welcome to official website of Grand Ayatollah Sobhani
فارسی العربیة
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی گالری تصویر استفتائات اخبار قاموس المعارف ریحانة الأدب

نام کتاب : منشور جاويد / ج 12*
نویسنده :آيت الله العظمي سبحانی*

منشور جاويد / ج 12

صفحه 1
نخستين تفسير موضوعى
به زبان فارسى
منشور جاويد
تجزيه و تحليل از زندگانى پيامبران خدا
از حضرت شعيب تا حضرت عيسى
(عليهم السلام)
جلد 12
نگارش:
آية اللّه جعفر سبحانى

صفحه 2
0 اسم كتاب ................................................................................................. منشور جاويد / ج 12
0 موضوع ...................................................................................................... سرگذشت انبياء 0
0 مؤلّف ......................................................................................................... جعفر سبحانى 0
0 ناشر ...................................................................................... مؤسسه امام صادق 9 قم 0
0 نوبت چاپ ................................................................................................................... أوّل 0
0 ليتوگرافى و چاپ ............................................................................................ اعتماد ـ قم 0
0 تيراژ ............................................................................................................. 2000 نسخه 0
0 حروفچينى و صفحه آرائى لاينوترونيك ............................... مؤسسه امام صادق 9 قم 0
مركز نشر
قم ـ ميدان شهداء، انتشارات توحيد

صفحه 3
بسم الله الرحمن الرحيم

پيشگفتار

پيامبران الهى برگزيدگان خدا براى دريافت پيامهاى الهى هستند و براى هدايت بشر از دو راه وارد مى شوند:

1ـ رهبرى گرايشهاى فطرى در انسان

بشر در مكتب فطرت با يك سلسله اصول آشنا مى شود، ولى روى عواملى پرده نسيان يا بى تفاوتى چهره آنرا مى پوشاند . در اين شرايط انبيا با بيانهاى شيرين ودلپذير خود، پرده هاى فراموشى را كنار زده وچهره فطرت را از هر غبارى پاك مى سازند.
امير مؤمنان(عليه السلام) در اين بخش از تبليغات پيامبران چنين مى فرمايد:
«وَ واتَرَ إِلَيْهِمْ أَنْبِياءَهُ لَيَستَأْدُوهُمْ مِيثاقَ فِطْرَتِهِ وَ يُذَكِّرُوهُمْ مَنْسِىَّ نِعْمَتِهِ وَ يَحْتَجُّوا عَلَيهِمْ بِالتَّبْلِيغ وَ يُثِيرُوا لَهُمْ دَفائِنَ العُقُول».(نهج البلاغة خطبه 1)
پيامبران را پى در پى براى هدايت بشر برانگيخت، تا عمل به پيمان را كه در آفرينش مردم نهاده است مطالبه كنند، وآنان را نسبت به نعمت فراموش شده متذكِر شوند، وبا تبليغ، حجّت را بر آنها تمام كنند، و آنچه را در باطن آنها نهفته است بر انگيزند.

2ـ آموزش اصولى در معارف و احكام

در سايه ارتباط با جهان غيب، يك رشته معارف واصول را در قلمرو عقايد واحكام در اختيار بشر نهاده، وآنها را با تعاليم خود آشنا مى سازند واگر آموزگاران الهى در ميان نبودند بشر نمى توانست به اين زودى بر اين اصول دست يابد . از اين جهت پيامبران گاهى مذَكِّر وياد آور، وگاهى معلّم وآموزگارند.
امت اسلامى، نخستين امتى نيست كه براى آنان، از جانب خداوند، پيامبرى اعزام گرديد و كتاب فرو فرستاده شد، بلكه بر خلاف اين انديشه، آنها آخرين امت مى باشند كه

صفحه 4
با اعزام پيامبر آنها، باب نبوت بسته و بساط تشريع برچيده گرديده است.
در طريق تحكيم دو اصل ياد شده، بسيار به جاست كه امت اسلامى از زندگى معلمان پيشين الهى، و واكنشهاى امتهاى آنها به طور صحيح آگاه گردند بالاخص كه كتب عهد عتيق و جديد از تحريف سالم نمانده و حق و باطل در آنها به هم آميخته شده است.
مسلمانان با خواندن سرگذشت صحيح پيامبران در كتاب آسمانى خود، بدون اينكه خود به عنوان ماده خام تاريخ قرار گيرند، ميوه تلخ و شرين تاريخ را مى چينند، و درسهاى آموزنده اى ياد مى گيرند، اصولا خاصيت داستانهاى صحيح و پا بر جا اين است كه انسان بدون آنكه خود در جريان شيرينيها وتلخيهاى حوادث باشد نتيجه لازم را از تاريخ مى گيرد واين همان نكته اى است كه از زمانهاى ديرينه،معلّمان اخلاق ومصلحان جهان گفته اند:
خوشتر آن باشد كه سرّ دلبران *** گفته آيد در كلام ديگران
پيامبرانى كه زندگى آنها در جلد يازدهم بيان گرديد عبارتند از:
1ـ حضرت آدم 4 2ـ حضرت ادريس 4 3ـ حضرت نوح 4 4ـ حضرت هود 4 5ـحضرت صالح 46ـ حضرت ابراهيم 4 7ـ حضرت اسماعيل 4 8ـ حضرت اسحاق 4 9ـ حضرت لوط 4 10ـ حضرت يعقوب 4 11ـ حضرت يوسف4
اكنون وقت آن رسيده است كه به تشريح زندگانى ديگر پيامبران بزرگ الهى كه در قرآن به گونه اى سرگذشت آنها بيان شده است بپردازيم، وآنان عبارتند از:
1ـ حضرت شعيب4 2ـ حضرت موسى4 3ـ حضرت داود 4 4ـ حضرت سليمان4 5ـ حضرت ايوب4 6ـ حضرت يونس4 7ـ حضرت زكريا4 8ـ حضرت يحيى4 9ـ حضرت مسيح4
در تبيين زندگانى آنان مانند جلد پيشين به خود قرآن واحياناً به روايات واقوال مفسّران اعتماد شده است.اميد است اين بخش از تفسير موضوعى ما، چراغى فرا راه طالبان حقيقت وعاشقان تفسير كلام ا لهى باشند وازخداوند بزرگ براى نگارش ديگر موضوعات قرآن خواهان توفيقم.
مؤلف
11/ محرم الحرام 1416

صفحه 5

پيامبر دوازدهم

حضرت شعيب (عليه السلام)

در مـدين

يكى از پيامبران الهى كه با تبهكاران مبارزه كرده شعيب است. از سياق آيات قرآن استفاده مى شود كه وى پس از انقراض لوطيان مبعوث به رسالت شده است واز نظر زمان، بايد او را پيامبرى پس از لوط خواند. به گواه اينكه در قرآن در مواردى كه از بيان سرگذشت آل لوط فارغ مى شود، سخنى از شعيب وقوم او به ميان مى آورد واين نشان مى دهد كه شعيب پس از انقراض آل لوط مبعوث به رسالت شده ودر آن منطقه ميان اين دو پيامبر، پيامبرى ديگر مبعوث نشده است. (1)

زمان ومكان بعثت شعيب

مدين (2) نام منطقه اى است كه شعيب در آن زندگى مى كرد. البته برخى گفته اند كه نام قبيله اوست و از اينكه او در هدايت قوم خود سخن از نابودى قوم لوط به ميان مى آورد، استفاده مى شود كه محيط زندگى آنها نزديك به يكديگر بوده

1 . سوره اعراف/85; هود/84; عنكبوت/37; حجر/78.
2 . ياقوت در مراصد الاطلاع مى گويد:«مدين» مقابل «تبوك» در ساحل مديترانه است. ميان اين دو،شش منزل فاصله است ومساحت ميان اين دو ومصر در هشت روز پيموده مى شود ودر حقيقت اين شهر در شمال حجاز وجنوب شام قرار گرفته است. برخى ديگر مى گويند: مدين بر مردمى اطلاق مى شود كه ميان خليج عقبه تا كوه سينا زندگى مى كردند ودر تورات نام آن «مديان» آمده است.

صفحه 6
است; چنانكه مى فرمايد:(وَ ما قَوْمُ لُوط مِنْكُمْ بِبَعيد) (هود/85). در گذشته ياد آور شديم كه حضرت لوط همراه ابراهيم عراق را به قصد شام ترك گفت و شايد از جانب خداوند مأمور شد به سوى شام برود، لذا طبعاً جايگاه قوم شعيب نيز همان مرز وبوم خواهد بود.
در روايات آمده است كه شعيب يكى از پنج پيامبر عرب مى باشد وآنان عبارتند از: هود، صالح، اسماعيل، شعيب وپيامبر اسلام. و از ويژگيهاى شعيب اين بود كه بسيار از خدا خائف بود. (1)
از مجموع آيات وارد در باره قوم شعيب، استفاده مى شود كه دو انحراف ميان آنان شايع بود:يكى بت پرستى به جاى خداپرستى وديگرى كم فروشى در معامله.
قرآن گاهى از اين گروه به نام (أصحاب الأيكة) ياد مى كند; چنانكه مى فرمايد:(وإنْ كان أصْحابُ الأيْكَةِ لَظالِمينَ *فَانْتَقَمْنا مِنْهُمْ وَ إنَّهُما لَبِإمام مُبين). (حجر/78ـ 79).
«به درستى كه اصحاب «ايكه» ستمگران بودند وما از آنان انتقام گرفتيم واين گروه با قوم لوط در مسير وطريق شما به سوى شام هستند. »
اين آيه نيز به گونه اى جايگاه قوم شعيب را مى رساند واين كه در مسير قوم قريش به هنگام سفر به شام قرار دارد.
«ايكه» به درختان پر شاخ وبرگ مى گويند كه شاخه هاى آن به هم مى پيچد. آنان در سرزمينى زندگى مى كردند كه داراى چنين درختانى بوده وقرآن از روزى كه آنان در چنين زمانى هلاك شدند، به «يوم الظلة» تعبير كرده است كه تفسير آن در آينده خواهد آمد.
تا اينجا با خصوصيات منطقه ومحيط زندگى وگرفتاريهاى روحى قوم شعيب

1 . بحار الأنوار، ج12،ص385.

صفحه 7
آشنا شديم; اكنون با ويژگيهاى اين پيامبر بزرگ آشنامى گرديم.

ويژگيهاى شعيب

شعيب خود را «رسول امين»،(إنّى لَكُمْ رَسُولٌ أمين) (شعراء/178) ومصلح(إنْ أُريدُ إِلاّ الإصْلاحَ مَا اسْتَطَعْتُ) (هود/88) واز صالحان،(سَتَجِدُنى إنْ شاءَ اللّه مِنَ الصّالِحينَ) (قصص/27) خوانده است وقرآن نيز اين اوصاف را نقل وتصديق كرده است. بنا به احتمالى (زيرا بعيد نيست كه شعيب پدر همسر موسى غير از شعيب موضوع سخن ما باشد و ما در فصل مخصوص به حضرت موسى در اين باره بحث خواهيم كرد) او شخصيتى است كه موسى بن عمران در خانه او قريب ده سال مشغول كار شد وسرانجام افتخار دامادى او را پيدا كرد.(1)
در ذيل به محورهاى كلى سرگذشت اين پيامبر اشاره كنيم:
1ـ محتواى دعوت.
2ـ روش تبليغ.
3ـ واكنش قوم وپاسخهاى شعيب.
4ـ نزول عذاب الهى.

1 . سوره قصص/27.

صفحه 8

1

محتواى دعوت

آيات موضوع

(وَ إلى مَدْيَنَ أخاهُمْ شُعَيْباً قالَ يا قَوْمِ اعْبُدُوا اللّهَ ما لَكُمْ مِنْ إله غَيْرُهُ قَدْ جاءَتْكُمْ بَيِّنَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ فَأوفُوا الكَيْلَ وَ المِيزانَ وَ لاتَبْخَسُوا النّاسَ أشياءَهُمْ وَ لاتُفْسِدُوا فِى الأرْضِ بَعْدَ إصْلاحِها ذلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ إنْ كُنْتُمْ مُؤمِنينَ* وَلا تَقْعُدُوا بِكُلِّ صِراط تُوعِدونَ وَ تَصُدُّونَ عَنْ سَبيلِ اللّهِ مَنْ آمَنَ بِهِ وَ تَبْغونَها عِوَجاً)(اعراف/85ـ86).
(وَ إلى مَدْيَنَ أخاهُمْ شُعَيْباً قالَ يا قَوْمِ اعْبُدُوا اللّهَ ما لَكُمْ مِنْ إله غَيْرُهُ وَلاتَنْقُصُوا المِكْيالَ وَ المِيزانَ إنّى أريكُمْ بِخَيْر وَ إنّى أخافُ عَلَيْكُمْ عَذابَ يَوْم مُحيط *ويا قَوْمِ أَوفُوا المِكْيالَ وَ المِيزانَ بِالقِسْطِ وَ لاتَبْخَسُوا النّاسَ أشْياءَهُمْ وَلاتَعْثَوا فى الأرْضِ مُفسِدينَ *بَقيَّةُ اللّهِ خَيْرٌ لَكُمْ إنْ كُنْتُمْ مُؤمِنينَ وَ ما أنَا عَلَيْكُمْ بِحَفيظ)(هود/84ـ86).
(كَذَّبَ أصْحابُ الأيْكَةِ المُرسَلينَ* إذْ قالَ لَهُمْ شُعَيبٌ ألا تَتَّقُونَ* إنّى لَكُمْ رَسُولٌ أمينٌ* فَاتَّقُوا اللّهَ وأطيعُونِ* وما أسألكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أجْر إنْ أجرِيَ إلاّعلى رَبِّ العالَمينَ* أَوفُوا الكَيلَ وَ لا تَكُونُوا مِنَ المُخسِرينَ*وَ زِنُوا بِالقِسْطاسِ المُسْتَقيمِ*وَ لا تَبْخَسُوا النّاسَ أشياءَهُمْ وَ لاتَعْثَوا فِى الأرْضِ مُفْسِدينَ *وَ اتَّقُوا الّذى خَلَقَكُمْ وَ الجِبلَّةَ الأوّلينَ)(شعراء/176ـ184).
(وَ إلى مَدْيَنَ أخاهُمْ شُعَيْباً فَقالَ يا قَوْمِ اعْبُدُوا اللّهَ وَارْجُوا اليَوْمَ الآخِرَ وَلاتَعْثَوا فى الأرْضِ مُفْسِدينَ)(عنكبوت/36).

صفحه 9

ترجمه آيات

1ـ به سوى مدين (اهل مدين) برادرشان (1) شعيب را فرستاديم. گفت: اى قوم من! خدا را بپرستيد كه براى شما خدايى جز او نيست، از طرف پروردگار به سوى شما دليلى آمده است. پيمانه وترازو را كامل كنيد. اموال مردم را ناقص مدهيد. در زمين پس از اصلاح آن ،فساد نكنيد. اين براى شما نيكوست اگر مؤمن باشيد. بر سر هر راهى ننشينيد تا مؤمنان به خدا را بترسانيد و از راه باز داريد وراه كج طلب كنيد.
2ـ به سوى اهل مدين برادرشان شعيب را فرستاديم، گفت:اى قوم من! خدا را بپرستيد براى شما خدايى جز او نيست، پيمانه وترازو را كم مكنيد، من شما را در رفاه ونعمت مى بينم وبراى شما از عذاب روز فراگير مى ترسم.اى قوم من! پيمانه وترازو را عادلانه وكامل كنيد. چيزهاى مردم را ناقص تحويل ندهيد ودر روى زمين فساد نكنيد. آنچه در دست شما باقى مى ماند(پس از پرداختن مال مردم) براى شما خوب است، اگر مؤمن باشيد ومن نگهبان شما نيستم.
3ـ ساكنان سرزمين ايكه (2) پيامبران را تكذيب كردند، آنگاه كه شعيب به آنان گفت: چرا تقوا را پيشه نمى كنيد، من براى شما پيامبر امينى هستم. از مخالفت خدا بپرهيزيد ومرا اطاعت كنيد. ومن بر رسالت خود پاداشى نمى خواهم. مزد من بر پروردگار جهانيان است. پيمانه را كامل تحويل دهيد وخسارت نرسانيد وبا ترازوى راست وزن كنيد واموال مردم را ناقص نپردازيد ودر زمين فساد نكنيد. از خدايى كه شما وپيشينيان را آفريده است بترسيد.

1 . شعيب از بستگان اين قوم بود نه برادر آنان. ولى چون با اخلاص كامل در هدايت قوم خود تلاش مى كرد، برادر ناميده شده است.
2 . در گذشته ياد آور شديم كه «ايكه» به معناى درخت پرشاخ وبرگى است كه به هم مى پيچد ودر منطقه آنان از اين درختان فراوان بوده است.

صفحه 10
4ـ به سوى اهل مدين برادرشان شعيب را فرستاديم، گفت:اى قوم من! خدا را بپرستيد، به روز ديگر اميدوار باشيد ودر زمين فاسد مكنيد.

تفسير موضوعى آيات

پيامبران گرامى همگى در يك رشته از اصول مشترك بوده اند. چيزى كه هست هر كدام بر اساس خصوصيات قوم خود بر امر ويا امورى تأكيد مىورزيدند. از آيات فوق استفاده مى شود كه شعيب بر روى چهار مطلب تأكيد داشت:
1ـ يكتا پرستى.
2ـ دعوت به عدل و قسط در معاملات.
3ـ خود دارى از فساد در زمين.
4ـ اجتناب از سدّ طريق مؤمنان.
از مجموع آيات استفاده مى شود كه آنان انحرافات مشترك با اقوام ديگر وانحراف مخصوص به خود داشتند. انحراف مشترك همان بت پرستى بود، ولى انحراف مخصوص آنان كم فروشى وتجاوز به اموال مردم وتهديد كسانى بودند كه به شعيب ايمان آورده بودند، علاوه بر فساد در روى زمين كه بيان خواهيم نمود.
اينك آيات مربوط به هر قسمت را به طور جداگانه ياد آور مى شويم:
1ـ انحراف در توحيد:(يا قَوْمِ اعْبُدُوا اللّهَ ما لَكُمْ مِنْ إله غَيْرُهُ ) (اعراف/

صفحه 11
85، هود/84).
2ـ انحراف در معاملات:( فَأَوفُوا الكَيْلَ وَ المِيزانَ وَ لاتَبْخَسُوا النّاسَ أشياءَهُم) (اعراف/86). (1)
3ـ فساد در روى زمين: (وَ لاتُفْسِدُوا فِى الأرْضِ بَعْدَ إصْلاحِها...)(اعراف/ 85). (2) وهر گناهى نوعى افساد است.
4ـ سدّ طريق مؤمنان:(وَلا تَقْعُدُوا بِكُلِّ صِراط تُوعَدونَ وَ تَصُدُّونَ عَنْ سَبيلِ اللّهِ مَنْ آمَنَ بِهِ وَ تَبْغونَها عِوَجاً)(اعراف/86) (3)، گويا بر سر راه خانه شعيب مى نشستند،و كسانى را كه قصد خانه او را داشتند، به قتل تهديد مى كردند.
***

2

روش تبليغ

تا اينجا با محتواى تبليغ آشنا شديم واز همين جا به نوع انحرافات قوم پى برديم.بررسى زندگانى اقوام پيامبران روشن مى سازد كه شيطان براى گمراه كردن مردم از راههاى مختلف وارد مى شود. يعنى در حالى كه برخى از انحرافها فرا گير بوده، ولى مطابق تقاضاى محيط، هر قومى را به نحوى گرفتار مى كرد. قوم شعيب نيز پس از بت پرستى، مبتلا به فساد مالى بوده وبه اموال وحقوق يكديگر تعدّى مى كردند.
اكنون ببينيم شعيب با به كار گيرى چه نوع روش در تبليغ در صدد اصلاح آنان بر آمده است.
از آيات به دست مى آيد كه شيوه تبليغى او چنين بوده است:
1ـ داشتن دليل وگواه.
2ـ ياد آورى نعمت هاى خدا.
3ـ ياد آورى سرگذشت دردناك گذشتگان.
4ـ تهديد به عذاب الهى.

1 . همچنين به آيات:هود/84ـ 85، وشعراء/181ـ183 رجوع شود.
2 . ونيز به همين مضمون است: هود/85، شعراء/83.
3 . ضمير مؤنث در «تبغونها» به سبيل بر مى3گردد كه مؤنث مجازى است و راه كج (باطل) مى3طلبيد. وجمله «من آمن» مفعول به فعل «وتصدون» است يعنى «تصدون من آمن عن سبيل اللّه.»

صفحه 12

آيات موضوع

(قَدْ جاءَتْكُمْ بَيِّنَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ) (اعراف/85).
(وَاذْكُروُا إذْ كُنْتُمْ قَليلاً فَكَثَّرَكُمْ وَ انْظُروُا كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ المُفْسِدينَ) (اعراف/86).
(وإنْ كانَ طائِفةٌ مِنْكُمْ آمَنُوا بِالّذى أُرسِلْتُ بِهِ وَ طائِفَةٌ لَمْ يُؤمِنُوا فَاصْبِرُوا حَتّى يَحْكُمَ اللّهُ بَيْنَنا وَ هُوَ خَيْرُ الحاكِمينَ)(اعراف/87).
(إنّى أريكُمْ بِخَيْروَ إنّى أخافُ عَلَيْكُمْ عَذابَ يَوْم مُحيط)(هود/84).
(بَقِيَّةُ اللّهِ خَيْرٌ لَكُمْ إنْ كُنْتُمْ مُؤمِنينَ وَما أنَا علَيْكُمْ بِحَفيظ)(هود/86).
(وَ يا قَوْمِ لا يَجْرِمَنَّكُمْ شِقاقِى أن يُصيبَكُمْ مِثْلُ ما أصابَ قَوْمَ نُوح أوْ قَوْمَ هُود أوْ قَوْمَ صالح وَ ما قَوْمُ لُوط مِنْكُمْ بِبَعيد)(هود/89).
(وَاسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ ثُمَّ تُوبُوا إلَيْهِ إنّ رَبّى رَحيمٌ وَدُودٌ) (هود/90).
(وَ ما أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أجْر إنْ أجْرِيَ إلاّ عَلى رَبِّ العالَمينَ) (شعراء/180).

ترجمه آيات

1ـ آگاه باشيد از جانب پروردگارتان براى شما دليل آشكار آمد.
2ـ به ياد آريد آنگاه كه گروه اندكى بوديد،آنگاه خدا شما را فزونى بخشيد. بنگريد چگونه شد سرانجام مفسدان.
3ـ هرگاه گروهى از شما به رسالت من ايمان آوردند وگروهى ديگر ايمان نياورند(زيانى به من نمى رساند).صبر كنيد تا خدا ميان ما داورى كند كه او بهترين داوران است.
4ـ من شما را در نعمت وثروت مى بينم واز عذاب روز فرا گير بر شما بيمناكم.
5ـ آنچه خدا برا ى شما باقى مى گذارد بهتر است. من حافظ شما (از

صفحه 13
عذاب) نيستم.
6ـاى قوم من مخالفت شما با من سبب نشود كه به شما برسد آنچه به قوم نوح وهود وصالح رسيده است و(سرنوشت)قوم لوط از شما چندان دور نيست.
7ـ از خدا طلب آمرزش كنيد. به سوى او بازگرديد. پروردگار من مهربان ودوستدار بندگان است.
8ـ من از شما در برابر تبليغ خود مزدى نمى طلبم. پاداش من جز بر پروردگار جهانيان نيست.

تفسير موضوعى آيات

شعيب در روش تبليغ خود از عناوين ياد شده در زير بهره گرفته است كه هر يك مى تواند در هدايت گمراهان مؤثر باشد.
1ـ دليل وبرهان بر صحّت گفتار خود: همگى مى دانيم كه پيامبران به معجزه مجهز بودند. گاهى از روز نخست معجزه همراه داشتند وگاهى پس از درخواست مردم دست به اعجاز مى زدند. هرگز پيامبرى نبود كه بدون معجزه ودليل از جانب خدا مبعوث به هدايت شود. شعيب از گروه نخست بود. به همين جهت مى گويد: (قَدْ جاءَتْكُمْ بَيِّنَةٌ مِنْ رَبِّكُم فَأوفُوا الكَيْلَ). از ترتب جمله دوّم (فَأوفُوا) بر جمله نخست( قَدْ جاءَتْكُمْ بَيِّنَةٌ ) مى توان حدس زد كه او به سبب داشتن دليل وبرهان بر نبوت خود، مردم را الزام مى كند كه به دستورهاى او گردن نهند. امّا معجزه او چه بوده، در قرآن نامى از آن برده نشده است. اينكه برخى مى گويند شعيب فاقد معجزه بوده، به گواه اينكه در قرآن نامى از معجزه او به ميان نيامده است، سخن بى پايه اى است; همان گونه كه نام بسيارى از معجزات پيامبر اسلام نيز در قرآن نيامده است.(1)

1 . مجمع البيان ، ج2، ص447.

صفحه 14
در آيه ديگر نيز به همين نكته اشاره كرده ومى فرمايد:(قَالَ يا قَوْمِ أرَأيْتُمْ إنْ كُنْتُ عَلى بَيِّنَة مِنْ رَبّى) (هود/88).
2ـ ياد آورى نعمتهاى الهى: شعيب قوم خود را متوجه نعمتهاى الهى كرد كه لازمه آن فرمانبردارى از چنين منعمى است. او ياد آورى كرد كه شما گروه كمى بوديد و خدا جمعيت شما را بالا برده است ودر نتيجه نيرومند شده ايد: (وَاذْكُرُوا إذْ كُنْتُمْ قَليلاً فَكَثَّرَكُمْ )،گاهى دايره نعمت را بالاتر نشان مى دهد وآن اينكه: (وَاتَّقُوا الّذى خَلَقَكُمْ وَ الجِبِلَّة الأوّلينَ)(شعراء/184):«از مخالفت خدا كه شما وپيشينيان را آفريده است بپرهيزيد.»
3ـ ياد آورى سرنوشت تبهكاران: شعيب ياد آور شد كه شما مردم بايد از سرنوشت تبهكاران گذشته درس عبرت بگيريد. مبادا به سرنوشت اقوام نوح وهود وصالح گرفتار شويد ونزديكترين درس عبرت براى شما سرنوشت قوم لوط است كه در همسايگى شما قرار داشتند وبه خاطر مخالفت با خدا نابود شدند. چنانكه مى فرمايد:
(وَ يا قَوْمِ لا يَجْرِمَنَّكُمْ شِقاقِى أن يُصيبَكُمْ مِثْلُ ما أصابَ قَوْمَ نُوح أوْ قَوْمَ هُود أوْ ْ قَوْمَ صالح وَ ما قَوْمُ لُوط مِنْكُمْ بِبَعيد). (هود/89)
وباز مى فرمايد:(فَانْظُروُا كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ المُفْسِدينَ). (اعراف/86)
4ـ تهديد به عذاب: از نظر جريان طبيعى اگر روشهاى پيشين مؤثر نشد، بايد از روش تهديد به عذاب الهى بهره بگيرد. او نيز چنين كرد و رو به دو گروه مؤمن وكافر كرد وگفت:(فَاصْبِرُوا حَتّى يَحْكُمَ اللّهُ بَيْنَنا وَ هُوَ خَيْرُ الحاكِمينَ) (اعراف/87). ودر آيه ديگر تهديد به عذاب را صريحتر از آيه پيشين بيان كرد: ومى گويد:َ (وَإنّى أخافُ عَلَيْكُمْ عَذابَ يَوْم مُحيط).(هود/84)
امور ياد شده روش تبليغ حضرت شعيب است. البته او در مقام تبليغ، مانند ديگر پيامبران استفاده كرد و گفت براى دعوت خود مزد وپاداش نمى طلبد وموفقيت

صفحه 15
او مربوط به اذن خداست وجز بر او توكّل نمى كند: (وَ ما أسْألكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أجْر إنْ أجْرِيَ إلاّ عَلى رَبِّ العالَمينَ) (شعراء/80). وباز مى فرمايد:(وَ ما أُريد أنْ أُخالِفَكُمْ إلى ما أنْهاكُمْ عَنْهُ إنْ أُريد إلاّ الإصلاحَ مَا اسْتَطَعْتُ وَ ما تَوفيقى إلاّ بِاللّهِ عَلَيْهِ تَوَكَّلْتُ وَ إلَيْهِ أُنيب)(هود/88). جمله (إنْ أُريد إلاّ الإصلاح) بيانگر مفاد جمله پيشين است كه در آغاز نظر، خالى از اجمال نيست وآن اينكه مى گويد: من هرگز از كسانى نيستم كه شما را از كارى باز دارم وخود با آن مخالفت كنم، من مانند ديگر پيامبران اصلاح طلبم وپايه اساسى اصلاح، همان همسويى گفتار ورفتار است.
سرانجام شعيب درهاى بازگشت را به روى قوم خود باز مى داند ومى گويد: (وَاسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ ثُمَّ تُوبُوا إلَيْهِ إنّ رَبّى رَحيمٌ وَدُودٌ)(هود/90).(1)
***

3

واكنش قوم

قوم شعيب مانند اقوام گذشته در برابر دعوت او سرسختى نشان دادند وجز گروه اندكى، كسى به او ايمان نياورد. مخالفان با او به مجادله برخاستند. منطق آنان در مجادله عبارت بود از:
1ـ نامفهوم بودن محتواى رسالت.
2ـ اتهام به سحر وجنون.
3ـ بشر بودن شعيب.
4ـ نداشتن قدرت اجتماعى.

1 . در حالى كه آيات ياد شده بيانگر روش تبليغى شعيب است، مى3تواند پاسخ به برخى اعتراضهاى قوم خود باشد، اعتراضهايى كه پس از اين مى آيد. از اين جهت اين قسم از آيات در مقام پاسخ شعيب به قوم خود نيامده است، بلكه آيات ديگرى آمده است كه مستقيماً پاسخ به خرده3هاى آنهاست.

صفحه 16
5ـ زيانبار بودن پيروى از تو.
6ـ تهديد به اخراج وسنگسار كردن.

آيات موضوع

(قالَ المَلأُ الّذينَ اسْتَكْبَرُوا مِنْ قَوْمِهِ لَنُخْرِجَنَّكَ يا شُعَيبُ وَ الّذينَ آمَنُوا مَعَكَ مِنْ قَرْيَتِنا أو لَتَعُودُنَّ فى مِلَّتِنا قالَ أوَ لَوْ كُنّا كارِهينَ) (اعراف/88).
(وَقالَ المَلأُ الّذينَ كَفَرُوا مِنْ قَوْمِهِ لَئِنِ اتَّبَعْتُمْ شُعَيْباً إنَّكُمْ إذاً لَخاسِرونَ) (اعراف/90).
(قالُوا يا شُعَيْبُ أصَلاتُكَ تَأمُرُكَ أنْ نَتْرُكَ ما يَعْبُدُ آباؤُنا أو أنْ نَفْعَلَ فى أمْوالِنا ما نَشاءُ إنَّكَ لاَنْتَ الْحَليمُ الرَّشيدُ)(هود/87).
(قالُوا يا شُعَيْبُ ما نَفقَهُ كَثيراً مِمّا تَقُولُ وَ إنّا لَنَراكَ فينا ضَعيفاً وَ لَوْلا رَهْطُكَ لَرَجَمْناكَ وَما أنْتَ عَلَيْنا بِعَزير) (هود/91).
(قالُوا إنّما أنْتَ مِنَ المُسَحَّرينَ)(شعراء/185).
(وَ ما أنْتَ إلاّ بَشَرٌ مِثْلُنا وإنّ نَظُنُّكَ لَمِنَ الكاذِبينَ) (شعراء/186).

ترجمه آيات

1ـ سران مستكبر قوم شعيب به او گفتند:اى شعيب تو وكسانى را كه به تو ايمان آورده اند از شهر خود بيرون مى كنيم، يا اينكه به آيين ما باز مى گرديد. شعيب در پاسخ گفت: هر چند ما آيين شما را نخواهيم؟
2ـ سران كافر از قوم او گفتند: اگر از شعيب پيروى كنيد، زيانكاريد.
3ـ گفتند:اى شعيب! آيا نيايش تو فرمان مى دهد كه ما آنچه را كه پدرانمان آنها را مى پرستيدند ترك كنيم ونتوانيم به دلخواه خود در اموالمان تصرّف كنيم؟ تو بردبار وداناهستى.
4ـ گفتند:اى شعيب! ما بسيارى از آنچه را مى گويى نمى فهميم وما تو

صفحه 17
را در ميان خود ناتوان مى بينيم واگر قبيله تو نبود، سنگسارت مى كرديم، تو بر ما توانايى ندارى.
5ـ تو مسحور وجادو شده اي.
6ـ تو بشرى مانند ما هستى وما تو را دروغگو گمان مى كنيم.

تفسير موضوعى آيات

1ـ قوم شعيب محتواى دعوت او را گنگ و مبهم مى دانستند و مى گفتند: (ياشُعَيْبُ ما نَفْقَهُ كَثيراً مِمّا تَقُولُ ) (هود /91). مسلّماً دعوت شعيب از روشنترين دعوتها بود. چه دعوتى روشنتر از اينكه او مى گفت: خدايى را بپرستيدكه شما وپيشينيان را آفريده است:(وَ اتَّقُوا الّذى خَلَقَكُمْ وَ الجِبِلَّةَ الأوّلينَ)
شگفتا!دعوت به پرستش خداى توانا ودانا دعوت مبهم! امّا پرستش بتهاى كور وكر يك دعوت روشن؟!
2ـ باز آنان مانند اقوام پيشين،بشر بودن را مانع از رسالت الهى دانسته ودر نتيجه او را دروغگو مى دانستند ومى گفتند: (وَ ما أنْتَ إلاّ بَشَرٌ مِثْلُنا وإنّ نَظُنُّكَ لَمِنَ الكاذِبينَ) (شعراء/186).
3ـ آنان مانند اقوام پيشين شعيب را به جادو زدگى وجنون متهم مى كردند ومى گفتند: (قالُوا إنّما أنْتَ مِنَ المُسَحَّرينَ)(شعراء/185). وگاهى هم با طعن مى گفتند:( إنَّكَ لاَنْتَ الْحَليمُ الرَّشيدُ).
در محاسبات اجتماعى، انسانى كه بر خلاف افكار عمومى قيام مى كند، مجنون توصيف مى شود. آرى اين گروه مجنونند; امّا جنون آنان در راه هدايت مردم به راه حق وحقيقت است ودر اين هدف سر از پا نمى شناسند وازهمه چيز مى گذرند. اگر بشر بودن مانع از رسالت گردد، هدايت انسانها بر عهده چه كسى خواهد بود؟ آيا فرشتگان كه با انسان مسانخت ندارند، مى توانند او را هدايت كنند؟
4ـ در نظر آنان قدرت اجتماعى نشانه حق، وضعف وناتوانى نشانه بى پايگى

صفحه 18
دعوت بود. چنانكه مى گفتند:(إنّا لَنَريكَ فِينا ضَعيفاً...وَ ما أنْتَ عَلَيْنا بِعَزيز). (هود/91)
اين منطق نادرست اختصاص به قوم هود ندارد.آنگاه كه فرعون در ميدان مبارزه با موسى محكوم شد، از همين راه وارد شد وگفت:(يا قَوْمِ ألَيْسَ لى مُلْكُ مِصرَ وَ هذِهِ الأنْهارُتَجْرى مِنْ تَحْتى أفَلا تُبْصِرونَ* أمْ أنَا خَيْرٌ مِنْ هذا الّذى هُوَ مَهينٌ)(زخرف/51ـ52). «آيا فرمانروايى مصر از آن من نيست واين چشمه ها از زير قصر من جارى نمى شود؟ آيا نمى بينيد، بلكه من بهترم از اين انسانى كه خوار است؟!.»
5ـ از آنجا كه آنان در معاملات، حرام وحلال را رعايت نكرده وكم فروشى ودزديدن اموال مردم شيوه زندگى آنان بود،پيروى از شعيب را مايه زيان خود خوانده گفتند:(لَئِنِ اتَّبَعْتُمْ شُعَيْباً إنّكُمْ إذاً لَخاسِرونَ). (اعراف/90)
6ـ آنگاه كه اين راهها را در باز دارى شعيب مؤثر نديدند، او را به تهديد واخراج از شهر وسنگسار نمودن كردند وگفتند:(لَنُخْرِجَنَّكَ يا شُعَيبُ وَ الّذينَ آمَنُوا مَعَكَ مِنْ قَرْيَتِنا) (اعراف/89). وباز گفتند:(وَ لَوْلا رَهْطُكَ لَرَجَمْناكَ) (هود/91).
تا اينجا با اعتراضهاواشكالات كودكانه قوم شعيب آشنا شديم. اكنون بايد ديد منطق نيرومند شعيب در پاسخ به آنان چه بود. از مقايسه اين دو منطق مى توان به الهى بودن او پى برد. پاسخهاى او از اين اعتراضها به شرح زير است:

پاسخ شعيب از اعتراضها (1)

شعيب در برابر اعتراضهاى آنان پاسخهايى دارد كه قرآن به نقل آنها به شرح

1 . به جهت كم بودن آيات مربوط به پاسخ شعيب، فصل خاصى براى آن نگشوديم. متون آيات و ترجمه و تفسير را يك جا آورديم.

صفحه 19
زير پرداخته است. آنان از او درخواست كردند كه به آيين بت پرستى باز گردد; او در پاسخ مى گويد:
(قَدِ افْتَرَيْنا عَلَى اللّهِ كَذِباً إنْ عُدْنا فى مِلَّتِكُمْ بَعْدَ إذْ نَجّانَا اللّهُ مِنْها وَ ما يَكُونُ لَنا أنْ نَعُودَ فيها إلاّ أنْ يَشاءَ اللّهُ رَبُّنا وَسِعَ رَبُّنا كُلَّ شيء عِلماً عَلَى اللّهِ تَوَكَّلْنا رَبَّنا افْتَحْ بَيْنَنا وَ بَيْنَ قَوْمِنا بِالحَقِّ وَ أنْتَ خَيْرُالفاتِحينَ)(اعراف/89).
واگر ما به آيين شما بازگرديم وآن را آيين الهى بدانيم، بر خدا افترا بسته ايم پس از آنكه خدا ما را از آن نجات داد. ممكن نيست ما به آن آيين باز گرديم مگر اينكه خدا بخواهد. علم پروردگار من گسترده است. بر خدا توكل كرده ايم، خدايا ميان ما وقوم ما به حق داورى كن كه تو بهترين داورها هستى.
آنان به او گفتند:اگر عشيره تو نبود، تو را سنگسار مى كرديم او در پاسخ گفت:
(قالَ يا قَوْمِ أَرَهْطى أَعَزُّ عَلَيْكُمْ مِنَ اللّهِ وَ اتَّخَذْتُمُوهُ وَ راءَكُمْ ظِهْرِيّاً إنَّ رَبّى بِما تَعْمَلُونَ مُحيطٌ). (هود/92)
«اى قوم من !آيا عشيره من در نزد شما از خدا گراميتر است. در حالى شما (به فرمانهاى) خدا پشت كرده ايد كه پروردگار من بر آنچه عمل مى كنيد، احاطه دارد.»
شعيب در انتقاد از اعتراضهاى كودكانه آنان روى امور ياد شده در زير تكيه مى كند:
1ـ نتيجه پيروى از راه وآيين شما پس از داشتن دليل بر بى پايگى آن، بدعت وافترا به خداست. چنانكه مى فرمايد:(قَدِ افْتَرَيْنا عَلَى اللّهِ كَذِباً إنْ عُدْنا فى مِلَّتِكُمْ بَعْدَ إذْ نَجّانَا اللّهُ مِنْها) (اعراف/89). ونكته جالب اينكه شعيب بازگشت به آيين آنان را ازخود وپيروانش نفى مى كند، ولى توحيد در تدبير رانيز ياد آور مى شود وآن اينكه: (وما يَكُونُ لَنا أنْ نَعُودَ فيها إلاّ أنْ يَشاءَ اللّهُ رَبُّنا)(اعراف/89): «بر ما ممكن

صفحه 20
نيست به آن آيين بازگرديم مگر خدا و پروردگار ما بخواهد» ومعنى استثنا اين است كه كارهاى جهان در دست خداست واو مقلب القلوب است. البته مشيّت خدا بر بازگشت افراد با ايمان به شرك در صورتى عملى مى شود كه خود اين افراد زمينه هاى گرايش را فراهم كنند.
2ـ شگفتى از اين است كه مرا به سبب داشتن عشيره ام رجم نمى كنيد، چگونه عشيره من نزد شما از خدا گراميتر است؟ من مى بينم شما به فرمانهاى خدا اعتنا نمى كنيد: (قالَ يا قَوْمِ أَرَهْطى أَعَزُّ عَلَيْكُمْ مِنَ اللّهِ وَ اتَّخَذْتُمُوهُ وَ راءَكُمْ ظهْرِيّاً إنَّ رَبّى بِما تَعْمَلُونَ مُحيطٌ)(هود/92).
او به پاره اى از اعتراضها به خاطر كودكانه بودن پاسخ نگفته واگر هم گفته وحى الهى نقل نفرموده است وآن مسأله اتهام به جنون، دروغگويى ويا گنگ بودن محتواى دعوت يا منافات داشتن بشر بودن او با دعوى رسالت كه ما در گذشته به بى پايگى اين اعتراضات اشاره نموديم.
***

4

نزول عذاب الهى

حضرت شعيب در سخنان خود آنان را از نزول عذاب بيم مى داد وآنان نيز گاهى به عنوان تمسخر وريشخند درخواست عذاب مى كردند. آنگاه كه يأس ونوميدى از ايمان آنان فراگير شد، عذاب الهى فرود آمد وهمگان رانابود كرد. شعيب وافراد با ايمان از آن نجات يافتند. اينك آيات اين قسمت:

صفحه 21

آيات موضوع

(وَيا قَومِ اعْمَلُوا عَلى مَكانَتِكُمْ إنّى عامِلٌ سَوْفَ تَعْلَمُونَ مَنْ يَأتيهِ عَذابٌ يُخْزيهِ وَ مَنْ هُوَ كاذِبٌ وَارْتَقِبُوا إنّى مَعَكُمْ رَقيبٌ). (هود/93)
(فَأَسْقِطْ عَلَيْنا كِسَفاً مِنَ السَّماءِ إنْ كُنْتَ مِنَ الصَّادِقينَ)(شعراء/187).
(فَكَذَّبُوهُ فَأخَذَهُمْ عَذابُ يَوْمِ الظُّلَّةِ إنّهُ كانَ عَذابَ يَوْم عَظيم) (شعراء/189).
(فَأخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ فَأصْبَحُوا فى دارِهِمْ جاثِمينَ) (اعراف/91). (1)
(وَ لَمّا جاءَ أمْرُنا نَجَيْنا شُعَيْباً وَ الّذينَ آمَنُوا مَعَهُ بِرَحْمَة مِنّا وَ أخَذَتِ الّذينَ ظَلَمُوا الصَّيْحَةُ فَأصْبَحُوا فى دِيارِهِمْ جاثِمينَ)(هود/94).
(كَأنْ لَمْ يَغْنَوا فيها ألا بُعْداً لِمَدْيَنَ كَما بَعِدَتْ ثَمُودُ) (هود/95).
(الّذينَ كَذَّبُوا شُعَيْباً كَأنْ لَمْ يَغْنَوا فِيهَا الّذينَ كَذَّبُوا شُعَيْباً كانُوا هُمُ الخاسِرينَ) (اعراف/92).
(فَتَوَلّى عَنْهُمْ وَ قالَ يا قَوْمِ لَقَدْ أبْلَغْتُكُمْ رِسالاتِ رَبّى وَ نَصَحْتُ لَكُمْ فَكَيْفَ آسى عَلى قَوْم كافِرينَ) (اعراف/93).

ترجمه آيات

1ـاى قوم! هر چه مى توانيد انجام دهيد، من نيز انجام مى دهم. به اين زودى مى دانيد كه چه كسى است كه عذاب خوار كننده سراغ او مى آيد وچه كسى است دروغگو. مراقب باشيد من نيز مراقب هستم.
2ـ قطعه اى از آسمان را بر سرما فرو ريز اگر از راستگويانى.

1 . مانند همين آيه در سوره عنكبوت/37 آمده است.

صفحه 22
3ـ او را تكذيب كردند. آنان را عذاب روز(ابر) سايه افكن فرا گرفت، عذاب آن روز عذاب بزرگى بود.
4ـ زمين لرزه آنان را فرا گرفت، در خانه هاى خود هلاك شدند.
5ـ آنگاه كه فرمان ما(عذاب) فرود آمد، شعيب وافرادى كه به او ايمان آورده بودند، به رحمت خود نجات داديم وصداى مهيب، افراد ستمگر را فرا گرفت، در خانه هاى خود خموده وخاموش هلاك شدند.
6ـ آنان نابود شدند، گويى هرگز در آن ديار نبودند. آگاه باشيد اهل مدين از رحمت خدا دور شدند، همچنان كه قوم ثمود دور شدند.
7ـ آنان كه شعيب را تكذيب كردند، گويا در آن ديار نبودند. آنان كه شعيب را تكذيب كردند زيانكار بودند.
8ـ از آنان روى برگرداند وگفت:اى قوم من! پيامهاى پروردگارم را براى شما رساندم وشما را نصيحت كردم. چگونه بر قوم كافر متأسف باشم.

تفسير موضوعى آيات

ناصح مشفق آنگاه كه از اصلاح فرد يا افراد مأيوس شد، به آنها مى گويد: شما برويد سراغ كار خود، من هم سراغ كار خودم. ما اين حالت را در باره شعيب از طريق اين آيه درك مى كنيم كه به آنان چنين گفت: (يا قَومِ اعْمَلُوا عَلى مَكانَتِكُمْ إنّى عامِلٌ سَوْفَ تَعْلَمُونَ ). (هود/93)
قوم شعيب در اعتراض او را دروغگو مى خواندند. او نيز در پاسخ مى گويد آينده ثابت مى كند كه دروغگو كيست؟ (سَوْفَ تَعْلَمُونَ مَنْ يَأتيهِ عَذابٌ يُخْزيهِ وَ مَنْ هُوَ كاذِبٌ). (هود /93)
در اين شرايط جرأت قوم بالا مى رود و درخواست عذاب مى كنند و مى گويند: (فَأَسْقِطْ عَلَيْنا كِسَفاً مِنَ السَّماءِ إنْ كُنْتَ مِنَ الصّادِقينَ) (شعراء/187)

صفحه 23
لحظه نوميدى فرا مى رسد واستحقاق آنان به عذاب قطعى مى گردد. با سه نوع عذاب اين قوم ريشه كن مى گردند:
1ـ صداى مهيب وتكان دهنده: ( وَ أخَذَتِ الّذينَ ظَلَمُوا الصَّيْحَةُ). (هود/ 94)
2ـ زمين لرزه كه طبعاً نتيجه همان صداى مهيب خواهد بود: (فَأخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ) (اعراف/91).
«ظله» به معنى ابر سايه افكن است. حالا اين ابر حامل چه عذابى بوده، در خود آيه شاهدى بر آن نيست. ولى طبق گفته مفسران حامل آتش بود كه آنان را سوزاند. ولى احتمال دارد مقصود از روز سايه، روزى بود كه ابر پايين آمد. مانند روز مه كه سطح زمين را فرا گيرد. خود اين تاريكى مايه سر درگمى آنان شد كه به دنبالش صيحه ورجفه ويرانگر فرا رسيد.
ولى چون در نابودى اقوام پيشين سخن از صاعقه نيز به ميان آمده است، آنچه مفسران گفته اند قريب به نظر مى رسد وآن اينكه در نتيجه صاعقه در پوشش ابر، صداى وحشتناكى پديد آمد وهم آتشبار بزرگى فرود آمد وزمين لرزه اى نيز در نتيجه صداى مهيب، تحقّق پذيرفت.
خدا به سبب اينكه حساب افراد با ايمان با گروه كافران جداست، از نجات شعيب وافراد با ايمان سخن گفته و فرموده است: (وَ لَمَّا جَاءَ أمْرُنا نَجَّيْنا شُعَيْباً وَالّذينَ آمَنُوا مَعَهُ بِرَحْمَة مِنّا)(هود/94).
سرانجام شعيب به اجساد بى جان آنان نگريست وبه عنوان ابراز تنفر روى برگرداند، ولى با آنان چنين سخن گفت:( لَقَدْ أبْلَغْتُكُمْ رِسالاتِ رَبّى وَ نَصَحْتُ لَكُمْ فَكَيْفَ آسى عَلى قَوْم كافِرينَ) (اعراف/93).
در هر حال اين آيه گواه بر اين است كه انسانهاى بزرگ مى توانند در اين

صفحه 24
جهان با ارواح سعيد يا پليد ارتباط بر قرار كرده وسخن بگويند ونظير اين مطلب در مورد صالح كه با قوم خود پس از نابودى آنها سخن گفت، گذشت.(1)

نكته ها وعبرتها

از سرگذشت شعيب وقوم او اين نكات را مى آموزيم:
1ـ قوم شعيب هر چند بت پرست بودند، ولى فشار تبليغ او در باره انحرافات مالى آنان بود كه ميان حلال وحرام فرقى نمى گذاشتند. اين نشان مى دهد كه مبارزه با انحراف مالى كه موجب گسترش عدل ومبارزه با ظلم است، يكى از اهداف عالى پيامبران الهى است; چنانكه مى گويد:(لَقَدْ أرْسَلْنا رُسُلَنَا بِالبَيِّناتِ وَ أنْزَلْنا مَعَهُمُ الكِتابَ وَ المِيزانَ لِيَقُومَ النّاسُ بِالقِسْطِ)(حديد/25) .«ما پيامبران خود را با دلايل برانگيختيم وهمراه آنان كتاب وميزان فرو فرستاديم تا مردم بر پايه عدل زندگى كنند.»
2ـ گروهى از مردم روابط قومى واجتماعى را بر ارزشهاى الهى برترى مى بخشند، وبه يك معنى ضد ارزش را ارزش مى دانند; چنانكه قوم شعيب به او مى گفتند:(وَ لَولا رَهْطُكَ لَرَجَمْناكَ). واو نيز در پاسخ خود گفت: (أَرَهْطى أَعَزُّ عَلَيْكُمْ مِنَ اللّهِ).
3ـ مصلحان الهى پيوسته در گفتار ورفتار همسو بودند وشعيب نيز به اين نكته اشاره كرده مى گويد:(ما أُريد أن أُخالِفَكُمْ إلى ما أنْهاكُمْ عَنْهُ).

1 . اعراف/79.

صفحه 25

پيامبر سيزدهم

موسى بن عمران (عليه السلام)

كليم اللّه

موسى بن عمران از پيامبران بزرگ الهى است كه پس از ابراهيم نام او به عنوان سرسلسله پيامبران درتاريخ نبوت مى درخشد.حيات او از روز ولادت تا روز رحلت، با مرارتها ومشقتها همراه بوده ودر تاريخ مبارزه مردان حق، يكى از بزرگترين مردان مبارزه با ظلم وستم وتبعيض نژادى ومظهر گسترش توحيد ويكتا پرستى به شمار مى رود. كمتر پيامبرى در قرآن مبارزات وجهاد او مانند موسى(عليه السلام) به صورت گسترده بيان شده است. از اين جهت تعجّب نخواهيم كرد كه نام او در قرآن 136 بار وسرگذشت او به طور اجمال يا تفصيل در 34 سوره آمده است.
حضرت كليم از پيامبران بنى اسرائيل است وبنى اسرائيل در اصطلاح قرآن بر مجموعه يهوديان اطلاق مى شود كه فرزندان اسباط دوازده گانه مى باشند. اسباط دوازده گانه عبارتنداز: 1ـ بنى رؤبين، 2ـ بنى شمعون، 3ـ بنى جاد، 4ـ بنى يهودا، 5ـ بنى يساكار، 6ـ بنى زبولون، 7ـ بنى يوسف، 8ـ بنى بنيامين، 9ـ بنى عشير، 10ـ بنى دان، 11ـ بنى نفتالى،12ـ لاويان،. هر سبط به نام يكى از فرزندان يعقوب ناميده شده است.
در دوران فرمانروايى يوسف، يعقوب با فرزندان يازده گانه خود به مصر منتقل شد وموقعيتى كه يوسف در مصر داشت، توانست آنان را از رنج قحطى نجات بخشد وهمگان را در جوشن يا حدود شهر«اون» متوطن سازد(1729ق م). در اين هنگام

صفحه 26
افراد خاندان اسرائيل به گفته تورات فقط هفتاد تن بودند. بنى اسرائيل به زودى در مصر زياد شدند وفراعنه را از كثرت خود متوحش كردند. رفتار دولت مصر بابنى اسرائيل بسيار خشن بود. فرزندان آنان را سر مى بريد ودختران آنان رارها مى كرد.(1)
قرآن رفتار خشونتبار فرعون را با بنى اسرائيل، كه همگى منتهى به يعقوب مى شدند، چنين نقل مى كند:(نَتْلُوا عَلَيْكَ مِنْ نَبَإ مُوسى وَ فِرْعَونَ بِالحَقِّ لِقَوم يُؤمِنُونَ).
(إنَّ فِرْعَوْنَ عَلا فِى الأرْضِ وَ جَعَلَ أهْلَها شِيَعاً يَسْتَضْعِفُ طائِفَةً مِنْهُمْ يُذَبِّحُ أبْناءَهُمْ وَ يَسْتَحْىِ نِساءَهُمْ إنَّهُ كانَ مِنَ المُفْسِدينَ).
(وَنُرِيدُ أنْ نَمُنَّ عَلَى الّذينَ اسْتُضْعِفُوا فِى الأرضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أئمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الوارِثينَ* وَنُمَكِّنَ لَهُمْ فِى الأرضِ وَ نُرِيَ فِرْعَونَ وَ هامانَ وَ جُنُودَهُما مِنْهُمْ ما كانُوا يَحْذَرُونَ). (قصص/3ـ6)
«حكايت مى كنيم بر تو خبر موسى وفرعون را به حق(پيراسته از هر نوع دروغ)براى بهره مند شدن مؤمنان.
فرعون در زمين گردنكشى كرد واهل آن را گروه گروه نمود. گروهى را ضعيف وذليل ساخت. پسران آنان را مى كشت وزنان را زنده مى داشت. فرعون از تبهكاران بود.
وما مى خواهيم بر افراد ضعيف در زمين منّت گذاريم وآنها را پيشوايان مردم قرار دهيم ووارث ملك فرعون گردانيم. در روى زمين به آنان، قدرت بخشيم وبه فرعون وهامان ولشگريانش از آنچه مى ترسند ارائه كنيم.»
تاريخ به ما مى گويد: فرعون وهامان از تولّد موسى، كه بر باد دهنده ملك آنان بود، مى ترسيدند واز اين جهت پسران بنى اسرائيل را مى كشتند تا او متولّد

1 . اعلام قرآن، ص104و669.

صفحه 27
نشود. خداوند در جمله (... ما كانُوا يَحْذَرُونَ)به ترس آنان از تولد موسى اشاره مى كند وياد آور مى شود كه خدا مى خواهد چيزى را كه از آن مى ترسيدند (ولادت موسى) به آنان نشان دهد. گواه بر اينكه مقصود از موصول«ما» در «ما يحذرون» تولد موسى است. جمله بعد از آن است كه مى گويد:(وَ أوْحَيْنا إلى أُمِّ مُوسى أنْ أرْضِعيه...) به مادر موسى الهام كرديم كه فرزند خود را شير ده... يعنى مشيت خداوند براين تعلّق گرفته است كه اين شخص متولّد گردد وسرانجام تخت وتاج فرعون را تباه سازد.
از بررسى آيات قرآن مى توان زندگى او را به شش بخش تقسم كرد وهر بخش محورهاى گوناگون دارد كه آيات فراوانى در باره آن وارد شده است. اين شش بخش عبارتند از:
1ـ از ولادت در مصر تا مهاجرت به مدين.
2ـ ده سال زندگى در مدين در كنار شعيب.
3ـ مهاجرت از مدين به مصر وحوادث راه.
4ـ ورود به مصرومبارزه با فرعون تا هلاكت وى.
5ـ هلاكت و نابودى آل فرعون
6ـ خروج از مصر ونزول در صحراى سينا.
7ـ چهل سال سرگردانى در صحراى سينا.

صفحه 28

1

از ولادت تا مهاجرت به مدين

نخستين بخش از زندگى او دو محور اساسى دارد:
1ـ ولادت تا انتقال به دربار فرعون.
2ـ زندگى در دربار فرعون تا لحظه مهاجرت.
اينك آيات مربوط به محور اوّل را مورد بحث قرار مى دهيم.

الف:ولادت تا انتقال به دربار فرعون

آيات موضوع
(وَ أوْحَيْنا إلى أُمِّ مُوسى أنْ أرْضِعيهِ فَإذا خِفْتِ عَلَيْهِ فَألقِيهِ فِى اليَمِّ وَلاتَخافى وَلا تَحْزَنى إنّا رادُّوهُ إلَيْكِ وَ جاعِلُوهُ مِنَ المُرْسَلينَ) (قصص/7).
(فَالْتَقَطَهُ آلُ فِرْعَونَ لِيَكُونَ لَهُمْ عَدُوّاً وَ حَزَناً إنَّ فِرْعَونَ وَ هامانَ وَ جُنُودَهُما كانُوا خاطِئِينَ)(قصص/8).
(وَ قالَتِ امْرَأَتُ فِرْعَونَ قُرَّةُ عَيْن لى وَ لَكَ لاتَقْتُلُوهُ عَسى أنْ يَنْفَعَنا أوْ نَتَّخِذَهُ وَلَداً وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ)(قصص/9).
(وَأَصْبَحَ فُؤادُ أُمِّ مُوسى فارِغاً إنْ كادَتْ لَتُبْدِى بِهِ لَولا أنْ رَبَطْنا على قَلْبِها لِتَكُونَ مِنَ المُؤمِنينَ)(قصص/10).
(وَقالَتْ لأُخْتِهِ قُصِّيهِ فَبَصُرَتْ بِهِ عَنْ جُنُب وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ) (قصص/11).

صفحه 29
(وَحَرَّمْنا عَلَيْهِ الْمَراضِعَ مِنْ قَبْلُ فَقالَتْ هَلْ أَدُلُّكُمْ عَلى أهْلِ بَيْت يَكْفُلُونَهُ لَكُمْ وَ هُمْ لَهُ ناصِحُونَ)(قصص/12).
(فَرَدَدْناهُ إلى أُمِّهِ كَيْ تَقَرَّ عَيْنُها وَ لا تَحْزَنَ وَ لِتَعْلَمَ أنَّ وَعْدَ اللّهِ حَقٌّ وَ لكِنَّ أكْثَرَهُمْ لا يَعْلَمُونَ)(قصص/13).
(وَلَقَدْ مَنَنّا عَلَيْكَ مَرَّةً أُخْرى* إذْ أوْحَيْنا إلى أُمِّكَ ما يُوحى* أنِ اقْذِفيهِ فِى التّابُوتِ فَاقْذِفيهِ فى اليَمِّ فَلْيُلْقِهِ اليَمُّ بِالسّاحِلِ يَأْخُذْهُ عَدُوٌّ لى وَ عَدُوٌّ لَهُ وَألْقَيْتُ عَلَيْكَ مَحَبَّةً مِنّى وَ لِتُصْنَعَ على عَيْنى).
(إذْ تَمشى أُخْتُكَ فَتَقُولُ هَلْ أدُلُّكُمْ عَلى مَنْ يَكْفُلُهُ فَرَجَعْناكَ إلى أُمِّكَ كَيْ تَقَرَّ عَيْنُها وَ لاتَحْزَنَ...)(طه/37ـ 40).

ترجمه آيات

1ـ ما به مادر موسى الهام كرديم كه كودك خود را شير ده، آنگاه كه بر جان او ترسيدى او را(در ميان صندوقى نهاده) به دريا بيفكن ومترس وغمگين مباش. ما او را به سوى تو باز مى گردانيم واز پيامبران قرار مى دهيم.
2ـ (مادر موسى اورا به شيوه خاص به دريا افكند) آل فرعون او را پيدا كردند(تا سرانجام وناخواسته) براى آنان دشمن ومايه اندوه شود. به درستى كه فرعون وهامان وسپاهيان آن دو خطا كار بودند.
3ـ همسر فرعون گفت:نورچشمى است براى من وتو، او را نكشيد شايد در آينده براى ما سود بخشد، يا او را براى خود فرزند گزينيم در حالى كه آنان(از سرانجام كار) آگاه نبودند.
4ـ قلب مادر موسى (از هر چيز جز ياد كودكش) خالى گشت. اگر ما قلب او را آرام نمى ساختيم نزديك بود كه راز خود را آشكار سازد(نام فرزندش را به زبان بياورد) اين كار راكرديم تا (به وعده ما) مؤمن باشد.
5ـ مادر موسى به خواهر وى گفت:جريان را پيگيرى كن(ببين سرنوشت كودك من پس از افكندن به دريا چه شد؟) او به هنگام پيگيرى برادر

صفحه 30
خود را از دور ديد، در حالى كه آل فرعون متوجّه نبودند (يعنى ديد كه آنان موسى را از صندوق بيرون آورده وبه خانه بردند).
6ـ ما از قبل، همه زنان شيرده را براى او حرام كرديم(پستان هيچ زنى را به دهان نگرفت). خواهر موسى(كه به عنوان فرد ناشناس نظاره مى كرد) به آل فرعون گفت:مايليد من شما را به خانواده اى هدايت كنم تا او را نگهدارى كنند وآنان خيرخواه او هستند.
7ـ ما او را (از اين طريق به مادرش) باز گردانديم تا چشمش روشن شود وغمگين مباشد وبداند كه وعده هاى خدا حق وپا برجاست، ولى اكثر مردم نمى دانند.
8ـ ما بار ديگر بر تو منّت نهاديم، آنگاه كه بر مادرت وحى كرديم آنچه را وحى كرديم (به او گفتيم) كه نوزادت را در صندوقى بگذار، صندوق را به دريا افكن(تا امواج دريا). صندوق را به ساحل بيفكند(نوزاد را)يكى از دشمنان من ودشمنان او برگيرد ومحبت خويش را بر تو ارزانى داشتم تا زير نظر من پرورش پيدا كنى.
9ـ آنگاه كه خواهرت مى رفت، مى گفت:مى خواهيد من شما را به كسى كه او را نگاهدارى كند هدايت كنم. ما تو را به مادرت بازگردانيديم تا چشمش روشن شود وغم نخورد.

مشيت الهى واعمال قساوت آميز فرعون

فراعنه از دوران يوسف وپيش از آن تا برسد به زمان موسى مالك مصر وحاكم بر آن بودند، ولى كاهنان به آنان گفته بودند كه اين قدرت بزرگ به وسيله كودكى از بنى اسرائيل كه بزرگ مى شود، نابود خواهد گشت. از اين جهت پيوسته پسران را سر مى بريدند تاموسى متولّد نشود. ولى مشيّت الهى بر اين تعلّق گرفته بود كه او در بيت بنى اسرائيل متولّد گردد وكار آگاهان در بار فرعون متوجّه نشوند و سپس در دامن فرعون بزرگ گردد. شگفت آورتر اينكه با تمام قساوت در پرتو اينكه خدا محبت او را بر دل آنها افكند نسبت به اين كودك علاقه مند شدند.مادر موسى به

صفحه 31
فرمان خدا او را در ميان صندوقى نهاد واطراف آن را قير اندود كرد كه آب به آن نفوذ نكند وبه امواج آب سپرد. امواج آب نيل صندوق را از ساحل قصر فرعون عبور داد وبه ساحل پرت كرد وتوجّه فرعون وهمسرش را جلب كرد. آنها در صندوق را گشودند وكودك زيبايى را مشاهده كردند كه با چشمهاى خود به آنان مى نگرد، گويا مى گويد:مرا از اين نقطه بيرون آوريد و در دامن خود پرورشم دهيد. او را از صندوق در آوردند وهمسر فرعون مانع از كشتن او شد وگفت:شايد او به حال ما سودى بخشد يا او را به فرزندى بگيريم. اين سخن را مى گفتند ولى از سرانجام اين كودك آگاه نبودند. چنانكه مى فرمايد:(عَسى أنْ يَنْفَعَنا أوْ نَتَّخِذَهُ وَلَداً وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ).
به دنبال دايه اى برآمدند كه او را شير دهد. اما هر زن شير دهى را آوردند، پستان او را نگرفت وداد وفرياد كودك از گرسنگى بلند بود. در اين ميان خواهر موسى به عنوان فرد ناشناسى وارد جمع آنان شد. او پيشنهاد داد كه من خانواده اى را مى شناسم كه مى تواند تربيت او را بر عهده بگيرد. آنان از شنيدن اين جمله خوشحال شدند. سراغ او فرستادند كه او كسى جز مادر موسى نبود. وقتى او پستان خود را به دهان او گذارد، به خوبى آن را مكيد واز اين طريق، خوشحالى فرعون وهمسر او را فراهم آورد وقرار شد كه تربيت او را بر عهده بگيرد. بدين گونه وعده الهى:(إنّا رادٌّوهُ إلَيْكِ) تحقق پذيرفت.
اين جريان مى رساندكه نقشه هاى پوشالى بشر در برابر مشيّت الهى چيزى نيست وآيه (وَ ما تَشاءُؤنَ إلاّ أنْ يَشاءَ اللّهُ)(انسان/30) بر همه چيز حاكم است.
د راين جا مناسب است كه از نغزترين شعر شاعر معاصر، پروين اعتصامى كه در باره ولادت موسى وبى تابى مادر او وتحقق وعده الهى به بازگرداندن آن، سروده است، يادى كنيم:
مادر موسى،چو موسى را به نيل *** درفكند، از گفته ربِّ جليل
خود ز ساحل كرد با حسرت نگاه *** گفت كاى فرزند خُردِ بى گناه

صفحه 32
گر فراموشت كند لطف خداى *** چون رهى زين كشتى بى ناخداى
گر نيارد ايزد پاكت به ياد *** آب،خاكت را دهد ناگه به باد
وحى آمد كاين چه فكر باطل است *** رهرو ما اينك اندر منزل است
پرده شك را برانداز از ميان *** تا ببينى سود كردى يا زيان
ماگرفتيم آنچه را انداختى *** دست حق را ديدى ونشناختى
درتو ،تنها عشق ومهرِ مادرى *** شيوه ما ،عدل وبنده پرورى است
نيست بازى كارِ حق، خود را مباز *** آنچه برديم از تو، باز آريم باز
سطح آب از گاهوارش خوشتر است *** دايه اش سيلاب وموجش مادر است(1)

مقايسه آيات سوره هاى طه وقصص

در سوره هاى طه و قصص به تولّد موسى وكيفيت نجات او از شرّ جاسوسان فرعون اشاره شده است. ولى در بيان اين مطلب، تفاوتهايى در دو سوره وجود دارد كه به آنها اشاره مى كنيم:
1ـ در سوره طه به بيان كيفيت القاى او در دريا توجّه بيشترى شده ومى گويد: ( أنِ اقْذِفيهِ فِى التّابُوتِ فَاقْذِفيهِ فى اليَمِّ فَلْيُلْقِهِ اليَمُّ بِالسّاحِلِ) . «او را در صندوق بگذار، صندوق را در دريا بيفكن، دريا او را به ساحل مى افكند.»
در حالى كه در سوره قصص به جاى اين جمله ها فقط جمله:(فالقيه فى اليمّ):«او را در دريا بيفكن» آمده و از كيفيت افكندن او به دريا و نجاتش سخن گفته نشده است.
2ـ در سوره طه مى گويد:دشمن من و تو موسى را مى گيرد، ولى در سوره قصص مى گويد:«آل فرعون، موسى را گرفت تا ناخواسته دشمنى ومايه غم واندوه را

1 . ديوان پروين اعتصامى، چاپ چهارم،ص236.

صفحه 33
در دامن خود پرورش دهند»،چنانكه مى فرمايد:(فَالْتَقَطَهُ آلُ فِرْعَونَ لِيَكُونَ لَهُمْ عَدُوّاً وَ حَزَناً ) .ميان اين دو بيان در حالى كه هر دو درست هستند،تفاوت روشنى است.
3ـ در سوره طه علّت گرايش فرعون وهمسرش آسيه به موسى وارد شده كه چگونه با آن همه كشتارهاى فراوان اين بچه را نكشتند ودر آغوش خود پرورش دادند وآن اينكه خدا محبت موسى را در دل آنان يا همه افراد قرار داد، چنانكه مى فرمايد: (وَأَلْقَيْتُ عَلَيْكَ مَحَبَّةً مِنّى): «محبتى از خود بر تو قرار دادم.» واين نكته در سوره قصص نيامده است.
4ـ در سوره طه جمله اى بر جمله پيشين عطف شده و آمده است: (ولْتُصْنَعْ عَلى عَيْنى) القاى محبت موسى در دل فرعون براى اين بود كه زير نظر عنايت الهى پرورش پيدا كنى. واگر چنين محبتى در دلها نداشت، او نيز سرانجامى مانند سرانجام ديگر كودكان پيدا مى كرد واز رشد وبزرگ شدن او جلوگيرى به عمل مى آمد. در حقيقت القاى محبت بود كه به او بقا ودوام بخشيد ودر نتيجه زير نظر خدا بزرگ شد. اين نكته نيز در سوره قصص نيامده است.
5ـ در سوره طه ياد آور مى شود كه من تو را براى كار خود( وحى و رسالت) آرايش دادم:(وَ اصْطَنَعْتُكَ لِنَفْسى). (1) اين نكته هم در سوره قصص نيست.
6ـ در سوره قصص موضوع دلدارى مادر به صورت روشن به چشم مى خورد. چنانكه مى گويد:(ولاتَخافى وَ لاتَحْزَنى إِنَّا رادُّوهُ إلَيْكِ): به مادر گفتيم: «مترس وغم مخور او را به سوى تو باز مى گردانيم». در حالى كه درسوره طه به جمله (لاتحزن) اكتفا شده است.
7ـ آيات سوره قصص آنچنان به مادر اميدوارى مى بخشد كه نه تنها از شرّ فرعون نجات پيدا مى كند، بلكه او در آينده از پيامبران خواهد بود; چنانكه

1 . راغب مى گويد:الاصطناع المبالغة فى اصلاح الشيء.

صفحه 34
مى فرمايد:(وَجاعِلُوهُ مِنَ المُرْسَلينَ) . اين نكته در سوره طه نيامده است.
8ـ در سوره قصص از بى تابى مادر بيشتر سخن مى گويد وياد آور مى شود كه اگر ما قلب مادر را محكم نمى كرديم چه بسا او راز خود را فاش مى كرد واز تولّد موسى در خانواده بنى اسرائيل گزارش مى داد وسرانجام زندگى موسى به خطر مى افتاد. مى فرمايد:(وَأَصْبَحَ فُؤادُ أُمِّ مُوسى فارِغاً إنْ كادَتْ لَتُبْدِى بِهِ لَولا أنْ رَبَطْنا على قَلْبِها ). «قلب مادر موسى از هر انديشه اى خالى گشت(جز ياد فرزندش) واگر ما قلب او را محكم نمى كرديم چه بسا راز خود را آشكار مى كرد» (ولى قلب او را محكم كرديم تا مطمئن باشد). اين نكته نيز در سوره طه نيامده است.
9ـ در سوره قصص ياد آور مى شود كه مادر موسى، خواهر او را به دنبالش فرستاد تا از سرنوشت اوخبرى بياورد; چنانكه مى گويد:(وَقالَتْ لأُخْتِهِ قُصِّيهِ فَبَصُرَتْ بِهِ عَنْ جُنُب وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ). «مادر موسى به خواهر او گفت:كودك را تعقيب كن، او نيز از كنار، اوضاع را ديد در حالى كه اطرافيان فرعون توجّه نداشتند»، ولى در سوره طه فقط از رفتن خواهر سخن مى گويد،بدون اينكه بگويد مادر، او را به تعقيب فرزندش فرمان داد.
10ـ در سوره قصص علّت بازگرداندن او به مادر بيان شده است وآن اينكه خدا همه پستانها را بر او حرام كرد و هيچ پستانى را نگرفت وآنها ناچار شدند به دنبال زنى باشند كه پستان او را بگيرد. در اين موقع خواهر موسى مادر او را به عنوان يك دايه نا آشنا معرفى كرد; چنانكه مى گويد:(وَحَرَّمْنا عَلَيْهِ الْمَراضِعَ مِنْ قَبْلُ فَقالَتْ هَلْ أَدُلُّكُمْ عَلى أهْلِ بَيْت يَكْفُلُونَهُ لَكُمْ وَ هُمْ لَهُ ناصِحُونَ). «تمام زنان شيرده را بر موسى تحريم كرديم، خواهر موسى به آنان گفت:مايليد من شما را به خانواده اى هدايت كنم كه پرورش او را بر عهده بگيرند وآنان خير خواه او هستند.» در حالى كه در سوره طه فقط از رفتن خواهر به دريا وفرعون سخن مى گويد: من شما را به چنين خانواده اى هدايت كنم وامّا اينكه چرا او اين سخن را گفت وچرا دربار فرعون

صفحه 35
پذيرفت سخنى به ميان نيامده است، چنانكه مى گويد: ( إذْ تَمشى أُخْتُكَ فَتَقُولُ هَلْ أدُلُّكُمْ عَلى مَنْ يَكْفُلُه). «آنگاه كه خواهرت مى رفت ومى گفت:مى خواهيد من شما را به كسى كه او را پرورش دهد هدايت كنم.»
از اين بيان روشن مى شود كه تكرار يك سرگذشت به معنى تكرار بى فايده نيست، بلكه در هرجايى نكته اى را گفته كه در جاى ديگر نيامده است. وامّا اينكه چرا همه نكات يك جا نيامده است، علّت آن را بايد در شأن نزول ومحيط فرود آمدن آيات به دست آورد. غالباً آياتى كه به عنوان استشهاد موضوعى وارد شده، فقط نكات مورد نظر را آورده واز ديگر نكات كه در بيان سرگذشتها به آن اشاره مى كنند، صرف نظر كرده است.

ب ـ زندگى موسى در دربار فرعون

دوران شيرخوارگى به پايان رسيد. فرعون (پادشاه مصر) او را به عنوان فرزندى برگزيد واو در قصر فرعون در ميان ناز ونعمت رشد كرد تا به سن جوانى رسيد. لازمه زندگى در چنين دربارى اين است كه او طرفدار مستكبر ومخالف مستضعف باشد. ولى چون او ميوه درخت ديگرى است وروى مصالحى به دربار فرعون راه يافته است، فطرت اصلى خود را از دست نداد. ودر راه پيامبران گام بر مى داشت، هرچند تا آن هنگام به مقام نبوت نرسيده بود) قرآن اين بخش از زندگى او را چنين بيان مى كند:
(وَلَمّا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَ اسْتَوى آتَيْناهُ حُكْماً وَ عِلْماً وَكَذلِكَ نَجْزِى المُحْسِنينَ).
(وَ دَخَلَ الْمَدينَةَ عَلى حِينِ غَفْلَة مِنْ أهْلِها فَوَجَدَ فيها رَجُلَيْنِ يَقْتَتِلانِ هذا مِنْ شِيعَتِهِ وَهذا مِنْ عَدُوِّهِ فَاسْتَغاثَهُ الّذى مِنْ شِيعَتِهِ عَلَى الّذى مِنْ عَدُوِّهِ فَوَكَزَهُ مُوسى فَقَضى عَلَيْهِ قالَ هذا مِنْ عَمَلِ الشَّيطانِ إنَّهُ عَدُوٌّ مُضِلٌّ مُبِينٌ).

صفحه 36
(قالَ رَبِّ إنّى ظلَمْتُ نَفْسى فَاغْفِر لى فَغَفَرَ لَهُ إنَّهُ هُوَ الغَفُورُ الرَّحيمُ).
(قالَ رَبِّ بِما أنْعَمْتَ عَلَىَّ فَلَنْ أكُونَ ظَهِيراً لِلْمُجْرِمينَ).
(فَأَصْبَحَ فِى المَدينَةِ خائِفاً يَتَرَقَّبُ فَإذَا الّذى اسْتَنْصَرَهُ بِالأمْسِ يَسْتَصْرِخُهُ قالَ لَهُ مُوسى إنَّكَ لَغَوِيٌّ مُبِينٌ).
(فَلَمّا أنْ أرادَ أنْ يَبْطِشَ بِالّذى هُوَ عَدُوٌّ لَهُما قالَ يا مُوسى أتُريدُ أنْ تَقْتُلَنى كَما قَتَلْتَ نَفْساً بِالأمْسِ إنْ تُرِيدُ إلاّ أنْ تَكُونَ جَبّاراً فِى الأرْضِ وَ ما تُريدُ أنْ تَكُونَ مِنَ المُصْلِحينَ).
(وَجاءَ رَجُلٌ مِنْ أقْصَى المَدينَةِ يَسْعى قالَ يا مُوسى إنَّ المَلأَ يَأتَمِرُونَ بِكَ لِيَقْتُلُوكَ فَاخْرُجْ إنّى لَكَ مِنَ النّاصِحينَ).
(فَخَرَجَ مِنْها خائِفاً يَتَرَقَّبُ قالَ رَبِّ نَجِّنى مِنَ القَوْمِ الظّالِمينَ).
(وَلَمّا تَوَجَّهَ تِلْقاءَ مَدْيَنَ قالَ عَسى رَبّى أنْ يَهْدِيَنى سَواءَ السَّبيلِ) (قصص/14ـ22).

ترجمه آيات

1ـ آنگاه كه موسى نيرومند (1) وكامل شد به او حكمت ودانش داديم واين

1 . در آيه 14 كلمه هاى :«بلغ أشدّه»،«استوى»،«حكماً»، «علماً» به كار رفته است.«شدّت» در لغت عرب به معنى قدرت ونيرومندى است. و «بلغ أشدّه» يعنى رسيدن به مرز نيرومندى كه كنايه از بلوغ يا فوق آن است.
«استوى» به معنى كامل شدن است. آنگاه كه زراعت روى پاى خود ايستاد، مى3گويند:«استوى الزّرع». در قرآن اين ماده به معنى كمال خلقت زياد به كار رفته است.
ومقصود از «حكم»، بصيرت وبينايى است كه مى توان بر اساس آن ميان حق وباطل داورى كرد. ومى توان از آن در فارسى به فرزانگى تعبير آورد.مقصود از «علم»، دانش در مقابل جهل است. وهرگز صحيح نيست «حكم» را به معنى نبوت بگيريم; چون هنوز موسى به مقام نبوت نرسيده بود.

صفحه 37
گونه نيكوكاران را پاداش مى دهيم.
2ـ او در موقعى كه اهل شهر در غفلت بودند وارد شهر شد. ناگهان دو نفر را ديد كه با يكديگر جنگ ونزاع مى كنند. يكى از آن دو، پيرو او و ديگرى از دشمنان او بود.آن فرد پيرو از وى تقاضاى كمك كرد. موسى نيز مشتى محكم بر سينه دشمن او كوبيد وكار او را ساخت. موسى گفت:اين عمل شيطان بود كه او دشمن گمراه كننده آشكارى است.
3ـ گفت:پروردگارا! من بر خويشتن ستم كردم، كار مرا بپوشان. او نيز پوشانيد. زيرا او ساتر ومهربان است.
4ـ موسى گفت:پروردگارا!سوگند به نعمتى كه به من داده اى پشتيبان مجرمان نخواهم بود.
5ـ موسى با ترس در شهر در جستجوى اخبار بود. ناگهان همان كس كه ديروز از او كمك طلبيده بود، بار ديگر از موسى كمك مى طلبيد. موسى به اوگفت:تو آشكارا انسان جاهل هستى.
6ـ هنگامى كه خواست با كسى كه دشمن هر دو بود درگير شود، او(دشمن) (1) گفت:اى موسى! مى خواهى مرا بكشى چنانكه ديروز انسانى را كشتى. تو مى خواهى كه برترى طلب در روى زمين باشى، ونمى خواهى از مصلحان باشى.
7ـ مردى از نقطه دور شهر با سرعت به سوى موسى آمد، گفت:سران قوم نقشه قتل تو را مى كشند، اين شهر را ترك كن. من از خيرخواهان تو هستم.
8ـ موسى سخن آن مرد را پذيرفت وبا حالت ترس ونگرانى از شهر خارج شد وگفت:پروردگارا مرا از قوم ستمگر نجات بده.
9ـ آنگاه كه به سمت «مدين» متوجه شد، گفت:اميدوارم خدايم مرا به راه راست هدايت فرمايد.

1 . اين ترجمه بنا براين است كه فاعل «قال» همان قبطى باشد نه اسرائيلى. در تفسير آيات توضيح آن خواهد آمد.

صفحه 38

تفسير موضوعى آيات

آيه دوّم تا آيه ششم بيانگر دو حادثه است كه موسى در محور دوم از بخش نخست زندگى، با آن دو روبرو شده است و در باره هر دو حادثه وآيات وارده در باره آنها، ابهامى وجود دارد كه بايد برطرف گردد.
1ـ آيه دوّم مى گويد موسى در حال بى خبرى مردم وارد شهر شد: (وَ دَخَلَ الْمَدينَةَ عَلى حِينِ غَفْلَة مِنْ أهْلِها ). سؤال مى شود كه موسى در كجا زندگى مى كرد كه از آن نقطه در موقع بى خبرى مردم آهنگ شهر كرد ومقصود از بى خبرى مردم چيست؟!
پاسخ: در گذشته خوانديم كه فرعون وهمسر او موسى را به فرزندى پذيرفتند وبه دربار خود بردند واو در اين مدّت در قصر فرعون زندگى مى كرد وكاخ فرعون در بيرون مصر بود. و او به هر علّتى كه بود از مقر زندگى بيرون آمد. وبا حادثه نزاع اسرائيلى با قبطى روبرو شده بود.
مقصود از بى خبرى مردم اين است كه شهر خلوت بوده ومردم دست از كار كشيده وبه خانه هاى خود رفته بودند. از اين جهت احتمال دارد كه ورود او به شهر، به هنگام ظهر و در گرمى هوا يا در سر شب بوده كه در هر دو وقت، شهر رو به خلوت است ومردم به خانه هاى خود مى روند.
ولى مى توان احتمال اوّل را از اين راه تأييد كرد كه در حادثه دوّم (كه باز يك اسرائيلى با قبطى درگير شده وموسى در صدد دفاع بر آمد) يكى از آن دو نفر پرده از كار موسى برداشت وگفت:مى خواهى مرا بكشى همچنان كه ديروز انسانى را كشتى.
و«امس» در لغت عرب، به معنى ديروز، در مقابل «بارحه» به ديشب مى گويند وچون ورود او به شهر با اين حادثه همزمان بوده بايد گفت كه ورود او در

صفحه 39
روز روشن به هنگام خلوت بودن شهر ونبودن تردد بوده است، نه به هنگام شب.
2ـ قرآن آن مرد اسرائيلى را شيعه (پيرو) موسى مى خواند و مى گويد: (فَاسْتَغاثَهُ الّذى مِنْ شِيعَتِهِ عَلَى الّذى مِنْ عَدُوِّهِ ) .« پيرو موسى از او كمك خواست.» سؤال مى شود،موسى كه در قصر فرعون بزرگ شده وارتباطى با بنى اسرائيل نداشت، چگونه پيرو داشته بود؟
پاسخ:درست است كه موسى در كاخ فرعون پرورش يافته بود، اما ارتباط او با مادر ودر نتيجه با بنى اسرائيل قطع نبود وحقيقت بر اسرائيليان روشن بود وآنان مى دانستند كه يك نفر از خودشان، در ميان فراعنه زندگى مى كند. بلكه مى توان گفت او تماسهايى با قوم خود داشت وقصر فرعون را به خاطر مجادلات ترك گفته بود ودر نقطه ديگرى زندگى مى كرد(1) . از اين رو به عظمت وبزرگى او پى برده بودند; بدان گونه كه خود را پيرو او مى دانستند.
3ـ او در چنين شرايطى وارد شهر شد ودر گيرى يك نفر از بنى اسرائيل را با يك نفر از قبطيان مشاهد ه كرد. استغاثه اسرائيلى سبب شد كه موسى به كمك بشتابد وبا زدن مشتى بر او كار او را تمام كند. چنانكه مى فرمايد:( فَوَكَزَهُ مُوسى فَقَضى عَلَيْهِ ).
در اينجا چند سؤال مطرح است:
چگونه موسى بدون تحقيق از اسرائيلى دفاع كرد؟ آيا موسى مى خواست او را بزند يا بكشد؟ سرانجام وقتى قبطى نقش بر زمين شد و او گفت:(هذا مِنْ عَمَلِ الشَّيطانِ إنَّهُ عَدُوٌّ مُضِلٌّ مُبِينٌ)، كدام عمل را عمل شيطانى خواند؟!
پاسخ پرسش نخست روشن است. بنى اسرائيل پيوسته در دست قبطيان خوار

1 . سيد قطب در فى ظلال القرآن،ج20، ص48 مى نويسد:فانّه بعيد الاحتمال أن تطيق نفسه ابتغاء فى مستنقع الشرّ والفساد.

صفحه 40
وذليل بودند، در انديشه هيچ اسرائيلى خطور نمى كرد كه بر يك نفر از قبطيان زور بگويد ومنشأ درگيرى در چنين شرايطى جز ضعيف كشى نبوده است. از اين جهت موسى به دفاع از او پرداخت.
در متن آيه لفظ «استغاثه» وارد شده است واين لفظ در موردى به كار مى رود كه ناتوانى در دست توانايى اسير وبيچاره گردد وفرياد رس بطلبد. بنابراين وضع براى موسى روشن بوده وبلافاصله به كمك پيرو خود شتافت.
در باره سؤال دوّم مى توان گفت:وسيله اى كه موسى از آن بهره گرفت، مشت بوده وآن در مورد ضرب به كار گرفته مى شود، نه قتل. واگر احياناً به قتل منجر گرديد، قتل خطايى خواهد بود واگر او قاصد قتل او بود، از سلاح سرد ويا سنگ، وچوب استفاده مى كرد وچون حادثه ناگهانى بوده، طبعاً نظرش يك نوع دفاع از مظلوم بوده، نه قتل ظالم.
امّا جمله اخير كه عمل را عمل شيطانى توصيف كرده، بايد ديد مرجع ضمير چيست؟ گاهى گفته مى شودكه مقصود از عمل شيطان، درگيرى آن دو نفر بوده كه منجر به قتل قبطى گرديد ودر روايتى نيز اين تفسير وارد شده است.(1)
مشكل اين نظر آيه بعدى است كه مى گويد: (قالَ رَبِّ إنّى ظلَمْتُ نَفْسى فَاغْفِر لى) اين جمله حاكى است كه مرجع ضمير،كار خود موسى است ودر غير اين صورت چنين درخواستى، درخواست بى موقع خواهد بود. اگر هيچ كار خلافى صورت نگرفته است، چرا مى گويد:من بر خويش ستم كردم؟
حق اين است كه مقصود، كار خود موسى است; ولى عمل شيطان پيوسته

1 . صدوق:عيون أخبار الرضا ج1/199 تحقيق لاجوردى ، ولى راوى حديث على بن محمد بن الجهم است كه به هيچ وجه نمى توان به روايت مردى كه عداوت اهل بيت در دل داشت تكيه نمود. به تنقيح المقال ج2،ص303 به شماره 8458 مراجعه شود.

