welcome to official website of Grand Ayatollah Sobhani
فارسی عربی
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی گالری صوت گالری تصویر گالری فیلم اخبار

نام کتاب : منشور جاويد / ج 11*
نویسنده :آيت الله العظمي سبحانی*

منشور جاويد / ج 11

صفحه 1
نخستين تفسير موضوعى
به زبان فارسى
منشور جاويد
تجزيه و تحليل از زندگانى پيامبران خدا
از حضرت آدم تا حضرت يوسف
ـ عليهم السلام ـ
جلد 11
نگارش:
آية اللّه جعفر سبحانى

صفحه 2
اسم كتاب ................................................................................................. منشور جاويد
موضوع ...................................................................................................... سرگذشت انبياء
جلد ........................................................................................................................ يازدهم
مؤلّف ......................................................................................................... جعفر سبحانى
ناشر ...................................................................................... مؤسسه امام صادق (عليه السلام) قم
نوبت چاپ ................................................................................................................... أوّل
ليتوگرافى و چاپ ............................................................................................ اعتماد ـ قم
تيراژ ............................................................................................................. 2000 نسخه
حروفچينى و صفحه آرائى لاينوترونيك ............................... مؤسسه امام صادق (عليه السلام) قم
مركز نشر
قم ـ ميدان شهداء، انتشارات توحيد ـ تلفن 23151

صفحه 3
منشور جاويد
سرگذشت پيامبران در قرآن

صفحه 4
بسم الله الرحمن الرحيم
(لَقَدْ كَانَ فِي قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لأُولِي الأَلْبَابِ )
سوره كهف: آيه 111

صفحه 5

قصص قرآن

موضوعات، اهداف و ويژگيها

از موضوعات مهّم قرآن كه بخش وسيعى از آيات اين كتاب را در بر مى گيرد، موضوع قصص آن است كه در باره زندگى پيامبران ورسولان وامتهاى آنان سخن مى گويد واحياناً زندگى فرد ويا افراد محدودى را نيز مطرح مى كند وسخن را در همه جا با ارائه يك رشته پند واندرز، به پايان مى رساند.
اگر محورهاى بزرگ قرآن را به سه بخش تقسيم كنيم، دو بخش نخست آن را «عقايد ومعارف» و«قوانين واحكام» وبخش سوم آن را داستانهاى آن تشكيل مى دهد واگر بخش سوم آن را مسائل اخلاقى وارزشهاى والاى انسانى بدانيم، قصص قرآن در هر دو بخش، حضور خواهد داشت، زيرا درگيرى وكشمكش پيامبران با امتهاى خويش، در باره معارف وارزشهاى اخلاقى بوده است. در اين صورت، از قصص به عنوان ابزار هدايت بهره گيرى شده ودر خدمت عقايد واصول اخلاقى قرار گرفته است.
از روزى كه تفسير قرآن مورد توجّه متفكّران اسلامى قرار گرفت، قصص آن به صورت مستقل ويا ضمن تفسير ديگر آيات، نظر آنان را جلب كرده است. مفسرانى كه قرآن را به ترتيب سوره ها تفسير كرده اند، به هنگام برخورد با آيات قصص، به

صفحه 6
تشريح آنها پرداخته وبه آنها اهميّت بخشيده اند، وآنان كه همّت خود را تنها به تفسير قصص گمارده اند، كتابهاى مستقلى در باره مجموع قصص قرآن، يا برخى از آنها نگاشته اند. اگر اين نوع نگارشها را در جايى گرد آوريم، كتابخانه عظيمى را تشكيل مى دهد وكافى است در اين مورد به فهارس كتابخانه ها ويا به كتاب «كشف الظنون» چلبى و «الذريعة» تهرانى، مراجعه كنيم. دوست گرامى ونويسنده عزيز جناب آقاى عرفانيان كه كتاب «قصص الأنبياء» قطب الدين راوندى (ت573هـ) را تحقيق كرده اند، در مقدمه آن 174 كتاب را نام مى برد كه پيرامون قصص قرآن، نگارش يافته وشمار كمى از آنها، به زيور طبع آراسته گرديده است اما بيشتر آنها به صورت خطى باقى مانده ويا حوادث زمان، آنها را نابود ساخته است.
توجّه به نگارش داستانهاى قرآن به صورت مستقل، گواه بر آن است كه تفسير قرآن به صورت موضوعى، در دايره محدود(قصص قرآن) سابقه ممتدى داشته است، واحياناً اين شيوه از تفسير، در قالب آيات احكام تجلى مى كرد، هر چند توجه وعنايت بيشتر، به تفسيرِ ترتيبى بوده است.

1 ـ موضوعات قصص

براى آشنايى با قصص قرآن، بايد پيرامون خصوصيات آن به تدريج سخن گفت كه يكى از آنها تبيين موضوع داستانهاى قرآن است. قصص قرآن غالباً بر محور «سرگذشت پيامبران واقوام معاصر آنها» دور مى زند، بر خلاف وقايع نگاران وداستانسرايان كه محور سخن آنان را پادشاهان وفرمانروايان وكشور گشايى آنان تشكيل ميدهد، محور بحثهاى قرآن در مورد قصص، زندگى پيامبران وكيفيت دعوت وواكنش مثبت ومنفى اقوام آنهاست واگر احياناً به تبيين زندگى جباران، ستمگران ومستكبران اشاره مى كند، به خاطر درگيرى پيامبران الهى با اين گروه است.

صفحه 7
تاريخ نگارى در مشرق زمين، با تاريخ پادشاهان آغاز مى شود وسلسله هايى كه حلقه هاى تاريخ مشرق زمين را تشكيل مى دهد، سلسله پادشاهان وفرمانروايان است; در حالى كه اگر بخواهيم تاريخ صحيح وسودمندى بنويسيم، بايد تاريخ بشر را،با تاريخ پيامبران آغاز كنيم وحلقه هاى پيوسته آن را،انبيا ورسولان بدانيم، ولى متأسفانه اين كار انجام نگرفته وپيوسته محور تاريخ، فرمانروايان مادى بوده اند.
قرآن روى مصالحى، از برخى پيامبران سخن گفته وبرخى ديگر را مطرح نكرده است. از اين رو در قرآن نام 25 پيامبر آمده، ولى تعدادشان بيش از اينهاست.چون قرآن در صدد بيان زندگى همه آموزگاران الهى نبوده است،چنانكه مى فرمايد: (وَلَقَدْ أرْسَلْنا رُسُلاً مِنْ قَبْلِكَ مِنْهُمْ مَنْ قَصَصْنا عَلَيْكَ وَ مِنْهُمْ مَنْ لَمْ نَقْصُصْ عَلَيْكَ) (غافر/78):«ما پيش از تو پيامبرانى فرستاديم، سرگذشت برخى را براى تو بازگو كرديم وبرخى ديگر را بازگو ننموديم.»
قرآن از زندگى ملّتها به «أنباء القرى» تعبير مى كند كه ترجمه فارسى آن، «سرگذشت آباديهاى» ومقصود از آن، امّتهايى است كه در آباديهاى بزرگ ويا كوچك به سر مى بردند.«قريه» بر خلاف آنچه كه معروف است، در قرآن به معنى آبادى است كه ده، بخش وشهر را در بر مى گيرد ومخصوص به قسم سوّم نيست تا آن جا كه قرآن از بزرگترين آباديهاى جهان آن روز مانند«مصر»، به لفظ قريه تعبير كرده ومى فرمايد:(واسْأَلِ الْقَرْيَةَ الَّتِى كُنّا فيها) (يوسف/82): «پدر از آبادى كه ما در آن بوديم، بپرس».
بنابر اين آيات، پيامبران همان طورى كه در آباديهاى كوچك به وظيفه تبليغ برمى خاستند، در آبادى بزرگ نيز انجام وظيفه مى نمودند، بلكه از برخى آيات استفاده مى شود كه پيامبران، در مراكز حساس وبزرگ مشغول تبليغ مى شدند وطبعاً شعاع تبليغ آنان به اطراف نيز مى رسيد; هرگز خدا در هر ده وبخشى پيامبرانى بر نمى انگيخت، بلكه با برانگيختن آنان در مركزى، حجت را بر تابعان آن مركز تمام

صفحه 8
مى كرد، چنان كه مى فرمايد:(وَ ما كانَ رَبُّكَ مُهْلِكَ القُرى حَتّى يَبْعَثَ فِى أُمِّها رَسُولاً). (القصص/59)
ودر آيه ديگر مى فرمايد:(ذلك مِنْ أنْباءِ القُرى نَقُصُّهُ عَلَيْكَ)(هود/100) وباز مى فرمايد:(تِلْكَ القُرى نَقُصُّ عَلَيْكَ مِنْ أنْبائِها)(اعراف/101)«اينها سرگذشت آباديهاست كه براى تو بازگو مى كنيم.»
قرآن زندگى گروه كوچكى مانند اصحاب كهف را مطرح مى كند. آنان هر چند پيامبر نبودند، ولى كار آنان رنگ الهى داشت وبسان پيامبران، براى حفظ درخت توحيد در قلوب، دست اززندگى شسته وخانه وكاشانه را ترك گفتند; همچنان كه سرگذشت «ذوالقرنين» را، در همين رابطه مطرح مى نمايد.
نتيجه: موضوع داستانهاى قرآن، از شرافت وبرترى خاصى برخوردار است، ومحور كار پيامبران ومبارزات حق طلبانه آنان، در قلمرو هدايت وتبليغ است واگر از غير آنان سخن مى گويد، به خاطر هدفى است كه آن را تعقيب مى نمايد.

