welcome to official website of Grand Ayatollah Sobhani
فارسی عربی
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی گالری صوت گالری تصویر گالری فیلم اخبار ریحانة الأدب

نام کتاب : تفسير صحيح آيات مشكله قرآن*
نویسنده :آيت الله العظمي سبحانی-تنظیم و نگارش:سید هادی خسروشاهی*

تفسير صحيح آيات مشكله قرآن

صفحه 41
من تو و قوم تو را در گمراهى آشكار مى بينم».
همه اين گفتگوها در سرزمين عراق انجام گرفته است، نه در سرزمين فلسطين و نه در سرزمين حجاز. روشن ترين گواه بر اينكه تمام مذاكرات ابراهيم با آزر از وعده دعا گرفته تا تبرى در سرزمين عراق بوده است آيه ياد شده در زير است:
(قَدْ كانَتْْ لَكُمْ اُسْوَةٌ حَسَنَةٌ فِي اِبْراهِيمَ وَ الَّذِينَ مَعَهُ اِذْ قالوُا لِقَوْمِهِمْ اِنّا بُرَءاؤا مِنْكُمْ وَ مِمّا تَعْبُدُونَ ومِنْ دُونِ اللّهِ كَفَرنا بِكُمْ وَ بَدا بَيْنَنا وَ بَيْنَكُمُ ا لْعَداوَةَُوَالْبَغْضاءُ اََبَداً حَتّى تُؤمِنُوا بِاللّهِ وَحْدَهُ إلاّ قَوْلَ إِبْرًّهِيمَ لإَبِيهِ لأسْتَغْفِرَنَّ لَكَ وَ ما اَمْلِكُ لَكَ مِنَ اللّهِ مِنْ شَي) ( ممتحنه، آيه 4).
« براى شما در ابراهيم و افرادى كه با او بودند پيشوائى خوبى است آنگاه كـه به بستگان خود گفتند ما از شما و از معبودهاى شما جز خدا دورى مى جوييم ما به آنها كفر مى ورزيم ميان ما و شما دشمنى و عداوت پيوسته آشكار گشته است تا به خداى واحد ايمان بياوريد مگر گفتار ابراهيم به پدر خود كه در حق تو استغفار مى كنم و مالك چيزى براى تو از خدا نيست».
اين آيه مى رساند كه ابراهيم در همان سرزمين قبل از مهاجرت به سرزمين فلسطين، وعده دعا داده است.
همچنين آيه ياد شده در زير مى رساند كه ابراهيم در همان سرزمين عراق قبل از مهاجرت، از پدر بريد و ديگر در حق او استغفار نكرد آنچنانكه مى فرمايد:
( وَ ما كانَ اسْتِغْفارُُ اِبْرًّهِيمَ لإَبِيهِ إلاّ عَنْ مَوْعِدَة وَعَدَها إيّاهُ فَلَمّا تَبَيَّنَ لَهُ عَدُوٌّ للّهِ تَبَرَّاَ مِنْه إنَّ إبْراهِيمَ لأوّاهٌ حَلِيمٌ)
( توبه ، آيه 114).
« طلب آمرزش ابراهيم براى پدر خود به خاطر وعده اى بود كه به او داده بود وقتى روشن شد كه او دشمن خدا است از او دورى جست و حقا كه ابراهيم مردى برد بار بود».

صفحه 42
اين آيه مى رساند به مجرد روشن شدن وضع آزر براى ابراهيم فوراً از او بريد و در حق او استغفار نكرد.
اكنون بايد ديد وضع آزر براى ابراهيم درچه زمانى روشن شد به طور مسلم اين جريان قبل از افكندن ابراهيم به آتش بوده است زيرا شركت او 1 در باره سوزاندن ابراهيم نشانه عناد او با حق بود و تصميم بر سوزاندن ابراهيم در سرزمين عراق بوده نه فلسطين ونه حجاز.
از اين سه فراز از آيات نتيجه مى گيريم: آزر كه ابراهيم از او در دوران جوانى در سرزمين عراق بريد و ديگر در حق او استغفار نكرد، غير از « والد » است كه در دوران پيرى در سرزمين حجاز پس از پايان يافتن جريان بناى كعبه، درحق او دعا كرد.
و از آنجا كه لفظ « اب » هم در پدر و هم در عمو به كار مى رود ولى لفـظ «والد » تنها در پدر واقعى استعمال مى شود طبعاً بايد گفت مقصود از لفظ « اب » در باره آزر همان معناى وسيع است به معنى مربى كه در عمو نيز بكار مى رود و طبعاً آزر پدر واقعى نبوده ، بلكه استعمال لفظ « اب » دراو يك نوع مجاز بوده است.
در پايان ياد آور مى شويم كه در تفسير« مجمع البيان» 2 اجمال اين استدلال آمده است و اين گونه تفسير، مصداق روشن تفسير آيه، به آيه است.

1 . سوره انبياء ، آيه 69.
2 . مجمع البيان، ج3، ص 319.

صفحه 43

مطلب سوم 1

آيا اين آيه در باره على (ع) است؟

( اَلْيـَوْمُ يَئِسَ الَّذِيـنَ كَفَرُوا مِنْ دِيْنِكُمْ فَلا تَخْشـَوْهُمْ وَاخْشـَوْنِ )
(اَلْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دِيْنَكُمْ وَ اَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى وَ رَضِيْتُ لَكُمُ الإسْلامَ دِيناً) ( مائده، آيه 3).
« امروز كافران از آئين شما مأيوس شدند، از آنان نترسيد، از من بترسيد، امروز دين شما را تكميل نمودم، ونعمت خود را در باره شما به پايان رساندم و اسلام را به عنوان دين براى شما انتخاب نمودم».
معروف و مشهور ميان محدثان و مورخان 2 اين است كه مقصود از « اليوم » در هر دو مورد، روز غدير است و آيه ياد شده در روز « غدير» نازل گرديده روزى كه خدا، با تعيين جانشين و خليفه، ابلاغ دين خود را تكميل نمود، و نعمت خود را به پايان رساند، و نقشه كافران را ( پس از درگذشت پيامبر، آئين او نيز همراه او خواهد رفت) نقش برآب نمود و با نصب امام يأس و نوميدى آنان قطعى گرديد.
اشكالى كه به نظر نويسنده « كتاب تفسير آيات مشكله» رسيده است، همان اسـت كـه پيـش از او ديگـران نيز گفته اند و دانشمندان شيعه نيز به پاسخ آن

1 . مربوط به مطلب 30 ص 135 از كتاب « تفسير آيات مشكله قرآن ».
2 . مدارك نزول آيه در واقعه غدير در آخر بحث خواهد آمد.

صفحه 44
پرداخته اند.
هرگاه نويسنده به اين كتابها مراجعه مى كرد، وبا ذهنى صاف و دور از هرنوع پيشـداورى در اين مـورد مـى انديشيد، مـا را از نـوشـتن ايـن صفحـات بـى نيـاز مى ساخت، و شايد هم همه آنها را ديده و فهميده ولى مايل است كه پاسخ اشكال آفتابى گردد؟! وبا نگارش كتاب خود، مى خواهد ديگران را وادار به كاركند؟!
اشكالى كه از « سابق » در اين جا رائج است اين است كه : آغاز و پايان آيه مزبور مربوط به احكام « گوشت » است با اين وضع چگونه ممكن است وسط آيه مربوط به تعيين جانشين باشد كه كوچكترين ارتباطى به قبل و بعد خود ندارد.
پاسخ : مسأله اى به نام نظم وترتيب آيات كه در برخى از مباحث براى مفسران مشكلى ايجاد كرده است چندان اهميتى ندارد، زيرا تاريخ نزول سوره ها و آيات قرآن، با ترتيب فعلى آن كاملاً مغايرت دارد چه بسا سوره هايى كه در مدينه نازل گرديده است و قاعدتاً بايد پس از سوره هائى باشد كه در « مكه » نازل شده است، در آغاز قرآن قرار گرفته است و همچنين است عكس آن، حتى برخى از آيات سوره اى درمكه، و بعضى از آن در مدينه نازل گرديده است و چه بسا ميان نزول دو آيه از يك سوره، سالها فاصله اتفاق افتاده است 1.
اگر به شأن نزول آيات توجه كنيم ويا لااقل آنچه را كه بالاى هر سوره نوشته شده ملاحظه نمائيم، از هرگونه توضيح بى نياز مى شويم چه بسا سوره هائى است كه آنها را « مدنى » مى نامند ولى بعضى از آيات آن در « مكه » نازل شده است، مانند سوره « انفال» كه تمام آن مدنى است مگر از آيه سى ام تا آيه سى و ششم كه در مكه نازل گرديده است و چه بسا سوره هائى است به نام « مكى » كه برخى از آيات آن، در «مدينه» نازل شده است، مانند سوره هاى « شعرا وكهف» ومانند آنها...

1 . اما چرا در تنظيم آيات، اين روش را انتخاب كرده اند، فعلاً براى ما مطرح نيست و اين مطلب را بايد تاريخ تدوين قرآن تشريح كند.

صفحه 45
روى اين جهات ترتيب و نظم آيات و روابط آنها هيچ گاه نمى تواند در برابر روايات و احاديث قطعى، سند محكمى باشد و روش دانشمندان اسلام در تفسير قرآن نيز همين بوده است و اين موضوع شواهد بسيارى دارد.
اساساً قرآن مانند كتاب بشرى نيست كه موضوع واحدى را تا آخر سوره تعقيب كند، قرآن مجموعه آياتى است كه برحسب حوادث و پيش آمدهاى گوناگون، وهدف هاى مختلف به تدريج از طرف خداوند فرو فرستاده شده است گاهى همه سوره، موضوع واحدى را دنبال مى كند و گاهى، موضوعات گوناگونى را، گاهى هنوز از موضوع نخست فارغ نشده، موضوع جديدى را مطرح مى كند سپس به تكميل موضوع نخست مى پردازد.

پاسخ پرسشى:

در اينجا پاسخ سئوالى باقى است، و آن اين كه: درست است كه آيات يك سوره مى تواند، پيرامون موضوعات گوناگون، بحث و گفتگو كند و هرگز لازم نيست، كه آيات سوره از نظر محتوى، ارتباط و پيوستگى داشته باشند، ولى اين بيان مشكل آيه مورد بحث را حل نمى كند، زيرا بنابرنظريه مشهور در آيه مورد بحث، جمله هاى يك آيه از هم گسسته مى شوند، نه اينكه ارتباط يك آيه، از ما قبل و ما بعد خود بريده مى گردد.
وبه ديگر سخن: اگر ارتباط وبهم پيوستن دو آيه لازم نباشد ولى جمله هاى يك آيه، بايست به هم مربوط باشند و امكان ندارد صدر و ذيل آيه اى مطلبى را تعقيب كند، ولى وسط آيه مطلب ديگرى را ... و اتفاقاً آيه مورد بحث بنابر نظريه مشهور از اين قبيل است، اگر جمله « اَلْيَوْمُ اَكْمَلْتُ لَكُمْ » در باره ولايت على(ع) نازل شده ربط آن با آغاز و پايان آيه كه در مقام بيان احكام گوشتهاى حلال و حرام است، بريده مى شود از اين نظر بيان گذشته براى دفع اين اشكال كافى نيست.