صفحه 41
ملازم با معصيت وگناه نيست، بلكه هر كار بى موقع، يك نوع كار شيطانى است وكار موسى، خطا و بى موقع بود. زيرا اين نوع درگيريهاى جزئى نه تنها سودى نمى بخشد، بلكه مايه گرفتارى رهبر وفزونى فشار گروه مستكبر مى گردد واگر موسى صبر مى كرد تا اين قبطى مانند ديگر قبطيان به موقع در دريا غرق مى شدند،بيشتر مقرون به مصلحت بود. خلاصه سوء تدبير كه مايه در به درى موسى گرديد، جز كار شيطانى در مقابل كار الهى وعقلانى چيز ديگرى نيست.
ولذا وقتى فرعون ياد آور كار او شد وگفت:(وَفَعَلْتَ فَعْلَتَكَ الّتى فَعَلْتَ وَ أنْتَ مِنَ الكافِرينَ) (شعراء/19):«كردى كارى را كه كردى، و به نعمت كفر ورزيدى، او در پاسخ گفت:(فَعَلْتُها إذاً وَ أنَا مِنَ الضّالّينَ). (شعراء/20):«انجام دادم در حالى كه خطا كار بودم.» خطا از اين نظر كه كارى را صورت دادم كه از نظر مصالح نبايد انجام بگيرد. لذا در آيه سوّم آن را ظلم بر نفس تلقى كرده و مى گويد:(قالَ رَبِّ إنّى ظلَمْتُ نَفْسى فَاغْفِر لى فَغَفَرَ لَهُ إنَّهُ هُوَ الغَفُورُ الرَّحيمُ).
موسى،ظلم را به خود نسبت مى دهد. يعنى خود را به رنج وزحمت افكند.(1) لفظ «غفران»در اصطلاح امروز به معنى بخشيدن گناه است ودر لغت عرب به معنى پوشانيدن است(2) واز خدا مى خواهد كه كار او را بپوشاند و او را از پيامد اين كار نجات دهد، به گواه اينكه مى گويد:(فَنَجَّيْناكَ مِنَ الغَمِّ) (طه /40) يعنى ترا از اندوه نجات دادم.

1 . نظير اين تفسير را درباره آيه مربوط به حضرت آدم نيز ياد آور شديم:(قالا رَبَّنا ظلَمْنا أنْفُسَنا وإنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنا وَ تَرْحَمْنا لَنَكُونَنَّ مِنَ الخاسِرينَ)(اعراف/23).
2 . راغب در مفردات مى گويد: اغفروا هذا الأمر بغفرته: أُسْتروه بما يجب أن يُسْتَر به ، والمِغْفَر بيضة الحديد، والغفارة خرقة تستر الخماران يمسه دهن الرأس: به كلاهخود كه سر را مى3پوشاند، مغفر مى گويند وبه پارچه اى كه به سر مى3بندند كه روسرى زن آلوده به چربى سر نشود، غفاره مى نامند.

صفحه 42
4ـ در آيه چهارم موسى به نعمتى كه خدا در حقّ او ارزانى داشته واز دوران كودكى تا آن هنگام او را در پوشش آن قرار داده، سوگند ياد مى كند كه پشتيبان مجرمان نباشد: (قالَ رَبِّ بِما (1) أنْعَمْتَ عَلَىَّ فَلَنْ أكُونَ ظَهِيراً لِلْمُجْرِمينَ). اكنون سؤال مى شود مقصود از «مجرمين» كيست؟ آيا آن مرد اسرائيلى است(2) كه پاسخ به دعوت او مايه قتل قبطى شد يا مقصود آن مرد قبطى است يا مجموع فراعنه است كه غرق در جرم وگناه بودند؟
احتمال نخست بسيار ضعيف است. چگونه مى توان استغاثه موحدى را جرم ناميد وموسى از كجا فهميد كه او مجرم بوده است واگر او مجرم بود، دو مرتبه او را كمك نمى كرد. چنانكه در حادثه دوّم نيز به او كمك كرد. طبعاً مقصود همان احتمال دوّم وسوّم خواهد بود واين جمله مى رساند كه او از دفاع خود نادم وپشيمان نبود. چيزى كه هست شايسته بود به نحوى انجام گيرد كه به قتل او منتهى نشود.
او در شهر گردش مى كرد ومراقب اوضاع بود، ناگهان با حادثه دوّمى كه كاملاً مشابه با حادثه نخست بود روبرو گرديد وآن مرد اسرائيلى اين بار با فرد ديگرى از قبطيان گلاويز شده وباز از موسى كمك مى طلبد. اين بار موسى او را «غوىّ مُبين» مى خواند; چنانكه مى فرمايد:(فَأَصْبَحَ فِى المَدينَةِ خائِفاً يَتَرَقَّبُ فَإذَا الَّذِى اسْتَنْصَرَهُ بِالأمْسِ يَسْتَصْرِخُهُ قالَ لَهُ مُوسى إنَّكَ لَغَوِيٌّ مُبِينٌ).
اكنون سؤال مى شود:چرا موسى آن اسرائيلى مدد خواه را «غوى» خواند ومقصود از آن جمله چيست؟
پاسخ اين كه غىّ از غوايه است وآن در لغت عرب به معنى كار «ناصواب» است كه در مقابل «رشد» است. كار بى موقع را غوايه وفاعل آن را «غوىّ» مى گويند

1 . لفظ «با» در «بِما أنْعَمت» باء قسم وپاسخ سوگند مقدّر است كه از جمله ( فَلَنْ أكُونُ ظهيراً لِلْمُجرمين) استفاده مى شود:لاقومن فى وجه المجرمين.
2 . زمخشرى: كشاف2/469 مصر سال 1367.

صفحه 43
ودر مضمون آن، جهل وناآشنايى نهفته است.(1)
به طور مسلّم كار اين اسرائيلى كه هر روز با يكى از قبطيان درگير مى شده در حالى كه قدرت دفاع از خود را نداشته، يك نوع كار ناصواب بوده است.
ولى در عين حال اگر به كمك او نمى شتافت، آن مرد قبطى، آن ضعيف وناتوان را مضروب ويا مقتول مى ساخت. از اين جهت چاره نداشت كه اين بار نيز به كمك او بشتابد، نه به صورت نخست، بلكه به گونه اى كه مانع از مضروب شدن اسرائيلى گردد; چنانكه مى فرمايد:(فَلَمّا أَنْ أرادَ أنْ يَبْطِشَ بِالّذى هُوَ عَدُوٌّ لَهُما(2)).
در اين موقع اسرائيلى يا آن قبطى گفت:(قالَ يا مُوسى أتُريدُ أنْ تَقْتُلَنى كَما قَتَلْتَ نَفْساً بِالأمْسِ إنْ تُرِيدُ إلاّ أنْ تَكُونَ جَبّاراً فِى الأرْضِ وَ ما تُريدُ أنْ تَكُونَ مِنَ المُصْلِحينَ). «گفت: اى موسى آيا مى خواهى مرا بكشى همچنان كه ديروز انسانى را كشتى....»
در اينجا دو سؤال وجود دارد: يكى اينكه گوينده اين سخن چه كسى بود، آيا اسرائيلى بود يا قبطى؟ ديگرى اين كه: مقصود از «جبار» چيست؟!
در باره سؤال نخست دو احتمال داده اند: برخى معتقدند گوينده اسرائيلى بود. آنگاه كه موسى قصد آن دو را كرد، او تصور كرد مى خواهد او را بزند به گواه اينكه قبلاً او را «غوى مبين» توصيف كرد. از اين جهت اين جمله را گفت وراز موسى را فاش ساخت.(3)
احتمال ديگر اينكه قتل آن قبطى در شهر پيچيده بود وموسى نيز در آن روزها به

1 . راغب ،مفردات/369.
2 . ضمير تثنيه در «لهما» به موسى،و «استغاثه گر» بر مى گردد.
3 . علاّمه طباطبايى، الميزان/ 16:19.

صفحه 44
عنوان حامى بنى اسرائيل شناخته شده بود و طبعاً مى دانستند كه او مرتكب اين كار شده است.(1) در چنين شرايطى آن قبطى براى اينكه موسى را از خود دور سازد، عمل او را به رخش كشيد وگفت:(أتُريدُ أنْ تَقْتُلَني...).
«جبّار» در لغت به معنى برترى طلب است.(2) تو گويى گوينده احساس كرد كه موسى مى خواهد در اين ديار،حاكم وفرمانروا باشد.
سرانجام اين دو نفر، با مداخله موسى از هم فاصله گرفتند وموسى فهميد كه راز او فاش شده وطبعاً مأموران دولتى در صدد دستگيرى او هستند. در چنين شرايط پيكى مى رسد واو را از توطئه دربار فرعون آگاه مى سازد واو تصميم مى گيرد كه مصر را ترك كند.

صيانت الهى

آيات قرآن حاكى است كه موسى در دربار فرعون تا نزديكيهاى بلوغ زندگى مى كرد; چنان كه مى گويد:
(قالَ أَلَمْ نُرَبِّكَ فِينا وَليداً وَ لَبِثْتَ فِينا مِنْ عُمُرِكَ سِنينَ) (شعراء/18) «آيا ما تو را در دوران كودكى در ميان خود نپرورديم؟ وساليانى از عمر خود را در ميان ما به سر بردى.»
«وليد» در زيان عربى به نوجوانى گفته مى شود كه هنوز بالغ نشده است وچون به حدّ بلوغ رسد به آن «وصيف» مى گويند. بنابر اين موسى تا اين سن در دربار فرعون بود وپس از آن نيز ساليان درازى در آنجا زندگى كرد; چنانكه جمله:(وَ لَبِثْتَ

1 . همچنان كه جريان در باره ابراهيم نيز چنين بود:(قالُوا سَمِعنا فتىً يَذْكُرُهُمْ يقال لَهُ إبراهيم) (انبياء/60).
2 . راغب در تفسير آيه (على كل قلب متكبر جبّار) مى گويد:متعال عن قبول الحق والإيمان له.

صفحه 45
فِينا مِنْ عُمُرِكَ سِنينَ)، حاكى از آن است. برخى از مفسرين ـ مانند بيضاوى ـ(1) آن را به سى سالگى تحديد مى كنند. ما هر چند اين نوع تحديدها را نمى توانيم سند گفتار خود قرار دهيم ولى از مجموع مى توان گفت. كه او بخشى از عمر خود را در محيط بت پرستى گذرانده وشگفتى در اينجاست كه به قدر مويى اثر نپذيرفت. مسلّماً فرعون مصمم بود كه او در اختيار كاهنان قرا گيرد وآيين فراعنه را بياموزد، ولى دست غيب آن چنان او را از هر نوع آلودگى حفظ كرده بود كه پس از خروج از دربار فرعون، قهرمان توحيد گرديد وبا بت پرستى وخدايى فروشى فراعنه به مبارزه برخاسته است.
اينجاست كه انسان به مفاد جمله (وَلْتُصْنَعَ عَلَى عَيْنِى) ويا (وَاصْطَنَعْتُكَ لِنَفْسِى) پى مى برد كه چگونه خداوند، در منجلاب شرك درخت توحيد را پرورش مى دهد.
***

2

ده سال زندگى در مدين

بخش نخست از زندگى موسى را اقامت قهرى در دربار فرعون تشكيل مى داد. وقتى او يك قبطى را كشت ناچار شد كه مصر را به قصد كشور خارج از قدرت فرعون ترك گويد. اينك آيات اين بخش:

آيات مورد بحث

(وَلَمّا وَرَدَ ماءَ مَدْيَنَ وَجَدَ عَلَيْهِ أُمَّةً مِنَ النّاسِ يَسْقُونَ وَ وَجَدَ مِنْ دُونِهِمُ

1 . بيضاوى، انوار التنزيل، ج2،ص152 بيروت دار الكتب العلمية.

صفحه 46
امْرَأَتَيْنِ تَذُودانِ قالَ ما خَطْبُكُما قالَتا لاَنَسْقى حَتّى يُصْدِرَ الرِّعاءُ وَ أبُونا شَيْخٌ كَبيرٌ).
(فَسَقى لَهُما ثُمَّ تَوَلّى إلَى الظِّلِّ فَقالَ رَبِّ إنّى لِما أنْزَلْتَ إلَىَّ مِنْ خَيْر فَقيرٌ).
(فَجاءَتْهُ إحْداهُما تَمْشى عَلَى اسْتِحْياء قالَتْ إنَّ أبى يَدْعُوكَ لِيَجْزِيَكَ أجْرَ ما سَقَيْتَ لَنا فَلَمّا جاءَهُ وَ قَصَّ عَلَيْهِ القَصصَ قالَ لاتَخَفْ نَجَوْتَ مِنَ القَوْمِ الظّالِمينَ).
(قالَتْ إحْداهُما يا أبَتِ اسْتَأْجِرْهُ إنَّ خَيْرَ مَنِ اسْتَأْجَرْتَ القَوِىُّ الأمِينُ).
(قالَ إنّى أُرِيدُ أنْ أُنْكِحَكَ إحدَى ابْنَتَىَّ هاتَيْنِ عَلى أنْ تَأْجُرَنى ثَمانِيَ حِجَج فَإنْ أَتْمَمْتَ عَشْراً فَمِنْ عِنْدِكَ وَ ما أُرِيدُ أنْ أَشُقَّ عَلَيْكَ سَتَجِدُنى إنْ شاءَ اللّهُ مِنَ الصّالِحينَ).
(قالَ ذلِكَ بَيْنى وَ بَيْنَكَ أيَّمَا الأجَلَيْنِ قَضَيْتُ فَلا عُدوانَ عَلَىَّ وَ اللّهُ عَلى ما نَقُولُ وَكِيلٌ). (قصص/23ـ 28)
(...وَقَتَلْتَ نَفْسافَنَجَّيْناكَ مِنَ الغَمِّ وَفَتَنّاكَ فُتُوناً فَلَبِثْتَ سِنينَ فى أهْلِ مَدْيَنَ ثُمَّ جِئْتَ عَلى قَدَر يا مُوسى).(طه/40)

ترجمه آيات

1ـ هنگامى كه به آب (چاه) مدين رسيد، گروهى از مردم را آنجا ديد كه گوسفندان خود را سيراب مى كنند ودر كنار آنان دو زن را ديد كه مراقب گوسفندان خود بوده وآنها را از نزديك شدن به چاه باز مى داشتند. موسى گفت:كار شما چيست؟گفتند:ما گوسفندان خود را آب نمى دهيم تا اينكه چوپانها از كنار چاه دور شوند وپدر ما پير است.
2ـ موسى گوسفندان آنها را آب داد. سپس رفت در سايه نشست وچنين گفت:پروردگارا هر نعمتى را كه براى من عطا فرمودى، به آن محتاج

صفحه 47
ونيازمندم.
3ـ (دختران با گوسفندان به خانه بازگشتند وجريان برخورد خود را با جوانى كه گوسفندان آنها را آب داد به پدر گفتند. پدر به يكى از آن دو گفت:برو اين جوان را دعوت به خانه كن تا مزد او را بپردازم.) يكى از آنها در حالى كه با نهايت حيا راه مى رفت آمد وگفت:پدرم تو را مى خواهد تا پاداش آب دادن گوسفندان را بپردازد. وقتى موسى به خانه او(شعيب) آمد وسرگذشت خود را گفت(شعيب) گفت: مترس از ستمگران نجات يافتى.
4ـ يكى از دختران به پدر گفت:پدرجان اين جوان را استخدام كن، زيرا بهترين افراد براى استخدام كسى است كه نيرومند وامين باشد.
5ـ شعيب به موسى گفت:مى خواهم يكى از اين دودخترم را به عقد تو در آورم، مشروط به اينكه هشت سال براى من كار كنى واگر آن را به ده سال افزايش دادى، اختيار با توست ونمى خواهم كار را بر تو دشوار سازم. مرا به خواست خدا از صالحان خواهى يافت.
6ـ موسى در پاسخ گفت: اين قرار داد ميان من وشماست. هر كدام از اين دو مدّت را انجام دهم بر من اعتراضى نيست، خدا برآنچه مى گوييم شاهد وگواه است.
7ـ وانسانى را كشتى وما تو را از غم نجات داديم وبارها تو را آزموديم وسالها ميان مردم مدين زندگى كردى، آنگاه اى موسى در آن وقت مقدر آمدى.

تفسير موضوعى آيات

«مدين» در قرآن، هم بر شهر شعيب اطلاق شده،وهم بر قوم شعيب قابل تطبيق است. شهر شعيب يا مدين در مشرق خليج عقبه قرار داشته ومردم آن از فرزندان اسماعيل بوده اند وبا مصر ولبنان وفلسطين تجارت داشتند. امروزه شهر مدين به نام «معان» ناميده مى شود. بعضى از جغرافيون نام مدين را بر مردمى كه

صفحه 48
ميان خليج عقبه تا كوه سينا مى زيسته اند اطلاق كرده اند وبعضى مسكن آنان را تا كنار فرات امتداد داده اند.(1)
موسى در پرتو اين لطف الهى شب وروز فاصله ميان مصر ومدين را پيمود وبا بدن رنجور به سرزمين «مدين» رسيد ودر چشم انداز خود چاهى را ديد كه گروهى از چوپانان باگوسفندان خود، اطراف آن را گرفته اند ومرتّب از چاه آب كشيده دامهاى خود را آب مى دهند. ناگهان نگاهش به دو دختر افتاد كه دور از آنها در نقطه اى با گوسفندان خود ايستاده اند ومراقبند كه گوسفندان به سمت چاه نروند; چنانكه مى گويد:(وَ وَجَدَ مِنْ دُونِهِمُ امْرَأَتَيْنِ تَذُودانِ).(2)
مشاهده اين وضع كه گروهى قدرتمند اطراف چاه را گرفته اند ولى دو دختر در گوشه بيابان ايستاده اند، سبب شد كه به جانب آن دو دختر رفته علّت ايستادن آنان را بپرسد كه چرا گوسفندان خود را آب نمى دهند؟ آنان با قيافه جوانى روبرو شدند كه غيرت وطهارت در چهره او نمايان بود. از اين جهت حقيقت را به او گفتند وآن اينكه شأن ما نيست كه همراه مردان از چاه آب بكشيم وعفت ما ايجاب مى كند كه صبر كنيم تا چوپانها با دامهاى خود اطراف چاه را خلوت كنند و آنگاه ما گوسفندان خود را آب دهيم.
ناگفته پيداست دو دختر جوان به هنگام كشيدن آب از چاه در برابر چشمان چوپانهاى جوان، منظره اى مى آفريند كه با عفت زن سازگار نيست وآيه به اين نكته با اين جمله اشاره مى كند:(لاَنَسْقى حَتّى يُصْدِرَ الرِّعاءُ). (3)

1 . اعلام قرآن/555.
2 . ذود در لغت عرب به معنى منع است.دختران شعيب گوسفندان را از تفرّق يا رفتن به سمت چاه باز مى داشتند.
3 . رعاء جمع راعى به معنى چوپان است وصدر به معنى بازگشت وفاصله گرفتن چوپانان از چاه است.

صفحه 49
ودر آخر آيه اين دو دختر مى گويند:(وَأبُونا شَيْخٌ كَبير) هدف اين است كه اگر ما اين كار خارج از خانه را پذيرفته ايم، به خاطر اين است كه پدر ما توانايى بر انجام اين كار را ندارد و اشاره به اين است كه اين نوع كارهاى خارج از خانه سنگين وطاقت فرسا، در شأن مردان است نه زنان.
موسى با شنيدن اين جمله كه آنان پدر پير وفرتوتى دارند واز روى ناچارى تن به اين كار دادهاند، بر آن شد كه زحمت اين كار را ولو يك روز از دوش آنان بردارد. گوسفندان را به سرچاه هدايت كرد ودر كنار چوپانان ايستاد. او در اندك زمانى به آنها آب داد وهمه را بدون اينكه چيزى بگويد به دست دختران شعيب سپرد و يكسره رفت ودر سايه نشست وبا خداى خود چنين مناجات كرد: ( رَبِّ إنّى لِما أنْزَلْتَ إلَىَّ مِنْ خَيْر فَقيرٌ).«پروردگارا! نعمتهايى را كه در حقّ من ارزانى داشته اى بدان نيازمندم» يعنى اين نيروى بدنى را كه من در سايه آن، مظلومى را يارى كردم، آنگاه براى نجات خود اين همه را پيمودم واكنون نيز گوسفندان اين دو دختر را آب دادم وسرانجام در پرتو اين نيروى بدنى بايد براى خود تحصيل روزى كنم، من به آن نياز مبرمى دارم. شايد اين جمله يك نوع درخواست غذا از خدا بود.زيرا در اين مدّت در بيابان جزگياه نخورده بود. اگر ما اين جمله را كنايه از درخواست غذا وطعام بدانيم. اوازلحظه اى كه مصر را ترگ گفت و وارد شهر مدين شد، از خدا سه چيز طلبيده بود:
1ـ خدا او را از ستمگران نجات بخشد:(رَبِّ نَجِّنى مِنَ القَوْمِ الظّالِمينَ). (قصص/21)
2ـ خدا در اين سفر او را راهنمايى كند:(عَسى رَبِّى أنْ يَهْدِيَنِ سَواءَ السَّبيلِ). (قصص/22)
3ـ خدا غذا روزى او كند:( رَبِّ إنّى لِما أنْزَلْتَ إلَىَّ مِنْ خَيْر فَقيرٌ).
هر سه دعاى او به زودى مستجاب شد. دختران روانه خانه شدند وشايد پدر

صفحه 50
از زود آمدن آنان در شگفت شد واز آنان توضيح خواست وآنان نيز ماجرا را شرح دادند. پدر صالح آنان، بيش از ديگران توجه دارد كه كار هر انسانى، محترم وارزشمند است، هرچند او اين كار را براى خدا انجام داده وچشمداشتى از صاحب كار نداشته باشد. از اين جهت به يكى از دختران خود گفت: اين جوان را به خانه دعوت كند تا اجرت او را بپردازد.
قرآن در اين مورد كيفيت راه رفتن دختر آن پدر را توصيف مى كند وياد آور مى شود:
(فَجاءَتْهُ إحْداهُما تَمْشى عَلَى اسْتِحْياء )اصولاً حيا وعفّت براى دختر يك امر فطرى وطبيعى است وانجام هر نوع كارى كه روح عفت وحيا را در او ضعيف سازد، برخلاف فطرت است. وقتى دختر، او را به خانه پدر دعوت كرد، او نيز پذيرفت وبه خانه پدر دختر آمد. چشم موسى به پيرمردى افتاد كه گذشت زمان او را پير وناتوان كرده بود. گفتگو ميان آن دو آغاز شد وموسى سرگذشت خود را به او گفت.او در پاسخ گفت:مترس از ستمگران نجات يافتى، يعنى مدين در قلمرو قدرت آنان نيست.
در اينجا مى بينيم هر سه دعاى گذشته او مستجاب شد. زيرا هم خدا او را از قوم ستمگران نجات داد وهم راه را گم نكرد وبه مدين رسيد وهم در خانه شعيب از او پذيرايى شد.
پس از گفتگوهايى يكى از دختران استخدام او را به عنوان چوپان به پدر پيشنهاد كرد وچنين گفت كه در طول اين مدّت من از اين جوان دو چيز را مشاهده كردم:اوّلا نيرومند وتواناست وچوپان به چنين قدرتى نيازمند است، وثانياً غيرتمند وامين است وشايسته است كه زندگى ما با زندگى او آميخته شود:( إنَّ خَيْرَ مَنِ اسْتَأجَرْتَ القَوِىُّ الأمِينُ).
پدر پيشنهاد دختر را به شكل ديگر عملى ساخت وآن اينكه به موسى پيشنهاد

صفحه 51
كرد كه با يكى از آن دو ازدواج كند، ولى مشروط به اينكه هشت سال واگر خواست ده سال براى پدر كار كند وناگفته پيداست كار او جز مراقبت از گوسفندان نخواهد بود. البته نمى توان گفت كار او منحصر به همين بوده، بالأخره او پس از ازدواج به صورت مرد نيرومند خانواده در مى آيد وطبعاً تمام كارهايى كه در شأن مرد است انجام مى دهد، هر چند كار شاخص او مراقبت وچرانيدن گوسفندان بوده است.
موسى نيز پيشنهاد پدر را پذيرفت والتزام به يكى از دو مدّت را در اختيار خود گرفت.
موسى همان جوان نيرومندى بود كه در دربار فرعون در نعمت وعزّت بزرگ شده بود واكنون بايد سنگينترين كارها را كه مراقبت از گوسفندان است، بر عهده بگيرد. خواهيد گفت چرا؟نكته اين است كه محيط عزت ونعمت، مردان قوى ونيرومند ومصمم وبا استقامت كمتر تربيت مى كند. اين گروه از افراد در برابر مشكلات پايدار نمى باشند. بايد جوانى مثل موسى(كه در چشم انداز زندگى او مصائب ومشكلات فراوانى است وبا مستكبرى چون فرعون بايد دست وپنجه نرم كند)، در اثر رنج ومشقّت مانند فولاد آبديده شود كه قهر روزگار وستم مردم او را از پاى در نياورد و با قامتى راست در برابر آنها بايستد.
اصولاً مراقبت دامها يك نوع مديريت كوچك است كه مى تواند روح مديريت را در انسان زنده كند.
اگر بنا باشد ما ظواهر قرآن را براى خود حجت بدانيم از اين سرگذشت مى توانيم يك رشته نكات فقهى واخلاقى بياموزيم كه به برخى اشاره شد وهمگى را در اينجا مى آوريم:
1ـ عمل هر انسانى محترم است ونبايد آن را ناديده گرفت; هرچند جزئى وكوچك باشد.
2ـ مهمترين صفت بارز در دختر حيا وعفت است، وبايد حيا در گفتار

صفحه 52
ورفتار او به چشم خورد.
3ـ اساسى ترين شرط در استخدام يك انسان براى كار، نيرومندى وپاكى است وبه اصطلاح قوه وامانت دارى است وبا فقدان شرط امانت، تخصصها فاجعه آفرين است.
4ـ هرگاه پدرى جوان صالحى را ديد كه مى تواند براى دخترش شوهر خوبى باشد، مانع ندارد كه به او پيشنهاد ازدواج دهد ونبايد اين را كارى برخلاف اخلاق تلقى كرد; البته مشروط به اينكه طرف فهميده وبا ظرفيت باشد.
5ـ از نظر فقهى لازم نيست همسر معقوده در ايجاب معيّن باشد، بلكه تعيين آن در قبول كافى است. حتى مى توان گفت:تعيين مطلقاً در ايجاب وقبول لازم نيست وگزينش بعد از عقد كافى مى باشد. اين مطلب را مى توان به گونه اى از آيه استفاده كرد، ولى مفسّران باتوجه به فتاواى علما گفتار شعيب وپذيرش موسى را در حدّ پيشنهاد تلقى كرده اند، نه عقد، ياد آور شده اند كه به هنگام عقد، معقوده بايد معيّن شود.
6ـ لازم نيست مهريه از هر نظر معيّن باشد، بلكه مى تواند از جهاتى مردد ومبهم باشد; چنانكه در اين داستان چنين است. زيرا مهريه دختر ميان هشت سال خدمت ويا ده سال به طور مبهم ماند وگزينش يكى از دو طرف مربوط به اختيار شوهر شد.
7ـ عمل وكار شوهر مى تواند مهريه دختر باشد وفقها نيز در كتب فقهى به آن تصريح كرده وحتى پيامبر گرامى زنى را در عقد مردى درآورد كه به او قرآن بياموزد.(1)
8ـ مهريه دختر با رضايت او مى تواند تأمين كننده زندگى پدر ومادر وساير اعضاى خانواده باشد واصولاً معنى خانواده همين است وبس كه از روى رضايت

1 . حرّ عاملى:وسائل الشيعة، ج 15، باب دوم از ابواب مهر حديث 1.

صفحه 53
وطيب نفس از يكديگر بهره بگيرند.
9ـ درست است كه مهريه دختر شعيب مهريه سنگينى بود، زيرا مزد خدمت هشت يا ده سال چيز كمى نيست، ولى در برابر آن موسى در داخل اين خانواده از همه مزاياى آن بهره مند شد واز هر نوع تلاش بى نياز بود.
10ـ تو گويى همه اين تلاشها براى اين است كه موسى در شعاع نورانيّت مرد بزرگى قرار گيرد وبر بصيرت وكمال وتوانايى روحيش بيفزايد تا آنكه پس از گذشت ده سال آماده مبارزه با بزرگترين مستكبر جهان گردد.

آن پدر پير وفرتوت كيست؟

آن پيرمرد كه افتخار پدر زنى موسى را پيدا كرد، كيست؟ ابو جعفر طبرى در تفسير خود آراء گوناگونى را نقل كرده ومجموع آرا به پنج نظر مى رسد. برخى مى گويند او شعيب نبى بوده كه نظر بسيارى از مفسران همين است وابوالعلا معرّى، آنگاه كه مردى دختر خود را به عقد او در آورد، در باره او چنين گفت:
كنت موسى وافته بنت شعيب غير أن ليـس فيكمـا مـن فقير
«موسى وار بودم، دختر شعيب نصيبم شد، جز اينكه در ميان شماها فقيرى نيست.»
برخى ديگر مى گويند:فرزند برادر شعيب بوده است، وبرخى مى گويند: فرمانرواى مدين به نام «يثرى» بوده است.
نظر سوّم مردد است. زيرا اگر او داراى چنين مقام وموقعيتى بود، دليلى نداشت كه دختران خود را مأمور آبيارى گوسفندان خود كند. از بزنطى به طريق صحيح نقل شده كه او به امام هشتم گفت:موسى نسبت به دوپيشنهاد شعيب كه هشت سال ويا ده سال براى من كار كنى، كدام را برگزيد؟امام فرمود: دومى را... از مذاكره آنان بر مى آيد كه شعيب بودن پدر زن موسى امر مسلّم ميان آن دو بوده

صفحه 54
است.(1)
عبد الوهاب نجّار، مؤلف قصص القرآن، اين نظر را دور از صواب مى داند ومى گويد:لوط معاصر ابراهيم بوده وشعيب نيز نابودى قوم لوط را به رخ قوم بت پرست خود كشيد وگفت:(وَما قَومُ لوط مِنْكُمْ بِبَعيد) (هود/89) «سرگذشت قوم لوط از شما چندان دور نيست.»
اگر پدر زن موسى همان شعيب نبى بود، بايد انسان معمرى باشد، زيرا فاصله ميان خليل وموسى فزون از چهارصد سال است.(2)
ولى گفتار نجّار جز يك استبعاد چيزى نيست. زيرا همجوار بودن اقوام لوط وشعيب، كافى بود كه سرگذشت قوم لوط به اقوام دوّم منتقل شود، تا آنجا كه شعيب به قوم خود بگويد:سرنوشت قوم لوط از شما دور نيست. چرا كه چنين حادثه ها با مرور زمان فراموش نمى شود.
در هر حال پدر زن موسى خود را از صالحان خواند وگفت:(سَتَجِدُنى إنْ شاءَ اللّهُ مِنَ الصّالِحينَ).(قصص/27)
صفت صالحان در برخى از آيات هر چند در مقابل صنف انبيا وارد شده است; چنانكه مى گويد: (فَؤُلئِكَ مَعَ الّذينَ أنْعَمَ اللّهُ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبِيّينَ وَ الصِّدِّيقِينَ وَالشُّهَداءَ وَ الصّالِحينَ وَ حَسُنَ أُولئِكَ رَفيقاً) (نساء/69)، ولى مقصود اومعناى لغوى صالح بوده وبس وبه تقسيم بندى موجود در قرآن نظر نداشت.
***

1 . مجلسى، بحار13/37، نقل از كافى كلينى.
2 . عبد الوهاب نجّار، قصص القرآن:17.

صفحه 55

3

مهاجرت از مدين به مصر

با دو بخش از زندگانى حضرت كليم آشنا شديم. بخش نخست،زندگى او را در مصر تا مهاجرت به مدين تشكيل مى دهد وبخش دوّم از زندگى او، اقامت ده ساله او در مدين است. اكنون بخش سوّم از زندگى وى را كه مهاجرت از مدين به مصر است، مورد بررسى قرار مى دهيم.
در اين بخش موسى بن عمران پس از ده سال اقامت در مدين وازدواج با دختر شعيب، تصميم مى گيرد كه مدين را به قصد مصر ترك گويد وبه هر قيمتى شده به زادگاه خود برود وبه اقوام وبستگان خود كه اميد آنها بود بپيوندد.
بخش سوّم از زندگى حضرت كليم سه مرحله است وبايد آيات هر مرحله را جداگانه گرد آورد وبحث كرد. اين مراحل عبارتند از:
1ـ حوادث بين مدين ومصر.
2ـ مناظره هاى موسى با فرعون.
3ـ نزول عذاب بر فرعون.
اينك ما در باره مرحله نخست از بخش سوّم با ذكر آيات اين موضوع، بحث مى كنيم:

آيات موضوع

(فَلَمّا قَضى مُوسَى الأجَلَ وَ سارَ بِأهْلِهِ آنَسَ مِنْ جانِبِ الطُّورِ ناراً قالَ لأهْلِهِ امْكُثُوا إنّى آنَسْتُ ناراً لَعَلّى آتيكُمْ مِنْها بِخَبَر أوْ جَذْوَة (1) مِنَ النّارِ لَعَلَّكُمْ

1 . جذوة بر وزن «ضربة» مقدارى از آتش.

صفحه 56
تَصْطَلُونَ).(1)
(فَلَمّا أَتاها نُودِيَ مِنْ شاطِئِ (2) الوادِ(3) الأيمَنِ (4) فِى البُقْعَةِ (5) المُبارَكَةِ مِنَ الشَّجَرَةِ أنْ يا مُوسى إنّى أنَا اللّهُ رَبُّ العالَمينَ).
(وَ أنْ أَلْقِ عَصاكَ فَلَمّا رَآها تَهْتَزُّ كَأَنَّها جانٌّ(6) وَلّى مُدْبِراً وَ لَمْ يُعَقِّبْ يا مُوسى أَقْبِلْ وَ لاتَخَفْ إنَّكَ مِنَ الآمِنينَ).
(اسْلُكْ يَدَكَ فى جَيْبِكَ(7) تَخْرُجْ بَيْضاءَ مِنْ غَيْرِ سُوء وَ اضْمُمْ إلَيْكَ جَناحَكَ مِنَ الرَّهْبِ فَذانِكَ بُرْهانانِ مِنْ رَبِّكَ إلى فِرْعَونَ وَ مَلائِهِ إنَّهُمْ كانُوا قَوْماً فاسِقينَ).
(قالَ رَبِّ إنّى قَتَلْتُ مِنْهُمْ نَفْساً فَأَخافُ أنْ يَقْتُلُونِ).
(وَ أخى هارُونُ هُوَ أفْصَحُ مِنّى لِساناً فَأَرْسِلْهُ مَعِيَ رِدْءاً يُصَدِّقُنى إنّى أخافُ أنْ يُكَذِّبُونِ).
(قالَ سَنَشُدُّ عَضُدَكَ بِأَخيكَ وَ نَجْعَلُ لَكُما سُلْطاناً فلايَصِلُونَ إلَيْكُما بِ آياتِنا أَنْتُما وَمَنِ اتَّبَعَكُمَا الغالِبُونَ). (قصص/29ـ35)
(وَ ما كُنْتَ بِجانِبِ الغَرْبِىِّ إذْ قَضَيْنا إلى مُوسَى الأمْرَ وَ ما كُنْتَ مِنَ الشّاهِدينَ). (قصص/44)
(وَهَلْ أتاكَ حَدِيثُ مُوسى* إذْ رَأى ناراً فَقالَ لأَهْلِهِ امْكُثُوا إنّى آنَسْتُ ناراً لَعَلّى آتِيكُمْ مِنْها بِقَبَس أوْ أَجِدُ عَلَى النّارِ هُدًى).
10ـ (فَلَمّا أَتاها نُودِيَ يا مُوسى).

1 . اصطلاء: گرم شدن.
2 . شاطئ: كنار.
3 . الواد:دره مسير سيلاب.
4 . الايمن: راست.
5 . بقعة:جايگاه وسرزمين.
6 . الجان:مار.
7 . جيب:به معنى گريبان ويا بغل است، در آيه ديگر به جاى آن آمده است: (اضمم يدك إلى جناحك) از اين جهت معنى دوّم مناسبتر است.

صفحه 57
11ـ (إنّى أَنَا رَبُّكَ فَاخْلَعْ نَعْلَيْكَ إنَّكَ بِالوادِ المُقَدَّسِ طُوًى).
12ـ (وَأَنَا اخْتَرْتُكَ فَاسْتَمِعْ لِما يُوحى).
13ـ (إنَّنى أَنَا اللّهُ لاإلهَ إلاّ أَنَا فَاعْبُدْنى وَ أَقِمِ الصَّلاةَ لِذِكْرى).
14ـ (إنَّ السّاعَةَ آتِيَةٌ أَكادُ أُخْفيها لِتُجْزى كُلُّ نَفْس بِما تَسْعى).
15ـ (فَلا يَصُدَّنَّكَ عَنْها مَنْ لا يُؤْمِنُ بِها وَ اتَّبَعَ هَواهُ فَترْدى).(طه/9ـ16)
16ـ (وَما تِلْكَ بِيَمينِكَ يا مُوسى* قالَ هِيَ عَصايَ أَتَوَكَّؤُا عَلَيْها وَ أَهُشُّ بِها عَلى غَنَمى وَلِيَ فِيها مَآرِبُ أُخْرى).
17ـ (قالَ أَلْقِها يا مُوسى* فَأَلْقَاها فَإذا هِيَ حَيَّةٌ تَسْعى* قالَ خُذْها وَ لاتَخَفْ سَنُعيدُها سِيرَتَهَا الأُولى*وَ اضْمُمْ يَدَكَ إلى جَناحِكَ تَخْرُجْ بَيْضاءَ مِنْ غَيْرِ سُوء آيَةً أُخرى* لِنُرِيَكَ مِنْ آياتِنَا الكُبرى) (طه/17ـ23)
18ـ (اذْهَبْ إلى فِرْعَونَ إنَّهُ طَغى* قالَ رَبِّ اشْرَحْ لى صَدري* وَيَسِّرْ لى أمْري* وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِساني*يَفْقَهُوا قَوْلي*وَاجْعَل لى وَزيراً مِنْ أهْلي *هارُونَ أخي* اشْدُد بِهِ أَزْري*وَ أَشْرِكْهُ فى أَمْري*كَيْ نُسَبِّحَكَ كَثيراً* وَ نَذْكُرَكَ كَثيراً* إنَّكَ كُنْتَ بِنا بَصيراً*قالَ قَدْ أُوتِيتَ سُؤْلَكَ يا مُوسى). (طه/24ـ36)
19ـ (اذْهَبْ أنْتَ وَ أخُوكَ بِ آياتى وَ لا تَنِيا (1) فى ذِكْري*اذْهَبا إلى فِرْعَونَ إنَّهُ طَغى* فَقُولا لَهُ قَولاً لَيِّناً لَعلَّهُ يَتَذَكَّرُ أوْ يَخْشى *قالا رَبَّنا إنَّنا نَخافُ أنْ يَفْرُطَ عَلَيْنا أوْأنْ يَطْغى*قالَ لاتَخافا إنَّنى مَعَكُما أَسْمَعُ وَ أَرى * فَأْتِياهُ فَقُولا إنّا رَسُولا رَبِّكَ فَأَرْسِلْ مَعَنا بَنى إسْرائيلَ وَ لاتُعَذِّبْهُمْ قَدْ جِئْناكَ بِ آيَة مِنْ رَبِّكَ وَ السَّلامُ عَلى مَنِ اتَّبَعَ الهُدى* إنّا قَد أُوحِيَ إلَيْنا أنَّ العَذابَ عَلى مَنْ كَذَّبَ وَ تَوَلّى). (طه/42ـ 48)

1 . «تنيا » مشتق از «ونى يني» به معنى «سست شدن.»

صفحه 58
20ـ (وَإذْ نادى رَبُّكَ مُوسى أنِ ائْتِ القَوْمَ الظّالِمينَ* قَوْمَ فِرْعَوْنَ أَلا يَتَّقُونَ* قالَ رَبِّ إنّى أَخافُ أَن يُكَذِّبُونِ*وَ يَضِيقُ صَدْرى وَلا يَنْطَلِقُ لِسانى فَأَرْسِلْ إلى هارُونَ* وَ لَهُمْ عَلَىَّ ذَنْبٌ فَأَخافُ أَن يَقْتُلُونِ*قالَ كَلاّ فَاذْهَبا بِ آياتِنا إنّا مَعَكُمْ مُسْتَمِعُونَ*فَأْتِيا فِرْعَونَ فَقُولا إنّا رَسُولُ رَبِّ العالَمينَ). (شعراء/10ـ16)
21ـ (هَلْ أتاكَ حَديثُ مُوسى*إذْ ناداهُ رَبُّهُ بِالوادِ المُقَدَّسِ طُوًى* اذْهَبْ إلى فِرْعَونَ إنَّهُ طَغى* فَقُلْ هَلْ لَكَ إلى أنْ تَزَكّى* وَ أَهْدِيَكَ إلى رَبِّكَ فَتَخْشى). (نازعات/15ـ 19)

ترجمه آيات

1ـ آنگاه كه مدّت موسى به سر آمد، با خانواده خود آهنگ (مصر) كرد. از سوى طور آتشى ديد، آنگاه به كسان خود گفت: در اينجا توقف كنيد، آتشى ديدم شايد از آن خبرى يا پاره آتش براى شما بياورم تا گرم شويد.
2ـ وقتى نزد آتش، آمد از كنار راست بيابان در آن سرزمين مبارك از آن درخت ندا داده شد كه اى موسى!من خداى پروردگار جهانيانم.
3ـ عصايت را بيفكن(وقتى انداخت)ديد كه مانند مارى مى جنبد، در اين موقع فرار كرد وبرنگشت. خطاب آمد:اى موسى! پيش آى(باز گرد)ومترس تو در امان هستى.
4ـ دست خود را در گريبان ببر، سفيد ودرخشنده بى هيچ آسيبى بيرون مى آيد. دست خود را از خوف وترس بر سينه بگذار (تا آرامش يابى)(1) اين دو (عصا ويد بيضاء) دو دليل روشن از پروردگار تو به سوى فرعون واطرافيان اوست، آنان گروه فاسقى هستند.
5ـ گفت:پروردگارا !من يك نفر از آنان را كشته ام، مى ترسم مرا بكشند.

1 . بنابر تفسير ديگر:دست خود را به عنوان خشوع پايين بياور وبر بدن بچسبان.

صفحه 59
6ـ برادرم هارون از من فصيحتر است او را به كمك من بفرست تا مرا تصديق كند; مى ترسم مرا تكذيب كنند.
7ـ خدا گفت:بازوان تو را به برادرت، قوى مى سازم وبراى هر دو برترى قرار مى دهم كه به وسيله آيات ما به شما دست پيدا نكنند وشما وپيروانتان پيروزيد.
8ـ تو در جانب غربى (وادى طور) از حاضران نبودى، آنگاه كه به موسى امر نبوت را وحى كرديم.
9ـ آيا خبر موسى به تو رسيده است؟ آنگاه كه آتش ديد وبه خانواده خود گفت:توقف كنيد كه من آتش را ديدم، شايد براى شما قطعه آتش بياورم، يا در سايه روشنايى آن راهى بيابم.
10ـ آنگاه كه نزد آتش آمد، ندا داده شد:اى موسى!
11ـ من پروردگار تو هستم، كفشهاى خود را بيرون كن، تو در وادى مقدس طوى هستى.
12ـ ومن تو را برگزيدم.به آنچه وحى مى شود گوش فرا ده.
13ـ من خدا هستم، خدايى جز من نيست، مرا پرستش كن، نماز را به ياد من به پا دار.
14ـ رستاخيز آمدنى است. مى خواهم آن را پنهان كنم تا هر انسانى را در مقابل كارى كه مى كند جزا دهم.
15ـ آن كس كه به آن (قيامت) ايمان نمى آورد واز هواى خود پيروى كرده است، تو را از ايمان به آن باز ندارد تا هلاك شوى.
16ـ اى موسى در دست راست تو چيست؟! گفت: آن عصاى من است، بر آن تكيه مى كنم وبراى گوسفندان با آن برگ مى ريزم و جز اين براى من با آن، كارهاى ديگرى نيز هست.
17ـ خدا گفت:اى موسى آن عصا را بيفكن، او افكند. ناگهان به صورت مارى شد كه مى دويد خدا فرمود:بگير آن مار را ونترس، ما آن را به صورت نخست باز مى گردانيم، دست خود را در بغل كن بدون هيچ آسيبى سفيد ودرخشنده بيرون مى آيد، اين نيز براى تو آيتى است

صفحه 60
ديگر، تا آيت هاى بزرگتر خود را به تو بنمايانيم.
18ـ نزد فرعون برو كه او سركشى مى كند. گفت: پروردگارا سينه مرا فراخ گردان وكار مرا آسان ساز، گره از زبان من بگشاى تا گفتار مرا بفهمند وبراى من ياورى از خاندانم قرار ده، برادرم هارون را، پشت مرا به او محكم ساز، او را در كار من شريك ساز تا تو را بيشتر تسبيح گوييم وتو را بيشتر ياد كنيم وتو از وضع ما آگاهى.خطاب آمد:اى موسى هر چه خواستى به تو داديم.
19ـ تو وبرادرت آيات مرا ببريد ودر ياد من سستى نكنيدوبه سوى فرعون برويد كه او طغيان كرده است. بااو به نرمى سخن بگوييد شايد متذكر گردد ويا بترسد. گفتند:پروردگارا ما بيم داريم كه بر ما تعدّى كند يا طغيان رااز حد بگذراند گفت:مترسيد من با شما هستم، مى شنوم ومى بينم، به سوى او برويد وبگوييد: ما رسولان پروردگار توييم، بنى اسرائيل را با ما بفرست وآزارشان مده، نشانه اى از پروردگارت به سوى تو آورده ايم، درود بر كسى كه از هدايت پيروى كند. به ما وحى شده است عذاب بر كسى است كه رسولان خدا راتكذيب كند واز آن روى برگرداند.
20ـ آنگاه كه پروردگار تو موسى را ندا داد كه به سوى قوم ستمكار برو، (يعنى)قوم فرعون. آيا نمى خواهند پرهيزگار شوند. گفت:پروردگارا! مى ترسم مرا تكذيب كنند ودلم تنگ گردد وزبانم گشاده نشود. پس هارون را نيز پيام بفرست.(مقام رسالت بده) براى آنان برگردن من گناهى است مى ترسم كه مرا بكشند.(خدا) گفت:هرگز. هر دو با آيات من برويد، من با شما هستم ومى شنوم، پس به سوى فرعون برويد وبه او بگوييد ما فرستاده پروردگار جهانيان هستيم.
21ـ آيا داستان موسى به تو رسيده است آنگاه كه پروردگار او، وى را در وادى مقدس طوى ندا كرد. گفت: به سوى فرعون برو او طغيان كرده است. بگو: آيا مى خواهى پاكيزه شوى تا تو را به سوى پروردگارت هدايت كنم واز او بترسى؟

صفحه 61

تفسير موضوعى

موسى بن عمران براى چوپانى در سرزمين مدين آفريده نشده بود، بلكه چوپانى براى او يك دوره آموزشى بود كه بتواند مسؤوليتهاى سخت ترى بر عهده بگيرد وآن آزاد ساختن بنى اسرائيل از تحت ستم فراعنه بود. هنگامى كه آن آموزش به پايان رسيد، او احساس كرد كه به سوى مصر باز گردد وبا بنى اسرائيل ديدار كند، هر چند در اين ديدار با خطرهايى مواجه گردد. از اين جهت مدين را ترك گفت وبا خانواده خود، راه مصر را در پيش گرفت و از مدين دور شد.
مى گويند فاصله مدين تا مصر هشت منزل بوده وهر منزل را در يك شبانه روز طى مى كردند. خداوند حوادث اين سفر را چنين نقل مى كند:
1ـ او شب هنگام كه هوا سرد بود و راه را گم كرده بود، از دور آتشى ديد وبه خانواده خود گفت:شما همين جا باشيد تا مقدارى آتش بياورم گرم شويد ويا از آنجا خبرى بگيرم(مسير را پيدا كنيم). اينك تعبيرات قرآن از اين حقيقت:
( لَعَلّى آتيكُمْ مِنْها بِخَبَر أوْ جَذْوَة مِنَ النّارِ لَعَلَّكُمْ تَصْطَلُونَ). (قصص/29)
(لَعَلّى آتِيكُمْ مِنْها بِقَبَس أوْ أَجِدُ عَلَى النّارِ هُدًى). (طه/10)
لفظ(بِخَبَر) حاكى از اين است كه راه را گم كرده بودند والفاظ (جذوة) و(قبس) حاكى از سرد بودن هوا ونياز آنان به آتش است.
2ـ موسى به سائقه فطرت به سوى آتش رفت. حال ماهيت اين آتش چيست، آيا واقعاً در آن جا آتش طبيعى وجود داشته يا نور معنوى بود كه او آن را آتش تصور كرد، خود قرآن در اين مورد چيزى نمى گويد. موسى به آن نقطه رسيد. ناگهان از جانب راست درّه در يك جايگاه مبارك كه در آن درختى بود، نداهايى شنيد كه قرآن آنها را در سوره قصص وطه آورده است. اينك تعابير قرآن در اين مورد:
(فَلَمّا أَتاها نُودِيَ مِنْ شاطِيءِ الوادِ الأيْمَنِ فِى البُقْعَةِ المُبارَكَةِ مِنَ الشَّجَرَةِ أنْ يا

صفحه 62
مُوسى إنّى أنَا اللّهُ رَبُّ العالَمينَ).(قصص/30)
در سوره قصص تنها همين يك ندا به ميان آمده وآن اينكه من پروردگار جهانيانم; در حالى كه در سوره طه نداهاى متعددى وارد شده است. اينك نداهاى سوره طه:

نداهاى سوره طه

الف:(إنّى أَنَا رَبُّكَ) اين جمله معادل(إنّى أنَ اللّهُ رَبُّ العالَمين) در سوره قصص مى باشد.
ب:( فَاخْلَعْ نَعْلَيْكَ إنَّكَ بِالوادِ المُقَدَّسِ طُوًى).(1)
ج: (وَأَنَا اخْتَرْتُكَ فَاسْتَمِعْ لِما يُوحى).
د: (إنَّنى أَنَ اللّهُ لاإلهَ إلاّ أَنَا فَاعْبُدْنى وَ أَقِمِ الصَّلاةَ لِذِكرى).
هـ: (إنَّ السّاعَةَ آتِيَةٌ أَكادُ أُخْفيها لِتُجْزى كُلُّ نَفْس بِما تَسْعى).
و: (فَلا يَصُدَّنَّكَ عَنْها مَنْ لا يُؤْمِنُ بِها وَ اتَّبَعَ هَواهُ فَترْدى) (طه/12ـ16).
او با اين نداها به مقام نبوت مفتخر مى گردد واز ميان اصول عقايد، دو اصل توحيد ومعاد را متذكر مى گردد ومى گويد: (إنَّنى أَنَ اللّهُ لاإلهَ إلاّ أَنَا)، يا: (إنّى أَنَا رَبُّكَ) . ودر باره معاد مى گويد:(إنَّ السّاعَةَ آتِيَة). وهدف از معاد را نيز ذكر مى كند:( لِتُجْزى كُلُّ نَفْس بِما تَسْعى).

1 . در قرآن از اين نقطه كه موسى تجّلى نور خدا را مشاهده كرده بود، به صورتهاى گوناگونى تعبير شده است:
(شاطئ الواد الأيمن فى البقعة المباركة)(قصص/130).
(فاخلع نعليك إنّك بالواد المقدّس طوى) (طه/12).
(ونادَيناه مِنْ جانب الطّور الأيمن وقرّبناه نجيّاً) (مريم/52).
(قد أنجيناكم من عدوّكم وواعدناكم جانب الطُّور الأيمن)(طه/80).

صفحه 63
امّا اينكه چرا از نبوت به طور صريح سخن به ميان نمى آيد، به سبب اين است كه توجه اين خطابها، خود اعطاى نبوت به موسى است واز ميان فروع، مسأله عبادت كه مظهر روشن آن نماز است، ياد شده است:(فَاعْبُدْنى وَأَقِمِ الصَّلاةَ لِذِكرى).
موسى بن عمران در اينجا به مقام نبوت مفتخر گرديد ومسائل را در قلمرو اصول وفروع دريافت كرد ووحى الهى گوش او را با پيامهايى كه گذشت، نوازش داد. امّا مسأله درخت، آن موضوع تجلى وحى بود، بالأخره بايد صدا از سمتى به گوش او برسد، اين بار حكمت ايجاب كرد كه درخت محلّ تجلّى وحى گردد.(1)
3ـ موسى به منصب نبوت مفتخر گشت، ولى غالباً نبوتها با رسالتى توأم است وكمتر اتّفاق افتاده كه نبوت جدا از رسالت باشد. گاهى در روايات آمده است كه برخى از پيامبران فقط مأمور خويشتن بودند وبس، ولى 99 درصد پيامبران مأموريتهايى خارج از خويشتن داشتند.

معجزه هاى موسى

رسالت موسى آن بود كه به سوى فرعون طغيانگر برود و او را از عذاب الهى بيم دهد تا او از خدايى فروشى خود دست بردارد وسرانجام بنى اسرائيل راآزاد سازد. ناگفته روشن است كه ادعاى رسالت در ميان مردم معمولى، تا چه رسد در مقابل

1 . همان طور كه يادآور شديم شجره محل ظهور اين وحى بود. يعنى موسى وحى را از آن جانب شنيد و مقصود از «إنى أنا اللّه ربّ العالمين» خود خداست نه شجره، بنابر اين مقايسه درخت كه اين آهنگ را سرداد با آنچه به حلاج نسبت مى3دهند كه مى3گفت: ما فى جبتى إلا اللّه، تفاوت از زمين تا آسمان است. و از اين بيان مغالطه شيخ شبسترى(م/816) در گلشن راز روشن مى3گردد كه مى3گويد:
روا باشد انا الحق از درختى *** چرا نبود روا از نيك بختى
البته عارفان حقيقى در اين مورد، توجيهاتى دارند كه از قلمرو بحث ما بيرون است.

صفحه 64
فراعنه با داشتن آن تمدنهاى پيش رفته، ادعاى بزرگى است كه بايد با دليل وبرهان همراه باشد واگر خدا به موسى بن عمران چنين رسالت وپيام رسانى را مى دهد، حتماً بايد او را با معجزه مجهز سازد واو بر اساس چنين قدرتى با دلگرمى وپشتيبانى غيبى، گام به پيش نهد. از اين جهت خدا در همان بقعه مباركه او را با دو معجزه مجهز كرد. يكى اينكه اگر عصا را بيفكند به صورت مارى در مى آيد وهر موقع بر گيرد به همان حالت نخست باز مى گردد، وديگرى اينكه اگر دستش را در گريبان يا بغل فرو برد وبيرون آورد، بدون هيچ عيب ونقص سفيد ودرخشان خواهد بود، تو گويى معجزه اوّل، معجزه وحشت آور ودوم، اميد زاست كه اگر به هم آميخته شوند مظهر انذار وبشارت خواهند بود.
اكنون به بيان خطاباتى كه او را با دو معجزه بزرگ مجهز كرده است گوش فرا دهيم:
(وَ أنْ أَلْقِ عَصاكَ فَلَمّا رَآها تَهْتَزُّ كَأَنَّها جانٌّ وَلّى مُدْبِراً وَ لَمْ يُعَقِّبْ يا مُوسى أقْبِلْ وَ لاتَخَفْ إنَّكَ مِنَ الآمِنينَ*اسْلُكْ يَدَكَ فى جَيْبِكَ تَخْرُجْ بَيْضاءَ مِنْ غَيْرِ سُوء وَ اضْمُمْ إلَيْكَ جَناحَكَ مِنَ الرَّهْبِ فَذانِكَ بُرْهانانِ مِنْ رَبِّكَ إلى فِرْعَونَ وَ مَلائِهِ إنَّهُمْ كانُوا قَوْماً فاسِقينَ)(قصص/31ـ32).
در سوره طه پيش از آنكه بگويد عصا را بيفكن، از او مى پرسد: اى موسى! چيزى كه در دست راست توست، چيست؟ او هم براى آن سه ويژگى بيان مى كند:1ـ بر آن تكيه مى كنم.2ـ به وسيله آن برگ براى گوسفندان مى ريزم. 3ـ كارهاى ديگرى نيز انجام مى دهم. چنانكه مى گويد:
(وَما تِلْكَ بِيَمينِكَ يا مُوسى* قالَ هِيَ عَصايَ أَتَوَكَّؤُا عَلَيْها وَ أَهُشُّ بِها عَلى غَنَمى وَلِيَ فِيها مَآرِبُ أُخْرى). (طه/17ـ 18).
اكنون سؤال مى شود: هدف از اين پرسش چه بوده وچرا موسى در مقام پاسخ به موجز گويى اكتفا نكرد؟

صفحه 65
امّا هدف از سؤال اين بود كه از او اقرار بگيرد آنچه در دست دارد چوب خشكى بيش نيست. سپس كه به او فرمان مى دهد بينداز وآن را به صورت مارى مى بيند، كاملاً مطمئن باشد كه او با يك قدرت ونيروى فوق العاده اى مجهز شده است وبا دلگرمى آن به سوى انجام مأموريت برود.
وامّا طولانى كردن پاسخ به خاطر اين است كه با رب الأرباب سخن مى گويد ودر اين سخن گفتن براى او لذّتى است فوق لذّتها، چرا اُنس خود را كوتاه سازد. از اين جهت هم به ذات آن اشاره كرده كه چوب خشك است وهم بهره هايى كه از آن مى برد تا جواب كامل به پرسش داده باشد.
(قالَ أَلْقِها يا مُوسى* فَأَلْقَاها فَإذا هِيَ حَيَّةٌ تَسْعى* قالَ خُذْها وَ لاتَخَفْ سَنُعيدُها سِيرَتَهَا الأُولى*وَ اضْمُمْ يَدَكَ إلى جَناحِكَ تَخْرُجْ بَيْضاءَ مِنْ غَيْرِ سُوء آيَةً أُخرى* لِنُرِيَكَ مِنْ آياتِنَا الكُبرى). (طه/19ـ23)
در اين آيات مى گويد:آنگاه كه عصا تبديل به مار شد، خطاب آمد كه:«دو مرتبه آن را بگيرد وآن به حالت نخستين خود باز مى گردد.» وخود اين عمل بر قوت قلب او مى افزايد. آنگاه كه در برابر فرعون معجزه خود را عملى ساخت، ديگر وحشت نكند واز باز گرفتن آن نهراسد.
در هر دو سوره در مورد معجزه دوّم (يد بيضاء) جمله (مِنْ غَيْرِ سُوء) وارد شده و اشاره به اين است كه درخشندگى دست، معلول بيمارى مانند برص نيست.(1)
در اين آيات مى خوانيم: آنگاه كه چشم موسى به آن مار در حال جنبش افتاد، عقب رفت وبه پشت سر نگاه نكرد. خطاب آمد:اى موسى پيش بيا ونترس

1 . قرآن در اينجا ناظر به ردّ تورات كنونى است كه چنين مى گويد:خدا فرمان داد دستش را در آستين فرو برد وبيرون آورد. ناگهان دست او مانند دست افراد مبتلا به برص، مانند برف سفيد باقى ماند. تورات، سفر خروج، اصحاح4، آيه 6.

صفحه 66
تو در امان هستى!(قصص/31)
ودر سوره(طه/20ـ21) مى گويد:«وقتى چشمش به آن مار در حال جنبش افتاد، به او گفتيم:بگير ونترس!» مقصود از اين ترس در اينجا چيست؟ در پاسخ بايد گفت: در لغت عرب خوف، غير از خشيت است. خوف اين است كه انسان دست به مقدماتى بزند كه از شر مصون بماند واين در انسان يك امر فطرى ومستحسن است; در حالى كه خشيت، تأثّر قلب واضطراب روحى است كه يك نوع رذيلت به شمار رفته ودر برابر شجاعت قرار دارد. خوف براى پيامبران راه دارد نه خشيت، لذا قرآن آنان را چنين توصيف مى كند:«كسانى كه پيامهاى خدا را مى رسانند واز احدى جز خدا خشيت ودلهره ندارند».(1)
بنابر اين بايد آيه (وَ اضْمُمْ إلَيْكَ جَناحَكَ مِنَ الرَّهْبِ) به صورت ديگر تفسير شود وآن اينكه دستهاى خود را به عنوان فروتنى به بدن بچسباند واز هر نوع حالتى كه افراد متكبر به خود مى گيرند وبا فاصله انداختن ميان دستها از بدن، كبر مى فروشند دورى گزيند.
در باره معجزه دوّم دو تعبير آمده است:
(اسْلُكْ يَدَكَ فى جَيْبِكَ).(قصص/32)
(وَ اضْمُمْ إلَيْكَ جَناحَكَ ).(قصص/32)
مترجمان قرآن «جيب» را به معنى گريبان گرفته اند، در حالى كه قرآن در آيه دوّم، كلمه «جناحك» را به كار برده است كه مناسب است با بغل; تو گويى دستهاى انسان بالهاى اوست.
تا اينجا با دلايل نبوت، كه مقدمه رسالت اوست، آشنا شديم. اكنون بايد به محتواى رسالت او گوش فرا دهيم:

1 . (الّذينَ يُبلِّغُونَ رسالاتِ اللّهِ ويَخْشَونَهُ ولا يَخْشَونَ أحداً إلاّ اللّهَ). (احزاب/39).

صفحه 67

محتواى مأموريت موسى

از بررسى مجموع آيات استفاده مى شود كه مأموريت موسى در اين مرحله، در دو مطلب خلاصه مى شد:
1ـ دعوت قبطيان به خدا پرستى وترك بت پرستى وسرانجام مبارزه با خدايى فروشى فرعون. در آينده خواهيم گفت در حالى كه خود فرعون ادعاى خدايى مى كرد، خود نيز خدايى را، غير از خداى ربّ العالمين مى پرستيد.(1)
2ـ آزاد ساختن بنى اسرائيل از تحت ستم تا آنان را به «ارض موعود» ببرد جز اين دو مسأله، مسائل ديگرى در آن زمان مطرح نبود. زيرا هنوز موسى داراى شريعتى نبوده. تا در آن باره دعوتى انجام بگيرد(2) وهمگى مى دانيم كه تورات براى موسى پس از نابودى فراعنه وخروج از مصر نازل شده است. از اين جهت عنصر بزرگ مأموريت او، دو مطلب بيش نبوده كه آيات اين قسمت را مى آوريم:
الف: قرآن روى طغيان فرعون تكيه مى كند وبزرگترين مظهر طغيان او جز خدايى فروشى وترويج بت پرستى است. چنانكه مى فرمايد:(اذْهَبْ إلى فِرْعَونَ إنَّهُ طَغى) (طه/24) ونيز مى فرمايد: (اذْهَبْ أنْتَ وَ أخُوكَ بِ آياتى وَ لا تَنِيا فى ذِكْري*اذْهَبا إلى فِرْعَونَ إنَّهُ طَغى)(طه/42ـ43).
وباز مى فرمايد:( اذْهَبْ إلى فِرْعَونَ إنَّهُ طَغى *فَقُلْ هَلْ لَكَ إلى أنْ تَزَكّى* وَأَهْدِيَكَ إلى رَبِّكَ فَتَخْشى)(نازعات/17ـ 19).

1 . (ويذرك وآلهتك). (اعراف/127)
2 . موسى پس از ورود به مصر مأمور شد كه با بنى اسرائيل نماز را در خانه هاى خود به پا دارند:(وأوحينا إلى موسى وأخيه أن تَبَوّءا لقومكما بمصر بيوتاً واجعلوا بيوتكم قبلة وأقيموا الصَّلاة وبَشِّرِ المؤمنين) (يونس/87). وخود موسى نيز در طور مأمور به پرستش خدا از طريق اقامه نماز گرديد(طه/14).

صفحه 68
ب:قرآن در شيوه تبليغ او بر نرم گويى تكيه مى كند; چنانكه مى فرمايد: (فَقُولا لَهُ قَولاً لَيِّناً لَعلَّهُ يَتَذَكَّرُ أوْ يَخْشى) (طه/44).
ج: مسأله آزاد سازى بنى اسرائيل از تحت ستم. هر چند در ضمن آياتى كه در طور نازل شده نيامده است، ولى آنگاه كه موسى با فرعون سخن مى گويد، روى اين مسأله تكيه مى كندو مى گويد: (حَقِيقٌ عَلى أنْ لا أقُولَ عَلَى اللّهِ إلاّ الحَقَّ قَدْ جِئْتُكُمْ بِبَيِّنَة مِنْ رَبِّكُمْ فَأَرْسِلْ مَعِىَ بَنى إسْرائيلَ)(اعراف/104). «شايسته است بر من كه در باره خدا جز سخن حق نگويم. من از طرف پروردگار شما با دليل آمده ام، پس بنى اسرائيل را آزاد كن وبند بردگى را از پاى آنان بردار(تا به سرزمين مقدّس باز گردند)».
تاريخ مى گويد:از روزى كه يوسف درگذشت وبنى اسرائيل به صورت يك اقليت غير بومى بساط زندگى را در مصر پهن كردند، پيوسته مورد تحقير بوده وقبطيان از آنان بيگارى مى كشيدند وكارهاى سخت، مانند خانه سازى، آب كشى وخاك بردارى را بر دوش آنان مى نهادند. موسى از او مى خواهد كه اين قيد وبند را از دست وپاى بنى اسرائيل بردارد وآنان به آن سرزمين باز گردند.
در سوره ديگر مى فرمايد:(أنْ أرْسِلْ مَعَنا بَنى إسرائيلَ).(شعراء/17)
وباز مى فرمايد:(فَأرْسِلْ مَعَنا بَنى إسرائيلَ فَلا تُعَذِّبِهُمْ). (طه/47)
ودر جاى ديگر مى فرمايد:(وَتِلْكَ نِعْمَةٌ تَمُنُّها عَلىَّ أنْ عَبَّدْتَ بَنى إسرائيل) (شعراء/22). «آيا اين نعمتى است (در خانه ات مرا بزرگ كردى) كه بر من منّت مى گذارى در حالى كه بنى اسرائيل را برده خود كردى».
براى توضيح معناى آيه، ياد آور مى شويم كه فرعون به رخ موسى كشيد كه دوران كودكى را در خانه ما گذراندى واكنون آمدى با ما مبارزه مى كنى؟ او در پاسخ مى گويد: اين چه منتّى است بر من مى نهى كه در خانه تو بزرگ شده ام، ولى در مقابل، قوم مرا برده خود ساختى واگر هم در خانه تو بزرگ شده ام سبب آن اين

صفحه 69
است كه تو آنان را به بردگى كشيدى و پسران آنان را ذبح كردى ولذا، مادرم از ناچارى دست به وسيله اى زد كه در خانه تو بزرگ شوم.

درخواستهاى موسى از خدا

موسى از عظمت مأموريت خود آگاه شد و براى تحقق بخشيدن به آن از خدا مطالبى را درخواست كرد:
1ـ سينه فراخ به او بدهد:(رَبِّ اشْرَحْ لى صَدري)(طه/25). كنايه از اينكه صبر واستقامت به او ارزانى دارد.(1)
2ـ كار را بر او آسان كند:(وَيَسِّرْ لى أمْري)(طه/26). قابل توجه اينكه آسانى مأموريت را نخواست، بلكه با حفظ كيفيت آن خواست كه انجام آن را بر وى آسان نمايد.
3ـ گره از زبانش بگشايد:(وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسانى * يَفْقَهُوا قَوْلي) (طه/27ـ 28). مقصود از اين گره چيست؟ آيا واقعاً در زبان او نقصى بوده كه گاهى بند مى آمد، يا مقصود چيز ديگرى است وآن اينكه او را بر بيان حقيقت مأموريت، گويا سازد. يعنى نطق وبيان قوى ونيرومند عطا كند تا مردم را تفهيم كند:(يَفْقَهُوا قَوْلي).
گواه معنى دوّم اين است كه آنجا كه از خدا مى خواهد تا هارون را وزير او بسازد، فرق خود را با او فرق فصيح وافصح مى داند ومى گويد:(وَ أخى هارُونُ هُوَ أفْصَحُ مِنّى لِساناً فَأَرْسِلْهُ مَعِىَ رِدْءاً). (قصص/34) «برادرم هارون از من فصيح تر است، او را با من بفرست تا معين وكمك من باشد».
از آيات در مورد درخواست مشاركت هارون با موسى در انجام مأموريت،

1 . امير مؤمنان (عليه السلام) مى فرمايد:«آلة الرئاسة سعة الصدر». «وسيله مديريت، فراخى سينه(بردبارى وحلم)است». نهج البلاغه، بخش حكمت، شماره176.

صفحه 70
استفاده مى شود كه: اوّلاً:موسى مى خواهد كمك او كسى از خاندان او باشد، تا او را به خوبى شناخته باشد.ثانياً او را از طريق بيان وگفتار كمك كند. ثالثاً او را تصديق كند. در اينجا سؤال مى شود كه تصديق برادر نسبت به برادر چه اهميتى دارد، آن هم در برابر فرعون؟
پاسخ اين است كه هارون يك فرد عادى نبود. او در غياب موسى در ميان بنى اسرائيل مقام وموقعيتى داشت. تصديق او اگر هم در برابر فرعون چندان مؤثر نباشد، نسبت به آينده موسى، كه هدايت قوم خود را بر عهده دارد، مؤثر خواهد بود. واينك آيات در اين مورد:
(وَاجْعَل لى وَزيراً مِنْ أهْلي* هارُونَ أخي *اشْدُد بِهِ أَزْري(1) * وَ أَشْرِكْهُ فى أَمْري*كَىْ نُسَبِّحَكَ كَثيراً* وَ نَذْكُرَكَ كَثيراً* إنَّكَ كُنْتَ بِنا بَصيراً) (طه/29ـ 35). باز مى فرمايد:(وَ أخى هارُونُ هُوَ أفْصَحُ مِنّى لِساناً فَأَرْسِلْهُ مَعِىَ رِدْءاً يُصَدِّقُنى إنّى أخافُ أنْ يُكَذِّبُونِ)(قصص/34). ودر جاى ديگر مى فرمايد:(قالَ رَبِّ إنّى أَخافُ أَن يُكَذِّبُونِ*وَ يَضِيقُ صَدْرى وَلا يَنْطَلِقُ لِسانى فَأَرْسِلْ إلى هارُونَ)(شعراء/12ـ13).
خدا مجموع درخواستهاى موسى را مى پذيرد واز آن گاهى چنين تعبير مى آورد:(قالَ قَدْ أُوتِيتَ سُؤْلَكَ يا مُوسى)(طه/36). وگاهى مى گويد:(قالَ سَنَشُدُّ عَضُدَكَ بِأَخيكَ وَ نَجْعَلُ لَكُما سُلْطاناً فلا يَصِلُونَ إلَيْكُما بِ آياتِنا أَنْتُما وَمَنِ اتَّبَعَكُمَا الغالِبُونَ)(قصص/35).«بازوى تو را به واسطه برادرت محكم مى سازيم وبراى شما قدرتى قرار مى دهيم كه در سايه آيات ما بر شما غلبه نمى كنند، شما وپيروانتان غالب هستيد».
تا اينجا روشن شد كه هر دو نفر به عنوان دو رسول از جانب خدا، كه يكى كمك ديگرى بود، براى مأموريت سنگين مبعوث شدند.

1 . «ازر» به معنى قوه ونيرو است.

صفحه 71

پاسخ به يك سؤال

تمام اين نداها ميان خدا وموسى در غياب هارون بوده است، ولى در برخى از آيات، هر دو برادر مورد خطاب قرار مى گيرند. حال اين پرسش پيش مى آيد كه چگونه هر دو برادر مورد خطاب قرار مى گيرند، در حالى كه در بيابان طور، جز موسى كسى نبود؟
پاسخ اين است: آنگاه كه موسى به مصر رسيد وموضوع را با برادرش در ميان نهاد(1) هر دو مورد خطاب قرار گرفتند وخدا هر نوع شكست در مأموريت را از آنان نفى كرد. چنانكه ميگويد:
(اذْهَبا إلى فِرْعَونَ إنَّهُ طَغى* فَقُولا لَهُ قَولاً لَيِّناً لَعلَّهُ يَتَذَكَّرُ أوْ يَخْشى* قالا رَبَّنا إنَّنا نَخافُ أنْ يَفْرُطَ عَلَيْنا أوْأنْ يَطْغى*قالَ لاتَخافا إنَّنى مَعَكُما أَسْمَعُ وَ أَرى)(طه/43ـ46). «برويد هر دو به سوى فرعون كه او طغيان كرده است. با او به نرمى سخن بگوييد، شايد متذكر گردد ويا بترسد. هر دو برادر گفتند:پروردگارا ما مى ترسيم كه بر ما سبقت بجويد(قبل از آن كه ما سخن بگوييم ما را بكشد) يا طغيان او بيشتر گردد ومحدوديت بيشترى براى بنى اسرائيل قائل شود) خدا گفت:مترسيد من با شما هستم مى شنوم ومى بينم».
بنابراين خطاب ونداى الهى دومرحله داشته است:مرحله اى در طور كه در آنجا خطاب تنها به موسى بود، چنانكه مى گويد:(اذْهَبْ أنْتَ وَ أخُوكَ وَلاتَنِيا فى ذِكري) (طه/42) ومرحله اى ديگر در خود مصر پس از ورود به آنجا چنانكه بيان گرديد.
گاهى گفته مى شود مانع ندارد كه در غياب يكى خطاب به هر دو باشد. مثل اينكه كسى مى گويد:تو با فلانى برويد وبگوييد.

1 . مجمع البيان، ج4، ص12، تفسيرآيه 44/طه.

صفحه 72
ولى اين سخن مى تواند توجيه گر خطاب (اذهبا) در آيه باشد، در حالى كه ما مى بينيم خدا از زبان هر دو برادر سخنى نقل مى كند ومى فرمايد:(قالا رَبَّنا) در اين صورت چاره اى نيست جز اينكه بگوييم خطاب الهى دو مرحله داشته است:يكى موقعى كه موسى در طور تنها بوده ودر آنجا خطاب (اذهب أنت وأخُوكَ) وارد شده است، وديگرى موقعى كه موسى به مصر آمد وبر قبيله خود وارد شده وموضوع را با برادرش در ميان نهاد، در اينجا خطاب ديگرى آمده است. يعنى همان خطابهاى تثنيه. مانند:«اذهبا»، «قولا»، «قالا»، «لاتخافا»، «معكما».
قرآن ياد آور مى شود كه شما در دعوت فرعون مأيوس نباشيد. دعوت شما يكى از دو اثر رامى گذارد:يا او به فطرت باز مى گردد وبندگى خود رامتذكر مى شود وبه خدايى خداى جهان معترف مى گردد ويا از عذاب الهى ترسيده ولااقل برخى از درخواستهاى شما را مى پذيرد ومثلاً اگر خدايى خود رانيز ترك نكند،نسبت به بنى اسرائيل تسهيلاتى قائل مى شود. به اين دو نكته خداوند با اين جمله اشاره مى كند:
(لَعَلَّهُ يَتَذَّكَرُ أو يَخْشى) (طه/44): مقصود از «تذكر» گرايش به جرگه موحدان است ومقصود از «خشيت» خضوع باطنى كه در افعال انسان اثر مى گذارد. مثلاً در مورد ستمگران سبب مى شود كه از ظلم خود بكاهند.
***

صفحه 73

4

مبارزه با فرعون تا هلاكت وى

موسى پس از دريافت پيامهاى الهى به سفر خود به سوى مصر ادامه داد ووارد مصر شد وبا برادر خود هارون وبنى اسرائيل ديدار كرد ومأموريت خود را با او در ميان نهاد. طبعاً آگاهى آنان از چنين مأموريت خطير، يك نوع نگرانى ايجاد كرد، ولى پيامبران در انجام رسالتهاى خود سر از پا نمى شناسند. هر دو برادر به سوى قصر فرعون حركت كردند وپس از انجام تشريفات(كه گويا طول هم كشيد) با فرعون مصر روبرو شدند وپيامهاى الهى را به گونه ياد شده در زير ابلاغ كردند واين بخش محورهاى گوناگونى دارد.

محور نخست

ابلاغ پيامهاى الهى

آيات موضوع

(وَقالَ مُوسى يا فِرْعَونُ إنّى رَسُولٌ مِنْ رَبِّ العالَمينَ).
(حَقِيقٌ عَلى أنْ لا أقُولَ عَلَى اللّهِ إلاّ الحَقَّ قَدْ جِئْتُكُمْ بِبَيِّنَة مِنْ رَبِّكُمْ فَأَرْسِلْ مَعِىَ بَنى إسْرائيلَ). (اعراف/104ـ105)
(وَ لَقَدْ فَتَنّا قَبْلَهُمْ قَوْمَ فِرْعَونَ وَ جاءَهُمْ رَسُولٌ كَريم).
(أنْ أَدُّوا إلَىَّ عِبادَ اللّهِ إنّى لَكُمْ رَسُولٌ أمِينٌ).
(وَأَنْ لا تَعْلُوا عَلَى اللّهِ إنّى آتيكُمْ بِسُلْطان مُبين). (دخان/17ـ 19)

صفحه 74
(قالَ أَلَمْ نُرَبِّكَ فِينا وَلِيداً وَلَبِثْتَ فِينا مِنْ عُمُرِكَ سِنينَ).
(وَفَعَلْتَ فَعْلَتَكَ الّتى فَعَلْتَ وَ أنْتَ مِنَ الكافِرينَ).
(قالَ فَعَلْتُها إذاً وَ أَنَا مِنَ الضّالّينَ).
(فَفَرَرْتُ مِنْكُمْ لَمّا خِفْتُكُمْ فَوَهَبَ لى رَبّى حُكْماً وَجَعَلَنى مِنَ المُرسَلينَ).
10ـ (وَ تِلْكَ نِعْمَةٌ تَمُنُّها عَلَىَّ أنْ عَبَّدتَ بَنى إسرائيلَ).
11ـ (قالَ فِرْعَونُ وَ ما رَبُّ العالَمينَ).
12ـ (قالَ رَبُّ السَّمواتِ والأرضِ وَ ما بَيْنَهُما إنْ كُنْتُمْ مُوقِنينَ).
13ـ (قالَ لِمَنْ حَولَهُ ألا تَسْتَمِعُونَ).
14ـ (قالَ رَبُّكُمْ وَ رَبُّ آبائِكُمُ الأوّلينَ).
15ـ (قالَ إنَّ رَسُولَكُمُ الّذى أُرْسِلَ إلَيْكُمْ لَمَجْنُونٌ).
16ـ ( قالَ رَبُّ المَشْرِقِ وَ المَغْرِبِ وَ ما بَيْنَهُما إنْ كُنْتُمْ تَعْقِلُونَ) (شعراء/ 18ـ 28).
17ـ (قالَ فَمَنْ رَبُّكُما يا موسى).
18ـ (قالَ رَبُّنَا الّذى أَعْطى كُلَّ شَىْء خَلْقَهُ ثُمَّ هَدى).
19ـ (قالَ فَما بالُ القُرونِ الأُولى).
20ـ (قالَ عِلْمُها عِنْدَ رَبّى فى كِتاب لا يَضِلُّ رَبّى وَ لا يَنْسى).
21ـ ( الّذى جَعَلَ لَكُمُ الأرضَ مَهْداً وَسَلَكَ لَكُمْ فيها سُبُلاً وَ أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِماءً فَأَخْرَجْنا بِهِ أَزْواجاً مِنْ نَبات شَتّى).
22ـ ( كُلُوا وَ ارْعَوا أنْعامَكُمْ إنَّ فى ذلِكَ لآيات لأُولى النُّهى).
23ـ ( مِنْها خَلَقْناكُمْ وَ فِيها نُعِيدُكُمْ وَ مِنْها نُخْرِجُكُمْ تارَةً أُخرى).
24ـ (وَلَقدَ أرَيْناهُ آياتِنا كُلَّها فَكَذَّبَ وَ أَبى)(طه/49ـ56).

صفحه 75

ترجمه آيات

1ـ موسى خطاب به فرعون گفت:من پيامبرى از جانب پروردگار جهانيانم.
2ـ شايسته است بر من كه در باره خدا چيزى جز حق نگويم، من به سوى شما با معجزه اى از طرف پروردگارتان آمده ام، بنى اسرائيل را با من بفرست.
3ـ پيش از آنان قوم فرعون را آزموديم وپيامبر بزرگوارى نزدشان آمد.
4ـ بندگان خدا را تسليم من كنيد، من براى شما پيامبر امينى هستم.
5ـ برخدا برترى مجوييد. من براى شما دليلى روشن مى آورم.
6ـ فرعون گفت: آيا در هنگام كودكى تو را در ميان خود پرورش نداديم وچند سال از عمر خود را در ميان ما نگذراندى؟
7ـ وكردى آنچه را كه انجام دادى وقدر نعمت نشناختى.
8ـ موسى گفت: آن كار را من انجام دادم در حالى كه از خطا كاران بودم.
9ـ وقتى ترسيدم از ميان شما گريختم. پروردگارم مرا نبوت عطا فرمود و از پيامبران قرارم داد.
10ـ نعمت اين منت را بر من مى نهى(كه مرا در دوران كودكى پرورش دادى) در حالى كه بنى اسرائيل را به بردگى گرفتى.
11ـ فرعون گفت:پروردگار جهانيان كيست؟
12ـ موسى گفت: پروردگار آسمانها وزمين وآنچه در ميان آن دو قرار دارد، اگر اهل فهم باشيد.
13ـ فرعون به اطرافيانش گفت: مى شنويد چه مى گويد؟
14ـ موسى (سبقت در پاسخ كرد) وگفت: پروردگار شما وپروردگار نياكان پيشين شما.(1)

1 . اين ترجمه بر اساس اين است كه فاعل «قال» حضرت موسى است، ولى احتمال دارد كه گوينده اين گفتار فرعون باشد واين آيه ضميمه گفتار فرعون باشد كه مى گويد:«نمى شنويد» c d آنگاه به عنوان تمسخر، گفتار موسى را نقل كرده كه مى گويد:خداى شماها وخداى نياكان شماست.

صفحه 76
15ـ فرعون گفت:رسولى! به سوى شما فرستاده شده كه، مجنون است.
16ـ (موسى از فرصت استفاده كرد ومدعاى خود را به نحو ديگر تكرار كرد) وگفت: پروردگار مشرق ومغرب وآنچه در ميان آنهاست اگر تعقّل كنيد.(1)
17ـ فرعون گفت:پروردگار شمااى موسى كيست؟
18ـ موسى گفت:پروردگار ما كسى است كه هر موجودى را آفريد. آنگاه او را در (زندگى) هدايت كرد.
19ـ فرعون گفت: حال اقوامى كه از پيش مى زيستند چيست؟
20ـ موسى گفت:(اعمال آن اقوام)نزد پروردگار من است در كتابى و او خطا مى كند ونه فراموش مى نمايد.
21ـ پروردگارى كه زمين را براى شما گهواره زندگى قرار داده وبراى شما در آن راههايى پديدآورد واز آسمان آبى فرو فرستاد كه به وسيله آن انواع گياهان فراوان را پرورش داده است.
22ـ بخوريد ودامهاى خود را بچرانيد، دراين براى صاحبان خرد عبرتهاست.
23ـ از زمين شما را آفريديم ودر آن باز مى گردانيم و بار ديگر از آن بيرون مى آوريم.(2)
24ـ ما همه آيات را نشان او داديم، او تكذيب كرد وامتناع نمود.

1 . در اين آيه نيز همان احتمالى را كه در آيه قبل داديم جارى است.
2 . احتمال دارد از جمله «الذى جعل لكم» تا جمله« تارة أُخرى» گفتار خدا باشد خطاب به مردم عصر رسالت، نه سخن موسى به فرعون. علّت اين ادغام روشن است كه قرآن اين موضع را جاى مناسب مى بيند .دلايل توحيد ربوبى را در نقطه اى كه موسى با فرعون مناظره مى كند بياورد هرچند جزء گفتار موسى نباشد. شاهد اين احتمال اين است كه در آخر مى گويد:«منها خلقناكم» ومسلّماً اين جمله نمى تواند گفتار موسى (عليه السلام) باشد.

