welcome to official website of Grand Ayatollah Sobhani
فارسی العربیة
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی گالری تصویر استفتائات اخبار قاموس المعارف ریحانة الأدب

نام کتاب : منشور جاويد / ج 11*
نویسنده :آيت الله العظمي سبحانی*

منشور جاويد / ج 11

صفحه 1
نخستين تفسير موضوعى
به زبان فارسى
منشور جاويد
تجزيه و تحليل از زندگانى پيامبران خدا
از حضرت آدم تا حضرت يوسف
ـ عليهم السلام ـ
جلد 11
نگارش:
آية اللّه جعفر سبحانى

صفحه 2
اسم كتاب ................................................................................................. منشور جاويد
موضوع ...................................................................................................... سرگذشت انبياء
جلد ........................................................................................................................ يازدهم
مؤلّف ......................................................................................................... جعفر سبحانى
ناشر ...................................................................................... مؤسسه امام صادق (عليه السلام) قم
نوبت چاپ ................................................................................................................... أوّل
ليتوگرافى و چاپ ............................................................................................ اعتماد ـ قم
تيراژ ............................................................................................................. 2000 نسخه
حروفچينى و صفحه آرائى لاينوترونيك ............................... مؤسسه امام صادق (عليه السلام) قم
مركز نشر
قم ـ ميدان شهداء، انتشارات توحيد ـ تلفن 23151

صفحه 3
منشور جاويد
سرگذشت پيامبران در قرآن

صفحه 4
بسم الله الرحمن الرحيم
(لَقَدْ كَانَ فِي قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لأُولِي الأَلْبَابِ )
سوره كهف: آيه 111

صفحه 5

قصص قرآن

موضوعات، اهداف و ويژگيها

از موضوعات مهّم قرآن كه بخش وسيعى از آيات اين كتاب را در بر مى گيرد، موضوع قصص آن است كه در باره زندگى پيامبران ورسولان وامتهاى آنان سخن مى گويد واحياناً زندگى فرد ويا افراد محدودى را نيز مطرح مى كند وسخن را در همه جا با ارائه يك رشته پند واندرز، به پايان مى رساند.
اگر محورهاى بزرگ قرآن را به سه بخش تقسيم كنيم، دو بخش نخست آن را «عقايد ومعارف» و«قوانين واحكام» وبخش سوم آن را داستانهاى آن تشكيل مى دهد واگر بخش سوم آن را مسائل اخلاقى وارزشهاى والاى انسانى بدانيم، قصص قرآن در هر دو بخش، حضور خواهد داشت، زيرا درگيرى وكشمكش پيامبران با امتهاى خويش، در باره معارف وارزشهاى اخلاقى بوده است. در اين صورت، از قصص به عنوان ابزار هدايت بهره گيرى شده ودر خدمت عقايد واصول اخلاقى قرار گرفته است.
از روزى كه تفسير قرآن مورد توجّه متفكّران اسلامى قرار گرفت، قصص آن به صورت مستقل ويا ضمن تفسير ديگر آيات، نظر آنان را جلب كرده است. مفسرانى كه قرآن را به ترتيب سوره ها تفسير كرده اند، به هنگام برخورد با آيات قصص، به

صفحه 6
تشريح آنها پرداخته وبه آنها اهميّت بخشيده اند، وآنان كه همّت خود را تنها به تفسير قصص گمارده اند، كتابهاى مستقلى در باره مجموع قصص قرآن، يا برخى از آنها نگاشته اند. اگر اين نوع نگارشها را در جايى گرد آوريم، كتابخانه عظيمى را تشكيل مى دهد وكافى است در اين مورد به فهارس كتابخانه ها ويا به كتاب «كشف الظنون» چلبى و «الذريعة» تهرانى، مراجعه كنيم. دوست گرامى ونويسنده عزيز جناب آقاى عرفانيان كه كتاب «قصص الأنبياء» قطب الدين راوندى (ت573هـ) را تحقيق كرده اند، در مقدمه آن 174 كتاب را نام مى برد كه پيرامون قصص قرآن، نگارش يافته وشمار كمى از آنها، به زيور طبع آراسته گرديده است اما بيشتر آنها به صورت خطى باقى مانده ويا حوادث زمان، آنها را نابود ساخته است.
توجّه به نگارش داستانهاى قرآن به صورت مستقل، گواه بر آن است كه تفسير قرآن به صورت موضوعى، در دايره محدود(قصص قرآن) سابقه ممتدى داشته است، واحياناً اين شيوه از تفسير، در قالب آيات احكام تجلى مى كرد، هر چند توجه وعنايت بيشتر، به تفسيرِ ترتيبى بوده است.

1 ـ موضوعات قصص

براى آشنايى با قصص قرآن، بايد پيرامون خصوصيات آن به تدريج سخن گفت كه يكى از آنها تبيين موضوع داستانهاى قرآن است. قصص قرآن غالباً بر محور «سرگذشت پيامبران واقوام معاصر آنها» دور مى زند، بر خلاف وقايع نگاران وداستانسرايان كه محور سخن آنان را پادشاهان وفرمانروايان وكشور گشايى آنان تشكيل ميدهد، محور بحثهاى قرآن در مورد قصص، زندگى پيامبران وكيفيت دعوت وواكنش مثبت ومنفى اقوام آنهاست واگر احياناً به تبيين زندگى جباران، ستمگران ومستكبران اشاره مى كند، به خاطر درگيرى پيامبران الهى با اين گروه است.

صفحه 7
تاريخ نگارى در مشرق زمين، با تاريخ پادشاهان آغاز مى شود وسلسله هايى كه حلقه هاى تاريخ مشرق زمين را تشكيل مى دهد، سلسله پادشاهان وفرمانروايان است; در حالى كه اگر بخواهيم تاريخ صحيح وسودمندى بنويسيم، بايد تاريخ بشر را،با تاريخ پيامبران آغاز كنيم وحلقه هاى پيوسته آن را،انبيا ورسولان بدانيم، ولى متأسفانه اين كار انجام نگرفته وپيوسته محور تاريخ، فرمانروايان مادى بوده اند.
قرآن روى مصالحى، از برخى پيامبران سخن گفته وبرخى ديگر را مطرح نكرده است. از اين رو در قرآن نام 25 پيامبر آمده، ولى تعدادشان بيش از اينهاست.چون قرآن در صدد بيان زندگى همه آموزگاران الهى نبوده است،چنانكه مى فرمايد: (وَلَقَدْ أرْسَلْنا رُسُلاً مِنْ قَبْلِكَ مِنْهُمْ مَنْ قَصَصْنا عَلَيْكَ وَ مِنْهُمْ مَنْ لَمْ نَقْصُصْ عَلَيْكَ) (غافر/78):«ما پيش از تو پيامبرانى فرستاديم، سرگذشت برخى را براى تو بازگو كرديم وبرخى ديگر را بازگو ننموديم.»
قرآن از زندگى ملّتها به «أنباء القرى» تعبير مى كند كه ترجمه فارسى آن، «سرگذشت آباديهاى» ومقصود از آن، امّتهايى است كه در آباديهاى بزرگ ويا كوچك به سر مى بردند.«قريه» بر خلاف آنچه كه معروف است، در قرآن به معنى آبادى است كه ده، بخش وشهر را در بر مى گيرد ومخصوص به قسم سوّم نيست تا آن جا كه قرآن از بزرگترين آباديهاى جهان آن روز مانند«مصر»، به لفظ قريه تعبير كرده ومى فرمايد:(واسْأَلِ الْقَرْيَةَ الَّتِى كُنّا فيها) (يوسف/82): «پدر از آبادى كه ما در آن بوديم، بپرس».
بنابر اين آيات، پيامبران همان طورى كه در آباديهاى كوچك به وظيفه تبليغ برمى خاستند، در آبادى بزرگ نيز انجام وظيفه مى نمودند، بلكه از برخى آيات استفاده مى شود كه پيامبران، در مراكز حساس وبزرگ مشغول تبليغ مى شدند وطبعاً شعاع تبليغ آنان به اطراف نيز مى رسيد; هرگز خدا در هر ده وبخشى پيامبرانى بر نمى انگيخت، بلكه با برانگيختن آنان در مركزى، حجت را بر تابعان آن مركز تمام

صفحه 8
مى كرد، چنان كه مى فرمايد:(وَ ما كانَ رَبُّكَ مُهْلِكَ القُرى حَتّى يَبْعَثَ فِى أُمِّها رَسُولاً). (القصص/59)
ودر آيه ديگر مى فرمايد:(ذلك مِنْ أنْباءِ القُرى نَقُصُّهُ عَلَيْكَ)(هود/100) وباز مى فرمايد:(تِلْكَ القُرى نَقُصُّ عَلَيْكَ مِنْ أنْبائِها)(اعراف/101)«اينها سرگذشت آباديهاست كه براى تو بازگو مى كنيم.»
قرآن زندگى گروه كوچكى مانند اصحاب كهف را مطرح مى كند. آنان هر چند پيامبر نبودند، ولى كار آنان رنگ الهى داشت وبسان پيامبران، براى حفظ درخت توحيد در قلوب، دست اززندگى شسته وخانه وكاشانه را ترك گفتند; همچنان كه سرگذشت «ذوالقرنين» را، در همين رابطه مطرح مى نمايد.
نتيجه: موضوع داستانهاى قرآن، از شرافت وبرترى خاصى برخوردار است، ومحور كار پيامبران ومبارزات حق طلبانه آنان، در قلمرو هدايت وتبليغ است واگر از غير آنان سخن مى گويد، به خاطر هدفى است كه آن را تعقيب مى نمايد.

2ـ اهداف قصص

يكى از ويژگيهاى قصص قرآن، اهداف آنهاست. داستانسرايان و وقايع نگاران، غالباً جز سرگرمى ووقت گذرانى وتهييج لذات مادى وخيالى، هدف ديگرى ندارند وكمتر اتفاق مى افتد داستانسرايى، هدف معنوى وتربيتى را دنبال كند، البته هرگز مدعى آن نيستيم كه در ميان داستانهايى كه به وسيله دست بشر تنظيم مى شود، چنين اهدافى وجود ندارد، بلكه مدعى آن هستيم كه تأثير مثبت اين نوع از قصه و داستان، نسبت به جنبه منفى آن كم است. خواجه ابوالقاسم فردوسى چنين مى گويد:
بسى رنج بردم در اين سال سى *** عجم زنده كردم بدين پارسى
سى سال در تأليف شاهنامه خود رنج برده ودر نتيجه شصت هزار بيت به

صفحه 9
عنوان شاهنامه تحويل جامعه ايرانى داده است كه به درستى، از نظر ادبى وحفظ زبان پارسى شاهكار است، ولى اگر از اين جنبه صرف نظر كنيم، بزرگترين هدف، ايجاد غرور ملّى وآشنا ساختن مردم اين مرز وبوم، با شاهان و فرمانروايانى است كه كمتر در مرز عدالت گام بر مى داشتند ونشانه بارز آن اين است كه وى تاريخ ايران را بر حسب سلسله شاهان نوشته است. آرى، در اين ميان شعراى نامدارى مانند سعدى ومولوى هستند كه با طرح قصصى، انسانها را با يك رشته درسها وعبرتها آشنا مى سازند، ولى همان سعدى پند ده، در گلستان، باب خاصى به عنوان عشق وجوانى دارد كه خالى از بد آموزى نيست وبه خاطر همين انگيزه هاى بد، استادان زبان فارسى، اين بخش را در مكتبخانه ها تدريس نمى كردند وخود نگارنده نيز كه مدتها در اين نوع مكتبخانه ها درس خوانده،به ياد دارم كه استادم مرحوم ميرزا محمود فاضل مراغى1 از تدريس اين بخش، سرباز زد ومن كه آن روز كودك خردسالى بيش نبودم، از نكته آن آگاه نگشتم، ولى بعدها كه به مسائلى برخوردم، ضرر اين بخش را لمس كردم. قرآن در آيات مختلف، اهداف قصص را به اين گونه بيان مى كند:

الف: پند واندرز

قرآن، با بيان زندگى پر نشيب وفراز اقوام وملل ـ كه چگونه از قله سعادت، در سراشيبى ذلّت وبدبختى قرار گرفته اند ـ درسها مى آموزد وعبرتها را ترسيم مى كند; چنان كه مى فرمايد:(لَقَدْ كانَ فِى قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لاُِولِى الألْبابِ)(يوسف/111) «در بازگويى زندگى اقوام گذشته،مايه هاى عبرت براى خردمندان است.» ودر آيه

1 . معلّم فرزانه و خوشنويس ماهر كه با بيان بسيار شيرين وجذّاب، كتابهاى گلستان وبوستان سعدى، ابواب الجنان مرحوم خطيب قزوينى وتاريخ معجم را چهل سال تدريس كرده بود. وى فرزند محقق فاضل، شيخ احمد مراغى است كه از شاگردان شيخ انصارى بوده ودر سال 1310 در گذشته است.

