welcome to official website of Grand Ayatollah Sobhani
فارسی عربی
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی گالری صوت گالری تصویر گالری فیلم اخبار

نام کتاب : تفسير صحيح آيات مشكله قرآن*
نویسنده :آيت الله العظمي سبحانی-تنظیم و نگارش:سید هادی خسروشاهی*

تفسير صحيح آيات مشكله قرآن

صفحه 201
2 ـ گروه مؤمن آن گروه را كه به پرستش گوساله اصرا رمى ورزيدند و هنوز از آن دست نكشيده بودند بكشند واين وجه را مؤلف تفسير آيات مشكله بر گزيده است.
3 ـ گوساله پرستانى كه توبه نموده اند خود رابكشند.
قبل از آنكه در باره هريك از اين وجوه سخن بگوئيم يادآور مى شويم كه اين داستان علاوه بر سوره بقره در سوره اعراف آيه هاى 148 تا 153 و سوره طه آيه 85 نيز وارد شده است اينك با آيات هر دو سوره آشنا شويم :
( وَ اتَّخَذَ قَوْمُ مُوسى مِنْ بَعْدِهِ مِنْ حُلِيِّهِمْ عِجْلاً جَسَداً لَهُ خُوارٌ اَلَمْ يَرَوْا أَنَّهُ لا يُكَلِّمُهُمْ وَ لا يَهْدِيْهِمْ سَبِيلاً اِتَّخَذوُهُ وَ كانوُا ظالِميْنَ) ( اعراف، آيه 148)
« قوم موسى بعد از ( رفتن) او ( به ميعاد گاه خداوند) از زيور آلات خود گوساله اى ساختند، جسد بى روحى بود كه صداى گاو داشت آيا آنها نمى ديـدنـد كه باآنـان سخـن نمى گويـد وبـه راه ( راست) هدايتشان نمى كند، آن را ( خداى خود) انتخاب كردند و ستمگر بودند».
( وَ لَمّا سُقِطَ فِيْ اَيْدِيهِمْ وَ رَأَوْا اَنَّهُمْ قَدْ ضَلوُّا قالوُا لَئِنْ لَمْ يَرْحَمْنا رَبُّنا وَ يَغْفِرْ لَنا لَنَكوُنَنَّ مِنَ الْخاسِرِينَ)(اعراف، آيه 149)
« هنگامى كه حقيقت به دستشان افتاد و ديدند گمراه شده اند گفتند اگر پروردگارما به ما رحم نكند وما را نيامرزد به طور قطع از زيانكاران خواهيم بود».
( وَ لَمّا رَجَعَ مُوسى اِلى قَوْمِهِ غَضْبانَ اَسِفاً قالَ بِئْسَما خَلَفْتُمُونِي مِنْ بعدِي اَعَجِلْتُمْ اَمْرَ رَبِّكُمْ وَ اَلْقىَ الألْواحَ وَ اَخَذَ بِرَأْسِ اَخِيهِ يَجُرُّهُ اِلَيْهِ قالَ ابْنَ اُمّ اِنَّ الْقَوْمَ اسْتَضْعَفوُنِي وَ كادوُا يَقْتُلوُنَنِي فَلا تُشْمِتْ بِيَ الأعْداءَ وَ لا تَجْعَلْنِي مَعَ الْقَوْمِ الظّالِمينَ)
( اعراف، آيه 150)
« وقتى موسى خشمگين واندوهناك به سوى قوم خود باز گشت، به آنان

صفحه 202
گفت پس از من، بد جانشنيانى برايم بوديد ( و آئين مرا ضايع كرديد) آيا در فرمان پروردگارتان عجله نموديد؟ سپس الواح را افكند و سر برادر خود را گرفت ( و با عصبانيت) به سوى خود كشيد، او گفت: فرزند مادرم اين گروه مرا در فشار گذاردند و نزديك بود مرا به قتل برسانند بنابراين كارى نكن كه دشمنان مرا شماتت كنند و مرا با گروه ستمكاران قرار مده».
( قـالَ رَبِّ اغْفـِرْلِـيْ ولإَخـِي وَ اَدْخِلـْنا فـِيْ رَحْمَتِكَ وَ اَنْتَ اَرْحَمُ الرّاحِميْنَ) ( اعراف، آيه 151)
(« موسى )گفت پروردگارا! من و برادرم را بيامرز و ما را در رحمت خود داخل كن و تو مهربان ترين مهربانانى».
( اِنَّ الَّذِينَ اتَّخَذوُا الْعِجْلَ سَيَنالُهُمْ غَضَبٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ ذِلَّةٌ فِيْ الْحَيوةِ الدُّنْيا وَ كَذلِكَ نَجْزِي الْمُفْتَرِينَ) ( اعراف، آيه 152)
« آنها كه گوساله را ( معبود خود) انتخاب كردند به زودى خشم پروردگار و ذلت درزندگى دنيا به آنها مى رسد و اين چنين كسانى را كه ( بر خدا) افتراء مى بندند كيفر مى دهيم».
( وَ الَّذِينَ عَمِلوُا السَّيِّئاتِ ثُمَّ تابوُا مِنْ بَعْدِها وَ آمَنوُا اِنَّ رَبَّكَ مِنْ بَعْدِها لَغَفوُرٌ رَحِيمٌ) ( اعراف، آيه 153)
« آنها كه گناه كنند و بعد از آن توبه نمايند و ايمان آورند ( اميد عفو اورا دارند زيرا) پروردگار تو در پى آن آمرزنده و مهربان است ».
باز قرآن در سوره طه مى گويد: ( فَاِنّا قَدْ فَتَنّا قَوْمَكَ مِنْ بَعْدِكَ وَ اَضَلَّهُمُ السّامِرِىُّ) ( طه، آيه 85)
« ما قوم تو را آزموديم، سامرى آنان را گمراه كرد».
اكنون كه متون و ترجمه آيات را نگاشتيم شايسته است وجوه قابل توجهى را كه در تفسير جمله ياد شده در تفاسير نقل شده است مطرح كنيم همان طور كه در آغاز بحث ياد آور شديم آيه مورد بحث، آيه پنجاه و چهارم در سوره بقره است و به كمك

صفحه 203
آيات سوره هاى « اعراف» و « طه» مى توان مقصود را به دست آورد.

نظريّه اول:

زمخشرى دركشاف از برخى نقل مى كند كه مقصود از جمله « فاقتلوا انفسكم» اين است كه اشخاصى كه گوساله را نپرستيده اند آنها را كه آن را پرستش نموده اند، بكشند، و كمال توبه آنها همين است كه بايد كشته شوند1.

اعتراضات نويسنده به اين وجه:

1 ـ خيلى استبعاد دارد كه خداوند پس از توبه كردن مردم، دستور كشتن آنها را بدهد.

پاسخ:

اولاً احتمال دارد كه كشتن اين گروه متمم توبه آنها بوده است چنان كه در شريعت مقدس اسلام هم نمونه هائى بر اين موضوع ديده مى شود:
1 ـ توبه مرتكب زناى محصنه 2 قبول است ولى با پذيرفته شدن توبه او بايد سنگسار شود و حكم الهى در باره او اجرا گردد، و برخى معتقدند كه اجراء حد در باره آنها، درواقع تكميل توبه آنها است.
2 ـ مرتد فطرى 3 وياكسى كه حد الهى مانند حد روزه خورى، در باره او سه بار جارى شود، درمرتبه چهارم كشته مى شوند هرچند نادم و پشيمان گردند، وتوبه

1 . تفسير كشاف، ج1، ص 216.
2 . زناى محصنه يك اصطلاح فقهى است و آن در موردى است كه زانى و زانيه هردو يا يكى همسر داشته باشند.
3 . مرتد در اصطلاح فقهى به دو نوع است مرتد ملى و مرتد فطرى ، مرتد ملى آن كسى است كه حين انعقاد نطفه يكى از والدين او مسلمان نبوده باشد واو بعداً اسلام بياورد و بعد كافر گردد ولى مرتد فطرى كسى است كه از پدر و يا مادر مسلمان متولد شود و بعد مرتد گردد و اين شخص اگر هم توبه كند، بايد كشته شود و توبه او حد را ساقط نمى كند.

صفحه 204
نمايندجاى گفتگو نيست كه كشتن يك چنين اشخاص تائب و نادم علاوه بر اينكه مقـام و منـزلت آنان را بالا مى بـرد، و تا حـدى بار آنـان را در روز جــزاء سبكـتر مى سازد، خود يك سياست اسلامى است، زيرا هرگاه مرتكبين اين جرائم با اعمال شاقه مؤاخذه نشوند و مرگ حتمى خود را در آستانه اعمال خود نبينند عظمت گناه از بين مى رود و اين سياست اسلامى با رحم و عطوفت خداوند جهان منافات ندارد، زيرا مصلحت اجتماع بر مصالح فرد مقدم است.
البته مى دانيم كه جرم كسانى كه گوساله سامرى را پرستيده بودند، شرك و بت پرستى وانحراف از جاده توحيد بود، و در حقيقت تمام زحمات موسى (عليه السلام) را به باد دادن بود « اِنَّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظِيمٌ» اگر خداوند بزرگ و مهربان جرم آنان را بزرگ نمى شمرد و آنان را با كشتن كيفر نمى داد هر روز بيم توسعه بت پرستى و انحراف از جاده توحيد درميان قوم موسى گسترش مى يافت، و بار ديگر اين فكر مانند سائر افكـار شيطانى، كـم كـم مُـد روز مى شـد و پـس از درگذشت موسـى نيز تكرار مى گشت.
سياست الهى در اين مورد اين بود كه مؤاخذه آنان را چنان سخت بگيرد كه بار ديگر، هوسرانان، ريشه و اساس شرائع آسمانى را ( توحيد و يكتا پرستى) متزلزل نسازندوتصور نكنند كه اين جرم مانند باقى جرمها بانادميت ظاهرى واستغفار زبانى قابل گذشت مى باشد.
ثانياً : درخود آيه استيناس واضحى است كه كشتن يكديگر در حقيقت مكمل توبه آنها بوده است زيرا درست است كه خداوند با رحمت و مغفرت به سوى آنها باز گشته است چنان كه جمله(فَتابَ عَلَيْكُمْ) از آن حاكى است اما توجه رحمت خدا دو شرط دارد كه قبل از اين جمله بيان شده اند و آن دو شرط عبارتند از:
1 ـ توبه و اظهار ندامت از كردار خود به وسيله زبان كه كاشف از پشيمانى باطنى مى باشد و اين موضوع را با جمله « فَتوُبوُا اِلى بارِئِكُمْ» بيان فرموده است.
2 ـ كشتن يكديگر و آن را با جمله « فَاقْتُلوُا اَنْفُسَكُمْ» بيان كرده است. و دومى

صفحه 205
درواقع مظهر عملى و نشانه صدق توبه، وتسليم در برابر فرمان خداوند است، و پس از انجام اين دو كار، خداوند آمادگى خود را براى پذيرفتن توبه آنان با جمله سوم « فَتابَ عَلَيْكُمْ» بيان مى نمايد و اين نظم و ترتيب گواهى مى دهد كه دستور كشتن به منظور تكميل مراتب توبه آنان بوده است.

