welcome to official website of Grand Ayatollah Sobhani
فارسی عربی
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی گالری صوت گالری تصویر گالری فیلم اخبار

نام کتاب : تفسير صحيح آيات مشكله قرآن*
نویسنده :آيت الله العظمي سبحانی-تنظیم و نگارش:سید هادی خسروشاهی*

تفسير صحيح آيات مشكله قرآن

صفحه 241

مطلب بيست و هفتم

تأويل در قرآن

تأويل در قرآن مجيد، در هفت سوره 1 هفده بار وارد شده است و معنى «تأويـل» در لغـت به معـنى ارجاع و باز گردانيـدن است، راغـب مى گويد: «اَلتَّأْوِيلُ رَدُّ الشيْئ اِلىَ الْغايَةِ الْمُرادَةِ مِنْهُ» 2 تأويل باز گردانيدن چيز به مقصدى است كه از آن اراده شده است مؤلف «اقرب الموارد» مى نويسد:
« اَلتَّأْوِيلُ سَوْقُ الشيئ اِلى ما يَؤُلُ اِلَيْهِ» ارجاع شئ به چيزى است كه به آن باز گشت مى كند.
در زبان عـرب موقعى كه كسى چيزى را گم مى كند در مقام دعاء در حق او مى گويند: « اَول اللّه عليك» خداوند گمشده تورا باز گرداند 3.
گاهى اين لفظ، در معنى مصدرى به معنى ارجاع دادن و باز گردانيدن و گاهى در معنى « اسم مفعولى» يعنى همان مآل شئ و چيزى كه باز گشت شيئ به آن

1 . سوره هاى: آل عمران، آيه 7 ( دوبار) نساء، آيه 59، اعراف، آيه 53 (دوبار)، يونس، آيه 3، يوسف، آيه هاى 6، 21، 36، 37، 44، 45، 100، 101 ، اسراء، آيه 35، و كهف، آيه هاى 78، 82.
2 . مفردات قرآن ماده اول.
3 . اقرب الموارد ماده اول.

صفحه 242
است، به كار مى رود و در قرآن تأويل در هر دو معنى به كار رفته است و با ملاحظه آياتى كه در ذيل به آنها اشاره شد، اين حقيقت روشن تر مى گردد.

تأويل در مقابل « تنزيل» و «تفسير»:

در احاديث اسلامى گاهى « تأويل» در مقابل « تنزيل» و گاهى در مقابل «تفسير» به كار مى رود و در هركدام مقصد خاصى از آن اراده مى شود اينك بيان هردو:

تأويل در مقابل « تنزيل»:

مفاهيم كلى كه در قرآن وارد شده است بر دو نوعند: گاهى مصاديق روشن و گاهى مصاديق مخفى و پنهان دارند، تطبيق آيه بر مصاديق روشن « تنزيل»آن و تطبيق آن بر مصاديق مخفى بالأخص مصاديقى كه در طول زمان پديد مى آيند و درزمان نزول وجود نداشته اند، تأويل آن است.
وبه ديگر سخن: تطبيق مفهوم كلى آيه بر مصاديق موجود در زمان نزول آن «تنزيل» و تطبـيق آن بر مصاديقـى كـه بـه مـرور زمـان پديـد مى آينـد « تأويل» آن مى باشد.
استفاده از مباحث اجتماعى قرآن و بهره بردارى مستمر از آن، بر اين اساس استوار است و هرگز صحيح نيست كه در بهره گيرى از قرآن بر مصاديق موجود در عصر نزول آيه ويا بر مصاديق واضح اكتفاء ورزيد.
امام صادق (عليه السلام) درحديثى قرآن را چنين توصيف مى كند:
« ظَهرُهُ تَنْزِيْلُهُ وَ بَطْنُهُ تَأْوِيلُهُ مِنْهُ ما مَضى وَ مِنْهُ ما لَمْ يَجِئْى بَعْد،ُ يَجْرِى كَما تَجْرِى الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ» 1.
برون قـرآن « تنـزيـل» آن و درون آن « تأويل» آن مى باشد قسمتى از تأويل قـرآن گذشته و برخى ديگر هنوز نيامده است قرآن مانند خورشيد و ماه در حال

1 . مرآة الأنوار، ص 4.

صفحه 243
جريان مى باشد( همان طور كه خورشيد و ماه در انحصار منطقه اى نيست) همچنين قرآن نيز درانحصار افراد خاصى نمى باشد.
دراين حديث «تأويل» در مقابل «تنزيل» وارد شده و تأويل به معنى تطبيق مفاهيم كلى بر افرادى گرفته شده كه بخشى از آنها در گذشته بوده و بخشى ديگر در آينده تحقق مى پذيرد.
امام صادق (عليه السلام) در حديثى مى فرمايد:
« اِذا نَزَلَتْ آيَةٌ عَلى رَجُل ثُمَّ ماتَ ذلِكَ الرَّجُلُ ما تَتْ الآيَةُ مِنَ الْكِتابِ ؟!!وَ لكِنَّهُ حَىٌّ يَجْرِى فِيْ مَنْ يَأْتِي كَما يَجْرِي فِي مَنْ مَضى» 1.
«اگر آيه اى در باره كسى نازل گرديد آنگاه آن شخص بميرد ( مفاد آيه به صورت قانون كلى باقى مى ماند) واگر با از بين رفتن آن شخص آيه نيز از بين برود قـرآن نيز به تدريـج از بـين مى رود بلكه قرآن زنده است در باره آينده همان را حكم مى كند كه در باره گذشته آن را حكم مى كرد».
تنها اين دو حديث نيست كه قرآن در آنها به آفتاب و ماه تشبيه شده باشد، بلكه در اين مورد احاديثى وارد شده كه همگى حاكى از آن است كه قرآن پيوسته زنده و در هرزمان، تر و تازه است و ابداً مندرس و كهنه نمى گردد 2.
حيات و تحرك قرآن در سايه همين تأويل در مقابل تنزيل است و هرگز نبايد مفاهيم كلى قرآن را در انحصار گروهى دانست، بلكه بايد آن را بر آيندگان به نحوى تطبيق كرد كه بر گذشتگان تطبيق مى گشت.
قرآن مجيد در سوره « رعد» آيه هفتم چنين مى فرمايد:
( اِنَّما اَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِكُلِّ قَوْم هاد) .
« تو اى پيامبر بيم دهنده اى و براى هرگروهى هدايت كننده اى است».

1 . نورالثقلين، ج2، ص 488.
2 . در اين باره به كتاب « القرآن فى احاديث النبى وآله» ص 160 ـ 162 مراجعه بشود و قسمتى از اين احاديث در آنجا گرد آورى شده است.

صفحه 244
خود پيامبر گرامى طبق روايات متواتر جمله « ولكل قوم هاد» را بر اميرمؤمنان تطبيق كرد و فرمود:« اَناَ الْمُنْذِرُ وَ عَلِىٌّ الْهادِى اِلى أمْرِىْ» 1: من بيم دهنده و على هدايت كننده به دستورهاى من است.
به طور مسلم پس از اميرمؤمنان اين آيه، مصاديقى نيز دارد كه به مرور زمان بر آن منطبق مى باشد بخشى از تحرك و روشنكرى قرآن در اين است كه به مرور زمان بر مصاديق آن تطبيق گردد از اين جهت امام باقر فرمود:
« رَسوُلُ اللّهِ الْمُنْذِرُ وَ عَلِىٌّ الْهادِىٌّ وَ كُلُّ اِمام هاد لِلْقَرْنِ الَّذِى هُوَ فِيهِ» : پيامبر خدا بيم دهنده و على هدايت كننده و هرامام هادى مردم آن عصرى است كه در آن زندگى مى كنند 2.
يادآور شديم كه مقصود از تأويل در مقابل « تنزيل» آن رشته از مصاديق آيه و يا آيات است كه هنگام نزول قرآن نبوده و بعدها تحقق پذيرفته است واگر هم در زمان نزول وجود داشته، مصداق مخفى بوده و نياز به تذكر داشت اكنون براى هردو مورد، مثالى را يادآورمى شويم:
1 ـ درجنگ جمل سپاه امام در برابر سپاه پيمان شكن « طلحه » و « زبير» كه بيعت خود را با امام شكستند،قرار گرفت، پيش از آغاز جنگ امام به مردم بصره چنين خطاب كرد: مردم بصره آيا از من در داورى ستم ديده ايد. آيا در تقسيم مال مرتكب ظلم شده ام، آيا مالى را بر خود واهل بيت خود اختصاص داده ام وشما را از آن محروم ساخته ام آيا حدود الهى را درحق شما اجرا كرده ام و در باره ديگران تعطيل كرده ام تا به خاطر اين امور و يا يكى از آنها پيمان خود را با من مى شكنيد آنان در پاسخ گفتند: نه هيچ كدام از اين كارها انجام نگرفته است در اين موقع كه امام حجت را بر آنان تمام نمود، به تنظيم صفوف سربازان خود پرداخت و اين آيه را تلاوت كرد:

1 . در اين باره به كتاب « نورالثقلين» ج2، ص 482 ـ 485 مراجعه شود.
2 . مدرك پيشين.

صفحه 245
( وَ اِنْ نَكَثوُا اَيْمانَهُمْ مِنْ بَعْدِ عَهْدِهِمْ وَ طَعَنوُا فِيْ دِيْنِكُمْ فَقاتِلوُا اَئِمَّةَ الْكُفْرِ اِنَّهُمْ لا اَيْمانَ لَهُمْ لَعَلَّهُمْ يَنْتَهوُنَ) ( سوره توبه، آيه 12)
« اگر آنان سوگندهاى خود را شكستند و به آئين شما طعنه زدند با سران كفر نبرد كنيد براى آنان پيمانى نيست شايد آنان باز داشته شوند».
آنگاه امام افزود به خدائى كه دانه را شكافت و انسان را آفريد و محمد را براى نبوت برگزيد، آنان مورد اين آيه هستند واز روز نزول اين آيه با پيمان شكنان نبرد نشده است 1.
تطبيق اين آيه بر اين گروه تأويل آن و بيان مصداقى است كه در روز نزول آيه وجود نداشته است.
2 ـ در روز « صفين» سپاه على (عليه السلام) كه در ميان آنان « عمار» ياسر نيز بـود در برابر سـپاه معـاويه قرار گرفت سـپاه اسلام با حـزب امـوى كه در رأس آنان ابو سفيان و بعد معاويه قرار داشت دو بار نبرد كرده است.
الف ـ درزمان رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) آنگاه كه ابو سفيان نبردهاى « بدر» و « احزاب» را رهبرى مى كرد.
ب ـ درزمان على بن ابيطالب (عليه السلام) كه فرزند ابوسفيان زمام امور را به دست گرفت و حزب اموى را به صورت يك حزب زير زمينى هدايت مى كرد عمار در اين جنگ به سپاه معاويه حمله كرد و رجزى خواند كه نخستين بيت آن اين است :
نحنُ ضربناكم على تنزيله *** فاليوم نضربكم على تأويله 2
در گذشته با شما براساس تنزيل قرآن نبرد مى كرديم و امروز با شما بر اساس تأويل آن نبرد مى نمائيم.
در ايـن شعـر « تـأويـل» در مقـابـل « تنـزيـل» قـرار گرفـته است و تطبيق

1 . اين حديث به صورت مستفيض درمجامع حديثى وارد شده است به كتاب «نورالثقلين» ج2، ص 188 ـ 190 و تفسير برهان ج2، ص 106 ـ 107 مراجعه شود.
2 . الإستيعاب، ج1، ص 472 (حاشيه الإصابة).