صفحه 46

پاسخ : جمله( اَلْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُم) آيه مستقل است.

پاسخ از اين پرسش، اين است كه : جمله ياد شده، كاملاً جمله مستقل است، و ارتباطى به ما قبل و ما بعد خود ندارد حالا چرا چنين جمله اى در وسط آيه وارد شده است، نكته آن را بعداً متذكر مى گرديم.
اكنون براى اثبات استقلال آيه ياد شده، متن آيه را با ترجمه آن در سه بخش مى آوريم تا روشن شود كه چگونه جمله ياد شده و با آيه مزبور كاملاًيك بخش مستقل است:
1 ـ ( حُرِّمَتْ عَلَيْكُمُ الْمَيْتَةُ وَالدَّمُ وَ لَحْمَُ الْخِنْزِيرِ وَ ما اُهِلَّ لِغَيْرِ اللّهِ بِهِ وَ الْمُنْخَنِقَةُ وَ الْمُوْقُوذَةُ وَ الْمُتَرَدِّيَةُ وَ النَّطِيحَةُ وَ ما اَكَلَ السَّبُعُ إلاّ ما ذَكَّيْتُمْ وَما ذُبِحَ عَلىَ النُّصُبِ وَ اَنْ تَسْتَقْسِمُوا بِالأزْلامِ ذلِكُمْ فِسْقٌ) ( مائده، آيه 3).
« حرام شد بر شما، مردار، خون، گوشت خوك و آنچه موقع سر بريدن نام غير خدا بر آن برده شده است، حيوان خفه شده و حيوان زجر كش و از بلندى افتاده و به ضرب شاخ مرده، و آنچه را درندگان پاره كرده اند مگر آنچه ( با شرائط صحيح) ذبح شده است و ( نيز) آنچه به نام بت كشته شود ( تمام) اينها عمل خلاف است».
2 ـ ( اَلْيَوْمَ يَئِسَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ دِينِكُمْ فَلا تَخْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنِ الْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ اَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى وَ رَضِيْتُ لَكُمُ الإِسْلامَ دِيناً) ( مائده، آيه 30).
« امروز كافران از ( طمع در) دين شما نوميد شدند، از آنان نترسيد امروز دين شما را تكميل كردم و نعمت خود را در باره شما به پايان رساندم و اسلام را به عنوان دين، براى شما انتخاب نمودم»
3 ـ ( فَمَنِ اضْطُرَّ فِي مَخْمَصَة غَيْرَ مُتَجانِف لإثْم فَإنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ)(انعام، آيه 3).

صفحه 47
« اگر كسى درموقع گرسنگى بدون اين كه ميل به گناه داشته باشد( به خوردن يكى از ممنوعات مزبور) ناچار شود خداوند آمرزنده و بخشاينده است».
قسمت دوم خواه بگوئيم در باره على (عليه السلام) نازل شده است يا در باره موضوع ديگر، خواه در روز غدير نازل شده باشد يا روز « عرفه» خود كلامى است مستقل كه در وسط آيه اى قرار گرفته است.

قرائن براستقلال آيه:

1 ـ روشن ترين گواه بر استقلال اين بخش اين است كه اگر قسمت دوم را از اين سه قسمت بر داريم كوچكترين لطمه اى به ارتباط قسمت اول با سوم نمى زند و شما مى توانيد دو قسمت اول و سوم را باهم تأليف دهيد آنگاه خواهيد ديد كه كوچكترين لطمه اى بر مضمون آيه وارد نمى سازد.
خلاصه با ضميمه كردن ذيل آيه به صدر آن، يك آيه كامل به وجود مى آيد و با بر داشتن قسمت دوم كوچكترين لطمه اى به ارتباط آيه وارد نمى شود و اين خود گواه بر اين است كه قسمت مزبور كلامى است مستقل و جداگانه( درباره هرموضوعى نازل شده باشد) كه در وسط آيه اى واقع شده است.

گواه دوم بر استقلال آيه:

2 ـ مضمون همين آيه در سوره هاى « بقره » ، « انعام» و «نحل» نيز وارد شده است درحالى كه اين قسمت يعنى قسمت دوم ( آيه مورد بحث) در سوره هاى ياد شده نيست اينك آيات مزبور را در اين جا نقل مى كنيم:
( إنَّماحَرَّمَ عَلَيْكُمُ الْمَيْتَةَ وَ الدَّمَ وَ لَحْمَ الْخِنْزِيرِ وَ ما اُهِلَّ لِغَيْرِ اللّهِ فَمَنِ اضْطُرَّ غَيْرَ باغ وَ لا عاد فَلا إثْمَ عَلَيْهِ إنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ)(بقره، آيه 173)

صفحه 48
« فقط مردار، خون، گوشت خوك، و آنچه به نام غير خدا سر بريده شود بر شا حرام شده ( ولى) اگر كسى ناچار شود ( كه از اينها بخورد) بدون اينكه متجاوز باشد، گناهى براو نيست، خداوند آمرزنده و مهربان است».
( قُلْ لا اَجِدُ فِي ما اُوحِيَ إلَيَّ مُحَرَّماً عَلى طاعِم يَطْعَمُهُ إلاّ اَنْ يَكُونَ مَيْتَةً اَوْ دَماً مَسْفُوحَاً اَوْ لَحْمَ خِنْزِير فَاِنَّهُ رِجْسٌ اَوْ فِسْقَاً اُهِلَّ لِغَيْرِ اللّهِ بهِ فَمَنِ اضْطُرَّ غَيْرَ باغ وَ لا عاد فَاِنَّ رَبَّكَ غَفُورٌ رَحِيمٌ) (انعام، آيه 145)
( اِنَّما حَرَّمَ عَلَيْكُمُ الْمَيْتَةَ وَ الدَّمَ وَ لَحْمَ الْخِنْزِيْرِ وَ ما أُحِلَّ لِغَيْرِ اللّهِ فَمَنُ اضْطُرَّ غَيْرَ باغ وَ لا عاد فَاِنَّ اللّهَ غَفوُرٌ رَحِيمٌ)
( نحل، آيه 115)
« چنانچه ملاحظه مى نمائيد، اين آيات بخش مهم آنچه را كه در بخش هاى اول و سوم آيه مورد بحث وارد شده است، در بر دارد و هرگز در اين آيه ها از قسمت دوم خبرى نيست واين خود گواه بر اين است كه قسمت دوم كه در آيه مورد بحث ديده مى شود، كلامى است مستقل كه از هيچ نظر به قبل و بعد خود ارتباط ندارد».

گواه سوم بر استقلال آيه:

3 ـ رواياتى كه بيانگر شأن نزول آيات مى باشند همگى قسمت دوم را جداگانه بدون اينكه در باره ذيل آن سخن بگويند، مورد بحث قرار داده اند، مثلاً مى گويند: آيه « اليوم يئس» يا آيه « اليوم اكملت» تا آخر در روز غدير يا عرفه نازل شده است و اين خود دليل بر استقلال اين قسمت است كه به عللى در وسط آيه قرار گرفته است.
روى اين حساب وقتى روايات صحيحى از طرف شيعه و سنى بگويد كه اين

صفحه 49
قسمت در روز « غدير» در باره ولايت على (عليه السلام) نازل شده است صدر و ذيل آيه نمى تواند ما را از اعتقاد به مضمون احاديث باز دارد زيرا اين قسمت براى خود كلامى است مستقل كه در باره هرموضوعى وارد شده باشد و با قبل و بعدخود ارتباط ندارد.

گواه چهارم بر استقلال آيه:

4 ـ دقـت در مضـمون آيه نه تنها ما را به استقلال آيه هدايت مى كند، بلكه مى رساند كه آيه فقط مى تواند در مسأله اى مثل نصب وصى و تعيين جانشين صادق باشد زيرا بايد ديد درچه روزى، كافران از پيروزى اسلام مأيوس گرديدند و در چه روزى دين خدا تكميل گرديد.
به ديگر سخن: كدام روز است كه اين دو حادثه در آن باهم به وقوع نپيوسته است اينك ما همه محتملات را يكى پس از ديگرى مورد بررسى قرار مى دهيم:
1 ـ روز بعثت: به طور مسلم در روز بعثت اين دو حادثه به وقوع پيوسته است زيرا در آن روز نه كافران مأيوس بودند، ونه دين بيان شده بود تاتكميل گردد و همچنين است روز هجرت.
2 ـ روز فتح مكه: اين احتمال نيز مانند احتمال سابق است زيرا فتح مكه در سال هشتم صورت گرفت، در حالى كه بسيارى از پيمانهائى كه مسلمانان با كافران داشتند به قوت خود باقى بود و مشركان مجاز بودند كه مانند جاهليت رسوم حج را به جا آوردند، از اين لحاظ نه يأس بركافران مستولى بود، و نه آئين خدا در آن روز تكميل شده بود، زيرا چه بسا احكامى پس از فتح مكه بيان شده است.
3 ـ روزى كه اعلام بيزارى شد: روزى كه على (عليه السلام) سوره « برائت» را برمشركان خواند در آن روز اگر چه مشركان شبه جزيره از هرگونه پيروزى مأيوس گشتند ولى در آن روز دين از نظر بيان احكام، كامل نگشته بود، و چه بسا احكامى مانند « حدود و قصاص» كه در همين سوره ( مائده) است بعداً نازل گرديده و ما بايد روزى رانشان دهيم كه اين دو موضوع باهم در آن روز اتفاق افتاده است.

صفحه 50
4 ـ روز « عرفه» از حجة الوداع: بيشتر مفسران اين احتمال را بر گزيده اند ولى هرگز آن روز نيز آبستن اين دو حادثه خطير نبود زيرا در اين صورت بايد ديد كافرانى كه از پيروزى بر مسلمانان مأيوس شدند، چه كسانى بودند، اگر مقصود بت پرستان قريش يا عموم بت پرستان شبه جزيره باشد، به طور مسلم روز يأس و نوميدى آنان غير اين روز بود، زيرا قريش در روز فتح « مكه» وبقيه پس از قرائت سوره « برائت» از هرگونه تفوق مأيوس گشتند نه در روز « عرفه» و اگر مقصود مطلق كافران روى زمين باشد خواه در « جزيرة العرب» خواه درجاهاى ديگر، به طور قطع يك چنين يأس عمومى تا آخرين دقايق عمر پيامبر براى آنان دست نداده بود.
5 ـ روز غدير كه با تعيين جانشين، آئين اسلام به صورت يك آئين بقا دار درآمد و اركان آن كامل گرديد و جمله هاى آيه كاملاً با اين مورد تطبيق مى كند زيرا بايـد ديد مقصـود از تكميل ديـن چيست؟ آيا مقصود تعليم و وظايف حـج است؟ به طور مسلم نه زيرا با اين كار، دين كامل نمى شود يا اينكه مراد بيان حلال و حرام است كه در اين سوره ( مائده) بيان شده درحالى كه بسيارى از احكام مانند ارث «كلاله» و « احكام ربا» طبق نظريه مفسران پس از روز « عرفه» نازل شده است1.