صفحه 10
ديگر، اين نوع سرگذشتها را مايه يادآورى مى داند، چنان كه مى فرمايد:(وذكرى لِلْمُؤمِنينَ). (هود/120)
اين نوع دروس ومايه هاى عبرت، در تبيين زندگى مستكبرانى به دست مى آيد كه فريب زرق وبرق دنيا را خورده وگستاخى را به حدّى رسانده بودند كه ادّعاى خدايى مى كردند. در باره اين گروه وامثال آنهاست كه قرآن به پيامبر دستور مى دهد داستانشان را براى مردم بازگو كند تا آنان بينديشند، چنان كه مى فرمايد:(فاقْصُصِ القَصَصَ لعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرون)(اعراف/176)«سرگذشتها را بازگو كن تا آنان بينديشندوعبرت بگيرند» اگر داستانهاى ساخته وپرداخته دست بشرى به قوه خيال نيرو مى بخشند، قرآن از آن طريق انديشه انسان را تقويت مى كند.

ب: وحدت هدف در دعوت پيامبران

آيات قرآن گواهى مى دهد كه تمام پيامبران، براى هدف واحدى برانگيخته شده اند، چون از يك منبع الهام مى گيرند، چنان كه مى فرمايد:(وَلَقَدْ بَعَثْنا فِى كُلِّ أُمَّة رَسُولاً أنِ اعْبُدُوا للّهَ وَ اجْتَنِبُوا الطاغُوتَ)(نحل/36) «در ميان هر جمعى، پيامبرى برانگيختيم كه]اى[ مردم خدا را بپرستيد واز پرستش طاغوت بپرهيزيد.»
قرآن در اثبات اين سخن، زندگانى پيامبران را مطرح مى كند و روشن مى سازد كه همگى در هدف وروش، وحدت نظر داشته وانسجام كاملى، بر تبليغ آنان حاكم بوده است. مراجعه به سرگذشت و مبارزات شيخ الأنبيا نوح ومقايسه آن با زندگى سراپا انقلابى حضرت موسى ومسيح، يكسان بودن هدف وانسجام در دعوت را كاملاً ثابت مى كند واين يكى از نتايج نامرئى داستانهاى قرآن است وروشن مى شود كه بر همگى يك روح حكومت كرده ويك انديشه سايه افكنده است وهيچ گونه تضادى در منطق ودوگانگى در دعوت نداشته اند. به خاطر همين است كه بايد به همه آنان ايمان آورد ودر ميان آنان فرقى نگذاشت، چنان كه مى فرمايد:(لا نُفَرِّقُ

صفحه 11
بَيْنَ أحَد مِنْ رُسُلِهِ) (بقره/285)«منطق همه مؤمنان اين است كه ما ميان آموزگاران الهى فرقى نمى گذاريم وهمه را مبعوث الهى مى دانيم.»

ج: تقويت قلب پيامبر

معلّمان الهى در مسير تبليغ و دعوت، با انواع ناملايمات روحى وجسمى روبرو بوده اند وپيوسته با جاهلان وضرب وشتم آنان، سروكار داشته اند. بازگويى ناملايمات مصلحان پيشين، در درجه نخست، مايه تقويت قلب پيامبر وآرامش خاطر او، سپس مايه دلگرمى مصلحان ديگر است، زيرا روشن مى شود كه ناكامى آنان، معلول قصور وتقصير نبوده، بلكه اين سنت، بر همه حاكم بوده است واگر تقصيرى هست، مربوط به خود امتهاست، چنان كه مى فرمايد:
(وكُلاّ ً نَقُصُّ عَلَيْكَ مِنْ أنْباءِ الرُّسُلِ ما نُثَبِّتُ بهِ فُؤادَكَ) (هود/120) «ما سرگذشت پيامبران را از نظر تقويت قلب وروح تو بازگو مى كنيم.»
تا اين جا با موضوعات قصص واهداف آنها آشنا شديم. بحث سوّمى كه لازم است انجام بگيرد، تبيين ويژگيهاى آنهاست كه اين قسمت از اهميّت خاصى برخوردار است. هر چند تبيين موضوع قصص، به گونه اى ويژگيهاى داستانهاى قرآن را روشن كرد، امّا ويژگيهاى قصص قرآن ،منحصر به موضوع آنها نيست، بلكه ويژگيهايى ديگرى نيز دارد كه به آنها اشاره مى كنيم:

1: واقعى بودن داستانها

از آن جا كه قرآن،از نقل سرگذشت پيامبران وامّتها به عنوان ابزار هدايت نه سرگرمى ونه تقويت لذتهاى خيالى بهره مى گيرد، پيوسته داستانهاى واقعى وحقيقى را مطرح مى كند ورويدادهايى را ياد آور مى شود كه در آزمايشگاه تاريخ، نتيجه بخشيده وتأثير آن مسلّم وروشن بوده است. مسلّماً انسان با خواندن چنين

صفحه 12
رويدادهايى كه از متن واقعيت سرچشمه گرفته، تحت تأثير آن قرار مى گيرد وثمره هاى تلخ وشيرين آن را كه عينيّت خارجى داشته به جان مى پذيرد، درحالى كه ديگر داستانسرايان به چنين شرطى ملتزم نيستند، چه بسا با ترسيم يك حادثه خيالى، هدفى را تعقيب مى كنند كه جنبه هاى تربيتى آن ـ چون از خيال نويسنده، سرچشمه مى گيرد ـ كمتر از داستانهاى واقعى خواهد بود.
رمان نويسى در جهان امروز، جايگاه بزرگى دارد وغالباً در خدمت تحريك لذايذ وهمى وخيالى است وبه خاطر همين هدف، مورد پذيرش واقع شده ونتايج آن محسوس وملموس است، ولى نتايج تربيتى ومعنوى آنها كمتر است، زيرا خواننده داستان به خوبى مى داند، چنين واقعياتى وچنين نتايجى، جز در خيال نويسنده، در جاى ديگرى وجود ندارد، از اين جهت به آن كمتر اهميّت مى دهد. به خاطر اين نكته است كه قرآن، داستانهاى خود را با كلمه (بالحق)توصيف مى كند ومى فرمايد:(إنّ هذا لَهُوَ القَصَصُ الحَقُّ) (آل عمران/62) «اين است داستانهاى صحيح وپا برجا.» ودر جاى ديگر مى فرمايد: (نَحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ نَبَأَهُمْ بِالحَقِّ)(كهف/13) «ما سرگذشت صحيح اصحاب كهف را براى تو گزارش مى كنيم.» واز اين طريق، روشن مى سازد كه اين داستانها، از واقعيّت برخوردار بوده وساخته وپرداخته انديشه وخيال نيست.

2 ـ تصحيح تحريفها

داستانهاى قرآن، غالباً در تورات ودر ديگر كتابهاى آسمانى نيز آمده است. ولى انسان به هنگام مطالعه زندگى پيامبران وامّتهاى آنان در تورات، به مطالبى بر مى خورد كه ساحت آموزگاران الهى، از آن پيراسته است. چنان كه ما اين مسائل را در آينده ياد آور خواهيم شد وپس از تبيين زندگى هر پيامبر از قرآن، گزيده هايى از تورات خواهيم آورد وپس از مقايسه، آسمانى بودن قرآن را ثابت خواهيم نمود.

صفحه 13
قرآن با طرح داستانهاى خود، به طور غير مستقيم به تصحيح تحريفهاى كتابهاى به اصطلاح آسمانى پرداخته وخود را به عنوان معيار حق، مطرح مى سازد وبه اين ويژگى در مواردى اشاره مى كند، چنان كه مى فرمايد:(وَأنْزَلْنَا إِلَيْكَ الكِتابَ بِالحَقِّ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ الكِتابِ وَ مُهَيْمِناً عَلَيْهِ) (مائده/48) «ما قرآن را به حق بر تو فرو فرستاديم كه تصديق كننده كتابهاى پيشينيان ودر عين حال مهيمن ونگهبان بر آنهاست.» وشما با مقايسه سرگذشت آدم در تورات، و قرآن، به اين ويژگى، به صورت ملموس پى مى بريد.

3 ـ گزيده گويى در داستان

داستانسرايان به خاطر هدفى كه دارند،همه سرگذشت را از آغاز تا به انجام با تمام جزئيات بيان مى كنند وگاهى به آن آب وتاب مى بخشند وقصه كوچكى را به صورت يك داستان بزرگ جلوه مى دهند; در حالى كه هدف قرآن از بيان سرگذشتها هدايت امّتها وعبرت گيرى آنان است. از اين جهت گاهى همه قصه را مطرح مى كند وگاهى تنها قسمتى را بيان مى نمايد كه هدف او را تأمين مى سازد. از اين جهت مى بينيم داستان يوسف يك جا، از آغاز تا پايان آمده است، در حالى كه داستان آدم وسرگذشت او با تمام خصوصيات، يك جا مطرح نشده، بلكه در سوره هاى مختلف، قسمتهايى از آن آمده است.
از اين بيان، پاسخ اين پرسش كه چرا قرآن داستانهاى آدم ونوح ويا ديگر پيامبران را، در سوره هاى مختلف تكرار كرده است، روشن مى شود. زيرا هدف، هدايت مردم وآگاه ساختن آنهاست. گاهى شرايط بلاغت ايجاب مى كند كه به بخشى از قصه اشاره شود تا از آن نتيجه مطلوب به دست آيد. اگر نام حضرت آدم، در نُه سوره، وحضرت نوح در چهارده سوره مطرح شده است، به خاطر آن است كه هدف، استشهاد به آن قصه است. از اين لحاظ به بخشى از سرگذشت آنان اشاره

صفحه 14
مى شود تا نتيجه مطلوب وروشنى به دست آيد.
بنابر اين، قرآن در طرح داستانها، روشهاى گوناگونى را براى خود اتخاذ كرده وهمگى در چارچوب هدايت وعبرت آموزى، مى گنجد. عجيب اينجاست كه تكرار برخى از قصه ها به صورت كلى يا بخشى از آن، از بلاغت وعظمت ادبى آنان نمى كاهد، در حالى كه اين نوع تكرار در سخنان بشرى، از عظمت بيان دوّم مى كاهد، يعنى سخن دوّم فاقد عظمت سخن نخست است.
قرآن در تبيين قصص، در جايگاه يك واعظ يا معلّم دلسوزى قرار گرفته كه در نوبتهاى مختلف، داستان يا بخشى از آن را به عنوان شاهد گفتار خود مى آورد تا هدف او تأمين گردد وچنين تكرارى نه تنها مخلّ بلاغت نيست، بلكه احياناً مؤكّد آن است.
تا اينجا با موضوعات واهداف وويژگيهاى قصص قرآن به گونه اى فشرده آشنا شديم. اكنون نوبت آن رسيده است كه سرگذشت نخستين آدمى را كه بر اين كره خاكى گام نهاده وبه عنوان «ابوالبشر»، معروف شده بررسى كنيم.
در اينجا بر خود لازم مى دانم از همكارى و كمكهاى بى دريغ حجة الاسلام والمسلمين جناب آقاى شيخ على ربانى گلپايگانى در تدوين مجموع قصص انبيا تشكر و سپاسگزارى نموده و از خداوند متعال براى ايشان توفيق و كاميابى بيشتر خواهانم.
قم ـ مؤسّسه امام صادق (عليه السلام)
27 رجب 1413
برابر با 1/1/72

