welcome to official website of Grand Ayatollah Sobhani
فارسی عربی
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی گالری صوت گالری تصویر گالری فیلم اخبار

نام کتاب : منشور جاويد / ج 12*
نویسنده :آيت الله العظمي سبحانی*

منشور جاويد / ج 12

صفحه 1
نخستين تفسير موضوعى
به زبان فارسى
منشور جاويد
تجزيه و تحليل از زندگانى پيامبران خدا
از حضرت شعيب تا حضرت عيسى
(عليهم السلام)
جلد 12
نگارش:
آية اللّه جعفر سبحانى

صفحه 2
0 اسم كتاب ................................................................................................. منشور جاويد / ج 12
0 موضوع ...................................................................................................... سرگذشت انبياء 0
0 مؤلّف ......................................................................................................... جعفر سبحانى 0
0 ناشر ...................................................................................... مؤسسه امام صادق 9 قم 0
0 نوبت چاپ ................................................................................................................... أوّل 0
0 ليتوگرافى و چاپ ............................................................................................ اعتماد ـ قم 0
0 تيراژ ............................................................................................................. 2000 نسخه 0
0 حروفچينى و صفحه آرائى لاينوترونيك ............................... مؤسسه امام صادق 9 قم 0
مركز نشر
قم ـ ميدان شهداء، انتشارات توحيد

صفحه 3
بسم الله الرحمن الرحيم

پيشگفتار

پيامبران الهى برگزيدگان خدا براى دريافت پيامهاى الهى هستند و براى هدايت بشر از دو راه وارد مى شوند:

1ـ رهبرى گرايشهاى فطرى در انسان

بشر در مكتب فطرت با يك سلسله اصول آشنا مى شود، ولى روى عواملى پرده نسيان يا بى تفاوتى چهره آنرا مى پوشاند . در اين شرايط انبيا با بيانهاى شيرين ودلپذير خود، پرده هاى فراموشى را كنار زده وچهره فطرت را از هر غبارى پاك مى سازند.
امير مؤمنان(عليه السلام) در اين بخش از تبليغات پيامبران چنين مى فرمايد:
«وَ واتَرَ إِلَيْهِمْ أَنْبِياءَهُ لَيَستَأْدُوهُمْ مِيثاقَ فِطْرَتِهِ وَ يُذَكِّرُوهُمْ مَنْسِىَّ نِعْمَتِهِ وَ يَحْتَجُّوا عَلَيهِمْ بِالتَّبْلِيغ وَ يُثِيرُوا لَهُمْ دَفائِنَ العُقُول».(نهج البلاغة خطبه 1)
پيامبران را پى در پى براى هدايت بشر برانگيخت، تا عمل به پيمان را كه در آفرينش مردم نهاده است مطالبه كنند، وآنان را نسبت به نعمت فراموش شده متذكِر شوند، وبا تبليغ، حجّت را بر آنها تمام كنند، و آنچه را در باطن آنها نهفته است بر انگيزند.

2ـ آموزش اصولى در معارف و احكام

در سايه ارتباط با جهان غيب، يك رشته معارف واصول را در قلمرو عقايد واحكام در اختيار بشر نهاده، وآنها را با تعاليم خود آشنا مى سازند واگر آموزگاران الهى در ميان نبودند بشر نمى توانست به اين زودى بر اين اصول دست يابد . از اين جهت پيامبران گاهى مذَكِّر وياد آور، وگاهى معلّم وآموزگارند.
امت اسلامى، نخستين امتى نيست كه براى آنان، از جانب خداوند، پيامبرى اعزام گرديد و كتاب فرو فرستاده شد، بلكه بر خلاف اين انديشه، آنها آخرين امت مى باشند كه

صفحه 4
با اعزام پيامبر آنها، باب نبوت بسته و بساط تشريع برچيده گرديده است.
در طريق تحكيم دو اصل ياد شده، بسيار به جاست كه امت اسلامى از زندگى معلمان پيشين الهى، و واكنشهاى امتهاى آنها به طور صحيح آگاه گردند بالاخص كه كتب عهد عتيق و جديد از تحريف سالم نمانده و حق و باطل در آنها به هم آميخته شده است.
مسلمانان با خواندن سرگذشت صحيح پيامبران در كتاب آسمانى خود، بدون اينكه خود به عنوان ماده خام تاريخ قرار گيرند، ميوه تلخ و شرين تاريخ را مى چينند، و درسهاى آموزنده اى ياد مى گيرند، اصولا خاصيت داستانهاى صحيح و پا بر جا اين است كه انسان بدون آنكه خود در جريان شيرينيها وتلخيهاى حوادث باشد نتيجه لازم را از تاريخ مى گيرد واين همان نكته اى است كه از زمانهاى ديرينه،معلّمان اخلاق ومصلحان جهان گفته اند:
خوشتر آن باشد كه سرّ دلبران *** گفته آيد در كلام ديگران
پيامبرانى كه زندگى آنها در جلد يازدهم بيان گرديد عبارتند از:
1ـ حضرت آدم 4 2ـ حضرت ادريس 4 3ـ حضرت نوح 4 4ـ حضرت هود 4 5ـحضرت صالح 46ـ حضرت ابراهيم 4 7ـ حضرت اسماعيل 4 8ـ حضرت اسحاق 4 9ـ حضرت لوط 4 10ـ حضرت يعقوب 4 11ـ حضرت يوسف4
اكنون وقت آن رسيده است كه به تشريح زندگانى ديگر پيامبران بزرگ الهى كه در قرآن به گونه اى سرگذشت آنها بيان شده است بپردازيم، وآنان عبارتند از:
1ـ حضرت شعيب4 2ـ حضرت موسى4 3ـ حضرت داود 4 4ـ حضرت سليمان4 5ـ حضرت ايوب4 6ـ حضرت يونس4 7ـ حضرت زكريا4 8ـ حضرت يحيى4 9ـ حضرت مسيح4
در تبيين زندگانى آنان مانند جلد پيشين به خود قرآن واحياناً به روايات واقوال مفسّران اعتماد شده است.اميد است اين بخش از تفسير موضوعى ما، چراغى فرا راه طالبان حقيقت وعاشقان تفسير كلام ا لهى باشند وازخداوند بزرگ براى نگارش ديگر موضوعات قرآن خواهان توفيقم.
مؤلف
11/ محرم الحرام 1416

صفحه 5

پيامبر دوازدهم

حضرت شعيب (عليه السلام)

در مـدين

يكى از پيامبران الهى كه با تبهكاران مبارزه كرده شعيب است. از سياق آيات قرآن استفاده مى شود كه وى پس از انقراض لوطيان مبعوث به رسالت شده است واز نظر زمان، بايد او را پيامبرى پس از لوط خواند. به گواه اينكه در قرآن در مواردى كه از بيان سرگذشت آل لوط فارغ مى شود، سخنى از شعيب وقوم او به ميان مى آورد واين نشان مى دهد كه شعيب پس از انقراض آل لوط مبعوث به رسالت شده ودر آن منطقه ميان اين دو پيامبر، پيامبرى ديگر مبعوث نشده است. (1)

زمان ومكان بعثت شعيب

مدين (2) نام منطقه اى است كه شعيب در آن زندگى مى كرد. البته برخى گفته اند كه نام قبيله اوست و از اينكه او در هدايت قوم خود سخن از نابودى قوم لوط به ميان مى آورد، استفاده مى شود كه محيط زندگى آنها نزديك به يكديگر بوده

1 . سوره اعراف/85; هود/84; عنكبوت/37; حجر/78.
2 . ياقوت در مراصد الاطلاع مى گويد:«مدين» مقابل «تبوك» در ساحل مديترانه است. ميان اين دو،شش منزل فاصله است ومساحت ميان اين دو ومصر در هشت روز پيموده مى شود ودر حقيقت اين شهر در شمال حجاز وجنوب شام قرار گرفته است. برخى ديگر مى گويند: مدين بر مردمى اطلاق مى شود كه ميان خليج عقبه تا كوه سينا زندگى مى كردند ودر تورات نام آن «مديان» آمده است.

صفحه 6
است; چنانكه مى فرمايد:(وَ ما قَوْمُ لُوط مِنْكُمْ بِبَعيد) (هود/85). در گذشته ياد آور شديم كه حضرت لوط همراه ابراهيم عراق را به قصد شام ترك گفت و شايد از جانب خداوند مأمور شد به سوى شام برود، لذا طبعاً جايگاه قوم شعيب نيز همان مرز وبوم خواهد بود.
در روايات آمده است كه شعيب يكى از پنج پيامبر عرب مى باشد وآنان عبارتند از: هود، صالح، اسماعيل، شعيب وپيامبر اسلام. و از ويژگيهاى شعيب اين بود كه بسيار از خدا خائف بود. (1)
از مجموع آيات وارد در باره قوم شعيب، استفاده مى شود كه دو انحراف ميان آنان شايع بود:يكى بت پرستى به جاى خداپرستى وديگرى كم فروشى در معامله.
قرآن گاهى از اين گروه به نام (أصحاب الأيكة) ياد مى كند; چنانكه مى فرمايد:(وإنْ كان أصْحابُ الأيْكَةِ لَظالِمينَ *فَانْتَقَمْنا مِنْهُمْ وَ إنَّهُما لَبِإمام مُبين). (حجر/78ـ 79).
«به درستى كه اصحاب «ايكه» ستمگران بودند وما از آنان انتقام گرفتيم واين گروه با قوم لوط در مسير وطريق شما به سوى شام هستند. »
اين آيه نيز به گونه اى جايگاه قوم شعيب را مى رساند واين كه در مسير قوم قريش به هنگام سفر به شام قرار دارد.
«ايكه» به درختان پر شاخ وبرگ مى گويند كه شاخه هاى آن به هم مى پيچد. آنان در سرزمينى زندگى مى كردند كه داراى چنين درختانى بوده وقرآن از روزى كه آنان در چنين زمانى هلاك شدند، به «يوم الظلة» تعبير كرده است كه تفسير آن در آينده خواهد آمد.
تا اينجا با خصوصيات منطقه ومحيط زندگى وگرفتاريهاى روحى قوم شعيب

1 . بحار الأنوار، ج12،ص385.

صفحه 7
آشنا شديم; اكنون با ويژگيهاى اين پيامبر بزرگ آشنامى گرديم.

ويژگيهاى شعيب

شعيب خود را «رسول امين»،(إنّى لَكُمْ رَسُولٌ أمين) (شعراء/178) ومصلح(إنْ أُريدُ إِلاّ الإصْلاحَ مَا اسْتَطَعْتُ) (هود/88) واز صالحان،(سَتَجِدُنى إنْ شاءَ اللّه مِنَ الصّالِحينَ) (قصص/27) خوانده است وقرآن نيز اين اوصاف را نقل وتصديق كرده است. بنا به احتمالى (زيرا بعيد نيست كه شعيب پدر همسر موسى غير از شعيب موضوع سخن ما باشد و ما در فصل مخصوص به حضرت موسى در اين باره بحث خواهيم كرد) او شخصيتى است كه موسى بن عمران در خانه او قريب ده سال مشغول كار شد وسرانجام افتخار دامادى او را پيدا كرد.(1)
در ذيل به محورهاى كلى سرگذشت اين پيامبر اشاره كنيم:
1ـ محتواى دعوت.
2ـ روش تبليغ.
3ـ واكنش قوم وپاسخهاى شعيب.
4ـ نزول عذاب الهى.