صفحه 246
آيه «جاهِدِ الْكُفّارَ» برحزب اموى كه درزمان پيامبر آشكارا كافر بودند، تنزيل قرآن، و تطبيق آن برآن حـزب در زمـان علـى (عليه السلام) كـه در باطـن كافـر بودنـد و تظاهـر بــه اسلام مى كردند «تأويل» قرآن معرفى شده است.
اين بيان مى رساند كه تأويل در مقابل تنزيل جز تطبيق آيه بر مصاديق مخفى و يا مصاديقى كه پس از نزول آيه تحقق مى پذيرند چيز ديگرى نيست.
پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) به خود اميرمؤمنان (عليه السلام) خطاب مى كند و مى فرمايد:
« فَتُقاتِلُ عَلى تَأْوِيلِ الْقُرْآنِ كَما قاتَلْتَ عَلى تَنْزِيلِهِ ثُمَّ تُقْتَلُ شَهِيداً تُخْضَبُ لِحْيَتَكَ مِنْ دَمِ رَأسِكَ» 1.
تو بر تأويل قرآن ( با كافران: ناكثين، قاسطين، مارقين) نبرد مى كنى، همچنان كه دركنار من بر تنزيل ان نبرد كردى، آنگاه محاسن تو با خون سرت خضاب مى گردد.
ملاحظه اين روايات اين مطلب را به ثبوت مى رساند كه « تأويل» در برابر «تنزيل» همان تطبيق مفاهيم واحكام كلى بر مصاديق مخفى و پنهان، ويا مصاديق موجود در روز نزول قرآن است واگر آن را « تأويل در مقابل تفسير» نام گذارى كنيم، برخلاف ظهور اين روايات، نام گذارى كرده ايم، بلكه اين نوع تأويل، تأويل درمقابل «تنزيل» است.

تطبيق صحيح و باطل:

تأويل آيه و تطبيق آن بر مصاديق مخفى و پنهان ويا برحوادثى كه پس از نزول آيه پديد مى آيد كا ر هر فردى نيست، فرد بصير و لائق و در عين حال متقى، و

1 . بحارالأنوار، ج40، ص 1 نقل از كتاب سليم بن قيس و مناقب ابن شهرآشوب ج3، ص 218 و برخى سخن پيامبر را به نظم در آورده و در اين مورد گفته است:
على، على التأويل لاشك قاتل   كقتلى على تنزيله كلّ مجرم

صفحه 247
پاكدامن مى تواند از تحرك قرآن بهره بگيرد و كليات آن را بر موارد آن تطبيق نمايد.
ابن عباس تربيت يافته مكتب امام اميرمؤمنان، با تطبيق آياتى كه در باره زمامداران صالح و ناصالح وارد شده، بر حكومت على (عليه السلام) ومعاويه قلوب افراد متقى را به امام جذب و از دستگاه معاويه متنفر مى ساخت و آن را « تأويل» قرآن مى ناميد.
به خاطر زيان هائى كه اين گونه از تأويل ها برحزب اموى وارد مى ساخت معاويه به ابن عباس گفت: ما طى بخش نامه اى مردم را از باز گوئى مناقب على (عليه السلام) باز داشته ايم تو نيز از گفتن فضائل على خوددارى كن ابن عباس گفت: آيـا مـا را از خواندن قرآن باز مى دارى؟ گفت نه، گفت آيا از تأويل آن باز مى دارى؟ گفت آرى گفت آيا بخوانيم واز اهداف آن نپرسيم گفت چرا بپرس اما از غير خانواده خود، گفت چگونه از ديگران بپرسم درحالى كه قرآن درخانه ما نازل شده است1.
فقط « خليفه دوم» اين بهره گيرى از قرآن را تفسير مى نامد و به عللى سياسى كه برهمگان روشن است از تفسير آيه جلو گيرى مى كرد زيرا در اين شرائط موقعيت شخصيت هاى صالحى كه به مراتب بر او برترى داشتند روشن مى گرديد و براى همين جهت مى گفت:
« جَرِّدُوا الْقُرْآنَ وَ لا تُفَسِّروُهُ وَ اَقِلوُّا الرِّوايَةَ عَنْ رَسوُلِ اللّهِ» 2.
( از هرنوع اظهار نظر در باره قرآن خوددارى كنيد واز پيامبر گرامى كمتر حديث نقل نمائيد).
سرانجام معاويه در برابر تأويل هاى صحيح و استوار امثال ابن عباس وبراى عقيم ساختن اين نوع روشنگرى ها، ناچار شد دست به مقابله به مثل بزند از اينجهت مرد تبهكار تاريخ به نام « سمرة بن جندب» را با دادن چهارصدهزار درهم

1 . 1) مرآة الأنوار، ص 5 به نقل از مناقب ابن شهراشوب.
2 . شرح حديدى، ج3، ص 120 ـ الغدير، ج6، ص 279 ط نجف.

صفحه 248
وادار كـرد كه دسـت به تأويـل باطل بزنـد، وآيه اى را كه در باره ايثارگرى امـام در «ليلة المبيت» سخن مى گويد، برعبدالرحمان بن ملجم تطبيق كند و بگويد اين آيه در حق او فرود آمده است .
همچنين آيه اى را كه بيانگر نشانه هاى برخى از منافقان است برامام تطبيق نمايد و بگويد كه مقصود از آن على بن ابى طالب است.
اكنون هردو آيه را كه « سمرة» به طور ناروا تأويل كرده در اين جا مى آوريم:
( وَ مِنَ النّاسِ مَنْ يَشْرِى نَفْسَهُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللّهِ وَ اللّهُ رَوُفٌ بِالْعِبادِ) (بقره، آيه 207)
« برخى از مردم جان خود را براى تحصيل رضاى خدا مى فروشند خداوند به بندگان خود مهربان است ».
( وَ مِنَ النّاسِ مَنْ يُعْجِبُكَ قَوْلُهُ فِيْ الْحَياةِ الدُّنْيا وَ يُشْهِدُ اللّهَ عَلى ما فِيْ قَلْبِهِ وَ هُوَ اَلَدُّ الْخِصامِ) ( بقره ، آيه 204)
« گفتار برخى از مردم در زندگى ترا به شگفت وا مى دارد و خدا را بر ايمان قلبى خود گواه مى گيرد واو از لجوج ترين دشمنان است »1.
تا اينجا حقيقت تأويل در مقابل « تنزيل» روشن گرديد و حق اين است كه تأويل آيات قرآن، و تطبيق كبريات آن بر صغريات و تبيين حقائق نو ظهور آن، درحالى كه از اهميت بيشترى برخوردار است و موجب تجديد حيات اسلامى و تداوم فيض بخش قرآن مى باشد، ولى خالى از خطر نيست و چه بسا افراد نااهل روى اغراض فاسد، دست به چنين تأويل ها زده، و مايه انحراف هائى شده اند.
معاويه براى توجيه خروج و جبهه گيرى خود با امام، خود را صاحب خون عثمان و به اصطلاح « ولى الدم» مى ناميد و اين آيه را برخود تطبيق مى كرد:
( وَ مَنْ قُتِلَ مَظْلوُماً فَقَدْ جَعَلْنا لِوَلِيِّهِ سُلْطاناً)
(سوره اسراء، آيه 33)

1 . شرح نهج البلاغه، ابن حديد، ج14، ص 73.

صفحه 249
« هركس به ناحق كشته شود ما به ولى او قدرت انتقام داده ايم».
به طور مسلم با بودن فرزندان « عثمان» و ديگر خويشاوندان نزديكتر او هرگز «معاويه» ولى الدم « عثمان » نيست ولى او براى توجيه جبهه گيرى خود در مقابل امام اين آيه را به ناحق برخود تطبيق مى كرد و خود را مصداق آن مى دانست از اينجهت اميرمؤمنان دريكى از نامه هاى خود به او نوشت:
« فَغَدَوْتَ عَلى طَلَبِ الدُّنْيا بِتَأْوِيلِ الْقُرْآنِ» ( نهج البلاغه، نامه 55).: براى طلب مقام، دست به تأويل قرآن زدى.
پيامبر گرامى در حديثى پيرامون اين نوع تأويلهاى باطل ياد آور مى شود كه خداوند در هر قرن و زمانى گروهى را بر مى انگيزد كه آثار شوم تأويل باطل گرايان و تحريف غاليان و گرايش هاى جاهلان از چهره اين دين، پاك سازند1.
البته اين نوع تأويل بر همه آيات قرآن حاكم نيست، بلكه بخشى از آيات تحمل اين نوع تأويل را داشته، درحالى كه بر بخشى از آيات آن فقط «تنزيل حاكم است نه تأويل».
اكنون كه با حقيقت تأويل در مقابل تنزيل آشنا شديم، شايسته است با معنى «تأويل» در مقابل « تفسير » نيز آشنا گرديم.

تأويل در مقابل « تفسير»

از بـررسـى تفسير محمـد بـن جـريـر طبـرى متوفاى سال 310و تفسير «حقائق التأويل» نگارش سيد رضى متوفاى 406 و كتاب « الغرر والدرر» سيد مرتضى متوفاى 436 و ديگر كتابهائى كه در اين اعصار ويا حوالى آنها نگارش يافته است، استفاده مى شود كه در نظر آنان لفظ « تفسير» مترادف لفظ « تأويل» بوده و هر دو دريك معنى به كار مى رفت از اين جهت نويسندگان كتابهاى پيشين در مقام تعبير

1 . يحمل هذا الدين من كل قرن عدول ينفون عنه تأويل المبطلين و تحريف التالين، و انتحال المبطلين (رجال كشى، ص 10).

صفحه 250
از «تفسير آيه» لفظ « تأويل» آيه به كار مى بردند.
مؤلف « كشف الظنون» مى نويسد: گروهى لفظ « تفسير » و « تأويل» را به معنـى واحـدى گرفـته انـد درحالى كه گروه ديگر اين دو لفظ را در دو معنى به كار برده اند1.
راغب مى گويد: لفظ « تفسير» در توضيح الفاظ و مفردات به كار مى رود درحالى كه لفظ « تأويل» بيشتر در توضيح معانى جمله ها استعمال مى شود 2.
درهرحال خواه اين نوع تفاوت و مانند آنها ميان اين دو لفظ صحيح باشد يانه، اصولاً بايد ديد مقصود از « تأويل» در قرآن چيست؟
تأويل در قرآن گاهى در معنى « مصدرى» (تأويل كردن) و گاهى در معنى «اسم مفعولى » ( مأول) به كار مى رود، در صورت نخست معنى آن « ارجاع» و «بازگردانيدن» و در صورت دوم به معنى « سرانجام » و « مأل» شئى است و مقصود از «مأل» همان واقعيت و حقيقت يك شئى است، چيزى كه هست واقعيت شئى به تناسب مورد تأويل، متفاوت مى باشد، اگر چيزى كه مورد تأويل قرار مى گيرد يك امر تكوينى باشد طبعاً تأويل آن، نيز از واقعيت هاى عينى خواهد بود و اگر شئى مورد تأويل از قبيل مداليل ومفاهيم جمله و كلام باشد طبعاً تأول آن متناسب با آن خواهد بود.اينك موارد استعمال « تأويل» در قرآن:

1 ـ تأويل : عينيَّت خارجى:

قرآن لفظ « تأويل» را در سوره يوسف كراراً به كار برده و آن را بر واقعيت هائى كه انسان در زندگى با آنها روبرو مى شود و گاهى خوابهاى راستين به گونه اى نيز از آن حكايت مى نمايد، تطبيق مى نمايد و مانمونه اى را ياد آور مى شويم:

1 . كشف الظنون، ج1، ص 242 ـ 297.
2 . مفردات راغب ماده اول.

