welcome to official website of Grand Ayatollah Sobhani
فارسی عربی
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی گالری صوت گالری تصویر گالری فیلم اخبار

نام کتاب : مدخل مسائل جدید کلامی / ج 2*
نویسنده :آيت الله العظمي سبحانی*

مدخل مسائل جدید کلامی / ج 2

صفحه 1
مدخلِ مسائل جديد
در
علم كلام
جلد
دوّم
تأليف
علاّمه محقّق
حضرت آية اللّه جعفر سبحانى
ـ دام ظلّه ـ
نشر
مؤسسه تعليماتى و تحقيقاتى امام صادق (عليه السلام) قم

صفحه 2
اسم كتاب .................................................................. مدخلِ مسائل جديد در علم كلام
مؤلّف ......................................................................................................... جعفر سبحانى
موضوع ................................................................................................................ علم كلام
نوبت چاپ ................................................................................................................... أوّل تاريخ انتشار ............................................................................................. تابستان 1375
ليتوگرافى و چاپ ............................................................................................ اعتماد ـ قم
تيراژ ............................................................................................................. 2500 نسخه
قيمت ............................................................................................................ 900 تومان
ناشر ................................................................................... مؤسسه امام صادق (عليه السلام) قم
حروفچينى و صفحه آرائى لاينوترونيك .............................. مؤسسه امام صادق (عليه السلام) قم

صفحه 3
بسم الله الرحمن الرحيم

صفحه 4

صفحه 5

پويايى دانش «كلام»

پيش گفتار

دانش كلام، مانند ديگر دانشهاى بشوى، روز نخست، از چند مسأله معدود و انگشت شمارى تجاوز نمى كرد، سپس به تدريج رو به تكامل نهاد، و به صورت علم مستقل و مدوّن در آمد، و در اين ميان الهيات قرآن مجيد، و خطبه هاى توحيدى و عرفانى امام امير مؤمنان على (عليه السلام)، بيشترين سهم را در تكامل اين دانش داشته، و گروهى از محقّقان و تاريخ نگاران عقايد، على (عليه السلام)را استاد و پايه گذار علم كلام در ميان مسلمانان مى دانند.1
اگر ازى اين سبب بگذريم، علت ديگر تكامل اين علم، تلاقى ملت ها و تبادل تمدنها بود، پس از رحلت پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم)امت اسلامى در پرتو توان مادى و معنوى به كشور گشايى پرداخت، و محدوديت ها را در شناسايى آيين اسلام، درهم شكست، و در نتيجه تمدن ايرانى و رومى و هندى، با تمدن بزرگ اسلامى به هم آميخت، باورهاى ديرينه ملت هاى اسلام پذير، سؤال و احياناً اعتراض به دنبال داشت و همين كار سبب شد كه استادان كلام اسلامى به طرح و تحليل آنها بپردازند، و در رديف مسائل كلامى قرار دهند، و در نتيجه كلام اسلامى، در مسير رشد و تكامل قرار گيرد.

1 . شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد: 1 / 17 .

صفحه 6
اين سنت طبيعى اختصاص به علم كلام ندارد، بلكه تمام دانشهاى بشرى، خصوصاً علوم انسانى از اين ويژگى برخوردار است، استاد علاّمه طباطبايى در مقاله خود كه آن را به مناسبت برگزارى بزرگداشت چهارصدمين سال تولد صدر المتألهين نوشته است يادآور مى شود كه فلسفه به هنگام انتقال از يونان به جهان اسلام از دويست مسأله تجاوز نمى كرد، در حالى كه پس از انتقال در بستر تكاملى خود، به هفتصد مسأله رسيد.1
با توجه به اين اصل، تعجب نخواهيد كرد، آنچه كه امروز آگاهانه يا ناآگاهانه آنرا «كلام جديد» مى خوانند جز مسائل نوظهور در عرصه كلام نيست، و عدول از تعبير نخست، به دومى، گذشته در اين كه نادرست است، حاكى از يك نوع خودباختگى، و از دست دادن اعتماد به خويش و خودباورى است.
در هر حال در اين جلد، بسان جلد نخست، يك رشته مسائلى كه غالباً ريشه غربى دارد، و متكلمان مسيحى روى انگيزه هاى خاصى به طرح آنها پرداخته اند، مورد بحث و بررسى قرار گرفته است، و ما نيز به تحليل آنها پرداخته ايم و معترفيم كه نمى توان بحث ما را در باره اين مسائل، دور از كاستى دانست، بلكه «مدخل» و درآمدى است نسبت به اين نوع مسائل.
به اميد آن كه جوانان هوشمند وفرزانه حوزه كه بى تابانه اين مسائل را دنبال مى كنند، به تكميل آنها پرداخته و به سنت ديرينه علوم بار ديگر تجسم بخشند.
جعفر سبحانى
قم ـ مؤسسه امام صادق (عليه السلام)

1 . يادواره ملاّ صدرا، ص 21.

صفحه 7

بخش اوّل:

امكان ارتباط با جهان غيب


صفحه 8

صفحه 9

امكان ارتباط با جهان غيب 1

بشر پيوسته از طريق حس و تجربه، تفكر و استدلال، آگاهى هايى از جهان به دست مى آورد، و علوم و آگاهى هاى متعارف و معمولى او، ره آورد همين دو شاهراه معرفت است كه بر همگان شناخته شده است.
از سوى ديگر، در طول تاريخ بشر، شخصيت هاى والايى با انگيزه اصلاح و هدايت بشر به پا خاسته، و خود را مبعوث جهان غيب (خدا) دانسته و مدعى شده اند كه آنان پيامهايى را از جهان ماوراى طبيعت دريافته، و آن را به صورت كلام و گفتار كه حامل معارف و احكام دينى است در اختيار بشر قرار مى دهند. و اين مدعيان، شخصيت هاى برجسته اى بودند كه توجه خردمندان و متفكران را به خود جلب كرده اند. آنان خود را پيام رسانان خداوند و سرچشمه پيام هاى خود را وحى الهى مى دانستند و معتقد بودند كه اين پيامها را از طريق حس و تجربه، و يا از طريق تفكر و استدلال به دست نياورده اند، بلكه از جانب خداوند بر روح و روان آنان القا شده است.
اين واقعيت تاريخى در طول هزاران سال سبب شده است كه دانشمندان به امكان ارتباط انسان خاكى با جهان غيب، بدون بهره گيرى از طريق حس و عقل توجه كنند(امكان وحى) و سپس به تبيين و تفسير آن بپردازند. بحث در هر دو محور

1 . در جلد اوّل اين كتاب، درباره وحى از دريچه «تعارض علم و دين» بحث انجام گرفته و اكنون موضوع به صورت مستقل مورد تحليل قرار مى گيرد.

صفحه 10
(امكان ارتباط و تبيين آن) مى تواند پرده از واقعيت نبوت و وحى برداشته و در حدّ امكان ما را به شناخت آن رهنمون گردد، ما نخست به اثبات امكان آن پرداخته و در مقاله بعد به تبيين آن مى پردازيم.
***

روزنه هايى به سوى جهان غيب

بر خلاف تصور ماديگران، وجود، مساوى با ماده نبوده، بلكه از آن گسترده تر است و كسانى كه آن دو را مساوى مى دانند راه جهان ماوراى طبيعت را به كلى به روى خود بسته، و با چنين اعتقادى، مجالى براى ورود در اين گونه مسايل براى آنان وجود نخواهد داشت.
كاوش در اين بحث از آن كسانى است كه به جهان غيب ايمان دارند. و خواهان يافتن راهى براى آشنايى با آن هستند.
در زندگى بشر و ديگر جانداران، يك رشته آگاهى هايى وجود دارد كه از قلمرو حس و عقل بيرون بوده، و دريافت هايى است كه نمى توان آنها را با دو راه مزبور تفسير كرد، و اين واقعيت خود گواه روشنى بر امكان وحى نبوت مى باشد، راههايى كه هم اكنون به آنها اشاره مى كنيم، هر يك در خور بحث گسترده است، ولى ما در اين جا به اشاره اى كوتاه در مورد آنها بسنده مى كنيم:

1. الهام در جانداران

دستگاه آفرينش حس راه يابى را در نهان جانداران نهاده است، آنگاه كه چشم به جهان مى گشايند بدون كوچكترين آموزش به راه زندگى خود آشنا مى باشند. اين نوع ادراك از قبيل هدايت غيبى است كه آنها را در مسير زندگى رهنمون مى گردد. جلوه هاى اين ادراك و هدايت غيبى در زندگى همه جانداران ـ به ويژهـ در پاره اى از آنها مانند مورچه، موريانه و زنبور عسل، كاملاً نمايان است.

صفحه 11
زنبور عسل، آنگاه كه سر از تخم بيرون مى آورد، و قدرت پرواز پيدا مى كند، با رهيافت مرموزى به سوى گلها پرواز كرده، و شيره آنها را به طرز خاصى مى مكد تا از آن شهد بسازد، و لانه خود را آن چنان شش گوشه مى سازد كه هرگز گوشه اى با گوشه ديگر، حتى به اندازه يك ميلى متر هم كم و زياد نمى باشد، و در كوران بادهاى تند و در فضاى تاريك و غبار آلود لانه خود را به آسانى پيدا مى كند و....
از شگفتى هاى اين حشره اين است كه نوعى از آن (زنبور قرمز) ملخ را شكار كرده و به جاى حساس آن نيش مى زند، و آن را بى هوش نموده و به صورت گوشت زنده آن را نگاه مى دارد، و سپس در نقطه مناسبى از بدن ملخ تخم گذارى مى كند، تا پس از آن كه بچه ها از تخم بيرون آمدند، از گوشت آن تغذيه كنند.
اينها و هزاران نمونه از اين قبيل، همگى جلوه هايى از هدايت هاى غيبى است كه در زندگى جانداران به چشم مى خورد.