صفحه 77

تفسير موضوعى

دراين بخش از آيات مذاكره موسى را با فرعون مى خوانيم كه با نرمى شروع مى شود وسرانجام به تندى مى گرايد. موسى سخن خود را باتوصيف خود كه او رسول از طرف پروردگار جهانيان است(اعراف/105) آغاز مى كند وآن دو نكته اصلى مأموريت خود را با عبارتهاى گوناگون ابراز مى كند:
يكى اينكه فرعون طغيان خود را كنار بگذارد وبه بندگى خويش گردن نهد. اين پيام را با اين عبارت بيان مى كند:(أنْ لاتَعْلُوا عَلَى اللّهِ). (دخان/19)
ديگر اينكه بنى اسرائيل را آزاد سازد تا همراه او از مصر بيرون روند:(فَأرسِل مَعِىَ بَنى إسرائيلَ)(اعراف/105). و (أنْ أَدُّوا إلَىَّ عِبادَ اللّهِ إنّى لَكُمْ رَسُولٌ أمِينٌ).(دخان/18)
فرعون در مقابل سخن موسى نخست از درِ ملاطفت ومحبت وارد مى شود ومى گويد:چرا اين سخنان را مى گوييد؟ مگر حقوق مرا فراموش كردى كه در دوران كودكى تو را پرورش داديم:(قالَ أَلَمْ نُرَبِّكَ فِينا وَلِيداً وَلَبِثْتَ فِينا مِنْ عُمُرِكَ سِنينَ) (شعراء/18). سپس به سخن خود كمى خشونت مى بخشد ومى گويد:به ياد دارى كه يك نفر از ما را كشتى وبر نعمتى كه بر تو ارزانى داشته بوديم كفر ورزيدى: (وَفَعَلْتَ فَعْلَتَكَ الّتى فَعَلْتَ وَ أنْتَ مِنَ الكافِرينَ)(شعراء/19).
موسى به هر دو سخن او پاسخ مى گويد:نخست از كشتن آن فرد سخن گفته وياد آور مى شود كه آن قتل خطايى بود وبه همين جهت من مصر را به قصد مدين ترك گفتم.
(قالَ فَعَلْتُها إذاً وَ أَنَا مِنَ الضّالّينَ *فَفَرَرْتُ مِنْكُمْ لَمّا خِفْتُكُمْ فَوَهَبَ لى رَبّى حُكْماً وَ جَعَلَنى مِنَ المُرسَلينَ).(شعراء/20ـ21)
سخن در اين است كه مقصود از «حكم» چيست؟ آيا مقصود بينش وفرزانگى

صفحه 78
است كه قبل از رسالت به او داده شده بود؟ چنانكه گفت:(وَلَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَاسْتَوى آتَيْناهُ حُكْماً وَعِلماً)(قصص/14).
ولى احتمال دارد كه مقصود از آن نبوت باشد. چون ظرف اعطاى اين حكم را چنين بيان مى كند:آنگاه كه از ميان شما رفتم، پروردگارم به من حكم عطا كرد واز پيامبران قرار داد. در اين صورت حكمى كه قبل از مهاجرت به مدين به او عطا شده بود، بايد غير از حكمى باشد كه پس از مهاجرت به او داده شده ومغايرت، از اين طريق تصحيح مى شود كه حكم نخست را به فرزانگى وديگرى را به نبوت تفسير كنيم.
آنگاه به سخن نخست او پاسخ مى دهد ومى گويد:درست است كه من در ميان شما بزرگ شدم، ولى سبب آن خودتان بوديد ومن نيازى به پرورش در خانه شما نداشتم. زيرا تو بنى اسرائيل را به زنجير بردگى كشيدى وخوف وهراسى بر همه آنان سايه افكنده بود. از ترس اينكه مرا بكشى مرا به دريا افكندند وسرانجام سرنوشت من به دست شما افتاد ودر ميان شما بزرگ شدم. اين چه منتى است كه بر من مى گذارى كه ريشه آن به بردگى كشيدن بنى اسرائيل است:
(وَ تِلْكَ نِعْمَةٌ تَمُنُّها عَلَىَّ أنْ عَبَّدتَ بَنى إسرائيلَ). (شعراء/22)

احتجاج موسى با فرعون

تا اينجا با گفتگوهاى ابتدايى موسى وفرعون آشنا شديم وفرعون در برابر دعوت موسى به گله گذارى اكتفا كرد. ولى در بخش بعدى، مسأله احتجاج پيش مى آيد واز ميان دو مأموريت، فرعون روى مسأله ربوبيت خدا حساسيت بيشترى نشان مى دهد واز آزاد سازى بنى اسرائيل سخن به ميان نمى آورد و مذاكره آنان اين چنين آغاز مى شود:
موسى مدعى است كه جهان يك رب دارد كه زير نظر او اداره مى شود، همان

صفحه 79
گونه كه يك خالق بيش ندارد. در اين صورت جايى براى دعوى ربوبيت تو نيست. اين سبب مى شود كه فرعون از موسى بپرسد: پروردگار جهانيان كيست؟(وَما رَبُّ العالَمين).
موسى گفت: پروردگار آسمانها وزمين وآنچه در ميان آنهاست، اگر خواهان يقين باشيد:(رَبُّ السَّمواتِ وَ الأرْضِ وَ ما بَيْنَهُما إنْ كُنْتُمْ مُوقِنين).
فرعون رو به اطرافيان خود كرد وگفت: نمى شنويد اين مرد چه مى گويد؟ (ألا تَسْتَمِعُونَ).
موسى گفت: پروردگار عالميان، همان پروردگار شما ونياكان گذشته شما مى باشد:(رَبُّكُمْ وَ رَبُّ آبائِكُمُ الأوّلينَ).
فرعون گفت: اين مدعى رسالت كه به سوى ما فرستاده شده است، ديوانه است.(قالَ إنَّ رَسُولَكُمُ الّذى أُرْسِلَ إلَيْكُمْ لَمَجْنُونٌ).
موسى فرصت را مغتنم شمرد وبدون اينكه به اتهام جنون پاسخ بگويد، باز به معرفى ربّ العالمين پرداخت و گفت:او پروردگار مشرق ومغرب است وآنچه در ميان آنهاست; اگر اهل خرد باشيد: (قالَ رَبُّ المَشْرِقِ وَ المَغْرِبِ وَ ما بَيْنَهُما إنْ كُنْتُمْ تَعْقِلُونَ).
از آيات سوره طه استفاده مى شود كه مناظره آن دو به گونه ديگر نيز برگزار شده است. اينك آيات مربوط به آن:
فرعون گفت:پروردگار شما دو نفراى موسى كيست؟(فَمَنْ رَبُّكُما يا مُوسى).
موسى گفت: پروردگار ما كسى است كه تمام موجودات را آفريد، آنگاه آنها را به هدفى كه براى آفريده شدن بود، هدايت كرد.(قالَ رَبُّنَا الّذى أَعْطى كُلَّ شَىْء خَلْقَهُ ثُمَّ هَدى). شايد گوش بشر كلامى به اين اتقان واستوارى تا آن روز وامروز جز از طريق وحى نشنيده است. چگونه در يك جمله كوتاه با كمال اتقان واستوارى «ربّ

صفحه 80
العالمين» را معرفى مى كند وياد آور مى شود كه پروردگار جهان همان خالق جهان است. او موجودات جهان را آفريده وراه ورسم زندگى به آنها آموخته است وهر گياه وجاندارى وحتى انسان از طريق هدايت فطرى از آغاز پيدايش، مسير حيات را شناخته ومى پيمايد.
فرعون:براى مغالطه اقوام پيشين را به رخ موسى كشيد، مانند قوم نوح وعاد وثمود كه بت پرست بوده وبه ربوبيت خدا معتقد نبودند. او گفت: وضع اقوام پيشين چه مى شود؟ (قالَ فَما بالُ القُرونِ الأُولى).(1)
موسى گفت: اعمال آنان نزد پروردگار من در كتابى محفوظ است; پروردگارى كه نه خطامى كند و نه فراموش مى نمايد:
(قالَ عِلْمُها عِنْدَ رَبّى فى كِتاب لا يَضِلُّ رَبّى وَ لا يَنْسى).(طه/52)
پس از اين آيات يك رشته توصيفهايى از ربّ العالمين به ميان آمده است كه احتمال دارد جزء گفتار خدا باشد كه به مناسبتى در اينجا آمده است. از اين جهت فقط به ترجمه آنها در گذشته اكتفا ورزيديم.
تا اينجا با سخنان منطقى موسى وپاسخهاى سست فرعون آشنا شديم. آنگاه كه فرعون احساس كرد كه موسى عقب نشينى نخواهد كرد، از طرق ديگر وارد شد كه نظير آن را در امّتهاى پيشين نيز داشتيم. اكنون محور بحث ما اين قسمت از رسالت حضرت موسى است.

1 . « قرون» جمع قرن به معنى اقوامى است كه در يك زمان زندگى مى كنند; چنانكه مى گويد:(ولقد أهلكنا القرون من قبلكم) (يونس/13). كلمه «بال» به معنى حال و وضع وشأن است ; چنانكه مى گويد:(ويصلح بالهم) (محمد/5).

صفحه 81

محور دوم

اتهامها وتهديدها ودرخواست معجزه

در اين نشست ويا ادامه نشست نخست، فرعون مانند اقوام پيشين براى انكار وسركوب موسى از سه راه وارد شد:
1ـ اتهام 2ـ تهديد 3ـ درخواست معجزه. اينك آيات اين قسمت:

آيات موضوع

(قالَ إنَّ رَسُولَكُمُ الّذى أُرْسِلَ إلَيْكُمْ لَمَجْنُونٌ)(شعراء/27).
(قالَ لَئِنِ اتَّخَذْتَ إلهاً غَيْرى لأجْعَلَنَّكَ مِنَ المَسْجُونينَ) (شعراء/29).
(قالَ أَوَ لَوْ جِئْتُكَ بِشَىْء مُبين). (1)
(قالَ فأْتِ بِهِ إنْ كُنْتَ مِنَ الصّادِقينَ).
(فَأَلْقى عَصاهُ فَإذا هِىَ ثُعْبانٌ مُبينٌ).
(وَنَزَعَ يَدَهُ فَإذا هِىَ بَيْضاءُ لِلنّاظِرينَ).
(قالَ لِلْمَلإ حَوْلَهُ إنَّ هذا لَساحِرٌ عَلِيمٌ).
(يُريدُ أنْ يُخْرِجَكُمْ مِنْ أرْضِكُمْ بِسِحْرِهِ فَماذا تَأْمُرونَ) (شعراء/30ـ35).

1 . عين اين آيات (30 ـ 35 شعراء) با اختلاف جزئى در دو مورد، در سوره اعراف، آيات 106ـ110 وارد شده است. اما اختلاف جزئى يكى در مورد (أو لو جئتك بشيء مبين) است كه در سوره اعراف چنين آمده است:(قال إن كنت جئت بآية)، ديگرى در مورد اتهام موسى به سحر است. در سوره شعراء متهم كننده خود فرعون است و در سوره اعراف، اطرافيان اوست:(قال الملأ من قوم فرعون انّ هذا لساحر عليم) اين دو نسبت منافاتى با يكديگر ندارند.

صفحه 82
(وَ فى مُوسى إذْ أرْسَلْناهُ إلى فِرْعَوْنَ بِسُلْطان مُبين).
10ـ (فَتَوَلّى بِرُكْنِهِ وَقالَ ساحِرٌ أوْ مَجْنُونٌ)(ذاريات/38ـ 39).
11ـ (وَلَقَدْ آتَيْنا مُوسى تِسْعَ آيات بَيِّنات فَسْئَلْ بَنى إسرائيلَ إذْ جاءَهُمْ فَقالَ لَهُ فِرْعَونُ إنّى لأظُنُّكَ يا مُوسى مَسْحُوراً).
12ـ (قالَ لَقَدْ عَلِمْتَ ما أَنْزَلَ هؤلاءِ إلاّ رَبُّ السَّمواتِ وَ الأرضِ بَصائرَ وَإنّى لأَظُنُّكَ يا فِرْعَونُ مَثْبُوراً) (اسراء/101ـ102).
13ـ (وَلَقَدْ أرْسَلْنا مُوسى بِ آياتِنا وَ سُلْطان مُبين). (1)
14ـ (إلى فِرْعَونَ وَ هامانَ وَقارُونَ فَقالُوا ساحِرٌ كَذّابٌ).
15ـ (فَلَمّا جاءَهُمْ بِالحَقِّ مِنْ عِنْدِنا قالُوا اقْتُلُوا أبْناءَ الّذينَ آمَنُوا مَعَهُ وَاسْتَحْيُوا نِساءَهُمْ وَ ما كَيْدُ الكافِرينَ إلاّ فى ضَلال)(غافر/23ـ25).
16ـ (فَلَمّا جاءَهُمْ بِ آياتِنا إذا هُمْ مِنْها يَضْحَكُونَ) (زخرف/47).
17ـ (فَلَمّا جاءَهُمْ مُوسى بِ آياتِنا بَيِّنات قالُوا ما هذا إلاّ سِحْرٌ مُفْترًى وَ ما سَمِعْنا بِهذا فى آبائِنَا الأوّلينَ)(قصص/36).
18ـ (وقالَ مُوسى رَبّى أعْلَمُ بِمَنْ جاءَ بِالهُدى مِنْ عِنْدِهِ وَ مَنْ تَكُونُ لَهُ عاقِبَةُ الدّارِ إنّهُ لا يُفْلِحُ الظّالِمُونَ) (قصص37).
19ـ (فَلَمّا جاءَهُمُ الحَقُّ مِنْ عِنْدِنا قالُوا إنّ هذا لَسِحْرٌ مُبينٌ).
20ـ (قالَ مُوسى أتَقُولُونَ لِلْحَقِّ لَمّا جاءَكُمْ أَسِحْرٌ هذا وَلا يُفْلِحُ السّاحِرونَ).
21ـ (قالُوا أَجِئْتَنا لِتَلْفِتَنا عَمّا وَجَدْنا عَلَيْهِ آباءَنا وَتَكُونَ لَكُمَا الكِبْرِياءُ فِى الأرْضِ وَ ما نَحْنُ لَكُما بِمُؤْمِنينَ)(يونس/76ـ 78).
22ـ (فَلَمّا جاءَتْهُمْ آياتُنا مُبْصِرَةً قالُوا هذا سِحْرٌ مُبِينٌ).

1 . عين اين آيه در سوره هود، آيه 96 آمده است.

صفحه 83
23ـ (وَجَحَدُوا بِها وَ اسْتَيْقَنَتْها أنْفُسُهُمْ ظُلماً وَعُلُوّاً فَانْظُرْ كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ المُفْسِدينَ)(نمل/13ـ14).

ترجمه آيات

1ـ فرعون گفت: رسولى كه براى شما فرستاده شده است، ديوانه است.
2ـ اگر غير از من خدايى براى خود برگزينى، تو را زندانى مى كنم.
3ـ موسى گفت: هر چند دليل روشنى بر گفتار خود داشته باشم.
4ـ فرعون گفت: اگر راست مى گويى بياور.
5ـ موسى عصاى خود را افكند، ناگهان به صورت اژدهاى آشكارى در آمد.
6ـ دست خود را از بغل بيرون آورد، ناگهان براى بينندگان دست درخشانى بود.
7ـ فرعون به اطرافيان خود گفت: اين ساحر دانايى است.
8ـ مى خواهد در سايه سحر خود شماها را از سرزمين خودتان بيرون كند، چه نظر مى دهيد؟
9ـ در باره موسى ياد كن آنگاه كه او را به سوى فرعون با دليل روشن(معجزه) فرستاديم.
10ـ او با همه نيرويش سر برتافت وگفت:موسى جادوگرى است ويا ديوانه!
11ـ به موسى دلايل نه گانه داديم. از بنى اسرائيل بپرس، آنگاه كه سراغ آنها آمد. فرعون به او گفت:من تو رااى موسى سحر شده گمان مى كنم!
12ـ موسى به فرعون گفت:تومى دانى اين دلايل روشن را جز پروردگار آسمانها وزمين نفرستاده است ومن اى فرعون! تو را هلاك شده مى بينم.
13ـ ما موسى را با نشانه ها وبرهان روشن فرستاديم.
14ـ به سوى فرعون وهامان وقارون آنان گفتند: جادو گر دروغگوست.

صفحه 84
15ـ آنگاه كه از جانب ما با آيين حق به سوى آنان آمد، گفتند: افرادى را كه به او ايمان آورده اند بكشيد وزنان را زنده بداريد وحيله كافران جز ضلالت چيزى نيست.
16ـ آنگاه كه با دلايل ما به سوى آنان آمد، ناگهان بر او خنديدند.
17ـ آنگاه كه موسى با دلايل ومعجزات ما به سوى آنان آمد، گفتند:اين جز سحر ودروغ چيزى نيست وما چنين چيزى در نياكان خود نشنيديم.
18ـ موسى گفت:خداى من كسى را كه با هدايت از سوى او آمده وآن كس كه براى او سرانجام نيكى است به خوبى مى شناسد، حقاً كه ستمگران رستگار نمى شوند.
19ـ آنگاه كه آيين حق از جانب ما به سوى آنان آمد، گفتند:اين سحر آشكار است.
20ـ موسى گفت:آيا به حقيقتى كه از سوى خدا به جانب شما آمده است مى گوييد سحر است؟ جادوگران رستگار نمى شوند.
21ـ گفتند:اى موسى آمده اى ما را از آيينى كه نياكان خود را بر آن يافتيم باز گردانى ودر سرزمين فرمانروايى كنى؟ ما به شما دو (برادر) ايمان نمى آوريم.
22ـ آنگاه كه آيات روشنگر ما به سوى آنان آمد، گفتند:اين جادوى آشكار است.
23ـ با آنكه در دل به آن يقين داشتند، ولى از روى ستم وبرترى جويى انكار كردند. بنگر عاقبت تبهكاران چگونه بود.

تفسير موضوعى آيات

از بررسى آيات ياد شده استفاده مى شود كه فرعون واطرافيان او در برابر موسى عكس العملهاى گوناگونى نشان دادند كه در ذيل به آنها اشاره مى شود:
الف: تهمت:تهمت زدن شيوه مخالفان پيامبران در طول تاريخ بود. زيرا

صفحه 85
تهمت آسانترين حربه اى است كه مى توانستند در برابر آنان به كار برند ومردم را از گرايش باز دارند. اين تهمتها در امور ياد شده در زير خلاصه مى شود:

1ـ ساحر

(قالَ لِلْمَلإ حَوْلَهُ إنَّ هذا لَساحِرٌ عَلِيمٌ).(شعراء/34)
(فَلَمّا جاءَهُمُ الحَقُّ مِنْ عِنْدِنا قالُوا إنّ هذا لَسِحْرٌ مُبينٌ).(يونس/76)
(فَلَمّا جاءَتْهُمْ آياتُنا مُبْصِرَةً قالُوا هذا سِحْرٌ مُبِينٌ).(نمل/13)
(قالَ الْمَلإ مِنْ قَوْمِ فِرْعَون إنَّ هذا لَساحِرٌ عَلِيمٌ).(1) (109)

2ـ كذّاب(دروغگو)

(إلى فِرْعَونَ وَ هامانَ وَقارُونَ فَقالُوا ساحِرٌ كَذّابٌ).(غافر/24)
(قالُوا ما هذا إلاّ سِحْرٌ مُفْترىً ). (قصص/36)

3ـ جنون

(فَقالَ لَهُ فِرْعَونُ إنّى لأظُنُّكَ يا مُوسى مَسْحُوراً).(اسراء/101)
(قالَ إنَّ رَسُولَكُمُ الّذى أُرْسِلَ إلَيْكُمْ لَمَجْنُونٌ).(شعراء/27)
(فَتَوَلّى بِرُكْنِهِ وَقالَ ساحِرٌ أوْ مَجْنُونٌ).(ذاريات/39)

4ـ الف:برترى جويى

(قالُوا أَجِئْتَنا لِتَلْفِتَنا عَمّا وَجَدْنا عَلَيْهِ آباءَنا). (يونس 78)

1 . اين آيه را به سبب اينكه مضمون آن با آيات ديگر در سوره شعراء آيه 34 آمده بود، در فهرست آيات نياورديم.

صفحه 86

ب: باز دارى از روش نياكان

(وَتَكُونَ لَكُمَا الكِبْرِياءُ فِى الأرْض). (يونس/ 78)

ج: استهزاء

(فَلَمّا جاءَهُمْ بِ آياتِنا إذا هُمْ مِنْها يَضْحَكُونَ). (زخرف/47)

د:تهديدها

1ـ زندانى كردن:( لأجْعَلَنَّكَ مِنَ المَسْجُونينَ). (شعراء/29)
2ـ قتل: (فَلَمّا جاءَهُمْ بِالحَقِّ مِنْ عِنْدِنا قالُوا اقْتُلُوا أَبْنَاءَ الّذينَ آمَنُوا مَعَهُ وَاسْتَحْيُوا نِساءَهُمْ ). (غافر/25)

هـ: عناد ولجاج:

(وَجَحَدُوا بِها وَ اسْتَيْقَنَتْها أنْفُسُهُمْ ظُلماً وَعُلُوّاً). (نمل/14)

5ـ تصاحب زمينها

(يُريدُ أنْ يُخْرِجَكُمْ مِنْ أرْضِكُمْ بِسِحْرِهِ فَماذا تَأْمُرونَ). (شعراء/35)
تا اينجا با عكس العملهاى فرعون وقوم او آشنا شديم. اينها همگى نشان مى دهد كه در موسى هيچ نقطه ضعفى نديدند وتنها يك رشته مسائل روحى را مطرح كردند كه اثبات ونفى آن هر دو مشكل است، ولى مى تواند در ديگران يك نوع سردرگمى ايجاد كند.اگر او نقطه ضعفى داشت، حتماً به رخ او مى كشيدند ودر حقيقت اين نوع تهمتها دريچه شناخت پاكدامنى انبياء است وپيوسته مصلحان بشر آماج اين تهمتها بوده اند.
اكنون بايد ببينيم پاسخ موسى ازا ين تهمتها چه بوده است.

صفحه 87
همان طور كه ياد آور شديم، اين نوع تهمتها نياز به پاسخ ندارد وموسى در اين بيان به حقانيت خود تكيه مى كند ومى گويد: (أَوَلَوْ جِئْناكَ بِشَىْء مُبين). (شعراء/30)
ودر سوره قصص، آيه 37 مى گويد:(رَبّى أعْلَمُ بِمَنْ جاءَبِالْهُدى مِنْ عِنْدِه) آنگاه ياد آور مى شود: چگونه شما ميان معجزه وسحر تفاوت قائل نمى شويد؟ (قالَ مُوسى أتَقُولُونَ لِلْحَقِّ لَمّا جاءَكُمْ أَسِحْرٌ هذا وَلا يُفْلِحُ السّاحِرونَ) (يونس/ 77).
تا اينجا با منطق موسى در برابر پرخاشگريهاى زبانى فرعون واطرافيانش آشنا شديم. آنگاه آنان براى قطع نفوذ موسى تشكيل جلسه دادند وطرحى را ريختند كه آن محور ديگر اين بخش را تشكيل مى دهد:
***

محور سوم

دعوت از ساحران

با اينكه آنان با ديده بصيرت ديدند كه نوع كار موسى از مقوله سحر نيست، امّا براى اغواى ديگران وترس از شورش عمومى، تصميم گرفتند كه گروهى را به اطراف مصر اعزام كنند تا ساحران زبردستى را دعوت كنند ودر روز معيّن، هر دو طرف كارهاى خود را به نمايش بگذارند.تا موسى وهارون خلع سلاح شده وسحرشان كارساز نمى باشد.
گروهى براى گرد آورى ساحران به خارج مصر اعزام شدند وزبردست ترين ساحران را گرد آوردند روز مسابقه معيّن گرديد. فرعون به ساحران گفت:اگر پيروز شويد، نزد من مقرّب خواهيد بود، ولى غافل از آنكه كار الهى كجا وكار ساحران كجا؟ آن عصاى كليم اللّه بود كه به امر الهى،اژدهايى حقيقى گرديد، ولى آن سحر

صفحه 88
جادوگران است كه باعلم محدود خود مى توانند كارهايى راصورت دهند كه جلوه ظاهرى داشته،امّا فاقد حقيقت باشد. از پوست حيوان شكل مارى بسازند وآن را مملو از جيوه كنند تا در برابرا فتاب جست وخيز كند ولى سرانجام عصاى موسى همه را ببلعد.
اكنون آيات اين قسمت را مى آوريم:
آيات موضوع
(فَلَنَأتِيَّنَكَ بِسِحْر مِثْلِهِ فَاجْعَلْ بَيْنَنا وَ بَيْنَكَ مَوْعِداً لانُخْلِفُهُ نَحْنُ ولا أنْتَ مكاناً سُوًى).
( قالَ مَوْعِدُكُمْ يَوْمُ الزِّينَةِ وَأنْ يُحْشَرَ النّاسُ ضُحًى).
(فَتَوَلّى فِرْعَونُ فَجَمَعَ كَيْدَهُ ثُمَّ أتى).
( قالَ لَهُمْ مُوسى وَيْلَكُمْ لاتَفْتَرُوا عَلَى اللّهِ كَذِباً فَيُسْحِتَكُمْ بِعَذاب وَ قَدْ خابَ مَنِ افْتَرى)
( فَتَنازَعُوا أَمْرَهُمْ بَيْنَهُمْ وَ أَسَرُّوا النَّجْوى).
(قالُوا إنْ هذانِ لَساحِرانِ يُريدانِ أنْ يُخْرِجاكُمْ مِنْ أرضِكُمْ بِسِحْرِهِما وَيَذْهَبا بِطَرِيقَتِكُمُ المُثْلى).
7 ـ( فَأَجْمِعُوا كَيْدَكُمْ ثُمَّ ائْتُوا صَفّاً وَقَدْ أَفْلَحَ اليَوْمَ مَنِ اسْتَعْلى).
(قالُوا يا مُوسى إمّا أنْ تُلْقِىَ وَ إمّا أنْ نَكُونَ أَوَّلَ مَنْ أَلْقى).
( قالَ بَلْ أَلْقُوا فَإذا حِبالُهُمْ وَعِصِيُّهُمْ يُخَيَّلُ إلَيْهِ مِنْ سِحْرِهِمْ أَنَّها تَسْعى).
10ـ (فَأَوْجَسَ فى نَفْسِهِ خِيفَةً مُوسى).
11ـ (قُلْنا لاتَخَفْ إنَّكَ أَنْتَ الأعْلى).
12ـ ( وَأَلْقِ ما فى يَمِينِكَ تَلْقَفْ ما صَنَعُوا إنَّما صَنَعُوا كَيْدُ ساحِر وَ لا يُفْلِحُ السّاحِرُ حَيْثُ أَتى).

صفحه 89
13ـ (فَأُلْقِىَ السَّحَرَةُ سُجَّداً قالُوا آمَنّا بِرَبِّ هارُونَ وَ مُوسى).
14ـ (قالَ آمَنْتُمْ لَهُ قَبْلَ أَنْ آذَنَ لَكُمْ إنَّهُ لَكَبيرُكُمُ الّذى عَلَّمَكُمُ السِّحْرَ فَلاُقَطِّعَنَّ أَيْدِيَكُمْ وَ أَرْجُلَكُمْ مِنْ خِلاف وَ لأُصَلِّبَنَّكُمْ فى جُذُوعِ النَّخْلِ وَ لَتَعْلَمُنَّ أَيُّنا أَشَدُّ عَذاباً وأَبْقى).
15ـ (قالُوا لَنْ نُؤثِرَكَ على ما جاءَنا مِنَ البَيِّناتِ وَ الّذى فَطَرَنا فَاقْضِ ما أنْتَ قاض إنَّما تَقضِى هذِهِ الحَياةَ الدُّنيا).
16ـ (إنّا آمَنّا بِرَبِّنا لِيَغْفِرَ لَنا خَطايانا وَ ما أَكْرَهْتَنا عَلَيْهِ مِنَ السِّحْرِ وَ اللّهُ خَيْرٌ وَ أَبْقى).
17ـ ( إنَّهُ مَنْ يَأْتِ رَبَّهُ مُجْرِماً فَإنَّ لَهُ جَهَنَّمَ لا يَمُوتُ فيها ولا يَحْيى).
18ـ (ومَنْ يَأْتِهِ مُؤمِناً قَدْ عَمِلَ الصّالِحاتِ فَأُولئِكَ لَهُمُ الدَّرَجاتُ العُلى).
19ـ(جَنّاتُ عَدْن تَجْرى مِنْ تَحْتِهَا الأنْهارُ خالِدينَ فيها وَ ذلِكَ جَزاءُ مَنْ تَزَكّى). (طه/58ـ76)
20ـ (قالُوا أَرْجِهْ وَ أَخاهُ وَ أَرْسِلْ فِى المَدائِنِ حاشِرينَ).
21ـ (يَأْتُوكَ بِكُلِّ ساحِر عَليم).
22ـ (وَجاءَ السَّحَرَةُ فِرْعَوْنَ قالُوا إنَّ لَنا لأَجْراً إنْ كُنّا نَحْنُ الغالِبينَ).
23ـ (قالَ نَعَمْ وَ إنَّكُمْ لَمِنَ المُقَرَّبينَ).
24 ـ(قالُوا يا مُوسى إمّا أنْ تُلْقِىَ وَ إمّا أنْ نَكُونَ نَحْنُ المُلْقِينَ).
25ـ (قالَ أَلْقُوا فَلَمّا أَلْقَوْا سَحَرُوا أَعْيُنَ النّاسِ وَ اسْتَرْهَبُوهُمْ وَ جاءُوا بِسِحر عَظيم).
26ـ (وَ أَوحَيْنا إلى مُوسى أنْ أَلْقِ عَصاكَ فَإذا هِىَ تَلْقَفُ ما يَأْفِكُونَ).
27ـ (فَوَقَعَ الحَقُّ وَ بَطَلَ ما كانُوا يَعْمَلُونَ).
28ـ (فَغُلِبُوا هُنالِكَ وَ انْقَلَبُوا صاغِرينَ).

صفحه 90
29ـ( وَ أُلْقِىَ السَّحَرَةُ ساجِدينَ).
30ـ (قالُوا آمَنّا بِرَبِّ العالَمينَ).
31ـ (رَبِّ مُوسى وَ هارُونَ).
32ـ (قالَ فِرعَونُ آمَنْتُمْ بِهِ قَبْلَ أنْ آذَنَ لَكُمْ إنَّ هذا لَمَكْرٌ مَكَرْتُمُوهُ فى المَدينَةِ لِتُخرِجُوا مِنْها أهْلَها فَسَوْفَ تَعْلَمُونَ).
33ـ (لأُقَطِّعَنَّ أيْدِيَكُمْ وَ أرْجُلَكُمْ مِنْ خلاف ثُمَّ لأُصَلِّبَنَّكُمْ أجْمَعينَ).
34ـ (قالُوا إنّا إلى رَبِّنا مُنْقَلِبُونَ).
35ـ (وَما تَنْقِمُ مِنّا إلاّ أنْ آمَنّا بِ آياتِ رَبّنا لَمّا جاءَتْنا رَبَّنا أَفْرِغْ عَلَيْنا صَبْراً وَتَوَفَّنا مُسْلِمينَ).
36ـ (وَقالَ المَلاَُ مِنْ قَوْمِ فِرْعَونَ أَتَذَرُ مُوسى وَ قَوْمَهُ لِيُفْسِدُوا فِى الأرْضِ وَيَذَرَكَ وَ آلِهَتَكَ قالَ سَنُقَتِّلُ أَبْناءَهُمْ وَ نَسْتَحْيِ نِساءَهُمْ وَ إنّا فَوْقَهُمْ قاهِرونَ)(اعراف/ 111ـ 127).
37ـ (قالُوا أَرْجِهْ وَ أَخاهُوَ ابْعَثْ فى المَدائِنِ حاشِرينَ).
38ـ (يَأتُوكَ بِكُلِّ سَحّار عَليم).
39ـ (فَجُمِعَ السَّحَرَةُ لِميقاتِ يَوْم مَعْلُوم).
40ـ (وَقيلَ لِلنّاسِ هَلْ أَنْتُمْ مُجْتَمِعُونَ).
41ـ (لَعَلَّنا نَتَّبِعُ السَّحَرَةَ إنْ كانُوا هُمُ الغالِبينَ).
42ـ (فَلَمّا جاءَ السَّحَرَةُ قالُوا لِفِرْعَونَ أَإنَّ لَنا لأجْراً إنْ كُنّا نَحْنُ الغالِبينَ).
43ـ (قالَ نَعَمْ وَ إنَّكُمْ إذاً لَمِنَ المُقَرَّبينَ).
44ـ (قالَ لَهُمْ مُوسى أَلْقُوا ما أنْتُمْ مُلْقُونَ).
45ـ (فَأَلْقَوا حِبالَهُمْ وَعِصِيَّهُمْ وَ قالُوا بِعِزَّةِ فِرْعَونَ إنَّا لَنَحْنُ الغالِبُونَ).
46ـ (فَأَلْقى مُوسى عَصاهُ فَإذا هِىَ تَلْقَفُ ما يَأْفِكُونَ).

صفحه 91
47ـ (فَأُلْقِىَ السَّحَرَةُ ساجِدينَ).
48ـ (قالُوا آمَنّا بِرَبِّ العالَمينَ).
49ـ (رَبِّ مُوسى وهارونَ).
50ـ (قالَ آمَنْتُمْ لَهُ قَبْلَ أنْ آذَنَ لَكُمْ إنَّهُ لَكَبيرُكُمُ الّذى عَلَّمَكُمُ السِّحْرَ فَلَسَوْفَ تَعْلَمُونَ لأُقَطِّعَنَّ أيْدِيَكُمْ وَ أَرْجُلَكُمْ مِنْ خِلاف وَ لأُصَلِّبَنَّكُمْ أجْمَعينَ).
51ـ (قالُوا لا ضَيْرَ إنَّا إلى رَبِّنا مُنْقَلِبُونَ).
52ـ (إنّا نَطْمَعُ أنْ يَغْفِرَ لَنا رَبُّنا خَطايانا أنْ كُنّا أوَّلَ المُؤمِنينَ). (شعراء/36ـ51)
53ـ (وَ قالَ فِرْعَونُ ائْتُونى بِكُلِّ ساحِر عَليم).
54ـ (فَلَمّا جاءَالسَّحَرَةُ قالَ لَهُمْ مُوسى أَلْقُوا ما أنْتُمْ مُلْقُونَ).
55ـ (فَلَمّا أَلْقَوا قالَ مُوسى ما جِئْتُمْ بِهِ السِّحْرُ إنَّ اللّهَ سَيُبْطِلُهُ إنَّ اللّهَ لايُصْلِحُ عَمَلَ المُفْسِدينَ).
56ـ (وَ يُحِقُّ اللّهُ الحَقَّ بِكَلِماتِهِ وَ لَوْ كَرِهَ المُجْرِمُونَ). (يونس/79ـ82)

ترجمه آيات

1ـ ما نيز در برابر جادوى تو جادويى مى آوريم، بين ما وخود، جايگاه يكسانى را به عنوان وعده گاه معيّن كن كه نه ما خلاف كنيم ونه تو.
2ـ موسى گفت: وعده گاه شما روز زينت است; آنگاه كه مردم به هنگام بالا آمدن خورشيد گرد مى آيند.
3ـ فرعون روى برگردانيد. آنگاه حيله گران خويش(ساحران) را گرد آورد; سپس به ميدان معركه آمد.
4ـ موسى به آنان (ساحران)گفت:واى بر شما،بر خدا دروغ مبنديد كه همه شما را با عذاب هلاك كند وآن كس كه دروغ بندد، نوميد شده است.

صفحه 92
5ـ ساحران با يكديگر به جدال ونزاع پرداختند وآهسته با هم سخن گفتند.
6ـ فرعون واطرافيانش به ساحران گفتند: اين دو نفر(موسى وهارون) دو جادوگرند كه مى خواهند شماها را به سحر خود از سرزمينتان بيرون كنند وآيين برتر شما را از ميان ببرند.
7ـ هر چه زودتر تدبيرهاى خود را روى هم بريزيد ودر يك صف بياييد. آن كس كه امروز پيروز گشت رستگار گردد.
8ـ ساحران به موسى گفتند:يا نخست تو مى افكنى(سحر خود را مى آورى!) يا مانخست مى افكنيم(سحر خود را ظاهر مى كنيم).
9ـ موسى گفت: شما نخست بيفكنيد. (پس بيفكندند). ناگاه ريسمانها وعصاهاى آنها به نظر موسى چنين رسيد كه آنها درحال حركتند.
10ـ موسى در درون خود احساس ترس كرد.
11ـ به موسى وحى كرديم، مترس تو پيروز وبرترى.
12ـ آنچه در دست دارى بيفكن تا هر چه را ساخته اند ببلعد. آنچه ساخته اند حيله جادوگراست وجادوگر هيچ گاه پيروز نمى شود.
13ـ (موسى افكند وعصاى او همه را بلعيد) جادو گران به حال سجده افتادند! گفتند:ما به پروردگار هارون وموسى ايمان آورديم.
14ـ فرعون به آنان گفت:آيا پيش از آنكه من اذن دهم، به او ايمان آورديد.(او) بزرگ (استاد) شماست كه سحر را به شما آموخته است. دستها وپاهاى شما را از راست وچپ قطع مى كنم وبر تنه درخت خرما به دارتان مى زنم تا بدانيد عذاب كدام يك از ما سخت تر وپايدارتر است.
15ـ ساحران گفتند: سوگند به خدايى كه ما را آفريده است، هرگز تو را بر دلايل روشنى كه براى ما آمده است بر نمى گزينيم. هر چه خواهى حكم كن، دايره حكم تو محدود به زندگى دنياست.
16ـ ما به پروردگارمان ايمان آورديم تا خطاهاى ما وجادويى كه ما را بر آن واداشتى ببخشد، خدا بهتر وپايدارتر است.
17ـ حقا كه آن كس كه نزد پروردگارش گنهكار برود، براى او دوزخى

صفحه 93
است كه در آنجا نمى ميرد وزنده نمى شود.
18ـ آن كس كه به سوى خدا مؤمن برود واعمال نيك انجام داده باشد، براى اوست درجات بلند.
19ـ در بهشتهاى جاودان كه از زير درختهاى آن آب جارى مى شود، پيوسته هستند واين است پاداش كسانى كه (خود رااز آلودگى)پاك سازند.
20ـ اطرافيان فرعون گفتند: موسى وبرادر او را نگه دار وافرادى را به شهرها اعزام كن.
21ـ تا همه جادو گران دانا را به سوى تو بياورند.
22ـ جادو گران (به دربار فرعون آمدند) گفتند: آيا براى ما ست پاداشى اگر ما پيروز شويم؟
23ـ فرعون گفت:بلى! در اين صورت شما ها از مقرّبان خواهيد بود.
24ـ (جادوگران جمع شدند ومبارزه آغاز شد وبه موسى)گفتند:يا تو اوّل سحر خود را ظاهر كن يا ما اين كار را انجام دهيم.
25ـ موسى گفت:شما جلوتر بيفكنيد. آنگاه كه سحر خود را ظاهر كردند، ديدگان مردم را جادو كردند وآنان را ترساندند وجادوى عظيم آوردند.
26ـ به موسى وحى كرديم: عصاى خود را بيفكن. او افكند. ناگهان آنچه را به دروغ جلوه مى دادندمى بلعيد.
27ـ حق ظاهر شد وآنچه انجام داده بودند باطل گشت.
28ـ در آنجا مغلوب شدند وخوار وزبون باز گشتند.
29ـ جادو گران به سجده افتادند.
30ـ گفتند:ما به پروردگار جهانيان ايمان آورديم.
31ـ پروردگار موسى وهارون.
32ـ فرعون به آنان گفت:پيش از آنكه من به شما اذن دهم، به او ايمان آورديد.(اين همان حيله اى است كه دست به دست هم داديد)در باره اين شهر انديشيديد كه مردم آنجا را از سرزمينشان بيرون كنيد، به زودى

صفحه 94
خواهيد دانست.
33ـ به زودى دستها وپاهاى شما را از راست وچپ قطع مى كنيم وهمگان را به دار مى آويزم.
34ـ جادو گران گفتند:ما به سوى پروردگارمان باز مى گرديم.
35ـ تو بر ما ايراد نمى گيرى جز اينكه به آيات پروردگارمان آنگاه كه به سوى ما آمد، ايمان آورديم. پروردگارا شكيبايى را نصيب ما گردان وما رامسلمان بميران.
36ـ اطرافيان فرعون گفتند: آيا موسى وهارون را آزاد مى گذارى تا در زمين فساد كنند و تو وخدايانت را ترك كنند؟ فرعون گفت:پسرانشان را مى كشيم وزنانشان را زنده نگه مى داريم. ما بالاتر از ايشان هستيم.
37ـ گفتند:موسى وبرادرش را نگه دار وكسانى را به شهرها بفرست.
38ـ براى تو هر جادو گر دانايى را مى آورند.
39ـ جادوگران در روز ووقت معيّن حاضر شدند.
40ـ به مردم گفته شد:آيا شما نيز گرد مى آييد؟
41ـ تا اگر جادو گران پيروز شدند از آنها پيروى كنيد.
42ـ وقتى جادو گران آمدند به فرعون گفتند: آيا اگر ما پيروز شديم، مزدى براى ما خواهد بود؟
43ـ فرعون گفت:بلى. شما در صورت پيروزى از مقربانيد.
44ـ موسى به ساحران گفت:بيفكنيد آنچه راكه خواهيد انداخت.
45ـ جادو گران ريسمانها وعصاهاى خود را افكندند وگفتند:سوگند به عزّت فرعون ما پيروزمنديم!
46ـ موسى عصاى خود را افكند. ناگهان مى بلعيد آنچه را كه به دروغ (سحر) اظهار مى كردند.
47ـ جادوگران به سجود افتادند.
48ـ گفتند:ما به پروردگار جهانيان ايمان آورديم.
49ـ پروردگار موسى وهارون.
50ـ فرعون به جادوگران گفت:پيش از آن كه من به شما اذن دهم به

صفحه 95
موسى ايمان آورديد؟ او بزرگ شماست كه سحررا به شما آموخته است به زودى مى دانيد. دستهاوپاهاى شما را از راست وچپ قطع مى كنم وشما ها را به دار مى زنم.
51ـ گفتند:ضررى بر مانيست. ما به سوى خداى خود مى رويم.
52ـ گفتند: ما اميدواريم خدا خطاهاى ما را ببخشد به خاطر اينكه نخستين مؤمنان به موسى هستيم.
53ـ فرعون گفت:هر جادو گر دانايى را به سوى من بياوريد.
54ـ آنگاه كه جادو گران آمدند، موسى به آنان گفت:بيفكنيد آنچه را مى افكنيد.
55ـ آنگاه كه جادو گران افكندند(جادوى خود را اظهار كردند) موسى گفت:آنچه را آورديد جادوست وخدا آن را باطل مى سازد وخدا عمل مفسدان را اصلاح نمى كند.
56ـ خدا به مشيت قاطع خود به حق پايدارى مى بخشد، هر چند گنهكاران آن را نپسندند.
تفسير موضوعى آيات
در اين آيات مسائل مختلفى كه همگى تحت عنوان مخالفتهاى فرعون با موسى قرار مى گيرند مورد بحث قرار مى دهيم:
الف: گرد آورى ساحران چيره دست
نظام طاغوتى فرعون خود را در برابر معجزه موسى باخته ديد وبر آن شد كه با آن به مقابله بپردازد وچون همه نوع امكانات مالى در اختيار داشت، مأموران دربار سرزمين مصر را زير پا نهادند وساحران زبردست را گرد آوردند; چنانكه در اين آيات آمده است:(قالُوا أَرْجِهْ وَ أَخاهُ وَ أَرْسِلْ فِى المَدائِنِ حاشِرينَ*يَأْتُوكَ بِكُلِّ ساحِر عَليم)(اعراف/111ـ112). (يَأتُوكَ بِكُلِّ سَحّار عَليم)(شعراء/37). (وَ قالَ

صفحه 96
فِرْعَونُ ائْتُونى بِكُلِّ ساحِر عَليم)(يونس/79).
فرعون از موسى درخواست كرد كه روزى را براى چنين مبارزه اى معيّن كند. موسى هم از فرصت استفاده كرد وروزى را به نام «روز زينت»، كه روز عيد آنان بود، معيّن كرد وبراى اينكه اجتماع عظيمى تشكيل شود، وقت مسابقه را طورى تنظيم كرد كه خرد وكلان از خواب بيدار شده وپس از صرف صبحانه در آن مكان حاضر شوند، چنانكه مى فرمايد:
(فَاجْعَلْ بَيْنَنا وَبَيْنَكَ مَوْعِداً لا نُخْلِفُهُ نَحْنُ وَ لا أنْتَ مَكاناً سُوًى* قالَ مَوْعِدُكُمْ يَوْمُ الزِّينَةِ وَ أنْ يُحْشَرَ النّاسُ ضُحًى)(طه/58ـ59).
ساحران از اطراف گرد آمدند وبه حضور فرعون رسيدند. براى آنان مسأله حق وباطل مطرح نبود، بلكه بيش از همه چيز در فكر مال ومقام بودند. انتظار داشتند كه در صورت پيروزى از موقعيت فرعون بهره بگيرند; چنانكه مى فرمايد:(وَجاءَ السَّحَرَةُ فِرْعَوْنَ قالُوا إنَّ لَنا لأَجْراً إنْ كُنّا نَحْنُ الغالِبينَ)(اعراف/113). نظير اين آيه با مختصر تفاوت در سوره شعراء، آيه42 نيز آمده است.
فرعون نيز به آنان وعده مساعد داد وگفت:در صورت پيروزى جزء مقربان خواهيد بود:(قالَ نَعَمْ وَ إنَّكُمْ إذاً لَمِنَ المُقَرَّبينَ)(شعراء/42).
جادو گران كه سرمست انديشه پيروزى خود بودند هيچ فكر نمى كردند كه مغلوب شوند. به درخواست فرعون صف كشان به ميدان مبارزه وارد شدند واين خود يك نوع مانور خاصى بود كه دلها را مرعوب مى ساخت; چنانكه مى فرمايد: (فَأجْمِعُوا كَيْدَكُمْ ثُمَّ ائْتُوا صَفّاً وَقَدْ أفْلَحَ الْيَومَ مَنِ اسْتَعْلى). (طه/64)
در چنين شرايطى به موسى پيشنهاد كردند كه يا تو پيشقدم باش يا ما. موسى گفت:شما پيشقدم باشيد. آنگاه كه آنان سحر خود را به نمايش نهادند، نتيجه آن اين بود كه چنين گمان مى شد كه ريسمانها وعصاهاى آنان در حال حركتند واز اين طريق مردم را مرعوب سحر خود ساختند. سحر آنان به قدرى عجيب بود كه خدا آن

صفحه 97
را سحر بزرگ مى خواند; چنانكه مى فرمايد:
(قالُوا يا مُوسى إمّا أنْ تُلْقِىَ وَ إمّا أنْ نَكُونَ أوَّلَ مَنْ ألْقى* قالَ بَلْ ألْقُوا فَإذا حِبالُهُمْ وَ عِصِيُّهُمْ يُخَيَّلُ إلَيْهِ مِنْ سِحْرِهِمْ أنَّها تَسْعى)(طه/65ـ66)(قالَ أَلْقُوا فَلَمّا أَلْقَوْا سَحَرُوا أَعْيُنَ النّاسِ وَ اسْتَرْهَبُوهُمْ وَ جاءُوا بِسِحر عَظيم).(اعراف/116)
از جمله:(يُخَيَّلُ إلَيْهِ مِنْ سِحْرِهِم) استفاده مى شود كه حتى موسى نيز تصور كرد كه آنها در حال حركتند واز اين جهت در درون خود خوفى بر او راه يافت. التبه اين خوف به معنى اجتناب از پيامدهاى آن بود كه آسيبى به تبليغ او برسد، نه اينكه خود را ببازد وشهامت خود را از دست بدهد. قرآن اين حقيقت را چنين ياد آور مى شود:(فَأوْجَسَ فى نَفْسِهِ خيفَةً مُوسى) .
سپس خطاب آمد كه خوف را به خود راه مده، تو پيروزى:(قُلْنا لاتَخَفْ إنّكَ أنْتَ الأعْلى) (طه/67ـ 68).

ب: شكست فرعون وايمان ساحران

در مبارزه حق وباطل مسلّماً حق بر باطل پيروز است. در اينجا حق، معجزه موسى است كه بر نيروى لايزال الهى تكيه زده وباطل، قدرت محدود بشرى است كه طبعاًمحكوم قدرت برتر خواهد بود.لذا به موسى خطاب آمد به موسى كه عصاى خود را بيفكن كن در يك لحظه تمام اين باطلهاى حق نما را مى بلعد وتو در ميدان مبارزه سرفرازى. او نيز افكند ودر يك لحظه همه را بلعيد;چنانكه مى فرمايد: (وَأَلْقِ ما فى يَمِينِكَ تَلْقَفْ ما صَنَعُوا إنَّما صَنَعُوا كَيْدُ ساحِر وَ لا يُفْلِحُ السّاحِرُ حَيْثُ أَتى)(طه /69) وباز مى فرمايد:(وَ أَوحَيْنا إلى مُوسى أنْ أَلْقِ عَصاكَ فَإذا هِىَ تَلْقَفُ ما يَأفِكُونَ)(اعراف/117). وباز مى فرمايد: (فَأَلْقى مُوسى عَصاهُ فَإذا هِىَ تَلْقَفُ ما يَأفِكُونَ).(شعراء/45)
در اين مبارزه كه حق آشكار گشت، شگفت اينجاست كه جادوگران نخستين

صفحه 98
كسانى بودند كه به موسى ايمان آوردند وعجيب اينكه از قدرت فرعون نترسيدند. دليل آن اين است كه آنان استادان جادو بودند وحد ومرز آن را به خوبى مى شناختند. وقتى كار موسى را ديدند، با اطلاعات وسيعى كه در فن خود داشتند، يقين كردند كه كار او از حدّ سحر برتر وبالاتر است ومعجزه الهى است كه براى هدايت مردم به موسى داده شده است. لذا فوراً به سجده افتادند وايمان خود را به پروردگار موسى وهارون اظهار كردند; چنانكه مى فرمايد:(فَأُلْقِىَ السَّحَرَةُ سُجَّداً قالُوا آمَنّا بِرَبِّ هارونَوَ مُوسى)(طه/70).وباز مى فرمايد:(وَ أُلْقِىَ السَّحَرَةُ ساجِدينَ *قالُوا آمَنّا بِرَبِّ العالَمينَ *رَبِّ مُوسى وهارونَ).(اعراف/120ـ122)
شكست خفتبار فرعون وبازگشت جادو گران به صف موسى، فرعون را سخت عصبانى كرد ونمى دانست چه كند وچگونه اين شكست را جبران كند؟ چاره اى جز اين نديد كه از حربه خاصّى بهره بگيرد.
اوّلاً به آنان اعتراضى كرد كه چرا بدون اذن من به او ايمان آورديد؟ تو گويى فرعون مالك القلوب نيز هست كه حتّى گرايشهاى درونى نيز بايد به اذن او باشد.
ثانياً اظهار كرد كه همگى در مكتب موسى درس خوانده واو استاد آنهاست وهدف اين است كه قبطيان را از اين سرزمين بيرون كنند. اين تهمت براى اين بود كه افكار عمومى را برعليه آنان بشوراند.
ثالثاً: آنان را به قتل تهديد كرد وگفت:همگى را به دار خواهم آويخت. آيات اين قسمت عبارتند از:
(قالَ آمَنْتُمْ لَهُ قَبْلَ أنْ آذَنَ لَكُمْ إنَّهُ لَكَبيرُكُمُ الّذى عَلَّمَكُمُ السِّحْرَ فَلأُقَطِّعَنَّ أيْدِيَكُمْ وَ أرْجُلَكُمْ مِنْ خِلاف (1) ولاَُصَلِّبَنَّكُمْ فِى جُذوعِ النَّخْلِ وَ لَتَعْلَمُنَّ أيُّنا أشَدُّ عَذاباً وَ أبْقى) (طه/71).

1 . دست راست وپاى چپ كه هر كدام خلاف ديگرى است.

صفحه 99
(قالَ فِرعَونُ آمَنْتُمْ بِهِ قَبْلَ أنْ آذَنَ لَكُمْ إنَّ هذا لَمَكْرٌ مَكَرْتُمُوهُ فى المَدينَةِ لِتُخرِجُوا مِنْها أهْلَها فَسَوْفَ تَعْلَمُونَ *لأُقَطِّعَنَّ أيْدِيَكُمْ وَ أرْجُلَكُمْ مِنْ خلاف ثُمَّ لأُصَلِّبَنَّكُمْ أجْمَعينَ)(اعراف/123ـ124).
تهمت فرعون وتهديد او به دار آويختن نه تنها آنان را متزلزل نساخت، بلكه به ايمان آنان استحكام بخشيد. آنان با منطق محكم واستوار به پاسخ برخاستند وگفتند:ما هرگز دنياى تو را بر دلايلى كه به سوى ما آمده است ترجيح نمى دهيم. بالاترين كار تو اين است كه رگ حيات دنيوى ما را بزنى واين زندگى موقت را از ما بگيرى، امّا زور تو به حيات اخروى ما نمى رسد وما عاشق حيات اخروى بوده واز خدا خواهانيم كه لغزشهاى ما را ببخشد واين سحر وجادويى كه ما را بر انجام آنها واداشتى ناديده بگيرد; چنانكه مى فرمايد:
(قالُوا لَنْ نُؤثِرَكَ على ما جاءَنا مِنَ البَيِّناتِ وَ الّذى فَطَرَنا فَاقْضِ ما أنْتَ قاض إنَّما تَقضِى هذِهِ الحَياةَ الدُّنيا *إنّا آمَنّا بِرَبِّنا لِيَغْفِرَ لَنا خَطايانا (1) وَ ما أَكْرَهْتَنا عَلَيْهِ مِنَ السِّحْرِ وَ اللّهُ خَيْرٌ وَ أَبْقى)(طه/72ـ73).
وباز مى فرمايد:(قالُوا إنّا إلى رَبِّنا مُنْقَلِبُونَ *وَما تَنْقِمُ مِنّا إلاّ أنْ آمَنّا بِ آياتِ رَبّنا لَمّا جاءَتْنا رَبَّنا أَفْرِغْ (2) عَلَيْنا صَبْراً وَتَوَفَّنا مُسْلِمينَ).(اعراف/125ـ126)
فرعون سخت عصبانى شد.اطرافيان او پيشنهاد كردند كه جنايات سابق را از سربگيرند. يعنى مردان بنى اسرائيل را بكشند وزنانشان را زنده نگه دارند وازاين طريق برترى خود را حفظ كنند ودر غير اين صورت، فساد روى زمين را فرا خواهد گرفت وفرعون وحتى خدايانى كه فرعون نيز آنها را مى پرستيد به دست فراموشى سپرده مى شوند. اين نشان مى دهد كه هر كجا باطل از منطق واهى خود بهره نگرفت، از

1 . به همين مضمون است آيه 56 سوره شعراء جز اينكه در اين آيه جادو گران افتخار كردند كه نخستين مؤمنان به موسى بودند.
2 . افرغ يعنى بريز وببار.

صفحه 100
منطق زور استفاده مى كند. امروزه نيز دولتهاى استكبارى از اين ترفند بهره مى گيرند. نخست با عوامل فرهنگى وتبليغاتى هياهو راه مى اندازند كه طرف را مغلوب كنند واگر او مقاومت كرد با بهانه هاى خاصى آتش جنگ را عليه او مى افروزند. قرآن در اين باره چنين مى فرمايد:
(وَقالَ المَلاَُ مِنْ قَوْمِ فِرْعَونَ أَتَذَرُ مُوسى وَ قَوْمَهُ لِيُفْسِدُوا فِى الأرْضِ وَ يَذَرَكَ وَآلِهَتَكَ (1) قالَ سَنُقَتِّلُ أَبْناءَهُمْ وَ نَسْتَحْيِ نِساءَهُمْ وَ إنّا فَوْقَهُمْ قاهِرونَ)(اعراف/127).

ج ـ چرا ساحران جلوتر از همه ايمان آوردند؟

آيات ياد شده حاكى است كه ساحران مصر پس از مشاهده معجزه موسى، بلافاصله به پروردگار موسى وهارون ايمان آورده وبدون واهمه گفتند:(قالُوا آمَنّا بِرَبِّ العالَمينَ *رَبِّ مُوسى وهارونَ)(شعراء/48ـ49). «به پروردگار جهانيان، پروردگار موسى وهارون ايمان آورديم».
وقتى فرعون آنان را به قطع دست وپا وآويختن به دار تهديد كرد، آنان به تهديد وى اعتنا نكردند وبر ثبات خويش بر توحيد تأكيد كردند وگفتند:(قالُوا لا ضَيْرَ إنَّا إلى رَبِّنا مُنْقَلِبُونَ*إنّا نَطْمَعُ أنْ يَغْفِرَ لَنا رَبُّنا خَطايانا أنْ كُنّا أوَّلَ المُؤمِنينَ) (شعراء/50ـ51). «ضرر ندارد، ما به سوى خداى خود مى رويم. اميد است خدا خطاهاى ما را ببخشد به سبب اينكه نخستين مؤمن به آيين موسى گشتيم».
اكنون سؤال مى شود كه چرا آنان پيش از همه به او ايمان آوردند؟ نكته آن اين است كه آنان استادان جادو بوده واز حدود ومشخصات آن به خوبى آگاه بودند و هنگامى كه در برابر معجزه موسى قرار گرفتند وپيروزى او را مشاهده كرده وديدند كه

1 . اين حاكى است كه فرعون در عين معبود بودن، معبودهاى برتر از او نيز وجود داشت كه آنها را حتى فرعون هم مى پرستيد.

صفحه 101
يك چوب خشك ناگهان به صورت مار عظيمى در آمد وجادوهاى آنان را بلعيد وسپس به همان حالت نخست بازگشت، فهميدند كه كار موسى از حدود سحر بيرون است. او از يك قدرت نامتناهى كه دور از دسترسى بشر است كمك مى گيرد وهرگز نمى توان كار او را به سحر وجادو توصيف كرد. از اين جهت، جلوتر از همه به او ايمان آوردند وپيشانى بردرگاه الهى ساييدند.

د ـ پس از شكست مفتضحانه

در ميدان مبارزه ، وقتى فرعون مفتضحانه شكست خورد وموسى با پيشانى باز وچهره درخشان از ميدان مبارزه بيرون آمد، به اين فكر افتاد كه پيروان خود را گرد آورده وبا برنامه ريزى خاصّى آنها را از پاشيدگى حفظ كند. قرآن سرگذشت پس از پيروزى را و اينكه فقط قوم موسى به او ايمان آوردند وديگران بر شرك خود باقى ماندند، چنين بيان مى كند:
(فَما آمَنَ لِمُوسى إلاّ ذُرِّيَّةٌ مِنْ قَوْمِهِ عَلى خَوْف مِنْ فِرْعَونَ وَ مَلاَهِمْ أنْ يَفْتِنَهُمْ وَ إنَّ فِرْعَونَ لَعال فِى الأرضِ وَ إنَّهُ لَمِنَ المُسْرِفينَ) .
(وقالَ مُوسى يا قَوْمِ إنْ كُنْتُمْ آمَنْتُمْ بِاللّهِ فَعَلَيْهِ تَوَكَّلُوا إنْ كُنْتُمْ مُسْلِمينَ) .
(فَقالُوا عَلَى اللّهِ تَوَكَّلْنا رَبَّنا لاتَجْعَلْنا فِتْنَةً لِلْقَومِ الظّالِمينَ) .
(وَنَجِّنا بِرَحْمَتِكَ مِنَ القَوْمِ الكافِرينَ) .
(وَ أوْحَيْنا إلى مُوسى وَأَخيهِ أنْ تَبَوَّءَا لِقَوْمِكُما بِمِصْرَ بُيُوتاً وَ اجْعَلُوا بُيُوتَكُمْ قِبْلَةً وَ أقيمُوا الصَّلاةَ وَ بَشِّرِ المُؤمِنينَ)(يونس/83ـ87).
(قالَ مُوسى لِقَوْمِهِ اسْتَعينُوا بِاللّهِ وَ اصْبِرُوا إنَّ الأرضَ للّهِ يُورِثُها مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ وَ العاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ) .
(قالُوا أُوذِينا مِنْ قَبْلِ أنْ تَأْتِيَنا وَ مِنْ بَعْدِ ما جِئْتَنا قالَ عسى رَبُّكُمْ أنْ يُهْلِكَ

صفحه 102
عَدُوَّكُمْ وَ يَسْتَخْلِفَكُمْ فى الأرضِ فَيَنْظُرَ كَيْفَ تَعْمَلُونَ) (اعراف/ 128ـ 129).

ترجمه آيات

1ـ به آيين موسى جز گروهى از قوم موسى(1) ايمان نياوردند در حالى كه آنان از فرعون واشراف قوم خود مى ترسيدند كه آنان را از آيين موسى باز دارند. بحق فرعون در روى زمين كبر ورزيد و از افراد مسرف ومتجاوز از حق بود.
2ـ موسى به قوم خود چنين گفت:اى قوم من اگر به خدا ايمان داريد، بر او توكل كنيد اگر بحق مسلمانيد.
3ـ آنان در پاسخ گفتند:ما به خداى خود توكل كرديم، خدايا ما را مايه امتحان ستمگران قرار مده.
4ـ وبه رحمت خود ما را از دست كافران نجات ده.
5ـ به موسى وبرادرش وحى كرديم كه براى قوم خود در مصر خانه هايى را برابر يكديگر برگزينيد ونماز را بر پاى داريد ومؤمنان را(به نجات از فرعون وقوم ستمگر او) بشارت ده.
6ـ موسى به قوم خود گفت:ازخدا كمك بخواهيد وشكيبا باشيد، زمين از آن خداست واو به هر يك از بندگان خود كه بخواهد واگذار مى كند وسرانجام (پيروزى) از آن پرهيزگاران است.

1 . متن آيه چنين است:(فَما آمن لموسى إلاّ ذرية من قومه على خوف من فرعون وملإهم) مفسران در مرجع ضمير «قومه» اختلاف نظر دارند كه آيا ضمير به موسى بر مى گردد يا به فرعون. ما در ترجمه ترجيح داديم كه به موسى برگردد. نتيجه اين مى شود كه خود بنى اسرائيل نيز دو گروه بودند: گروه مستضعف كه به او ايمان آورده، ولى اشراف بنى اسرائيل به مرور زمان تحت تأثير روابط خود با فرعون قرار گرفته از او جانبدارى مى كردند واز اين جهت گروه مؤمن از ذريّه موسى از دو نفر مى ترسيدند: يكى فرعون وديگرى اشراف قوم خود; چنانكه مى گويد: (ملإهم) .برخى نظر داده اند كه ضمير به فرعون بر مى گردد ومقصود اين است كه گروهى از قوم فرعون به وى ايمان آوردند.

صفحه 103
7ـ قوم موسى به او گفتند:قبل از آمدن تو به مصر وپس از آن مورد اذيّت وشكنجه فرعونيان قرار گرفته ايم. موسى گفت:اميد است خداوند دشمن شما را هلاك سازد وشما را جانشين وى گرداند، آنگاه(در مقام امتحان) بنگرد كه شما چگونه عمل مى كنيد.
شايسته پيروزى چشمگير اين بود كه نه تنها همه قوم موسى به او ايمان آورند، بلكه دانايان قوم فرعون نيز به آنان بپيوندند، ولى بر خلاف انتظار، حتى خود قوم موسى به دو گروه تقسيم شدند: گروهى به وى ايمان آوردند و گروه ديگرى تابع وضع موجود شدند. شايد مقصود از :(وَملإهم) در آيه 82 يونس همين گروه دوّم باشد. ولى از قوم فرعون گويا فقط همسرش به ضميمه يك نفر به عنوان مؤمن آل فرعون ايمان آورد كه براى خود سرگذشتى دارند كه در آينده متذكر مى شويم.
پايدارى در هدف از اصولى ترين شرايط نيل به آن است. گروهى كه مى خواهند استقلال وآزادى خود را در برابر فرعون مصر باز ستانند، بايد در راه هدف پايدار باشند. معنى پايدارى اين است كه با توكل بر خدا واستمداد از نيروى لايزال، از قدرتهاى خدا دادى بهره بگيرند. در آيات وارد شده در اين موضوع به اين نكات اشاره شده است; چنانكه مى فرمايد:(وقالَ مُوسى يا قَوْمِ إنْ كُنْتُمْ آمَنْتُمْ بِاللّهِ فَعَلَيْهِ تَوَكَّلُوا إنْ كُنْتُمْ مُسْلِمينَ)(يونس/84).
جمله هاى: (إنْ كُنْتُمْ آمَنْتُمْ بِاللّهِ) و ( إنْ كُنْتُمْ مُسْلِمينَ) بيانگر اين است كه شما ملت بنى اسرائيل، داراى اهداف وآرمان بزرگى هستيد، وجمله (فَعَلَيْهِ تَوَكَّلُوا) اشاره به اين است كه در اين راه از استمداد غيبى بى نياز نيستيد وبشر به حكم اينكه از هر نظر محدود است بايد از قدرت نامحدود كمك بگيرد. به خاطر تذكرات موسى، آنان رو به درگاه الهى كرده خواهان مددهاى غيبى شدند; چنانكه مى فرمايد:(فَقالُوا عَلَى اللّهِ تَوَكَّلْنا رَبَّنا لاتَجْعَلْنا فِتْنَةً لِلْقَومِ الظّالِمينَ *وَنَجِّنا بِرَحْمَتِكَ مِنَ القَوْمِ الكافِرينَ)(يونس/85ـ86).

صفحه 104
در حالى كه بايد از نيروى لايزال مدد بگيريد، امّا از انجام وظايف كه در پيشبرد آرمانها مؤثر است، سر برنتابيد. از اين جهت خدا به موسى وبرادر او پيام مى دهد كه بنى اسرائيل خانه هاى خود را در مقابل يكديگر بسازند تا بتوانند براى اقامه نماز، اجتماع باشكوهى داشته باشند واز اين طريق مقدمات پيروزى را فراهم سازند.چنانكه مى فرمايد:(وَ أوْحَيْنا إلى مُوسى وَأَخيهِ أنْ تَبَوَّءَا لِقَوْمِكُما بِمِصْرَ بُيُوتاً وَ اجْعَلُوا بُيُوتَكُمْ قِبْلَةً وَ أقيمُوا الصَّلاةَ وَ بَشِّرِ المُؤمِنينَ). (يونس/87)
پايان آيه نشان مى دهد كه موسى مأمور شد كه به قوم خود نويد نجات دهد. در سوره اعراف اين بشارت به صورت روشنتر آمده است، چنانكه مى فرمايد: (قالَ مُوسى لِقَوْمِهِ اسْتَعينُوا بِاللّهِ وَ اصْبِرُوا إنَّ الأرضَ للّهِ يُورِثُها مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ وَ العاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ)(اعراف/128).
موسى در اين آيه به چهار نكته اشاره مى كند:
1ـ استمداد از نيروى لايزالى ( اسْتَعينُوا بِاللّه).
2ـ پايدارى ومقاومت در برابر سختيها:(وَ اصْبِرُوا) .
3ـ حاكميت مطلقه الهى بر زمين واينكه هر كسى را بخواهد بر آن مسلّط مى سازد:(إنَّ الأرضَ للّهِ يُورِثُها مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ ) .
4ـ سرانجام نيك از آن پرهيزگاران است:( وَ العاقِبَةُ لِلْمُتَّقينَ) . علّت اينكه سرانجام نيك از آن پرهيزگاران است، اين است كه اين گروه در راه فطرت گام بر مى دارند وبا خواسته هاى طبيعى انسان مخالفت نمى كنند، ولى گنهكاران كه بر خلاف فطرت گام بر مى دارند، طبعاً به سان افرادى هستند كه بر خلاف مسير آب شنا مى كنندو در نيمه راه از حركت باز مانده وبه هدف نمى رسند.
در آخرين آيه اين بخش موسى و قوم او هر كدام نكته اى را يادآور شده اند.
قوم موسى آشكارا گفتند:تو پيوسته به ما وعده نجات مى دهى، ولى عذاب

صفحه 105
فرعونيان بر ما ـ چه پيش از آمدن تو وچه پس از آمدنت ـ ادامه دارد. اين وعده الهى كى تحقق مى پذيرد؟
موسى در پاسخ گفت:من به دو چيز اميدوارم:
1ـ اينكه خداوند دشمن شما را نابود سازد:( أنْ يُهْلِكَ عَدُوَّكُمْ) .
2ـ شما را جانشين آنان قرار دهد:(وَ يَسْتَخْلِفَكُمْ فى الأرضِ) .
ولى بايدبدانيد در مقابل اين نعمت، مسئوليت عظيمى بر دوش شماست. زيرا خداوند بدين وسيله شما را مى آزمايد ومى نگرد كه چگونه به دستورهاى او عمل مى كنيد:(فَيَنْظُرَ كَيْفَ تَعْمَلُونَ).
اين آيه براى مردم ما كه مدتها رنج ديده اند وگرفتاريهاى متعددى دامنگير آنان شد، سپس به نعمت بزرگ انقلاب نايل آمده اند، درس آموزنده اى است وآن اينكه خدا دشمن مسلمانان (نظام پيشين) را نابود كرد وافراد با ايمان را وارث او قرار داد، ولى آيا كار به اين شيوه به پايان مى رسد؟ نه آفريدگار جهان كه اين نعمت بزرگ را در اختيار ما قرار داده است، در انتظار عملكرد ماست. آيا واقعاً به آنچه او دستور داده است عمل مى كنيم؟برنامه هاى خود را با موازين اسلامى تطبيق مى نماييم واز شعار به شعور واز گفتار به كردار منتقل مى شويم يا نه؟پس چه بهتر توجّه كنيم كه نداى الهى :(فَيَنْظُرَ كَيْفَ تَعْمَلُونَ)در محيط ما پيوسته طنين انداز است.

هـ ـ نفوذ به درون كاخ

در گذشته ياد آور شديم كه فقط فرزندان قوم موسى به وى ايمان آوردند واز قبطيان كسى به او ايمان نياورد. ولى قرآن از ايمان دو نفر گزارش مى دهد كه يكى همسر فرعون وديگرى شخصيتى از آل فرعون بوده است; با اين تفاوت كه فرد نخست به ايمان خود تظاهر مى كرد و ديگرى راه تقيّه را پيش گرفته ودر لباس همفكرى با فراعنه از موسى دفاع مى كرد . اينك آيات مربوط به همسر او:

صفحه 106

ايمان همسر فرعون

(وَضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً لِلّذينَ آمَنُوا امْرَأَتَ فِرْعَونَ إذْ قالَتْ رَبِّ ابْنِ لى عِنْدَكَ بَيْتاً فى الجَنَّةِ وَ نَجِّنى مِنْ فِرْعَونَ وَ عَمَلِهِ وَ نَجِّنى مِنَ القَومِ الظَّالِمينَ)(تحريم/11).
«خداوند براى افراد با ايمان وضع همسر فرعون را توصيف مى كند، آنگاه كه گفت:خداوندا! براى من نزد خود در بهشت خانه بساز ومرا از فرعون وكردار او رهايى بخش واز گروه ستمگر نجات ده».
براى هيچ نظامى چيزى نگران كننده تر از اين نيست كه دشمن در درون او نفوذ كند. نزديكترين فرد به فرعون، همسر او بود و او در برابر دلايل روشن موسى به آيين وى گرويد وبر ضد شوهر خود تظاهر مى كرد واگر اين كار ادامه پيدا مى كرد، طبعاً زنان ديگر در بار را نيز به دنبال خود مى آورد. از اين جهت فرعون سختترين مجازات را در باره او انجام داد.
مفسّران مى گويند:همسر فرعون به نام «آسيه» دختر مزاحم، آنگاه كه پيروزى موسى را بر ساحران فرعون ديد، به موسى ايمان آورد. علاقه فرعون به همسر، او را از مجازات باز نداشت و سرانجام فرعون او را به چهار ميخ كشيد. دو دست وپاى او را به نقطه اى ميخكوب كرد ودر ميان آفتاب نگاه داشت ودستور داد سنگ بزرگى را بر سر او بيفكنند. در اين لحظه بود كه اين زن با ايمان به مناجات پرداخت وگفت:پروردگارا براى من در نزد خود در بهشت خانه اى بساز ومرا از اين گروه ستمگر نجات بده.
از نقل اين سرگذشت نكته ديگرى نيز به دست مى آيد وآن اينكه قرآن در ارائه الگوها ، چه الگوهاى نيك وچه الگوهاى بد، به طرح بارزترين آنها دست مى زند. در كنار همين آسيه، از مريم دختر عمران سخن مى گويدوهر دو را به عنوان دو بانوى بزرگ معرفى مى كند; چنانكه در مقابل آنان از دوزن بد كه در خانه دو مرد نيك

صفحه 107
ومتقى مى زيستند سخن به ميان مى آورد وآن دو ،يعنى همسران نوح ولوط را الگوهاى نادرست مى شمارد.
گذشته از اين، ياد آورى ازا ين دو زن فدا كار، تكريم واحترام گذاشتن به شخصيت زن است. زيرا با گذشت سالها وقرنها باز از آن دو ياد مى كند و از اين طريق مى رساند كه گذشت زمان باطل كننده شخصيت ها وارزشها نيست. اگر قرآن از طبقه مرد به عنوان پيامبران سخن مى گويد، از بانوان نيز سخن به ميان مى آورد.
از اين بيان مى توان به اين نتيجه رسيد كه اگر قرآن گفتگوى پيامبر اسلام را با زنان خود در سوره هاى مختلف مطرح مى كند، غرض شخصى ندارد، بلكه هدف، معرفى الگوهاست وعجيب اينكه سرگذشت اين دو بانوى بزرگ در سوره تحريم آمده است كه در آغاز آن از سرگذشت بى مهرى برخى از همسران پيامبر سخن گفته شده است. چون اين مطلب خارج از موضوع بحث ماست، در باره آن سخن نمى گوييم.

و ـ وحشت فرعون از نفوذ آيين توحيد

فرعون از نفوذ آيين توحيد به درون كاخش فوق العاده وحشت زده شد وبراى اينكه از ديگران زهر چشمى بگيرد، گراميترين وزيباترين زنان مصر را به دار آويخت. وسخت ترين مجازات را در حقّ او روا داشت تا براى ديگران درس عبرت باشد. او به اين هم اكتفا نكرد، دونقشه ديگر براى مبارزه با آيين توحيد ريخت:
1ـ با سران در باره قتل موسى به مشاوره پرداخت.
2ـ براى نمايش وفريب ساده لوحان، به وزير خود هامان دستور داد كه آسمان خراشى براى او بسازد تا از خدايى كه موسى به آن دعوت مى كند خبرى بگيرد. اينك آيات هر دو قسمت:
(وَقالَ فِرْعَوْنُ ذَرُونى أَقْتُلْ مُوسى وَلْيَدْعُ رَبَّهُ إنّى أَخافُ أنْ يُبَدِّلَ دِينَكُمْ أوْ أنْ

صفحه 108
يُظْهِرَ فى الأرْضِ الْفَسادَ) .
(وقالَ مُوسى إنّى عُذْتُ بِرَبّى وَرَبِّكُمْ مِنْ كُلِّ مُتَكَبِّرلا يُؤمِنُ بِيَوْمِ الحِسابِ) (غافر/26ـ27).
(وَقالَ فِرْعَوْنُ يا هامانُ ابْنِ لى صَرْحاً لَعَلِّى أَبْلُغُ الأسْبابَ* أَسْبابَ السَّمواتِ فَأَطَّلِعَ إلى إلهِ مُوسى وَ إنّى لأَظُنُّهُ كاذِباً وَ كَذلِكَ زُيِّنَ لِفِرْعَونَ سُوءُ عَمَلِهِ وَصُدَّ عَنِ السَّبيلِ وَ ماكَيْدُ فِرْعَونَ إلاّ فى تَباب)(غافر/36ـ37).
(وقالَ المَلأُ مِنْ قَوْمِ فِرْعَونَ أتَذَرُ مُوسى وَ قَوْمَهُ لِيُفْسِدُوا فى الأرْضِ وَيَذَرَكَ وَ آلِهَتَكَ قالَ سَنُقَتِّلُ أبْناءَهُمْ وَ نَسْتَحىِ نِساءَهُمْ وَ إنّا فَوقَهُمْ قاهِرونَ)(اعراف/127).
ترجمه آيات
1ـ فرعون به اطرافيان خود گفت: بگذاريد من موسى را بكشم و اوخداى خود رابخواند(نفرين كند يا استمداد جويد.) مى ترسم كه آيين شما را دگرگون سازد ويا در زمين فسادى به وجود آورد.
2ـ موسى در پاسخ گفت:من به خدايم وخداى شما از هر متكبرى كه به روز حساب ايمان ندارد، پناه مى برم.
3ـ فرعون به وزير خود هامان گفت:براى من قصر بلندى بساز تا وسيله اى به دست يابم واز اين طريق بر خداى موسى آگاه شوم كه من موسى را دروغگو مى پندارم. عمل زشت فرعون در نظر او زيبا گرديد وراه حق به روى او بسته شد، مكر وتدبير فرعون جز زيان وهلاكت براى او نتيجه اى نبخشيد.
4ـ اشراف قوم فرعون (آنگاه كه ساحران به موسى ايمان آوردند، به وى چنين گفتند:) آيا موسى وقوم او را رها مى سازى (نمى كشى)تا اينكه بر روى زمين فساد كنند و تو وخدايان تو را ترك كنند؟ فرعون( به عنوان تصديق) گفت:فرزندان آنان را مى كشيم وزنانشان را زنده نگاه مى داريم. ما از همه آنان برتريم.

صفحه 109

ز ـ نقشه قتل موسى

فرعون براى قتل موسى با اشراف به مشورت پرداخت; چنانكه خداوند مى گويد: (وَقالَ فِرْعَوْنُ ذَرُونى أَقْتُلْ مُوسى وَلْيَدْعُ رَبَّهُ ...) .
از گفتار فرعون به اطرافيان (وَقالَ فِرْعَوْنُ ذَرُونى أقْتُل مُوسى ...) استفاده مى شود كه همه درباريان فرعون با قتل موسى موافق نبودند. بدين جهت مى گويد:مرا اجازه دهيد تا او را بكشم. البته علّت مخالفت آنان چندان روشن نيست. شايد فكر مى كردند اگر موسى نفرين كند، به قيمت نابودى فراعنه تمام شود. جمله (وَلْيَدْعُ رَبَّهُ ) مى تواند گواه آن باشد وشايد نظر آنان اين بود كه كشتن رهبر يك جمعيت،مايه حيات انديشه او مى شود و محبوبيت پيدا مى كند.
از آيه 127 سوره اعراف استفاده مى شود كه گاهى اطرافيان فرعون قتل موسى را پيشنهاد مى كردند; چنانكه مى گويد:(وقالَ المَلأُ مِنْ قَوْمِ فِرْعَونَ أتَذَرُ مُوسى وَقَوْمَهُ...). از اين دو آيه به دست مى آيد كه مسأله قتل موسى مورد اتفاق نبوده ومخالف وموافقى در دربار وجود داشته است.
اكنون ببينيم قتل موسى را چگونه توجيه مى كردند؟ فرعون قتل او را چنين توجيه مى كرد:علّت اينكه مى گويم مرا رها كنيد تا او را بكشم، از اين است كه مى ترسم آيين شما را تغيير دهد ويا در روى زمين دست به تباهى بزند.
اين تعبير فرعون مكر وفريبكارى است. زيرا چنين مى نمايد كه قتل او به خاطر مصالح مردم است:
1ـ مبادا دين مردم را عوض كند.
2ـ مايه فساد گردد. يعنى گروهى به او ايمان آورند ونظام ناچار شود با آنان بجنگند وطبعاً قتل وخونريزى وويرانى به بار مى آورد.
اين ظاهر قضيه است، ولى باطن آن اين است كه مبادا الوهيت وخدايى

صفحه 110
فروشى او به خطر بيفتد. زيرا آيين مردم، كه فرعون از آن سخن مى گويد، جز اعتقاد به الوهيت فرعون چيزى نبود واگر فرعون از اين خود خواهى دست بر مى داشت ومردم را به خود واگذار مى كرد، يك چنين دگرگونى، مشكل به بار نياورده وجنگ ونبردى به دنبال نمى داشت. اين خودمحورى فرعون بود كه چنين پيامدهاى ناگوارى را به دنبال داشت.
از متن آيه استفاده مى شود كه جباران جهان نه تنها توده ها را تحقير مى كردند، بلكه حتى به فكر تحقير اطرافيان خود نيز بودند وبا آنان به طور روشن سخن نمى گفتند.
به خاطر دارم در اواسط سال 1357 شمسى، پيش از پيروزى انقلاب اسلامى، شاه مقبور به عنوان دلسوزى گفت:من از آن مى ترسم كه اين شورشها آسيبى به دين برساند. دينى كه او از آن دم مى زد، جز همان آيين ستم شاهى نبود كه در كنار خدا وميهن قرار مى گرفت وخود را در كنار آفريدگار جهان قرار مى داد. يعنى مى ترسم كه سلطنت من به خطر افتد.
ولى در گفتار اطرافيان فرعون صراحت بيشترى وجود دارد. آنان به روشنى گفتند كه بقا وآزادى موسى مايه زوال الوهيت تو مى باشد; چنانكه مى گويد:(وَيَذَرُكَ وَ آلِهَتَك) :«تو خدايان تو را رها كنند». از اين جمله استفاده مى شود كه مردم، فرعون را مى پرستيدند واو نيز براى خود خدايانى داشت كه آنها را مى پرستيد.
آنگاه كه موسى از نقشه قتل خود آگاه شد، به روشنى از پايدارى خود سخن گفت واينكه او در پرتو عنايات خدا مصون از آسيب خواهد بود; چنانكه گفت: (إنّى عُذْتُ بِرَبّى وَرَبِّكُمْ مِنْ كُلِّ مُتَكَبِّرلا يُؤمِنُ بِيَوْمِ الحِسابِ).
نكته جالب اينجاست كه از متكبرى به خدا پناه مى برد كه به روز رستاخيز ايمان نداشته باشد، زيرا فردى كه براى اعمال خود مجازاتى نينديشد،مانعى نخواهد داشت وبايد از چنين انسان شرورى به خدا پناه برد.

صفحه 111

ح ـ فريب دادن ساده لوحان

فرعون مى دانست كه قتل موسى تا حدّى مؤثر مى باشد، ولى نمى تواند انديشه موسى را از مغزها بيرون سازد. بايد كارى كند كه مغزها را از اين انديشه تهى سازد وثابت كند كه خدايى جز او نيست وخدايى كه موسى به آن دعوت مى كند، وجود خارجى ندارد. از اين جهت به وزير خود دستور مى دهد كاخ بسيارى بلندى را بسازد كه فاصله آن با آسمانها كمتر باشد واو بر بلندى آن قرار گيرد واز وجود خداى موسى تحقيق كند ،آنگاه كه اثرى از او در آسمانها نديد، به مردم بگويد موسى دروغگوست.
خود فرعون مى دانست كه اين كار جز فريب وحيله چيزى نيست. خدايى كه موسى به آن دعوت مى كند در آسمانها قرار ندارد. او به سوى خدايى دعوت مى كرد كه پروردگار آسمانها وزمين وآنچه در ميان آنها قرار دارد، مى باشد; چنانكه در پاسخ فرعون كه پرسيد پروردگار شما كيست، گفت:(رَبُّ السَّمواتِ والأرضِ وما بَيْنَهُما إنْ كُنْتُمْ مُوقِنينَ) (شعراء/24).«پروردگار آسمانها وزمين وآنچه در ميان آنها قرار دارد مى باشد(وشما از اين سخن موقعى بهره مى گيريد كه در صراط) يقين باشيد».
بنابراين اگر دهها كاخ آسمان خراش ساخته شود واثر محسوسى از خدا در طبقه بالاى آنها نباشد، دليل بر نادرستى گفتار موسى نخواهد بود.
شگفت از اهل حديث در ميان اهل سنّت است كه براى خدا، جايگاهى در آسمانها مى انديشند وفكر مى كنند كه خدا بر تختى قرار دارد كه از سنگينى وجود او مانند جهاز شتر صد ا مى كند. آنگاه يكى از دلايل عقيده خود را گفتگوى فرعون با هامان معرفى مى كنند ومى گويند: معلوم مى شود كه موسى جايگاه خداى خود را آسمانها معرفى كرده بود، از اين جهت فرعون براى تكذيب او به هامان دستور داد كه كاخ بلندى بسازد تا او از استوارى ونااستوارى ادعاى موسى آگاه شود.

صفحه 112
اگر من بگويم مستدل ابن تيميه است شايد باور نكنيد.
امروزه سلفى ها از ابن تيميه قهرمانى ساخته اند كه مجدد دين واحياگر توحيد وقهرمان مبارزه با شرك است. ولى در بخشى ازكتابهاى خود كه اصرار مىورزد براى خدا جهتى ثابت كند، به همين گفتگو تمسّك مى جويد.
اين فرد اگر ديگر آيات را مورد توجّه قرار مى داد، مى فهميد كه هرگز موسى به فرعون از چنين خدايى گزارش نداده بود. او از خداى آسمانها وزمين وآنچه در ميان آن دو قرار دارند گزارش مى داد. بنابراين دليل ندارد كه خداى او در آسمانها باشد ودر زمين نباشد ويا ميان آن دو قرار نگيرد.
معروف است كه مى گويند:«تاريخ تكرار نمى شود». ولى ما اين سخن را باور نكرديم. تاريخ آزمايشگاهى است كه پيوسته تكرار مى شود. جباران روزگار همگى شاگردان مكتب شيطانند كه پيوسته از القائات او بهره مى گيرند.
اگر فرعون در چند هزار سال پيش به فكر عوام فريبى افتاد وبه وزير خود دستور چنين وچنانى داد، در عصر قمر نيز اين جريان تكرار شد. هنگامى كه «گارگارين» نخستين فضانورد شوروى دور جهان گردش كرد وفرود آمد، رهبر حزب كمونيست آقاى «خروشچف» از او پرسيد، آيا در آن نقاط بلند خدا را مشاهد كردى؟ او در پاسخ گفت:نه! خدايى در آسمانها وجود نداشت.
البته او به دنبال خداى جسمانى بود، مانند خداى ابن تيميه كه در گوشه اى از فضا قرار گيرد. ولى آن خدايى كه در همه جا حضور دارد ودرعين حال جدا از اشيا نبوده وعين آنها نيز نمى باشد وبا ديده عقلى قابل رؤيت است، هيچ گاه غيبتى ندارد تا حضور او را بطلبيم. عارفان واقع بين وحكيمان اهل تحقيق از آثار بديع، به وجود او پى برده واز اثر انگشت به انگشتان نقّاش پى مى برند.
امام رضا (عليه السلام) در پاسخ سؤال ابو قره محدّث كه از مكان خدا سؤال نمود، فرمود:اين پرسش را حاضر از غايب مى كند وخداوند غايب نيست تا از مكان

صفحه 113
او سؤال شود.(1)

ط ـ سرگذشت مؤمن آل فرعون

درگذشته ياد آور شديم دو نفر از درون كاخ فرعون به موسى ايمان آوردند: يكى همسر او بود كه در گذشته با او آشنا شديم، دوّمى انسان وارسته اى كه به خاطر يك سلسله مصالح، ايمان خود را مكتوم مى داشت تا از اين طريق به موسى كمك كند. خداوند سرگذشت او را چنين بيان مى كند:
(وَ قالَ رَجُلٌ مِنْ آلِ فِرْعَونَ يَكْتُمُ إيمانَهُ أتَقْتُلُونَ رَجُلاً أنْ يَقُولَ رَبِّىَ اللّهُ وَقَدْ جاءَكُمْ بِالبَيِّناتِ مِنْ رَبِّكُمْ وَ إنْ يَكُ كاذِباً فَعَلَيْهِ كَذِبُهُ وَإنْ يَكُ صادِقاً يُصِبْكُمْ بَعْضُ الّذى يَعِدُكُمْ إنَّ اللّهَ لا يَهْدِى مَنْ هُوَ مُسْرِفٌ كَذّابٌ) .
(يا قَوْمِ لَكُمُ المُلْكُ اليَوْمَ ظاهرينَ فى الأرضِ فَمَنْ يَنْصُرُنا مِنْ بَأْس ِ اللّهِ إنْ جاءَنا قالَ فِرعَوْنُ ما أُرِيكُمْ إلاّ ما أرى وما أهديكُمْ إلاّ سَبيلَ الرَّشادِ) .
(وَقالَ الّذى آمَن يا قَوْمِ إنّى أخافُ عَلَيْكُمْ مِثْلَ يَوْمِ الأحْزاب) .
(مِثْلَ دَأْبِ قَوْمِ نُوح وَ عَاد وَ ثَمودَ وَ الّذينَ مِنْ بَعْدِهِمْ وَمَا اللّهُ يُريدُ ظُلْماً لِلْعِبادِ).
(وَيا قَوْمِ إنّى أخافُ عَلَيْكُمْ يَوْمَ التَّنادِ) .
(يَوْمَ تُوَلُّونَ مُدبِرينَ مالَكُمْ مِنَ اللّهِ مِنْ عاصِم وَ مَنْ يُضْلِلِ اللّهُ فَما لَهُ مِنْ هاد) .
(وَلَقَدْ جاءَكُمْ يُوسُفُ مِنْ قَبْلُ بِالبَيِّناتِ فَما زِلْتُمْ فى شَكّ ممَّا جاءَكُمْ بِهِ حتّى إذا هَلَكَ قُلْتُمْ لَنْ يَبْعثَ اللّهُ مِنْ بَعْدِهِ رَسُولاً كَذلِكَ يُضِلُّ اللّهُ مَنْ هُوَ

1 . احتجاج طبرسى، ط نشر اسوة2/377،هذه مسألة شاهد عن غائب، فاللّه ليس بغائب ولايقدمه قادم، و هو بكل مكان موجود، مدبر صانع محله السماوات و الأرض...

