welcome to official website of Grand Ayatollah Sobhani
فارسی العربیة
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی گالری تصویر استفتائات اخبار قاموس المعارف ریحانة الأدب

نام کتاب : سيماى إنسان كامل در قرآن*
نویسنده :آيت الله العظمي سبحانی*

سيماى إنسان كامل در قرآن

صفحه 1
بسم الله الرحمن الرحيم

صفحه 2

صفحه 3
سيماى إنسان كامل
در قرآن

صفحه 4

صفحه 5
سيماى إنسان كامل
در قرآن
تفسير سوره فرقان
تأليف
آية الله جعفر سبحانى

صفحه 6
آية الله العظمى سبحانى تبريزى، 1308 ـ
سيماى إنسان كامل در قرآن: تفسير سوره فرقان / جعفر سبحانى. ـ قم: مؤسسه امام صادق (عليه السلام)، 1432 ق. = 1390 .
331 ص.ISBN: 978 - 964 - 357 - 475 - 8
كتابنامه به صورت زير نويس.
1. تفاسير (سوره فرقان). 2. إنسان ـ ـ جنبه هاى قرآنى. الف. مؤسسه امام صادق (عليه السلام). ب. عنوان. ج. عنوان: تفسير سوره فرقان.
1390 م س 2 س / 56 / 102 BP   18 / 297
اسم كتاب:   …سيماى إنسان كامل در قرآن
مؤلّف:   … آية الله العظمى سبحانى
چاپخانه:   …مؤسسه امام صادق (عليه السلام)
ناشر:    …مؤسسه امام صادق (عليه السلام)
تاريخ:    …1390 / 1432 ق
چاپ:   …دوم
تعداد:   …1000
مسلسل انتشار: 644   مسلسل چاپ اول: 214
مركز پخش
قم ـ ميدان شهدا، كتابفروشى توحيد
تلفن: 7745457; 09121519271

صفحه 13

مقدمه چاپ ششم

از ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست

شيفتگى به كمال، و دورى از كاستى ها، و عبور از پيچ و خم نقص به عزم نزول در پهنه فضيلت، امرى نهادى در انسان است و هر فردى از نخستين روزهاى زندگى با حركات طبيعى و يا آگاهانه، خواهان پرش به سوى كمال اعم از خيالى و واقعى است.
مصلحان جهانى و در پيشاپيش آنان، آموزگاران آسمانى، با صحّه نهادن بر اين اصل كلّى و گسترده، به معرفى اصول فضيلت پرداخته، و با جداسازى كمال وهمى و پندارى، از كمال واقعى، دست يابى بشر را به فضايل و كمالات اخلاقى آسان ساخته اند.
هر نوع حركتى از انسان و غير او، هدفى را تعقيب مى كند، هدفى متناسب، تا نيرويى كه او را به حركت وا مى دارد، حتى برگردانيدن دانه هاى تسبيح كه براى گروهى امر عادى است، خالى از غرض نيست، غرض تحصيل نشاطى است كه در آن نهفته، و يا رفع يك نوع ناراحتى است، كه به هنگام سكون احساس مى شود.
كار مصلحان واقعى اين است كه بشر را از طريق تعاليم خود، با ملاك هاى واقعى فضيلت آشنا ساخته و حركت و تلاش او را به سمت فضيلت هاى واقعى رهبرى كنند.
انسان كامل، فردى است كه از هر نوع غرض وهمى و پندارى عبور نموده و خود را با كمال حقيقى بيارايد.

صفحه 14
قرآن در سوره فرقان، طى تعاليم چهارگانه خود كه از آيه 63 سوره آغاز مى شود و در آيه 77 پايان مى پذيرد، سيماى انسان كامل را ارائه نموده و با كوتاه ترين عبارات، گمشده انسان را در حكمت عملى به او معرفى مى كند.
در گذشته اين تعاليم حيات بخش با تفسير ديگر آيه هاى سوره، به زيور طبع آراسته شده بود و هم اكنون با لباس نو به شيفتگان فضيلت، تقديم و عرضه مى شود و شايد از اين رهگذر، خدمتى به فضيلت خواهان بشود.
قم ـ مؤسسه امام صادق(عليه السلام)
جعفر سبحانى
27فروردين ماه 1377

صفحه 15

پيش گفتار

ابعاد مثبت و منفى انسان در قرآن مجيد

از موضوعاتى كه در قرآن به صورت گسترده، مورد بحث و بررسى قرار گرفته است، آفرينش و حقيقت انسان، روحيات خاص و ابعاد مثبت و منفى وى مى باشد.
مطالعه انسان در قرآن و بررسى مجموع آياتى كه درباره انسان در قرآن وارد شده است، فرد كاوشگر را با آفاق بى شمارى از معارف رو به رو ساخته و فكر و خرد را سخت تكان مى دهد. بررسى مجموع آيات درباره انسان و تشريح نتايج آنها، نياز به لجنه هاى علمى دارد كه با تخصص هاى گوناگون درباره اين موضوع از آيات داورى بنمايند و مجموع نتايج را با تكيه بر خود آيات در اختيار همگان بگذارند.
آنچـه فعـلاً براى ما مطـرح است، يادآورى اجمـالى ابعاد مختلـف انسان در قـرآن است، زيـرا قرآن انسـان را با ابعـاد گوناگونى يادآور شده و در حـالى كه بيانگر نقاط ضعف انسان است، نقاط قوّت و جهت تعالى او را نيز بيان مى كند، مثلاً قرآن انسان را خليفه خدا در روى زمين1 ، معلم فرشتگان2 ، قدرتمند و مسلط بر خشكى ها و درياها3 ، متعلم از جانب خدا4 ، در حالى كه او را به بهترين

1 . بقره(2) آيه 29.
2 . همان، آيه 31.
3 . اسراء(17) آيه 70.
4 . علق(96) آيه 5.

صفحه 16
وجه1 آفريده است و... معرفى مى كند و از اين راه به ابعاد مثبت جهات و قوّت آفرينش او اشاره مى نمايد، در حالى كه قرآن در آيات ياد شده به جهات مثبت انسان اشاره مى كند، ولى در آيات ديگر به ابعاد منفى او كه همگى لازمه زندگى مادى و دورى او از حيات معنوى و گسستگى از تعاليم عالى پيامبران است، اشاره مى نمايد.
مثلاً قرآن او را با صفات زير معرفى مى كند و او را «ظلوم»، «كفار»2 ، «كفور»، 3 «مجادل»،4 «عجول»،5 «يؤوس»،6 «قنوط»،7 «جهول»،8 «هلوع»،9 «جزوع»، «منوع»10 ، «كنود»،11 «ضعيف»12 و... مى خواند و از اين طريق به زمينه هاى منفى كه در سرزمين وجود او لانه گزيده اند و تضادى كه ميان جهات مثبت او پديد آورده اند، اشاره مى نمايد.
شايد در آغاز نظر، اين چنين تصور شود كه در معرفى انسان در قرآن، تضادى وجود دارد و چگونه او با ابعاد متضاد و صفات گوناگون معرفى گرديده است، ولى اگر به مجموع آيات مراجعه شود، روشن مى گردد كه مجموع اين صفات، مربوط به دو حالت است، زيرا حالات منفى، مربوط به مرحله زندگى دور از تعاليم الهى است. يك چنين انسان است كه در او زمينه هاى كفر و دورى از توحيد، ظلم و تعدى، يأس و نوميدى و... نهفته است، ولى پس از ارتباط با تعاليم الهى و پيروى از مكتب وحى، تمامى اين زمينه ها و به اصطلاح غرايز، تعديل و

1 . تين(95 آيه4.
2 . ابراهيم(14) آيه 34.
3 . هود(11) آيه 9.
4 . كهف(18) آيه 54.
5 . اسراء(17) آيه 11.
6 . فصلت (41) آيه 49.
7 . احزاب(33) آيه 73.
8 . معارج(70) آيه 19ـ 21.
9 . معارج(70) آيه 19ـ 21.
10 . معارج(70) آيه 19ـ 21.
11 . عاديات (100) آيه 6.
12 . نساء(4) آيه 8.

صفحه 17
رهبرى شده و به ابعاد مثبت او كاملاً كمك مى كند، همچنان كه «نفس» و «عقل» در كشاكش خود و تضاد و تصادم خويش به تكامل او كمك كرده و «نفسِ» رهبرى شده و قواى بهيمىِ تعديل يافته، پايه تكامل اوست و اين حقيقت با مراجعه به خود قرآن كاملاً روشن مى گردد.
قرآن در سوره خاصى، انسان را زيانكار معرفى مى كند و مى فرمايد: (إِنَّ الإِنْسانَ لَفِى خُسْر)1 ، ولى بلافاصله گروهى را كه داراى ايمان به خدا و عمل نيك و پيرو حق و شكيبا صفت هستند، در حالى كه ديگران را نيز به حق و شكيبايى توصيه مى كنند، استثنا مى كند و مى فرمايد: (إِلاّ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصّالِحاتِ وَتَواصَوا بِالْحَقِّ وَتَواصَواْ بِالصَّبْرِ).2
به عبارت روشن تر، انسانى كه از مكتب وحى و تعاليم حياتبخش پيامبران دورى جويد، يك چنين انسان، عنود و لجوج، ستمگر خودخواه و... است، ولى پس از آن كه روح او از سرچشمه وحى سيراب گرديد، تمام اين غرايز تغيير شكل داده و در مسير تكامل او قرار مى گيرد و در اين صورت است كه او مى تواند خليفه خدا در روى زمين و فرد برترى بر بسيارى از خلايق گردد.
كتابى كه اكنون به خوانندگان گرامى تقديم مى شود، تفسيرى است فشرده و در عين حال گويا بر سوره فرقان كه يكى از سوره هاى مكّى قرآن است و چون بخشى از آيات اين سوره (آيه هاى 63 تا 77) بيانگر حالات و صفات بندگان خدا ـ كه انسان هاى كاملى هستند ـ مى باشد، از اين جهت، اين كتاب تحت عنوان «سيماى انسان كامل در قرآن» به علاقه مندان كتاب آسمانى تقديم مى گردد.
در پايان يادآور مى شويم كه محتويات اين كتاب، قبلاً به صورت مقالاتى در

1 . عصر(103) آيه 2.
2 . همان، آيه 3.

صفحه 18
مجله وزين مكتب اسلام، چاپ شده است، ولى اكنون به صورت كامل تر و دلپذيرتر تقديم دلباختگان قرآن مى گردد، شايد چراغى فرا راه دوستان كتاب آسمانى و شيفتگان حقايق نورانى اسلام قرار گيرد.
30/5/1356
پنجم رمضان المبارك1397
قم ـ حوزه علميّه

صفحه 19

ويژگى هاى سوره فرقان

سوره فرقان، بيست و پنجمين سوره قرآن است و شماره آيات آن، 77 آيه است. مفسران اسلامى تقريباً اتفاق نظر دارند كه اين سوره در مكه نازل شده و آن را در شماره سوره هاى «مكى» قرار مى دهند و مضامين آيات سوره نيز بر صحّت اين نظر گواهى مى دهد، زيرا محور بحث در سوره هاى مكى، غالباً اصول اعتقادى اسلام، بالأخص موضوع آشنايى با مبدأ و توحيد و يگانگى خدا و معاد و بازگشت مردم به زندگى بعد از مرگ است.
تنها چيزى كه هست برخى از مفسران، سه آيه از آيات اين سوره، يعنى آيات 68 و 69 و 70 را «مدنى» دانسته و مى گويند: اين سه آيه در مدينه نازل شده است.
اگر ميزان در شناسايى آيات مكى از مدنى مفاد و مضامين آن آيات باشد، شايسته است كه آنها را نيز مكى بدانيم، زيرا مفاد و مضمون آنها بيشتر با محيط مكه سازگار است و موضوع بحث در اين سه آيه، مسأله توحيد و يگانگى خدا و نهى از پرستش غير خداوند و جلوگيرى از خونريزى و تجاوز به نواميس و تهديد گناهكاران به كيفرهاى سخت روز رستاخيز است و در پايان اين سه آيه، نويد مى دهد كه اگر آنان راه توبه را پيش گيرند، خداوند گناهان آنان را مى بخشد.
بنابراين، مفاد اين آيات با اوضاع و احوال مردم مكه، كه بت پرست و خونريز

صفحه 20
بودند و از عمال نامشروع پرهيز نداشتند، بيشتر تطبيق مى كند تا با محيط مدينه كه يك محيط اسلامى بوده و از بت پرستى و تجاوز به نواميس، بر اثر نفوذ حكومت اسلام، چندان اثرى نبود، خصوصاً كه آيات سه گانه با جمله (وَالَّذِينَ لا يَدْعُونَ مَعَ اللّهِ إِلهاً آخَرَ);1 «كسانى كه با پرستش خداوند، معبود ديگرى را نمى پرستند» آغاز شده است و اين نوع هشدار عمومى درباره پرستش معبودهاى ديگر، بيشتر با اوضاع مشركان مكه مناسب است. بنابراين صحيح تر اين است كه بگوييم: مجموع آيات سوره، مكى است.

هدف سوره

در اين سوره، نخست از توحيد و يگانگى خداوند و نكوهش بت پرستى سخن به ميان آمده، سپس قرآن و نبوت پيامبر اسلام، مورد بحث و گفتگو قرار گرفته است و برخى از ايرادهاى واهى و سست مشركان را درباره قرآن متذكر گرديده و پاسخ گفته است و سرانجام مسأله اوضاع هولناك رستاخيز را مطرح نموده و نكات و حقايقى را متذكر گرديده است و مطالب را با يادآورى زندگى ملت هاى نيرومند و گردنكش، كه طومار زندگى آنان بر اثر طغيان در هم پيچيده شده است و اثر و نشانى از آنان باقى نمانده، به پايان رسانيده است تا از اين طريق، اندرزهاى قرآن در قلوب مردم جاى بگيرد.
خداوند در آخر سوره، يك رشته اصول اخلاقى و اعتقادى و عملى اسلام را تحت عنوان «نشانه بندگان خدا» به شكل جالبى مطرح مى كند و براى شناسايى بندگان خدا، سيزده نشانى كه هر كدام درخور بحث و تجزيه و تحليل است يادآور مى شود و به اين ترتيب، سوره به آخر مى رسد.

1 . فرقان(25) آيه 68.

صفحه 21

1

دلايل جهانى بودن اسلام

1.(تَبارَكَ الَّذِى نَزَّلَ الْفُرْقانَ عَلى عَبْدِهِ لِيَكُونَ لِلْعالَمِينَ نَذيراً).
«پايدار و بزرگتر است خدايى كه فرقان (قرآن) را بر بنده خود فرستاد تا به جهانيان بيم دهنده باشد».
«فرقان» به چيزى گفته مى شود كه حق و باطل را از هم جدا مى سازد و سبب مى شود كه انسان آن دو را از هم تميز دهد و حقيقت را از مجاز و صحيح را از خطا باز شناسد. از اين نظر، تعجب نخواهيم كرد وقتى ببينيم قرآن، معجزان نُه گانه موسى را «فرقان» مى نامد، زيرا اعجاز پيامبران، بزرگ ترين دليلى است كه در پرتو آن مى توان حق و باطل را از هم جدا ساخت، آن جا كه مى فرمايد:
(وَإِذْ آتَيْنا مُوسَى الْكِتَابَ وَالْفُرْقَانَ لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ).1
«به ياد آر، هنگامى را كه به موسى كتاب و فرقان (دلايل و معجزات استوارى كه مى توان به وسيله آنها ميان حق و باطل فرق گذارد) داديم تا شما (ملت بنى اسرائيل) هدايت شويد».
باز تعجب نخواهيم كرد كه قرآن، روز «بدر» را روز فرقان مى نامد و

1 . بقره(2) آيه 53.

صفحه 22
مى فرمايد:
(وَمَا أَنْزَلْنا عَلى عَبْدِنا يَوْمَ الْفُرْقانِ).1
«آن پيروزيى كه روز فرقان (روز جنگ بدر) نصيب بنده خود كرديم».
چه راهى روشن تر و دليلى استوارتر براى شناسايى حق از باطل است از پيروزى چشمگير جمعيّتى ناچيز و غير مجهز بر گروهى كه از نظر تعداد، چند برابر سربازان اسلام بوده و با آخرين سلاحِ روز، خود را مجهز كرده بودند2 ؟ تنها چيزى كه توانست كمبود نيروى اسلام را جبران و جايگزين قدرت مادى و سلاح برّنده دشمن كند، همان قدرت معنوى و ايمان سربازان رزمنده اسلام به هدفى كه در راه آن نبرد مى كردند بود.
روى اين بيان، كتاب آسمانى ما «قرآن»، بزرگ ترين «فرقان» و وسيله تشخيص حق از باطل است و از روز نزول آن، بيش از چهارده قرن مى گذرد كه از روز نخست، مردم جهان را به مقابله و مبارزه طلبيده و مدعى شده است كه اين كتاب، زاييده فكر بشرى و مصنوع ذهن انسانى نيست و اگر در اين باره، ترديد دارند، برخيزند از خميرمايه قرآن، يعنى «الفبا» كه همگى آن را در اختيار دارند، لااقل يك سوره مانند سوره هاى آن بياورند و اگر در اين مبارزه با شكست رو به رو شدند، مطمئن باشند كه اين كتاب، تراوش فكر انسانى نيست، بلكه از طرف خداست.3
چهارده قرن از اين دعوت جهانى مى گذرد، هنوز بشر نتوانسته است، نمونه اى از اين قرآن، بلكه بسان سوره هاى كوچك آن بياورد تا چه رسد به كتابى

1 . انفال(8) آيه 41.
2 . سيره ابن هشام، ج1، ص 617.
3 . رك: بقره(2) آيه23; هود(11) آيه 13.

صفحه 23
مانند قرآن. آيا با اين حال، اين كتاب «فرقان بزرگ» و فارق ميان حق و باطل نيست؟
گذشته از اين، معارف عقلى قرآن درباره مبدأ و معاد و احكام و قصص راستين و معجزه هاى علمى آن، كه پس از چهارده قرن، بشر از طريق تجربه و آزمايش به صحت خبرهاى علمى آن اعتقاد راسخ پيدا كرده است، نشانه بارزى از انتساب قرآن به مقام ربوبى است و با در نظر گرفتن اين جهات، محتويات چنين كتابى مى تواند حق و باطل را از هم جدا سازد و ما را به شاهراه حقيقت رهنمون گردد.
از اين جهت، نه تنها همه قرآن، «فرقان» و جدا كننده حق از باطل است، بلكه هر سوره و هر آيه اى از آن در شعاع مخصوصى مى تواند موجب فاصله ميان حق و باطل گردد و اگر به سوره مورد بحث، «فرقان» مى گويند، از اين نظر است كه فقط «فرقان» در نخستين آيه آن وارد شده است و گرنه همه اجزاى قرآن، «فرقان» و جدا سازنده حق از باطل است.
قرآن مجيد در چند سوره، خصوصيات آيين اسلام و مزاياى آن را تشريح كرده و از ميان آنها روى دو مزيت بيشتر تكيه مى كند:
1. آيين اسلام، آيين جهانى است و تعاليم آن به نقطه اى و منطقه اى اختصاص ندارد و آورنده آن براى هدايت و راهنمايى همه مردم برانگيخته شده است.
2. دين اسلام، آخرين آيينى است كه از طرف خداوند براى جامعه انسانى عرضه شده است و پيامبر اسلام، خاتم پيامبران و كتاب او آخرين كتاب آسمانى است كه خداوند بزرگ آن را فرو فرستاده است.
آنچه فعلاً براى ما (از نظر آيه مورد بحث) مطرح و موضوع بحث است،

صفحه 24
همان جهانى بودن آيين اسلام و رسالت پيامبر اسلام است و بحث در مورد خاتميت را به وقت ديگر موكول مى كنيم.
جهانى بودن رسالت پيامبر اكرم را از راه هاى گوناگون مى توان ثابت نمود. اينك ما در اين جا به گونه اى فشرده به برخى از آن راه ها و دلايل اشاره مى كنيم:
1. روشن ترين گواه بر جهانى بودن كتاب و رسالت پيامبر و اين كه او براى نجات جهانيان برانگيخته شده بود، نه براى نجات گروه معينى، بررسى قوانين اجتماعى و اخلاقى و سياسى و اقتصادى آن است، زيرا يكى از مشخصات شريعت جهانى، اين است كه بر اثر بينش وسيع، قوانينى عرضه شود كه با تمام چهره هاى تمدن بشر و شرايط زندگى و امكانات ملت هاى مختلف جهان، منطبق گردد و پيروى از آن، نه تنها مردم اقليمى را نجات دهد و به اوج سعادت و خوش بختى برساند، بلكه سعادت و رفاه تمام ملت هاى عصر خود و همه اعصار را فراهم نمايد.
نهال اسلام در منطقه عربى غرس گرديد، ولى ريشه هاى نيرومند آن از تمام سرزمين ها سربرآورد و جوانه زد و چيزى نگذشت كه شاخه هاى گسترده آن بر سر ملل مختلف جهان سايه افكند و رفاه و سعادت عرب و غير عرب را فراهم آورد و افرادى را كه از مهد اسلام فرسنگ ها دور بودند و نژاد آنان با نژاد مردم مهد اسلام، كاملاً مغاير و مباين بود، از بند اسارت رها ساخت و همه را در مسير تكامل انسانى قرار داد.
چنين قوانينى كه ضامن سعادت ملل مختلف مى باشد و مرور زمان نيز حقانيت آن را ثابت و روشن كرده است، نمى تواند از آنِ ملت خاصى گردد.
گرايش ايران و روم و گسترش اسلام در سرزمين دو امپراتورى بزرگ جهان و خدمت ارزنده اى كه اسلام به اين دو ملت نمود و سعادت و رفاه و ترقى و تعالى كه

صفحه 25
نصيب اين دو ملت گرديد، همگى حاكى از بينش وسيع اسلام و جهانى بودن رسالت پيامبر اسلام است و كاملاً مى رساند كه شعاع رهبرى آورنده آن، مخصوص به اقليم و منطقه خاصى نبوده است، و گرنه يك آيين بومى و منطقه اى كه براى اصلاح زندگى منطقه خاصى فرو فرستاده شده باشد، نمى تواند در همه جا و همه نقاط، مفيد و صالح گردد.
2. قرآن مجيد، زيربناى تعاليم خود را فطرت و سرشت انسانى قرار داده و آنچه را كه فطرت انسانى خواهان آن است و افراد به سوى آن كشيده مى شوند، در قالب قانون ريخته و به صورت دين عرضه داشته است و نقش مهم اسلام در اين موارد، همان رهبرى خواسته هاى درونى انسان و بازدارى افراد از هر نوع افراط و تفريط است و به عبارت ديگر، خواسته هاى فطرى و درونى بشر را تعديل نموده و انسان را از افراط و تفريط در ارضاى غرايز بازداشته است.
فطرت و سرشت انسانى در تمام افراد يكسان است، مثلاً سرشت همه انسان ها با ميل به خوبى ها و فضايل اخلاقى و انزجار از بدى ها و زشتى ها به هم آميخته شده است و تمام افراد انسان فطرتاً عدالت خواه و دادگر بوده و از ظلم و تعدى انزجار دارند. احترام به حقوق مردم و عمل به پيمان، نزد تمام ملت ها محترم است، چنان كه تجاوز به حقوق و پيمان شكنى در ميان همه مردم امورى ضد انسانى به شمار مى رود و همچنين... تعاليمى كه بر چنين اساسى استوار گردد، طبعاً نمى تواند مربوط به گروهى از انسان ها باشد، بلكه اراده حكيمانه الهى ايجاب مى كند كه چنين آيينى، جهانى شود.
دقت و نظر در قوانين و فرآورده هاى اسلامى در بخش هاى مختلف، فطرى بودن قوانين اسلام را ثابت مى نمايد و از اين رهگذر مى توان درك كرد كه چرا اسلام، خود را آيين جهانى معرفى كرده و كتاب آسمانى خود را هادى امم و ملت هاى جهان مى داند.

صفحه 26
3. گواه ديگر، همان نامه هايى است كه پيامبر اسلام به سران و شخصيت هاى ايران و روم و بزرگان ديگر جهان نوشت. دقت در مفاد ومضمون اين نامه ها روشنگر رسالت جهانى و دعوت همگانى اوست.
مورخان و سيره نويسان و محدثان، قسمت اعظم متون نامه هاى پيامبر را ضبط كرده و به بيان نكات برجسته آن پرداخته اند.1
پيامبر اسلام در نامه خود به امپراتور روم چنين نوشت:«درود بر پيروان هدايت. من تو را به آيين اسلام دعوت مى كنم. اسلام آور تا در امان باشى. خداوند به تو دو پاداش مى دهد...».
باز در نامه ديگرى كه طى آن «كسرى» را به اسلام دعوت نمود، چنين نوشت:«از محمد، فرستاده خدا به كسرى بزرگ ايران. درود بر پويندگان راه حقيقت و به كسانى كه به خدا و پيامبر او ايمان آورند و گواهى دهند كه جز او خدايى نيست و شريك و همتايى ندارد و معتقد باشند كه محمد بنده و پيامبر اوست. من به فرمان خداوند، تو را به سوى او دعوت مى كنم كه مرا براى هدايت تمام مردم اعزام داشته است تا همه مردم را از خشم او بترسانم و حجت را بر كافران تمام كنم».2
نامه هاى تبليغى و دعوتى پيامبر يكى و دو تا نيست، بلكه در خصوص اين موضوع، قريب سى نامه در اختيار ما هست و در برخى از موارد، عين خط دبير پيامبر و مهر او در موزه هاى بزرگ اسلامى نيز نگه دارى مى شود.3

1 . تاريخ طبرى، ج2، ص 290; ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج2، ص 145.
2 . ابن سعد، طبقات، ج71 ص 260; تاريخ طبرى، ج2، ص 295ـ 296.
3 . متن نامه هاى پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) را مى توانيد در كتاب الوثائق السياسية نوشته محمد حميد اللّه پاكستانى و كتاب مكاتيب الرسول، نگارش على احمدى ميانجى مطالعه نماييد و قسمت مهم نامه هاى پيامبر در كتاب فروغ ابديت(ج2، ص 605 و 636) نيز آمده است.

صفحه 27
4. گذشته از اين دلايل، خود قرآن مجيد، با صراحت هر چه كامل تر، رسالت پيامبر را جهانى و قرآن او را راهنماى امم و ملت ها مى داند.
از ميان آيات فراوانى كه در اين زمينه وارد شده است، به نقل و ترجمه چند آيه اكتفا نموده و مطالب را به پايان مى رسانيم: نخست در آيه مورد بحث، هدف از نزول قرآن بر پيامبر را اين مى داند كه وى جهانيان را از مخالفت خدا بيم دهد، چنان كه مى فرمايد: (لِيَكُونَ لِلْعَالَمينَ نَذيراً); «براى جهانيان بيم دهنده شود».
معناى «عالمين» در قرآن چيست؟ اين لفظ در قرآن به مناسبت هاى گوناگون، 73بار به كار رفته و مفسران و فرهنگ نويسان لغت عرب در تعيين مفاد آن، اختلاف جزئى دارند:
گروهى آن را به «ما سوى اللّه» تفسير نموده و مى گويند: به آنچه در جهان، غير از خدا جامه هستى پوشيده است «عالمين» مى گويند. برخى ديگر آن را به آن رشته از موجودات اختصاص داده كه داراى درك و عقل باشند، مانند بشر و فرشته. برخى ديگر براى آن، معناى سومى انتخاب نموده اند كه دايره آن از دو معناى پيشين تنگ تر است و مى گويند: مقصود از آن، همه انسان هاست و از آن جا كه انسان اعجوبه خلقت است، از اين جهت هر انسانى از نظر عظمت جسمى و فكرى براى خود عالمى است.1
ما هر كدام از اين سه معنا را انتخاب كنيم، در نهايت، لفظ عالمين، تمام انسان هاى روى زمين را شامل مى شود و ايجاب مى كند كه او بيم دهنده همه

1 . اين تفسير از رئيس مذهب شيعه، حضرت صادق(عليه السلام) نقل شده است و شاهد آن، برخى از آيات است، از آن جمله آيه زير: (أَتَأْتُونَ الذُّكْرانَ مِنَ الْعالَمين); لوط به قوم خود گفت: چرا به هم جنسان خود از بشرها روى مى آوريد؟ (شعراء(26) آيه 165). به طور مسلم، مقصود از «عالمين» در اين آيه، همان انسان، اعم از زن و مرد است.

صفحه 28
انسان ها باشد.
از ميان آيات ديگرى كه مى توان جهانى بودن رسالت پيامبر اسلام را استفاده كرد، آيات زير است:
1. (قُلْ يَا أَيُّهَا النَّاسُ إِنِّى رَسُولُ اللّهِ إِلَيْكُمْ جَميعاً).1
«بگو اى مردم! من پيامبر خدا به سوى همه شما هستم».
2. (وَأُوحِىَ إِلَىَّ هذَا الْقُرآنُ لأُنْذِرَكُمْ بِهِ وَمَنْ بَلَغَ...).2
«اين قرآن براى من وحى شده تا با آن، شما و هر كسى را كه قرآن به او برسد (از عذاب الهى) بيم دهم».
***
موضوع جهانى بودن آيين اسلام در ميان مسلمانان از روشن ترين مسائلى است كه نياز به دليل و اقامه برهان ندارد و آيات قرآن در اين زمينه به قدرى است كه نقل همه در اين جا مقدور نيست.

غرض ورزى برخى از خاورشناسان

برخى از خاورشناسان به جهانى بودن رسالت پيامبر اسلام از دريچه ترديد مى نگرند و برخى از غرب زدگان كم اطلاع از اين نغمه هاى شوم استعمارى، الهام گرفته و براى گمراه كردن افراد بى اطلاع تر از خود، دست و پا مى زنند.
سردسته اين گروه از خاورشناسان «سر ويليام موير» است كه مى گويد: موضوع عموميت رسالت، بعدها به وجود آمده و محمد از هنگام بعثت تا زمان وفات، فقط عرب ها را به اسلام دعوت مى كرد و جز عربستان جايى را

1 . اعراف(7) آيه 158.
2 . انعام (6) آيه 19.

صفحه 29
نمى شناخت.1
از يك نويسنده انگليسى جز اين انتظار نمى رود كه دلايل روشن رسالت جهانى پيامبر اسلام را انكار كند و با كمال جرأت بنويسد: «موضوع جهانى بودن رسالت، بعدها به وجود آمده است» در صورتى كه قرآن در آيات فراوانى، جهانى بودن رسالت او را مطرح كرده و خود پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) با نامه هاى دعوتى خود، بر اين موضوع تأكيد كرده است.
هر موقع ما در تاريخ مى خوانيم كه يك جوان يونانى (اسكندر مقدونى) مى خواست فرمانرواى جهان شود و يا مى شنويم كه ناپلئون تشكيل امپراتورى جهانى را در سر مى پروراند، هرگز اعجاب و شگفتى به ما دست نمى دهد، ولى هر موقع دسته اى از خاورشناسان مى شنوند كه رهبر بزرگ مسلمانان به فرمان خداوند، دو امپراتورى بزرگ جهانى را كه قوم وى با ملت هر دو امپراتور روابط بازرگانى داشتند، به آيين توحيد دعوت كرده است، با لجاجت و تشكيك هاى بى اساس، آن را يك امر محال و ممتنع قلمداد مى كنند و با كمال وقاحت مى گويند: محمد(صلى الله عليه وآله وسلم)جز حجاز، جاى ديگرى نمى شناخت، در صورتى كه آن حضرت در سن دوازده سالگى همراه عموى خود به شام رفت و در سنين جوانى، بازرگانىِ خديجه را از مكه تا شام به عهده داشت و همراه كاروان به شام مسافرت مى كرد; با اين وصف، چگونه مى توان گفت كه محمد (صلى الله عليه وآله وسلم)جز عربستان جاى ديگرى نمى شناخت؟!

1 . تاريخ الاسلامى السياسى، ج1، ص 168.

صفحه 30

صفحه 31

2

مالكيت خداوند بر جهان هستى

2. (الَّذِى لَهُ مُلْكُ السَّمواتِ وَالأَرْضِ وَلَمْ يَتَّخِذْ وَلَداً وَلَمْ يَكُنْ لَهُ شَريكٌ فِى الْمُلْكِ وَخَلَقَ كُلَّ شَىْء فَقَدَّرَهُ تَقْديراً).
«خدايى كه براى اوست مالكيت آسمان ها و زمين و هرگز براى خود فرزندى انتخاب نكرده است و در فرمانروايى بر جهان براى او شريكى نيست. همه چيز را آفريده و آنها را اندازه گيرى نموده است».
شيرينى و شيوايى بيان و زيبايى الفاظ و عمق معانى اين آيه، اعجاب هر شنونده اى را برمى انگيزد و انسان با خود چنين مى انديشد: چگونه يك فرد «اُمّى» و درس نخوانده كه در ميان يك ملت بت پرست ديده به جهان گشوده و در دامن بيابان هاى سوزان، زندگى كرده است، بر اين حقايق بلند و معارف اصيل عقلى دست يافته است و آنها را در قالب جمله هاى كوتاه ولى پر معنا كه هيچ بشرى قدرت به اقتباس و تقليد از آن ندارد ريخته است؟
اگر در قرآن، آيه اى جز اين آيه نبود و بر پيامبر گرامى وحيى جز اين نازل نشده بود، تنها همين آيه مى توانست دليل روشن بر صدق گفتار پيامبر و ادعاى رسالت او باشد و ثابت كند كه اين آيه و آيات ديگر قرآن، همگى پيام الهى بوده و او پيام آور از جانب خداست.
يك فرد «اُمى» و درس نخوانده، نمى تواند خدا را آن چنان توصيف كند كه در

صفحه 32
اين جا توصيف شده است، او را آن چنان از عيوب و نقص ها برى و پيراسته سازد، كه اين آيه، تنزيه و پيراسته ساخته است. چگونه يك فرد «امى» مى تواند در طى آيه اى در ضمن جمله هاى بسيار كوتاه و شيوا، پنج صفت از صفات ثبوتى و سلبى خدا را، كه محافل علمى و دينى آن روز، خلاف آن را مى انديشيدند، طرح و بيان كند و آنها را آن چنان استادانه طرح نمايد كه با پذيرش يكى از آنها بسيارى از اين صفات، خود به خود ثابت شود؟ اينك فهرست صفاتى كه در اين آيه وارد شده است:
1.(الَّذِى لَهُ مُلْكُ السَّمواتِ وَالأَرْضِ) خداوند مالك آسمان ها و زمين است و تمام موجودات جهان، مملوك او مى باشند.
2. (وَلَمْ يَتَّخِذْ وَلَداً) براى او فرزندى نيست و هرگز كسى را براى خود، فرزند انتخاب نكرده است.
3. (وَلَمْ يَكُنْ لَهُ شَريكٌ فِى الْمُلْكِ) در فرمان روايى بر جهان، شريك ندارد و فرمانروايى مطلق و بلامنازع ملك هستى، از آن اوست.
4. (وَخَلَقَ كُلَّ شَىْء) خالقى جز او نيست و همه چيز را او آفريده است و آنچه كه در جهان هستى به آن چيز گفته مى شود، آفريننده اى جز او ندارد.
5. (فَقَدَّرَهُ تَقْديراً) آفرينش هر موجودى، روى نقشه و اندازه خاصى است و خدا تمام موجودات را روى اندازه معينى آفريده است.
از ميان اين صفات پنج گانه، دومى و سومى از اوصاف سلبى خداوند و بقيه از صفات ثبوتى او (البته از صفات فعل) به شمار مى روند.
اينك تفسير نخستين دو صفتى كه آيه از آن ياد نموده است و آن اين كه: خداوند جهان، مالك آسمان و زمين است و مالكيت جهان هستى از آن اوست، چنان كه مى فرمايد:(الَّذِى لَهُ مُلْكُ السَّمواتِ وَالأَرْضِ) و اين كه فرزندى اتخاذ

صفحه 33
نكرده است، چنان كه مى فرمايد: (وَلَمْ يَتَّخِذْ وَلَداً) و از صفات ديگر در بخش هاى آينده بحث مى كنيم.

مقصود از مالكيت خدا چيست؟

مالكيت انسان نسبت به اموال خويش، يك قرارداد اجتماعى است كه جامعه انسانى براى گردش چرخ هاى زندگى و برقرارى نظام اجتماعى خود به آن تن داده و به رسميت شناخته است.
ناگفته پيداست قراردادهاى اجتماعى، مانند مالكيت انسان بر دسترنج و فراورده هاى روزانه خويش، ريشه طبيعى و خارجى دارد، مثلاً هر فردى خود را بر اعضاى بدن خويش، اولى و سزاوارتر از ديگرى مى داند و لذا آنها را به خود نسبت مى دهد و مى گويد: دست من و پاى من و....
اين رابطه تكوينى كه ميان انسان و ديگر اعضاى او برقرار است، به شكل خاصى ميان او و اموالش كه از طرق قانونى به دست مى آورد اعتبار شده و به رسميت شناخته شده است، ولى با اين حال، رابطه انسان با ثروت و فرآورده هاى مالى خود، فقط يك قرارداد اجتماعى و رابطه اعتبارى است و هيچ نوع اصالتى و واقعيتى در خارج ندارد و از اين جهت با يك امضاى كوچك، رابطه او با ثروت خويش دگرگون گرديده و ارتباط او از هم گسسته مى شود.
امّا مالكيت خدا بر جهان هستى به شكل ديگرى و به صورت واقعى و حقيقى است، هرگز قابل قياس با مالكيت هاى اعتبارى انسان ها نيست و اگر مالك است، از اين نظر است كه آسمان ها و زمين را از عدم و بدون هيچ نوع كمك از ماده اى به وجود آورده است و جهان هستى در هر لحظه و زمانى از او كسب وجود مى نمايد و در همه چيز وجود خود، مديون خداست.

صفحه 34
مصنوعى كه در تمام شؤون وجود خود و در هر لحظه و آنى، مديون صانع و پديد آرنده است وا گر لحظه اى ارتباط وى از مبدأ خود قطع و گسسته شود، اثرى از آن باقى نمى ماند، بايد مملوك خداى جهان گردد و مالكى جز آن نداشته باشد.
جايى كه بشر، خود را نسبت به علف هاى بيابان كه در دامن طبيعت در پرتو باران و اشعه خورشيد و مواد طبيعى زمين، پرورش يافته است، سزاوار و مُحق مى داند و اولويت خود را چنين توجيه مى كند كه او پيش از ديگران به دور زمين آن، سنگ چيده و يا علف هاى آن را دست چين كرده است; با اين وضع، خدايى كه به همه جهان با تمام اتم ها و ذراتى كه دارد، هستى بخشيده است، شايسته تر نيست كه خود را مالك على الاطلاق جهان بداند و بفرمايد: (الَّذِى لَهُ مُلْكُ السَّمواتِ وَالأَرْضِ); «براى اوست مالكيت هاى آسمان و زمين»؟ قرآن به اين حقيقت، نه تنها در اين آيه، بلكه در سوره هاى مختلفى تصريح كرده است.1

براى خدا فرزندى نيست

ديگر صفتى كه در آيه از آن ياد شده است، اين است كه براى او فرزندى نيست.ملت يهود به تصريح قرآن، «عُزَير» را فرزند خدا و مسيحيان، حضرت «مسيح» را فرزند او مى دانند، آن جا كه مى فرمايد:
(وَقَالَتِ الْيَهُودُ عُزَيْرٌ ابْنُ اللّهِ وَقَالَتِ النَّصارى المَسيحُ ابْنُ اللّهِ).
«يهود مى گو2 يند: عُزَيْر پسر خدا و نصارا مى گويند: مسيح فرزند خداست».

1 . ر.ك: بقره(2) آيه 107; آل عمران(3) آيه 26 و 189; مائده(5) آيه 40 و 120.
2 . توبه(9) آيه 30.

صفحه 35
بار ديگر، قرآن يادآورى مى كند كه آنان در اين عقايد از ملل پيشين پيروى مى كنند و اين افكار، مربوط به خود آنان نيست، چنان كه مى فرمايد:
(ذلِكَ قَوْلُهُمْ بِأَفْواهِهِمْ يُضاهِئُونَ قَوْلَ الَّذينَ كَفَرُوا مِنْ قَبْلُ).1
«اين گفتارى است كه آنان بر زبان مى رانند و در اعتقاد از كسانى كه قبلاً كفر ورزيده اند پيروى مى كنند».
قرآن مجيد در سوره هاى مختلفى از مشركان عرب نقل مى كند كه آنان فرشتگان را دختران خدا مى دانستند، آن جا كه مى فرمايد:(وَيَجْعَلُونَ للّهِ البَنات سُبْحانَهُ)2 «براى خدا دخترانى قائل بودند، خداوند منزه است».
و باز مى فرمايد:
(أَفَأَصْفَاكُمْ رَبُّكُمْ بِالبَنينَ وَاتَّخَذَ مِنَ الْمَلائِكةِ إِناثاً).3
«آيا پسران را براى شما انتخاب كرده و فرشتگان را به دخترى براى خود اتخاذ نموده است؟».
امروز محققان جهان، پس از كاوش هاى زيادى ريشه تعليمات عهدين را در آيين بودا و برهمن جسته اند و معتقدند كه مسأله تثليث و سه گانه پرستى به نام هاى خداى پدر و خداى پسر و روح القدس در ميان برخى از ملل، مانند بت پرستان و برهمن ها و چينى ها شايع بوده است.
اين جاست كه انسان به عظمت جمله اى كه قرآن در چهارده قرن پيش فرموده است پى مى برد، آن جا كه مى فرمايد:
(ذلِكَ قَوْلُهُمْ بِأَفْواهِهِمْ يُضاهِئُونَ قَوْلَ الَّذِينَ كَفَرُوا).

1 . توبه(9) آيه 30.
2 . نحل(16) آيه 57.
3 . اسراء(17) آيه 40.

صفحه 36
«اين سخنانى است كه به زبان مى رانند و در اين عقايد از افرادى كه قبلاً كافر شده اند پيروى مى كنند و خود را در اين عقيده، شبيه آنان مى سازند».

نبودن فرزندى براى خدا از نظر قرآن و خرد

دلايل روشن عقلى و قرآنى با (روشن ترين وجه)، نسبت هر نوع ولد و فرزند را به خدا سخت محكوم مى كند، زيرا معناى اين جمله اين است كه جزئى از بدن پدر به نام «اسپرماتوزوئيد» منفصل و جدا گردد و در رحم مادرى قرارگيرد و به مرور زمان به تكامل خدا ادامه دهد، ولى انتساب چنين مطلبى به خدا صد در صد واهى و باطل است.
از طرفى خداوند، ماده و جسم نيست تا جزئى از بدن آن منفصل و جدا گردد و در نقطه اى رشد و نمو كند، بلكه او آفريننده جهان ماده و اجسام مى باشد و وجود و هستى او، پيراسته تر از آن است كه از مقام شامخ خود، آن چنان تنزل كند كه به شكل اجسام درآيد و از نظر درجه در حد ماده كه در دل زمان و مكان قرار دارد قرار گيرد.
از طرف ديگر، انفصالِ جزئى از خدا، جز تحليل و تجزيه ذات، معناى ديگرى ندارد و ذات خداوند بالاتر از آن است كه تحليل و تحولى به ذات او راه پيدا كند و وجوب وجود و ضرورت هستى او با چنين دگرگونى ها سازگار نيست كه روزى، جزئى از او جدا گردد و صورت ديگرى به خود بگيرد.
قرآن مجيد، موضوع«فرزند داشتن را» از طريق خاصى محكوم مى كند و در آيه مورد بحث و آيات ديگر نيز به آن اشاره نموده است.
قرآن مى گويد: خالق و آفريدگار زمين و آسمان ها و آنچه در عرصه هستى،

صفحه 37
جامه وجود به تن كرده، خداوند متعال است و همگى مخلوق خدا و مصنوع او و قائم به اويند.
هرگاه خداوند فرزندى داشت، در اين صورت معناى آن، اين خواهد بود كه جزئى از او جدا و منفصل گردد و در نقطه خاصى در پرتو عواملى رشد و نمو كند; چنين موجودى ديگر، مخلوق و مصنوع خدا نبوده، بلكه معادل و شريك او خواهد بود، زيرا هرگز پدر، خالقِ پسر نيست، بلكه جزئى از او جدا مى گردد، سپس طى علل و عواملى بزرگ مى شود و پرورش پيدا مى كند، در صورتى كه او را خالق آسما3ن ها و زمين وآنچه كه در جهان هستى جامه وجود به تن كرده است مى دانيم.
از اين نظر در آيه مورد بحث، پس از يادآورى اين موضوع (مالكيت آسمان ها و زمين از آن خداست) موضوع نفى فرزند را يادآور مى گردد، زيرا اقرار به يك چنين خالقيت گسترده، مانع از آن است كه موجودى را كه در آسمان ها و زمين است فرزند او بدانيم.
و در برخى از آيات، از اين شيوه استدلال نيز پيروى شده و مى فرمايد:
(بَديعُ السَّمواتِ وَالأَرضِ أَنَّى يَكُونُ لَهُ وَلَدٌ وَلَمْ تَكُنْ لَهُ صَاحِبَةٌ).
«خدا به وجود1 آورنده آسمان ها و زمين است، چگونه مى تواند فرزند داشته باشد، در حالى كه براى او همسرى نيست».
و به عبارت روشن تر، خداوند، جهان هستى و آنچه را كه در آن است، از عدم، بدون سابقه ماده اى به وجود آورده است، در اين صورت نمى توان براى او چيزى را به عنوان فرزند تصور نمود، زيرا رابطه فرزند با پدر، رابطه تولد و انفصال جزئى از پدر است، در صورتى كه رابطه تمام جهان هستى با او، رابطه ايجاد و

1 . انعام(6) آيه 101.

صفحه 38
انشاى از عدم مى باشد و خداوند بدون اين كه چيزى از او كم شود، همه موجودات را آفريده است.
روشنفكران مسيحى، چون در برابر اين نوع استدلال ها به زانو در مى آيند، بر خلاف نظريه عهدين و گفتار پيشينيان خود، موضوع فرزند بودنِ واقعى مسيح را انكار كرده و آن را يك مسأله تشريفاتى به منظور بزرگداشتِ حضرت مسيح تلقى مى كنند.

استدلال ديگر براى نفى فرزند

با تدبر بيشتر در مالكيت مطلقه خدا بر آسمان ها و زمين مى توان به شكل ديگرى نيز بر فرزند نداشتنِ خدا استدلال نمود، زيرا معناى مالك بودن مطلقه خداوند، اين است كه همه موجودات جهان، قائم به وجود او هستند و او بى نياز مطلق و جهان، سراپا احتياج و نياز به اوست.
اكنون اين سؤال پيش مى آيد: هدف از اتخاذ فرزند، يكى از دو امر زير است كه هيچ كدام درباره خدا متصور نيست:
1. يا خداوند قادر به اداره امور مربوط به خويش نيست و ازاين جهت نياز به فرزند دارد كه به او در تدبير امور جهان كمك كند.
2. يا عمر محدودى دارد و از عمر ابدى و جاودانى برخوردار نيست و از اين جهت به دنبال فرزندى مى رود تا پس از درگذشت وى جانشين او گردد و امور مربوط به او را اداره كند.
مالكيت مطلقه خدا ـ كه بازگشت آن به استقلال و بى نيازى مطلق از همه جهانيان است ـ هر دو جهت را محكوم مى كند، چرا كه خداى سبحان در تدبير امور هستى از همه چيز و همه كس بى نياز است و حياتش ازلى و ابدى (سرمدى) است (هُوَ الْحَىُّ الَّذِى لا يَمُوتُ).

صفحه 39

3

فرمانرواى مطلق هستى

2ـ1. (وَلَمْ يَكُنْ لَهُ شَرِيكٌ فِى الْمُلْكِ).
«در فرمانروايى بر جهان براى او شريكى نيست».
حكومت و فرمانروايى خدا از معارف اصيل قرآن مجيد است و ديگر معارف و اصول قطعى و عقيدتى آن بر اين اساس استوار مى باشد و هر نوع انحراف جزئى و كوچك در اين اصل، مايه انحراف در ديگر اصول اسلام است.
از اين جهت، قرآن روى هيچ مسأله اى به اندازه موضوع يگانگى و حاكميت مطلق خدا بر مجموع پهنه هستى، تكيه نمى كند و به بحث و گفتگو نمى پردازد.
يكى از ويژگى هاى بارز قرآن، اين است كه بر خلاف پندار برخى، معارف و اصول فكرى خود را همراه با دليل مطرح مى كند و در بيان معارف و اصول، قيافه «تعبد» به خود نمى گيرد و پيروانش را وادار نمى كند كه آن را به صورت يك اصلِ مسلم و بى آن كه علت و حقيقت آن را تعقل كنند، بپذيرند; از اين جهت در آيه مورد بحث به شيوه خاصى سخن مى گويد كه با دقت در جمله هاى قبل و بعد و تدبر در ريزه كارى هاى آيه، دلايل اصول و معارفى را كه مطرح مى كند، روشن مى گردد، مثلاً در آيه مورد بحث، سومين 1 مطلب را كه درباره يگانگى و

1 . درباره دو اصل ديگر كه همان مالكيت خداوند بر آسمان ها و زمين و نداشتن فرزند است، در بخش پيش به طور گسترده سخن گفتيم و در اين جا درباره اصل سوم از اصول پنج گانه اى كه آيه، متذكر آن است، بحث وگفتگو مى كنيم.

صفحه 40
بى همتايى اوست، همراه با دليل مطرح مى كند.
در نظر ابتدايى، انسان تصور مى كند كه قرآن، اين اصل اساسى اسلام را در اين آيه به صورت يك امر مسلم يادآور شده و آن را با دليل و برهان همراه نساخته است، در صورتى كه اگر در جمله هاى پيش از آن فكر كنيم، خواهيم ديد كه نخستين جمله آيه، كه مفاد آن ، همان مالكيت مطلقه خداوند بر جهان هستى است، مى تواند گواه محكم بر نفى هر نوع شريك و همتا براى خدا باشد و ارتباط «مالكيت مطلقه خداوند» با «نفى شريك» با در نظر گرفتن دو مطلب زير به خوبى روشن مى گردد:
1. شرك و دوگانه پرستى، داراى مراحلى است كه برخى از آنها از دايره انديشه تجاوز نمى كند و شايد در جهان پيرو قطعى نداشته باشد به عنوان نمونه:
الف) شرك در ذات خدا در برابر توحيد ذات است. مقصود از «توحيد ذات» اين است كه ذات خدا يكى است و تعدد برنمى دارد; در برابر آن، تعدد و شرك در ذات، اين است كه براى ذاتِ خدا همتايى فرض كنيم. در اين مرحله و همچنين مرحله بعد، مشركان شبه جزيره با پيامبر اسلام اختلاف نداشتند، اختلاف و سرسختى آنها در مراحل سوم و چهارم بود كه يادآورى مى كنيم.
ب) شرك در خلقت و آفرينش آسمان ها و زمين به اين معنا كه مجموع جهان، مخلوق دو آفريدگار مستقل باشد كه هر كدام مستقلاً گوشه اى از جهان را آفريده است و يا با همكارى هم عالم آفرينش را پديد آورده باشند; در اين مرحله، مشركان عصر رسالت با پيروان مكتب توحيد همفكر و همگام بودند، يعنى اين گونه شرك را قبول نداشتند و قرآن مجيد به اين مطلب تصريح مى كند و مى فرمايد:
(وَلَئِنْ سَئَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّمواتِ وَالأَرْضَ لَيَقُولُنَّ اللّهُ).1

1 . لقمان (31)آيه 25.

صفحه 41
«اگر از آنان بپرسى كه آسمان ها و زمين را چه كسى آفريده است، همگى مى گويند: خدا».1
بنابراين، مشركان عرب در اين دو مرحله با اهل توحيد هم عقيده بودند، بلكه شركِ مشركان ـ مخصوصاً در آيين مجوس ـ مربوط به تدبير جهان آفرينش بود كه تصور مى كردند برخى از موجودات جهان، تدبير بخشى از جهان را برعهده گرفته اند و هر يك از اين تدبير كنندگان كه مخلوق خدا هستند بر بخشى از جهان تسلط و استيلا دارند و خداوند، تدبيرِ بخشى از جهان و همه آن را به عهده آنان گذارده است.
برخى ديگر از اين گروه كه كمى روشنفكرتر بودند، در اين مرحله نيز سخنى نداشتند و شرك آنان منحصراً در موضوع عبادت و پرستش بود و آنان اجسامى را به اين منظور عبادت مى كردند كه آنها را به درگاه خدا نزديك سازد، گويا در خود چنين شايستگى احساس نمى كردند كه خدا را بدون واسطه بپرستند.
قرآن مجيد در برخى از آيات به اين نوع شرك كه در زمان نزول قرآن رواج كامل داشت، اشاره مى كند و مى فرمايد:
(ما نَعْبُدُهُمْ إِلاّ لِيُقَرِّبُونَا إِلَى اللّهِ زُلْفى).2
«آنان را از اين جهت مى پرستيم كه ما را به درگاه خداوند نزديك سازند».
2. مطلب ديگرى را كه بايد در نظر گرفت، اين است كه مقصود از مالكيت خدا بر پهنه هستى و يا به تعبير قرآن، مالكيت او بر آسمان ها و زمين چيست؟ مالكيت خدا بر پهنه هستى از اين نظر است كه خدا آفريدگار آنهاست، بر همه آنها

1 . مضمون اين آيه در سوره هاى عنكبوت(29) آيه 61 و 63 و زمر(39) آيه 38 و زخرف (43) آيه 9 آمده است.
2 . زمر (39) آيه 3.

صفحه 42
جامه هستى پوشانيده است، در اين صورت، خداوند بر تمام جهان آفرينش استيلا و تسلط كامل خواهد داشت و لازمه چنين تسلط، اين است كه تدبير آن با خدا باشد نه با موجود ديگرى.
اكنون مى پرسيم: هدف از فرض شريك براى خدا چيست؟ اگر شريك در ذات و يا شريك در امر خلقت آسمان ها و زمين است، اين نوع شرك مورد نظر مشركان عرب نبوده است. لابد مقصود، شرك در تدبير جهان آفرينش است، در صورتى كه مالكيت خدا بر جهان از طريق خلق و ايجاد، كه مستلزم تسلط كامل و استيلاى همه جانبه او بر جهان است، او را از اتخاذ هر نوع شريكى كه نشانه عجز و ناتوانى است، بى نياز ساخته است.
قرآن مجيد در برخى از آيات براى ابطال شرك به صورت چهارم، كه شرك در عبادت و پرستش برخى از موجودات است، مالكيت خدا را بر پهنه هستى، دليل بر آن مى گيرد كه پرستش غير خدا صحيح نيست، زيرا هرگاه آفريدگار آسمان و زمين اوست و در جهان، خالقى جز او نيست، پس همه موجودات عالم از وجود او سرچشمه گرفته است و همگى به آن نيازمند هستند، در اين صورت، ولى نعمتى كه شايسته سپاس و ستايش باشد، جز او نخواهد بود تا آن را ستايش كنيم. قرآن به اين نحو از استدلال در برخى از آيات اشاره نموده و مى فرمايد:
(إِنّى وَجَّهْتُ وَجْهِىَ لِلَّذى فَطَرَ السَّمواتِ وَالأَرْضَ حَنيفاً وَمَا أَنَا مِنَ الْمُشْرِكينَ).1
«من رو به آن كسى مى كنم كه آسمان ها و زمين را آفريده و از آيين توحيد پيروى مى كنم و از مشركان نيستم».

1 . انعام (6) آيه 79.

صفحه 43
و در آيه ديگر مى فرمايد:
(قُلْ أَغَيْرَ اللّهِ أَتَّخِذُ وَلِيّاً فاطِرِ السَّمواتِ وَالأَرْضِ).1
«آيا جز خدا كسى را ولىّ خويش بدانم، در حالى كه كسى جز او آفريننده آسمان ها و زمين نيست».
بنابراين از اين كه خدا آفريننده آسمان ها و زمين و مالك پهنه هستى است و بر عالم خلقت تسلط و استيلا دارد، گواه بر آن است كه هرگز براى او شريكى در تدبير جهان خلقت نيست.
و باز اين كه آفرينش آسمان ها و زمين از آن اوست، مستلزم آن است كه سرچشمه تمام هستى، او باشد و ولى و سرپرستى جز او تصور نشود، بايد در ستايش و پرستش جز او را نپرستيم.
نتيجه اين مى شود كه: جمله (لَهُ مُلْكُ السَّمواتِ وَالأَرض); «براى اوست فرمانروايى آسمان ها و زمين» گواه و دليل بر جمله (وَلَمْ يَكُنْ لَهُ شَريكٌ فِى الْمُلْكِ);«براى او در تدبير جهان، شريكى نيست» است.

1 . همان، آيه 14.

صفحه 44

صفحه 45

4

خالق تمام هستى

2ـ2. (وَخَلَقَ كُلَّ شَىْء).
«همه چيز را او آفريد».
يكى از معارف عقلى قرآن و انديشه هاى عميق فلسفى آن، اين است كه بر خلاف انديشه «ثنويت»، خداوند، جهان را خالق همه چيزها و آفريننده همه موجودات و پديده ها مى داند.
هرگاه خوبى هاى هستى و پديده هاى مفيد و سودمند جهان آفرينش مانند: ماه و خورشيد، برف و باران و گياه و درخت و... از ذات او سرچشمه مى گيرد و مخلوق اوست، همچنين شرورِ هستى و آفات و بلاها مانند: تاريكى، خشكسالى، سيل، زلزله، بيمارى، درندگان و گزندگان و... نيز از او سرچشمه گرفته و خالقى جز او ندارد.
در برابر اين نظر، انديشه ثنويت و دوگانگى است كه از دير باز ميان افراد بشر، مخصوصاً ميان نژاد آريايى رايج و داير بوده است; آنان پديده هاى جهان را به دو دسته «خير و شر» تقسيم نموده و براى هر كدام، خالق جداگانه اى فرض مى كردند; آنان با خود چنين مى انديشيدند كه: «بايد ميان خالق و مخلوق، يك نوع رابطه اى وجود داشته باشد و موضوع خلقت و آفريدن، چيزى منهاى اين ارتباط ممكن نيست. هرگاه آفريدگار، خوب و نيكخواه باشد، ديگر شخصى كه ذات او

صفحه 46
سراپا خير و خوب است، نمى تواند شرور و بدى ها را بيافريند و يا لااقل نمى آفريند، ولى اگر او بدخواه باشد، جريان بر عكس بوده، خوبى ها و نيكى ها را ايجاد نمى كند».
از اين جا انديشه مسأله ثنويت و انديشه دوگانگى مبدأ و شرك در خلقت پديد آمد و فاعل خوبى ها «اهورا مزدا» (يزدان) و آفريننده شرور و بدى ها «اهريمن» معرفى شده است.1
پيروان اين مكتب براى تبرئه و پيراسته ساختن خدا از بدى ها به مبدأ دومى معتقد گرديدند، ولى چون انديشه صحيح فلسفى نداشتند، سرانجام او را به ناتوانى و داشتن شريك و رقيب متهم كردند. آنان طبق گفتار امام هشتم خواستند كه خدا را توصيف كنند، ولى در نتيجه از شعاع قدرت او كاستند و قدرت او را محدود نمودند.2
موضوع دوگانه پرستى در ايران سابقه ديرينه اى دارد، پيش از ورود آيين اسلام، نژاد آريايى مظاهر خوب طبيعت را پرستش مى كردند و برخى از مردم، مظاهر شرور را براى ارضاى ارواح خبيثه نيز مى پرستيدند.
اسلام با شعار يكتاپرستى خود، مبارزه وسيعى با هر نوع شرك و دوگانگى آغاز نمود و وجود هر نوع رقيبى را براى خدا در صحنه خلقت به شدت محكوم نمود.
اسلام با تأكيد تمام، خداى جهان را خالق همه پديده ها و همه موجودات معرفى نموده و اين حقيقت را در آيات متعددى متذكر شده است. اينك برخى از

1 . در پاره اى از نوشته ها، اهريمن به «شيطان» تفسير شده است، در صورتى كه اهريمن در مكتب ثنويت(دوگانه پرستى)، خالق شرور و بدى هاست و هرگز شيطان در عقايد اسلامى، آفريننده چيزى نيست و فقط مى تواند در نفوس عادى وسوسه كند و آنان را به گناه و ناپاكى دعوت نمايد، آن هم با موافقت و تمايل خود آنها.
2 . «القدريّة أرادوا أن يصفوا اللّه بعدله فأخرجوه من قدرته سلطانه».

صفحه 47
آنها را در اين جا مى آوريم:
1. (قُلِ اللّهُ خالِقُ كُلّ شَىْء وَهُوَ الْواحِدُ الْقَهَّارَ).1
«بگو اوست آفريننده همه چيز و اوست يگانه»;
2. (ذلِكُمُ اللّهُ رَبُّكُمْ لا إِلهَ إِلاّ هُوَ خالِقُ كُلِّ شَىْء فَاعْبُدُوهُ).2
«اوست خداى شما، جز او خدايى نيست آفريننده همه چيز است، او را بپرستيد»;
3. همچنين در آيه مورد بحث مى فرمايد:
(وَخَلَقَ كُلَّ شَىْء فَقَدَّرَهُ تَقْدِيراً).3
«همه چيز را آفريد و آنها را اندازه گيرى نموده».
بار ديگر قرآن خداى يگانه را آفريننده نور و ظلمت، پديد آورنده روشنى و تاريكى معرفى مى كند و بر عقايد كسانى كه ساليان دراز در گرداب ثنويت دست و پا مى زدند و چنين مى انديشيدند كه ريشه هستى دوتاست و آفريننده نور، غير از آفريننده ظلمت است خط بطلان كشيده و به ايرانى هوشمند، كه بر اثر سوء تعليمات، گوشت و پوست و خون او با ثنويت عجين شده بود، از چنگال اين خرافه دير پاى رهايى بخشيده است، آن جا كه فرموده است:
(اَلحَمْدُ لِلّهِ الَّذِى خَلَقَ السَّمواتِ وَالأَرْضَ وَجَعَلَ الظُّلُماتِ وَالنُّور).4

1 . رعد(13) آيه 16.
2 . انعام(6) آيه 102.
3 . فرقان (25) آيه 2.
4 . انعام (6) آيه 1.

صفحه 48
«سپاس خدايى را كه آسمان ها و زمين را آفريد و تاريكى ها و روشنى را پديد آورد».
قرآن نه تنها خدا را آفريننده همه موجودات و همه نوع مظاهر معرفى كرد و با انديشه «دوگانگى ريشه هستى» سخت مخالفت نمود، بلكه در جهان بينى خود، تقسيم موجودات را به دو دسته خوب و بد، خير و شر مردود شناخت و جهان هستى را سراپا خير و زيبا كه هر چيز به جاى خود زيبا آفريده شده است معرفى نمود و چهارده قرن است كه نداى آسمانى او (أَحْسَنَ كُلَّ شَىْء خَلَقَهُ)1 در گوش بشر طنين انداز است.
و در آيه ديگر، اين حقيقت را به صورت ديگر بيان كرده و مى فرمايد:
(رَبُّنَا الَّذِى أَعْطى كُلَّ شَىْء خَلْقَهُ ثُمَّ هَدى).2
«خداى ما آن كسى است كه به هر موجودى آن چه را كه شايسته بود داد، سپس آن را براى ادامه هستى هدايت و رهبرى نمود».
در بين مردمى كه جهان آفرينش را به سان سكه اى دو رويه مى دانستند كه در يك رويه آن، خوبى ها و زيبايى ها و نيكى ها نقش بسته و رويه ديگر آن بدى ها و زشتى ها و رنج ها و بدبختى ها نوشته شده است، تعليمات آسمانى قرآن، آن چنان مؤثر افتاد كه فرزندان همان افراد، چهره به اصطلاح بدِ آفرينش را در ديد خود، نابود ساختند و چيزى جز زيبايى و پديده اى جز خير و نيك نديدند و از اين جهت به تمام مظاهر طبيعت، عشق ورزيدند و همه را دوست داشتنى وزيبا يافتند، آن چنان كه سعدى مى گويد:

1 . «خدايى كه همه چيز را نيكو آفريد» (سجده(32) آيه 7).
2 . طه(20) آيه 50.

صفحه 49
به جهان خرّم از آنم كه جهان خـرّم از اوست *** عاشقم بر همـه عالم كه همه عالم از اوست
به ارادت بخـورم زهر، كه شاهد ساقى است *** به حلاوت بكشم درد كه درمان هم از اوست
يگانه آموزگار او در اين طرز تفكر كه نظام موجود جهان را زيباترين نظام و بديع ترين نقشه مى داند، همان تعاليم عالى اسلام است.

دانشمندان اسلامى و مسأله شرور

دانشمندان اسلامى با اين ديد لطيف در برابر شرور و بلاها و رنج ها و مصائب، بيانات دقيق و شيرينى دارند، كه نقل همه آنها در اين جا ممكن نيست و به طور فشرده به نقل دو توجيه فلسفى اكتفا مى كنيم1 :
در جهان آفرينش، آنچه لباس هستى به خود پوشيده است، سراسر خوب و نيك است و اگر برخى از موجودات، سرچشمه شر و ناهموارى ها مى باشند، از آن نظر شر شمرده مى شوند كه فاقد هستى و كمال مطلوب مى باشند و به عبارت ديگر، حقيقت شرور، يك نوع امر «عدمى» و «فقدان» است و يك موجود از آن نظر بد و نامطلوب خوانده مى شود كه كمبودى دارد و همين خلأ و كمبود، موجب آن است كه نام آن موجود را شر و بد بگذاريم.
در تحليل ساده اى كه در باب برخى از شرور انجام خواهيم داد، روشن خواهد گشت كه هر موجودى از آن نظر كه داراى هستى است، به هيچ وجه

1 . كتاب عدل الهى، نگارش دانشمند معظم، جناب آقاى مطهرى مستدل ترين و مشروح ترين كتابى است كه درباره اين موضوع نگارش يافته; در بحث حاضر از اين كتاب استفاده شده است.

صفحه 50
نمى توان آن را بد و نازيبا خواند و لذا انسانى كه از اثرهاى نامطلوب «مار» ناآگاه است، نمى تواند نقش هاى زيبا و لطافت پوست ما را انكار كند، بلكه نازيبايى و بدى هر موجودى، از آن نظر است كه خود داراى كمبود است و يا منشأ نابودى و نيستى در موجود ديگر مى گردد.
بنابراين مشكل ثنويت و اعتقاد به دو مبدأ حل مى گردد، زيرا هرگاه شرور و بدى ها امرِ وجودى بودند، در اين صورت بايد از خالق و آفريننده بدى ها و زشتى ها صادر گردند در اين صورت، انديشه تعدد آفريننده قوت مى گرفت، ولى هرگاه شرور و زشتى ها از نوع نيستى و يا مستلزم نيستى شدند، در اين صورت، شر و بدى حقيقت ملموسى نخواهد بود كه نياز به علت و آفريننده داشته باشد.
اساس افسانه ثنويت، اين است كه تصور شده است كه بدى ها و زشتى ها بسان خوبى ها رده مستقلى از هستى را تشكيل مى دهند، در اين صورت بايد به دنبال آفريننده آنها رفت، ولى هرگاه ديديم كه تمام ناهموارى ها از نيستى برمى خيزد و خلأ و كمبود است كه مايه مصايب و بدبختى ها مى گردد، در اين صورت ديگر صحيح نيست كه در جستجوى خالق آن باشيم، زيرا «عدم» و «خلأ» و «كمبود» و «فقدان»، چيزى نيست كه خالق داشته باشد.
به عبارت روشن تر، در جهان بينى فلسفه الهى، وجود و هستى با خير و نيكى و خوبى مساوى است و شر، يك امر عدمى و نيستى است و چنين چيزى نياز به خالق ندارد كه به دنبال آفريننده آن برويم.

تحليلى از بلاها و شرور

در هر موردى شرى و يا موجود نامطلوبى به چشم مى خورد. با يك بررسى كوتاه معلوم مى گردد، از اين نظر نامطلوب به شمار مى رود كه با «عدمى» همراه

صفحه 51
است; مثلاً بيمارى، از آن جهت نامطلوب به شمار مى رود كه شخص بيمار، فاقد صحت و عافيت مى باشد; شخص نابينا و ناشنوا ـ از اين نظر كه يك انسان متفكر و آراسته به فضايل است ـ كمال مطلوبيت را دارد، ولى نابينايى و ناشنوايى واقعيتى نيست كه در چشم نابينا و گوش ناشنوا وجود داشته باشد، بلكه آنها همان فقدان و نداشتن بينايى و شنوايى است وواقعيتى جز همين امر عدمى ندارند.
بنابراين هر كجا كه سخن از بدى هست، پاى يك نوع فقدان و نيستى ـ كه از هر فاعل و آفريننده اى بى نياز است ـ در ميان مى باشد و تمام بدى ها و زشتى ها از آن نظر، بد و شرّ شمرده مى شوند كه فاقد هستى و يا مستلزم نيستى مى باشند; هر كدام از درندگان و گزندگان و بلاها و آفت ها از آن نظر بد هستند كه منجر به فقدان يك رشته هستى شده و هستى هايى را از دست مى دهند، زيرا اين عوامل، موجب مرگ هستند و يا مايه از دست دادن عضو و نيرويى مى گردند و يا مانع از رشد و پرورش استعدادهايى مى شوند و اگر همين شرور، چنين نتايجى را دربر نداشتند، هيچ گاه زلزله و آفت هاى نباتى و حيوانى، بد و زشت ويا شرّ شمرده نمى شدند.
هرگاه نادانى، مرگ و فقر زشت شمرده مى شوند، بر اساس كمبودهايى است كه در اين موارد احساس مى شود، زيرا علم، كمال و واقعيتى است كه انسان جاهل، فاقد آن است و حيات و زندگى حقيقى است كه فرد مرده آن را دارا نيست و مرد فقير، فاقد دارايى و ثروتى است كه با آن زندگى كند.
در صفات زشت و رذايل اخلاقى، جريان نيز به همين منوال است. ظلم، از آن نظر زشت شمرده مى شود كه حقّ مظلومى را از ميان مى برد و يا خود ستمگر و اجتماع را از رشد باز مى دارد.
خلاصه در جهان، يك نوع موجود بيش نيست و آن خوبى هاست; بدى ها همه از نوع نيستى هستند و نيستى مخلوق نيست، بلكه از «خلق نكردن» است، نه

صفحه 52
از «خلق كردن»; از اين جهت ، نمى توان گفت: جهان، دو خالق دارد: يكى خالق هستى ها و ديگر خالق نيستى ها، مثل هستى و نيستى، مثل آفتاب و سايه است. وقتى شاخص را در آفتاب نصب مى كنيم، قسمتى را كه به خاطر شاخص، تاريك مانده و از نور آفتاب، روشن نشده است«سايه» مى ناميم. سايه چيست؟«سايه» ظلمت است و ظلمت چيزى جز نبودن نور نيست; وقتى مى گوييم كه نور از كانون جهان افروز خورشيد تشعشع يافته است، نبايد پرسيد كه سايه و ظلمت از چه به وجود آمده است، بلكه اين دو از چيزى تشعشع نكرده و از خود، مبدأ و كانون مستقلى ندارند. براى صادر شدن شرّها و آفت ها از خداوند جهان توجيهات ديگرى هست كه هم اكنون از نظر خوانندگان گرامى مى گذرد.