1 . الـدر المنـثور، ج1، ص 365 و ج 2، ص 251 وى در بـاره « ربـا» مى گويد: بخارى، ابو عبـيد، ابن جريـر و بيهـقى، از ابن عـباس نقـل كرده اند: آخر آية انزلها اللّه على رسوله آية الرباء، آخرين آيه اى كه خدا بر پيامبر خود نازل كرد، آيه ربا است ، نيز از سعيد بن مسيب نقل مى كند كه عمر بن خطاب گفت: آخرين آيه اى كه خدا نازل كرد، آيه ربا بود.
ونيز در باره « كلالة» مى گويد: ابن ابى شيبة، بخارى، مسلم، ترمذى نسائى، ابن ضربس، ابن جرير وابن المنذر و بيهقى از « براء» نقل كرده اند: « آخر سوره نزلت كاملة سورة براءة و آخر آية نزلت خاتمة « سورة النساء» يستفتونك قل اللّه يفتيكم فى الكلالة، آخرين سوره اى كه كامل نازل گرديد سوره برائت و آخرين آيه مربوط به سئوال از ارث « كلالة» است.
جمع ميان اين دو نقل به اين است كه هر دو آيه باهم در يك روز نازل شده اند و يا نسبت به آيات ديگر تأخير دارند، هر چند ممكن است يكى بر ديگرى تقدم داشته باشد و در هر حال نزول اين دو نوع حكم پس از روز عرفه بود كه پيامبر پس از آن روز دو ماه و هيجده روز در قيد حيات بوده است.

صفحه 51
بنابراين بايد اعتراف كرد كه منظور از يأس، يك نوع نوميدى مخصوصى است كه با تكميل دين توأم مى باشد واين دو موضوع باتعيين جانشين صورت مى گيرد و بس.
زيرا روزى كه پيامبر جانشين خود را رسماً تعيين كرد، در آن روز كافران در يأس و نوميدى از محو و نابودى اسلام، فرو رفتند زيرا آنان تصور مى كردند كه آئين اسلام قائم به شخص پيامبر است وبا رحلت رسول گرامى آن نيز از ميان مى رود و اوضاع به حال سابق باز مى گردد، وقتى مشاهده كردند كه پيامبر فرد شايسته اى را (كـه پـس از خود او، از نظر علـم و دانش، عدالت و دادگرى، قدرت و قاطعيت بى نظير بود) براى رهبرى تعيين كرد و مسلمانان با او بيعت كردند، ديگر به كلى مأيوس شدند و دانستند كه اسلام به صورت يك آئين ريشه و بقاء دار در آمد، و براى آن تزلزلى نيست و در چنين روزى اين دو حادثه يعنى: يأس و نوميدى كافران از غلبه بر اسلام، وتكميل اركان دين، تحقق پذيرفت.
آيات قرآنى گواهى مى دهد كه كافران پيوسته چشم طمع به دين مسلمانان دوخته بودند و آخرين آرزوى آنان اين بود كه مسلمانان را از آئين خود باز دارند، و به كيش نياكان خود بر گردانند چنانكه مى فرمايد:
( وَدَّ كَثِيرٌ مِنْ اَهْلِ الْكِتابِِ لَوْ يَرُدُّونَكُمْ مِنْ بَعْدِ اِيْمانِكُمْ كُفّاراً)
( سوره بقره، آيه 109).
« بسيارى از اهل كتاب آرزو كردند كه شما ها را پس از ايمان به سوى كفر باز گردانند».
اين آيه و همچنين است آيات ديگرى كه در اين زمينه وارد شده است.
ولى پيشرفت سريع اسلام در شبه جزيره و سقوط پايگاه شرك در مكه از اميد آنان مى كاست ولى آخرين پناهگاه خيالى آنان اين بود كه چون آورنده آئين جديد، فرزندى ندارد كه پس از درگذشت او حكومت جوان اسلام را رهبرى كند، از اين لحـاظ، اسـاس حكومت اسلامـى پس از رحلت او فـرو مى ريـزد و چيزى طول

صفحه 52
نمى كشد كه بر آن پيروز مى شوند و وضع، به همان حال نخست باز مى گردد.
قرآن سخن كافران را در اين باره براى ما نقل مى كند چنانكه مى فرمايد:
( اَمْ يَقُولُونَ شاعِرٌ نَتَرَبَّصُ بِهِ رَيْبَ الْمَنُونِ) ( طور، آيه 30).
« بلكه آنان مى گويند كه او ( پيامبر) شاعرى است و ما انتظار مى بريم كه او دچار حوادث روزگار گردد واز دنيا برود».
اين آخرين نقشه اى بود كه كافران به آن اميدوار بودند، ولى روزى كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) وصى خويش و رهبر مسلمانان را پس از خود تعيين نمود، آن روز، روزى بود كه شبحى از ترس و يأس بر فراز زندگى مشركان سايه افكند و طمع آنان از بين رفت، در آن روز علاوه بر اينكه يأس سراسر زندگى آنان را فرا گرفت، آئين اسلام به صورت يك دين اساس دار و قابل بقاء در آمد، و يا تحكيم و تثبيت علل استقرار وبقاء يعنى تعيين رهبر، دين تكميل گرديد و با در نظر گرفتن اين مطلب، جمله هاى قسمت دوم باهم كاملاً مربوط و متناسب مى گردد وروز تحقق اين دو حادثه معين مى شود.

نظريه نويسنده تفسير:

حاصل نظريه ايشان اين است كه مقصود از « اليوم» همان روزى است كه احكام الهى به وسيله آيه « اليوم احل لكم الطيبات» بيان گرديد و بيان احكام تمام شد وى در اين مورد مى گويد اگر دقت شود در اين آيات كلمه « اليوم» سه بار پشت سرهم تكرار شده است اول اين كه مى گويد:
( اَلْيَوْمَ يَئِسَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ دِيْنِكُمْ) ( مائده، آيه 3).
دوم: ( اَلْيَوْمَ اَكْمَلْتُ لَكُمْ دِيْنَكُمْ) ( مائده،آيه 3).
سوم: ( اَلْيَوْمَ اُحِلَّ لَكُمُ الطَّيِّباتُ) ( مائده،آيه 5).
كه هر سه جمله مزبور بهم مربوط بوده و راجع به احكام است از آنجا كه

صفحه 53
جمله « اَلْيَوْمَ اُحِلَّ لَكُمُ الطَّيِّباتُ» مربوط به روز « غدير» نيست، ناچار دوتاى اولى نيز به آن روز مربوط نخواهد بود.
ولى اين استدلال در صورتى صحيح است، كه هدف و زمينه هرسه جمله يكى باشد، در صورتى كه چنين نيست، زيرا جمله سوم يك حكم تشريعى را بيان مى كند در صورتى كه دو جمله نخست در صدد بيان يك واقعيت خارجى است و بيانگر يأس كافران و اكمال دين مى باشد، ولحن اعتراض آميزى دارد، و با لحن تند به مسلمانان هشدار مى دهد و مى گويد: ( فَلا تَخْشَوْهُمْ وَ اخْشَوْنِ) از كافران نترسيد، از من بترسيد ، و با اختلافى كه از نظر هدف و زمينه ميان اين سه جمله موجود است، چطور مى توان اين سه جمله را ناظر به يك هدف دانست؟
نتيجه اين كه: مقصود از اكمال، تكميل اساس دين است نه فروع آن، و با ورود احكامى چند از فروع در اين سوره، دين كامل نمى گردد، خصوصاً برخى از همين احكام ( مانند احكام گوشت) قبل از نزول اين سوره، در سوره هاى ديگر مشروحاً نيز نازل گرديده است و ما بايد روزى را پيدا كنيم كه در آن روز اين دو حادثه ( تكميل دين و يأس كافران) باهم محقق گرديده اند و آن روز جز روز «غدير»، روز ديگرى نيست و آن روزى است كه اميرمؤمنان على (عليه السلام)به جانشينى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) برگزيده شد.

مدارك نزول آيه در « غدير »

در آغاز بحث ياد آور شديم كه مفسران و محدثان اسلامى نزول آيه را در روز

صفحه 54
غدير ياد آور شده اند، و ما در اين جا به بخشى از اين مدارك اشاره مى كنيم واگر مدارك شيعه را در اين مورد، بر مدارك اهل سنت اضافه كنيم، قهراً مسأله به عالى ترين حد از « تواتر» مى رسد.
علاقمندان مى توانند به كتابهاى ياد شده در زير مراجعه كنند در اين كتابها كه همگى به قلم دانشمندان اهل تسنن نوشته شده است تصريح شده كه اين آيه در روز « غدير » نازل گرديده است مانند:
الولاية تأليف طبرى (متوفاى 310هـ) به نقل الغدير ج1، ص230، تفسير ابن كثير شامي (774هـ )ج2، ص14، تفسير الدرالمنثور سيوطى شافعى متوفاى (911هـ )ج2، ص259 والإتقان ج1، ص31 (ط 1360) تاريخ ابوبكر خطيب بغدادى متوفاى (43) ج8، ص290 ، شيخ الإسلام حموينى در فرايد السمطين باب 13 خوارزمى متوفاى 568 هـ در مناقب ص 80 و 94 تاريخ ابن كثير، ج5، ص2101، تذكرة سبط ابن جوزى حنفى متوفاى (654) ص 18 و...
علاّمـه عاليقـدر آقـاى اميـنى در كتـاب جـاويـد « الغـديـر» ج1، ص 230 به بعد ط 2 اقوال و روايات وارده از طريق اهل تسنن را كه همگى گواهى مى دهند كه آيه «اليوم اكملت » در روز غدير نازل شده است به تفصيل نقل كرده است...
اما روايات شيعه در باره شأن نزول آيه شريفه، دركتابهاى مربوط به امامت و در تفاسير معتبر موجود مى باشد.

نكاتى چند درمورد آيه:

در اينجا نكاتى را ياد آور مى شويم:
1 ـ گـروهـى از مفسران مانند فخـر رازى در « مفاتيح الغيب» و آلوسى در «روح المعانى » و عبده در « المنار» نقل مى كنند كه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) پس از نزول اين آيه، بيش از هشتاد و يك روز عمر نكرد.
هرگاه وفات رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) ( طبق نقل كلينى دركافى و نقل اهل سنت) روزدوازدهم ربيع اتفاق افتاده باشد، روز نزول آيه ، روز هيجدهم ذى الحجة روز غدير خواهد بود البته مشروط بر اينكه روز غدير، و روز وفات پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)را حساب نكنيم، و دو ماه از سه ماه پشت سرهم را، 29 روز بگيريم.
2 ـ بسيارى از روايـات كه نزول آيـه را روز غـديـر معـرفى مى كنند، ياد آور مى شوند كه پيامبر پس از نصب على (عليه السلام) براى خلافت چنين فرمود:

صفحه 55
« اللّه اكبر على اكمال الدين واتمام النعمة و رضا الرب برسالتى و بالولاية لعلى(عليه السلام) من بعدى » 1.
سپاس خداوندى را بر تكميل آئين، واتمام نعمت، ورضايت او بر رسالت من و ولايت على(عليه السلام) پس از من.
همان طور كه ملاحظه مى كنيد: پيامبر، مضمون آيه مورد بحث را در كلام خود وارد كرده است و اين خود مى رساند كه آيه ياد شده در روز غدير وارد گرديده است.
3 ـ درحالى كه اين دلائل قطع آور بر استقلال آيه گواهى مى دهند ولى خود آيه در لابلاى احكام مربوط به گوشت هاى حلال و حرام قرار گرفته است، و نكته آن برافراد آگاه از اوضاع صدر اسلام مخفى و پنهان نيست زيرا تاريخ و حديث صحيح گواهى مى دهند كه پيامبر خواست، وصيت نامه اى براى امت خود تنظيم كند كه پـس از وى گمـراه نشـونـد وقتـى شخصـيت هـاى متنـفذ پـى بـردنـد كه پيـامـبر مى خواهد در باره خلافت مطلبى بنويسد فوراً اورا به بيمارى العياذ باللّه هذيان گوئى متهم كردند 2.
اين حادثه و مانند آنها كه تاريخ يا دآور آنها است، حاكى است كه افرادى در آغاز اسلام در باره مسأله خلافت و جانشينى رسول گرامى، حساسيت خاصى داشتند و براى انكار آن حد و مرزى نمى شناختند.
به خاطر چنين شرائط حاكم برجو نزول آيه، وبراى محافظت آيه از هرنوع تحريف و تغيير در آيه، از يك اصل عقلائى پيروى شده است، و آن پوشانيدن شئ نفيس با يك رشته امور ساده كه كمتر مورد توجه قرار مى گيرد.