صفحه 251
يوسف در عالـم رؤيـا مى بيند كه يازده سـتاره و آفـتاب و مـاه بر او سجده مى كنند، پس از بيدار شدن، خواب خود را به پدر خود يعقوب بازگو مى كند، پدر مى گويد: خواب خود را به برادران خود مگو آنگاه اضافه مى كند:( وَ كَذلِكَ يَجْتَبـِيْكَ رَبـُّكَ وَ يُعَلِّمُُكَ مـِنْ تَأْوِيـلِ الاَْحـادِيثِ) ( يوسف، آيه 6).: خـدا ترا برمى گزيند، و از سرانجام خوابها آگاه مى سازد.
آنگاه كه يوسف تمام سختيها را پشت سر مى گذارد و به مقام فرمانروائى مصر مى رسد، پدر ومـادر و همه برادران را به مصر مى خواند و آنان در برابر او سـجده مى كنند واو در اين حالت بدون درنگ مى گويد:( يا اَبَتِ هذا تَأْوِيلُ رُؤْياىَ) (يوسـف، آيه 100).: پدرجان اين ( اشاره به عينيت خارجى) يعنى سجده كردن (برادران) تأويل خواب من است.
در اين جا مقصود از تأويل يك واقعيت عينى خارجى است كه خواب به گونه اى از آن حكايت مى كند.
شما مى توانيد همين مطلب را در هر موردى كه لفظ « تأويل» درمورد خواب به كار رفته است پياده كنيد و به سوره يوسف آيه هاى 36 ـ 42 و 43 و 49 مراجعه فرمائيد.
دراين جا از ذكر نكته اى ناگزيريم و آن اينكه گاهى تصور مى شود كه مقصود از « تأويل الاحاديث» و « تأويل رؤيا» پى بردن به حقائقى است كه در عالم غيب به قلب انسان القا مى گردد و سپس در عالم خواب به صورت هاى مناسب تجلى كرده و به نمايش درمى آيد.
مثلاً ملـك مصر در عالـم خواب ديـد كه هفت گاو لاغر هفت گاو چاق را مى خورند و هفت خوشه سبز در كنار هفت خوشه خشكيده است.
يوسف خواب او را چنين تعبير كرد و گفت: هفـت سال با كوشـش زراعت مى كنيد و آنچه درو كرديد مگر كمى كه مى خوريد، در خوشه هاى خود بگذاريد پس از آن هفت سال سخت مى رسد، آنچه را كه شما ذخيره كرده ايد، مى خوريد

صفحه 252
جز كمى كه براى بذر ذخيره مى نمائيد (يوسف، آيه هاى 43 ـ 48).
در اين مورد مى گويند: معنى تأويل پى بردن به حقائقى است كه درعالم خواب از جهان غيب بر قلب او القاء شده سپس به صورت خاصى به نمايش در آمده است مثلاً انسان بر حسب عادت و تجربه خود هر معنائى را با صورت مقارن يكديگر ديده است و صورت متناسب سالهاى فراوانى، گاوهاى فربه و شير دهنده، و گندم تر و تازه و كشتزار با صفا و با طراوت، وصورت متناسب سال هاى قحطى گاوهاى لاغر و كشتزار خشك است، در اين صورت مقصود از « تأويل الأحاديث» پى بردن به حقائقى است ( هفت سال فراخى و هفت سال خشكسالى) كه از عالم غيب به قلب او القاء شده سپس اين حقائق به اين صورت ها در قلب او تجلى كرده و به نمايش در آمده است و در حقيقت از عالم غيب هفت سال فراوانى و هفت سال خشك سالى به قلب بيننده خواب القاء شده سپس به صورت هفت گاو چاق و هفت گاو لاغر و خوشه هاى سر سبز و خشك در آمده است و پى بردن به اين حقائق« تأويل الاحاديث» است 1.
مسأله « تداعى معانى» در عالم خواب جاى گفتگو نيست و مسلماً ديدن هفت سال فراخى و هفت سال خشكى، انسان را به حكم « تداعى معانى» به ياد كشتزارهاى سرسبز و يا خشك و گاوهاى چاق و يا لاغر مى اندازد ولى پى بردن به اين حقائق اگر هم تأويل باشد قرآن تأويل را در پى بردن به چنين معانى القائى از عالم بالا به كار نمى برد، بلكه آن را در صورت عينى خارجى آن معانى القاء شده از جهان غيب به كار مى برد، گواه اين كه يوسف پس از سجده كردن پدر و مادر و برادران جمله « هذا تأويل رؤياى» به كار برده و با لفظ اشاره ( هذا) عينيت خارجى و تحقق يابى معانى القائى را درخارج « تأويل» خوانده است نه خود آن معانى القاء شده از خارج را.
بنابراين پى بردن به آن حقائقى كه از عالم غيب به او القاء شده و سپس به وسيله قوه اى در درون، صورت گرى شده است، اگر هم از نظر لغوى « تأويل»

1 . الميزان تفسير سوره يوسف.

صفحه 253
باشد، ولى مورد نظر قرآن نيست، بلكه مورد نظر قرآن تطبيق آن معانى القائى برعينيَّت خارجى است و اگر هم به آن مفاهيم ذهنى القائى « تأويل» گفته شود به خاطر اين است كه « تأويل» مى تواند داراى مراحلى باشد، مرحله اى از آن، به صورت معانى القائى است و مرحله اى بالاتر از آن، تحقق يابى آن معانى، درخارج مى باشد.
وبه ديگر سخن: همان طور كه هر شئى اى از نظر وجود « ذهنى» و « عينى» داراى مراتب است و صورت ذهنى انسان مرتبه اى و صورت خارجى آن مرتبه ديگرى اسـت، همچنيـن تأويل از نظر مراحل « حقيقت يابى» داراى دو مرحله است، مرحله اى پيشين، يعنى معانى كه از عالم غيب بر ذهن بيننده خواب القاء مى شود مرحله اى پسين، يعنى تمثل وتحقق پذيرى آن معانى .
وقرآن به حكم « هذا تأويل رؤياىَ» با اشاره به عمل خارجى پدر و مادر و برادران، تمثل يابى و عينيت و واقعيت پذيرى آن مفاهيم را ، تأويل مى شمارد.

2 ـ مصالح و انگيزه ها:

قرآن لفظ « تأويل» را در علل غايى واسرار كارهاى مرموز و فلسفه احكام به كار مى برد از باب نمونه: هم سفر موسى وقتى او را از اسرار كارهاى مرموز و به ظاهر زننده خود ( مانند سوراخ كردن كشتى و تعمير ديوار خراب و كشتن جوان) آگاه ساخت رو به موسى كرد و اين جمله را گفت :( ذلِكَ تَأوِيلُ ما لَمْ تَسْطِعْ عَلَيْهِ صَبْرا) ( كهف ، آيه 82): «اين ( اسرار و نتائج) تأويل كارهائى است كه براى آنها طاقت نياوردى».
اسم اشاره « ذلك» اشاره به اسرار و رازهائى است كه بر عمل او مترتب گرديد و يا مى گردد، مثلاً ملك ستمگر، به خاطر خرابى ظاهرى كشتى، چشم طمع به گرفتن كشتى فقر اندوخت، و يا گنج در زير ديوار پنهان گشت و از دستبرد پنهان ماند تا روزى كه صاحبان آن كه دو يتيم بودند بزرگ بشوند گنج خود را استخراج كنند

صفحه 254
و همچنين ...
قرآن آنگاه كه دستور مى دهد كه پيمانه ها را تمام تحويل دهند و با ترازوى درست بكشند، فوراً نتيجه گيرى مى كند و مى گويد: ( ذلِكَ خَيْرٌ وَ اَحْسَنُ تَأْوِيلاً) ( سوره اسراء، آيه 35).:« اين كار خير است و سرانجام نيك دارد».
همچنين آنگاه كه به مسلمانان دستور مى دهد كه مرافعات خود را به خدا و پيامبر ارجاع كنيد بازهمان جمله قبلى را در اين جا نيز مى آورد و مى فرمايد:( ذلِكَ خَيْرٌ وَ اَحْسَنُ تَأْوِيلاً) ( سوره نساء، آيه 59):« اين خير است و داراى سرانجام نيكو است ».
دراين موارد تأويل در معنى اسم مفعولى « مال و سرانجام» به كار رفته است و مقصود از سرانجام نيك، آن رشته مصالح و اسرار و علل غائى است كه براين نوع از كارها مترتب است.

3 ـ تأويل : ارجاع آيه به مقصود واقعى متكلم:

درحالى كه مقصود از « تأويل» در اين موارد يك رشته عينيت ها و اسرار و مصالح فردى و اجتماعى است ولى مقصود از « تأويل» در آيه ( وَ ما يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ) همان ارجاع كلام متكلم به مقصود واقعى است مقصودى كه آيه به روشنى برآن دلالت ندارد و به خاطر «تشابهى » كه ميان حق و باطل و مراد و نامراد وجود دارد مقصود نهائى از آيه روشن نيست، وبايد در پرتو آيات محكم مفاد آيه متشابه را به دست آورد و به مقصود واقعى ارجاع داد.
گواه روشن بر اين كه مقصود از « تأويل» در آيه همان باز گردانيدن آيه به مراد واقعى گوينده است، همان مورد تأويل ( چيزى كه مى خواهيم آن را تأويل كنيم) است، در نمونه هاى گذشته مورد تأويل از قبيل جمله و كلام نبود، بلكه از قبيل يك رشته رؤياهاى صادقانه و يا كارهاى مصلحت دار و اسرار آميز ويا دستورهاى لازم الإجرا بود كه همگى به نوعى داراى عينيت بودند و طبعاً تأويل آنها،متناسب باخود

صفحه 255
آنها بود.
ولى مورد تأويل در اين جا « آيه متشابه» است، نه خواب متشابه، ونه عمل متشابه، ونه يك دستور متشابه در اين صورت تأويل آيه متشابه ( آيه دو پهلو، به ظاهر ناسازگار با آيات محكم) باز گردانيدن، آيه متشابه، به مفاد واقعى و زدودن تشابه از چهره آن خواهد بود.
وبه ديگر سخن : بايد ديد مرجع ضمير در جمله «وَ ما يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ» چيست تا به تناسب مورد تأويلى بر آن انديشيد ضمير در آن جمله به ( ماء) موصول كه جمله قبلى يعنى ما تشابه منه قرار دارد بر مى گردد و مقصود از ( ما) آيه و كلام و سخن است دراين صورت تأويل آن نيز از مقوله مفاهيم و كلام و سخن خواهد بود.
اصرار بر اين كه در همه موارد بايد « تأويل» يك نواخت باشد، التزام بدون ملزم است آرى « تأويل» در همه موارد يك معنى بيش ندارد اين مصاديق تأويل است كه با اختلاف مورد تأويل، به گونه اى اختلاف پيدا مى كنند، و اختلاف مصاديق گواه بر تعدد معنى نيست.