صفحه 114
مُسْرِفٌ مُرتابٌ) .
(الّذينَ يُجادِلُونَ فى آياتِ اللّهِ بِغَيْرِ سُلْطان أَتاهُمْ كَبُرَ مَقْتاً عِنْدَ اللّهِ وَعِنْدَ الّذينَ آمَنُوا كَذلِكَ يَطْبعُ اللّهُ عَلى كُلِّ قَلْب مُتَكَبِّر جَبَّار) (غافر/28 ـ 35).
(وَ قالَ الّذى آمَنَ يا قَوْمِ اتَّبِعُونِ أَهْدِكُمْ سَبيلَ الرَّشادِ) .
10ـ ( يا قَوْمِ إنَّما هذِه الحَياةُ الدُّنيا مَتاعٌ وإنَّ الآخِرَةَ هىَ دارُ القَرارِ) .
11ـ (مَنْ عَمِلَ سَيِّئَةً فَلا يُجْزى إلاّ مِثْلَها وَ مَنْ عَمِلَ صالِحاً مِنْ ذَكَر أوْ أُنْثى وَهُوَ مُؤمِنٌ فَأُولئِكَ يَدْخُلونَ الجَنَّةَ يُرْزَقُونَ فيها بِغَيْرِ حِساب) .
12ـ (وَ يا قَوْمِ مالى أدْعُوكُمْ إلَى النَّجاةِ وَ تَدْعُونَنى إلَى النّارِ) .
13ـ (تَدْعُونَنى لأكْفُرَ بِاللّهِ وَ أُشْرِكَ بِهِ ما لَيْسَ لى بِهِ عِلْمٌ وَ أنَا أدْعُوكُمْ إلَى العَزِيزِ الغَفَّارِ) .
14ـ (لا جَرَمَ أنَّ ما تَدْعُونَنى إلَيْهِ لَيْسَ لَهُ دَعْوَةٌ فى الدُّنيا ولا فِى الآخِرَةِ وَ أنَّ مَردَّنا إِلى اللّهِ وأنَّ المُسْرِفينَ هُمْ أصْحَابُ النَّارِ) .
15ـ (فَسَتَذكُرُونَ ما أقُولُ لَكُمْ وَأُفَوِّضُ أمْرِى إلَى اللّهِ إنَّ اللّهَ بَصيرٌ بِالعِبادِ) .
16ـ (فَوَقاهُ اللّهُ سَيّئاتِ ما مَكَروا وحاقَ بِ آلِ فِرْعَونَ سُوءُ العَذابِ) (غافر/38ـ 45).

ترجمه آيات

1ـ مردى مؤمن (به آيين موسى) در حالى كه ايمان خود را پنهان مى داشت (در مجلس مشاوره) چنين گفت:آيا مردى را (به جرم اينكه) مى گويد پروردگار من خداى جهانيان است، مى كشيد در حالى كه او با دلايلى از جانب پروردگار شما آمده است؟ اگر او دروغگو باشد، ضرر دروغ دامنگير او مى شود واگر راستگو باشد ،برخى از بيمهايى كه مى دهد به شما مى رسد. خدا آن كسى را كه متجاوز از حد ودروغگوست،

صفحه 115
هدايت نمى كند.
2ـ اى قوم من! امروز قدرت وسلطه ظاهرى در زمين ازآن شماست(به من بگوييد) چه كسى (فردا) ما را از عذاب خدا آنگاه كه بيايد نجات مى دهد.
3ـ فرعون گفت:جز آنچه را صلاح مى دانم به شما پيشنهاد نمى كنم وجز به راه راست شما را هدايت نمى نمايم.
4ـ مؤمن (آل فرعون)گفت: من براى شما از مانند روز(سرنوشت)احزاب مى ترسم، مانند روزگار اقوام نوح، عاد، ثمود واقوامى كه پس از آنان آمده اند وخدا به بندگان ستم روا نمى دارد.
5ـ اى قوم من! من براى شما از روز فرياد (روز قيامت) مى ترسم.
6ـ روزى كه پشت به عذاب كرده(وازآن فرار مى كنيد) ولى براى شما از عذاب خدا پناهى نيست وخدا هر كس را گمراه كند براى او راهنمايى نيست.
7ـ براى شما قبلاً يوسف فرزند يعقوب با دلايل مبعوث شد. پيوسته شما در آنچه او آورده بود شك وترديد داشتيد تا روزى كه او درگذشت. گفتيد:خدا پس از او پيامبرى را بر نخواهد انگيخت، خداوند افراد متجاوز از حد وفرو رفته در شك وترديد را گمراه مى سازد.
8ـ آنان كه بدون دليل در آيات روشن خداوند به جدال وانكار مى پردازند، اين كار(مجادله در آيات الهى بدون دليل) نزد خدا ورسول او ومؤمنان خشم بزرگى را به دنبال دارد. اين گونه خداوند بر قلب هر متكبر جبارى مهر مى نهد.
9ـ آن فرد مؤمن گفت: اى قوم من! از من پيروى كنيد. من شما را به راه راست هدايت مى كنم.
10ـ اى خويشان من اين زندگى دنيا كالاى چند روزه است وسراى ديگر، سراى پايدار است.
11ـ آن كس كه كار بد انجام دهد، به همان مقدار كيفر مى بيند. هر كس از زنان ومردان با ايمان كار نيك انجام دهند، وارد بهشت مى شوند

صفحه 116
وبدون حساب در آنجا روزى مى خورند.
12ـ اى بستگان من چرا با اينكه من شما را به نجات دعوت مى كنم، شما مرا به آتش فرا مى خوانيد.
13ـ مرا مى خوانيد كه به خدا كفر ورزم. به آنچه به آن علم ندارم براى او شريك قائل شوم. در حالى كه من شما را به خداى قدرتمند وآمرزنده دعوت مى كنم.
14ـ ناگزير مرا به سوى كسى مى خوانيد كه او دعوتى در دنيا وحاكميتى در آخرت ندارد وبازگشت ما به سوى خداست ومسرفان اهل دوزخند.
15ـ به همين زودى آنچه را من مى گويم متذكر مى شويد ومن كار خويش را به خدا واگذار مى كنم. خدا از وضع بندگانش آگاه است.
16ـ خدا او را از پيامد هاى نقشه هاى آنان حفظ كرد وعذاب شديد آل فرعون را فرا گرفت.

تفسير موضوعى آيات

قرآن در سوره هاى مختلف از انسانهايى ياد كرده كه در لباس بى طرفى، پيامبران الهى را يارى مى دادند. اينك برخى از اين آيات را ياد آور مى شويم:
1ـ حبيب نجّار كه رسولان مسيح را يارى كرد وسرگذشت او در سوره يس،آيات20ـ27 آمده است. واين بخش با اين آيه آغاز شده است:(وَجاءَ مِنْ أقْصَى المَدينَةِ رَجُلٌ يَسْعى قالَ يا قَوْمِ اتَّبِعُوا المُرْسَلينَ).«از نقطه دور شهر كسى آمد وگفت:اى بستگان من از رسولان پيروى كنيد».
2ـ مردى از آل فرعون كه خود را از نقطه دور دست شهر به مركز رسانيد و به موسى خبر داد كه فراعنه در صدد كشتن تو هستند، هر چه زودتر شهر را ترك كن وموسى نيز مصر را به قصد مدين ترك گفت.(قصص/70)
3ـ مؤمن آل فرعون كه در مجلس مشاوره به صورت عاقلانه از موسى دفاع

صفحه 117
كرد. حال آيا اين مؤمن همان فردى است كه موسى را قبلاً از نقشه قتل او آگاه ساخته بود يا نه؟ چيزى در اين مورد در دست نيست ودر هر حال ايمان او وآسيه كه در مركز فساد وآلودگى زندگى مى كردند،تحقق بخش گفتار خداست كه مى فرمايد: (وَيُخْرِجُ الحَىَّ مِنَ المَيِّتِ) (روم/19).و اين خود مى رساند عامل وراثت ومحيط، اختيار وآزادى را از انسان سلب نمى كند و اينكه برخى از روانشناسان شخصيت انسان را معلول عوامل سه گانه:وراثت، فرهنگ ومحيط خلاصه مى كنند، بايد به معنى مقتضى تفسير كرد ونه علّت تامّه.به گواه اينكه اين افراد با ديگر فراعنه از هر نظر همسان بودند، امّا توانستند بر اين عوامل پيروز شوند وآثار آنها را خنثى كنند.

ى ـ نكات آموزنده در سخنان مؤمن آل فرعون

از آيات ياد شده نكاتى استفاده مى شود كه ياد آور مى شويم:
1ـ از نظر عقل وخرد، انسان براى حفظ جان ومال خود مى تواند به كفر تظاهر كند وايمان خود را پنهان دارد. اين همان تقيه است كه در ديگر آيات قرآن وارد شده است ومؤمن آل فرعون با استفاده از همين شيوه، به يارى موسى برخاست وشايد اگر تذكرات او نبود، چه بسا فرعون نقشه خود را عملى مى كرد، و اينكه در گذشته گفتيم قتل موسى مورد اتفاق مشاوران فرعون نبود، شاهد و دليل آن، همين گفتگوى مؤمن آل فرعون در مجلس مشورتى بود.
2ـ او به صورت خير خواهى، بدون اينكه فرعون را ناحق وطرف مقابل را حق قلمداد كند، شروع به سخن نمود وجريان دعوت موسى را به صورت شك وترديد مطرح كرد وگفت: ( وَ إنْ يَكُ كاذِباً فَعَلَيْهِ كَذِبُهُ وَإنْ يَكُ صادِقاً يُصِبْكُمْ بَعْضُ الّذى يَعِدكُمْ).
همان گونه كه مى نگريم او احتمال دروغگو بودن موسى را نخست واحتمال راستگويى او را در درجه بعد ياد آور شد تا عواطف فرعون را به سخن خود جلب

صفحه 118
كند. اين روش در آيات ديگر قرآن نيز به كار رفته است; چنانكه مى فرمايد: (وَ إِنَّا أوْ إيّاكُمْ لعَلَى هُدًى أوْ فى ضَلال مُبين).(سبأ/24)
البته اين نوع گفتگو بايد در شرايط خاصى صورت بگيرد، ولى آنجا كه طرف مقابل تسليم گفتار انسان است، بايد از شيوه جزم بهره گرفت.
3ـ به هنگام خير خواهى مى گويد:«اگر دروغگو باشد ضرر آن را خود مى بيند واگر راستگو باشد برخى از بيمهاى او دامنگير شما مى شود».در حالى كه بايد بگويد: همه بيمهاى او دامنگير شما مى شود. شايد علّت عدول از دوّمى به اوّلى، يك نوع محافظه كارى در گفتار ودر راستاى همان هدف مزبور باشد وبه اصطلاح از اكثر، اقل را گرفته و اينكه اگر راستگو باشد لااقل برخى از بيمهاى او متوجّه شما خواهد بود; چنانكه فرمود: ( وَإنْ يَكُ صادِقاً يُصِبْكُمْ بَعْضُ الّذى يَعِدكُمْ) .
4ـ او گفت كه اين قدرت ظاهرى را كه به آن مى نازيد، ممكن است در اثر مخالفت با موسى از دست بدهيد ونفرين او دامنگير شما شود وهمين قدرت را نيز بگيرد; آنگاه چه كسى ما را كمك مى كند; چنانكه مى گويد:(يا قَوْمِ لَكُمُ المُلْك اليَوْم ظاهرينَ فى الأرضْ فَمَنْ يَنْصرنا مِنْ بأس ِ اللّهِ إن جاءَنا ) .
5ـ آنگاه براى گفتار خود چند شاهد تاريخى مى آورد وآن اينكه اقوام نوح وعاد وثمود وكسانى كه پس از آنان آمدند داراى همين سلطه وقدرت بودند ولى به خاطر مخالفت با پيامبران، آن قدرت را از دست دادند :(يا قَوْمِ إنّى أخافُ عَلَيْكُمْ مِثْلَ يَوْمِ الأحْزابِ).
6ـ در مرحله بعد شيوه سخن را عوض مى نمايد ونظر آنان را از دنيا به آخرت متوجّه مى سازد وآن اينكه روز رستاخيز كه روز فريادهاست وگناهكاران از شدّت عذاب فريادمى كشند وآنگاه كه عذاب الهى به سوى آنان آمد، تصميم به فرار مى گيرند، در كمين شماست: (وَيا قَوْمِ إنّى أخافُ عَلَيْكُمْ يَوْمَ التَّنادِ *يَوْمَ تُوَلُّونَ مُدبِرينَ مالَكُمْ مِنَ اللّهِ مِنْ عاصِم وَ مَنْ يُضْلِلِ اللّهُ فَما لَهُ مِنْ هاد) .

صفحه 119
7ـ در مرحله بعد، مؤمن آل فرعون اشاره مى كند كه خصيصه شما فراعنه مقاومت در برابر رسول خداست. قبل از موسى يوسف نيز با دلايلى به سوى شما آمد، به دعوت او به ديده ترديد نگريستيد وپس از او گفتيد: ديگر رسولى نخواهد آمد واز اين طريق در جرگه مشركان وشكاكان قرار گرفتيد. يعنى كسانى هستيد كه بدون هيچ گونه دليلى در آيات الهى به مجادله بر مى خيزند:(وَلَقَدْ جاءَكُمْ يُوسُفُ مِنْ قَبْلُ بِالبَيِّناتِ فَما زِلْتُمْ فى شَكّ ممَّا جاءَكُمْ بِهِ حتّى إذا هَلَكَ قُلْتُمْ لَنْ يَبْعثَ اللّهُ مِنْ بَعْدِهِ رَسُولا كَذلِكَ يُضِلُّ اللّه مَنْ هُوَمُسْرِفٌ مُرتابٌ) .
8ـ از مجموع تبليغات ودعوتهاى او استفاده مى شود كه وى يك فرد فوق العاده بود وآنچه را به زبان آورد، همان منطق وحى بود كه بر پيامبران الهى نازل شده است. به برخى از آنها اشاره مى كنيم:
الف:خدا عادل ودادگر است. گنهكار را به مقدار جرم كيفر مى دهد، ولى افراد نيكو كار را بدون حساب پاداش مى دهد: (مَنْ عَمِلَ سَيِّئَةً فَلا يُجْزى إلاّ مِثْلَها وَ مَنْ عَمِلَ صالِحاً مِنْ ذَكَر أوْ أُنْثى وَ هُوَ مُؤمِنٌ فَأُولئِكَ يَدْخُلونَ الجَنَّةَ يُرْزَقُونَ فيها بِغَيْرِ حِساب) . عين همين مضمون در موارد ديگر قرآن آمده است: (مَنْ جاءَ بِالسَّيِّئَةِ فَلا يُجْزى إلاّ مِثْلَها وَ هُمْ لا يُظْلَمُونَ) . وباز مى فرمايد:(مَنْ جاءَ بِالحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أمْثالِها)(انعام/160).
ب:بر خلاف افكار آن روز، هر يك از زن ومرد را در پيشگاه خدا به انسان كاملى معرفى مى كند ومى گويد:(مَنْ عَمِلَ صالِحاً مِنْ ذَكَر أوْ أُنْثى ). چنانكه قرآن نيز به همين شيوه در موارد ديگر سخن گفته است :(مَنْ عَمِلَ صالِحاً مِنْ ذَكَر أوْ أُنْثى وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَياةً طَيّبَةً) (نحل/97).
ج : او پيشنهاد فراعنه را كه بر خدا شرك ورزد، رد كرد و گفت:چگونه من به چيزى كه به آن علم ندارم اعتقاد ورزم ; چنانكه در قرآن نيز مى فرمايد: (وَإنْ جاهداكَ لِتُشْرِكَ بِى ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ فَلا تُطِعْهُما)(عنكبوت/8).

صفحه 120
9ـ سرانجام به اين نكته مى رسد كه اين خدايان دروغين شما نه دراين جهان دعوتى دارند ونه در آخرت قدرتى واگر اينها مقام ربوبى داشتند، شايسته بود گروهى را اعزام نمايند تا مردم را به سوى آنها دعوت نمايند. چنانكه مى گويد: (لا جَرَمَ أنّ ما تَدْعُونَنى إلَيْهِ لَيْسَ لهُ دَعْوَةٌ فى الدُّنيا ولا فِى الآخِرَةِ ) .
10ـ تبليغات نرم وخردمندانه، خشم فرعون را برانگيخت وممكن بود كه از طرف او محكوم به اعدام شود وشايد مقدمات آن نيز فراهم گشت. خداوند ياد آور مى شود كه ما او را از شرّ نقشه هاى آنان حفظ كرديم: (فَوَقاهُ اللّهُ سَيّئاتِ ما مَكَروا).
11ـ فرعون پس از شنيدن برخى از اين سخنان همان حالت كبر وخودخواهى خود را اظهار كرد وگفت:حق همان است كه من مى گويم:(ما أريكُمُ إلاّ ما أرى ) واين طبيعت استبداد وخود خواهى است.

ك ـ آخرين اتمام حجّت

آفريدگار مهربان با همه بندگان خود از طريق رأفت ومهربانى رفتار مى كند. حتى به انسان ستمگر وجبارى مانند فرعون سالها مهلت مى دهد كه شايد به راه راست هدايت شود وبا وسايل گوناگون، زمينه هاى بازگشت او را فراهم مى سازد، امّا انسان خود خواه بر عناد ولجاجت خود اصرار مىورزد.
خدا حجت را بر فرعون تمام كرد. موسى را با دلايل روشن براى هدايت او فرو فرستاد. در مقام مناظره همه راهها را به روى او بست. در اين مورد آخرين سيلى باقى مانده كه شايد او را از اين خواب گران بيدار سازد، نزول انواع بلاها وگرفتاريها بود. اينك آيات بخش:
(وَ ما نُرِيهِمْ مِنْ آيَة إلاّ هِىَ أَكْبَرُ مِنْ أُخْتِها وَ أَخَذْناهُمْ بِالعَذابِ لَعلَّهُمْ يَرْجِعُونَ) .
( وَ قالُوا يا أيُّهَ السّاحِرُ ادْعُ لَنا رَبَّكَ بِما عَهِدَ عِنْدَكَ إنَّنا لَمُهْتَدُونَ) .

صفحه 121
( فَلَمّا كَشَفْنا عَنْهُمُ العَذابَ إذا هُمْ يَنْكُثُونَ)(زخرف/48ـ50).
(وَلَقَدْ أَخَذْنا آلَ فِرعَوْنَ بِالسِّنينَ وَ نَقْص مِنَ الثَّمَراتِ لَعَلَّهُمْ يَذَّكَّرُونَ) .
(فَإذا جاءَتْهُمُ الْحَسَنَةُ قالُوا لَنا هذِهِ وَ إنْ تُصِبْهُمْ سَيِّئَةٌ يَطَّيَّرُوا بِمُوسى وَ مَنْ مَعَهُ ألا إنّماطائِرُهُمْ عِنْدَ اللّهِ وَ لكِنَّ أكْثَرَهُمْ لا يَعْلَمُونَ) .
(وَقالُوا مَهْما تَأْتِنا بِهِ مِنْ آيَة لِتَسْحَرَنا بِها فَما نَحْنُ لَكَ بِمُؤْمِنينَ) .
(فَأَرْسَلْنا عَلَيْهِمُ الطُّوفانَ وَ الجَرادَ وَ القُمَّلَ وَ الضَّفادِعَوَ الدَّمَ آيات مُفَصَّلات فَاسْتَكْبَرُوا وَ كانُوا قَوماً مُجْرِمينَ) .
(وَلَمّا وَقَعَ عَلَيْهِمُ الرِّجْزُ قالُوا يا مُوسَى ادْعُ لَنا رَبَّكَ بِما عَهِدَ عِنْدَكَ لَئِنْ كَشَفْتَ عَنَّا الرِّجْزَ لَنُؤمِنَنَّ لَكَ وَ لَنُرْسِلَنَّ مَعَكَ بَنى إسْرائيلَ) .
(فَلَمّا كَشَفْنا عَنْهُمُ الرِّجْزَ إلى أَجَل هُمْ بالِغُوهُ إذا هُمْ يَنْكُثُونَ). (اعراف/130ـ135)
10ـ (وَاسْتَكْبَرَ هُوَ وَ جُنُودُهُ فى الأرْضِ بِغَيْرِ الحَقِّ وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ إلَيْنا لايُرْجَعُونَ* فَأخَذْناهُ وَ جُنُودَهُ فَنَبَذْناهُمْ فِى اليَمِّ فَانْظُرْ كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الظّالِمينَ)(القصص/39ـ40).

ترجمه آيات

1ـ ما هيچ آيتى را به آنها نشان نداديم جز اينكه پس از آن،آيت بزرگترى را ارائه كرديم وآنان را به عذاب وبلا گرفتار نموديم تا مگر به سوى خدا برگردند.
2ـ آل فرعون به موسى گفتند: اى ساحر بزرگ!(1) خداى خود را با عهدى كه پيش تو دارد، بخوان (تا عذاب را از ما برطرف كند) ما نيز هدايت

1 . برخى از مفسران احتمال داده اند كه مقصود از «ساحر» در اين مورد عالم ودانشمند باشدودر آن زمان علم سحر، مقام عظيمى براى خود داشت.

صفحه 122
مى شويم.
3ـ آنگاه كه عذاب را(به دعاى موسى) از آنان برطرف كرديم، باز پيمان شكنى كردند وايمان نياوردند.
4ـ فرعونيان را سخت به قحطى وآفتهاى نباتى مبتلا كرديم شايد متذكر شوند.
5ـ آنگاه كه پيشامد خوشى به آنان مى رسيد، آن را به شايستگى خود نسبت داده وهرگاه پيش آمد ناگوارى (مانند قحطى وسختى) به آنها روى مى آورد، آن را به (موسى نسبت مى دادند) وبه موسى وهمراهانش فال بد مى زدند. آگاه باشند كه فال بد آنها نزد خداست (رنجها وپيش آمدهاى ناگوار را خدا مى فرستد) . اكثر آنان از اين مطلب ناآگاهند.
6ـ آل فرعون گفتند: هر چه آيه ومعجزه براى ما بياورى كه ما را به واسطه آن سحر كنى، بدان كه ما به تو ايمان نخواهيم آورد.
7ـ در نتيجه آنان را (به كيفر اعمال خود دچار ساختيم) وطوفان وملخ وشپش (نوعى آفت نباتى) ووزغ وخون (كه نشانه قهر وغضب است) فرستاديم، ولى باز راه كبر وگردنكشى را پيش گرفته وقوم گنهكار بودند.
8ـ آنگاه كه عذاب وبلا برآنها فرود آمد، گفتند:اى موسى! خدا را به خاطر آن عهدى كه پيش تو دارد، بخوان هرگاه بلا را از ما برطرف كند به تو ايمان مى آوريم وبنياسرائيل را آزاد مى سازيم.
9ـ ما عذاب را تا مدتى كه متعهد شده بودند ايمان بياورند، از آنها برطرف ساختيم. باز پيمان شكستند.
10ـ ودر نتيجه او وسربازانش كبر ورزيدند، همه را در دريا فكنديم، بنگر چه شد سرانجام ستمگران.

تفسير موضوعى آيات

خدا براى باز دارى آل فرعون از شرك وطغيان، آنها را به انواع بلاها گرفتار

صفحه 123
مى ساخت وبلايى پس از رفع بلايى فرود مى آورد، وهر موقع به نوعى از عذاب گرفتار مى شدند. به موسى مى گفتند كه اگر دعا كند وخدا عذاب را از آنان برطرف كند به او ايمان خواهند آورد. موسى نيز پس از نزول بلا دعامى كرد وبلا برطرف مى گشت، ولى آنان به همان كفر وشرك خود ادامه مى دادند.
بلاهايى كه برآنها نازل شده است عبارتند از:
1ـ قحطى وكم شدن ميوه ها :(وَلَقَدْ أَخَذْنا آلَ فِرعَوْنَ بِالسِّنينَ وَ نَقْص مِنَ الثَّمَراتِ لعَلَّهُمْ يَذَّكَّرُونَ) .
كلمه «سنين» جمع «سنة» به معنى سال است، ولى مقصود از آن در اينجا سالهاى قحطى است وعلّت اينكه از قحطى به«سنه» و«سنين» تعبير مى آورند اين است كه نوع مردم به هنگام خشكسالى مى گويند: سال قطحى (سنة القحط). سپس براى سهولت در تعبير به ذكر مضاف اكتفا كرده و«سنه» گفته مى شود. تعبير «سنين» (به صيغه جمع) حاكى است كه كمى زراعت ونقصان ميوه ها بيش از دو سال ادامه داشته، ولى آن چنان نبوده است كه از گرسنگى بميرند وشايد با وسايلى مى توانستند آذوقه اى از اينجا وآنجا گرد بياورند.
2ـ طوفان: شايد مقصود سيلهاى بنيان كن است كه خانه ها وزراعتها را نابود مى سازد ومسلّماً طوفان، پيامدهاى بدى نيز دارد. مانند بيماريهاى طاعون، آبله وغيره.
3ـ ملخ: كه آفت زراعت است.
4ـ بلاى ديگر قمَّل بود.قمّل جمع قُمَّلَّة، جانورى است كه از آفات گياهى مى باشد وگاهى از آن به پشه هاى كوچك تعبير مى كنند(صغار الذباب) وگاهى به «كنه» كه مايه نابودى حيوانات است تفسير شده است.
5ـ بلاى ديگر ضفادع بود.ضفادع جمع ضفدع، وزغ يا قورباغه است.
6ـ خون كه گاهى در نوشيدنيها ظاهر مى شده است.

صفحه 124
در هر حال قرآن از همه اينها به جمله (آيات مُفصّلات) تعبير مى كند ومقصود اين است كه اين بلاها يكى پس از ديگرى آشكار مى شد وعجيب اينكه هر موقع اين بلا دامنگير آنها مى شد، دست به دامن موسى مى شدند وموسى يا خود آنان براى ايمان خود اجلى معيّن مى كردند وشرط مى كردند كه اگر عذاب برطرف شود به او ايمان آورند، ولى هيچ گاه در هيچ مرحله اى ايمان نياوردند.
بنابر اين بايد گفت آنان پنج بار با او پيمان بستند ودر هر مرحله پيمان شكنى كردند. شايد آيات زير ناظر به تعداد پيمانها وپيمان شكنيها ونزول بلاهاى مختلف وجداگانه باشد.
(وَلَمّا وَقَعَ عَلَيْهِمُ الرِّجْزُ قالُوا يا مُوسَى ادْعُ لَنا رَبَّكَ بِما عَهِدَ عِنْدَكَ لَئِنْ كَشَفْتَ عَنَّا الرِّجْزَ لَنُؤمِنَنَّ لَكَ وَ لَنُرْسِلَنَّ مَعَكَ بَنى إسْرائيلَ *فَلَمّا كَشَفْنا عَنْهُمُ الرِّجْزَ إلى أَجَل هُمْ بالِغُوهُ إذا هُمْ يَنْكُثُونَ).
مقصود از عهد در جمله (بِما عَهِدَ عِنْدَك)چيست؟ شايد مقصود وعده خدا به موسى است كه اگر دعا كند دعاى او مستجاب مى شود. چنانكه احتمال دارد مقصود اين است كه اگر ما ايمان بياوريم، او عذاب را برطرف مى كند; ولى احتمال اوّل استوارتر است. احتمال دوّم با درخواست آنان تطبيق نمى كند، زيرا عهد الهى مشروط به تقدّم ايمان بر رفع عذاب است، در حالى كه آنان خواهان عكس آن بودند.
***

صفحه 125

5

هلاكت ونابودى آل فرعون

تا اينجا با برنامه هاى مختلف ومتنوع موسى در راستاى هدايت آل فرعون آشنا شديم و از عنايات والطاف الهى در باره لجوجترين انسانها آگاه گشتيم. ولى:
لطف حق با تو مداراها كند چون كه از حلّ بگذرد رسوا كند
سرانجام قطعى شد كه آنان به هيچ قيمت ايمان نخواهند آورد. اينجا بود كه بايد اين رشته سرطانى از سرزمين هستى قطع مى شد وپيامبر رحمت، اين بار مظهر خشم حق گردد، واز خداوند بزرگ بخواهد كه اموال آنان را نابود وبر قلوبشان مهر بزند وبه همين حالت بمانند تا عذاب قيامت را ببينند; چنانكه مى فرمايد:
(وَقالَ مُوسى رَبَّنا إنَّكَ آتَيْتَ فِرْعَونَ وَ مَلاََهُ زينَةً وَ أمْوالاً فى الحياةِ الدُّنيا رَبَّنا لِيُضِلُّوا عَنْ سَبِيلِكَ رَبَّنا اطْمِسْ عَلى أَموالِهِمْ وَ اشْدُدْ على قُلُوبِهِمْ فَلا يُؤمِنُوا حَتّى يَرَوُا العَذابَ الأليمَ). (يونس/88)
«موسى گفت: پروردگارا! تو به فرعون واشراف از درباريان او در اين جهان زينت و ثروت بسيار عطا فرمودى ونتيجه اين شده است كه بندگان را از راه تو گمراه سازند. پروردگارا اموال آنان را نابود گردان وبر دلهاى آنان مهر بزن وايمان نياورند تا عذاب را ببينند».
دعاى موسى نيز مستجاب گشت; چنانكه مى فرمايد: (قالَ قَدْ أُجِيبَتْ دَعْوَتُكُما فَاسْتَقِيما وَ لاتَتَّبِعانِ سَبِيلَ الّذينَ لا يَعْلَمُونَ)(يونس /89). «خطاب آمد: در خواستهاى شما (موسى وهارون) پذيرفته شد.پايدارى نماييد واز راه كسانى كه جاهلند پيروى نكنيد».
ودر آيه ديگر مى فرمايد:(فَلَمّا آسَفُونَا انْتَقَمْنا مِنْهُمْ فَأَغْرَقْناهُمْ أَجْمَعينَ)

صفحه 126
(زخرف/55).«آنگاه كه مقدّمات خشم مارا فراهم آوردند از آنها انتقام گرفته ،همگى را غرق كرديم».
اكنون بايد ببينيم چگونه آل فرعون در دريا غرق شدند وموسى وبنى اسرائيل نجات يافتند.
اينك آيات اين بخش:
(وَجاوَزْنا بِبَنى إسْرائيلَ البَحْرَ فَأَتْبَعَهُمْ فِرْعَونُ وَ جُنُودُهُ بَغْياً وَ عَدْواً حَتّى إذا أدْرَكَهُ الغَرَقُ قالَ آمَنْتُ أنَّهُ لاإلهَ إلاّ الّذى آمَنَتْ بِهِ بَنُوا إسْرائيلَ وَ أَنَا مِنَ المُسْلِمينَ) .
(الآن وقَدْ عَصَيْتَ قَبْلُ وَ كُنْتَ مِنَ المُفْسِدينَ) .
(فَاليَومَ نُنَجِّيكَ بِبَدَنِكَ لِتَكُونَ لِمَنْ خَلْفَكَ آيَةً وَ إنَّ كَثيراً مِنَ النّاسِ عَنْ آياتِنا لَغافِلُونَ).(يونس/90ـ92)
(فَأرادَ أنْ يَسْتَفِزَّهُمْ مِنَ الارْضِ فَأَغْرَقْناهُ وَ مَنْ مَعَهُ جَمِيعاً). (اسراء/103)
(وَلَقَدْ أوحَيْنا إلى مُوسى أنْ أَسْرِ بِعِبادِى فَاضْرِبْ لَهُمْ طَريقاً فى البَحْرِ يَبَساً لاتَخافُ دَرَكاً وَ لاتَخْشى) .
( فَأَتْبَعَهُمْ فِرْعَوْنُ بِجُنُودِهِ فَغَشِيَهُمْ مِنَ اليَمِّ ما غَشِيَهُمْ) .
(وَ أَضَلَّ فِرْعَونُ قَوْمَهُ وَ ما هَدى). (طه/77ـ79)
(وَ أوحَيْنا إلى مُوسى أنْ أسْرِ بِعِبادى إنَّكُمْ مُتَّبَعُونَ) .
(فَأَتْبَعُوهُمْ مُشْرِقينَ) .
10ـ (فَلَمّا تَراءَا الجَمْعانِ قالَ أصْحابُ مُوسى إنّا لَمُدْرَكُونَ) .
11ـ (قالَ كَلاّ إنَّ مَعِىَ رَبّى سَيَهْدينِ) .
12ـ (فَأَوْحَيْنا إلى مُوسى أنِ اضْرِبْ بِعَصاكَ البَحْرَ فَانْفَلَقَ فَكانَ كُلُّ فِرْق كَالطَّوْدِ العَظيمِ).

صفحه 127
13ـ (وَ أَزْلَفْنا ثَمَّ الآخَرِينَ) .
14ـ (وَ أَنْجَيْنا مُوسى وَ مَنْ مَعَهُ أَجْمَعينَ) .
15ـ (ثُمَّ أَغْرَقْنَا الآخَرينَ). (شعراء/52و60ـ66)
16ـ (فَدَعا رَبَّهُ أنَّ هؤلاءِ قَوْمٌ مُجْرِمُونَ) .
17ـ (فَأَسْرِ بِعِبادى لَيْلاً إنَّكُمْ مُتَّبَعُونَ) .
18ـ (وَ اتْرُكِ البَحْرَ رَهْواً إنَّهُمْ جُنْدٌ مُغْرَقُونَ). (دخان /23ـ24).

ترجمه آيات

1ـ بنى اسرائيل را از دريا عبور داديم. فرعون وسربازانش به انگيزه ستم وتجاوز، به تعقيب آنها پرداختند. آنگاه كه در آستانه غرق شدن قرار گرفت، گفت:ايمان آوردم به اينكه خدايى، جز خدايى كه بنى اسرائيل به او ايمان آورده است، نيست ومن از تسليم شدگانم.
2ـ (خطاب شد) حالا! در حالى كه در گذشته ياغيگرى كردى و از مفسدان بودى.
3ـ امروز بدن تو را ازآب بيرون مى افكنيم تا براى آيندگان آيت وعبرتى باشد وبسيارى از مردم از آيات ما غافلند.
4ـ فرعون تصميم گرفت بنى اسرائيل را از سرزمين مصر بيرون كند يا بكشد.(1) ما او وكسانى را كه با او بودند در دريا غرق كرديم.
5ـ ما به موسى وحى كرديم بندگان مرا شبانه (به سوى دريا) حركت ده، (وبا زدن عصا بر آبهاى دريا از طريق اعجاز براى آنان در دريا راه خشكى قرار بده. از گرفتارى مجدد به دست فرعونيان ويا غرق در دريا، مترس.

1 . علّت اينكه به صورت مردد ترجمه شده اين است كه در متن آيه، كلمه «يستفزهم» آمده است. اين لفظ هم در معنى طرد ونفى وهم در قلع وقمع به كار مى رود واز نظر ما تفسير دوم استوارتر است.

صفحه 128
6ـ فرعون با سپاهيانش موسى وياران او را تعقيب كرد(ناگهان وارد دريا شد) وپوشانيد آنان را از دريا آنچه پوشانيد(در امواج كوه پيكر دريا ناپديد شدند).
7ـ فرعون قوم خود را گمراه ساخت وهدايت نكرد.
8ـ به موسى وحى كرديم كه در تاريكى شب، بندگان را حركت ده. شما تعقيب مى شويد.
9ـ به هنگام طلوع آفتاب به تعقيب آنها پرداختند.
10ـ آنگاه كه هر دو گروه مقابل يكديگر قرار گرفته وهمديگر را ديدند، ياران موسى گفتند:هم اكنون ما، گرفتار مى شويم.
11ـ موسى گفت:چنين نيست. پروردگار من با من است.مرا هدايت مى كند.
12ـ به موسى وحى كرديم كه عصاى خود را به دريا بزن ناگهان دريا شكافت، هر بخشى از آن به صورت كوه بزرگى در آمد.
13ـ ديگران را به دريا نزديك كرديم.
14ـ موسى وهمراهيان او را نجات داديم.
15ـ غير آنان را غرق نموديم.
16ـ موسى با خداى خود به مناجات پرداخت وگفت:خدايا آل فرعون گروه مجرمند.
17ـ خطاب آمد: بندگان مرا در شب حركت ده وشما مورد تعقيب قرار مى گيريد.
18ـ پس از عبور از دريا، دريا را آرام (به حال خود) ترك كن. فرعونيان سپاه غرق شدگانند.

تفسير موضوعى آيات

1ـ مشيت الهى بر اين تعلّق گرفت كه ريشه فساد را بركند. زيرا فرعون تصميم گرفته بود كه مردان بنى اسرائيل را بكشد وزنان آنها را نگاه دارد وبه اين تصميم صريحاً در مجلس مشورت تصريح كرد وگفت:(سَنُقَتِّلُ أبْناءَهُمْ وَ نَسْتَحىِ نِساءَهُمْ

صفحه 129
وَ إنّا فَوقَهُمْ قاهِرونَ)(اعراف/127):«جوانان آنها را مى كشيم وزنانشان را زنده نگاه مى داريم».
بنابر اين هر نوع مهلت دادن به انسان خونريز، نارواست. از اين جهت خدا به موسى دستور مى دهد كه شبانه بنى اسرائيل را از مصر حركت داده، به سوى دريا ببرد تا از دريا عبور كنند ودست فرعونيان از آنان كوتاه شود، حالا مقصود كدام درياست: آيا رود عظيم نيل است كه حكم دريا را داشته ويا اينكه مقصود درياى سرخ است كه با عبور از آن در سرزمين فلسطين پياده شدند؟
برخى احتمال داده اند كه آنان از كانال سوئز به آن سوى آب عبور كرده اند. زيرا در آن زمان اين كانال زير آب بود وبعدها سطح آب فرو كش كرده وخشكى بالا آمده است وبار ديگر با حفر كانال، درياى مديترانه به درياى سرخ متصل گرديد.
در هر حال عبور از سمت غربى رود ويا درياى سرخ به سمت شرق آن انجام شد; حال خواه مسير، رود نيل بوده ويا خود دريا.
2ـ موسى از تاريكى شب استفاده كرد وبا هماهنگى قبلى همه بنى اسرائيل را براى حركت آماده ساخت.حركت دادن اين جمعيت كه شمار آنها از نظر برخى به ششصد هزار مى رسيد، بدون آنكه كار آگاهان دستگاه فرعون مطلّع شوند، كار فوق العاده اى است. مسلّماً بنى اسرائيل در مدّت اقامت خود وسايل ولوازمى تهيّه كرده بودند و نمى توانستند از همه آنها چشم پوشى كنند، طبعاً چنين حركت با اين بن وبار در نيمه شب ـ بدون آنكه كسى احساس كند ـ كار عظيم وعجيبى است. از اين جهت قرآن مى گويد:فرعونيان به هنگام طلوع آفتاب به تعقيب آنان پرداختند. يعنى قبل از آن از حركت آنها مطلّع نشده بودند: (فَأَتْبَعُوهُمْ مُشْرِقينَ). (شعراء/60)
موسى با اين گروه در تاريكى شب حركت كرد وشايد آنان در طلوع آفتاب به لب دريا رسيده بودند. وقتى فرعون از حركت بنى اسرائيل آگاه شد، با تمام قدرت به تعقيب آنان پرداخت: (فَأَتْبَعَهُمْ فِرْعَوْنُ بِجُنُودِهِ ) (طه/78).

صفحه 130
طبعاً حركت فرعون با سپاهيانش تند بود. زيرا داراى مركبهاى سريع السير بودند. وقتى چشم بنى اسرائيل به سربازان فرعون افتاد كه به سرعت به سوى آنان مى آيند، به موسى گفتند: هم اكنون آنان ما را دستگير مى كنند. ترس ووحشت آنان را فرا گرفت. زيرا پشت سر،سپاهيان فرعون و پيش رو دريا بود وجز تسليم در مقابل فرعون چاره اى نبود.
موسى در پاسخ آنان گفت:ما نه گرفتار فرعونيان مى شويم ونه گرفتار امواج دريا. خدا به من وعده نجات داده است واو مرا هدايت مى كند. (قالَ كَلاّ إنَّ مَعِىَ رَبّى سَيَهْدينِ) (شعراء/62).
لحظه به لحظه فاصله سپاهيان فرعون كمتر مى شد وموسى منتظر فرمان خدا بود. دستور آمد كه با عصاى خود به دريا بزن وبا اين عمل خواهى ديد راه بزرگ وخشكى براى شما نمايان مى شود واز همين طريق بنى اسرائيل را عبور ده ودريا را به همين حالت ترك كن تا فرعونيان در پيش پاى خود چنين راهى را ببينند وبراى تعقيب شما از همان راه عبور كنند. سرانجام شما نجات يافته، ولى امواج دريا همه آنها را پس از ورود به دريا در خود فرو برد.
قرآن مى فرمايد:(وَلَقَدْ أوحَيْنا إلى مُوسى أنْ أَسْرِ بِعِبادِى فَاضْرِبْ لَهُمْ طَريقاً فى البَحْرِ يَبَساً لاتَخافُ دَرَكاً وَ لاتَخْشى) (طه /77).
وباز مى فرمايد: (وَ أوحَيْنا إلى مُوسى أنْ أسْرِ بِعِبادى إنَّكُمْ مُتَّبَعُونَ) (شعراء/52).
كلمه «أسر» حاكى از آن است كه حركت در دل شب بوده وضمناً يك راه بيشتر براى عبور بنى اسرائيل وجود نداشته; ولى راه وسيع وبزرگ، چنانكه كلمه «طريقاً» حاكى از آن است . اينكه مى گويند:براى هر تيره از تيره هاى دوزاده گانه اسرائيل راهى گشوده شد، با ظاهر آيه هماهنگ نيست واز طرف ديگر بسيار بعيد است كه بنى اسرائيل در آن شب با صفوف منظم، كه هر تيره از ديگرى جدا شده

صفحه 131
باشد، حركت كرده باشند.

ايمان در لحظات غرق شدن

جباران روزگار پيوسته به زشتكارى خود ادامه مى دهند، ولى هنگامى كه چنگال مرگ گلوى آنان را فشرد پرده ها بالا مى رود وپيامدهاى كردارهاى خود را در جلوى چشم خود مجسّم مى بينند، اينجاست كه انگشت ندامت به دندان مى گيرند واظهار ايمان مى كنند. ايمانى كه نه سودى دارد ونه ارزشى. ايمان انسانى ارزش دارد كه در ميان فعل وترك مخيّر باشد ونيز در جهانى باشد كه بتواند مبدأ خير وشر گردد. ولى ايمان انسانى كه در امواج آب بسان پركاه از اين سو به آن سو پرتاب مى شود، نمى تواند مفيد وارزشمند باشد.
فرعون فكر كرد كه اگر در اين لحظه ايمان بياورد، كفاره گناهان او مى باشد. قرآن اين حقيقت را چنين بيان مى كند:(حَتّى إذا أدْرَكَهُ الغَرَقُ قالَ آمَنْتُ أنّهُ لاإله إلاّ الّذى آمَنْت بِهِ بَنُوا إسْرائيلَ وَ أنَا مِنَ المُسْلِمينَ)(يونس/90).
در اين موقع خطابى روحانى در دل دريا طنين افكند تا آنجا كه گوش فرعون نيز آن را شنيد وآن خطاب اين بود:(الآنَ وَ قَدْ عَصَيْتَ قَبْلُ وَ كُنْتَ مَنَ المُفْسِدينَ)(يونس/90).
پس از اعلام بى ارزش بودن ايمان،خدا به او خطاب كرد: جسد بى جان تو(فرعون) را از آب بيرون مى افكنيم تا براى آيندگان درس عبرت باشد وهمگى بدانند كه سرانجام مستكبران سنگدل همين است وبس. وشايد وجود جنازه موميايى فرعون در موزه هاى مصر، محقّق اين مشيت الهى باشد; چنانكه مى فرمايد: (فَاليَومَ نُنَجِّيكَ بِبَدَنِكَ لِتَكُونَ لِمَنْ خَلْفَكَ آيَةً وَ إنَّ كَثيراً مِنَ النّاسِ عَنْ آياتِنا لَغافِلُونَ)(يونس/92).
نكته ديگر اينكه به هنگام كنار رفتن آب دريا وپيدا شدن راه خشكى، قرآن هر

صفحه 132
بخش از آب را به كوه عظيمى تشبيه مى كند وطبعاً نيز جريان چنين بوده است. زيرا خالى شدن مسير بزرگى از آب، سبب مى شود كه آبها بر روى يكديگر انباشته گرد د ونمايى از كوه عظيم پديد آيد; چنانكه مى فرمايد:(فَانْفَلَقَ فَكانَ كُلُّ فِرْق كَالطَّوْدِ العَظيمِ).(شعراء/63)
نكته آخر اين است كه آنچه در جهان هستى صورت مى پذيرد، همگى طبق مشيّت الهى واز قدرت او سرچشمه مى گيرد واگر آن قدرت لايزال وآن مشيّت بزرگ نباشد، اسباب طبيعى كار ساز نخواهند بود. با اعتراف به اين مسأله ياد آور مى شويم كه اراده موسى وزدن عصا بر آب، در كنار رفتن آبها وپيدايش راه خشكى مؤثّر بوده است. در غير اين صورت چه لزومى داشت كه خدا فرمان دهد كه عصا را به دريا بزند تا راه گشوده شود. شايد به كار بردن حرف «فاء» در جمله (فَانْفَلَقَ) پس ازجمله(أنِ اضْرِبْ بِعَصاكَ البَحْر)اشارتى به همين نكته باشد.

هجرت بنى اسرائيل از مصر

حكومت طولانى وخونبار فرعون باغرق در دريا سپرى شد وفرزندان اسرائيل پس از يك محنت طولانى توانستند با عبور از دريا، استقلال وآزادى خود را باز يابند. اكنون اين قسمت را ياد آور مى شويم:
(كَمْ تَرَكُوا مِنْ جَنّات وَعُيُون) .
(وَ زُرُوع وَمَقام كَرِيم) .
(و نَعْمَة كانُوا فِيها فاكِهينَ) .
(كَذلِكَ وَ أَوْرَثْناها قَوْماً آخَرينَ) .
(فَما بَكَتْ عَلَيْهِمُ السَّماءُ وَ الأرْضُ وَ ما كانُوا مُنْظَرينَ) .
(وَلَقَدْ نَجَّيْنا بَنى إسرائيلَ مِنَ العَذابِ المُهينِ) .
(مِنْ فِرْعَوْنَ إنَّهُ كانَ عالِياً مِنَ المُسْرِفينَ)(دخان/25ـ31).

صفحه 133
(وَ أَوْرَثْنَا القَوْمَ الّذينَ كانُوا يُسْتَضْعَفُونَ مَشارِقَ الأرْضِ وَ مَغارِبَهَا الّتى بارَكْنا فيها وَ تَمَّتْ كَلِمَةُ رَبِّكَ الحُسْنى على بَنى إسْرائيلَ بِما صَبَرُوا وَ دَمَّرْنا ما كانَ يَصْنَعُ فِرْعَوْنُ وَ قَوْمُهُ وَ ما كانُوا يَعْرِشُونَ)(اعراف/137).
(وَ لَقَدْ بَوَّأْنا بَنى إسْرائيلَ مُبَوّأَ صِدْق وَرَزَقْناهُمْ مِنَ الطِّيِّباتِ فَمَا اخْتَلَفُوا حَتّى جاءَهُمُ العِلْمُ إنَّ رَبَّكَ يَقضى بَيْنَهمْ يَوْمَ القِيامَةِ فيما كانُوا فيهِ يَخْتَلِفُونَ) (يونس/ 93).
10ـ (وَ قُلْنَا مِنْ بَعْدِهِ لِبَنِى إِسْرَائِيلَ اسْكُنُوا الأرْضَ فَإِذَا جَاءَ وَعْدُ الاخِرَةِ جِئْنَا بِكُمْ لَفِيفاً)(اسراء/104)

ترجمه آيات

1ـ چه باغها و چشمه ها،
2ـ وچه كشتزارها وبناها وساختمانهاى رفيع،
3ـ وناز ونعمتى كه در آن غرق بودند، ترك كردند.
4ـ آنها را به ديگران واگذار نموديم.
5ـ براى مرگ آنان آسمان وزمين نگريست ومهلت داده نشدند.
6ـ بنى اسرائيل را از عذاب ذلّتبار نجات داديم.
7ـ از دست فرعون كه متكبر ومسرف بود.
8ـ گروهى را كه قبلاً به استضعاف كشيده شده بودند، وارث شرق وغرب زمين كه بركت بخشيده بوديم، گردانيديم. ونعمت خود را در باره بنى اسرائيل به خاطر شكيبايى آنان كامل نموديم وآنچه را فرعون وقوم او ساخته بودند وآنچه را بالا برده بودند، نابود كرديم.
9ـ ما بنى اسرائيل را در جايگاه راستين جاى داديم واز نعمتهاى پاكيزه به آنان روزى داديم. آنان در باره (رسالت پيامبر خاتم) اختلاف

صفحه 134
نكردند تا آن زمانى كه بر ايشان يقين حاصل شد واز روى لجاج آن را انكار كردند. خداى تو در ميان آنان در روز قيامت، در آنچه اختلاف مى كردند داورى خواهد كرد(يونس/93).
10ـ به بنى اسرائيل گفتيم: در زمين معهود سكونت گزينيد. آنگاه كه وعده ديرين آمد همه شماها رامى آوريم.

تفسير موضوعى آيات

ملّتى كه ساليان دراز باتمدن چشمگير وخيره كننده اى بر سرزمين مصر حكومت مى كردند، در كام امواج دريا فرو رفتند.كاخهاى رفيع ومنازل دلپذير وباغها وكشتزارهاى زيبا از سكنه خالى گشت. اين وضع رقّتبار نتيجه اعمال زشت صاحبان اين مناطق بود. قرآن پس از تشريح اين مناظر زيبا ومنازل بى صاحب چنين مى فرمايد:(فَما بَكَتْ عَلَيْهِمُ السَّماءُ وَ الأرْضُ وَ ما كانُوا مُنْظَرينَ) .
آنان به ديار نابودى فرستاده شدند، ولى بنى اسرائيل از عذاب ذلّتبار فرعون مسرف نجات يافتند; چنانكه مى فرمايد: (وَلَقَدْ نَجَّيْنا بَنى إسرائيلَ مِنَ العَذابِ المُهينِ *مِنْ فِرْعَوْنَ إنَّهُ كانَ عالِياً مِنَ المُسْرِفينَ) .
جمله (فَما بَكَتْ عَلَيْهِمُ السَّماءُ وَ الأرْضُ )بيانگر نكته اى است وآن اينكه آسمان وزمين بر سرزمين آنان مشرف بود واگر هم دانا وبينا بود، باز گريه نمى كرد. زيرا مى دانست كه فرعونيان مستحق چنين عذاب وكيفرى بودند. البته احتمال دارد مقصود، اهل آسمان وزمين باشد.
مطلب ديگر اينكه در آيات سوره دخان مى گويد: (كَذلِكَ وَ أَوْرَثْناها قَوْماً آخَرينَ) . ضمير مؤنث در (وَ أَوْرَثْناها) به نعمت ومصاديق آن، كه كشتزار وباغ وچشمه سار است، باز مى گردد. وظاهر آيه اين است كه اين قسمت از زندگى آل فرعون،صحيح وسالم ماند ونصيب ديگران شد.
در حالى كه از آيات سوره اعراف استفاده مى شود كه مجموع مصنوعات فرعونيان به دست نابودى سپرده شد; چنانكه مى فرمايد:( وَ دَمَّرْنا ما كانَ يَصْنَعُ

صفحه 135
فِرْعَوْنُ وَ قَوْمُهُ وَ ما كانُوا يَعْرِشُونَ) در اين صورت اين اختلاف را چگونه مى توان بر طرف كرد؟
براى رفع اختلاف مى توان گفت: مقصود از آيه اوّل، كه حاكى از بقاى نعمتهاست، همان مناظر طبيعى وباغها وكشتزارها بوده وحتّى مقصود از مقام كريم(جايگاه زيبا) همان مناظر دلپذير خدا دادى است.
خلاصه اينكه آنچه مربوط به طبيعت بود، باقى ماند وديگران وارث آن شدند، در حالى كه در آيه دوم از نابودى آنچه فرعون و قوم او مى ساختند ويا سقفهايى كه بالا مى بردند گزارش مى دهد. قهراً اين قسمت از آيه مربوط به مصنوعات ومظاهر تمدن فرعونيان مى باشد; به گواه اينكه در آيه دوّم (يَصْنَعُ فِرْعَوْن) و (يَعْرِشُونَ) به كار رفته است.
به هر حال خدا داده ها باقى ماند وآنچه از مظاهر تمدن استكبارى فرعونيان بود، نابود شد.

آيا بنى اسرائيل بار ديگر به مصر باز گشتند؟

آيه چهارم از سوره دخان ياد آور مى شود كه سرزمين سرسبز آل فرعون را ديگران وارث شدند:(كَذلِكَ وَ أَوْرَثْناها قَوْماً آخَرينَ).
اكنون سؤال مى شود مقصود از اين «قوم آخرين» كيست؟ گاهى گفته مى شود كه خود بنى اسرائيل است كه پس از نابودى فرعون به مصر باز گشتند واز آنها بهره گرفتند.
ولى اين نظر چندان استوار نيست ومقصود از «قوم آخرين» يا بازماندگان آل فرعون از زنان وكودكان است كه در دريا غرق نشدند وبه خاطر ناتوانى در سپاه فرعون شركت نكردند وشايد هم دست آنان به خون بنى اسرائيل آلوده نشده بود، ويا گروه ديگرى است كه بعدها به مصر آمدند وآن سرزمينهاى وسيع را تصرّف كردند. به هر

صفحه 136
حال بسيار بعيد است كه مقصود از «قوماً آخرين» بنى اسرائيل باشند. به گواه اينكه يك آيه پس از آنان مى گويد: (وَلَقَدْ نَجَّيْنا بَنى إسرائيلَ مِنَ العَذابِ المُهينِ). واگر مقصود از قوم آخرين، بنى اسرائيل بود،مقتضاى بلاغت اين بود كه بگويد:«وَأورَثناها بنى إسرائيل» ودر آيه بعد بگويد:(وَلَقَدْ نَجَّيْنا بَنى إسرائيلَ مِنَ العَذابِ المُهينِ).
از اين بيان روشن مى شود كه مقصود از (مَشارِقَ الأرْضِ وَ مَغارِبَهَا ) كه در نخستين آيه اعراف آمده، شرق وغرب ارض موعود«فلسطين» است، نه مصر. وخداوند ياد آور مى شود كه قوم مستضعف از چنگال استضعاف بيرون آمدند ودر آن سرزمين موعود سكنى گزيدند وبر سرتاسر آن استيلا يافتند:
(وَ أَوْرَثْنَا القَوْمَ الّذينَ كانُوا يُسْتَضْعَفُونَ مَشارِقَ الأرْضِ وَ مَغارِبَهَا الّتى بارَكْنا فيها وَ تَمَّتْ كَلِمَةُ رَبِّكَ الحُسْنى على بَنى إسْرائيلَ بِما صَبَرُوا ).
در اين آيه دو گواه است كه مقصود از شرق وغرب ارض، همان سرزمين فلسطين است. يكى كلمه «باركنا» است كه قرآن آن را در آيه ديگر در مورد سرزمين شام وفلسطين به كار برده است; چنانكه مى فرمايد:
(سُبْحانَ الّذى أسرى بِعَبْدِهِ لَيْلاً مِنَ المَسْجِدِ الحَرامِ إلَى المَسْجِدِ الأقْصَى الّذى بارَكْنا حَوْلَهُ)(اسراء/1). «منزه است خدايى كه بنده خود را نيمه شب از مسجد الحرام به مسجد الأقصى كه به اطراف آن بركت بخشيديم برد».
شاهد ديگر جمله (وَ تَمَّتْ كَلِمَةُ رَبِّكَ الحُسْنى) است. يعنى به وعده خود جامه عمل پوشانيديم واز قوه به فعليّت رسانيديم. چون موسى به بنى اسرائيل وعده بازگشت به سرزمين موعود را داده بود; چنانكه آيه ياد شده در زير به نوعى از آن حكايت مى كند:(يا قَوْمِ ادْخُلُوا الأرْضَ المُقَدَّسَةَ الّتى كَتَب اللّهُ لَكُمْ) (مائده/21). «اى قوم به سرزمين مقدّسى كه براى شما مقدّر شده است داخل شويد».
از اين بيان روشن مى شود كه مقصود از جايگاه صدق(مبدأ صدق) كه قرآن از

صفحه 137
آن حكايت مى كند،همين سرزمين فلسطين است. علّت اينكه آن را جايگاه راستين توصيف كرده است، اين است كه چون وعده راستين بوده، طبعاً سرزمين نيز راستين خواهد بود; چنانكه مى فرمايد: (وَ لَقَدْ بَوَّأنا بَنى إسْرائيلَ مُبَوّأَ صِدْق وَرَزَقْناهُمْ مِنَ الطِّيِّباتِ) .
و همچنين ممكن است توصيف آن سرزمين به صدق (راستين) از اين جهت باشد كه سرزمين فلسطين همه آنچه را انسان از يك سرزمين آباد انتظار دارد، واجد بود. زيرا مقصود از كلمه صدق، آنگاه كه به چيزى به آن اضافه شود ، مانند وعده صدق، سخن صدق و... اين است كه مضاف (وعده، سخن و...) همه آنچه را از آن انتظار مى رود، داراست.
از اين نيز روشن مى شود كه مقصود از «ارض» در جمله (وَ قُلْنا لِبَنى إسْرائيلَ اسْكُنُوا الأرْضَ) همان سرزمين فلسطين است. ولى در پايان آيه ياد آور مى شود كه آنگاه كه وعده آخرت پيش آمد همه شماها بار ديگر باز مى گرديد; چنانكه مى فرمايد:(وَ قُلْنا لِبَنى إسْرائيلَ اسْكُنُوا الأرْضَ فَإذا جاءَ وعْدُ الآخِرَةِ جِئْنابِكُمْ لَفيفاً).
لفيف در لغت عرب به معنى به هم پيچيدگى وفشردگى است. اكنون بايد ديد مقصود از اين كلمه چيست؟آيا مقصود اين است كه همگان محشور مى شويد ويا مقصود اين است كه همگان بدون امتياز به پيشگاه خدا حاضر مى شويد ويا احتمال سوّمى نيز هست وآن اينكه مقصود از وعده آخرت، وعده باز پسين الهى نباشد، بلكه مقصود همان وعده دوّم است كه درآغاز سوره اسراء آمده است; چنانكه مى فرمايد:
(إنْ أحْسَنْتُمْ أحْسَنْتُمْ لأنْفَسِكُمْ وَإنْ أَسَأتُمْ فَلَها فَإذا جاءَوَعْدُ الآخِرَةِ لِيَسُوءُوا وُجُوهَكُمْ وَ لِيَدْخُلُوا المَسْجِدَ كَما دَخَلُوهُ أوّلَ مَرَّة وَ لِيُتَبِّروا ما عَلَوا تَتْبيراً)(اسراء/7).
اگر نيكى واحسان كرديد به خود كرديد واگر بدى وستم كرديد باز به خود

صفحه 138
كرديد. آنگاه كه وعده اخير فرا رسيد (مردان قوى ونيرومند) آثار خوف واندوه را بر چهره شما آشكار مى سازند وبه بيت المقدس، مانند بار نخست، وارد مى شوند وبر آنچه تسلّط يابند آن را ويران مى كنند».
خلاصه اينكه هر گاه مقصود از جمله (جِئْنا بِكُمْ لَفيفاً) همان معنى اوّل باشد، يعنى حشر دسته جمعى بنى اسرائيل در روز قيامت، هرگز با آيه اى كه گواهى مى دهد كه افراد به طور منفرد محشور مى شوند، منافات نخواهد داشت; چنانكه مى فرمايد:(وَ كُلّهُمْ آتيه يَوْم القيامة فَرداً) (مريم/95):«همگى منفرد به سوى خدا مى آيند» زيرا مقصود از منفرد اين است كه هيچ كس به فكر ديگرى نبوده وهركس به فكر خويش مشغول است. چنانكه مى فرمايد:(وَلِكُلِّ امْرِى مِنْهُمْ يَوْمَئِذ شَأنٌ يُغْنيهِ) (عبس/37):«هر انسان در روز قيامت به كار خود مشغول است وبه ديگران كارى ندارد».
***

6

خروج از مصر و ورود به

صحراى سينا

لطف الهى شامل حال بنى اسرائيل شد واز آن زندگى ذلّتبار رهايى يافتند ودست آل فرعون از آنان كوتاه شد. اكنون بايد زندگى جديدى را در اين سوى آب آغاز كنند ومسلّماً فرود يك جمعيت انبوه بر يك سرزمينى كه در آن وسيله زندگى چندانى فراهم نبود، خالى از مشكلات مادى ومعنوى نخواهد بود; خصوصاً اينكه افكار مصريان يعنى بت پرستى، در اين بخش از سرزمين رواج داشت ورسوبات بت پرستى موجود در اذهان قوم موسى مايه گرايش به چنين افكارى بود.

صفحه 139
مشكل ديگر اين بود كه براى اين گروه در آن سرزمين، خانه و آشيانه، زراعت و كشتزار، و كار وكسب وجود نداشت. حرارت خورشيداز يك طرف، نبودن آب كافى از طرف ديگر، فقدان غذاى لازم از طرف سوّم آنان را رنج مى داد. ازاين جهت به موسى روى آوردند واز او خواستند كه در اين مورد چاره اى بينديشد. قرآن اين بخش از زندگى آنان را چنين بيان مى كند:
(وَ جاوَزْنا بِبَنى إسْرائيلَ البَحْرَ فَأَتَوْا عَلى قَوْم يَعْكُفُونَ عَلى أَصْنام لَهُمْ قالُوا يا مُوسَى اجْعَلْ لَنا إلهاً كَما لَهُمْ آلِهَةٌ قالَ إنَّكُمْ قَوْمٌ تَجْهَلُونَ).
(إنَّ هؤلاءِ مُتَبَّرٌ ما هُمْ فيهِ وَ باطِلٌ ما كانُوا يَعْمَلُونَ).
(قالَ أَغيْرَ اللّهِ أَبْغِيكُمْ إلهاً وَ هُوَ فَضَّلَكُمْ عَلَى العالَمينَ) (اعراف/ 138ـ140).
(...وأَوْحَيْنا إلى مُوسى إذِ اسْتَسْقاهُ قَوْمُهُ أَنِ اضْرِبْ بِعَصاكَ الحَجَرَ فَانْبَجَسَتْ مِنْهُ اثْنَتا عَشْرَةَ عَيْناً قَدْ عَلِمَ كُلُّ أُناس مَشْرَبَهُمْ وَ ظَلَّلْنا عَلَيْهِمُ الغَمامَ وَ أَنْزَلْنا عَلَيْهِمُ المَنَّ وَ السَّلْوى كُلُوا مِنْ طَيِّباتِ ما رَزَقْناكُمْ وَ ما ظَلَمُونا وَ لكِنْ كانُوا أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ)(اعراف/160).
(وَ إذِ اسْتَسقى مُوسى لِقَوْمِهِ فَقُلْنَا اضْرِبْ بِعَصاكَ الحَجَرَ فَانْفَجَرَتْ مِنْهُ اثْنَتا عَشْرَةَ عَيْناً قَدْ عَلِمَ كُلُّ أُناس مَشْرَبَهُمْ كُلُوا وَ اشْرَبُوا مِنْ رِزْقِ اللّهِ وَلاتَعْثَوْا فى الأرضِ مُفْسِدينَ) (بقره/60).
(وَظَلَّلْنا عَلَيْكُمُ الغَمامَ وَ أَنْزَلْنا عَلَيْكُمُ المَنَّ وَ السَّلْوى كُلُوا مِنْ طَيِّباتِ ما رَزَقْناكُمْ وَ ما ظَلَمُونا وَ لكنْ كانُوا أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ)(بقره/57).
(يا بَنى إسْرائيلَ قَدْ أَنْجَيناكُمْ مِنْ عَدُوِّكُمْ وَ واعَدْناكُمْ جانِبَ الطُّورِ الأيْمَنَ وَنَزَّلْنا عَلَيْكُم ُ المَنَّ وَالسَّلْوى).
(كُلُوا مِنْ طَيِّباتِ ما رَزَقْناكُمْ وَ لاتَطْغَوْا فيهِ فَيَحِلَّ عَلَيْكُمْ غَضَبى وَ مَنْ يَحْلِلْ عَلَيْهِ غَضَبى فَقَدْ هَوى).

صفحه 140
(وَ إنّى لَغَفّارٌ لِمَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ صالِحاً ثُمَّ اهْتَدى). (طه/80ـ82)

ترجمه آيات

1ـ بنى اسرائيل را از دريا عبور داديم. به قومى رسيدند كه بتها را مى پرستيدند. گفتند:اى موسى براى مانيز خدايى (محسوس) مانند خدايان آنان قرار ده. موسى گفت:شما افراد نادانى هستنيد.
2ـ اين گروه وآيين آنان تباه است واعمال آنان باطل وبى ثمر مى باشد.
3ـ آيا غير از خدا براى شما خدايى معرفى كنم، در حالى كه او شما را بر جهانيان برترى بخشيد.
4ـ آنگاه كه موسى براى قوم خود آب طلبيد، گفتيم: عصاى خود را بر سنگى بزن، ناگهان از آن دوازده چشمه جوشيد. هر گروهى آبشخور خود را دانست وبه وسيله ابر بر آنان سايه افكنديم وبر آنان «منّ» و براى«سلوى» فرو فرستاديم. («منّ» شيره درخت ويا عسل ويا نوعى ماده قندى و«سلوى» يك نوع پرنده بود.) از روزيهاى پاكيزه اى كه به شما داديم، مصرف كنيد. ما به شما ستم نكرديم. اين شماها بوديد كه به خود ستم روا داشتيد.
5ـ به ياد آر موقعى كه موسى براى قوم خود آب طلبيد. گفتيم: با عصاى خود به سنگ بزن. ناگهان دوازده چشمه از آن جوشيد. هر گروهى آبشخور خود را دانست، از روزيهاى خدا بخوريد وبنوشيد ودر روى زمين فساد نكنيد.
6ـ به وسيله ابر بر شما سايه افكنديم. «من»و «سلوى» بر شما فرود آورديم. بخوريد از روزيهاى پاكيزه اى كه به شما عطا نموديم. ما به شما ستم نكرديم، شما بوديد كه به خود ستم نموديد.
7ـ اى بنى اسرائيل ما شما را از دشمنتان نجات داديم وسمت راست طور(1) را به شما وعده كرديم. «من» و«سلوى» را بر شما فرو

1 . (جانب الطور الأيمن) همان وادى ايمن است كه موسى به هنگام بازگشت از مدين به طرف مصر، نور الهى را به صورت آتش در درخت ديد.

صفحه 141
فرستاديم.
8ـ از روزيهاى پاكيزه اى كه نصيب شما كرديم بخوريد وسركشى نكنيد كه گرفتار خشم مى شويد. هر كسى كه گرفتار خشم من شد تباه گشت.
9ـ ومن آن كس را كه به سوى من رو آورد وعمل صالح انجام دهد، سپس هدايت پذيرد(بر هدايت پيشين باقى مى ماند) خواهم بخشيد.

تفسير موضوعى آيات

شايسته گروهى كه ساليان دراز زندگى ذلّتبارى داشتند وسپس مشمول لطف الهى شدند، به گونه اى كه از دريا عبور كردند وكف پاى آنان تر نشد، اين بود كه پيوسته سپاسگزار درگاه الهى باشند وجز او كسى را نخوانند، بلكه آستين بالا بزنند وديگران را از چنگال بت پرستى نجات دهند. زيرا با ديدگان خود ديدند كه چگونه پروردگار جهان با فضل وكرم خود آنان را نجات داد ودشمن را در دل دريا غرق كرد. هيچ معجزه اى بالاتر از اين نمى شود كه از وسط دريا عبور كنند، بدون آنكه حتّى يك نفر از آنان آسيب ببيند ودر مقابل، دشمن از پشت سر آنان بيايد وهلاك گردد.
شايسته اين گروه اين بود كه از موسى سپاسگزار باشند وپيوسته مطيع او شوند. امّا متأسفانه زندگى طولانى در ميان بت پرستان دگرگونى خاصى در روان آنان ايجاد كرده وبت پرستى در اعماق قلوبشان ريشه دوانيده بود.از اين جهت گاه وبيگاه اين روح جوانه مى زد وخود را نشان مى داد. در گذشته نيز ياد آور شديم كه همه قوم موسى به وى ايمان نياوردند وسران قوم موسى دل به او نبسته بودند. هر چند به ظاهر با او بودند وهمراه او حركت كردند. اينك آيه اى كه اين حقيقت را روشن مى سازد:
(فَما آمَنَ لِمُوسى إلاّ ذُرِّيَّةٌ مِنْ قَوْمِهِ عَلى خَوْف مِنْ فِرْعَونَ وَ مَلائِهِمْ أنْ يَفْتِنَهُمْ) (يونس/83): «به موسى جز گروهى از فرزندان قوم او، در حالى كه از فتنه فرعون وسران قوم خويش واهمه داشتند، ايمان نياوردند».

صفحه 142
آنان در اين سرزمين فرود آمدند وبا گروهى روبرو شدند كه بتهايى را مى پرستيدند. رو به موسى كردند وگفتند:همان طور كه آنها خداى محسوس دارند، ما هم بايد چنين خدايى داشته باشيم واو را پرستش كنيم! اين ابلهان فكر نكردند كه آن كس كه آنان را نجات داد خداى واقعى بود نه اين بتها در غير اين صورت فرعون وسپاهيان او نيز نجات مى يافتند. لذا موسى آنان را جاهل ونادان خواند: چنانكه مى فرمايد:(وَ جاوَزْنا بِبَنى إسْرائيلَ البَحْرَ فَأَتَوْا عَلى قَوْم يَعْكُفُونَ عَلى أَصْنام لَهُمْ قالُوا يا مُوسَى اجْعَلْ لَنا إلهاً كَما لَهُمْ آلِهَةٌ قالَ إنَّكُمْ قَوْمٌ تَجْهَلُونَ).
سپس ياد آور شد كه اين گروه بت پرست، مانند ديگر بت پرستان نابود مى شوند واعمال وكردار آنان بى فايده است. آنگاه افزود:آيا شرم نمى كنيد واز من مى خواهيد كه براى شما خدايى جز او معرفى كنم، در حالى كه خداى شما نعمت خود را بر شما ارزانى داشته وبر جهانيان برترى بخشيده ا ست;چنانكه مى فرمايد:
(إنَّ هؤلاءِ مُتَبَّرٌ مَا هُمْ فيهِ وَ باطِلٌ ما كانُوا يَعْمَلُونَ *قالَ أَغيْرَ اللّهِ أَبْغِيكُمْ إلهاً وَهُوَ فَضَّلَكُمْ عَلَى العالَمينَ).
يك مرد يهودى به هنگام نبردهاى جمل و صفين و يا پس از آن به امير مؤمنان اعتراض كرد و گفت: پس از در گذشت پيامبرتان، بيست و پنج سال صبر كرديد سپس برخى از شما برخى ديگر را كشت.
امام در پاسخ فرمود: بلى، اما شما هنوز پاهايتان از گل دريا خشك نشده بود كه به بت پرستى گراييديد و به موسى گفتيد: (اجْعَلْ لَنَا إِلهاً كَما لَهُم آلِهَة) (1).

نعمتهاى الهى بر بنى اسرائيل در بيابان

آيه اى كه گذشت،بيانگر اين است كه خدا بنى اسرائيل را بر جهانيان برترى

1 . مجلسى: بحار 13: 176، نقل از كتاب تفسير ثعلبى.

صفحه 143
بخشيده است: (وَ هُوَ فَضَّلَكُمْ عَلَى العالَمينَ)مقصود اين نيست كه به يكايك آنان برترى داده است، بلكه مقصود اين است كه امّت بنى اسرائيل ويژگيهايى داشتند كه اين ويژگيها را ديگران نداشتند ويكى از اين ويژگيها اين است كه در آن بيابان گرم وفاقد وسايل زندگى، خدا همگان را مشمول لطف خود قرار دادو هم آب وهم سايبان وهم غذاى متناسب در اختيارشان نهاد.
امّا آب: خدا فرمان داد كه موسى بار ديگر با عصاى خود معجزه بيافريند وبا كوبيدن آن بر يك صخره، چشمه هايى نمايان گردد وهرگروهى از يكى از آن چشمه ها آب بنوشند. زيرا هر طايقه اى از قوم بنى بنى اسرائيل به حكم آيه (وَقَطَّعْناهُمْ اثْنَتَى عَشرَة أسباطاً أُمَماً) (اعراف/160):«ما آنان را به دوازده طايفه تقسيم كرديم» براى خود اجتماع خاصى داشت وبراى اينكه تزاحمى در بهره گيرى از آب وجود نيايد، دوازده چشمه وهر چشمه به قبيله اى اخصاص يافت. چنانكه مى فرمايد: (وأَوْحَيْنا إلى مُوسى إذِ اسْتَسْقاهُ قَوْمُهُ أَنِ اضْرِبْ بِعَصاكَ الحَجَرَ فَانْبَجَسَتْ مِنْهُ اثْنَتا عَشْرَةَ عَيْناً قَدْ عَلِمَ كُلُّ أُناس مَشْرَبَهُمْ ).
امّا سايبان ورهايى از گرماى سوزان خورشيد: به دستور خدا ابرهاى متراكم بر بالاى سر آنان قرا ر گرفت كه مانع از تابش مستقيم خورشيد گرديد; چنانكه خداوند در دومورد مى فرمايد:(وَظَلَّلْنا عَلَيهِمُ الغَمامَ)،(وَظَلَّلْنا عَلَيْكُمُ الغَمامَ).
امّا مسأله تأمين غذا: در دو مورد ياد آور مى شود كه منّ وسلوى براى آنان فرستاديم:(وَ أَنْزَلْنا عَلَيْهِمُ المَنَّ وَ السَّلْوى)، (وَ أَنْزَلْنا عَلَيْكُمُ المَنَّ وَ السَّلْوى).
خداوند اين دو ماده غذايى را غذاى پاكيزه توصيف كرده ومى فرمايد: (كُلُوا مِنْ طَيِّباتِ ما رَزَقْناكُم) حالا «من» و«سلوى» چيست؟ در ميان مفسران در آن اختلاف است، ولى همگى اتّفاق نظر دارند كه «من» غذايى بود كه جنبه قندى داشت، مثل عسل يا شيره درختان. و«سلوى» پرنده اى بود كه نياز پروتئينى بدن را بر طرف مى كرد وهر دو به صورت روز نو و روزى نو، به دست آنها مى رسيد. حالا

صفحه 144
وسيله نزول آن دو چه بود، در كتابهاى تفسير اقوال گوناگونى آمده است.
با اينكه خدا آنان را غرق در نعمت خود نمود، ولى ياد آور مى شود كه مبادا فزونى نعمت آنان را به طغيان وگناه بكشد; چنانكه مى فرمايد:( وَ لاتَطْغَوْا فيهِ فَيَحِلَّ عَلَيْكُمْ غَضَبى وَ مَنْ يَحْلِلْ عَلَيْهِ غَضَبى فَقَدْ هَوى).
ضمير «فيه» به «أكل» بر مى گردد ومقصود از طغيان در «اكل» كفران نعمت است كه بعدها دچار آن شدند وبه موسى گفتند:اين غذاى يكنواخت براى ما كافى نيست، از خدا بخواه تا آن را عوض كند. توضيح آن بعداً خواهد آمد.
خداوند در آيه 81 سوره طه نويد مى دهد كه بنى اسرائيل در سمت راست «طور» ملاقاتى خواهند داشت. مقصود از آن همان «الوادى الايمن» است كه موسى به هنگام بازگشت از مدين، نور خدا را به صورت آتش در نقطه بلندى ديد. توضيح اينكه، از اين نقطه در قرآن به صورتهاى مختلف تعبير شده است:
(فَلَمّا أتاها نُودِىَ مِنْ شاطئ الوادِ الأيْمنِ فى البُقْعَةِ المُبارَكَةِ...) (قصص/30)
(إذْ ناداهُ ربُّهُ بِالوادِ المقدَّسِ طُوىً). (نازعات/16)
(وَ نادَيْناهُ مِنْ جانِبِ الطُّورِ الأيْمَنِ وقَرَّبْناهُ نَجِيّاً). (مريم/52)
( يا بَنى إسْرائيلَ قَدْ أنْجَيْناكُمْ مِنْ عَدوِّكُمْ وواعَدْناكُمْ جانِبَ الطُّورِ الأيمنَ...). (طه/80)
مقصود از طور ايمن همان نقطه اى است كه نور خدا در آن تجلّى كرد وهمان نقطه نيز ميقاتى مجدد براى بنى اسرائيل براى دريافت تورات بود كه آيه (وَواعَدْناكُمْ جانِبَ الطُّور الأيْمَن) از آن نويدمى دهد.
پيش از آنكه به تشريح نزول تورات بپردازيم، اجمالاً فهرست حوادث اين بخش از زندگى موسى را با بنى اسرائيل ياد آور مى شويم. در اينجا سه حادثه مهم

صفحه 145
رخ داده است:
1ـ نزول تورات بر موسى.
2ـ درخواست رؤيت خدا از جانب برگزيدگان بنى اسرائيل.
3ـ بازگشت بنى اسرائيل به بت پرستى در غياب موسى.
آيات اين سه موضوع در قرآن به طور پيوسته وارد شده است، ولى چون بناى ما بر تفسير موضوعى است، آيات هر بخش را جداگانه مى آوريم.آنگاه كه از اين سه موضوع فارغ شديم، باقيمانده تاريخ زندگى موسى را با بنى اسرائيل پى مى گيريم. اكنون به بيان آيات مربوط به نزول تورات مى پردازيم:

1

نزول تورات بر موسى در ميقات

آيات موضوع

(وَ واعَدْنا مُوسى ثَلاثينَ لَيْلَةً وَ أتْمَمْناها بِعَشْر فَتَمَّ ميقاتُ رَبِّهِ أرْبَعينَ لَيْلَةً وَقالَ مُوسى لأخيهِ هارُونَ اخْلُفْنى فى قَوْمى وَ أصْلِحْ وَ لاتَتَّبِعْ سَبيلَ المُفسِدينَ).
(قالَ يا مُوسى إنِّى اصْطَفَيْتُكَ عَلَى النّاسِ بِرِسالاتى وَ بِكَلامى فَخُذْ ما آتَيْتُكَ وَ كُنْ مِنَ الشّاكِرينَ).
(وَكَتَبْنا لَهُ فى الألْواحِ مِنْ كُلِّ شَىْء مَوْعِظَةً وَ تَفْصيلاً لِكُلِّ شَىْء فَخُذها بِقُوَّة وَ أْمُرْ قَوْمَكَ يَأْخُذُوا بِأحْسَنِها سَأُوريكُمْ دارَ الفاسِقينَ) (اعراف/ 142، 144ـ 145)

صفحه 146
(وَ إذْ آتَيْنا مُوسَى الكِتابَ وَ الفُرْقانَ لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ). (بقره/53)
(إنّا أنْزَلْنَا التَّوراةَ فيها هُدًى وَ نُورٌ يَحْكُمُ بِهَا النَبِيُّونَ الّذينَ أسْلَمُوا لِلّذينَ هادُوا وَالرّبَّانِيُّونَ والأحْبارُ بِمَا اسْتُحْفِظُوا مِنْ كِتابِ اللّهِ وَكانُوا عَلَيْهِ شُهَداء...). (مائده/44)
(وَلَقَدْ آتَيْنا مُوسَى الكِتابَ مِنْ بَعْدِ ما أهْلَكْنَا القُرونَ الأُولى بَصائرَ للنّاسِ وَهُدًى وَ رَحْمَةً لعَلّهُمْ يَتَذَكَّرونَ). (قصص/43)

ترجمه آيات

1ـ با موسى سى شب وعده قرار نهاديم. چون وعده به پايان رسيد، ده شب ديگر بر آن افزوديم تا اينكه زمان وعده پروردگارش به چهل شب انجاميد. موسى (پيش از حركت به ميعادگاه) به برادر خود هارون گفت: جانشين من در قوم من باش و راه صلاح را پيش گير واز اهل فساد پيروى مكن.
2ـ خداوند گفت:اى موسى من تو را به واسطه رسالتهاى خود (دستورات دينى) كه در اختيار تو نهاده ام و با تو سخن گفتنم، بر مردم برترى بخشيدم. آنچه را به تو دادم، دريافت كن واز شاكران باش.
3ـ براى او در الواح، در باره هر موضوعى اندرزى نوشتيم واز هر چيز بيان كرديم.پس (اى موسى) آن را با جدّيّت بگير وبه قوم خود بگو: به آن به نيكوترين وجه عمل كنند. به همين زودى جايگاه فاسقان را به شما نشان خواهم داد.
4ـ به ياد آر آنگاه كه به موسى كتاب وفرقان داديم، شايد آنان هدايت شوند.
5ـ ما تورات را كه در آن هدايت ونور است، فرو فرستاديم تا به وسيله تورات، پيامبران كه تسليم حكم خداوند هستند براى يهود حكم كنند و نيز دانشمندان الهى وبرگزيدگان از آنان، به خاطر آنچه از كتاب خدا حفظ كرده اند داورى كنند واين گروه اخير به خاطر اينكه حافظان

صفحه 147
كتاب الهى مى باشند، شاهدان برآنند.
6ـ پس از آنكه اقوام پيشين را هلاك كرديم، به موسى كتاب را، كه در آن بصيرتها وهدايت ورحمت براى مردم است، نازل نموديم تا مردم متذكر شوند.

تفسير موضوعى آيات

موسى از جانب خدا مأموريت يافت كه سى شبانه روز از قوم خود جدا شود ودر جايگاه خاصى به نام طور اقامت گزيند. از نظر بسيارى از مفسران اين سى شب مجموع ماه ذيقعدة الحرام بود. او براى اينكه قوم خود را بى سرپرست نگذارد، برادرش هارون را به جانشينى خود تعيين كرد وگفت:در اصلاح قوم بكوش ومبادا از مفسدان پيروى كنى يعنى كسانى كه از خط توحيد منحرف شده وبه بت پرستى گرايش پيدا كنند. تو گويى مى دانست كه در غياب او چه رويدادى رخ مى دهد. آنگاه كه سى شب تمام شد، دستور آمد كه ده شب ديگر نيز بايد در ميقات اقامت گزينى. سرانجام چهل شبانه روز آنجا ماند والواح تورات را دريافت كرد وبه سوى قوم خود باز گشت.
خداوند مى فرمايد:(وَ واعَدْنا مُوسى ثَلاثينَ لَيْلَةً وَ أتْمَمْناها بِعَشْر فَتَمَّ ميقاتُ رَبِّهِ أرْبَعينَ لَيْلَةً وَ قالَ مُوسى لأخيهِ هارُونَ اخْلُفْنى فى قَوْمى وَ أَصْلِحْ وَ لاتَتَّبِعْ سَبيلَ المُفسِدينَ).
ممكن است سؤال شود كه چرا به موسى امر شد كه مدّتى در ميقات بسر ببرد و آنگاه تورات را دريافت كند؟ شايد نكته آن اين باشد كه اتصال با جهان وحى ودريافت يك كتاب كامل وشنيدن سخن خدا آمادگى روحى خاصى لازم دارد واين آمادگى براى انسان به هنگام زندگى در ميان مردم وآميزش با آنها كمتر دست مى دهد. اين نوع آمادگيهاى روحى در وحدت وعزلت، آنگاه كه انسان به دور از مردم زندگى مى كند ،پديد مى آيد. از اين جهت موسى چهل شبانه روز به پرستش

صفحه 148
حق اشتغال يافت وسپس آمادگى آن را پيدا كرد كه طرف ومخاطب وحى الهى قرار گيرد وكتاب عظيمى را از الواح تورات دريافت كند.
ازاين بيان روشن مى شود كه چرا قرآن روى شب تكيه مى كند، نه روز (ثلاثين ليلة). اين به خاطر آن است كه انسان در شب به خاطر انقطاع از مردم ومشاغل روزانه، صفاى بيشترى پيدا كرده وزمينه براى دريافت پيامهاى الهى فراهم تر است. زيرا فرض اين است كه هيچ نوع مشغوليتى از خارج توجّه انسان را به خود جلب نمى كند. از اين جهت آنگاه كه خدا پيامبر را براى انجام مأموريتهاى سنگين موظف مى سازد، دستور مى دهد پاسى از شب را برخيزد ونماز بگزارد وسپس آن را چنين مدلل مى سازد كه ما به همين زودى مأموريت سنگينى را به تو واگذار مى كنيم. (ياأيُّهَا المُزَّمِّلُ *قُمِ اللّيْلَ إلاّ قَلِيلاً...إنّا سَنُلْقى عَلَيْكَ قَوْلاً ثَقيلاً* إنَّ ناشِئَةَ اللَّيلِ هِىَ أَشَدُّ وَطئاً وَ أَقْوَمُ قيلاً)(مزمل /1ـ6). «اى جامه بر خود پيچيده، شب را، جز اندكى، براى نماز برخيز... ما كلام بسيار سنگين بر تو القا مى كنيم، عبادت در لحظات تاريك شب مايه هماهنگى بيشتر دل با گفتار مى باشد».
در اين آيه نكته ديگرى آمده است و آن اينكه گاهى پيامبران از حادثه اى گزارش مى دادند، ولى حادثه به گونه اى ديگر رخ مى داد. در اينجا موسى به قوم خود از غيبت سى شب گزارش داده بود، در حالى كه به چهل روز انجاميد. واين همان مسأله «بداء» است كه دركلام اماميه به طور مشروح مطرح شده است.
آيات وارد در باره هارون حاكى است كه او مانند موسى، پيامبر بود; چنانكه در سوره طه مى فرمايد:(وَ أشْرِكْهُ فى أمْري)(طه/32):«هارون را در اين رسالت با من شريك كن». خطاب آمد:(قَدْ أُوتيتَ سُؤْلَكَ يا موسى) (طه/36):«درخواست تو اجابت شد».
اكنون سؤال مى شود با داشتن چنين مقامى چگونه هارون جانشين موسى مى شود با آنكه خود مقام نبوت را دارا بود؟

صفحه 149
پاسخ: موسى علاوه بر مقام نبوت ورسالت، امام مردم نيز بود; يعنى رياست بنى اسرائيل را بر عهده داشت. در حالى كه هارون فقط داراى رسالت ونبوت بود، يعنى پيامى را دريافت نموده بود وبه مردم ابلاغ مى كرد. امّا سرپرستى همه جانبه، كه مربوط به اداره جامعه باشد، نداشت. از اين جهت او را جانشين خود قرار داد. بنابر اين تفسير صحيح «اماماً» در قرآن، و«خليفة» درسنّت همين سرپرستى همه جانبه جامعه است.
قرآن به موسى دستور مى دهد كه فرمانهاى خدا را بگيرد واز سپاسگزاران باشد. آنگاه آن را چنين مدلّل مى كند: ما به تو به وسيله دو چيز مزيّت داده ايم:
1ـ پيامهاى خود را در اختيار تو نهادم وتو رابراى ارسال پيام برگزيدم واين خود افتخارى است كه نصيب تو شده است.
2ـ تو را براى سخن گفتن برگزيدم وبه خاطر اين دو مزيّت، پيامها را بگير وبه مردم برسان.
موسى اين دو امتياز را در مقابل توده مردم داشت، نه در مقابل ديگر پيامبران. زيرا پيامبران الهى در اين دو مزيّت با او يكسان مى باشند. آنها هم پيامهاى الهى را دريافت مى كنند وهم وحى الهى را كه كلام خداست مى شنوند. اينكه برخى از مفسران امتياز دوّم را در مقابل پيامبران قرار داده اند و اينكه خدا در ميان پيامبران تنها با موسى سخن گفته است نه با ديگران، سخنى استوار نيست.(1) زيرا كلام خدا براى خود اقسامى دارد كه در آخر سوره شورى همگى آمده است; چنانكه مى فرمايد:
(وَ ما كانَ لِبَشَر أنْ يُكَلِّمَهُ اللّهُ إلاّ وَحْياً أوْ مِنْ وراءِ حْجاب أوْ يُرْسِلَ رَسُولاً فَيُوحِىَ بِإذْنِهِ ما يَشاءُ إنَّهُ عَلِىٌّ حَكِيمٌ). (شورى /51)
شأن خدا نيست كه با بشرى سخن بگويد، مگر از سه راه:

1 . طبرسى در مجمع البيان ج6،ص472، كلام را به كلام بلاواسطه تفسير كرده وآن را از ويژگيهاى حضرت موسى دانسته است.

