بودند، عبارتند از:
1. ياسِر، 2. سُمَيّه، 3. عَمّار، 4. بِلال، 5. خَبّاب بن اَرتّ، 6.صُهَيْبِ ابن سِنان رومى و ده ها افراد بى پناه و بيچاره كه حاميان فداكارى نداشتند.2
شيوه شكنجه به صورت حبس كردن، زدن، گرسنه و تشنه نگاه داشتن، به روى سنگ هاى داغ و تفتيده خوابانيدن و سنگ عظيمى بر روى سينه نهادن و امثال آن بود. ولى در اين ميان شكنجه ياسر وهمسر او سميه كه پدر و مادر «عمار ياسر» مى باشند، رقت بارتر از همه بود. پدر و مادر عمار از جمله كسانى بودند كه در خانه ارقم (مركز تبليغى رسول خدا در مكه) اسلام آورده بودند. وقتى مشركان از ايمان آن سه نفر آگاه شدند، هر روز در گرمترين مواقع روز آنان را مجبور مى كردند كه از خانه هاى خود بيرون بيايند و زير آفتاب گرم و

1 . حجر/95.
2 . صورت اسامى افراد شكنجه شده از ياران رسول خدا در سيره ابن هشام ، ص 317ـ321 و كامل ابن اثير، ج2، ص 45ـ 47 و امتاع الاسماع، ص 18ـ19 وارد شده است.

صفحه 77
باد سوزان به سر ببرند و اين كار را آنقدر تكرار كردند كه ياسر در آن هواى گرم جان سپرد و سميه كه نيمه جانى در بدن داشت به وسيله نيزه ابوجهل كه در قلب او فرو برد، درگذشت، و عمار ياسر براى حفظ جان خود به ظاهر از اسلام دورى جست ولى در باطن ايمان خود را حفظ كرد. او وقتى نزد رسول گرامى آمدوجريان را گفت، پيامبر از كار او تقدير كرد و فرمود: كوچكترين ترس به خود راه مده و براى رهايى از شر دشمنان ايمان خود را پنهان بدار واين آيه در تأييد عمل عمار فرود آمد:1
(...إِلاّ مَنْ أُكْرِهَ وَقَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالإِيمان...) 2.
«مگر آن كس كه به اظهار كفر مجبورش كنند امّا در درون معتقد باشد».
آنچه بيان شد نمونه اى از شكنجه هاى قريش به افراد با ايمان بود، افرادى كه به هيچ قيمتى اسلام را با چيزى عوض نمى كردند، با اين كه پيوسته در شكنجه و عذاب بودند ولى از تظاهر به اسلام و تبليغ آن خوددارى نمى كردند. روزى ياران رسول گرامى كه در نقطه اى گرد آمده بودند، تصميم گرفتند كه يكى از آنان با صداى رساتر سكوت مسجد را بشكند و آياتى از قرآن را به صداى بلند تلاوت نمايد. قرعه فال به نام «عبداللّه بن مسعود» درآمد. او نيز به مقام ابراهيم آمد در حالى كه مجلس سران قريش در آن نزديكى بود و با صداى مليح و رسا آياتى از سوره «الرحمن» را خواند. آيات اين سوره آن چنان رعب و ترس بر بدن سران قريش مستولى ساخت كه همگى از جاى خود برخاستند و به صورت دسته جمعى عبد اللّه بن مسعود را زير مشت و لگد گرفتند و آن چنان او را زدند كه خون از سر او جارى شد. آنگاه او با صورت خونين به سوى ياران رسول خدا آمد و از اين خوشحال بود كه سخن خدا را به گوش قريش رسانيده است

1 . سيره ابن هشام، ج1، ص 320 و كامل ابن اثير، ج2، ص 45ـ46.
2 . نحل/106.

صفحه 78
حتى تصميم داشت كه فردا نيز اين برنامه را اجرا كند، ولى با ممانعت ياران رسول خدا روبهرو شد و همگى گفتند اين مقدار كافى است.1
صفحات تاريخ افرادى را كه در راه هدف وآرمان خويش فداكارى كرده باشند بسيار ديده است، امّا به اعتراف دشمنان پيامبر و از جمله ابوسفيان، هيچ كس را فداكارتر و جانبازتر و علاقه مندتر از ياران پيامبر نديده است.

مهاجرت اجبارى به حبشه

رسول گرامى و برخى از خاندان بنى هاشم در پوشش حمايت ابوطالب وبيت بنى هاشم تا حدودى از گزند دشمن مصون بودند، امّا زندگى براى بردگان كه به اسلام گرويده بودند يا افراد بى پناه كه حامى و مدافعى نداشتند مشكل و طاقت فرسا بود از اين جهت پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) مصلحت ديد كه آنان به سرزمين حبشه سفر كنند و گفت: در حبشه فرمانروايى است كه به كسى در آنجا ستم نمى شود و آنجا سرزمين درستى و پاكى است و شما مى توانيد در آن ديار تا حصول فرج بسر ببريد.
از اين جهت گروهى از مسلمانان بى دفاع به سرپرستى «عثمان بن مظعون»، بدون اين كه مشركان از برنامه آنان مطلع شوند، شبانه به صورت پياده و سواره مكه را به عزم جده ترك گفتند تا از طريق دريا به سوى حبشه بروند. سفر دريايى در آن زمان آن هم به همراه زنان وكودكان بسيار مشقت بار بود، ولى تحمل اين مشقت بيانگر اخلاص و ايمان عميق آنها است. اتفاقاً لحظه اى كه مسلمانان بى دفاع به جده رسيدند، دو كشتى تجارتى آماده حركت به حبشه بودند، مسلمانان با پرداخت نيم دينار سوار كشتى شدند و كشتى

1 . سيره ابن هشام، ج1، ص 314ـ 315.