اعتراض دوم نويسنده:

مى نويسد: قوم موسى حاضر نشدند كه با گروه كافران بجنگند و به موسى گفتند:« فَاذْهَبْ اَنْتَ وَ رَبُّكَ فَقاتّلا اِنّا هيهُنا قاعِدوُنَ» اى موسى تو با خدايت به جنگ كفار برويد ما اين جا نشسته ايم.
با اين وضع چطور حاضر مى شوند كه به دستور موسى توبه كنندگان را بكشند.
ولى نويسنده از اين غفلت كرده كه عين همين اشكال به نظر خود او نيز وارد هست زيرا ايشان معتقد است(چنانچه بعداً شرح مى دهيم) كه معناى (فَاقْتُلوُا اَنْفُسَكُمْ) اين است كه توبه كنندگان كسانى را كه درعبادت گوساله اصرار داشتند واز عمل خود دست بردار نبودند، بكشند، در صورتى كه قوم موسى همان قوم تنبل و محافظه كار بودند كه از جهاد سرپيچى داشتند يك چنين گروه در باره كشتن گروه مصّر بر پرستش هم سرپيچى مى كردند، گروهى كه حاضر نشدند با بيگانه بجنگند با گروه خود اگر چه منحرف باشند حاضر به جنگ نخواهند بود وجمله « قالوُا يا مُوسى... فَاذْهَبْ» مى رساند كه اين جمله گفتار تمام يا قريب به اتفاق آنان بوده و به طور مسلم اين جمعيت درحادثه گوساله موجود بوده و بخشى از آنان مشمول خطاب « فَاقْتُلوُا اَنْفُسَكُمْ» بودند ـ مع الوصف ـ چطور خدا به آنان دستور مى دهد كه گروهى گروه ديگر را بكشند.
چيزى كه مى تواند اشكال را برطرف كند، اين است كه هرگز معلوم نيست كه حال و وضع دينى و فرمانبردارى آنها در اين دو واقعه يكى بوده تا كشف كنيم كه

صفحه 206
دستور مزبور به چنين افراد بى فائده بوده است.
گذشته از اين، مگر سرپيچى مكلف، سبب مى شود كه تكليف بر داشته شود؟ و خدا از دادن دستور خوددارى كند، خدا مى داند كه كافران و بسيارى از مسلمانان به احكام الهى عمل نخواهند كرد ـ مع الوصف ـ تكاليف خود را به يكايك آنها بيان كرده واينكه آنان تاآخر عمر گوش نخواهند داد، مانع نشده است.
هيچ گاه عمل نكردن مكلف، در هيچ جاى جهان، سبب سقوط تكاليف و دستورات نمى شود تا در مورد آيه گفته شود: خدا مى دانست قوم او تنبل و سست عنصر وكم شهامت هستند ـ مع ذلك ـ چطور به آنان دستور كشتن مى دهد.
تا اين جا روشن شد كه ايرادهاى نويسنده تفسير به نظريه اى كه صاحب كشاف از برخى نقل كرده است وارد نيست ولى درعين حال، خود اين نظريه با ظاهر آيه تطبيق نمى كند زيرا بنابراين نظريه: كسانى كه گوساله را پرستش نكرده بودند، بايد عبادت كنندگان را بكشند، در صورتى كه روى سخن در آيه فقط با كسانى است كه گوساله را پرستيده بودند و اساساً از كسانى كه از عبادت آن خوددارى نموده بودند، سخنى به ميان نيامده است اينك آيه:
( اِذْ قالَ مُوسى لِقَوْمِهِ يا قَوْمِ اِنَّكُمْ ظَلَمْتُمْ اَنْفُسَكُمْ بِاتِّخاذِكُمُ الْعِجْل َفَتوُبوُا اِلى بارِئِكُمْ فَاقْتُلوُا اَنْفُسَكُمْ ذلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ..) (بقره، آيه 54)
« به ياد آر زمانى را كه موسى به قوم خود گفت اى قوم من حقا كه شما به نفسها ى خود ستم كرديد و توبه كنيد و يكديگر را بكشيد آن بهتر است، پيش پروردگاربراى شما..».

نظريه دوم:

وجه دوم اين است كه گروه مؤمن، گروه مصرّ بر پرستش گوساله را بكشند اين نظريه را نويسنده تفسير بر گزيده و مى گويد: معناى صحيح آيه اين است كه قوم

صفحه 207
موسى فقط كسانى را بكشند كه درعبادت گوساله اصرار ورزيده واز عمل خود دست بردار نبودند ـ درنتيجه مى خواهد بگويد: كسانى كه از اول گوساله را عبادت نكرده بودند، و يا عبادت كرده ولى راه توبه را پيش گرفته بودند، مأمور شدند كه اصرار ورزان در عبادت گوساله را از دم شمشير بگذرانند، سپس از آيه 152 و 153 سوره اعراف كه در آغاز بحث متن و ترجمه آنها را آورديم گواه مى آورد، كه خداوند از توبه كنندگان عفو نموده بود و پس از پذيرفته شدن توبه، ديگر كشتن آنها معنى ندارد.
ما براى روشن شدن استدلال او هر دو آيه سوره اعراف را نيز نقل مى كنيم و پيرامون آنها بحث خواهيم داشت.
1 ـ ( اِنَّ الَّذِينَ اتَّخَذوُا الْعِجْلَ سَيَنالُهُمْ غَضَبٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ ذِلَّةٌ فِيْ الْحَيوةِ الدُّنْيا وَ كَذلِكَ نَجْزِي الْمُفْتَرِينَ)
« به راستى كسانى كه گوساله را پرستش كردند براى آنها از پروردگارشان غضبى خواهد رسيد و نيز در دنيا ذلت و خوارى نصيب آنها مى شود».
2 ـ ( وَ الَّذِينَ عَمِلوُا السَّيِّئاتِ ثُمَّ تابوُا مِنْ بعَدِ ها وَ آمَنوُا اِنَّ رَبَّكَ مِنْ بَعْدِها لَغَفوُرٌ رَحِيمٌ)
« كسانى كه اعمال بد ( گوساله پرستى) انجام دادند سپس توبه كردند وايمان آوردند به راستى پروردگار تو بعد از آن بخشنده و مهربان است ».
وى باجمله « لغفور رحيم» در آيه دوم، استدلال مى كند كه خدا از گناه آنان در گذشته بود، در اين صورت، كشتن آنان بى جهت خواهد بود.

پاسخ:

1 ـ معنى « غفور رحيم» اين است كه توبه آنها پذيرفته شده است ولى نحوه توبه اين گروه و شرط پذيرفته شدن آن چطور بوده است ديگر آيه بر آن دلالت ندارد و احتمال قوى مى رود كه به قرينه آيه مورد بحث يعنى جمله هاى: «فَتوُبوُا اِلى بارِئِكُمْ فَاقْتُلوُا اَنْفُسَكُمْ» تكميل توبه آنان با كشته شدن شان بوده است و به اصطلاح در آيه سوره اعراف كبراى قضيه بيان شده و اينكه توبه آنان پذيرفته شده است و در آيه مورد

صفحه 208
(بحث سوره بقره آيه 54) كيفيت توبه بيان گرديده است.
اين كه مى گويد معنى توبه اين است كه با آنها كارى نداشته باشيد از كجاى آيه استفاده مى شود، مگر معنى غفران و عفو الهى اين است كه ديگر با آنها كارى نداشته باشيم..؟چه بسا احتمال دارد كه شرط پذيرفته شدن توبه آنان قتل آنها باشد.
2 ـ داستان گوساله پرستى قوم موسى در دو سوره تا حدى به طور تفصيل بيان شده است يكى سوره اعراف كه دو آيه پيش، از همان سوره بود، وديگرى سوره طه.
دراين سوره به روشنى مى فرمايد: سامرى قوم موسى را گمراه كرد هرچند به طور تحقيق معلوم نيست كه شماره مرتدان چقدر بود ولى به طور يقين يك جمعيت معتنابهى كه در باره آنان جمله ( اِنّا قَدْ فَتَنّا قَوْمَكَ مِنْ بَعْدِكَ وَ اَضَلَّهُمُ السّامِري) (طه، آيه 85). :« ما قوم موسى را آزموديم و سامرى آنان را گمراه كرد» صادق بوده است اين از يك طرف.
از طرف ديگر، آيات سوره اعراف آشكارا دلالت دارد تمام كسانى كه راه شرك ورزيده بودند، بدون استثناء پس از آمدن موسى، راه توبه را پيش گرفتندواحدى از آنان در شرك باقى نماند چنانكه مى فرمايد:
( وَ اتَّخَذَ قَوْمُ مُوسى مِنْ بَعْدِهِ مِنْ حُلِيِّهِمْ عِجْلاً جَسَداً لَهُ خُوارٌ ... وَ لَمّا سَقَط فِيْ اَيْدِيْهِمْ وَ رَأَوْا اَنَّهُمْ قَدْ ضَلوُّا قالوُا لَئِنْ لَمْ يَرْحَمْنا رَبُّنا وَ يَغْفِرْ لَنا لَنَكوُنَنَّ مِنَ الْخاسِرِينَ)
(اعراف، آيه هاى 148 و 149)
« قوم موسى پس از رفتن وى پيكر گوساله اى كه از زيورهاى آنان ساخته شده بود معبود خود اخذ كردند كه صدا مى داد... چون پشيمان شدند ودانستند كه گمراه شده اند گفتند: اگر پروردگار ما برما رحم نكند از زيانكاران خواهيم بود.».
از اين آيه شريفه استفاده مى شود كه تمام كسانى كه گوساله را پرستش نموده بودند، پس از برگشتن موسى توبه نموده و كسى بر كفر خود باقى نماند چنانكه از

صفحه 209
اسم ظاهر « قوم موسى» و ضمائر جمـع « ايديهـم»، «رأوا»، «قد ضلوا»، «قالوا»، «لم يرحمنا»، «ربنا»، «لنا»، «لنكونن»، و... اين مطلب كاملا معلوم مى گردد بنابراين در قوم موسى كسى نبود كه بر شرك خود اصرا رورزد تا ديگران آنها را بكشند.
3 ـ در آيه 152 گواه روشنى است براين كه كسانى كه گوساله را عبادت كرده بودند به طور مطلق تائب و غير تائب سرانجام در اين دنيا مورد مؤاخذه قرار خواهند گرفت اينك آيه:
( اِنَّ الَّذِيـنَ اتَّخـَذوُا الْعِجـْلَ سـَيَنالُهـُمْ غَضَبٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ ذِلَّةٌ فِيْ الْحيَوةِ الدُّنْيا).
« آنان كه گوساله را پرستيدند به زودى مشمول خشم الهى مى شوند و براى آنها در اين دنيا ذلت است».
اگر منظور فقط كسانى بود كه بر شرك خود باقى مانده بودند، بسيار مناسب بود بفرمايد« اِنَّ الْمُتَّخِذِينَ لِلْعِجْلِ» به طورى كه تنها غير تائب را در بر گيرد.
گذشته از اين بايد پرسيد مقصود از اين خشم و ذلت دنيوى كه دامن گير كليه بت پرستان خواهد شد، چيست؟ آيا احتمال نمى رود كه مقصود قتل همگان باشد خواه تائب و خواه غير تائب؟
4 ـ آيه ظرف ذلت و غضب را « حيوة دنيا» معرفى مى نمايد اين خود مى رساند كه منظور تمام گوساله پرستان است خواه تائب خواه باقى، واگر فقط منظور غير تائب ها بود، بسيار مناسب بود بفرمايد:« في الحيوة الدنيا والآخرة» و ظرف غضب را هر دو دنيا معرفى فرمايد.
5 ـ اين وجه نـيز مانند وجــه نخست با ظاهـر آيه تطبـيق نمى كند و سبب مى گردد درمرجع ضمائر قائل به تفكيك شويم زيرا بنابراين وجه بايد گفت: كه مخاطب در جمله « ظلمتم انفسكم» وجمله « باتخاذكم العجل » فقط پرستش كنندگان است، ولى مخاطب در «فاقتلوا» مؤمنان حقيقى و كسانى كه از اول عبادت نكرده يا كرده سپس توبه نموده بودند، مى باشد.