1 . سوره قصص/27.

صفحه 8

1

محتواى دعوت

آيات موضوع

(وَ إلى مَدْيَنَ أخاهُمْ شُعَيْباً قالَ يا قَوْمِ اعْبُدُوا اللّهَ ما لَكُمْ مِنْ إله غَيْرُهُ قَدْ جاءَتْكُمْ بَيِّنَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ فَأوفُوا الكَيْلَ وَ المِيزانَ وَ لاتَبْخَسُوا النّاسَ أشياءَهُمْ وَ لاتُفْسِدُوا فِى الأرْضِ بَعْدَ إصْلاحِها ذلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ إنْ كُنْتُمْ مُؤمِنينَ* وَلا تَقْعُدُوا بِكُلِّ صِراط تُوعِدونَ وَ تَصُدُّونَ عَنْ سَبيلِ اللّهِ مَنْ آمَنَ بِهِ وَ تَبْغونَها عِوَجاً)(اعراف/85ـ86).
(وَ إلى مَدْيَنَ أخاهُمْ شُعَيْباً قالَ يا قَوْمِ اعْبُدُوا اللّهَ ما لَكُمْ مِنْ إله غَيْرُهُ وَلاتَنْقُصُوا المِكْيالَ وَ المِيزانَ إنّى أريكُمْ بِخَيْر وَ إنّى أخافُ عَلَيْكُمْ عَذابَ يَوْم مُحيط *ويا قَوْمِ أَوفُوا المِكْيالَ وَ المِيزانَ بِالقِسْطِ وَ لاتَبْخَسُوا النّاسَ أشْياءَهُمْ وَلاتَعْثَوا فى الأرْضِ مُفسِدينَ *بَقيَّةُ اللّهِ خَيْرٌ لَكُمْ إنْ كُنْتُمْ مُؤمِنينَ وَ ما أنَا عَلَيْكُمْ بِحَفيظ)(هود/84ـ86).
(كَذَّبَ أصْحابُ الأيْكَةِ المُرسَلينَ* إذْ قالَ لَهُمْ شُعَيبٌ ألا تَتَّقُونَ* إنّى لَكُمْ رَسُولٌ أمينٌ* فَاتَّقُوا اللّهَ وأطيعُونِ* وما أسألكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أجْر إنْ أجرِيَ إلاّعلى رَبِّ العالَمينَ* أَوفُوا الكَيلَ وَ لا تَكُونُوا مِنَ المُخسِرينَ*وَ زِنُوا بِالقِسْطاسِ المُسْتَقيمِ*وَ لا تَبْخَسُوا النّاسَ أشياءَهُمْ وَ لاتَعْثَوا فِى الأرْضِ مُفْسِدينَ *وَ اتَّقُوا الّذى خَلَقَكُمْ وَ الجِبلَّةَ الأوّلينَ)(شعراء/176ـ184).
(وَ إلى مَدْيَنَ أخاهُمْ شُعَيْباً فَقالَ يا قَوْمِ اعْبُدُوا اللّهَ وَارْجُوا اليَوْمَ الآخِرَ وَلاتَعْثَوا فى الأرْضِ مُفْسِدينَ)(عنكبوت/36).

صفحه 9

ترجمه آيات

1ـ به سوى مدين (اهل مدين) برادرشان (1) شعيب را فرستاديم. گفت: اى قوم من! خدا را بپرستيد كه براى شما خدايى جز او نيست، از طرف پروردگار به سوى شما دليلى آمده است. پيمانه وترازو را كامل كنيد. اموال مردم را ناقص مدهيد. در زمين پس از اصلاح آن ،فساد نكنيد. اين براى شما نيكوست اگر مؤمن باشيد. بر سر هر راهى ننشينيد تا مؤمنان به خدا را بترسانيد و از راه باز داريد وراه كج طلب كنيد.
2ـ به سوى اهل مدين برادرشان شعيب را فرستاديم، گفت:اى قوم من! خدا را بپرستيد براى شما خدايى جز او نيست، پيمانه وترازو را كم مكنيد، من شما را در رفاه ونعمت مى بينم وبراى شما از عذاب روز فراگير مى ترسم.اى قوم من! پيمانه وترازو را عادلانه وكامل كنيد. چيزهاى مردم را ناقص تحويل ندهيد ودر روى زمين فساد نكنيد. آنچه در دست شما باقى مى ماند(پس از پرداختن مال مردم) براى شما خوب است، اگر مؤمن باشيد ومن نگهبان شما نيستم.
3ـ ساكنان سرزمين ايكه (2) پيامبران را تكذيب كردند، آنگاه كه شعيب به آنان گفت: چرا تقوا را پيشه نمى كنيد، من براى شما پيامبر امينى هستم. از مخالفت خدا بپرهيزيد ومرا اطاعت كنيد. ومن بر رسالت خود پاداشى نمى خواهم. مزد من بر پروردگار جهانيان است. پيمانه را كامل تحويل دهيد وخسارت نرسانيد وبا ترازوى راست وزن كنيد واموال مردم را ناقص نپردازيد ودر زمين فساد نكنيد. از خدايى كه شما وپيشينيان را آفريده است بترسيد.

1 . شعيب از بستگان اين قوم بود نه برادر آنان. ولى چون با اخلاص كامل در هدايت قوم خود تلاش مى كرد، برادر ناميده شده است.
2 . در گذشته ياد آور شديم كه «ايكه» به معناى درخت پرشاخ وبرگى است كه به هم مى پيچد ودر منطقه آنان از اين درختان فراوان بوده است.

صفحه 10
4ـ به سوى اهل مدين برادرشان شعيب را فرستاديم، گفت:اى قوم من! خدا را بپرستيد، به روز ديگر اميدوار باشيد ودر زمين فاسد مكنيد.

تفسير موضوعى آيات

پيامبران گرامى همگى در يك رشته از اصول مشترك بوده اند. چيزى كه هست هر كدام بر اساس خصوصيات قوم خود بر امر ويا امورى تأكيد مىورزيدند. از آيات فوق استفاده مى شود كه شعيب بر روى چهار مطلب تأكيد داشت:
1ـ يكتا پرستى.
2ـ دعوت به عدل و قسط در معاملات.
3ـ خود دارى از فساد در زمين.
4ـ اجتناب از سدّ طريق مؤمنان.
از مجموع آيات استفاده مى شود كه آنان انحرافات مشترك با اقوام ديگر وانحراف مخصوص به خود داشتند. انحراف مشترك همان بت پرستى بود، ولى انحراف مخصوص آنان كم فروشى وتجاوز به اموال مردم وتهديد كسانى بودند كه به شعيب ايمان آورده بودند، علاوه بر فساد در روى زمين كه بيان خواهيم نمود.
اينك آيات مربوط به هر قسمت را به طور جداگانه ياد آور مى شويم:
1ـ انحراف در توحيد:(يا قَوْمِ اعْبُدُوا اللّهَ ما لَكُمْ مِنْ إله غَيْرُهُ ) (اعراف/

صفحه 11
85، هود/84).
2ـ انحراف در معاملات:( فَأَوفُوا الكَيْلَ وَ المِيزانَ وَ لاتَبْخَسُوا النّاسَ أشياءَهُم) (اعراف/86). (1)
3ـ فساد در روى زمين: (وَ لاتُفْسِدُوا فِى الأرْضِ بَعْدَ إصْلاحِها...)(اعراف/ 85). (2) وهر گناهى نوعى افساد است.
4ـ سدّ طريق مؤمنان:(وَلا تَقْعُدُوا بِكُلِّ صِراط تُوعَدونَ وَ تَصُدُّونَ عَنْ سَبيلِ اللّهِ مَنْ آمَنَ بِهِ وَ تَبْغونَها عِوَجاً)(اعراف/86) (3)، گويا بر سر راه خانه شعيب مى نشستند،و كسانى را كه قصد خانه او را داشتند، به قتل تهديد مى كردند.
***

2

روش تبليغ

تا اينجا با محتواى تبليغ آشنا شديم واز همين جا به نوع انحرافات قوم پى برديم.بررسى زندگانى اقوام پيامبران روشن مى سازد كه شيطان براى گمراه كردن مردم از راههاى مختلف وارد مى شود. يعنى در حالى كه برخى از انحرافها فرا گير بوده، ولى مطابق تقاضاى محيط، هر قومى را به نحوى گرفتار مى كرد. قوم شعيب نيز پس از بت پرستى، مبتلا به فساد مالى بوده وبه اموال وحقوق يكديگر تعدّى مى كردند.
اكنون ببينيم شعيب با به كار گيرى چه نوع روش در تبليغ در صدد اصلاح آنان بر آمده است.
از آيات به دست مى آيد كه شيوه تبليغى او چنين بوده است:
1ـ داشتن دليل وگواه.
2ـ ياد آورى نعمت هاى خدا.
3ـ ياد آورى سرگذشت دردناك گذشتگان.
4ـ تهديد به عذاب الهى.

1 . همچنين به آيات:هود/84ـ 85، وشعراء/181ـ183 رجوع شود.
2 . ونيز به همين مضمون است: هود/85، شعراء/83.
3 . ضمير مؤنث در «تبغونها» به سبيل بر مى3گردد كه مؤنث مجازى است و راه كج (باطل) مى3طلبيد. وجمله «من آمن» مفعول به فعل «وتصدون» است يعنى «تصدون من آمن عن سبيل اللّه.»

صفحه 12

آيات موضوع

(قَدْ جاءَتْكُمْ بَيِّنَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ) (اعراف/85).
(وَاذْكُروُا إذْ كُنْتُمْ قَليلاً فَكَثَّرَكُمْ وَ انْظُروُا كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ المُفْسِدينَ) (اعراف/86).
(وإنْ كانَ طائِفةٌ مِنْكُمْ آمَنُوا بِالّذى أُرسِلْتُ بِهِ وَ طائِفَةٌ لَمْ يُؤمِنُوا فَاصْبِرُوا حَتّى يَحْكُمَ اللّهُ بَيْنَنا وَ هُوَ خَيْرُ الحاكِمينَ)(اعراف/87).
(إنّى أريكُمْ بِخَيْروَ إنّى أخافُ عَلَيْكُمْ عَذابَ يَوْم مُحيط)(هود/84).
(بَقِيَّةُ اللّهِ خَيْرٌ لَكُمْ إنْ كُنْتُمْ مُؤمِنينَ وَما أنَا علَيْكُمْ بِحَفيظ)(هود/86).
(وَ يا قَوْمِ لا يَجْرِمَنَّكُمْ شِقاقِى أن يُصيبَكُمْ مِثْلُ ما أصابَ قَوْمَ نُوح أوْ قَوْمَ هُود أوْ قَوْمَ صالح وَ ما قَوْمُ لُوط مِنْكُمْ بِبَعيد)(هود/89).
(وَاسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ ثُمَّ تُوبُوا إلَيْهِ إنّ رَبّى رَحيمٌ وَدُودٌ) (هود/90).
(وَ ما أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أجْر إنْ أجْرِيَ إلاّ عَلى رَبِّ العالَمينَ) (شعراء/180).