صفحه 79
حركت كرد، مشركان وقتى از جريان آگاه شدند، گروهى را به جده اعزام كردند تا از مسافرت آنها به حبشه ممانعت كنند،ولى آنها موقعى رسيدند كه كشتى ها حركت كرده بودند. اين گروه از يك قبيله نبودند بلكه هر يك از قبيله اى جدا بودند و اين نخستين هجرتى بود كه در اسلام رخ داد.1
تاريخ مهاجرت اين گروه در ماه رجب سال پنجم بعثت بود، و تعداد آنها ده مرد و به قولى يازده مرد و چهار زن بود و همگى ماه شعبان و رمضان را در حبشه بسر بردند. وقتى خبر به آنان رسيد كه قريش از آزار مسلمانان دست برداشته اند، ماه شوال به مكه بازگشتند، ولى پس از مراجعت اوضاع را بر خلاف گزارشى يافتند كه به آنان داده بودند. لذا بار ديگر راه حبشه را در پيش گرفتند.2

مهاجرت دوم به حبشه

دومين مهاجرت مسلمانان به حبشه به سرپرستى جعفر بن ابى طالب انجام گرفت و گروهى كه او سرپرستى آنان را برعهده داشت، از تيره هاى مختلفى بودند كه در مكه زندگى مى كردند. نام اين افراد و اسامى قبايل آنان و شماره اين افراد در تاريخ مضبوط است. سيره نويس بزرگ اسلام ابن هشام تمام خصوصيات آنان را يادآور شده است و مى گويد: اين گروه را هشتاد و سه مرد و هيجده زن تشكيل مى دادند، كه همگى براى حفظ آيين خود به سوى حبشه شتافتند و رنج سفر ومشقت غربت را بر خود تحميل كردند.3 البته شمار

1 . سيره ابن هشام، ج1، ص 322ـ 323.
2 . تاريخ كامل، ج2، ص 52و53 و نيز ابن هشام در سيره خود از بازگشت سىو چهار نفر نام مى بردو بازگشت آنها پس از مهاجرت گروه جعفر بن ابى طالب بوده است. سيره ابن هشام، ج1، ص 364ـ 369.
3 . سيره ابن هشام، ج1، ص 323ـ 330.

صفحه 80
كودكان در اين آمار منظور نشده و يا فرزندانى كه از اين زنان و مردان مهاجر در حبشه به دنيا آمده اند نيز در اين آمار نيامده است.

تلاش براى بازگرداندن مهاجران

سرزمين حبشه براى مهاجران سرزمين خاطره ها شد، زيرا مسلمانان در آنجا با فرمانرواى عادل و محيط آزاد رو به رو شدند. از اين جهت در انجام وظايف اسلامى كوچكترين مانعى را لمس نمى كردند. يكى از مهاجران به نام «عبداللّه بن حرث» در اشعار خود آن چنان اين سرزمين را توصيف مى كند كه مضمون سه بيت آن چنين است:
«همه بندگان خدا در مكه به زنجير كشيده شده اند، ولى ما سرزمين خدا را وسيع تر از مكه يافتيم، سرزمينى كه ما را از ذلت وخوارى نجات بخشيد. اى افراد غيور برزندگى ذلت بار و ننگين تن ندهيد».1
خبر آزادى مسلمانان در سرزمين حبشه، قريش را بيش از پيش وحشت زده كرد و بيشتر از آن ترسيدند كه مسلمانان در دربار فرمانرواى حبشه به نام «نجاشى» نفوذ كنند و قلب او را به اسلام متمايل سازند و سرانجام مسلمانان پايگاه عظيمى به دست آورندو با سپاهى گران بر جامعه قريش بتازند. از اين جهت تصميم گرفتند كه دو ديپلمات كارآزموده و كاركشته را به نام هاى «عبداللّهبن اَبى رَبيعَه» و «عَمْرو بن عاص» به سوى فرمانرواى حبشه اعزام دارند و براى جلب نظر او و اطرافيانش هدايايى ترتيب دهند. سران قريش به هر دو نفر دستور دادند كه هداياى اطرافيان را كه همگى كشيش بودند، قبلاً بپردازند و نظر آنها را نسبت به خواسته خويش جلب كنند، آنگاه به حضور

1 . سيره ابن هشام، ج1، ص 353.

صفحه 81
نجاشى بار يابند، و هداياى او را تقديم كنند و خواسته خود را مطرح سازند. در اين مورد امّسلمه كه يكى از مسلمان پناهنده به سرزمين حبشه بود مى گويد: اين دو نفر هداياى كشيشان را قبلاً تقديم كردند و به هر يك چنين گفتند: به سرزمين شما، يك مشت جوانان ابله از طايفه ما پناهنده شده اند، جوانانى كه آيين قوم خود را ترك گفته و در دين شما نيز وارد نشده اند و آيين جديدى آورده اند كه نه شما آن آيين را به رسميت مى شناسيد و نه ما. بزرگان فاميل آنها، ما را به سوى فرمانرواى اين سرزمين اعزام داشتند تا مقدمات بازگشتن آنها را به سرزمين مكه فراهم آوريم. تنها درخواست ما اين است هرموقع ما خواسته هاى خود را نزد نجاشى مطرح كرديم، شما ما را تصديق كنيد و نظر دهيد كه اونيز با مراجعت فراريان ما موافقت نمايد. و ما از شما خواهش مى كنيم كه با آنان سخن نگوييد، زيرا اقوام آنان، آنها را بهتر مى شناسند و از نقاط ضعف آنان آگاه ترند.
وزيران روحانى دربار كه با پذيرفتن هدايا تسليم خواسته هاى نمايندگان قريش شده بودند اظهار موافقت كرده و قول دادند كه نظر پادشاه را در اين زمينه جلب كنند. نمايندگان قريش در روز معين با هداياى مخصوصى به حضور فرمانرواى حبشه بار يافتند و هداياى خود را تقديم كردند، او نيز پذيرفت. آنگاه با او چنين سخن گفتند:«از سرزمين ما يك مشت جوانان كم خرد و ابله به سرزمين شما پناهنده شده اند، آيين قوم خود را ترك گفته و در آيين شما نيزوارد نشده اند دين جديدى را اختراع كرده كه ما و شما، آن را به رسميت نمى شناسيم. بزرگان اين جمعيت فرارى كه برخى از آنان پدران و عموهاى اين گروه هستند ما را به حضور شما اعزام كرده اند تا مقدمات باز پس فرستادن آنها را به سرزمين خودشان فراهم آوريم، زيرا سران اين جمعيت آنها را بهتر مى شناسند و از نقص و عيب آنان آگاهترند». در اين موقع صداى اطرافيان به