آيا همه قرآن تأويل دارد؟

با معنى « تأويل متشابه» آشنا شديم در اين جا به توضيح معنى تأويل كه در دو آيه ياد شده در زير وارد شده و به ظاهر حاكى است كه همه قرآن داراى تأويل است مى پردازيم:
1 ـ ( اَلَّذِينَ اتَّخَذوُا دِيْنَهُمْ لَهْواً وَ لَعِباً وَ غَرَّتْهُمُ الْحَياةُ الدُّنْيا فَالْيَوْمَ نَنْساهُمْ كَما نَسوُا لِقاءَ يَوْمِهِمْ هذا وَ ما كانوُا بِ آياتِنا يَجْحَدوُنَ) .
« آنان كه دين خود را سر گرمى و بازيچه اتخاذ كرده اند و زندگى دنيا آنان را فريب داده است ما امروز آنان را فراموش مى كنيم همچنانكه آنان امروز را فراموش كردند، ونيز به خاطر اين كه آيات ما را انكار كردند».

صفحه 256
2 ـ ( وَ لَقَدْ جِئْنا هُمْ بِكِتاب فَصَّلْناهُ عَلى عِلْم هُدىً وَ رَحْمَةً لِقَوْم يُؤمِنوُنَ) (اعراف، آيه 52)
« ما به سوى آنان با كتابى آمديم كه با كمال آگاهى آن را شرح داديم كه مايه هدايت و رحمت براى جمعيتى است كه ايمان دارند».
3 ـ ( هَلْ يَنْظُروُنَ اِلاّ تَأْوِيلَهُ يَوْمَ يَأْتِى تَأْوِيلُهُ يَقوُلُ الَّذِينَ نَسوُهُ مِنْ قَبْلُ قَدْ جائَتْ رُسُلُ رَبِّنا بِالْحَقِّ فَهَلْ لَنا مِنْ شُفَعاءَ فَيَشْفَعوُا لَنا اَوْ نُرَدُّ فَنَعْمَلَ غَيْرَ الَّذِى كُنّا نَعْمَلُ قَدْ خَسِروُا اَنْفُسَهُمْ وَ ضَلَّ عَنْهُمْ ما كانوُا يَفْتَروُنَ) ( اعراف،آيه 53)
« آيا انتظار دارند سرانجام كتاب ويا ( وعده هاى الهى) در آن كتاب را مشاهده كنند آنگاه ايمان بياورند، آن روز كه اين كار انجام بگيرد آنان كه دستورهاى خدا را قبلاً فراموش كرده بودند مى گويند فرستادكان پروردگار ما به سوى ما آمدند آيا امروز شفيعانى براى ما وجود دارد كه براى ما شفاعت كنند، آيا امكان دارد كه باز گرديم غير آنچه انجام داديم، انجام دهيم آنان سرمايه عمر را از دست داده اند و معبودهاى دروغين از نظر آنان گم شده اند».
نخست بايد ديد مرجع ضمير در الفاظ « الا تأويله» و « يأتى تأويله» و « نسوه» چيست ؟ در اين جا سه احتمال دارد:
1 ـ هر سه ضمير به « كتاب» كه در آيه دوم وارد شده است بر مى گردد بالاخص كه كلمه نسيان در باره قرآن نيز به كار رفته

صفحه 257
است مانند: (وَ لكِنْ مَتَّعْتَهُمْ وَ آبائَهُمْ حَتّى نَسوُا الذِّكْرَ) ( فرقان،آيه 18) ولى آنان و پدران آنها را ( نعمت دنيوى) داديد تا اين كه « ذكر» را فراموش كردند».
در اين آيه احتمال قريب اين است كه مقصود از « ذكر» قرآن باشد به گواه : (اِنّا نَحْنُ نَزَّلْناَ الذِّكْرَ ) ( سوره حجر، آيه 9).
2 ـ هرسه ضمير به لفظ « يوم» كه درجمله « لِقاءَ يَوْمِهِمْ» در آيه نخست وارد شده است بر مى گردد و در همان آيه كلمه نسيان در باره روز رستاخيز به كار رفته است چنان كه مى فرمايد:«نَسُو لِقاءَ يَوْمِهِمْْ».
3 ـ احتمال دارد كه دو ضمير نخست به « كتاب » و ضمير سوم به « يوم» كه در آيه نخست وارد شده است، برگردد.
بنابراحتمال اول و سوم، مقصود « تأويل» كتاب و همه قرآن است و بنابراحتمال دوم مقصود تأويل « يوم» قيامت است .
به يك معنى مى توان گفت: نتيجه هر سه احتمال يكى است، زيرا اگر مقصود « تأويل كتاب» باشد هدف تأويل همه محتويات كتاب نيست، بلكه مقصود به گواهى آيات ما قبل كه همگى در مورد قيامت وارد شده است، مواعيد قرآن است كه در روز قيامت، تحقق و عينيت پيدا خواهد كرد در اين صورت فرق نمى كند چه بگوئيم مرجع ضمير كتاب است يا « يوم» و نتيجه اين مى شود كه تمام مواعيد قرآن داراى تأويل است و واقعيت آن در روز قيامت تجلى مى كند.
اكنون وقت آن رسيده است كه به توضيح آيه دوم كه در آن نيز كلمه تأويل به كار رفته است، بپردازيم:
( وَ ما كانَ هذَا الْقُرْآنُ اَنْ يُفْتَرى مِنْ دُونِ اللّهِ وَ لكِنْ تَصْدِيقَ الَّذِى بَيْنَ يَدَيْهِ وَ تَفْصِيلَ الْكِتابِ لا رَيْبَ فِيهِ مِنْ رَبِّ الْعالَمِينَ)
( يونس، آيه 37)
« اين قرآن بالاتر از آن است كه به صورت افتراء به خدا نسبت داده شود، بلكه آن تصديق كننده كتابهاى پيشين است ».
( اَمْ يَقوُلوُنَ افْتَراهُ قُلْ فَأْتوُا بِسوُرَة مِنْ مِثْلِهِ وَادْعوُا اِنِِ اسْتَطَعْتُمْ مِنْ دوُنِ اللّهِ اِنْ كُنتُمْ صادِقِينَ) ( يونس، آيه 38)
« بلكه آنان مى گويند پيامبر به دروغ قرآن را به خدا نسبت داده است بگو اگر راست مى گوئيد، سوره اى مانند آن را بياوريد وهمه افراد جز خدا را براى كمك بطلبند».
( بَلْ كَذَّبوُا بِما لَمْ يُحِيْطوُا بِعِلْمِهِ وَ لَمّا يَأْتِهِمْ تَأْوِيلُهُ كَذلِكَ كَذَّبَ

صفحه 258
الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَانْظُرْ كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الظّالِمِينَ)
( يونس، آيه 39)
« بلكه آنان چيزى را تكذيب كردند كه احاطه علمى به آن ندارند و واقعيت آن براى آنان نيامده و آشكار نگشته است اين چنين نيز پيشينيان تكذيب كردند بنگر، چگونه بود سرانجام ستمگران».
شكى نيست كه ضمير در جمله هاى : «بعلمه » و « لما يأتهم تأويله» ،به «ما موصول» در « بما» برمى گرد دولى بايد ديد مقصود از موصول» چيست؟.
در اين جا دو احتمال دارد:
1 ـ مقصود از « ما» قرآن است يعنى اين گروه قرآن را كه بر آن احاطه علمى ندارند انكار كرده اند و هنوز مآل و سرانجام (مواعيد) آن نيامده است.
گواه بر اين كه مقصود از « ما» در جمله «بَلْ كَذَّبوُا بِما لَمْ يُحِيْطوُا بِعِلْمِهِ» قرآن است، همان آيه پيشين است آنجا كه فرمود: «اَمْ يَقوُلوُنَ افْتَراهُ» و هر دو آيه به يك مطلب اشاره مى كند و آن اين كه: آنان قرآن را انكار كردند و درجمله دوم علت انكار بيان كرده و آن اينكه اين گروه جاهلانه و به خاطر عدم احاطه علمى به قرآن به انكار آن برخاستند، و علت انكار آنان جهل به واقعيت قرآن مى باشد.
اگر اين گروه نقاب تعصب را از ديده خود بر مى داشتند، و به عظمت قرآن و خصوصيات معجز آساى آن واقف مى شدند، مى دانستند كه چنين كتابى با اين خصوصيات محال است ساخته و چكيده انديشه بشرى باشد.
اين معنى در صورتى به خوبى روشن مى شود كه توجه شود كه هرگز در ما قبل و مابعد اين آيات سه گانه از قيامت سخنى ميان نيامده است، تا تصور شود كه مقصود « تأويل قيامت » است.
2 ـ احتمال ديگر اين كه مقصود از « ما» و ضمير « بعلمه» و « تأويله» قيامت است بسان جمله هاى « هَلْ يَنْظُروُنَ اِلاّ تَأْوِيلَهُ يَوْمَ يَأْتِى تَأْوِيلَهُ».
اين احتمال با سياق آيات كه همگى پيرامون قرآن سخن مى گويند و هرگز

صفحه 259
مسأله قيامت در آيات ما قبل و ما بعد مطرح نمى باشد بعيد است.
چيزى كه مى توان در اين مورد گفت: اين است كه اين اختلاف از نظر نتيجه تأثير چشم گيرى ندارد، زيرا خواه بگوئيم مقصود « تأويل قرآن» و يا بگوئيم « تأويل قيامت » است سرانجام مقصود از «تأويل قرآن» آن رشته از وعده و وعيد و پاداش و كيفرهاى الهى است كه واقعيت آنها در روز جزا تجسم يافته و تحقق پيدا مى كنند و دراين صورت هر دو نظريه يك مطلب را مى رسانند.
بنابر اين اگر بگوئيم: همه قرآن داراى تأويل است، مقصود آن رشته از معارف و حقائق است كه در اين جهان به صورت مفاهيم تجلى كرده و در روز رستاخيز به صورت « واقعيت» مشاهده خواهند شد.
دراين بحث نقاط ياد شده در زير روشن گرديد:
الف ـ تأويل به طور مطلق در قرآن چيست؟
ب ـ مقصود از تأويل متشابه چيست؟
ج ـ اگر همه قرآن داراى تأويل است چه نوع آيات از آن داراى تأويل مى باشد؟
اكنون وقت آن رسيده است كه با معنى « تفسير» كه در مقابل تأويل به كار مى رود، آشنا شويم :

باز شناسى تفسير از تأويل

« تفسير» بر خلاف تأويل كه ارجاع شيئ به حقيقت و واقعيت آن است، در مورد پرده بردارى از معنى و مضمون مفردات و جمله هاى آيه به كار مى رود معنى آيه كه الفاظ و جمله هاى آن قالب آن است به دست بيايد.
واگر بخواهيم تفاوت تفسير را با تأويل در مورد خصوص « آيه متشابه» به دست آوريم بايد چنين بگوئيم:
در مورد تفسير، هرگز آيه داراى دو مضمون به نام هاى « ابتدائى» و « نهائى»

