welcome to official website of Grand Ayatollah Sobhani
فارسی عربی
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی گالری تصویر استفتائات اخبار قاموس المعارف ریحانة الأدب

نام کتاب : تفسير صحيح آيات مشكله قرآن*
نویسنده :آيت الله العظمي سبحانی-تنظیم و نگارش:سید هادی خسروشاهی*

تفسير صحيح آيات مشكله قرآن

صفحه 161

مطلب شانزدهم 1

آيا شريعت اسلام كاملترين شرايع آسمانى است؟

( اِنَّ الدِّيْنَ عِنْدَ اللّهِ الإسْلامُ) ( آل عمران، آيه 19)
« محققاً آئين در پيش خدا همان آئين اسلام است».
جاى گفتگو نيست كه دعوت تمام پيامبران، گذشته بر نبوت خويش، بر دو اصل استوار بود:
اول: توحيد و ايمان به يكتا پرستى.
دوم: اعتقاد به روز باز پسين كه ظرف سزاى كردارهاى انسان است.
اين دو مطلب اساس تمام دعوتهاى الهى را تشكيل مى دهد، ولى آيا برنامه تمام پيامبران الهى نيز يكنواخت بود يا به مرور زمان وتكامل اجتماع، برنامه هاى آنان نيز تكامل يافته و به حد كمال مى رسيد، در اين مورد توضيح مى دهيم.
شكى نيست كه نياز بشر به مرور زمان درحال افزايش بوده است، بشر امروز به قوانين زيادى از نظر اقتصاد ، اخلاق، سياست و غيره نياز دارد كه بشر ديروزى به اين پايه از نياز نبود، بشر امروز بر اثر قدرت دماغى و نبوغ فكرى بهتر مى تواند در باره علوم الهى، و معارف غور كند، وآن را بفهمد.

1 . مربوط به مطلب 32 ص 127 از كتاب « تفسير آيات مشكله».

صفحه 162
بنابراين : بايد آخرين شريعت از شرايع آسمانى در تمام قسمتها كاملترين برنامه ها را عرضه كند، يعنى: در باره معارف و اصول عقائد مسائلى را پى ريزى كند، كه بزرگترين فلاسفه ودانشمندان الهى در برابر آن سرتسليم فرود آورند، ويا از نظر مسائل اجتماعى كليه جهات زندگى بشر را مورد بررسى قرار دهد، به حدى كه بشر قرن بيستم، خود را از هرقانون غير آسمانى بى نياز بداند.
اتفاقاً جريان نيز چنين است اسلام جهت رهبرى بشر درتمام عصرها از طريق وحى آنچه كه براى زندگى فردى واجتماعى دنيوى واخروى او لازم و ضرورى بود بيان كرده است اگر مى گويند كه دين اسلام كاملترين شرايع آسمانى است منظور همين است.
به ديگر سخن: هريك از شرايع آسمانى كلاسى است براى تربيت انسان كامل واداره جامعه، و هركلاسى نسبت به افراد ويژه خود، برنامه جامع و كامل د ارد و هرگز نمى توان محتويات آن را نسبت به افراد مخصوص آن كلاس ناقص و نارسا خواند، ولى در عين حال محتواى هركلاسى نسبت به كلاس بالاتر نمى تواند كافى و وافى باشد، بلكه براى بالا بردن سطح معلومات بايد افراد را به كلاسهاى بالاتر با برنامه هاى جامع تر اعزام كرد.
با شروع نزول وحى الهى كلاسهاى تربيتى انسان ها، آغاز به كار كرد و شريعت آسمانى هرزمان نسبت به جامعه آن زمان، بالاترين وجامع ترين كلاس بود، ولى تكامل جامعه و بالا رفتن فكر وانديشه ها ايجاب مى كرد كه براى جامعه متكامل كلاس بالاترى تربيت داده شود واو با معارف بلند ومقررات جامع ترى آشنا گردد.
اگر كسى مى گويد: آئين اسلام كامل ترين شرايع آسمانى است، مقصود او از اين جمله اين نيست كه نعوذ باللّه خدا نسبت به جوامع قبلى، آئين ناقص و شريعت نارسا فرستاده آنگاه آن را با شريعت آخرين پيامبر، تكميل كرده است، بلكه مقصود اين است كه محتواى شريعت حضرت موسى و يا حضرت عيسى كامل ترين و جامع ترين شريعت نسبت به نيازهاى افراد زمـان خـود بود، ولـى جامعـه انسانى

صفحه 163
با مرور زمان، نيازهاى بيشتر و قدرت دماغى عظيم ترى پيدا كرد از اين جهت براى رفع نيازهاى زيادتر، واشباع انديشه هاى نيرومندتر، شريعت جامع تر، ومعارف برترى فرستاده شد.
و آيه ياد شده درزير، همين معنى را مى رساند:
(قوُلوُ آمَنّا بِاللّهِ وَ ما اُنْزِلَ اِلَيْنا وَ ما اُنْزِلَ عَلى اِبْراهِيمَ وَ اِسْمعِيلَ وَ اِسْحاقَ )(بقره، آيه 136)
« بگوئيد ايمان آورديم به خدا وبه آنچه برما و برابراهيم و اسماعيل واسحاق نازل شده است ».
هرگاه آنچه بر رسول اكرم نازل شده همان است كه بر پيامبر پيشين نازل شده است، در اين صورت نبايد بفرمايد: (وَ ما اُنْزِلَ اِلَيْنا وَ ما اُنْزِلَ عَلى اِبْراهِيمَ) بلكه بايد بفرمايد: ( وَ ما اُنْزِلَ اِلَيْنا وَ اِلى اِبْرًّهِيمَ) .
جـاى شك نيست كه تكرار موصـول « مـا» غالباً دليل بر تعدد « نـازل شـده» مى باشد.
بدون شك، بحثهاى علمى و دقيقى كه قرآن در باره توحيد و صفات حق و معارف حقه نموده، هرگز در انجيل و تورات وارد نشده است، حدود و قوانين منظم اسلام و بالخصوص فقه جامع و كامل اسلامى و اجتهادهاى مشروع كه دست انسان را براى تكامل بيشتر باز مى گذارد و... در هيچ يك از شرايع سابق، وجود ندارد.
شما در آئين « يهود» بيش از چند حكم فرعى و به اصطلاح فقهى، نمى توانيد بيابيد هرگاه فروع واحكام عملى تورات وانجيل به اندازه اسلام يا نصف آن بود لااقل پس از تحريف، مقدارمشابهى از آن باقى مى ماند.
بالاتر از همه، اگر شرايع سابق من جميع الجهات كامل و براى تمام ادوار و جامعه ها حتى براى احتياجات عصر موشك نيز كافى بود، اعزام پيامبر جديد با كتاب و شريعت مستقل چه معنى داشت؟
منظور آنان كه مى گويند:« اسلام كامل ترين شرايع آسمانى است» همان

صفحه 164
مفهوم فرمايش اميرمؤمنان (عليه السلام) در نهج البلاغه است كه مى فرمايد:
« فَالْقُرْآنُ آمِرٌ وَ زاجِِرٌ اَتَمَّ بِهِ نوُرَهُ وَ اَكْمَلَ بِهِ دِيْنَهُ» 1.
«قرآن آمـر و زاجر است به وسيله آن نور ( تشريع) را به پايان رساند و آئين خود ( آئين توحيد) را كامل ساخت».
خواننده گرامى پس از خواندن اين سطور به بى پايگى گفتار مؤلف تفسير پى مى برد زيرا ايشان به حقيقت گفتار كسانى كه معتقدند كه آئين اسلام كامل ترين شرايع است نرسيده وفوراً خرده گرفته و مى گويد: هرگز برخدا شايسته نيست كه در زمانى براى عده اى دين ناقصى ارسال نمايد و مسلماً خداوند به وسيله تمام پيامبران دين را به طور كامل فرستاده است:

پاسخ :

ناگفته پيدا است كه ناقص مطلق با ناقص نسبى از زمين تا آسمان فرق دارد، هرگاه كسى بگويد كه اسلام كامل ترين آئين آسمانى است مقصود اين است كه شرايع گذشته نمى تواند اداره اجتماع كنونى را برعهده بگيرد هرچند نسبت به نيازهاى آن روز اجتماع، كافى و وافى بود و برنامه كاملى براى آن روز به شمار مى رفت و كوچكترين نقصى نسبت به وضع آن روز نداشت، ولى همان قوانين از نظر كم و كيف نسبت به نياز امروز، غير وافى است و مجتمع به قوانين بيشتر و برنامه اى وسيع تر نيازمند است كه در اسلام پيش بينى شده است.
اصولاً مقصود از كمال و نقص، كمال و نقص دراصل « توحيد» و « معاد» و... نمى باشد تا گفته شود كه درتمام شرايع اين اصول كاملاً بيان شده است، بلكه مقصود « معارف عقلى، توسعه در فروع و تكامل در اصول اجتماعى و اخلاقى، و اقتصادى و كشور دارى و.. است» كه اصل آن در شرايع آسمانى و تكامل آن در آئين آخرين پيامبر بر همگان ملموس است.

1 . نهج البلاغه، خطبه 182.

صفحه 165
برنامه دبستانى هرچند هم كامل تر و جامع تر و با واقع بينى دقيقى تنظيم شده باشد، نمى تواند نسبت به دبيرستان مفيد و سودمند، و جامع و كامل باشد و يك چنين نارسائى نسبت به برنامه يادشده، عيب و نقص نيست، زيرا هدف از آن برنامه، اداره دانش آموز خردسالى است كه از نظر فكر و تعقل و استعداد بدنى و دماغى، درحد خاصى قرار دارد و براى آن گروه، جز اين برنامه، هيچ برنامه ديگرى نمى تواند مفيد و سودمند باشد اگر كسى بگويد برنامه دبستانى براى دانش آموز دبيرستانى مفيد نيست، نبايد آن را نشانه نقص و عيب دربرنامه قبلى گرفت.
نگارنده از اين تأسف دارد كه در موضوعى قلم مى زند كه براى يك فرد وارد به مسائل دينى روشن و واضح است، ولى چه كند، چاپ كتاب از طرف مؤلف اورا به چنين توضيح واضحات كشيده است.
در پايان ياد آورمى شويم كه در اين بحث، لفظ « اديان» از طرف نويسنده تكرار شده است ولى بهتر است كه به جاى آن كلمه « شرايع» به كار رود، زيرا خدا از روز نخست يك دين بيشتر نفرستاده است و تمام پيامبران براى نشر آن اعزام شده اند و آيه: (اِنَّ الدِّيينَ عِنْدَ اللّهِ الإسْلام) ناظر به همين قسمت است ولى در حالى كه «ديـن» خـدا يكى است، شرايـع سـماوى قطعـاً متعـدد و مختـلف است آنجا كه مى فرمايد:( وَ لِكُلّ جَعَلْنا مِنْكُمْ شِرْعَةً وَ مِنْهاجاً) (سوره مائده، آيه 48).براى هر يك از پيامبران شريعـت و طريقى قرار داديم و اختلاف و تكامل مربوط به شريعت است نه اصل دين 1.