صفحه 82
تصديق آنان بلند شد و همگى گفتند:«صحيح است» زيرا سران هر جمعيت افراد خود را بهتر از ديگران مى شناسند، لازم است اين گروه پناهنده را در اختيار اين دو نفر بگذاريد تا آنها را به سرزمينشان بازگردانند. نجاشى با فراست دريافت كه در اين جا نقشه و توطئه اى در كار است و در اين كه همه وزيران به تصديق اين دونفر برخاسته اند، رازى نهفته است و لذا آثار خشم در چهره او آشكار شد وگفت: به خدا سوگند من هرگز پناهندگان سرزمين خود را به اين دو نفر تسليم نمى كنم و هرگز صحيح نيست گروهى كه به من پناه آورده اند و در سرزمين من فرود آمده اند و مرا بر ديگران برگزيده اند، در اختيار دشمنان آنها بگذارم، مگر اين كه خود اين گروه را بخواهم و با آنان به مذاكره بنشينم و از نظر آنها درباره گفتار اين دو نفر آگاه شوم، اگر آنها را همان طور بيابم كه اين دو نفر توصيف مى كنند حتماً در اختيارشان مى گذارم و به سرزمين شان باز مى گردانم و اگر جريان را بر خلاف گفته آنها تشخيص دهم دست اين دو نفر را از آزار آنها كوتاه مى سازم و مقدم آنها را در اين كشور گرامى مى دارم.
آنگاه نجاشى مأمورى به دنبال اين گروه پناهنده فرستاد تا با نمايندگان آنها گفتگو كند. برخى از اطرافيان نجاشى قبلاً با نماينده مسلمانان گفتگو كردند و به او گفتند در پاسخ پرسش هاى نجاشى چه خواهى گفت؟ نماينده مسلمانان كه جعفر بن ابى طالب است، گفت آنچه را كه حقيقت است خواهم گفت، آنچه را كه پيامبر، ما را به آن دستور داده است بيان خواهم كرد. در اين موقع به نماينده مسلمانان اجازه ورود داده شد و او به مجلس نجاشى وارد گشت، در حالى كه دانشمندان مسيحى با اناجيل در اطراف او نشسته و كتاب ها را باز كرده بودند. نجاشى رو به جعفر كرد وگفت: اين آيين جديد كه به وسيله آن از كيش قوم خود جدا شده ايد، چيست؟ در اين موقع جعفر بن

صفحه 83
ابى طالب شروع به سخن كرد و چنين گفت: اى فرمانروا! ما گروهى جاهل و نادان بوديم كه بت ها را مى پرستيديم، مردار مى خورديم، كارهاى زشت انجام مى داديم، پيوند خويشاوندى را قطع مى كرديم، افراد قوى ونيرومند حقوق ضعيفان را پايمال مى كردند... ما به همين حالت جاهليت بوديم تا خدا از ميان ما پيامبرى برانگيخت كه ما از نسب و راستگويى و امانت و عفت او آگاهيم،او ما را به يكتاپرستى دعوت كرد و از اين كه بت هاى گلى و سنگى را بپرستيم بازداشت، او به ما فرمان داد كه راستگويى، ردّامانت، صله رحم و حفظ حقوق همسايه را پيشه خود سازيم وما را از خونريزى، كارهاى زشت، سخن زور، خوردن مال يتيم، بدنام كردن زنان پاكدامن، بازداشت. او فرمان داد كه خداى يگانه را بپرستيم و براى او شريكى قائل نشويم، فرمان داد نماز بگزاريم، زكات بدهيم و روزه بگيريم، آنگاه قسمتى ديگر از تعاليم اسلام را نيز برشمرد، سپس چنين گفت: ما اين برانگيخته خدا را تصديق كرديم و به او ايمان آورديم و از او پيروى كرديم و آنچه را كه حرام كرده بود، حرام شمرديم و آنچه را كه تحريم كرده بود انجام نداديم.در اين موقع سران قوم ما بر ما تاختند، ما را شكنجه دادند تا ما را از پرستش خدا به پرستش بتان بازگردانند و بار ديگر كارهاى بد و زشت را حلال بشماريم، وقتى فشار و شكنجه آنان از حدّ توان بالا رفت و اجازه ندادند كه ما بر آيين خود بمانيم و بر آن عمل كنيم ما به كشور شما پناهنده شديم و كشور شما را بر كشور ديگران برگزيديم، تصميم گرفتيم كه در زير حمايت شما باشيم، اميدمند بوديم كه در اين سرزمين مظلوم و ستمكش نباشيم.
فرمانرواى هشيار براى اين كه از صدق مطلب آگاهى بيشترى به دست آورد از نماينده مسلمانان درخواست كرد كه بخشى از قرآن را كه پيامبر آنها آورده است براى او بخواند، در اين موقع جعفر بن ابى طالب فرصت را مغتنم

صفحه 84
شمرد، بخشى از آغاز سوره مريم را كه كاملاً با مجلس تناسب داشت تلاوت كرد. همگى مى دانيم كه در اين سوره از زكريا وحضرت يحيى و پاكدامنى حضرت مريم سخن به ميان آمده است وحضرت مسيح به نحو بس شايسته اى معرفى شده است. در اين موقع نجاشى از شنيدن اين آيات گريان شد اشك از ديدگان او سرازير گشت، نه تنها او گريست حتى كشيشانى كه در اطراف او نشسته بودند گريه كردند و قطرات اشك آنها بر روى اناجيل فرو ريخت آنگاه نجاشى به تصديق سخنگوى جمعيت پرداخت وگفت: آنچه كه پيامبر شما آورده و آنچه كه مسيح آورده است همگى از يك مبدأ سرچشمه مى گيرند، سپس رو به نمايندگان قريش كرد وگفت برگرديد و مطمئن باشيد من اين گروه پناهنده را به شما تسليم نمى كنم.

نقشه شيطانى عمروعاص

نمايندگان قريش با شكست مفتضحانه از مجلس پادشاه حبشه بيرون آمدند و پيوسته در فكر بودند كه نقشه ديگرى بريزند تا به هدف خويش نايل آيند، در اين موقع عمروعاص به رفيق خود گفت: من فردا با برنامه جديدى به حضور پادشاه حبشه مى رسم و از اين طريق ريشه اينها را قطع مى كنم. فردا هر دونفر با كسب اجازه به حضور نجاشى رسيدند، عمروعاص رو به او كرد و گفت: اين گروه پناهنده در باره حضرت مسيح، نظر ديگرى دارند كه هرگز با نظر شما درباره او موافق نيست، در اين موقع نجاشى به دنبال سخنگوى جمعيت فرستاد تا از نظريه اسلام درباره حضرت مسيح آگاه شود. وقتى جعفر بن ابى طالب وارد مجلس شد، نظريه اسلام را درباره حضرت مسيح چنين بيان كرد:« او بنده خدا و پيامبر وروح خدا و كلمه او بود كه آن را به مريم دوشيزه پاكدامن القا كرد». نجاشى از گفتار نماينده مسلمانان خوشحال شد و پاره