صفحه 210
هرگاه تصور كند كه مراد از ضمير« فاقتلوا» همان توبه كنندگان است دواشكال متوجه مى شود:
اول : چرا دستور جهاد به توبه كنندگان داده شده، ولى مؤمنان حقيقى واقعى از اين دستور معاف شدند، در صورتى كه اميرمؤمنان در باره جهاد مى فرمايد:
« اِنَّ الْجَهادَ بابٌ مِنْ اَبْوابِ الْجَنَّةِ فَتَحَهُ اللّهُ لِخاصَّةِ اَوْلِيائِهِ» 1.
جهاد درى است از درهاى بهشت كه خداوند آن را به روى بنده خاص خود باز كرده.
دوم : لازم مى آيد كه از كلمه « انفسكم» كه در صدر و ذيل آيه تكرار شد، اشخاص گوناگون مراد باشد، يعنى مراد از صدر آيه كه جمله « ظلمتم انفسكم باتخاذكم العجل» است مطلق پرستش كنندگان باشد اعم از تائب و غيره و از ذيل آيه ( فاقتلوا انفسكم) فقط اصرار ورزيدن، و اين خود تفكيك بى جهت و بى دليل است.

نظريه سوم:

ياد آور شديم كه تعداد مرتدان روشن نيست آيا همه قوم موسى مرتد بودند ( كه بسيار بعيد است) يا يك جمعيت قابل ملاحظه اى كه در باره آنان كلمه « قومك» صدق مى كند؟ ولى از ضمائر مكرر در آيه 149 اعراف استفاده مى شود كه تمام مرتدان راه توبه را پيش گرفتند، براين اساس، روى سخن در آيه با پرستش كنندگان است كه همان توبه كنندگانند، ومخاطب درتمام ضمائر و مقصود از « انفسكم» در صدر و ذيل همان گروهند، و مقصود از ( فاقتلوا) نه اين است كه بروند ديگران را بكشند، بلكه مقصود اين است كه خودشان را بكشند.
اساساً در لغت عرب، كلمه « نفس» درخود شخص استعمال مى شود و استعمال اين كلمه در اقوام بدون قرينه چندان مأنوس نيست واگر در آيه « مباهله»

1 . نهج البلاغه، خطبه 26.

صفحه 211
مفسران مى گويند كه مقصود از «انفسنا» على (عليه السلام) است روى روايات و قرائنى است كه در تفاسير واحاديث وارد شده است و هدف بالا بردن مقام على (ع) است، بنابراين معناى «فاقتلوا» يعنى اى مخاطبها خودتان را بكشيد، نه اينكه شما اى مخاطبها، ديگران را بكشيد كه آنان براثر قوم خويشى به منزله شماها هستند.

متن تورات نيز گواه ما است:

متن داستان كه در تورات امروز نيز وارد شده است با آنچه كه ما در معناى (فَاقْتُلوُا اَنْفُسَكُمْ) بيان كرديم تقريباً موافق است در « تورات» چنين آمده است: « دَعا اِلَيْهِمْ مَنْ يَرْجِعُ اِلىَ الرَّبِّ فَاَجابَهُ بَنوُ لاوِى فَاَمَرَهُمْ بِاَنْ يَأْخُذوُا السُّيوُفَ وَ يَقْتُلْ بَعْضَهُمْ بَعْضاً فَفَعَلوُا».
از اين عبارت كاملاً استفاده مى شود كه توبه كنندگان مأمور شدند يكديگر را بكشند، و كشته شدگان توبه كنندگان بودند، كيفيت قتل آنهابه طور انتحار وخودكشى نبود بلكه شمشير به دست گرفته يكديگر را كشتند.
اين نقـل از تورات با ظهور آيـه مـورد بحـث تقريبـاًموافقـت دارد، ايـن كـه مى گويد: گروه « بنولاوى» اجابت كردند دواحتمال دارد:
1 ـ منظور اين است كه گروه ديگرى بر شرك خود باقى مانده بودند، اين موضوع با آيه 149 اعراف سازش ندارد زيرا اين آيه به طور عموم مى رساند كه همه پرستش كنندگان توبه كردند.
2 ـ احتمال دارد كه جمله: مفهوم نداشته باشد و پرستش كنندگان فقط همان گروه بنولاوى بودند دراين صورت با قرآن مجيد نيز تطبيق مى كند و مؤيد معنائى است كه ما توضيح داديم.

صفحه 212

مطلب بيست و سوم 1

چرا سوره توبه « بسم اللّه» ندارد؟

در اين كه چرا اين سوره مباركه بدون « بسم اللّه» آغاز شده است سخنان و نظرياتى مطرح شده است و از پيشوايان مادر اين باب مطالبى منقول است كه به گونه فشرده به آنها اشاره مى شود:
1 ـ در اين سوره از توبيخ مشركان و تضييق بر آنها سخن به ميان آمده و تهديد شده اند كه اگر در ظرف چهارماه ايمان نياورند بايد آماده نبرد شوند و... از اين لحاظ مناسب نبود كه اين گونه از آيات با « بسم اللّه» كه مظهر رحم و عطوفت و مودت است، آغاز شود.
2 ـ مضامين اين سوره با مضامين سوره پيش ( انفال) متحد است بر اثر اين ارتباط كه ميان اين دو سوره وجود دارد، اين سوره بدون بسم اللّه نوشته شده تا گواه بر ارتباط مضامين اين دو سوره با يكديگر باشد.
ابن عباس از عثمان پرسيد كه چرا اين سوره « بسم اللّه» ندارد؟ وى در پاسخ گفت: سوره ( انفال) از سوره هائى است كه درآغاز ورود پيامبر به مدينه نازل گرديده و سوره برائت از سوره هائى است كه در اواخر هجرت نازل شده است و چون

1 . به مطلب 45 از تفسير آيات مشكله ص 172 باز گشت شود.

صفحه 213
مطالب آيات دو سوره كاملاً باهم ارتباط دارند، وما از رسول خدا از جزء بودن اين سوره از سوره انفال مطلـبى نشنيديم از اين نظر اين دو سوره را پهلوى يكديگر قرار داديم و در اعداد سوره هاى ( السبع الطوال) آورديم.
حديث مزبور تا حـدى براى ما كيفيَّـت نظم و ترتيب آيات و سُور را روشن مى كند و مى رساند كه مطلب آن طور كه نويسنده تفسير تصور كرده است كه نظم و ترتيب فعلى آيات باترتيب نزول يكى بوده است، صحيح نيست بلكه اصحاب رسولخدا در نظم سور، به طور مسلم و ( محتملاً) در قرار دادن برخى از آيات در برخى از سور، بى دخالت نبوده اند، والبته شمامى توانيد مشروح اين بحث را در كتابهاى مربوط به نظم و تاريخ قرآن بخوانيد( وناگفته پيدا است كه اين موضوع غير تحريف است كه همه مسلمانان دانشمند بر بطلان آن اتفاق دارند).
نويسنده تفسير همان وجه دوم را انتخاب نموده و نيز اضافه مى نمايد علت اينكه اين قسمت ( سوره توبه) از انفال جدا نوشته شده و نام مخصوص ( توبه يا برائت) به آن داده اند، شايد اين است كه حضرت على (عليه السلام)از طرف پيامبر مأموريت يافت كه روزعيد قربان از اول سوره تا آيه 37 درمنى براى مردم بخواند و اين قسمت اهميت داشت و به اين جهت از انفال جدا گرديد و نام بخصوصى داده اند.
جاى تعجب است كه نويسنده تفسير، لااقل همين قدر اعتراف مى كند كه در نظم قرآن، اصحاب رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم)اعمال نظر مى كردند وما اين اقرار و اعتراف ايشان را اتخاذ سند مى كنيم تا برايشان ثابت شود كه اصحاب رسول خدا در نظم و ترتيب سور و برخى از آيات دخالت داشته اند.

صفحه 214

مطلب بيست و چهارم 1

آيا شكر در قرآن به معنى « عبادت » است ؟

( قًّلَ هذا مِنْ فَضْلِ رَبِّي لِيَبْلُوَنِي َاَشْكُرُ اَمْ اَكْفُرِ وَمَنْ شَكَرَ فَاِنَّما يَشْكُرُ لِنَفْسِهِ وَ مَنْ كَفَرَ فَاِنَّ رَبِّي غَنِيٌّ كَرِيمٌ) ( نحل، آيه 40)
« سليمـان گفت اين از فضـل خـدا اسـت و مرا به ايـن وسيله امتحـان مى نمايد كه آيا بنده شكر گزار هستم يا بر نعمتهاى وى كفر مى ورزم، وكسى كه در برابر نعمتهاى او سپاسگزار باشد به سود خود او مى باشد و كسى كه كفر ورزد به راستى پروردگار من بى نياز و بزرگوار است».
آيا « شكر» و « عبادت» يك مفهوم دارد؟
قرآن در تفهيم مقاصد خود اصطلاح مخصوصى ندارد، و آنجا كه اصطلاح خاصى دارد، مردم را از مقاصد خود آگاه ساخته است، اكنون ما معنى اين دو لفظ را از نظر لغت عرب كه لغت قرآن است بررسى مى نمائيم، تا روشن گردد كه آيا اين دو لفظ از نظر مفهوم يك معنا دارند يا اينكه اين دو لفظ دو معنى مختلف دارند، ولى گاهى هردو مفهوم بر يك مورد صدق مى نمايند و به اصطلاح دانشمندان آيا اين دو لفظ اتحاد مفهومى دارند و حمل يكى بر ديگرى حمل اولى است مانند:«الإنسانُ حيوانٌ ناطقٌ» ، ويا دو مفهوم مختلف مى باشند و اگر اتحادى هست اتحاد

1 . مربوط به مطلب 65 از كتاب « تفسير آيات مشكله» ص 223.

صفحه 215
درمصداق هست چنانكه انسان و جسم با اختلاف درمفهوم، اتحاد مصداقى دارند و حمل يكى بر ديگرى، حمل شايع صناعى است، نه اولى 1.
گذشته از اين، آيا از « نِسَب اربع» 2 ميان اين دو مفهوم، تساوى و تلازم در صدق است يا نه.
فرهنگ هاى عربى مشكل نخست را بر طرف مى كنند و آشكارا مى رسانند كه اين دو لفظ از نظر مفهوم دو مفهوم متغاير و متمايز مى باشند لغت مى گويد «عبادت» كه فعل ماضى آن « عبد» است، به معناى پرستش است و شكر به معناى اظهار نعمت است در مقابل كفر كه آن كتمان و پوشاندن آن است 3.
گواه ما براين كه، شكر در لغت و قرآن به معناى « شناخت و اظهار نعمت» در برابر كفر كه به عين پنهان كردن آن است، علاوه بر تصريح اهل لغت4 خود آيات قرآن است كه غالباً، شكر را در برابر كفر قرار داده است چنان كه در آيه مورد بحث چنين است، و نيز در آيه 7 از سوره ابراهيم مى فرمايد:
( وَ اِذْ قالَ رَبُّكُمْ لَئِنْ شَكَرْتُمْ لاَزِيْدَنَّكُمْ وَ لَئِنْ كَفَرْتُمْ اِنَّ عَذابِي لَشَدِيْدٌ).