صفحه 150
(إلاّ وَحْياً ): القاى در قلب بدون واسطه.
(أوْ مِنْ وراءِ حْجاب ): از پشت پرده صدا را بشنود ومتكلم را نبينيد، چنانكه موسى صدا را از شجره شنيد وگوينده را نديد.
( أوْ يُرْسِلَ رَسُولاً ): رسولى را بفرستد كه حامل پيام خدا باشد; ما نند امين وحى، جبرئيل.
همان گونه كه ملاحظه مى شود. هر سه مورد از اقسام كلام است وكلام منحصر به شقّ دوم نيست. بنابراين هر گاه خدا يكى از امتيازات موسى را سخن گفتن با او مى داند، در مقابل ديگران است كه شايستگى اين مقام را ندارند، نه در مقابل پيامبران.
در آيه بعدى از ويژگى تورات سخن مى گويد ودر اين مورد دو جمله آمده است:
(منْ كُلِّ شَىْء مَوْعِظَةً): پند واندرزى از هر چيز.
( وَ تَفْصيلاً لِكُلِّ شَىْء):بيانى براى هر چيز.
ظاهراً جمله نخست، ناظر به مسائل اخلاقى است واينكه خدا در تورات مسائل مورد نياز بنى اسرائيل را در امور اخلاقى بيان كرده است.
همچنانكه مقصود از جمله دوّم، احكام الهى يعنى واجبات ومحرمات و مستحبات ومكروهات است كه همگى را بيان كرده است. آنگاه به موسى مى گويد: (خُذْهَا بِقُوَّة). وبه قوم او از طرف موسى مى گويد:( وَ أْمُرْ قَوْمَكَ يَأْخُذُوا بِأحْسَنِها).
مقصود از جمله نخست چيست؟ اين تعبير در مورد حضرت يحيى نيز آمده است; آنجا كه خدا به او مى گويد: (يا يَحْيى خُذِ الكِتابَ بِقُوَّة وَ آتَيْناهُ الحُكْمَ صَبِيّاً) (مريم/12). ونيز به بنى اسرائيل اين خطاب شده است. در سوره بقره در دو مورد مى فرمايد:(خُذُوا ما آتَيْناكُمْ بِقُوَّة...) (بقره/63، 93). بنابراين هم

صفحه 151
موسى وهم قوم وى مأمورند كه كتاب ودستورات خدا را با توان وقدرت بگيرند. حال مقصود چيست؟ در اينجا دو احتمال داده مى شود:
1ـ تورات را در دو بُعد علمى وعملى، يعنى عقيدتى واحكامى بگيرند. به يك بعد اكتفا نكنند وبدانند كه عقيده، بى نياز كننده از عمل نيست واگر اين كار به طول انجامد، چه بسا عقيده را نيز تباه مى سازد.
2ـ تمام دستورات خدا را بگيريد ودر آن تبعيض قائل نشويد واز افرادى نباشيد كه در آيين الهى دست به تفكيك زده، برخى را گرفته وبرخى را رها مى كنند; چنانكه قرآن در باره بنى اسرائيل مى فرمايد:(أَفَتُؤمِنُونَ بِبَعْضِ الكِتابِ وَ تَكْفُرونَ بِبَعض فَما جَزاءُ مَنْ يَفْعَلُ ذلِكَ مِنْكُمْ إلاّ خِزْيٌ) (بقره/85): «آيا به برخى از كتاب ايمان مى آوريد وبخش ديگر را انكار مى كنيد، كيفر هر كس كه از شما (بنى اسرائيل) اين كار را انجام دهد، چيزى جز ذلّت وخوارى نيست».
مقصود از اينكه قوم موسى بهترين آن را بگيرند چيست؟ چنانكه مى فرمايد: (وَأمُر قَوْمَكَ يأخذوا بأحسنها) گويا ضمير در (بأحسنها) به «امور» بر مى گردد كه از سياق آيه استفاده مى شود. در اين صورت مقصود اين است كه تمام دستورات تورات زيباست، ولى در عين حال در ميان زيباها بايد زيباتر را بگيرند; مثلاً انتقام از دشمن زيباست، ولى عفو از آن زيباتر است.
احتمال دارد «احسن» درا يه مجرّد از معنى تفضيل باشد . يعنى در حقيقت آيه مى فرمايد: در ميان تعاليم تورات زيبا را بگيريد. مثلاً به واجبات عمل كنيد ومحرمات را رها كنيد; چنانكه در جاى ديگر مى فرمايد:(فَبَشِّرْ عِبادِ * الّذينَ يَسْتَمِعُونَ القَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أحْسَنَهُ) (زمر/17ـ 18). «بشارت ده آن گروه از بندگان را كه وقتى سخنان مختلف شنيدند، از سخن خوب پيروى مى كنند».
سرانجام بايد از جمله هاى (مِنْ كُلِّ شيء )و(تفصيلاً لِكُلِّ شَيء) چنين برداشت كرد كه آنچه مورد نياز بنى اسرائيل در مسأله هدايت وتكامل بود، در تورات

صفحه 152
وجود داشت، ولى آن به اين معنا نيست كه كاملترين برنامه ها را، حتى نسبت به امّت ديگر كه پس از امّت موسى آمدند، دارا بوده است.
نيز ياد آور مى شويم كه «كل شيء» در اين آيه ودر آيه اى كه قرآن را توصيف كرده و مى فرمايد:(وَنَزَّلْنا عَلَيْكَ الكِتابَ تِبْياناً لِكُلِّ شَيء) (نحل/89)، امور مربوط به هدايت وتكامل مردم است كه شأن يك كتاب آسمانى است درباره آن سخن بگويد. اما بيان موضوعاتى كه از قلمرو اين هدف بيرون است، در رسالت كتاب آسمانى نيست ولفظ «شيء» شامل آن نيست.

صفات تورات در قرآن

خداوند ياد آور مى شود كه به موسى كتاب وفرقان داديم. مقصود از كتاب، تورات است ومقصود از فرقان همان معجزات وبياناتى بود كه با آن براى اثبات حقانيّت خود برانگيخته شده بود. احتمال دارد مقصود از آن همان تورات باشد; چنانكه قرآن نيز به اين صفت، توصيف شده است: (تَبارَكَ الّذى نَزَّلَ الفُرْقانَ عَلى عَبْدِهِ لِيَكُونَ لِلْعالَمينَ نَذيراً) (فرقان/1) «بزرگوار است خداوندى كه فرقان را بر بنده خاصّ خود نازل فرمود تا اينكه مردم جهان را بيم دهد».
در آيه بعد سه ويژگى براى تورات بيان شده است:
(هدى); مايه هاى هدايت است.
(نور); چراغى است فرا راه مؤمنان.
(يَحْكُمُ بِهَا النَبِيُّونَ الّذينَ أسْلَمُوا لِلّذينَ هادُوا وَ الرَّبَّانِيُّونَ وَالأحْبارُ); با تورات سه گروه داورى مى كنند:
1ـ پيامبرانى كه ميان بعثت موسى تا مسيح يا پيامبر اكرم براى هدايت مردم برانگيخته شده اند.
2ـ عالمان الهى.

صفحه 153
3ـ دانشمندان برگزيده از يهود.
بنابراين تورات كتاب تشريعى بنى اسرائيل بود وپيوسته پيامبران بنى اسرائيل به وسيله آن حكم مى كردند.
درآخر آيه ياد آور مى شود كه دانشمندان برگزيده، حافظان تورات وشاهدان بر مضامين آن هستند، ودر مورد اختلاف بايد به آنان مراجعه كرد:(بِمَا اسْتحفظُوا مِنْ كتابِ اللّهِ وكانُوا عَلَيْهِ شُهَداء).
(بصائِرَ لِلنّاسِ وَ هُدىً وَرَحْمَةً); «مايه هاى بصيرت وبينايى ورحمت خداست».
***

2

درخواست رؤيت خدا

از جانب سران بنى اسرائيل

از مسائل استوار وروشن قرآن، امتناع رؤيت خداست.اين كتاب آسمانى با مسأله رؤيت با تندى خاصّى برخورد كرده است وهركجا پاى رؤيت خدا به ميان آيد، آن را انكار مى نمايد. ازباب نمونه آيات زير را ياد آور مى شويم:
(يَسْألُك أهْلُ الكِتابِ أنْ تُنَزِّلَ عَلَيْهِمْ كِتاباً مِنَ السَّماءِ فَقَدْ سَأَلُوا مُوسى أَكْبَرَ مِنْ ذلِكَ فَقالُوا أَرِنَا اللّهَ جَهْرَةً فَأَخَذَتْهُمُ الصّاعِقَةُ بِظُلْمِهِمْ )(نساء/153). «اهل كتاب در خواست مى كند كه براى آنان كتابى از آسمان فرود آرى (ناراحت مباش) همين گروه از موسى بزرگتر از اين را خواستند وگفتند:خدا را آشكارا به ما نشان بده. پس به خاطر اين سؤال بى مورد صاعقه آنان را گرفت».
قرآن اين درخواست را سفيهانه وابلهانه معرفى مى كند واز زبان موسى، آنگاه

صفحه 154
كه قوم او درخواست رؤيت كردند وصاعقه آنان را كشت، چنين نقل مى كند: (أَتُهْلِكُنا بِما فَعَلَ السُّفَهاءُ مِنّا) (اعراف/155). «آيا ما را به خاطر كارهايى كه ابلهان انجام داده اند نابود مى كنى».
اين نوع سخن گفتن در باره رؤيت، حاكى از اين است كه قرآن آن را غير ممكن مى داند.
با توجه به اين بايد ديد انگيزه موسى از درخواست رؤيت چه بود؟ آيا حضرت موسى بدون آگاهى از امتناع آن درخواست رؤيت نمود؟ يا اينكه انگيزه ديگرى او را وادار به درخواست رؤيت كرد؟ اينك آيات مربوط به اين بخش:
(وَ لَمّا جاءَ مُوسى لِمِيقاتِنا وَ كَلَّمَهُ رَبُّهُ قالَ رَبِّ أَرِنى أَنْظُرْ إلَيْكَ قالَ لَنْ تَرانى وَ لكِنِ انْظُرْ إلَى الجَبَلِ فَإنِ اسْتَقَرَّ مَكانَهُ فَسَوْفَ تَرانى فَلَمّا تَجَلّى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دكّاً وَ خَرَّ مُوسى صَعِقاً فَلَمّا أَفاقَ قالَ سُبْحانَكَ تُبْتُ إلَيْكَ وَ أَنَا أوَّلُ المُؤمِنينَ). (اعراف/143)
(وَ اخْتارَ مُوسى قَوْمَهُ سَبْعِينَ رَجُلاً لِمِيقاتِنا فَلَمّا أَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ قالَ رَبِّ لَوْ شِئْتَ أَهْلَكْتَهُمْ مِنْ قَبْلُ وَ إيّاىَ أَتُهْلِكُنا بِما فَعَلَ السُّفَهاءُ مِنّا إنْ هِىَ إلاّفِتْنَتُكَ تُضِلُّ بِها مَنْ تَشاءُ وَ تَهْدِى مَنْ تَشاءُأَنْتَ وَلِيُّنا فَاغْفِرْ لَنا وَ ارْحَمْنا وَأَنْتَ خَيْرُ الغافِرينَ) (اعراف/155).
( إذْ قُلْتُمْ يا مُوسى لَنْ نُؤمِنَ لَكَ حَتّى نَرَى اللّهَ جَهْرَةً فَأَخَذتْكُمُ الصّاعِقَةُ وَأنْتُمْ تَنْظُرُونَ).
(ثُمَّ بَعَثْناكُمْ مِنْ بَعْدِ مَوْتِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرونَ). (بقره/55ـ56)

ترجمه آيات

1ـ آنگاه كه موسى به ميقات وميعادگاه مشخص آمد وپروردگار با او سخن گفت. موسى گفت:خدايا خود را به من بنما تا به تو بنگرم. خطاب

صفحه 155
آمد، تو نمى توانى مرا ببينى، ولى (براى آزمايش) به كوه بنگر، اگر او بر جاى خود مستقر ماند به زودى مرا مى بينى. وقتى خداى موسى بر كوه تجلّى كرد، آن را متلاشى ساخت. موسى بيهوش افتاد. آنگاه كه به هوش آمد، گفت:بارالها! تو پيراسته وبرتر از رؤيت مى باشى. من به درگاه تو بازگشتم ومن نخستين كسى هستم كه به برترى تو از رؤيت ايمان دارم.
2ـ موسى هفتاد مرد از قوم خود براى ميعادگاه برگزيد. آنان را صاعقه (به جرم درخواست رؤيت خدا با چشم) درگرفت. موسى در اين حال گفت:پروردگارا! اگر مى خواستى آنها ومرا قبل از آمدن به ميقات هلاك مى كردى، آيا ما را به خاطر كار سفيهان هلاك مى كنى؟ اين كار جز فتنه وامتحان تو نيست. در اين امتحان هر كس را بخواهى گمراه وهر كس را بخواهى هدايت مى كنى. تويى سرپرست ومولاى ما. ما را ببخش وبر ما رحم كن تو بهترين آمرزندگانى.
3ـ آنگاه كه به موسى گفتيد:اى موسى ما به رسالت تو از جانب پروردگار ايمان نمى آوريم، مگر اينكه خدا را آشكارا ببينيم، صاعقه شما را آشكارا گرفت در حالى كه مى نگريستيد.
4ـ بعد شما را پس از مرگ زنده كرديم; شايد سپاسگزار باشيد.

تفسير موضوعى آيات

آنچه ذكر شد، آياتى است مربوط به درخواست رؤيت از خدا ; چه از جانب موسى وچه از جانب قوم او . و از صدر اسلام تا كنون اين آيات مورد بحث وبررسى قرار گرفته و منكران و معتقدان به رؤيت، به درخواست موسى استناد كرده اند. جاى شگفتى است كه يك آيه، مستند دو نظريه متضاد باشد واين حاكى از اين است كه در مجموع آيات دقّت كافى نشده واز شيوه تفسير موضوعى بهره گيرى نشده است. اينك ما با توجه به قراين موجود در آيات به تفسير آنها مى پردازيم:

صفحه 156

بنى اسرائيل ودرخواست رؤيت

موسى مدعى بود كه من كلام خدا را مى شنوم واين بار كه به ميقات مى روم، كتابى به همراه خواهم آورد. از آنجا كه او از طبيعت قوم خود، كه لجاج وعناد است، آگاهى كامل داشت، هفتاد نفر برگزيد تا شاهد جريان باشند. يعنى هم تكلّم خدا را با موسى بشنوند وهم نزول تورات را مشاهده كنند. طبعاً اين هفتاد نفر از برگزيدگان قوم او بودند كه آمار آنها به هفتصد(1) هزار مى رسيد. وقتى همگان به ميقات آمدند وتكلّم خدا را با موسى احساس كردند، در اين موقع روح لجاجت وجهالت آنها گل كرد وگفتند: ما به اين كار اكتفا نمى كنيم، مگر اينكه خدا را به چشم خود ببينيم وچون در اين كار لجاجت واصرار ورزيدند، صاعقه آنها را هلاك نمود; چنانكه مى فرمايد: (وَ إذْ قُلْتُمْ يا مُوسى لَنْ نُؤمِنَ لَكَ حَتّى نَرَى اللّهَ جَهْرَةً فَأَخَذتْكُمُ الصّاعِقَةُ وَ أنْتُمْ تَنْظرونَ) (بقره/55).
ونيز مى فرمايد:(...فَقالُوا أَرِنَا اللّهَ جَهْرَةً فَأَخَذَتْهُمُ الصّاعِقَةُ بِظُلْمِهِمْ ) (نساء/153).
اين دو آيه حاكى است كه پس از درخواست رؤيت حسى، صاعقه آسمانى آنان را كشت. از اين طريق مى توان اجمال آيه ديگر را بر طرف كرد. آيه اى كه حاكى از استيلاى «رجفه» بر قوم موسى است. رجفه هر چند به معنى لرزه شديد است، ولى معلول صاعقه بوده كه به دنبال آن لرزش شديدى بر آنها مستولى شد. از مقايسه اين دو آيه مى توان گفت: نزول «رجفة» پس از صاعقه به دنبال سؤال رؤيت بوده است; هر چند در خود اين آيه از علّت نزول صاعقه نامى برده نشده است; چنانكه مى فرمايد: (وَ اخْتارَ مُوسى قَوْمَهُ سَبْعِينَ رَجُلاً لِمِيقاتِنا فَلَمّا أَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ ...).
درخواست لجوجانه بنى اسرائيل سبب شد كه آنان مشمول قهر خدا شوند

1 . توحيد صدوق، ص121ـ122.

صفحه 157
وجسدهاى بى جان آنان در مقابل چشمهاى موسى به زمين افتاد.
در چنين شرايط موسى چهار مطلب را مطرح كرد وبا خداى خود چنين گفت:
1ـ اگر مشيّت الهى بر اين تعلّق گرفته بود كه آنها نابود شوند،اى كاش اين كار قبل از ميقات ودر مقابل ديدگان خود بنى اسرائيل انجام مى گرفت. زيرا من چگونه به سوى قوم خود برگردم واز كشته شدن هفتاد نفر گزارش دهم وبگويم كه آنها به خاطر عناد ولجاج، مشمول قهر الهى شدند. چنانكه مى فرمايد:(قالَ رَبِّ لَوْ شِئْتَ أَهْلَكْتَهُمْ مِنْ قَبْلُ وَ إيّاىَ ). «اى كاش آنها ومرا قبلاً نابود مى كردى».
در اينجا اين سؤال مطرح مى شود كه صاعقه تنها دامنگير اصحاب موسى شده بود نه خود موسى، پس چرا در اين پيشنهاد خود را نيز بر آنان عطف مى كند: (لَوْشِئْتَ أَهْلَكْتَهُمْ مِنْ قَبْلُ وَ إيّاىَ ).
پاسخ اين است كه هرچند صاعقه دامنگير او نشده بود، ولى اگر موسى با همان حال به سوى قوم خود باز مى گشت، نابودى در كمين او بود. تو گويى چنين مى گويد:اكنون كه بناست آنها ومن (هر چند به دو علّت) كشته شويم، چه بهتر اينكه قبلاً انجام مى گرفت.
2ـ خداوندا! نبايد ما را به خاطر كار ابلهان نابود كنى. در اينجا مقصود از «ما» چيست؟ظاهراً مقصود خود اوست; يعنى شايسته مقام ربوبى نيست كه موسى به خاطر كارهاى ناشايست ابلهانِ قوم خود در آستانه هلاكت قرار گيرد.
در اينجا احتمال ديگرى نيز وجود دارد كه مراد از ضمير «أَتُهْلِكُنا» همه حاضران در ميقات باشد وموسى با عرض پوزش ياد آور مى شود كه اين گروه، مردم ابله ونادان مى باشند وشايسته مقام رحمت خداوندى نيست كه نادانها را به خاطر كارهاى ناشايسته آنان نابود كند واين كه آنان را به خود نسبت مى دهد، به خاطر ارتباط قومى وپيوند رهبرى است.

صفحه 158
3ـ سرانجام موسى اين حادثه را امتحان تلقى مى كند. امتحانى كه گروهى را هدايت وگروهى را به گمراهى مى كشد. گروهى پيروز وگروهى مردود مى شوند. در حقيقت حاضران در ميقات در اين بخش از عمر به خوبى از عهده امتحان بر نيامده و مردود شدند. درحالى كه موسى بر هدايت سابق خود باقى ماند; چنانكه مى فرمايد: ( إنْ هِىَ إلاّفِتْنَتُكَ تُضِلُّ بِها مَنْ تَشاءُ وَ تَهْدِى مَنْ تَشاء).
4ـ پيامبران مظاهر رحمت حق هستند و از گرفتاريهاى قوم خود رنج مى برند. از اين جهت براى هفتاد نفر در پوشش طلب رحمت، براى خود طلب آمرزش مى كند; چنانكه مى فرمايد: (أَنْتَ وَلِيُّنا فَاغْفِرْ لَنا وَ ارْحَمْنا وَأَنْتَ خَيْرُ الغافِرينَ).

موسى ودرخواست رؤيت

تا اينجا با مفاد ونكات آيات مربوط به رؤيت آشنا شديم وروشن گشت كه قرآن پيوسته با مسأله رؤيت حسى خداوند با لحن انكار ونكوهش روبرو مى شود. ولى مسأله مهم در آيه ديگر است وآن درخواست رؤيت خدا از جانب خود موسى است، در اينجا قائلان به جواز رؤيت مى گويند: درخواست موسى حاكى از آن است كه رؤيت ممكن بود واگر محال بود، هرگز حضرت كليم آن را از خدا درخواست نمى كرد.
منكران رؤيت مى گويند: اين استدلال در صورتى صحيح است كه حضرت موسى با انگيزه واقعى وبدون فشار از خارج دست به چنين كارى زده باشد واگر سؤال او به خاطر فشار قوم خود باشد، چنين درخواستى دليل بر امكان نخواهد بود. چگونه مى توان گفت موسى با انگيزه واقعى چنين درخواستى را كرده است، در حالى كه دو آيه پيش بيانگر اين است كه او چنين درخواست را كار سفيهانه دانست وگفت:(أَتُهْلِكُنا بِما فَعَلَ السُّفَهاءُ).
گذشته از اين چگونه مى توان رؤيت خدا را امر ممكنى دانست، در حالى كه

صفحه 159
خدا در پاسخ سؤال او گفت:(لَنْ تَراني):«هيچگاه مرا نخواهى ديد» وحرف «لن» در لغت عرب براى نفى ابد است; چه در دنيا وچه در آخرت.
اين گفتگوهاى طرفين است وطبعاً منطق طرف دوّم قوى ونيرومند است. ولى بايد موضع آيه را از نظر زمان سؤال روشن كرد و اينكه موسى در چه هنگامى اين درخواست را از خدا كرد؟
از بررسى مجموع آيات به دست مى آيد كه سران بنى اسرائيل ايمان خود به نبوت موسى را متوقف بر رؤيت خدا كردند و سرانجام به قهر الهى گرفتار شده وبا دعاى موسى زنده شدند. در چنين شرايط باز دست از لجاجت برنداشتند واز موسى خواستند تا او خود درخواست رؤيت نمايد. وشايد احتمال مى دادند كه عذاب پيشين به خاطر اين بود كه آنان درخواست رؤيت كرده بودند وهرگاه اين درخواست از سوى موسى باشد، خشم الهى رابه دنبال نخواهد داشت، يا آنها قدرت رؤيت الهى را ندارند، ولى حضرت موسى دارد.
حال سؤال مى شود رؤيت موسى براى آنان چه سودى خواهد داشت؟ در اينجا دو احتمال وجود دارد وآن اينكه:
1ـ اگر موسى درخواست رؤيت كند وخدا را ببيند وبه آنها گزارش كند، گزارش او را مى پذيرند.
2ـ اگر موسى درخواست رؤيت كند واو را ببيند، آنان نيز خواهند ديد; همان طور كه خدا با موسى سخن گفت وموسى شنيد وآنان نيز شنيدند. در حقيقت يك قياس باطل (قياس رؤيت به تكلم) آنان را به اين درخواست برانگيخت.
گواه اينكه اين درخواست بر اساس انگيزه واقعى نبوده، بلكه فشار بنى اسرائيل او را بر چنين كار وادار كرد، اين است كه خدا با موسى با نرمى پاسخ گفت وفرمود:(لَنْ تَراني). وهرگز صاعقه اى نيز فرود نيامد وفقط براى اينكه ايمان موسى بر عدم رؤيت به نهايى ترين حد برسد، حادثه اى ترسيم كرد وآن اينكه نور خدا بر

صفحه 160
كوه تجلّى كرد. كوه با آن صلابت مقاومت نكرد و از هم پاشيد وموسى نيز غش كرد وبه صورت عين اليقين روشن گرديد كه ديدگان انسانى امكان وياراى ديدن خدا را ندارد. وقتى كوه با آن صلابت از هم پاشيد، تكليف انسان ضعيف روشن است.
در اينجا ممكن است سؤال شود كه اين درخواست رؤيت طبعاً در كنار بنى اسرائيل بوده وآنها نيز اين نور را به گونه اى مشاهده كرده اند، آيا آنان نيز دچار بيهوشى شدند يانه؟
ممكن است گفته شود اين تجلى فقط براى موسى رخ داده، نه براى ديگران وخدا آن توانايى را دارد كه دايره تجلى را محدود كند ودر نتيجه اثر آن نيز محدود شود.
اهل عرفان در اينجا تفسير ديگرى دارند وبايد آن را بطن آيه دانست وآن اينكه،تجلى خدا بر كوه در عوالم ديگر رخ داد وموسى نيز اين تجلّى را در غير عالم ماده مشاهده كرد وهمين سبب شد كه او بيهوش شود وديگران به همان حال عادى بمانند.(1)
آخرين سؤال اين است كه اگر درخواست موسى پس از درخواست بنى اسرائيل بوده چرا اين درخواست در آيه 143سوره اعراف و درخواست بنى اسرائيل در آيه155 آمده است؟ در حالى كه نظم طبيعى عكس آن را اقتضا مى كند.
پاسخ اين است كه خداوند در سوره اعراف از (آيه10 تا 156) به بيان سرگذشت موسى مى پردازد. يعنى سرگذشت موسى را با آيه (ثُمَّ بَعَثْنا مِنْ بَعْدِهِمْ مُوسى بِ آياتِنا إلى فِرْعَونَ وَ مَلاَه) آغاز مى كند وبا آيه (وَاكْتُبْ لَنا فى هذِه الدُّنيا حَسَنَّة) كه گفتا ر موسى است پايان مى دهد. بنابراين محور سخن، موسى وزندگانى وتلاشهاى اوست. لازمه چنين محورى اين است كه آنگاه كه از ميقات

1 . از بيانات حضرت امام خمينى (قدس سره) .

صفحه 161
سخن مى گويد ومى فرمايد:(وَ واعَدْنا مُوسى ثَلاثينَ لَيْلَةً ) درخواست خود موسى را به هر انگيزه اى بود مطرح كند وبگويد:(وَلَمّا جاءَ مُوسى لِميقاتِنا وَ كَلَّمَهُ رَبُّهُ) نه لجاجت بنى اسرائيل را. لذا پس از اين جريان، دنباله سرگذشت، يعنى بازگشت موسى به سوى قوم خود وگرفتارى هارون را بيان مى كند. آنگاه كه از مجموع سرگذشت، كه موسى محور آن است، فارغ مى شود و در پايان سرگذشت لجاجت قوم ومشروط كردن ايمان بر رؤيت خدا را مطرح مى نمايد.
از اين جهت آنچه مربوط به موسى است در وسط داستان قرار گرفته وآنچه مربوط به هفتاد نفر از بنى اسرائيل است، در آخر داستان; يعنى حتّى پس از سرگذشت «عجل» بيان شده است.
از اين بيان روشن مى گردد كه موسى بيش از يك لقاء ويك ميقات با خدا نداشته وهمه پرسشها و در خواستها وامتناعها ولجاجها در اينجا رخ داده است. نه اينكه يك بار براى خود درخواست رؤيت كرد ويك بار ديگر هم در لقاء وميقات ديگر، براى برگزيدگان بنى اسرائيل درخواست ديدن خدا را نموده است.
تفسيرى كه ازاين آيه انجام گرفت، استفاده نويسنده است از بيانات امام هشتم(عليه السلام) به مأمون وگفتار زمخشرى در تفسير كشّاف.(1)
***

1 . صدوق، توحيد، ص 121ـ122 وزمخشرى، كشاف، ج1، ص573ـ574.

صفحه 162

3

بازگشت به بت پرستى

(وَ إذْ قالَ مُوسى لِقَومِهِ يا قومِ إنَّكُمْ ظَلَمْتُمْ أنْفُسَكُمْ باتّخاذِكُمُ العِجْلَ فَتُوبُوا إلى بارِئِكُمْ فاقْتُلُوا أنْفُسَكُمْ ذلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ عِنْدَ بارِئِكُمْ فَتابَ عَلَيْكُمْ إنَّهُ هُوَ التَّوّابُ الرَّحِيم). (بقره/54)
(وَ إذْ واعَدْنا مُوسى أرْبَعَينَ لَيْلَةً ثُمَّ اتَّخَذْتُمُ العِجْلَ مِنْ بَعِدِهِ وَ أنْتُمْ ظالِمُونَ). (بقره/51)
(وَإذْ أخَذْنا مِيثاقَكُمْ وَرَفَعْنا فَوْقَكُمُ الطُّور خُذُوا ما آتَيْناكُمْ بِقُوَّة وَ اسْمَعُوا قالُوا سَمِعْنا وَ عَصَيْنا وَ أُشْرِبُوا فى قُلُوبِهِمُ العِجْلَ بِكُفْرِهِمْ قُلْ بِئْسَما يَأمُرُكُمْ بِهِ إِيمَانُكُمْ إنْ كُنْتُمْ مُؤمِنينَ) (بقره/93).
(وَ اتّخَذ قومُ مُوسى مِنْ بَعْدِهِ مِنْ حُلِيِّهِمْ عِجلاً جَسَداً لَهُ خُوارٌ أَلَمْ يَرَوا أنّهُ لايُكَلِمُهُمْ ولا يَهدِيهِمْ سَبيلاً اتَّخَذُوهُ وَ كانُوا ظالِمينَ).
(وَ لَمّا سُقِطَ فى أيدِيهِمْ وَ رأَوْا أنَّهُمْ قَدْ ضَلُّوا قالُوا لَئِنْ لَمْ يَرْحَمْنا رَبُّنا وَيَغْفِرْ لَنا لَنَكُونَنَّ مِنَ الخاسِرينَ).
(وَلَمّا رَجَعَ مُوسى إلى قَوْمِهِ غضْبانَ أسِفاً قالَ بِئْسَما خَلَفْتُمُونى مِنْ بَعْدى أَعَجِلْتُمْ أ مْرَ رَبِّكُمْ وَ أَلقَى الأَلْواحَ وَأَخَذَ بِرَأْسِ أخيهِ يَجُرُّهُ إلَيْهِ قالَ ابنَ أُمَّ إنَّ القَوْمَ اسْتَضْعَفُونى وَ كادُوا يَقْتُلُونَنى فلا تُشْمِتْ بىَ الأعْداءَ وَ لاتَجْعَلْنى مَعَ القَوْمِ الظّالِمينَ).
(قالَ رَبِّ اغْفِرْ لى وَ لأخى وَ أَدْخِلْنا فى رَحْمَتِكَ وَأَنْتَ أرْحَمُ الرّاحِمينَ).
(إنَّ الّذينَ اتَّخَذُوا العِجْلَ سَيَنالُهُمْ غَضَبٌ مِنْ رَبّهِمْ وَ ذِلَّةٌ فى الحَياةِ الدُّنْيا وَ

صفحه 163
كَذلِكَ نَجْزِى المُفْتَرينَ).
10ـ (وَ الّذينَ عَمِلُوا السَّيِّئاتِ ثُمَّ تابُوا مِنْ بَعْدِها وَ آمَنُوا إنَّ رَبَّكَ مِنْ بَعْدِها لَغَفُورٌ رَحيمٌ). (اعراف/148ـ153)
11ـ (قالَ فَإنّا قَدْ فَتَنّا قَوْمَكَ مِنْ بَعْدِكَ وَ أَضَلَّهُمُ السّامِرىُّ).
12ـ (فَرَجَعَ مُوسى إلى قَوْمِهِ غَضْبانَ أَسِفاً قالَ يا قَوْمِ أَلَمْ يَعِدْكُمْ رَبُّكُمْ وَعْداً حَسَناً أَفَطالَ عَلَيْكُمُ العَهْدُ أَمْ أَرَدْتُمْ أَنْ يَحِلَّ عَلَيْكُمْ غَضَبٌ مِنْ رَبِّكُمْ فَأَخْلَفْتُمْ مَوعِدي).
13ـ (قالُوا ما أَخْلَفْنا مَوْعِدَكَ بِمَلْكِنا وَ لكِنّا حُمِّلْنا أَوْزاراً مِنْ زينةِ القَوْمِ فَقَذَفْناها فَكَذلِكَ أَلْقَى السّامِرىُّ).
14ـ (فَأَخْرَجَ لَهُمْ عِجلاً جَسَداً لَهُ خُوارٌ فَقالُوا هذا إلهُكُمْ وَ إلهُ مُوسى فَنَسِيَ).
15ـ (أَفَلا يَرَوْنَ أَلاّ يَرْجِعُ إلَيْهِمْ قَوْلاً وَ لا يَمْلِكُ لَهُمْ ضَرّاً وَ لا نَفْعاً).
16ـ (وَلَقَدْ قالَ لَهُمْ هارونُ مِنْ قَبْلُ يا قَوْمِ إنَّما فُتِنْتُمْ بِه وَإنَّ رَبَّكُمُ الرَّحْمنُ فَاتَّبِعُونى وَأَطيعُوا أَمْري).
17ـ (قالُوا لَنْ نَبْرَحَ عَلَيْهِ عاكِفينَ حَتّى يَرْجِعَ إلَيْنا مُوسى).
18ـ (قالَ يا هارُونُ ما مَنَعكَ إذْ رَأَيْتَهُمْ ضَلُّوا).
19ـ (أَلاّ تَتَّبِعَنِ أَفَعَصَيْتَ أَمْري).
20ـ (قالَ يَا ابْنَ أُمَّ لاَ تَأْخُذْ بِلِحْيَتى وَ لابِرَأْسى إنّى خَشِيتُ أنْ تَقُولَ فَرَّقْتَ بَيْنَ بَنى إسرائيلَ وَ لَمْ تَرْقُبْ قَوْلي).
21 ـ (قالَ فَما خَطْبُكَ يا سامِرىُّ).
22ـ (قالَ بَصُرْتُ بِما لَمْ يَبْصُرُوا بِهِ فَقَبَضْتُ قَبْضَةً مِنْ أثَرِ الرَّسُولِ فَنَبَذْتُها وَكَذلِكَ سَوَّلَتْ لى نَفْسي).

صفحه 164
23ـ (قالَ فَاذْهَبْ فإنَّ لَكَ فِى الحياةِ أنْ تَقُولَ لامِساسَ وَ إنَّ لَكَ مَوْعِداً لَنْ تُخْلَفَهُ وَ انْظُرْ إلى إلهِكَ الّذى ظَلْتَ عَلَيْهِ عاكِفاً لَنُحَرِّقَنَّهُ ثُمَّ لَنَنْسِفَنَّهُ فى اليَمِّ نَسْفاً).
24ـ (إنّما إلهُكُمُ اللّهُ الّذى لا إلهَ إلاّ هُوَ وَسِعَ كُلَّ شَىْء عِلماً)(طه/85 ـ98).

ترجمه آيات

1ـ به ياد آر آنگاه كه موسى به قوم خود گفت:اى قوم من حقاً كه شما با گزيدن گوساله به عنوان معبود، بر خويشتن ستم كرديد. به سوى پروردگار خود بازگرديد، خويشتنها را بكشيد. اين براى شما پيش خدايتان خوب(كفاره گناه) است، اگر اين كار را انجام دهيد. خداوند به شما نظر رحمت خواهد كرد، او توبه پذير ومهربان است.
2ـ به ياد آريد آنگاه كه ما به موسى چهل شب را وعده كرديم(هنوز مدّت به پايان نرسيده بود) كه گوساله را در غياب او به عنوان معبود برگزيديد. در حالى كه شما ستمگر بوديد.
3ـ موسى با دلايل به سوى شما آمد، ولى در غياب او گوساله را معبود خود برگزيديد، در حالى كه ستمگر بوديد.
4ـ به ياد آريد آنگاه كه از شما پيمان گرفتيم وكوه طور را بربالاى سر شما برافراشتيم(آن چنانكه تصور مى شد در حال سقوط است) آنچه را به شما داديم با قوّت بگيريد، پيامهاى خدا را بشنويد. گفتند: شنيديم. ومخالفت كرديم. به خاطر كفر درونى علاقه به گوساله در جانهاى شما تزريق شده است. به آنان بگو:بد است چيزى كه (تكذيب پيامبران الهى) ايمان شما به آن فرمان مى دهد. اگر مؤمن باشيد.
5ـ قوم موسى در غياب او از زيور آلات خود مجسمه گوساله اى را كه داراى صداى گاو بود، به خدايى گرفتند. نمى بينند كه او با آنها سخن نمى گويد وآنان را به راهى هدايت نمى كند. اين كار را كردند واز ستمگران بودند.

صفحه 165
6ـ آنگاه كه نادم شدند، وقتى ديدند گمراه شدند، گفتند:اگر پروردگار ما بر ما رحم نكند وما را نبخشد از زيانكاران خواهيم بود.
7ـ آنگاه كه موسى به سوى قوم خود خشمگين واندوهناك برگشت، گفت:چه جانشينان بدى براى من بوديد (طبق گفتار من رفتار نكرديد). آيا در امر خداى خود شتاب نموديد. والواح را بر زمين انداخت واز فرط خشم سر برادرش هارون را به سوى خود كشيد وهارون گفت:اى فرزند مادرم در غياب تو قوم مرا ناتوان شمردند، تو با خشم خود دشمنان مرا شادمان مكن ومرا جزء مردم ستمكار مشمار.
8ـ موسى گفت:خدايا من وبرادرم را ببخش ودر رحمت خود وارد ساز كه تو ارحم الراحمين هستى.
9ـ آنگاه موسى با صداى بلند گفت: آنان كه گوساله را معبود خود ساخته اند به زودى خشمى از پروردگارشان وخوارى در زندگى دنيا، نصيبشان مى شود. اين چنين دروغگويان را كيفر مى دهيم.
10ـ آنان كه مرتكب عمل بد شدند، سپس توبه كرده وايمان آورده اند، خدا پس از توبه آنان(نسبت به آنها) بخشاينده ومهربان است.
11ـ ما قوم تو را در غياب تو آزموديم وسامرى، آنها را گمراه كرد.
12ـ موسى به سوى قوم خود خشمگين واندوهناك بازگشت وگفت:اى قوم من مگر پروردگار شما به شما وعده نيكو نداد؟ آيا مدّت جدايى من طولانى شد يا با اين عمل خواستيد خشم خدا متوجّه شما شود؟ به وعده اى كه به من داده بوديد عمل نكرديد.
13ـ بنى اسرائيل در پاسخ گفتند:ما به ميل واختيار خود خلف وعده نكرديم، بلكه ما مقدارى از زر وزيور قوم فرعون را همراه داشتيم. ما آنها را به دور ريختيم (سامرى از اين فرصت استفاده كرد) آنها را براى ذوب در ديگى ريخت.
14ـ نتيجه اين شد كه براى آنان مجسمه گوساله اى را كه داراى صداى گاو بود، بيرون آورد وگفت: اين خداى شما وخداى موسى است. سامرى عهد خود را با موسى فراموش كرد.

صفحه 166
15ـ آيا نمى بينند كه اين گوساله بى روح به گفتار آنان توجه ندارد وسود وزيانى به آنان نمى رساند؟
16ـ وهارون قبلاً به آنها گفت:اى قوم من در بوته آزمايش قرار گرفته ايد وخداى شما همان خداى بخشنده است. از من پيروى كنيد واز من فرمان ببريد.
17ـ بنى اسرائيل در پاسخ گفتند: ما بر عبادت گوساله پايدار خواهيم بود تا موسى به سوى ما باز گردد.
18ـ آنگاه كه موسى بازگشت، به هارون گفت: چه چيز تو را آنگاه كه ديدى بنى اسرائيل گمراه شدند.
19ـ از پيروى من باز داشت؟ آيا با فرمان من مخالفت كردى؟
20ـ گفت:اى فرزند مادرم! ريش وسر مرا نگير، من از آن ترسيدم كه بگويى ميان بنى اسرائيل تفرقه افكندى وبه دستور من عمل نكردى.
21ـ موسى رو به سامرى كرد وگفت:اى سامرى نقش تو در اين كار چه بود؟
22ـ گفت: شناختم آنچه را آنان ندانستند، گرفتم مشتى از اثر پاى رسول را سپس آن را افكندم، نفس من اين عمل را بر من آراست.
23 ــ مـوسـى بـه او گفـت: از ميان ما بيرون برو. تو در زندگى دچار بيمارى اى مى شوى كه هركس نزديك تو آمد، به او بگويى: نزديك مشو. وبراى تو ميعادى است در آخرت كه تخلف نخواهد پذيرفت. اكنون به اين خدايت بنگر كه پيوسته او را عبادت مى كردى، آن را در آتش مى سوزانم وخاكسترش را در دريا مى ريزم.
24ـ خداى شما خدايى است كه جز او خدايى نيست، بر همه چيز داناست.

تفسير موضوعى آيات

موسى براى دريافت تورات همراه با هفتاد نفر به ميقات رفت. امّا هنوز چهل

صفحه 167
روز به پايان نرسيده بود، كه بنى اسرائيل به دنبال انديشه پرستش خداى محسوس رفتند، كه در آغاز ورود به صحراى سينا به موسى پيشنهاد كرده بودند، مجسمه طلايى گوساله اى را كه فردى از آنان به نام سامرى ساخته بود، پرستش كردند وعملاً تمام زحمت پيامبر خود را بر باد دادند.
زمينه گرايش به بت پرستى در آنان وجود داشت. زيرا ساليان درازى در مصر با چشم خود مى ديدند كه مصريان بتها ومجسمه هايى را مى پرستيدند. پس اين انديشه در مدّت اقامت در مصر به آنان تزريق شده بود و تو گويى خميره جانشان شده بود.به تعبير قرآن:(وأُشربوا فى قلُوبِهِمُ العِجْلَ)«گوساله پرستى به آنان تزريق شده بود». از طرف ديگر سى شب به پايان رسيد وموسى باز نگشت. شايعه مرگ موسى نيز بر بازگشت آنان به بت پرستى كمك كرد.
از طرف سوّم بنى اسرائيل به خاطر خفّت وذلّتى كه به آنان وارد شده بود، از نظر دانش در سطح بسيار پايينى بودند وبا اندك تبليغى از اين سو به آن سو مى شدند.
در آيات سوره بقره مسأله پرستش گوساله به اشاره مطرح شده است، نه به صورت بيان داستان. در حقيقت آنگاه كه قرآن وضع بنى اسرائيل عصر رسالت را بيان مى كند و اعمال ننگين آنان را مى شمارد،مى گويد:شماها چنين وچنان كرديد. در موردى فرمود:(باتِّخاذِكُمُ العِجل) در مورد ديگر فرمود:(ثُمَّ اتَّخَذْتُمُ العِجْلَ مِنْ بَعْدِهِ) ودر مورد سوّم از ريشه بت پرستى در روان آنان گزارش مى دهد:(وأُشرِبوا فى قُلُوبِهِمُ العِجْلَ). سرانجام در آخرين آيه سوره بقره مى فرمايد:(بِئْسَما يَأمُرُكُمْ بِهِ إيمانُكُمْ إنْ كُنْتُمْ مُؤمِنينَ). ومفاد اين جمله اين است كه اگر واقعاً مدعى هستيد كه از روى ايمان به تورات، دست به جنايت زده و پيامبران الهى را مى كشيد، حرام خدا(ربا) را حلال مى شماريد وپيامبر اسلام را تصديق نمى كنيد(اگر ايمان شما به اين كارها فرمان مى دهد) به چيز بدى فرمان

صفحه 168
مى دهد، وچون ايمان به چيز بدى فرمان نمى دهد، پس شما ايمان نداريد.
اين قسمت در سوره بقره است، ولى در سوره هاى اعراف وطه اين سرگذشت ننگين به تفصيل بيان شده است.

پرستش گوساله در سوره اعراف وطه

سوره اعراف جريان را اين گونه بيان مى كند:قوم موسى پس از او از زر وزيورى كه داشتند، جسد گوساله اى را كه داراى صدا بود به معبودى برگزيدند: (وَاتَّخَذَ قَوْمُ مُوسى مِنْ بَعْدِهِ مِنْ حُلِيِّهِمْ عِجلاً جَسَداً لَهُ خُوارٌ). (1)
قرآن درك وشعور آنان را چنين بيان مى كند: آنان به قدرى پليد وكند ذهن بودند كه با اينكه مى ديدند اين گوساله با آنان سخن نمى گويد وبه راهى رهبرى نمى كند، ولى آن را مى پرستيدند، چنانكه مى فرمايد:(أَلَمْ يَرَوا أنّهُ لا يُكَلِّمُهُمْ ولا يَهدِيهِمْ سَبيلاً اتَّخَذُوهُ وَ كانُوا ظالِمينَ).
موسى در ميقات بود كه اين حادثه رخ داد وخدا موسى را از چنين جريان غم انگيزى با خبر ساخت وگفت: (قالَ فَإنّا قَدْ فَتَنّا قَوْمَكَ مِنْ بَعْدِكَ وَ أُضَلَّهُمُ السّامِرىُّ). «ما قوم تو را با عمل سامرى در بوته امتحان قرار داديم وسامرى آنان را گمراه ساخت».
در حقيقت اقامت موسى در ميقات، كه براى او شيرين و فرحزا بود، با شنيدن اين خبر به ناراحتى مبدّل گشت. وقتى ميقات پايان پذيرفت، با حالت اندوه

1 . كلمه مِن در جمله «من حليهم» ناظر به ماده اى است كه گوساله از آن ساخته شد; چنانكه گفته مى شود: الخاتم من فضة. وعجيب از نجّار مصرى است كه «مِنْ» را به معناى بدل گرفته وگفته است:زيورها را گرفت وبدل آن گوساله اى به آنان داد. در حالى كه در لغت عرب كلمه «مِنْ» در اين گونه تركيبها نشأية است نه بدل. چنانكه مى گويد:«الباب من خشبة». (قصص الأنبياء، ص222)

صفحه 169
وخشم به سوى قوم خود بازگشت; چنانكه مى فرمايد: (وَلَمّا رَجَعَ مُوسى إلى قَوْمِهِ غضْبانَ أسِفاً)(اعراف/149) و نيز مى فرمايد:(فَرَجَعَ مُوسى إلى قَوْمِهِ غَضْبانَ أَسِفاً) (طه/86).
با توجّه به اينكه اين جريان مربوط به سه دسته بود:
1ـ سامرى كه بت را ساخت وبه بت پرستى دعوت كرد.
2ـ قوم موسى كه فريب سامرى را خوردند وگمراه شدند.
3ـ هارون كه جانشين موسى بود وسرپرستى قوم به او سپرده شده بود.
واكنش موسى در برابر قوم خود در آغاز كار همان توبيخ وسرزنش بود كه از هر دو سوره نقل مى كنيم.
در سوره اعراف مى فرمايد:
( بِئْسَما خَلَفْتُمُونى مِنْ بَعْدى): «بد جانشينانى براى من بوديد».
( أَعَجِلْتُمْ أ مْرَ رَبِّكُمْ):«در فرمان پروردگارتان عجله نموديد».
(إنَّ الّذينَ اتَّخَذُوا العِجْلَ سَيَنالُهُمْ غَضَبٌ مِنْ رَبّهِمْ وَ ذِلَّةٌ فى الحَياةِ الدُّنْيا وَكَذلِكَ نَجْزِى المُفْتَرينَ). «كسانى كه گوساله را معبود خود ساخته اند، به همين زودى در زندگى اين جهان، خشم وذلّتى از طرف پروردگارشان به آنها مى رسد».
ودر سوره طه مى فرمايد:
( أَلَمْ يَعِدْكُمْ رَبُّكُمْ وَعْداً حَسَناً): « آيا پروردگارتان وعده نيكو به شما نداد؟».
( أَفَطالَ عَلَيْكُمُ العَهْدُ):«آيا جدايى من طولانى شد؟».
( أَمْ أَرَدْتُمْ أَنْ يَحِلَّ عَلَيْكُمْ غَضَبٌ مِنْ رَبِّكُمْ فَأَخْلَفْتُمْ مَوعِدى):«يا خواستيد كه عذابى از جانب پروردگارتان به شما نازل گردد كه با وعده من مخالفت ورزيديد؟».
اكنون بايد به تحليل اين نكوهشها پرداخت.

صفحه 170
در گفتار نخست، آنان را به عنوان جانشينان بد توصيف مى كند ومى فرمايد:( بِئْسَما خَلَفْتُمُونى مِنْ بَعْدى) وعلّت آن روشن است. زيرا بر خلاف تعاليم موسى گام برداشتند. او پيامبر توحيد بود وآنان به شرك گرويدند.
در گفتار دوّم، ياد آور مى شود كه به فرمان پروردگارتان شتاب كرديد: (أَعَجِلْتُمْ أ مْرَ رَبِّكُمْ) اين سخن را موقعى مى گويند كه يك انسان پيرو، در غياب رهبر خود به كارى دست بزند كه برخلاف منويات او باشد. مى گويند:«چرا عجله كردى؟» البته اين نه بدان معناست كه مى بايست صبر كرده باشيد تا من برگردم آنگاه به شرك بگراييد، بلكه اين نوعى تعبير ملامت آميز است ومقصود اين است كه چه انگيزه اى شما را به اين كار عجولانه برانگيخت؟
در گفتار سوّم، آنان را به نزول عذاب از طرف پروردگار وگسترش ذلّت در زندگى دنيوى تهديد مى كند; چنانكه مى فرمايد: (إنَّ الّذينَ اتَّخَذُوا العِجْلَ سَيَنالُهُمْ غَضَبٌ مِنْ رَبّهِمْ وَ ذِلَّةٌ فى الحَياةِ الدُّنْيا وَكَذلِكَ نَجْزِى المُفْتَرينَ). مشروح غضب وذلّت در تفسير آيه 51 بقره خواهد آمد.
در پيام چهارم، وعده هاى نيكوى خدا را به بنى اسرائيل ياد آور مى شود. وعده هايى كه با آزادى از چنگال فرعون شروع شده وبا ورود به سرزمين مقدّس پايان مى پذيرد. آيا شايسته مقام شكرگزارى اين بود كه غير خدا را پرستش كنيد؟! چنا نكه مى فرمايد:( أَلَمْ يَعِدْكُمْ رَبُّكُمْ وَعْداً حَسَناً).
در پيام پنجم، ياد آور مى شود كه جدايى من از شما خيلى طولانى نبود ونبايد در اين غيبت كوتاه من، تعاليم مرا به دست فراموشى بسپاريد:( أَفَطالَ عَلَيْكُمُ العَهْدُ).
در آخرين پيام مى گويد: شما با پرستش گوساله عملاً خواستيد خشم خدا را عليه خود برانگيزيد وپيمانى كه با من بسته بوديد شكستيد: (أَمْأَرَدْتُمْ أَنْ يَحِلَّ عَلَيْكُمْ غَضَبٌ مِنْ رَبِّكُمْ فَأَخْلَفْتُمْ مَوعِدى).

صفحه 171
بنى اسرائيل در مقابل توبيخ هاى موسى، منطقى جز منطق كودكانه نداشتند وآن اينكه ما اين عمل را به اختيار خود انجام نداديم، بلكه مقدارى زيور آلات از آل فرعون راهمراه داشتيم. ما آنها را به دور افكنديم و سامرى نيز به دور افكند; چنانكه مى فرمايد:(قالُوا ما أَخْلَفْنا مَوْعِدَكَ بِمَلْكِنا وَ لكِنّا حُمِّلْنا أَوْزاراً مِنْ زينةِ القَوْمِ فَقَذَفْناها فَكَذلِكَ أَلْقَى السّامِرىُّ).
جمله نخست حاكى از يك منطق كودكانه است كه مى گويند:«انحراف ما از خطّ توحيد اختيارى نبود». ولى در جمله دوم مى گويند:«زيور آلاتى كه از آل فرعون گرفته وهمراه خود آورده بوديم به دور افكنديم». شايد مقصود اين باشد كه فكر كرديم ديگر به درد نمى خورد; ولى اين احتمال از نظر آيات ديگر قرآن بعيد است. زيرا معمولاً اين نوع زيور آلات در اختيار زنان قرار مى گيرد وعلاقه زن به زيور آلات يك امر طبيعى است; چنانكه مى فرمايد:(أوَ مَنْ يُنَشَّأُ فِى الحِلْيَةِ وَهُوَ فِى الخِصَامِ غيرُ مبين) (زخرف/18) «آيا كسى كه در زيور آلات نشو ونما مى كند، در حالى كه بيان آشكار وروشنى ندارد، با ديگران يكسان است؟
احتمال دارد كه سامرى زرگر ماهرى بود. بنى اسرائيل را با وعده خاصى فريب داد. زيور آلات آنان را گرفته بود، بدون اينكه مقصود خود را به آنان بگويد. از اين جهت هم بنى اسرائيل وهم سامرى زيور آلات خود را در آتش افكندند وبنى اسرائيل در مقابل يك عمل انجام شده قرار گرفتند وآن اينكه از آن زيور آلات، مجسمه گوساله اى را ساخت كه داراى صداى گاو بود وگفت:«اين است خداى شما وخداى موسى».
اينكه گفتيم بنى اسرائيل در مقابل عمل انجام شده قرار گرفتند، به خاطر لفظ «فا» در كلمه «فاخرَجَ» است.اگر سامرى از اوّل هدف خود را به آنان گفته بود وآنان نيز به همين نيّت زيور آلات در اختيار او قرار داده بودند، نمى توانستند با اين جمله پوزش بخواهند. بنى اسرائيل بااين جمله در مقام عذر خواهى هستند واين كلام در

صفحه 172
صورتى رنگ عذر به خود مى گيرد كه در هنگام دور انداختن زيور آلات، از تصميم سامرى آگاه نباشند. امّا اينكه سامرى چگونه آنان را فريب داد وزيور آلات را گرفت، در آيات اشاره اى به آن، به چشم نمى خورد.
سرانجام هرچه باشد، اين عذر كودكانه پذيرفته نيست. مسلّماً اين بزهكاران براى تبرئه خود ناچارند عذرهايى هر چند ناموجه بتراشند. زيرا آنان مى ديدند كه عبادت گوساله بر ضد پيمانى است كه با موسى بسته اند. گذشته از اين هارون به آنان هشدار داد وگفت:«اى قوم من! شما به وسيله اين عمل در بوته امتحان قرار گرفتيد،خداى شما گوساله نيست،خداى شما همان خداى رحمان است».چنانكه مى فرمايد:(ولَقَدْ قالَ لَهُمْ هارُونُ مِنْ قَبْلُ يا قَوْمِ إنَّما فُتِنْتُمْ بِهِ وإِنَّ رَبَّكُمْ الرّحْمنُ فَاتَّبِعُونى وَ أطيعُوا أمْرى). (طه/90)
همين پوزش طلبان در پاسخ هارون گفتند: ما فعلاً اين گوساله را مى پرستيم تا موسى باز گردد. چنانكه قرآن اين جمله را چنين حكايت مى كند:(قالُوا لَنْ نَبْرَحَ عَلَيْهِ عاكِفينَ حَتّى يَرْجِعَ إلَيْنا مُوسى).(طه/91)
از مجموع اين سخنان روشن مى شود كه آنان در پرستش گوساله هرگز معذور نبودند وبايد به كيفر اعمال خود برسند.

بازخواست موسى از برادرش هارون

تا اين جا گفتگوى موسى با فريب خوردگان بنى اسرائيل روشن شد. اكنون ببينيم او با برادر خود چگونه رفتار كرد. از اينكه موسى به هنگام رفتن به ميقات به او گفت:(وَ أصْلِحْ وَ لا تَتَّبِعْ سَبيلَ المُفْسدينَ)(اعراف/142)، گويا مى دانست كه در غياب او فتنه وفسادى بر پا مى شود واو برادر خود رانسبت به آن هشدار داد. يك چنين پيش بينى ممكن است مربوط به وحى نباشد، بلكه موسى اين رهبر تيز بين، با توجه به روحيات قوم خود واز اينكه به هنگام فرود در بيابان سينا خواهان خداى

صفحه 173
محسوس بودند، مى توانست چنين انحرافى را در مورد آنان پيش بينى كند. او به هنگام مراجعت از ميقات، در حالى كه وحى او را از جريان گوساله پرستى بنى اسرائيل با خبر كرده بود، سخت خشمگين وناراحت بود; به گونه اى كه از فرط خشم واينكه تمام زحمات او به باد رفته است، دو عكس العمل نشان داد. هدف او اين بود كه جنايتكاران از بزرگى گناه خود آشنا شوند. در حقيقت اين دو عكس العمل جنبه تربيتى داشت واگر چنين نمى كرد وبرخورد او ملايم بود، شايد بنى اسرائيل بر همان بت پرستى خود باقى مى ماندند. ولى آنگاه كه بنى اسرائيل اين دو نوع عكس العمل را از موسى در مورد دو چيز ديدند كه نزد او بسيار مقدّس وگرامى بودند، فهميدند كه گناه بسيار بزرگى را مرتكب شده اند وفوراً از آن بازگشتند وهمگى گفتند: (لَئِنْ لَمْ يَرْحَمْنا رَبُّنا وَيَغْفِرْ لَنا لَنَكُونَنَّ مِنَ الخاسِرينَ)(اعراف/149).
اين دو عكس العمل عبارت بودند از:
1ـ افكندن الواح تورات.
2ـ گرفتن سر وريش برادر وكشاندن او به سوى خود.
تورات وحى الهى بود كه از منزلت خاصى نزد موسى برخوردار بود وبرادر او هارون، پيامبرى بود معصوم كه گرد گناه نمى گشت. با اين وصف از فرط خشم براى تربيت بنى اسرائيل، تورات را بر زمين افكند وسر برادر را گرفت وبا كمال تندى به او گفت:(قالَ يا هارُونُ ما مَنَعكَ إذْ رَأَيْتَهُمْ ضَلُّوا *أَلاّ تَتَّبِعَنِ أَفَعَصَيْتَ أَمْرى) (طه/92ـ93):«چه چيزى سبب شد، آنگاه كه ديدى آنان گمراه شدند، از من پيروى نكنى (شدت عمل به خرج ندهى)؟! آيا با دستور من مخالفت كردى؟!»
اينجا بود كه بنى اسرائيل از سرنوشت خود آگاه شدند وفهميدند كه كيفر سختى در كمين آنهاست.
هارون با كمال ملاطفت در برابر خشم برادر چنين گفت:فرزند مادرم! سر وريش مرا مگير! علّت اينكه من شدّت عمل به خرج ندادم اين بود كه از آن ترسيدم

صفحه 174
كه بگويى:«چرا ميان بنى اسرائيل تفرقه افكندى وملاحظه گفتار مرا نكردى» :(قالَ يَا ابْنَ أُمَّ لاَتَأخُذْ بِلِحْيَتى وَ لابِرَأْسى إِنّى خَشِيتُ أنْ تَقُولَ فَرَّقْتَ بَيْنَ بَنى إسرائيلَ وَ لَمْ تَرْقُبْ قَوْلى).(طه/94)
ودر سوره اعراف سخن هارون را چنين بيان مى كند:«بنى اسرائيل در غياب تو مرا ناتوان شمردند ونزديك بود مرا بكشند. با اين كارت دشمنان مرا شاد مكن ومرا در شمار ستمگران قرار مده»:(قالَ ابنَ أُمَّ إنَّ القَوْمَ اسْتَضْعَفُونى وَ كادُوا يَقْتُلُونَنى فلاتُشْمِتْ بيَ الأعْداءَ وَ لاتَجْعَلْنى مَعَ القَوْمِ الظّالِمينَ)(اعراف/150).
سخنان عاطفى ومحبت آميز هارون از خشم موسى كاست. ازاين جهت براى خود وبرادرش از خدا طلب مغفرت كرد واز خدا خواست كه آنان را در رحمت خود وارد سازد:(قالَ رَبِّ اغْفِرْ لِى وَ لأخى وَ أَدْخِلْنا فى رَحْمَتِكَ وَأَنْتَ أرْحَمُ الرّاحِمينَ)(اعراف/151).
در اين شرايط بود كه با روى باز با برادر سخن گفت والواح را از روى زمين برداشت; الواحى كه مايه هاى هدايت ورحمت در آن فراوان بود; چنانكه مى فرمايد:(وَلَمّا سَكَتَ عَنْ مُوسَى الغَضَبُ أَخَذَ الأَلْواحَ وَ فى نُسْخَتِها هُدًى وَرَحْمَةٌ لِلّذينَ هُمْ لِرَبِّهِمْ يَرْهَبُونَ)(اعراف/154).

گفتگوى موسى با سامرى

در آغاز سخن ياد آور شديم كه اطراف اين جريان را مثلثى تشكيل مى داد كه دو ضلع آن بنى اسرائيل وجانشين او هارون بود وضلع سوّم آن جنايتكارى به نام «سامرى» بود كه با ساختن گوساله آنان را از طريق توحيد منحرف كرد. موسى پس از فراغت از دو ضلع نخست، رو به سامرى كرد وگفت:چه كارى راانجام دادى: (قالَ فَما خَطْبُكَ يا سامِرىُّ) ؟ او در پاسخ چنين گفت:(قالَ بَصُرْتُ بِما لَمْ يَبْصُرُوا بِهِ فَقَبَضْتُ قَبْضَةً مِنْ أثَرِ الرَّسُولِ فَنَبَذْتُها وَ كَذلِكَ سَوَّلَتْ لى نَفْسى):«ديدم آنچه را

صفحه 175
بنى اسرائيل نديدند. مشتى از اثر رسول را برداشتم وآن را افكندم واين چنين نفس من اين كار را در نظـرم جلوه داد».
مقصود از اين جمله ها چيست؟مفسران دو احتمال داده اند كه هيچ كدام استوار به نظر نمى رسد. و خدا از آن آگاه است.
احتمال اول اين است كه مى گويند وى گفت: به هنگام آمدن لشكر فرعون به كنار دريا، من جبرئيل را بر مركبى ديدم كه براى تشويق آن لشكر به ورود به جاده هاى خشكيده دريا در پيشاپيش آنان حركت مى كرد. قسمتى از خاك زير پاى مركب او را برگرفتم وآن را در درون مجسمه گوساله افكندم. اين صداى گوساله از بركت آن است.
بيشتر مفسران اين احتمال را پذيرفته اند، ولى آيا يك فرد عادى مى تواند فرشته مجسم را ببيند؟ فرض مى كنيم كه مى تواند ببيند، لكن اين پرسش پيش مى آيد وآن اينكه سامرى مگر از بنى اسرائيل نبود؟ در حالى كه آيات گذشته شهادت داد كه بنى اسرائيل از دريا گذشته بودند كه آل فرعون رسيدند وبه گمان اينكه راه خشك است به مسير خود ادامه دادند وغرق شدند. در اين صورت سامرى در چه موقع توانست از پشت سر مركب جبرئيل بيايد وخاكى از اثر پاى آن بردارد؟
گذشته از اين از كجا فهميد كه اثر پاى اسب جبرئيل داراى چنين خاصيتى است كه اگر بر جمادى ريخته شود به صدا در مى آيد؟
اصولاً احتمال دارد كه صداى گوساله مصنوعى به خاطر تعبيه دستگاه صدايى در داخل آن بود كه به هنگام خروج هوا با فشار، صداى گاو مى داد. امروزه اين مسأله در اسباب بازى كودكان فراوان است.
احتمال ديگر اينكه من به آثار(تعاليم) رسول يعنى موسى، مؤمن بودم ولى آنگاه كه به فكر ساختن گوساله براى بنى اسرائيل افتادم، اين تعاليم را به دور ريختم واين كار در نظرم زيبا جلوه كرد. در اين صورت رسول به معنى پيامبر خواهد بود

صفحه 176
ومقصود از «اثر» تعاليم اوست. همچنان كه مقصود از «قبضت قبضة» ايمان به برخى از تعاليم رسول مى باشد ومقصود از «نبذتها» ترك تعاليم اوست.
حق اين است كه اين احتمال بسيار دور از ظاهر آيه و تأويل است. بايد صبر كرد تا به مرور زمان ودقّت در آيات، مفهوم آيه برايمان روشن شود.

مجازات سامرى

چنانكه مى دانيم بايد كيفر با جرم يك نوع همآهنگى داشته باشد. كيفر انسانى كه مايه شرك وارتداد انبوهى از بنى اسرائيل گرديد، بايد بسيار عظيم وسنگين باشد. مثلاً هم بايد در اين جهان به كيفر خود برسد، وهم درجهان ديگر دچار عذاب شديد گردد. قرآن براى او دو مجازات سنگين ويك عكس العمل نقل مى كند كه به ترتيب ياد آور مى شويم:
1ـ موسى به او گفت:«تو به همين زودى دچار بيمارى خاصى مى شوى كه از ديدار مردم وحشت مى كنى وهر كس به تو نزديك شود، به او مى گويى: بامن تماس مگير» :(قالَ فَاذْهَبْ فإنَّ لَكَ فِى الحياةِ أنْ تَقُولَ لامِساسَ).
2ـ عذاب دردناكى در روز رستاخيز در كمين توست، عذابى كه تخلف پذير نخواهد بود:( وَ إنَّ لَكَ مَوْعِداً لَنْ تُخْلَفَهُ): «ميعادى با توست كه از آن تخلف نخواهى كرد».
3ـ معبودت را كه مدتها پرستش كردى، مى سوزانم وآن را به دريا مى ريزم: (وَ انْظُرْ إلى إلهِكَ الّذى ظَلْتَ عَلَيْهِ عاكِفاً لَنُحَرِّقَنَّهُ ثُمَّ لَنَنْسِفَنَّهُ فى اليَمِّ نَسْفاً).(طه/97)
معبود او مجسمه طلايى بود، وسوزاندن مجسمه ذوب آن بود كه از آن حالت بيرون آيد وبراى اينكه باقيمانده هاى آن مورد پرستش قرار نگيرد، تصميم مى گيرد كه همه را به دريا بريزد.

صفحه 177
واز اين طريق، گردا گرد اين مرد پليد خطى كشيده شد كه كسى با او تماس نگيرد وبار ديگر به وسوسه ديگران نپردازد.
آيا كار در همين جا پايان پذيرفت، يا از اين گروه پست وپليد زهر چشمى گرفته شد كه ريشه فكر بازگشت به بت پرستى به طور كلى سوزانده شد؟ شكى نيست كه اگر مرتدان را گوشمالى نمى دادند وبه توبيخ لفظى اكتفا مى شد، خطر بازگشت به بت پرستى باقى مى ماند. از اين جهت موسى در نخستين لحظه ملاقات به آنان چنين گفت:
(إنَّ الّذينَ اتَّخَذُوا العِجْلَ سَيَنالُهُمْ غَضَبٌ مِنْ رَبّهِمْ وَ ذِلَّةٌ فى الحَياةِ الدُّنْيا وَكَذلِكَ نَجْزِى المُفْتَرينَ) (اعراف/152).
«كسانى كه گوساله را معبود خود گرفته اند، به همين زودى در اين جهان مشمول عذاب الهى وذلّت مى شوند وما اين چنين افترازنندگان را كيفر مى دهيم».
(وَ الّذينَ عَمِلُوا السَّيِّئاتِ ثُمَّ تابُوا مِنْ بَعْدِها وَ آمَنُوا إنَّ رَبَّكَ مِنْ بَعْدِها لَغَفُورٌ رَحيمٌ)(اعراف/153). «كسانى كه كار زشت انجام داده سپس راه توبه را پيش گرفته اند، پروردگار تو پس از آن بخشنده ومهربان است».
اين عذاب وذلّت كه به همين زودى دامنگير آنها خواهد شد چيست؟ اجمال اين سخن به وسيله آيه پنجاه وچهارم از سوره بقره مرتفع مى شود. در آنجا به پرستندگان «عجل» چنين خطاب مى كند:«بايد توبه كنيد وخود را بكشيد واين براى شما خوبست زيرا خدا از دريچه رحمت به سوى شما باز گشته است. او توبه پذير ومهربان است.» (وَ إذْ قالَ مُوسى لِقَومِهِ يا قومِ إنَّكُمْ ظَلَمْتُمْ أنْفُسَكُمْ باتّخاذِكُمُ العِجْلَ فَتُوبُوا إلى بارِئِكُمْ فاقْتُلُوا أنْفُسَكُمْ ذلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ عِنْدَ بارِئِكُمْ فَتابَ عَلَيْكُمْ إنَّهُ هُوَ التَّوّابُ الرّحيم) (بقره/54).
مفسران در تفسير جمله (فاقْتُلُوا أَنْفُسَكُم)وجوه مختلفى را ذكر كرده اند كه

صفحه 178
ياد آور مى شويم:
1ـ اشخاصى كه گوساله نپرستيده بودند، آنان را كه پرستيده وتوبه كرده بودند بكشند وتوبه آنها همين بود كه كشته شوند.
درست است كه خداوند در آيه 153 سوره اعراف، پذيرش توبه را نويد مى دهد ومى گويد:خداوند توبه افراد گنهكار را مى پذيرد، ولى توبه مراحلى دارد. دربرخى از مراحل، با پذيرش توبه كيفر دنيوى حذف نمى شود.
اشكال اين وجه اين است كه از نظر ظاهر آيه، مورد خطاب پرستشگران گوساله است وآنها بايد خويشتن را بكشند. در اين صورت چگونه مى توان گفت مقصود اين است كه افراد مبرا از پرستش، پرستشگران را كه توبه كرده اند بكشند؟ دقّت در خطاب آيه كه روى سخن با آن گروه مرتد وخطاب كشتن متوجه آنهاست، اين وجه را دور از صواب جلوه مى دهد.
2ـ گروه مؤمن آن گروه راكه به پرستش گوساله اصرار مىورزيدند وهنوز از آن دست نكشيده بودند، بكشند. اشكالى كه متوجه نظريه نخست بود، متوجّه اين نظر نيز هست. زيرا ياد آور شديم كه خطاب، متوجه پرستندگان گوساله است. چه جمله اى روشن تر از اينكه مى گويد: (إنَّكُمْ ظَلَمْتُمْ أنْفُسَكُمْ باتّخاذِكُمُ العِجْلَ فَتُوبُوا إلى بارِئِكُمْ فاقْتُلُوا أنْفُسَكُمْ...) بنابر اين كشنده بايد از همين گروه پرستشگر باشد، نه گروه مؤمن وپيراسته از پرستش بت.
گذشته از اين از آيه149 سوره اعراف استفاده مى شود كه همه منحرفان پس از آمدن موسى، از عبادت «عجل» دست كشيدند; چنانكه مى فرمايد:(وَ لَمّا سُقِطَ فى أيدِيهِمْ وَ رأَوْا أنَّهُمْ قَدْ ضَلُّوا قالُوا لَئِنْ لَمْ يَرْحَمْنا رَبُّنا وَيَغْفِرْ لَنا لَنَكُونَنَّ مِنَ الخاسِرينَ)(اعراف/149).«هنگامى كه حقشان كف دستشان نهاده شد وديدند كه گمراه شده اند، گفتند: اگر پروردگار ما رحم نكند وما را نبخشد، ما از زيانكاران خواهيم بود». در اين صورت چگونه مى توانيم بگوييم مقتولها، همان افراد پرستش

صفحه 179
كننده عجل مى باشند؟
ما تصور مى كنيم كه هر دو تفسير با ظاهر آيه تطبيق نمى كند واحتمال سوّم كه هم اكنون ياد آور مى شويم، با ظاهر آيه بيشتر تطبيق مى كند.
3ـ مرتدان از بنى اسرائيل براى تكميل توبه خود موظف شدند كه خود را بكشند. به اين معنى يا هر شخصى خود را بكشد ويا يكديگر را بكشند. در اين صورت خطاب به خود پرستشگران مى باشد وآنها مأمور شدند كه همديگر را بكشند. اين نظر با ظاهر تورات نيز موافق است كه مى فرمايد:«دعا إليهم من يرجع إلى الربّ فأجابه بنو لاوى فأمرهم بأن يأخذوا السيوف ويقتل بعضهم بعضاً».
وهرگز نبايد چنين دستور را با پذيرش توبه، كه در سوره اعراف آمده، مخالف دانست; زيرا ممكن است همين عمل مكمّل توبه بوده باشد.
***

7

چهل سال سرگردانى در بيابان سينا

حضرت موسى در راه هدايت قوم خودبا مشكلات فراوانى روبرو مى شد. او بزرگترين خطر را (باز گشت بنى اسرائيل به بت پرستى) با درايت خاص پشت سر نهاد ومانند يك انقلابى به موقع تصميم گرفت وريشه ناپاك شرك را سوزاند وبا اعدام مرتدان، درس عجيبى به ديگران داد. اكنون وقت آن رسيده است كه آنان را به سرزمين «موعود» فلسطين ببرد. سرزمينى كه قرآن از آن (الأرضُ المقدّسة) نام مى برد ودر آيه ديگر (1) آن را با جمله (بارَكْنا حَوْلَهُ) توصيف مى كند.
وارد شدن در چنين سرزمين به آسانى صورت نمى پذيرد. اين سرزمين در

1 . اسراء/1.

صفحه 180
اختيار گروهى به نام «عمالقه» بود كه از نژاد سامى بودند و مدّتها در شمال شبه جزيره عربستان زندگى كرده اند.
افرادى از بنى اسرائيل به عنوان تحقيق از شرايط حاكم بر منطقه، اعزام شدند. آنها به هنگام بازگشت از قدرت فوق العاده ساكنان آن سرزمين سخن گفتند وهمين سبب شد كه بنى اسرائيل ازحركت به سوى سرزمين موعود خود دارى كنند وبگويند:«ما را ياراى مقاومت ونبرد باآنان نيست.» حتّى با كمال وقاحت به موسى بگويند:«تو با خدايت برويد نبرد كنيد و دشمن را بيرون رانيد، آنگاه ما پشت سر شما وارد مى شويم».
درست است كه گزارش از نيروهاى موجود در منطقه، در كيفيت تصميم گيرى آنان مؤثر بود، ولى اين تأثير نسبت به روحيه اى كه بر بنى اسرائيل حكومت مى كرد، ناچيز بود.
بنى اسرائيل ساليان درازى در اسارت فرعون بودند. به زندگى ذلّتبار عادت كرده بودند. هنوز مزه آزادى واستقلال را درست نچشيده بودند. از اين جهت، انگيزه اى براى جهاد ونوشيدن شربت شهادت در خود احساس نمى كردند.
قرآن اين بخش از زندگى موسى با بنى اسرائيل را چنين بيان مى كند:
(وَإذْ قالَ مُوسى لِقَوْمِهِ يا قَوْمِ اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللّهِ عَلَيْكُمْ إذْ جَعَلَ فيكُمْ أنْبِياءَ وَجَعَلَكُمْ مُلُوكاً وَ آتاكُمْ ما لَمْ يُؤْتِ أحَداً مِنَ العالَمينَ).
(يا قَوْمِ ادْخُلُوا الأرضَ المُقَدّسَةَ الّتى كَتَبَ اللّهُ لَكُمْ وَلاتَرتَدُّوا عَلى أدْبارِكُمْ فَتَنْقَلِبُوا خاسِرينَ).
(قالُوا يا مُوسى إنَّ فيها قَوْماً جَبّارِينَ وَ إنّا لَنْ نَدْخُلَها حَتّى يَخْرُجُوا مِنْها فَإنْ يَخْرُجُوا مِنْها فَإنّا داخِلُونَ).
(قالَ رَجُلانِ مِنَ الّذينَ يَخافُونَ أَنْعَمَ اللّهُ عَلَيْهِمَا ادْخُلُواْ عَلَيْهِمُ البابَ فَإذا

صفحه 181
دَخَلْتُمُوهُ فَإنَّكُمْ غالِبُونَ وَ عَلَى اللّهِ فَتَوَكَّلُوا إنْ كُنْتُمْ مُؤمِنينَ).
(قالُوا يا مُوسى إنّا لَنْ نَدْخُلَها أَبَداً ما دامُوا فيها فَاذْهَبْ أنْتَ وَ رَبُّكَ فَقاتِلا إنّا ههُنا قاعِدُونَ).
(قالَ رَبِّ إنّى لا أَمْلِكُ إلاّ نَفْسى وَ أَخى فَافْرُقْ بَيْنَنا وَ بَيْنَ القَوْمِ الفاسِقينَ).
(قالَ فَإنَّها مُحَرَّمَةٌ عَلَيْهِمْ أَرْبَعينَ سَنَةً يَتيهُونَ فى الأرْضِ فَلا تَأْسَ عَلَى القَوْمِ الفاسِقينَ). (مائده/20ـ26)

ترجمه آيات

1ـ به ياد آر هنگامى را كه موسى به قوم خود گفت:نعمتهاى خدا را بر خويش به خاطر آوريد: در ميان شما پيامبران برانگيخت وشما را سلاطين قرار داد وچيزى را كه به احدى از جهانيان نداده، به شما داده است.
2ـاى قوم! به سرزمين مقدس وارد شويد. سرزمينى كه خدا براى شما مقرر داشته است وبه پشت سر خود باز نگرديد تا از زيانكاران شويد.
3ـ گفتند:اى موسى در آن سرزمين گروه قدرتمندى است وهرگز به آنان وارد نمى شويم، مگر اينكه آنها از آنجا خارج شوند.اگر بيرون رفتند، آنگاه ما داخل مى شويم.
4ـ دو نفر از كسانى كه خدا به آنها نعمت داده بود، به آنان گفتند:شما وارد شهر شويد(مترسيد)هرموقع وارد شهر شديد، شما پيروز هستيد. اگر مؤمن هستيد بر خدا توكل كنيد.
5ـ گفتند:اى موسى! تا هنگامى كه ساكنان ارض مقدس در آنجا هستند، ما وارد شهر نمى شويم. تو وپروردگارت برويد بجنگيد، ما در اينجا نشسته ايم!
6ـ موسى گفت:خداى من! جز خود وبرادر، اختيار كسى را در دست

صفحه 182
ندارم. ميان من واين گروه فاسق (بيرون از اطاعت) جدايى بيفكن.
7ـ خدا به موسى گفت:(به خاطر يك چنين سرپيچى از فرمان) سرزمين مقدّس براى آنان چهل سال ممنوع است (نمى توانند به آن وارد شوند). آنان در اين مدّت، پيوسته در زمين سرگردان بوده ودر باره سرنوشت اين گروه خارج از اطاعت، غمگين مباش.

تفسير موضوعى آيات

حضرت موسى براى احياى روح حق شناسى در قوم،وبراى آماده سازى آنان براى نبرد با اشغالگران ارض مقدس، نعمت بزرگ الهى را در حقّ بنى اسرائيل متذكر مى شود ومى گويد:نعمت هاى بزرگ الهى را به خاطر آوريد.
الف: خاندان يعقوب، كه خاندان نبوت بوده وپيامبران از اين بيت برخاسته واين نعمت نيز ادامه دارد; چنانكه مى فرمايد:(إذْ جَعَلَ فيكُمْ أنْبِياءَ).
ب: شما را ملوك وسلاطين قرار داد:(وَ جَعَلَكُمْ مُلُوكاً) واگر همه آنان را ملوك وسلاطين مى خوانند، از طريق مبالغه است واين نوع سخن گويى در ميان مردم رايج است تا آنجا كه اگر فردى از قبيله اى زمامدار كشورى شد، افراد قبيله را شاهان كشور مى خوانند. در تاريخ بنى اسرائيل ملوك وزمامداران با عظمتى، چه پيش از موسى مانند يوسف وچه پس از او مانند داود وسليمان، بر بخش وسيعى حكومت مى كردند.
احتمال دارد كه مقصود از «ملوكاً» آزاد سازى آنان از سلطه فرعون باشد. در لغت عرب «ملك» به معنى مالك وصاحب اختيار به كار مى رودودر آيات گذشته خوانديم كه بنى اسرائيل بازگشت خود را به بت پرستى از روى اختيار نمى دانستند ودر اين مورد گفتند:(ما أخْلَفْنا مَوْعِدَكَ بَمَلْكِنا). (طه/87)
ج: به شما چيزى داد كه به جهانيان نداده است:(وَ آتاكُمْ ما لَمْ يُؤتِ أحَداً مِنَ العالَمينَ). ممكن است مقصود نزول «من» و«سلوى» باشد كه در گذشته بيان

صفحه 183
گرديد.
قومى به تعداد هفتصد هزار نفر مدّتها در يك بيابان از جهان غيب ارتزاق كنند ودست به سياه وسفيد نزنند وغذاى خود را در برابر چشمانشان آماده ببينند، چنين موهبتى نصيب هيچ ملّتى نشده است; چنانكه مى فرمايد:( وَ آتاكُمْ ما لَمْ يُؤتِ أحَداً مِنَ العالَمينَ).
پس از بيان نعمتهاى بزرگ الهى به آنان فرمان مى دهد كه از اين سرزمين كوچ وهجرت كنيد و به سرزمين مقدّس وارد شويد; سرزمينى كه خدا آن را براى شما مقدّر كرده است، وبا فرمان خدا مخالفت نكنيد تا از زيانكاران نشويد:
(يا قَوْمِ ادْخُلُوا الأرضَ المُقَدّسَةَ الّتى كَتَبَ اللّهُ لَكُمْ وَلاتَرتَدُّوا عَلى أدْبارِكُمْ فَتَنْقَلِبُوا خاسِرينَ).
ولى سخنان ومقدمه چينيهاى موسى در دل مرده آنان تأثيرى نكرد وگفتند:«اى موسى!تومى دانى كه در آن سرزمين، گروه قوى ونيرومندى زندگى مى كنند وتا آنها بيرون نروند، ما وارد نمى شويم.» :(قالُوا يا مُوسى إنَّ فيها قَوْماً جَبّارِينَ وَ إنّا لَنْ نَدْخُلَها حَتّى يَخْرُجُوا مِنْها فَإنْ يَخْرُجُوا مِنْها فَإنّا داخِلُونَ).
اين پاسخ حاكى از آن بود كه هنوز روح سلطه پذيرى وحكمرانى بر آنان حكومت مى كرد، وزندگى ذلّتبار با زندگى شرافتمندانه (آزادى) در نظرشان يكسان بود.
آرى گاهى در ميان جمعيتها مردان با شهامت وفداكارى به صورت نادر پيدا مى شوند. قرآن ياد آور مى شود:« دو نفر از بنى اسرائيل به توبيخ قوم خود پرداختند وگفتند:شما بر خدا توكّل كنيد وتا در دروازه شهر بياييد، آنگاه مشمول الطاف الهى مى گرديد»:(قالَ رَجُلانِ مِنَ الّذينَ يَخافُونَ أَنْعَمَ اللّهُ عَلَيْهِمَا ادْخُلُواْ عَلَيْهِمُ البابَ فَإذا دَخَلْتُمُوهُ فَإنَّكُمْ غالِبُون).
خداوند براى اين دو نفر دو ويژگى ذكر مى كند:

صفحه 184
( يَخافُونَ):مى ترسند.
( أَنْعَمَ اللّهُ عَلَيْهِمَا):خدا به آنان نعمت داده بود.
مقصود از خوف، خوف از مخالفت است ومقصود از نعمت، ايمان كامل ودرايت در حدّ بالاست.
مشكل پيروزى از نظر اين دو نفر اين است تا دروازه هاى شهر برسند. از اين به بعد ديگر مشكلى نخواهند داشت. زيرا وصول به دروازه شهر بدون مقاومت، حاكى از غفلت دشمن است وهيچ تاكتيكى از نظر اهميّت به اندازه غافلگيرى نيست. در اين صورت طرف آنچنان دست وپاى خود را گم مى كند كه به جاى كشتن دشمن، خوديها را مى كشند.
سخنان موسى واين دو نفر در روحيه آنان اثرى نگذاشت. اين بار با كمال وقاحت به موسى گفتند:تو با خدايت برويد نبرد كنيد و دشمن را از پيش ما برداريد. و ما در اين صورت وارد شهر مى شويم. تو گويى، آنان دُردانه هاى صفحه هستى هستند وبايد همه در خدمت آنها باشند:
قانون خلقت است كه بايد شود ضعيف *** هر ملّتـى كه به خور وخواب، خـو كند
قرآن گفتار آنان را چنين نقل مى كند:(قالُوا يا مُوسى إنّا لَنْ نَدْخُلَها أَبَداً ما دامُوا فيها فَاذْهَبْ أنْتَ وَ رَبُّكَ فَقاتِلا إنّا ههُنا قاعِدُونَ).
آنان كجا وياران رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) در جنگ بدر كجا؟! آنگاه كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) با آنان در پيشروى به سوى دشمن وبازگشت به مكّه مشورت كرد ونظر خواست، سعد معاذ گفت:اى رسول گرامى! اگر وارد اين دريا شوى(به درياى سرخ اشاره كرد) ما نيز پشت سر تو وارد دريا مى شويم! ومقداد گفت: ما مثل بنى اسرائيل نيستيم كه بگوييم تو وخدايت برويد نبرد كنيد، ما در اينجا نشسته ايم. ما مى گوييم

صفحه 185
تو خدايت برويد وما پشت سر شما هستيم.(1)
دراين شرايط بود كه موسى از هدايت قوم خود مأيوس گرديد. با خداى خود چنين مناجات كرد:«پروردگارا! من تنها اختيار خود وبرادرم را دارم. ميان من واين گروه متمّرد جدايى بيفكن.»: (قالَ رَبِّ إنّى لا أَمْلِكُ إلاّ نَفْسى وَ أَخى فَافْرُقْ بَيْنَنا وَبَيْنَ القَوْمِ الفاسِقينَ).
اين آيه آنان را گروه فاسق مى خواند; يعنى گروهى كه فرمان پيامبر خود را رد كردند ودر مرز كفر قرار گرفتند.
دعاى موسى مستجاب شد وخطاب آمد: اين جمعيت از ورود به اين سرزمين كه از انواع مواهب مادى ومعنوى مالامال است، محروم مى باشند وبايد چهل سال تمام در اين بيابان سرگردان بمانند تا اين نسل زبون بميرد ونسلى ديگر جاى آنان را بگيرد تا آنها بتوانند اين سرزمين مقدّس را فتح كنند. در حقيقت زندگى چهل سال در يك بيابان نسل آنان را آبديده كرد ودر مقابل مشكلات مقاوم شدند. آنگاه توانستند به سرزمينى مقدّس با نسلى پاك وارد شوند; چنانكه مى فرمايد:(قالَ فَإنَّها مُحَرَّمَةٌ عَلَيْهِمْ أَرْبَعينَ سَنَةً يَتيهُونَ فى الأرْضِ فلا تَأْسَ عَلَى القَوْمِ الفاسِقينَ).
***

1 . ابن هشام، سيره2/615 ط مصر.