شرّ، يك امر نسبى و قياسى است

مسأله خير و شر، آفات و بلاها، نقايص و شرور از جمله مسائلى است كه از ديرباز، توجه دانشمندان بزرگ جهان را به خود جلب نموده است و هر فردى مطابق طرز تفكر خويش از آن پاسخ گفته است.
در فلسفه اسلامى (بخش الهيات كه عهده دار بحث از مبدأ جهان و صفات اوست) مسأله خير و شر،بيش از بحث هاى ديگر فلسفى مورد بحث و تجزيه و تحليل قرار گرفته است، زيرا اين مسأله با مسلَّمات فلسفه اسلامى ـ كه از «اعتقاد به خداى يگانه كه عادل و حكيم است» بحث مى كند ـ از جهات مختلفى ارتباط پيدا مى كند و به همين جهت در مباحث گوناگونى، پاى مسأله خير و شر، آفات و بلاها، شرور و مصايب به ميان كشيده مى شود، ارتباط اين بحث با مسائل فلسفه اسلامى در مسائلى است كه اينك به آنها اشاره مى كنيم:
1. يگانگى مبدأ آفرينش: فلسفه الهى با دلايل محكم و استوار، يگانگى

صفحه 53
آفريننده جهان آفرينش را ثابت كرده و روشن نموده است كه براى جهان خروشان هستى، يك مبدأ بيش وجود ندارد و هستى تمام پديده ها از ذات او سرچشمه مى گيرد و جز او خالق ديگرى نيست.
در اين جا، مدعيان ثنويت و دوگانه پرستى، گام به پيش نهاده و شرور و آفات جهان را به رخ يگانه پرستان مى كشند و مى گويند: در جهان هستى، دو نوع موجود داريم: خوب و بد; هرگاه مبدأ جهان را آفريدگار خوبى ها و نيكى ها بدانيم، به حكم اين كه بايد ميان خالق و مخلوق ارتباطى برقرار باشد، ديگر نمى توانيم او را مبدأ شرور و آفات بشماريم، زيرا كمال مطلق با شرور رابطه اى ندارد، از اين جهت بايد براى آنها خالق ديگرى غير از خالق «خير» معرفى كنيم.
2. خداوند عادل دادگر: خدايى كه حقّ هيچ موجودى را پايمال نمى كند و به هر كسى، آنچه استحقاق دارد مى دهد.
3. خداوند حكيم: خدايى كه ساحت او از هر كار لغو و بى جا پيراسته است و هيچ آفريده اى را بى فايده خلق نمى كند.
4. عنايت الهى: عنايت الهى كه مربوط به حكمت بالغه اوست، ايجاب مى كند كه نظام كنونى، بهترين نظام بوده و هر پديده، خير و كمال باشد.
5. اصل علت غايى: بنابراين اصل، هر موجودى براى خويش هدفى دارد كه بايد به آن برسد و هر پديده اى كه مخالف با رسيدن آنها به هدف نهايى گردد، با اين اصل منافات خواهد داشت.
علت ارتباط مسأله شرور و آفات با بحث هاى چهارگانه اخير، اين است كه «شرور و آفات» از آن جهت كه مايه پايمال شدن حقوق گروهى ضعيف و ناتوان است، با عدل الهى تعارض پيدا مى كند.
از آن نظر كه مصايب و بلاها در نظر سطحى، پديده هاى بى فايده اى تلقى

صفحه 54
مى شوند و انسان در نگاه اوّليه، فايده اى براى بلاها و مصايب تصور نمى كند، چنين به نظر مى رسد كه اين نوع پديده ها، منافى با حكيم بودن خالق جهان است. از آن جا كه شرور و آفات، ضربه اى بر نظام احسن مى زنند، به ناچار تضادى با عنايت الهى پيدا مى كنند كه ايجاب مى نمايد هر پديده اى عين خير و كمال گردد.
از طرف ديگر، چون آفات و بلاها سدِّ راه تكامل موجودات جهانند، زيرا سرما و گرماى خارج از اندازه و همچنين سيل و زلزله، مايه خشكيدن درختان و مرگ و مير انسان هاست، از اين جهت مى توان آن را اشكالى بر اصل «علت غايى» دانست; نتيجه اين كه دانشمندان الهى، مسأله شرور را به يك مناسبت در باب يگانگى خداوند و به چهار مناسبت در بخش صفات او مورد بحث و بررسى قرار داده اند.
آنچه كه اينك به مناسبت آيه مورد بحث (خَلَقَ كُلَّ شَىْء)مطرح است، همان توجيه و تفسير شرور از ديدگاه توحيدى است و بحث در جهات ديگر از هدف اين مقاله بيرون مى باشد و در فرصت ديگر درباره آنها گفتگو خواهيم كرد.
در تحليلى كه در مباحث گذشته از شرور به عمل آمد، نخستين پاسخى كه دانشمندان به استدلال «ثنوى»ها داده بودند، به طور مبسوط بيان و روشن گرديد كه بدى و زشتى، امرى عدمى است و امور عدمى كه يك نوع فقدان است، نيازى به خالق و آفريدگار ندارند. اكنون به توضيح دومين پاسخ آنان مى پردازيم.

شرّ، امر نسبى است

واژه هاى «حقيقى» و «نسبى» در اصطلاح رايج است كه در بسيارى از علوم انسانى و تجربى به كار مى رود و به عنوان توضيح مى گوييم: هر موجودى را كه با صفتى توصيف مى كنيم، از دو حال خارج نيست: يا اين موجود، آن صفت را در

صفحه 55
هر حال ـ با قطع نظر از هر چيزى ـ داراست كه در اين صورت، چنين صفتى را صفت «حقيقى» مى ناميم.
مثلاً يك موجود زنده، مطلقاً زنده است و صفت حيات براى آن، حقيقتاً ثابت است و در توصيف آن به صفت «حيات»، نيازى به هيچ نوع مقايسه و ملاحظه اى نداريم; از اين جهت بايد گفت: حيات براى يك موجود زنده، يك وصف حقيقى و واقعى است.
مثال ديگر: هر متر صد سانتيمتر است. اين واقعيت براى هر مترى در تمام حالات ثابت مى باشد ودر توصيف «متر» با اين كميت، به هيچ نوع ملاحظه و مقايسه اى نياز نداريم.
در برابر اوصاف حقيقى، اوصاف «نسبى» مطرح است، بدين معنا كه تا شيئى را با چيز ديگرى مقايسه نكنيم و پاى موجود ديگرى را به ميان نياوريم، هيچ گاه نمى توان آن را به چنين صفتى توصيف نمود.
مثلاً كوچكى و بزرگى از اوصاف نسبى است، نه حقيقى و يك شىء با دو نظر مى تواند هم كوچك و هم بزرگ قلمداد گردد، مثلاً كره زمين از كره ماه بزرگ تر و از كره خورشيد كوچك تر است، كوچكى و بزرگى كره زمين يك صفت حقيقى و واقعى نيست كه داخل در حقيقت اين كره باشد و گرنه امكان نداشت با دو صفت متضاد توصيف شود، بلكه اين وصف دو حالت براى كره زمين است كه موقع مقايسه آن به دو كره ديگر بر آن عارض مى گردد و مى توانيم آن را با اين دو صفت توصيف كنيم.
يك درخت سپيدار، نسبت به يك درخت كهن سالِ چنار، كوچك تر، ولى نسبت به درخت انار، بزرگ تر است; به طور مسلم، بزرگى و كوچكى، واقعيت ثابتى ندارد و گرنه تغيير و دگرگونى نمى پذيرفت، بلكه يك مفهوم نسبى است كه

صفحه 56
ذهن ما از مقايسه چيزى با چيز ديگرى آن را مى سازد.
از اين مقايسه، مى توان يك نتيجه فلسفى گرفت و آن اين كه آنچه واقعيت دارد و بر اثر داشتن واقعيت به فاعل و آفريدگار نيازمند است، همان «صفات حقيقى» اشياست كه بسان وجودِ خود شىء، از يك واقعيتِ خلل ناپذير در خارج از ذهن ما برخوردار است، ولى صفات«نسبى»، از آن نظر كه از يك واقعيت خارجى برخوردار نيستند، بلكه ساخته ذهن و مخلوق فكر ما در لحظه مقايسه مى باشند، هرگز نياز به خالق و آفريدگارى ندارند، زيرا واقعيتى ندارند كه نياز به خالق داشته باشند.
حيات يك سلول يا كميت صد سانتى بودن يك متر، از يك واقعيت خارجى برخوردار است و تا واقعيت ديگرى (آفريدگار) در وراى آن دو نباشد كه لباس هستى بر اندام آنها بپوشاند، هرگز سهمى از واقعيت و رنگى از هستى پيدا نمى كنند. ولى در برابر آن، بزرگى و كوچكى كره زمين و درخت سپيدار، يك واقعيت ثابت و مسلمى در خارج نيست كه براى خود، خالق و آفريدگارى لازم داشته باشد; آنچه كه خالق و آفريدگار مى خواهد، هستىِ كره زمين و يا درخت سپيدار است و امّا كوچكى و بزرگى آنها ساخته ذهن و پديده اى است كه از مقايسه دو جسم در فكر ما به وجود مى آيد.
از اين بيان مى توان به حقيقت شرور و آفات پى برد و فهميد كه شر و بدى، از كدام يك از دو نوع صفت مى باشد، آيا بدى يك صفت حقيقى است يا يك صفت نسبى؟ با يك بررسى كوتاه خواهيم ديد كه بدى ها و شرور يك امر نسبى است، نه حقيقى و هرگز هيچ موجودى در حدّ ذات خود بد نيست و بدى، يك نوع حالتى است كه در موقع برقرارى مقايسه ميان دو شىء پديد مى آيد.
مثلاً سمّ مار و زهر عقرب و درّندگى گرگ براى خود آنها بد نيست و با وجود

صفحه 57
آنها كمال سازگارى را دارد و مايه تكامل و بقاى حيات و زندگى آنهاست، بلكه تنها از آن نظر بد است كه مايه فناى انسان و آسيب پذيرى اوست.
باران1 سيل آسايى كه مى بارد، هرگز به خودى خود بد و زشت نيست، بلكه موقع مقايسه با امور مختلف به خوبى يا بدى توصيف مى گردد، مثلاً از آن جهت كه در فصل مناسبى ببارد و دشت و باغ و بستان در سايه آن سبز گردد، خوب و خير خواهد بود، ولى از آن نظر كه مايه خرابى و ويرانى يك خانه گِلى در گوشه بيابان مى گردد، شر و بد ناميده مى شود.
بنابراين هرگاه بدى و زشتى از اوصاف حقيقى بود و بخشى از هستى داشت، در اين صورت جا داشت كه فردى به دنبال خالق و فاعل آنها باشد و بگويد: مبدئى كه خير مطلق است، رابطه اى با اين شرور ندارد، پس به ناچار مبدأ ديگرى لازم است كه بر اثر رابطه اى كه با اين شرور دارد، آنها را بيافريند.
ولى هرگاه آنچه واقعيت دارد خود سم عقرب باشد و از اين جهت كه سهمى از واقعيت دارد، از وجود آفريدگار بى نياز نخواهد بود ولى بدى و شرّ بودن آن، واقعيت ديگرى نيست كه به وجود سم عقرب ضميمه گردد و در نظام وجود و رديف هستى قرار بگيرد، در اين صورت بحث از آفريدگار آن بى معنا خواهد بود، زيرا شر به اين معنا واقعيتى نيست تا به دنبال فاعل و آفريننده آن باشيم و به عبارت ديگر، خداى بزرگى كه عقرب زهردار آفريده دو كار مستقل انجام نداده است: يكى اينكه عقرب را با نيش و سم آفريده ديگرى اين كه آن را شر و بد خلق كرده باشد، بلكه او يك كار بيش انجام نداده است و آن اين كه به چنين موجودى جامه هستى پوشانيده

1 . مولوى مى گويد:
زهر مار، آن مار را باشد حيات *** ليك آن، مر آدمى را شد ممات
پس بد مطلق نباشد در جهان *** بد به نسبت باشد اين را هم بدان

صفحه 58
است و اين ما هستيم كه موجودى را با ديگرى مقايسه مى كنيم، سپس آن را به بدى و زشتى توصيف مى نماييم.
از اين جا مى توان به حقيقت جمله اى كه فلاسفه اسلامى در بيان نسبت شرور به آفريدگار گفته اند پى برد. آنان مى گويند: تمام موجودات جهان، از آن نظر كه داراى وجود و هستى هستند، مخلوق خدا و معلول بالذات او مى باشند، ولى از آن نظر كه به بدى و زشتى توصيف مى گردند، مورد تعلق آفرينش نبوده، بلكه يك نسبت عرضى و مجازى با مبدأ آفرينش دارند.1

ثنويت به شكل ديگر

يكى از مظاهر «ثنويت» در ميان برخى از دانشمندان، اين است كه بگوييم: مجموع جهان آفرينش حتى وجود انسان، مخلوق آفريدگار جهان است، ولى افعال انسان، مخلوقِ خود اوست و بشر همه كارها را به طور مستقل، بدون نياز به آفريدگار جهان انجام مى دهد و افعال وى از حوزه اراده خدا خارج مى باشد.
يك چنين انديشه، مربوط به گروهى از «معتزله» است كه در جهان به دو خالق اصيل و دو آفريدگار مستقل عقيده دارند: يكى خداست و ديگرى انسان نسبت به افعال خويش. آنان براى گريختن از مسأله «جبر» و كوشش در توصيف خدا به صفت «عدل»، به يك چنين فرضيه باطلى گرويده اند و به اصطلاح خواسته اند اصلاح كنند، بيشتر افساد كرده اند.
اعتقاد به استقلال انسان در ايجاد و انجام دادن كارهاى خويش، يك نوع «ثنويت» و دوگانه پرستى است كه با براهين متقن و صريح قرآن مجيد مخالف و مباين است و در آيه مورد بحث مى فرمايد: (خَلَقَ كُلّ شَىْء); اين آيه همان طور

1 . «والشرور و الآفات مجعولة بالعرض».

صفحه 59
كه ثنويت آريايى را مردود و باطل مى داند، همچنين هر نوع عقيده ديگرى را كه منجر به وجود دو خالق مستقل گردد كه فعل يكى از ديگرى جدا بوده و از حوزه وجود و اراده و اذن او خارج باشد،باطل معرفى مى كند.
از ميان دلايل فلسفى، فقط به بيان يك گواه اكتفا مىورزيم و آن اين كه هر موجود و رويدادى جز خدا، از نظر وجود، ممكن است و هر ممكنى ذاتاً فاقد هستى مى باشد و در تحقق و پوشيدن جامه هستى به تكيه گاهى نيازمند است كه از هر نظر غنى و بى نياز بوده و وجود او از خود او باشد; به عبارت ديگر، هر موجودى (جز ذات خداوند) هستى او از خود آن نبوده و وجود آن از درون آن نمى جوشد و هستى آن با تمام جلوه و آثارى كه دارد از ناحيه خداست.
بنابراين هر موجودى، اعم از وجود خودِ شىء و يا اثر و جلوه آن، از آن نظر كه ممكن است، به خودى خود فاقد هستى و كمال است و وجود آن مربوط به خود آن نيست، بلكه غنىِ بالذاتى به آن، هستى بخشيده است ودر اين صورت به طور حتم، بدون مشيت و اراده اى به وجود نيامده است، زيرا خداوند، فاعل ارادى است و تمام كارهاى خود را از روى اراده انجام مى دهد.
از ميان آيات زياد قرآنى، كه به طور آشكار دلالت دارند كه هر موجود و رويدادى بدون اذن خداوند، جامه هستى به خود نمى پوشد، توجه شما را به چند آيه زير جلب مى نماييم:
1. (مَا قَطَعْتُمْ مِنْ لينَة أَوْ تَرَكْتُمُوها قَائِمَةً عَلى أُصُولِها فَبِإِذْنِ اللّهِ).
«هر نخلى ر1 ا كه بريديد يا آن را به ريشه خود رها كرديد همگى به اذن خداوند بوده است».

1 . حشر (59) آيه 5.

صفحه 60
بريدن و نبريدن نخل ها به عنوان مثل گفته شده و در حقيقت، هدف آيه بسيار گسترده است و آن اين كه بشر، آگاه باشد كه همه افعال و كردار او، بلكه تمام جلوه هاى طبيعى بدون مشيت و اذن خداوند صورت نمى پذيرند.
2. (كَمْ مِنْ فِئَة قَلِيلَة غَلَبَتْ فِئَةً كَثِيرَةً بِإِذْنِ اللّهِ).1
«چه بسا اتفاق افتاده كه جمعيت هاى كم بر جمعيت هاى زيادتر از خود به اذن خداوند پيروز گرديده اند».
اين آيه پيروزى هاى صحنه هاى نبرد را مسبوق به اذن الهى مى داند.
3. (وَالْبَلَدُ الطَّيِّبُ يَخْرُجُ نَباتُهُ بِإِذْنِ رَبِّهِ).2
«سرزمين پاك و مستعد، گياهان آن به خواست خداوند مى رويد».
در اين آيه ، تأثير عوامل طبيعى را نيز منوط به اذن خداوند و مشيت او دانسته است; از نظر روايات، مرحوم كلينى در اصول كافى بابى منعقد كرده و در آن، رواياتى از امام صادق(عليه السلام) و امام كاظم(عليه السلام) نقل نموده كه «چيزى در زمين و آسمان رخ نمى دهد، مگر به اذن خداوند و مشيت و خواست او3 ».
نتيجه اين كه افعال بشر، همان طور كه مخلوق خود اوست ـ از آن نظر كه در پرتو اذن و اراده و نيرويى كه خدا به بشر داده، به وجود آمده است ـ مخلوق خدا و جلوه هستى او نيز به شمار مى رود.

1 . بقره(2) آيه 249.
2 . اعراف(7) آيه 58.
3 . اصول كافى، ج1، ص 149.

صفحه 61

5

اندازه گيرى دقيق در آفرينش

2ـ3. (فَقَدَّرَهُ تَقْديراً).
«آنها را اندازه گيرى نمود».
يكى از معارف بلند و عقلى قرآن، موضوع «محدوديت موجودات امكانى و اندازه گيرى اشيا و به اصطلاح «تقدير» آنهاست. قرآن با صراحت كامل، موضوع خلقت و آفرينش اشيا را غير از مسأله «تقدير و اندازه گيرى» آنها مى داند و در آيه مورد بحث با صراحت خاصى، اين مطلب را يادآورى نموده و از نظر درجه بندى، «تقدير» را در مرتبه پس از «خلقت» معرفى مى كند. اين است كه انسان از خود مى پرسد كه حقيقت«تقدير» چيست و چگونه «تقدير» غير از خلقت است؟ مگر فاعل، علاوه بر ايجا د معلول، كار ديگرى به نام «تقدير» انجام مى دهد؟
قرآن مجيد در آيات ديگرى نيز به مغايرت «خلقت» با «تقدير» اشاره نموده و يادآور مى شود كه مرحله «تقدير»، پس از مرحله خلقت است، آن جا كه مى فرمايد:

صفحه 62
(الَّذِى خَلَقَ فَسَوَّى * وَالَّذِي قَدَّرَ فَهَدى).1
«خدايى كه آفريد، سپس تنظيم و تكميل كرد و اندازه گيرى كرد، بعداً هدايت نمود».
و در جاى ديگر مى فرمايد:
(مِنْ نُطْفَة خَلَقَهُ فَقَدَّرَهُ).2
«از نطفه اى آفريد و او را اندازه گيرى نمود».
شايسته است با بررسى «خلقت» و «تقدير» از نظر قرآن، مقصود را به خوبى به دست آوريم. مفسران و فرهنگ نويسان عرب، اتفاق نظر دارند كه خلقت به معناى ايجاد و آفريدن چيزى و احداث وجود و هستى است، چنان كه «تقدير» در لغت عرب به معناى تحديد و اندازه گيرى است و در آيات قرآن نيز در همين معنا به كار رفته است.
ظاهراً آيه مورد بحث و همچنين آيات ديگر به وضوح دلالت دارند كه ظرف و محل هر دو(خلقت و تقدير) يك چيز بيش نيست و در هر ظرف و نقطه اى كه «خلقت» تحقق مى پذيرد، در همان نقطه نيز «تقدير» و اندازه گيرى انجام خواهد گرفت و به عبارت روشن تر، مقصود از «تقدير»، همان اندازه گيرى عينى و خارجى است كه هر پديده اى در خارج با حد و اندازه مخصوصى آفريده مى شود، نه تقدير ذهنى و تصورى، چنان كه مهندس پيش از پياده كردن نقشه، حدود و خصوصيات ساختمان مورد نظر خود را در ذهن خود، حاضر و آماده مى سازد.
بنابراين، «تقدير»، معناى علم ازلى و پيشين خدا از خصوصيات و حدود هر موجودى نيست، زيرا يك چنين علـم با خلقـت همـراه نيست، بلكه پيش از خلقـت در ازل وجود دارد، در صورتى كه «تقدير» و اندازه گيرى اشيا، نه تنها پيش از خلقت آنها نيست، بلكه به حكم آيات ياد شده، پس از خلقت و آفرينش انجام مى گيرد.
اكنون بايد با دقت و بررسى درباره نحوه آفرينش پديده ها و ارتباط آنها به علت و اجزاى آن، حقيقت «خلقت» و «تقدير» را به دست آورد.

حقيقت خلقت و تقدير چيست؟

حقيقت خلقت جز ايجاد و احداث هستى چيزى نيست، ولى در مقام تجزيه و تحليل بايد چنين

1 . اعلى (87) آيه 2و3.
2 . عبس(80) آيه 19.

صفحه 63
گفت: هر موجودى و پديده اى در اين جهان علتى دارد و هيچ پديده اى بدون علت تحقق نمى پذيرد و در اين كه قانون عليت و معلوليت، يك قانون جهانى و عمومى است، سخنى نيست و اين مطلب، آن چنان روشن است كه عقل در داورى خود نيازى به تجربه و آزمايش ندارد و حقيقت خلقت، اين است كه پديده اى كه فاقد هر نوع هستى و كمال است، هستى خود را از علت بگيرد و علت در پرتو قدرت و توانايى كه دارد به او هستى بخشد. مقصود از «تقدير»، همان اندازه گيرى است و موجودات جهان و پديده هاى متنوع آن، از جهات مختلفى، محدود و اندازه گيرى شده اند.
1. از نظر شعاع وجود: در جهان هستى، فقط يك وجود است كه نامتناهى است و براى او از نظر زمان و مكان، حد و مرزى نيست، بلكه او مافوق زمان و مكان و پديد آورنده آنهاست و هرگز به نقطه اى از زمان و مكان نمى رسيم كه از وجود و هستى او در آن جا اثرى نباشد; به عبارت ديگر، شعاع وجود او آن چنان گسترده است كه در هيچ زمانى فاقد هستى نبوده و هيچ نقطه اى از وجود او خالى نيست، در اين صورت او وجود محيط و نامتناهى خواهد بود.
ولى در برابر او تمام مخلوقات به حكم اين كه ذاتاً و يا زمانى فاقد هستى بوده و هستى را از خدا گرفته اند و به حكم اين كه شعاع وجود آنها نقطه خاصى را دربر مى گيرد، طبعاً محدود و مُحاط و از نظر شعاع وجود، كاملاً اندازه گيرى شده خواهند بود.
2. محدوديت از نظر فعاليت: تنها خداست كه از نظر قدرت و نيرو و مقدار فعاليت، غير محدود و نامتناهى است، ولى شعاع قدرت و فعاليت تمام موجودات

صفحه 64
امكانى كاملاً محدود است، مثلاً خورشيد با اين عظمت، فقط مى تواند محيط منظومه خود را روشن و گرم سازد نه همه نقاط را.
3. محدوديت از نظر بقا: همه موجودات از نظر بقا محدود و همگى فناپذيرند و شعاع عمر آنها كاملاً محدود است، تنها خداست كه براى ذات او فنا و نابودى نيست; «تقدير» به اين معنا را مى توان از آيات زير استفاده نمود:
(إِنَّهُ بِكُلِّ شَىْء مُحيطٌ)1 ;
«خداوند بر هر موجودى محيط است»;
(قَدْ جَعَلَ اللّهُ لِكُلِّ شَىْء قَدْراً)2 ;
«خداوند براى هر موجودى اندازه خاصى قرار داده است»;
(إِنَّا كُلَّ شَىْء خَلَقْناهُ بِقَدَر)3 ;
«ما هر موجودى را به اندازه و قدر مشخص آفريده ايم».
در اين صورت ، هرگاه آيه نخست را كه حاكى از نامتناهى و محيط بودن خدا است، كنار دو آيه ديگر قرار دهيم، به خوبى روشن مى شود كه مقصود از «تقدير» همان محدود و محاط بودن موجودات است كه نقطه مقابل محيط بودن خدا مى باشد.
از ديدگاه فلسفه اسلامى، هرگاه هستىِ پديده اى ناشـى از هستى شىء ديگرى باشد، طبعـاً آن پديده، ممكن و معلول و فرع وجود علت خـود خواهـد بود; امكان و معلول بودن هستى، ملازم با محدود بودن است، زيرا يك موجود ممكن و معلول از نظر درجه بندى در مرتبه دوم است و هستى او از اين نظر محـدود

1 . فصلت (41) آيه 54.
2 . طلاق (65) آيه 3.
3 . قمر(54) آيه 49.

صفحه 65
و محاط خواهد بود.
بنابراين ارتباط جمله (وَقَدَّرَهُ تَقديراً) با هدف آيه كاملاً روشن مى گردد، زيرا هدف آيه، اثبات توحيد و يگانگى خدا و نفى هر نوع ثنويت و شريك براى خداست. هرگاه فرض كنيم كه تمام موجودات، محاط و محدود و از نظر حدوث و بقا و مقدار تأثير و فعاليت، كاملاً محدودند، ديگر هيچ موجودى نمى تواند شريك خدا باشد، زيرا شريك خدا بايد بسان خودِ خدا محيط و نامحدود باشد، در صورتى كه تمام موجودات، محدود و متناهى مى باشند.

تفسير«تقدير» به بيان ديگر

تقدير و اندازه گيرى موجودات را مى توان در يك سطح همگانى نيز پياده كرد، به طورى كه نه تنها با معناى اول مخالفتى ندارد، بلكه از يك نظر مكمل و روشنگر معناى اوّل است.
توضيح اين كه: جهان هستى، جهان به هم پيوسته اى است كه همه پديده هاى آن با يكديگر، هماهنگى داشته و هر كدام روى يكديگر تأثير مستقيمى دارند تا آن جا كه جريان نسيمى در خاور دور با وزش باد در مغرب زمين پيوند ناگسستنى دارد; به عبارت روشن تر، جهان هستى، توده انبوهى از اسباب و مسبَّبات و نظام علت و معلول است كه بسان حلقه هاى زنجير به هم پيوسته اند: حوادث امروز معلول حوادث ديروز و حوادث ديروز معلول پديده هاى پريروز است.
هر پديده اى همان طور كه اصل هستى را از علت خويش مى گيرد، همچنين تمام خصوصيات وجودى خود را از ناحيه علت دريافت مى كند و از جانب آن، تحديد و اندازه گيرى مى شود و تمام مشخصات ظاهرى و باطنى خود را از علت خويش دريافت مى دارد، مثلاً هرگاه علت يك پديده، زمانى و مكانى باشد، طبعاً

صفحه 66
معلول او نيز زمانى و مكانى خواهد بود و در همان دو مرز زمان و مكان زندانى خواهد شد.
گذشته از اين، بنابر اصل «لزوم سنخيّت ميان علت و معلول» حقيقت تقدير و تحديد روشن تر مى گردد، زيرا بنابر اين اصل، رابطه اى ميان آتش و گرمى و آب و سردى حكومت مى كند و هر علتى اثر مناسب با ذات خويش را به معلول منتقل مى سازد و هر پديده اى يك سلسله صفات را از جانب خود كسب كرده و حقيقت وجود خود را با آن تحديد و اندازه گيرى مى كند، مثلاً روحيات صفات موروثى و اكتسابى انسان در نحوه كارهاى او بى تأثير نيست و تمام افعال انسان از اين ناحيه شكل مى گيرد و اندازه گيرى مى شود; بنابراين، مقصود از تقدير اين است كه هر موجودى به فرمان خدا با توجه به خصوصياتى كه از جانب علت خود كسب كرده است محدود مى باشد.
***
در برخى از آيات براى هر موجودى ممكن، از آغاز پيدايش هستى تا نيل به كمالى كه درخور هستى اوست، چهار مرحله بيان شده، چنان كه در آيه زير به اين نكات توجه داده شده است:
(الَّذِى خَلَقَ فَسَوَّى* وَالَّذِى قَدَّرَ فَهَدى).1
«خداوندى كه آفريد، سپس (با پديد آوردن نظام هايى در ساختمان موجودات) به تنظيم و تكميل آن پرداخت. هستى هر چيزى را اندازه گيرى كرد و او را براى تكامل، رهبرى نمود».
چهار مرحله اى كه در آيه به آن توجه شده است به قرار زير است: 1. خلقت; 2. تسويه; 3. اندازه گيرى; 4. هدايت و رهبرى براى تكامل.

1 . اعلى (87) آيه 2و3.

صفحه 67
مقصود از «تسويه»، همان پديد آوردن نظام هايى در درون موجودات است كه موجب تكميل آفرينش و تنظييم خلقت مى گردد. در برخى از آيات، اين مرحله با يك لفظ بيان شده است، چنان كه مى فرمايد:
(الَّذِى أَعْطَى كُلَّ شَىْء خَلْقَهُ ثُمَّ هَدى).1
«خداوندى كه به هر موجودى آنچه را شايسته بود داد، سپس او را براى تكامل رهبرى نمود».
***
استاد عالى قدر، علاّمه طباطبايى در بيان ارتباط جمله«وقدّره تقديراً» به جمله هاى ماقبل نظر خاصى دارند كه خلاصه آن اين است:
رنگ شرك و ثَنَويّت در ميان عرب جاهلى به صورت شرك در تدبير جهان آفرينش بود، نه شرك در خلقت و آفرينش، زيرا آنان هرگز نمى گفتند كه جهان، دو آفريدگار دارد، بلكه مى گفتند دو مدبر دارد و خداوند، تدبير جهانِ آفرينش را به يكى و يا به چند تن از مخلوقات خود واگذار كرده است.
قرآن در آيه مورد بحث، روى خالقيت گسترده خدا و اين كه همه موجودات، مخلوق او مى باشند تكيه كرده و نتيجه اى توحيدى مى گيرد، زيرا هرگاه خالقى و علتى و پديد آورنده اى جز او نيست، طبعاً «تقدير» نيز از آن او خواهد بود، زيرا تقدير جز يك رشته محدوديت و خصوصيات وجودى كه معلول، همه آنها را از علت دريافت مى كند چيزى نيست. هرگاه آفريدن و اندازه گيرى كردن از آنِ خدا باشد، تدبير نيز مربوط به او خواهد بود، زيرا «تدبيرِ» حقيقى، جز ايجاد و تقدير و هستى بخشى و اندازه گيرى چيزى نيست.2

1 . طه(20)آيه 50.
2 . تفسير الميزان، ج15، ص 191.

صفحه 68
از اين رو ديگر معقول نيست كه خلقت وتقدير از آنِ خدا باشد، ولى تدبير از آنِ ديگرى، زيرا تدبير، همان خلقت و تقدير است، چيزى جز اين دو (در حالت اجتماع) نيست.

صفحه 69

6

انگيزه هاى پرستش

3. (وَاتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ آلِهَةً لا يَخْلُقُونَ شَيْئاً وَهُمْ يُخْلَقُونَ وَلا يَمْلِكُونَ لأَنْفُسِهِمْ ضَرّاً وَلا نَفْعاً وَلا يَمْلِكُونَ مَوْتاً وَلا حَيوةً وَلا نُشُوراً).
«غير از خداوند، معبودهايى براى خود انتخاب نموده اند، معبودهايى كه چيزى نمى آفرينند و خودشان مخلوق و آفريده شده اند و مالك زيان و سود و مرگ و زندگى و رستاخيز خويش نمى باشند».
احساس كمال نسبت به معبود، سبب مى شود كه در برابر او به حد بندگى خضوع كنيم، كمالى كه براى آن نمى توان حد و مرزى تعيين كرده و مافوق آن در انديشه انسان قرار نمى گيرد. يك چنين معبود بالاتر و برتر و پيراسته از نقص و عيب، آتش عشق به كمال را در درون انسان مشتعل مى سازد و او را به سوى كانون كمال مى كشد و به تنظيم و كرنش در برابر آن وادار مى كند و فرد عبادتگر، مجذوب و تعظيم عملى، تجلى اين احساس باطنى و جذبه درونى مى باشد.
علت اين كه به معبود، «اللّه» مى گويند، اين است كه «اله» در لغت عرب به معناى «تحير» است، تو گويى بنده عابد و انسان ستايشگر در برابر كمال نامتناهى معبود، غرق در حيرت مى گردد.
گاهى گفته مى شود كه ريشه «اللّه»، همان «وله» است كه نخستين حرف آن

صفحه 70
(واو) به «همزه» تبديل شده است و به معبود از آن جهت «اله» مى گويند كه بنده ستايشگر در برابر كمال بى نهايت او، واله و مدهوش مى گردد.1
عالى ترين كمال براى يك موجود، اين است كه از نظر هستى، كاملاً مستقل بوده و وجود او از خود او بجوشد و در هستى به مقام و موجودى نيازمند نباشد و نه تنها از هر نيازى پيراسته شمرده شود، بلكه تمام موجودات به او نيازمند باشند.
قرآن مجيد در آيات متعددى روى اين نكته تكيه مى كند و موضوع خالقيت خدا را انگيزه پرستش و لزوم تعظيم در برابر خالق مى داند، زيرا اعتراف به خالقيت خدا، اعتراف به كمال نامتناهى است و احساس چنين كمال در موجود بالاتر و برتر، مايه جذبه و كشش به سوى معبود است و حقيقت عبادت با توجه به خالقيت او همان تعظيم و كرنش بر اساس احساس كمال در معبود است، اينك آياتى را در اين جا يادآور مى شويم:
1. (يَا أَيُّهَا النَّاسُ اعْبُدُوا رَبَّكُمُ الَّذِى خَلَقَكُمْ وَالَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ).
«اى مردم! خدا2 وندى را بپرستيد كه شما و كسانى كه پيش از شما زندگى مى كردند، آفريده است».
قرآن مجيد، طى آياتى جمعيت هاى بت پرست را مذمت و نكوهش مى نمايد كه آنان اصنام و اجسامى را مى پرستند كه خود، مخلوق خدا بوده و آفريننده چيزى نمى باشند.
روح اين استدلال كه اساس نكوهش بت پرستان را تشكيل مى دهد، اين است كه خالقيت، حاكى از كمال بالاتر و برتر و غنا و استقلال در وجود و هستى است،

1 . مفردات راغب، ماده اله، ص 21.
2 . بقره (2) آيه21.

صفحه 71
ولى مخلوق بودن، گواه بر نقص و نياز مخلوق مى باشد; بنابراين چنين اجسامى، نه تنها واجد كمالى نيستند، بلكه از نقص و نياز پيراسته نمى باشند; در اين صورت، ملاك پرستش و انگيزه خضوع در برابر چنين اجسامى وجود ندارد.
2. (أَيُشْرِكُونَ ما لا يَخْلُقُ شَيْئاً وَهُمْ يُخْلَقُونَ).1
«آيا آنان موجودى را شريك خدا قرار مى دهند كه چيزى را خلق نمى كند و خود مخلوق موجود ديگرى است؟».
3. (أَرَأَيْتُمْ مَا تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ أَرُونِى ماذا خَلَقُوا مِنَ الأَرْضِ)2 .
«آن چه را غير از خدا مى پرستيد، نشان من بدهيد كه تاكنون چه چيزى را آفريده اند».
4. (أَفَمَنْ يَخْلُقُ كَمَنْ لا يَخْلُقُ).3
«آيا كسى كه مى آفريند با كسى كه چنين نيست، يكسان است».
5. (وَالَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ لا يَخْلُقُونَ شَيْئاً وَهُمْ يُخْلَقُونَ).4
«افرادى كه جز خدا را مى خوانند، چيزهايى را مى پرستند كه چيزى را خلق نمى كنند و خود، مخلوق ديگرى هستند».
6. (وَاتَّخَذُوا مِنْ دُوْنِهِ آلِهَةً لا يَخْلُقُونَ شَيْئاً وَهُمْ يُخْلَقُونَ).5
«غير از خداوند، معبودهايى براى خود انتخاب نموده اند كه چيزى را نمى آفرينند و خودشان مخلوق و آفريده شده اند».

1 . اعراف(7) آيه 191.
2 . احقاف(46) آيه 4.
3 . نحل(16) آيه 17.
4 . همان، آيه 20.
5 . فرقان (25) آيه 3.

صفحه 72
خلاصه سخن، اين كه خالقيت خداوند، حاكى از كمال و جمال شايان خضوع و تعظيم معبود است و از اين جهت، شايسته عبادت و ستايش است، همچنان كه فقدان اين صفت و مخلوق بودن موجود، گواه بر نقص و نياز و احتياج موجود بوده و ديگر شايسته تعظيم و كرنش نخواهد بود و مجموع آيات قرآنى كه در اين زمينه وارد شده است، بر اين مطلب دور مى زند.

انگيزه ديگر براى پرستش

حسِّ تقدير و قدردانى كه با ذات انسان عجين شده است، يكى از عوامل تشكر و سپاسگزارى است. اين حس در مواقع خاصى كاملاً بيدار مى گردد و فردى كه مورد انعام قرار گرفته، در درون خود احساس مى كند كه بايد به شخصى كه به وى نيكى كرده است، احترام كند.
هرگاه طرف نياز انسان، انسان ديگرى باشد، نتيجه اين شكرگزارى، تحريك عواطف انسانى اوست كه به كرم و انعام خود ادامه دهد و به كار خويش علاقه مند و دلگرم شود، ولى چون ذات اقدس خداوند از هر نوع انفعال و تأثر پيراسته است و بندگى و عدم بندگى افراد، در حال او تأثيرى ندارد، در اين صورت، نتيجه شكرگزارى كه معلول حس تقدير است، همان ابراز لياقت و شايستگى در مورد نعمتى است كه در حق وى ارزانى داشته شده است.
هرگاه قرآن مجيد شكر و سپاسگزارى را مايه فزونى نعمت و كيفر و ناسپاسى را مايه نقمت و عذاب مى داند، به همين جهت است. هرگز نبايد چنين انديشيد كه خداوند بسان افراد ديگر از كرنش بندگان و تعظيم انسان ها در برابر خود مسرور و خوشحال مى گردد و بر انعام خود مى افزايد و از كفران و ناسپاسى بندگان منفعل و خشمگين مى گردد و فرمان به قطع نعمت مى دهد، زيرا چنين انديشه ها درباره

صفحه 73
خداوند كه پيراسته از حالات انسانى و انفعالات روانى است غير صحيح مى باشد.
شكرگزارى از آن جهت مايه فزونى نعمت است كه بنده سپاسگزار (فردى كه منعم را مى شناسد و نعمت را در جاى شايسته خود صرف مى كند) آگاهى و مراتب درك و فهم و لياقت و شايستگى خود صرف مى كند) آگاهى و مراتب درك و فهم و لياقت و شايستگى خود را نسبت به انعام ابراز داشته و از اين راه، مستحقّ ادامه فيض و افزونى نعمت مى گردد، چنان كه افراد ناسپاس ـ كه از نعمت هاى الهى سوء استفاده نموده و آنها را در مواردى صرف مى كنند كه عقل و شرع، آن را اجازه نمى دهد ـ عدم شايستگى و بى لياقتى خويشتن را نسبت به نعمت ثابت و روشن مى سازند; از اين جهت قرآن مجيد مى فرمايد:
(لَئِنْ شَكَرْتُمْ لأَزيدَنَّكُمْ وَلَئِنْ كَفَرْتُمْ إِنَّ عَذابى لَشَديدٌ).
«هرگاه در برابر نعمت هاى من شكرگزار باشيد، بر نعمت خود مى افزايم و اگر كفران نعمت كنيد(و نعمت را در جاى نامناسب و غير مشروع خود، صرف كنيد) عذاب من شديد است».
***
حس تقدير در افراد، شدت و ضعف دارد، گروهى تا لحظه اى تقدير مى كنند كه در خود احساس نياز به ديگرى كنند و لحظه اى كه احتياج آنان قطع شده، حس تقدير آنان كم فروغ مى گردد، مثلاً دانشجويى تا نياز به معلم خود دارد، از ديده احترام به وى مى نگرد و روزى كه برنامه كار او به پايان رسيد، ديگر همديگر را درست نمى شناسند، ولى در انسان هاى كامل، اين حس پيوسته بيدار است، هرگاه فردى در زمانى به آنان نيكى نموده، آن را فراموش نكرده و تا زنده اند از تشكر و سپاسگزارى خوددارى نمى كنند.
***

صفحه 74
قرآن مجيد براى بيدار كردن «حس تقدير» در انسان، نيازمندى هاى وى را به مقام ربوبى يادآورى كرده و نعمت هاى زيادى را كه در حق او ارزانى داشته است به رخ او مى كشد و آيات مربوط به اين قسمت (كه هدف از تشريح نعمت هاى الهى به طور اجمال و يا تفصيل، همان بيدار ساختن اين حس خفته است) به اندازه اى فراوان است كه فعلاً مجالى براى نقل آنها نيست.
از طرف ديگر، براى بازداشتن مشركان از گرايش نادرست به طور مكرر يادآورى مى كند كه هرگز اين معبودهاى باطل نمى توانند ضررى را از شما دفع نمايند و يا نعمتى به شما برسانند، از اين جهت صحيح نيست در برابر يك چنين اجسام به خضوع و كرنش بپردازيد، آن جا كه مى فرمايد:
(أَتَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ مَا لا يَمْلِكُ لَكُمْ ضَرّاً وَلا نَفْعاً).1
«چيزى كه مالك سود و زيان شما نيست، چگونه آن را مى پرستيد؟».
و نيز مى فرمايد:
(إِنَّ الَّذِينَ تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ لا يَمْلِكُونَ لَكُمْ رِزْقاً).2
«همانا چيزهايى را كه مالك روزى شما نيستند مى پرستيد».
و در آيه مورد بحث، روى اين تكيه كرده كه چگونه موجود و يا موجوداتى را مى پرستد كه مالك نفع و ضرر و مرگ و زندگى، خود نيستند. ناگفته پيداست، هرگاه نتواند ضررى را از خود دور كند ويا به خود سودى برساند، به طريق اولى نخواهند توانست اين كار را درباره ديگرى نيز انجام دهند، چنان كه مى فرمايد:(وَلا يَمْلِكُونَ لأَنْفُسِهِمْ ضَرّاً وَلاَ نَفْعاً...).

1 . مائده(5) آيه 76.
2 . عنكبوت (29) آيه 17.

صفحه 75

معبود واقعى و معبود لفظى

«اله» بر خلاف لفظ «اللّه» كه نام اختصاصى خداوند يكتاى جهان است، به هر معبودى اعم از حق و باطل گفته مى شود، از اين جهت، هيچ گاه لفظ «اللّه» جمع بسته نمى شود و پيوسته به صورت «مفرد» به كار مى رود، در حالى كه لفظ «اله» جمع بسته شده و به صورت جمع نيز به كار مى رود، چنان كه در آيه مورد بحث به صورت جمع وارد شده است، ولى از آن جا كه كمال و جمال و بى نيازى و استقلال در وجود و قدرت بر رفع ضرر و جلب نفع از خصايص خداى يگانه است، در اين صورت، معبودى حقيقى به جز خداى سبحان وجود ندارد و معبودهاى باطلِ اقوام و ملل از «الوهيت»، سهمى جز لفظ ندارند و قرآن با اشاره به اين حقيقت، چنين مى فرمايد:
(إِنْ هِىَ إِلاّ أَسماءٌ سَمَّيْتُمُوها أَنْتُمْ وَ آباؤُكُمْ).1
«اين بت هاى تراشيده و پرداخته خود كه آنها را عبادت و در برابر آنها كرنش مى كنيد، جز نامى از الوهيت كه شما و پدرانتان اين نام هاى مقدس را بر آنها نهاده ايد، چيز ديگرى ندارند».

1 . النجم(53) آيه 23.

صفحه 76

صفحه 77

7

حربه تهمت

4. (وَقَالَ الَّذِينَ كَفَرُوا إِنْ هذا إِلاّ إِفْكٌ افْتَريهُ وَأَعانَهُ عَلَيْهِ قَومٌ آخَرُونَ فَقَدْ جاءوُ ظُلْماً وَزُوراً).
«گروه كافر گفتند كه اين (قرآن) دروغى بيش نيست كه آن را (به خدا) به دروغ بسته است و گروه ديگرى (در اين كار) او را يارى كرده اند. حقا كه سخن بى اساس و ناروايى گفته اند».
5. (وَقَالُوا أَساطِيرُ الأَوّلينَ اكْتَتَبَها فَهِى تُمْلَى عَلَيْهِ بُكْرَةً وَأَصِيلاً).
«گفتند (كه قرآن) همان افسانه هاى پيشينيان است كه آنها را نوشته (و يا براى او نوشته اند) و مطالب آن، صبح و شام بر او القا مى گردد».
6.(قُلْ أَنْزَلَهُ الَّذِى يَعْلَمُ السِّرَّ فِى السَّمواتِ وَالأَرْضِ إِنَّهُ كانَ غَفُوراً رَحيماً).
«بگو كسى كه از رازهاى آسمان ها و زمين آگاه است، اين قرآن را فرو فرستاده است و اوست آمرزنده و مهربان».
متفكران بزرگ جهان و مصلحان عالم كه رسالت رهبرى جامعه انسانى را به دوش مى گيرند، پيوسته از طرف دشمنان حق، هدف تهمت ها و نسبت هاى ناروايى بوده و مخالفان انقلاب هاى اصلاحى و نهضت هاى آسمانى، سعى مى كردند كه از

صفحه 78
حربه «تهمت» حداكثر استفاده را بنمايند تا از موقعيت و نفوذ كلمه اين رجال نيك انديش و اصلاح طلب بكاهند.
دشمنان هوشيار و زيرك و موقع شناس سعى مى كردند كه به رجال وحى و آموزگاران آسمانى، نسبت هايى بدهند كه توده هاى ساده لوح آن را نپذيرند و آن چنان نباشد كه حتى افراد «دهن بين» و «زود باور» حاضر به پذيرفتن آن نباشند و نقشه هاى آنان نقش بر آب گردد، مثلاً در مورد پيامبر گرامى اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم)اين نقشه ناجوانمردانه كاملاً رعايت شده است. قرآن تهمت ها ونسبت هاى ناروايى كه از آنان نقل مى كند، همگى بر اين محور دور مى زند كه آن حضرت، دروغ گو، جادوگر وديوانه يا شاعر زبردستى است كه محتويات كتاب خود را از ديگران گرفته است و اين خود مى رساند كه رسول گرامى از جهات ديگر، آن چنان پاك و پيراسته بود كه دشمن نمى توانست به حريم اخلاق و پاكى او تجاوز كند و دستبردى بزند و او را «نعوذ باللّه» به سرقت و دزدى و يا به تعدّى و تجاوز به ناموس مردم و ديگر مسائل متهم سازد و اگر امكان داشت، دشمن از آن سر برنمى تافت.
اگر او را با عناوينى، مانند دروغگويى و جادوگرى و ديوانگى و مانند آنها متهم كردند، براى اين است كه دشمنان حق و حقيقت، پيوسته رجال آسمانى را با اين نسبت ها متهم مى كردند; علاوه بر اين، چون چنين اتهامات، يك رشته امور نامرئى و غير ملموس است و نفى و اثبات آن مشكل و پيچيده مى باشد، دشمن در جعل چنين نسبت ها خود را موظف براى اثبات آن نمى داند و به قول معروف، تيرى به تاريكى پرتاب مى كند كه شايد مؤثر افتد، ولى با اين همه زيركى و هوشيارى باز نتوانست خود را از تناقض و پراكنده گويى مصون بدارند و از آن جا كه دروغگو حافظه ندارد در تهمت زدن، دچار آشفتگى و تناقض گرديدند.
اينك تحليل تهمت هايى كه در آيات مورد بحث، وارد شده است:

صفحه 79
1. (إِفْكٌ افْتَراهُ); «دروغى است كه به خدا بسته است» و در آيات ديگرى نيز اين نسبت از زبان مشركان نقل شده است.1 اكنون ببينيم قرآن چگونه به اين نسبت ناروا پاسخ داده است؟ قرآن مجيد در سوره يونس به روشن ترين بيان به اين اتهام پاسخ مى دهد، آن جا كه مى فرمايد:
(وَمَا كانَ هذَا الْقُرآنُ أَنْ يُفْتَرى مِنْ دُونِ اللّهِ وَلكِنْ تَصْدِيقَ الَّذِى بَيْنَ يَدَيْهِ وَتَفْصِيلَ الْكِتابِ لا رَيْبَ فِيهِ مِنْ رَبِّ الْعالَمين).2
«اين قرآن نمى تواند مصنوع غير خدا باشد، بلكه تصديق كننده كتاب هاى پيش (تورات و انجيل) است و مبين دستورات الهى و آنچه كه بر بندگان نوشته است مى باشد، و ترديدى در آن نيست كه از جانب خداست».
(أَمْ يَقُولُونَ افْتَراهُ قُلْ فَأْتُوا بِسُورَة مِثْلِهِ وَادْعُواْ مَنِ اسْتَطَعْتُمْ مِنْ دُونِ اللّهِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقينَ).3
«بلكه مى گويند كه قرآن، افترايى است كه به خدا بسته است. بگو شما نيز سوره اى مانند آن را بياوريد و جز خدا هر كس را بتوانيد به يارى خويش بطلبيد، اگر راست مى گوييد».
دقت در مضامين اين دو آيه، ما را به دو پاسخ كوبنده اى كه براى چنين نسبت داده شده است راهنمايى مى كند:
اوّلاً: در آيه نخست كه مى فرمايد:«اين قرآن (با اين محتويات) نمى تواند مصنوع غير خدا باشد»، مقصود از اين جمله، اين است كه قرآن با اين جذبه و

1 . از آن جمله، آيه (وَقَالُوا ما هذا إِلاّ إِفْكٌ مُفْتَرىً); «گفتند كه اين قرآن دروغى است كه به طور افتراء به خدا بسته شده است»(سبأ(34) آيه 43).
2 . يونس(10) آيه 37.
3 . همان، آيه 38.

صفحه 80
كشش، با اين حلاوت و شيرينى و ذخاير علمى و حقايق بلند، نمى تواند محصول فكر يك بشر باشد، زيرا يك فرد، هر چه هم نابغه و انديشمند باشد، نمى تواند در موضوعات فراوان قرآن وارد شود و بحث نمايد و نظرهاى صائب و قاطع بدهد و همه جا هم نظرش درست از آب درآيد.
هنگامى كه قرآن در مباحث عقلى و معارف الهى سخن مى گويد،بسان فردى است كه به تمام مسائل اين فن احاطه پيدا كرد، و همه مسائل آن را زير و رو كرده و بحث مى نمايد. هنگامى كه در مسائل حقوق و جزايى سخن مى گويد، آن چنان واقع بين و موشكاف و قاطع و صريح است كه گويى متخصصى سخن مى گويد كه افكار و قوانين خود را قرن ها مورد آزمايش قرار داده و تجربيات خود را به صورت استوارترين قوانين درآورده است.
نظام اخلاقى قرآن، يكى از ارزنده ترين بحث هاى اين كتاب است و آن چنان جامع و شيوا مى باشد كه محال است كه توسن انديشه دانشمندى به پايه آن برسد و همچنين است ديگر بحث هاى آن.
از اين جهت، نمى توان اين كتاب را محصول مغز انسانى دانست، آن هم در شبه جزيره اى كه فاقد هر نوع تمدن و كمال بود، لذا مى فرمايد: (وَمَا كانَ هذا القُرآنُ أَنْ يُفْتَرى مِنْ دُونِ اللّهِ). ثانياً: هرگاه تصور مى كنيد كه اين قرآن، مصنوع فكر خود محمد (صلى الله عليه وآله وسلم) است، شما برخيزيد دور هم گرد آييد، سوره اى بسان سوره هاى قرآن بسازيد و در اختيار توده ها بگذاريد و به اين حقيقت در آيات ديگر نيز تصريح شده است.1
2. (وَأَعانَهُ عَلَيْهِ آخَرُونَ); «گروه ديگرى او را در تنظيم اين كتاب يارى مى كنند». سازنده اين تهمت، نضر بن حارث بود و مقصود وى از اين گروه، چند

1 . بقره(2) آيه 23.

صفحه 81
نفر انگشت شمارى، مانند «عداس» و «يسار» و «جبر» است كه رومى بودند و در مكه مى زيستند و اطلاعاتى از «عهدين» داشتند و بعداً اسلام آورده بودند.
قرآن اين تهمت را ظلم و ستم و گفتار زور و ناروا مى داند. چه گفتارى نارواتر از اين كه كلامى را كه فصيحان و بليغان عرب از مبارزه با آن ناتوان گرديده اند، به چند نفر انگشت شمارى نسبت بدهند كه تسلط كامل بر زبان عربى نداشتند؟!
قرآن مجيد اين تهمت را در جاى ديگر از اين ناروا گويان نقل مى كند و مى فرمايد:
(وَلَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّهُمْ يَقُولُونَ إِنَّما يُعَلِّمُهُ بَشَرٌ).1
«ما نمى دانيم كه آنان مى گويند: بشرى اين قرآن را به او تعليم مى دهد»2 .
قرآن د ر ردّ آنان، پاسخ پيش را يادآورى مى نمايد و مى فرمايد:
(لِسانُ الَّذِى يُلْحِدُونَ إِلَيْهِ أَعْجَمِىٌّ وَهذا لِسانٌ عَرَبِىٌّ مُبِينٌ).3
«زبان كسى كه با او اشاره مى كنند غير عربى است، در حالى كه اين قرآن، عربى روشن است».
3. (أَساطِيرُ الأَوّلين);«افسانه هاى پيشينيان است».
آنان تصور مى كردند كه داستان هاى عبرت انگيز و پندآموز قرآن بسان افسانه هاى قهرمانان عرب است كه داستان سرايان براى سرگرمى مردم در اجتماعات بازگو مى كردند و گاهى تصور مى كردند كه مضامين قرآن، همان مطالب «عهدين»

1 . نحل(16) آيه 103.
2 . پيامبر گاهى در «مروه» در كنار غلام مسيحى به نام «جبر» كه بعدها اسلام آورد، مى نشست و همين كار سبب جعل چنين نسبتى گرديد.
3 . نحل(16) آيه 103.

صفحه 82
است، در صورتى كه با يك نگاه، هر چند سطحى، بى اساس بودن آن روشن مى گردد.
4. (اكْتَتَبَها): گروهى از مفسران ، اين لفظ را چنين معنا كرده اند كه پيامبر شخصاً قرآن را از كتاب ها رونويسى كرده است. برخى ديگر احتمال مى دهند كه مقصود از آن، اين است كه از روى كتاب ها نسخه برداشته، هر چند به وسيله ديگران.
بنابر معناى نخست، اين لفظ حاوى دو تهمت است: يكى اين كه پيامبر، مضامين قرآن را از روى كتابى نوشته و يا لااقل اقتباس نموده است، ديگر اين كه او شخصاً به اين كار اقدام نموده و رونويسى كرده است، در صورتى كه كسانى كه با پيامبر آشنايى داشتند، مى دانستند كه وى يك فرد «امى» و درس نخوانده بود و تا آن روز، قلم روى كاغذ نگذاشته بود، ولى بنابر معناى دوم، فقط يك تهمت خواهد بود.
5. (تُمْلى عَلَيْهِ بُكْرَةً وَأَصيلاً); «شب و روز بر او القا مى گردد».
خداوند در آيه ديگر، يك پاسخ كلى به تمام اين تهمت هاى پنجگانه داده و مى فرمايد: بگو اين قرآن را آن كسى نازل كرده است كه از رازهاى زمين و آسمان آگاه است. علت اين كه در مقام پاسخگويى، روى «احاطه گسترده خود به رازهاى زمين و آسمان» تكيه مى كند، اين است كه به جامعه مشركان برساند كه وى از افترا و دروغ پراكنى آنان كاملاً آگاه است و اگر در آخر آيه، خود را «غفور و رحيم» مى خواند، براى ابراز ترحم و لطف نسبت به بندگان دروغساز و افتراگر است كه هنوز راه توبه و بازگشت براى آنان باز است واگر از دروغ پراكنى و جعل اكاذيب دست بردارند، خدا مهربان و آمرزنده است.
آنان در اين نسبت هاى ناروا نتوانستند خود را از تناقض گويى باز دارند، زيرا

صفحه 83
به مقتضاى دو نسبت نخست، آنان الفاظ و مفاهيم قرآن را مصنوع و ساخته قدرت علمى و عقلى محمد(صلى الله عليه وآله وسلم)مى دانند كه گروهى او را در اين كار يارى مى كنند، ولى نتيجه تهمت هاى بعدى اين است كه قرآن، كتابى است كه از روى كتاب هاى ديگر، استنساخ و رونويسى شده و مضامين آن از كتاب هاى پيشينيان گرفته شده است و اين دو نوع اتهام در ظاهر با هم اختلاف روشنى دارند.

صفحه 84

صفحه 85

8

بهانه هاى كودكانه

7. (وَقَالُوا ما لِهذا الرَّسُولِ يَأَكُلُ الطَّعامَ وَيَمْشى فِى الأَسْواقِ لَوْلا أُنْزِلَ إِلَيْهِ مَلَكٌ فَيَكُونَ مَعَهُ نَذيراً).
«گفتند:اين چگونه پيامبرى است كه غذا مى خورد و در بازارها راه مى رود، چرا فرشته اى بر او نازل نشده كه با او (مردم را از مخالفت خدا) بترساند».
8. (أَوْ يُلْقَى إِلَيْهِ كَنْزٌ أَوْ تَكُونُ لَهُ جَنَّةٌ يَأْكُلُ مِنْها وَقالَ الظَّالِمُونَ إِنْ تَتَّبِعُونَ إِلاّ رَجُلاً مَسْحُوراً).
«چرا (از طرف خدا) گنجى به او داده نمى شود يا باغى ندارد كه از ميوه هاى آن بخورد. ستمگران به (افراد با ايمان) گفتند كه شما جز از يك مردِ سِحر شده اى پيروى نمى كنيد».
9. (اُنْظُرْ كَيْفَ ضَرَبُوا لَكَ الأَمْثَالَ فَضَلُّوا فَلا يَسْتَطِيعُونَ سَبِيلاً).
«بنگر چگونه تو را توصيف كرده اند و آن چنان گمراه شده اند كه ديگر راهى براى هدايت ندارند».
10. (تَبَارَكَ الَّذِى إِنْ شَاءَ جَعَلَ لَكَ خَيْراً مِنْ ذلِكَ جَنّات تَجْرِى مِنْ تَحْتِهَا الأَنْهارُ وَيَجْعَلْ لَكَ قُصُوراً).

صفحه 86
«بزرگوار است خدايى كه اگر بخواهد بهتر از آنچه آنان مى گويند، براى تو قرار مى دهد، باغ هايى كه از زير درختان آن، نهرهايى جريان داشته و در آن، كاخ هايى باشد».
روح هاى سركش كه با حق و حقيقت، دشمنىِ آشتى ناپذيرى دارند، پيوسته براى ناديده گرفتن حقايق و فرار از مسؤوليت هاى سنگين، كوشش مى كنند كه چهره حقيقت را با يك رشته اوهام و پندار و مجموعه اى از عذرها و پوزش هاى كودكانه بپوشانند.
آنان از يك طرف، زير فشار وجدان اخلاقى و تحت ضربات فطرت انسانى قرار مى گيرند و از اين كه چنين حقايق روشنى را ناديده گرفته و پا بر روى آنها مى گذارند، خود را در باطن، گنهكار و شرمنده مى پندارند و از طرف ديگر، حقيقت پرستى با يك رشته مسؤوليت هاى سنگين همراه بوده و چه بسا با منافع و آزمندى هاى شخصى چنين افراد تضاد دارد، از اين جهت، پس از يك رشته محاسبات و بررسى هاى غلط، راه سومى را انتخاب مى كنند و آن اين كه يك طرف «معادله» را به كلى انكار مى نمايند و همه حقايق روشن را ناديده مى گيرند.
آنان از يك نكته، غفلت ورزيده اند كه همه حقايق جهان در گرو انديشه هاى آنها يا هر انسان ديگرى نيست و انعكاسات ذهنى ما تأثيرى در وضع خارج ندارد و به جاى اين كه تصور كنيم كه حقيقت و جريان خارج، تابع انديشه ماست و ما هر گونه فكر كنيم، جهان بر وفق نقشه ذهنى ما خواهد گشت، بايد چنين بينديشيم كه قضاوت ها، داورى ها و همه نوع تراوش هاى فكرى ما در صورتى ارزش علمى دارد كه انعكاسى از خارج و نشانه اى از حقيقت داشته باشد و فرد واقع بين، كسى است كه حقايق را آن چنان كه هست مى انديشد، نه آن چنان كه به سود او تمام مى شود، زيرا در صورت دوم به صورت يك فرد «ماليخوليايى» درآمده كه مثلاً در جهان خيال

صفحه 87
با يك ثروت سنگين زندگى مى كند، در صورتى كه در خارج، مالك درهم و دينارى نيست.
***
دعوت پيامبر اسلام و آيين تابناك وى از اين قانون مستثنا نبود.وى با دلايلى متقن و استوار، با معجزاتى روشن، با آيينى پاك و قوانينى تابناك، براى نجات بشر از طرف خداوند، مبعوث و برانگيخته شد. افراد حقيقت گرا و واقع بين، كسانى بودند كه دلايلِ ارتباط وى را با خداوند مورد بررسى قرار داده و درباره قوانين استوار و آيين پاك او دقت بيشترى كردند، سرانجام تسليم حقيقت شدند.
در برابر آنان، افراد لجوج كه منافع و سودهاى زودگذر خود را بر همه اصول و واقعيات مقدم مى دارند، شروع به اشكال تراشى كرده و در پوشش انتقادهاى كودكانه، فرمان محكوميت اسلام را صادر نموده و تصور كردند كه در معركه نبرد با حقيقت، پيروز گشته اند.
اينك نمونه اى از انتقادهاى بى پايه آنان را كه قرآن مجيد در آيات مورد بحث از آنها ياد مى كند:
1. چرا اين پيامبر غذا مى خورد؟
2. چرا در بازار براى زندگى مشغول كار مى شود؟
3. چرا در تبليغ رسالت خويش، فرشته اى او را همراهى نمى كند؟
4. چرا گنجى ندارد؟
5. چرا باغى ندارد كه از درآمد آن، زندگى كند و خود را از كار و كسب برهاند؟
6. محمد،مرد سحر شده اى است، تصور مى كند كه از طرف خدا مبعوث شده است و افراد با ايمان از يك چنين فردى پيروى مى كنند.

صفحه 88
اين سخنان كودكانه، آن چنان بى اساس و بى پايه است كه قرآن، خود را بى نيازتر از آن مى داند كه به پاسخ يك يك آنها بپردازد، هر چند در اين سوره و در برخى از سوره هاى ديگر، تصريحاً و يا تلويحاً به پاسخ برخى از آنها پرداخته است.
درباره دو انتقاد نخست، خلاصه سخن اين كه آنان تصور مى كردند كه مقام رسالت و ارتباط با مقام غيب از شؤون موجوداتى است كه از علايق مادى و طبيعى پيراسته باشند و بشر مادى كه از طريق خوردن غذا و گردش در بازار براى كسب معاش به زندگى خود ادامه مى دهد، صلاحيّت چنين مقامى را ندارند، چنان كه مى گفتند:(مَا أَنْتُمْ إِلاّ بَشَرٌ مِثْلُنا)1 تنها موجودى كه حايز چنين شرط است، همان فرشته الهى است كه از اين علايق پيراسته مى باشند.
آنان از يك نكته غفلت داشتند و آن اين كه شرط اساسى نفوذ در ديگران، داشتن شكل و قيافه و خصوصيات ظاهرى و باطنى مخاطبان تبليغى است; از اين نظر ، مربى جامعه انسانى بايد انسان باشد نه فرشته تا بر اثر الفت و معاشرت نزديك، گفتار و رفتار مربى، مايه تربيت و پرورش افراد گردد و گرنه دو موجود مغاير، با دو جنسيت مختلف، بدون داشتن نقطه مشترك نزديك، چگونه مى توانند در يك ديگر تأثير تبليغى بگذارند و اگر روزى مشيت الهى بر اين تعلق بگيرد كه فرشته اى معلم انسان زمينى گردد، ناچار بايد او را به صورت انسانى مجسم كند، چنان كه مى فرمايد:
(وَلَوْ جَعَلْناهُ مَلَكاً لَجَعَلْناهُ رَجُلاً).2
«اگر فرستاده خود را از فرشتگان انتخاب كنيم، او را به صورت مردى قرار مى دهيم».
گذشته از اين، پيامبر اسلام، نخستين پيامبر آسمانى نيست كه از طرف

1 . يس (36) آيه 15.
2 . انعام (6) آيه 9.

صفحه 89
خداوند، اعزام شده است، بلكه پيش از او پيامبرانى آمده اند و همگى بسان او غذا مى خوردند و در اجتماع گام مى زدند، چنان كه مى فرمايد:
(وَمَا أَرْسَلْنا قَبْلَكَ مِنَ الْمُرسَلينَ إِلاّ إِنَّهُمْ لَيَأْكُلُونَ الطَّعامَ وَيَمْشُونَ فِى الأَسْواقِ).1
«پيش از تو پيامبرانى را اعزام كرده ايم، آنان نيز غذا مى خوردند و در بازارها راه مى رفتند».
انتقادسومِ آنان، كه «چرا فرشته اى او را در امر تبليغ همراهى نمى كند»، يك نوع تنزل از دو انتقاد پيشين است، زيرا مبناى اعتراض پيشين، اين است كه اصولاً بشر براى امر رسالت، لياقت و شايستگى ندارد و حتماً بايد فرشته اى اين كار را انجام دهد، در صورتى كه در انتقاد سوم امكان رسالت بشر را پذيرفته و خواستار آن شده اند كه فرشته اى او را معاونت و يارى كند.
انتقاد چهارم و پنجم، كه «چرا گنجى از غيب به او داده نمى شود و چرا باغى ندارد كه از آن بخورد»، يك نوع چشم پوشى از گذشته هاست و هدف اين است بر فرض اين كه بپذيريم رسالت و انسانيت با هم جمع مى شود و لازم نيست پيامبر فرشته باشد و يا فرشته اى او را كمك كند، ولى به پيامبر بايد از غيب آن چنان كمك شود كه ديگر به كار و كسب نيازمند نگردد، مثلاً يا گنجى از غيب به او برسد و يا لااقل باغى داشته باشد كه او را از هر نوع كوشش، بى نياز سازد.
آنان از يك نكته غفلت داشتند كه داشتن گنج و باغ و ملك و مكنت، نشانه ارتباط با غيب نيست. رسول گرامى با روح و روان و گفتار و رفتار مردم سر و كار دارد، تا با علمِ وسيع وگسترده و اراده آهنين و استوارِ خود، آنان را به شاه راهِ هدايت رهبرى كند; در اين عرصه، داشتن مال و منال مؤثر نيست و در عين حال، هدف

1 . فرقان(25) آيه 20.

صفحه 90
خداوند، بالاتر از آن است كه آنان پيشنهاد مى كنند و هر روز كه مصلحت ببيند، به پيامبر گرامى خود، باغ ها و قصرهايى عطا مى فرمايد، چنان كه مى فرمايد:
(تَبَاركَ الَّذِى إِنْ شاءَ جَعَلَ لَكَ خَيْراً مِنْ ذَلِكَ...).1
«بزرگ است خداوندى كه اگر بخواهد، براى تو بهتر از آنچه آنان مى خواهند قرار مى دهد».
آنان در انتقاد ششم، پيامبر را يك فرد مسحور (سحر شده) مى خواندند، مى گفتند: برخى او را سحر كرده اند و از اين جهت تصور مى كند كه پيامبر است و فرشته اى بر او نازل مى گردد. اين نخستين بار نيست كه رجال وحى را با اين حربه زنگ زده، متهم كرده اند و پيش از وى فرعون، جبّار مصر، موسى را به اين تهمت متهم كرد و گفت:
(فَقَالَ لَهُ فِرْعَونُ إِنّى لأَظُنُّكَ يا مُوسى مَسْحُوراً).2
«فرعون به موسى گفت: من تو را يك فرد سحر شده مى پندارم».
افراد لجوج و عنود براى فرار از تلخى واقعيات، مردان وحى آسمانى را مسحور مى نامند و گاهى براى رد دلايل و آيات و معجزات روشن آنان خويشتن را مسحور مى خوانند و مى گويند كه ديدگان ما سحر شده و وهم و پندار را حقيقت و واقع مى پنداريم، چنان كه مى فرمايد:
(وَلَوْ فَتَحْنَا عَلَيْهِمْ باباً مِنَ السَّماءِ فَظَلُّوا فِيهِ يَعْرُجُونَ *لَقالُوا إِنَّما سُكِّرَتْ أَبْصارُنا بَلْ نَحْنُ قَوْمٌ مَسْحُورونَ).3
«هرگاه به روى آنان درى از آسمان باز مى كرديم كه از آن بالا مى رفتند(باز ايمان نياورده) و مى گفتند كه ديدگان ما مست شده و ما گروه جادو شدگانيم».

1 . همان، آيه 10.
2 . اسرا(17) آيه 101.
3 . حجر (15) آيه 14 و 15.

صفحه 91
البته، اين حربه هاى زنگ زده، هميشه بوده و اكنون نيز به صورت ديگرى هست. در پايان در توضيح آيه (فَانْظُرْ كَيْفَ ضَرَبُوا لَكَ الأَمْثَالَ)چنين مى گوييم: «امثال» جمع «مَثَل» به فتح ثاء، به معناى توصيف و بيان حال است، آن جا كه مى فرمايد:
(مَثَلُ الجَنَّةِ الّتى وُعِدَ الْمُتَّقُونَ فِيها أَنْهارٌ مِنْ ماء غَيْرِ آسِن).1
«وصف بهشتى كه پرهيزكاران وعده شده اند، اين است كه در آن جا آب هايى جارى است كه هرگز تغيير نمى پذيرد».
و اگر به «مَثَل» ، «مَثَل» مى گويند از اين جهت است كه بيان كننده و توصيف گر مطلب مورد نظر مى باشد و مقصود از آن در آيه مورد بحث، «مسحور» است و اگر به صورت جمع آورده شده است، به دليل صفات ديگرى است كه در آيات ديگر بيان شده است، مانند: كاهن، ساحر، مجنون و... و در هر حال، مقصود از (ضَرَبُوا لَكَ الأَمْثَالَ)توصيف پيامبر است، با يك رشته صفات دروغ، نه «ضرب المثل» اصطلاحى.
چنين افرادى آن قدر از شاه راه هدايت دور شده اند كه ديگر اميدى به هدايت وبازگشت آنان به صراط مستقيم نيست. به همين جهت قرآن گمراهى آنان را دايمى و ابدى تلقى كرده، به طورى كه راهى به حقيقت نخواهند يافت، چنان كه مى فرمايد:
(فَضَلُّوا فَلا يَسْتَطِيعُونَ سَبيلاً).
«آن چنان گمراه شده اند كه ديگر راهى به حقيقت نخواهند يافت».

1 . محمد (47) آيه 15.

صفحه 92

صفحه 93

9

نتيجه فرار از واقعيت ها

11. (بَلْ كَذَّبُوا بِالسَّاعَةِ وَأَعْتَدْنا لِمَنْ كَذَّبَ بِالسَّاعَةِ سَعيراً).
«بلكه آنان روز رستاخيز را تكذيب كردند و براى كسانى كه رستاخيز را تكذيب كنند، آتشى سوزان آماده ساخته ايم».
12. (إِذا رَأَتْهُمْ مِنْ مَكان بَعِيد سَمِعُوا لَها تَغَيُّظاً وَزَفيراً).1
«هنگامى كه آتش (دوزخ) از نقطه دور، آنان را ببيند (و چشم اين افراد به شعله هاى آن بيفتد جوش و خروش آن را مى شنوند».
13. (وَإِذَا أُلْقُوا مِنْها مَكاناً ضَيِّقاً مُقَرَّنِينَ دَعَوا هُنالِكَ ثُبُوراً).
«هنگامى كه با دستهاى بسته در نقطه تنگى از آتش افتادند، آرزوى مرگ و نابودى مى كنند».
14. (لا تَدْعُوا الْيَومَ ثُبُوراً واحِداً وَادْعُوا ثُبُوراً كَثيراً).
(«به آنان گفته مى شود) تنها يك بار آرزوى نابودى مكنيد، بلكه بارها آرزوى هلاكت كنيد (در هر صورت سودى نخواهد داشت).
15. (قُلْ أذلِكَ خَيْرٌ أَمْ جَنَّةُ الْخُلْدِ الَّتِى وُعِدَ الْمُتَّقُونَ كانَتْ

1 . «غيظ» در لغت عرب به معناى خشم، «تغيظ» به ابراز غضب و «زفير» همان غرش افراد خشمگين است، گويا آتش دوزخ از ديدن آنان به جوش و خروش درآمد و از فرط خشم مى خروشد و مى غرد.