ترجمه آيات

1ـ آگاه باشيد از جانب پروردگارتان براى شما دليل آشكار آمد.
2ـ به ياد آريد آنگاه كه گروه اندكى بوديد،آنگاه خدا شما را فزونى بخشيد. بنگريد چگونه شد سرانجام مفسدان.
3ـ هرگاه گروهى از شما به رسالت من ايمان آوردند وگروهى ديگر ايمان نياورند(زيانى به من نمى رساند).صبر كنيد تا خدا ميان ما داورى كند كه او بهترين داوران است.
4ـ من شما را در نعمت وثروت مى بينم واز عذاب روز فرا گير بر شما بيمناكم.
5ـ آنچه خدا برا ى شما باقى مى گذارد بهتر است. من حافظ شما (از

صفحه 13
عذاب) نيستم.
6ـاى قوم من مخالفت شما با من سبب نشود كه به شما برسد آنچه به قوم نوح وهود وصالح رسيده است و(سرنوشت)قوم لوط از شما چندان دور نيست.
7ـ از خدا طلب آمرزش كنيد. به سوى او بازگرديد. پروردگار من مهربان ودوستدار بندگان است.
8ـ من از شما در برابر تبليغ خود مزدى نمى طلبم. پاداش من جز بر پروردگار جهانيان نيست.

تفسير موضوعى آيات

شعيب در روش تبليغ خود از عناوين ياد شده در زير بهره گرفته است كه هر يك مى تواند در هدايت گمراهان مؤثر باشد.
1ـ دليل وبرهان بر صحّت گفتار خود: همگى مى دانيم كه پيامبران به معجزه مجهز بودند. گاهى از روز نخست معجزه همراه داشتند وگاهى پس از درخواست مردم دست به اعجاز مى زدند. هرگز پيامبرى نبود كه بدون معجزه ودليل از جانب خدا مبعوث به هدايت شود. شعيب از گروه نخست بود. به همين جهت مى گويد: (قَدْ جاءَتْكُمْ بَيِّنَةٌ مِنْ رَبِّكُم فَأوفُوا الكَيْلَ). از ترتب جمله دوّم (فَأوفُوا) بر جمله نخست( قَدْ جاءَتْكُمْ بَيِّنَةٌ ) مى توان حدس زد كه او به سبب داشتن دليل وبرهان بر نبوت خود، مردم را الزام مى كند كه به دستورهاى او گردن نهند. امّا معجزه او چه بوده، در قرآن نامى از آن برده نشده است. اينكه برخى مى گويند شعيب فاقد معجزه بوده، به گواه اينكه در قرآن نامى از معجزه او به ميان نيامده است، سخن بى پايه اى است; همان گونه كه نام بسيارى از معجزات پيامبر اسلام نيز در قرآن نيامده است.(1)

1 . مجمع البيان ، ج2، ص447.

صفحه 14
در آيه ديگر نيز به همين نكته اشاره كرده ومى فرمايد:(قَالَ يا قَوْمِ أرَأيْتُمْ إنْ كُنْتُ عَلى بَيِّنَة مِنْ رَبّى) (هود/88).
2ـ ياد آورى نعمتهاى الهى: شعيب قوم خود را متوجه نعمتهاى الهى كرد كه لازمه آن فرمانبردارى از چنين منعمى است. او ياد آورى كرد كه شما گروه كمى بوديد و خدا جمعيت شما را بالا برده است ودر نتيجه نيرومند شده ايد: (وَاذْكُرُوا إذْ كُنْتُمْ قَليلاً فَكَثَّرَكُمْ )،گاهى دايره نعمت را بالاتر نشان مى دهد وآن اينكه: (وَاتَّقُوا الّذى خَلَقَكُمْ وَ الجِبِلَّة الأوّلينَ)(شعراء/184):«از مخالفت خدا كه شما وپيشينيان را آفريده است بپرهيزيد.»
3ـ ياد آورى سرنوشت تبهكاران: شعيب ياد آور شد كه شما مردم بايد از سرنوشت تبهكاران گذشته درس عبرت بگيريد. مبادا به سرنوشت اقوام نوح وهود وصالح گرفتار شويد ونزديكترين درس عبرت براى شما سرنوشت قوم لوط است كه در همسايگى شما قرار داشتند وبه خاطر مخالفت با خدا نابود شدند. چنانكه مى فرمايد:
(وَ يا قَوْمِ لا يَجْرِمَنَّكُمْ شِقاقِى أن يُصيبَكُمْ مِثْلُ ما أصابَ قَوْمَ نُوح أوْ قَوْمَ هُود أوْ ْ قَوْمَ صالح وَ ما قَوْمُ لُوط مِنْكُمْ بِبَعيد). (هود/89)
وباز مى فرمايد:(فَانْظُروُا كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ المُفْسِدينَ). (اعراف/86)
4ـ تهديد به عذاب: از نظر جريان طبيعى اگر روشهاى پيشين مؤثر نشد، بايد از روش تهديد به عذاب الهى بهره بگيرد. او نيز چنين كرد و رو به دو گروه مؤمن وكافر كرد وگفت:(فَاصْبِرُوا حَتّى يَحْكُمَ اللّهُ بَيْنَنا وَ هُوَ خَيْرُ الحاكِمينَ) (اعراف/87). ودر آيه ديگر تهديد به عذاب را صريحتر از آيه پيشين بيان كرد: ومى گويد:َ (وَإنّى أخافُ عَلَيْكُمْ عَذابَ يَوْم مُحيط).(هود/84)
امور ياد شده روش تبليغ حضرت شعيب است. البته او در مقام تبليغ، مانند ديگر پيامبران استفاده كرد و گفت براى دعوت خود مزد وپاداش نمى طلبد وموفقيت

صفحه 15
او مربوط به اذن خداست وجز بر او توكّل نمى كند: (وَ ما أسْألكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أجْر إنْ أجْرِيَ إلاّ عَلى رَبِّ العالَمينَ) (شعراء/80). وباز مى فرمايد:(وَ ما أُريد أنْ أُخالِفَكُمْ إلى ما أنْهاكُمْ عَنْهُ إنْ أُريد إلاّ الإصلاحَ مَا اسْتَطَعْتُ وَ ما تَوفيقى إلاّ بِاللّهِ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَ إلَيْهِ أُنيب)(هود/88). جمله (إنْ أُريد إلاّ الإصلاح) بيانگر مفاد جمله پيشين است كه در آغاز نظر، خالى از اجمال نيست وآن اينكه مى گويد: من هرگز از كسانى نيستم كه شما را از كارى باز دارم وخود با آن مخالفت كنم، من مانند ديگر پيامبران اصلاح طلبم وپايه اساسى اصلاح، همان همسويى گفتار ورفتار است.
سرانجام شعيب درهاى بازگشت را به روى قوم خود باز مى داند ومى گويد: (وَاسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ ثُمَّ تُوبُوا إلَيْهِ إنّ رَبّى رَحيمٌ وَدُودٌ)(هود/90).(1)
***

3

واكنش قوم

قوم شعيب مانند اقوام گذشته در برابر دعوت او سرسختى نشان دادند وجز گروه اندكى، كسى به او ايمان نياورد. مخالفان با او به مجادله برخاستند. منطق آنان در مجادله عبارت بود از:
1ـ نامفهوم بودن محتواى رسالت.
2ـ اتهام به سحر وجنون.
3ـ بشر بودن شعيب.
4ـ نداشتن قدرت اجتماعى.

1 . در حالى كه آيات ياد شده بيانگر روش تبليغى شعيب است، مى3تواند پاسخ به برخى اعتراضهاى قوم خود باشد، اعتراضهايى كه پس از اين مى آيد. از اين جهت اين قسم از آيات در مقام پاسخ شعيب به قوم خود نيامده است، بلكه آيات ديگرى آمده است كه مستقيماً پاسخ به خرده3هاى آنهاست.

صفحه 16
5ـ زيانبار بودن پيروى از تو.
6ـ تهديد به اخراج وسنگسار كردن.

آيات موضوع

(قالَ المَلأُ الّذينَ اسْتَكْبَرُوا مِنْ قَوْمِهِ لَنُخْرِجَنَّكَ يا شُعَيبُ وَ الّذينَ آمَنُوا مَعَكَ مِنْ قَرْيَتِنا أو لَتَعُودُنَّ فى مِلَّتِنا قالَ أوَ لَوْ كُنّا كارِهينَ) (اعراف/88).
(وَقالَ المَلأُ الّذينَ كَفَرُوا مِنْ قَوْمِهِ لَئِنِ اتَّبَعْتُمْ شُعَيْباً إنَّكُمْ إذاً لَخاسِرونَ) (اعراف/90).
(قالُوا يا شُعَيْبُ أصَلاتُكَ تَأمُرُكَ أنْ نَتْرُكَ ما يَعْبُدُ آباؤُنا أو أنْ نَفْعَلَ فى أمْوالِنا ما نَشاءُ إنَّكَ لاَنْتَ الْحَليمُ الرَّشيدُ)(هود/87).
(قالُوا يا شُعَيْبُ ما نَفقَهُ كَثيراً مِمّا تَقُولُ وَ إنّا لَنَراكَ فينا ضَعيفاً وَ لَوْلا رَهْطُكَ لَرَجَمْناكَ وَما أنْتَ عَلَيْنا بِعَزير) (هود/91).
(قالُوا إنّما أنْتَ مِنَ المُسَحَّرينَ)(شعراء/185).
(وَ ما أنْتَ إلاّ بَشَرٌ مِثْلُنا وإنّ نَظُنُّكَ لَمِنَ الكاذِبينَ) (شعراء/186).

ترجمه آيات

1ـ سران مستكبر قوم شعيب به او گفتند:اى شعيب تو وكسانى را كه به تو ايمان آورده اند از شهر خود بيرون مى كنيم، يا اينكه به آيين ما باز مى گرديد. شعيب در پاسخ گفت: هر چند ما آيين شما را نخواهيم؟
2ـ سران كافر از قوم او گفتند: اگر از شعيب پيروى كنيد، زيانكاريد.
3ـ گفتند:اى شعيب! آيا نيايش تو فرمان مى دهد كه ما آنچه را كه پدرانمان آنها را مى پرستيدند ترك كنيم ونتوانيم به دلخواه خود در اموالمان تصرّف كنيم؟ تو بردبار وداناهستى.
4ـ گفتند:اى شعيب! ما بسيارى از آنچه را مى گويى نمى فهميم وما تو

صفحه 17
را در ميان خود ناتوان مى بينيم واگر قبيله تو نبود، سنگسارت مى كرديم، تو بر ما توانايى ندارى.
5ـ تو مسحور وجادو شده اي.
6ـ تو بشرى مانند ما هستى وما تو را دروغگو گمان مى كنيم.