1 . به كتاب شريف «الغدير» ج1، صفحه 112 مراجعه فرمائيد.
2 . اين مطلب دركتاب هاى تاريخ و حديث آمده است و بخارى محتاط آن را در نقاط مختلفى از صحيح خود نقل كرده از آن جمله، ج1، كتاب « العلم» ص 22، و مسلم در صحيح خود ج2، ص 14 كتاب « وصايا» نيز آورده اند.

صفحه 56
در اينجا رسول گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) به فرمان خدا مأمور است آيه مربوط به جانشينى را در ميان مطالب ساده قرار دهد تا كمتر مورد توجه مخالفان سرسخت قرار گيرد و از اين طريق اين سند الهى به دست آيندگان برسد.
و همگى مى دانيم وضع و قرار گيرى هر آيه اى در هرجائى از سور ه ها به فرمان پيامبر و دستور او بوده است و اصولاً جمع قرآن و گردآورى آن به همين صورت مدركى جز دستور پيامبر ندارد، و تاريخ جمع قرآن به وسيله ياران او، فاقد ارزش تاريخى است و فقط كار ياران او نگارش قرآن به لهجه واحدى و طرد ديگر لهجه ها بوده است. و مشروح اين قسمت را بايد در تاريخ قرآن خواند.

صفحه 57

مطلب چهارم 1

آيا در عدِّه وفات آيه اى نسخ شده است

( وَالَّذِينَ يُتَوَفَّوْنَ مِنْكُمْ وَ يَذَرُونَ اَزْواجاً يَتَرَبَّصْنَ بِاَنْفُسِهِنَّ اَرْبَعَةَ اَشْهُر وَ عَشْراً فَاِذا بَلَغْنَ اَجَلَهُنَّ فَلا جُناحَ عَلَيْكُمْ فِيما فَعَلْنَ فِي اَنْفُسِهِنَّ بِالْمَعْرُوفِ وَاللّهُ بِما تَعْمَلُونَ خَبِيرٌ)
( سوره بقره ، آيه 234).
« كسانى از شما كه مى ميرند و همسرانى به جا مى گذارند، زنان آنها چهارده ماه و ده روز، عده نگاه دارند و هر موقع عده آنان پايان پذيرفت، آنچه در باره خويش شايسته است انجام دهند، بر شمااشكالى نيست خدا از كارهاى شما آگاه است».
آيه بيانگر وظيفه زنان شوهر مرده است، و عمل تمام فقهاء براين آيه است و همگى مى گويند كه عده وفات شوهر، چهارماه و ده روز است ولى آيه ديگرى كه آن هم متعرض حكم همين موضوع است، دستور مى دهد كه شوهران وصيت كنند كه زنان آنها پس از مرگ آنها، يك سال در خانه بمانند و وارث آنان نفقه آنها را نيز

1 . مربوط به مطلب 25 از كتاب « تفسر آيات مشكله قرآن » ص 95 هدف از عنوان اين مطلب ردّ احاديثى است كه اين آيه را ناسخ آيه دويست و سى چهار از سوره بقره مى داند و همه اين احاديث از خاندان رسالت نقل شده است.

صفحه 58
بپردازند اينك آيه:
( وَالَّذِينَ يُتَوَفَّوْنََ مِنْكُمْ وَ يَذَرُونَ اَزواجاً وَصِيَّةً 1 لإزْواجِهِمْ مَتاعاً إلىَ الْحَوْلِ غَيْرَ اِخْراج فَاِنْ خََرَجْنَ فَلا جُناحَ عَلَيْكُمْ فِي ما فَعَلْنَ فِي اَنْفُسِهِنَّ مِنْ مَعْرُوف وَاللّهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ)
( بقره، آيه 240).
« كسانى از شما كه مى ميرند و همسرانى مى گذارند دراين باره به همسران خود وصيت كنند كه نفقه آنها تايك سال بدون اين كه از خانه خارج شوند، پرداخته شود و هرگاه آنان بيرون رفتند، و در باره خويش كارى كه شايسته است انجام دادند بر شما گناهى نيست».
جاى شك نيست كه ظاهر اين آيه جز اين نيست كه شوهران « وصيَّت» كنند تا زنان آنها در خانه آنها بمانند و تا پايان سال نفقه آنها داده شود و در واقع متعلق وصيت اين است كه زنان يك سال تمام حق سكنى و نفقه از مال شوهر داشته باشند و هرگز به طور صريح، آيه ناظر به عده زنان نيست 2.
مع الوصف مفسران اعم از سنى و شيعه، اين آيه را حمل بر عده وفات نموده و معتقدند كه از اين آيه، به كمك قرائنى كه بعداً گفته خواهد شد، دو چيز استفاده مى شود:
اول : مقصود از توقف يك ساله زنان در خانه شوهران، همان عده وفات آنها بوده است.
دوم : حق سكنى ونفقه يك ساله، تمام ارثيه او بوده است، و لذا مى گويند اين آيه هم به وسيله آيه ارث كه براى زنان به اختلاف حالات ( يك هشتم و يا يك چهـارم) معـين مى كند و هـم با آيـه عـده وفـات كه آن را چهار ماه و ده روز تعيين مى نمايد، نسخ شده است.

1 . قرائت مشهور در « وصية» نصب است، و علت نصب آن و همچنين علت نصب «متاعاً» از اين لحاظ است كه هر دو مفعول فعل مقدرند يعنى « فليوصوا وصية، ان يتمتعوا متاعاً».
2 . فخر رازى در تفسير خود ج1، ص 290 مى گويد: بزرگان تفسير، اين نظر را بر گزيده اند.

صفحه 59

چرا آيه بر عده وفات حمل شده است؟

با اين كه گفتيم از ظاهر آيه جز يك وصيت، چيزى استفاده نمى شود ولى علت اينكه مفسران از آيه حكم عده وفات را نيز فهميده اند اين است كه روايات و تاريخ حاكى است كه در دوران جاهليت عده زن يك سال، و ارثيه او، همان نفقه و سكناى يك ساله او بوده است و زن سريك سال، بادونيم كردن فضله حيوانى و پشت سرانداختن آن از عده بيرون مى آمد.
شما مى توانيد براى تحصيل خصوصيات عده وفات در جاهليت به صحيح «بخارى » و « مسلم» مراجعه فرمائيد، و مؤلف «المنار» در جلد دوم ص 441 عين عبارات آنها را نقل مى كند و مى گويد:
حكم عده وفات در اسلام در چهارماه و ده روز مستقر گرديد، و درهمين حال زنى خدمت رسول گرامى رسيد و اذن طلبيد كه پيش از مدت مزبور، سرمه به چشم بكشد، رسول گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم)با لحن تند فرمود:
« لا لا اِنَّمـا هـِيَ اَرْبَعـَةُ اَشْهُر وَ عَشـْراً وَ قـَدْ كانَتْ اِحـْداكُنَّ فِي الْجاهِلِيَّةِ تَرْمِي الْبَعْرَةَ عَلى رَأسِ الْحَوْلِ» .
فرمود: نه، نه، چه عجله داريد؟ بايد چهارماه و ده روز صبر كنيد، در صـورتى كه هريك از شما در زمان جاهليت سريك سال پشگل حيوانى را پشت سرمى انداخت ( وبه وسيله آن از عده بيرون مى آمد).
هرگاه كسى بخواهد مقدار عده زنان رادرجاهليت از طريق پيشوايان شيعه آگاه گردد، به كتاب كافى 1 و تفسير برهان 2مراجعه فرمايد، و ما فقط به ترجمه يك روايت مى پردازيم:
زنى از زنان رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) به حضرتش عرض كرد كه شوهر فلانى فوت كرده

1 . كافى، ج6، ص 117.
2 . تفسير برهان، ج1، ص 226.

صفحه 60
ولى از خانه بيرون مى آيد، رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود:1
واى بر شما پيـش از آن كه مـن مبعوث بشوم، هنگامى كه شوهر زنى فوت مى كرد، مى گفت: تا يك سال شانه نخواهم زد، و سرمه نخواهم كشيد، و ... و من شما را فقط به چهارماه و ده روز دستور داده ام ـ مع الوصف ـ طاقت نمى آوريد؟

بررسى روايات و متون تاريخ، ما را به دو مطلب هدايت مى كند:

دقت در حوادث دوران جاهليت آن هم پيرامون زنان شوهر مرده ما را به دو مطلب رهبرى مى كند:
1 ـ در دوران جاهليت مردان وصيت مى كردند كه زنان آنان يك سال در خانه آنها بمانند و اين وصيت فقط به منظور عده وفات بوده است و بس حتى مؤلف «المنار» ( در ج2، ص448) اين مطلب را از « ابومسلم» كه آيه را بر خلاف مشهور تفسير كرده، نيز نقل نموده است.
2 ـ در بيشتر متون روايات و تاريخ، كلمه ( حول) وارد شده و خود اين مطلب در فهم آيه بسيار مؤثر است.
هرگاه به جمعيتى كه ذهن آنان با اين مطالب آميخته است و رسم و نظام آنها در عده وفات اين است كه وصيت كنند كه وارث، زنان آنها را يك سال نفقه و سكنى بدهند، گفته شود كه :
(وَصِيَّةً لإزْواجِهِمْ مَتاعاً إِلىَ الْحَوْلِ غَيْرَ اِخْراج ) ( سوره بقره، آيه 240).
« در باره زنانتان وصيت كنيد كه يك سال با بذل نفقه درخانه هاى شما بدون اين كه ورثه ميت آنها را اخراج كند، بمانند».
چه مى فهمند؟ جز اين مى فهمند كه : منظور قرآن، روى مصالحى همان

1 . اف لكن قد كنتن قبل ان ابعث فيكن وا ن المرئة منكن اذا توفى عنها زوجها.. قالت لا امتشط حولاً كاملاً وانما امرتكن باربعة اشهر و عشراً ثم لا تصبرن.