2. رؤياهاى راستين

خواب در حفظ زندگى انسان تأثير به سزايى دارد، اين كه حقيقت آن چيست از قلمرو بحث ما بيرون است، آنچه كه مهم است اشاره به اقسام خواب هاست:
1. افكار آشفته كه گاهى در بيدارى و بيشتر در عالم خواب خودنمايى مى كند و غالباً گريبانگير افراد بيمار مى گردد.
2. افكار عادى روزانه كه در عالم خواب خود را نشان مى دهد. مثلاً دانش آموز در روزهاى امتحان، خواب هاى مربوط به درس و امتحان و نمره مى بيند.
3. قسمتى از خواب ها، اسرار نهانى انسان است كه بيانگر واقعيت انسان مى باشد، و اين قسم از خواب ها در روانكاوى ارزش علمى دارد و به وسيله آن مى توان به ضمير پنهان پى برد، فرويد براى اصل خواب و كشف آن از ضمير پنهان اهميت بسزايى قايل است، و يك قسمت از بحث هاى وى در روانكاوى را تشكيل مى دهد.

صفحه 12
4. خواب هايى كه نه از افكار آشفته سرچشمه مى گيرد و نه افكار روزانه به پديد آمدن آن كمك مى كند و نه حاكى از ضمير پنهان انسان است، بلكه از يك واقعيت جدا از ذهن و انديشه گزارش مى دهد.
اين نوع خواب هاست كه ما را با جهان خارج از خود مرتبط مى سازد، و از روى حقايق عالم پرده بر مى دارد، و ثابت مى كند كه انسان علاوه بر درك حس و عقل از آگاهى سومى برخوردار است كه معلول دو ابزار ياد شده نيست، تو گويى آفريدگار جهان براى تماس با جهان خارج روزنه سومى را باز نموده و آن همان رؤياهاى صادق است، تا بدين وسيله زمينه را براى تصديق نبوت و وحى فراهم سازد.
فيلسوف نامى اسلام شيخ الرئيس بسيارى از خواب ها را روزنه اى، به سوى جهان خارج از درون و ضمير انسان مى داند و در اين باره مى نويسد:«آزمايش هاى زياد نشان مى دهد كه انسان به وسيله خواب مى تواند آگاهى هايى از جهان خارج به دست آورد و در عالم رؤيا چيزهايى را درك كند كه عين حقيقت و متن واقع باشد و كوچك ترين اختلافى با آنچه كه در جهان خارج تحقق مى پذيرد نداشته باشد».
سپس اضافه مى كند:«هرگاه براى انسان در عالم رؤيا امكان چنين ادراكى وجود دارد، چه مانعى دارد كه انسان در حال بيدارى داراى چنين ادراك و آگاهى باشد».1
بسيارى از مردم خواب هاى شگفت مى بينند، به اين معنا كه آنچه در خواب ديده اند، بدون كم و زياد در خارج تحقق مى يابد، تعداد اين خواب ها به اندازه اى زياد است كه كتاب هايى درباره ى آن تأليف شده است.2
خواب يوسف و همچنين خواب عزيز مصر كه در قرآن آمده از اين نوع

1 . اشارات: 3/399.
2 . دار السلام، نوشته محدث نورى; آيات بينات نوشته محقق شوشترى، اين دو كتاب صدها رؤياى صادق از شخصيت هاى مختلف نقل مى كنند، و ما به جاى نقل از اين دو مصدر، خواب هايى نقل كرديم كه براى خود و يا دوستان مورد وثوق اتفاق افتاده بود.

صفحه 13
خواب هاست، چيزى كه هست اين دو نفر چهره ى واقع را ديده، ولى تا لحظه بيدارى تغيير شكل يافته بود، مثلاً يوسف در خواب خود پدر و مادر و يازده برادر را ديده بود1 ولى تا بيدار شود، تغيير شكل داده و به صورت خورشيد و ماه و يازده ستاره در خاطر او مانده بود، و همچنين است، خواب عزيز مصر.2 ما در اين جا نمونه هاى انگشت شمارى را نقل مى كنيم كه يا خود با آن روبه رو بوديم و يا از افراد موثقى شنيده ايم:
1. علاّمه طباطبايى ـ رضوان خدا بر او باد ـ واقعه زير را براى نگارنده تعريف كرد: يكى از روزهاى زمستانى، فرزندم نورالدين كودك نابالغى بود كه پس از صرف نهار در بستر خوابيده بود، ناگهان متوجه شدم كه او در حالى كه در خواب عميقى فرو رفته بود، چنين مى گويد:«مأمور پست آمده و دو نامه آورده است، برخيز و بگير» ما سخن او را جدى نگرفتيم ولى چيزى نگذشت كه دربِ خانه زده شد، و مأمور پست دو نامه را تحويل داد و رفت.
2. دوست دانشمندم آقاى على اصغر مدرس نويسنده كتاب هاى «تاريخ ژاپن»، «حق و قانون» براى نگارنده سرگذشت زير را نقل كرد: در سال 1340 براى معالجه، از راه تركيه عازم آلمان شدم چند روزى در «ازمير»به سر بردم، از آن جا با كشتى رهسپار آلمان شدم، شب را در كشتى خوابيدم براى نماز صبح بيدار شده و مجدداً خوابيدم ناگهان يك نفر درخواب با عبارت صريح و روشن كه هنوز عين عبارت او در خاطرم هست چنين گفت:«از والده ات نگران مباش، آقاى ... بر او قرآن خواند و راحت شد» اين جمله ها عين گفتار او بود و اين واقعه در 28 تير ماه همان سال اتفاق افتاد. من بيدار شدم تقريباً يقين كردم كه والده ام به رحمت ايزدى پيوسته است، پس از معالجه به تبريز بازگشتم، احساس كردم كه وضع افراد خانواده با من غير عادى است و مى خواهند خبر ناگوارى را به من بدهند، من پيشدستى كردم و گفتم مى دانم والده ام فوت كرده است، مى خواهم بدانم چگونه و در چه

1 . يوسف/4.
2 . يوسف/43.

صفحه 14
تاريخى اتفاق افتاده است، گفتند وى در 28 تيرماه فوت كرده است، و آقاى... را دعوت كرديم در كنار او نشست و قرآن خواند. دفتر يادداشت روزانه را در آوردم، تطبيق كردم معلوم شد كه تاريخ فوت والده و خواندن قرآن، كاملاً با تاريخ آنجا مطابق است.
3. نگارنده در سال 1330 شمسى براى گذراندن تعطيلات تابستانى به زادگاه خود رفته و نوشته خطى حضرت امامقدَّس سرَّه را براى مطالعه همراه خود برده بود، پس از سپرى شدن تابستان به قم بازگشت امّا بخشى از آن نوشته را در زادگاه جا گذاشت، فوراً نامه نوشت و ارسال آن را از پدرش درخواست كرد، ناگهان شبى در عالم رؤيا ديدكه پدر وارد قم شده و نوشته را همراه خود آورده است، هنگام ظهر، موقع صرف نهار در حالى كه خواب خود را براى دوست خود تعريف مى كرد، ناگهان پدر وارد شد و گفت عازم مشهد هستم و آن نوشته خطى را آورده ام.
اين خواب ها را چگونه مى توان تفسير كرد؟ آيا مى توان همه آنها را از نوع تصادف دانست، ويا آن را بازتاب حالات درونى دانست؟ پاسخ منفى است; زيرا تعداد آنها به قدرى زياد است كه نمى توان آنها را پديده اى تصادفى انگاشت، و نيز و اقع نما بودن آنها با فرضيه ى بازتاب حالات درونى سازگار نيست. حتى فلاماريون در كتاب «اسرار مرگ» صفحاتى را به نقل اين نوع خواب ها تخصيص داده است.
اين نوع خواب ها كه پرونده آنها از نظر تحليل علمى هنوز گشوده است، گواه بر آن است كه در بشر حس مرموزى است كه مى تواند حوادث را از طريق حس و عقل ادراك كند، و با پذيرش اين قسمت انكار وحى به بهانه اين كه از قلمرو حس و عقل بيرون است بى جهت خواهد بود.