تفسير موضوعى آيات

1ـ قوم شعيب محتواى دعوت او را گنگ و مبهم مى دانستند و مى گفتند: (ياشُعَيْبُ ما نَفْقَهُ كَثيراً مِمّا تَقُولُ ) (هود /91). مسلّماً دعوت شعيب از روشنترين دعوتها بود. چه دعوتى روشنتر از اينكه او مى گفت: خدايى را بپرستيدكه شما وپيشينيان را آفريده است:(وَ اتَّقُوا الّذى خَلَقَكُمْ وَ الجِبِلَّةَ الأوّلينَ)
شگفتا!دعوت به پرستش خداى توانا ودانا دعوت مبهم! امّا پرستش بتهاى كور وكر يك دعوت روشن؟!
2ـ باز آنان مانند اقوام پيشين،بشر بودن را مانع از رسالت الهى دانسته ودر نتيجه او را دروغگو مى دانستند ومى گفتند: (وَ ما أنْتَ إلاّ بَشَرٌ مِثْلُنا وإنّ نَظُنُّكَ لَمِنَ الكاذِبينَ) (شعراء/186).
3ـ آنان مانند اقوام پيشين شعيب را به جادو زدگى وجنون متهم مى كردند ومى گفتند: (قالُوا إنّما أنْتَ مِنَ المُسَحَّرينَ)(شعراء/185). وگاهى هم با طعن مى گفتند:( إنَّكَ لاَنْتَ الْحَليمُ الرَّشيدُ).
در محاسبات اجتماعى، انسانى كه بر خلاف افكار عمومى قيام مى كند، مجنون توصيف مى شود. آرى اين گروه مجنونند; امّا جنون آنان در راه هدايت مردم به راه حق وحقيقت است ودر اين هدف سر از پا نمى شناسند وازهمه چيز مى گذرند. اگر بشر بودن مانع از رسالت گردد، هدايت انسانها بر عهده چه كسى خواهد بود؟ آيا فرشتگان كه با انسان مسانخت ندارند، مى توانند او را هدايت كنند؟
4ـ در نظر آنان قدرت اجتماعى نشانه حق، وضعف وناتوانى نشانه بى پايگى

صفحه 18
دعوت بود. چنانكه مى گفتند:(إنّا لَنَريكَ فِينا ضَعيفاً...وَ ما أنْتَ عَلَيْنا بِعَزيز). (هود/91)
اين منطق نادرست اختصاص به قوم هود ندارد.آنگاه كه فرعون در ميدان مبارزه با موسى محكوم شد، از همين راه وارد شد وگفت:(يا قَوْمِ ألَيْسَ لى مُلْكُ مِصرَ وَ هذِهِ الأنْهارُتَجْرى مِنْ تَحْتى أفَلا تُبْصِرونَ* أمْ أنَا خَيْرٌ مِنْ هذا الّذى هُوَ مَهينٌ)(زخرف/51ـ52). «آيا فرمانروايى مصر از آن من نيست واين چشمه ها از زير قصر من جارى نمى شود؟ آيا نمى بينيد، بلكه من بهترم از اين انسانى كه خوار است؟!.»
5ـ از آنجا كه آنان در معاملات، حرام وحلال را رعايت نكرده وكم فروشى ودزديدن اموال مردم شيوه زندگى آنان بود،پيروى از شعيب را مايه زيان خود خوانده گفتند:(لَئِنِ اتَّبَعْتُمْ شُعَيْباً إنّكُمْ إذاً لَخاسِرونَ). (اعراف/90)
6ـ آنگاه كه اين راهها را در باز دارى شعيب مؤثر نديدند، او را به تهديد واخراج از شهر وسنگسار نمودن كردند وگفتند:(لَنُخْرِجَنَّكَ يا شُعَيبُ وَ الّذينَ آمَنُوا مَعَكَ مِنْ قَرْيَتِنا) (اعراف/89). وباز گفتند:(وَ لَوْلا رَهْطُكَ لَرَجَمْناكَ) (هود/91).
تا اينجا با اعتراضهاواشكالات كودكانه قوم شعيب آشنا شديم. اكنون بايد ديد منطق نيرومند شعيب در پاسخ به آنان چه بود. از مقايسه اين دو منطق مى توان به الهى بودن او پى برد. پاسخهاى او از اين اعتراضها به شرح زير است:

پاسخ شعيب از اعتراضها (1)

شعيب در برابر اعتراضهاى آنان پاسخهايى دارد كه قرآن به نقل آنها به شرح

1 . به جهت كم بودن آيات مربوط به پاسخ شعيب، فصل خاصى براى آن نگشوديم. متون آيات و ترجمه و تفسير را يك جا آورديم.

صفحه 19
زير پرداخته است. آنان از او درخواست كردند كه به آيين بت پرستى باز گردد; او در پاسخ مى گويد:
(قَدِ افْتَرَيْنا عَلَى اللّهِ كَذِباً إنْ عُدْنا فى مِلَّتِكُمْ بَعْدَ إذْ نَجّانَا اللّهُ مِنْها وَ ما يَكُونُ لَنا أنْ نَعُودَ فيها إلاّ أنْ يَشاءَ اللّهُ رَبُّنا وَسِعَ رَبُّنا كُلَّ شيء عِلماً عَلَى اللّهِ تَوَكَّلْنا رَبَّنا افْتَحْ بَيْنَنا وَ بَيْنَ قَوْمِنا بِالحَقِّ وَ أنْتَ خَيْرُالفاتِحينَ)(اعراف/89).
واگر ما به آيين شما بازگرديم وآن را آيين الهى بدانيم، بر خدا افترا بسته ايم پس از آنكه خدا ما را از آن نجات داد. ممكن نيست ما به آن آيين باز گرديم مگر اينكه خدا بخواهد. علم پروردگار من گسترده است. بر خدا توكل كرده ايم، خدايا ميان ما وقوم ما به حق داورى كن كه تو بهترين داورها هستى.
آنان به او گفتند:اگر عشيره تو نبود، تو را سنگسار مى كرديم او در پاسخ گفت:
(قالَ يا قَوْمِ أَرَهْطى أَعَزُّ عَلَيْكُمْ مِنَ اللّهِ وَ اتَّخَذْتُمُوهُ وَ راءَكُمْ ظِهْرِيّاً إنَّ رَبّى بِما تَعْمَلُونَ مُحيطٌ). (هود/92)
«اى قوم من !آيا عشيره من در نزد شما از خدا گراميتر است. در حالى شما (به فرمانهاى) خدا پشت كرده ايد كه پروردگار من بر آنچه عمل مى كنيد، احاطه دارد.»
شعيب در انتقاد از اعتراضهاى كودكانه آنان روى امور ياد شده در زير تكيه مى كند:
1ـ نتيجه پيروى از راه وآيين شما پس از داشتن دليل بر بى پايگى آن، بدعت وافترا به خداست. چنانكه مى فرمايد:(قَدِ افْتَرَيْنا عَلَى اللّهِ كَذِباً إنْ عُدْنا فى مِلَّتِكُمْ بَعْدَ إذْ نَجّانَا اللّهُ مِنْها) (اعراف/89). ونكته جالب اينكه شعيب بازگشت به آيين آنان را ازخود وپيروانش نفى مى كند، ولى توحيد در تدبير رانيز ياد آور مى شود وآن اينكه: (وما يَكُونُ لَنا أنْ نَعُودَ فيها إلاّ أنْ يَشاءَ اللّهُ رَبُّنا)(اعراف/89): «بر ما ممكن

صفحه 20
نيست به آن آيين بازگرديم مگر خدا و پروردگار ما بخواهد» ومعنى استثنا اين است كه كارهاى جهان در دست خداست واو مقلب القلوب است. البته مشيّت خدا بر بازگشت افراد با ايمان به شرك در صورتى عملى مى شود كه خود اين افراد زمينه هاى گرايش را فراهم كنند.
2ـ شگفتى از اين است كه مرا به سبب داشتن عشيره ام رجم نمى كنيد، چگونه عشيره من نزد شما از خدا گراميتر است؟ من مى بينم شما به فرمانهاى خدا اعتنا نمى كنيد: (قالَ يا قَوْمِ أَرَهْطى أَعَزُّ عَلَيْكُمْ مِنَ اللّهِ وَ اتَّخَذْتُمُوهُ وَ راءَكُمْ ظهْرِيّاً إنَّ رَبّى بِما تَعْمَلُونَ مُحيطٌ)(هود/92).
او به پاره اى از اعتراضها به خاطر كودكانه بودن پاسخ نگفته واگر هم گفته وحى الهى نقل نفرموده است وآن مسأله اتهام به جنون، دروغگويى ويا گنگ بودن محتواى دعوت يا منافات داشتن بشر بودن او با دعوى رسالت كه ما در گذشته به بى پايگى اين اعتراضات اشاره نموديم.
***

4

نزول عذاب الهى

حضرت شعيب در سخنان خود آنان را از نزول عذاب بيم مى داد وآنان نيز گاهى به عنوان تمسخر وريشخند درخواست عذاب مى كردند. آنگاه كه يأس ونوميدى از ايمان آنان فراگير شد، عذاب الهى فرود آمد وهمگان رانابود كرد. شعيب وافراد با ايمان از آن نجات يافتند. اينك آيات اين قسمت:

صفحه 21

آيات موضوع

(وَيا قَومِ اعْمَلُوا عَلى مَكانَتِكُمْ إنّى عامِلٌ سَوْفَ تَعْلَمُونَ مَنْ يَأتيهِ عَذابٌ يُخْزيهِ وَ مَنْ هُوَ كاذِبٌ وَارْتَقِبُوا إنّى مَعَكُمْ رَقيبٌ). (هود/93)
(فَأَسْقِطْ عَلَيْنا كِسَفاً مِنَ السَّماءِ إنْ كُنْتَ مِنَ الصَّادِقينَ)(شعراء/187).
(فَكَذَّبُوهُ فَأخَذَهُمْ عَذابُ يَوْمِ الظُّلَّةِ إنّهُ كانَ عَذابَ يَوْم عَظيم) (شعراء/189).
(فَأخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ فَأصْبَحُوا فى دارِهِمْ جاثِمينَ) (اعراف/91). (1)
(وَ لَمّا جاءَ أمْرُنا نَجَيْنا شُعَيْباً وَ الّذينَ آمَنُوا مَعَهُ بِرَحْمَة مِنّا وَ أخَذَتِ الّذينَ ظَلَمُوا الصَّيْحَةُ فَأصْبَحُوا فى دِيارِهِمْ جاثِمينَ)(هود/94).
(كَأنْ لَمْ يَغْنَوا فيها ألا بُعْداً لِمَدْيَنَ كَما بَعِدَتْ ثَمُودُ) (هود/95).
(الّذينَ كَذَّبُوا شُعَيْباً كَأنْ لَمْ يَغْنَوا فِيهَا الّذينَ كَذَّبُوا شُعَيْباً كانُوا هُمُ الخاسِرينَ) (اعراف/92).
(فَتَوَلّى عَنْهُمْ وَ قالَ يا قَوْمِ لَقَدْ أبْلَغْتُكُمْ رِسالاتِ رَبّى وَ نَصَحْتُ لَكُمْ فَكَيْفَ آسى عَلى قَوْم كافِرينَ) (اعراف/93).