صفحه 61
تثبيت روش قبل از اسلام مى باشد، آيا آن ارتكاز و اشتهار به منزله يك قرينه حاليه دركلام نمى باشد؟
درست است كه ظاهر آيه فقط دستور مى دهد كه مردان در باره زنان خود چنين وصيتى بنمايند ولى علم مخاطب به روش قبلى در باره « عده» وفات، او را رهبرى مى كند كه مقصود از « وصيت» همان وصيت برعده وفات بروضع پيشين است.

قرائن حالى را فراموش مكنيد:

نويسنده مانند برخى، چشم خود را به دلالت مطابقى دوخته و مى گويد:« آيه ابداً در صدد عده وفات نيست» ولى از قرائن حالى كه پيوسته در ذهن مخاطب بوده و تاريخ و روايات صحيح آنها را در اختيار ما گذارده غفلت ورزيده و از معناى «التزامى » كه لازمه اين عبارت است سرباز زده است.
بهترين گواه بر اين كه اين آيه در صدد اشاره به همان وضع زمان جاهليت است ايـن است كه كلمـه « حـول » را با « الـف و لام» به كار برده و فرموده است:(اِلـىَ الْحـَوْلِ) وهرگاه ناظر به وضع پيشين در عصر جاهلى نبود، و فقـط مى خواست بفرمايد كه وصيت كنيد زنانتان يك سال حق سكنى و نفقه داشته باشند شايسته بود بفرمايد: « الى حول» و ديگر نيازى به تعريف « حول» نبود.
تصور اين كه مقصود از « الحول» همان حول وفاتست و مى خواهد بگويد بايد اين يك سال درهمان سال وفات باشد، نه سال هاى بعد، بسيار بى پايه است زيرا به ذهن كسى خطور نمى كند كه سال مورد وصيت غير از سال وفات باشد تا با تعريف « حول» تعيين آن را ثابت نمايد.

ما از نويسنده كتاب دو گله داريم:

1 ـ چرا با داشتن مطالعات ديرينه تفسيرى!! از توجه به قرائن حالى كه براى

صفحه 62
فهم هدف آيات، يكى از مقدمات لازمه است غفلت ورزيده است، چرا با اعتراف به اين كه بايد در تفسير آيات از روايات متواتر استفاده كرد، در اين مورد تاريخ و روايت صحيح كه از نظر مضمون به حد اطمينان رسيده و از حد « استفاضه» تقريباً به درجه تواتر بالغ است، سرباز زده است؟
2 ـ چرا گفتار ديگران را به نام خود قالب زده وامانت در نقل را كه يكى از وظائف اسلامى است، مراعات ننموده است؟ اينك ما شما را به دو دليل نويسنده كه از فخـر رازى و غيـره گرفته شده ، هدايت مى نمائيم و به پاسخ يك به يك آنها مى پردازيم:

نخستين دليل نويسنده:

1 ـ معناى نسخ اين است كه حكمى كه در قبل بيان شده، به وسيله آيه ديگـرى كه بعـد از آن نازل گرديـده، ملغى شود، اين ميزان در دو آيه فوق صدق نمى كنـد زيرا آيه 240 كه ( به زعـم آنان) منسوخ شده، بعد از آيه 234 كه ناسخ مى باشد آمده است و ممكن نيست كه آيه ناسخ، قبل از آيه منسوخ بيايد 1.
پاسخ : آنچه در ناسخ و منسوخ لازم است اين است كه منسوخ از نظر زمان نزول و اجراء پيش از ناسخ نازل گردد، و مورد اجراء قرار گيرد نه اين كه بايد منسوخ جلو تر در دفتر قانون نوشته شود، و آنچه علماى اصول و تفسير در نسخ شرط كرده اند عبارت است از تقدم منسوخ بر ناسخ از نظر زمان نزول، نه در كتابت و هرگز اشكال ندارد كه پس از باز شناسى ناسخ از منسوخ، روى مصلحتى دومى قبل از اولى نوشته شود.
اگر دركتاب هاى حقوقى، و نوشته هاى قانونى، ناسخ را جلو تر از منسوخ

1 . عيـن ايـن اسـتدلال را « فخر رازى» از ابـو مسلم اصفـهانى نقل كرده است به جلد دوم «مفاتيح الغيب» ص 295 مراجعه فرمائيد.

صفحه 63
نمى نويسند، دليل بر صحت گفتار او نيست، زيرا قرآن، كتاب بشرى نيست،تا مشتمل بر ابواب و فصولى باشد، يا مقدمه و مؤخره اى داشته باشد و قوانين آن تحت «بندهاى » معينى نوشته گردد.
ما مى بينيم كه قرآن ناسخ و منسوخ را يك جا و بدون فاصله ذكر مى نمايد1 در صورتى كه اين كار بر خلاف روش معمول حقوقدانان و قانون گذاران است اين خود گواه بر اين است كه نظم قرآن بر اساس نظم متعارف كلام بشرى نيست از اين جهت مانعى ندارد كه ناسخ جلو تر از منسوخ قرار گيرد.
هرگاه روايات متواتر و اتفاق علماى اسلامى ثابت كرد كه مثلاً آيه متقدم ناسخ آيه اى است كه در بعد آمده است ما مى فهميم كه ترتيب نزول اين آيات با نظم و ترتيب فعلى تفاوت داشته است واما علت اين تفاوت از نظر نزول و تأليف چيست، خود بحث جدا گانه اى است كه بايد در فرصت ديگرى در باره كيفيت تأليف و نظم قرآن بحث و گفتگو نمود.
روى همين جهت است كه سور و آياتى كه در اوائل بعثت نازل شده اند در آخر قرآن، و آنها كه بعدها نازل گشته اند، در اوائل قرآن مجيد قرار گرفته اند.

دليل دوم نويسنده تفسير:

2 ـ اين دو آيه هدف مختلفى دارند، يكى راجع به عده وفات است و ديگرى راجع به اين است كه شوهران وصيت كنند كه زنان آنان پس از مرگ آنها، يك سال در خانه آنان بمانند و وارث حق اخراج اورا ندارد، پس اين دو آيه با همديگر وجه اشتراكى ندارند تا ناسخ و منسوخ همديگر باشند.
جواب : ما با ارائه دلائلى كه شرح داديم، اثبات كرديم كه هر دو آيه، ناظر به عده وفات است و اكنون به برخى ديگر از اين دلائل اشاره مى كنيم:

1 . به سوره مجادله آيه هاى 12 ـ 13 مراجعه بفرمائيد، وخود نويسنده تفسير، ناسخ و منسوخ بودن اين دو آيه را پذيرفته است به ص 254 از « تفسير آيات مشكله» مراجعه فرمائيد.

صفحه 64
1 ـ هرگاه هدف اين آيه فقط سفارش است كه شوهران هنگام مرگ وصيت كنند، كه زنان آنها را پس از مرگ تا يك سال از خانه خارج نكنند، مناسب بود كه مانند سائر آيات وصيت بفرمايد:
( كُتِبَ عَلَيْكُمْ إذا حَضَرَ اَحَدَكُمُ الْمُوْتُ إِنْ تَرَكَ خَيْراً الْوَصِيَّةُ لِلأَزْواجِ اِلىَ الْحَوْلِ) .
چنانچه در باره والدين و اقربين، به همين ترتيب بيان كرده است:
( كُتِبَ عَلَيْكُمْ اِِذا حَضَرَ اَحَدَكُمُ الْمُوْتُ اِنْ تَرَكَ خَيْراً الْوَصِيَّةُ لِلْوالِدَيْنِ وَ الأقْرَبِينَ بِالْمَعْرُوفِ حَقاًّ عَلىَ الْمُتَّقِينَ)
(بقره، آيه 180).
2 ـ چنان كه ملاحظه مى كنيد صدر و ذيل آيه، با آيه اى كه صريحاً در باره عده وفات نازل گرديده است، يكى است در آيه 234 بقره كه از نظر ما ناسخ است مى فرمايد:
( وَالَّذِينَ يُتَوَفَّوْنَ مِنْكُمْ وَ يَذَرُونَ اَزْواجاً ... فَلا جُناحَ عَلَيْكُمْ فِيما فَعَلْنَ فِي اَنْفُسِهِنَّ بِالْمَعْرُوفِ).
و در آيه 240 از همان سوره كه از نظر ما منسوخ است مى فرمايد:
( وَ الَّذِينَ يُتَوَفَّوْنََ مِنْكُمْ وَ يَذَرُونَ اَزْواجاً... فَلا جُناحَ عَلَيْكُمْ فِيما فَعَلْنَ فِي اَنْفُسِهِنَّ مِنْ مَعْرُوفً).
با ملاحظه وحدت صدر و ذيل هر دو آيه، ودقت كامل در مضمون هردو، بسيار بعيد است كه بتوان گفت، اين دو آيه هدف واحدى را تعقيب نمى كنند وهركدام پيرامون موضوع خاصى بحث مى نمايد.
3 ـ قرينه اى كه حاكى است آيه وصيت ناظر برعده وفات است جمله يادشده درزير مى باشد:
( فَاِنْ خَرَجْنَ فَلا جُناحَ عَلَيْكُمْ فِيما فَعَلْنَ فِي اَنْفُسِهِنَّ مِنْ مَعْرُوف) ( بقره، آيه 240)

صفحه 65
« هرگاه بيرون رفتند و در باره خويش كارشايسته ( نكاح) انجام دادند برشما گناهى نيست».
زيرا به طور اطمينان مى توان گفت كه جمله « فان خرجن» كنايه از خروج از «عده» است نه تنها بيرون رفتن از خانه روشن تر بگوئيم، جمله « فان خرجن » به جاى جمله « فاذا بلغن اجلهن» است كه در آيه 234 وارد شده است.
گواه ما بر اين كه مقصود از « فان خرجن» مجرد خروج از خانه نيست بلكه كنايه از خروج از عده است، اين است كه هرگاه منظور مجرد خروج از خانه بود در اين صورت جمله :(فَلا جُناحَ عَلَيْكُمْ فِيما فَعَلْنَ فِىْ اَنْفُسِهِنَّ مِنْ مَعْروُف)مطلب غير لازمى خواهد بود زيرا سكنى و نفقه از آن خود آنها است، خواستند استفاده مى كنند و نخواستند استفاده نمى كنند، استفاده نكردن زن معتده از « حق الوصية» اين توهم رابراى وارث ايجاد نمى كند كه وارث گناهى كرده باشد تا قرآن در صدد نفى آن بيايد و بفرمايد « فَلا جُناحَ عَلَيْكُمْ فِيما فَعَلْنَ بِاَنْفُسِهِنَّ » ولى بر خلاف اين كه بگوئيم مقصود از « خرجن» خروج از عده است در اين صورت شايسته است كه خدا، تذكر دهد كه ازدواج آنان در اين حالت، بر شماها اشكال توليد نمى كند، چون ازدواج آنها پس از خروج از عده مى باشد.
وبه ديگر سخن: آيه 240 پس از مسأله خروج از خانه، موضوع ازدواج آنها را پيش مى كشد، اين خود گواه بر اين است كه جمله « فان خرجن» كنايه از خروج از عده وفات است در اين صورت طبعا هردو آيه ناظر بر عده وفات مى باشد.
در پايان از تذكر يك نكته ناگزيريم، و آن اين كه : منظور از نقل روايات از «فريقين» تفسر آيه با روايات و تاريخ نبود بلكه هدف اين بود كه با روشن ساختن وضع عده وفات در زمان جاهليت، محيط نزول آيه را روشن كنيم سپس ببينيم كه هرگـاه ما خـودمان در چنـين محيـطى بوديم با توجـه به اين قرائن حاليه از آيه چـه مى فهميديم و مادر بخش « روش تفسير صحيح» ياد آور شديم كه يكى از پايه هاى تفسير، آگاهى از آداب و رسوم عصر نزول قرآن است هم چنانكه تذكر داده ايم كه روايات مورد اطمينان اعم از متواتر و آحاد مى تواند نقاط ابهام را كه گاهى در آيات

صفحه 66
پديد مى آيد، برطرف سازد، ولى چون اين كتاب به منظور راهنمائى گروهى نوشته شده كه ( عملاً) به روايات ارزشى قائل نيستند لذا تكيه ما بيشتر روى خود قرآن و قرائن مسلمه است.
اكنون كه مضمون آيه براى شما روشن گرديد، ارزش روايتى كه ابى بصير از امام باقر (عليه السلام) نقل فرموده معلوم مى گردد وى از آيه مورد بحث سئوال كرده حضرت در پاسخ او فرموده است:
« نسختها آيه يَتَرَبّصْنَ بِاَنْفُسِهِنَّ اَرْبَعَةَ اَشْهُر وَ عَشْراًوَ نُسْخَتُها آيَةُ الْمِيْراثِ»1.
( آيه اى كه دستور مى دهد زنان در مرگ شوهران خود چهارمـاه و ده روز «عده» نگاه دارند و همچنين آيه اى كه ارث زنان را معلوم مى كند آيه مورد بحث را نسخ كرده است).