صفحه 94
لَهُمْ جَزاءً وَمَصيراً).
«بگو آيا (چنين عذاب دردناكى بهتر است) يا بهشت جاويد كه به پرهيزكاران نويد داده شده است، بهشتى كه براى آنان پاداش و سرنوشت است».
16. (لَهُمْ فِيها ما يَشاءُونَ خالِدينَ كانَ عَلى رَبِّكَ وَعْداً مَسْؤولاً).
«براى آنان در آن جا آنچه بخواهند فراهم است و جاودانه خواهند زيست، بهشتى كه براى خداى تو وعده قطعى (و از جانب پرهيزكاران) خواسته شده است».
كسانى كه از واقعيت ها مى گريزند و از مقابله و رو به رو شدن با آنها كاملاً ترس و واهمه دارند، پيوسته مى كوشند بهانه اى براى فرار از واقعيت ها براى خود بتراشند و نه تنها خود را از آنها دور سازند، بلكه اجازه ندهند كه تصويرى از آنها بر محيط فكر و انديشه آنان سايه بيفكند. آنان مرزهاى فكر و انديشه خود را به روى چنين واقعيت هاى تلخ و دردآلود مى بندند،، حتى گاه و بى گاه كه به عللى بخواهند درباره امتناع خود سخن بگويند، هرگز از علت اساسىِ امتناع و عدم پذيرش خود سخن به ميان نمى آورند، بلكه چيزهايى را دستاويز قرار مى دهند كه با علت امتناع و نپذيرفتن آنها رابطه اى ندارند.
اتفاقاً مشركان دوران رسالت كه از پذيرفتن آيين اسلام امتناع مىورزيدند، از اين قماش افراد بودند، به جاى اين كه علت اصلى امتناع خود را بگويند و انگشت روى علت واقعى بگذارند، به بهانه هاى كودكانه متوسل مى شدند.
در آيات گذشته، بهانه هاى كودكانه افراد مشرك به صورت روشن تشريح گرديد و معلوم شد كه اين افراد، چگونه براى فرار از مسؤوليت و اعتراف به حق و

صفحه 95
حقيقت به دستاويزهاى سستى، متشبّث مى شدند، گاهى به غذا خوردن و راه رفتن پيامبر گرامى اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) در بازارها ايراد مى گرفتند و گاهى مى گفتند كه چرا او يك سرمايه دار درجه يك نيست و مانند اينها....
قرآن در آيات مورد بحث، پرده از روى حقيقتى برداشته و مى گويد كه اين ايرادها، همگى بهانه است و نكته اصلى مطلب چيز ديگرى است و آن اين كه آنان با اين بهانه3جويى ها مى خواهند وجود رستاخيز را نپذيرند تا خود را از مسؤوليت ها و عواقب دردناك آن كنار بكشند، چنان كه مى فرمايد: (بَلْ كَذَّبُوا بِالسّاعَةِ);« آنان روز رستاخيز را تكذيب نموده اند» و نقطه حساسى كه آنها از آن فرار مى كنند، همين موضوع رستاخيز است، سخنان ديگر، همگى بهانه جويى كودكانه است.
ولى اين طرز تفكر آنان بسيار عجيب است، زيرا بر فرض اين كه از مشاهده يك شعله عظيم، چشم خود را بپوشيم و با چشم بسته با آن رو به رو شويم، هرگز آن شعله، خاموش نمى شود، نه تنها خاموش نمى شود، بلكه كوچك ترين اثرى در آن نخواهد گذاشت و به عكس، خطر برخورد و سوختن با آن، بسيار بيشتر خواهد شد، در حالى كه اگر با چشم باز به سوى آن مى رفتيم، شايد هنگامى كه نزديك تر مى شديم و خطر آن را بيشتر احساس مى كرديم، پشيمان شده باز مى گشتيم و يا اگر هم باز نمى گشتيم، لااقل سعى مى كرديم كه برخورد كمترى با شعله هاى سوزان داشته باشيم، در صورتى كه هيچ كدام از اينها با چشم بسته عملى نيست.
در اين جاست كه قرآن سرانجام شوم و دردناك كسانى را كه وجود روز رستاخيز را تكذيب مى كنند، چنين تشريح مى كند:
(وَ أَعْتَدْنا لِمَنْ كَذَّبَ بِالسَّاعَةِ سَعيراً).
«براى اشخاصى كه روز كيفرِ اعمال را تكذيب مى نمايند، شعله هاى سوزانى را فراهم ساخته ايم».

صفحه 96
سپس قرآن در آيات مورد بحث، قسمتى از صحنه قيامت را كه از قرار گرفتن اين دسته از گنهكاران در برابر شعله هاى سوزان آن، پديد مى آيد، چنين ترسيم مى كند:
«ناگهان چشم هاى خود را باز مى كنند و شعله هاى قهر و غضب پروردگار را ـ يعنى شعله هايى كه از درون افكار و نيّات و اعمال زشت آنها سرچشمه مى گيرد ـ در برابر خود مجسم مى بينند; گويا شعله ها چشم دارند، چشمى تيزبين كه (همچون يك عقاب شكارى كه از فاصله بسيار دور مى تواند شكار خود را ببيند) آنان را با جاذبه مرموزى به سوى خود مى كشد».
جالب اين جاست كه قرآن مى فرمايد:
(إِذا رَأَتْهُمْ مِنْ مَكان بَعيد سَمِعُوا لَها تَغَيُّظاً وَزَفيراً).
«هنگامى كه آتش، آنان را از نقطه دور ببيند (گناهكاران) جوش و خروش آتش را مى شنوند».
گويا پيش از آن كه چشم هاى گناهكار طغيانگر به آن بيفتد، چشم شعله ها به آنها مى افتد و كم كم اين افراد نزديك تر مى شوند و جاذبه مرموزى آنها را به سوى خود جذب مى كند، صداى جوشش آتش و فريادها وناله هاى جان خراش آن به گوش جنايتكاران مى رسد و از شنيدن آن، مو بر بدن آنها راست مى شود; باز هم جاذبه مرموزى با سرعت و شدت و فشار عجيبى، آنها را نزديك تر مى سازد و در حالى كه دست و پاى آنها به زنجير كشيده شده به مكان تنگ و كوچكى از آتش پرتاب مى گردند، چنان كه مى فرمايد:
(إِذا أُلْقُوا مِنْها مَكاناً ضَيِّقاً مُقَرَّنينَ...).
«هنگامى كه با دست هاى بسته در نقطه تنگى از آتش افتادند، آرزوى مرگ و نابودى مى كنند».

صفحه 97
اى كاش! دست و پاهاى آنان باز و آزاد بود و مى توانستند دست و پايى بزنند، ولى اعمال بد و كردارهاى زشت آنان غل و زنجيرهايى بر دست و پاى آنان افكنده و هيچ نوع حركت براى آنان ممكن نيست; در اين جاست كه هيچ كارى جز فرياد كشيدن ـ فريادى درد آلود و آميخته با تمناى مرگ ـ از آنان ساخته نيست، چنان كه مى فرمايد: (دَعَوْا هُنالِكَ ثُبُوراً).
امّا هنوز فريادهاى آنان به پايان نرسيده، به آنها گفته مى شود(و شايد هم اين پاسخ را از شعله هاى آتش مى شنوند): «يك بار سهل است، هزاران بار فرياد بكشيد و آرزوى مرگ نماييد، آنچه البته به جايى نمى رسد، همين داد و فريادهاست، زيرا اين دردها و شعله هاى سوزان محصولى است از كشته خود كه درو مى كنيد و نتيجه اى است كه از اعمال خود مى گيريد و فرار از آن همچون فرار از خويشتن غير ممكن است».
(لا تَدْعُوا الْيَوْمَ ثُبُوراً واحِداً وَادْعُوا ثُبُوراً كَثيراً).
«تنها يك بار آرزوى نابودى مكنيد، بلكه بارها آرزوى هلاكت كنيد، در هر صورت سودى نخواهد داشت».
امّا در فاصله اى نه چندان دور، افراد ديگرى زندگى مى كنند، در نهايت آرامش و سعادت و خوش بختى و غرق در لذات معنوى و مادى، نعمت هايى پايدار كه ترس از زوال و به پايان رسيدن آن نيست و همانند نعمت هاى بهشت، دايمى است و جاودانى و جاى هيچ گونه نگرانى در كار نيست. از همه جالب تر اين كه انتخاب اين نوع نعمت ها و كميّت و كيفيّت آن اجبارى نخواهد بود و كاملاً به ميل و اراده افراد بسته است.
در اين موقع ، قرآن پس از تشريح صحنه روز رستاخيز و اوضاع دردناك آنان، به پيامبر گرامى خطاب مى كند و مى فرمايد:«از اين گناهكاران بپرس كه آيا

صفحه 98
سرنوشت آنها بهتر است يا سرنوشت آن گروه با ايمان و فرمانبردار كه از ثمره ايمان و اعمال نيك خود در روز رستاخيز كاملاً بهره مند مى گردند و به عالى ترين درجه سعادت انسانى نايل مى شوند».
(قُلْ أَذلِكَ خَيْرٌ أَمْ جَنَّةُ الْخُلْدِ الّتِى وُعِدَ الْمُتَّقُونَ كانَتْ لَهُمْ جَزاءً وَمَصيراً لَهُمْ فِيها ما يَشاءونَ خالدينَ).
«بگو آيا چنين عذاب دردناكى بهتر است يا بهشت جاويدان كه به پرهيزكاران نويد داده شده است، بهشتى كه براى آنان پاداش و سرنوشت است».
جاى دقت اين جاست كه هر دو گروه را تشريح مى كند و نويد و پاداش و عذاب و كيفرها را يك امر قطعى و تخلف ناپذير تلقى نموده و از يك سرنوشت صد در صد حتمى گزارش مى دهد; يادآور مى شود كه هر فردى با اعمال و كردار خويش، سرنوشت خاص خود را سؤال و تقاضا مى كند: (كانَ عَلى رَبِّكَ وَعْداً مَسْؤُولاً); «اين يك وعده قطعى پروردگار تو است».

صفحه 99

10

چرا پيامبران ساده زيستند؟

17. (وَيَوْمَ يَحْشُرُهُمْ وَمَا يَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ فَيَقُولُ ءَأَنْتُمْ أَظْلَلْتُمْ عِبادِى هؤلاءِ أَمْ هُمْ ضَلُّوا السَّبِيلَ).
«روزى خدا مشركان را با آنچه كه غير از خدا مى پرستيدند، محشور مى نمايد و همه را در يك جا جمع مى كند و ]به معبودهاى باطل آنان مى گويد: [شما بندگان مرا گمراه نموديد يا اين كه آنان خود، راه را گم كرده اند؟».
18.(قَالُوا سُبْحانَكَ ما كانَ يَنْبَغى لَنا أَنْ نَتَّخِذَ مِنْ دُونِكَ مِنْ أَوْلِياءَ وَلكِنْ مَتَّعْتَهُمْ وَآباءَهُمْ حَتّى نَسُوا الذِّكْرَ وَكَانُوا قَوْماً بُوراً).
«آنها مى گويند منزّهى تو. هرگز براى ما سزاوار نبود كه غير از تو براى خود دوستى انتخاب كنيم، ولى تو آنها و پدرانشان را آن چنان با نعمت هاى فراوان بهره مند ساختى كه تو را فراموش كردند و سرانجام هلاك شدند».
19. (فَقَدْ كَذَّبُوكُمْ بِما تَقُولُونَ فَمَا تَسْتَطِيعُونَ صَرْفاً وَلا نَصْراً وَمَنْ يَظْلِمْ مِنْكُمْ نُذِقْهُ عَذاباً كَبيراً).
«در اين موقع، خدا به افراد مشرك خطاب مى كند و مى گويد: اين معبودها شما را در آنچه كه مى گوييد، تكذيب كردند. هرگز توانايى آن را نداريد كه عذاب (الهى) را از خود برطرف سازيد و يا خود را يارى نماييد

صفحه 100
و هر كس از شما ستم كند (و غير خدا را بپرستد) او را عذاب شديدى مى چشانيم».
20.(وَمَا أَرْسَلْنا قَبْلَكَ مِنَ الْمُرْسَلينَ إِلاّ إِنَّهُمْ لَيَأْكُلُونَ الطَّعامَ وَيَمْشُونَ فِى الأَسْواقِ وَجَعَلْنا بَعْضَكُمْ لِبَعْض فِتْنَةً أَتَصْبِرُونَ وَكَانَ رَبُّكَ بَصِيراً).
«پيش از تو پيامبرانى را نفرستاديم، جز اين كه آنان(به سان ديگران) غذا مى خوردند و در بازارها راه مى رفتند و شما را مايه امتحان و آزمايش يكديگر قرار داديم (و پيامبران مايه امتحان هستند). آيا در اين راه، استقامت و بردبارى به خرج مى دهيد؟ و پروردگار تو (به وضع) بندگان خود بيناست».
گاهى ديده مى شود كه برخى از افراد مجرم و گنهكار براى تبرئه خويش كوشش مى كنند كه گناه خود را به گردن اين و آن بيندازند و ديگران را مسبب حقيقى و عامل انحراف و گناه معرفى نمايند و برخى در اين كار به اندازه اى افراط مىورزند كه براى تبرئه خويش از يك گناهِ كوچك و يا ترك اولى، ديگرى را عامل و گنهكار معرفى مى كنند و سرانجام در توجيه يك گناه كوچك، گناه بزرگى (تهمت) را مرتكب مى گردند.
علت اين رذيله اخلاقى، همان «خويشتن خواهى» و بى اعتنايى به شخصيت و پاكى ديگران است و قرآن مجيد در اين زمينه نمونه هايى را نقل مى كند.
شكى نيست كه مسيحيان جهان حضرت مسيح را به عنوان معبود و يكى از خدايان سه گانه مى پرستند، در صورتى كه حضرت مسيح نسبت به ساحت اقدس الهى مخلوقى بيش نيست و نام چنين كارى را جز ظلم و ستم نمى توان چيزى ديگر نهاد.

صفحه 101
هنگامى كه پرده ها بالا مى رود و مسيحيان، به اشتباه خود واقف و آشنا مى شوند، كوشش مى كنند كه گناه خود را به گردن حضرت عيسى بيفكنند و بگويند كه وى به آنان دستور داده است كه او و مادرش مريم را به عنوان معبود بپرستند، در صورتى كه روح مسيح و مادر پاك وى، از چنين كارى بى خبر و بيزار بوده و هرگز جز پرستش خداوند يگانه به چيزى فرمان نداده اند.
قرآن مجيد با بلاغت و شيرينى خاصى، اين صحنه را تشريح مى كند و مى فرمايد:«هنگامى كه مسيحيان، حضرت مسيح را عامل اصلى پرستيدن او معرفى مى كنند، خداوند براى رسوا ساختن گروه افترا ساز به حضرت مسيح خطاب مى كند و مى فرمايد:
(أَنْتَ قُلْتَ لِلنَّاسِ اتَّخِذُونِى وَأُمّىَ إِلهَيْنِ).1
«تو به مردم گفته اى كه تو و مادرت را بپرستند؟».
در اين موقع، حضرت مسيح حقيقت را بازگو كرده و مى گويد:
(ما قُلْتُ لَهُمْ إِلاّ مَا أَمَرْتَنِى بهِ أَنِ اعْبُدُوا اللّهَ رَبِّى وَرَبَّكُمْ).2
«من به آنان جز آنچه را مأمور به تبليغ آن بودم، نگفته ام. من به آنان چنين گفته ام كه خداى يگانه را كه خداى من و خداى شماست، بپرستيد».
مشابه اين جريان در آيات مورد بحث نيز وجود دارد: در صحنه اى كه معبودهاى باطل و بت پرستان، رو در روى يكديگر قرار گرفته اند و مخلوق پرستان مى خواهند عامل انحراف از توحيد را معبودهاى خود معرفى كنند، خداوند به معبودهاى اين افراد مى فرمايد:
(أَأَنْتُمْ أَضْلَلْتُمْ عِبادِى هؤلاءِ أَمْ هُمْ ظَلُّوا السَّبيلَ)؟

1 . مائده(5) آيه 116.
2 . المائدة: 17 .

صفحه 102
«آيا شما آنها را به گمراهى كشيده ايد يا خود آنان گمراه شده اند؟».
در اين موقع، همه آنها در حالى كه سخن خود را به تنزيه و پيراستگى حق آغاز مى كنند و مى گويند: (سُبْحانَكَ ما كانَ يَنْبَغى لَنا أَنْ نَتَّخِذَ مِنْ دُونِكَ أَولياء) هرگز براى ما شايسته نيست كه جز تو براى خويش وليى انتخاب كنيم، در اين صورت، چگونه مى توانيم به ديگران بگوييم كه غير تو را بپرستند.
و باز همان معبودها انگشت روى علت واقعى انحراف آنان از جاده توحيد مى گذارند و مى گويند:(وَلكِنْ مَتَّعْتَهمْ وَآباءَهُمْ حَتى نَسُوا الذِّكرَ)آنها و پدران آنها را آن چنان با نعمت هاى فراوان بهره مند ساختى كه تو را فراموش كردند. يعنى به جاى اين كه نعمت هاى بى پايان خداوند، مايه ياد خدا و سبب توجه آنها گردد، سبب شد كه از خدا غافل گردند و خويش را نشناسند و معبودهاى مجازى را به جاى معبود واقعى بپرستند.
اين جمله به آن معنا نيست كه ثروت و لذت هاى مادى، مايه بدبختى و هلاكت است، زيرا ثروت و درآمدهاى زندگى بسان شمشير دو لبه يا سكّه دو رويه مى باشد و هرگز بر پيشانى آن، يكى از دو نتيجه (خوشبختى و بدبختى) نوشته نشده است، اين ما هستيم كه با كمال آزادى از اين نعمت براى خود بايد سرانجامى نيك و بد بسازيم و اگر اين نعمت ها را در غير مورد مشروع به كار ببريم، نتيجه اى جز هلاك و نابودى خود نخواهيم داشت، چنان كه مى فرمايد: (وَكانُوا قَوْماً بُوراً); «اين گروه سرانجام هلاك و نابود شدند».
از آن جا كه «خود كرده را تدبير نيست» و انسان نمى تواند محصول كار خود را از خويش دور كند، هيچ كس، حتى خود آنها و آن فرشتگان مقدس و معبودهاى انسانى مانند مسيح، نمى توانند درباره آنها كارى انجام دهند، چنان كه مى فرمايد: (فَمَا تَسْتَطِيعُونَ صرفاً وَلا نصراً) شما نمى توانيد عذاب الهى را از خود دفع كنيد و يا

صفحه 103
تخفيفى در آن پديد آوريد، زيرا اين عذاب دردناك، محصول عمل خود انسان است كه از او جدا نخواهد بود، چنان كه مى فرمايد:
(وَمَنْ يَظلمْ مِنْكُمْ نُذِقْهُ عَذاباً كَبيراً).
«هر كسى از شما ستم كند، او را عذاب شديدى مى چشانيم».
بار ديگر قرآن به فلسفه سنت الهى درباره پيامبران اشاره مى كند و مى گويد: سنت خداوند در تمام دوران ها اين بود كه پيامبران خود را از ميان بشرها انتخاب كند و آنان نيز بسان پيامبر اسلام، غذا مى خوردند و با مردم معاشرت داشتند، اكنون چطور شد كه مشركان به ديگر پيامبران كه در اين خصيصه با پيامبر اسلام شريك و يكسانند، اعتراض نكرده و اعتراض خود را به پيامبر اسلام متوجه نموده اند.
براى اين كه فلسفه سنت الهى در تمام دوران ها روشن گردد، قرآن يادآورى مى كند كه علت اين كه پيوسته خداوند پيامبران خود را از جنس بشر انتخاب مى كرد، اين بود كه از اين طريق، بندگان خدا مورد آزمايش قرار گيرند و پيامبران مايه آزمايش انسان ها مى باشند، زيرا هرگاه پيامبران الهى از جنس غير بشر بودند، چهره آسمانى و قيافه صد در صد معنوى آنان سبب مى شد كه انسان ها بدون اختيار، بدون تفكر در محتويات دعوت به آنان بگروند و براى شناسايى حق از باطل، از نيروى تفكر كمك نگيرند و چنين ايمان و گرايش قهرى كه انسان آن را بدون حريت و آزادى بپذيرد، چندان ارزشى نخواهد داشت; ولى هرگاه پيامبران الهى از جنس بشر باشند و عوامل گرايش به آنها منحصر به تفكر و تدبّر در مفاهيم و برنامه هاى آنان گردد، در اين صورت، چنين ايمانى ارزش خواهد داشت.
خلاصه، آن ايمان ارزش دارد و مايه تكامل انسان به شمار مى رود كه از آزادى انسان سرچشمه بگيرد و مطالعه و بررسى محتويات دعوت، مايه گرايش انسان گردد، امّا ايمانى كه محصول عوامل قهرى و جذبه هاى خارج از اختيار باشد، مايه

صفحه 104
تكامل نبوده و ارزشى نخواهد داشت و اين هدف در صورتى انجام مى گيرد كه پيامبران از جنس خود بشر باشند نه فرشته، چنان كه مى فرمايد: (وَجَعَلْنا بَعضَكُمْ لِبَعْض فِتْنَةً). اين تنها موردى نيست كه خداوند به وسيله آن، بندگان خود را مى آزمايد، بلكه وسيله او زياد و فراوان است.
***
اميرمؤمنان درباره «آدم» كه خدا او را از گِل آفريد نه از «نور» و همچنين درباره «پيامبران» كه آنان را از ميان طبقات عادى اجتماع انتخاب نمود و با زور و زر همراه نساخت و درباره خانه خود كه آن را در ميان دره هاى تنگ و منطقه سنگلاخ قرار داد، نه در سرزمين هاى هموار و مناطق معتدل، سخنان شيوايى دارد كه به ترجمه قسمتى از آن مى پردازيم:
هرگاه خدا آدم را از نورى كه ديده ها را خيره مى سازد و زيبايى آن بر خردها غالب مى گردد مى آفريد، گردن ها در برابر او خاضع و فروتن و امتحان و آزمايش درباره او بر فرشتگان آسان مى شد (و بى درنگ شيطان بر او سجده مى كرد، زيرا او را مافوق خود تصور مى نمود).
اگر خداوند متعال براى پيامبر خود گنج هاى زر و كان هاى طلا و باغ هايى كه همه گونه درخت در آن موجود هست، قرار مى داد و مرغان آسمان و جانوران زمين را با آنها همراه مى ساخت، در اين صورت امتحان و آزمايش از ميان مى رفت (و مردم بى اختيار در سايه زور و زر از آنان پيروى مى كردند و فرمانبر و پيرو واقعى از غير حقيقى شناخته نمى شد).
خداوند بندگان خود را با سنگ هايى كه (خانه كعبه از سنگ بنا شده است) نه زيان دارند و نه سودى مى بخشند و نه مى بينند و نه مى شنوند، امتحان و آزمايش نموده است; آن را در دشوارترين جاهاى زمين و در ميان دره هاى تنگ و كوه هاى

صفحه 105
ناهموار و ريگ هاى نرم و چشمه هاى كم آب و دره هاى از هم دور، قرار داده است تا فرزندان آدم به آن خانه متوجه شوند و دور آن طواف كنند و در اطراف آن خانه، خدا را به يگانگى بپرستند و اگر خداوند، عبادتگاه بزرگ خود را ميان باغ ها و جوى ها و زمين هاى هموار با درخت هاى بسيار و شاخسارهاى مملو از ميوه قرار مى داد و زمين هاى آن را پر از گياه مى كرد و ... در اين صورت براى امتحان و آزمايش بندگان مجالى باقى نمى ماند، ولى خداوند بنده هاى خود را به سختى هاى گوناگون مى آزمايد و با كوشش هاى مختلف از آنان بندگى مى خواهد و آنان را به انواع امورى كه موافق طبع آنها نيست، مى آزمايد. 1

1 . نهج البلاغه، خطبه قاصعه.

صفحه 106

صفحه 107

11

غرور، سرچشمه الحاد

21.(وَقَالَ الَّذِينَ لا يَرْجُونَ لِقاءَنَا لَوْلا أُنْزِلَ عَلَيْنا الْمَلائِكَةُ أَوْ نَرَى رَبَّنا لَقَدِ اسْتَكْبَرُوا فِى أَنْفُسِهِمْ وَعَتَوْ عُتُوّاً كَبِيراً).
«كسانى كه به روز ملاقات ما (روز رستاخيز كه روز ديدار كيفرها و پاداش هاى خداست) اميدى ندارند، مى گويند: چرا فرشتگان بر ما نازل نمى شوند و چرا ما پروردگار خويش را نمى بينيم؟ حقاً كه آنان كِبر ورزيده (و خويشتن را بزرگ شمرده) و طغيان بزرگى نموده اند».
22. (يَوْمَ يَرَونَ الْمَلائِكَةَ لا بُشْرى يَوْمَئِذ لِلْمُجْرِمينَ وَيَقُولُونَ حِجْراً مَحْجُوراً).
«روزى كه فرشتگان را مى بينند، در آن روز براى افراد گنهكار مژده (و خوشى) نيست و فرشتگان مى گويند: بهشت بر شما حرام است (و يا افراد گنهكار مى گويند: ما از عذاب شما (ملائكه) در امان باشيم)».
23. (وَقَدَّمْنا إِلى ما عَمِلُوا مِنْ عَمَل فَجَعَلْناهُ هَباءً مَنْثُوراً).
«در آن روز به اعمال گنهكاران رسيدگى مى كنيم و همه را بسان غبار پراكنده بى نتيجه مى سازيم».
24. (أَصْحابُ الْجَنَّةِ يَومَئِذ خَيرٌ مُسْتَقراً وَأَحْسَنُ مَقيلاً).
«اهل بهشت در آن روز، قرارگاه بهتر و استراحتگاه نيكوتر دارند».

صفحه 108
25. (وَيَوْمَ تَشَقَقُ السَّماءُ بِالْغَمامِ وَنُزِّلَ الْمَلائِكَةُ تَنْزِيلاً).
«روزى كه آسمان با ابرهايش شكافته مى شود و فرشتگان نازل مى گردند».
26. (الْمُلْكُ يَوْمَئِذ الْحَقُّ لِلرَّحْمنِ وَكانَ يَوْماً عَلى الْكافِرينَ عَسيراً).
«فرمانروايى حق در آن روز، از آنِ خداوند رحمان است و براى افراد كافر، روز بسيار دشوارى است».

بزرگ ترين عيب

«كبر» حجاب ضخيمى است كه در برابر ديده عقلِ انسانى پديد مى آيد و مايه تيرگى خرد مى گردد و فرد متكبر، پيوسته از واقعيات فاصله مى گيرد; بينش صحيح از او سلب مى گردد و هرگز نمى تواند حقايق را آن چنان كه هست دريابد و به ارزش واقعى آنها پى ببرد و درست ارزيابى نمايد.
شخصيت پنداريى، كه فرد متكبر براى خود در جهان وهم و خيال مى سازد، مانع از آن مى گردد كه حقايقى را كه با خودخواهى او تعارض و اصطكاك دارد بپذيرد، بلكه تنها چيزى از نظر او حقيقت مى باشد كه به غرور نابجا و خودپسندى او كمك كند و با آن هماهنگ باشد و در غير اين صورت در نظر او چيز بى خاصيتى بيش نخواهد بود.
تو گويى ميان كبر و غرور و بينش صحيح، تضادى وجود دارد كه هرگز در يك جا با هم نمى گنجند و هرگاه كبر و خودبينى به محيط عقل راه يابد، به همان نسبت از عقل انسان مى كاهد و مايه تيرگى محيط ادراك مى گردد.
امام باقر(عليه السلام) در گفتار خود به اين حقيقت تصريح مى كند، آن جا كه مى فرمايد:

صفحه 109
«ما دخلَ قلبَ امرئ شىءٌ من الكبرِ إلاّ نقصَ من عقلهِ مثل ما دخلَهُ ;1
بر دل هيچ فردى كبر و غرور وارد نمى شود، مگر اين كه به همان اندازه از عقل او مى كاهد».
از اين بيان روشن مى گردد كه چرا كبر و خودخواهى، انسان را به الحاد و انكار مبدأ و معاد و ديگر مقدسات مى كشاند و اگر برخى از دانشمندانِ علوم طبيعى، پس از يك رشته مطالعات، سر از مادى گرى در مى آورند، اين است كه دانش ناقص و نارساى آنها مايه غرور آنان مى گردد و تصور مى كنند كه بر تمام مشكلات دست يافته اند و در پهنه جهان آفرينش، چيزى براى آنان مجهول باقى نمانده است و هر چه را در قلمرو علوم و دانش هاى مادى خود نبينند، به انكار و نفى آن برمى خيزند.
آنان كه روح و روان مجرد از ماده و ملك و فرشته و ديگر موضوعات ماوراى طبيعت را به بهانه اين كه در آزمايشگاه يا روى ميز تشريح، اثرى از آنها مشاهده نمى كنند، انكار و نفى مى نمايند، در حقيقت دانشمندان بيچاره اى هستند كه فريب نابجاى غرور خود را خورده و تصور نموده اند كه دايره هستى، منحصر به ماده است و چيزى كه از قلمرو ماده بيرون گرديد با عدم و نيستى برابر است.
بى جهت نيست هنگامى كه مردى از امام صادق(عليه السلام)نخستين پايه الحاد را سؤال مى كند، امام در پاسخ مى فرمايد: «إنّ الكِبرَ أدناهُ ;2 خودپسندى درجه پايين كفر و انكار است»، زيرا هرگاه كبر و غرور، بيش از حد معمول اوج بگيرد، قطعاً سر از انكار مقدسات و ديگر اصول مذهبى درمى آورد.

1 . سفينة البحار، ماده كبر.
2 . اصول كافى، ج2، ص 309.

صفحه 110
كبر و خودپسندى از بيمارى هاى روانى و گناهان بزرگى است كه غالباً دامنگير افرادى مى شود كه به «عقده حقارت» مبتلا هستند و مى خواهند شكست هاى درونى خويش را با تكبر و ابراز برترى پوشانده و ناراحتى و نگرانى هاى خود را با آن مستور سازند; افرادى كه از نظر شخصيت كمبودى ندارند و به حقارت دچار نشده اند، هرگز كبر نمىورزند و به بزرگى تظاهر نمى كنند، زيرا دردى ندارند كه آن را با برترى طلبى و بزرگ منشى درمان نمايند.
علاوه بر اين كه روان شناسى، اين مسأله را به طور كلّى تأييد مى كند، در روايات اسلامى نيز به اين نكته كاملاً توجه شده است، امام صادق(عليه السلام)مى فرمايد:
«ما مِنْ رَجُل تَكبَّرَ أَو تَجَبَّرَ إِلاّ لذِلّة وجدَها فى نَفسِهِ ;1
هيچ كس كبر نمىورزد و خشونت و ستمگرى نمى كند، مگر اين كه در خود ذلت و پستى احساس مى كند».
اين بيمارى اخلاقى بسان ديگر بيمارى هاى روحى، سخت در مرحله فكر و انديشه خودنمايى مى كند، ولى كم كم رشد و گسترش پيدا كرده و در رفتار و گفتار و معاشرت هاى انسان نيز جوانه مى زند.
از آن جا كه افراد مغرور و خودپسند، حدّ واقعى خويش را نمى شناسند و خود را به مراتب بالاتر از آن مى دانند كه مردم درباره او داورى مى نمايند و توقعات بى جاى وى هيچ گاه جامه عمل نمى پوشد تا پيوسته زندگى آنان با رنج روحى و آلام روانى توأم بوده و در هاله اى از غم و اندوه فرو مى رود.
يك چنين افراد با ابراز برترى و اظهار بزرگى كه غالباً با تحقير و كوچك شمردن ديگران ملازم مى باشد، خشم و ناراحتى دوستان و همكاران خود را برمى انگيزند; در اين صورت، نه تنها از يك احترام معمولى كه درخور شخصيت

1 . همان، ج2، ص 312.

صفحه 111
واقعى آنان است، محروم مى گردند، بلكه پيوسته در برابر خودپسندى و تمناهاى نابجا، مورد اهانت و بى اعتنايى مردم قرار مى گيرند; امير مؤمنان مى فرمايد:
«مَنْ سألَ فوقَ قَدْرِهِ استحقَّ الحِرمانَ; 1
هر كس بيش از شايستگى خود متوقع گردد با محروميت و ناكامى رو به رو مى شود».
بهترين گواه بر اين مطلب، دو اعتراض است كه آيات مورد بحث از مشركان عصرِ رسالت نقل مى كند و يادآور مى شود كه كبر و خودپسندى، آنان را به چنين روز سياه نشانده است، اينك اعتراض آنان:
1.(لَوْلا أُنْزِلَ عَلَيْنَا الْمَلائِكَةُ); «چرا فرشتگان بر ما نازل نمى گردند؟».
2. (أَوْ نَرى رَبَّنا); «چرا خداى خود را نمى بينيم؟».
اين دو جمله اگر چه دو اعتراض جلوه مى كند، ولى مجموع آنها يك اعتراض بيش نيست و اعتراض آنها دو صورت و دو طرف دارد، زيرا روح اعتراض آنها اين است كه پيامبر اسلام، خود را رسول خدا و رساننده پيام الهى مى داند. اكنون سؤال مى كنيم كه پيام هاى خداوند چگونه به او مى رسد.
اگر فرشته اى بر او نازل مى گردد و پيام الهى را مى رساند، پس چرا چنين فرشته اى بر ما نازل نمى گردد، در صورتى كه او نيز بسان ما بشر است؟ يا اين كه خداوند با او به طور مستقيم و رويارو سخن مى گويد، پس چرا ما خداى خود را نمى بينيم؟
آنان تنها جمعيتى نبودند كه به پيامبر چنين اعتراض نموده اند، بلكه در ميان امت هاى پيشين نيز چنين افرادى بوده است كه بشر بودن پيامبران را بهانه كرده و

1 . غررالحكم، ص 558.

صفحه 112
رسالت آنان را انكار مى كردند و مى گفتند: (إِنْ أَنْتُمْ إِلاّ بَشَرٌ مِثْلُنا)1 شما نيز بسان ما بشر هستيد. از نظر قرآن، عامل چنين اعتراض، كبر و خودپسندى است، چنان كه مى فرمايد:
(لَقَدِ اسْتَكْبَرُوا فِى أَنْفُسِهِمْ وَعَتَوْ عُتُوّاً كَبيراً).
«آنان كبر ورزيده و خويشتن را بزرگ شمرده اند و طغيان بزرگ تر نموده اند».
چه تكبرى بالاتر از اين كه تصور مى كردند مقام و موقعيت و قدرت روحى و عظمت روانى آنان با پيامبران آسمانى يكسان است و چيزى از آنها كم ندارند و در پوشش شخصيت كاذب و پندارى به انكار نزول فرشته بر پيامبر، برخاسته و مى گفتند كه اگر نزول فرشته بر محمد(صلى الله عليه وآله وسلم)راست است، پس چرا بر ما نازل نمى گردد؟
دانشمندان مى گويند: كبر و غرور با يك رشته محروميّت ها همراه است. افراد متكبر، هيچ گاه به حل مشكلات علمى كه گره آنها تنها در سايه اصطكاك و مذاكره با اهل فن گشوده مى شود، موفق نمى گردند، زيرا غرور و خودپسندى به آنها اجازه نمى دهد كه مشكلات فكرى خود را با ديگران در ميان بگذارند و از افكار آنان بهره مند گردند و پيوسته «تنها به قاضى مى روند».
كبر و غرور مشركان به اندازه اى بود كه به آنان اجازه نمى داد كه به سخنان پيامبر به دقت، گوش دهند تا روشن شوند كه هرگز پيامبر گرامى مدعى آن نيست كه با خدا به طور مستقيم و رويارو سخن مى گويد تا ديگر چنين آرزويى براى خويش نكنند و نگويند:(أَوْ نَرى رَبَّنا) چرا خداى خود را نمى بينيم؟
از اين جهت مى بينيم كه قرآن در آيات بعدى به نخستين اعتراض آنها پاسخ مى گويد و از پاسخ به اعتراض دوم آنان خوددارى مى نمايد.

1 . إبراهيم: 10 .

صفحه 113

آرى فرشتگان را خواهند ديد

خدا در پاسخ نخستين اعتراض آنان، جانب اثبات را مى گيرد و مى گويد: آنان نيز فرشتگان را خواهند ديد، ولى توجه داشته باشند كه ديدن فرشتگان براى آنان مادامى كه در زندان طبيعت و در ماده فرو رفته اند، امكان پذير نيست، ولى هنگامى كه در آستانه خروج از اين جهان قرار گرفتند و يا گام در پهنه جهان ديگر گذاردند، در اين موقع است كه با فرشتگان حق رو به رو شده و آن روز براى آنان روز خوشى نخواهد بود و ديدن فرشته، سودى به آنها نخواهد داشت، زيرا اين فرشتگان، مظاهر قهر و خشم خدا و مأموران عذاب و حاملان پيام بدبختى براى مشركان خواهند بود و مى فرمايد:
(يَوْمَ يَرَونَ الْمَلائِكَةَ لا بُشْرى يَوْمَئِذ لِلْمُجْرِمينَ).
«روزى فرشتگان را مى بينند و آن روز براى گناهكاران روز خوشى نخواهد بود».
آنان در چه روزى فرشتگان را خواهند ديد؟ ممكن است گفته شود، در همان آخرين لحظات زندگى كه در گرداب مرگ، دست و پا مى زنند، زيرا به گواهى برخى از آيات قرآن، در اين لحظه، افراد گنهكار با فرشته ها رو به رو مى شوند و با آنان سخن مى گويند، چنان كه مى فرمايد:
(وَلَوْ تَرى إِذِ الظّالِمُونَ فِى غَمَراتِ الْمَوْتِ وَالْمَلائِكَةُ باسِطُوا أَيْدِيهِمْ أَخْرِجُوا أَنْفُسَكُمُ الْيَومَ تُجْزَونَ عَذابَ الْهُونِ بِمَا كُنْتُمْ تَقُولُونَ عَلى اللّهِ غَيْرَ الْحَقِّ وَكُنْتُمْ عَنْ آياتِهِ تَسْتَكْبِرُونَ).1
«هرگاه ستمگران را در گرداب مرگ ببينى كه فرشتگان دست هاى خود را

1 . انعام: 93 .

صفحه 114
گشوده اند (و به آنان مى گويند:) جان خود را (از بدن) خويش بيرون سازيد. امروز به سزاى آنچه كه درباره خدا به ناحق سخن گفته ايد و از آيات او گردنكشى كرده ايد، مى رسيد».
آنان در اين لحظه كه زندگى برزخى خود را آغاز مى كنند، نه تنها با فرشتگان عذاب رو به رو مى گردند، بلكه بر اثر عقب رفتن حجاب ها و پرده ها مى بينند كه آن مختصر اعمال نيكى كه براى سعادت خويش انجام داده بودند، بى ثمر گرديده و محو و نابود گشته است، چنان كه مى فرمايد:
(وَقَدِمْنا إِلى ما عَمِلُوا مِنْ عَمَل فَجَعَلْناهُ هَباءً مَنْثُوراً).
«در آن روز به اعمال گنهكاران رسيدگى مى كنيم و همه را به سان غبار پراكنده در هوا بى نتيجه مى سازيم».
هدف آيه، «حبط» و بى نتيجه گشتن اعمال نيك گنهكاران است، زيرا هيچ عمل صالحى، با حالت كفر، نمى تواند مايه تكامل انسان و موجب سعادت وى گردد.
بار ديگر قرآن، دوزخيان و بهشتيان را بسان آيه چهارده از اين سوره مى سنجد و مى فرمايد: (أصحابُ الجَنّة يَومَئذ خير مستقراً وَ أحسنُ مَقيلاً).
دومين مرحله اى كه آنان فرشتگان را خواهند ديد، روزى است كه رستاخيز جهان برپا مى گردد و آسمان با ابرهاى خود شكافته مى شود و فرشتگان به روى زمين نازل مى گردند، چنان كه مى فرمايد:
(وَيَوْمَ تَشَقَّقُ السَّماءُ بِالْغَمامِ وَنُزِّلَ المَلائِكَةُ تَنْزِيلاً).
«روزى كه آسمان با ابرهاى خود شكافته مى شود و فرشتگان نازل مى گردند».
ولى در چنين روز، حكومت مطلقه و فرمان نافذ، فرمان خداوند رحمان و رحيم است، جز اراده او هيچ اراده اى حكومت نمى كند و چنين روز، بر گروه كافر

صفحه 115
روز بسيار سخت است، زيرا در زندگى دنيوى، دل از خدا بريده و به امور و اسبابى تكيه كرده بودند كه در روز رستاخيز كوچك ترين كارى از آنها ساخته نيست، چنان كه مى فرمايد:
(الْمُلْكُ يَوْمَئِذ الْحَقُّ لِلرَّحْمنِ وَكانَ يَوْماً عَلى الْكافِرينَ عَسيراً).
«فرمانروايى حق در آن روز، از آنِ خداى رحمان است و براى افراد كافر، روز بسيار دشوارى است».
در پايان بحث، از يادآورى نكته اى ناگزيريم كه در دوران جاهليت هنگامى كه فردى با دشمن خود در ماه هاى حرام رو به رو مى شد، براى مصونيت خود به او مى گفت: «حِجْراً مَحْجُوراً» از جانب تو در امان باشم و آسيبى از تو براى من نرسد.
قرآن يادآورى مى كند كه اين افراد به قدرى در افكار جاهلى خود فرو رفته اند و از لاك خود بيرون نمى آيند، حتى هنگامى كه با فرشتگان رو به رو مى گردند، همين سخن را به آنان نيز مى گويند: «حِجْراً مَحْجُوراً» به گمان اين كه جهان برزخ نيز بسان دنياست و احكام آن جهان در اين سرا نيز حكومت مى كند.

صفحه 116

صفحه 117

12

تعيين كنندگان سرنوشت انسان

27. (وَيَوْمَ يَعَضُّ الظّالِمُ عَلى يَدَيْهِ يَقُولُ يا لَيْتَنى اتَّخَذْتُ مَعَ الرَّسُولِ سَبيلاً).
«روزى كه ستمگر به عنوان پشيمانى، دست به دندان مى گيرد و مى گويد: اى كاش به همراه پيامبر راه حق را پيش مى گرفتم!».
28. (يا وَيْلَتى لَيْتَنى لَمْ أَتَّخِذْ فُلاناً خَلِيلاً).
«واى بر من! اى كاش فلانى را به دوستى نمى گرفتم!».
29. (لَقَدْ أَضَلَّنِى عَنِ الذِّكْرِ بَعدَ إِذْ جاءَنِى وَكَانَ الشَّيْطانُ لِلإِنْسانِ خَذُولاً).
«او مرا از فرمان خدا (قرآن) پس از ابلاغ به من بازداشت و شيطان، مايه ذلت و خوارى انسان است».
30. (وَقَالَ الرَّسُولُ يا رَبِّ إِنَّ قَوْمِى اتَّخَذُوا هذا الْقُرآنَ مَهْجُوراً).
«پيامبر مى گويد: پروردگارا! قوم من، قرآن را متروك داشتند (و به آن توجه ننمودند)».
31. (وَكَذلِكَ جَعَلْنا لِكُلِّ نَبِىّ عَدُوّاً مِنَ الْمُجْرِمينَ وَكَفى بِرَبِّكَ هادِياً وَنَصِيراً).

صفحه 118
«مانند تو براى هر پيامبرى از افراد گنهكار، دشمنانى قرار داده ايم و كافى است كه پروردگار تو رهبر و ياور تو است».
هر فردى در دوران زندگى، به ويژه در فصل جوانى، روى كشش طبيعى و خواست فطرى به رفاقت و دوستى علاقه دارد، زيرا يك دوست صميمى، علاوه بر اين كه مايه انس و الفت مى باشد، مى تواند انسان را در بسيارى از امور مادى و معنوى كمك و يارى كند و شخصيت او را تقويت نمايد و استعدادهاى نهفته او را شكوفا سازد به خصوص دوستى هاى دوران جوانى كه در توسعه شخصيت انسان، نقش مهمى را ايفا مى كند.
اميرمؤمنان درباره چنين دوستى مى فرمايد:«هر كسى دوست شايسته خود را كه به خاطر خدا با او پيوند دوستى بسته بود، از دست بدهد، بسان اين است كه شريف ترين عضو خود را از كف بدهد».1
گرايش به گرفتن دوست، از مسائل فطرى و طبيعى است و هر فردى نسبت به آن از نهاد خويش كشش دارد; از اين جهت، لازم نيست در اين باره بيش از اين، گفتگو كنيم و يا ديگران را به دوستى دعوت نماييم. نقطه حساس و مهم در موضوع رفاقت، انتخاب دوست در نظر گرفتن حدود رفاقت است كه در سرنوشت انسان تأثير بسزايى دارد.
دوستى بزرگسالان غالباً با يكديگر با راهنمايى عقل انجام مى گيرد; تا از وضع اخلاقى فردى آگاه نباشند و يا از ديگر جهات وى مطمئن نگردند، با كسى طرح دوستى نمى ريزند، از اين جهت، دوستى اين چنين افراد، حساب شده و پايدارتر مى باشد.
امّا دوستى جوانان با همسالان خود، غالباً از احساسات تندى سرچشمه گرفته

1 . «مَنْ فقَد أخاً فِى اللّهِ فكأنّما فقَد أشرفَ أعضائهِ»(غرر الحكم، ص 723).

صفحه 119
و دور از محاسباتِ عقلى انجام مى گيرد; از اين جهت، گاهى يك جوان صالح وبى آلايش با يك فرد تبهكار و خطرناك، طرح دوستى مى ريزد و سرنوشت خود را به دست وى مى سپارد.
گاهى در وجود انسان، همه نوع آمادگى براى پذيرش حق وجود دارد، امّا يك دوست بد همه را به باد مى دهد و گاهى بر عكس، همه نوع زمينه هاى زشتى در فردى وجود دارد، امّا يك رفيق خوب و صالح تمام زمينه هاى بد را به زمينه هاى مساعد و سازنده تبديل مى كند; از اين جهت در آيه هاى مورد بحث مى فرمايد: ستمگران در روز رستاخيز، تنها از اين مسأله ابراز ناراحتى مى كنند كه چرا با پيامبر آشنا نشدند و چرا با افراد منحرف طرح رفاقت ريختند، چنان كه مى فرمايد:
(يا لَيْتَنى اتَّخَذْتُ مَعَ الرَّسُولِ سَبِيلاً).
«اى كاش! به همراه پيامبر راه حق را پيش مى گرفتم».
(يا وَيْلَتى لَيْتَنى لَمْ أَتَّخِذْ فُلاناً خَليلاً).
«واى بر من! اى كاش فلانى را به دوستى نمى گرفتم!».
تأثير دوست در سرنوشت انسان به قدرى مهم است كه پيامبر گرامى درباره آن مى فرمايد: هر فردى بر روش و آيين دوست خود مى باشد.1 چه بسا افراد تبهكار، وقتى به پاى چوبه دار مى رسند و مى دانند كه چراغ زندگى آنان چند لحظه ديگر به خاموشى خواهد گراييد، پرده از روى راز خود برمى دارند و عامل اصلى بدبختى خويش را دوستى هاى نسنجيده و رفيق بد معرفى مى كنند. صفحات حوادث جرايد، گواه گويا بر چنين اعتراف و اقرارهاست.
يكى از راه هاى شناسايى افراد، بررسى مصاحبان و دوستان آنان است.

1 . «لا تحكُمُوا على رجل بشىء حتّى تنظروا إلى مَنْ يصاحِبُ فإنّما يُعرَفُ الرّجلُ بأشكالِهِ واقرانِهِ ويُنْسَبُ إلى أصحابهِ وأخدانِهِ».(مستدرك الوسائل، ج2، ص 62).

صفحه 120
دوستِ انسان، بهترين معرف شخصيت و بازگو كننده روحيه انسان به شمار مى رود تا آن جا كه در احاديث اسلامى از حضرت سليمان نقل شده است كه روزى آن حضرت به مردم چنين گفت:
«درباره كسى به خوبى و بدى داورى نكنيد تا لحظه اى كه مصاحب هاى او را بشناسيد، زيرا بهترين معرف انسان، همان همتاها و اقران اوست و پيوسته با صفات و روحيات همنشينان معرفى مى شوند».

شخصيت، دشمن ساز است

مردان حق و مصلحان جهان كه براى اصلاح جامعه و پيشبرد حقيقت دست به مبارزه مى زنند، عداوت و دشمنى گروهى از گنهكاران آلوده را به خود جلب مى كنند، حتى پيامبران كه هيچ نقطه ضعفى در وجود آنان نبوده و از هر نوع آلودگى پاك و معصوم مى باشند، همگى بدون استثنا، عداوت گروهى را برانگيخته و دشمنانى داشتند. تنها كسانى دشمن ندارند كه خويش را از هرگونه مبارزه اجتماعى بيرون بكشند و به هيچ گونه فعاليت مثبتى دست نزنند، چنين افرادى با عداوت كسى رو به رو نمى شوند.
اصولاً هر نوع انقلاب و «رفرم» دشمن ساز و مخالف تراش است. انقلاب عقيدتى، منافع گروهى را به خطر مى افكند و خشم آنان را در مسير ضد انقلاب برمى انگيزد. افرادى كه از هر نوع مبارزه شانه خالى مى كنند ـ مى خواهند طورى زندگى نمايند كه همه طبقات از آنان راضى گردند و پس از مرگ، بدن او را مسلمان با زمزم بشويد و هندو بسوزاند ـ نمى توانند افرادى هدفدار و مسلك گرا باشند.
مسيحيان جهان، افتخار مىورزند كه آيين آنان، آيين مهر و محبت است و حضرت مسيح مبشر مودّت مى باشد، ولى آنان از يك نكته غفلت ورزيده اند كه مهر

صفحه 121
تنها نمى تواند اجتماع را نجات بخشد، بلكه مهر و مودت بايد با حقيقت نيز توأم گردد; مثلاً در عين اين كه بايد به يتيم و بى نوا مهر ورزيد، و به فكر كمك به افتادگان و درماندگان بود، بايد دست گنهكار را بريد و زنان و مردانى را كه دامن عفت خود را آلوده ساخته اند تازيانه زد، زيرا اجراى كيفر، درباره افراد مجرم، مهرى است كه زمامدار مردم به اجتماع مبذول مى دارد; چنين كيفرها بسان سكّه، دو رويه است، يك روى آن، تندى و خشم است و روى ديگر آن، مهر و رحمت است.
قرآن مجيد، يك جا پيامبر را (رَحْمَةً لِلْعالَمِينَ)1 معرفى مى كند، ولى در جاى ديگر، او را «نذير» و بيم دهنده و مجرى كيفرها و فرمان ها مى داند.2
بايد توجه نمود كه جلب عواطف گروهى بر اثر عدم اجراى قوانين، يك نوع محبت كاذب و مهر مضر بر پيكر اجتماع است كه بايد از ميان برود. قرآن براى محو اين نوع مهرورزى هاى مضر، دستور مى دهد كه رأفت و مهربانى به زنان و مردان آلوده، مانع از اجراى حدود و قوانين الهى نگردد، چنان كه مى فرمايد:
(وَلا تَأْخُذْكُمْ بِهِما رَأْفَةٌ فِى دِينِ اللّهِ).3
«رأفت و مهربانى، مانع از اجراى قوانين دين خدا نگردد».
پيامبران كه پايه گذاران دگرگونى هاى عميق در زندگى افراد بودند و با اجراى قوانين و كيفرها، خشم گروهى را برمى انگيختند، در هيچ دوره اى، صحنه زندگى آنها خالى از دشمن نبود، چنان كه مى فرمايد:
(وَكَذلِكَ جَعَلْنا لِكُلِّ نَبِىّ عَدُوّاً مِنَ الْمُجْرِمينَ).
«اى پيامبر گرامى! اگر افراد مجرم به عداوت و دشمنى تو كمر بسته اند،

1 . انبياء(21) آيه 107.
2 . (إِنّا أَرْسَلْناكَ بِالحَقِّ بَشِيراً وَنَذيراً)(بقره(2) آيه 119).
3 . نور: 2 .

صفحه 122
پيامبران پيشين نيز مانند تو بودند و براى هر پيامبرى دشمنى از افراد مجرم بوده است».
علت اين كه خداوند مى فرمايد: ما آنان را دشمنان پيامبران قرار داديم، اين است كه ريشه دشمنى اين افراد، اجراى دستورهاى خدا و پى ريزى دگرگونى در زندگى جامعه بود كه به ضرر گروهى تمام مى شد و خشم آنان را برمى انگيخت.
***
ممكن است افراد فاسد و ظالم، از اين موضوع سوء استفاده كنند و بگويند: اگر ما دشمنانى داريم جاى شگفت نيست، پيامبران نيز چنين بودند، ولى قرآن با يك تعبير كوتاه به اين گونه افراد پاسخ مى دهد كه دشمنان شما و دشمنان پيامبران يك تفاوت دارند و آن اين كه دشمنان پيامبران، هميشه از مجرمان و گنهكاران بودند، در صورتى كه دشمنان ستمگران، طبقه صالح و پاك اجتماع مى باشند.
سرانجام، خداوند به پيامبر خود وعده مى دهد كه از وجود دشمن نهراسد، زيرا همين كفايت مى كند كه خداوند «هادى» و رهبر و يار و ياور اوست، چنان كه مى فرمايد: (وَكَفى بِرَبِّكَ هادِياً وَنَصِيراً).

صفحه 123

13

علت نزول تدريجى قرآن

32. (وَقَالَ الَّذِينَ كَفَرُوا لَوْلا نُزِّلَ عَلَيْهِ الْقُرآنُ جُمْلَةً واحِدَةً كَذلِكَ لِنُثَبِّتَ بِهِ فُؤادَكَ وَرَتَّلْناهُ تَرْتِيلاً).
«افراد كافر گفتند: چرا قرآن يك جا بر او (پيامبر) نازل نشده است. اين چنين نازل كرديم (تا از اين راه) قلب تو را استوار سازيم و آن را به نظم خاصى تنظيم نموديم».
33. (وَلا يَأْتُونَكَ بِمَثَل إِلاّ جِئْناكَ بِالْحَقِّ وَأَحْسَنَ تَفْسِيراً).
«تو را به چيزى توصيف نمى كنند، مگر اين كه حقيقت را بر تو آشكار مى كنيم(و به ايراد آنان پاسخ مى گوييم) و آن را به وجه نيكو تفسير مى كنيم».
34. (اَلَّذِينَ يُحْشَرُونَ عَلى وُجُوهِهِمْ إِلى جَهَنَّمَ أُولئِكَ شَرٌّ مَكاناً وَأَضَلُّ سَبييلاً).
«آنان كه به صورت هاى خود به سوى جهنم كشيده مى شوند، بدترين جايگاه دارند و از همه گمراهترند».

آيات قرآن، تدريجاً نازل گرديده است

نزول آيات قرآن از آغاز بعثت شروع شد و تا نزديك پايان زندگى پيامبر گرامى

صفحه 124
امتداد داشت; مدت اقامت آن حضرت، در مكه سيزده سال و در مدينه ده سال بود و در مجموع اين 23 سال، آيات و سوره هاى قرآن نازل گرديده است.
تاريخ قطعى نزول قرآن و مضمون آيات سوره هاى آن، گواهى مى دهند كه آيات و سوره هاى قرآن، به تدريج، نازل شده اند و با مراجعه به خصوصيات محيط «مكه و مدينه» مى توان آيات مكى را از مدنى باز شناخت، مثلاً آيات مربوط به مبارزه با شرك و بت پرستى و دعوت مردم به خداى يگانه و روز بازپسين را بايد آيات مكى و آيات مربوط به احكام و دعوت به جهاد را مدنى دانست، زيرا در محيط مكه، طرف سخن، مشركان بت پرست بودند كه يگانگى خدا و روز رستاخيز را انكار مى كردند و آياتى كه درباره اين موضوع سخن مى گويند، در اين محيط نازل شده اند، در حالى كه در مدينه، روى سخن با افراد با ايمان و گروه يهود و نصارا بود و يكى از كارهاى مهم رسول خدا «جهاد» در راه خدا بود; از اين جهت بايد آيات مربوط به احكام و فروع و آيين يهود و نصارا و دعوت به جهاد و كوشش و جانبازى در راه خدا را آيات مدنى دانست.
بسيارى از آيات، با حوادث و رويدادهايى كه در زمان رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم)به وقوع مى پيوست، ارتباط مستقيم دارند و اين حوادث، همان شأن نزول هاست كه آگاهى از آنها مايه روشنى مفهوم و مفاد آيات مى گردد و پديد آمدن اين حوادث سبب مى شود كه آياتى در اين زمينه نازل گردد.
برخى از آيات به عنوان پاسخ به پرسش هاى مردم نازل مى گرديد و نيازمندى آنان را برطرف مى نمود. برخى ديگر از آيات، به منظور بيان معارف و احكام الهى فرو فرستاده شده اند و با در نظر گرفتن اين مطلب، مى توان گفت كه قرآن به تدريج بر آن حضرت نازل گرديده است.
خود قرآن نيز در پاره اى از موارد بر اين مطلب تصريح كرده و مى فرمايد:

صفحه 125
(وَقُرْآناً فَرَقْناهُ لِتَقْرَأَهُ عَلى النّاسِ عَلى مُكْث)1 ; «اين قرآن را به تدريج فرو فرستاديم كه آن را آرام و با تأنّى براى مردم بخوانى».
اكنون اين سؤال پش مى آيد كه چرا آيات قرآن، يك جا به پيامبر نازل نگرديد و چرا مانند تورات و انجيل كه يك جا نازل شده اند در اختيار پيامبر قرار نگرفت؟
اين سؤال، نه تنها براى ما مطرح است، بلكه دشمنان و مخالفان پيامبر، در عصر رسالت نيز آن را به صورت انتقاد مطرح مى كردند و مى گفتند:(لَوْلا نُزِّلَ عَلَيْهِ الْقُرآنُ جُمْلَةً واحِدَةً); «چرا اين قرآن، يك جا بر او نازل نگرديد؟».
اعتراض آنها را مى توان به دو صورت تشريح كرد:
1. هرگاه آيين اسلام، آيين آسمانى و اين كتاب، كتاب آسمانى است كه از جانب خداوند بر پيامبر او نازل گرديده است، طبعاً بايد آيين كاملى باشد و يك چنين آيين كامل، بايد يك جا به وسيله جبرئيل بر پيامبر خدا نازل گردد و هرگز وقفه اى در نزول آيات آن پديد نيايد، زيرا دليلى ندارد كه آيين كاملى از نظر اصول و فروع و تشريع فرايض و سنن، پايان يافته باشد، ولى به طور تدريج در طى 23سال و به مناسبت هاى گوناگونى نازل گردد; از اين كه قرآن به طور پراكنده و به دنبال يك رشته پرسش ها و به وقوع پيوستن يك سلسله حوادث نازل مى گردد، مى توان حدس زد كه اين آيين، از نظر اصول و فروع تكميل نگشته است و به تدريج، رنگ تكميل به خود مى گيرد و چنين آيين ناقص، كه به تدريج گام به سوى تكامل برمى دارد، شايسته نيست كه نام آيين الهى بر آن نهاد.
2. آيات قرآن و تاريخ قطعى كتاب هاى «تورات» و «انجيل» و «زبور»، حاكى است كه اين كتاب هاى آسمانى به صورت الواح مكتوب در اختيار آورندگان آنها قرار گرفته بود، پس چرا قرآن اين چنين نازل نگرديد، مثلاً بسان تورات در

1 . اسراء: 106 .

صفحه 126
الواحى نوشته شده در اختيار محمد(صلى الله عليه وآله وسلم) قرار نگرفت.
از آن جا كه مشركان قريش به چنين كتاب هاى آسمانى اعتقاد نداشتند و از نحوه نزول آنها آگاه نبودند، مى توان گفت كه نظر آنان در اين اعتراض، همان نظر نخستين است كه بيان گرديد و خلاصه آن، اين است كه چرا فرشته وحى همه اين آيات را يك جا براى او القا ننمود، بلكه اين آيات به فاصله هاى مختلفى به مناسبت هايى بر او نازل گرديد؟

اسرار نزول تدريجى قرآن

قرآن مجيد، به عنوان پاسخ به اعتراض آنان، پرده از روى اسرار نزول تدريجى برمى دارد و اينك به توضيح اين قسمت كه قرآن با جمله كوتاهى به آن اشاره كرده است، مى پردازيم:
پيامبر بزرگ، مسئوليت هاى بزرگ ترى بر دوش دارد و چنين فردى، در مسير انجام دادن وظايف رسالت با مشكلات و دشوارى هاى فرساينده اى رو به رو مى گردد و چنين مشكلاتى، هر چه هم روح و روان طرف بزرگ باشد، موجب كاهش نشاط و طراوت مى گردد; در اين هنگام، تجديد ارتباط با جهان ماوراى طبيعت و تكرار نزول فرشته از جانب خداوند، به روح انسان، نيرو و توان مى بخشد، روان او را پر از نشاط و معنويت مى سازد و عنايت الهى و محبت هاى بى پايان او با تكرار نزول وحى، تجديد مى گردد.
قرآن مجيد به اين نكته روانى چنين اشاره مى فرمايد: (كَذلِكَ لِنُثّبتَ بِهِ فُؤادَك)تدريجاً فرستاديم كه دل تو را نيرو بخشيم و آن را با تجديد عهد با فرشته وحى، استوار سازيم.
جمله ياد شده را مى توان ناظر به جهت ديگرى نيز دانست و آن، اين كه

صفحه 127
مصالح آموزشى ايجاب مى كرد كه قرآن به صورت تدريج نازل گردد و بدين سان نيز بر مردم القا شود، زيرا پيامبر گرامى، معلم امت و طبيب روحى مردم است كه با نسخه هاى آسمانى براى تعليم و راهنمايى مردم و درمان دردهاى اجتماعى برگزيده شده و به اجراى دستورهاى الهى، به مداوا و درمان آنها گمارده شده است.
استوارترين شيوه آموزش، اين است كه جنبه هاى علمى و فكرى با جنبه هاى عملى، آميخته گردد و آنچه را كه معلم، تدريس مى كند، بلافاصله آن را در خارج پياده كند و به نظريه هاى خود جنبه تحقيقى دهد و از اين كه افكار و نظريه هاى او رنگ تئورى و فرضيه به خود بگيرد، سخت بگريزد.
هرگاه استاد رشته پزشكى، فقط كليات و اصول پزشكى را براى دانشجويان كلاس خود تدريس كند، چندان نتيجه نمى گيرد، ولى اگر همان اصول را در برابر ديدگان دانشجويان در مورد يك بيمار پياده كند و گفتار خود را با عمل توأم سازد، نتيجه بيشترى به دست مى آورد.
هرگاه آيات الهى، يك جا نازل مى گرديد (هر چند جامعه اسلامى به بسيارى از آن نياز نداشت) در اين هنگام، قرآن فاقد چنين مزيتى مى شد كه به آن اشاره نموديم و بيان آياتى كه مردم در خود احساس نياز به فرا گرفتن آنها نكنند، تأثير چشم گيرى در قلوب نمى گذاشت، ولى اگر پيك وحى، آيات قرآن را در زمينه نياز و احتياج مردم به فرا گرفتن چنين اصول و فروعى نازل كند، به طور مسلم در قلوب مردم، اثر بيشترى داشته، رسوخ زيادترى در روان مردم پيدا مى كند و مردم به فرا گرفتن الفاظ و معانى آن، آمادگى بيشترى از خود نشان مى دهند و بالاتر از همه نتايج، اين تعاليم را در موقع تعليم پيامبر احساس مى كنند و اين جاست كه گفتار مربى با نتيجه، توأم گرديد و نظريه ها جنبه عملى به خود مى گيرند.
در اين جا پاسخ به يك پرسش باقى مى ماند و آن اين كه اگر نزول آيات قرآن به

صفحه 128
تدريج و به دنبال احتياجات و حوادث مختلف انجام گرفته است، در اين صورت، روابط و پيوستگى آيات از هم گسسته مى گردد و در نتيجه، انديشه انسانى به آموزش و فرا گرفتن و حفظ و ضبط معارف آن همت نمى گمارد، ولى هرگاه قرآن، يك جا نازل گردد و فرشته وحى همه را يك جا تلاوت كند، روابط و پيوستگى مطالب وحى الهى كاملاً رعايت مى شود و تمايلات افراد به فرا گرفتن آن، دو چندان مى گردد. قرآن با جمله كوتاهى به اين پرسش پاسخ مى گويد: درست است كه آيات قرآن به طور تدريجى، بر اساس يك سلسله مقتضيات نازل شده است، ولى اين نزول تدريجى، مانع از ارتباط و پيوستگى مطالب آن نيست و خداوند، آن چنان به آيات آن انسجام و پيوستگى خاصى بخشيده كه همت بلند انسان را بر آموزش و ضبط آيات آن، قادر و توانا مى سازد، چنان كه مى فرمايد: (وَرتَّلْناهُ تَرتيلاً); «به آيات قرآن، نظام و ترتيب خاصى بخشيده ام».

اسرار ديگر نزول تدريجى قرآن

پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) در دوران رسالت خود، با طبقات مختلفى، مانند بت پرستان و يهوديان و مسيحيان كه هركدام از مكتبى پيروى مى كردند و عقيده خاصى درباره مبدأ و معاد و ديگر معارف عقلى داشتند، رو به رو مى گرديد. اين ملاقات و نشست ها و برخاست ها ايجاب مى كرد كه وحى الهى به توضيح و تشريح عقايد و آراى آنها بپردازد و برهان ابطال آيين آنان را روشن سازد; اين برخوردها و تماس ها در زمان هاى مختلف به وقوع مى پيوست، از اين جهت چاره اى جز اين نبود كه وحى الهى در اوقات گوناگون به طور تدريجى به بيان بى پايگى عقايد و آراى آنها بپردازد و به شبهات و اشكالات مخالفان پاسخ دهد.
گاهى اين برخوردها ايجاب مى كرد كه آنان از پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم)مسائلى را به

صفحه 129
عنوان آموزش، سؤال كنند و پيامبر به آنها پاسخ بدهد و چون سؤال هاى آنان در نوبت هاى مختلفى مطرح مى گرديد، از اين جهت چاره اى جز اين نبود كه وحى الهى نيز در اوقات گوناگون به تدريج نازل گردد.
گذشته از اين، زندگى پيامبر يك زندگى انقلابى و حادثه آفرين بود و پيامبر در برابر انبوهى از حوادث قرار مى گرفت كه مى بايست احكام و تكاليف آنها را وحى الهى روشن سازد.
گاهى مردم در زندگى روزمره با يك سلسله رخدادهايى رو به رو مى شدند كه از اين جهت، رو به پيامبر آورده، حكم الهى را در مورد اين نوع پيشامدها، سؤال مى كردند و چون اين حوادث و پرسش ها در اوقات مختلف و در زمان هاى گوناگون به وقوع مى پيوست، در اين صورت، چاره اى جز اين نبود كه وحى الهى نيز به طور تدريج به آنها پاسخ بدهد.
قرآن مجيد به اين نكات و نكات ديگر در آيه زير اشاره نموده و مى فرمايد:
(وَلا يَأْتُونَكَ بِمَثَل إِلاّ جِئْناكَ بِالْحَقِّ وَأَحْسَنَ تَفْسِيراً).
«هيچ نوع خرده اى بر تو نمى گيرند، مگر اين كه حقيقت را به آنان بازگو مى كنيم و به طور نيكو، تفسير و توضيح مى نماييم».
گذشته از همه اينها، نزول تدريجى قرآن، راز ديگرى نيز دارد كه آنان از آن، غفلت داشتند و آن، هدايت مردم به منشأ قرآن و اين كه اين كتاب، كتاب آسمانى و وحى الهى است و هرگز نمى تواند سخن بشرى باشد، زيرا قرآن در طول 23سال در ميان انواع حوادث و رويدادهاى آميخته با غم و رنج و شادى و كاميابى نازل گرديده است و به طور مسلم، اين حالات گوناگون و احساسات متضاد در روح و روان انسان تأثير عميقى مى گذارد و هرگز يك بشر نمى تواند در دو حالت متضاد، يك نوع سخن بگويد و سخنى كه در حال فرح و شادى بر زبان و نوك قلم جارى

صفحه 130
مى سازد با سخنى كه در حال رنجورى و خستگى از دل و دماغ تراوش مى كند، از نظر فصاحت و بلاغت، از نظر زيبايى لفظ و عمق معنا با هم متفاوت مى باشند، ولى با اين كه قرآن در حالات گوناگون بر پيامبر نازل گرديد، با اين حال، كوچك ترين اختلافى از نظر الفاظ و معانى در ميان آيات آن وجود ندارد و همگى در پايه اى قرار دارند كه هيچ بشرى نمى تواند با آيه و يا سوره اى از آن معارضه كند. تو گويى قرآن، نقره گداخته يك پارچه اى است كه يكباره از بوته بيرون آمده و در ميان آيات آن، سستى و تفاوت وجود ندارد و يا همانند گوهرِ يك دانه و دُرّ شاهوارى است كه پايانش بسان آغازش و اولش بسان آخرش مى باشد.
و شايد آيه زير كه هر نوع اختلاف را در قرآن نفى مى كند و مى گويد: هرگاه از جانب غير خدا بود، در آن اختلاف زيادى پيدا مى كردند، اشاره به اين راز باشد،آن جا كه مى فرمايد:
(وَلَوْ كَانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللّهِ لَوَجَدُواْ فِيهِ اخْتِلافاً كَثِيراً).1
«هرگاه قرآن از جانب غير خدا بود، در آن تفاوت زيادى پيدا مى كردند».
مفسران اسلامى، اين آيه را به اختلاف در مضمون و تناقض در مفاد آيات مربوط مى دانند، در صورتى كه اين آيه، نه تنها اين نوع اختلاف را نفى مى كند، بلكه ساحت قرآن را از همه نوع اختلاف و دو رنگى كه لازمه كار بشرى است پيراسته مى سازد.
قرآن مجيد در آخرين آيات مورد بحث به كسانى كه به تكذيب پيامبر برخاسته اند، بيم مى دهد و مى گويد: آنان در روز رستاخيز بر روى صورت خويش به سوى دوزخ كشيده مى شوند و در آن روز، جايگاه بدى خواهند داشت، چرا كه جزء گمراه ترين انسان ها هستند:

1 . نساء: 82 .

صفحه 131
(الَّذِينَ يُحْشَرُونَ عَلى وُجُوهِهِمْ إِلى جَهَنَّمَ أُولئِكَ شَرٌّ مَكاناً وَأَضَلُّ سَبِيلاً).
«كسانى كه بر روى صورت خويش به دوزخ سوق داده مى شوند، بدترين جايگاه را دارند و از همه گمراه ترند».
از دقت در مفاد آيه مزبور استفاده مى شود كه آنان پيامبر را مردى گمراه كه جايگاه بدى دارد خوانده بودند و قرآن مجيد، سخن آنان را به خود آنان بازگردانيده و مى فرمايد: (أُولئِكَ شَرٌّ مَكاناً وَأَضَلُّ سَبِيلاً) آنان چنين هستند، نه تو اى پيامبر گرامى و راهنماى جهانيان.