3. الهام در بيدارى

گاهى اتفاق افتاده كه انديشه اى به افراد الهام شده است، يا ناگهان خود را بر چنين انديشه اى واقف و آگاه يافته است، اين نوع انديشه ها را «الهام» مى نامند، و

صفحه 15
قرآن نيز آن را نوعى وحى دانسته است چنان كه مى فرمايد:
(وَأَوحَيْنا إِلى أُمّ مُوسى أَنْ أَرْضِعِيهِ فَإِذا خِفْتِ عَلَيْهِ فَأَلْقِيهِ فِى اليَمّ وَلا تَخافِى وَلا تَحْزَنِى إِنّا رادُّوهُ إِلَيْكِ وَجاعِلوهُ مِنَ الْمُرْسَلِين). 1
«به مادر موسى وحى (الهام) كرديم كه كودك خود را شير بده، و اگر بر آن بيمناك شدى او را به دريا بيفكن و نترس و غمگين مباش ما او را به تو بازگردانده، و از رسولان قرار مى دهيم».
مادر موسى كه در آن هنگام سخت نگران فرزند خويش بود، و از آن مى ترسيد كه مأموران فرعون از نوزاد او آگاه شوند، و به حيات او خاتمه بخشند، ناگهان با گوش جان اين ندا را شنيد كه راه نجات فرزندش اين است كه او را در صندوقى نهاده به دريا افكند، دريافت چنين ندا از قبيل الهام است.
دريافت اين نوع الهام گاهى بدون شنيدن صداست، و احياناً با شنيدن صدا نيز همراه مى باشد.
فقيه بزرگوار آيت اللّه بروجرديقدَّس سرَّه نقل مى كرد كه وى در دوران جوانى به مطالعه كتابى علاقه بسيار داشت، ناگهان صدايى را شنيد كه او را از خواندن آن نهى كرد.
هم اكنون در جامعه ما پاكان و پرهيزكاران داراى چنين الهامات بوده و حقايقى را دريافت مى كنند. ولى متأسفانه كسى در صدد ثبت و ضبط آنها بر نيامده است، طبعاً براى اين نوع دريافتها منشأ و سرچشمه اى وجود دارد كه دو صورت آن را يادآور مى شويم:
1. فرشتگانى كه مأمور حفظ انسان هستند، از راه الهام والقاى مطلب در قلب يا ايجاد صدا در گوش او را به خير و صلاح رهبرى مى كنند.
2. ارواح پاك و خيرخواه، افراد مورد علاقه خود را از طريق القا رهبرى مى نمايد.
فخر رازى در تفسير آيه (فَالمُدَبِّراتِ أَمْراً) مى گويد:«ارواحى هستند كه به تدبير

1 . قصص/7.

صفحه 16
امور اشخاص مى پردازند» 1 و پس از ذكر شواهد فراوان از غزالى نقل مى كند كه ارواح پاك به افرادى كه با آنها سنخيت يا علاقه دارند الهام نموده و كمك مى كنند، و گاهى هم مى خواهند آنها را از واقعيت داشتن عالم ارواح آگاه سازند.

4. تنويم مغناطيسى

تنويم مغناطيسى از حقايق مسلّم امروز است كه كاشف آن دكتر «مسمر» آلمانى در قرن هيجدهم بوده، او و همكاران وى براى اثبات آن و اعتراف گرفتن از دانشمندان تلاشهايى كرده و موفقيت هايى به دست آورده اند، و ثابت كرده اند كه انسان در حال خواب مصنوعى نيروى ديد و شنوايى اش، افزايش يافته، اشياى واقع در فاصله دور را مى بيند و صداهاى دور را مى شنود، و چيزهايى كه در مرئى و منظر اشخاص نيست، مشاهده مى نمايد.
خواب مصنوعى درجات مختلفى دارد كه در هر درجه اى به انسان يك نوع آگاهى مى تواند بدهد و هر چه درجات آن قوى تر باشد درك و تماس آن بيشتر است. ما در اين جا فقط به يك نمونه اشاره مى كنيم و آن اين كه استاد اين كار، مى تواند از طريق خواب مصنوعى افكارى را در ذهن انسان پديد آورد و مى تواند افكارى را پاك نمايد. نگارنده خود در برخى از جلسات تنويم مغناطيسى بوده ولى آنچه را كه دانشمند مصرى محمد زرقانى خود مشاهده كرده و در كتاب خود آورده است در اين جا مى آوريم. او مى گويد: «من يكى از تجربه هاى تنويم مغناطيسى را در اختيار خوانندگان قرار مى دهم اين تجربه اى است كه با چشم خود و با گوشهايم در جلسه جمعيت جوانان مسلمان شنيده ام.
استاد تنويم مغناطيسى در اين جلسه حضور يافت و واسطه (شخصى كه بايد خواب شود) نيز در آن مجلس حاضر بود، وى جوانى بود كه استعداد خاصى براى تأثير پذيرى از تلقين استاد داشت. استاد نگاه هاى عميقى در چشم واسطه انداخت

1 . رازى، مفاتيح الغيب:30/ در تفسير «المدبرات امراً».

صفحه 17
و با نفوذ خاصى در چشم او مى نگريست و حركاتى بر او اجرا مى كرد كه آنها را (پاس) مى خواندند، لحظه اى نگذشت كه ديدم واسطه در حال خواب قرار گرفت، رنگش تغيير كرد، بدنش سست شد و حواس عادى خود را از دست داد، تا آنجا كه دوستان با سوزن و امثال آن، به بدن او مى زدند، ولى او به خودش حركت نمى داد.
اينجا بود كه مسلم شد او به خواب رفته و استاد بر او تسلط يافت از او پرسيد اسمت چيست؟ او نام واقعى خودش را گفت; استاد به او گفت: اين اسم تو نيست بلكه نام تو اين است (يك نام دروغى بر او گذاشت) سپس مرتب اين اسم دروغين را به او تلقين كرد، و نام حقيقى او را از ذهنش محو نمود و اين كار به وسيله دليل هاى غلطى كه از خود درست مى كرد، انجام گرفت، و به وسيله امر و نهى جدى اين كار را بر او تحميل مى نمود و اين گفته هاى دروغين را به او ديكته مى كرد، و بر او لازم مى نمود كه به آن ها معتقد شود تا وقتى كه واسطه در برابرش خاضع شد و به آنچه او مى گفت يقين نمود.
سپس استاد و ما در فاصله هاى مختلف و در اثناى سخن، ناگهان نام حقيقى اورا مى گفتيم و صدايش مى زديم و او جواب نمى داد امّا وقتى نام جديد و دروغين او را مى برديم بدون درنگ جواب مى داد.
پس از آن استاد به جوان امر كرد كه پيوسته به ياد داشته باشد كه اسم صحيح او تا نيم ساعت پس از بيدارى همين نام جديد است، سپس او را بيدار نمود و ما واسطه را به طور ناگهانى با نام حقيقى اش صدا مى زديم، جواب نمى داد امّا هرگاه غفلتاً با نام جديدش صدا مى زديم جواب مى داد تا آن كه نيم ساعت تعيين شده گذشت، به حالت پيش از خواب برگشت و اسم واقعى اش به يادش آمد.
استاد با اين وسيله ثابت كرد كه مى تواند هر اثرى را بخواهد از روح واسطه حذف كند هر چند هم رسوخ يافته باشد، مانند نام شخص. و اين كه استاد محو اسم او را انتخاب كرد نه دين او، به دو جهت بود: يكى اين كه محو دين گناه وعدوان است، و جرمى است شنيع كه نه استاد و نه حاضران هيچ كدام حاضر به آن نبودند، و ديگر اين كه اسم، رسوخش در روح بيشتر است و محو آن بيشتر انسان را به تعجب وا

صفحه 18
مى دارد و از اين طريق علمى براى من ثابت شد كه وحى تعليل علمى دارد.1
اين روش ثابت مى كند كه ممكن است عاملى از خارج در روح انسان تصرف كند، و فكرى را در او پديد آورد و يا از ذهن او بزدايد، بنابراين آنجا كه وحى از طريق فرشته بر قلب پيامبر نازل مى شد، مى تواند نمونه بسيار كامل اين روش باشد، و سر انجام نتيجه مى گيريم كه آگاهى هاى انسان منحصر به حس و عقل نيست، عاملى فراتر از اين دو مى تواند منشأ يك رشته آگاهى ها باشد.

5. نهان بينى

دانشمندان مى گويند:در نهاد انسان استعداد مرموزى وجود دارد كه به كمك آن مى تواند افكار ديگران را بخواند. بشر امروز از طريق تلگراف، تلفن، راديو و تلويزيون، افكار و احساسات را از دور مى گيرد، ولى دانش براى گرفتن افكار و احساسات ديگران، حسى به نام نهان بينى كشف كرده است. و تصديق چنين حس روشن مى سازد كه انسان گاهى جدا از طريق حس و عقل مى تواند افكار و آرا و يا احساسات افراد را از دور دريافت كند. اگر علم چنين مسئله اى را ثابت مى كند نبايد مسئله وحى را امر مشكل تصور كنيم، اگر يك بشر عادى آمادگى گرفتن فكر و انديشه از راه دور را دارد قطعاً برگزيدگان خدا آمادگى بيشتر براى اخذ پيام هاى فراسوى ماده را خواهند داشت.

6. روشن بينى

دانشمندان در پرتو آزمايش هاى فراوان موفق شده اند حس مستقلى به نام «روشن بينى» كشف كنند و مى گويند: انسان هاى فوق العاده در پرتو اين حس وقايع آينده را كشف مى كنند، گاهى اين حس از مقدمات و سنجش آثار موجود نتيجه را پيش بينى مى كند، و احياناً بدون استمداد از مقدمات، از وقوع حادثه اى گزارش مى دهد. و

1 . مناهل العرفان:1/59ـ62، تأليف دانشمند مصرى محمد زرقانى.