2ـ اهداف قصص

يكى از ويژگيهاى قصص قرآن، اهداف آنهاست. داستانسرايان و وقايع نگاران، غالباً جز سرگرمى ووقت گذرانى وتهييج لذات مادى وخيالى، هدف ديگرى ندارند وكمتر اتفاق مى افتد داستانسرايى، هدف معنوى وتربيتى را دنبال كند، البته هرگز مدعى آن نيستيم كه در ميان داستانهايى كه به وسيله دست بشر تنظيم مى شود، چنين اهدافى وجود ندارد، بلكه مدعى آن هستيم كه تأثير مثبت اين نوع از قصه و داستان، نسبت به جنبه منفى آن كم است. خواجه ابوالقاسم فردوسى چنين مى گويد:
بسى رنج بردم در اين سال سى *** عجم زنده كردم بدين پارسى
سى سال در تأليف شاهنامه خود رنج برده ودر نتيجه شصت هزار بيت به

صفحه 9
عنوان شاهنامه تحويل جامعه ايرانى داده است كه به درستى، از نظر ادبى وحفظ زبان پارسى شاهكار است، ولى اگر از اين جنبه صرف نظر كنيم، بزرگترين هدف، ايجاد غرور ملّى وآشنا ساختن مردم اين مرز وبوم، با شاهان و فرمانروايانى است كه كمتر در مرز عدالت گام بر مى داشتند ونشانه بارز آن اين است كه وى تاريخ ايران را بر حسب سلسله شاهان نوشته است. آرى، در اين ميان شعراى نامدارى مانند سعدى ومولوى هستند كه با طرح قصصى، انسانها را با يك رشته درسها وعبرتها آشنا مى سازند، ولى همان سعدى پند ده، در گلستان، باب خاصى به عنوان عشق وجوانى دارد كه خالى از بد آموزى نيست وبه خاطر همين انگيزه هاى بد، استادان زبان فارسى، اين بخش را در مكتبخانه ها تدريس نمى كردند وخود نگارنده نيز كه مدتها در اين نوع مكتبخانه ها درس خوانده،به ياد دارم كه استادم مرحوم ميرزا محمود فاضل مراغى1 از تدريس اين بخش، سرباز زد ومن كه آن روز كودك خردسالى بيش نبودم، از نكته آن آگاه نگشتم، ولى بعدها كه به مسائلى برخوردم، ضرر اين بخش را لمس كردم. قرآن در آيات مختلف، اهداف قصص را به اين گونه بيان مى كند:

الف: پند واندرز

قرآن، با بيان زندگى پر نشيب وفراز اقوام وملل ـ كه چگونه از قله سعادت، در سراشيبى ذلّت وبدبختى قرار گرفته اند ـ درسها مى آموزد وعبرتها را ترسيم مى كند; چنان كه مى فرمايد:(لَقَدْ كانَ فِى قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لاُِولِى الألْبابِ)(يوسف/111) «در بازگويى زندگى اقوام گذشته،مايه هاى عبرت براى خردمندان است.» ودر آيه

1 . معلّم فرزانه و خوشنويس ماهر كه با بيان بسيار شيرين وجذّاب، كتابهاى گلستان وبوستان سعدى، ابواب الجنان مرحوم خطيب قزوينى وتاريخ معجم را چهل سال تدريس كرده بود. وى فرزند محقق فاضل، شيخ احمد مراغى است كه از شاگردان شيخ انصارى بوده ودر سال 1310 در گذشته است.

صفحه 10
ديگر، اين نوع سرگذشتها را مايه يادآورى مى داند، چنان كه مى فرمايد:(وذكرى لِلْمُؤمِنينَ). (هود/120)
اين نوع دروس ومايه هاى عبرت، در تبيين زندگى مستكبرانى به دست مى آيد كه فريب زرق وبرق دنيا را خورده وگستاخى را به حدّى رسانده بودند كه ادّعاى خدايى مى كردند. در باره اين گروه وامثال آنهاست كه قرآن به پيامبر دستور مى دهد داستانشان را براى مردم بازگو كند تا آنان بينديشند، چنان كه مى فرمايد:(فاقْصُصِ القَصَصَ لعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرون)(اعراف/176)«سرگذشتها را بازگو كن تا آنان بينديشندوعبرت بگيرند» اگر داستانهاى ساخته وپرداخته دست بشرى به قوه خيال نيرو مى بخشند، قرآن از آن طريق انديشه انسان را تقويت مى كند.

ب: وحدت هدف در دعوت پيامبران

آيات قرآن گواهى مى دهد كه تمام پيامبران، براى هدف واحدى برانگيخته شده اند، چون از يك منبع الهام مى گيرند، چنان كه مى فرمايد:(وَلَقَدْ بَعَثْنا فِى كُلِّ أُمَّة رَسُولاً أنِ اعْبُدُوا للّهَ وَ اجْتَنِبُوا الطاغُوتَ)(نحل/36) «در ميان هر جمعى، پيامبرى برانگيختيم كه]اى[ مردم خدا را بپرستيد واز پرستش طاغوت بپرهيزيد.»
قرآن در اثبات اين سخن، زندگانى پيامبران را مطرح مى كند و روشن مى سازد كه همگى در هدف وروش، وحدت نظر داشته وانسجام كاملى، بر تبليغ آنان حاكم بوده است. مراجعه به سرگذشت و مبارزات شيخ الأنبيا نوح ومقايسه آن با زندگى سراپا انقلابى حضرت موسى ومسيح، يكسان بودن هدف وانسجام در دعوت را كاملاً ثابت مى كند واين يكى از نتايج نامرئى داستانهاى قرآن است وروشن مى شود كه بر همگى يك روح حكومت كرده ويك انديشه سايه افكنده است وهيچ گونه تضادى در منطق ودوگانگى در دعوت نداشته اند. به خاطر همين است كه بايد به همه آنان ايمان آورد ودر ميان آنان فرقى نگذاشت، چنان كه مى فرمايد:(لا نُفَرِّقُ

صفحه 11
بَيْنَ أحَد مِنْ رُسُلِهِ) (بقره/285)«منطق همه مؤمنان اين است كه ما ميان آموزگاران الهى فرقى نمى گذاريم وهمه را مبعوث الهى مى دانيم.»

ج: تقويت قلب پيامبر

معلّمان الهى در مسير تبليغ و دعوت، با انواع ناملايمات روحى وجسمى روبرو بوده اند وپيوسته با جاهلان وضرب وشتم آنان، سروكار داشته اند. بازگويى ناملايمات مصلحان پيشين، در درجه نخست، مايه تقويت قلب پيامبر وآرامش خاطر او، سپس مايه دلگرمى مصلحان ديگر است، زيرا روشن مى شود كه ناكامى آنان، معلول قصور وتقصير نبوده، بلكه اين سنت، بر همه حاكم بوده است واگر تقصيرى هست، مربوط به خود امتهاست، چنان كه مى فرمايد:
(وكُلاّ ً نَقُصُّ عَلَيْكَ مِنْ أنْباءِ الرُّسُلِ ما نُثَبِّتُ بهِ فُؤادَكَ) (هود/120) «ما سرگذشت پيامبران را از نظر تقويت قلب وروح تو بازگو مى كنيم.»
تا اين جا با موضوعات قصص واهداف آنها آشنا شديم. بحث سوّمى كه لازم است انجام بگيرد، تبيين ويژگيهاى آنهاست كه اين قسمت از اهميّت خاصى برخوردار است. هر چند تبيين موضوع قصص، به گونه اى ويژگيهاى داستانهاى قرآن را روشن كرد، امّا ويژگيهاى قصص قرآن ،منحصر به موضوع آنها نيست، بلكه ويژگيهايى ديگرى نيز دارد كه به آنها اشاره مى كنيم:

1: واقعى بودن داستانها

از آن جا كه قرآن،از نقل سرگذشت پيامبران وامّتها به عنوان ابزار هدايت نه سرگرمى ونه تقويت لذتهاى خيالى بهره مى گيرد، پيوسته داستانهاى واقعى وحقيقى را مطرح مى كند ورويدادهايى را ياد آور مى شود كه در آزمايشگاه تاريخ، نتيجه بخشيده وتأثير آن مسلّم وروشن بوده است. مسلّماً انسان با خواندن چنين

صفحه 12
رويدادهايى كه از متن واقعيت سرچشمه گرفته، تحت تأثير آن قرار مى گيرد وثمره هاى تلخ وشيرين آن را كه عينيّت خارجى داشته به جان مى پذيرد، درحالى كه ديگر داستانسرايان به چنين شرطى ملتزم نيستند، چه بسا با ترسيم يك حادثه خيالى، هدفى را تعقيب مى كنند كه جنبه هاى تربيتى آن ـ چون از خيال نويسنده، سرچشمه مى گيرد ـ كمتر از داستانهاى واقعى خواهد بود.
رمان نويسى در جهان امروز، جايگاه بزرگى دارد وغالباً در خدمت تحريك لذايذ وهمى وخيالى است وبه خاطر همين هدف، مورد پذيرش واقع شده ونتايج آن محسوس وملموس است، ولى نتايج تربيتى ومعنوى آنها كمتر است، زيرا خواننده داستان به خوبى مى داند، چنين واقعياتى وچنين نتايجى، جز در خيال نويسنده، در جاى ديگرى وجود ندارد، از اين جهت به آن كمتر اهميّت مى دهد. به خاطر اين نكته است كه قرآن، داستانهاى خود را با كلمه (بالحق)توصيف مى كند ومى فرمايد:(إنّ هذا لَهُوَ القَصَصُ الحَقُّ) (آل عمران/62) «اين است داستانهاى صحيح وپا برجا.» ودر جاى ديگر مى فرمايد: (نَحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ نَبَأَهُمْ بِالحَقِّ)(كهف/13) «ما سرگذشت صحيح اصحاب كهف را براى تو گزارش مى كنيم.» واز اين طريق، روشن مى سازد كه اين داستانها، از واقعيّت برخوردار بوده وساخته وپرداخته انديشه وخيال نيست.