صفحه 85
چوبى را از زمين برداشت وگفت: به خدا سوگند حضرت مسيح به اندازه اين پاره چوب از آنچه كه تو گفتى بالاتر نيست. آنگاه رو به جعفر كرد وگفت: شما در اين كشور آزاديد و در پوشش و امنيت من قرار داريد و سه بار اين جمله را تكرار كرد، سپس افزود هركس شما را آزار دهد به سزاى خود مى رسد و من هرگز راضى نيستم كوهى از طلا داشته باشم به بهاى اين كه يك نفر از شماها را ناراحت كنم، سپس هداياى قريش را پس داد و گفت: برخيزيد و برويد، هدايا را به صاحبان آنان برسانيد، مرا نيازى به اين رشوه كه به صورت هديه است نيست، به خدا سوگند روزى كه خدا قدرت را به من بازگردانيد از من رشوه نگرفت كه من در اين باره رشوه بگيرم.1

1 . سيره ابن هشام، ج1، ص 335; تاريخ كامل، ج2، ص 53ـ56; تاريخ طبرى، ج2، ص 73 ;امتاع الاسماع، ص 21.

صفحه 86

فصل هشتم

با ديگر نقشه هاى قريش آشنا شويم

حربه تهمت

فرستادگان قريش با كمال ذلت و خوارى به مكه بازگشتند و موجبات نگرانى قريش را از هر جهت فراهم ساختند، زيرا از طرفى شنيدند كه مهاجران مسلمان در آن كشور با كمال آزادى زندگى مى كنند و از طرفى ديگر گزارش مى رسيد كه اسلام در ميان قبايل در حال انتشار و گسترش است و هر روز بر شماره مسلمانان افزوده مى شود، حتى مى ديدند كه برخى از دشمنان سرسخت رسول خدا به آيين اسلام وارد مى گردند. همه اين جهات موجب ناراحتى آنها بود اين بار نقشه ديگرى طرح كردند تا از نفوذ و انتشار اسلام جلوگيرى كنند. اين نقشه همان حربه زنگزده «تهمت» است كه هيچ مصلحى در جهان از آن مصون نمانده است، ولى بايد توجه داشت شخصيت افراد را مى توان از زير نقاب فحش ها و تهمت ها وناسزاهاى دشمن شناخت، زيرا دشمن پيوسته مى كوشد طرف را به چيزى متهم سازد كه براى جامعه و لو در حدّ پايين قابل قبول باشد، چون در غير اين صورت نه تنها تهمت بى اثر مى باشد بلكه اثر معكوسى نيز خواهد داشت، از اين جهت يك فرد تحليل گر مى تواند ازپشت نسبت هايى كه افراد به يك شخصيتى مى دهند، موقعيت او را در اجتماع به دست آورد. ما وقتى صفحات تاريخ را ورق مى زنيم مى بينيم كه قريش با آن عداوت سرسختانه هرگز او را به تجاوز ناموسى و مالى متهم نكرده و هرگز به

صفحه 87
عقل آنها خطور نكرده كه بگويند او يك فرد چنين و چنان است. زيرا مى دانستند كه پيامبر يك فرد امين است و جامعه او را به امانت و درستى پذيرفته است و امين بودن با تعدى به مال و ناموس سازگار نيست چگونه بگويند كه او يك مرد متعدى است در حالى كه صفحات زندگى چهل سال و اندى او بر تقوا و پاكدامنى او گواهى مى دهد، از اين جهت نتوانستند او را به يكى از اين تهمت ها و نظاير آن متهم سازند، سرانجام او را به تهمت هايى مانند دروغگو، كاهن، ساحر و مجنون متهم ساختند. تهمت هايى كه اثبات و نفى آن هر دو يكسان است. و بيش از همه روى ساحر بودن او تكيه مى كردند و قرآن او را جادو مى انگاشتند و چنين استدلال مى كردند: او جادوگرى است كه با جادوى خود ميان دو دوست، شوهر و همسر جدايى مى افكند. اين مرد از طريق قرآن ميان قبايل و خانواده ها سنگ تفرقه افكنده و اتفاق آنها را به هم زده است. اگر اين استدلال صحيح باشد بنابر اين بايد گفت تمام مصلحان جهان ساحر وجادوگرند!! زيرا هيچ قدم اصلاحى بدون مقاومت و ايجاد تفرقه امكان پذير نيست.
در اين جا سرگذشت زير به روشنى بر آنچه كه گفتيم گواهى مى دهد.
ابن هشام در سيره خود مى نويسد: موسم حج نزديك شد و زايران خانه خدا از اطراف حجاز دور كعبه گرد مى آمدند، دشمنان پيامبر از قريش، نزد «وليد بن مغيره» كه مرد سالخورده اى بود رفتند و گفتند: موسم حج نزديك است و زايران خانه خدا درباره محمد پرسش هايى از ما خواهند كرد، چه بهتر همگى يك زبان و يك سخن داشته باشيم، نظر شما چيست، كه ما همان را در باره محمد بگوييم؟ وليد رو به آنان كرد و گفت: شما چه مى گوييد تا من بشنوم، آنان گفتند: ما مى گوييم او كاهن است، وليد در پاسخ گفت: هرگز چنين نيست او نه مانند كاهنان زمزمه مى كند و نه مانند آنها مُسَجَّعْ سخن

صفحه 88
مى گويد.
گفتند: مى گوييم ديوانه است، گفت: هرگز او ديوانه نيست واثرى از ديوانگى در او موجود نيست.
گفتند:شاعر است و قرآن اوجز شعر چيزى نيست، گفت: قطعاً قرآن او شعر نيست.
گفتند: مى گوييم ساحر وجادوگر است، گفت: ما ساحر و جادوگر ديده ايم، كارهاى او ارتباطى به جادو ندارد.
سرانجام فكر كردوگفت: چاره اى جز اين نيست كه او را ساحر وجادوگر بخوانيم، زيرا او به وسيله آيين و قرآن خود سنگ تفرقه در ميان ما افكنده است.1

مقابله با قرآن

قريش باز نقشه ديگرى ريختند و «نصر بن حارث بن كلده» را كه يكى از دشمنان سرسخت رسول خدا بود برانگيختند تا مجالس عرب را در مكه با داستان هايى كه از پادشاهان ايران درباره رستم و اسفنديار كه در سفر خود به حيره آموخته بود گرم سازد. زيرا او تصور مى كرد علت جاذبه قرآن اين است كه از اقوام پيشين سخن مى گويد، و لذا در هر جايى كه رسول خدا با خواندن آياتى از زندگانى اقوام و ملل گذشته را خبر مى داد و تصريح مى كرد كه مخالفت آنان با رسول خدا مايه خوارى آنها شده است پس از رفتن رسول گرامى «نصر» در جايگاه او مى نشست و داستان هاى پادشاهان ايران را سر مى داد، ولى اين نقشه بسيار بى اثر و بى نتيجه بود و هرگز قريش نتوانست از اين نقشه بهره اى برگيرد.

