welcome to official website of Grand Ayatollah Sobhani
فارسی العربیة
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی گالری تصویر استفتائات اخبار قاموس المعارف ریحانة الأدب

نام کتاب : تاريخ اسلام*
نویسنده :آيت الله العظمي سبحانی*

تاريخ اسلام

صفحه 1
تاريخ اسلام
زندگانى پيامبر خاتم (صلى الله عليه وآله وسلم)
آية الله جعفر سبحانى

صفحه 2
شناسنامه كتاب

صفحه 3

پيشگفتار

پيامبران آسمانى

خصيصه «نهايت ناپذيرى» دارند

طبيعت، كتاب آفرينش خدا است و هر چه درباره آن تحقيق و مطالعه بيشترى انجام گيرد، رموز و اسرار آن، بيشتر تجلى مى كند و حقايق زيادترى كشف مى گردد. رجال وحى و مردان آسمانى، نسخه دوم طبيعت هستند و هرچه درباره آنان بحث و بررسى به عمل آيد، افق هاى تازه اى مكشوف مى گردد، تو گويى مردان آسمانى حالت «نهايت ناپذيرى» دارند و غور و تحقيق در تاريخ زندگانى آنان مايه «نهايت پذيرى» آنان نمى گردد.
به تصديق دانشمندان جهان، پيرامون تاريخ اسلام و زندگى پيامبر عاليقدر و عظيم الشأن اسلام كتاب ها و رساله هاى بس فراوانى نوشته شده، و هيچ شخصيتى در تاريخ مانند اومطرح نبوده است و اگر مجموع اين نوشته ها را در نقطه اى گرد آورند، كتابخانه عظيمى را تشكيل مى دهد. اين نوشته ها را ازنظر شيوه تاريخ نگارى به دو صورت مى توان توصيف كرد:
الف. مجموع حوادث به صورت قصه و داستان تنظيم مى شود و نويسنده كمتر اظهار نظرمى كند، اين همان «تاريخ نقلى» است كه در آن به ذكر حوادث

صفحه 4
و رويدادها اكتفا مى شود.
ب. تحليل حوادث و رويدادها از روى قراين موجود در متن تاريخ، و اين همان «تاريخ تحليلى» است كه تاريخ را به صورت يك آموزگار پند دهنده در مى آورد و مايه يك رشته قضاوتها و داورى ها در باره سازندگان تاريخ مى گردد.
نويسندگان در گذشته غالباً روش نخست را برگزيده و از متن تاريخ كمتر كنار مى رفتند در حالى كه نويسندگان معاصر بيشتر روش دوم را برگزيده و به «تحليل »، بيش از «نقل»خود تاريخ عنايت مىورزند.
در اين جا يادآورى نكته اى ضرورى است و آن اين كه تاريخ تحليلى در صورتى مى تواند مفيد و سازنده باشد كه تاريخ نگار تحليل گر، در قضاوت و داورى خود به شواهد و گواه هاى موجود در متن تاريخ تكيه كند وبا ملاحظه صدر و ذيل يك جريان و يا مقايسه رويدادى با رويداد ديگرى علل حوادث ونتايج آن را ترسيم كند و هدفى را كه تاريخ براى آن نگاشته مى شود، مجسم سازد.
در اين ميان گروهى هستند كه به بهانه تحليل تاريخ، نظريات شخصى و قضاوت هاى مغرضانه خود را كه به هيچ مدرك تاريخى مستند نيست، جزءِ تاريخ قرار داده و آن را به حساب تاريخ مى آورند، در حالى كه يك چنين تاريخ نگارى، با اصول تاريخ نويسى صحيح منطبق نيست.
بسيارى از مستشرقان و خاورشناسان كه به بهانه شرق شناسى، حوادث اسلامى و بالأخص زندگانى پيامبر گرامى اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) را مورد توجه قرار داده اند، از اين آفت به دور نمانده و پيش داورى هاى خود را وارد تاريخ كرده اند، در حالى كه براى قضاوت هاى خود مدركى جز انديشه هاى موروثى ندارند. گذشته از اين به خاطر دور بودن از مراكز شرقى و كتابخانه هاى غنى و

صفحه 5
شخصيت هاى علمى اسلامى دچار يك رشته اشتباهات شده اند كه هرگز قابل بخشودگى نيست وافراد محقق و وارد در تاريخ اسلام مى توانند به خوبى از غرض ورزى ها و موضع گيرى هاى شخصى و نا آگاهى هاى آنها مطلع شوند و ديگران را آگاه سازند.
همان طور كه در كشورهاى غربى براى شرق و شرق شناسى و اسلام شناسى مراكز و دانشكده هايى وجود دارد، وگروهى از اين طريق اطلاعاتى از شرق گرفته و به غرب مى رسانند، بايد در شرق و بالأخص كشورهاى اسلامى نيز رشته اى به عنوان «مستشرق شناسى» پايه گذارى شود وعلل پيدايش اين رشته در غرب، تحليل شود و به توضيح نتايج استعمارى كه غرب از اين رهگذر به دست آورده ومى آورد، بپردازد. در هر حال در اينجا به طور اجمال بايد گفت نوشته هاى خاورشناسان، بر پايه واقع گرايى استوار نيست وغالباً براى تزريق يك رشته افكار خاص كه متضمن تضعيف روحيه مسلمانان و انتقاد ضمنى از اسلام است، نوشته مى شود ازا ين جهت مسلمانان نبايد فريب عبارت پردازى ها وحماسه سرايى هاى آنان را از اسلام و رهبر عاليقدر آن بخورند، و پيوسته متوجه باشند كه غالباً نوشته هاى آنان، مسموم و مغرضانه است، حتى منصف ترين نويسندگان آنان كه به نظر گروهى از ما واقع گرا و حقيقت جو هستند، در جاى مناسب از نيش قلم خوددارى نمى كنند و سم خود رامى ريزند.

روش ما در اين كتاب

ما در اين كتاب از هر دو روش نقلى و تحليلى پيروى كرده ايم، يعنى در حالى كه متون تاريخى را بدون كم و زياد از منابع صحيح نقل نموده ايم ولى از تحليل حوادث و به دست آوردن ريشه ها و توضيح نتايج آنها، خوددارى

صفحه 6
نكرده ايم و يادآور مى شويم كه در تنظيم مباحث كتاب به منابع و مصادر فراوانى مراجعه شده است و اين تاريخ فشرده، با در نظر گرفتن متون آنها تنظيم گرديده است ولى براى اين كه كتاب براى خواننده ملال آفرين نباشد، فقط به منابع ومصادر كمى در پاورقى اشاره شده است در حالى كه هر يك از اين رويدادها دهها مدرك تاريخى دارد.
اين كتاب در ضمن فصولى مجموع حوادث بزرگ و چشم گير حيات رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) را به گونه اى فشرده ترسيم مى نمايد و براى تكميل بحث، بخشى از حوادث پس از رحلت آن حضرت را بازگو مى كند و از ذكر رويدادهاى جزئى خوددارى مى نمايد.
از خداوند بزرگ خواهانيم كه ما را در پيمودن راه صحيح در نقل و تحليل تاريخ اسلام يارى فرمايد.
قم. حوزه علميه قم
جعفر سبحانى
15/3/1362

صفحه 7

فصل نخست

وضع سياسى و اقتصادى و فرهنگى و دينى

شبه جزيره عربستان در عصر رسالت

شبه جزيره عربستان كه آن را «جزيرة العرب» نيز مى گويند، در جنوب غربى آسيا قرار گرفته است اين شبه جزيره از طرف جنوب به «خليج عدن» و تنگه «باب المندب» و اقيانوس هند و درياى عمان و از طرف مغرب به درياى احمر و از طرف مشرق به درياى عمان و خليج فارس و از شمال به درياى مديترانه و فلسطين و بحر الميت و سوريه و عراق محدود است.
اين شبه جزيره كه بيش از سه ميليون كيلومتر مربع وسعت دارد از لحاظ جغرافيايى به سه بخش اصلى تقسيم مى شود:
1. بخش مركزى: وسيع ترين قسمت اين شبه جزيره بخش مركزى آن است و به «صحراى عرب» معروف است. اين صحراى وسيع و سرزمين شن زار و كم آب، تنها در زمستان كمى باران به خود مى بيندو اندكى سبز مى شود كه مورد استفاده دامها وشتران صحرانشينان قرار مى گيرد. تنها در چند نقطه اين صحرا مانند «اَحْقافْ» و «صَهيدا» و «دَهْناء» اندكى درخت خرما به چشم مى خورد.
2. بخش شمالى: اين بخش «حجاز» نام دارد كه ميان سرزمين هاى

صفحه 8
«نَجْد» و «تَهامَه» قرار گرفته است و به همين جهت آن را «حجاز» مى نامند حجاز از ماده «حجز» گرفته شده و به معناى «فاصله و حايل » است. حجاز كه از فلسطين تا بحر احمر و از «اَيْلَه» تا يمن سراسر اين منطقه را شامل است، سرزمينى است كوهستانى، وبيابان هاى وسيع ولى بيشتر ريگ زار دارد و منطقه بى آب و بى حاصل است. شهرهاى مشهور وقديمى حجاز عبارتند از :«مكه» كه كعبه و بيت اللّه الحرام در آنجا قرار دارد و زادگاه پيامبر گرامى اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) مى باشد و «يثرب» (مدينه فعلى) مدفن رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) و شهرى كه گسترش اسلام از آنجا آغاز شد و «طائف» و دو بندر ديگر «ينبوع» و «جده» نيز از شهرهاى «حجاز» مى باشند.
3. بخش جنوبى: اين بخش به «يمن » معروف است و از لحاظ حاصلخيزى زمين، و خوبى آب و هوا با حجاز و صحراى عرب قابل مقايسه نيست و به همين جهت ساكنان اين منطقه چنان كه «هرودوت» مورخ برزگ يونانى در قرن پنجم قبل ازميلاد نقل مى كند: «از دير زمان داراى تمدنى درخشان بودند، شهر قديمى «مَأْرِبْ» كه «استرابون» جهانگرد رومى نيز در قرن اول قبل از ميلاد از آن ديدن كرده، مورد ستايش تمام تاريخ نگاران كهن واقع شده است و «سد مَأْرِبْ» كه هنوز نام مشهور آن بر سر زبانها است، محصول همان پيشرفت هنرى و صنعتى يمنى ها است...».1
از شهرهاى «صنعا»، «عَدَنْ» و «نَجْران» كه در يمن واقع شده اند در تاريخ توصيف ها شده و آثار شگفت انگيرى كه در حفارى هاى اخير در قسمت هاى مختلف يمن مانند «مَأْرِبْ»، «خَريبَهْ»،«حرم بلقيس» و «معبد ماه» به دست آمده، مندرجات تواريخ كهن را تأييد مى كند.

1 . تاريخ هردوت به نقل اسلام و جاهليت ، ص 234.

صفحه 9
سرزمين يمن كه از مواهب طبيعت بيشتر بهره داشته است از دير باز آبادتر و متمدن تر از ساير قسمت هاى عربستان بوده است و از همين روى يونانيان آن را عربستان خوشبخت مى خوانده اند.
اين سرزمين چون بر ساحل درياى هند و درياى سرخ قرار داشته است، از ديرباز براى بازرگانى ميان غرب و شرق جايگاه مناسبى به شمار مى آمده است. از اين جهت در طول تاريخ مورد توجه جهانگشايان به خصوص كشور گشايان ايرانى و رومى بوده است.
خلاصه اين شبه جزيره كه بيش از سه ميليون كيلومتر مربع وسعت دارد به جز بخش جنوبى آن عموماً، صحراست. اين منطقه خشك و بى آب و گياه، با آن هواى گرم و سوزانى كه همه جا، (جز مناطق كوهستانى آن)، هست، براى زندگى مردم جاى مناسبى نيست. از اين رو استيلا بر اين صحراى فراخ بى آب وگياه آن قدر ارزش نداشته است كه دولت هاى بزرگ قديم چون مصر، بابل، ايران، وروم بدان چشم طمع بدوزند و لذا هميشه از تعديات و تجاوزات دول نيرومند مصون بود.

ديودروس (Diodorus)

مورخ نامى رومى مى نويسد: وقتى كه «دمتريوس» (Dimitrius) سردار بزرگ يونانى به قصد تسخير عربستان وارد «پترا» شد اعراب به او گفتند:«اى امير بزرگ چرا با ما جنگ مى كنى؟ ما در ريگستانى به سر مى بريم كه فاقد هر نوع وسايل زندگى است و محروم از تمام نعماتى است كه اهالى شهرهاى ديگر از آن بهره مندند، ما بدين جهت در اين صحرا به سكونت تن در داديم كه نمى خواهيم تحت فرمان كسى باشيم. اين تحفه هاى ناچيز را از ما بپذير و از همين جا برگردو اگر مى خواهى اين محاصره را ادامه دهى صريحاً اعلان

صفحه 10
مى كنيم اگر در نبرد بر ما پيروز گردى، اين پيروزى از هيچ جهت به حالت سودى ندارد. نه اسيران ما براى شما غلامانى فرمانبردار و كاردان خواهند و نه اراضى ما حاصلخيز و نه هواى ما مطبوع است».
«دمتريوس»نيز چون اين پيام را شنيد از تسخير اين بيابان سوزان صرف نظر كرد.1
همين عامل طبيعى وجغرافيايى موجب شدكه اين سرزمين مورد تهاجم جهانگشايان تاريخ واقع نشود و آنان كه ديوانهوار در فكر تسخير اراضى كشورهاى مختلف جهان بودند، از اين منطقه به جهت بدى آب و هوا و عدم مرغوبيت زمين آن صرف نظر نمايند. ولذا از ديرباز تمدن و فرهنگ در آنجا جلوه اى نكرده بود و مردم آن سرزمين در همان حال ابتدايى خود مى زيستند. گذشته از نواحى كوهستانى جنوب كه از «يمن» تا «عمان» امتداد داشت و شهرهاى كوچكى مانند: «مكه»، «يثرب»، «دُومَة الجَندَل» كه بر سر راه تجارت بود، باقى اين سرزمين پهناور جز ريگهاى تفته وبيابانهاى فراخ چيزى نداشت و اگر گاهى چشمه اى كوچك از دل خاك مى جوشيد و سبزه اى پديد مى آمد اعراب بيابانگرد و صحرا نشين از هر طرف به آن نقطه كوچ مى كردند.
البته زندگى اين خانه به دوشان بيابانگرد، به غارت و چپاول بسته بود و در سراسر صحرا، قانونى جز زور و شمشير نبود. در غارت ها وچپاول هايى كه احياناً بر شهرهاى مجاور مى كردند همه جا با خود ويرانى و فساد مى بردند. به قول «ابن خلدون» سنگها را از بن عمارت ها مى كندند تا از آنها ديگدان بسازند و ديگ غذاپزى خود را روى آنها بگذارند يا آن كه تير سقف را بيرون مى كشيدند تا زير خيمه نصب كنند.2

1 . تمدن اسلام و عرب، ترجمه فخر گيلانى، ص 93ـ 94.
2 . مقدمه ابن خلدون،ج1، ص 286.

صفحه 11

روحيه مردم جزيرة العرب

از نظر روحيه مى توان گفت: اعراب قبل از اسلام نمونه كامل انسان طمعكار وحريص بودند و علاقه وافرى به ماديات داشتند.آنان به هرچه مى نگريستند از نظر منافع آنى مى نگريستند، هميشه براى خود يك نوع كرامت و شرف و برترى نسبت به سايرين تصور مى نمودند. آزادى را بى نهايت دوست داشتند ولذا از هر چيزى كه آزادى آنان را محدود مى كرد متنفّر بودند.1
«ابن خَلْدُون» در باره آنها مى گويد: «اين قوم بر حسب طبيعت، وحشى ويغماگر بودند و موجبات وحشيگرى چنان ميان آنها استوار بود كه همچون خوى و سرشت آنان شده بود و از اين خوى لذت مى بردند زيرا در پرتو آن از قيود فرمانبرى حكام و قوانين سرباز مى زدند ونسبت به سياست كشوردارى نافرمانى مى كردند وپيداست كه چنين خوى و سرشتى، با عمران و تمدن منافات دارد....
سپس اضافه مى كند: خوى آنان غارتگرى بوده و هر چه را در دست ديگران مى يافتند مى ربودند و تاراج مى كردند و روزى آنان در پرتو نيزه ها فراهم مى آمد و در ربودن اموال ديگران حدّ معيّنى قائل نبودند بلكه چشم ايشان به هر گونه ثروت يا ابزار زندگى مى افتاد آن را غارت مى كردند».2
آرى، غارتگرى و جنگ و قتال از عادات ثانويه آن قوم بود. گويند يكى از عرب ها پس از شنيدن صلح و صفاى بهشت از زبان پيامبر، پرسيد آيا در بهشت جنگ هم وجود دارد يا نه؟ همين كه گفتند نه، گفت: پس به چه درد مى خورد!! و در تاريخ عرب بيش از يكهزار و هفتصد جنگ ضبط شده و

1 . اسلام و جاهليت، ص 245.
2 . ترجمه مقدمه ابن خلدون، ج1، ص 285ـ286.

صفحه 12
برخى از اين جنگ ها گاه تا يكصد سال و بيشتر به طول انجاميده است; يعنى چندين نسل با يكديگر در جنگ و نبرد بودند و گاهى يك موضوع بسيار جزئى سبب جنگ هاى طولانى و كشت و كشتار فراوان مى گرديد.1
عرب جاهلى معتقد بود كه : «خون را جز خون نمى شويد» داستان «شنفره» كه به افسانه شبيه است مى تواند ميزان «عصبيت جاهلى» را نشان دهد. وى مورد اهانت يكى از افراد قبيله «بنى سلمان» قرار مى گيرد و تصميم مى گيرد براى انتقام، صد نفر از آنان را بكشد. سرانجام پس از مدتها كمين كردن و آوارگى، نود و نه نفر را مى كشد، تا آن كه جمعى از دزدان بر سر چاهى او را مى كشند، استخوان جمجمه او پس از سالها، كار خود را مى كند، وصدمين نفر را هم از آن قبيله مى كشد داستان چنين بود كه وقتى رهگذرى از «بنى سلمان» عبور مى كرد، طوفان جمجمه را به سختى به پاى او مى زند، وى از درد شديد پا مى ميرد.2

1 . العرب قبل الإسلام، ص 128، يكى از حوادث تاريخى عرب قبل از اسلام، جنگ ممتدى است كه در تاريخ به نام «حرب داحِسْ و غَبْراء» معروف است. «داحس» و «غبراء» نام دو اسب است«داحس» نام اسب «قيس بن زهير» رئيس قبيله «بنى عبس» و «غبراء» نام اسب «حُذَيْفه بنى بدر» رئيس قبيله «بنى فزار» است هر يك از اين دو رئيس، اسب خود را تندروتر از ديگرى مى دانستند، كار به مسابقه اسب دوانى كشيد، امّا پس از پايان مسابقه، هر كدام مدعى برد امتياز مسابقه بودند و همين امر ساده سبب وقوع قتلى شد، طايفه مقتول نيز شخصى از طايفه قاتل را كشتند ولى كار به همين جا خاتمه نيافت بلكه اين دو قتل مقدمه آغاز جنگ سختى ميان اين دو قبيله بزرگ و هم پيمانان آنها شد كه از سال 568 تا 608 ادامه يافت. وجمع بيشمارى از طرفين كشته شدند. تاريخ العرب و آدابهم، ص 47; كامل ابن اثير، ج1، ص 204.
2 . تاريخ عرب، ج1، فيليپ حتّى، ص 111.

صفحه 13
قرآن مجيد در باره اين قوم، چنين مى گويد:
(وَكُنْتُمْ عَلى شَفا حُفْرَة مِنَ النّارِ فَأَنْقَذَكُمْ مِنْها) .
«اى جمعيت عرب! قبل از اسلام، بر لب پرتگاه آتش بوديد، سپس به وسيله پيامبر نجات پيدا كرديد».

اخلاق عمومى عرب جاهلى

به هر حال، عوامل مختلف مانند جهل وتنگى معيشت و نداشتن نظام صحيح زندگى، و وحشى گرى و درنده خويى و تنبلى و بى حالى و ديگر رذايل اخلاقى، محيط عربستان را به نحو بارزى تاريك نموده و كم كم امور شرم آورى را در ميان آن قوم، معمول و قانونى ساخته بود.
غارت و چپاول، قمار، ربا و استيسار(به اسارت درآوردن افراد) در زندگى عرب جاهلى كارى متداول بود. يكى ديگر از عادات زشت و نكوهيده آنان، باده گسارى بود. اين عادت نكوهيده، چنان در جامعه آنان رسوخ و نفوذ داشت كه جزءِ سرشت آن قوم شده بود. شعراى آن سرزمين بيشتر اشعار خود را در وصف شراب و شرح باده گسارى مى سرودند، ميخانه ها در تمام ساعات براى نوشيدن ميخوارگان آماده بود و پرچمى بر فراز آنها در اهتزاز بود. باده فروشى به قدرى در آن محيط رواج گرفته بود كه كلمه تجارت در عرف آنان برابر با باده فروشى بود.
در نظر اعراب جاهلى«اخلاق» نوع ديگرى تفسيرمى شد، مثلاً غيرت و شجاعت و مروت را مى ستودند ولى مفهوم شجاعت در نظر آنان عبارت از سفاكى و فزونى عده مقتولين يا جنگ و غارت بيشتر بود!! غيرت در نظر آنها طورى تفسير مى شد كه زنده به گور كردن دختران از مراتب عالى و نهايى غيرتمندى به حساب مى آمد و وفا و يگانگى را در اين مى ديدند كه هم پيمان يا

صفحه 14
فرد قبيله خود را در هر حادثه، جانبدارى كنند، خواه حق باشد يا باطل!! آزادگى وشجاعتى كه در داستان ها به آنها نسبت داده اند، نيز، در غارتگرى و انتقامجويى خلاصه مى شد. آنان در زندگى فقط به زن و شراب و جنگ دلبستگى داشتند.

بت پرستى در جزيرة العرب

بت پرستى دين رايج عرب بود و به صورت هاى گوناگون در بين آنان نفوذ داشت. كعبه، در حقيقت بتخانه خدايان اعراب جاهلى بود و هر قبيله در آنجا بتى داشت و بالغ بر 360 بت به اشكال مختلف در اين خانه بود، حتى نصارا هم آنجا بر روى ستونها و ديوارها صورت مريم و عيسى و تصوير فرشتگان و داستان ابراهيم را نقش كرده بودند. از جمله «لات» و«مَنات» و «عُزّى» كه قريش آنها را دختران خدا مى شمردند، مورد پرستش خاص آنها بود. «لات» مادر خدايان به شمار مى آمد معبدش نزديك «طايف» قرار داشت و به صورت سنگ سفيدى بود كه پرستش مى شد، «منات» خداى سرنوشت و پروردگار مرگ و اجل بود، معبدش بين مكه و مدينه بود.
«لات» و «عزى» را ابو سفيان در روز احد همراه خويش آورده بود، و از آنها استمداد مى جست. گويند: يك تن از بنى اميه به نام «اَبُو اُحَيْحَه سعيد بن عاص» در بستر مرگ مى گريست. ابوجهل كه به عيادتش آمده بود گفت: اين گريه براى چيست؟ آيا از مرگ مى ترسى كه از آن گريزى نيست؟ گفت: نه، ليكن از آن مى ترسم كه بعد از من، مردم «عزّى» را نپرستند! ابو جهل گفت: «عزّى» را مردم به جهت تو نپرستيده اند تا به سبب مرگ تو از پرستش آن دست بردارند.1

1 . الاصنام، كلبى، ص 23.

صفحه 15
غير از اينها، خدايان ديگر هم در بين اعراب مورد تكريم بودند، چنان كه قريش در داخل كعبه بتى داشت كه «هُبَلْ» خوانده مى شد. نه تنها هر قبيله داراى بت مخصوصى بود بلكه هر خانواده اى علاوه بر پرستش بت قبيله، بت خانوادگى نيز داشتند و اشياى گوناگون از ستارگان گرفته تا ماه و آفتاب و سنگ و چوب و خاك و خرما و مجسمه هاى مختلف مورد پرستش هر يك از قبايل مختلف بود. و در كعبه و در ساير معابد اين بتها مورد توجه قريش و ساير اعراب بودند، نسبت به آنها مراسم طواف و قربانى بجا آورده مى شد و هر قبيله هر ساله شخصى را با تشريفاتى انتخاب مى كرد و در پيشگاه آلهه و اصنام خود قربانى مى ساخت، و پيكر خونينش را در نزديكى قربانگاه دفن مى كرد.
اين بيان مى رساند كه چگونه صفحه جزيرة العرب از خانه تا بيابان و از خانه خلق تا خانه خالق، انباشته و آكنده از آلهه و اصنام بود.1
بر اثر پرستش اين معبودهاى پوشالى گوناگون تضادها و تعارض ها وجنگ ها و اختلاف ها و كشت و كشتارها و بالأخره بدبختى ها و خسارت هاى مادى و معنوى زيادى دامنگير اين صحرا نشينان وحشى بود!
امير مؤمنان على (عليه السلام) در يكى از خطبه هاى خود، درباره اعراب پيش از اسلام مى فرمايد:«خدا محمّد (صلى الله عليه وآله وسلم) را به رسالت مبعوث ساخت، تا جهانيان را بيم دهد و او را امين دستورهاى آسمانى خود قرار داد، در آن حال: شما اى گروه عرب! بدترين دين ها را داشتيد و در بدترين سرزمين ها زندگى مى نموديد در بين سنگ هاى خشن و مارهاى گزنده مى خوابيديد، از آب تيره مى نوشيديد و غذاى ناگوار مى خورديد، خون يكديگر را مى ريختيد و پيوندهاى خويشاوندى را قطع مى نموديد، بتها در ميان شما برپا بود و گناهان سراسر

1 . به قول شاعر:
معابد جمله ويرانه، حريم كعبه بتخانه *** ز خالق، خلق بيگانه، چه در ضرّا چه در سرّا

صفحه 16
وجود شما را فرا گرفته بود».1
«طه حسين» مى گويد: «عقل اعراب جاهلى آن قدر بى حركت بود كه روابط بسيارى از اشيا را درك نمى كردند! به همين جهت خرافات بسيارى در ميان آنها شايع بود. مثلاً براى رفع درد سر، استخوان مرده به گردن مى آويختند...»2، براى رفع شر جن، خود را از سر تا پا نجس مى كردند3 ، براى اين كه شجاع باشند گوشت درندگان مى خوردند4 و هزاران خرافات ديگر، كه از حوصله بحث ما خارج است.

اوضاع اجتماعى عربستان در آستانه ظهور اسلام

نخستين قدمى كه بشر به سوى زندگى جمعى برداشت زندگى قبيله اى بود، قبيله مجموع چند خانواده و قوم و خويشاوند است كه تحت رياست شيخ قبيله به سر مى برند و ابتدايى ترين صورت اجتماعى را به وجود مى آورند. زندگى آن روز عرب، به همين منوال بود هر قبيله گرد هم جمع مى شدند و اجتماع كوچكى را تشكيل داده بودند، همه از رئيس قبيله فرمان مى بردند، چيزى كه آنها را به هم مرتبط ساخته بود همان رابطه قوميت و پيوند قبايلى بود. اين قبايل از هر لحاظ از هم جدا بودند آداب و رسوم آنها هم با هم تفاوت داشت، چون تمام اقوام و قبايل ديگر اصولاً بيگانه به شمار مى رفتند، هيچ گونه حقوق و احترامى نسبت به قبايل ديگر نداشتند، غارت اموال و كشتن افراد و دزديدن و ربودن زنان قبايل ديگر را جزءِ حقوق قانونى خود مى دانستند،

1 . نهج البلاغه، خطبه 26.
2 . بنا به نقل اسلام و جاهليت، ص 245.
3 . نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج19، ص 399ـ 403.
4 . نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج19، ص 399ـ 403.

صفحه 17
مگر اين كه با قبيله پيمانى داشته باشند و از طرفى هر قبيله اى كه مورد تجاوز قرار مى گرفت به خود حق مى داد، حتى تمام افراد متجاوز را از دم شمشير بگذراند، زيرا آنان معتقد بودند كه خون را جز خون نمى شويد.
عرب با قبول اسلام، از حكومت قبيله اى به حكومت جهانى قدم گذاشت. پيامبر اسلام توانست از قبايل پراكنده عرب امتى تشكيل بدهد. شك نيست كه تأليف امتى واحد از قبايلى كه در طول تاريخ به نزاع و تخاصم و حمله و هجوم بر يكديگر عادت كرده بودند و خون همديگر را مى ريختند در مدتى اندك كارى بس بزرگ و معجزه اجتماعى بى نظيرى است. زيرا چنين تحول عظيم، اگر نتيجه سلسله تحولات و تطورات عادى بود، نياز به تربيت طولانى ووسايلى بى شمار داشت.
«توماس كارلايل» مى گويد: «خداوند عرب را به وسيله اسلام از تاريكى ها به سوى روشنايى ها هدايت فرمود، از ملت خموش و راكدى كه نه صدايى از آن مى آمد و نه حركتى از آن محسوس بود، ملتى پديد آورد كه از گمنامى به سوى شهرت، از سستى به سوى بيدارى، از پستى به سوى فراز، از عجز و ناتوانى به سوى نيرومندى سوق داده شد، نورشان از چهار سوى جهان مى تابيد از اعلان اسلام يك قرن نگذشته بود كه مسلمانان يك پا در هند و پاى ديگر در اندلس نهادند...».1
از مورخان نامى غرب «مسيو رنان» در تاريخ خود مى نويسد:«تا زمان اين حادثه حيرت انگيز(اسلام) كه ناگهان نژاد عرب را به لباس جهانگيرى و خلاق معانى به ما نشان داد، هيچ يك از قسمت هاى عربستان نه جزءِ تاريخ تمدنى دنيا شمرده مى شد و نه از حيث علم يا مذهب نشانى از آن بود».2

1 . نقشه هاى استعمار در راه مبارزه با اسلام، ص 38.
2 . تمدن اسلام و عرب، ص 87.

صفحه 18
آرى، تربيت شدگان عصر جاهليت، يعنى: قبايل مختلف عرب نه تمدنى به خود ديده بودند و نه تعليمات و قوانين و آدابى داشتند، آنان از همه مزاياى اجتماعى كه موجب ترقى و تمدن است، محروم بودند، بنابر اين هيچگاه انتظار نمى رفت كه چنين مردمى با آن سرعت به اوج مجد و عظمت نائل گردند و از زندگى كوچك قبيله اى به سوى جهان وسيع انسانيت رهبرى شوند.
ملت هاى جهان هر كدام مانند ساختمانى هستند، همان طور كه ساختمان اساسى، به مصالح مستحكمى نيازمند است كه طبق اسلوب صحيح و نظم كامل ساخته و پرداخته شده تا در مقابل باد و باران مقاومت كند و باقى و پايدار بماند، سازمان يك ملت رشيد هم به پايه هاى محكم و اساسى يعنى اصول و آداب كامل و اخلاق عالى انسانى محتاج است تا قابل بقا و پيشرفت باشد.
روى اين اصل بايد فكر كرد كه اين تطور و تحول شگفت انگيز براى اعراب جاهلى از كجا پديد آمد؟ جمعى كه تا ديروز تمام قواى آنها در راه اختلاف و نفاق به كار افتاده بود و از همه نظام هاى اجتماعى دور بودند، به اين سرعت شگرف داراى اتحاد كلمه و وحدت و الفت شوند و دولت نيرومندى تشكيل دهند كه ملت هاى بزرگ جهان آن روز در مقابلشان خاضع شوند و مطيع و فرمانبردار اصول و آداب آنها گردند.
راستى اگر بنا بود قوم عرب به اين پيشرفت و عظمت برسند، چرا اعراب يمن كه داراى تمدن و فرهنگ بودند وسالها سلطنت ها ديده و حكمرانهاى بزرگ را در دامن خود تربيت كرده بودند به اين پيشرفت و ترقى نرسيدند؟ چرا اعراب«غسّان» كه مجاور شام بودند و تحت حكومت متمدن روم بسر مى بردند به اين درجه از رشد نرسيدند؟ چرا اعراب «حيره» كه تا ديروز در پرتو فرمانروايى

صفحه 19
دولت عظيم ايران مى زيستند به اين پيشرفت نايل نگرديدند؟ اگر آنان به اين موفقيت مى رسيدند، زياد جاى تعجب نبود ولى شگفت اينجاست كه اعراب حجاز كه از خودشان هيچ تاريخى نداشتند، وارث تمدن عظيم اسلامى شدند؟!

دولت هاى حيره و غَسّان

مناطق خوش آب و هواى عربستان در آخرين قرن قبل از اسلام، به طور كلى در تحت نفوذ سه دولت بزرگ يعنى ايران و روم و حبشه بود. شرق و شمال شرقى اين منطقه زير حمايت ايران و شمال غربى تابع روم و قطعات مركزى و جنوب در تحت نفوذ حبشه قرار داشت. در اثر مجاورت با اين دولت هاى متمدن و نزاع و رقابت دايمى كه پيوسته بين آنان در جريان بود، در سرحدات عربستان دولت هايى نيمه مستقل و نيمه متمدن پديد آمد كه هر كدام از آنها تابع دولت متمدن بزرگ همجوار خود بود دولت هاى «حيره» ، «غسّان» و «كنده» در شمار چنين دولت هايى بودند و هر كدام تحت نفوذ يكى از سه دولت ايران، روم وحبشه قرار داشتند.1
حيره : به طورى كه از آثار و اخبار بر مى آيد، در اوايل قرن سوم بعد از ميلاد، بعضى از طوايف عرب در پايان روزگار اشكانيها به سرزمين مجاور فرات فرود آمدند و بر قسمتى از عراق دست يافتند. اين اعراب مهاجر، رفته رفته روستاها و قلعه ها بنا كردند و شهرها پديد آوردند كه مهم ترين آنها «حيره» بود كه در جايى نزديك محل كنونى كوفه بر كرانه بيابان قرار داشت.
اين شهر به طورى كه از نام آن پيداست قلعه اى بوده است2 كه اعراب در

1 . از پرويز تا چنگيز، ص 120ـ 121.
2 . حيره در لغت سريانى به معنى دير و حرم است.

صفحه 20
آن سكونت داشته اند امّا اندك اندك به شهر تبديل شد. خوشى آب و هوا، و فراوانى جويبارهاى فرات و مساعد بودن اوضاع طبيعى باعث آبادى اين سرزمين گرديد و توانست فرمانروايان صحرا را به تمدن دعوت نمايد و به سبب مجاورت با ايران از فرهنگ و تمدن نيز بهره مند شوند. و در نزديك «حيره» كاخ هايى همچون «كاخ خُوَرْنَقْ» بر پا ساختند كه جلوه و رونق خاصى بدان شهر بخشيد. عرب هاى اين ناحيه، با خط و كتابت نيز آشنا شدند و شايد خط و كتابت از آن جا به ديگر جاهاى عربستان رفته است.1
امراى «حيره»از اعراب «بنى لَخْم» بودند و از طرف پادشاهان ساسانى به شدت حمايت مى شدند، علت حمايت پادشاهان ساسانى از امراى «حيره» اين بود كه مى خواستند به وسيله آنها سدى ميان ايران و اعراب باديه پديد آورند و به يارى آنها از تجاوز و تعدى بدويان غارتگر به حدود مرز ايران جلوگيرى نمايند. نام اين امرا در تاريخ ضبط شده است وحمزه اصفهانى فهرستى از نام و مدت عمر آنها و پادشاهانى از ساسانيان كه با آنها معاصر بوده اند، نقل نموده است.2
هر چه هست، سلطنت خاندان «بنى لخم» بزرگ ترين دول عربى نيمه متمدن در منطقه حيره بود. آخرين پادشاه اين سلسله «نعمان بن منذر» است كه داستان خلع و قتل او به حكم خسرو پرويز در تاريخ معروف است.3
غسان: در اواخر قرن پنجم يا اوايل قرن ششم، گروهى از مهاجرين يمن، در شمال غربى اقصى نقاط عربستان فرود آمدند و در مجاورت امپراطورى روم، كشور «غسان» را تأسيس كردند. اين كشور تحت حمايت روم

1 . فتوح البلدان، ص 457.
2 . سنى ملوك الأرض، ص 73ـ 76.
3 . الاخبار الطوال دينورى، ص 109، طبع قاهره.

صفحه 21
و فرمانروايان آن، دست نشانده، امپراطورى ها «قسطنطنيه» بودند، همان طورى كه فرمانروايان «حيره» دست نشانده پادشاهان ايران بودند.
كشور غسّان تا حدى متمدن بود و چون مراكز حكومت آن از يك طرف نزديك به دمشق و از طرف ديگر در جوار «بصرى» مركز خطه عربستان رومى واقع بوده درزير نفوذ و تأثير تمدن رومى درآمده بود.
غسانيها به جهت اختلافى كه با فرمانروايان لخمى حيره و ايرانيان داشتند، متحد ودوست روم بودند. روى هم رفته حدود 9 يا 10 امير غسّانى يكى بعد از ديگرى در اين كشور حكمرانى كردند.

آيين در سرزمين حجاز

آيين رايج در حجاز، آيين بت پرستى بود فقط اقليت هايى از يهود در يثرب و خيبر، زندگى مى كردند هم چنان كه ساكنان نجران شهر مرزى يمن و حجاز، از آيين مسيح پيروى مى نمودند در مناطق شمالى نيز به خاطر مجاورت با منطقه نفوذ روم مسيحيت رواج داشت و اگر از اين سه نقطه حساس بگذريم نقاط حجاز را آيين بت پرستى به شكل هاى گوناگون وعقايد مختلف تشكيل مى داد.
آرى، گروه انگشت شمارى به نام «حَنيفان» بر آيين توحيد باقى بودند، و خود را پيرو آيين ابراهيم (عليه السلام) مى دانستند و تعداد آنان بسيار كم و در مقابل عرب بت پرست بسيار ناچيز بودند.1
از زمان حضرت ابراهيم و حضرت اسماعيل آيين خداپرستى همراه با يك سلسله سنن مذهبى و اخلاقى وارد حجاز شد و مراسم پر شكوه حج به احترام

1 . سيره ابن هشام، ص 122ـ 123.

صفحه 22
كعبه، يكى از آن سنت ها بود. چيزى كه هست بعدها به وسيله مردى از قبيله خزاعه به نام «عمرو بن لُحى» كه رياست مكه را بر عهده داشت، آيين بت پرستى وارد مكه شد و اين مرد «خزاعى» در سفر خود به شام مشاهده كرد كه «عَمالِقَهْ» مجسمه هاى زيبايى را مى پرستند او از كار آنها خوشش آمد وبت زيبايى به نام «هبل» را از شام به مكه آورد و مردم را به پرستش آن دعوت كرد.1 بت هاى مشهور عرب عبارت بودند از:
1. هُبَلْ، 2. اِساف، 3. نائِله، 4. لاتْ، 5. عُزّى، 6. مَنات، 7. عُمْيانِسْ، 8. سَعْد، 9. ذُو الخَلَصَه، 10. مَناف.
اينها از بت هاى مشهور عرب بودند، علاوه بر اين بت ها، در ميان اعراب بت هاى معروف ديگرى پرستش مى شدكه گاهى به طايفه اى و خانواده اى اختصاص داشت.

علم و دانش در حجاز

مردم حجاز را مردم «امّى» مى خواندند، امّى به معنى درس نخوانده است يعنى يك فرد به همان حالتى كه از مادر زاييده شده است باقى بماند. براى شناخت ميزان ارزش علم در ميان عرب كافى است بدانيد كه در دوران طلوع ستاره اسلام در ميان قريش فقط هفده نفر توانايى خواندن و نوشتن داشتند و در مدينه در ميان دو گروه «اوس» و «خزرج» فقط يازده نفر داراى چنين كمالى بودند.2

1 . سيره ابن هشام، ج1، ص 78ـ 81(عمالقه دسته اى از اعراب پيش از اسلام بودند كه در طول زمان از بين رفته اند).
2 . فتوح البلدان، تأليف ابو الحسن بلاذرى، ص 457 و 459.

صفحه 23
با توجه به اين بحث كوتاه و فشرده در باره مردم اين منطقه، عظمت تعاليم اسلام در كليه شئون اعم از اعتقادى و اقتصادى و اخلاقى و فرهنگى روشن و نمايان مى گردد و پيوسته بايد در ارزشيابى تمدن ها حلقه قبلى را بررسى كرد، آنگاه عظمت را ارزيابى نمود.
1

1 . براى آگاهى گسترده از عقايد و فرهنگ و تقاليدوتيره هاى جامعه عرب به دو كتاب ياد شده در زير مى توان مراجعه كرد.
الف. بلوغ الارب فى معرفة أحوال العرب، نگارش محمود آلوسى متوفاى سال 1270 هجرى قمرى.
ب. المفصل فى تاريخ العرب قبل الإسلام، نگارش استاد جواد على و اين كتاب در 10 جلد تنظيم شده و كليه مباحث مربوط به زندگى عرب جاهلى را ترسيم نموده است.

صفحه 24

فصل دوم

پدر و نياكان پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)

پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) از فرزندان حضرت ابراهيم (عليه السلام) و حضرت اسماعيل (عليه السلام) مى باشد. و اسامى نياكان او تا به حضرت ابراهيم (عليه السلام) در كتب تاريخ و سيره مذكور است و ما در اين جا نام چند نياى نزديك آن حضرت را مى بريم.
پدر و نياكان نزديك پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) به ترتيب عبارتند از: عَبْداللّه، عَبْدالمطّلِب، هاشم، عَبْدِ مَناف. سپس به 16 واسطه به نياى معروفش «عَدْنان» مى رسد.و همه تاريخ نويسان در تعداد و اسامى نياكان او تا به «عدنان» اتفاق نظر دارند. هر چند اسامى ديگر نياكان او از «عَدْنان» تا به حضرت اسماعيل (عليه السلام) مورد اختلاف است.1 محدثان اسلامى از ابن عباس نقل مى كنند كه رسول گرامى فرمود: هر موقع در شمارش نياكان من به «عدنان» رسيديد، در همانجا توقف كنيد و بالاتر نرويد.2
در اين جا لازم است به گونه اى فشرده پيرامون زندگانى نياكان نزديك او بحث و بررسى كنيم.

1. عبد مناف

وى نياى سوم حضرت رسول به شمار مى رود. نام او «مغيره» ولقب وى

1 . تاريخ كامل ابن اثير، ج2، ص 21.
2 . سيره نبوى زينى دحلان در حاشيه سيره حلبى، ج1، ص 12.

صفحه 25
«قَمَرُ البَطْحاء» بود و در ميان مردم موقعيت خاصى داشت. شعار او در زندگى پرهيزگارى، دعوت به خوشرفتارى با مردم و صله رحم بوده است. او برادرى به نام «عَبْدُ الدّار» داشت كه تمام مناصب كعبه در اختيار او بود. «عبد مناف» هرگز با او به رقابت برنخاست ولى پس از فوت ايشان و برادرش «عبد الدار»، مناصب كعبه ميان فرزندان اين دو برادر، تقسيم شد، يعنى توليت كعبه و كليددارى و رياست «دار الندوه» به فرزندان «عبد الدار» رسيد، «سقايت»(تهيه آب براى زايران خانه خدا در ايام حج) و مهماندارى زايران از آنِ فرزندان «عبدمناف» گشت و اين تقسم تا ظهور اسلام باقى بود.

2. هاشم

هاشم جد دوم پيامبر اسلام بود وى «عمرو» نام داشت و لقبش «عَلاء» بود. هاشم با «عبدشمس» همزاد بودند. او علاوه بر اين برادر دو برادر ديگر به نام هاى «مطلب» و «نُوفِلْ» داشت، ولى پيوسته ميان هاشم و عبدشمس اختلاف و نزاع و كشمكش حاكم بود و اين اختلاف در ميان اعقاب و فرزندان آنان نيز باقى ماند. طايفه بنى هاشم از اولاد هاشم و بنى اميه از فرزندان «عبدشمس» مى باشند كه همگى از اختلاف اين دو خانواده آگاهيم.
از اخلاق برجسته حضرت هاشم اين بود كه هر موقع هلال ذى الحجه را مى ديد، بامدادان به سوى كعبه مى آمد و به ديوار كعبه تكيه مى كرد و به شرح زير خطبه اى ايراد مى نمود و مى گفت:
گروه قريش! شما بالاترين و گرامى ترين تيره جامعه عرب هستيد، خدا شما را در كنار خانه خود جاى داده است و اين فضيلت را براى شما از ميان فرزندان اسماعيل برگزيده است.

صفحه 26
هان اى مردم! زايران خانه خدا در اين ماه با شور عجيبى به سوى شما مى آيند، آنان مهمانان خدا هستند پذيرايى از آنان بر عهده شماست و در ميان آنها افراد تهيدست كه از نقطه دور به اين جا مى آيند ، فراوانند، به صاحب اين خانه سوگند اگر قدرت و توانايى داشتم همه را پذيرايى نموده و از شما كمك نمى طلبيدم، ولى آنچه الآن در توان دارم و از راه حلال به دست آورده ام در اين راه خرج مى كنم، ولى همه شما را به خدا سوگند مى دهم، مبادا از زايران خانه خدا با مال حرام پذيرايى كنيد، مالى كه آن را از طريق ظلم و ستم به دست آورده ايد، و يا آن كه در بذل مال حلال خود دچار ريا يا اكراه و اجبار شويد، آن كس كه در بذل مال خود طيب نفس ندارد، از انفاق خوددارى كند.1
از خدمات ارزنده «هاشم» در بهبود وضع مردم مكه بذل مال خود در سال هاى قحطى است . اوبراى بالا بردن بازرگانى مردم مكه پيمانى با امير «غسّان» بست تا كالاهاى بازرگانى دو طرف به كشور يكديگر صادر شود و اين پيمان مشكلاتى را گشود و بازارهايى را در مكه و اطراف آن پديد آورد. گذشته از اين مسافرت قريش را در تابستان به شام، و در زمستان به يمن پى ريزى كرد و اين شيوه تا ظهور اسلام باقى بود.
هاشم در يكى از مسافرت هاى خود به شام، موقع بازگشت به مكه در يثرب (مدينه كنونى) با «سلمى» دختر «عَمْرو خَزرجى» ازدواج كرد، و او را همراه خود به مكه برد، آنگاه كه آثار حمل در او ظاهر شد او را به يثرب فرستاد كه در ميان خانواده خود وضع حمل كند و خدا به او فرزندى داد به نام «شَيْبَهْ» كه بعدها به نام «عبد المطلب» مشهور گشت.

1 . سيره حلبى، ج1، ص 6ـ7.

صفحه 27

3. عبدالمطلب

وى فرزند «هاشم»، نخستين نياى پيامبر گرامى و فرد سرشناس عصر خود بود،در زندگى او نقاط روشن و حساسى وجود داشت كه در ذيل به آن اشاره مى شود.
گرچه محيط زندگى در شخصيت انسان اثر به سزايى دارد وغالباً افراد به رنگ محيط زندگى خود در مى آيند، امّا عبد المطلب يك فرد استثنايى بود كه توانست در برابر اين عامل مؤثر مقاومت نشان دهد و رنگ محيط به خود نگيرد. او در ميان گروهى زندگى مى كرد كه بت پرستى و ميگسارى و رباخوارى و آدمكشى وبدكارى از كارهاى معمولى آنان بود، ولى در سراسر عمر لب به شراب نزد، و فرد بى گناهى را نكشت، وگرد كارهاى بد نرفت. پيوسته عمل به پيمان را محترم شمرد.
اصولاً از شخصيتى كه نور نبوّت در صلب او است، جز اين انتظار نيست. از سخنان حكيمانه او اين است كه مى گفت: مرد ستمگر در همين جهان به سزاى كار خويش مى رسدواگر در اين جهان سزاى آن را نبيند، در روز بازپسين به كردار خود خواهد رسيد.1

عام الفيل

سالى را كه در آن حادثه مربوط به حمله سپاه پيل به مكه رخ داد«عام الفيل» گويند. «عام» در لغت عرب به معنى سال و مقصود از فيل همان پيلان جنگنده اى است كه ارتش يمن به هدف ويران كردن كعبه به آن مجهز شده بود. ريشه حادثه چنين است. فرمانرواى يمن «بتان اسعد» پدر

1 . سيره حلبى ، ج1، ص 4.

صفحه 28
«ذى نواس» در يكى از سفرهاى خود از شهر يثرب عبور كرد. در آن زمان يثرب موقعيت دينى خوبى داشت و طوايفى از يهود در آنجا زندگى مى كردند مبلغان يهود از فرصت استفاده كرده او را به پذيرش آيين يهود دعوت كردند و او نيز پذيرفت. فرمانرواى يمن در تبليغ آن كوشش فراوانى مى نمودو مخالفان را سخت كيفر مى داد. در دوران فرمانروايى ذى نواس مردم «نجران» كه در شهر مرزى ميان يمن و حجاز زندگى مى كردند همگى مسيحى بودند و از گرايش به آيين يهود خوددارى نمودند. او براى سركوبى ياغيان نجرانى با لشگرى عازم آن منطقه شد. فرمانده سپاه گوشه اى از نجران را اردوگاه خود قرار داد و خندق عظيمى را حفر كرد و آتشى در آن روشن ساخت و مخالفان را با سوزاندن در آتش تهديد نمود، ولى مردم نجران كه آيين مسيح را پذيرفته بودند، سوختن را بر ترك مذهب ترجيح دادند و سرانجام پيكرهاى آنان طعمه آتش گشت.1
در اين هنگام امپراطور روم كه در آيين حضرت مسيح (عليه السلام) بود و سرسختانه در راه ترويج آن آيين مى كوشيد به وسيله يكى از اهالى نجران به نام «دوس» كه از ستم «ذى نواس» به سرزمين روم گريخته بود آگاه شد، «دوس» از او درخواست كرد كه «ذى نواس» را كيفر دهد و انتقام خون افراد بى گناه «نجران» را از آن فرمانرواى ستمگر باز ستاند.
امپراطور روم پوزش طلبيد و گفت: سرزمين من از يمن دور است ولى من براى جبران اين كار نامه اى به شاه

1 . كامل ابن اثير، ج1، ص250ـ255 و سيره ابن هشام، ج1، ص 20.

صفحه 29
حبشه مى نويسم تا اين مرد سفاك را سركوب سازد. لذا نامه اى به شاه حبشه نوشت و به دست مرد نجرانى سپرد و در آن تأكيد كرد كه انتقام كشتگان نجران را از آن مرد سفاك بگيرد، وقتى نامه به دست شاه حبشه رسيد او سپاهى بالغ بر هفتاد هزار سرباز به فرماندهى يك مرد حبشى به نام «ارياط» ترتيب داد و همه رابه سوى يمن اعزام كرد. سپاه منظم حبشه از طريق دريا در سواحل يمن خيمه زد.
با ورود سپاهيان حبشى به يمن، ذى نواس سپاهيان خود را گرد آورد و آماده نبرد شد. پس از جنگى كه ميان طرفين صورت گرفت، ذى نواس شكست خورد ويمن به تصرف حبشيان درآمد. به دنبال اين پيروزى ، ارياط از جانب پادشاه حبشه به فرمانروايى يمن منصوب گشت ولى پس از چندى، يكى از فرماندهان سپاه حبشه اورا به قتل رساند. قاتل ارياط، «ابرهه» نام داشت و توانست حكم فرمانروايى يمن را از پادشاه حبشه براى خود به دست آورد. ابرهه براى جلب رضايت شاه حبشه كليساى با عظمتى ساخت و به شاه حبشه نوشت كه اين كليسا مطاف جامعه عرب خواهد بود و كعبه را كه زيارتگاه عمومى اعراب است به دست فراموشى خواهد سپرد. ولى بر خلاف تصور احباش، كعبه قدرت و موقعيت خود را حفظ كرد و معبدى كه در يمن ساخته بود علاقمندان چشمگيرى پيدا نكرد. ابرهه فرمانرواى حبشى كه در اين زمان جانشين ارياط فرمانده سابق شده بود به خاطر اين شكست معنوى تصميم گرفت كه كعبه را ويران كند، از اين جهت با سپاهى گران مجهز با پيلان جنگنده كه در پيشاپيش سپاه حركت مى كردند رهسپار مكه گشت و در نيمه راه هر نوع مقاومتى را كه از طوايف عرب بروز مى كرد درهم مى شكست، تا آن جا كه سپاه ابرهه در سرزمينى به نام «مغمس» در نزديكى مكه فرود آمد و آنجا را اردوگاه خود قرار داد و آنگاه شروع به تجاوز و يغماگرى كرد شتران و دام هاى سرزمين «تهامه» را ضبط و غارت نمود و از آن جمله دويست شتر كه متعلق به «عبدالمطلب» بود به غارت رفت. آنگاه سردارى به نام «حناطه» را مأمور كرد كه راه مكه را در پيش گيرد و با بزرگ مكه به مذاكره بنشيند و آنها را از تصميم ابرهه آگاه سازد. او وقتى وارد مكه شد وى را به خانه «عبدالمطلب»كه رئيس مكه بود هدايت كردند «حناطه» پيام ابرهه رابه عبدالمطلب رساند و گفت كه هدف

صفحه 30
سپاه پيل ويران كردن كعبه است واگر در اين راه مقاومت نشان ندهند از تعرض سپاه مصون خواهند ماند.
عبدالمطلب در پاسخ پيام او چنين گفت: كعبه خانه خداست كه آن را ابراهيم خليل تعمير و آباد كرده است و خدا آنچه مصلحت مردم اين سرزمين است انجام خواهد داد. مأمور «ابرهه» از منطق و بيان نرم «عبد المطلب» خرسند گشت و از او درخواست نمود كه همراه وى به اردوگاه «ابرهه» برود . آنگاه كه «عبدالمطلب» به مجلس ابرهه وارد شد متانت و وقار، عظمت و بزرگى پيشواى قريش سبب شد كه «ابرهه» از تخت فرود آيد و دست «عبدالمطلب » را بگيرد و در كنار خود بنشاند. در اين موقع مذاكرات ميان هر دو نفر آغاز گشت و عبدالمطلب ضمن سخنانى به ابرهه چنين گفت:
شتران «تهامه» و از جمله دويست شتر كه از آن من است مورد دستبرد سپاه تو قرار گرفته است، شايسته است دستور دهيد آنها را به صاحبان خود بازگردانند. «ابرهه» در پاسخ «عبدالمطلب» چنين گفت: چهره نورانى و درخشنده ات يك جهان، تو را در نظرم بزرگ كرد، امّا درخواست كوچك و ناچيزت، در نظرم كوچك گردانيد، زيرا در اين هنگام كه من عازم ويران كردن كعبه هستم، كعبه اى كه نشانه نياكان و مايه عزت و عظمت شماست، شايسته بود كه از من درخواست ديگرى كنى، درخواست كنى كه من از اين تصميم بازگردم تا حيات سياسى و دينى شما را دستخوش نابودى قرار ندهم.
بزرگ قريش با كمال متانت چنين گفت:«من صاحب شترم و خانه نيز صاحبى دارد، قهراً او تو را از هر نوع تجاوز باز خواهد داشت». ابرهه كه مغرور قدرت مادى و ظاهرى خود بود سرى تكان داد وبا لحن درشت و قيافه مغرورانه گفت: هيچ قدرتى نمى تواند مرا از اين تصميم باز گرداند آنگاه دستور داد كه شتران «تهامه» را به صاحبانشان باز گردانند.

صفحه 31
در اين موقع «عبدالمطلب» به مكه باز گشت و با سران قريش به سخن نشست و به مردم مكه دستور داد كه همگى با دام هاى خود به درّّه و كوه پناه ببرند تا از هر نوع گزند مصون بمانند. همه مردم از كوچك و بزرگ مكه را ترك گفتند و خود عبدالمطلب نيز همراه آنان به سوى كوه ها پناه برد، ولى قبلاً با تنى چند از قريش از فراز كوه فرود آمد و حلقه كعبه را به دست گرفت و با دلى سوزان وچشمانى اشك بار خطاب به پروردگار خود چنين گفت:
پروردگارا! جز تو پناه و اميدى براى ما نيست. بار الها! مكه حرم توست، آنجا را از هر نوع تجاوز صيانت فرما. بار الها! دشمنان اين خانه دشمنان تو هستند، بنده خدا متجاوز را از تجاوز به خانه باز مى دارد، خدايا آنان را از تجاوز به خانه ات بازدار. پروردگارا! صليب و تدبير آنان بر تدبير تو غلبه نكند. اين جمله ها را گفت و حلقه در كعبه را ترك كرد و به قلّه كوه پناه برد تا جريان را از نزديك مشاهده كند.

نابودى سپاه پيل به وسيله مرغان مسلح

بامدادان «ابرهه» سرمست قدرت، و سربازان مغرور او به سوى مكه حركت كردند و در همين لحظه پرندگانى از سمت دريا ظاهر شدند كه هر كدام به وسيله منقار و پاى خود سنگ هاى ريزى را حمل مى كردند. سايه پرندگان فضاى لشگرگاه ابرهه را تيره و تار ساخت و همگى لشگرگاه «ابرهه» را سنگ باران كردند. به گونه اى كه سرهاى لشگريان شكست و گوشت هاى بدن آنها از هم پاشيد. و يكى از آن سنگ ها بر سر ابرهه اصابت كرد، ترس و لرز اورا فرا گرفت و دانست كه خشم الهى او را فرا گرفته است، آنگاه نظرى به سپاه خود افكند، اجساد آنها را متلاشى شده در زمين ديد، به ناچار فرمان داد كه باقيمانده سپاه كه گروهى زخمى وگروهى ديگر مرعوب بودند به يمن باز گردند

صفحه 32
ولى اين تدبير نيز ثمربخش واقع نشد، بسيارى از آنان در نيمه راه جان سپردند و خود ابرهه، هنگامى كه به «صنعا» مركز يمن رسيد گوشت هاى بدن او فرو ريخته و به وضع عجيبى جان سپرد.
انتشار اين خبر وحشت زا رعب عجيبى در دل مخالفان كعبه افكند و مقام كعبه و قريش را در انظار عرب بالا برد و اين حادثه به اندازه اى تكان دهنده بود كه عرب آن را مبدأ تاريخ قرار داد و حوادث خود را با قبل و بعد آن مى سنجيد.1
قرآن مجيد در سوره مخصوصى به اين سرگذشت اشاره كرده و مى فرمايد:
«آيا نديدى پروردگار تو با سپاه پيل چه كرد؟ آيا حيله و مكر آنان را تباه نساخت(و نقشه آنان را نقش بر آب ننمود) ـ دسته هايى از پرندگان را به سوى آنان گسيل داشت تا سنگ هايى از گل پخته بر سر آنها افكنده و اجساد آنان را بسان برگ هاى خرد شده در آورد».2

1 . سيره ابن هشام، ج1، ص 43ـ62; تاريخ الخميس، ج1، ص 188ـ 190; بحار ، ج15، ص 145.
2 . سوره فيل/1ـ5.
يادآورى چند نكته:
در اين سرگذشت كه وحى الهى به تصديق آن برخاسته و مصادر استوار تاريخى آن را نقل كرده اند، يادآورى چند نكته ضرورى است.
1. نابودى سپاه پيل به وسيله سنگ ريزه ها جز اعجاز تفسير ديگرى ندارد، و براى آشنايى با معنى اعجاز بايد توجه نمود كه رويدادها به يكى از دو صورت رخ مى دهند:
الف. از طريق علت هاى طبيعى و مادى پديده اى به وجود مى آيد، همچنان كه جهان طبيعت بر اين اساس استوار است، و نظام آفرينش جز يك رشته علت ها و معلول هاى به هم پيوسته چيز ديگرى نيست و هيچ فرد الهى تأثير علت هاى طبيعى را در پديده ها منكر نمى باشد. قرآن مجيد و كتاب هاى علوم طبيعى مسلمانان، بر اين مطلب گواه است . همگى مى دانيم كه انرژى خورشيدى در پرورش گياهان وجانداران تأثير بسزايى دارد، همچنان كه مى دانيم ريزش باران پس از يك رشته انفعالات جوى رخ مى دهد.
ب. پديده اى به وسيله علت مافوق طبيعت كه وجود قاهر و اراده نافذ دارد پديد آيد، اين همان معجزه است كه براى هدايت مردم در اختيار انبيا قرار مى گيرد.
البته معنى اعجاز اين نيست كه پديده فاقد علت باشد بلكه معنى آن اين است كه علت طبيعى شناخته شده و رايج در ميان ما، وجود ندارد. اين نوع كارها يك نوع استثناهايى است در نظام آفرينش كه براى اهداف خاصى انجام مى گيرد، و تاريخ نبوت و رجال آسمانى گواه روشن بر چنين عمليات خارج از مجراى طبيعى مى باشد.
روى اين اساس بايد توجه نمود كه نابودى سپاه پيل به وسيله سنگ ريزه ها جز اعجاز چيز ديگرى نبود. زيرا متن قرآن و تاريخ گواهى مى دهد كه پرندگان به صورت يك ارتش منظم، سپاه ابرهه را سنگ باران كردند و هرگز شنيده نشده است، سپاه عظيمى به وسيله سنگ ريزه هايى نابود گردد.
در اين جا لازم است كه توجه كنيد كه برخى از غربزدگان كه از ناحيه اى خود را متعهد به اسلام مى دانند و از طريق ديگر تحت تأثير ماديگرى غرب قرار گرفته اند، مى كوشند كليه معجزه هاى وارد در قرآن را از طريق علل طبيعى و عادى توجيه كنند، حتى در مورد اين حادثه مى گويند: بيمارى آبله و حصبه به وسيله خاك هاى متحجر، وسيله پرندگانى از جنس پشه يا مگس درميان سربازان ابرهه پخش گرديد. البته اين نوع توجيه ها و امثال آن ها كه حتى در بعضى تواريخ (تاريخ كامل ابن اثير، ج1، ص 263) ديده مى شود، پايه صحيحى ندارد و سرچشمه آن يك نوع خود كم بينى در برابر هجوم علمى غرب است.
2. كشته شدن سپاه پيل ونابودى ابرهه كه همگى براى حفظ خانه توحيد انجام گرفت سبب شد كه مكيان و بالأخص قريش در انظار عرب احترام فوق العاده اى كسب كنند، زيرا ديگر مردم بر اين تصور نبودند كه نابودى دشمن فقط به سبب عظمت كعبه بود بلكه گمان مى بردند كه قداست قريش نيز در اين رويداد مؤثر بود!!
از اين جا مرزهاى خيالى قريش آغاز شد و براى خود يك نوع مصونيت خيالى انديشيدند، خوشگذرانى وبرنامه هاى عيش و طرب را آغاز كردند. بساط ميگسارى را در اطراف كعبه پهن مى كردند، كار بدانجا رسيد كه ديگر كوچك ترين احترامى به ساكنان خارج از حرم (چهار فرسخ از هر چهار سوى كعبه را حرم مى نامند) قائل نبودند و آنان را وادار مى كردند كه غذاى همراه خود را وارد حرم نكنند، بلكه بايد از غذاى اهل حرم استفاده كنند، در موقع طواف بايد از لباس هاى مردم مكه كه لباس ملى و قومى بود بهره بگيرند و اگر كسى توانايى خريد آن لباس ها را نداشت بايد برهنه طواف كند. كار به جايى رسيده بود كه برخى از آداب حج را كه بايد در خارج از حرم انجام بگيرد (مانند وقوف در عرفه) ترك گفتند در صورتى كه نياكان آنان وقوف در عرفه را از مراسم حج مى دانستند.
خلاصه، اين پيروزى سبب فسادها، آلودگى ها، تبعيض ها گشت و اين فسادها باقى بود تا آفتاب درخشان اسلام طلوع كرد و همه خرافات را با اشعه خود سوزاند.

صفحه 33

4. عبداللّه پدر پيامبر

عبد اللّه پدر پيامبر، يكى از فرزندان ده گانه عبدالمطلب مى باشد.

صفحه 34
عبداللّه در ميان قريش به تقوا وپاكى معروف بود و از نظر وقار و متانت مقامى بس بلند و منزلتى بس عظيم نزد عبدالمطلب داشت. هنوز بيست وچهار بهار از سن او نگذشته بود كه پدر دست پسر را گرفت و او را به خانه «وهب بن عبد مناف» برد و از دختر او به نام «آمنه» كه به پاكى و عفت معروف بود خواستگارى كرد و در همان مجلس او را به عقد عبداللّه درآورد. ميوه اين ازدواج فرزندى شد كه ورق تاريخ بشريت به وسيله او دگرگون گشت و انسانيت در مسير كمال و معرفت قرار گرفت، و سير نبوت، به وسيله اوپايان يافت.

صفحه 35

درگذشت عبد اللّه در يثرب

عبداللّه پس از ازدواج با آمنه، همراه كاروانى از مكه عازم شام گشت، اين مسافرت در زمانى رخ داد كه دوران حاملگى همسرش آغاز شده بود. كاروان پس از چند ماه به مكه بازگشت، در حالى كه عبد اللّه در ميان آن نبود، پس ازگفتگو با شخصيت هاى بزرگ كاروان، روشن شد كه عبداللّه موقع بازگشت در يثرب بيمار شده و ناچار به توقف و استراحت گشته است. عبدالمطلب فوراً پسر بزرگ خود حارث را مأمور كرد به يثرب برود و عبداللّه را همراه خود بياورد، وقتى حارث وارد يثرب گشت، مطلع شد كه عبداللّه با همان بيمارى در ميان بستگان خود درگذشته است. از عبداللّه فقط پنج شتر و چند رأس گوسفند و يك كنيز به نام «ام ايمن» باقى ماند كه بعدها پرستار پيامبر شد.1 قبر عبداللّه تا چندى پيش در نزد مسجدالنبى (صلى الله عليه وآله وسلم) محفوظ بود و مزار علاقمندان بيت رسالت بود ولى چند سال قبل به وسيله آل سعود كه پيوسته در هدم آثار نبوت و بزرگان اسلام كوشا هستند ويران گرديد و جزءِ فلكه خيابان گشت.

1 . تاريخ طبرى، ج2، ص 7ـ8 و سيره حلبى، ج1، ص 59.

صفحه 36

فصل سوم

از ولادت تا جوانى

صفحات تاريخ گواهى مى دهد كه ميلاد پيامبران آسمانى با حوادث و رويدادهاى خارق العاده اى همراه بوده است مثلاً ميلاد موسى در زمانى رخ داد كه حكومت وقت گروهى را مأمور كرده بود تا تمام نوزادان ذكور بنى اسرائيل را ذبح كنند، زيرا شنيده بود كه وى به وسيله فردى از بنى اسرائيل نابود خواهد شد از اين جهت كودكان زيادى وسيله دژخيمان فرعون سربريده شدند ولى اراده قاهر و نافذ خدا سبب شد كه موسى ديده به جهان گشايد و از هر آسيبى مصون بماند حتى در دامان دشمن كه خود فرعون باشد پرورش يابد. «خدا به مادر موسى الهام كرد كه فرزند خود را در ميان صندوقى بگذار و آن را به امواج آب نيل بسپار. موج آب، صندوق حامل موسى را به ساحلى كه قصر فرعون در آنجا قرار داشت مى رساند، دشمن من و او، از وى حمايت كرده و او را پرورش مى دهد، و مجدداً فرزندت را به تو باز مى گردانيم».1
دوران باردارى مريم و تولد حضرت مسيح با يك رشته حوادث عظيم وچشمگير كه مخالف قوانين عادى است همراه بوده است مادر وى «مريم» بدون آن كه با مردى ازدواج كند آبستن گرديد، وضع او به گونه اى بود كه احدى از بنى اسرائيل از حمل او آگاه نبود، و او در نقطه اى خلوت وضع حمل كرد،

1 . طه/41ـ43.

صفحه 37
خدا به او دستور داد كه درخت خرماى خشكيده را تكان دهد تا رطب (خرماى تر) از آن فرو ريزد، آنگاه فرزند خويش را به سوى قوم خود آورد، سيل اعتراض ها آغاز گرديد، او براى دريافت پاسخ به نوزاد خود ، «مسيح» اشاره كرد كه سؤال هاى خود را از او بپرسند ناگهان نوزاد لب به سخن گشود، و گفت: «من بنده خدا هستم كتاب (انجيل) به من داده شده است و از پيامبران مى باشم، خدايم مرا به نماز و زكات امر فرموده است».1
بنابر اين نبايد تعجب كنيم كه تاريخ مى گويد ولادت پيامبر گرامى با يك رشته حوادث فوق العاده همراه بود مثلاً هنگام ولادت او ايوان كسرى شكافت، و چند كنگره آن فرو ريخت، آتشكده فارس خاموش گشت، بت هاى مكه سرنگون شد، نورى از وجود آن حضرت به سوى آسمان بلند شد و شعاع وسيعى را روشن ساخت و انوشيروان و مؤبدان خواب وحشتناكى ديدند. و آن حضرت هنگام تولد جمله هاى «اَللّهُ أَكْبَرُ ، اَلْحَمْدُ للّهِ كَثِيراً وَسُبْحانَ اللّهِ بُكْرَةً وَأَصيلاً» را به زبان جارى كرد.2
اكنون سؤال مى شود كه هدف از اين حوادث فوق العاده چه بوده است؟ به طور اجمال بايد گفت:
همان طور كه يادآور شديم اين نوع اتفاق هاى غير عادى مخصوص پيامبر اسلام نيست بلكه تولد پيامبران ديگر نيز با اين نوع حوادث مقارن و همراه بوده است، علاوه بر قرآن، تاريخ امت ها و ملت هاى يهود و مسيح اين نوع سرگذشت ها را درباره پيامبران خود نقل كرده اند.
گذشته از اين، اين نوع حوادث، حس كنجكاوى جباران و ستمگران كه

1 . مريم/18ـ32.
2 . تاريخ يعقوبى، ج2، ص 5; تاريخ الخميس، نگارش ديار بكرى، ج1، ص 200ـ 204; سيره حلبى، ج1، ص 64.

صفحه 38
ملت ها را به بند كشيده اند، تحريك مى كند كه درباره اين حوادث بينديشند و ازخود بپرسند، چه شد كه خانه گلى پيرزنى شكاف برنداشت، امّا كنگره عظيم ايوان كسرى فرو ريخت؟! چرا آتش آتشكده فارس با بودن همه نوع وسايل سوخت خاموش گشت؟!، چرا بت هاى دور كعبه سرنگون گشتند؟! در حالى كه همه چيز در جاى خود باقى بود، اگر در علت اين حوادث مى انديشيدند، مى فهميدند كه اين رويدادها از سپرى گشتن دوران بت پرستى بشارت مى دهد، و اين كه به همين زودى مظاهر قدرت هاى اهريمنى به نابودى كشيده خواهد شد.
اصولاً لازم نيست كه حوادث در همان روز وقوع مايه عبرت و وسيله پند و اندرز گردد، بلكه كافى است كه حادثه اى در سالى رخ دهد وپس از ساليان درازى از آن، بهره گرفته شود، وحوادث شب ميلاد آن حضرت مى تواند از اين مقوله باشد، زيرا هدف از آنها ايجاد تكان و توجه در قلوب مردمى بود كه در بت برستى و ظلم وبيدادگرى غرق شده بودند.
مردم عصر رسالت وياكسانى كه پس از آن آمده اند، وقتى نداى مردى را مى شنوند كه با تمام قدرت به ضديت با بت پرستى وظلم و بيدادگرى برخاسته است آنگاه كه سوابق زندگى او را مطالعه و بررسى مى كنند، ملاحظه مى نمايند كه در شب ميلاد اين مرد، حوادثى رخ داده است كه با دعوت او كاملاً هماهنگ است، طبعاً تقارن اين دونوع حادثه را نشانه راستگويى او مى گيرند و به تصديق او برمى خيزند.
وقوع اين نوع حوادث در ميلاد پيامبران، مانند ابراهيم و موسى ومسيح و محمد(صلى الله عليه وآله وسلم) كمتر از بروز معجزه در دوران نبوت آنها نيست و همگى از لطف الهى سرچشمه گرفته و براى هدايت مردم وجذب آنان به دعوت برانگيختگان خود صورت پذيرفته است.

صفحه 39

سال و ماه و روز تولد

سال تولد آن حضرت در عام الفيل بوده كه برابر با سال 570 تاريخ ميلادى است. و همه محدثان و مورخان اتفاق نظر دارند كه ماه تولد پيامبر گرامى در ماه ربيع الأول بوده ، هر چند در روز آن اختلاف نظر دارند. گروهى آن را 17 ربيع و گروهى ديگر 12 آن ماه مى دانند ولى فرزندان خانواده آن حضرت قول نخست را تعيين مى كنند. پس از تولد آن حضرت، عبدالمطلب او را به درون كعبه برد و براى اين نعمت بزرگ، خدا را سپاس گفت. روز هفتم در مراسم نامگذارى، عبدالمطلب گروهى را دعوت كرد و در جشن با شكوهى نام او را «محمد» نهاد، آنگاه كه از او پرسيدند چرا نام او را «محمد» نهادى؟ او در پاسخ گفت: مى خواهم او در آسمان و زمين فرد ستوده باشد. و اين نام كمتر در عرب رايج بوده است، البته رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) بسان ديگر پيامبران، نام هاى متعدد دارد و از نام هاى آن حضرت است: احمد، طه، يس.1
مدت كمى محمد(صلى الله عليه وآله وسلم) از شير مادر و چندى از شير زنى به نام «ثويبه» استفاده مى كرد، آنگاه مصلحت ديده شد كه براى پرورش در هواى صحرا و رشد و نمو كامل در محيط آزاد و دور از بيمارى «وبا» كه گاهى شهر مكه را تهديد مى كرد، به دايه اى سپرده شود كه او را در بيرون از مكه پرورش دهد. افتخار اين كار نصيب زنى به نام «حليمه سعديه» شد كه از قبيله بنى سعد بود، اين زن پنج سال تمام پيامبر را در ميان قبيله خود پرورش داد او گاهگاهى پيامبر را به مكه مى آورد، و چند روزى نزد عبدالمطلب و مادر گراميش «آمنه» مى گذاشت، آنگاه دومرتبه او را با خود به صحرا مى برد. وى از دوران پرستارى خود حوادث عجيب و شيرينى را نقل مى كند كه يكى را در اينجا يادآور

1 . تاريخ الخميس، ج1، ص 204; سيره حلبى، ج1، ص 93.

صفحه 40
مى شويم:
روزى كودك عبدالمطلب از من درخواست كرد كه همراه فرزندان من به صحرا برود و شب هنگام به محل باز گردد من از ترس اين كه مبادا به كودك عبدالمطلب آسيبى برسد، يك مهره «يمنى» كه مايه حفاظت كودكان در قبيله ما شناخته شده بود به گردن او انداختم، در اين هنگام كودك از من پرسيد اين سنگ سبز چيست؟ گفتم اين حافظ و نگهبان توست، در اين هنگام كودك خشمگين و طوفانى شد وبا دست خود آن مهره را از گردن باز كرد به دور افكند وبا صداى رسا و بلند گفت: مادرجان آرام، آرام، من نگهبان وحافظ ديگرى دارم با من كسى هست كه پيوسته مرا حفظ مى كند.1

محمد (صلى الله عليه وآله وسلم) به مكه باز مى گردد

دايه مهربان كودك عبدالمطلب پس از پنج سال محافظت، تصميم گرفت كه او را به مكه بازگرداند تا مجدداً تحت سرپرستى جدّ بزرگوارش عبدالمطلب و مادر گراميش «آمنه» قرار گيرد، اين كودك مايه تسلى خاطر هر دو نفر بود كه در مرگ عبداللّه شديداً غرق تأثر بودند پس ازمدتى كه آن حضرت به سن شش سالگى رسيد مادر او با كسب اجازه از عبدالمطلب تصميم گرفت او را با خود به يثرب ببرد تا آرامگاه پدر محمد و شوهر عزيز خود را از نزديك زيارت كند، هر دو نفر راه يثرب را در پيش گرفتند و يك ماه تمام در آنجا توقف كردند و براى نخستين بار خانه اى را كه عبداللّه پدر رسول گرامى در آنجا درگذشته بود از نزديك مشاهده كردند و سپس رهسپار مكه شدند.
هنگام بازگشت به مكه مادر آن حضرت در نقطه اى به نام «أبواء»2 شديداً

1 . بحار، ج15، ص 349.
2 . ابواء بر وزن حمراء.

صفحه 41
بيمار شد و در همان جا درگذشت و بدن او را در همان نقطه به خاك سپردند . وقوع اين حادثه كودك عبدالمطلب را سخت فسرد و مصيبت او را دو چندان كرد، ولى همين حادثه او را نزد عبدالمطلب و ساير وابستگان عزيزتر و گرامى تر ساخت زيرا او يگانه گلى بود كه از اين گلستان باقى مانده بود در اين موقع عبدالمطلب شخصاً سرپرستى او را بر عهده گرفت.
قرآن مجيد از اين دوره يادآورى مى كند آنجا كه مى فرمايد:
(أَلَمْ يَجِدْكَ يَتِيماً فَآوى)
«آيا تو را نيافت يتيم و پناه نداد».1
پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) 8 ساله بود كه عبدالمطلب درگذشت و او را با مصيبت بزرگى روبهرو كرد2 در اين موقع سرپرستى پيامبر طبق سفارش عبدالمطلب به ابوطالب واگذار شد ابوطالب برادرتنى عبداللّه بود و پس از عبدالمطلب يگانه شخصيت بنى هاشم به شمار مى رفت و به سخاوت و جوانمردى اشتهار كامل داشت.

سفرى به شام

بازرگانان قريش طبق معمول، هر سال يك بار به شام مسافرت مى كردند ابوطالب نيز با آنان آهنگ سفر كرد و تصميمى گرفت كه برادر زاده خود را در مكه بگذارد و برخى را بر حفاظت او بگمارد ولى هنگام حركت، برنامه او دگرگون شدو تصميم گرفت كه برادرزاده خود را كه در آن روز دوازده بهار بيش از سن او نگذشته بود، همراه خود به شام ببرد.

1 . ضحى/6.
2 . به گفته واقدى طبق نقل بحار، ج15، ص 151 پيامبر 8 سال و 8 ماه و 8 روز از عمرش سپرى شده بود كه عبدالمطلب درگذشت.

صفحه 42
هنوز كاروان به مقصد نرسيده بود كه در نقطه اى به نام(بُصرى) حادثه اى پيش آمدكه ابوطالب برنامه مسافرت را نيمه كاره رها كرد و به مكه بازگشت.
علت قطع برنامه سفر اين بود كه در سرزمين «بصرى»1 راهبى به نام «بحيرا»2 زندگى مى كرد او به عللى از كاروان قريش براى اطعام در صومعه خود دعوت كرد; در حالى كه پيوسته محو تماشاى محمد (صلى الله عليه وآله وسلم) بود. پس از آن كه قريش از صرف غذا فارغ شدند و او فهميد كه كودك همراه كاروان، حضرت محمد(صلى الله عليه وآله وسلم) و برادر زاده ابوطالب است، رو به ابوطالب كرد وگفت: كودك شما آينده درخشانى دارد، اين همان پيامبر موعود تورات و انجيل مى باشد و تمام خصوصياتى كه براى پيامبر پس از مسيح در كتاب هاى دينى خود خوانده ام بر اين كودك منطبق است او داراى آيينى جاودانى است، او را از چشم دشمن پنهان ساز; اگر ملت يهود او را ببينند و بشناسند نقشه قتل اورا مى ريزند چه بهتر شما از اين نقطه به مكه برگرديد. از اين جهت ابوطالب برنامه سفر خود را قطع كرد و به سرعت به مكه بازگشت.3
ولى برخى از تاريخ نگاران يادآور مى شوند كه هدف نهايى كاروان قريش همان نقطه بود كه با راهب ملاقات كردند و ابوطالب كارهاى بازرگانى خود را به سرعت به پايان رسانيد و همراه برادرزاده به مكه بازگشت و از آن به بعد، هرگز به مسافرت نرفت و حفاظت و سرپرستى برادرزاده را بر همه چيز مقدم داشت.4

1 . «بصرى» بر وزن غوغا قصبه اى است در سرزمين حوران از توابع دمشق.
2 . «بَحيرا» بر وزن شتيلا.
3 . تاريخ كامل، ج2، ص 24; سيره ابن هشام، ج1، ص 182.
4 . تاريخ الخميس، ج1، ص 258.

صفحه 43
يادآورى نكته اى لازم است و آن اين كه زمان توقف حضرت محمد (صلى الله عليه وآله وسلم) در سرزمينى كه راهب زندگى مى كرد از چند ساعت و حداكثر از چند روز تجاوز نكرد، اين فرصت كوتاه تر از آن است كه محمد (صلى الله عليه وآله وسلم) از راهب چيزى فرا گيرد، يا بر حقايق و معارفى دست يابد.
سرگذشت ملاقات برادر زاده ابوطالب با راهب همان است كه در اينجا نگارش يافت و هيچ تاريخ نويسى حتى افسانه نگارى در اين مورد ننوشته است كه پيامبر از راهب در اين ملاقات چند ساعته يا چند روزه مطلبى آموخت و اگر چيزى نوشته اند همگى مربوط به كراماتى است كه راهب مشاهده كرده و يا پرسش ها و سؤالاتى است كه وى مطرح نمود و قسمتى از اين پرسش ها را ابوطالب و بخشى را برادرزاده وى پاسخ داد.1

1 . طبق نقل مقريزى در «امتاع الاسماع» تاريخ اين سفر را در دهم ربيع الأول سال سيزدهم واقعه فيل بوده است. امتاع الاسماع، ص 8.

صفحه 44

فصل چهارم

حوادث دوران جوانى

دوران جوانى زندگانى پيامبر گرامى،چند حادثه مهم وچشمگير در بردارد كه در اين جا به صورت فشرده متذكر مى شويم:

1. حِلفُ الفُضُول يا پيمان جوانمردان

در سرزمين مكه نه دادگاهى وجود داشت، و نه دادرسى، بلكه زور وقدرت تعيين كننده حق و حقيقت بود، و در چنين شرايطى مردى از يكى از قبايل عرب با مال التجاره مختصرى وارد مكه شد، عاص بن وائل آن مال التجاره را خريد ولى از پرداخت بهاى آن خوددارى كرد، مرد غريب هر چه از قبايل قريش براى گرفتن طلب خود از عاص كمك طلبيد كسى او را يارى نكرد. او ناچار شد كه در بالاى كوه ابو قبيس و به نقلى در برابر كعبه بايستد و با خواندن اشعارى عواطف حاضران در مسجد را به نفع خود تحريك كند، مضمون اشعار او كه در آن از فرزندان «فهر» كه يكى از اجداد پيامبر است استمداد جسته بود، درباره گروهى مؤثر واقع شد، وگروهى از جوانمردان در خانه شخصيتى به نام «عبداللّه بن جدعان» گرد آمدند و تصميم گرفتند تا قدرت دارند نگذارند در سرزمين مكه حق مظلومى پايمال شود و رسول گرامى يكى ازا ين افراد بود كه در اين پيمان شركت كرد و در دوران رسالت به اين پيمان افتخار مى كرد و مى گفت: من در خانه عبداللّه بن جدعان در پيمانى شركت

صفحه 45
كردم كه همين الان نيز به آن پايبندم و اگر كسى مرا به آن پيمان دعوت كند، پاسخ مثبت مى گويم.1 رسول گرامى در اين پيمان بنا به قولى بيست ساله بود.2

2. سفرى به شام

ابو طالب در اين صدد بود كه براى برادر زاده خود شغل مناسبى در نظر بگيرد و او را به آن شغل وادارد، در آن زمان خديجه دختر خويلد زنى شرافتمند و تجارت پيشه بود و افرادى را براى بازرگانى خود مى گمارد از اين جهت ابوطالب پيشنهاد كرد كه او سرپرستى تجارت خديجه را برعهده بگيرد، او پيشنهاد عمو را پذيرفت ولى از اين كه مستقيماً به خديجه چنين پيشنهادى دهد، خوددارى كرد، اتفاقاً خديجه كه از راستگويى و امانت و مكارم اخلاق پيامبر آگاه بود، فردى را نزد وى فرستاد كه با سرمايه وى همراه غلامش به نام «ميسره» براى تجارت رهسپار شام شوند.
پيامبرگرامى در شانزدهم ذى الحجه، بيست و پنجمين سال واقعه فيل، مكه را به عنوان سرپرستى تجارت خديجه همراه كاروان قريش ترك گفت3 و خديجه به عنوان احترام «شتر رهوارى» را در اختيار او نهاد و به غلام خود دستور داد كه احترام محمد (صلى الله عليه وآله وسلم) را در هر حال در نظر بگيرد.
اين سفر به پايان رسيد و سود مناسبى عايد خديجه گشت و ميسره كراماتى را كه از او در اثناى مسافرت مشاهده كرده بود، براى خديجه بازگو كرد، حتى گفت كه در «بُصرى» راهب «مسيحى» وقتى پيامبر را ديد از نبوت او

1 . التنبيه و الاشراف ، ص 179ـ 180 و سيره حلبى، ج1، ص 155ـ 157.
2 . طبقات كبرى، ج2، ص 128 و بنابه قول يعقوبى، ج1، ص 13، از بيست متجاوز بود.
3 . مروج الذهب، ج2، ص 278.

صفحه 46
گزارش داد، همين گزارش ها سبب شد تا خديجه تصميم بگيرد كه به محمد (صلى الله عليه وآله وسلم) پيشنهاد ازدواج دهد كه تفصيل آن را در زير مى خوانيد.