ترجمه آيات

1ـاى قوم! هر چه مى توانيد انجام دهيد، من نيز انجام مى دهم. به اين زودى مى دانيد كه چه كسى است كه عذاب خوار كننده سراغ او مى آيد وچه كسى است دروغگو. مراقب باشيد من نيز مراقب هستم.
2ـ قطعه اى از آسمان را بر سرما فرو ريز اگر از راستگويانى.

1 . مانند همين آيه در سوره عنكبوت/37 آمده است.

صفحه 22
3ـ او را تكذيب كردند. آنان را عذاب روز(ابر) سايه افكن فرا گرفت، عذاب آن روز عذاب بزرگى بود.
4ـ زمين لرزه آنان را فرا گرفت، در خانه هاى خود هلاك شدند.
5ـ آنگاه كه فرمان ما(عذاب) فرود آمد، شعيب وافرادى كه به او ايمان آورده بودند، به رحمت خود نجات داديم وصداى مهيب، افراد ستمگر را فرا گرفت، در خانه هاى خود خموده وخاموش هلاك شدند.
6ـ آنان نابود شدند، گويى هرگز در آن ديار نبودند. آگاه باشيد اهل مدين از رحمت خدا دور شدند، همچنان كه قوم ثمود دور شدند.
7ـ آنان كه شعيب را تكذيب كردند، گويا در آن ديار نبودند. آنان كه شعيب را تكذيب كردند زيانكار بودند.
8ـ از آنان روى برگرداند وگفت:اى قوم من! پيامهاى پروردگارم را براى شما رساندم وشما را نصيحت كردم. چگونه بر قوم كافر متأسف باشم.

تفسير موضوعى آيات

ناصح مشفق آنگاه كه از اصلاح فرد يا افراد مأيوس شد، به آنها مى گويد: شما برويد سراغ كار خود، من هم سراغ كار خودم. ما اين حالت را در باره شعيب از طريق اين آيه درك مى كنيم كه به آنان چنين گفت: (يا قَومِ اعْمَلُوا عَلى مَكانَتِكُمْ إنّى عامِلٌ سَوْفَ تَعْلَمُونَ ). (هود/93)
قوم شعيب در اعتراض او را دروغگو مى خواندند. او نيز در پاسخ مى گويد آينده ثابت مى كند كه دروغگو كيست؟ (سَوْفَ تَعْلَمُونَ مَنْ يَأتيهِ عَذابٌ يُخْزيهِ وَ مَنْ هُوَ كاذِبٌ). (هود /93)
در اين شرايط جرأت قوم بالا مى رود و درخواست عذاب مى كنند و مى گويند: (فَأَسْقِطْ عَلَيْنا كِسَفاً مِنَ السَّماءِ إنْ كُنْتَ مِنَ الصّادِقينَ) (شعراء/187)

صفحه 23
لحظه نوميدى فرا مى رسد واستحقاق آنان به عذاب قطعى مى گردد. با سه نوع عذاب اين قوم ريشه كن مى گردند:
1ـ صداى مهيب وتكان دهنده: ( وَ أخَذَتِ الّذينَ ظَلَمُوا الصَّيْحَةُ). (هود/ 94)
2ـ زمين لرزه كه طبعاً نتيجه همان صداى مهيب خواهد بود: (فَأخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ) (اعراف/91).
«ظله» به معنى ابر سايه افكن است. حالا اين ابر حامل چه عذابى بوده، در خود آيه شاهدى بر آن نيست. ولى طبق گفته مفسران حامل آتش بود كه آنان را سوزاند. ولى احتمال دارد مقصود از روز سايه، روزى بود كه ابر پايين آمد. مانند روز مه كه سطح زمين را فرا گيرد. خود اين تاريكى مايه سر درگمى آنان شد كه به دنبالش صيحه ورجفه ويرانگر فرا رسيد.
ولى چون در نابودى اقوام پيشين سخن از صاعقه نيز به ميان آمده است، آنچه مفسران گفته اند قريب به نظر مى رسد وآن اينكه در نتيجه صاعقه در پوشش ابر، صداى وحشتناكى پديد آمد وهم آتشبار بزرگى فرود آمد وزمين لرزه اى نيز در نتيجه صداى مهيب، تحقّق پذيرفت.
خدا به سبب اينكه حساب افراد با ايمان با گروه كافران جداست، از نجات شعيب وافراد با ايمان سخن گفته و فرموده است: (وَ لَمَّا جَاءَ أمْرُنا نَجَّيْنا شُعَيْباً وَالّذينَ آمَنُوا مَعَهُ بِرَحْمَة مِنّا)(هود/94).
سرانجام شعيب به اجساد بى جان آنان نگريست وبه عنوان ابراز تنفر روى برگرداند، ولى با آنان چنين سخن گفت:( لَقَدْ أبْلَغْتُكُمْ رِسالاتِ رَبّى وَ نَصَحْتُ لَكُمْ فَكَيْفَ آسى عَلى قَوْم كافِرينَ) (اعراف/93).
در هر حال اين آيه گواه بر اين است كه انسانهاى بزرگ مى توانند در اين

صفحه 24
جهان با ارواح سعيد يا پليد ارتباط بر قرار كرده وسخن بگويند ونظير اين مطلب در مورد صالح كه با قوم خود پس از نابودى آنها سخن گفت، گذشت.(1)

نكته ها وعبرتها

از سرگذشت شعيب وقوم او اين نكات را مى آموزيم:
1ـ قوم شعيب هر چند بت پرست بودند، ولى فشار تبليغ او در باره انحرافات مالى آنان بود كه ميان حلال وحرام فرقى نمى گذاشتند. اين نشان مى دهد كه مبارزه با انحراف مالى كه موجب گسترش عدل ومبارزه با ظلم است، يكى از اهداف عالى پيامبران الهى است; چنانكه مى گويد:(لَقَدْ أرْسَلْنا رُسُلَنَا بِالبَيِّناتِ وَ أنْزَلْنا مَعَهُمُ الكِتابَ وَ المِيزانَ لِيَقُومَ النّاسُ بِالقِسْطِ)(حديد/25) .«ما پيامبران خود را با دلايل برانگيختيم وهمراه آنان كتاب وميزان فرو فرستاديم تا مردم بر پايه عدل زندگى كنند.»
2ـ گروهى از مردم روابط قومى واجتماعى را بر ارزشهاى الهى برترى مى بخشند، وبه يك معنى ضد ارزش را ارزش مى دانند; چنانكه قوم شعيب به او مى گفتند:(وَ لَولا رَهْطُكَ لَرَجَمْناكَ). واو نيز در پاسخ خود گفت: (أَرَهْطى أَعَزُّ عَلَيْكُمْ مِنَ اللّهِ).
3ـ مصلحان الهى پيوسته در گفتار ورفتار همسو بودند وشعيب نيز به اين نكته اشاره كرده مى گويد:(ما أُريد أن أُخالِفَكُمْ إلى ما أنْهاكُمْ عَنْهُ).

1 . اعراف/79.

صفحه 25

پيامبر سيزدهم

موسى بن عمران (عليه السلام)

كليم اللّه

موسى بن عمران از پيامبران بزرگ الهى است كه پس از ابراهيم نام او به عنوان سرسلسله پيامبران درتاريخ نبوت مى درخشد.حيات او از روز ولادت تا روز رحلت، با مرارتها ومشقتها همراه بوده ودر تاريخ مبارزه مردان حق، يكى از بزرگترين مردان مبارزه با ظلم وستم وتبعيض نژادى ومظهر گسترش توحيد ويكتا پرستى به شمار مى رود. كمتر پيامبرى در قرآن مبارزات وجهاد او مانند موسى(عليه السلام) به صورت گسترده بيان شده است. از اين جهت تعجّب نخواهيم كرد كه نام او در قرآن 136 بار وسرگذشت او به طور اجمال يا تفصيل در 34 سوره آمده است.
حضرت كليم از پيامبران بنى اسرائيل است وبنى اسرائيل در اصطلاح قرآن بر مجموعه يهوديان اطلاق مى شود كه فرزندان اسباط دوازده گانه مى باشند. اسباط دوازده گانه عبارتنداز: 1ـ بنى رؤبين، 2ـ بنى شمعون، 3ـ بنى جاد، 4ـ بنى يهودا، 5ـ بنى يساكار، 6ـ بنى زبولون، 7ـ بنى يوسف، 8ـ بنى بنيامين، 9ـ بنى عشير، 10ـ بنى دان، 11ـ بنى نفتالى،12ـ لاويان،. هر سبط به نام يكى از فرزندان يعقوب ناميده شده است.
در دوران فرمانروايى يوسف، يعقوب با فرزندان يازده گانه خود به مصر منتقل شد وموقعيتى كه يوسف در مصر داشت، توانست آنان را از رنج قحطى نجات بخشد وهمگان را در جوشن يا حدود شهر«اون» متوطن سازد(1729ق م). در اين هنگام

صفحه 26
افراد خاندان اسرائيل به گفته تورات فقط هفتاد تن بودند. بنى اسرائيل به زودى در مصر زياد شدند وفراعنه را از كثرت خود متوحش كردند. رفتار دولت مصر بابنى اسرائيل بسيار خشن بود. فرزندان آنان را سر مى بريد ودختران آنان رارها مى كرد.(1)
قرآن رفتار خشونتبار فرعون را با بنى اسرائيل، كه همگى منتهى به يعقوب مى شدند، چنين نقل مى كند:(نَتْلُوا عَلَيْكَ مِنْ نَبَإ مُوسى وَ فِرْعَونَ بِالحَقِّ لِقَوم يُؤمِنُونَ).
(إنَّ فِرْعَوْنَ عَلا فِى الأرْضِ وَ جَعَلَ أهْلَها شِيَعاً يَسْتَضْعِفُ طائِفَةً مِنْهُمْ يُذَبِّحُ أبْناءَهُمْ وَ يَسْتَحْىِ نِساءَهُمْ إنَّهُ كانَ مِنَ المُفْسِدينَ).
(وَنُرِيدُ أنْ نَمُنَّ عَلَى الّذينَ اسْتُضْعِفُوا فِى الأرضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أئمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الوارِثينَ* وَنُمَكِّنَ لَهُمْ فِى الأرضِ وَ نُرِيَ فِرْعَونَ وَ هامانَ وَ جُنُودَهُما مِنْهُمْ ما كانُوا يَحْذَرُونَ). (قصص/3ـ6)
«حكايت مى كنيم بر تو خبر موسى وفرعون را به حق(پيراسته از هر نوع دروغ)براى بهره مند شدن مؤمنان.
فرعون در زمين گردنكشى كرد واهل آن را گروه گروه نمود. گروهى را ضعيف وذليل ساخت. پسران آنان را مى كشت وزنان را زنده مى داشت. فرعون از تبهكاران بود.
وما مى خواهيم بر افراد ضعيف در زمين منّت گذاريم وآنها را پيشوايان مردم قرار دهيم ووارث ملك فرعون گردانيم. در روى زمين به آنان، قدرت بخشيم وبه فرعون وهامان ولشگريانش از آنچه مى ترسند ارائه كنيم.»
تاريخ به ما مى گويد: فرعون وهامان از تولّد موسى، كه بر باد دهنده ملك آنان بود، مى ترسيدند واز اين جهت پسران بنى اسرائيل را مى كشتند تا او متولّد

1 . اعلام قرآن، ص104و669.