صفحه 15

پيامبر نخست

سرگذشت آدم ابوالبشر

محورهاى هشت گانه در زندگى او

سرگذشت آدم در سوره هاى قرآن

نام حضرت آدم در قرآن 25 بار، در 25 آيه ودر 9 سوره وارد شده است كه فهرست آن به اجمال چنين است:
بقره: آيه هاى 31، 33، 34، 35، 37; آل عمران: آيه هاى 33، 59; مائده: آيه 27; اعراف: آيه هاى11، 19، 26، 27، 31، 35، 172; اسراء: آيه هاى61، 70; كهف: آيه50; مريم: آيه 58; طه: آيه هاى 115، 116، 117 120، 121و يس: آيه 60.
سرگذشت او به طور گسترده در سوره هاى بقره، اعراف، حجر، اسراء، كهف وطه، وارد شده است.
نخستين حلقه از سلسله پيامبران، آدم ابوالبشر است. آدمى كه ريشه انسان كنونى به شمار مى رود وآنچه كه به نام انسان خوانده وناميده مى شود، به او منتهى مى گردد. او همين طور كه نخستين بشر مربوط به اين سلسله است، خود نيز از نخستين پيامبران است وما نيز نخستين سرگذشت از زندگانى پيامبران را با او آغاز مى كنيم:

صفحه 16
مجموع محورهايى كه در قرآن در باره زندگى آدم از آغاز آفرينش تا هبوط به زمين مطرح گرديده است، عبارت است از:
1ـ آفرينش انسان
2ـ آدم خليفه خدا بر روى زمين
3ـ تعليم اسماء به آدم
4ـ آدم مسجود فرشتگان
5ـ اسكان آدم در بهشت ونهى از شجره
6ـ مخالفت آدم با نهى از شجره ومسأله عصمت
7ـ هبوط آدم به زمين
8ـ سرنوشت فرزندان آدم
***

صفحه 17

1

آفرينش آدم

آيات موضوع

(إنَّ مَثَلَ عيسى عِنْدَ اللّهِ كَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِنْ تُراب). (آل عمران/59)
( وَلَقَدْ خَلَقْناكُمْ ثُمَّ صَوَّرْناكُمْ ثُمَّ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لآدَمَ...). (اعراف/11)
(وَلَقَدْ خَلَقْنَا الإنْسانَ مِنْ صَلْصال مِنْ حَمَإ مَسْنُون). (حجر/26)
(وإذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ إنّى خالِقٌ بَشَراً مِنْ صَلْصال مِنْ حَمَإ مَسْنُون* فَإذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحى فَقَعُوا لَهُ ساجِدينَ). (حجر/28ـ 29)
(وَلَقَدْ خَلَقْنَا الإنْسانَ مِنْ سُلالَة مِنْ طين). (مؤمنون/12)
(...وَبَدأ خَلْقَ الإنْسانِ مِنْ طين * ثُمَّ جَعَلَ نَسْلَهُ مِنْ سُلالَة مِنْ ماء مَهين * ثُمَّ سَوّاهُ وَ نَفَخَ فيهِ مِنْ رُوحِهِ). (سجده/7ـ9)
(إذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ إنّى خالِقٌ بَشَراً مِنْ طين * فَإذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فيهِ مِنْ رُوحى فَقَعُوا لَهُ ساجِدينَ). (ص71ـ72)
(إنّا خَلَقْناهُمْ مِنْ طين لازِب). (صافات/11)
(خَلَقَ الإنْسانَ مِنْ صَلْصال كَالفَخّارِ). (الرّحمن/14)

ترجمه آيات

1ـ آفرينش عيسى نزد خدا، مانند آفرينش آدم است كه او را از خاك

صفحه 18
آفريد.
2ـ ما شما را آفريديم، سپس صورتگرى كرديم، سپس به فرشتگان گفتيم كه بر آدم سجده كنيد.
3ـ ما انسان را از گل خشكيده ] گلى كه هنگام برخورد با چيزى صدا مى كند[ آميخته با گل متغيّر تيره رنگ، آفريديم.
4ـ به ياد آور آنگاه كه پروردگارت به فرشتگان گفت: من بشرى از گل خشكيده لجن تيره رنگ مى آفرينم،آنگاه كه او را پرداختم ]اندام او را به صورتى متناسب آفريدم [ و در او از روح خود دميدم، بر او سجده كنيد.
5ـ انسان را از چكيده گل آفريديم.
6ـ آفرينش انسان را از گل آغاز كرد، آنگاه آفرينش وبقاى او را در آب بى ارزش قرار داد، سپس آفرينش او را به حدّ كمال رسانيد ودر آن روحى از جانب خود دميد.
7ـ آنگاه كه پروردگارت به فرشتگان گفت: من بشرى را از گل مى آفرينم، پس از اينكه آفرينش آن را به پايان رسانيدم ودر آن روحى از خود دميدم، بر او سجده كنيد.
8ـ ما او را از گل چسبنده آفريديم.
9ـ انسان از گل خشكيده مانند سفال آفريده شده است.

تفسير موضوعى آيات

از مجموع اين آيات استفاده مى شود كه آفرينش آدم، در سه مرحله انجام گرفته است:

مرحله نخست: خاك متحوّل

1ـ خاك 2ـ گل 3ـ گل چسبنده 4ـ گل تيره رنگ قالب ريزى شده 5ـ چكيده گل 6ـ گل خشكيده كه به هنگام برخورد با چيزى،صدا مى كند مانند:سبو وسفال.

صفحه 19
مجموع اين حالات ششگانه، حالات مختلف يك چيز هستند وماده واقعى در همگى يكى است. براى آگاهى از متون آيات مربوط به اين امور ششگانه، از هر كدام به ذكر يك آيه اكتفا مى كنيم:

1ـ خاك

(إنّ مَثَلَ عِيسى عِنْدَ اللّهِ كَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِنْ تُراب ثُمَّ قالَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ). (آلعمران/59)
« آفرينش عيسى نزد خدا مانند آفرينش آدم است كه او را از خاك آفريد وسپس به او گفت: باش، پس او نيز هستى يافت.»

2ـ گل

(الَّذى أحْسَنَ كُلَّ شَيء خَلَقَهُ وَ بَدَأَخَلْقَ الإنْسانِ مِنْ طين). (سجده/7)
«خدايى كه هر چيزى را به نيكوترين وجه آفريد وآفرينش انسان را از گل آغاز كرد.»
نيز در اين موضوع، به سوره انعام: آيه 2، سوره اعراف: آيه 12، سوره اسراء: آيه 61 وسوره ص: آيه 71و76 مراجعه كنيد.

3ـ گل چسبنده

(إنّا خَلَقْناهُمْ مِنْ طين لازِب). (صافات/11)
«ما آنها را از گل چسبنده آفريديم.»

4ـ گل تيره رنگ

(وَلَقَدْ خَلَقْنَا الإنْسانَ مِنْ صَلْصال مِنْ حَمَإ مَسْنُون). (حجر/26)
«ما انسان را از گل خشكيده ] گلى كه هنگام برخورد با چيزى، صدا مى كند[

صفحه 20
لجن تيره رنگ، آفريديم.»
ونيز در همان سوره به آيه هاى 28و33 مراجعه فرماييد.

5ـ چكيده گل

(وَلَقَدْ خَلَقْنَا الإنْسانَ مِنْ سُلالَة مِنْ طين ). (مؤمنون/12)
«ما انسان را از چكيده گل آفريديم.»

6ـ از گل خشكيده مانند سفال

(خَلَقَ الإنْسانَ مِنْ صَلْصال كَالفَخّارِ). (الرّحمن/14)
«انسان را از گل خشكيده مانند سفال آفريديم.»
به همين مضمون در سوره حجر: آيه هاى 26، 28 و33 وارد شده است. اين آيه بيانگر ماده نخستين آفرينش آدم وبه گونه اى آفرينش همه انسانهاست ومسلّماً اين امور ششگانه، مستقيماً مربوط به حالات ماده نخستين آدم ابوالبشر است وقرآن به نحوى، آن را به همه نسبت مى دهد ومى فرمايد:(خَلَقْناكُمْ مِنْ تُراب)ويا (خَلَقْناهُمْ مِنْ طين لازِب)وماده انسان در اين حالات ششگانه، تغييرات كيفى داشته وهرگز تغييرات جوهرى ودگرگونى نوعى به نوع ديگر، نداشته است.
البته قرآن كتاب علوم طبيعى نيست، ولى به خاطر اهداف تربيتى، تحوّلات ششگانه اى را كه روى ماده نخست، انجام گرفته متذكر مى گردد، تا انسان متكبّر وخود خواه بداند كه چگونه دست قدرت ورحمت حق او را از پست ترين حالات، به عاليترين مدارج رسانيده است.

مرحله دوم: مرحله تصوير

قرآن تصويرپردازى آدم را دومين مرحله آفرينش انسان مى داند، چنان كه مى فرمايد:(وَلَقَدْ خَلَقْناكُمْ ثُمَّ صَوّرناكُمْ ثُمَّ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لآدَمَ فَسَجَدُوا إلاّ

صفحه 21
إبْليسَ لَمْ يَكُنْ مِنَ السّاجِدينَ) (اعراف/11).
«ما شما را آفريديم. آنگاه صورتگرى كرديم، سپس به فرشتگان گفتيم كه بر آدم سجده كنيد. جز ابليس همگى سجده كردند.»
اكنون بايد ديد مقصود از تصويرپردازى پس از خلقت چيست؟ توضيح اين مطلب بستگى دارد به اينكه مقصود از خلقت در اين آيه بيان و روشن شود كه: لفظ «خلق» گاهى در ايجاد وآفرينش به كار مى رود وگاهى در تقدير واندازه گيرى، چنان كه عرب مى گويد:خلق الخيّاط الثوب: يعنى خيّاط پارچه را اندازه گرفت. معناى دوم اگر در جاى خود صحيح باشد، در مورد اين آيه صحيح نيست، زيرا مقصود از آن، ايجاد وآفريدن است; به گواه آنكه پس از جمله:(خَلَقْناكُمْ)جمله (ثُمَّ صَوَّرْناكُمْ) را مى آورد وناگفته پيداست، تصوير با آفرينش ماده نخستين، مناسب است، نه با اندازه گيرى علمى كه با فقدان ماده نيز صدق مى كند.
اكنون بايد ديد مقصود از تصوير چيست؟ مفهوم تصوير همان تسويه است كه در آيه ديگرى وارد شده چنان كه مى فرمايد:(وَ إذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ إنّى خالِقٌ بَشَراً مِنْ صَلْصال مِنْ حمإ مَسْنُون فَإذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فيهِ مِنْ رُوحى فَقَعُوا لَهُ ساجِدينَ). (حجر/28ـ29) 1
با مقايسه اين دو آيه، مفهوم خلقت وتصوير روشن مى شود، زيرا: جمله (خالِقٌ بَشَراً مِنْ صَلْصال)تفسير و بيان:(إنّا خَلَقْناكُمْ) در آيه مورد بحث است; چنان كه جمله:(فَإذا سَوَّيْتُهُ) بيان ديگرى از:(ثُمَّ صَوَّرْناكُمْ)است. تنها يك تفاوت ميان دو آيه است وآن اينكه: محور بحث، در آيات سوره حجر، خلقت آدم است ودر آيه مورد بحث (اعراف/11) آفرينش تمام انسانهاست. از آنجا كه قرآن خلقت آدم را خلقت تمام انسانها

1 . ترجمه هر دو آيه گذشت.