صفحه 186

8

لجاجتهاى بنى اسرائيل

تا اينجا بازندگانى موسى با بنى اسرائيل كاملاً آشنا شديم كه همگى حاكى از يك روح عصيان وطغيان ولجاجت وعناد در قوم او است.
لجاجتهاى بنى اسرائيل به آنچه در گذشته بيان كرديم، منحصر نيست. قرآن سرگذشتهاى گوناگونى از آنان نقل مى كند كه همگى از يك وجدان ناآرام وسركش وعصيانگر حكايت مى كند. از ميان اين سرگذشتها به سه نمونه آن اشاره مى كنيم:
1ـ بر افراشتن كوه بر سر آنان.
2ـ فرمان داخل شدن از دروازه شهر با حالت خاص.
3ـ نهى از كار وكوشش در روز شنبه وقانون شكنى آنان.
اينك آيات مربوط به موضوعات ياد شده:

آيات موضوع

(وَإذْ أخَذْنا مِيثَاقَكُمْ وَ رَفَعْنا فَوقَكُمُ الطُّورَ خُذُوا ما آتَيْناكُمْ بِقُوَّة وَ اذْكُروا ما فيهِ لعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ).
(ثُمَّ تَوَلَّيْتُمْ مِنْ بَعْدِ ذلِكَ فَلَوْلا فَضْلُ اللّهِ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَتُهُ لَكُنْتُمْ مِنَ الخاسِرينَ) (بقره/63ـ64)
(وَإذْ أخَذْنا مِيثاقَكُمْ وَ رَفَعْنا فَوْقَكُمُ الطُّورَ ...). (بقره/93)
(وَرَفَعْنا فَوْقَهُمُ الطُّورَ بِمِيثاقِهِمْ وَ قُلْنا لَهُمُ ادْخُلُوا البابَ سُجَّداً وَ قُلْنا لَهُمْ لاتَعْدُوا فى السَّبْتِ وَ أَخَذْنا مِنْهُمْ مِيثاقاً غلِيظاً). (نساء/154)

صفحه 187
(وَ إذْنَتَقْنَا الجَبَلَ فَوْقَهُمْ كَأَنَّهُ ظُلَّةٌ وَ ظَنُّوا أنَّهُ واقِعٌ بِهِمْ خُذُوا ما آتَيْناكُمْ بِقُوَّة وَ اذْكُرُوا ما فيهِ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ). (اعراف/171)
(وَ إذْ قُلْنَا ادْخُلُوا هذِهِ القَرْيَةَ فَكُلُوا مِنْها حَيْثُ شِئْتُمْ رَغَداً وَادْخُلُوا البابَ سُجَّداً وَ قُولُوا حِطَّةٌ نَغْفِرْ لَكُمْ خَطاياكُمْ وَ سَنَزيدُ المُحْسِنينَ).
(فَبَدَّلَ الّذينَ ظَلَمُوا قَولاً غَيْرَ الّذى قِيلَ لَهُمْ فَأَنْزَلْنا عَلَى الّذينَ ظَلَمُوا رِجْزاً مِنَ السَّماءِبِما كانُوا يَفْسُقُونَ). (بقره/58ـ59)
(وَ إذْ قيلَ لَهُمُ اسْكُنُوا هذِهِ القَرْيَةَ وَ كُلُوا مِنْها حَيْثُ شِئْتُمْ وَ قُولُوا حِطَّةٌ وَادْخُلُوا البابَ سُجَّداً نَغْفِرْلَكُمْ خَطِيئَاتِكُمْ سَنَزيدُ المُحْسِنينَ).
(فَبَدَّلَ الّذينَ ظَلَمُوا مِنْهُمْ قَولاً غَيْرَ الّذى قيلَ لَهُمْ فَأرسَلْنا عَلَيْهِمْ رِجْزاً مِنَ السَّماءِ بِما كانُوا يَظْلِمُونَ).
10ـ (وَسْألْهُمْ عَنِ القَرْيَةِ الّتى كانَتْ حاضِرَةَ البَحْرِ إذْ يَعْدُونَ فى السَّبْتِ إذْ تَأْتيهِمْ حِيتانُهُمْ يَوْمَ سَبْتِهمْ شُرَّعَاً وَ يَوْمَ لا يَسْبِتُونَ لاتَأتيهِمْ كَذلِكَ نَبْلُوهُمْ بِما كانُوا يَفْسُقُونَ).
11ـ (وَ إذْ قالَتْ أُمَّةٌ مِنْهُمْ لِمَ تَعِظُونَ قَوْماً اللّهُ مُهْلِكُهُمْ أوْ مُعَذِّبُهُمْ عذاباً شَديداً قالُوا مَعْذِرةً إلى رَبِّكُمْ وَ لعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ).
12ـ (فَلَمّا نَسُوا ما ذُكِّرُوا بهِ أَنْجَيْنَا الّذينَ يَنْهَونَ عَنِ السُّوءِ وَ أَخَذْنَا الّذينَ ظَلَمُوا بِعَذاب بَئيس بما كانُوا يَفْسُقُونَ).
13ـ (فَلَمّا عَتَوا عَمّا نُهُوا عَنْهُ قُلْنا لَهُمْ كْونُوا قِرَدَةً خاسِئينَ) (اعراف/161ـ166).

ترجمه آيات

1ـ به ياد آريد آنگاه كه از شما پيمان گرفتيم وكوه طور را بربالاى سر شما برافراشتيم. آنچه (تورات) را كه به شما داديم به قدرت ومحكمى

صفحه 188
بگيريد. به ياد آريد آنچه را در آن (تورات) مى باشد، شايد پرهيزگار شويد.
2ـ پس از اين سفارشها از آن رو برگردانديد واگر كرم ورحمت خدا بر شما نبود، از زيانكاران بوديد.
3ـ به ياد آريد پيمانى كه از شما گرفتيم وكوه طور را بر بالاى سر شما نگاه داشتيم.
4ـ كوه طور را در مقابل پيمان شما بر سر شما برافراشتيم وگفتيم:سجده كنان ازدر وارد شويد ودستور داديم در روز شنبه تجاوز نكنيد واز آنان پيمان سنگينى گرفتيم.
5ـ آنگاه كه كوه را بركنديم وبر بالاى سرشما سايه آسا نگاه داشتيم وگمان كردند كه كوه برآنان فرود مى آيد.بگيريد آنچه را به شما داديم، باسعى وكوشش تمام، به ياد آوريد آنچه در آن است شايد پرهيز گار شويد.
6ـ آنگاه كه گفتيم: وارد اين شهر (بيت المقدس) شويد واز نعمتهاى گواراى آن هر جا خواستيد، بخوريد،وسجده كنان از در وارد شويد وبگوييد:«حطّة» (خدايا گناهان ما را بريز). ما خطاهاى شما را مى بخشيم وبر پاداش نيكوكاران مى افزاييم.
7ـ ستمگران آنان، سخنى جز آنچه به آنان دستور داده شده بود، گفتند. بر ستمگران در مقابل خروج از اطاعت خدا عذابى از آسمان فرود آورديم.
8ـ به ياد آر آنگاه كه به بنى اسرائيل گفته شد:درا ين شهر (بيت المقدس) سكونت گزينيد واز نعمتهاى آن، هر كجا خواستيد، بهره بگيريد وبگوييد«حِطَّة» وسجده كنان از در وارد شويد. ما خطاهاى شما را مى بخشيم وبر پاداش نيكوكاران مى افزاييم.
9ـ افراد ستمگر گفتارى راكه مأمور به آن بودند، به غير آن عوض كردند. در مقابل اين، بر ستمگران عذابى از آسمان فرو فرستاده شد.
10ـ از بنى اسرائيل از آن شهرى كه در ساحل دريا(سرخ) بنا شده بود بپرس. آنگاه كه ساكنان آنجا در روز شنبه تجاوز مى كردند. در آن روز

صفحه 189
ماهيان دريا به صورت فراوان به جانب ساحل مى آمدند ودر غير آن روز به اين صورت نمى آمدند. آنان را اين چنين با فرمان ترك صيد آزمايش مى كنيم.
11ـ (مردم شهر سه گروه شدند: گروه عصيانگر، گروه بى تفاوت وگروه بيم دهنده.) گروه دوّم به گروه سوّم گفتند:چرا افرادى را كه خدامى خواهد نابود كند يا با عذاب سخت معذّب سازد، نصيحت مى كنيد؟ گروه سوّم در پاسخ گفتند: براى آنكه در پيشگاه خدا عذرى داشته باشيم وشايد آنان پرهيزگار شوند.
12ـ آنگاه كه تذكراتى را كه به آنان داده شده بود فراموش كردند، كسانى را كه از بديها باز مى داشتند نجات داديم وافرادى را كه ستم مى كردند در برابر سركشى آنان به عذاب سخت معذّب نموديم.
13ـ آنگاه كه از آنچه نهى شده بود سرپيچى كردند، به آنان گفته شد:ميمونهاى مطرود باشيد.

تفسير موضوعى آيات

مورخان گفته اند كه موسى وپيش از او هارون، در «تيه» در گذشتند(1) وفتح «بيت المقدس» بعدها به وسيله «يوشع بن نون» انجام گرفت. مشيّت الهى بر اين تعلّق گرفته بود كه بنى اسرائيل چهل سال از ورود به بيت المقدّس محروم شوند. آنگاه كه چهل سال به پايان رسيد، خداوند به يوشع وحى كرد كه به سوى بيت المقدس برود وشهر را فتح كند. اين در حالى است كه نسل قديم در گذشته ونسل جديد روى كار آمده بود. اگر اين بخش از تاريخ صحيح باشد، بايد بگوييم لجاجتهايى كه همين گروه در عصر نبوت يوشع انجام داده اند، لجاجت ارثى بود كه با وجود بنى اسرائيل خميره شده بود.
ولى احتمال دارد همه آنچه در اين آيات آمده، در زمان خود موسى بن عمران

1 . ابن اثير:الكامل1/198 ط دار صادر.

صفحه 190
انجام گرفته است واينكه مى گويند موسى در تيه در بالاى كوه درگذشت، نقلى بيش نيست واصولاً زمان بندى اين بخش از تاريخ چندان قطعى نيست وما اين بخش از حوادث را در زندگى موسى آورديم. در هر حال آنچه مهم است توضيح آيات اين بخش است.
بنى اسرائيل پس از نزول تورات بر آنان در عمل به آن كوتاهى مى كردند. خداوند مى خواست از طريق ايجاد رعب وترس آنان را به عمل به تورات وادار سازد وصورت رعب چنين بود كه كوه طور به فرمان خدا از جاى كنده شد وبر بالاى سر آنان قرار گرفت; به گونه اى كه تصوّر كردند كه كوه بر سر آنها فرود مى آيد. وقرآن اين حقيقت را در دو مورد با جمله (وَرَفعْنا فَوْقَهُمُ الطُّورَ)بيان كرده ودر يك مورد با جمله (وَ إذْنَتَقْنَا الجَبَلَ)و«نتق» در لغت عرب به معناى جذب وكندن است واگر بخواهيم ظاهر آيه را بگيريم بايد بگوييم:كوه «طور» كه با آنها فاصله داشت،از جاى كنده شد وبه سوى آنها رو آورد، به گونه اى كه تصوّر كردند بر سر آنها مى افتد.
البته مقصود اين نبود كه آنان ايمان بياورند، بلكه مقصود اين بود كه به تورات عمل كنند; لذا پس از بيان رفع طور مى فرمايد:(خُذُوا ما آتَيْناكُمْ بِقُوَّة):«آنچه را كه براى شما فرو فرستاديم با قوّت بگيريد».
ازاين بيان استفاده مى شود كه هنوز ملّت بنى اسرائيل از نظر فكرى وتربيتى دوران كودكى را مى گذراندند وتا عذاب ومؤاخذه اى را نمى ديدند، احساس وظيفه نمى كردند. شگفت اينجاست كه با ديدن اين همه آيات الهى، قرآن مى فرمايد:باز از عمل به تورات سرپيچى كردند:
(وَإذْ أخَذْنا مِيثاقَكُمْ وَ رَفَعْنا فَوْقَكُمُ الطُّورَ خُذُوا ما آتَيْناكُمْ بِقُوَّة وَ اذْكُرُوا ما فيهِ لعَلّكُمْ تَتَّقُونَ *ثُمَّ تَوَلَّيْتُمْ مِنْ بَعْدِ ذلِكَ فَلَوْلا فَضْلُ اللّهِ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَتُهُ لَكُنْتُمْ مِنَ الخاسِرينَ). (بقره/63ـ64)
در اين جا از بيان نكته اى ناگزيريم وآن اينكه افراد علم زده كه پيوسته

صفحه 191
مى خواهند معجزه ها وكرامتهاى انبيا واوليا وكليه كارهاى غيبى را با اصول علمى تفسير كنند وازا ين طريق استبعادى كه در اذهان اهل دانش نسبت به معجزه ها وجود دارد برطرف سازند، در اين آيه چنين مى گويند: بنى اسرائيل در پايين كوه زندكى مى كردند وزلزله اى در كوه انجام گرفت وبخشى از اجزاى آن به سوى آنان متوجه گشت و آنان تصوّر كردند كه بر سر آنها فرود مى آيد.(1)
اين تفسير با ظاهر آيه كه كلمه«رفع» و«نتق» در آن آمده است، سازگار نيست. بلند كردن كوه غير از ايجاد زلزله در اجزاى آن است. گذشته از اين قرآن كيفيت رفع را بيان كرده ومى فرمايد:(كَأَنَّهُ ظُلَّة):«به صورت سايبان در آمد».

ورود به بيت المقدّس

بنى اسرائيل سرانجام به رهبرى يوشع (جانشين موسى) به ارض موعود وارد شدند. خدا براى ايجاد روح طاعت در آنها فرمان داد در حال خضوع وخشوع از در وارد شويد وبه هنگام ورود بگوييد:پررودگارا گناهان ما را بريز.
تاريخ در اينجا مى گويد:آنان به هنگام ورود، فاقد حالت خضوع وخشوع بودند وبه جاى اينكه ازخداوند طلب آمرزش نمايند، گفتار پيامبرخود را به مسخره گرفته وبه جاى آن چيز ديگرى گفتند.در برخى تفاسير آمده است كه به جاى كلمه «حطّة» لفظ«حنطة» را به كار بردند واين نقل بعيد نيست. زيرا قرابت وخويشاوندى خاصى ميان زبان عبرى وعربى وجود دارد.
خداوند مى فرمايد:(وَ إذْ قيلَ لَهُمُ اسْكُنُوا هذِهِ القَرْيَةَ وَ كُلُوا مِنْها حَيْثُ شِئْتُمْ وَ قُولُوا حِطَّةٌ وَ ادْخُلُوا البابَ سُجَّداً نَغْفِرْلَكُمْ خَطِيئاتِكُمْ وَ سَنَزيدُ المُحْسِنينَ *فَبَدَّلَ الّذينَ ظَلَمُوا قَولاً غَيْرَ الّذى قيلَ لَهُمْ فَأرسَلْنا عَلَيْهِمْ رِجْزاً مِنَ السَّماءِ بِما كانُوا

1 . عبده، المنار،ج8،ص385 ط مصر سال 1367.وعبد الوهاب نجّار، قصص الأنبياء، ص231.

صفحه 192
يَظْلِمُونَ). (اعراف/161ـ162)
ظاهر آيه حاكى است كه عذاب الهى اين گروه را پس از ورود به بيت المقدس گرفت. زيرا آنان برخويشتن ستم كردند:(بِما كانُوا يَظْلِمُونَ) واز اطاعت خدا سرباز زدند; چنانكه در آيه سوره بقره مى فرمايد:(بِما كانُوا يَفْسُقُونَ).(بقره/58)

نمونه اى ديگر از لجاجت يا دنيا گرايى بنى اسرائيل

بنى اسرائيل پس از ورود به بيت المقدّس در اطراف آن سرزمين پراكنده شدند. گروهى از آنان در شهرى به نام «ايله»(1) كه يكى از بندرهاى درياى سرخ بهشمار مى رود، زندگى مى كردند. يكى از تعاليم تورات اين بود كه روز شنبه روز فراغت ودورى از كار وكوشش است. گروهى از بنى اسرائيل در ساحل دريا زندگى مى كردند. مشاهده كردند كه روزهاى شنبه ماهيهاى چاق وفربه، نزديكيهاى ساحل مى آيند در حالى كه در غير آن روز جريان چنين نبود: يا ماهى چاق به چشم نمى خورد واگر هم ديده مى شد بسيار كم بود. حالا علّت اين تبعيض چه بود؟ آيا واقعاً ماهيها به حسب مرور زمان در روزهاى شبنه احساس ايمنى مى كردند و از اينرو آن روز در ساحل ظاهر مى شدند يا اين كار به فرمان الهى بود كه گروهى در بوته امتحان قرار گيرند؟ آنان به فكر افتادند با كلاه شرعى هم شرع را راضى كنند وهم نفس خويش را. به اين فكر افتادند كه حوضچه هاى بزرگى در ساحل دريا ايجاد كنند. آنگاه با كندن نهرهايى ميان دريا وحوضچه ها اين دو را به هم متصل سازند هنگامى كه آب دريا بالا مى آمد وبه اصطلاح «مد» آن شروع مى شد، آب دريا همراه با ماهيهاى فربه از طريق نهرها وارد حوضچه هاى بزرگ ومتعدد مى شدند. آنگاه كه جزر دريا وفرو نشستن آن شروع مى شد،آنان راه بازگشت آب را مى بستند سپس روز يكشنبه به صيد آنها مى پرداختند وبا خود چنين مى انديشيدند كه هم به

1 . طبرسى، مجمع البيان، ج22ص461.

صفحه 193
قانون الهى عمل كرده وهم به منافع مادى خود رسيده ا ند.ولى غافل از اينكه اين نوع كلاههاى شرعى در حقيقت مسخ قانون ونابود كردن آن است واگر قانونگذار تا اين حد در عمل به آن انعطاف ونرمش نشان دهد، نتيجه آن حذف قانون از اجتماع مى شود. بالأخره همه بازرگانان وكاسبها وصيادها مى توانند به نوعى در روز شنبه كار كنند وظاهر را حفظ نمايند.
قرآن اين جريان را چنين نقل مى كند:
(وَسْألْهُمْ عَنِ القَرْيَةِ الّتى كانَتْ حاضِرَةَ البَحْرِ إذْ يَعْدُونَ فى السَّبْتِ إذْ تَأْتيهِمْ حِيتانُهُمْ يَوْمَ سَبْتِهمْ شُرَّعَاً وَ يَوْمَ لا يَسْبِتُونَ لاتَأتيهِمْ كَذلِكَ نَبْلُوهُمْ بِما كانُوا يَفْسُقُونَ).(اعراف/161)
از آيات بعدى استفاده مى شود كه مردم آن شهر به سه گروه تقسيم شدند: گروهى ازاين طريق يا به طور علنى دست به شكار ماهى مى زدند، گروه ديگرى به مبارزه برخاسته وآنان را ارشاد مى كردند وگروه سوّم كاملاً بى تفاوت بوده وحتّى به گروه آمر به معروف اعتراض مى كردند كه با گروه خطا كار چه كار دارند.
ولى پيداست كه اين گروه بى تفاوت از راز امر به معروف ونهى از منكر آگاه نبوده وتصور مى كردند در زندگى اجتماعى، هر كس مسئول خود بوده ونسبت به افراد ديگر مسئوليتى ندارد.در حالى كه در زندگى اجتماعى، سرنوشت افراد به هم پيوسته است واگر گروهى آشكارا نقض قانون كردند، قطعاً اين بيمارى به ديگران نيز سرايت كرده وفراگير مى شود. چنانكه پيامبر گرامى مى فرمايد:«انّ المعصية إذاعمل بها العبد شرّاً لن يضرّ بها إلا عاملها، وإذا عمل بها علانيّة ولم يُغَير عليه أضرّت بالعامة» (1):«هرگاه بنده خدا در پنهانى قانون شكنى كرد، فقط خود را ضرر مى زند، ولى آنگاه كه آشكارا اين عمل را انجام داد ومورد اعتراض واقع نشد، به عموم مردم

1 . وسائل الشيعة، ج11،باب 4 از ابواب امر به معروف، روايت 1.

صفحه 194
ضرر مى رساند.» يعنى قانون شكنى به صورت يك سنت اجتماعى در مى آيد.
امام صادق»(عليه السلام) پس از نقل اين حديث از پيامبر چنين مى فرمايد: «وذلك انّه يذِلّ بعمله دينَ اللّه ويقتدى به أهلُ عداوة اللّه»(1): «اين فرد با عمل خود دين خدا را ذليل كرده و دشمنان خدا به او اقتدا مى كنند».
از اين جهت مى بينيم گروه مبارز در پاسخ اعتراض گروه بى تفاوت مى گويند:ما در پيشگاه خدا وظيفه اى داريم وبايد آن را انجام دهيم تا نزد خدا معذور باشيم: (وَ إذْ قالَتْ أُمَّةٌ مِنْهُمْ لِمَ تَعِظُونَ قَوْماً اللّهُ مُهْلِكُهُمْ أوْ مُعَذِّبُهُمْ عذاباً شَديداً قالُوا مَعْذِرةً إلى رَبِّكُمْ وَ لَعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ).(اعراف/164)
از ذيل آيه استفاده مى شود كه هنوز زمينه هاى اصلاح موجود بود واميد آنكه آنان به راه راست برگردند وجود داشت.
اين گروه خيره سر، بر اين عمل تداوم بخشيدند وعملاً تذكرات گروه آمر به معروف راناديده گرفتند. خداوند مى فرمايد: «گروه ناهى از منكر را نجات داديم وافراد ستمگر را گرفتار عذاب سخت كرديم».
از اينكه همه آنان را به دو گروه تقسيم مى كند ونجات را از آن گروه ناهى از منكر مى داند، مى توان نتيجه گرفت كه گروه بى تفاوت نيز مانند گروه مرتكب گناه دچار عذاب گرديدند:(فَلَمّا نَسُوا ما ذُكِّرُوا بهِ أَنْجَيْنَا الّذينَ يَنْهَونَ عَنِ السُّوءِ وَ أَخَذْنَا الّذينَ ظَلَمُوا بِعَذاب بَئيس بِمَا كانُوا يَفْسُقُونَ).(اعراف/165)
در آيه بعد كيفيت عذاب آنان را بيان كرده ومى فرمايد:«آنگاه كه آنان تمرّد كردند، مشيت الهى بر آن تعلّق گرفت كه آنان به صورت ميمونهاى مطرود در آيند»: (فَلَمّا عَتَوا عَمّا نُهُوا عَنْهُ قُلْنا لَهُمْ كُونُوا قِرَدَةً خاسِئينَ). (اعراف/166)
از برخى گزارشها استفاده مى شود كه زندگى گروه ناهى از منكر از آن دوگروه

1 . وسائل الشيعة، ج11،باب 4 از ابواب امر به معروف، روايت 1.

صفحه 195
جدا بوده وبعدها از نزول عذاب هر دو گروه آگاه شدند. ودر هر حال ظاهر آيه ما را بر آن مى دارد كه بگوييم اين گروه صورت انسان را از دست داده وصورت ميمون به خود گرفتند. كسانى كه در مسائل مربوط به معجزات وكرامات ويا عذابهاى غيبى، به تأويلهاى علمى روى مى آورند، اين نوع آيات را به گونه اى ديگر تأويل كرده ومى گويند:صورت وشكل آنها به صورت ميمون مسخ نشد، بلكه قلوب ودلهاى آنان مانند ميمون گرديد(1). روح ميمون را پيدا كردند نه صورت آن را. به طور مسلّم اين تفسير با ظاهر آيه تطبيق نمى كند وما بايد به همان ظاهر عمل كنيم.
ولى مسخ اين گروه به صورت ميمون هيچ ارتباطى با فرضيه داروين ندارد كه ريشه انسان را حيوان شبيه به ميمون مى داند. واصولاً اين حادثه از نظر تاريخى مربوط به دوران حضرت داود(2) است در حالى كه فرضيه داروين مربوط به ماقبل تاريخ،بلكه مربوط با پانصد هزار سال جلوتر است وهرگز نبايد اين جريان را مؤيّد فرضيه وى بگيريم.

قرآن وداستان بقره بنى اسرائيل

مفسران نقل كرده اند كه مردى از بنى اسرائيل يكى از بستگان خود را كشت، سپس جنازه مقتول را در راه بهترين قبيله از قبايل بنى اسرائيل افكند، آنگاه به خونخواهى او برخاست. گروهى از بنى اسرائيل به حضور موسى رسيدند واز او خواستند كه قاتل را براى آنها معيّن كند.
موسى در پاسخ گفت:گاوى را بكشيد. آنان از پاسخ موسى در شگفت ماندند كه اين پاسخ چه ارتباطى به پرسش آنها دارد. سرانجام پس از يك سلسله مكالمات گاو را به قيمت گزافى خريده، كشتند وسراغ موسى آمدند. خدا دستور

1 . شيخ عبده، المنار1/343، اين نظريه را از «مجاهد» نقل كرده است.
2 . طبرسى، مجمع البيان، ج2، ص493.

صفحه 196
داد كه بخشى از اجزاى مقتول را به برخى از اعضاى گاو بزنند، در اين صورت مقتول زنده مى شود وقاتل خود را معيّن مى كند. آنان چنين كردند وجوان زنده شد وگفت: قاتل من پسر عموى من است. او مرا كشته تا از من ارث ببرد ويا با دختر من ازدواج كند. خدا از اين طريق قاتل را معيّن كرد.(1)

اينك آيات اين داستان

(وَ إذْ قالَ مُوسى لِقَوْمهِ إنَّ اللّهَ يَأمُرُكُمْ أنْ تَذْبَحُوا بَقَرَةً قالُوا أتَتَّخِذُنا هُزُواً قالَ أَعُوذُ بِاللّهِ أنْ أَكُونَ مِنَ الجاهِلينَ).
(قالُوا ادْعُ لَنا رَبَّكَ يبَيِّنْ لَنا ما هِيَ قالَ إنَّهُ يَقُولُ إنَّها بَقَرَةٌ لا فارِضٌ ولا بِكْرٌ عَوانٌ بَيْنَ ذلِكَ فَافْعَلُوا ما تُؤمَرُونَ).
(قالُوا ادْعُ لَنا رَبَّكَ يُبَيِّنْ لَنا ما لَوْنُها قالَ إنَّهُ يَقُولُ إنَّها بَقَرَةٌ صَفْراءُ فاقَعٌ لَوْنُها تَسُرُّ النّاظِرينَ).
(قالُوا ادْعُ لَنا رَبَّكَ يبَيِّنْ لَنا ما هِيَ إنَّ البَقَرَ تَشابَهَ عَلَيْنا وَ إنّا إنْ شاءَ اللّهُ لَمُهْتَدُونَ).
(قالَ إنَّهُ يَقُولُ إنَّها بَقرَةٌ لا ذَلُولٌ تُثِيرُ الأرْضَ وَ لا تَسْقِى الحَرثَ مُسَلَّمَةٌ لاشِيَةَ فيها قالُوا الآنَ جِئْتَ بالحَقِّ فَذَبَحُوها وَ ماكادُوا يَفْعَلُونَ).
(وَ إذْ قَتَلْتُمْ نَفْساً فَادّارَأْتُمْ فِيها وَ اللّهُ مُخْرجٌ ما كُنْتُمْ تَكْتُمُونَ).
(فَقُلْنَا اضْرِبُوهُ بِبَعْضِها كَذلِكَ يُحْيِ اللّهُ المَوْتى وَ يُرِيكُمْ آياتِهِ لعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ). (بقره/67ـ73)

ترجمه آيات

1ـ به ياد آر آنگاه كه موسى به قوم خود گفت:خدا به شما فرمان مى دهد

1 . مجمع البيان، ج1،ص134.

صفحه 197
گاوى را بكشيد.آنان در پاسخ گفتند:آيا ما را به بازى ومسخره گرفته اى؟ گفت:به خدا پناه مى برم كه از افراد نادان باشم.
2ـ آنان گفتند: از خدايت بخواه براى ما بيان كند چه گاوى را بايد بكشيم؟ موسى در پاسخ گفت: خدا مى گويد: آن گاوى است كه نه پير است ونه جوان، بلكه ميان اين دو است. پس به آنچه مأموريد عمل كنيد.
3ـ گفتند:از خدايت بخواه براى ما بيان كند رنگ اين گاو چگونه است؟! فرمود: خدا مى گويد: آن گاوى است با رنگ زرد خالص وزرّين كه رنگ آن بينندگان را مسرور مى سازد.
4ـ باز گفتند: خدايت را بخوان تا اين گاو را (از نظر كار) تشريح كند! زيرا اين گاو براى ما مشتبه شد وما إن شاء اللّه هدايت يافتگانيم.
5ـ موسى گفت:خدا مى گويد آن گاوى است نه رام كه زمين را شيار كند ونه كشتزار را آب دهد، گاوى بى عيب ويك رنگ باشد. گفتند:الآن حق را بيان نمودى. گاو را ذبح كردند ونزديك بود (با بهانه گيريهاى مختلف) مأموريت الهى را انجام ندهند.
6ـ آنگاه كه انسانى را كشتيد وهمگان از آن تبرى جستيد، خدا آنچه را پنهان مى سازيد آشكار مى كند.
7ـ در نتيجه گفتيم: بعضى از اجزاى مقتول را به برخى از اجزاى آن گاو بزنند(مقتول زنده مى شود)خدا اين چنين مرده ها را زنده مى كند وآيات خود را نشان مى دهد، اگر بينديشيد.

تفسير آيات

مجموع اين آيات كه از آيه 67 سوره بقره شروع شده وبا آيه 73 همين سوره پايان مى پذيرد، يك داستان بيش نيست و در بيان شأن نزول ياد آور شديم كه انسانى در ميان بنى اسرائيل كشته شده بود وجسد مقتول در محلّه يكى از قبايل بنى اسرائيل گذارده شده بود ودر نتيجه اهالى آن محل متهم به قتل شدند وآنان نيز خود را از آن

صفحه 198
تبرئه كردند.
روى اين جهت به نظر مى رسد كه قرآن بايد داستان را از آيه 72شروع كند ومثلاً چنين بگويد:«وَ إذْ قَتَلْتُمْ نَفْساً فَادّارَأتُمْ فِيها وَسألتُمْ موسى أن يُعيّنَ القاتل فقال موسى إنّ اللّه يأمركم أن تذبحوا بقرة...».
در حالى كه مى بينيم قرآن ماجراى قتل را متذكر نشده ونخست به بيان مذاكره موسى وبنى اسرائيل پرداخته است و آنگاه به بيان انگيزه كشتن بقره پرداخته واين علّت تقديم وتأخير سبب شده است كه برخى از مفسران تصوّر كنند كه آيه (وَ إذْ قَتَلْتُمْ نَفْساً) مربوط به داستان ديگر است ودر نتيجه مجموع آيات ياد شده بيانگر دو سرگذشت ودو قتل مى باشد. علّت اينكه قرآن در بيان سرگذشت، اين راه را برگزيده است اين است كه محور سخن درآيات گذشته وآينده بيان لجاجتها وعنادهاى بنى اسرائيل است و اينكه آنان انسانهاى سالم ورو به راه نبودند وپيوسته با پيامبران خود به جدال ونزاع بر مى خاستند. مثلاً در آيات قبلى اين نوع خطابها آمده بود:
(إنّكُمْ ظَلَمْتُمْ أنْفُسَكُم ْبِاتَّخاذِكُمُ العِجْلَ).
(وَإذْ قُلْتُمْ يا مُوسى لَنْ نُؤمِنَ لَكَ حَتَّى نَرَى اللّهَ جَهْرَةً).
(فَبَدّلَ الّذينَ ظَلَمُوا قَوْلاً غَيرَ الّذى قيلَ لَهُمْ).
(وَإذْ قُلْتُمْ يا مُوسى لَنْ نَصْبِرَ عَلى طَعام واحِد).
(وَ إذْ أخَذْنا ميثاقَكُمْ وَ رَفَعْنا فَوقَكُمُ الطُّورَ).
(وَلَقَدْ عَلِمْتُمُ الّذينَ اعتَدُوا مِنْكُمْ فى السَّبْتِ).
دقّت در اين آيات مى رساند كه محور سخن بيان سرگذشت تأسفبار قوم بنى اسرائيل است. از اين جهت قرآن متن مذاكره موسى را با بنى اسرائيل مقدّم داشته تا گواه ديگرى باشد بر اينكه آنان در فكر فرمانبردارى نبوده وپيوسته با اشكال تراشيهاى كودكانه مى خواستند از زير بار تكليف فرار كنند. هر چند سرانجام مجبور به انجام

صفحه 199
آن شدند.
آنگاه كه قرآن از بيان اين بخش از داستان، كه به عنوان شاهد بر عناد آنان مطرح شده، فارغ مى شود به انگيزه صدور آن فرمان اشاره كرده و مى گويد:
(وَ إذْ قَتَلْتُمْ نَفْساً فَادّارَأتُمْ فِيها وَ اللّهُ مُخْرجٌ ما كُنْتُمْ تَكْتُمُونَ). يعنى آنگاه كه شخصى را كشتيد وهمگى خود را از آن تبرئه كرديد وداستان را به موسى گفتيد واو فرمان كشتن گاوى را به شما داد وشما نيز پس از يك رشته پرسشها آن را كشتيد. بدانيد خدا آنچه را پنهان مى سازيد آشكار مى كند.
آنگاه ياد آور مى شود كه چگونه خدا آن امر مكتوم را آشكار ساخت: (فَقُلْنَا اضْرِبُوهُ بِبَعْضِها كَذلِكَ يُحْيِ اللّهُ المَوْتى وَ يُرِيكُمْ آياتِهِ لعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ).گفتيم آن مقتول را به بعضى از اجزاى گاو بزنيد (وآنان اين كار را انجام دادند ومقتول زنده شد وقاتل خود راتعيين كرد.)
ممكن است گفته شود كه در خود آيه تصريح واشاره اى به زدن مقتول به بعضى از اجزاى پيكر گاو وجود ندارد و اين مطلب از كجا استفاده مى شود؟
پاسخ اين است كه دقّت در خود قرآن اين مطلب را اثبات مى كند كه هر گاه قسمتى از اجزاى يك مطلب از قرينه حالى يا مقالى استفاده شود، قرآن متذكر آن نمى گردد. مثلاً در مورد «استسقاى قوم موسى» چنين مى فرمايد: (وَإذِ اسْتَسْقى مُوسى لِقَوْمِهِ فَقُلْنَا اضْرِبْ بِعَصاكَ الْحَجَرَ فَانْبَجَسَتْ مِنْهُ اثْنتا عَشرَةَ عَيْناً): «آنگاه كه موسى براى قوم خود آب طلبيد، گفتيم: با عصايت بر سنگ بزن، ناگهان دوازده چشمه جوشيد. مسلّماً جمله اى در آيه مقدّر است وآن اينكه «فضرب فانبجست...» او زد وناگهان... واين حذف به خاطر روشنى است. واين مطلب در داستان يوسف به طور فراوان يافت مى شود. در اين جا نيز جمله (فَقُلَنا اضرِبُوهُ بِبَعْضِها ) حاكى از جمله مقدّر است وآن اينكه «فَضَربُوهُ بِبَعْضِها فَحييَّ وعين قاتله...».
آنگاه قرآن به بيان يك اصل عقيدتى نيز اشاره مى كند و آن اينكه (كَذلِكَ

صفحه 200
يُحْيِ اللّهُ المَوْتى وَ يُرِيكُمْ آياتِه). يعنى اكنون كه بنى اسرائيل زنده شدن مقتول را با چشم خود ديدند، بدانند كه در روز رستاخيز نيز اين چنين مردگان را زنده خواهيم كرد ونبايد در احياى مردگان ترديد نمايند.
اين حاصل مفاد آيات ياد شده است. در اين جا نكته اى است كه علاّمه طباطبايى به آن اشاره نموده وآن اينكه آيات قبل از اين داستان، كه به نمونه هايى از آن اشاره شد، همگى خطاب به بنى اسرائيل است وآيه اى كه از آنجا به مسأله قتل نفس اشاره مى شود ومى گويد:(وَ إذْ قَتَلْتُمْ نَفْساً)، وآيات بعد از آن نيز خطاب به بنى اسرائيل است. امّا آنگاه كه قرآن داستان مذاكره موسى را با قوم خود در مورد ذبح بقره متذكر مى شود، روى خطاب را به پيامبر اسلام متوجه مى كند ومى فرمايد: (وَإذْ قالَ مُوسى لِقَوْمه) ونكته اين تغيير خطاب اين است كه اين بخش از مذاكره در تورات كنونى نيست وشايد در تورات موجود در عصر رسالت در نزد يهود نيز نبوده است. از اين جهت خطاب به پيامبر مى كند كه او متذكر شود، نه به بنى اسرائيل; زيرا آنان به خاطر نداشتند تا متذكر شوند.(1)
در اين جا نكته ديگرى هست وآن اينكه چرا خدا براى زنده شدن مرده اى از بنى اسرائيل به آنان فرمان مى دهد كه گاوى را بكشند. شايد نكته آن اين باشد كه قربانى در نزد آنان از بالاترين كارهايى بود كه انسان را به خدا مى رساند. از اين جهت خدا دستور مى دهد كه پيش از آنكه از خدا حل اين مشكل را بخواهد، گاوى را قربانى كنند تا در سايه آن دعاى آنان مستجاب شود.(2)
تا اينجا با تفسير آيات، با توجه به مجموع قراين موجود در آنها آشنا شديم ولى گروه علاقه مند به تطبيق معجزات وكرامات وحقايق ماوراى طبيعى بر اصول علمى سعى كرده اند كه آيه را به نوعى تفسير كنند كه مفاد آيات با جريانهاى عادى سازگار باشد ورنگ خارق عادت به خود نگيرد. اينك به نقد اين نظريه، كه شيخ عبده در

1 . الميزان، ج1،ص202.
2 . مجمع البيان، ج1، ص137.

صفحه 161
سخن مى گويد ومى فرمايد:(وَ واعَدْنا مُوسى ثَلاثينَ لَيْلَةً ) درخواست خود موسى را به هر انگيزه اى بود مطرح كند وبگويد:(وَلَمّا جاءَ مُوسى لِميقاتِنا وَ كَلَّمَهُ رَبُّهُ) نه لجاجت بنى اسرائيل را. لذا پس از اين جريان، دنباله سرگذشت، يعنى بازگشت موسى به سوى قوم خود وگرفتارى هارون را بيان مى كند. آنگاه كه از مجموع سرگذشت، كه موسى محور آن است، فارغ مى شود و در پايان سرگذشت لجاجت قوم ومشروط كردن ايمان بر رؤيت خدا را مطرح مى نمايد.
از اين جهت آنچه مربوط به موسى است در وسط داستان قرار گرفته وآنچه مربوط به هفتاد نفر از بنى اسرائيل است، در آخر داستان; يعنى حتّى پس از سرگذشت «عجل» بيان شده است.
از اين بيان روشن مى گردد كه موسى بيش از يك لقاء ويك ميقات با خدا نداشته وهمه پرسشها و در خواستها وامتناعها ولجاجها در اينجا رخ داده است. نه اينكه يك بار براى خود درخواست رؤيت كرد ويك بار ديگر هم در لقاء وميقات ديگر، براى برگزيدگان بنى اسرائيل درخواست ديدن خدا را نموده است.
تفسيرى كه ازاين آيه انجام گرفت، استفاده نويسنده است از بيانات امام هشتم(عليه السلام) به مأمون وگفتار زمخشرى در تفسير كشّاف.(1)
***

1 . صدوق، توحيد، ص 121ـ122 وزمخشرى، كشاف، ج1، ص573ـ574.

صفحه 162

3

بازگشت به بت پرستى

(وَ إذْ قالَ مُوسى لِقَومِهِ يا قومِ إنَّكُمْ ظَلَمْتُمْ أنْفُسَكُمْ باتّخاذِكُمُ العِجْلَ فَتُوبُوا إلى بارِئِكُمْ فاقْتُلُوا أنْفُسَكُمْ ذلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ عِنْدَ بارِئِكُمْ فَتابَ عَلَيْكُمْ إنَّهُ هُوَ التَّوّابُ الرَّحِيم). (بقره/54)
(وَ إذْ واعَدْنا مُوسى أرْبَعَينَ لَيْلَةً ثُمَّ اتَّخَذْتُمُ العِجْلَ مِنْ بَعِدِهِ وَ أنْتُمْ ظالِمُونَ). (بقره/51)
(وَإذْ أخَذْنا مِيثاقَكُمْ وَرَفَعْنا فَوْقَكُمُ الطُّور خُذُوا ما آتَيْناكُمْ بِقُوَّة وَ اسْمَعُوا قالُوا سَمِعْنا وَ عَصَيْنا وَ أُشْرِبُوا فى قُلُوبِهِمُ العِجْلَ بِكُفْرِهِمْ قُلْ بِئْسَما يَأمُرُكُمْ بِهِ إِيمَانُكُمْ إنْ كُنْتُمْ مُؤمِنينَ) (بقره/93).
(وَ اتّخَذ قومُ مُوسى مِنْ بَعْدِهِ مِنْ حُلِيِّهِمْ عِجلاً جَسَداً لَهُ خُوارٌ أَلَمْ يَرَوا أنّهُ لايُكَلِمُهُمْ ولا يَهدِيهِمْ سَبيلاً اتَّخَذُوهُ وَ كانُوا ظالِمينَ).
(وَ لَمّا سُقِطَ فى أيدِيهِمْ وَ رأَوْا أنَّهُمْ قَدْ ضَلُّوا قالُوا لَئِنْ لَمْ يَرْحَمْنا رَبُّنا وَيَغْفِرْ لَنا لَنَكُونَنَّ مِنَ الخاسِرينَ).
(وَلَمّا رَجَعَ مُوسى إلى قَوْمِهِ غضْبانَ أسِفاً قالَ بِئْسَما خَلَفْتُمُونى مِنْ بَعْدى أَعَجِلْتُمْ أ مْرَ رَبِّكُمْ وَ أَلقَى الأَلْواحَ وَأَخَذَ بِرَأْسِ أخيهِ يَجُرُّهُ إلَيْهِ قالَ ابنَ أُمَّ إنَّ القَوْمَ اسْتَضْعَفُونى وَ كادُوا يَقْتُلُونَنى فلا تُشْمِتْ بىَ الأعْداءَ وَ لاتَجْعَلْنى مَعَ القَوْمِ الظّالِمينَ).
(قالَ رَبِّ اغْفِرْ لى وَ لأخى وَ أَدْخِلْنا فى رَحْمَتِكَ وَأَنْتَ أرْحَمُ الرّاحِمينَ).
(إنَّ الّذينَ اتَّخَذُوا العِجْلَ سَيَنالُهُمْ غَضَبٌ مِنْ رَبّهِمْ وَ ذِلَّةٌ فى الحَياةِ الدُّنْيا وَ

صفحه 163
كَذلِكَ نَجْزِى المُفْتَرينَ).
10ـ (وَ الّذينَ عَمِلُوا السَّيِّئاتِ ثُمَّ تابُوا مِنْ بَعْدِها وَ آمَنُوا إنَّ رَبَّكَ مِنْ بَعْدِها لَغَفُورٌ رَحيمٌ). (اعراف/148ـ153)
11ـ (قالَ فَإنّا قَدْ فَتَنّا قَوْمَكَ مِنْ بَعْدِكَ وَ أَضَلَّهُمُ السّامِرىُّ).
12ـ (فَرَجَعَ مُوسى إلى قَوْمِهِ غَضْبانَ أَسِفاً قالَ يا قَوْمِ أَلَمْ يَعِدْكُمْ رَبُّكُمْ وَعْداً حَسَناً أَفَطالَ عَلَيْكُمُ العَهْدُ أَمْ أَرَدْتُمْ أَنْ يَحِلَّ عَلَيْكُمْ غَضَبٌ مِنْ رَبِّكُمْ فَأَخْلَفْتُمْ مَوعِدي).
13ـ (قالُوا ما أَخْلَفْنا مَوْعِدَكَ بِمَلْكِنا وَ لكِنّا حُمِّلْنا أَوْزاراً مِنْ زينةِ القَوْمِ فَقَذَفْناها فَكَذلِكَ أَلْقَى السّامِرىُّ).
14ـ (فَأَخْرَجَ لَهُمْ عِجلاً جَسَداً لَهُ خُوارٌ فَقالُوا هذا إلهُكُمْ وَ إلهُ مُوسى فَنَسِيَ).
15ـ (أَفَلا يَرَوْنَ أَلاّ يَرْجِعُ إلَيْهِمْ قَوْلاً وَ لا يَمْلِكُ لَهُمْ ضَرّاً وَ لا نَفْعاً).
16ـ (وَلَقَدْ قالَ لَهُمْ هارونُ مِنْ قَبْلُ يا قَوْمِ إنَّما فُتِنْتُمْ بِه وَإنَّ رَبَّكُمُ الرَّحْمنُ فَاتَّبِعُونى وَأَطيعُوا أَمْري).
17ـ (قالُوا لَنْ نَبْرَحَ عَلَيْهِ عاكِفينَ حَتّى يَرْجِعَ إلَيْنا مُوسى).
18ـ (قالَ يا هارُونُ ما مَنَعكَ إذْ رَأَيْتَهُمْ ضَلُّوا).
19ـ (أَلاّ تَتَّبِعَنِ أَفَعَصَيْتَ أَمْري).
20ـ (قالَ يَا ابْنَ أُمَّ لاَ تَأْخُذْ بِلِحْيَتى وَ لابِرَأْسى إنّى خَشِيتُ أنْ تَقُولَ فَرَّقْتَ بَيْنَ بَنى إسرائيلَ وَ لَمْ تَرْقُبْ قَوْلي).
21 ـ (قالَ فَما خَطْبُكَ يا سامِرىُّ).
22ـ (قالَ بَصُرْتُ بِما لَمْ يَبْصُرُوا بِهِ فَقَبَضْتُ قَبْضَةً مِنْ أثَرِ الرَّسُولِ فَنَبَذْتُها وَكَذلِكَ سَوَّلَتْ لى نَفْسي).

صفحه 164
23ـ (قالَ فَاذْهَبْ فإنَّ لَكَ فِى الحياةِ أنْ تَقُولَ لامِساسَ وَ إنَّ لَكَ مَوْعِداً لَنْ تُخْلَفَهُ وَ انْظُرْ إلى إلهِكَ الّذى ظَلْتَ عَلَيْهِ عاكِفاً لَنُحَرِّقَنَّهُ ثُمَّ لَنَنْسِفَنَّهُ فى اليَمِّ نَسْفاً).
24ـ (إنّما إلهُكُمُ اللّهُ الّذى لا إلهَ إلاّ هُوَ وَسِعَ كُلَّ شَىْء عِلماً)(طه/85 ـ98).

ترجمه آيات

1ـ به ياد آر آنگاه كه موسى به قوم خود گفت:اى قوم من حقاً كه شما با گزيدن گوساله به عنوان معبود، بر خويشتن ستم كرديد. به سوى پروردگار خود بازگرديد، خويشتنها را بكشيد. اين براى شما پيش خدايتان خوب(كفاره گناه) است، اگر اين كار را انجام دهيد. خداوند به شما نظر رحمت خواهد كرد، او توبه پذير ومهربان است.
2ـ به ياد آريد آنگاه كه ما به موسى چهل شب را وعده كرديم(هنوز مدّت به پايان نرسيده بود) كه گوساله را در غياب او به عنوان معبود برگزيديد. در حالى كه شما ستمگر بوديد.
3ـ موسى با دلايل به سوى شما آمد، ولى در غياب او گوساله را معبود خود برگزيديد، در حالى كه ستمگر بوديد.
4ـ به ياد آريد آنگاه كه از شما پيمان گرفتيم وكوه طور را بربالاى سر شما برافراشتيم(آن چنانكه تصور مى شد در حال سقوط است) آنچه را به شما داديم با قوّت بگيريد، پيامهاى خدا را بشنويد. گفتند: شنيديم. ومخالفت كرديم. به خاطر كفر درونى علاقه به گوساله در جانهاى شما تزريق شده است. به آنان بگو:بد است چيزى كه (تكذيب پيامبران الهى) ايمان شما به آن فرمان مى دهد. اگر مؤمن باشيد.
5ـ قوم موسى در غياب او از زيور آلات خود مجسمه گوساله اى را كه داراى صداى گاو بود، به خدايى گرفتند. نمى بينند كه او با آنها سخن نمى گويد وآنان را به راهى هدايت نمى كند. اين كار را كردند واز ستمگران بودند.

صفحه 165
6ـ آنگاه كه نادم شدند، وقتى ديدند گمراه شدند، گفتند:اگر پروردگار ما بر ما رحم نكند وما را نبخشد از زيانكاران خواهيم بود.
7ـ آنگاه كه موسى به سوى قوم خود خشمگين واندوهناك برگشت، گفت:چه جانشينان بدى براى من بوديد (طبق گفتار من رفتار نكرديد). آيا در امر خداى خود شتاب نموديد. والواح را بر زمين انداخت واز فرط خشم سر برادرش هارون را به سوى خود كشيد وهارون گفت:اى فرزند مادرم در غياب تو قوم مرا ناتوان شمردند، تو با خشم خود دشمنان مرا شادمان مكن ومرا جزء مردم ستمكار مشمار.
8ـ موسى گفت:خدايا من وبرادرم را ببخش ودر رحمت خود وارد ساز كه تو ارحم الراحمين هستى.
9ـ آنگاه موسى با صداى بلند گفت: آنان كه گوساله را معبود خود ساخته اند به زودى خشمى از پروردگارشان وخوارى در زندگى دنيا، نصيبشان مى شود. اين چنين دروغگويان را كيفر مى دهيم.
10ـ آنان كه مرتكب عمل بد شدند، سپس توبه كرده وايمان آورده اند، خدا پس از توبه آنان(نسبت به آنها) بخشاينده ومهربان است.
11ـ ما قوم تو را در غياب تو آزموديم وسامرى، آنها را گمراه كرد.
12ـ موسى به سوى قوم خود خشمگين واندوهناك بازگشت وگفت:اى قوم من مگر پروردگار شما به شما وعده نيكو نداد؟ آيا مدّت جدايى من طولانى شد يا با اين عمل خواستيد خشم خدا متوجّه شما شود؟ به وعده اى كه به من داده بوديد عمل نكرديد.
13ـ بنى اسرائيل در پاسخ گفتند:ما به ميل واختيار خود خلف وعده نكرديم، بلكه ما مقدارى از زر وزيور قوم فرعون را همراه داشتيم. ما آنها را به دور ريختيم (سامرى از اين فرصت استفاده كرد) آنها را براى ذوب در ديگى ريخت.
14ـ نتيجه اين شد كه براى آنان مجسمه گوساله اى را كه داراى صداى گاو بود، بيرون آورد وگفت: اين خداى شما وخداى موسى است. سامرى عهد خود را با موسى فراموش كرد.

صفحه 166
15ـ آيا نمى بينند كه اين گوساله بى روح به گفتار آنان توجه ندارد وسود وزيانى به آنان نمى رساند؟
16ـ وهارون قبلاً به آنها گفت:اى قوم من در بوته آزمايش قرار گرفته ايد وخداى شما همان خداى بخشنده است. از من پيروى كنيد واز من فرمان ببريد.
17ـ بنى اسرائيل در پاسخ گفتند: ما بر عبادت گوساله پايدار خواهيم بود تا موسى به سوى ما باز گردد.
18ـ آنگاه كه موسى بازگشت، به هارون گفت: چه چيز تو را آنگاه كه ديدى بنى اسرائيل گمراه شدند.
19ـ از پيروى من باز داشت؟ آيا با فرمان من مخالفت كردى؟
20ـ گفت:اى فرزند مادرم! ريش وسر مرا نگير، من از آن ترسيدم كه بگويى ميان بنى اسرائيل تفرقه افكندى وبه دستور من عمل نكردى.
21ـ موسى رو به سامرى كرد وگفت:اى سامرى نقش تو در اين كار چه بود؟
22ـ گفت: شناختم آنچه را آنان ندانستند، گرفتم مشتى از اثر پاى رسول را سپس آن را افكندم، نفس من اين عمل را بر من آراست.
23 ــ مـوسـى بـه او گفـت: از ميان ما بيرون برو. تو در زندگى دچار بيمارى اى مى شوى كه هركس نزديك تو آمد، به او بگويى: نزديك مشو. وبراى تو ميعادى است در آخرت كه تخلف نخواهد پذيرفت. اكنون به اين خدايت بنگر كه پيوسته او را عبادت مى كردى، آن را در آتش مى سوزانم وخاكسترش را در دريا مى ريزم.
24ـ خداى شما خدايى است كه جز او خدايى نيست، بر همه چيز داناست.

تفسير موضوعى آيات

موسى براى دريافت تورات همراه با هفتاد نفر به ميقات رفت. امّا هنوز چهل

صفحه 167
روز به پايان نرسيده بود، كه بنى اسرائيل به دنبال انديشه پرستش خداى محسوس رفتند، كه در آغاز ورود به صحراى سينا به موسى پيشنهاد كرده بودند، مجسمه طلايى گوساله اى را كه فردى از آنان به نام سامرى ساخته بود، پرستش كردند وعملاً تمام زحمت پيامبر خود را بر باد دادند.
زمينه گرايش به بت پرستى در آنان وجود داشت. زيرا ساليان درازى در مصر با چشم خود مى ديدند كه مصريان بتها ومجسمه هايى را مى پرستيدند. پس اين انديشه در مدّت اقامت در مصر به آنان تزريق شده بود و تو گويى خميره جانشان شده بود.به تعبير قرآن:(وأُشربوا فى قلُوبِهِمُ العِجْلَ)«گوساله پرستى به آنان تزريق شده بود». از طرف ديگر سى شب به پايان رسيد وموسى باز نگشت. شايعه مرگ موسى نيز بر بازگشت آنان به بت پرستى كمك كرد.
از طرف سوّم بنى اسرائيل به خاطر خفّت وذلّتى كه به آنان وارد شده بود، از نظر دانش در سطح بسيار پايينى بودند وبا اندك تبليغى از اين سو به آن سو مى شدند.
در آيات سوره بقره مسأله پرستش گوساله به اشاره مطرح شده است، نه به صورت بيان داستان. در حقيقت آنگاه كه قرآن وضع بنى اسرائيل عصر رسالت را بيان مى كند و اعمال ننگين آنان را مى شمارد،مى گويد:شماها چنين وچنان كرديد. در موردى فرمود:(باتِّخاذِكُمُ العِجل) در مورد ديگر فرمود:(ثُمَّ اتَّخَذْتُمُ العِجْلَ مِنْ بَعْدِهِ) ودر مورد سوّم از ريشه بت پرستى در روان آنان گزارش مى دهد:(وأُشرِبوا فى قُلُوبِهِمُ العِجْلَ). سرانجام در آخرين آيه سوره بقره مى فرمايد:(بِئْسَما يَأمُرُكُمْ بِهِ إيمانُكُمْ إنْ كُنْتُمْ مُؤمِنينَ). ومفاد اين جمله اين است كه اگر واقعاً مدعى هستيد كه از روى ايمان به تورات، دست به جنايت زده و پيامبران الهى را مى كشيد، حرام خدا(ربا) را حلال مى شماريد وپيامبر اسلام را تصديق نمى كنيد(اگر ايمان شما به اين كارها فرمان مى دهد) به چيز بدى فرمان

صفحه 168
مى دهد، وچون ايمان به چيز بدى فرمان نمى دهد، پس شما ايمان نداريد.
اين قسمت در سوره بقره است، ولى در سوره هاى اعراف وطه اين سرگذشت ننگين به تفصيل بيان شده است.

پرستش گوساله در سوره اعراف وطه

سوره اعراف جريان را اين گونه بيان مى كند:قوم موسى پس از او از زر وزيورى كه داشتند، جسد گوساله اى را كه داراى صدا بود به معبودى برگزيدند: (وَاتَّخَذَ قَوْمُ مُوسى مِنْ بَعْدِهِ مِنْ حُلِيِّهِمْ عِجلاً جَسَداً لَهُ خُوارٌ). (1)
قرآن درك وشعور آنان را چنين بيان مى كند: آنان به قدرى پليد وكند ذهن بودند كه با اينكه مى ديدند اين گوساله با آنان سخن نمى گويد وبه راهى رهبرى نمى كند، ولى آن را مى پرستيدند، چنانكه مى فرمايد:(أَلَمْ يَرَوا أنّهُ لا يُكَلِّمُهُمْ ولا يَهدِيهِمْ سَبيلاً اتَّخَذُوهُ وَ كانُوا ظالِمينَ).
موسى در ميقات بود كه اين حادثه رخ داد وخدا موسى را از چنين جريان غم انگيزى با خبر ساخت وگفت: (قالَ فَإنّا قَدْ فَتَنّا قَوْمَكَ مِنْ بَعْدِكَ وَ أُضَلَّهُمُ السّامِرىُّ). «ما قوم تو را با عمل سامرى در بوته امتحان قرار داديم وسامرى آنان را گمراه ساخت».
در حقيقت اقامت موسى در ميقات، كه براى او شيرين و فرحزا بود، با شنيدن اين خبر به ناراحتى مبدّل گشت. وقتى ميقات پايان پذيرفت، با حالت اندوه

1 . كلمه مِن در جمله «من حليهم» ناظر به ماده اى است كه گوساله از آن ساخته شد; چنانكه گفته مى شود: الخاتم من فضة. وعجيب از نجّار مصرى است كه «مِنْ» را به معناى بدل گرفته وگفته است:زيورها را گرفت وبدل آن گوساله اى به آنان داد. در حالى كه در لغت عرب كلمه «مِنْ» در اين گونه تركيبها نشأية است نه بدل. چنانكه مى گويد:«الباب من خشبة». (قصص الأنبياء، ص222)

صفحه 169
وخشم به سوى قوم خود بازگشت; چنانكه مى فرمايد: (وَلَمّا رَجَعَ مُوسى إلى قَوْمِهِ غضْبانَ أسِفاً)(اعراف/149) و نيز مى فرمايد:(فَرَجَعَ مُوسى إلى قَوْمِهِ غَضْبانَ أَسِفاً) (طه/86).
با توجّه به اينكه اين جريان مربوط به سه دسته بود:
1ـ سامرى كه بت را ساخت وبه بت پرستى دعوت كرد.
2ـ قوم موسى كه فريب سامرى را خوردند وگمراه شدند.
3ـ هارون كه جانشين موسى بود وسرپرستى قوم به او سپرده شده بود.
واكنش موسى در برابر قوم خود در آغاز كار همان توبيخ وسرزنش بود كه از هر دو سوره نقل مى كنيم.
در سوره اعراف مى فرمايد:
( بِئْسَما خَلَفْتُمُونى مِنْ بَعْدى): «بد جانشينانى براى من بوديد».
( أَعَجِلْتُمْ أ مْرَ رَبِّكُمْ):«در فرمان پروردگارتان عجله نموديد».
(إنَّ الّذينَ اتَّخَذُوا العِجْلَ سَيَنالُهُمْ غَضَبٌ مِنْ رَبّهِمْ وَ ذِلَّةٌ فى الحَياةِ الدُّنْيا وَكَذلِكَ نَجْزِى المُفْتَرينَ). «كسانى كه گوساله را معبود خود ساخته اند، به همين زودى در زندگى اين جهان، خشم وذلّتى از طرف پروردگارشان به آنها مى رسد».
ودر سوره طه مى فرمايد:
( أَلَمْ يَعِدْكُمْ رَبُّكُمْ وَعْداً حَسَناً): « آيا پروردگارتان وعده نيكو به شما نداد؟».
( أَفَطالَ عَلَيْكُمُ العَهْدُ):«آيا جدايى من طولانى شد؟».
( أَمْ أَرَدْتُمْ أَنْ يَحِلَّ عَلَيْكُمْ غَضَبٌ مِنْ رَبِّكُمْ فَأَخْلَفْتُمْ مَوعِدى):«يا خواستيد كه عذابى از جانب پروردگارتان به شما نازل گردد كه با وعده من مخالفت ورزيديد؟».
اكنون بايد به تحليل اين نكوهشها پرداخت.

صفحه 170
در گفتار نخست، آنان را به عنوان جانشينان بد توصيف مى كند ومى فرمايد:( بِئْسَما خَلَفْتُمُونى مِنْ بَعْدى) وعلّت آن روشن است. زيرا بر خلاف تعاليم موسى گام برداشتند. او پيامبر توحيد بود وآنان به شرك گرويدند.
در گفتار دوّم، ياد آور مى شود كه به فرمان پروردگارتان شتاب كرديد: (أَعَجِلْتُمْ أ مْرَ رَبِّكُمْ) اين سخن را موقعى مى گويند كه يك انسان پيرو، در غياب رهبر خود به كارى دست بزند كه برخلاف منويات او باشد. مى گويند:«چرا عجله كردى؟» البته اين نه بدان معناست كه مى بايست صبر كرده باشيد تا من برگردم آنگاه به شرك بگراييد، بلكه اين نوعى تعبير ملامت آميز است ومقصود اين است كه چه انگيزه اى شما را به اين كار عجولانه برانگيخت؟
در گفتار سوّم، آنان را به نزول عذاب از طرف پروردگار وگسترش ذلّت در زندگى دنيوى تهديد مى كند; چنانكه مى فرمايد: (إنَّ الّذينَ اتَّخَذُوا العِجْلَ سَيَنالُهُمْ غَضَبٌ مِنْ رَبّهِمْ وَ ذِلَّةٌ فى الحَياةِ الدُّنْيا وَكَذلِكَ نَجْزِى المُفْتَرينَ). مشروح غضب وذلّت در تفسير آيه 51 بقره خواهد آمد.
در پيام چهارم، وعده هاى نيكوى خدا را به بنى اسرائيل ياد آور مى شود. وعده هايى كه با آزادى از چنگال فرعون شروع شده وبا ورود به سرزمين مقدّس پايان مى پذيرد. آيا شايسته مقام شكرگزارى اين بود كه غير خدا را پرستش كنيد؟! چنا نكه مى فرمايد:( أَلَمْ يَعِدْكُمْ رَبُّكُمْ وَعْداً حَسَناً).
در پيام پنجم، ياد آور مى شود كه جدايى من از شما خيلى طولانى نبود ونبايد در اين غيبت كوتاه من، تعاليم مرا به دست فراموشى بسپاريد:( أَفَطالَ عَلَيْكُمُ العَهْدُ).
در آخرين پيام مى گويد: شما با پرستش گوساله عملاً خواستيد خشم خدا را عليه خود برانگيزيد وپيمانى كه با من بسته بوديد شكستيد: (أَمْأَرَدْتُمْ أَنْ يَحِلَّ عَلَيْكُمْ غَضَبٌ مِنْ رَبِّكُمْ فَأَخْلَفْتُمْ مَوعِدى).

صفحه 171
بنى اسرائيل در مقابل توبيخ هاى موسى، منطقى جز منطق كودكانه نداشتند وآن اينكه ما اين عمل را به اختيار خود انجام نداديم، بلكه مقدارى زيور آلات از آل فرعون راهمراه داشتيم. ما آنها را به دور افكنديم و سامرى نيز به دور افكند; چنانكه مى فرمايد:(قالُوا ما أَخْلَفْنا مَوْعِدَكَ بِمَلْكِنا وَ لكِنّا حُمِّلْنا أَوْزاراً مِنْ زينةِ القَوْمِ فَقَذَفْناها فَكَذلِكَ أَلْقَى السّامِرىُّ).
جمله نخست حاكى از يك منطق كودكانه است كه مى گويند:«انحراف ما از خطّ توحيد اختيارى نبود». ولى در جمله دوم مى گويند:«زيور آلاتى كه از آل فرعون گرفته وهمراه خود آورده بوديم به دور افكنديم». شايد مقصود اين باشد كه فكر كرديم ديگر به درد نمى خورد; ولى اين احتمال از نظر آيات ديگر قرآن بعيد است. زيرا معمولاً اين نوع زيور آلات در اختيار زنان قرار مى گيرد وعلاقه زن به زيور آلات يك امر طبيعى است; چنانكه مى فرمايد:(أوَ مَنْ يُنَشَّأُ فِى الحِلْيَةِ وَهُوَ فِى الخِصَامِ غيرُ مبين) (زخرف/18) «آيا كسى كه در زيور آلات نشو ونما مى كند، در حالى كه بيان آشكار وروشنى ندارد، با ديگران يكسان است؟
احتمال دارد كه سامرى زرگر ماهرى بود. بنى اسرائيل را با وعده خاصى فريب داد. زيور آلات آنان را گرفته بود، بدون اينكه مقصود خود را به آنان بگويد. از اين جهت هم بنى اسرائيل وهم سامرى زيور آلات خود را در آتش افكندند وبنى اسرائيل در مقابل يك عمل انجام شده قرار گرفتند وآن اينكه از آن زيور آلات، مجسمه گوساله اى را ساخت كه داراى صداى گاو بود وگفت:«اين است خداى شما وخداى موسى».
اينكه گفتيم بنى اسرائيل در مقابل عمل انجام شده قرار گرفتند، به خاطر لفظ «فا» در كلمه «فاخرَجَ» است.اگر سامرى از اوّل هدف خود را به آنان گفته بود وآنان نيز به همين نيّت زيور آلات در اختيار او قرار داده بودند، نمى توانستند با اين جمله پوزش بخواهند. بنى اسرائيل بااين جمله در مقام عذر خواهى هستند واين كلام در

صفحه 172
صورتى رنگ عذر به خود مى گيرد كه در هنگام دور انداختن زيور آلات، از تصميم سامرى آگاه نباشند. امّا اينكه سامرى چگونه آنان را فريب داد وزيور آلات را گرفت، در آيات اشاره اى به آن، به چشم نمى خورد.
سرانجام هرچه باشد، اين عذر كودكانه پذيرفته نيست. مسلّماً اين بزهكاران براى تبرئه خود ناچارند عذرهايى هر چند ناموجه بتراشند. زيرا آنان مى ديدند كه عبادت گوساله بر ضد پيمانى است كه با موسى بسته اند. گذشته از اين هارون به آنان هشدار داد وگفت:«اى قوم من! شما به وسيله اين عمل در بوته امتحان قرار گرفتيد،خداى شما گوساله نيست،خداى شما همان خداى رحمان است».چنانكه مى فرمايد:(ولَقَدْ قالَ لَهُمْ هارُونُ مِنْ قَبْلُ يا قَوْمِ إنَّما فُتِنْتُمْ بِهِ وإِنَّ رَبَّكُمْ الرّحْمنُ فَاتَّبِعُونى وَ أطيعُوا أمْرى). (طه/90)
همين پوزش طلبان در پاسخ هارون گفتند: ما فعلاً اين گوساله را مى پرستيم تا موسى باز گردد. چنانكه قرآن اين جمله را چنين حكايت مى كند:(قالُوا لَنْ نَبْرَحَ عَلَيْهِ عاكِفينَ حَتّى يَرْجِعَ إلَيْنا مُوسى).(طه/91)
از مجموع اين سخنان روشن مى شود كه آنان در پرستش گوساله هرگز معذور نبودند وبايد به كيفر اعمال خود برسند.

بازخواست موسى از برادرش هارون

تا اين جا گفتگوى موسى با فريب خوردگان بنى اسرائيل روشن شد. اكنون ببينيم او با برادر خود چگونه رفتار كرد. از اينكه موسى به هنگام رفتن به ميقات به او گفت:(وَ أصْلِحْ وَ لا تَتَّبِعْ سَبيلَ المُفْسدينَ)(اعراف/142)، گويا مى دانست كه در غياب او فتنه وفسادى بر پا مى شود واو برادر خود رانسبت به آن هشدار داد. يك چنين پيش بينى ممكن است مربوط به وحى نباشد، بلكه موسى اين رهبر تيز بين، با توجه به روحيات قوم خود واز اينكه به هنگام فرود در بيابان سينا خواهان خداى

صفحه 173
محسوس بودند، مى توانست چنين انحرافى را در مورد آنان پيش بينى كند. او به هنگام مراجعت از ميقات، در حالى كه وحى او را از جريان گوساله پرستى بنى اسرائيل با خبر كرده بود، سخت خشمگين وناراحت بود; به گونه اى كه از فرط خشم واينكه تمام زحمات او به باد رفته است، دو عكس العمل نشان داد. هدف او اين بود كه جنايتكاران از بزرگى گناه خود آشنا شوند. در حقيقت اين دو عكس العمل جنبه تربيتى داشت واگر چنين نمى كرد وبرخورد او ملايم بود، شايد بنى اسرائيل بر همان بت پرستى خود باقى مى ماندند. ولى آنگاه كه بنى اسرائيل اين دو نوع عكس العمل را از موسى در مورد دو چيز ديدند كه نزد او بسيار مقدّس وگرامى بودند، فهميدند كه گناه بسيار بزرگى را مرتكب شده اند وفوراً از آن بازگشتند وهمگى گفتند: (لَئِنْ لَمْ يَرْحَمْنا رَبُّنا وَيَغْفِرْ لَنا لَنَكُونَنَّ مِنَ الخاسِرينَ)(اعراف/149).
اين دو عكس العمل عبارت بودند از:
1ـ افكندن الواح تورات.
2ـ گرفتن سر وريش برادر وكشاندن او به سوى خود.
تورات وحى الهى بود كه از منزلت خاصى نزد موسى برخوردار بود وبرادر او هارون، پيامبرى بود معصوم كه گرد گناه نمى گشت. با اين وصف از فرط خشم براى تربيت بنى اسرائيل، تورات را بر زمين افكند وسر برادر را گرفت وبا كمال تندى به او گفت:(قالَ يا هارُونُ ما مَنَعكَ إذْ رَأَيْتَهُمْ ضَلُّوا *أَلاّ تَتَّبِعَنِ أَفَعَصَيْتَ أَمْرى) (طه/92ـ93):«چه چيزى سبب شد، آنگاه كه ديدى آنان گمراه شدند، از من پيروى نكنى (شدت عمل به خرج ندهى)؟! آيا با دستور من مخالفت كردى؟!»
اينجا بود كه بنى اسرائيل از سرنوشت خود آگاه شدند وفهميدند كه كيفر سختى در كمين آنهاست.
هارون با كمال ملاطفت در برابر خشم برادر چنين گفت:فرزند مادرم! سر وريش مرا مگير! علّت اينكه من شدّت عمل به خرج ندادم اين بود كه از آن ترسيدم

صفحه 174
كه بگويى:«چرا ميان بنى اسرائيل تفرقه افكندى وملاحظه گفتار مرا نكردى» :(قالَ يَا ابْنَ أُمَّ لاَتَأخُذْ بِلِحْيَتى وَ لابِرَأْسى إِنّى خَشِيتُ أنْ تَقُولَ فَرَّقْتَ بَيْنَ بَنى إسرائيلَ وَ لَمْ تَرْقُبْ قَوْلى).(طه/94)
ودر سوره اعراف سخن هارون را چنين بيان مى كند:«بنى اسرائيل در غياب تو مرا ناتوان شمردند ونزديك بود مرا بكشند. با اين كارت دشمنان مرا شاد مكن ومرا در شمار ستمگران قرار مده»:(قالَ ابنَ أُمَّ إنَّ القَوْمَ اسْتَضْعَفُونى وَ كادُوا يَقْتُلُونَنى فلاتُشْمِتْ بيَ الأعْداءَ وَ لاتَجْعَلْنى مَعَ القَوْمِ الظّالِمينَ)(اعراف/150).
سخنان عاطفى ومحبت آميز هارون از خشم موسى كاست. ازاين جهت براى خود وبرادرش از خدا طلب مغفرت كرد واز خدا خواست كه آنان را در رحمت خود وارد سازد:(قالَ رَبِّ اغْفِرْ لِى وَ لأخى وَ أَدْخِلْنا فى رَحْمَتِكَ وَأَنْتَ أرْحَمُ الرّاحِمينَ)(اعراف/151).
در اين شرايط بود كه با روى باز با برادر سخن گفت والواح را از روى زمين برداشت; الواحى كه مايه هاى هدايت ورحمت در آن فراوان بود; چنانكه مى فرمايد:(وَلَمّا سَكَتَ عَنْ مُوسَى الغَضَبُ أَخَذَ الأَلْواحَ وَ فى نُسْخَتِها هُدًى وَرَحْمَةٌ لِلّذينَ هُمْ لِرَبِّهِمْ يَرْهَبُونَ)(اعراف/154).

گفتگوى موسى با سامرى

در آغاز سخن ياد آور شديم كه اطراف اين جريان را مثلثى تشكيل مى داد كه دو ضلع آن بنى اسرائيل وجانشين او هارون بود وضلع سوّم آن جنايتكارى به نام «سامرى» بود كه با ساختن گوساله آنان را از طريق توحيد منحرف كرد. موسى پس از فراغت از دو ضلع نخست، رو به سامرى كرد وگفت:چه كارى راانجام دادى: (قالَ فَما خَطْبُكَ يا سامِرىُّ) ؟ او در پاسخ چنين گفت:(قالَ بَصُرْتُ بِما لَمْ يَبْصُرُوا بِهِ فَقَبَضْتُ قَبْضَةً مِنْ أثَرِ الرَّسُولِ فَنَبَذْتُها وَ كَذلِكَ سَوَّلَتْ لى نَفْسى):«ديدم آنچه را

صفحه 175
بنى اسرائيل نديدند. مشتى از اثر رسول را برداشتم وآن را افكندم واين چنين نفس من اين كار را در نظـرم جلوه داد».
مقصود از اين جمله ها چيست؟مفسران دو احتمال داده اند كه هيچ كدام استوار به نظر نمى رسد. و خدا از آن آگاه است.
احتمال اول اين است كه مى گويند وى گفت: به هنگام آمدن لشكر فرعون به كنار دريا، من جبرئيل را بر مركبى ديدم كه براى تشويق آن لشكر به ورود به جاده هاى خشكيده دريا در پيشاپيش آنان حركت مى كرد. قسمتى از خاك زير پاى مركب او را برگرفتم وآن را در درون مجسمه گوساله افكندم. اين صداى گوساله از بركت آن است.
بيشتر مفسران اين احتمال را پذيرفته اند، ولى آيا يك فرد عادى مى تواند فرشته مجسم را ببيند؟ فرض مى كنيم كه مى تواند ببيند، لكن اين پرسش پيش مى آيد وآن اينكه سامرى مگر از بنى اسرائيل نبود؟ در حالى كه آيات گذشته شهادت داد كه بنى اسرائيل از دريا گذشته بودند كه آل فرعون رسيدند وبه گمان اينكه راه خشك است به مسير خود ادامه دادند وغرق شدند. در اين صورت سامرى در چه موقع توانست از پشت سر مركب جبرئيل بيايد وخاكى از اثر پاى آن بردارد؟
گذشته از اين از كجا فهميد كه اثر پاى اسب جبرئيل داراى چنين خاصيتى است كه اگر بر جمادى ريخته شود به صدا در مى آيد؟
اصولاً احتمال دارد كه صداى گوساله مصنوعى به خاطر تعبيه دستگاه صدايى در داخل آن بود كه به هنگام خروج هوا با فشار، صداى گاو مى داد. امروزه اين مسأله در اسباب بازى كودكان فراوان است.
احتمال ديگر اينكه من به آثار(تعاليم) رسول يعنى موسى، مؤمن بودم ولى آنگاه كه به فكر ساختن گوساله براى بنى اسرائيل افتادم، اين تعاليم را به دور ريختم واين كار در نظرم زيبا جلوه كرد. در اين صورت رسول به معنى پيامبر خواهد بود

صفحه 176
ومقصود از «اثر» تعاليم اوست. همچنان كه مقصود از «قبضت قبضة» ايمان به برخى از تعاليم رسول مى باشد ومقصود از «نبذتها» ترك تعاليم اوست.
حق اين است كه اين احتمال بسيار دور از ظاهر آيه و تأويل است. بايد صبر كرد تا به مرور زمان ودقّت در آيات، مفهوم آيه برايمان روشن شود.

مجازات سامرى

چنانكه مى دانيم بايد كيفر با جرم يك نوع همآهنگى داشته باشد. كيفر انسانى كه مايه شرك وارتداد انبوهى از بنى اسرائيل گرديد، بايد بسيار عظيم وسنگين باشد. مثلاً هم بايد در اين جهان به كيفر خود برسد، وهم درجهان ديگر دچار عذاب شديد گردد. قرآن براى او دو مجازات سنگين ويك عكس العمل نقل مى كند كه به ترتيب ياد آور مى شويم:
1ـ موسى به او گفت:«تو به همين زودى دچار بيمارى خاصى مى شوى كه از ديدار مردم وحشت مى كنى وهر كس به تو نزديك شود، به او مى گويى: بامن تماس مگير» :(قالَ فَاذْهَبْ فإنَّ لَكَ فِى الحياةِ أنْ تَقُولَ لامِساسَ).
2ـ عذاب دردناكى در روز رستاخيز در كمين توست، عذابى كه تخلف پذير نخواهد بود:( وَ إنَّ لَكَ مَوْعِداً لَنْ تُخْلَفَهُ): «ميعادى با توست كه از آن تخلف نخواهى كرد».
3ـ معبودت را كه مدتها پرستش كردى، مى سوزانم وآن را به دريا مى ريزم: (وَ انْظُرْ إلى إلهِكَ الّذى ظَلْتَ عَلَيْهِ عاكِفاً لَنُحَرِّقَنَّهُ ثُمَّ لَنَنْسِفَنَّهُ فى اليَمِّ نَسْفاً).(طه/97)
معبود او مجسمه طلايى بود، وسوزاندن مجسمه ذوب آن بود كه از آن حالت بيرون آيد وبراى اينكه باقيمانده هاى آن مورد پرستش قرار نگيرد، تصميم مى گيرد كه همه را به دريا بريزد.

صفحه 177
واز اين طريق، گردا گرد اين مرد پليد خطى كشيده شد كه كسى با او تماس نگيرد وبار ديگر به وسوسه ديگران نپردازد.
آيا كار در همين جا پايان پذيرفت، يا از اين گروه پست وپليد زهر چشمى گرفته شد كه ريشه فكر بازگشت به بت پرستى به طور كلى سوزانده شد؟ شكى نيست كه اگر مرتدان را گوشمالى نمى دادند وبه توبيخ لفظى اكتفا مى شد، خطر بازگشت به بت پرستى باقى مى ماند. از اين جهت موسى در نخستين لحظه ملاقات به آنان چنين گفت:
(إنَّ الّذينَ اتَّخَذُوا العِجْلَ سَيَنالُهُمْ غَضَبٌ مِنْ رَبّهِمْ وَ ذِلَّةٌ فى الحَياةِ الدُّنْيا وَكَذلِكَ نَجْزِى المُفْتَرينَ) (اعراف/152).
«كسانى كه گوساله را معبود خود گرفته اند، به همين زودى در اين جهان مشمول عذاب الهى وذلّت مى شوند وما اين چنين افترازنندگان را كيفر مى دهيم».
(وَ الّذينَ عَمِلُوا السَّيِّئاتِ ثُمَّ تابُوا مِنْ بَعْدِها وَ آمَنُوا إنَّ رَبَّكَ مِنْ بَعْدِها لَغَفُورٌ رَحيمٌ)(اعراف/153). «كسانى كه كار زشت انجام داده سپس راه توبه را پيش گرفته اند، پروردگار تو پس از آن بخشنده ومهربان است».
اين عذاب وذلّت كه به همين زودى دامنگير آنها خواهد شد چيست؟ اجمال اين سخن به وسيله آيه پنجاه وچهارم از سوره بقره مرتفع مى شود. در آنجا به پرستندگان «عجل» چنين خطاب مى كند:«بايد توبه كنيد وخود را بكشيد واين براى شما خوبست زيرا خدا از دريچه رحمت به سوى شما باز گشته است. او توبه پذير ومهربان است.» (وَ إذْ قالَ مُوسى لِقَومِهِ يا قومِ إنَّكُمْ ظَلَمْتُمْ أنْفُسَكُمْ باتّخاذِكُمُ العِجْلَ فَتُوبُوا إلى بارِئِكُمْ فاقْتُلُوا أنْفُسَكُمْ ذلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ عِنْدَ بارِئِكُمْ فَتابَ عَلَيْكُمْ إنَّهُ هُوَ التَّوّابُ الرّحيم) (بقره/54).
مفسران در تفسير جمله (فاقْتُلُوا أَنْفُسَكُم)وجوه مختلفى را ذكر كرده اند كه

صفحه 178
ياد آور مى شويم:
1ـ اشخاصى كه گوساله نپرستيده بودند، آنان را كه پرستيده وتوبه كرده بودند بكشند وتوبه آنها همين بود كه كشته شوند.
درست است كه خداوند در آيه 153 سوره اعراف، پذيرش توبه را نويد مى دهد ومى گويد:خداوند توبه افراد گنهكار را مى پذيرد، ولى توبه مراحلى دارد. دربرخى از مراحل، با پذيرش توبه كيفر دنيوى حذف نمى شود.
اشكال اين وجه اين است كه از نظر ظاهر آيه، مورد خطاب پرستشگران گوساله است وآنها بايد خويشتن را بكشند. در اين صورت چگونه مى توان گفت مقصود اين است كه افراد مبرا از پرستش، پرستشگران را كه توبه كرده اند بكشند؟ دقّت در خطاب آيه كه روى سخن با آن گروه مرتد وخطاب كشتن متوجه آنهاست، اين وجه را دور از صواب جلوه مى دهد.
2ـ گروه مؤمن آن گروه راكه به پرستش گوساله اصرار مىورزيدند وهنوز از آن دست نكشيده بودند، بكشند. اشكالى كه متوجه نظريه نخست بود، متوجّه اين نظر نيز هست. زيرا ياد آور شديم كه خطاب، متوجه پرستندگان گوساله است. چه جمله اى روشن تر از اينكه مى گويد: (إنَّكُمْ ظَلَمْتُمْ أنْفُسَكُمْ باتّخاذِكُمُ العِجْلَ فَتُوبُوا إلى بارِئِكُمْ فاقْتُلُوا أنْفُسَكُمْ...) بنابر اين كشنده بايد از همين گروه پرستشگر باشد، نه گروه مؤمن وپيراسته از پرستش بت.
گذشته از اين از آيه149 سوره اعراف استفاده مى شود كه همه منحرفان پس از آمدن موسى، از عبادت «عجل» دست كشيدند; چنانكه مى فرمايد:(وَ لَمّا سُقِطَ فى أيدِيهِمْ وَ رأَوْا أنَّهُمْ قَدْ ضَلُّوا قالُوا لَئِنْ لَمْ يَرْحَمْنا رَبُّنا وَيَغْفِرْ لَنا لَنَكُونَنَّ مِنَ الخاسِرينَ)(اعراف/149).«هنگامى كه حقشان كف دستشان نهاده شد وديدند كه گمراه شده اند، گفتند: اگر پروردگار ما رحم نكند وما را نبخشد، ما از زيانكاران خواهيم بود». در اين صورت چگونه مى توانيم بگوييم مقتولها، همان افراد پرستش

صفحه 179
كننده عجل مى باشند؟
ما تصور مى كنيم كه هر دو تفسير با ظاهر آيه تطبيق نمى كند واحتمال سوّم كه هم اكنون ياد آور مى شويم، با ظاهر آيه بيشتر تطبيق مى كند.
3ـ مرتدان از بنى اسرائيل براى تكميل توبه خود موظف شدند كه خود را بكشند. به اين معنى يا هر شخصى خود را بكشد ويا يكديگر را بكشند. در اين صورت خطاب به خود پرستشگران مى باشد وآنها مأمور شدند كه همديگر را بكشند. اين نظر با ظاهر تورات نيز موافق است كه مى فرمايد:«دعا إليهم من يرجع إلى الربّ فأجابه بنو لاوى فأمرهم بأن يأخذوا السيوف ويقتل بعضهم بعضاً».
وهرگز نبايد چنين دستور را با پذيرش توبه، كه در سوره اعراف آمده، مخالف دانست; زيرا ممكن است همين عمل مكمّل توبه بوده باشد.
***

7

چهل سال سرگردانى در بيابان سينا

حضرت موسى در راه هدايت قوم خودبا مشكلات فراوانى روبرو مى شد. او بزرگترين خطر را (باز گشت بنى اسرائيل به بت پرستى) با درايت خاص پشت سر نهاد ومانند يك انقلابى به موقع تصميم گرفت وريشه ناپاك شرك را سوزاند وبا اعدام مرتدان، درس عجيبى به ديگران داد. اكنون وقت آن رسيده است كه آنان را به سرزمين «موعود» فلسطين ببرد. سرزمينى كه قرآن از آن (الأرضُ المقدّسة) نام مى برد ودر آيه ديگر (1) آن را با جمله (بارَكْنا حَوْلَهُ) توصيف مى كند.
وارد شدن در چنين سرزمين به آسانى صورت نمى پذيرد. اين سرزمين در

1 . اسراء/1.

صفحه 180
اختيار گروهى به نام «عمالقه» بود كه از نژاد سامى بودند و مدّتها در شمال شبه جزيره عربستان زندگى كرده اند.
افرادى از بنى اسرائيل به عنوان تحقيق از شرايط حاكم بر منطقه، اعزام شدند. آنها به هنگام بازگشت از قدرت فوق العاده ساكنان آن سرزمين سخن گفتند وهمين سبب شد كه بنى اسرائيل ازحركت به سوى سرزمين موعود خود دارى كنند وبگويند:«ما را ياراى مقاومت ونبرد باآنان نيست.» حتّى با كمال وقاحت به موسى بگويند:«تو با خدايت برويد نبرد كنيد و دشمن را بيرون رانيد، آنگاه ما پشت سر شما وارد مى شويم».
درست است كه گزارش از نيروهاى موجود در منطقه، در كيفيت تصميم گيرى آنان مؤثر بود، ولى اين تأثير نسبت به روحيه اى كه بر بنى اسرائيل حكومت مى كرد، ناچيز بود.
بنى اسرائيل ساليان درازى در اسارت فرعون بودند. به زندگى ذلّتبار عادت كرده بودند. هنوز مزه آزادى واستقلال را درست نچشيده بودند. از اين جهت، انگيزه اى براى جهاد ونوشيدن شربت شهادت در خود احساس نمى كردند.
قرآن اين بخش از زندگى موسى با بنى اسرائيل را چنين بيان مى كند:
(وَإذْ قالَ مُوسى لِقَوْمِهِ يا قَوْمِ اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللّهِ عَلَيْكُمْ إذْ جَعَلَ فيكُمْ أنْبِياءَ وَجَعَلَكُمْ مُلُوكاً وَ آتاكُمْ ما لَمْ يُؤْتِ أحَداً مِنَ العالَمينَ).
(يا قَوْمِ ادْخُلُوا الأرضَ المُقَدّسَةَ الّتى كَتَبَ اللّهُ لَكُمْ وَلاتَرتَدُّوا عَلى أدْبارِكُمْ فَتَنْقَلِبُوا خاسِرينَ).
(قالُوا يا مُوسى إنَّ فيها قَوْماً جَبّارِينَ وَ إنّا لَنْ نَدْخُلَها حَتّى يَخْرُجُوا مِنْها فَإنْ يَخْرُجُوا مِنْها فَإنّا داخِلُونَ).
(قالَ رَجُلانِ مِنَ الّذينَ يَخافُونَ أَنْعَمَ اللّهُ عَلَيْهِمَا ادْخُلُواْ عَلَيْهِمُ البابَ فَإذا

صفحه 181
دَخَلْتُمُوهُ فَإنَّكُمْ غالِبُونَ وَ عَلَى اللّهِ فَتَوَكَّلُوا إنْ كُنْتُمْ مُؤمِنينَ).
(قالُوا يا مُوسى إنّا لَنْ نَدْخُلَها أَبَداً ما دامُوا فيها فَاذْهَبْ أنْتَ وَ رَبُّكَ فَقاتِلا إنّا ههُنا قاعِدُونَ).
(قالَ رَبِّ إنّى لا أَمْلِكُ إلاّ نَفْسى وَ أَخى فَافْرُقْ بَيْنَنا وَ بَيْنَ القَوْمِ الفاسِقينَ).
(قالَ فَإنَّها مُحَرَّمَةٌ عَلَيْهِمْ أَرْبَعينَ سَنَةً يَتيهُونَ فى الأرْضِ فَلا تَأْسَ عَلَى القَوْمِ الفاسِقينَ). (مائده/20ـ26)

ترجمه آيات

1ـ به ياد آر هنگامى را كه موسى به قوم خود گفت:نعمتهاى خدا را بر خويش به خاطر آوريد: در ميان شما پيامبران برانگيخت وشما را سلاطين قرار داد وچيزى را كه به احدى از جهانيان نداده، به شما داده است.
2ـاى قوم! به سرزمين مقدس وارد شويد. سرزمينى كه خدا براى شما مقرر داشته است وبه پشت سر خود باز نگرديد تا از زيانكاران شويد.
3ـ گفتند:اى موسى در آن سرزمين گروه قدرتمندى است وهرگز به آنان وارد نمى شويم، مگر اينكه آنها از آنجا خارج شوند.اگر بيرون رفتند، آنگاه ما داخل مى شويم.
4ـ دو نفر از كسانى كه خدا به آنها نعمت داده بود، به آنان گفتند:شما وارد شهر شويد(مترسيد)هرموقع وارد شهر شديد، شما پيروز هستيد. اگر مؤمن هستيد بر خدا توكل كنيد.
5ـ گفتند:اى موسى! تا هنگامى كه ساكنان ارض مقدس در آنجا هستند، ما وارد شهر نمى شويم. تو وپروردگارت برويد بجنگيد، ما در اينجا نشسته ايم!
6ـ موسى گفت:خداى من! جز خود وبرادر، اختيار كسى را در دست

صفحه 182
ندارم. ميان من واين گروه فاسق (بيرون از اطاعت) جدايى بيفكن.
7ـ خدا به موسى گفت:(به خاطر يك چنين سرپيچى از فرمان) سرزمين مقدّس براى آنان چهل سال ممنوع است (نمى توانند به آن وارد شوند). آنان در اين مدّت، پيوسته در زمين سرگردان بوده ودر باره سرنوشت اين گروه خارج از اطاعت، غمگين مباش.