صفحه 260
نيست، بلكه يك مضمون بيش ندارد و با شناخت معانى مفردات و جمله ها و شأن نزولها و سياق آيات مضمون آيه كاملا به دست مى آيد.
در صورتى كه در مورد « تأويل متشابه» مضمون ابتدائى آيه به نوعى روشن است ولى همان مضمون پلى است به مقصود نهائى، در اين صورت باز گردانيدن اين مقصود ابتدائى به آن مقصود نهائى، تأويل مى باشد، و اين حقيقت با طرح مثالهائى پيرامون تفسير آيه و تأويل آيه متشابه روشن مى گردد.
در سوره توبه آيه 37 چنين مى خوانيم:
( اِنَّمَا النَّسِئىُ زِيادَةٌ فِيْ الْكُفْرِ يُضَلُّ بهِ الَّذِينَ كَفَروُا يُحِلوُّنَهُ عاماً وَ يُحَرِّموُنَهُ...).
« تأخير فزونى در كفر است به وسيله آن، گروه كافر گمراه مى شوند يك سال آن را تحريم و سال ديگر حلال مى كند».
همان طور كه ملاحظه مى نمائيد، مضمون آيه كاملاً مبهم و غير روشن است و انسان نمى داند مقصود از « نسيئ» كه به معناى تأخير است چيست؟ چه تأثيرى مايه فزونى دركفر است؟ و تازه اگر بدانيم مقصود، تأخير ماههاى حرام است روشن نيست اين تأخير چگونه بوده است و روى چه هدفى انجام مى گرفته و بعداً چگونه جبران مى شده است؟
اين نوع پرده بردارى از مضمون آيه، تفسير آن است نه تأويل آن.
باز در همين سوره آيه 118 همين حكم را دارد، متن آيه چنين است:
( وَ عَلىَ الثَّلاثَةِ الَّذِينَ خُلِّفوُاحَتّى اِذا ضاقَتْ عَلَيْهِمُ الاْرضُ بِما رَحُبَتْ وَ ضاقَتْ عَلَيْهِم اَنْفُسُهُمْْ وَ ظَنوُّا اَنْ لا مَلْجأَ مِنَ اللّهِ اِلاّ اِلَيْهِ ثُمَّ تابَ عَلَيْهِمْ لِيَتوُبوُا اِنَّ اللّهَ هُوَ التَّوّابُ الرَّحِيمُ).
« و آن سه نفرى كه باز ماندند، زمين با تمام گسترش آن، تنگ شد و روح آنان برخود آنها، تنگ گرديد، و گمان كردند كه پناه گاهى از خدا به جز به سوى او نيست ( خداوند) به سوى آنان، با رحمت باز گشت، تا توبه كنند، خداوند توبه پذير و رحيم است».

صفحه 261
با اين كه معنى مفردات و جمله هاى آيه روشن است ـ مع الوصف ـ مفاد آيه كاملاً مبهم مى باشد، وانسان نمى داند كه مقصود از باز ماندن آن سه نفر چيست؟ و چه شد كه زمين براى آنان تنگ شد و روح آنان بر خود آنان فشار آورد؟
همچنين است بقيه مضمون آيه، وبدون مراجعه به سياق و شأن نزول، مفاد آيه روشن نخواهد شد؟ يك چنين پرده بردارى از مفاد آيه، تفسير ناميده مى شود و شما پس از ملاحظه سياق آيات و شأن نزول آنها، خواهيد ديد كه آيه مضمون بس روشنى دارد و سياق آيات و شأن نزول به صورت قرائن متصل و منفصل ، مفاد آيه را روشن مى سازد.
درحالى كه درتأويل، از ابهام مفردات و جمله ها و يا مضمون ابتدائى آيه، خبرى نيست بلكه در اين قسمت روشنى حكم فرما است ولى اين معنا گذرگاهى است براى يك مقصود نهائى كه براى انسان در بدو امر كاملاً پوشيده است و باز گردانيدن مفاد ابتدائى آن، به مقصود نهائى تأويل ناميده مى شود مثلاً در باره حضرت مسيح مى خوانيم:
( رَسوُلُ اللّهِ وَ كَلِمَتُهُ اَلْقاها اِلى مَرْيَمَ وَ روُحٌ مِنْهُ) ( نساء، آيه 171).
قـرآن در اين آيه حضرت مسيح را كلمه اى از « كلمات اللّه» و روحى از خود مى خوانـد « كلمـه» در اصـطلاح مـردم همان لفـظ موضوعى است كه به آن تلفظ مى شود و يا روى كاغذ نوشته مى شد اكنون انسان از خود سئوال مى كند كه چگونه حضرت مسيح به عنوان يك فرد عينى، كلمه خدا شمرده شده است و چگونه او روحى از خدا است پرده بردارى از روى اين حقيقت و باز گردانيدن معناى ابتدائى آيه، به معناى نهائى آن همان تأويل است.
شما مى توانيد با توجه به مثالهائى كه زده شد، تفاوت تفسير و تأويل را خصوصاً در مورد تأويل آيه متشابه به دست آورده و موارد آن را ازهم باز شناسيد

صفحه 262
« راسخان در علم كيست؟»
« رسوخ» در لغت عرب به معنى « ثبوت و نفوذ» است و مقصود از آن كسانى است كه علم و آگاهى آنان ريشه و اصالت داشته باشد، و به همين مناسبت قرآن برخـى از دانشـمندان يهـود را كـه اطلاعات وسيعى پيرامون آئين خود دارند « راسخ في العلم» توصيف كرده و در باره آنها چنين مى فرمايد:
( لكِنِ الرّاسِخوُنَ فِيْ الْعِلْمِ مِنْهُمْ وَ الْمُؤمِنوُنَ يُؤمِنوُنَ بِما اُنْزِلَ اِلَيْكَ وَ ما اُنْزِلَ مِنْ قَبْلِكَ وَ الْمُقِيميِنَ الصَّلوةَوَ الْمُؤتوُنَ الزَّكوةَ وَ الْمُؤمِنوُنَ بِاللّهِ وَ الْيَوْمِ الآخَراُولئِكَ سَنُؤتِيْهِمْ اَجْراً عَظِيماً)
( نساء، آيه 162)
« آن گروه از يهود كه استوار در علمند و افراد با ايمان به تمام آنچه كه برتو نازل شده و آنچه كه پيش از تو نازل گرديده ايمان مى آورند و آنها كه نماز را بر پا مـى دارنـد و زكات مى پردازنـد و آنها كه به روز رستاخيز ايمان آورده اند، به همگان پاداش بزرگ خواهيم داد».
در اين آيه، آن گروهى كه علم وسيع و گسترده اى در باره تورات دارند و نشانه پيامبر خاتم را در آن مى بينند « راسخ در علم» خوانده شده اند .
استعمال اين جمله در باره دانشمندان يهود حاكى از اين است كه اين جمله از يك مفهوم وسيعى برخوردار است كه همه مفسران و دانشمندان را كه در رشته اى از علوم قديم راسخ و آگاهى اصيل و عميق دارند، در برمى گيرد.
واگر پيشوايان معصوم در برخى از روايات خود را راسخ در علم خوانده اند، از باب تطبيق كلى بر افراد ممتازى كه از درخشندگى خاصى برخوردارند، مى باشد.
و مـا در اين جا به عنـوان نمـونه روايتـى را متذكر مى شـويم و علاقمـندان مى توانند، مجموع روايات را از كتابهاى ياد شده در زير 1 به دست آورند.

1 . كافـى، ج1، ص 213 ـ تفسـير برهـان، ج1، ص 270 ـ 271 ـ تفسير نورالثقلين، ج1، ص 260 ـ 265.

صفحه 263
امـام صـادق (ع) فرمـود: « نَحْنُ الرّاسِخوُنَ فِي الْعِلْمِ وَ نَحْنُ نَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ» 1: ( ما راسخان در علم مى باشيم و ما از تأويل « متشابه» يا قرآن آگاهيم).
كسـانى كه با روش پيشـوايان در تفسـير آيات قرآنـى آشنا هستند، به خوبى مى دانند كه روش آنان تطبيق مفاهيم كلى به مصاديق ممتاز و يا فراموش و ناديده گرفته شده است، البته آن هم نه از باب انحصار بلكه از باب تطبيق كلى بر مصاديق ممتاز و درخشنده خود.
و آگاهى از اين روش بسيارى از مشكلات احاديث را بر طرف مى كند.
پيشوايان ما آيه ( صِراطَ الَّذِيْنََ اَنْعَمْتَ عَلَيْهِم ) را به « صراط على » تفسير كرده و ياد آور شـده اند كه مقصـود راه و روش امام عـلى (عليه السلام) و سايـر پيشوايان است 2.
به طور مسلم اين لفظ از مفهوم وسيع و كلى برخوردار است و مقصود راه آن بندگان خدا است كه پيوسته مورد احسان نعمت الهى بوده و مورد خشم قرار نگرفته و گمراه نشده اند و راه و روش على (عليه السلام) كه به حكم گفتار پيامبر پيوسته با حق است و حق بر محور وجود او مى گردد 3 نمونه كامل و مصداق ممتاز آن مى باشد.
نا آشنائى برخى با روش اهل بيت در تفسير آيات سبب شده است كه به طرح رواياتى كه « راسخان در علم» را بر پيشوايان معصوم تطبيق مى كند، دست زنند در صورتى كه يك چنين روايات، جنبه تطبيقى داشته و درمقام بيان فرد كامل از مفهوم وسيع و كلى مى باشند.
حتى اگر در برخى از روايات راسخان در علم تنها به اهل بيت تفسير شده است اين حصر به خاطر كم فروغ بودن ديگر مصاديق آن در برابر علوم آنها است و

1 . كافى، ج1، ص 213.
2 . مجمع البيان، ج1، ص 28، تفسير برهان، ج1، ص 50 حديث 22.
3 . على مع الحق والحق مع على يدور معه حيث مادار براى آگاهى از اسناد اين حديث به «الغدير» ج3، ص 155 ـ 159 وغاية المرام، ص 538 ـ 541 مراجعه فرمائيد.

صفحه 264
يك چنين حصر در قرآن نيز موجود است از باب نمونه:
انبياء و پيامبران با عظمت آنگاه كه علم خود را با علم الهى مى سنجند، علم خود را در برابر علم بى نهايت خدا ناچيز ديده و چنين مى گويند:( لا عِلْمَ لَنا اِنَّكَ عَلاّمُ الْغُيوُبِ)( سوره مائده، آيه 109).:« ما آگاهى نداريم تو داناى پشت پرده هستى».