1 . دركتاب « معالم التوحيد» ص 545 ـ 546 ومنشور جاويد ج2، ص 375 ـ 377 در اين باره به صورت گسترده سخن گفته ايم.

صفحه 166

مطلب هفدهم 1

جهر و اخفات در نمازهاى ظهر و عصر

(قُلِ ادْعوُا اللّهَ اَوِ ادْعوُا الرَّحْمنَ اَياًّ ما تَدْعوُا فَلَهُ الأسْماءُ الْحُسْنى وَ لا تَجْهَرْ بِصَلاتِكَ وَ لا تُخافِتْ بِها وَ ابْتَغِ بَيْنَ ذلِكَ سَبِيلاً)(اسراء، آيه 110)
« بگو خدا را بخوانيد يا رحمان را بخوانيد، هركدام را بخوانيد براى او نامهاى نيك است در « صلات» خويش داد مزن، و آهسته نيز ميار، بلكه ميان اين دو راهى انتخاب بنما».

نظريه برخى از مفسران:

برخى از مفسران معتقدند كه مقصود از « صلات» در اين آيه( البته قطع نظر از روايات) همان دعا و توجه به خدا است و كلمه مزبور در همان معنى لغوى به كار رفته است، واستعمال لفظ مزبور درنماز اگر چه در قرآن بيشتر است، ولى در آغاز نزول وحى بلكه پس از آن به حدى نبود كه ما يه فراموشى معنى اصلى آن باشد كه زيرا در مواردى در قرآن همين كلمه در معنى دعاء استعمال شده چنانكه مى فرمايد:

1 . مربوط به مطلب 59 از كتاب تفسيرآيات مشكله قرآن ص 259 ـ 260 و هدف از عنوان كردن آيه اين است كه تمام نمازهاى يوميه ( برخلاف اتفاق علماى اسلام ) بايد بلند خوانده شود.

صفحه 167
( وَ صَلِّ عَلَيْهِمْ اِنَّ صَلوتَكَ سَكَنٌ لَهُمْ) (توبه، آيه 103)
« برآنها دعا كن زيرا دعاى تو در باره آنها وسيله آرامش آنها است».
گذشته از اين در ما قبل آيه قرائنى وجود دارد كه نظر ياد شده را تأييد مى نمايد مثلاً در آيه 106 اسراء كيفيت خواندن قرآن را بيان مى كند و مى فرمايد:
( وَ قُرآناً فَرَقْناهُ لَتَقْرأَهُ عَلىَ النّاسِ عَلى مُكْث).
«قرآن را به تدريج نازل كرديم تا آن را به طور آرام براى مردم بخوانى».
سپس در آيات بعدى مى فرمايد: هر موقع برمردان با ايمان آيات قرآن خوانده شود ( يَخِرُّونَ لِلأذْقانِ سُجَّذاً)سجده كنان بر چانه هاى خود به زمين مى افتند سپس مى فرمايد: ( قُلِ ادْعُوا اللّهَ اَوِ ادْعوُا الرَّحْمان).
اكنون بايد ديد طرف خطاب كيست به طور مسلم طرف خطاب در « ادعوا» همان مردان با علم و با ايمانى است كه موقع شنيدن قرآن بر چانه خود بر روى زمين، سجده كنان مى افتند، سپس به همين افراد كه براى شنيدن قرآن سجده كنان روى زمين مى افتند دستور مى دهد كه شما در اين حالت( حالت سجده) ميان خواندن خدا و رحمان مخيريد، زيرا براى او نامهاى نيكو است، بعداً به منظور تعليم، همين افراد ( سجده كنندگان) به رسول خود خطاب مى نمايد و مى فرمايد: ( وَلا تَجْهَرْ بِصَلاتِكَ) اى پيامبر در دعا( بصلاتك) راه متوسطى را انتخاب بنما و درنتيجه وظيفه سجده كنندگان نيز روشن مى گردد و آنها نيز بايد مانند پيامبر ميان جهر واخفات راهى راانتخاب نمايند يعنى اى پيامبر توهم هرگاه مثل آنان سجده نمودى ميانه رو باشد و اى سجده كنان شما هم بايد مانند رسول خدا ميانه رو باشيد.
بنابراين سياق آيه حاكى است كه آيه به كيفيت خواندن نماز ارتباطى ندارد، بلكه مقصود اين است كه درخواندن خدا درحال سجده و غيره بايد ميان بلند گفتن و آهسته گفتن راه ميانه اى را انتخاب كنيم.

صفحه 168

نقد اين نظريه:

بيان مزبور كوچك ترين ايرادى از نظر روابط و تناسب آيات ندارد، وياد آورى مى شود كه لفظ « صلات» در قرآن دردعاء و توجه به خدا نيز به كار رفته است، خصوصاً كه اين سوره مكى است كه در هفتمين و يا هشتمين سال بعثت نازل گرديده است، و خيلى بعيد است كه بگويم: درآن روز با كمى مسلمانان و عدم تشريع نماز براى عموم، لفظ مزبور معنى حقيقى خود را از دست داده بود، و از آن جز نماز چيز ديگرى به ذهن تبادر نمى شد زيرا بسيارى از دانشمندان، به سختى توانسته اند بپذيرند كه الفاظى مانند « صلات» و غيره در آخرين سالهاى بعثت، در (نماز) حقيقت شرعيه گشته و الفاظ مزبور در آن روز معانى لغوى خود را ازدست داده بود، تا چه رسد كه ادعاء كنيم كه از لفظ مزبور حتى در سالهاى هفتم و هشتم بعثت، غير از نماز چيز ديگرى فهميده نمى شد چنان كه نويسنده تفسير يك چنين ادعاء را نموده است.
ولى چيزى كه مى توان در اين باره گفت اين است كه پيشوايان معصوم آيه را ناظر به نمازهاى يوميه دانسته اند. ومف1سران و علماء بزرگ آيه را برنماز حمل كرده اند بنابراين بايد گفت آيه به ما قبل خود ناظر نيست و كلامى است مستقل، و قرآن پس از آنكه از بيان وظيفه سجده كنندگان فارغ گشته است به منظور بيان مطلب ديـگر و مسـتقلى، پـيامـبر (صلى الله عليه وآله وسلم) خـود را بـا دو خطـاب ( لاتجـهر بـصلـوتـك) و (قل الحمدللّه...) مخاطب ساخته است و هيچ گاه دليل نداريم كه بايد روابط تمام آيات يك سوره را حفظ نمود بلكه هرگاه روايات اطمينان بخش بر خلاف سياق آيات حكم كنند، ما ناچاريم اتحاد سياق را ناديده گرفته و مفاد روايات را بگيريم و يك چنين روايات را روايت مخالف نمى گويند و از اينكه پيشوايان شيعه و مفسران بزرگ از كلمه مزبور همان معنى شرعى فهميده اند بايد پى برد كه روز نزول آيه، اصحاب پيامبر و مخاطبين درمجلس وحى به وسيله قرائن حالى نيز همان معنا را فهميده اند.

1 . به باب ( 33) از ابواب قرائت وباب (52) از ابواب نماز جمعه از كتاب ( وسائل) باز گشت شود.

صفحه 169
دراين جا مى توان به گونه ديگر نيز سخن گفت و آن اينكه: آيه حكم مطلق «خواندن خدا» را مى گويد و آيه آنچنان اطلاق دارد كه حتى نماز، را كه نوعى خواندن خدا است شامل است دراين صورت سياق آيه نيز حفظ شده و خلاف ظاهرى نيز لازم نمى آيد درهر حال خواه بگوئيم كه آيه ناظر بر صلوات يوميه است و يا مطلق دعوت و خواندن خداست، استدلال پيشوايان برحكم صلوات يوميه با اين آيه مارا برآن وامى دارد كه بگوئيم كه آيه درمورد بيان حكم نمازهاى يوميه نيز وارد شده است.

سئوالى پيرامون آيه:

اكنون سئوال مى شود كه اگر درخواندن نماز بايد حد وسط را رعايت كرد پس چرا عموم مسلمانان نمازهاى ظهر و عصر را آهسته مى خوانند.
نويسنده تفسير چون پاسخى بر اين سئوال نداشته تسليم اشكال شده و بر خلاف تمام فقهاى اسلام مدعى شده است كه نمازها را بايد يك نواخت خواند اينك به سخن او گوش فرا دهيم:
«نماز را نه با صداى بسيار بلند و نه خيلى آهسته ( كه اصلاً معلوم نشود كه چه چيز مى گوئيد) نخوانيد بلكه بين اين دو، طريقه اى اتخاذ نمائيد».
تا اينجا آنچه مى گويد با نظر مفسران اسلام مطابق است، خصوصاً تفسير «مخالفتة» با جمله اى كه ميان « پرانتز» قرار داده و توضيح داده است كاملاً با روايات مطابق است در اين صورت نتيجه آيه اين مى شود كه نماز خود را نه خيلى بلند و نه خيلى آهسته كه اصلا نه خودت و نه ديگرى بفهمد كه چه مى گوئى، مخوان.
ولى تعليلى بر اين گفتار مى آورد معلوم مى شود كه وى معتقد است بايد تمام نمازها را يك نواخت خواند آنجا كه مى گويد، بايد طورى خواند كه مردم بشنوند و متنبه شوند، تشويق گردند... ما مى پرسيم: مقصود از اين كه مردم بشنوند چيست؟ آيا مقصود اين است كه مردم درنمازهاى يوميه با حفظ حد « اخفات» ( كه درتمام قرنها روش مسلمانان در نمازهاى ظهروعصر همان است) كلمات و جمله ها

صفحه 170
را بشنوند؟ اين مطلب اگر چه مانع فقهى ندارد ولى بسيار نادر است، ونوعاً درنمازهاى يوميه انسان تا نزديك نماز گزار نباشـد، موفـق به شـنيدن كلمات وى نمى شود، و هرگاه منظور اين است كه بدون حفظ قيد « اخفات» مردم صداى نماز گزار را بشنوند اين مطلب با ضرورت فقه اسلام 1 مخالف است، و ائمه اهل بيت پيوسته نمازهـاى يومـيه را بـه طـور « اخفـات» مى خواندند و شـيعيان را نيز چنين دستور مى دادند كه از آنها پيروى نمايند.

پاسخ سئوال از نظر روايات:

خوب است اين موضوع را از پيشوايان خود بپرسيم، زيرا قول و فعل آنها به تنصيص حديث « ثقلين» حجت است گذشته از اين از عريق ترين و اصيل ترين نژاد عربند و به حدود زبان خود بهتر از ديگران آشنايند آنان در اين مورد بياناتى دارند كه برخى را نقل مى كنيم:
1 ـ سماعه مى گويد: از حضرت صادق (عليه السلام) پرسيدم كه مقصود از آيه مورد بحث چيست؟ فرمود: « اَلْمُخافَةُ ما دوُنَ سَمْعَكَ وَ الْجَهْرُ اَنْ تَرْفَقَ صَوْتَكَ شَدِيداً» :« مخافة» عبارت از اين است كه طورى سخن بگوئى كه خود نيز نشنوى ، و « جهر» اين است كه صداى خود را از حد متعارف بلند تركنى.
2 ـ اسحاق بن عمار نيز نقل مى كند كه محضر امام صادق (عليه السلام) شرفياب شدم و از آيه مزبور سئوال نمودم، حضرت نيز همان جواب قبل را تكرار نمود و نيز افزود:« وَاقْرأ ما بَيْنَ ذلِكَ» وحد فاصل ميان اين دو را انتخاب كن 2.