3. ازدواج با خديجه

پيامبران آسمانى در عين اين كه داراى معنويات بزرگ و روح ملكوتى هستند، امّا از نظر غرايز و خواسته هاى باطنى با ديگران فرقى ندارند از اين جهت آنان بسان ديگران زندگى مى كنند و خواسته هاى درونى را پاسخ مى گويند و اگر گروه كوتاه فكرى بر انبيا خرده مى گرفتند كه چرا آنان مانند ساير افراد بشر گرسنه مى شوند، تشنه مى گردند، كار و كوشش مى كنند1، از واقعيت آفرينش پيامبران آگاهى نداشته اند، آنان داراى دوجنبه عظيم مادى و معنوى هستند، از نظر جنبه هاى بشرى و غرايز انسانى در درجه عالى مى باشند، هم چنان كه از نظر روحيات و معنويات وحالت خداترسى و ملكات عالى انسانى در حدّ نهايى قرار دارند. از اين جهت وقتى از جانب خديجه به پيامبر پيشنهاد شد و به او گفت: «عموزاده، من به خاطر خويشاوندى كه ميان ما برقرار است، و به خاطر آن عظمت و بزرگى، خويشتن دارى و امانت دارى، خلق زيبا و راستگويى كه از تو سراغ دارم، بر آن شده ام كه به شما پيشنهاد ازدواج دهم. 2 پيامبر گرامى به درخواست او پاسخ مثبت گفت هر چند انجام كار را بر اين منوط كرد كه با عموهاى خود در اين موضوع مذاكره كند و از نظر آنان در اين قسمت آگاه گردد».
«امين قريش»3 با ابوطالب عموى بزرگوار خود مسأله را در ميان نهاد و از

1 . فرقان/7، يس/15.
2 . سيره ابن هشام، ج1، ص189.
3 . در عصر جاهليت به خاطر آن كه پيامبر امانت دار اموال قريش بود اورا «امين» مى ناميدند.

صفحه 47
او نظر خواهى كرد، او نيز نظر وى را پسنديد، و در مجلس عقدى كه برپا شد، خطبه را خود ابوطالب اجرا كرد و برادر زاده خود را چنين معرفى كرد:
«برادر زاده من محمد(صلى الله عليه وآله وسلم) با هر فردى از افراد قريش سنجيده شود از نظر كمالات بر او برترى دارد و اگر دست او از ثروت جهان تهى است ولى ثروت سايه اى است رفتنى، ولى اصل و نسب او پايدار و ماندنى است».
«ورقة بن نوفل» عموزاده خديجه به تصديق ابوطالب برخاست و گفت: كسى از قريش منكر فضل «امين » نيست و ما صميمانه خواهانيم كه به ريسمان شرافت شما چنگ زنيم آنگاه عقد نكاح جارى شد و مهريه چهار صد دينار تعيين گرديد و به قولى بيست شتر.
خديجه در چهل سالگى به ازدواج «امين قريش» درآمد و همه فرزندان رسول خدا جز ابراهيم از او هستند و وى را در جاهليت«طاهره» مى گفتند و او نخستين كسى است كه به رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) ايمان آورد و خديجه بيست و پنج سال با حضرتش زندگى كرد و در دهمين سال بعثت در سن شصت و پنج سالگى درگذشت.1 رسول گرامى از اين زن داراى دو پسر، و چهار دختر شد،نام پسران او عبارتند از:
1. قاسم: نخستين فرزند رسول گرامى است و پيش از بعثت در مكه متولد شد و به همين جهت رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) را ابوالقاسم مى گويند.
2. عبداللّه: كه پس از بعثت رسول خدا در مكه متولد شد و در همان جا درگذشت و پس از درگذشت او (عبداللّه) ، (عاص بن وائل) به سرزنش رسول گرامى برخاست و او را «ابتر» يعنى «فرد عقيم» خواند و سوره «الكوثر» در ردّ او نازل شد.

1 . التنبيه و الاشراف، ص 200.

صفحه 48
دختران رسول گرامى از خديجه عبارتند از:
1. زينب: كه پس از قاسم متولد شد و پيش از بعثت با پسر خاله خود ابوالعاص ازدواج كرد و پس از جنگ بدر به مدينه مهاجرت كرد.
2. رقيه: پس از تولد زينب و پيش از اسلام در مكه متولد شد و در عقد فرزند ابولهب «عنبه» در آمد و پيش از عروسى از او جدا شد، و پس از جدايى به عقد عثمان بن عفان درآمد و در سال دوم هجرت، پس از حادثه بدر، درگذشت.
3. امّ كلثوم: او نيز به عقد يكى ديگر از فرزندان ابولهب درآمد، و پيش از عروسى از او جدا شد و در سال نهم هجرت درگذشت.
4. فاطمه (عليها السلام): آخرين دختر رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) كه بنا به نظريه معروف ميان دانشمندان شيعه در سال پنجم بعثت متولد گرديد، و پس از اندى از رحلت رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) درگذشت.
نظريه معروف درباره فرزندان رسول گرامى همان است كه نوشته شد هر چند در اين جا نظريات ديگرى هست كه از بازگويى آنها خوددارى مى شود.1

4. پسر خوانده پيامبر

زيد بن حارثه پسر خوانده پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) است. راهزنان عرب او را از مرزهاى شام ربوده و در بازار مكه به فروش رساندند، سرانجام به مالكيت خديجه در آمد و او نيز وى را به پيامبر بخشيد. رفتار پيامبر با او آن چنان پدرانه

1 . درباره وضع فرزندان رسول گرامى به مدارك زير مراجعه شود:
سيره ابن هشام، ج1، ص 190; تاريخ الخميس، ج1، ص 272; كلينى، ج1، ص457; مناقب ابن شهر آشوب، ج1، ص 140; بحار الأنوار، ج22، ص 151.

صفحه 49
بود كه حتى پس از آن كه «حارثه» به مكه آمد و فرزند خود را نزد پيامبر يافت و پيامبر زيد را در رفتن همراه پدر و ماندن درمكه آزاد گذارد، او بقا در محضر پيامبر را بر رفتن به ميان قبيله خود ترجيح داد و در حضور پيامبر بود كه در جنگ موته به عنوان يكى از فرماندهان سپاه اسلام كشته شد.1

5. نصب حجرالأسود

سيل مهيبى از كوه هاى مكه سرازير شد و خسارات فراوانى به خانه هاى شهر وارد كرد. حتى كعبه از آسيب آن در امان نماند. قريش تصميم گرفتند كه بناى كعبه را نوسازى كنند ولى در تخريب آن مردد و دو دل بودند كه مبادا به سرنوشت ابرهه دچار شوند، سرانجام وليد بن مغيره در اين كار پيش قدم شد و كعبه را به كمك گروهى ويران كرد تا از نو بنا كنند. اتفاقاً در همان روزها در نزديكى هاى جده بر اثر طوفان، يك كشتى كه از مصر مى آمد و به يك بازرگان رومى متعلق بود درشكست، و در ساحل ازحركت بازماند، قريش از اين جريان آگاه شدند گروهى را فرستادند تا تخته هاى كشتى را بخرند و از آن در بناى كعبه استفاده كنند.
ديوار كعبه به اندازه قامت انسان بالا رفت ولى در نصب «حجرالأسود» در ميان سران قبايل درگيرى آغاز شد و هركدام خواهان آن بودند كه افتخار نصب آن، نصيب او گردد. كار به جاى حساسى رسيد نزديك بود كه جنگ خونينى در مسجد الحرام رخ دهد. در اين ميان پيرمرد سالخورده اى ا زقبيله مخزوم سران قريش را جمع كرد و گفت: همگى نخستين كسى را كه از «باب السلام» وارد شود به حكميت بپذيريد. و نظر او را در اين مورد اجرا كنيد، چيزى نگذشت كه «امين قريش» از آن باب وارد شد، همگى گفتند اين محمد امين

1 . اسد الغابه، ج2، ص 224 ونيز به ج1، ص 256 مراجعه شود.

صفحه 50
است، به داورى او راضى هستيم، رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) دستور داد پارچه اى آوردند سنگ را در ميان پارچه نهاد، سپس سران قبايل را كه چهار تن بيش نبودند، دعوت كرد، هر كدام گوشه اى از اين پارچه را بگيرند و آن را به پاى ديوار كعبه و محل نصب آن حجر بياورند، آنگاه كه حمل سنگ انجام گرفت خود با دست مباركش حجر را بر جاى آن نصب نمود و از اين طريق جلوى يك خونريزى بى جا را گرفت.1

6. امين قريش على (عليه السلام) را به خانه خود مى برد

در يكى از سال ها كه قطحى و كم آبى مكه و نواحى آن را دربرگرفته بود، رسول گرامى تصميم گرفت كه به عموى بزرگوار خود ابوطالب كمك كند، و هزينه زندگى او را پايين آورد. از اين جهت با عموى ديگر خود به نام «عباس» موضوع را مذاكره كرد، و قرار شد كه هر يك يكى از فرزندان ابوطالب را به خانه خود ببرند. از اين جهت رسول گرامى على (عليه السلام) را و عباس ، «جعفر» را به خانه خود بردند.
ابوالفرج اصفهانى مورخ معروف مى نويسد:عباس، طالب را و حمزه، جعفر را و رسول خدا، على (عليه السلام) را به خانه هاى خود بردند، آنگاه رسول خدا گفت همان را برگزيدم كه خدا اورا براى من برگزيده است.2
اگر چه ظاهر جريان اين بود كه به زندگى ابوطالب در سال قطحى كمك كند ولى هدف نهايى چيز ديگرى بود و آن اين كه على (عليه السلام) در دامان پيامبر تربيت و پرورش پيدا كند و از اخلاق كريمه او پيروى نمايد.

1 . سيره ابن هشام، ص192ـ 199و مروج الذهب، ج2، ص279.
2 . مقاتل الطالبيين، ص26; الكامل، ج2، ص 37 و سيره ابن هشام، ج1، ص 236.

صفحه 51
امير مؤمنان در نهج البلاغه در اين مورد مى فرمايد:
«همه شماها از موقعيت و نزديكى من با رسول گرامى آگاهيد، او مرا در آغوش خود بزرگ كرد و من خردسالى بودم كه مرا به سينه خود مى چسبانيد و رختخواب مرا در كنار خود پهن مى كرد من بوى خوش آن حضرت را استشمام مى كردم و هر روز از اخلاق او، چيزى مى آموختم.1

7. آيين او پيش از بعثت

او از لحظه اى كه از مادر متولد شد تا روزى كه به خاك سپرده گرديد، جز خداى يكتا را نپرستيد و سرپرستان او مانند عبدالمطلب و ابوطالب همگى موحد و خداپرست بودند. به خاطر داريد كه در موقع حمله سپاه پيل، عبدالمطلب حلقه كعبه را به دست گرفت و با خداى خود بسان يك موحد به مناجات پرداخت و گفت: خدايا جز تو به كسى اميدوار نيستم....
همچنين ابوطالب در مواقع قحطى و خشكسالى برادرزاده خود را به مصلى مى برد و خدا را به مقام او سوگند مى داد و باران مى طلبيد و در اين مورد اشعار معروفى دارد كه در كتاب هاى تاريخ وارد شده است. حتى پيامبر خود هنگام مذاكره با بحيرا، راهب «بصرى» تنفر خود را نسبت به بت هاى معروف عرب اظهار كرد. آن جا كه راهب رو به او كرد و گفت تو را سوگند مى دهم به حق «لات و عزى» مرا از آنچه كه مى پرسم، پاسخ گو، رسول گرامى بر او پرخاش كرد و گفت هرگز مرا به «لات و عزى» سوگند مده، چيزى در جهان نزد من مانند پرستش آن دو مبغوض نيست، آنگاه راهب گفت: تو را به خدا سوگند مى دهم از آنچه كه سؤال مى كنم مرا آگاه كن،رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود:

1 . نهج البلاغه، خطبه 190.

صفحه 52
آنچه مى خواهى ، بپرس.1
همه اينها گواهى مى دهد كه رسول گرامى و پسران خاندان عبدالمطلب همگى خداپرست و موحد بودند و بهترين گواه بر يكتاپرستى او همان اعتكاف او قبل از بعثت در غار حرا است و سيره نويسان همگى اتفاق نظر دارند كه رسول گرامى سالى چند ماه در غار حرا به عبادت خدا مى پرداخت و امير مؤمنان در اين مورد مى فرمايد:
«وَلَقَدْ كانَ يُجاوِرُ فِى كُلِّ سَنَة بِحِراء، فَأراهُ وَلا يَراهُ غَيرُهُ».2
يعنى:«پيامبر در هر سال در كوه حرا اقامت مى گزيد، من او را مى ديدم و جز من كسى او را نمى ديد». حتى روزى كه او به رسالت الهى مبعوث شد در خود غار مشغول عبادت بود.
امير مؤمنان از اين بخش از زندگى پيامبر گزارش مى دهد، و مى فرمايد: از روزى كه پيامبر از شير باز گرفته شد، خداوند بزرگ ترين فرشته اى را براى تربيت او گمارد، و آن فرشته شبها و روزها بزرگوارى ها و خوى هاى نيك را به او مى آموخت.3
بنابر اين تربيت يافته چنين بيت و فردى كه از دوران پس از شيرخوارگى تحت تربيت بزرگترين فرشته جهان قرار گيرد، حتماً بايد موحد بوده و لحظه اى از جاده توحيد كنار نرود.
در اين مورد سخنى نيست، سخن اين جاست كه او در اين دوران يعنى پيش از بعثت بر چه آيينى از آيين هاى آسمانى عمل مى كرد، آيا بر آيين ابراهيم

1 . تاريخ الخميس، ج1، ص 258.
2 . نهج البلاغه ـ عبده ـ ، خطبه 190; فيض الإسلام، خطبه 234، ص 775.
3 . نهج البلاغه، خطبه قاصعه،ص 190.

صفحه 53
عمل مى نمود يا بر شريعت حضرت مسيح يا بر شريعت خود، در اين جا نظريه هاى مختلف و گوناگونى وجود دارد كه مايه گستردگى سخن مى گردد.1
اين ها حوادث چشمگير دوران جوانى رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) است كه به صورت فشرده نقل شد. اكنون وقت آن رسيده است كه به حوادث بعثت تا هجرت بپردازيم.

1 . كسانى كه بخواهند درباره آيين رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) قبل از بعثت مطالعه و تحقيق كنند به كتاب هاى ياد شده در زيرا مراجعه بفرمايند:
الف. الذريعة، نگارش سيدمرتضى علم الهدى، متولد 355و درگذشته سال 436.
ب. العدة، نگارش محمد بن حسن طوسى، متولد 385 و درگذشته سال 460.
ج. بحار الأنوار، ج18، ص 271ـ281، نگارش علاّمه محمد باقر مجلسى، درگذشته 1110.

صفحه 54

فصل پنجم

از بعثت تا دعوت هاى سرّى

خداى جهان هر موجودى را براى هدفى آفريده است،و آن را با ابزارى كه مايه هدايت آن، به سوى هدف مى باشد، مجهز كرده است. مطالعه آفرينش يك گل، يك نهال، يك جاندار ريز يا درشت در اين مورد كافى است. قرآن مجيد از اين نوع هدايت در آيه ياد شده در زير، يادآورى مى كند و مى فرمايد:
(...الَّذِى أَعْطى كُلَّ شَىْء خَلقَهُ ثُمَّ هَدى) .1
«خدايى كه هر موجودى را آفريد وآن را به سوى تكامل و هدفى كه براى آن آفريده شده است، رهبرى كرد».
از اين جهت مى بينيم، بذر گل، نهال درخت، نوزاد يك حيوان، ناخودآگاه به سوى آن كمال و هدف مى رود و اين همان «هدايت تكوينى» است كه حس و تجربه و قرآن ووحى به تصديق آن برخاسته اند. در اين ميان انسان داراى هدايت ديگرى است به نام «هدايت تشريعى» يعنى هدايت او به وسيله انسان هاى زبده و برگزيده صورت مى گيرد كه زندگى و گفتار ورفتار آنها نمونه برجسته اى از پيوندشان با مقام الهى است.
پيامبران اين شايستگى را دارند كه مستقيماً پيام هاى الهى را از مقام

1 . طه/50.

صفحه 55
ربوبى دريافت كنند و حقايقى را كه از ما پنهان است، از آن مقام برگيرند و اين پيام ها را در اصطلاح «وحى» مى نامند. و به ديگر سخن آنان داراى قدرت و نيروى مرموزى هستند كه مى توانند سخن خدا را برگيرند و روح آنها از حقايقى با خبر شود كه ديگران را ياراى درك آن حقايق نيست، آنگاه پس ازبرگرفتن مأمور مى شوند كه آنها را به مردم برسانند و جامعه را در مسير تكامل انسانى قرار دهند.
اين انسان هاى زبده و نمونه كه با مبدأ هستى در ارتباط مى باشند، داراى امتيازها وويژگى هايى هستند كه در كتاب هاى عقايد بيان شده است.
در اين جا از تذكر اين نكته ناگزيريم و آن اين كه آنچه را كه پيامبران مى گويند ومردم را به سوى آن دعوت مى كنند، دريافت هايى است كه از مقام الهى گرفته اند، يعنى دستگاه هاى دورنگر و گيرنده هاى مرموزى كه در وجود آنان نهفته است، بدون كم و زياد، پيام ها را دريافت كرده وبه مردم ابلاغ مى كنند. از اين بيان روشن مى شود كه حساب پيامبران از حساب متفكران و نوابغ جداست، چه بسا ممكن است هر دو گروه بر معارف وحقايق بس بلندى دست يابند، امّا آن چه كه پيامبران مى گويند سخن خداست كه از مقام الهى دريافته اند. در حالى كه آنچه يك نابغه مى گويد، محصول نيروى فكرى و تعقل و محاسبات علمى اوست. خلاصه: پيامبران الهى علاوه بر برخوردارى از نيروى خرد و انديشه و محاسبات فكرى به قوه ديگرى به نام وحى مجهزند كه مستقيماً آنها را با واقعيات آشنا مى سازد و كوچك ترين خطايى به آن راه ندارد.

امين قريش در كوه حرا

كوه «حِرا» در شمال مكه قرار دارد و در دل آن غارى است كه انسان پس از عبور از ميان سنگ ها مى تواند به آن برسد، ارتفاع آن به اندازه يك قامت

صفحه 56
انسان است، قسمتى از داخل غار با نور خورشيد روشن مى شود و قسمت هاى ديگر آن پيوسته در تاريكى فرو رفته است. رسول گرامى در هر سال در ماه هاى رجب و رمضان خانه و زندگى خود را ترك مى گفت و در غار به پرستش خدا مشغول مى گشت. به طور مسلّم هدف از اين عبادت ها و پرستش ها خودسازى و ايجاد آمادگى در خود بود، آمادگى بر تحمل يك وظيفه سنگين كه عبارت از رهايى انسان هايى بود كه در ورطه جهل و خرافات غرق بودند.
امين قريش در سن چهل سالگى در حالى كه مشغول عبادت و غرق در تفكر در نظام آفرينش بود فرشته وحى بر او نازل شد، در حالى كه لوحى در دست داشت و به او اصرار كرد كه بخوان، او در پاسخ فرشته وحى گفت: مرا ياراى خواندن نيست ويا گفت چه بخوانم؟ بار ديگر فرشته وحى اورا فشرد و دستور خواندن داد، او نيز همان پاسخ را گفت، بار سوم كه فرشته وحى كار گذشته را تكرار كرد او از محمّد(صلى الله عليه وآله وسلم) باز همان پاسخ را شنيد. در اين شرايط ناگهان حجاب ها و پرده هايى كه مانع از خواندن لوح بود برطرف شد و او در خود توان وياراى خواندن لوحى را مشاهده كرد كه در آن چنين نوشته بود:
(اِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِى خَلَقَ* خَلَقَ الإِنْسانَ مِنْ عَلَق* اِقْرَأْ وَرَبُّكَ الأَكْرَمُ* الَّذِى عَلَّمَ بِالقَلَمِ* عَلَّمَ الإِنْسانَ ما لَمْ يَعْلَمْ) .1
«بخوان به نام پروردگارت كه جهان را آفريد، انسان را از خون بسته اى خلق كرد، بخوان در حالى كه پروردگار تو عزيز و گرامى است، پروردگارى كه قلم را تعليم داد و به انسان آنچه نمى دانست، آموخت».
قلب پيامبر به نور وحى روشن گرديد و آنچه را كه از فرشته وحى آموخته بود بر صفحه روح او ضبط گشت، فرشته او را با جمله «تو رسول خدايى و من

1 . علق/1ـ5.

صفحه 57
جبرئيل هستم» خطاب كرد. منابع تاريخى مى گويند در اين لحظات اضطراب ووحشت بدن پيامبر را فرا گرفته بود، يعنى اضطراب از عظمت وظيفه اى كه بر عهده اوگذارده شد. او پس از شنيدن اين كلمات به خانه خديجه رفت و جريان را به همسر گرامى خود بيان كرد سپس اظهار خستگى كرد و گفت مرا بپوشان. آنگاه رسول گرامى براى رفع خستگى مقدارى به استراحت پرداخت.
خديجه آنچه را كه از همسر گرامى خود شنيده بود با عموزداه خود «ورقة بن نوفل» كه يكى از دانايان عرب و آگاه از تورات و انجيل بود در ميان نهاد. ورقه در پاسخ خديجه گفت: محمد يك فرد راستگوست اين آغاز نبوت ورسالت او مى باشد، و همان فرشته اى كه بر موسى نازل مى شد، بر او نيز نازل شده است.1
در اين جا نكاتى را بايد يادآور شد:
1. چرا رسول گرامى تا لحظه نزول وحى امّى بوده و توان بر خواندن و نوشتن نداشته است، اتفاقاً پاسخ اين سؤال را خود قرآن يادآور مى شود و آن اين كه اگر رسول گرامى قبل از بعثت قدرت برخواندن ونوشتن داشت قهراً از آن بهره مى گرفت، آنگاه كه به مقام نبوت مبعوث مى گرديد، مورد اتهام واقع مى شد و مى گفتند: آنچه را كه به نام قرآن آورده است محصول فكر و انديشه اوست، او در اثر مطالعه در كتاب هاى پيشينيان اين مجموعه را ساخته و پرداخته و در اختيار ما نهاده است. قرآن براى بستن باب هر نوع بهانه به روى مغرضان، رسول گرامى را از گرايش به فراگيرى خواندن و نوشتن باز داشته است تا در مورد او اين نوع تصورها راه نيابد،و در آيه اى به اين حقيقت اشاره مى كند، و

1 . سيره ابن هشام، ج1، ص 236 و صحيح بخارى، ج1، ص 3 و بحار الأنوار، ج18، ص 228.

صفحه 58
مى گويد:
«تو قبل از اين كتابى را نمى خواندى، وچيزى را نمى نوشتى و اگر غير اين بود افراد باطل گرا در نبوت تو شك و ترديد مى كردند».1
و البته اين نه تنها قدرت خواندن و نوشتن بود كه تا قبل از بعثت به او اعطا نشده بود بلكه براى بستن باب بهانه ها قدرت سرودن شعر نيز به او داده نشده بود تا مبادا قرآن او را، شعرى پندارند كه محصول قريحه شعرى او مى باشد و در آيه اى متذكر مى شود: «ما به او شعر نياموختيم و شايسته مقام او نيز نيست».2
البته خدا به خاطر يك هدف والاتر وبزرگ تر كه رسول خود را بر آن گمارده بود، نعمت خواندن و نوشتن يا قدرت بر سرودن شعر را قبل از بعثت به او نداد و به اصطلاح علمى «اهم» را بر «مهم» مقدم داشت.
2. فشارى كه بر جسم پيامبر در آغاز نزول وحى وارد مى شود، اثر يك تحول روحى است كه جبرئيل در او پديد آورد، فرد نبى، هنگام نزول وحى با مقام ربوبى در حال ارتباط مى باشد، وتحمل وحى كار آسان و ساده اى نيست، طبعاً واكنشى در جنبه هاى مادى پيامبر يعنى (بدن) او خواهد داشت كه در روايات از آن به لفظ فشار ياد شده است.
3. همان طور كه در روز تولد پيامبر اسلام دو قول وجود دارد و گروهى آن را در دوازدهم ربيع وگروهى ديگر در هفدهم آن ماه مى دانند، در روز بعثت رسول گرامى نيز دو نظر وجود دارد. فرزندان آن حضرت روز بعثت را بيست و هفتم ماه رجب مى دانند ولى در اين جا دو قول ديگر نيز هست و آن اين كه

1 . عنكبوت/48.
2 . يس/69.

صفحه 59
بعثت پيامبر در ماه رمضان و به قولى در دهم ماه ربيع مى باشد.1
4. درست است كه قرآن ماه نزول وحى را ماه رمضان مى داند، آنجا كه مى فرمايد:
(إِنّا أَنْزَلْناهُ فِى لَيْلَةِ الْقَدْرِ) .2
«ما قرآن را در شب قدر نازل كرديم».
و همگى مى دانيم كه شب قدر در ماه رمضان است و در آيه اى ديگر مى فرمايد:
(شَهْرُ رَمَضانُ الَّذِى أُنْزِلَ فيهِ القُرآنُ...) .3
«ماه رمضان، ماهى كه قرآن در آن نازل شده است».
البته نزول قرآن در ماه رمضان مانع از آن نيست كه روز بعثت در بيست و هفتم رجب باشد، زيرا مقصود از دو آيه ياد شده كه نزول قرآن را در ماه رمضان مى داند، نزول مجموع آيات قرآن است. ولى آنچه كه در بعثت نازل شده است پنج آيه از آن مجموع مى باشد وهرگز منافات ندارد كه مجموع قرآن در ماهى و پنج آيه آن در ماه ديگر نازل شده باشد. البته مجموع قرآن علاوه بر اين كه يك بار در آغاز بعثت بر پيامبر نازل شد، به عللى به صورت تدريجى نيز در ظرف بيست و سه سال نازل شده است. از اين جهت قرآن دوبار نازل شده است: يك بار به صورت دفعى و بار ديگر به صورت تدريجى.

1 . تاريخ يعقوبى، ج2، ص 12 و التنبيه و الاشراف، ص 198.
2 . قدر/1.
3 . بقره/185.

صفحه 60

دنباله جريان

آنگاه كه رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) رفع خستگى كرد بار ديگر جبرئيل امين فرود آمد، و او را چنين مخاطب ساخت:
(يا أَيُّهَا الْمُدَّثِرْ* قُمْ فَأَنْذِرْ* وَرَبُّكَ فَكَبِّرْ) .1
«اى جامه برخود پيچيده برخيز، و ديگران را از عذاب الهى بيم ده و خدايت را تكبير بگو».
به دنبال اين آيه پيامبر مأمور مى شود كه افرادى را به صورت سرى دعوت به آيين خود كند و اين جا است كه مسأله «السابقون» پيشقدمان در ايمان مطرح مى گردد، و از ميان زنان همسر او خديجه، نخستين زنى است كه به او ايمان آورده است و احدى از سيره نويسان در اين مسأله اختلاف ندارد.2
عايشه مى گويد: من پيوسته از اين كه روزگار خديجه را درك نكرده بودم تأسف مى خوردم و از علاقه و مهر پيامبر بر اين همسر از دست رفته درشگفت بودم، او پيوسته از اين همسر ياد مى كرد و اگر گوسفندى مى كشت قسمتى از آن را به خانه دوستان خديجه مى فرستاد، آنگاه كه از رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) علت اين علاقه را پرسيدند، او علت آن را چنين فرمود وگفت:او هنگامى به من ايمان آورد كه سراسر مردم در كفر و شرك بسر مى بردند اموال و ثروت خود را در سخت ترين لحظات در اختيار من نهاد و خدا از او فرزندانى به من عطا كرد كه از ديگر همسرانم نداد.3

1 . مدثر/1ـ3.
2 . سيره ابن هشام، ج1، ص 240.
3 . بحار الأنوار، ج16، ص 8.

صفحه 61

پيشگام ترين فرد از مردان

از نظر تاريخ وحديث على (عليه السلام) پيشگام ترين فرد از مردان در ايمان به رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) بود و نكته آن روشن است زيرا به خاطر داريد كه پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) قبل از بعثت على (عليه السلام) را به خانه خود برد و از همان روز در تربيت و پرورش استعدادهاى نهفته در او كوشيد، يك چنين پرورش يافته اى قطعاً پيش از ديگران به او ايمان خواهد آورد.
گذشته از اين، امير مؤمنان در سخنان خود، خويشتن را نخستين كسى مى داند كه به رسول گرامى ايمان آورد و يادآور مى شود كه:
«من پيامبر را در روزهايى كه در كوه حرا بسر مى برد مى ديدم، و جز از من كسى او را نمى ديد و در چنين روزى خانه اى نبود كه نور اسلام در آن جا بدرخشد، جز يك خانه كه در آنجا رسول گرامى و خديجه بودند و من سومين نفر آن خانه به شمار مى رفتم، نور وحى را مى ديدم، بوى خوش نبوت را استشمام مى كردم و باز مى فرمايد: بار الها، تو مى دانى من نخستين كسى هستم كه به درخواست رسول گرامى پاسخ گفتم و كسى جلوتر از من جز رسول خدا به نماز نايستاد».1
ابن هشام در سيره خود كه يكى از متون تاريخ زندگانى پيامبر اسلام است على را نخستين مؤمن به پيامبر دانسته و مى گويد : على در سن ده سالگى به وى ايمان آورد، آنگاه نمازگزاردن على (عليه السلام) را در كوه هاى مكه با رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) كه به صورت دو نفر بود ياد آور مى شود.2
اگر از اينها بگذريم و به رواياتى كه دانشمندان اهل تسنن در اين مورد

1 . نهج البلاغه، خطبه 190.
2 . سيره ابن هشام، ج1، ص 246.

صفحه 62
نقل كرده اند اكتفا ورزيم، بايد بگوييم روايات متواترى اين مسأله را تأييد مى كند كه على (عليه السلام) پيشگام ترين مردان در ايمان به رسول گرامى بود و مجموع اين روايات را مى توانيد در دو كتاب «غاية المرام»1 و «الغدير»2 مطالعه بفرماييد.

تعليم وضو و نماز به رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)

فرشته وحى در روز دوم بعثت فرود آمد، وضو و نماز را به رسول خدا تعليم كرد.3 نخستين نمازى كه بر رسول خدا واجب شد نماز ظهر بود، جبرئيل وضو گرفت و نماز گزارد و اوقات نماز را تعليم كرد و از اين طريق او نيز وضو گرفت و نماز گزارد، آنگاه خديجه و على (عليه السلام) از او پيروى كرده و بسان او وضو گرفتند و نماز خواندند در آن روزها رسول گرامى نماز را دو ركعت دو ركعت مى خواند، وبعدها به فرمان الهى، دو ركعت بر نمازهاى ظهر، عصر وعشا افزوده شد.4

وحى الهى به تدريج نازل مى شود

مشيت الهى بر اين تعلق گرفته است كه آيات قرآن به تدريج طبق پرسش ها و نيازها فرو فرستاده شود، از اين جهت مجموع آيات قرآن در ظرف بيست و سه سال به تدريج نازل گرديده است، و خود قرآن هم در آياتى به اين نكته اشاره مى كند، آنجا كه مى فرمايد:«ما قرآن را تدريجاً فرو فرستاديم تا آن را

1 . ص 504 نگارش سيّد هاشم بحرينى متوفاى سال 1107.
2 . ج3، ص 320، ط نجف نگارش عبد الحسين امينى متولد سال 1320 و درگذشته سال 1390هـ. ق.
3 . امتاع الاسماع، ص 15.
4 . سيره ابن هشام، ص 243ـ 245.

صفحه 63
آرام و با تأنى بر مردم بخوانى»1 و باز در آيه ديگر مى فرمايد:(دشمنان مى گويند)«چرا قرآن يكجا نازل نگرديد»(در پاسخ آنان بگو): «براى اين كه قلب تو را با تماس هاى پياپى با مقام وحى استوارتر سازيم».2
بنابر اين نبايد انتظار داشت كه پس از نزول آيه هاى سوره«عَلَقْ» و مُدَّثِر» فوراً آيات ديگرى نازل گردد چه بسا مصالح ايجاب مى كرد كه به طور موقت وحى نازل نشود، از اين جهت تعجب نخواهيم كرد كه در تاريخ بخوانيم پس از آيه هاى سوره «علق» و«مدثر» تا مدتى وحيى فرود نيامد، زيرا الزامى بر چنين نزول وحى نبوده است. در تاريخ مسأله اى به نام «انقطاع وحى» مطرح است كه تفسير صحيح آن همان است كه يادآور شديم، يعنى اين مقطع بسان ديگر مقطع هاى دوران رسالت پيامبر اسلام بوده است و وحى الهى در تمام دوران رسالت به تدريج فرودمى آمد.

1 . اسراء /106.
2 . فرقان/32.

صفحه 64

فصل ششم

از دعوت خويشاوندان

تا

نخستين واكنش قريش

پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) سه سال تمام به دعوت سرّى پرداخت و در اين مدّت به جاى توجه به عموم به فردسازى عنايت نمود. مصالح وقت ايجاب مى كرد كه او دعوت خود را آشكار نسازد وبا تماس هاى سرّى، گروهى را به آيين خود دعوت نمايد و همين دعوت سرّى بود كه توانست جمعى را به آيين توحيد جلب كند و با پذيرش آنان روبهرو گردد و تاريخ نام اين شخصيت ها را كه در اين مقطع از رسالت به آيين او گرويده اند، يادآور شده است، برخى از اين افراد عبارتند از:
حضرت خديجه، على بن ابى طالب(عليه السلام) ، زَيد بن حارثه، زُبَير بن عَوام، عَبد الرحمان بن عَوف، سَعْد بن اَبى وَقّاص، طلحَة بن عبيد اللّه، اَبو عُبَيدَة بن جَرّاح، اَبُو سَلَمَه، اَرْقَم بن ابى الاَرقَم، قُدامَة بن مَظعُون، عَبداللّه بن مَظعُون، عُبَيدة بن الحارث، سَعيد بن زيد، خَبّاب بن أرتّ، ابو بكر بن ابى قُحافة، عثمان بن عَفّان و ديگر افرادى كه در همين مقطع به آيين اسلام گرويده و نبوت او را پذيرفتند.1

1 . سيره ابن هشام، ج1، ص 245ـ 262.

صفحه 65
سران قريش در اين سه سال مشغول خوشگذرانى و سرمست عيش ونوش بودند در حالى كه كم و بيش از دعوت سرى رسول خدا آگاهى يافته بودند ولى كوچك ترين واكنشى نشان نداده و جسارتى نمى كردند.
اين مدت سه سال كه دوران فرد سازى بود، رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) با برخى ازياران خود به درّه هاى مكه مى رفتند ونماز خود را دور از چشم قريش در آنجا مى گزاردند، ولى روزى در حالى كه در يكى از درّه هاى مكه نماز مى گزاردند برخى از مشركان به عمل آنان اعتراض كرده و كار آنان را نكوهش كردند و همين كار سبب شد كه درگيرى مختصرى ميان ياران رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) و برخى از مشركان پديد آيد و يكى از مشركان به وسيله سعد وقاص زخمى گردد1، از اين رو رسول گرامى خانه «ارقم» را محل عبادت قرار داد2 و در آنجا به تبليغ و پرستش پرداخت، عمار ياسر و صهيب بن سنان از جمله كسانى هستند كه در آن خانه به رسول گرامى ايمان آوردند.

دعوت خويشاوندان

پس از سه سال پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) مأموريت يافت كه نخست خويشاوندان خود را به آيين توحيد دعوت نمايد، و از نظر محاسبات نيز بايد دعوت خويشاوندان بر دعوت عمومى مقدم باشد. زيرا اصلاح داخل پايه ديگر اصلاحات است، گذشته از اين اگر تبليغ خويشاوندان مؤثر واقع شود تبليغ بيگانگان آسانتر خواهد بود و در نتيجه ايمان خويشاوندان مى تواند يك خط دفاعى در برابر تهاجم دشمنان پديد آورد و حد اقل اين فايده را خواهد داشت

1 . تاريخ طبرى، ج2، ص 61.
2 . اين خانه در پاى كوه صفا بود و تا چندى پيش به نام «دار خيزران » معروف بود، سيره ابن هشام، ج1، ص 263، سيره حلبى، ج1، ص 319.

صفحه 66
كه بستگان او بر فرض اين كه از صميم دل به آيين اوگرايش پيدا نكنند، لااقل به خاطر رشته خويشاوندى به دفاع از او برخيزند و جان او را از شر دشمنان حفظ كنند تا چه رسد كه درميان بستگان او شخصيت هايى بودند كه در همان نخستين روزهاى دعوت، ايمان و اخلاص خود را به آيين رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) اظهار داشتند، روى اين جهات خداوند پيامبر خود را با آيه ياد شده در زير مأمور به دعوت خويشاوندان مى كند:
(وَأَنْذِرْ عَشيرتَكَ الأَقْرَبينَ) .1
«خويشاوندان نزديك خود را به آيين يكتا پرستى دعوت نما».

شيوه دعوت خويشاوندان

تاريخ نگاران و مفسران در تفسير آيه گذشته به اتفاق، سرگذشت ياد شده در زير را نقل مى كنند:« آنگاه كه خدا پيامبر خود را مأمور به دعوت خويشاوندان كرد، پيامبر، على (عليه السلام) را مأمور نمودكه غذايى آماده كند و همراه آن شيرى نيز تهيه نمايد. سپس چهل و پنج نفر از سران بنى هاشم را دعوت نمود و هدف اين بود كه در اين مهمانى همگان را به آيين خويش آشنا سازد. ابولهب كه يكى از مدعوّين بود با طرح سخنان سبك وبى اساس آمادگى مجلس را براى طرح دعوت از ميان برد از اين جهت صاحب رسالت مصلحت ديد كه موضوع را به وقت ديگر موكول سازد. روز بعد برنامه دعوت همگان جز ابو لهب2 تكرار شد وپس از صرف غذا پيامبر آنان را با جمله هاى زير مخاطب ساخت: راهنماى هيچ گروه به كسان خود دروغ نمى گويد، به خدايى كه جز او خدايى نيست، من فرستاده خدا به سوى شما افرادو به عموم جهانيانم،

1 . شعراء/214.
2 . قرينه عقلى بر عدم دعوت ابولهب گواهى مى نمايد.

صفحه 67
هان! اى خويشاوندان من، شما مانند خفتگان مى ميريد و همانند آنها بيدار وزنده مى شويد و هر فردى طبق كردار خود پاداش و كيفر مى بيند، اين بهشت جاودان خداست براى نيكوكاران و دوزخ دايمى اوست براى بدكاران، هيچ كس براى كسان خود بهتر از آنچه كه من براى شما آورده ام، نياورده است. من براى شما خير دو سرا را آورده ام، خدايم به من فرمان داده است كه همگى شما را به سوى او بخوانم و هركدام از شما در اين دعوت و نهضت مرا كمك و يارى كند و از من پشتيبانى نمايد او برادر و وصى وجانشين من در ميان شماست، آنگاه كه سخنان پيامبر به اين نقطه رسيد على سكوت مجلس را شكست و آمادگى خود را براى پشتيبانى از پيامبر آشكار ساخت، پيامبر دستور داد اوبنشيند تا گفتار خود را بار ديگر تكرار كند، پيامبر در اين مجلس سه بار گفته پيشين خود را تكرار كرد و در هر مرتبه على (عليه السلام) برخاست و پشتيبانى خود را از دعوت رسول گرامى آشكار ساخت. در اين لحظه پيامبر درباره او چنين فرمود: على برادر ووصى وخليفه من در ميان شماست سخن اورا بشنويد و از او فرمان ببريد».1
اين حديث كه در اصطلاح محدثان به آن حديث «بَدأ الدَعوة» يا حديث «يوم الدار» يا حديث «يوم الانذار» مى گويند، از احاديث متواترى است كه مفسران، محدثان و تاريخ نگاران همگى آن را آورده و مصادر و منابع آن بيش از آن است كه در اينجا آورده شود.
اين رويداد در آغاز دعوت رسول گرامى ما را به يك اصل رهبرى مى كند وآن اين كه مسأله «نبوت» و «امامت» دو اصل توأم و همراه مى باشند، و قابل تفكيك وجدايى نيستند زيرامى بينيم روزى كه رسول گرامى «نبوت» خود را اعلام مى دارد، همان روز نيز خليفه و جانشين خود را پس از خويش معرفى مى كند.

1 . تاريخ طبرى، ج2، ص 62ـ63 و تاريخ كامل، ج2، ص 40ـ 41و مسند احمد، ج1، ص 111.

صفحه 68

دعوت همگانى

اكنون وقت آن رسيده است كه رسول گرامى دعوت عمومى را آغاز كند،زيرا پس از سپرى گشتن دعوت هاى سرّى و خصوصى و دعوت خويشاوندان وبستگان، ناچار است اين بار عموم مردم را زير پوشش دعوت خود قرار دهد، از اين جهت خدا به او چنين دستور داد:
(فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ وَأَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكينَ) .1
«مأموريت خود را آشكار ساز و از مشركان كناره گير ما تو را از شر دشمن استهزاگر حفظ مى كنيم».
پيامبر به صورت هاى گوناگون دعوت خود را آشكار ساخت كه برخى از شيوه هاى دعوت عمومى اورا يادآور مى شويم:
1. سه سال از بعثت رسول گرامى گذشت و مشركان از دعوت او اجمالاً آگاه گشتند و مى دانستند كه محمد از بت پرستى نكوهش مى كند و از سرانجام بد كافران گزارش مى دهد، روزى به پا ايستاد و گفت: من فرستاده خدايم من شما را به عبادت خداى يكتا و ترك پرستش بتان دعوت مى نمايم، بتانى كه نه سودى مى رسانند ونه زيان مى آفرينند، نه روزى مى دهند و نه زنده مى كنند و نه مى ميرانند.
2. رسول گر2امى در بازار «عُكاظ» در حالى كه جُبّه سرخى بر تن داشت به پا خاست و گفت: اى مردم بگوييد لا اله الاّ اللّه تا رستگار شويد، در اين موقع ابولهب به دنبال او دويد وگفت: مردم اين مرد برادر زاده من است و از او برحذر باشيد.3

1 . حجر/94.
2 . تاريخ يعقوبى، ج2، ص 14.
3 . تاريخ يعقوبى، ج2، ص 14.

صفحه 69
3. روزى پيامبر بالاى كوه «صَفا» قرار گرفت و كلمه يا «صَباحاً»1 را با صداى بلند گفت نداى پيامبر سبب توجه گروه بى شمارى از مردم شد كه در بازار و مسجد مشغول كار و گفتگو بودند، آنگاه رو به مردم كرد و گفت: اگر من به شما بگويم پشت اين كوه (كوه صفا) دشمنان شما موضع گرفته اند و در صدد شبيخون زدن هستند آيا از من مى پذيريد؟ صداها به تصديق او بلند شد، زيرا در طول زندگى از او دروغ و خلاف نشنيده بودند، آنگاه افزود، من به شما مى گويم خود را از آتش آخرت نجات دهيد، من براى شما نمى توانم در پيشگاه خدا كارى صورت دهم، من شما را از عذاب دردناك مى ترسانم. موقعيت من همان موقعيت ديده بانى است كه دشمن را از نقطه دور ديده فوراً براى نجات قوم خود به سوى آنان مى شتابد و آنها را با نداى «يا صباحا» از توجه خطر آگاه مى سازد.

واكنش قريش

جاى شك و ترديد نيست گروهى كه روى عقيده اى پرورش يافته اند خواه ناخواه عقيده خود را محترم شمرده و در مقابل دعوت مصلحان به مقاومت خواهند پرداخت و اين همان روح تعصب است كه در همه جامعه ها وجود دارد و در عرب جاهلى كه پرورش يافته بيابان هاى سوزان و دور از برخورد با افكار جهان خارج بود، بيش از همه جا وجود داشت. از اين جهت مى بينيم كه درمقابل دعوت پيامبر عرب بت پرست به پا خاسته و به عناوين گوناگون، مانع از دعوت وى گرديدند. اكنون بايد ديد تدبير قريش در برابر بازدارى مردم از گرايش به دعوت پيامبر چه بوده است؟ اينك ما كوشش هاى آنان را در برابر

1 . عرب اين كلمه را در موقع يك پيشامد بزرگ به زبان مى آورد و توجه مردم را به سخنان خود جلب مى كند.

صفحه 70
نفوذ اسلام يكى پس از ديگرى مى آوريم:

قريش پيش ابوطالب مى روند

قريش ابتدا تصميم گرفتند تا كارى كنند كه ابوطالب دست ازحمايت برادرزاده اش بردارد، آنان براى تحقق اين هدف چند بار به حضور ابوطالب رفتند كه تاريخ همگى را ضبط كرده و ما قسمتى از آنها را در اين جا مى آوريم.
الف. سران قريش كه از نفوذ روز افزون اسلام دچار بيم و هراس شده بودند تصميم گرفتند كه پيش ابوطالب كه رياست مكه را برعهده داشت و در ميان همه اقوام به عظمت و بزرگوارى معروف بود بروند، پس از حضور در مجلس او چنين گفتند:
«برادر زاده تو به خدايان ما ناسزا مى گويد و آيين ما را نكوهش مى كند و به افكار و عقايد ما مى خندد و پدران ما را گمراه مى شمارد، دستور بده او از اين دعوت دست بردارد ويا اين كه حمايت خود را از او بردار».
ابوطالب با آنان به نرمى سخن گفت و آنان به گونه اى از تعقيب جريان منصرف شدند.
ب. چيزى نگذشت كه گسترش اسلام در ميان مردم، قريش را بيش از پيش بيمناك كرد، بار ديگر نزد ابوطالب رفتند وبه او چنين گفتند:«ابوطالب! تو از نظر سن و شرافت و موقعيت بر ما برترى دارى و ما در گذشته از تو درخواست كرديم كه برادرزاده خود را از دعوت به آيين جديد بازدارى، ولى شما كارى را صورت نداديد، ما ديگر تحمل نخواهيم كرد كه كسى به راه و روش پدران ما بدگويى كند افكار ما را سبك شمارد، و در باره خدايان ما ناسزا بگويد، يا بايد او دست از اين كار بردارد و يا اين كه با تو و او به مبارزه

صفحه 71
برمى خيزيم كه يكى از دو گروه در اين ميان نابود خواهد شد». اين جا است كه ابوطالب با برادرزاده خود صحبت كرد وجريان را با او در ميان گذاشت. پيامبر سخن تاريخى خود را كه حاكى از پايه استقامت و پايدارى او در راه هدف بود، بيان كرد و گفت:«عموجان! به خدا سوگند هرگاه خورشيد را در دست راست من و ماه را در دست چپ من قرار دهند (همه جهان را به من بدهند)، به بهاى اين كه من دعوت خود را ترك كنم، هرگز چنين نخواهم كرد تا روزى كه خدا آيين مرا پيروز گرداند يا در طريق دعوت خود نابود شوم»، آنگاه ديدگان رسول خدا اشك آلود شد و گريست و برخاست كه مجلس ابوطالب را ترك كند، عموى عزيزش او را صدا كرد وگفت: برادرزاده نزديك بيا، رسول گرامى نزديك آمد،ابوطالب به وى گفت: برو، دعوت خود را آشكار كن و آنچه مى خواهى بگو من هرگز تو را ترك نخواهم گفت.
ج. گسترش اسلام بيش از پيش مايه وحشت قريش از سرنگونى نظام شرك بود، از اين جهت براى بار سوم سران قريش نزد ابوطالب رفتند و به او چنين گفتند:«تو محمد را به فرزندى برگزيدى و از اين جهت از او حمايت مى كنى، آيا ممكن است دست از حمايت او بردارى و فرزند وليد بن مغيره را به نام عماره براى فرزندى برگزينى؟ فرزند وليد جوانى است شاعر، سخنور، زيبا و خردمند».
ابوطالب كه در ملاقات هاى قبلى با نرمى با آنان سخن مى گفت،اين بار وقتى كه با پيشنهاد نامعقول آنان روبهرو شد، بر سر آنان داد زد و گفت: چه پيشنهاد بدى است من فرزند و جگرگوشه خود را در اختيار شما بگذارم كه او را نابود كنيد و فرزند وليد را در دامان خود پرورش دهم. به خدا قسم اين كار شدنى نيست.1 مذاكرات قريش با ابوطالب و پيشنهادهاى نامعقول آنان حاكى

1 . ملاقات هاى سه گانه قريش را با ابوطالب، ابن هشام در سيره خود ، ج1، ص 264 تا ص 267 آورده است.

صفحه 72
از آن بود كه آنها از عمق دعوت پيامبر وعلاقه ابوطالب به برادر زاده اش و ايمان درونى وى به آيين او آگاهى صحيح نداشته اند، از اين جهت هيچ يك از اين ملاقات ها در روحيه پيامبر و ارادت ابوطالب و استقامت او در دفاع از برادرزاده اش اثر نگذاشت. اكنون بايد ديد كه قريش چه نقشه جديدى براى بازدارى پيامبر از تبليغ دين او ريختند.

صفحه 73

فصل هفتم

از تطميع و تهديد پيامبر اسلام

تا مهاجرت به حبشه

با نخستين واكنش مشركان قريش در برابر دعوت رسول گرامى آشنا شديم و اكنون وقت آن رسيده است كه با ديگر واكنش هاى آنان در برابر اين دعوت آشنا شويم.

تطميع پيامبر

قريش از ابوطالب مأيوس شده و مطمئن شدند كه وى به هيچ قيمت حمايت خود را از برادرزاده خود برنخواهد داشت، با خود فكر كردند چه بهتر كه با خود صاحب دعوت به مذاكره بنشينند و او را از طريق تطميع به مال و منصب از دعوت خود منصرف سازند. از اين جهت گروهى پس از غروب آفتاب، در كنار كعبه نشسته و فردى را به دنبال پيامبر فرستادند و او را به جمع خود دعوت كردند. رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) به مجلس آنان آمد و در كنار آنان نشست، سخنگوى جمعيت به او چنين گفت: هيچ فردى نسبت به ما ، كارى را كه تو انجام داده اى، انجام نداده است. تو به پدران ما بد گفتى، آيين آنها را نكوهش كردى، به خدايان ما ناسزا گفتى، افكار ما را سبك شمردى وحدت ما را از بين بردى. هدف تو از اين دعوت چيست؟ اگر هدف گردآورى مال است

صفحه 74
ما آنچنان ثروت در اختيار تو مى گذاريم كه ثروتمندترين ما گردى، و اگر به منظور سرورى و بزرگوارى قيام كرده اى ما تو را بزرگ خود قرار مى دهيم و اگر فرمانروايى مى خواهى ما تو را به فرمانروايى بر مى گزينيم، و اگر آسيب روحى پيدا كرده اى ما حاذق ترين پزشك را براى تو مى آوريم تا تو را معالجه كند.
رسول گرامى در پاسخ پيشنهادهاى آنها گفت: من نه براى گردآورى اموال و نه برترى طلبى و نه فرمانروايى برانگيخته شده ام، خدايم مرا به عنوان پيام آور به سوى شما فرستاده و كتابى را بر من نازل كرده و مرا نويد دهنده و بيمدهنده براى شما قرار داده است. من رسالتى را كه بر عهده داشتم به شما ابلاغ كردم، هرگاه از من بپذيريد، اين مايه سعادت شما در دو جهان است و اگر آن را رد كنيد، من در اين راه استقامت مىورزم تا خدا ميان من و شما داورى كند.1

شكنجه و آزار پيامبر

سومين واكنش آنان در برابر دعوت رسول گرامى شكنجه و آزار آنها بود كه نمونه اى از آن را در اين جا يادآور مى شويم. گروهى از سرسخت ترين دشمنان رسول گرامى كه نام آنان در تاريخ مضبوط است، غلامان و كودكان خود را وادار مى كردند كه رسول گرامى را اذيت كنند، حتى روزى شترى را كشتند و يكى از آنان غلام خود را امر كرد تا شكمبه و سرگين شتر را بر دو شانه رسول خدا كه در حال سجده بود، بيفكند.
رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) در مقابل اين اهانت عكس العملى نشان نداد جز اين كه ابوطالب عموى خود را از جريان آگاه ساخت، ابوطالب با غلام خود در

1 . سيره ابن هشام، ج1، ص 295 و296.

صفحه 75
حالى كه شمشير خود را برهنه كرده بود به سوى آنان آمد و به دشمنان رسول خدا در حالى كه اجتماع كرده بودند، گفت: به خدا سوگند هر كه از شما دم زند، او را مى كشم، آنگاه به غلام خود گفت كه شكمبه و سرگين را بر روى يكايك آنان بمالد.1

تصميم بر قتل پيامبر

شكنجه هاى متعدد و آزارهاى فراوان آنها از تصميم رسول گرامى نكاست، و اين كار سبب شد كه گروهى از مشركان و در رأس آنان ابوجهل نقشه قتل او را بكشند، و در كمين او بنشينند، تا به حيات او خاتمه دهند، تاريخ مى گويد: ابوجهل پس از يك سخنرانى كوتاه تصميم خود را بر كشتن رسول گرامى اعلام داشت و گروهى از قريش پشتيبانى خود را از وى در مقابل بنى هاشم اعلام داشتند، پيامبر فرداى آن روز مانند هميشه رو به بيت المقدس به نماز ايستاده بود، وقتى رسول خدا به سجده رفت، ابوجهل در حالى كه سنگ بزرگى در دست داشت، فرصت را مغتنم شمرد و نزديك آمد تانقشه خود را عملى سازد، امّا رعب و ترس آن چنان بر بدن او مستولى گشت كه رنگ پريده به سوى حاميان خود بازگشت ، همه جلو دويدند وگفتند چه شد؟ وى با صداى ضعيفى كه حاكى از ترس و اضطراب او بود در پاسخ آنها گفت: منظره اى در برابرم مجسم گشت كه در تمام عمر نديده بودم، از اين جهت از تصميم خود منصرف شدم.2
اين منظره مهيب كه ابوجهل را از اقدام بازداشت همان امدادهاى غيبى است كه خداوند بزرگ به رسول گرامى وعده آن را داده است، آنجا كه

1 . تاريخ يعقوبى، ج2، ص 14ـ15.
2 . سيره ابن هشام، ج1، ص 298.

صفحه 76
فرمود: (إِنّا كَفَيْناكَ الْمُسْتَهْزِئِينَ) .1
اينها نمونه هايى است از وعد و وعيد، شكنجه و آزار، نقشه قتل كه تاريخ همه را متذكر است و ما نمونه هايى را يادآور شديم.

آزار ياران رسول خدا

پنجمين عكس العمل قريش در برابر دعوت رسول گرامى، شكنجه و آزار ياران رسول خدا است كه صفحات تاريخ صورت هاى گسترده آن را نوشته است و هرگز نمى توان در اين صفحات كوتاه، حتى نمونه هاى روشنى از آن شكنجه ها ترسيم كرد. از جمله كسانى كه به شدت مورد آزار و شكنجه قريش بودند، عبارتند از:
1. ياسِر، 2. سُمَيّه، 3. عَمّار، 4. بِلال، 5. خَبّاب بن اَرتّ، 6.صُهَيْبِ ابن سِنان رومى و ده ها افراد بى پناه و بيچاره كه حاميان فداكارى نداشتند.2
شيوه شكنجه به صورت حبس كردن، زدن، گرسنه و تشنه نگاه داشتن، به روى سنگ هاى داغ و تفتيده خوابانيدن و سنگ عظيمى بر روى سينه نهادن و امثال آن بود. ولى در اين ميان شكنجه ياسر وهمسر او سميه كه پدر و مادر «عمار ياسر» مى باشند، رقت بارتر از همه بود. پدر و مادر عمار از جمله كسانى بودند كه در خانه ارقم (مركز تبليغى رسول خدا در مكه) اسلام آورده بودند. وقتى مشركان از ايمان آن سه نفر آگاه شدند، هر روز در گرمترين مواقع روز آنان را مجبور مى كردند كه از خانه هاى خود بيرون بيايند و زير آفتاب گرم و

1 . حجر/95.
2 . صورت اسامى افراد شكنجه شده از ياران رسول خدا در سيره ابن هشام ، ص 317ـ321 و كامل ابن اثير، ج2، ص 45ـ 47 و امتاع الاسماع، ص 18ـ19 وارد شده است.

صفحه 77
باد سوزان به سر ببرند و اين كار را آنقدر تكرار كردند كه ياسر در آن هواى گرم جان سپرد و سميه كه نيمه جانى در بدن داشت به وسيله نيزه ابوجهل كه در قلب او فرو برد، درگذشت، و عمار ياسر براى حفظ جان خود به ظاهر از اسلام دورى جست ولى در باطن ايمان خود را حفظ كرد. او وقتى نزد رسول گرامى آمدوجريان را گفت، پيامبر از كار او تقدير كرد و فرمود: كوچكترين ترس به خود راه مده و براى رهايى از شر دشمنان ايمان خود را پنهان بدار واين آيه در تأييد عمل عمار فرود آمد:1
(...إِلاّ مَنْ أُكْرِهَ وَقَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالإِيمان...) 2.
«مگر آن كس كه به اظهار كفر مجبورش كنند امّا در درون معتقد باشد».
آنچه بيان شد نمونه اى از شكنجه هاى قريش به افراد با ايمان بود، افرادى كه به هيچ قيمتى اسلام را با چيزى عوض نمى كردند، با اين كه پيوسته در شكنجه و عذاب بودند ولى از تظاهر به اسلام و تبليغ آن خوددارى نمى كردند. روزى ياران رسول گرامى كه در نقطه اى گرد آمده بودند، تصميم گرفتند كه يكى از آنان با صداى رساتر سكوت مسجد را بشكند و آياتى از قرآن را به صداى بلند تلاوت نمايد. قرعه فال به نام «عبداللّه بن مسعود» درآمد. او نيز به مقام ابراهيم آمد در حالى كه مجلس سران قريش در آن نزديكى بود و با صداى مليح و رسا آياتى از سوره «الرحمن» را خواند. آيات اين سوره آن چنان رعب و ترس بر بدن سران قريش مستولى ساخت كه همگى از جاى خود برخاستند و به صورت دسته جمعى عبد اللّه بن مسعود را زير مشت و لگد گرفتند و آن چنان او را زدند كه خون از سر او جارى شد. آنگاه او با صورت خونين به سوى ياران رسول خدا آمد و از اين خوشحال بود كه سخن خدا را به گوش قريش رسانيده است

1 . سيره ابن هشام، ج1، ص 320 و كامل ابن اثير، ج2، ص 45ـ46.
2 . نحل/106.

صفحه 78
حتى تصميم داشت كه فردا نيز اين برنامه را اجرا كند، ولى با ممانعت ياران رسول خدا روبهرو شد و همگى گفتند اين مقدار كافى است.1
صفحات تاريخ افرادى را كه در راه هدف وآرمان خويش فداكارى كرده باشند بسيار ديده است، امّا به اعتراف دشمنان پيامبر و از جمله ابوسفيان، هيچ كس را فداكارتر و جانبازتر و علاقه مندتر از ياران پيامبر نديده است.

مهاجرت اجبارى به حبشه

رسول گرامى و برخى از خاندان بنى هاشم در پوشش حمايت ابوطالب وبيت بنى هاشم تا حدودى از گزند دشمن مصون بودند، امّا زندگى براى بردگان كه به اسلام گرويده بودند يا افراد بى پناه كه حامى و مدافعى نداشتند مشكل و طاقت فرسا بود از اين جهت پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) مصلحت ديد كه آنان به سرزمين حبشه سفر كنند و گفت: در حبشه فرمانروايى است كه به كسى در آنجا ستم نمى شود و آنجا سرزمين درستى و پاكى است و شما مى توانيد در آن ديار تا حصول فرج بسر ببريد.
از اين جهت گروهى از مسلمانان بى دفاع به سرپرستى «عثمان بن مظعون»، بدون اين كه مشركان از برنامه آنان مطلع شوند، شبانه به صورت پياده و سواره مكه را به عزم جده ترك گفتند تا از طريق دريا به سوى حبشه بروند. سفر دريايى در آن زمان آن هم به همراه زنان وكودكان بسيار مشقت بار بود، ولى تحمل اين مشقت بيانگر اخلاص و ايمان عميق آنها است. اتفاقاً لحظه اى كه مسلمانان بى دفاع به جده رسيدند، دو كشتى تجارتى آماده حركت به حبشه بودند، مسلمانان با پرداخت نيم دينار سوار كشتى شدند و كشتى

1 . سيره ابن هشام، ج1، ص 314ـ 315.

صفحه 79
حركت كرد، مشركان وقتى از جريان آگاه شدند، گروهى را به جده اعزام كردند تا از مسافرت آنها به حبشه ممانعت كنند،ولى آنها موقعى رسيدند كه كشتى ها حركت كرده بودند. اين گروه از يك قبيله نبودند بلكه هر يك از قبيله اى جدا بودند و اين نخستين هجرتى بود كه در اسلام رخ داد.1
تاريخ مهاجرت اين گروه در ماه رجب سال پنجم بعثت بود، و تعداد آنها ده مرد و به قولى يازده مرد و چهار زن بود و همگى ماه شعبان و رمضان را در حبشه بسر بردند. وقتى خبر به آنان رسيد كه قريش از آزار مسلمانان دست برداشته اند، ماه شوال به مكه بازگشتند، ولى پس از مراجعت اوضاع را بر خلاف گزارشى يافتند كه به آنان داده بودند. لذا بار ديگر راه حبشه را در پيش گرفتند.2

مهاجرت دوم به حبشه

دومين مهاجرت مسلمانان به حبشه به سرپرستى جعفر بن ابى طالب انجام گرفت و گروهى كه او سرپرستى آنان را برعهده داشت، از تيره هاى مختلفى بودند كه در مكه زندگى مى كردند. نام اين افراد و اسامى قبايل آنان و شماره اين افراد در تاريخ مضبوط است. سيره نويس بزرگ اسلام ابن هشام تمام خصوصيات آنان را يادآور شده است و مى گويد: اين گروه را هشتاد و سه مرد و هيجده زن تشكيل مى دادند، كه همگى براى حفظ آيين خود به سوى حبشه شتافتند و رنج سفر ومشقت غربت را بر خود تحميل كردند.3 البته شمار

1 . سيره ابن هشام، ج1، ص 322ـ 323.
2 . تاريخ كامل، ج2، ص 52و53 و نيز ابن هشام در سيره خود از بازگشت سىو چهار نفر نام مى بردو بازگشت آنها پس از مهاجرت گروه جعفر بن ابى طالب بوده است. سيره ابن هشام، ج1، ص 364ـ 369.
3 . سيره ابن هشام، ج1، ص 323ـ 330.

صفحه 80
كودكان در اين آمار منظور نشده و يا فرزندانى كه از اين زنان و مردان مهاجر در حبشه به دنيا آمده اند نيز در اين آمار نيامده است.

تلاش براى بازگرداندن مهاجران

سرزمين حبشه براى مهاجران سرزمين خاطره ها شد، زيرا مسلمانان در آنجا با فرمانرواى عادل و محيط آزاد رو به رو شدند. از اين جهت در انجام وظايف اسلامى كوچكترين مانعى را لمس نمى كردند. يكى از مهاجران به نام «عبداللّه بن حرث» در اشعار خود آن چنان اين سرزمين را توصيف مى كند كه مضمون سه بيت آن چنين است:
«همه بندگان خدا در مكه به زنجير كشيده شده اند، ولى ما سرزمين خدا را وسيع تر از مكه يافتيم، سرزمينى كه ما را از ذلت وخوارى نجات بخشيد. اى افراد غيور برزندگى ذلت بار و ننگين تن ندهيد».1
خبر آزادى مسلمانان در سرزمين حبشه، قريش را بيش از پيش وحشت زده كرد و بيشتر از آن ترسيدند كه مسلمانان در دربار فرمانرواى حبشه به نام «نجاشى» نفوذ كنند و قلب او را به اسلام متمايل سازند و سرانجام مسلمانان پايگاه عظيمى به دست آورندو با سپاهى گران بر جامعه قريش بتازند. از اين جهت تصميم گرفتند كه دو ديپلمات كارآزموده و كاركشته را به نام هاى «عبداللّهبن اَبى رَبيعَه» و «عَمْرو بن عاص» به سوى فرمانرواى حبشه اعزام دارند و براى جلب نظر او و اطرافيانش هدايايى ترتيب دهند. سران قريش به هر دو نفر دستور دادند كه هداياى اطرافيان را كه همگى كشيش بودند، قبلاً بپردازند و نظر آنها را نسبت به خواسته خويش جلب كنند، آنگاه به حضور

1 . سيره ابن هشام، ج1، ص 353.

صفحه 81
نجاشى بار يابند، و هداياى او را تقديم كنند و خواسته خود را مطرح سازند. در اين مورد امّسلمه كه يكى از مسلمان پناهنده به سرزمين حبشه بود مى گويد: اين دو نفر هداياى كشيشان را قبلاً تقديم كردند و به هر يك چنين گفتند: به سرزمين شما، يك مشت جوانان ابله از طايفه ما پناهنده شده اند، جوانانى كه آيين قوم خود را ترك گفته و در دين شما نيز وارد نشده اند و آيين جديدى آورده اند كه نه شما آن آيين را به رسميت مى شناسيد و نه ما. بزرگان فاميل آنها، ما را به سوى فرمانرواى اين سرزمين اعزام داشتند تا مقدمات بازگشتن آنها را به سرزمين مكه فراهم آوريم. تنها درخواست ما اين است هرموقع ما خواسته هاى خود را نزد نجاشى مطرح كرديم، شما ما را تصديق كنيد و نظر دهيد كه اونيز با مراجعت فراريان ما موافقت نمايد. و ما از شما خواهش مى كنيم كه با آنان سخن نگوييد، زيرا اقوام آنان، آنها را بهتر مى شناسند و از نقاط ضعف آنان آگاه ترند.
وزيران روحانى دربار كه با پذيرفتن هدايا تسليم خواسته هاى نمايندگان قريش شده بودند اظهار موافقت كرده و قول دادند كه نظر پادشاه را در اين زمينه جلب كنند. نمايندگان قريش در روز معين با هداياى مخصوصى به حضور فرمانرواى حبشه بار يافتند و هداياى خود را تقديم كردند، او نيز پذيرفت. آنگاه با او چنين سخن گفتند:«از سرزمين ما يك مشت جوانان كم خرد و ابله به سرزمين شما پناهنده شده اند، آيين قوم خود را ترك گفته و در آيين شما نيزوارد نشده اند دين جديدى را اختراع كرده كه ما و شما، آن را به رسميت نمى شناسيم. بزرگان اين جمعيت فرارى كه برخى از آنان پدران و عموهاى اين گروه هستند ما را به حضور شما اعزام كرده اند تا مقدمات باز پس فرستادن آنها را به سرزمين خودشان فراهم آوريم، زيرا سران اين جمعيت آنها را بهتر مى شناسند و از نقص و عيب آنان آگاهترند». در اين موقع صداى اطرافيان به

صفحه 82
تصديق آنان بلند شد و همگى گفتند:«صحيح است» زيرا سران هر جمعيت افراد خود را بهتر از ديگران مى شناسند، لازم است اين گروه پناهنده را در اختيار اين دو نفر بگذاريد تا آنها را به سرزمينشان بازگردانند. نجاشى با فراست دريافت كه در اين جا نقشه و توطئه اى در كار است و در اين كه همه وزيران به تصديق اين دونفر برخاسته اند، رازى نهفته است و لذا آثار خشم در چهره او آشكار شد وگفت: به خدا سوگند من هرگز پناهندگان سرزمين خود را به اين دو نفر تسليم نمى كنم و هرگز صحيح نيست گروهى كه به من پناه آورده اند و در سرزمين من فرود آمده اند و مرا بر ديگران برگزيده اند، در اختيار دشمنان آنها بگذارم، مگر اين كه خود اين گروه را بخواهم و با آنان به مذاكره بنشينم و از نظر آنها درباره گفتار اين دو نفر آگاه شوم، اگر آنها را همان طور بيابم كه اين دو نفر توصيف مى كنند حتماً در اختيارشان مى گذارم و به سرزمين شان باز مى گردانم و اگر جريان را بر خلاف گفته آنها تشخيص دهم دست اين دو نفر را از آزار آنها كوتاه مى سازم و مقدم آنها را در اين كشور گرامى مى دارم.
آنگاه نجاشى مأمورى به دنبال اين گروه پناهنده فرستاد تا با نمايندگان آنها گفتگو كند. برخى از اطرافيان نجاشى قبلاً با نماينده مسلمانان گفتگو كردند و به او گفتند در پاسخ پرسش هاى نجاشى چه خواهى گفت؟ نماينده مسلمانان كه جعفر بن ابى طالب است، گفت آنچه را كه حقيقت است خواهم گفت، آنچه را كه پيامبر، ما را به آن دستور داده است بيان خواهم كرد. در اين موقع به نماينده مسلمانان اجازه ورود داده شد و او به مجلس نجاشى وارد گشت، در حالى كه دانشمندان مسيحى با اناجيل در اطراف او نشسته و كتاب ها را باز كرده بودند. نجاشى رو به جعفر كرد وگفت: اين آيين جديد كه به وسيله آن از كيش قوم خود جدا شده ايد، چيست؟ در اين موقع جعفر بن

صفحه 83
ابى طالب شروع به سخن كرد و چنين گفت: اى فرمانروا! ما گروهى جاهل و نادان بوديم كه بت ها را مى پرستيديم، مردار مى خورديم، كارهاى زشت انجام مى داديم، پيوند خويشاوندى را قطع مى كرديم، افراد قوى ونيرومند حقوق ضعيفان را پايمال مى كردند... ما به همين حالت جاهليت بوديم تا خدا از ميان ما پيامبرى برانگيخت كه ما از نسب و راستگويى و امانت و عفت او آگاهيم،او ما را به يكتاپرستى دعوت كرد و از اين كه بت هاى گلى و سنگى را بپرستيم بازداشت، او به ما فرمان داد كه راستگويى، ردّامانت، صله رحم و حفظ حقوق همسايه را پيشه خود سازيم وما را از خونريزى، كارهاى زشت، سخن زور، خوردن مال يتيم، بدنام كردن زنان پاكدامن، بازداشت. او فرمان داد كه خداى يگانه را بپرستيم و براى او شريكى قائل نشويم، فرمان داد نماز بگزاريم، زكات بدهيم و روزه بگيريم، آنگاه قسمتى ديگر از تعاليم اسلام را نيز برشمرد، سپس چنين گفت: ما اين برانگيخته خدا را تصديق كرديم و به او ايمان آورديم و از او پيروى كرديم و آنچه را كه حرام كرده بود، حرام شمرديم و آنچه را كه تحريم كرده بود انجام نداديم.در اين موقع سران قوم ما بر ما تاختند، ما را شكنجه دادند تا ما را از پرستش خدا به پرستش بتان بازگردانند و بار ديگر كارهاى بد و زشت را حلال بشماريم، وقتى فشار و شكنجه آنان از حدّ توان بالا رفت و اجازه ندادند كه ما بر آيين خود بمانيم و بر آن عمل كنيم ما به كشور شما پناهنده شديم و كشور شما را بر كشور ديگران برگزيديم، تصميم گرفتيم كه در زير حمايت شما باشيم، اميدمند بوديم كه در اين سرزمين مظلوم و ستمكش نباشيم.
فرمانرواى هشيار براى اين كه از صدق مطلب آگاهى بيشترى به دست آورد از نماينده مسلمانان درخواست كرد كه بخشى از قرآن را كه پيامبر آنها آورده است براى او بخواند، در اين موقع جعفر بن ابى طالب فرصت را مغتنم

صفحه 84
شمرد، بخشى از آغاز سوره مريم را كه كاملاً با مجلس تناسب داشت تلاوت كرد. همگى مى دانيم كه در اين سوره از زكريا وحضرت يحيى و پاكدامنى حضرت مريم سخن به ميان آمده است وحضرت مسيح به نحو بس شايسته اى معرفى شده است. در اين موقع نجاشى از شنيدن اين آيات گريان شد اشك از ديدگان او سرازير گشت، نه تنها او گريست حتى كشيشانى كه در اطراف او نشسته بودند گريه كردند و قطرات اشك آنها بر روى اناجيل فرو ريخت آنگاه نجاشى به تصديق سخنگوى جمعيت پرداخت وگفت: آنچه كه پيامبر شما آورده و آنچه كه مسيح آورده است همگى از يك مبدأ سرچشمه مى گيرند، سپس رو به نمايندگان قريش كرد وگفت برگرديد و مطمئن باشيد من اين گروه پناهنده را به شما تسليم نمى كنم.

نقشه شيطانى عمروعاص

نمايندگان قريش با شكست مفتضحانه از مجلس پادشاه حبشه بيرون آمدند و پيوسته در فكر بودند كه نقشه ديگرى بريزند تا به هدف خويش نايل آيند، در اين موقع عمروعاص به رفيق خود گفت: من فردا با برنامه جديدى به حضور پادشاه حبشه مى رسم و از اين طريق ريشه اينها را قطع مى كنم. فردا هر دونفر با كسب اجازه به حضور نجاشى رسيدند، عمروعاص رو به او كرد و گفت: اين گروه پناهنده در باره حضرت مسيح، نظر ديگرى دارند كه هرگز با نظر شما درباره او موافق نيست، در اين موقع نجاشى به دنبال سخنگوى جمعيت فرستاد تا از نظريه اسلام درباره حضرت مسيح آگاه شود. وقتى جعفر بن ابى طالب وارد مجلس شد، نظريه اسلام را درباره حضرت مسيح چنين بيان كرد:« او بنده خدا و پيامبر وروح خدا و كلمه او بود كه آن را به مريم دوشيزه پاكدامن القا كرد». نجاشى از گفتار نماينده مسلمانان خوشحال شد و پاره

صفحه 85
چوبى را از زمين برداشت وگفت: به خدا سوگند حضرت مسيح به اندازه اين پاره چوب از آنچه كه تو گفتى بالاتر نيست. آنگاه رو به جعفر كرد وگفت: شما در اين كشور آزاديد و در پوشش و امنيت من قرار داريد و سه بار اين جمله را تكرار كرد، سپس افزود هركس شما را آزار دهد به سزاى خود مى رسد و من هرگز راضى نيستم كوهى از طلا داشته باشم به بهاى اين كه يك نفر از شماها را ناراحت كنم، سپس هداياى قريش را پس داد و گفت: برخيزيد و برويد، هدايا را به صاحبان آنان برسانيد، مرا نيازى به اين رشوه كه به صورت هديه است نيست، به خدا سوگند روزى كه خدا قدرت را به من بازگردانيد از من رشوه نگرفت كه من در اين باره رشوه بگيرم.1

1 . سيره ابن هشام، ج1، ص 335; تاريخ كامل، ج2، ص 53ـ56; تاريخ طبرى، ج2، ص 73 ;امتاع الاسماع، ص 21.

صفحه 86

فصل هشتم

با ديگر نقشه هاى قريش آشنا شويم

حربه تهمت

فرستادگان قريش با كمال ذلت و خوارى به مكه بازگشتند و موجبات نگرانى قريش را از هر جهت فراهم ساختند، زيرا از طرفى شنيدند كه مهاجران مسلمان در آن كشور با كمال آزادى زندگى مى كنند و از طرفى ديگر گزارش مى رسيد كه اسلام در ميان قبايل در حال انتشار و گسترش است و هر روز بر شماره مسلمانان افزوده مى شود، حتى مى ديدند كه برخى از دشمنان سرسخت رسول خدا به آيين اسلام وارد مى گردند. همه اين جهات موجب ناراحتى آنها بود اين بار نقشه ديگرى طرح كردند تا از نفوذ و انتشار اسلام جلوگيرى كنند. اين نقشه همان حربه زنگزده «تهمت» است كه هيچ مصلحى در جهان از آن مصون نمانده است، ولى بايد توجه داشت شخصيت افراد را مى توان از زير نقاب فحش ها و تهمت ها وناسزاهاى دشمن شناخت، زيرا دشمن پيوسته مى كوشد طرف را به چيزى متهم سازد كه براى جامعه و لو در حدّ پايين قابل قبول باشد، چون در غير اين صورت نه تنها تهمت بى اثر مى باشد بلكه اثر معكوسى نيز خواهد داشت، از اين جهت يك فرد تحليل گر مى تواند ازپشت نسبت هايى كه افراد به يك شخصيتى مى دهند، موقعيت او را در اجتماع به دست آورد. ما وقتى صفحات تاريخ را ورق مى زنيم مى بينيم كه قريش با آن عداوت سرسختانه هرگز او را به تجاوز ناموسى و مالى متهم نكرده و هرگز به

صفحه 87
عقل آنها خطور نكرده كه بگويند او يك فرد چنين و چنان است. زيرا مى دانستند كه پيامبر يك فرد امين است و جامعه او را به امانت و درستى پذيرفته است و امين بودن با تعدى به مال و ناموس سازگار نيست چگونه بگويند كه او يك مرد متعدى است در حالى كه صفحات زندگى چهل سال و اندى او بر تقوا و پاكدامنى او گواهى مى دهد، از اين جهت نتوانستند او را به يكى از اين تهمت ها و نظاير آن متهم سازند، سرانجام او را به تهمت هايى مانند دروغگو، كاهن، ساحر و مجنون متهم ساختند. تهمت هايى كه اثبات و نفى آن هر دو يكسان است. و بيش از همه روى ساحر بودن او تكيه مى كردند و قرآن او را جادو مى انگاشتند و چنين استدلال مى كردند: او جادوگرى است كه با جادوى خود ميان دو دوست، شوهر و همسر جدايى مى افكند. اين مرد از طريق قرآن ميان قبايل و خانواده ها سنگ تفرقه افكنده و اتفاق آنها را به هم زده است. اگر اين استدلال صحيح باشد بنابر اين بايد گفت تمام مصلحان جهان ساحر وجادوگرند!! زيرا هيچ قدم اصلاحى بدون مقاومت و ايجاد تفرقه امكان پذير نيست.
در اين جا سرگذشت زير به روشنى بر آنچه كه گفتيم گواهى مى دهد.
ابن هشام در سيره خود مى نويسد: موسم حج نزديك شد و زايران خانه خدا از اطراف حجاز دور كعبه گرد مى آمدند، دشمنان پيامبر از قريش، نزد «وليد بن مغيره» كه مرد سالخورده اى بود رفتند و گفتند: موسم حج نزديك است و زايران خانه خدا درباره محمد پرسش هايى از ما خواهند كرد، چه بهتر همگى يك زبان و يك سخن داشته باشيم، نظر شما چيست، كه ما همان را در باره محمد بگوييم؟ وليد رو به آنان كرد و گفت: شما چه مى گوييد تا من بشنوم، آنان گفتند: ما مى گوييم او كاهن است، وليد در پاسخ گفت: هرگز چنين نيست او نه مانند كاهنان زمزمه مى كند و نه مانند آنها مُسَجَّعْ سخن

صفحه 88
مى گويد.
گفتند: مى گوييم ديوانه است، گفت: هرگز او ديوانه نيست واثرى از ديوانگى در او موجود نيست.
گفتند:شاعر است و قرآن اوجز شعر چيزى نيست، گفت: قطعاً قرآن او شعر نيست.
گفتند: مى گوييم ساحر وجادوگر است، گفت: ما ساحر و جادوگر ديده ايم، كارهاى او ارتباطى به جادو ندارد.
سرانجام فكر كردوگفت: چاره اى جز اين نيست كه او را ساحر وجادوگر بخوانيم، زيرا او به وسيله آيين و قرآن خود سنگ تفرقه در ميان ما افكنده است.1

مقابله با قرآن

قريش باز نقشه ديگرى ريختند و «نصر بن حارث بن كلده» را كه يكى از دشمنان سرسخت رسول خدا بود برانگيختند تا مجالس عرب را در مكه با داستان هايى كه از پادشاهان ايران درباره رستم و اسفنديار كه در سفر خود به حيره آموخته بود گرم سازد. زيرا او تصور مى كرد علت جاذبه قرآن اين است كه از اقوام پيشين سخن مى گويد، و لذا در هر جايى كه رسول خدا با خواندن آياتى از زندگانى اقوام و ملل گذشته را خبر مى داد و تصريح مى كرد كه مخالفت آنان با رسول خدا مايه خوارى آنها شده است پس از رفتن رسول گرامى «نصر» در جايگاه او مى نشست و داستان هاى پادشاهان ايران را سر مى داد، ولى اين نقشه بسيار بى اثر و بى نتيجه بود و هرگز قريش نتوانست از اين نقشه بهره اى برگيرد.

1 . سيره ابن هشام، ج1، ص 270; مجمع البيان، ج10، ص 387 تفسير سوره مدثر.

صفحه 89

تحريم شيندن قرآن

تبليغ قريش بر ضدّ پيامبر و متهم ساختن او به سحر و جادو اثر چشمگيرى نداشت، از اين جهت نقشه ديگرى ريختند و آن اين كه دستور دادند احدى به قرآن محمد(صلى الله عليه وآله وسلم) گوش ندهد و براى اين كار جاسوسانى در نقاط مختلف مكه گماردند كه از تماس افراد بالأخص زايرانى كه از خارج به مكه مى آيند، جلوگيرى كنند. قرآن مجيد به اين بخش از برنامه هاى قريش در آيه اى اشاره مى كند و مى فرمايد:
«افراد كافر گفتند به اين قرآن گوش ندهيد و هنگام تلاوت آن جنجال نماييد، شايد بر دشمن غلبه كنيد».1
قريش به روشنى مى ديد كه تماس زايران خانه خدا وبالأخص طبقه فهميده با پيامبر و شنيدن چند آيه، مايه دگرگونى روحيه آنان مى گردد وجاذبه سخن او را آن چنان لمس كرده بودند كه مطمئن بودند يك تماس كوچك مايه گرايش فرد مى شود. از اين جهت به اين ترفند دست زدند تا لااقل از نفوذ و انتشار اسلام جلوگيرى كنند، و در اين مورد، تاريخ مواردى را يادآور شده است كه برخى را مى نگاريم:
الف. طُفَيْل بن عَمْرو دُوْسى: او مردى بزرگوار، شاعر و سخن ساز، عاقل و خردمند بود، لذا چون وارد مكّه شد گروهى از قريش از ترس اين كه مبادا اين شخصيت با پيامبر تماس بگيرد، فوراً سراغ او رفتند وبدگويى را درباره پيامبر آغاز كردند و سخنان سابق را تكرار نمودند و يادآور شدند كه آيين اين مرد وحدت ما را به هم زده، سنگ تفرقه در ميان ما افكنده و قرآن او جز سحر وجادو چيزى نيست كه ميان پدر و پسر، برادر و برادر و شوهر و همسر جدايى

1 . فصلت/26.

صفحه 90
مى افكند وما از آن مى ترسيم كه بر تو و قبيله تو همان آسيبى برسد كه بر ما رسيده است مبادا با او سخن بگويى و يا از او چيزى بشنوى.
طفيل مى گويد: به خدا قسم تبليغات قريش سبب شد كه از پيامبر چيزى نشنوم و با او سخن نگويم، حتى وقتى وارد مسجدالحرام شدم كه كعبه را طواف كنم، پنبه اى در گوش خود فرو بردم كه مبادا بدون اختيار سخنان او وارد گوشم گردد، ولى ناخواسته چشمم به رسول خدا افتاد كه در كنار كعبه ايستاده و نماز مى خواند و بدون اختيار در نزديكى او ايستادم و خدا خواست جمله هايى را كه بسيار زيبا و پر جاذبه بود بشنوم. با خود گفتم، واى بر من، من يك مرد خردمند و شاعر و سخن سازى هستم، من كسى نيستم كه زيبا را از زشت و زشت را از زيبا تشخيص ندهم، چه بهتر به سخنان او گوش فرا دهم و اگر آنها را مفيد وسودمند ديدم به كار ببندم و در غير اين صورت ترك كنم. از اين جهت مقدارى توقف كردم تا پيامبر به سوى خانه خود رفت من نيز به دنبال او رفتم وقتى او وارد خانه خود شد، من نيز بر او وارد شدم و در حضور او نشستم، آنگاه سرگذشت خود را بازگو كردم و افزودم من آن چنان تحت تأثير تبليغات آنها قرار گرفته بودم كه هنگام ورود به مسجد در گوش خود پنبه فرو كرده بودم كه مبادا سخنان شما را بشنوم ولى خدا خواست كه سخنانى چند از شما به گوشم برسد و آنها را مفيد و زيبا تشخيص دهم، اكنون درخواست مى كنم كه حقيقت آيين خود را بر من عرضه بداريد. در اين موقع رسول گرامى اسلام را بر او عرضه داشت و قسمتى از آيات قرآن را تلاوت كرد.
طفيل دوسى مى گويد: به خدا سوگند، سخنى به آن زيبايى، آيينى به آن استوارى نديده و نشنيده بودم، من شهادتين را بر زبان جارى كردم و به رسول گرامى عرض كردم من در ميان قبيله خود يك فرد قدرتمند هستم و در ميان آنان نفوذ كلمه دارم. و به سوى آنان باز مى گردم و آنها را به اسلام دعوت مى كنم.