1 . سيره ابن هشام، ج1، ص 270; مجمع البيان، ج10، ص 387 تفسير سوره مدثر.

صفحه 89

تحريم شيندن قرآن

تبليغ قريش بر ضدّ پيامبر و متهم ساختن او به سحر و جادو اثر چشمگيرى نداشت، از اين جهت نقشه ديگرى ريختند و آن اين كه دستور دادند احدى به قرآن محمد(صلى الله عليه وآله وسلم) گوش ندهد و براى اين كار جاسوسانى در نقاط مختلف مكه گماردند كه از تماس افراد بالأخص زايرانى كه از خارج به مكه مى آيند، جلوگيرى كنند. قرآن مجيد به اين بخش از برنامه هاى قريش در آيه اى اشاره مى كند و مى فرمايد:
«افراد كافر گفتند به اين قرآن گوش ندهيد و هنگام تلاوت آن جنجال نماييد، شايد بر دشمن غلبه كنيد».1
قريش به روشنى مى ديد كه تماس زايران خانه خدا وبالأخص طبقه فهميده با پيامبر و شنيدن چند آيه، مايه دگرگونى روحيه آنان مى گردد وجاذبه سخن او را آن چنان لمس كرده بودند كه مطمئن بودند يك تماس كوچك مايه گرايش فرد مى شود. از اين جهت به اين ترفند دست زدند تا لااقل از نفوذ و انتشار اسلام جلوگيرى كنند، و در اين مورد، تاريخ مواردى را يادآور شده است كه برخى را مى نگاريم:
الف. طُفَيْل بن عَمْرو دُوْسى: او مردى بزرگوار، شاعر و سخن ساز، عاقل و خردمند بود، لذا چون وارد مكّه شد گروهى از قريش از ترس اين كه مبادا اين شخصيت با پيامبر تماس بگيرد، فوراً سراغ او رفتند وبدگويى را درباره پيامبر آغاز كردند و سخنان سابق را تكرار نمودند و يادآور شدند كه آيين اين مرد وحدت ما را به هم زده، سنگ تفرقه در ميان ما افكنده و قرآن او جز سحر وجادو چيزى نيست كه ميان پدر و پسر، برادر و برادر و شوهر و همسر جدايى

1 . فصلت/26.

صفحه 90
مى افكند وما از آن مى ترسيم كه بر تو و قبيله تو همان آسيبى برسد كه بر ما رسيده است مبادا با او سخن بگويى و يا از او چيزى بشنوى.
طفيل مى گويد: به خدا قسم تبليغات قريش سبب شد كه از پيامبر چيزى نشنوم و با او سخن نگويم، حتى وقتى وارد مسجدالحرام شدم كه كعبه را طواف كنم، پنبه اى در گوش خود فرو بردم كه مبادا بدون اختيار سخنان او وارد گوشم گردد، ولى ناخواسته چشمم به رسول خدا افتاد كه در كنار كعبه ايستاده و نماز مى خواند و بدون اختيار در نزديكى او ايستادم و خدا خواست جمله هايى را كه بسيار زيبا و پر جاذبه بود بشنوم. با خود گفتم، واى بر من، من يك مرد خردمند و شاعر و سخن سازى هستم، من كسى نيستم كه زيبا را از زشت و زشت را از زيبا تشخيص ندهم، چه بهتر به سخنان او گوش فرا دهم و اگر آنها را مفيد وسودمند ديدم به كار ببندم و در غير اين صورت ترك كنم. از اين جهت مقدارى توقف كردم تا پيامبر به سوى خانه خود رفت من نيز به دنبال او رفتم وقتى او وارد خانه خود شد، من نيز بر او وارد شدم و در حضور او نشستم، آنگاه سرگذشت خود را بازگو كردم و افزودم من آن چنان تحت تأثير تبليغات آنها قرار گرفته بودم كه هنگام ورود به مسجد در گوش خود پنبه فرو كرده بودم كه مبادا سخنان شما را بشنوم ولى خدا خواست كه سخنانى چند از شما به گوشم برسد و آنها را مفيد و زيبا تشخيص دهم، اكنون درخواست مى كنم كه حقيقت آيين خود را بر من عرضه بداريد. در اين موقع رسول گرامى اسلام را بر او عرضه داشت و قسمتى از آيات قرآن را تلاوت كرد.
طفيل دوسى مى گويد: به خدا سوگند، سخنى به آن زيبايى، آيينى به آن استوارى نديده و نشنيده بودم، من شهادتين را بر زبان جارى كردم و به رسول گرامى عرض كردم من در ميان قبيله خود يك فرد قدرتمند هستم و در ميان آنان نفوذ كلمه دارم. و به سوى آنان باز مى گردم و آنها را به اسلام دعوت مى كنم.

صفحه 91
از خدا بخواه مرا در اين قسمت يارى كند. آنگاه او به سوى قوم خود بازگشت و در ميان آنان به تبليغ مشغول گرديد. در جنگ خيبر كه رسول گرامى دژهاى فساد را در هم كوبيده بود، او با هشتاد خانواده از «دوس» حضور رسول خدا رسيد پيامبر به خاطر زحمت هاى توانفرساى اين مرد، سهمى از غنايم خيبر را به او بخشيد.
اين تنها طفيل دوسى نبود كه قريش مانع از تماس او با رسول گرامى بودند، بلكه نظاير فراوانى در تاريخ دارد كه يكى ديگر را يادآور مى شويم:
ب. اَعْشى: شاعر سخن پرداز عرب در عصر جاهليت بود. آواى اسلام به گوش او رسيده و از تعاليم آن كم وبيش آگاه شده بود، در اين موقع قصيده اى بس بلند بالايى سرود. و برخى از تعاليم اسلام را در آن گنجانيد، او پس از سرودن اشعار رهسپار مكه گشت، و خواست حضور رسول گرامى برسد و با تقديم قصيده خود به شرف اسلام نايل آيد. وقتى واردمكه شد سران قريش دور اورا گرفتند و از مقصد و هدف او آگاه شدند، او نيز هدف خود را از اين مسافرت بيان كرد، در اين موقع شيطنت ها آغاز گشت و با حيله و فريب اين مرد را از ملاقات با رسول خدا بازداشتند و او تصميم گرفت كه به محل خود بازگردد و سال آينده به حضور رسول گرامى برسد، ولى اجل مهلت نداد و او در همان سرزمين خود درگذشت.1
ج. نمايندگان مسيحيان نَجْران و يا حبشه: در حدود بيست نفر وارد مكه شدند، تا از وضع دعوت رسول گرامى اطلاعاتى به دست آورند، آنان رسول گرامى را در مسجد يافتند و در كنار او نشستند و به مذاكره پرداختند، آنگاه كه مذاكره آنان به پايان رسيد، پيامبر آياتى از قرآن براى آنان تلاوت كرد.