1 . نظريه اهل تسنن در اين مسائل نزديك به فتاواى شيعه است آنان نيز عملاً نمازهاى صبح و مغـرب و عشاء و جمعه را بلنـد، و در غير ايـن دو مـورد آهسته مى خوانـند، برخـى مانـند«ابو حنيفه» جهر را برامام جماعت درمورد جهر واجب، و برخـى ديگر بر او مستحب مى داننـد و در اين مـورد تفاصيلى دارنـد كه در كتاب « الفقه على المذاهب الأربعـة» ج1، ص 178 منعكس است.
2 . وسائل الشيعة، ج4، ص 773 ـ 774 باب سى و سه از ابواب قرائت.

صفحه 171
وشايد علت اين كه در آيه از ماده مزيد فيه « مخافته» استفاده شده با اين كه ماده مجرد« خفت» نيز همان را مى رساند، همان تفهيم مبالغه در آهسته گوئى است يعنى به قدرى آرام سخن بگويد كه خود او نيز نشنود.
قاموس مى نويسد: « الخفت» ( با فتحه) :« اسرار المنطق كالمخافتة والتخافت» .
دراين صورت مبناى تفسير حضرت اين است كه چون نهى « ولا تخافت» در برابر نهى و « ولاتجهر» واقع شده است واز طرفى تمام مراتب « جهر» مورد نهى نيست، بلكه جهر شديد مورد نهى است دراين صورت مقصود به حكم مقابله اخفات شديد است ( كه انسان خود نشنود) و درزبان عرب به آن «مخافته» مى گويند نه تمام مراتب اخفات.
در نتيجه روشن مى گردد كه رسم و روش شيعه در نمازهاى يوميه از مصاديق «وَابْتَغِ بَيْنَ ذلِكَ سَبِيلاً» است، زيرا كيفيت نمازهاى مغرب و عشاء و صبح از مصاديق جهر شديد نيست، چنانكه كيفيت اخفات درنمازهاى ظهر و عصر از افراد اخفات شديد( مخافته) نيست ومقدارى از مراتب جهر واخفات تحت امر « وابتغ» باقى مانده است. و گويا هدف آيه اين است كه « لاتجهر بصلوتك( جهراً شديداً) و(لاتخافت) اخفاتاً شديداً) « وَابْتَغِ بَيْنَ ذلِكَ سَبِيلاً».
به عبارت ديگر: «مخافته» به معنى مطلق آهسته سخن گفتن نيست، بلكه آن نوع آهسته گوئى است كه انسان در آهسته گوئى زياد بكوشد، چنانكه همين لفظ در آيات ياد شده در زير در اين معنى به كار رفته است آنجا كه مى فرمايد:
( يَتَخافَتوُنَ بَيْنَهُمْ اِنْ لَبِثْتُمْ اِلاّ عَشْراً) (طه،آيه 103).
« با كـمال آهستگى به يكديگر مى گويند جز ده روز در زير خاك درنگ نكرديم » .
و نيز مى فرمايد:
(فَاْنْطَلَقُوا وَ هُمْ يَتَخافَتُونَ اَنْ لا يَدْخُلَنَّها الْيَوْمَ عَلَيْكُمْ مِسْكِينٌ)
(القلم، آيه 23)

صفحه 172
« روبه يك ديگر كردند و با كمال آهستگى به هم گفتند مواظب باشيد كه امروز فقيرى وارد باغ نشود».
بنابراين آنچه از آن نهى شده است مسأله « مخافته» يعنى اصرار زياد در آهسته گوئى است، نه مطلق آهسته گفتن كه روش مسلمانان درنمازهاى يوميه ظهر وعصراست.
على بن ابراهيم از امام صادق (عليه السلام) نقل مى كند كه امام (عليه السلام) «جهر» و « مخافته» را چنين توضيح داد:
« الجهر بهارفع الصوت، والتخافت مالم تسمع نفسك و اقرأبين ذلك»، جهر اين است كه صدا را زياد بلند كنى و اخفات آن است كه حتى خودت نشنوى هيچ يك از اين دو را انجام مده بلكه حد وسط ميان اين دو را برگزين 1.
مؤيد اين مطلب شأن نزولى است كه مفسران نقل كرده اند و آن اينكه اين آيه در رابطه با نماز پيامبر نازل شده است زيرا پيامبر نماز خود را بلند مى خواند و مشركان از شنيدن صداى پيامبر اظهار ناراحتى مى كردند و مى گفتند اين چه عبادتى است؟ از اين جهت خدا به پيامبر دستور داد كه نماز خود را بلند مخوان، وزيادهم آهسته مخوان بلكه ميان اين دو، اعتدال را رعايت كن.
بنابراين نهى در آيه آنهم در دو جانب ناظر به مسأله « جهر» و« اخفات» درنمازهاى يوميه به اصطلاح فقهى نيست بلكه ناظر به افراط و تفريط در كيفيت خواندن نماز است كه انسان نه بيش از حد بلند بخواند و داد بزند و نه بيش از حد آهسته بخواند كه تنهاحركت لب ها معلوم شود ولى صدا را نشنود .
عمل مسلمانان در نمازهاى مغرب و عشاء و صبح، مصداق جهر جايز و بقيه مصداق اخفات غيرمنهى است و هرگز مخالف قرآن نيست و همان طور كه يادآورى شد مقدارى از مراتب هردو موضوع تحت امر ( وابتغ..» باقى است.

1 . نورالثقلين، ج3، ص 234.

صفحه 173

مطلب هيجدهم 1

مقصود از « خيرالرازقين» چيست؟

( وَ اِذا رَأوْا تِجـارَةً اَوْ لَهـْواً اِنْفَضـُّوا اِلَيْهـا وَ تـَرَكـُوكَ قائِمـاً قـُلْ ما عِنْدَ اللّهِ خَيْرٌ مِنَ اللَّهْوِ وَ مِنَ التِّجارَةِ وَاللّهُ خَيْرُ الرّازِقِينَ)
(جمعه، آيه 11)
« وقتى تجارت و سرگرمى ببينند به سوى آن مى شتابند و تو را درحال ايستاده ( تنها) مى گذارند و بگو آنچه نزد خدا هست از سرگرمى وتجارت بهتر است و خدا بهترين روزى دهندگان است».
جاى گفتگو نيست كه جمله « واللّه خيرالرازقين» يك جمله خبريه است كه روزى هاى دنيوى واخروى را شامل است و تا دليلى دركارنباشد ما نبايد از عموم متعلق كه براى افاده عموم حذف شده است دست برداريم و هرگاه بنا باشد كه از اين عموم دست بر داريم، بايد گفت: مقصود فقط روزى هاى دنيوى است نه اخروى، و مقصود آيه اين است كه اى بشر اين همه گردش و تقلاى تو وسيله اى بيش نيست، و روزى دهنده حقيقى خدا است و تمام جانداران از كوچك گرفته تا بزرگ به اراده و قدرت او روزى مى خورند.
گـواه مـا بر اين كه روزى هاى دنيوى ( ثروت وامـوال) در ضمـن عمـوم و يـا

1 . مربوط به مطلب 80 از كتاب « تفسير آيات مشكله» ص 269 ـ 270.

صفحه 174
به طور خصوص مراد است، شأن نزولى است كه مفسران نقل نموده اند.
رسول گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) روز جمعه درحالى كه ايستاده و مشغول خواندن خطبه بود، ناگهان كاروانى از شام كه حامل اجناس بازرگانى بود طبل زنان وارد « مدينه» شد، در اين موقع حركت عجيبى درمدينه پديد آمد، وسيل جمعيت از هر طرف به كاروان روى آوردند، افرادى كه درمسجد استماع خطبه مى نمودند از ترس اين كه مبادا گل سرسبد تجارت نصيب ديگران گردد، كلام پيامبر را نيمه كاره رهاكردند، و از مسجد بيرون رفتند وضع اين گروه پيامبر را ناراحت نمود، در چنين هنگام آيه مورد بحث به منظور توبيح آنان نازل گرديد1.
شما اگر اين شأن نزول را كنار آيه بگذاريد از آيه جز اين استفاده نمى شود، كه مقصود مذمت از روش و شتابزدگى آنها است كه تصور مى كنند كه روزى آنان دست خود آنها است، وبا عجله و شتاب زدگى مى توانند روزى ( ثروت) به دست بياورند، در صورتى كه اگر پس از استماع خطبه و اقامه نماز، به سوى كار بروندروزى خود را نيز به دست خواهند آورد و آيه به منظور توبيخ اين گروه وارد شده و توضيح مى دهد كه :
اولاً: اجر معنوى بهتر از تجارت ( غير ضرورى) است.
وثانياً: تجارت و رزق در شتابزدگى وترك فريضه نيست، بلكه روزى در دست خدا است و او بهترين روزى دهندگان است.
جمله هائى كه در آيات قبل از اين آيه وارد شده نيز مى رساند كه اساساً مدار بحث در باره نماز و تجارت است و قرآن دستور مى دهد كه بايد براى نماز آن را تعطيل كنند، و پس از اقامه نماز مشغول كار و كسب خود گردند و روزى خود طلب نمايند اينك جمله هاى حساس آيات:
1 ـ ( وَ ذَروُا الْبَيْعَ) :
« موقع اذان براى نماز، داد و ستد را ترك نمائيد».

1 . مجمع البيان ج5، ص 287 و الدرالمنثور، ج6، ص 221.

صفحه 175
2 ـ (فَاِذا قُضِيَتِ الصَّلوةُ فَانْتَشِروُا فِي الأرْضِ وَابْتَغوُا مِنْ فَضْلِ اللّهِ)
(جمعه، آيه 10).
« هنگامى كه نماز، به پايان رسيد در روى زمين پراكنده شويد، و( به دنبال كارخود برويد) واز كرم خدا روزى بجوئيد».
3 ـ ( قُلْ ما عِِنْدَ اللّهِ خَيْرٌ مِنَ الَّلهْوِ وَ مِنَ التِّجارَةِ).
« آنچه پيش خدا است از سرگرمى و تجارت بهتر است».
چنان كه ملاحظه مى فرمائيد، محور سخن در سرتاسر آيات، نماز وكسب و كار است و دستور مى دهد كه قسمتى از روز جمعه را بايد به نماز پرداخت و قسمت ديگر آن را به كسب و كار و طلب روزى، روى اين قرائن، حمل « خير الرازقين» بر روزى هاى اخروى آن هم به طور انحصار، كاملاً بى ذوقى است.