2 ـ تصحيح تحريفها

داستانهاى قرآن، غالباً در تورات ودر ديگر كتابهاى آسمانى نيز آمده است. ولى انسان به هنگام مطالعه زندگى پيامبران وامّتهاى آنان در تورات، به مطالبى بر مى خورد كه ساحت آموزگاران الهى، از آن پيراسته است. چنان كه ما اين مسائل را در آينده ياد آور خواهيم شد وپس از تبيين زندگى هر پيامبر از قرآن، گزيده هايى از تورات خواهيم آورد وپس از مقايسه، آسمانى بودن قرآن را ثابت خواهيم نمود.

صفحه 13
قرآن با طرح داستانهاى خود، به طور غير مستقيم به تصحيح تحريفهاى كتابهاى به اصطلاح آسمانى پرداخته وخود را به عنوان معيار حق، مطرح مى سازد وبه اين ويژگى در مواردى اشاره مى كند، چنان كه مى فرمايد:(وَأنْزَلْنَا إِلَيْكَ الكِتابَ بِالحَقِّ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ الكِتابِ وَ مُهَيْمِناً عَلَيْهِ) (مائده/48) «ما قرآن را به حق بر تو فرو فرستاديم كه تصديق كننده كتابهاى پيشينيان ودر عين حال مهيمن ونگهبان بر آنهاست.» وشما با مقايسه سرگذشت آدم در تورات، و قرآن، به اين ويژگى، به صورت ملموس پى مى بريد.

3 ـ گزيده گويى در داستان

داستانسرايان به خاطر هدفى كه دارند،همه سرگذشت را از آغاز تا به انجام با تمام جزئيات بيان مى كنند وگاهى به آن آب وتاب مى بخشند وقصه كوچكى را به صورت يك داستان بزرگ جلوه مى دهند; در حالى كه هدف قرآن از بيان سرگذشتها هدايت امّتها وعبرت گيرى آنان است. از اين جهت گاهى همه قصه را مطرح مى كند وگاهى تنها قسمتى را بيان مى نمايد كه هدف او را تأمين مى سازد. از اين جهت مى بينيم داستان يوسف يك جا، از آغاز تا پايان آمده است، در حالى كه داستان آدم وسرگذشت او با تمام خصوصيات، يك جا مطرح نشده، بلكه در سوره هاى مختلف، قسمتهايى از آن آمده است.
از اين بيان، پاسخ اين پرسش كه چرا قرآن داستانهاى آدم ونوح ويا ديگر پيامبران را، در سوره هاى مختلف تكرار كرده است، روشن مى شود. زيرا هدف، هدايت مردم وآگاه ساختن آنهاست. گاهى شرايط بلاغت ايجاب مى كند كه به بخشى از قصه اشاره شود تا از آن نتيجه مطلوب به دست آيد. اگر نام حضرت آدم، در نُه سوره، وحضرت نوح در چهارده سوره مطرح شده است، به خاطر آن است كه هدف، استشهاد به آن قصه است. از اين لحاظ به بخشى از سرگذشت آنان اشاره

صفحه 14
مى شود تا نتيجه مطلوب وروشنى به دست آيد.
بنابر اين، قرآن در طرح داستانها، روشهاى گوناگونى را براى خود اتخاذ كرده وهمگى در چارچوب هدايت وعبرت آموزى، مى گنجد. عجيب اينجاست كه تكرار برخى از قصه ها به صورت كلى يا بخشى از آن، از بلاغت وعظمت ادبى آنان نمى كاهد، در حالى كه اين نوع تكرار در سخنان بشرى، از عظمت بيان دوّم مى كاهد، يعنى سخن دوّم فاقد عظمت سخن نخست است.
قرآن در تبيين قصص، در جايگاه يك واعظ يا معلّم دلسوزى قرار گرفته كه در نوبتهاى مختلف، داستان يا بخشى از آن را به عنوان شاهد گفتار خود مى آورد تا هدف او تأمين گردد وچنين تكرارى نه تنها مخلّ بلاغت نيست، بلكه احياناً مؤكّد آن است.
تا اينجا با موضوعات واهداف وويژگيهاى قصص قرآن به گونه اى فشرده آشنا شديم. اكنون نوبت آن رسيده است كه سرگذشت نخستين آدمى را كه بر اين كره خاكى گام نهاده وبه عنوان «ابوالبشر»، معروف شده بررسى كنيم.
در اينجا بر خود لازم مى دانم از همكارى و كمكهاى بى دريغ حجة الاسلام والمسلمين جناب آقاى شيخ على ربانى گلپايگانى در تدوين مجموع قصص انبيا تشكر و سپاسگزارى نموده و از خداوند متعال براى ايشان توفيق و كاميابى بيشتر خواهانم.
قم ـ مؤسّسه امام صادق (عليه السلام)
27 رجب 1413
برابر با 1/1/72

صفحه 15

پيامبر نخست

سرگذشت آدم ابوالبشر

محورهاى هشت گانه در زندگى او

سرگذشت آدم در سوره هاى قرآن

نام حضرت آدم در قرآن 25 بار، در 25 آيه ودر 9 سوره وارد شده است كه فهرست آن به اجمال چنين است:
بقره: آيه هاى 31، 33، 34، 35، 37; آل عمران: آيه هاى 33، 59; مائده: آيه 27; اعراف: آيه هاى11، 19، 26، 27، 31، 35، 172; اسراء: آيه هاى61، 70; كهف: آيه50; مريم: آيه 58; طه: آيه هاى 115، 116، 117 120، 121و يس: آيه 60.
سرگذشت او به طور گسترده در سوره هاى بقره، اعراف، حجر، اسراء، كهف وطه، وارد شده است.
نخستين حلقه از سلسله پيامبران، آدم ابوالبشر است. آدمى كه ريشه انسان كنونى به شمار مى رود وآنچه كه به نام انسان خوانده وناميده مى شود، به او منتهى مى گردد. او همين طور كه نخستين بشر مربوط به اين سلسله است، خود نيز از نخستين پيامبران است وما نيز نخستين سرگذشت از زندگانى پيامبران را با او آغاز مى كنيم:

صفحه 16
مجموع محورهايى كه در قرآن در باره زندگى آدم از آغاز آفرينش تا هبوط به زمين مطرح گرديده است، عبارت است از:
1ـ آفرينش انسان
2ـ آدم خليفه خدا بر روى زمين
3ـ تعليم اسماء به آدم
4ـ آدم مسجود فرشتگان
5ـ اسكان آدم در بهشت ونهى از شجره
6ـ مخالفت آدم با نهى از شجره ومسأله عصمت
7ـ هبوط آدم به زمين
8ـ سرنوشت فرزندان آدم
***

صفحه 17

1

آفرينش آدم

آيات موضوع

(إنَّ مَثَلَ عيسى عِنْدَ اللّهِ كَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِنْ تُراب). (آل عمران/59)
( وَلَقَدْ خَلَقْناكُمْ ثُمَّ صَوَّرْناكُمْ ثُمَّ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لآدَمَ...). (اعراف/11)
(وَلَقَدْ خَلَقْنَا الإنْسانَ مِنْ صَلْصال مِنْ حَمَإ مَسْنُون). (حجر/26)
(وإذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ إنّى خالِقٌ بَشَراً مِنْ صَلْصال مِنْ حَمَإ مَسْنُون* فَإذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحى فَقَعُوا لَهُ ساجِدينَ). (حجر/28ـ 29)
(وَلَقَدْ خَلَقْنَا الإنْسانَ مِنْ سُلالَة مِنْ طين). (مؤمنون/12)
(...وَبَدأ خَلْقَ الإنْسانِ مِنْ طين * ثُمَّ جَعَلَ نَسْلَهُ مِنْ سُلالَة مِنْ ماء مَهين * ثُمَّ سَوّاهُ وَ نَفَخَ فيهِ مِنْ رُوحِهِ). (سجده/7ـ9)
(إذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ إنّى خالِقٌ بَشَراً مِنْ طين * فَإذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فيهِ مِنْ رُوحى فَقَعُوا لَهُ ساجِدينَ). (ص71ـ72)
(إنّا خَلَقْناهُمْ مِنْ طين لازِب). (صافات/11)
(خَلَقَ الإنْسانَ مِنْ صَلْصال كَالفَخّارِ). (الرّحمن/14)

ترجمه آيات

1ـ آفرينش عيسى نزد خدا، مانند آفرينش آدم است كه او را از خاك

صفحه 18
آفريد.
2ـ ما شما را آفريديم، سپس صورتگرى كرديم، سپس به فرشتگان گفتيم كه بر آدم سجده كنيد.
3ـ ما انسان را از گل خشكيده ] گلى كه هنگام برخورد با چيزى صدا مى كند[ آميخته با گل متغيّر تيره رنگ، آفريديم.
4ـ به ياد آور آنگاه كه پروردگارت به فرشتگان گفت: من بشرى از گل خشكيده لجن تيره رنگ مى آفرينم،آنگاه كه او را پرداختم ]اندام او را به صورتى متناسب آفريدم [ و در او از روح خود دميدم، بر او سجده كنيد.
5ـ انسان را از چكيده گل آفريديم.
6ـ آفرينش انسان را از گل آغاز كرد، آنگاه آفرينش وبقاى او را در آب بى ارزش قرار داد، سپس آفرينش او را به حدّ كمال رسانيد ودر آن روحى از جانب خود دميد.
7ـ آنگاه كه پروردگارت به فرشتگان گفت: من بشرى را از گل مى آفرينم، پس از اينكه آفرينش آن را به پايان رسانيدم ودر آن روحى از خود دميدم، بر او سجده كنيد.
8ـ ما او را از گل چسبنده آفريديم.
9ـ انسان از گل خشكيده مانند سفال آفريده شده است.