صفحه 132

صفحه 133

14

سرنوشت هاى عبرت انگيز

35. (وَلَقَدْ آتَيْنا مُوْسَى الْكِتابَ وَجَعَلْنا مَعَهُ أَخَاهُ هرُونَ وَزيراً).
«ما به موسى كتاب (تورات) داديم و هارون، برادر او را معين و وزير او قرار داديم».
36. (فَقُلْنَا اذْهَبا إِلَى الْقَوْمِ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِ آياتِنا فَدَمَّرْناهُمْ تَدْمِيراً).
«به آنان گفتيم: به سوى جمعيتى كه آيات ما را تكذيب كردند برويد و سرانجام، اين گروه را به طور عجيب نابود كرديم».
37. (وَقَوْمَ نُوح لَمّا كَذَّبُوا الرُّسُلَ أَغْرَقْناهُمْ وَجَعَلْناهُمْ لِلنَّاسِ آيَةً وَأَعْتَدْنا لِلظّالِمينَ عَذاباً أَلِيماً).
«قوم نوح ، فرستادگان ما را تكذيب كردند و همه را در آب غرق كرديم و (سرگذشت آنان را) مايه عبرت و پند براى مردم قرار داديم و براى ستمگران عذابى دردناك آماده كرده ايم».
38. (وَعاداً وَثَمُودَ وَأَصْحابَ الرَّسِّ وَقُرُوناً بَيْنَ ذلِكَ كَثيراً).
(«نه تنها آنان را نابود كرديم بلكه) قوم عاد و ثمود و كسانى كه در بيابان و يا كنار چاهى يا نهرى به نام «رس» زندگى مى كردند و اقوامى را كه ميان

صفحه 134
اين دو گروه مى زيستند نيز نابود كرديم».
39. (وَكُلاً ضَرَبْنا لَهُ الأَمْثالَ وَكُلاً تَبَّرْنا تَتْبِيراً).
«همگى را پند و اندرز داديم و (حجت را تمام نموديم و سرانجام بر اثر مخالف) آنها را به كلى نابود كرديم».
40.(وَلَقَدْ أَتَوْا عَلى الْقَرْيَةِ الّتى أُمْطِرَتْ مَطَرَ السَّوْءِ أَفَلَمْ يَكُونُوا يَرَوْنَها بَلْ كَانُوا لا يَرْجُونَ نُشُوراً).
«اينها به آن دهكده اى كه باران بر آن باريد (و همگى سنگ باران شدند) عبور كرده اند، آيا (سرگذشت رقّت بار) مردم آن جا را نديده اند؟ چرا، ديده اند، ولى آنان به زندگى مجدد ايمان ندارند».
تا اين جا، انتقادها و خرده گيرى هاى دوازده گانه مشركان مكه، از نبوت و رسالت شخصى مانند پيامبر گرامى به شيوه خاصى در اين سوره مطرح گرديد و قرآن مجيد به همه آنها پاسخ گفت و روشن ساخت كه هيچ كدام از پندارهاى واهى و سست نمى تواند مانع از رسالت بشرى از جانب خدا گردد و انگيزه ايراد كنندگان، جز بهانه جويى و شانه خالى كردن از زير بار سنگين وظايف مذهبى، چيز ديگرى نيست و اگر آنان از ديده دلباختگان حقيقت به رسالت پيامبر گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم) مى نگريستند و زندگى و روش دعوت او را با ديگر پيامبران آسمانى مقايسه مى نمودند، تصديق مى كردند كه مسير زندگى و نحوه دعوت او با ديگر پيامبران آسمانى تفاوتى ندارد و همه آنان برگزيده مقام الهى و مروّج يك مكتب هستند.
اكنون بايد از منكران رسالت پيامبر گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم)پرسيد كه چگونه رسالت انبياى پيشين را ـ كه بسان رسول خدا بشر بودند و غذا مى خوردند و در بازارها راه مى رفتند و گنج و باغى نداشتند و هيچ گاه فرشته اى آنها را به ظاهر همراهى نمى كرد ـ پذيرفته اند، ولى در رسالت پيامبر به شك و ترديد افتاده و يا به انكار آن برخاسته اند؟

صفحه 135
در اين صورت بايد گفت: انگيزه تظاهر به شك و انكار، همان است كه به آن اشاره شد.
قرآن مجيد، پس از تجزيه و تحليل ايرادهاى دوازده گانه آنان، مطلب را از طريق ديگر تكميل مى نمايد و مى فرمايد: انكار دعوت مردان آسمانى، شيوه مستمرّى در ميان اقوام بوده است و رسالت سفيران آسمانى، پيوسته مورد انكار و تكذيب گروه هاى مستبد و متجاوز و متكبر قرار داشته است و هرگاه ما شخصيت برگزيده اى را به منظور راهنمايى بشر اعزام نموديم، اقوامى كه هر كدام مظهر يك نوع فساد و آلودگى بودند، به تكذيب او برخاستند و ما نيز آنان را در برابر كردارهاى ناروا سخت كيفر داديم و چقدر شايسته است كه قريشِ مشرك و ديگر اقوام هم مسلك آنان از سرنوشت بد و شوم آنها عبرت گيرند.
گروه ها و اقوامى كه پيامبران براى هدايت آنها برانگيخته شده بودند و براى مشركان معاصر پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) مايه عبرت مى باشند، عبارتند از:
1. جامعه قبطيان مصر: آنان مظهر تبعيضات نژادى بودند و بنى اسرائيل زير يوغ استثمار اين گروه، دست و پا مى زدند، دختران و زنان آنان را اسير و برده خود مى ساختند و پسران آنها را سر مى بريدند و كوچك ترين حقّ حياتى براى اين افراد قائل نبودند، چنان كه قرآن مى فرمايد:
(يُذَبِّحُ أَبْناءَهُمْ وَيَسْتَحْيى نِساءَهُمْ إِنَّهُ كانَ مِنَ الْمُفْسِدينَ).1
«فرعون، فرزندان آنان را سر مى بريد و زنان آنها را به بردگى مى گرفت و او (فرعون) از فساد كنندگان بود».
خداوند براى مبارزه با فساد دستگاه فرعون، موسى را براى رسالت برگزيد و هارون برادر او را وزير او قرار داد، چنان كه مى فرمايد:(وَلَقَدْ آتَيْنا مُوسَى الكِتابَ

1 . قصص: 4 .

صفحه 136
وَجَعلْنا مَعَهُ هارونَ وَزِيراً); «ما به موسى تورات داديم و هارون برادر او را معين و وزير او قرار داديم».
با اين كه تمام ذرات جهان بر وجود خداى يگانه گواهى مى داد، ولى آنان آيات بى شمارِ جهان آفرينش را ناديده گرفته و به تكذيب نشانه هاى وجود او و پيامبرى كه از جانب خدا براى هدايت آنها برانگيخته شده بود برخاستند و سرانجام، كيفر اعمال خود را كه نابودى آنها بود ديدند، چنان كه مى فرمايد:
(فَقُلْنَا اذْهَبا إِلَى الْقَوْمِ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِ آياتِنا فَدَمَّرْناهُمْ تَدْمِيراً).
«به آنان گفتيم كه برويد به سوى گروهى كه آيات (و نشانه وجود و وحدانيت) ما را تكذيب كرده اند (ولى سرانجام، اين گروه بر اثر تكذيب، كيفر اعمال خود را ديدند) و همه را نابود كرديم».
2. قوم نوح: آنها مظهر ظلم و ستم ديگرى به نام اختلاف طبقاتى بودند تا آن جا كه يكى از انتقادهاى آنان از نوح، اين بود كه چرا افراد فقير و مستمند به تو ايمان آورده اند؟ آيا اين وضع، صحيح است كه ما با داشتن ثروت و مال به تو ايمان بياوريم و با آنان در يك رديف قرار گيريم؟ چنان كه مى فرمايد:
(قالُواْ أَنُؤْمِنُ لَكَ وَاتَّبَعَكَ الأَرْذَلُونَ).1
«آيا به تو ايمان بياوريم، در حالى كه افراد بى ارزش از تو پيروى مى كنند؟».2
از نويد نوح و گفتگوى او با آنان روشن مى گردد كه قوم وى به امور مادى از قبيل ثروت و فرزند علاقه شديدى داشتند و شخصيت انسان در نظر آنها در همين

1 . شعراء(26) آيه 111.
2 . مضمون همين آيه در سوره هود (11) آيه 27 نيز آمده است، چنان كه مى فرمايد: (وَما نَراكَ اتَّبَعَكَ إِلاَّ الّذينَ هُمْ أَراذِلُنا بادِىَ الرَّأىِ).

صفحه 137
امور خلاصه مى گرديد; از اين جهت نوح به آنان نويد مى دهد كه هرگاه آنان به سوى خدا باز گردند و از گناهان خويش توبه كنند، خداوند آنان را با مال و فرزند و باغ و چشمه كمك مى كند، چنان كه مى فرمايد:
(وَيُمْدِدْكُمْ بِأَمْوال وَبَنينَ وَيَجْعَلْ لَكُمْ جَنّات وَيَجْعَلْ لَكُمْ أَنْهاراً).1
«شما را با اموال و فرزندان و باغ ها و چشمه ها كمك مى كند».
ولى سرانجام ، اين گروه به سرنوشت شومى كه نتيجه اعمال زشت آنان بود، دچار شدند و در موجى سهمگين و گردابى هولناك فرو رفته و همگى غرق شدند، چنان كه مى فرمايد: (فَدَمَّرْناهُمْ تَدْمِيراً); «آنان را به طور عجيبى نابود كرديم».
3. قوم عاد: اين قوم جانشين قوم نوح بودند و مظهر لجاجت و انحراف از نور عقل و راهنمايى خرد به شمار مى رفتند.2 قبيله عاد در سرزمين احقاف، ميان يمن و عمان در آغوش ناز و نعمت به سر مى بردند، باغ هاى خرم و قصرهاى مجللى داشتند، ولى هيچ گاه به مبدأ آفرينش و بخشنده نعمت ها تفكر نمى كردند و به جاى سپاسگزارى و حق شناسى، بت هايى را به خدايى گرفته و در برابر سنگ هاى تراشيده بى جان، ستايش و نياش مى كردند و به هنگام فزونى نعمت، آنها را پرستيده و در گرفتارى از آنها مدد مى خواستند.
خداوند براى تهذيب نفوس و اخلاق قبيله عاد، پيامبرى را به نام «هود» از ميان خودشان كه به زبان و آداب و رسوم زندگى آنها آشنا بود برانگيخت، تا آنان را از عبادت بت ها به پرستش خداى يگانه دعوت كند.

1 . نوح (71) آيه 12.
2 . سرگذشت قوم هود در سوره اعراف (7) آيه 65ـ 72 و سوره هود (11) آيه 50 ـ60 وارد شده است.

صفحه 138
هود با منطق قوى و نيرومند خود، آنها را به خداپرستى دعوت كرد و گفت:
(أَتُجادِلُونَنِى فِى أَسْماء سَمَّيْتُمُوها أَنْتُمْ وَآباؤُكُمْ ما نَزَّلَ اللّهُ بِها مِنْ سُلْطان فَانْتَظِرُوا إِنّى مَعَكُمْ مِنَ الْمُنْتَظِرينَ).1
«آيا با من درباره بت هايى كه شما و پدرانتان بر آنها نام خدايى نهاده ايد، مجادله مى كنيد (و زير بار منطق نيرومند من نمى رويد) در صورتى كه خداوند، هيچ گونه قدرتى براى آنها نفرستاده و نداده است; منتظر (خشم و عذاب الهى) باشيد، من نيز از منتظران هستم».
هود علاوه بر منطق نيرومند خود، آنان را از عذاب الهى بيم داد، ولى سخنان تهديد آميز هود در آنان مؤثر نيفتاد و سرانجام، طوفان شديدى كه ريگ هاى بيابان ها را به شدت برمى انگيخت، هفت شب و هشت روز پياپى با وضع وحشتناكى وزيد و آنان را به صورت نخل هايى از ريشه برافكند و به روى زمين انداخت و براى آيندگان بهترين وسيله عبرت قرار داد.2
4. قوم ثمود3 : آنها مظهر قساوت و سنگدلى و بى رحمى بودند. هنگامى كه قوم عاد به علت گناهان خود نابود شدند، خدا سرزمين آنها را به قوم «ثمود» ارزانى داشت، ولى آنان از سرنوشت رقّت بار قوم عاد كه سرزمين هاى آنان را به

1 . اعراف(7) آيه 71.
2 . چنان كه مى فرمايد: (وَأَمَّا عادٌ فَأُهْلِكُوا بِرِيح صَرْصَر عاتِيَة سَخَّرَها عَلَيْهِمْ سَبْعَ لَيال وَثَمانِيَةَ أيّام حُسُوماً فَتَرى الْقَوْمَ فِيها صَرْعى كَأَنَّهُمْ أَعْجازُ نَخْل خاوِيَة *فَهَلْ تَرى لَهُمْ مِنْ باقِيَة)(الحاقه(69) آيه 6ـ 8); «قوم عاد كه با باد شديد و سردى نابود شدند. خدا چنين بادى را بر آنها هفت شب و هشت روز مسلط ساخت و آن چنان آنها را نابود كرد كه به صورت درخت هاى پوسيده خرما كه بر زمين مى افتد، به روى زمين افتادند. آيا اثرى از آنان مشاهده مى كنى؟».
3 . براى اطلاع بيش تر از سرگذشت قوم ثمود ر.ك: اعراف(7)آيه 73ـ 79 هود (11) آيه 61ـ 68.

صفحه 139
رايگان در اختيار گرفته بودند، درس عبرت نگرفتند و راه قوم عاد را در پيش گرفتند و از نصايح و پند و اندرز پيامبر خود (صالح) سربرتافتند و تصميم گرفتند كه شتر او را كه براى اثبات رسالتش به صورت اعجاز آفريده شده بود با كمال قساوت و بى رحمى از ميان بردارند; از اين جهت، گروهى سيه دل در كمين آن حيوان بى آزار كه از آبشخور باز مى گشت، نشستند و يكى از آنها تيرى به سوى ساق پايش رها كرد كه استخوان آن را درهم شكست و ديگرى با شمشير، ضربه اى بر رگ بزرگ پاشنه اش وارد ساخت و هنگامى كه شتر به زمين افتاد، با سرنيزه بر سينه آن فرو كوفت و آن را كشت. اين گروه سرانجام به كيفر اعمال خود رسيدند و گرفتار صاعقه شدند.
5. اصحاب الرس: قرآن مجيد از اين قوم در همين سوره و سوره ق (آيه 12) ياد نموده است. «رس» نام منطقه و يا چاه و نهرى بوده كه آن گروه در اطراف آن سر مى بردند و به سان اقوام گذشته، بر اثر نافرجامى دچار خشم الهى شدند.
نه تنها سرنوشت شوم اين اقوام، مايه عبرت است، بلكه ملت هايى كه در ميان همين اقوام زندگى مى كردند نيز مايه عبرت و وسيله پند و اندرز مى باشند، چنان كه مى فرمايد:
(وَعاداً وَثَمُودَ وَأَصْحابَ الرَّسِّ وَقُروناً بَيْنَ ذلِكَ كَثيراً وَكلاً ضَرَبْنا لَهُ الأَمْثالَ وَكُلاً تَبَّرْنا تَتْبِيراً).
6. قوم لوط: اين قوم مظهر فساد اخلاق و انحراف جنسى بودند و به جاى ازدواج با دختران به هم جنس بازى گراييده و به شنيع ترين اعمال، تن مى دادند و از اندرز و بيم پيامبرِ خويش، «لوط» سر بر مى تافتند و سرانجام دهكده آنها به فرمان خدا سنگ باران شد و با وضع رقّت بارى جان سپردند.
شايسته بود كه قريشيان و ملتِ بت پرست حجاز از دهكده هاى ويران شده «لوط» كه در مسير آنان به سوى شام واقع شده بود عبرت بگيرند و از بيم و اندرز

صفحه 140
پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) سر برنتابند.
خداوند در آخرين آيه اين قسمت، سرچشمه آلودگى اخلاقى قريش را معلول عدم ايمان آنان به زندگى مجدد، يعنى ايمان به روز رستاخيز و روز بازپسين معرفى مى كند، روزى كه هر فردى در آن روز به سزاى كردار خود مى رسد، چنان كه مى فرمايد: (بَلْ كانُوا لا يَرْجُونَ نُشُوراً); «آنان به زندگى مجدد ايمان ندارند» زيرا ضامن اجراى هر قانونى، همان ايمان به آثار و لوازم آن است. هر فردى نتيجه اعمال خويش را در روز رستاخيز مشاهده مى كند، هرگاه فردى به چنين روزى ايمان نداشته باشد، به قوانين و وظايفى كه از جانب پيامبران عرضه مى شود، تن در نخواهد داد.

صفحه 141

15

هواپرستى بدترين بت پرستى

41.(وَإِذا رَأَوْكَ إِنْ يَتَّخِذُونَكَ إِلاّ هُزُواً أَهذا الَّذى بَعَثَ اللّهُ رَسُولاً).
«هنگامى كه تو را ببينند، جز اين كه تو را استهزا كنند، كارى انجام نمى دهند(و مى گويند:) آيا همين شخص است كه خداوند او را به پيامبرى برانگيخته است؟».
42. (إِنْ كادَ لَيُضِلُّنا عَنْ آلِهَتنا لَوْلا أَنْ صَبَرْنا عَلَيْها وَسَوْفَ يَعْلَمُونَ حِينَ يَرَونَ الْعَذابَ مَنْ أَضَلُّ سَبِيلاً).
«اگر ما در مورد خدايان خدا، استقامت و ثبات نمىورزيديم، امكان داشت كه ما را گمراه كنند (به آنان بگو:) هنگامى كه عذاب را ببينند، خواهند دانست چه كسى گمراه است».
43.( أَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلهَهُ هَويهُ أَفَأَنْتَ تَكُونُ عَلَيْهِ وَكِيلاً).
«آيا ديدى كسى كه هوس خويش را معبود خود قرار داده است؟ (به آنها اعتنا مكن) مگر تو ضامن و حافظ آنها هستى!».
44. (أَمْ تَحْسَبُ أَنَّ أَكْثَرَهُمْ يَسْمَعُونَ أَوْ يعْقِلُونَ إِنْ هُمْ إِلاّ كَالأَنْعامِ بَلْ هُمْ أََضَلُّ سَبيلاً).
«مگر تو تصور مى كنى كه بيشتر آنان (مشركان) مى شنوند(و يا مطالب تو

صفحه 142
را) درك مى كنند، آنان بسان چهارپايانند، بلكه از آنها گمراه ترند».
بعثت و رسالت پيامبر گرامى با مخالفت بت پرستان رو به رو گرديد. در روزهاى نخست، مقاومت مشركان از دايره انتقاد و خرده گيرى تجاوز نمى كرد و سپس مشاجره هاى لفظى به نبردهاى خونين تبديل شد.
در اين سوره، مشاجرات و انتقادهاى دوازده گانه آنان، مطرح گرديد كه به هريك، پاسخ روشن داده شد و معلوم گشت كه انتقاد از پيامبران و تكذيب رسالت آنان در ميان امت هاى گذشته نيز امر رايجى بود و به زمان رسول خدا اختصاص نداشت.
قرآن براى تكميل پاسخ ايرادهاى آنان در آيات مورد بحث، پرده از روحيه انتقاد كنندگان برمى دارد و ريشه هاى اعتراضات و خرده گيرى هاى آنان را روشن مى سازد.
جاى گفتگو نيست كه انتقاد صحيح، پايه اصلاح و مايه تكامل است، زيرا انتقاد سبب مى شود كه انسان در برنامه هاى خود تجديد نظر نمايد و از انتقادهاى مشفقانه دوستان و افراد بى غرض، پند بگيرد و مسير زندگى را دگرگون سازد و مسير بهترى را انتخاب كند.
نكوهش قرآن از آنان بدين جهت است كه آنها در انتقاد خود، حسن نيت نداشته اند و سرچشمه تمام خرده گيرى هاى آنان، جز لجاجت و تعصب كور و پيروى از هوا و هوس چيز ديگرى نبوده است; از اين جهت در آيات مورد بحث با شيوه خاصى به تشريح روحيه معترضان مى پردازد:

1. آنان افرادى لجوجند

لجاجت از بيمارى هاى روحى است كه فضاى وسيع عقل و منطق را تيره و

صفحه 143
تار مى سازد. افراد لجوج، نه تنها از منطق صحيح و استوار پيروى نمى كنند، بلكه اصرار مىورزند كه سخن و نظر خود را به كرسى بنشانند، هر چند، منطق و عقل، بر ضد گفتار آنها باشد.
افراد لجوج دو نشانه بارز دارند كه در نخستين آيه مورد بحث، به هر دو نشانه اشاره شده است:
الف) آنان پيوسته به حق و حقيقت بى اعتنا بوده و به جاى خضوع در برابر آن، هواداران حق را به استهزا و مسخره مى گيرند، چنان كه مى فرمايد:
(وَإِذا رَأْوْكَ إِنْ يَتَّخِذُونَكَ إِلاّ هُزُواً).
«هنگامى كه تو را ببينند، جز اين كه تو را استهزا كنند، كارى انجام نمى دهند».
وظيفه هر فرد عاقل و خردمندى در برابر ادّعاى هر انسانى، اين است كه به سخن او به دقت گوش دهد و اگر ايرادى دارد، با او به بحث و گفتگو بنشيند، نه اين كه بدون بررسى دليل و گفتار مخاطب، او را به باد مسخره گرفته و راه جاهلان را پيش گيرد.
ب) اين افراد، بدون اين كه نقطه ضعفى در مخاطب ببينند، بر اساس انگيزه تكبر و خودخواهى (كه لجاجت را در روح آنان برمى انگيزد) به مخالفت رجال حق و حقيقت برخاسته و بدون اين كه دليلى بياورند به انكار حقيقت مى پردازند و منكر نتيجه مى گردند، چنان كه مى فرمايد:
(أَهذَا الَّذِى بَعَثَ اللّهُ رَسُولاً).
«آيا همين شخص است كه خداوند او را به پيامبرى برانگيخته است؟!».
امّا درباره اين كه چرا او نمى تواند برانگيخته خدا باشد و چرا رسالت وى اساس ندارد، دليلى جز لجاجت نداشتند.

صفحه 144

2. از استقامت در لجاجت لذت مى برند

آنان نه تنها لجوج بودند، بلكه در لجاجت خويش، اصرار ورزيده و در راه مخالفت با حقيقت، استقامت به خرج مى دادند و از آن، لذت مى بردند و افتخار مى كردند و به جاى اين كه در راه پيشرفت حقيقت، صبر و مقاومت نشان دهند، نيروى خود را در راه باطل مصرف مى نمودند و مى گفتند:
(إِنْ كادَ لَيُضِلُّنا عَنْ آلِهَتِنا لَوْلا أَنْ صَبَرْنا عَلَيْها).
«هرگاه ما در مورد خدايان خود، استقامت و ثبات نمىورزيديم، امكان داشت كه ما را گمراه كنند».
قرآن براى دلدارى پيامبر، يادآور مى شود كه لجاجت، پرده ضخيمى در برابر ديدگان باطنى آنان كشيده و اين پرده با مرگ و ورود آنان به جهان ديگر از بين مى رود; در آن هنگام مى فهمند كه گمراه كيست، چنان كه مى فرمايد:
(وَسَوْفَ يَعْلَمُونَ حِينَ يَرَوْنَ الْعَذابَ مَنْ أَضَلُّ سَبِيلاً).
«هنگامى كه عذاب را ببينند، خواهند دانست چه كسى گمراه است».

3. هوا و هوس، معبود واقعى آنهاست

آنان هر چند به ظاهر، مشرك و بت پرست بودند، امّا بت، معبود و مسجود ظاهرى آنها بود و در باطن، معبود ديگرى داشتند كه زمام كار خود را به دست او سپرده بودند و از آن پيروى مى كردند و در حقيقت، او را در چهره بت هاى چوبى و فلزى مى پرستيدند، اين معبود واقعى، همان «هوا و هوس» است كه عقل و خرد را بى فروغ مى سازد، مثلاً تعصب بر ادامه روش نياكان، يكى از شاخه هاى هوا و هوس است. آنان با اين كه مى دانستند از اين معبودهاى بى روح، كارى ساخته نيست، امّا تعصب خاصى به روش گذشتگان خود به خرج مى دادند و مى گفتند: حفظ سنن

صفحه 145
نياكان براى ما لازم است1 ; در حقيقت، معبود واقعى، تعصب هاى ناروا نسبت به روش نياكان بود كه بخشى از هوا و هوس شمرده مى شود و آنان در درون، به دست و پاى اين معبود، بوسه مى زدند و سجده مى كردند، هر چند در ظاهر بر بت هاى تراشيده سجده مى كردند و در برابر آنها كرنش مى نمودند.
در احاديث اسلامى پيروى از خواهش هاى غلط نفسانى، مبغوض ترين و بدترين معبود باطل در روى زمين شمرده شده است تا آن جا كه هيچ معبود باطلى، از نظر آثار بد، پاى آن نمى رسد، چنان كه فرموده اند:
«أبغَضُ إله عُبِدَ على وَجْهِ الأرضِ الهَوى;
«بدترين معبودى كه در روى زمين پرستش شده، بت هوا و هوس است».
بت پرستى ريشه هاى ديرينه اى دارد. بت پرستى به آن صورت كه در دوران جاهليت بود، هر چند در محيط ما وجود ندارد، امّا بت پرستى به معناى هواپرستى، نه تنها در ميان ما ريشه كن نشده، بلكه در حال گسترش است.
ماترياليست ها كه ماده را آخرين سر حد وجود و كعبه آمال مى دانند و از ايمان به جهان غيب و سراى ديگر سرباز مى زنند، ماده پرستانى هستند كه ريشه آن هواپرستى است، زيرا به نظر مى رسد كه يكى از انگيزه هاى مادى گرى آنان، علاوه به بهره گيرى بى قيد و شرط از لذايذ زودگذر جهان ماده است كه نتيجه مستقيم هواپرستى مى باشد. علاقه به ظاهر زندگى، آنان را وادار كرده كه خدا و روز بازپسين را انكار كنند،زيرا ايمان به خدا و روز سزا، مانع از آن است كه فردى در لذات و شهوات غرق گردد.

1 . قرآن اين روش آنان را در موارد مختلفى يادآورى نموده است، چنان كه مى فرمايد: (إِنَّا وَجَدْنَا آباءَنَا عَلى أُمَّة وَإِنَّا عَلى آثارِهِمْ مُقْتَدُونَ);«ما نياكان خود را بر اين راه و روش ديده ايم و بايد از آنان پيروى كنيم»(زخرف(43) آيه 23).

صفحه 146
ايمان به خدا و احترام به مقدسات، خواه ناخواه با يك رشته محروميت ها كه مصالح فردى و اجتماعى، آن را ايجاب مى كند، توأم و همراه است، در صورتى كه مادى گرى دست انسان را در هر نوع لذت و بهره گيرى باز مى گذارد.
گرايش به «فرويديسم» و تفسير تمام پديده هاى علمى و اخلاقى و اجتماعى، از طريق مسائل جنسى، در حقيقت، يك نوع بت پرستى است كه بت واقعى در آن، امور جنسى و گرايش هاى نامطلوب به جنس مخالف و يا مطلق مسائل جنسى مى باشد.
مقام پرستى، پول پرستى، تجمل پرستى، از بت پرستى هاى رايج است كه گروهى آن چنان خود را در راه آنها خوار و ذليل ساخته اند كه همه چيز خود را فداى معبود باطل خود مى كنند.

4. علل اين پديده هاى نامطلوب

قرآن مجيد، علل اين پديده هاى نامطلوب را كه به آنها اشاره شد، چنين معرفى مى فرمايد: «اين افراد، گوش شنوا و ديده باز ندارند و اگر اين دو موهبت بزرگ را مى داشتند يا به عبارت صحيح تر، از اين دو موهبت الهى بهره مند مى شدند، هرگز حق و حقيقت را به بازى و مسخره نمى گرفتند و به مقاومت در راه باطل، افتخار نورزيده و هوا و هوس را معبود خود قرار نمى دادند».
از اين جهت كه آنان گوش شنوا و ديده باز ندارند، بسان چهارپايانند كه جز صدا چيزى نمى شنوند و حقيقت را درك نمى كنند، چنان كه مى فرمايد:
(أَمْ تَحْسَبُ أَنَّ أَكْثَرَهُمْ يَسْمَعُونَ أَوْ يَعْقِلُونَ إِنْ هُمْ إِلاّ كَالأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ).
«مگر تو تصور مى كنى كه بيش تر آنان مى شنوند و يا مطالب تو را درك مى نمايند، آنان مانند چهارپايانند، بلكه از آنها گمراه ترند».

صفحه 147
چرا گمراه ترند؟ نكته آن، اين است كه حيوان براى تكامل شايستگى ندارد. مرحله آنها همان است كه به آن رسيده اند، امّا انسان از دو چيز تركيب يافته است، يعنى از جسم و روح، از ماده و معنا به وجود آمده است; گرچه انسان، از نظر جسم و ماده، محدود است و نمى تواند از آن بالاتر برود، ولى از نظر جسم و ماده، محدود است و نمى تواند از آن بالاتر برود، ولى از نظر روح و معنا شايستگى بيش ترى دارد، پس اگر فردى از اين مواهب بزرگ بهره نگيرد، در اين صورت به اندازه اى بى خرد است كه جا دارد او را گمراه تر از حيوان بخوانيم.
چرا قرآن در ميان مجموع حواس انسان، تنها از گوش و چشم نام مى برد؟ پاسخ اين است كه معلومات انسان يا از ديگران كسب مى شود و يا چيزى است كه از درون خود انسان مى جوشد و آدمى با نيروى عقل، آن را درك مى كند. هرگاه رهبر او در اين مسائل، گفتار ديگران باشد، وسيله درك آن، گوش شنواست، همچنان كه وسيله منحصر براى رشته دوم از معلومات، همان نيروى عقل و فروغ خرد است; از اين جهت، از ميان تمام وسايل ادراكى انسان در آخرين آيه مورد بحث، سخن از گوش و عقل به ميان آمده است.
قرآن مجيد در آيه ديگر، از زبان دوزخيان مانند آيه مورد بحث، تنها از گوش و عقل سخن به ميان مى آورد، چنان كه مى فرمايد:
(لَوْ كُنَّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ مَا كُنّا فِى أَصْحابِ السَّعيرِ).1
«هرگاه گوش شنوا داشتيم يا مى انديشيديم، هرگز اهل دوزخ نبوديم».

1 . ملك(67) آيه 10.

صفحه 148

صفحه 149

16

سايه هاى متحرّك

نشانه اى از قدرت اوست

45. (أَلَمْ تَرَ إِلى رَبِّكَ كَيْفَ مَدَّ الظِّلَّ وَلَوْ شاءَ لَجَعَلَهُ ساكِناً ثُمَّ جَعَلْنا الشَّمْسَ عَلَيْهِ دَلِيلاً).
«آيا نديدى(قدرت) پروردگار را كه چگونه سايه را گسترده است؟ اگر مى خواست آن را ثابت نگاه مى داشت، سپس خورشيد را بر آن دليل و گواه قرار داديم (و اگر نور نبود، حقيقت سايه محقق و معلوم نمى گشت)».
46. (ثُمَّ قَبَضْناهُ إِلَيْنا قَبْضاً يَسيراً).
«سپس آن (سايه) را تدريجاً جمع كرديم».
47. (وَهُوَ الَّذى جَعَلَ لَكُمُ اللَّيْلَ لِباساً وَالنَّوْمَ سُباتاً وَجَعَلَ النَّهارَ نُشُوراً).
«او (خدا) است كه شب را براى شما وسيله پوشش و خواب را سبب آسايش و روز را براى كار و فعاليت در راه زندگى قرار داد».
راه همگانى براى شناسايى خدا و صفات او، بررسى نظام آفرينش و مطالعه كتاب خلقت است. نظام شگفت انگيز و رموز و اسرارى كه در آفرينش هر

صفحه 150
موجودى نهفته است، ما را به وجود عقل و تدبير بزرگى كه نقشه جهان را طراحى كرده و بر اساس آن آفريده است رهبرى مى كند.
قرآن مجيد در ميان دلايل فراوان خداشناسى، بيش تر روى همين برهان تكيه كرده و به طور مكرر، خردمندان را به مطالعه كتاب آفرينش كه هر برگى از برگ هاى بى شمار آن، گواه بر وجود آفريننده دانا و تواناست دعوت مى كند. دليل اين كه كتاب آسمانى ما در ميان ديگر دلايل خداشناسى، بيش تر روى نظم گيتى تكيه مى كند، اين است كه بهره بردارى از اين دليل، همگانى است و تمام افراد، هر چند از نظر عقل و خرد و علم و دانش، تفاوت هاى چشمگيرى داشته باشند، مى توانند با اين دليل بر وجود آفريننده دانا و توانا استدلال كنند.
شايد در ميان مردم جهان، كم تر كسى باشد كه به وجود مبدئى براى جهان معتقد نباشد، زيرا خداخواهى وخداجويى براى بشر يك امر فطرى است. بشر با عقل سليم و وجدان پاك خود، هيچ گاه از حكم فطرت سرپيچى نمى كند، به خصوص كه روان شناسى امروز به روشنى ثابت نموده است كه حس مذهبى و گرايش به ماوراى طبيعت، چهارمين بعد روح انسان است كه به ضميمه سه بعد ديگر، مجموع ابعاد چهارگانه روان ما را تشكيل مى دهند.1 بنابراين، هدف عالى از دعوت به مطالعه كتاب هستى، شناسايى صفات الهى است، نه اثبات اصل وجود او، زيرا همان طور كه گفته شد، اصل وجود مبدأ، مورد انكار ملل جهان نبوده است و اگر فردى يا گروهى روى يك رشته اغراض سياسى و عقده هايى كه از دين و مذهب دارند، براى جهان مبدأ و خالقى قائل نباشند، در اعماق دل، آن را پذيرفته اند، هر چند در زبان آن را انكار كنند.

1 . آن سه بعد ديگر عبارتند از: «حس كنجكاوى»، «حس اخلاق و فضيلت خواهى» و «حس هنر».

صفحه 151
از اين جهت، محققان مى گويند: هدف قرآن از دعوت به مطالعه آيات خلقت و نظام بديع آفرينش، بيش تر براى شناسايى صفات جمال حق تعالى است، يعنى او خدايى است دانا و توانا و زنده كه علم و قدرت او بى پايان است.
قرآن مجيد در آيات مزبور و همچنين در آياتى كه بعداً مورد بحث قرار مى گيرد، اسرارى از عالم خلقت را بازگو مى كند كه ما به تشريح آنها مى پردازيم و يك قسمت از اين رموز، مربوط به خورشيد و سايه هاى متحرك اجسام است:

1. سايه هاى متحرك

اندكى پس از طلوع فجر صادق، تاريكى نيمه روشنى، سراسر چشم انداز ما را فرا مى گيرد; در اين هنگام، تمام پستى ها و بلندى ها زير پوشش تاريكى نيمه روشنى قرار مى گيرد; در اين هنگام، تمام پستى ها و بلندى ها زير پوشش تاريكى نيمه روشنى قرار مى گيرد; وقتى كه آفتاب طلوع كرد و اندكى بالا آمد، نور در سمت مشرق اجسام (مانند كوه و درخت و ساختمان) موج مى زند، ولى در سمت مغرب آنها سايه حكومت مى كند و تمام اجسام در اين سمت، به تناسب خود، داراى سايه اى مى گردند كه به تدريج از آن كاسته مى شود و هر چه آفتاب بالا بيايد، دامن سايه را جمع كرده و آن را كوتاه تر ساخته و يا از بين مى برد.1
مشاهده اين منظره كه چگونه پس از طلوع خورشيد، سايه اى در سمت مغرب اجسام پيدا مى شود و سپس به تدريج با بالا آمدن آفتاب جمع مى شود، ما را به عظمت آفريننده جهان كه همه اين نظام ها پرتوى از اراده حكيمانه اوست رهبرى

1 . در نقاطى كه از نظر منطقه جغرافيايى در ميان خط استوا و ميل اعظم شمسى قرار گرفته اند، سايه جسام در هر سال، دوبار بر اثر تابش مستقيم خورشيد، هنگام ظهر معدوم مى3شود; در اين نقاط، در غير دو روز و تمام ايام در نقاط ديگر، دامن سايه كوتاه تر مى3شود، ولى به كلى از بين نمى رود.

صفحه 152
مى كند، چنان كه قرآن مى فرمايد:
(أَلَمْ تَرَ إِلى رَبِّكَ كَيْفَ مَدَّ الظِّلَّ).
«آيا نديدى (قدرت) پروردگار خود را كه چگونه سايه را گسترده است؟».1
نكته ديگر، حركت آرام آرام اين سايه هاست كه به تدريج به طرف مغرب متوجه مى گردند; چنانچه سايه حركت نداشت و به يك حالت باقى مى ماند، بشر از منافع گردش سايه و انتقال آن از نقطه اى به نقطه ديگر، محروم مى گشت.
انتقال سايه از نقطه اى به نقطه ديگر، امكانات بيش ترى به زندگى انسان ها مى بخشد و محيط زندگى را به صورت چهار فصل درمى آورد و انسان در تمام مواقع مى تواند مطابق احتياجات خود از آفتاب و سايه استفاده كند، چنان كه قرآن مى فرمايد:(وَلَوْ شَاءَ لَجَعَلَهُ ساكِناً); «اگر مى خواست آن را ثابت نگاه مى داشت».2
ما نقاط سايه را از همان نحوه گردش ظاهرى آفتاب به دست مى آوريم و مردم از مسير آفتاب به مسير سايه و گردش آن پى مى برند; به تعبير ديگر، حقيقت سايه و

1 . در لغت عرب، به اصلِ سايه، «ظل» گفته مى3شود و به سايه اى كه از نقطه اى به نقطه ديگر منتقل مى3شود «فئ» مى گويند و چون در آيه، «ظل» آمده است، طبعاً مقصود همان سايه گسترده اى است كه پس از طلوع آفتاب در سمت غرب اجسام پديد مى آيد و سايه سمت مشرق كه معلول توجه آفتاب به جانب مغرب است، در حقيقت، «ظل» نيست، بلكه «فئ» است; از اين جهت، ما سايه سمت مغرب صبح گاهان را اساس تفسير آيه قرار داديم.
2 . مفسر معروف «زمخشرى» مى گويد: مقصود از «حركت سايه» همان گسترش سايه است و مقصود از سكون، نقطه مقابل آن است (كشاف، ج2، ص 410) ولى همان طور كه گفته شد، مقصود از تحرك اين است كه هر چه آفتاب بالا بيايد، سايه، دامن خود را جمع مى كند و تا موقع ظهر، تقريباً سايه ناچيز و معدوم مى گردد و مقصود از سكون، اين است كه سايه در يك حالت باقى بماند و چون انتقال سايه به نفع و سود ماست، از اين جهت خداوند سايه اجسام را سيار و گردان (و تابع گردش خورشيد) آفريده است.

صفحه 153
اين كه در جهان پديده اى به نام سايه وجود دارد، در پرتو خورشيد است; اگر در جهان خورشيدى نبود، پديده اى به نام سايه نيز وجود نداشت، زيرا حقيقت سايه جز اين نيست كه نور خورشيد بر يك طرف جسم بتابد و از جهت غلظتى كه جسم دارد، مانع از آن شود كه نور خورشيد در سمت ديگر جسم ظاهر شود، از اين جهت، آن قسمت از تاريكى جسم را سايه مى گويند; بنابراين، حقيقت سايه در پرتو خورشيد به وجود مى آيد.
نه تنها در خارج، تحقق سايه در گرو تابش خورشيد است، بلكه پى بردن ذهن به مفهوم سايه نيز در پرتو وجود خورشيد است، زيرا اگر نور نبود، بشر به پديده اى به نام ظلمت و سايه پى نمى برد، زيرا انسان، هنگامى به چنين مفهومى پى مى برد كه نورى را مى بيند، و آن گاه كه در منطقه تاريك، آن اثر را نمى يابد، مى فهمد كه در جهان، پديده اى به نام سايه و تاريكى وجود دارد كه فاقد اثر نور و روشنى است، چنان كه قرآن مى فرمايد: (ثُمَّ جَعَلْنَا الشَّمْسَ عَلَيْهِ دَلِيلاً); «سپس خورشيد را براى آن، دليل و راهنما قرار داديم».
نكته قابل توجه در خلقت سايه و نور، اين است كه نظام آفرينش، طورى است كه سايه به تدريج دامن خود را جمع كرده و به سمت ديگر منتقل مى گردد و اگر انتقالِ سايه، آنى و دفعى بود، بسيارى از مناطق، غير قابل سكونت مى گشت; به همين جهت قرآن مى فرمايد:(ثُمَّ قَبَضْناهُ إِلَيْنا قَبْضاً يَسِيراً); «سپس آن سايه را تدريجاً جمع كرديم».

2. شب و روز

هنگامى كه خورشيد به طرف ديگر كره زمين مى تابد، پوششى از تاريكى، اين طرف نيم كره را فرا مى گيرد و تمام مظاهر هستى در پوشش ظلمت فرو مى رود و

صفحه 154
پرده اى ضخيم، ميان جهان و ديدگان ما پديد مى آيد و سكوت و آرامش مطلق و يا نسبى بر نيمى از كره زمين حكومت مى كند تا بشر در پرتو آرامش طبيعى كه بر صحنه زمين حكمفرماست در بستر خواب و استراحت فرو رود و علاوه بر رفع خستگى براى زندگى فردا تجديد قوا كند.
گروهى از پوشش شب، سوء استفاده كرده و در پشت پرده تاريكى عمر گران بهاى خود را در عصيان و گناه تلف مى كنند، ولى در نقطه مقابل، گروهى از مردان پاك در پرتو اين پوشش، بخشى از شب را به راز و نياز مى پردازند و عمل خود را از ديده ريا و شهرت طلبى پوشيده مى دارند.
بهترين زندگى، آن است كه با قوانين آفرينش، كاملاً هماهنگ باشد و هر نوع زندگى كه بر خلاف نظام خلقت باشد به طور مسلم زيان بخش خواهد بود.
پوشش شب براى اين است كه انسان ها از ديده هاى يكديگر پنهان شوند و در بستر استراحت قرار گيرند و روز روشن براى اين است كه انسان فعاليت خود را براى زندگى از سر گيرد. كسانى كه شب ها را در «كاباره ها» و مراكز رقص و نقاط آلوده به صبح مى رسانند و روزها به صورت افراد خمارآلود هستند، با قوانين خلقت نبرد نموده و به زودى نتايج اعمال خود را خواهند ديد; خداوند مى فرمايد:
(وَهُوَ الَّذِى جَعَلَ لَكُمُ اللَّيْلَ لِباساً وَالنَّوْمَ سُباتاً وَجَعلَ النَّهارَ نُشُوراً).
«اوست كه شب را براى شما وسيله پوشش و خواب را سبب آسايش و روز را براى فعاليت در راه زندگى آفريده است».
نوع مردم تصور مى كنند كه تنها نور و روشنايى از نعمت هاى الهى است، در صورتى كه ظلمت و تاريكى نيز مايه حيات و وسيله بقاى زندگى مى باشد. هيچ مى دانيم كه اگر سراسر زندگى ما را نور و روشنايى فرا مى گرفت، زندگى براى جاندار

صفحه 155
به صورت يك امر غير ممكن درمى آمد؟
اين نكته، شايان توجه است كه خداوند، خود را آفريننده نور و ظلمت و آفريننده شب و روز معرفى مى كند و از اين طريق، نعمت هاى مختلف و رنگارنگ خود را يادآور مى شود، چنان كه مى فرمايد:
(الْحَمْدُ لِلّهِ الَّذِى خَلَقَ السَّمواتِ وَالأَرْضَ وَجَعَلَ الظُّلُماتِ وَالنُّورَ...).1
«سپاس خداى را كه آسمان ها و زمين و تاريكى ها و روشنى ها را آفريد».
و نيز مى فرمايد:
(وَهُوَ الَّذِى خَلَقَ اللَّيْلَ وَالنَّهارَ وَالشَّمْسَ وَالْقَمَرَ...).2
«خداوندى كه شب و روز و آفتاب و ماه را آفريد».
امام صادق درباره منافع شب و روز چنين مى فرمايد:«آفتاب با طلوع و غروب خود، روز و شب را پديد مى آورد، هرگاه آفتاب چهره خود را نشان نمى داد و جهان را تاريكى فرا مى گرفت، ديگر مردم نمى توانستند وسايل زندگى را فراهم سازند; اگر آفتاب غروب نمى كرد، آرامش و قرار كه مايه حيات انسان و وسيله هضم غذا و رساندن آن به تمام نقاط بدن است، در صحنه زندگى وجود نداشت».
هرگاه، آفتاب غروب نداشت، بشرِ آزمند، از كار و فعاليت دست نمى كشيد; بنابراين، آفتاب، مشعل و چراغى است كه براى ضرورت، روشن مى گردد و در مواقع استراحت، خاموش مى شود.3

1 . انعام (6) آيه 1.
2 . انبياء: 33 .
3 . بحار الأنوار، ج3، ص 112(به نقل از توحيد مفضل).

صفحه 156

صفحه 157

17

با اين نشانه هاى روشن، بت پرستى چرا؟

48. (وَهُوَ الَّذِى أَرْسَلَ الرِّياحَ بُشْراً بَيْنَ يَدَىْ رَحْمَتِهِ وَأَنْزَلْنا مِنَ السَّماءِ ماءً طَهُوراً).
«اوست كه بادها را مژده دهنده، پيشاپيش رحمت خود(باران) مى فرستد و از آسمان، آب پاكى نازل نموديم».
49. (لِنُحْيِىَ بِهِ بَلْدَةً مَيْتاً وَنُسْقِيَهُ مِمّا خَلَقْنا أَنْعاماً وَأَناسِىَّ كَثيراً).
«تا سرزمين هاى مرده را به وسيله آن زنده كنيم و مخلوقات خود را از چهارپايان و انسان ها سيراب سازيم».
50. (وَلَقَدْ صَرَّفْناهُ بَيْنَهُمْ لِيَذَّكَّرُوا فَأَبَى أَكْثَرُ النَّاسِ إِلاّ كُفُوراً).
«ما باران را از نقطه اى به نقطه ديگر منتقل ساختيم تا متنبه شوند(و بدانند كه اگر اين كار نمى شد، خرابى به بار مى آورد) ولى اكثر مردم جز كفران، كارى نمى كنند».
51. (وَلَوْ شِئْنا لَبَعَثْنا فِى كُلِّ قَرْيَة نَذِيراً).
«اگر مى خواستيم، در هر منطقه اى پيامبرى براى انذار مردم برمى انگيختيم».
52. (فَلا تُطِعِ الْكافِرينَ وَجاهِدْهُمْ بهِ جِهاداً كَبيراً).

صفحه 158
«از كافران، اطاعت مكن و با آنان، جهاد بزرگى بنما».
53. (وَهُوَ الَّذِى مَرَجَ الْبَحْرَيْنِ هذا عَذْبٌ فُراتٌ وَهذا مِلْحٌ أُجاجٌ وَجَعَلَ بَيْنَهُما بَرْزَخاً وَحِجْراً مَحْجُوراً).
«اوست كه دو دريا را به هم وارد كرد، يكى شيرين و گوارا و ديگرى شور و تلخ و ميان آنها فاصله اى پديد آورد كه از آميزش آنها جلوگيرى كند و هرگز به هم مخلوط نمى شوند».
54. (وَهُوَ الَّذِى خَلَقَ مِنَ الْمَاءِ بَشَراً فَجَعَلَهُ نَسَباً وَصِهْراً وَكانَ رَبُّكَ قَديراً).
«اوست كه از آب (نطفه) بشرى آفريد و در ميان آن، پيوندهاى نَسَبى و سبَبى قرار داد و پروردگار تو، قادر و تواناست».
55. (وَيَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ ما لا يَنْفَعُهُمْ وَلا يَضُرُّهُمْ وَكانَ الْكافِرُ عَلى رَبِّهِ ظَهيراً).
«چيزهايى جز خدا را مى پرستند كه براى آنها سود و زيانى ندارد و كافران، پيوسته بر ضد پروردگار تو تظاهر مى كنند».
در جهان هستى، كسى شايسته عبادت و بندگى نيست، جز خداى يكتايى كه سرچشمه تمام هستى ها و منبع و اصل تمام كمالات به شمار مى رود و كمالات موجودات ديگر از وجود او سرچشمه مى گيرد; عبادت و خضوع و تسليم و فرمانبردارى مطلق و بدون قيد و شرط در برابر موجودى، به دليل يكى از دو امر زير بايد انجام گيرد:
1. عشق به كمال و خضوع در برابر آن براى انسان، يك امر فطرى است و هر انسانى ناخودآگاه در برابر كمال موجود، خاضع مى گردد. هرگاه موجودى، سراسر علم و دانش، قدرت و توانايى، حيات و زندگى و بينايى و شنوايى باشد و

صفحه 159
هر نوع كمال را كه به انديشه انسان برسد، او دارا گردد و همه كمالات از ذات او بجوشد، نه اين كه از جايى بگيرد، طبعاً چنين موجودى شايسته عبوديت و بندگى خواهد بود، زيرا او با اين شرايط از همه چيز برتر و همه موجودات در برابر او بى ارزش خواهند بود.
2. موجودى كه آفريننده جهان و بخشنده تمام نعمت ها و سعادت ها و مالك اصلى و روزى دهنده موجودات مى باشد، به حكم وجدان و خرد، بايد در برابر آن خاضع و سپاسگزار گرديم. هدف از خضوع و بندگى نه اين است كه با بندگى خويش به او سودى برسانيم، بلكه لياقت و شايستگى خود را ابراز و اظهار كرده و از اين طريق، مستحق نعمت هاى بيش ترى گرديم.
مشركان عصر رسالت، بت هاى چوبى و سنگى و فلزى را مى پرستيدند و در برابر آنها در سر حدّ بندگى، خضوع مى كردند، در صورتى كه معبودهاى آنان نه كمالى را دارا بودند و نه بخشنده نعمتى به شمار مى رفتند، در صورتى كه عبوديت و بندگى و اطاعت بدون قيد و شرط، بايد به خاطر كمال و عظمت و بزرگى معبود صورت بگيرد يا اين كه به دليل نعمت هايى كه به انسان ارزانى داشته است و هيچ كدام از اين دو ملاك در معبودهاى دوران جاهلى، وجود نداشت و قرآن، اين حقيقت را به نحو روشنى بيان كرده مى فرمايد:
(إِنَّ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ عِبَادٌ أَمْثالُكُمْ).1
«كسانى كه جز خدا مى پرستيد، بندگانى مثل شما هستند(نه داراى كمالند كه به دليل آن در برابر آنها كوچك شويد و نه كارى براى شما انجام مى دهند، كه رهين نعمت آنها باشيد)».
از اين بيان مى توان نتيجه گرفت كه عبوديت و بندگى و پرستش، انقياد مطلق

1 . اعراف: 194 .

صفحه 160
و تسليم و فرمانبردارى بدون قيد و شرط، مخصوص ذات خداوند است و غير او شايسته اين مقام نيست، بلكه مخلوقاتى مثل ما مى باشند.
***
مفاد آيات مورد بحث كه نعمت هاى الهى را نسبت به بندگان، يكى پس از ديگرى شرح مى دهند، با توجه به آيه 55 بسيار روشن است، زيرا در اين آيه از پرستش بت هاى بى لياقت، سخت نكوهش شده و علت زشتى پرستش غير خدا، چنين تشريح شده است:
(وَيَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ ما لا يَنْفَعُهُمْ وَلا يَضُرُّهُمْ).
«آنان موجوداتى را مى پرستند كه به حال آنها سود و زيانى ندارند و مالك هيچ نوع نفع و ضررى به بندگان نيستند».
قرآن مجيد در آيات مورد بحث، بخشى از نعمت هاى بزرگ خدا را يادآورى مى نمايد تا نشان دهد كه هر دو ملاك عبادت و بندگى در ذات خداوند جمع است، زيرا او منبع قدرت و علم و مركز هر نوع كمال است، هرگاه قدرت مطلق نداشت، هرگز مبدأ اين رشته از كارها كه در اين آيات تشريح شده است نبود.
او عطا كننده تمام نعمت ها و سعادت ها و مالك اصلى و اختياردار انسان هاست، پس بايد او را پرستيد و از پرستش غير او پرهيز نمود. اينك تشريح نعمت هايى كه در اين آيات آمده است:
1. باد و طوفان بشارت دهنده نزول رحمت (باران) الهى است: باد به فرمان خداوند، بخار درياها را به سوى خشكى ها سوق مى دهد و پس از يك رشته فعل و انفعالات فيزيكى، آب پاك و پاك كننده اى به صورت قطره هاى باران از آسمان به روى زمين سرازير مى گردد، چنان كه مى فرمايد:
(وَهُوَ الَّذِى أَرْسَلَ الرِّياحَ بُشْراً...).

صفحه 161
«اوست كه بادها را كه بشارت دهنده رحمت اوست فرستاد...».
2. باران مايه حيات زمين ها و چهارپايان و انسان هاست، چنان كه مى فرمايد:
(لِنُحْيِىَ بِهِ بَلْدَةً مَيْتاً وَنُسْقِيَهُ مِمّا خَلَقْنا أَنْعاماً وَأَناسِىَّ كَثِيراً).
«سرزمين هاى مرده را به وسيله باران زنده كرده و مخلوقات خود را از چهارپايان و انسان ها سيراب سازيم».
ولى نكته اين كه حيات زمين را قبل از چهارپايان و انسان ها و حيات چهارپايان را قبل از انسان يادآور شده، اين است كه زندگى چهارپايان در گرو حيات و روييدن گياهان زمين است، همچنان كه حيات انسان در گرو هر دو مى باشد.
3.يكى از الطاف و نعمت هاى خداوند، اين است كه ابرهايى كه حامل بارانند، در حال حركت مى باشند و معمولاً باران به مقدار نياز به سرزمين ها مى بارد و اگر چنين نبود و باران فقط به يك نقطه مى باريد، خرابى ها به بار مى آورد، چنان كه مى فرمايد:
(وَلَقَدْ صَرَّفْناهُ بَيْنَهُمْ لِيَذَّكَّرُوا فَأَبَى أَكْثَرُ النَّاسِ إِلاّ كُفُوراً).
«ما آب را از نقطه اى به نقطه ديگر منتقل ساختيم تا متنبه شوند( و در حكمت اين كار به تفكر بپردازند)».
4. از ريزش برف و باران، رودخانه هايى عظيم تشكيل مى گردد، و قسمت عظيمى از آب رودخانه ها در مسير خود، صرف زراعت و امور كشاورزى مى گردد و باقيمانده آنها به صورت رودهاى بزرگ به دريا مى ريزد، آب درياها شور است و تلخ و آب رودخانه شيرين و گواراست. اين دو نوع آب در كنار هم قرار مى گيرند، در حالى كه هيچ كدام به ديگرى مخلوط نمى شوند و به فرمان پروردگار، هر كدام در مرز

صفحه 162
خود قرار مى گيرند، آيا اين آفرينش شگفت انگيز ما را در برابر آفريننده آن به خضوع و تسليم وانمى دارد؟ چنان كه مى فرمايد: (وَهُوَ الَّذِى مَرَجَ الْبَحْرَين);«اوست كه دو دريا را به هم وارد كرد».
5. يكى از نشانه هاى قدرت او اين است كه از يك قطره آب دو نوع انسان (نر و ماده) آفريده است، چنان كه در آيه ديگر مى فرمايد: (فَجَعَلَ مِنْهُ الزَّوْجَيْنِ الذَّكَرَ وَالأُنْثى)1 از آن، نر و ماده آفريد.
اين قطره آب، مبدأ پيدايش يك رشته پيوندهاى سببى و نسبى گرديد، چنان كه مى فرمايد:
(وَهُوَ الَّذِى خَلَقَ مِنَ الْمَاءِ بَشَراً فَجَعَلَهُ نَسَباً وَصِهْراً).
«اوست كه از نطفه، انسان آفريد و در ميان آن، پيوندهاى نسبى و سببى قرار داد».
آيا با توجه به چنين كمالات ذاتى و قدرت نمايى و نعمت هاى فراوانى كه خداوند بزرگ در اختيار ما نهاده است، سزاوار است كه از پرستش او سرباز زنيم و به پرستش موجودات ناتوان بپردازيم، چنان كه مى فرمايد: (وَيَعْبُـدُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ ما لا يَنْفَعُهُمْ وَلا يَضُرُّهُمْ)، موجوداتى را مى پرستند كه سود و زيانى به آنان نمى رسانند.
البته اين كه مى فرمايد: اين بت ها مالك سود و زيان بندگان خدا نيستند، منافات ندارد كه خود بت پرستى، سرچشمه همه نوع آلودگى ها و بدبختى به شمار برود.2
***

1 . قيامت: 39.
2 . چون در آيات گذشته درباره زيان هاى بت پرستى بحث شده بود، به اختصار به تفسير اين آيه پرداختيم.

صفحه 163
در پايان بحث، يادآور مى شود كه قرآن از مقام شامخ پيامبر تجليل كرده، مى فرمايد:«ما مى توانستيم براى هر نقطه اى پيامبر بفرستيم، ولى روى عظمتى كه در روح تو سراغ داشتيم، اصلاح جهانيان را برعهده تو گذارديم و شريعت و رهبرى تو را جهانى ساختيم» چنان كه مى فرمايد:
(وَلَوْ شِئْنا لَبَعَثْنا فِى كُلِّ قَرْيَة نَذِيْراً).
«اگر مى خواستيم در هر منطقه اى پيامبرى برمى انگيختيم».
به عبارت ديگر، اراده حكيمانه خدا، روى مصالحى كه خود مى داند و به خاطر جامعيتى كه آيين اسلام دارد و به جهت شايستگى كه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)براى رهبرى جهانى داشت، دين اسلام را آيين عالمى و رهبرى پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)را جهانى قرار داد، ديگر مانند دوران رسالت هاى پيامبران بنى اسرائيل و امثال آنان، در هر شهر و استانى پيامبرى را برنينگيخت، بلكه او را رهبر همه جهانيان قرار داد، چنان كه در جاى ديگر مى فرمايد:(وَمَا أَرْسَلْناكَ إِلاّ رَحْمَةً لِلْعالَمِينَ)1 ما تو را براى جهانيان رحمت قرار داديم.
روى اين شايستگى و عظمت روحى، خداوند در آيات مورد بحث به پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) دستور مى دهد كه هرگز از كافران پيروى نكند و با قرآنى كه بر او نازل شده، با آنان مُحاجّه نمايد، چنان كه فرمايد:
(فَلا تُطِعِ الكافِرينَ وَجاهِدْهُمْ بِهِ جِهاداً كَبيراً).
«از كافران اطاعت مكن و با آنان جهاد بزرگى بنما».

1 . انبياء: 107 .

صفحه 164

صفحه 165

18

دو ركن اساسى تربيت

56. (وَمَا أَرْسَلْناكَ إِلاّ مُبَشِّراً وَنَذيراً).
«ما تو را نفرستاديم، جز بشارت دهنده و بيم رسان».
آموزش و پرورش از اساسى ترين مسائل اجتماع انسانى و در عين حال، يگانه هدف مقدس پيامبران آسمانى مى باشد. پيامبر گرامى به تصريح قرآن براى تربيت و تعليم جامعه انسانى برانگيخته شده است، با اين تفاوت كه «تربيت» از نظر اسلام اهميت بيش ترى دارد و بر خلاف آنچه بر زبان متخصصان مسائل تربيتى جارى است كه «آموزش» را جلوتر از «پرورش» ياد مى كنند و مى گويند: «آموزش و پرورش»، اسلام گاهى «پرورش» را قبل از «آموزش» ذكر مى كند و مى فرمايد:
(هُوَ الَّذِى بَعَثَ فِى الأُمِّيّينَ رَسُولاً مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِهِ وَيُزَكّيهِمْ وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَالْحِكْمَةَ).1
«اوست كه در ميان درس نخوانده ها پيامبرى از خودشان برانگيخت تا آنان را از صفات ناشايست، پاك گرداند(و تربيت كند) و كتاب آسمانى و دستورات حكيمانه خدا را به آنها بياموزد».
همان طور كه ملاحظه مى كنيد، جمله (وَيُزَكِّيهِمْ) كه به معناى تربيت و پرورش است، قبل از جمله (وَيُعَلِّمُهُمْ)گفته شده تا اهميت پرورش نسبت به

1 . جمعه: 6 .

صفحه 166
آموزش يادآورى گردد.
بنابراين چه بهتر كه كشورهاى اسلامى به پيروى از قرآن، تابلوهاى مؤسسات فرهنگى را عوض كرده و به جاى آموزش و پرورش، پرورش و آموزش بنويسند.

عوامل تربيت

پرورش صفات نيك و فضايل اخلاقى و سوزاندن ريشه هاى رذايل در گرو دو عامل است كه يكى از آنها «محرك» و «برانگيزنده» و ديگرى «مانع» و «بازدارنده» است و به عبارت ديگر، يكى از دو عامل، مثبت و ديگرى منفى است و در تمام نقاط جهان، تربيت منهاى يكى از اين دو عامل، امكان پذير نيست.
عامل محرك و برانگيزنده، همان پاداش هاى نيكويى است كه از طرف مربى براى انجام دادن عملى مقرر مى گردد و يا يادآورى نتايج ارزنده اى است كه خود عمل خواه ناخواه آن را به دنبال دارد.
مقصود از عامل «بازدارنده»، همان كيفرهايى است كه از جانب قانونگذار، متوجه متخلفان و گروه عصيان گر مى گردد و يا آثار شوم و عواقب بدى است كه دامنگير افراد مجرم و گنهكار مى شود.
فرض كنيد آموزگارى مى خواهد در كلاس خود با آفت جهل و نادانى مبارزه كند و دانش آموزانى را كه چندان به اندوختن دانش، اظهار علاقه نمى كنند، به فراگيرى علم و دانش وادار سازد; يك چنين مربى براى رسيدن به مقصد بايد از دو عامل محرك و بازدارنده استفاده كند: از يك طرف بايد آثار و منافع سرشار علم و دانش وادار سازد; يك چنين مربى براى رسيدن به مقصد بايد از دو عامل محرك و بازدارنده استفاده كند: از يك طرف بايد آثار و منافع سرشار علم و دانش را براى آنان تشريح كند و از طرف ديگر، مضرّات جهل و نادانى را كه زندگى انسان را تيره و تار

صفحه 167
كرده و او را به خاك ذلت مى نشاند، بيان نمايد. در اين صورت، دانش آموزان با در نظر گرفتن آثار ارزنده علم به فراگيرى آن، علاقه پيدا كرده و با توجه به آثار جهل و بى سوادى از عواملى كه آنان را به سوى آن مى كشند، دورى مى جويند. بنابراين، چنين مربيى، هم بشير است و مُبَشِّر و هم نذير است و منذر.
فى المثل، گروهى از جوانان كه به مواد مخدر معتاد شده اند در اختيار مربى دل سوزى قرار مى گيرند تا آنان را از چنگال چنين بيمارى مهلك برهاند، در اين راه، تنها تشويق و تعيين پاداش براى كسانى كه با اراده قاطع، تصميم بر ترك آن بگيرند، كافى نيست، بلكه بايد از عوامل بازدارنده، مانند نشان دادن فيلم هاى مربوط به عواقب شوم و نكبت بار اعتياد به مواد مخدر و يا حبس و زندان و ديگر عوامل بازدارنده استفاده كرد.
در تمام جوامع مترقى جهان، اگر تشويق و پاداش وجود دارد، تهديد و كيفر نيز حكمفرماست، و بزرگ ترين اشتباه اين است كه ما در مراحل تربيت، تنها از عامل مثبت و محرك استفاده كنيم و از عامل منفى و بازدارنده غفلت بورزيم.

چهره پيامبران در قرآن مجيد

قرآن مجيد تمام پيامبران آسمانى را با چهره «مبشر» و «منذر» يعنى بشارت دهنده و بيم رسان معرفى مى كند، چنان كه مى فرمايد:
(فَبَعَثَ اللّهُ النَّبِيينَ مُبَشِّرِينَ وَمُنْذِرِينَ).1
«خداوند پيامبران را برانگيخت تا مردم را بشارت دهند و از عواقب بد و شوم گناه بترسانند».2

1 . بقره: 213.
2 . به همين مضمون، آيات ديگرى نيز در قرآن هست رك: نساء(4) آيه 165; انعام(6) آيه 48 و كهف(18) آيه 56.

صفحه 168
و در آيات متعددى پيامبر گرامى را «بشير» و «نذير»1 و يا «مبشر» و «نذير»2 معرفى مى كند و در آيه مورد بحث مى فرمايد:(وَما أَرْسَلْناكَ إِلاّ مُبَشِّراً وَنَذِيراً); «ما تو را نفرستاديم، جز بشارت دهنده و بيم رسان».
در اين جا از يادآورى دو نكته ناگزيريم:
1. بر خلاف انديشه مسيحيان كه آيين مسيح را آيين محبت و او را مُبشِّر و سفير بشارت مى دانند، تنها مهر و مودّت، سازنده اجتماع و انسان كامل نيست و به جاى اين كه اهل محبت باشيم، بايد اهل هدف باشيم و اگر روزى مصالح اجتماع ايجاب كرد، از عوامل قهر و خشم، بيم و اندرز نيز استفاده كنيم.
مهر و مودّت به جاى خشم و غضب، مايه تباهى اجتماع و از هم گسسته شدن نظام زندگى است; كسانى كه به نواميس و اموال مردم تجاوز مى كنند،بايد تنبيه و مجازات شوند، لبخند زدن بر چهره قاتل و آزاد كردن زانى و سارق، سبب گسترش جنايت در اجتماع مى گردد.
دانش آموزى كه اوقات تحصيل خود را در مراكز آلوده تباه مى كند و در پايان سال از عهده امتحانات برنمى آيد و به هيچ تذكرى گوش نمى دهد، حتماً بايد مجازات شود و ارفاق به چنين فرد، علاوه بر اين كه روح تحصيل را در ديگران مى كشد و حقوق آنان را ضايع مى سازد، خود، ستمى است بر اين فرد كه درس نخوانده ترقى مى كند و سرانجام از اجتماع طرد مى شود و با شكست مواجه مى گردد و در حقيقت، كيفر خشم، نسبت به اين افراد، مهرى است كه از جانب مربى بر اجتماع و چه بسا به خود آن فرد گنهكار، مبذول مى شود و ظاهر كار، خشم است و كيفر، ولى در باطن، مهر است و محبت.

1 . رك: بقره (2) آيه 119; سبأ(34) آيه 28; فاطر(35) آيه 24 و فصلت (41) آيه 4.
2 . اسرا(17) آيه 105 و احزاب (33) آيه 45.

صفحه 169
2. كيفرهايى كه در كمين اعمال ما نشسته اند بر دو نوعند: گاهى كيفرهايى است قراردادى، مانند بازداشت، زندان و جريمه هاى نقدى و غيره و گاهى كيفرهايى است كه اثر وضعى اعمال ما مى باشند، مانند عواقب شوم اعتياد به مواد مخدر و غيره كه سلامت و تندرستى انسان را به خطر افكنده و او را با بيمارى هاى گوناگونى مواجه مى سازد. مربى بايد از هر دو كيفر استفاده كند و هر دو را براى او تشريح كند.
در آيين مقدس اسلام، هر دو نوع كيفر وجود دارد، زيرا علاوه بر كيفرهاى تشريعى و قراردادى، مانند بريدن دست دزد، زدن تازيانه به شرابخوار، كيفرهايى نيز در سراى ديگر است كه نتيجه اعمال ما و ثمره كارهاى ماست.
عين اين مطلب در پاداش نيز وجود دارد، زيرا پاداش بر دو نوع است: پاداش هاى تشريعى و قراردادى و پاداش هاى تكوينى كه با مقايسه با موضوع كيفر، هر دو نوع آن روشن مى گردد.
پيامبران به تصريح قرآن، هم مبشر هستند و هم بيم رسان و منذر تا بشر را از نتايج تكوينى اعمال و عواقب شوم گناه كه زندگى آنان را در هر دو جهان تباه مى سازد; بيم داده و بترسانند.
از اين بيان، روشن مى گردد كه مقصود از خوف خداوند، همان ترس از مخالفت با قوانين اوست كه آثار بد و وخيمى در زندگى انسان دارد.
اميرمؤمنان، در سخنان خود، پنج موضوع را توصيه مى كند و از جمله مى فرمايد: «ولا يخافنَّ إلاّ ذنبَهُ1 ;]هيچ يك از شما جز به پروردگار خود دل نبندد[ و جز از گناه خود نترسد» در عين حال كه خدا مظهر رحمت است و در دعا مى خوانيم:
«يا مَنْ وَسِعَتْ رَحْمَتُهُ كُلَّ شَىء;
اى خدايى كه رحمت او همه جهان را فرا گرفته است».

1 . نهج البلاغه، حكمت 82 .

صفحه 170

صفحه 171

19

پاداش رسالت

57. (قُلْ ما أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْر إِلاّ مَنْ شاءَ أَنْ يَتَّخِذَ إِلى رَبِّهِ سَبِيلاً).
«بگو من براى رسالت خود اجر و پاداش نمى خواهم، مگر آن كس را كه به سوى پروردگار خود، راهى انتخاب كند».
ارزنده ترين كارى كه تاكنون، درباره نوع بشر انجام گرفته است، همان خدمات گرانبهاى پيامبران آسمانى است; آنان با تعاليم عالى و فداكارى هاى بى مانند خود، توانسته اند سعادت و خوشبختى بشر را در هر دو جهان تأمين نمايند و پايه هاى تمدن جامعه انسانى را پى ريزى كنند.
اگر بشر با تعاليم آسمانى آشنا نبود و آموزگاران آسمانى براى تعليم و تربيت او گمارده نمى شدند، قطعاً از تكامل فكرى و عقلى و ديگر مظاهر تمدن فرسنگ ها دور مى ماند.
كافى است كه در اين باره به نقاط دور افتاده جهان كه پاى پيامبران آسمانى به آن نقاط نرسيده است و مردم آن جا از تعاليم آنان بهره اى نبرده اند، سرى بزنيم و وضع روحى و تكامل فكرى و اخلاقى آنان را ارزيابى نماييم.
از اّن جا كه ارزش كار آنان بالاتر از آن است كه جامعه انسانى قادر به جبران آن باشد، منطق تمام پيامبران در تمام دوره هاى نبوت، اين بود:

صفحه 172
(وَمَا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْر إِنْ أَجْرِىَ إِلاّ عَلى رَبِّ الْعالَمينَ).
«]آنان چنين مى گفتند:[ من از شما اجر و پاداش نمى خواهم، اجر من بر خداى جهانيان است».
قرآن مجيد، اين منطق را از پيامبران والامقامى مانند: نوح، هود، صالح، لوط و شعيب نقل مى كند.1
همچنين خداوند، شخصيت بزرگ جهان را با جمله زير خطاب نموده مى فرمايد:
(وَما تَسْئَلُهُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْر إِنْ هُوَ إِلاّ ذِكْرٌ لِلْعالَمينَ).2
«هرگز از آنان اجرى نمى خواهى و قرآن جز يادآورى براى جهانيان، چيزى نيست».
از اين گذشته، انتظار اجر و پاداش از مردم، با اخلاص و پيراستگى عمل از هر نوع انگيزه مادى، سازگار نيست، زيرا كارى كه براى خداست و به فرمان او انجام مى گيرد، اگر داراى اجر و پاداش است، بايد برعهده خود او (خدا) باشد، اگر غير از اين بود و فداكارى پيامبران به منظور منافع مادى انجام مى گرفت، ديگر، كار آنان در پيشگاه الهى ارزش و منزلتى نداشت; از اين جهت، همگى مى گويند: >> إِنْ أَجْرِىَ إِلاّ عَلى رَبِّ الْعالَمينَ);«مزد و پاداش من بر خداوند جهانيان است».
***
از برخى از آيات استفاده مى شود كه پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)در مقابل خدمات ارزنده خود، از مردم چيزى را به صورت مزد و پاداش طلبيده است، ولى بايد توجه داشت كه ظاهر آن، مزد و پاداش است امّا در باطن، سود آن به خود امت باز

1 . رك: شعراء(26) آيه109، 127، 145، 164 و 180.
2 . يوسف(12) آيه 104.

صفحه 173
مى گردد، آن جا كه مى فرمايد:
(قُلْ ما سَأََلْتُكُمْ مِنْ أَجْر فَهُوَ لَكُمْ إِنْ أَجْرِىَ إِلاّ عَلى اللّهِ وَهُوَ عَلى كُلِّ شَىْء شَهِيدٌ).1
«بگو اجرى را كه از شما خواسته ام، به نفع خود شماست. اجر واقعى من بر خداست، او بر همه چيز شاهد و گواه است».
پيام صريح آيه، اين است كه همان پيامبر گرامى كه مى گويد پاداش من برعهده خداست، از امت چيزى را خواسته كه ظاهر آن، اجر و پاداش است، ولى باطن آن، عملى است كه نفع آن، به خود امت باز مى گردد.
اكنون ببينيم در كدام آيه، يك چنين درخواستى انجام گرفته است. در مجموع قرآن، دو آيه بيش تر نداريم كه پيامبر به دستور خداوند، در برابر رسالت خود، اجر و پاداش طلبيده است. يكى از اين دو آيه، آيه مورد بحث است كه مى فرمايد:
(قُلْ ما أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْر إِلاّ مَنْ شاءَ أَنْ يَتَّخِذَ إِلى رَبِّهِ سَبِيلاً).2
«بگو: من بر رسالت خود مزد و پاداش نمى خواهم، جز اين كه هر كس بخواهد راهى به سوى پروردگار خود، پيدا كند».
مقصود از جمله ( أَنْ يَتَّخِذَ إِلى رَبِّهِ سَبِيلاً) هر كار نيكى است كه انسان را به سوى خدا رهبرى كند، يعنى مزد و پاداش من اين است كه شما راه خدا را پيش

1 . سبأ: 47 .
2 . فرقان (25) آيه 57. به حسب ظاهر، لفظ «من» استثنا از اجر است، ولى از آن جا كه «اجر» جنبه فعلى و عملى دارد و «من» كنايه از انسان است و چنين انسانى داخل در اجر نيست تا از آن خارج شود. مؤلف كشاف مى گويد: در آيه، قبل از لفظ «من» ، لفظ «فعل» مقدر است، به اين صورت: «إلاّ فعل من اتخذ».