صفحه 19
يكى از نمونه هاى روشن بينى ديدن اشيا يا اشخاص به صورت خارق العاده است. مدير انجمن روانى آمريكا در كتاب:«تله ـ پاتى» اعتراف مى كند كه ممكن است همين طور كه نشسته اى پسر عموى خود را كه فرسنگ ها از شما دور است، مشاهده كنى و در برابر شما حاضر شود و بلا فاصله ناپديد گردد. و در اين مورد داستان هاى فراوانى نقل مى كنند كه هر يك از آنها هر چند قابل خدشه است ولى در مجموع مى تواند ما را به امكان اين مسئله مطمئن سازد. و در اين صورت تصديق وحى آسان خواهد بود، جايى كه بشر عادى اشيا را از دور، و صداها را از دورتر مى بيند و مى شنود، چه مانعى دارد كه برگزيدگان خدا، حقايق عالم بالا را دريافت كنند.
اين طرق ششگانه و نظاير آن شكننده ى انحصار ابزار معرفت در حس و عقل است، و ثابت مى كند كه براى انسان، علاوه بر اين دو، درك مرموزى است كه احياناً دست مى دهد ولى نتيجه هيچ يك از اين دو عامل نيست.
در اين جا خاطر نشان مى سازيم كه هرگز هدف اين نيست كه وحى نبوت را از اين مقوله ها بدانيم، ولى هر يك از آنها مى تواند زمينه ساز تصديق وحى آسمانى باشد كه به شرح آن در محور سوم مى پردازيم.
***

صفحه 20

تبيين وحى

در اين بخش با سه تفسير در باره تبيين وحى آشنا مى شويم:
1. نظريه معروف ميان علماى اسلام.
2. نظريه فلاسفه مشاء.
3. نظريه وحى نفسى.
در گذشته، محور دوم از محورهاى چهارگانه مورد بررسى قرار گرفت و امكان وحى و ارتباط انسان با جهان غيب، امرى ممكن تلقّى گرديد. اكنون وقت آن رسيده ، به تبيين واقعيت وحى در حدّ امكان بپردازيم، لذا در اين جا نظريه هاى گوناگون مطرح شده را مى آوريم:

1.وحى ادراكى است مرموز، با ويژگى هاى سه گانه

وحى نبوت در ميان يافته هاى انسانى يك ادراك ممتاز و منحصر به فرد است و دريافت آن نه معلول به كارگيرى حس است و نه عقل و نه راه هاى ديگر معرفت; بلكه دريافتى است از جهان بالا آن هم براى هدايت بشر. و از آنجا كه چنين ادراكى مثل و مانندى در ميان ادراكات بشرى ندارد، مى توان گفت: از حقايق غيبى است كه بايد به آن ايمان آورد هر چند كنه آن شناخته نشود.
در حالى كه واقعيت وحى يك ادراك مرموز است; ولى يك رشته ويژگى هايى دارد كه مى تواند تا حدّى واقعيت آن را روشن سازد كه برخى را يادآور مى شويم:

صفحه 21

الف. وحى، از قبيل ادراكات معمولى نيست

معرفت هاى معمولى انسان از معرفت هاى حسى، عقلى و وجدانى تجاوز نمى كند; انسان محسوسات را با حواس، مسايل كلى و فكرى را با عقل به دست آورده و يك رشته آگاهى ها را با نداى فطرت و وجدان درك مى كند. اين سه نوع ادراك ميان تمام انسان ها مشترك است در حالى كه وحى از هيچ يك از اين سه مقوله نيست; بلكه انسان والايى يك رشته حقايق را به صورت روشن درك مى كند در حالى كه در دريافت آن نه حس دخالت دارد و نه خرد و نه از قبيل وجدانيات است . از اين جهت مى گوييم: وحى يك نوع ادراك غير معمولى است كه ارتباطى به ادراكات همگانى انسان ندارد.

ب. وحى، تعليم الهى است

در حالى كه وحى مربوط به كار گيرى ابزار عادى شناخت نيست، ولى به عنوان يك پديده ى امكانى سبب و منشأى مى خواهد و آن معلم الهى است كه او را به اين حقايق آشنا مى سازد چنان كه مى فرمايد: (عَلَّمَهُ شديدُ القُوى) (نجم/5): «موجود نيرومندى اين حقايق را به او(پيامبرصلَّى اللّه عليه و آله و سلَّم) آموزش داده است». و از نظر مفسران مقصود، روح الأمين است.
و نيز مى فرمايد:
(...وَعَلَّمَكَ ما لَمْ تَكُنْ تَعْلَم...) (نساء/113).
«و آنچه را كه نمى دانستى به تو آموخت». چيزى كه هست اين آموزش گاهى به واسطه ى فرشته وحى صورت مى پذيرد و گاهى بدون واسطه انجام مى گيرد. و اين دو نوع تعليم در آيات قرآن وارد شده است، چنان كه آيه پنجم سوره نجم ناظر به صورت نخست است، و هر دو قسم در آيه 51 سوره شورى وارد شده است چنان كه مى فرمايد:
(وَما كانَ لِبَشَر أَنْ يُكَلِّمهُ اللّه إِلاّوَحْياً أَوْ مِنْ وَرائِ حِجاب أَوْ يُرْسِلَ رَسُولاً فَيُوحى

صفحه 22
بِإِذْنِهِ ما يَشاءُ إِنَّهُ علىٌّ حَكيمٌ) .
«ممكن نيست خدا با بشرى سخن بگويد مگر اين كه (به طور مستقيم) به او وحى كند، يا از پشت پرده، يا پيام آورى را بفرستد تا به اذن خدا آنچه را كه مى خواهد وحى كند، او است بلند مقام و فرزانه.
در اين آيه به سه نوع وحى با سه جمله اشاره شده است:
1. القاى در قلب و روح بدون واسطه و به طور مستقيم.(إِلاّ وَحياً) .
2. القاى در قلب و روح به طور غيرمستقيم، مانند تكلّم خداوند باموسى از وراى حجاب (درخت) (أَوْ مِنْ وَرائِ حِجاب) .
3. تعليم وحى به واسطه فرشته.(أَوْ يُرْسِلَ رَسُولاً) .
در قسم نخست حقايق غيبى بدون كوچك ترين واسطه اى بر قلب پيامبر فرود مى آيد، در حالى كه در قسم دوم اين حقايق بر موجودى از قبيل كوه و درخت تجلّى كرده و نبى از آن طريق تلقّى مى كند. و به ديگر سخن: تجلّى گاهى بدون واسطه است و گاهى با واسطه ، و در سومى آموزگار وحى (فرشته) پس از تلقّى آن از مقام ربوبى آن را در اختيار پيامبر قرار مى دهد.
و در هر حال وحى براى خود مبدأ و مصدرى دارد و آن مقام ربوبى است.

ج. آگاهى از سرچشمه وحى

پيامبران در حالى كه وحى را تلقّى مى كنند، در همان حال از سرچشمه آن آگاهند، و مى دانند كه از جهان غيب و عالم ربوبى است كه آن را بدون واسطه يا با واسطه دريافت مى كنند، و در اين مورد هيچ گونه ترديدى در آنان راه ندارد.
با توجه به اين ويژگى ها ـ هر چند حقيقت اين ادراك براى ما روشن نيست، زيرا ما واجد چنين ادراكى نيستيم ـ مى توان وحى را از ساير ادراكات جدا ساخت.
ممكن است گفته شود، ويژگى هاى ياد شده در الهامات الهى نيز هست، و در گذشته يادآور شديم كه خدا به مادر موسى عليه السَّلام وحواريين مسيح عليه السَّلام وحى كرد، و

صفحه 23
مسلماً ادراك آنان محصول ادراكات معمولى نبوده بلكه از طريق غيب به آنان رسيده است، و آنان از اين خصوصيت كه الهى است آگاه بودند، بدين جهت بدون هيچ گونه ترديدى به آن عمل كردند.
چيزى كه در اين باره مى توان گفت: اين است كه دريافت هاى غيبى اگر جنبه فردى و شخصى پيدا كرد، به آن الهام مى گويند، و يافته هاى مادر موسى و حواريون از اين مقوله بود، و اگر يافته هاى غيبى جنبه اجتماعى پيدا كرده و براى تربيت و هدايت افراد باشد به آن «وحى نبوت» مى گويند.
در اين جا اين سؤال مطرح مى شود كه در اسلام علاوه بر عنوان «نبى» و «رسول» عنوان «محدّث» داريم و مقصود از سومى اين است كه افرادى پيام هايى را از غيب دريافت مى كنند در حالى كه نبى و پيامبر نيستند، آيا مى توان يافته هاى آنها را وحى ناميد؟ مثلاً پيشوايان معصوم ما بسيارى از معارف و احكام را از جهان غيب دريافته و در اختيار مردم مى نهادند، بنابر اين تعريف وحى بر يافته هاى آنها تطبيق مى كند يا نه؟
پاسخ اين سؤال اين است كه يافته هاى غيبى دو گونه است:
1. هرگاه با نبوت همراه شد، به آن وحى تشريعى مى گويند، و وحى مربوط به پيامبران از اين مقوله بوده، و اين قسم از وحى با ختم نبوت پايان پذيرفته است.
2. هرگاه فرد(بدون آن كه داراى مقام نبوت باشد) حقايقى را از عالم ربوبى دريافت كند تا آنچه را كه بر پيامبر الهى وحى شده، و به عللى تفسير و تبيين آن انجام نگرفته است، تبيين نمايد، آن را وحى تبيينى مى ناميم و اين همان است كه در روايات از آن با عنوان «محدَّث» ياد شده است.
نتيجه ى سخن اين كه وحى محصول ارتباط پيامبران با مقام ربوبى است و چنين ارتباطى قابل وصف با صفات مربوط به ادراكات عادى نيست، و نمى توان آن را با علل مادى تبيين كرد، چيزى كه هست در زندگى بشر، يك رشته ارتباط هاى ماوراى طبيعى و دريافت هاى غيبى وجود دارد كه مى تواند تا حدّى سيماى وحى را تصوير كند. و شايد نزديك ترين نمونه ى آن همان الهام هاى الهى است ، هر چند از نظر

صفحه 24
محتوا با وحى متفاوت است.
تا اين جا با توجه به آيات قرآن به گونه اى با واقعيت وحى آشنا شديم. هر چند درك كنه وحقيقت آن بر ما پوشيده است، و از مسايل غيب است كه بايد به آن ايمان آورد چنان كه مى فرمايد: (الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالغَيْبِ...) (بقره/3).