تفسير موضوعى آيات

از مجموع اين آيات استفاده مى شود كه آفرينش آدم، در سه مرحله انجام گرفته است:

مرحله نخست: خاك متحوّل

1ـ خاك 2ـ گل 3ـ گل چسبنده 4ـ گل تيره رنگ قالب ريزى شده 5ـ چكيده گل 6ـ گل خشكيده كه به هنگام برخورد با چيزى،صدا مى كند مانند:سبو وسفال.

صفحه 19
مجموع اين حالات ششگانه، حالات مختلف يك چيز هستند وماده واقعى در همگى يكى است. براى آگاهى از متون آيات مربوط به اين امور ششگانه، از هر كدام به ذكر يك آيه اكتفا مى كنيم:

1ـ خاك

(إنّ مَثَلَ عِيسى عِنْدَ اللّهِ كَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِنْ تُراب ثُمَّ قالَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ). (آلعمران/59)
« آفرينش عيسى نزد خدا مانند آفرينش آدم است كه او را از خاك آفريد وسپس به او گفت: باش، پس او نيز هستى يافت.»

2ـ گل

(الَّذى أحْسَنَ كُلَّ شَيء خَلَقَهُ وَ بَدَأَخَلْقَ الإنْسانِ مِنْ طين). (سجده/7)
«خدايى كه هر چيزى را به نيكوترين وجه آفريد وآفرينش انسان را از گل آغاز كرد.»
نيز در اين موضوع، به سوره انعام: آيه 2، سوره اعراف: آيه 12، سوره اسراء: آيه 61 وسوره ص: آيه 71و76 مراجعه كنيد.

3ـ گل چسبنده

(إنّا خَلَقْناهُمْ مِنْ طين لازِب). (صافات/11)
«ما آنها را از گل چسبنده آفريديم.»

4ـ گل تيره رنگ

(وَلَقَدْ خَلَقْنَا الإنْسانَ مِنْ صَلْصال مِنْ حَمَإ مَسْنُون). (حجر/26)
«ما انسان را از گل خشكيده ] گلى كه هنگام برخورد با چيزى، صدا مى كند[

صفحه 20
لجن تيره رنگ، آفريديم.»
ونيز در همان سوره به آيه هاى 28و33 مراجعه فرماييد.

5ـ چكيده گل

(وَلَقَدْ خَلَقْنَا الإنْسانَ مِنْ سُلالَة مِنْ طين ). (مؤمنون/12)
«ما انسان را از چكيده گل آفريديم.»

6ـ از گل خشكيده مانند سفال

(خَلَقَ الإنْسانَ مِنْ صَلْصال كَالفَخّارِ). (الرّحمن/14)
«انسان را از گل خشكيده مانند سفال آفريديم.»
به همين مضمون در سوره حجر: آيه هاى 26، 28 و33 وارد شده است. اين آيه بيانگر ماده نخستين آفرينش آدم وبه گونه اى آفرينش همه انسانهاست ومسلّماً اين امور ششگانه، مستقيماً مربوط به حالات ماده نخستين آدم ابوالبشر است وقرآن به نحوى، آن را به همه نسبت مى دهد ومى فرمايد:(خَلَقْناكُمْ مِنْ تُراب)ويا (خَلَقْناهُمْ مِنْ طين لازِب)وماده انسان در اين حالات ششگانه، تغييرات كيفى داشته وهرگز تغييرات جوهرى ودگرگونى نوعى به نوع ديگر، نداشته است.
البته قرآن كتاب علوم طبيعى نيست، ولى به خاطر اهداف تربيتى، تحوّلات ششگانه اى را كه روى ماده نخست، انجام گرفته متذكر مى گردد، تا انسان متكبّر وخود خواه بداند كه چگونه دست قدرت ورحمت حق او را از پست ترين حالات، به عاليترين مدارج رسانيده است.

مرحله دوم: مرحله تصوير

قرآن تصويرپردازى آدم را دومين مرحله آفرينش انسان مى داند، چنان كه مى فرمايد:(وَلَقَدْ خَلَقْناكُمْ ثُمَّ صَوّرناكُمْ ثُمَّ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لآدَمَ فَسَجَدُوا إلاّ

صفحه 21
إبْليسَ لَمْ يَكُنْ مِنَ السّاجِدينَ) (اعراف/11).
«ما شما را آفريديم. آنگاه صورتگرى كرديم، سپس به فرشتگان گفتيم كه بر آدم سجده كنيد. جز ابليس همگى سجده كردند.»
اكنون بايد ديد مقصود از تصويرپردازى پس از خلقت چيست؟ توضيح اين مطلب بستگى دارد به اينكه مقصود از خلقت در اين آيه بيان و روشن شود كه: لفظ «خلق» گاهى در ايجاد وآفرينش به كار مى رود وگاهى در تقدير واندازه گيرى، چنان كه عرب مى گويد:خلق الخيّاط الثوب: يعنى خيّاط پارچه را اندازه گرفت. معناى دوم اگر در جاى خود صحيح باشد، در مورد اين آيه صحيح نيست، زيرا مقصود از آن، ايجاد وآفريدن است; به گواه آنكه پس از جمله:(خَلَقْناكُمْ)جمله (ثُمَّ صَوَّرْناكُمْ) را مى آورد وناگفته پيداست، تصوير با آفرينش ماده نخستين، مناسب است، نه با اندازه گيرى علمى كه با فقدان ماده نيز صدق مى كند.
اكنون بايد ديد مقصود از تصوير چيست؟ مفهوم تصوير همان تسويه است كه در آيه ديگرى وارد شده چنان كه مى فرمايد:(وَ إذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ إنّى خالِقٌ بَشَراً مِنْ صَلْصال مِنْ حمإ مَسْنُون فَإذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فيهِ مِنْ رُوحى فَقَعُوا لَهُ ساجِدينَ). (حجر/28ـ29) 1
با مقايسه اين دو آيه، مفهوم خلقت وتصوير روشن مى شود، زيرا: جمله (خالِقٌ بَشَراً مِنْ صَلْصال)تفسير و بيان:(إنّا خَلَقْناكُمْ) در آيه مورد بحث است; چنان كه جمله:(فَإذا سَوَّيْتُهُ) بيان ديگرى از:(ثُمَّ صَوَّرْناكُمْ)است. تنها يك تفاوت ميان دو آيه است وآن اينكه: محور بحث، در آيات سوره حجر، خلقت آدم است ودر آيه مورد بحث (اعراف/11) آفرينش تمام انسانهاست. از آنجا كه قرآن خلقت آدم را خلقت تمام انسانها

1 . ترجمه هر دو آيه گذشت.

صفحه 22
تلقى مى كند، مراحل خلقت او را به تمام انسانها نسبت مى دهد. مراجعه به آيات مربوط به آفرينش انسان، اين مطلب را روشن مى سازد.1
بنابر اين، پس از آفرينش انسان از گل خشكيده كه مرحله نخست حساب مى شود، مرحله تصوير وتسويه آغاز مى گردد. كه همان مرحله صورتگرى و تصويرپردازىِ ظاهرى انسان،پيش از دميدن روح در كالبد آدمى است، زيرا آن مرحله سوّم آفرينش است كه بيان خواهيم كرد.
نكته قابل توجّه اينجاست كه قرآن در سوره اعراف در بيان مرحله دوّم، از لفظ ثُمَّ استفاده كرده وفرموده است:(وَ لَقَدْ خَلَقْناكُمْ ثُمَّ صَوَّرناكُمْ)ولى در سوره «حجر» از حرف فاء (ف) بهره گرفته، چنان كه فرموده است:(...مِنْ حَمَإ مَسْنُون فَإذا سَوَّيْتُهُ).
از اختلاف در تعبير مى توان استفاده كرد كه فاصله اين دو مرحله، چندان زياد نبوده، به گونه اى كه مى توان در باره آن از هر دو نوع عطف بهره گرفت. ولى از اينكه كلمه «واو» را به كار نبرده واز حروفى بهره گرفته است كه نشانه ترتيب است، مى توان استفاده كرد كه آفرينش دفعى نبوده، بلكه ترتيب بر آن حاكم بوده است. البته اين مطلب نه به آن معناست كه ميليونها سال، ميان دو نوع آفرينش، فاصله بوده است، زيرا اين، يك نوع تحميل انديشه، بر قرآن است. همينقدر مى توان گفت كه ميان دو خلقت، ترتيب وفاصله اى به صورت مجمل وجود داشته است.

مرحله سوم: مرحله دميدن روح

مرحله سوم نفخ روح ويا دميدن روان، در كالبد اوست. اگر انسان موجود برترى به شمار مى رود، به خاطر همين مرحله است كه او را به صورت معجونى چند

1 . به سوره سجده، آيه 8 مراجعه فرماييد.