صفحه 174
گيريد و از او اطاعت و پيروى كنيد و از فرمان او سرپيچى ننماييد; به عبارت ديگر، اسلام و ايمان شما بزرگ ترين آرزو و اجر و مزد من است و چنين پاداشى، پيش از آن كه به نفع پيامبر باشد، صد در صد به نفع خود پيروان اوست; از اين جهت فرمود:(قُـلْ ما سَـأََلْتُكُمْ مِنْ أَجْر فَهُوَ لَكُمْ )1 ; «پاداشى كه طلبيده ام، به سود شماست».
چنين تعبيرى اختصاص به قرآن ندارد، بلكه در گفتگوهاى روزمره ما نيز، چنين تعبيرهايى وجود دارد، مثلاً پدرى ثروتى را در اختيار فرزند خود مى گذارد كه با آن كسب كند و زندگى خود را با درآمد آن تأمين نمايد، در اين هنگام به فرزند خود خطاب مى كند و مى گويد: من در مقابل اين عمل از تو چيـزى نمى خواهم، جز اين كه ارزش اين مال را بدانى و آن را ضايع مكنى و از آن به نفع خود استفاده نمايى.
درست است كه پدر در اين موقع از فرزند خويش اجر و پاداش مى طلبد، امّا آنچه را كه پدر از فرزند مى خواهد، پيش از آن كه به نفع پدر باشد، به سود فرزند است كه قدر ثروت موروثى پدر را بداند و آن را تلف و ضايع نكند.
فرض كنيد شخص نيكوكارى، مقدمات تحصيل فردى را فراهم مى كند و در اين راه رنج و زحمت مى كشد، سرانجام رو به آن شخص مى كند و مى گويد: من از اين كار اجر و مزدى نمى خواهم، جز اين كه تو عالم و دانشمند شوى و در جامعه عزيز و گرامى باشى. يا اين كه به طور رايگان بيمارى را معالجه مى كند و نسخه اى براى او مى نويسد و مى گويد: من اجر و مزدى نمى خواهم جز اين كه به اين نسخه عمل كنى و بهبود يابى.
چنين تعبيرى كنايه از نهايت علاقه پدر به سعادت فرزند و يا پزشك و مرد

1 . سبأ: 47 .

صفحه 175
نيكوكار به شخص مورد نظر خود مى باشد. البته مقصود از لفظ «سبيلا» هر نوع عمل نيكى است كه راهى به سوى خدا شمرده شود، يعنى چيزى كه انسان را به سوى خدا رهبرى نموده و در مسير رضايت او قرار دهد; بنابراين،ايمان و اعتقاد، عمل صالح و كردار نيك، محبت به اوليا و پيامبران، مودّت و دوستى به خاندان رسالت كه مشعل هاى فروزان هدايت وپيشوايان معصوم و حجت هاى الهى هستند، همگى از مصاديق (مَنْ شاءَ أَنْ يَتَّخِذَ إِلى رَبِّهِ سَبِيلاً) است كه در اين آيه آمده، و چيز تازه و جداگانه اى نيست، زيرا تحكيم پيوند دوستى با آنان راهى است به سوى خدا و از دو نظر به نفع ماست:
اوّلاً: انس و الفت و ارتباط با خاندان علم و دانش، خوب سبب مى شود كه بسيارى از عقده هاى دينى ما گشوده شود و آنچه را كه نمى دانيم ياد بگيريم. طبعاً كسانى كه از اين خاندان دورند و پيوندى با آنان ندارند، از چنين فيضى محروم بوده و در بسيارى از مشكلات دينى، بايد به افرادى مراجعه كنند كه به هيچ وجه، قول و نظر آنان حجت و سند نيست. ثانياً: عشق و علاقه به خاندان عصمت، خود به خود انسان را از گناه و نافرمانى تا حدى باز مى دارد، زيرا معنا ندارد كسى انسان را از صميم دل و تا سر حدّ عشق دوست بدارد، امّا عملاً با او به مخالفت برخاسته و امورى را كه محبوب او از آنها سخت تنفر دارد انجام دهد.
از اين بيان، استفاده مى شود كه اگر در آيه ديگر، مهر و مودت به خاندان عصمت، اجر و مزد رسالت قرار داده شده است، از آن دسته پاداش هايى است كه درباره آن، قرآن مجيد چنين فرموده:
(قُلْ ما سَأَلْتُكُمْ مِنْ أَجْر فَهُوَ لَكُمْ).1
«اگر پاداشى از شما خواسته ام همگى به نفع شماست».

1 . سبأ(34) آيه 47.

صفحه 176
و همچنين دوستى با خاندان عصمت، راهى است به سوى خدا كه امت در سايه چنين علاقه اى مى تواند حلال را از حرام، واجب را از غير واجب، صحيح را از باطل تشخيص داده و پيوسته در صراط مستقيم باشند و در حقيقت، يكى از «مصاديق» (اتّخـذ إِلى رَبِّهِ سَبيـلاً)مى باشد; از اين جهت قرآن، دوستى با خاندان عصمت را به صورت ظاهر، پاداش و اجر رسالت محسوب كرده و مى فرمايد:
(قُلْ لا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِى الْقُربى).1
«بگو من براى تبليغ رسالت، اجر و پاداش نمى خواهم، جز بذل محبت درباره خويشاوندانم».
نتيجه اين كه قرآن از زبان پيامبران گرامى و خصوصاً پيغمبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم)نقل مى كند كه شعار آنان اين بود كه ما مزد و پاداشى از شما نمى خواهيم، بلكه اجر ما با خداست.
ولى قرآن در دو مورد، دو نوع اجر از امت طلبيده است: يكى از آنها آيه مورد بحث است كه مى فرمايد: «من از شما پاداشى نمى خواهم، جز اين كه شما به سوى خدا راهى پيدا كنيد».
آيه ديگر، همان است كه دوستى با خاندان پيغمبر را اجر رسالت شمرده است، ولى بايد توجه نمود، اين دو نوع درخواست پاداش، منافات با شعار پيامبران (كه ما از شما پاداشى نمى خواهيم) ندارد، زيرا پاداشى كه آنان به شدت از درخواست آن اجتناب مىورزيدند، پاداش هاى مادى و منافع دنيوى بود كه هرگز با اخلاص در عمل آنها سازگار نبود.
ولى اين دو نوع پاداش معنوى (توجه مردم به خدا، مودّت اهل بيت) هرگز

1 . شورى: 23 .

صفحه 177
منافات با اخلاص و نفى پاداش آنها ندارد، زيرا اين دو نوع اجر، پيش از آن كه به نفع خود پيامبر باشد، به نفع امت است و در حقيقت در اين دو درخواست، پيامبر گرامى چيزى جز عمل به متن رسالت نخواسته است و در واقع، اين دو پاداش روشن ترين مصداق آيه زير است:(قُلْ ما سَأَلْتُكُمْ مِنْ أَجْر فَهُوَ لَكُمْ).1 پاداشى كه خواسته ام، همگى به نفع شماست.2

1 . سبأ (34) آيه 47.
2 . چون درباره پاداش رسالت در جلد دوم كتاب رهبرى به طور گسترده بحث نموده ايم، در اين جا، مطالب را به اختصار مطرح كرديم.

صفحه 178

صفحه 179

20

حقيقت توكّل چيست؟

58. (وَتَوَكَّلْ عَلَى الْحَىِّ الَّذِى لا يَمُوتُ وَسَبِّحْ بِحَمْدِهِ وَكَفى بِهِ بِذُنُوبِ عِبادِهِ خَبيراً).
«بر خدايى كه هميشـه زنـده است و هرگز نمى ميرد توكل بنما و او را تسبيح و ستايش كن و او خود براى آگاهى از گناهان بندگانش كافى است».
59. (الَّذِى خَلَق السَّمواتِ وَالأَرْضَ وَما بَيْنَهُما فِى سِتَّةِ أَيّام ثُمَّ اسْتَوى عَلى الْعَرْشِ الرِّحْمنُ فَسْئَلْ بِهِ خَبِيراً).
«خداوندى كه آسمان ها و زمين و آنچه در ميان آنها قرار دارد در شش روز (دوران) آفريد، سپس بر عرش قدرت، مستولى گرديد; (او خداى) رحمان است، از او بپرس كه به همه چيز آگاه است».
نهضت و انقلاب پيامبران در ميان ملت عرب با يك رشته عكس العمل ها و واكنش هاى مثبت و منفى، بسان ديگر دگرگونى ها، توأم و همراه بود. گروهى نداى الهى او را پذيرفته و در گسترش آن،فداكارى نمودند و گروهى ديگر كه وضع جديد را مزاحم منافع خود مى ديدند و يا تعصب بر روش نياكان، مانع از پيروى از آيين نو بود، به شدت با آن به مبارزه برخاسته و به جنگ سرد دامن مى زدند و به گونه اى از

صفحه 180
رسالت پيامبر اسلام به انتقاد مى پرداختند.1
بت پرستان با لجاجت و سرسختى هاى خود، بزرگ ترين سدّ راه پيشرفت و گسترش اسلام بودند و اگر پيامبر در مدت رسالت سيزده ساله خود در مكه، كار چشمگيرى انجام نداد، بر اثر مقاومت همين گروه لجوج بود كه نه چشم بينايى داشتند و نه گوش شنوا.
نخستين آيه مورد بحث براى پرورش روح اميد در گروه با ايمان و تحريك و تهييج افراد علاقه مند به پيامبر خطاب مى كند و دستور مى دهد كه در مشكلات و گرفتارى ها و بن بست ها و دشوارى ها از توكل بر خداى زنده كه هرگز نمى ميرد، كمك و نيرو بگيرند و از كار و كوشش باز نايستند و خود را براى حل مشكلات آماده سازند، زيرا توكل بر خدا، اتكاى به قدرتى است فناناپذير و سنگرى است در دژ استوار، در برابر دشمن انبوه.
واژه «توكل» با مشتقات مختلف خود در قرآن مجيد، هفتاد بار وارد شده و اين كثرت، حاكى از امنيت اين شيوه اخلاقى اسلام، مانند صبر2 و رضا به قضا و تقدير، دچار تحريف شده و بدون آگاهى از حقيقت آن، با معناى كاملاً مباين (به گوشه اى خزيدن، دست روى دست گذاردن) تفسير شده است.
در صورتى كه اگر از طريق صحيح با اين ارزش اخلاقى آشنا شويم، خواهيم ديد كه اين ارزش اخلاقى والا، روحى سرشار از حماسه و اعتماد به نفس در آدمى مى دهد و او را از طفيلى گرايى و وابستگى به ديگران (ما سوى اللّه) مى رهاند.

1 . انتقادهاى مشركان كه در حقيقت بسان بهانه گيرى هاى كودكانه بود، با پاسخ آنها طى آيه هاى 4، 5، 7، 8، 21و 32 همين سوره مطرح شد و برخى از فصل هاى پيشين به بيان اين قسمت اختصاص داشت.
2 . در آخرين بخش اين كتاب درباره صبر به صورت گسترده بحث و گفتگو و نظريه مخدر بودن صبر به روشنى نقد و رد شده است.

صفحه 181
حقيقت توكل، چيزى جز انتخاب نايب و وكيل براى خود نيست. راغب در مفردات خود مى گويد:
«التَّوكِيلُ أنْ تعتمدَ على غيرِكَ وتجعلَهُ نائِباً عنكَ1 ;
توكل اين است كه بر ديگرى اعتماد نمايى و او را نايب خود قرار دهى».
انسان در مواقعى كه با پيچيدگى ها و دشوارى ها مواجه مى گردد و احساس مى كند كه به تنهايى قادر بر حل مشكلات نيست، كسى را كه توانايى انجام آن كار را دارد، وكيل خود قرار مى دهد و از اين طريق، بر قدرت و توانايى خويش توسعه و گسترش مى بخشد.
حقيقت وكالت در امور عادى انسان ها همين است و بس; از اين جهت، هر اندازه وكيل، از علم و آگاهى، از قدرت و توانايى، از امانت و درستى، از علاقه و دلسوزى برخوردار باشد، ارزش وكالت او بيش تر شده و پيروزى موكّل بر مشكلات قطعى تر مى گردد.
عين اين حقيقت، درباره توكل بر خدا حكمفرماست. انسان در طول زندگى خود با مشكلات و پيچيدگى ها، با مصايب و بن بست ها مواجه بوده و احساس مى كند كه به تنهايى قادر بر انجام دادن آن كارها نيست; چنين انسانى، براى رفع حقارت و ضعف خود، بايد با تشبّث به عوامل طبيعى و اسباب مادى از نيروى غيبى و قدرت بى پايان خدا استمداد جويد كه او را در راه هدف، موفق و پيروز گرداند.
در اين جا، سؤالى مطرح است و آن، اين كه چرا فيض الهى و مددهاى غيبى، بدون داشتن صفت «توكل» به انسان نمى رسد؟ پاسخ، روشن است و آن، اين كه فيض الهى و مددهاى غيبى به اندازه لياقت و شايستگى انسان به او مى رسد و تنها آن فرد، لياقت نزول فيض الهى را دارد كه با چنين روحى رو به خدا آورد كه

1 . مفردات راغب، ص 531.

صفحه 182
قطعاً مشمول فيض الهى گرديده و امدادهاى غيبى، او را فرا مى گيرد، نه انسانى كه از او غافل است و او را نمى شناسد و خود را براى رفع مشكلات قادر و توانا مى پندارد.
توكل به اين معنا، اميدآفرين، نيروبخش، تقويت كننده اراده و خلاّق روح مقاومت و پايدارى در انسان است و انسان را به افقى روشن تر و تابناك تر پيش مى برد.
آيا با اين وضع، جا دارد كه چنين شيوه اخلاقيى را كه پديد آورنده روح حماسى و آفريننده شهامت در انسان است، عامل تخديرى خواند و آن را با دست روى دست گذاشتن همراه دانست؟

توكل بر خدا مانع از توسل به اسباب نيست

جهان طبيعت، جهان اسباب و مسببات است، هر بود و نمودى به دنبال علت طبيعى است كه معلول خود را به دنبال دارد، ولى بايد توجه نمود كه پديده ها و نمودهاى طبيعى، حركت ها و جنبش ها، تحولات و دگرگونى ها هر چند در گرو يك رشته علت هاى طبيعى و مادى قرار دارند و تمام بودها و نمودها، در محيطى سازمان يافته، گام به پهنه هستى مى نهد، ولى از نظر يك فرد الهى، مجموع اين علت ها و معلول ها به نخستين علت و مبدأ اوّل كه سرسلسله تمام جنبش ها و تغييرات و تحول هاست بازگشت مى كنند و همه اين علل و اسباب به فرمان او كار كرده و طبق اراده و خواست او انجام وظيفه مى نمايند.
در بحث هاى توحيدى، يك قسم از توحيد را توحيد در افعال مى گويند و واقعيت اين قسم از توحيد، جز اين ينست كه در مجموع جهان، فقط به يك موجود مؤثر مستقل كه به نام خدا وجود دارد و تأثير علل و اسباب ديگر، مربوط به اوست،

صفحه 183
معتقد گرديم.
درست است كه آفتاب نور و حرارت مى دهد و ماه مى درخشد و آتش مى سوزاند و هر پديده كيهانى و يا خاكى، داراى اثر خاصى است، ولى بايد بدانيم كه اين پديده ها هر چه دارند، همه را از منشأ بالاترى گرفته اند.
توكل بر خدا و استمداد از نيروى غيبى، شاخه اى از توحيد در افعال است كه توكل كننده، مؤثر حقيقى را در هر مقام و مكانى، خدا مى داند; از اين جهت، قبلاً بايد به اسباب و علل ظاهرى تمسك نمايد و براى رفع هر نوع نارسايى كه در اسباب طبيعى احساس مى نمايد، از قدرت مطلق جهان، استمداد كند كه او را در اين راه، مددكار خود بداند.
فرد متوكل مى داند كه در جهانى زندگى مى كند كه سازمان يافته و به اصطلاح «سيستماتيك» مى باشد و اراده خدا بر اين تعلق گرفته است كه انسان، مقاصد خود را از طريق اين اسباب تعقيب كند و تمسك به اين عوامل، خود پيروى از اراده حق و فرمان اوست، زيرا اين علل، فواعل مستقل و مؤثرهاى جدا از اراده خدا نمى باشند و همگى به اراده او به دستور او كار انجام مى دهند، ولى به خاطر نارسايى كه در اين علل وجود دارد و احياناً خود انسان، موفق به تحصيل همين ها نيز نمى گردد، دستور مى دهد كه بر قدرت مطلق و فعّال جهان تكيه كند، و از او كمك و نيرو طلبد كه او را در تمام مشكلات يارى نمايد.
گروهى كه حقيقت توكل را با تمسك به علل و فاعل هاى طبيعى، مغاير و مخالف مى دانند و پيوسته مى گويند: «يا خدا و يا علل طبيعى و اسباب ظاهرى» از حقيقت توكل بى خبر بوده و تصور مى كنند كه خدا، جانشين علل طبيعى است و يا علل ظاهرى، ما را از خدا بى نياز مى سازد، در صورتى كه هر دو فرضيه، غلط و نارساست و حقيقت مطلب در بخش توحيد بيان گرديده است.

صفحه 184
مولوى مى گويد:
گفت پيغمبر به آواز بلند *** با توكل زانوى اشتر ببند
رمز «الكاسب حبيب اللّه» شنو *** از توكل در سبب كاهل مشو
رو توكل كن تو با كسب اى عمو *** جهد مى كن، كسب مى كن، مو به مو
جهد كن، جدى نما، تا وا رهى *** ور تو از جهدش بمانى، ابلهى
وى پس از نقل انديشه باطل از برخى كه توكل با كسب و كار سازگار نيست، به انتقاد از آن پرداخته مى گويد:
گفت شير آرى، ولى رب العباد *** نردبانى پيش پاى ما نهاد
پايه پايه رفت بايد سوى بام *** هست جبرى بودن اين جا طمع خام
پاى دارى، چون كنى خود را تو لنگ؟ *** دست دارى، چون كنى پنهان تو چنگ؟
خواجه چون بيلى به دست بنده داد *** بى زبان معلوم شد او را مراد
چون اشارت هاش را بر جان نهى *** در وفاى آن اشارت جان دهى
گر توكل مى كنى در كار كن *** كسب كن پس تكيه بر جبار كن1

توكل از ديدگاه قرآن

براى آگاهى از حقيقت توكل، برخى از آياتى را كه از توكل سخن مى گويد، مورد بحث و بررسى قرار مى دهيم. يكى از نمونه هاى بارز توكل بر خدا، برنامه ويژه رزمندگان مسلمان است كه در سنگرها با دشمنان حق و عدالت به ستيزه برخاسته و با استمداد از قدرت مطلق به جهاد خود ادامه مى دهند:
(إِذْ هَمَّتْ طائِفَتانِ مِنْكُمْ أَنْ تَفْشَلا وَاللّهُ وَلِيُّهُما وَعَلى اللّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ).2
«به ياد آر، هنگامى را كه دو طايفه از شما، تصميم بر سستى در امر جهاد گرفتند. خداوند ولىّ هر دو طايفه است. و بر گروه با ايمان است كه بر خدا توكل نمايند».
كافى است كه بدانيم خداوند به پيامبر دستور مى دهد كه پس از زمينه سازى و تصميم قاطع بر كار، بر خدا توكل نماييد، چنان كه مى فرمايد: (فَإِذا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللّهِ)3 ; «هر موقع تصميم گرفتى، بر خدا

1 . مثنوى، دفتر اوّل، ص 25.
2 . آل عمران(3) آيه 122.
3 . همان، آيه 159.

صفحه 185
توكل بنما».

صفحه 186
نكته شايان توجه، اين است كه بدانيم «توكل» در قرآن، در كنار «صبر» ـ كه عامل نيروبخش و قدرت آفرين است ـ وارد شده و در آخرين بخش اين كتاب، درباره صبر و بردبارى ـ كه جز استقامت در راه هدف و مقاومت در برابر موانع نيست ـ به طور گسترده سخن خواهيم گفت، چنان كه قرآن مى فرمايد:
(وَمَا لَنا أَلاّ نَتَوَكَلَّ عَلَى اللّهِ وَقَدْ هَدانا سُبُلَنا وَلَنَصْبِرَنَّ عَلى ما آذَيَتُمُونا وَعَلى اللّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُتَوكِّلُونَ).1
«چرا ما بر خدا توكل ننماييم، در حالى كه ما را به راه هاى رستگارى خويش رهبرى نموده و ما در برابر آزارهاى شما(در راه هدف) مقاومت خواهيم كرد و متوكلان بر خدا توكل كنند».
باز در آيه ديگرى مى بينيم عمل و فعاليت و صبر و توكل در كنار يكديگر قرار گرفته اند، آن جا كه مى فرمايد:
(...نِعْمَ أَجْرُ الْعامِلينَ* الَّذِينَ صَبَرُوا وَعَلى رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ).2
«چه خوب است پاداش گروهى ]كه با اسباب، چنگ مى زنند[ آنان بردبارانند و بر خدا توكل مىورزند».
اين آيه پاسخگوى گروهى است كه مى انديشند كه بهره گيرى از عوامل طبيعى و اسباب مادى، نقطه مقابل توكل بر خداست، در صورتى كه در اين آيه، توجه به كار و كوشش، در كنار توكل قرار گرفته است و نكته آن، اين است كه هر نوع حركت و جنبش و هر بود و نمودى از جانب خداست و هرگز نمى توان اسباب

1 . ابراهيم(14) آيه 12.
2 . عنكبوت(29) آيه 58 و 59.

صفحه 187
مادى را از اراده خدا جدا دانست. فرد متوكل از تمام علل مرئى و نامرئى بهره مى گيرد و از خدا استمداد مى جويد تا نارسايى هاى كار او را برطرف سازد و حتى پيامبران نيز كه در مقام اعجاز از علل نامرئى مدد مى گيرند، دست به دامن توكل مى زنند، چنان كه قرآن مى فرمايد:
(وَما كانَ لَنا أَنْ نَأْتِيَكُمْ بِسُلْطان إِلاّ بِإِذْنِ اللّهِ وَعَلَى اللّهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ).1
«شأن ما نيست كه معجزه اى براى شما بياوريم، مگر به اذن خدا، گروه با ايمان بر او توكل جويند».
گروه با ايمان، در مقام باز داشتن خويش از ارتكاب گناه، از توكل بر خدايى كه آنان را در كشمكش هاى درونى كمك كند، بى نياز نيستند، چنان كه قرآن مى فرمايد:
(إِنَّهُ لَيْسَ لَهُ سُلْطانٌ عَلَى الَّذِينَ آمَنُوا وَعَلى رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ).2
«ابليس بر افراد با ايمانى كه بر پروردگار خود توكل مى كنند، تسلطى ندارد».
براى آشنايى بيش تر با مفهوم اين روش اخلاقى، كافى است كه در مضمون آيه زير، دقت بيش ترى كنيم. در اين آيه، رزمندگانى از بنى اسرائيل كه مأمور حمله به برج و باروى دشمن بودند، در سايه توكل بر خدا يورش مى برند، ولى گروه كسل و سست عنصرى كه فاقد نيروى توكل بودند، دست روى دست مى گذارند و از زير بار مسئوليت شانه خالى مى كنند; قرآن به سخنان هر دو گروه اشاره مى نمايد:
(قالَ رَجُلانِ مِنَ الَّذِينَ يَخافُونَ أَنْعَمَ اللّهُ عَلَيْهِمَا ادْخُلُوا عَلَيْهِمُ

1 . ابراهيم(14) آيه 11.
2 . نحل(16) آيه 99.

صفحه 188
الْبابَ فَإِذَا دَخَلْتُمُوهُ فَإِنَّكُمْ غالِبُونَ وَعَلَى اللّهِ فَتَوَكَّلُوا إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنينَ).1
«آن دو نفر از بنى اسرائيل كه مورد نعمت خدا قرار گرفته بودند، به گروه مبارز گفتند: يورش ببريد و وارد شويد، وقتى وارد شديد، شما پيروزيد و اگر فرد با ايمانى هستيد، بر خدا توكل نماييد».
اين منطقِ گروه متوكلانى است كه با استفاده از ابزار مادى و وسايل طبيعى، خود را با نيروى توكل مجهّز مى سازند و بر دشمن يورش مى برند; اكنون منطق ديگران را كه فاقد اين نيرو بودند، ملاحظه كنيم:
(قالُوا يا مُوسَى إِنَّا لَنْ نَدْخُلَها أَبَداً ما دامُوا فِيها فَاذْهَبْ أَنْتَ وَرَبُّكَ فَقاتِلا إِنّا ههُنا قاعِدُونَ).2
«گروه ديگر به موسى گفتند: تا جبّاران آن جا هستند، ما وارد آن جا نمى شويم، تو و خدايت برويد و با دشمن نبرد كنيد، ما در اين جا نشسته ايم».
خلاصه با مراجعه به آيات قرآن به خوبى روشن مى شود كه معناى توكل، همان سپردن كار به دست خداست تا آدمى را در تمام موارد كمك كند و نارسايى هاى او را برطرف سازد.
در آيات مورد بحث، خداوند با يك رشته صفات و افعالى توصيف شده كه همگى گواهى مى دهند كه بايد بنده ناتوان در بن بست ها و گرفتارى ها بر او توكل كند، زيرا كسى شايستگى وكالت از انسان را دارد كه حى و زنده، عالم وآگاه، قادر و توانا، محيط و مسلط و فيض بخش باشد و همه اين صفات پنج گانه در خدا

1 . مائده(5) آيه 23.
2 . مائده(5) آيه 24.

صفحه 189
موجود است و جمله هاى زير كه در آيات مورد بحث وارد شده است، اين صفات پنج گانه را كه علت لزوم توكل بر خداست، تصريح و تبيين مى نمايند.

اينك صفات

1.(الْحَىِّ الَّذِى لا يَمُوتُ) زنده اى است كه نمى ميرد.
2.(وَكَفى بِهِ بِذُنُوبِ عِبادِهِ خَبيراً) آگاه از وضع بندگان است.
3. (الَّذِى خَلَقَ السَّمواتِ وَالأَرضَ وَما بَيْنَهُما فِى سِتَّةِ أَيّام)توانايى كه آسمان ها و زمين را در شش روز آفريد.
4. (ثُمَّ اسْتَوى عَلى الْعَرْشِ) بر مجموع هستى كه عرش اوست، مسلط است.
5. (الرَّحْمنُ فَسْئَلْ بِِِهِ خَبيراً)]اوست[ خداى رحمان و درباره او از كسى بپرس كه آگاه باشد.
توصيف خدا با اين صفات، ما را به رمز توكل بر خدا ـ كه جز استمداد از سرچشمه هستى و منبع قدرت، چيزى نيست ـ رهنمون مى سازد.

پاسخ چند سؤال در آيات

براى روشن شدن آيات بايد چند موضوع كه در آيات به آن اشاره شده است، بيان گردد:
1. مقصود از اين كه خداوند، آسمان و زمين را در شش روز آفريد، چيست؟ در حالى كه پيدايش روز، نتيجه گردش زمين به دور خورشيد است و پيوسته، نيمى از كره زمين در تاريكى فرو رفته و نيمى ديگر بر اثر رو به رو بودن با خورشيد، روشن است و در آغاز خلقت، كه خورشيد و سياره اى در كار نبوده، چگونه ممكن است آسمان ها و زمين در شش روز خلق گردند؟

صفحه 190
پاسخ اين است كه اصولاً لفظ «يوم» كه مرادف آن در زبان فارسى كلمه «روز» است، در هر موردى معناى خاصى به خود مى گيرد; معمولاً اين لفظ در همان روز كه ضد شب است به كار مى رود و در قرآن نيز در اين معنا زياد به كار رفته است، ولى گاهى همين لفظ به معناى «دوران» استعمال مى شود، به طورى كه اگر چيزى دوران هاى مختلفى داشته باشد،،به هر دورانى «يوم» (روز) اطلاق مى گردد.
فى المثل پيرمردى مى گويد: «روزى كودك و روزى هم جوان بودم و امروز ديگر پير شده ام»، چون اين دوران ها همانند حلقه هاى زنجير به يكديگر مانند سه روز معمولى وصل است، از اين نظر، اين سه دوران مختلف زندگى را به لفظ «روز» تعبير مى كند.
امام(عليه السلام) مى فرمايد:
«الدَّهْرُ يَوْمانِ يَومٌ لَكَ وَيَوْمٌ عَلَيْك;
روزگار دو روز بيش نيست، روزى است به نفع تو مى گردد و روزى هم به زيان تو است».
يعنى انسان در طول زندگى خود، دو دوران مختلف دارد: روزى در اوج قدرت است و روزى گرفتار مشكلات و يا به قول «كليم» كاشانى:
افسانه حيات دو روزى نبود بيش *** يك روز، صرف بستن دل شد به اين و آن
آن هم كليم با تو بگويم چسان گذشت *** روز دگر به كندن دل، زين و آن گذشت

صفحه 191
مسلماً مقصود «كليم» از روز، دوران بوده است.
بر همين اساس، مقصود از شش روز كه زمين و آسمان در آن، آفريده شده است، شش دوره است كه بر زمين و آسمان ها گذشته تا به صورت فعلى درآمده است، يعنى اين وضع فعلى در زمين و اجرام آسمانى، نتيجه يك سلسله تحولات پى در پى است كه در آنها پديد آمده است و در نتيجه پس از طى اين مراحل به صورت فعلى درآمده است; حال ممكن است مدت يك دوران، ده ميليون سال يا ده ميليارد سال بوده باشد.
2. مقصود از تسلط بر عرش كه مفهوم لفظ «اَسْتَوى» است چيست؟ و چرا قرآن پس از بيان آفرينش آسمان ها و زمين عنايت دارد كه بفرمايد: (ثُمَّ اسْتَوى عَلَى الْعَرشِ)1 بر عرصه هستى كه عرش قدرت اوست مسلط گرديد.
مقصود از اين جمله ، اين است كه خداوند، پس از آفريدن آسمان ها و زمين، بر ملك خود استيلا يافت و نتيجه استيلاى بر آن، جز تدبير و تنظيم امور آنها چيزى نيست و لذا در بسيارى از موارد، پس از جمله مورد بحث، لفظ «يدبر» و يا چيزهايى مانند مسخّر كردن آفتاب و ماه كه از مصاديق روشن تدبير است وارد شده است; براى نمونه در دو آيه زير دقت بفرماييد:
(ثُمَّ اسْتَوى عَلَى الْعَرشِ يُدَبِّرُ الأَمْرَ).2
«بر عرش استيلا يافت و امور جهان را تدبير و تقدير مى نمايد».
(ثُمَّ اسْتَوى عَلَى الْعَرشِ وَسَخَّرَ الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ).3

1 . اين جمله در قرآن، پس از بيان آفرينش آسمان و زمين به طور مكرر آمده است رك: اعراف(17) آيه 54; يونس(10) آيه 30; طه(20) آيه 50; سجده (32) آيه 45 و حديد (57) آيه 40.
2 . يونس (10) آيه3.
3 . رعد: 2 .

صفحه 192
«بر عرش مستولى شد و ماه و آفتاب را تسخير و رام نمود».
بلكه از برخى از آيات استفاده مى شود كه نتيجه «استيلا» بر عرش، علاوه بر تدبير، اطلاع از امورى است كه در جهان خلقت مى گذرد، به گواه اين كه در سوره حديد (آيه4) پس از جمله مورد بحث، چنين مى فرمايد:
(يَعْلَمُ ما يَلِجُ فِى الأَرْضِ وَما يَخْرُجُ مِنْها وَمَا يَنْزِلُ مِنَ السَّماءِ وَما يَعْرُجُ فِيهَا).
«از آنچه در زمين فرو مى رود يا از آن بيرون مى آيد و از آنچه از آسمان نازل مى گردد و يا به سوى آن بالا مى رود آگاه است».
3. چرا در قرآن ، پس از بيان آفرينشِ آسمان ها و زمين مى فرمايد: (وَمَا مَسَّنا مِنْ لُغُوب)1 ; «خستگى به ما نرسيد».
پاسخ اين جمله، علاوه بر تنزيه و پيراسته ساختن خدا از هر عجز و ناتوانى، ناظر به انتقاد از عقيده يهود درباره خداست. آنان معتقدند كه خداوند پس از آفريدن آسمان ها و زمين در مدت شش روز، روز هفتم به استراحت و آرامش پرداخت و در تورات چنين مى گويد:«خدا هفتمين روز را تبرك ساخته، آن را تقديس نمود، زيرا كه در آن روز از تمامى كارى كه خدا آفريده و ترتيب داده آرام گرفته بود2 ».
اين جاست كه بايد گفت قرآن، كتاب خداست و تورات، كتاب تحريف شده است كه با افكار نارساى بشرى، آميخته مى باشد.

1 . ق: 38 .
2 . تورات، سفر آفرينش، فصل دوم، جمله هاى و4.

صفحه 193

21

انگيزه هاى سجده بر خدا

60. (وَإِذَا قِيلَ لَهُمُ اسْجُدُوا لِلرَّحْمنِ قالُوا وَمَا الرَّحْمنُ أَنَسْجُدُ لِما تَأْمُرُنا وَزادَهُمْ نُفُوراً).
«هنگامى كه به آنان گفته مى شود كه براى خداوند رحمان سجده كنيد، مى گويند: خداوند رحمان چيست؟ آيا بر آنچه كه دستور مى دهى سجده كنيم (اين سخن را مى گويند) و بر نفرت و دورى شان مى افزايد».
61. (تَبارَكَ الَّذِى جَعَلَ فِى السَّماءِ بُرُوجاً وَجَعَلَ فِيها سِراجاً وَقَمَراً مُنيراً).
«بزرگوار است آن كه در آسمان ها برج هايى آفريد و در آن جا چراغى(خورشيد) برافروخت و ماه را در آن، روشنى بخش قرار داد».
62. (وَهُوَ الَّذِى جَعَلَ الّيل وَالنَّهارَ خِلْفَةً لِمَنْ أَرادَ أَنْ يَذَّكَّرَ أَوْ أَرادَ شُكُوراً).
«اوست كه شب و روز را پى در پى قرار داده است تا وسيله اى باشد براى آنها كه مى خواهند پند گيرند و يا سپاسگزارى كنند».
سجده، نهايت خضوع وتذلّل در برابر موجودى است كه انسان ساجد، عظمت و بزرگى او را از درون دل احساس مى نمايد و تنها با نهادن پيشانى بر زمين يا همراه با اعضاى ديگر به دريافت باطنى خود، تجسم مى بخشد و احساس قلبى

صفحه 194
خود را در قالب امور حسى مى ريزد.
انگيزه تذلّل در برابر موجود، يكى از دو امر زير است:
1. احساس عظمت و بزرگى در طرف;
2. انعام و بخشش.
اگر انگيزه كرنش و اظهار كوچكى، همان احساس عظمت و دريافت كمال بى نهايت باشد، شايسته ترين فردى كه بايد در برابر او كرنش و اظهار كوچكى نمود، خداست، زيرا او از كمال بى حد و جمال بى نهايت برخوردار است و از هر نقصى و عيبى كه مايه نياز و احتياج و فقر و حقارت باشد، پيراسته مى باشد.
در قرآن مجيد به چنين انگيزه اى اشاره شده است، مثلاً آن جا كه پس از دعوت بر سجده، گوشه اى از مظاهر قدرت خدا را بيان مى كند كه حاكى از كمال و جمال بى حد اوست و مى خواهد به انگيزه لزوم خضوع در برابر او اشاره كند و مطلب را با برهان و دليل القا نمايد، مانند:
(أَلاّ يَسْجُدُوا لِلّهِ الَّذِى يُخْرِجُ الْخَبْءَ فِى السَّمواتِ وَالأَرْضِ).1
«چرا بر خداوندى كه هر مستور و پنهانى را در آسمان ها و زمين آشكار مى سازد، سجده نمى كنيد».
اگر انگيزه خضوع، رحمت گسترده و فيض بى كران باشد كه شامل حال انسان و ديگر موجودات شده است، باز شايسته ترين فرد براى اين كار، خداوند بخشايشگر است كه رحمت گسترده او سراسر گيتى و جهان زندگى را فرا گرفته و همه افراد پيوسته مشمول لطف او مى باشند.
آن جا كه قرآن دستور مى دهد كه خدا را به عنوان اين كه رب و مالك مدبّر

1 . نمل(27) آيه 25.

صفحه 195
شماست، سجده كنيد، مى خواهد به چنين انگيزه اى اشاره نمايد و برساند كه خدا به دليل نعمت هايى كه در اختيار انسان نهاده و يكى از آن نعمت ها، وجود خود انسان است، شايسته سجده و خضوع در برابر اوست، آن جا كه مى فرمايد:
(يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا ارْكَعُوا وَاسْجُدُواْ وَاعْبُدُوا رَبَّكُمْ).1
«اى گروه با ايمان! براى پروردگار و صاحب و مالك خود، ركوع كنيد، سجده كنيد و او را بپرستيد».
لفظ «رب» كه به معناى صاحب و مالك است، بيانگر علت تذلل در برابر خداست، زيرا مالكيت خدا بسان مالكيت اعتبارى و فرضى انسان ها نيست كه حقيقتى جز تصويب دستگاه قانون گذارى نداشته باشد، بلكه بر واقعيت تكوينى متكى است كه هيچ گاه دگرگون پذير نيست و خدا پيوسته، مالك و فيض بخش و بشر، پيوسته مملوك و دريافت كننده فيض مى باشد.
در سه آيه مورد بحث به هر دو انگيزه از انگيزه هاى سجده اشاره شده است، زيرا:
اوّلاً: در نخستين آيه مورد بحث، دستور مى دهد كه بر «رحمان» سجده كنيد. مقصود از رحمان، همان خداى فيض بخش است كه رحمت او تمام انسان ها را فرا گرفته و همه را در پوشش نعمت و لطف خود قرار داده است.
بسيارى از مفسران به پيروى از گفتارى كه از امام صادق (عليه السلام) نقل شده است، مى گويند: خدا را از آن نظر «رحمان» مى گويند كه نعمت او شامل همه افراد انسان گرديد و مؤمن و كافر از خوان نعمت او برخوردارند، ولى از آن نظر كه نسبت به بندگان با ايمان لطف خاصى دارد، رحيم مى گويند;2 اگر دستور مى دهد كه بر

1 . حج(22) آيه 77.
2 . مجمع البيان، ج1، سوره فاتحه، ذيل تفسير بسم اللّه.

صفحه 196
رحمان سجده كنيد، به خاطر رحمت و فيض گسترده او است كه شامل تمام افراد انسان گرديده است.
ثانياً: در آيه دوم از بزرگ ترين مظاهر قدرت خدا، كه آفريدن خورشيد و ماه و برج ها در آسمان هاست، سخن مى گويد و چنين آفريدگارى آراسته به كمال و جمال و پيراسته از نقص بوده و قطعاً شايسته تعظيم و تكريم و خضوع و تذلل خواهد بود.
و همچنين در آيه سوم، يكى از نعمت هاى بزرگ خود را يادآور مى شود كه همان آفريدن شب و روز و پياپى آمدن اين دو زمان است كه مايه حيات بشر مى باشد و در پايان مى فرمايد:(لِمَنْ أَرادَ شُكوراً); «اين را براى آن گفتم كه گروهى پندگير و سپاسگزار گردند».

مقصود از برج چيست؟

برج در لغت عرب به ارتفاع و بلندى، امر بارز و آشكار، دژ و قلعه، قله كوه و ساختمان هايى كه بر دامنه كوه يا بر بالاى كوه ساخته مى شوند، به كار مى رود.
قرآن به زنان پيامبر، چنين دستور مى دهد: (وَلا تَبَرَّجْنَ تَبَرُّجَ الْجاهِلِيَّةِ الأُوْلى)1 ; «مانند دوران جاهليت پيشين، بيرون نياييد».
و نيز مى فرمايد: (غَيْرَ مُتَبَرِّجات بِزِينَة)2 ; «با آرايش از خانه بيرون نيايند».
در اين آيه، «تبرج» و «متبرج» از ماده برج است، به معناى ظاهر و آشكار مى باشند. قرآن مى گويد: در آسمان ها برج و باروهايى است كه حافظان و نگهبانان آسمان ها از آن نقطه دفاع مى كنند و از ورود شياطين جلوگيرى مى نمايند، چنان كه

1 . احزاب(33) آيه 33.
2 . نور (24) آيه 60.

صفحه 197
مى فرمايد:
(وَلَقَدْ جَعَلْنا فِى السَّماءِ بُرُوجاً وَزَيَّنّاها لِلنّاظِرينَ *وَحَفِظْناها مِنْ كُلِّ شَيْطان رَجيم).1
«در آسمان ها برج و بارويى آفريده ايم و آنها را (با ستارگان) زينت داده ايم و آن را از نفوذ هر شيطان مطرودى حفظ كرده ايم».
در اين جا برج به معناى دژ و قلعه به كار رفته است و نقطه اى كه نگهبانان آسمان ها از آن جا بر دشمن مى تازند، به برج و بارويى تشبيه شده است كه حافظان دژ از آن نقطه به دفاع برمى خيزند.
مقصود از برج در آيه مورد بحث، همان نقاط مرتفع و بلند، يعنى منازل ماه و آفتاب و يا منازل مجموع ستارگان است و هرگز نمى توان گفت: مقصود از برج ها خود ستارگان هستند، به گواه اين كه در آيه مى فرمايد: برج ها را آفريد و در آن برج ها آفتاب و ماه را قرار داده; به عبارت ديگر، برج، ظرف و آفتاب و ماه و ديگر ستارگان، مظروف مى باشند; در اين صورت، تفسير برج به خود ستارگان غير صحيح خواهد بود.
از اين بيان، روشن مى شود كه تفسير برج2 به خود ستارگان و يا دسته اى از ستارگان كه صورت فلكى را تشكيل مى دهند دور از ظاهر آيه است. مقصود از سراج در آيه، همان آفتاب است، به گواه آيه زير:
(وَجَعَلَ الْقَمَرَ فِيهِنَّ نُوراً وَجَعَلَ الشَّمْسَ سِراجاً).3
«ماه را در آسمان ها نور و خورشيد را چراغ قرار داد».

1 . حجر: 16 و 17 .
2 . تفسير نوين، ص 119(ذيل آيه (والسَّماء ذات البُروج)».
3 . نوح: 16 .

صفحه 198

جامعه عرب، با لفظ «الرحمان» آشنا نبود

مرحوم طبرسى از اديب معروف جهان عرب به نام «زجاج» نقل مى كند: «رحمان» از اسامى خداست كه در كتاب هاى پيشينيان وارد شده است، ولى عرب جاهلى و يا عرب حجاز با آن چندان آشنايى نداشت; از اين جهت، وقتى به آنان گفته شد كه براى «رحمان» سجده كنيد، گفتند:«ما الرحمان; رحمان كيست؟».
رحمان به كسى مى گويند كه رحم و شفقت او در آخرين حد قرار گيرد و در حقيقت، صيغه مبالغه است و نظير آن در لغت عرب عبارت است از:
1. عطشان: كسى كه عطش شديد دارد;
2. ريّان: كاملاً سيراب از آب;
3. جذلان: شادمان بى نهايت;
4. فرحان: خرسند بى حد.1

1 . مجمع البيان، ج4، ص 176، ط صيدا.

صفحه 199

22

نشانه هاى بندگان خدا

قرآن مجيد از اين آيه كه شصت و سومين آيه اين سوره است تا آخر سوره، بحث هاى جالب و ارزنده اى درباره علايم و نشانه هاى بندگان خدا دارد و تصويرى گويا از سيرت يك انسان كامل، نشان داده و چهارده علامت و نشانه براى بندگان خدا بيان كرده است.

صفحه 200

1. تواضع و فروتنى

به همـان مقدار كه تكبر در شخصيت آدمى
راه مى يابد از عقل و خرد او كاسته مى شود.
امام صادق(عليه السلام)
63ـ1. (وَعِبادُ الرَّحْمنِ الَّذِينَ يَمْشُونَ عَلَى الأَرْضِ هَوْناً).
«بندگان خدا، آن كسانى هستند كه در روى زمين با تواضع راه مى روند».
نخستين خصيصه بندگان خدا در اين آيات، تواضع و فروتنى معرفى شده است; اين كه چرا اين خصيصه، بيش از ديگر خصايص ياد آور شده است، علتى دارد كه از بيان زير روشن مى گردد:
در درون انسان، دو نيروى متضاد وجود دارد و تكامل انسان بر اثر همين دو نيروى مخالف است كه در درون او در حال كشمكش هستند و اگر اين تضاد نبود، تكامل وجود نداشت.
يكى از اين دو نيرو، عقل است كه انسان را به سوى صفات عالى انسانى سوق مى دهد و از رذايل اخلاقى باز مى دارد; ديگرى غرايز و خواسته هاى نفسانى است كه جز لذت، چيزى نمى خواهد و براى عمل و كار خود، هيچ نوع حدّ و

صفحه 201
مرزى نمى شناسد.
در حقيقت ، اين غرايز، حكم موتور ماشين را دارند كه به انسان، تحرك و جنبش مى بخشد، در حالى كه عقل، حكم ترمز را دارد و اين غرايز را كنترل مى كند و انسان را از سقوط در دره بدبختى باز مى دارد.
هرگاه تنها عقل بر انسان حكومت مى كرد و انسان، بدون غرايز و تمايلات آفريده مى شد، در اين صورت، انسان ذاتاً خالى از گناه بود، ولى پرهيز از گناه براى او افتخارى نبود و اگر انسان، معجونى از غرايز و شهوت بود و داراى مشعل فروزانى مانند خرد و نيروى بازدارنده اى مانند عقل نبود، در اين صورت، شايسته تكليف نبود و از تكامل باز مى ماند. رمز تكامل انسان در اين است كه در پرتو عقل و خرد، خويشتن را از هوا و هوس و خواسته هاى نابخردانه باز دارد و از روى حريت و آزادى، غرايز خويش را كنترل نمايد; از اين جهت مى گويند كه تكامل انسان در پرتو اين نيروست كه بر او حكومت مى كند.
صدرالمتألهين مى فرمايد:
«ولولا التضادُّ لما دامَ الفيضُ من المبدأ الجوادِ1 ;
اگر تضاد در جهان وجود نداشت، تداوم فيض از خداى بخشنده صورت نمى پذيرفت».
يكى از مصاديق فيض، همان تكامل روحى و اخلاقى است كه بر اساس وجود تضاد درونى استوار است. امام صادق (عليه السلام) كشور تن را به ميدان نبردى تشبيه كرده است كه در آن دو دسته سرباز روياروى يكديگر قرار گرفته و هر دسته اى براى خود فرماندهى دارد و هر كدام مى خواهند كشور تن را تسخير كنند. اين دو فرمانده، يكى عقل و ديگرى جهل است و هركدام 75سرباز دارند. حضرت صادق(عليه السلام) در

1 . اسفار: 3 / 117 .

صفحه 202
حديث مزبور، سربازان هر يك از عقل و جهل را برمى شمارد و اين حديث كه به حديث جنود عقل و جهل معروف است، از احاديث ارزنده است و متن حديث را مرحوم كلينى در كافى نقل كرده است.1

نخستين نقطه لغزش

سقوط و انحطاط انسان به طور تدريج انجام مى گيرد و انسان كم كم گام به سوى پرتگاه برداشته و به تدريج در دره نابودى سقوط مى كند. نخستين نقطه لغزش انسان، حسد و ظلم و يا ديگر نافرمانى هاست، بلكه اين كبر است كه اوّلين نقطه لغزش او به شمار مى آيد و لغزش هاى بزرگ ترى را به دنبال مى آورد.
شيطان با آن عبادت ديرينه خويش، با آن سوابق بندگى، بر اثر روح عصيان گرى و خودخواهى لغزيده و از درگاه الهى مطرود گرديد و نخستين نقطه بدبختى او كه بدبختى هاى ديگر را به دنبال آورد، همان موضوع تكبر او بود.
اگر شيطان به صورت بدبخت ترين موجودات جهان درآمد، علتش اين است كه غرور و خودخواهى پرده اى ضخيم در برابر ديدگان او پديد آورد، به طورى كه با كمال جرأت چنين گفت:
(أَنا خَيْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنى مِنْ نار وَخَلَقْتَهُ مِنْ طِين);«من از او (آدم) بهترم، مرا از آتش آفريده اى و او را از خاك». سزاى چنين موجود خودخواهى، جز اين نيست كه به او گفته شود:
(فَاخْرُجْ مِنْها فَإِنَّكَ رَجِيمٌ* وَإِنَّ عَلَيْكَ لَعْنَتِى إِلى يَوْمِ الدِّينِ).2

1 . اصول كافى : 1 / 21 ـ 23.
2 . ص: 77 و 78 .

صفحه 203
«از بهشت بيرون برو، تو مطرودى و تا روز جزا از رحمت من دور هستى».
او نه تنها خودخواه و سركش بود، بلكه جاهل و نادان نيز بود. او از ارزش خاك و اين كه اين عنصر، منبع ذخاير و گنج ها و پديد آرنده گل ها و درختان و پرورنده داناترين انسان ها در دامن خود مى باشد، آگاهى نداشت. درست است كه انسان از خاك آفريده شده است و خاك عنصر اصلى اوست، ولى خدا در آن تصرّفاتى كرده، آن را با روح كه موجود بسيار شريفى است همدم و هماهنگ ساخته، چنان كه مى فرمايد:
(فَإِذا سَوَّيْتُهُ وَنَفَخْتُ فيهِ مِنْ رُوحِى فَقَعُوا لَهُ ساجِدين).1
«هنگامى كه آفرينش او به پايان رسيد و از روح خود در آن دميدم، براى او سجده كنيد».
او از مقام آدم و مقامات فرزندان آدم كه روحى بزرگ و دلى پاك و قلبى سرشار از معارف خواهند داشت، ناآگاه بود; از اين نظر، روح غرور بر او مستولى گرديد.
از اين سرگذشت، مى توان نتيجه گرفت كه نخستين پايه كفر، همان كبر و سركشى است و نخستين پايه سعادت و پيمودن راه بندگى و پيروزى بر قواى شيطانى و اهريمنى، تسليم در برابر آفريدگار جهان است، آفريدگارى كه تمام موجودات جهان در برابر او تسليمند.

تكبر از ديدگاه على(عليه السلام)

امير مؤمنان (عليه السلام) در نهج البلاغه در خطبه قاصعه، بيانى بس لطيف و شيرين درباره كبر و خودخواهى شيطان دارد كه ذيلاً به مناسبت بحث، جمله هايى از آن را

1 . همان: 72 .

صفحه 204
در اين جا مى آوريم:
«...فَعَدوُّ اللّه ِ إمامُ المتعصِّبين وسَلَفُ المستكبرينَ الّذي وضعَ أساسَ العصبِيّةِ، ونازعَ اللّهَ رِداءَ الجبريَّة، وادَّرعَ لباسَ التعزُّزِ، وَخَلَعَ قِناعَ التَذَلُّلِ1 ;
او پيشواى متعصبان و فرد ديرينه كبرورزان است. او نخستين فردى است كه اساس عصبيت را پايه گذارى نمود و با كبريايى خدا كه به او اختصاص دارد، به نزاع برخاست و لباس عزت و سربلندى (كه لباس او نبود) بر تن كرد و لباس تسليم و بندگى در برابر خدا را دور افكند».
اميرمؤمنان(عليه السلام) سپس يادآورى مى كند كه يك لحظه كبر، مايه تباهى اعمال و عبادت شش هزار ساله او گرديد، در صورتى كه معلوم نيست اين سال ها از سال هاى دنياست يا از سال هاى آخرت است كه هر روزى از آن، معادل هزار سال است; قرآن نيز مى فرمايد:
(وَإِنَّ يَوْماً عِنْدَ رَبِّكَ كَأَلْفِ سَنَة مِمّا تَعُدُّونَ).2
«هر روزى در آخرت، معادل هزار سال اين جهان است».
از اين بيان، روشن مى گردد كه چرا خداوند، نخستين صفات بندگان رحمان را تواضع و فروتنى مى داند، زيرا گذشته از اين كه كبر، نخستين لغزشگاه انسان است، نكته ديگرى نيز در كار است كه به آن اشاره مى شود.

تضاد، ميان بينش صحيح و تكبر

از نظر روان شناسان، افراد متكبر، غالباً فاقد شخصيت انسانى هستند و فرد

1 . نهج البلاغه: خطبه 192 .
2 . حج: 47 .

صفحه 205
متكبر براى جبران اين نقيصه براى خود يك شخصيت پندارى مى سازد و پيوسته در جهانى از وهم و خيال زندگى مى كند; از اين جهت، ميان داورى و بينش صحيح و كبر و غرور تضاد روشنى است و كبر، پرده اى غليظ در برابر بينش او پديد مى آورد و بسيارى از حقايق را به غرور انكار مى كند.
افرادى را مى شناسيم كه با خواندن چند فرمول رياضى و طبيعى به خود اجازه مى دهند كه در مسائلى كه اصلاً درباره آن كوچك ترين مطالعه اى ندارند، قضاوت و داورى كنند و سرانجام، خدا و فرشته و روح و ديگر مقدسات را به باد انتقاد گرفته و انكار كنند.
اين جاست كه عظمت گفتار امام صادق(عليه السلام) روشن مى گردد كه فرمود:
«ما دَخَلَ قلبَ امرئ شىءٌ من الكبرِ إلاّ نقصَ من عقلِهِ مثل ما دخلَه1 ;
اگر به قلب كسى كبر و غرور نفوذ كرد، به همان اندازه از عقل و بينش او كاسته مى شود».

توجه قرآن به نحوه راه رفتن

قرآن مجيد در آيه مورد بحث و همچنين در آيات ديگر به كيفيت راه رفتن انسان، عنايت خاصى مبذول داشته و اصرار دارد كه راه رفتن ما توأم با تواضع و ميانه روى باشد.
«لقمان» به فرزند خود دستور مى دهد: (وَلا تَمْشِ فِى الأَرْض مَرَحاً)2 ; «با غرور و تكبر راه مرو» و نيز مى گويد: (وَاقْصِدْ فِى مَشْيِكَ)3 ; «در راه رفتن ميانه رو باش».

1 . سفينة البحار: 2، ماده كبر.
2 . لقمان: 18.
3 . همان: 19 .

صفحه 206
قرآن ، هنگام نقل سرگذشت موسى و دختران شعيب، كيفيت راه رفتن دختران وى را چنين نقل مى كند:
(فَجاءَتْهُ إِحديهُما تَمْشِى عَلى اسْتِحياء).1
«يكى از دختران شعيب، در حالى كه با حيا و وقار راه مى رفت، پيش موسى آمد، پيام پدر را رساند».
با توجه به اين آيات، انسان از خود مى پرسد: چرا قرآن به يك عمل كوچك، اين همه عنايت از خود نشان داده است و نكته اين مطلب چيست؟
پاسخ آن روشن است: صفات درونى انسان، غالباً از لابه لاى اعمال كوچك و ساده آشكار مى گردد، گاهى از يك حركت كوچك، از بيان يك سرگذشت و داستان، از انجام عمل ساده، حتى از طرز سيگار كشيدن و نحوه امضاى چك و سفته، پرده از روحيات افراد برداشته شده و اسرار درونى اش آشكار مى گردد.
از اين جهت، قرآن عنايت خاصى روى اين عمل ساده نشان مى دهد، زيرا اين عمل ساده (راه رفتن با تكبر) حاكى از يك بيمارى روحى است كه از ناحيه آن، خود را نشان داده و جوانه زده است.
دانشمندان به وجود معادن زيرزمينى طلا و نقره، از رنگ خاك دشت و كوه پى مى برند، گاهى چند قطره آب آلوده در چشمه هاى يك منطقه، ما را به دريايى از نفت كه در زير زمين قرار دارد، رهبرى مى كند; از اين جهت مى توان گفت: شيوه راه رفتن با تكبر، نشانه بيمارى روحى غرور است كه در درون انسان، لانه گزيده است و هر چه زودتر بايد علاج گردد.
پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) فرموده است:
«لا يدخُلُ الجنَّة مَنْ كانَ فِى قَلْبِِهِ مِثْقالُ حَبَّة مِنْ خَردل مِنْ كِبْر،

1 . قصص: 25 .

صفحه 207
كيفَ يستعظِمُ نفسَهُ وَيتكبَّرُ عَلى غيَرِه1 ;
«آن كه در قلبش به اندازه خردلى كبر و غرور باشد،وارد بهشت نمى شود. بنگر او چگونه خود را بزرگ مى شمارد و بر ديگرى كبر مىورزد».
علت اين كه چنين شخصى از بهشت محروم مى گردد، اين است كه سرانجام كبر، الحاد و انكار حق و مقدسات الهى است و به چنين فردى بهشت حرام خواهد بود.
شخصى از امام صادق(عليه السلام) پرسيد: نخستين مرحله انكار حق و الحاد چيست؟ فرمود: «إنّ الكبرَ أدناهُ»2 كبر و غرور، نخستين پايه الحاد و انكار مقدسات است; از اين رو تعجب نخواهد كرد كه چرا قرآن در آيه زير، بهشت جاودان را از آنِ كسانى مى داند كه كبر نورزند و فساد برنينگيزند:
(تِلْكَ الدّارُ الآخِرَةُ نَجْعَلُها لِلَّذِينَ لا يُريدُونَ عُلُوّاً فِى الأَرْضِ وَلاَ فَساداً).3
«خانه آخرت از آن كسانى است كه خواهان برترى و فساد بر روى زمين نباشند».
آيه مورد بحث، سخن خود را با عبارت (و عباد الرحمن)آغاز كرده است و اين عبارت، از الفاظ «عباد» و «رحمن» تركيب يافته است و شايسته است درباره هر دو لفظ به گونه اى روشن سخن گوييم.

بررسى لفظ عبد

«عباد» جمع «عبد» به معناى بنده است. در اصطلاح ِ مردم، بنده به كسى

1 . سفينة البحار: 72 / 45.
2 . همان: 459 .
3 . قصص(28) آيه 83.

صفحه 208
مى گويند كه مالك داشته باشد، ولى بايد توجه نمود كه بندگى بر دو نوع است:
بندگى اعتبارى و قراردادى، مثلاً رسم عقلاى جهان در جنگ ها و نبردها اين بود كه اگر يك طرف، بر طرف ديگر غالب و پيروز مى گرديد، فرد مغلوب را به اسارت و بندگى خويش درمى آورد و خود را مالك او مى خواند; البته اين نوع بندگى جز يك رسم اجتماعى، حقيقت ديگرى ندارد، زيرا نه اسير كننده، مالك واقعىِ اسير شده است و نه آن فردى كه به اسارت درآمده است، بنده واقعى او مى باشد، بلكه اين مالكيت، يك نوع قرارداد اجتماعى است كه يكى را مالك و ديگرى را مملوك قلمداد مى نمايد، ولى لحظه اى كه ورق برمى گشت، موضوع مالكيت و مملوكيت نيز دگرگون مى گرديد; مالك ديروزى مملوك امروزى مى شد.
امّا مالكيت خدا و مملوكيت بشر نسبت به خدا بر يك واقعيت خلل ناپذيرى استوار است كه هيچ گاه قابل دگرگونى نيست، سرچشمه اين مالكيت، اين است كه همه چيز جهان، حتى خود انسان، مخلوق او بوده و در پرتو قدرت او جامه هستى پوشيده است; هر لحظه از او وجود و هستى مى گيرد و خود، واجد چيزى نيست و در حقيقت، مصداق روشن آيه (عَبْداً مملوكاً لا يَقْدرُ عَلى شَىء);«بنده مملوكى كه بر چيزى قادر و توانا نيست» اين نوع بندگى است، نه آن بندگى هاى اعتبارى و قراردادى. اين نوع عبوديت به يك واقعيت خارجىِ خلل ناپذيرِ تكوينى متكى است كه هيچ گاه دگرگون نمى گردد.
بزرگ ترين افتخار انسان، اين است كه بنده خدا باشد و به شيوه بندگى و عبوديت عمل كند و لذا هنگام توصيف پيامبر خاتم، چنين مى گوييم:«وأشهَدُ أنّ محمّداً عَبْدُهُ وَرَسُولُهُ» و حق عبوديت او را مقدم بر رسالت آن حضرت ذكر مى كنيم، زيرا چنين بندگيى، از افتخارات اوست، چنان كه كنيزىِ زنان، نسبت به خدا از مفاخر آنها به شمار مى رود و خدا در مقام توصيف دختر پيامبر مى فرمايد: «زوَّجْتُ

صفحه 209
أمتى فاطمةَ مِنْ عَبْدى علىّ; من كنيزم فاطمه را به همسرى بنده ام على درآوردم».
چه افتخار بزرگى است كه بشرى خود را بنده و برده و مملوك خدا بداند; چقدر زشت و نازيباست كه كبر و خودخواهىِ انسان به درجه اى برسد كه مدعى الوهيت و مالكيت جهان و انسان گردد و بگويد: (أَنَا رَبُّكُمُ الأَعْلى)1 ; «من خداى بزرگ شما هستم».
چقدر بى شرمى است كه بنده به زنجير كشيده و محبوس در «عكّا» در لوحى به اغنام خود چنين بنويسد:
«إنّ الّذى خلقَ العالَم لنفسهِ قَدْ حُبِسَ فى أخربِ الدّيار2 ;
كسى كه جهان را براى خويش آفريده، در خراب ترين نقاط، زندانى شده است».
چقدر بى خردى است كه انسان عاجز و ناتوان بگويد:«لا إله إلاّ انا المسجونُ الفريدُ3 ; خدايى جز من تنهاى زندانى شده نيست».
گستاخى و بى خردى خداى قرن اتم، منحصر به اين دو جمله نيست، وى روزى كه قريحه ادبى و ذوق شاعرانه اش گل كرده چنين گفته است:
كلُّ الألُـوهِ مـن رشـحِ أمـرى تـألّهـتْ *** وكلُّ الرُّبُوبِ من طفحِ حكمى تربَّتْ 4
«تمام خدايان در پرتو فرمان من به خدايى رسيده اند و تمام پروردگاران از ريزش فرمان من، پروردگار شده اند».
اميرمؤمنان در يكى از دعاهاى خويش با خداى خود، چنين راز و نياز مى كند و مى گويد:

1 . نازعات(79) آيه 24.
2 . لوح ابن الذئب(2) ص 42.
3 . كتاب مبين، ص 286(طبع قديم) يا ص 229(طبع جديد).
4 . مكاتيب، ج2، ص 225.

صفحه 210
«إلهى كَفى بى فَخْراً أنْ تَكُونَ لِى رَبّاً، وَكَفى بى عِزّاً أنْ أكُونَ لَكَ عَبْداً1 ;
بارالها، اين افتخار، مرا بس كه تو پروردگار منى و اين عزّت، مرا كافى است كه بنده توام».

معناى رحمان چيست؟

مفسران در معناى رحمان و رحيم، مطالب مفصلى مطرح كرده اند كه مجال بازگويى همه آنها نيست. ششمين پيشواى ما حضرت صادق(عليه السلام)رحمان و رحيم را به روشنى معنا كرده و تفاوت اين دو را بيان كرده است.
رحمان و رحيم، هر دو از صفات خداست، ولى رحمان، آن رحمت گسترده خداست كه شامل مؤمن و كافر، نيكوكار و بدكار مى باشد. چه رحمتى بالاتر از اين كه همگى را از عدم و نيستى به وجود آورده و به همه وجود و هستى، علم و قدرت، حيات و زندگى، رزق و روزى بخشيده است، ولى رحيم، آن رحمت خاصى است كه تنها شامل حال افراد با ايمان مى گردد و از اين كه آنان را در اين جهان به كارهاى نيك موفق مى سازد و در آخرت با مغفرت و آمرزش و نعمت هاى بهشت، گرامى مى دارد رحيم مى گويند و لذا مى گويند: «الرَّحْمنُ بِجَميعِ الْخَلْقِ وَالرَّحيمُ بِالْمُؤْمِنينَ خاصّةً».2
چرا خداوند سخن خود را با لفظ (عباد الرحمن)آغاز نمود و نفرمود: «عباد الرحيم» ، زيرا بندگان خدا تا خود را به اين صفات نيارايند، عبادالرحمن خواهند بود، ولى موقعى كه داراى چنين صفات و خصايص گشتند، مشمول لطف بيش تر

1 . نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج20، ص 255.
2 . مجمع البيان، ج1، ص 21(طبع صيدا).

صفحه 211
خدا بوده و در رديف «عباد الرحيم» خواهند بود.
لذا قرآن در سوره فرقان پس از بيان اين نوع نشانه ها كه همه تشكيل دهنده ملكات عالى انسانى است، در آيه 75 چهره رحيمى خود را نشان داده و مى فرمايد:
(أُولئِكَ يُجْزَوْنَ الْغُرْفَةَ بِما صَبَرُوا وَيُلَقَّوْنَ فِيها تَحِيَّةً وَسَلاماً).
(«پس از طىّ اين مراحل و داشتن اين صفات) غرفه هاى بهشت در پرتو صبر و بردبارى (كه لازمه تحصيل هر نوع كمال است) به آنان به عنوان پاداش داده مى شود و با تحيت و سلام رو به رو مى گردند».

فروتنى در برابر خدا، پيامبران و قانون و...

اكنون كه با ضررهاى وحشتناك كبر و غرور آشنا شديم، خانه دل را براى بزرگترين فضيلت اخلاقى كه همان تواضع و فروتنى است آماده كنيم، ولى بايد بدانيم كه تواضع مراتبى دارد كه جامع همه آنها اين است كه در برابر حق و حقيقت خاضع گرديم:
1. تواضع در برابر خدا و نقطه مقابل آن، تكبر در برابر خداست و اين نوع تكبر از طريق ترك عبادت و انجام فرايض خود را نشان مى دهد.
2. تواضع در برابر پيامبران اعتراف به رسالت آنان و شعار اين گروه از متواضعان آيه زير است:
(رَبَّنّا آمَنّا بِما أَنْزَلْتَ وَاتَّبَعْنَا الرَّسُولَ فَاكْتُبْنا مَعَ الشَّاهِدِينَ).1
«پروردگارا، ما به آنچه كه تو فرو فرستادى، ايمان آورديم و از فرستاده تو پيروى نموديم، ما را از گواهان بر حقيقت قرار بده».
در برابر اين گروه، افرادى هستند كه به ظاهر در برابر خدا خاضعند، ولى

1 . آل عمران(3) آيه 53.

صفحه 212
نسبت به پيامبر كبر مىورزند و مى گويند:(أَنُؤْمِنُ لِبَشَريْنِ مِثْلُنا)1 ; «آيا به دو انسان كه همانند ما هستند، ايمان بياوريم».
3. تواضع در برابر قانونى كه از جانب خدا براى سعادت جامعه فرستاده شده است، در مقابل كسانى كه منطق آنان اين است كه:
(نُؤْمِنُ بِبَعْض وَنَكْفُرُ بِبَعْض وَيُرِيدُونَ أَنْ يَتَّخِذُوا بَيْنَ ذلِكَ سَبِيلاً).2
«برخى از قوانين آسمانى را مى پذيريم و برخى ديگر را انكار مى كنيم، آنان مى خواهند در پيروى از قوانين خدا راه سومى را انتخاب كنند».
افرادى كه تنها آن دسته از قوانين را مى پذيرند كه منافع مادى آنان را تضمين كند و از قوانينى كه در ظاهر به ضرر آنان تمام مى شود شانه خالى مى نمايند، فاقد روحيه تسليم در برابر خدا هستند و اين تفكيك در ايمان به برخى از تعاليم دين و ناديده گرفتن ابعاد و مسائل ديگر آن، شعار يهود است كه قرآن مجيد، از آن حكايت مى كند:
(أَفَتُؤْمِنُونَ بِبَعْضِ الْكِتابِ وَتَكْفُرُونَ بِبَعْض فَمَا جَزاءُ مَنْ يَفْعَلُ ذلِكَ مِنْكُمْ إِلاّ خِزْىٌ فِى الْحَياةِ الدُّنْيا وَيَوْمَ القِيامَةِ يُرَدُّونَ إِلى أَشَدِّ الْعَذابِ).3
«آيا به برخى از قوانين تورات عمل مى كنيد و به برخى ديگر كفر مىورزيد؟ براى كسانى كه چنين مى كنند، خوارى در اين جهان و سخت ترين عذاب در آخرت است».

1 . مؤمنون (23) آيه 47.
2 . نساء(4) آيه 150.
3 . بقره(2) آيه 85.

صفحه 213
4. تواضع در برابر قوانين آفرينش: جهان آفرينش بر اساس يك رشته قوانين ثابت و خلل ناپذيرى استوار است كه در اصطلاح دانشمندان به آن، قوانين خلقت مى گويند و موافقت و مخالفت ما، تأثيرى در جهان و گردش كار خلقت ندارد.
بنابراين ما بايد در زندگى، قوانين آفرينش را به خوبى بشناسيم و زندگى خود را بر اساس آن استوار سازيم، مثلاً در جهان خلقت، شراب مايه بيمارى روحى و جسمى و قمار موجب عداوت و اختلاف و دو دستگى و سبب تفرق نيروهاست. مرد شرابخوار بايد بداند كه پس از چند صباحى در بستر بيمارى خواهد افتاد و با كبد بادكرده و بدنى رنجور در آستانه مرگ قرار خواهد گرفت; ملت هاى متفرق و پراكنده بايد آماده فنا و نابودى گردند، زيرا:
قانون خلقت است كه بايد شود ضعيف *** هـر ملتـى بـه راحتـى و عيش خـو كنـد
افرادى كه در مسير زندگى به قوانين بى اعتنا هستند و تصور مى كنند كه قوانين آفرينش را مى توان با گردنكشى و تمرد، و غرور و خودخواهى، دگرگون ساخت، سخت در اشتباهند و نتايج بى اعتنايى خويش را در طول زندگى با ديدگاه خود مشاهده مى كنند.
شايد مقصود از اين حديث:«لا تُعادُوا الأيّام فتُعادِيكُمْ; با روزگار ستيزه مكنيد، زيرا با شما نبرد و ستيزگى مى كند» اشاره به قوانين خلل ناپذير جهان خلقت باشد.
5. تواضع در برابر بندگان خدا: معمولاً هرگاه در بين مردم، از تواضع سخن گفته شود، ذهن مردم، تنها به يك قسم فروتنى منتقل مى گردد، در صورتى كه اين نوع از فروتنى، شاخه اى از تواضع مطلق است كه عقل و دين، ما را به آن دعوت مى كند.

صفحه 214
دستورات اسلام درباره افراد متواضع، اين است كه با آنان، با كمال فروتنى رفتار كنيم وبا گردنكشان و متكبران تكبر كنيم و از اين طريق، دماغ غرور و خودخواهى آنان را به خاك بماليم و در حديثى چنين بيان شده است:
«وإذا رأيتُمُ المتكبّرين فتكبَّرُوا عَلَيْهِمْ، فَإنّ ذلكَ مذلَّةٌ وصَغارٌ;
هرگاه گروه مغرور و خودخواه را به حالت تكبر ديديد، بر آنان اعتنا نكنيد، زيرا بى اعتنايى شما مايه مذلت و كوچكى آنان است».
در زندگى اميرمؤمنان، نكات برجسته اى وجود دارد كه مى تواند سرمشق زندگى همگان باشد. وى هنگامى كه وارد شهر (انبار) شد و ملاحظه كرد كه مردم به استقبال وى آمده اند، سخت ناراحت شد و فرمود: «چرا خود را به زحمت انداخته ايد، من نيز مانند شما بشرم، مريض و بيمار مى شوم، جز اين كه وظيفه سنگين تر دارم».
زندگى سلمان در مدائن و نحوه ورود او به شهر، درسى از زندگى يك مرد خداست كه از نظر ايمان به عالى ترين درجه رسيده بود.