1 . حمل بر دو قسم است : 1 ـ حمل اولى ذاتى، 2 ـ شايع صناعى. حمل اولى ذاتى آن است كه بين موضوع و محمول اتحاد مفهومى باشد و حمل شايع آن است كه ميان آنها اتحاد وجودى باشد و البته حمل شايع هم باز دو نوع است، حمل مواطاة و حمل اشتقاق... براى مزيد توضيح به كتب « منطق» رجوع شود.
2 . نِسَبِ اربع : ميان دو مفهوم كلى، از نظر صدق بر موردى بايد نسبتى وجود داشته باشد واين نسبت را به چهارنوع تقسيم كرده اند: تباين كلى، تساوى كلى، عموم و خصوص مطلق، عموم و خصوص من وجه.
3 . وبه كافر و برزگر نيز از آن نـظر كافر مى گويند كه اولى حق را تحت حجاب جهل و عصبيت مى پوشاند و دومى دانه هارا زير خاك ها پنهان مى سازد چنانكه قرآن مى فرمايد « كمثل غيث اعجب الكفار نباته» مانند بارانى كه گياه آن كشاورزان را به تعجب در مى آورد.
4 . دركتب لغـت آمـده است « الشـكر عرفـان الإحسان و نشره» رجوع شود به « اقرب الموارد» ج1، ط جديد، ص 605 وقاموس و ...

صفحه 216
« به ياد آر وقتى را كه خداى شما اعلام نمود كه اگر شاكر گرديد، نعمت خود را افزون مى كنم، و هرگاه در برابر نعمت، كفر ورزيد عذاب من سخت است».
خلاصه : از اين كه شكر در برابر كفر قرار مى گيرد معناى لغوى لفظ به روشنى به د ست مى آيدو آن اين كه « شكر» در مقابل كفر است و چون « كفر» به معناى « ستر» و پوشانيدن است، طبعاً شكر اظهار آن است، بنابراين مشكل اول خود به خود حل گرديد ومعلوم شد كه هيچ گاه مفهوم شكر، و عبادت يكى نيست، و اين دو لفظ از نظرمعنا دومفهوم مختلفى دارند و به اصطلاح علمى حمل يكى برديگرى « حَمْلِ اُولى» نيست.
مخفى نماند كه مقصود از اظهار نعمت همان است كه در فارسى از آن به «قدردانى» تعبير مى كنند ودر اصطلاح علماء و دانشمندان مى گويند:«اَلشُّكْرُ صَرْفُ الْعَبْدِ ما اَنْعَمَهُ اللّهُ تَعالى فِيما خُلِقَ لإجْلِهِ» شكر صرف قوا و نعمت در جاهائى است كه خدا براى همان منظور آن قوا و نعمت را آفريده است توگوئى صرف نعمت درمحل خود يك نوع اظهار و تقدير است.

ميان شكر و عبادت چه نسبتى است؟

واما مشكل دوم: به طور مسلم از نسب اربع ميان آن دو عموم و خصوص مطلق است و هرچيزى كه عبادت و مصداق پرستش حق است، به طور مسلم شكر و سپاسگزارى و قدردانى هست زيرا بنده به وسيله اطاعت و عبادت، قوا و نعمتهاى خدا داده را درجائى كه براى همان منظور آفريده شده است به كار مى برد ولى عكس آن چنين نيست يعنى چيزهائى داريم كه مصداق شكر واظهار نعمت و صرف آن درمحل خود است، ولى هرگز عنوان عبادت بر آن صدق نمى كند مثلاً انسان به وسيله احسان و دستگيرى از افتادگان شكر نعمت را به جا مى آورد و نعمت را درجاى خود به كار مى برد، ولى هرگز احسان و دستگيرى، عبادت و پرستش حق نيست.و اينكه مايه پاداش است، دليل بر عبادت بودن نيست.

صفحه 217
مطلب ديگرى كه بايد تذكر داد اين است كه اظهار نعمت مراتبى دارد گاهى به وسيله زبان و گاهى به وسيله افعال انجام مى گيرد و شخصى كه مى گويد: « اَلْحَمْدُ للّهِ عَلى ما اَنْعَمَ» مرتبه اى از شكر را انجام داده نه تمام مراتب آن را وبايد مراتب ديگر نيز دنبال او بيايد.
روشنتر بگوئيم: بحث درمعنى اين دو لفظ است و اما آيا چه مرتبه اى از شكر ما را از عذاب الهى نجات مى دهد، فعلاً مورد بحث ما نيست و البته ممكن است در پاره اى از موارد، همان سپاسگزارى زبانى كافى باشد و ممكن است علاوه بر آن اعمال ديگرى نيز بخواهد.

گفتار نويسنده تفسير:

نويسنده تفسير پس از گفتگوهاى زياد به اين مطلب منتهى مى شود كه چون گفتن « شكراً للّه» درزبان انسان را از عذاب الهى نجات نمى دهد، پس معناى «شكرتم» در آيه: ( لَئِنْ شَكَرْتُمْ لاَزِيْدَنَّكُمْ) به معناى «عبدتم» است و مقصود از «كفرتم» مراعات نكردن اوامر الهى است.

پاسخ:

تصور نمى رود كه مفسرى ادعاكند، كه درهمه جاى قرآن « شكر» به معنى عبادت است زيرا آيات خود قرآن درمواردى برخلاف آن تصريح مى نمايد:
1 ـ ( فَابْتَغوُا عِنْدَ اللّهِ الرِّزْقَ وَ اعْبُدوُهُ وَ اشْكُروُا لَهُ) (عنكبوت، آيه 17).
«نزد خدا روزى بطلبيد آن را بپرستيد، و شكر نعمت اورا به جا آوريد».
هرگاه « شكر» و « عبادت» از نظر مفهوم يكى بودند و داعى بر آوردن جمله «واشكروا» پس از « واعبدوا» نبود و هرگز جا ندارد كه تصور كنيم كه مقصود از دومى تأكيد است زيرا تأكيد برخلاف ظاهر آيه است.
2 ـ ( بَلِ اللّهُ فَاعْبُدْ وَ كُنْ مِنَ الشّاكِرِينَ) (زمر، آيه 66).

صفحه 218
« بلكه خدا را پرستش كن واز زمره سپاسگزاران باش».
چيزى كه باعث شده كه نويسنده تفسير اشتباه نمايد و تصور كند كه «شكرتم» به معناى « عبدتم» است همان تصادق مصداقى است.
زيرا نوعاً مى بينيم كه شكر و سپاسگزارى از طريق عبادت تحقق مى پذيرد از اين جهت نويسنده تصور كرده است كه واقعاً معناى « شكرتم» همان « عبدتم» است، در صورتى كه اجتماع در مصداق غير اتحاد درمفهوم است ويكى از علل اشتباهات نويسنده تفسير همان خلط مصداق به مفهوم است.
از لابلاى برخى از عبارات نويسنده استفاده مى شود كه ايشان مدعى است كه شكر درتمام قرآن، به معناى اطاعت از اوامر و مقررات خدا است و كفر تجاوز از حدود است 1.
جاى شك نيست كه اطاعت از نظر و مفهوم مصداق اعم از عبادت است زيرا چيزهائى مايه تقرب بنده به خدا و اطاعت از اوامر او محسوب مى شود مانند نيكى كردن و دستگيرى نمودن ولى هرگز اين نوع كارها مصداق عبادت به معناى پرستش نيست درچنين صورت نويسنده دو اشتباه را مرتكب شده است.
1 ـ گاهى لفظ « شكر» را به معناى « عبادت» گرفته و گاهى آن را با « اطاعت» تفسير نموده است در صورتى كه اين دو لفظ از نظر سعه و ضيق يكسان نيستندو عبادت اخص از اطاعت است .
2 ـ خلط مصداق به مفهوم نموده و از آنجا كه برخى از مصاديق اطاعت مصداق عبادت نيز هست تصور كرده كه واقعاً معنى، شكر همان اطاعت است ولى

1 . نويسنده در ص 225 از كتاب خود كه در مقام استنتاج بر آمده چنين مى نويسد « درتمام آيات قرآن كه از شاكر بودن بندگان صحبتى به ميان آمده است و همگى در مفهوم اطاعت از اوامر و مقررات خداوندى بوده و كفران در نقطه مقابل آن قرار داشته و به معناى تجاوز از حدود الهى است » ولى چنانكه در اين بحث ثابت كرديم اين ادعاى بدون قيد و شرط با بعضى از آيات شريفه موافقت ندارد.

صفحه 219
بايد پرسيد كه اجتماع در مصداق چه ارتباطى به اتحاد درمفهوم دارد؟
در پايان مى گوئيم اين كه نويسنده اصرار دارد كه شكر زبانى را از ارزش بياندازد، چندان كليت ندارد و بلكه موارد فرق دارد، به طورى كه ممكن است در برخى از موارد مطلوب همان شكر زبانى باشد، چنانكه مطلوب پس از صرف غذا همين است و گاهى ممكن است مطلوب فوق اين باشد، و در هرحال شكر زبانى و عمـلى هر دو از مصـاديق شكر هستـند ولـى آيـا كـدام يك مـا را از عذاب الهـى مى رهاند، اين مطلب خارج از بحث تفسيرى است.
زيرا هدف در تفسير شناختن « ما وُضِعَ لَه» اين الفاظ ومراتب و مصاديق آن است واما كدام يك مايه نجات است از موضوع و هدف تفسير بيرون است واگر دسته مخصوصى از شكر(شكر عملى ) موجب نجاتند، سبب نمى شود كه از وسعت معنى لغوى آن بكاهيم و آن را به مصاديق معينى منحصر نمائيم.
در پايان ياد آور مى شويم براى آگاهى از مفهوم « عبادت» به كتاب « مبانى توحيد از نظر قرآن » ص 388 ـ 403 مراجعه فرمائيد.
چنان كه در باره توحيد در اطاعت و تفاوت آن با توحيد در عبادت به همان كتاب ص 335 ـ 345 باز گشت فرمائيد.

صفحه 220

مطلب بيست و پنجم 1

جمله شرطيه متعلق به چيست؟

( يا اَيُّهـَا الَّذِينَ آمَنـوُا كـُلوُا مِنْ طَيِّباتِ ما رَزَقْناكُمْ وَاشْكُروُا لِلّهِ اِنْ كُنْتُمْ اِيّاهُ تَعْبُدوُنَ). ( بقره، آيه 172)
« اى افراد با ايمان از چيزهاى پاكيزه اى كه روزى شما كرده ايم بخوريد و خدا را شكر كنيد، اگر فقط اورا مى پرستيد».
آگاهى از زندگانى عرب جاهلى مايه روشنى مفاد آيه مى گردد، زيرا عرب جاهلى بخشى از « طيبات» را برخود حرام كرده بود كه قرآن در سوره مائده آيه 103 به نكوهش آنان در مورد اين كار مى پردازد 2.
از اين جهت در آيه مورد بحث مى فرمايد:
( كُلوُا مِنْ طَيِّباتِ ما رََزَقْناكُمْ ) .
« از روزى هاى پاكيزه اى كه به شما داده ايم، بخوريد».
آنگاه دستور سپاس مى دهد و مى گويد: ( وَاشْكُروُا لِلّهِ) : در برابر اين

1 . مربوط به مطلب (17) از كتاب تفسير آيات مشكله ص 74.
2 . ماجعل اللّه من بحيرة ولا سائبة ولا وصيلة ولا حام ولكن الذين كفروا يفترون على اللّه الكذب واكثرهم لا يعقلون» (مائده، آيه 103).