صفحه 91
از خدا بخواه مرا در اين قسمت يارى كند. آنگاه او به سوى قوم خود بازگشت و در ميان آنان به تبليغ مشغول گرديد. در جنگ خيبر كه رسول گرامى دژهاى فساد را در هم كوبيده بود، او با هشتاد خانواده از «دوس» حضور رسول خدا رسيد پيامبر به خاطر زحمت هاى توانفرساى اين مرد، سهمى از غنايم خيبر را به او بخشيد.
اين تنها طفيل دوسى نبود كه قريش مانع از تماس او با رسول گرامى بودند، بلكه نظاير فراوانى در تاريخ دارد كه يكى ديگر را يادآور مى شويم:
ب. اَعْشى: شاعر سخن پرداز عرب در عصر جاهليت بود. آواى اسلام به گوش او رسيده و از تعاليم آن كم وبيش آگاه شده بود، در اين موقع قصيده اى بس بلند بالايى سرود. و برخى از تعاليم اسلام را در آن گنجانيد، او پس از سرودن اشعار رهسپار مكه گشت، و خواست حضور رسول گرامى برسد و با تقديم قصيده خود به شرف اسلام نايل آيد. وقتى واردمكه شد سران قريش دور اورا گرفتند و از مقصد و هدف او آگاه شدند، او نيز هدف خود را از اين مسافرت بيان كرد، در اين موقع شيطنت ها آغاز گشت و با حيله و فريب اين مرد را از ملاقات با رسول خدا بازداشتند و او تصميم گرفت كه به محل خود بازگردد و سال آينده به حضور رسول گرامى برسد، ولى اجل مهلت نداد و او در همان سرزمين خود درگذشت.1
ج. نمايندگان مسيحيان نَجْران و يا حبشه: در حدود بيست نفر وارد مكه شدند، تا از وضع دعوت رسول گرامى اطلاعاتى به دست آورند، آنان رسول گرامى را در مسجد يافتند و در كنار او نشستند و به مذاكره پرداختند، آنگاه كه مذاكره آنان به پايان رسيد، پيامبر آياتى از قرآن براى آنان تلاوت كرد.

1 . سيره ابن هشام، ج1، ص 382ـ 392.

صفحه 92
اين آيات آن چنان روحيه آنها را دگرگون ساخت كه بى اختيار اشك از ديدگان آنان سرازير گشت سپس ايمان وتصديق خود را به پيامبر اظهار داشته و دريافتند كه آنچه را انجيل درباره پيامبرموعود بيان كرده است همگى در اوجمع است، چون كه از حضور رسول گرامى برخاستند، ابوجهل راه را بر آنان بست وچنين گفت: چه مردمان بى خردى هستيد، مردم حبشه شما را براى تحقيق و بررسى اعزام كرده اند، امّا شما بى درنگ آيين خود را رها كرديد و به تصديق وى برخاستيد، آنان در پاسخ ابوجهل گفتند: ما با شما بحث و گفتگويى نداريم، «ما به آيين خود، شما به آيين خود» ولى بدانيد كه ما هرگز چيزى را كه به سعادت خود تشخيص داديم، از آن نمى گذريم.1 و در اين مورد آياتى نازل شده است كه مى توانيد به آنها مراجعه كنيد.2

محاصره اقتصادى

انتشار اسلام در ميان افراد و قبايل وحمايت بى دريغ ابوطالب از رسول گرامى سبب شد كه آنان نقشه ديگرى بريزند و عرصه را بر مسلمانان تنگ كنند و لذا گروهى تصميم گرفتند كه عليه بنى هاشم، پيمانى را امضا كنند و آن را به امضاى گروه ديگر برسانند، زيرا آنان از اين كه بتوانند رسول گرامى را محدود كنند و يا از نفوذ اسلام بكاهند، مأيوس شدند. از اين جهت متحد شدند كه پيمان ياد شده در زير را امضا كنند.
خلاصه آن پيمان اين بود كه احدى حق ندارد با بنى هاشم خريد و فروش كند، زنى بدهد و زنى بگيرد، در تمام پيش آمدها بايداز مخالفان محمد طرفدارى كرد.اين پيمان را منصور بن عكرمه نوشت و هشتاد نفر بر آن مهر

1 . سيره ابن هشام، ج1، ص 382ـ 392.
2 . قصص/52ـ55.

صفحه 93
زدند و همگى هم عهد و هم پيمان شدند كه اين پيمان را مو به مو اجرا كنند و آن را در ميان كعبه آويختند. در ميان شخصيت هاى قريش فقط مُطْعِم بن عَدِىّ بر آن مهر نزد و از امضاى آن خوددارى كرد. و برخى از سيره نويسان معتقدند كه تاريخ امضاى اين پيمان شب اول محرم سال هفتم بعثت بود.1
وقتى خبر امضاى اين پيمان به ابوطالب رسيدو فهميد كه آنان چنين پيمانى را امضا كردند، اشعارى سرود و در ضمن آن ايمان خود را به رسالت پيامبر گرامى و مقاومت خود را در برابر نقشه هاى آنان اظهار كرد.2
اين پيمان سبب شد كه ابوطالب از خويشاوندان نزديك خود دعوتى به عمل آورد و از همه آنان بخواهد كه يارى پيامبر را بر عهده بگيرند و همگى از محيط مكه بيرون بروند و در دره اى كه درميان كوه هاى مكه قرار دارد ـ وبعدها به «شِعْب» ابوطالب معروف شد ـ به سر برند و در آنجا خانه هاى كوچك و سايه بان هاى مختصرى ترتيب دهند كه همه سال را در آنجا زندگى كنند و فقط در ماه هاى حرام (رجب، ذى القعده، ذى الحجة ومحرم) كه مردم از هر نوع تعرض مصون هستند، از آن نقطه بيرون آيند، ابوطالب براى حفظ جان محمد(صلى الله عليه وآله وسلم) در نقاط مرتفع شعب افرادى را گمارد تا آنها را از هر نوع پيش آمد آگاه سازند. برخى از مورخين مى نويسند: ابوطالب در مدت گرفتارى بنى هاشم در شعب، هر شب به رسول خدا مى گفت، درجاى معينى بخوابد تا هر كس در كمين وى باشد او را آنجا ببيند، آنگاه كه مردم به خواب مى رفتند يكى از

1 . طبقات ابن سعد، ج1، ص 209; امتاع الاسماع، ص 25.
2 . وما از ميان آن اشعار فقط يك بيت را يادآور مى شويم:
اَلَمْ تَعلمُوا اَنّا وَجدنا مُحمّداً *** نَبيّاً كموسى خُطّ في أوّل الكتب
آيا نمى دانيد كه ما محمد (صلى الله عليه وآله وسلم) را پيامبرى مانند موسى يافتيم كه در كتب پيشينيان نبوت او نوشته شده است؟

صفحه 94
فرزندان يا برادران يا عموزادگان خود را مى فرمود تا در جاى رسول خدا بخوابند و رسول خدا را مى فرمود در بستر ديگرى بخوابد.و باز مى نويسد ابوطالب شبها بر رسول خدا بيمناك بود و مى ترسيد كه دشمن جاى خواب او را شناسايى كند و شبانه بر وى حمله نمايد وقتى پاسى از شب مى گذشت او را از بسترش بلند مى كرد و پسر خود را به جاى وى مى خوابانيد. شبى على (عليه السلام) به پدر گفت: پدرجان اگر جريان چنين ادامه يابد سرانجام من كشته خواهم شد، ابوطالب او را به پايدارى و فداكارى دعوت كرد، على (عليه السلام) نيز اشعارى سرود و آمادگى خود را براى حمايت وفداكارى ازپيامبر اعلام داشت.1 اين محاصره سه سال تمام به طول انجاميد و بنى هاشم در اين مدت به سختى زندگى مى كردند، زيرا قريش خواربار را از آنها قطع كرده بودند و در غير اين دو موسم (موسم عمره كه در ماه رجب است و موسم حج كه آن سه ماه ديگر مى باشد) نمى توانستند از شعب بيرون بيايند و در غير اين دو موسم جز با دشوارى چيزى به آنان نمى رسيد و اگر كسى هم مى خواست كه چيزى به بنى هاشم برساند، ابوجهل و همفكران او از رسيدن آن جلوگيرى مى كردند، گاهى كار گرسنگى به جايى مى رسيد كه شيون كودكان بنى هاشم از بيرون شعب شنيده مى شد، فقط در اين ميان ابو العاص داماد پيامبر كه هنوز اسلام نياورده بود شترانى را كه گندم و خرما بار داشت، مخفيانه به نزديكى هاى شعب مى رساند و آنها را به داخل شعب مى راند و خود باز مى گشت.2 و گاهى نيز حكيم بن حزام، شترانى را با بار گندم رو به شعب مى راند و از اين طريق گندم ها را به آنان مى رساند، زيرا خديجه همسر رسول گرامى عمه حكيم بن حزام بود.

1 . شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج14،ص64.
2 . اعلام الورى، ص 60ـ61.

صفحه 95

امدادهاى غيبى

شدت عمل قريش در اجراى مواد پيمان از مقاومت و فداكارى مسلمانان ذرّه اى نكاست، سرانجام ناله جانگداز فرزندان و كودكان بنى هاشم ووضع رقت بار مسلمانان پناهنده به شعب، گروهى از امضا كنندگان را بر آن داشت كه امضاى خود را پس بگيرند و مشكل را حل كنند. روزى «هشام بن عمر» پيش «زهير بن اميه» رفت و گفت سزاوار است تو غذا بخورى و بهترين لباسها را بپوشى، امّا خويشاوندان تو برهنه و گرسنه بسر ببرند، به خدا سوگند، هرگاه تو درباره خويشاوندان ابوجهل چنين تصميمى مى گرفتى، و او را براى اجراى آن طرح دعوت مى نمودى هرگز تسليم تو نمى گشت. زهير گفت من تنها نمى توانم تصميم قريش را بشكنم ولى اگر كسى با من همراه باشد من عهدنامه را پاره مى كنم. هشام گفت من با تو همراهم، وى گفت: شخص سومى نيز لازم است كه با ما همراه شود. او برخاست وسراغ مطعم بن عدى رفت و گفت هرگز تصور نمى كنم تو راضى شوى، دوگروه «بنى هاشم، بنى المطلب» از فرزندان عبد مناف كه تو نيز افتخار انتساب به آن خانواده را دارى، در چنين وضع باقى بمانند. گفت: چه كنم. از من تنها كارى ساخته نيست.وى پاسخ داد: دو نفر ديگر هم با تو همراهند و آن دو نفر عبارتند از: من وزهير. مطعم پاسخ داد كه بايد كسان ديگرى نيز با ما همكارى كنند از اين نظر هشام جريان را با ابى البخترى وزمعه به ترتيبى كه با مطعم گفتگو كرده بود، در ميان نهاد و آنها را به همكارى دعوت نمود و همگى تصميم گرفتند بامدادان در مسجد حاضر شوند. جلسه قريش، با شركت زهير و گروهى از همرازان او منعقد گرديد، وى مهر خاموشى را شكست و گفت: اى مردم مكه، ما بهترين غذا را مى خوريم و بهترين لباس را مى پوشيم، ولى فرزندان هاشم در حال نابودى هستند، نه چيزى به آنها فروخته مى شود و نه چيزى از آنها

صفحه 96
خريدارى مى شود، به خدا سوگند بايد اين پيمان ظالمانه كه پيوند خويشاوندى را قطع كرده است، پاره شود. در اين موقع ابوجهل به سخن درآمد و گفت اين پيمان قابل نقض و شكستن نيست. زمعه در پاسخ او گفت: ما از روز نخست راضى به نوشتن آن نبوديم، ابى البخترى از گوشه مجلس به تصديق زمعه برخاست و گفت: ما به آن نوشته راضى نيستيم وآن را به رسميت نمى شناسيم.مطعم گفت: هر دو نفر راست مى گويند و هر كه غير اين را بگويد دروغ گفته است من به خدا از اين پيمان و از آنچه در آن نوشته شده است به خدا پناه مى برم. ابوجهل احساس كرد كه جريان قبلاً پايان يافته و او در مقابل عمل انجام شده قرار گرفته است. در اين موقع مطعم برخاست و از فرصت استفاده نمود و به محلى كه پيمان را در آنجا آويخته بودند، رفت، تا آن را بياوردو پاره اش نمايد.ناگهان ديد موريانه همه را جز كلمه «باسمك اللهم» خورده است آنگاه گروهى نزد بنى هاشم رفتند تا به آنان گزارش دهند كه از شعب بيرون بيايند و به خانه هاى خود بازگردند و اين حادثه در نيمه رجب سال دهم اتفاق افتاد.
برخى مى نويسند : پيامبر و ابوطالب و خديجه تمام دارايى خود را از دست دادند، ناگهان پيك وحى بر پيامبر نازل شد و گزارش داد موريانه تمام آن پيمان را كه قريش نوشته بود ومهر كرده بودند، خورده است. جز جمله نخست آن «باسمك اللهم» كه بر جاى خود باقى است. رسول گرامى ابوطالب را از اين امر آگاه ساخت و هر دو نفر با گروهى از شعب بيرون آمدند و در كنار كعبه نشستد، در اين موقع قريش دور اورا گرفتند وبه او گفتند: آيا وقت آن نرسيده است كه خويشاوندى خود را با ما به ياد آورى و با ما نزديك شوى و از حمايت برادرزاده خود دست بردارى؟
ابوطالب رو به آنان كرد وگفت: عهدنامه را بياوريد. آنها عهدنامه را

صفحه 97
آوردند كه مهرها بر آن باقى بود ابوطالب گفت آيا اين همان عهدنامه است كه همگى نوشته ايد؟ گفتند: آرى، گفت: آيا كسى به آن دست زده است؟ گفتند: نه، گفت: برادرزاده من از طرف پروردگار خويش خبرى دريافت كرده است اگر سخن او راست باشد از كار خود دست برمى داريد؟ گفتند: آرى، گفت: اگر سخن او دروغ باشد من نيز او را تحويل شما مى دهم تا او را بكشيد. قريش به تصديق ابوطالب برخاسته و گفتند: از در انصاف وارد شده اى، گفت: برادر زاده من مى گويد موريانه عهدنامه را خورده است. آنگاه مهر عهدنامه را شكستند، ديدند موريانه همه را جز نام خدا خورده است. اين كار نه تنها مايه هدايت آنان نگشت، بلكه سبب شد كه بر عناد خود بيفزايند و جريان موريانه را به عنوان سحر قلمداد نمايند. سرانجام بنى هاشم مجبور شدند به شعب بازگردند1 و تا مدتى كه محاصره باقى بود و به وسيله «هشام» نقض نشده بود در آنجا بمانند.
پس از «نقض» پيمان، ابوطالب اشعارى در تمجيد اين عمل(پيمان بى مهرى) سرود كه همه را ابن هشام در سيره خود آورده است.2
اينها نمونه هايى از واكنش هاى ظالمانه قريش در برابر دعوت رسول گرامى بود. البته هرگز نمى توان به صورت قطعى ادعا كرد كه اين واكنش ها به همين ترتيب صورت گرفته است كه ما در اين جا نگاشته ايم، ولى از مراجعه به تاريخ مى توان چنين ترتيبى را به دست آورد، بالأخص كه يادآور شديم مسأله پايان يافتن محاصره اقتصادى در نيمه رجب سال دهم بعثت اتفاق افتاد.

1 . تاريخ يعقوبى، ج2، ص 19; تاريخ كامل، ج2، ص 61; طبقات ابن سعد، ج1، ص 208، 210.
2 . سيره ابن هشام، ج1، ص 374 ـ380.

صفحه 98
البته آزار وا ذيت قريش و عكس العمل هاى آنان منحصر به آنچه كه در اينجا يادآور شديم نيست، بلكه آنان در برابر اين نهضت عظيم آسمانى ترفندهاى ديگرى داشتند كه از جمله براى خرد كردن شخصيت پيامبر اورا «ابتر» مى خواندند وعاص بن وائل سَهْمى هر موقع نام پيامبر به ميان مى آمد فوراً مى گفت: از او دست برداريد، او مردى است عقيم و اگر بميرد، دعوت او خاموش خواهد شد. در اين موقع سوره «كوثر» نازل شد وگزارش داد كه خدا رسول گرامى را از نسل كثيرى برخوردار خواهد كرد.1

1 . فخر رازى در تفسير خود مى نويسد اين خبر غيبى آنچنان راست و پا برجا بوده و مى باشدكه هم اكنون فرزندان زهرا در همه جهان منتشرند، با اين كه گروهى از آنان در حادثه هاى مختلف كشته و قربانى شده اند، مع الوصف فرزندان پيامبر از دخت گرامى اش زهرا (عليها السلام) همه نقاط جهان را فرا گرفته است. مفاتيح الغيب، ج30، تفسير سوره كوثر.

صفحه 99

فصل نهم

از وفات ابوطالب تا معراج

در دو فصل گذشته با قسمت هاى مهمى از نقشه ها و مقاومت هاى قريش در برابر دعوت الهى پيامبر اسلام آگاه شديم و روشن گشت كه واكنش هاى ظالمانه آنها، سر سوزنى از عزم پيامبر نكاست بلكه بر مقاومت مسلمانان افزود و آنان را آبديده تر ساخت، ولى نبايد فراموش كرد كه قسمتى از اين مقاومت ها مرهون يك خط دفاعى بود كه حامى بزرگ او ابوطالب در برابر حملات ناجوانمردانه دشمنان برادر زاده خود محمد (صلى الله عليه وآله وسلم) پديدآورده بود. او بود كه از سن هشت سالگى پيامبر، سرپرستى او را برعهده گرفت و تا پنجاه سالگى عمر او پروانهوار گرد وجود او مى گشت، و تا روزى كه حضرتش صاحب درآمدى شد، هزينه زندگى او را مى پرداخت و او را بر تمام فرزندان خود مقدم مى داشت. حال، اگر پيامبر چنين حامى ومدافع سرسخت و فداكار وجانباز خود را از دست دهد، طبعاً در برنامه هاى تبليغى اوكاهشى رخ داده و مصونيت او نيز دستخوش اختلال خواهد شد. سرانجام عموى عزيز او در بستر بيمارى افتاد و قسمتى ازبيمارى او به نظر مى رسد كه مرهون زحمات توانفرسايى بود كه در شعب بر او تحميل شد، او هنگام مرگ به فرزندان و بستگان خود چنين گفت: محمد امين قريش و راستگوى عرب وواجد تمام كمالات است او صاحب آيينى است كه دلها به آن ايمان آورده است. امّا

صفحه 100
زبان ها از ترس شماتت به انكار آن برخاسته است تا آنجا كه مى گويد: خويشاوندان من از دوستان و حاميان او باشيد، هر كسى از او پيروى كند سعادتمند مى گردد، هرگاه اجل مرا مهلت مى داد من حوادث روزگار را از او دفع مى كردم.1
مرگ ابوطالب مايه شادمانى گروهى و تأثر گروه ديگرى گرديد. دشمنان محمد از مرگ او خوشحال گشتند امّا خود پيامبر و ياران او از اين پيشامد متأثر شدند.
ولى به حق بايد گفت ابوطالب شخصيت مظلوم تاريخ است، او نه تنها در زمان حيات خويش مورد ستم واقع شد، حتى بعد از درگذشت وى نيز ستم هايى بر او روا داشته شده است تا آنجا كه گروهى تصور كرده اند كه تعصب قومى او را بر چنين فداكارى واداشته است واگر رشته خويشاوندى ميان او و برادرزاده اش نبود هرگز تا اين حدّ از او دفاع نمى كرد، ولى اين داوران جاهل تاريخ، از دو مطلب غفلت ورزيده اند:
1. درست است تعصب خويشاوندى گاهى انسان را به لب پرتگاه مى كشاند ولى رشته خويشاوندى سبب نمى شود كه انسان چهل و دو سال تمام از انسانى دفاع كند و پروانهوار گرد وجود او بچرخد و خود و تمام فاميل را قربانى تعصب خود سازد.
2. آنان سخنان و اشعار ابوطالب را از نظر خود دور داشته و داورى بى پايه اى كرده اند در صورتى كه اشعار جاودانه او حاكى از آن است كه محرك او بر اين دفاع همان عقيده راسخ او نسبت به فضيلت وكمال و به تعبير روشن تر، نبوت و رسالت او بود، آيا مى توان اشعار فراوان و بى شمار او را كه

1 . سيره حلبى، ج1، ص 390; تاريخ الخميس، ج1، ص 300.

صفحه 101
درباره عظمت برادرزاده و فضيلت و كمال و دعوت آسمانى او سروده است، از نظرها دور داشت؟ وى در يكى از قصايد خود چنين مى گويد:
شخصيت هاى برجسته بدانند كه محمد مانند موسى و عيسى پيامبر است، و بسان آنها با مشعل هاى هدايت به سوى ما اعزام شده است، و هر فردى از پيامبران به امر خدا، مردم را هدايت مى كنند شما اوصاف او را در كتاب هاى آسمانى مى خوانيد، و اين حقيقتى است كه در آن اشكالى نيست.1
گوينده اين اشعار را نمى توان متهم به تعصب كرد و دفاع او را از طريق تعصب خانوادگى تفسير نمود.
تاريخ بيان گر فداكارى هاى عظيم و بزرگوارانه او است كه صفحات اين كتاب را گنجايش بيان آنها نيست. علاقمندان مى توانند بخشى از اين فداكارى ها را در كتاب هايى كه پيرامون حيات ابوطالب نوشته شده است، بخوانند ولذا مورخ معروف ابن ابى الحديد آنجا كه فداكارى هاى ابوطالب را شرح مى دهد، مى گويد:يك نفر درباره ايمان ابوطالب كتابى نوشت و پيش من آورد و از من درخواست كرد در باره آن چيزى بنويسم من اين دو شعر را در پشت كتاب اونوشتم و مضمون آن دو شعر چنين است:
«هرگاه ابوطالب و فرزند او (على (عليه السلام) ) نبودند، هرگز آيين اسلام قد راست نمى كرد، پدر در مكه از او حمايت كرد و فرزند در يثرب در گرداب هاى مرگ فرو رفت».2
طرح ايمان ابوطالب در كتاب هاى تاريخ يك مسأله سياسى است و گروهى متعصب مى خواهند با انكار ايمان او فضيلتى را در باره على (عليه السلام) انكار

1 . مجمع البيان، ج7، ص 37; الحجة، ص 56ـ57.
2 . شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج14، ص 83.

صفحه 102
كنند و اگر ابوطالب پدر على نبود هرگز اثبات ايمان او به يك دهم از دلايلى كه درباره او وجود دارد، نياز نداشت.
ايمان يك فرد را از يكى از طرق سه گانه زير كه يادآور مى شويم، مى توان اثبات كرد:
1. بررسى آثار علمى و قلمى كه از او به يادگار مانده است.
2. شيوه رفتار و كردار او در جامعه.
3. عقيده دوستان و نزديكان وى درباره اش.
اكنون ما ايمان او را از هر سه دريچه مورد مطالعه قرار مى دهيم:
1. شما اگر آثار علمى و ادبى را كه از ابوطالب به يادگار مانده است و به صورت يك ديوان به چاپ رسيده است،مطالعه و بررسى كنيد، سروده هاى او همگى بر ايمان اصيل او نسبت به آيين محمّد (صلى الله عليه وآله وسلم) گواهى مى دهند، چگونه مى توان گوينده اين شعر را غير مؤمن خواند، آنجا كه مى گويد:
وَلَقَدْ عَلِمْتُ أَنَّ دينَ مُحمّد *** مِنْ خَيرِ أَديانِ البَريّةِ دينا1
حقا كه من دانستم آيينى كه محمد آورده است از بهترين آيين هاى جهان مى باشد.
2. اگر شما فداكارى هاى ابوطالب را در حفظ پيامبر و اهداف او مورد بررسى قرار دهيد، هر كدام از اين خدمات روشنگر روحيات و ايمان اوست.علاقه او به رسول خدا سبب شد كه با كهولت سن، سه سال تمام در دره اى زندگى كند و آن زندگى مشقت بار را بر رياست مكه ترجيح دهد، تا آنجا كه پس از مراجعت از شعب بر اثر پيرى توأم با خستگى درگذشت.

1 . تاريخ ابن كثير، ج2، ص 42.

صفحه 103
3. شما اگر در خانه نزديكان وبستگان او را بزنيد، ووضع ايمان او را از آنان استفسار كنيد آنان چنين مى گويند:
الف. وقتى خبر مرگ ابوطالب به پيامبر رسيد او سخت گريست و به على دستور داد او را غسل دهد، كفن نمايد و دفن كند و خود از خدا براى او طلب آمرزش كرد.1
ب. در محضر امام چهارم(عليه السلام) سخن از ابوطالب به ميان آمد، وى فرمود: در شگفتم چرا مردم در اخلاص او ترديد دارند در حالى كه هيچ زن مسلمانى نبايد در عقد شوهر كافر خود باقى بماند و فاطمه بنت اسد از نخستين زنانى بود كه به پيامبر ايمان آورده بود وتا آخرين لحظه حيات ابوطالب در عقد اوباقى بود و از او جدا نگشته بود.2
امام باقر (عليه السلام) مى فرمايد: ايمان ابوطالب بر ايمان بسيارى از مردم برترى دارد تا آنجا كه امير مؤمنان دستور مى دهد كه برخى از طرف وى فريضه حج را انجام دهند، وجامع ترين سخن، سخنى است كه امام صادق (عليه السلام) درباره او فرمود: ايمان او بسان ايمان اصحاب كهف بود در دل ايمان داشت و به آن تظاهر نمى نمود.3

درگذشت خديجه

در حدود دو ماه پس از خروج بنى هاشم ازشعب و سه سال پيش از هجرت، وفات ابوطالب رخ داد. و سه روز پس از درگذشت ابوطالب، پيامبر،

1 . شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج14، ص 68ـ 76. لازم به تذكر است كه اگر برخى از زنان مسلمان در حباله نكاح شوهران مشرك خود باقى ماندند به دليل آن بود كه قدرت جدا شدن نداشتند.
2 . شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج14، ص 68ـ 76. لازم به تذكر است كه اگر برخى از زنان مسلمان در حباله نكاح شوهران مشرك خود باقى ماندند به دليل آن بود كه قدرت جدا شدن نداشتند.
3 . اصول كافى، ج1، ص 244.

صفحه 104
فداكار وحامى ديگرى را از دست داد و آن همسر گرامى اش خديجه بود، روى اين محاسبات كه نقض «صحيفه» و آزاد شدن بنى هاشم از شعب در نيمه ماه رجب سال دهم اتفاق افتاد. همچنين وفات ابوطالب دو ماه پس از آزادى از شعب بوده است. طبعاً درگذشت خديجه (كه سه روز پس از فوت ابوطالب بوده است) بايد در نيمه دوم ماه رمضان همان سال رخ داده باشد. خديجه در اين تاريخ 65 ساله و ابوطالب هشتاد و چند ساله و به قولى نود ساله بود و از عمر رسول گرامى چهل و نه سال و هشت ماه و يازده روز مى گذشت. ابوطالب و خديجه در قبرستان قريش به نام «حجون» به خاك سپرده شدند و هم اكنون آثارى از قبر هر دو باقى است. وقتى خديجه درگذشت، توجه دخترش زهرا (عليها السلام)به رسول اللّه (صلى الله عليه وآله وسلم) افزايش يافت و او در سوگ مادر متأثر وگريان بود.1

معراج

از حوادث مهم سال دهم بعثت معراج رسول گرامى است.2 حقيقت معراج سير در زمين و جهان هاى بالا و دوردست است. و هدف از آن مشاهده نشانه هاى قدرت و عظمت خدا در كره زمين و عوالم دوردست مى باشد.
معراج يك عقيده اسلامى است كه هيچ فرد مسلمان كه معتقد به قرآن و حديث و اتفاق مسلمانان باشد نمى تواند آن را انكار كند. زيرا معراج ريشه

1 . تاريخ يعقوبى، ج2، ص 20و21; امتاع الاسماع، ص 27 و تاريخ الخميس، ج1، ص 301 در باره تاريخ وفات ابوطالب و خديجه از نظر ماه اقوال ديگرى نيز هست كه بخش مهم آنها را در الغدير، ج7 ، ص 373 مطالعه بفرماييد.
2 . در تاريخ معراج نظريه هاى ديگرى نيز هست. به «تاريخ الخميس»، ج1، ص 306 مراجعه بفرماييد.

صفحه 105
قرآنى دارد و در سوره هاى «اسراء» و «نجم» سرگذشت اين سير جسمانى و روحانى وارد شده است. در سوره «اسراء» چنين مى خوانيم:
(سُبْحانَ الَّذى أَسْرى بِعَبْدِهِ لَيْلاً مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ إِلَيالْمَسجِدِ الأَقْصَى الَّذى بارَكْنا حَوْلَهُ لِنُرِيَهُ مِنْ آياتِنا إِنَّهُ هُوَالسَّمِيعُ الْبَصير).1
«منزه است خدايى كه بنده خود را شبانگاه از مسجد الحرام به مسجد اقصى سير داد، تا نشانه هاى خودمان را به او بنمايانيم، اوست شنوا و بينا».
كمى در مفردات وجمله هاى آيه دقت كنيد، وهدف آيه را به دست آوريد:
1. از اين كه سخن را با كلمه (سبحان) آغاز مى نمايد، حاكى از عظمت موضوع و نشانه بزرگى آن است.
2. استعمال لفظ «اسرى» حاكى از آن است كه اين سير در شبانگاه بوده است زيرا در لغت عرب اين كلمه در سير شبانه به كار مى رود.
3. لفظ «عبد» حاكى از آن است كه پيامبر با تن و جسم خود به عالم بالا عروج كرده است و اين سير جسمانى و روحانى بوده است، نه روحانى تنها.
4. جمله (لنريه من آياتنا) بيانگر هدف معراج است، و اين كه هدف ارائه نشانه هاى قدرت در عوالم وجود بوده است. اين آيه با فشرده گويى همه جوانب موضوع را روشن كرده و براى يك فرد مسلمان جاى ابهامى باقى نگذارده است.

1 . اسراء/1.

صفحه 106
در سوره «نجم» آيه 17ـ18 پس از آن كه يادآور مى شود كه پيامبر براى دومين بار فرشته وحى را به صورت اصلى ديد،(مرحله نخست در آغاز نزول وحى در كوه حرا بود) و مى فرمايد:
(ما زاغَ الْبَصَرُ وَما طَغى* لَقَد رَآى مِنْ آياتِ رَبِّهِ الْكُبْرى) .
«چشم پيامبر دچار خطا وانحراف نشد. او نشانه هاى بزرگ خداى خود را مشاهده كرد».
اين دو آيه به روشنى مى رساند كه اين رؤيت ها در حالت بيدارى پيامبر رخ داده و نه در حالت خواب.
با توجه به مضمون اين دو آيه روشن مى گردد كه عقيده اسلامى ما طبق آيه هاى سوره اسراء و نجم اين است كه پيامبر در شبى از شبها با وجود بدن خارجى و عينى خود (همين بدن خاكى و مادى) از مسجدالحرام به مسجد اقصى سير كرد و از آن جا به عوالم دور دست سير نمود و فرشته وحى را به صورت واقعى مشاهده كرد و عظمت آيات خدا را از نزديك ديد.

پرسش هايى پيرامون معراج

كسانى كه با مسايل مربوط به اعجاز و قدرت الهى آشنايى ندارند پرسش هايى در مسأله معراج مطرح مى نمايند و مى گويند: پيامبر چگونه جاذبه زمين را خنثى كرد؟ چگونه پيامبر در محيط ماوراى جو كه در آنجا اكسيژن وجود ندارد تنفس كرد؟ چگونه رسول گرامى گرماى سوزان و سرماى كشنده فضا را تحمل كرد؟ چگونه پرتوهاى مرگ بار اشعه هاى خطرناكى كه در ماوراى جو وجود دارد، مانند اشعه ماوراى بنفش، اشعه ايكس، اشعه كيهانى به رسول گرامى آسيبى نرساند؟ چگونه اجسام فروزان شهاب كه با سرعت هاى مختلف

صفحه 107
در اين فضاى بيكران درحركتند، وجود پيامبر را هدف گيرى نكرد، همه اينها يك رشته سؤالاتى است صحيح، امّا پاسخ صحيح تر و روشن ترى دارد. زيرا جايى كه بشر در پرتو صنعت و تكنيك همه موانع را برطرف كرد و توانست فضانوردانى را در قمر پياده كند و در ماوراى جو به حركت درآورد، قطعاً خداوند بزرگ كه قدرت او مافوق همه قدرت ها است بر اين كار توانايى دارد و اين موانع نمى تواند بر سر اراده قاطع و نافذ او خودنمايى كند.
در اين جا از تذكر نكته اى ناگزيريم و آن اين كه بايد ميان محال ذاتى ومحال عادى فرق گذارد، مقصود از محال ذاتى اين است كه يك شىء بالذات امكان پذير نباشد يعنى در تحقق او موانعى در كار باشد كه به هيچوجه قابل رفع نباشد، چه با اسباب طبيعى وچه بدون آن، مثلاً كارى كنيم كه جسم بزرگ در جسم كوچك جاى بگيرد مثل اين كه جهان در تخم مرغ بگنجد يك چنين انديشه در خارج بالذات محال مى باشد. زيرا به حكم اين كه ظرف بايد از مظروف بزرگتر باشد در اين مورد معكوس فرض شده است. و لازمه تحقق چنين انديشه اين است كه در يك لحظه، ظرف هم بزرگتر و هم كوچكتر فرض شده باشد و اين همان جمع بين دو نقيض است كه محال به شمار مى رود.
ولى چيزهايى يافت مى شوند كه ذاتاً ممكن هستند مانند سير در عالم بالا و دليل امكان آن همان تحقق عينى آن است كه در عصر فضا انجام گرفت، چيزى كه هست اين شىء ممكن، سبب لازم دارد، گاهى سبب، طبيعى است مانند سفينه فضايى كه فضانوردان را در ماه يا در ديگر نقاط فرود آورد، و گاهى سبب غير طبيعى يعنى اراده نافذ و قاهر خداوند. و هرگز نبايد انتظار داشت كه معجزه پيامبران از طريق وسايل طبيعى انجام گيرد، زيرا در اين صورت كار آنها مربوط به صنعت خواهد بود نه به معجزه.
در پايان يادآور مى شويم خاورشناسان كه در معراج پيامبر سخن

صفحه 108
گفته اند، آن چنان دچار خرافات و انديشه هاى باطل شده اند كه در هيچ كتابى نمى توان براى آنها مدركى جست. براى نمونه گفتارى را نقل مى كنيم: «در آخرين آسمان پيامبر به خداوند قدرى نزديك شد كه صداى قلم خداوند را مى شنيد و مى فهميد كه خدامشغول نگاه دارى حساب افراد مى باشد».1 به خاطر داريد در آغاز كتاب پيرامون نوشته هاى خاورشناسان اجمالاً سخن گفتيم و يادآور شديم كه اينها مغرضانه سخن مى گويند و مغرضانه چيز مى نويسند.
در اين جا يادآور مى شويم پيشواى هفتم ما در پاسخ پرسش حقيقت جويى كه از هدف معراج سؤال كرد، چنين فرمود: خداوند پيراسته از زمان و مكان است، خدا خواست پيامبر خود را بر فرشتگان و ساكنان آسمان ها برترى دهد و به او عجايب خلقت و نشانه هاى عظمت خود را نشان دهد تا پس از بازگشت به زمين امّت خود را از اين آيات آگاه سازد.2

1 . محمد پيغمبرى كه بايد از نو شناخت، ص 125.
2 . تفسير برهان، ج2، ص 400.

صفحه 109

فصل دهم

از سفر طائف تا مقدمات هجرت

رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) در سال دهم بعثت دو حامى فداكار خود را در فاصله چند روز از دست داد. او با از دست دادن اين دو يار و ياور، خود را در ميان قريش غريب و تنها احساس كرد، لذا آزار قريش نسبت به او بى نهايت شدت يافت تا آنجا كه ابلهى از قريش سر راه او را گرفت و خاك بر سر او ريخت. او با سر خاك آلود به خانه بازگشت. يكى از دختران او برخاست، در حالى كه مى گريست سر او را شستشو داد. رسول خدا به او گفت گريه مكن، خداوند حافظ و نگاهبان پدر تو است. جسارت قريش از روزى افزايش يافت كه من ابوطالب را از دست دادم و او درگذشت.1
پيامبر خدا براى تبليغ آيين خود سفرى به طايف كرد تا از قبيله «ثقيف» كمك بگيرد واميدوار بود كه آيين او را بپذيرند. او مكه را تنها به عزم طايف ترك كرد، وقتى به طايف رسيد با سه نفر از بزرگان قبيله ثقيف تماس گرفت و آنها را به خداى يكتا دعوت كرد و از آنان كمك و يارى خواست، ولى آنان از پذيرش آيين او و كمك به وى خوددارى كردند. رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) از ايمان آنان مأيوس شد قصد ترك مجلس آنان را نمود و از آنان درخواست كرد كه تماس او را از آنها پنهان بدارند تا مايه گستاخى قريش نشود، آنان نه تنها اين كار را نكردند، بلكه

1 . سيره ابن هشام، ج1، ص 416.

صفحه 110
اوباش ثقيف و افراد خود فروخته شهر را وادار كردند كه به او ناسزا بگويند و در پى او بدوند و دنبال او فرياد بكشند، ويا در مسير او دو صف تشكيل دهند و او را سنگباران كنند. عمل جنايت بار اين گروه سبب شد كه پاهاى رسول گرامى به شدت مجروح گردد و پيامبر به باغى كه متعلق به دو تن از بزرگان قريش بود پناه ببرد و در سايه تاكى به استراحت پردازد. اين باغ مِلك «عُتْبه» و «شيبه» بود و يك جوان مسيحى به نام «عدّاس» براى آنان كار مى كرد.
رسول گرامى زير سايه آن تاكستان با خداى خود چنين راز و نياز كرد:«پروردگارا! از ناتوانى و بى كسى به تو شكوه مى برم، اى مهربان تر از همه مهربانان، اى پناه بيچارگان و اى پروردگار من، مرا به كى وا مى گذارى؟ به بيگانه اى كه بر من چهره درهم كشد، به دشمنى كه كارم را در تباهى فرو برد، اگر تو بر من خشمگين نباشى، من ترسى ندارم، ليكن نعمت سلامتت بر من بسى گواراتر است. من به روشنى روى تو پناه مى برم كه تاريكى ها را زدوده است و كار دنيا و آخرت را سامان بخشيده است، تا مبادا خشمت بر من فرود آيد يا آتش غضبت دامن مرا گيرد. از تو پوزش مى خواهم تا از رضايتت بهره مند شوم كه قدرت و نيرويى جز از سوى تو نيست».
صاحبان باغى كه يادآور شديم اگر چه از بزرگان قبيله قريش بودند، ولى از وضع پيامبر متأثر شدند، و همان كارگر مسيحى را طلبيدند و به او دستور دادند كه مقدارى انگور بچيند و به خدمت پيامبر بگذارد و با انگور از او پذيرايى كند.
آن غلام مسيحى انجام وظيفه كرد و از حضرتش درخواست كرد كه از آن انگور ميل كند وقتى رسول گرامى دست به سوى انگور برد، نام خدا را به زبان آورد، آنگاه مقدارى از آن انگور تناول نمود. غلام مسيحى در چهره رسول خدا نظاره مى كرد و از بيان او دچار شگفتى شد. زيرا چنين سخنى را در آن محيط

صفحه 111
از كسى نشنيده بود، از اين جهت سكوت را شكست و گفت: من هرگز نام خدا را از مردم اين منطقه نشيندم.پيامبر فرمود: از كدام شهر هستى و آيين تو چيست؟ گفت: از اهل نينوا هستم و بر كيش حضرت مسيح مى باشم، پيامبر فرمود: از شهر همان مرد صالح «يونس بن متى» هستى. جوان مسيحى درشگفت فرو ماند وگفت: شما «يونس بن متى» را از كجا مى شناسيد؟ پيامبر فرمود: او برادر من است و پيامبر بود و من نيز پيامبر هستم. جوان مسيحى خود را بر پاهاى پيامبر افكند و پاها و دستها و سر رسول گرامى را بوسيد.
صاحبان باغ كه از دور جريان را مشاهده مى كردند ازوضع «عَدّاس» در فكر فرو رفتند و به يكديگر گفتند:« محمد عقيده "عدّاس "را دگرگون ساخت». وقتى آن جوان به سوى عُتْبه و شَيْبَه بازگشت، هر دو نفر به وى گفتند چرا پاها و دستها و سر اين مرد پناهنده را بوسيدى؟ آن جوان نصرانى گفت: در همه زمين كسى بهتر از اين مرد نيست، او از موضوعى گزارش داد كه جز پيامبر از آن گزارش نمى دهد. در اين موقع هر دو نفر به عداس اصرار كردند كه بر آيين خود باقى بماند و آيين او بهتر از آيين پيامبر است. رسول گرامى پس از توقف كوتاهى در طايف، و نوميدى از اسلام آوردن قبيله ثقيف وجلب حمايت اين قبيله، راه مكه را در پيش گرفت و در نزديكى مكه فردى را به نزد سه تن از جمله «مُطعِم بن عدى» فرستاد و از آنان درخواست كرد كه وى در حمايت آنان وارد مكه شود و از آسيب و خطر قريش مصون بماند. از آن سه تن، تنها مطعم به پيامبر امان داد و پيامبر با امان وى وارد مكه شد.1

1 . تاريخ يعقوبى، ج2، ص 21ـ22; سيره ابن هشام، ج1، ص 419ـ 422.

صفحه 112

دعوت سران قبايل به اسلام

رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) پس از ورود به مكه در محدوديت كامل قرار گرفت، و جز در موسم حج نمى توانست به تبليغ آيين خود بپردازد. آن حضرت در موسم حج كه از ماه هاى حرام شمرده مى شد، با سران قبايل كه به مكه مى آمدند، تماس مى گرفت و آيين خود را بر آنان عرضه مى كرد و آنان را به خداپرستى دعوت مى نمود و خود را پيامبر خدا و فرستاده او معرفى مى كرد. پيامبر از آنان مى خواست كه او را تصديق كنند و به حمايت او برخيزند تا او با آزادى كامل به تبليغ آيين خود بپردازد.
او در موسم حج در بازارهاى عُكاظ، مَجَنَّة، ذُو المَجاز، و مراكزى مانند مِنى، مكه كه مجتمع مردم عرب در سه ماه ايام حج بود، با سران قبايل و شخصيت ها تماس مى گرفت و همه را به يكتاپرستى دعوت مى كرد. تاريخ نام اين قبايل را كه رسول گرامى با آنها تماس گرفته و آيين خود را بر آنها عرضه نموده، ضبط كرده است. در اين ميان قبيله بنى حنيفه بيش از ديگران در پاسخ وى بى ادبى و گستاخى مى كردند.1
قبيله «بنى عامر» از قبايل معروف عرب بود وقتى رسول خدا با شخصيتى از آنان تماس گرفت آن شخصيت با ديگر همتايان خود به شور پرداخت و گفت:«هرگاه ما به اين مرد ايمان بياوريم و او را از دست قريش نجات دهيم قدرت ما بالا مى رود و بر عرب مالك مى شويم. از اين جهت از رسول گرامى پرسيد:اگر ما به تو ايمان بياوريم و تو بر مخالفان خود پيروز شوى، آيا پس از درگذشت تو رهبرى مردم به ما واگذار مى شود؟ پيامبر فرمود: «مسأله جانشينى مربوط به خدا است، او هركس را صلاح ديدجانشين من قرار مى دهد» وقتى

1 . سيره ابن هشام، ج1، ص 423ـ 424; امتاع الاسماع، ص 30ـ31.

صفحه 113
رئيس قبيله اين سخن را شنيد، از حمايت و ايمان به او منصرف گشت.
اين تماس ها بسيار مفيد و ثمربخش بود.گروهى را معتقد وگروه ديگرى را متمايل مى ساخت. گذشته از اين، همين قبايل، خبرگزارى هاى متحركى بودند كه مسأله نبوت او را به عنوان خبر مهم ميان قبايل ديگر منتقل مى كردند.

سال يازدهم بعثت و ملاقات با خزرجيان

مشيت الهى بر اين تعلق گرفته بود كه آيين پيامبر او در جهان منتشر گردد. در يكى از مراسم حج رسول گرامى با شش نفر از شخصيت هاى خزرج ملاقات كرد و به آنان گفت: شما خود را معرفى كنيد، همگى گفتند: ما از قبيله خزرجيم، بعد از آنها خواست كه اجازه دهند آيين خود را بر آنان عرضه بدارد، آنان نيز ابراز تمايل كردند. رسول گرامى آيين خود را بر آنان عرضه كرد و قسمتى از آيات قرآن را بر آنان تلاوت فرمود و همگى در همان مجلس اسلام آوردند وآيين او را پذيرفتند. علت اين كه اين گروه به سرعت به پيامبر گرايش پيدا كردند، اين بود كه همگى اهل يثرب بودند و در كنار قوم يهود كه اهل كتاب و خداپرست بودند زندگى مى كردند هر موقع اين گروه با «يهود» اختلاف پيدا مى كرد فوراً يهوديان به آنان مى گفتند به همين زودى پيامبرى در اين ناحيه طلوع مى كند و همگان را به يكتاپرستى و ترك بت پرستى دعوت مى كند وما با آن پيامبر هماهنگ خواهيم شد و شماها را مانند قوم عاد و ثمود تار ومار خواهيم نمود.
اين آگاهى قبلى سبب شد كه اين شش نفر فوراً ايمان بياورند تا قبل از يهود مشمول اين كرامت شوند. آنگاه چنين افزودند كه: اى رسول گرامى، آتش جنگ پيوسته ميان ما روشن است، اميد است خداوند در پرتو آيين تو اين آتش

صفحه 114
را خاموش كند و به ما الفت دهد، ما همگان به يثرب باز مى گرديم وآيين تو را در آنجا تبليغ مى كنيم. آنان وقتى وارد مدينه شدند رسالت و نبوت پيامبر را در مدينه منتشر كردند و خبر رسالت پيامبر در تمام خانه هاى مدينه وارد شد.1
ابن هشام در سيره خود مى گويد اين شش تن عبارت بودند از:
1. اَسْعَد بن زُراره ، 2. عَوْفِ بن حارِث، 3. رافِع بن مالِك، 4. قَطْبَةِ بن عامِرْ، 5. عُقْبَة بن عامِرْ، 6. جابِر بن عَبْدُ اللّه.
در حقيقت سال يازدهم بعثت، سال ملاقات با سران عرب و عرضه دين اسلام بر شخصيت هاى مؤثر بود.
اكنون بايد حوادث سال دوازدهم بعثت را پى گيرى كنيم. مهم ترين حوادث سال دوازدهم نخستين پيمانى است كه در عَقَبه مِنى با گروهى از انصار بسته شد.

نخستين پيمان عَقَبه

در ماه ذى الحجه سال دوازدهم بعثت، دوازده نفر ازمردم يثرب در موسم حج در «عقبه منى» با رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) پيمان بستند. پنج نفر از اين دوازده نفر، جزء همان شش نفرى بودند كه در سال يازدهم به رسول گرامى ايمان آورده بودند. و همه آن شش نفر جز جابر بن عبد اللّه در اين پيمان با رسول گرامى نتيجه تبليغات آن شش نفر بود كه در سال قبل به حضرتش ايمان آوردند و اين دوازده نفر در عقبه منى با پيامبر ملاقات كردند وپس از پذيرش اسلام پيمانى به شرح ياد شده در زير با پيامبر خدا امضا كردند:
«پيمان بستند كه به خدا شرك نورزند، دزدى نكنند، دنبال كار زشت

1 . سيره ابن هشام، ج1، ص 428ـ 430و تاريخ طبرى، ج2، ص 86.

صفحه 115
نروند، فرزندان خود را نكشند، ديگران را متهم نكنند و در كارهاى نيك نافرمانى نكنند»، آنگاه پس از اخذ اين پيمان، پيامبر به آنها فرمود اگر به اين پيمان عمل كنيد، بهشت پاداش شماست و اگر از آن سرپيچى كنيد، كار شما مربوط به خداست. يا شما را كيفر مى دهد و يا مى بخشد. وقتى پيمان آنان به آخر رسيد و همگى متفرق شدند، پيامبر معلم قرآنى به نام «مُصْعَب» كه نوه حضرت هاشم بود به مدينه اعزام كرد و فرمان داد اسلام را به آنان بياموزد و قرآن را تعليم دهد. او در پوشش حمايت يكى از آن دوازده نفر به نام اسعد بن زراره وارد مدينه شد و نماز را به صورت جماعت با آنان مى خواند و همين كار مايه گسترش اسلام و نفوذ اين آيين در ميان قشر جوان گرديد.

دومين پيمان عقبه

وجود مصعب بن عُمَيْر و حمايت بى دريغ گروهى از خزرجيان و اوسيان كه دو قبيله مهم در مدينه بودند سبب شد كه اسلام به خانه هاى اين دو قبيله كه همگى بت پرست بودند راه يابد و در همگان تأثير عظيمى بگذارد، تا جايى كه گروه عظيمى از آن قبيله دقيقه شمارى مى كردند كه موسم حج فرا رسد تا همگى بار سفر ببندند و صاحب دعوت الهى را از نزديك در مكه زيارت كنند.موسم حج فرا رسيد ، كاروانى بالغ بر پانصد نفر از مدينه حركت كرد كه گروهى از آنان مسلمان بودند و گروهى متمايل به اسلام و برخى نيز در آيين شرك باقى بودند. از ميان آن پانصد نفر هفتاد و پنج تن كه دو تن از آنان زن بودند با پيامبر در مكه ملاقات كردند و براى بستن پيمان از پيامبر وقت خواستند رسول گرامى عقبه منى را محل ملاقات معرفى كرد و قرار شد در شب سيزدهم ذى الحجه موقعى كه ديدگان قريش و همه مشركان به خواب فرو مى رود در گردنه اى نزديك منى با آنان ملاقات كند و مراسم پيمان انجام گيرد.

صفحه 116
يك نفر از آنان مى گويد شب موعود فرا رسيد ، يك سوم از شب گذشت ما با كمال احتياط و پنهان و جدا از هم رو به عقبه به راه افتاديم و در آنجا همگى گرد آمديم و به انتظار رسول خدا نشستيم. در اين موقع رسول گرامى گرامى با عمويش عباس بر ما وارد شد. عموى پيامبر سكوت را شكست و در باره پيامبر چنين گفت:
«اى خزرجيان1 شما پشتيبانى خود را نسبت به آيين محمد ابراز داشته ايد، بدانيد كه وى گرامى ترين افراد قبيله خود مى باشد. تمام بنى هاشم اعم از مؤمن و غير مؤمن دفاع از او را بر عهده خود گرفته است ولى اكنون محمد جانب شما را ترجيح داده و مايل است در ميان شما باشد. اگر تصميم داريد كه روى پيمان خود بايستيد و او را از گزند دشمنان حفظ كنيد، اينك او را در اختيار شما مى گذاريم و اگر در لحظات سخت، قدرت دفاع از او نداريد، هم اكنون دست از او برداريد و بگذاريد او در ميان عشيره خود با كمال عزت و مناعت و عظمت زندگى كند. سپس افزود در اين كار تصميم بگيريد و به شور بپردازيد و جز با تصميم قطعى و هماهنگى فكرى متفرق نشويد، بهترين گفتار راست ترين آن است.
در اين موقع بَراء بن مَعرور2 برخاست وگفت: به خدا سوگند جز آنچه را كه بر زبان آوردى بر دل ما غير آن نيست و اگر مى بود مى گفتيم. ما مصمم هستيم كه از روى وفا و راستى جان خود را در راه رسول خدا فدا كنيم. در اين موقع رسول خدا به سخن درآمد و آياتى از قرآن را تلاوت كرد و آنها را به سوى خدا دعوت نمود و به اسلام ترغيب كرد و گفت: «با شما بيعت مى كنم كه از من دفاع كنيد همان طور كه از زنان و فرزندان خود دفاع مى كنيد، در اين

1 . ابن هشام مى نويسد: رسم عرب اين بود كه هر دو قبيله اوس و خزرج را «خزرج» مى گفتند.
2 . براء بر وزن سراء.

صفحه 117
لحظه«براء» برخاست و گفت: آرى، به خدايى كه تو را به حق برانگيخته است، ما از تو دفاع مى كنيم همان طور كه از جان خود دفاع مى كنيم. به خدا سوگند ما فرزندان جنگيم و آماده كارزار، اين افتخار را از نياكان به ارث برديم. در اين موقع يكى از حضار به نام «اَبُو الهِيْثَم» برخاست وگفت: اى رسول گرامى! ميان ما و يهود رشته مودت و دوستى است، ما از اين به بعد بايد آن رشته را از هم بگسليم. نكند ما اين كار را انجام دهيم و تو بر هدفت نائل آيى ، آنگاه به مكه باز گردى وما را رها سازى.در اين هنگام رسول گرامى تبسم كرد و گفت: پيمان شما، پيمان من است من از شما هستم و شما از من هستيد، با هركس كه شما بجنگيد نبرد مى كنم و با هركس كه از در صلح و صفا وارد شويد ، من نيز صلح مى كنم در اين موقع فرياد انصار بلند شدكه: ما پيمان رسول خدا را مى پذيرم و آماده ايم كه در اين راه اموال و عزيزان خود را از دست بدهيم.
وقتى كه سخن به اينجا رسيد همگى برخاستند، ويكى پس از ديگرى دست به دست رسول خدا دادند و بيعت كردند و نخستين كسى كه با رسول گرامى بيعت كرد بنابه قولى براء و بنا به قولى ديگر ابو الهيثم و بنا به قول سوم اَسْعد بن زُراره بود. وقتى مراسم بيعت به پايان رسيد و همگى با رسول خدا بيعت كردند، پيامبر فرمود: دوازده نفر از ميان خود به عنوان نقيب برگزينند تا مسئول و مراقب آنچه كه در ميان قوم شما مى گذرد باشند.تاريخ نام هفتاد و پنج تن را با خصوصيات قبايلشان و نام دوازده نقيب را نيز ضبط كرده است.
پيامبر براى اين كه اين بيعت مكتوم و پنهان بماند خطاب به همگان فرمود: به خوابگاه هاى خويش بازگرديد يك نفر ازحضار به نام عباس بن عُباده برخاست و گفت: به خدايى كه تو را به حق برانگيخته است اگر مايل باشيد

صفحه 118
فردا با دشمنان تو با همين شمشيرهاى خود روبهرو مى شويم، پيامبر فرمود: خدا به من چنين مأموريتى نداده است، شما به خوابگاه هاى خود باز گرديد. از اين جهت همگان به خوابگاه هاى خود برگشتند و در خواب فرو رفتند.1
شكى نيست بستن چنين پيمانى با سران دو قبيله نيرومند «اوس» و «خزرج» سبب پيروزى اسلام و غلبه توحيد بر شرك خواهد بود و اكنون پيامبر در آستانه موفقيت تازه اى است و مى رود كه پس از حبشه پايگاه ديگرى كه به مكه نزديك تر است به دست آورد. پيداست كه اگر اقوام قريش از اين جريان آگاه گردند، بسيار وحشت خواهند كرد و به دست وپا خواهند افتاد. با اين كه همگان در كتمان اين پيمان كوشا بودند، ولى جريان صبحگاهان فاش شد و قريش اجمالاً از جريان آگاه شدند. خصوصاً سرعت و عجله اى كه در حركت يثربيان وجود داشت سوء ظن قريش را برانگيخت و تصميم گرفتند كه آنان را تعقيب كنند، ولى خوشبختانه اين تصميم وقتى گرفته شدكه كاروان يثرب از قلمرو نفوذ مكيان بيرون رفته بود، تنها بر دو نفر به نام هاى مُنْذَر و سَعْد بن عباده دست يافتند، كه نخستين فرد نيز از دست آنان گريخت. ولى سعد را دستگير كردند و دست هاى اورا به گردنش بستند و او را در زير شكنجه وارد مكه كردند. از جمله موى سرش رامى گرفتند و وى را به روى زمين مى كشيدند. وقتى مُطعِم كه يكى از سران قريش بود از جريان آگاه شد او را از دست قريش آزاد كرد زيرا «سعد» از شخصيت هاى بزرگ يثرب بود و كاروان بازرگانى مُطعِم در پناه سعد از يثرب عبور مى كرد و كسى متعرض آن نمى شد، از اين جهت سعد را از دست آنان گرفت و روانه يثرب كرد.
در اين جا بايد در علل نفوذ اسلام در يثرب كمى دقت كرد، آيا شمشير پيامبر آنان را بر پذيرش اسلام وادار ساخت يا جاذبه دعوت و محتواى آيين او

1 . سيره ابن هشام، ج1، ص 438ـ 447 و طبقات ابن سعد، ج1، ص 221ـ 226.

صفحه 119
رستاخيزى در ميان اين دو گروه عظيم پديد آورد؟ تاريخ در اين جا نحوه نقوذ اسلام را در ميان افراد اين دو قبيله بيان كرده و شواهد و اسناد حاكى از آن است كه علت نفوذ، همان جاذبه هاى معنوى اسلام بوده است.1

وحشت در ميان سران قريش

قريش از اين كه محمد پايگاه ديگرى به دست آورده سخت وحشت زده و بيمناك بودند و نمى دانستند چه كنند، زيرا تمام نقشه هاى خود را در جلوگيرى از اسلام نقش بر آب مى ديدند. در اين موقع رسول گرامى به ياران خود دستور داد كه مكه را ترك گويند و به مدينه مهاجرت نمايند و به برادران انصار خود بپيوندند و فرمود: خدا براى شما برادرانى قرار داده و خانه هايى آماده كرده است كه به وسيله آنها امنيت و مصونيت خواهيد داشت. از اين جهت تمام مسلمانان مكه گروه گروه از مكه درآمده و به مدينه مهاجرت كردند جز رسول خدا و على بن ابى طالب كه در انتظار فرمان خدا بودند.2 عدّه اى نيز در زندان مشركان بسر مى بردند.
** پايان حوادث سال سيزدهم بعثت **
از اين به بعد به نقل حوادث مطابق سالهاى هجرى خواهيم پرداخت و در بيان رويدادهاى هر سال تنها به ذكر حوادث مهم اكتفا خواهيم كرد.

1 . براى اطلاع از نحوه نفوذ اسلام در ميان مردم يثرب رجوع كنيد به: سيره ابن هشام، ج1، ص 452 سرگذشت اسلام عمرو بن جموح; اعلام الورى، ص 37 و بحار الأنوار، ج19، ص 10ـ11.
2 . سيره ابن هشام، ج1، ص 468.

صفحه 120

فصل يازدهم

* كمك هاى الهى
* فضيلت بزرگ براى على (عليه السلام)
* پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)در غار ثور
* ريشه نفاق
* هجرت، مبدأ تاريخ رسمى مسلمانان
* تأسيس مسجد در مدينه
* يپوند برادرى
* نخستين سند سياسى اسلام
* كارشكنى هاى يهود

صفحه 121

فصل يازدهم

حوادث نخستين سال هجرت

مهاجرت به مدينه

بيعت دوم عقبه در ذى الحجه سال سيزدهم بعثت انجام گرفت و سپس در فاصله كمتر از سه ماه، بيشتر ياران رسول خدا به سوى يثرب مهاجرت كردند و پايگاهى عظيم و دژى محكم در برابر قريش به وجود آوردند، دژى كه از آنجا ياران رسول گرامى قيام كردند و به حكومت شرك در سرزمين حجاز پايان بخشيدند. اين جريان سبب شد كه سران قريش در «دارُ النَدوَه»1 اجتماع كنند تا درباره محمد (صلى الله عليه وآله وسلم) كه هم اكنون در اختيار آنها است تصميم نهايى بگيرند.
در اين مجلس سه نظر در چگونگى از بين بردن رسول خدا مطرح گرديد، و خلاصه آن سه نظر اين است كه رسول خدا را زندانى كنند يا بكشند و يا تبعيد نمايند، و قرآن هر سه نظريه را يادآور مى شود و مى فرمايد:«آنگاه كه كافران درباره تو نقشه مى ريختند و مى خواستند تو را زندانى كنند يا بكشند يا تبعيد نمايند، آنان با خدا از در حيله وارد مى شوند ولى خدا نقشه هاى آنان را

1 . مجلس شوراى مكه را كه جدّ چهارم رسول خدا بنا نموده بود، دارالندوه مى گويند وبعدها جزء مسجد شد به مراصد الاطلاع، ج2، ص 598 مراجعه فرماييد. مورخان شماره شركت كنندگان در اين مجلس را از نظر تعداد مختلف نوشته اند، گاهى پانزده و گاهى بيش از آن ياد كرده اند. برخى تعداد آنها را صد نفر دانسته اند، رجوع كنيد به امتاع الاسماع، ص 38.

صفحه 122
نقش بر آب كرده و تدبير آنان را بى اثر مى سازد».1
سرانجام ابوجهل نظريه قتل پيامبر را تأييد كرد وبراى اين كه قاتل مشخص نباشد، نظر داد كه از هر قبيله اى جوانى دلير و صاحب نسب عالى را برگزينيم، آنگاه به همگى شمشيرى برنده دهيم تا يك وقت بر محمد حمله ببرند و او را بكشند. در اين صورت خون وى در ميان قبايل پخش مى شود و ديگر فرزندان عبد مناف نمى توانند با همه تيره هاى قريش بجنگند، لذا ناچار راضى مى شوند خونبهايى از ما بگيرند، ما هم خونبهاى او را مى دهيم. اين پيشنهاد به اتفاق آرا تصويب شد و همگى بر آن صحه گذاردند و پس از آن كه وقت حمله و هجوم به خانه رسول خدا معيّن گرديد متفرق شدند.

كمك هاى الهى

خداوند بزرگ رسول گرامى اش را وعده داده بود كه او را از شر مشركان حفظ نمايد، پس اين بار نيز مى بايست او را از اين مهلكه نجات بخشد. از اين جهت فرشته وحى فرود آمد و رسول خدا را از نقشه قريش آگاه ساخت و او را مأمور به خروج از مكه ومهاجرت به مدينه نمود.
مأموران قريش شب اول ربيع الأول سال چهاردهم بعثت2 خانه رسول گرامى را محاصره كردند و تصميم گرفتند كه هر موقع او به خواب فرو رود بر وى حمله كنند و او را در بسترش قطعه ـ قطعه سازند. پيامبر براى نجات

1 . انفال/30.
2 . برخى از مورخان معتقدند كه تاريخ محاصره سه شب پيش از شب اول ماه ربيع الأول بوده است و پيامبر در شب دوشنبه از منزل بيرون رفت و وارد غار ثور شد و پس از سه روز توقف در غار، شب پنج شنبه اوّل ربيع از غار بيرون آمد و رهسپار مدينه گشت. و در روز دوازدهم وارد مدينه شد. البدء والتاريخ، ج4، ص 77.

صفحه 123
خويش به على (عليه السلام) فرمود: در بستر وى بخوابد و با روانداز او، خود را بپوشاند تا دشمن به خروج او از خانه پى نبرد. رسول خدا در آغاز شب خانه را ترك گفت و مشتى خاك بر سرِ افرادى كه خانه را محاصره كرده بودند پاشيد و آياتى از سوره «يس» (آيات 1تا 9) را خواند،و از ميان آنها گذشت، ولى آنان متوجه نشدند و فكر مى كردند كه هنوز پيامبر در خانه است زيرا به «روانداز» رسول خدا مى نگريستند ومطمئن بودند كه زير آن خفته است.
تروريست هاى قريش دور خانه را محاصره كردند و منتظر صدور فرمان بودند. گروهى اصرار داشتند كه نيمه شب به خانه حضرت محمد (صلى الله عليه وآله وسلم) هجوم ببرند و او را قطعه ـ قطعه كنند، ولى ابولهب مانع از ورود آنان در نيمه شب شد و گفت: زنان و فرزندان بنى هاشم در داخل خانه محمد هستند و آنان تقصيرى ندارند كه مورد هجوم قرار گيرند. بلكه بايد صبر كنيد تا هوا روشن شود و محمد از خواب برخيزد و در مقابل ديدگان بنى هاشم كشته شود و همگى ببينند كه قاتل او فرد مشخصى نيست، بلكه گروهى در خون او دست داشتند.1
رسول گرامى خانه را ترك گفت و به جاى اين كه به سمت شمال برود كه راه مدينه در آن قرار دارد سمت جنوب مكه را در پيش گرفت و وارد غار ثور شد، غارى كه در پايين مكه و جنوب آن قرار دارد و توجه كسى را به خود جلب نمى كند ـ و لذا ـ قريش هرگز فكر نمى كرد كه پيامبر به سمت جنوب مكه رفته باشد.
مأموران قريش تا روشن شدن هوا در انتظار صدور فرمان بودند و وقتى كه وارد خانه شدند ناگهان ديدند على از بستر پيامبر برخاست. همگى با ديدن اين منظره سخت خشمگين شدند زيرا كه از سر شب تاكنون فريب منظره اى را

1 . اعلام الورى، ص 39.

صفحه 124
خورده بودند كه حاكى از خوابيدن محمد در بستر خود بود. تقصير را گردن ابولهب نهادند كه مانع از هجوم آنان در دل شب شده بود. درعين حال كه عصبانى بودند اطمينان داشتند كه پيامبر به اين زودى از تيررس آنان بيرون نرفته است بلكه او يا در خود مكه پنهان است و يا در راه مدينه است; پس بايد هر چه زودتر به تحقيق بپردازند تا او را دستگير كنند. قريش در پيدا كردن پيامبر از پاى ننشست. با بستن راه ها و گماردن مراقبان تمام راه هاى مدينه را زير نظر گرفتند و افرادى را كه در شناسايى رد پاى اشخاص مهارت فوق العاده اى داشتند به كار گرفتند تا از ردّ پاى رسول خدا جايگاه او را به دست آورند و براى كسى كه از جاى محمد گزارش دهد، صد شتر جايزه معين كردند. قريش با مأموران خود قسمت هاى شمال مكه را به دقت تفتيش كردند ولى هرچه گشتند چيزى نيافتند. زيرا آنان از نقشه رسول گرامى آگاه نبودند كه او براى گمراه كردن دشمن راه جنوب را در پيش گرفته بود كه هرگز به مدينه منتهى نمى گشت. سرانجام پس از سه روز فحص و گردش مأيوسانه دست از فعاليت برداشتند.

فضيلت بزرگ

محدثان و مورخان شبى را كه على (عليه السلام) در بستر پيامبر خوابيد اصطلاحاً «لَيْلَةُ الْمَبيت» مى نامند. در اين شب بيتوته على (عليه السلام)در بستر پيامبر نمونه بارز عشق او به حقيقت و جانبازى در راه هدف است. عشقى كه از درون او سرچشمه گرفته و هدف را در نظر او بالاتر از جانش قرار داده بود. در ارزش اين جانبازى همين بس كه خداوند در قرآن از آن نام مى برد; آنجا كه مى فرمايد:
(وَمِنَ النّاسِ مَنْ يَشْرى نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللّهِ وَاللّهُ رَؤوفٌ

صفحه 125
بِالْعِبادِ) .1
«برخى از مردم جان خود را مى فروشند و رضاى خدا را مى خرند و خدا به بندگان خود مهربان است».
اين فضيلت يكى از فضايل مسلم تاريخ و حديث درباره على (عليه السلام) است و بسيارى از محدثان و مفسران آن را نقل كرده اند.2

پيامبر در غار ثَور

پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) در شب اول ماه ربيع الأول رهسپار غار ثور شد و ابوبكر نيز با او همراه بود.پيامبر پس از سه روز توقف در آن غار، شب چهارم ربيع الأول راه مدينه را در پيش گرفت.3
آنچه مهم است اين است كه بدانيم رسول گرامى با چه برنامه اى غار ثور را ترك گفت و مسافت ميان مكه ومدينه را طى كرد؟ از تاريخ استفاده مى شود كه از جايگاه پيامبر افراد مطمئنى مانند على (عليه السلام) و هِنْد بن اَبى هالَهْ فرزند خديجه و عبداللّه فرزند ابى بكر، آگاه بودند و همين ها بودند كه اخبار مردم مكه را روزها گوش مى دادند و شبها به پيامبر مى رساندند، حتى غلام ابى بكر به نام «عامر» گوسفندان را به صحرا مى برد و در موقع بازگشت به مكه، كوشش مى كرد كه آنها را از كنار غار عبور دهد تا پناهندگان غار بتوانند از شير آنها استفاده كنند. حتى گاهى عبد اللّه فرزند ابى بكر كه براى رساندن اخبار قريش به غار مى آمد از فرصت استفاده مى كرد و همراه عامر به شهر باز مى گشت و

1 . بقره/207.
2 . مسند احمد، ج1،ص87 وكنزل العمال، ج6، ص 407 و دركتاب الغدير مدارك اين حديث وارد شده است لطفاً به جلد اول الغدير مراجعه فرماييد.
3 . طبقات ابن سعد، ج1، ص 553.

صفحه 126
براى اين كه ردّپاى او محو شود، جلوى گوسفندان راه مى رفت تا اثرى از ردّ پاى او باقى نماند.1
در يكى از شبها كه على (عليه السلام) و «هند» شرفياب حضور رسول خدا شدند، پيامبر به على دستور داد كه براى او و همسفرش دو شتر آماده سازد، در اين موقع همسفر رسول خدا يادآور شد من قبلاً دو شتر براى اين كار فراهم كرده ام. پيامبر فرمود: شترى كه از آن خودم نباشد سوار نمى شوم، من در صورتى پيشنهاد شما را مى پذيرم كه يكى از آنها را به من بفروشى. در اين موقع ابى بكر يكى از شتران را به رسول گرامى فروخت و على(عليه السلام) نيز بهاى آن را پرداخت. در اين وقت پيامبر به على (عليه السلام) دستور داد فردا در روشنايى روز در جايگاه خاصى بايستد و با صداى رسا اعلام كند«هركس پيش محمد امانتى دارد يا از او طلبكار است براى دريافت آنها نزد من بيايد تا امانت و طلب خود را دريافت كند». سپس پيامبر فرمود، آنگاه كه امانت ها و طلب هاى مردم را پرداختى بر شما لازم است راه مدينه را در پيش گيرى و به ما بپيوندى وبايد «فواطم»2 را همراه خود به مدينه بياورى و اگر از بنى هاشم كسى مايل به مهاجرت شد مقدمات سفر او را نيز فراهم كنى و اكنون به تو مى گويم از اين به بعد آسيبى به تو نخواهد رسيد.3
على (عليه السلام) در غروب شب چهارم، سه شتر همراه مردى به نام عبد اللّه كه هرچند مسلمان نبود مرد امينى بود به سمت غار فرستاد. نعره شتر به گوش رسول خدا رسيد و او همراه با ابوبكر از غار پايين آمد و سوار شتر شد. افراد

1 . سيره ابن هشام، ج1، ص 484ـ 485.
2 . مقصود سه زن به نام هاى فاطمه است كه عبارتند از : فاطمه زهرا دختر عزيز پيامبر، فاطمه بنت اسد مادر حضرت على و سومى فاطمه بنت زبير.
3 . امالى شيخ طوسى، ص 300.

صفحه 127
اين كاروان را چهار نفر تشكيل مى دادند. دو نفر از آنان پيامبر و ابوبكر و سومى «عامر» غلام ابى بكر وچهارمى «عبداللّه» ساربان و راهنماى آنان در راه بود.
عبداللّه همگى را از طرف پايين مكه روى خط ساحلى با طى منازلى كه تمام خصوصيات آنها در تاريخ ضبط شده است به مدينه آورد. تعداد اين منازل طبق ضبط سيره نويسان تا بيست منزل است. رسول خدا در يكى از منازل به نام «قُدِيد» بر خيمه «اُمّ مَعْبد» خزاعى وارد شد. در اين منزل كرامتى از او صادر شده كه در تاريخ مضبوط است و ما آن را به گونه اى فشرده نقل مى كنيم:
ام معبد زن دلير و با فضيلتى بود و در اثر قحطى و خشكسالى تمام گوسفندان او لاغر و فاقد شير بودند. در كنار خيمه او گوسفندى بود كه از ناتوانى از گله باز مانده بود، رسول خدا فرمود: امّ معبد، آيا اين گوسفند شير دارد؟
زن جواب داد: كارش زارتر از آن است كه شير بدهد، رسول گرامى نام خدا را بر زبان جارى كرد و فرمود: خدايا، اين گوسفند را بر اين زن مبارك گردان. در پرتو دعاى رسول خدا شير از پستان گوسفند ريزش كرد. پيامبر ظرفى خواست و گوسفند را دوشيد. آنگاه ظرف پر از شير را نخست به «امّ معبد» داد تا از آن بياشامد، سپس به همراهان خود داد و پس از همه، خود از آن شير آشاميد و فرمود: در هر جمع، نوبت ساقى، آخر از همه است و بار ديگر گوسفند را دوشيد و ظرفى پر از شير نزد «امّ معبد»نهاد و رهسپار مدينه گشت.
اين كرامت در بسيارى از كتاب هاى سيره و تاريخ مذكور است1 و در

1 . طبقات ابن سعد، ج1، ص 230ـ231; تاريخ الخميس، ج1، ص 333; بحار الأنوار، ج19، ص 99ـ 103; اسد الغابه، ج1، ص 377.

صفحه 128
جهان بينى يك مرد الهى كاملاً يك كار شدنى است زيرا دعا يكى از علل و اسبابى است كه مى تواند در طبيعت اثر بگذارد، همان طورى كه در موارد بى شمار در كتاب هاى دينى وارد شده است و تجربه و آزمون آنها را تصديق مى نمايد.
خبر مهاجرت رسول خدا از «مكه» به مردم «مدينه» رسيده بود. از اين جهت مردم محله قُبا كه دورترين نقطه مدينه و نزديك ترين نقطه به دروازه مكه بودند، هر روز به بيرون شهر آمده و در انتظار رسول خدا بسر مى بردند ولى اثرى از او نمى ديدند و به شهر باز مى گشتند. روز دوشنبه، دوازدهم ربيع الأوّل رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) وارد قبا شد و نخستين كسى كه او را ديد يك فرد يهودى بود كه از كار مسلمانان آگاه بود و مى دانست كه آنها در انتظار رسول خدا هستند. او پس از ديدن پيامبر مسلمانان را از جريان آگاه ساخت، رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) در قبا (كه محل سكناى قبيله بنى عَمْرو بن عَوْف بود) بر يكى از شخصيت هاى اين محل وارد شد.براى ملاقات با مردم، خانه سعد در نظر گرفته شد و همان جا بود كه رسول گرامى دستور شكستن بت ها را داد. پيامبر در مدت اقامت خود در قبا شالوده مسجدى را براى آن قبيله ريخت و در انتظار على (عليه السلام) و «فواطم» نشست تا پس از رسيدن آنها، از قبا به سمت مركز شهر حركت كند.
على (عليه السلام) پس از انجام وظايفى كه پيامبر بر او محول كرده بود با زنان بنى هاشم در نيمه شب عازم مدينه گشت. جاسوسان قريش از مهاجرت او به مدينه آگاه شدند، از اين جهت گروهى خواستند او را از اين مسافرت، باز دارند; وقتى با على روبهرو شدند، احساس كردند كه وى به هيچ قيمت تسليم آنان نخواهد شد و اين كار جز خونريزى نتيجه ديگرى نخواهد داشت.از اين جهت او را رها كردند و او با قدم هاى مجروح در حالى كه از آنها خون مى ريخت بر دهكده قبا وارد شد. وقتى چشم هاى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) بر پاهاى خون آلود

صفحه 129
على (عليه السلام) افتاد، اشك از آنها سرازير گشت. على روز پنج شنبه نيمه ماه ربيع به دهكده قبا رسيد وعلت تأخير وى همان انجام وظايفى بود كه به وى محول شده بود.
روز جمعه بود كه پيامبر تصميم گرفت دهكده قبا را ترك كند، نماز جمعه را در ميان قبيله ديگرى به نام «بنى سالم بن عوف» در بيابان وسيعى به جاى آورد واين نخستين نماز جمعه اى بود كه پيامبر درمدينه آن را اقامه نمود و مسلمانان در آن شركت كردند.
مردان قبيله «بنى سالم» به پيامبر اصرار مىورزيدند كه ما صاحبان تجهيزات و نيرو و سپاهيان دليرى هستيم، چه بهتر در ميان ما بمانيد. پيامبر در حالى كه بر شتر خود سوار بود، فرمود: آن را رها كنيد هر كجا كه شتر زانو به زمين بزند آن جا نقطه سكونت من خواهد بود. رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) از محلات مختلف مدينه كه محل سكونت تيره هايى از اوس و خزرج بود عبور كرد، آنگاه ناقه رسول خدا از نقطه اى به نام «ثَنْيَةُ الوَداع» سرازير گرديد. جوانان اين محله با غريو و ابراز شادى خاصى ازپيامبر استقبال كردند و همگى سرود خاصى را مى خواندند كه در تاريخ مضبوط است. و مضمون آن سرود چنين است:
«ماه از "ثنية الوداع" بر ما طلوع كرد، شكر اين كار بر ما لازم است تا روزى كه انسانى خدا را پرستش مى كند. اى برانگيخته خدا در ميان ما، تو با فرمان لازم به سوى ما آمدى».
بالأخره ناقه رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) در سرزمين وسيعى كه به دو طفل يتيم به نام هاى «سهل» و «سهيل» متعلق بود، زانو بر زمين زد. خانه ابوايوب در نزديكى اين زمين بود، مادر وى از فرصت استفاده كرد واثاث رسول خدا را به خانه خود برد; وقتى پيامبر با اصرارهاى مختلف مردم آن محل روبهرو شد كه هر يك مى خواست پيامبر به منزل او وارد شود براى قطع نزاع فرمود: اثاث من

صفحه 130
كجا است؟ همگى گفتند: مادر ايوب برد، پيامبر فرمود: مرد آن جا مى رود كه اثاث سفر او در آن جا است و به منزل ابوايوب رفت.1

ريشه نفاق

عبد اللّه بن اُبَىّ كه بعدها رئيس منافقان گشت از استقبال و توجه مردم مدينه نسبت به پيامبر سخت ناراحت شد تا آنجا كه حسد و ناراحتى خود را نتوانست پنهان دارد و رو به پيامبر كرد گفت: فلانى! به سراغ كسانى برو كه تو را گول زده و به اين سرزمين آورده اند و ما را در اين جا فريب مده. در اين موقع «سَعْدِ بنِ عُباده» رو به رسول خدا كرد و گفت: اى پيامبر خدا! اين مرد را در اين سخن معذور بداريد، چون بنا بود او رياست مطلق دو قبيله «اوس» و «خزرج» را به دست بگيرد و مقدمات آن فراهم شده بود، امّا گرايش مردم اين منطقه به آيين شما تمام كارهاى او را مختل ساخت و برنامه او را به هم ريخت، از اين جهت او از اين جريان متأثر است زيرا رياست خود را منتفى شده مى بيند.

هجرت، مبدأ تاريخ رسمى مسلمانان

هر ملتى بايد براى خود تاريخ مشخصى داشته باشد و اين مطلبى نيست كه كسى منكر آن باشد، سخن در اين جاست كه از چه تاريخى بايد پيروى كند و دفاتر و مكاتبات خود را با كدام حادثه بسنجد و تاريخ گذارى نمايد، و به ديگر سخن، چه حادثه و رويدادى را سرآغاز تاريخ قرار دهد ورويدادها را

1 . بحار الأنوار، ج19، ص 108 و به سيره ابن هشام ، ج1، ص 492 ـ 495 و تاريخ كامل، ج2، ص 72و75 مراجعه بفرماييد.

صفحه 131
با آن بسنجد.
پاسخ اين پرسش روشن است، هرگاه ملتى براى خود سوابقى درخشان، تمدن و فرهنگى اصيل ومذهب و آيينى مستقل داشته باشد، وبسان برخى از ملت ها نباشد كه قارچوار از زمين مى رويند در اين صورت بر آن ملت لازم است بزرگ ترين حادثه اى را كه در حيات اجتماعى و مذهبى اورخ داده است مبدأ تاريخ قرار دهد و همه حوادث را، چه حادثه هايى كه پيش از آن رخ داده و چه رويدادهاى پس از آن را، با آن بسنجد و از اين طريق بر شخصيت و اصالت خود استحكام بخشد و خود را از طفيلى گرى و دريوزگى وهضم شدن و ذوب گشتن در ديگر ملت ها باز دارد.
در تاريخ ملت اسلام شخصيتى بالاتر از شخصيت پيامبر اسلام و حادثه اى سازنده تر از هجرت نيست. زيرا با هجرت پيامبر صفحه تاريخ بشر ورق خورد و مسلمانان استقلال و مركزيتى به دست آوردند و چيزى نگذشت كه در پرتو همين هجرت تشكيلات سياسى پيدا كردند و اوّل به صورت قدرتى در شبه جزيره و پس از چندى در سراسر جهان درآمدند و تمدنى را پى ريزى كردند كه چشم بشريت مانند آن را نديده است. اگر هجرت رخ نمى داد، نور اسلام در همان محيط پر خفقان مكه خاموش مى گشت.
پيامبر گرامى طبق اسناد مسلم، شخصاً هجرت را مبدأ تاريخ مسلمانان قرار داد. اسناد اين مطلب به اندازه اى است كه اين نوشته فشرده را گنجايش بيان آنها نيست. ما فقط به دو مدرك از آن مدارك اشاره مى كنيم:
1. سلمان از پيامبر درخواست كرد كه سفارش آموزنده اى براى او و خاندان وى بنويسد، پيامبر على را طلبيد و سخنان آموزنده و سازنده اى را املا كرد و على (عليه السلام) نيز آن سخنان را نوشت. در پايان اين نامه چنين آمده است:
«على بن ابى طالب آن را به امر پيامبر ، در ماه رجب سال نهم هجرت

صفحه 132
نوشت».1
2. مورخ معروف اسلامى «بِلاذُرى» در كتاب «فُتُوحُ الْبُلْدان»، متن پيمان را كه پيامبر با يهوديان «مقنا»2 بسته بود، در كتاب خود آورده است و يادآور مى شود كه متن آن را يك فرد مصرى كه در پوست سرخ نوشته شده بود، ديده است. ولى برخى از كلمات آن محو شده بود آن فرد مصرى كه پيمان را استنساخ كرده بود، براى من خواند، آنگاه متن نامه را نقل مى كند و در پايان نامه چنين آمده است:
«وكتب على بن أبو طالب في سنة...».3
اين دو سند و اسناد ديگرى كه در دوران «خليفه» نخست به وسيله اميران اسلام نوشته و همگى با تاريخ هجرى ثبت گرديده اند، مى رساند كه پايه گذار تاريخ هجرى خود رسول گرامى بوده است.
در اين جا از تذكر نكته اى ناگزيريم و آن اين كه يعقوبى مى نويسد: خليفه دوم به تصويب على بخشنامه كردكه هجرت پيامبر مبدأ تاريخ قرار گيرد و دستور داد كه كليه نامه ها با تاريخ هجرى مورخ گردد. 4 اين نقل يعقوبى بر

1 . اخبار اصفهان، نگارش ابونعيم، ج1، ص 52 و53 و متن عربى آن چنين است:«وكتب على بن أبى طالب بأمر رسول اللّه فى رجب سنة تسع من الهجرة».
2 . «مقنا» بر وزن «دنيا».
3 . الف). نقطه ها محل تاريخ است كه در آن نسخه محو شده بود.
ب). با اينكه از نظر قواعد ادبى بايد ابى طالب نوشته شود نه ابوطالب، ولى محققان يادآور مى شوند كه قبيله قريش لفظ «اب» را در تمام حالات «ابو» تلفظ مى كردند و مى نوشتند. پرفسور محمد حميداللّه مؤلف كتاب «الوثائق السياسية» مى نويسد: من در سال 1358 هجرى قمرى در مدينه منوره مشغول تتبع و بررسى بودم نامه هايى را به خطّ امام على (عليه السلام) مشاهده كردم كه در همه آنها چنين آمده بود:«أنا على بن أبو طالب».به «مكاتيب الرسول» ج1، ص 289 مراجعه شود.
4 . تاريخ يعقوبى، ج2، ص 45.

صفحه 133
فرض صحت با آن چه كه ما يادآور شديم منافات ندارد زيرا ممكن است كه تاريخ هجرى به علت محدوديت مراودات وارتباطات رواج كامل پيدا نكرده بوده و با بخشنامه خليفه به سبب گسترش مناسبات و فزونى نياز، رسميت بيشترى پيدا كرده باشد.

تأسيس مسجد در مدينه

نخستين اقدام پيامبر در مدينه تأسيس مسجد بود، وى زمينى را كه شترش در آنجا زانو خم كرده بود به بهاى ده دينار براى مسجدخريدارى كرد. همه مسلمانان در فراهم كردن وسايل ساختمانى شركت جستند. حتى خود پيامبر مانند ديگر مسلمانان از اطراف سنگ مى آورد. يك نفر از مسلمانان درخواست كرد كه رسول گرامى سنگى را كه مى خواست بردارد به او واگذار كند تا بردارد وحمل كند، پيامبر به او فرمود: تو برو سنگى ديگر بردار و حمل كن. در اين موقع بود كه برخى از مسلمانان سرودى را زمزمه مى كردند كه: «هرگاه ما بنشينيم و پيامبر كار كند اين كار يك عمل گمراهانه خواهد بود».
پيامبر و مسلمانان هنگام فراهم كردن وسايل ساختمان مسجد وساختن آن جمله هاى زير را زمزمه مى كردند و مى گفتند:«بارالها، زندگى حقيقى زندگى آخرت است. پروردگارا بر مهاجر و انصار رحمت فرست».
على(عليه السلام) نيز در حال كار كردن سرودى بدين مضمون مى خواند:
«آن كس كه مسجد بسازد و ايستاده و نشسته مشغول كار گردد، با آن كس كه از گرد و خاك دورى گزيند برابر نيست». على در اين شعر، به افرادى اشاره مى كرد كه از گرد و غبار پرهيز داشتند و نظافت تن و لباس را بر كار در راه خدا ترجيح مى دادند.1

1 . سيره حلبى، ج2، ص 76ـ 77.