راسخان در علم و آگاهى از تأويل

آيا راسخان در علم از تأويل « متشابه» و يا « قرآن» آگاه مى باشنديا نه؟
قرآن در اين مورد مى فرمايد :( وَ ما يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ اِلاَّ اللّهُ وَ الرّاسِخوُنَ فِيْ الْعِلْمِ) هرگاه « واو» در جمله « والراسخون» عاطفه باشد، طبعاً به حكم « واو عاطفه» آنها نيز از تأويل قرآن آگاه خواهند بود و اگر « واو» مستأنفه باشد، قهراً علم به تأويل در انحصار خدا بوده و وظيفه « راسخان» فقط ايمان به انتساب هردو گروه از محكم و متشابه، به خدا خواهد بود.
در اين مورد مفسران بر دو گروهند گروهى آن را عاطفه و گروه ديگر آن را مستأنفه انديشيده اند و بحث هاى گسترده اى در اين مورد انجام داده اند ولى حق اين است كه « واو» عاطفه است نه مستأنفه و راسخان در علم در پرتو ارجاع متشابه به محكم از تأويل آيات متشابه آگاه مى باشند و مطالب ياد شده در زير اين حقيقت را ثابت مى كند:

الف ـ رسوخ در علم، نشانه آگاهى از تأويل است

«مناسبت حكم با موضوع در فهم سخن متكلم نقش اساسى دارد در آيه مورد بحث، جمله « والراسخون فى العلم » وارد شده است واكنون نمى دانيم كه آيا اين جمله معطوف بر لفظ « اللّه» در جمله پيشين « الااللّه» است تا آنان نيز از علم تأويل بهره داشته باشند، يا اين جمله بريده از جمله قبلى است و اين گروه داراى چنين

صفحه 265
علمى نمى باشند.
در اين مورد قرآن در توصيف اين گروه لفظ « الراسخون في العلم» را به كار گرفته و بر آن تكيه كرده است.
اتخاذ چنين عنوانى ( استوارى در دانش) براى موضوع با آگاهى از تأويل مناسب است نه با نا آگاهى و فقط ايمان به صحت انتساب آيه متشابه به خدا.
اگر وظيفه اين گروه فقط اعتقاد به صحت آيات خدا باشد، در اين صورت، معرفى آنان به صورت « الراسخون في العلم» چندان زيبا نمى باشد.
همگى ديديم كه قرآن دانشمندان يهود را كه آگاهى كامل از تورات و نشانه هاى پيامبر خاتم داشتند « الراسخون في العلم» ناميد واين به خاطر اين است كه آنها از حقانيت دعوت پيامبر گرامى كاملاً آگاه بودند.
برخى به خاطر پيشداورى در معنى « متشابه» واين كه متشابه آن رشته حقائقى است كه درك آنها براى انسان ممكن نيست ناچار شده كه نظر دهد كه «الراسخون» از تأويل متشابه آگاهى ندارند.
در اين موقع در برابر اين سئوال قرار گرفته است كه هرگاه « راسخان » آگاهى از تأويل متشابه ندارند و تنها وظيفه آنان « ايمان» به صحت و استوارى آنها است، پس چرا به آنان « راسخان في العلم» گفته شده است، بلكه شايسته بود كه ايـن گروه را «راسخان در ايمان» بنامند آنگاه در صدد پاسخ بر آمده و مى گويد:
« عالم» از نظر قرآن عبارت از مؤمن حقيقى، و منظور از جاهل، كافر و گنهكار است و راسخون در علم كسانى است كه ايمان آنها ثابت و محكم باشد.
شكى نيست كه نجات و رستگارى از آن دانشمندان با ايمان و عاملان به فرائض الهى است و علم منهاى ايمان و عمل، نتيجه بخش نيست ولى ادعاء اين كه « علم» در قرآن به معنى « ايمان » است برخلاف آيات قرآنى است كه علم و ايمان را دو چيز متغاير دانسته ومى گويد:
( وَ قالَ الَّذِينَ اُوْتوُا الْعِلْمَ وَ الإيْمانَ) ( روم، آيه 56) .

صفحه 266
« آنان كه به آنها دانش وايمان داده شده است گفتند.. در اين آيه به حكم عطف « ايمان » بر « علم» هريك ، مغاير ديگرى معرفى شده است.
نه تنها اين آيه است كه علم وايمان را مغاير يكديگر مى شمارد، بلكه در اأيات ديگر نيز بر اين مطلب اشاره هائى هست مانند:
( اَفَرَأيْتَ مَنِ اتَّخَذَ اِلهَهُ هَواهُ وَ اَضَلَّهُ اللّهُ عَلى عِلْم)
( سوره جاثيه،آيه 23)
« آيـا نمى بينـى آن كس را كه هـواى نفس خود را خداى خود اتخاذ كرده (و به جاى پرستش خدا، آن را مى پرستد) وخود را با داشتن علم و آگاهى ( بر بى پايگى مسلك خود) گمراه كرده است».
در اين آيه، فرد « عالم» ، « ضال»، «گمراه»، «فاسق»، و گنهكار» معرفى شده است با اين وضع چگونه مى توان گفت: كه عالم و علم در قرآن به معنى مؤمن و ايمان است ؟.
حق اين است كه بايد گفت تعبير از گروه دوم به « راسخان در علم» مى رساند كه اين گروه به خاطر استوارى در دانش، از تأويل متشابه آگاه مى باشند.

ب ـ معنى متشابه، گواه بر آگاهى راسخان است

در بحث بيست و ششم، معنى «متشابه» را روشن كرديم و معلوم شد كه مقصود از متشابه، آياتى است كه دلالت آنها بر مقاصد واقعى، ثابت و استوار نبوده و بايد از طريق مراجعه به «محكم» كه « ام الكتاب » مى باشند، ابهام متشابه را برطرف كرد.
هرگاه معنى متشابه همان است كه بر گزيده شد، طبعاً راسخان در علم از تأويل و مآل چنين آيات آگاه بودند و همه آيات قرآن براى آنها مفهوم خواهد بود و هرگز صحيح نيست كه تأويل چنين آيات در انحصار خدا باشد زيرا فرض اين است كه خدا قرآن را براى هدايت بشر و بهره گيرى از معارف و مطالب آن فرستاده است و

صفحه 267
لازم چنين كار اين است كه سراسر قرآن براى انسان هاى آماده به بهره گيرى معلوم و مفهوم باشد چيزى كه هست بخش اعظم قرآن (آيات محكم) بدون واسطه وبخش ديگر آن كه آيات متشابه است به وسيله محكمات آن مفهوم مى باشند.
آرى آن گروه كه متشـابه را به معنى خارج از حيطه فكروانديشه انسان تفسير مى كنند، طبعاً بايد « واو» را مستأنفه بگيرند و بر سر كلمه « الا اللّه» وقف نمايند.

ج ـ روايات متواتر بر آگاهى راسخان از تأويل شهادت مى دهد

روايات متواترى از پيشوايان شيعه پيرامون همين آيه وارد شده و همگى حاكى است كه جمله « الراسخون في العلم » عطف بر لفظ جلاله « اللّه» است و راسخان در علـم از تأويـل متشـابه آگاه مـى باشـد و در يكى از ايـن احاديث امـام چنيـن مى فرمايد: شأن خدا نيست كه چيزى را نازل كند آنگاه تأويل آن را نياموزد و مجموع اين روايات در تفسر هاى « برهان» و « نورالثقلين» گرد آمده است و همگى حاكى است كه راسخان در علم از تأويل « متشابه» و مجموع « قرآن » آگاه مى باشند 1.
با توجـه به اين بخــش از روايات، يك فـرد مؤمـن به عصـمت پيشـوايان، نمى تواند، جز اين بگويد كه راسخان در علم از تأويل « متشابه » آگاه مى باشند.

تنها حديث مخالف:

در اين مورد يك حديث مخالف وارد شده و حاكى است كه راسخان در علم از « تأويل متشابه» آگاه نبوده و فقط وظيفه آنان ايمان به صدور هرنوع آيه از جانب خدا است اين حديث در نهج البلاغه و تفسير برهان و نورالثقلين و ديگر كتابهاى حـديثى با اختلاف مختصرى در متـن وارد شـده اسـت اينـك مـا آن را مطـابـق «نهج البلاغه» نقل مى كنيم:

1 . نورالثقلين، ج1، ص 262 ـ 264 و تفسير برهان، ج1، ص 270 ـ 271

صفحه 268
« واعلم ان الراسخين في العلم هم الذين اغناهم اللّه عن اقتحام السدد المضروبة دون الغيوب، الا قرار بجملة ما جهلوا تفسيره من الغيب المحجوب فمدح اللّه اعترافهم بالعجز عن تناول مالم يحيطوا به علما وسمى تركهم التعمق فيما لم يكلفهم البحث عن كنهه رسوخاً» 1.
راسخان در علم كسانى هستند كه اعتراف به عجز در برابر اسرار غيبى وآنچه از تفسير آن عاجزند آنان را از كاوش پيرامون آنها بى نياز ساخته است، خداوند اعتراف آنان را به ناتوانى از درك چيزى كه به آن علم ندارند ستايش كرده و ترك ژرف گرائى آنها در باره موضوعى كه مكلف به غور در آنها نكرده است « رسوخ» ناميده است.
پاسخ: اين حديث نمى تواند از صحت نظريه نخست بكاهد زيرا:
اولاً: مضمون اين حديث با ديگر احاديثى كه از آن حضرت در اين مورد نقل شده است كاملا تفاوت دارد، زيرا خود امام على در روايات ديگر تصريح كرده است كه راسخان در علم از تأويل قرآن و يا تأويل « متشابه» آگاه مى باشند در اين صورت چگونه مى توان آن همه احاديث را رد كرد وتنها اين حديث را گرفت 2؟
و ثانياً: گروهى از مفسران و محدثان اسلامى به توجيه اين بخش از خطبه برخاسته و در اينمورد توجيهاتى را ياد آور شده اند 3 هرچند غالب ويا همه آنها با متن حديث چندان وفق نمى دهد آنچه مى توان گفت اين است كه اين بخش از خطبه از طريق قطعى به دست ما نرسيده و نمى تواند، در مقابل اين همه روايات حجت و حديث اطمينان بخش باشد.

1 . نهج البلاغه، چاپ عبده، خطبه شماره 90 تفسير برهان، ج1، ص 271 حديث 12 ـ نورالثقلين، ج1، ص 264 حديث 41.
2 . به تفسير برهان، ج1، ص 270 ـ به حديث شماره 6 و نورالثقلين، ج1، ص 260 حديث شماره 18 و 25 و 26 و 43 و 45 و درحديث 26 چنين مى فرمايد: ( واعطانا وحرمهم) به ما«تأويل متشابه را» داد و آنان را محروم ساخته است.
3 . بحار، ج4 ص 257 والميزان، ج2، ص 28 و 69

صفحه 269
اين تنها روايات شيعه نيست كه گواهى مى دهند كه راسخان در علم از تأويل متشابه آگاهند بلكه روايات اهل تسنن نيز در اين مورد با روايات شيعه هماهنگ است اينك برخى را در اين جامى آوريم:
ابن عباس مى گويد:
1 ـ « وانا ممن يعرف تأويله» من از گروهى هستم كه تأويل قرآن را مى داند.
پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) در حديثى در باره « ابن عباس» چنين دعا كرد:
2 ـ «اَلّلهُمَّ اَعْطِ اِبْنَ عَبّاسَ الْحِكْمَةَ وَ عَلِّمْهُ التَّأْوِيلَ» : خدايا به ابن عباس حكمت بده و تأويل قرآن را به او بياموز.
3 ـ « اَلّلهُمَّ فَقِّهْهُ فِيْ الدِّيْنِ وَ عَلِّمْهُ التَّأْوِيلَ» : خدا يا دين را به او تفهيم كن و تأويل را بياموز 1.
هرگاه تأويـل متشابه، در انحصار خـدا باشد يك چنين دعاهائى چه معنى مى تواند داشته باشد واگر مقصود تأويل قرآن باشد، تأويل متشابه نيز در آن داخل است.
هرگاه اين احاديث نيز ثابت نباشد باز مى تواند در اين مورد مفيد باشند زيرا به روشنى دلالت دارند كه علم به « تأويل متشابه» در آن روز در نظر مسلمين در انحصار خدا نبود و گرنه جاعلان اين احاديث، مطلبى را كه بر خلاف نظر يه معروف ميان مسلمانان باشد، جعل نمى كردند.
رسول گرامى مى فرمايد: « اِعْمَلوُا بِكِتابِ اللّهِ فِي مَا اشْتَبَهَ عََلَيْكُمْ فَاسْأَلوُا عَنْهُ اَهْلَ الْعِلْمِ يُخْبِرُوُنَكُمْ» 2 به كتاب خدا عمل كنيد، آنچه بر شما مشتبه گرديد از دانشمندان بپرسيد تا شما را آگاه سازند.