صفحه 22
تلقى مى كند، مراحل خلقت او را به تمام انسانها نسبت مى دهد. مراجعه به آيات مربوط به آفرينش انسان، اين مطلب را روشن مى سازد.1
بنابر اين، پس از آفرينش انسان از گل خشكيده كه مرحله نخست حساب مى شود، مرحله تصوير وتسويه آغاز مى گردد. كه همان مرحله صورتگرى و تصويرپردازىِ ظاهرى انسان،پيش از دميدن روح در كالبد آدمى است، زيرا آن مرحله سوّم آفرينش است كه بيان خواهيم كرد.
نكته قابل توجّه اينجاست كه قرآن در سوره اعراف در بيان مرحله دوّم، از لفظ ثُمَّ استفاده كرده وفرموده است:(وَ لَقَدْ خَلَقْناكُمْ ثُمَّ صَوَّرناكُمْ)ولى در سوره «حجر» از حرف فاء (ف) بهره گرفته، چنان كه فرموده است:(...مِنْ حَمَإ مَسْنُون فَإذا سَوَّيْتُهُ).
از اختلاف در تعبير مى توان استفاده كرد كه فاصله اين دو مرحله، چندان زياد نبوده، به گونه اى كه مى توان در باره آن از هر دو نوع عطف بهره گرفت. ولى از اينكه كلمه «واو» را به كار نبرده واز حروفى بهره گرفته است كه نشانه ترتيب است، مى توان استفاده كرد كه آفرينش دفعى نبوده، بلكه ترتيب بر آن حاكم بوده است. البته اين مطلب نه به آن معناست كه ميليونها سال، ميان دو نوع آفرينش، فاصله بوده است، زيرا اين، يك نوع تحميل انديشه، بر قرآن است. همينقدر مى توان گفت كه ميان دو خلقت، ترتيب وفاصله اى به صورت مجمل وجود داشته است.

مرحله سوم: مرحله دميدن روح

مرحله سوم نفخ روح ويا دميدن روان، در كالبد اوست. اگر انسان موجود برترى به شمار مى رود، به خاطر همين مرحله است كه او را به صورت معجونى چند

1 . به سوره سجده، آيه 8 مراجعه فرماييد.

صفحه 23
بعدى در آورده: از يك نظر داراى عقل، فكر وانديشه است كه وى را به پايه فرشتگان مى رساند واز نظر ديگر، مجهز به غرايز نفسانى است كه اگر در تعديل آنها نكوشد، از اوج كمال به حضيض ذلّت سقوط مى كند. قرآن اين مرحله از خلقت را چنين بيان مى كند: (فإذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحى فَقَعُوا لَهُ ساجِدينَ). «آنگاه كه او را پرداختم]اندام او را به صورتى متناسب آفريدم[ ودر او از روح خود دميدم بر او سجده كنيد.» وبه همين مضمن آيه 72 سوره ص، است.
البته همگى مى دانيم خدا نه جسم است ونه روح، ولى خدا روح انسان را به خاطر عظمت آن، به خود اضافه مى كند; چنان كه كعبه را به خاطر عظمتش، به خود نسبت مى دهد ومى گويد:(أنْ طَهِّرا بَيْتِىَ للطَّائِفينَ) (بقره/125) «خانه ام را براى طواف كنندگان، از بتها پاك گردان.»
در احاديث اسلامى نيز ماه مبارك رمضان، به «شهر اللّه» توصيف شده است واين يك نوع اضافه تشريفى است كه در هر زبان وملتى رايج است چنان كه در كشور ما مجلس شورا را، «خانه ملّت» مى خوانند.
قرآن در اين مرحله، خلقت آدم ابو البشر را، پايان يافته تلقى مى كند وبه خاطر اين روح الهى واستعدادهاى گوناگون كه در او نهفته است، دستور مى دهد كه همگى بر اين اعجوبه خلقت، سجده كنند واو را تعظيم نمايند. قرآن در باره تغيّرات وتبدلاتى كه ممكن است، در اثناى اين مراتب سه گانه رخ داده باشد، ساكت است وهرگز نمى توان چيزى را بر قرآن تحميل كرد. دقت در آيات ياد شده، نظريه طرح مستقل آفرينش انسان ـ موجودى نشأت يافته از دو مرحله پيشين كه براى خود از روز نخست، طرح مستقلى داشته است ـ را تأييد مى كند. در اين مورد طرح ديگرى نيز وجود دارد وآن طرح مشترك آفرينش انسان، با ديگر جانداران است كه همگى به يك اصل بازگشته وبه مرور زمان تكامل يافته اند. اين همان طرح مشترك است كه در علوم طبيعى يونان، به آن به صورت يك احتمال اشاره شده وبعداً به وسيله گياه

صفحه 24
شناسان وجانور شناسان غربى مانند«لامارك» و«داروين»، تأييد شده است. هر چند در اين مدّت فرضيه هاى گوناگونى مطرح گرديده وباطل شده است،اما اصل طرح مشترك وبه اصطلاح تكامل انواع، محفوظ مانده است. ولى آيا مى توان، آيات قرآن را بر اين طرح منطبق كرد؟ اين همان مطلبى است كه در باره آن به صورت فشرده سخن خواهيم گفت.

طرح مستقل يا طرح مشترك

نظريه طرح مستقل، در باره انسان اين است كه او از روز نخست، به همين شكل وكيفيت فعلى بوده واگر مرور زمان تفاوتهايى در وى پديد آورده است، مربوط به حالات وعوارض او مى باشد، نه اينكه تغييرات در مراحلى، به پايه اى مى رسيد كه نوعى را به نوع ديگر منقلب مى ساخته ونوع جديدى، پديد مى آورد.
در حالى كه طرح مشترك، در باره انسان وديگر جانداران، اين است كه همه جانداران، به يك ويا چند نوع انگشت شمار، باز مى گردند وبه تدريج تفاوتهايى در آن پديد مى آيد وسرانجام، نوعى به نوع ديگر منقلب شده، وانواع زيادى پديد آمده است.
بحث ما در اينجا، فقط قرآنى است وبا نظريه هاى دانشمندان علوم طبيعى سروكارى نداريم، زيرا ورود در اين بحث، سخن را طولانى كرده وما را از بحث قرآنى باز مى دارد.
ظاهر آيات ياد شده، همان مسأله طرح مستقل را بيان مى كند، هر چند آدم در پيمودن اين طرح مستقل، سه مرحله را، به نحوى كه گفته شد طى كرده است.
برخى مى خواهند با استفاده از آيات مربوط به آفرينش آدم ـ خصوصاً آياتى كه ماده نخست را چيزى مانند «صلصال» وشبيه«فخار» مى داند ـ دور نمايى از تحولاتى را كه روى ماده نخست انجام گرفته ترسيم كنند، آنان در اين نظريه، از يك رشته

صفحه 25
استعاره ها وتشبيه ها كمك گرفته ومى گويند:«چينى سازان وكوزه گران، براى ساختن يك كوزه ويك كاسه، از ابتدا صدها شكل متوالى، به گل دستكارى اش مى دهد، تا چيزى را كه مى خواهد پديد آورد. شكل انواع گلدان، كاسه، تغار، كوزه، سبو، خمره وغيره در ابتدا يكى است، ولى به تدريج شكل هاى ديگرى ظاهر مى شود، تا آنكه به شكل ونوع منظور، منتهى مى گردد. گل خام وبى قدرت، مقاومتى در برابر عوامل مخرب ندارد وبر اثر گرما سفت وسخت مى شود اما عكس العمل تمام سفالها، در مقابل حرارت يكسان نيست; برخى ذوب ويا ناقص مى شوند و بعضى كه جنس خاك آنها، ناخالصى نداشته وگل آنها كاملاً پرورش داده شده باشد، در مقابل حرارت، كاملاً مقاوم بوده وسالم وخوشرنگ از كار در مى آيند.»1

پيشداورى اساس اين برداشت است

هدف از استخراج اين مفاهيم از آيات، چيزى جز يك پيشداورى در باره خلقت انسان نيست كه آن، اثبات تكامل تدريجى انسان وتحوّل وى از نوعى به اين نوع است ولذا مى گويند:«كوزه گر براى ساختن يك كوزه، از ابتدا صدها شكل متوالى، به گل دستكارى اش مى دهد...» ووجود انواع در زمان وشرايط مختلف زندگى، در نظر او بسان وجود كوزه سفال در كوره سوزان است. يعنى همانطور كه عكس العمل سفالها، در برابر حرارت يكسان نيست، همچنين مقاومت جانداران، در برابر شرايط گوناگون يكسان نمى باشد ودر نتيجه بخشى از جانداران نابود مى شوند وبرخى كه توانايى بيشترى دارند وشايسته بقا وزندگى هستند، محفوظ مى مانند. به اين ترتيب انواعى كه انسان از آنها تحوّل يافته، بر اثر ضعف وناشايستگى نابود گرديده اند وتنها انسان باقى مانده است.

1 . خلقت انسان، ص125ـ127.

صفحه 26
ولى اگر ما ذهن خود را از اين مسائل خالى كنيم، از اين آيات، بيش از اين نمى فهميم كه شكل نخست انسان، بسان خاك خشكيده بوده كه در پرتو عنايات الهى، داراى كمال وروح گرديده، واوست كه به اين موجود بى مقدار، اين همه كمال بخشيده است. امّا ديگر خصوصيات كه اين نويسنده، در باره ماده چينى وسفال وسازندگان آن دو، تصوّر كرده وبر ماده انسان وسازنده آن نيز تلويحاً نسبت داده، هرگز از اين بيان مفهوم نمى گردد.
قرآن از مجموع خصايص ماده سفالى، فقط يك خصيصه را متذكر است وآن اينكه «انسان را از گل چسبنده آفريديم.»1 ناگفته پيداست كه اگر چسبنده نباشد، شكلى كه در آن روح دميده شود پديد نمى آيد.
به عبارت ديگر: هدف، تشبيه ماده انسان به «فخّار»2 است، نه تشبيه خالق وآفريننده او به چينى ساز وكوزه گر. هميشه در تشبيه، صفت بارز مشبه به را، در نظر مى گيرند، نه تمام خصوصيات او را.اگر مى گوييم زيد شير است، يعنى در شجاعت، نه در يال وكوپال، يا سم، دم ،بدبويى دهان وغيره.
اگر اين نظريه، بى دليل است، نظريه مقابل آن نيز، بى گواه است چه اينكه تمام حالات مختلف ماده نخستين، دفعى بوده وفاصله زمانى، ميان آنها وجود نداشته است; زيرا هيچ بعيد نيست اين مراحل كه ما نام آنها را «حالات ماده نخستين» انسان گذارديم، در فواصل خاصى (نه خيلى طولانى) از زمان انجام گرفته باشد. اتفاقاً برخى از اخبار نيز، بر آن گواهى مى دهد.3 خلاصه، قرآن در اين مورد ساكت است ونمى توان چيزى را بر آن تحميل كرد.

1 . (إنّا خَلَقْناهُمْ مِنْ طين لازِب). (صافات/11)
2 . (خَلَقَ الإنْسانَ مِنْ صَلْصال كَالْفَخّار) . (الرّحمن/14)
3 . بحار الأنوار: ج11، ص120، به نقل از «سعد السعود» ابن طاووس.