صفحه 23
بعدى در آورده: از يك نظر داراى عقل، فكر وانديشه است كه وى را به پايه فرشتگان مى رساند واز نظر ديگر، مجهز به غرايز نفسانى است كه اگر در تعديل آنها نكوشد، از اوج كمال به حضيض ذلّت سقوط مى كند. قرآن اين مرحله از خلقت را چنين بيان مى كند: (فإذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحى فَقَعُوا لَهُ ساجِدينَ). «آنگاه كه او را پرداختم]اندام او را به صورتى متناسب آفريدم[ ودر او از روح خود دميدم بر او سجده كنيد.» وبه همين مضمن آيه 72 سوره ص، است.
البته همگى مى دانيم خدا نه جسم است ونه روح، ولى خدا روح انسان را به خاطر عظمت آن، به خود اضافه مى كند; چنان كه كعبه را به خاطر عظمتش، به خود نسبت مى دهد ومى گويد:(أنْ طَهِّرا بَيْتِىَ للطَّائِفينَ) (بقره/125) «خانه ام را براى طواف كنندگان، از بتها پاك گردان.»
در احاديث اسلامى نيز ماه مبارك رمضان، به «شهر اللّه» توصيف شده است واين يك نوع اضافه تشريفى است كه در هر زبان وملتى رايج است چنان كه در كشور ما مجلس شورا را، «خانه ملّت» مى خوانند.
قرآن در اين مرحله، خلقت آدم ابو البشر را، پايان يافته تلقى مى كند وبه خاطر اين روح الهى واستعدادهاى گوناگون كه در او نهفته است، دستور مى دهد كه همگى بر اين اعجوبه خلقت، سجده كنند واو را تعظيم نمايند. قرآن در باره تغيّرات وتبدلاتى كه ممكن است، در اثناى اين مراتب سه گانه رخ داده باشد، ساكت است وهرگز نمى توان چيزى را بر قرآن تحميل كرد. دقت در آيات ياد شده، نظريه طرح مستقل آفرينش انسان ـ موجودى نشأت يافته از دو مرحله پيشين كه براى خود از روز نخست، طرح مستقلى داشته است ـ را تأييد مى كند. در اين مورد طرح ديگرى نيز وجود دارد وآن طرح مشترك آفرينش انسان، با ديگر جانداران است كه همگى به يك اصل بازگشته وبه مرور زمان تكامل يافته اند. اين همان طرح مشترك است كه در علوم طبيعى يونان، به آن به صورت يك احتمال اشاره شده وبعداً به وسيله گياه

صفحه 24
شناسان وجانور شناسان غربى مانند«لامارك» و«داروين»، تأييد شده است. هر چند در اين مدّت فرضيه هاى گوناگونى مطرح گرديده وباطل شده است،اما اصل طرح مشترك وبه اصطلاح تكامل انواع، محفوظ مانده است. ولى آيا مى توان، آيات قرآن را بر اين طرح منطبق كرد؟ اين همان مطلبى است كه در باره آن به صورت فشرده سخن خواهيم گفت.

طرح مستقل يا طرح مشترك

نظريه طرح مستقل، در باره انسان اين است كه او از روز نخست، به همين شكل وكيفيت فعلى بوده واگر مرور زمان تفاوتهايى در وى پديد آورده است، مربوط به حالات وعوارض او مى باشد، نه اينكه تغييرات در مراحلى، به پايه اى مى رسيد كه نوعى را به نوع ديگر منقلب مى ساخته ونوع جديدى، پديد مى آورد.
در حالى كه طرح مشترك، در باره انسان وديگر جانداران، اين است كه همه جانداران، به يك ويا چند نوع انگشت شمار، باز مى گردند وبه تدريج تفاوتهايى در آن پديد مى آيد وسرانجام، نوعى به نوع ديگر منقلب شده، وانواع زيادى پديد آمده است.
بحث ما در اينجا، فقط قرآنى است وبا نظريه هاى دانشمندان علوم طبيعى سروكارى نداريم، زيرا ورود در اين بحث، سخن را طولانى كرده وما را از بحث قرآنى باز مى دارد.
ظاهر آيات ياد شده، همان مسأله طرح مستقل را بيان مى كند، هر چند آدم در پيمودن اين طرح مستقل، سه مرحله را، به نحوى كه گفته شد طى كرده است.
برخى مى خواهند با استفاده از آيات مربوط به آفرينش آدم ـ خصوصاً آياتى كه ماده نخست را چيزى مانند «صلصال» وشبيه«فخار» مى داند ـ دور نمايى از تحولاتى را كه روى ماده نخست انجام گرفته ترسيم كنند، آنان در اين نظريه، از يك رشته

صفحه 25
استعاره ها وتشبيه ها كمك گرفته ومى گويند:«چينى سازان وكوزه گران، براى ساختن يك كوزه ويك كاسه، از ابتدا صدها شكل متوالى، به گل دستكارى اش مى دهد، تا چيزى را كه مى خواهد پديد آورد. شكل انواع گلدان، كاسه، تغار، كوزه، سبو، خمره وغيره در ابتدا يكى است، ولى به تدريج شكل هاى ديگرى ظاهر مى شود، تا آنكه به شكل ونوع منظور، منتهى مى گردد. گل خام وبى قدرت، مقاومتى در برابر عوامل مخرب ندارد وبر اثر گرما سفت وسخت مى شود اما عكس العمل تمام سفالها، در مقابل حرارت يكسان نيست; برخى ذوب ويا ناقص مى شوند و بعضى كه جنس خاك آنها، ناخالصى نداشته وگل آنها كاملاً پرورش داده شده باشد، در مقابل حرارت، كاملاً مقاوم بوده وسالم وخوشرنگ از كار در مى آيند.»1

پيشداورى اساس اين برداشت است

هدف از استخراج اين مفاهيم از آيات، چيزى جز يك پيشداورى در باره خلقت انسان نيست كه آن، اثبات تكامل تدريجى انسان وتحوّل وى از نوعى به اين نوع است ولذا مى گويند:«كوزه گر براى ساختن يك كوزه، از ابتدا صدها شكل متوالى، به گل دستكارى اش مى دهد...» ووجود انواع در زمان وشرايط مختلف زندگى، در نظر او بسان وجود كوزه سفال در كوره سوزان است. يعنى همانطور كه عكس العمل سفالها، در برابر حرارت يكسان نيست، همچنين مقاومت جانداران، در برابر شرايط گوناگون يكسان نمى باشد ودر نتيجه بخشى از جانداران نابود مى شوند وبرخى كه توانايى بيشترى دارند وشايسته بقا وزندگى هستند، محفوظ مى مانند. به اين ترتيب انواعى كه انسان از آنها تحوّل يافته، بر اثر ضعف وناشايستگى نابود گرديده اند وتنها انسان باقى مانده است.

1 . خلقت انسان، ص125ـ127.

صفحه 26
ولى اگر ما ذهن خود را از اين مسائل خالى كنيم، از اين آيات، بيش از اين نمى فهميم كه شكل نخست انسان، بسان خاك خشكيده بوده كه در پرتو عنايات الهى، داراى كمال وروح گرديده، واوست كه به اين موجود بى مقدار، اين همه كمال بخشيده است. امّا ديگر خصوصيات كه اين نويسنده، در باره ماده چينى وسفال وسازندگان آن دو، تصوّر كرده وبر ماده انسان وسازنده آن نيز تلويحاً نسبت داده، هرگز از اين بيان مفهوم نمى گردد.
قرآن از مجموع خصايص ماده سفالى، فقط يك خصيصه را متذكر است وآن اينكه «انسان را از گل چسبنده آفريديم.»1 ناگفته پيداست كه اگر چسبنده نباشد، شكلى كه در آن روح دميده شود پديد نمى آيد.
به عبارت ديگر: هدف، تشبيه ماده انسان به «فخّار»2 است، نه تشبيه خالق وآفريننده او به چينى ساز وكوزه گر. هميشه در تشبيه، صفت بارز مشبه به را، در نظر مى گيرند، نه تمام خصوصيات او را.اگر مى گوييم زيد شير است، يعنى در شجاعت، نه در يال وكوپال، يا سم، دم ،بدبويى دهان وغيره.
اگر اين نظريه، بى دليل است، نظريه مقابل آن نيز، بى گواه است چه اينكه تمام حالات مختلف ماده نخستين، دفعى بوده وفاصله زمانى، ميان آنها وجود نداشته است; زيرا هيچ بعيد نيست اين مراحل كه ما نام آنها را «حالات ماده نخستين» انسان گذارديم، در فواصل خاصى (نه خيلى طولانى) از زمان انجام گرفته باشد. اتفاقاً برخى از اخبار نيز، بر آن گواهى مى دهد.3 خلاصه، قرآن در اين مورد ساكت است ونمى توان چيزى را بر آن تحميل كرد.

1 . (إنّا خَلَقْناهُمْ مِنْ طين لازِب). (صافات/11)
2 . (خَلَقَ الإنْسانَ مِنْ صَلْصال كَالْفَخّار) . (الرّحمن/14)
3 . بحار الأنوار: ج11، ص120، به نقل از «سعد السعود» ابن طاووس.

صفحه 27
گاهى اين پيشداوران، از به كار رفتن لفظ«ثمّ» در برخى از آيات،1 استظهار مى كنند كه ميان دو مرحله ( آفرينش وتصوير)، فاصله زيادى وجود داشته كه مؤيّد تكامل تدريجى آفرينش آدم است. ولى در گذشته، ياد آور شديم كه اين لفظ، هر چند حاكى از وجود فاصله ميان دو مرحله است، اما هرگز، بر مقدار آن دلالت نمى كند. همانطور كه احتمال دارد فاصله اين دو مرحله، هزاران سال باشد، همچنين احتمال دارد كه چند ساعتى، بيش نبوده است.
با توجه به آيات ياد شده، گويا فاصله ميان آفرينش و تصويرپردازى بسيار اندك بوده زيرا در برخى از آيات2 در تبيين اين مرحله حرف «فاء» به كار رفته است كه خود حاكى، از ترتيب بدون وقفه است، به نوعى كه مى توان گفت: فاصله مهمى در كار نبوده است، چه آنكه در يك مورد، لفظ «ثمّ» ودر مورد ديگر حرف «فاء» به كار برده است.