صفحه 215

2. حلم و بردبارى در برابر جاهلان

63ـ2.(وَإِذَا خاطَبَهُمُ الْجاهِلُونَ قالُوا سَلاماً).
«هنگامى كه افراد نادان با آنان رويارو شوند، به دور از لغو و گناه با آنان سخن گويند».
انسان با سراسر جهان آفرينش، تدريجاً آشنا مى گردد و هر روز كه بر او مى گذرد، گامى به سوى كشف راز جديد خلقت برمى دارد. روزگارى بود كه او از وجود برق، در دل موجودات طبيعى آگاه نبود، فقط گاه گاه شاهد جرقه هايى بود كه از اصطكاك نعل اسبان به سنگ هاى كوچه و خيابان مى جهيد، امّا پس از گذشت قرن ها توانست اين نيرو را استخراج كند و دنياى تاريك شب را با آن روشن سازد. در دل هر ذره اى از ذرات جهان كه ميليون ها از آن بر سر سوزنى گرد مى آيند، نيروى عظيمى نهفته است، امّا بشر فقط چند سال است كه پرده از اين راز برداشته و توانسته است كه نيروى داخل هر اتم را آزاد سازد.
در دل بعضى از موجودات پيش پا افتاده، ماده پنى سيلينى فراوانى وجود دارد، امّا بشر، قرن ها از اين داروى «شفابخش» غافل بود و پس از جنگ جهانى اوّل براى مبارزه با چرك و انواع عفونت ها بر آن دست يافت.
خلاصه بشر قدم به قدم، پرده از اسرار طبيعت برمى دارد و با نعمت هاى ظاهرى و باطنى به تدريج آشنا مى گردد و سرانجام از احاطه بر آنها عاجز و ناتوان

صفحه 216
خواهد بود، چنان كه قرآن مى فرمايد:
(وَآتاكُمْ مِنْ كُلِّ ما سَأْلْتُمُوهُ وَإِنْ تَعُدُّوا نَعْمَةَ اللّهِ لا تُحْصُوها...).
«خدا هر نعمتى را1 كه خواسته ايد (و در زندگى به آن نياز داشته و با زبان حال، آن را طلب نموديد) عطا فرموده و اگر بخواهيد نعمت هاى خدا را احصا كنيد نمى توانيد آنها را بشماريد(و بر آنها احاطه يابيد)».
انسان نيز در مقام خود، جهان كوچكى است كه در درون او، نيروهاى بى شمارى نهفته است; در وجود او انواع قدرت ها، انواع فضايل، موجود است كه بايد به تدريج با آنها آشنا گردد و آنها را استخراج كند. تعاليم پيامبران بر اساس پرورش فضايل اخلاقى است كه در درون انسان ها نهفته است; آنان بيش از آن كه آموزگارانند، نوآورانند، پرورش دهنده صفات و كمالات مى باشند كه جمله اين صفات در سرشت آدميان نهفته است.

پيامبران پرورش دهندگان استعدادها هستند

معمولاً مردم چنين مى انديشند كه پيامبران آموزگارانى هستند كه براى آموزش مردم برانگيخته شده اند. همان طور كه يك كودك در مدت تحصيل خود در دبستان، دبيرستان، دانشكده و دانشگاه، مطالب كاملاً نو و تازه اى فرا مى گيرد ـ مطالبى كه در روز نخست، كوچك ترين اثرى از آن در دل او وجود نداشت ـ همچنين مردم در مكتب پيامبران علومى را فرا مى گيرند و تكامل پيدا مى كنند و به موازات تعاليم آنان از نظر اخلاق رشد مى يابند.
پيامبران، مربيان و پرورش دهندگان كمالاتى هستند كه در كانون وجود ما

1 . ابراهيم(14) آيه 34.

صفحه 217
نهفته است و ثمره تربيت آنان، بروز استعدادهاى درونى بشر مى باشد و اساس شريعت آنان را در بسيارى از اصول و فروع دين، يك رشته مطالب فطرى تشكيل مى دهد و هرگاه براى فطرت، انحرافى پيش نيايد و پرده هاى جهل و نادانى، آز و طمع، روى آن سايه نيفكند، خود به خود، خلاصه آيين الهى را درك مى كنند.
البته اساس اين سخن از پيشوايان بزرگ اسلام است. اميرمؤمنان (عليه السلام)درباره هدف بعثت پيامبران، چنين مى فرمايد:
«أخذَ علَى الوحى ميثاقَهُمْ، وعلى تَبليغِ الرِسالَةِ أمانَتَهُمْ لِيَستأْدُوهُمْ مِيثاقَ فِطرَتِهِ، وَيذكِّرُوهُمْ مَنسىَّ نعمَتِهِ، ويحتجُّوا عَلَيْهِم بالتَّبليغِ وَيُثيرُوا لَهُمْ دَفائنَ العقول);1
]خداوند[ از ميان اولاد آدم، پيامبرانى برگزيد و از آنان براى رساندن وحى و تبليغ رسالت، عهد و پيمان گرفت (و آنان را فرستاد) تا پيمان فطرى را از مردم مطالبه نمايند و نعمت فراموش شده را يادآورى كنند و به وسيله تبليغ، بر آنان اتمام حجت نمايند و گوهرهاى عقول را كه در خزاين فطرتشان پنهان مانده است، استخراج كنند».
اگر بگوييم : كار پيامبران در تربيت انسان ها، همان كار باغبان است در تربيت يك نهال يا بگوييم: پيامبران در پرورش استعدادهاى انسان بسان مهندسى هستند كه از دل كوهسار، معادن ذى قيمت را استخراج مى كنند، سخن به گزاف نگفته ايم; اينك توضيح:
يك نهال كوچك از آغاز وجود، همه گونه استعداد و ترقى و رشد و نمو در آن موجود است. هنگامى كه اين نهال با ريشه هاى توانا و با دستگاه تغذيه و تهويه و رگ ها و عروق تبخير و... در هواى آزاد و در پرتو نور كافى، شروع به فعاليت نمود،

1 . نهج البلاغه، خطبه اوّل.

صفحه 218
جنب و جوشى در سراسر وجود آن پديد مى آيد، در اين هنگام، كار باغبان دو چيز است:
اوّل: فراهم كردن شرايط تقويت ريشه تا استعداد و قواى موجود در درخت ظاهر گردد.
دوم: جلوگيرى از انحراف: هرگاه قواى طبيعى بر خلاف مسير كمال آن، قدم برداشت، آنها را مى چينند. بر اين اساس، كار باغبان روياندن نيست، بلكه مراقبت و فراهم نمودن شرايط است تا درخت، كمال باطنى خود را ابراز كند.
آفريدگار جهان، بشر را آفريد، قواى مختلف و غريزه هاى فراوانى در نهاد او گذاشت، خميره او را با نور توحيد و خداشناسى، با حسّ حق خواهى و حقيقت جويى، حس عدالت و دادگرى، حس انصاف و مروّت، غريزه كار و كوشش، سرشت; اين بذرها وتخم ها در دل انسان خواه ناخواه شروع به رشد و نمود مى كند، ولى گاهى در رشد اين غرايز انحرافاتى پيش مى آيد: شاخه هاى زايد، شاخه هاى كج و معوج، آشكار مى شود; غريزه كار و كوشش به صورت حرص و طمع، حبّ سعادت و بقا در لفّافه خودخواهى و جاه طلبى، نور توحيد و بندگى خدا در لباس بت پرستى جلوه مى كند; در اين هنگام، پيامبران براى زدن شاخه هاى كج و معوج، برخاسته و انسان را از شرّ آنها نجات مى بخشند.
با توجه به اين نكات، هرگز نبايد از جامعه هاى عقب مانده و از افراد جاهل و نادان مأيوس گرديد، هر چند آنان به خشونت سخن گويند و به استهزا و مسخره ديگران برخيزند، باز قابل اصلاحند، زيرا فضايل اخلاقى و سجاياى انسانى در درون آنها ريشه عميقى دارند و باغبانى لازم است كه با اسلوب كشاورزى صحيح، نهال هاى اخلاق را در وجود آنها پرورش دهد; در كانون وجود آنان، گنجينه هايى از اخلاق و صفات پسنديده انسانى نهفته است، مهندسى لازم است كه اين گنج ها را

صفحه 219
استخراج كند، زيرا انسان ها در مكتب فطرت، آنچه را كه بايد يك انسان كامل بداند آموخته اند، ولى توجه به امور مادى، پرده نسيان به روى آنها افكنده است، از اين رو آموزگار دلسوزى لازم دارند كه فراموش شده ها را يادآورى كند و آنچه را كه فراموش كرده اند، به خاطر او بياورند و به تعبير اميرمؤمنان(عليه السلام):
«ليذكِّروهُمْ مَنسِىَّ نِعْمَتِهِ... وَيُثِيرُوا لَهُمْ دَفائِنَ الْعُقُولِ1 ;
نعمت هاى فراموش شده را به خاطر آورند و گوهرهاى عقول را كه در خزينه هاى فطرتشان نهفته است، استخراج كنند».

صبر و استقامت، شرط اساسى رهبرى است

نوح در ميان پيامبران به صبر و استقامت و به بردبارى و شكيبايى معروف است. او مدت 950 سال، قوم جاهل و نادان خود را به خداپرستى و فضايل انسانى و سجاياى اخلاقى دعوت كرد و هرگز در اين مدت از ارشاد و راهنمايى آنان مأيوس نگرديد، هر چند بازده كار او بسيار كم بود و تنها در اين مدت طولانى، 82 نفر ايمان آوردند، يعنى در هر دوازده سال، يك نفر بت شكن شد و به خداپرستى گرايش پيدا كرد.
اصرار و اميد وى به هدايت قوم خويش از آيات زير كاملاً روشن است:
(قالَ رَبِّ إِنِّى دَعَوْتُ قَوْمِى لَيْلاً وَنَهاراً * فَلَمْ يَزِدْهُمْ دُعائى إِلاّ فِراراً *وُإِنّى كُلَّما دَعَوْتُهُمْ لِتَغْفِرَ لَهُمْ جَعَلُوا أَصابِعَهُمْ فِى آذانِهِمْ وَاسْتَغْشوا ثِيابَهُمْ وَأَصَرُّواْ وَاسْتَكْبَرُوا اسْتِكْباراً *ثُمَّ إِنّى دَعَوْتُهُمْ جِهاراً* ثُمَّ إِنّى أَعْلَنْتُ لَهُمْ وَأَسْرَرْتُ لَهُمْ إِسْراراً).2

1 . همان جا.
2 . نوح (71) آيه 5ـ 9.

صفحه 220
«بارالها! من شب و روز، قوم خود را (به خداپرستى) دعوت كردم، دعوت من جز فرار و دورى آنان نتيجه اى نبخشيد. من هر موقع آنان را به سوى تو مى خواندم تا آنها را بيامرزى، انگشتان خود را بر گوش هاى خود نهاده و جامه ها را بر سر مى كشيدند، ولى من باز گاهى آشكار و بلند و گاهى آهسته و پنهان، آنان را به سوى تو دعوت كردم».
البته راهنماى يك گروه بزرگ، بايد چنين فردى باشد كه وجود او كانونى از اميد باشد. در قرآن «جاهل» به معناى مجنون و ديوانه نيست، بلكه انسانى است كه قواى نفسانى و نيروهاى شيطانى و اهريمنى، زمام زندگى او را به دست گرفته و عقل و انديشه او را از حكومت باز داشته است; از اين رو در اصطلاح ما به چنين فردى نادان مى گويند.
قرآن مجيد كلمه نادان را در اين معنا به كار برده است:
1. (هَلْ عَلِمْتُمْ ما فَعَلْتُمْ بِيُوسُفَ وَأَخِيهِ إِذْ أَنْتُمْ جاهِلُونَ).1
«]يوسف به برادران خود كه براى خريد گندم به مصر آمده بودند، چنين گفت: [به خاطر داريد كه درباره يوسف و برادران چه ستم هايى را مرتكب شديد، در حالى كه جاهل و نادان بوديد؟».
2. (أَفَغَيْرَ اللّهِ تَأْمُرُونِى أَعْبُدُ أَيُّهَا الْجاهِلُونَ).2
«آيا به من امر مى كنيد كه غير خدا را بپرستم اى مردم نادان؟!»

هدف آيه

اين آيه، ما را به مدارا با مردم، مخصوصاً طبقه جاهل و نادان و مغرور دعوت

1 . يوسف(12) آيه 89.
2 . زمر(39) آيه 64.

صفحه 221
مى كند، زيرا نكات اخلاقى و اجتماعى مدارا با چنين افراد، روشن است:
اوّلاً: اگر با آنان به خشونت رفتار شود، لجاجت آنها تحريك مى شود و در لجاجت خويش راسخ تر مى گردند و سرانجام از اين خشونت نتيجه اى گرفته نمى شود.
ثانياً: اگر انسان با جاهلان در افتد و به اصطلاح سر به سر آنها بگذارد، خود نيز مثل آنها شده و از قدر و مقام خود مى كاهد; در اين هنگام چنين فرد، مقام خود را پايين آورده و خود را در سطح جاهلان قرار مى دهد و سرانجام شخصيت او خوار مى شود و نيرو و وقت او هدر مى رود.
ثالثاً: اگر در برابر جاهلان، به مدارا برخيزيم و سخن تند و خشن و مسخره آميز آنها را به نرمى جواب بگوييم، افراد فهميده به حمايت از ما برخاسته وبر ضد جاهل قيام مى كنند; از اين جهت در حديث، وارد شده است، اگر با جاهل مدارا شود، مردم به كمك فرد مدارا كننده قيام مى نمايند.
در اين قسمت از زندگى پيامبر، نكات برجسته و بس آموزنده اى داريم: جوانى آمد و درخواست كرد كه پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) اجازه دهد كه با دختران و زنان مردم عمل منافى عفت انجام دهد. در اين هنگام، كسانى كه اطراف پيامبر نشسته بودند از استجازه اين مرد، سخت ناراحت شدند، برخاستند تا او را بزنند، پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) مانع شد، سپس شروع كرد با او به نرمى سخن گفتن، فرمود:
آيا دوست مى دارى با خواهر و كسان خود، عمل منافى عفت انجام دهى؟ گفت: نه. پيامبر فرمود: «زنان و دختران مسلمان، همگى خواهران ايمانى تو هستند». سپس در حقّ او چنين دعا كرد و گفت:
«اللّهمَّ اهدِ قَلْبَهُ وحصِّنْ فَرْجَهُ;
خدايا، قلبش را به راه راست هدايت فرما و او را از خطرات شهوت پرستى محفوظش دار».

صفحه 222
همگى با زندگانى امام مجتبى(عليه السلام) آشنا هستيم كه پس از صلح با معاويه، گروه اصحاب جاهل و نادان با وى چه ستم هايى كردند، چه سخنان ناروايى بر او گفتند و امام نيز چگونه با آنان با ملايمت و مدارا سخن مى گفت و نيز كسانى كه تحت تأثير تبليغات زهرآگين معاويه قرار گرفته بودند، با جسارت و تندى با حضرتش سخـن مى گفتند، ولى امام همه را با ملايمت و خوش رويى پاسخ مى گفت و در حقيقت، حضرتش بهترين مصداق آيه (وَإِذَا خَـاطَبَهُمُ الْجاهِلُـونَ قـالُوا سَلامـاً)1 بود و پاسخ جاهلان را با سخن دور از لغو و گناه و پيراسته از اشكال مى داد. وى در اين جريان از جدّ بزرگوار خود پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم)پيروى مى كرد.
مردى از قبيله «بنى سليم» در حالى كه سر سوسمارى را در آستين پنهان كرده بود، وارد مدينه شد، وقتى خدمت پيامبر رسيد، با كمال جسارت گفت:
«أنتَ الساحرُ الكذّاب الذى ما أظلّتِ الخضراءُ ولا أقلّتِ الغبراءُ على ذِى لَهْجَة أكذبَ مِنكَ;
تو همان جادوگر دروغگويى هستى كه آسمان بر دروغگوتر از تو سايه نيفكند و زمين برنداشته است».
در اين لحظه عمر خواست او را بكشد. پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)فرمود:
«اجْلِسْ يا أبا حفص! فقدْ كادَ الحَليمُ أنْ يَكُونَ نَبِيّاً2 ;
عمر بنشين! حلم و بردبارى به اندازه اى نكوست كه نزديك است فرد بردبار پيامبر باشد».
آن گاه پيامبر با او با كمال بردبارى سخن گفت تا اسلام آورد.

1 . فرقان (25) آيه 63.
2 . دميرى، حياة الحيوان، ج2، ص 68(چاپ1305مصر).

صفحه 223
مالك اشتر مردى بزرگ بود. هنگامى كه خبر مرگ وى به امام على (عليه السلام)رسيد، اميرمؤمنان استرجاع نمود و گفت:
«اللّهمَّ إنّى أحتسِبُهُ عِندَكَ; فإنَّ موتَهُ مِنْ مصائِبِ الدَّهرِ، رَحِمَ اللّهُ مالِكاً فلَقَدْ أوفى بِعَهْدِهِ وَقَضى نَحْبَهُ وَلَقِى رَبَّهُ;
خداوندا، من مرگ مالك را در راه تو حساب مى كنم. مرگ او از مصايب بزرگ است.خداوندا، مالك را با رحمت خود قرين ساز. او به عهد خويش وفا كرد و عمر خود را به پايان رسانيد و با پروردگار خود ملاقات كرد».
همين مرد با لباس و عمامه كرباسى از بازار كوفه مى گذشت. فرد نادانى كه مالك را نمى شناخت، براى مسخره بازى كردن، پوست خربزه اى را به سوى او پرتاب كرد، ولى اَشتر با كمال بردبارى چيزى نگفت و رفت در مسجد مشغول نماز شد. آن گاه آن مرد، مالك را شناخت و از ترس، فوراً به دنبال او رفت و وى را در حال نماز ديد. وقتى مالك از نماز فارغ گشت، خود را به دست و پاى مالك انداخت و پوزش طلبيد. مالك گفت: به خدا قسم من به مسجد آمدم تا درباره تو استغفار كنم.1
مقصود از «قالُوا سَلاماً» چيست؟ مقصود از «سلاماً» سخن راست و استوارى است كه مايه هدايت جاهل گردد و در حقيقت، لفظ «سلاماً» صفت موصوف محذوفى است، يعنى «قولاً سلاماً» و آيه ديگر مفسر اين آيه هست آن جا كه گفتگوى بهشتيان را نقل مى كند:
(لا يَسْمَعُونَ فِيها لَغْواً وَلا تَأْثِيماً* إِلاّ قِيلاً سَلاماً سَلاماً).2

1 . مجموعه ورام(تنبيه الخواطر)، ص 3(چاپ 1303).
2 . واقعه(56) آيه25 و 26.

صفحه 224
«در آن جا كلام لغو و سخن آلوده به معصيت وجود ندارد، جز گفتار سالم و دور از لغو و گناه».
و در حقيقت، مقصود اين است كه جهل و نادانى جاهل را مقابله به مثل نمى كنند و در آيه ديگر نيز به پيامبر دستور مشابهى داده است، آن جا كه مى فرمايد:
(وَاصْبِرْ عَلى ما يَقُولُونَ وَاهْجُرْهُمْ هَجْراً جَمِيلاً).1
«در برابر گفتار آنان صابر و بردبار باش و آنان را به نيكويى ترك كن!».

1 . مزمل(73) آيه 10.

صفحه 225

3. نيايش در دل شب

64. (وَالَّذِينَ يَبِيتُونَ لِرَبِّهِمْ سُجَّداً وَقِياماً).
«و كسانى كه شب هنگام براى خدا بيدار مى مانند و سجده و قيام دارند».
يكى ديگر از نشانه هاى بندگان خدا، عبادت و پرستش، آن هم در دل شب است. اصولاً، عبادت و نيايش به طور مطلق در تمام اوقات، داراى آثار گرانبهاى تربيتى است و مى توان گفت: پرستش خدا عالى ترين مكتب تربيتى مى باشد.
پرستش خدا، حس تقدير و شكرگزارى را در انسان زنده مى كند. قدردانى از مقامى كه اين همه نعمت در اختيار آدمى نهاده است، نشانه لياقت و شايستگى انسان در مورد الطافى است كه در حق او انجام گرفته است. گذشته از اين، پرستش خدا، مايه تكامل روحى انسان است. چه تكاملى بالاتر از اين كه روح و روان ما با جهان بى كرانِ كمال مطلق (خدا) مرتبط گردد و در امور زندگى از قدرت نامتناهى، استعداد بطلبد و به پايه اى برسد كه شايسته آن باشد كه با خدا سخن بگويد.
بالاتر از همه، پرستش خدا ياد او را در دل زنده مى دارد، ياد خدايى كه از زواياى روح و آنچه كه در پرده هاى مغز ما نهفته است، آگاه مى باشد.
كمترين اثرى كه ياد خدا در انسان مى گذارد، اين است كه به خودكامگى هاى

صفحه 226
انسان خاتمه داده و يا لااقل آن را كاهش مى دهد. در برابر آن، دورى از پرستش، مايه غفلت از خدا و بى خبرى از پاداش ها و كيفرهاى اوست و چنين غفلتى مايه تيرگى عقل و باعث كم فروغى آن مى شود.

نيايش به هنگام شب

قرآن مجيد، نيايش به هنگام شب را ـ كه پرده هاى تاريكى، همه جا را احاطه مى كند و حجابى غليظ بر نيمى از جهان سايه مى افكند ـ از نشانه هاى بندگان خدا مى داند، زيرا معمولاً نيايش به هنگام شب از هر نوع ريا و تزوير دور بوده و نمى تواند انگيزه ديگرى جز خدا داشته باشد.
نيايش به هنگام تاريكى شب، سبب مى شود كه انسان در اعماق عبادت و پرستش حق فرو رود و اساس يك نوع خودسازى را پى ريزى كند كه او را براى فعاليت روزانه و تحمل در برابر حوادث آماده سازد.
شب، موقع آرامش است و موانع فكرى وجود ندارد و طبعاً توجه انسان به مقام ربوبى، بيش تر خواهد بود. انسان احساس مى كند كه تاريكى همه جا را فرا گرفته، امّا در خانه دل، چراغى روشن است.
آنان كه نيايش و دعا و توجه به مقام پروردگار را فراموش كرده اند، همانند پيمانه كوچك آبى هستند كه ارتباط آنها از اقيانوس و درياها قطع گردد; پيداست چنين آبى به زودى رو به تبخير نهاده و از بين مى رود.
***
در آيه مورد بحث، اوّل «سجود» و سپس «قيام» را ياد مى كند، در صورتى كه بايد عكس باشد،زيرا در نماز و نيايش ها، نخست قيام است و سپس سجود. شايد نكته آن، اين است كه بندگان خدا پس از سجود در پيشگاه خدا، نيت و آماده

صفحه 227
قيام به وظايف فردى و اجتماعى در روز مى گردند.
امام على(عليه السلام) در حالات مردان پرهيزكار مى گويد:
«رُهْبانٌ فِى اللَّيلِ أُسْدٌ فِى النَّهارِ;1
شبْ هنگام به نيايش خدا مى پردازند و روز بسان شير نيرومند، مشغول انجام وظيفه مى گردند».
در آيه ديگر به اين نشانه اشاره مى كند و مى فرمايد:
(كانُوا قَليلاً مِنَ اللَّيْلِ ما يَهْجَعُونَ* وَبِالأَسْحارِ هُمْ يَسْتَغْفِرُونَ).2
«كمى از شب را با خواب مى گذرانند و سحرگاهان به استغفار مى پردازند».
«قنبر» مى گويد: شبى من با اميرمؤمنان بودم. ديدم امام پس از خواندن آياتى از قرآن، اشك ريخت و بسان چوب خشك افتاد، سپس جريان را چنين نقل مى كند:
«فأتيتُهُ فإذا هوَ كالخشبةِ الْمُلْقاةِ فحرَّكْتُهُ فلم يُحَرَّكْ فَقُلْتُ (إِنّا لِلّهِ وَإِنّا إِليهِ راجِعُونَ)ماتَ وَاللّهِ عَلىُّ بنُ أبى طالِب;3
او را پس از نيايش بسان چوب خشك يافتم كه از حركت افتاده است و با خود فكر كردم كه على از جهان درگذشته است».
اميرمؤمنان(عليه السلام) در حالات ياران رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم)مى فرمايد:«قَدْ باتُوا سُجّداً وَقِياماً».4

1 . نهج البلاغه، حكمت 277.
2 . ذاريات (51) آيه 17 و 18.
3 . نهج البلاغه، خطبه 94.
4 . بحارالأنوار، ج9، ص 510.

صفحه 228

انگيزه هاى نيايش

در هر فردى كم و بيش، انگيزه نيايش وجود دارد، ولى بايد ديد، كدام يك از آن انگيزه ها مايه تكامل انسان است. امام صادق انگيزه هاى نيايش را سه نوع مى داند و مى فرمايد:
«قَوْمٌ عَبدُوا اللّهَ عَزّ وجلّ خَوفاً فَتِلْكَ عِبادةُ الْعَبيدِ، وقومٌ عَبَدُوا اللّهَ طَلباً لِلثّوابِ فَتِلْكَ عِبادةُ الأُجَراءِ، وقومٌ عَبَدُوا اللّهَ عزّ وجلَّ حُبّاً لَهُ فَتِلْكَ عِبادةُ الأَحرارِ ، هِىَ أَفْضَلُ الْعِبادَةِ1 ;
گروهى خدا را از جهت ترس از عذاب مى پرستند، آنان بسان بندگانند كه از ترس آقاى خود، انجام وظيفه مى كنند و گروهى براى كسب پاداش، او را مى پرستند، آنان بسان كارگرانند كه براى مزد، كار مى كنند، ولى دسته سومى هستند كه خدا را از روى عشق مى پرستند و او را شايسته عبادت ديده و به درگاه او نيايش مى كنند، آنان آزادگانند و عبادت آنان بهترين عبادت هاست».
چه مقام بزرگ و ستوده اى است كه همت بلند بنده و كمال روحى او به پايه اى برسد كه معنويت را براى معنويت و عبادت را براى عشق به كمال انجام دهد.
در پايان از تذكر نكته اى ناگزيرم و آن اين كه در نيايش هاى شبانه، اعتدال و ميانه روى را نبايد از دست داد، خصوصاً طبقه جوان كه به خواب شب نياز بيش ترى دارند، بايد اعتدال و ديگر جنبه ها را در نظر بگيرند و پدران نيز نبايد براى انجامِ چنين نيايشى اصرار ورزند، بلكه پس از تذكر و شرح فوايد، آن كار را به ميل و رغبت آنان واگذارند.

1 . وسائل الشيعه، ج1، ص 45.

صفحه 229
هر فرد مسلمانى بايد بداند كه اسلام آيين سهل و آسان است و هرگز در تعاليم آن، شدت و فشار و سختى وجود ندارد و اين حقيقت را پيشوايان بزرگ در جمله زير بيان كرده اند:
«إنّ هذا الدِّين مَتينٌ فأوغلُوا فيهِ برِفق، ولا تكرهُوا عبادَةَ اللّهِ إلى عِبادِ اللّهِ فَتَكُونُوا كالرّاكِبِ المُنبتِّ الّذى لا سفراً قطَعَ وَلا ظَهراً أبقى;1
آيين اسلام، آيين استوارى است; در انجام دادن تكاليف اسلامى به نرمى وارد شويد; بندگان خدا را به نيايش هاى مستحب و دشوار مجبور نسازيد، زيرا كار شما در اين هنگام بسان آن سوار كار تندروى است كه مَركب خويش را آن چنان مى راند كه نه خود به مقصد مى رسد و نه مركب سالم مى ماند».

1 . همان، ص 82.

صفحه 230

4. نقش بيم و اميد در زندگى انسان

65. (وَالَّذِينَ يَقُولُونَ رَبَّنَا اصْرِفْ عَنَّا عَذابَ جَهَنَّمَ إِنَّ عَذابَها كانَ غَراماً).
«كسانى كه مى گويند: پروردگارا، عذاب دوزخ را از ما بازگردان، حقاً كه عذاب آن لازم و جاودانى است».
66. (إِنَّها ساءَتْ مُسْتَقَرّاً وَمُقاماً).
«چه جايگاه و محل بدى است».
خوف و رجا و بيم و اميد دو عامل روحى است كه در تكامل انسان، نقش مؤثرى دارند و هيچ نوع بهبود و اصلاحى، بدون اين دو، صورت نمى پذيرد.
هرگاه اميد به مغفرت و آمرزش خدا در روح انسان نباشد، هرگز بشر به فكر اصلاح خويش نمى افتد و نه تنها به فساد و كجروى خود ادامه مى دهد، بلكه بر فساد خويش، افزوده و آن را دو چندان مى كند.
اگر خوف و بيمى در كار نباشد، انسان خود را بسان عنصر يهودى، انسان برتر و برگزيده خدا و بى نياز از اطاعت مى داند و هرگز اطاعت را پيش نمى گيرد و از گناهى اجتناب نمىورزد.
از اين جهت زندگى معنوى انسان ها در پرتو اميد، تكامل پيدا مى كند، زيرا اميد، او را به سوى خدا مى كشاند و اميد است كه باعث مى شود انسان تصور نكند

صفحه 231
كه درهاى مغفرت و آمرزش به روى او بسته و همه نوع شايستگى و بازگشت به كمال از او سلب شده است و نيز در پرتو بيم و خوف است كه خود را از اطاعت و انجام دادن وظيفه بى نياز نمى بيند.
اگر سراسر كانون وجود فردى را تنها رجا و اميد فرا گيرد، به مقصد نخواهد رسيد و بسان گناهكاران و ستمگرانى خواهد بود كه با تمام فجايع و مظالم، خود را فردى شايسته رحمت و مغفرت مى دانند، ديگر چنين فردى نه به فكر اطاعت مى افتد و نه به فكر پاكى از گناه، همچنان كه اگر كانون وجود او را خوف و بيم و يأس و نوميدى فرا گيرد و روزنه اميدى را به روى خود باز نبيند، ديگر دليلى ندارد كه از كارهاى زشت خود دست بردارد.
اميرمؤمنان(عليه السلام) مى فرمايد:
«لولا الأمَلُ عِلمَ الإنسانُ حسبَ ما هُوَ فيهِ، ولو علِمَ حسبَ ما هُوَ فِيهِ، ماتَ مِنَ الْهَوْلِ وَالوَجَلِ1 ;
اگر اميد نبود، انسان از وضع خود به خوبى آگاه مى شد و در اين هنگام از وحشت، جان مى سپرد».
يعنى آنچه چراغ زندگى را برافروخته نگاه مى دارد رجا و اميد است تا آن جا كه چرخ زندگى بشر، حتى در جهان تجارت و بازرگانى نيز بر محور اميد به سود و بيم از ضرر و زيان مى چرخد.
امير مؤمنان(عليه السلام) مى فرمايد: حتى بهترين فرد امت را از عذاب الهى ايمن ندانيد، زيرا قرآن مى فرمايد:
(فَلا يَأْمَنُ مَكْرَ اللّهِ إِلاّ الْقَوْمُ الْخاسِرُونَ).
«از عذاب الهى جز زيانكاران كسى مطمئن نمى گردد».

1 . سفينة البحار، ج1، ص 30.

صفحه 232
و بدترين افراد را از رحمت خدا مأيوس نگردانيد، زيرا خدا مى فرمايد:
(إِنَّهُ لا يَيْأَسُ مِنْ رَوْحِ اللّهِ إِلاَّ الْقَومُ الكافِرُونَ).1
« از رحمت خدا جز گروه كافر، كسى مأيوس نمى گردد».
عذاب دوزخ در آيه مورد بحث، مظهر خوف و ترس از نتايج اعمال است، همچنان كه ترس از عذاب دوزخ، مايه تكامل بشر و مايه خوددارى او از اعمال ناشايست است كه بر سر راه تكامل او قرار دارند. از اين گذشته، بهشت و دوزخ دو مظهر تحقق بيم و اميد در روح انسانى است. عدل الهى ايجاب مى كند كه سرانجام، زندگى افراد مطيع و فرمانبردار و عاصى و گناهكار يكسان نباشد و اگر ستمگرى در اين جهان فرصتى به دست آورد و مجتمع بشرى را مورد تاخت و تاز قرار داد، نبايد آن را نشانه پيروزى باطل و ظلم بر حق و عدالت تصور كرد، بلكه سرنوشت بس دردناكى در كمين اين ستمگر است كه توصيف آن در خور بيان ما نيست.
امير مؤمنان(عليه السلام) مى فرمايد:
«وَلَئِنْ أمهلَ اللّهُ الظالمَ فَلَنْ يَفوتَ أخذُهُ، وَهُوَ لَهُ بِالمرصادِ على مجازِ طريقِهِ، وبموضِعِ الشَجا منْ مساغِ ريقِهِ2 ;
«هرگاه خداوند به ستمگر مهلت دهد، او را رها نمى كند و او در كمين ظالم است و بسان استخوانى كه در گلو گير كند و راه تنفس را ببندد، راه را براى او مى بندد».
خلاصه، اميد، عاملى است كه به زندگى و كار تحرك مى بخشد و همچنين بيم از كيفر، عامل بازدارنده اى است كه در موردى كه ترمز لازم بوده و مايه سعادت

1 . يوسف(12) آيه 87.
2 . همان، خطبه 93.

صفحه 233
باشد، انسان را از پيروى هوا و هوس باز مى دارد، از اين جهت، قرآن مجيد پيامبران را چنين معرفى مى كند:
(رُسُلاً مُبَشِّرينَ وَمُنْذِرينَ لِئَلاّ يَكُونَ لِلنّاسِ عَلَى اللّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ).1
«پيامبرانى بشارت دهنده و بيم رساننده تا ]پس از اعزام آنان [حجت خدا بر مردم تمام گردد».
آيه مورد بحث، چهارمين نشانه بندگان شايسته خدا را اين مى داند كه آنان در مسير زندگى به كيفرهاى الهى توجه پيدا كرده و پيوسته از او مى خواهند كه عذاب دوزخ را از آنان برگرداند، ولى بايد ديد مقصود از اين خواست چيست؟ هرگز مقصود اين نيست كه آنان دعا مى كنند، ولى در مقام عمل، دست آنان در انجام گناه باز است، بلكه مقصود اين است كه با تمام ذرات وجود خود از خداوند چنين چيزى را مى خواهند و نه تنها با زبان، دعا مى كنند كه از طريق محدود ساختن چشم و گوش و دست و پا از حرام با تمام ذرات وجود خود از خداوند مى خواهند كه آنان را به عذاب دوزخ مبتلا نسازد.
«يوسف صديق» نه تنها از طريق زبان، درخواست نجات از گناه كرد و گفت:(...رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَىَّ)2 ;«پروردگارا، زندان براى من بهتر از ]آلودگى [است» بلكه همراه با دعاى زبانى، عملاً نيز تمام دام هايى را كه «زليخا» بر سر راه او قرار داده بود، در هم كوبيد و تسليم ديو شهوت نگرديد و زندان را بر گرفتارى در منجلاب شهوت ترجيح داد.

1 . نساء(4) آيه 165.
2 . يوسف(12) آيه 33.

صفحه 234

كيفرهايى كه در كمين گناهكاران است

مجازات و كيفرهايى كه دامنگير افراد مى شود، بر سه نوع است:

1. كيفرهاى قراردادى

كيفرهاى قراردادى، كيفرهايى است كه از جانب قانونگذار (چه خداوند و چه انسان ها) براى گناه تعيين مى گردد و هدف از آن، همان اصلاح اجتماع است.

2. كيفرهاى دنيوى

مقصود از كيفرهاى دنيوى، همان اثر وضعى گناه است كه خواه ناخواه دامنگير فرد گنهكار مى گردد: مرد شرابخوار با نوشيدن الكل، سلامت و تندرستى خود را به خطر مى افكند و زمينه بيمارى هاى فراوانى را فراهم مى سازد و چيزى نمى گذرد كه با كبد ورم كرده و اعصاب كوفته و شريان هاى تصلب يافته، در گوشه بيمارستان جان مى دهد. در اين مورد، ميان كيفر و گناه، رابطه علت و معلولى وجود دارد، يعنى كيفر، اثر پديد آمده از خود گناه و بازتاب و نتيجه آن است. مثال ديگر: «قمار» موجب گسترش عداوت و ناراحتى اعصاب است; اعمال منافى عفت، سرانجام انسان را به بيمارى هاى گوناگون دچار مى سازد و... در اين موارد، كيفر، نتيجه و به اصطلاح معلول خود گناه است و در پرتو آن پديد مى آيد.

3. كيفرهاى اخروى

كيفرهاى اخروى، همان است كه پيامبران آسمانى آنها را از طريق وحى گزارش داده اند در اين نوع كيفرها، گناه، پديد آورنده كيفر نيست و هرگز ميان كيفر و گناه، رابطه علت و معلولى وجود ندارد، بلكه كيفر، عين همان عمل دنيوى است

صفحه 235
كه لباس خود را عوض كرده و به صورت آتش جلوه نموده است، اين همان است كه از آن به مسأله «تجسم اعمال» تعبير مى آورند.
اين حقيقت علمى كه امروزه بر سر زبان ها افتاده است، همان تبديل انرژى به ماده است، زيرا تبديل ماده به انرژى، بسيار آسان و هر روز ما شاهد ميليون ها از آن هستيم، ولى تاكنون ديده نشده است كه انرژى به ماده و جرم تبديل گردد، ولى امكان آن نيز از نظر علمى نفى نشده است.
براى اوّلين بار، قرآن در تاريخ علم، پرده از روى اين حقيقت برداشته و پاداش ها و مكافات هاى اخروى را از قبيل تجسم اعمال و تبديل اعمال نيك و بد انسان به پاداش و كيفر مجسم و عينى معرفى كرده است; آياتى از قرآن بر اين حقيقت گواهى مى دهد كه به برخى از آنها در اين جا اشاره مى شود:
(يَوْمَ تَجِدُ كُلُّ نَفْس مَا عَمِلَتْ مِنْ خَيْر مُحْضَراً وَمَا عَمِلَتْ مِنْ سُوء تَوَدُّ لَوْ أَنَّ بَيْنَها وَبَيْنَهُ أَمَداً بَعيداً).
«روزى فرا مى رسد كه هر كس آنچه را كه از اعمال نيك و بد انجام داده است، حاضر و آماده مى بيند، آرزو مى كند كه اى كاش، ميان او و عملش فرسنگ ها فاصله مى بود».1
در اين آيه، خداوند مى فرمايد: «انسان ها در روز قيامت، عمل را حاضر مى بينند، نه كيفر و نتيجه آن را، تو گويى خود عمل با وجود اخروى در برابر شخص حاضر مى گردد».
باز مى فرمايد:
(وَوَجَدُواْ ما عَمِلُواْ حاضِراً وَلا يَظْلِمُ رَبُّكَ أَحَداً).2

1 . آل عمران(3) آيه 30.
2 . كهف(18) آيه 49.

صفحه 236
«هر فردى اعمال خويش را حاضر خواهد ديد و پروردگار تو بر احدى ستم نمى كند».
اين جا است كه همگى بايد بگوييم: (رَبَّنا اصْرِفْ عَنَّا عَذابَ جَهَنَّمَ إِنَّ عَذابَها كانَ غَراماً)1 بارالها ، ما را از آتش دوزخ برهان.

مقايسه اى ميان رنج هاى دنيا و آخرت

بندگان الهى با يك محاسبه دقيق درمى يابند كه وظايف مذهبى، پى ريزى كننده پايه هاى سعادت آنان است و اگر انجام دادن آنها با رنج مختصرى همراه است، مهم نيست، زيرا هيچ گاه سعادت، بدون رنج به دست نمى آيد. گذشته از اين، زحمات اين جهان، زودگذر و ناپايدار است، ولى كيفرهاى اخروى كه بر اثر عدم انجام وظايف در روز قيامت دامنگير انسان مى شود، جاويدان و جانگداز است و هرگز هيچ انسانى رنج موقت را با رنج دايمى معاوضه نمى كند، بلكه اگر رنج آخرت موقّت هم بود، باز قابل مقايسه با رنج دنيا نيست، چنان كه مى فرمايد: (إِنّها ساءَتْ مُسْتَقَرّاً وَمُقاماً) چه جايگاه بدى است.
آيا مى توان رنج نمازگزاردن و روزه گرفتن را با عذاب هاى دوزخ كه نمونه آن را آيه زير ياد مى كند، مقايسه نمود؟ چنان كه مى فرمايد:
(اِنْطَلِقُوا إلى ظِلّ ذِى ثَلاثِ شُعَب لا ظَليل وَلا يُغْنِى مِنَ اللَّهَبِ* إِنّها تَرْمِى بِشَرَر كَالْقَصْرِ * كَأَنَّهُ جِمالَةٌ صُفْرٌ).2
«برويد به سوى ]آن[ دود سه شاخه3 ، نه سايه دار است و نه از شعله

1 . فرقان (25) آيه 65.
2 . مرسلات(77) آيه 30ـ 33.
3 . مفسران مى گويند دودى است سياه كه از دوزخ بلند مى3شود و صحنه محشر را فرا مى گيرد.

صفحه 237
]آتش[ حفاظت مى كند. ]دوزخ[ چون كاخى ]بلند [شراره مى افكند، گويى شتران زرد رنگند».
كوتاه سخن، ناراحتى هايى كه در راه انجام دادن وظيفه به انسان مى رسد، در ظاهر ناراحتى است، ولى در باطن، شيرينى است و وجدان انسان پس از انجام دادن تكاليف آسوده مى گردد، ولى ناراحتى مجازات هاى اخروى فوق العاده تلخ و دردناك مى باشد.
اكنون كه سخن به اين جا منتهى گرديد، از يادآورى نكته اى ناگزيريم:
تفاوت دنيا و آخرت در يك كلمه خلاصه گرديد و آن، اين است كه اين جا، جهانِ كشت و آن جا، جهانِ درو است; اين جا وقت عمل و آن جا وقت برداشت مى باشد. افراد بدبخت بسان دانش آموزى هستند كه در موقع امتحان برگ سفيد بدهد، موقع اعلام نتايج بگويد: من حاضرم به پرسش هاى شما پاسخ دهم. اميرمؤمنان(عليه السلام) اين حقيقت را در جمله زير بيان مى كند:
«وَ إنّ اليومَ عَمَلٌ وَلا حِسابٌ وَغَداً حِسابٌ وَلا عَمَلٌ1 ;
امروز روز عمل است نه روز محاسبه، فردا روز محاسبه است نه روز عمل».
درست مانند ايام امتحان كه روز عمل است و كار، نه روز محاسبه و فرداى آن روز، محاسبه است و نمره دادن، نه روز كار و در جاى ديگر مى فرمايد:
«عِبادَ اللّهِ! الآنَ فَاعلَمُوا، والألسنُ مطلقةٌ، والأبدانُ صحيحةٌ، والأعضاءُ لَدْنةٌ، والْمُنْقَلَبُ فَسيح2 ;
اى بندگان خدا! هم اكنون آماده عمل و كار شويد، زيرا زبان ها آزاد و بدن ها سالم و اعضاى بدن، فرمانبر و ميدان عمل براى همه وسيع و باز است».

1 . نهج البلاغه، خطبه 42.
2 . همان، خطبه 191.

صفحه 238

5. ميانه روى در انفاق

67. (وَالَّذِينَ إِذا أَنْفَقُوا لَمْ يُسْرِفُواْ وَلَمْ يَقْتُرُوا وَكانَ بَيْنَ ذلِكَ قَواماً).
«كسانى كه موقع انفاق نه اسراف مى كنند و نه تقتير (تنگ نظرى در معيشت) و راهى ميان اين دو كه عادلانه است انتخاب مى كنند».
انفاق و بخشيدن دارايى ها و نيروهاى اضافى، مخصوص موجودات زنده نيست، بلكه اصلى است كه در همه جهان آفرينش حكم فرماست، مثلاً آفتاب، پيوسته نورافشانى كرده و هر روز 450هزار ميليون تن از جرم و مواد آن به نور و حرارت تبديل مى شود، چه انفاقى بالاتر از اين؟! ريشه درختان، ميليون ها تن از مواد غذايى زمين را به صورت ميوه و غلات و چوب، برگ و گل در مى آورند و همه ساله ميلياردها تن از آب درياها تبخير شده و به صورت قطرات باران و دانه هاى شفاف برف در نقاط مختلف فرود مى آيند و در دل زمين فرو مى رود.
بنابراين، «انفاق» يك قانون طبيعى و ناموس تكوينى است كه در نهاد هر موجودى نهاده شده است و بهره بردارى انسان از انفاق جهان طبيعت، آن چنان اعجاب انگيز است كه افراد عاقل و خردمند در برابر آن متحيرند.
در حقيقت از جانب خداى بزرگ به زمين الهام شده است كه مواد غذايى و قندى خود را به گل ها رسانيده و در راه پرورش آنها انفاق كند وبه گل ها الهام شده

صفحه 239
است كه شيره خود را به زنبور عسل برسانند و به زنبور عسل هم وحى شده است كه شيره هايى را كه از گل ها و درختان گرد آورده است، در اختيار انسان بگذارد، تو گويى همه فعل و انفعال ها و همه انفاق ها براى زندگى انسان در روى زمين صورت گرفته است.
اكنون كه روشن گرديد كه انفاق نيروهاى اضافى، يك سنت همگانى و قانون طبيعى است، انسان كه خود جزئى از اين طبيعت و جهان آفرينش مى باشد، نمى تواند از اين قانون مستثنا گردد; او نيز بايد از روش طبيعت پيروى نموده و در اين راه، گام بردارد.
كسانى كه دست و دل بازى ندارند و از انفاق به ديگران و كمك به همنوعان، خوددارى مى كنند، از خاك هم كم تر و پست ترند. اين گونه افراد، پيوسته مطرود درگاه الهى خواهند بود، زيرا به تكاليف الهى و وظايف مذهبى (زكات و ديگر ماليات هاى اسلامى) عمـل نمى كننـد و مورد غضب و خشم مردم نيز قرار مى گيرند.
امام هشتم حضرت رضا(عليه السلام) مى فرمايد:
«السَّخِىُّ قَرِيبٌ مِنَ اللّهِ، قَريبٌ مِنَ الْجَنَّةِ، قَرِيبٌ مِنَ النَّاسِ، وَالْبَخيلُ بَعِيدٌ مِنَ اللّهِ، بَعِيدٌ مِنَ الْجَنَّةِ، بَعِيدٌ مِنَ النّاسِ1 ;
افراد سخاوتمند به خدا و بهشت و مردم، نزديكند و افراد بخيل و ممسك از خدا و بهشت و از مردم دورند».

انفاق محدود

اسلام با توجه به حياتى بودن انفاق از جهاتى آن را محدود كرده است و يكى

1 . سفينة البحار، ج1، ماده «سخى».

صفحه 240
از شرايط آن، اين است كه از حدّ اقتصاد و ميانه روى خارج نشود، زيرا انفاقِ بيش از حد، مايه نابودى انسان مى شود و احياناً سبب مى گردد كه لطمه روحى و آبرويى بر انسان وارد گردد و ديگر نتواند بسان يك موجود فعال مشغول كار شده و اطراف خود را روشن سازد.
بزرگ ترين انفاق گر جهان، قلب انسان است، كار او پخش خون به تمام اعضاى بدن و سيراب كردن تمام سلول هاى انسان است، ولى با اين همه، پيوسته مقدارى خون به اندازه نياز حوزه وجود خود نگاه مى دارد و مقدار اضافى را به سرتاسر بدن پخش مى كند و اگر در اين راه، بيش از حد انفاق كند، از اداره دستگاه بدن باز مى ماند.
امساك و خوددارى از تعاون و كمك، علاوه بر اين كه برخلاف اصول و سنن آفرينش است، خود موجب هدر رفتن نيروهاست، زيرا سرمايه هاى هر موجودى غالباً بيش از نيازهاى آن است، از اين رو بايد نيروهاى اضافى را در اختيار ديگران بگذارد تا هم از هدر رفتن نيروها جلوگيرى گردد و هم از نيروهاى مقابل استفاده شود.
كسانى كه در جامعه، علم و دانش بيش تر يا مال و ثروت انبوه ترى دارند و از مواهب بيش ترى برخوردارند، مسئوليت بيش ترى نسبت به همنوعان خود كه به علم و ثروت آنان نيازمندند دارند، درست است كه همه اين نعمت ها به ظاهر، متعلق به خود آنهاست، ولى بايد بدانند خود آنان نيز متعلق به جامعه و وابسته به آن هستند، همه بايد از وجود و مواهب مادى و معنوى آنان بهره مند گردند و استفاده كنند.
خلاصه، انفاق در حدّ امكان و به صورت اقتصاد و ميانه روى از اصول عالى اسلام است كه در آيه مورد بحث و در آيات ديگر به آن اشاره شده است، چنان كه مى فرمايد:

صفحه 241
(وَلا تَجْعَلْ يَدَكَ مَغْلُولَةً إِلى عُنُقِكَ وَلا تَبْسُطْها كُلَّ الْبَسْطِ فَتَقْعُدَ مَلُوماً مَحْسُوراً).1
«دست خود را به گردنت مبند و آن را به طور كامل هم باز مكن، مبادا به صورت ملامت شده و حسرت زده، بر جاى خود بنشينى».
افرادى كه دست خود را به گردن خويش ببندند، قدرت انفاق نخواهند داشت و كسانى هم كه همه دست خود را بگشايند، چيزى براى آنان باقى نمى ماند، در اين صورت، مورد ملامت ديگران واقع مى شوند و به اموالى كه به ديگران بخشيده اند، به شدت نيازمند خواهند شد و ناچار با حسرت به آن خواهند نگريست; شاعر شيرين سخن پارسى، مفاد آيه را در قالب شعر ريخته، مى گويد:
مبند از سر امساك دست بر گردن *** كه خصلتى است نكوهيده پيش اهل نُهى
مكن به جانب اسراف نيز چندان ميل *** كه هر چه هست به يكدم كنى ز دست رها
پس اختيار وسط راست در جميع امور *** بدان دليل كه «خير الامور أوسطها»
امام صادق(عليه السلام) هر سه موضوع(امساك و اسراف و اعتدال) را به شيوه خاصى مجسم نموده است. امام در حالى كه اين آيه را تلاوت مى كرد، در برابر يكى از يارانش قرار گرفته بود، در اين هنگام خم شد و مشتى از ريگ هاى زمين را برداشت و مشت خود را محكم گرفت، به طورى كه دانه اى از آن به زمين نريخت و فرمود:

1 . اسراء(17) آيه 29.

صفحه 242
«هذا الاقتِتارُ الّذى ذكرَ اللّهُ فى كتابِهِ;
اين همان تقتيرى است كه خداوند در قرآن خود بيان كرده است».
سپس مشت ديگر برداشت و دست خود را باز كرده و همه را به زمين ريخت و فرمود: «هذا الإسرافُ; اين همان اسراف است». سپس مشت ديگرى برداشت و قسمتى را ريخت و قسمتى را در دست نگاه داشت و فرمود: «وهذا القوامُ» اين همان ميانه روى است كه روش عادلانه است و خداوند از آن به لفظ «قواما» ياد كرده است.1
نه تنها ميانه روى در انفاق، اساس زندگى است، بلكه تعاليم اسلام، بر اساس ميانه روى استوار مى باشد و از هر نوع افراط و تفريط، جلوگيرى كرده است; اينك نمونه هايى از اين گونه دستورها را يادآور مى شويم:
1.(وَاقْصِدْ فِى مَشْيِكَ وَاغْضُضْ مِنْ صَوْتِكَ إِنَّ أَنْكَرَ الأَصْواتِ لَصَوْتُ الْحَمِير).2
«در راه رفتن ميانه رو باش، از صداى خود بكاه كه بدترين صداها، صداى خران است».
2. دوستى على(عليه السلام)، مايه نجات انسان و موجب تكامل روحى و معنوى است تا آن جا كه پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم)فرمود:
«عُنوانُ صَحِيفَةِ الْمْؤْمِنِ حُبُّ عَلىِّ بنِ أبى طالِب3 ;
سرلوحه پرونده فرد با ايمان، دوستى على بن ابى طالب است».
ولى با وجود اين پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) فرموده:

1 . تفسير برهان، ج3، ص 173.
2 . لقمان (31) آيه 19.
3 . حلية الأولياء، ج1، ص 86.

صفحه 243
«يا علىُّ هَلَكَ فِيكَ اثنانِ مُحِبٌّ غال وَمُبغِضٌ قال;
دو نفر در راه تو هلاك شدند، كسى كه در محبت و علاقه به تو افراط ورزد و غلو كند و آن كس كه تو را دشمن بدارد».
3. قرآن مجيد، ملت اسلامى را «امت وسط» مى خواند و مى فرمايد:
(وَكَذلِكَ جَعَلْناكُمْ أُمَّةً وَسَطاً لِتَكُونُوا شُهَداءَ عَلى النّاسِ).1
«ما شما را امت وسطى قرار داديم تا بر مردم گواهانى باشيد».
و مقصود از: «امت وسط»، همان امت ميانه رو است كه در تمام شئون زندگى، اعتدال و ميانه روى را از دست نمى دهند، مثلاً در نظام اجتماعى، الغاى مالكيت بر خلاف فطرت انسان است، زيرا هر فردى، فطرتاً خود را به دسترنج خود اولى وشايسته مى داند، همچنان كه سيستم سرمايه دارى غربى، بر خلاف اصول انسانى است.
در نظام اخلاقى، فرو رفتگى در شهوت، مذموم و بد است، همچنان كه رهبانيت و ترك دنيا نيز زشت و حرام است، چنان كه پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)فرمود: «لا رُهبانيّةَ فِى الإسلامِ».
سقراط مى گويد: هر فضيلتى، حد وسطى است ميان دو رذيله اخلاقى، مثلاً «شجاعت» از صفات برجسته انسانى است كه ميان دو رذيله اخلاقى (جبن و ترس، تهور و بى باكى) قرار گرفته است، همان طور كه «كَرَم»، حد وسطى است ميان «تبذير و اسراف» و «تقتير و امساك» و همچنين است ساير صفات برجسته انسان.
4. اميرمؤمنان(عليه السلام) پس از پايان يافتن جنگ جمل، آگاه شد كه يكى از دوستانش به نام «علاء بن زياد» بيمار است و در خانه خود بسترى است، به همين

1 . بقره (2) آيه 143.

صفحه 244
جهت، امام به عيادت او رفت. چشم حضرت به خانه وسيع او افتاد و فرمود:
تو خانه اى بدين وسعت را در دنيا براى چه مى خواهى، در حالى كه در آخرت به آن نيازمندترى؟! سپس فرمود: آرى، همين خانه وسيع، مى تواند مايه سعادت تو در آخرت شود، زيرا مى توانى در اين جا مهمان نوازى كنى و از بستگان خود، صله رحم نمايى و حقوق شرعى آنان را بپردازى، در اين صورت، همين خانه وسيع، وسيله كسب آخرت خواهد بود.
علاء رو به حضرت كرد و گفت: من از دست برادر خود، «عاصم بن زياد» به تو شكايت مى كنم، زيرا وى مانند راهبان مسيحى، گليمى پوشيده و از زندگى دست كشيده است.
امام فرمود: او را حاضر كنند. هنگامى كه چشم او به عاصم افتاد، فرمود:
«يا عُدَىَّ نفسِهِ لقدِ استهامَ بكَ الخَبيثُ أما رَحِمْتَ أهلَكَ وَوَلَدَكَ أترى اللّهَ أحلَّ لَكَ الطَّيِّباتِ وَهُوَ يكرَهُ أنْ تَأخُذَها1 ;
دشمن خويش! شيطان ناپاك، تو را سرگردان كرده. آيا دلت به حال همسر و فرزندان خود نمى سوزد؟ آيا نمى بينى كه خداوند چيزهاى پاكيزه را بر تو حلال كرده و تو بر خلاف برنامه خدا نمى خواهى از آنها بهره مند شوى؟».
گروهى از فلاسفه يونان مانند «كلبى ها» تصور مى كردند كه خوشبختى، جنبه روانى دارد ووضع جسمى و مادى در سازندگى سعادت، نقش و اثرى ندارد و يگانه راه سعادت، همان تحصيل كمالات نفسانى و فضايل اخلاقى است.
گروه افراط گر اين فلاسفه، معتقدند كه مادامى كه روح و روان با بدن ارتباط و پيوند دارد، سعادت نصيب انسان نمى گردد و تنها راه سعادت، اين است كه روح از

1 . نهج البلاغه، خطبه 200.

صفحه 245
اين بدن جدا شود و از آلودگى هاى مادى زندگى، پيراسته گردد; بر همين اساس گروهى از آنان به زندگى دنيا پشت پا زده و از هر نوع بهره بردارى از لذايذ جهان، روى گردان بودند تا آن جا كه حكيم يونانى «ديوجانس» از تمام وسايل زندگى يك خم و يك ظرف بيش نداشت، از خم به جاى اتاق و از ظرف به جاى وسايل زندگى استفاده مى كرد. روزى مشاهده كرد كه يك نفر با دست خود آب مى نوشد، آن ظرف را هم شكست يا به دور انداخت.
در برابر اين گروه، گروه ديگرى هستند كه در بهره بردارى از لذايذ جهان به هيچ قيد و شرطى پاى بند نبوده و خوشبختى را در لذايذ مادى مى دانند; اين گروه همان «اگزيستانسياليست»ها هستند كه هر نوع مانع را در راه التذاذهاى نفسانى، محكوم مى كنند.
«اگزيستانسياليسم» مكتبى است كه براى كوبيدن قيد و بندهاى عقلى و اجتماعى و شكستن بندها و سيل بندها و اشباع غرايز به طور مطلق پديد آمده است و گروهى ديوانهوار دنبال آن مى روند.
پيروان هر دو مكتب «كلبى» و «اگزيستانسياليسم» يك بعد از ابعاد روحى انسان را مورد مطالعه قرار داده و از ابعاد ديگر كاملاً بى خبر هستند، در صورتى كه سعادت انسان در اين است كه به تمام جنبه هاى او توجه گردد، نه به يك جنبه.
روح و روان در تكامل و سير تكاملى خود از بدن و تن بى نياز نيست و اهمال اين بخش، مايه توقف سير تكامل روحى انسانى است; از اين جهت، رهبانيت و ترك دنيا و زندگى در بيغوله ها و دل كوه ها و شكاف درختان و ميان خم، شديداً ممنوع شمرده شده است.
همچنان كه بدن و تن مقدمه تكامل روح و لباس روان است، توجه كامل به مقدمه و غفلت از هدف خلقت، مايه سقوط در دره مهيب بدبختى است.

صفحه 246
تعليمات راستين و استوار، آن است كه بر اساس خلقت و آفرينش، متكى بوده و سر سوزن از آن، پا فراتر نگذارد كه فلاسفه واقع بين جهان، مانند ارسطو و حكماى اسلامى تعاليم خود را روى آن بنا كرده اند.
در قرآن مجيد و در آيات متعددى به اين حقيقت اشاره شده است آن جا كه مى فرمايد:
(فَمِنَ النَّاسِ مَنْ يَقُولُ رَبَّنا آتِنا فِى الدُّنْيا وَما لَهُ فِى الآخِرَةِ مِنْ خَلاق *وَمِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ رَبَّنا آتِنا فِى الدُّنْيا حَسَنَةً وَفِى الآخِرَةِ حَسَنَةً وَقِنا عَذابَ النّارِ *أُولئِكَ لَهُمْ نَصِيبٌ مِمّا كَسَبُوا وَاللّهُ سَرِيعُ الْحِسابِ).1
«برخى از مردم مى گويند: خداوندا، در اين جهان به ما نيكى بده، در حالى كه در آخرت، نصيبى ندارند و برخى مى گويند: پروردگارا، در دنيا و آخرت به ما نيكى كن و ما را از عذاب دوزخ بر كنار دار! آنان از كارهاى خود بهره مى برند. خداوند، سريع الحساب است».

1 . بقره(2) آيه 200ـ 202.

صفحه 247

6. يكتاپرست هستند

68ـ1. (وَالَّذِينَ لا يَدْعُونَ مَعَ اللّهِ إِلهاً آخَرَ).
«كسانى كه همراه خدا معبود ديگرى را نمى پرستند».
قرآن درباره هيچ موضوعى، مانند شرك به مبارزه برنخاسته است. كوبنده ترين و شديدترين مبارزه اسلام، درباره شرك و دوگانه پرستى است و معتقد است كه اين مبارزه، زيربناى اصلاحات خداشناسى و يكتاپرستى مى باشد. اعتقاد به خداى دانا و توانا و دادگر و بينا و شنوا، مايه تربيت انسان هاست و هرگز اعتقاد به الوهيت بت ها و اجرام آسمانى و يا ديگر موجودات روحانى، نه تنها اين اثر را ندارد، بلكه بزرگ ترين ضربت بر سعادت انسان وارد مى سازد.
شرك و اعتقاد به الوهيت موجوداتى ناتوان، زاييده فطرتى است كه با جهل به شناساى خداى واقعى آميخته باشد، زيرا از يك طرف، فطرت آدمى او را به سوى خدا كه سرچشمه هستى است دعوت مى كند و همچنين انديشه در نظام آفرينش او را در اين اعتقاد يارى مى كند، از اين جهت، خواه ناخواه به وجود صانعى مدبر، معتقد مى گردد و از صميم دل، خواهان پرستش و خضوع در پيشگاه او مى شود; از طرف ديگر، چون گروهى از مردم از تعاليم پيامبران، دور هستند، نمى توانند معبود واقعى را از خدايان دروغين تشخيص دهند و طبعاً در تشخيصِ معبود دچار اشتباه شده، مجاز را به جاى حقيقت مى پذيرند.

صفحه 248
اهتمام پيامبران، غالباً متمركز بر زدودن شرك و بت پرستى است و بشر در ادوار گذشته، بر اثر ضعف قواى عقلى و يا بر اثر گريز از تعاليم پيامبران، دچار بت پرستى بوده و در زمان آنان در هر منطقه اى بت و بتكده اى خودنمايى مى كرد، از اين رو آنان نيز لبه تيز بحث ها و مبارزات خود را متوجه بت پرستى كرده و در اين راه مجاهدت هاى بزرگى داشتند.

شرك داراى مراتب است

1. شرك در ذات در برابر توحيد ذات: در ميان ملل جهان، گروه هايى دچار «ثنويت» و«تثليث» گرديده اند و بى پروا براى جهان، دو مبدأ به نام «يزدان» و «اهريمن» و يا سه اصل و «اقنوم» به نام هاى «خداى پدر»، «خداى پسر» و «خداى روح القدس» ـ كه هر كدام داراى الوهيتند ـ قائل شده اند.
قرآن مجيد براى ابطال اعتقاد به وجود خدايان متعدد، براهين محكم و استوارى دارد كه به نقل يكى از آن براهين اكتفا مى كنيم، آن جا كه مى فرمايد:
(لَوْ كانَ فِيهِما آلِهَةٌ إِلاّ اللّهُ لَفَسَدَتا).1
«اگر در زمين و آسمان ها خدايانى جز خدا مى بود، نظام آفرينش جهان، دچار اختلال مى گرديد».
مفهوم آيه، همان «برهان تمانع» است كه در عقايد از آن بحث مى شود و خلاصه برهان، اين است كه جهان داراى دو خدا باشد، قطعاً اين دو موجود كه از هر نظر و يا از جهاتى با هم تباين و اختلاف دارند، دو نوع اراده و تدبير خواهند داشت و معنا ندارد كه دو موجودى كه از هر نظر و يا از جهاتى با هم اختلاف دارند، از نظر اراده و خواست، علم و تشخيص، يكسان باشند.

1 . انبياء(21) آيه 22.

صفحه 249
هرگاه امور جهان، زير نظر دو اراده و دو نوع تشخيص، اداره گردد، قطعاً دچار اختلال مى شود و هماهنگيى كه ميان مجموع جهان هستى است، از ميان خواهد رفت. اگر مى بينى كه مجموع جهان آفرينش، با هم توافق و هماهنگى دارند و هر قانونى تكميل كننده قانون ديگر و يا هر موجودى، پيوند موجود ديگر است، به دليل اين است كه دايره هستى، زير نظر يك مدبّر اداره مى گردد كه از روز نخست، طبق نقشه واحدى، آفريده شده اند; نمونه اين هماهنگى در اجتماعات و تشكيلاتى است كه زير نظر فرد معينى اداره مى گردد كه پس از شور و مشورت با يك نظر قاطع، مطلب را به پايان مى رساند و در غير اين صورت، جز هرج و مرج نتيجه ديگرى نخواهد داشت. قرآن مجيد براى اثبات توحيد و يگانگى ذات خدا، براهين ديگرى نيز دارد كه در جاى ديگر از آنها بحث شده است.
2. شرك در فعل در برابر توحيد در فعل: حقيقت توحيد در فعل، اين است كه در جهان آفرينش به بيش از يك فاعل مستقل، معتقد نباشيم و فاعليت و تأثير فاعل هاى ديگر را در پرتو فاعليت او بدانيم و بشر را كه آفريننده فعل و كار خويش است در كار و فعل خويش مستقل و بى نياز از خدا تصور ننماييم.
قرآن مجيد اين حقيقت را در آيه زير بيان كرده است:
(ذلِكُمُ اللّهُ رَبُّكُمْ لا إلهَ إِلاّ هُوَ خَالِقُ كُلِّ شَىْء فَاعْبُدُوهُ).1
«اين است خداى شما كه خدايى جز او نيست، آفريننده تمام موجودات است، او را بپرستيد».
و در آيه ديگر مى فرمايد:
(قُلِ اللّهُ خالِقُ كُلِّ شَىْء وَهُوَ الْواحِدُ الْقَهّارُ).2
«بگو كه آفريننده همه چيزها، خداست و اوست يگانه و قدرتمند».

1 . انعام(6) آيه 102.
2 . رعد(13) آيه 16.

صفحه 250
اين نوع توحيد در برابر يك نوع شركى است كه دامنگير گروهى به نام «معتزله» شده است; آنان تصور مى كردند راه تنزيه و پيراستگى خدا، در اين است كه بشر را در كار و فاعليت خود مستقل بدانيم و افعال او را از حوزه قدرت و اراده و حول وقوه او خارج سازيم و هيچ نوع فعل بشر را از خوب و بد به او مستند نكنيم. آنان با اين نظر مى خواستند كه خدا را از كارهاى زشت و ناهنجار انسان ها پيراسته سازند، ولى سرانجام در ورطه بدترى افتادند و در جهان خلقت به دو خالق مستقل و به دو آفريننده اصيل، معتقد گرديدند، در صورتى كه راه پيراسته ساختن خدا اين نيست كه در برابر او فاعل مستقلى به نام انسان تصور نماييم، بلكه راه صحيح آن، اين است كه در جهان خلقت به يك فاعل مستقل معتقد گرديم و فاعليت ديگران را پرتوى از قدرت و توانايى او بدانيم، بلكه بايد بگوييم: اوست كه به خورشيد، فروزندگى و به ماه، درخشندگى داده است; اوست كه به آتش، حرارت داده و هر موقع كه بخواهد از آن سلب مى كند، پس اوست خداى سبب ساز و خداى سبب سوز.
هفتمين پيشواى جهان شيعه، حضرت موسى بن جعفر (عليهما السلام)مى فرمايد:
«القَدَريّةُ أرادُا أن يصِفُوا اللّهَ عزّ وجلّ بعدلِهِ فأخرجُوهُ مِنْ قُدْرَتِهِ وَسُلْطانِهِ;1
گروه «قدريه» خواستند كه خدا را با عدل و داد توصيف كنند(و چنين تصور كردند كه اگر فعل بشر را به او مستند كنند، نتيجه آن جبر و سلب اختيار از بندگان خواهد بود و اين كار با عدل الهى سازگار نمى باشد) ولى سرانجام، قدرت او را محدود نموده و افعال انسان را از حوزه قدرت و تسلط او بيرون ساخته اند».

1 . بحارالانوار، ج5، ص 54.

صفحه 251
بهترين جمله اى كه نمايانگر توحيد در افعال است، همان جمله اى است كه در نماز، موقع برخاستن مى گوييم:
«بحولِ اللّهِ وَقُوّتهِ أقُومُ وَأقْعُدُ;
با قدرت و نيرويى كه خدا داده است، برمى خيزم و مى نشينم».
در كار بشر، قدرت خدا و نيروهايى كه از جانب خداوند به او عطا شده است دخالت دارد، از اين جهت مى گوييم: به حول و قوه خدا، ولى چون اختيار صرف اين قدرت ها و نيروها در دست بندگان است از اين جهت مى گوييم: «أقومُ وأقعدُ; بلند مى شويم و مى نشينيم».
3. شرك در عبادت در برابر توحيد در عبادت: هدف از اين شرك، انتقاد از انديشه بسيارى از بت پرستان عرب جاهلى است كه تصور مى كردند كه براى تحصيل قرب به بارگاه خداوندى، بايد موجودات ديگرى را كه به گمان خود در درگاه خدا قرب و منزلتى دارند، بپرستند تا به اين وسيله در درگاه خدا قرب و مقامى پيدا كنند و منطق آنان، اين بود كه:
(ما نَعْبُدُهُمْ إِلاّ لِيُقَرِّبُوبا إِلَى اللّهِ زُلْفى).1
«اين بت ها را نمى پرستيم، مگر اين كه ما را به خدا نزديك سازند».
قرآن روى اين نوع بت پرستى، شديداً مبارزه كرده و پرستش را از آن خدا دانسته است و بس، زيرا عبوديت و پرستش و خضوع در برابر چيزى، در حد الوهيت، شايسته موجودى است كه داراى همه كمالات بوده و از هر نقصى پيراسته باشد و چنين موجودى جز خدا نيست.
گذشته از اين، قرآن انتقادهاى شديدى از خدايان دروغين كرده است و مى گويد: كه بشر موجوداتى را مى پرستد كه قدرت بر آفريدن مگسى ندارند، آن جا

1 . زمر (39) آيه 3.

صفحه 252
كه فرموده است:
(إِنَّ الَّذِينَ تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ لَنْ يَخْلُقُوا ذُباباً وَلَوِ اجْتَمَعُواْ لَهُ).1
افرادى كه جز خدا موجودات ديگرى مى پرستند، آنها قدرت آفريدن مگسى را ندارند و چنين موجودات عارى از كمال، شايسته خضوع نيستند».
در پايان از تذكر نكته اى ناگزيريم و آن، اين كه مقصود از دعوت در آيه مورد بحث : (لا يَدْعُونَ مَعَ اللّهِ إِلهاً آخَرَ) عبادت و پرستش است، يعنى جز خدا موجودى را نپرستند، هرگز مقصود دعوت به معناى صدا كردن موجود ديگر نيست، زيرا اگر مطلقِ دعوت، شرك باشد، در روى زمين موحّدى پيدا نمى شود، زيرا زندگى بشر بر اساس تعاون و همكارى و دعوت به كمك استوار شده است و پيوسته بشر از همنوع خود مى خواهد كه گرفتارى او را برطرف كند و در مسير زندگى، او را مدد نمايد.
بنابراين هرگاه ما يكى از پيامبران و يا معصومان را ندا دهيم، شرك نخواهد بود، زيرا هرگز احدى آنان را به عنوان خدايى نمى خواند و هيچ گاه، كسى آنها را نمى پرستد و همه مسلمانان جهان، عبادت را از آنِ خدا دانسته و هيچ كسى را شايسته الوهيت و پرستش نمى دانند.
بر فرض اين كه بگوييم: مقصود از «دعوت» در آيه، مطلق خواندن و توجه است، باز آيه شامل اين نوع توسل ها نيست، زيرا همان طور كه توجه داريد، آيه، ناظر به آن صورتى است كه ما، همراه خدا، خداى ديگرى را بخوانيم، در صورتى

1 . حج(22) آيه 73.

صفحه 253
كه هيچ يك از معصومان، نه مقام «مع اللهى» دارند و نه كسى آنان را به اين قيد و شروط مى خواند.
به عبارت روشن تر، در اين جمله به دو مطلب عنايت شده است:
1. در آيه، نهى شده كه كسى را كه مى خوانيم، همرديف خدا قرار دهيم، چنان كه مى فرمايد:«مع اللّه; همراه خدا».
2. آن كسى را كه همراه خدا مى خوانيم، معبود خود تصور نكنيم، و هر دو قيد در دعا و توسل منتفى است.
اوّلاً: هرگز پيامبر و امام را همراه خدا نمى خوانيم، بلكه آنان مدعو و خوانده شده حقيقى خدا هستند.
ثانياً: آيه مورد بحث مى فرمايد: خداى ديگر و همان طور كه گفته شده است، انديشه الوهيت درباره اين افراد در مغز هيچ مسلمانى وجود ندارد، از دقت در مفاد آيه، مفاد آيه ديگرى كه مستمسك گروهى از «وهابى ها» است روشن گرديد و آن آيه زير است:
(وَأَنَّ الْمَساجِدَ لِلّهِ فَلا تَدْعُوا مَعَ اللّهِ أَحَداً).1
«اعضايى كه بايد در حال سجده بر زمين گذارده شوند، از آن خداست، همراه خدا كسى را نخوانيد».
نكته قابل توجه، دو چيز است:
اوّلاً: مقصود از دعوت، پرستش است نه خواندن;
ثانياً: آنچه مورد نهى است ، موضوع «مع اللّه» است، يعنى از قرار دادن موجودى در رديف خدا و مؤثر دانستن او در رفع حوايج، نهى شده است و هر دو قيد در دعا و توسل ها منتفى است.