1 . سيره ابن هشام، ج1، ص 382ـ 392.

صفحه 92
اين آيات آن چنان روحيه آنها را دگرگون ساخت كه بى اختيار اشك از ديدگان آنان سرازير گشت سپس ايمان وتصديق خود را به پيامبر اظهار داشته و دريافتند كه آنچه را انجيل درباره پيامبرموعود بيان كرده است همگى در اوجمع است، چون كه از حضور رسول گرامى برخاستند، ابوجهل راه را بر آنان بست وچنين گفت: چه مردمان بى خردى هستيد، مردم حبشه شما را براى تحقيق و بررسى اعزام كرده اند، امّا شما بى درنگ آيين خود را رها كرديد و به تصديق وى برخاستيد، آنان در پاسخ ابوجهل گفتند: ما با شما بحث و گفتگويى نداريم، «ما به آيين خود، شما به آيين خود» ولى بدانيد كه ما هرگز چيزى را كه به سعادت خود تشخيص داديم، از آن نمى گذريم.1 و در اين مورد آياتى نازل شده است كه مى توانيد به آنها مراجعه كنيد.2

محاصره اقتصادى

انتشار اسلام در ميان افراد و قبايل وحمايت بى دريغ ابوطالب از رسول گرامى سبب شد كه آنان نقشه ديگرى بريزند و عرصه را بر مسلمانان تنگ كنند و لذا گروهى تصميم گرفتند كه عليه بنى هاشم، پيمانى را امضا كنند و آن را به امضاى گروه ديگر برسانند، زيرا آنان از اين كه بتوانند رسول گرامى را محدود كنند و يا از نفوذ اسلام بكاهند، مأيوس شدند. از اين جهت متحد شدند كه پيمان ياد شده در زير را امضا كنند.
خلاصه آن پيمان اين بود كه احدى حق ندارد با بنى هاشم خريد و فروش كند، زنى بدهد و زنى بگيرد، در تمام پيش آمدها بايداز مخالفان محمد طرفدارى كرد.اين پيمان را منصور بن عكرمه نوشت و هشتاد نفر بر آن مهر

1 . سيره ابن هشام، ج1، ص 382ـ 392.
2 . قصص/52ـ55.

صفحه 93
زدند و همگى هم عهد و هم پيمان شدند كه اين پيمان را مو به مو اجرا كنند و آن را در ميان كعبه آويختند. در ميان شخصيت هاى قريش فقط مُطْعِم بن عَدِىّ بر آن مهر نزد و از امضاى آن خوددارى كرد. و برخى از سيره نويسان معتقدند كه تاريخ امضاى اين پيمان شب اول محرم سال هفتم بعثت بود.1
وقتى خبر امضاى اين پيمان به ابوطالب رسيدو فهميد كه آنان چنين پيمانى را امضا كردند، اشعارى سرود و در ضمن آن ايمان خود را به رسالت پيامبر گرامى و مقاومت خود را در برابر نقشه هاى آنان اظهار كرد.2
اين پيمان سبب شد كه ابوطالب از خويشاوندان نزديك خود دعوتى به عمل آورد و از همه آنان بخواهد كه يارى پيامبر را بر عهده بگيرند و همگى از محيط مكه بيرون بروند و در دره اى كه درميان كوه هاى مكه قرار دارد ـ وبعدها به «شِعْب» ابوطالب معروف شد ـ به سر برند و در آنجا خانه هاى كوچك و سايه بان هاى مختصرى ترتيب دهند كه همه سال را در آنجا زندگى كنند و فقط در ماه هاى حرام (رجب، ذى القعده، ذى الحجة ومحرم) كه مردم از هر نوع تعرض مصون هستند، از آن نقطه بيرون آيند، ابوطالب براى حفظ جان محمد(صلى الله عليه وآله وسلم) در نقاط مرتفع شعب افرادى را گمارد تا آنها را از هر نوع پيش آمد آگاه سازند. برخى از مورخين مى نويسند: ابوطالب در مدت گرفتارى بنى هاشم در شعب، هر شب به رسول خدا مى گفت، درجاى معينى بخوابد تا هر كس در كمين وى باشد او را آنجا ببيند، آنگاه كه مردم به خواب مى رفتند يكى از

1 . طبقات ابن سعد، ج1، ص 209; امتاع الاسماع، ص 25.
2 . وما از ميان آن اشعار فقط يك بيت را يادآور مى شويم:
اَلَمْ تَعلمُوا اَنّا وَجدنا مُحمّداً *** نَبيّاً كموسى خُطّ في أوّل الكتب
آيا نمى دانيد كه ما محمد (صلى الله عليه وآله وسلم) را پيامبرى مانند موسى يافتيم كه در كتب پيشينيان نبوت او نوشته شده است؟

صفحه 94
فرزندان يا برادران يا عموزادگان خود را مى فرمود تا در جاى رسول خدا بخوابند و رسول خدا را مى فرمود در بستر ديگرى بخوابد.و باز مى نويسد ابوطالب شبها بر رسول خدا بيمناك بود و مى ترسيد كه دشمن جاى خواب او را شناسايى كند و شبانه بر وى حمله نمايد وقتى پاسى از شب مى گذشت او را از بسترش بلند مى كرد و پسر خود را به جاى وى مى خوابانيد. شبى على (عليه السلام) به پدر گفت: پدرجان اگر جريان چنين ادامه يابد سرانجام من كشته خواهم شد، ابوطالب او را به پايدارى و فداكارى دعوت كرد، على (عليه السلام) نيز اشعارى سرود و آمادگى خود را براى حمايت وفداكارى ازپيامبر اعلام داشت.1 اين محاصره سه سال تمام به طول انجاميد و بنى هاشم در اين مدت به سختى زندگى مى كردند، زيرا قريش خواربار را از آنها قطع كرده بودند و در غير اين دو موسم (موسم عمره كه در ماه رجب است و موسم حج كه آن سه ماه ديگر مى باشد) نمى توانستند از شعب بيرون بيايند و در غير اين دو موسم جز با دشوارى چيزى به آنان نمى رسيد و اگر كسى هم مى خواست كه چيزى به بنى هاشم برساند، ابوجهل و همفكران او از رسيدن آن جلوگيرى مى كردند، گاهى كار گرسنگى به جايى مى رسيد كه شيون كودكان بنى هاشم از بيرون شعب شنيده مى شد، فقط در اين ميان ابو العاص داماد پيامبر كه هنوز اسلام نياورده بود شترانى را كه گندم و خرما بار داشت، مخفيانه به نزديكى هاى شعب مى رساند و آنها را به داخل شعب مى راند و خود باز مى گشت.2 و گاهى نيز حكيم بن حزام، شترانى را با بار گندم رو به شعب مى راند و از اين طريق گندم ها را به آنان مى رساند، زيرا خديجه همسر رسول گرامى عمه حكيم بن حزام بود.