2.وحى از ديدگاه فلاسفه مشاء

حكماى اسلامى براى تحليل وحى نظريه اى دارند كه بايد آن را به عنوان يك فرضيه در اين باره مطرح كرد و ما اجمال آن را در اين جا مى آوريم:
اجمال اين فرضيه اين است كه نفس پيامبر كه از استعداد خاصى برخوردار است، در مقام صعود با عقل فعّال كه وظيفه او تربيت نفوس مستعدّه است، تماس برقرار كرده، آنگاه حقايق و معارفى را از او دريافت مى كند و در اين مرحله يافته هاى او جنبه عقلانى و كلى دارد، آنگاه در سير نزولى همين حقايق در عالم مثال (مثال متصل) به صورت كلمات همگون با عالم مثال درآمده، و در منزل ديگر در عالم حس به صورت الفاظ و كلمات موزون حس مى گردد.
و به سخن ديگر: در تلاقى روح پيامبر با عقل فعّال، حقايقى به صورت معقول تجلّى نموده، سپس در دو مرحله ديگر به صورت وجود متناسب با آن مرحله در مى آيد و آن دو مرحله ى ديگرعبارتند از: عالم مثال (خيال متصل) و عالم حس(دستگاه حسى پيامبر).بنابر اين، حقيقت وحى چيزى جز تنزّل يافته ها از عالمى به عالم ديگر نيست.
توضيح اين كه : فلاسفه مشاء پس از اثبات وجود صانع، به عقول ده گانه معتقدند، كه دهمين عقل را «عقل فعّال» مى نامند، و وظيفه عقل فعال اين است كه نفوس انسانى را از مقام قوه به فعل رسانيده و درخواست طبيعى هيولاى جهان ماده را كه با زبان حال خواستار صورت هاى جوهرى است، پاسخ مثبت دهد.
عقل فعال در مكتب مشاء نقش مهمى در القاى حقايق و افاضه معارف و

صفحه 25
تكميل نفوس دارد و تمام معارف كه بر قلوب اوليا و بزرگان افاضه مى شود، همگى از ناحيه اوست.
نفوس ضعيف همواره اسير حواس ظاهرى و گرفتار قواى باطنى مى باشند1 ولى هرگز قدرت وتوانايى صعود به مقام برتر را ندارند، امّا نفوس قوى و نيرومند، نفوسى كه از صفاى كامل برخوردارند در حالت خواب و بيدارى مى توانند با عقل فعّال تماس گرفته و حقايق و معارفى را به صورت معقول و كلى از آنجا دريافت نمايند.
از آنجا كه قواى درونى انسان، حالت محاكات داشته و بسان آيينه هاى متقابل مى باشند، اين معارف عقلى را در قوه خيال به صورت كلام موزون و فصيح درك كرده، و قوه خيال، اين افاضات عقلى را در اين مرحله به صورت كلام كه مشتمل بر يك سلسله معارف حقيقى است، دريافت مى كند و سپس اين كلام موزون به حكم اصل محاكات، از مرحله خيال تنزّل كرده و در حس مشترك به صورت كلام شنيده مى شود.
در نتيجه حقايق علمى و معارف الهى از طريق عقل فعّال (البته به اذن و مشيّت الهى) به نفوس مستعد و آماده افاضه مى گردد. و در هر يك از قواى انسانى به شكل خاصى و متناسب با آن، متجلّى و ظاهر مى شود.
از طرفى عقل فعّال، كه در لسان شرع همان فرشته الهى و ملك قدسى است، و مفيض اين حقايق علمى و معارف الهى است، در عالم مثال به صورت ملك ديده مى شود. و گاهى حقيقت آن تنزّل يافته درعالم طبيعت و ملك به صورت انسان متمثل مى گردد، و انسان كامل با ديدگان ظاهرى خود او را مشاهده مى كند.
اكنون كه با اين اصل كلى در زمينه دريافت حقايق علمى توسط نفوس انسانى از طريق غيب، آشنا شديم مى توانيم تفسير روشنى از «نبوّت» «وحى و كلام الهى» و «فرشته آورنده وحى» داشته باشيم.

1 . مقصود از قواى باطنى، قوه وهميه است، كه معانى جزئى را درك مى كند و قوه عاقله كه مدرك كليات مى باشد، ولى در اينجا فقط قوه وهميه مراد است.

صفحه 26
حقيقت «نبوّت» همان ارتقاى نفس نبوى به مقام عقل فعال است كه حقايقى از آن، به صورت معارف و علوم در آيينه روح او منعكس مى گردد. آنگاه قوه خيال، اين حقايق را در قالب متناسب با واقعيت خود به صورت كلام فصيح و بليغ كه پرتو وجود عقلى آن معارف است درك مى كند، و سپس صورتى محسوس از آن، در حس مشترك منعكس مى گردد، و نفس نبوى با گوش خود كلام الهى را مى شنود; و فرشته وحى، همان عقل فعال است، كه در عالم مثال نمايان گرديده و گاهى نيز به صورت انسانى در عالم طبيعت متمثل مى شود.
بنابر اين، وحى يك حقيقت علمى است كه در هر سه درجه واقعيت و خارجيت دارد. ولى در هر مرحله، متناسب با آن تجلى كرده و به صورت متناسب آن در مى آيد.
مثلاً وحى در عالم عقل به صورت وجود عقلى و معارف كلى است و در عالم مثال به صورت الفاظ و كلمات مثالى است كه در اين ظرف و مرتبه وجودى، حقيقتاً وجود دارد، و در حس مشترك به صورت اصوات و الفاظ مسموع مى باشد، و هر كدام در مرحله خود وجود واقعى داشته و هرگز مخلوق نفس پيامبر و ساخته فكر و خيال او نيست، بلكه آيينه روح او شايستگى دارد كه حقيقت وحى با مراحل سه گانه آن، در مراتب عقل، خيال و حس مشترك او متجلى گردد. و از آن جا كه سلسله نظام هستى به آفريدگار جهان منتهى مى گردد. سرانجام حقيقت وحى از مبدأ آفرينش به نفس پيامبر افاضه مى شود.
فرشته وحى نيز واقعيتى است غير قابل انكار ولى در هر مرحله با وجود مناسب آن جلوه و تجلّى مى كند. فرشته وحى در عالم مثال و خيال، وجود مثالى همان عقل فعال است كه براى خود واقعيتى انكار ناپذير دارد و همين گونه است تمثل جسمانى او در برابر ديدگان پيامبر كه در اين مرحله نيز براى خود داراى حقيقت وواقعيت متناسب با اين مرحله است.1

1 . اشارات: 3/403، نمط دهم; اسفار:7/32 ـ 28، فصل 7 و آنچه بيان گرديد اقتباس از همين فصل است.

صفحه 27

تحليل اين نظريه

نظريه عقول ده گانه در سلسله طولى نظام وجود از آراى مخصوص فلسفه مشاء است كه از طريق آن مشكل فلسفى صدور كثرت از علت و فاعل بسيط من جميع الجهات، يعنى واجب الوجود تعالى را حل كرده اند و بررسى آن نياز به بحث عميق فلسفى دارد، كه از حوصله بحث ما بيرون است. آنچه مربوط به اين بحث مى شود اصل وجود عالم عقل و جهان برتر از عالم ماده است كه جاى انكار نيست، وبراهين عقلى متعدّدى ـ كه در كتاب هاى فلسفى مذكور است ـ وجود آن را تأييد و تثبيت مى نمايد.ولى در عين حال تفسير حقيقت وحى و نبوت و نيز فرشته حامل وحى بر اساس اين نظريه مطلبى است كه خالى از تأمل و اشكال نيست. و نمى توان به طور دربست آن را پذيرفت و ما در اين رابطه دو نكته را يادآور مى شويم:
1. آنجه فلاسفه مشاء در تفسير وحى و نبوت گفتهاند، تنها در حدّ يك فرضيه است، و دليلى بر مطابقت وجود عقل مفارق با فرشته وحى، كه فروًّورنده معارف الهى و شرايع آسمانى بر قلب پيامبران است، اقامه نگرديده است.
2. ارتباط با عقل فعّال و اخذ معارف از او اختصاص به پيامبران ندارد; بلكه كليه نفوس مستعد، حقايق را از مقام بالا گرفته و در سايه اتصال و تلاقى با عقل فعال معارفى را به دست مى آورند.
گواه اين مطلب سخنى است كه فلاسفه در باب عقل نظرى يادآور شده اند، حكيم سبزوارى در اين باره گفته است:
كمالُ حدسِ قوة قدسيّةٌ *** يكادَ زيتُها يضىءُ مأتيّة
شَجـرةً زيتـونة افكـار *** لعقـل فعال يُعزّى نـار 1
حكيم سبزوارى در شرح اين دو بيت مى گويد: «فكر» حركتى از مطالب به