1 . جن(72) آيه 18.

صفحه 254
هر چند مسلمانان در پرتو تعاليم اسلام از اين نوع شرك ها رهايى جسته اند، امّا برخى از آنان دچار شرك ديگرى گشته اند كه در روايات به آن «شرك خفى» و پنهان گفته شده و اين همان عبادت ريايى و خودنمايى است.

صفحه 255

7. احترام به جان انسان ها

68ـ2. (وَلا يَقْتُلُونَ النَّفْسَ الّتِى حَرَّمَ اللّهُ إِلاّ بِالحَقِّ).
«نفسى را كه خداوند آن را محترم شمرده نمى كشند، مگر در موردى كه حق باشد (مانند قصاص)».
قرآن بر خلاف مكتب مادى گرى، به مقام و موقعيت انسان احترام فوق العاده اى قائل شده است و با توجه به دستورات اسلام درباره انسان، عظمت جهان بينى اسلام به خوبى روشن مى گردد.
هنگامى كه انسان، جهان بينى اسلام را با مسابقات روزافزون بشر درباره ساخت سلاح هاى ويرانگر و بمب هاى آتش زا و ميكروبى ـ كه قدرت يكى از آنها با 2500بمب اتمى كه در هيروشيما منفجر شد، برابر است ـ مقايسه مى نمايد، ايمان و عقيده او به آسمانى بودن اين آيين، محكم تر و استوارتر مى گردد.
اكنون ارزش انسان را از نظر اسلام بررسى مى كنيم. اسلام مى گويد:
خون بشر محترم است; آبروى او محترم است; مرده او محترم است; حتى نطفه انسان نيز محترم است; يعنى انسان موجودى است كه از نخستين لحظه اى كه نطفه او منعقد مى گردد، زير پوشش احترام و مراقبت قرار گرفته است و تا روزى كه در ميان كفن پيچيده گردد و به خاك سپرده شود، حتى با مرگ هم برنامه احترام او قطع نمى گردد، زيرا كسى حق ندارد بى جهت، قبر او را بشكافد، بلكه آن قدر بايد

صفحه 256
صبر كند تا تمام اعضا و استخوان هاى او بپوسد و ديگر اثرى از او جز يك مشت خاك باقى نماند.
هرگاه كسى عمداً مسلمانى را بكشد به سخت ترين وجه، مجازات مى شود، آن جا كه مى فرمايد:
(وَمَنْ يَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزاؤُهُ جَهَنَّمُ خالِداً فِيها وَغَضِبَ اللّهُ عَلَيْهِ وَلَعَنَهُ وَأَعَدَّ لَهُ عَذاباً عَظِيماً).1
«هر كس انسان با ايمانى را عمداً بكشد، سزاى او دوزخ است. خدا بر او خشم گرفته، او را از رحمت خود دور ساخته و عذاب بزرگى براى او آماده كرده است».
هرگاه فردى، مسلمانى را از روى خطا كشت، علاوه بر اين كه براى كفاره گناه بزرگ خود بايد بنده اى آزاد كند، بايد ديه اى هم به بازماندگان او بپردازد. قرآن مجيد مى فرمايد:
(وَمَنْ قَتَلَ مُؤْمِناً خَطأً فَتَحْرِيرُ رَقَبَة مُؤْمِنَة وَدِيَةٌ مُسَلَّمَةٌ إِلى أَهْلِهِ).2
«هر گاه كسى مسلمانى را به طور خطا كشت، بايد بنده اى مؤمن را آزاد سازد و ديه اى به خانواده او بپردازد».
اندازه ديه در احاديث اسلامى تعيين شده است و آن همان شتر و يا هزار مثقال طلاست و اين حكم در بريدن دو گوش و دو دست و پا نيز جارى است. اگر كسى به كشتن مسلمانى فرمان داده باشد، قاتل را مى كشند و امر كننده را حبس ابد مى كنند.

1 . نساء(4) آيه 93.
2 . همان، آيه 92.

صفحه 257
در احترام به آبروى مسلمان، همين بس كه سخن گفتن پشت سر برادر را بسان خوردن گوشت مرده برادر دانسته; قرآن در اين باره مى فرمايد:
(وَلا يَغْتَبْ بَعْضُكُمْ بَعْضاً أَيُحِبُّ أَحَدُكُمْ أَنْ يَأْكُلَ لَحْمَ أَخِيهِ مَيْتاً فَكَرِهْتُمُوهُ).1
«از يكديگر غيبت مكنيد. آيا از شما كسى ميل دارد كه گوشت برادر خود را در حالى كه مرده است بخورد».
اين آيه هر چند به صورت ظاهر، يك تشبيه بيش نيست، ولى در حقيقت چهار نوع تشبيه را در بردارد:
1. مسلمان و برادر مذهبى مانند برادر نَسَبى است;
2. آبرو و حيثيّت او مانند گوشت اوست;
3. سخن گفتن پشت سر او و بر باد دادن آبروى او بسان خوردن گوشت اوست;
4. از اين كه او در مجلس حاضر نيست و نمى تواند از خود، دفاع كند، مانند مرده اى است كه نمى توان دفاع كند.
در احترام به نطفه و ديگر مراحل تكوينى وى، همين بس كه فقهاى اسلام، سقط نطفه و ديگر مراحل وجودى او را جنايت دانسته و براى هر يك جريمه اى معين كرده اند، اينك بيان جريمه ها:
هرگاه كسى «نطفه» انسانى را از بين ببرد بايد بيست مثقال طلا به عنوان جريمه بپردازد و هرگاه «علقه اى» را از بين ببرد، جريمه دو برابر شده، يعنى بايد چهل مثقال طلا بپردازد و در اتلاف «مضغه»، مقدار جريمه شصت مثقال است.
هرگاه چنين انسانى، علاوه بر اين مراحل سه گانه، داراى استخوانى باشد،

1 . حجرات(49) آيه 12.

صفحه 258
هشتاد مثقال بايد بپردازد و اگر روى استخوان را گوشت پوشانيده باشد، صد مثقال و اگر در رحم مادر، از صورت جمادى بيرون آمده روحى پيدا كرده است، در اين موقع، جريمه آن در دختر پانصد و در پسر هزار مثقال طلاست.
در كجاى جهان براى بشر چنين احترامى قائل شده است و در جنگ هاى بين الملل اوّل، ده ميليون انسان و در دوم، صد ميليون انسان كشته و يا ناقص و يا مفقود الاثر شدند و زمامداران جهان بر اين فاجعه بزرگ، اشكى نريختند، بلكه همه را نتيجه جبر زمان و مقتضاى طبيعت خلقت انسانى تلقى كردند.
اصولاً در جهان بينى مكتب مادى نمى تواند انسان داراى احترام باشد، زيرا:
اوّلاً: انسان در نظر او همين سلول ها و ديگر اعضاى بى ارزش مادى است و روح در نظر او جز اثر ماده و نتيجه فعل و انفعال شيميايى و فيزيكى اجزاى مادى بدن، چيز ديگرى نيست. فرق است ميان مكتبى كه انسان را بسان ماشين صنعت تلقى مى كند و شعاع وجود انسان را در همين امور مادى محصور مى سازد و ميان مكتبى كه حقيقت انسان را همان روح مجرد مى داند كه فنا و نابودى براى آن راه ندارد و به قدرى شريف و لطيف است كه خداى بزرگ آن را به خود نسبت داده و مى فرمايد:
(قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّى).1
«بگو! روح از امور مربوط به پروردگار من است».
هنگامى كه آدم را آفريد، از ميان اجزاى بى شمار او، تنها روح او را به خود نسبت مى دهد و به فرشتگان چنين مى گويد:
(فَإِذا سَوَّيْتُهُ وَنَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِى فَقَعُوا لَهُ ساجِدِينَ).2

1 . اسراء(17) آيه 85.
2 . حجر(15) آيه 29.

صفحه 259
«هنگامى كه آفرينش آدم به پايان رسيد و روحى از خود بر آن دميدم، در برابر آن سجده كنيد».
مرغ باغ ملكوتم نيم از عالم خاك *** چند روزى قفسى ساخته ام از بدنم
ثانياً: مادى گرايى امروز بر نظريه «تحول انواع» تكيه كرده و چندان فاصله اى ميان انسان و حيوان قائل نيست. وى انسان را تكامل يافته حيوان مى داند و خلئى ميان اين دو، تصوير نمى كند.داروين معتقد است كه ميان انسان و ميمون يك حلقه بيش فاصله نيست كه اگر اين حلقه نيز به دست آيد، شجره انسان به روشنى معلوم مى گردد; چنين مكتبى كه انسان را زاده ميمون مى داند نمى تواند احترام انسان را به روشنى درك كند.
ثالثاً: در جهان بينى مادى، انسان موجودى مختار نيست و هرگز واجد حريت و آزادى نمى باشد و اين مكتب، تمام حركات او را مانند حركات چرخ هاى ماشين مى داند و خدمتگزار و جنايتگر در اين نگرش با هم يكسانند، زيرا هيچ كدام در عمل خود، آزادى نداشته و از روى اختيار كارى انجام نداده اند، بلكه زمينه زندگى آنان به صورتى بوده كه به سوى فعاليت هاى مثبت سوق داده شده اند و يا روحيات و عوامل موجود در محيط به گونه اى بود كه آنان را به جنايت كشيده است.
چنين مكتبى كه انسان را غافل و مجبور بداند و اعمال انسان را بسان ارتعاشات معلولان تلقى كند، نمى تواند منادى فضايل و كمالات انسانى و سجاياى اخلاقى باشد و نمى تواند مقام و موقعيت انسان را از نظر كمال به سر حد فرشته و از آن هم بالاتر برساند.
اسلام به اندازه اى براى انسان ارزش قائل شده است كه همه افراد جامعه انسانى را اعضاى يك پيكر دانسته، قتل انسانى را به منزله قتل انسان ها تلقى نموده

صفحه 260
است، آن جا كه مى فرمايد:
(مِنْ أَجْلِ ذلِكَ كَتَبْنا عَلى بَنِى إِسْرائِيلَ أَنَّهُ مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَيْرِ نَفْس أَوْ فَساد فِى الأَرْضِ فَكَأَنَّما قَتَلَ النّاسَ جَمِيعاً).1
« از اين روى ما بر بنى اسرائيل، چنين نوشتيم كه هرگاه كسى، كسى را جز به قصاص قتل يا ]به كيفر [فسادى در زمين بكشد ـ مانند اين است كه همه مردم جهان را كشته است».
اين سخن، مبالغه نيست، بلكه از جهان بينى اسلام كه همه افراد بشر را يك پيكر تلقى مى كند سرچشمه گرفته است. محدثان اسلامى، همگى از پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) نقل كرده اند كه آن حضرت در موقعيت جامعه با ايمان، چنين فرموده است:
«إنّما الْمُؤمِنُونَ فِى تراحُمِهِمْ وَتَعاطُفِهِمْ بِمَنْزِلَةِ الْجَسَدِ الواحِدِ، إن اشتَكى مِنْهُ عُضوٌ واحدٌ، تَداعى لَهُ سائِرُ الْجَسَدِ بِالحُمّى والسهرِ;2
افراد جامعه با ايمان ، از نظر مهر و عاطفه بسان يك پيكرند; هرگاه عضوى از آن، دچار دردى گردد، ساير اعضا مراتب همدردى خود را با آن عضو از طريق تب و بيدارى و ناراحتى، اعلام مى دارند».
از اين حديث مى فهميم كه شاعر بزرگ ايران، مصلح الدين سعدى با الهام از اين حديث، اشعار نغز و ارزنده معروف خود را درباره بنى آدم سروده است.
درباره احترام مرده مسلمان، كافى است كه دستورات اسلام را درباره تجهيز مؤمن هنگام مرگ در نظر بگيريم كه اكثر اين دستورات در كتاب هاى فقهى و در

1 . مائده(5) آيه 32.
2 . سفينة البحار، ج1، ص 12.

صفحه 261
رسائل عملى وارد شده است.
انقلاب صنعتى در جامعه هاى بشرى بر بسيارى از آرمان هاى انسانى، جامه عمل پوشانيده و مجموع جهان را به صورت كشور واحدى درآورد تا آن جا كه ملت هاى مختلف به صورت ملت واحدى در سرزمين خاصى زندگى مى كنند، امّا بر اثر عدم رهبرى درست از ارزش هاى اخلاقى كاست و تحول صنعتى بلاى جان بشر گرديد و هم اكنون، انسانيت انسان بلكه هستى مادى او را در معرض نيستى و نابودى قرار داده است:
انقلاب صنعتى به ملت هاى قوى، نيرو و توان بخشيد به طورى كه آنان در پرتو قدرت نظامى و صنعتى خود، به فكر توسعه طلبى افتادند و در صدد برآمدند كه به قلمرو فرمانروايى خود، توسعه دهند وبه دست آوردهاى طبيعى ملت هاى ضعيف، چشم طمع دوخته و دست تعدى دراز كنند و از اين راه، تب استعمار و استثمار در كشورهاى آفريقايى و آسيايى بالا گرفت و ملل اين سامان، مورد تهاجم و تاخت و تاز ملت هاى نيرومند و صنعتى قرار گرفتند و دچار سرنوشت بسيار رقّت بارى گرديدند.
از طرف ديگر، اصطكاك منافع دولت هاى استعمارگر، خود مايه شعلهور گرديدن آتش جنگ در نقاط مختلف جهان گرديد و موجب ويرانى ها و كشتارهاى وحشيانه و تلفات حيرت انگيز گرديد تا آن جا كه مجموع تلفات دو جنگ جهانى، معادل با مجموع تلفات جنگى بشر بوده است. آمارى را كه در اين مورد منتشر كرده اند، مورد دقت قرار دهيم:
جنگ جهانى اوّل كه مجموعاً 1565روز طول كشيد تا حدود 65 ميليون نفر نيروى انسانى را بسيج كرد; از اين تعداد، حدود نُه ميليون نفر (يك هفتم) در ميدان جنگ از ميان رفتند و در حدود 32 ميليون (يك سوم) نفر نيز بر اثر نقص عضو از

صفحه 262
كار افتادند و هفت ميليون نفر براى هميشه، عاجز و ناقص گشتند و طبق گزارش ها در حدود پنج ميليون نفر به صورت مفقودان جنگ به شمار آمدند. از اين گذشته، تعداد تلفات در شهرها و آبادى ها بيش از ارقام تلفات و زخمى هاى ميدان جنگ بود; مجموع هزينه اقتصاديى كه براى اين آدم كشى ها مردم از جيب خود پرداخته اند، بيش از چهارصد ميليارد دلار برآورد گرديده است. در اين ارقام، گسيختگى وضع اقتصادى اروپا، تأمين زندگى افراد از كار افتاده و حقوق بازنشستگى آنان به حساب نيامده است. با اين هزينه سرسام آور، چه كارها كه نمى شد انجام داد.
مطابق محاسبه اى كه صورت گرفته است، اين مبلغ براى انجام كارهاى ذيل كافى بود:
1. تهيه خانه هايى به ارزش بيست هزار تومان با اثاثيه اى هشت هزار تومانى براى هر يك از مردم كشورهاى در حال جنگ (انگلستان، ايرلند، اسكاتلند، بلژيك، روسيه، ايالات متحده، كانادا، استراليا و آلمان).
2. تهيه كتابخانه اى به ارزش چهل ميليون تومان با هزينه هشت ميليون در هر ناحيه از كشورهاى ياد شده، در هر منطقه اى كه داراى بيست هزار نفر يا بيشتر جمعيت باشند.
3. تشكيل سرمايه اى كه سود خالص آن براى استخدام 125هزار معلم و 125هزار پرستار با حقوق معادل هزار تومان در ماه (مقصود اين كه، اصل سرمايه محفوظ باشد و تنها از درآمد خالص آن، اين برنامه ها اجرا گردد).

جنگ بين المللى دوم

جنگ جهانى دوم كه از سال 1939م. آغاز و تا پايان سال 1945م. ادامه داشت، شعله هاى خود را تا 72 كشور جهان گسترش داد. محصول جنايى آن،

صفحه 263
5ميليون نفر قربانى، بيست ميليون نفر فاقد دست و پا و چشم و ريخته شدن هفده ميليون ليتر خون به زمين و دوازده ميليون سقط جنين و خرابى هاى ناشى از جنگ، غير از خانه ها و اماكن عمومى، 130هزار دبستان و دبيرستان و شش هزار دانشگاه و هشت هزار لابراتوار بود و تعداد كسانى كه تنها در انگلستان از چشم هاى مصنوعى استفاده كردند، بالغ بر يك ميليون بود، همچنان كه دولت شوروى پس از پايان جنگ براى سربازان فاقد پا از دولت همكار خود (آمريكا) خواست تا چهار ميليون پاى مصنوعى بسازد.
هيتلر، برافروزنده آتش جنگ، با شكست فجيعى رو به رو گشت و كشور آلمان بيش از ده ميليون نفر قربانى و بيش از هفت ميليون نفر بى خانمان گرديده و بيش از يك ميليون و دويست هزار تن بمب بر روى شهرهاى آن ريخته شد و دست كم دويست و پنجاه هزار نفر در شهرها از ميان رفتند.
بعد از جنگ جهانى دوم، سه چهارم مردم برلن را زنان و كودكان بى سرپرست و يك چهارم ديگر را پيرمردان و معلولان و افراد از كار افتاده تشكيل مى دادند; از اين دسته ها، كسى پيدا نمى شد كه پدر و مادر و برادر يا يكى از فاميل خود را از دست نداده باشد.
آيا با چنين وضع رقّت بارى، مى توان گفت: انسان صنعتى به ارزش انسان ها پى برده و خود را بهتر شناخته است؟ هيچ فردى در اهميت صنعت و حياتى بودن آن شك ندارد، ولى جان سخن اين جاست كه اگر زندگى بشر، تنها در صنعت خلاصه گردد، آيا چنين زندگيى به نفع و سود بشر است يا اين كه بايد در كنار تشكيلات صنعتى، رهبرى اخلاقى و معنوى وجود داشته باشد تا كنترل آن را به دست گرفته و بشر طغيانگر از آن بر ضد كيان مادى و معنوى خود سوء استفاده نكند.
در اهميت صنعت، همين بس كه قرآن درباره حضرت داود مى فرمايد: (وَعَلَّمْناهُ صَنْعَةَ لَبُوس لَكُمْ)1 ; «ما به او زره بافى را آموختيم كه به نفع شماست» يعنى يكى از نعمت هايى كه در حق شما ابراز داشتيم،همين بود كه او را با اين فن آشنا ساختيم، ولى همين نعمت صنعت، در صورت عدم رهبرى صحيح، بلاى جان و آتش كيان مادى و معنوى بشر مى گردد و در ذيل آيه ياد شده، مى فرمايد:
(لِتُحْصِنَكُمْ مِنْ بَأْسِكُمْ فَهَلْ أَنْتُمْ شاكِرُونَ).2
«تا از اين طريق، شما را از قدرت يكديگر صيانت و حفاظت كنيم. آيا در برابر اين نعمت سپاسگزار هستيد؟».
اين قسمت آيه به روشنى مى رساند كه صنعت، مايه حفاظت و صيانت انسان است، از اين رو در برابر

1 . انبياء(21) آيه 80.
2 . انبياء(21) آيه 80.

صفحه 264
اين نعمت بزرگ بسان ديگر نعمت ها بايد شاكر و سپاسگزار بود.

صفحه 265

8. عفت و پاك دامنى

68ـ3.(...وَلا يَزْنُونَ وَمَنْ يَفْعَلْ ذلِك يَلْقَ أثاماً).
«زنا نمى كنند و هر كسى مرتكب شود، به كيفر خود مى رسد».
يكى از نعمت هاى بزرگ خداوند كه بر انسان ارزانى داشته است، همان غرايز نفسانى و خواسته هاى درونى اوست. انسان در پرتو تمايلات جنسى به بقاى نوع خود ثبات مى بخشد. خشم و غضب نيروهاى درونى را بر ضد دشمن بسيج مى سازد. اگر انسان فاقد غضب باشد، طعمه گرگان و درندگان و دشمنان خون خوار مى گردد; بنابراين، تمايلات جنسى و خشم و غضب از نعمت هاى بزرگ خداوند است كه براى تكامل انسان ضرورت دارند.
نكته قابل توجه در غرايز، اين است كه بهره بردارى از آنها بايد به رهبرى عقل صورت گيرد و هر كجا عقل، اعمال غريزه را ممنوع شناخت، بايد اجتناب نمود و هر كجا مجاز و آزاد دانست بايد استفاده كرد.
آزادى مطلق در اعمال غرايز، جامعه انسان را به صورت اجتماع حيوانى در جنگ در مى آورد كه در آن جا براى زندگى، هيچ نوع قيد و بندى وجود ندارد.
اسلام بسان ديگر آيين هاى راستين الهى به تحديد غرايز انسانى پرداخته و سعادت انسانى را تضمين نموده است و بهره بردارى از غريزه شهوت را به آميزش هاى مشروع محدود ساخته است و بزرگ ترين دشمن انسان را اعمال بى قيد و شرط

صفحه 266
غضب و شهوت دانسته است، آن جا كه مى فرمايد:
«أعدى عَدوِّ المَرءِ غَضبُهُ وَشَهْوَتُهُ;
بزرگ ترين دشمن انسانى، خشم و تمايلات جنسى مرزنشناس اوست».

افراط و تفريط در اعمال غريزه جنسى

افتخار ما مسلمانان اين است كه علاقه زن و مرد را به يكديگر از آيات الهى و از نشانه هاى بارز خدا مى دانيم، زيرا اوست كه اين مهر و علاقه را در دل ها افكنده و آنها را مجذوب يكديگر ساخته است، چنان كه مى فرمايد:
(وَمِنْ آياتِهِ أَنْ خَلَقَ لَكُمْ مِنْ أََنْفُسِكُمْ أَزْواجاً لِتَسْكُنُوا إِلَيْها وَجَعَلَ بَيْنَكُمْ مَوَدَّةً وَرَحْمَةً).1
«يكى از آيات الهى (نشانه هاى وجود او) اين است كه براى شما از خودتان همسر آفريد تا در پرتو همسر گزينى آرامش پيدا كنيد و ميان شما مهر و محبت قرار داد».
اين بيان در صورتى به خوبى جلوه مى كند كه بدانيم در اعصار گذشته، برخى از آيين ها، علاقه جنسى را ذاتاً پليد و آميزش جنسى هر چند كه با همسر قانونى باشد را موجب تباهى و سقوط مى دانستند.
برتراند راسل، فيلسوف اجتماعى مى گويد:عوامل و عقايد مخالف جنسيّت در اعصار خيلى قديم وجود داشته است و به خصوص در هر جا كه مسيحيت و دين بودا پيرو داشت، عقيده مزبور نيز تفوق يافت و بدين طريق، يك نهضت عمومى رياضت در دنياى قديم ايجاد شد.
روان كاوان معتقدند: چنين عقيده، قرن ها وجدان انبوه عظيمى از افراد بشر را

1 . روم (30) آيه 21.

صفحه 267
تحت نفوذ ترس آور و نفرت انگيز خود قرار داده و احياناً با اختلالات روانى و بيمارى هاى روحى همراه بوده است.
علت رشد اين عقيده در ميان مسيحيان، همان تفسير كليسا نسبت به مجرد زيستن حضرت عيسى بود. كليسا چنين تصور كرده كه چون ازدواج ذاتاً يك امر پليدى است، لذا مسيح از آن دورى جست و بر اين اساس، مقامات كليسا، شرط وصول به مقامات روحانى را اين مى دانند كه افراد در تمام عمر، آلوده به زن نشوند و «پاپ» را از ميان كسانى انتخاب مى كنند كه هيچ گاه ازدواج نكرده باشند.
درست است كه كليسا ازدواج را غير قابل فسخ و طلاق را ممنوع مى شمارد، ولى اين امر، بدان دليل نيست كه خواسته ازدواج را تقديس كند، بلكه مى خواهد براى كسانى كه از بهشتِ «تجرد» رانده شده اند، مجازاتى قائل شود.
عقايد گذشتگان درباره زن كه او برزخى ميان حيوان و انسان است و هرگز داراى نفس ناطقه نيست، به انديشه پليد بودن ازدواج كمك كرده است و سرانجام ميان غريزه طبيعى، كه خواهان ازدواج است و عقيده مذهبى، كه آن را پليد و زشت مى داند، نبردى جانكاه پديد آورده است.
اسلام نه تنها ازدواج را پليد نمى داند، بلكه تجرد را يك نوع رهبانيت تلقى كرده و آشكار اعلام كرده است: «لا رهبانيَّةَ فى الإسلام».1 اسلام ازدواج را حافظ دين و اخلاق معرفى كرده است، آن جا كه فرموده:
«مَنْ تَزَوَّجَ فَقَدْ أَحْرَزَ نِصْفَ دِينِهِ;
هر كس ازدواج كند، نيمى از دين خود را حفظ كرده است».
اسلام، علاقه به زن را نه تنها مايه پليدى و منافى با معنويت و روحانيت نمى داند، بلكه آن را از اخلاق پيامبران مى شمارد، چنان كه مى فرمايد: «مِنْ أخْلاقِ

1 . حديث معروفى است كه مفسران نقل كرده اند.

صفحه 268
الأنْبِياءِ حُبُّ النِّساءِ; علاقه به زن از خوى پيامبران است».
يكى از اصحاب رسول گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) به نام «عثمان بن مظعون»، كار عبادت را به جايى رسانيد كه همه روزها را روزه مى گرفت و همه شب تا به صبح به نماز مى پرداخت. همسر وى جريان را به اطلاع رسول اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم)رسانيد. رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم)در حالى كه آثار خشم از چهره او هويدا بود، از جا حركت كرد و پيش عثمان بن مظعون رفت و به او فرمود: «عثمان! بدان كه خدا مرا براى رهبانيت نفرستاده است. شريعت من شريعت فطرى آسمانى است. من شخصاً نماز مى خوانم و روزه مى گيرم و با همسر خود نيز آميزش دارم، هر كس مى خواهد از دين من پيروى كند، بايد سنت مرا بپذيرد. ازدواج و آميزش زن و مرد با يكديگر جزء سنت هاى من است».

گردش 180درجه اى

اروپاى امروز، نسبت به اخلاق جنسى، يك چرخش 180درجه اى كرده و در اعمال غريزه جنسى، بسيارى از مرزها را ويران نموده و خواهان آزادى مطلق در اين موضوع شده است و در برابر آن تفريط، افراط گر عجيبى مى باشد.
فرويد و شاگردان مكتب وى، مى گويند: بايد اخلاق كهن را در امور جنسى كنار نهاد و اخلاق جديدى جايگزين آن نمود، زيرا اخلاق جنسى كهن، بر اساس محدوديت وممنوعيت هاست و آنچه مايه ناراحتى بشر شده است، از ممنوعيت ها و محروميت ها و وحشت هاى ناشى از اين ممنوعيت است كه در ضمير باطن بشر جايگزين شده است.
«برتراند راسل» محدوديت جنسى را فقط آن قدر مى پذيرد كه در مورد ممنوعيت هاى غذايى پذيراست. وى اعمال منافى عفّت را تا آن جا كه خسارتى بار

صفحه 269
نياورد، ممنوع نمى داند و فقط ازاله بكارت را ايجاد يك نوع خسارت جسمى تلقى مى كند.
اخلاق جنسى غرب را مى توان در دو مطلب خلاصه كرد:
1. كمونيسم اخلاقى: در اين مكتب، براى ارضاى غريزه جنسى، هيچ نوع قيد و شرطى نيست، ولى اين مكتب حتى در منطقه تولد خود نيز كم كم مطرود شناخته مى شود، زيرا در اين مكتب، پيوند نسل با پدر و مادر گسسته مى شود، در صورتى كه هر پدرى مى خواهد فرزند خود را كاملاً بشناسد و هر فرزندى مى خواهد بداند از كدام پدر است.
2. برتراند راسل مى گويد: بر اثر پيدايش وسايل جلوگيرى، توليد نسل ارادى شده است; از اين نظر، آميزش جنسى تا مرز توليد نسل جايز و مشروع مى باشد.
ضررهاى اين نوع سيستم اخلاقى، بسيار روشن است، زيرا براى تمايلات جنسى انسان، حد و مرزى وجود ندارد و هرگز نمى تواند در آن حد و مرزى كه راسل پيشنهاد مى كند توقف و ترمز كند. اين نوع آزادى جنسى، او را به داخل مرز خواهد كشيد و به قول اشعر عرب زبان، دختران به تدريج به سوى فساد كشيده مى شوند و هر دخترى با طى مراحل شش گانه در منجلاب فساد و آلودگى فرو مى رود، چنان كه مى گويد:
نظــرةٌ فـابتِسـامـةٌ فسـلامٌ *** فكـلامٌ فمــوعِـدٌ فلِقــاءُ
شاعر در اين شعر، براى سقوط يك دختر، مراحل شش گانه اى معين كرده است كه به طور خلاصه به آنها اشاره مى شود و هر يك از مراحل، مقدمه مرحله ديگر مى گردد.
1. نظرة: نگاه اتفاقى;
2. فابتسامة: تبسم و لبخند;

صفحه 270
3. فسلام: سلام كردن;
4. فكلام: سخن گفتن;
5. فموعد: تعيين ميعادگاه;
6. فلقاء: به هم رسيدن.
در نظر بسيارى از افراد عادى، برخى از اين مقدمات، مايه نگرانى نيست و يا اشكال قانونى ندارد، امّا از نظر يك روان شناس و يا كارشناس مسائل ناموسى، هر يك از اين كارها گامى است به سوى سقوط در منجلاب بدبختى. اگر پرونده بسيارى از زنان خودفروش را مطالعه كنيد و يا خود آنان، وضع و كيفيت سقوط خود را تشريح كنند، خواهيد ديد كه نقطه شروع سقوط آنان، همين مقدمات و مشابه آن بوده است.
از نظر افراد عادى، انجام مكروه و يا ارتكاب گناه صغيره، كار بى اهميتى است، امّا از نظر يك فرد وارد در مسائل اجتماعى، چنين گناهانى دريچه اى است به گناهان بزرگ و از اين جهت، اسلام دستور مى دهد كه گناهان صغيره را كوچك نشماريم.
زنان بدبخت خودفروش، روزى به منطق آقاى راسل، معتقد بودند و تصور مى كردند كه آزادى هاى محدود مى تواند سعادت آنان را تضمين كند، ولى عملاً خلاف آن را مشاهده كرده و وقتى در منجلاب بدبختى غوطهور شدند، فهميدند اخلاق جنسى امثال راسل، جز روسپى پرورى چيزى بار نمى آورد.
امروز بسيارى از جوانان، از ازدواج شانه خالى مى كنند و در ميان گروهى از زنان، مسأله بچه دارى و پرورش اولاد به صورت يك امر منفور درآمده است; زنان به اداره امور خانه كمتر اهميت مى دهند. ازدواج هايى كه نمونه وحدت و يگانگى است، تنها در ميان طبقه پاى بند به مقررات كهن انجام مى گيرد. تمام اين

صفحه 271
بدبختى ها، معلول همان آزادى جنسى است كه بشر عصر علم و صنعت آن را به ارمغان آورده است.
هرگاه تلذذ جنسى از محيط خانه به خارج رخنه كند، طبعاً علاقه زن و مرد به هم كمتر شده و كانون خانوادگى دچار آشفتگى مى گردد، عواطف رخت بربسته و خشونت حيوانى بر جامعه انسانى حكومت مى كند.
در پايان از تذكر دو نكته ناگزيرم:
1. بهترين راه براى مبارزه با آلودگى اخلاقى و اعمال منافى عفت، همان ازدواج و طرح زناشويى است و هيچ راهى بهتر از اين نيست زيرا انسان اگر چه با برنامه هاى موقت مى تواند جلو طغيان شهوت را بگيرد، ولى راه علاج قطعى همان ازدواج است و بس.
در زناشويى بايد از روش على(عليه السلام) پيروى كرد. مجموع هزينه زناشويى امام، پانصد درهم، آن هم به قيمت فروش زره بود كه تمامى آن در خريد لوازم زندگى خانه مصرف گرديد. عروسى هايى كه با هزينه هاى سنگين برگزار مى گردد، كار را بر ديگران كه روح تقليد آنان قوى است سخت تر مى سازد. تاريخ مى گويد: مخارج عروسى هارون پنجاه ميليون دينار شد. همه اين كارها، در موقعى انجام گرفت كه چرخ خلافت از محور خود خارج گرديده بود.
2. قرآن مجيد دستور مى دهد كه به افراد بدكار و مرتكبان اعمال منافى عفت، بايد صد تازيانه آن هم در حضور جمع مردمان زده شود، آن جا كه مى فرمايد:
(الزّانِيَةُ وَ الزّانِى فَاجْلِدُوا كُلَّ واحِد مِنْهُما مِائَةَ جَلْدَة وَلا تَأْخُذْكُمْ بِهِما رَأْفَةٌ فِى دِينِ اللّهِ إِنْ كُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَالْيَومِ الآخِرِ

صفحه 272
وَلْيَشْهَدْ عَذابَهُما طائِفَةٌ مِنَ الْمُؤْمِنينَ).1
«زنان و مردان بدكار را صد تازيانه بزنيد و در راه دين خدا درباره آنان دلسوزى مكنيد، هرگاه به خدا و روز بازپسين ايمان داريد و موقع اجراى حد الهى، بايد گروهى شاهد اجراى حد بر آنها باشند».
در اين جا اين سؤال پيش مى آيد كه اگر آبروى مسلمان احترام دارد، چگونه خداوند دستور مى دهد كه در حضور جمع، بر اين افراد حد الهى جارى گردد، آيا اين كار با حفظ آبروى مسلمان منافاتى ندارد؟
برخى مانند اين سخن را درباره دستور ديگر اسلامى گفته اند. اسلام دستور مى دهد كه هرگاه كسى يك چهارم مثقال طلا سرقت نمود، بايد دست او را بريد، چنان كه مى فرمايد:
(السَّارِقُ وَالسَّارِقَةُ فَاقْطَعُوا أَيْدِيَهُما جَزاءً بِما كَسَبا نَكالاً مِنَ اللّهِ وَاللّهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ).2
«دست مرد و زن دزد را ببريد تا سزاى كارشان را ببينند و اين عقوبتى است از جانب خدا، خداوند، توانا و داناست».
از طرف ديگر مى بينيم كه اسلام براى يك دست، پانصد مثقال طلا ديه ارزش قائل شده است. اكنون اين نوع اختلاف را چگونه حل كنيم و چگونه دست پانصد دينارى را به خاطر ربع دينار قطع كنيم؟ ابوالعلاى معرى، ملحد عصر خود در شعرى اين مطالب را آورده است:
يدٌ بخمسِ مئين عَسْجَد فُدِيتْ *** ما بالُها قُطِعت فى ربعِ دِينـارِ
«دستى كه پانصد مثقال طلا ديه آن است، چرا به سبب يك چهارم مثقال طلا كه مى دزدد، بريده مى شود؟».

1 . نور (24) آيه 2.
2 . مائده(5) آيه 38.

صفحه 273
پاسخ اين نوع سؤال ها روشن است: آبروى مسلمان، محترم است، در صورتى كه به وظايف اسلامى عمل كند; كسى كه به آبروى خود احترام نگذارد وبه ناموس مردم تجاوز كند، در نظرِ شرع مقدس، آبرويى ندارد تا حفظ شود. دستى قيمت و ارزش دارد كه امين باشد، دست خيانتگر ارزش ندارد تا بريدن آن اشكال داشته باشد.
به عبارت ديگر، حقوق و مصالح جامعه، بر حقوق و مصلحت فرد مقدم است; براى حفظ اموال عموم مردم، بايد يك دست بريده شود تا همه اموال سالم بماند; براى حفظ آبرو و ناموس ديگران، بايد احترام يك نفر ناديده گرفته شود; بريدن يك دست و تازيانه بر يك فرد بدكار، سبب مى شود كه ديگران دست به خيانت نزنند و در انديشه تجاوز به ناموس ديگران نيفتند. مرحوم سيد مرتضى علم الهدى دانشمند بزرگ شيعه در پاسخ شعر ابوالعلاء چنين فرموده است:
عِزُّ الأمانةِ أغلاها وأرخصَها *** ذلُّ الخِيانةِ فافهَمْ حِكْمة البارى
«رعايت اصول امانت، ارزش دست را بالا برده است (از اين جهت، چنين دستى پانصد دينار ارزش دارد) ولى خيانتِ دست، ارزش آن را كاسته است; حكمت بارى تعالى را درياب».

صفحه 274

9. پاك سازى روح و روان

69. (يُضاعَفْ لَهُ الْعَذابُ يَوْمَ الْقِيامَةِ وَيَخْلِدْ فِيهِ مُهانا).
«عذاب آنان شديد مى گردد و در آن جا جاودانه با حالت خوارى مى مانند».
70. (إِلاّ مَنْ تابَ وَآمَنَ وَعَمِلَ عَملاً صالِحاً فَأُولئِكَ يُبَدِّلُ اللّهُ سَيِّئاتِهِمْ حَسَنات وَكانَ اللّهُ غَفُوراً رَحِيماً).
«مگر كسانى كه توبه كنند و ايمان بياورند و كار نيك انجام دهند. در اين موقع، خداوند كارهاى زشت آنان را به كار نيك تبديل مى سازد. خداوند آمرزنده و بخشنده است».
71. (وَمَنْ تابَ وَعَمِلَ صالِحاً فَإِنَّهُ يَتُوبُ إِلَى اللّهِ مَتاباً).
«هر كس توبه كند و عمل صالح انجام دهد، او به سوى خدا بازگشت مى كند (و طبعاً مشمول رحمت او مى گردد).
كمتر انسانى پيدا مى شود كه در طول زندگى در برابر گناه و نافرمانى، مصونيت داشته باشد، بلكه نوع افراد به عللى كم و بيش به گناه آلوده مى شوند.
مصونيت و بيمه شدن افراد در برابر گناه و آلودگى به مقدار خويشتن دارى آنان در برابر هوس بستگى دارد. گروهى كه از تمالك نفسانى و خويشتن دارى قوى و نيرومند برخوردارند، كم تر به گناه، آلوده مى شوند و گاهى در پرتو قدرت

صفحه 275
خويشتن دارى به پايه عصمت رسيده و مطلقاً در برابر گناه، بيمه مى گردند.
ولى گروهى كه خويشتن دارى آنان ضعيف وناتوان است و بسان بيد لب جويبار، از هر سو بادى مى آيد، به آن سو متمايل مى شوند، گهى در مسجد و كنار معبد، مشغول نماز و طوافند و گهى از ميكده ها و عشرتكده سر بيرون مى كشند، از طهارت و پاكى سهم كم ترى خواهند داشت و پشت آنان از بار گران گناه، سنگين خواهد بود.
بزرگ ترين نعمت براى يك بيمار، موضوع اميد به بهبودى اوست و اگر بيمار از بهبودى خود مأيوس و نوميد گرديد، چه بسا با اجل زودرسى از بين برود و قبل از اجل، جان بسپارد، در صورتى كه اميد به بهبودى در روح و روان او انبساطى پديد آورده و قواى درونى را براى راندن بيمارى آماده مى سازد.
فرد گنهكار، يك بيمار روحى است، اگر از مغفرت و آمرزش خدا مأيوس گردد و در زندگى آينده، هيچ نوع روزنه اميدى را مشاهده نكند، هرگز به فكر اصلاح و پاكى خويش نمى افتد و نه تنها از گناهان ديرينه خويش ابراز ندامت نكرده و دست برنمى دارد، بلكه روز به روز پشت او از بار گناه سنگين تر و پرونده زندگى او سياه تر مى گردد.
يكى از نعمت هاى بزرگ الهى، نسبت به بندگان خود، اين است كه راه بازگشت را به روى بندگان خود باز گذارده و خود را «تواب» و توبه پذير معرفى كرده است.
از نظر روانى، نويد توبه، بزرگ ترين عامل براى پاكسازى روح از هر نوع آلودگى در آينده زندگى است و اگر چنين نويدى در كار نبود، هيچ فردى به فكر پاكى در ادامه زندگى نمى افتاد. همه افراد، از يك منطق عاميانه«آب كه از سر برفت چه يك نى، چه صد نى» پيروى نموده و روز به روز، حجم پرونده آنان قطورتر

صفحه 276
مى شد.
به سبب اهميتى كه توبه در پاك سازى محيط و سعادت افراد انسان دارد، يكى از تعاليم ارزنده و سعادت بخش اسلام، موضع ندامت وتوبه پذيرى از گناهان گذشته است و به دليل همين اهميت است كه لفظ توبه با مشتقات مختلف خود 85 بار در قرآن وارد شده است; كدام عامل سازنده اى است كه كتاب آسمانى تا اين حد به آن، عنايت نموده است.
قرآن در نخستين آيه مورد بحث، گروه مشرك را به عذابى شديد تهديد مى كند و مى گويد:
(يُضاعَفْ1 لَهُ الْعَذابُ يَوْمَ الْقِيامَةِ وَيَخْلُدْ فِيهِ مُهاناً).
«عذاب آنان در روز رستاخيز شديد مى گردد و با كمال خوارى، جاودانه در آن به سر مى برند».
ولى بلافاصله روح رجا و اميد را در كالبد آنان دميده و نويد مى دهد كه با انجام دادن سه عمل مى توانند محيط زندگى را پاك سازند و آثار گناهان پيشين را محو و نابود سازند و اين سه كار عبارتند از:
الف) (إِلاّ مَنْ تابَ): «به سوى خدا باز گردد و از كارهاى زشت خويش در گذشته جداً پشيمان شود»;
ب) (وَآمَنَ) : «دست از شرك بردارد و به خداى يگانه ايمان بياورد»;
پ) (وَعَمِلَ صالِحاً): «كارهاى نيك انجام دهد و تمام وظايف فردى و اجتماعى خويش را به جا آورد».

1 . مقصود از «يضاعف» در آيه، همان شدت مجازات است، يعنى با شديدترين مجازات كيفر مى بينند، نه اين كه عذاب مقررى آنان دو برابر مى گردد، زيرا عذاب دو چندان، بر خلاف عدل الهى است.

صفحه 277
ايمان درختى است كه در سرزمين دل مى رويد و عمل نيك، ميوه هاى شيرين اين شجره است. توبه از گناه كه حاكى از يك نوع شايستگى خاص براى رحمت حق است، سبب مى شود كه درهاى مغفرت و آمرزش به روى انسان باز گردد و در نتيجه، برگ هاى سياه پرونده فرد توبه كار حذف گرديده و به حكم (عَمِلَ صالِحاً) تنها حسنات و كارهاى نيك او در آن جا ثبت شود.
به عبارت ديگر، در گذشته، پرونده اين شخص را تنها برگ هاى سياه كه حاكى از آلودگى او بود تشكيل مى داد، ولى وقتى به سوى خدا بازگشت و به خداى يگانه ايمان آورد و اعمال نيك انجام داد، برگ هاى سفيد و زرّينى در كنار برگ هاى سياه او قرار مى گيرد، ولى چون نتيجه توبه، پاك سازى محيط روح و ناديده گرفتن قسمت هاى سياه پرونده زندگى است، قطعاً اوراق سياه از آن حذف مى گردد و تنها برگ هاى زرين به جاى مى مانند; قرآن اين حقيقت را با جمله زير بيان كرده است:
(أُولئِكَ يُبَدِّلُ اللّهُ سَيِّئاتِهِمْ حَسَنات وَكانَ اللّهُ غَفُوراً رَحِيماً) گناهان آنان به حسنه تبديل مى گردد. به طور مسلم، مقصود از تبديل كار زشت به كار نيك همان است كه گفته شد، نه اين كه ماهيت كار زشت به كار نيك تبديل گرديده و دزدى و بى عفتى به امانت و پاكى تبديل مى شود.

نويد عمومى

آيه دوم از آيات مورد بحث (فرقان، آيه71) درباره توبه، سخن گفته و توبه پذيرى خود را از گروه مشرك اعلام داشته است، با وجود اين در آيه بعدى، عموم انسان ها را خواه از گروه مشركان باشند يا نه، به توبه دعوت كرده و مى فرمايد:
(وَمَنْ تابَ وَعَمِلَ صالِحاً فَإِنَّهُ يَتُوبُ إِلى اللّهِ مَتاباً).
«هر كس توبه كند و عمل نيك انجام دهد، در حقيقت او به سوى خدا بازگشت مى كند»]و مشمول رحمت وى مى گردد[.

صفحه 278

حقيقت توبه چيست؟

همگى مى دانيم كه مقصود از توبه، توبه زبانى نيست، هر چند در دل جوش و خروش نباشد، زيرا چنين بازگشتى نمى تواند عامل پاكسازى گردد. توبه آن ندامت و پشيمانى از عمل زشت ديرينه است كه از اعماق دل سرچشمه گيرد و آثار آن در سراسر زندگى جوانه زند و نه تنها زبان مظهر وجود چنين ندامت باشد، بلكه تجليات آن در تمام مظاهر زندگى انسان ديده شود.
اميرمؤمنان على(عليه السلام) در نهج البلاغه با بيانات بليغ خود، عالى ترين درجه توبه را بيان كرده است. در محضر امام، مردى بدون اين كه حقيقت استغفار را درك كند، صيغه توبه را به زبان جارى كرد; نحوه گفتن طورى بود كه وى اين سخن را بسان بازى با الفاظ بر زبان، جارى مى ساخت و مى گفت: «استغفر اللّه» بى آن كه انقلابى در درون او برپا گردد.
چنين استغفار بى روحى امام را ناراحت كرد و امام به او فرمود:
«أتدرى ما الاستغْفارُ إنّ الاستغفارَ درجةُ العلِّيِّينَ، وهُوَ اسمٌ واقعٌ على ستَّةِ مَعان».
تو مى دانى استغفار چيست؟ استغفار مقام بلند پايگان از افراد با ايمان است كه شش شرط لازم دارد:
1. الندَمُ على ما مَضى»;
پشيمانى از كارهاى بد گذشته.
2. «العَزْمُ عَلى تَركِ العودِ إليهِ أبداً»;
تصميم بگيرد كه بار ديگر به سوى آن گناه باز نگردد و با گذشته وداع كند.
3. «أن تُؤدِّىَ إلى المخلوقينَ حقوقَهُمْ حَتّى تلقَى اللّهَ أملسَ ليسَ عليك تَبِعَةٌ»;

صفحه 279
حقوق مردم را بپردازى تا با خدا با پاكى ملاقات كنى و بر تو گناهى نباشد.
4. «أنْ تعمِدَ إلى كلِّ فريضَة عَليكَ ضيَّعْتَها فتُؤدّىَ حقَّها»;
فرايضى را كه در گذشته انجام نداده اى، تصميم بر قضاى آنها بگير.
5. «أن تعمِدَ إلى اللحمِ الّذِى نبتَ علَى السُّحتِ فتُذيبَهُ بالأحزانِ حتّى تُلصِقَ الجلدَ بالعظمِ وينشأ بينَهُما لحمٌ جَديدٌ»;
گوشت هايى كه بر بدن تو از حرام روييدهاست، در سايه اندوه و غصه آب شود و پوست بر استخوان بچسبد و گوشت تازه اى برويد.
6. «أن تذيقَ الجسمَ ألمَ الطاعةِ كما أذقتَهُ حلاوةَ المعصيَةِ»;
بدنت زحمت اطاعت را بچشد،. همان طور كه شيرينى گناه را چشيده است.
هرگاه كه اين شرايط تحقق يافت، در اين صورت بگو: «أستغفرُ اللّهَ».1
در پايان از تذكر نكته اى ناگزيريم و آن اين كه در نخستين آيه مورد بحث كه سخن از خلود و عذاب دايم به ميان آمده است، از ميان گناهان ياد شده در آيات قبلى، چيزى كه مايه خلود در آتش مى گردد شرك است، زيرا شرك است كه مايه خلود است، نه آلودگى به فحشا و نه قتل نفس، هر چند گروهى در قتل نفس نيز به خلود معتقدند و در اين مورد به آيه: (وَمَنْ يَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزاؤُهُ جَهَنَّمَ خالِداً فِيها)2 ; «هر كس، مؤمنى را عمداً و بى گناه بكشد، سزاى او دوزخ است كه پيوسته در آن جا خواهد بود» استناد مى كنند; در اين صورت، موضوع خلود در دوزخ، مربوط به شرك و قتل نفس خواهد بود.

1 . نهج البلاغه، حكمت 417.
2 . نساء(4) آيه 93.

صفحه 280

10. حاضر نشدن در مجالس گناه

72ـ 1. (وَالَّذِينَ لا يَشْهَدُونَ الزُّورَ).
«كسانى كه در مجالس گناه حاضر نمى شوند».

هر پديده مادى، قبلاً به صورت اجزاى پراكنده اى بود

جهان ماده، جهان تجزيه و تركيب است. اجزاى ماده از گوشه و كنار جهان، تحت شرايطى دور هم گرد مى آيند و پديده خاصى را تشكيل مى دهند، ولى اجزاى هر پديده اى قبلاً به صورت خاصى در جهان ماده وجود داشت كه آن را مرحله كمون و پنهانى موجود مى نامند، چنان كه به وجود بعدى وى، مرحله ظهور و بروز موجود مى گويند، مثلاً ميوه درخت كه از شاخه ها ظهور و بروز پيدا مى كند، قبلاً در ميان شاخه و ساقه درخت و آب و خاك و آفتاب و... مخفى و پنهان بوده است.
بنابراين، حقيقت خلقت جسمانى در جهان ماده، جز اين نيست كه مواد جهان، صورت ها را عوض كرده و به شكل تازه اى درآيد، مثلاً تمام اين ظروف گلى و چوبى و مسى و چينى و غيره كه به اين شكل خودنمايى مى كنند، مواد آنها قبلاً به صورت هاى ديگرى وجود داشت كه براى اين ظروف، مرحله خفا و پنهان محسوب مى شود،سپس روى عواملى چهره و صورت عوض كرده و به اين صورت درآمده اند.

صفحه 281

مراحل سه گانه برخى از پديده ها

براى وجود ميلياردها انسان، سه مرحله از وجود تصور مى كنيم: روزگارى به صورت نطفه بوده و تمام صفات و روحيات فرد در آن به صورت اجمال به طور كمون و خفا وجود داشت، سپس گام به مرحله ظهور نهاده و به صورت بشر درآمده و قدرت خود را در زمين و آسمان گسترش داده و بعداً نيز پا به مرحله كمون و خفا مى گذارد و در دل خاك مخفى مى گردد.

بيمارى نيز داراى مراحل سه گانه است

مرحله اى به صورت زمينه و ميكروب در بدن انسان لانه مى گزيند، سپس به صورت يك بيمارى حادّ كه تب و لرز را بر اندام او مسلط مى سازد، خود را نشان داده و ظاهر مى گردد، بعداً نيز به صورت ضعف و ناتوانى باقى مى ماند.

مبارزه با بيمارى سه مرحله دارد

1. پيش گيرى: بهترين راه مبارزه با بيمارى، پيش گيرى از طريق تلقيح است، يعنى بيمارى را در همان نطفه خفه كنيم و نگذاريم به مرحله ظهور و بروز برسد.
2. معالجه با دارو: اين نوع مبارزه با بيمارى، مخصوص به دوران ظهور آن است.
3. تقويت بيمار: تقويت بيمار، يك نوع مبارزه با بيمارى در دوران ضعف و نقاهت است. مبارزه با بيمارى در صورت اوّل و سوم، مبارزه خفا و پنهانى است، همچنان كه در دومى، مبارزه در مرحله ظهور است.

صفحه 282

براى مبارزه با معاصى، اين سه مرحله زير نيز وجود دارد

بهترين راه، همان پيشگيرى از رشد و نمو گناه و تحريك غرايز جنسى است، يعنى زمينه گناه را از بين ببريم. پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)فرمود: «الصوم جُنَّةٌ من َ النّارِ»1 روزه سپرى است از آتش و مانع آن است كه آتشِ گناه، دامن ما را بگيرد، يعنى مانع از آن است كه هوس هاى شيطانى در دل زنده گردد.
قرآن مجيد مى فرمايد:
(إِنَّ الصَّلاةَ تَنْهى عَنِ الْفَحْشاءِ وَالْمُنْكَرِ).2
«نماز ]شما را[ از كارهاى بد باز مى دارد».
در آيه ديگرى مى فرمايد:
(وَاسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَالصَّلاةِ).3
«از صبر و نماز، كمك بگيريد».
تمام اين عبادات و اعمال، ريشه گناه و تمايلات زشت را در حالت جوانه زدن مى سوزاند، ديگر نمى گذارد كه گناه، گام به مرحله بروز و ظهور بگذارد.
به همين جهت، اسلام دستور مى دهد كه از لغزشگاه بپرهيزيم، در مجلس معصيت، مانند مجلس شراب و قمار، غيبت و تهمت حاضر نشويم; زيرا 4 شركت در اين مجالس، سبب مى شود كه هوس هاى نامطلوب و تمايلات غير صحيح در انسان، زنده و بيدار گردد. به جاى شركت در اين مجالس در كلاس هاى علم و دانش شركت كنيم; زيرا مجلس علم و دانش از ديده امام:

1 . سفينة البحار، ج2، ماده صوم، ص 66.
2 . عنكبوت(29) آيه 45.
3 . بقره (2) آيه 45.
4 . دستورهايى در اين زمينه وارد شده است كه برخى را در اين بحث خواهيم آورد.

صفحه 283
«روضَةٌ من رياضِ الْجَنَّة وَ إنّ المَلائكَةَ لتضَعُ أجْنَحَتَها لِطالبِ العِلْم;
مجلس علم، باغى است از باغ هاى بهشت و فرشتگان، بال هاى خود را زير پاى طالبان علم و دانش مى گسترانند».
قرآن مجيد نهمين نشانه بندگان خدا را اين مى داند كه در مجالس معصيت حاضر نشويم، آن جا كه مى فرمايد: (لا يَشْهَدُونَ الزُّورَ). براى فهم آيه، لازم است، واژه هاى «زور» و «شهادة» تفسير گردند.

واژه «زور» در لغت عرب

اكنون ببينيم مقصود از كلمه «زور» كه در فارسى نيز به كار مى رود چيست؟ «زور» در لغت عرب، به معناى انحراف از حق است. اگر به دروغ، «زور» مى گويند، به دليل اين است كه دروغ، انحراف از حق(راست) است و اگر به ظلم، زور مى گويند، به دليل اين است كه ستم، انحراف از حق كه همان عدالت است مى باشد و اگر به تمام معاصى «زور» گفته شود، به جهت اين است كه گناه، انحراف از صراط مستقيم است.
ابن فارس يكى از بزرگ ترين لغت شناسان فرهنگ عرب به خصوص نسبت به ريشه كلمات است. وى در فرهنگ خود به نام «المقاييس» مى نويسد:
«زور: أصلٌ واحدٌ يدلُّ على الميلِ والعدُولِ، مِن ذلك الزور: الكذبُ ، لأنّهُ مائلٌ عن طريقةِ الحقّ1 ;
«زور يك معنا بيش ندارد و آن، همان تمايل و عدول است. از اين جهت دروغ را «زور» مى گويند، زيرا سخن دروغ، عدول از راه حق است».

1 . ج3، ص 36.

صفحه 284
راغب در مفردات خود سخن مشابهى ذكر كرده و مى افزايد: «بِئرٌ زوراءُ مائلةُ الحفْرِ; چاهى كه كج و مايل حفر گردد، به آن «زوراء» مى گويند».
در قرآن مجيد در سه مورد ديگر لفظ «زور» به كار رفته است كه در همه مقصود، سخن و كار خلاف حق است، اينك هر سه مورد:
1. (اجْتَنِبُوا قَوْلَ الزُّورِ).1 ;
«از گفتارى كه بر خلاف حق است بپرهيزيد».
و اگر اين آيه در تفاسير به شرك و يا به شهادت هاى دروغين، تفسير شده است. هدف، بيان فردى از آن مفهوم كلى است.
2. (فَقَدْ جاءُو ظُلْماً وَ زُوراً).2
(«گروهى كه مى گويند، قرآن از جانب خدا نيست) ستم و سخن بر خلاف حق آورده اند».
و اگر در تفاسير ، اين آيه به دروغ تفسير شده است، در حقيقت، تفسير به لازم است، زيرا سخن متمايل از حق، دروغ خواهد بود.
3. (وَإِنَّهُمْ لَيَقُولُونَ مُنْكَراً مِنَ الْقَوْلِ وَزُوراً).3
«آنان سخنى ناهنجار و بر خلاف حق مى گويند».
بنابراين، مقصود از «زور» در آيه، تنها دروغ نيست، بلكه مقصود، كليه معاصى و گناهان است كه همگى از محور حق منحرف مى باشند.
لفظ «شهادت» به معناى حضور است و مقصود از لفظ «لايشهدون»، همان پرهيز از حضور در مجلس معصيت است و در نتيجه، معناى آيه، اين مى شود كه بندگان خدا در نقاطى كه خدا را نافرمانى مى كنند، حاضر نمى شوند.

1 . حج(22) آيه 30.
2 . فرقان (25) آيه 4.
3 . مجادله (58) آيه 2.

صفحه 285

چرا حضور در مجلس گناه حرام است؟

در مراكز نظامى و صنعتى به خاطر پنهان داشتن اسرار جنگى و تاكتيكى، قسمتى از اراضى را منطقه ممنوعه اعلام مى دارند و گاهى به خاطر اهميت مطلب، نه تنها ورود در منطقه، ممنوع مى گردد، بلكه چه بسا نزديكى به آن منطقه با خطر مرگ همراه مى باشد، از اين جهت براى مناطق ممنوعه، حريمى قائل مى شوند و اطراف حريم را با سيم خاردار، محصور مى سازند تا از اين طريق، حتى از نزديكىِ افراد مشكوك و يا مغرض به منطقه، جلوگيرى نمايند. عين همين مطالب در معاصى الهى حكمفرما مى باشد; گناهان بسان همان مناطق ممنوع مى باشند كه ورود به آن براى افراد حرام است، ولى خداوند بزرگ براى صيانت افراد از ارتكاب گناه، حريمى براى آن قائل شده است و آن، همان شركت در مجالس گناه مى باشد و شركت در اين مجالس به منزله شكستن «قرق» و نزديكى به خود گناه تلقى مى گردد، چنين فرد، در يك قدمى گناه قرار مى گيرد و به همين زودى دست خود را به گناه آلوده مى سازد و لذا در مراكز نظامى، اخطار مى كنند كه نه تنها ورود به منطقه ممنوع است، بلكه نزديكى به آن نيز با خطر مرگ همراه مى باشد.
اسلام نيز مى گويد: نه تنها خود را به گناه آلوده مكن، بلكه خود را در نزديكى و آستانه گناه قرار مده، كه خواه ناخواه انسان را به گناه مى كشد و در آيه مورد بحث، يكى از نشانه هاى بندگان خدا را پرهيز از حضور در مجالس گناه اعلام مى دارد.
در قرآن مجيد، در آيات متعددى از شركت در مجالس گناه نهى شده است مانند:
1.(وَقَدْ نَزَّلَ عَلَيْكُمْ فِى الْكِتابِ أَنْ إِذَا سَمِعْتُمْ آياتِ اللّهِ يُكْفَرُ بِها وَيُسْتَهْزَأُ بِها فَلا تَقْعُدُوا مَعَهمْ حَتّى يَخُوضُواْ فِى حَديث غَيْرِهِ

صفحه 286
إِنَّكُمْ إِذاً مِثْلُهُمْ إِنَّ اللّهَ جامِعُ الْمُنافِقينَ وَالْكافِرينَ فِى جَهَنَّمَ جَمِيعاً).
«در كتاب بر1 شما نازل شده است كه هر موقع بشنويد كه آيات الهى را انكار و يا مسخره مى كنند با آنان منشينيد تا سخن ديگر را آغاز كنند و گرنه شما نيز مثل آنها خواهيد بود، خداوند منافقان و كافران را در دوزخ گرد مى آورد».
2. (وَإِذا رَأَيْتَ الَّذِينَ يَخُوضُونَ فِى آياتِنا فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ حَتّى يَخُوضُوا فِى حَدِيث غَيْرِهِ).2
«هرگاه كسانى را ديدى ]به بدگويى[ در آيات ما فرو رفته اند، از آنان روى برگردان تا در سخن ديگر وارد شوند».
اين آيات و نظاير آنها به جامعه با ايمان هشدار مى دهد كه حضور در مجالس معصيت، هر چند به صورت تماشاگر باشد، خود حرام است و مايه تقويت كفر و جرأت گنهكار به گناه و موجب لغزش خود انسان نيز مى باشد. احاديث اسلامى به پيروى از قرآن با شديدترين لحن از حضور در اين مجالس جلوگيرى كرده و به عنوان نمونه، احاديثى را يادآور مى شويم.
امام رضا(عليه السلام) مى فرمايد:
«المطَّلعُ فِى الشِطْرَنجَ كَالمطَّلعِ فِى النّارِ3 ;
نظر افكندن به بازى شطرنج بسان نگاه كردن به آتش است».
امام صادق(عليه السلام) مى فرمايد:
«اللاهِى بِها وَالناظِرُ إليها فى حالِ ما يُلْهَى بها، والسلامُ على اللاهِى بها فى حالتهِ تلك فى الإثم سواء».4

1 . نساء(4) آيه 140.
2 . انعام (6) آيه 68.
3 . وسائل الشيعه، باب 103، حديث42.
4 . وسائل الشيعه، باب103، حديث 42.

صفحه 287
امام صادق(عليه السلام) مى فرمايد:
«لا تصحَبُوا أهلَ البِدَعِ وَلا تُجالِسُوهُمْ فتكُونوا عِندَ الناسِ كواحد مِنْهُم... وقالَ رسولُ اللّهِ: المرءُ على دينِ حليلِهِ وقرينِهِ1 ;
با گروه بدعت گذار نشست و برخاست نكنيد، مبادا بسان آنان شويد و پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود: انسان بر آيين دوست و مصاحب خويش است».
امام صادق(عليه السلام) فرمود:
«لا يَنْبَغى لِلْمُؤْمِنِ أنْ يجلِسَ مَجلساً يُعْصَ اللّهُ فيهِ وَلا يقدِرَ على تغييره;
هرگز ش2 ايسته نيست كه فرد با ايمانى در مجلسى بنشيند كه در آن، خدا را نافرمانى مى كنند و او قادر بر جلوگيرى نيست».
از آيه مورد بحث، بايد به خوبى پند بگيريم از مجالس شراب و قمار، رقص و عروسى هايى كه با ساز و آواز همراه است و محافلى كه در آن، پشت سر افراد بدگويى مى شود و جشن هايى كه با حرام آميخته است، كاملاً بپرهيزيم تا بتوانيم از بندگان صالح خدا باشيم.
در پايان از ذكر نكته اى ناگزيريم:
برخى از مفسران احتمال داده اند كه مفاد آيه مورد بحث «لا يشهدون» اين است كه شهادت دروغ نمى دهند; ولى اين احتمال بعيد است، زيرا اگر مقصود اين بود، بايد بفرمايد: «ولا يشهَدُونَ شهادةَ الزُّورِ»، در صورتى كه در آيه، لفظ «شهادة» در كار نيست.

1 . همان، كتاب حج، ابواب احكام عشرت، باب27، حديث 1.
2 . همان، كتاب جهاد، ابواب امر به معروف، باب 48، حديث4.

صفحه 288

11. پرهيز از كارهاى بيهوده

72ـ 2. (وَإِذَا مَرُّوا بِاللَّغْوِ مَرُّوا كِراماً).
«هنگامى كه با سخن لغو يا كار بيهوده رو به رو شدند، بزرگوارانه مى گذرند و خود را آلوده نمى نمايند».
افراد بشر با سرمايه هاى گوناگون و مختلفى آفريده شده اند كه مى توانند به وسيله آنها در اين جهان تجارت كنند. گروهى تمام سرمايه هاى مادى و معنوى خود را در مسير تحصيل مقام و منصب، مال و ثروت قرار مى دهند و هدفى جز اين كالاهاى زودگذر و فناپذير ندارند. چنين بازرگانيى، از نظر منطق قرآن، چيزى جز خسارت نيست، زيرا اين شخص در برابر از دست دادن سرمايه هاى طبيعى و خدادادى، كالايى را خريده است كه ثبات و دوام ندارد و پس از مرگ و انتقال به سراى ديگر كه رشته حيات در آن جا ادامه دارد، از آن بهره اى نخواهد برد.
قرآن در سوره «عصر» به خسارت و ورشكستگى در تجارت با مواهب و سرمايه هاى بزرگ الهى اشاره كرده مى فرمايد: (إِنَّ الإِنْسانَ لَفى خُسْر); «بشر در زيان و خسارت است».
ملاك زيان كارى انسان، همين است كه از استعدادهاى سرشار و مواهب الهى، بهره اى جز لذت چند روزه نمى برد و براى زندگى در جهان ديگر در انديشه

صفحه 289
توشه اى نمى باشد و گاهى او را به اين عنوان معرفى مى كند:
(قُلْ هَلْ نُنَبِّئُكُمْ بِالأَخْسَرينَ أَعْمالاً الَّذِينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِى الْحَياةِ الدُّنْيا وَهُمْ يَحْسَبُونَ أَنَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعاً).1
«آيا شما را به زيان كارترين افراد از نظر كار و كوشش آگاه سازم؟ آنان كسانى هستند كه كار و كوشش آنها در اين جهان، بى نتيجه گرديده و تلف شده است و آنان تصور مى كنند كه كار نيك و تجارت پرسودى انجام مى دهند».
هر عملى كه بازدهى در سراى آخرت داشته باشد، عملى است خوب و نيكو، ولى هر عملى كه فاقد هر نوع بازدهى اخروى باشد، قرآن مجيد از آن به (ضَلَّ سَعْيُهُمْ)تعبير كرده است.
گوش فرا دادن به سخنان لهو و بيهوده و يا اشتغال به كارهاى لغو، از جمله اعمالى است كه هرگز بازدهى ندارد و جز اتلاف سرمايه گرانبهاى عمر، نتيجه ديگرى عايد انسان نمى گردد.
امروز بشر در فضاى روح خود خلأ وحشتناكى را احساس مى كند، خلئى كه با هيچ چيزى پر نمى شود و به روح او ثبات و سكون نمى بخشد و بسان مرغى از شاخه اى به شاخه اى مى پرد و از لذتى به لذت ديگر پناهنده مى شود و هيچ كدام، عطش او را برطرف نمى كند; در گذشته اين خلأ از طريق معنويات و توجه به خدا و تعاليم الهى كه به راستى حيات بخش و ثبات آفرين است، پر مى شد. از دو ركعت نماز، از احياى شب، از كمك به بينوايان، آن چنان كامياب مى گرديد كه ديگر وقتى براى كارهاى لغو و بيهوده نداشت وپيوسته مى كوشيد در خود، روح اطاعت از خدا و پرهيز از گناه و خدمت به اجتماع بيافريند و از همه اين كارها، لذت عجيبى

1 . كهف(18) آيه 103 و 104.

صفحه 290
مى برد، امّا امروز بر اثر دورى از معنويت و تعاليم پيامبران براى گذراندن وقت به داستان هاى دروغين و سرگذشت هاى بى اساس كه زاييده خال نويسنده هاى حرفه اى است پناه مى برد و سرمايه عمر را در موردى به كار مى برد كه اصلاً بازده ندارد. بگذريم از برخى بازى ها كه دشمن جان انسان است و روح وحشى گرى و درّندگى را در انسان ها زنده مى كند.
روح ستيزه خويى و درندگى در جامعه انسانى به شدت نفوذ كرده است تا آن جا كه دستگاه هاى مخابراتى و ماهواره ها در جهان، دست به دست هم داده اند تا زد و خورد دو انسان را كه با مشت به جان هم افتاده اند و آهنگ نابود كردن يكديگر را دارند، در صفحه تلويزيون نشان دهند، تماشاگران نيز از شكستن دماغ و پيشانى و چانه و دندان طرف، لذت ببرند و در اين راه مبلغى را خرج كنند; به راستى بزرگ ترين ضرر صرف سرمايه گرانبهاى عمر در اين مراحل زندگى است، چه نيكو سروده است شاعر:
دامن كشان به مقصد پيرى روانه ايم *** هر دم خدنگ و تير بلا را نشانه ايم
جاى بسى فسوس كه در وادى گناه *** در خواب غفلتيم و پشيمان چرا نه ايم
طبل رحيل كوفت دلا كاروان عمر *** ما همچنان به فكر خور و خواب و خانه ايم
امروز زنده ايم در اين جمع لاجرم *** فردا به پيش پير و جوان چون فسانه ايم

صفحه 291
چندى قبل، يك سيد هندى در چند كشور، دست به نمايشى زد و توانست شش شبانه روز تمام، روى دوچرخه قرار گيرد، و آن را براند; بدون اين كه بخوابد و يا استراحت كند، در همان لحظه، پزشكان ايران اعلام خطر كردند كه اين جوان در هر مسابقه اى كه مى دهد، قسمتى از عمر خود را از دست مى دهد و در هر مسابقه اى بخشى از عمر خود مى كاهد، ولى به مضمون گفتار معروف «آنچه البته به جايى نرسد فرياد است»، اندرزهاى پزشكان به جايى نرسيد و او نيز گوش به سخنان حكيمانه پزشكان نداد; چيزى نگذشت كه سرانجام در يكى از استوديوم هاى لندن در حالى كه مشغول نمايش بود، از بالاى دوچرخه نقش زمين گرديد و درگذشت.
در اين آيه، اعراض از لغو، از نشانه هاى مردان خدا معرفى شده است. اصولاً بايد بدانيم لغو چيست؟ «لغو» در لغت، صداى گنجشك و مرغان هوا را گويند كه بدون فكر و انديشه به زبان آنان جارى مى گردد و به همين مناسبت به هر سخنى كه به منطق و انديشه متكى نبوده و از هر نوع فايده اى دور باشد و بيهوده شمرده شود، لغو مى گويند.
بنابراين، قصه و افسانه هاى دروغين كه هيچ نوع آموزندگى ندارند و يا سخنان قبيح و زشت كه حاكى از ابتذال و پستى است، «لغو» شمرده مى شود.
قرآن مجيد روى اعراض از لغو به طور روشن تكيه كرده و مى فرمايد:
(وَالَّذِينَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ).1
«كسانى كه از كار و سخن لغو، اعراض مى نمايند».
(وَإِذا سَمِعُوا اللَّغْوَ أَعْرَضُوا عَنْهُ).2
«هنگامى كه كلام لغو بشنوند، از آن اعراض مى كنند».
خداوند زندگى بهشتيان را چنين توصيف مى كند كه:

1 . مؤمنون (23) آيه 3.
2 . قصص (28) آيه 55.

صفحه 292
(لا يَسْمَعُونَ فِيها لَغْواً وَلا كِذّاباً).1
«در آن جا كه سخن لغو و دروغ نمى شنود».
اينك براى تكميل مطالب از سخنان ارزنده اى كه درباره موضوع بحث ما وارد شده است، اشاره مى كنيم:
1. پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) وارد مسجد شد، ديد گروهى دور يك نفر حلقه زده اند. پيامبر فرمود: اين كيست؟ گفتند: علاّمه است. فرمود: مقصود از لفظ علاّمه در اين مورد چيست؟ گفتند: اين مرد به انساب عرب و وقايع و حوادث دوران جاهليت احاطه كامل دارد. پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود:
«ذاكَ عِلمٌ لا يَضُرُّ مَنْ جَهِلَهُ وَلا يَنْفَعُ مَنْ عَلِمَه2 ;
اين علمى است كه ندانستن آن ضررى را متوجه انسان نمى سازد و آگاهى از آن، مفيد و سودمند نمى باشد».
2. مردى از حضرت صادق(عليه السلام) پرسيد: آيا صحيح است كه به سخن داستان سرايان گوش فرا دهيم؟ فرمود: نه، زيرا هر كس به سخن كسى گوش فرا دهد به حكم اين است كه او را مى پرستد، هرگاه گويند از خدا سخن بگويد در اين هنگام، خدا را پرستش كرده است و اگر از شيطان سخن بگويد، او را پرستش كرده است.3
بنابراين، گوش فرا دادن به سخنان بيهوده به اندازه اى خطرناك است كه تو گويى گوينده آن را مى پرستد.

1 . نبأ(78) آيه 35.
2 . اصول كافى، ج1، ص 32.
3 . «من أصغَى إلى ناطق فقدْ عبَدَه، فإنْ نطَقَ عَنِ اللّهِ فقدْ عَبَدَ اللّهَ، وإنْ نطلقَ عن إبليسَ فقد عبدَ إبليس»(سفينة البحار، ج2، ماده عبد، ص 125); اين حديث را محدثان اسلامى از سنى و شيعه نقل كرده اند.