1 . تفسير برهان، ج1، ص 226.

صفحه 67

مطلب پنجم 1

آيا عيسى در دوران كودكى پيامبر بوده است؟

( قـالَ اِنِّي عَبْدُاللّهِ آتانـِيَ الْكـِتابَ وَ جَعَلَنـِي نَبـِياًّ)
( مريـم، آيـه 30)
« گفت من بنده خدا هستم، و خدا به من كتاب داده و مرا پيامبر قرار داده است».
ظاهر آيه اين است كه حضرت مسيح گوينده اين سخن، در همان حال كه سخن مى گفت، پيامبر و داراى كتاب بود وى اين مطالب را موقعى گفت كه تازه به جهان چشم گشوده بود، و در گهواره طفل شيرخوارى بيش نبود و هرگز از قدرت و توانايى بى پايان خدا دور نيست كه به كودك شيرخوارى چنين منطق و بيان، و فهم و شعور، و درك و آگاهى و سرانجام نبوت و كتاب بدهد به گونه اى كه موقع سخن گفتن از محتواى كلام خود آگاه باشد، و آنچنان روح و نفس قوى و نيرومندى داشته باشد كه او را شايسته نبوت و نزول كتاب سازد.
وبه ديگر سخن: مسيح در همان حال كودكى هم از روى شعور و درك سخن مى گفت، وهم نبى و پيامبر بود واز مضمون كتابى كه بر قلب او نازل شده بود، نيز

1 . مربوط به مطلب 61 از كتاب تفسير آيات مشكله ص 213 و 221 و هدف از عنوان كردن آيه علاوه بر آنچه كه خود مؤلف در كتاب ياد كرده است استبعاد امامت برخى از پيشوايان شيعه است كه در دوران كودكى به مقام پيشوائى رسيده اند.

صفحه 68
آگاه بود.
نويسنده تفسير تصور كرده است كه حضرت عيسى(عليه السلام) كه جمله هاى بالا را بيان نمود، نمى دانست كه چه مى گويد، بلكه به اراده و قدرت خداوندى سخن مى گفت. جهت اينكه خود را پيامبر ناميده يعنى « و جعلني نبيا» فرمود اين است كه پيامبرى او محقق الوقوع بود و الا هر گز در دست عيسى در مهد و گهواره انجيل نبود كه به مردم نشان دهد سپس در باره پيامبر اسلام گفتارى از بعضى ها نقل كرده و به رد آن پرداخته است.
پاسخ: از آنجا كه بحث ما فعلاً يك بحث قرآنى است، ما در باره كيفيَّت نبوت پيامبر اسلام و امامت ساير پيشوايان اسلام بحث نمى كنيم زيرا در باره آنها روايات زيادى وارد شده و گواهى مى دهند كه آنان در همان دوران كودكى حقيقت نبوت و پيشوائى معنوى و ملكات فاضله و علومى را دارا بوده اند، و به همين جهت درهمان زمان كودكى مبدأ يك رشته كارهاى خارق العاده بوده و به سئوال هاى علمى مردم پاسخ مى گفتند.
ولى خوانندگان گرامى مى توانند در مورد روايات به تفسير « برهان» 1 ذيل همين آيه شريفه مراجعه كنند.
آنچه كه فعلاً مورد بحث ما است مسأله نبوت عيسى (عليه السلام) در دوران كودكى است.
جاى شك نيست كه « نبوت» يك مقام جعلى و منصب عرفى نيست كه بتوان آن را تحصيل كرد، بلكه يك موهبت الهى است كه خداوند روى مصالحى ( كه براى ما مخفى است) به هركسى بخواهد عطا مى كند.
هرگاه نبوت يك موهبت معنوى الهى است و مانند مناصب دنيوى مثل وزارت و وكالت نيست كه با كوشش به دست آيد، چه مانعى دارد كه هر پيامبرى و يا لااقل پيامبران اولو العزم از همان ايام كودكى واقعيت و حقيقت اين مقام را داشته باشند؟

1 . تفسير برهان، ج3، ص 10 ـ 11.

صفحه 69
اما اين كه عيسى نمى دانست كه چه مى گويد... مسلماً گفتار بى دليلى است، و گواهى جز مقايسه عيسى با كودكان عادى، كه در مراحل كودكى فاقد ادراك عقلى هستند، ندارد.
ولى بايد پرسيد آيا خدايى كه با اراده خود كودك خردسالى را به سخن واداشته است، نمى تواند همان كودك را به حقيقت آنچه كه مى گويد، آشنا سازد.
خود قرآن با صراحت اعلام مى كند كه بزرگترين مقامات را در دوران صباوت و كودكى به حضرت يحيى مرحمت فرموده است چنانكه مى فرمايد:
(يا يَحْيى خُذِ الْكِتابَ بِقُوَّة وَ آتَيْناهُ الْحُكْمَ صَبِياًّ) ( سوره مريم، آيه 12).
« يحيى كتاب ( تورات) را با كمال قدرت و عنايت بگير، و ما حكم ( نبوت و يا يك منصب ارجدارى) را در دوران كودكى به او داديم».
گروهى از مفسران مى گويند: مقصود از حكم، همان منصب نبوت است به گواه اينكه در سوره يوسف آيه 22، همين لفظ در معناى نبوت به كار رفته است مانند
( وَ لَمّا بَلَغَ اَشُدَّهُ آتَيْناهُ حُكْماً وَ عِلْماً) :
«هنگامى كه يوسف كامل و قوى گرديد ما حكم و دانش به وى داديم و در باره موسى مى فرمايد:
(وَ لَمّا بَلَغَ اَشُدَّهُ وَ اسْتَوى آتَيْناهُ حُكْماً وَ عِلْماً). ( قصص آيه 14)
بنابراين بايد گفت مقصود از « حكم» كه در باره حضرت يحيى وارد شده، همان نبوت است علاوه بر اين، ذكر « كتاب» خود نيز مؤيد همين مطالب است.
احتمال دارد كه مقصود منصب ارجدارى غير از نبوت باشد به گواه اينكه گاهى « حكم» در مقابل نبوت قرار مى گيرد چنان كه مى فرمايد:
( ما كانَ لِبَشَر اَنْ يُؤتِيَهُ اللّهُ الْكِتابَ وَالْحُكْمَ وَ النُّبُوَّةَ ثُمَّ يَقُولَ لِلنّاسِ كُونُوا عِباداً لِي). ( نساء، آيه 60)
« هرگز خدا به بشرى« كتاب و حكم و نبوت» نمى دهد سپس بگويد اى مردم مرا بپرستيد».

صفحه 70
روايتى كه على بن اسباط از حضرت جواد (عليه السلام) نقل مى نمايد: نظر نخست را تأييد مى كند آنجا كه مى گويد: وارد مدينه شدم و آهنگ مصر كرده بودم وقتى به خانه امام هشتم رفتم فرزند او امام جواد را ديدم كه در آن روز سن او از پنج سال تجاوز نمى كرد، با دقت هرچه كاملتر در او نگريستم تا بر گردم او را به دوستان توصيف كنم، در چنين هنگام امام جواد نگاهى به من كرد و فرمود: منصب امامت مانند نبوت است گاهى در سن بزرگى داده مى شود چنان كه فرموده:( فَلَمّْا بَلَغَ اَشـُدَّهُ وَاسـْتَوى آتَيْناهُُ حُكـْماً وَ عـِلْماً) و گاهـى در سن صباوت چنان كه فرمود:( وَ آتَيْناهُ الْحُكْمَ صَبِياًّ).
در هرحال خدايى كه مى تواند چنين مقامى را به كودكى مرحمت فرمايد، چه مانعى دارد كه آن را در دوران شيرخوارگى به عيسى (عليه السلام) بدهد، ما چه اجبار داريم كه از ظاهر گفتار حضرت عيسى دست بر داريم و بگوئيم چون محقق الوقوع بوده است، از اين نظر با جمله « ماضى» ( آتانى ـ جعلنى) آورده شده است و مدرك اين احتمال همان مقايسه عيسى (عليه السلام) به ساير كودكان است1.
سخن مؤلف از جمله تأويلاتى است كه خود مكرر از آن بيزارى جسته است از اين جهت ما هرگز حق نداريم كه بدون شاهد قطعى و يقينى، جمله اى رااز ظاهر خود دور كرده وبرخلاف ظاهر آن حمل كنيم.
البته در موردى كه امرى، محقق الوقوع باشد جمله ماضى به كار مى رود ولى ماحق نداريم هرجمله ماضى را از اين طريق تفسير كنيم، آرى آنجا كه گواه در كار باشد از اين راه توجيه مى شود مانند آيات مربوط به روز رستاخيز، كه به خاطـر «حتمى الوقوع» بودن با جمله ماضى آورده مى شودمانند:« اِذا وَقَعَتِ الْواقِعَةُِ».
آخرين دليل مؤلف آن است كه در آن روز، كتابى در دست عيسى نبود...

1 . البته بين « نبوت» و رسالت فرق است، و « عيسى» آن روز « نبى » بوده نه « رسول» وما در تفسير « مفاهيم القرآن» ج4، تفاوت نبى و رسول را از خود آيات استخراج كرده و روشن ساخته ايم.