صفحه 134
عمار ياسر كه از عاشقان و پيشقدمان راه اسلام بود براى فراهم كردن وسايل ساختمانى مسجد بيش از همه كار مى كرد. برخى از اخلاص او سوء استفاده كرده، سنگ ها وخشت هاى سنگينى بر او بار مى كردند. او با بدن رنجور چشمش به رسول خدا افتاد و گفت: اى رسول خدا! مرا كشتند و بيش از آنچه خود مى برند، بر من حمل مى كنند. در اين هنگام پيامبر رو به عمار كرد و فرمود:فرزند سميه اينها قاتل و كشنده تو نيستند، تو را گروه «باغى» و بيدادگر خواهند كشت. اين خبر غيبى در آن روز از رسول گرامى شنيده شد و سرانجام عمار در سن نود سالگى در جنگ صفين در ركاب اميرمؤمنان به دست «فِئه باغِيه» ـ گروه طغيان گر ـ كشته شد، قتل عمار در آن روز ولوله عجيبى در صفوف شاميان ايجاد كرد زيرا همگى فهميدند كه جناح على (عليه السلام) بر حق وجناح شاميان بر باطل است.1
ساختمان مسجد به پايان رسيد وبر اثر انتشار اسلام، سال به سال بر وسعت آن افزوده مى شد و در كنار مسجد صُفّه اى 2ساخته شد كه بينوايان و مهاجران تهى دست در آنجا زندگى كنند و عُبادَة بن صامِتْ مأمور شد كه به آنان خواندن و نوشتن بياموزد.
رسول خدا از ربيع الأوّل سال اوّل هجرت تا صفر سال دوم بدون آن كه به جنگى اقدام كند3 در مدينه اقامت گزيد تا مسجد و خانه هاى اطراف آن ساخته شد و در اين مدت همه تيره هاى اوس و خزرج به دين اسلام وارد شدند و طايفه اى از انصار نماند مگر آن كه اسلام به خانه هاى آنها راه يافت، جز چند تيره معدودى كه بر شرك خود باقى بودند و آنها هم پس از جنگ بدر اسلام را

1 . مستدرك حاكم، ج3، ص 385 و مسند احمد بن حنبل، ج2، ص 199.
2 . «صفه» بر وزن «قلّه».
3 . سيره ابن هشام، ج1، ص 598.

صفحه 135
برگزيدند.1

پيوند برادرى

گروه انصار مركب از دو قبيله اوس و خزرج بود كه با يكديگر عداوت ديرينه داشتند امّا همين دو قبيله بودند كه رسول خدا را به مدينه دعوت كرده و پروانهوار بر گرد شمع وجود او مى گشتند. نه تنها ميان انصار عداوت و اختلاف وجود داشت بلكه نوعى اختلاف فكرى و سليقه اى ميان انصار و مهاجران حكومت مى كرد، زيرا آنان پرورش يافته دو منطقه بودند كه هر كدام براى خود آداب و رسومى جداگانه داشت و احياناً گروهى خود را برتر از گروه ديگر قلمداد مى كرد. مهاجران مى گفتند: پيامبر جزءِ خانواده ما است. در حالى كه انصار به قدرت و پناه دادن خود ويارى پيامبر افتخار مى كردند. رسول گرامى براى اين كه به اين مناقشات خاتمه دهد و بر وحدت آنان تحكيم بخشد، از طرف خدا مأمور گشت كه آنها را دو تا دوتا برادر يكديگر قرار دهد و فرمود: «دو تا دو تا در راه خدا برادر يكديگر شويد».2 پيامبر از اين طريق بر وحدت سياسى و معنوى مسلمانان تأكيد بخشيد وعداوت هاى ديرينه را به دوستى مبدل ساخت وهمه را در قالب واحدى ريخت. سيره نويسان اسامى گروهى را كه در پرتو فرمان پيامبر با يكديگر برادر شده اند، ضبط كرده اند.

فضيلت بزرگ

پيامبر سيصد نفر از مهاجر و انصار را با يكديگر برادر كرد، مثلاً مى گفت: فلانى تو با فلانى برادر باش. كار اخوت به پايان رسيد. على (عليه السلام) با

1 . سيره ابن هشام، ج1، ص 500.
2 . تآخوا فى اللّهِ اَخَوينَ اَخَوينَ.

صفحه 136
چشم هاى اشك بار رو به رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) كرد وگفت: ميان همه عقد اخوت برقرار نمودى، امّا براى من برادرى معيّن نكردى. در اين هنگام پيامبر فرمود: تو برادر من در دنيا وآخرت هستى و اگر كار برادرى تو را به عقب انداختم مى خواستم خود را برادر تو قرار دهم. تو نسبت به من مانند موسى به هارون هستى جز اين كه پس از من پيامبرى نيست، تو برادر و وارث من مى باشى.1

نخستين سند سياسى اسلام

رسول گرامى به خوبى آگاه بود كه با عقد اخوت ميان مهاجر و انصار گامى به سوى وحدت برداشته است ولى اين گام در وحدت سياسى مدينه كافى نبود زيرا در ميان انصار گروهى بودند كه معتقد به آيين يهود و برخى ديگر بر حالت بت پرستى باقى بودند و اگر مدينه با تركيب خاصى كه داشت وحدت سياسى كامل پيدا نمى كرد نهال اسلام در آن محيط پرورش نمى يافت و مشكل دشمنان خارجى كه پيوسته ممكن بود مدينه را مورد حمله قرار دهند، حل نخواهد شد، از اين جهت يك سند سياسى گسترده اى نوشت كه نقل تمام مواد آن در اين جا ممكن نيست. ما فقط برخى از بندهاى مهم آن را نقل مى كنيم:
1. امضا كنندگان پيمان، ملت واحدى را تشكيل مى دهند.
2. هر كدام از آنان در انجام مراسم دينى خود آزاد خواهند بود.
3. در موقع بروز جنگ هر كدام از اين گروه، ديگرى را كمك خواهد كرد مشروط بر اين كه متجاوز نباشد.
4. هرگاه مدينه مورد حمله دشمن قرار گرفت همگى از آن دفاع خواهند كرد.

1 . ينابيع المودة، ج1، ص 55.

صفحه 137
5. قرار صلح با دشمن با مشورت هر دو انجام خواهد گرفت.
6. مدينه شهر مقدسى است و مورد احترام همگان مى باشد و هر نوع خونريزى در آن حرام خواهد بود.
7. در موقع اختلاف آخرين داور رسول خدا خواهد بود. و عجيب اين كه در آخر اين پيمان جمله «محمد رسول اللّه» نيز آمده است.1
درست است در اين پيمان سه تيره بزرگ از يهودان اصيل مدينه شركت نكردند و فقط يهودان خزرج و اوس و مشركان اين دو قبيله اين پيمان را امضا نمودند ولى پيامبر بعدها با اين سه گروه نيز پيمان جداگانه اى امضا كرد كه در تاريخ مضبوط است.2

كارشكنى هاى يهود

گسترش اسلام در ميان انصار و قبايل اطراف، حسد يهود و برخى از منافقان را بر ضدّ پيامبر برانگيخت زيرا آنان هرگز فكر نمى كردند كه كار محمد تا اين حد بالا بگيرد و تمام قدرت هاى محلى را تحت الشعاع خود قرار دهد. چيزى كه مايه تشديد كارشكنى ها شد، اسلام آوردن «عبداللّه بن سلاّم» از احبار و دانشمندان يهود بود او پس از مذاكرات گسترده با پيامبر به آيين اسلام گرويد و خبر اسلام آوردن او موجى از خشم در طوايف يهود پديد آورد. چيزى نگذشت يكى ديگر از دانشمندان آنان به نام «مُخَيْرِقْ» به او پيوست. وى

1 . سيره ابن هشام، ج1، ص 501ـ 504 اين سند تاريخى كاملاً قابل ملاحظه و بررسى است و پايه سماحت و وسعت نظر اسلام در اين پيمان ، با مخالفان كاملاً مشهود است و ما قسمت اعظم ترجمه اين سند سياسى را در كتاب فروغ ابديت آورده ايم.
2 . بحار، ج19، ص 110ـ 111.

صفحه 138
دانشمندى بلند پايه و مردى متمكن بود و رسول خدا را وصى و صاحب اختيار اموال خود قرار داد. اين كار سبب شدكه آنان با پيش كشيدن يك رشته سؤال ها و پرسش ها در صدد برآيند تا عقيده انصار را نسبت به رسول گرامى سست كنند. همين پرسش ها سبب شدكه آياتى در آغاز سوره بقره و سوره نساء درباره آنان نازل گردد و از مطالعه آيات اين دو سوره پايه عناد و لجاج يهود معاصر با عهد رسول اكرم روشن مى گردد.1
در اين جا شايسته است به يك نقشه از نقشه هاى يهود در آغاز اسلام كه براى به هم زدن وحدت طرح ريزى شده بود اشاره كنيم هر چند اين رويداد به سال هاى نخست مربوط نمى شود بلكه در سال هاى بعد رخ داده است.
روزى اوسيان و خزرجيان در نقطه اى گرد آمده بودند، وحدت و يگانگى اين گروه كه ديروز دشمن خون آشام يكديگر بودند، يكى از يهودان را سخت متأثر كرد، فوراً به يك جوان يهودى كه درآن ميان بود اشاره كرد كه خاطرات تلخ جنگ هاى گذشته را كه ميان دو قبيله وجود داشت به ياد آنان بياورد. آن جوان سرگذشت جنگ «بُعاث» را كه سرانجام اوسيان بر خزرجيان پيروز شدند مطرح كرد و آن خاطرات تلخ را آن چنان تشريح كرد كه نزاع و تفاخر ميان دو دسته مسلمان اوس و خزرج آغاز گرديد، نزديك بود كه آتش جنگ ميان آنان شعلهور شود كه خبر به پيامبر رسيد واز نقشه شوم مخالفان آگاه گرديد، فوراً با گروهى ازياران خود پيش آنها آمد و هدف اسلام و برنامه عالى خود را متذكر شد و گفت: اسلام شماها را با يكديگر برادر نمود، بايد تمام كينه ها وخشم ها را به دست فراموشى بسپاريد، آنگاه به قدرى آنها را پند و اندرز داد و از سرانجام بد

1 . سيره نويسان كليه مذاكرات آنان را با رسول گرامى آورده اند و در اين مورد سيره نويس بزرگ اسلام يعنى ابن هشام در جلد اول از صفحات 513 تا 584 بيش از همه سخن گفته است.

صفحه 139
اختلاف آگاهشان ساخت كه يك مرتبه ناله و صداى آنها به گريه بلند شد و براى تحكيم مبانى برادرى، همديگر را در آغوش گرفتند و از درگاه خدا طلب آمرزش نمودند.1
**پايان حوادث نخستين سال هجرت2**

1 . سيره ابن هشام، ج1، ص 555ـ556.
2 . پيامبر در نخستين سال هجرت، «گشتى هايى» را به اطراف مدينه براى تهديد خطوط بازرگانى قريش، اعزام مى كرد و ازنظر «فصل بندى» حوادث، لازم بود كه همگى در اين جا مطرح شوند ولى به سبب تناسبى كه ميان آنها و مطالب سال دوم وجود دارد، از ذكر آنها در سال اول خوددارى شد و به فصل بعد موكول گرديد. گذشته از اين ابن هشام به پيروى از ابن اسحاق معتقد است كه اين اعزام ها در سال دوم هجرت رخ داده است.

صفحه 140

فصل دوازدهم

رويدادهاى سال دوم هجرت

تهديد خطوط بازرگانى قريش

تغيير قبله و غزوه بدر

نخستين سال هجرت با تمام خوشى ها و تلخى هاى خود سپرى شد، و پيامبر گرامى و ياران او وارد سال دوم اقامت خود در مدينه شدند. سال دوم هجرت حوادث عظيم وچشمگيرى دارد و در ميان تمام رويدادها دو رويداد آن از اهميت شگرفى برخوردار است كه يكى از آنها «تغيير قبله» و ديگرى «نبرد بدر» است.براى روشن شدن علل جنگ «بدر» يك رشته رويدادهايى را يادآور مى شويم كه قبل از آن به وقوع پيوسته است و تحليل آنها سبب روشن شدن انگيزه غزوه بدر مى شود. يكى از اين رويدادها كه در بخشى از سال نخست و قسمتى از آغاز سال دوم رخ داده اعزام «نيروهاى گشتى» به سوى خطوط تجارتى قريش است. اكنون بايد ديد هدف حكومت نوپاى اسلام از اين اعزام ها چه بوده است.
در اصطلاح سيره نويسان دو لفظ بيش از همه رواج دارد و آن لفظ هاى «غَزْوه» و «سَرِيّه» است. مقصود از«غزوه» آن گونه هجوم به دشمن است كه خود رسول خدا همراه سپاه مى بود و آن را رهبرى مى كرد، در حالى كه مقصود از «سريّه»، اعزام گروه ها و يا گردان ها و هنگ هايى بود كه خود پيامبر شخصاً در

صفحه 141
آن شركت نداشت، بلكه براى آنان سرپرستى معين مى نمود و آنها را به مقصدى اعزام مى كرد.
شمار غزوات پيامبر را 27 ويا 26 غزوه نوشته اند. جهت اختلاف اين است كه برخى غزوه «خيبر» را با غزوه «وادى القُرى» كه به دنبال هم رخ داده اند، دو غزوه و برخى آنها را يك غزوه شمرده اند.1
در تعداد سريه هاى رسول خدا نيز اختلاف است. مورخان آنها را 35، 36، 48 وحتى 66 سريه نوشته اند علت اختلاف اين است كه برخى از سريه ها به سبب كمى افراد به شمارش نيامده و از اين جهت در شماره آنها اختلاف پيش آمده است. از اين به بعد هر نوع اعزامى را كه رسول خدا همراه سپاه نبوده «سَريّه» و آنجا كه خود رهبرى سپاه را بر عهده داشته «غزوه» مى ناميم. ما براى فشرده گويى از ذكر سريّه ها خوددارى مى نماييم، جز سريه هاى سال هاى نخست هجرت، زيرا بيان اين نوع سريه ها در تفسير برخى از غزوه ها مانند «بدر» تأثير به سزايى دارد. اينك به بيان اين سريه ها مى پردازيم.
1. رسول خدا در نخستين رمضان سال اقامت خود در مدينه، افسر دلاور خود حمزه را با سى سواره نظام كه همگى از مهاجران بودند به كرانه هاى درياى سرخ كه مسير كاروان قريش بود اعزام كرد و پرچم سفيدى به دست او داد. او در نقطه اى به نام «عِيص» با كاروان قريش كه سيصد نفر از آن نگهبانى مى كرد روبهرو شد، ولى جريان با ميانجيگرى«مَجْدى بن عَمْرو» كه با هر دو گروه دوستى داشت خاتمه يافت و هيئت اعزامى به مدينه بازگشت.2

1 . مروج الذهب، ج2، ص 287ـ 288 «غزوه» بر وزن «دَخمه» و «سريه» بر وزن «عطيّه».
2 . تاريخ كامل، ج2، ص 77ـ 78 و سيره ابن هشام، ج1، ص 591 ـ 595.

صفحه 142
2. مقارن همين اعزام افسر ديگرى به نام «عُبِيدَة بن حارث بن عبد المطلب» را با شصت و به قولى هشتاد سواره نظام مهاجر به خطوط كاروانى قريش اعزام كرد و او با كاروان قريش كه «عِكْرَمه» آن را رهبرى مى كرد و جمعيت زيادى حفاظت آن را بر عهده داشت، روبه رو شد. امّا بدون آن كه برخوردى صورت گيرد از هم فاصله گرفتند فقط سعد وقاص تيرى پرتاب كرد و آن نخستين تيرى بود كه در تاريخ اسلام از كمان رها شد وتنها سودى كه اعزام اين هيئت داشت اين بود كه دو نفر از مسلمانان كه در كاروان قريش بودند به گروه عبيده پيوستند.1
3. در ذى القعده نخستين سال اقامت پيامبر در مدينه، رسول خدا سعد وقاص را با هشت نفر از مهاجران براى تحقيق از وضع قريش به خارج از مدينه روانه ساخت. او تا سرزمين «خرّار» پيش رفت و بدون آن كه با دشمنى برخورد كند به مدينه بازگشت.2
4. در ماه ربيع الأوّل سال دوم پيامبر به تعقيب كاروان قريش پرداخت و در ماه ربيع الآخر به مدينه بازگشت وچون تا نزديكى بواط پيش رفت،نام اين غزوه را بواط (نخستين غزوه پيامبر) ناميدند.
5. هنوز ده روز از بازگشت پيامبر به مدينه نگذشته بود كه غارتگرى به نام «كُرز» به شتران و گوسفندان مدينه دستبرد زد. رسول گرامى با گروهى تا ناحيه «بدر» پيش رفت و تا آخر شعبان در آنجا باقى ماند.3

1 . تاريخ كامل، ج2، ص 77ـ 78 و سيره ابن هشام، ج1، ص 591، 595.
واقدى نويسنده كتاب «مغازى» كه تخصص خاصى در بيان غزوه هاى پيامبر دارد تمام اين اعزامى ها را در نخستين سال اقامت رسول خدا دانسته است در حالى كه سيره ابن هشام همگى را مربوط به سال دوم تصور كرده است.
2 . تاريخ كامل، ج2، ص 77ـ 78 و سيره ابن هشام، ج1، ص 591، 595.
واقدى نويسنده كتاب «مغازى» كه تخصص خاصى در بيان غزوه هاى پيامبر دارد تمام اين اعزامى ها را در نخستين سال اقامت رسول خدا دانسته است در حالى كه سيره ابن هشام همگى را مربوط به سال دوم تصور كرده است.
3 . سيره ابن هشام، ج1، ص 601; طبقات ابن سعد،ج2، ص 9 و برخى اين را جزو غزوه ها شمرده اند و در تاريخ به نام غزوه «سَفَوان» يا غزوه بدر اولى ناميده مى شود.

صفحه 143
6. در ماه رجب سال دوم هجرت پيامبر هشت نفر از مهاجران را به فرماندهى عبداللّه بن جَحْش براى تعقيب كاروان قريش اعزام نمود و هنگام اعزام نامه اى به دست او داد و فرمود پس از دو روز راه پيمايى نامه را باز كن و به مضمون آن عمل نما. وى پس از دو روز راه پيمايى نامه را باز كرد و ديدكه دبير رسول خدا به فرمان وى نوشته است هر موقع نامه مرا خواندى در سرزمين نَخْله1 كه نقطه اى است ميان مكه و طائف فرود آى. و در آنجا در انتظار قريش بنشين و از تصميم ها و هدف هاى آنها اطلاعاتى بدست آور. هيئت اعزامى براى اين كه دشمن از هدف آنان آگاه نشود سرهاى خود را تراشيدند تا دشمن تصور كند آنان عازم زيارت خانه خدا هستند.
روز آخر رجب (آخرين روز از ماه حرام) كاروان بازرگانى قريش از منطقه «نخله» عبور كرد، نگهبانان كاروان، گروهى اعزامى را به خاطر تراشيده بودن موى سرشان تصوركردند كه از حج عمره، باز مى گردند. اتّفاقاً همان روز آخرين روز ماه رجب، پايان ماه حرام بود. و هر نوع جنگ و نبرد در چنين ماهى اكيداً ممنوع بود ولى شوراى نظامى گروه اعزامى نظر داد كه اگر متعرض كاروان نشوند آنان از تيررس آنها بيرون مى روند و وارد حرم مى شوند، آنگاه ناچارند در نقطه حرم با آنان بجنگند، سرانجام نبرد در ماه حرام را بر نبرد در حرم ترجيح دادند. كاروان قريش غافلگير شد و سرپرست كاروان به نام عمرو بن الحضرمى با تير واقد بن عبداللّه كشته شد وكليه سرپرستان به جز دو نفر كه دستگير شدند، پا به فرار گذاردند. عبداللّه سرپرست گروه اعزامى، كالاهاى بازرگانى قريش را با دو اسير به مدينه آورد. وقتى آنان به مدينه رسيدند با مخالفت رسول خدا روبهرو شدند. پيامبر به آنان گفت من هرگز به شما نگفته بودم كه در ماه حرام نبرد كنيد. از اين جهت فرمانده سپاه و كليه افراد مورد

1 . فاصله آن تا مكه به اندازه مسافت يك شب راه با وسايل آن روز بوده است.

صفحه 144
اعتراض رسول خدا قرار گرفتند، زيرا رسول گرامى آنها را مأمور كرده بود كه اطلاعاتى كسب كنند و همراه خود به مدينه بياورند ولى هرگز اجازه برخوردنظامى با آنان نداده بود. حتى پيامبر در غنايم جنگى نيز تصرف نكرد تا فرشته وحى نازل شد و اين دو آيه را آورد:
«از تو درباره ماه حرام مى پرسند در پاسخ آنها بگو جنگ در آن ماه، گناهى بزرگ است و مايه جلوگيرى از راه خداست، ولى جرم بيرون راندن ساكنان (اطراف) مسجد الحرام بيشتر است وجرم فتنه بالاتر ازكشتار است آنان كه ايمان آوردند و مهاجرت كرده اند و در راه خدا به جهاد پرداخته اند به رحمت خدا اميدوارند و خدا بخشنده و مهربان است».1
اين آيه در عين تثبيت سنت رايج در ميان عرب و تحريم جنگ در ماه هاى حرام، گناه اين پيشامد را به گردن قريش مى گذارد، زيرا آنان بودند كه افراد با ايمان را از مكه بيرون راندند و بر ضدّ آنان توطئه ها ومكرها كردند، و اگر قريش دست به اين جنايت نمى زدند هرگز افرادى مثل «عبداللّه بن جَحْش» از كاروان قريش انتقام نمى گرفتند و در ماه حرام سرپرست كاروان را نمى كشتند. در ضمن آيه از «عبداللّه بن جحش » و همرزمان او تجليل كرده و آنها را اهل ايمان و هجرت و اهل جهاد در راه خدا واميدوار به رحمت حق معرفى كرده است.
نزول اين دو آيه سبب شد كه رسول گرامى غنايم جنگى و اسيران را تحويل بگيرند. قريش كسى را فرستاد كه اسيران خود را بازخريد كنند. پيامبر فرمود: من دو اسير شما را با دو اسير مسلمان به نام «سعد» و «عتبه» مبادله

1 . بقره/217ـ 218.

صفحه 145
مى كنم واگر شما اسيران ما را بكشيد ما نيز مقابله به مثل مى كنيم، وقتى قريش دو اسير مسلمان را تحويل دادند پيامبر هر دو اسير قريش را آزاد كرد. يكى از آنان به نام «حَكَمْ» اسلام آورد و در مدينه ماند و در حادثه بِئْرِ مَعُونَهْ شهيد گشت و ديگرى به مكه بازگشت.1

هدف از اين مسافرت ها و اعزام ها چه بود؟

مسأله مهم در تحليل حوادث ياد شده اين است كه بدانيم هدف از آنها چه بوده است زيرا اين بخش از رويدادها مورد سوءِ تفسير واقع شده، بالأخص شرق شناسان از اظهار نظرهاى خالى از دليل خوددارى نكرده اند. اينك به بيان انگيزه آنها مى پردازيم:
تاريخ اسلام و مسلمانان در مكه به دو چيز گواهى مى دهد كه در آنها شك و ترديدى نيست:
1. هيچ مسلمانى در مكه آزادى بيان و آزادى انجام وظايف دينى نداشت و اگر قريش بر مسلمانى دست مى يافتند او را شكنجه و آزار مى دادند تا آنجا كه طرف مجبور مى شد مكه را به گونه اى رها كند و از كار و زندگى وزن و فرزند دست بردارد و راهى ديار غربت شود وبه سبب همين اختناق وسلب آزادى بودكه ياران رسول خدا به «حبشه» مهاجرت كرده و افراد ديگر از ياران او پس از پيمان عَقَبه راه مدينه را در پيش گرفتند. اگر فردى اسلام مى آورد و قدرت بر مهاجرت نداشت قطعاً از طرف قريش شكنجه و زندانى مى شد. به همين جهت بودكه پيامبر در داستان عبداللّه بن جَحْش به مبادله اسير پرداخت و دو اسير مسلمان به نام هاى سعد و عتبه را، از اين طريق آزاد ساخت. همه

1 . سيره ابن هشام، ج1، ص 605 و تاريخ الخميس، ج1، ص 366.

صفحه 146
اينها حاكى از اين بود كه فرد مسلمان در مكه يا بايد خانه وزندگى را ترك كند و يا در اسارت و زندان آنان درآيد. در فصول آينده خواهيم گفت كه چگونه پس از مهاجرت پيامبر، برخى از مسلمانان كه از فرزندان شخصيت هاى قريش بودند، به وسيله آنها بازداشت شده و به زنجير كشيده شدند، حتى قريش در پيمان صلح حُدَيْبيَهْ كه در فصل شانزدهم خواهد آمد، اصرار ورزيدند كه پيامبر تعهد كند: «اگر مسلمانى از مكه به مدينه گريخت، پيامبر او را تحويل قريش دهد» و پيامبر نيز آن را پذيرفت و به اين بند از پيمان كراراً عمل كرد.
2. هر مسلمانى كه مهاجرت مى كرد كليه دارايى او در مكه مى ماند و هرگز او قادر به فروش آنها و يا نقل و انتقال آنها به يثرب نبود و طبعاً اموال او در معرض مصادره و دستبرد قريش قرار مى گرفت.
با توجه به اين دو مطلب، روشن مى شود كه هدف از اين اعزام ها يا شركت پيامبر در اين گروه ها و گردان ها اين بود كه سران قريش را به اهميت مطلب متوجه سازد وآن اين كه خطوط بازرگانى آنان چه از مكه به طائف و از آنجا به يمن وچه از مكه به شام از طرف نيروهاى اسلام مورد تهديد قرار گرفته و هر موقع مسلمانان بخواهند مى توانند جلوى بازرگانى آنان را بگيرند و يا همه كالاهاى كاروان بازرگانى آنان را مصادره كنند. قريش دورانديش با توجه به اين نكته ديگر نخواهند توانست مسلمانان مكه را آزار و شكنجه دهند و آنان را به بند و زندان بكشند و يا اموال و داراى آنها را مورد دستبرد وچپاول قرار دهند ومصادره نمايند. و به ديگر سخن بازرگانى براى مردم مكه يك امر حياتى بود و كالاهايى كه از آنجا به طايف و به شام حمل و نقل مى شد، اساس اقتصاد زندگى مكيان را تشكيل مى داد و اگر راه هاى بازرگانى از طرف مسلمانان و بالأخص هم پيمانان آنان تهديد گردد، زندگى آنان به هم مى ريزد و ديگر به ادامه حيات و زندگى قادر نخواهند بود. در حقيقت اين اعزام ها و سفرها يك

صفحه 147
نوع مانورهاى نظامى و رزمى بود كه هدف از آنها ايجاد وحشت در دشمن سرسختى بود كه سيزده سال تمام از پيامبر و مسلمانان آزادى بيان و تبليغ و آزادى انجام وظايف را سلب كرده و عرصه را بر آنان تنگ ساخته بود. بنابر اين اين مانورها سبب مى شد كه مسلمانان مقيم مكه مورد شكنجه قرار نگيرند و دارايى مهاجران ضبط نشود و احتمالاً سبب شود كه مسلمانان آزادى رفت و آمد به مكه را پيدا كنند و به گونه اى در تبليغ اسلام آزاد گردند.

هدف، برخورد نظامى نبود

با اين بيان روشن مى شود كه هرگز هدف از اين اعزام ها برخورد نظامى نبود، زيرا اگر هدف اين بود پيامبر بايد با سپاهى مجهز و مركب از مهاجر و انصار از مدينه بيرون آيد كه تعداد آنها چند برابر نگهبانان كاروان دشمن باشد و لااقل يك بار به نيت خود جامه عمل بپوشاند، در حالى كه ما مى بينيم او حمزه را با سى نفر و عبيده را با شصت نفر و سعد وقاص را با هشت نفر به مأموريت مى فرستد در حالى كه محافظان كاروان قريش چندين برابر آنها بودند چنان كه حمزه با سيصد نفر وعبيده با گروه انبوهى روبهرو شدند1 خصوصاً وقتى قريش آگاه شدند كه پيامبر با دو قبيله بنى ضُمره و بنى مُدلِج كه بر سر راه كاروان آنان بودند هم پيمان شده اند، بر تعداد محافظان كاروان افزودند و اگر هدف برخوردنظامى بود لااقل بايد يك بار قطره خونى از بينى كسى بريزد، در حالى كه مى بينيم تمام موارد با وساطت ها جريان فيصله يافته و طرفين از هم فاصله گرفته اند. گواه روشن ديگر بر اين كه هدف نبرد و خونريزى و برخورد نظامى

1 . سيره ابن هشام، ج1، ص 591 و اين جمله حاكى از آن است كه نگهبانان كاروان چند برابر گروه اعزامى بودند.

صفحه 148
نبود، اين بودكه رسول گرامى به فرمانده گروه اعزامى دستور داد كه در سرزمين «نخله» كه ميان مكه و طائف قرار دارد، در انتظار قريش فرود آيد و در كمين قريش بنشيند و كارهاى آنان را به مدينه گزارش كند، حتى پيامبر دستور داد اين مطلب را درنامه اى بنويسند و به دست فرمانده بدهند و امر كرد كه پس از دو روز راه پيمايى آن را باز كند و به مضمون آن عمل كند از اين جهت وقتى فرمانده نامه را باز كرد به زيردستان خود چنين گفت: رسول خدا به من دستور داده است در «نخله» فرود آيم و در كمين قريش بنشينم تا اخبار قريش را براى او گزارش كنم.چنان كه ملاحظه مى كنيد نه در فرمان پيامبر و نه در گفتار فرمانده سخنى از خونريزى و برخورد نظامى نيست و اگر رئيس كاروان قريش به وسيله يك نفر از اين هيئت اعزامى كشته شد، كارى بودكه خود آنان انجام دادند و ارتباطى به رسول خدا نداشت. به همين جهت پيامبر پس از ورود آنان به مدينه كار آنان را نستود و غنايمى را كه همراه خود آورده بودند تحويل نگرفت، و در انتظار وحى الهى نشست تا تكليف كار روشن شود.

هدف، مصادره كالاهاى بازرگانى نبود

از اين بيان روشن مى گردد كه هدف ضبط كالاهاى كاروان نيز نبود، زيرا هيئت هاى اعزامى كه همگى از مهاجران بودند قدرت و توانايى نبرد با نگهبانان كاروان را نداشتند تا پس از يك خونريزى شديد، نگهبانان را اسير و اموال آنان را مصادره كنند، مصادره اموال بدون يك خونريزى بزرگ و كشتن گروهى وبه اسارت گرفتن گروهى ديگر وتار ومار شدن قدرت دشمن امكان پذير نبود و هرگز معنى ندارد يك جمعيت سى نفرى و يا هشت نفرى براى چنين كارى اعزام شوند.
ولى در مسأله تهديد، توازن و برابرى نيروها لازم نيست، زيرا وحشت

صفحه 149
مسأله اى نيست كه در آن توازن قوا حتمى باشد بلكه همين اندازه كه قريش درك كند ممكن است روزى مسلمانان با قدرت بيشترى به ميدان آيند و خطوط تجارتى آنان را مسدود سازند، كافى است كه در برنامه هاى خود با مسلمانان تجديد نظر كنند، از اين جهت اعزام اين گروه ها براى تهديد و ارعاب كافى بود امّا براى نبرد و خونريزى يا ضبط كالاها هرگز كافى نبود.
به علاوه در برخى از اين هيئت ها فرد پيامبر شخصاً شركت داشت و در اين موقع انصار نيز در ركاب او شركت مى كردند و هرگز ضبط كالا با روحيه مردم يثرب سازگار نبود، زيرا مردم يثرب مردمى شهر نشين و زراعتپيشه بودند و در طول زندگى هيچ كاروانى را مورد دستبرد قرار نداده و به كاروان هاى بازرگانى كه از سرزمين آنها عبور مى كردند چشم طمع نداشتند و خود نيز به اندازه اى قدرتمند و توانا بودند كه ديگرى نيز چشم طمع در اموال و ثروت آنها ندوزد.غارتگرى و چپاول با روحيه باديه نشينى وبيابانگردى موافق است نه با روحيه جمعيت هاى متمدن و شهر نشين آن روز و اين خود دليل ديگرى است بر اين كه هدف از اين گروه هاى اعزامى، ضبط كالاها و مصادره آنها نبود. گواه روشن ديگر اين كه پس ازجنگ بدر كه در سال دوم هجرت رخ داد تا سال هشتم كه مكه فتح گرديد هرگز كالاهاى بازرگانى قريش كه از نزديكى مدينه به شام مى رفت از ناحيه مسلمانان كه روز به روز بر قدرت و تواناييشان افزوده شده بود مورد هجوم واقع نشد و مسلمانان، كوچكترين تعرضى به كاروان ها نشان نداده و كالايى را ضبط نكردند.1

1 . در اين جا از تذكر نكته اى ناگزيريم و آن اين كه اگر پيامبر در اعزام ها فقط مهاجران را شركت مى داد و حمزه را با سى مهاجر و يا عبيده را با شصت مهاجر به سوى خطوط بازرگانى قريش اعزام مى كرد به خاطر رعايت پيمانى بود كه با انصار در عقبه بسته بود زيرا مفاد آن پيمان چنين بود كه آنان از پيامبر دفاع كنند، نه اين كه از مدينه بيرون بروند و با دشمن او در خارج از مدينه بجنگند، دعوت انصار به ترك مدينه و روبهرو شدن با قريش در بيرون شهر، مخالف مفاد پيمانى بود كه با آنان بسته شده بود، از اين جهت نفرات هيئت هاى اعزامى را فقط مهاجران تشكيل مى دادند و احدى از انصار در آن شركت نمى كرد.ولى بعدها كه خود پيامبر شخصاً مدينه را ترك گفت، در اين موقع گروهى از انصار را ضميمه مهاجران كرد تا در مناطق «بَواط» يا «العُشيرة» پيش رفتند، ولى اين اختلاط به خاطر اين بود كه به وحدت مهاجر و انصار تحكيم بخشد و يك نوع هماهنگى ميان آنان پديد آورد. در همين فصل در سرگذشت غزوه بدر خواهيم گفت كه تا پيامبر موافقت انصار را براى نبرد با قريش جلب نكرد تصميم بر پيشروى و مقابله با دشمن نگرفت ، زيرا دعوت آنان به جنگ و نبرد با دشمنان پيامبر در خارج مدينه خلاف مفاد پيمانى بود كه با آنان در عقبه بسته بود، و لذا وقتى انصار شخصاً خواهان مقابله با قريش شدند رسول خدا فرمان حركت را صادر كرد. در آن مسافرت هايى كه خود پيامبر شخصاً شركت مى كرد و انصار نيز افتخار ملازمت او را داشتند هدف خونريزى و نبرد نبود زيرا اين كار با پيمانى كه با انصار بسته بود كاملاً مغايرت داشت و همچنان كه هدف ضبط كالاهاى كاروان نبود.

صفحه 150
خلاصه سخن اين كه هدف از اين اعزام ها و سفرها جز تهديد قريش چيز ديگرى نبود تا سرانجام قريش به سر عقل آيد و از هر نوع واكنش در برابر اسلام و مسلمانان خوددارى كند و يك چنين تهديد از نظر عقل و خرد و اصول كشوردارى كوچكترين اشكالى ندارد.
در آغاز فصل يادآور شديم كه در سال دوم هجرت دو حادثه مهم رخ داد كه اكنون هر دو را بيان مى كنيم:

1. تغيير قبله

رسول گرامى در طول سيزده سال در مكه نماز را به سوى بيت المقدس

صفحه 151
مى گزارد، و پس از ورود به مدينه هفده ماه1 نيز به سوى بيت المقدس نماز گزارد و همه مسلمانان نيز مانند او به آن سمت نماز مى خواندند. ولى روز دوشنبه نيمه ماه رجب در مسجد بنى سالم بن عوف كه نخستين نماز جمعه در آنجا خوانده شد، پيامبر مأموريت يافت به جاى توجه به بيت المقدس به كعبه توجه نمايد و فرمان خدا موقعى فرود آمد كه پيامبر دو ركعت از نماز ظهر را به سوى بيت المقدس گزارده بود و ناچار شد دو ركعت باقى مانده را به سوى كعبه بگزارد و اين مسجد را، مسجد «ذوالقبلتين» مى نامند و اين همان مسأله تغيير قبله است كه بايد در انگيزه ها ونتايج آن بحث و گفتگو كرد.

انگيزه تغيير قبله ونتايج آن

تغيير قبله به دلايلى صورت گرفت كه هم در تاريخ و هم در قرآن كريم ذكر شده است. نخست اين كه پس از ورود پيامبر اكرم به مدينه كارشكنى هاى يهود آغاز شد زيرا آنها پيوسته از انتشار روزافزون اسلام بر كيان و آيين خود مى هراسيدند، از اين جهت كوشش مى كردند كه با پيامبر الهى مجادله هايى كنند و موقعيت او را در نظر پيروان او پايين بياورند، از جمله اعتراض هايى كه داشتند اين بود «اگر محمد (صلى الله عليه وآله وسلم) برگزيده خدا و داراى آيين مستقلى است، چرا هنوز از به قبله جامعه يهود نماز مى گزارد». از اين جهت پيامبر شبها از خانه بيرون مى آمد و به عنوان ابتهال و توجه به مقام ربوبى به آسمان نگاه مى كرد تا

1 . إعلام الورى لاعلام الهدى، ص 81، 82 و طبقات ابن سعد، ج1، ص 241، 242 ولى ابن هشام مى گويد: تغيير قبله در رأس هجده ماه پس از ورود رسول خدا به مدينه بوده و ابن اثير علاوه بر آن، تاريخ آن را نيمه شعبان مى داند به سيره ابن هشام ، ج1، ص 606 و كامل ابن اثير، ج2، ص 80 مراجعه بفرماييد.

صفحه 152
دستورى در اين مورد نازل شود و قرآن نيز يادآور مى شود، آنجا كه مى فرمايد:
«ما توجه روى تو را به آسمان مى بينيم، پس تو را به سوى قبله اى كه رضايت تو را جلب كند مى گردانيم».1
از اين جهت فرمانى از طرف خدا صادر شد كه او و همه مسلمانان در هر نقطه اى هستند به كعبه نماز بگزارند چنان كه قرآن در اين باره مى فرمايد:
«صورت خود را به سمت مسجد الحرام برگردان و هر كجا هستيد متوجه سمت مسجدالحرام بشويد».2
از اين جهت رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) به نحوى كه يادآور شديم از بيت المقدس متوجه كعبه گشت، در اين موقع همان جمعيتى كه به پيامبر خرده مى گرفتند چرا رو به بيت المقدس نماز مى گزارد باز اشكال تراشى كرده گفتند چه شد كه پيامبر از قبله نخست روى گردان شد و به سوى كعبه متوجه شد.3 تاريخ گواهى مى دهد كه گروه بنى اسرائيل، گروه لجوج و عنود، گروه معترض و اشكال تراش بوده اند، از اين جهت رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) هر كارى را انجام مى داد آنان ايراد مى كردند. هم وقتى رو به قبله آنان نماز مى گزارد مورد اعتراض بود و هم زمانى كه به فرمان خدا رو به نخستين خانه توحيد نماز مى گزارد مورد اعتراض آنان قرار داشت، قرآن در اين مورد انگيزه ديگرى را يادآور مى شود و آن اين كه تغيير قبله جنبه امتحانى و آزمونى داشت، زيرا توجه به كعبه و انحراف از قبله نخست، نشانه تسليم افراد در برابر فرمان هاى خداست، در حالى كه اصرار بر قبله نخست، نشانه دو دلى ونفاق مى باشد و خود قرآن به اين نكته اشاره مى كند و مى فرمايد: «علت تغيير قبله براى اين بودكه روشن شود چه كسى

1 . بقره/144 و نيز آيات 149 و 150 به همين مضمون است.
2 . بقره/144 و نيز آيات 149 و 150 به همين مضمون است.
3 . بقره/142.

صفحه 153
از پيامبر پيروى مى كند و چه كسى پشت به فرمان او مى نمايد و اين كار جز براى افراد هدايت يافته كار پر مشقتى است».1
در اين موقع برخى تصور كردند كه نمازهاى پيشين آنان باطل بوده و سودى به حال آنان نخواهد داشت، وحى الهى براى پاسخ گويى به اين پندار فرمود:
«هرگز خدا اعمال شما را ضايع و تباه نخواهد كرد، خدا به مردم رؤوف و مهربان است».2
تا اينجا به نوعى با دو انگيزه تغيير قبله آشنا شديم، اكنون وقت آن رسيده است كه به نتايج و پيامدهاى آن توجه كنيم:
1. كعبه كه به فرمان خدا قبل از طوفان نوح ساخته شده و به دست ابراهيم تعمير گشته، مورد احترام جامعه عرب بود، وپذيرفتن كعبه به عنوان قبله سبب توجه جامعه عرب به اسلام مى گشت، جامعه اى كه در شبه جزيره زندگى مى كرد و هيچ نتيجه اى بالاتر از اين نبود كه مشركان سرسخت و وامانده از قافله ايمان و تمدن به اسلام گرايش پيدا كنند.
2. فاصله گيرى مسلمانان از يهود در آن روز امر حياتى بود زيرا يهود به هيچ قيمت حاضر به ايمان و تسليم در برابر خدا و رسول او نبودند و چه بهتر كه جامعه اسلامى از آنان فاصله بگيرد و هر دو گروه از هم جدا شوند، اين نتيجه با تغيير قبله به عمل آمد و حتى روزه عاشورا كه در ميان يهود سنت است و در اسلام نيز به همان حالت وجود داشت منسوخ گشت و روزه ماه رمضان واجب شد و از اين طريق اين دو گروه از هم جدا شدند.

1 . بقره/143.
2 . بقره/143.

صفحه 154
اينها علل و انگيزه ها و نتايج تغيير قبله بود و بايد توجه داشت كه پيامبر گرامى در حال نماز آن چنان از بيت المقدس متوجه كعبه گشت كه جزئى انحراف در آن وجود نداشت و همان محراب كه محراب كنونى مسجد مدينه است دقيقاً رو به كعبه قرار دارد و با دقيق ترين محاسبات نجومى و رياضى منطبق است. و اين خود يك نوع كرامت علمى است كه يك فرد درس نخوانده و مكتب نرفته در حال نماز دقيقاً متوجه كعبه گردد و كارى را انجام دهد كه دانشمندان و استادان علم هيئت بدون به كار گرفتن ابزار و مقياس هاى علمى بر آن قادر نيستند.

2. غزوه بدر

در گذشته يادآور شديم كه پيامبر براى ارعاب قريش و تهديد خطوط بازرگانى آنان، هيئت هايى را به آن سو اعزام مى كرد تا شايد در رفتار قريش نسبت به مسلمانان، تغييرى حاصل شود و آنان از اظهار عداوت و شدت عمل خود بكاهند.ولى تجربه نشان داد كه گوش قريش لجوج، سنگين تر از آن است كه زنگ خطر را بشنود و يا از اين ماجراها پند گيرد. از اين جهت پيامبر تصميم گرفت مسأله را جدى تر بگيرد و با گروه نيرومندى كاروان قريش را تعقيب و كالاهاى آنان را توقيف كند.
سرزمين يثرب مسير ده ها كاروان بزرگ بود ولى هرگز ديده و يا شنيده نشده بود كه مسلمانى به آن كاروان ها دستبردى بزند و يا انديشه تجاوز به آن را در مغز خود بپرورد، بلكه اين قريش بود كه اموال و كليه دارايى مهاجران را در مكه ضبط كرده و آنان را از خانه وكاشانه بيرون رانده بودند. امّا وقتى معلوم شد كه قريش به هيچ قيمت سر عقل نمى آيند لازم شدكه با آنان مقابله به مثل شود و اموال آنان توقيف و مصادره گردد. تا علاوه بر اين كه درد ستم را بچشند

صفحه 155
مسلمانان را در بازگشت به مكه وبهره گيرى از اموال آزاد بگذارند. از اين جهت پيامبر طرح جديدى ريخت كه تفصيل آن را هم اكنون مى خوانيد:
رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) در نيمه ماه جمادى الاولى براى تعقيب كاروان قريش كه به سرپرستى ابوسفيان از مكه به شام مى رفت تا نقطه اى به نام «ذات العُشِيرَه» رفت و تا اوايل ماه رجب در آنجا بسر برد ولى دست به كاروان او نيافت و به مدينه بازگشت. پيامبر از وقت بازگشت كاروان آگاه بود و مى دانست كاروان در اوايل پاييز از شام به مكه باز مى گردد، از اين جهت در هشتم رمضان سال دوم هجرت عبداللّه بن امّ مكتوم را جانشين خود براى نماز، و ابولبابه راجانشين خود در مدينه قرار داد وبا گروهى كه تعداد آنان از سيصد و سيزده نفر متجاوز نبود به عزم مقابله با كاروان ابوسفيان مدينه را ترك گفت. اعضاى اين سپاه را هشتاد و دو نفر مهاجر و صد و هفتاد نفر خزرجى و شصت و يك اوسى تشكيل مى داد و مجموعاً سه اسب و هفتاد شتر بيش نداشتند.
عشق شهادت وجانبازى در جامعه آن روز اسلام، آن چنان شديد بود كه برخى از افراد نابالغ نيز در آن شركت كرده بودند و رسول گرامى آنان را به مدينه بازگردانيد.1
رسم رسول خدا اين بود كه قبلاً افرادى را براى كسب اطلاعات اعزام مى كرد تا او را از وضع دشمن آگاه سازند. از اين جهت اين بار نيز افرادى را براى كسب اطلاعات و تعيين مسير كاروان و شمارش نگهبانان آن و نوع كالايى كه كاروان حمل مى كند معين نمود. دستگاه اطلاعاتى رسول گرامى خبر زير را در اختيار او نهاد.

1 . امتاع الاسماع، ص 62ـ 63.

صفحه 156
كاروانى است كه غالب مردم مكه در آن سهيم اند و سرپرستى كاروان بر عهده ابوسفيان است و چهل نفر پاسدارى آن را بر عهده دارند و مجموع كالاهاى تجارتى را هزار شتر حمل مى كندو ارزش آنها حدود پنجاه هزار دينار است. پس از آن كه اين خبر به پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) رسيد وى ياران خود را از تصميم خويش آگاه ساخت1 و به آنان گفت: اين كاروان قريش است شما مى توانيد از مدينه خارج شويد شايد در كار شما گشايشى رخ دهد.2
سخن پيامبر مى رساند كه رسول گرامى به آنان نويد گشايش در زندگى مى دهد و وسيله اين گشايش ضبط كالاهايى بود كه كاروان قريش آن را حمل مى كرد، و مجوّز اين مسأله همان بود كه يادآور شديم و گفتيم كه قريش كليه دارايى مهاجران را در مكه ضبط كرده و به آنان اجازه رفت و آمد به محل زندگى نمى دادند و كليه اموال منقول وغير منقول آنها در مكه متروك مانده بود. پيداست كه هر انسان عاقل و خردمندى به خود اجازه مى دهد با دشمن خود همان معامله را انجام دهد كه او با وى انجام داده است.
اصولاً بايد توجه داشت كه علت هجوم مسلمانان به كاروان قريش همان مظلوميت وستم كشى مسلمانان بود كه قرآن نيز متذكر آن است و به همين جهت به آنان اجازه هجوم مى دهد ومى فرمايد:
(أُذِنَ لِلّذِينَ يُقاتلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا وَإِنَّ اللّهَ عَلى نَصْرِهِمْ لَقَديرٌ).3
«به افرادى كه مورد هجوم واقع شده اند اجازه دفاع داده شد زيرا آنان مظلوم و ستمديده اند و خداوند به كمك و يارى آنان قادر و توانا است».

1 . بحارالأنوار، ج19، ص 217.
2 . مغازى واقدى، ج1، ص20.
3 . حج/39.

صفحه 157
اين آيه نخستين آيه اى است كه در مورد جهاد دفاعى وارد شده است.

پيامبر عازم سرزمين «ذَفْران» مى شود1

روى گزارش گزارشگران رسول گرامى روز دوشنبه هشتم ماه رمضان سال دوم هجرت براى هدف ياد شده سرزمين مدينه را به عزم «ذفران» كه مسير كاروان قريش بود ترك گفت و پرچمى را به دست مصعب و پرچم ديگرى را به دست على بن ابى طالب داد. ولى از آنجا كه ابوسفيان موقع رفتن به شام آگاه شده بود كه پيامبر كاروان او را تعقيب مى كند، هنگام بازگشت احتياط را از دست نداد و قبلاً مردى را به نام «ضَمْضَم غِفارى» اجير كرد و به مكه فرستاد تا قريش را از خطر آگاه سازد. او نيز با شتاب راه مكه را در پيش گرفت و براى جلب توجه قريش به عظمت خطر، گوش وبينى شتر خود را بريد وپيراهن خود را چاك زد و پالان شترش را وارونه نمودووارد مكه شد در حالى كه فرياد مى زد:«مردم قريش! شترانى كه حامل نافه مشك اند در معرض خطرند، سپاه محمد در صدد ضبط آنهاست به فرياد برسيد ويارى كنيد». وضع رقت بار شتر ضمضم كه خون از گوش هاى آن مى چكيد و پيراهن چاك خورده او خون قريش را چنان به حركت وجوش درآورد كه همگى (جز ابو لهب كه مردى را به نام عاصم بن هشام به چهار هزار درهم اجير كرد وبه جاى خود فرستاد) تصميم گرفتند براى نجات كاروان حركت كنند حتى اُميَّة بن خَلَفْ كه از مقابله با محمد ترس داشت

1 . بيابان «ذفران» كه مسير كاروان قريش بود در دو منزلى «بدر» است وا بن هشام در سيره خود، اسامى منازلى را كه رسول گرامى از مدينه تا «ذفران» و از آن جا تا نزديكى «بدر» كه بعد از رسيدن خبر حركت قريش به آنجا منتقل شد، آورده است. بدر يكى از بازارهاى عرب بر سر راه مدينه و مكه و سوريه بود كه همه ساله در آنجا عرب براى خريد و فروش و مفاخره گرد هم مى آمدند، رجوع كنيد : سيره ابن هشام، ج1، ص 613ـ 616.

صفحه 158
با وضعى روبه رو شد كه از تصميم خود برگشت و عازم ميدان شد، زيرا دو نفر از جنگجويان قريش سينى و سرمه دانى به دست گرفتند و پيش وى رفتند و گفتند اكنون كه در دفاع از ثروت خود بازمانده اى پس مانند زنان سرمه بكش و در گوشه خانه بنشين1، ازاين جهت جمعيت عظيمى تصميم به حركت گرفتند و از مكه حركت كردند.
ابوسفيان هنگام مراجعت از شام احتياط را از دست نداد و در آبگهى نزديكى «بدر» فرود آمد و از رئيس قبيله اى كه آنجا مى زيست، پرسيد آيا ناشناسى در اين حدود نديده اى؟ گفت: چرا دو سوار كه نزديك اين تپه فرود آمدند ومشكى را از آب پر كردند و رفتند، ابوسفيان خود را به آن نقطه رساند و سرگين شتران آنان را شكافت وهسته خرمايى در ميان آن ديد كه محصول خاص منطقه يثرب بود، بنابر اين، سريعاً به محل كاروان بازگشت و راه كاروان را تغيير داد و از طرف ساحل به جانب مكه رهسپار شد و بدر را به طرف چپ رها كرد و فوراً فردى را به مكه روانه كرد كه به آنان برساند كاروان از خطر نجات پيدا كرده است، چه بهتر از راهى كه آمده اند بازگردند. فرستاده ابوسفيان وقتى با سران قريش روبهرو شد وپيام ابوسفيان را فرستاد آنان از پذيرفتن پيشنهاد ابوسفيان سرباز زدند و گفتند ما بايد تا سرزمين بدر برويم و سه روز در آنجا بمانيم و غذا بخوريم و بساط عيش و نوش پهن كنيم.كنيزان برايمان بخوانند و نوازندگى كنند و جامعه عرب از حركت ما آگاه شوند و بترسند وحساب ببرند.
از اين جهت همگى حركت كردند فقط «بنى زُهْرَه» از نيمه راه (جُحْفَه) به مكه باز گشتند، زيرا هدفى كه براى آن حركت كرده بودند برآورده شده بود.

1 . تاريخ طبرى، ج2، ص 138; تاريخ كامل، ج2، ص 82.

صفحه 159
«طالب» فرزند ابوطالب نيز كه با قريش از مكه حركت كرده بود به سبب مناقشه اى كه ميان او و يكى از افراد قريش در گرفت از نيمه راه بازگشت، زيرا قريش به اوگفتند كه ما مى دانيم شما بنى هاشم هر چند به ظاهر با ما هستيد ولى در واقع هواخواه محمد هستيد. طالب پس از شنيدن اين سخن با بنى زهره به مكه بازگشت.

سپاه اسلام و گزارش تازه

پيامبر كه براى مقابله با كاروان بازرگانى قريش از مدينه حركت كرده بود و در منزلى به نام «ذفران» فرود آمده و در انتظار عبور كاروان به سر مى برد، ناگهان گزارش جديدى دريافت كرد كه قريش براى نجات كاروان خود از مكه به سوى بدر حركت كرده اند. در اين موقع رهبر بزرگ اسلام با مشكلى روبهرو شد و آن اين بود كه ياران او فقط براى مقابله با كاروان بازرگانى قريش مدينه را ترك گفته بودند نه براى مقابله با سپاه مجهز قريش، و هرگز از نظر وسايل رزمى موازنه اى ميان اين دو گروه وجود نداشت. گذشته از اين اكثريت سربازان او را جوانان انصار تشكيل مى دادند و از مهاجران فقط هشتاد و دو نفر در آن گروه شركت داشتند و پيمان انصار با رسول گرامى پيمان دفاعى بود نه پيمان جنگ با دشمن، آن هم در خارج از مدينه.
از سوى ديگر اگر مسلمانان از اين نقطه باز مى گشتند و به سوى «بدر» حركت نمى كردند، گذشته از اين كه تمام افتخارات گذشته را از دست مى دادند، دشمن نيز جرأت پيدا مى كرد و چه بسا از «بدر» راه مدينه را در پيش مى گرفت. در اين موقع پيامبر تصميم گرفت يك شوراى نظامى از مهاجر و انصار تشكيل دهد و ازنظريه هر دوگروه آگاه شود. در اين شوراى نظامى سخنگويان مهاجران صلاح را در بازگشت به مدينه ديدند و به رسول گرامى

صفحه 160
چنين گفتند:
«بزرگان و دلاوران قريش در اين سپاه گرد آمده اند و هرگز قريش از لحظه اى كه كافر شده مؤمن نگشته و از عزت به دامن ذلت نيفتاده است وما هم با آمادگى كامل از مدينه بيرون نيامده ايم».1
رسول گرامى به سخنان آنان اكتفا نكرد وبيشتر مايل بودكه از نظر انصار آگاه گردد، از اين جهت باز نظر خواهى كرد. در اين موقع «سعد معاذ» رئيس قبيله اوس برخاست و گفت: «اى رسول گرامى گويا ما را در نظر داريد»، پيامبر فرمود: آرى، آنگاه سعد معاذ گفت:
«ما به تو ايمان آورديم و تو را تصديق كرديم و به تو ميثاق پيمان سپرديم. تو هر مقصدى در نظر دارى در پيش گير. به خدايى كه تو را به حق برانگيخته است اگر اين دريا (درياى سرخ) را به ما نشان دهى و در آن فرو روى ما همگى پشت سر تو در آن فرو مى رويم و يك نفر عقب نمى ماند، ما خوش نداريم كه در نبرد با دشمن به جاى امروز، فردا روبهرو شويم، ما در نبرد، جمعيت شكيبايى هستيم».
پس از او مقداد كه اونيز از انصار بود برخاست و گفت:
«ما هرگز مانند بنى اسرائيل نيستيم كه به موسى گفتند تو برو با خدايت جنگ كن وما در اين جا نشسته ايم، بلكه ما مى گوييم تو وخدايت برويد ما به دنبال شما هستيم».2
رسول گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) پس از آگاهى از نظر انصار مقابله با دشمن را بر بازگشت به مدينه ترجيح داد و پس از جلب موافقت انصار از ذفران كه محل

1 . مغازى واقدى، ج1، ص 48.
2 . سيره ابن هشام، ج1، ص614ـ615.

صفحه 161
عبور كاروان بازرگانى قريش بود و در دو منزلى «بدر»قرار داشت به سوى «بدر »حركت كردوبعد از طى دو منزل نزديك«بدر» فرود آمد و در غروب شب اول به كسب اطلاعات پرداخت و يك گروه گشتى به فرماندهى على (عليه السلام) تا كنار آب بدر فرستاد تا اطلاعاتى به دست آورند. آنان در اطراف آب به شتر آبكشى با دو غلام برخوردند كه هر دو متعلق به قريش بود. هر دو نفر را دستگير كرده و به حضور رسول خدا آوردند. پيامبر از آن دو نفر جايگاه قريش را پرسيد، هر دو نفر گفتند: آنها در پشت كوهى 1 كه در بالاى اين بيابان قرار دارد، فرود آمده اند، سپس از آمار دشمن سؤال كرد گفتند تحقيقاً نمى دانيم، پيامبر فرمود: هر روز چند شتر براى تغذيه مى كشند؟ گفتند: روزى نه شتر و روزى ده شتر.پيامبر فرمود: آمار آنها بين نهصد و هزار است آنگاه از شخصيت هايى كه در آن سپاه شركت كرده اند سؤال كرد، آنها گفتند: عتبه، شيبه، ابوجهل، حكيم بن حِزام و... در اين سپاه شركت دارند. در اين موقع پيامبر فرمود مكه جگر پاره هاى خود را بيرون ريخته است. آنگاه دستور داد اين دو اسير را زندانى كنند و تحقيقات ادامه يابد.
پيامبر شخصاً به تحقيق بيشترى پرداخت و با سرباز دلاورى مسافتى راه رفت و بر رئيس قبيله آن منطقه وارد شد و به او گفت: از محمد و قريش چه اطلاعى در دست داريد؟ او در پاسخ گفت به من گزارش دادند كه محمد و ياران او در چنين روزى از مدينه حركت كردند و اگر گزارش دهنده راستگو باشد آنها در چنين نقطه اى هستند (نقطه اى را نشان داد كه ستون اسلام در آن

1 . قرآن از محل فرود مسلمانان به جمله (العُدوة الدنيا) و از محل فرود سپاه قريش (العُدوة القصوى) تعبير آورده است و «عدوه» در لغت عربى به معنى وادى و بيابان و «دنيا» و «قصوى» به ترتيب به معنى پايين و بالا است. چون محل فرود آمدن سپاه اسلام در بخش سرازيرى، و ادى و محل تمركز سپاه قريش در قسمت بالاى آن بود، از اين جهت اين دوجمله به كار رفته است.

صفحه 162
جا موضع گرفته بودند) ونيز گزارش داده اند كه قريش در روز معينى از مكه حركت كرده اند ، اگر گزارش صحيح باشد، آنها در فلان نقطه قرار دارند(نقطه اى را معين كرد كه قريش در آن تمركز يافته بودند).
اين گزارش ها تمركز قريش را در آن نقطه از بيابان قطعى ساخت، از اين جهت رسول خدا فرمان حركت صادر كردو ارتش اسلام حركت كرد و در نزديكترين چاه به دشمن موضع گرفت . بيابان بدر منطقه وسيعى است كه نقطه جنوبى آن بلند و نقطه شمالى آن پست و سرازير مى باشد و تمام چاه ها در اين قسمت سرازيرى قرار داشت. اين دشت به سبب اين چاه ها كه در آن حفر شده بود پيوسته بارانداز كاروان ها بود.سربازان اسلام در آن نقطه فرود آمدند و در كنار آن چاه حوضى ساختندكه از آن بهره بگيرند.

افسانه سايبان و پر كردن چاه ها

مى گويند «سَعْدِ مُعاذ» به پيامبر پيشنهاد كرد كه براى او روى تپه بلندى سايبان بسازند و از آن به وسيله پاسدارانى مراقبت كنند. اگر ارتش اسلام در اين نبرد پيروز گرديد چه بهتر، و اگر شكست خورد، پيامبر به وسيله شتران تندرو همراه پاسداران با انجام دادن يك رشته عمليات «تأخيرى» كه دشمن را از پيشروى باز دارد خود را به مدينه رساند تا به وسيله مسلمانان مدينه حمايت شود.1
امّا مى توان گفت مسأله سايبان سازى و نيز اين كه گفته اند پيامبر به سربازان اسلام دستور داد همه چاه هاى «بدر» را به جز يكى كه در اختيار سپاه اسلام بود پر كنند افسانه اى بيش نيست و هر دو ساخته جاعلان تاريخ به

1 . سيره ابن هشام، ج1، ص 620.

صفحه 163
شمار مى رود. زيرا ساختن سايبان به منظور فرار كردن فرمانده هنگام بروز خطر، اثر سوئى در روحيه سربازان مى گذارد و از سلحشورى و دلاورى آنان مى كاهد. گذشته از اين، انديشه شكست ارتش اسلام با خبرى كه پيامبر به ياران خود داد منافات دارد زيرا پيامبر در پرتو وحى به ياران خود گفت: «آنان در اين نبرد پيروز مى شوند و ريشه كافران قطع مى گردد. و اين خبر قطعى به وسيله وحى الهى به آنان قبل از مقابله با دشمن اعلام شد».1
ابن سعد در «طبقات» خود از عمر بن خطاب نقل مى كند وقتى آيه (سَيُهْزَمُ الجَمْعُ وَيُوَلُّونَ الدُّبُرَ) 2 نازل گرديد رسول گرامى را ديدم كه روز بدر زره بر تن كرده و با جست وخيز خاصى اين آيه را مى خواند و من فهميدم كه شكست اين جمعيت قطعى است.
امير مؤمنان در نهج البلاغه در باره پيامبر مى گويد: پيامبر نزديك ترين فرد به دشمن بود و هر موقع آتش جنگ شعلهورتر مى شد ما به رسول گرامى پناه مى برديم.3 پيداست كه پيامبرى كه از همه به دشمن نزديك تر باشد نمى تواند در سايبان به سر برد. همچنين پر كردن همه چاه ها و نگهدارى يك چاه آن هم در اختيار سپاه اسلام نمى تواند با روح پيامبر سازگار باشد و وى هرگز دست به چنين كار نمى زند. در فصول آينده خواهيم گفت كه پيامبر در نبردها هيچگاه آب را به روى دشمن نمى بست.

حركت قريش

بامداد روز نوزدهم رمضان سال دوم هجرت قريش به دشت بدر سرازير

1 . انفال/7.
2 . قمر/45، به زودى اين گروه شكست مى خورند و پا به فرار مى گذارند.
3 . نهج البلاغه، كلمات قصار214.

صفحه 164
شدند. وقتى چشم پيامبر به آنها افتاد به تضرع و ابتهال برخاست و گفت: «خدايا قريش با ناز وتبختر روى آورده و به دشمنى تو برخاسته اند و پيامبرت را تكذيب كرده اند. پروردگارا خواستار نصرتى هستم كه به من وعده فرموده اى. پروردگارا، دشمنان را هم امروز نابود بفرما»1 قريش وارد بيابان بدر شدند و خواستند ازحوضى كه مسلمانان ساخته بودند استفاده كنند، رسول گرامى فرمود: جلوگيرى نكنيد. دشمن در موضع خود استقرار يافت وبراى آگاهى از قدرت رزمى مسلمانان، مردى را به نام «عمير بن وهب» كه مردى دلاور و در تخمين جمعيت ماهر بود به اطراف اردوگاه مسلمانان فرستادند تا از سربازان اسلام آمارى به دست آورد. او اردوگاه مسلمانان را دور زد و برگشت وبه قريش گزارش داد كه شماره آنان سيصد نفر است. آنگاه يادآور شد كه بايد گشت ديگرى بزند شايد در پشت سر، نيروى امدادى وجود داشته باشد او سراسر بيابان را زير پا نهاد وبا اسب تازى خود همه نقاط را گشت، آنگاه به نقطه فرماندهى قريش آمد وچنين گفت: «شتران يثرب مرگ ونابودى را براى شما ارمغان آورده اند، گروهى را ديدم كه جز شمشيرهاى خود پناهگاهى ندارند و تا هر يك، يك نفر از شما را نكشند، كشته نخواهند شد و اگر به تعداد خود از شمابكشند زندگى چه سودى خواهد داشت؟ نمى بينيد آنان خاموشند و حرف نمى زنند و همچون افعى هاى كشنده زبان هاى خود را در اطراف دهان به گردش در مى آورند؟».2
گزارش اين مرد مايه بروز اختلاف در ميان قريش شد. گروهى مانند حكيم بن حزام و عتبه و غيره مايل به جنگ و نبرد نبوده و خواهان آن بودند كه از آن نقطه باز گردند. آنان مى گفتند كار محمد را به عرب واگذار كنيد; اگر

1 . سيره ابن هشام، ج1، ص621.
2 . سيره ابن هشام، ج1، ص 622 و مغازى واقدى، ج1، ص 62.

صفحه 165
عرب او را از ميان برداشت آنان به مقصود خود رسيده اند واگر هم محمد پيروز شد سرانجام شما با او جنگ نكرده ايد و كار شما در آينده آسان خواهد بود ولى در برابر آنها، ابوجهل و عامر بن حضرمى طرفدار جنگ بوده و مردم را به جنگ و نبرد دعوت مى كردند.
چيزى كه جنگ را قطعى ساخت اين بود كه «اسود مخزومى» كه مرد بدخو و گستاخى بود با خود پيمان بست كه يكى از سه كار را انجام دهد يا از آب حوضى كه مسلمانان ساخته بودند بنوشد، يا آن را ويران سازد و يا كشته شود، او از سپاه قريش جدا شد و به سوى حوض آمد. وى قبل از آن كه به حوض برسد با سردار دلاور اسلام حمزه روبهرو گشت. حمزه شمشيرى بر پاى او زد وپاى او را از ساق جدا كرد، او بر اى اين كه به پيمان خود عمل نمايد، همچنان مى خزيد تا خود را به درون حوض بيندازد. در اين موقع حمزه ضربت ديگرى بر او زد و او را در ميان حوض كشت. اين پيشامد موجب تحريك جمعيت شد وجنگ را قطعى ساخت.

جنگ هاى تن به تن

رسم عرب در آغاز جنگ، نبردهاى تن به تن بود آنگاه نبردهاى عمومى آغاز مى گشت. كشته شدن اسود سبب شد كه دلاورانى از قريش به ميدان بيايند و مبارز بطلبند. در اين ميان «عُتبه» و برادر او «شيبه» و فرزندش «وليد» در حالى كه تا دندان مسلح بودند غرش كنان وارد ميدان نبرد شدند و مبارز طلبيدند. سه جوان رشيد از سپاهيان اسلام كه هر سه از انصار بودند به ميدان آنها رفته و آماده نبرد شدند، عتبه وقتى آنها را شناخت، گفت: ما با شما نمى جنگيم و از وسط ميدان فرياد زدمحمد! همتايان قريش ما را بفرست. در

صفحه 166
اين موقع رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) روبه «عبيده» و «حمزه» و «على (عليه السلام) » كرد و فرمود برخيزيد و به ميدان برويد. سه افسر دلاور مسلمان از قريش با صورت هاى پوشيده روانه رزمگاه شدند و خود را معرفى كردند. در اين موقع عتبه گفت شما همتايان ما هستيد، ما شما را به مبارزه مى پذيريم. «عبيده با عتبه»، «حمزه با شيبه» و «على (عليه السلام) با وليد» در افتادند. «حمزه» بى درنگ «شيبه» را كشت. و على (عليه السلام) نيز وليد را از پاى درآورد، امّا عبيده و عتبه هر دو با شمشير به جان هم افتادند على (عليه السلام) و حمزه پس از كشتن رقيبان خود به كمك عبيده شتافتند و عتبه را از پاى درآوردند.1
سرانجام هر سه نفر كشته شدند و عبيده با زحمى كه برداشته بود به اردوگاه منتقل گشت.

حمله عمومى آغاز مى گردد

كشته شدن دلاوران قريش سبب شد كه حمله عمومى آغاز شود و به اصطلاح «جنگ مغلوبه» گردد. پيامبر پيش از حمله مسلمانان را به جهادتشويق كردوگفت: «به خدايى كه جان محمد در دست اوست، هر كسى امروز با اين گروه نبرد كند و حمله برد و نگريزد وبا شكيبايى در راه خدا به شهادت برسد، خدا او رابه بهشت وارد مى كند». سخنان رسول خدا آن چنان روح حمله و هجوم در سپاه اسلام پديد آورد كه مردى به نام «عُمير»كه چند خرما به دست داشت و آن را مى خورد، گفت: ميان من و بهشت همان مانده است كه آنان مرا بكشند، سپس خرماها را از دست خويش انداخت وحمله كرد

1 . سيره ابن هشام، ج1، ص 625.

صفحه 167
تا به شهادت رسيد. پيامبر فرمان حمله را صادر كرد. در حمله نخست بسيارى از گردنكشان قريش كشته و يا اسير شدند; گروه زيادى ميدان را ترك گفته، پا به فرار نهادند و با ذلت و خوارى راه مكه را در پيش گرفتند تا خبر مرگ سران قريش را به مردم مكه برسانند. مسلمانان پيروز شدند و قريش به سختى شكست خوردند.
عامل پيروزى مسلمانان در اين نبرد، با اين كه كوچكترين توازنى ميان تعداد نفرات و سلاح در كار نبود، همان نيروى ايمان بود كه ارتش اسلام با آن مجهز بودند و مى دانستند كه در هر دو حال پيروزى از آن آنهاست.
پيامبر رؤوف و مهربان فوراً به سربازان خود دستور داد حقوق دو گروه از اسيران را رعايت كنند، يكى حقوق افرادى كه در شكستن محاصره اقتصادى سال دهم بعثت به او كمك كرده بودند مانند ابى البَخترى و غيره، و ديگر كسانى كه به اجبار قريش، مكه را ترك كرده و به سپاه قريش پيوسته بودند، مانند اكثريت بنى هاشم.
در اين ميان «امية بن خلف» شكنجه گر قريش به وسيله «عبدالرحمان بن عوف» دستگير شد و به خاطر رشته دوستى كه ميان اين دووجود داشت خواست او را زنده از ميدان بيرون ببرد، ناگهان چشم بلال كه مدتها زير شكنجه او دست و پا زده بود به «اميه» افتاد و فرياد زد كه «اميه» از سران كفر است بايد كشته شود از اين جهت وى و فرزندش به وسيله بلال و همفكران او، كشته شدند.

صفحه 168

خسارت طرفين

در غزوه «بدر» مسلمانان چهارده شهيد، شش نفر از مهاجران و هشت نفر از انصار تقديم راه خدا كردند در حالى كه شماره كشته شدگان قريش هفتاد نفر وشماره اسيران آنها نيز هفتاد نفر بود.1
رسول گرامى دستور داد شهداى بدر را در گوشه رزمگاه به خاك بسپارند و هم اكنون قبور آنها زيارتگاه مسلمانان مى باشد. كشته هاى قريش را نيز جمع آورى كردند و در ميان چاهى ريختند. پيامبر سر چاه رفت و نام يكايك سران كفر را به زبان آورد و فرمود:
«آيا آنچه را كه پروردگارتان به شما وعده كرده بود، حق و پا بر جا يافتيد؟ من آنچه را كه پروردگارم به من وعده داده بود حق و راست يافتم».
ياران رسول خدا از سخن گفتن او با مردگان به شگفت درآمدند و گفتند: آيا با مردگان سخن مى گوييد؟ پيامبر فرمود: شما از آنها شنواتر نيستيد، چيزى كه هست آنان نمى توانند پاسخ بگويند. پيامبر به سخن گفتن خود با اجساد مشركان ادامه داد و گفت:
«چه خويشاوندان بدى براى پيامبر خود بوديد. موقعى كه مردم مرا تصديق كردند شما تكذيب كرديد; آنگاه كه آنان به من پناه

1 . اسامى شهداى اسلام و كشته شدگان قريش و اسيران آنها در سيره ابن هشام وارد شده است كه علاقه مندان مى توانند به آنجا مراجعه فرمايند، ولى بايد توجه نمود ازاين هفتاد نفر سى و شش تن به اتفاق سيره نويسان به وسيله على (عليه السلام) كشته شدند و اينها غير آن افرادى هستند كه على (عليه السلام) در كشتن آنها شركت داشته ويا انتساب قتل آنها به على (عليه السلام) مورد اختلاف است. ارشاد شيخ مفيد، ص 36.

صفحه 169
دادند مرا از خانه ام بيرون رانديد، وقتى كه مرا كمك كردند شما از در نبرد وارد شديد، حالا آنچه را كه پروردگار شما وعده كرده است حق و راست يافتيد».1
پس از گردآورى غنايم از ميدان به وسيله گروه خاص، در تقسيم آن اختلاف نظر پيدا شد، گروهى مى گفتند غنايم از آن كسى است كه آنها را گرد آورده است. گروه ديگر مى گفتند: غنايم از آن كسى است كه با دشمن نبرد كرده و آنها را تعقيب نموده است. گروه سومى كه نگهبانى پيامبر را بر عهده داشتند خود را اولى به آن دانستند، پيامبر به نزاع و اختلاف آنان خاتمه داد و همه غنايم را به «عبداللّه بن كعب» سپرد(اين هنگامى بودكه سوره انفال نازل شد) و در منزلى آنها را ميان همه سپاهيان بالسويه قسمت كرد. براى هر مرد يك سهم و براى هر اسب دوسهم و براى هشت نفرى كه به عللى در جنگ شركت نكرده بودند و به دنبال مأموريت هاى خاصى بودند، سهمى در نظر گرفت و يك پنجم غنيمت را متعلق به خدا و رسول او وبستگان ويتيمان و بينوايان و واماندگان، دانست ولى روى ولايتى كه بر آن داشت براى تكثير سهام مجاهدان از خمس صرف نظر كرد و مجموع سوره انفال پس از غزوه بدر نازل شد و تكاليف غنيمت را روشن كرد. پس از تقسيم غنايم فرمان حركت به سوى مدينه صادر شد و دو اسير كه سوابق بسيارى بدى داشتند و آزادى آنان براى اسلام ايجاد خطر مى كرد در نيمه راه كشته شدند. رسول خدا براى خوشحال ساختن مردم مدينه دستور داد دو نفر به نام هاى «عبداللّه بن رواحه» و

1 . سيره ابن هشام، ج1، ص 638ـ 639 و مغازى واقدى، ج1، ص 117. سخن گفتن پيامبر با كشته شدگان قريش ارتباط با ارواح است كه از نظر قرآن وحديث كاملاً ثابت و پا برجا مى شود، و هر روز مسلمانان به پيامبر خود خطاب مى كنند و با او چنين سخن مى گويند:السّلام عليك أَيُّها النَّبىّ ورَحْمَةُ اللّهِ وَبَركاتُهُ.

صفحه 170
«زيد بن حارثه» به سوى مدينه بشتابند تا مردم را از پيروزى مسلمانان مطلع سازند، آنان وقتى رسيدند كه مردم از دفن «رقيه» دختر رسول خدا فارغ شده بودند . با رسيدن خبر پيروزى، شادى و سوگ از دست رفتن دختر رسول خدا به هم آميخت.

سرنوشت اسيران

رسول خدا اسيران بدر را ميان ياران خود تقسيم كرد و فرمود با اسيران به نيكى رفتار كنيد . سرانجام درباره آنان مقرر شد كه هر اسير به تناسب وضع مالى خود از هزار درهم تا چهار هزار درهم بپردازد و آزاد شود. اسيرانى كه توانايى پرداخت حداقل «سربها» را نداشتند مى توانند ده نفر ازفرزندان انصار را خواندن و نوشتن بياموزند و آزاد گردند. «زيد بن ثابت» از كسانى بود كه از اين راه خواندن ونوشتن آموخته بود.1 قريش براى خريد اسيران خود اقدام كردند. يكى از اسيران ابوالعاص داماد پيامبر بود كه مادر وى «هاله» خواهر «خديجه» بود. رسول خدا به درخواست خديجه زينب را در عقد او در آورده بود. پس از بعثت پيامبر، زينب ايمان آورد ولى او بر شرك خود باقى ماند، زينب براى رهايى شوهر و پسر خاله خود گردن بندى را كه مادر وى خديجه در شب عروسى او با ابو العاص به وى داده بود، از مكه براى آزادى شوهر خود فرستاد. وقتى رسول خدا به آن گردن بند نگريست، سخت متأثر شد وبه مسلمانان گفت: اگر مصلحت مى دانيد ابوالعاص را رها كنيد و مال او را پس بدهيد و آنان نيز چنين كردند. رسول گرامى از ابوالعاص پيمان گرفت كه زينب را رها كند و به مدينه بفرستد. ابوالعاص پس از ورود به مكه دختر پيامبر رابه مدينه

1 . سيره ابن هشام، ج1، ص660; طبقات ابن سعد، ج2، ص 22; امتاع الاسماع، ص 101.

صفحه 171
فرستاد سپس خود نيز به مدينه آمد و اسلام آورد.1

قريش عزاى عمومى اعلام مى كند

انتشار خبر شكست قريش و كشته شدن سران آنها، موجى از اندوه را در ميان مردم مكه پديد آورد اكثر خانه هاى مكه در داغ كشته شدگان خود فرو رفتند ونشاط و شور از ميان آنان رخت بربست.
ابوسفيان كه در آن روز رئيس مطلق قريش به شمار مى رفت،يك دستور سياسى صادر كرد و هر نوع گريه وناله يا سرودن شعر را ممنوع ساخت تا خشم و غضب مردم را بالا ببرد و آنان را براى گرفتن انتقام كشته شدگان خود آماده سازد. حتى مردى به نام «اسود» كه سه فرزند خود را از دست داده بود و در آتش خشم و غضب مى سوخت ناگهان گريه زنى را شنيد و تصور كرد كه گريه بر كشته شدگان آزاد گشته است. آنگاه كسى را به دنبال آن زن فرستاد تا از جريان تحقيق كند ناگهان خبر آوردند كه آن زن شترى را گم كرده و بر آن گريه مى كند. و گريه بر شتر بلامانع است او از اين جريان سخت متأثر شد وگفت: آيا گريه بر شتر گم شده جايز است امّا گريه بر عزيزان جايز نيست. وقتى 2خبر قتل قريش و از جمله كشته شدن «ابوجهل» به «ابولهب» رسيد آن چنان آتش غم و اندوه او را فرا گرفت كه به فاصله هفت روز به وسيله طاعون به هلاكت رسيد.
غزوه بدر كه در آخر ماه رمضان حوادث آن سپرى شد از غزوه هاى نامى رسول خدا مى باشد وهمين غزوه بود كه ديگر پيروزى ها را به دنبال آورد و به

1 . سيره ابن هشام، ج1، ص651 تا 658. جريان حركت زينب با حوادث غم انگيزى توأم بود و همچنين اسلام ابوالعاص سرگذشت گسترده اى دارد كه همگى را ابن هشام در سيره خود آورده است.
2 . سيره ابن هشام، ج1، ص 648.

صفحه 172
مسلمانان درس عشق وفداكارى داد.1
حوادث چشمگير سال دوم هجرت همين حوادث بود كه ذكر شد. در اين سال رويدادهاى ديگرى نيز رخ داد كه از ميان اينها سرگذشت بنى قينقاع را به گونه اى فشرده نقل مى كنيم:

غزوه بنى قَيْنُقاع

اين قبيله يكى از سه قبيله يهود بود كه در داخل مدينه زندگى مى كردند. خبر شكست قريش در ميدان نبرد سخت آنان را وحشت زده كرد لذا جنگ سرد را بر ضدّ مسلمانان آغاز كردند.پيامبر در اجتماع بزرگى كه در بازار «بنى قينقاع» تشكيل شد به آنان چنين گفت: «اى گروه يهود، از بلايى كه بر قريش فرود آمد بترسيد،همگى مى دانيد كه من پيامبر و فرستاده خدا هستم و اين حقيقت را در كتاب هاى خود مى يابيد». در اين موقع يهودان اين قبيله به گستاخى پرداختند وگفتند: محمد توگمان مى كنى ما هم مانند قريش هستيم، از اينكه با مردمى نا آزموده جنگ كردى و بر آنها پيروز شدى مغرور گشتى، به خدا سوگند اگر ما با تو نبرد كنيم خواهى ديد كه ما مرد ميدانيم نه ديگران. اين نوع گستاخى براى پيامبر وياران اوقابل تحمل بود ولى آنان دست به كارى زدند كه عهدشكنى خود را آشكار ساختند. ماجرا از اين قرار بود كه زن عربى كالايى را براى فروش به بازار بنى قينقاع آورد و نزد زرگر يهودى نشست، يهوديان بازار خواستند به هر حيله اى شده است روى اورا باز كنند ولى آن زن امتناع ورزيد،

1 . سيره ابن هشام، ج1، ص667ـ677. مطالعه اين آيات و آنچه كه مفسران پيرامون آنها نقل كرده اند، سيماى واقعى غزوه بدر را واضح تر و روشن تر مى سازد. و همه آيات را ابن هشام در سيره خود، ج2، ص 43 تا 46 آورده است.

صفحه 173
زرگر پايين جامه زن را به پشت او گره زد، آنگاه كه زن از جاى خود برخاست، قسمتى از بدن او نمايان گشت و زن مورد تمسخر جوانان يهودى قرار گرفت. زن فرياد كشيد و مردم را به كمك طلبيد. مرد مسلمانى كه از آنجا مى گذشت به حمايت از آن زن به زرگر حمله برد و او را كشت. يهوديان بى درنگ بر آن مرد مسلمان تاختند و او را كشتند، بستگان آن مسلمان، مسلمانان را به فريادرسى دعوت كردند و كار بالا گرفت.
يهوديان بنى قينقاع احساس خطر كردند و مغازه هاى خود را بستند و به خانه هاى خود كه در ميان قلعه بلند و محكمى بود پناه بردند. تحصن در قلعه نشانه موضع گيرى و مخالفت مستقيم با رسول گرامى بود. پيامبر دستور داد دژ را محاصره كنند. فرزندان اسلام پانزده روز دژ را محاصره كردند و هر نوع رفت و آمد را به دژ ممنوع ساختند. سرانجام يهودان بنى قينقاع به زانو درآمدند و حاضر شدند آنچه رسول خدا درباره آنان تصميم بگيرد بپذيرند. رسول گرامى آنان را مزاحم وحدت سياسى مدينه تشخيص داد و اقلّ مجازاتى كه براى آنان قائل شد اين بود كه با تحويل اسلحه،مدينه را تخليه كنند و هر چه زودتر از آن شهر خارج شوند آنها از مدينه به وادى القرى (منطقه نزديك خيبر) و از آنجا به اطراف شام كوچ كردند و مدينه، بار ديگر وحدت سياسى خود را باز يافت.
البته طايفه يهود بنى قينقاع همچون دو گروه ديگر از يهوديانى كه ساكنان خود شهر مدينه بودند، با پيامبر پيمان امضا كرده بودند و بر خلاف پيمان خود عمل كردند كه متن پيمان را در فصول آينده خواهيد خواند.
** پايان حوادث سال دوم هجرت **

صفحه 174

فصل سيزدهم

حوادث سال سوم هجرت

غزوه اُحُد

سال سوم هجرت از نظر حوادث چشم گير، دست كمى از سال دوم ندارد. اگر در سال دوم هجرت غزوه «بدر» رخ داد در سال سوم هجرت، غزوه «احد» اتفاق افتاد كه هر دو از «غزوات» بزرگ اسلام به شمار مى روند. غزوه «اُحد» تنها غزوه سال سوم نيست، بلكه غزوه هاى ديگرى1 به ضميمه يك رشته سريّه ها در اين سال رخ داد كه ما از ميان آنها به بيان يك سريه و دو غزوه مى پردازيم:

1. سريّه محمد بن مَسْلَمَة

خبر پيروزى مسلمانان در جنگ بدر، به وسيله دو سرباز مسلمان، به مدينه رسيد. هنوز ارتش ظفرمند اسلام به مدينه نرسيده بود كه «كعب اشرف» ، كه از طرفِ مادر يهودى بود و در شاعرى و سخنورى مهارت داشت از اين پيروزى سخت برآشفت. او كه پيوسته وحتى پيش از جنگ «بدر» در اشعار خود پيامبر را بد مى گفت و دشمنان را بر ضدّ مسلمانان تحريك مى كرد ، با شنيدن خبر پيروزى گفت: زيرِ زمين از روى آن بهتر است.آنگاه آهنگ مكه

1 . مانند غزوه «ذى اَمرّ ، غزوه بُخْران ، غزوه حَمراء الأسد».