صفحه 28
مبادى، آنگاه حركت ديگرى است، از مبادى ، به مطالب; در حالى كه «حدس» دست يابى بر حد وسط به هنگام توجه به مطالب، بدون اين دو حركت ـ يعنى حد وسط و مطالب را يك جا درك مى كند ـ ولى كمال حدس قوه قدسى است، اين است شجر زيتونى فكر بر اثر ارتباط عقل فعال مشتعل گردد و بر حقايقى دست يابد.
نتيجه، اين كه تخصيص آن به پيامبران با اصول و قواعد فلسفى سازگار نيست.
3. شكى نيست كه پيامبران داراى مراتب و درجاتى بوده، گروهى از آنان «اولو العزم» و صاحب شريعت بوده، و گروهى ديگر مبلغ و مروّج شريعت پيامبران ديگر بودند، در اين صورت چگونه مى توان اين تفاوت و تفاصيل را از طريق اتصال نفس پيامبر با عقل فعال تفسير كرد؟
4. تفسير وحى از طريق تشكيك در وجود و اين كه وحى در عالم عقل، وجود عقلانى، و در عالم مثال، وجود مثالى، و در عالم حس، به صورت الفاظ و اصوات متمثل مى گردد، در پاره اى از آيات قرآن امكان پذير است، مانند آيات مربوط به معارف و احكام كه مى توان براى آنها يك نوع وجود عقلى و مثالى و حسى تصور كرد، و وحى را هم تنزّل و تمثّل وجودى اين مراحل دانست.
ولى در كتاب هاى آسمانى عموماً و قرآن خصوصاً يك سلسله حوادث مربوط به جدال اهل كتاب با پيامبر، و گفتگوى مشركان با او، و تهمت ها و افتراهاى آنان به پيامبران و همچنين گفتگوهاى پيامبران با افراد مختلف آمده است كه نمى توان براى آنها مراحل سه گانه را به صورت صحيح تصوير كرد مثلاً براى آيه: (قَدْ سَمِعَ اللّهُ قَولَ الّتي تُجادِلُك) (مجادله/1).
«خدا مجادله ى مردى را در مورد همسرش با تو شنيد».
و آيات ديگرى كه از همين سنخ مى باشد، چگونه مى توان سه نوع وجود عقلايى، مثالى وحسى تصوير كرد ووحى را تنزل وجود عقلى دانست؟ اين نوع تنزل و مراتب وجودى مربوط به معارف و احكام و مبادى آنهاست كه مى توانند درجات سه گانه وجودى داشته باشند.

صفحه 29
گذشته از اين، يك رشته آيات قرآنى به صورت امر و نهى وارد شده كه جنبه ى حكايتى ندارند در اين صورت چگونه مى توان براى آنها مراحل سه گانه را تصور نمود.
آرى نقطه قوت اين نظريه اين است كه ارتباط وحى را با جهان غيب محفوظ داشته و هرگز آن را زاييده ى نفس «نبى» به صورت هاى سه گانه اى كه بيان شد نمى داند و لذا قايلان به اين نظريه را نمى توان از اين جهت مورد انتقاد قرار داد.
در پايان يادآور مى شويم كه حساب انسان هاى تلاشگر و انديشمند كه پيوسته مى خواهند مشكلات علمى را حل كنند هر چند موفق به اين كار نگردند، از حساب افراد وامانده و واپس گرا جداست. گروه نخست براى تسخير قله هاى علم به راه مى افتند، هر چند به قله راه نمى يابند; ولى گروه دوم در همان دامنه ى كوه دست روى دست گذاشته و تن آسايى را بر رنج كار مقدم مى دارند. و فلاسفه مشاء از گروه نخست بوده هر چند بر حلّ مشكل دست نيافته اند.

3. وحى نفسى

در تحول اخير غرب كه جهان غيب و ماوراى ماده زير سؤال رفت و يا مورد انكار واقع شد، مفاهيم و معارف مذاهب كه نشأت گرفته از جهان غيب است تفسير مادى بر خود گرفت، وحى نبوت به چنين سرنوشت دچار گرديد و تفسيرى به صورت ياد شده در زير به خود گرفت:
پيامبران بر اثر انقطاع از مردم و توجه به خدا، در خلوت و تنهايى، پيرامون آرمان هاى عالى و بشر دوستانه به تفكر نشسته اند. آنان فكر مى كردند كه امت خود را از طريق برنامه هايى كه خدا در اختيارشان مى گذارد اصلاح كنند. يك چنين انديشه ى مداوم، آن هم در مكان خلوت سبب مى شود كه قوه تخيل، قوى و نيرومند گردد، از اين جهت پيامبران آنچه را فكر مى كردند در برابر ديدگان عقل خود حاضر و آماده مى ديدند. ناگهان صدايى مى شنيدند كه مى گويد: «تو رسول خدا هستى» و

صفحه 30
در اين حال تصويرى را در برابر خود مشاهده كرده و چنين تلقى مى كردند كه او آورنده ى وحى از جانب خداست، وبا شنيدن جمله هاى موزون و بليغ گمان مى كردند آن كلام خداست كه بر قلب آنان نازل شده است، در حقيقت آنان فكر مى كردند كه همه اين مطالب از عالم بالا بر آنان فرو فرستاده شده است. غافل از اين كه اين نفس و قوه تخيل آنهاست كه افاضه مى كند و اين مسايل را در برابر آنان مجسم مى سازد.
خلاصه، كليه رؤياها و صورت هايى كه مشاهده مى كردند، معلول تصورات ذهنى آنان بوده است كه به نفس پيامبر قوه و قوت مى بخشيد كه آنچه را در ساليان دراز آرزو مى كرد، در مقابل خود مشاهده كند.1
"درمنگام" يكى از خاور شناسانى است كه در باره اسلام و پيامبر كتاب هاى متعددى نوشته است. او در تطبيق نظريه وحى نفسى بر پيامبر اسلام صلَّى اللّه عليه و آله و سلَّم چنين مى گويد:
«عقل درونى محمّد صلَّى اللّه عليه و آله و سلَّم به بى پايگى آيين شرك پى برده بود، از اين جهت به پرستش خدا پرداخت و در غار حرا براى عبادت به سر مى برد و در آن جا ايمان او به درجه اى بلند رسيد. افق افكارش وسيع و ديد بصيرتش دو چندان شد. در اين مرحله آن چنان نيرومند شد كه براى هدايت مردم شايستگى پيدا كرد، او پيوسته در فكر و انديشه بود، ناراحت مى شد و به خود مى پيچيد تا آن گاه كه يقين كرد او همان پيامبر مى باشد كه خداوند او را براى هدايت بشر برانگيخته است. اين اعتقاد در خواب هايى كه مى ديد بر او تجلى نموده، سپس اين وضع تقويت شد، و از صورت رؤيا و خواب بالاتر رفت، و آن را به صورت فرشته اى مجسم يافت كه در حال بيدارى وحى را به او تلقين مى كند. اين آگاهى ها بر او چنين وانمود مى شدكه از آسمان بر او نازل مى شود و اين خطاب را خداوند بزرگ بهوسيله جبرئيل كه فرشته

1 . شرح منظومه حكيم سبزوارى، ص 307، لفظ «مائية» وصف «قوّه» است.

صفحه 31
وحى است براى او مى فرستد، يعنى به وسيله همان كسى كه بر موسى بن عمران و عيسى بن مريم و ديگر پيامبران نازل مى گرديد».1
اخيراً يكى از نويسندگان ايرانى كه دست توانايى در تحريف حقايق دارد توانسته است اين نظريه را در قالب هاى داستانى و خيالى بريزد و چنين مى گويد:
«آفتاب گدازنده لاينقطع مى تابيد، در روح حساس و رؤيا زاى محمد همهمه اى بر پا مى شد كه با فرا رسيدن شب فرو مى نشست.
اين طبايع درخود فرو رفته و سرگرم پندار رؤياى درونى كه موجبات زندگى آنها را از غوغاى زندگانى دور ساخته، در خلأ صحراى خاموش، ناچار بيشتر به خود فرو مى روند تا وقتى كه شبحى (فرشته) نامترقب پديد آيد و در اعماق وجود خويش صداى موجى را بشنوند، امواج يك درياى ناپيدا و مجهول».2
لازم به يادآورى است كه اين تفسير و تحليل از وحى، از نويسنده مسيحى به نام "درمنگام" است كه با تخيلات فراوانى خواسته است رسالت و نبوت پيامبر اسلام را تحليل نمايد. و نويسنده ايرانى ياد شده به تقليد از او قلم به دست گرفته با نقل مطالب او به صورت دست و پا شكسته خواسته است نبوت پيامبر را تحليل و بررسى كند.

1. نبوت است يا خواب هاى آشفته؟

اين نظريه در حقيقت همان نظريه مشركان جاهليت است كه در آن روزگار بى پيرايه مطرح شده است، چيزى كه هست عرب جاهلى به خاطر ساده انديشى، مدّعاى خود را مطرح مى كرد، ولى نمى توانست به آن صورت علمى بدهد و وحى را خواب هاى آشفته مى دانست.
(بَلْ قالُوا أَضْغاثُ أَحْلام...) (انبياء/5)
«آنان گفتند قرآن خواب هاى آشفته است».

1 . الوحى المحمدى،ص 66، ط6 .
2 . الوحى المحمدى، ص 76 ـ 77.