صفحه 27
نشود. خداوند در جمله (... ما كانُوا يَحْذَرُونَ)به ترس آنان از تولد موسى اشاره مى كند وياد آور مى شود كه خدا مى خواهد چيزى را كه از آن مى ترسيدند (ولادت موسى) به آنان نشان دهد. گواه بر اينكه مقصود از موصول«ما» در «ما يحذرون» تولد موسى است. جمله بعد از آن است كه مى گويد:(وَ أوْحَيْنا إلى أُمِّ مُوسى أنْ أرْضِعيه...) به مادر موسى الهام كرديم كه فرزند خود را شير ده... يعنى مشيت خداوند براين تعلّق گرفته است كه اين شخص متولّد گردد وسرانجام تخت وتاج فرعون را تباه سازد.
از بررسى آيات قرآن مى توان زندگى او را به شش بخش تقسم كرد وهر بخش محورهاى گوناگون دارد كه آيات فراوانى در باره آن وارد شده است. اين شش بخش عبارتند از:
1ـ از ولادت در مصر تا مهاجرت به مدين.
2ـ ده سال زندگى در مدين در كنار شعيب.
3ـ مهاجرت از مدين به مصر وحوادث راه.
4ـ ورود به مصرومبارزه با فرعون تا هلاكت وى.
5ـ هلاكت و نابودى آل فرعون
6ـ خروج از مصر ونزول در صحراى سينا.
7ـ چهل سال سرگردانى در صحراى سينا.

صفحه 28

1

از ولادت تا مهاجرت به مدين

نخستين بخش از زندگى او دو محور اساسى دارد:
1ـ ولادت تا انتقال به دربار فرعون.
2ـ زندگى در دربار فرعون تا لحظه مهاجرت.
اينك آيات مربوط به محور اوّل را مورد بحث قرار مى دهيم.

الف:ولادت تا انتقال به دربار فرعون

آيات موضوع
(وَ أوْحَيْنا إلى أُمِّ مُوسى أنْ أرْضِعيهِ فَإذا خِفْتِ عَلَيْهِ فَألقِيهِ فِى اليَمِّ وَلاتَخافى وَلا تَحْزَنى إنّا رادُّوهُ إلَيْكِ وَ جاعِلُوهُ مِنَ المُرْسَلينَ) (قصص/7).
(فَالْتَقَطَهُ آلُ فِرْعَونَ لِيَكُونَ لَهُمْ عَدُوّاً وَ حَزَناً إنَّ فِرْعَونَ وَ هامانَ وَ جُنُودَهُما كانُوا خاطِئِينَ)(قصص/8).
(وَ قالَتِ امْرَأَتُ فِرْعَونَ قُرَّةُ عَيْن لى وَ لَكَ لاتَقْتُلُوهُ عَسى أنْ يَنْفَعَنا أوْ نَتَّخِذَهُ وَلَداً وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ)(قصص/9).
(وَأَصْبَحَ فُؤادُ أُمِّ مُوسى فارِغاً إنْ كادَتْ لَتُبْدِى بِهِ لَولا أنْ رَبَطْنا على قَلْبِها لِتَكُونَ مِنَ المُؤمِنينَ)(قصص/10).
(وَقالَتْ لأُخْتِهِ قُصِّيهِ فَبَصُرَتْ بِهِ عَنْ جُنُب وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ) (قصص/11).

صفحه 29
(وَحَرَّمْنا عَلَيْهِ الْمَراضِعَ مِنْ قَبْلُ فَقالَتْ هَلْ أَدُلُّكُمْ عَلى أهْلِ بَيْت يَكْفُلُونَهُ لَكُمْ وَ هُمْ لَهُ ناصِحُونَ)(قصص/12).
(فَرَدَدْناهُ إلى أُمِّهِ كَيْ تَقَرَّ عَيْنُها وَ لا تَحْزَنَ وَ لِتَعْلَمَ أنَّ وَعْدَ اللّهِ حَقٌّ وَ لكِنَّ أكْثَرَهُمْ لا يَعْلَمُونَ)(قصص/13).
(وَلَقَدْ مَنَنّا عَلَيْكَ مَرَّةً أُخْرى* إذْ أوْحَيْنا إلى أُمِّكَ ما يُوحى* أنِ اقْذِفيهِ فِى التّابُوتِ فَاقْذِفيهِ فى اليَمِّ فَلْيُلْقِهِ اليَمُّ بِالسّاحِلِ يَأْخُذْهُ عَدُوٌّ لى وَ عَدُوٌّ لَهُ وَألْقَيْتُ عَلَيْكَ مَحَبَّةً مِنّى وَ لِتُصْنَعَ على عَيْنى).
(إذْ تَمشى أُخْتُكَ فَتَقُولُ هَلْ أدُلُّكُمْ عَلى مَنْ يَكْفُلُهُ فَرَجَعْناكَ إلى أُمِّكَ كَيْ تَقَرَّ عَيْنُها وَ لاتَحْزَنَ...)(طه/37ـ 40).

ترجمه آيات

1ـ ما به مادر موسى الهام كرديم كه كودك خود را شير ده، آنگاه كه بر جان او ترسيدى او را(در ميان صندوقى نهاده) به دريا بيفكن ومترس وغمگين مباش. ما او را به سوى تو باز مى گردانيم واز پيامبران قرار مى دهيم.
2ـ (مادر موسى اورا به شيوه خاص به دريا افكند) آل فرعون او را پيدا كردند(تا سرانجام وناخواسته) براى آنان دشمن ومايه اندوه شود. به درستى كه فرعون وهامان وسپاهيان آن دو خطا كار بودند.
3ـ همسر فرعون گفت:نورچشمى است براى من وتو، او را نكشيد شايد در آينده براى ما سود بخشد، يا او را براى خود فرزند گزينيم در حالى كه آنان(از سرانجام كار) آگاه نبودند.
4ـ قلب مادر موسى (از هر چيز جز ياد كودكش) خالى گشت. اگر ما قلب او را آرام نمى ساختيم نزديك بود كه راز خود را آشكار سازد(نام فرزندش را به زبان بياورد) اين كار راكرديم تا (به وعده ما) مؤمن باشد.
5ـ مادر موسى به خواهر وى گفت:جريان را پيگيرى كن(ببين سرنوشت كودك من پس از افكندن به دريا چه شد؟) او به هنگام پيگيرى برادر

صفحه 30
خود را از دور ديد، در حالى كه آل فرعون متوجّه نبودند (يعنى ديد كه آنان موسى را از صندوق بيرون آورده وبه خانه بردند).
6ـ ما از قبل، همه زنان شيرده را براى او حرام كرديم(پستان هيچ زنى را به دهان نگرفت). خواهر موسى(كه به عنوان فرد ناشناس نظاره مى كرد) به آل فرعون گفت:مايليد من شما را به خانواده اى هدايت كنم تا او را نگهدارى كنند وآنان خيرخواه او هستند.
7ـ ما او را (از اين طريق به مادرش) باز گردانديم تا چشمش روشن شود وغمگين مباشد وبداند كه وعده هاى خدا حق وپا برجاست، ولى اكثر مردم نمى دانند.
8ـ ما بار ديگر بر تو منّت نهاديم، آنگاه كه بر مادرت وحى كرديم آنچه را وحى كرديم (به او گفتيم) كه نوزادت را در صندوقى بگذار، صندوق را به دريا افكن(تا امواج دريا). صندوق را به ساحل بيفكند(نوزاد را)يكى از دشمنان من ودشمنان او برگيرد ومحبت خويش را بر تو ارزانى داشتم تا زير نظر من پرورش پيدا كنى.
9ـ آنگاه كه خواهرت مى رفت، مى گفت:مى خواهيد من شما را به كسى كه او را نگاهدارى كند هدايت كنم. ما تو را به مادرت بازگردانيديم تا چشمش روشن شود وغم نخورد.

مشيت الهى واعمال قساوت آميز فرعون

فراعنه از دوران يوسف وپيش از آن تا برسد به زمان موسى مالك مصر وحاكم بر آن بودند، ولى كاهنان به آنان گفته بودند كه اين قدرت بزرگ به وسيله كودكى از بنى اسرائيل كه بزرگ مى شود، نابود خواهد گشت. از اين جهت پيوسته پسران را سر مى بريدند تاموسى متولّد نشود. ولى مشيّت الهى بر اين تعلّق گرفته بود كه او در بيت بنى اسرائيل متولّد گردد وكار آگاهان در بار فرعون متوجّه نشوند و سپس در دامن فرعون بزرگ گردد. شگفت آورتر اينكه با تمام قساوت در پرتو اينكه خدا محبت او را بر دل آنها افكند نسبت به اين كودك علاقه مند شدند.مادر موسى به

صفحه 31
فرمان خدا او را در ميان صندوقى نهاد واطراف آن را قير اندود كرد كه آب به آن نفوذ نكند وبه امواج آب سپرد. امواج آب نيل صندوق را از ساحل قصر فرعون عبور داد وبه ساحل پرت كرد وتوجّه فرعون وهمسرش را جلب كرد. آنها در صندوق را گشودند وكودك زيبايى را مشاهده كردند كه با چشمهاى خود به آنان مى نگرد، گويا مى گويد:مرا از اين نقطه بيرون آوريد و در دامن خود پرورشم دهيد. او را از صندوق در آوردند وهمسر فرعون مانع از كشتن او شد وگفت:شايد او به حال ما سودى بخشد يا او را به فرزندى بگيريم. اين سخن را مى گفتند ولى از سرانجام اين كودك آگاه نبودند. چنانكه مى فرمايد:(عَسى أنْ يَنْفَعَنا أوْ نَتَّخِذَهُ وَلَداً وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ).
به دنبال دايه اى برآمدند كه او را شير دهد. اما هر زن شير دهى را آوردند، پستان او را نگرفت وداد وفرياد كودك از گرسنگى بلند بود. در اين ميان خواهر موسى به عنوان فرد ناشناسى وارد جمع آنان شد. او پيشنهاد داد كه من خانواده اى را مى شناسم كه مى تواند تربيت او را بر عهده بگيرد. آنان از شنيدن اين جمله خوشحال شدند. سراغ او فرستادند كه او كسى جز مادر موسى نبود. وقتى او پستان خود را به دهان او گذارد، به خوبى آن را مكيد واز اين طريق، خوشحالى فرعون وهمسر او را فراهم آورد وقرار شد كه تربيت او را بر عهده بگيرد. بدين گونه وعده الهى:(إنّا رادٌّوهُ إلَيْكِ) تحقق پذيرفت.
اين جريان مى رساندكه نقشه هاى پوشالى بشر در برابر مشيّت الهى چيزى نيست وآيه (وَ ما تَشاءُؤنَ إلاّ أنْ يَشاءَ اللّهُ)(انسان/30) بر همه چيز حاكم است.
د راين جا مناسب است كه از نغزترين شعر شاعر معاصر، پروين اعتصامى كه در باره ولادت موسى وبى تابى مادر او وتحقق وعده الهى به بازگرداندن آن، سروده است، يادى كنيم:
مادر موسى،چو موسى را به نيل *** درفكند، از گفته ربِّ جليل
خود ز ساحل كرد با حسرت نگاه *** گفت كاى فرزند خُردِ بى گناه