صفحه 71
راستى اين استدلال مايه شگفت است مگر منظور از آوردن كتاب اين است كه آن را به دست عيسى بدهند مگر مركز علوم و معارف الهى روح و نفس و قلب نيست؟
اگر قرآن كه در باره پيامبران مى فرمايد: ما به فلان شخص كتاب داديم يا قرآن نازل كرديم منظور اين است كه كتابى نوشته و به دست او داديم تا تبليغ كند..؟
حديثى كه ازامام باقر (عليه السلام) نقل شده است برخلاف گفتار نويسنده گواهى مى دهـد مرحوم كلينى به سند معتبر از « يزيد كناسى» نقل مى كند كه از امام باقر (عليه السلام) پرسيدم كه حضرت عيسى (عليه السلام)هنگامى كه در گهواره با مردم سخن گفت، حجت خدا و پيامبر بود يانه؟
آن حضرت فرمود بلى او در آن روز نبى بود اما مقام رسالت را نداشت.
اَما تَسْمَعُ قُوْلُهُ حِينَ قالَ:( اِنِّي عَبْدُاللّهِ آتانِيَ الْكِتابَ وَ جَعَلَنِي نَبِياًّ)
( مريم، آيه 30).
«گفتار عيسى را در باره خود نمى شنوى كه فرمود: من بنده خدايم، كتاب به من داده شده و در عِداد انبيا قرار گرفته ام 1.

1 . تفسير برهان، ج3، ص 10.

صفحه 72

مطلب ششم 1

مقصود از « اَلَّذِى بِيَدِهِ عُقْدَةُ النِّكاحِ» كيست؟

( وَ اِنْ طَلَّقْتُموُهُنَّ مِنْ قَبْلِ اَنْ تَمَسُّوهُنَّ وَ قَدْ فَرَضْتُمْ لَهُنَّ فَرِيضَةً فَنِصْفُ ما فَرَضْتُمْ إلاّ اَنْ يَعْفُونَ اَوْ يَعْفُوَ الَّذِي بِيَدِهِ عُقْدَةُ النِّكاحِ وَ اَنْ تَعْفُواَ اَقْرَبُ لِلتَّقْوى وَلا تَنْسَوْا الْفَضْلَ بَيْنَكُمْ اِنَّ اللّهَ بِما تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ)(بقره، آيه 237)
« هرگاه زنان خود را پيش از آنكه با آنها نزديكى كنيد، طلاق داديد وبراى آنها مهر معين كرده بوديد در اين صورت نصف آن را بپردازيد مگر خود زنان عفو كنند و يا كسى كه گره نكاح در دست او است، عفو نمايد، و اگر عفو كنيد به تقوى نزديك تر است، فضيلت و بخشش را ميان خود فراموش مكنيد، به راستى خدا به آنچه كه انجام مى دهيد بينا است».
مورد بحث، تفسير ( الَّذِي بِيَدِهِ عُقْدَةُ النِّكاح) است، آيا منظور شوهر است چنان كه دانشمندان اهل تسنن آن را بر گزيده اند و نويسنده تفسير نيز همين نظر را

1 . مربوط به مطلب 25 ص 95 و به بعد از كتاب « تفسير آيات مشكله» و هدف از عنوان آيه، رد احاديثى است كه مى گويد: مقصود از « من بيده عقدة النكاح» همان « ولى زوجه» است.

صفحه 73
انتخاب كرده و برخى از استدلال هاى آنها را بدون ذكر مأخذ آورده است يا مقصود «ولى زوجه» مانند پدر و جد است آنگاه كه او صغيره باشد.
مشهور ميان دانشمندان شيعه اين است كه مقصود از آن « ولى زوجه» است و در ايـن مـورد حـدود ده روايت كه اسناد آنها به افرادى مثل: محمد بن مسلم، عبداللّه بن سنان، حلبى، ابن ابى عمير، سماعة، اسحاق بن عمار، و... منتهى مى شود و برخى از آنها از « اصحاب اجماع» است وارد شده است ما قبلاً نظريه فقهاى شيعه را روشن مى سازيم.
سخن در آيه در باره زنانى است كه پيش از دخول طلاق داده شوند در اين صورت حكم الهى اين است كه شوهران نيمى از مهر را بايد بپردازند، مگر آنجا كه خود « زن» از آن صرف نظر كند، يا اولياء زن آنجا كه حق دارند در باره مهريه او تصميم بگيرند ( مانند زوجه صغير يا سفيه) وتشخيص دهند كه صرف نظر از آن، به صلاح زن است.
مفسران شيعه به پيروى از روايات اهل بيت مى گويند: مقصود از « اَلَّذِى بِيَدِهِ عُقْدَةُ النِّكاحِ» ( كسى كه گره نكاح در دست او است ) همان اولياء زن هستند كه درمواقع خاصى مى توانند در باره مهريه زن تصميم بگيرند و اين مورد نيز يكى از آن موارد است كه مى توانند از نصف مهريه به خاطر مصالحى صرف نظر نمايند، زيرا چه بسا ممكن است سرسختى در باره اخذ نيم مهريه، احساسات شوهر و فاميل اورا جريحه دار سازد و در صدد انتقام بر آيند خصوصاً اگر مهريه سنگين باشد چه بسا گرفتن نيم مهريه، آن هم در چنين شرائط براى زن گران و سنگين تمام شود از اين جهت خدا دست زن و اولياء اورا در اين مورد باز گذارده كه بتوانند از آن صرف نظر كنند.
گذشته از اين كه اين نظر را روايات خاندان رسالت تأييد مى كنند، دقت درخود آيه ما رابه اين نظر رهبرى مى كند زيرا طرف خطاب در آغاز آيه و پايان آن، خود شوهر است.

صفحه 74
به ديگر سخن: در اين آيه، شوهر حدود شش بار، مورد خطاب قرار گرفته است مانند:
1 ـ وَ اِنْ طَلَّقْتُموُهُنَّ : اگر شما شوهران، زنان را طلاق داديد.
2 ـ مِنْ قَبْلِ اَنْ تَمَسُّوهُنَّ: پيش از آن كه شما شوهران با آنان نزديكى كنيد.
3 ـ وَ قَدْ فَرَضْتُمْ لَهُنَّ فَرِيْضَةً: شما شوهران، مهريه معين كرده بوديد.
4 ـ فَنِصْفُ ما فَرَضْتُمْ: نيمى از آنچه كه شما شوهران معين كرده بوديد.
5 ـوَ أنْْ تَعْفوُا اَقْرَبُ: اگر شما شوهران عفو كنيد نزديك به تقوى است.
6 ـ وَ لا تَنْسَوْ الْفَضْلَ بَيْنَكُنمْ: شما شوهران بخشش را ميان خود فراموش نكنيد.
همان طور كه ملاحظه مى نمائيد، شوهر در اين آيه، شش بار مورد خطاب قرار گرفته است، و اگر نگوئيم كه خطاب پنجم و ششم نيز مخصوص شوهران است، قطعاً چهارخطاب نخست، مخصوص شوهران است.
در اين صورت مقصود از «اَلَّذِى بِيَدِهِ عُقْدَةُ النِّكاحِ» نمى تواند خود شوهر باشد زيرا جهت ندارد كه از خطاب به غيبت عدول كند، طبعاً مقصود يا خود زن است ويا ولى زن ولى چون وظيفه خود زن با جمله « اِلاّ اَنْ يَعْفوُنَ» بيان شده است، طبعاً مقصود از اين جمله اولياء زن خواهد بود، اوليائى كه حق دارند در باره شئون او تصميم بگيرند، خواه در آغاز كار ازدواج وخواه در پايان آن.
و حاصل آيه اين است كه: شوهرى كه پيش از عروسى، همسر خود را طلاق دهد بايد نصف مهريه را بپردازد، مگر اينكه افراد صلاحيت دار از آن بگذرندو اين افراد عبارتند از :
خود زن: «إلاّ اَنْ يَعْفُونَ».
اولياء زن: « اَوْ يَعْفُوَ الَّذِي بِيَدِهِ عُقْدَةُ النِّكاحِ».
و در غير اين صورت مرد بايد نيمى از مهريه را بپردازد.

صفحه 75
دراين جا سئوال ديگرى پيش مى آيد و آن اين كه: گاهى اتفاق مى افتد كه تمام مهريه قبلاً پرداخت مى شود دراين موقع وظيفه شوهر چيست در اين جا قرآن شوهر را به يك اصل اخلاقى متوجه مى سازد و آن اينكه: شوهر نيز مى تواند، از باقيمانده مهر صرف نظر كند و فضل و فضيلت و احسان و معروف را كه اساس اسلام است ، فراموش نكند، زيرا چه بسا طلاق در اين شرائط در باره زن، اثرات بدى از نظر روحى و روانى بگذارد، پس چه بهتر شوهر از آن باقى مانده صرف نظر كند و نيكى و نيكوكارى را فراموش ننمايد از اين جهت مى فرمايد:
( وَ اَنْ تَعْفُواَ اَقْرَبُ لِلتَّقْوى وَ لا تَنْسَوْ الْفَضْلَ بَيْنَكُمْ).
« اگر شما شوهران نيز عفو كنيد ( و باقيمانده را پس نگيريد) و نيكوكارى را در ميان خود فراموش ننمائيد ( براى شما بهتر است).
خلاصه: از يك طرف گاهى مصالح ايجاب مى كند كه زن و اولياء او از اصل مهر صرف نظر كنند، از اين جهت دست آنان را با گفتن «اِلاّ اَنْ يَعْفوُنَ اَوْ يَعْفُوَ الَّذِى بِيَدِهِ عُقْدَةُ النِّكاحِ» در اين مورد باز مى گذارد و از طرف ديگر اخلاق اسلامى ايجاب مى كند كه جدائى شوهر از زن، به بزرگوارى باشد، به همين جهت به شوهران توصيه مى كند كه در صورت پرداخت مهر، باقى مانده را نگيريد و مى فرمايد: «وَ أنْْ تَعْفوُا ... وَ لا تَنْسَوْ ...».
تا اين جا مفاد آيه روشن گرديد اكنون ببينيم دلائل مؤلف تفسير در اين مورد چيست؟ وى مدعى است كه مقصود از « اَلَّذِى بِيَدِهِ عُقْدَةُ النِّكاحِ» شوهر است نه ولى زوجه اكنون به دلائل او توجه كنيم:

دليل نخست:

اگر مقصود از « اَلـَّذِى بِيَدِهِ عُقْدَةُ النِّكاحِ» ولى زوجه باشد، در ما بعد آيه كه مى فرمايد:
«وَ اَنْ تَعْفوُا اَقْرَبُ لِلتَّقْوى» شامل ولى زوجه مى شود در اين صورت بايد

صفحه 76
پرسيد: مگر عفو و گذشت از مال صغيره كار نزديك به تقوى است؟ علاوه ولى صغيره كه اختيارات محدودى دارد و بايد در هر موردى نفع يتيم را ملاحظه كند، چگونه مى تواند حق مسلم صغيره را به ديگرى عفو كند؟ 1.