صفحه 293

12. كنجكاوى در آيات الهى

73. (وَالَّذِينَ إِذا ذُكِّرُوا بِ آياتِ رَبِّهِمْ لَمْ يَخِرُّوا عَلَيْها صُمّاً وَعُمْياناً).
«افرادى كه به آيه هاى خداى خود يادآورى شدند، كر و كور بر آن نمى افتند(گوش و چشم بسته از آن نمى گذرند)».
تفكر و انديشه، نيمى از شخصيت انسان را تشكيل مى دهد، همچنان كه احساسات و غرايز، تشكيل دهنده نيم ديگر از شخصيت اوست. از ديدگاه يك فيلسوف كه با انديشه انسان و رشد فكرى وپرورش نيروى استدلال او سر و كار دارد، تفكر و انديشه، تشكيل دهنده تمام شخصيت اوست; از اين جهت، پيوسته انسان را با جمله زير معرفى مى كند: «الإنسانُ حيوانٌ ناطقٌ».
در اين جا، بحث در اين نيست كه آيا تفكر و انديشه، سازنده تمام منش يك انسان است، به طورى كه غرايز و تمايلات نفسانى در شخصيت انسان، كم فروغ مى باشند يا اين كه دخالت غرايز و امور نفسانى در شخصيت و منش انسان كم تر از دخالت تفكر نيست، ولى در هر حال، چيزى كه جملگى بر آنند، اين است كه تفكر و انديشه در جداسازى اين جاندار از ديگر جانداران و بالا بردن مقام و موقعيت او در جهان، سهم بسيار به سزايى دارد و پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)در اين باره مى فرمايد: «قوامُ المرءِ بِعَقلِهِ; تكيه بشر به عقل اوست».

صفحه 294
نيروى تفكر با جسم و بدن انسان همراه و همزاد است و با تكامل آن، روى به تكامل مى گذارد. گاهى سن واقعى انسان، با سن روانى و فكرى او به طور يكسان پيش مى رود، ولى گاهى روى عللى، ميان اين دو سن، نوسان هايى پيش مى آيد كه يكى از ديگرى عقب مى ماند. نارسايى فكرى از آنِ كسى است كه سن واقعى و به اصطلاح سن جسمى او در حال صعود باشد، امّا سن روانى او در حال ركود بوده و يا كم تر پيشرفت كند، مثلاً يك زن سى ساله ممكن است از نظر فكرى تا سطح پانزده ساله ها رشد نموده باشد، ولى از لحاظ سن واقعى يك فرد سالمند محسوب مى شود، ليكن واكنش هاى وى از نظر فكرى، خصوصيات دوره نوجوانى را بروز مى دهد و به عكس پسرى ده ساله داراى حس مسئوليت و هدف مشخصى كه از خصوصيات بيست سالگى است مى باشد، اين پسر از نظر سن، يك كودك، ولى از لحاظ عقل و فكر، يك فرد سالمند به شمار مى رود.
مردى 25ساله ممكن است روحيات كودك پنج ساله را داشته باشد، امّا كودكى احياناً از نظر نيروى مكالمه، حس دادگسترى و كمك به همنوع، گوى سبقت را از همبازى هاى خود ربوده باشد.1
امروز روان شناسى با روش هاى جديدى توانسته است ميزان رشد روانى افراد را برآورد كند. يكى از طرق شناسايى سن روانى افراد و رشد و عدم رشد فكرى آنان اين است كه افراد رشد يافته پيوسته كارها را از مجراى عقل و منطق تعقيب مى كنند، در حالى كه افراد رشد نيافته، در جهان وهم و خيال زندگى مى كنند.
و به قول «هارى اورستريت» الگوى عدم رشد فكرى روانى، انجام دادن كار از طريق وهم و خيال و الگوى رشد فكرى روانى، انجام آن از طريق برنامه منطقى و تأييد شده مى باشد. اگر رشد فكرى و سن روانى فردى، همزمان با سن واقعى

1 . رشد فكرى، ص 20ـ 21.

صفحه 295
شخص پيش برود، خرد و عقل او حجت درونى الهى بوده و انديشه هاى صاف و پاكيزه او، بسان گفتار پيامبران كه وحى خطاناپذير است و چشم انداز زندگى را در نظر او روشن مى سازد و او را از لغزش، صيانت مى بخشد.
امام كاظم(عليه السلام) در بيان مفصل و گسترده خود، به يكى از شاگردان ممتاز خود (هشام بن حكم) چنين مى فرمايد:
«يا هشامُ، إنّ لِلّهِ عَلى النّاسِ حجّتينِ: حجّةً ظاهرةً وَحجّة باطنةً. أمّا الظّاهرةُ فالرّسلُ وَالأنبياءُ والأئمّة، وأمّا الباطنةُ فالعقولُ1 ;
اى هشام! خداوند براى بشر، دو حجت فرستاده است: يكى آشكار و ديگرى پنهان. دليل آشكار، پيامبران و پيشوايان دينى هستند و حجت پنهان، خرد اوست».
هر فردى از افراد سالم بشر، داراى عقل طبيعى است كه به اصطلاح احاديث، به آن عقل مطبوع مى گويند2 ، ولى اگر همين عقل طبيعى، در شرايط خاصى پرورش پيدا كند، آدمى از يك عقل و تفكر اكتسابى برخوردار مى گردد.
در روان شناسى، ثابت شده است كه چهار عامل در ساخت منش و شخصيّت انسان تأثير به سزايى دارند كه عبارتند از: روزنامه، راديو، فيلم (وسايل ارتباط جمعى) و تبليغات; محتويات اين چهار عامل در معمارى روح و روان انسان تأثير خاصى دارند و تأثير آنها در جهت موافق و يا مخالف رشد فكرى قابل انكار نيست.

1 . اصول كافى، ج1، ص 16.
2 . اميرمؤمنان(عليه السلام) مى فرمايد: «العِلْمُ عِلمانِ مطبوعٌ ومسموعٌ، ولا يَنفَعُ المسموعُ إذا لم يكُنِ المطبوعُ; علم بر دو نوع است; علم فطرى و طبيعى وعلم مسموع كه از راه آموختن به دست مى آيد.»(نهج البلاغه، حكمت 238).

صفحه 296
اصولاً خواندن و ديدن و شنيدن مهم نيست، مهم اين است كه بدانيم چه مى خوانيم، چه مى بينيم، چه مى شنويم; از اين نظر، آيين اسلام در قلمرو خواندنى ها و ديدنى ها و شنيدنى ها محدوديت هايى قائل شده و از آنچه مايه تخدير فكر و انديشه و انحراف فكر انسانى است، جلوگيرى نموده است.
«هارى اورستريت» روان شناس معروف، درباره تأثيرهاى نامطلوبى كه از اين چهار عامل، نصيب جامعه هاى صنعتى گرديده است چنين مى گويد:
«مطبوعات، راديو، سينما و تبليغات را مى توان چهار اصل اساسى ارتباطات ناميد، زيرا اينها چهار روش بزرگ استفاده مالى از طريق تأثيرات فكرى مى باشند. جاى خوشوقتى بود اگر چهار اصل ياد شده باعث رشد مناسب منش انسانى مى گرديد، ولى حقيقت امر چيز ديگرى است; با وجود اين كه هر يك از چهار اصل فوق به رشد ما كمك نموده اند، ولى هر يك نيز از طريق فرمول خود، از كسب رشد كامل روانى ما جلوگيرى نموده است و به عبارت بهتر، هر يك از چهار اصل، نوعى عدم رشد فكرى را كه امكان سوء استفاده از آن، موجود بوده، در ما باز يافته اند. با درگيرى در روند سوء استفاده، هر يك از اين چهار نيروى مقتدر، آن قدر مشغول بوده كه فرصت فكر كردن درباره نتايج دراز مدت اجراى فرمول خود را نداشته است».1
هنگامى كه اسلام، انسان را دعوت به تفكر مى كند، موضوع فكر را نيز يادآور مى گردد تا فكر و انديشه را در بيراهه به كار نبريم. در آيه مورد بحث، موضوع تفكر را تدبّر در «آيات الهى» معرفى مى كند و مى گويد: (إِذا ذُكّروا ب آياتِ رَبّهم);«وقتى در برابر آيات الهى قرار گيرند».
در آيه ديگر ، بندگان خدا را چنين توصيف مى كند:

1 . رشد فكرى، ص 270.

صفحه 297
(الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللّهَ قِياماً وَقُعُوداً وَعلى جُنُوبِهِمْ وَيَتَفَكَّرُونَ فِى خَلْقِ السَّمواتِ وَالأرْضِ رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلاً).1
«آنان كسانى هستند كه خدا را در تمام احوال، ايستاده و نشسته و بر پهلو ياد مى كنند و در آفرينش آسمان ها و زمين مى انديشند(و مى گويند:) پروردگارا، هستى را بى هدف نيافريده اى».

مشخصات تربيت دينى

تربيت و پرورش دينى براى خود مشخصاتى دارد كه فعلاً جاى تشريح آنها نيست. در تربيت مذهبى، مبدأ و معاد، نقش مهمى را برعهده دارد و به عبارت ديگر، ايمان به خداى جهان كه بشر را با مسئوليت هاى خطيرى آفريده است و اعتقاد به جهان ديگر و اين كه مرگ، دروازه زندگى جاودانى است، نقش مؤثرى در واكنش هاى انسان نسبت به فرد و اجتماع دارد و بهترين راه براى شناختنِ اين دو اصل استوار، همان پرورش نيروى فكرى و تعقل در خلقت زمين و آسمان و خود انسان است. از اين رو قرآن كريم بيش از كتاب هاى ديگر روى عقل، تفكر و لُب و نُهى تكيه مى كند و با مراجعه به معجم المفهرس قرآن روشن مى گردد كه اين كتاب آسمانى، واژه هاى عقل، فكر، لب و نهى را به ترتيب 49، 19، 16 و 2 بار به كار برده است و پس از تشريح آيات خود پيوسته مى گويد:(كَذلِكَ يُبَيِّنُ اللّهُ لَكُمُ الآياتِ لَعَلَّكُمْ تَتَفَكَّرُونَ).2
اگر قرآن براى ترسيم يك رشته معارف مَثَل مى زند، هدف از اين تمثيل هاى فراوان كه تعداد آنها متجاوز از پنجاه تاست، همان تحريك نيروى فكرى است تا

1 . آل عمران(3) آيه 191.
2 . بقره(2) آيه 219.

صفحه 298
آدمى به همه چيز به ديده عبرت بنگرد و هيچ موجود و پديده اى را هر چه هم كوچك باشد، كوچك نشمرد، آن جا كه مى فرمايد:
(وَتِلْكَ الأَمْثالُ نَضْرِبُها لِلنّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ).1
«اين مَثَل را براى مردم مى زنيم تا آنان به تفكر بپردازند».
معارف قرآن بر اساس دقت و فكر، منطق و برهان، استوار است و هيچ اصلى در اسلام بر اساس رمز و طلسم استوار نيست و اسلام هرگز بشر را بر اعتقاد به اصلى كه نتوان آن را با عقل سليم درك كرد، ملزم نمى سازد، بر خلاف تعاليم كليسا، كه اساسى ترين اصل آنها كه «تثليث» است، سراپا ابهام و رمز و غير قابل توجيه با منطق و برهان و عقل مى باشد.
در فتح مكه، پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) خون ده نفر را مباح اعلام كرد كه در هر كجا دستگير شوند، خون آنها ريخته شود، زيرا آنان در مكه، مرتكب جنايات هولناكى شده بودند.
صفوان بن اميه جزو ده نفرى بود كه مسلمان بى گناهى را در روز روشن در برابر ديدگان مشركان به دار آويخته بود. وقتى وى از تصميم پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)، آگاه گرديد، مصمم شد كه از طريق دريا از حجاز خارج شود.
عمير بن وهب از محضر پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) درخواست كرد كه از تقصير او درگذرد. پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)شفاعت او را پذيرفت و عمامه خود را به عنوان امان به او داد. او صفوان را همراه خود به مكه آورد، وقتى چشم پيامبر به او افتاد با كمال بزرگوارى گفت: جان و مال تو محترم، ولى خوب است به آيين اسلام مشرَّف شوى. وى دو ماه مهلت خواست كه درباره اسلام به تفكر بپردازد. پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)فرمود: به جاى دو ماه، چهار ماه درباره اسلام فكر كن تا به كمال بصيرت، اين آيين را بپذيرى; هنوز چهار ماه

1 . حشر (59) آيه 21.

صفحه 299
سپرى نشده بود كه اسلام آورد.1
اين گونه آزادى در فكر وانديشه را با اختناق و سانسورى كه كليساى روم درباره دانشمندان با تأسيس «انگيزيسيون» پديد آورده بود، مقايسه كنيد تا آزادى فكر و انديشه را در اسلام به طور صحيح ارزيابى نماييد.
تراژدى «دائره تفتيش عقايد كليسا» و توبه نامه گاليله، داغ ضد آزادى در فكر و انديشه را بر جبين كليسا زده و آيين كاتوليك به روشنى ثابت كرده است كه دستگاه او، دشمن آشتى ناپذير علم و دانش است.
صورت توبه نامه گاليله در كتاب هاى زيادى نقل شده است و صورت كامل آن را «برنارد كوهن» در كتاب «دانشمندان بزرگ جهان علم»2 نقل كرده است و با ملاحظه آن، ارزش تعاليم اسلام در آزادى فكر و انديشه، مخصوصاً درباره آفرينش زمين و آسمان روشن مى گردد.
آيه مورد بحث مى گويد: يكى از نشانه هاى بندگان خدا، اين است كه در آيات تكوينى و هستى جهان، دقت كرده و به آنها، با چشم و گوش بسته، ننگرند.
جرم گاليله اين بود كه به مضمون اين آيه عمل كرده و با دلايل و آزمايش هاى فراوان اثبات كرده بود كه زمين، ساكن نيست و بر گِرد خورشيد مى گردد; همين تفكر در آيات الهى، سبب شد كه وى زندانى گردد و تا از عقيده خود اظهار ندامت نكرد، او را رها نكردند.

مقصود از آيات چيست؟

ممكن است مقصود از آيات، همان سطور صفحات كتاب آفرينش باشد كه

1 . سيره ابن هشام، ج2.
2 . ص 35.

صفحه 300
هر برگى از آن، ما را به وجود خدا و صفات وى، رهبرى نموده تا در سايه تدبّر، علاوه بر آشنايى با مبدأ جهان به آثار مفيد و سودمند آنها پى ببريم و در قرآن مجيد به اين نحو از آيات، اشاره شده است، چنان كه قرآن مى فرمايد:
(سَنُرِيْهِمْ آياتُنا فِى الآفاقِ وَفِى أَنْفُسِهِمْ حَتّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ أَوَ لَمْ يَكْفِ بِرَبِّكَ أَنَّهُ عَلى كُلِّ شَىْء شَهِيدٌ).1
«ما نشانه هاى خود را در صفحات هستى و در وجود آنان نشان مى دهيم تا بدانند او حق است; آيا كفايت نكرد كه خداوند بر همه چيز ناظر و شاهد است».
همچنان كه احتمال دارد، مقصود، آيات قرآنى و آيه هاى كتابِ تدوينى خدا باشد، زيرا در قرآن به تدبّر در آنها نيز دعوت شده است آن جا كه قرآن مى فرمايد:
(أَفَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرآنَ وَلَوْ كانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللّهِ لَوَجَدُوا فِيهِ اخْتِلافاً كَثيراً).2
«آيا در قرآن تدبر نمى كنند؟ اگر از جانب غير خدا بود، در آن اختلاف فراوانى پيدا مى كرديد».
و نيز قرآن مى فرمايد:
(كِتابٌ أَنْزَلْناهُ مُبارَكٌ لِيَدَّبَّرُوا آياتِهِ وَلِيَتَذَكَّرَ أُولاُ الأَلْبابِ).3
«كتابى است كه آن را فرو فرستاديم تا در آيه هاى آن بينديشند، و صاحبان عقل و خرد در آن فكر كنند».
نظر صائب و راستين اين است كه بگوييم از «آيات» در آيه مورد بحث، هر دو قسم اراده شده است و دليل ندارد كه به يكى اختصاص دهيم.

1 . فصلت(41) آيه 53.
2 . نساء(4) آيه 82.
3 . ص (38)آيه 29.

صفحه 301

نمونه اى از پرورش فكر در قرآن

قرآن نه تنها ما را به تفكر و تدبر دعوت مى كند، بلكه خود با طرح نمونه هايى، راه و روش پرورش فكر انسانى را مى آموزد; اينك به عنوان نمونه:
(أَفَرَأَيْتُمْ ما تُمْنُونَ * أَ أَنْتُمْ تَخْلُقُونَهُ أَمْ نَحْنُ الْخالِقُونَ).1
(أَفَرَأَيْتُمْ ما تَحْرُثُونَ * أَ أَنْتُمْ تَزْرَعُونَهُ أَمْ نَحْنُ الزَّارِعُونَ).2
(أَفَرَأَيْتُمُ الْمَاءَ الَّذِى تَشْرَبُونَ* أَ أَنْتُمْ أَنْزَلْتُمُوهُ مِنَ الْمُزْنِ أَمْ نَحْنُ الْمُنْزِلُونَ).3
(أَفَرَأَْيْتُمُ النّارَ الّتِى تُورُونَ* أَ أَنْتُمْ أَنْشَأْتُمْ شَجَرَتَها أَمْ نَحْنُ الْمُنْشِئُونَ).4
دقت در اين موارد ، مرغ انديشه انسان را در افق هاى بسيار دور و بلندى به پرواز درآورده و پس از كنجكاوى كامل به طور قطع مى گويد: جهان هستى، بسان سكه دو رويه است كه رويه آن، عوامل طبيعى و علل مادى است كه در پيدايش پديده هاى مادى، چاره اى از آنها نيست، ولى رويه ديگر اين جهان، خدا و علل مافوق طبيعت است كه جهان خروشان هستى، پرتوى از فروغ روى اوست.
در پايان نكته اى را يادآور مى شويم:
يكى از آثار اعتقاد به خدا و اين كه جهان آفرينش، زير نظر يك عقل بزرگ و طراح دانا و توانايى آفريده شده است، اين است كه بشر را براى كشف نظامات و قوانين پيچيده جهان، تحريك مى نمايد، زيرا مى داند كه مصنوع مبدأ دانا و توانا از

1 . واقعه (56) آيه 58 و 59.
2 . همان، آيه 63 و 64.
3 . همان، آيه 68 و 69.
4 . همان، آيه 71 و 72.

صفحه 302
يك نظامى بزرگ برخوردار خواهد بود، در حالى كه در فكر مادى گرى و انديشه اين كه جهان، مصنوع تصادف كوروكر است، چنين خاصيتى و اثرى وجود ندارد و ما مشروح اين قسمت را در كتاب «راه خداشناسى» آورده ايم. با مراجعه به بخش «چرا درباره خدا و مذهب به بحث و تحقيق بپردازيم» مى توانيد، به جنبه تحريك بخشى عقيده دينى در كشف قوانين طبيعت پى ببريد.

صفحه 303

13. درخواست فرزند صالح

74ـ 1. (وَالَّذِينَ يَقُولُونَ رَبَّنا هَبْ لَنا مِنْ أَزْواجِنا وَذُرِّيّاتِنَا قُرَّةَ أَعْيُن).
«پروردگارا، براى ما از همسران ما و نسل خويش، فرزندانى عطا فرما كه مايه چشم روشنى ما باشد».
يكى ديگر از نشانه هاى بندگان خدا، اين است كه پيوسته خواهان خلف صالح و فرزندان پاك از همسران و ذُريّه خويش مى باشند; نه تنها خواهان خلف صالح از همسران خود مى گردند، بلكه خواهان پاكى نسل خويش كه از فرزندان آنان به وجود مى آيد نيز مى باشند.
هر فردى پس از ازدواج و انتخاب همسر، تمايل به داشتن فرزند پيدا مى كند، تو گويى حسّ «اولاد خواهى» در اين مرحله از عمر، شكوفا گرديده و خود را نشان مى دهد.
انسان از دو نظر به داشتن فرزند، علاقه مند مى باشد:
1. فرزند خواهى از شاخه هاى خويشتن خواهى و به اصطلاح «حب ذات» است، زيرا ذات خويش را در وجود فرزند مى بيند، طبعاً به وى علاقه مند مى گردد و به عبارت روشن تر، هر فردى خواهان بقا و ادامه زندگى مى باشد و وجود فرزند، يك نوع بقاى وجود والدين و ادامه حيات آنها به شمار مى رود.

صفحه 304
2. فرزند در دوره هاى مختلف زندگى مى تواند بسيارى از گره ها را از كار والدين بگشايد، پدر را در امور مادى كمك كرده و از نظر افراد با ايمان، پس از درگذشت وى مى تواند در حقّ وى طلب مغفرت كند و مبدأ خيراتى گردد كه سهمى از اين پاداش به والدين مى رسد.
بنابراين، فرزند در نظر والدين، عصاى زندگى و مايه آسايش او در دوره پيرى و فرتوتى و سبب مغفرت او پس از مرگ است; به همين جهت، امام هشتم(عليه السلام) مى فرمايد:
«إنّ اللّهَ إذا أرادَ بِعَبد خَيراً لَمْ يُمِتْهُ حَتّى يريَهُ الخلفَ;1
هرگاه خداوند براى بنده خود خير و صلاحى را بخواهد، پيش از آن كه اجل او فرا رسد، فرزند او را به او نشان مى دهد».
امام عسكرى(عليه السلام) به دستور خليفه عباسى، مدتى زندانى گرديد; روزى به يكى از همزندانيان خود به نام عيسى گفت: تو داراى فرزند هستى؟ گفت: نه. در اين لحظه امام در حق او دعا كرد و گفت: پروردگارا، به او فرزندى عنايت فرما تا كمك او گردد. سپس فرمود: «فنِعْمَ العضدُ الولَد».2
امام صادق(عليه السلام) مى فرمايد: هيچ فردى پس از مرگ از كارهاى پيشين خود بهره اى نخواهد برد، جز از سه چيز:
1. در دوران حيات خود، كار نيكى را پايه گذارى كند كه پس از مرگ وى نيز به كار خود ادامه دهد و تا اين كانون خير برپاست، پاداشى از آن به روح وى مى رسد;
2. عمل نيكى را در ميان مردم رواج دهد و تا مردم بر آن سنت عمل مى كنند، ثوابى عايد او مى گردد;

1 . سفينة البحار، ج2، ص 684.
2 . سفينة البحار، ج2، ص 684.

صفحه 305
3. فرزند صالحى كه پس از مرگ وى در حق او استغفار كند.1
بنابراين، چه از نظر روانى كه فرزند انسان، مايه گسترش شخصيت و مايه بقاى وجود او پس از مرگ وى مى باشد و چه از نظر اين كه فرزند، كمك و معاون انسان در اين جهان و مايه مغفرت و آمرزش پس از رحلت اوست، حس فرزندخواهى به صورت يك امر غريزى و ذاتى در عمق نهاد انسان وجود دارد.
كسانى كه پس از گزينش همسر از نعمت فرزند محروم مى گردند، رشته حيات و زندگى خويش را با فرا رسيدن مرگ مقطوع و بريده مى دانند و پيوسته چراغ زندگانى خود را در حال خاموشى مى انديشند; از طرف ديگر، انديشه دوران پيرى و تنهايى كه پيوسته با مرارت و تلخى همراه است، روح آنان را بيش از پيش فشار داده و هاله اى از يأس و نوميدى در آسمان زندگى آنان پديد مى آورد.

خواستار فرزندان صالح

علاقه به فرزند و فرزند خواهى، يك خواست طبيعى و فطرى است كه در تمام افراد بشر اعم از مؤمن و كافر وجود دارد، از اين جهت، تنها فرزندخواهى نمى تواند نشانه بندگان خدا باشد، بلكه آنچه كه مى تواند نشانه چنين كسانى گردد، اين است كه خواستار فرزندان پاك و صالح كه نه تنها مايه گسترش شخصيت جسمى و مادى انسان گردد، بلكه به وسيله آنها معنويت و پاكى انسان نيز گسترش پيدا كند و مايه بقاى معنوى پدر، وسيله آمرزش او و چشم روشنى خانواده شمرده شود.
هر چند كه در نظر مردم، پيوند جسمى به پدر، مايه انتساب اوست، از نظر قرآن، پيوند معنوى پدر، قوى تر و نيرومندتر است تا آن جا كه اگر پيوند ايمانى و

1 . سفينة البحار، ج2، ص 684.

صفحه 306
معنوى فرزند از پدر گسسته گردد، پيوند او به گونه اى از پدر سلب مى گردد.
خداوند به حضرت نوح وعده داده بود كه در حادثه طوفان، خاندان او صدمه اى نخواهند ديد(زيرا غالباً خاندان نوح به وى ايمان آورده و از او پيروى مى كردند) هنگامى كه طوفان آغاز گرديد و آب هاى زيرزمينى از دل زمين جوشيد و آسمان، باران شديد خود را فرو ريخت، فرزند نوح كه از كشتى فاصله گرفته بود، مورد مهر پدر قرار گرفت و به او گفت: گام در كشتى بگذار! او به درخواست پدر، احترامى نگذاشت و گفت:
(سَئاوِى إِلى جَبَل يَعْصِمُنِى مِنَ الْمَاءِ).1
«بالاى كوهى مى روم، تا مرا از آب و طوفان صيانت بخشد».
چيزى نگذشت كه آب به دامنه كوه و قله آن رسيد و امواج آب، فرزند نوح را بلعيد، نوح از اين جريان سخت ناراحت شد و گفت:
(إِنَّ ابْنِى مِنْ أَهْلِى وَإِنَّ وَعْدَكَ الْحَقُّ وَأَنْتَ أَحْكَمُ الْحاكِمينَ).2
«بارالها، فرزند من از خاندان من است و وعده تو تخلف ناپذير مى باشد و تو به حق داورى».
در اين لحظه خطاب آمد:
(إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ أَهْلِكَ إِنَّهُ عَمَلٌ غَيْرُ صالِح).3
«او فرزند تو نيست، او داراى عمل نازيباست».
بنابراين از نظر قرآن، تنها ارتباط جسمى و مادى كافى نيست كه كسى فرزند

1 . هود(11) آيه 43.
2 . همان، آيه 45.
3 . همان، آيه 46.

صفحه 307
واقعى پدرى محسوب شود، بلكه بايد فرزند، وارث روحيات و معنويات و راه و رسم او نيز باشد.
از اين جهت، يكى از نشانه هاى مردان خدا، اين است كه پيوسته از خداوند مى خواهند كه نسل آنان، مايه چشم روشنى آنان باشد، چنان كه قرآن مى فرمايد: (قرة أعين).
اين درخواست نيز بسان ديگر درخواست ها از طريق زبان عملى نمى گردد، بلكه بايد به موازات درخواست، عمل هاى ارزنده اى انجام بگيرد كه آنان را براى داشتن نسل صالح موفق سازد. هيچ دعايى بدون قيام به وظايف ممكن كه در اختيار بنده است به هدف نمى رسد، بلكه بايد به همراه ادعا به مسئوليت سنگين پدرى و مادرى نيز توجه نمود و به خاطر اين هدف به پرورش فرزند پرداخت.
دومين شخصيت جهان اسلام، اميرمؤمنان(عليه السلام)مى فرمايد:
«ما نحَلَ والدٌ ولداً نحلاً أفضلَ من أدب حسن;
بهترين هديه اى كه پدر مى تواند به فرزند خود بدهد، همان تربيت پسنديده است».
مسئوليت پدران و مادران در اين باره به حدى سنگين و قابل توجه است كه امام سجاد(عليه السلام) در انجام دادن اين وظيفه خطير از خداوند استمداد مى كند و در ضمن راز و نياز خود، چنين عرض مى كند:
«وَ أعنِّى عَلى تربيّتِهِمْ وَتأْدِيبِهِمْ وَبِرِّهِمْ;
بارالها، مرا در تربيت و تأديب فرزندان و نيكى به آنها يارى فرما!».
اگر والدين حق اطاعت بر گردن فرزندان دارند، فرزندان نيز حق بزرگ ترى بر گردن آنها دارند و آن حق تربيت، يعنى آموختن راه و رسم زندگى از طريق صحيح و پرورش دادن سجاياى انسانى كه در فطرت او وجود دارد.

صفحه 308
اگر دانشمندان امروز به اهميت كودكان و پرورش مردان آينده كشور پى برده اند و با تشكيل كنفرانس ها و نوشتن كتاب ها و جزوه ها و نشان دادن فيلم هاى اخلاقى و علمى، گام هاى بلندى در اين راه برداشته اند، رهبران عالى قدر اسلام و پيشوايان مذهبى ما از چهارده قرن پيش با دادن دستورات لازم و ارشاد و راهنمايى هاى سودمند، با پرورش دادن كودكان و فرزندان خود، گام مؤثرى در اين راه برداشته اند.
اگر دانشمندان روان شناسى، استادان آموزش و پرورش، برنامه هاى تربيتى خود را از دورانى شروع مى كنند كه كودك چشم و گوش خود را باز كرده، در آستانه درك مسائل و واقعيات زندگى قرار مى گيرد، ولى اسلام برنامه وسيع خود را براى تحقق يافتن سعادت كودك، پيش از انعقاد نطفه او آغاز مى نمايد، زيرا اسلام درباره پيوند زناشويى دستورات كافى و لازم دارد و در پيوند نخستين به كليه جهات توجه نموده و از ازدواج با ديوانگان و ابلهان و ميگساران به شدت جلوگيرى نموده و در انتخاب همسر به ريشه خانوادگى و شرافت موروثى اهميت فوق العاده داده است.

صفحه 309

14. پيشواى متعهد و مسئول پرهيزگاران

74ـ 2. (وَاجْعَلْنا لِلْمُتَّقينَ إِماماً).
«ما را پيشواى پرهيزكاران قرار بده».
يكى از نعمت هاى بزرگى كه نردبان ترقى و وسيله تكامل است، حس تقليد و پيروى از گفتار و رفتار ديگران است و اگر بشر، بدون اين حس، آفريده شده بود، از بسيارى مواهب كه از راه پيروى ديگران به دست مى آيد، باز مى ماند.
حس تقليد و پيروى در كودك، پيش از ديگر طبقات است و در طبقات ديگر، درباره فردى كه هنوز شخصيت و زمينه فكرى او شكل نگرفته است، بيش از افراد ديگر مى باشد.
اگر كودك زبان مادرى فرا مى گيرد، به خاطر همان غريزه دنبال روى است كه او را از حالت بساطت و «عدم آگاهى محض» به صحنه آگاهى وارد مى سازد و اگر چنين حس بر او حكومت نمى كرد و از گفتار و رفتار پدر و مادر، پيروى نمى نمود، هرگز لب به سخن نمى گشود و رفتارى را نمى آموخت.
اين نه تنها كودك است كه بسيارى از مواهب را از اين راه بدست مى آورد، بلكه افرادى كه شخصيت آنان به طور كامل شكل نگرفته و در روح و روان آنها خلئى وجود دارد، مى توانند از طريق پيروى از ديگران به مقامى برسند.

صفحه 310
اين غريزه اى است كه انسان ها را خواه ناخواه به پيروى از ديگران وادار مى سازد و لذا مهم نيست كه از كسى پيروى كنيم، مهم اين است كه از چه كسى پيروى نماييم و گفتار و كردار چه فردى را اسوه زندگى و الگوى خود قرار دهيم.
نياز بشر به رهبر و پيشوا، نيازى است اصيل و عمومى كه قسمتى از آن، زاييده مقتضيات زندگى اجتماعى اوست و پيروى از فردى، يك امر تحميلى از طرف افراد خودكامه و جاه طلب و يا در نتيجه تلقين كاذب نيست.
اكنون كه ضرورت راستين و غريزه درونى، ما را به پيروى از ديگران دعوت مى كند، بايد در تشخيص رهبر و الگوى نمونه زندگى، بيش از هر چيز بينديشيم. يكى از آشكارترين پديده هاى دوره جوانى و بلوغ را قهرمان پرستى مى دانند. قهرمان پرستى كم و بيش به طور مستقيم، انگيخته اى از «نياز به رهبرى» است; اگر نوجوان به قهرمان برگزيده، دسترسى نداشته باشد، حتى در عالم خيال و رؤيا، از بسيارى از جهات، ديگران را الگو و «مدل رفتار» خويش قرار مى دهد و از تصور خاص خود از رفتار او، از گفتار او، از طرز لباس پوشيدن و به اصطلاح، ژست گرفتن او، از فرياد كشيدن و بالاخره از هر چيز ممكن و در خور تصور او الهام مى گيرد و از آن تقليد و پيروى مى كند. «قهرمان منتخب»، كعبه انطباق رفتار نوجوان است. پرستش ستارگان هنرمند و خوانندگان مشهور از نياز او به رهبر و رهبرى برانگيخته مى شود.
براى استفاده از جاذبه به رهبرى و ميل به تقليد، سينماگران، نخست قهرمانانى مى آفرينند، وسايل شهرت و محبوبيت آنان را فراهم مى آورند، سپس از وجود آنان سوداگرانه استفاده مى كنند.1

1 . ديباچه اى بر رهبرى، ص 69.

صفحه 311

پيشواى فضيلت

تصور ما از لفظ «امام» در آيه مورد بحث و مشابه آن، همان پيشواى فضيلت و الگوهاى سعادت آفرين زندگى است كه جا دارد انسان، زمام زندگى را به دست آنان بدهد و از رفتار و گفتار آنان پيروى كند و اگر قرار باشد كه براى زندگى خود، قهرمان و يا قهرمانانى انتخاب كنيم، منتخب ما بايد از گروهى باشد كه اميرمؤمنان درباره آنان مى فرمايد:
«إنّ أفضلَ عبادِ اللّهِ عندَ اللّهِ إمامٌ عـادلٌ هُـدِى وَهَـدى فأقـامَ سُنَّةً مَعلُومَةً وأماتَ بِدْعَةً مَجْهُولةً، وإنّ شَرَّ النّـاسِ عِنْدَ اللّهِ إمامٌ جائرٌ ضَـلَّ وَضُلَّ بِهِ، فأماتَ سُنَّةً مأخُوذَةً وَ أحْيا بِدْعَةً مَتْرُوكةً1 ;
بهترين بندگان خدا در پيشگاه او، پيشواى دادگرى است كه خود، هدايت يافته و مايه هدايت ديگران باشد، سنت و روش هاى نيك به پا دارد، بدعت ها را از بين ببرد. و بدترين بندگان خدا، آن پيشواى ستمگرى است كه گمراه باشد و ديگران به وسيله او گمراه گردند و سنت نيك را پايمال كند».
على(عليه السلام) در اين خطبه ، پيشوا را بر دو نوع تقسيم نموده و براى مردم از دو نوع امام و پيشوا ياد كرده است. او در اين تقسيم، از كتاب آسمانى الهام گرفته است، زيرا در قرآن، اين تقسيم به روشنى به چشم مى خورد:
(وَجَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا).2
«آنان را پيشوايانى قرار داديم كه به فرمان ما هدايت مى كنند».

1 . نهج البلاغه، خطبه 159.
2 . انبياء(21) آيه 73.

صفحه 312
(وَجَعَلْناهُمْ أئِمَّةً يَدْعُونَ إِلَى النّارِ وَيَوْمَ الْقِيامَةِ لا يُنْصَرُونَ).1
«آنان را پيشوايانى قرار داديم كه به آتش دعوت مى كنند و روز رستاخيز يارى نمى شوند».
در اين دو آيه، دو نوع امام و پيشوا، روياروى يكديگر قرار گرفته اند و براى هر كدام، ويژگى خاصى بيان شده است: يكى دست پيرو را مى گيرد و او را به سعادت رهبرى مى كند و ديگرى پيشواى آتش و او را وارد دوزخ مى سازد.
از نظر قرآن، همان گروهى كه پيشوايى افرادى را در اين جهان برعهده دارند، در روز ورود به محشر نيز اين مقام را برعهده خواهند داشت، چنان كه قرآن مى فرمايد:
(يَوْمَ نَدْعُوا كُلَّ أُناس بِإِمامِهِمْ).2
«روزى فرا مى رسد كه هر مردى را با امام و پيشواى خود صدا مى زنيم».
و درباره فرعون چنين مى خوانيم:
(يَقْدُمُ قَوْمَهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ فَأَوردَهُمُ النّارَ وَبِئْسَ الْوِرْدُ الْمُورُودُ).3
«پيشوايى قوم خود را برعهده دارد و آنان را بر آتش وارد مى سازد».

ويژگى هاى امام در قرآن

قرآن به برخى از ويژگى هاى امام كه الگوى سعادت و مايه خوشبختى انسان ها باشد، اشاره كرده است:
1. عادل و دادگر باشد، چنان كه قرآن مى فرمايد:

1 . قصص (28)آيه 41.
2 . اسراء(17) آيه 71.
3 . هود (11) آيه 98.

صفحه 313
(قالَ إِنّى جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً قالَ وَمِنْ ذُرِّيَّتِى قالَ لا يَنالُ عَهْدِى الظّالِمينَ).1
«خداوند به ابراهيم وحى كرد كه تو را پيشواى مردم قرار مى دهم. ابراهيم گفت: ]پيشوايى را[ براى ذريه من نيز قرار بده. خطاب آمد: پيشوايى مردم، عهد الهى است و ستمگران را از آن نصيبى نيست».
ظلم و ستم ، يك نوع انحراف از حق است. هر فردى كه به نحوى از جاده حق منحرف گردد، نمونه ظالم و مصداق ستمگر است. قرآن مجيد، شرك را براى خدا، نوعى ظلم و ستم تلقى مى كند و از لقمان حكيم نقل مى كند كه وى به فرزند خود چنين توصيه كرد:
(يا بُنَىَّ لا تُشْرِكْ بِاللّهِ إِنَّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظِيمٌ).2
«فرزندم! براى خداوند شريكى قرار مده، زيرا شرك ستمى است بزرگ».
فرد ستمگر به خاطر تجاوز او از مرز حق و حقيقت نمى تواند مربى زندگى و الگوى انسان ها باشد، بايد آن چنان پاك و پيراسته از گناه و آلودگى گردد كه پيروان خود را از مرز حقيقت بيرون نبرد.
2و3. هادى و راهنما، بردبار و شكيبا باشد:
(وَجَعَلْنا مِنْهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا لَمّا صَبَرُوا).3
«از آنان پيشوايانى قرار داديم كه به فرمان ما مردم را هدايت مى كردند، وقتى صبر و شكيبايى را پيشه خود قرار دادند».
بر اساس اين آيه، يكى از ويژگى هاى امام، هدايت و رهبرى افراد است.

1 . بقره (2) آيه 124.
2 . لقمان (31) آيه 13.
3 . سجده (32) آيه 24.

صفحه 314
صبر و بردبارى نيز اساس تحقق آرمان الهى، هدايت ره گم كردگان اجتماع است و هيچ رهبرى نمى تواند بدون استمداد از نيروى صبر و شكيبايى، پيروان خود را به ساحل نجات رهبرى كند.
به خاطر ويژگى هدايت و رهبرى امام است كه قرآن كتاب هاى آسمانى را «امام» مى خواند و مى فرمايد:
(وَمِنْ قَبْلِهِ كِتابُ مُوسى إِماماً وَرَحْمَةً).1
«پيش از آن، كتاب موسى كه امام و پيشوا و رحمت بر انسان هاست».
4. متعهد و مسئول: بارزترين ويژگى امام، همان ويژگى تعهد و مسئوليت اوست، تعهد در برابر خدا، مسئوليت در برابر وجدان بيدار و آگاه.
در احاديث پيشوايان راستين، بر اين ويژگى تكيه شده است و در قرآن نيز مى توان اشاراتى نسبت به آن را يافت. در سوره سجده (آيه 24) چنين مى خوانيم:
(وَجَعَلْنا مِنْهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا لَمّا صَبَرُوا وَكانُوا بِ آياتِنا يُوقِنُونَ).
«از آنان پيشوايانى قرار داديم، بر اثر صبر و بردبارى، به فرمانِ ما مردم را هدايت و راهنمايى مى كنند و به آيه هاى ما ايمان و يقين دارند».
جمله (يَهْدُونَ بِأَمْرِنا) حاكى از آن است كه آنان در برابر خدا احساس مسئوليت مى كردند و به فرمان او به هدايت مردم همت مى گماردند.
اميرمؤمنان(عليه السلام) در نامه مفصلى كه براى، عثمان بن حنيف مى نويسد، به تعهد و مسئوليت بزرگى كه بر دوش امام سنگينى مى كند چنين اشاره مى نمايد:
«أأقنَعُ مِنْ نَفْسِى بأنْ يُقالَ هذا أميرُ المُؤمِنينَ وَلا أُشارِكُهُمْ فِى مَكارِهِ الدَّهرِ أو أكونَ أُسوةً لَهُمْ فِى جُشوبَةِ العيشِ، فما خُلِقْتُ

1 . هود (11) آيه 17; احقاف(46) آيه 12.

صفحه 315
ليشغَلنِى أكلُ الطَيِّباتِ كالبَهيمةِ المربوطةِ هَمُّها علفُها، أو المرسلةِ شُغلُها تقحُّمُها تكترِشُ من أعلافِها، وتلهُوا عمّا يُرادُ بها، أو أُتركَ سدىً أو اهمل عابثاً أو اجر حبل الضّلالة أو اعتسف طَريق المتاهة1 ;
آيا به همين اندازه كه به من بگويند فرمانرواى مؤمنان هستى اكتفا كنم و در سختى هاى روزگار با آنان همدردى نكنم و در تلخ كامى همراه آنان نباشم؟ آفريده نشدم كه غذاى لذيذ، مرا از كار باز دارد، مانند حيوان بسته به بند كه در غم علف است يا حيوان رها شده در بيابان ها كه خاك روبه ها را به هم مى زند تا چيزى بيابد و بخورد و از آنچه در كمين آن است (كشتن آن براى استفاده از گوشت) غافل و بى خبر است. آفرده نشدم كه بى كار بمانم و بيهوده رها شوم يا با ريسمان گمراهى كشيده شوم».
على(عليه السلام) در اين نامه تاريخى خود از مسئوليت خطير امام و پيشوا سخن مى گويد و بيان مى دارد كه پيشواى مسلمانان بايد در سختى ها و دشوارى ها غمخوار مسلمانان باشد، بهره گيرى از لذايذ جهان، او را از وظايف و مسئوليت هاى سنگين باز ندارد و وقت گران بهاى خود را در امور بيهوده كه جز اتلاف وقت، نتيجه اى ندارد صرف نكند.
فرزند گرامى اميرمؤمنان، حضرت حسين بن على (عليهما السلام)در نامه اى كه به مردم عراق نوشته است، از ويژگى هاى امام و مسئوليت هاى سنگين او سخن مى گويد و چنين مى نويسد:
«و ما الإمامُ إلاّ الحاكمُ بالكتابِ، القائمُ بالقسطِ، الداينُ بدينِ الحقِّ، الحابسُ نفسَهُ على ذاتِ اللّهِ;2

1 . نهج البلاغه، نامه 45.
2 . از نامه امام حسين(عليه السلام) به مردم كوفه، نقل از:(ارشاد مفيد، ص 210).

صفحه 316
امام و پيشواى مردم، كسى است كه از روى قرآن، حكم و داورى كند; عدالت پرور و دادگستر و پيرو آيين حق و در راه آيين خدا خويشتن دار باشد».

لزوم پيروى از انسان برتر در تعديل غرايز

بيان گذشته ، ثابت كرد كه حس تقليد و پيروى از افراد برتر، يك امر غريزى است كه اساس و پايه زندگى افراد را تشكيل مى دهد. قانون لزوم پيروى از انسان برتر را از طريق ديگر تعقيب مى كنيم و آن، موضوع تعديل غرايز و رهبرى تمايلات درونى است. وقتى انسان دوره كودكى را پشت سر گذارد و گام در مرحله جوانى نهاد، احساسات و غرايز او بيدار مى شود و كِشتى وجود او در ميان غرايز گوناگون، مضطرب و متلاطم مى گردد، غرايزى كه هر كدام براى خود تمنا و خواهشى دارند.
علاقه انسان به مقام و منصب، به ثروت، به همسر و لذايذ جنسى، به آرايش و خودآرايى، به علم و دانش، به هنر و كمال، به صورت غريزه است و هر يك از اين غرايز، روح و روان انسان را سخت مى فشرد و هر كدام خواهان اشباع خود مى باشد.
هر چند وجود هر يك از اين غرايز وسيله بقاى نسل و مايه پيشرفت و تكامل انسان است، ولى هرگز نمى توان زمان زندگى را به دست آنها سپرد، زيرا هيچ يك از اين غرايز براى خود حد و مرزى نمى شناسند و تمناى هر كدام، اين است كه سراسر زندگى جوانان را تحت سلطه خود قرار دهند در حالى كه سعادت انسان در اين است كه از اين غرايز به اندازه اى كه سعادت او را تأمين مى كند، بهره بردارى نمايد، نه اين كه زندگى او در جمع مال و منصب و يا ديگر غرايز خلاصه گردد.
كسب مال و ثروت، اعمال غريزه شهوت و لذايذ نفسانى براى هر فردى لازم

صفحه 317
و ضرورى است، ولى مشروط بر اين كه وسيله باشد نه هدف و مورد بهره گيرى در مسير تكامل او قرار گيرند نه اين كه انسان فداى غريزه گردد. گردآورى مال و ثروت براى اين باشد كه زندگى او را تأمين كند تا اين كه با خاطر آسوده به كسب كمالات روحى و نفسانى بپردازد، نه اين كه عمر خود را كه بزرگ ترين سرمايه زندگى است، به دلار تبديل نمايد و حاصل عمر، يك مشت اسكناس و مقدارى آهن آلات و طلا و نقره بشود و همچنين است ديگر غرايز.
اكنون چه كنيم كه در اعمال غرايز، از هر نوع افراط و تفريط دور بمانيم. يكى از راه هاى رهبرى غرايز، اين است كه شخصيت هاى برجسته را راهنما و الگوى زندگى خود قرار دهيم و از برنامه هاى زندگى آنان در شئون مختلف زندگى درس بگيريم.
در سخنان اميرمؤمنان(عليه السلام) به تأثير امام در رهبرى غرايز، اشاراتى وجود دارد كه يكى را در اين جا متذكر مى شويم:
«ألا وإنّ لِكُلِّ مأموم إماماً يَقْتدى بِهِ ويستضىء بنورِ عِلْمِهِ، ألا وإنّ إمامَكُم قَدِ اكتَفى مِنْ دُنياهُ بِطمْرَيْهِ وَمِنْ طُعْمِهِ بقرصيهِ; ألا وإنّكُم لا تقدرُونَ على ذلِكَ وَلكنْ أعينُونى بورع واجتهاد وَعِفَّة وَسَداد; فَواللّهِ ما كَنَزْتُ مِنْ دُنياكُمْ تِبراً، ولا ادّخرتُ من غَنائِمِها وَفْراً، ولا أعددتُ لبالِى ثوبى طِمراً;
آگاه باش براى هر پيروى، پيشوايى است كه از او پيروى مى كند و از نور دانش او روشنى مى جويد. آگاه باش كه پيشواى شما از دنياى خود به دو كهنه جامه و از خوراك به دو قرص نان اكتفا نموده است، ولى هرگز شما بر چنين كارى توانايى نداريد، ولى در عوض آن، مرا با پرهيزكارى و كوشش و پاكدامنى و درستكارى يارى كنيد. به خدا سوگند، از دنياى

صفحه 318
شما طلايى نيندوخته و از غنيمت هاى آن، مال فراوانى ذخيره نكرده ام و براى كهنه جامه اى كه دارم، جامه كهنه ديگرى آماده ننموده ام».
آگاهى از مجموع ويژگى هاى امام و تأثير انسان هاى برتر در رهبرى اجتماع به سوى سعادت به بحث هاى گسترده اى نياز دارد و ما در اين جا، سخن را كوتاه نموده و از اين كه به تشريح نشانه هاى چهارده گانه بندگان خدا موفق شديم، خدا را سپاس گزارييم و پيوسته ورد زبان و انديشه مغز ما اين است كه خدايا (وَاجْعَلْنا لِلْمُتَّقينَ إِماماً); «ما را پيشواى پرهيزكاران قرار بده»; نه تنها متّقى و پرهيزكار باشيم، بلكه از نظر كمال به مقامى برسيم كه پيشواى اين گروه گرديم.

صفحه 319

23

سرانجام زندگى بندگان خدا

75. (أُولئِكَ يُجْزَوْنَ الْغُرْفَةَ بِما صَبَرُوا وَيُلَقَّوْنَ فِيها تَحْيَّةً وَسَلاماً).
«به آنان، به پاس اين كه در طريق اطاعت خدا و بازدارى نفس از گناه، صبر و استقامت كرده اند، غرفه هاى بهشت داده مى شود و با درود و سلام رو به رو مى شوند».
76. (خالِدِينَ فِيها حَسُنَتْ مُسْتَقَرّاً وَمُقاماً).
«در آن جا جاودانه هستند، چه نيكو قرارگاهى است».
77. (قُلْ ما َيَعْبَؤاْ بِكُمْ رَبِّى لَوْلا دُعاؤُكُمْ فَقَدْ كَذَّبْتُمْ فَسَوفَ يَكُونُ لِزاماً).
«بگو اگر عبادت و پرستش شما نباشد، پروردگار ما به شما اعتنا نمى كند; اكنون كه تكذيب كرديد(نتيجه تكذيب) با شما ملازم و همراه خواهد بود».

نكات آيات

1. «غرفة» طبقه مرتفع از ساختمان.
2. مقصود از جمله (وَيلقَّوْنَ فِيها تحيّةً وسلاماً) اين است كه بندگان خدا

صفحه 320
در بهشت با فرشتگان رو به رو مى شوند و از آنان درود و سلام مى شنوند; هدف از درود، درخواست بقاى زندگى است، همچنان كه هدف از اسلام، درخواست سلامت است».1
3. مقصود از «صبر»، همان استقامت و پايدارى است، زيرا اتصاف به صفات بندگان الهى، بدون شكيبايى در راه اطاعت دستورهاى خدا وبدون بردبارى نفس در اجتناب از گناهان امكان پذير نيست; از اين جهت قرآن مى فرمايد: غرفه هاى بهشتى به خاطر شكيبايى و بردبارى كه در راه تحصيل رضاى خدا از خود نشان داده اند به آنان داده مى شود.
از اين بيان روشن مى شود كه مقصود از صبر، همان صبر در راه اطاعت خدا و صبر در راه خويشتن دارى از معاصى است.2
4. «عبء» در لغت به معناى ثقل و وزن است و احياناً به معناى توجه و اعتنا به كار مى رود و مقصود از جمله (ما يَعْبَؤا بِكُمْ رَبّى) اعتنا نمى كند، زيرا فاقد هر نوع كمالى هستند.
5. «دعا» به معناى خواندن است و مقصود از لفظ «دعاؤكم» همان دعوت و پرستش است و مفاد آيه، اين است كه تنها يك چيز مى تواند توجه خدا را به سوى شما جلب كند و آن عبادت و پرستش شماست، زيرا انسان در سايه پرستش، كمال معنوى و ارتقاى روحى پيدا مى كند و به همين جهت، مورد توجه خدا قرار مى گيرد; در اين صورت، مفاد آيه 77 چنين مى شود:
(قُلْ) بگو پيامبر گرامى.
(ما يَعْبَؤُا بِكُمْ رَبّى) خدايم اعتنايى به شما ندارد، زيرا هيچ مقام و منزلتى در

1 . زمخشرى، تفسير كشاف، ج2، ص 417.
2 . صبر قسم ديگرى دارد و آن صبر در برابر مصيبت و ناگوارى هاست.

صفحه 321
نزد او نداريد.
(لَوْلا دُعاؤكُمْ) اگر پرستش در كار نباشد.
(فَقَدْ كَذَّبْتُمْ)(متأسفانه) شما به جاى عبادت، رسول اورا تكذيب كرديد و به همين زودى نتيجه تكذيب، دامن شما را مى گيرد، (فسَوفَ يَكونُ لِزاماً).
تا اين جا با معانى مفردات و نكات آيه ها آشنا شديم. اكنون درباره دو مطلب به گونه اى بحث كنيم:
1. مقصود از صبر در آيه و به يك معنا در قرآن چيست;
2. چرا عبادت مايه توجه مى گردد و در صورت تكذيب شايسته توجه نيست.
صبر و بردبارى در راه هدف، استقامت و شكيبايى در طريق آرمان هاى مقدس، رمز موفقيت و اساس پيروزى بر مشكلات است. هر فردى در اين جهان، هدف و مقصدى دارد كه نيل و رسيدن به آن، بدون تحمل مشكلات و بدون سهل و آسان شمردن سختى هاى آن، امكان پذير نيست.
بازرگان، در پرتو بردبارى و تحمل رنج سفر به هدف هاى اقتصادى خود مى رسد. نوابغ جهان و پى افكنان علوم و دانش هاى بشرى، در سايه كار و كوشش هاى مداوم بدون روح بردبارى، امكان پذير نيست به جهان طبيعت و قوانين پيچيده آن آشنا شوند. افسران مجاهد و سربازان فداكار در پرتو روح استقامت در ميدان هاى نبرد، پايمردى نشان داده و مرزهاى كشور را از آسيب مهاجمان صيانت مى كنند.
خلاصه هيچ فردى در جهان، به مقام و منصبى، به كار و خدمتى، موفق نگرديد، مگر اين كه با سر پر شورى گام به ميدان نهاد و با صلابت و ايستادگى خاص در تحصيل آن كوشيد.

صفحه 322
قرآن مجيد به اين حقيقت در آيه زير اشاره فرموده است: (اسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَالصَّلاةِ)1 با صبر و بردبارى و نماز و نيايش براى پيروزى و مشكلات و نيل به مقامات بلند، استعانت بجوييد.
شاعر عرب زبان، اين حقيقت را در قالب شعر ريخته و مى گويد:
وقـلَّ مَـن جـدَّ فـى أمـر يطـالبُـهُ *** فاستصحبَ الصبرَ إلاّ فازَ بالظفرِ
«كمتر كسى است كه كارى را تعقيب كند و با صبر و بردبارى مجهز باشد، مگر اين كه به هدف مى رسد».
در فرهنگ فارسى نيز، اين مضمون با توجه به مضمون آيه پيش، وارد شده است، چنان كه مى گويد:
صبر و ظفر هر دو دوستان قديمند *** كـز اثـر صبـر، نـوبـت ظفـر آيـد
امير مؤمنان (عليه السلام)، درباره اهميت صبر و تأثير آن در پيروزى بر مشكلات، چنين مى فرمايد:
«إذا فارقَ الصَّبرُ الأُمورَ فسدتِ الأُمور2 ;
هر وقت، استقامت از كارها گرفته شد، امور زندگى تباه مى گردد».
اگر در آيه هاى مورد بحث، تمام پاداش ها و سرانجام نيك را مرهون صبر و بردبارى افراد نيكوكار، شمرده است، به خاطر اين است كه صبر و استقامت، زير بناى كسب تمام فضايل انسانى و ملكات اخلاقى است و هيچ يك از اين صفات و حالات و علايم و نشانه هاى چهارده گانه، بدون روح مقاومت امكان پذير نيست.
تواضع و فروتنى در زندگى، بدون كشتن هواى نفس كه ملازم با صبر و بردبارى است، محقق نمى گردد. مدارا كردن با جاهل يا نيايش در دل شب و

1 . بقره (2) آيه 45.
2 . اصول كافى، ج2، باب صبر، حديث9.

صفحه 323
همچنين صفات و علايم ديگر، بيش از همه به صلابت و استقامت، به روح مقاوم و نشكن، نياز دارد; از اين رو قرآن در آيه مورد بحث مى فرمايد:
(أُولئِكَ يُجْزَونَ الْغُرْفَةَ بِما صَبَرُوا).
به خاطر همين اهميت عظيم است كه در احاديث اسلامى، مقام صبر نسبت به ايمان، به موقعيت سر نسبت به بدن تشبيه شده است، زيرا تمام وسايل ارتباطى انسان با مقام خارج، در سر مستقر است، همچنان كه تمام اهداف انسانى اعم از تربيتى، اجتماعى، علمى و فرهنگى، با مقاومت و بردبارى ارتباط مستقيم دارد.
از اين جهت نهج البلاغه مى فرمايد:
«وَعَلَيْكُمْ بِالصَّبْرِ فَإنَّ الصَّبْرَ مِنَ الإِيمانِ كالرَّأسِ مِنَ الْجَسَدِ;
بر شماست كه صبر و بردبارى به دست آوريد. مقام صبر نسبت به ايمان بسان سر است نسبت به بدن.»(هيچ بدنى بدون سر مفيد نيست، همچنان كه هيچ ايمانى بدون روح مقاومت نتيجه بخش نيست)».

تحريف حقايق

از اين بيان روشن گرديد كه صبر، يك شيوه اخلاقى سازنده و يك اصل تربيتى است كه اساس پيروزى بر مشكلات را تشكيل مى دهد. متأسفانه متفكران مادى به خاطر دورى از تعاليم مذهبى يا از روى غرض ورزى، اين شيوه اخلاقى را آن چنان تحريف كرده و از پيش خود براى آن يك معناى غير صحيحى تراشيده اند و سرانجام، نتيجه گرفته اند كه صبر از عوامل تخدير و نشانه مخدر بودن مذاهب و تعاليم آسمانى است; از نظر اين گروه، صبر به معناى تسليم در برابر زور و ستم، دست روى دست گذاشتن در برابر جبّاران و متعديان است، به اميد آن كه خداوند، عوض آن را در آخرت و سراى ديگر بپردازد.

صفحه 324
صبر به اين معنا يك انديشه شيطانى است كه از مغز شيطان صفتان تراوش كرده و خواسته اند از اين طريق، چهره نورانى مذهب و تعاليم آسمانى را بپوشانند، در صورتى كه اگر به آياتى كه درباره صبر و بردبارى وارد شده است و يا احاديثى كه محدثان اسلامى در كتاب هاى اصيل نقل كرده اند، مراجعه مى نمودند و دست از غرضورزى برمى داشتند، مى دانستند كه صبر نه تنها عامل تخدير نيست، بلكه پل پيروزى بر دشمن و مايه نيل به مقاصد عالى انسانى و اجتماع است. اينك براى روشن كردن اذهان در اين جا به گونه اى ديگر بحث مى كنيم.

تحريف حقيقت سابقه ديرينه دارد

تحريف و وارونه نشان دادن حقايق، شيوه ستمگران و استعمارگران است. آنان براى بقاى تسلط و فرمانروايى خود، هرگز نمى خواهند حقايق را آن چنان كه هست بازگو كنند، بلكه مى خواهند آن چنان كه به نفع آنان تمام مى شود، توجيه و تفسير نمايند; در طول تاريخ سياسى بشر، نمونه هاى فراوانى از اين تحريف ها به چشم مى خورد; اينك دو نمونه:
1. پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) درباره عمار، اين چنين فرموده بود: «إنّما تقتلُكَ الفئةُ الباغِيةُ; عمار! گروه ستمگر تو را مى كشند».
از آن جهت كه گزارش پيامبر به صورت يك خبر غيبى بود، مسلمانان با علاقه فراوان آن را حفظ كرده و تا روزى كه عمار كشته شد،طنين سخن پيامبر بر گوش ها حكمفرما بود و بر اثر اهميتى كه داشت، سينه به سينه نقل مى گرديد. در جنگ صفين، عمار با شمشير سربازان معاويه كشته شد. قتل عمار به وسيله سربازان شامى، ولوله اى در ميان افسران فريب خورده معاويه پديد آورد و گروهى را در طرفدارى خود از معاويه متزلزل ساخت و نزديك بود شورشى در سپاه معاويه پديد

صفحه 325
آيد، زيرا پس از قتل عمار به وسيله شاميان، روشن شد كه معاويه و طرفداران آنان بر باطلند. در اين لحظه، معاويه با انديشه شيطانى خود، سخن پيامبر را تحريف كرد و گفت: قاتل عمار على است نه معاويه، زيرا اگر على او را به ميدان نبرد نفرستاده بود، هرگز كشته نمى شد; بنابراين مسئول خون او على است نه ما.1
گروه ساده لوح و فريب خورده و امى، كه از نظر بلوغ فكرى و عقلى، در حد كودكانى بودند كه به آسانى مى توان آنان را فريب داد، گول سخن معاويه را خورده و تحريف او را باور كردند و حقيقت انگاشتند.
2. قرآن مجيد از يكى از ستمگران جبّار روزگار، تحريف را نقل مى كند كه در باب تحريف نمونه است و به روشنى مى رساند كه اين گروه، پيوسته از بى فكرى مردم به نفع خود استفاده مى كردند; اينك بيان اين نمونه:
موسى در ميدان مبارزه با فرعون، پيروز گرديد و حقانيّت و استوارى مدّعاى او در مراحل مختلفى روشن شد. فرعون براى جبران شكست خود از بى فكرى و عقب ماندگى عقلى مردم، استفاده كرد و گفت:
(أليسَ لِى مُلْكُ مِصْرَ وهذهِ الأنهارُ تجرى مِنْ تَحتى أفلا تُبْصِرُونَ).2
«آيا فرمانروايى مصر از من نيست و اين چشمه ها از زير قصر من نمى گذرد؟ چرا نمى بينيد».
فرعون فرمانروايى خود را بر پهنه مصر و آب هاى فراوان كشور به رخ ملت

1 . بلاذرى، انساب الاشراف، ج2، ص 317. عبارت معاويه چنين است: «أنحن قَتَلْناهُ إنّما قَتلَهُ الّذين جاؤوا به، يعنى عليّاً وأهل العراق»; بنابراين بايد قاتل تمام شهيدان بدر و احد، پيامبر باشد، نه ابوسفيان.
2 . زخرف(43) آيه 51.

صفحه 326
مى كشد، در صورتى كه فرمانروايى و داشتن آب و ملك، نشانه خدايى و تصحيح كننده ادعاى او نيست، جز اين كه مى خواهد حقيقت را تحريف كند و به خدايى دروغين خود ادامه دهد و به چيزى كه اصلاً به ادعاى او ربطى ندارد، رنگ دليل و برهان بزند.
فرعون در اين سخن، قيافه دفاعى براى خود داشت و مى خواست، از مقام الوهيت خود، دفاع نمايد، ولى او در سخن بعدى اوج مى گيرد و به عنوان يك فرد مهاجم از نبوت موسى انتقاد مى كند و مى گويد:
(فَلَولا أُلْقِى عَليه أسْوِرَةٌ مِنْ ذَهَب أَوْ جاءَ مَعَهُ الْمَلائِكَةُ مُقْتَرِنِينَ).1
«چرا دست بندهاى طلا براى او از جانب خدا فرستاده نمى شود، چرا فرشتگان همراه او نيستند؟».
تو گويى، يكى از نشانه هاى نبوت، داشتن سيم و زر و آمدن فرشتگان با مدعى نبوت است.
(فَاسْتَخَفَّ قَوْمَهُ فَأَطاعُوهُ إِنَّهُمْ كانُوا قَوْماً فاسِقين).2
«قوم خود را سبك شمرد، آنان نيز از او اطاعت كردند، زيرا از اطاعت خدا بيرون رفته بودند».
قطعاً اگر گروهى از نظر عقل و درك، سبك باشند، قهراً تحت تأثير اين نوع سخنان بى اساس واقع مى شوند. با ارائه اين دو نمونه، بعيد نخواهيد شمرد كه مادى هاى عصر حاضر، براى فريب دادن جوانان پاكدل، براى بازدارى آنها از گرايش هاى مذهبى، صبر و بردبارى را از عوامل تخدير بشمارند، در صورتى كه

1 . همان، آيه 53.
2 . همان، آيه 54.

صفحه 327
قرآن آن را از عوامل پيروزى در ميدان نبرد و صحنه هاى خونين مى شمارد و آن جا كه مى فرمايد:
(يا أَيُّهَا النَّبِىُّ حَرِّضِ الْمُؤْمِنينَ عَلَى الْقِتالِ إِنْ يَكُنْ مِنْكُمْ عِشْرُونَ صابِرُونَ يَغْلِبُوا مائَتَيْنِ وَأَنْ يَكُنْ مِنْكُمْ مائَةٌ يَغْلِبُوا أَلْفاً مِنَ الَّذِينَ كَفَرُوا بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لا يَفْقَهُونَ).1
«اى پيامبر! افراد با ايمان را براى نبرد دعوت كن كه بيست فرد صابر و بردبار از شما بر دويست تن از دشمن غلبه مى كنند و صد تن از شماها، هزار تن از كافران را از پاى درمى آورند، زيرا آنان گروه نادان هستند».
در اين آيه، صبر و بردبارى عامل پيروزى و جبران كننده كمىِ تعداد مسلمانان، معرفى گرديده و يادآور شده كه هرگز نبايد از كمىِ تعداد بترسند و يا عقب نشينى كنند، بلكه صبر و بردبارى در ميدان نبرد، همه نوع كمبود آنان را جبران مى نمايد و شانس پيروزى هر گروهى به اندازه استقامت و بردبارى آنان، بستگى دارد.
در زمانى كه نيروى صبر و استقامت مسلمانان كاهش يافته بود، به جاى اين كه بگويد يك فرد با ايمان بر بيست فرد كافر پيروز مى گردد، مى گويد: يك فرد مؤمن بر دو فرد كافر غلبه مى كند، آن جا كه قرآن مى فرمايد:
(اَلآنَ خَفّفَ اللّهُ عَنْكُمْ وَعَلِمَ أَنَّ فِيكُمْ ضَعْفاً فَإِنْ يَكُنْ مِنْكُمْ مائةٌ صابِرَةٌ يَغْلِبُوا مِائتَينِ وَإِنْ يَكُنْ مِنْكُمْ أَلْفٌ يَغْلِبُوا أَلْفَيْنِ بِإِذْنِ اللّهِ وَاللّهُ مَعَ الصَّابِرِينَ).2
«به خاطر ضعف و ناتوانى كه در شماست، خدا دستور خود را تخفيف

1 . انفال(8) آيه 65.
2 . انفال(8) آيه 66.

صفحه 328
داد. صد فرد صابر و بردبار از شما بر دويست تن پيروز مى گردد و هزار تن از شما بر دو هزار نفر غلبه مى كند. خدا با افراد بردبار است».
در آيه پيش، يك فرد بردبار را بالاتر از ده نفر مى شمرد، در صورتى كه در اين آيه، يك فرد صابر را بر دو تن پيروز مى داند. علت آن را مفسران يادآور شده اند، مى گويند: آيه نخست، مربوط به جنگ بدر است ومسلمانان در آن زمان از استقامت برخوردار بودند و آيه دوم، مربوط به گروه هايى است كه بعداً وارد اسلام شده بودند و صلابت نفرات و مقاومت گروه نخستين را نداشتند. در هر صورت، صبر و بردبارى در هر دو آيه، مايه پيروزى بر دشمن معرفى گرديده، نه مايه ستمكشى و توسرى خورى.
تنها، اين آيه نيست كه صبر و بردبارى را مايه پيروزى مى داند، بلكه در آيه زير، اين حقيقت به روشنى تجلى گر مى باشد:
(وَلَمّا بَرَزُوا لِجالُوتَ وَجُنُودِهِ قالُوا رَبَّنا أَفْرِغْ عَلَيْنا صَبْراً وَثَبِّتْ أَقْدامَنا وَ انْصُرْنا عَلَى الْقَوْمِ الْكافِريْنَ).1
«وقتى طالوت و سربازانش با جالوت رو به رو شدند، همگى گفتند: پروردگارا، به ما صبر و استقامت عنايت فرما و گام هاى ما را در ميدان نبرد استوار گردان و ما را بر ضد كافران كمك بنما!».
آنان در اين آيه، از خداوند سه مطلب خواستند:
1. (أَفْرِغْ عَلَيْنا صَبْراً) به ما صبر بده;
2. (ثَبِّتْ أَقْدامَنا) گام هاى ما را استوار فرما;
3. (وَانْصُرْنا) ما را كمك كن.
از مقارنه و كنار هم قرار گرفتن صبر با دو صفت ديگر، حقيقت و واقعيت

1 . بقره(2) آيه 250.

صفحه 329
صبر روشن مى گردد و معلوم مى شود كه صبر با استوارى، گام در ميدان نبرد و ... همراه مى باشد و هدف همگى جز پيروزى چيزى نيست. دو آيه بعدى، پس از اين سه دعا، چنين مى فرمايد: (فَهَزَمُوهُمْ بِإِذْنِ اللّهِ)سپس جالوت را به اذن الهى شكست دادند.
از اين كه مضمون شكست دادن جالوت با لفظ «فاء» تفريع وارد شده است، مى توان گفت كه صبر و بردبارى از نظر قرآن، از عوامل پيروزى بر دشمن است، نه از عوامل تخدير و ستمكشى.
شما مى توانيد با مراجعه به آيات صبر، كه در قرآن وارد شده است، به اثر درخشان صبر كه در قرآن وارد شده است واقف شده و تحريف و وارونه گويى مادى ها را محكوم سازيد و براى تكميل بحث، برخى از آيات را نيز يادآور مى شويم:
1. (يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اصْبِرُوا وَصابِرُوا وَرابِطُوا).1
«اى افراد با ايمان! صبر كنيد و همديگر را به صبر سفارش دهيد و مرزبانى نماييد».
در اين آيه، موضوع، صبر با مسأله «مرابطه» كه مرزبانى است كنار يكديگر قرار گرفته و از تقارن اين دو دستور، روشن مى شود كه صبر و بردبارى، اساس دفاع از آب و خاك را تشكيل مى دهد و مرزبانى از امور مهمى است كه بدون صبر و استقامت امكان پذير نيست.
2. (فَاصْبِرْ كَما صَبَرَ أُوْلو الْعَزْمِ مِنَ الرُّسُلِ وَلا تَسْتَعْجِلْ لَهُمْ).2
«مانند پيامبران اولوالعزم صبر نما و عجله مكن».

1 . آل عمران(3) آيه 200.
2 . احقاف(46) آيه 35.

صفحه 330
خداوند در اين آيه، پيامبر اسلام را در راه پيروزى بر بت پرستان به صبر دعوت مى كند، زيرا مبارزه با خرافات و عقايد افراد جاهل و گشودن دژهاى محكم و استوار مشركان، بدون بردبارى ممكن نيست.
درباره تشريح مفهوم صبر، به همين اندازه اكتفا نموده و بحث را به مجالى ديگر موكول مى نماييم.
نكته دومى كه در آيه هست اين كه عنايات و الطاف خدا، از آن گروهى است كه خدا را بشناسند و از صميم دل به او توجه كنند، آن جا كه قرآن مى فرمايد:
(قُلْ ما يَعْبَؤُاْ بِكُمْ رَبِّى لَوْلا دُعاؤُكُمْ).1
«بگو اگر دعا و پرستش شما نبود، خدايم به شما توجه و اعتنايى نداشت».
نكته اين مطلب روشن است، زيرا الطاف خداوندى، از آن گروهى است كه استحقاق و شايستگى نعمت هاى خدا را داشته باشند و شناسايى منعم و اداى شكر او، نشانه شايستگى است; از اين جهت، آن فرد، مشمول الطاف الهى است كه با نيايش و ستايش خود، شايستگى خود را ثابت نمايد.
افرادى كه در شهوت و زندگى حيوانى، آن چنان غرقند كه اصلاً از ريشه نعمت هاى مادى و معنوى كه در اختيار دارند آگاهى ندارند و بسان چهارپايان جز خوردن و خوابيدن كارى از آنها ساخته نيست، شايستگى عنايات الهى را ندارند، زيرا قدردانى از كسى كه نعمت هاى بزرگ و پرارزش را در اختيار انسان نهاده است، نشانه لياقت و شايستگى او نسبت به الطافى است كه در حق او انجام گرفته است و افراد فاقد اين چنين صفت، فاقد شايستگى هر نوع تفضّل الهى مى باشند.

1 . فرقان (25) آيه 77.

صفحه 331
تشكر و سپاسگزارى از مقام خداوند اين نتيجه را دارد كه فرد سپاسگزار با عرض تشكر و انجام وظيفه بندگى، شايستگى خود را نسبت به خوبى ها كه درباره او انجام گرفته است آشكار و هويدا مى سازد; از اين جهت همگى بايد از خدا بخواهيم و بگوييم:
«پروردگارا، به همه ما لياقت و شايستگى نعمت هاى خود را عنايت فرما!
بارالها، به همه ما روح اطاعت و بندگى; روح حق شناسى و سپاسگزارى، روح تقدير و تشكر عطا فرما، بمنك وكرمك!».
Website Security Test