صفحه 32
و ناگفته پيداست خواب هاى آشفته مخلوق تخيل انسان است كه قوه عقل را تحت الشعاع قرار داده و فضاى ذهن را در اختيار خود مى گيرد و به آنچه در خارج، فاقد واقعيت است، لباس واقعيت مى پوشانند.
اكنون اين نظريه با قيافه علم گرايانه و در قالب عبارت هاى فريبنده مطرح شده تا از اين طريق بتوانند آن را به خورد افكار بدهند، و در حقيقت ماده اى سمى را با ماده اى شيرين تركيب نموده اند تا به راحتى به افكار ساده بخورانند.
پيامبران آسمانى خردمندترين، دلسوزترين، و واقع گراترين مردم جهان بودند كه پيوسته از طريق پند و نصيحت و عقل و برهان به هدايت مردم مى پرداختند و يك چنين افراد نمى توانند بسان انسان هاى گوشه گير و زاويه نشين باشند كه بر اثر بريدن از مردم، مخزن خيال را تقويت كنند تا بر اثر بالا آمدن قوه تخيل، آرزوهاى خود را حاضر و ناظر ببينند(ونعوذ باللّه) بسان شترى كه «در خواب بيند پنبه دانه»!
قرآن مجيد در برخى از آيات تلويحاً اين نظريه را نقد كرده و مى فرمايد:
(ما كَذَبَ الْفُؤادُ ما رَاى* أَفَتُمارُونَهُ عَلى ما يَرى* وَلَقَدْ رَآهُ نَزْلَةً أُخْرى* عِنْدَ سِدْرَةِ الْمُنْتَهى* عِنْدَها جَنَّةُ الْمَأْوى *إِذْيَغْشَى السِّدْرَةَ ما يَغْشى* ما زاغَ الْبَصَرُ وَ ما طَغى* لَقَدْرَآى مِنْ آياتِ رَبِّهِ الكُبْرى)(نجم/11ـ 18).
«دل، آنچه را كه چشم ديد تكذيب نكرد; آيا با او در باره آنچه كه ديده است (جبرئيل) مجادله مى كنيد؟ او بار ديگر جبرئيل را ديده است، نزد «سدرة المنتهى»، جنت مأوى،در آنجا است. آنگاه «سدره» را مى پوشانيد آنچه مى پوشانيد، چشم او نلغزيد و خطا نكرد، او آيات بزرگ پروردگار خود را ديد».
اين نظريه، تمام آنچه را كه پيامبر ديده و شنيده، غير واقعى و محصول نفس او مى داند و براى آنها واقعيتى قائل نيست، در حالى كه قرآن براى همه ى آنها حقيقت قايل شده و معتقد است كه ابزار شناخت پيامبر اعم از حواس (چشم و...) و عقل، هيچ يك دچار خطا و اشتباه نشده است.

صفحه 33

2. وحى نفسى عبارت محترمانه جنون است

اگر عرب جاهلى وحى را مولود خواب هاى آشفته مى دانست، ولى گروه زيادى در طول تاريخ پيامبران آسمانى را به جنون متهم مى كردند، چنان كه قرآن مى فرمايد:
(كَذلِكَ ما أَتَى الَّذينَ مِنْ قَبْلِهِمْ مِنْ رَسُول إِلاّ قالُوا ساحِرٌ أَوْ مَجْنُونٌ) (ذاريات/52).
«چنين است ، براى امت هاى پيشين هيچ پيامبرى نيامد، مگر اين كه او را جادوگر و ديوانه خواندند».
درست است كه مجنون در اصطلاح آنها به كسى مى گفتند كه مورد اصابت جن بوده و مى گفتند: به خاطر بيمارى جن زدگى سخنان او اساس و پايه اى ندارد.

3. بايد در هر زمانى پيامبرانى برانگيخته شوند

اگر به راستى نبوت و دعوت شخصيت هاى والايى مانند كليم و مسيح و پيامبر اسلام عليهم السَّلام مولود تخيلات درونى آنان باشد، بايد در هر زمانى پيامبرانى برخيزند آن هم متكامل تر از پيامبران گذشته و با انتساب خود به مقام ربوبى، پيامبر خوانده شوند.
وحى نفسى عبارت محترمانه اى از همين تهمت است، چيزى كه هست عرب جاهلى عامل خارجى را در تفكر و گفتار او مؤثر مى دانست، ولى در اين نظريه تخيّل ممتد انسان در تحقق يك آرزو، پديدآرنده ى افكار خاصى شده است.

4. تفسير تمدن بزرگ از اين طريق محال است

تمدن بزرگ كه پيامبر اسلام صلَّى اللّه عليه و آله و سلَّم پى ريزى كرد، و معارف بلند در قلمروهاى مختلف در قرآن مجيد را نمى توان از اين طريق تفسير و توجيه كرد; زيرا نوابغ جهان را ياراى چنين تحول و معارف بلندى نيست تا چه رسد به اين كه آن را معلول عقل يك انسان عادى كه مدتى در تخيل فرو رفته، آنگاه به چنين كار بزرگى دست زده است، بدانيم.

صفحه 34
تفسير تمدن هايى كه پيامبران پى ريزى كرده اند، و معارفى كه آورده اند، بسان اين است كه عظيم ترين زلزله زمين را در نقطه اى، نتيجه ى فرو ريختن سقف يك ساختمان معمولى بدانيم كه غوغايى در آن سرزمين پديد آورد.
5. از سخن "درمنگام" بر مى آيد كه او وحى نفسى را توجيهى براى وحى قرآنى دانسته و در واقع مى خواهد به وظيفه خاور شناسى خود جامه عمل بپوشاند، و در باره وحى نازل بر حضرت كليم و مسيح سخنى ندارد.

صفحه 35

دو نظريه ى ديگر

در تبيين وحى

1. وحى: تجلّى شخصيت باطنى پيامبر.

2. وحى: تجلّى نبوغ عقلى.

وحى: تجلّى شخصيّت درونى
در تحليل و تبيين وحى دو نظريه ى ديگرى است كه به تشريح آنها مى پردازيم. نخست، نظريه ى «تجلى شخصيّت درونى» را توضيح مى دهيم كه فاصله چندانى، با نظريه ى «وحى نفسى» ندارد.
جز اينكه در اين جا، مسأله ى خيال و تخيّل در كار نيست، بلكه افاضه اى است از باطن نفس به ظاهر آن و حاصل آن اين است كه از نظر روانكاوى، روان انسان داراى دو بخش است. بخشى از آن ظاهر و بخش ديگر آن پنهان است. بخش نخست از روان انسان را «روان خود آگاه» و بخش دوم آن را «روان ناخود آگاه» مى نامند.
روان ناخود آگاه، بر روان خود آگاه حكومت و فرمانروايى دارد; چه بسا انسان رازى دارد كه هرگز راضى به كشف آن نيست. و از ترس فاش شدن، آن را به دست فراموشى مى سپارد، امّا ناگهان بر زبان او جارى مى گردد و راز خود را فاش مى سازد و نكته ى آن اين است كه: چنين راز از جهان ناخود آگاه وارد حوزه ى خودآگاه مى گردد و به فرماندهى بخش ناخود آگاه روان، بخش خود آگاه بدون اختيار آن را مى پذيرد و از طريق زبان ظاهر مى گردد.

صفحه 36
ممكن است اين فرمايش امير مؤمنان عليه السَّلام كه «هيچ كس چيزى را پنهان نمى كند مگر آن كه (در مواقعى) در چهره ى او ظاهر و يا بر زبان او جارى گردد»1 اشاره به همين مطلب باشد.
قرآن كريم، خداوند را داناى پنهان و پنهان تر («سر» و «اخفى)» توصيف كرده مى فرمايد:
(وَإِنْ تَجْهَرْ بِالقَولِ فَإِنَّهُ يَعْلَمُ السِّرَّ وَ أَخْفى) (طه/7)
«و اگر سخن خود را آشكار كنى (يا پنهان سازى، از نظر علم الهى يكسان است) زيرا او پنهان و پنهان تر را مى داند».
امام صادق عليه السَّلام در تفسير اين آيه فرمود:«"السِّرُّ" ما أخفيتَه في نفسك و"أخفى" ما خطَر ببالك ثمّ أنسيته»2. راز ، آن چيزى است كه آن را در دل پنهان نموده اى و پنهان تر آن است كه در ذهن آمده ولى آن را به دست فراموشى سپرده اى.
اين گروه با اثبات اين شخصيت نامريى براى انسان مى خواهند مشكل وحى را از اين طريق توجيه كنند. مى گويند:وحى همان تراوش وجدان مخفى و تجلّى شعور باطن پيامبران است و هرگز فرشته اى در كار نبوده و پيامى از خدا نيامده است، بلكه شخصيت باطنى آنان در صفحه ذهن «ناخود آگاه»، ظاهر شده و از آن نهانگاه به صفحه ذهن «خودآگاه» وارد مى شود.
فريد وجدى (متوفاى 1372) در تبيين اين نظريه چنين گفته است: دانشمندان اروپا تا قرن شانزدهم بسان ملتهاى ديگر، به وحى آسمانى و بسيارى از موضوعات غيبى معتقد بودند، روزى كه طلايع تمدن جديد در افق علمى ملت اروپا آشكار گرديد و فلسفه مادى از نو رونق گرفت اين حقيقت مذهبى در رديف افسانه درآمد، وحى و صاحب آن نيز مورد انكار قرار گرفت.
ولى از سال 1846 كه در امريكا موضوع وجود روح مستقل، بار ديگر مطرح

1 . بيست و سه سال، تأليف على دشتى.
2 . ما أضمر أحد شيئاً إلاّ ظهر فى فلتات لسانه وصفحات وجهه .(نهج البلاغه، كلمات قصار، شماره 26).