پاسخ:

اولا: در تجزيه و تحليل آيه، ياد آورشديم كه تمام خطابات وارد در آن، متوجه شوهر است نه زوجه و نه ولى او، و اگر در خطابهاى آغاز آيه دقت كنيم روشن مى شود كه محور خطاب همگى خود شوهر است نه غير او و اگر سخن از غير او به ميان آمده است به صورت جمله غايب مى باشد بنابراين، ولى زوجه مورد خطاب نيست تا خطاب « وَ اَنْ تَعْفوُا اَقْرَبُ لِلتٌَّقْوى» شامل او گردد.
ثانيا: فرض مى كنيم كه او نيز مورد خطاب است چه مانعى دارد كه ولى زوجه براى حفظ آبروى خانواده و سعادت آينده دختر از نيم مهريه صرف نظر كند زيرا گرفتن نصف مهريه هرچند در ظاهر به نفع دختر است، ولى چه بسا كه همين كار جزئى، موجب گسيخته شدن روابط دو خانواده مى گردد، و احساسات اقوام شوهر بر ضد زن و ولى زن تحريك مى شود، خصوصاً اگر مهريه سنگينى باشد، طبيعى است دادن نصف چنين مهريه آن هم قبل از عروسى، براى شوهر و بستگان او، گران مى آيد و شايد هم همين امر موجب بدنامى دختر شود و شوهر براى اينكه دقِّ دلى در آورد، دختر بيچاره را متهم سازد.
روى اين حسـاب، اگر ولى زوجـه صلاح دختر را در عفـو تشخيـص

1 . گفتگو پيرامون اين مطالب خارج از حدود اطلاعات نويسنده تفسير است زيرا ايشان در حضور نگارنده اعتراف كرد كه اطلاعاتى در فقه اسلامى ندارد، و گرنه از يك چنين مسئله روشن غفلت نمى كرد، زيرا هيچ گاه تصرف ولى در اموال صغير مشروط به مصلحت نيست، بلكه عدم مفسده در تصرف كفايت مى نمايد ـ براى توضيح بيشتر به كتابهاى استدلالى فقهى باز گشت شود.

صفحه 77
دهدمى تواند عفو كند و نصف مهريه را كه حق دختر است، نگيرد.
روشن تر بگوئيم: هرگاه بگوئيم ( فقهاى بزرگ شيعه نگفته اند) كه نفوذ تصرفات ولى منوط به وجود صلاح در كار صغيره است، ناچاريم اطلاق آيه را به صورت « صلاح» حمل كنيم البته چون آيه شريفه در مقام بيان تمام خصوصيات «عفو» نيست از اين لحاظ عفو از نيم مهريه را به طور مطلق بيان فرموده است، و بسيار روشن است كه « ولى » در صورتى مى تواند به اين حكم عمل كند كه صلاح صغيره در آن باشد، چنانكه در بسيارى از موارد اين قبيل ملاحظات به نفع صغيره تمام مى شود، و تقييد مطلق قرآنى با دليل قطعى ( تصرف در مال صغيره منوط به صلاح حال او است ) فراوان است.
نتيجه اين كه: اولا « خطاب وان تعفوا ...» مخصوص شوهر است،و ولىّ «زوجه» را شامل نيست در اين صورت اشكال نويسنده فاقد موضوع است.
ثانياًً:بر فرض شمول ، عفو ولى زوجه از « نيم مهريه» منوط به وجود مصلحت مى باشد و عفو در اين صورت حتى از نظر نويسنده اشكال ندارد.

دليل دوم:

بر فرض قبول كه مقصود از «اَلَّذِى بِيَدِهِ عُقْدَةُ النِّكاحِ» ولى زوجه است، در اين صورت درما بعد آيه كه مى گويد:« وَ اَنْْ تَعْفوُا اَقْرَبُ لِتَّقْوى» تشويق به عفو فقط شامل زن و ولى زن مى شود، زيرا در آيه چنين فرموده است:( اِلاّ اَنْ تَعْفُونَ اَوْ يَعْفُوَ الَّذِي بِيَدِهِ عُقْدَةُ النِّكاحِ وَ اَنْ تَعْفُواَ اَقْرَبُ لِلتَّقْوى)در اين صورت اين سئوال پيش مى آيد كه در آيه چرا صحبتى از عفو شوهران نيست، در صورتى كه اغلب در موضوع طلاق، رنجيدگى خاطر زن فراهم مى شود و بهتر است كه شوهر با عفو تمام مهريه، اين رنجيدگى خاطر زن را تخفيف داده و جبران نمايد.
جواب : ياد آور شديم كه : جمله «اِلاّ اَنْ يَعْفوُنَ» خطاب به زنان است. و جمله « اَوْ يَعْفُوَ الَّذِى بِيَدِهِ عُقْدَةُ النِّكاحِ» راجع به ولى زوجه است، و جمله: « وان

صفحه 78
تعفوا ...» فقط خطاب به شوهر است و بس.
اگر اختصاص خطاب را به شوهر نپذيريم بايد بگوئيم خطاب، عام است و تمـام افـراد در گير را فرا گرفـته و همـه را به عفـو دعوت مى كند ولى در عين حال قدر متيقن از دعوت عمومى خود شوهر است.
بنابراين، در آيه شريفه صحبتى از عفو شوهر نيز هست.
اگر تصور شود كه چون قبل از جمله:« وَ اَنْ تَعْفوُا اَقْرَبُ لِلتَّقْوى» فقط پيرامون زن و ولى او بحث شده است پس قهراً اين جمله نيز بايد منحصر به همان دو نفر باشد، بايد گفت: اين تصور بسيار بى اساس است زيرا جمله « وان تعفوا» با لفظ «واو» آغاز شده است نه با حرف « فاء» بنابراين جمله، جنبه نتيجه گيرى ندارد تا فقط شامـل « زن» و « ولـى او » گردد كه پيش از اين جمله وارد شده اند، بالأخص كه جمله هاى مربوط به زوجه و ولى او به طور مغايبه بيان شده واين جمله به طور خطاب وارد شده است از اين جهت حتماً نمى توان گفت كه خطاب فقط خاص آن دو نفر است.

دليل سوم:

سئوال مى كنيم كه «وَ اَنْ تَعْفوُا اَقْرَبُ لِلتَّقْوى» به چه اشخاصى خطاب است؟
1 ـ اگر به زنان خطاب باشد كه درست نيست، زيرا مى بايستى « وان تعفون» مى گفت:
2 ـ اگر به اولياء زنان و يا به خود زنان و اولياء آنها است، توأماً خطاب است و از باب تغليب مذكر آمده است، اين نيز صحيح نيست، زيرا در جائى كه زن اصل، و ولى زن، فرع باشد، براى تغليب لفظ مذكر آوردن برخلاف فصاحت است.
پس بايد گفت جمله:« وان تعفوا...» يا تنها خطاب به شوهران است يا هم شوهر و هم ديگران، دراين وقت لازم است كه قبلاً سخنى از شوهران به ميان آمده باشد و چون جز با جمله « اَلَّذِى بِيَدِهِ عُقْدَةُ النِّكاحِ» اشاره اى به شوهران نشده، پس

صفحه 79
اين جمله راجع به شوهران است.

پاسـخ :

اولاً: تمام احتمالات جز يكى ، تبعيد مسافت، و مايه لغزندگى ذهن است اصولاً مقصود از خطاب « وان تعفوا» تنها شوهر است و اين كه مى گويد، قبلاً از شوهر گفتگو به ميــان نيامـده است بايـد گفت كه « تجاهل عارف» است چگونه مى گويد: از شوهر سخن به ميان نيامده است درحالى كه محور سخن شوهر است و بس، آيه مورد بحث سخن خود را با خطـاب به شوهران آغاز مى كند و مى گويد: (وَ اِنْ طَلَّقْتُموُهُنَّ مِنْ قَبْلِ اَنْ تَمَسُّوهُنَّ) حتى همان طور كه در آغاز بحث ياد آور شديم و جمله هاى آيه را تفكيك كرديم، آيه پيش از جمله مورد بحث، چهار باربه شوهران خطاب كرده است آيا اين تصريح جا دارد بگوئيم كه «چون از شوهر نامى به ميان نيامده است پس براى تصحيح خطاب به شوهر بايد بگوئيم مقصود از جمله «قبل» ،( اَلَّذِى بِيَدِهِ عُقْدَةُ النِّكاح) همان شوهر است تا خطاب به شوهر صحيح باشد»؟
ثانياً:ما هريك از دو احتمال ( دوم و سوم) را انتخاب مى كنيم واز اشكال مزبور پاسخ مى گوئيم اولا: خطاب به زن و ولى زن اختصاص دارد علت اين كه جانب ولى را در خطاب ملاحظه كرده، با اين كه حقيقت كار راجع به زن است، همان مسأله ولايت پدر است، زيرا در عرف متشرعه همه كاره دختر، ولى او، مثلاً پدر است، وحتى شارع تا حدى ولايت ولى را پس ا ز بلوغ دختر، نيز قطع نكرده است، و فقهاى اسلام معتقدند كه : نفوذ عقد دختر منوط به رضايت ولى است، و بدون اذن او عقد او نافذ نيست پس مى توان گفت كه روى همين ولايت عرفى و مشروط بودن نفوذ عقد دختر به اذن پدر، جانب ولى را ملاحظه كرده واو را مورد خطاب قرار داده است.
ثالثاً: ممكن است گفته شود كه طرف خطاب هرسه نفر است و از هرسه نفر، قبلاً سخنى به ميان آمده است زيرا محور سخن در «اِلاّ اَنْ يَعْفُونَ» زنان است، و محور سخن در جمله « اَوْ يَعْفُوَ الَّذِى بِيَدِهِ عُقْدَةُ النِّكاحِ» ولى وهمه كاره زن است؟

صفحه 80
سپس خدا تمام كسانى كه در متن و يا حاشيه دعوا نشسته اند اعم از زن و شوهر و ولى، مورد خطاب قرار داده و به طور عموم به همه فرموده است،(وَ اَنْ تَعْفوُا اَقْرَبُ لِلتَّقْوى)وتصور اين كه قبلاً از شوهر نامى برده نشده پس چطور در اين جمله مورد خطاب واقع شد، بى اساس است زيرا در صدر آيه به طور آشكار شوهر لا اقل چهارمورد خطاب واقع شده است.

دليل چهارم:

« عُقدة» به معنى گره زدن نيست، تا شامل زن و ولى زوجه بشود، بلكه به معنى گره « اسم مصدر» است وپس از حاصل شدن گره، باز كردن يا بسته نگهداشتن آن فقط به دست مرد است.
جواب: جاى شك نيست كه نكاح وبيع و اجاره، از امور اعتبارى عقلائى است كه با دو طرف قائم مى باشد، و هرگز نمى توان تصور كرد كه زوجيت به يك طرف قائم باشد، و همچنين گره حاصل از مصدر نيز با دو طرف قائم است 1البته چيزى كه هست اين است كه يك طرف، توانائى باز كردن آن را دارد، و ديگرى به موجب «اَلطَّلاقُ بِيَدِ مَنْ اَخَذَ بِالسّاقِ» حق باز كردن آن را ندارد و اين كه يكى قدرت حل آن را دارد و ديگرى ندارد مانع از آن نيست كه اين گره با دو طرف، قائم باشد و آيه مورد بحث ما نمى فرمايد: « اَوْ يَعْفُوَ الَّذِي بِيَدِهِ (حَلُّ)عُقْدَةُ النِّكاحِ» تا گفته شود كه حل « عقده» اختصاص به زوج دارد بلكه آيه مى گويد كسى كه گره در دست او است، واين گره هم با شوهر وهم با زن در صورت « بلوغ» وبا ولى او در صورت عدم بلوغ، قائم است.
بنابراين نكاح، به منزله گره زدن دو نخ است يكى از سرنخ ها در دست شوهر و ديگرى در دست همسر است چيزى كه هست به خاطر قصور همسر، ولى

1 . ولذا با مرگ زوجه گره به معنى اسم مصدرى نيز از بين مى رود.
Website Security Test