1 . شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج14،ص64.
2 . اعلام الورى، ص 60ـ61.

صفحه 95

امدادهاى غيبى

شدت عمل قريش در اجراى مواد پيمان از مقاومت و فداكارى مسلمانان ذرّه اى نكاست، سرانجام ناله جانگداز فرزندان و كودكان بنى هاشم ووضع رقت بار مسلمانان پناهنده به شعب، گروهى از امضا كنندگان را بر آن داشت كه امضاى خود را پس بگيرند و مشكل را حل كنند. روزى «هشام بن عمر» پيش «زهير بن اميه» رفت و گفت سزاوار است تو غذا بخورى و بهترين لباسها را بپوشى، امّا خويشاوندان تو برهنه و گرسنه بسر ببرند، به خدا سوگند، هرگاه تو درباره خويشاوندان ابوجهل چنين تصميمى مى گرفتى، و او را براى اجراى آن طرح دعوت مى نمودى هرگز تسليم تو نمى گشت. زهير گفت من تنها نمى توانم تصميم قريش را بشكنم ولى اگر كسى با من همراه باشد من عهدنامه را پاره مى كنم. هشام گفت من با تو همراهم، وى گفت: شخص سومى نيز لازم است كه با ما همراه شود. او برخاست وسراغ مطعم بن عدى رفت و گفت هرگز تصور نمى كنم تو راضى شوى، دوگروه «بنى هاشم، بنى المطلب» از فرزندان عبد مناف كه تو نيز افتخار انتساب به آن خانواده را دارى، در چنين وضع باقى بمانند. گفت: چه كنم. از من تنها كارى ساخته نيست.وى پاسخ داد: دو نفر ديگر هم با تو همراهند و آن دو نفر عبارتند از: من وزهير. مطعم پاسخ داد كه بايد كسان ديگرى نيز با ما همكارى كنند از اين نظر هشام جريان را با ابى البخترى وزمعه به ترتيبى كه با مطعم گفتگو كرده بود، در ميان نهاد و آنها را به همكارى دعوت نمود و همگى تصميم گرفتند بامدادان در مسجد حاضر شوند. جلسه قريش، با شركت زهير و گروهى از همرازان او منعقد گرديد، وى مهر خاموشى را شكست و گفت: اى مردم مكه، ما بهترين غذا را مى خوريم و بهترين لباس را مى پوشيم، ولى فرزندان هاشم در حال نابودى هستند، نه چيزى به آنها فروخته مى شود و نه چيزى از آنها

صفحه 96
خريدارى مى شود، به خدا سوگند بايد اين پيمان ظالمانه كه پيوند خويشاوندى را قطع كرده است، پاره شود. در اين موقع ابوجهل به سخن درآمد و گفت اين پيمان قابل نقض و شكستن نيست. زمعه در پاسخ او گفت: ما از روز نخست راضى به نوشتن آن نبوديم، ابى البخترى از گوشه مجلس به تصديق زمعه برخاست و گفت: ما به آن نوشته راضى نيستيم وآن را به رسميت نمى شناسيم.مطعم گفت: هر دو نفر راست مى گويند و هر كه غير اين را بگويد دروغ گفته است من به خدا از اين پيمان و از آنچه در آن نوشته شده است به خدا پناه مى برم. ابوجهل احساس كرد كه جريان قبلاً پايان يافته و او در مقابل عمل انجام شده قرار گرفته است. در اين موقع مطعم برخاست و از فرصت استفاده نمود و به محلى كه پيمان را در آنجا آويخته بودند، رفت، تا آن را بياوردو پاره اش نمايد.ناگهان ديد موريانه همه را جز كلمه «باسمك اللهم» خورده است آنگاه گروهى نزد بنى هاشم رفتند تا به آنان گزارش دهند كه از شعب بيرون بيايند و به خانه هاى خود بازگردند و اين حادثه در نيمه رجب سال دهم اتفاق افتاد.
برخى مى نويسند : پيامبر و ابوطالب و خديجه تمام دارايى خود را از دست دادند، ناگهان پيك وحى بر پيامبر نازل شد و گزارش داد موريانه تمام آن پيمان را كه قريش نوشته بود ومهر كرده بودند، خورده است. جز جمله نخست آن «باسمك اللهم» كه بر جاى خود باقى است. رسول گرامى ابوطالب را از اين امر آگاه ساخت و هر دو نفر با گروهى از شعب بيرون آمدند و در كنار كعبه نشستد، در اين موقع قريش دور اورا گرفتند وبه او گفتند: آيا وقت آن نرسيده است كه خويشاوندى خود را با ما به ياد آورى و با ما نزديك شوى و از حمايت برادرزاده خود دست بردارى؟
ابوطالب رو به آنان كرد وگفت: عهدنامه را بياوريد. آنها عهدنامه را