صفحه 175
نمود و چون به آن شهر رسيد با سرودن اشعارى قريش را بر ضد مسلمانان تحريك كرد. وى در بازگشت به مدينه، بى احترامى به مسلمانان را به پايه اى رسانيد كه در اشعار خود از زنان مسلمان نام مى برد و از آنها هتك احترام مى كرد. چنين فردى مصداق روشن «مفسد فى الأرض» بود و سرانجام پيامبر تصميم گرفت كه شر او را از سر مسلمانان كوتاه سازد و انجام آن را به محمد مَسْلَمَة واگذار كرد، او براى نابودى كعب نقشه جالبى طرح كردو گروهى را تشكيل داد كه در ميان آن گروه، «ابو نائله» برادر رضاعى كعب را نيز شركت داد تا از اين طريق بتواند نقشه خود را اجرا كند. برادر رضاعى كعب نزد او رفت. آنان ساعتى با هم سخن گفتند وشعر خواندند، آنگاه ابو نائله رو به او كرد وگفت: «رازى دارم كه مى خواهم به تو بگويم ولى بايد آن را پوشيده دارى، و آن راز اين است كه اين مرد (يعنى پيامبر) شهر ما را هدف تير بلا قرار داده است. عرب با ما به دشمنى برخاسته اند و همگى بر ضدّما متحد شده اند. اكنون خانواده هاى ما به سختى افتاده و بيچاره شده اند».
در اين موقع كعب در تصديق ابونائله گفت: «من قبلاً اين مطلب را به شما گفته بودم، اكنون از من چه مى خواهى؟!» ابونائله جواب داد: «آمده ام مقدارى خواربار بخرم و چون پول نقد ندارم، از ما چيزى را گرو بگير و از در نيكى وارد شو». كعب گفت:« آيا حاضرى زنان خود را گرو بگذارى؟» ابو نائله گفت: «آيا اين صحيح است كه زنان خود را نزد تو بگذارم و در حالى كه تو يك فرد جوان و زيباى يثرب هستى؟» كعب گفت: «پس پسران خود را گرو بگذار» ابو نائله گفت: «آيامى خواهى مرا رسوا كنى؟»1 آنگاه افزود: «اين من

1 . از درخواست هاى كعب كه در برابر بهاى خواربار، زنان و فرزندان افراد مسلمان را گرو بگيرد، پايه وقاحت و سنگدلى او روشن مى گردد. پيداست كه صحيح نيست چنين فردى با اين روحيه در ميان مسلمانان آزادانه زندگى كند و دشمنان را عليه آنان تحريك كند و با اشعار خود كه تأثير عجيبى در روحيه ملت عرب دارد وضع را آشفته سازد.

صفحه 176
تنها نيستم كه خواهان خريد خواربار هستم، گروهى با من در اين مطلب همفكرند، آنان نيز مايلند از شما خواربارى بخرند و در مقابل بهاى آن، اسلحه گرو بگذارند» كعب گفت: «مانعى ندارد». البته هدف از طرح گرو گذارى اسلحه اين بود كه اگر او در جلسه بعد گروه مسلحى ديد، بيمناك نشود و تصور كند كه سلاح ها براى گروگذارى به آنجا آورده شده است.
ابونائله سپس مجلس را ترك كرد و آنگاه به سراغ گروهى رفت كه مى بايست همراه آنان مجدداً به خانه كعب روند و به عنوان خريد خواربار و گرو گذاردن سلاح نقشه خود را عملى سازند.
شب هنگام، گروه تصميم گرفتند كه به خانه كعب روند. خانه كعب در ميان قلعه اى بودكه در آن زندگى مى كرد، ابونائله از پشت در قلعه، فرياد زد و كعب براى بازكردن در، از اطاق بيرون آمد. در حالى كه همسر جوانش سعى داشت كه مانع رفتن او شود و مى گفت كه من از اين ندا احساس خطر مى كنم. امّا كعب در را باز كرد و با گروهى كه به ظاهر براى خريد خواربار آمده بودند، مشغول سخن گفتن شد و از هر درى سخن به ميان آمد و مجلسِ انسى براى او فراهم شد. آنگاه ابونائله درخواست كرد باقيمانده شب را به سوى «شِعْبُ العَجُوز»، «دره پيرزن» بروند و جلسه انس را ادامه دهند. همگى به راه افتادند، در اثناى راه ابونائله دست خود راميان موهاى بناگوش كعب فرو برد و آن را بوييد و سپس گفت: «تا امشب چنين بوى خوشى را نشنيده بودم». يك بار ديگر نيز اين برنامه تكرار شد و بالأخره بار سوم دست خود را ميان موهاى بناگوش او فرو برد و موهاى اورا محكم گرفت وبه ياران خود گفت: «بكشيد، دشمن خدا را بكشيد». در اين موقع شمشيرها بر بدن آن «مفسد» فرود آمدند و فريادهاى وى سودى نبخشيد. حتى خود ابونائله با كاردى كه همراه داشت زير ناف او فرو برد و او را نقش زمين كرد، آنگاه جسد را ترك كردند و راه خود را در

صفحه 177
پيش گرفتند. وقتى به قبرستان «بقيع» رسيدند ، همگى تكبير گفتند و از اين طريق اطلاع دادند كه نقشه خود را عملى ساخته اند. بدين طريق عنصر خطرناكى از سر راه مسلمانان برداشته شد.1

غزوه اُحُد2

برنامه ابوسفيان مبنى بر جلوگيرى از هر نوع گريه و زارى و سرودن شعر، حس انتقام جويى قريش را تشديد كرد و آتش خشم و كينه آنان را شعلهورتر ساخت و تماس كعب بن اشرف با قريش و سرودن اشعارى درباره كشته شدگان بدر و تحريك بر انتقام گيرى از مسلمانان بر اين مطلب دامن زد. از اين جهت سران قريش تصميم گرفتند كه هزينه يك جنگ ديگر را از همه كسانى كه در كاروان بازرگانى قريش كالا داشتند، تأمين كنند تا انتقام كشته شدگان خود را از مسلمانان بگيرند. آنان نفرات خود را ناتوان تر از آن مى ديدند كه بتوانند در برابر مسلمانان مقاومت كنند از اين جهت كوشيدند از قبايلى مانند «كَنانه» و «ثَقِيف» كمك بگيرند تا دلاوران آنان نيز در اين نبرد شركت جويند. سرانجام سپاهى در حدود سه هزار نفر فراهم ساختند و آهنگ حركت كردند و براى اين كه اين بار سپاه قريش مردانه بجنگند گروهى از زنان خويش را نيز به همراه آوردند كه در ميان صفوف آنان دايره بزنند، سرود بخوانند و آنها را به انتقام وادارند تا مردان به خاطر آنها نبرد را بر فرار ترجيح دهند. حتى

1 . سيره ابن هشام، ج2، ص 51، 58 و مغازى واقدى، ج1، ص 184، 190.
2 . ابن اثير در تاريخ خود ، ج2، ص 104 سرگذشت قتل سَلاّم بن ابى الحُقيق را آورده است كه او نيز با نقشه مشابه قتل كعب كشته شد. ولى در صحت اين قسمت كاملاً ترديد است، زيرا وى يكى از آتش افروزان جنگ احزاب بوده و در جنگ خيبر كه در سال هفتم هجرت رخ داده است از سران سپاه خيبر به شمار مى رفت.

صفحه 178
غلامان خود را نويد آزادى دادند تا در اين جنگ شركت كنند.جُبَيْر بن مُطْعِم نيز غلام «حبشى» خود را به نام «وحشى» كه زوبينش را مانند حبشيان پرتاب مى كرد و كمتر خطا مى نمود، همراه خود آورد و به او نويد داد كه اگر يكى از سه شخصيت بزرگ اسلام را بكشد، او را آزاد خواهد كرد.

پيامبر ازحركت قريش آگاه مى شود

عباس عموى پيامبر كه اسلام خود را پنهان مى داشت، فوراً نامه اى به پيامبر نوشت و او را از حركت قريش آگاه ساخت. قاصد نامه را به مدينه برد و آن را در مسجد قبا به پيامبر تسليم كرد. پيامبر نامه را به «اُبىّ بن كعب» داد و او نامه را خواند و پيامبر را از مضمون آن آگاه ساخت.1
همين كه خبر حركت قريش در مدينه منتشر شد منافقان و يهود مدينه به خبرسازى و تضعيف روحيه مسلمانان پرداختند . رسول گرامى در شب پنج شنبه، پنجم ماه شوال، دونفر را براى تحقيق به بيرون مدينه فرستاد، آنان خبر آوردند كه قريش دامهاى خود را در كشتزارهاى مدينه رها كرده و برگ سبزى در آنجا نگذاشته اند ، پيامبر به اين اكتفا نكرد و «حُباب بن مُنذر» را روانه كرد تا از آمار نفرات دشمن اطلاعات دقيقى بدست آورد. با رسيدن خبرهاى متعدد تصميم حمله قريش به مدينه قطعى گشت.
شب جمعه، ششم شوال، ياران رسول خدا تا صبح پاسدارى مدينه را بر عهده گرفتند و در اطراف مسجد و خانه رسول خدا به پاسدارى پرداختند. روز جمعه شوراى نظامى تشكيل شد و در شيوه دفاع اختلاف نظر پديد آمد. عبداللّه بن اُبىّ منافق به ظاهر مسلمان و گروهى از بزرگان مهاجر و انصار

1 . مغازى واقدى، ج1، ص 204.

صفحه 179
طرفدار اقامت در مدينه بودند كه زنان را در نقاط مرتفع جاى دهند، تا آنان از نقاط بالا دشمن را سنگباران كنند و خود در كوچه هاى مدينه از شهر دفاع كنند و بزرگان مهاجر و انصار گفتند: «تاكنون دشمن به مدينه حمله نكرده، مگر اين كه با شكست روبهرو شده است بهتر است ما نيز در شهر بمانيم و در همين جا از خود دفاع كنيم». در مقابل اين رأى جوانان انصار بالأخص آنان كه در جنگ بدر شركت نكرده بودند و شوق شهادت سراسر وجود آنان را فرا گرفته بود اصرار داشتندكه سپاه اسلام مدينه را ترك گويد و در بيرون مدينه با دشمن روبهرو شود.
در اين موقع «حمزه» سردار رشيد اسلام سوگندى ياد كرد و گفت: «به خدايى كه قرآن را فرو فرستاده است من امروز غذا نخواهم خورد مگر اينكه در بيرون مدينه با دشمن نبردكنم». سرانجام پيامبر تسليم نظريه اكثريت شد و اصرار جوانان را مبنى بر بيرون رفتن و ترك مدينه مقدم داشت. طرح عبداللّه هر چند پيروزى مسلمانان و يا لا اقل شكست نخوردن آنان را تضمين مى كرد ولى ازنظر روانى كار صحيحى نبود، زيرا در خانه به انتظار هجوم دشمن نشستن ودفاع از آن نشانه ضعف وبيچارگى است و شركت دادن زنان در دفاع نشانه ضعف ديگرى است و اين كارها با قدرت نمايى مسلمانان در جنگ بدر و روح سلحشورى و سربازى آنان سازگار نبود. پيامبر به خانه رفت و زره پوشيد وشمشير حمايل كرد، سپرى به پشت انداخت و كمانى بر شانه آويخت و نيزه اى به دست گرفت و از خانه بيرون آمد. وقتى چشم انصار، مخصوصاً جوانان، به پيامبر افتاد سخت تكان خوردند و تصور كردند كه پيامبر تحت فشار آنان نبرد در بيرون را بر شيوه قلعه دارى و دفاع از شهر ترجيح داده است. آنگاه براى جبران يادآور شدند كه حاضرند، آنچه رسول گرامى تصميم بگيرد، عمل كنند ، پيامبر فرمود: بر هيچ پيامبرى شايسته نيست وقتى زرهى پوشيد آن

صفحه 180
را در بياورد، مگر آنكه با دشمن نبرد كند.
سرانجام پيامبر نماز جمعه را در مدينه گزارد و بعد از نماز به ياران خود به شرط شكيبايى وعده نصرت داد و با هزار نفر از ياران خود كه در ميان آنان صد نفر زره پوش به چشم مى خورد از مدينه بيرون رفت. پيامبر در حالى كه خود بر اسبى سوار بود و نيزه اى در دست داشت سه پرچم ترتيب داد، يكى را براى اوس و ديگرى را براى خزرج و سومى را براى مهاجر، و پرچم مهاجر را به دست على بن ابى طالب(عليه السلام) و به قولى به «مُصْعَب» داد.
اين بار نيز گروهى از افرادنابالغ مانند اُسامه و زيد بن حارثه اصرار مى كردند كه در سپاه اسلام شركت كنند ولى پيامبر ازشركت آنان ممانعت كرد و فقط به شركت دو نوجوان به نام هاى «سَمُرَه» و «رافع» به خاطر مهارت آنان در تيراندازى اجازه شركت داد.
سپاه اسلام حركت كرد و به نقطه اى به نام «شوط» (ميان مدينه و اُحد) رسيد، عبداللّه بن ابىّ به بهانه اين كه پيامبر نظر جوانان را بر نظريه سالخوردگان ترجيح داد، با گروهى ازمنافقان به مدينه بازگشت. در اين موقع گروهى ازياران پيامبر خواستند از يهوديان هم پيمان خود كمك بگيرند امّا پيامبر فرمود: نيازى به آنها نيست.
آفتاب جمعه غروب كرد، بلال اذان گفت و پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) نماز را با ياران خود به جاى آورد. شب را در نقطه اى به نام «شيخان» به سر بردند و محمد بن مَسْلَمه با پنجاه نفر از سربازان تا بامداد پاسدارى كردند و پيوسته گرد سپاه اسلام مى گشتند. پيامبر سحرگاه ازآن نقطه حركت كرد و نماز صبح را در «اُحُد» به جاى آورد، پيامبر مصلحت ديد نقطه اى را اردوگاه قرار دهد كه از پشت سر به يك مانع وحافظ طبيعى يعنى كوه احد محدود باشد ولى در وسط كوه احد شكاف و بريدگى خاصى وجود داشت كه احتمال مى رفت لشكر

صفحه 181
دشمن كوه احد را دور زند و از وسط آن شكاف، در پشت اردوگاه اسلام ظاهر گردد و از پشت سر، مسلمانان را مورد حمله قرار دهد، پيامبر براى دفع خطر دو دسته تيرانداز را روى تپه اى مستقر ساخت و به فرمانده آنان به نام «عبداللّه بن جبير» سفارش كرد كه شما با پرتاب كردن تير، دشمن را از عبور از اين رهگذر بازداريد و نگذاريد كسى ازاين نقطه وارد اردوگاه شود، واين نقطه را هيچگاه ترك نكنيد خواه ما پيروز شويم و يا شكست بخوريم.
آينده به خوبى نشان داد كه اين بريدگى فوق العاده حساس بود و اگر مسلمانان پس از پيروزى شكست خوردند به خاطر اين بود كه فرمان پيامبر را كنار گذاردند و اين دهليز را از هر مانع خالى كردند و دشمن شكست خورده با يك حمله دورانى سريع همراه با غافگيرى، مسلمانان را مورد حمله قرار داد.

تنظيم صفوف

بامداد روز يكشنبه هفتم شوال سال سوم رسول گرامى صفوف سربازان خود را منظم ساخت. اين بار هفتصد تن در برابر سه هزار تن قرار گرفتند.1 آنگاه رو به آنان كرد وفرمود: «من شما را به آنچه خداوند مرا به آن سفارش كرده است، توصيه مى كنم ويادآور مى شوم فرمان خدا را اطاعت كنيد و از مخالفت او بپرهيزيد». آنگاه افزود: «مبارزه با دشمن مشكلاتى دارد، فقط كسانى مى توانند در برابر دشمن مقاومت كنند كه خدا آنها را هدايت كرده است وخداوند با فرمانبرداران و شيطان با گستاخان است. بيش از هر چيز در جهاد استقامت ورزيد فرشته وحى به من خبر داده است هيچكس در اين جهان نمى ميرد مگر آن كه آخرين روزى خود رامى خورد. تا لحظه اى كه فرمان نبرد

1 . سيره ابن هشام، ج2، ص 66. طبرى ورود ابوسفيان را به سرزمين احد سوم شوال مى داند. ر.ك. تاريخ طبرى، ج2، ص 192، طبع مصر.

صفحه 182
صادر نشده است، كسى دست به حمله نزند». در مقابل مسلمانان دشمن نيز صفوف خود رامنظم كرد، فرماندهى سمت راست به خالد و فرماندهى سمت چپ به عكرمه واگذار شد و پياده نظام زره پوش در وسط قرار گرفت، علاوه بر اين سه گروه، پيشقراولان نبرد نيز در پيشاپيش ارتش كفر قرار گرفتند.

نبرد آغاز مى شود

نبرد از اين جا آغاز شد كه ابوسفيان رو به پرچمداران سپاه خود كرد و گفت: «پيروزى لشكر در گرو استقامت و پايدارى پرچمداران است وما روز بدر از اين ناحيه شكست خورديم و اگر قبيله بنى عبدالدار تصور مى كنند در حفظ پرچم نمى توانند كوشش كنند هم اكنون افتخار پرچمدارى نصيب قبيله ديگرى گردد. در اين موقع يكى از پرچمداران به نام «طلحة بن ابى طلحه» كه از همان قبيله بود گام به پيش نهاد و مبارز طلبيد و گفت: ياران محمد! شما مى گوييد كه كشتگان ما در دوزخند ولى كشتگان شما در بهشت.آيا با اين وضع كسى هست كه من او را به بهشت روانه كنم و يا او مرا به دوزخ؟
صداى او در ميدان طنين عجيبى افكنده بود، على (عليه السلام) گام به پيش نهاد و پس از يك زد و خورد كوتاه او را به روى خاك افكند، ارتش قريش هشت نفر ديگر از همان قبيله براى پرچمدارى ذخيره كرده بود و بنا بود كه به تناوب پرچم را بدست بگيرند و همه آنها از دلاوران قبيله بنى عبد الدار بودند. آنان همگى پرچم برداشتند و مبارز طلبيدند و تمامى با شمشير على (عليه السلام) از پاى درآمدند. آنگاه يك غلام حبشى به نام «صُوأب» كه هيكلى مهيب و قيافه وحشت زايى داشت پرچم را برداشت. او كه هدفى جز كشتن رسول خدا نداشت به اندازه اى خشمگين بودكه دهانش كف كرده و چشمانش سرخ شده بود، او نيز با شمشير على (عليه السلام) از پاى درآمد.1

1 . بحار، ج20، ص 51 ، به نقل از تفسير «قمى»، ص 100ـ115.

صفحه 183
سپاهيان قريش زنان خود را به ميدان نبرد آورده بودند تا از وجود آنان به گونه اى در تحريك سپاه استفاده كنند. زنان قريش پس از مشاهده رشادت هاى سپاه اسلام و كشته شدن پرچمداران خود در ميان سپاه قريش به راه افتادند. آنان دايره مى زدند و با آهنگ مخصوصى شعر مى خواندند و به افراد سپاه قريش مى گفتند: «اگر رو به دشمن كنيد ما با شما دست در گردن خواهيم بود و اگر پشت به دشمن نماييد، ما از شما جدا مى شويم».
با اين همه برنامه و تاكتيك، بيچارگى قريش موقعى فرا رسيد كه همه پرچمداران دهگانه آنان يكى پس از ديگرى كشته شدند و رعب و وحشت همه را فرا گرفت و پاى به فرار گذاردند و پيروزى نصيب مسلمانان گرديد.

شكست پس از پيروزى

گروهى از سربازان شجاع اسلام به تعقيب دشمن در خارج از ميدان پرداختند امّا اكثريت سربازان از تعقيب دشمن صرف نظر كرده و سلاح ها به زمين نهادند و به گردآورى غنايم اشتغال ورزيدند و گمان كردند كار جنگ پايان يافته است. از طرف ديگر نگهبانان دره پشت جبهه نيز به همين تصور آن جا را رها كرده و به گردآورى غنايم مشغول شدند، با اين كه فرمانده آنان اصرار ورزيد كه ما نبايد اين نقطه را ترك كنيم، زيرا رسول خدا فرموده شما پيوسته در اين جا باشيد، خواه ما غالب شويم وخواه مغلوب. امّا زيردستان جز عده انگشت شمارى ، همگى براى جمع غنيمت به ميدان سرازير شدند و فقط «عبداللّه بن جبير» با ده نفر يا كمتر در آنجا باقى ماندند.
در اين موقع سه چيز سبب شد كه دشمن شكست خورده به ارتش از هم گسسته خود سازمان بخشد كه عبارت بود از:
1. خالد بن وليد، يكى از فرماندهان سپاه دشمن، مى دانست كه

صفحه 184
شكاف كوه كليد پيروزى است و چندين بار خواسته بود از آنجا وارد پشت جبهه جنگ شود، ولى به وسيله تيراندازان عقب نشسته بود. اين بار از كمى افراد نگهبان استفاده كرد، سربازان خود را به پشت سر نيروى اسلام آورد و با يك حمله دورانى توأم با غافلگيرى در پشت سر مسلمانان، ظاهر گرديد و مقاومت گروه كمى كه روى تپه مستقر بودند، سودى نبخشيد. وهمه آنها پس از جانبازى هاى فراوان به شهادت رسيدند، چيزى نگذشت مسلمانانى كه سلاح به زمين نهاده و مشغول گردآورى غنايم بودند، مورد حمله سخت دشمن مسلح قرار گرفتند و در اين حمله گروهى از مسلمانان به وسيله سربازان سپاه خالد كشته شدند.
2. عَمْره دختر عَلْقَمه وقتى وضع حمله سربازان خالد را مشاهده كرد، فوراً پرچم را به دست گرفت و آن را بلند نمود. فراريان قريش با ديدن پرچم افراشته، بار ديگر به سوى ميدان بازگشتند و اطراف پرچم گرد آمدند و اين كار با فريادهاى خالد بن وليد مبنى بر بازگشت به سوى ميدان توأم گشت. سرانجام ارتش قريش دوباره سازمان يافت و مسلمانان را از پيش رو و پشت سر به محاصره انداخت. حملات قريش آغاز شد و دفاع ارتش اسلام سودى نبخشيد.
يكى از رزمندگان قريش به نام «ليثى» افشر رشيد اسلام مُصْعب بن عُمَيْر را كشت و از آنجا كه صورت مصعب پوشيده بود، قاتل تصور كرد كه پيامبر را كشته است ولذا فرياد زد: «هان! اى مردم! محمد كشته شد».
انتشار اين خبر روحيه سربازان اسلام را تضعيف كرد وبسيارى از آنان ميدان را خالى كرده و به كوه هاى اطراف پناه بردند وجز عده انگشت شمارى از آنان در ميدان باقى نماندند. سپاه قريش از شنيدن اين خبر خوشحال شدند و قريش موج آسا به حركت درآمدند تا در كشتن ياران محمد شركت كنند و از اين

صفحه 185
طريق افتخارى به دست آورند.
اين عوامل و عوامل فرعى ديگر سبب شد كه ارتش پيروزمند اسلام با شكست روبهرو شود و جان پيامبر در خطر افتد و اگر گروهى در اين هنگام پايمردى نشان نمى دادند و از رهبر اسلام دفاع نمى كردند، شكست نهايى اسلام قطعى بود. اسامى اين گروه پايدار در تاريخ آمده است، از اين جهت به برخى از فداكارى هاى آنان اشاره مى كنيم:
1. ابن اثير مى نويسد: پس از پراكنده شدن ارتش اسلام، دسته هايى از قريش به شخص پيامبر حمله آوردند، امّا على (عليه السلام)حملات آنان را دفع مى كرد و با كشتن برخى مايه پراكندگى آنها را فراهم مى آورد. در اين موقع بود كه امين وحى فرود آمد و على (عليه السلام) را نزد پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)ستود وندايى در ميدان شنيده شد كه: شمشيرى جز «ذوالفقار» شمشير على و جوانمردى جز على نيست.1 اميرمؤمنان در آن سخنرانى مشروح خود مى گويد: «هنگامى كه ارتش قريش موج آسا حمله كردند و اكثريت مهاجر وانصار ميدان را ترك كرده بودند من با وجود آن كه هفتاد زخم برداشته بودم، به دفاع از پيامبر برخاستم، و آن چنان دفاع كردم كه شمشيرم شكست وپيامبر شمشير خود را به من مرحمت فرمود».
ابن هشام كه اسامى مقتولان قريش را اسم مى برد، يادآور مى شود كه اكثريت اينها به وسيله على (عليه السلام) كشته شدند و همه اينها نشانه ايمان عميق و اخلاص صادقانه و جانبازى امام مى باشد.2
2. ابودجانه، دومين فردى است كه پس از اميرمؤمنان از پيامبر دفاع كرده و توانسته است در تاريخ نام نيكى از خود بگذارد. در عظمت و شهامت اين سرباز همان بس كه پيامبر پس از آغاز جنگ شمشيرى به دست گرفت و

1 . تاريخ كامل، ج2، ص 107.
2 . سيره ابن هشام، ج2، ص 127ـ 128.

صفحه 186
گفت: كيست كه حقّ اين شمشير را ادا كند، در اين موقع گروهى برخاستند و آماده شدند حقّ آن را ادا كنند ، پيامبر از تسليم آن خوددارى كرد، در اين هنگام ابودجانه برخاست و گفت حقّ اين شمشير چيست؟ وچگونه مى توان حقّ آن را ادا كرد؟ پيامبر فرمود: آن قدر با آن بزنى كه خم شود. ابودجانه گفت: من حاضرم حقّ آن را ادا كنم.1
3. مدافع ديگر پيامبر افسر فداكار اسلام «حمزة بن عبدالمطلب» است كه در حمله دوم در حال دفاع از پيامبر كشته شد. قاتل او، وحشى حبشى، مى گويد: «من دسترسى به محمد نداشتم، و على نيز در ميدان نبرد بسيار بيدار بود، ولى خشم و غضب حمزه در نبرد به پايه اى رسيده بود كه متوجه اطراف خود نمى شد. از اين جهت روز اُحد به دنبال حمزه بودم. او بسان شير بر قلب سپاه حمله مى برد و به هر كس مى رسيد او را بى جان مى ساخت. من خود را پشت سنگ ها پنهان كردم و در حالى كه او سرگرم نبرد و دفاع از خويش بود، از فاصله معينى «زوبين» خود را به شدت به سوى او افكندم و او را از پاى درآوردم».2
4. مدافع دلير ديگر، «ام عامر» معروف به نَسيبه، بانوى فداكارى است كه تاريخ فداكارى هاى اورا ضبط كرده است. وظيفه او در ميدان نبرد، آوردن آب براى سپاهيان و بستن جراحت زخميان بود. وقتى او احساس كردكه جان پيامبر در خطر افتاده است، مشك آب را رها كرد و شمشيرى به دست آورد تا به وسيله آن از پيامبر دفاع كند. نسيبه هنگامى كه جلوى راه يكى از سربازان

1 . سيره ابن هشام، ج2، ص 66 ; تاريخ كامل، ج2، ص 106. دومى مى نويسد كه اين خبر پس از آغاز نبرد بوده است.
2 . سيره ابن هشام، ج 2، ص 70ـ71; قراين موجود گواهى مى دهد كه حمزه در جريان حمله دوم كشته شده است. ر.ك. بحار الأنوار، ج20، ص95، به نقل از اعلام الورى.

صفحه 187
دشمن را كه آهنگ قتل پيامبر كرده بود گرفته بود، ضربتى بر شانه اش وارد شد و خون از آن فوران كرد. پيامبر يكى از فرزندان او را كه در سپاه اسلام مشغول دفاع بود صدا كرد تا زخم مادر را ببندد، نسيبه، دوباره به دفاع از پيامبر برخاست، چيزى نگذشت فرزند او زخمى شد، او زخم فرزند خود را نيز با پارچه هايى كه براى بستن زخم مجروحان همراه خود آورده بود، بست و به او گفت: فرزندم برخيز و از پيامبر دفاع كن.1
دفاع اين گروه فداكار، كه اسامى برخى را يادآور شديم و از ذكر برخى ديگر از جهت اختصار خوددارى نموديم، موجب نجات جان پيامبر شد امّا در اين حمله ضربات سنگينى بر پيكر پيامبر وارد گرديد كه تاريخ از آن ياد كرده است و ا ن اين كه:
عبداللّه بن شهاب پيشانى پيامبر را مجروح ساخت. عُتْبه فرزند ابى وَقّاص، با پرتاب سنگ، دندان پيشين رسول خدا را شكست. ابن قميئه ليثى، زخمى بر چهره رسول خدا وارد ساخت. اين زخم به قدرى شديد بود كه حلقه هاى «كلاهخود» در گونه او فرو رفت.
حادثه ديگرى كه به نجات پيامبر تا حدّى كمك كرد، انتشار خبر مرگ پيامبر در ميان دشمن بود زيرا آنان در خيال خود، براى پيدا كردن جسد پيامبر مشغول گردش در ميان كشته شدگان شدند و در اين فرصت، ياران فداكار پيامبر مصلحت ديدند كه خبر مرگ پيامبر تكذيب نشود تا او بتواند همراه با گروه فداكار پيرامون خود به سوى دره كوه حركت كند. در اين مسير پيامبر در ميان گودالى كه از طرف دشمن براى مسلمانان حفر شده بود افتاد، على (عليه السلام) فوراً دست پيامبر را گرفت و بالا آورد. نخستين كسى كه از مسلمانان پيامبر را شناخت، كعب مالك بود، او خواست فرياد بكشد و بگويد: اى مسلمانان

1 . شرح نهج البلاغه ابن أبى الحديد، ج14، ص 265 ـ 267 و اُسدُ الغابة، ج5، ص 555.

صفحه 188
پيامبر اين جاست و او زنده است و خدا او را از گزند دشمن حفظ كرده است، امّا فوراً با منع پيامبر روبهرو شد و سكوت كرد. وقتى پيامبر به دهانه دره رسيد مسلمانانى كه در حوالى آن بودند، او را زنده يافته و غرق شرمندگى شدند. ابو عبيده جرّاح دو حلقه فلزى را كه بر چهره پيامبر فرو رفته بود با دندان هاى خود در آورد و در حين انجام اين عمل چهار دندان او شكست. اميرمؤمنان سپر خود را پر از آب كرد تا پيامبر سر و صورت خود را بشويد. فاطمه(عليها السلام) پاره حصيرى را سوزاند و آن را روى زخم گذاشت تا جريان خون بند بيايد. پيامبر خدا مجبور شد نماز ظهر را به علت زخم هايى كه برداشته بود نشسته بخواند. پس از نماز پيامبر فرمود: «خشم خدا بر ملتى كه چهره پيامبر خود را خون آلود ساخت شدت خواهد يافت».1

جنايت هولناك قريش

زنان قريش هنگام پيروزى يعنى آن زمان كه ميدان را براى هر نوع اعمال جنايت خالى ديدند به جان مجروحان و كشته گان اسلام افتادند. آنان براى گرفتن انتقام بيشتر اعضا و گوش و بينى مسلمانان را ، كه به روى خاك افتاده بودند، بريدند. «هند»، همسر ابوسفيان، از اعضاى بدن مسلمانان گردن بند و گوشواره ترتيب داد و شكم سردار فداكار اسلام حمزه را پاره كرد و جگر او را درآورد و آن را به داندان گرفت امّا هر چه كوشش كرد آن را بجود، نتوانست. اين عمل به اندازه اى زشت و ننگين بود كه حتى ابوسفيان او را نكوهش كرد و از او تبرّى جست. اين كار سبب شد كه هند در تاريخ به نام «آكلة الأكباد; هند جگر خوار»، معروف گردد و فرزندان او نيز به اين نام شهرت يافتند.

1 . طبقات ابن سعد، ج2، ص 34، چاپ ليدن; تاريخ كامل، ج2، ص 108.

صفحه 189

جنگ روانى و تبليغاتى

دشمن فرصت طلب، كه مسلمانان را در جنگ شكست داده بود، تصميم گرفت گذشته از پيروزى نظامى جنگ روانى نيز به راه اندازد و از موقعيت براى انتشار عقايد خود استفاده كند، زيرا هيچ فرصتى براى نفوذ در عقايد مساعدتر از زمان شكست وگرفتارى به مصايب بزرگ نيست و در چنين موقع است كه تبليغات سوء به آسانى مى تواند در قلوب قوم شكست خورده مؤثر گردد.
ابوسفيان و عكرمه كه غرق سرور و شادى بودند در حالى كه بت بزرگى را روى دست گرفته بودند فرياد مى كشيدند: «اُعلُ هُبَل اُعْل هُبَل» يعنى پيروز و سرفراز باد هبل. آنان از اين طريق مى خواستند بگويند كه رمز پيروزى ما در بت پرستى و شكست شما در خداپرستى نهفته است. رسول گرامى در اين لحظات حساس همه مصايب را فراموش كرد و فوراً به حضرت على (عليه السلام) و مسلمانان دستور داد كه پاسخ اين منادى شرك را بدهند و بگويند: «اللّهُ اَعلى وَاَجَلّ، اللّهُ اَعْلى وَاَجَلَّ» يعنى: خدا بزرگ و توانا است، خدا بزرگ و توانا است.
ابوسفيان باز هم از تبليغ افكار مسموم خود دست برنداشت و فرياد كشيد: «نحن لنا العُزّى ولا عُزّى لَكُم». يعنى: ما بتى به نام عُزّى داريم در حالى كه شما چنان بتى نداريد. فوراً پيامبر دستور داد كه مسلمانان جمله اى به همان وزن و سجع بسازند و فرياد بكشند «اَللّهُ مَولانا وَلا مَولى لَكُمْ» يعنى: خدا ولىّ و سرپرست ماست و شما چنان سرپرستى نداريد. منادى شرك، بار سوم گفت:«امروز به عوض روز بدر». مسلمانان فوراً پاسخ دادند: «اين دو روز با هم مساوى نيستند، كشتگان ما در بهشتند و كشتگان شما در دوزخند».

صفحه 190
ابو سفيان در برابر اين پاسخ هاى كوبنده كه از حلقوم صدها مسلمان در مى آمد سخت منقلب شد و با گفتن جمله «وعده ما و شما سال آينده» راه خود را در پيش گرفت و ميدان را به قصد مكه ترك گفت.1 رسول خدا پس از بازگشتن ابوسفيان به على دستور داد كه دنبال سپاه ابوسفيان برود و ببيند كه آنها چه مى كنند و فرمود: «اگر شتران خود را سوار شدند و اسب ها را يدك كشيدند آهنگ مكه دارند، و اگر اسب ها را سوار شدند و شترها را پيش راندند آهنگ مدينه دارند. امّا به خدا قسم در اين صورت در همان مدينه با آنها خواهيم جنگيد». على (عليه السلام) رفت و چون بازگشت، گزارش داد كه آنان شترها را سوار شدند، اسب ها را يدك كشيدند و راه مكه را در پيش گرفتند.2

پايان جنگ

رسول گرامى پس از گزارش على (عليه السلام) مطمئن شد كه قريش راه مكه را پيش گرفته اند ولى اقدامات «احتياطى» را ترك نكرد. سرانجام نبرد احد با تقديم هفتاد 3 يا هفتاد و چهار4 و به قولى هشتاد و يك 5 شهيد پايان پذيرفت. در حالى كه كشته شدگان سپاه قريش از بيست و دو نفر 6 تجاوز نكرد. اين پيشامد ناگوار از اين جهت رخ داد كه مسلمانان از فرمان رسول خدا سرپيچى كردند.
اكنون بايد ديد رسول گرامى پس از اطمينان از حركت قريش به سوى مكه

1 . طبقات ابن سعد، ج2، ص 33، چاپ ليدن; تاريخ الخميس، ج1، ص 440.
2 . سيره ابن هشام، ج2، ص 94.
3 . سيره ابن هشام، ج2، ص126ـ 127.
4 . معارف ابن قتيبه، ص 70.
5 . طبقات ابن سعد، ج2، ص 42ـ43.
6 . سيره ابن اسحاق، ج2، ص 27ـ 29.

صفحه 191
چه كارهايى ا نجام داد، ما قسمتى از آنها را به ترتيب بيان مى كنيم:
1. رسول گرامى از عمّ خود «حمزه» سراغ گرفت و او را در وسط ميدان در حالى يافت كه شكم او را دريده، جگر او را بيرون كشيده و بينى و دو گوش او را بريده بودند، آنگاه بيان داشت كه اگر بر قريش مسلط شود سى نفر از آنان را «مُثْله» 1 كند.2 آنگاه در كنار بدن حمزه ايستاد و چنين گفت: «ديگر به مصيبتى مانند مصيبت تو گرفتار نخواهم شد و هرگز، در هيچ مقامى، سخت تر از اين بر من نخواهد گذشت». و افزود: فرشته وحى بر من فرود آمد و گفت:حمزه در آسمانها لقب «اسَدُ اللّهِ و اَسَدُرسوله» : «شير خدا و شير پيامبر او» گرفته است.
خواهر حمزه «صَفِيه» درخواست كرد كه بدن برادر خود را ببيند. رسول گرامى به فرزند او زبير گفت كارى كن كه مادرت در كنار جسد او نيايد تا وضع رقت بار او را مشاهده نكند.فرزند وى، «زبير»، خواست مادر را از اين كار باز دارد، ولى وى نپذيرفت و گفت: «شنيده ام برادرم را مثله كرده اند، و چون در راه خدا اين مصيبت بر او وارد شده است صبر مى كنم». زبير آمد و سخن مادر را به رسول گرامى رسانيد. پيامبر فرمود بگذاريد بيايد. صفيه آمد و بر جنازه برادر نگاهى افكند و بر آن نماز خواند و «استرجاع»3 نمود و براى او طلب مغفرت كرد، آنگاه رسول گرامى دستور داد كه حمزه را در لباسى بپوشانند و بر

1 . «مثله» بر وزن «جمله» به معنى بريدن اعضاى بدن انسان مى باشد.
2 . وحى الهى فرود آمد و پيامبر را از اين تصميم بازداشت و فرمود: (وَإِنْ عاقَبْتُمْ فَعاقِبُوا بِمِثْلِ ما عُوقِبْتُمْ بِهِ وَلَئِنْ صَبَرْتُمْ فَهُوَ خَيْرُ لِلصّابرين).(نحل/126):« واگر خواستيد آنان را كيفر دهيد به همان طورى كه به شما كيفر داده اند، شما نيز كيفر دهيد واگر بردبارى به خرج دهيد، براى شكيبايان بهتر است».
3 . «استرجاع» به معنى گفتن (إِنّا للّهِ وَإِنّا إِلَيْهِ راجِعُون) است.

صفحه 192
او نماز خواند و دستور داد «عبداللّه بن جَحْش» را، كه گوش و بينى او را نيز بريده بودند، با حمزه در يك جا دفن كنند. سپس هر يك از شهدا را آوردند و كنار حمزه گذاردند و پيامبر بر تك تك آنان نماز گزارد و همه را در يك جا دفن نمودند. البته برخى از مردم مدينه شهيدان خود رابه مدينه منتقل كردند و در آن شهر به خاك سپردند.
2. پيامبر درخواست كرد كه يك نفر از وضع «سعد بن ربيع» گزارشى بياورد كه آيا او زنده است يا مرده؟ «محمد بن مَسْلَمة» اين كار را پذيرفت و به وسط ميدان رفت تا از او خبرى بياورد، پس از مدتى جستجو او را در ميان كشتگان يافت كه هنوز نيمه جانى داشت و محمد بن مَسْلَمة به او گفت: من از طرف پيامبر مأموريت يافته ام كه از زنده بودن يا كشته شدن تو خبرى براى او ببرم. «سعد» در پاسخ اوگفت: من جزء مردگانم، سلام مرا به رسول گرامى برسان و بگو سعد مى گويد خدا به تو پاداش نيكو; بهترين پاداشى كه به پيامبران خود داده، عطا كند، سپس رو به محمد بن مَسْلَمة نمود و گفت: سلام مرا به ياران پيامبر برسان و بگو «سعد» مى گويد: «هرگز شما در پيشگاه خدا معذور نيستيد اگر آسيبى به پيامبر برسد و شما زنده باشيد». آنگاه چيزى نگذشت كه روح از بدن او جدا شد و محمد بن مسلمه بازگشت و پيام او را به پيامبر و ياران او رساند. وقتى پيامبر پيام او را شنيد فرمود: «خدا سعد را رحمت كند كه او در حال حيات و ممات خيرخواه خدا و رسول او بود».1
3. درست است كه برخى از ياران رسول گرامى در سخت ترين لحظات ميدان را خالى كردند و خداوند نيز آنان را براى اين كار مورد عتاب قرار داد ولى در ميان ياران پيامبر عاشقان شهادت و جانبازان راه خدا زياد بودند كه بايد «عمرو بن جموح» را از آن افراد ناميد. وى مرد لنگى بود و چهار فرزند داشت

1 . سيره ابن هشام، ج2، ص194ـ 195.

صفحه 193
كه همگى مانند شير مى جنگيدند، فرزندان او در روز «اُحُد» مانع از آن شدند كه پدر در اين نبرد مقدس شركت كند و گفتند خدا تو را معذور شمرده است.1 «عمرو» به حضور رسول گرامى آمد و گفت: فرزندانم مرا از شركت در اين جنگ باز مى دارند و من مى خواهم با همين پاى لنگ در بهشت قدم بزنم. پيامبر فرمود: «خدا تو راجزء معذورين شمرده و بر تو تكليفى نيست». آنگاه رو به فرزندان وى كرد و گفت: «چرا او را از شركت در جهاد باز مى داريد، شايد خدا شهادت را روزى او گرداند». از اين جهت پيرمرد خانه خود را ترك گفت و هنگام بيرون رفتن از خدا درخواست كرد كه او را به سوى خانواده خود باز نگرداند سپس راهى اُحُد شد و در جنگ به شهادت رسيد.
4. نه تنها سرگذشت عمرو بن جموح شگفت انگيز است، بلكه سرگذشت همسر وى به نام «هند» نيز شگفت آور مى باشد. وى با شترى از مدينه حركت كرد و رهسپار ميدان احد شد تا پيكرهاى شوهر «عمرو بن جموح» و برادر خود «عبد اللّه بن عمرو» پدر جابر بن عبداللّه انصارى و فرزندش «خَلاّد بن عمرو» را به مدينه حمل كند و در آنجا به خاك بسپارد.در هنگام بازگشت به مدينه، به زنانى برخورد كه براى تحقيق به سوى احد مى رفتند عايشه از او پرسيد: «تو كه از احد باز مى گردى، در آنجا چه خبر بود؟» او در پاسخ گفت: «حال رسول خدا خوب است و با سلامتى ايشان هر مصيبتى ناچيز مى باشد. خدا گروهى از مؤمنان را به شهادت سرفراز نمود و كافران را با دلى آكنده از خشم بازگردانيد». يكى از زنان پرسيد: «اجسادى را كه بر شتر حمل كرده اى ، چه كسانى هستند؟» گفت: «شوهر، برادر و پسرم مى باشند و همگى را مى برم تا در مدينه به خاك بسپارم». او اين سخن را گفت و مهار شتر را به سوى مدينه كشيد ولى شتر به زحمت راه مى رفت. يك نفر از آن زنان گفت

1 . (وَلا عَلَى الأَعْرَجِ حَرج) (فتح/17): «و بر فرد لنگ تكليفى نيست».

صفحه 194
كه «شايد بار شتر تو سنگين است كه به زحمت راه مى رود»، هند پاسخ داد: اتفاقاً اين شتر بسيار نيرومندى است كه مى تواند بار دو شتر را حمل كند. بنابر اين لنگيدن شتر علت ديگرى دارد، زيرا هر موقع مهار شتر را به سمت اُحد مى كشم ، اين حيوان به راحتى حركت مى كند، ولى هر موقع آن را به سمت مدينه برمى گردانم به زحمت خود را مى كشد و يا زانو به زمين مى زند. هند تصميم گرفت از آن نقطه به اُحد باز گردد و رسول گرامى را از جريان آگاه سازد. وى در اُحد به حضور حضرت رسول (صلى الله عليه وآله وسلم) رسيد و ماجراى خود را نقل كرد آن حضرت پس از شنيدن سخنان وى پرسيد: «شوهر تو هنگام خروج از خانه چه گفت؟» هند جواب داد: «شوهرم عرض كرد: خداوندا مرا به سوى خانواده ام باز نگردان»، پيامبر فرمود: «علت جريان روشن شد و دعاى شوهر تو مستجاب گشته و بر تو لازم است هر سه جنازه را در سرزمين اُحد به خاك بسپارى و بدان اين سه نفر در سراى ديگر نزد هم خواهند بود». در اين موقع هند با چشمان اشكبار از پيامبر درخواست كرد كه از خدا بخواهد كه او نيز با آنها محشور شود.1
5. رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) زنى از قبيله «بنى دينار» را مشاهده كرد كه شوهر و برادر وپدر آن زن در اُحد كشته شده بودند، وقتى خبر مرگ هر سه نفر را به او دادند، او فوراً پرسيد وضع رسول گرامى چگونه است؟ گفتند: حال اوخوب است، گفت او را نشانم دهيد تا ببينم، وقتى چشمش به رسول خدا افتاد گفت: «اى رسول گرامى هر مصيبتى در صورتى كه تو سالم بمانى كوچك و آسان است».2

1 . مغازى واقدى، ج1، ص 265.
2 . سيره ابن هشام، ج2، ص99.

صفحه 195
6. حنظله فرزند «ابى عامر»، جوانى بود كه بيست و چند بهار بيشتر از عمر وى نگذشته بود. او به راستى مصداق آيه (يُخْرِجُ الحَىَّ مِنَ المَيِّتِ) «خدا زنده را از مرده پديد مى آورد» مى باشد. زيرا وى فرزند ابو عامر دشمن پيامبر بود و پدر او در نبرد احد در ارتش قريش شركت داشت ويكى از عناصر بدخواهى بود كه قريش را در نبرد با پيامبر تحريك كرد و در دشمنى با اسلام هيچ گاه كوتاهى نكرد. مع الوصف فرزند او حنظله جوان پاكبازى بود كه روز اُحد شربت شهادت نوشيد. شب عروسى او مصادف با حركت مسلمانان به سرزمين احد بود، وقتى نداى جهاد را شنيد متحير شد چه كند، از اين جهت از پيامبر اجازه گرفت كه يك شب در مدينه توقف كند و آنگاه بامدادان خود را به مسلمانان برساند. پيامبر با درخواست او موافقت كرد. وى پس از انجام مراسم عروسى پيش از آن كه غسل كند آهنگ عزيمت به ميدان جنگ كرد. هنگام خروج از خانه ديدگان نو عروس او غرق در اشك گشت و دست در گردن شوهر خود افكند و درخواست كرد كه لحظاتى صبر كند، آنگاه افرادى را به شهادت طلبيد تا همگى از حنظله بشنوند كه حنظله و او با يكديگر زن و شوهر شده اند. حنظله خانه را ترك گفت و يكسره به اُحُد آمد، چشم او به ابوسفيان افتاد كه ميان دو سپاه مشغول گردش وحركت بود او با يك حمله خواست شمشيرى متوجه او سازد، اتفاقاً شمشير بر پشت اسب ابوسفيان فرود آمد و او نقش زمين گرديد. در اين موقع بود كه يك سرباز قريشى به نام «لَيْثى» به كمك ابوسفيان شتافت و او را از چنگ حنظله رها ساخت و سپس نيزه دارى از قريش به حنظله حمله كرد و آن را در بدن او فرو برد، حنظله به تعقيب او پرداخت و با شمشيرى كه در دست داشت وى را از پاى درآورد و سپس خود نقش زمين گرديد. رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود : مى ديدم فرشتگان بدن حنظله را غسل مى دادند و از اين جهت او لقب «غسيل الملائكة» به خود گرفت و

صفحه 196
ابوسفيان مى گفت: «اگر چه در جنگ بدر مسلمانان فرزندم حنظله را كشتند ولى در عوض ما نيز در جنگ احد حنظله مسلمانان را كشتيم».
اين داماد و عروس از نمونه هاى تاريخ مى باشند. داماد فرزند ابو عامر دشمن رسول خدا و عروس دختر «عبداللّه بن اُبىّ» رئيس منافقان بود.1
7. با اعتراف به وجود اين مردان و زنان افتخار آفرين در جنگ بايد گفت كه در ميان ياران رسول خدا كسانى هم بودند كه وظيفه اسلامى و سربازى خود را درست انجام نداده و در لحظه هاى حساس ميدان را خالى كردند.
«انس بن نَضْر» عموى انس بن مالك مى گويد: هنگامى كه خبر قتل پيامبر در ميدان منتشر شد گروهى از مهاجر و انصار را ديدم كه دست از نبرد كشيده و در نقطه دورى نشسته بودند. به آنها نزديك شدم وگفتم: «چرا نشسته ايد؟» گفتند: «رسول خدا كشته شد». گفتم: «زندگى پس از مرگ پيامبر به چه درد مى خورد؟» برخيزيد در آن راهى كه رسول خدا كشته شد، شما نيز كشته شويد. وى اين سخن را گفت و جمعيت را ترك كرد و نبرد را آغاز نمود و با هفتاد ضربه جان به جان آفرين تسليم نمود.2
8. قرآن از اين حقيقت تلخ پرده برمى دارد و به اين نكته اشاره مى كند كه گروهى از ياران رسول خدا تصور كردند كه وعده هاى پيامبر مبنى بر پيروزى بى پايه بوده است، آن جا كه مى فرمايد: «گروهى آن چنان در فكر جان خود فرو رفته بودند كه درباره خدا گمان هاى بد، بسان گمان هاى دوران جاهليت، مى بردند و مى گفتند: آيا راه وچاره اى هست؟ و آنان كه در روز روبهرو شدن دو سپاه پشت به دشمن كردند شيطان آنان را به خاطر برخى از اعمال خود

1 . اسد الغابة، ج2، ص 59; بحار الأنوار، ج20، ص 75.
2 . سيره ابن هشام، ج2، ص83.

صفحه 197
لرزانيد وخدا از آنان درگذشت، خداوند آمرزنده و بردبار است».1
قرآن آن گروه را كه فكر مى كردند با مرگ پيامبر رشته وظايف قطع شده و ديگر مأموريتى ندارند، توبيخ مى كند و مى فرمايد:
(وَما مُحَمَّدٌ إِلاّرَسُولٌ قَدْخَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقابِكُمْ وَمَنْ يَنْقَلِب عَلى عَقِبَيهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللّهَ شَيْئاً وَسَيَجْزى اللّهُ الشّاكِرينَ) .2
«محمّد فرستاده اى بيش نيست كه قبل از او نيز پيامبرانى آمده اند و رفته اند، اگر او بميرد يا كشته شود بر دوران جاهليت باز مى گرديد و هركس بازگشت كند خدا را ضرر نمى رساند، خدا سپاسگزاران را پاداش مى دهد».
نه تنها اين آيات است كه پرده از روى حقيقت برمى دارد، بلكه بررسى قريب شصت آيه از سوره آل عمران كه درباره روز احد وارد شده است مى تواند حقايق تلخ و شيرينى را در اختيار ما بگذارد. براى تحقيق بيشتر مى توان به آيات 121 تا 179 از سوره آل عمران مراجعه كرد.

پيامبر به مدينه باز مى گردد

رسول گرامى پس از گزاردن نماز بر شهدا و دفن آنها آهنگ مدينه كرد و هنگامى كه از محله يكى از انصار عبور مى كرد ديد زنان انصار بر كشته هاى خود شيون و گريه مى كنند، در اين موقع پيامبر نيز گريست و اظهار كرد: «آيا كسى نيست كه بر حمزه عمويم سوگوارى كند؟» سعد بن معاذ و برخى ديگر اين سخن را از پيامبر شنيدند و به زنان خود دستور دادند كه بر حمزه عموى

1 . آل عمران/154ـ 155.
2 . آل عمران/144.

صفحه 198
رسول گرامى نيز سوگوارى كنند وقتى خبر سوگوارى آنان به پيامبر رسيد فرمود: خدا انصار را رحمت كند شما هرگز در همدردى كوتاهى نكرديد و از قديم با من همدردى داشته ايد.
شبى كه مسلمانان اُحد را به قصد مدينه ترك گفتند، شب بسيار حساسى بود، يهودان مدينه و پيروان عبداللّه بن ابىّ از اين رويداد خوشحال بودند و از بسيارى از خانه ها صداى ناله و نوحه بلند بود و بيم آن مى رفت كه دو گروه مخالف دست به دست هم دهند و شورشى ايجاد كنند ووحدت سياسى و ثبات شهر را به هم زنند.
شايد براى قدرت نمايى در برابر منافقان و يهودان بود كه پيامبر فرداى آن روز دستور داد كه دشمن را در بيرون مدينه تعقيب كنند و تنها كسانى مى توانند در اين نبرد شركت كنند كه ديروز در نبرد احد شركت داشتند. اكنون سؤال مى شود كه چرا پيامبر فقط به آن گروه اجازه داد كه دشمن را تعقيب كنند كه در جنگ ديروز شركت كرده بودند؟
پاسخ آن اين است كه پيامبر از دو نظر چنين محدوديتى قائل شد،يكى اينكه خواست از آن گروه كه از شركت در جهاد امتناع ورزيده بودند سلب صلاحيت كند وروشن سازد كه آنها شايستگى چنين دفاعى را ندارند و ديگر اين كه چون عامل شكست در جنگ اُحد بى انضباطى شركت كنندگان بود، پس چه بهتر كه خود آنان آن را جبران كنند. در اين جا وجه سومى نيز مى توان گفت و آن اين كه اگر رسول گرامى از گروه غير شركت كننده كمك مى طلبيد اين نشانه ضعف و ناتوانى شركت كنندگان را مى رساند و براى همين جهت اين محدوديت را قائل شد و فرمان حركت صادر كرد. پيامبر عبداللّه بن ام مكتوم را در مدينه جانشين خود قرار داد و پرچم را به دست على (عليه السلام) داد و دو ركعت نماز در مسجد گزارد و اسب خويش را خواست و در حالى كه زره و كلاهخود

صفحه 199
را نيز پوشيده بود، بر اسب سوار شد وحركت نمود و همان گروهى كه در نبرد ديروز شركت كرده بودند به دنبال رسول خدا به راه افتادند و همگى تا «حمراء الاسد» كه در هشت ميلى مدينه قرار دارد، رفتند، پيامبر و ياران او روزهاى دوشنبه و سه شنبه و چهارشنبه را در آنجا ماندند و رسول گرامى دستور داد در پانصد محل، آتش برافروزند، شعله هاى آتش به گونه اى بود كه از دور ديده مى شد و سر و صداى سپاهيان اسلام از راه دور به گوش مى رسيد، آنگاه پيامبر روز جمعه به مدينه بازگشت. اين تاكتيك نظامى بسيار ثمربخش بود، به گونه اى كه ابوسفيان و سپاه او كه در نزديكى «حمراء الاسد» فرود آمده و تصميم گرفته بودند كه به مدينه باز گردند وجنگ را آغاز كنند با مشاهده اين تاكتيك نظامى رعب ووحشتى در دل آنان پديد آمد حتى وقتى رئيس قبيله خزاعه با ابوسفيان ملاقات كرد و او را در حالى يافت كه تصميم گرفته است به مدينه بازگردد، به ابوسفيان گفت: «من اين كار را صلاح نمى بينم، زيرا محمد با سربازان بيشترى ازمدينه خارج شده و در صدد انتقام است» سپس افزود: «من چهره هايى ديدم كه از شدت خشم برافروخته شده و تاكنون مانند آن را نديدم و مسلمانان از بى انضباطى ديروز سخت پشيمانند».
رئيس قبيله خزاعه درباره قدرت نظامى و عظمت روحى مسلمانان به گونه اى سخن گفت كه ابوسفيان را از تصميم خود منصرف ساخت، تا آنجا كه صفوان بن اميه يكى از فرماندهان سپاه قريش رو به ابوسفيان كرد وگفت:«مسلمانان خشمگين و زخمى هستند، مصلحت اين است كه به همين اندازه اكتفا كنيم و راه مكه را در پيش گيريم».
در حمراء الاسد، يك نفر از سپاهيان قريش به نام ابو عَزَةِ به وسيله مسلمانان دستگير شد. او مردى بود كه درجنگ بدر نيز اسير شده وپيامبر او را آزاد ساخته بود او براى آزادى خود با رسول خدا پيمان بسته بود كه از آن پس بر

صفحه 200
ضدّ اسلام و مسلمانان كارى انجام ندهد. اين بار كه در جنگ احد اسير گشت عملاً پيمان خود را شكست، هر چه از رسول خدا خواست كه بار ديگر او را عفو كند پيامبر به او فرمود: «هرگز مؤمن دوبار از يك سوراخ گزيده نمى شود. ديگر ممكن نيست به مكه بروى و بگويى من محمد را دوبار فريب دادم».1
حادثه «حمراء الاسد» كه در كتاب هاى سيره به صورت غزوه جداگانه شمرده شده است، غزوه جداگانه نيست بلكه دنباله همان غزوه احد مى باشد كه به سبب فاصله يك شب كه پيامبر و مسلمانان آن شب را در مدينه بسر بردند غزوه مستقلى محسوب شده است.
بدين گونه جنگ احد كه روز شنبه هفتم شوال سال سوم هجرت (سى و دو ماه بعد از هجرت) رخ داد به ضميمه حادثه حمراء الاسد كه آن نيز تا روز جمعه همان هفته ادامه داشت در روز چهاردهم شوال همان سال پايان پذيرفت.
از حوادث سال سوم هجرت ولادت حضرت امام حسن مجتبى (عليه السلام) در نيمه رمضان همين سال است، حوادث ديگرى نيز رخ داده كه به جهت رعايت اختصار از ذكر آنها صرف نظر مى كنيم.
** پايان حوادث سال سوم هجرت **

1 . سيره ابن هشام، ج2، ص104.

صفحه 201

فصل چهاردهم

حوادث سال چهارم هجرت

شهادت معلّمان قرآن و تحريم شراب

سال چهارم هجرت دربرگيرنده حوادث بزرگ و كوچك بسيارى است. رسول گرامى در اين سال پنج بار گروهى را به سرپرستى يكى از ياران خود به اطراف و اكناف شبه جزيره اعزام كرد.1 خود پيامبر در همين سال شخصاً در سه غزوه شركت كرد و رهبرى سپاه را به عهده گرفت. گذشته از اين در همين سال شهادت جانگداز دو سرباز اسلامى به نام هاى زيد بن دَثِنَة وخُبَيبْ بن عَدّى اتفاق افتاد.
اينك ما از ميان اين حوادث انبوه، آنچه را كه چشمگير و آموزنده است مى نگاريم.

1. سريه «رَجِيْع» يا نقشه كشتن معلمان قرآن

پيامبر گرامى افرادى را كه آشنا به قرآن و احكام بودند به اطراف مى فرستاد تا نو مسلمانان را به اسلام آشنا سازند و اين آشنايان به قرآن از اين طريق اسلام را به دورترين نقاط مى رساندند. برخى از قبايل از اين كار خداپسندانه پيامبر، سوء استفاده كرده و به حضور رسول خدا رسيدند و گفتند:

1 . اين نوع اعزام ها در اصطلاح سيره نويسان «سَرِيّه» ناميده مى شود.

صفحه 202
«اى پيامبر خدا، اسلام در ميان ما در حال گسترش است، برخى از ياران خود را همراه ما اعزام كن تا به ما قرآن را بياموزند و اسلام را تفهيم كنند» پيشنهاد كنندگان از قبايل «عَضَلْ» و «قاره» بودند.
پيامبر به حكم وظيفه الهى شش1 و يا ده نفر2 از ياران خود را همراه آنان فرستاد و فرماندهى سريه را به مردى به نام «مَرْثَد» واگذار نمود. اين گروه در حالى كه در يك دست سلاح و در دست ديگر قرآن داشتند به سوى اين دو قبيله رفتند.
هنگامى كه معلمان قرآن به آبگاه«رجيع» كه متعلق به قبيله «هُذَيل» بود، رسيدند، دو قبيله نامبرده پيمان خود را شكستند و از قبيله هُذَيْل براى كشتن معلّمان قرآن كمك طلبيدند. در اين هنگام مردان طايفه با شمشيرهاى برهنه بر آنان حمله بردند ولى معلّمان قرآن كه هم مُصْلح و هم مسلّح بودند، دست به شمشير بردند و از خود دفاع كردند. مهاجمان گفتند:«ما آهنگ قتل شما را نكرده ايم فقط مى خواهيم شما را زنده دستگير كنيم و به قريش بفروشيم تا در مقابل آن چيزى دريافت كنيم». در اين موقع سه نفر از مبلغان هر نوع تسليم را رد كردند و در جنگى مردانه شربت شهادت نوشيدند و سه تن ديگر به نام هاى زيد و خُبَيْب و عبداللّه، تن به اسارت دادند و تسليم شدند. مهاجمان هر سه نفر را به سوى مكه برده تا در آنجا بفروشند. در نيمه راه يكى از سه اسير به نام «عبداللّه» از كار خود پشيمان شد و با بازكردن دست هاى خويش شمشير كشيد و به مبارزه برخاست تا به شهادت رسيد. دو اسير ديگر به بزرگان مكه فروخته شدند، زيد را صفوان بن اميه به پنجاه شتر خريد تا وى را به انتقام خون پدر

1 . سيره ابن هشام، ج2، ص169.
2 . طبقات ابن سعد،ج2، ص 39، چاپ ليدن.

صفحه 203
خود اُميّه بكشد. خبيب را نيز «عُقْبَة بن حارث» به هشتاد مثقال طلا يا پنجاه شتر خريد تا به انتقام خون پدر خود، كه در جنگ بدر كشته شده بود او را به دار آويزد و بكشد. صفوان هنگامى كه خواست زيد را به دار آويزد گروهى از قريش را براى تماشا دعوت كرد. در اين لحظه ابوسفيان جلو آمد و گفت: آيا دوست دارى كه به جاى تو محمد كشته شود و تو سالم بمانى؟ زيد گفت: «به خدا سوگند دوست ندارم خارى به پاى محمد فرو رود و يا كسى او را آزار دهد و من سالم بمانم». «ابوسفيان»، گفت:«من تاكنون كسى را چون محمد نديده ام كه در ميان ياران خود چنين محبوبيتى داشته باشد». سرانجام زيد به وسيله صفوان به درجه شهادت رسيد.
خُبَيْب نيز پس از آن كه مدتى زندانى بود به قتل رسيد. زمانى كه خواستند او را به شهادت برسانند از قريش خواست كه اجازه دهند تا دو ركعت نماز بگزارد. گفتند: «مانعى ندارد» او دو ركعت نماز خواند و سپس گفت: «به خدا سوگند اگر بيم نداشتم كه شما فكر كنيد من از مرگ ترس دارم بيشتر نماز مى خواندم». آنگاه رو به آسمان كرد و گفت: «خدايا ما مأموريتى را كه از جانب پيامبر به ما واگذر شده بود انجام داديم او را از وضع ما آگاه ساز. بارالها اين گروه را نابود ساز و احدى از آنان را باقى مگذار».پس از اين سخنان او را محكم به چوبه دار بستند و در همان حال به وى پيشنهاد كردند كه اسلام را رها كند و به آيين شرك بازگردد. او در پاسخ اين پيشنهاد كلمه «لااله إلاّ اللّه» را بر زبان آورد و گفت: «به خدا دوست ندارم آنچه در روى زمين است از آن من باشد و من اسلام را رها كنم». بار ديگر به او گفتند: «دوست دارى كه تو در خانه خود باشى و محمد به جاى تو كشته شود؟» او پاسخ داد: «به خدا سوگند دوست ندارم خارى بر تن محمد فرو رود و من آسوده باشم». بار ديگر اصرار كردند كه از اسلام برگردد و الاّ كشته خواهد شد، او گفت:« كشته شدن

صفحه 204
من در راه خدا اهميتى ندارد».1
آنگاه در حالى كه او را به چوبه اعدام بسته بودند، چهل نفر از فرزندان كشته هاى «بدر»، را فرا خواندند و به دست هر كدام نيزه اى سپردند تا همگى بر اين اسير مسلمان حمله ببرند و او را قطعه ـ قطعه بكنند، «عُقْبه» كه خود عامل جنايت بود نيزه اى بر سينه وى فرو برد كه از پشت او درآمد، و اين در حالى بود كه خبيب با خدا راز و نياز مى كرد. پيكر اين مبلّغ اسلامى تا مدّتى بالاى دار بود تا سرانجام به وسيله فردى به نام «عمرو بن اميه» مخفيانه از دار پايين آورده شد.2

2. سريه «بئر مَعُونَه» يا كشتن چهل معلّم قرآن

پيش از آن كه خبر شهادت شهداى «رجيع» به پيامبر برسد مردى به نام ابوبَراء وارد مدينه شد و نزد رسول خدا آمد. وقتى اسلام را به او عرضه داشتند او اسلام را نه رد كرد و نه پذيرفت و به رسول گرامى گفت: «اگر افرادى از ياران خود را براى دعوت مردم به سرزمين «نجد» بفرستى اميد است آنان اجابت

1 . خبيب، پيش از شهادت اشعارى خواند كه ترجمه آنها چنين است:
«امروز افرادى دور من گرد آمده اند و همه آنان عداوت خود را با من نشان مى دهند و مرا به بند كشيده اند. اين كار از آن نظر كه در راه خداست آسان است. اگر خدا بخواهد اين شهادت را بر اعضاى قطعهـ قطعه شده من مبارك مى سازد. به خدا سوگند اگر مسلمان بميرم غصه اى ندارم، در هر نقطه اى از جهان بميرم».
2 . اين حادثه در ماه صفر در رأس سىوششمين ماه از هجرت رسول خدا رخ داد ولى از آنجا كه رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) در ماه «ربيع» وارد مدينه شده است همان ده ماه نخست را يكسال حساب كرده و سال هاى بعدى را كامل گرفته اند، از اين جهت ما اين حادثه را مانند رويداد بعدى جزء حوادث سال چهارم نگاشتيم واگر در تعيين سال مقياس، شمارش ماهها باشد بايد جزء حوادث آخر سال سوم به شمار آيد. شايسته است كه خواننده گرامى به اين نكته در موارد ديگر نيز توجه كند.

صفحه 205
كنند». پيامبر فرمود: «من از مردم "نجد" بر ياران خود خائفم». ابو بَراء گفت: «من امنيت آنان را تضمين مى كنم». پيامبر چهل نفر از ياران برجسته خود را به فرماندهى «مُنْذِر» خزرجى همراه ابو بَراء روانه سرزمين «نجد» كرد. آنان در سرزمينى به نام «بِئْر مَعُونَه» فرود آمدند و يك نفر از ياران رسول خدا نامه او را نزد رئيس قبيله به نام «عامر» برد. وى پيش از آن كه نامه را بخواند حامل نامه را كشت و از قبيله خود براى كشتن همراهان او كمك خواست ولى افراد قبيله دعوت وى را اجابت نكردند و گفتند شخصيتى از ما به نام «ابوبَراء» به آنان امان داده است. و ما دست به چنين كارى نمى زنيم. «عامر» از قبايل ديگر كمك طلبيد و آنان بر اين چهل مسلمان كه همگى قارى قرآن و معلّمان اسلام بودند، حمله كردند و آنها نيز به دفاع از خود پرداختند و همگى به شهادت رسيدند به جز يك نفر به نام كعب كه با بدن مجروح در ميان كشته ها افتاده بود و نيمه رمقى در جان داشت. وى خود را به مدينه رسانيد و پيامبر را از فاجعه آگاه ساخت. اين فاجعه جانگداز مدت ها مسلمانان و پيامبر را در غم فرو برد. خبر شهداى سريّه «رَجِيع» و شهداى «بِئْر مَعُونه» در يك شب به رسول خدا رسيد. پيامبر همواره بر قاتلان آنان نفرين مى فرستاد.1

3. غزوه بنى نضير

طايفه «بنى نضير» يكى از سه گروه يهودى بودند كه در شهر مدينه زندگى مى كردند. پيامبر براى حفظ وحدت سياسى مدينه پيمانى با اين سه گروه بسته بود كه در فصل آينده متن آن را يادآور خواهيم شد. رسول خدا در ماه «ربيع الأوّل» سال چهارم هجرت با ياران خود كه شماره آنها به ده نفر نمى رسيد

1 . مغازى واقدى، ج1، ص 364، 369 و طبقات ابن سعد، ج2، ص 37.

صفحه 206
به قلعه «بنى نضير» رفت تا از آنها در يكى از مواردى كه به پيمان ميان آنها مربوط مى شد كمك بگيرد. پيامبر در برابر قلعه فرود آمد و مطلب را با سران قوم در ميان گذارد. آنان با آغوش باز از وى استقبال كردند و قول دادند كه هرچه پيامبر بخواهد انجام خواهند داد. پيامبر در كنار ديوار يكى از خانه هاى آنان نشست. در اين موقع سران قبيله توطئه كردند با يكديگر به مشورت پرداختند وگفتند ما هيچگاه پيامبر را به چنين حالت تنهايى پيدانمى كنيم، چه بهتر كه به حيات او در اين لحظه خاتمه دهيم. بهتر است يك نفر از ما به بام برود و سنگى بزرگ را بر سر او بيفكند و او را به قتل برساند. در اين موقع يك نفر از بنى نضير به نام «عمرو» خود را نامزد اين جريان كرد و بر بام آن خانه اى رفت كه رسول گرامى در كنار ديوار آن نشسته بود، تا سنگ عظيمى را بر سر آن حضرت بيفكند.«سَلاّم بن مِشْكَمْ » كه فرد خردمند بنى نضير بود آنان را از اين كار بازداشت و گفت: خدا او را از اين حادثه آگاه مى سازد و در نتيجه پيمانى كه ميان ما و او وجود دارد شكسته مى شود.
در اين هنگام فرشته وحى بر پيامبر فرود آمد و او را از نقشه شيطانى آنان آگاه ساخت. پيامبر به عنوان اين كه كارى دارد از جاى خود برخاست و از قلعه خارج شد و تنها راه مدينه را در پيش گرفت و ديگر بازنگشت. ياران او كه در قلعه بودند با نگرانى به جستجو پرداختند. سرانجام مردى كه از مدينه مى آمد به آنان گفت: پيامبر در مدينه است آنان همگى به مدينه بازگشتند و ماجرا را از پيامبر پرسيدند. رسول اكرم آنان را از نقشه يهود آگاه ساخت; سپس دستور داد كه ياران او براى نبرد آماده شوند. پيامبر «محمد بن مَسْلمه» را نزد «بنى نضير» فرستاد و به آنان اخطار كرد در مدت ده روز شهر مدينه را ترك گويند. وقتى مردان «بنى نضير» از تصميم پيامبر آگاه شدند ولوله عجيبى در ميان آنان پديد آمد. در اين هنگام رئيس منافقان مدينه «عبداللّه بن اُبىّ» و همفكران او افرادى

صفحه 207
به دژ بنى نضير اعزام كردند و آنان را به ماندن و دفاع از خود تشويق كردند، رئيس منافقان افزود من با دو هزار نفر از قبيله خود به دژ شما مى آيم و از شما دفاع مى كنيم و از ديگر گروههاى يهود نيز مانند «بنى قُرِيظَه» كه ساكن مدينه هستند كمك مى گيريم.
سخنان «عبداللّه بن اُبىّ» آنان را بر ماندن مصمم كرد. رئيس بنى نضير به رسول خدا پيام داد كه ما نمى رويم، بنابراين هر كارى مى خواهى بكن، رسول گرامى دژ آنان را بنابر قولى پانزده1 و بنابر قول ديگر شش روز 2 محاصره كرد، در اين مدت نه از منافقان براى آنان كمكى رسيد و نه از قبيله بنى قريظه. سرانجام بنى نضير كه از طولانى بودن محاصره به تنگ آمده بودند تصميم گرفتند مدينه را ترك كنند. آنگاه رسول گرامى فرمود: «آنان مى توانند مدينه را ترك گويند و از اموال خود نيز به اندازه بار شتر ببرند، و حقّ همراه بردن سلاح خود را نيز ندارند».
يهوديان آزمند در بردن اموال خود بيش از حد كوشش كردند. آنان درهاى خانه ها را با چهارچوب ها از جايش كنده و بر شتر حمل نمودند و باقيمانده خانه را ويران كردند. گروهى از آنان رهسپار خيبر شدند وبرخى ديگر روانه شام گشتند و دو نفر نيز اسلام آوردند. پس از رفتن بنى نضير باقيمانده اموال آنان و سرزمين هاى مزروعى ايشان به دست پيامبر افتاد.
مطابق قرآن، اختيار اموال منقول و غير منقول، نظير اموال بنى نضير به دست پيامبر گرامى است.3 پيامبر در مصرف اين اموال مصالح وقت را در نظر گرفت. وى انصار را دعوت نمود و از خدمات آنان سخن گفت، آنگاه فرمود:

1 . تاريخ الخميس، ج1، ص 461.
2 . سيره ابن هشام، ج2، ص191.
3 . حشر/2.

صفحه 208
مهاجران مهمانان شما در خانه هاى شما هستند و شما بار زندگى آنان را به دوش مى كشيد، اگر راضى هستيد من غنايم بنى نضير را ميان مهاجران تقسيم كنم وآنها نيز خانه هاى شما را ترك كنند، سعد بن معاذ و سعد بن عباده رؤساى قبيله هاى اوس و خزرج اظهار علاقه كردند كه پيامبر غنايم را ميان مهاجران تقسيم كند و اظهار علاقه كردند كه مهاجران باز هم در خانه هاى آنها به عنوان مهمان بمانند.
پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) همه اموال را ميان مهاجران تقسيم كرد و به دو نفر از انصار نيز كه فقير و تهى دست بودند سهمى عطا نمود.

4. غزوه ذات الرقاع

اين غزوه نيز همچون غزوه هاى ديگر جنگى نبود كه پيامبر آغاز كرده باشد بلكه براى خنثى نمودن توطئه هايى بود كه دشمنان اسلام در صدد اجراى آن بودند.1 به پيامبر گزارش رسيده بود كه دو تيره از قبيله «غَطْفان» مشغول گردآورى سلاح و سرباز هستند و قصد حمله به مدينه را دارند. تاكتيك پيامبر اين بود كه پس از كسب اطلاعات به دشمن مهلت كار وحركت نمى داد، بلكه صاعقهوار بر سر او مى تاخت و توطئه را در نطفه خفه مى كرد. پيامبر ابوذر را جانشين خود در مدينه قرار داد و به سرزمين دشمن حركت كرد. سپاهيان اسلام با گروهى از قبيله بنى غطفان روبرو شدند، امّا نبردى رخ نداد زيرا رعب و ترس جان دشمن را فرا گرفت و همگى متفرق شدند.
تاريخ نگاران در بازگشت پيامبر به مدينه حوادث و سرگذشت هايى را نوشته اند كه ما به نقل يكى از آنان مى پردازيم:

1 . واژه رِقاع جمع «رُقعه» به معنى وصله است و در نامگذارى اين نبرد نظرياتى ابراز شده كه مناسب ترين آنان اين است كه سربازان اسلام براى رفع رنج پياده روى كهنه هايى را به پاى خود پيچيده بودند. صحيح بخارى، ج5، باب غزوه ذات الرقاع، ص 145.

صفحه 209

5. پاسداران پايدار

رسول گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) پس از خنثى ساختن توطئه به مدينه بازگشت وچون بيم شبيخون دشمن مى رفت در دره اى فرود آمد. آنگاه پيامبر به ياران خود گفت: كيست كه امشب از ما پاسدارى كند؟ دو نفر از مهاجر و انصار، به نام هاى «عمار ياسر» و «عَبّاد بن بِشْر»، پاسدارى دهانه دره را بر عهده گرفتند. و قرار شد كه هر كدام به نوبت نيمى از شب را پاسدارى دهند. مرد انصارى نيمه اول شب را بيدار ماند و عمار به خواب رفت. مرد انصارى به نماز ايستاد. ناگهان دشمنى فرا رسيد و تيرى به سوى وى انداخت كه در بدن او جاى گرفت، مرد انصارى تير را كشيد و به زمين افكند و به نماز خود ادامه داد، چيزى نگذشت تير ديگرى از جانب دشمن بر بدن او اصابت كرد. وى باز هم تير را بيرون كشيد و به دور افكند، ولى ديگر نتوانست سوره اى را كه مشغول قرائت آن بود ادامه دهد، از اين جهت به ركوع و سجود رفت و نماز را به پايان رسانيد و عمار ياسر را بيدار كرد و گفت برخيز كه من از پاى درآمدم.
عمار از دوست پاسدار خود گله كرد كه چرا در پرتاب تير نخست، مرا بيدار نكردى؟ آن مرد انصارى در پاسخ گفت مشغول نماز بودم وسوره اى را مى خواندم، و دوست نداشتم سخن خدا را قطع كنم. آنگاه افزود اگر رسول گرامى حفاظت دهانه دره را بر عهده من نگذاشته بود هرگز سوره اى را كه مى خواندم قطع نمى كردم و جان خود را در طريق مناجات با خدا از دست مى دادم و آهنگ قطع نماز نمى كردم.

6. غزوه بدر دوم

در پايان جنگ احد يادآور شديم كه ابوسفيان به مسلمانان وعده كرد كه ملاقات او با آنها در سال آينده در بيابان بدر خواهد بود. يكسال از موعد

صفحه 210
گذشت و ابوسفيان در اين مدت با مشكلات گوناگونى دست به گريبان بود. وى كوشش كرد پيامبر را از آمدن به ميدان نبرد منصرف كند، امّا نقشه هاى او كوچكترين اثرى در روحيه رسول خدا نگذاشت و فرمود: اگر كسى هم مرا همراهى نكند خود تنها مى روم. از اين جهت شخصى را به نام «عبداللّه» در مدينه جانشين خود كرد و پرچم را به دست على (عليه السلام) داد و با هزار و پانصد نفر، كه ده اسب نيز داشتند، به سمت بدر حركت كردند. رسول خدا هشت شب در بدر به انتظار ابوسفيان نشست. ابوسفيان نيز با دو هزار نفر از مردم مكه بيرون آمد، وقتى به نقطه عُسْفان رسيد تصميم به مراجعت به مكّه گرفت. وگفت: امسال ما با قحطى وخشكسالى روبهرو هستيم. ديگر صلاح نيست به ميدان جنگ برويم بهتر اين است كه به مكه بازگرديم.
مسلمانان در مدت انتظار خود در بدر، كالاهاى تجارتى خود را كه به همراه آورده بودند به فروش رسانيدند و پس از شانزده روز غيبت ازمدينه به آن شهر بازگشتند.
در سوم شعبان همين سال حسين بن علي (عليهما السلام) نواده پيامبر چشم به جهان گشود1 و نيز فاطمه بنت اسد مادر على(عليه السلام) چشم از جهان فرو بست2، همچنين در همين سال بود كه رسول خدا به زيد بن ثابت دستور داد كه خط سريانى را از يهوديان بياموزد.3
** پايان حوادث سال چهارم هجرت **

1 . تاريخ الخميس، ج1، ص 464 وغيره.
2 . تاريخ الخميس، ج1، ص 467.
3 . امتاع الاسماع، ص 187 و تاريخ الخميس، ج1، ص 464.

صفحه 211

فصل پانزدهم

حوادث سال پنجم هجرت

غزوه هاى:

دُومة الجَنْدَل; خندق و بنى قريظه

سال چهارم با پيروزى هايى چند براى مسلمانان و نيز سختى ها و مشكلاتى كه با آنها روبهرو شدند، سپرى گرديد. از پيروزى هاى اين سال يكى اين بود كه به اقامت طايفه «بنى نضير»، كه به صورت ستون پنجمى در مدينه زندگى مى كردند، خاتمه داده شد. رسول گرامى در همين سال غزوه هايى را رهبرى كرد و سريه هايى نيز براى خنثى كردن توطئه هاى احتمالى دشمن اعزام كرد. اينك حوادث مهم سال پنجم را ذكر مى كنيم:

1. غزوه دُومة الجَنْدَل1

گزارشى به مدينه رسيد كه گروهى در «دومة الجندل» گرد آمده اند و بر مسافران و رهگذران ستم مى كنند و قصد دارند مدينه را محاصره كنند. رسول گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) براى دفع آنان مدينه را با هزار سرباز ترك گفت. او شبها راه مى رفت

1 . منطقه اى است در نزديكى دمشق و فاصله اين دو با وسايل گذشته در پنج روز پيموده مى شد و فاصله آن تا مدينه در پانزده يا شانزده روز پيموده مى گشت. طبقات ابن سعد، ج2، ص 44، طبع ليدن.

صفحه 212
و روزها به استراحت مى پرداخت. دشمنان از حركت رسول گرامى آگاه شدند و اجتماع خود را به هم زدند و متفرق گرديدند، آنگاه پيامبر مدتى در آنجا ماند و هيئت هايى را به اطراف فرستاد تا توطئه هاى احتمالى آن منطقه را خنثى كند. پيامبر در بيستم ربيع الآخر آهنگ مدينه كرد و در بازگشت با شخصى از قبيله «فزار» قراردادى را امضا كرد وبه او اجازه داد به خاطر قحطى و خشكسالى كه دامنگير قبيله او شده بود از چراگاه هاى مدينه استفاده كند.1

2. غزوه خَنْدَق

چنان كه گفتيم رسول گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) در سال چهارم هجرت يهوديان «بنى نضير» را به سبب پيمانشكنى آنان از مدينه اخراج كرد و قسمتى از اموال آنان را ضبط نمود. بنى نضير ناچار شدند يا به سوى «خيبر» كوچ كنند و در آنجا سكنى گزينند ويا به سمت شام بروند. عمل انقلابى پيامبر مطابق پيمانى بود كه طرفين آن را امضا كرده بودند. همين عمل سبب شد كه سران بنى نضير دست به توطئه زده و آهنگ مكه كنند و قريش را به نبرد با محمد تحريك كنند. مورخين مى نويسند كه سه نفر از يهودان بنى نضير در رأس هيئتى وارد مكه شدند و قريش را به نبرد با پيامبر تشويق كرده و افزودند كه ما تا از ميان بردن مسلمانان با شما همراه خواهيم بود.
قريش از سران يهود پرسيدند كه«شما اهل كتاب پيشين هستيد و در باره اختلاف ما با محمد بصيرت كامل داريد، به ما بگوييد آيا آيين ما كه آيين بت پرستى است بهتر است يا آيين محمد»، سران يهود با وقاحت خاصى گفتند:«آيين شما بهتر از آيين اوست و شما به حق اولى و شايسته هستيد».

1 . طبقات ابن سعد، ج2، ص 44 وسيره ابن هشام، ج2، ص 213.

صفحه 213
سران يهود كه ادعاى اعتقاد به توحيد داشتند با ابراز اين سخن خطاى بزرگى مرتكب شدند. اين لغزش به قدرى نابخشودنى است كه نويسندگان منصف يهود از چنين پيش آمدى ابراز تأسف مى كنند. حتى دكتر اسرائيل در كتاب تاريخ يهودان وعربستان مى نويسد: «هرگز ارزش نداشت يهود چنين خطايى را مرتكب شوند، هر چند به بهاى اين كه قريش تقاضاى آنها را رد كنند، هرگز صحيح نبود ملت يهود به بت پرستان پناه ببرند زيرا اين رفتار با تعليمات تورات موافق نيست».1
گفتار دانشمندان اهل كتاب در روحيه اعراب بت پرست و ساده لوح مؤثر افتاد بنابر اين پيشنهاد نمايندگان يهود را پذيرفتند و تاريخ حركت را معيّن كردند. آنان به قريش يادآورى كردند كه ما از قبيله «بنى قريظه» كه طايفه يهودى بودند يارى مى طلبيم و آنها را وادار خواهيم كرد كه پيمان خود را با محمد ناديده بگيرند و دوشادوش شما بجنگند.2
آتش افروزان جنگ پس از آماده كردن قريش براى نبرد رهسپار سرزمين «غَطْفان» شدند و تيره هايى از اين قبيله را به جنگ با محمد بسيج كردند و به آنان قول دادند كه اگر در اين نبرد با قريش همراهى كنند محصول يك سال خيبر، به آنان پرداخت خواهد شد.
كار در اين جا خاتمه نيافت، قريش هم پيمان خود «بنى سليم» و «غطفان» نيز هم پيمان خويش، «بنى اسد» را براى شركت در اين نبرد دعوت

1 . حياة محمد: دكتر محمد حسين هيكل، ج1، ص 297 چاپ مصر. در مورد پناه بردن يهود به بت پرستان آيه اى فرود آمد و عمل يهود را سخت نكوهش كرد. آنجا كه قرآن مى فرمايد: آيا نمى بينيد كسانى را كه بهره اى از كتاب دارند بت پرستان را تصديق مى كنند و به آنان مى گويند آنها رستگارتر از مؤمنان يكتاپرست هستند.(نساء/51).
2 . مغازى واقدى، ج2، ص 441ـ 442.