صفحه 27
گاهى اين پيشداوران، از به كار رفتن لفظ«ثمّ» در برخى از آيات،1 استظهار مى كنند كه ميان دو مرحله ( آفرينش وتصوير)، فاصله زيادى وجود داشته كه مؤيّد تكامل تدريجى آفرينش آدم است. ولى در گذشته، ياد آور شديم كه اين لفظ، هر چند حاكى از وجود فاصله ميان دو مرحله است، اما هرگز، بر مقدار آن دلالت نمى كند. همانطور كه احتمال دارد فاصله اين دو مرحله، هزاران سال باشد، همچنين احتمال دارد كه چند ساعتى، بيش نبوده است.
با توجه به آيات ياد شده، گويا فاصله ميان آفرينش و تصويرپردازى بسيار اندك بوده زيرا در برخى از آيات2 در تبيين اين مرحله حرف «فاء» به كار رفته است كه خود حاكى، از ترتيب بدون وقفه است، به نوعى كه مى توان گفت: فاصله مهمى در كار نبوده است، چه آنكه در يك مورد، لفظ «ثمّ» ودر مورد ديگر حرف «فاء» به كار برده است.

قرآن ومدعيان تحوّل انواع

برخى خواسته اند در باره انسان نخست، مراحل ديگرى اثبات كنند كه منطبق با نظريه طرفداران تكامل باشد وآيات قرآن را نيز بر آن منطبق سازند. در اين ميان به آياتى كه مهمترين آنها اين آيه است، استدلال مى كنند:
(إنَّ اللّهَ اصْطَفى آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إبْراهيمَ وَ آلَ عِمْرانَ عَلَى العالَمينَ * ذُرِّيةً بَعْضُها مِنْ بَعْض وَ اللّهُ سَميعٌ عَليمٌ). (آل عمران/33ـ34)
«خداوند آدم ونوح وفرزندان ابراهيم وعمران را بر جهانيان برگزيد، فرزندانى كه برخى از نسل برخى ديگرند، خداوند شنوا وداناست.»

1 . در آيه:(وَلَقَدْ خَلَقْناكُمْ ثُمَّ صَوَّرْناكُمْ ثُمَّ قُلْنا لِلْمَلائِكة...). (اعراف/11)
2 . در آيه:(إنّى خالقٌ بَشراً مِنْ صَلْصال مِنْ حَمَإ مَسْنُون * فَإذا سَوّيْتُهُ...) (حجر/28ـ 29) وتسويه در اين آيه، تعبير ديگرى از «تصوير» است.

صفحه 28
اما شيوه استدلال از اين آيه بر نظريه تكامل، چنين است: اين آيه نام«آدم» را مانند «نوح» و«ابراهيم»، به صورت خاصى ياد مى نمايد وبيان روشنى، راجع به وضع ومحيط پيدايش آدم نيز دارد، زيرا: لفظ (اصطفى)به معناى برگزيدن وانتخاب كردن است برگزيدن هر فرد از ميان جمع همسان وهمنوع او صورت مى گيرد. نوح وهر يك از بر گزيدگان آل ابراهيم وآل عمران، به نص آيه، از ميان قوم خود يعنى مردمى كه با آنها زندگى مى كردند، انتخاب شدند. طبعاً همين وضع، براى آدم كه شرايط خاصى براى او در آيه ذكر نشده، نيز فراهم بوده است، يعنى او هم، از ميان هم نوعان خود كه از نظر جسمى ووضع زندگى مثل او بودند، گزينش شده است.1
پايه استدلال اين است كه «عالمين» در آيه، به معناى مردم معاصر با آدم ويا نوح است. در اين صورت لازمه برگزيدن آدم، اين خواهد بود كه در زمان وجود او، همنوعى مانند او، وجود داشته باشد. چنين تفسيرى براى لفظ «عالمين»، بر خلاف معناى لغوى وقرآنى آن است;زيرا آنجا كه در قرآن، از لفظ «عالمين»، موجودات عاقل وذى شعور اراده مى گردد، مقصود تمام جهانيان وهمه انسانهايى است كه گام به اين پهنه نهاده اند، نه خصوص انسانهاى معاصر واين حقيقت با توجّه به آيات ديگرى كه ذكر مى گردد، روشن مى شود:
(وَ مَا اللّهُ يُرِيدُ ظُلْمَاً لِلْعالَمينَ). (آل عمران/108)
«خداوند براى جهانيان، ستمى نمى خواهد.»
(إنَّ أوَّلَ بَيْت وُضِعَ لِلنّاسِ لَلّذى بِبَكَّةَ مُبارَكاً وَ هُدىً لِلْعالَمينَ) (آل عمران/96).
«نخستين خانه اى كه در روى زمين، براى عبادت مردم بنا گرديد، همان

1 . خلقت انسان: 105ـ106.

صفحه 29
خانه ]كعبه در[ «مكه» است كه در آن بركت وهدايت جهانيان مى باشد.»1
بنابراين براى گزينش انسانى مانند آدم، لازم نيست كه در زمان خود او، همنوعى وجود داشته باشد. بلكه با در نظر گرفتن تمام انسانهاى روى زمين كه آينده در اين پهنه، گام خواهند نهاد، امر گزينش، انجام مى گيرد ومقصود از گزينش، اين است كه او را با كمالات وخصايصى، آفريده كه هرگز در باره انسانهاى ديگر، چنين كارى انجام نگرفته است. از مفاد آيه برمى آيد كه خدا، از ميان تمام انسانهاى قرون واعصار، افراد معدودى را برگزيد، نه اينكه آنان را بر انسانهاى پيشين، يا معاصر خويش انتخاب نمود.
طرفداران نظريه تحوّل انواع، به آيات ديگرى نيز، استدلال كرده اند 2 كه هرگز نمى توان بر آنها، نام استدلال نهاد زيرا جز تحميل رأى بر آيه، معناى ديگرى ندارند.

نتيجه بحث

با ملاحظه آيات وارده در آفرينش انسان نخست، مى توان گفت: آهنگ آيات قرآن، آهنگ خلقت مستقل انسان است. اگر هم ميان آفرينش آدم از خاك تا انسان نخست، مراحلى از قبيل انواع متحولى بوده است، هرگز قرآن به چنين انواعى اشاره نمى كند، به ويژه كه دلايل طرفداران تكامل انواع، از دايره تئورى بيرون نرفته وهنوز اذعان وايمان دانشمندان را صد در صد، به خود جلب نكرده است از طرف ديگر

1 . در اين مورد به سوره بقره/251، شعراء/ 165، اعراف/140 وعنكبوت/29، مراجعه فرماييد. دراين آيات مقصود از «عالمين»، همه انسانها وجهانيان است، نه انسانهاى معاصر.
2 . در اين بخش، به توضيح آياتى كه بيشتر مورد استدلال آنان است پرداختيم، يكى همين آيه «اصطفاء» است وديگرى آيه اى كه خلقت انسان را از «صلصال» و«فخّار» مى داند، سوّمى آيه اى است كه مرحله «تصوير» را با لفظ ثُمَّ عطف مى كند ناتوانى هر سه استدلال، در اين بخش كاملاً روشن گرديد.

صفحه 30
مضمون آيات نيز به گونه اى نيست كه صريحاً اين مراحل را رد كند; چه آنكه امكان چنين برداشتى دارد واگر روزى تكامل انواع، در پيدايش انسان نخست به مرحله قطعيت برسد، قرآن مناقض آن نخواهد بود.

بقاى نسل انسان نخست

قرآن پس از بيان آفرينش انسان نخست، بقاى نسل او را از راه لقاح وآميزش انسان نر وماده مى داند. در اين مورد آيات فراوانى، در سوره هاى مختلف وارد شده است كه ما به صورت فشرده، به برخى از آنها اشاره مى كنيم:
(وَبدَأَ خَلْقَ الإنْسانِ مِنْ طين * ثُمَّ جَعَلَ نَسْلَهُ مِنْ سُلالَة مِنْ ماء مَهين) (سجده/7ـ 8) «آفرينش انسان را از گل آغاز كرد، آنگاه آفرينش نسل وبقاى انسان را در آب بى ارزش قرار داد.»
قرآن گاهى از مايه بقاى نسل، به لفظ «ماء» وگاهى به لفظ«نطفه» ياد مى كند.1
نحوه تكامل نطفه را در رحم، قرآن در آيات مختلفى آورده و در سوره مؤمنون به تفصيل و به شكلى جامع مطرح كرده است كه هم اكنون به نقل وترجمه آن مى پردازيم:
(ثُمَّ خَلَقْنَا النُّطْفَةَ عَلَقَة فَخَلَقْنَا العَلَقَةَ مُضْغَةً فَخَلَقْنَا المُضْغَةَ عِظَاماً فَكَسَوْنَا العِظَامَ لَحْماً ثُمَّ أنْشأناهُ خَلْقاً آخَرَ فَتَبارَكَ اللّهُ أحْسَنُ الخالِقينَ). (سوره مؤمنون /14)
«آنگاه نطفه را به شكل خون بسته درآورديم، پس آن خون بسته را گوشت پاره

1 . به سوره هاى : فرقان: آيه 54، سجده: آيه8، مرسلات: آيه 20 وطارق :آيه 6. (در اين سوره ها لفظ «ماء» آمده است) ونيز به سوره هاى :نحل/4، كهف/37، حج/5، مؤمنون/13و14، فاطر/11، يس/77، غافر/67، نجم/46، قيامت/37، انسان/2 وعبس/19 مراجعه فرماييد.

صفحه 31
وگوشت پاره را استخوان ساختيم، سپس بر استخوان گوشت پوشانيديم، آنگاه (با دميدن روح) به او خلقت ديگر داديم، آفرين بر قدرت خدا كه بهترين آفريننده هاست.»
اين شجره نسب وجود انسان كنونى است وآگاهى از اين شجره، در هيچ انسانى ايجاد عقده وناراحتى نكرده وهرگز تحقير نشده است. امّا ديگر مكاتب كه انسان را زاده جانوران واز آن پس موجوداتى شبيه ميمون، سپس ميمونهاى انسان نما مى دانند، انسان را تحقير كرده ودر او يك نوع عقده حقارت واحساس كوچكى توليد مى كنند.
اگر قرآن در ارائه نسب آدم به مراحل نخست اشاره مى كند، هدف تربيت اوست، تا در باره صنع آفرينش دقّت كند ودر برابر خداى خود، سر تعظـيم فرو آورد وكبر ونخوت دامن او را نگيرد; آنگاه پيشانى خود را به عنوان شكر وسپاس به زمين بسايد، چنانكه پيرامون آن در پايان سرگذشت، تحت عنوان نكته ها واندرزها سخن خواهيم گفت.
***

صفحه 32

2

خلافت آدم در روى زمين

آيات موضوع

(وَ إذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ إنّى جاعِلٌ فِى الأرضِ خَليفَةً قالُوا أتَجْعَلُ فِيها مَنْ يُفْسِدُ فِيها وَ يَسْفِكُ الدِّماءَ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَ نُقَدِّسُ لَكَ قالَ إنّى أعْلَمُ ما لاتعْلَمُون). (بقره/30)
(...وَ اذْكُروا إذْ جََعَلَكُمْ خُلَفاءَ مِنْ بَعْدِ قَوْمِ نُوح...). (اعراف/69)
( واذْكُرُوا إذْ جَعَلَكُمْ خُلَفاءَ مِنْ بَعْدِ عاد...). (اعراف/74)
(...عَسى رَبُّكُمْ أنْ يُهْلِكَ عَدُوَّكُمْ وَ يَسْتَخْلِفَكُمْ فِى الأرْض...). (اعراف/129)
(فَكَذّبُوهُ فَنَجَّيناهُ وَ مَنْ مَعَهُ فِى الفُلْكِ وَ جَعَلْناهُمْ خَلائِفَ...). (يونس/73)
(وَعَدَ اللّهُ الّذينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِى الأرضِ كَمَا اسْتَخْلَفََ الّذينَ مِنْ قَبْلِهِمْ...). (نور/55)
(آمِنُوا بِاللّهِ وَ رَسُولِهِ وَ أنْفِقُوا مِمّا جَعلَكُمْ مُسْتَخْلَفينَ فيهِ...)(حديد/7).