صفحه 221
نعمت ها سپاسگزار باشيد « و سپاسگزارى مايه فزونى نعمت و نشانه شايستگى انسان است».
آنگاه در بخش سوم آيه جمله شرطيه اى مى آورد و مى فرمايد:
( اِنْ كُنْتُمْ اِيّاهُ تَعْبُدوُنَ): اگر اورا مى پرستيد».
اكنون بايد ديد كه اين جمله شرطى به كدام يك از دو جمله پيشين مربوط است.
آيا اين جمله « قيد» جمله « واشْكُروُالِلّهِِ» است يا قيد جمله « كُلوُا مِنْ طَيِّباتِ ما رَزَقْناكُمْ» مى باشد؟ مفسران نظر نخست را بر گزيده اند، درحالى كه مؤلف تفسير نظر دوم را انتخاب كرده است.
قواعد عربى و مفهوم صحيح آيه، با نظريه نخست موافق است، زيرا پيوسته هر «قيدى » به جمله نزديك مرتبط مى گردد، نه به جمله دور، و جمله نزديك به اين قيد همان جمله « واشْكُروُالِلّهِِ» است و قواعد عربى اجازه نمى دهد كه جمله نزديك را ناديده بگيريم و قيد را به جمله بعيد « كُلوُا مِنْ طَيِّباتِ» باز گردانيم و مفهوم آيه اين است كه اگر خدا را مى پرستيد، به همان ملاك او را نيز شكر گزار باشيد، اگر اورا از اين نظر مى پرستيد كه آفريدگار و كار گردان جهان آفرينش است، بايد اورا نيز سپاسگزار بود، زيرا آنچه در روى زمين از « طيبات» وجود دارد، مخلوق و آفريده او است و به حكم اينكه او صاحب نعمت مى باشد بايد اورا سپاسگزارى نيز نمود.
در مطلب بيست و چهارم « شكر» و « عبادت» كاملاً روشن گرديد.
بنابراين مفاد آيه اين است كه اگر اورا مى پرستيد شكر اورا نيز به جا آوريد، زيرا خدايى كه ملاك عبادت دراو هست ملاك شكر نيز در او موجود مى باشد.

سنگ اول گرنهد معمار كج...

از آنجا كه مفسر معاصر در مطلب قبل در تفسير معنى « شكر»، دچار اشتباه

صفحه 222
شد و « شكر» بشر را در مقابل نعم الهى با عبادت و پرستش يكسان گرفت ـ لذا ـ اصرار ورزيده كه جمله شرطيه نمى تواند متعلق به ( اعبدوا) باشد زيرا در اين صورت معنى آيه چنين مى شود ( اگر خدا را عبادت كننده ايد اورا عبادت كنيد) واين مفهوم صحيح نيست، سپس تلاش نموده كه اثبات كند، كه جمله شرطيه متعلق به « كلوا» است و مفهوم صحيح آيه چنين است كه اى مؤمنان از روزيها بخوريد اكر خدا را عبادت كنندگانيد.
از آنجا كه نويسنده در اين بحث سنگ اساسى را كج نهاده ناچار بنايى كه روى آن نهاده است تا آخر كج رفته است ما در مطلب پيش اثبات نموديم كه هرگز اين دو لفظ از نظر لغت يك معنى ندارند بلكه دو مفهوم متغاير دارند و ميان مصاديق آنها از نسب اربع عموم و خصوص مطلق است ـ لذا ـ تفسير « اشكروا» با جمله (اعبدوا) كاملاً اشتباه است، و اساساً « شكر» با بى است و پرستش باب ديگر، شكر مخلوق جائز و عبادت و پرستش مخلوق حرام است و تقارن مصداقى دليل بر بيگانگى در مفهوم نيست وتفاوت اين دو بسيار روشن است.
1 ـ شكر از نظر مفهوم غير عبادت است، شكر سپاسگزارى است، وعبادت پرستش است و اين دو لفظ مفهوماً و مصداقاً باهم فرق دارند.
2 ـ شكر تعظـيم منعـم است در بـرابـر كسى كه نيكـى كرده است چنان كه مى گويد:
« اَلشُّكْرُ هُوَ الْوَصْفُ بِالْجَمِيلِ الإخْتِيارِى عَلى وَجْهِ التَّعْظِيمِ وَ التَّبُجِيلِ عَلىَ النِّعْمَةِ بِاللِّسانِ وَ الْجِنانِ وَ الأرْكانِ».
( شكر: ثناگوئى است در برابر نعمت خواه با زبان و خواه با بدن و قلب (ادراكات).
درحالى كه « عبادت» خضوع در برابر خدا است.
3 ـ پرستش غير خدا حرام است، ولى تشكر از نيكى ديگران لازم است .

صفحه 223

نظر نويسنده تفسير:

نويسنده تفسير در توضيح آيه دچار مخمصه مى شود زيرا مى بيند معنى آيه طبق تفسير او اين مى شود: اى افراد با ايمان از روزيها بخوريد اگر خدا را عبادت كنندگانيد، و مفهوم آن اين مى شود كه افراد غير مؤمن از روزيها نخورند، چون از عبادت كنندگان خدا نيستند.
براى فرار از اين مخمصه مى نويسد: آيه شريفه مفهوم ندارد، و معنى مزبور از آن استفاده نمى شود زيرا اين سخن غير عملى است.
واين سخن منطق نويست كه بگوئيم چون مفهوم آيه از نظر ما غير عملى است پس آيه مفهوم ندارد در صورتى كه جمله شرطيه درجائى مفهوم ندارد كه شرط محقق موضوع باشد چنانكه در مثال «اِنْ رُزِقْتَ وَلَداً فَاخْتِنْهُ» ،چنين است و در اين مثال جمله شرطيه مفهوم ندارد، زيرا بسيار بديهى است كه اگر كسى فرزند نداشته باشد، طبعا موضوع ختنه هم منتفى مى شود.
ولى در آيه مـورد بحـث مـا، اگر معنـى آيـه را آن طـور بگوئيـم كه نويسنده مى گويد: بايد به مفهوم آن نيز ملتزم شد و گفت: از روزيها بخوريد اگر از عبادت كنندگانيد و كسى كه از عبادت كنندگان نباشد، نبايد روزى بخورد و اين قطعاً صحيح نيست.
نتيجه اينكه: مراد از « وَاشْكُروُا لِلّهِ» همان سپاسگزارى است نه عبادت و پرستش، فرق ما بين عبادت و پرستش هم در لغت و عرف و اصطلاح عرب بسيار است و جمله « اِنْ كُنْتُمْ اِيّاهُ تَعْبُدوُنَ» از متممات جمله « وَاشْكُروُالِلّهِِ» مى باشد.
در اين بيست و پنج مطلب بخشى از لغزشهاى نابخشودنى نويسنده را ياد آور شديم، هرچند اشتباهات او در اين كتاب منحصر به اين موارد نيست، ولى تاآنجا كه با عقائد اسلامى ما تصادم داشت آنها را روى دائره ريختيم و با دلائل روشن به نقد آنها پرداختيم، و آنجا هم كه با عقائد ما ارتباطى نداشت از آن نظر نقد نكرديم تا پايه « قرآن شناسى» او روشن گردد ـ مع الوصف ـ اعتراف مى كنيم كه وى در پاره اى از

صفحه 224
موارد به درستى سخن گفته است.
اما بزرگ ترين اشتباه او، مربوط به تفسير آيه « محكم» و « متشابه» است كه كراراً به تفسير آن پرداخته و نظريه موروثى از « ابن تيميه» را در زبان فارسى، احيا كرده است همچنان كه « عبده» نيز آن را برگزيده و در تفسير « المنار» آورده است.
درباره آيه محكم و متشابه ازپنج جهت مى توان سخن گفت:
1 ـ محكم چيست؟
2 ـ متشابه چيست؟
3 ـ تأويل چيست؟
4 ـ الراسخون در علم چه كسانى هستند؟
5 ـ آيا راسخون در علم از تأويل قرآن آگاهند؟
اينك پيرامون اين پنج موضوع ضمن دو مطلب (بيست و ششم و بيست و هفتم) سخن مى گوئيم:

صفحه 225

مطلب بيست و ششم

محكم و متشابه در قرآن

( هُوَ الـَّذِي اَنْزَلَ عَلَيــْكَ الْكـِتابَ مِنـْهُ آياتٌ مُحْكـَماتٌ هـُنَّ اُمُّ الْكِتابِ وَ اُخَرُ مُتَشابِهاتِ فَاَمَّا الَّذِينَ فِيْ قُلوُبِهِمْ زَيْغٌ فَيَتَّبِعوُنَ ما تَشابَهَ مِنْهُ ابْتِغاءَ الْفِتْنَةَ وَابْتِغاءَ تَأْوِيلِهِ وَما يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ اِلاَّ اللّهُ وَ الرّاسِخوُنَ فِيْ الْعِلْمِ يَقوُلوُنَ آمَنّا بِهِ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنا وَ ما يَذَّكَّرُ اِلاّ اوُلوُا الألْبابِ) ( آل عمران، آيه 7)
« او است كه كتاب ( قرآن ) را برتو نازل كرد بخشى از آن « محكم» كه اساس و ريشه كتاب است و قسمتى از آن « متشابه» مى باشد آنها كه در دلشان انحراف است به خاطر فتنه انگيزى و «تأويل طلبى» از «متشابه» پيروى مى كنند در حالى كه تأويل آن را جز خدا و راسخان در علم كسى نمى داند، آنان كه مى گويند: ما به همه آنها ايمان آورديم و همگى از طرف پروردگار ما است و جز صاحبان خرد كسى متذكر نمى شود».
از روز نزول اين آيه، مسأله « محكم» و « متشابه» در ميان « صحابه» و «تابعان» و بعداً در ميان مفسران مطرح بوده و براثر مرور زمان، و دورى ازامت اسلامى از قرائن حالى موجود در عصر نزول قرآن، اختلاف عظيمى در تفسير اين دو نوع آيات پديد آمده است تا آنجا كه پيرامون مقصود از آيات محكم و آيات متشابه، رازى در

صفحه 226
تفسير خود چهار قول1 ومؤلف «المنار» ده قول 2 و علامه طباطبائى در «الميزان» 3 شانزده نظريه نقل كرده اند مى توان برخى از آنها را در برخى ادغام كرد.
به خاطر همين اختلاف و پراكندگى در تشخيص مفاد « محكم» و « متشابه» است كه به عقيده برخى، خود اين آيه از نوع آيات متشابه گرديده و دست يابى برمقصود واقعـى از آن را، مشـكل ساخته است، از اين جهت لازم است براى دست يابى بر مراد از آن دونوع، در باره « مفردات» و قرائن موجود در خود آيه به ضميمه آيات ديگر و شأن نزول، دقت كافى به عمل آورد، تا به لطف الهى از اشتباه مصـون ماند اينك يك رشـته مطالبى را مى تواند به فهم مراد از آيه كمك كند ياد آورمى شويم:

1 ـ معنى لغوى « محكم»:

واژه «محكم» از ماده « حكم» گرفته شده است كه معنى، ريشه اى آن « منع» و «باز دارى» است واگر در زبان عرب به لجام اسب « حكيمة» مى گويند. به خاطر اين است كه آن را از حركت و تمرُّد باز مى دارد، و يا خانه پايدار و سخنان استوار را با لفظ « محكم» و « حكيمانه» توصيف مى كنند، به خاطر اين است كه اين گونه موضوعات، نفوذ عوامل نابودى به حيطه خود را، از خود دور مى نمايند 4.
قرآن مجيد در سوره اسراء در آيات 22 ـ 38 پس از بيان يك رشته مسائل عقيدتى و دستورهاى اخلاقى كه شماره آنها به هيجده مى رسد چنين مى فرمايد:
( ذلِكَ مِمّا اَوْحى اِلَيْكَ رَبُّكَ مِنَ الْحِكْمَةِ) ( اسراء، آيه 39).
اين دستورات ( هيجده گانه) سخنان حكيمانه اى است كه خدا آنها را به تو

1 . مفاتيح الغيب، ج2، ص 417
2 . المنار، ج3، ص 263 ـ 165.
3 . الميزان، ج3، ص 31 ـ 38.
4 . مقاييس اللغة، ج2، ص 91.