1 . كنز العمال، كتاب فضائل، ج11، ص 731 سيوطى دركتاب « الدرالمنثور» به اين بخش در روايات توجه نكرده و غالباً به پيروى از طبرى سنگينى بحث حديثى را روى عدم آگاهى «راسخان» نهاده است.
2 . مستدرك حاكم.

صفحه 270
خلاصـه با توجـه بـه اين كه در آيـه، روى « علـم» و « دانـش» راسخان تكيه مى كند، وبا توجه به يك رشته روايات متواتر بايد گفت: راسخان در علم، از تأويل متشابه آگاه بوده و مى توانند با توجه به « محكمات» ابهام متشابه را رفع كنند.

اعراب آيه:

در آيه مـورد بحـث خـدا مى فرمايد: ( وَ ما يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ اِلاَّ اللّهُ وَ الرّاسِخوُنَ فِيْ الْعِلْمِ يَقوُلوُنَ آمَنّا بِهِ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنا) .
هرگاه «واو» را در جمله « والراسخون» مستأنفه بدانيم، طبعاً جمله ياد شده «مبتداء» بوده و جمله « يقولون»، « خبر» آن خواهد بود ولى اگر «واو» را عاطفه بدانيم جمله « يقولون» به معنى كلمه « قائلين»، « جمله حاليه» خواهد بود.
گاهى ديـده مى شود كه برخـى بر اثر بـى اطلاعـى از قواعـد ادبى، استبعاد مى كنند كه جمله « يقولون» جمله حاليه باشد، درحالى كه نظير آن در قرآن هست، قرآن در سوره حشر آنگاه كه در باره « فئ» سخن مى گويد،آن را از آن خدا و رسول و وابستگان پيامبر و يتيمان و مساكين و در راه ماندگان مى داند و چنين مى فرمـايد: ( فَلِلّهِِ وَ لِلرَّسـوُلِ وَ لـِذِى الْقُرْبى وَ اليَتـامى وَ الْمَسـاكِينِ وَ ابْنِ السـَّبِيلِ...) (حشر، آيه 7).
آنگاه در آيه هاى هشتم و نهم و دهم به تفصيل موارد مصرف « فئ » كه در آيه قبل به اجمال بر گزار شده است مى پردازد و مى فرمايد« فئ» از آن سه گروه است:
الف ـ ( لِلْفُقراءِ وَ الْمُهاجِرِينَ الَّذِينَ اُخْرِجوُا مِنْ دِيارِهِمْ) ( سوره حشر، آيه8).
مهاجران فقير كه از خانه و زندگى اخراج شده اند.
ب ـ ( وَالَّذِينَ تَبَوَّؤا الدّارَ وَ الإيْمانَ مِن قَبْلِهِمْ ) ( آيه 9).
آنـان كه در مدينه سُكنى گزيده اند و پيش از انصار ( در عقبه منى) ايمان آورده اند.
ج ـ ( وَالَّذِينَ جاؤُوا مِنْ بَعْدِهِمْ) ( آيه 10).
آنان كه پس از اين گروه آمده اند و ايمان آورده اند.

صفحه 271
دراين موقع حال و وضع گروه سوم چنين بيان مى كند:
( يَقوُلوُنَ رَبَّنا اغْفِرْلَنا وَ لاِخْوانِناَ الَّذِينَ سَبَقوُنا بِِالإيْمانِ ) ( ذيل آيه 10).
اين گروه كه پس از مهاجر وانصار پديد مى آيند، حال وضع آنان اين است كه مى گويد: خدا يا برادران ايمانى ما را كه در ايمان برما سبقت گرفته اند، بيامرز.
در اين جاجمله « يَقوُلوُنَ رَبَّنَا اغْفِرْ» حال از جمله « وَالَّذِينَ جاؤوُا مِنْ بَعْدِهِمْ» است كه با واو عاطفه بر گروه هاى نخست عطف شده است.
بنابراين مانع ندارد كه « والراسخون فى العلم» جمله معطوفه باشد، و جمله «يقولون» جمله حاليه و بيانگر حال « والراسخون» گردد1.

پاسخ به يك سئوال:

هرگاه راسخان در علم از تأويل متشابه آگاهند، پس چرا مى گويند « آمنا به » ما به متشابه ايمان آورديم درحالى كه مناسب اين است كه بگويند « وَ اُعْلِمْنا تَأْوِيْلَهُ» ما را به تأويل آن آشنا ساخته اند.
پاسخ اين سئوال روشن است، راسخان در علم در برابر گروهى قرار گرفته اند كه در باطن نه در ظاهربه متشابه ايمان ندارند و اگر هم از آن پيروى مى كنند، فقط به خاطر فتنه انگيزى است چنان كه مى فرمايد: ( فَاَمـَّا الَّذِيـنَ فِيْ قُلوُبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعوُنَ ما تَشابَهَ مِنْهُ ابْتِغاءَ الْفِتْنَةِ) دراين صورت راسخان در علم براى اظهار مخالفت با اين گروه مى گويند: « ما به متشابه ايمان داريم نه تنها به متشابه ايمان داريم، بلكه به محكم و متشابه هردو ايمان داريم چنانكه مى فرمايد:
( كُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنا).

1 . به امالى مرتضى، ج1، ص 439 ـ 442.

صفحه 272
خلاصه هدف از اين تعبير (آمنا به ) انتقاد از روش گروه معاند است كه با فتنه انگيزى در مقام طعن به آيه متشابه مى باشند تو گويى اصلاً به آن ايمان ندارند، آنان براى نقد نظريه آنها، مى گويند « آمنا» گواه روشن بر اينكه ايمان به صحت متشابه مانع از آگاهى انسان از تأويل آن، نيست اين است كه اين گروه همان طور كه به «متشابه » ايمان دارند، به محكم نيز « ايمان » دارند چنانكه مى گويند : « آمنّا بِهِ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنا» اگر ايمان به محكم مانع از آگاهى از مفاد آن نيست، طبعاً ايمان به متشابه نيز مانع از علم به تأويل آن نخواهد بود.

پاسخ به سئوال ديگر:

در آيه مورد بحث پاسخ به يك سئوال باقى است و آن اين كه لفظ « اما» درجمله « فَاَمَّا الَّذِينَ فِيْ قُلوُبِهِمْ زَيْغٌ» ، « اماى » تفصيلى است و چنين «اما» به خاطر انجام تفصيل بايد تكرار شود اكنون سئوال مى شود كه لنگه دوم آن چيست ؟
پاسخ :
همان طور كه در سئوال ياد آورى شد اين « اما» براى تفصيل است يعنى به تـفصيل سخن قبلى مى پردازد و به اصطلاح تشقيق شقوق مى كند.
ولى درزبان عرب گاهى همه شقوق را دركلام مى آورند و گاهى يكى از شقوق را مى گويند و ديگرى را به خاطر روشن بودن ذكر نمى كنند مانند:
( قَدْ جاءَكُمْ بُرْهانٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَ اَنْزَلْنا اِلَيْكُمْ نوُراً مُبِيناً فَاَمَّا الَّذِيْنَ آمَنوُا بِاللّهِ وَ اَعْتَصِموُا بِهِ فَسَيُدْخِلُهُمْ فِيْ رَحْمَة مِنْهُ وَ فَضْل)
( نساء، آيه 174)
« به سوى شما حجت و گواهى از جانب پروردگار تان آمده است و به سوى شما نور آشكار ى فرستاده ايم اما آنان كه ايمان به خدا آورده اند و ـبه كتـاب او چـنگ زده انـد بـه زودى آنـها را دررحمت و كرم خـود وارد مى سازد».

صفحه 273
در اين جا شق دوم اين كلام به خاطر روشنى حذف شده است وآن اينكه: آنان كه كفـر ورزيده انـد و به كتاب الهى چنـگ نزده انـد، آنهـا را در عذاب خود وارد مى سازند.
در آيه مورد بحث نيز جريان از اين قبيل است، شق دوم به خاطر روشنى در عبارت نيامده است و آن اين كه افرادى كه در قلوب آنان انحراف نيست، هرگز طعن به متشابه نمى زنندواز آن به صورت فتنه انگيزى پيروى نمى كنند، بلكه به محكم و متشابه ايمان مى آورند و جز حقيقت جوئى ( نه فتنه انگيزى) هدف ديگرى ندارند.

صفحه 274

مطلب بيست و هشتم

آيا اين آيه گواه بر بطلان توسل است؟

با تشريح آيات بيست وشش گانه پايه صحت نظريات مؤلف در اين كتاب روشن گرديد ديگر لزومى ندارد كه به نقد ديگر نظريات او بپردازيم، و اگر خوف از إطالـه سخن نبـود به نقـد نظريـات او در مطالـب ( 11، 70، 71، 76 و 82 ) مـى پرداختيم، بالأخص اشتباه او در تفسير آيه :( فَلَمّا اَنْ رَأى بُرْهانَ رَبِّهِ) (يوسف، آيه 24).بخشودنى نيست و قسمتى از سخنان او مربوط به « فخر رازى» است ولى به حكم« مشت نمونه خروار است» به همين اندازه اكتفاء مى كنيم.
ولى براى تكميل بحث، به توضيح مفاد دو آيه اى كه مورد تمسك وهابيان وطنى قرار گرفته است، مى پردازيم حالا خواه شما آنها را از « آيات مشكله قرآن» بشماريد يانه و در هر حال امروز كسانى كه درخط « محمد بن عبدالوهاب» قرار دارنـد، براى ابطال توسل به « ارواح مقدسه » « به اين دو آيه تمسك جسته و چنين مى انديشند كه بر دليل دندان شكنى دست يافته است.
نگارنده كتاب مستدل و گسترده اى پيرامون صحت و استوارى « توسل به ارواح مقدسه» نوشته وبه عنوان توسل در 252 صفحه چاپ ومنتشر شده است و در آن كتاب دلائل صحت توسل را از قرآن و احاديث كه محدثان اسلامى از فريقين نقل كرده اند، مطرح كرده و براى هيچ منصفى جاى شك و ترديد باقى نگذارده است.