صفحه 214
كردند. تاريخ حركت و محاصره مدينه معين گشت و مجموعه اين گروه ها يا به اصطلاح قرآن «احزاب» سيل آسا از نقاط مختلف عربستان به سوى مدينه رهسپار شدند.
قبيله «خُزاعه»، كه با پيامبر روابط نيكى داشتند، پيامبر را از حركت قريش و نقشه خائنانه اى كه ريخته شده بود آگاه ساختند، تا آنجا كه حركت احزاب به سوى مدينه يك خبر قطعى تلقى شد و رسول گرامى اقدام به طرح نقشه اى براى خنثى كردن اين حركت نمود.
1 شوراى دفاع تشكيل مى شود
به دستور پيامبر گرامى شوراى دفاع تشكيل شد تا بر اساس تجربيات گذشته براى دفاع تصميم بگيرد. برخى پيشنهاد كردند كه به شيوه «قلعه دارى» ازمدينه دفاع كنند و از فراز برجها ونقاط مرتفع با دشمن نبرد كنند. ناگفته پيداست اين نقشه در شرايطى مفيد است كه سپاه دشمن زياد نباشد والاّ در مقابل يك سپاه سيل آسا كه همه چيز را در برابر خود فانى ونابود مى سازد برج و بارو چندان كارساز نيست. سلمان فارسى كه با فنون رزمى ايرانيان آشنايى كامل داشت، نقشه ارزنده اى طرح كرد. او گفت: «مصلحت اين است كه در اطراف شهر خندق ژرفى كنده شود تا از پيشرفت دشمن به داخل مدينه جلوگيرى به عمل آيد و سپس با ساختن برجها و سنگرها در اطراف خندق، و يا پرتاب تير و سنگ، از عبور دشمن از خندق جلوگيرى به عمل آيد».
پيشنهاد سلمان به اتفاق آراء تصويب گرديد واين طرح دفاعى نقش مؤثرى در حفظ مدينه ايفا كرد وقابل توجه اين كه نقطه اى كه بايد در آن خندق كنده شود به وسيله خود پيامبر تعيين گرديد، زيرا بخشى از اطراف شهر مدينه

1 . مغازى واقدى ، ج2، ص 444.

صفحه 215
پوشيده از درخت بود وعبور دشمن از آن امكان نداشت و قسمت دوم مدينه نيز به كوهى منتهى مى گشت كه طبعاً يك مانع طبيعى بود، امّا قسمت سوم شهر منتهى به بيابان مى شد و هيچ نوع مانع طبيعى در آنجا وجود نداشت و ناچار خندق بايد در اين قسمت از مدينه كنده مى شد. كار كندن خندق با شتاب آغاز شد و مسلمانان با تلاش چشمگيرى دست به كار شدند. رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) شخصاً كار مى كرد و بيل و كلنگ مى زد و گاهى كيسه هاى خاك را بر دوش حمل مى كرد. كندن هر ناحيه اى از خندق به يك گروه از مسلمانان واگذار گرديد و قرار شد هر فردى چهل ذراع بكند. مسلمانان براى حفر خندق، بيل، كلنگ، تبر و زنبيل از يهوديان بنى قريظه عاريه گرفتند. حفر خندق در شش روز به پايان رسيد و براى آن درهايى گذارده شد و نگهبانى هر در به قبيله اى واگذار گشت و «زبير بن عوام» به سرپرستى پاسداران درهاى قلعه گمارده شد.1

1 . تاريخ يعقوبى، ج2، ص 30. پهنا و درازا و ژرفاى خندق در تاريخ دقيقاً معين نشده است. امّا روى قراين مى توان خصوصيات آن را معين كرد، زيرا تعداد سربازان رسول گرامى در آن روز سه هزار نفر بودند و قرار شد هر فردى چهل ذراع (هر ذراعى كمى كمتر ازنيم متر است) بكند. در اين صورت طول خندق دوازده هزار ذراع خواهد بود و اگر بخواهيم آن را به كيلومتر تبديل كنيم بايد بگوييم طول آن در حدود 5/5 كيلومتر بود و از آنجا كه غرض از كندن خندق اين بودكه سواره و يا پياده نتواند ازاين سوى خندق به آن سو بجهد و يا فردى از يك طرف پايين رفته و از طرف ديگر بيرون آيد طبعاً بايد ژرفاى آن لااقل پنج متر و پهناى آن نيز پنج متر باشد.
قابل توجه اين كه رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) از لحظه اى كه كندن خندق شروع شد آن نقطه را ترك نگفت وشب و روز را در آنجا به سر برد تا كار خندق پايان يافت، ولى افراد بيكار و دو رو به بهانه هاى گوناگون به منازل خود مى رفتند و رنج كار را بر عهده مردان با ايمان كه با عزمى استوار مشغول كار بودند مى گذاشتند واگر هم گاهى به خانه هاى خود سر مى زدند قبلاً از پيامبر كسب اجازه مى كردند و مى رفتند وسپس به سر كار خود باز مى گشتند و در اين قسمت آيه هاى 62 و63 سوره «نور» وارد شده است كه شايسته است مورد مطالعه قرار گيرد.

صفحه 216
كندن خندق پايان پذيرفت و شش روز پس از آن ارتش دشمن سيل آسا به سوى مدينه حركت كرد. افراد سپاه دشمن فكر مى كردند كه با مسلمانان در بيابان اُحد روبهرو خواهند شد. وقتى به آنجا رسيدند و با كسى روبهرو نشدند به حركت ادامه دادند تا لب خندق ژرفى رسيدند كه در خطوط آسيب پذير مدينه كنده شده بود. آنان از مشاهده خندق دچار شگفتى شدند. كارشناسان امور نظامى قريش گفتند: «محمد اين تاكتيك نظامى را از يك فرد ايرانى آموخته زيرا كه عرب با چنين شيوه دفاعى آشنا نبوده است».
قول معروف درميان مورخان درباره آمار نفرات دشمن همان ده هزار است كه مجموعاً سه لشكر بودند و فرماندهى كل به ابوسفيان واگذار شده بود.1

پيمان شكنى بنى قريظه

بنى قريظه سومين طايفه از طوايف سه گانه يهود بودند كه در مدينه زندگى مى كردند و با مسلمانان در آغاز ورود پيامبر به مدينه پيمانى را امضا كرده بودند

1 . مسعودى در مروج الذهب تعداد سپاهيان دشمن را از قريش و قبايل ديگر از قبيل بنى قريظه و بنى نضير بيست و چهار هزار سپاهى مى داند. مقريزى خصوصيات سپاه دشمن را چنين مى نويسد: قريش با چهار هزار سرباز و سيصد رأس اسب و هزار و پانصد شتر فرود آمدند و تيره بنى سليم كه از هم پيمانان قريش بودند با هفتصد تن، در منطقه اى به نام «مرّ الظهران» به آنها پيوستند . تيره هاى بنى فزاره با هزار تن ، بنى اشجع و بنى مره، هر كدام با چهار صد سرباز فرود آمدند كه مجموعاً به شش هزار و پانصد تن بالغ مى شود و باقى تيره ها در حدود سه هزار و پانصد تن بودند كه مجموع آنها از ده هزار تجاوز نمى كرد.
قريش و هم پيمانانشان در وادى عقيق فرود آمدند و تيره هاى غطفان در نقطه اى كه منتهى به اُحد مى شد موضع گرفتند. رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) دامنه كوه «سَلْع» را اردوگاه خود قرار داد. زنان و كودكان در برج ها جاى داده شدند و پيامبر پرچم مهاجران را زيد بن حارثه وپرچم انصار را به سعد بن عباده دادند. طبقات، ج2، ص 48، طبع ليدن.

صفحه 217
كه تا آن لحظه آن را محترم شمرده و متعرض احدى از مسلمانان نشده بودند. قلعه بنى قريظه در دهانه مدينه بود، و قريش و متحدان آنان مى توانستند از قلعه آنان به داخل مدينه راه يابند . وقتى احزاب در اطراف مدينه اردو زدند حُيِّى بن اَخْطَب كه از يهودان «بنى نضير» بود و به امر رسول خدا مدينه را ترك كرده بود فوراً تصميم گرفت كه با رئيس قبيله بنى قريظه تماس بگيرد و آنان را كه در حدود هفتصد نفر مرد رزمى بودند، براى نبرد بر ضد اسلام دعوت كند. امّا درهاى قلعه به فرمان رئيس آن «كَعْب بن اسد»، به روى او بسته شد و گفتگوهايى از پشت در انجام گرفت.خلاصه پاسخ رئيس قلعه اين بود كه ما با محمد پيمان بسته ايم، پيمان شكنى نمى كنيم و از او جز راستى و وفا چيزى نديده ايم. حُيِّى بن اخطب با تحريك احساسات كعب موفق شد در قلعه را به روى خود باز كند، زيرا از پشت در گفت: لابد در را از اين جهت باز نمى كنى كه مى ترسى از غذاى تو بخورم. حيّى وارد قلعه شد وجريان هجوم احزاب را به مدينه تشريح كرد وبا پافشارى اورا به پيمان شكنى تشويق نمود و به رئيس قبيله اطمينان داد اگر روزى سپاه عرب از مقابله با محمد پشيمان شوند و به مراكز خود باز گردند او در اين قلعه مى ماند و از نظر سرنوشت با او شريك مى شود. اين گفتگوها كعب را بر آن داشت كه پيمان خود را بشكند و نيرو و امكانات خود را در اختيار متحدان قريش بگذارد.
پيامبر اسلام وقتى خبر پيمان شكنى بنى قريظه را شنيد، دو تن از قبيله اوس و خزرج را براى تحقيق بيشتر روانه دژ «بنى قُريظَه» كرد. آنها وظيفه داشتند كه اگر «پيمان شكنى» حقيقت داشته باشد آن را به طور محرمانه به رسول خدا اطلاع دهند. و اگر دروغ باشد آشكارا خبر راتكذيب كنند. وقتى آن دو نفر با رئيس قبيله تماس گرفتند اوضاع را بدتر از آنچه شنيده بودند دريافتند زيرا او در محضر اين دو صحابى بزرگ، پيامبر را سبّ كرده و آشكارا گفت بين ما و

صفحه 218
محمد قرارداد و پيمانى نيست. هر دو نفر حضور رسول گرامى رسيدند وبا رمز پيمان شكنى آنان را به اطلاع رسول گرامى رساندند. جالب توجه اين كه رسول گرامى براى حفظ روحيه مسلمانان تكبير گفت و افزود: مسلمانان! بشارت دهيد پيروزى از آن شماست.1
اكنون مسلمانان در يك مقطع حساس از تاريخ زندگانى خود قرار گرفته اند، از يك طرف سپاه سيل آساى دشمن در دو نقطه بزرگ در اطراف مدينه تمركز جسته و هر آن آهنگ عبور از خندق را مى كنند و از طرف ديگر يهوديان بنى قريظه نيز با خيانت و پيمان شكنى خود مى خواهند به مسلمانان از پشت خنجر بزنند. اين وضع قريب يكماه در شب و روز ادامه داشت و هر موقع طرفين از نبرد گرم خسته مى شدند، جنگ سرد ميان آنان آغاز مى شد وبا سرودن شعر و سخنرانى يكديگر را به باد انتقاد مى گرفتند.
گزارش رسيد كه بنى قريظه مى خواهند شهر را غارت كنند. اين خبر در شهرى كه دلاوران آن همگى در سنگر دفاع مراقب عبور دشمن از خندق بودند و در داخل شهر جز پيران سالخورده و منافقان كسى وجود نداشت ميان زنان وكودكان وحشت زيادى ايجاد كرد.
خبر عبور سربازان قريش و غطفان از داخل قلعه به مدينه قوت گرفت. پيامبر ناچار شد پانصد تن از سربازانى را كه در اطراف خندق بودند روانه شهر سازد تا در ميان شهر به گردش پردازند و تكبير گويند و از تجاوز دشمن از طريق دژ بنى قريظه جلوگيرى كنند.2

1 . سيره ابن هشام، ج2، ص222.
2 . سيره حلبى، ج2، ص 335

صفحه 219

عبور پنج قهرمان از سپاه عرب

رسول گرامى با خطابه هاى آتشين و سخنان گرم و روحانى خود،روحيه سربازان اسلام را تقويت مى كرد و آنان را براى دفاع از حريم اسلام آماده مى ساخت. روزى در اجتماع با شكوهى به سربازان خود گفت: اى مردم در برابر دشمن استقامت ورزيد و بدانيدكه بهشت زير سايه شمشيرها قرار دارد.1
سرانجام پس از گذشت پنج روز 2 پنج قهرمان ازبت پرستان به نام هاى عمرو بن عبدوَدّ ، عِكْرَمة بن ابى جهل، هُبيرة بن وهب، نُوفِل بن عبداللّه، ضِرار بن خطّاب لباس رزم پوشيدند و با غرور خاصى از اردوگاه متحدان خود (بنى كِنانه) گذشتند و به آنان گفتند امروز خواهيد فهميد كه قهرمان واقعى كيست. سپس اسبان خود را به حركت و جولان در آورده و از نقطه تنگ و باريك خندق پريدند، و دفاع سربازان اثرى در آنها نگذاشت ولى فوراً نقطه عبور محاصره گرديد و از تجاوز ديگران جلوگيرى به عمل آمد. اين گروه به ترتيب ميان خندق وكوه سلع قرار گرفتند و با اسبهاى خود بازى مى كردند و مبارز مى طلبيدند. نخست شجاع ترين و كاردان ترين آنان «عمرو» به پيش آمد و مبارز طلبيد و استهزا كنان گفت: «مدعيان بهشت كجا هستند؟ آيا يك نفر نيست كه بيايد تا من او را به بهشت روانه سازم يا، اومرا به دوزخ بفرستد» و چند بار اين جمله ها را تكرار كرد وسپس گفت: «من از داد زدن ومبارز طلبيدن خسته شدم و صداى من گرفت» در اين موقع پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) روبه مسلمانان كرد وگفت: «آيا كسى هست كه شرّ اين مرد را از سر ما كوتاه كند؟» على (عليه السلام)آمادگى خود را اعلام كرد. رسول گرامى به على (عليه السلام) اجازه نداد تا شايد ديگرى

1 . سيره حلبى، ج2، ص 345.
2 . تاريخ يعقوبى، ج1، ص 409.

صفحه 220
برخيزد و دفاع كند، امّا جز على كسى براى اين كار آمادگى نشان نداد.
واقدى در مغازى خود مى نويسد: «هنگامى كه قهرمان عرب مبارز مى طلبيد، سكوت مرگبارى برسپاه اسلام حاكم بود».1سرانجام پيامبر على (عليه السلام) را خواست و عمامه خود را بر سر على (عليه السلام) نهاد و شمشير خود را به وى داد و در حقّ او دعا كرد. آنگاه افزود: «پروردگارا در روز بدر «عبيدة بن حارث» را و در جنگ احد شير خدا حمزه را از من گرفتند، پروردگارا على را از گزند دشمن حفظ بنما، بارالها مرا تنها مگذار و تو بهترين وارث هستى».«رَبّ لا تَذرْنى فرداً وأَنْتَ خَيْرُ الوارِثين».2
هنگامى كه على(عليه السلام) از اردوگاه درآمد و در برابر قهرمان بت پرست قرار گرفت، رسول گرامى فرمود: «برزَ الإيمانُ كلّه إلى الشرك كُلّه» ، «ايمان به تمامى، در برابر تمامى شرك قرار گرفته است» آنگاه على (عليه السلام) در برابر دشمن به همان وزن و قافيه رجزهاى او، رجز خواند و به اوگفت: «عجله و شتاب مكن، آمد به سوى توكسى كه نداى مبارزه طلبى تو را پاسخ گويد. مردى كه داراى عزمى استوار و بصيرت و بينايى مى باشد...».
رجز خوانى طرفين به پايان رسيد ولى عمرو از اين كه با على (عليه السلام) روبهرو گردد خوددارى كرد. زيرا مدعى بود كه در گذشته با پدر على (عليه السلام) دوست بوده، امّا امام على (عليه السلام) فرمود: «من دوست دارم كه تو را بكشم» ابن ابى الحديد مى نويسد:«دوستى عمرو با ابوطالب بهانه اى بودكه مى خواست على را از مبارزه منصرف كند. زيرا او دلاوريهاى على (عليه السلام) را در جنگ بدر از نزديك ديده بود و عمرو نيز در اين نبرد حاضر بود».

1 . مغازى واقدى، ج2، ص 470.
2 . كنز الفوائد، ص 137.

صفحه 221
على(عليه السلام) به اوگفت: «از اسب فرود آى تا با هم به نبرد بپردازيم». او فوراً از اسب خود پياده شد و به روى اسب خود زد تا محيط ميدان را ترك كند و به قولى اسب خود را پى كرد.1
جابر كه همراه على به ميدان آمده بود تا نحوه مبارزه دو قهرمان را از نزديك ببيند، مى گويد گرد و غبارى اين دو قهرمان را فرا گرفت كه هرگز من هيچكدام را نمى ديدم ولى از ميان گرد و غبار صداى تكبيرى شنيدم و دانستم كه على (عليه السلام) پيروز شده و پهلوان بت پرست را كشته است.
صداى تكبير على (عليه السلام) رسول خدا و ياران او را خوشحال كرد و چهار فرد ديگر كه پشت سر عمرو ايستاده و آماده نبرد تن به تن بودند با مشاهده قتل «عمرو» همگى پا به فرار نهاده و از خندق به سوى اردوگاه خود پريدند. در اين ميان فقط اسب «نوفل بن عبداللّه» در وسط خندق سقوط كرد و خود او به زمين خورد و نتوانست از خندق بيرون بيايد. مسلمانان او را سنگباران كردند. نوفل گفت اگر مى خواهيد مرا بكشيد، يك نفر از شما بيايد مردانه با من بجنگد. على (عليه السلام) وارد خندق گشت و او را در ميان خندق كشت.
ابو سفيان از ترس اين كه مسلمانان بدن نوفل را به انتقام حمزه مُثله كنند حاضر شد جسد او را به ده هزار دينار بخرد. پيامبر فرمود: نعش او را پس بدهيد زيرا پول مردگان حرام است.
رسول گرامى ارزش ضربت على را در روز خندق بالاتر از عبادت انس وجن دانست2 و بنا به روايتى بالاتر از اعمال امت خود تا روز قيامت معرفى كرد.3 درست است كه اين ضربت، يك ضربت بيش نبود، امّا ضربتى بود كه

1 . سيره ابن هشام، ج2، ص163.
2 . دلائل الصدق، ج2، ص 175 به نقل ازمواقف.
3 . مستدرك، ج3، ص 32.

صفحه 222
مايه استقرار آيين يكتاپرستى در روى زمين گرديد و اگر در آن روز كسى به پاسخ گويى عمرو نمى رفت، چه بسا ارتش ده هزار نفرى عرب به حيات آيين توحيد پايان مى بخشيد.
على (عليه السلام) از نبرد با عمرو فارغ شد و به سوى رسول خدا آمد وبا سرزنش بعضى از ياران رسول خدا روبهرو شد كه به او گفتند كه چرا زره مقتول را از تن او بيرون نياورد. امّا على (عليه السلام) جوانمردتر از آن بودكه دست به چنين كارى بزند. از اين جهت وقتى خواهر «عمرو» از جوانمردى على (عليه السلام) آگاه شد، گفت : چه افتخارى بالاتر از اين كه برادرم به دست قهرمان بزرگوارى به قتل رسيد، آنگاه اشعارى به همين مضمون در سوك برادر و ستايش على (عليه السلام) سرود.1
كشته شدن عمروو فرار قهرمانان قريش روحيه ها را تضعيف كرد وخالد بن وليد تصميم گرفت فرداى آن روز با عبور دادن گروهى از باريكى هاى خندق اين شكست را جبران كند. از اين جهت گروهى را براى اين كار آماده كردولى دفاع مردانه نگهبانان خندق از آغاز آفتاب تا غروب آن، سبب شد كه سپاه دشمن موفق به عبور نشود و همگى مأيوسانه به اردوگاه خود بازگردند.

نقشه هايى براى متفرق كردن سپاه شرك

رسول گرامى براى متفرق ساختن متحدان قريش نقشه اى ريخت زيرا مى دانست علت اين كه تيره هايى از قبيله غطفان به كمك قريش شتافتند اين است كه يهود خيبر به آنان وعده داده بود كه محصولات يك سال خيبر متعلق به آنان باشد. هرگاه به اين جمعيت نويد مادى داده شود طبعاً دست از يارى يهود برداشته ومتفرق مى شوند. از اين جهت تصميم گرفت كه با سران آنها تماسى

1 . ارشاد، ص 54.

صفحه 223
بر قرار كند و به آنان قول دهد كه حاضر است يك سوم محصول مدينه را در اختيار آنان بگذارد، مشروط بر اين كه مدينه را ترك گويند و به ميان قبايل خود بازگردند. و براى اين كار قراردادى نوشته شد تا بعدها به امضاى طرفين برسد. رسول گرامى اين مطلب را با رؤساى قبيله هاى اوس و خزرج در ميان نهاد، آنان چنين اظهار نظر كردند:«اگر براى اين كار فرمانى از خدا رسيده است، ما آن را مى پذيريم و اگر اين كار به خاطر ما انجام مى گيرد، ما در اينجا نظر ديگرى داريم». پيامبر فرمود: «من اين نقشه را براى شما طرح كردم. زيرا مى بينم همه عرب بر ضد شما متحد شده و زندگى را بر شما تنگ كرده اند، خواستم از اين طريق اين ها را متفرق سازم». سران هر دو قبيله يادآور شدند:«ما روزى كه مشرك وبت پرست بوديم، خدا را نمى پرستيديم و نمى شناختيم. يك نفر از اين قبايل جرأت اين كه خرمايى از باغ ما بخورد، نداشت، مگر از طريق ميهمانى و يا خريد و فروش. اكنون كه خدا ما را به وسيله اسلام عزيز و گرامى داشته و هدايت كرده است چگونه ما اموال خود را به آنان بدهيم، ما تقاضاى باطل وپوچ آنان را با شمشير پاسخ مى دهيم تا كار پايان پذيرد». رسول گرامى از سخنان سران خوشحال شد و فرمود: «اين پيمان و اين شما». در اين موقع سعد معاذ خطوط نامه را پاك كرد و گفت: «دشمن هرچه مى خواهد انجام دهد».

نُعيم بن مسعود و سپاه عرب

در اين ميان كاردانى نُعيم بن مسعود، تازه مسلمان با تدبير، در متفرق ساختن احزاب بسيار مؤثر بود. وى حضور رسول خدا رسيد و گفت: من فرد تازه مسلمانى هستم و با تمام اين قبايل كه بر ضدّ شما در اين جا گرد آمده اند، پيوند دوستى دارم، اگر دستورى داريد بفرماييد اجرا كنم. پيامبر فرمود: كارى

صفحه 224
كن كه اين جمعيت متفرق شوند، زيرا جنگ بر اساس خدعه و مكر استوار است او وعده مساعد داد.نخست سراغ قبيله «بنى قريظه» رفت كه خطر آنان براى مسلمانان بيش از ديگر قبايل بود. نعيم وارد دژ آنان گرديد و سخنان خود را چنين آغاز كرد: شما از علاقه و دوستى من نسبت به خودتان آگاهيد، همگى او را تصديق كردند، آنگاه افزود موقعيت شما با قريش و قبيله غطفان فرق دارد، اين جا شهر شماست و اموال و فرزندان و زنان شما در اين جا قرار دارد و شما هرگز نمى توانيد ازا ين جا كوچ كنيد و در نقطه ديگرى زندگى نماييد در حالى كه قبيله هاى قريش وغطفان فقط براى نبرد با محمد به اين نقطه آمده اند، و اين جا محل زندگى آنان نيست و مال و زندگى و فرزندان آنان در نقطه ديگر است. آنان مانند شما نيستند، اگر پيروز شدند و به هدف خود رسيدند فرصتى است كه به دست آورده اند و اگر پيروز نشدند، اين نقطه را ترك مى گويند و به محل زندگى خود بازمى گردند و شما را در چنگال مسلمانان مى گذارند ومى روند. شما هرگز توانايى مقابله با محمد را نداريد، پس چه بهتر به قريش و غطفان كمك نكنيد، مگر اين كه بزرگان آنان را گروگان بگيريد تا مطمئن شويد كه آنان در روز سختى شما را رها نكرده و تا كار محمد را يكسره نكنند به سرزمين هاى خود باز نمى گردند. همگى نظريه نعيم را تصديق كردند و تصميم گرفتند تا شخصيت هايى از قبيله هاى قريش و غطفان گروگان نگيرند، آنان را يارى نكنند.
در اين موقع نعيم راهى اردوگاه قريش شد و پس از رسيدن به آنجا رو به آنان كرد وگفت: «دوستى من براى شما روشن است و مى دانيد كه من رابطه اى با محمد ندارم، ولى به من گزارشى رسيده كه مى خواهم شما را از آن آگاه سازم به شرطى كه آن را از من نشنيده بگيريد». چون همگى پذيرفتند وى گفت: «قبيله بنى قريظه از همكارى با شما پشيمان شده و به صورت پنهانى كسى را نزد

صفحه 225
محمد فرستاده اند و پشيمانى خود را ابراز كرده اند و به او قول داده اند براى جبران اين كار شخصيت هايى از قبيله غطفان و قريش را بگيرند و در اختيار او بگذارند تا همگى را اعدام كند. آنگاه به او قول داده اند كه تا آخرين لحظه با محمد باشند تا ريشه شما را از اين سرزمين بكنند و محمد نيز اين وعده را پذيرفته است و بر اتحاد سابق خود بازگشته اند، بنابر اين هرگاه يهود بنى قريظه شخصيت هايى از شما را به عنوان گروگان بخواهند مبادا يك نفرد در اختيار آنان بگذاريد».
او پس از گفتن اين مطالب اردوگاه قريش را ترك كرد و به اردوگاه غطفان رفت و گفت: «من شاخه اى از شجره وجود شما هستم و شما را بيش از ديگران دوست دارم» همگى به تصديق او برخاستند. آنگاه سخنى را كه به قريش گفته بود به آنان نيز گفت و آنان را از سرانجام شوم گروگان گيرى برحذر داشت. طرح نُعيم و چاره جويى وى آن چنان مؤثر افتاد كه اتحاد شوم اين گروه را به هم زد و پيوند نامبارك مشركين قريش را با يهود از هم گسست.زيرا در شب شنبه پنجم شوال سال پنجم ابوسفيان و سران غطفان گروهى را به دژ بنى قريظه اعزام كردند و به آنان گفتند:«اين سرزمين مناسب زندگى براى ما نيست. شتران و اسبان ما از كمى علوفه نابود شدند، هر چه زودتر آماده نبرد شويد تا كار محمد را يكسره سازيم». آنان در پاسخ گفتند: «امروز روز شنبه است. ما در چنين روزى دست به كار نمى شويم گذشته از اين، ما در صورتى آماده نبرد با محمد مى شويم كه شخصيت هايى از شما به عنوان گرو در اختيار ما باشند اين امر از آن جهت است كه مطمئن شويم تا يكسره كردن كار محمد با ما هستيد. ما از آن مى ترسيم كه سختى نبرد سبب شود كه به محل خود بازگرديد و ما را در اين شهر در اختيار او بگذاريد». هيئت هاى قريش و غطفان سخنانى را كه از بنى قريظه شنيدند به سران هر دو قبيله رساندند. آنان به ياد سخنان نُعيم افتادند و همگى گفتند آن مرد درست مى گفت، و

صفحه 226
خيرخواهى صميمانه مى كرد. بار ديگر قريش هيئتى را روانه دژ بنى قريظه كردند. سران «بنى قريظه» همان سخن قبلى را تكرار كردند هيئت قريش به آنان گفتند: «بدانيد ما يك نفر هم از خود در اختيار شما نمى گذاريم اگر آماده نبرد هستيد بيرون بياييد و نبرد كنيد».
هنگامى كه بنى قريظه اين سخن را از نمايندگان قريش شنيدند به همديگر نگريستند و سخنان نعيم را تصديق كردند و آهسته به هم گفتند قريش و غطفان مى خواهند ما را به معركه نبرد بكشند، اگر فرصتى پيش آمد و پيروز شدند چه بهتر، والاّ مى خواهند اين نقطه را ترك كنند و به سرزمين هاى خود بازگردند. آنگاه به هر دو قبيله پيام فرستادند: «ما تا شخصيت هايى از شما را در اختيار نداشته باشيم جنگ را آغاز نمى كنيم»، همين جا بود كه اراده ها به سستى گراييد و رشته وحدت كاذب بر اثر كاردانى يك مسلمان از هم گسست و به دنبال آن مددهاى غيبى رسيد، بادهاى وزنده و سرد بر آنها مسلط شد، به گونه اى كه خيمه هاى آنان را بر مى افكند و ديگ هاى غذاى آنان را وارونه مى ساخت.
وقتى پيامبر از وضع پريشان قريش آگاه شد به يكى از ياران خود به نام حُذيفَه دستور داد كه خود را به اردوگاه دشمن برساند و اخبار آن جا را به دست آورد و او را مطلع سازد. حذيفه مى گويد من خود را به ستاد فرماندهى رساندم و ديدم طوفان آن چنان رشته زندگى آنان را از هم گسسته است كه نه ديگ غذايى بر جا مانده و نه آتشى و نه خيمه اى، ابوسفيان در آن مجمع دستور داد هر كسى بغل دستى خود را ببيند و از وضع او تحقيق كند تا فرد بيگانه اى ميان ما نباشد. حذيفه مى گويد: «من فوراً پيش دستى كردم و از كسى كه در كنار من بود پرسيدم تو كيستى؟ او گفت من فلانى هستم». آنگاه ابوسفيان رو به جمعيت كرد و افزود: «اين نقطه محل زندگى ما نيست، چهارپايان ما دچار نابودى شده، طوفان، خيمه وخرگاهى براى ما باقى نگذاشته و بنى قريظه ما را

صفحه 227
يارى نكردند، مصلحت اين است كه فعلاً اين نقطه را ترك كنيم». هنوز سپيده صبح منطقه را روشن نكرده بود كه سپاه قريش آنجا را ترك گفت و براى احتياط عمرو عاص و خالد بن وليد با دويست سوار به دنبال سپاه قريش به راه افتادند تا مبادا از طرف مسلمانان تعقيب شوند. غطفان نيز با شنيدن حركت قريش رهسپار سرزمين هاى خود شدند و مسلمانان نيز در بامداد بيست وچهارم ذى القعده سال پنجم، خندق را ترك گفته و سلاح به زمين گذاردند وبه مدينه بازگشتند.1 تعداد شهداى مسلمانان در غزوه احزاب شش نفر و تعداد كشتگان احزاب سه نفر بود.2 در قرآن آيات نهم تا بيست و پنجم سوره احزاب پيرامون اين جنگ نازل شده است.

3. غزوه بنى قريظه

چنان كه گفتيم بنى قريظه يكى از سه گروه يهودى بودند كه در داخل مدينه سكنى گزيده و روز نخست با پيامبر پيمانى را امضا كردند ولى دو گروه از آنان به سبب پيمان شكنى مجبور به ترك مدينه شدند.3 اكنون بايد ببينيم سرنوشت بنيقريظه پيمان شكن به كجا منتهى گرديد. آنان در سخت ترين لحظات پيمان خود را شكستند و تصميم گرفتند كه به مسلمين از پشت خنجر بزنند و حتى در حضور نمايندگان پيامبر به رسول گرامى ناسزا گفتند. ببينيم پيامبر گرامى آخرين لانه فساد را چگونه برچيد.
روز بيست وچهارم ذى القعده كه مسلمانان از خندق بازگشتند فرشته

1 . تاريخ طبرى، ج2، ص 244 و سيره ابن هشام، ج2، ص 229ـ 232.
2 . سيره ابن هشام، ج2، ص252، 254 يعقوبى آمار كشته شدگان را به گونه اى ديگر مى نويسد، وى مى نويسد: روز خندق از مسلمانان شش نفر و از مشركان هشت نفر كشته شدند.
3 . رجوع كنيد به فصل هاى 12و13.

صفحه 228
وحى پيامبر را مأمور كرد به سوى دژ بنى قريظه برود. پيامبر بلال را دستور داد كه در ميان مردم اعلان كند كه هركس پيرو امر خدا و رسول اوست نماز را در كنار قلعه بنى قريظه بخواند. رسول گرامى «عبداللّه ابن اُمّ مكتوم» را جانشين خود در مدينه قرار داد و خود با سه هزار سرباز كه سى و شش اسب داشتند رهسپار دژ بنى قريظه شدند. پيامبر پرچم را به دست على (عليه السلام) داد و او را پيشاپيش روانه كرد. محاصره دژ پس از انجام نماز عصر آغاز گشت و بيست و پنج روز اين محاصره به طول انجاميد. رئيس دژ از طولانى شدن محاصره به تنگ آمد و شخصيت هايى را دور خود گرد آورد وگفت: من سه پيشنهاد دارم و شما يكى را برگزينيد:
1. از محمد پيروى كنيم و به او ايمان بياوريم، زيرا بر شما روشن شده است كه او پيامبر خداست و موعود تورات مى باشد. او همان كسى است كه خصوصيات او را در تورات مى خوانيد. در اين صورت، مال و جان و فرزندان شما ايمن خواهند بود. هيچ يك از آنان اين پيشنهاد را نپذيرفت و گفتند ما از آيين تورات دست بر نمى داريم.
2. فرزندان و زنان خود را با دست خويش نابود كنيد، آنگاه شمشيرهاى خود را بركشيد و بر محمد و ياران او حمله كنيد، اگر كشته شديم ديگر نگرانى زن و فرزند نخواهيم داشت.
اين پيشنهاد نيز مردود شناخته شد زيرا گفتند اگر ما زنان و فرزندان را به دست خود بكشيم زندگى پس از آنان چه ارزشى خواهد داشت.
3. امشب شب شنبه است، محمد و ياران او مى دانند كه گروه يهود در چنين شبى دست به چنين كارى نمى زنند. از اين جهت ما از غفلت زدگى محمد استفاده مى كنيم ، شبانه بر آنان بتازيم، شايد بر آنان پيروز شويم.
اين طرح نيز مانند دو طرح نخست مردود شناخته شد، زيرا گفتند اقوام

صفحه 229
پيش از ما بر اثر عدم رعايت احترام شنبه دچار خشم خدا شدند.
طرح هاى سه گانه رئيس دژ مورد پذيرش ديگر شخصيت هاى بنى قريظه قرار نگرفت و آنان ناچار شدند با يكى از دوستان ديرينه خود به نام «ابولبابه اوسى» كه از مسلمانان مدينه بود تماس بگيرند و با او مشورت كنند. به ابولبابه اجازه داده شد تا و ارد دژ شود و در شور آنها شركت كند، او وقتى وارد دژ شد با گريه و شيون بنى قريظه پيمان شكن روبهرو شد آنان از او خواستند نظر بدهد كه آيا صلاح است بدون قيد و شرط تسليم شوند. ابولبابه آنان را از چنين تصميمى بازداشت زيرا مى دانست كه پيامبر با موجوديت اين گروه پيمان شكن، آن هم در محيط مدينه،موافق نيست.1

1 . هنگامى كه ابولبابه از دژ بيرون آمد از اين كه راز پيامبر را فاش كرد سخت پشيمان شد و يكسره به مسجد رفت و خود را به يكى از ستون هاى مسجد پيامبر بست و عهد كرد تا خداوند از تقصير وى نگذرد تا پايان عمر به همين حالت به سر ببرد. در باره خيانت ابولبابه قرآن مى فرمايد:«اى افراد با ايمان هرگز به خدا و رسول او و امانت هاى خود خيانت نورزيد».
ابولبابه شش روز به همين حالت بود، همسر وى در اوقات نماز مى آمد و گره هاى طنابى را كه شوهرش خود را با آن به ستون بسته بود باز مى كرد و پس از انجام فريضه بار ديگر خود را به ستون مسجد مى بست. پيامبر فرمود: اگر ابولبابه قبل از بستن خود به ستون مسجد پيش من مى آمد، من درباره او از خداوند طلب آمرزش مى كردم و خداوند نيز گناه او را مى بخشيد ولى اكنون بايد به همين حالت بماند تا عفو الهى شامل حال او گردد. پس از شش روز، پيك وحى با آيه ياد شده در زير فرود آمد. مضمون آيه حاكى است كه خداوند از تقصير او درگذشته است:
«گروه ديگرى كه به گناهان خود اعتراف كرده، عمل نيك وبد را به هم آميختند، اميد است خداوند توبه آنها را بپذيرد، خدا آمرزنده و رحيم است».
وقتى مردم ازجريان آگاه شدند خواستند گروه هاى بند طناب او را باز كنند، ابولبابه آنان را از اين كار بازداشت و گفت بايد پيامبر اين گره ها را باز كند. وقتى او براى اقامه نماز صبح وارد مسجد شد، با دست هاى خود بندها را باز كرد. اين سرگذشت مى رساند كه لغزش هاى بزرگ بايد با توبه هاى بزرگتر جبران شود تا انسان مشمول عفو الهى گردد. انفال/27

صفحه 230

داورى سعد معاذ

يك نفر از يهودان قلعه با پيامبر تماس گرفت وگفت بنى قريظه حاضرند مانند دو قبيله ديگر اموال خود را بردارند و محيط مدينه را ترك كنند. پيامبر طرح او را نپذيرفت. وى طرح ديگرى داد و گفت بنى قريظه حاضرند از اموال خود صرف نظر نمايند و مدينه را ترك كنند. پيامبر اين طرح را نيز نپذيرفت.
با توجه به سرگذشت اقوام يهود، جا دارد كه پيامبر پيشنهاد داورى را نپذيرد زيرا همانطور كه پيامبر فرموده است:«مؤمن از يك سوراخ دوبار گزيده نمى شود» و او قبل از بنى قريظه به طايفه ديگرى از يهود چنين اجازه اى را داد ولى همانها بودند كه آتش جنگ احزاب را برافروختند و طوايف مشرك عرب را بر جنگ با پيامبر تحريك كردند، از كجا معلوم اگر بنى قريظه نيز آزاد شوند مانند آن طايفه اسلام را با خطر ديگرى روبهرو نسازند. در اين موقع سران قبيله اوس به پا خاستند و گفتند كه ما با قبيله بنى قريظه هم پيمان بوديم، همانطور كه به خاطر خواهش عبداللّه بن ابىّ خزرجى «بنى قينقاع» را آزاد كرديد بايد اين گروه را نيز به خاطر ما آزادكنيد.
رسول گرامى فرمود آيا راضى هستيد يك نفر از شما در باره بنى قريظه داورى كند؟ همگى گفتند: آرى. رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) سعد معاذ را به عنوان داور برگزيد تا او درباره بنى قريظه داورى كند. سعد معاذ در خيمه زنى به نام «رُفيده» كه كارش مداواى مجروحان جنگى بود، بسترى بود. از اين جهت جوانان اوس، سعد را به حضور رسول خدا آوردند و از او درخواست كردند كه

صفحه 231
با هم پيمانان آنان به نيكى رفتار كند، وقتى سعد بر محضر رسول خدا وارد شد پيامبر به احترام او به همگان گفت برخيزيد و به او احترام بگذاريد. مهاجر و انصار همه برخاستند ومراسم احترام به عمل آوردند و از او درخواست كردند كه درباره بنى قريظه داورى كند. سعد از آنان عهد وپيمان گرفت كه آنچه را كه او حق تشخيص دهد آنان اجرا كنند، آنان همگى پذيرفتند. برخى از مورخان مى نويسند كه سعد معاذ گذشته از اين كه مورد قبول متحدان بنى قريظه بود، خود بنى قريظه نيز نظر دادند كه ما داورى سعد را مى پذيريم.1 سرانجام سعد حكم كرد كه مردان آنان كه مقصرند كشته شوند، اموال آنان تقسيم شود و فرزندان و زنان آنان اسير گردند. اكنون بايد مدارك قاضى را از نزديك بررسى كنيم.
سعد معاذ به جهات ياد شده در زير، اين حكم را صادر كرد:
1. سعد معاذ، رئيس قبيله اوس، دوستى نزديكى با بنى قريظه داشت و از قوانين جزايى يهود آگاه بود از اين جهت آنها را به حكم تورات محكوم كرد، زيرا در تورات آمده است : «هنگامى كه به قصد نبرد آهنگ شهرى نموديد نخست آنها را به صلح دعوت كن و اگر آنها از در جنگ وارد شدند شهر را محاصره بنما، وقتى به شهر مسلط گشتى همه مردان را از دم تيغ بگذران ولى زنها و كودكان و حيوانات و هر چه در شهر موجود است، همه را براى خود به عنوان غنيمت بردار».2
سعد معاذ داورى بود كه طرفين به حكميت او رأى داده بودند و اگر او مجرم را به قوانين مذهب او محكوم سازد كارى بر خلاف عدالت انجام نداده است.
2. پيامبر پس از ورود به مدينه يك عهدنامه با كليه تيره هاى اوس و خزرج تنظيم كرد و بعداً عهدنامه ديگرى با سه طايفه يهود كه در مدينه مى زيستند امضا نمود در اين عهدنامه طرفين پيمان بسته بودند كه «هرگز بر

1 . ارشاد، ص 50.
2 . تورات سفر تثنيه، فصل 20.

صفحه 232
ضرر پيامبر وياران او گامى برندارند و از طريق زبان و دست آسيبى به او نرسانند، سلاح و مركب در اختيار دشمنان او نگذارند و هرگاه بر خلاف متن اين قرارداد رفتار كنند دست پيامبر در ريختن خون آنان و ضبط اموال و اسير كردن زنان و فرزندان آنان باز خواهد بود». هرگاه قاضى مجرم را مطابق پيمانى كه امضا كرده است محكوم كند كارى جز اجراى عدل انجام نداده است.
3. سعدمعاذ به تجربه آموخته بود كه آزاد كردن اين گروه خطر عظيمى براى اسلام به وجود خواهد آورد، زيرا بنى قينقاع كه به درخواست قبيله خزرج آزاد شدند هنوز خاك اسلام را ترك نكرده بودند، كعب اشرف كه از طرف مادر يهودى بود به مكه رفت و قريش را براى جنگ با مسلمانان تحريك كرد و سرانجام جنگ اُحد پيش آمد و هفتاد تن از عزيزان اسلام شربت شهادت نوشيدند. همچنين وقتى بنى نضير مورد عفو پيامبر قرار گرفتند، پس از آزاد شدن اتحاديه عظيمى بر ضد او وجود آوردند كه اگر نقشه خندق نبود و فداكارى هاى سربازان اسلام به آن ضميمه نمى شد، نابودى اسلام قطعى بود. قاضى با در نظر گرفتن آن دو سند، و مراتب ياد شده در بند سوم، تسليم عواطف نشد و مصالح مسلمانان را فداى دوستى خود با بنى قريظه و درخواست قوم خود نكرد. زيرا بعيد نبود همين جمعيت بار ديگر با تشكيل دادن يك اتحاديه عظيم تر بر ضد اسلام بشورند و اسلام را با خطر عظيمى مواجه سازند و اگر اين دلايل نبود سعد هرگز رضايت طايفه خود را از دست نمى داد، زيرا آزرده ساختن افراد قبيله براى يك رئيس ارزان تمام نمى شود.
اتفاقاً هنگامى كه مقصران بنى قريظه را براى اعدام حاضر كردند، آنان كينه هاى درونى خود را بيرون ريختند، مثلاً حيى بن اخطب كه رئيس قبيله بنى قريظه را به پيمان شكنى وادار نمود، و به او قول داده بود كه در سرنوشت با او شريك باشد، هنگام اعدام رو به پيامبر كرد وگفت: «من در دشمنى با تو

صفحه 233
پشيمان نيستم ولى خداوند هركس را خوار سازد او خوار مى شود» آنگاه افزود: «ذلت وخوارى بر بنى اسرائيل از جانب خداوند قطعى است».1 قاضى نظر داد كه يك زن يهودى كه در اثناى جنگ مسلمانى را كشته بود نيز به اعدام محكوم گردد. چهار تن از بنى قريظه اسلام آوردند و در رديف مسلمانان قرار گرفتند. غنايم دشمن پس از كم كردن يك پنجم كه به بيت المال مسلمين تعلق داشت ميان مسلمانان تقسيم گرديد. به سواره نظام سه سهم و پياده نظام يك سهم پرداخت شد.
پيامبر خمس غنايم را به سعد بن زيد انصارى داد تا به «نجد» برود و اسب و ساز و برگ جنگ تهيه نمايد.
در جنگ بنى قريظه يك نفر از مسلمانان به شهادت رسيد و او خلادّ بن سُوَيد بود كه زنى يهودى او را با پرتاب سنگى كشت، و سعد معاذ كه در جنگ خندق زخمى شده بود پس از حادثه بنى قريظه با هم زخم به شهادت رسيد.2 غائله بنى قريظه در نوزده ذى الحجه سال پنج هجرت پايان پذيرفت.3

4. كوبيدن سنت هاى غلط

زيد بن حارثه، غلام پيامبر، پس از آزاد شدن پسر خوانده او شد.پيامبر دختر عمه خود زينب را به عقد او درآورد و از اين طريق ثابت كرد كه ملاك همتايى و هم شأنى، فضايل اخلاقى وسجاياى انسانى است و به ديگر سخن ملاك برترى، تقوا و پرهيزگارى است.
اين ازدواج به سبب عدم توافق روحى به طلاق منجر شد، زيرا زينب

1 . تاريخ طبرى، ج2، ص 250.
2 . سيره ابن هشام، ج2، ص250ـ 254.
3 . آيه هاى 26 و27 سوره احزاب در مورد بنى قريظه نازل گرديد.

صفحه 234
عظمت خاندان خود را به رخ شوهر خود مى كشيد و زندگى را بر او تلخ مى كرد. بارها حضور پيامبر رسيده و اصرار ورزيد كه همسر خود را طلاق دهد، امّا پيامبر به او دستور مى داد كه وى را نگاه دارد و از خشم خداوند بپرهيزد1، ولى سرانجام اين ازدواج به طلاق منجر شد و دختر عمه پيامبر اززيد طلاق گرفت.
در سنت عرب جاهلى ازدواج پدرخوانده با همسر پسر خوانده حرام بود و پدر خوانده نمى توانست با همسر پسر خوانده پس از طلاق ازدواج كند; به ديگر سخن جامعه عرب پسر خوانده را مانند پسر واقعى تلقى مى كرد، پيامبر از جانب خدا مأمور شد براى كوبيدن اين سنت غلط و ناستوده با زينب، كه از شوهر خود طلاق گرفته بود ازدواج كند و ازاين طريق روشن سازد كه آن سنت غلط، اساس و پايه اى ندارد زيرا فرزند واقعى غير از «فرزند خوانده» است و پسر خوانده انسان پسر واقعى انسان نمى شود تا با فرزند واقعى پدر خوانده در يك سلسله احكام از قبيل ارث، ازدواج و طلاق شريك شود.
قرآن مجيد در اين باره مى فرمايد: وقتى كه زيد همسر خود را طلاق داد ما زينب را به عقد تو درآورديم تا براى افراد با ايمان درباره همسران پسر خوانده خود پس از طلاق محدوديتى نباشد.2
اقدام شجاعانه پيامبر موجى از اعتراض و انتقاد را از جانب منافقان به وجود آورد و همه جا شايع كردند كه پيامبر با همسر پيامبر فرزند خود ازدواج كرده است و در اين موقع براى سركوبى اين نوع طرز تفكرهاى غلط آيه ياد شده در زير نازل شد.
«محمد پدر هيچ يك از مردان شما نيست، او سمتى جز اين كه پيامبر

1 . احزاب/37.
2 . احزاب/37.

صفحه 235
خدا و خاتم پيامبران است، ندارد»1 اين است انگيزه واقعيت ازدواج پيامبر با همسر پسر خوانده خود كه وحى الهى از راز آن پرده برداشت. از حوادث سال پنجم هجرت اين است كه به دستور رسول گرامى مسابقه اسب دوانى در مدينه انجام گرفت.2
** پايان حوادث سال پنجم هجرت **

1 . احزاب/40. اين حادثه در ذى الحجه سال پنجم رخ داد و از نظر ترتيب حوادث اين حادثه قبل از جريان بنى قريظه رخ داده است، امّا چون سرگذشت بنى قريظه با غزوه احزاب پيوند بيشترى داشت، از اين جهت اين بخش از تاريخ اسلام را پس از غزوه بنى قريظه تنظيم كرديم. تاريخ الخميس، ج1، ص 501.
2 . تاريخ الخميس، ج1، ص 502.

صفحه 236

فصل شانزدهم

حوادث سال ششم هجرت

شورش بنى مُصْطلق، غزوه حُديْبيه، بيعت رضوان

پيروزى مسلمانان در متفرق ساختن احزاب و كوتاه كردن دست ستون پنجم از مدينه فتح بزرگى براى مسلمانان بود، و موقعيت آنان را در شبه جزيره بالا برد. مسلمانان كم كم به صورت قدرتى درآمدند كه مى توانستند هر فتنه اى را در نطفه خفه كنند و هر آشوبى را سركوب سازند.
سال ششم آغاز گرديد. در اين سال كار پيامبر جز سركوبى فتنه ها و متفرق ساختن شورشيان و خنثى كردن توطئه ها، چيز ديگرى نبود، از اين جهت در اين سال پيامبر گردان هايى را به سرپرستى افراد كار آزموده به اطراف و اكناف فرستاد تا توطئه ها را از بين ببرند. ما از ميان حوادث سال ششم، به توضيح چهار «غزوه» كه رسول گرامى شخصاً در آن شركت داشت مى پردازيم: اين چهار غزوه عبارتند از:
غزوه بنى لِحيان ، غزوه ذى قَرَدْ، غزوه بنى مُصْطَلِق، غزوه حُدِيْبيَه

1. غزوه بنى لِحيان

رويداد ناگوار و تلخ رجيع و همچنين حادثه بئر معونه كه به وسيله تيره اى از بنى لحيان رخداد و منجر به شهادت نيروهاى تبليغى اسلام شد، مسلمانان

صفحه 237
را سخت تكان داد. اكنون وقت آن رسيده بود كه پيامبر گرامى اين گروه را گوشمالى دهد تا بار ديگر اين جريانها تكرار نشود، و زهر چشمى از ديگر دشمنان اسلام گرفته شود. از اين جهت پيامبر در جمادى الاولى سال ششم ابنِ اُمّ مَكْتوم را جانشين خود در مدينه قرار داد و كسى را از مقصد خود آگاه نساخت تا دشمن از حركت او آگاه نشود. وى نخست راه شمال را در پيش گرفت كه چنين وانمود كند او عازم شام است. آنگاه پس از طى منازلى به سمت چپ پيچيد وجاده مكه را در پيش گرفت، و با شتاب در منزلگاه بنى لِحْيان فرود آمد، امّا دشمن قبلاً از حركت پيامبر آگاه شده و همگى به كوه ها گريخته بودند.
پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) براى تكميل مقصد دست به يك مانور نظامى ديگر زد و با دويست سرباز شخصاً به عُسْفان سرازير شد آنگاه دو سوار از ياران خود را مأمور ساخت تا از وضعيت قريش اطلاعاتى به دست آورند. آنگاه به سوى مدينه بازگشت.

2. غزوه ذى قَرَد

چند روزى بود كه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) به مدينه بازگشته بو دكه ناگهان «عُيَيْنَة بن حِصْن» به كمك سوارانى از «غطفان» قسمتى از شتران مدينه را به غارت برد و چوپان آنها را كشت و زنى را به اسارت گرفت. يك نفر از مسلمانان به نام سَلَمه كه از دور جريان را مشاهده كرد خود را روى تل «سَلْع» رساند و با گفتن كلمه «واصباحا» مسلمانان را به كمك طلبيد. وقتى پيامبر صداى سَلَمه را شنيد براى اولين بار كلمه هاى الْفَزَعْ الفَزَع(فرياد، فرياد) را سر داد. و صدا زد اى سواران خداوند، سوار شويد. نداى پيامبر در مدينه سبب شد گروهى از سواران دور رسول خدا را بگيرند و آماده حركت براى تعقيب دشمن شوند.

صفحه 238
رسول گرامى «عبداللّه بن اُمّ مَكْتُوم» را جانشين خود در مدينه قرار داد و به سعد بن عُباده دستور داد با سيصد نفر از «خزرجيان» پاسدارى مدينه را برعهده بگيرند. رسول خدا وياران او در پى دشمن تا «ذى قَرَد» تاختند و همه شتران را پس گرفتند و در زد وخورد سه نفر از مسلمانان و شش نفر از دشمن كشته شد. رسول گرامى يك شبانه روز در آنجا به سر برد.1

3. شورش بنى مصطلق

رسول گرامى باقيمانده روزهاى جمادى الاخرى و رجب را در مدينه گذراند. در اين مدت به او گزارش رسيد كه قبيله بنى مصطلق كه تيره اى از «خُزاعه» بودند در فكر گرد آورى سلاح و سربازند و آماده نبرد با رسول خدا مى شوند. پيامبر يكى از ياران خود به نام «بُرَيْدِه» را براى تحقيق رهسپار سرزمين قبيله ياد شده كرد. «بُرَيْده» با «حارث» رئيس قبيله تماس گرفت و از جريان آگاه شد، سپس به مدينه برگشت و گزارش را تأييد كرد. از اين جهت پيامبر در نيمه شعبان سال ششم ابوذرِ غِفارى را جانشين خود قرار داد و به سوى دشمن حركت كرد. اتفاقاً در اين موقع گروهى از منافقان كه هيچ گاه پيامبر را در اين نبردها يارى نمى كردند، به مسلمانان پيوستند. رسول گرامى تا نقطه اى به نام مُرَيسيع پيش رفت و صف آرايى ميان دو گروه آغاز شد و پس از جنگ فتح و پيروزى نصيب مسلمانان گشت، در اين جنگ ده نفر از سپاهيان دشمن به هلاكت رسيدند و بقيه به اسارت درآمدند. ازمسلمانان يك نفر به شهادت رسيد. شهادت وى نيز به دست مسلمانى اتفاق افتاد كه او را دشمن مى پنداشت. مسلمانان در اين نبرد علاوه بر خنثى كردن توطئه، دو هزار شتر و پنج هزار گوسفند، به عنوان غنايم جنگى به دست آوردند. غنايم پس از كم

1 . سيره ابن هشام، ج2، ص281ـ289.

صفحه 239
كردن خمس آن كه متعلق به حكومت اسلامى است، ميان سربازان اسلام تقسيم شد.

درگيرى ميان مهاجر و انصار

تفرقه و دو دستگى در ميان همه گروه ها وواحدهاى اجتماعى موجب ضرر و زيان است. امّا تفرقه در ميان نظاميان يك امت به راستى مصيبت بار است. اتفاقاً در اين نبرد چنين حادثه اى پيش آمد و رسول گرامى را متأثر ساخت. هنوز مسلمانان از سرزمين «بنى مصطلق» حركت نكرده بودند كه مردى از مهاجرين به نام «جَهْجاه» با يك مرد انصارى به نام «سِنان» بر سر آب اختلاف پيدا كردند و هر كدام گروه خود را به كمك طلبيد. در اين موقع دشمن داخلى به نام «عبداللّه بن اُبّى» كه سردسته منافقين بود، از اين فرصت استفاده كرد و گروهى از انصار را دور خود جمع كرد و به آنان چنين گفت: «كار ما به جايى رسيده است كه مهاجران در سرزمين ما بر ما برترى مى جويند و در برابر ما مى ايستند و اين كارى است كه خودمان بر سر خود آورده ايم به خدا سوگند مثل ما و اين مهاجران همان است كه گفته اند«سزاى نيكى بدى است» .به خدا قسم اگر به مدينه باز گرديم «عزيزان ذليلان را ازآن شهر بيرون مى رانند». آنگاه رو به گروهى كه دور او را گرفته بودند كرد، و چنين گفت:«شما آنان را در سرزمين خود جاى داديد و ثروت خود را با آنان تقسيم كرديد. به خدا سوگند اگر از اين به بعد راه امساك پيش گيريد وچيزى به آنها ندهيد، آنها به سرزمين خود باز مى گردند».
در مجلسى كه رئيس منافقان اين سخنان را براى ايجاد دو دستگى و ضربه بر وحدت اسلامى مى گفت، جوان نورسى به نام زيد بن ارقم بود كه سخنان او را شنيد و به رسول خدا اطلاع داد. عمر بن خطاب از پيامبر خواست كه عبداللّه بن ابّى كشته شود. پيامبر با پيشنهاد او موافقت نكرد و گفت اين كار

صفحه 240
صلاح نيست زيرا در اين صورت دشمنان اسلام مى گويند محمد ياران خود رامى كشد. مصلحت اين است كه همگى حركت كنيم و اين نقطه را ترك گوييم، تا اين انديشه هاى باطل در مغزها بسوزد و از خاطره ها محو گردد.
فرمان حركت صادر شد و همه سپاه آماده كوچ شدند. در اين موقع يكى از ياران رسول خدا به نام «اُسَيْد» حضور رسول خدا رسيد وگفت: «اى پيامبر خدا، چرا در وقت غير مناسبى حركت مى كنى و در حالى كه هرگز سابقه نداشت در چنين مواقع فرمان حركت صادر نمايى» پيامبر فرمود: «مگر سخنى را كه عبداللّه بن اُبىّ گفته است نشنيده اى؟» او گفت: «چه گفته است؟» پيامبر فرمود: «او تصور كرده است كه اگر به مدينه باز گردد انصار كه عزيزان مدينه هستند، مهاجران را كه بيچارگان آن شهرند بيرون خواهند كرد». اُسَيْد براى تسلى خاطر پيامبر عرض كرد: «شما اگر بخواهيد ما او را بيرون مى كنيم، او خوار و بيچاره است و تو عزيز و گرامى، اى پيامبر خدا با او مدارا كن، به خدا سوگند، خدا تو را هنگامى به سوى ما فرستاد كه قبيله او تاج پادشاهى براى او مى ساختند و او تصور مى كند كه آمدن تو سلطنت را از دست او بيرون برد».
مورخان مى نويسند : رئيس منافقان از گفته خود به ظاهر پشيمان شد، فوراً حضور رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) آمد و گفت: من هرگز چنين سخنى نگفته ام و آن جوان در نقل مطلب دچار اشتباه شده و گروهى از همفكران عبداللّه او را تصديق كردند. سرانجام سپاه اسلام يك شبانه روز بدون توقف راه پيمود، روز بعد در موقعى كه هوا گرم و داغ شده بود، پيامبر فرمان داد همگى توقف كنند و به استراحت پردازند، هنگام پياده شدن آن چنان خسته بودند كه تا روى زمين قرار گرفتند خواب همه آنان را فرا گرفت و اين كار براى اين بود كه سخن عبداللّه بن ابىّ را فراموش كنند و به خود پردازند.1

1 . تاريخ طبرى ، ج2، ص 261، 262; مجمع البيان،ج10، ص 292، 295.

صفحه 241
پس از رفع خستگى فرمان حركت مجدد صادر شد و به آبگاهى به نام «بَقْعاء» رسيدند و پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) در آنجا از يك خبر غيبى گزارش داد و آن مرگ «رِفاعه» بود، او يكى از بزرگان يهود و از قبيله «بنى قينقاع» بود كه در مدينه مى زيست و پناهگاهى براى منافقان به شمار مى رفت.

فرزندى در كشمكش عواطف ايمان

عبداللّه بن اُبىّ پسرى به نام «عبداللّه» داشت. او از گفتار پدر آگاه شد و تصور كرد كه رسول گرامى فرمان قتل او را خواهد داد.بنابراين به حضور پيامبر رسيد ويادآور شد: «اگر بناست پدر من كشته شود، چه بهتر اين كار به دست من انجام گيرد، زيرا من از آن مى ترسم كه اگر ديگرى عامل قتل باشد، عواطف فرزندى و پدرى مرا بر آن وادارد كه قاتل پدرم را بكشم و دست خود را به خون مسلمانى آلوده سازم».
اين گفتگو نشانه بزرگترين اثر ايمان است تا آنجا كه پسرى حاضر مى شود پيوند پدرى را به خاطر ايمان به پيامبر ناديده بگيرد.
پيامبر به عبداللّه گفت: «چنين تصميمى در كار نيست و ما با او مدارا خواهيم كرد». وقتى سخن پيامبر در ميان مهاجر وانصار منتشر شد، همگى عبداللّه را نكوهش كردند و او بيش از پيش مقام و ارزش اجتماعى خود را از دست داد، از اين به بعد ديگر قد علم نكرد و كسى به او اعتنا ننمود.
وقتى پيامبر از موج اعتراض و نكوهشى كه متوجه عبداللّه شده بود، آگاه گرديد، به عمر گفت: «به خدا سوگند اگر آن روز كه به من گفتى او را بكشم، او را كشته بودم، گروهى از اين عمل آزرده خاطر ورنجيده مى شدند ولى الآن وضع به گونه اى است كه اگر به همانها دستور دهم حاضرند او رابكشند».

صفحه 242

ازدواج با بركت

دختر «حارث بن ضِرار» رئيس شورشيان بنى مصطلق از جمله دستگير شدگان بود، پدر او با فديه سراغ دختر خود آمد تا او را آزاد سازد. وقتى به بيابان عقيق رسيد، دو شتر از مجموع شترانى كه آنها را براى پرداخت فديه آورده بود برگزيد، و در ميان دره اى پنهان و مخفى ساخت. وقتى حضور رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) رسيد، يادآور شد من فديه دختر خود را آورده ام، پيامبر رو به حارث كرد وگفت: «دو شترى را كه در آن دره پنهان كرده اى كجاست؟».
حارث با شنيدن يك چنين خبر غيبى سخت تكان خورد و او و دو فرزند وى كه همراه او بودند اسلام آوردند وفوراً فرستاد آن دو شتر را آوردند و تسليم رسول خدا نمود.بدين ترتيب دختر وى آزاد گرديد و او نيز اسلام آورد. آنگاه پيامبر از دختر او خواستگارى كرد و پدر با كمال علاقه او را در عقد پيامبر، در برابر چهار صد درهم، درآورد. خبر بستگى پيامبر با حارث كه رئيس بنى مصطلق بود، در ميان مسلمانان منتشر گشت و همين سبب شد كه صد خانواده از بنى مصطلق آزاد شوند و پيوسته در زبانها گفته مى شد هيچ زنى براى قوم خود پربركت تر ازا ين زن نبود.
سرانجام همه اسيران بنى مصطلق از زن و مرد به گونه اى آزاد شدند و به ميان قبيله خود بازگشتند.1

فاسق رسوا مى شود

گرايش گروه بنى مصطلق به اسلام يك گرايش اصيل بود، زيرا آنان در مدت اسارت خود چيزى جز خوش رفتارى و نيكى و گذشت نديده بودند، تا

1 . سيره ابن هشام، ج2، ص295.

صفحه 243
آنجا كه اسيران آنان همگى به بهانه هاى گوناگونى آزاد گشتند و به ميان عشيره خود بازگشتند. پيامبر «وليد بن عُقْبه» را براى اخذ زكات به سوى آنان اعزام كرد. وقتى آنان خبر ورود نماينده رسول خدا را شنيدند، بر اسبها سوار شدند و به استقبال او رفتند. نماينده پيامبر تصور كرد كه آنها قصد قتل او را كرده اند فوراً به مدينه بازگشت و دروغى را سر هم نمود و گفت آنان مى خواستند مرا بكشند و از پرداخت زكات امتناع ورزيدند.
خبر وليد در ميان مسلمانان منتشر شد. آنان هرگز چنين انتظارى از «بنى مصطلق» نداشتند، در اين زمان هيئتى از آنها وارد مدينه شد. آنها حقيقت را به رسول خدا گفتند و افزودند: «ما به استقبال او رفتيم و مى خواستيم به او احترام بگذاريم و زكات خود را بپردازيم، ولى اوناگهان از منطقه دور شد وبه سوى مدينه بازگشت و شنيديم مطلب خلافى را به شما گفته است». در اين موقع آيه ششم سوره حجرات نازل شد و گفتار «بنى مصطلق» را تأييد كرد و وليد را يك فرد فاسق معرفى نمود . مضمون آن اين است:
«اى افراد با ايمان اگر يك فرد فاسقى خبرى را به سوى شما آورد، توقف كنيد وبه بررسى بپردازيد تا مبادا به گفتار او اعتماد كرده و كارى انجام دهيد كه بعدها نادم و پشيمان شويد».

4. غزوه حُدَيْبيَّه

رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) پس از غزوه بنى مصطلق، ماه رمضان و شوال را در مدينه ماند. آنگاه تصميم گرفت كه در ماه ذى القعده همراه گروهى از ياران خود به عمره رود، بدون اين كه در اين سفر قصد جنگ كند. اين سفر روحانى براى پيامبر از جهاتى حائز اهميت بود، زيرا مشركان عرب تصور مى كردند كه پيامبر با تمام عقايد ومراسم ملى ومذهبى آنان حتى فريضه «عُمْره» كه يادگار

صفحه 244
نياكانشان بود، مخالف است.
گذشته از اين، سفر دسته جمعى پيامبر، براى انجام عمره، خود تبليغ مستقيمى از آيين يكتاپرستى بود زيرا وى در اين سفر مى توانست چه در مسير، و چه در خود مكه نظر گروهى را به خود جلب كرده و آنان را متوجه آيين اسلام سازد. به ديگر سخن: نتيجه اين سفر از دوحالت خالى نبود; يا پيامبر و ياران او به زيارت كعبه و انجام مراسم عمره موفق مى شدند يا نه، در صورت نخست علاوه بر درك فيض عمره، ياران او كه دور افتادگان از وطن بودند، دوستان وبستگان خود را ديدار مى كردند و در صورت ديگر قريش حيثيت خود را از دست مى داد، زيرا جامعه عرب مى فهميد كه قريش در ماههاى حرام از ورود زايران خانه خدا جلوگيرى كرده و گروهى را كه جز زيارت هدف ديگرى نداشته اند از زيارت خانه خدا محروم ساخته اند. به همين جهت پيامبر دستور داد كه هيچ كس سلاحى جز سلاح مسافر، كه همان شمشير در غلاف است، همراه نداشته باشد. پيامبر با هزار و چهار صد و به قولى هزار و ششصد وبه قول سوم هزار و هشتصد نفر در نقطه اى به نام ذى الحُلَيفه احرام بست، و هفتاد شتر براى قربانى تعيين فرمود. وهمگى به حركت خود به سوى مكه ادامه دادند. پيامبر عُباد بن بِشْر را با بيست سوار به عنوان طليعه فرستاد تا خبر حركت رسول خدا و ياران او را به سمت مكه به سمع كليه كسانى كه در مسير بودند برسانند. و اگر حادثه ناگوارى در پيش باشد، او را آگاه سازند.
پيامبر در نزديكى «عُسْفان» با مردى «خُزاعى»، كه با پيامبر پيوند دوستى داشت، ملاقات كرد، وى به پيامبر گزارش داد قريش از حركت شما آگاه شده و نيروهاى خود را گرد آورده و به «لات» و «عُزّى» سوگند ياد كرده اند كه از ورود

صفحه 245
شما جلوگيرى كنند. آنگاه محل اجتماع سران وشخصيت هاى قريش را معرفى كرد و گفت: آنها در ذى طُوى(نقطه اى است در نزديكى مكه) گرد آمده اند و افزود كه قريش براى جلوگيرى از پيشروى شما خالد بن وليد را با دويست سواره نظام تا كُراعُ الغَميم(بيابانى در هشت ميلى عُسْفان، محل تمركز مسلمانان) فرستاده اند، و برنامه آنها اين است كه يا از ورود شما جلوگيرى كنند و يا همگى در اين راه كشته شوند. پيامبر براى اين كه با خالد روبرو نشود مسير خود را عوض كرد و به راهنمايى مردى به نام «اَسْلَم» از دره هاى صعب العبور گذشت و در نقطه اى به نام «حُدَيْبيه» كه در نزديكى حرم است فرود آمد، مسلمانان از مركبها فرود آمدند و خيمه ها را برپا كردند. خالد از تغيير مسير مسلمانان آگاه شد و به سمت حُديبيه حركت كرد و در مقابل و روبه روى مسلمانان موضع گرفت. حركت مسلمانان از حديبيه مقرون به صلاح نبود، زيرا پيامبر از نخستين روز حركت جز زيارت و انجام مراسم عمره هدف ديگرى نداشت، و ادامه حركت در آن مسير موجب كشتار و خونريزى مى شد. از اين جهت رو به ياران خود نمود و گفت: «اگر امروز قريش از من چيزى بخواهد كه مايه تحكيم روابط خويشاوندى شود من با آن موافقت خواهم كرد».1

نمايندگان قريش در محضر پيامبر

اين بخش از تاريخ اسلام از بخش هاى حساس و خواندنى است و هر فرد منصفى با خواندن اين بخش از ميزان گذشت پيامبر، و لجاجت و عناد قريش آگاه مى گردد، زيرا قريش در مدت اقامت پيامبر در حديبيه چهار

1 . تاريخ طبرى، ج2، ص 270، 272.

صفحه 246
نماينده به حضور رسول خدا فرستاد و هرگز كوچكترين نرمشى در مقابل روش مسالمت آميز پيامبر نشان نداد. حتى اگر گاهى نمايندگان آنها با پيامبر به توافق مى رسيدند خود آنها توافق آنها را به هم مى زدند و نماينده ديگرى اعزام مى كردند. در وهله نخست چهار شخصيت از جانب قريش (به نام هاى : «بُدَيْل خزاعى، مُكْرِزْ، حليس بن علقمه، عُروة بن مسعود ثقفى)» حضور رسول خدا رسيدند، ولى متأسفانه هيچكدام از ملاقات ها يا به خاطر لجاجت قريش، ويا لجاجت خود نماينده، نتيجه اى نداد.(كليه اين مذاكرات كه حاكى از نرمش رسول خدا و سر سختى قريش است در كتاب هاى سيره و تاريخ مضبوط مى باشد).
چهارمين نماينده قريش به نام عروه بعد از ملاقات با پيامبر، به حضور قريش رسيد وگفت: «من قدرت هاى بزرگى مانند قدرت كسرى، قيصر، شاه حبشه ديده ام ولى موقعيت هيچ كدام راميان قوم خود مانند محمد نديده ام. من با ديدگان خود ديدم كه محمد وضو گرفت امّا ياران او اجازه ندادند قطره آبى از وضوى او به زمين بريزد،بنابر اين بر قريش لازم است كه در اين موقعيت حساس بينديشند». قريش كه از نرمش رسول گرامى آگاه شد دنبال بهانه مى گشتند كه آتشى برافزوزند، لذا دستور دادند كه پنجاه نفر گرد سپاه اسلام به گردش بپردازند و از ياران رسول خدا افرادى را دستگير كنند و از اين طريق يك نوع آشفتگى به وجود آورند. اين اقدام نيز نتيجه نداد و آنها خود اسير شدند اسيران را نزد پيامبر آوردند با اين كه آنها به طرف سپاه اسلام تيراندازى و سنگ پرانى كرده بودند پيامبر آنها را بخشيد و همه را آزاد كرد.

صفحه 247

نمايندگان پيامبر به سوى قريش مى روند

رفت و آمد نمايندگان قريش به اردوگاه مسلمانان و مذاكره آنان با پيامبر سودى نبخشيد. امّا اين احتمال وجود داشت كه اگر پيامبر شخصاً نماينده اى را بفرستد وبا سران قريش از نزديك تماس بگيرد مشكل به گونه اى حل شود، زيرا نماينده پيامبر آشكارا اعلام مى كرد كه مسلمانان جز زيارت و بازگشت به مدينه هدف ديگرى ندارند. از اين جهت پيامبر مرد برجسته اى از همراهان خود را برگزيد و او را به نزد قريش فرستاد. او خود را به «ذى طوى» مقر سران قريش رسانيد ونظريه پيامبر را از اين سفر براى آنها تشريح كرد. ولى آنان بر خلاف انتظار و بر خلاف سنت و رسم ديرين، شتر سفير پيامبر را پى كردند و حتى اگر وساطت گروهى نبود او را نيز مى كشتند. اين كار ثابت كرد كه قريش اهل صلح و صفا نيستند.
بد رفتارى قريش با سفير پيامبر، او را از حل مسأله مأيوس نساخت. پيامبر تصميم گرفت نماينده اى را نزد آنان بفرستد كه دستش تا آن زمان به خون قريش آلوده نشده باشد. وى نخست براى اين كار عمر بن خطاب را برگزيد ولى او به عللى پوزش طلبيد و به جاى او عثمان بن عفان كه با ابوسفيان بستگى نزديكى داشت اعزام شد. عثمان در پناه يكى ازبستگان اموى خود به نام «اَبان بن سعيد بن عاص» وارد مكه شد وپيام پيامبر را به سران قريش رسانيد. آنان گفتند ما سوگند ياد كرده ايم كه نگذاريم محمد به زور وارد مكه شود، و اين سوگند باب مذاكره را در امر ورود مسلمانان به مكه بسته است. آنگاه به او اجازه دادند كه كعبه را طواف كند، ولى او به احترام پيامبر از طواف خانه كعبه امتناع ورزيد. قريش ازبازگشت عثمان به سوى پيامبر جلوگيرى كردند. چيزى نگذشت كه خبر قتل عثمان به وسيله شايعه سازان در ميان ياران رسول خدا

صفحه 248
منتشر شد. انتشار اين خبر هيجان شديدى در ميان ياران رسول خدا پديد آورد و مصمم شدند كه انتقام خون سفير پيامبر را از قريش باز ستانند و پيامبر نيز فرمود در صورت صحت خبر از اين جا نمى روم مگر اين كه با قريش بجنگم. رسول اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) از اين موقعيت استفاده كرد و از همگان زير درختى به نام «سَمُره» بيعت گرفت و همگى با رسول گرامى بيعت كردند تا پاى جان بايستند.(و به روايتى بيعت گرفت كه در نبرد با قريش فرار نكنند) و اين بيعت در كتاب هاى حديث و تاريخ به نام «بيعت رضوان» معروف است. و خدا درباره آن چنين مى فرمايد:
«خداوند از مؤمنان آنگاه كه زير درخت با تو پيمان بستند خشنود شد و از آنچه در دل دارند (وفا وخلوص) آگاه گرديد. آرامش روحى را به آنان فرو فرستاد و پيروزى نزديكى را به آنان نويد داد».1
پس از آن كه پيمان پيامبر با مسلمانان پايان پذيرفت روشن شد كه سفير پيامبر كشته نشده و چيزى نگذشت كه او به ميان مسلمانان بازگشت و مقارن بازگشت او نماينده پنجم قريش به نام سُهيل بن عمرو مأموريت يافت به سوى پيامبر برود و قرارداد صلحى را امضا كند ومفاد قرارداد اين باشد كه پيامبر امسال به مدينه بازگردد وسال ديگر به مكه باز آيد. زيرا اين مسأله براى آنان قابل تحمل نبودكه عرب بگويد محمد به زور وارد مكه شد.
سُهيل بر مسلمانان وارد شد، وقتى چشم پيامبر بر او افتاد، پيامبر فرمود:«اين مرد مأمور است قرارداد صلحى ميان ما و قريش منعقد نمايد». سهيل در جلسه خاصى به پيامبر چنين گفت: «اى ابو القاسم! مكه سرزمين حرم ومحل عزت ماست، جهان عرب مى داند كه ما با تو جنگ كرده ايم، اگر

1 . فتح/18.

صفحه 249
تو به همين حالت وارد مكه شوى، ضعف و بيچارگى ما را آشكار مى سازى. فردا ديگر قبايل عرب به فكر تسخير سرزمين ما مى افتند من تو را به آن خويشاوندى كه با ما دارى، سوگند مى دهم و به احترامى كه مكه دارد و زادگاه توست درخواست مى كنم امسال از اين نقطه به مدينه بازگردى و سال ديگر بدون كوچك ترين مانع براى انجام عمره به مكه بيايى. مشروط بر اين كه بيش از سه روز در مكه نمانى و سلاحى جز سلاح مسافر همراه نداشته باشى». مذاكرات سهيل با پيامبر به طول انجاميد و نماينده قريش در تنظيم موادّ پيمان، فوق العاده سختگيرى كرد به حدّى كه نزديك بود رشته مذاكرات قطع گردد، ولى در پرتو روح مسالمت جويانه پيامبر مذاكرات ادامه يافت.
خصوصيات صلح نامه روشن شد وقرار شدكه به وسيله دبير پيامبر تنظيم گردد و طرفين آن را امضا كنند.
پيامبر دبير خود على (عليه السلام) را به حضور طلبيد و دستور داد تا قرارداد صلح را بنويسد: آنگاه پيامبر شروع به املا كرد وگفت: بنويس «بسم اللّه الرّحمن الرّحيم» سُهيل سرسختى نشان داد و گفت: ما رحمان و رحيم نمى شناسيم و بايد پيمان به رسم ديرينه ما نوشته شود و به جاى آن نوشته شود «باسمك اللهم» پيامبر با پيشنهاد او موافقت كرد وبه على گفت: همانطورى كه سهيل مى گويد بنويس. آنگاه پيامبر به على فرمود بنويس:« اين پيمانى است كه محمّد رسول خدا با سهيل نماينده قريش بست». نماينده قريش بار ديگر لجاجت را آغاز كرد و گفت: اگر گواهى مى دادم كه تو پيامبر خدايى، با تو از در جنگ وارد نمى شدم، بايد به جاى «رسول خدا» نام خود و نام پدرت را بنويسى. در اين هنگام ياران رسول خدا بر تغيير نوشته راضى نشدند و آن را يك نوع بى احترامى به مقام پيامبر تلقى كردند. ولى پيامبر به سبب مصالحى كه اين قرارداد در برداشت به على فرمود: «لفظ رسول خدا را پاك كن و به جاى آن نام عبداللّه را

صفحه 250
بنويس». على (عليه السلام) عرض كرد مرا ياراى آن نيست كه رسالت و نبوت تو را از كنار نامت پاك كنم .پيامبر به على گفت:«لفظ رسول خدا را نشان من بده تا من خود آن را پاك كنم». آنگاه پيامبر شخصاً لفظ رسول خدا را پاك كرد.

مواد قرار داد

قرارداد در هفت بند تنظيم گرديد كه فشرده آن به قرار زير است:
1. قريش ومسلمانان متعهد مى شوند مدت ده سال جنگ و تجاوز بر ضدّ يكديگر را ترك كنند.
2. هرگاه فردى از مكه بدون اجازه فرار كند و به مسلمانان بپيوندد، پيامبر بايد او را به قريش بازگرداند ولى اگر فردى از مسلمانان به سوى قريش پناهنده شود بر قريش لازم نيست او را تحويل محمد دهند.
3. مسلمانان و قريش مى توانند با هر قبيله اى كه خواستند پيمان ببندند.
4. محمد و ياران او امسال از همين نقطه به مدينه باز گردند و در سال هاى آينده مى توانند به زيارت خانه خدا بيايند، مشروط بر اين كه سه روز بيشتر در مكه نمانند و سلاحى جز سلاح مسافر همراه نداشته باشند.
5. مسلمانان مقيم مكه به موجب اين پيمان در انجام وظايف مذهبى خود آزادند و كسى حق ندارد، متعرض آنان گردد و يا آنها را مسخره كند و مجبور به ترك آيين خود سازد.
6. طرفين متعهد مى شوند اموال يكديگر را محترم بشمارند.
7. مال وجان مسلمانانى كه ازمدينه واردمكه مى شوند محترم است.1

1 . سيره ابن هشام، ج2، ص 317، 318 و سيره حلبى، ج2، ص 24 و بحار، ج20، ص 353 و غيره.

صفحه 251
صلح نامه در دو نسخه تنظيم شد و پيامبر وسهيل آن را امضا كردند و گروهى از مسلمانان و مشركان آن را تأييد كردند. يك نسخه به سهيل و نسخه ديگر به پيامبر تقديم گرديد، در اين موقع قبيله خزاعه به حُكم ماده سوم با پيامبر پيمانى منعقد كردند و قبيله بنى بكر كه از دشمنان ديرينه خزاعه بودند پيمانى با قريش بستند.
اين صلح نامه حاكى از اهداف مقدس پيامبر اسلام است كه پيوسته مى خواست از طريق صلح و صفا با اقوام رابطه برقرار كند و با سپاه تبليغ و روشن كردن اذهان به نشر اسلام بپردازد.
از بررسى مواد اين قرارداد روشن مى شود كه پيامبر اسلام به دنبال آن اسلامى است كه طرف آن را از صميم دل بپذيرد، و لذا در ماده دوم پذيرفت كه اگر مسلمانى به سرزمين كفر پناهنده شد، قريش ملزم به بازگردانيدن او نيست، زيرا چنين فردى كه به دامن كفر پناه مى برد به ظاهر مسلمان شده و اسلام او حقيقى نيست و خود او قابل اطمينان نخواهد بود.
تنها نكته اى كه در اين پيمان باقى مى ماند اين است كه چرا پيامبر پذيرفت كه اگر مسلمانى از مكه به مدينه پناهنده شود، پيامبر او را به مقامات كفر تسليم نمايد؟
پيامبر در مقابل اعتراض ياران خود فرمود: «خدا براى چنين مسلمانى راه نجات فراهم مى آورد»و آينده نيز ثابت كردكه حق با پيامبر بوده و خداوند براى اين گونه افراد راه نجات فراهم ساخت تا آنجا كه خود قريش از پيامبر درخواست كردند كه اين بخش از ماده دوم را لغو كند.
پيمان در دست نوشتن بود كه ناگهان فرزند سهيل به نام «ابو جَنْدَل»، كه اسلام آورده بود و در زندان قريش به سر مى برد با همان قيد و بندى كه بر پا داشت در مجلس آنان وارد شد. او در زندان آگاه شده بود كه مسلمانان در

صفحه 252
سرزمين حديبيه فرود آمده اند وبا تدبير خاصى از زندان فرار كرده و با همان قيد و بند خود را به محضر رسول خدا رسانيده بود. نماينده قريش با ديدن پسر خود كه از زندان گريخته ومى خواست به مسلمانان بپيوندد سخت عصبانى شد و گريبان پسرش را گرفت و سيلى بر چهره او نواخت وگفت: «اى محمد پيش از آمدن پسرم قرارداد ميان من وشما پايان پذيرفت. اكنون بايد به حكم آن (بند دوم) او را تحويل ما دهى و در غير اين صورت من قرارداد را به هم مى زنم و آن را بى اعتبار مى سازم». سهيل گريبان فرزند خود را گرفته بود و او را مى كشيد تا به قريش بازگرداند. ابوجندل فرياد مى كشيد ومى گفت مسلمانان چگونه راضى مى شويد من به سوى مشركان باز گردم و آنان مرا در اين راه شكنجه دهند. فريادهاى فرزند سهيل گروهى را متأثر ساخت، امّا پيامبر كه پيوسته عمل به پيمان را بر هر نوع تمايلات وعواطف مقدم مى داشت، رو به ابوجندل كرد وگفت: «شكيبايى را پيشه خود ساز و همه را در راه خدا حساب كن، خدا براى تو و كليه مستضعفانى كه با تو هستند فرجى فراهم خواهد آورد. ما با قريش پيمان صلح بستيم و هرگز از در مكر وحيله وارد نمى شويم».
سهيل پيمان امضا شده را به دست گرفت وبا ياران خود و فرزندش به سوى قريش بازگشت. در اين موقع پيامبر برخاست و قربانى خود راكشت و سر خود را تراشيد تا به تكاليف احرام پايان بخشد. آنگاه مسلمانان به پيروى ازپيامبر برخاستند، قربانى ها را ذبح كردند و سرها را تراشيدند.

قريش خواستار لغو ماده دوم از پيمان شدند

ماده دوم پيمان به ظاهر به نفع قريش و به ضرر مسلمانان بود، زيرا پيامبر به حكم آن ماده متعهد شد كه فراريان قريش را به خود آنان تسليم كند، در حالى كه بر قريش لازم نبود فراريان اسلام را به خود مسلمانان بازگردانند و به

صفحه 253
حكم همين ماده بود كه پيامبر ابوجندل را به پدرش تسليم كرد تا او را به مكه ببرد، ولى پيامبر در آن موقع جمله اى را به او گفت و فرمود:«خداوند براى تو وكليه مستضعفان وسيله اى فراهم مى سازد». گذشت زمان صدق گفتار پيامبر را ثابت كرد تا آنجا كه قريش خواستار لغو اين ماده از پيمان شدند.انگيزه چنين امرى اين بود كه يكى از مسلمانان به نام ابوبصير كه در مكه زندانى شده بود از زندان گريخت وبه سوى مسلمانان آمد. در اين موقع مقامات قريش نامه اى به رسول گرامى نوشتند و از او درخواست كردند كه پناهنده قريش را به آنان بازگرداند. پيامبر ابوبصير را خواست و به او گفت: «مى دانى كه ما با قريش قراردادى را امضا كرده ايم و هرگز شايسته نيست پيمان شكنى كنيم و بدان كه خدا براى تو و ديگر مستضعفان مسلمان فرجى فراهم خواهد ساخت. بر تو لازم است به سوى قبيله خود بازگردى». وى گفت:« اى رسول خدا مرا به نزد مشركان باز مى گردانى تا مرا از گرايش به اسلام باز دارند و در راه آن شكنجه دهند» پيامبر همان جمله قبلى را تكرار كرد. ابوبصير با دو مأمورى كه قريش به مدينه فرستاده بود، روانه مكه شد. پس از پيمودن مسافتى در نقطه اى به نام ذى الحُلَيفة بر اثر خستگى در پاى ديوارى نشستند ابوبصير به يكى از آن دو مأمور گفت: «شمشير تو، شمشيرى نيك و برنده است، مى شود آن را به من بدهى تا تماشا كنم؟» او گفت: «مانعى ندارد». ابو بصير آن را برگرفت و از غلاف كشيد و بى درنگ بر مأمور قريش تاخت و او را كشت. آن مأمور ديگر با شتاب رهسپار مدينه شد وگفت: ابو بصير دوست مرا كشت. چيزى نگذشت كه خود ابوبصير در حالى كه شمشير طرف را حمايل كرده بود، نزد رسول خدا رسيد و گفت: اى رسول خدا تو به عهد و پيمان خودعمل كردى و مرا تسليم آنها نمودى. امّا من خود تن ندادم كه از آيينم باز گردم و يا مورد شكنجه قرار گيرم. ابو بصير سپس مدينه را ترك گفت و در نقطه اى در ساحل

صفحه 254
دريا در مسير كاروان قريش به شام منزل گزيد.
اين خبر به سمع كليه مسلمانان مستضعف مكه، كه در قيد و بند قريش به سر مى بردند، رسيد. همگى به عناوين گوناگون از مكه گريختند وبه صورت هفتاد مرد مسلمان در همان نقطه گرد آمدند و با مبارزات مداوم خود عرصه را بر قريش تنگ كردند. آنان هر كه را از قريش در آن نقطه مى ديدند، مى كشتند وكاروان قريش را غارت مى كردند. در اين موقع قريش پيامبر را به حق خويشاوندى كه با او داشتند. سوگند دادند كه اين ماده از پيمان را لغو كند ومسلمانانى را كه در آن نقطه گرد آمده اند به مدينه فرا خواند، پيامبر نيز همه آنان را به مدينه فرا خواند و عملاً ثابت شد كه پذيرفتن اين بند ازپيمان به صلاح اسلام بوده و اعتراض گروهى ازياران رسول خدا موردى نداشته است.1

مهاجرت زنان مسلمان از مكه

گروهى از زنان مسلمان پس از صلح حديبيه، به تدريج به مدينه مهاجرت نمودند، از آنجمله ام كلثوم دختر عُقْبه بود. برادران اوحضور رسول خدا رسيدند و درخواست كردند كه او را به مكه باز گردانند پيامبر از تسليم او خوددارى كرد. در اين مورد آيه ده از سوره ممتحنه نازل گرديد وتكليف اين زنان را كه شوهر كافرى دارند تعيين كرد و به قريش توضيح داده شد، اين نوع از زنان مشمول قراردارد صلح حديبيه نيستند.
** پايان حوادث سال ششم هجرت **

1 . سيره ابن هشام، ج2، ص323.