آسمان و ريسمان بهم بافتن

مؤلف تفسير معتقد است كه مقصود فقط « روزى هاى اخروى» است سپس براى مدعاى خود دو گواه محكم !!! مى آورد كه در نظر اهل تحقيق واقعاً ريسمان و آسمان بهم بافتن و ماست و دروازه را بهم بستن است.
1 ـ اگر باورنمى كنيد ما عين استدلال او را مى آوريم اينك در استدلال او دقت فرمائيد:
1 ـ مقصود از رزق در آيه روزى آخرت است چنانكه در آيه (131) از سوره طه مقصود از رزق، رزق اخروى است چنان كه مى فرمايد:
( وَ لا تَمُدَّنَّ عَيْنَيْكَ اِلى ما مَتَّعْنا بِهِ اَزْواجاً مِنْهُمْ زَهْرَةَ الْحَيوةِ ـ الدُّنْيا لِنَفْتِنَهُمْ فِيْهِ وَ رِزْقُ رَبِّكَ خَيْرٌ وَ اَبْقى) .
« اى پيامبـر بـه چيزهـائى كه كفار را با آنهـا برخوردار گردانيده ايم زياد

صفحه 176
نگاه نكن، چه آنها آرايش زندگى پست مى باشد و لذتهاى دنيوى براى امتحان كفا راست روزى خداى تو بهتر و هميشگى است».
پاسخ: شما فرض كنيد كه مقصود از « رزق» در اين آيه فقط روزى اخروى است( در صورتى كه احتمال دارد مراد اعم باشد) ولى اين آيه چه ارتباط به آيه مورد بحث دارد؟ آيا مجرد اينكه كلمه « رزق» در اين جا در روزى اخروى به كار رفته، دليل مى شود كه مقصود از « خيرالرازقين» در آيه مورد بحث، همان روزى دهنده «اخروى» باشد اگر مثلاً يك جا لفظ « رزق» در روزى اخروى به كار رفته ، در برابر آن ده جاى ديگر همين لفظ در روزى دنيوى استعمال شده است، چرا اين يك آيه قرينه باشد اما آن ده آيه ديگر قرينه نباشد، شما براى اطمينان به آيه هاى ياد شده در زير مراجعه فرمائيد:
آيه هاى: (60، بقره)، (32، اعراف)، (59، يونس)، (26، رعد)، (71، نحل)، 30، اسراء)، 82، قصص)، (17، عنكبوت)، 37، روم)، (24 و 39، سباء)، (52، زمر)، (12، شورى)، 5، جاثيه) و... اينها مواردى است كه كلمه « رزق» در آنها به طور عموم ويا خصوص در روزى دنيوى به كار رفته است و هرگاه بنا شود كه آن گروه از كلماتى را كه از نظر ماده با اين كلمه مشتركند و از نظر هيئت مختلف هستند نيز به حساب بياوريم، رقم خيلى بالاتر مى رود و چه بسا در قرآن كلماتى داريم كه به هيئت هاى :« رزقاً، رزقكم، رزقها و...» وارد شده اند، كه مقصود از آنها روزى دنيوى است دراين صورت چرا نويسنده تفسير اين آيات را ناديده گرفته است ؟
آرى چيزى كه سبب شده كه آيه مورد بحث را به آن آيه قياس كند وجود لفظ « خير» در هر دو آيه است، در صورتى كه « خير» در آيه:« خير الرازقين» از اوصاف رازق است ودر آيه: « و رزق ربك خير» از اوصاف خود رزق است و با اين فرق، مقايسه ابداً معنا ندارد.
وانگهى موقعى بايد آيه را با آيه ديگر تفسير نمود كه در آيه اول، اجمالى دركار باشد، در صورتى كه مفاد آيه با آن همه قرائن به ضميمه شأن نزول آيه كامل است

صفحه 177
ومى رساند كه روزى دنيوى به طريق خصوص يا عموم درآيه مورد بحث داخل است، ديگر چه نيازى به آيه ديگر داريم؟
خلاصه: هرگاه شما اين دو آيه را به دست اهل زبان بدهيد هيچ گاه يكى را وسيله فهم ديگرى قرار نمى دهد، و روى جهاتى كه گفته شد، ما حق نداريم در فهم ظواهر آيات از دائره فهم عمومى گام فراتر بگذاريم.

استدلال ديگر نويسنده:

لفظ « خيرالرازقين» درآيه (58، حج) به هيچ عنوان نمى توان آن را بر رزق دنيوى حمل نمود از اين لحاظ بايد آيه مورد بحث را هم برهمان حمل نمود اينك آيه:
( وَالَّذِينَ هاجَروُا فِيْ سَبِيلِ اللّهِ ثُمَّ قُتِلوُا اَوْ ماتوُا لَيَرْزُقَنَّهُمُ اللّهُ رِزْقاً حَسَناً وَ اِنَّ اللّهَ لَهُوَ خَيْرُ الرّازقِينَ) .
« آنان كه در راه خدا مهاجرت كرده و به قتل رسيده يا مرده اندالبته خداوند به ايشان روزى خوبى خواهد داد و راستى خدا بهترين روزى دهندگان است».

پاسخ:

هرگاه مقصود از « خيرالرازقين» در آيه ياد شده همان است كه او مى گويد، ولى در قرآن مواردى داريم كه همين لفظ در روزى هاى دنيوى به كار رفته است، چطور شد كه وى آنها را ناديده گرفته است، اينك موارد آن:
1 ـ حضرت عيسى(عليه السلام) هنگامى كه از خداوند مائده آسمانى براى خود و حواريين طلبيد، چنين گفت:
( رَبـَّنا اَنْـزِلْ عَلَيـْنا مـائـِدَةً مـِنَ السـَّماء...وَارْزُقـْنا وَ اَنـْتَ خَيْرُ الرّازِقِينَ)
( مائده،آيه 114)
« پروردگارا از آسمان براى ما مائده اى فرود آر و براى ما روزى بده، و تو بهترين روزى دهندگان هستى».

صفحه 178
2 ـ ( اَمْ تَسْئَلُهُمْ حَرَجاً فَخَرًّجُ رَبِّكَ خَيْرٌ وَ هُوَ خَيْرُ الرّازِقِينَ)
( مؤمنون،آيه 72)
« آيا از آنها مزد طلب مى كنى واجر پروردگار تو بهتر است، واو بهترين روزى دهندگان است».
به طور مسلم مقصود از جمله « خيرالرازقين» خصوص دنيوى و ياعموم روزى ها است، ونمى توان آيه را فقط بر خصوص روزى هاى اخروى حمل نمود، زيرا مقصود ازآيه تأمين خاطر مخاطب است كه از آنها مزدى طلب نكند، وبراى تأمين فكر مخاطب بايد بگويد كه من متكفل زندگى توأم و روزى دهنده دنيوى واخروى توهستم، ديگر از آنها مزددنيوى طلب مكن، وهرگاه هدف تنها روزى اخروى باشد، در اين صورت، نهى « لاتسئل» بى دليل خواهد بود.
3 ـ (قُلْ اِنَّ رَبِّي يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ... وَ هُوَ خَيْرُ الرّازِقِينَ) ( سبأ، آيه 39)
« بگو پروردگار من هركسى را بخواهد توسعه مى دهد، و او بهترين روزى دهندگان است ».
ناگفته پيدا است مقصود، از « رزق» در آغاز آيه، روزى دنيوى است هرگاه بگوئيم هدف اعم از روزى دنيوى و اخروى است باز صحيح است زيرا قبل از آن جمـله :( وَ ما اَنْفَقْتُمْ مِنْ خَيْر فَهُوَ يُخْلِفُهُ):«هرچه درراه خدا بدهيد او عوض آن را مى دهد» وارد شده است.

صفحه 179

مطلب نوزدهم 1

آيا « معاد» به معنى وطن است ؟

( اِنَّ الَّذِى فَرَضَ عَلَيْكَ الْقُرْآنَ لَرادُّكَ اِلى مَعاد قُلْ رَبِّي اَعْلَمُ مَنْ جاءَ بِالْهُدى وَمَنْ هُوَ فِي ضَلال مُبِين)(قصص، آيه 85)
« محققاً كسى كه ( تبليغ) قرآن را برتو لازم نموده است، تورا به باز گشت گاهى (مكه) برمى گرداند، بگو پروردگارم بهتر مى داند كسى را كه هدايت آورد، و كسى را كه درگمراهى آشكارى مى باشد».
«معاد» اسم زمان و مكان از فعل « عاد» ، « يعود» است كه به معنى «رجع»، «يرجع» به كار مى رود، و معنى واقعى و حقيقى آن، «بازگشت گاه» است از آنجا كه هر مسافرى پس از سپرى شدن سفر، به وطن خود باز مى گردد( از اين جهت) به وطن نيز « معاد» اطلاق مى گردد، و از آنجا كه سرانجام زندگى هرانسانى آخرت است، ( از اين لحاظ) به روز قيامت نيز « معاد» مى گويند.
اگر در كتاب هاى لغت براى لفظ مزبور معانى ديگرى از قبيل: حج، بهشت و... مى شمرند، منظور بيان مصداق، و تطبيق يك معنى كلى بر مصاديق آن است، وگرنه واژه «معاد» برمعانى مختلف وضع نشده است، بلكه يك معنى وسيع و

1 . مربوط به مطلب 66 ص 225 از كتاب « تفسير آيات مشكله» است وى مى گويد مقصود از «معاد» آخرت است.

صفحه 180
كلى دارد كه به حسب مناسبات براى خود مصاديقى پيدا مى كند.
معمولاً مفسران، لفظ «معاد» را در آيه ياد شده بر«مكه» حمل نموده اند و علت آنكه از ميان آن همه مصاديق فراوان، خصوص اين فرد را گرفته اند، شأن نزولى است كه اغلب آن را نقل كرده اند و آن اين كه : شبى كه پيامبر گرامى از « مكه» به سوى مدينه مهاجرت نمود، ازاينكه خانه خدا ومطاف فرشتگان را ترك مى گفت، بسيار متأثر بود علاوه براين، هرانسانى به نحو طبيعى، به زادگاه خود علاقه دارد آن هم، زادگاهى كه داراى اين همه خصوصيات و مزايا است در اين شرائط و لحظات آيه ياد شده در راه مدينه (جحفه) براى تسلى خاطر پيامبر فرود آمد و به پيامبر نويد مراجعت به مكه را داد و اين كه طولى نمى كشد، كه خدا تورا به همان وطن و باز گشت گاه ( مكه) برمى گرداند.
اين مطلب به قدرى در ميان مفسران مسلم و قطعى است كه حتى در قرآن هائى كه در كشورهاى عربى چاپ شده است، نوعاً اين جمله ديده مى شود:
« سورة القصص مكية، الا من آية 52 الى غاية 55 و آية 85 نزلت بالجحفة اثناء الهجرة»:
(سوره قصص مكى است مگر از آيه 52 تا آخر آيه 55 و آيه 85 ( آيه مورد بحث) كه در جحفه دراثناء مسافرت و هجرت پيامر به مدينه نازل گرديده است).
وقتى نوبت تشكيك به فخر رازى رسيداو در اين رأى مسلم خدشه كرد و به دلائلى كه نويسنده تفسير نيز آنها را از او التقاط كرده، به انتقاد از آن پرداخت اينك به شبهات فخر و نويسنده تفسير گوش فرادهيم:
1 ـ سوره قصص مكى است و معنا ندارد هنگامى كه پيامبر درخودمكه بوده و به مدينه مهاجرت نكرده بود، خدا بفرمايد: ترا به مكه برمى گردانيم سپس در پاورقى ( شايد براى كوچك كردن مطلب) شأن نزول مزبـور را نقـل مى كندو آن را چنين رد مى كند كه از مضامين خود سوره استفاده مى شود كه اين سوره مكى است ، و روايات آحاد دراين گونه موارد حجت نيست.