صفحه 275
ولى چون اين آيه زبان زد وهابيان معاصر است از اين جهت براى تكميل مباحث به تفسير اين آيه و آيه ديگر مى پردازيم، البته به صورت فشرده، نه مفصل و گسترده.
***
( قُلْ اَرَأَيْتُمْ ما تَدْعوُنَ مِنْ دوُنِ اللّهِ اَروُنِى ما ذا خَلَقوُا مِنَ الارْضِ اَمْ لَهُمْ شِرْكٌ فِي السَّمواتِ ائْتوُنِي بِكِتاب مِنْ قَبْلِ هذا اَوْ اَثارَة مِنْ عِلْم اِنْ كُنْتُمْ صادِقيِنَ) (احقاف، آيه 4)
« بگو به من خبر دهيد، آنچه را كه جز خدا مى خوانيد، چيزى را از زمين آفريده اند؟ يا در آفرينش آسمانها شركت داشته اند؟ كتابى پيش از قرآن ويا اثرى از علم بياوريد اگر راستگو هستيد».
( وَ مَنْ اَضَلَّ مِمَّنْ يَدْعوُا مِنْ دوُنِ اللّهِ مَنْ لا يَسْتَجِيبُ لَهُ اِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ وَ هُمْ عَنْ دُعائِهِمْ غافِلوُنَ) ( احقاف، آيه 5)
« چه فردى گمراه تر از آن كسى است كه جز خدا را مى خواند ( پرستش مى كند) كه تا روز رستاخيز به نداى او پاسخ نمى دهند، و از دعاى پرستندگان خود غافلند».
( وَ اِذا حُشِرَ النّاسُ كانوُا لَهُمْ اَعْداءَ وَ كانوُا بِعِبادَتِهِمْ كافِريْنَ)
( احقاف، آيه6)
« وقتى مردم محشور مى شوند، معبودهاى آنان، دشمنان آنان مى شوند، و عبادت آنان را انكار مى كنند».

توضيح مفاد آيات:

شكى نيست كه مقصود از دعوت در آيه، همان عبادت و پرستش موجوداتى

صفحه 276
است كه آنها را معبود و اِله خويش مى پنداشتند و هدف آيه استدلال بر نفى معبود و اِله بودن آنها است و دليل باطل بودن معبودبودن آنها در آيه نخست ( آيه چهارم سوره) بيان گرديده است و توضيح آن چنين است:
آن كسى شايسته عبادت و پرستش است كه خالق چيزى و يا شريك خالق در آفرينش موجودى باشد هرگاه معبودهاى شما نه چيزى را در زمين آفريده اند و نه در آفرينش آسمانها شركت داشتند در اين صورت شايسته عبادت و پرستش نخواهند بود.
هرگاه در آيه نخست دليل بطلان پرستش آنها را مطرح مى كند، در آيه دوم ياد آور مى شود كه معبودهاى دروغين آنها تا روز رستاخيز، به درخواست هاى آنها پاسخ نخواهند گفت و اصلاً از دعوت آنها غافل و نا آگاه هستند.
و در آيه سوم مى گويد: كه همين معبودها در روز رستاخيز دشمن عبادتگران خواهند بود.
« وهـابـى زده هـا» اين آيات را بر توسلات مسلمانان به ارواح مقدسه تطبـيق مى كنند در حالى كه آيه در موردى سخن مى گويد كه ارتباطى به مسأله توسل ندارد زيرا:
اولاً: آيه مربوط به عبادت معبودهاى دروغين است، و كلمه « تدعون» در آيه نخست، و در آيات مشابه ديگر به معنى خواندن و « صدا كردن» نيست، بلكه مقصود دعوت خاصى است كه برآن « پرستش » منطبق مى گردد و در قرآن مجيد اين واژه در آن قسم از دعوت كه پرستش ناميده مى شود زياد به كار رفته است و گواه بر اين مطلب، مضمون آيه نخست است كه از طريق نفى خالقيت آنان و يا شركت آنها در آفريدن آسمانها، معبود بودن آنها را ابطال مى كند دراين صورت، مفاد آيه، ارتباطى به توسل به ارواح مقدسه ندارد، توسلى كه از نظر فرد متوسِّل ، جز درخواست دعا از بندگان عزيز درگاه خدا،. كه دعاء و دعوت آنها، مقرون به استجابت است، چيز ديگرى نمى باشد.

صفحه 277
وبه ديگر سخن: آيه پيرامون پرستش واسطه ها سخن مى گويد نه در خواست دعاءاز آنها، نه واسطه قرار دادن آنها به عنوان يك فرد مقرب درگاه خدا.
و ثانياً: هدف آيه انتقاد از عمل عرب جاهلى است كه بتهاى چوبى و فلزى را عبادت كرده و از آنها درخواست حاجت مى كردند بتهائى كه از عبادت و دعوت و حتى از وجود خود آنها غافلند در اين صورت آيه چه ارتباطى به ارواح مقدسه دارد كه به حكم آيات ديگر بينا و شنوا هستند.
گواه بر اين كه آيه مربوط به دعوت بتهاى چوبى است همان لفظ « ماتدعون» است ولفظ « ما» درمورد موجود غير آگاه به كار مى رود و همگى مى دانيم كه عبادت و پرستش چنين موجودات در شبه جزيره رايج و شايع بود، و پرستندگان معبودهاى ديگر كاملاً در اقليت بودند و اما اين كه در آيه در كنار « ما » لفظ « من» و « هم» به كار برده شده، به خاطر حسن تخاطب و مماشات با پرستندگان آنها است كه براى معبودها نفع و ضرر، و تدبير و شفاعتى قائل بودند و يك چنين صفات از آن موجودات عاقل و شاعر است و روى اساس عقيده مخاطب ضماير مخصوص به موجودات عاقل به كار برده شده است.
واگر در آيه سوم براى آنها صفاتى از قبيل عداوت و انكار در روز رستاخيز قائل گرديده، به خاطر اين است كه تمام اصنام و اوثان در اين روز به فرمان حق، حيات و زندكى پيداكرده و عداوت و انكار خود را ابراز مى دارند و هرگز نبايد درامكان چنين احياء و سخن گفتن آنها،ترديدكرد،زيرا جائى كه پوست و اعضاء بدن مجرمان در چنين روزى به فرمان خدا به سخن در مى آيند، هيچ مانع ندارد كه ايـن خـدا نماهـا در آن روز بر ضـد پرستنـدگـان خود قيـام كنـند و سخـن بگويند به گواه آيه:
( وَ قالوُا لِجُلوُدِهِمْ لِمَ شَهِدْتُمْ عَلَيْنا؟ قالوُا اَنْطَقَناَ اللّهُالَّذِىْ اَنْطَقَ كُلَّ شَئى)(فصلت، آيه 21)
« بـه پوستـهاى خـود مى گويـند چـرا بـر ضـد مـا شهادت داديـد؟ آنها

صفحه 278
مى گويند: خدائى كه همه موجودات را به سخن در آورد، ما را به تكلم وادار كرد».
وباز مى فرمايد:
( اَلْيَوْمَ نَخْتِمُ عَلى اَفْواهِهِمْ وَ تُكَلِّمُنا اَيْدِيْهِمْ وَ تَشْهَدُ اَرْجُلُهُمْ بِما كانوُا يَكْسِبوُنَ) ( يس، آيه 65)
« امروز بردهانهاى آنها مهر مى زنيم و دستهاى آنان را به سخن گفتن وادار مى كنيم و پاهاى آنان برآنچه انجام داده اند، گواهى مى دهند».
با توجه به شيوه بت پرستى در منطقه وبا توجه به چنين آيات، اين نظر را بسيارى از مفسران انتخاب كرده اند، در اين صورت استدلال به اين آيه، برنفى ارتباط با ارواح مقدسه كاملاً بيگانه خواهد بود زيرا سخن ما پيرامون ارواح مقدس است نه بتهاى جامد.

پاسخى به گونه ديگر:

شما فرض كنيد كه مقصود از « ما تدعون» مطلق معبودها اعم از آگاه و نا آگاه است و اگر در آيات بعدى ضماير آگاه به كار رفته است به خاطر تغليب، عاقل برضد آن است.
يا فرض كنيد كه مقصود تنها معبودهاى عاقل و آگاه از جن و شيطان و ملك است، و اگر لفظ « ما» در آيه نخست به كار رفته است به خاطر اين است كه گاهى همين لفظ در مورد عاقل نيز به كار مى رود ولى با اين دو فرض (كه هرگز قطعى نيست، بلكه بر خلاف شرائطى است كه درموقع نزول آيه بر اكثريت عرب جاهلى حاكم بود) باز آيه ارتباطى به توسل رايج در ميان اهل توحيد ندارد زيرا گذشته از اينكه ، موحدان جز خدا را نمى پرستند، هدف آيات، نفى آن نوع قدرت براستجابت و آگاهى است كه در شأن معبود واقعى مى باشد، و آن داشتن قدرت و علم متكى به خويش نه قدرت و آگاهى مكتسب از خدا.
خلاصه : هدف آيات نفى معبود و الوهيت ما سوى اللّه است، الهى كه بايد

صفحه 279
جوهر كمال و كانون قدرت و خلقت و علم و آگاهى باشد زيرا داشتن قدرتهاى اكتسابى و علم و آگاهى هائى اعطائى نه تنها دليل بر الوهيت نيست، بلكه گواه بر سلب عنوان الوهيت و مقام معبوديت از آنها است.
روى اين اساس فشار آيات روى نفى هرنوع كمال ذاتى و قدرت و توانائى وعلم و آگاهى است كه از درون موجود بجوشد، واين نوع سلبها گواه بر عدم كمال اكتسابى و آگاهى اعطائى نيست نه در معبودهاى باطل مانند فرشته و جن ونه در ارواح مقدسه كه به هيچ وجه مورد پرستش قرار نمى گيرند.

صفحه 280

مطلب بيست و نهم

موجود ممكن و مالكيت سود و زيان

(قُلِ ادْعوُا الَّذِينَ زَعَمْتُمْ مِنْ دوُنِهِ فَلا يَمْلِكوُنَ كَشْفَ الضُّرِّ عَنكُمْ وَ لا تَحْوِيلاً) ( اسراء، آيه 56)
« بگو بخوانيد كسانى را كه جز خدا « معبود» مى دانيد آنان نمى دانند بلا را از شما بر دارند و نه بگردانند».
( اُولئِكَ الَّذِينَ يَدْعوُنَ يَبْتَغوُنَ اِلى رَبِّهِمُ الْوَسِيلَةَ اَيُّهُمْ اَقْرَبُ وَ يَرْجوُنَ رَحْمَتَهُ وَ يَخافوُنَ عَذابَهُ اِنَّ عَذابَ رَبِّكَ كانَ مََحْذوُراً) (اسراء، آيه 57)
« آنان كه مى خوانيد نزديك ترين آنها، در طريق تحصيل « وسيله» هستند و به رحمت او اميدوارند و از عذاب او بيم دارند و به راستى عذاب پروردگار حذر كردنى است ».
آگاهى از مفاد آيه، نياز به روشن شدن نقاط مختلفى از آيه دارد:

الف ـ وسيله چيست؟

« وسيله» در لغت عرب به معنى « رغبت» 1 و « منزلت» 2 مى باشد و گاهى

1 . مقاييس اللغة، ج6، ص 110.
2 . مفردات راغب، ص 524.
Website Security Test