صفحه 32
گر فراموشت كند لطف خداى *** چون رهى زين كشتى بى ناخداى
گر نيارد ايزد پاكت به ياد *** آب،خاكت را دهد ناگه به باد
وحى آمد كاين چه فكر باطل است *** رهرو ما اينك اندر منزل است
پرده شك را برانداز از ميان *** تا ببينى سود كردى يا زيان
ماگرفتيم آنچه را انداختى *** دست حق را ديدى ونشناختى
درتو ،تنها عشق ومهرِ مادرى *** شيوه ما ،عدل وبنده پرورى است
نيست بازى كارِ حق، خود را مباز *** آنچه برديم از تو، باز آريم باز
سطح آب از گاهوارش خوشتر است *** دايه اش سيلاب وموجش مادر است(1)

مقايسه آيات سوره هاى طه وقصص

در سوره هاى طه و قصص به تولّد موسى وكيفيت نجات او از شرّ جاسوسان فرعون اشاره شده است. ولى در بيان اين مطلب، تفاوتهايى در دو سوره وجود دارد كه به آنها اشاره مى كنيم:
1ـ در سوره طه به بيان كيفيت القاى او در دريا توجّه بيشترى شده ومى گويد: ( أنِ اقْذِفيهِ فِى التّابُوتِ فَاقْذِفيهِ فى اليَمِّ فَلْيُلْقِهِ اليَمُّ بِالسّاحِلِ) . «او را در صندوق بگذار، صندوق را در دريا بيفكن، دريا او را به ساحل مى افكند.»
در حالى كه در سوره قصص به جاى اين جمله ها فقط جمله:(فالقيه فى اليمّ):«او را در دريا بيفكن» آمده و از كيفيت افكندن او به دريا و نجاتش سخن گفته نشده است.
2ـ در سوره طه مى گويد:دشمن من و تو موسى را مى گيرد، ولى در سوره قصص مى گويد:«آل فرعون، موسى را گرفت تا ناخواسته دشمنى ومايه غم واندوه را

1 . ديوان پروين اعتصامى، چاپ چهارم،ص236.

صفحه 33
در دامن خود پرورش دهند»،چنانكه مى فرمايد:(فَالْتَقَطَهُ آلُ فِرْعَونَ لِيَكُونَ لَهُمْ عَدُوّاً وَ حَزَناً ) .ميان اين دو بيان در حالى كه هر دو درست هستند،تفاوت روشنى است.
3ـ در سوره طه علّت گرايش فرعون وهمسرش آسيه به موسى وارد شده كه چگونه با آن همه كشتارهاى فراوان اين بچه را نكشتند ودر آغوش خود پرورش دادند وآن اينكه خدا محبت موسى را در دل آنان يا همه افراد قرار داد، چنانكه مى فرمايد: (وَأَلْقَيْتُ عَلَيْكَ مَحَبَّةً مِنّى): «محبتى از خود بر تو قرار دادم.» واين نكته در سوره قصص نيامده است.
4ـ در سوره طه جمله اى بر جمله پيشين عطف شده و آمده است: (ولْتُصْنَعْ عَلى عَيْنى) القاى محبت موسى در دل فرعون براى اين بود كه زير نظر عنايت الهى پرورش پيدا كنى. واگر چنين محبتى در دلها نداشت، او نيز سرانجامى مانند سرانجام ديگر كودكان پيدا مى كرد واز رشد وبزرگ شدن او جلوگيرى به عمل مى آمد. در حقيقت القاى محبت بود كه به او بقا ودوام بخشيد ودر نتيجه زير نظر خدا بزرگ شد. اين نكته نيز در سوره قصص نيامده است.
5ـ در سوره طه ياد آور مى شود كه من تو را براى كار خود( وحى و رسالت) آرايش دادم:(وَ اصْطَنَعْتُكَ لِنَفْسى). (1) اين نكته هم در سوره قصص نيست.
6ـ در سوره قصص موضوع دلدارى مادر به صورت روشن به چشم مى خورد. چنانكه مى گويد:(ولاتَخافى وَ لاتَحْزَنى إِنَّا رادُّوهُ إلَيْكِ): به مادر گفتيم: «مترس وغم مخور او را به سوى تو باز مى گردانيم». در حالى كه درسوره طه به جمله (لاتحزن) اكتفا شده است.
7ـ آيات سوره قصص آنچنان به مادر اميدوارى مى بخشد كه نه تنها از شرّ فرعون نجات پيدا مى كند، بلكه او در آينده از پيامبران خواهد بود; چنانكه

1 . راغب مى گويد:الاصطناع المبالغة فى اصلاح الشيء.

صفحه 34
مى فرمايد:(وَجاعِلُوهُ مِنَ المُرْسَلينَ) . اين نكته در سوره طه نيامده است.
8ـ در سوره قصص از بى تابى مادر بيشتر سخن مى گويد وياد آور مى شود كه اگر ما قلب مادر را محكم نمى كرديم چه بسا او راز خود را فاش مى كرد واز تولّد موسى در خانواده بنى اسرائيل گزارش مى داد وسرانجام زندگى موسى به خطر مى افتاد. مى فرمايد:(وَأَصْبَحَ فُؤادُ أُمِّ مُوسى فارِغاً إنْ كادَتْ لَتُبْدِى بِهِ لَولا أنْ رَبَطْنا على قَلْبِها ). «قلب مادر موسى از هر انديشه اى خالى گشت(جز ياد فرزندش) واگر ما قلب او را محكم نمى كرديم چه بسا راز خود را آشكار مى كرد» (ولى قلب او را محكم كرديم تا مطمئن باشد). اين نكته نيز در سوره طه نيامده است.
9ـ در سوره قصص ياد آور مى شود كه مادر موسى، خواهر او را به دنبالش فرستاد تا از سرنوشت اوخبرى بياورد; چنانكه مى گويد:(وَقالَتْ لأُخْتِهِ قُصِّيهِ فَبَصُرَتْ بِهِ عَنْ جُنُب وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ). «مادر موسى به خواهر او گفت:كودك را تعقيب كن، او نيز از كنار، اوضاع را ديد در حالى كه اطرافيان فرعون توجّه نداشتند»، ولى در سوره طه فقط از رفتن خواهر سخن مى گويد،بدون اينكه بگويد مادر، او را به تعقيب فرزندش فرمان داد.
10ـ در سوره قصص علّت بازگرداندن او به مادر بيان شده است وآن اينكه خدا همه پستانها را بر او حرام كرد و هيچ پستانى را نگرفت وآنها ناچار شدند به دنبال زنى باشند كه پستان او را بگيرد. در اين موقع خواهر موسى مادر او را به عنوان يك دايه نا آشنا معرفى كرد; چنانكه مى گويد:(وَحَرَّمْنا عَلَيْهِ الْمَراضِعَ مِنْ قَبْلُ فَقالَتْ هَلْ أَدُلُّكُمْ عَلى أهْلِ بَيْت يَكْفُلُونَهُ لَكُمْ وَ هُمْ لَهُ ناصِحُونَ). «تمام زنان شيرده را بر موسى تحريم كرديم، خواهر موسى به آنان گفت:مايليد من شما را به خانواده اى هدايت كنم كه پرورش او را بر عهده بگيرند وآنان خير خواه او هستند.» در حالى كه در سوره طه فقط از رفتن خواهر به دريا وفرعون سخن مى گويد: من شما را به چنين خانواده اى هدايت كنم وامّا اينكه چرا او اين سخن را گفت وچرا دربار فرعون

صفحه 35
پذيرفت سخنى به ميان نيامده است، چنانكه مى گويد: ( إذْ تَمشى أُخْتُكَ فَتَقُولُ هَلْ أدُلُّكُمْ عَلى مَنْ يَكْفُلُه). «آنگاه كه خواهرت مى رفت ومى گفت:مى خواهيد من شما را به كسى كه او را پرورش دهد هدايت كنم.»
از اين بيان روشن مى شود كه تكرار يك سرگذشت به معنى تكرار بى فايده نيست، بلكه در هرجايى نكته اى را گفته كه در جاى ديگر نيامده است. وامّا اينكه چرا همه نكات يك جا نيامده است، علّت آن را بايد در شأن نزول ومحيط فرود آمدن آيات به دست آورد. غالباً آياتى كه به عنوان استشهاد موضوعى وارد شده، فقط نكات مورد نظر را آورده واز ديگر نكات كه در بيان سرگذشتها به آن اشاره مى كنند، صرف نظر كرده است.

ب ـ زندگى موسى در دربار فرعون

دوران شيرخوارگى به پايان رسيد. فرعون (پادشاه مصر) او را به عنوان فرزندى برگزيد واو در قصر فرعون در ميان ناز ونعمت رشد كرد تا به سن جوانى رسيد. لازمه زندگى در چنين دربارى اين است كه او طرفدار مستكبر ومخالف مستضعف باشد. ولى چون او ميوه درخت ديگرى است وروى مصالحى به دربار فرعون راه يافته است، فطرت اصلى خود را از دست نداد. ودر راه پيامبران گام بر مى داشت، هرچند تا آن هنگام به مقام نبوت نرسيده بود) قرآن اين بخش از زندگى او را چنين بيان مى كند:
(وَلَمّا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَ اسْتَوى آتَيْناهُ حُكْماً وَ عِلْماً وَكَذلِكَ نَجْزِى المُحْسِنينَ).
(وَ دَخَلَ الْمَدينَةَ عَلى حِينِ غَفْلَة مِنْ أهْلِها فَوَجَدَ فيها رَجُلَيْنِ يَقْتَتِلانِ هذا مِنْ شِيعَتِهِ وَهذا مِنْ عَدُوِّهِ فَاسْتَغاثَهُ الّذى مِنْ شِيعَتِهِ عَلَى الّذى مِنْ عَدُوِّهِ فَوَكَزَهُ مُوسى فَقَضى عَلَيْهِ قالَ هذا مِنْ عَمَلِ الشَّيطانِ إنَّهُ عَدُوٌّ مُضِلٌّ مُبِينٌ).