قرآن ومدعيان تحوّل انواع

برخى خواسته اند در باره انسان نخست، مراحل ديگرى اثبات كنند كه منطبق با نظريه طرفداران تكامل باشد وآيات قرآن را نيز بر آن منطبق سازند. در اين ميان به آياتى كه مهمترين آنها اين آيه است، استدلال مى كنند:
(إنَّ اللّهَ اصْطَفى آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إبْراهيمَ وَ آلَ عِمْرانَ عَلَى العالَمينَ * ذُرِّيةً بَعْضُها مِنْ بَعْض وَ اللّهُ سَميعٌ عَليمٌ). (آل عمران/33ـ34)
«خداوند آدم ونوح وفرزندان ابراهيم وعمران را بر جهانيان برگزيد، فرزندانى كه برخى از نسل برخى ديگرند، خداوند شنوا وداناست.»

1 . در آيه:(وَلَقَدْ خَلَقْناكُمْ ثُمَّ صَوَّرْناكُمْ ثُمَّ قُلْنا لِلْمَلائِكة...). (اعراف/11)
2 . در آيه:(إنّى خالقٌ بَشراً مِنْ صَلْصال مِنْ حَمَإ مَسْنُون * فَإذا سَوّيْتُهُ...) (حجر/28ـ 29) وتسويه در اين آيه، تعبير ديگرى از «تصوير» است.

صفحه 28
اما شيوه استدلال از اين آيه بر نظريه تكامل، چنين است: اين آيه نام«آدم» را مانند «نوح» و«ابراهيم»، به صورت خاصى ياد مى نمايد وبيان روشنى، راجع به وضع ومحيط پيدايش آدم نيز دارد، زيرا: لفظ (اصطفى)به معناى برگزيدن وانتخاب كردن است برگزيدن هر فرد از ميان جمع همسان وهمنوع او صورت مى گيرد. نوح وهر يك از بر گزيدگان آل ابراهيم وآل عمران، به نص آيه، از ميان قوم خود يعنى مردمى كه با آنها زندگى مى كردند، انتخاب شدند. طبعاً همين وضع، براى آدم كه شرايط خاصى براى او در آيه ذكر نشده، نيز فراهم بوده است، يعنى او هم، از ميان هم نوعان خود كه از نظر جسمى ووضع زندگى مثل او بودند، گزينش شده است.1
پايه استدلال اين است كه «عالمين» در آيه، به معناى مردم معاصر با آدم ويا نوح است. در اين صورت لازمه برگزيدن آدم، اين خواهد بود كه در زمان وجود او، همنوعى مانند او، وجود داشته باشد. چنين تفسيرى براى لفظ «عالمين»، بر خلاف معناى لغوى وقرآنى آن است;زيرا آنجا كه در قرآن، از لفظ «عالمين»، موجودات عاقل وذى شعور اراده مى گردد، مقصود تمام جهانيان وهمه انسانهايى است كه گام به اين پهنه نهاده اند، نه خصوص انسانهاى معاصر واين حقيقت با توجّه به آيات ديگرى كه ذكر مى گردد، روشن مى شود:
(وَ مَا اللّهُ يُرِيدُ ظُلْمَاً لِلْعالَمينَ). (آل عمران/108)
«خداوند براى جهانيان، ستمى نمى خواهد.»
(إنَّ أوَّلَ بَيْت وُضِعَ لِلنّاسِ لَلّذى بِبَكَّةَ مُبارَكاً وَ هُدىً لِلْعالَمينَ) (آل عمران/96).
«نخستين خانه اى كه در روى زمين، براى عبادت مردم بنا گرديد، همان

1 . خلقت انسان: 105ـ106.

صفحه 29
خانه ]كعبه در[ «مكه» است كه در آن بركت وهدايت جهانيان مى باشد.»1
بنابراين براى گزينش انسانى مانند آدم، لازم نيست كه در زمان خود او، همنوعى وجود داشته باشد. بلكه با در نظر گرفتن تمام انسانهاى روى زمين كه آينده در اين پهنه، گام خواهند نهاد، امر گزينش، انجام مى گيرد ومقصود از گزينش، اين است كه او را با كمالات وخصايصى، آفريده كه هرگز در باره انسانهاى ديگر، چنين كارى انجام نگرفته است. از مفاد آيه برمى آيد كه خدا، از ميان تمام انسانهاى قرون واعصار، افراد معدودى را برگزيد، نه اينكه آنان را بر انسانهاى پيشين، يا معاصر خويش انتخاب نمود.
طرفداران نظريه تحوّل انواع، به آيات ديگرى نيز، استدلال كرده اند 2 كه هرگز نمى توان بر آنها، نام استدلال نهاد زيرا جز تحميل رأى بر آيه، معناى ديگرى ندارند.

نتيجه بحث

با ملاحظه آيات وارده در آفرينش انسان نخست، مى توان گفت: آهنگ آيات قرآن، آهنگ خلقت مستقل انسان است. اگر هم ميان آفرينش آدم از خاك تا انسان نخست، مراحلى از قبيل انواع متحولى بوده است، هرگز قرآن به چنين انواعى اشاره نمى كند، به ويژه كه دلايل طرفداران تكامل انواع، از دايره تئورى بيرون نرفته وهنوز اذعان وايمان دانشمندان را صد در صد، به خود جلب نكرده است از طرف ديگر

1 . در اين مورد به سوره بقره/251، شعراء/ 165، اعراف/140 وعنكبوت/29، مراجعه فرماييد. دراين آيات مقصود از «عالمين»، همه انسانها وجهانيان است، نه انسانهاى معاصر.
2 . در اين بخش، به توضيح آياتى كه بيشتر مورد استدلال آنان است پرداختيم، يكى همين آيه «اصطفاء» است وديگرى آيه اى كه خلقت انسان را از «صلصال» و«فخّار» مى داند، سوّمى آيه اى است كه مرحله «تصوير» را با لفظ ثُمَّ عطف مى كند ناتوانى هر سه استدلال، در اين بخش كاملاً روشن گرديد.

صفحه 30
مضمون آيات نيز به گونه اى نيست كه صريحاً اين مراحل را رد كند; چه آنكه امكان چنين برداشتى دارد واگر روزى تكامل انواع، در پيدايش انسان نخست به مرحله قطعيت برسد، قرآن مناقض آن نخواهد بود.

بقاى نسل انسان نخست

قرآن پس از بيان آفرينش انسان نخست، بقاى نسل او را از راه لقاح وآميزش انسان نر وماده مى داند. در اين مورد آيات فراوانى، در سوره هاى مختلف وارد شده است كه ما به صورت فشرده، به برخى از آنها اشاره مى كنيم:
(وَبدَأَ خَلْقَ الإنْسانِ مِنْ طين * ثُمَّ جَعَلَ نَسْلَهُ مِنْ سُلالَة مِنْ ماء مَهين) (سجده/7ـ 8) «آفرينش انسان را از گل آغاز كرد، آنگاه آفرينش نسل وبقاى انسان را در آب بى ارزش قرار داد.»
قرآن گاهى از مايه بقاى نسل، به لفظ «ماء» وگاهى به لفظ«نطفه» ياد مى كند.1
نحوه تكامل نطفه را در رحم، قرآن در آيات مختلفى آورده و در سوره مؤمنون به تفصيل و به شكلى جامع مطرح كرده است كه هم اكنون به نقل وترجمه آن مى پردازيم:
(ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَة فَخَلَقْنَا العَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا المُضْغَةَ عِظَاماً فَكَسَوْنَا العِظَامَ لَحْماً ثُمَّ أنْشأناهُ خَلْقاً آخَرَ فَتَبارَكَ اللّهُ أحْسَنُ الخالِقينَ). (سوره مؤمنون /14)
«آنگاه نطفه را به شكل خون بسته درآورديم، پس آن خون بسته را گوشت پاره

1 . به سوره هاى : فرقان: آيه 54، سجده: آيه8، مرسلات: آيه 20 وطارق :آيه 6. (در اين سوره ها لفظ «ماء» آمده است) ونيز به سوره هاى :نحل/4، كهف/37، حج/5، مؤمنون/13و14، فاطر/11، يس/77، غافر/67، نجم/46، قيامت/37، انسان/2 وعبس/19 مراجعه فرماييد.

صفحه 31
وگوشت پاره را استخوان ساختيم، سپس بر استخوان گوشت پوشانيديم، آنگاه (با دميدن روح) به او خلقت ديگر داديم، آفرين بر قدرت خدا كه بهترين آفريننده هاست.»
اين شجره نسب وجود انسان كنونى است وآگاهى از اين شجره، در هيچ انسانى ايجاد عقده وناراحتى نكرده وهرگز تحقير نشده است. امّا ديگر مكاتب كه انسان را زاده جانوران واز آن پس موجوداتى شبيه ميمون، سپس ميمونهاى انسان نما مى دانند، انسان را تحقير كرده ودر او يك نوع عقده حقارت واحساس كوچكى توليد مى كنند.
اگر قرآن در ارائه نسب آدم به مراحل نخست اشاره مى كند، هدف تربيت اوست، تا در باره صنع آفرينش دقّت كند ودر برابر خداى خود، سر تعظـيم فرو آورد وكبر ونخوت دامن او را نگيرد; آنگاه پيشانى خود را به عنوان شكر وسپاس به زمين بسايد، چنانكه پيرامون آن در پايان سرگذشت، تحت عنوان نكته ها واندرزها سخن خواهيم گفت.
***

صفحه 32

2

خلافت آدم در روى زمين

آيات موضوع

(وَ إذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ إنّى جاعِلٌ فِى الأرضِ خَليفَةً قالُوا أتَجْعَلُ فِيها مَنْ يُفْسِدُ فِيها وَ يَسْفِكُ الدِّماءَ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَ نُقَدِّسُ لَكَ قالَ إنّى أعْلَمُ ما لاتعْلَمُون). (بقره/30)
(...وَ اذْكُروا إذْ جََعَلَكُمْ خُلَفاءَ مِنْ بَعْدِ قَوْمِ نُوح...). (اعراف/69)
( واذْكُرُوا إذْ جَعَلَكُمْ خُلَفاءَ مِنْ بَعْدِ عاد...). (اعراف/74)
(...عَسى رَبُّكُمْ أنْ يُهْلِكَ عَدُوَّكُمْ وَ يَسْتَخْلِفَكُمْ فِى الأرْض...). (اعراف/129)
(فَكَذّبُوهُ فَنَجَّيناهُ وَ مَنْ مَعَهُ فِى الفُلْكِ وَ جَعَلْناهُمْ خَلائِفَ...). (يونس/73)
(وَعَدَ اللّهُ الّذينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِى الأرضِ كَمَا اسْتَخْلَفََ الّذينَ مِنْ قَبْلِهِمْ...). (نور/55)
(آمِنُوا بِاللّهِ وَ رَسُولِهِ وَ أنْفِقُوا مِمّا جَعلَكُمْ مُسْتَخْلَفينَ فيهِ...)(حديد/7).