ترجمه آيات

«و آنگاه كه پروردگار تو به فرشتگان گفت: من در زمين جانشينى قرار مى دهم، آنها گفتند: آيا در آنجا كسى را جانشين قرار مى دهى كه فساد وخونريزى مى كند وما با ثنا گويى تو را تسبيح وتنزيه مى كنيم؟

صفحه 33
خدا گفت: من مى دانم چيزى را كه شما نمى دانيد.»
«به ياد آريد آنگاه كه شما را جانشينانى پس از قوم نوح كرد.»
«به ياد آريد آنگاه كه شما را جانشينانى پس از قوم عاد كرد.»
«شايد پروردگار شما، دشمن شما را نابود كندوشماها را جانشينانى در روى زمين قرار دهد.»
5ـ («نوح) را تكذيب كردند; پس او وكسانى را كه در كشتى بودند، نجات داديم وآنان را جانشينانى(در روى زمين) قرار داديم.»
«خدا به افرادى از شما كه ايمان آورده اند وعمل نيك انجام داده اند، وعده داده است كه آنان را در زمين جانشين گرداند، چنانكه پيشينيان را جانشين قرار داد.»
«به خدا وپيامبر او ايمان بياوريد واز آنچه كه شما را در آن جانشين قرار داده است، انفاق نماييد.»
از موضوعات مهّم در داستان حضرت آدم، خلافت او در روى زمين است، خلافتى كه خدا پيش يا پس از خلقت او1 آن را با فرشتگان در ميان نهاد و به آنان گفت:من در روى زمين جانشينى مى گذارم. در اين هنگام با پرسش فرشتگان روبرو شد و گفتند: آيا كسى را در زمين جانشين قرار مى دهى كه در آن فساد وخونريزى مى كند؟:(وإذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكةِ إنّى جاعِلٌ فِى الأرْضِ خَليفَةً قالُوا أتَجْعَلُ فِيها مَنْ يُفْسِدُ فِيها وَيَسْفِكُ الدِّماءَ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ ونُقَدِّسُ لَكَ قالَ إنّى أعْلَمُ ما لاتَعْلَمُونَ). (بقره/30)
«و آنگاه كه پروردگار تو به فرشتگان گفت: من در زمين جانشينى قرار

1 . تعبير قرآن در اين مورد (إنّى جاعل) است، اگر جعل به قرينه برخى از آيات ديگر به معناى «خالق» باشد، گفتگو پيش از خلقت خواهد بود واگر به معناى «قرار دادن» باشد، محتمل است اين گفتگو پس از آفرينش او انجام گرفته باشد وشايد احتمال دوّم، نزديك تر به ظاهر آيات است.

صفحه 34
مى دهم، آنها گفتند: آيا در آنجا كسى را جانشين قرار مى دهى كه فساد وخونريزى مى كند؟ وما با ثناگويى تو را تسبيح وتنزيه1 مى كنيم (خطاب آمد) من مى دانم چيزى را كه شما نمى دانيد.»
در حقيقت پرسش به ظاهر اعتراض آميز آنان، اين بود كه اين موجود با سرنوشتى كه ما از آن آگاهيم، شايسته خلافت نيست واگر غرض از خلافت تسبيح وتنزيه توست، ما (كه به اين هدف عينيت مى بخشيم) شايسته تريم كه خليفه تو باشيم.
مسأله مهّم در اين جا، تفسير جانشينى آدم است واينكه خلافت او از جانب كيست؟ آيا از جانب خداست يا از جانب موجودات پيشين كه در روى زمين زندگى مى كرده اند؟ در اينجا احتمالات متعددى است كه مهّمترين آنها، همين دو احتمال است وبقيه آنها 2 چندان مهّم نيستند.
در حالى كه مطالب مربوط به آفرينش آدم، در قرآن به طور مكرر وارد شده است، ولى دو مطلب مربوط به او، فقط يك بار به طور صريح در قرآن آمده است: يكى مسأله جانشينى وى، ديگرى تعليم اسمها به اوست. ازاين رو هاله اى از ابهام، اين دو موضوع را در بر گرفته است.

1ـ جانشينى از جانب خدا

مقصود از جانشينى آدم، نمايندگى او در روى زمين از جانب خداست وبه

1 . ثناگويى مربوط به صفات جمال او و تسبيح و تنزيه، مربوط به صفات جلال حق تعالى است، تو گويى هر يك مكمل ديگرى است وايجاب بدون سلب وسلب بدون ايجاب كافى نيست وبايد در كنار حمد وثنا، تسبيح وتنزيه نيز باشد.
2 . مانند جانشينى از طرف ملائكه يا از طرف جن كه دور از ذهن ومساق آيه است. لذا در متن به دو احتمال اكتفا ورزيديم.

صفحه 35
اصطلاح، خليفه خدا در زمين است; همان طورى كه از نظر اعتقاد اسلامى، پيامبران وامامان، جانشينان خدا در روى زمين هستند. اما بسيار روشن است كه معناى خلافت آدم ويا تمامى فرزندان او كه در آينده خواهيم گفت، با مفهوم خلافت پيامبران وامامان، كاملاً متفاوت است.
گاهى تصور مى شود1 كه اگر مقصود، خلافت از جانب خدا باشد، بايد اين خلافت، بر يكى از دو محور زير دور بزند:
1ـ جانشينى در الوهيت واينكه آدم «اله» روى زمين باشد.
2ـ جانشينى او در ربوبيت وكردگارى واين كه آدم «ربّ» زمين ومدير ومدبّر آن باشد كه هر دو انديشه، شرك واز نظر قرآن محكوم است.
چگونه آدم مى تواند «اله» زمين باشد، در حالى كه قرآن مى فرمايد:(وَ هُوَ الّذى فى السَّماء إلهٌ وَ فى الأرْضِ إلهٌ)2«اوست خداى آسمان وخداى زمين» چگونه آدم مى تواند مدبّر وكارگردان زمين باشد، در حالى كه حكم ـ تكويناً وتشريعاً ـ از آنِ خداوند است:(إنِ الحُكْمُ إلاّ للّهِ). 3
طرح اين دو احتمال مايه شگفتى است، زيرا جهت جانشينى، منحصر به اين دو مطلب: «الوهيت» و«ربوبيت» نيست تا با نفى اين دو مسئله، جانشينى از جانب خدا منتفى گردد. بلكه جهات ديگرى نيز، مى تواند مايه خلافت آدم، از جانب خدا باشد كه اكنون بيان مى كنيم.

الف: نمايندگى به مفهوم نمايانگرى است

نمايندگى آدم از جانب خدا، از كيفيت آفرينش آدم، سرچشمه مى گيرد واو با وجود خود وكمالاتى كه در او نهفته است وآنچه را كه در آينده مى تواند به دست

1 . الفرقان: ج1، ص280.
2 . زخرف/ 84.
3 . انعام/ 57، يوسف/40،67 .

صفحه 36
آورد، مى تواند جمال وجلال خالق خود را حكايت كند وبه يك معنى آينه ايزدنما باشد.
به ديگر سخن: آدم با شئون وخصوصيات وجودى خويش، نمايانگر كمالات خالق خود مى باشد; به همين جهت، صلاحيت دارد نماينده او در روى زمين به شمار آيد ومظهر صفات حق باشد. درست است كه هر موجودى مطابق مرتبه وجودى خويش سهمى از كمال دارد، به همان نسبت از كمال آفريننده خود، حكايت مى كند; امّا چون هيچ موجودى از نظر كمال وجمال، به پايه انسان نمى رسد واز نظر صفات وافعال آنچنان كه او از صفات وافعال خالق خود حكايت مى كند، نمى تواند نمايانگر آن صفات و افعال باشد; مقام خلافت الهى به آدم داده شد. حتّى فرشتگان با آن حمد وثنايى كه دارند، نتوانستند اين مقام را به دست آورند.
در اين جا شيخ محمد عبده، در تفسير اين نوع خلافت، بيانى دارد كه ما فشرده آن را مى آوريم; او مى گويد: وحى ومشاهده هاى عينى، گواهى مى دهند كه خدا در جهان آفرينش، انواع گوناگونى را خلق كرده است; ولى همه اين انواع ـجز انسان ـ از نظر كمال وقدرت، كاملاً محدود بوده واز مرز خاصى فراتر نمى رود. براى توضيح اين مطلب، در باره فرشتگان وجمادات ونباتات وحيوانات سخن مى گويد.
فرشتگان كه حقيقت آنها براى ما مجهول است، و زبان وحى، فعاليت آنها راكاملاً محدود دانسته، آنان را چنين توصيف مى كند:(يُسَبِّحُونَ اللَّيلَ وَ النَّهارَ لايفتُرُونَ). (انبياء/20) «شب وروز،بدون سستى، خدا را تسبيح مى گويند.» وبازمى فرمايد: (وَإنّا لَنَحْنُ الصّافُّونَ * وَ إنّا لَنَحْنُ المُسَبِّحُونَ) (صافات/165ـ 166): «ماييم صف كشيدگان وماييم تسبيح گويان» از اين آيات وآيات ديگر كه درسوره«النازعات» وارد شده، روشن مى شود كه فعاليت فرشتگان، محدود

صفحه 37
است.1 اميرمؤمنان در توصيف فرشتگان چنين مى گويد: «فرشتگان برخى در حال سجودند وركوع ندارند، گروهى هميشه راكعند وراست نمى شوند، گروه ديگر صف كشيدگانى هستند كه هرگز در وضع خود دگرگونى نمى دهند وجمعى از آنان بدون خستگى تسبيح گويند وخواب به چشم آنان راه پيدا نمى كند2.»
محمد عبده اضافه مى كند كه:جمادات به خاطر فقدان علم، از دايره وجود خود تجاوز نمى كنند. نباتات هر چند فعاليتهاى گوناگونى دارند، امّا علم واراده (در صورت وجود علم واراده در گياه) در فعاليتهاى آنها مؤثر نيست. از اين رو نمى توان افعال نباتات را مظهر ونمايانگر عظمت فعل الهى دانست. حيوان هر چند داراى علم واراده است، ولى دايره فعاليت آن محدود است وشايسته نيست كه آن را مظهر جمال وكمال حق بدانيم.بنابر اين انسان شايسته مظهر جمال ونمايانگر كمال خداوند است، در حالى كه ضعيف3 وجاهل4 آفريده شده است وپيشروى او به سوى كمال، به كندى انجام مى گيرد; امّا آنگاه كه به حدّ كمال رسيد، تصرّفات او در آفرينش وقدرت نمايى او در جهان مايه شگفتى است. او در قلمرو هستى به تسخير حيوانات ونباتات پرداخته وتا آنجا كه مى تواند، كاينات را در خدمت خود قرار مى دهد، واستعداد وشايستگى وكيفيت تصرّف او آنچنان نامحدود است كه به مرور زمان، بر گسترش قدرت وعلم خود مى افزايد. در آن صورت چنين موجودى مى تواند نماينده خدا در روى زمين و بيانگر توانايى وعلم خداى خود باشد.5
اين مواهب و اين شايستگى كه به انسان داده شده است و مى تواند عجايب

1 . المنار، ج1، ص259ـ 260.
2 . «منهُم سجود لايركعون، وركوع لاينتصبون، وصافّون لايتزايلون، ومسبّحون لايسأمون، لايغشاهم نوم العيون.» (نهج البلاغه، خطبه 1)
3 . (وَ خُلِقَ الإنْسانُ ضَعيفاً).(نساء/28)
4 . (وَاللّهُ أخْرَجَكُمْ مِنْ بُطُونِ أُمّهاتِكُمْ لاتَعْلَمُونَ شَيئاً). (نحل/78)
5 . المنار: ج1، ص259ـ 260.