صفحه 181
پاسخ : براى شناسائى« مكى » و « مدنى» بودن سوره ها و آيات دو راه دراختيار داريم:
اول: تصريح دانشمندان و مفسران و كسانى كه علوم قرآن را از آغاز دوران رسالت، سينه به سينه، براى مردم بعدى و آيندگان نقل نموده اند.
دوم : مضاميـن و مطالـب خود آيات و سوره، گاهى مضامين آيات گواهى مى دهد كه محل نزول اين آيه و سوره در چه محيطى بوده است مثلاً آياتى كه ناظر به احكام است و وظائف عملى را تعيين مى نمايد، مانند احكام ارث و حجّ، طلاق و غسل و.... خود مضمون، گواهى مى دهد كه اين آيات مدنى است چنان كه مضمون آيات و سوره اى كه پيرامون رفتار وگفتار مشركان سخن مى گويد، خود گواهى مى دهد كه « مكى » است .
دراين جا اشاره به نكته اى لازم است و قبلاً نيز به آن اشاره كرده ايم و آن اينكه هرگز مكى بودن يك سوره گواه برآن نيست كه تمام آيات آن سوره مكى است، چنانكه مدنى بودن سوره اى دليل بر آن نيست كه تمام آيات آن مدنى است زيرا چه بسا آيات مدنى كه در ميان آيات مكى قرار گرفته است و همچنين است عكس آن، و اين مطلب با مراجعه به كتاب هاى تفسير، وملاحظه اى مضمون خود آيات به خوبى روشن مى گردد.
و ناگفته نماند، مقصود از « مكى» بودن آيات، اين است كه پيش از هجرت نازل شده، و مقصود از « مدنى» آيات اين است كه پس از آن فرود آمده است، بنابراين، ملاك مكى و مدنى بودن پيش از هجرت و پس از آن است، و هرگز مكان نزول آيه ميزان در نام گذارى نيست.
از اين جهت آيه و آياتى را كه در اثناء مهاجرت برپيامبر اكرم نازل شده است مدنى مى گويند هرچند از نظر مكان نزول نه مدنى است و نه مكى و طبعاً آياتى كه در چنين شرايط بر پيامبر نازل شده باشند، بامضامين آيات مكى مخالفت نخواهند داشت و اين كه گفته شد آيات مدنى از نظر مفاد با مضمون با آيات مكى متغايرند و

صفحه 182
از يك ديگر متمايزند، مقصود آياتى است كه پس از استقرار رسول گرامى در مدينه نازل شده باشند مانند آياتى كه وضع غزوات و دسايس منافقان را تشريح مى كنند اما لحن آيه و يا آياتى كه در اثناء مهاجرت نازل شده است هرگز با آيات مكى فرقى نخواهد داشت.
اكنون بايد پرسيد: چرا مدنى بودن اين آيه را انكار مى نماييد آيا اين انكار از اين نظر است كه علماء و دانشمندان ومفسران آن را مدنى نخوانده اند؟ در صورتى چنين نيست هرگاه نام اين نقلها را روايات آحاد بگذاريم بايد برتمام اين روايات، خط بطلان وقلم قرمز بكشيم و با قاطبه علما و دانشمندان تفسير، به مخالفت برخيزيم، زيرا يكى از طرق شناسائى مكى و مدنى بودن، همين نقلها و گفتارها است هرگاه بنا باشد كه يكى از آنها را ( بدون جهت) ناديده بگيريم بايد تمام آنها را ردكنيم، و هرگز آدم منصف و حقيقت جو اين كار را نمى كند.
هرگاه از اين نظر است، كه غالباً، مضمون آيات مدنى با مضامين آيات مكى وفق نمى دهد، و مضمون اين آيه بامضامين سائر آيات اين سوره كه مكى است وفق مى دهد بايد گفت كه اين تصور هم مانند تصور پيشين است زيرا تمايز واختلاف مضامين آيات مكى و مدنى نوعاً درآن آيات است كه پس از استقرار حضرت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)درمدينه، نازل شده اند و اين اختلاف براثر عوض شدن محيط ومخاطب واوضاع داخلى است واما آيه و آياتى كه در اثنا هجرت نازل شده اند، لزومى ندارد كه با آيات مكى اختلاف پيداكنند، زيرا چنانكه گفته شد نه محيط عوض شده بود و نه شرائط، واين كه اين آيه و مشابه آن را مدنى مى خوانند، يك اصطلاحى بيش نيست و روى اصطلاح ديگر ( مدنى آن است كه درمدينه نازل گردد) بايد نام آن را مانند بسيارى از آيات اين سوره مكى خواند، و در عين « مكى بودن» صحيح است به پيامبر نويد دهد كه تورا به مكه بر مى گردانيم، زيرا اين آيه موقعى نازل گرديد كه پيامبر درنيمه راه بود و از مكه به سوى مدينه مهاجرت مى نمود.
خلاصه: هرگاه انكار مدنى بودن آيه از اين نظر است كه دانشمندان و مفسران نگفته اند، با مختصر مراجعه بى اساس بودن آن روشن مى شود و البته خود نويسنده

صفحه 183
تفسير هم قبول دارد كه مفسران آن را مدنى خوانده اند.
وهرگاه از اين نظر است كه نقل مزبور روايت آحاد است، دراين صورت بايد اكثر شأن نزول ها را كه از روايت آحاد است، در هيچ موردى نپذيرفت در صورتى كه خود نويسنده تفسير برهمين شأن نزول ها در صفحات 197 مطلب 5 و343 مطلب 32 از ملحقات و.... تكيه نموده واستدلال كرده است.
هرگاه از اين نظر است كه آيات مكى ومدنى از نظر روش گفتار و مضمون باهم وفق نمى دهند و اين آيه با سائر آيات كه مكى هستند وفق مى دهد پس اين آيه نيز مكى است، پاسخ آن هم همان است كه گفتيم كه اين تمايز ( آن هم غالباً) در ًّأياتى است كه درمدينه پس ازاستقرار نازل شده اند، نه قبل از آن.
ومنافات ندارد آيه مدنى باشد وبا آيات ديگر كه مكى است توافق داشته باشند.

استدلال ديگر نويسنده تفسير:

2 ـ ما قبل آيه راجع به معاد است كه مى فرمايد:
( تِلْكَ الدّارُ الآخِرَةُ نَجْعَلُها لِلَّذِينَ لا يُرِيْدُونَ عُلُواًّ فِي الأرْضِ وَ لا فَساداً وَالْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ).
( مَنْ جاءََ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ خَيْرٌ مِنْها وَ مَنْ جاءَ بِالسَّيِّئَةِ فَلا يُجْزىَ الَّذٌّينَ عَمِلوُا السَّيِّئاتِ اِلاّ ما كانوُا يَعْمَلوُنَ)
(قصص، آيه هاى 83 و84)
« ما اين خـانه آخرت را براى كسانى كه در دنيا تكبر نمى ورزند و فساد نمى كنند، اختصاص داده ايم و پايان نيك براى پرهيزگاران است».
« هركس كار نيكى انجام دهد براى او پاداش بهترى داده مى شود و هركس كار بدى ازاو سرزند، فقط به مقدار كار بد خود، مجازات مى گردد».

صفحه 184

پاسخ:

بسيار جاى تأسف است كه نويسنده تفسير تمام آيات مربوط به اين دو آيه را از نظر دور داشته است، زيرا اين دو آيه اگر چه در باره قيامت است، ولى در عين حال متمم هفت آيه ديگرى است كه در باره تشريح و سرگذشت « قارون» وارد شده است و آيات مزبور با آيه هفتاد و ششم آغاز مى شود وبا آيه هشتاد و چهارم پـايـان مى پذيرد.
نخستين آيه اين بخش اين است كه :
( اِنَّ قاروُنَ كانَ مِنْ قَوْمِ موُسى فَبَغى عَلَيْهِمْ وَ آتَيْناهُ...) .
« قارون از قوم موسى بود، برآنهاتجاوز نمود و ما كنزهائى دراختيار او نهاده بوديم».
سپس سرگذشت زندگى وسرانجام كنزهاى اورا بيان مى كند، كه آنها را زمين دركام خود فرو كشيد، بعداً متعرض گفتاركسانى مى شود كه قبلاً آرزو مى كردند كه اى كاش ثروت اورا داشتند و پس از مشاهده وضع اسف بار او، از گفته خود پشيمان شدند، سپس بلا فاصله براى اخذ نتيجه وتذكر آيندگان سرگذشت را با اين دو آيه ختم مى كند.
1 ـ ( تِلْكَ الدّارُ الآخِرَةُ نَجْعَلُها لِلَّذِينَ لا يُرِيْدوُنَ عُلُواًّ فِي الأرْضِ وَ لا فَساداً وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ).
« خانه آخرت از آن كسانى است كه در زمين سركشى و فسادى نخواهند و عاقبت كار براى پرهيزكاران است».(وجه ارتباط آيه با داستان قارون اين است كه چون او سركشى و فساد نمود لذا سعادت اخروى پيدا نكرد».
سپس آيه زير را مى فرمايد : وبه بيان سرگذشت پايان مى بخشد.
2 ـ ( مَـنْ جـاءَ بِالْحـَسَنَةِ فَلـَهُ خَيـْرٌ مِنـْها وَ مـَنْ جاءَ بِالسَّيِّئَةِ فَلا يُجْزىَ الَّذِينَ عَمِلوُا السَّيِّئاتِ اِلاّ ما كانوُا يَعْمَلوُنَ).
«هركس كارنيك انجام دهد، بهتر از آن پاداش دارد، و كسانى كه كار بد انجام دهند جز آنچه كرده اند سزاى ديگرى نخواهند ديد».