ترجمه آيات

«و آنگاه كه پروردگار تو به فرشتگان گفت: من در زمين جانشينى قرار مى دهم، آنها گفتند: آيا در آنجا كسى را جانشين قرار مى دهى كه فساد وخونريزى مى كند وما با ثنا گويى تو را تسبيح وتنزيه مى كنيم؟

صفحه 33
خدا گفت: من مى دانم چيزى را كه شما نمى دانيد.»
«به ياد آريد آنگاه كه شما را جانشينانى پس از قوم نوح كرد.»
«به ياد آريد آنگاه كه شما را جانشينانى پس از قوم عاد كرد.»
«شايد پروردگار شما، دشمن شما را نابود كندوشماها را جانشينانى در روى زمين قرار دهد.»
5ـ («نوح) را تكذيب كردند; پس او وكسانى را كه در كشتى بودند، نجات داديم وآنان را جانشينانى(در روى زمين) قرار داديم.»
«خدا به افرادى از شما كه ايمان آورده اند وعمل نيك انجام داده اند، وعده داده است كه آنان را در زمين جانشين گرداند، چنانكه پيشينيان را جانشين قرار داد.»
«به خدا وپيامبر او ايمان بياوريد واز آنچه كه شما را در آن جانشين قرار داده است، انفاق نماييد.»
از موضوعات مهّم در داستان حضرت آدم، خلافت او در روى زمين است، خلافتى كه خدا پيش يا پس از خلقت او1 آن را با فرشتگان در ميان نهاد و به آنان گفت:من در روى زمين جانشينى مى گذارم. در اين هنگام با پرسش فرشتگان روبرو شد و گفتند: آيا كسى را در زمين جانشين قرار مى دهى كه در آن فساد وخونريزى مى كند؟:(وإذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكةِ إنّى جاعِلٌ فِى الأرْضِ خَليفَةً قالُوا أتَجْعَلُ فِيها مَنْ يُفْسِدُ فِيها وَيَسْفِكُ الدِّماءَ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ ونُقَدِّسُ لَكَ قالَ إنّى أعْلَمُ ما لاتَعْلَمُونَ). (بقره/30)
«و آنگاه كه پروردگار تو به فرشتگان گفت: من در زمين جانشينى قرار

1 . تعبير قرآن در اين مورد (إنّى جاعل) است، اگر جعل به قرينه برخى از آيات ديگر به معناى «خالق» باشد، گفتگو پيش از خلقت خواهد بود واگر به معناى «قرار دادن» باشد، محتمل است اين گفتگو پس از آفرينش او انجام گرفته باشد وشايد احتمال دوّم، نزديك تر به ظاهر آيات است.

صفحه 34
مى دهم، آنها گفتند: آيا در آنجا كسى را جانشين قرار مى دهى كه فساد وخونريزى مى كند؟ وما با ثناگويى تو را تسبيح وتنزيه1 مى كنيم (خطاب آمد) من مى دانم چيزى را كه شما نمى دانيد.»
در حقيقت پرسش به ظاهر اعتراض آميز آنان، اين بود كه اين موجود با سرنوشتى كه ما از آن آگاهيم، شايسته خلافت نيست واگر غرض از خلافت تسبيح وتنزيه توست، ما (كه به اين هدف عينيت مى بخشيم) شايسته تريم كه خليفه تو باشيم.
مسأله مهّم در اين جا، تفسير جانشينى آدم است واينكه خلافت او از جانب كيست؟ آيا از جانب خداست يا از جانب موجودات پيشين كه در روى زمين زندگى مى كرده اند؟ در اينجا احتمالات متعددى است كه مهّمترين آنها، همين دو احتمال است وبقيه آنها 2 چندان مهّم نيستند.
در حالى كه مطالب مربوط به آفرينش آدم، در قرآن به طور مكرر وارد شده است، ولى دو مطلب مربوط به او، فقط يك بار به طور صريح در قرآن آمده است: يكى مسأله جانشينى وى، ديگرى تعليم اسمها به اوست. ازاين رو هاله اى از ابهام، اين دو موضوع را در بر گرفته است.

1ـ جانشينى از جانب خدا

مقصود از جانشينى آدم، نمايندگى او در روى زمين از جانب خداست وبه

1 . ثناگويى مربوط به صفات جمال او و تسبيح و تنزيه، مربوط به صفات جلال حق تعالى است، تو گويى هر يك مكمل ديگرى است وايجاب بدون سلب وسلب بدون ايجاب كافى نيست وبايد در كنار حمد وثنا، تسبيح وتنزيه نيز باشد.
2 . مانند جانشينى از طرف ملائكه يا از طرف جن كه دور از ذهن ومساق آيه است. لذا در متن به دو احتمال اكتفا ورزيديم.

صفحه 35
اصطلاح، خليفه خدا در زمين است; همان طورى كه از نظر اعتقاد اسلامى، پيامبران وامامان، جانشينان خدا در روى زمين هستند. اما بسيار روشن است كه معناى خلافت آدم ويا تمامى فرزندان او كه در آينده خواهيم گفت، با مفهوم خلافت پيامبران وامامان، كاملاً متفاوت است.
گاهى تصور مى شود1 كه اگر مقصود، خلافت از جانب خدا باشد، بايد اين خلافت، بر يكى از دو محور زير دور بزند:
1ـ جانشينى در الوهيت واينكه آدم «اله» روى زمين باشد.
2ـ جانشينى او در ربوبيت وكردگارى واين كه آدم «ربّ» زمين ومدير ومدبّر آن باشد كه هر دو انديشه، شرك واز نظر قرآن محكوم است.
چگونه آدم مى تواند «اله» زمين باشد، در حالى كه قرآن مى فرمايد:(وَ هُوَ الّذى فى السَّماء إلهٌ وَ فى الأرْضِ إلهٌ)2«اوست خداى آسمان وخداى زمين» چگونه آدم مى تواند مدبّر وكارگردان زمين باشد، در حالى كه حكم ـ تكويناً وتشريعاً ـ از آنِ خداوند است:(إنِ الحُكْمُ إلاّ للّهِ). 3
طرح اين دو احتمال مايه شگفتى است، زيرا جهت جانشينى، منحصر به اين دو مطلب: «الوهيت» و«ربوبيت» نيست تا با نفى اين دو مسئله، جانشينى از جانب خدا منتفى گردد. بلكه جهات ديگرى نيز، مى تواند مايه خلافت آدم، از جانب خدا باشد كه اكنون بيان مى كنيم.

الف: نمايندگى به مفهوم نمايانگرى است

نمايندگى آدم از جانب خدا، از كيفيت آفرينش آدم، سرچشمه مى گيرد واو با وجود خود وكمالاتى كه در او نهفته است وآنچه را كه در آينده مى تواند به دست

1 . الفرقان: ج1، ص280.
2 . زخرف/ 84.
3 . انعام/ 57، يوسف/40،67 .

صفحه 36
آورد، مى تواند جمال وجلال خالق خود را حكايت كند وبه يك معنى آينه ايزدنما باشد.
به ديگر سخن: آدم با شئون وخصوصيات وجودى خويش، نمايانگر كمالات خالق خود مى باشد; به همين جهت، صلاحيت دارد نماينده او در روى زمين به شمار آيد ومظهر صفات حق باشد. درست است كه هر موجودى مطابق مرتبه وجودى خويش سهمى از كمال دارد، به همان نسبت از كمال آفريننده خود، حكايت مى كند; امّا چون هيچ موجودى از نظر كمال وجمال، به پايه انسان نمى رسد واز نظر صفات وافعال آنچنان كه او از صفات وافعال خالق خود حكايت مى كند، نمى تواند نمايانگر آن صفات و افعال باشد; مقام خلافت الهى به آدم داده شد. حتّى فرشتگان با آن حمد وثنايى كه دارند، نتوانستند اين مقام را به دست آورند.
در اين جا شيخ محمد عبده، در تفسير اين نوع خلافت، بيانى دارد كه ما فشرده آن را مى آوريم; او مى گويد: وحى ومشاهده هاى عينى، گواهى مى دهند كه خدا در جهان آفرينش، انواع گوناگونى را خلق كرده است; ولى همه اين انواع ـجز انسان ـ از نظر كمال وقدرت، كاملاً محدود بوده واز مرز خاصى فراتر نمى رود. براى توضيح اين مطلب، در باره فرشتگان وجمادات ونباتات وحيوانات سخن مى گويد.
فرشتگان كه حقيقت آنها براى ما مجهول است، و زبان وحى، فعاليت آنها راكاملاً محدود دانسته، آنان را چنين توصيف مى كند:(يُسَبِّحُونَ اللَّيلَ وَ النَّهارَ لايفتُرُونَ). (انبياء/20) «شب وروز،بدون سستى، خدا را تسبيح مى گويند.» وبازمى فرمايد: (وَإنّا لَنَحْنُ الصّافُّونَ * وَ إنّا لَنَحْنُ المُسَبِّحُونَ) (صافات/165ـ 166): «ماييم صف كشيدگان وماييم تسبيح گويان» از اين آيات وآيات ديگر كه درسوره«النازعات» وارد شده، روشن مى شود كه فعاليت فرشتگان، محدود