صفحه 37
گرديد و از آنجا به سرزمين اروپا سرايت كرد و با دلايل حسى ثابت گرديد كه جهانى وراى اين ماده كه داراى عقول و افكار بزرگ است وجود دارد، موضوع روح و وحى بار ديگر روى پرده ى علوم دانشمندان ظاهر شد ومورد توجّه قرار گرفت.
براى رسيدگى به حقيقت اين مسأله در سال(1882) در لندن جمعيتى به نام «گروه بحثهاى روانى» زير نظر استاد جويك استاد دانشگاه كمبريج تشكيل گرديد و اعضاى اين جلسه عبارت بودند از:"اوليفردلوته "كه بعدها لقب داروين علوم طبيعى گرفت، "ويليام كروكس "شيميدان بزرگ انگلستان، "فردريك ميرس" و "هودسن "استادان دانشگاه "هاروارد"امريكا و....
هدف از تشكيل اين كنگره ى علمى اين بود در باره ى وجود وعدم روح نموده كه داورى قاطع و در صورت عدم ثبوت، آن را از صحنه ى علم و فلسفه حذف نمايند. اين گروه حوادث بيشمارى را مورد مطالعه قرار داده و متجاوز از پنجاه جلد كتاب در اين باره انتشار داده اند. نتيجه مطالعات آنها اين شد كه انسان دو شخصيت روانى دارد:
1. شخصيت ظاهرى كه در حصار قواى پنجگانه مى باشد.
2. شخصيت باطنى، مواقعى كه شعور ظاهرى به حالت تعطيل در آيد او شروع به فعاليت كرده و تجليّاتى از خود نشان مى دهد ضمير باطن در يك افق بسيار وسيعى فعاليت نموده حتى فعّاليتهاى غير ارادى اعضاى بدن مانند كبد و قلب و معده معلول فعل اوست، و او منبعى الهام بخش براى بسيارى از افكار ناگهانى و تجليّات غير ارادى مى باشد. شخصيّت دوم انسان روى آزمايشهاى فراوانى به صورت امر حسى در آمده و ديده شده كه گروهى كه در حالت عادى و بيدارى از نظر تفكّر جزو طبقه متوسط يا پايين تر به شمار مى روند، در مواقع تنويم مغناطيسى به يك سلسله فعاليتهاى علمى و فكرى دست مى زنند كه انجام آن از عهده ى طبقه دانشمند اجتماع خارج است، آنان از مجموع آزمايشهايى كه انجام دادند به وجود روح و ضميرى باطن كه قدرت و تجلّى علمى و فكرى آن، به مراتب از ضمير ظاهر قوى تر است، قايل شده و روح و كليه افكار بلند را تجلّى او دانسته اند.

صفحه 38
آنان با اين دلايل، شخصيّت دومى براى انسان قايل شده كه فعّاليّت آن در اختيار انسان نبوده و تابع اراده او نيست. اين شخصيت نامرئى بسان شخصيّت مرئى شدّت و ضعف دارد. و هر چه قوى تر باشد تجلّيات آن صحيح تر و بيشتر خواهد بود.
وحى در نزد آنان همان تراوش وجدان مخفى و تجلّى شعور باطن پيامبران، كه آنان را به آنچه نمى دانند آگاه ساخته و اصول ترقى را به آنان مى آموزند. و هرگز فرشته اى در كار نبوده و پيامى ازخدا نياورده است. و اگر گاهى صورتى را در برابر ديدگان خود مى ديدند، صورت متجسد همان روح خودشان مى باشد كه در برابر آنها مجسّم گرديده است. سپس مى گويد:
«والوحى عندهم لا يكون إلاّ بظهور الشخصية الباطنة للرسول، ووحيها إليه ما ينفعه وينفع قومه المعاصرين له...»1.

تحليل اين نظريه

اين نظريه بسان نظريه ى پيش كاملاً بى پايه است. در نظريه نخست، وحى مخلوق تخيّل انسان بوده و در اين نظريه، وحى، مولود ضمير مخفى معرفى شده است، و سرانجام هر دو نظريه، وحى را مخلوق نفس انسانى مى دانند، چيزى كه هست دومى رنگ علمى بيشترى به خود گرفته است. در اين باره چند مطلب را يادآور مى شويم:
1. اگر ما براى انسان، شعور مخفى و ضمير ناخودآگاه قايل شديم، به چه دليل بايد وحى را معلول افاضه درونى نفس بدانيم و ارتباط آن را از مقام ربوبى قطع كنيم؟ طراح اين نظريه هرگز رابطه اين دو را با هم بيان نكرده است. به چه دليل مى گويد وحى تراوش ضمير ناخود آگاه است؟ يك چنين تحليل و برداشت عاملى جز غرور علمى ندارد. بشر مى خواهد تمام مجهولات خود را در يك عصر حل كند و براى آينده جاى سؤال و ابهامى باقى نماند. چقدر فكر خام و سست و بى پايه اى

1 . مجمع البيان:7/3.

صفحه 39
است؟(...وَما أُوتِيتُمْ مِنَ العِلْمِ إِلاّ قَلِيلاً) (اسراء/85).
2. تجليات ضمير ناخود آگاه در افراد صحيح و سالم بسيار كم و نادر است و قلمرو ذهن ناخود آگاه معمولاً در افراد بيمار، خسته، نگران و شكست خورده تجلّى مى نمايد; زيرا قلمرو ذهن ناخود آگاه آنان از مشاغل روزانه كاملاً تخليه شده است، و ميان هزاران دانشمند براى يك دانشمند، آن هم در طول عمر يكى دو بار ممكن است اتفاق افتد كه به طور ناخود آگاه بدون تأمل و تفكر در سطح ذهن خود آگاه به برهان نظريه اى دست يابد.
خلاصه: تجلى شعور باطن در زندگى انسان بسيار كم است و در شرايط خاصى مانند رؤيا، با دگرگونيهاى زندگى كه توجه او را از عالم خارج كم مى كند، و به ضمير باطن متوجه مى سازد، تجلى مى نمايد.
ولى اين شرايط در پيامبران وجود نداشته است و قرآن مجيد در مدت2 سال بر پيامبر نازل گرديد. و در اين مدت قلمرو خود آگاه او كاملاً به واسطه مسايل و فعاليت هاى سياسى و تبليغى و دهها گرفتاريهاى روزانه اشغال بود، و تمام توجه او معطوف به اين فعاليت ها بوده است. بسيارى از آيات مربوط به جهاد، در صحنه هاى خونين نبرد نازل شده، و در آن حالت شخصيت روحى او مقهور و متأثر مسايل حاد نظامى و سياسى بوده است.
اگر پيامبران الهى افرادى گوشه گير، بيمار، خسته، و شكست خورده در زندگى بودند و شرايط فعاليت ضمير باطن، در آنها موجود بود، و ضمير ظاهر و خود آگاه آنان دستخوش ضمير باطن و ناخود آگاه آنان بود، جاى يك چنين توهم پيرامون وحى آسمانى بود. ولى پيامبران آسمانى در طول دوران نبوت خود، مردانى مجاهد و مبارز بودند كه فكرى جز اصلاح اجتماع و رهبرى مردم و حل مشكلات زندگى و بالا بردن سطح معنويات آنان نداشتند در يك چنين شرايط، چگونه شخصيت دوم انسان مى تواند فعاليت كند وحقايق مهمّى را از ضمير باطن و ناخود آگاه به روح خود آگاه القا نمايد؟!
1. مدعيان وحى، مصلحان پاك و مخلصان پيراسته از هر نوع دروغ بودند;

1 . ر. ك: دائرة معارف القرن الرابع عشر: 10/712 ـ 716.

صفحه 40
چرا آنان تعاليم خود را به مبدأ آفرينش نسبت داده اند و هرگز در گفتار آنان حتى اشاره اى هم به تجلّى شخصيت باطنى پيامبر وجود ندارد. چنان كه مى فرمايد:
(كَذلِكَ يُوحى إِلَيْكَ وَإِلَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكَ اللّهُ الْعَزِيزُ الحَكيمُ)(شورى/3) .
«اين چنين خداى عزيز وحكيم به تو و به كسانى كه قبل از تو بودند وحى (كرده و) مى كند».
4. هرگاه وحى پرتوى از تجلّى شخصيت باطنى پيامبران باشد، بايد در هر عصر با مدعيان نبوت فراوانى رو به رو باشيم; زيرا همان شرايطى كه بر پيامبران حكومت مى كرد، بر افراد ديگرى نيز حكومت مى كند، بنابر اين بايد در شرايط يكسان، نتيجه يكسان داشته باشيم، درحالى كه جريان بر خلاف آن است، پس از نبوت پيامبر اسلام، افراد انگشت شمارى دعوى نبوت كردند، وهمگى در زمان كوتاهى رسوا شدند، و هيچ اثر پيامبرگونه اى از آنان باقى نمانده است، در اين صورت چگونه مى توان وحى را تجلّى شخصيت درونى دانست؟!
5. تعاليم بلند و حيات بخش پيامبران كه از افق فكر نوابغ بالاتر است، نمى تواند معلول تجلّى عقل درونى افراد نابغه باشد، تا چه رسد به افراد عادى.
حقيقت اين است كه چنين نظريه پردازان در باره وحى، به عللى تصميم گرفته اند ارتباط بشر را با عالم غيب انكار كنند، ويك چنين پيشداورى آنان را به چنين توجيهاتى برانگيخته است، كه از نظر متفكران فاقد ارزش است.

وحى: تجلّى نبوغ عقلى

گروهى بر اين عقيده اند كه نبوغ فردى، سبب انديشه هايى در درون افراد مى شود كه از آن به نام «وحى» و نبوت تعبير مى كنند. آنان در اين مورد مى گويند:
دستگاه آفرينش، افراد نابغه و خيرخواهى را در دامن خويش پرورش مى دهد و آنان روى نبوغ ذاتى و افكار عالى خود جامعه را به اخلاق نيك و اعمال شايسته و رعايت عدالت اجتماعى و... دعوت نموده، و از اين رهگذر گامهاى مؤثّرى براى سعادت بشر بر مى دارند. و آنچه را كه به عنوان دستور و قانون به مردم عرضه مى دارند، جز نتيجه نبوغ و زاييده ى فكر عالى آنان چيز ديگرى نيست و هرگز
Website Security Test