تفسير موضوعى آيات

حضرت موسى براى احياى روح حق شناسى در قوم،وبراى آماده سازى آنان براى نبرد با اشغالگران ارض مقدس، نعمت بزرگ الهى را در حقّ بنى اسرائيل متذكر مى شود ومى گويد:نعمت هاى بزرگ الهى را به خاطر آوريد.
الف: خاندان يعقوب، كه خاندان نبوت بوده وپيامبران از اين بيت برخاسته واين نعمت نيز ادامه دارد; چنانكه مى فرمايد:(إذْ جَعَلَ فيكُمْ أنْبِياءَ).
ب: شما را ملوك وسلاطين قرار داد:(وَ جَعَلَكُمْ مُلُوكاً) واگر همه آنان را ملوك وسلاطين مى خوانند، از طريق مبالغه است واين نوع سخن گويى در ميان مردم رايج است تا آنجا كه اگر فردى از قبيله اى زمامدار كشورى شد، افراد قبيله را شاهان كشور مى خوانند. در تاريخ بنى اسرائيل ملوك وزمامداران با عظمتى، چه پيش از موسى مانند يوسف وچه پس از او مانند داود وسليمان، بر بخش وسيعى حكومت مى كردند.
احتمال دارد كه مقصود از «ملوكاً» آزاد سازى آنان از سلطه فرعون باشد. در لغت عرب «ملك» به معنى مالك وصاحب اختيار به كار مى رودودر آيات گذشته خوانديم كه بنى اسرائيل بازگشت خود را به بت پرستى از روى اختيار نمى دانستند ودر اين مورد گفتند:(ما أخْلَفْنا مَوْعِدَكَ بَمَلْكِنا). (طه/87)
ج: به شما چيزى داد كه به جهانيان نداده است:(وَ آتاكُمْ ما لَمْ يُؤتِ أحَداً مِنَ العالَمينَ). ممكن است مقصود نزول «من» و«سلوى» باشد كه در گذشته بيان

صفحه 183
گرديد.
قومى به تعداد هفتصد هزار نفر مدّتها در يك بيابان از جهان غيب ارتزاق كنند ودست به سياه وسفيد نزنند وغذاى خود را در برابر چشمانشان آماده ببينند، چنين موهبتى نصيب هيچ ملّتى نشده است; چنانكه مى فرمايد:( وَ آتاكُمْ ما لَمْ يُؤتِ أحَداً مِنَ العالَمينَ).
پس از بيان نعمتهاى بزرگ الهى به آنان فرمان مى دهد كه از اين سرزمين كوچ وهجرت كنيد و به سرزمين مقدّس وارد شويد; سرزمينى كه خدا آن را براى شما مقدّر كرده است، وبا فرمان خدا مخالفت نكنيد تا از زيانكاران نشويد:
(يا قَوْمِ ادْخُلُوا الأرضَ المُقَدّسَةَ الّتى كَتَبَ اللّهُ لَكُمْ وَلاتَرتَدُّوا عَلى أدْبارِكُمْ فَتَنْقَلِبُوا خاسِرينَ).
ولى سخنان ومقدمه چينيهاى موسى در دل مرده آنان تأثيرى نكرد وگفتند:«اى موسى!تومى دانى كه در آن سرزمين، گروه قوى ونيرومندى زندگى مى كنند وتا آنها بيرون نروند، ما وارد نمى شويم.» :(قالُوا يا مُوسى إنَّ فيها قَوْماً جَبّارِينَ وَ إنّا لَنْ نَدْخُلَها حَتّى يَخْرُجُوا مِنْها فَإنْ يَخْرُجُوا مِنْها فَإنّا داخِلُونَ).
اين پاسخ حاكى از آن بود كه هنوز روح سلطه پذيرى وحكمرانى بر آنان حكومت مى كرد، وزندگى ذلّتبار با زندگى شرافتمندانه (آزادى) در نظرشان يكسان بود.
آرى گاهى در ميان جمعيتها مردان با شهامت وفداكارى به صورت نادر پيدا مى شوند. قرآن ياد آور مى شود:« دو نفر از بنى اسرائيل به توبيخ قوم خود پرداختند وگفتند:شما بر خدا توكّل كنيد وتا در دروازه شهر بياييد، آنگاه مشمول الطاف الهى مى گرديد»:(قالَ رَجُلانِ مِنَ الّذينَ يَخافُونَ أَنْعَمَ اللّهُ عَلَيْهِمَا ادْخُلُواْ عَلَيْهِمُ البابَ فَإذا دَخَلْتُمُوهُ فَإنَّكُمْ غالِبُون).
خداوند براى اين دو نفر دو ويژگى ذكر مى كند:

صفحه 184
( يَخافُونَ):مى ترسند.
( أَنْعَمَ اللّهُ عَلَيْهِمَا):خدا به آنان نعمت داده بود.
مقصود از خوف، خوف از مخالفت است ومقصود از نعمت، ايمان كامل ودرايت در حدّ بالاست.
مشكل پيروزى از نظر اين دو نفر اين است تا دروازه هاى شهر برسند. از اين به بعد ديگر مشكلى نخواهند داشت. زيرا وصول به دروازه شهر بدون مقاومت، حاكى از غفلت دشمن است وهيچ تاكتيكى از نظر اهميّت به اندازه غافلگيرى نيست. در اين صورت طرف آنچنان دست وپاى خود را گم مى كند كه به جاى كشتن دشمن، خوديها را مى كشند.
سخنان موسى واين دو نفر در روحيه آنان اثرى نگذاشت. اين بار با كمال وقاحت به موسى گفتند:تو با خدايت برويد نبرد كنيد و دشمن را از پيش ما برداريد. و ما در اين صورت وارد شهر مى شويم. تو گويى، آنان دُردانه هاى صفحه هستى هستند وبايد همه در خدمت آنها باشند:
قانون خلقت است كه بايد شود ضعيف *** هر ملّتـى كه به خور وخواب، خـو كند
قرآن گفتار آنان را چنين نقل مى كند:(قالُوا يا مُوسى إنّا لَنْ نَدْخُلَها أَبَداً ما دامُوا فيها فَاذْهَبْ أنْتَ وَ رَبُّكَ فَقاتِلا إنّا ههُنا قاعِدُونَ).
آنان كجا وياران رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) در جنگ بدر كجا؟! آنگاه كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) با آنان در پيشروى به سوى دشمن وبازگشت به مكّه مشورت كرد ونظر خواست، سعد معاذ گفت:اى رسول گرامى! اگر وارد اين دريا شوى(به درياى سرخ اشاره كرد) ما نيز پشت سر تو وارد دريا مى شويم! ومقداد گفت: ما مثل بنى اسرائيل نيستيم كه بگوييم تو وخدايت برويد نبرد كنيد، ما در اينجا نشسته ايم. ما مى گوييم

صفحه 185
تو خدايت برويد وما پشت سر شما هستيم.(1)
دراين شرايط بود كه موسى از هدايت قوم خود مأيوس گرديد. با خداى خود چنين مناجات كرد:«پروردگارا! من تنها اختيار خود وبرادرم را دارم. ميان من واين گروه متمّرد جدايى بيفكن.»: (قالَ رَبِّ إنّى لا أَمْلِكُ إلاّ نَفْسى وَ أَخى فَافْرُقْ بَيْنَنا وَبَيْنَ القَوْمِ الفاسِقينَ).
اين آيه آنان را گروه فاسق مى خواند; يعنى گروهى كه فرمان پيامبر خود را رد كردند ودر مرز كفر قرار گرفتند.
دعاى موسى مستجاب شد وخطاب آمد: اين جمعيت از ورود به اين سرزمين كه از انواع مواهب مادى ومعنوى مالامال است، محروم مى باشند وبايد چهل سال تمام در اين بيابان سرگردان بمانند تا اين نسل زبون بميرد ونسلى ديگر جاى آنان را بگيرد تا آنها بتوانند اين سرزمين مقدّس را فتح كنند. در حقيقت زندگى چهل سال در يك بيابان نسل آنان را آبديده كرد ودر مقابل مشكلات مقاوم شدند. آنگاه توانستند به سرزمينى مقدّس با نسلى پاك وارد شوند; چنانكه مى فرمايد:(قالَ فَإنَّها مُحَرَّمَةٌ عَلَيْهِمْ أَرْبَعينَ سَنَةً يَتيهُونَ فى الأرْضِ فلا تَأْسَ عَلَى القَوْمِ الفاسِقينَ).
***

1 . ابن هشام، سيره2/615 ط مصر.

صفحه 186

8

لجاجتهاى بنى اسرائيل

تا اينجا بازندگانى موسى با بنى اسرائيل كاملاً آشنا شديم كه همگى حاكى از يك روح عصيان وطغيان ولجاجت وعناد در قوم او است.
لجاجتهاى بنى اسرائيل به آنچه در گذشته بيان كرديم، منحصر نيست. قرآن سرگذشتهاى گوناگونى از آنان نقل مى كند كه همگى از يك وجدان ناآرام وسركش وعصيانگر حكايت مى كند. از ميان اين سرگذشتها به سه نمونه آن اشاره مى كنيم:
1ـ بر افراشتن كوه بر سر آنان.
2ـ فرمان داخل شدن از دروازه شهر با حالت خاص.
3ـ نهى از كار وكوشش در روز شنبه وقانون شكنى آنان.
اينك آيات مربوط به موضوعات ياد شده:

آيات موضوع

(وَإذْ أخَذْنا مِيثَاقَكُمْ وَ رَفَعْنا فَوقَكُمُ الطُّورَ خُذُوا ما آتَيْناكُمْ بِقُوَّة وَ اذْكُروا ما فيهِ لعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ).
(ثُمَّ تَوَلَّيْتُمْ مِنْ بَعْدِ ذلِكَ فَلَوْلا فَضْلُ اللّهِ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَتُهُ لَكُنْتُمْ مِنَ الخاسِرينَ) (بقره/63ـ64)
(وَإذْ أخَذْنا مِيثاقَكُمْ وَ رَفَعْنا فَوْقَكُمُ الطُّورَ ...). (بقره/93)
(وَرَفَعْنا فَوْقَهُمُ الطُّورَ بِمِيثاقِهِمْ وَ قُلْنا لَهُمُ ادْخُلُوا البابَ سُجَّداً وَ قُلْنا لَهُمْ لاتَعْدُوا فى السَّبْتِ وَ أَخَذْنا مِنْهُمْ مِيثاقاً غلِيظاً). (نساء/154)

صفحه 187
(وَ إذْنَتَقْنَا الجَبَلَ فَوْقَهُمْ كَأَنَّهُ ظُلَّةٌ وَ ظَنُّوا أنَّهُ واقِعٌ بِهِمْ خُذُوا ما آتَيْناكُمْ بِقُوَّة وَ اذْكُرُوا ما فيهِ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ). (اعراف/171)
(وَ إذْ قُلْنَا ادْخُلُوا هذِهِ القَرْيَةَ فَكُلُوا مِنْها حَيْثُ شِئْتُمْ رَغَداً وَادْخُلُوا البابَ سُجَّداً وَ قُولُوا حِطَّةٌ نَغْفِرْ لَكُمْ خَطاياكُمْ وَ سَنَزيدُ المُحْسِنينَ).
(فَبَدَّلَ الّذينَ ظَلَمُوا قَولاً غَيْرَ الّذى قِيلَ لَهُمْ فَأَنْزَلْنا عَلَى الّذينَ ظَلَمُوا رِجْزاً مِنَ السَّماءِبِما كانُوا يَفْسُقُونَ). (بقره/58ـ59)
(وَ إذْ قيلَ لَهُمُ اسْكُنُوا هذِهِ القَرْيَةَ وَ كُلُوا مِنْها حَيْثُ شِئْتُمْ وَ قُولُوا حِطَّةٌ وَادْخُلُوا البابَ سُجَّداً نَغْفِرْلَكُمْ خَطِيئَاتِكُمْ سَنَزيدُ المُحْسِنينَ).
(فَبَدَّلَ الّذينَ ظَلَمُوا مِنْهُمْ قَولاً غَيْرَ الّذى قيلَ لَهُمْ فَأرسَلْنا عَلَيْهِمْ رِجْزاً مِنَ السَّماءِ بِما كانُوا يَظْلِمُونَ).
10ـ (وَسْألْهُمْ عَنِ القَرْيَةِ الّتى كانَتْ حاضِرَةَ البَحْرِ إذْ يَعْدُونَ فى السَّبْتِ إذْ تَأْتيهِمْ حِيتانُهُمْ يَوْمَ سَبْتِهمْ شُرَّعَاً وَ يَوْمَ لا يَسْبِتُونَ لاتَأتيهِمْ كَذلِكَ نَبْلُوهُمْ بِما كانُوا يَفْسُقُونَ).
11ـ (وَ إذْ قالَتْ أُمَّةٌ مِنْهُمْ لِمَ تَعِظُونَ قَوْماً اللّهُ مُهْلِكُهُمْ أوْ مُعَذِّبُهُمْ عذاباً شَديداً قالُوا مَعْذِرةً إلى رَبِّكُمْ وَ لعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ).
12ـ (فَلَمّا نَسُوا ما ذُكِّرُوا بهِ أَنْجَيْنَا الّذينَ يَنْهَونَ عَنِ السُّوءِ وَ أَخَذْنَا الّذينَ ظَلَمُوا بِعَذاب بَئيس بما كانُوا يَفْسُقُونَ).
13ـ (فَلَمّا عَتَوا عَمّا نُهُوا عَنْهُ قُلْنا لَهُمْ كْونُوا قِرَدَةً خاسِئينَ) (اعراف/161ـ166).

ترجمه آيات

1ـ به ياد آريد آنگاه كه از شما پيمان گرفتيم وكوه طور را بربالاى سر شما برافراشتيم. آنچه (تورات) را كه به شما داديم به قدرت ومحكمى

صفحه 188
بگيريد. به ياد آريد آنچه را در آن (تورات) مى باشد، شايد پرهيزگار شويد.
2ـ پس از اين سفارشها از آن رو برگردانديد واگر كرم ورحمت خدا بر شما نبود، از زيانكاران بوديد.
3ـ به ياد آريد پيمانى كه از شما گرفتيم وكوه طور را بر بالاى سر شما نگاه داشتيم.
4ـ كوه طور را در مقابل پيمان شما بر سر شما برافراشتيم وگفتيم:سجده كنان ازدر وارد شويد ودستور داديم در روز شنبه تجاوز نكنيد واز آنان پيمان سنگينى گرفتيم.
5ـ آنگاه كه كوه را بركنديم وبر بالاى سرشما سايه آسا نگاه داشتيم وگمان كردند كه كوه برآنان فرود مى آيد.بگيريد آنچه را به شما داديم، باسعى وكوشش تمام، به ياد آوريد آنچه در آن است شايد پرهيز گار شويد.
6ـ آنگاه كه گفتيم: وارد اين شهر (بيت المقدس) شويد واز نعمتهاى گواراى آن هر جا خواستيد، بخوريد،وسجده كنان از در وارد شويد وبگوييد:«حطّة» (خدايا گناهان ما را بريز). ما خطاهاى شما را مى بخشيم وبر پاداش نيكوكاران مى افزاييم.
7ـ ستمگران آنان، سخنى جز آنچه به آنان دستور داده شده بود، گفتند. بر ستمگران در مقابل خروج از اطاعت خدا عذابى از آسمان فرود آورديم.
8ـ به ياد آر آنگاه كه به بنى اسرائيل گفته شد:درا ين شهر (بيت المقدس) سكونت گزينيد واز نعمتهاى آن، هر كجا خواستيد، بهره بگيريد وبگوييد«حِطَّة» وسجده كنان از در وارد شويد. ما خطاهاى شما را مى بخشيم وبر پاداش نيكوكاران مى افزاييم.
9ـ افراد ستمگر گفتارى راكه مأمور به آن بودند، به غير آن عوض كردند. در مقابل اين، بر ستمگران عذابى از آسمان فرو فرستاده شد.
10ـ از بنى اسرائيل از آن شهرى كه در ساحل دريا(سرخ) بنا شده بود بپرس. آنگاه كه ساكنان آنجا در روز شنبه تجاوز مى كردند. در آن روز

صفحه 189
ماهيان دريا به صورت فراوان به جانب ساحل مى آمدند ودر غير آن روز به اين صورت نمى آمدند. آنان را اين چنين با فرمان ترك صيد آزمايش مى كنيم.
11ـ (مردم شهر سه گروه شدند: گروه عصيانگر، گروه بى تفاوت وگروه بيم دهنده.) گروه دوّم به گروه سوّم گفتند:چرا افرادى را كه خدامى خواهد نابود كند يا با عذاب سخت معذّب سازد، نصيحت مى كنيد؟ گروه سوّم در پاسخ گفتند: براى آنكه در پيشگاه خدا عذرى داشته باشيم وشايد آنان پرهيزگار شوند.
12ـ آنگاه كه تذكراتى را كه به آنان داده شده بود فراموش كردند، كسانى را كه از بديها باز مى داشتند نجات داديم وافرادى را كه ستم مى كردند در برابر سركشى آنان به عذاب سخت معذّب نموديم.
13ـ آنگاه كه از آنچه نهى شده بود سرپيچى كردند، به آنان گفته شد:ميمونهاى مطرود باشيد.

تفسير موضوعى آيات

مورخان گفته اند كه موسى وپيش از او هارون، در «تيه» در گذشتند(1) وفتح «بيت المقدس» بعدها به وسيله «يوشع بن نون» انجام گرفت. مشيّت الهى بر اين تعلّق گرفته بود كه بنى اسرائيل چهل سال از ورود به بيت المقدّس محروم شوند. آنگاه كه چهل سال به پايان رسيد، خداوند به يوشع وحى كرد كه به سوى بيت المقدس برود وشهر را فتح كند. اين در حالى است كه نسل قديم در گذشته ونسل جديد روى كار آمده بود. اگر اين بخش از تاريخ صحيح باشد، بايد بگوييم لجاجتهايى كه همين گروه در عصر نبوت يوشع انجام داده اند، لجاجت ارثى بود كه با وجود بنى اسرائيل خميره شده بود.
ولى احتمال دارد همه آنچه در اين آيات آمده، در زمان خود موسى بن عمران

1 . ابن اثير:الكامل1/198 ط دار صادر.

صفحه 190
انجام گرفته است واينكه مى گويند موسى در تيه در بالاى كوه درگذشت، نقلى بيش نيست واصولاً زمان بندى اين بخش از تاريخ چندان قطعى نيست وما اين بخش از حوادث را در زندگى موسى آورديم. در هر حال آنچه مهم است توضيح آيات اين بخش است.
بنى اسرائيل پس از نزول تورات بر آنان در عمل به آن كوتاهى مى كردند. خداوند مى خواست از طريق ايجاد رعب وترس آنان را به عمل به تورات وادار سازد وصورت رعب چنين بود كه كوه طور به فرمان خدا از جاى كنده شد وبر بالاى سر آنان قرار گرفت; به گونه اى كه تصوّر كردند كه كوه بر سر آنها فرود مى آيد. وقرآن اين حقيقت را در دو مورد با جمله (وَرَفعْنا فَوْقَهُمُ الطُّورَ)بيان كرده ودر يك مورد با جمله (وَ إذْنَتَقْنَا الجَبَلَ)و«نتق» در لغت عرب به معناى جذب وكندن است واگر بخواهيم ظاهر آيه را بگيريم بايد بگوييم:كوه «طور» كه با آنها فاصله داشت،از جاى كنده شد وبه سوى آنها رو آورد، به گونه اى كه تصوّر كردند بر سر آنها مى افتد.
البته مقصود اين نبود كه آنان ايمان بياورند، بلكه مقصود اين بود كه به تورات عمل كنند; لذا پس از بيان رفع طور مى فرمايد:(خُذُوا ما آتَيْناكُمْ بِقُوَّة):«آنچه را كه براى شما فرو فرستاديم با قوّت بگيريد».
ازاين بيان استفاده مى شود كه هنوز ملّت بنى اسرائيل از نظر فكرى وتربيتى دوران كودكى را مى گذراندند وتا عذاب ومؤاخذه اى را نمى ديدند، احساس وظيفه نمى كردند. شگفت اينجاست كه با ديدن اين همه آيات الهى، قرآن مى فرمايد:باز از عمل به تورات سرپيچى كردند:
(وَإذْ أخَذْنا مِيثاقَكُمْ وَ رَفَعْنا فَوْقَكُمُ الطُّورَ خُذُوا ما آتَيْناكُمْ بِقُوَّة وَ اذْكُرُوا ما فيهِ لعَلّكُمْ تَتَّقُونَ *ثُمَّ تَوَلَّيْتُمْ مِنْ بَعْدِ ذلِكَ فَلَوْلا فَضْلُ اللّهِ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَتُهُ لَكُنْتُمْ مِنَ الخاسِرينَ). (بقره/63ـ64)
در اين جا از بيان نكته اى ناگزيريم وآن اينكه افراد علم زده كه پيوسته

صفحه 191
مى خواهند معجزه ها وكرامتهاى انبيا واوليا وكليه كارهاى غيبى را با اصول علمى تفسير كنند وازا ين طريق استبعادى كه در اذهان اهل دانش نسبت به معجزه ها وجود دارد برطرف سازند، در اين آيه چنين مى گويند: بنى اسرائيل در پايين كوه زندكى مى كردند وزلزله اى در كوه انجام گرفت وبخشى از اجزاى آن به سوى آنان متوجه گشت و آنان تصوّر كردند كه بر سر آنها فرود مى آيد.(1)
اين تفسير با ظاهر آيه كه كلمه«رفع» و«نتق» در آن آمده است، سازگار نيست. بلند كردن كوه غير از ايجاد زلزله در اجزاى آن است. گذشته از اين قرآن كيفيت رفع را بيان كرده ومى فرمايد:(كَأَنَّهُ ظُلَّة):«به صورت سايبان در آمد».

ورود به بيت المقدّس

بنى اسرائيل سرانجام به رهبرى يوشع (جانشين موسى) به ارض موعود وارد شدند. خدا براى ايجاد روح طاعت در آنها فرمان داد در حال خضوع وخشوع از در وارد شويد وبه هنگام ورود بگوييد:پررودگارا گناهان ما را بريز.
تاريخ در اينجا مى گويد:آنان به هنگام ورود، فاقد حالت خضوع وخشوع بودند وبه جاى اينكه ازخداوند طلب آمرزش نمايند، گفتار پيامبرخود را به مسخره گرفته وبه جاى آن چيز ديگرى گفتند.در برخى تفاسير آمده است كه به جاى كلمه «حطّة» لفظ«حنطة» را به كار بردند واين نقل بعيد نيست. زيرا قرابت وخويشاوندى خاصى ميان زبان عبرى وعربى وجود دارد.
خداوند مى فرمايد:(وَ إذْ قيلَ لَهُمُ اسْكُنُوا هذِهِ القَرْيَةَ وَ كُلُوا مِنْها حَيْثُ شِئْتُمْ وَ قُولُوا حِطَّةٌ وَ ادْخُلُوا البابَ سُجَّداً نَغْفِرْلَكُمْ خَطِيئاتِكُمْ وَ سَنَزيدُ المُحْسِنينَ *فَبَدَّلَ الّذينَ ظَلَمُوا قَولاً غَيْرَ الّذى قيلَ لَهُمْ فَأرسَلْنا عَلَيْهِمْ رِجْزاً مِنَ السَّماءِ بِما كانُوا

1 . عبده، المنار،ج8،ص385 ط مصر سال 1367.وعبد الوهاب نجّار، قصص الأنبياء، ص231.

صفحه 192
يَظْلِمُونَ). (اعراف/161ـ162)
ظاهر آيه حاكى است كه عذاب الهى اين گروه را پس از ورود به بيت المقدس گرفت. زيرا آنان برخويشتن ستم كردند:(بِما كانُوا يَظْلِمُونَ) واز اطاعت خدا سرباز زدند; چنانكه در آيه سوره بقره مى فرمايد:(بِما كانُوا يَفْسُقُونَ).(بقره/58)

نمونه اى ديگر از لجاجت يا دنيا گرايى بنى اسرائيل

بنى اسرائيل پس از ورود به بيت المقدّس در اطراف آن سرزمين پراكنده شدند. گروهى از آنان در شهرى به نام «ايله»(1) كه يكى از بندرهاى درياى سرخ بهشمار مى رود، زندگى مى كردند. يكى از تعاليم تورات اين بود كه روز شنبه روز فراغت ودورى از كار وكوشش است. گروهى از بنى اسرائيل در ساحل دريا زندگى مى كردند. مشاهده كردند كه روزهاى شنبه ماهيهاى چاق وفربه، نزديكيهاى ساحل مى آيند در حالى كه در غير آن روز جريان چنين نبود: يا ماهى چاق به چشم نمى خورد واگر هم ديده مى شد بسيار كم بود. حالا علّت اين تبعيض چه بود؟ آيا واقعاً ماهيها به حسب مرور زمان در روزهاى شبنه احساس ايمنى مى كردند و از اينرو آن روز در ساحل ظاهر مى شدند يا اين كار به فرمان الهى بود كه گروهى در بوته امتحان قرار گيرند؟ آنان به فكر افتادند با كلاه شرعى هم شرع را راضى كنند وهم نفس خويش را. به اين فكر افتادند كه حوضچه هاى بزرگى در ساحل دريا ايجاد كنند. آنگاه با كندن نهرهايى ميان دريا وحوضچه ها اين دو را به هم متصل سازند هنگامى كه آب دريا بالا مى آمد وبه اصطلاح «مد» آن شروع مى شد، آب دريا همراه با ماهيهاى فربه از طريق نهرها وارد حوضچه هاى بزرگ ومتعدد مى شدند. آنگاه كه جزر دريا وفرو نشستن آن شروع مى شد،آنان راه بازگشت آب را مى بستند سپس روز يكشنبه به صيد آنها مى پرداختند وبا خود چنين مى انديشيدند كه هم به

1 . طبرسى، مجمع البيان، ج22ص461.

صفحه 193
قانون الهى عمل كرده وهم به منافع مادى خود رسيده ا ند.ولى غافل از اينكه اين نوع كلاههاى شرعى در حقيقت مسخ قانون ونابود كردن آن است واگر قانونگذار تا اين حد در عمل به آن انعطاف ونرمش نشان دهد، نتيجه آن حذف قانون از اجتماع مى شود. بالأخره همه بازرگانان وكاسبها وصيادها مى توانند به نوعى در روز شنبه كار كنند وظاهر را حفظ نمايند.
قرآن اين جريان را چنين نقل مى كند:
(وَسْألْهُمْ عَنِ القَرْيَةِ الّتى كانَتْ حاضِرَةَ البَحْرِ إذْ يَعْدُونَ فى السَّبْتِ إذْ تَأْتيهِمْ حِيتانُهُمْ يَوْمَ سَبْتِهمْ شُرَّعَاً وَ يَوْمَ لا يَسْبِتُونَ لاتَأتيهِمْ كَذلِكَ نَبْلُوهُمْ بِما كانُوا يَفْسُقُونَ).(اعراف/161)
از آيات بعدى استفاده مى شود كه مردم آن شهر به سه گروه تقسيم شدند: گروهى ازاين طريق يا به طور علنى دست به شكار ماهى مى زدند، گروه ديگرى به مبارزه برخاسته وآنان را ارشاد مى كردند وگروه سوّم كاملاً بى تفاوت بوده وحتّى به گروه آمر به معروف اعتراض مى كردند كه با گروه خطا كار چه كار دارند.
ولى پيداست كه اين گروه بى تفاوت از راز امر به معروف ونهى از منكر آگاه نبوده وتصور مى كردند در زندگى اجتماعى، هر كس مسئول خود بوده ونسبت به افراد ديگر مسئوليتى ندارد.در حالى كه در زندگى اجتماعى، سرنوشت افراد به هم پيوسته است واگر گروهى آشكارا نقض قانون كردند، قطعاً اين بيمارى به ديگران نيز سرايت كرده وفراگير مى شود. چنانكه پيامبر گرامى مى فرمايد:«انّ المعصية إذاعمل بها العبد شرّاً لن يضرّ بها إلا عاملها، وإذا عمل بها علانيّة ولم يُغَير عليه أضرّت بالعامة» (1):«هرگاه بنده خدا در پنهانى قانون شكنى كرد، فقط خود را ضرر مى زند، ولى آنگاه كه آشكارا اين عمل را انجام داد ومورد اعتراض واقع نشد، به عموم مردم

1 . وسائل الشيعة، ج11،باب 4 از ابواب امر به معروف، روايت 1.

صفحه 194
ضرر مى رساند.» يعنى قانون شكنى به صورت يك سنت اجتماعى در مى آيد.
امام صادق»(عليه السلام) پس از نقل اين حديث از پيامبر چنين مى فرمايد: «وذلك انّه يذِلّ بعمله دينَ اللّه ويقتدى به أهلُ عداوة اللّه»(1): «اين فرد با عمل خود دين خدا را ذليل كرده و دشمنان خدا به او اقتدا مى كنند».
از اين جهت مى بينيم گروه مبارز در پاسخ اعتراض گروه بى تفاوت مى گويند:ما در پيشگاه خدا وظيفه اى داريم وبايد آن را انجام دهيم تا نزد خدا معذور باشيم: (وَ إذْ قالَتْ أُمَّةٌ مِنْهُمْ لِمَ تَعِظُونَ قَوْماً اللّهُ مُهْلِكُهُمْ أوْ مُعَذِّبُهُمْ عذاباً شَديداً قالُوا مَعْذِرةً إلى رَبِّكُمْ وَ لَعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ).(اعراف/164)
از ذيل آيه استفاده مى شود كه هنوز زمينه هاى اصلاح موجود بود واميد آنكه آنان به راه راست برگردند وجود داشت.
اين گروه خيره سر، بر اين عمل تداوم بخشيدند وعملاً تذكرات گروه آمر به معروف راناديده گرفتند. خداوند مى فرمايد: «گروه ناهى از منكر را نجات داديم وافراد ستمگر را گرفتار عذاب سخت كرديم».
از اينكه همه آنان را به دو گروه تقسيم مى كند ونجات را از آن گروه ناهى از منكر مى داند، مى توان نتيجه گرفت كه گروه بى تفاوت نيز مانند گروه مرتكب گناه دچار عذاب گرديدند:(فَلَمّا نَسُوا ما ذُكِّرُوا بهِ أَنْجَيْنَا الّذينَ يَنْهَونَ عَنِ السُّوءِ وَ أَخَذْنَا الّذينَ ظَلَمُوا بِعَذاب بَئيس بِمَا كانُوا يَفْسُقُونَ).(اعراف/165)
در آيه بعد كيفيت عذاب آنان را بيان كرده ومى فرمايد:«آنگاه كه آنان تمرّد كردند، مشيت الهى بر آن تعلّق گرفت كه آنان به صورت ميمونهاى مطرود در آيند»: (فَلَمّا عَتَوا عَمّا نُهُوا عَنْهُ قُلْنا لَهُمْ كُونُوا قِرَدَةً خاسِئينَ). (اعراف/166)
از برخى گزارشها استفاده مى شود كه زندگى گروه ناهى از منكر از آن دوگروه

1 . وسائل الشيعة، ج11،باب 4 از ابواب امر به معروف، روايت 1.

صفحه 195
جدا بوده وبعدها از نزول عذاب هر دو گروه آگاه شدند. ودر هر حال ظاهر آيه ما را بر آن مى دارد كه بگوييم اين گروه صورت انسان را از دست داده وصورت ميمون به خود گرفتند. كسانى كه در مسائل مربوط به معجزات وكرامات ويا عذابهاى غيبى، به تأويلهاى علمى روى مى آورند، اين نوع آيات را به گونه اى ديگر تأويل كرده ومى گويند:صورت وشكل آنها به صورت ميمون مسخ نشد، بلكه قلوب ودلهاى آنان مانند ميمون گرديد(1). روح ميمون را پيدا كردند نه صورت آن را. به طور مسلّم اين تفسير با ظاهر آيه تطبيق نمى كند وما بايد به همان ظاهر عمل كنيم.
ولى مسخ اين گروه به صورت ميمون هيچ ارتباطى با فرضيه داروين ندارد كه ريشه انسان را حيوان شبيه به ميمون مى داند. واصولاً اين حادثه از نظر تاريخى مربوط به دوران حضرت داود(2) است در حالى كه فرضيه داروين مربوط به ماقبل تاريخ،بلكه مربوط با پانصد هزار سال جلوتر است وهرگز نبايد اين جريان را مؤيّد فرضيه وى بگيريم.

قرآن وداستان بقره بنى اسرائيل

مفسران نقل كرده اند كه مردى از بنى اسرائيل يكى از بستگان خود را كشت، سپس جنازه مقتول را در راه بهترين قبيله از قبايل بنى اسرائيل افكند، آنگاه به خونخواهى او برخاست. گروهى از بنى اسرائيل به حضور موسى رسيدند واز او خواستند كه قاتل را براى آنها معيّن كند.
موسى در پاسخ گفت:گاوى را بكشيد. آنان از پاسخ موسى در شگفت ماندند كه اين پاسخ چه ارتباطى به پرسش آنها دارد. سرانجام پس از يك سلسله مكالمات گاو را به قيمت گزافى خريده، كشتند وسراغ موسى آمدند. خدا دستور

1 . شيخ عبده، المنار1/343، اين نظريه را از «مجاهد» نقل كرده است.
2 . طبرسى، مجمع البيان، ج2، ص493.

صفحه 196
داد كه بخشى از اجزاى مقتول را به برخى از اعضاى گاو بزنند، در اين صورت مقتول زنده مى شود وقاتل خود را معيّن مى كند. آنان چنين كردند وجوان زنده شد وگفت: قاتل من پسر عموى من است. او مرا كشته تا از من ارث ببرد ويا با دختر من ازدواج كند. خدا از اين طريق قاتل را معيّن كرد.(1)

اينك آيات اين داستان

(وَ إذْ قالَ مُوسى لِقَوْمهِ إنَّ اللّهَ يَأمُرُكُمْ أنْ تَذْبَحُوا بَقَرَةً قالُوا أتَتَّخِذُنا هُزُواً قالَ أَعُوذُ بِاللّهِ أنْ أَكُونَ مِنَ الجاهِلينَ).
(قالُوا ادْعُ لَنا رَبَّكَ يبَيِّنْ لَنا ما هِيَ قالَ إنَّهُ يَقُولُ إنَّها بَقَرَةٌ لا فارِضٌ ولا بِكْرٌ عَوانٌ بَيْنَ ذلِكَ فَافْعَلُوا ما تُؤمَرُونَ).
(قالُوا ادْعُ لَنا رَبَّكَ يُبَيِّنْ لَنا ما لَوْنُها قالَ إنَّهُ يَقُولُ إنَّها بَقَرَةٌ صَفْراءُ فاقَعٌ لَوْنُها تَسُرُّ النّاظِرينَ).
(قالُوا ادْعُ لَنا رَبَّكَ يبَيِّنْ لَنا ما هِيَ إنَّ البَقَرَ تَشابَهَ عَلَيْنا وَ إنّا إنْ شاءَ اللّهُ لَمُهْتَدُونَ).
(قالَ إنَّهُ يَقُولُ إنَّها بَقرَةٌ لا ذَلُولٌ تُثِيرُ الأرْضَ وَ لا تَسْقِى الحَرثَ مُسَلَّمَةٌ لاشِيَةَ فيها قالُوا الآنَ جِئْتَ بالحَقِّ فَذَبَحُوها وَ ماكادُوا يَفْعَلُونَ).
(وَ إذْ قَتَلْتُمْ نَفْساً فَادّارَأْتُمْ فِيها وَ اللّهُ مُخْرجٌ ما كُنْتُمْ تَكْتُمُونَ).
(فَقُلْنَا اضْرِبُوهُ بِبَعْضِها كَذلِكَ يُحْيِ اللّهُ المَوْتى وَ يُرِيكُمْ آياتِهِ لعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ). (بقره/67ـ73)

ترجمه آيات

1ـ به ياد آر آنگاه كه موسى به قوم خود گفت:خدا به شما فرمان مى دهد

1 . مجمع البيان، ج1،ص134.

صفحه 197
گاوى را بكشيد.آنان در پاسخ گفتند:آيا ما را به بازى ومسخره گرفته اى؟ گفت:به خدا پناه مى برم كه از افراد نادان باشم.
2ـ آنان گفتند: از خدايت بخواه براى ما بيان كند چه گاوى را بايد بكشيم؟ موسى در پاسخ گفت: خدا مى گويد: آن گاوى است كه نه پير است ونه جوان، بلكه ميان اين دو است. پس به آنچه مأموريد عمل كنيد.
3ـ گفتند:از خدايت بخواه براى ما بيان كند رنگ اين گاو چگونه است؟! فرمود: خدا مى گويد: آن گاوى است با رنگ زرد خالص وزرّين كه رنگ آن بينندگان را مسرور مى سازد.
4ـ باز گفتند: خدايت را بخوان تا اين گاو را (از نظر كار) تشريح كند! زيرا اين گاو براى ما مشتبه شد وما إن شاء اللّه هدايت يافتگانيم.
5ـ موسى گفت:خدا مى گويد آن گاوى است نه رام كه زمين را شيار كند ونه كشتزار را آب دهد، گاوى بى عيب ويك رنگ باشد. گفتند:الآن حق را بيان نمودى. گاو را ذبح كردند ونزديك بود (با بهانه گيريهاى مختلف) مأموريت الهى را انجام ندهند.
6ـ آنگاه كه انسانى را كشتيد وهمگان از آن تبرى جستيد، خدا آنچه را پنهان مى سازيد آشكار مى كند.
7ـ در نتيجه گفتيم: بعضى از اجزاى مقتول را به برخى از اجزاى آن گاو بزنند(مقتول زنده مى شود)خدا اين چنين مرده ها را زنده مى كند وآيات خود را نشان مى دهد، اگر بينديشيد.

تفسير آيات

مجموع اين آيات كه از آيه 67 سوره بقره شروع شده وبا آيه 73 همين سوره پايان مى پذيرد، يك داستان بيش نيست و در بيان شأن نزول ياد آور شديم كه انسانى در ميان بنى اسرائيل كشته شده بود وجسد مقتول در محلّه يكى از قبايل بنى اسرائيل گذارده شده بود ودر نتيجه اهالى آن محل متهم به قتل شدند وآنان نيز خود را از آن

صفحه 198
تبرئه كردند.
روى اين جهت به نظر مى رسد كه قرآن بايد داستان را از آيه 72شروع كند ومثلاً چنين بگويد:«وَ إذْ قَتَلْتُمْ نَفْساً فَادّارَأتُمْ فِيها وَسألتُمْ موسى أن يُعيّنَ القاتل فقال موسى إنّ اللّه يأمركم أن تذبحوا بقرة...».
در حالى كه مى بينيم قرآن ماجراى قتل را متذكر نشده ونخست به بيان مذاكره موسى وبنى اسرائيل پرداخته است و آنگاه به بيان انگيزه كشتن بقره پرداخته واين علّت تقديم وتأخير سبب شده است كه برخى از مفسران تصوّر كنند كه آيه (وَ إذْ قَتَلْتُمْ نَفْساً) مربوط به داستان ديگر است ودر نتيجه مجموع آيات ياد شده بيانگر دو سرگذشت ودو قتل مى باشد. علّت اينكه قرآن در بيان سرگذشت، اين راه را برگزيده است اين است كه محور سخن درآيات گذشته وآينده بيان لجاجتها وعنادهاى بنى اسرائيل است و اينكه آنان انسانهاى سالم ورو به راه نبودند وپيوسته با پيامبران خود به جدال ونزاع بر مى خاستند. مثلاً در آيات قبلى اين نوع خطابها آمده بود:
(إنّكُمْ ظَلَمْتُمْ أنْفُسَكُم ْبِاتَّخاذِكُمُ العِجْلَ).
(وَإذْ قُلْتُمْ يا مُوسى لَنْ نُؤمِنَ لَكَ حَتَّى نَرَى اللّهَ جَهْرَةً).
(فَبَدّلَ الّذينَ ظَلَمُوا قَوْلاً غَيرَ الّذى قيلَ لَهُمْ).
(وَإذْ قُلْتُمْ يا مُوسى لَنْ نَصْبِرَ عَلى طَعام واحِد).
(وَ إذْ أخَذْنا ميثاقَكُمْ وَ رَفَعْنا فَوقَكُمُ الطُّورَ).
(وَلَقَدْ عَلِمْتُمُ الّذينَ اعتَدُوا مِنْكُمْ فى السَّبْتِ).
دقّت در اين آيات مى رساند كه محور سخن بيان سرگذشت تأسفبار قوم بنى اسرائيل است. از اين جهت قرآن متن مذاكره موسى را با بنى اسرائيل مقدّم داشته تا گواه ديگرى باشد بر اينكه آنان در فكر فرمانبردارى نبوده وپيوسته با اشكال تراشيهاى كودكانه مى خواستند از زير بار تكليف فرار كنند. هر چند سرانجام مجبور به انجام

صفحه 199
آن شدند.
آنگاه كه قرآن از بيان اين بخش از داستان، كه به عنوان شاهد بر عناد آنان مطرح شده، فارغ مى شود به انگيزه صدور آن فرمان اشاره كرده و مى گويد:
(وَ إذْ قَتَلْتُمْ نَفْساً فَادّارَأتُمْ فِيها وَ اللّهُ مُخْرجٌ ما كُنْتُمْ تَكْتُمُونَ). يعنى آنگاه كه شخصى را كشتيد وهمگى خود را از آن تبرئه كرديد وداستان را به موسى گفتيد واو فرمان كشتن گاوى را به شما داد وشما نيز پس از يك رشته پرسشها آن را كشتيد. بدانيد خدا آنچه را پنهان مى سازيد آشكار مى كند.
آنگاه ياد آور مى شود كه چگونه خدا آن امر مكتوم را آشكار ساخت: (فَقُلْنَا اضْرِبُوهُ بِبَعْضِها كَذلِكَ يُحْيِ اللّهُ المَوْتى وَ يُرِيكُمْ آياتِهِ لعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ).گفتيم آن مقتول را به بعضى از اجزاى گاو بزنيد (وآنان اين كار را انجام دادند ومقتول زنده شد وقاتل خود راتعيين كرد.)
ممكن است گفته شود كه در خود آيه تصريح واشاره اى به زدن مقتول به بعضى از اجزاى پيكر گاو وجود ندارد و اين مطلب از كجا استفاده مى شود؟
پاسخ اين است كه دقّت در خود قرآن اين مطلب را اثبات مى كند كه هر گاه قسمتى از اجزاى يك مطلب از قرينه حالى يا مقالى استفاده شود، قرآن متذكر آن نمى گردد. مثلاً در مورد «استسقاى قوم موسى» چنين مى فرمايد: (وَإذِ اسْتَسْقى مُوسى لِقَوْمِهِ فَقُلْنَا اضْرِبْ بِعَصاكَ الْحَجَرَ فَانْبَجَسَتْ مِنْهُ اثْنتا عَشرَةَ عَيْناً): «آنگاه كه موسى براى قوم خود آب طلبيد، گفتيم: با عصايت بر سنگ بزن، ناگهان دوازده چشمه جوشيد. مسلّماً جمله اى در آيه مقدّر است وآن اينكه «فضرب فانبجست...» او زد وناگهان... واين حذف به خاطر روشنى است. واين مطلب در داستان يوسف به طور فراوان يافت مى شود. در اين جا نيز جمله (فَقُلَنا اضرِبُوهُ بِبَعْضِها ) حاكى از جمله مقدّر است وآن اينكه «فَضَربُوهُ بِبَعْضِها فَحييَّ وعين قاتله...».
آنگاه قرآن به بيان يك اصل عقيدتى نيز اشاره مى كند و آن اينكه (كَذلِكَ

صفحه 200
يُحْيِ اللّهُ المَوْتى وَ يُرِيكُمْ آياتِه). يعنى اكنون كه بنى اسرائيل زنده شدن مقتول را با چشم خود ديدند، بدانند كه در روز رستاخيز نيز اين چنين مردگان را زنده خواهيم كرد ونبايد در احياى مردگان ترديد نمايند.
اين حاصل مفاد آيات ياد شده است. در اين جا نكته اى است كه علاّمه طباطبايى به آن اشاره نموده وآن اينكه آيات قبل از اين داستان، كه به نمونه هايى از آن اشاره شد، همگى خطاب به بنى اسرائيل است وآيه اى كه از آنجا به مسأله قتل نفس اشاره مى شود ومى گويد:(وَ إذْ قَتَلْتُمْ نَفْساً)، وآيات بعد از آن نيز خطاب به بنى اسرائيل است. امّا آنگاه كه قرآن داستان مذاكره موسى را با قوم خود در مورد ذبح بقره متذكر مى شود، روى خطاب را به پيامبر اسلام متوجه مى كند ومى فرمايد: (وَإذْ قالَ مُوسى لِقَوْمه) ونكته اين تغيير خطاب اين است كه اين بخش از مذاكره در تورات كنونى نيست وشايد در تورات موجود در عصر رسالت در نزد يهود نيز نبوده است. از اين جهت خطاب به پيامبر مى كند كه او متذكر شود، نه به بنى اسرائيل; زيرا آنان به خاطر نداشتند تا متذكر شوند.(1)
در اين جا نكته ديگرى هست وآن اينكه چرا خدا براى زنده شدن مرده اى از بنى اسرائيل به آنان فرمان مى دهد كه گاوى را بكشند. شايد نكته آن اين باشد كه قربانى در نزد آنان از بالاترين كارهايى بود كه انسان را به خدا مى رساند. از اين جهت خدا دستور مى دهد كه پيش از آنكه از خدا حل اين مشكل را بخواهد، گاوى را قربانى كنند تا در سايه آن دعاى آنان مستجاب شود.(2)
تا اينجا با تفسير آيات، با توجه به مجموع قراين موجود در آنها آشنا شديم ولى گروه علاقه مند به تطبيق معجزات وكرامات وحقايق ماوراى طبيعى بر اصول علمى سعى كرده اند كه آيه را به نوعى تفسير كنند كه مفاد آيات با جريانهاى عادى سازگار باشد ورنگ خارق عادت به خود نگيرد. اينك به نقد اين نظريه، كه شيخ عبده در

1 . الميزان، ج1،ص202.
2 . مجمع البيان، ج1، ص137.

صفحه 241
قالُوا وَ ما لَنا ألاّ نُقاتِلَ فى سَبيلِ اللّهِ وَ قَدْ أُخْرِجْنا مِنْ دِيارِنا وَ أبْنائِنا فَلَمّا كُتِبَ عَلَيْهِمُ القِتالُ تَوَلَّوا إلاّ قَليلاً مِنْهُمْ وَ اللّهُ عَليمٌ بِالظّالِمينَ).
(وَقالَ لَهُمْ نَبِيُّهُمْ إنَّ اللّهَ قَدْ بَعَثَ لَكُمْ طالُوتَ مَلِكاً قالُوا أنّى يَكُونُ لَهُ المُلْكُ عَلَيْنا وَ نَحْنُ أحَقُّ بِالمُلْكِ مِنْهُ وَ لَمْ يُؤْتَ سَعَةً مِنَ المالِ قالَ إنَّ اللّهَ اصْطَفيهُ عَلَيْكُمْ وَزادَهُ بَسْطَةً فى العِلْمِ وَ الجِسْمِ وَ اللّهُ يُؤْتى مُلْكَهُ مَنْ يَشاءُ وَ اللّهُ واسِعٌ عَليمٌ).
(وَقالَ لَهُمْ نَبِيُّهُمْ إنَّ آيَةَ مُلْكِهِ أنْ يَأتِيَكُمُ التّابُوتُ فيهِ سَكينَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَ بَقِيَّةٌ مِمّا تَرَكَ آلُ مُوسى وَ آلُ هارُونَ تَحْمِلُهُ المَلائِكَةُ إنَّ فى ذلِكَ لآيَةً لَكُمْ إنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنينَ).
(فَلَمّا فَصَلَ طالُوتُ بِالجُنُودِ قالَ إنَّ اللّهَ مُبْتَلِيكُمْ بِنَهَر فَمَنْ شَرِبَ مِنْهُ فَلَيْسَ مِنّى وَ مَنْ لَمْ يَطْعَمْهُ فَإنَّهُ مِنّى إلاّ مَنِ اغْتَرَفَ غُرْفَةً بِيَدِهِ فَشَرِبُوا مِنْهُ إلاّ قَليلاً مِنْهُمْ فَلَمّا جاوَزَهُ هُوَ وَ الّذينَ آمَنُوا مَعَهُ قالُوا لا طاقَةَ لَنَا اليَوْمَ بِجالُوتَ وَ جُنُودِهِ قالَ الّذينَ يَظُنُّونَ أنَّهُمْ مُلاقُوا اللّهِ كَمْ مِنْ فِئَة قَليلَة غَلَبَتْ فِئَةً كَثيرَةً بِإذْنِ اللّهِ وَ اللّهُ مَعَ الصّابِرينَ).
5 ـ (وَلَمّا بَرَزُوا لِجالُوتَ وَ جُنُودِهِ قالُوا رَبَّنَا أفْرِغْ عَلَيْنا صَبْراً وَ ثَبِّتْ أقْدامَنا وَانْصُرنا عَلَى القَوْمِ الكافِرينَ* فَهَزَمُوهُمْ بِإذْنِ اللّهِ وَ قَتَلَ داوُدُ جالُوتَ وَ آتاهُ اللّهُ المُلْكَ وَ الحِكْمَةَ وَ عَلَّمَهُ مِمّا يَشاءُ وَ لَوْلا دَفْعُ اللّهِ النّاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْض لَفَسَدَتِ الأرْضُ وَلكِنَّ اللّهَ ذُو فَضْل عَلَى العالَمينَ).
(تِلْكَ آياتُ اللّهِ نَتْلُوها عَلَيْكَ بِالحَقِّ وَ إنَّكَ لَمِنَ المُرْسَلينَ) (بقره/246ـ252)

ترجمه آيات

1ـ آيا نديدى ونظر به اشراف بنى اسرائيل پس از موسى نيفكندى. آنگاه كه

صفحه 242
به پيامبر خود گفتند: براى ما فرمانروايى را معيّن كن تا تحت فرمان او در راه خدا نبرد كنيم ؟ آن پيامبر گفت: شايد اگر خدا براى شما جهاد را بنويسد، شما جنگ نكنيد!(آنان در پاسخ گفتند:) چرا در راه خدا جنگ نكنيم، در حالى كه قسمتى از سرزمينهاى ما را گرفته اند وفرزندان ما را اسير كرده اند. ولى آنگاه كه نبرد با دشمنان براى آنان نوشته شد، جز كمى از آنان همگى روى برگردانيدند. خدا ظالمان را مى شناسد.
2 ـ پيامبرشان به آنان گفت: خداوند طالوت را براى شما به عنوان فرمانروا معيّن كرده است. بنى اسرائيل زبان به اعتراض گشودند وگفتند: چگونه مى تواند او بر ما حكم وفرمانى داشته باشد در حالى كه ما به فرمانروايى از او شايسته تريم وچندان مال وثروتى در اختيار ندارد؟! پيامبر زمانشان گفت:خدا او را بر شما برگزيده است وبه او فزونى در علم وقوا وقدرت در جسم بخشيده است. خدا فرمانروايى خود را به هر كدام از بندگانش بخواهد واگذار مى كند. خدا داراى فضل گسترده وداناست.
3 ـ پيامبر آنان به آنها گفت: نشانه فرمانروايى او از جانب خدا اين است كه صندوقى كه تورات در ميان آن قرار دارد ومايه آرامش شما از جانب پروردگار است، همراه با آنچه فرزندان موسى وهارون به يادگار گذارده اند، مى آيد. در حالى كه فرشتگان آن را از آن نقطه اى كه به آن جا برده شده بود به سوى شما حمل مى كنند ودر اين براى شما اگر مؤمن باشيد آيه ونشانه است.
4 ـ ( نشانه فرمانروايى او كه آمدن تابوت بود،تحقق يافت وبنى اسرائيل فرمانروايى او را پذيرفتند وطالوت با سربازان خود حركت كرد) در اين موقع طالوت به گروهى كه تحت فرمان او بودند، چنين گفت: خدا شما را به وسيله نهر آبى (در حالى كه تشنه خواهيد بود) امتحان خواهد كرد. هر كس از آن نوشيد از من نيست وهركس از آن ننوشيد ويا كفى بيش ننوشيد، از من است.(ولى متأسفانه) همه آنان، جز عده كمى،

صفحه 243
نوشيدند(طبعاً آنها كه از آب نوشيدند آن طرف نهر رها شدند). وقتى طالوت با افرادى كه به او ايمان آورده بودند، از نهر عبور كردند، آنها گفتند: ما را با اين جمعيت كم ياراى نبرد با جالوت وسپاه او نيست. آنان كه گمان داشتند كه با خدا ملاقات مى كنند(مؤمن به روز جزا بودند) گفتند: نترسيد. چه بسا گروه كمى بر گروه بسيارى به فرمان خدا غلبه كردند وخدا با افراد صابر وبردبار است.
5 ـ وقتى طالوت با سربازانش با جالوت وسپاه او روبرو شد، گفتند: خدايا به ما صبر عنايت بفرما، گامهاى ما را در ميدان نبرد استوار بگردان وما را بر قوم كافر پيروز بگردان.
6 ـ آنان به اذن الهى دشمن را شكست دادند وداود (كه يكى از فرماندهان زير دست طالوت بود)جالوت را كشت ودر نتيجه خدا به او سلطنت وحكمت عطا فرمود وآنچه را مى خواست به او آموخت واگر خدا برخى از مردم را با برخى ديگر دفع نكند، زمين را فساد فرا مى گيرد وخداوند صاحب كرم بر جهانيان است.
7 ـ اين آيات الهى است كه بر شما بحق تلاوت مى شود وتواى پيامبر اسلام از پيامبران مرسل مى باشى.

تفسير موضوعى آيات

ياد آور شديم قوم بنى اسرائيل براى بازستاندن اسيران وسرزمينهاى غصب شده از پيامبر زمان خود خواستند كه فرماندهى براى آنان تعيين كند تا زير لواى او بجنگند. خداوند بزرگ، طالوت را كه از نسل بنيامين، فرزند يعقوب بود به فرماندهى آنان برگزيد. اين بار نيز مانند ديگر بارها، پيامبر آنان با اعتراض بنى اسرائيل روبرو شد وسه اعتراض كردند. گفتند: او نمى تواند فرمانده ما باشد. زيرا:
1ـ نسل بنيامين از موهبت نبوت محروم بوده اند وبايد فرمانده از اسباطى باشد كه در نسل او نور نبوت قرار گرفته باشد.
2ـ در نسل بنيامين تا كنون كشور دارى وفرماندهى نبوده است.

صفحه 244
3ـ او داراى ثروت ومكنت نيست تا كاستيهاى جنگ را جبران كند.
قرآن اعترافات ياد شده در فوق را چنين نقل مى كند:(أنّى يَكُونُ لَهُ المُلْكُ وَ نَحْنُ أحَقُّ بِالمُلْكِ مِنْهُ وَ لَمْ يُؤْتَ سَعةً مِنَ المالِ)(بقره/247).
جمله نخست، يعنى:(أنّى يَكُونُ لَهُ المُلْكُ )اشاره به دو اعتراض اوّل است وجمله دوّم اشاره به اعتراض سوّم است.
خدا به دو اعتراض نخست آنان پاسخ داده ومى فرمايد:«شرط فرماندهى گزينش خداست وخدا طالوت را بر شما برگزيده است وگزينش خداوند در فرماندهى كافى است، خواه در نياكان او چنين مقامى باشد يا نباشد».
ودر پاسخ اعتراض سوّم آنان مى فرمايد:«شرط فرماندهى لياقت است وآن در دانش وبينش وقدرت بدنى وظاهرى خلاصه مى شودوطالوت هر دو را داراست وبنى اسرائيل وديگران بدانند خدا فرماندهى را به هر كسى خواست مى دهد وخدا در كار خود در گرو تصويب انسانها نيست، هر چند تمام كارهاى او عالمانه وحكيمانه است». وبه مجموع اين پاسخها با اين آيه اشاره مى كند:
( إِنَّ اللّهَ اصْطَفيهُ عَلَيْكُمْ وَزادَهُ بَسْطَةً فى العِلْمِ وَ الجِسْمِ وَ اللّهُ يُؤْتى مُلْكَهُ مَنْ يَشاءُ وَاللّهُ واسِعٌ عَليمٌ). (بقره/247)
بنى اسرائيل مانند هميشه به گزارش پيامبر خود اكتفا نكردند واز او درخواست كردند كه بايد اين فرمانده نشانه اى از خدا داشته باشد. خطاب آمد كه نشانه فرماندهى او بر بنى اسرائيل اين است كه پيش از رهسپارى به ميدان نبرد، صندوقى است كه در آن تورات وآنچه آل موسى وهارون به ارث گذارده وبه غارت رفته بود، وجود دارد و در حالى كه فرشتگان آن را حمل مى كنند به سرزمين فلسطين باز مى گردد.
توضيح اينكه در نبردى كه بنى اسرائيل با عمالقه عرب داشتند، توراتى كه خدا آن را بر موسى نازل كرده ودر ميان صندوقى قرار داشت به غارت رفته بود. گويا

صفحه 245
بنى اسرائيل به هنگام نبرد صندوق را همراه خود حمل مى كردند. در آن صندوق علاوه بر تورات، عصاى موسى ونعلين او و عمامه هارون نيز بود وهمه آنها در جنگ به غارت رفته بود. خدا نشانه صدق گفتار نبى را اين قرار داد كه اين صندوق با تمام محتوياتش از سرزمين دشمن، بدون كمك انسانى به ميان بنى اسرائيل باز گردد ودر حقيقت حاملان آن فرشتگان باشند; چنانكه مى فرمايد:
(وَقالَ لَهُمْ نَبِيُّهُمْ إنَّ آيَةَ مُلْكِهِ أنْ يَأتِيَكُمُ التّابُوتُ فيهِ سَكينَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَ بَقِيَّةٌ مِمّا تَرَكَ آلُ مُوسى وَ آلُ هارُونَ تَحْمِلُهُ المَلائِكَةُ إنَّ فى ذلِكَ لآيَةً لَكُمْ إنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنينَ).(بقره/248)
چه معجزه اى بالاتر وبزرگتر از اينكه با ديدگان خود ديدند كه تابوت با محتوياتش بازگشت ومسلّماً براى هر انسان بى غرضى علم آفرين ويقين آور بود. به ناچار دعوت طالوت را لبيك گفتند وزير پرچم او جمع شدند تا نبرد را ادامه دهند. گاهى مى گويند: كسانى كه آماده جنگ شدند، حدود هفتاد يا هشتاد هزار نفر بودند. وقتى ديدگانشان به تابوت افتاد، آن را به فال نيك گرفتند وپيروزى را به او وعده دادند.
ولى همگى مى دانيم رمز موفقيت در نبرد صبر وشكيبايى است. از اين جهت بايد مجاهدان واقعى از مجاهد نماها جدا شوند وراه جدايى آنان آزمونى است كه اساس آن را صبر وبردبارى تشكيل مى دهد.
طالوت به كليه كسانى كه زير فرمان او بودند، گزارش داد كه خدا شما را با نهر آبى آزمايش خواهد كرد. بدين صورت كه هر كس از اين آب ننوشد واگر نوشيد كف آبى بيشتر نباشد. او از من است ونشانه اش اين است كه او مجهز به حربه صبر وخويشتن دارى مى باشد. ولى كسانى كه از نعمت خود دارى، برخوردار نبوده واز آن بيشتر بنوشند، از ولايت من بيرون خواهند بود. عجيب اين است كه با ديدن آن معجزه اكثر آنان در اين آزمون مردود شدند، جز گروه اندكى كه تعداد آنان بيش از

صفحه 246
سيصد واندى نبود وگاهى مى گويند از چهار هزار نفر تجاوز نمى كرد.
در اين هنگام طالوت اكثريت را از ادامه مسير باز داشت تا جمع قليلى به نبرد بپردازد. در مسير راه همين گروه آزمون داده نيز زمزمه ناتوانى سرداده وگفتند: با اين ارتش كم چگونه مى توان با دشمن فراوان مبارزه كرد؟ در ميان آنان گروه خالصى بودند كه همگى به لطف الهى اعتماد كامل داشتند. آنان رو به معترضان كردند وگفتند: فزونى وكاستى جمعيت مايه پيروزى وشكست نيست، به گواه اينكه در تاريخ بشريت گاهى جمعيتهاى كم بر اثر فرماندهى لايق وفرمانبرهاى با ايمان، بر گروه كثيرى پيروز شدند. خداوند مجموع اين حقايق را در اين آيه چنين مى فرمايد:
(فَلَمّا فَصَلَ طالُوتُ بِالجُنُودِ قالَ إنَّ اللّهَ مُبْتَلِيكُمْ بِنَهَر فَمَنْ شَرِبَ مِنْهُ فَلَيْسَ مِنّى وَ مَنْ لَمْ يَطْعَمْهُ فَإنَّهُ مِنّى إلاّ مَنِ اغْتَرَفَ غُرْفَةً بِيَدِهِ فَشَرِبُوا مِنْهُ إلاّ قَليلاً مِنْهُمْ فَلَمّا جاوَزَهُ هُوَ وَالّذينَ آمَنُوا مَعَهُ قالُوا لاطاقَةَ لَنَا اليَوْمَ بِجالُوتَ وَ جُنُودِهِ قالَ الّذينَ يَظُنُّونَ أنَّهُمْ مُلاقُوا اللّهِ كَمْ مِنْ فِئَة قَليلَة غَلَبَتْ فِئةً كَثيرَةً بِإذْنِ اللّهِ وَ اللّهُ مَعَ الصّابِرينَ).(بقره/249)
نبرد ميان دو گروه آغاز شد، شعار مردان با ايمان اين بود كه خدايا به ما صبر عنايت فرما وگامهاى ما را در ميدان نبرد استوار گردان وبر گروه كافر غالب ساز; چنانكه مى فرمايد:(وَلَمّا بَرَزُوا لِجالُوتَ وَ جُنُودِهِ قالُوا رَبَّنا أفْرِغْ عَلَيْنا صَبْراً وَ ثَبِّتْ أقْدامَنا وَانْصُرْنا عَلَى القَوْمِ الكافِرينَ)(بقره/250).
درست است كه عنايات الهى پشتوانه افراد با ايمان است، ولى مشروط به اينكه آنان از مواهب الهى بهره بگيرند. از اين جهت بايد مؤمنان آنچه در اختيار دارند، در راه خدا بذل كنند وبه همين سبب اين گروه بر دشمن پيروز شدند.
خداوند در آيه بعد نام يكى از فرماندهان طالوت را مى برد كه شخصاً جالوت را كشت ومقدمات شكست همگان را فراهم آورد. او شخصى بود به نام داود از خاندان بنى اسرائيل وبه خاطر همين شجاعت، بعدها به او فرمانروايى ونبوت وعلم

صفحه 247
ودانش عطا گرديد.چنان كه مى فرمايد:(فَهَزَمُوهُمْ بِإذْنِ اللّهِ وَ قَتَلَ داوُدُ جالُوتَ وَ آتاهُ اللّهُ المُلْكَ وَ الحِكْمَةَ وَ عَلَّمَهُ مِمّا يَشاءُ)(بقره/251) .
خداوند در ذيل آيه، فلسفه جهاد را ياد آور مى شود وآن اينكه اگر با ملّتهاى مفسد نبرد ومبارزه نشود، فساد روى زمين را فرا مى گيرد. درست است در جهاد انسانهايى كشته مى شوند ـ چه از طرف انسانهاى با معنويت وچه از انسانهاى تبهكارـ ولى سرانجام جامعه از افراد آلوده پاك سازى مى شود. در حديثى از امام صادق»(عليه السلام) چنين آمده است:
«تمنَّوا الفِتْنَة ففيها هَلاكُ الجَبابِرَةِ وطَهارةُ الأرضُ مِنَ الفَسَقَةِ». (1)
فتنه در فرهنگ قرآن وحديث كاربردهاى مختلفى دارد:
1ـ امتحان وآزمون:(إنَّما أمْوالُكُمْ وَ أوْلادُكُمْ فِتْنَةٌ). (تغابن/15)
2ـ شورشهاى كور وفاقد اهداف الهى; چنانكه امير المؤمنين»(عليه السلام) مى فرمايد: «كُنْ فى الفِتْنَةِ كَابْنِ اللَّبُونِ لا ظَهْرٌ فَيَرْكَبْ، ولا ضَرعٌ لَها فيحْلَبْ».(2)
«در شورشهاى كور بسان بچه شترى باش كه نه آنچنان قوى است كه سوارش شوند ونه پستانى دارد كه بدوشند.» (يعنى نه باركش باش ونه شير دهنده).
3ـ انقلاب ونهضتهاى زنده وهدف دار. مقصود از اين واژه در حديث امام صادق»(عليه السلام) همين معناست كه امروز در زبان عرب به آن «ثورة» مى گويند. ما خود در انقلاب اسلامى ايران ديديم كه چگونه ستمگران نابود شدند وايران اسلامى از لوث وجود فاسقان پاك گرديد. چنانكه مى فرمايد: (وَ لَوْلا دَفْعُ اللّهِ النّاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْض لَفَسَدَتِ الأرْضُ وَ لكِنَّ اللّهَ ذُو فَضْل عَلَى العالَمينَ)(بقره/251).
در آخرين آيه اين بخش ياد آور مى شود:سرگذشت طالوت وجالوت وداود در

1 . ورام بن أبى فراس: تنبيه الخواطر و نزهة النواظر ج2، ص39، ط اوّل سال 1303 هـ ق.
2 . نهج البلاغه، كلمات قصار، شماره 1، «ابن اللبون» شتر دو ساله را مى گويند.

صفحه 248
ديگر كتابها به گونه اى وارد شده است، ولى در آن حقّ وباطل به هم آميخته است وحقّ سخن همان است كه در اينجا آمده است; چنانكه مى فرمايد: (تِلْكَ آياتُ اللّهِ نَتْلُوها عَلَيْكَ بِالحَقِّ وَ إنَّكَ لَمِنَ المُرْسَلينَ).
معنى اينكه قرآن بر تمام كتابهاى آسمانى «مهيمن» است اين است كه در تشخيص حق وباطل بايد همه را بر اين كتاب عرضه داشت; چنانكه مى فرمايد: (وَأنْزَلْنا إلَيْكَ الكِتابَ بِالحَقِّ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَديْهِ مِنَ الكِتابِ وَ مُهَيْمِناً عَلَيْهِ) (مائده/48).
از مراجعه به كتاب «سموئيل» مى توان به نكته آوردن لفظ «بالحق» پى برد. در آن جا آمده است:
«شاوول»(طالوت)بن قيس از سبط بنيامين كه خوش اندام وخوش منظر بود، در مدّت سلطنت خود با عمالقه وفلسطينيان جنگيد وبر آنان غلبه كرد، امّا نخوت وغرور او را از راه حق دور ساخت وبا داود بناى عداوت ودشمنى گذاشت وخداوند از او اعراض كرد. شاوول به وسيله زنى كه مدعى تسخير ارواح بود، از روح «سموئيل» (پيامبر آن زمان) مدد خواست. به او گفته شد كه مغلوب فلسطينيان خواهد شد وسلطنت از دودمانش بيرون خواهد رفت. روز ديگر در جنگ با فلسطينيان منهزم گرديد. سه پسرش كشته شدند وخودش زخم برداشت ونزديك بود اسير شود. شمشير خود را كشيد وبر آن افتاد ومرد.(1)
شخصى كه قرآن او را با جمله (وَزادَهُ بَسْطَةً فى العِلْمِ وَ الجِسْم) توصيف مى كند وفرماندهى كه داراى ولايت بوده وزيردستان را با صبر بر عطش مى آزمايد، نمى تواند داراى چنين سرنوشتى باشد. از مقايسه قرآن در اين مورد با كتاب سموئيل عهد قديم، مى توان «ميهمن» بودن قرآن را لمس كرد.

1 . اعلام قرآن/403.

صفحه 249

شخصيت داود در قرآن

قرآن، داود را با ويژگيهاى زير معرفى مى كند: خدا به او مقام نبوت وكتاب ارزانى داشت وبا علم وحكمت همراه ساخت وهنر وصنعت به او آموخت وفرزند صالح وبرومند عطا فرمود وحكومت وفرمانروايى به او بخشيد واز نظر قدرت وتوانايى به پايه اى رسيد كه طبيعت مسخّر او گشت وآهن در دست او نرم شد. ويژگيهاى فوق در آيات زير بيان شده است:

آيات مورد بحث

(وَ آتَيْنا داوُدَ زَبُوراً) (نساء/163، اسراء/55).
(وَ آتاهُ اللّهُ المُلْكَ وَ الحِكْمَةَ وَ عَلَّمَهُ مِمّا يَشاءُ) (بقره/251).
(وَعَلَّمْناهُ صَنْعَةَ لَبُوس لَكُمْ لِتُحْصِنَكُمْ مِنْ بَأسِكُمْ فَهَلْ أنْتُمْ شاكِرونَ) (انبياء/80).
(وَلَقَدْ آتَيْنا داودَ مِنّا فَضلاً يا جِبالُ أوِّبى مَعَهُ وَ الطَّيرَ).
(وَأَلَنّا لَهُ الحَديدَ* أنِ اعْمَلْ سابِغات وَ قَدِّرْ فى السَّرْدِ وَ اعْمَلُوا صالِحاً إنّى بِما تَعْمَلُونَ بَصيرٌ). (سبأ/10ـ11)
(وَ سَخَّرْنا مَعَ داودَ الجِبالَ يُسَبِّحْنَ وَ الطَّيرَ وَ كُنّا فاعِلينَ). (انبياء/79)
(وَ وَهَبْنا لِداوُدَ سُلِيمانَ نِعْمَ العَبْدُ إِنَّهُ أَوَّابٌ)(ص/30)
(وَ اذْكُرْ عَبْدَنا داوُدَ ذا الأيْدِ إنّهُ أوّابٌ).
(إنّا سَخَّرْنَا الجِبالَ مَعَهُ يُسَبِّحْنَ بِالعَشىِّ والإشْراقِ* وَ الطَّيْرَ مَحْشُورةً كلٌّ لَهُ أوّابٌ).
10ـ (وَ شَدَدْنا مُلكَهُ وَ آتَيْناهُ الحِكْمَةَ وَ فَصْلَ الخِطابِ) (ص/17ـ20).

صفحه 250

ترجمه آيات

1ـ ما به داود زبور اعطا كرديم.
2ـ خدا به داود حكومت وحكمت داد وآنچه مى خواست به او آموخت.
3ـ ما به او ساختن زره را كه به سود شماست آموختيم تا شما را از خطر به هنگام جنگ حفظ كند، پس آيا شما سپاسگزاريد؟!
4ـ مابه داود از جانب خود كرامت بخشيديم.اى كوهها واى پرندگان با او(در گفتن تسبيح) همآهنگ باشيد(همراه او تسبيح بگوييد).
5ـ آهن را براى او نرم ساختيم وبه او فرمان داديم كه زره هاى گشاد ونيكو بسازد ودر ساختن آن، اندازه را رعايت كند اى آل داود كار نيك انجام دهيد. من به آنچه انجام مى دهيد دقيقاً آگاهم.
6ـ كوهها وپرندگان را تسخير كرديم كه همگى با داود تسبيح خدا مى گفتند وما پيوسته اين كار را انجام داديم.
7ـ ما به داود، سليمان را بخشيدم. چه نيكو بنده اى است او كه پيوسته به ياد خدا بود.
8ـ بنده ما داود را ياد كن كه او صاحب قدرت ونعمت وپيوسته به ياد خدا بود(از آن غفلت نمى كرد).
9ـ ما كوهها را مسخّر او ساختيم كه هر شامگاه وصبحگاه با او تسبيح مى گفتند. پرندگان را به طور دسته جمعى مسخّر او ساختيم وهمگى مطيع او بودند(با او تسبيح مى گفتند ويا به فرمان او گوش مى دادند).
10ـ ما به حكومت او استحكام بخشيديم. به او حكمت وداورى قاطعانه آموختيم.

تفسير موضوعى آيات

قرآن در اين آيات سيماى انسانى ملكوتى را ترسيم مى كند كه از نظر ويژگيها در درجه بسيار بالايى قرار دارد وكمتر پيامبرى به اين پايه از مقام رسيده است. اينك

صفحه 251
اين ويژگيها را ياد آور مى شويم:
1ـ او از نظر روحى ومعنوى در مرتبه اى بود كه شايسته نزول وحى وكتاب الهى بود و از رسولانى است كه براى او كتابى از جانب خدا نازل شده است. قرآن در دو مورد مى فرمايد:(وَآتَيْنا داوُدَ زَبُوراً) وهم اكنون زبور داود(شايد به صورت دست خورده) در عهد عتيق موجود است وشگفت اينجاست چيزى كه قرآن از زبور در باره سرانجام زمين كه صالحان وارث آن مى شوند نقل مى كند، به همان تعبير در زبور كنونى نيز موجود است. قرآن در اين باره ميفرمايد:
(وَلَقَدْ كَتَبْنا فى الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّكْرِ أنَّ الأرْضَ يَرِثُها عِبادِيَ الصّالِحُونَ) (انبياء/105). «ما در زبور پس از ذكر(تورات يا قرآن) مقرر داشتيم كه بندگان صالح من وارث زمين خواهند شد».
ودر زبور كنونى چنين آمده است: « زيرا متبرّكان وارث زمين خواهند شد، اما معلونان وى منقطع خواهند شد» (1).
2ـ قرب او به مقام ربوبى به پايه اى رسيده بود كه خواست او مظهر مشيّت الهى بود، همان گونه كه خدا هر چه را بخواهد انجام مى گيرد. داود نيز در محدوده خاصى داراى چنين اراده نافذى بود ومشيّت او از مشيّت الهى سرچشمه مى گرفت. به هنگام بافتن زره از آهن، آهن در دست او مقاومت نمى كرد ومانند موم به هر شكلى مى خواست در مى آمد; چنانكه مى فرمايد:(وَ أَلَنّا لَهُ الحَديدَ).
3ـ در سايه اين كمال معنوى، طبيعت وپرندگان بااو هماهنگ بودند وهرگاه داود به تسبيح خدا مى پرداخت، آنها نيز با او همآهنگ مى شدند; آنجا كه مى فرمايد: (وَ سَخَّرْنا مَعَ داودَ الجِبالَ يُسَبِّحْنَ وَ الطَّيرَ وَ كُنّا فاعِلينَ).
ودر آيه ديگر فرمود:(إنّا سَخَّرْنَا الجِبالَ مَعَهُ يُسَبِّحْنَ بِالعَشىِّ والإشْراقِ*

1 . مزمور 36 ـ جمله 23.

صفحه 252
وَالطَّيْرَ مَحْشُورةً كلّ لَهُ أوّابٌ).
مقصود از اين تسبيح، تسبيح تكوينى نيست، زيرا اين نوع از تسبيح اختصاص به كوه وپرندگان ندارد، چنانكه به هنگام تسبيح گفتن داود، نيز اختصاص ندارد، زيرا تمام موجودات جهان در هر زمان با زبان تكوينى، خدا را تسبيح وتنزيه مى كنند وآفرينش دقيق وموزون آنها از كمال آفريدگار آنها حاكى است. اين تسبيح از نوع تسبيح آگاهانه موجودات است،(از قبيل تسبيح انسانها وفرشتگان) وآيات قرآنى در پاره اى از موارد بر چنين تسبيحى گواهى داده است وما مشروح اين بحث را در جلد دوّم اين تفسير ياد آور شده ايم.(1)
4ـ يكى از نعمتهاى خدا به داود اين بود كه به وى فرزند پارسا ودانا ودادگر عادل عطا فرمود ودر بحث آينده، مناظره داود با سليمان را پيرامون تفسير موضوعى آيات بيان خواهيم كرد;چنان كه مى فرمايد: (وَ وَهَبْنا لِداوُدَ سُلِيمانَ نِعْمَ العَبْدُ إنّهُ أوّابٌ).
جمله «نعم العبد» ستايشگر فرزند داود است كه او بنده خوب خدا بود وپيوسته به او توجّه داشت.
5ـ خدا به او حكومت وفرمانروايى بخشيد واز مجموع آيات استفاده مى شود كه او هم حاكم وزمامدار وهم حكيم ودانا بود. چنانكه مى فرمايد:
(وَ آتاهُ اللّهُ المُلْكَ وَ الحِكْمَةَ وَ عَلَّمَهُ مِمّا يَشاءُ).
«ما به او فرمانروايى وحكمت داديم واز آنچه كه خدا مى خواست به او آموخت».

داود جانشين خدا در امر داورى

آيات قرآن گواهى مى دهد كه داود جانشين خدا در زمين در امر داورى بود

1 . منشور جاويد:ج2، ص85 ـ 110.

صفحه 253
وقرآن از داوريهاى او دو مورد را به صورت فشرده بيان كرده است، اينك آيات اين بخش:
(يا داوُدُ إنّا جَعَلْناكَ خَليفَةً فِى الأرْضِ فَاحْكُمْ بَيْنَ النّاسِ بِالحَقِّ وَ لا تَتَّبِعِ الهَوى فَيُضِلَّكَ عَنْ سَبيلِ اللّهِ إنّ الّذينَ يَضِلُّونَ عَنْ سَبيلِ اللّهِ لَهُمْ عَذابٌ شَديدٌ بِما نَسُوا يَوْمَ الْحِسابِ) (ص/26).
(وَ هَلْ أتاكَ نَبَؤُا الخَصْمِ إذْ تَسَوَّروا المِحْرابَ* إذْ دَخَلُوا عَلى داوُدَ فَفَزِعَ مِنْهُمْ قالُوا لاتَخَفْ خَصْمانِ بَغى بَعْضُنا على بَعْض فَاحْكُمْ بَيْنَنا بِالحَقِّ وَ لا تُشْطِطْ وَاهْدِنا إلى سَواءِ الصِّراطِ).
(إنَّ هذا أخى لَهُ تِسْعٌ وَ تِسْعُونَ نَعْجَةً وَ لِيَ نَعْجَةٌ واحِدَةٌ فَقالَ أكْفِلْنيها وَعَزَّنى فِى الخِطابِ).
(قالَ لَقَدْ ظَلَمَكَ بِسُؤالِ نَعْجَتِكَ إِلى نِعاجِهِ وَ إنَّ كَثيراً مِنَ الخُلَطاءِ لَيَبْغى بَعْضُهُمْ على بعْض إلاّ الّذينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ وَ قَليلٌ ما هُمْ وَ ظَنَّ داوُدُ أنَّما فَتَنّاهُ فَاسْتَغْفَرَ رَبَّهُ وَ خَرَّ راكِعاً وَأنابَ).
(فَغَفَرْنا لَهُ ذلِكَ وَ إنَّ لَهُ عِنْدَنا لَزُلْفى وَ حُسْنَ مَآب) (ص/21ـ25).
(وَ داوُدَ وَسُلَيْمانَ إذْ يَحْكُمانِ فى الحَرْثِ إذْ نَفَشَتْ فيهِ غَنَمُ الْقَومِ وَ كُنّا لِحُكْمِهِمْ شاهِدينَ).
(فَفَهَّمْناها سُلَيْمانَ وَ كُلاّ ً آتَيْنا حُكْماً وَ عِلماً وَ سَخَّرْنا مَعَ داودَ الجِبالَ يُسَبِّحْنَ وَ الطَيْر وَ كُنَّا فَاعِلِينَ). (انبياء/78ـ 79)

ترجمه آيات

1ـاى داود ما تو را جانشين (خود) در زمين قرار داديم، در ميان مردم به حق داورى كن واز هواى نفس پيروى مكن، كه تو را از راه خدا(حق) گمراه مى سازد. آنان كه از راه خدا گمراه شده اند، براى آنان عذاب شديد است. به خاطر اينكه روز حساب را فراموش كرده اند.

صفحه 254
2ـ آيا از سرگذشت شاكيان، آنگاه كه از بالاى ديوار غرفه داود بالا رفتند وبه طور غير منتظره بر او وارد شدند، اطلاع داريد؟ داود از آنان بيمناك شد(كه مبادا دشمن بوده وقصد جان او را كرده باشد)فوراً شاكيان(براى رفع هر گونه ابهام)شروع به سخن كردند وگفتند:ما دو نفر شاكى هستيم،برخى بر برخى ستم روا مى دارد، ميان ما بحق داورى كن ودر مورد ما ستم روا مدار. ما را به راه راست هدايت فرما.
3ـ يكى از آن شاكيان، در حالى كه به ديگرى اشاره مى كرد، چنين گفت: اين برادرم نود ونه گوسفند (ماده) دارد، در حالى كه من فقط يك گوسفند ماده دارم، ولى او به من اصرار مى كند كه همين يك گوسفند را نيز به او واگذار كنم و در سخن بر من غلبه كرده است.
4ـ داود در پاسخ وبه عنوان داورى چنين گفت: آن برادر كه با چنين درخواست مى خواهد گوسفند تو را به ميشهاى خود ضميمه كند، به تو ظلم كرده است وبسيارى از دوستان بر يكديگر ستم مى كنند; مگر آنان كه ايمان آورده اند وعمل صالح انجام داده اند وآنان اندكند. داود فهميد كه ما او را آزموده ايم. از خدا طلب آمرزش كرد وخم شد وتوبه نمود.
5ـ ما نيز اين (ترك اولى) را بر او بخشيديم واو نزد ما داراى مقامى بلند وسرانجام نيكى است.
6ـ به ياد آر داود وسليمان را آنگاه كه در مورد تاكستان كسى داورى كردند. آنگاه كه گله گوسفند گروهى شبانه به تاكستان فردى وارد شد وآنها را تباه نمودند وما شاهد داوريهاى آنان بوديم.
7ـ ما حكومت وكيفيت داورى را به سليمان تفهيم كرديم وبه هر يك حكمت ودانش آموختيم وكوهها وپرندگان را مسخّر وبا داود همراه ساختيم وما اين سنت را در مورد پيشينيان نيز داشتيم.

تفسير موضوعى آيات

در اين آيات داود به عنوان خليفه خدا در روى زمين براى داورى تعيين شده

صفحه 255
است واين خود مى رساند كه داورى ونفوذ رأى از آن خداست ورأى هيچ كس در باره كسى نافذ نيست واين يكى از مراتب توحيد است; يعنى توحيد در حكم وداورى; مگر آن كس كه از جانب خدا تعيين شود. چنانكه داود از جانب خدا تعيين شده بود، آنجا كه مى فرمايد: (يا داوُدُ إنّا جَعَلْناكَ خَليفَةً فِى الأرْضِ فَاحْكُمْ بَيْنَ النّاسِ بِالحَقِّ وَ لا تَتَّبِعِ الهَوى فَيُضِلَّكَ عَنْ سَبيلِ اللّهِ).
در روايتى آمده است كه امير المؤمنين (عليه السلام) به شريح، كه بر مسند حكومت كوفه تكيه كرده بود، چنين فرمود: تو برمسندى تكيه كرده وبرجايى نشسته اى كه جز پيامبر ويا وصى او يا انسان شقى نمى نشيند.(1)
ودر روايت ديگرى آمده است از داورى بپرهيزيد. زيرا داورى از آن پيشوايان عالم به قضاوت وعادل در ميان مسلمانان است; مانند پيامبر يا وصى پيامبر.(2)
بنابراين، اين منصب را بايد پيامبران واوصيا خصوصى ويا نايبان عمومى آنان عهده دار گردند كه از جانب خدا براى داورى منصوبند. واگر رابطه داور با خدا قطع شود وحكومت او از حكومت الهى سرچشمه نگيرد، ارزش قضايى نخواهد داشت.
آيات بعدى حاكى از آن است كه دو نفر شاكى ـ از غير طريق مجاز ـ با بالا رفتن از ديوار خانه داود بر او وارد شدند. به همين سبب وقتى چشمان داود به آنان افتاد بيمناك شد. شايد انديشيد كه اين دو نفر سوء قصد دارند، در حالى كه آنان از او در باره موضوعى كه اختلاف داشتند، داورى مى خواستند.
آيا آنان دو انسان بودند وچنين نزاعى ميان آنان رخ داده بود وخواهان حلّ اختلاف بودند، يا اينكه دو فرشته بودند كه براى امتحان داود به صورت دو انسان در

1 . وسائل الشيعه، ج18،باب 3 از ابواب صفات قاضى، حديث 2و3.
2 . وسائل الشيعه، ج18،باب 3 از ابواب صفات قاضى، حديث 2و3.
* يا شريح لقد جلست مجلساً لايجلسه إلاّ نبىّ أو وصىُّ نَبيّ أو شَقِيّ.
* اتقوا الحكومة فانّ الحكومة إنّما هى للإمام ، العالم بالقضاء، العادل فى المسلمين، لنبى أو وصى نبيّ.

صفحه 256
آمده وچنين مسأله اى را مطرح كردند؟ ظاهر آيات نظر نخست را تأييد مى كند، ولى احتمال دوم نيز منتفى نيست.
شاكى رو به داود كرد وگفت: اين فرد كه همراه من است برادر من مى باشد. او با داشتن نود ونه ميش، خواهان آن است كه من نيز يك ميش خود را به او واگذار كنم. آيا چنين درخواستى رواست، در حالى كه من يك ميش بيشتر ندارم؟ قرآن اين جريان را چنين نقل مى كند:(إنَّ هذا أخى لَهُ تِسْعٌ وَ تِسْعُونَ نَعْجَةً وَ لِيَ نَعْجَةٌ واحِدَةٌ فَقالَ أكْفِلْنيها وَ عَزَّنى فِى الخِطابِ).
روش قضاوت عادلانه ايجاب مى كرد كه داود به سخن طرف ديگر نيز گوش فرا دهد و آنگاه داورى كند. ولى او بدون آنكه از او چيزى بپرسد چنين داورى كرد: اين متشاكى با چنين درخواستى ـ كه ميش تو را ضميمه ميشهاى خود كند ـ به تو ظلم كرده است واصولاً بسيارى شريكان به يكديگر ستم مى كنند; مگر مؤمنان درست كردار كه اندكند: (قالَ لَقَدْ ظَلَمَكَ بِسُؤالِ نَعْجَتِكَ إلى نِعاجِهِ وَ إنَّ كَثيراً مِنَ الخُلَطاءِ لَيَبْغى بَعْضُهُمْ على بعْض إلاّ الّذينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ وَ قَليلٌ ما هُمْ...).
آنان پس از استماع گفتار داود مجلس را ترك كردند، ولى داود فوراً توجّه كرد كه شايسته نبود پيش از شنيدن سخن طرف مقابل داورى كند; هر چند داورى او بر فرض صحّت سخن شاكى;صد در صد صحيح بود. زيرا جهت ندارد فرد ثروتمندى به خاطر افزودن ثروت خود دست ديگرى را تهى سازد. در چنين موقع داود متوجّه جريان شد وفهميد كه هدف از طرح اين سؤال آزمودن او بود. از اين جهت از خدا طلب آمرزش كرد ودر پيشگاه خدا خضوع نمود وبه سوى او بازگشت. چنانكه مى فرمايد:(وَ ظَنَّ داوُدُ أَنَّمَا فَتَنّاهُ فَاسْتَغْفَرَ رَبَّهُ وَ خَرَّ راكِعاً وَأنابَ).
سرانجام خدا اين ترك اولى را مى بخشد وياد آور مى شود كه او نزد ما مقام والا وسرانجام نيكى دارد: (فَغَفَرْنا لَهُ ذلِكَ وَ إنَّ لَهُ عِنْدَنا لَزُلْفى وَ حُسْنَ مَآب).