صفحه 38
آفرينش را آشكار سازد ورازهاى خلقت را بيان كند، موجب آن شده است كه باتمام خصوصيات خود، نشانه اى بر كمال خدا وعلم وسيع او باشد. اين موجودى كه به احسن تقويم خلق شده است، مى تواند بدين معنا خليفه خدا در روى زمين قرار گيرد وبا صفات وافعال خويش، آيت حق به شمار آيد.
بنابراين، خلافت انسان، در الوهيت ويا جانشينى، در تفويض افعال خدا نيست، بلكه به معناى «آيت» بودن اوست كه از جهات گوناگون، نشانه هايى در او از جمال پروردگار وجود دارد.

ب: نمايندگى او تصرّف در جهان است

شما مى توانيد اين خلافت از جانب خدا را، به گونه اى ديگر نيز، تفسير كنيد كه در حقيقت روى ديگر سكّه است وآن اينكه: خدا جهان را آفريد ودر آن مواهب ونعمتهايى قرار داد كه مسلّماً اين مواهب واين نعمتها بى جهت وبى هدف خلق نشده است. اين زمين آماده بهره بردارى واين حيوانات متنوع ومفيد، براى هدفى آفريده شده اند وآن هدف، در صورتى تحقق مى پذيرد كه موجود برترى، به اذن خداوند، در آنها تصرف كند وآن را آباد سازد ومواهب مكتوم آن را آشكار نمايد; چون آدم از جانب خدا براى تصرف در آفرينش مأذون است. تو گويى نماينده او در زمين است تا از گيتى وآنچه كه در آن است، بهره گيرد ودر آن تصرف كند. اين حقيقت را چه زيبا خداوند بيان فرموده است: (يا قَوْمِ اعْبُدُوا اللّهَ ما لَكُمْ مِنْ إله غَيْرُهُ هُوَ أنْشَأكُمْ مِنَ الأرْضِ وَ اسْتَعْمَرَكُمْ فِيها فَاسْتَغْفِروهُ...). (هود/61) «اى قوم من، خدا را عبادت كنيد براى شما جز او خدايى نيست. اوست كه شما را از زمين آفريد وعمران و آبادى آن را به شما واگذاشت، پس از او آمرزش طلبيد»
در اين آيه، دوجمله وارد شده است كه هر يكى از آنها مى تواند معادل جمله اى در آيه مورد بحث باشد:

صفحه 39
(هُوَ أنْشَأكُمْ مِنَ الأرض) معادل: إنّى جاعل فى الأرض
(وَاسْتَعْمَرَكُمْ فِيها) معادل: خليفة... .
از مقايسه اين دو جمله، مى توان مفهوم جانشينى آدم از سوى خدا را، به دست آورد وآن اينكه: او به نمايندگى از جانب خدا، در جهان تصرف مى كند واز مواهب آن در راه استكمال مادى ومعنوى خود بهره مى گيرد. شايد آيه ديگرى نيز، ناظر به همين معنا باشد، آنجا كه مى فرمايد: (وَ أنْفِقُوا مِمّا جَعَلَكُمْ مُسْتَخْلَفِينَ فيهِ...) (حديد/7) «از آنچه كه شما را جانشين در آن قرار داده ايم، انفاق كنيد.»
ناگفته پيداست كه مقصود از اين استخلاف، استخلاف از جانب خداست وجهت نمايندگى او، تصرّف در آفرينش ومواهب خداوندى به اذن اوست وچون جهان وآنچه در آن است، ملك خداست وانسان به اذن او در آن تصرّف مى كند، خداوند به جانشينان خود، دستور مى دهد كه از ملك او به ديگران انفاق كنيم.
خلاصه منوب عنه، در اينجا همان خداست وآدم جانشين او بر روى زمين است وكيفيت جانشينى او به يكى از دو نحو يا هر دو مى تواند باشد، كه به اين شرح است:
الف ـ با كمالات خود، حاكى از جمال وجلال حق حكايت مى كند.
ب ـ بر اثر خليفه بودن از جانب خدا،مجاز است كه در جهان ومواهب آن تصرّف كند وبه عمران وآبادى آن بپردازد. ماهر دو بيان را دو رويه براى يك نظريه مى دانيم وچيزى كه مى تواند اين نظريه را تحكيم كند، پاسخهاى اجمالى وتفصيلى است كه در آيه آمده است.
در پاسخ اجمالى مى گويد: چيزى را مى دانم كه شما فرشتگان نمى دانيد، يعنى اين جانشين در طول زندگى، دچار فساد وخونريزى مى شود، امّا داراى كمالاتى است كه به خاطر آن، شايستگى آفرينش ونمايندگى دارد.

صفحه 40
در پاسخ تفصيلى كه در آيه بعد آمده است، مسأله تعليم «اسما» را ياد آور مى شود كه آدم، تحمّل فراگيرى آن را داشت وفرشتگان توانايى آن را نداشتند. ما در آينده در باره تعليم «اسما» سخن خواهيم گفت واين مزيت نيز، سبب مى شود كه آدم جامه هستى بپوشد وخليفه خدا گردد واگر مقصود، خلافت از جانب خدا نباشد، ذكر پاسخ تفصيلى وجه واضحى نخواهد داشت.
در اينجا نكته سوّمى است كه مى تواند مجوز نمايندگى آدم، از جانب خدا باشد و آن اينكه در نسل اين جانشين، هر چند انسانهاى فاسد وخونريز بسيار است، امّا در صلب او انسانهاى والا وپاكدامن نيز وجود دارد كه حجتهاى پروردگار، بر مردم به شمار مى روند. شكوفايى چنين گلهاى خوشبو از اين شجره، مجوز آن است كه او را بيافريند وخليفه خود در زمين قرار دهد.1
تا اينجا با نظريه نخست، آن هم به دو بيان آشنا شديم. اكنون وقت آن رسيده است كه نظريه دوّم را بيان كنيم:

2ـ جانشينى از گذشتگان

خلاصه اين نظريه آن است كه آدم ابو البشر، نخستين انسانى نيست كه گام در پهنه هستى نهاده است، بلكه پيش از او جانداران مسئول ومكلّفى 2 در روى زمين زندگى مى كرده اند وبه عللى منقرض شده اند،بنابر اين مقصود از خلافت، جانشينى آدم از جانب اين گروه از پيشينيان است واصولاً خلافت به معناى رفتن يكى وآمدن ديگرى است. چنانكه قرآن مى فرمايد:(وَ هُوَ الّذى جَعَلَ اللّيلَ وَ النَّهارَ خِلْفَةً) (فرقان/62) «اوست كه شب وروز را جانشين يكديگر قرار داد.»

1 . تفسير قمى:ج1،ص37:«اجعل من ذريّته عباداً صالحين وأئمّة مهديّين واجْعَلْهُمْ خُلَفاء...».
2 . در روايت نام آن «بنو الجان» آمده است. به تفسير برهان :1/74، حديث 7 مراجعه شود.

صفحه 41
دراين صورت، مقصود از آيه مورد بحث اين است كه خدا به فرشتگان گفت: من موجودى مى آفرينم كه جانشين موجودات پيشين باشد. اين حقيقت، در صورتى به خوبى روشن مى شود كه بدانيم قرآن، هر امّت نويى را كه پس از امّت قبلى آمده، خليفه پيشينيان خوانده است، چنانكه در باره قوم نوح مى فرمايد: (وَجَعَلْناهُمْ خَلائِفَ وَ أغْرَقْنَا الَّذينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا)(يونس/73):«نوح ومؤمنان را جانشين ساختيم وتكذيب كنندگان آيات خود را غرق كرديم.»
در باره قوم هود مى خوانيم:(وَاذْكُرُوا إذْ جَعَلَكُمْ خُلَفاءَ مِنْ بَعْدِ قَوْمِ نُوح) (اعراف/69) «هود به قوم خود گفت: به خاطر بياوريد كه خداوند شما را پس از قوم نوح جانشينان خود قرار داد.»
در باره قوم صالح چنين مى گويد: (وَاذْكُرُوا إذْ جَعَلَكُمْ خُلَفاءَ مِنْ بَعْدِ عاد) (اعراف/74) «به خاطر آوريد كه خداوند شما را پس از نابودى عاد، جانشينان خود قرار داد.»
در اين سه آيه«خلائف» و «خلفاء» جمع «خليفه» است و مربوط به جانشينى از پيشينيان است. مؤيد اين نظريه نيز آيه كريمه ديگرى است كه مى گويد:(وَعَدَ اللّهُ الّذينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ عَمِلُوا الصّالِحات لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِى الأرْضِ كَمَا اسْتَخْلَفَ الّذين مِنْ قَبْلِهِمْ)(نور/55): «خدا به افرادى از شما كه ايمان آورده اند و عمل نيك انجام داده اند، وعده داده است كه آنها را در زمين جانشين گرداند چنانكه پيشينيان را جانشين قرار داد.»
وروشنتر از اين آيه، گفتار موسى به قوم خود است كه مى فرمايد:(عَسى رَبُّكُمْ أنْ يُهْلِكَ عَدُوَّكُمْ وَ يَسْتَخْلِفَكُمْ فِى الأرْضِ)(اعراف/129) «اميد است پروردگار شما، دشمنانتان را نابود كند وشما را، جانشينان آنان قرار دهد.»
از مجموع اين آيات، استفاده مى شود كه امتهاى پسين، خليفه امتهاى پيشين به شمار مى روند ودر مجموع مى توان گفت: استخلاف آدم نيز، بسان استخلاف

صفحه 42
اقوام بعدى است كه نماينده انسانهاى پيشين بوده اند. در برخى از روايات اين نكته آمده است كه مى تواند مؤيّد اين نظريه باشد وآن اينكه فرشتگان ديده بودند كه پيشينيان در روى زمين فساد مى كردند وخونريزى مى نمودند1.
البته اين تأييد نه به آن معناست كه قضاوت وداورى فرشتگان، بر اساس قياس ظنى بوده است، تاگفته شود چگونه فرشتگان قياس ظنى را، مدرك داورى خود قرار دادند، بلكه مفاد آن اين است كه فرشتگان، از وحدت ماهيت دو موجود آگاه شده، از اين رو به حكم:«حكم الأمثال فيما يجوز وفيما لايجوز، واحد» به چنين داورى دست زدند وچنين انديشيدند كه موجود پسين مانند موجود پيشين، به غرايز شكننده، مجهز است وطبعاً قانون شكن ومفسد خواهد بود; چنان كه پيشينيان نيز به خاطر داشتن چنين مشتركاتى، دست به فساد وخونريزى مى زدند.
اين مطلب در صورتى روشن مى شود كه بدانيم خداوند قبلاً به فرشتگان، ماده آفرينش آدم را بيان كرده بود; چنانكه مى فرمايد:(إذْ قالَ رَبُّكَ لِلْملائِكةِ إِنِّى خَالِقٌ بَشراً مِنْ طِين) (ص/71) «آنگاه كه پروردگارتو به فرشتگان گفت: من بشرى از گل مى آفرينم». آنان در سايه آشنايى، به وضع بشر خاكى كه به خشم وشهوت مجهز است وبا توجه به اينكه پيشينيان نيز، با اين دو نيرو، مجهز بودند وفساد كردند، از حكمت آفرينش بشر سؤال كردند كه: چرا چنين موجودى را مى آفرينى ويا خليفه خود قرار مى دهى؟
حق اين است كه هر دو نظريه، با توجّه به آيات قرآن قابل پذيرش است; ولى نظريه نخست، از استوارى بيشترى برخوردار است; زيرا همان طور كه بيان كرديم خدا مسأله «تعليم اسماء» را پس از اين جريان ياد آور مى شود واينكه آدم، شايستگى فوق العاده اى داشت كه «اسماء» را آموخت; ولى چنين شايستگى در

1 . تفسير برهان: ج1، ص74، حديث 3 (حديث هشام بن سالم):«لولا انّهم قد كانوا رأوا من يفسد فيها ويسفك الدماء».