صفحه 227
وحى كرده است يعنى آنچنان پايدار واستوار است كه هرنوع احتمال خلاف را از خود مى رانند و مرور زمان، و تكامل فكرها و انديشه ها خللى در آن پديد نمى آورند.

2 ـ معنى لغوى متشابه:

لفظ «متشابه» از ماده « شبيه» گرفته شده است و اين لفظ با تمام مشتقات خود در مورد دو شئ به كار مى رود، كه به عللى هم رنگ و هم شكل مى باشند 1 قرآن مجيد در دو مورد 2 درختان زيتون و انار را با الفاظ « مشتبها» و « غيرمتشابه» ويا «متشـابـها» و « غـير متشـابـه» توصيـف كرده اسـت، زيرا درختها گاهى از نظر شكل ظاهرى، شبـيه هـم هستند ولـى از نظر ميـوه و طعم و خاصيت كاملاً متمايز مى باشند.
قوم « بنى اسرائيل» كه مأمور به كشتن گاوى شدند پس از سئوالهاى متعدد در باره تعيين خصوصيات گاو، سرانجام به حضرت موسى گفتند: « اِنَّ الْبَقَرَ تَشابَهَ عَلَيْنا» اين گاو هنوز براى ما مشتبه و ناشناخته است اميرمؤمنان مى فرمايد: اگر شبهه را « شبهه» مى گويند« لإنَّها تَشْبَه الحق» زيرا باطل به نوعى به حق شبيه است 3.
اهل بهشت آنگاه از ميوه هاى بهشتى مى خورند مى گويند: اينها همانهائى است كه قبلاً در دنيا نيز از آنها مى خورديم، قرآن به روشنگرى مى پردازد و مى گويد:
( وَ اُتوُا بِهِ مُتَشابهاً) (بقره، آيه25).
« يعنـى آنچه مى خوريـد از جـنس ميوه هاى دنيـوى نيست، بلكه شبيه آن مى باشد».
با توجـه به اين بيان بايـد گفت: لفظ « متشـابه» در دو چيز شبيه هم به كار

1 . مقاييس اللغة، ج3، ص 243.
2 . سوره انعام، آيه هاى 99 و 141.درمورد نخست، «اعناب» نيز آمده است.
3 . نهج البلاغه، خطبه 37 طبع عبده.

صفحه 228
مى رود خواه شباهت آنها از وحدت شكل و رنگ باشد مانند شباهت درختهاى انگور، زيتون و انار، و يا از نظر مضمون ومحتوا، مانند باطل كه رنگ حق به خود مى گيرد و مشابه آن مى شود، و سرانجام به خاطر شباهت والتباس دور آن را يك نوع ابهام فرا مى گيرد و انسان به زودى حقيقت را از حقيقت نما تميز نمى دهد.
3 ـ همه قرآن محكم است: درحالى كه اين آيه، آيات قرآن را بردونوع تقسيم مى كند ومى فرمايد:
( مِنْهُ آياتٌ مُحْكَماتٌ وَ اُخَرُ مُتَشابِهاتِ) ولى برخى از آيات قرآن، سراسر آيات آن را «محكم» توصيف مى كند، اكنون بايد ديد كه اين تقسيم با اين توصيف فراگير، چگونه سازگار است.
آيه اى كه سراسر آيات قرآن را «محكم» مى خواند آيه ياد شده در زير است:
( كِتابٌ اُحْكِمَتْ آياتُهُ ثُمَّ فُصِّلَتْ مِنْ لَدُنْ حَكِيم خَبِيْر)
( هود، آيه 1)
« اين كتابى است كه آيات آن استحكام يافته از جانب خداوند حكيم و آگاه تشريع شده است».
از اين آيه به روشنى استفاده مى شود كه همه آيات قرآن از استحكام و استوارى برخوردار است در اين صورت بايد ديد چگونه قرآ ن در عين محكم بودن به دونوع محكم و متشابه تقسيم مى گردد؟
رفع اين اختلاف به اين صورت انجام مى گيرد كه مقصود از « احكام» در آيه سوره « هود» اين است كه سراسر آيات قرآن از نظر محتوا متقن و مستحكم است و هيچ نوع سستى به مضمون آن راه ندارد، زيرا اين قرآن همان طور كه ذيل آيه متذكر است از جانب فرد« حكيم» و « خبير» نازل گرديده است.
توصيف قرآن به « احكام» به اين معنى، اختصاص به محكمات ندارد زيرا مضامين واقعى آيات متشابه نيز از « احكام» استوارى خاصى برخوردار است و هيچ نوع بطلان و سستى به آن راه ندارد واگر اين گونه از آيات « متشابه» است به خاطر

صفحه 229
چيز ديگرى است و آن تشابه مقصود يعنى دلالت به گونه اى است كه نمى توا ن با نگاه بدوى وبدون ارجاع مفاد آن، به آيات محكم، مقصود واقعى را به دست آورد.
بنابراين، استحكام واستوارى مضمون و حكيمانه بودن مفاد آيه، مطلبى است و استحكام واستوارى دلالت آيه بر مضمون خود، مطلب ديگرى است، توصيف همه آيات قرآن با « استحكام» و « استوارى » ناظر به وجه اول است يعنى سخن خداى حكيم بايد پيوسته، حكيمانه باشد، ولى تقسيم آيات قرآن به محكم و غير محكم به لحاظ وجه دوم يعنى از نظر دلالت آن مى باشد.
و در تفسير «محكم» و « متشابه» توضيح بيشترى در اين باره خواهيم داد.

4 ـ همه آيات قرآن متشابه است:

درحالى كه اين آيه، آيات قرآن را بر دونوع تقسيم مى كند ولى از برخى از آيات قرآن استفاده مى شود كه همه آيات قرآن « متشابه» است چنانكه مى فرمايد:
(اَللّهُ الَّذِي نَزَلَ اَحْسَنَ الْحَدِيثِ كِتاباً مُتَشابِهَاً مَثانِيَ)
( زمر، آيه 23)
« خدا بهترين سخن را به تو نازل كرده كتابى است «متشابه و مكرر» .
بنابراين اگر همه آيات آن متشابه است، در اين صورت تقسيم آيات آن بر دو نوع چه مفهومى مى تواند داشته باشد.
ولى با توجه به لفظ :« مثانى» كه به معنى « مكرر» است مى توان مقصود از «متشابه» بودن سراسر آيات آن را به دست آورد يعنى آيات قرآن از نظر مضمون و سياق شبيه هم بوده و هريك ديگرى را تأييد و تصديق مى كند واز نظر صياغت و سبك، يك نواخت واز نظر مضمون همانند يكديگرند.
كتابى كه به عنوان هدايت و راهنماى جامعه نازل شده است و در هر مناسبتى بـه روشنگرى مى پردازد و اصـول و معـارف خـود را به عبارت هاى گوناگون مطرح

صفحه 230
مى كند، طبعاً چنين كتابى نمى تواند، خالى از تكرار سازنده و تأكيدهاى بيدار كننده باشد از اين جهت آن را با دو لفظ « متشابه» و « مثانى» توصيف مى كند.

5 ـ مقصود از متشابه چيست؟

همان طور كه در آغاز بحث ياد آور شديم در تفسير معنى « متشابه» شانزده قول و نظر وجود دارد ولى در اين ميان اين اقوال چند نظريه بيش از همه معروف تر است و بايد پيرامون آنها سخن بگوئيم:
الف ـ موضوعات پوشيده از حس وخرد:
در قرآن يك رشته موضوعاتى وارد شده است كه هرگز انسان خاكى با اين ابزار شناخت محدود خود، نمى تواند به واقعيت آنها پى ببرد، مانند كيفيت « ذات خداوند» و « روح» و « جن» و «ملك» و « برزخ» و «ميزان» و « صراط» و « قيامت» و همانند اينها كه همگى در قلمرو « غيب» قرار گرفته و بشر نمى تواند بر حقيقت آنها واقف گردد و فقط بايد به آنها ايمان بياورد، چنانكه مى فرمايد:« اَلَّذِينَ يُؤمِنوُنَ بِالْغَيْبِ» (بقره،آيه 3):«افراد پرهيزگار كسانى هستند كه به موضوعات پوشيده ( از حس و يا ابزار شناخت محدود بشر; ايمان مى آورند» وبه بهانه اينكه از واقعيت آنها آگاهى ندارند، به انكار آن برنمى خيزند 1.
حاصل اين نظريه اين است كه مقصود از « متشابه» آن گونه از موضوعاتى است كه عقل بشر نمى تواند به ماهيت آنها پى ببرد و از محيط علم انسان كاملاً بيرون مى باشد و اطلاعات انسان از آنها به همان اندازه است كه خدا در قرآن فرموده است 2.
اين نظريه كه بيشتر مورد توجه ابن تيميه 3 و پيروان مكتب او است از جهاتى

1 . تفسير آيات مشكله ص124.
2 . المنار، ج، ص 167 ـ اتقان سيوطى، ج3، ص 1.
3 . ابن تيميه احمد بن عبدالحليم حرانى دمشقى رساله اى پيرامون « محكم و متشابه» دارد كه به نام « الإكليل» در 21 صفحه ضمن « الرسائل الكبرى» چاپ شده است وى در اين رساله به گونه اى مشوش پيرامون « متشابه» سخن گفته است كه سرانجام روشن نيست كه نظريه واقعى او چيست؟

صفحه 231
مردود است با ظاهر آيه قرآن تطبيق نمى كند.
1 ـ «متشابه» در لغت عرب به دو چيز همشكل و همرنگ وبه اصطلاح شبيه هم مى گويند، وبه خاطر قدر مشترك هائى كه ميان دو شيئ موجود است انسان به دشوارى مى تواند آن دو را از يكديگر جدا سازد اگر به خاطر داشته باشيد قرآن درختهاى « زيتون» و «انار» را متشابه خواند زيرا اين دو درخت درحالى كه از نظر ميوه كاملاً متمايز مى باشند ولى از نظر ساختمان درخت، كاملاً متشابه وهم رنگ وهم شكل هستند و همچنين است ديگر موارد استعمالات لفظ « متشابه».
بنابراين، تفسير «متشابهات» به « مجهولات» وموضوعاتى كه درك آنها از حيطه عقل و خرد انسان بيرون است يك نوع تفسير به رأيى است كه پيامبر گرامى، مسلمانان را از آن باز داشته است زيرا دو شيئ « متشابه» بابى است، مجهول و نامعلوم بودن يك شيئ باب ديگرى است و حقيقت ذات خدا، وكيفيت علم و قدرت او، و واقعيت فرشته و پرى و يا برزخ و قيامت از قبيل اشياء مجهول و نامعلوم است نه از امور « متشابه»، واقعيت « تشابه» مربوط به دو چيز است كه به عللى به يكديگر ملتبس ومشتبه مى شوند درحالى كه حقايق مجهول و نامعلوم و خارج از افق ذهن انسان خاكى، خود به خود مجهول و نامعلوم هستند بدون اينكه پاى مقايسه و مشابهتى به ميان مى آيد.
2 ـ صريح آيه اين است كه « محكمات » اساس، ريشه و به اصطلاح خود آيه «ام الكتاب» است و مقتضاى آن اين است كه مشكل متشابهات از طريق مراجعه به «ام الكتاب» حل مى شود و هرنوع اشتباه به وسيله آيات محكم، از آيات متشابه برطرف مى گردد و سرانجام انسان از طريق ارجاع متشابه به محكم از مفاد واقعى