صفحه 185
(وجه ارتباط اين آيه با سرگذشت مزبور نيز روشن است) يعنى اگر قارون با ثروت خود حسنه اى انجام مى داد به سزاى نيك تر مى رسيد، ولى از آنجا كه در روى زمين فساد كرد وسيئه ازاو سرزد، لذا كيفر كردار خود را خواهد ديد.
سرگذشت قارون با اين دو آيه كه بيانگر سرانجام زندگى مردم نيكوكار و بدكار است، پايان مى پذيرد، و آيه مورد بحث كه بعد از اين دو آيه قرار دارد كاملاً از ما قبل خود جدا است و خود اين آيه وما بعد آن، آياتى است مستقل، كه به منظور ديگر وارد شده اند و ما و هيچ مفسر منصفى قول نداده است كه تمام آيات يك سوره را مانند حلقه هاى زنجير بهم وصل كند، ولى آنچه را كه تمام قول داده اين است كه ارتباط آيات مربوط به يك مطلب را حفظ كنند چنانكه اين نه آيه بهم مربوط است و اما آياتى كه در باره موضوع ديگرى است، چه لزومى دارد كه به يكديگر مرتبط گردند، و بخشى قرينه بخش ديگر گردد.
روشن تر بگوئيم: ارتباط دو آيه پيش با سرگذشت قارون بسيار روشن است، زيرا به منظور نتيجه گيرى وارد شده اند ولى آيه مورد بحث( ان الذى فرض) با سرگذشت قارون ارتباطى ندارد از اين لحاظ نمى توان گفت كه اين آيه، با آيه هاى ما قبل خود نيز مرتبط است، زيرا هرگاه با دو آيه ما قبل خود ارتباط داشته باشد، بايد با ماقبل اين دو آيه ( سرگذشت قارون) نيز ارتباط داشته باشد، در صورتى كه كوچكترين ارتباطى با آن ها ندارد.
از اين جهت بايد گفت، آيه مورد بحث از آنجا كه كلام مستقل است، هدف ديگرى را تعقيب مى نمايد و ارتباطى به ما قبل خود ندارد.
روشن ترين گواه بر استقلال آيه اين است كه لحن سخن در آيه و ما بعد آن عوض شده و كاملاً با ما قبل خود متفاوت است وما توجه شما را به اختلاف لحن آيه و ما بعد آن جلب مى كنيم:
1 ـ ( اِنَّ الَّذِي فَرَضَ عَلَيْكَ الْقُرْآنَ...) (85).
2 ـ ( وَما كُنْتَ تَرْجوُا اَنْ يُلْقى اِلَيْكَ الْكِتابَ اِلاّ رَحْمَةً مِنْ رَبِّكَ..) (86).

صفحه 186
3 ـ ( وَ لا يَصُدَّنَّكَ عَنْ آياتِ اللّهِ بَعْدَ اِذْ اُنْزِلَتْ اِلَيْكَ ...) (87).
چنان كه ملاحظه مى فرمائيد، علاوه بر اين كه لحن كلام و سبك خطاب عوض شده، موضوع نيز قرآن و آيات الهى است در صورتى كه لحن و سبك آيات قبلى به صورت جمله هاى غيبت و به عنوان كلى بوده، و موضوع نيز غير قرآن و آيات الهى مى باشد.
علاوه بر اين هرگاه بگوئيم: كه منظور از « معاد» همان قيامت است، در اين صورت مضمون شرط و جزاكاملاً بى ارتباط خواهد بود زيرا ميان نزول قرآن و زنده كردن پيامبر در روز قيامت چه ملازمه اى مى توان يافت؟ خصوصاً كه اين حشر و نشر اختصاص به پيامبر ندارد، همان خدائى كه قرآن را فرو فرستاده ، پيامبر و غير پيامبر را زنده و محشور خواهد ساخت و اما اين كه نويسنده براى تصحيح ملازمه مى گويد: آيه در مقام تسلى است، ومنظور اين است كه در برابر ابلاغ قرآن واحكام، تو را پاداش نيك خواهيم داد بسيار بى وجه و بى گواه است و از كجاى آيه استفاده مى شود كه منظور تسلى و وعده پاداش نيك است؟
ولى هرگاه بگوئيم مقصود از « معاد» همان « بلد الرجل» است در اين صورت اين مطلب از خصائص «نبى » مى گردد، به اين معنى كه خدا به پيامبر خود وعده قطعى مى دهد كه تو را به همان شهر خود مراجعت خواهيم داد، و اينكه « معاد» را نكره آورده است، براى اين است كه روزى كه رسول اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) قدم به مكه خواهد گذارد يك روز تاريخى توأم با يك تسلط فوق العاده خواهد بود كه عزت اسلام و شكست كفر در آن روز قطعى خواهد گرديد روى اين مناسبات « معاد» كه مكان و محل اين حوادث بزرگ بود، نكره آورده شده كه دلالت بر عظمت كند.
از همه گذشته در آيه 13 از همين سوره بر گرداندن موسى به مادر خود، و در آيه 36 باز گشت او به وطن خود مطرح شده است روى اين ملاحظات بايد اعتراف كرد كه مقصود اين است كه همان خذايى كه موسى را به آغوش گرم مادر با زادگاه او باز گردانيد، همان خدا پيامبر را نيز به همان زادگاه برخواهد گردانيد.

صفحه 187
علاوه براين، ذيل آيه در باره هدايت و ضلالت افرادى سخن مى گويد كه بعـدها هدايـت يافـته و يا گمـراه خواهـند شـد، و ظـرف اين هـدايـت دنيـا اسـت ـ مع الوصف ـ چطور مى توان گفت كه صدر آيه راجع به روز حشر و نشر است؟
نتيجه اين كه : آنچه ميان مسلمانان دانشمند رسم است كه اين آيه را به عنوان دعاء به گوش مسافر مى خوانند بسيار صحيح است و هدف يك نوع تبرك جوئى به آيه است كه متضمن نويد بازگشت پيامبر به مكه مى باشد.

صفحه 188

مطلب بيستم 1

آيا متعلق عدالت در اين دو آيه يكى است ؟

( وَ اِنْ خِفْتُمْ اَلاّ تُقْسِطوُا فِي الْيَتامى فَانْكِحوُا ما طابَ لَكُمْ مِنَ النِّساءِ مَثْنى وَ ثُلاثَ وَ رُباعَ فَاِنْ خِفْتُمْ اَلاّ تَعْدِلوُا فَواحِدَةٌ اَوْ ما مَلَكَتْ اَيْمانُكُمْ ذلِكَ اَدْنى اَلاّ تَعوُلوُا) (نساء، آيه 3).
« اگر بيم داريد كه دركار يتيمان انصاف نكنيد، از زنان هرچه خوش داريد دو يا سه يا چهارزن بگيريد و اگر بيم داريد كه عدالت نكنيد فقط يك زن يا كنـيزى را كه مالك آنـيد، بگيريد زيرا ايـن به ستم نكردن نزديك تر است ».
آيه ياد شده از جهاتى ميان دانشمندان مورد بحث است، وما اجمالاً در باره آنها بحث مى كنيم:
1 ـ اين آيه را برخى از غير اهل فن دليل بر « تحريف» قرآن گرفته ومى گويد: از اينكه ارتباط شرط (اِنْ خِفْتُمْ اَلاّ تُقْسِطوُا فِىْ الْيَتامى) با جزاء( فانكحوا) روشن نيست ، بايد حدس زد كه آيا آياتى در اين ميان بوده و روى عللى حذف و سقط شده است؟
پاسـخ : تصـور مى كنيم كه با دقت كمى ارتباط اين دو جمله باهـم روشن

1 . راجع به مطلب يكم از بخش دوم از « ملحقات» تفسير آيات مشكله ص 180 و در تفسير آيه آگاهانه و يا ناًّأگاهانه، روايتى را طرد كرده است.

صفحه 189
مى شود، زيرا : يكى از مسلمات تاريخ عرب اين است كه آنها در تمام سال دنبال جنگ و غارت، كشت و كشتار بودند، وبه اندازه اى در اين كار اصرار مى ورزيدند كـه حـتى گاهـى در ماهـهاى حرام ( كه جامعه عـرب آن روز هـم، آنها را محـترم مى شمرد) خوددارى از جنگ براى آنها بسيار مشكل بود و به همين جهت اختيار را از دست مى دادند و درماههاى حرام نيز مى جنگيدند.
نتيجه اين جنگ هاى پى گير و مداوم اين بود كه زنان شوهر مرده و دختران يتيم و پدر از دست داده در ميان آنها فراوان پيدا مى شد و از آنجا كه بى پناه و يتيم دار بودند واندوخته اى نيز از طريق ارث دردست داشتند، بزرگان عرب با چنين زنان ازدواج مى كردند، و اموال ايتام را درخوش گذرانى خود صرف مى نمودند و گاهى به اندازه اى در باره آنها ستم مى نمودند كه پس از تمام شدن ثروتشان آنها را از خانه بيرون مى كردند.
يك چنين كار ستم گرانه در ميان اعراب شايع بود، از اين جهت قرآن آنها را مكرر بر مكرر از نزديكى به مال يتيم نهى نموده و وعده عذاب داده است، آيه مورد بحث ناظر به چنين زنان است كه اموال فرزندان را در اختيار داشتند و دستور مى دهد كه هرگاه بيم آن را داريد كه اگر باآنها ازدواج نمائيد، دست تعدى به اموال آنها (مانندزمان جاهليت) دراز كنيد در چنين صورت با آنها ازدواج ننمائيد و سراغ زنان ديگر برويد، بنابراين جواب شرط حذف شده است، و آن عبارت است از جمله «فلاتنكحوهن» وجمله » فانكحوا ماطاب لكم من النِّس آء..»جاى جزاء واقعى نشسته است، و امثال اين تركيب در قرآن واشعار عرب فراوان است.
نتيجه اين كه: ارتباط شرط و جزاء با ملاحظه آيه قبلى كه پيرامون اموال ايتام بحث مى كند، كاملاً روشن است بنابراين هيچ گاه قرآن تحريف نشده و قرآن مسلمانان همان است كه بود، و به همان صورت نيز باقى مى باشد.
2 ـ گاهى از ضميمه كردن اين آيه با آيه ديگر چنين نتيجه گرفته مى شود كه تعدد زوجات منوط به بر قرارى عدالت ميان آنها است، و چون آيه 129 همين سوره

صفحه 190
اجراء چنين شرط را امكان پذير نمى داند در اين صورت بايد گفت: تعدد زوجات در اسلام حرام است زيرا تعدد زوجات منوط به بر قرارى عدالت است و آيه 129 همين سوره امكان اجراء آن را نفى مى كند آنجا كه مى گويد:( وَ لَنْ تَسْتَطِيعوُا اَنْ تَعْدِلوُا بَيْنَ النِّساءِ) (نساء، آيه 129). « هرگز شما نمى توانيد ميان زنان عدالت كنيد» بنابراين، اين آيه از عدم امكان اجراء عدالت گزارش مى دهد در اين صورت تجويز تعدد زوجات، معلَّق بريك امر غيرممكن است و پاسخ اين سئوالات را درجهت سوم كه هم اكنون مطرح مى كنيم مطالعه مى فرمائيد.
3 ـ يك نفر از ماديهاى عصر امام صادق (عليه السلام) به هشام بن حكم گفت: در قرآن شما دو آيه متناقض وجود دارد زيرا در آيه: ( فَانْكِحوُا ما طابَ لَكُمْ ..) مى گويد با انجام عدالت ميان زنان مى توانيد از يك الى چهار همسر انتخاب كنيد، از اين كه امر مى كند، و آن را مقيد به اجراء عدالت مى نمايد بايد گفت كه شرط مذكور امكان اجراء دارد.
ولـى در آيـه ( 129) از سـوره نساء آشكارا امكان اجـراء ايـن شـرط را نفـى مى نمايـد و مى گويـد كه هرگز به انجـام چنين عدالـت توانائـى نداريـد، آنجا كه مى گويد:
( وَلَنْ تَسْتَطِيْعوُا اَنْ تَعْدِلوُا بَيْنَ النِّساءِ وَ لَوْ حَرَصْتُمْ فَلا تَمِيلوُا كُلَّ الْمَيْلِ فَتَذروُها كَالْمُعَلَّقَةِ وَ اِنْ تُصْلِحوُا وَ تَتَّقوُا فَاِنَّ اللّهَ كانَ غَفوُراً رَحِيماً) (نساء، آيه 129)
« هرگز شما نمى توانيد ميان زنان عدالت بر قرار كنيد، هرچه هم دراين راه زحمت بكشيد، ولى به سوى يكى از آنها زياد تمايل نكنيد كه ديگرى را آواره و سرگردان بگذاريد و اگر اصلاح و پرهيزگارى كنيد، محققاً خـدا آمرزنده و رحيم است ».
هشام مى گويد: من براى ياد گرفتن پاسخ پرسش اين مرد ملحد، عازم مدينه شدم و بلا فاصله حضور امام صادق (عليه السلام) شرفياب شدم و مشكل خود را بازگو نمودم امام فرمود:آيه نخستين راجع به نفقه است، و آيه ديگر راجع به عواطف