صفحه 255

فصل هفدهم

حوادث سال هفتم هجرت

سفيران پيامبر در نقاط مختلف جهان،

گشودن خيبر يا كانون خطر و فساد ،

عمرة القضاء

در سال ششم هجرت، پيمان صلح با قريش، پيروزى مسلمانان را در نشر اسلام و تبليغ آن قطعى ساخت، زيرا بدين وسيله فكر پيامبر پس از نوزده سال كشمكش با قريش از ناحيه جنوب مدينه آسوده گشت. از اين جهت در سال هفتم هجرت پيامبر دست به تبليغات وسيعى زد وسران جهان و پادشاهان كشورها را به آيين خود دعوت كرد و از اين طريق نداى اسلام را از مرز حجاز به اقصى نقاط جهان آن روز رساند. گذشته از اين، پس از اطمينان از جانب قريش، متوجه رفع خطر از شمال مدينه گرديد و دژ آهنين خيبر را كه كانون خطر بود برچيد و به فتنه يهود در شبه جزيره پايان بخشيد.
در سال هفتم بنا به پيمانى كه با قريش بسته بود، به زيارت خانه خدا رفت و عمره اى به جا آورد. اينها حوادث چشمگير سال هفتم است و در ضمن در طول يك سال ده سريّه به اطراف اعزام كرده و فتنه ها و توطئه ها را خاموش ساخت. اكنون به تفصيل حوادث چشمگير سال هفتم مى پردازيم.

صفحه 256

رسالت جهانى پيامبر اسلام

پيامبر اسلام از نخستين روز بعثت، آيين خود را، آيين جهانى معرفى كرد و در بسيارى از آيات قرآن به جهانى بودن آن تصريح شده است تا آنجا كه مى فرمايد: (...يا أَيُّهَا النّاسُ إِنّى رَسُولُ اللّهِ إِلَيْكُمْ جَمِيعاً...) 1. يعنى: «اى مردم من فرستاده خدا به سوى همگى شما هستم». پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)پيوسته در پى فرصتى بود كه به نشر آيين خود در ميان ملل جهان بپردازد، امّا توطئه هاى قريش و يهود اجازه انجام اين وظيفه را نمى داد. حال كه قريش تا اندازه اى سر عقل آمده و پيمان متاركه جنگ بسته بود، بهترين شرايط براى تحقق رسالت خطير فراهم شده بود.
پيامبر اسلام دعوت زمامداران جهان را در مجمعى از ياران خود مطرح ساخت و گفت فردا همگى در اين جا گرد آييد، وقتى آنان در موقع معين حاضر شدند، رو به آنان كرد و چنين فرمود: بندگان خدا را نصيحت كنيد، كسى كه سرپرست امور مردم شد و در راهنمايى آنان كوشش نكرد، خدا بهشت را بر او حرام كرده است. برخيزيد، پيك رسالت من در نقاط

1 . اعراف/158.

صفحه 257
دوردست شويد وهرگز مانند شاگردان عيسى با من مخالفت نكنيد، آنگاه نحوه مخالفت شاگردان عيسى را چنين توضيح داد:«او نيزمانند من گروهى رابه اطراف فرستاد تا پيك رسالت او در جهان باشند. گروهى كه راه آنان نزديك بود فرمان او را پذيرفتند، ولى گروه ديگر كه راه آنها دور بود از پذيرفتن فرمان وى سرپيچى كردند». آنگاه پيامبر گروهى از افراد ورزيده را برگزيد تا پيك رسالت او در نقاط دور و نزديك باشند و آنها را روانه سرزمينهاى ايران، روم، حبشه، اسكندريه، شام، يمامه وبحرين نمود.1
رسول گرامى براى هر يك از شخصيت ها افرادى را برگزيد كه تا حدودى از رسوم و خصوصيات آن سرزمين آگاهى داشتند، حتى براى حبشه فردى را برگزيد كه خود مدتها در حبشه به سر برده بود.2
همه فرستادگان در يك روز از ماه محرم سال هفتم، رهسپار سرزمين هاى ياد شده شدند. البته اين اولين بار و آخرين بار نبود كه پيامبر شخصيت هاى بزرگ جهان را به آيين اسلام دعوت كرده بلكه اين، طليعه دعوت بود و پيامبر بعدها نيز پيك هاى ديگرى به اطراف و اكناف جهان

1 . پس از آن كه نامه هاى هر يك از اين سران تنظيم و نگارش يافت، به رسول خدا گفتند كه بايد نامه ها را مهر بفرماييد، زيرا زمامداران جهان نامه هاى بدون مُهر را نمى خوانند.پيامبر براى همين منظور دستور داد انگشترى از نقره براى او تهيه كنند وجمله «محمد رسول اللّه» در سه سطر آن حكاكى شود، و لفظ «اللّه» در بالا و «رسول» در وسط و «محمد» در زير قرار گيرد. پيامبر نامه ها را با چنين مُهرى ممهور كرد، حتى به اين نيز اكتفا نكرد. پاكت نامه را به وسيله موم مخصوصى چسبانيد و بر روى آن مهر خود را زد. سيره ابن هشام ، ج2، ص 606، 607 و طبقات ابن سعد، ج1، ص 258 و سيره حلبى، ج3، ص 271.
2 . اسامى شخصيت هايى كه رهسپار دربارهاى بزرگ جهان آن روز گرديدند و رسالت جهانى پيامبر را اعلام كردند عبارت است از:
1. عبداللّه بن حُذافه سفير پيامبر در سرزمين ايران
2. دحيه كلبى سفير پيامبر در سرزمين روم
3. عمرو بن اميه سفير پيامبر در سرزمين حبشه
4. حاطب بن ابى بلتعه سفير پيامبر در سرزمين اسكندريه
5. شجاع بن وهب سفير پيامبر در سرزمين شام
6. سُليط بن عمرو سفير پيامبر در سرزمين يمامه
7. علاء حضرمى سفير پيامبر در سرزمين بحرين

صفحه 258
فرستاد. تعداد اين دعوت ها بيست و نه فقره است.1
نقل متون اين نامه ها و تأثير شگرفى كه در قلوب سران جهان و اطرافيان آنها نهاد، در اين صفحات ممكن نيست، از اين نظرما به نقل دو نامه از نامه هاى تبليغى پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) مى پردازيم. ديگر نامه هاى آن حضرت را بايد در منابع ديگر تاريخى مطالعه كرد.

نامه پيامبر به خسرو ايران

به نام خداوند بخشنده مهربان. از محمد فرستاده خداوند به كسرى بزرگ ايران. درود بر آن كس كه از حقيقت پيروى كند و به خدا و پيامبر او ايمان آورد و گواهى دهد كه جز او خدايى نيست و شريك و همتايى ندارد و گواهى دهد كه محمد بنده خدا و فرستاده اوست. من تو را به فرمان خداوند به سوى او مى خوانم. من فرستاده او به سوى همه مردم هستم تا هر انسان زنده اى را از (كيفر) اوبترسانم وحجت را بر كافران تمام كنم. اسلام بياور تا سلامت باشى و ا گر از اين كا ر سر باز زنى، گناه ملت مجوس بر گردن توست.2

1 . يعقوبى در تاريخ خود ، ج2، ص 51 تا 54 آمار نامه هاى تبليغى پيامبر را دوازده عدد نوشته است ولى بر اثر تتبع و بررسى برخى از محققان آمار نامه هاى تبليغى پيامبر تا آنجا كه به دست آمده است، 29 فقره مى باشد . در اين مورد به كتاب هاى «الوثائق السياسية» و «مكاتيبالرسول» مراجعه فرماييد.
2 . شاعر سخن ساز و شيرين زبان ايران حكيم نظامى مضمون نامه پيامبر را در قالب شعر ريخته و مى گويد:
تو اى عاجز كه خسرو نام دارى *** و گر كيخسروى صد جام دارى
مبين در خود كه خود بين را بصر نيست *** خدا بين شو كه خود ديدن هنر نيست
گواهى ده كه عالم را خدايى است *** نه بر جا و نه حاجتمند جايى است
خدايى كادمى را سرورى داد *** مرابر آدمى پيغمبرى داد
باز آن شاعر سخنور اين حقيقت تلخ تاريخى را به نظم درآورده و مى گويد:
چو قاصد عرضه كرد آن نامه نو *** بجوشيد از سياست خون خسرو
خطى ديد از سواد هيبت انگيز *** نوشته از محمد سوى پرويز
دريد آن نامه گردن شكن را *** نه نامه بلكه نام خويشتن را

صفحه 259
سفير پيامبر نامه را به خسروپرويز داد، خسرو مترجم خواست و مترجم نامه را باز كرد، قسمتى از آغاز نامه را ترجمه كرد. هنوز از ترجمه نامه فارغ نشده بود كه زمامدار ايران سخت برآشفت و فرياد كشيد و نامه را از مترجم گرفت و پاره كرد وگفت: كار اين مرد به جايى رسيده است كه نام خود را مقدم بر نام من نوشته است. آنگاه بلا فاصله سفير را از قصر خود بيرون كرد، او نيز راه مدينه را در پيش گرفت و جريان را به پيامبر رساند. آثار خشم در چهره پيامبر پديدار گشت و درباره اونفرين كردو گفت: خداوندا! رشته سلطنت او را پاره كن.
خسرو ايران به اين مقدار از جسارت اكتفا نكرد وبه استاندار يمن كه دست نشانده دولت ايران در آن سرزمين بود نامه نوشت كه «به من گزارش رسيده است مردى در سرزمين مكه مدعى نبوت است، دونفر از افسران خود را روانه آن سرزمين كن تا او را دستگير كرده و به سوى من بياورند و اگر از آمدن خوددارى كرد سر او را از تن جدا كنند و به سوى من آورند1.
فرمانده يمن طبق دستور دو نفر از افسران خود را روانه مدينه كرد و آنها به راهنمايى مردى از اهالى طايف وارد مدينه شدند و نامه استاندار يمن را به حضور پيامبر تقديم داشتند و افزودند كه ما مأموريم شما را به «يمن » ببريم

1 . به كتاب الاصابة شرح حال «باذان» مراجعه شود.

صفحه 260
شايد «باذان» در باره كار شما با خسرو پرويز مكاتبه كند و موجبات رضايت خاطر ملوكانه را فراهم آورد و در غير اين صورت آتش جنگ ميان ما و شما روشن مى شود و دولت ساسانى خانه هاى شما را ويران مى سازد و رجال شما را مى كشد.
پيامبر با كمال خونسردى به سخنان آنان گوش داد، فرمود امروز برويدمن فردا پاسخ شما را مى گويم. در اين موقع فرشته وحى فرود آمد و پيامبر را از قتل خسروپرويز به وسيله «شيرويه» آگاه ساخت. وقتى مأموران «باذان» بامدادان حضور رسول خدا رسيدند پيامبر فرمود: خدايم به من خبر داد كه ديشب خسرو ايران وسيله فرزندش به قتل رسيد و پسر بر جايگاه پدر نشست.1
مأموران باذان به خود لرزيدند و گفتند مسئوليت اين گفتار بالاتر از ادعاى نبوت است و افزودند ما به حضور باذان باز مى گرديم و او جريان را به خسرو پرويز گزارش مى دهد، پيامبر فرمود به استاندار يمن بگوييد: «آيين و قدرت من، به نقطه اى كه مركبهاى تندرو به آنجا مى روند، خواهد رسيد واگر تو به آيين يكتاپرستى وارد شوى در حكومتى كه در اختيار دارى باقى مى مانى». آنگاه كمربندى را كه برخى از رؤساى قبايل به حضرتش هديه كرده بودند به مأموران باذان داد. آنها آهنگ يمن نموده و «باذان» را از گزارش پيامبر آگاه كردند. استاندار يمن گفت: اگر اين گزارش صحيح باشد او قطعاً پيامبر خداست، اتفاقاً چيزى نگذشت كه نامه اى رسمى از شيرويه به دست استاندار يمن رسيد كه در آن نوشته بود: «آگاه باش من خسرو پرويز را به خاطر خشم ملت ايران كشتم. زيرا او بزرگان ايران را كشت و گروهى را متفرق ساخت و هر

1 . طبق نقل طبقات، ج1، ص 260 پيامبر شب سه شنبه دهم جمادى الأُولى سال هفتم هجرى را تاريخ قتل خسرو پرويز معين نمود.

صفحه 261
موقع نامه من به دست شما رسيد از مردم براى من بيعت بگير و هرگز با كسى كه ادعاى نبوت مى كند با خشونت رفتار مكن تا دستور مجدد من به تو برسد».
نامه شيرويه كه تصديق كننده گزارش غيبى پيامبر بود باعث اسلام آوردن باذان وكليه همكاران وى كه همگى ايرانى بودند، گرديد. باذان، سپس با پيامبر مكاتبه كرد و اسلام خود و همكارانش را به آن حضرت ابلاغ نمود.

سفير پيامبر در سرزمين روم

پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) نامه اى به شرح زير به قيصر، فرمانرواى روم شرقى، نوشت:
«به نام خداوند بخشنده مهربان. از محمد پيامبر خدا، به قيصر بزرگ روم. سلام بركسى باد كه حقيقت را پيروى كند. تو را به اسلام دعوت مى كنم، آن را بپذير، تاسلامت بمانى و خداى هم دوبار به تو پاداش مى دهد1 «بگو اى اهل كتاب بياييد تا ما و شما يك سخن را بگوييم و بپذيريم و آن اين كه جز خدا را پرستش نكنيم وچيزى را شريك وى قرار ندهيم و برخى، برخى ديگر را اختيار دار خود نداند، اگر روى گردان شدند بگوييد گواه باشيد كه ما مسلمانيم».
دحيه كلبى، سفير پيامبر، نامه را گرفت و از طريق شام رهسپار ديار روم شد وقتى به بُصْرى2 رسيد، آگاه شد كه قيصر عازم زيارت بيت المقدس است

1 . اين جمله حضرت، به گونه هاى مختلفى تفسير شده ويكى از تفاسير آن اين است كه خداوند پاداشى براى هدايت يافتن خودت و پاداشى نيز به خاطر پيروى مردم از تو خواهد داد.
2 . بُصْرى، مركز استاندارى استان حوران بود كه از مستعمرات قيصر به شمار مى رفت و در آن زمان حارث بن ابى شمر مانند نياكان خود، «غسانى ها» به صورت دست نشانده، از طرف قيصر در آنجا حكومت مى كرد.

صفحه 262
زيرا نذر كرده بود كه اگر در جنگ بر ايرانيان پيروز شود، با پاى پياده به زيارت اين بيت بيايد.
سفير پيامبر با استاندار بُصْرى تماس گرفت و مأموريت خود را به سمع او رسانيد. استاندار «عَدِىّ بن حاتم» را خواست و او را مأمور كرد تا همراه سفير به بيت المقدس برود و نامه پيامبر را به قيصر برساند. سرانجام نامه در شهر «حِمْص» به دست قيصر رسيد. او بزرگان را فرا خواند وجريان را با آنان در ميان نهاد و آنان را به پذيرش اسلام تشويق كرد، ولى با مخالفت آنان روبهرو شد. وبراى آرام كردنشان گفت:«من نظرى جز آزمودن شما نداشتم، مى خواستم بدانم تا چه اندازه به آيين مسيح علاقمنديد و در راه آن پايدار واستوار مى باشيد» آنگاه نامه اى به پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) نوشت كه ترجمه آن به قرار زير است:
«نامه اى است براى احمد رسول خدا ـ همان كس كه عيسى از آمدن وى بشارت داده است. از قيصر شام روم.1
نامه شما همراه سفيرت به دستم رسيد، به راستى گواهى مى دهم كه تو برانگيخته خدا هستى. نام و ياد تو را در انجيل كه در دست دارم مى بينم. عيسى بن مريم ما را به آمدن تو بشارت داده است. من ملت خود را به آيين تو دعوت كردم ولى نپذيرفتند. اگر فرمان مرا مى بردند براى آنان بهتر بود. دوست دارم و آرزو مى كنم كه نزد تو بودم تا تو را خدمت مى كردم و پاى تو را مى شستم».
طبرى مى نويسد قيصر به يكى از دانشمندان مسيحى نامه نوشت و مضمون نامه پيامبر را با او در ميان نهاد. او در پاسخ نامه قيصر نوشت كه

1 . از اينكه نام پيامبر را جلوتر و نام خود را پس از آن نوشته است اين نشانه ادب و آگاهى او از مقام پيامبر اسلام مى باشد.

صفحه 263
محمد بن عبداللّه همان پيامبر موعودى است كه انتظار او را مى بريم، او را تصديق كن.1 قيصر به همين مقدار اكتفا نكرد، بلكه دست به تحقيق ديگرى زد كه در نوع خود كاملاً بى سابقه بود.

قيصر درباره پيامبر تحقيق مى كند

يكى از طرق شناخت پيامبر راستين از مدعى دروغگو اين است كه فرد حقيقت جو از طريق گردآورى قراين وشواهد به حقانيت و يا بر بى پايگى ادعاى طرف پى ببرد.البته اين طريق اختصاص به شناخت پيامبر ندارد بلكه امروز در محاكم قضايى نيز از اين طريق، حق و باطل را از هم باز شناخته و مجرم واقعى را تشخيص مى دهند. قيصر با درايتى كه داشت، خواست از اين طريق درباره پيامبر تحقيق كند و عمق مسأله را به دست آورد. از اين جهت مأمورانى فرستاد كه در شام گردش كنند و افرادى را كه با اين پيامبر تماس و آشنايى نزديك دارند حضور او بياورند تا درباره او از آنها سؤالاتى مطرح كند. اتفاقاً مأموران قيصر به ابوسفيان و گروهى از قريش برخوردند كه براى تجارت به شام آمده بودند، مأموران همه آنان را نزد قيصر بردند وى در يك مجلس رسمى از آن گروه پرسيد: «كداميك از شما بستگى نزديك با اين مرد داريد؟» ابوسفيان خود را معرفى كرد وگفت: «من پسر عموى وى مى باشم» قيصر به او دستور داد تا جلوتر از همه بايستد و ديگران پشت سر او قرار گيرند. آنگاه به وسيله مترجم به همراهان ابو سفيان گفت: «من در باره اين پيامبر نوظهور سؤالاتى از ابوسفيان خواهم كرد اگر او در پاسخ پرسش من دروغ گفت، بدون ملاحظه دروغ او را رد كنيد». ابوسفيان مى گويد: «من در هنگام پاسخ دادن بيم آن داشتم كه اگر دروغ بگويم كسانى كه پشت سرمن قرار گرفته بودند دروغ مرا رد

1 . تاريخ طبرى، ج3، ص 566 چاپ ليدن.

صفحه 264
كنند و من رسوا شوم». آنگاه قيصر پس از طرح سؤالات دوازده گانه و شنيدن پاسخ هايى از ابوسفيان رو به او كرد كه اگر پاسخ هاى تو قرين حقيقت است بدانيد كه محمد برانگيخته خداست.1
اين نهتنها قيصر نبود كه نامه پيامبر او را تكان داد وجرقه اى از حقيقت قلب او را روشن كرد و خواست اسلام بياورد، بلكه به جز خسرو پرويز تمام سران جهان كه نامه هاى پيامبر را دريافت كردند به گونه اى در برابر او خضوع كردند و احياناً آيين او را پذيرفتند و با ارسال هدايا و نامه هاى احترام آميز، نداى جهانى رسول گرامى را پاسخ گفتند.

آخرين كانون خطر يا فتح خيبر

جلگه وسيع وحاصلخيزى كه در شمال مدينه به فاصله 32 فرسنگى آن قرار دارد «وادى خيبر» ناميده مى شود. پيش از بعثت پيامبر، گروهى از يهود آنجا را براى سكونت برگزيده و براى حفاظت خويش دژهاى هفتگانه اى به صورتى محكم و استوار ساخته بودند. از آنجا كه سرزمين خيبر براى كشاورزى آمادگى كامل داشت، ساكنان آن منطقه همگى كشاورز بوده و در امر كشاورزى وگردآورى ثروت و تهيه سلاح و طرز دفاع مهارتى كامل داشتند و آمار جمعيت آنان بالغ بر بيست هزار بود و در ميان آنها افراد دلير و جنگجو فراوان وجود داشت.2
صلح نامه حديبيه به پيامبر فرصت داد كه علاوه بر مكاتبه با سران جهان و اعلان رسالت جهانى خود، آخرين كانون خطر يهود را در شبه جزيره برچيند و

1 . مشروح اين پرسش ها و پاسخ ها در كتاب هاى تاريخ طبرى، ج2، ص 290 و كتاب بحار الأنوار ، ج20، ص 378، 380 آمده است.
2 . تاريخ يعقوبى، ج2، ص 46 و سيره حلبى، ج3، ص 36.

صفحه 265
دژ آهنين خيبر را درهم كوبد. هدف پيامبر از برچيدن اين كانون خطر دوچيز بود:
1. يهودان خيبر همان آتش افروزان جنگ احزاب بودند كه ملت عرب به پشتيبانى آنها سيل آسا به سوى مدينه سرازير شده و آنجا را محاصره كردند و اگر كاردانى و نقشه نظامى صحيحى در پيش نبود ويا مسلمانان ايثارگرى نمى كردند نابودى اسلام حتمى بود. در اين صورت بايد اين دژ آهنين درهم كوبيده شود تا بار ديگر پناهگاهى براى دشمنان اسلام نباشد و همه يهوديان خيبر خلع سلاح شوند تا انديشه هجوم به مدينه را در مغز خود نپرورانند.
2. ملت يهود در جنگ هاى ايران و روم با يكى از دو امپراتورى همكارى نزديك داشت و معمولاً از آن جهت كه كشور قيصر، كشورى مسيحى بود، يهوديان از ايران طرفدارى مى كردند. از اين جهت هيچ بعيد نبود كه آلت دست كسرى و يا قيصر شوند و به كمك اين دو امپراطور براى كوبيدن اسلام همدست شوند ويا همان طور كه مشركان را بر ضد اسلام جوان شورانيدند، اين دو امپراطورى را براى كوبيدن اين جنبش آسمانى تشويق كنند.
اين انگيزه ها پيامبر را بر آن داشت كه در ماه محرم 1 سال هفتم هجرى رهسپار خيبر شود. رسول اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم)پرچم سفيدى به دست على (عليه السلام) و پرچم ديگرى به دست حُباب بن مُنْذِر و يا سعد بن عُباده داد. آنگاه با هزار و ششصد سرباز كه دويست سواره نظام در ميان آنها بود، به سوى خيبر حركت كرد. تاريخ نويسان مى گويند كه ساربان پيامبر براى راندن شتر او «حُداء» (سرود) مى خواند2 و مضمون سرود او چنين بود:«به خدا سوگند اگر لطف خدا نبود، ما

1 . ابن هشام در سيره خود، ج2، ص 328 تاريخ حركت سربازان اسلام را ماه محرم و ابن سعد در طبقات، ج2، ص 77 ، طبع ليدن تاريخ آن را جمادى الاولى همان سال مى دانند.
2 . ابن هشام، ج2، ص 328.

صفحه 266
گمراه بوديم، نه صدقه مى داديم و نه نماز مى خوانديم. اكنون ما، به صورت ملتى درآمديم كه اگر قومى بر ما ستم كند و يا فتنه اى برپا كند، در برابر او مقاومت مى كنيم. پروردگارا آرامش را بر ما فرود آر و هنگام مقابله با دشمن ما را پايدار بفرما» پيامبر گرامى وقتى اين سرود را از ساربان خود شنيد در حقّ او دعا كرد و فرمود: «خدا تو را رحمت كند».
دقت در مضمون اين سرود ما را به انگيزه «غزوه خيبر» آشنا مى سازد، و نشان مى دهد كه خيبريان درحقّ مسلمانان ظلم كرده و فتنه برپا كرده بودند.
شيوه پيامبر در نبرد با دشمنان اين بود كه پيوسته از روش استتار استفاده مى كرد تا كسى از مقصد او آگاه نشود و دشمن غافلگير شود. از اين جهت پيامبر راه شمال را به گونه اى در پيش گرفت كه افراد تصور كردند كه وى براى سركوبى قبايل غطفان، كه با يهودان خيبر و قريش در جنگ احزاب شركت كرده بودند، حركت مى كند. پيامبر وقتى به سرزمين «رجيع» رسيد (سرزمين رجيع ميان اهل خبير و غطفان قرار دارد) محور حركت ستون را به سوى خيبر قرار داد تا دشمن را غافلگير ورابطه قبايل غطفان با خيبر را قطع كند.
سرانجام، پيامبر و لشكريان او به كنار دژها رسيدند. در كنار هر دژى برج مراقبتى وجود داشت تا مأموران بتوانند جريان هاى خارج دژ را به داخل گزارش كنند. طرز ساختمان آنها به گونه اى بود كه ساكنان آنها بر بيرون قلعه كاملاً مسلط بودند ومى توانستند با پرتاب سنگ و تير وكارگذاردن منجنيق مهاجمان را سنگباران و تيرباران كنند. ساكنان دژ از نظر خواربار و مواد غذايى كاملاً در رفاه بودند و اگر هم جنگ طول مى كشيد آنان از اين جهت در مضيقه نبودند و ديوارهاى دژها آنچنان محكم و آهنين بود كه سوراخ كردن آنها امكان پذير نبود و هر دژى به دژ ديگر راه هاى علنى و مخفى داشت.
مسلمانان در محاصره اين دژها آنچنان هنرنمايى از خود نشان دادند كه

صفحه 267
شبانه تمام نقاط حساس و راه ها و دروازه هايى را كه به اين دژها منتهى مى شد، اشغال كردند و رابطه آن ها را از بيرون قطع كردند. اين كار آن چنان با سرعت انجام گرفت كه حتى نگهبانان برجها متوجه آن نشدند.
بامدادان كشاورزان دژها كه براى كار در مزارع بيرون آمدند، با سربازان دلير اسلام روبهرو شده، فوراً گام به عقب نهاده و به دژها پناهنده شدند.
سران خيبر پس از آگاهى از محاصره، داخل يكى از دژها گرد هم آمدند و تصميم گرفتند كه زنان و كودكان را در يكى از دژها، وذخاير غذايى را در دژى ديگر جاى دهند، و دليران و جنگاوران هر دژ با سنگ و تير از خود دفاع كنند و در مواقع ضرورت زورمندان هر دژ از آنجا بيرون آيند و در بيرون آنجا با سربازان اسلام بجنگند. سران يهود تا فتح آخرين قلعه از اين نقشه پيروى كرده و توانستند مدت مديدى در برابر مسلمانان مقاومت كنند.
گشودن نخستين دژ به قيمت شهادت يكى از سرداران بزرگ اسلام (محمود بن مسلمه) وزخمى گشتن پنجاه تن تمام شد. سردار مزبور به وسيله سنگ بزرگى، كه از بالا پرتاب كرده بودند، كشته شد. سربازان زخمى به نقطه اى كه براى زخم بندى معين شده بود منتقل شدند و زنان بنى غفار كه با اجازه پيامبر به خيبر آمده بودند در يارى كردن به مسلمانان و زخم بندى مجروحان خدمات ارزنده اى انجام مى دادند آنها را مداوا كردند.1 پس از گشوده شدن اين دژ مسلمانان به سوى دژ ديگرى رفتند و آن را با فداكارى گشودند.
گشوده شدن اين دو دژ، روحيه سربازان اسلام را بالا برد و خيبريان را دچار وحشت ساخت. سربازان اسلام در اين هنگام از نظر مواد غذايى كاملاً

1 . سيره ابن هشام، ج2، ص342.

صفحه 268
در مضيقه بودند. امّا با وجود اين به تقواى اسلامى همچنان پايبند بودند. درآن روزهاى سخت، مردى كه چوپانى گوسفندان يهود را بر عهده داشت، حضور پيامبر رسيد و گفت: «من چوپان يكى از اين خيبريان هستم آمده ام تا اسلام را بر من عرضه بدارى» پيامبر، اسلام را بر او عرضه داشت. وى پس از آگاهى اسلام را پذيرفت، آنگاه يادآور شد من با اين گوسفندان كه در دست من امانت است چه كنم؟ پيامبر فرمود: «آنها را به سوى صاحبشان برگردان». چوپان آنها را به سوى خيبر حركت داد. وقتى همگى داخل دژ شدند، او خود نيز شمشيرى به دست گرفت تا نبرد كند امّا در اثر سنگى كه از بالا پرتاب شد به شهادت رسيد.
روزى رمه اى از گوسفندان خيبر كه از چرا بر مى گشت، مورد توجه مسلمانان قرار گرفت. سربازان اسلام به خاطر گرسنگى شديدى كه بر آنها حكومت مى كرد فقط دو گوسفند از آن رمه گرفته و سدّجوع كردند و باقى را روانه دژ ساختند.
در گشودن يكى از دژها مسلمانان با مقاومت سرسختانه يهود در بيرون قلعه روبهرو شدند و دليران اسلام تلفات سنگينى دادند و موفق به گشودن آن نشدند. در اين نبرد، پيامبر فرماندهى سپاه را بر عهده بعضى از اصحاب معروف خود قرار بود امّا آنان نتوانسته بودند نتيجه اى بدست آورند.1
سرانجام پيامبر فرمود: «فردا پرچم را به دست كسى مى دهم كه او خدا و رسول او را دوست دارد و خداوند و رسول نيز وى را دوست دارند. خداوند به دست او اين دژ را مى گشايد. او هرگز فرار نمى كند». غريوى از شادى توأم با اضطراب و دلهره از ارتش اسلام برخاست. و هر فردى آرزو مى كرد كه اين افتخار نظامى نصيب او گردد. فرداى آن روز پيامبر فرمود: «على كجاست؟»

1 . سيره ابن هشام، ج2، ص334 و تاريخ كامل، ج2، ص 149.

صفحه 269
پاسخ دادند : «او دچار عارضه چشم مى باشد» فرمود: «او را بياوريد» على را بر شترى سوار كرده و در برابر خيمه پيامبر فرود آوردند. رسول خدا دستى بر ديدگان او كشيد و در حقّ او دعا كرد. دعاى رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) مانند دم مسيحايى آن چنان اثر بخشيد كه سردار بزرگ اسلام تا پايان عمر به درد چشم مبتلا نشد. سپس پيامبر پرچم را به دست او داد و فرمود: «نخست جنگاوران را به اسلام دعوت كن و اگر نپذيرفتند، يادآور شو آنان مى توانند در صورت خلع سلاح با پرداختن جزيه اى با كمال آزادى در حمايت حكومت اسلامى قرار گيرند و اگر به هيچ كدام گردن ننهادند با آنان جهاد كن...».
امير مؤمنان (عليه السلام) زره محكمى بر تن نمودو ذوالفقار را حمايل كرد و با شهامت خاصى كه شايسته قهرمانان دلير در ميدان هاى نبرد است ، عازم پيكار شد و پرچمى را كه رسول گرامى داده بود در نزديكى دژ بر زمين نصب كرد. در اين هنگام در خيبر گشوده شد و دلاوران يهود بيرون ريختند. نخست قهرمانى به نام «حارث» جلو آمد و آن چنان نعره كشيد كه سربازانى كه پشت سر على (عليه السلام) بودند به عقب رفتند امّا على (عليه السلام) مانند كوه پا بر جاى ماند. نبردى كوتاه درگرفت امّا چيزى نگذشت كه جسد مجروح حارث به روى خاك افتاد و جان سپرد.
مرگ او، «مرحب» را كه برادر او بود سخت متأثر ساخت.او براى گرفتن انتقام در حالى كه غرق سلاح بود پيش آمد و با على به نبرد برخاست.
صداى چكاچك شمشير و نيزه هاى دو قهرمان اسلام و يهود وحشتى در دل ناظران پديد آورد، ناگهان شمشير برنده على (عليه السلام) بر فرق مرحب فرود آمد و سپر و «كلاهخود» سنگى را كه بر سر داشت و نيز سر وى را تا دندان دو نيم ساخت. اين ضربت آن چنان سهمگين بود كه برخى از دلاوران يهود كه پشت سر مرحب ايستاده بودند پا به فرار نهاده و پناهنده دژ شدند و گروهى كه فرار

صفحه 270
نكرده بودند به جنگ تن به تن مشغول شدند و دير زمانى نگذشت كه همگى كشته شدند. على(عليه السلام) يهودان فرارى را تا درِ دژ تعقيب كرد. در بين راه ناگهان يكى از جنگجويان يهود با شمشير بر سپر على زد اين كار موجب شد كه سپر از دست على (عليه السلام) بيفتد. على (عليه السلام)متوجه در دژ گرديد و با يك قدرت الهى و نيروى معنوى آن را از جاى كند1 و از آن به جاى سپر استفاده كرد. سنگينى در به اندازه اى بود كه بعدها هشت نفر نتوانستند آن را حركت دهند. امير مؤمنان همراه با مسلمانان وارد دژ شدند. با گشودن اين دژ غائله خيبر پايان پذيرفت و گردآورى غنايم شروع شد و همگى در نقطه خاصى گرد آمدند. آمار تلفات مسلمانان در حدود بيست نفر و تلفات يهود نود و سه نفر ضبط شده است.2

رويدادهاى پس از فتح

لانه فساد يا كانون خطر به وسيله جانبازان و دليران اسلام گشوده شد و همه رزمندگان يهود تسليم شدند و غنايم گردآورى شد. اكنون بايد ديد اين حادثه چگونه پايان پذيرفت. اينك حوادث پس از فتح را به ترتيب خاصى مى نگاريم:
1. پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) پيش از آن كه عازم خيبر شود، عمرو بن اُميه ضَمْرى

1 . امير مؤمنان در پاسخ سؤال كسى كه از آن حضرت در مورد كندن باب خيبر پرسيد فرمود: «ما قلعتها بقوّة بشرية ولكن قلعتها بقوة إلهية ونفس بلقاء ربّها مطمئنة رضية» :من هرگز آن را با نيروى بشرى از جاى نكندم، بلكه در پرتو نيروى الهى وروح آرام مطمئن به روز بازپسين اين كار را انجام دادم. طبرى، ج2، ص94 و بحار الأنوار، ج21،ص21 وبسيارى از مورخان خصوصيات در را از نظر درازا و پهنا در كتابهاى خود نوشته اند.به تاريخ يعقوبى،ج2، ص 34 مراجعه شود.
2 . سيره ابن هشام، ج2، ص 343ـ 344 و بحار الأنوار، ج21، ص 32 و برخى آمار شهداى خيبر را تا بيست و هشت نام برده اند.

صفحه 271
را به حبشه اعزام كرد تا از فرمانرواى آنجا بخواهد وسيله حركت مسافران مقيم حبشه را به سرزمين حجاز فراهم آورد. نجاشى دو كشتى براى حركت آنها ترتيب داد. سرانجام مهاجران در سواحل نزديك مدينه از كشتى پياده شدند.آنان تصميم داشتند به سوى مدينه حركت كنند. امّا وقتى فهميدند پيامبر مدينه را به عزم خيبر ترك كرده است همگى به سرزمين خيبر آمدند وموقعى رسيدند كه تمام دژها گشوده شده بود. وقتى به پيامبر گزارش كردند كه جعفر بن ابوطالب سرپرست مسلمانان مقيم حبشه وارد سرزمين خيبر شده است و مى خواهد حضور شما برسد، او شانزده قدم به استقبال جعفر رفت و پيشانى او را بوسيد وگفت: «نمى دانم به كدامين يك از دو رويداد بيشتر خوشحال شوم؟ آيا به ورود جعفر به سرزمين خيبر يا از اين كه خداوند به وسيله برادر تو على، خيبر را به روى ما گشود». آنگاه فرمود: «مى خواهم امروز چيزى به تو هديه كنم» مردم تصور كردند كه پيامبر مى خواهد هديه مالى به او بدهد ولى پيامبر نماز مخصوصى را كه به نام جعفر طيّار معروف است به او تعليم داد.1
2. هنگام فتح يكى از دژها، صَفيه دختر حُيَى بن اخطب با زن ديگرى اسير گرديدند. بلال اين دو اسير را از كنار كشتگان يهود عبور داد و خدمت پيامبر آورد. وقتى پيامبر ازا ين وضع آگاه شد، برخاست عبا بر سر صفيه افكند و براى او نقطه خاصى در اردوگاه معين نمود. سپس با لحن تندى به بلال اعتراض نمود و گفت: «مگر مهر و عاطفه را از دل تو برگرفته اند كه اين دوزن را از كنار اجساد عزيزان خود عبور دادى؟».2
3. اسيران خيبر به رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) پيشنهاد كردند: «ما به امور

1 . فروع كافى، ج1، ص129 ، چاپ سنگى.
2 . سيره ابن هشام، ج2، ص336.

صفحه 272
كشاورزى وارد و آشنا هستيم، اگر رسول خدا مصلحت مى داند، املاك خيبر را كه غنيمت مسلمانان است در اختيار ما بگذارد تا ما روى اين زمين ها كار كنيم و درآمد آن را به طور مساوى تقسيم كنيم». پيامبر اين پيشنهاد را پذيرفت، ولى مشروط بر اين كه حق داشته باشد هر موقع بخواهد آنان را از آن سرزمين بيرون كند. از اين جهت زمين هاى خيبر مدتها در اختيار يهودان خيبر بود و هر سال نماينده اى از سوى پيامبر براى ارزيابى محصول آنجا معين مى شد.نخستين كسى كه براى اين كار گمارده شد عبداللّه بن رواحه بود، او روزى كه محصول خيبر را برآورد كرد، مورد اعتراض يهودان قرار گرفت. وى در پاسخ آنان چنين گفت:«اگر مى خواهيد اين مقدار را شما برداريد و باقى مانده محصول از آن ما باشد، و اگر مايليد اين مقدار از آن ما، و باقيمانده از آن شما باشد. يهود در برابر عدل و دادگرى نماينده پيامبر شرمنده شدند و همگى گفتند: «آفرينش آسمان ها و زمين بر عدل وداد استوار است».
4. سرزمين فدك، مانند سرزمين خيبر، حاصلخيز و آباد بود وبراى يهودان شبه جزيره نقطه اتكايى به شمار مى رفت. پيامبر براى پايان بخشيدن به قدرت هاى ضد اسلامى در منطقه نماينده اى را به حضور رئيس اين منطقه اعزام كردو آنان را به پذيرش آيين اسلام دعوت نمود. يهودان فدك كه از سرنوشت خيبريان آگاه بودند، حاضر شدند كه بر آيين خود باقى بمانند و روى زمين هاى خود كار كنند، مشروط بر اين كه نيمى از محصول فدك را به رسولاللّه (صلى الله عليه وآله وسلم) بپردازند.1

1 . تفاوتى كه سرزمين خيبر با فدك دارد، اين است كه زمين هاى خيبر با قدرت نظامى گشوده شد و اين نوع سرزمين ها را در اصطلاح فقهى «مفتوحة العنوة» مى نامند كه از آنِ همه مسلمانان در طول زمان ها مى باشد و نمى توان اين زمين ها را خريد وفروش كرد. در حالى كه سرزمين فدك با صلح و صفا در اختيار رسول گرامى قرار گرفت و اين نوع زمين ها را در اصطلاح فقهى «انفال» مى گويند كه در اختيار شخص پيامبر قرار مى گيرد وبه هر نوعى مصلحت ديد مى تواند در آنها تصرف كند و آنها را ببخشد يا بفروشد.
مفسران اسلامى مى نويسند وقتى آيه «حق خويشاوندان وفقيران و درماندگان را بپرداز» نازل شد، پيامبر فدك را كه جزء انفال بود به دختر گرامى خود زهرا(عليها السلام) بخشيد و اين مسأله اى است كه بسيارى از محدثان ومفسران در كتاب هاى خود آن را آورده اند.

صفحه 273
پيامبر نه تنها در اين نقطه به قدرت هاى ضد اسلامى پايان بخشيد بلكه لازم ديد به «وادى القرى» كه آنجا نيز نقطه اتكاى يهودان بود، رهسپار شود.وى شخصاً چند روز دژ آنان را محاصره كرد و پس از فتح و پيروزى زمينهايشان را در اختيار آنان نهاد و قراردادى كه با مردم خيبر بسته بود با آنان نيز بست و بدين وسيله سرزمين حجاز را از شرّفتنه گران پاك ساخت و همه آنان را خلع سلاح كرد و تحت الحمايه مسلمانان قرار داد.1

عمرة القضاء

صلح حديبيه داراى بركات عظيمى بود كه مرور زمان از آن پرده برداشت. در اهميت آن كافى است بدانيم كه امام صادق(عليه السلام)مى فرمايد:«هيچ جريانى در تاريخ زندگانى پيامبر پربارتر از پيمان صلح حديبيه نبود».
چه موفقيتى بالاتر از اين كه، پيامبر در پرتو آن توانست با رؤسا و سران جهان مكاتبه نمايد و سفيران خود را به اطراف جهان اعزام كند. چه پيروزى بالاتر از اين كه پيامبر در سايه آن توانست به حيات قدرت هاى ضدّ اسلامى در منطقه هاى خيبر، فدك و وادى القرى خاتمه بخشد.

1 . تاريخ كامل، ج2، ص 150.

صفحه 274
يكى از مواد پيمان صلح حديبيه اين بود كه:«مسلمانان سال ديگر مى توانند آزادانه به زيارت خانه خدا بيايند و سه روز در آنجا اقامت گزينند و مراسم عمره را انجام دهند» از اين جهت پيامبر در روز دوشنبه ششم ذى القعده سال هفتم به جاى عمره اى كه در سال گذشته موفق به انجام آن نشده بود، با گروهى كه سال گذشته در حضور او بودند به عنوان اداى مراسم عمره رهسپار مكه شد.
پيامبر از يك طرف با قريش پيمان بسته بود كه سلاحى، جز سلاح مسافر كه شمشير است، همراه نداشته باشد، از طرف ديگر از مكر و فريب دشمن مطمئن نبود، زيرا ممكن بود قريش دست به خدعه و حيله بزنند و بر مسلمانان بى سلاح بتازند و حادثه بيافرينند. از اين جهت براى رفع هرگونه نگرانى به يكى از افسران خود به نام محمد بن مسلمه با دويست نفر مأموريت داد كه پيش از كاروان حركت كنند و در نزديكى حرم فرود آيند و منتظر ورود كاروان پيامبر شوند. جاسوسان قريش كه حركت سردار اسلام را تحت نظر گرفته بودند از فرود آمدن او در آن نقطه آگاه شدند و مراتب را به سران قريش اطلاع دادند.
نماينده قريش با پيامبر تماس گرفت و عمل او را مخالف پيمان صلح حديبيه دانست. پيامبر فرمود: «من و يارانم بر خلاف پيمان عملى انجام نداده ايم واين افسر با دويست سرباز با تمام ساز وبرگى كه دارند در اين نقطه توقف خواهند كرد و گامى فراتر نخواهند گذارد» رسول گرامى از اين طريق به نماينده قريش تفهيم كرد كه اين نيروى احتياطى در اين نقطه ناظر اوضاع خواهند بود و اگر قريش خواست حادثه اى بيافريند، آنان به يارى ما بشتابند.
قريش از دورانديشى پيامبر آگاه شدند، درهاى شهر مكه را گشودند و همه مشركان با زنان و فرزندان خود شهر را تخليه نموده و در تپه ها و كوه هاى مجاور سكنى گزيدند تا پيامبر و يارانش را نبينند و از تبليغات او به دور باشند.

صفحه 275
پيامبر در حاليكه سوار بر شترى بود با دو هزار نفر كه گرداگرد او را گرفته بودند عازم مكه گرديد و صداى «لبيك اللهمّ لبيك» تمام مردم مكه را تحت تأثير قرار داد و رعب و وحشت را بر آنان مسلط ساخت. هنگامى كه آهنگ لبيك قطع شد عبداللّه بن رواحه كه زمام شتر را در دست داشت اشعارى به مضمون ياد شده در زير خواند:
«اى فرزندان كافران، راه را براى رسول خدا باز كنيد و بدانيد او سرچشمه خير و منبع نيكى است و خير در پذيرفتن آيين اوست. پروردگارا من به گفتار او ايمان دارم و حقّ خداوند را در پذيرش سخن او مى شناسم. ما روزى آن چنان ضربتى بر شما زنيم كه كاسه سر را از جاى خود بركند و دوست را از ياد دوست ببرد».
پيامبر در حالى كه روى شترى قرار داشت، خانه خدا را طواف كرد1 و به عبداللّه دستور داد كه اين دعا را همگان بخوانند: «خدايى جز او نيست» اويكه و تنها است، وعده او راست درآمد، بنده خود را كمك كرد، سپاه خود را پيروز گردانيد، احزاب كفر را به تنهايى درهم شكست».
اين شعارهاى توحيدى كه در آن روز از حلقوم دو هزار مسلمان جوان و نيرومند بيرون مى آمد و همگى آن را با شوق و شعف خاصى مى خواندند، شكننده ترين ضربه ها را بر روحيه سران شرك و كفر فرود مى آورد، به گونه اى كه همگان فهميدند پيروزى اسلام در سرتاسر حجاز محقق وقطعى است. هنگام ظهر، بلال در سرزمينى كه شهادت به يگانگى خدا و گواهى به رسالت محمد (صلى الله عليه وآله وسلم) جرم بزرگى بود، با قدرت هرچه تمامتر اذان گفت. صداى رساى او آن چنان مشركان پناهنده به اطراف مكه را ناراحت ساخت كه گروهى را دچار

1 . برخى از سيره نويسان طواف پيامبر را پياده نقل كرده اند.

صفحه 276
شكنجه روحى كرد. بدين ترتيب مسلمانان پس از هفت سال محروميت از زيارت خانه خدا، به آرزوى ديرينه خود رسيدند.
پيامبر دستور داد كه دويست نفر از كسانى كه مراسم عمره انجام دادند به نقطه اى كه نيروى احتياطى در آنجا توقف كرده اند بروند و اسلحه را تحويل بگيرند تا مأموران قبلى براى انجام عمره رهسپار مكه شوند.
مردم قريش از اين پيشامد سخت ناراحت شدند كه پيامبر با بستن چنين قراردادى موفق به چنين مانور تبليغى و مذهبى گرديد و قدرت هاى شرك وكفر را به نابودى تهديد كرد.
از اين جهت هنوز مهلت اقامت در مكه به پايان نرسيده بود كه مأمورى از جانب قريش حضور رسول خدا رسيد و گفت كه هر چه زودتر پس از سپرى شدن مهلت، سرزمين آنان را ترك كند.
** پايان حوادث سال هفتم هجرت **

صفحه 277

فصل هيجدهم

حوادث سال هشتم هجرت

جنگ مؤته ، فتح مكه،

غزوه حنين و غزوه طائف

سال هفتم هجرت براى مسلمانان سال فتح و پيروزى بود، زيرا توانستند بر منطقه وسيعى از حجاز مسلط شوند و كانون هاى فساد و خطر را يكى پس از ديگرى برچينند و آزادانه مراسم مذهبى را در خانه خدا انجام دهند و با پيروزى كامل به مدينه باز گردند. اكنون ببينيم پيامبر در سال هشتم با چه حوادثى روبهرو شد. در اين سال پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) بيست و سه سريّه به اطراف و اكناف اعزام كرد. هدف از اعزام اين گشتى ها تبليغ و تشريح مواضع اسلام براى بت پرستان، درهم كوبيدن توطئه ها و خنثى نمودن نقشه هاى مشركان در نقاط دوردست مدينه بود. پيامبر در اين سال چهار غزوه را رهبرى كرد و فتح و پيروزى هاى چشمگيرتر از سال هاى پيش نصيب او شد. اينك ما در اين فصل به تشريح غزوه هاى چهارگانه پيامبر مى پردازيم.

1. جنگ مؤته

رسول گرامى پس از انجام مراسم عمره به مدينه بازگشت و سپس در سال هشتم، سپاهى را در حدود سه هزار نفر به سرزمين مُؤته اعزام داشت و

صفحه 278
فرماندهى سپاه را به جعفر بن ابى طالب واگذار نمود.
انگيزه اعزام اين هيئت اين بود كه با پيروزى هايى كه در سال هفتم به دست آمده بود صلح و آرامش در سرزمين حجاز پديد آمده بود. پيامبر چنان مصلحت ديد كه فشار تبليغى خود را متوجه مرز نشينان شام سازد، از اين جهت نامه اى تبليغى به فرمانرواى مرزى شام كه دست نشانده قيصر روم بود نوشت. وقتى سفير پيامبر به دهكده مؤته رسيد، يكى از مأموران مرزى از ورود او آگاه شد و او را دستگير كرد و تحت بازجويى قرار داد و پس از آگاهى از هدف وى بر خلاف تمام اصول انسانى دستور داد، دست وپايش را بستند و او را كشتند. پيامبر از اين جنايت آگاه شد و مسلمانان را از اين عمل ناجوانمردانه آگاه ساخت و آنان را براى گرفتن انتقام خون سفير شهيد دعوت كرد.
حادثه ديگرى كه پيامبر را براى نبرد جدى تر ساخت اين بود كه پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) در سال هشتم گروهى از معلمان قرآن را براى تبليغ اسلام و آموزش قرآن به سرزمينى در همان منطقه اعزام كرد. سپاه تبليغ با مخالفت ناگهانى اهالى آن سرزمين روبهرو شدند و در مقابله با مهاجمان جان خود را به خاطر اسلام از دست دادند. فقط يك نفر از آنان كه با بدن مجروح در ميان كشتگان افتاده بود، نيمه شب از جاى خود برخاست و خود را به مدينه رساند وجريان را به اطلاع پيامبر رساند.1
اين دو حادثه جانگداز سبب شد كه پيامبر سپاهى مركب از سه هزار نفر براى سركوبى مزاحمان تبليغ اسلام اعزام كند. فرمان جهاد صادر شد و سپاه اسلام آماده حركت شدند پيامبر شخصاً به محل حركت سپاه آمد و بياناتى به شرح زير ايراد كرد:
«من شما را به پرهيزگارى سفارش مى كنم، به نام خدا و در راه خدا نبرد

1 . طبقات ابن سعد ، ج2، ص 92، طبع ليدن.

صفحه 279
كنيد، با كافران بجنگيد، حيله مورزيد، در معامله فريبكارى نكنيد، كودكان را نكشيد، هر موقع با دشمن روبهرو شديد آنان را به يكى از سه چيز دعوت كنيد: نخست آنان را به اسلام دعوت كنيد، هرگاه پذيرفتند،دست از آنها برداريد و اسلام آنان را بپذيريد و اگر اسلام را نپذيرفتند، آنان را دعوت كنيد كه تحت حمايت اسلام درآيند و تحت شرايطى با پرداخت جزيه در سايه حكومت اسلامى بر آيين خود باقى بمانند و اگر اين را نيز نپذيرفتند از خدا كمك بگيريد و با آنان نبرد كنيد».
«شما در اين نبرد متعرض مردان گوشه گيرى كه در صومعه ها هستند نشويد. امّا گروهى را مى يابيد كه شيطان در مغزهاى آنان لانه گزيده است، اين لانه ها را ويران سازيد. هرگز زنى را، كودكى را، پيرمرد فرتوتى را نكشيد. درختى را نبريد، خانه اى را ويران نسازيد».1
آنگاه افزود: «اى مجاهدان، پسر عمم جعفر بن ابى طالب فرمانده شماست اگر او كشته شد، پرچم را زيد بن حارثه بر مى دارد و سپاه را هدايت مى كند و اگر او نيز كشته شد فرماندهى سپاه از آن عبداللّه بن رواحه است و اگر او نيز كشته شد، شما يك نفر از ميان خود به عنوان فرمانده انتخاب كنيد و به نبرد مشغول شويد». آنگاه سپاه را تا نقطه اى به نام «ثنية الوداع» مشايعت كرد و بدرقه كنندگان سپاه اسلام را با جمله «خدا شما را صحيح و سالم با غنايم زياد بازگرداند» وداع نمودند.
سپاه اسلام راه شام را در پيش گرفت. در راه آگاه شدند كه «هِرَقْل»، پادشاه روم با صد هزار سرباز در آن حدود اردو زده و حتى از قبيله هاى مرزنشين شام كمك گرفته است. اين خبر آنان را در مرحله نخست ازپيشرفت باز داشت

1 . مغازى واقدى، ج2، ص 557، 558.

صفحه 280
و تصميم گرفتند كه در آنجا بمانند و جريان را به پيامبر گزارش كنند و از او كسب تكليف نمايند، امّا عبداللّه رواحه1 كه معاون اول فرماندهى سپاه بود و هنگام ترك مدينه آرزوى شهادت كرده بود، رو به سربازان اسلام كرد و ضمن خطابه آتشينى چنين گفت:
«به خدا سوگند هرگز ما با فزونى افراد و فزونى سلاح و زيادى اسب با دشمن نبرد نمى كرديم. ما در پرتو اعتقاد و ايمان كه خدا ما را با آن گرامى داشته است با دشمن روبهرو مى شديم. برخيزيد به راه خود ادامه دهيد، نبرد را آغاز كنيد به خاطر بياوريد كه ما در جنگ «بدر» دو اسب و در روز «احد» يك اسب بيش نداشتيم. ما در اين نبرد در انتظار يكى از دو سرنوشت هستيم. يا بر آنها پيروز مى شويم و اين همان وعده اى است كه خدا و رسول او به ما داده است و براى وعده او خلافى نيست و يا به شهادت مى رسيم و در اين صورت به برادران خود ملحق مى شويم».2
اين خطابه روح جهاد را در سپاه اسلام تقويت كرد و به حركت خود ادامه دادند و در سرزمين «مُؤته» با دشمن روبهرو شدند.
نخست، فرمانده با حملات جانانه خود نبرد شديدى را آغاز كرد، هنگامى كه خود را در حلقه محاصره دشمن ديد و شهادت را قطعى دانست، براى اين كه دشمن از اسب او استفاده نكند از اسب فرود آمد و ضربتى بر او زد و او را از حركت بازداشت. پس از نبردى سهمگين دست راست او از تن جدا شد وى پرچم را به دست چپ گرفت و چون هر دو دست او قطع شد، پرچم را با بازوان خود نگاه داشت و سرانجام پس از اصابت هشتاد ضربه بر پيكرش، به

1 . برخى زيد بن حارثه را نخستين فرمانده مى دانند. از اين جهت، عبداللّه معاون اول معرفى شد.
2 . مغازى واقدى، ج2، ص 760.

صفحه 281
روى خاك افتاد و جان سپرد. سپس دو معاون وى به ترتيب پرچم را به دست گرفتند و آنان نيز مانند فرمانده خود به شهادت رسيدند.
در اين هنگام سپاه اسلام بدون فرمانده ماند و بايد مطابق راهنمايى پيامبر رفتار كنند. مردى به نام «ثابت بن ارقم» پرچم را برداشت و رو به سربازان كرد و گفت براى خود فرماندهى برگزينيد. نيروهاى اسلام خواستند مقام فرماندهى را به خود او بسپارند، امّا وى نپذيرفت. آنگاه خالد بن وليد را كه تازه اسلام آورده بود براى فرماندهى برگزيدند. لحظه اى كه خالد به فرماندهى برگزيده شد، لحظه بسيار حساسى بود، او براى نجات سپاه دست به يك تاكتيك نظامى زد و در نيمه شب كه سياهى همه جا را فرا گرفته بود به نقل و انتقال نيروها پرداخت، اين انتقال تا سپيده صبح ادامه داشت. خالد دستور داد: مسلمانان نيمه شب به نقطه اى دور بروند و با دادن شعار «لااله الاّ اللّه» به اردوگاه بازگردند تا از اين طريق دشمن تصور كند كه نيروهاى امدادى براى مسلمانان رسيده و آنان تقويت شده اند. سرانجام پس از سه روز مقاومت سپاه اسلام با چنين تدبير خاصى عقب نشينى كرده و به مدينه بازگشتند. در اين جنگ فرمانده روميان به دست يكى از سربازان مسلمان به هلاكت رسيد.1

2. فتح مكه

اين بخش از تاريخ اسلام از بخش هاى جالب و در عين حال بسيار آموزنده است. اين رويداد كم نظير يعنى فتح مكه كه موجب شد پايگاه شرك از سرزمين حجاز به كلى برچيده شود از ثمرات پيمان حديبيه است كه بسيارى از ياران رسول خدا به خاطر ناآگاهى از اثرات شگرف آن، با انعقاد آن موافقت

1 . سيره ابن هشام، ج2، ص381، 388، 389 و مغازى واقدى، ج2، ص 769.

صفحه 282
نمى كردند.
به خاطر داريد كه يكى از مواد پيمان آن بود كه قريش و مسلمانان مى توانستند با هر قبيله اى كه بخواهند متحد شوند. پس از صلح حديبيه مسلمانان با قبيله خُزاعه پيمان بستند و قبيله بنى بكر نيز با قريش متحد گشتند.
خبر شكست نيروى اسلام در نبرد با روميان، در ميان سران قريش منتشر گشت و موجب جرأت و جسارت آنان گرديد. در همين زمان قريش بنى بكر را تشويق كردند تا به خزاعه حمله كنند. حتى آنان شبانه در ميان هم پيمانان خود (بنى بكر) اسلحه پخش كردند. نبرد اين دو قبيله پس از گذشته هفده يا هيجده ماه از صلح حديبيه رخ داد. بنى بكر با پشتيبانى قريش بر خزاعه شبيخون زدند و بيست و سه نفر از آنها را كشتند.
قريش با اين عمل صلح حديبيه را زير پا نهاد و محيط صلح را به محيط تشنج تبديل كرد. ستمديدگان قبيله خُزاعه به مدينه آمدند و سرگذشت رقت بار خود را ضمن سرودن اشعارى چنين توصيف كردند:«اى رسول خدا، مشركان قريش (امضا كنندگان متاركه جنگ) نيمه شب در حالى كه گروهى از ما، به خواب فرو رفته و گروهى ديگر مشغول عبادت و پرستش بودند، بر سر ما ريختند و پس از كشتن گروهى و به اسارت گرفتن گروه ديگر منطقه را ترك كردند». سپس افزودند: «در حالى كه مسلمان بوديم قتل عام شديم». وقتى پيامبر اين جمله را شنيد به آنها قول كمك داد. رئيس سالخورده آنان كه مقيم مكه بود به نام «بُديْل» با گروهى به خدمت پيامبر رسيد و آنچه را كه بر آنها گذشته بود گزارش كرد و يادآور شد كه مردان قريش قبيله بنى بكر را يارى مى كردند.
قريش از كرده خود پشيمان شدند زيرا از قدرت روز افزون اسلام كاملاً آگاه بودند و مى دانستند كه پيمانى را كه شكسته اند بدون واكنش نخواهد ماند.

صفحه 283
بنابر اين ابوسفيان مكه را به عزم مدينه ترك كرد تا پيمان صلح حديبيه را تمديد كند. در نيمه راه با رئيس قبيله خزاعه ملاقات كرد و فهميد كه وى براى گزارش به مدينه رفته و هم اكنون از آن جا باز مى گردد.
سرانجام ابوسفيان به خدمت پيامبر رسيد و درباره تمديد پيمان حديبيه سخن گفت، امّا پاسخى نشنيد. آنگاه به ياران رسول خدا متوسل شد آنها نيز نپذيرفتند. سپس به منزل على و دختر پيامبر رفت و از آنان خواست كه درباره وى نزد پيامبر شفاعت كنند. على فرمود: «هرگاه پيامبر تصميمى بگيرد، ما را ياراى مقاومت در برابر آن نيست» آنگاه رو به دختر پيامبر كرد وگفت: «به فرزندت حسن بگو، قريش را پناه دهد و پيمان صلح را تمديد كند».
دختر پيامبر فرمود: «فرزند من كودك است هنوز به آن پايه نرسيده است كه اين كارها را انجام دهد».
ابوسفيان چاره اى جز اين نديد كه به مسجد پيامبر برود. وى پس از حضور در مسجد در ميان مردم بپا خاست و يكطرفه پيمان صلح حديبيه را تمديد كرد. سپس بر شتر خويش سوار شد و راه مكه را در پيش گرفت و نتيجه كار خود را به قريش گزارش كرد امّا همگى او را بر اين سادگى وخوش باورى ملامت كردند.1

جاسوسى به دام افتاد

پيامبر دستور داد تا مردم آماده حركت باشند. در آغاز مقصد را به آنان نگفت تا قريش را از طريق غافلگيرى وادار به تسليم كند و مكه بدون خون ريزى فتح شود، ولى يك نفر از ياران رسول خدا از مقصد پيامبر آگاه شد و نام

1 . مغازى واقدى، ج2، ص 792ـ 795.

صفحه 284
محرمانه اى به سه نفر از سران قريش نوشت و در آن از تصميم رسول خدا مبنى بر فتح مكه سخن گفت و آن را به وسيله زنى به نام «ساره» ارسال كرد و براى رسانيدن آن نامه ده دينار اجرت معين نمود. ساره نامه حاطب را در ميان موهاى بافته خود پنهان ساخت و راه مكه را در پيش گرفت. پيك وحى بر پيامبر فرود آمد و او را از اين جاسوسى آگاه ساخت. پيامبر على و زبير را مأمور كرد كه هرچه زودتر راه مكه را در پيش گيرند و ساره را از رفتن به مكه و رساندن نامه باز دارند. مأموران رسول خدا به سرعت راه افتادند و در نيمه راه «ساره» را دستگير كردند و هرچه در اثاث او جستجو كردند، چيزى نيافتند. على (عليه السلام) رو به آن زن نمود و گفت پيامبر دروغ نگفته است بايد نامه را پس دهى. آن زن در برابر اصرار على (عليه السلام) نامه را از زير موهاى خود درآورد و تسليم على (عليه السلام) كرد. به هر حال نامه به دست پيامبر رسيد و جاسوس به دام افتاد.
پيامبر افرادى را به اطراف مدينه فرستاد تا اعراب باديه نشين را به همراهى در اين سفر با پيامبر دعوت نمايند. آنان به اين قبايل مختلف بدوى خبر دادند كه در اول ماه رمضان در مدينه حاضر باشند و به اين ترتيب، در پى اين بسيج عمومى ده هزار مسلمان فداكار و ايثارگر براى فتح مكه آماده شدند.
رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) روز دهم ماه رمضان سال هشتم مدينه را به عزم مكه ترك گفت و اين بار به همه سپاهيان اعلام كرد كه او رهسپار مكه مى باشد. و فرمان داد همگى در اين راه تلاش كنند و نگذارند خبر حركت آنان به مكه برسد. سپاه اسلام بى آن كه قريش متوجه شود در نقطه اى در نزديكى مكه فرود آمد.

اطلاع قريش ازورود سپاه اسلام

سپاهيان اسلام پس از فرود آمدن در نزديكى مكه مأمور شدند كه شبانه در كليه نقاط مرتفع، آتشى روشن كنند تا شعله آن خانه هاى مكه را روشن سازد

صفحه 285
و رعب و وحشتى در دل آنان به وجود آورد.
عباس بن عبدالمطلب از مسلمانان مقيم مكه بود، ومقارن حركت پيامبر ازمدينه تصميم گرفت مكه را ترك گويد وبه مسلمانان در مدينه بپيوندد. اتفاقاً در سرزمينى به نام جُحْفه كه نيمه راه مكه ومدينه واقع است به حضور پيامبر رسيد و به فرمان او مجدداً رهسپار مكه گرديد.
او با خود فكر كرد اگر راه مكه را پيش گيرد و سران قريش را از قدرت مسلمانان آگاه سازد گام مؤثرى در حفظ خون قريش و فتح بدون خونريزى مكه خواهد داشت. از اين جهت در همان شب كه شعله هاى آتش اردوگاه سپاهيان اسلام، اطراف مكه را روشن ساخته بود، او بر استر سفيد پيامبر سوار شد تا قريش را از شرايط خطرناكى كه برايشان پيش آمده بود آگاه سازد. در همان شب بعضى از سران قريش به همراه ابوسفيان از مكه بيرون آمده بودند. ناگهان عباس عموى پيامبر صداى ابوسفيان را شنيد كه مى گويد:«من هرگز تاكنون چنين آتشى و چنين سپاهى نديده بودم». عباس نقل كرده است كه : از صداى ابوسفيان ، اورا شناختم و صدا زدم و او مرا شناخت و گفت: «عباس چه خبر است؟» گفتم: رسول خدا با اين سپاه به اين نقطه آمده است. وى گفت چاره من در اين لحظه چيست؟ به او گفتم: اگر مسلمانان بر تو دست يابند تو را خواهند كشت. پس بهتر است همراه من نزد رسول خدا بيايى تا من برايت امان بگيرم. ابوسفيان همراه عباس به اردوگاه مسلمانان روانه شد.
وقتى ابوسفيان نزد رسول گرامى آمد برخى از ياران پيامبر درخواست كردند كه او كشته شود، امّا عباس به پيامبر عرض كرد من به او امان داده ام. عباس مأمور شد كه ابوسفيان را در نزد خود تا صبح نگاه دارد و پس از طليعه آفتاب او را حضور رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) بياورد.
ابوسفيان صبحگاهان حضور رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) رسيد، پيامبر به او

صفحه 286
گفت:«هنوز باور نكرده اى كه خدايى جز "اللّه "نيست؟» ابوسفيان در پاسخ پيامبر گفت: «پدر ومادرم فداى تو، چقدر بردبار و مهربانى، اگر خدايى جز خداى يكتا بود به داد من مى رسيد». آنگاه پيامبر به او گفت: «آيا به رسالت من ايمان نياورده اى؟» ابوسفيان شكيبايى و مهربانى پيامبر را يادآور شد و از اعتراف به رسالت او خوددارى كرد، ولى به اصرار عباس شهادتين را بر زبان جارى كرد. آنگاه عموى پيامبر درخواست كرد كه در اين موقعيت حساس امتيازى به او داده شود. پيامبر به اين دشمن ديرينه خود امتياز بزرگى داد و فرمود: سه گروه از مردم مكه در امانند:
گروهى كه به خانه ابوسفيان پناهنده شوند.
گروهى كه در خانه خود بنشينند و در را ببندند.
گروهى كه به مسجد الحرام پناه آورند و در آنجا بنشينند.
اكنون لازم بود كه ابوسفيان پس از كسب چنين امتيازى قبل از سپاه اسلام به مكه برود و آنان را از مراتب لطف و محبّت پيامبر آگاه سازد. پيامبر به عباس دستور داد كه ابوسفيان را در ديدگاهى نگاه دارد تا قدرت سپاهيان اسلام را ببيند.
عباس ابوسفيان را در ديدگاه مناسبى نگه داشت تا واحدهاى ارتش نوبنياد اسلام، با تمام تجهيزات و ساز وبرگ خود در برابر او رژه بروند و او در روز روشن از قدرت نظامى اسلام آگاه گردد و پس از بازگشت به مكه مردم را از قدرت ارتش اسلام بترساند و آنها را از فكر مقاومت باز دارد. دستور پيامبر اجرا شد و سپاهيان اسلام در مقابل ابوسفيان رژه رفتند.
آنچه بيشتر باعث رعب و ترس ابوسفيان مى شد اين بود كه هر كدام از هنگ هايى كه از برابر ابوسفيان عبور مى كردند همگى با صداى بلند تكبير مى گفتند و صداى آنان در دل دره مى پيچيد. ابوسفيان با بى صبرى هرچه

صفحه 287
تمام تر در انتظار پيامبر بود كه او در كدامين يك از اين واحدها است. زيرا هر واحدى كه از جلو او عبور مى كرد از عباس مى پرسيد: «آيا محمد در ميان آن است؟» عباس مى گفت: نه . تا اين كه نيروى عظيمى كه شماره نفرات آن قريب به چهار هزار نفر بود و تنها در ميان آنها دو هزار سرباز زره پوش وجود داشت و پرچم هاى زيادى، در فاصله هاى معين، در دست فرماندهان جزء قرار گرفته بود، توجه ابوسفيان وعباس را جلب كرد. نام اين واحد كتيبه خضراء يعنى (لشكر سبز) بود. اينان همگى غرق در آهن بودند وجز چشم هاى آنان بقيه بدنشان كاملاً پوشيده بود، اسبان تندرو عربى و شتران سرخ مو در اين لشكر زياد به چشم مى خورد، عظمت اين واحد آن چنان ابوسفيان را مرعوب ساخت كه بى اختيار به عباس گفت: «هيچ قدرتى نمى تواند در برابر اين نيروها مقاومت كند، عباس! سلطنتِ برادر زاده تو، بزرگ و فراگير است» عباس اورا توبيخ كرد و گفت: «اين سلطنت نيست، نبوت است».
هنگامى كه لشكر سبز از برابر ابوسفيان گذشت و پرچمدار بزرگ آن سعد بن عباده، ابوسفيان را ديد، فرياد كشيد و گفت: «امروز روز نبرد است، امروز قدرت هاى پوشالى فرو مى ريزد و حرمت هاى بيهوده ازميان مى رود. امروز خدا قريش را ذليل كرد». در اين موقع ابوسفيان سخت به خود لرزيد. وقتى پيامبر با او روبهرو شد، رو به رسول گرامى كرد وگفت: «سعد بن عباده شعار مى دهد كه امروز روز جنگ است و امروز حرمت هاى بيهوده از ميان مى رود و امروز خدا قريش را ذليل كرده است. اى رسول گرامى تو نيكوكارترين و بخشنده ترين مردم هستى». در اين موقع پيامبر در پاسخ گفت: «امروز روز رحمت است امروز خدا قريش را عزيز گردانيد» و پس از گفتن اين سخن على را فرستاد و آن پرچم را از دست سعد گرفت و آن را به دست فرزند وى «قيس» سپرد.1

1 . به مغازى واقدى، ج2، ص 800ـ 801 و819 مراجعه شود.

صفحه 288
ابوسفيان با ديدن اين منظره خود رابه مكه رساند و آنچه را كه ديده بود براى سران قريش شرح داد و سپس اعلام كرد كه سه گروه در امانند:
آنان كه به خانه من پناه آورند.
آنان كه در خانه خود بنشينند و درب را ببندند.
آنان كه سلاح بيندازند و به مسجدالحرام پناهنده شوند.
آنگاه در مكه فرياد برآورد كه: اى گروه قريش واى بر شما محمد با سپاهى گران آمده و شما را ياراى مقاومت با وى نيست. او در ميان ده هزار نفر كه همگى غرق در سلاح و آهن هستند به سوى شما آمده است. در همان حال كه ابوسفيان اين سخنان را مى گفت، بعضى از سران قريش مردم را به مقاومت دعوت مى كردند و افرادى ساده لوح نيز به آنها پيوستند1 امّا مقاومت آنان سودى نبخشيد و با دادن دوازده يا سيزده كشته همگى متفرق شدند.2
پيامبر پس از ورود به شهر، علاوه بر پناهگاه هاى سه گانه پرچمى به دست عبداللّه خَثْعَمى داد و فرمود كه فرياد كند كه هركس زير پرچم او گرد آيد در امان است.3
بدين ترتيب همه نقاط شهر مكه به تصرف سربازان اسلام درآمد. پيامبر پس از مدتى استراحت، در خيمه اى كه در دهانه شهر مكه براى او زده بودند، سوار بر شتر شد و رهسپار مسجدالحرام گشت تا خانه خدا را طواف كند. او در حالى كه لباس نظامى بر تن و «كلاهخود» بر سر داشت و هاله اى از عظمت او را فرا گرفته بود از مسير صفوف منظم مسلمانان و مشركان عبور كرد

1 . مغازى واقدى، ج2، ص 820، 823.
2 . امتاع الاسماع، ج1، ص 376 و سيره ابن هشام، ج2، ص 408.
3 . امتاع الاسماع، ج1، ص 379.

صفحه 289
و وارد مسجدالحرام گشت و در برابر «حجرالأسود» قرار گرفت. ياران رسول خدا به پيروى از وى تكبير گفتند و صداى تكبير به گوش مشركان مكه و كليه خانه ها و ارتفاعات رسيد. آنگاه در طواف خود توسط چوبى كه در دست داشت بتها را واژگون مى ساخت و مى گفت: حق آمد و باطل نابود شد، باطل نابود شدنى است.در آن روز در اطراف مكه سيصد و شصت بت نصب شده بود و بزرگترين بت به نام «هُبَل» بر بام كعبه قرار داشت.
پيامبر از طواف خود فارغ شد و در حالى كه مردم دور او را گرفته بودند، در گوشه مسجد نشست. آنگاه بلال را به سراغ كليددار كعبه فرستاد تا كليد را بياورد و در كعبه را باز كند. كليددار نخست از تسليم كليد خوددارى مى كرد، ولى سرانجام آن را تحويل داد و درب كعبه گشوده گشت. پيامبر داخل بيت شد و تصاوير ديوار كعبه را پاك نمود، آنگاه دست هاى خود را بر چهار چوب درهاى كعبه نهاد به گونه اى كه همه مردم قيافه نورانى وجذاب او را مى ديدند، رو به مردم كرد وگفت: سپاس خداى را كه به وعده خود عمل نمود وبنده خود را كمك كرد و گروه ها را شكست داد.
سكوت بر محوطه مسجد و بيرون حكمفرما بود. نفس ها در سينه ها حبس بود و انديشه هاى گوناگونى در مغزها مى جوشيد. هر كسى در باره خود و تقصيرهايى كه از او سرزده بود به گونه اى فكر مى كرد. ناگهان پيامبر سكوت مردم را شكست و فرمود: «چه مى گوييد و به چه مى انديشيد؟» همه مردم گفتند: «جز به خوبى ونيكى به چيزى نمى انديشيم». شما را كه پيروز شده ايد، برادر بزرگوار خويش و فرزند برادر خود مى دانيم. پيامبر گرامى اين آيه قرآن را تلاوت كرد:
(...لا تَثْرِيبَ عَلَيْكُمُ الْيَومُ يَغْفِرُ اللّهَ لَكُمْ وَهُوَ أَرْحَمَ الرّاحِمينَ).1

1 . يوسف/92.

صفحه 290
«امروز سرزنشى بر شما نيست خدا شما را مى بخشد و او ارحم الراحمين است».
اين آيه مضمون گفتار يوسف به برادران خود است. هنگامى كه مشركان در برابر پيامبر قرار گرفتند و درخواست عفو و بخشش نمودند، پيامبر فرمود: «إذهَبُوا فَأَنْتُمُ الطُّلَقاء: برويد كه همه شما آزاد شدگانيد».1

سخنان تاريخى پيامبر در مسجدالحرام

سخنان تاريخى پيامبر گرامى اسلام در مسجدالحرام روشنگر سيماى واقعى اسلام براى مشركان بود. اسلامى كه تا آن روز با آن آشنا نشده و پيوسته خود را از آن دور نگاه مى داشتند. در اينجا به برخى از نكات سخنان رسول خدا كه در آن روز تاريخى ايراد فرموده اند اشاره مى كنيم: پيامبر فرمودند:
«اى مردم !خداوند در پرتو اسلام تكبرهاى دوران جاهليت و مباهات به حسب و نسب را از ميان شما برداشت. همگى از ا دم هستيد و آدم نيز از گِل است، بهترين بندگان خدا كسى است كه از گناه بپرهيزد».
«مردم در پيشگاه خداوند بر دو گروهند، گروهى كه در پيشگاه خدا عزيز و گرامى مى باشند وگروهى گنهكار وبدبخت كه نزدخدا خوار و ذليل اند».
«مردم! عربيت جزء ذات شما و پديد آرنده شخصيت شما نيست. بلكه آن زبانى است كه با آن سخن مى گوييد، كسى كه در انجام وظيفه خود كوتاهى كند، انتساب او به جايى، كمبود او را جبران نمى كند».
«همه مردم از زمان آدم تا امروز مانند دندانه هاى شانه مساوى و برابرند، عرب را بر عجم و سفيد را بر سياه هيچ گونه برترى جز به وسيله تقوا نيست».

1 . مغازى واقدى، ج2، ص 835 و بحار الأنوار، ج21، ص 107، 132.

صفحه 291
«من تمام دعاوى مربوط به جان و مال و همه مراسم دوران جاهليت را زير پا نهادم، جز كليددارى كعبه و آبرسانى به زايران خانه خدا كه اين دو برنامه نيز در اسلام محفوظ خواهد بود».
«مسلمان برادر مسلمان است و همه مسلمانان برادر يكديگرند و در برابر بيگانگان حكم يك دست را دارند، خون هر يك با خون ديگرى برابرى مى كند...».

بلال اذان مى گويد

پس از فتح مكه، بلال، اين مسلمان زجر كشيده شهر فتح شده مكه، يك بار ديگر به دستور پيامبر به بام كعبه رفت و در حالى كه گروهى از سران شرك پاى ديوار كعبه ايستاده بودند، با صداى بلند و رسا اذان گفت. شهادت هاى بلال بر يكتاپرستى و رسالت پيامبر كه درست نقطه مقابل انديشه مشركان بود، آنان را ناراحت كرد. يكى از آنان گفت: «خدا پدرم را دوست داشت كه او زنده نماند و اين آواز را نشنيد» حارث بن هشام گفت: «اى كاش مى مردم و نمى ديدم كه بلال بر بام كعبه نعره كشد» ، «حكم بن ابو العاص» گفت: «اين مصيبت بزرگى است كه غلامى مانند بلال بر روى كعبه قرار گيرد وچنين فرياد كشد». سهيل بن عمرو گفت: «اگر خدا برقرارى دولت محمد را نخواهد، دگرگون خواهد شد و اگر خشنود باشد پايدار خواهد بود». ابوسفيان گفت: «مى ترسم چيزى بگويم اين سنگ ريزها محمد را آگاه سازند».1

ابراز وفادارى به انصار

رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) پس از فتح مكه در حالى كه انصار گرداگرد او قرار

1 . امتاع الاسماع، ج1، ص 390 و سيره ابن هشام، ج2، ص 413.

صفحه 292
داشتند مشغول دعا و نياش شد. انصار بيم از آن داشتند كه پيامبر پس از فتح مكه در آن شهر اقامت گزيند. بنابر اين وقتى او از دعا و نيايش فارغ شد و از نگرانى انصار آگاه گشت فرمود: «پناه به خدا; زندگى من با شما و مرگ من هم با شما است».1

جنايتكاران كشته مى شوند

پيامبر گرامى مظهر عاطفه و مهر و عفو و بخشش بود و به همين دليل تمام مشركين را كه در مكه گرد آمده بودند، مورد عفو قرار داد و آزاد ساخت و با اين عمل وسيله گرايش آنان رابه اسلام فراهم آورد، ولى در ميان آنان، افراد انگشت شمارى بودند كه جنايات سنگين وجرايم بزرگى مرتكب شده بودند و هرگز صلاح نبود اين گروه بدون هيچ قيد و شرطى مورد عفو قرار گيرند، بنابر اين پيامبر ريختن خون آنان را حلال كرد ونام يكايك آنان را برد. گروهى از آنان به وسيله مسلمانان كشته شدند و گروهى ديگر از طريق شفاعت بعضى از ياران رسول خدا آزاد گشته و به ظاهر به آغوش اسلام بازگشتند.2
ولى در اين ميان دوحادثه را متذكر مى شويم كه مى تواند روح آزادى خواهى اسلام را درباره مخالفان منعكس كند.
الف. در فصل چهاردهم يادآور شديم كه صفوان بن اميه يكى از قاريان و مبلغان اسلام را كه اسير يكى از قبايل شده بود به قيمتى خريد و او را به انتقام خون پدر خود به وضع فجيعى درمكه كشت. صفوان يكى از آن ده نفرى بود كه

1 . سيره ابن هشام، ج2، ص 416.
2 . سيره ابن هشام، ج2، ص409، 411 و مغازى واقدى، ج2، ص 847، 863 و تاريخ الخميس، ج2، ص 90.

صفحه 293
پيامبر گرامى ريختن خون آنها را حلال شمرد. او كسى بود كه در فتح مكه نيز از خود مقاومت نشان داد و سپس از مكه به جده گريخت تا از آن جا به يمن فرار كند. يك نفر از ياران رسول خدا به نام «عُمير» حضور رسول خدا رسيد و از او درخواست كرد كه پيامبر به او امان دهد. پيامبر به او امان داد ولى او به اين اكتفا نكرد و گفت بايد نشانه اى بر اين امان در اختيار من بگذارى. پيامبر با كمال عظمت عمامه اى كه با آن وارد مكه شده بود به او داد. عمير با عمامه رسول خدا خود را به جده رساند، در حالى كه صفوان آماده سوار شدن بر كشتى بود، رو به او كرد و گفت: «مبادا خود را به هلاكت بيفكنى، پيامبر به تو امان داده است. اكنون بايد حضور رسول گرامى برويم. او تو را دعوت به اسلام خواهد كرد، اگر پذيرفتى چه بهتر و در غير اين صورت دو ماه به تو مهلت مى دهد و او بيش از هر كسى نسبت به پيمان خود وفادار مى باشد. صفوان بر رسول گرامى وارد شد، پيامبر او را دعوت به اسلام كرد امّا صفوان درخواست كرد كه او را چهار ماه مهلت دهد تا در اين باره مطالعه كند.
عمل رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) آنچنان در جلب صفوان مؤثر بود كه روزى كه رسول گرامى مكه را به عزم فتح هوازن ترك مى كرد هنوز او ايمان نياورده بود ولى با كمال ميل و رغبت صد زره به عنوان عاريه در اختيار پيامبر نهاد و پيامبر نيز همه آنها را ضمانت كرد و چيزى نگذشت كه در بازگشت پيامبر از جنگ هوازن، اسلام آورد.1
ب. اُمّ هانى دختر ابوطالب خواهر اميرمؤمنان دو نفر از خويشان شوهر خود را كه به خانه وى پناه برده بودند پناه داده بود. «اُمّ هانى» مى گويد: «در روز فتح مكه سواره نظامى كه سرتاپا غرق در آهن بود و من او را نمى شناختم،

1 . مغازى واقدى، ج2، ص 854 و سيره ابن هشام، ج2، ص 418.

صفحه 294
در خانه مرا كوبيد و تصميم داشت كه آن دو نفر كه به خانه من پناه آورده بودند ، دستگير كند. من از ورود او به داخل خانه ممانعت كردم و به او گفتم من دختر عموى پيامبر هستم. در اين موقع او نقاب از چهره برداشت، ديدم برادرم على است، من از اين كه بعد از مدتها برادر خود را مى ديدم خيلى خوشحال شدم و دست در گردن او افكندم. آنگاه همراه او به خيمه رسول گرامى رفتم در آنجا جز دختر پيامبر، فاطمه، كسى را نديدم، وقتى پيامبر آمد جريان را به او گفتم، پيامبر فرمود: «امّ هانى، هر كس را كه تو امان دادى ما نيز امان داديم».1

زنان با پيامبر بيعت مى كنند

در فصل دهم از فصول گذشته يادآور شديم كه زنان انصار در بيعت عقبه با پيامبر بيعت كردند. پس از فتح مكه نيز زنان مشرك مكه كه آهنگ اسلام كرده و قصد تشرف به اين آيين را داشتند با رسول گرامى به شرط زير بيعت كردند:
1. براى خدا شريكى قائل نشوند، 2. خيانت نورزند، 3. گرد فحشا نگردند، 4. فرزندان خود را نكشند، 5. فرزندانى كه مربوط به ديگران است به شوهران خود نسبت ندهند، 6. در كارهاى خير و نيك با پيامبر مخالفت نكنند.2
آنگاه پيامبر دستور داد ظرفى پر از آب كنند و مقدارى عطر در آن بريزند سپس دست خود را در ميان آن نهاد و آيه اى را كه بيانگر مواد پيمان بود، تلاوت نمود و از جاى خود برخاست و فرمود كسانى كه مايلند با من با شرايط ياد شده

1 . مغازى واقدى، ج2، ص 829 و سيره ابن هشام، ج2، ص 411.
2 . اين مواد در آخرين آيه سوره ممتحنه وارد شده است.