صفحه 232
آن، آگاه مى گردد نه اين كه متشابهات براى ابد درمحاق ابهام باقى مى ماند و هيچ گاه خرد انسان به واقعيت آن نمى رسد چنانكه جريان در اين نظريه چنين است.
3 ـ صريـح آيـه اين است كه افـراد منحـرف، پيوسـته از آيات « متشـابه» پيـروى مى كنند چنانكه مى فرمايد: (فَيَتَّبِعوُنَ ما تَشْابَهَ مِنْهُ) از متشابهات كتاب پيروى مى كنند، لازمه پيروى از « متشابه» اين است كه آيات متشابه بايد از ظهور خاصى هرچند به صورت متزلزل ولرزان، برخوردار باشد كه افراد منحرف بتوانند از آن پيروى كنند و سرانجام به مقاصد پليد خود كه همان فتنه انگيزى است، برسند واگر مقصود از آيات متشابه، همان موضوعات خارج از حيطه فكر و خرد انسان باشد اين گونه از موضوعات فاقد ظهور بوده و درنتيجه امكان پيروى ندارند.
4 ـ اگر آيات متشابه را با ذات خدا وملك و جن و روح تفسير كنيم، دراين صورت اين نوع از متشابهات« مفرداتى» خواهند بود كه واقعيت آنها براى ما مجهول است نه « آيه» مجهول و نامعلوم.
به ديگر سخن: قرآن مى فرمايد: « واخر متشابهات» يعنى بخشى از آن، آيات متشابه است بنابراين، بايد « متشابه» آيه متشابه باشد نه مفرد، و آيه از مفردات و روابط خاصى تشكيل مى گردد و تمام آنچه را كه طرفداران اين نظريه، آنها را از متشابهات مى خوانند همگى يك رشته موضوعات هستند كه نمى توان آنها را آيه خواند مگر با تأويل.
5 ـ آيـه بـه روشنى يادآور مى شـود كه آيات متشـابه دست آويز فتنه انگيزان مى باشد و با تأويل آنها طبق هوى و هوسهاى خود، فتنه ها بر پا مى كنند اكنون بايد ديد چه نوع آيات در عصر رسول گرامى و پس از او، مايه فتنه انگيزى بوده است و اين گروه با تأويلات باطل خود، چه فسادهائى در جامعه پديد آورده اند آيا موضوعاتى كه طرفداران اين

صفحه 233
نظريه آنها را از مصاديق « متشابهات» مى دانند دستاويز فتنه انگيزان بوده است؟
پاسخ اين پرسش نياز به غور درتاريخ ملل اسلامى دارد، آيا طرفداران اين نظريه مى توانند موردى را ارائه دهند كه درتاريخ اسلام اين نوع از موضوعات كه در قرآن آمده است دستاويز فتنه انگيزان بوده است نگارنده تاكنون به چنين موردى برنخورده است و نه شأن نزول آيه آن را تأييد مى نمايد.
بنابراين، نظريه اين گروه كه در باره آن پافشارى مى كنند، بر ظاهر خود آيه منطبق نيست اكنون بايد ديگر نظريه ها را مورد بررسى قرار داد.

دو نظريه ديگر در باره « متشابه»

با نظريه نخست در باره معنى « متشابه» كاملاً آشنا شديم، اكنون شايسته است با ديگر نظريه ها نيز آشنا شويم:

الف ـ متشابه: حروف مقطعه آغاز سوره ها:

مقصود از « محكم» آن رشته از آياتى است كه دلالت آنها برمقاصد خود روشن و واضح باشد همچنانكه اين مطلب را درآيات سه گانه 1( سوره انعام آيه هاى 151 ـ 153) به روشنى درك مى كنيم ولى مقصود از « متشابه» حروف مقطعه اى است كه در آغاز برخى از سوره ها وارد شده كه مفاد واقعى آن بر گروهى از عصر رسول خدا مانند «يهـود» مشتبه گرديـد و در اين مورد آيه مورد بحـث نازل شـد و در اين مورد طبـرى مى گويد:
ابو ياسر فرزند اخطب عبور مى كرد و رسول گرامى آغاز سوره بقره را تلاوت مى نمود دراين موقع نزد برادر دانشمند خود « حُيَّي بن اخطب» آمد و گفت:شنيدم كه محمد چنين آيه اى تلاوت مى كرد: ( الم ذلِكَ الْكِتابُ) ،« حى» گفت : آيا تو شخصاً شنيدى؟ گفت آرى آنگاه « حُيَّي» با گروهى نزد پيامبر آمد و گفت: آيا بر شما چنين آيه اى نازل شده است؟ پيامبر فرمود آرى « حُيَّي» گفت: لفظ « الم» در آيه بيانگر مدت نبوت شما است كه به حساب ابجد هفتاد و يك سال مى باشد، آنگاه

1 . اين سه آيه به عنوان مثال مطرح شده است نه به عنوان حصر و مقصود، آيات، « قل تعالوا اتل ما حرم ربكم عليكم الا تشركوا به شيئا وبالوالدين احساناً..»

صفحه 234
رو به همفكران خود كرد و گفت: به آئين كسى وارد مى شويد كه مدت نبوت آن هفتاد و يك سال است سپس روبه پيامبر كرد و گفت: آيا غير از اين نيز با شما هست پيامبر فرمود چرا، خدايم « المص» را فرستاده است آن مرد يهودى گفت بنابراين، مدت دوران رسالت تو صد و شصت ويك سال است، باز از پيامبر خواست كه بگويد آيا غير از اين دو نيز هست؟ پيامبر فرمود: چرا خدايم « الر» و «المر» نيز نازل كرده است آن مرد يهودى محاسبه كرد و گفت بنابراولى دوران رسالت شما دويست و سى و يك و بنابر دومى دوران رسالت شما دويست و هفتاد و يك مى باشد آنگاه روبه پيامبر كرد و گفت حقيقت برما ملتبس و مشتبه شده و معلوم نيست كه آيا مدت رسالت تو كم است يا زياد سپس به جمع اين اعداد پرداختند و ديدند كه حاصل جمع همه 734 سال مى شود دوباره گفتند كه حقيقت برما مشتبه شده است دراين موقع آيه مورد بحث نازل گرديد1.

نقد اين نظريه:

اين نظريه از جهاتى قابل بحث است:
1 ـ ناقل اين نظريه « ابو جعفر طبرى » است و آن را در تفسير خود به سندى كه در آن « سلمة بن الفضل رازى» قرار دارد، نقل كرده است و خود « سلمه» هرچند شخصاً در علم رجال توثيق شده است ولى « ابوحاتم» رازى رجال شناس معروف از استاد خود « عبدالرحمان» در باره او چنين نقل مى كند:
« في حديثه انكار، ليس بقوى، لايمكن ان اطلق لسانى فيه باكثر من هذا يكتب حديثه و لا يحتج به » 2.
( در احاديث او چيزهاى قابل انكار و غير صحيح وجود دارد، نمى توانم بيش از اين در باره او زبانم را باز كنم، حديث او نوشته مى شود، اما نمى توان با آن احتجاج كرد).

1 . تفسير طبرى، ج1، ص72 و خلاصه آن را درج3، ص 181 نيز نقل كرده است.
2 . الجرح والتعديل، ج4، ص 169 ، طبع حيدرآباد هند، نگارش ابوحاتم « رازى» متوفاى، ص327.

صفحه 235
آيا مى توان با چنين حديث وبا اين سند، آيه را تفسير نمود و به آن اعتماد كرد؟
2 ـ ظاهر آيه اين است كه خداوند در باره كسانى سخن مى گويد كه اصل كتاب آسمانى ( قرآن) را به طور اجمال پذيرفته ولى در مقام پيروى به دو گروه تقسيم شده اند، گروهى به نام « وَالَّذِينَ فِيْ قُلوُبِهِمْ زَيْغٌ» و گروه ديگر به نام « وَ الرّاسِِخوُنَ فِى الْعِلْمِ» درحالى كه گروه يهود تا چه رسد « حُيَّي بن اخطب» لجوج و دشمن پيامبر، نه به نبوت او ايمان آورده بودند و نه به او اعتقاد داشتند تا بخشى را ولو ظاهراً بپذيرند و بخشى ديگر را رد كنند.
3 ـ ظاهر آيه اين است كه گروه منحرف عملاً از متشابه پيروى مى كنند درحالى كه گروه يهود حتى از « متشابه» نيز پيروى نكردند زيرا وقتى بخشى از حروف «مقطعه» قرآن را ميان خود جمع كردند ديدند حاصل جمع آنها به 734 مى رسد، گفتند كار اين مرد بر ما مشتبه شده همچنانكه اين سخن را نزد خود پيامبر نيز گفتند.
4 ـ آيا درست است كه عالم يهودى حروف مقطعه را نزد پيامبر دلخواهانه تفسير كند و پيامبر در برابر او سكوت كند و اغواء او را ناديده بگيرد؟
شكى نيست كه اين حروف ناظر برمدت رسالت پيامبر نيست واو مدت رسالت خود را در سوره احزاب آيه 40 بيان كرده و خود را « خاتم پيامبران» معرفى كرده است دراين صورت، پيامبر بايد دست رد بر سينه چنين فرد نامحرم به اسرار قرآن بزند، واو را از اغواء در نزد مردم يهود باز دارد.
خلاصه هرگز نمى توان با چنين متن و سندى آيه مورد نظر را تفسير كرد.

ب ـ نظريه معروف:

شكى نيست كه اين آيه كه آيات قرآن را بر دو نوع تقسيم مى كند يكى از آيات محكم و به اصطلاح از آيات « ام الكتاب» مى باشد و اگر خود اين آيه از آيات متشابه باشد تقسيم آيات قرآن بر « محكم» و « متشابه» بى فائده مى شود و درنتيجه همه آيات قرآن رنگ « متشابه» به خود مى گيرد از اين جهت در فهم آيه بايد تمام

صفحه 236
پيشداورى ها را كنار گذارد، و بيشتر روى كلمات آيه تكيه كرد.
هر آيه اى از آيات قرآن بر مفاد خود نوعى دلالت دارد، ولى دلالت آيات قرآن به يك پايه و اندازه و يك نواخت نيست قسمتى از آيات آن چنان بر مقاصد خود دلالت روشنى دارند كه ذهن صاف و مستقيم در دلالت آنها بر مقاصد خود شك و ترديد نمى كند مانند آيات سه گانه اى كه 1 ابن عباس به عنوان نمونه از آنها ياد كرده و يا مانند نصايح حكيمانه اى كه در سوره اسراء در ضمن آيات 22 ـ 39 نازل گرديده است.
ولى در اين ميان يك رشته آياتى است كه در عين دلالت بر يك معنى، دلالت آنها آن چنان محكم و استوار نيست كه احتمال ويا احتمالات ديگرى به آن راه پيدا نكند، در اين صورت است كه معنى واقعى در محاق ابهام و تشابه قرار مى گيرد و مقصود واقعى به غيرواقعى مشتبه مى گردد.
در اين ميان افراد واقع گرا تشابه اين نوع از آيات را با ارجاع به « ام الكتاب» كه اساس و ريشه هاى قرآن است، بر طرف مى كنند و تشابه و ترديد را از چهره مراد برمى دارنـد و سرانجام خود «متشابه» از آيات محكم مى گردد كه پس از ارجاع، هيچ نوع احتمالى به آن راه پيدا نمى كند.
اين گروه كه قرآن آنها را همچنانكه بعداً خواهيم گفت، « راسخان در علم » مى خواند در عين ايمان به هردو، « متشابه» را به محكم ارجاع مى دهند و در رفع تشابه از آنها كمك مى گيرند.
در مقابل اين گروه افراد منحرف و پيشداورى هستند كه فقط از آيات «متشابه» تبعيت و پيروى مى كنند، و هدفى جز فتنه انگيزى و تأويل آيه بر طبق هوى و هوس خود، ندارند.
اينك نمونه هائى از « متشابه» را كه مى تواند روشنگر مقصود باشد در اين جا مى آوريم:
1 ـ انسان در نخستين بـار كـه آيـه: « اَلـرَّحْمـانُ عَلـىَ الْعَرْشِ اسـْتَوى» (طه، آيه 5) را مى شنود روى انسى كه با لفظ « استوى» درمحاورات عربى دارد آيه را

1 . سوره انعام، آيه هاى 151 ـ 153.