صفحه 191
ومودت مى باشد، و عدالتى كه شرط تعدد همسر است، همان ميانه روى و عدالت در نفقه است، و عدالتى كه از اختيار بيرون است همان محبت و عاطفه باطنى به زنان است، كه اعتدال و يا تساوى آن تا حدى از اختيار انسان بيرون مى باشد، هشام مى گويد من خود را به كوفه رساندم و جريان را گفتم، وى در پاسخ من گفت: اين مطلب از تو نيست و در روايت ديگر دارد آن ملحد گفت :« هذا عَلْمٌ حَمَلَتْهُ الإبِلُ مِنَ الْحِجازِ» اين پاسخى است كه شتران آن را از حجاز آورده است 1.

قرائنى درخود آيات:

ما كار نداريم كه معناى « عدالت» در باره زنان چيست؟ آيا مساوات در نفقه است يا اينكه بذل نفقه به هريك درخور حال خود، و اين يك بحث فقهى است كه بايد درجاى ديگر از آن گفتگو نمود، آنچه مهم است اين است كه درخود آيه نخست، گواه روشن است كه مقصود از « عدالت» اعتدال در امور زندگى مادى است كه فقها از آن به نفقه تعبير مى آورند زيرا ما قبل آيه راجع به بحث در اموال و ثروت ايتام است، آنجا كه مى فرمايد:(وَ آتوُ الْيَتامى اَمْوالَهُمْ..وَ لا تَأْكُلوُا اَمْوالَهُمْ اِلى اَمْوالِكُمْ..) گذشته از اين، تمام مفسران از آيه نخست، همان عدالت در نفقه و هزينه زندگى فهميده اند.
واما آيه ديگر: در آن آيه گواه روشن وجود دارد كه هدف از آن، عدالت در امور زناشوئى و مودت و محبت و عواطف و تجاذبات جنسى و ... است و گواه آن همان ذيل آن است كه مى فرمايد: ( فَلا تَمِيلوُا كُلَّ الْمَيْلِ فَتَذَروُها كاَلْمُعَلَّقَةِ) نسبت يه يكى عملاً بيشتر تمايل نكنيد تا ديگرى را سرگردان و آواره بگذاريد ناگفته پيدا است كه هرگاه مقصود همان عدالت در نفقه بود، هرگز مطلب را با كلمه (ميل و تمايل) بيان نمى كرد و نمى گفت:« فلاتميلوا» بلكه مى گفت مثلا « فَلا تُنْفِقوُا عَلَيْها

1 . تفسير برهان، ج1، ص 340 معترض، مادى عصر امام صادق «ابن ابى العوجاء» بوده است به ص 420 از آن تفسير نيز مراجعه فرمائيد.

صفحه 192
كُلَّ الإنْفاقِ» از اين كه مى بينيد مطلب را باجمله « لا تميلوا» بيان كرده اين گواه بر اين است كه مقصود از ما قبل همان عدالت و ميانه روى در امور باطنى است كه برخى از مراتب آن، از اختيار شوهران بيرون است زيرا علاقه باطنى پيرو يك سلسله ملاكاتى است از قبيل زيبائى، دلربائى، حسن اخلاق و...كه تأثير آنها از اختيار شوهران بيرون مى باشد.
شك ندارد كه علاقه شوهر نسبت به زنى كه از زيبائى و خوش خلقى بهره وافرى دارد وبه زنى كه از نظر زيبائى و خوش اخلاقى بهره كمتر دارد، به يك پايه نخواهد بود وانسان به حكم فطرت به زن نخست بيشتر مهر مى ورزد تا به دومى.
مگر اين كه دومى نيز ملاكات ديگرى داشته باشد كه اولى فاقد آن باشد و لذا خدا فرموده: ( وَلَنْ تَسْتَطِيعوُا اَنْ تَعْدِلوُا بَيْنَ النِّساءِ) عدالت در عاطفه از اختيار شما بيرون است ولى اين فعل غير اختيارى نبايد مبدء وجود يك فعل ديگرى گردد كه از اختيار انسان خارج نيست، و آن اينكه انسان عملاً يكى را معطل و معلق بگذارد، فقط به ديگرى بپردازد، چنانكه مى فرمايد: «فَلا تَمِيْلوُا كُلَّ الْمَيْلِ..» ومقصود از جمله اين است كه يكى را عاطل و باطل و سرگردان بگذارد به طورى كه بيچاره نه مانند زنان شوهردار همسر دارد، ونه مانند سائر زنان بى شوهر، اختيارى دارد كه بتواند براى خود شوهرى انتخاب نمايد.

نظر نويسنده تفسير در آيه:

نويسنده در ص 284 آيه نخستين را راجع به حقوق زناشوئى و نفقه دانسته و مى نويسد: هرگاه محبت يكى باعث شود كه هرچهار شب نزد يكى بسر ببرد وتمام نفقه يكى را فقط بپردازد در اين صورت يك زن بيشتر نگيرد و همچنين آيه ديگر را نيز راجع به همان دانسته مى گويد:مقصود از نفى استطاعت اين است كه هرگز ممكن نيست انسان تمام زنان خود را در باره كسوه و نفقه و سائر حقوق برابر بگيرد چه اين امر شدنى نيست ولى نبايد تمام ميل خود را به يكى مصرف كند و بايست به ديگرى

صفحه 193
نيز به فراخور حال خود بپردازد.
ما از ايشان سئوال مى كنيم گواه او بر اينكه آيه ديگر نيز راجع به حقوق و نفقه است، چيست؟ و مجرد اينكه در هر دو آيه كلمه عدالت به كار رفته، هرگز گواه براتحاد نمى شود.
گذشته از اين چرا مساوات در امور نفقه ميان زنان و حقوق زناشوئى ممكن نيست؟ ما خودمان افرادى را ديده ايم، با اينكه تمايلات قلبى آنان نسبت به همسران فرق داشت مع الوصف از نظر معاشرت و نفقه و كسوه كوچكترين فرقى ميان همسران خود نمى گذاشتند.

صفحه 194

مطلب بيست و يكم 1

آيـا از اعمــال و كــردار بـشر

روز قيامت سئوال نخواهد شد؟

( فَلَنَسْئَلَنَّ الَّذِينَ اُرْسِلَ اِلَيْهِمْ وَ لَنَسْئَلَنَّ الْمُرْسَلِينَ)
(اعراف، آيه 7)
« ما روز قيامت از كسانى كه به سوى آنها پيامبرانى اعزام نموده ايم وهمچنين از خود رسل، سئوال خواهيم نمود».
در نظر ابتدائى و سطحى، گاهى انسان تصور مى كند كه ميان برخى از آيات اختلافى درمفاد، وجود دارد چنان كه پيرامون شفاعت آياتى وارد شده است كه برخى دلالت مى كند كه اصلاً كسى نمى تواند شفاعت كند، و برخى دلالت دارد كه در روز رستاخيز شفيعانى « مأذون» از ناحيه خدا، شفاعت خواهند نمود، مفسران پيرامون اين گونه آيات به صورت گسترده سخن گفتند و اختلاف بدوى آنها را رفع نموده اند.
يكى از آن موارد، آيات مربوط به سئوال و پرسش از مردم در روز قيامت است در اين جا برخى از آيات به روشنى دلالت دارد كه در چنين روز سئوال و پرسش وجود دارد چنان كه مى فرمايد:روز قيامت از مردم سئوال خواهد شد و به همين

1 . مربوط به مطلب 38 از كتاب آيات مشكله ص 147 وبعد.

صفحه 195
مضمون است آيات :( فَوَرَبِّكَ لَنَسْئَلَنَّهُمْ اَجْمَعِينَ عَمّا كانوُا يَعْمَلوُنَ) ( حجر، آيه 92 و93). : بـه خـدايـت سوگنـد البـته از كردار همه آنان سئوال مى نمائيم و آيه :( وَقِفوُهُمْ اِنَّهُمْ مَسْئوُلوُنَ)(صافات،آيه 24): آنان را نگهداريد كه آنها باز خواست خواهند شد» وآيات ديگر را كه به اين مضمون و در اين مورد وارد شده اند، در سوره هاى ياد شده در زير مطالعه فرمائيد: ( نحل، 56 و 93)، (تكاثر، 8)، (عنكبوت، 13) و.. همگى حاكى است كه در روز رستاخيز از كردار و افعال آنان سئوال خواهد شد.
در برابر اين گروه از آيات، آياتى وجود دارد كه وجود سئوال و پرسش را از انس و جن و مجرمان نفى مى نمايد و مى فرمايد: ( وَ لا يُسْئَلُ عَنْ ذُنوُبِهِمُ الْمُجْرِموُنَ) (قصص، آيه 78). از گناه مجرمان سئوال نخواهد شد و نيز در سوره ( الرحمـن، آيه 39) مى فرمايد:( فَيَوْمَئِذ لا يُسْئَلُ عَنْ ذَنْبِهِ اِنْسٌ وَ لا جانٌّ) در اين روز از گناه انس و جنّ سئوال نخواهد شد.
مفسران پيرامون مفاد اين آيات، سخنانى دارند كه يكى از آنها را نويسنده تفسير بر گزيده و مى خواهد با شواهدى آن را اثبات كند، وى مى گويد:
«مقصود از آياتى كه مى گويد روز قيامت مردم مورد بازجوئى قرار مى گيرند اين است كه از آنان سئوال مى شود كه آيا پيامبرى به سوى شما آمد، يا نيامده و متعلق سئوال همان بعثت « نـبى » و « نذيـر» است و مقصود از آياتى كه نفى سئوال مى نمايد اين است كه از فرد فرد آنها نمى پرسيم كه كدام اعمال رامرتكب شده اند و احتياجى به اين نيست كه در روز قيامت از فرد فرد كفار بپرسيم كه آيا فلان گناه را انجام داده ايد يا نه؟
گواه بر اين كه مورد سئوال همان آمدن پيامبر است آيه 8 و9 از سوره ملك است آنجا كه مى فرمايد: ( كُلَّما اُلْقِىَ فِيها فَوْجٌ سَأَلَهُمْ خَزَنَتُها اَلَمْ يَأْتِكُمْ نَذِيرٌ) هـروقت كه دسـته اى از كفـار در آتش انداخـته شـوند، سر پرسـتان جهنم از آنها مى پرسند كه آيا «نذيرى» ( بيم دهى) به سوى شمانيامد؟ واين خود مى رساند كه