صفحه 36
(قالَ رَبِّ إنّى ظلَمْتُ نَفْسى فَاغْفِر لى فَغَفَرَ لَهُ إنَّهُ هُوَ الغَفُورُ الرَّحيمُ).
(قالَ رَبِّ بِما أنْعَمْتَ عَلَىَّ فَلَنْ أكُونَ ظَهِيراً لِلْمُجْرِمينَ).
(فَأَصْبَحَ فِى المَدينَةِ خائِفاً يَتَرَقَّبُ فَإذَا الّذى اسْتَنْصَرَهُ بِالأمْسِ يَسْتَصْرِخُهُ قالَ لَهُ مُوسى إنَّكَ لَغَوِيٌّ مُبِينٌ).
(فَلَمّا أنْ أرادَ أنْ يَبْطِشَ بِالّذى هُوَ عَدُوٌّ لَهُما قالَ يا مُوسى أتُريدُ أنْ تَقْتُلَنى كَما قَتَلْتَ نَفْساً بِالأمْسِ إنْ تُرِيدُ إلاّ أنْ تَكُونَ جَبّاراً فِى الأرْضِ وَ ما تُريدُ أنْ تَكُونَ مِنَ المُصْلِحينَ).
(وَجاءَ رَجُلٌ مِنْ أقْصَى المَدينَةِ يَسْعى قالَ يا مُوسى إنَّ المَلأَ يَأتَمِرُونَ بِكَ لِيَقْتُلُوكَ فَاخْرُجْ إنّى لَكَ مِنَ النّاصِحينَ).
(فَخَرَجَ مِنْها خائِفاً يَتَرَقَّبُ قالَ رَبِّ نَجِّنى مِنَ القَوْمِ الظّالِمينَ).
(وَلَمّا تَوَجَّهَ تِلْقاءَ مَدْيَنَ قالَ عَسى رَبّى أنْ يَهْدِيَنى سَواءَ السَّبيلِ) (قصص/14ـ22).

ترجمه آيات

1ـ آنگاه كه موسى نيرومند (1) وكامل شد به او حكمت ودانش داديم واين

1 . در آيه 14 كلمه هاى :«بلغ أشدّه»،«استوى»،«حكماً»، «علماً» به كار رفته است.«شدّت» در لغت عرب به معنى قدرت ونيرومندى است. و «بلغ أشدّه» يعنى رسيدن به مرز نيرومندى كه كنايه از بلوغ يا فوق آن است.
«استوى» به معنى كامل شدن است. آنگاه كه زراعت روى پاى خود ايستاد، مى3گويند:«استوى الزّرع». در قرآن اين ماده به معنى كمال خلقت زياد به كار رفته است.
ومقصود از «حكم»، بصيرت وبينايى است كه مى توان بر اساس آن ميان حق وباطل داورى كرد. ومى توان از آن در فارسى به فرزانگى تعبير آورد.مقصود از «علم»، دانش در مقابل جهل است. وهرگز صحيح نيست «حكم» را به معنى نبوت بگيريم; چون هنوز موسى به مقام نبوت نرسيده بود.

صفحه 37
گونه نيكوكاران را پاداش مى دهيم.
2ـ او در موقعى كه اهل شهر در غفلت بودند وارد شهر شد. ناگهان دو نفر را ديد كه با يكديگر جنگ ونزاع مى كنند. يكى از آن دو، پيرو او و ديگرى از دشمنان او بود.آن فرد پيرو از وى تقاضاى كمك كرد. موسى نيز مشتى محكم بر سينه دشمن او كوبيد وكار او را ساخت. موسى گفت:اين عمل شيطان بود كه او دشمن گمراه كننده آشكارى است.
3ـ گفت:پروردگارا! من بر خويشتن ستم كردم، كار مرا بپوشان. او نيز پوشانيد. زيرا او ساتر ومهربان است.
4ـ موسى گفت:پروردگارا!سوگند به نعمتى كه به من داده اى پشتيبان مجرمان نخواهم بود.
5ـ موسى با ترس در شهر در جستجوى اخبار بود. ناگهان همان كس كه ديروز از او كمك طلبيده بود، بار ديگر از موسى كمك مى طلبيد. موسى به اوگفت:تو آشكارا انسان جاهل هستى.
6ـ هنگامى كه خواست با كسى كه دشمن هر دو بود درگير شود، او(دشمن) (1) گفت:اى موسى! مى خواهى مرا بكشى چنانكه ديروز انسانى را كشتى. تو مى خواهى كه برترى طلب در روى زمين باشى، ونمى خواهى از مصلحان باشى.
7ـ مردى از نقطه دور شهر با سرعت به سوى موسى آمد، گفت:سران قوم نقشه قتل تو را مى كشند، اين شهر را ترك كن. من از خيرخواهان تو هستم.
8ـ موسى سخن آن مرد را پذيرفت وبا حالت ترس ونگرانى از شهر خارج شد وگفت:پروردگارا مرا از قوم ستمگر نجات بده.
9ـ آنگاه كه به سمت «مدين» متوجه شد، گفت:اميدوارم خدايم مرا به راه راست هدايت فرمايد.

1 . اين ترجمه بنا براين است كه فاعل «قال» همان قبطى باشد نه اسرائيلى. در تفسير آيات توضيح آن خواهد آمد.

صفحه 38

تفسير موضوعى آيات

آيه دوّم تا آيه ششم بيانگر دو حادثه است كه موسى در محور دوم از بخش نخست زندگى، با آن دو روبرو شده است و در باره هر دو حادثه وآيات وارده در باره آنها، ابهامى وجود دارد كه بايد برطرف گردد.
1ـ آيه دوّم مى گويد موسى در حال بى خبرى مردم وارد شهر شد: (وَ دَخَلَ الْمَدينَةَ عَلى حِينِ غَفْلَة مِنْ أهْلِها ). سؤال مى شود كه موسى در كجا زندگى مى كرد كه از آن نقطه در موقع بى خبرى مردم آهنگ شهر كرد ومقصود از بى خبرى مردم چيست؟!
پاسخ: در گذشته خوانديم كه فرعون وهمسر او موسى را به فرزندى پذيرفتند وبه دربار خود بردند واو در اين مدّت در قصر فرعون زندگى مى كرد وكاخ فرعون در بيرون مصر بود. و او به هر علّتى كه بود از مقر زندگى بيرون آمد. وبا حادثه نزاع اسرائيلى با قبطى روبرو شده بود.
مقصود از بى خبرى مردم اين است كه شهر خلوت بوده ومردم دست از كار كشيده وبه خانه هاى خود رفته بودند. از اين جهت احتمال دارد كه ورود او به شهر، به هنگام ظهر و در گرمى هوا يا در سر شب بوده كه در هر دو وقت، شهر رو به خلوت است ومردم به خانه هاى خود مى روند.
ولى مى توان احتمال اوّل را از اين راه تأييد كرد كه در حادثه دوّم (كه باز يك اسرائيلى با قبطى درگير شده وموسى در صدد دفاع بر آمد) يكى از آن دو نفر پرده از كار موسى برداشت وگفت:مى خواهى مرا بكشى همچنان كه ديروز انسانى را كشتى.
و«امس» در لغت عرب، به معنى ديروز، در مقابل «بارحه» به ديشب مى گويند وچون ورود او به شهر با اين حادثه همزمان بوده بايد گفت كه ورود او در

صفحه 39
روز روشن به هنگام خلوت بودن شهر ونبودن تردد بوده است، نه به هنگام شب.
2ـ قرآن آن مرد اسرائيلى را شيعه (پيرو) موسى مى خواند و مى گويد: (فَاسْتَغاثَهُ الّذى مِنْ شِيعَتِهِ عَلَى الّذى مِنْ عَدُوِّهِ ) .« پيرو موسى از او كمك خواست.» سؤال مى شود،موسى كه در قصر فرعون بزرگ شده وارتباطى با بنى اسرائيل نداشت، چگونه پيرو داشته بود؟
پاسخ:درست است كه موسى در كاخ فرعون پرورش يافته بود، اما ارتباط او با مادر ودر نتيجه با بنى اسرائيل قطع نبود وحقيقت بر اسرائيليان روشن بود وآنان مى دانستند كه يك نفر از خودشان، در ميان فراعنه زندگى مى كند. بلكه مى توان گفت او تماسهايى با قوم خود داشت وقصر فرعون را به خاطر مجادلات ترك گفته بود ودر نقطه ديگرى زندگى مى كرد(1) . از اين رو به عظمت وبزرگى او پى برده بودند; بدان گونه كه خود را پيرو او مى دانستند.
3ـ او در چنين شرايطى وارد شهر شد ودر گيرى يك نفر از بنى اسرائيل را با يك نفر از قبطيان مشاهد ه كرد. استغاثه اسرائيلى سبب شد كه موسى به كمك بشتابد وبا زدن مشتى بر او كار او را تمام كند. چنانكه مى فرمايد:( فَوَكَزَهُ مُوسى فَقَضى عَلَيْهِ ).
در اينجا چند سؤال مطرح است:
چگونه موسى بدون تحقيق از اسرائيلى دفاع كرد؟ آيا موسى مى خواست او را بزند يا بكشد؟ سرانجام وقتى قبطى نقش بر زمين شد و او گفت:(هذا مِنْ عَمَلِ الشَّيطانِ إنَّهُ عَدُوٌّ مُضِلٌّ مُبِينٌ)، كدام عمل را عمل شيطانى خواند؟!
پاسخ پرسش نخست روشن است. بنى اسرائيل پيوسته در دست قبطيان خوار

1 . سيد قطب در فى ظلال القرآن،ج20، ص48 مى نويسد:فانّه بعيد الاحتمال أن تطيق نفسه ابتغاء فى مستنقع الشرّ والفساد.

صفحه 40
وذليل بودند، در انديشه هيچ اسرائيلى خطور نمى كرد كه بر يك نفر از قبطيان زور بگويد ومنشأ درگيرى در چنين شرايطى جز ضعيف كشى نبوده است. از اين جهت موسى به دفاع از او پرداخت.
در متن آيه لفظ «استغاثه» وارد شده است واين لفظ در موردى به كار مى رود كه ناتوانى در دست توانايى اسير وبيچاره گردد وفرياد رس بطلبد. بنابراين وضع براى موسى روشن بوده وبلافاصله به كمك پيرو خود شتافت.
در باره سؤال دوّم مى توان گفت:وسيله اى كه موسى از آن بهره گرفت، مشت بوده وآن در مورد ضرب به كار گرفته مى شود، نه قتل. واگر احياناً به قتل منجر گرديد، قتل خطايى خواهد بود واگر او قاصد قتل او بود، از سلاح سرد ويا سنگ، وچوب استفاده مى كرد وچون حادثه ناگهانى بوده، طبعاً نظرش يك نوع دفاع از مظلوم بوده، نه قتل ظالم.
امّا جمله اخير كه عمل را عمل شيطانى توصيف كرده، بايد ديد مرجع ضمير چيست؟ گاهى گفته مى شودكه مقصود از عمل شيطان، درگيرى آن دو نفر بوده كه منجر به قتل قبطى گرديد ودر روايتى نيز اين تفسير وارد شده است.(1)
مشكل اين نظر آيه بعدى است كه مى گويد: (قالَ رَبِّ إنّى ظلَمْتُ نَفْسى فَاغْفِر لى) اين جمله حاكى است كه مرجع ضمير،كار خود موسى است ودر غير اين صورت چنين درخواستى، درخواست بى موقع خواهد بود. اگر هيچ كار خلافى صورت نگرفته است، چرا مى گويد:من بر خويش ستم كردم؟
حق اين است كه مقصود، كار خود موسى است; ولى عمل شيطان پيوسته

1 . صدوق:عيون أخبار الرضا ج1/199 تحقيق لاجوردى ، ولى راوى حديث على بن محمد بن الجهم است كه به هيچ وجه نمى توان به روايت مردى كه عداوت اهل بيت در دل داشت تكيه نمود. به تنقيح المقال ج2،ص303 به شماره 8458 مراجعه شود.
Website Security Test