صفحه 237
بـه نحـوى معنى مى كند كه مفاد آن اين مى شود كه خدا جسم است و برتخت خود (عرش) قرار دارد، اين معنى در صورتى رسوخ پيدا مى كند كه ملاحظه مى كند كه لفظ «استوى» در قرآن به معنى « قرار گرفتن» نيز به كار رفته است مانند « وَاسْتَوَتْ عَلىَ الْجُودِى» ( هود، آيه 44) كشتى نوح بر روى كوه « جودى» مستقر گرديد.
درحالى كه در كنار اين معنى احتمال ديگرى نيز دركار است و آن اين كه «استوا» به معنى « استيلا» و « تسلط» بوده واين جمله كنايه از استيلاءتدبيرى خدا بر آسمانها و زمين مى باشد همچنانكه استيلاءِ امراء بر تخت خود كنايه از استيلاء آنان بر كشـور خـود مى باشـد و اين معنى با توجـه به اين كه اين لفظ در معنى «استيلاء» در قرآن 1 و در لغـت عرب 2 نيز به كار رفته است، در صورتى تجلى بيشترى پيـدا مى كند كه توجـه كنيم كه مـا قبـل و مـا بعـد آيـه پيرامون آفرينش آسمانهـا و زمـين سخن مى گويد، و هدف اين است كه خدا پس از خلقت آنها، زمام قدرت و تدبير زمين و آسمان را در دست گرفت و تدبير آنها را به «اِلهْ» ويا «آلِهَه» واگذار نكرد.
اكنون در تعيين يكى از دو ، بايد به « ام الكتاب» مراجعه كرد يعنى آيه اى كه آنچنان از صراحت برخوردار باشد كه هرنوع نفوذ ترديد را از خود براند، وقتى به چنين آياتى مراجعه مى كنيم مى بينيم خدا خود را چنين توصيف مى كند:(لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَىٌ) ( شورى،آيه 7) براى او نظير و مانندى نيست طبعاًچيزى كه نظير و مانند ندارد، نمى تواند موجود جسمانى باشد و بر روى تخت قرار بگيرد، ناچار بايد گفت، معنى دوم متعين است ولى گروه منحرف و پيشداور، اين نوع آيات را دست آويز كرده و به فتنه جوئى پرداخته و آن را طبق هوى و هوس خود وبه غير مقصود واقعى ارجاع ( تأويل) مى كنند.
2 ـ انسان در نخستين برخورد با آيه هاى:
( وُجوُهٌ يَوْمَئِذ ناضِرَةٌ اِلى رَبِّها ناظِرَة) ( قيامت، آيه 22 ـ 23)
« چهره هائى آن روز شاداب است و به سوى پروردگار خود مى نگرند».

1 . سوره مؤمنون، آيه 28 .
2 . وقد استوى بشر على العراق   من غير سيف و دم مهراق

صفحه 238
تصور مى كند كه خدا در روز قيامت مجسم مى گردد و بندگان مؤمن خود را به او مى نگرند ولى در عين حال درجمله (اِلى رَبِّها ناظِرَةٌ) احتمال ديگرى نيز هست وآن اينكه اين گروه به لطف ورحمت حق مى نگرند همچنانكه در محاورات خود مى گوئيم فلانى به دست تو مى نگرد تعيين يكى از دو معنى، گذشته از قرينه روشن كه درخود آيه است1 به وسيله « ام الكتاب» انجام مى گيرد زيرا قرآن به روشنى هرنوع امكان رؤيت خدا را نفى كرده و مى گويد:
( لا تُدْرِكُهُ الأبْصارُ وَ هُوَ يُدْرِكُ الأبْصارَ) ( انعام، آيه 103)
« چشمها آنها را نمى بينند واو چشمها را مى بيند».
با توجه به چنين آيه به روشنى مى توان هرنوع تشابه را از اطراف آيه بر طرف كرد و گفت مقصود نگاه به خود پروردگار نيست بلكه نگاه به رحمت و لطف خدا است.
شما مى توانيد با اين دو نمونه، ديگر موارد آيات متشابه را به روشنى تشخيص دهيد.
كسانى كه با كلام خدا انس دارند به روشنى مى دانند كه تمام آيات قرآن به نوعى بر مضمون ومعنائى دلالت دارند چيزى كه هست برخى از نظر دلالت به پايه اى هستند كه در آنها يك احتمال بيش وجود ندارد، و برخى ديگر داراى محتملاتى است كه مراد واقعى در ضمن آن محتملات، روشن نيست و به طور مسلم مراد واقعى از آيات « متشابه» با اصول مسلم قرآن در زمينه هاى معارف و اصول و اخلاق مخالفتى ندارد هرچند پيش از رجوع به محكمات برخى از احتمالات با اصول مسلم قرآن سازگار نمى باشد در اين صورت بايد به كمك آيات « محكم» كه در بر گيرنده

1 . گذشته از اين كه جمله « ناظرة» در معنى انتظار لطف و رحمت به كار مى رود چنان كه شاعر عرب مى گويد:
انى اليك لما وعدت لناظر   نظر الفقير إلى الغنى الموسر
من به وعده هائى كه تو داده اى مى نگرم بسان نگاه فقير به فرد متمكن و ثروتمند.   در ماقبل خود آيه گواه روشنى است كه مقصود از اين جمله انتظار لطف و احسان خود پروردگار است توضيح اين قسمت را درمحل خود متذكر شده ايم.

صفحه 239
اصـول مسلم قرآن است تشابه والتباس را از اين نوع آيات بر طرف كرد و با شناخت «ام الكتاب» ابهام را از چهره شاخه آن (متشابه) زدود.
دقت در مضمون آيه به روشنى مى رساند كه مقصود از آيات محكم، آياتى است كه متضمن اصول اسلام بوده و محورهاى آيات الهى را تشكيل مى دهند درحالى كه مقصود از « متشـابه» كه مفـاد واقعى آنها با مراجعه به اين اصول روشن مى گردد، آن گونه آياتى كه مقصود واقعى در ميان محتملات به غير مراد شبيه بود، وبه هم ملتبس شده اند.
قرآن پيوسته يك رشته معارف بزرگ را در سطح افهام عادى تنزل مى دهد تا همگان با چنين معارفى آشنا گردند تنزل دادن اين گونه از معارف در سطح افهام همگانى و پوشانيدن لباس حس بر مسائل عقلى مايه پيدايش يك رشته احتمالات در مفاد آيه مى گردد كه برخى با اصول مسلم قرآن سازگار نيست مثلا قرآن در بيان احاطه و سلطه خود بر ظالمان و ستمگران واينكه هيچ يك از آنان را قدرت فرار از سلطه او نيست چنين مى فرمايد:« اِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرْصادِ » ( الفجر،آيه 14) به راستى خداى تو در كمين گاه است ويا در تشريح ظهور هيبت و عظمت خدا در روز رستاخيز چنين مى گويد: ( وَ جاءَ رَبُّكَ وَ الْمَلَكُ صَفاًّ صَفاًّ) ( فجر، آيه 22) « روز قيامت در حالى كه فرشتگان صف كشان ايستاده اند، پروردگار تو مى آيد».
درحالى كه هدف آيات ترسيم مفاهيم عقلى در لباس مسائل محسوس است دراين ميان حقيقت براى برخى از اذهان « مشتبه» شده و معنى واقعى آيه « تشابه» والتباس پيدا مى كند و براى تعيين مراد واقعى آيه، راهى جز رجوع به آيات محكم كه به روشنى هرنوع رائحه مادى و جسمانى بودن را از ساحت خدا نفى مى كند، وجود ندارد و دراين مورد است كه متشابهات از طريق رجوع به محكمات روشن شده و حقايق، تجلى بيشترى پيدا مى كنند.

در اين موقع مردم بر دو دسته اند:

الف ـ گروهى كه در قلب آنان ميل به انحراف از حقيقت است و اضطراب و

صفحه 240
طپـش در دل دارند، بـه اين نـوع از آيات گرويـده و تنها بـه همـين آيـات متشـابه مى چسبند ( فيتبعون ماتشابه) وسه نوع بهره بردارى نامشروع از آنها مى كنند.
1 ـ بدون مراجعه به محكمات عملاً ( نه قلباً) از متشابهات پيروى مى كنند چنانكه مى فرمايد: ( فَيَتَّبِعوُنَ ما تَشابَهَ مِنْهُ).
2 ـ هدف از پيروى از خصوص آيات متشابه « فتنه انگيزى » است چنان كه مى فرمايد: « اِبْتِغاءَ الْفِتْنَةِ».
3 ـ از روى هوى و هوس به تأويل آيات متشابه پرداخته و به عقيده خود ريشه ها و مآل آنها را به دست مى آورند چنان كه مى فرمايد:« وَابْتِغاءَ تَأْوِيلِه».
گروه دوم كسانى هستند كه با آگاهى راسخ و قلب مطمئن هردو گروه را محترم مى شمارند و به هردو ايمان مى آورند و مى گويند كه هردو نوع از طرف پروردگار آنها است و از خدا مى خواهند كه قلوب آنها را از ميل به حق، به باطل منحرف نسازد چنان كه مى فرمايد:« وَالرّاسِخوُنَ فِيْ الْعِلْمِ يَقوُلوُنَ آمَنّا بِهِ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ رَبِّنا وَ ما يَذَّكَّرُ اِلاّ اوُلوُا الألبابِ رَبَّنا لا تُزِغْ قُلوُبَنا بَعْدَ اِذْ هَدَيْتَنا» راسخان در علم مى گويند: ما به متشابه ايمان داريم همگى از جانب پروردگار ما است خداوندا قلب ما را پس از هدايت به سوى باطل متمايل مساز.
وايمان به نزول هر دو، مانع از آن نمى شود كه «تشابه» آيات متشابه را با ارجاع به محكمات بر طرف كنند: چنان كه بعداً در اين باره سخن خواهيم گفت: اگر بنا است كه آيات «متشابه» با همان حالت «تشابه» والتباس بمانند، وبه بهانه اين كه عقل و خرد بشر به مداليل آنها نمى رسد، تأكيد بر اينكه محكمات « ام الكتاب » هستند، بى جهت خواهد بود، زيرا چگونه مى توان، گفت كه آيات محكم اساس و ريشـه قـرآن مى باشـند اما نمـى توان به وسيله آنهـا تشـابه را از شاخه اى كه از تنه «ام الكتاب» روئيده است بر طرف نمود.
با توجه به اين بيان مفاد آيه و معنى محكم و متشابه روشن مى گردد و تشريح ديگر نظريه ها كه برخى در برخى قابل ادغام است، چندان لزومى ندارد.
Website Security Test