صفحه 295
بيعت كنند، دست خود را در داخل آب قرار داده و رسماً وفادارى خود را اعلام كنند.1

حوادث پس از فتح مكه

مكه تقريباً بدون خونريزى فتح گشت و اسلام به تدريج در خانه هاى مكه نيزوارد شد. پس از مدتى از جانب پيامبر اعلام شد كه هركس در خانه خود بتى دارد آن را بشكند ويا بسوزاند. بت ها يكى پس از ديگرى شكسته شد تا آنجا كه عكرمه فرزند ابى جهل دشمن ديرينه پيامبر هر كجا بتى سراغ داشت براى شكستن آن روانه مى گشت. حتى «هند» زن ابوسفيان بتى را كه در خانه داشت درهم شكست و به آن گفت: «تو خيلى ما را فريب دادى».
فتح مكه در روز بيستم ماه رمضان سال هشتم هجرت پايان پذيرفت. اكنون وقت آن رسيده بود كه پيامبر هيئت هايى را به اطراف اعزام دارد تا بت هايى را كه در آن روز ميان عشاير عرب فراوان بود درهم شكنند. شگفت آور اين بود كه بت هاى اطراف مكه به وسيله گروهى شكسته مى شد كه ساليان دراز بت پرست بوده و در راه حفظ آن حاضر بودند جان و مال خود را فدا كنند. از ميان آنان مى توان از خالد بن وليد نام برد كه براى شكستن بت عُزّى و نيز عمروعاص كه براى ويران كردن بتخانه «سُواع» و همچنين سعد بن زيد كه براى شكستن بت منات و... مأموريت يافتند.
اكنون كه شرح فتح مكه پايان يافت بهتر است به ديگر غزوات رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) كه به دنبال فتح مكه رخ داد نيز اشاره كنيم:

1 . مجمع البيان، ج5، تفسير سوره ممتحنه ، ص 276.

صفحه 296

3. غزوه حُنَيْن

فتح مكه كه بزرگ ترين پايگاه شرك بود قبايل دور دست مكه را به شدت نگران كرد. آنان فهميدند كه به زودى قدرت اسلام به سرزمين آنها خواهد رسيدو از آن هراس داشتند كه پيامبر خود براى درهم كوبيدن بت ها رهسپار قبيله آنان شود و يا نيروهايى به سوى آنان روانه سازد. از اين جهت قبايلى كه در كنار هم زندگى مى كردند(مانند هوازن، ثقيف، نصر، سَعْد و چند قبيله ديگر) تصميم گرفتند كه با تشكيل دادن يك اتحاديه نظامى از ورود سپاه اسلام جلوگيرى كنند. آنان به تجربه دريافته بودند كه اگر در خانه هاى خود بنشينند و دشمن بر آنها وارد شود با حوادث تلخى روبهرو خواهند شد. از اين جهت تصميم گرفتند همگى براى جنگ با رسول خدا حركت كنند و در محلى به نام حنين فرود آيند. به پيامبر گزارش رسيدكه قبيله هوازن با ديگر قبيله ها در حال جنبش و حركتند. پيامبر فردناشناسى را به ميان آنان فرستاد تا صحت جريان را گزارش كند. جنب و جوش اين قبايل سبب شد كه رسول گرامى با دوازده هزار سرباز كه دو هزار نفر از آنان همان مشركان جديدالإسلام مكه بودند به سوى آنان حركت كند.
رسول گرامى ششم شوال از مكه حركت كرد و خالد بن وليد را به عنوان فرمانده مقدمه سپاه، پيش فرستاد امّا مردان هوازن و متحدان آنها كه قبلاً در درّه ها و پيچ و خم هاى وادى حنين پنهان شده و موضع گرفته بودند، ناگهان بر مسلمانان حملهور شدند. سوارانى كه مقدمه سپاه بودند، پا به فرار گذارده و ديگران هم به دنبال ايشان گريختند و پراكنده گشتند.
در اين موقع شماتت ابوسفيان و ديگركافران به ظاهر مسلمان آغاز شد و كينه هاى ديرين خويش را بيرون ريختند و هركدام سخنى گفتند. ابوسفيان

صفحه 297
گفت: «اين فراريان تا لب دريا مى گريزند». جَبَلة بن حنبل گفت: «امروز جادو باطل شد»، شِيْبِه كه پدر او در جنگ اُحد كشته شده بود گفت: «من امروز محمد را به انتقام خون پدرم مى كشم».
فرار مقدمه سپاه سبب شد كه واحدهاى بعدى يكى پس از ديگرى پا به فرار بگذارند وسپاه نظم خود را از دست بدهد. پيامبر، در اين موقع حساس با نبوغ خاصى توانست به سپاه از هم گسيخته سامان دهد. پيامبر رو به فراريان كرد و فرمود: «كجا مى گريزيد؟ بازگرديد كه من پيامبر خدا و محمد بن عبداللّه هستم». آنگاه به عموى خود عباس كه صداى بلند و رسايى داشت دستور داد كه فرياد كند: «اى انصار و اى اصحاب بيعت رضوان كه در حديبيه زير درخت با پيامبر بيعت كرديد، به سوى او باز آييد».
پايدارى پيامبر و فريادهاى عباس سبب شد كه مسلمانان يكى پس از ديگرى گرد رسول خدا جمع شوند و جنگ از نو آغاز گردد و سپاه اسلام به تدريج نظم خود را بازيابد و رسول گرامى از تيررس دشمن به دور باشد.
تاريخ در اين مورد از مردان و زنانى مانند «على بن ابى طالب» و «امّ عماره» ياد مى كندكه از نخستين مرحله آغاز حمله پروانهوار گرد وجود رسول گرامى مى گشتند و از او دفاع مى كردند. انتظام سپاه اسلام سبب شد كه مردان قبايل هوازن پا به فرار نهادند و گروه انبوهى اسير شدند و زنان و اموال خود را ترك كردند.
شكست ابتدايى مسلمانان در اين نبرد درس عظيمى به آنان داد و آن اين كه غلبه و پيروزى بر خلاف تصور بعضى ازياران رسول خدا در پرتو فزونى سپاه و سلاح نيست بلكه پيروزى در گرو عوامل ديگرى است كه مهم ترين آنها ايمان و عقيده است و اگر گروه عقيده مندى دور پيامبر نبودند و سازمان دهى مجدد پيش نيامده بود تمام افتخارات از دست مى رفت.

صفحه 298
آمار تلفات مسلمانان در غزوه حنين به هشت نفر رسيد ولى در مقابل شش هزار نفر از هوازن و ديگر قبايل اسير شدند. و غنايمى كه به دست سپاه افتاد، گذشته بر اسيران بيست وچهار هزار شتر، متجاوز از چهل هزار گوسفند و هشتصد و پنجاه و دو كيلو گرم نقره بود.

4. غزوه طائف

شكست خوردگان قبيله هوازن با متحدان خود به نقاط مختلفى گريختند. پيامبر لازم ديد به تعقيب فراريان بپردازد و به آخرين نقطه اتكاى مشركان در حجاز پايان بخشد. از آنجا كه قسمتى از فراريان هوازن در اوطاس گرد آمده بودند، پيامبر ابوعامر اشعرى را مأمور كرد كه به آن نقطه حركت كند و غائله را خاتمه بخشد. فرمانده سپاه با فراريان روبهرو شد نبردى آغاز شد و هر چند او خود به وسيله تيرى به شهادت رسيد امّاجنگ به نفع مسلمانان پايان يافت.1
بزرگ ترين نقطه اتكاى فراريان قلعه طائف بود، كه بسيار محكم و استوار بود و فراريان در آنجا گرد آمده بودند. از اين جهت پيامبر رهسپار طائف شد و دژ طائف را كه قوم ثقيف در آن جا زندگى مى كردند محاصره كرد.2
در اين محاصره نبرد شديدى بين طرفين رخ داد و آنان يكديگر را به رگبار بستند. حتى به تير نيز اكتفا ننمودند وبا نصب منجنيق دژ طائف درهم كوبيده شد، امّا كوچكترين نشانه از تسليم شدن مردم دژ به دست نيامد. سربازان

1 . مغازى واقدى، ج2، ص 915، 916.
2 . سيره ابن هشام، ج2، ص482.

صفحه 299
پيامبر حتى از ارابه هاى جنگى نيز براى آسيب رساندن به ديوار دژ استفاده كردند، امّا مردم طائف پاره هاى آهن آتشين بر سر آنها ريختند و آنان را عقب راندند.
نصب منجنيق و بهره گيرى از ارابه جنگى نيز نتوانست مردم سركش طائف را تسليم سازد. پيامبر از جنبه هاى روانى بهره گرفت و دستور داد يك نفر با صداى بلند اعلام نمايد: «هر غلام و كنيزى كه از دژ بيرون آيد، آزاد خواهد شد». گروهى از آنان موفق به فرار از دژ شدند. بازجويى از اين فراريان آغاز شد و همگى اعتراف كردند كه مردم دژ به هيچ قيمت حاضر به تسليم شدن نيستند و اگر هم محاصره يك سال طول بكشد آنان از نظر آب و غذا در مضيقه نخواهند بود.

پيامبر به مدينه باز مى گردد

رسول گرامى تمام شيوه هاى نظامى را به كار بست ولى تجربه نشان داد كه ثقيف سرسخت كه روباه وار معركه نبرد را ترك گفته و به دژ محكم و استوار خود پناهنده شده اند به اين زودى تسليم نمى شوند. سرانجام پس از مدتى نزديك به بيست روز پيامبر تصميم گرفت محاصره ثقيف را برچيند و راه مدينه را در پيش گيرد.

آزادى اسير

رسول گرامى در راه بازگشت به مدينه به محلى كه در آنجا شش هزار اسير كه غالباً از قبيله هوازن بودند نگهدارى مى شدند رسيد. بعضى از شخصيت هاى هوازن كه در اين نبرد شركت نداشته و يا اسير نشده بودند، حضور رسول خدا رسيده و اسلام آوردند و از پيامبر، درخواست كردند اسيران

صفحه 300
را آزاد سازد. پيامبر فرمود: «آنچه متعلق به من و فرزندان عبدالمطلب است، همه را به شما بخشيدم اگر مى خواهيد مسلمانان نيز از حقّ خود بگذرند پس از اقامه نماز ظهر رو به آنان كنيد و بگوييد ما رسول خدا را نزد مسلمانان و مسلمانان را نزد رسول خدا در آزادى زنان و فرزندانمان شفيع قرار مى دهيم».
فرستادگان هوازن طبق دستور پيامبر پس از نماز ظهر آن جملات را بيان كردند. پس از سخنان آنان پيامبر برخاست و گفت: «من حقّ خود و بنى عبدالمطلب را به شما بخشيدم. آنگاه مهاجر و انصار گفتند حق ما هم به رسول خدا متعلق است». رسول گرامى همه اسيران را به آنان بخشيد.
رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) از هيئت هوازنى پرسيد مالك بن عوف نصرى فرمانده سپاه هوازن كجاست؟ در پاسخ گفتند: «او به دژ طائف پناه برده و با ثقيف زندگى مى كند» پيامبر فرمود: «به او خبر دهيد اگر نزد من بيايد و اسلام آورد من اموال و كسان او را به او پس مى دهم و صد شتر هم به او مى بخشم، وقتى نويد پيامبر به مالك رسيد، شبانه از طائف گريخت و نزد پيامبر آمد و در نتيجه اموال وكسان او آزاد شدند و صد شتر هم جايزه گرفت و در اسلام خود پايدار ماند و پيامبر او را به سبب شجاعتى كه داشت بر قبايلى سرپرست كرد.

تقسيم غنايم

ياران پيامبر اصرار داشتند كه غنايم جنگى زودتر تقسيم گردد. پيامبر براى اين كه بى نظرى خود را ثابت كند كنار شترى ايستاد و مقدارى پشم از كوهان آن گرفت و در حالى كه آن را ميان انگشتان خود قرار داده بود، رو به مردم كرد و گفت: «من از تمام غنايم شما حتى از اين پشم، جز خمس، حقى ندارم، و من اين خمس را كه حقّ من است، به خود شما باز مى گردانم. بنابر اين هر فردى از شما هر نوع غنيمتى در پيش او هست اگر چه نخ و سوزن

صفحه 301
باشد همه را برگرداند، تا از روى عدالت تقسيم گردد.
پيامبر همه بيت المال را ميان مسلمانان تقسيم كرد، وخمس بيت المال را كه مخصوص خود او بود ميان سران قريش كه تازه اسلام آورده بودند تقسيم كرد و به ابوسفيان و پسر او معاويه، و حكيم بن حزام، و حارث بن حارث وحارث بن هشام، سهيل بن عمرو، حويطب بن عبدالعزى، علاء بن جاريه... كه همگى تا ديروز از سران شرك و كفر و از دشمنان سرسخت محمد بودند، صد شتر داد و به گروهى كه موقعيت آنها كمتر بود پنجاه شتر داد و آنان با اين بخشش هاى بسيار و سهام اختصاصى ديگر، خود تحت تأثير عواطف ومحبت هاى پيامبر قرار گرفتند و خواه ناخواه به سوى اسلام كشيده شدند. اين عمل را در فقه اسلامى «مؤلفة القلوب» مى نامند و يكى از مصارف زكات اسلامى همين است.1
** پايان حوادث سال هشتم هجرت **

1 . سيره ابن هشام، ج3، ص 493.

صفحه 302

فصل نوزدهم

حوادث سال نهم هجرت

على (عليه السلام) در سرزمين طى، غزوه تبوك، نقشه منافقان،

مسجد ضرار،مبارزه منفى، نمايندگان طائف درمدينه،

قطعنامه روز منى

سال هشتم هجرت، سال پيروزى توحيد بر شرك و سال غلبه يكتاپرستى بر هر نوع دوگانه پرستى بود. در اين سال بر اثر ايثارهاى سربازان اسلام، خورشيد توحيد بر قسمت اعظم شبه جزيره عربستان تابيدن گرفت و پيروزى نهايى آن در تمام شبه جزيره بر همگان قطعى گرديد. از اين جهت غالب قبايل عرب در سراسر نقاط عربستان آمادگى خود را براى پذيرفتن اسلام اعلام كردند و براى اين كار هيئت هايى به حضور پيامبر اعزام نمودند.1 آنان ارادت و اخلاص قبايل مختلف عرب را به آيين يكتاپرستى، به اطلاع پيامبر

1 . تشريح خصوصيات اين هيئت ها ومذاكراتى كه ميان آنها و رسول خدا صورت گرفت و بيان الطاف و محبت هايى كه رسول گرامى در مورد آنان مبذول نمود، در اين نوشته فشرده نمى گنجد و سيره نويس معروف محمد بن سعد د ركتاب خود قسمت اعظم ويژگى هاى اين هيئت هاى نمايندگى را آورده است. او از هفتاد و سه هيئت نمايندگى نام مى برد كه دسته دسته و گروه گروه در طو ل سال نهم ويا كمى پيش از آن، به حضور پيامبر رسيدند. الطبقاتالكبرى، ج1، ص 291ـ 359.

صفحه 303
مى رساندند. به همين دليل است كه سال نهم را در تاريخ اسلام «عام الوفود» (وفد در لغت عرب به معنى هيئت و جمع آن «فود» است) يعنى سال ورود هيئت هاى نمايندگى از سراسر شبه جزيره به سرزمين مدينه، مى نامند.
بررسى سرگذشت اين هيئت هاى نمايندگى و دقت در مذاكرات آنان با رسول اكرم، به روشنى مى رساند كه اسلام از طريق تبليغ و دعوت هاى منطقى در شبه جزيره نفوذ كرد، البته طاغوت هاى زمان يعنى ابوسفيان ها و ابوجهل ها مانع از نفوذ اسلام بودند. جنگ هاى پيامبر گذشته از اين كه بيشتر براى خنثى كردن توطئه ها بود، براى سركوبى اين گونه طاغوت ها نيز بود، طاغوت هايى كه بر سر راه اسلام قد علم كرده و مانع از ورود سپاه تبليغ به سرزمين هاى حجاز و نجد و غيره بودند. هيچ آيين و برنامه اصلاحى بدون شكستن طاغوت ها وبرچيدن خارهاى روييده بر سر راه آن امكان پذير نيست. از اين جهت است كه مى بينيم نه تنها پيامبر اسلام بلكه عموم پيامبران الهى قبل از هر چيز براى كوبيدن طاغوت ها و نابود كردن موانع كوشش مى كردند.
قرآن مجيد در سوره خاصى از ورود اين هيئت ها و پيروزى روز افزون اسلام در شبه جزيره سخن مى گويد و مى فرمايد:
«آنگاه كه پيروزى خدا فرا رسيد و مكه فتح گرديد و مردم را ديدى كه فوج فوج در آيين خدا وارد مى شوند، در اين حالت خدايت را با ستايش او تسبيح گو، و طلب آمرزش نما كه او توبه پذير است».1
عليرغم اين آمادگى در قبايل عرب و ورود هيئت هاى نمايندگى، از طرف آنها در سال نهم هجرت هفت سريه و يك غزوه اتفاق افتاد. سريه ها به خاطر

1 . آيات سوره نصر.

صفحه 304
خنثى كردن توطئه ها و غالباً براى شكستن بت هاى بزرگى بود كه همچنان در ميان قبايل عرب مورد پرستش بود از جمله اين سريه ها، سريه على بن ابى طالب (عليه السلام) است كه به فرمان پيامبر رهسپار سرزمين «طَىّ» گرديد و از جمله غزوات در سال نهم غزوه تبوك را مى توان نام برد. در اين غزوه پيامبر با سپاهى گران وسنگين سرزمين مدينه را به عزم سرزمين مرزى تبوك ترك گفت و بدون مقابله با دشمن و خونريزى به مدينه بازگشت امّا راه فتح شهرهاى مرزى را براى آيندگان هموار كرد.
ما در اين فصل به بيان يك سريه و توضيح غزوه تبوك مى پردازيم:

1. على (عليه السلام) در سرزمين «طَىّ»

رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) در سال نهم هجرت على (عليه السلام) را با صد و پنجاه سواره نظام به سوى قبيله «طَىّ» اعزام كرد و دستور داد كه اميرمؤمنان، بت بزرگ قبيله «طى» را به نام «فلس» درهم شكند و قبيله «طى» را از چنگال شرك برهاند. سرزمين «طى» همان سرزمين حاتم طايى معروف است كه در ميان عرب به سخاوت و بخشندگى شهرت داشت. قبيله «طى» پس از مقاومت مختصرى شكست خورده و افراد آن اسير سپاه اسلام شدند رئيس آنان عدى بن حاتم به شام گريخت و خواهر او به نام «سُفانه» دستگير شد.
عدى بن حاتم داستان اسلام آوردن خود را چنين تعريف مى كند:«پيش از آن كه آيين اسلام را برگزينم يك فرد مسيحى بودم و بر اثر تبليغات سوئى كه درباره پيامبر اسلام انجام گرفته بود، كينه او را در دل داشتم و از پيروزى هاى بزرگى كه نصيب اوشده بود آگاه بودم و مى دانستم روزى موج اين پيروزى ها به سرزمين ما مى رسد، ولى من براى اين كه به وسيله سربازان اسلام دستگير نشوم به غلامان خود دستور دادم كه شتران تندرو و رهوار مرا آماده حركت سازند تا هر

صفحه 305
موقع اثرى از خطر مشاهده كردم با وسايل آماده خود به سوى شام حركت كنم. روزى يكى از غلامانم بر من وارد شد و از پيشروى ارتش اسلام به سرزمين ما خبر داد و من فوراً با وسايل آماده خود رهسپار شام شدم و در آنجا سكنى گزيدم ولى خواهرم دستگير گرديد. خواهرم پس از دستگيرى در خانه دختر حارث در مدينه اقامت كرد. هنگامى كه پيامبر از آنجا عبور مى كرد به او گفته بود: «اى رسول گرامى پدرم مرد، و سرپرست من ناپديد گشت. برما منت بگذار. خدا بر تو منت گذارد» . روزى پيامبر از خواهرم پرسيده بود سرپرست تو كيست؟ وى گفته بود عدى بن حاتم. فرموده بود«همان كه از خدا و رسول او گريخت؟» خواهرم خواهش خود را سه روز تكرار كرده، امّا نتيجه نگرفته بود. روز چهارم كه پيامبر از آنجا عبور مى كرد او به اشاره على (عليه السلام) همان سخن را تكرار نموده بود. رسول خدا خواهرم را آزاد كرده وبا كاروان مورد اعتماد خود او را به شام فرستاده بود. عدى مى افزايد ناگهان ديدم شترى با كجاوه در برابر منزل من زانو به زمين زد و خواهرم از آن فرود آمد و پس از ورود به خانه زبان به شكايت و گله گشود كه چرا او را در سرزمين طَىّ ترك گفتم و همراه خود به شام نياوردم.
من كه خواهرم را خردمند و با هوش مى دانستم به وى گفتم: «در باره اين مدعى نبوت چه مى گويى؟» وى جواب داد: «من مصلحت مى بينم كه هرچه زودتر به او بپيوندى، اگر او پيامبر باشد براى شما در اين سبقت فضيلت بزرگى است و اگر فرمانروايى عادى باشد تو از قدرت اوبهره مى برى». من سخن او را تصديق كردم و تصميم گرفتم به مدينه بروم و پيامبر را از نزديك ببينم. وقتى وارد مدينه شدم پيامبر را داخل مسجد يافتم و بر او سلام كردم و گفتم كه من عدى بن حاتم هستم، او برخاست و مرا به خانه خود برد. در نيمه راه زن سالخورده اى او را از حركت بازداشت تا با وى سخن گويد. پيامبر با كمال آرامش به سخنان او گوش داد و پاسخ گفت: من با خود گفتم اين خوى،

صفحه 306
خوى فرمانروايان و پادشاهان نيست. سپس همراه او وارد خانه وى شدم. زندگى ساده وى توجه مرا جلب كرد، تشكى از ليف خرما در منزل داشت. آن را به سوى من كشاند وگفت روى آن بنشين. من از فروتنى او غرق حيرت شدم و از اخلاق پسنديده او پى بردم كه او فرمانروا و پادشاه نيست. آنگاه او از آيينى كه من پيروى مى كردم خبر داد. و گفت:آيا تو يك چهارم درآمد قبيله خود را به خود اختصاص نمى دادى؟ گفتم: چرا. گفت مگر نه اين است كه اين كار در آيين تو حلال نيست؟ گفتم: آرى. و من از اين گزارش غيبى مجذوب او شدم. سپس به من گفت چرا به آيين اسلام وارد نمى شوى. اگر فقر و تنگدستى مسلمانان، تو را از گرايش به اسلام بازداشته است، بدان كه به زودى ثروت به سوى مسلمانان سرازير مى شود و در ميان آنان فقيرى نمى ماند و اگر فزونى دشمن آنان مانع از گرايش تو به آيين اسلام است، به خدا سوگند به زودى مى شنوى كه اين قدرت ها و موانع از سر راه برداشته مى شود چنان كه زنى به تنهايى بر شتر خود سوار مى شود و از قادسيه رهسپار زيارت خانه خدا مى گردد; و اگر قدرت و سلطنت را در دست ديگران مى بينى و اين مانع از ورود تو به اسلام مى شود به خدا سوگند سرزمين بابل با تمام كاخ هاى سفيد خود به دست مسلمانان گشوده مى شود.
عدى بن حاتم مى گويد: «من نمردم و وقوع دوخبر غيبى پيامبر را مشاهده كردم; ديدم كه چگونه كاخ هاى بابل به دست مسلمانان فتح شد و ديدم كه چگونه زنى به تنهايى از سرزمين قادسيه بر شتر خود سوار مى شود و به زيارت خانه خدا مى آيد و از هيچ كس نمى ترسد ومطمئنم به همين زودى سومين گزارش او نيز محقق مى گردد».1

1 . مغازى واقدى، ج3، ص 988 ، 989 ;سيره ابن هشام، ج2، ص 578، 581 ;و الدرجات الرفيعة، نگارش سيد على خان مدنى، ص 352، 354. برخى ورود عدى رابه مدينه در سال نهم و برخى ديگر در سال دهم هجرى نوشته اند.

صفحه 307

2. غزوه تبوك

در سال نهم هجرى، يك كاروان بازرگانى كه از شام روغن و آرد به مدينه مى آورد، گزارشى به پيامبر داد كه دولت روم سپاه عظيمى را در نوار مرزى سوريه و حجاز گرد آورده و علاوه بر اين قبايلى از عرب را براى جنگ با مسلمانان آماده ساخته و مقدمه سپاه را به سرزمين «بلقاء» روانه كرده است.1
اين گزارش موقعى به پيامبر رسيد كه هوا به شدت گرم بود و فصل برداشت محصول و چيدن ميوه ها فرا رسيده بود، امّا ارزش اسلام نزد پيامبر و ياران صميمى او بالاتر از آن بود كه به خاطر منافع مادى از آن صرف نظر كنند و اجازه دهند دشمن به خانه آنان هجوم آورد. رسم پيامبر اين بود كه پيوسته او بر سر دشمن مى تاخت و به او مهلت حركت و جنبش و سازماندهى نمى داد وهرگز منتظر نمى شد كه دشمن به خانه اووارد گردد و آنگاه با او روبهرو شود.2
پيامبر در بيشتر غزوه ها براى اين كه دشمن را غافلگير سازد مسير و هدف را تعيين نمى كرد ولى در اين نبرد چون مسير بسيار طولانى بود (منطقه تبوك در نوار مرزى سوريه وحجاز قرار داشت و فاصله مدينه تا تبوك حدود ششصد كيلومتر بود)، پيامبر ناچار شد مقصد را براى مسلمانان روشن كند تا افراد با توجه به مشكل بودن راه و دور بودن مقصد وسائل لازم را فراهم بياورند. مسلم بود كه نبرد با روميان با سپاه كم و ساز و برگ غير كافى صلاح نبود و گرنه سپاه اسلام به سرنوشت نبرد «مؤته» دچار مى شد. از اين جهت پيامبر از قبيله هاى «تميم»، «غطفان» و «طى» كمك گرفت و نامه هايى نيز به سران قبايل و نامه اى

1 . مغازى واقدى، ج3، ص 989، 990; طبقات، ج2، ص 118، 119.
2 . مگر در مورد احزاب، كه به خاطر متفرق بودن مسيرهاى دشمن مهاجم از شمال وجنوب ناچار شد كه نيروى خود را درمدينه متمركز سازد و خندقى را به عنوان حايل حفر كند.

صفحه 308
نيز به عَتاب بن اسيد فرماندار جوان مكه فرستاد و همگى را براى جهاد مقدس دعوت نمود. يك چنين دعوت عمومى با كتمان و پنهان ساختن امكان پذير نبود1 از اين رو همگان را به مدينه دعوت كرد تا آنجا كه سى هزار رزمنده، كه در ميان آنان ده هزار سواره نظام به چشم مى خورد، در اردوگاه مدينه گرد آمدند. در اين اردوگاه هر قبيله به صورت گردان يا هنگى حامل پرچم خاصى بود.2

غزوه تبوك و منافقان

رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) مى دانست كه اين غزوه با ديگر غزوه ها تفاوتى آشكار دارد و پيوسته مايل بود كه افراد بيشترى با آمادگى هاى زيادتر و با ساز و برگ و تداركات فراوانى حركت كنند. امّا در اين ميان افراد منافق كارشكنى ها كرده و گروهى را از شركت در سپاه اسلام باز مى داشتند. با مراجعه به آيات قرآن كه در سوره توبه نازل شده است، اين نتيجه حاصل مى شود كه ياران رسول خدا در آن زمان به چند گروه تقسيم مى شدند كه عبارت بودند از:
1. گروه جانباز و ايثارگر كه يا داراى امكانات رزمى بودند و يا مى توانستند پاى پياده اين مسير را بروند.
2. گروهى كه آماده رزم بودند امّا وسيله و امكانات نداشتند. اين گروه به خدمت رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) آمدند و از او امكانات خواستند تا آنان نيز در اين غزوه شركت كنند. پيامبر فرمود: «وسيله اى ندارم كه در اختيار شما بگذارم». آنان پس از شنيدن اين پاسخ در حالى كه اشك از ديدگانشان فرو مى ريخت به خانه هاى خود بازگشتند.3

1 . بحار الأنوار، ج21، ص 244.
2 . طبقات ابن سعد، ج2، ص 119.
3 . توبه/92.

صفحه 309
3. گروه كارشكن، كه نه تنها خود شركت نمى كردند بلكه كارشكنى مى كردند ومى گفتند كه جنگ در هواى گرم صلاح نيست.1
4. گروهى كه مايل به شركت در نبرد نبودند امّا نمى خواستند صريحاً مخالفت كنند. اينان از پيامبر اجازه مى گرفتند كه در مدينه بمانند و در اين نبرد شركت نكنند.2
5. گروهى كه در اردوگاه پيامبر نيز خيمه زده و آماده بودند كه همراه پيامبر حركت كنند ولى لحظه حركت از پيامبر جدا شدند و شايعه سازى كردند كه پيامبر در جنگ با روميان شكست خواهد خورد و به همين زودى به ريسمان اسارت بسته خواهد شد. اينها همان گروه منافقان بودند كه تحت سرپرستى عبداللّه بن ابى زير پرده كارشكنى مى كردند.3

على (عليه السلام) جانشين پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) در مدينه

امير مؤمنان على بن ابى طالب (عليه السلام) در تمام غزوات افتخار همراهى پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) را داشت، امّا تنها در اين غزوه به امر پيامبر در مدينه باقى ماند. وعلت آن اين بود كه گروهى ازمنافقان در مدينه ماندند و دار ودسته عبداللّه بن ابى نيز از اردوگاه به مدينه بازگشتند، وجود چنين ستون پنجمى در مدينه در غياب پيامبر ممكن بود منجر به حوادث تلخ وناگوارى گردد. از اين جهت رسول گرامى يك مرد دلير و كاردان را در مدينه جانشين خود ساخت تا جلو هر نوع حادثه ناگوارى را بگيرد.

1 . توبه/81ـ82.
2 . توبه /49.
3 . مغازى واقدى، ج2، ص 995، 996; سيره ابن هشام، ج2، ص 518، 519.

صفحه 310
منافقان پس از اطلاع از اقامت على (عليه السلام) در مدينه نقشه خود را نقش بر آب ديدند، زيرا مى دانستند كه با وجود على و افرادى كه دور او بودند ديگر قادر به شورش نخواهند بود، از اين جهت دست به شايعه سازى ديگرى زدند و گفتند: روابط پيامبر با على به تيرگى گراييده، وبه همين دليل او را همراه خود نبرده است على فوراً نزد پيامبر آمد و وجود چنان شايعه اى را به اطلاع رسول گرامى رسانيد.
رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) گفت: «من تو را در مدينه ترك نكردم، مگر براى (جلوگيرى از كارهاى) اين گروه كه از شركت در جهاد سرباز زدند و در مدينه ماندند. على جان! برگرد، تو نماينده من در ميان خانواده خود و ما باش». در آن موقع پيامبر جمله بسيار مهم خود را بيان كرد و فرمود:
«على جان! آيا راضى نمى شوى كه تو نسبت به من مانند هارون به موسى باشى، جز اين كه پس از من پيامبرى نيست».1

توطئه اى خنثى مى شود

مقارن اعلان بسيج عمومى به پيامبر گزارش رسيد كه گروهى از منافقان در خانه يك مرد يهودى گرد آمده اند و مى خواهند مردم را از آماده شدن براى جهاد بازدارند. پيامبر به طلحه وچند نفر ديگر فرمان داد كه به آن خانه بروند و آنجا را آتش بزنند تا مفسدان بدانند كه درجامعه اسلامى جايى براى آنان نيست. منافقان گرماگرم نقشه كشى بودند كه ناگهان شعله هاى آتش خانه را فرا گرفت، آنان از خانه گريختند و در حين اين گريز، پاى يكى از آنان شكست و

1 . يعنى تمام مناصب و مقاماتى كه من دارم تو نيز دارا هستى جز نبوت كه به وسيله من ختم شده است. سيره ابن هشام، ج2، ص 519ـ 520.

صفحه 311
توطئه پايان يافت. اگر در مدينه چنين توطئه گران ومتخلفانى بودند ايثارگران زيادى نيز در ميان آنان وجود داشت. چنان كه نوشته اند يكى از ياران رسول خدا به نام مالك پس از حركت سپاه اسلام وارد مدينه شد و همه جا را خلوت ديد. او وارد باغ خود شد و در كنار همسر خود نشست و خواست از غذا و آبى كه براى او فراهم شده بود استفاده كند، ولى وجدانش به او اجازه نداد كه او در سايه درختان در ميان خانواده خود به استراحت بپردازد امّا پيامبر و ياران او زير آفتاب گرم به سوى جهاد بشتابند، لذا فوراً با توشه اى به راه افتاد و خود را در سرزمين تبوك به پيامبر رسانيد.1
هزينه جهاد بر دوش گروه خاصى سنگينى نمى كرد. اگر ثروتمندانى مانند عبدالرحمان بن عوف، عثمان بن عفان و عباس بن عبدالمطلب و طلحة بن عبيداللّه كمك هاى بزرگى كردند، افراد فقير و بيچاره اى نيز كه سرمايه آنها فقط يك من خرما بود در حدود قدرت كمك نمودند. زنان نيز به وسيله لباس ها و زيور آلات خود هزينه جهاد را تأمين مى كردند.
به هر حال رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) با سپاه خود رهسپار تبوك شد. در اين مسير سپاه اسلام با سختى هاى زيادى روبهرو گشت تا آنجا كه نام اين سپاه را «جيش العسرة» ناميدند. وقتى سپاه اسلام به سرزمين ثموديان رسيد، پيامبر صورت خود را بر اثر وزيدن بادهاى داغ و سوزان با پارچه اى پوشانيد و از كنار ويرانه هاى اين قوم گذشت و دستور داد كه سربازان از آب اين سرزمين ننوشند، آنان زمانى بر سر چاهى كه ناقه صالح از آن آب مى نوشيد رسيدند كه پاسى از شب گذشته بود و همگى به دستور پيامبر فرود آمدند واستراحت كردند. رسول گرامى دستورهاى احتياطى را داد و فرمود زانوهاى شتران را ببندند و هيچ كس نيمه شب از استراحتگاه خود تنها بيرون نرود و اين دستور احتياطى به قدرى

1 . سيره ابن هشام، ج2، ص 520.

صفحه 312
مفيد بود كه حتى دو نفر كه بر اثر بى انضباطى از استراحتگاه خود بيرون رفته بودند بر اثر شدت طوفان يكى از آنان مبتلا به خناق و ديگرى به سينه كوه پرتاب شد. اوّلى به وسيله دعاى پيامبر شفا يافت و دومى را قبيله طى به هنگام ورود به مدينه، همراه خود آوردند.
در نيمه راه، شتر پيامبر گم شد و گروهى از ياران پيامبر به جستجوى آن پرداختند. منافقى شروع به تضعيف عقيده مسلمانان كرد وگفت: «محمد از عالم بالا خبر مى دهد ولى جاى شتر خود را نمى داند». خبر به پيامبر رسيد و او چنين فرمود: «من جز آنچه خدا تعليم دهد، چيزى نمى دانم، خدا مرا به جايگاه شترم هدايت كرد، شتر من در اين بيابان در فلان دره است و افسار آن به درختى پيچيده و آن را از راه رفتن بازداشته است برويد و آن را بياوريد» فوراً گروهى به نقطه اى كه پيامبر گفته بود رفتند و شتر را به همان حالت ديدند.1
شتر ابوذر از راه رفتن باز ماند و از ارتش اسلام عقب افتاد، او ابتدا كوشش كرد تا بتواند شتر خود را به حركت وادار سازد، امّا نتيجه اى نگرفت و مأيوس شد و سپس پاى پياده به راه افتاد. ارتش اسلام كه در نقطه اى به استراحت پرداخته بودند از دور يك سياهى را ديدند كه تنها مى آيد، رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) او را شناخت و گفت اين مرد ابوذر است، آنگاه از يك خبر غيبى ديگر گزارش داد و فرمود: «خدا ابوذر را بيامرزد تنها راه مى رود، تنها مى ميرد، و تنها برانگيخته مى شود».
سير زمان صحت و استوارى گزارش پيامبر را ثابت نمود و ابوذر در بيابان «ربذه»، تنها و با وضع رقت بارى جان سپرد.2

1 . سيره ابن هشام، ج2، ص 523 و مغازى واقدى، ج3، ص 1009.
2 . سيره ابن هشام، ج2، ص 525.

صفحه 313

سپاه اسلام در سرزمين تبوك

سرانجام سپاه اسلام همراه پيامبر به سرزمين تبوك رسيد و شب را در آنجا به استراحت پرداخت. پيامبر براى سربازان خود خطابه اى ايراد فرمود همچنين زمينى را براى مسجد برگزيد و قبله آنجا را به وسيله سنگى علامت گذارى نمود. پيامبر بيست روز تمام در تبوك اقامت گزيد ولى اثرى از سپاه روم در آنجا مشاهده نكرد.
اكنون اين سؤال پيش مى آيد كه اين لشكر كشى با اين همه رنج و هزينه چه سودى را دربرداشت. در پاسخ اين سؤال يادآور مى شويم كه:
1. رهبرى اين سپاه از سرزمين مدينه تا نوار مرزى شام به كليه مرزنشينان و اميران دست نشانده قيصر تفهيم كرد كه قدرت اسلام بالاتر از آن است كه انديشه نبرد با آن را در مغزها بپرورانند. لذا مى بينيم وقتى پيامبر به سرزمين تبوك مى رسد و عظمت سپاه او نوار مرزى را فرا مى گيرد، فوراً فرمانروايان بعضى از مناطق مرزى به حضور وى شرفياب مى شوند و حاضر مى گردند كه در هر سال مبلغى به حكومت اسلامى بپردازند و تحت حكومت او زندگى كنند وپيامبر نيز نامه امانى براى آنان مى نويسد.1
2. در طول راه منطقه آبادى به نام «دومة الجَنْدَل» وجود داشت كه داراى درختان سرسبز و آب جارى بود، در آنجا دژ محكمى وجود داشت كه يك فرمانرواى مسيحى به نام «اُكِيْدر» بر آن حكمرانى مى كرد و به علت روابطى كه با هِرَقْل فرمانرواى روميان داشت مركز خطرى براى مسلمانان به شمار مى رفت. پيامبر لازم ديد كه از سپاه بهره گيرد و آن منطقه را خلع سلاح كند. خالد بن وليد از طرف پيامبر مأمور خلع سلاح شد. وى با چهار صد و بيست سوار

1 . سيره ابن هشام، ج2، ص 525 و امتاع الاسماع، ج1، ص 468، 469.

صفحه 314
رهسپار دومة الجندل شد و حاكم منطقه را دستگير كرد.
خالد، اكيدر را مجبور كرد كه به ياران خود دستور دهد در قلعه را به روى سپاهيان اسلام باز كنند. به دستور اكيدر در قلعه باز شد وكليه سلاح هاى آنجا ضبط گرديد و خود او همراه برادرش عمرو با خالد به سوى رسول خدا حركت كردند، وقتى آنان حضور پيامبر رسيدند، پيامبر هر دو را آزاد كرد، مشروط بر اين كه در هر سال جزيه اى بپردازند و تحت حمايت دولت اسلامى زندگى كنند.
3. رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) با اين سفر پر رنج راه فتح شام را هموار ساخت و سران سپاه را به خصوصيات اين راه و مشكلات آن آشنا نمود و شيوه مقابله با ابرقدرت هاى بزرگ آن روز جهان را به آنان آموخت. از اين جهت مى بينيم نخستين نقطه اى كه مسلمانان پس از درگذشت پيامبر گشودند، سرزمين سوريه بود.
4. در اين بسيج عمومى مؤمن از منافق بازشناخته شد، زيرا گروه هاى منافق از مسافرت با پيامبر سر باز زدند و در مدينه ماندند.

نقشه خائنانه منافقان

پيامبر پس از بيست روز اقامت در تبوك و پس از بستن چندين پيمان و نيز اعزام سريه ها و هيئت ها به اطراف تصميم گرفت كه به مدينه باز گردد. در راه بازگشت پيامبر به مدينه به گردنه اى رسيدند مشرف بر دره اى عميق، پيامبر به سپاهيان اسلام فرمان داد كه از آن دره حركت كنند و خود از گردنه بالا رفت تا به سپاهيان در نقطه اى بپيوندد.
در اين موقع عَمّار مهار شتر پيامبر را مى كشيد و حُذِيْفه از عقب مى راند. ناگاه سر و صداى گروهى در تاريكى شب شنيده شد كه با

صفحه 315
صورت هاى پوشيده به دنبال شتر پيامبر حركت مى كنند و قراين نشان مى داد كه نقشه اى دارند.
پيامبر كه از نقشه آنان آگاه شده بود، به حذيفه دستور داد كه آنان را عقب بزند حُذيفه بر آنان حمله برد و آنها از ترس آن كه شناخته شوند، بازگشتند و خود را به ميان سپاه انداختند. بامداد فردا يك نفر از ياران رسول خدا از او درخواست كرد كه اين افراد كه ديشب تصميم بر قتل پيامبر داشتند، اعدام شوند. پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) اجازه نداد و فرمود: آنها را به حال خود واگذاريد. تعداد اين گروه دوازده نفر يا كمى بيشتر بود و نقشه آنها اين بود كه شتر پيامبر را رم دهند تا او به درون دره پرتاب شود.
حذيفه مى گويد: من آنها از نشانه هاى شترانشان شناختم. حتى آنها را به پيامبر معرفى كردم تا پيامبر آنها را كيفر دهد. امّا او به من فرمود از افشاى نام آنان خوددارى كنم شايد آنها راه توبه را پيش گيرند. تاريخ مى گويد به خاطر شناختى كه حذيفه نسبت به اين منافقان داشت خليفه دوم بر جنازه كسى نماز نمى خواند مگر آن كه حذيفه گواهى دهد كه آن فرد از منافقان نيست.1

نيت نيك بدون پاداش نيست

سپاه اسلام پس از موفقيت هايى به مدينه بازگشت. از آن جا كه ممكن است اين موفقيت ها در افراد كم ظرفيت ايجاد غرور كند و موجب شود تا به گروهى كه با داشتن عذر موجه در مدينه مانده بودند توهين شود پيامبر گرامى در نزديكى هاى مدينه، كه ارتش اسلام براى مدت كوتاهى در آنجا توقف نموده بود، رو به افراد سپاه كرد و گفت: «اقوامى در مدينه هستند كه هرگز مدينه را

1 . مغازى واقدى، ج3، ص 1043 و بحار الأنوار، ج21، ص 247.

صفحه 316
ترك نگفته اند و مسافتى را طى نكرده اند ولى از نظر پاداش با شما شريك هستند و آنان كسانى مى باشند كه با داشتن علاقه به جهاد، عذر موجهى آنان را از شركت بازداشته است».1
اين بيان ما را به يكى از برنامه هاى تربيتى اسلام متوجه مى سازد و آن اين كه گاهى نيت پاك جانشين عمل مى گردد، نيتى كه اگر همراه با قدرت بود طبعاً به انجام كار نيك منتهى مى شد.

سرگذشت مسجد ضِرار

ابوعامر كه يكى از رؤساى فرارى منافقان بود به دار و دسته خود دستور داد مسجدى را در ميان يكى از قبايل بسازند تا در مواقع اقامه نماز در آنجا گرد آيند و درباره كارهاى خود به بحث وگفتگو بپردازند. مسلم بود كه جايگاه آنان به ظاهر مسجد ولى در باطن لانه جاسوسى است. پيامبر گرامى دربازگشت از تبوك در نزديكى مدينه از هدف شوم بانيان مسجد آگاه شد و دو نفر از ياران خود را خواست و گفت: «فوراً به اين مسجد برويد و آنجا را ويران كنيد و تيرهاى آنجا را بسوزانيد». هر دو نفر فوراً حركت كردند و موقعى به مسجد رسيدند كه منافقان در آنجا به عنوان نماز گرد آمده بودند. آنها آنجا را ويران و كليه تيرهاى آن را سوزاندند تا به اين وسيله كوچكترين اثرى از اين مسجد سراپا ضرر نماند. قرآن سرگذشت اين مسجد را در سوره توبه آيه هاى 107 و108 بيان كرده است.
ويران كردن مسجد ضرار ضربه اى شكننده بود كه بر تشكيلات منافقين وارد آمد. از آن به بعد رشته پيوند اين جماعت از هم گسست و عبداللّه بن ابى

1 . طبقات ابن سعد، ج2، ص 121 و سيره حلبى، ج3، ص 163.

صفحه 317
يگانه حامى آن دو ماه پس از جنگ تبوك درگذشت.

مبارزه منفى

هنگام خروج سپاهيان اسلام از مدينه به سمت تبوك گروهى از منافقان در مدينه ماندند و مسلمانان را در اين امر يارى نكردند. كار آنان تعجب آور نبود زيرا كه هرگز از منافقان انتظار نمى رفت كه اسلام را در آن لحظه حساس يارى كنند. البته از افراد با ايمان كه آلوده به شك و نفاق نبودند انتظار مى رفت كه پيامبر اسلام را در آن جهاد پر مشقت يارى كنند، چنان كه اكثريت قريب به اتفاق از هر نوع مساعدت خوددارى نكردند. ولى در اين ميان سه نفر از ياران رسول خدا كه از ياران نيك و پاك او بودند بر خلاف انتظار به عللى در مدينه ماندند و او را در اين جنگ يارى نكردند. عذر آنان اين بود كه محصول ما بر زمين و ميوه ها بر درخت است و تا محصول خود را برنداريم نمى توانيم در اين جهاد شركت كنيم. البته آنان با رسول گرامى پيمان بستند كه هر موقع از كار محصول فراغت حاصل كردند خود را به سپاه اسلام برسانند. آنان به پيمانى كه با رسول گرامى بسته بودند عمل نكردند و تا بازگشت سپاه اسلام در مدينه باقى بودند.
ارتش اسلام پيروزمندانه وارد مدينه شد، در حالى كه هنوز اين سه نفر سرگرم امور مادى و بازرگانى خود بودند. وقتى پيامبر به مدينه رسيد مسلمانان را به يك مبارزه منفى بر ضدّ اين سه نفر دعوت نمود. و به آنان فرمود: «با اين سه نفر سخن نگوييد. مردم با اين سه نفر معامله نكردند و هر نوع رابطه و پيوند آنان با مسلمانان قطع گرديد و هر سه نفر بيچاره و خانه نشين شدند».
اين سياست خردمندانه پيامبر اثر عجيبى در اين سه نفر و افراد مشابه آنان گذارد و همگى دريافتند كه در محيطى كه اسلام بر آن حاكم است زندگى

صفحه 318
جز در سايه پيروى از برنامه هاى اسلام امكان پذير نيست. دعوت پيامبر به اعتصاب بر ضدّ اين سه نفر آن چنان زندگى را بر آنان تلخ كرد كه فضاى وسيع جهان در نظر آنان تنگ شد سرانجام آنان از عمل گذشته خود پشيمان شدند و در پيشگاه خدا توبه كردند.
پنجاه روز از گرفتارى آنان گذشته بود كه ناگهان بامداد شب پنجاهم وحى الهى نازل شد و توبه آنان پذيرفته گرديد. قرآن سرگذشت اين سه نفر را در سوره توبه آيه 118 بيان كرده است. جنگ تبوك آخرين غزوه اى بود كه پيامبر در آن شركت داشت و پس از آن در هيچ غزوه اى شركت نكرد.

نمايندگان طائف1 در مدينه

غزوه تبوك با مصايب و مشكلات زيادى كه داشت به پايان رسيد چنان كه گفتيم، پيامبر گرامى در نبرد با هوازن طائف را محاصره كرد امّا با تمام تلاش هايى كه سربازان اسلام از خود نشان دادند موفق به گشودن اين دژ نشدند زيرا دژ بسيار بلند و استوار بود و مردم آنجا لجوج و دلاور بودند. از اين جهت پيامبر آنجا را ترك گفت و به مدينه بازگشت. پيروزى پيامبر در جنگ تبوك به تمام قبايل عرب هشدار داد كه در سرزمين حجاز جايى براى شرك و مشرك نيست. زيرا جايى كه قدرت بزرگ جهان يعنى روم از مقابله با سپاهيان اسلام بپرهيزد، حساب قبيله «ثقيف» واضح و روشن است. از اين جهت يك نوع اختلاف و دو دستگى ميان قبيله ثقيف پديد آمد، و عروة بن مسعود ثقفى كه از سران قبيله ثقيف بود، پس از آگاهى از پيروزى ارتش اسلام به حضور پيامبر

1 . شهر طائف در جنوب شرقى مكه به فاصله دوازده فرسنگى آن قرار دارد و ارتفاع آن از سطح دريا هزار متر مى باشد و هواى لطيف و باغات و نخلستانهاى فراوان آن ييلاق افراد مرفه حجاز بوده و اكنون نيز چنين است.

صفحه 319
رسيد و اسلام آورد و از پيامبر درخواست كرد كه به طائف بازگردد و قبيله خود را به اسلام دعوت كند. او به عنوان نخستين مبلغ اسلام به طائف بازگشت ولى ديگران كه هنوز از قدرت اسلام آگاهى كافى نداشتند بر سر او ريختند و او را از پاى درآوردند.
قتل عروه اختلاف و دو دستگى عجيبى در ميان آنان پديد آورد. مخصوصاً زمانى كه متوجه شدند تمام چراگاه ها و راه هاى بازرگانى آنان از جانب مسلمانان مورد تهديد قرار گرفته است. از اين جهت تصميم گرفتند كه يكى از شخصيت هاى خود را حضور پيامبر بفرستند و آمادگى ثقيف را براى پذيرش اسلام اعلام كنند. نماينده ثقيف به همراه پنج شخصيت ديگر به مدينه وارد شدند. آنان اظهار داشتند كه مردم ثقيف تحت شرايطى حاضرند اسلام را بپذيرند و آن شرايط عبارت است از:
الف. بتخانه آنان تا سه سال پا برجا باشد.
ب. رسول گرامى آنان را از خواندن نماز معاف بدارد.
ج. از آنجا كه زندگى مردم ثقيف بر اساس بهره پول استوار است، پيامبر بايدتحريم ربا را از آنان بردارد و رباخوارى براى آنان حلال باشد.
د. دست آنان در عمل منافى عفت باز و آزاد باشد.
اين گروه با ذكر اين شرطها ماهيت نيت خود را آشكار ساختند و در حقيقت، اسلامى را مى خواستند كه خواسته هاى آنان را تأمين مى كرد، نه اسلامى كه خدا امر كرده و پيامبر مأمور تبليغ آن گشته بود.
پيامبر با هيچ يك از شرطهاى آنان موافقت نكرد. در خصوص شرط اول پس از آن كه به برچيده شدن بتخانه خود راضى شدند از پيامبر درخواست كردند كه اين كار نه به دست خود آنها، بلكه به دست افراد ديگر صورت گيرد.

صفحه 320
پيامبر اين خواهش را پذيرفت سه شرط ديگر را نيز به كلى رد كرد و فرمود: «آيينى كه در آن نماز نباشد كرامتى ندارد». آنگاه براى ابطال شرطهاى سوم وچهارم آياتى را كه در قرآن پيرامون ربا و عمل منافى عفت نازل شده بود، براى آنان تلاوت كرد. مسأله طائف به اين وسيله خاتمه يافت.1
** پايان حوادث سال نهم هجرت **

1 . سيره ابن هشام، ج2، ص 537، 543; تاريخ الخميس، ج2، ص 134، 135; أُسد الغابه، ج1، ص 216; سيره حلبى، ج3، ص 243.

صفحه 321

فصل بيستم

حوادث سال دهم هجرت

در سوك فرزند ، سرگذشت مباهله، حج وداع،

حادثه غدير خم، مدعيان دروغين

چنان كه گفتيم سال نهم هجرت با پيروزى هاى چشمگيرى كه داشت به پايان رسيد. هيئت هاى نمايندگى قبايل عرب يكى پس از ديگرى به مدينه آمدند، و آمادگى قبايل خود را براى پذيرفتن اسلام اعلام كردند، و رسول اكرم با بسيارى از سران قبايل مكاتبه نموده و قراردادهايى ميان طرفين بسته شد.
سال دهم در حالى آغاز گرديد كه آرامشى نسبى بر قسمت اعظم شبه جزيره حكمفرما شده بود. در طول سال دهم هجرت غزوه اى رخ نداد و پيامبر گرامى فرصت يافت شخصيت هايى را براى آموزش مردم، به اطراف اعزام كند. از اين جهت در سال دهم على (عليه السلام) و نيز «معاذ بن جبل» را براى تعليم و آموزش مردم به يمن اعزام كرد.1
رسول گرامى همچنين عمرو بن حزم را با نامه مفصلى كه در آن اصول بسيارى از احكام اسلامى منعكس بود، براى تبليغ به نجران، كه در شبه جزير

1 . تاريخ الخميس، ج2، ص 142، 143و 144 و ابن هشام، ج2، ص 662.

صفحه 322
عربستان مركز مسيحيت بود فرستاد.1 ترجمه نامه هايى كه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) در اين مورد نوشته است در كتاب هاى تاريخ و سيره منعكس مى باشد. آنچه مى تواند در اين فصل از حوادث منعكس گردد، چند حادثه چشمگير ويا آموزنده اى است كه به تشريح آنها مى پردازيم:

1. در سوك فرزند

پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) در سال هفتم هجرت ضمن نامه هاى تبليغى به سران شخصيت هاى جهان، نامه اى نيز براى فرمانرواى مصر فرستاد. آن نامه در روحيه او اثر نيكويى بخشيد. وى گذشته از اين كه نامه پيامبر را به طرز معقولانه پاسخ گفت، كنيزى به نام «ماريه» را نيز حضور رسول خدا فرستاد، پيامبر ابتدا او را آزاد كرد و سپس با وى ازدواج نمود. خداوند در پرتو اين ازدواج در سال هشتم هجرى به پيامبر فرزندى داد كه نام او را (ابراهيم) نهاد. تولد ابراهيم موجب مسرّت و خوشحالى پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) و عموم مسلمانان گرديد. اين طفل مدتى بعد، در حالى كه هفده يا هيجده ماه از زندگى وى نمى گذشت، در سال دهم هجرت ديده از جهان فرو بست.
پيامبر در مسجد بود كه از بيمارى و تب شديد فرزند خود آگاه شد، زمانى كه پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) وارد خانه گشت فرزند دلبند خود را در آغوش گرفت و چنين گفت:
«ابراهيم عزيز! چشم پدرت در مرگ تو گريان و قلب او محزون و اندوهبار مى باشد، ولى هرگز سخنى را كه موجب خشم خداوند باشد بر زبان جارى نمى سازد، واگر وعده راستين الهى

1 . سيره ابن هشام، ج2، ص 594ـ 596.

صفحه 323
نبود كه ما نيز به دنبال تو خواهيم آمد در جدايى تو بيش از اين گريه مى كردم و غمگين مى گشتم».
سرانجام مرغ روح فرزند در آغوش پدر به آشيان جاودانى پرواز كرد. پيامبر كه ابراهيم را بسيار دوست داشت آرام آرام شروع به گريستن كرد.
در گورستان، هنوز مراسم غسل و تدفين ابراهيم انجام نگرفته بود كه ناگهان كسوفى در خورشيد پديد آمد و آفتاب گرفت. در اين هنگام برخى از ياران پيامبر در تفسير علت پيدايش كسوف گفتند: مصيبت پيامبر آن چنان عظيم و بزرگ است كه حتى آفتاب نيز بر آن متأثر است و نشانه آن، كسوفى است كه در خورشيد رخ داده است.
پيامبر براى نقد اين انديشه باطل، فوراً بر فراز منبر قرار گرفت و فرمود:
«خورشيد و ماه دو نشانه از نشانه هاى خدا هستند و به امر او مى گردند و مطيع فرمان او مى باشند، آنها هرگز بر مرگ و تولد كسى نمى گريند.هر موقع كسوفى در خورشيد و خسوفى در ماه رخ داد بر شما است كه نماز بگزاريد».
در جمله تاريخى پيامبر، در آن لحظه خاص، حقيقتى نهفته است كه توجه به آن از نظر تحليل تاريخ لازم و آموزنده است و آن اين كه هرگز پيامبر اسلام از جهالت و عقايد باطل مردم، به سود خويش بهره نمى گرفت و حتى اگر روزى عقايد باطل آنان به نفع او تمام مى شد به جاى استفاده از آن عقيده باطل به اصلاح عقيده ها مى پرداخت.
مى بينيم كه جامعه عرب زمان پيامبر به خاطر غوطهور بودن در عقايد جاهلى، گرفتگى خورشيد را نشانه عظمت مصيبت دانسته و مى خواهد بدان وسيله از پيامبر تجليل كند، ولى پيامبر بالاتر از آن است كه از جهالت مردم به

صفحه 324
نفع خويش بهره بگيرد و سود شخصى را بر مصالح عمومى مقدم دارد. اينجاست كه مى توان رهبران الهى را از رهبران مادى باز شناخت. در قاموس رهبران الهى در عين مقدس بودن هدف، وسيله نيز بايد مشروع باشد، در حالى كه در فرهنگ ديگران، هدف توجيه كننده وسيله است. ما به چشم خود بسيارى از رهبران جهان را مى بينيم كه بر تمام عقايد خرافى ملت هاى خود براى حفظ موقعيت خويش صحه گذاشته و رفتار و كردار آنان را تصديق مى كنند در حالى كه در دل كوچكترين اعتقادى به راه و روش آنان ندارند.
هنگامى كه كار تدفين ابراهيم به پايان رسيد، پيامبر نگاهى به قبر او كرد و حفره اى در گوشه قبر او ديد و براى هموار ساختن آن بر زمين نشست و روى قبر را با دست خود صاف كرد و فرمود: هرگاه هر يك از شما عملى را انجام داد چه بهتر آن را متقن و كامل انجام دهد اين1 تنها موردى نيست كه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) ياران خود را به اتقان و استوارى در عمل دعوت مى نمايد بلكه وقتى جنازه سعد بن معاذ را به خاك سپردند، وچشم او به خاكهاى ناهموار قبر «سعد» افتاد فوراً بر روى زمين نشست و با دست خود خاكهاى قبر را هموار ساخت.آنگاه فرمود: اين قبر به زودى فرسوده مى شود، ولى شايسته يك فرد مؤمن اين است كه اگر عملى را انجام داد در اتقان و نظم آن بكوشد.

2. نمايندگان نجران در مدينه2

رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) پس از مكاتبه با سران جهان، نامه اى به اُسقف نَجْران

1 . بحار، ج22، ص 157.
2 . بخش با صفاى نجران با هفتاد دهكده، در نقطه مرزى حجاز و يمن قرار دارد، و در موقع طلوع ستاره اسلام اين نقطه تنها منطقه مسيحى نشين در حجاز بود كه به عللى از بت پرستى دست كشيده و به آيين مسيح گرويده بودند. به كتاب معجم البلدان، ج5، ص 266 و 267 مراجعه فرماييد.

صفحه 325
نوشت و در آن نامه ساكنان «نجران» را به آيين اسلام دعوت كرد. مضمون نامه پيامبر چنين است:
«به نام خداى ابراهيم و اسحاق و يعقوب، اين نامه اى است از محمد پيامبر خدا به اسقف نجران.خداى ابراهيم و اسحاق و يعقوب را حمد و ستايش مى كنم و شما را از پرستش بندگان نهى كرده و به پرستش خدا دعوت مى نمايم من شما را دعوت مى كنم كه از ولايت بندگان خدا خارج شويد و در ولايت خداوند وارد گرديد، اگر دعوت مرا نپذيرفتيد بايد به حكومت اسلامى «جزيه» بپردازيد. و در غير اين صورت آماده نبرد باشيد».1 وقتى اسقف نجران نامه را خواند با يكى از ياران بلند مقام خود به مشورت پرداخت. وى گفت: شما از وعده خدا به ابراهيم آگاهيد و مى دانيد كه از صلب اسماعيل پيامبرى برانگيخته خواهد شد. شايد كه اين مرد همان پيامبر باشد. اسقف با افراد ديگر نيز به مشورت پرداخت. سرانجام شورا نظر داد كه هيئتى به عنوان نمايندگان نجران به مدينه برود و از نزديك با محمد تماس بگيرد. هيئت نمايندگى با لباس هاى فاخر، در حالى كه انگشترهاى طلا بر دست و صليب بر گردن داشتند وارد مدينه شدند ويكسره به مسجد پيامبر رفتند. با اين كه پيامبر با كليه هيئت هاى اعزامى به مدينه با چهره باز روبهرو مى شد اين بار آثار ناراحتى در چهره او آشكار بود وعلت آن بر كسى معلوم نبود. وقتى هيئت با على (عليه السلام) تماس گرفت، او علت آن را چنين بيان كرد و گفت:«شما بايد با لباس هاى ساده بدون زر و زيور به حضور پيامبر بار يابيد، در اين صورت پيامبر از شما با روى باز استقبال خواهد كرد». بار دوم وقتى كه اعضاى هيئت نمايندگى به

1 . تاريخ نگارش اين نامه دقيقاً روشن نيست ولى از آنجا كه آيه مربوط به «جزيه» پيش از غزوه تبوك نازل شده است بعيد نيست كه تاريخ اين نامه همان سال نهم باشد.

صفحه 326
حضور رسول گرامى رسيدند وضع خود را عوض كردند و با لباس هاى ساده و بدون انگشتر طلا شرفياب شدند و در اين نوبت با چهره گشاده وحسن استقبال پيامبر روبهرو گشتند. قبل از آغاز مذاكره اجازه خواستند كه در مسجد پيامبر در برابر ديدگان مسلمانان رو به مشرق بايستند و نماز بخوانند. پيامبر نيز در آن شرايط با انجام مراسم آنان موافقت كرد و آنان همگى به نيايش پرداختند. آنگاه بحث درباره هويت مسيح (يعنى اين كه آيا او هويت بشرى داشت يا الهى) آغاز گرديد. پيامبر مسيح را اين چنين توصيف كرد:«او بنده خدا و مخلوق او است وخدا اورا در رحم مريم پديد آورد»در اين موقع يك نفر از نمايندگان برگشت وگفت: «نه او فرزند خدا است. به گواه اين كه مريم بدون اين كه با كسى آميزش كند چنين فرزندى را به وجود آورد». در همين لحظه وحى الهى نازل شد و آيه ياد شده در زير را كه دربرگيرنده پاسخ استدلال مى باشد، فرود آورد. و آن اين كه:
«كيفيت آفرينش عيسى مانند آفرينش آدم است كه او را از خاك آفريد، آنگاه به او گفت باش او نيزوجود پذيرفت».1
يعنى اگر دوشيزه بودن مريم نشانه فرزند خدا بودن عيسى است، پس بايد درباره آدم نيز اين سخن را گفت زيرا او نيز بدون وجود والدين پا به عرصه گيتى نهاد.

مباهله

نمايندگان در برابر منطق رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) استدلالى نداشتند ولى از اعتراف خوددارى كردند. سرانجام پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) به حكم وحى الهى مأمور

1 . آل عمران/59.

صفحه 327
شد كه آنان را به مباهله دعوت كند. مقصود از مباهله اين است كه همگى در وقت معيّن در صحرا به دعا و نيايش پردازند و هر كدام مخالف يكديگر را نفرين و لعنت كند و عذاب الهى را براى طرف مخالف طلب كند. آنان با پيشنهاد پيامبر موافقت كردند و قرار شد در روز معينى آماده مباهله شوند. رسول گرامى روز مباهله، مدينه را ترك گفت و جز چهار نفر كسى را همراه خود نياورد كه عبارت بودند از على (عليه السلام) و دخت پاكش فاطمه(عليها السلام) و دو فرزند وى حسن وحسين (عليهما السلام) و در ميان مسلمانان نفوسى پاكتر و ايمانى استوارتر از ايمان اين چهار تن پيدا نكرد. دست حسن در دست پيامبر وحسين نيز در آغوش او بود و فاطمه(عليها السلام) به دنبال پيامبر و على پشت سر آنها حركت مى كرد. وقتى به ميعادگاه مباهله وارد شدند فرمود: «هر موقع من دعا كردم شما دعاى مرا با گفتن آمين بدرقه كنيد». هيئت نمايندگى مسيحيان نجران قبل از ورود پيامبر به مذاكره پرداختند وبه يكديگر گفتند هرگاه ديديد محمد با شكوه مادى و قدرت ظاهرى پا به مباهله نهاد، بدانيد كه او يك فرد عادى است واگر با شكوه معنوى و وارسته از هر نوع جلال وجبروت مادى با ما روبهرو شد او يك فرد راستگوست، وبه اندازه اى به گفته خود ايمان دارد كه حاضر است خود و عزيزان خويش را در معرض فنا ونابودى قرار دهد.
وقتى هيئت نمايندگى وارستگى پيامبر را مشاهده كردند، اسقف نجران گفت:چهره هايى را مى بينم كه هرگاه دست به دعا بلند كنند و از خدا بخواهند كه بزرگترين كوه ها را از جا بكند، كوه ها فوراً كنده مى شوند، هرگز صحيح نيست ما با اين قيافه هاى نورانى و با اين افراد با فضيلت به مباهله برخيزيم زيرا بعيد نيست كه همگى نابود شويم و دامنه عذاب، ديگر مسيحيان روى زمين را فرا بگيرد. افراد هيئت نمايندگى سرانجام حاضر شدند با پرداخت جزيه اى بر

صفحه 328
آيين خود بمانند و تحت حكومت اسلامى زندگى كنند. در اين مورد قراردادى نوشته شد كه بلاذرى مورخ معروف در «فتوح البلدان» صورت آن را آورده است.1
اين قرارداد روى پوست سرخى نوشته شد و دو نفر از ياران پيامبر به عنوان گواه آن را امضا كردند. اين صلح نامه حاكى از شدت عدالت رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) است كه هرگز از ناتوانى طرف سوء استفاده نكرد و ماليات سنگينى را بر آنها تحميل ننمود.
در اين جا از ذكر نكته اى ناگزيريم و آن اين كه همه مفسران ومحدثان و سيره نويسان و تاريخ نگاران اسلامى سرگذشت مباهله را در كتاب هاى خود به مناسبت هايى آورده اند و هر موقع مفسران به تفسير آيه هاى 59 تا 64 سوره آل عمران رسيده اند مبسوط حادثه را بيان كرده اند و در ميان نويسندگان مرحوم ابن طاووس در كتاب اقبال صورت گسترده اى از آن را آورده است و اكنون ما به

1 . امير مؤمنان به فرمان پيامبر چنين نوشت:
به نام خداوند بخشنده مهربان، اين نامه اى است از محمد رسول خدا به ملت سرزمين نجران وحومه آن. حكم و داورى محمد در باره تمام املاك و ثروت ملت نجران اين شد كه اهالى نجران هر سال دو هزار لباس كه قيمت هر يك از چهل درهم تجاوز نكند به حكومت اسلام بپردازند. آنان مى توانند نيمى از آن را در ماه صفر ونيم ديگر را در ماه رجب پرداخت كنند و هرگاه از ناحيه يمن آتش جنگ شعلهور گشت بايد ملت نجران به عنوان همكارى با دولت اسلامى سى زره و سى اسب و سى شتر به عنوان عاريه مضمونه در اختيار ارتش اسلام بگذارند و پذيرايى نمايندگان پيامبر در سرزمين نجران به مدت يك ماه به عهده آنان است. هر موقع نماينده اى از ناحيه وى به سوى آنان آمد، بايد از او پذيرايى نمايند. جان و مال و سرزمين ها و معابد ملت نجران در امان خدا و رسول اوست. مشروط بر اين كه از همين حالا از هر نوع رباخوارى خوددارى كنند و در غير اين صورت ذمه محمد از آنان برى بوده، تعهدى در برابر آنان نخواهد داشت. فتوح البلدان، ص 76.

صفحه 329
برخى از مدارك در اينجا اشاره مى كنيم.1
بحث درباره تفسير آيه مباهله و بيان نكات علمى و تاريخى آن از قلمرو اين بحث تاريخى بيرون است، علاقمندان مى توانند در اين مورد از تفاسير كمك بگيرند. فقط نكته اى را يادآور مى شويم و آن اين كه مباهله يكى از معجزات جاودانى اسلام است كه مى توان در هر مقطعى به وسيله آن بر مخالف احتجاج كرد و اثر آن را ارائه نمود و هرگز مخصوص زمان پيامبر و شخص او نيست.
در حديثى حضرت صادق (عليه السلام) به اين مطلب تصريح مى فرمايد آنجا كه به يكى از ياران خود مى گويد: مخالفان خود را به مباهله دعوت كن و قبلاً روزه بگير و غسل كن و دعايى را يادآور مى شود كه طرف بخواند آنگاه مى افزايد چيزى نمى گذرد كه عذاب طرف را فرا مى گيرد.2
استاد علاّمه طباطبايى در بحثى كه در جلد اول «تفسير الميزان» پيرامون معجزه نوشته اند چنين مى فرمايند:
«مباهله يكى از معجزات باقى اسلام است و هر فرد با ايمانى به پيروى از نخستين پيشواى اسلام مى تواند در راه اثبات حقيقتى از حقايق اسلام با مخالف خود به مباهله بپردازد و از خداوند جهان درخواست كند كه طرف مخالف را كيفر بدهد و محكوم سازد».

3. حجّة الوداع

مراسم حج بزرگ ترين و با شكوه ترين عبادتى است كه مسلمانان به جا

1 . تاريخ يعقوبى، ج2، ص 66 وسيره حلبى، ج3، ص 239 و مفاتيح الغيب رازى، ج2، ص 471، 472، چاپ هشت جلدى و اقبال سيد بن طاووس، ص 714ـ 743.
2 . كافى، ج2، ص 514.

صفحه 330
مى آورند. همه ساله اين ملت وحدت و يكپارچگى خود را براى ملل جهان نشان مى دهند. آثار سازنده حج بر احدى پوشيده نيست و شناخت درست اعمال حج نياز به بحث گسترده اى دارد كه فعلاً از ظرفيت بحث ما خارج است. اين مراسم يادگار حضرت ابراهيم (عليه السلام) است. يعنى از آن زمانى كه وى به فرمان خداوند به تعمير كعبه پرداخت و از جانب خدا مأمور گشت كه ملت هاى موحد را بر اين مراسم دعوت كند1 يادگار مانده است. مرور زمان سبب شده بود كه اين مراسم از نظر زمان و مكان و از نظر شرايط و اجزا، دستخوش تحريف وتغيير گردد. پيامبر در سال دهم هجرت مأمور شد شخصاً در مراسم حج شركت جويد و مردم را به تكاليف خود آشنا سازد. رسول اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) مأمور شد تا شاخه هاى كج و معوجى را كه بر پيكر آن روييده بود قطع نمايد و حدود «عرفات» و «مِنى» ومواقع حركت از آنها را روشن سازد. اين سفر بيش از آن كه جنبه سياسى اجتماعى داشته باشد جنبه تعليمى داشت. پيامبر دستور داد در يازدهمين ماه سال دهم (ماه ذى القعده)، در شهر مدينه و ميان قبايل اعلام كنند كه رسول خدا عازم زيارت خانه خدا مى باشد و هركس مايل است مى تواند در اين مراسم شركت كند.
پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) در بيست و ششم ذى القعده «ابودُجانه» را جانشين خود قرار داد و با همراه بردن شصت قربانى به سوى مكه حركت كرد2 و در مكه

1 . حج/27.
2 . پيامبر از مسجد شجره احرام بست و دعاى مخصوص احرام را كه پاسخ به نداى جهانى حضرت ابراهيم (عليه السلام) است خواند. پيامبر در روز چهارم وقتى به نزديكى مكه رسيد لبيك را قطع كرد ووارد مكه گشت. آنگاه يكسره راه مسجد را پيش گرفت و از باب بنى شيبه وارد مسجد شد، طواف خود را از برابر حجرالأسود آغاز كرد و آن را استلام نمود و هفت بار خانه خدا را دور زد و در پشت مقام ابراهيم نماز طواف را به جا آورد. پس از آن به سعى ميان صفا و مروه پرداخت. سپس رو به زايران خانه خدا كرد و گفت: كسانى كه همراه خود قربانى نياورده اند بايد با كوتاه كردن مو و يا گرفتن ناخن از احرام خارج شوند و همه محرمات احرام براى آنان حرام مى باشد ولى كسانى كه مانند من قربانى همراه خود آورده اند بايد به حالت احرام باقى بمانند تا قربانى خود را ذبح كنند(سيره حلبى، ج3، ص 289).
مراسم عمره به پايان رسيد، ولى هنوز هشتم ذى الحجه نرسيده بود كه زايران خانه خدا به سوى عرفات كوچ كنند. در اين فاصله رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) به خانه كسى نرفت و در خيمه اى كه در بيرون مكه براى حضرتش برپا كرده بودند به استراحت پرداخت . آنگاه روز هشتم از طريق مِنى عازم عرفات شد و تا غروب روز نهم در عرفات باقى ماند. وقتى آفتاب در افق مغرب پنهان گشت و هوا كمى تاريك شد قسمتى از شب را در محلى به نام «مُزْدَلَفَه» و فاصله طلوع فجر و آفتاب را در «مَشْعَر» گذراند. روز دهم پس از طلوع آفتاب رهسپار «مِنى» گرديد و پس از سه روز اقامت در آنجا براى باقيمانده اعمال حج مانند طواف وسعى رهسپار مكه گرديد.

صفحه 331
مراسم حج را به جاى آورد. اين سفر تاريخى به نام «حج وداع» ناميده شد. پيامبر در ضمن اين مراسم سخنرانى مبسوطى ايراد كرد كه از نظر معنوى و سياسى حائز اهميت فراوان بود.

فرازهايى از سخنان پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) در حجّة الوداع

«اى مردم خونها و اموال1 شما بر يكديگر تا روزى كه خدا را ملاقات نماييد، مانند امروز و اين ماه محترم و هر نوع تجاوز به آنها حرام است».
پيامبر براى اين كه از رسوخ و تأثير پيام خود پيرامون احترام جان و مال مسلمانان مطمئن شود به ربيعة بن اميه فرمود: از آنان چند مطلب زير را بپرس و بگو: اين ماه چه ماهى است؟ همگى گفتند: ماه حرام است و جنگ و خون ريزى در اين ماه ممنوع و قدغن مى باشد.پيامبر به ربيعه فرمود: به آنان بگو، خداوند خون ها و مال هاى شما را بر يكديگر، تا روزى كه رخت از اين

1 . و نواميس و اعراض . به خصال صدوق، ج2، ص 84 مراجعه شود.

صفحه 332
جهان بربنديد، مانند اين ماه حرام كرده و محترم شمرده است. و نيز فرمود از آنان بپرس، اين سرزمين چه سرزمينى است؟ همگى گفتند: سرزمين محترم; كه خونريزى و تجاوز در آن شديداً ممنوع است. فرمود: به آنان برسان خون و مال شما بسان اين سرزمين محترم و هر نوع تجاوز به آنها ممنوع مى باشد.
باز فرمود: از آنان سؤال كن : امروز چه روزى است؟گفتند: حج اكبر است. فرمود: به ايشان ابلاغ كن خون و مال شما بسان امروز محترم مى باشد1 هان اى مردم بدانيد خون هايى كه در دوران جاهليت ريخته شده همگى بايد به دست فراموشى سپرده شود و قابل تعقيب نيست. حتى خون ابن ربيعه (يكى از نزديكان پيامبر) نيز بايد فراموش گردد.
شما به زودى به سوى خدا باز مى گرديد، در آن جهان به اعمال نيك و بد شما رسيدگى مى شود. من به شما ابلاغ مى كنم: هر كس امانتى نزد او باشد بايد آن را به صاحب آن باز گرداند.
هان اى مردم! بدانيد ربا در آيين اسلام شديداً حرام است، افراد مى توانند سرمايه هاى خود را باز ستانند نه ستم كنند و نه ستم بكشند و ربحى كه عباس (عموى پيامبر) قبل از اسلام از بدهكاران خود مى خواست اكنون ساقط است وحق مطالبه ندارد.
اى مردم! شيطان از اين كه در سرزمين شما مورد پرستش قرار گيرد، نوميد گشته ولى اگر در امور كوچك از او پيروى كنيد از شما راضى وخرسند مى گردد. از پيروى شيطان بپرهيزيد....
هان اى مردم! سخنان مرا بشنويد و درباره آنها انديشه كنيد. هر مسلمانى با مسلمان ديگر برادر است و همه مسلمانان جهان با يكديگر برادرند، وچيزى از اموال مسلمانان براى مسلمانى حلال نيست، مگر اين كه

1 . سيره ابن هشام، ج2، ص 605.

صفحه 333
آن را به طيب خاطر به دست آورده باشد.1
هان اى مردم! حاضران به غايبان برسانند بعد از من پيامبرى نيست و پس از شما مسلمانان امّتى نيست.2
اى مردم! بدانيد من امروز اعلام مى كنم كه كليه مراسم وعقايد دوران جاهلى را زير پاى خود نهاده و بى پايگى آن را به اطلاع شما مى رسانم.3
در اين موقع پيامبر سخنان خود را قطع كرد و در حالى كه با انگشت سبابه (انگشت شهادت) به آسمان اشاره مى كرد، گفت: «بارالها! پيام هاى تو را رسانيدم، سپس پيامبر با گفتن سه بار «اللّهمّ اشهد» گفتار خود را به پايان رسانيد».

4. تعيين جانشين ويا واقعه غدير

شكى نيست اسلام آيينى جهانى وخاتم است و تا رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) در قيد حيات است رهبرى مردم بر عهده او است و پس از درگذشت وى بايد مقام رهبرى به شايسته ترين فرد از امت واگذار گردد.
در اين كه آيا مقام رهبرى پس از پيامبر يك مقام «تنصيصى» است و يا يك مقام «انتخابى» دو نظر وجود دارد. شيعيان معتقدند كه مقام رهبرى مقام تنصيصى است و بايد جانشين پيامبر از جانب خدا تعيين گردد، در حالى كه اهل سنت معتقدند كه اين مقام مقامى انتخابى و گزينشى است و امت بايد فردى را پس از پيامبر براى اداره امور كشور برگزيند و هر كدام براى اثبات

1 . سيره ابن هشام، ج2، ص 605.
2 . خصال صدوق.
3 . بحار، ج21، ص 405.

صفحه 334
نظريه هاى خود دلايلى را ذكر كرده اند كه در كتاب هاى عقايد، مذكور است ولى آنچه مى تواند در اينجا مطرح باشد تجزيه و تحليل شرايط حاكم بر عصر رسالت است كه مى تواند يكى از دو نظريه را ثابت كند.
بررسى سياست خارجى و داخلى اسلام در عصر رسالت ايجاب مى كند كه جانشين پيامبر بايد به وسيله خدا از طريق خود پيامبر تعيين شود، زيرا جامعه اسلامى آن روز پيوسته از ناحيه يك خطر مثلث (روم، ايران و منافقان) به جنگ و نبرد، افساد و ايجاد اختلاف تهديد مى شد و مصالح امت ايجاب مى كرد كه پيامبر با تعيين رهبر سياسى همه امت را در برابر دشمن خارجى در صف واحدى قرار دهد و زمينه نفوذ دشمن و تسلط او را كه اختلافات داخلى به آن كمك مى كند از بين ببرد.
يك ضلع از اين مثلث خطرناك را امپراطورى روم تشكيل مى داد، اين قدرت بزرگ در شمال جزيره مستقر بود وپيوسته فكر پيامبر را به خود مشغول كرده بود، چنان كه آن حضرت تا لحظه مرگ از فكر روم بيرون نرفت. نخستين برخورد نظامى مسلمانان با ارتش مسيحى روم در سال هشتم هجرى در سرزمين فلسطين بود، اين برخورد به قتل سه فرمانده به نام هاى «جعفر طيار»، «زيد بن حارثه» و «عبداللّه بن رواحه» و شكست ناگوار ارتش اسلام منتهى گرديد. عقب نشينى سپاه اسلام در برابر سپاه كفر مايه جرأت ارتش قيصر گرديد و هر لحظه بيم آن مى رفت كه مركز اسلام مورد تاخت و تاز سپاه قيصر روم قرار گيرد. از اين جهت پيامبر اسلام در سال نهم هجرت با ارتشى گران و سنگين به سوى كرانه هاى شام حركت كرد تا هر نوع برخورد نظامى را شخصاً رهبرى كند. در اين مسافرت سراسر رنج و زحمت ارتش اسلام توانست حيثيت ديرينه خود را باز يابد و حيات سياسى خود را تجديد كند. اين پيروزى نسبى پيامبر را قانع نساخت و چند روز پيش از بيمارى خود، ارتش اسلام را به فرماندهى «اسامه»

صفحه 335
مأمور كرد كه به كرانه هاى شام بروند.
ضلع دوم دشمن امپراطورى ايران بود، تا آنجا كه خسرو ايران از شدت ناراحتى نامه پيامبر را پاره نمود و سفير پيامبر را با اهانت بيرون كرد و به استاندار يمن نامه نوشت كه پيامبر را دستگير كند و در صورت امتناع او را بكشد.اگر چه خسرو پرويز در زمان رسول خدا درگذشت امّا موضوع استقلال ناحيه يمن، كه مدتها مستعمره دولت ايران بود، از چشم انداز خسروان ايران دور نبود و هرگز كبر و نخوت، سياستمداران ايران را اجازه نمى داد كه وجود چنين قدرتى را تحمل كنند.
خطر سوم خطر حزب منافق بود كه افراد آن پيوسته به صورت ستون پنجم در ميان مسلمانان مشغول كار و تلاش بودند. تا آنجا كه قصد جان پيامبر را كرده و خواستند او را در راه تبوك به مدينه، ترور كنند. گروهى از آنان با خود زمزمه مى كردند كه با مرگ رسول خدا نهضت اسلامى پايان مى گيرد و همگى آسوده مى شوند.1
پس از درگذشت پيامبر، ابوسفيان براى گل آلود كردن آب دست به ترفند شومى زد و خواست از طريق بيعت با على (عليه السلام)مسلمانان را به صورت دو جناح رو در روى هم قرار دهد. على (عليه السلام) با هشيارى خاصى از نيّت پليد او آگاه شد و دست رد بر سينه او زد و به او گفت: «به خدا سوگند، تو جز فتنه وفساد هدف ديگرى ندارى و تنها امروز نيست كه مى خواهى آتش فتنه را بيفروزى بلكه بارها خواسته اى شرى را برپا كنى، بدان مرا نيازى به تو نيست».2
قدرت تخريبى منافقان به پايه اى بود كه قرآن از آنها در سوره هاى آل

1 . طور/30.
2 . كامل ابن اثير، ج2، ص 220; العقد الفريد، ج2، ص 249.

صفحه 336
عمران، نساء، مائده، انفال، توبه، عنكبوت، احزاب، محمد، فتح، مجادله، حديد، منافقين و حشر، ياد مى كند.
آيا با وجود چنين دشمنانى نيرومند كه در كمين اسلام نشسته بودند، صحيح بود كه پيامبر اسلام براى جامعه نوبنياد اسلامى، جانشينى براى رهبرى امور دينى و سياسى و... تعيين نكند؟ محاسبات اجتماعى حكم مى كند كه پيامبر بايد با تعيين زعيم و رهبر از بروز هر نوع اختلاف پس از خود جلوگيرى نمايد و با پديد آوردن يك خط دفاعى محكم و استوار وحدت اسلامى را بيمه سازد. پيشگيرى از هر نوع حوادث بد وناگوار وجلوگيرى از بروز اختلاف بر سر اين كه رهبر جامعه از كدام گروه و طايفه باشد جز با تعيين رهبر امكان پذير نبود.
اين محاسبه اجتماعى ما را به صحت و استوارى نظريه «تنصيصى بودن مقام رهبرى پس ازپيامبر» هدايت مى كند و شايد روى اين جهت وجهات ديگر بود كه پيامبر پس از انجام فريضه حج و حركت به سوى مدينه در سرزمين «رابغ»، 1 نزديك «جُحْفه»2مأمور به انجام وظيفه اى بس خطير گرديد و امين وحى در نقطه اى به نام غدير خم فرود آمد و او را با آيه ياد شده در زير مورد خطاب قرار داد:
«آنچه كه از جانب خدا به سوى تو فرود آمده است برسان و اگر نرسانى رسالت خود را انجام نداده اى، خداوند تو را از گزند مردم حفظ مى كند».3
لحن آيه حاكى است كه خداوند انجام امر خطيرى را بر عهده پيامبر

1 . رابغ هم اكنون بر سر راه مكه به مدينه است.
2 . يكى از ميقات هايى است كه زايران خانه خدا مى توانند از آنجا احرام ببندند و راه مدينه و مصر و عراق در آن نقطه از هم جدا مى شوند.
3 . مائده/67.

صفحه 337
گذارده است از اين نظر فرمان داد كاروان توقف كند، آنها كه جلوتر رفته بودند از حركت باز ايستند و آنها كه پشت سر حركت مى كردند خود را برسانند. فرمان توقف هنگامى صادر شد كه هوا به شدت گرم بود و مردم قسمتى از رداى خود را بر سر و قسمتى را زير پا افكندند و براى پيامبر سايه بانى درست كردند، حضرت نماز ظهر را با جماعت خواند. سپس در حالى كه جمعيت گرداگرد او قرار گرفته بودند بر جايگاه بلندى كه از جهاز شتر ترتيب يافته بود رفت و با صداى بلند و رسا خطبه اى به شرح زير خواند:

خطبه پيامبر در غدير خم

«حمد و سپاس از آن خداست. از ا