صفحه 257
در اينجا ياد آور مى شويم كه ناديده گرفتن پاسخ طرف ديگر گناهى نبود كه با عصمت انبيا مخالفت داشته باشد، بلكه رأى داود بر فرض صحّت سخن شاكى بود وهر پرسشى را كه فردى طرح كند، مى توان به صورت قضيه مشروط به آن پاسخ داد وآن اينكه اگر پرسش صحيح باشد، پاسخ آن اين است.
گواه بر اينكه از داود در اين جا گناهى سر نزده، اين است كه قرآن او را پس از چنين داورى به داشتن مقام والا وسرانجام نيكو ياد كرده وسپس فرمان مى دهد كه به عنوان خليفه خدا در زمين، ميان مردم داورى كند.

داورى داود با سليمان

قرآن داورى ديگرى را از داود نقل مى كند كه در آنجا وى با فرزند خود سليمان به داورى نشستند. حاصل جريان اين است كه گله گوسفندى شبانه وارد تاكستانى(1) شد. وبرگها وخوشه ها را خورد. وخساراتى به باغ وارد كرد. صاحب باغ شكايت را نزد داود برد. او داورى كرد كه براى جبران اين خسارت، بايد تمام گوسفندان به صاحب باغ داده شود.
شايد اساس اين داورى اين بود كه مقدار ضررى كه بر صاحب باغ وارد شده بود، معادل گوسفندانى بود كه بر آن باغ خسارت وارد كرده بودند. گويا در آن زمان صاحب باغ در شب هنگام برا ى حراست باغ خود از خطر دامها وچهارپايان تكليفى نداشت وغالباً اين نوع باغها فاقد ديوار وحصار بودند. بلكه اين وظيفه صاحب گوسفند بود كه شب هنگام نگهبان گله خود باشد كه به باغات خسارتى وارد نسازند. ولى جريان در روز بر عكس بود وبايد صاحب باغ مراقب باغ خود باشد تا گله هاى رها شده در بيابان بر او ضررى وارد نسازند.
از پيامبر گرامى نقل شده است كه داود بر اين اساس داورى كرد. يعنى حفظ

1 . «حرث» در لغت عرب به زراعت وتاكستان نيز اطلاق مى شود.

صفحه 258
گوسفندان در شب بر عهده صاحبان آنها، وحفظ باغ در روز بر صاحبان باغ است.(1)
ممكن است گفته شود چنين قانونى كليّت ندارد ودر پاره اى از موارد صاحب گوسفند مسؤول هر نوع خسارت وارد از ناحيه دام او مى باشد. ولى مى توان گفت در زمان داود در ميان بنى اسرائيل چنين رسمى وجود داشته است.
در اين موقع سليمان به گونه ديگر داورى كرد وگفت:تاكستان را به صاحبان گوسفند بدهند تا بر روى آن كار كنند تا به حالت نخست باز گردد ودر اين مدّت كه آنان مشغول ترميم باغ هستند، گوسفندها را به صاحب باغ بدهند تا از در آمد آن تا روزى كه باغ به حالت اوّليه باز گردد بهره بگيرند.
شايد پايه داورى سليمان، كه در آن روز يازده ساله بود، بر اين اساس بود كه در آمد گوسفندان از شير وپشم در اين مدّت معادل خسارتى است كه بر باغ وارد شده، به اضافه محروميتى كه در مدّت ترميم متوجّه صاحب باغ مى شود.
در حقيقت هر دو داورى بر اساس عدل وداد بود، ولى با اين تفاوت كه در داورى داود مسأله دفعى بوده وفشار آن بيشتر، ولى در داورى سليمان جبران خسارت تدريجى بوده وسرانجام صاحبان گوسفندان به گوسفندان خود وصاحب باغ به باغ و منافع از دست رفته خود دست مى يافتند. قرآن هر دو جريان را به صورت بسيار سربسته بيان كرده است:(وَ داوُدَ وَسُلَيْمانَ إذْ يَحْكُمانِ فى الحَرْثِ إذْ نَفَشَتْ فيهِ غَن(2)َمُ الْقَومِ وَ كُنّا لِحكمهِمْ شاهِدينَ* فَفَهَّمْناها سُلَيْمانَ وَ كُلاّ ً آتَيْنا حُكْماً وَ عِلماً وَسَخَّرْنا مَعَ داودَ الجِبالَ يُسَبِّحْنَ وَ الطَّيْرَ وَ كُنَّا فاعِلينَ)
شايد داورى داود براى اين بود كه فرزند خردسال او، زبان به سخن گشايد

1 . طبرسى نقل مى كند كه از پيامبر روايت شده است كه فرمود:«انّه قضى بحفظ المواشى على أربابها ليلاً، وقضى بحفظ الحرث على أربابه نهاراً» مجمع البيان:ج4، ص58.
2 . «نفشت» به معنى تفرّق، و فعل مؤنثِ «نفش» است.

صفحه 259
ومقام وموقعيت خود را به ثبوت رساند; چنانكه گاهى در ميان معلّم وشاگرد از اين حادثه ها رخ مى دهد.
تا اينجا سرگذشت داوداز نظر قرآن به پايان رسيد. اكنون به نكات داستان داود اشاره كنيم.

نكات آموزنده سرگذشت داود

از مجموع آياتى كه در باره داود وارد شده وبه تفسير آنها پرداختيم،نكات زير استفاده مى شود:
1ـ داود بر اثر مجاهدت در راه خدا به چنان مقام بلندى رسيد. در حقيقت پايه ترقى وتكامل او همين جهاد بود كه در بخش نخست بيان گرديد.
2ـ قرآن ياد آور مى شود كه آهن را براى او نرم ساختيم، ولى او از آهن به نفع بشر بهره مى گرفت، وبه جاى سلاح ويرانگر، سلاحى مى ساخت كه در سايه آن بشر از خطر مصون بماند، واين خود مى رساند كه صنايع بايد در طريق حفظ جان انسان به سير تكاملى خود ادامه دهد، نه در مسير كشتار. بنابراين هر نوع صنعتى كه به وسيله آن كشتار افراد صورت مى گيرد، از نظر تعاليم پيامبران درست وپا برجانيست.
3ـ در جمله:(وَ قدّر فى السّرد) نكته زيبايى نهفته است وآن اينكه «قدّر» از تقدير به معنى اندازه گيرى و «سرد» به معنى نسج وبافتن است ومفاد جمله اين است كه در بافتن زره، اندازه را رعايت كن، يعنى: براى آن حلقه هاى متناسب وهماهنگ قرار بده تابه هنگام پوشيدن سودمند باشد واين خود مى رساند كه هر عملى كه انسان انجام مى دهد، بايد ظرافت واندازه گيرى آن را فراموش نكند وبه اصطلاح كار را «سَمبل» نكند ودر روايتى آمده است: هنگامى كه مسلمانان جنازه ابراهيم فرزند پيامبر را به قبر نهادند وبر روى قبر خاك ريختند، بدون اينكه قبر را صاف كنند وآن را

صفحه 260
به صورت يك قبر در آورند، دست از كار كشيدند ولى پيامبر گرامى نشست وبا دست خود خاكها را صاف كرد وتنظيم نمود. آنگاه فرمود:«إذا عمل أحدكم عملا فليتقن...».(1)
4ـ در مسأله داورى در باره دو نفر متخاصم(كه يكى نود ونه ميش وديگرى يك ميش بيشتر نداشت واو در پاسخ طرف، حق را به شاكى داد) خدا پس از بيان اين مطلب چنين مى فرمايد:(وَ ظَنَّ داوُدُ أنَّما فَتَنّاه)داود فهميد كه ما او را آزموده ايم. اكنون بايد ديد مقصود از اين آزمون چيست؟ آنچه كه مى توان در اين مورد گفت، سخنى است كه از حضرت رضا (عليه السلام) نقل شده است وحاصل آن اينكه: داود تصوّر كرد كه خدا داناتر از او را نيافريده است براى اينكه اين تصوّر را از ذهن او بيرون ببرد، دو نفر رامأمور كرد كه چنين مسأله اى را مطرح كنند.مسلّماً مقتضاى ميزان قضاوت اين بود كه او در هر مسأله اى ـ هرچند پاسخ آن واضح وروشن باشدـ پس از شنيدن سخن هر دو به داورى بنشيند، در حالى كه داود در اين قسمت شتاب نمود وپيش از آنكه از طرفين سؤال كند، به نفع مدعى داورى كرد. چيزى از داورى نگذشته بود كه داود به لغزش خود پى برد وروشن شد كه آن انديشه قبلى، درست وپابرجا نبوده است.
بنابر اين حضور اين دو نفر در نزد او از جانب خدا انجام گرفت. آن هم به خاطر يك هدف صحيح، در اين قسمت فرق نمى كند اين دو متخاصم را فرشتگانى بدانيم كه به صورت انسان در آمده بودند، يا دو انسان عادى كه داراى چنين شكايتى بودند ودر عين حال يك اثر تربيتى بر آن مترتب بود.
در اين جا بسيارى از مفسران اهل سنت، تحت تأثير اساطير تورات محرّف قرار گرفته وچيزهايى را به داود نسبت داده اند كه هرگز نمى توان به يك مؤمن عادل نسبت داد تا چه رسيد به پيامبر الهى وما براى اينكه كتاب خود را با اين اسطوره ها

1 . سفينة البحار ج22/ص264.

صفحه 261
آلوده نسازيم، از نقل آنها خود دارى مى كنيم ولى حديثى را از امام صادق (عليه السلام) نقل مى كنيم كه او فرمود:
«همه خواسته هاى مردم قابل انجام نيست وزبانهاى آنان بسته نمى شود، آيا همين مردم به داود نسبت ناروا را ندادند وگفتند كه او اوبه دنبال مرغى بود، مرغ به خانه(يكى از افسران ارتش به نام)«اوريا» رفت و به خانه او نگريست. ناگهان چشمش به زن زيباى وى افتاد وسرانجام مقدمات قتل او را فراهم كرد تا كشته شد وبا زن او ازدواج كرد».(1)
شگفت اينجاست كه گروهى از مفسّران اهل سنت از نقل اين نوع نسبتهاى خلافِ عقل در كتابهاى تفسير اباء نمى كنند، و بدون ردّ و نقد از آن مى گذرند، اما از شنيدن يك نسبت ناشايست به يكى از صحابه پيامبر سخت ناراحت مى شوند و گوينده را ملحد و زنديق مى دانند گويا صحابه در نظر آنان از پيامبران بالاتر و برتر است.
***

1 . أمالى صدوق/83 ط بيروت. تفسير برهان 3/45.

صفحه 262

صفحه 263

پيامبر پانزدهم

سرگذشت

سليمان بن داود

سليمان، فرزند داود از پيامبران عظيم الشأنى است كه علاوه بر مقامات معنوى، از نظر قدرت وتوانايى وسيطره بر بخش وسيعى از جهان وتسخير طبيعت وبرخى از جانداران، مانند جن وطير، در تاريخ پيامبران بى نظير است. نام سليمان در قرآن شانزده بار آمده است ومى توان آن را در سوره هاى ذيل يافت: بقره/102، نساء/167، انعام/84، انبياء/78، 79، 80، نمل/15، 16، 17، 18، 20، 36، 44، سبأ/12، ص/30و34 واين خود حاكى از عنايت قرآن به شخصيت سليمان وحوادث مربوط به اوست.
مجموع قصص وسرگذشت او در قرآن در عناوين ياد شده در زير خلاصه مى شود:
1ـ صفات وبرجستگيهاى سليمان.
2ـ رژه سوار كاران از برابر سليمان.
3ـ امتحان سليمان.
4ـ درخواست فرمانروايى بى نظير.
5ـ قلمرو فرمانروايى، يا مسخّر شدن جن ونيروهاى طبيعت براى سليمان.
6ـ عبور از سرزمين مورچگان.
7ـ ماجراى هدهد وملكه سبا.
8ـ پايان زندگى سليمان ومرگ او.

صفحه 264

1

صفات وبرجستگى هاى سليمان

آيات مورد بحث

(وَ إنَّ لَهُ عِنْدَنا لَزُلْفى وَحُسْنَ مَآب)(ص/40).
(وَ لَقَدْ آتَيْنا داوُدَ وَسُليمانَ عِلماً وَ قالا الحَمْدُ للّهِ الّذى فَضَّلَنا عَلى كَثير مِنْ عِبادِهِ المُؤمِنينَ).
(وَ وَرِثَ سُليمانُ داودَ وَ قالَ يا أيُّهَا النّاسُ عُلِّمْنا مَنْطِقَ الطَّيْرِ وَ أُوتينا مِنْ كُلِّ شَيء إنّ هذا لَهُوَ الفَضْلُ المُبينِ)(نمل/15ـ16).
(فَفَهَّمْناها سُليمانَ وَكُلاّ ً آتَيْنا حُكْماً وعِلماً) (انبياء/79).
(وَوَهَبْنا لِداوُدَ سُليمانَ نِعْمَ العَبْدُ إنَّهُ أوَّابُ)(ص/30).

ترجمه آيات

1ـ براى اوست نزد ما مقام والا وآينده نيكو.
2ـ ما به داود وسليمان دانش آموختيم وآنان گفتند: ستايش خدا را كه ما را بر بسيارى از بندگان مؤمن خود برترى بخشيده است.
3ـ سليمان وارث داود گشت وگفت:اى مردم به ما زبان پرندگان تعليم داده شده است واز همه چيز (مجموع آنچه به پيامبران وفرمانروايان داده شده است) بهره منديم واين است فضيلت آشكار.
4ـ كيفيت داورى را به سليمان آموختيم وبه هر يك از داود وسليمان حكمت ويا قدرت بر داورى وعلم عطا كرديم.
5ـ ما به داود سليمان را بخشيديم. چه نيكو بنده اى است او پيوسته به ياد خداست.

صفحه 265

تفسير موضوعى آيات

در شخصيت سليمان همين بس كه خدا او را مقرب درگاه خود و نيكو فرجام مى شمارد و مى فرمايد: (وَ إنَّ لَهُ عِنْدَنا لَزُلْفى وَحُسْنَ مَآب).
خدا از علم وسيعى كه به داود وسليمان عطا كرده گزارش كرده وياد آور شده كه آنان در برابر اين موهيبت الهى شاكر وسپاسگزار بودند:
(وَ لَقَدْ آتَيْنا داوُدَ وَسُليمانَ عِلماً وَ قالَ الحَمْدُللّهِ الّذى فَضَّلْنا عَلى كَثير مِنْ عِبادِهِ المُؤمِنينَ).
سپس ياد آور مى شود كه سليمان، وارث داود بود. او نه تنهاوارث ثروت داود بود، بلكه وارث مقامات ديگر او نيز بود. وى در محضر پدر داورى كرد كه تفسير آن را در سرگذشت پدر بيان كرديم، به خاطر گسترش دايره وراثت او، وقتى قرآن از وارث بودن سليمان سخن مى گويد، بلافاصله ياد آور مى شود كه سليمان به مردم گفت: به ما زبان پرندگان تعليم داده شده و از مزايايى كه پيامبران وفرمانروايان برخوردارند، ما برخورداريم و چه برترى بالاتر از اين: (وَ وَرِثَ سُليمانُ داودَ وَ قالَ يا أيُّهَا النّاسُ عَلِّمْنا مَنْطِقَ الطَّيْرِ وَ أُوتينا مِنْ كُلِّ شَىء إِنّ هذا لَهُوَ الفَضْلُ المُبينِ) وتفصيل سخن گفتن سليمان را با پرندگان در هفتمين بخش خواهيد خواند.
باز قرآن ياد آور مى شود:«ما به سليمان مانند پدر، مقام داورى ودانش داديم واو بنده نيكو وذاكر خداست»: (وَكُلاّ ً آتَيْنا حُكْماً وعِلماً...). ونيز مى فرمايد: (نِعْمَ العَبْدُ إنَّهُ أوّابٌ).
واگر ما بخواهيم توصيفهاى او را در قرآن به صورت مجمل ياد آور شويم بايد بگوييم او چنين بود:
1ـ انسان مقرّب درگاه الهى (زلفى).
2ـ نيكو فرجام(حسن مآب).

صفحه 266
3ـ حكيم وداور(آتَيْناهُ حكماً).
4ـ عالم ودانشمند(وعلماً).
5ـ از هر چيزى بهره اى داشت(أُوتينا من كلِّ شيء).
6ـ بنده اى نيكو بود(نعم العبد).
7ـ بنده اى ذاكر خدا بود(أوّاب).
در پايان ياد آور مى شويم فرق است ميان اينكه يك انسان عادى بگويد: به فلان فرد علم آموختيم واين كه خدا بگويد: به فلان انسان علم داديم. طبعاً قلمرو آموزش علم در دوّمى، وسيع وگسترده خواهد بود.
***

2

رژه سوار كاران در برابر سليمان

آيات مورد بحث

(إذْ عُرِضَ عَلَيْهِ بِالعَشِيِّ الصّافِناتُ الجِيادُ).
(فَقالَ إنّى أحْبَبْتُ حُبَّ الخَيْرِ عَنْ ذِكْرِ رَبّى حَتّى تَوارَتْ بِالحِجابِ).
(رُدُّوها عَلَىَّ فَطَفِقَ مَسْحاً بِالسُّوقِ وَالأعْناقِ). (سوره ص/31ـ33)

ترجمه آيات

1ـ به ياد آر زمانى را كه اسبهاى چابك وتند رو بر او عرضه شد.
2ـ او گفت: من اسبها را به خاطر ذكر خدا دوست دارم(او به آنها مى نگريست) تا اينكه از ديدگان پنهان شدند.
3ـ دستور داد آنها را باز گردانند، آنگاه بر گردن ويال وساق آنها دست كشيد.

صفحه 267

تفسير آيات

پيش از آنكه به تفسير آيات بپردازيم، شايسته است به تفسير مفردات وتركيب برخى از جمله هاى آن بپردازيم:
(صافِنات) جمع «صافنة» به معنى اسب چابك وتيز رو است كه غالباً روى سه پا مى ايستد ويك پاى خود را بالا نگه مى دارد.
«جياد» جمع «جواد»از كلمه جود گرفته شده است. تو گويى اسب با تند رويى خود، جان خود رانثار مى كند.
«خير» ضد شرّ است وگاهى در قرآن در مورد مال به كار رفته است: (إنْ تَرَكَ خَيْراً) (بقره/180). چون مال طبعاً خير است واين انسان دور از خرد ودين است كه از آن سوء استفاده مى كند.
«حبّ» ضد بُغض است.
«حب الخير» بدل از مفعول است وتقدير چنين است:«أحببت الخيل حب الخير». يعنى اسبها را دوست داشتم، نوعى دوست داشتن. يعنى علاقه من به اسبان تندرو، علاقه به امر خير است.
ممكن است كلمه «حبُّ الخير» مفعول ومراد از آن اسبان تند رو باشد ومفاد جمله چنين خواهد بود:«أحببت الخير حُبّاً عَنْ ذكر ربّي».يعنى اين اسبان رابه خاطر ياد خدا وامر او دوست داشتم. زيرا به وسيله اين اسبها مى توان با دشمن جهاد كرد. به عبارت ديگر، علاقه به اسبها وآرايش نظامى از فرمان خدا سرچشمه مى گيرد.
«توارت» فعل مؤنث از «توارى» به معنى پنهان شدن است وفاعل آن «صافنات الجياد» است. يعنى اسبها موقع سان ديدن از او دور شدند تا از ديدگان او پنهان گرديدند وميان او وآنها حاجبى پديد آمد.
7ـ مقصود از جمله «ردُّوها» باز گرداندن اسبهاست. در حقيقت به مربيان

صفحه 268
اسبها دستور داد تا آنها را بار دگر باز گردانند.چرا؟ به سبب كارى كه بعداً انجام داد.
«فطفق مسحاً بالسوق والأعناق»: وقتى اسبهاى مجاهدان با سوار كاران آنها باز گشتند، در اين هنگام سليمان به عنوان تقدير، دست بر ساقها ويال وگردنهاى آنها كشيد وآنها را نوازش نمود.
با توجه به تفسير مفردات آيات مى توان آيات را چنين تفسير كرد. روزى سليمان از سوار كاران خود سان ديد وقدرت نظامى خود را به نمايش گذاشت. در اين موقع سخنى گفت وكارى نيز صورت داد. سخنى كه گفت اين بود: من اسبهاى مجاهدان را دوست دارم ودوستى من به آنها از ياد وفرمان خدايم سرچشمه مى گيرد. شايد مقصود از فرمان خدا آماده بودن مجاهدان براى جهاد در راه خداست. گفتار او بود.
عملى كه انجام گرفت اين بود كه دستور داد: اسبان مجاهدان را كه از او به قدرى دور شده بودند كه چشم را ياراى ديدن آنها نبود، باز گردانند. پس از بازگشت آنها سليمان با كشيدن دست بر يال وگردن وپاى آنها مراتب تقدير خود را ابراز داشت. در حقيقت كار سليمان يك برنامه نظامى بود. با اين تفاوت كه سرچشمه اين برنامه رضايت خدا ودستور او بود.
آنچه گفته شد تفسيرى است كه با معانى مفردات وهيئت تركيبى آنها كاملاً مطابق است ومرحوم سيد مرتضى در تنزيه الأنبياء به آن اشاره نمود ومرحوم علاّمه مجلسى نيز نقل كرده است.(1)
در باره اين آيات تفسيرهاى بى اساس وپوچى نقل شده كه نه با شأن ومقام سليمان مناسب است ونه با مفردات وظواهر آيات.

1 . تنزيه الأنبياء، ص97ـ95; بحار الأنوار، ج14، ص104ـ102.

صفحه 269
سيد قطب چون گرفتار روايات اسرائيلى در اين مورد بوده، نتوانسته آيات را به صورت صحيح درك كند واعتراف دارد كه آنچه مفسران گفته اند روايات اسرائيلى است.ما درجلد پنجم اين مجموعه، مشروحاً در اين باره بحث كرده ايم.(1)
***

3

امتحان وآزمون سليمان

(ولَقَدْ فَتنَّا سُليمانَ وَ ألْقَيْنا عَلى كُرسيِّهِ جَسَداً ثُمَّ أنابَ). (ص/34)
«ما سليمان را آزموديم وجسد بى روح انسانى را بر تخت او افكنديم، او به سوى خدا انابه وبازگشت نمود».
از اين آيه استفاده مى شود كه خدا سليمان را با افكندن جسدى بر تخت او آزمود. وامّا اينكه اين جسد از آن چه كسى بود وچگونه سليمان با اين كار در بوته آزمايش قرار گرفت، از خود آيه چيزى استفاده نمى شود. ولى جمله «ثمَّ اناب» حاكى از آن است كه از او كارى سرزده بود كه براى جبران آن راه انابه را پيش گرفت.
در اينجا مى توان به روايتى اعتماد نمود كه مى گويد: سليمان داراى فرزندى بود كه به او سخت دل بسته بود. خداوند با گرفتن جان او، به گونه اى كه حضرت سليمان جسد فرزند را در برابر خود مشاهده كرد، پايه صبر وشكيبايى او را آزمود. درست است كه دل بستن به فرزند واو را مظهر آمال وآرزوها انديشيدن نه براى افراد عادى ونه براى پيامبران گناه نيست، ولى شناختى كه پيامبران از خدا وجهان دارند واينكه بايد همه چيز را به او تفويض كرد، چنين تعلّق وآرزو با آن مقام بالا چندان سازگار نبود، زيرا بايد در عين علاقه به فرزند، كار را به خدا سپرد وجريان آينده را در

1 . منشور جاويد، ج5، ص130ـ 125.

صفحه 270
دست او دانست وپيوسته گفت:(أُفَوِّضُ أمْرى إلَى اللّهِ إنَّ اللّهَ بَصيرٌ بِالعِبادِ) (غافر/44). جمله (ثُمَّ أناب) ناظر به اين تنبه وآگاهى است.
***

4

درخواست فرمانروايى بى نظير

(قالَ رَبِّ اغْفِرْ لِى وَهَبْ لى مُلكاً لا يَنْبَغى لأحَد مِنْ بَعْدى إنَّكَ أنْتَ الوَهّابُ). (ص/35)
«گفت خدايا مرا بيامرز وبه من حكومتى را ببخش كه پس از من سزاوار كسى نباشد، به درستى كه تو بسيار بخشاينده اى».
در تفسير اين آيه دو سؤال مطرح است:
1ـ چرا براى خود فرمانروايى طلبيد.
2 ـ چرا فرمانروايى بى مانندى را درخواست كرد.
در باره سؤال نخست مى توان گفت آنچه از ملك وحكومت به اذهان تبادر مى كند، همان فرمانروايى مهار نشده است ودرخواست چنين حكومتى شايسته انسان خردمند نيست، تا چه رسد به پيامبران الهى. ولى سليمان از خدا قدرت مهار شده اى را در خواست كرد كه نبوت وعالم وحى كنترل كننده آن است ودر سايه اين حكومت، مردم به آيين حق مى گروند وافراد به حقوق خود مى رسند. گواه بر اينكه چنين ملك وحكومت، كه بر اساس عدل وداد استوار باشد، شايسته مقام اولياست، اين است كه خدا خود را ملك ناميده وپس از آن كلمه «القدوس» آورده است ومى فرمايد:(هُوَ اللّهُ الّذى لا إلهَ إلاّ هُوَ الْمَلِكُ القُدُّوسُ) (حشر/23). «اوست خدايى كه جز او خدايى نيست واو فرمانرواى منزه وپيراسته است».

صفحه 271
شايد با آوردن كلمه «قدّوس» پس از «ملك» مى خواهد برساند كه حساب اين ملك با ملك هاى ديگر جداست. اين ملك در نهايت قدرت، از هر كار ناشايست پيراسته است. بنابراين خواستن چنين ملك براى هدف عالى، خواستن كار الهى است مثل اين است كه كسى بگويد:خدايا به من ثروت بده تا در راه تو انفاق كنم.
پيامبر گرامى در باره سليمان مى فرمايد:«أرَأيْتُمْ ما أُوتِى سُليمان بن داود من ملكه فإنَّ ذلك لم يزده إلاّ تخشعاً ما كان يرفع بصره تخشعاً لربه»(1). عظمت وقدرت وحكومتى كه خدا به سليمان بن داود داد، براى او جز خضوع در مقابل خدا نيفزود. او به خاطر خضوع در برابر خدا چشم به بالا نمى دوخت.
در باره سؤال دوّم ياد آور مى شويم كه فرمانروايى اى كه او درخواست كرده بود، چنان گسترده وفراگير بود كه قلمرو آن محدود به انسانها نبود، بلكه نيروهاى طبيعت، مانند باد وحتّى جنيّان ومرغان، در تحت فرمانروايى او قرار داشتند; چنانكه آيات بعدى گوياى اين مطلب است. واضح است كه چنين قدرت عظيمى شايسته انسانهاى غير معصوم نيست. زيرا آنان از عهده مهار آن برنيامده وچه بسا موجب فساد وتباهى در زمين مى گردند. اين تنها سليمان وافرادى همانند اويند كه شايستگى چنين قدرتى را دارند ومقصود از جمله:( لا يَنْبَغى لأحَد مِنْ بَعْدى) همين است. يعنى فرمانروايى اى را به من عطا فرما كه شايسته غير از من به عنوان يك پيامبر (نه به عنوان يك انسان) نيست. به عبارت ديگر: فرمانروايى اى را خواست كه فقط شايسته مقام نبوت است ولاغير.

1 . روح البيان، ج8، ص39.

صفحه 272

5

قلمرو فرمانروايى سليمان

آياتى دلالت دارند كه قلمرو فرمانروايى سليمان محدود به انسانها نبود، بلكه عوامل طبيعى، از باد ومعدن وحتى جن ومرغان زير فرمان او بودند. چنين قدرتى در طول تاريخ بشر به كسى داده نشده است ومصالح عالى ايجاب مى كرد كه پيامبرى در آن عصر داراى چنين قوّه وقدرت ونيرو وحشمت باشد. از بررسى آيات اين موضوع مى توان مقام وموقعيت سليمان را از نظر قدرت به دست آورد وما نوع قدرت او را در سه بخش مى آوريم:

1 ـ تسخير باد

(وَلِسُليمانَ الرِّيحَ عاصِفةً تَجْرى بِأمْرِهِ إلَى الأرْضِ الّتى بارَكْنا فيها وَ كُنّا بِكُلِّ شَيء عالِمينَ). (انبياء/81)
2 ـ (وَلِسُليمانَ الرِّيحَ غُدُوُّها شَهْرٌ وَ رَواحُها شَهرٌ). (سبأ/12)
(فَسَخَّرْنا لَهُ الرِّيحَ تَجْرى بِأمْرِهِ رُخاءً حَيْثُ أصابَ). (ص/36)

ترجمه آيات

1ـ در اختيار سليمان باد توفنده اى بود كه به فرمان او به سرزمينى كه آنجا را بركت بخشيديم حركت مى كرد وما به هر چيز عالم بوديم.
2ـ در اختيار سليمان بادى قرار داديم كه طرف صبح به اندازه مسافت يك ماه وطرف عصر به اندازه مسافت يك ماه حركت مى كرد.
3ـ ما باد را مسخّر او ساختيم تا مطابق فرمانش به نرمى حركت كند وبه هر جا او مى خواهد برود.

صفحه 273

2ـ تسخير جن

(وَالشَّياطينَ كُلَّ بَنّاء وَ غَوّاص)(ص/37).
(وَ آخَرينَ مُقَرَّنينَ فى الأصفادِ)(ص/38).
(هذا عَطاؤنا فَامْنُنْ أوْ أمْسِكَ بِغَيْرِ حِساب)(ص/39).
(وَ مِنَ الشّياطينَ مَنْ يَغُوصُونَ لَهُ وَ يَعْمَلُونَ لَهُ عَملاً دُونَ ذلِكَ وَ كُنّا لَهُ حافِظينَ)(انبياء/82).
(وَ مِنَ الجِنِّ مَنْ يَعْمَلُ بَيْنَ يَدَيْهِ بِإذْنِ رَبِّهِ وَ مَنْ يَزِغْ مِنْهُمْ عَنْ أمرنا نُذِقْهُ مِنْ عَذابِ السَّعيرِ)(سبأ/12).

ترجمه آيات

4ـ ما شياطين را مسخّر او ساختيم. چه آنها كه بنّايى مى كردند وچه آنها كه در دريابه غوّاصى مى پرداختند.
5ـ گروه ديگرى از شياطين در غل وزنجير را (تحت سلطه او قرار داديم).
6ـ به سليمان گفتيم اين عطاى ماست. به هر كس مى خواهى ببخش واز هر كس مى خواهى امساك كن. حسابى براى تو نيست.
7ـ برخى از شياطين براى او در دريا غواصى مى كردند، برخى ديگر كارهايى غير از اين انجام مى دادند وما نگهبان آنان بوديم.
8ـ برخى از جن در برابر او به فرمان خدا كار انجام مى داد، هر كدام از فرمان ما سرپيچى كنند عذاب آتش سوزان را به او مى چشانيم.

3ـ معدن مس در تسخير او

(وَأسَلْنا لَهُ عينَ القِطْرِ). (سبأ/12)
10ـ (يَعْمَلُونَ لَهُ ما يَشاءُ مِنْ مَحاريبَ وَتماثيلَ وَ جفان كالجَوابِ وقُدور

صفحه 274
راسيات). (سبأ/13)

ترجمه آيات

9ـ چشمه مس را براى او روان ساختيم.
10ـ براى او آنچه مى خواست درست مى كردند :معبدها، ظروف بزرگ غذا، مانند حوضها وديگهاى ثابت(كه به خاطر بزرگ بودن قابل حمل نبودند).
پيش از آنكه به تفسير بخشهاى سه گانه بپردازيم لغات در آيات را توضيح مى دهيم:
1ـ عاصفه: مؤنث عاصف، باد شديد وتوفنده را مى گويند.
2ـ غدو:نيمه اوّل روز ورواح نيمه دوّم روز است.
3ـ رخاء: نرم وآرام.
4ـ بنّاء: سازنده بِنا.
5ـ غوّاص: فرو رونده در آب براى يافتن اشياى گرانبها.
6ـ مقرنين: جمع مقرن، به معنى بسته شده.
7ـ اصفاد: جمع صفد، يعنى زنجيرى كه دست وگردن را با آن مى بندند.
8ـ اسالة: بروزن «فعالة»: جارى وروان ساختن. فعل آن از متكلم مع الغير «أسَلْنا» است.
9ـ عين: چشمه.
10ـ قطر: مس مذاب يا هر نوع فلزى غير آهن.
11ـ محاريب: جمع محراب، به معنى بناهاى مرتفع ويا معابد.
12ـ تماثيل: جمع تمثال، به معنى تصوير ومجسمه.
13ـ جفان: جمع جفنه،به معنى ظرف طعام.
14ـ جواب: جمع جابية، به معنى حوض آب.

صفحه 275
15ـ قدور: جمع قدر به معنى ديگ بزرگ كه در آن غذا طبخ مى شود.
16ـ راسيات: جمع راسية، به معنى چيزهاى ثابت. مراد ديگهاى ثابت وغير متحرك است.

تفسير موضوعى

تا اينجا با مفردات آيات مورد بحث در سه بخش آشنا شديم. اينك به تفسير موضوعى آنها مى پردازيم.
دراين آيات مى خوانيم كه سليمان براى اداره كشور بزرگى كه بر آن حكومت مى كرد وقدر مسلّم از شام تا يمن را در بر مى گرفت، از سه نيروى بزرگ برخوردار بود:
الف: باد كه وسيله سريع السيرى بود كه از آن در مقاصد خود استفاده مى كرد.
ب: مسّ مذاب كه از آن در صنايع بهره مى برد.
ج: نيروهاى فعّال جن وشياطين ويا خبر آور، مانند مرغان.
مسلّماً در ساختن يك تمدن اين سه نيرو نقش تعيين كننده دارند.
در باره نيروى نخست، خداوند باد را مسخّر او ساخته بود كه به فرمان او حركت مى كرد. گاهى به صورت توفنده وگاهى به صورت آرام. شايد در مراحلى از باد عاصفه بهره مى گرفت، ودر مرحله اى ديگر از باد رخاء (آرام) بهره مى جست ويا پيوسته از باد توفنده استفاده مى كرد، ولى حركت او مانند هواپيما، آرام وخالى از اضطراب بود رخاء. مهم اين است كه باد به فرمان او بود واو مسير باد را تعيين مى كرد. حالا سليمان از اين باد چگونه بهره مى گرفت، در خودقرآن چيزى نيامده است. آنچه در قرآن است، اين است كه باد به فرمان او حركت مى كرد ودر نيمه اوّل روز مسافت يك ماه ودر نيمه دوّم روز مسافت يك ماه ديگر را طى مى كرد; چنانكه

صفحه 276
مى فرمايد: (وَلِسُليمانَ الرِّيحَ عاصِفةً تَجْرى بِأمْرِهِ إلَى الأرْضِ الّتى بارَكْنا فيها وَ كُنّا بِكُلِّ شَيء عالمينَ). ونيز مى فرمايد:(وَلِسُليمانَ الرِّيحَ غُدُوّها شَهْرٌ وَ رَواحُها شَهرٌ). ونيز مى فرمايد:(فَسَخَّرْنا لَهُ الريحَ تَجْرى بِأمْرِهِ رُخاءً حَيْثُ أصابَ). (1)
مفسران مى گويند: باد، سليمان وهمراهان او را كه بر بساطى مى نشستند حركت مى داد وآنان را از نقطه اى به نقطه ديگر منتقل مى كرد. وهرگز نبايد از اين سخن در شگفت باشيم. اين همان بادى است كه سنگهاى عظيم آسياب را به حركت در آورده ورمز حركت هواپيماها در فضاست. به طور مسلّم بهره گيرى سليمان از باد در حركت خود جنبه كرامت واعجاز داشته ونبايد انتظار داشت كه در آن شرايط طبيعى رعايت شود. به طور مسلّم فشار هوا روى بدن انسان اثر مى گذارد ومانع آنان در برابر فشار چه بوده است؟ پاسخ اين است كه در تمام اين مراحل، اراده نافذ خدا كه مظهر آن اراده سليمان بود، كافى است واگر بنا باشد كه در آن كليه قوانين طبيعى رعايت شود، ديگر معجزه وكرامت نخواهد بود.
نكته قابل توجّه اينكه بايد ديد وسايل نقليه آن روز در ظرف يك روز ويا يك ماه چه مقدار از مسافت را طى مى كردند تا از اين طريق مقدار مسافتى كه سليمان وياران او طى مى كردند وميزان سرعت باد به دست آيد.
مسافت مسافرتهاى تفريحى بسيار ناچيز بود وشايد در يك روز از شش كيلومتر تجاوز نمى كرد. ولى مقصود در آيه مسافرتهاى تجارى ومانند آن است كه غالباً در مناطقى با اسب وقاطر ودر بخش شبه جزيره با شتر انجام مى گرفت. ولى چون محلّ زندگى سليمان شام وفلسطين بود، مناسب با آن محيط زندگى اسب ومانند آن است. تا آنجا كه قراين نشان مى دهد، كاروانها با اين وسايل، روزانه چهار فرسخ مسافت طى مى كردند. يعنى حدود 22كيلومتر ودر يك ماه مى شود 660 كيلومتر.(660=30 *22) واگر در نيمه اوّل روز همين مقدار راه طى

1 . ترجمه آيات در بخش ترجمه گذشت.

صفحه 277
مى كردند، طبعاً درتمام روز 1320 كيلومتر مى شود (1320= 2 *660).
از اين بيان مى توان سرعت بادى را كه سليمان با آن حركت مى كرد، به دست آورد; زيرا اگر ميانگين روزها را در نظر بگيريم، كه دوازده ساعت مى باشد، سرعت آن يك ساعت برابر با110 كيلومتر است واين مى رساند كه او از شديدترين بادها بهره مى گرفت. زيرا سرعت باد معتدل بين چهل تا پنجاه كيلومتر در ساعت است. اينكه قرآن در باره باد هر دو لفظ «عاصفه» و «رخاء» را به كار برده ودر موردى فرموده است: (وَلِسُلَيْمانَ الرّيحَ عاصِفةً تَجرى بِأمْرهِ) (انبياء/81)، ودر مورد ديگر فرموده:(فَسَخّرنا لَهُ الرِّيحَ تَجرى بِأمرِهِ رُخاءً)(ص/36)، اشاره به اين است كه نوع مركب، باد سريع وتوفنده بود، ولى كيفيت حمل آن آرام بوده است. عيناً مانند هواپيما كه در عين سرعت زياد، حركتى آرام دارد تا حدّى كه مسافر احساس حركت نمى كند.
البتّه آنچه ياد آور شديم يك نوع محاسبه تقريبى است وشايد واقعيت جز اين بوده است ويا با آن تفاوت اندكى داشته باشد.
نيروى دوّمى كه او در اختيار داشت، نيروى كارگر بود. كارگرانى كه به آسانى در اختيار بشر قرار نمى گيرند، ولى جن وقسمى از آنان را كه شياطين مى گويند، به فرمان خدا مسخّر او بودند ومتمردان را در غل وزنجير كرده بود. گروهى از آنان به ساختن خانه ها وقصرها گماشته شده بودند وگروهى از دريا اشياى گرانبها را استخراج مى كردند. به هر سه دسته در اين آيات اشاره شده است:
(وَالشَّياطينَ كُلَّ بَنّاء وَ غَوّاص*وَ آخَرينَ مُقَرَّنِينَ فى الأصفادِ*هذا عَطاؤُنا فَامْنُنْ أوْ أمْسِكَ بِغَيْرِ حِساب*وَ مِنَ الشّياطينَ مَنْ يَغُوصُونَ لَهُ وَ يَعْمَلُونَ لَهُ عَملاً دُونَ ذلِكَ وَ كُنّا لَهُ حافِظينَ).
از آيه ديگر استفاده مى شود كه اگر گروهى از كار سرباز مى زدند، به آتش سوزان مجازات مى شدند; چنانكه مى فرمايد:(وَ مِنَ الجِنِّ مَنْ يَعْمَلُ بَيْنَ يَدَيْهِ بِإذْنِ

صفحه 278
رَبِّهِ وَ مَنْ يَزِغْ مِنْهُمْ عَنْ أمرنا نُذِقْهُ مِنْ عَذابِ السَّعيرِ).
بقاياى ساختمانهاى عظيم در فلسطين واز آن جمله «هيكل» گواه به كارگيرى اين نوع نيروهاست.
نيروى سوّمى كه در اختيار داشت، اين بود كه چشمه مس رابه صورت مذاب در اختيار داشت وشگفت اينجاست كه خدا براى پدرش، آهن را نرم كرد وبراى فرزندش، مس مذاب را مسخّر نمود. حالا اين چه نوع مس مذابى بود كه در اختيار او قرار گرفته بود، در قرآن اشاره اى به آن نشده است، ولى چه بسا ممكن است در سايه آتش فشانى ها منابع مس به صورت مذاب بيرون آمده وسرازير مى شد.
اكنون ببينيم سليمان از اين كارگران در چه مورد واز اين ماده خام چگونه بهره مى گرفت؟ از كارگران درخانه سازى وتزيين آن با نقاشى بهره مى گرفت; چنانكه مى فرمايد:(يَعْمَلُونَ لَهُ ما يَشاءُ مِنْ مَحاريبَ وَتماثيلَ).
از آن ماده خام در ساختن ظروف بزرگ غذا خورى وديگهاى عظيم براى طبخ غذا بهره مى گرفت; چنانكه مى فرمايد: (وَ جِفان كالجَوابِ وقُدور راسيات).
از اين بيان مى توان استفاده كرد كه او از اين نيروها كه در اختيار داشت در جهت مقاصد عمومى استفاده مى كرد. زيرا محاريب، خواه مقصود از آن معابد باشد يا خانه هاى مرتفع، سرانجام كاربرد اجتماعى داشته است ومقصود از تماثيل بر خلاف آنچه مفسّران مى گويند، مجسمه ها نيست، بلكه طبق روايات اهل بيت، نقاشى ومناظر طبيعى بود. چنانكه در روايتى از امام صادق (عليه السلام) آمده است:«به خدا سوگند تماثيل، كه براى سليمان مى ساختند، مجسمه مردان وزنان نبود، بلكه نقاشى درخت وامثال آن بود».(1)
واگر فرض شود كه مقصود از تماثيل، اعم از مجسّم وغير مجسّم ويا جاندار

1 . وسائل الشيعة، ج12، باب 94 از ابواب ما يكتسب به ، حديث 1.

صفحه 279
وبى جان است، بايد گفت كه اين حكم مربوط به زمان وى بوده است وهرگز نمى توان حكم آن را به عصر ما نيز انتقال داد وقطعاً در آن زمان، فسادى بر مجسمه سازى مترتب نبوده است.
***

6

عبور از سرزمين مورچگان

بخش ديگرى از زندگانى سليمان كه در قرآن وارد شده است، عبور او از سرزمين مورچگان است كه براى خود داستانى دارد كه آيات ياد شده در زير آن را بيان مى كند:
(وَحُشِرَ لِسُلَيمانَ جُنُودُهُ مِنَ الجِنِّ وَ الإنْسِ والطَّيْرِ فَهُمْ يُوزَعُونَ).
(حَتّى إذا أتَوا عَلى وادِى النَّمْلِ قالَتْ نَمْلَةٌ يا أيُّهَا النَّمْلُ ادْخُلوا مَساكِنَكُمْ لايَحْطِمَنَّكُمْ سُلَيْمانُ وَجُنُودهُ وَ هُمْ لا يَشْعُرونَ).
(فَتَبَسَّمَ ضاحِكاً مِنْ قُولِها وَقالَ رَبِّ أوزِعْنى أنْ أشْكُرَ نِعْمَتَكَ الّتى أنْعَمْتَ عَلَىَّ وَ عَلى والِدَىَّ وَ أنْ اَعْمَلَ صالحاً تَرضيهُ وَ أَدخِلْنى بِرَحْمَتِكَ فى عِبادِكَ الصّالِحينَ). (نمل/17ـ 19)

ترجمه آيات

1ـ سپاهيان سليمان، از جن وانس ومرغان، همگى در ركابش حاضر شدند واز تفرق وبه هم آميختگى ويا از حركت قسمت مقدّم سپاه، بدون آنكه قسمت بعدى ملحق شود، باز داشته مى شدند.
2 ـ تا بـه سرزمين مورچگان رسيدند، مورچه اى گفت:اى مورچگان، به لانه هايخود پناه ببريد تا سليمان ولشكريانش شما را در حالى كه

صفحه 280
نمى فهمند پايمال نكنند.
3ـ سليمان از گفتار مورچه تبسم كرد وخنديد وگفت: پروردگارا! شكر نعمتهايى را كه بر من وپدر ومادرم ارزانى داشته اى. به من الهام كن وبه من توفيق بده تا عمل صالح كه موجب رضايت توست انجام دهم ومرا در پرتو رحمت خود در زمره بندگان صالحت قرار بده.

تفسير آيات

سليمان در يكى از سفرهاى خودكه با لشكريانش همراه بود، از سرزمين مورچگان مى گذرد ولشكريان او، مركّب از جن وانس ومرغان به قدرى فراوان بودند كه براى پيوستن آخر لشكر به اوّل آن پيشروان لشكر از حركت باز داشته مى شدند تا آخر لشگر به آنان بپيوندند. واين حاكى ازيك جمعيت بزرگ است; آن هم از نژادهاى مختلف; چنانكه مى فرمايد:
(وَحُشِرَ لِسُلَيمانَ جُنُودُهُ مِنَ الجِنِّ وَ الإنْسِ والطَّيْرِ فَهُمْ يُوزَعُونَ).
در اين آيه دقت در معنى دو كلمه لازم است:
1ـ كلمه حشر، 2ـ كلمه يوزعون.
كلمه نخست در موردى به كار مى رود كه جمعيتى از قرارگاه ومحيط زندگى بيرون آيند وبراى مقصدى گسيل شوند.(1) واگر به روز قيامت «يوم الحشر» مى گويند، براى اين است كه مردم از گورها كه مقرّ آنان است، برا ى محاسبه برانگيخته مى شوند. واين مى رساند كه لشكريان سليمان در مقرّى به سر مى بردند كه به تدريج از آنجا بيرون آمدند تا به مقصدى روانه شوند.(2)
كلمه دوّم، يعنى يوزعون، از ماده وزع به معنى منع گرفته شده است ومقصود

1 . مفردات راغب، ماده حشر.
2 . مدرك قبل، ماده وزع.

صفحه 281
از منع در اينجا اين است كه آنها كه جلوتر از مقرّ بيرون آمده بودند، از حركت باز داشته مى شدند تا قسمتهاى ديگر به آنان بپيوندند وبا آرايش خاصى حركت كنند. در حقيقت اين حركت، گوشه اى از حشمت وقدرت ظاهرى اين پيامبر الهى است كه از آن جز در راه خدا بهره نمى گرفت.
حركت لشكر همراه با سليمان آغاز شد وبه سرزمينى (1) رسيدند كه مورچگان فراوان در آن آشيانه داشته ودر بيرون لانه هاى خود در حال حركت بودند. در اين موقع يكى از مورچگان، كه در مسير حركت سپاه سليمان بود، از جريان آگاه شد وديگر مورچگان را خطاب كرد كه هرچه زودتر به لانه هاى خود بروند تا سليمان ولشكريانش در حالى كه متوجّه نيستند، آنها را پايمال نكنند;چنانكه مى فرمايد: (حَتّى إذا أتَوا عَلى وادِى النَّمْلِ قالَتْ نَمْلَةٌ يا أيُّهَا النَّمْلُ ادْخُلوا مَساكِنَكُمْ لايَحْطِمَنَّكُمْ سُلَيْمانُ وَجُنُودهُ وَ هُمْ لايَشْعُرونَ).
حرف «ة» در كلمه «نملة» از نظر مفسّران نشانه وحدت است. يعنى مورچه اى اين سخن را گفت. اين مى رساند كه روح شفقت در غير انسان نسبت به همنوع خود وجود دارد و اين يكى از مظاهر آن است.از آيه بعدى استفاده مى شود كه سخن او را نه تنها مورچگان فهميدند، بلكه سليمان نيز در ميان هياهوى لشكريانش سخن او را فهميد. اين مى رساند كه سليمان قدرت شنوايى خاصّى داشت كه علاوه بر فهميدن زبان آنان، صداى مورچه را نيز شنيد وتبسم كرد وخنديد. امّا چرا تبسم كرد؟ شايد علّت آن روح شفقتى بود كه در مورچگان احساس كرد. احتمال دارد علّت آن اين بود كه آن مورچه در اعلام خود از عدالت سليمان ولشكريانش ياد كرد وگفت: از بى توجّهى شما را پايمال مى كنند، واگر متوجّه شوند،اين كار را نخواهند كرد. ممكن است علّت سومى داشته باشد كه براى ما روشن نيست.

1 . در تعيين محل وادى نمل اختلاف است. بنا به قول ابن بطوطه وياقوت، وادى نمل در «عسقلان» بوده است. (اعلام القرآن، ص368).

صفحه 282
در هر حال سليمان در حالى كه غرق در حشمت وعظمت بود، آن را به چيزى نگرفت وبه مبدأ عظمت وآن كس كه اين قدرت بزرگ را در اختيار وى وپدر ومادرش نهاده است توجّه نمود ودر اين حالت از خدا دو چيز مى خواست:
1ـ اين عظمت سرچشمه عمل صالح باشد واز اين قدرت در غير رضاى خدا بهره نگيرد.
2ـ او را در جرگه صالحان قرار دهد.
اينجاست كه فرق فرمانروايان الهى با فرمانروايان عادى روشن مى شود. آنها به هنگام احساس عظمت، مغرور مى شوند وحق وباطل رانمى شناسند، ولى فرمانروايان الهى لحظه اى دچار غرور نشده وپيوسته حريم حق را رعايت مى كنند، چنانكه در آيه زير همه اين مطالب به گونه اى آمده است:
(فَتَبَسَّمَ ضاحِكاً مِنْ قُولِها وَقالَ رَبِّ أوزِعْنى أنْ أشْكُرَ نِعْمَتَكَ الّتى أنْعَمْتَ عَلَىَّ وَ عَلى والِدَىَّ وَ أنْ أَعْمَلَ صالحاً تَرضيهُ وَ أَدخِلْنى بِرَحْمَتِكَ فى عِبادِكَ الصّالِحينَ).
در اينجا همان سخنى را كه در باره داود ودر فراز پيشين زندگى سليمان ياد آور شديم، نيز ياد آور مى شويم. مجموع آنچه در اين داستان آمده جز از طريق اعجاز نمى توان تفسير كرد. كسانى كه بخواهند اين نوع مسائل غيبى را در قالب قوانين طبيعى بريزند، راه خطايى پيموده وسرانجام به انكار حقايق غيبى منتهى مى شوند. آرى امروز محقّقان در زندگى حشراتى مانند مورچگان دست به مطالعه مهمّى زده وحقايقى را كشف كرده اند وقراين نشان مى دهد كه آنها با يكديگر گفتگو دارند. اين تنها مورچه نيست كه از يك شعور مرموزى برخوردار است، بلكه زنبور عسل وموريانه وعنكبوت و... نيز از چنين شعورى برخوردار بوده ودر پرتو آن زندگى اجتماعى مهمى دارند كه تقسيم كار ميان آنها بيش از همه چيز چشمگير است. چون طرح اين مباحث در گنجايش اين نوشتار نيست، علاقمندان به كتابهايى كه در اين باره

صفحه 283
نوشته شده است مراجعه نمايند. ولى در عين حال تمام اين كشفيات نتوانسته است به عمق آنچه در اين آيات آمده است پى برد واگر هم روزى پى ببرد، نشانه عظمت قرآن وقدرت فوق العاده پيامبرى نظير سليمان است.
***

7

ماجراى هدهد وملكه سبا

از آيات استفاده مى شود كه لشكر سليمان را سه گروه تشكيل مى دادند: انسانها ،جن، پرندگان. يعنى او از هر سه نيرو در موارد خاصّى بهره مى گرفت. در اين بخش از يكى از نيروهاى گروه سوّم، يعنى هدهد بهره گرفته واز اين طريق بهكشف سرزمين سبا كه زنى بر آن حكومت مى كرد وآيين بت پرستى داشت، نايل آمد. اين بخش از حساسترين فرازهاى تاريخ زندگى سليمان است ودر آن نكات آموزنده اى است كه در تفسير آيات به آنها اشاره خواهد شد. نخست متن آيات:

آيات مورد بحث

(وَ وَرِثَ سُلَيمانُ داودَ وَ قالَ يا أيُّهَا النّاسُ عُلِّمنا مَنْطِقَ الطّيرِ وَ أُوتينا مِنْ كُلِّ شَيء إنَّ هذا لَهُوَ الفَضْلُ المُبينُ). (نمل/16)
(وَ تَفَقَّدَ الطَّيْرَ فَقالَ مالِىَ لا أرَى الهُدْهُدَ أمْ كانَ مِنَ الغائِبينَ).
(لأُعَذِّبَنَّهُ عَذاباً شَديداً أوْ لأَذْبَحَنَّهُ أوْ لَيَأتِيَنّى بِسُلْطان مُبين).
(فَمَكَثَ غَيْرَ بَعيد فَقالَ أَحَطْتُ بِما لَمْ تُحِطْ بِهِ وَ جِئْتُكَ مِنْ سَبَإ بِنَبَاء يَقين).
(إنّى وَجَدْتُ امْرَأةً تَمْلِكُهُمْ وَ أُوتِيَتْ مِنْ كُلِّ شَيء وَ لَها عَرْشٌ عَظيمٌ).

صفحه 284
(وَجَدْتُها وَ قَوْمَها يَسْجُدُونَ لِلشَّمْسِ مِنْ دُونِ اللّهِ وَ زَيَّنَ لَهُمُ الشَّيطانُ أعْمالَهُمْ فَصَدَّهُمْ عَنِ السَّبيلِ فَهُمْ لا يَهْتَدُونَ).
(ألاّ يَسْجُدُوا للّهِ الّذى يُخْرِجُ الخَبْءَ فِى السَّمواتِ وَ الأرضِ وَ يَعْلَمُ ما تُخْفُونَ وَ ما تُعْلِنُونَ).
(اللّهُ لاإلهَ إلاّ هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ العَظيمِ).
(قالَ سَنَنْظُرُ أَصَدَقْتَ أمْ كُنْتَ مِنَ الكاذِبينَ).
10ـ (إذْهَبْ بِكتابى هذا فَألْقِهْ إلَيْهِمْ ثُمَّ تَوَلَّ عَنْهُمْ فَانْظُر ماذا يَرْجِعُونَ).
11ـ (قالَتْ يا أيُّهَا المَلَؤا إنّى أُلْقِىَ إلَىَّ كِتابٌ كَريمٌ).
12ـ (إنَّهُ مِنْ سُلَيْمانَ وَ إنَّهُ بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ).
13ـ (ألاّ تَعْلُوا عَلَىَّ وَ أْتُونى مُسلِمينَ).
14ـ (قالَتْ يا أيُّهَا المَلَؤُا أفْتُونى فى أمْرى ما كُنْتُ قاطِعَةً أمْراً حَتّى تَشْهَدُونِ).
15ـ (قالُوا نَحْنُ أُولُوا قُوَّة وَ أُولُوا بَأس شَديد وَ الأمْرُ إلَيْكِ فَانْظُرى ماذا تَأْمُرينَ).
16ـ (قالَتْ إنَّ المُلُوكَ إذا دَخَلُوا قَرْيَةً أفْسَدُوها وَ جَعَلُوا أعِزَّةَ أهْلِها أذِلَّةً وَكذلِكَ يَفْعَلُونَ).
17ـ (وإنّى مُرْسِلَةٌ إلَيْهِمْ بِهَدِيَّة فَناظِرَةٌ بِمَ يَرْجِعُ المُرْسَلُونَ).
18ـ (فَلَمّا جاءَ سُلَيْمانَ قالَ أتُمِدُّونَنِ بِمال فَما آتينِىَ اللّهُ خَيْرٌ مِمّا آتيكُمْ بَلْ أنْتُمْ بِهَدِيَّتِكُمْ تَفْرَحُونَ).
19ـ(ارْجِعْ إلَيْهِمْ فَلَنَأْتِيَنَّهُمْ بِجُنُود لاقِبَلَ لَهُمْ بِها وَ لَنُخْرِجَنَّهُمْ مِنْها أذِلَّةً وَ هُمْ صاغِرونَ).
20ـ (قالَ يا أيُّهَا المَلَؤُا أيُّكُمْ يَأتِينى بِعَرْشِها قَبْلَ أنْ يَأتُونى مُسْلِمينَ).

صفحه 285
21ـ (قالَ عِفرِيتٌ مِنَ الجِنِّ أنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أنْ تَقُومَ مِنْ مَقامِكَ وَ إنّى عَلَيْهِ لَقَوِىٌّ أمينٌ).
22ـ (قالَ الّذى عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الكِتابِ أنَا آتيكَ بِهِ قَبْلَ أنْ يَرْتَدَّ إلَيْكَ طَرْفُكَ فَلَمّا رَآهُ مُسْتَقِرّاً عِنْدَهُ قالَ هذا مِنْ فَضْلِ رَبّى لِيَبْلُوَنى أَ أشْكُرُ أمْ أكْفُرُ وَ مَنْ شَكَرَ فَإنّما يَشْكُرُ لِنَفْسِهِ وَ مَنْ كَفَرَ فَإنَّ رَبّى غَنِىٌّ كَريمٌ).
23ـ ( قالَ نَكِّرُوا لَها عَرْشَها نَنْظُرْ أتَهْتَدى أمْ تَكُونُ مِنَ الّذينَ لا يَهْتَدُونَ).
24ـ (فَلَمّا جاءَتْ قيلَ أهكَذا عَرْشُكِ قالَتْ كَأنَّهُ هُوَ وَ أُوتينَا العِلْمَ مِنْ قَبْلِها وَكُنّا مُسْلِمينَ).
25ـ (وَصَدَّها ما كانَتْ تَعْبُدُ مِنْ دُونِ اللّهِ إنَّها كانَتْ مِنْ قَوْم كافِرينَ).
26ـ (قيلَ لَهَا ادْخُلى الصَّرْحَ فَلَمّا رَأَتْهُ حَسِبَتْهُ لُجَّةً وَ كَشَفَتْ عَنْ ساقَيْها قالَ إنَّهُ صَرْحٌ مُمَرَّدٌ مِنْ قَواريرَ قالَتْ رَبِّ إنّى ظَلَمْتُ نَفْسى وَ أسْلَمْتُ مَعَ سُلَيْمانَ للّهِ رَبِّ العالَمينَ) (نمل/20ـ44).

ترجمه آيات

1ـ سليمان وارث داود شد وگفت:اى مردم به ما زبان پرندگان تعليم داده شده است واز هر نعمتى به ما اعطا گرديده واين فضيلت آشكارى است.
2ـ سليمان از مرغان خبر گرفت، گفت: چرا من هدهد(1) را نمى بينم، آيا از غايبان است.
3ـ (هرگاه غيبت ناموجهى داشته باشد) من او را سخت كيفر مى دهم، يا او را ذبح مى كنم; مگر اينكه عذر روشنى براى غيبت خود بياورد.

1 . هدهد در زبان عربى همان پرنده شانه به سر در اصطلاح فارسى است كه داراى پرهاى رنگارنگ وزيبا ودم كشيده وكمى از كبوتر بلندتر است ونام او متناسب با آهنگى است كه از او شنيده مى شود.

صفحه 286
4ـ چيزى نگذشت كه هدهد حاضر شد وگفت:از چيزى كه تو از آن آگاه نبودى، آگاه شدم واز سرزمين «سبا» خبر قطعى آوردم.
5ـ در آنجا زنى را يافتم كه بر مردم آنجا حكومت مى كرد و از هر چيز به او داده شده بود وبراى او تخت بزرگى بود.
6ـ او وقومش را يافتم كه به جاى خدا آفتاب را مى پرستيدندوشيطان اعمال آنان را در نظرشان زيبا جلوه داد واز راه خدا باز داشته بود وهمگى گمراه بودند.
7ـ چرا خدايى را سجده نمى كنند كه آنچه را در آسمان وزمين پنهان است آشكار مى سازد وآنچه را پنهان مى كنند يا آشكار ا انجام مى دهند، مى داند.
8ـ خدايى كه جز او خدايى نيست، او صاحب عرش بزرگ است.
9ـ سليمان گفت: تحقيق مى كنيم ببينيم راست گفتى يا از دروغگويان هستى؟!
10ـ اين نامه را ببر وبر آنها بيفكن. سپس از آنها دور شو وببين چه كارى صورت مى دهد.
11ـ (نامه سليمان در اختيار ملكه سبا، فرمانرواى آن سرزمين قرار گرفت. وى نامه را خواند وبه اشراف قوم خود چنين گفت:) اى اشراف قوم من! نامه شريفى براى من فرستاده شده است.
12ـ اين نامه از سليمان است و متن آن چنين است: به نام خداوند بخشنده مهربان.
13ـ بر من برترى نجوييد، به حالت تسليم به سوى من بياييد.
14ـ (ملكه سبا گفت:)اى اشراف قوم من! در كار من نظر دهيد. من در باره كارى تصميم نمى گرفتم تاشما در آن كار حاضر شويد.
15ـ اشراف قوم او گفتند: ما صاحبان نيرو وقدرت بزرگى هستيم.
16ـ ملكه سبا گفت: پادشاهان زمانى كه وارد شهرى مى شوند. آنجا را به نابودى مى كشند. عزيزان آنجا را ذليل مى سازند وهمواره چنين

صفحه 287
مى كنند.
17ـ ومن به سوى آنها(سليمان واطرافيانش)هدايايى مى فرستم وصبر مى كنم تا فرستادگان برگردند وعكس العمل آن را برايم باز گويند.
18 ـ وقتـى فرستاده ملكه سبا به حضور سليمان رسيد (وهدايا را تقديم كرد)سليمان برآشفت وگفت: با مال خود ثروت مرا افزايش مى دهيد(فريب مى دهيد.) آنچه خدا به من داده است، بهتر از آن چيزى است كه شما داده ايد، بلكه اين شما هستيد كه با اين هداياى خود خوشحال مى شويد.
19ـ به سوى آنان باز گرد، من با لشكريانى كه آنان قدرت مقابله با آن را ندارند، به سوى آنان حركت مى كنم وآنها را از آن شهر ذليلانه، خارج مى سازيم.
20ـ (فرستاده ملكه سبا با پيام سليمان به سوى سرزمين سبا حركت كرد تا پيام سليمان را به فرمانرواى آنجا برساند) در اين موقع سليمان رو به بزرگانى، كه در اطراف او بودند، كرد وگفت:كداميك ازشما مى توانيد تخت او را پيش از آنكه در حال تسليم بيايند، نزد من حاضر سازيد.
21ـ عفريتى(1) از جن گفت:من تخت بلقيس را پيش از آنكه تو از جايگاهت برخيزى (مجلس به پايان برسد) حاضر مى كنم ومن بر اين كار نيرومند وامينم.
22ـ كسى كه نزد او دانشى از كتاب بود، گفت: من آن را پيش از آنكه تو چشم به هم زنى نزد تو حاضر مى كنم. سليمان ناگهان آن را در برابر خود ديد (فورا شكر خدا به جاى آورد و)گفت: اين كرامتى است از جانب خدا. مى خواهد مرا بيازمايد كه آيا من در برابر آن شكر مى كنم يا كفر مىورزم. آن كس كه سپاس گزارد به سود خويش سپاس گزارده وآن كس كه كفران نعمت كند، پروردگار من بى نياز وشريف است.

1 . عفريت به معنى خبيث وبدخوى است. (مفردات راغب، ماده عفر).

صفحه 288
23ـ سليمان دستور داد تخت بلقيس را براى او نا آشنا سازند(تغييرات سطحى در آن بدهند.) سپس گفت: تا بنگريم آيا تخت خود را مى شناسد، يا از كسانى خواهد بود كه آن را نمى شناسد.
24ـ وقتى ملكه سبا آمد، چشمش به تخت افتاد. به او گفته شد: آيا تخت تو چنين است؟ گفت: گويا اين همان است. (وافزود كه نيازى به چنين قدرت نمايى نيست.) ما قبلاً به درستى دعوت سليمان آگاه شديم واز مطيعان بوديم.
25ـ سرانجام سليمان او را از پرستش غير خدا باز داشت. او از قوم بت پرست بود.
26ـ به ملكه سبا گفته شد: وارد اين قصر(يا اين فضاى وسيع وگسترده) شو. وقتى چشم او به آنجا افتاد، تصوّر كرد كه آب موّاجى است وپوشش پاهاى خود را كنار زد. سليمان به او گفت: اين قصرى است از بلور صاف وآب نيست. ملكه سبا گفت: پروردگارا ! من به خود ستم كردم وهمراه (يا به وسيله) سليمان به پروردگار جهانيان ايمان آوردم.

توضيح لغات آيات

قبل از تفسير آيات به توضيح لغات آنها مى پردازيم:
1ـ سبا: نام قبيله اى است كه درجنوب عربستان بسر مى بردند واز نعمت فراوان وتجارت پر سود بهره ور بودند. سيل بنيان كن، سد مأرب را در سال 532 بعد از ميلاد درهم شكست وساكنان آن منطقه متفرق شدند. گروهى در حجاز وگروهى در شام وگروهى در عراق سكونت گزيدند.
2ـ خب: بر وزن منع، به معنى مستور وپنهان است.
3ـ عفريت:خبيث وبدخوى.
4ـ نَكِّروا: از نكير به معنى ناشناس گرفته شده است. يعنى كارى كنيد كه او

صفحه 289
تخت خود را نشناسد.
5ـ صرح: به معنى قصر است وگاهى به فضاى باز گفته مى شود.
6ـ لُجّه: بر وزن جُبّه، يعنى رفت وآمد امواج آب.
7ـ ممرد: از مرد بر وزن عسل به معنى صاف است كه در زبان عرب به آن املس نيز مى گويند. عرب به درخت بدون برگ «شجره ملساء» مى گويد.
8ـ قوارير: جمع قاروره به معنى شيشه است. قصر يا آن فضاى باز فرش شده از شيشه وبلور بوده است.

تفسير موضوعى آيات

سرگذشت عبور سليمان از سرزمين مورچگان به پايان رسيد. سليمان مانند يك فرمانده كه نسبت به همه جوانب كار خود توجّه دارد، از سپاه مرغ تفقد كرد وگفت: چرا من هدهد را نمى بينم؟ اين نشانه توجّه كامل سليمان به جوانب كار است كه در ميان پرندگان هدهد را نديد. با توجّه به اينكه در سپاه او مرغان منحصر به فرد نبودند. آنگاه علّت غيبت او را جويا شد كه اگر از روى تمرّد باشد او را كيفر دهد وضمناً روحيه تمرّد به ديگر افراد سرايت نكند. زيرا محيط نيروى نظامى غير از محيط عادّى است. كوچكترين تخلف بايد مورد رسيدگى قرار گيرد.
او در صورتى كه عذر موجهى براى غيبت خود نياورد، دو كيفر را به تناسب پايه جرم براى او معيّن كرد:تنبيه شديد و سربريدن او.
مگر اينكه عذر موجهى داشته باشد; چنانكه مى فرمايد:(وَ تَفَقَّدَ الطَّيْرَ فَقالَ مالِىَ لا أرَى الهُدْهُدَ أمْ كانَ مِنَ الغائِبينَ*لأُعَذِّبَنَّهُ عَذاباً شَديداً أوْ لأَذْبَحَنَّهُ أوْ لَيَأتِيَنّى بِسُلْطان مُبين).
چيزى نگذشت كه هدهد حاضر شد وبراى غيبت خود عذر موجهى آورد وآن اينكه به سرزمين سبا رفته واز آنجا خبر مهمى را براى سليمان آورد، چه كارى بالاتر از

صفحه 290
اينكه سليمان را در جريان زندگى اقوامى بگذارد كه غير خدا ( يعنى خورشيد) را پرستش مى كردند، وشيطان در ميان آنان نفوذ كرده وعمل زشت رابراى آنان زيبا جلوه داده بود وزنى به عنوان فرمانروا بر آنان حكومت مى كرد كه تخت پادشاهى بزرگى داشت; چنانكه مى فرمايد:
(فَمَكَثَ غَيْرَ بَعيد فَقالَ أَحَطْتُ بِما لَمْ تُحِطْ بِهِ وَ جِئْتُكَ مِنْ سَبَإ بِنَبَاء يَقين*إنّى وَجَدْتُ امْرَأةً تَمْلِكُهُمْ وَ أُوتِيَتْ مِنْ كُلِّ شَيء وَ لَها عَرْشٌ عَظيمٌ* وَجَدْتُها وَقَوْمَها يَسْجُدُونَ لِلشَّمْسِ مِنْ دُونِ اللّهِ وَ زَيَّنَ لَهُمُ الشَّيطانُ أعْمالَهُمْ فَصَدَّهُمْ عَنِ السَّبيلِ فَهُمْ لا يَهْتَدُونَ).
چيزى كه در اينجا مهم است اين است كه سليمان در اين لشكر كشى به كدام نقطه رسيده بود وبه استراحت پرداخته بود كه هدهد از آن نقطه به سرزمين سبا رفت واين گزارش را آورد.
مسلّماً سليمان به نقطه اى نزديك سرزمين سبا رفته بود واين پرنده از آن نقطه به سرزمين سبا رفته وجريان را از نزديك ديده ودر اختيار سليمان گذارد. از نظر مفسّران سليمان به صنعا رسيده بود واين جريان اتّفاق افتاد. در اينجا دو احتمال وجود دارد كه ياد آور مى شويم:
1ـ احتمال دارد كه سليمان عازم زيارت خانه خدا بود واين جريان در اين مسير رخ داده است. ممكن است سؤال شود كه سفر زيارت با اين آرايش نظامى چه تناسبى دارد؟ پاسخ اين است كه در زمان سليمان اقوامى در مسير راه گرفتار انديشه هاى بت پرستى بودند وحركت سپاه توحيد، كه در رأس آن پيامبرى كه اساس دعوت او را يكتا پرستى تشكيل مى دهد قرار داشت، مايه تقويت انديشه توحيدى وباز دارى مردم از گرايش به بت پرستى است.
2ـ ممكن است سليمان كم وبيش از وجود چنين گروه بت پرستى در سرزمين پرنعمت آگاه بوده واين حركت براى هدايت آنان رخ داده است. هنوز به سرزمين آنان

صفحه 291
نرسيده بود كه هدهد او را از جريان آگاه ساخت.
در هر حال اين دو احتمالى است كه شاهدى براى آن از آيات قرآنى نيست.
هدهد نه تنها سليمان را از وضع ساكنان سرزمين سبا آگاه ساخت، بلكه در محضر او از احاطه خدا بر اسرار زمين و آسمان بر افعال آشكار وپنهان آنان سخن گفت وياد آورشد: شايسته عبادت كسى است كه داراى چنين علمى باشد وچرا اين گروه از عبادت چنين خدا سرباز زده وعبادت ديگرى را به گردن گرفته اند: ( ألاّ يَسْجُدُوا للّهِ الّذى يُخْرِجُ الخَبءَ فِى السَّمواتِ وَ الأرضِ وَ يَعْلَمُ ما تُخْفُونَ وَ ما تُعْلِنُونَ).
نظير اين سخن در نصايح لقمان به فرزندش آمده است; آنجا كه گفت:
(يا بُنَىَّ إنَّها إنْ تَكُ مِثْقالَ حَبَّة مِنْ خَرْدَل فَتَكُنْ فى صَخْرَة أو فِى السَّمواتِ أوْ فى الأرضِ يأتِ بِهَا اللّهُ إنَّ اللّهَ لَطيفٌ خَبيرٌ)(لقمان/16).«اى فرزند! من اگر عملى به سنگينى حبه خردل از انسان سربزند وآن در ميان صخره ها يا آسمانها وزمين پنهان گردد، خدا آن را مى آورد. خدا لطيف وآگاه است.»
سرانجام هدهد نه تنها احاطه علمى خدا را بازگو كرد، بلكه او رانيز چنين توصيف كرد: (اللّهُ لاإلهَ إلاّ هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ العَظيمِ).«خدايى از آن خداست (نه خورشيد) و او صاحب تخت عظيم است» (واين عرشهاى ملوكانه در برابر آن ناچيز است).
در اينجا سه سؤال مطرح است:يكى اينكه هرگاه آنچه هدهد مى گويد از روى تعقّل باشد، حاكى از آن است كه او داراى فكر وانديشه بوده كه از روى محاسبات عقلى از عقيده ملكه وقوم سبا انتقاد كرده وبه اثبات آيين توحيد پرداخته است. وانگهى آيا همه هدهدها از چنين تفكرى برخوردارند يا آن فرد خاص داراى چنين پايه از تفكر بود؟
2ـ داشتن چنين تفكر وشناخت، خواه در فردى از يك نوع يا در همه افراد يك

صفحه 292
نوع مستلزم اين است كه او به خاطر اين امتياز داراى تكليف باشد وآيا هدهد چنين بوده است؟
3ـ چگونه هدهد از وضع مردم سبا مطلّع گرديد، امّا سليمان از طريق او اطّلاع يافت؟
در پاسخ سؤال اوّل ياد آور مى شويم كه احتمال دارد فردى از نوع ويا همه آنها چنين دركى از خدا داشته باشند، ولى نمى توانند ادراكات خود را به ديگرى منتقل سازند; مگر اينكه انسان مانند سليمان كه از زمان آگاه است در برابر آنها قرار گيرد برخلاف انسان كه علاوه بر دانستن، قادر بر انتقال نيز هست، ولذا انسان را با جمله (عَلَّمَهُ البَيانَ) (الرحمن/4) توصيف نموده است.
در باره پرسش دوّم مى توان گفت: آيه حاكى از مكلّف بودن هدهد سليمان است; به گواه اينكه وقتى او غيبت كرد، سليمان او را مورد بازخواست قرار داد ودونوع كيفر براى او معيّن كرد: تنبيه و ذبح.
در باره پاسخ سوّم مى توان گفت: آنچه قبيح است اين است كه پيامبر از معارف و احكام دين خود آگاه نباشد نه از زندگى وآيين گروهى كه در نقطه اى دور زندگى مى كردند.
ناگفته پيداست كه سراسر داستان سليمان، مملوّ از عجايب است كه جز از طريق وحى نمى توان آن را تفسير كرد.

نامه سليمان به ملكه سبا

در هر حال هدهد، غيبت خود را با رفتن به سرزمين سبا وآوردن خبر مهم توجيه كرد وسليمان گفت:بايد در باره اين خبر تحقيق كنم. اين خود براى ما درس است كه عذر افراد معتذر را به زودى رد نكنيم. نخست تحقيق كنيم وبعداً در باره آن تصميم بگيريم: چنانكه مى فرمايد:(قالَ سَنَنْظُرُ أَصَدَقْتَ أمْ كُنْتَ مِنَ الكاذِبينَ).

صفحه 293
عجيب اين است كه تحقيق را به وسيله خود هدهد آغاز كرد وبه او دستور داد كه نامه او را به سرزمين سبا وبر ملكه واطرافيانش بيفكند. آنگاه از آنها كناره بگيرد وعكس العمل آنان را مشاهده كند ونتيجه را مجدداً گزارش كند; چنانكه مى فرمايد:(إذْهَبْ بِكتابى هذا فَألْقِهْ إلَيْهِمْ ثُمَّ تَوَلَّ عَنْهُمْ فَانْظُر ماذا يَرْجِعُونَ).
دراين آيه به جاى كلمه «اليها» كلمه «اليهم» آمده است. يعنى به جاى اينكه بگويد نامه را بر ملكه بيفكن، فرموده است: نامه را بر آن گروه بيفكن; در حالى كه مخاطب اصلى نامه ملكه بود. حتى آيه بعدى حاكى است كه هدهد نامه را بر ملكه افكند.
در اين باره بايد گفت: نامه براى ملكه نوشته شده بود، ولى چون مضمون نامه متوجّه همگان بود وسليمان از همه آنان خواسته بود كه تسليم حق شوند وبه سوى سليمان بيايند، در چنين شرايط القاى نامه بر ملكه مانند القاى آن بر همگان است.
هدهد نامه را آورد و بر ملكه سبا افكند. او نامه را گشود واز مضمون آن آگاه شد وتصميم گرفت كه سران قوم خود را در جريان نامه قرار دهد;چنانكه مى فرمايد: (...يا أيُّهَا المَلَؤا إنّى أُلْقِىَ إلَىَّ كِتابٌ كَريمٌ *إنَّهُ مِنْ سُلَيْمانَ...).
در اين آيه ملكه سبا نامه سليمان را نامه كريم توصيف كرده است. ممكن است مقصود از آن زيبايى محتواى نامه باشد كه نام خداوتوصيف او به صفت رحمان ورحيم آغاز شده بود. واحتمال دارد كه مقصود از كريم، مختوم بودن نامه باشد ويكى از معانى كريم در لغت همين است. زيرا در آن زمان نامه اى اعتبار داشت كه مهر شده باشد وگويا نامه سليمان مهر شده بود.(1)
متن نامه چنين بود:
(بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ*ألاّ تَعْلُوا عَلَىَّ وَ أْتُونى مُسلِمينَ).
اين نامه از سه مطلب تشكيل شده است:

1 . ودر روايات آمده است كه:« اكرام الكتاب ختمه».

صفحه 294
1ـ به نام خداى بخشنده ومهربان آغاز شده است وبه دو صفت رحمان ورحيم نويد بخش است.
2ـ از آنجا كه سليمان به عنوان فرمانرواى مقتدر در برابر دشمن كافر سخن مى گويد، هر چند در پشت اين سلطنت نبوّت اوست، بايد از موضع قدرت سخن بگويد; چنانكه گفت:(ألاّ تَعْلُوا عَلَىَّ).
3ـ دعوت به تسليم در برابر قدرت او. يعنى نه تنها برترى نجويند، بلكه بايد تسليم قدرت من شوند.
اين نوع سخن گفتن هر چند از مقام انبيا واوليا دور است، ولى با توجّه به اينكه او فرمانروايى است مقتدر وطرف مقابل نيز فرمانروايى با شوكت وبا قدرت است، شرايط ايجاب مى كند كه سليمان در اينجا از موضع قدرت سخن بگويد.
مطلب ديگر اينكه نامه او به زبان عربى بوده، يا اينكه اين جمله ها ترجمه نامه است؟!
با توجه به اينكه سليمان عرب نبوده، قطعاً نامه را به غير زبان عربى نوشته است وهم اكنون رسم است كه سران كشورها نامه ها را به زبان خود تنظيم مى كنند وگيرنده نامه بايد به وسيله مترجم از مضمون نامه آگاه شود; چنانكه پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم)نيز نامه هاى خود را به زبان عربى مى نوشت. همچنين احتمال دارد كه سليمان نامه را به زبان رايج در سرزمين سبا نوشته است. زيرا طبق روايات، سليمان از زبانهاى مختلف آگاه بوده وبا آنها سخن مى گفته است.(1)
آيا سراسر نامه همين سه جمله بوده وبس، يا اينكه ملكه سبا آن را به اين صورت تلخيص كرده است؟ اظهار نظر قطعى مشكل است. ولى احتمال دارد كه نامه به همين مقدار بيش نبوده است; همچنان كه احتمال دارد كه نامه مفصل تر از

1 . بحرانى: برهان3/203.

صفحه 295
اين بوده وملكه سبا نقاط حساس نامه را، كه توجّه اشراف قوم خود را جلب مى كرد، نقل كرده است واگر هم «بسم اللّه» را در نقل كلام سليمان آورده، براى اين است كه تعبير براى آنان جالب بوده است.
از اينكه او نامه را از اشراف قوم خود پنهان نكرد وهر نوع تصميم گيرى را به شوراى آنان محوّل ساخت، نشانه عقل ودرايت اوست. زيرا در چنين شرايط حسّاس بايد از عقل ديگران نيز بهره گرفت واگر هم مشاوره مفيد نباشد، لااقل راه اعتراض بسته مى شود وآنان بعدها نمى توانند بگويند:چرا ما را در جريان نگذاشتى؟ لذا رو به آنان كرد وگفت: (يا أيُّهَا المَلَؤُا أفْتُونى فى أمْرى ما كُنْتُ قاطِعَةً أمْراً حَتّى تَشْهَدُونِ).
از جمله ( ما كُنْتُ قاطِعَةً) مى توان استفاده نمود كه او نه تنها در اين مورد بدون حضور اشراف قوم خود تصميم نمى گرفت، بلكه اين سنتى در دوران حكومت او بود كه همه نوع تصميم را با حضور آنان مى گرفت.
از پاسخ آنان نيز مى توان ميزان درايت آنها را به دست آورد. آنان در پاسخ به دو نكته اشاره كردند:
1ـ ما ارتش ونيروهاى شجاع وبى باك در اختيار داريم.
2ـ با اين حال تصميم گيرى با شماست.
چنانكه مى فرمايد:
(قالُوا نَحْنُ أُولُوا قُوَّة وَ أُولُوا بَأس شَديد وَ الأمْرُ إلَيْكِ فَانْظُرى ما ذا تَأْمُرينَ).
پاسخ آنان با در نظر گرفتن دو اصل، مى تواند پاسخ صحيحى باشد. 1ـنبايد به هنگام پيشامد ناگوار، فرمانروا را ترساند واو را مأيوس كرد. 2ـ آنان از قدرت و آرايش نظامى سليمان ناآگاه بودند و قدرت او را يك قدرت عادى مى انديشيدند. هر چند با توجّه به شرايط سليمان وقدرت او فاقد ارزش بود. ولى

صفحه 296
تصميم ملكه سبا بر خلاف عقيده آنان بود. زيرا از قدرت وعظمت سليمان آگاه بود. از اين رو به مقتضاى درايتى كه داشت با خود فكر كرد كه بايد اين مرد را آزمود. اگر پادشاه است بايد با او ـ به عللى كه بعداً مى گويد ـ كنار آمد. زيرا نبرد در برابر قدرت، اگر منتهى به شكست گرديد، نتيجه آن جز تباهى وويرانى شهرها وذلّت ساكنان آنها چيزى نيست; واگر پيامبر الهى است وواقعاً از جانب خدا براى هدايت برگزيده شده است، بايد تسليم شد. وراه آزمايش اين است كه هداياى گرانبهايى براى او بفرستد واز برخوردش، واقعيت او را به دست آورد. زيرا اگر هداياى گرانبها وخيره كننده ملكه سبا او را فريفت واز تعرّض منصرف شد، مى توان دريافت كه او پادشاه است وبايد با او به نحوى كنار آمد. امّا اگر هدايا را پس فرستاد وبه آن اعتنا نكرد وبر سخن خود پافشارى نمود، بايد گفت: او نبى الهى است و بايد تسليم او شد. از اين جهت رو به اشراف قوم خود كرد وگفت:اشراف قوم من! خصلت پادشاهان اين است كه اگر وارد شهرى شوند، آنجا را به فساد مى كشند وعزيزان را ذليل مى سازند وتا پادشاهى بوده سيره آن چنين بوده است ومن هديه اى ارزشمند براى سليمان مى فرستم وصبر مى كنم تا فرستادگان من با چه پاسخى از جانب او باز مى گردند:
(قالَتْ إنَّ المُلُوكَ إذا دَخَلُوا قَرْيَةً أفْسَدُوها وَ جَعَلُوا أعِزَّةَ أهْلِها أذِلَّةً وَ كذلِكَ يَفْعَلُونَ*وإنّى مُرْسِلَةٌ إلَيْهِمْ بِهَدِيَّة فَناظِرَةٌ بِمَ يَرْجِعُ المُرْسَلُونَ).

نمايندگان ملكه سبا در محضر سليمان

نمايندگان ملكه سبا با هديه اى گرانبها، كه در كتب تاريخ به صورت افسانه اى نقل شده است،به حضور سليمان رسيدند. وقتى چشم سليمان به هديه افتاد، به جاى اينكه زرق وبرق هدايا چشم او را خيره كند، فوراً دست رد بر سينه نامحرم زد وهمه را رد كرد وگفت: مى خواهيد با هداياى خود بر ثروت من بيفزاييد؟

صفحه 297
آنچه خدا به من داده است، بهتر از آن است كه به شما داده است. زيرا به من حكمت ونبوت عنايت فرموده است كه در برگيرنده دنيا وآخرت است، ولى به شما تنها مال دنيا را داده است. بنابراين من نيازى به شما ندارم. اين شما هستيد كه باچنين هدايايى خشنود مى شويد:(فَلَمّا جاءَ سُلَيْمانَ قالَ أتُمِدُّونَنِ بِمال فَما آتينِىَ اللّهُ خَيْرٌ مِمّا آتيكُمْ بَلْ أنْتُمْ بِهَدِيَّتِكُمْ تَفْرَحُونَ).
سپس سليمان به فرستاده ملكه سبا دستور داد با آن هدايا به سرزمين سبا باز گردد وفرمان او را برساند كه اگر تسليم حق نشوند به سوى آنها با سپاهى مى آيد كه آنان را در برابر آن ياراى مقاومت نيست وهمگان را از آن سرزمين با ذلّت وخوارى بيرون مى كند. البته اين تهديد در صورتى است كه در حال تسليم به سوى سليمان نيايند; چنانكه مى فرمايد:(ارْجِعْ إلَيْهِمْ فَلَنَأْتِيَنَّهُمْ بِجُنُود لاقِبَلَ لَهُمْ بِها وَ لَنُخْرِجَنَّهُمْ مِنْها أذِلَّةً وَ هُمْ صاغِرونَ).
از قراين استفاده مى شود كه سليمان از حركت ملكه سبا با گروهى از سران آگاه شده بود، ولى براى نمايش قدرت عظيم خود از اطرافيانش خواست كه يكى از آنان تخت بلقيس را پيش از ورودشان به محضر سليمان بياورد تا وقتى ملكه سبا آمد وتخت خود را در آنجا مشاهد كرد، بر عظمت قدرت سليمان بيشتر پى برده وايمان آورد. در حقيقت آوردن تخت قبل از قدوم صاحب آن، يك نمايش قدرت براى هدايت وى بود.
معاذ اللّه كه پيامبران دنبال قدرت نمايىِ محض بدون انگيزه هدايت باشند. از اين جهت رو به اطرافيان خود كرد وگفت:(<