صفحه 97
آوردند كه مهرها بر آن باقى بود ابوطالب گفت آيا اين همان عهدنامه است كه همگى نوشته ايد؟ گفتند: آرى، گفت: آيا كسى به آن دست زده است؟ گفتند: نه، گفت: برادرزاده من از طرف پروردگار خويش خبرى دريافت كرده است اگر سخن او راست باشد از كار خود دست برمى داريد؟ گفتند: آرى، گفت: اگر سخن او دروغ باشد من نيز او را تحويل شما مى دهم تا او را بكشيد. قريش به تصديق ابوطالب برخاسته و گفتند: از در انصاف وارد شده اى، گفت: برادر زاده من مى گويد موريانه عهدنامه را خورده است. آنگاه مهر عهدنامه را شكستند، ديدند موريانه همه را جز نام خدا خورده است. اين كار نه تنها مايه هدايت آنان نگشت، بلكه سبب شد كه بر عناد خود بيفزايند و جريان موريانه را به عنوان سحر قلمداد نمايند. سرانجام بنى هاشم مجبور شدند به شعب بازگردند1 و تا مدتى كه محاصره باقى بود و به وسيله «هشام» نقض نشده بود در آنجا بمانند.
پس از «نقض» پيمان، ابوطالب اشعارى در تمجيد اين عمل(پيمان بى مهرى) سرود كه همه را ابن هشام در سيره خود آورده است.2
اينها نمونه هايى از واكنش هاى ظالمانه قريش در برابر دعوت رسول گرامى بود. البته هرگز نمى توان به صورت قطعى ادعا كرد كه اين واكنش ها به همين ترتيب صورت گرفته است كه ما در اين جا نگاشته ايم، ولى از مراجعه به تاريخ مى توان چنين ترتيبى را به دست آورد، بالأخص كه يادآور شديم مسأله پايان يافتن محاصره اقتصادى در نيمه رجب سال دهم بعثت اتفاق افتاد.

1 . تاريخ يعقوبى، ج2، ص 19; تاريخ كامل، ج2، ص 61; طبقات ابن سعد، ج1، ص 208، 210.
2 . سيره ابن هشام، ج1، ص 374 ـ380.

صفحه 98
البته آزار وا ذيت قريش و عكس العمل هاى آنان منحصر به آنچه كه در اينجا يادآور شديم نيست، بلكه آنان در برابر اين نهضت عظيم آسمانى ترفندهاى ديگرى داشتند كه از جمله براى خرد كردن شخصيت پيامبر اورا «ابتر» مى خواندند وعاص بن وائل سَهْمى هر موقع نام پيامبر به ميان مى آمد فوراً مى گفت: از او دست برداريد، او مردى است عقيم و اگر بميرد، دعوت او خاموش خواهد شد. در اين موقع سوره «كوثر» نازل شد وگزارش داد كه خدا رسول گرامى را از نسل كثيرى برخوردار خواهد كرد.1

1 . فخر رازى در تفسير خود مى نويسد اين خبر غيبى آنچنان راست و پا برجا بوده و مى باشدكه هم اكنون فرزندان زهرا در همه جهان منتشرند، با اين كه گروهى از آنان در حادثه هاى مختلف كشته و قربانى شده اند، مع الوصف فرزندان پيامبر از دخت گرامى اش زهرا (عليها السلام) همه نقاط جهان را فرا گرفته است. مفاتيح الغيب، ج30، تفسير سوره كوثر.

صفحه 99

فصل نهم

از وفات ابوطالب تا معراج

در دو فصل گذشته با قسمت هاى مهمى از نقشه ها و مقاومت هاى قريش در برابر دعوت الهى پيامبر اسلام آگاه شديم و روشن گشت كه واكنش هاى ظالمانه آنها، سر سوزنى از عزم پيامبر نكاست بلكه بر مقاومت مسلمانان افزود و آنان را آبديده تر ساخت، ولى نبايد فراموش كرد كه قسمتى از اين مقاومت ها مرهون يك خط دفاعى بود كه حامى بزرگ او ابوطالب در برابر حملات ناجوانمردانه دشمنان برادر زاده خود محمد (صلى الله عليه وآله وسلم) پديدآورده بود. او بود كه از سن هشت سالگى پيامبر، سرپرستى او را برعهده گرفت و تا پنجاه سالگى عمر او پروانهوار گرد وجود او مى گشت، و تا روزى كه حضرتش صاحب درآمدى شد، هزينه زندگى او را مى پرداخت و او را بر تمام فرزندان خود مقدم مى داشت. حال، اگر پيامبر چنين حامى ومدافع سرسخت و فداكار وجانباز خود را از دست دهد، طبعاً در برنامه هاى تبليغى اوكاهشى رخ داده و مصونيت او نيز دستخوش اختلال خواهد شد. سرانجام عموى عزيز او در بستر بيمارى افتاد و قسمتى ازبيمارى او به نظر مى رسد كه مرهون زحمات توانفرسايى بود كه در شعب بر او تحميل شد، او هنگام مرگ به فرزندان و بستگان خود چنين گفت: محمد امين قريش و راستگوى عرب وواجد تمام كمالات است او صاحب آيينى است كه دلها به آن ايمان آورده است. امّا

صفحه 100
زبان ها از ترس شماتت به انكار آن برخاسته است تا آنجا كه مى گويد: خويشاوندان من از دوستان و حاميان او باشيد، هر كسى از او پيروى كند سعادتمند مى گردد، هرگاه اجل مرا مهلت مى داد من حوادث روزگار را از او دفع مى كردم.1
مرگ ابوطالب مايه شادمانى گروهى و تأثر گروه ديگرى گرديد. دشمنان محمد از مرگ او خوشحال گشتند امّا خود پيامبر و ياران او از اين پيشامد متأثر شدند.
ولى به حق بايد گفت ابوطالب شخصيت مظلوم تاريخ است، او نه تنها در زمان حيات خويش مورد ستم واقع شد، حتى بعد از درگذشت وى نيز ستم هايى بر او روا داشته شده است تا آنجا كه گروهى تصور كرده اند كه تعصب قومى او را بر چنين فداكارى واداشته است واگر رشته خويشاوندى ميان او و برادرزاده اش نبود هرگز تا اين حدّ از او دفاع نمى كرد، ولى اين داوران جاهل تاريخ، از دو مطلب غفلت ورزيده اند:
1. درست است تعصب خويشاوندى گاهى انسان را به لب پرتگاه مى كشاند ولى رشته خويشاوندى سبب نمى شود كه انسان چهل و دو سال تمام از انسانى دفاع كند و پروانهوار گرد وجود او بچرخد و خود و تمام فاميل را قربانى تعصب خود سازد.
2. آنان سخنان و اشعار ابوطالب را از نظر خود دور داشته و داورى بى پايه اى كرده اند در صورتى كه اشعار جاودانه او حاكى از آن است كه محرك او بر اين دفاع همان عقيده راسخ او نسبت به فضيلت وكمال و به تعبير روشن تر، نبوت و رسالت او بود، آيا مى توان اشعار فراوان و بى شمار او را كه

1 . سيره حلبى، ج1، ص 390; تاريخ الخميس، ج1، ص 300.