صفحه 37
است.1 اميرمؤمنان در توصيف فرشتگان چنين مى گويد: «فرشتگان برخى در حال سجودند وركوع ندارند، گروهى هميشه راكعند وراست نمى شوند، گروه ديگر صف كشيدگانى هستند كه هرگز در وضع خود دگرگونى نمى دهند وجمعى از آنان بدون خستگى تسبيح گويند وخواب به چشم آنان راه پيدا نمى كند2.»
محمد عبده اضافه مى كند كه:جمادات به خاطر فقدان علم، از دايره وجود خود تجاوز نمى كنند. نباتات هر چند فعاليتهاى گوناگونى دارند، امّا علم واراده (در صورت وجود علم واراده در گياه) در فعاليتهاى آنها مؤثر نيست. از اين رو نمى توان افعال نباتات را مظهر ونمايانگر عظمت فعل الهى دانست. حيوان هر چند داراى علم واراده است، ولى دايره فعاليت آن محدود است وشايسته نيست كه آن را مظهر جمال وكمال حق بدانيم.بنابر اين انسان شايسته مظهر جمال ونمايانگر كمال خداوند است، در حالى كه ضعيف3 وجاهل4 آفريده شده است وپيشروى او به سوى كمال، به كندى انجام مى گيرد; امّا آنگاه كه به حدّ كمال رسيد، تصرّفات او در آفرينش وقدرت نمايى او در جهان مايه شگفتى است. او در قلمرو هستى به تسخير حيوانات ونباتات پرداخته وتا آنجا كه مى تواند، كاينات را در خدمت خود قرار مى دهد، واستعداد وشايستگى وكيفيت تصرّف او آنچنان نامحدود است كه به مرور زمان، بر گسترش قدرت وعلم خود مى افزايد. در آن صورت چنين موجودى مى تواند نماينده خدا در روى زمين و بيانگر توانايى وعلم خداى خود باشد.5
اين مواهب و اين شايستگى كه به انسان داده شده است و مى تواند عجايب

1 . المنار، ج1، ص259ـ 260.
2 . «منهُم سجود لايركعون، وركوع لاينتصبون، وصافّون لايتزايلون، ومسبّحون لايسأمون، لايغشاهم نوم العيون.» (نهج البلاغه، خطبه 1)
3 . (وَ خُلِقَ الإنْسانُ ضَعيفاً).(نساء/28)
4 . (وَاللّهُ أخْرَجَكُمْ مِنْ بُطُونِ أُمّهاتِكُمْ لاتَعْلَمُونَ شَيئاً). (نحل/78)
5 . المنار: ج1، ص259ـ 260.

صفحه 38
آفرينش را آشكار سازد ورازهاى خلقت را بيان كند، موجب آن شده است كه باتمام خصوصيات خود، نشانه اى بر كمال خدا وعلم وسيع او باشد. اين موجودى كه به احسن تقويم خلق شده است، مى تواند بدين معنا خليفه خدا در روى زمين قرار گيرد وبا صفات وافعال خويش، آيت حق به شمار آيد.
بنابراين، خلافت انسان، در الوهيت ويا جانشينى، در تفويض افعال خدا نيست، بلكه به معناى «آيت» بودن اوست كه از جهات گوناگون، نشانه هايى در او از جمال پروردگار وجود دارد.

ب: نمايندگى او تصرّف در جهان است

شما مى توانيد اين خلافت از جانب خدا را، به گونه اى ديگر نيز، تفسير كنيد كه در حقيقت روى ديگر سكّه است وآن اينكه: خدا جهان را آفريد ودر آن مواهب ونعمتهايى قرار داد كه مسلّماً اين مواهب واين نعمتها بى جهت وبى هدف خلق نشده است. اين زمين آماده بهره بردارى واين حيوانات متنوع ومفيد، براى هدفى آفريده شده اند وآن هدف، در صورتى تحقق مى پذيرد كه موجود برترى، به اذن خداوند، در آنها تصرف كند وآن را آباد سازد ومواهب مكتوم آن را آشكار نمايد; چون آدم از جانب خدا براى تصرف در آفرينش مأذون است. تو گويى نماينده او در زمين است تا از گيتى وآنچه كه در آن است، بهره گيرد ودر آن تصرف كند. اين حقيقت را چه زيبا خداوند بيان فرموده است: (يا قَوْمِ اعْبُدُوا اللّهَ ما لَكُمْ مِنْ إله غَيْرُهُ هُوَ أنْشَأكُمْ مِنَ الأرْضِ وَ اسْتَعْمَرَكُمْ فِيها فَاسْتَغْفِروهُ...). (هود/61) «اى قوم من، خدا را عبادت كنيد براى شما جز او خدايى نيست. اوست كه شما را از زمين آفريد وعمران و آبادى آن را به شما واگذاشت، پس از او آمرزش طلبيد»
در اين آيه، دوجمله وارد شده است كه هر يكى از آنها مى تواند معادل جمله اى در آيه مورد بحث باشد:

صفحه 39
(هُوَ أنْشَأكُمْ مِنَ الأرض) معادل: إنّى جاعل فى الأرض
(وَاسْتَعْمَرَكُمْ فِيها) معادل: خليفة... .
از مقايسه اين دو جمله، مى توان مفهوم جانشينى آدم از سوى خدا را، به دست آورد وآن اينكه: او به نمايندگى از جانب خدا، در جهان تصرف مى كند واز مواهب آن در راه استكمال مادى ومعنوى خود بهره مى گيرد. شايد آيه ديگرى نيز، ناظر به همين معنا باشد، آنجا كه مى فرمايد: (وَ أنْفِقُوا مِمّا جَعَلَكُمْ مُسْتَخْلَفِينَ فيهِ...) (حديد/7) «از آنچه كه شما را جانشين در آن قرار داده ايم، انفاق كنيد.»
ناگفته پيداست كه مقصود از اين استخلاف، استخلاف از جانب خداست وجهت نمايندگى او، تصرّف در آفرينش ومواهب خداوندى به اذن اوست وچون جهان وآنچه در آن است، ملك خداست وانسان به اذن او در آن تصرّف مى كند، خداوند به جانشينان خود، دستور مى دهد كه از ملك او به ديگران انفاق كنيم.
خلاصه منوب عنه، در اينجا همان خداست وآدم جانشين او بر روى زمين است وكيفيت جانشينى او به يكى از دو نحو يا هر دو مى تواند باشد، كه به اين شرح است:
الف ـ با كمالات خود، حاكى از جمال وجلال حق حكايت مى كند.
ب ـ بر اثر خليفه بودن از جانب خدا،مجاز است كه در جهان ومواهب آن تصرّف كند وبه عمران وآبادى آن بپردازد. ماهر دو بيان را دو رويه براى يك نظريه مى دانيم وچيزى كه مى تواند اين نظريه را تحكيم كند، پاسخهاى اجمالى وتفصيلى است كه در آيه آمده است.
در پاسخ اجمالى مى گويد: چيزى را مى دانم كه شما فرشتگان نمى دانيد، يعنى اين جانشين در طول زندگى، دچار فساد وخونريزى مى شود، امّا داراى كمالاتى است كه به خاطر آن، شايستگى آفرينش ونمايندگى دارد.

صفحه 40
در پاسخ تفصيلى كه در آيه بعد آمده است، مسأله تعليم «اسما» را ياد آور مى شود كه آدم، تحمّل فراگيرى آن را داشت وفرشتگان توانايى آن را نداشتند. ما در آينده در باره تعليم «اسما» سخن خواهيم گفت واين مزيت نيز، سبب مى شود كه آدم جامه هستى بپوشد وخليفه خدا گردد واگر مقصود، خلافت از جانب خدا نباشد، ذكر پاسخ تفصيلى وجه واضحى نخواهد داشت.
در اينجا نكته سوّمى است كه مى تواند مجوز نمايندگى آدم، از جانب خدا باشد و آن اينكه در نسل اين جانشين، هر چند انسانهاى فاسد وخونريز بسيار است، امّا در صلب او انسانهاى والا وپاكدامن نيز وجود دارد كه حجتهاى پروردگار، بر مردم به شمار مى روند. شكوفايى چنين گلهاى خوشبو از اين شجره، مجوز آن است كه او را بيافريند وخليفه خود در زمين قرار دهد.1
تا اينجا با نظريه نخست، آن هم به دو بيان آشنا شديم. اكنون وقت آن رسيده است كه نظريه دوّم را بيان كنيم:

2ـ جانشينى از گذشتگان

خلاصه اين نظريه آن است كه آدم ابو البشر، نخستين انسانى نيست كه گام در پهنه هستى نهاده است، بلكه پيش از او جانداران مسئول ومكلّفى 2 در روى زمين زندگى مى كرده اند وبه عللى منقرض شده اند،بنابر اين مقصود از خلافت، جانشينى آدم از جانب اين گروه از پيشينيان است واصولاً خلافت به معناى رفتن يكى وآمدن ديگرى است. چنانكه قرآن مى فرمايد:(وَ هُوَ الّذى جَعَلَ اللّيلَ وَ النَّهارَ خِلْفَةً) (فرقان/62) «اوست كه شب وروز را جانشين يكديگر قرار داد.»

1 . تفسير قمى:ج1،ص37:«اجعل من ذريّته عباداً صالحين وأئمّة مهديّين واجْعَلْهُمْ خُلَفاء...».
2 . در روايت نام آن «بنو الجان» آمده است. به تفسير برهان :1/74، حديث 7 مراجعه شود.