صفحه 196
چيزى كه روز قيامت سئوال مى شود همان سئوال از آمدن انبيا است بنابراين آياتى كه دلالت مى نمايد كه روز قيامت سئوالى هست مقصود همان سئوال از بعثت انبيا است و مقصود از آياتى كه دلالت دارند كه روز باز پسين سئوالى نيست مقصود اين است كه روز قيامت از فرد فرد گناهكاران در باره افعال آنها سئوالى نخواهد بود».
پاسخ يك چنين داورى از جهاتى مردود است:
اولاً: باخود آيات قرآن مخالف است، زيرا آياتى كه هست كه آشكارا دلالت دارد كه از فرد فرد بشر سئوال خواهد شد، و كردارهاى آنها مورد باز جوئى قرار خواهد گرفت: چنان كه مى فرمايد:
1 ـ ( لَتُسْئَلُنَّ عَمّا كُنْتُمْ تَعْمَلوُنَ)( نحل ، آيه 93).
« البته روز قيامت از آنچه انجام مى داديد سئوال خواهيد شد».
2 ـ ( وَ لَيُسْئَلُنَّ يَوْمَ الْقِيمَةِ عَمّا كانوُا يَفْتَروُنَ) (عنكبوت، آيه 13).
« البته روز قيامت از دروغها و افتراهائى كه مى بستند سئوال خواهند شد».
اين آيات و آيات ديگر آشكارا دلالت دارند كه روز قيامت از كردار هرفردى سئوال خواهد شد ـ مع الوصف ـ نويسنده تفسير مى نويسد: « از گناه فرد فرد سئوالى نخواهد شد، فقط چيزى كه مورد سئوال است اين است كه آيا پيامبرانى به سوى شما آمده اند يانه؟.
نويسنده تفسير به اين اشكال توجه كرده و در پاورقى به تفسير برخى از اين آيات پرداخته و چنين مى نويسد:
مقصود از سئوال در آيه :( فَوَرَبِّكَ لَنَسْئَلَنَّهُمْ اَجْمَعِينَ عَمّا كانوُا يَعْمَلوُنَ) (حجر، آيه 93)، اين است كه مردم در پيش ما نسبت به اعمالى كه كرده اند، مسئول خواهند بود، والبته آنان را عذاب خواهيم نمود.
اين تفسير خالى از اشكال نيست، زيرا اولاً: قرآنى كه «بلسان عربى مبين»

صفحه 197
نازل گرديده است، بايد آن را روى متبادرات اهل زبان معنا نمود، و هرگز عرب جمله « لَنَسْئَلَنـََّهُمْ» را در معناى «مسئول» به معنى « معـاقب» و « مؤاخـذه» به كار نمى برد، بلكه از آن اين معنى را مى فهمد كه از همه آنها باز جوئى خواهيم نمود.
وخلاصه: هرگاه مقصود از « مسئول بودن» اين است كه از يك به يك بازخواست خواهد شد در اين صورت اختلاف آيات بر طرف نشده است، و اگر منظور اين است كه فقط مسئول اعمال خود ( بدون بازخواست) خواهند ديد، به طور مسلم اين مطلب بر خلاف متبادر عرفى است و درزمان عرب « جمله لنسئلن» درمعنى « بازجوئى» و « پرسش» به كار مى رود، نه مسئوليت.
ثـانـياً: آياتى كه دلالت دارنـد كه مـردم در روز قيامـت مـورد باز جوئى قرار مى گيرند مقصود سئوال بيش از دخول در دوزخ و پيش از ديدن سزاى اعمال است، ولى آيه اى كه مى گويد متصديان دوزخ از گناه كاران مى پرسند كه آيا رسولى به سوى شمانيامده؟ در زمينه اى است كه حساب بسته شده، و سئوال وجواب پايان يافته و از هر نظر محكوميت خاتمه يافته است و درچنين حالت است كه وقتى به سوى دوزخ پرتاب مى شوند، نگهبانان و خزنه دوزخ به عنوان اعتراض مى گويند« اَلَمْ يَأتِكُمْ نَذِيرٌ» بنابراين حمل آيه هاى مربوط به سئوال كه مربوط به پيش محكومتي است برچنين مورد كه پس از محكوميت است كاملاً بى مورد مى باشد و مورد هركدام جدا از ديگرى است.
ثالثاً: اگر بنا شود كه ما روايات متواتر و يا متضافر را حجت بدانيم و پس از حجت دانستن، بناى عمل نيز داشته باشيم 1 درچنين صورت بايد گفت: نفى سئوال به طور كلى وانحصار ساختن آن فقط، به سئوال خازنان دوزخ از اين كه آيا پيامبرى آمده است، با روايات فريقين كه در احوال حشر و نشر وارد گشته است كاملاً مخالف است و اين نظريه علاوه بر اين كه با آيات ديگر سازگار نيست با آنچه

1 . نه اين كه در ص 100 قول بدهيم و درتمام كتاب قول خود را زير پا بگذاريم چنانكه مؤلف تفسير چنين كرده است.

صفحه 198
در احاديث وارد است كاملاً مخالف مى باشد.
چگونه وجدان مفسر آگاه حاضر مى شود كه ( با تصريح خدا كه از نعمتها و صرف آن در كدام مورد( لَتُسْئَلُنَّ يَوْمَئِذ عَنِ النَّعِيمِ) (نحل، آيه 93).و از آنچه عمل نموده ايم (لَتُسْئَلُنَّ عَمّا كُنْتُمْ تَعْمَلوُنَ يا دروغ بسته ايم (وَ لَيُسْئَلُنَّ يَوْمَ الْقِيامَةِ عَمّا كانوُا يَفْتَروُنَ) سئوال خواهد شد بگويد مقصود از تمام اين آيات همان سئوال خازنان دوزخ است آنهم هنگامى كه گناهكاران را در دوزخ مى افكنند كه آيا نبى و رسولى به سوى شما آمده يانه در صورتى كه سئوال خازنان به عنوان تمسخر و استهزاء است و هرگز در انتظار جواب نخواهند بود درحالى كه آيات گروه دوم حاكى است سئوال از آنها به صورت سئوال واقعى و حقيقى خواهد بود و پرسش گر در انتظار پاسخ خواهد نشست.
واضحتر گفته شود: البته مقصود از سئوال استعلام حقيقى نيست زيرا خدا و متصديان سئوال از واقع امر آگاهند ولى ـ مع الوصف ـ هدف، اقرار و اسكات واعتراف است نه مسخره و استهزاء وميان اين دو مطلب فرق بارزى وجود دارد.
نظر ما : ما در اين جا، نظر خاص نداريم زيرا دانشمندان اسلام وبالأخص پيشوايان شيعه در اين باره سخنانى فرموده اند كه ما را از هر نظر بى نياز ساخته اند اينك توضيح سخنان آنها:
1 ـ مردى از على(عليه السلام) پيرامون اختلاف آيات مورد بحث، سئوال نمود امام فرمود: در روز بازپسين بشر مواقف مختلفى دارد واختلاف آيات بر اثر اختلاف مواقف است، ممكن است در برخى سئوال كنند و در برخى ديگربدون سئوال كار به پايان برسد 1.
جمع مزبور را گروهى از ادبا نقل و برخى نيز انتخاب نموده اند.

1 . به تفاسير اسلامى، وبه كتاب « امالى سيد مرتضى» ج1، ص 43 ـ 44 ط مصر مراجعه فرمائيد در اين مورد بيانات ديگرى نيز درجمع ميان دو گروه از آيات وارد شده است و نيز تفسير نورالثقلين ج5، 195 ص 196 مراجعه فرمائيد.

صفحه 199
2 ـ آنجا كه مى فرمايد: سئوالى نخواهيم نمود، مقصود سئوالى است كه هدف از آن استرشاد و استعلام باشد زيرا خداى بشر آگاه است و نيازى به سئوال ندارد و لذا بلا فاصله پس از نفى سئوال مى فرمايد: ( يُعْرَفُ الْمُجْرِموُنَ بِسِيْماهُمْ...) و آنجا كه مى گويد سئوال مى شود، منظور سئوالى است كه هدف از آن اخذ اقرار واعتراف باشد.
3 ـ آياتى كه نفى سئوال مى كند مقصود سئوال و جواب به وسيله زبان است، درحالى كه آيه مقابل، كه حاكى از سئوال است، سئوال و پاسخ از طريق اعضاء و جوارح است و آيه ياد شده در زير بار اين مطلب گواهى مى دهد.
( اَلْيَوْمَ نَخْتِمُ عَلى اَفْواهِهِمْ وَ تُكَلِّمُنا اَيْدِيْهِمْ وَ تَشْهَدُ اَرْجُلُهُمْ بِما كانوُا يَعْمَلوُنَ) ( سوره يس،آيه 65).
« امروز بر زبان هاى آنان مهر مى زنيم و دست هاى آنان با ما سخن مى گويند و پاهاى آنان بر اعمال آنان گواهى مى دهند.

صفحه 200

مطلب بيست و دوم 1

مقصود از « فاقتلوا انفسكم» چيست ؟

( وَ اِذْ قالَ مُوسى لِقَوْمِهِ يا قَوْمِ اِنَّكُمْ ظَلَمْتُمْ اَنْفُسَكُمْ بِاتِّخاذِكُمُ الْعِجْلَ فَتوُبوُا اِلى بارِئِكُمْ فَاقْتُلُوا اَنْفُسَكُمْ ذلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ عِنْدَ بارِئِكُمْ فَتابَ عَلَيْكُمْ اِنَّهُ هُوَ التَّوّابُ الرَّحِيمُ)
( سوره بقره، آيه 54)
« بـه ياد آر موقعـى را كـه موسى به قوم خود گفت: اى قوم! شما با گوساله پرستى، به خود ستم كرديد، پس به خالق باز آئيد، و خودتان را بكشيد كه اين كار نزد آفريدگارتان براى شما بهتر است، خدا به رحمت به شما باز كشته واو بخشنده و مهربان است ».
دراين جا مفسران براى جمله « فَاقْتُلُوا اَنْفُسَكُمْ» واين كه مخاطب در اين جمله چه كسانى هستند وجوهـى را بيـان كرده اند، كه ما سه و جه از آن وجـوه را متـذكر مى شويم و حق همان وجه سوم است كه در آخر بيان مى گردد اينك آن وجوه:
1 ـ اشخاصى كه گوساله را نپرستيده اند آنها را كه آن را پرستش نموده بودند، وتوبه كرده اند بكشند وتوبه آنهاهمين بود كه كشته شوند 2.

1 . راجع به مطلب 8 از كتاب تفسير آيات مشكله ص 43.
2 . كشاف، ج1، ص 216.
Website Security Test