صفحه 43
فرشتگان نبود. طرح اين مسأله، گواه بر اين است كه اين خلافت، به خاطر داشتن امتياز عظيم، خلافت الهى است، نه خلافت نوعى، از نوع ديگر وگرنه طرح اين مسئله چندان تناسبى نخواهد داشت; چنانكه خدا، در جانشين قرار دادن قوم هود، به جاى قوم نوح وقوم صالح، به جاى قوم هود; از چنين تعليلهايى ياد نكرد واز آن سخن به ميان نياورد. حاصل پاسخ اين است كه: اين خليفه كه شما او را چنين وچنان توصيف مى كنيد، در كنار آن، داراى استعداد فوق العاده اى است كه مى تواند «اسماء» را از خدا بياموزد ودر رتبه اى ديگر، معلّم فرشتگان گردد. در اين صورت، او صلاحيت دارد كه جانشين خدا در روى زمين ـ چه از نظر حكايت كمال وچه از نظر تصرّف در آفرينش ـ باشد.

جانشينى، از آنِ نوع آدم است

از اينكه خدا گفتار ملائكه را ـ كه اين موجود، چنين سرنوشتى خواهد داشت ـ نفى نكرد، گواه اين است كه اين جانشينى، مربوط به شخص آدم نيست، بلكه در خور نوع بنى آدم است. اجمال اين برداشت به اين شرح است:
آنگاه كه خدا به فرشتگان مى گويد: من در زمين خليفه قرار مى دهم، فرشتگان در پرسش به ظاهر اعتراض آميز خود مى گويند: آيا كسى را در روى زمين خليفه قرار مى دهى كه فساد مى كند وخونريزى مى نمايد؟ اگر مقصود از خليفه شخص آدم ابوالبشر بود، اين پرسش موضوعى نداشت; زيرا او هرگز فسادى نكرد وخونى نريخت; بلكه فرزندان او در فساد وخونريزى غوطهور شدند. اين پرسش، گواه بر اين است كه ملائكه نيز از مفهوم خلافت، جانشينى نوع آدم را فهميدند، سپس چنين پرسشى را مطرح نمودند.
اين مطلب در صورتى روشنتر جلوه مى كند كه بدانيم: در مسئله سجده بر آدم، شخص او مسجود ملائكه نبوده، بلكه سجده بر نوع او مورد نظر بوده است

صفحه 44
واگر بر شخص آدم سجده كردند، به خاطر اين است كه او نماينده تمام بنى آدم بوده است. اين كرامت نوعى كه او را مسجود ملائكه ساخت، نوع او را نيز، خليفه خدا در روى زمين قرار داد. به ديگر سخن: از گسترش معلول (بنى آدم مسجود ملائكه بودند) مى توان به دامنه علّت(خليفه بودن تمام انسانها از جانب خدا، نه شخص آدم) پى برد واگر خلافت، از آن شخص آدم ابوالبشر بود، مسجود بودن مطلق انسان بى مورد به نظر مى رسيد. امّا اينكه به چه دليل نوع انسان، مسجود ملائكه مى باشد، نه شخص آدم، در فصل ويژه آن سخن خواهيم گفت.
***

3

تعليم اسماء

آيات موضوع

(وَ عَلَّمَ آدَمَ الأسْماءَ كُلَّها ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى المَلائِكَةِ فَقَالَ أَنْبِئُونى بِأسْماءِ هؤلاءِ إنْ كُنْتُمْ صَادِقينَ). (بقره/31)
(قالُوا سُبْحَانَكَ لا عِلْمَ لَنا إلاّ ما عَلَّمْتَنا إنّكَ أنْتَ العَليمُ الحَكيمُ). (بقره/32)
(قالَ يا آدَمُ أنْبِئْهُمْ بِأسْمائِهِمْ فَلَمّا أنْبَأهُمْ بِأسْمائِهِمْ قالَ ألَمْ أقُل لَكُمْ إنّى أعْلَمُ غَيْبَ السَّمواتِ والأرْضِ وَ أعْلَمُ ما تُبْدُونَ وَ ما كُنْتُمْ تَكْتُمُون). (بقره/33)
(وَ ما أُوتيتُمْ مِنَ العِلْمِ إلاّ قَليلاً).(اسراء/85)
(الرَّحمنُ * عَلَّمَ القُرآنَ * خَلَقَ الإنْسانَ * عَلّمَهُ البَيانَ). (الرحمن/1ـ4)

ترجمه آيات

1ـ خدا همه اسماء را به آدم آموخت، آنگاه آنها را بر فرشتگان ارائه كرد

صفحه 45
وگفت: مرا از نامهاى آنها خبر دهيد، اگر راست مى گوييد.
2ـ گفتند:منزهى تو، ما دانشى جز آنچه كه تو به ما آموختى نداريم. حقا كه تو دانا وحكيم مى باشى.
3ـ خدا گفت:اى آدم، فرشتگان را از نامهاى آنها آگاه ساز; آنگاه آدم، فرشتگان را از نامهاى آنان آگاه ساخت، خدا گفت: به شما نگفتم كه من پنهانى هاى آسمان وزمين(اسرار) را مى دانم وبر آنچه آشكار و پنهان مى سازيد آگاهم.
4ـ از دانش به شما جز بهره اندكى داده نشده است.
5ـ خداى رحمان، قرآن را آموخت، انسان را آفريد، بيان را به او آموزش داد.
***

تفسير موضوعى آيات

از حوادث مربوط به «آدم ابوالبشر» مسأله تعليم «اسماء» به اوست واين حقيقت در قرآن، بسان خلافت او، فقط يك بار در سوره بقره، آيات (31 ـ33) واردشده است واگر تا حدى هاله اى از ابهام، اطراف اين معرفت قرآنى را فرا گيرد، به خاطر اين است كه اينها تنها آياتى است كه به طور صريح در باره آن وارد شده است وتفسير آن، در گرو دقّت در مفردات وجمله هاى آيات مورد بحث، به ضميمه روايات صحيح مى باشد.
مسألهُ تعليم «اسماء» را به دو گونه مى توان تفسير كرد وما هر دو را در اختيار خوانندگان گرامى قرار مى دهيم. نخست به توضيح مفردات آيه نخست مى پردازيم.

توضيح مفردات و جمله هاى آيات

1ـ اسماء: جمع اسم وآن در لغت عرب نام موجودات است ودر حقيقت اين

صفحه 46
لفظ از ماده «وسم» به معناى «نشانه» گرفته شده است; هر چند در ادبيات، اسم در مقابل فعل وحرف، معناى ديگرى دارد كه در اين جا مقصود نيست.
«الف ولام» در «الاسماء» در حالى كه مى تواند مفيد استغراق باشد، به قرينه جمله هاى بعدى، «عوض» از مضاف اليه است، يعنى «اسماء المسمّيات» يا «اسماء الأشياء.»
2ـ از جمله (ثُمَّ عَرَضَهُمْ) استفاده مى شود كه پس از آموزش اسماء به آدم، خدا«مسميات» اين اسماء وواقعيات آنها را، بر فرشتگان عرضه كرد. علّت ارائه مسمّيات اين است كه بعد، از فرشتگان مى خواهد كه اسامى آنها را، بيان كنند و اگر مسمّيات ارائه نمى شد، اين فرمان قابل طرح نبود.
3ـ متعلق جمله(إنْ كُنْتُمْ صادِقين) مذكور نيست، ولى با توجه به آيه قبل كه فرشتگان، تلويحاً خود را شايسته مقام خلافت دانسته ونسبت به خلافت آدم، لحن استعجاب دارند، مى توان گفت: متعلق اين جمله، ادعاى شايستگى آنان نسبت به مقام خلافت است.
4ـ جمله (يا آدَمُ أَنْبِئْهُمْ بِأَسْمائِهِمْ) حاكى است كه فرمان خداوند هنگامى متوجّه آدم شد كه هنوز ارائه مسمّيات، به قوت خود باقى بود وامكان داشت كه به آن با كلمه «بأسمائهم» اشاره شود.
5ـ جمله (إنّى أعْلَمُ غَيْبَ السَّمواتِ والأرضِ)حكايت از آن دارد كه در اين گفتگو، سرّ مكتوم وراز نهفته اى قرار داشت كه برفرشتگان مخفى بود و از اين طريق، آنان به آن راز پى بردند.
6ـ از گفتار خداوند:(وَأعْلَمُ ما تُبْدُونَ وَما كُنْتُمْ تَكْتُمُون) استفاده مى شود كه فرشتگان در گفتگوى خدا با آنان، مطلبى را آشكار كرده ومطلب ديگرى را پنهان داشتند وبا توجّه به سياق آيه بايد گفت: شگفتى آنان از خلافت آدم، قسمت آشكار سخن آنان وشايسته تر دانستن خود را از آدم، بخش پنهان آن بوده است.

صفحه 47
7ـ آموزش «اسماء» به آدم، از دو راه امكان پذير بود:
الف: مسمّيات را به نوعى در عالم تعليم احضار نموده آنگاه الفاظ واسامى آنها را تعيين نمايد، يعنى از طريق مشاهده مسمّيات، اسامى آنها معيّن شود.
ب: با بيان خواص وآثار اشياء، بدون ارائه مسمّيات، اسامى آنها راتعيين نمايد وياد آور شود كه اين لفظ، از آن موجودى است كه داراى چنين ويژگى است.
اين دو نوع آموزش، در بدو نظر در باره آدم محتمل است، امّا به حكم ضماير سه گانه در جمله هاى:(عَرَضَهُمْ)، (أنْبِئْهُمْ بِأسْمائِهِمْ)، (فَلَمَّا أَنْبَأَهُمْ بِأَسْمائِهِمْ) ونيز به حكم اسم اشاره (هؤُلاءِ) در جمله (بِأَسْماءِ هؤُلاءِ) بايد گفت: به هنگام آموزش، مسمّيات حاضر بوده. ولى چون مقام، مقام تفضيل آدم است، نه تنها آدم را از اسماء مسمّيات آگاه ساخت، بلكه از خصوصيات وجودى وآثار ويژه آنها نيز، او را مطلّع كرد وبه عقيده برخى، از اين طريق، آدم بر فرشتگان برترى يافت.
8ـ مسلّماً اين آيات سه گانه، بيانگر شايستگى آدم براى خلافت مى باشد وبا توجّه به اين اصل،بايد آنها را تفسير كرد وبه عبارت ديگر، بايد در جستجوى وجود يك شايستگى وامتياز، در آدم باشيم كه فرشتگان، فاقد آن باشند.
در اينجا دو نوع امتياز، مى توان براى آدم، تصوّر كرد كه ملائكه، فاقد آن بودند وهر يك از اين دو نوع امتياز، مبناى دو تفسير است كه در تفاسير با آن روبرو هستيم:
الف:امتياز، قائم به خود آدم ومسمّياتى بود كه بر ملائكه ارائه گرديد.
ب: امتياز، مربوط به شخص حضرت آدم بود (امتياز علمى).
وهر يك از اين دو امتياز، مى تواند مبناى تفسير آيه به شمار آيدكه به اين شرح است:

صفحه 48

1ـ امتياز وبرترى مسميات

خدا پس از تعليم «اسماء» به آدم، همراه با عرضه مسميات آنها بر فرشتگان، اشباح نورانى خلفاى وارسته را ارائه كرد كه هر يك در منازل علم وعمل، عاليترين مقام را به دست آورده وانسانهاى نمونه اى گشتند واز اين طريق، شايستگى كامل نسبت به خلافت الهى را احراز نمودند.
در اين تفسير، نكته جعل خلافت براى آدم، علاوه بر امتياز وجودى او، امتيازات مضاعفى است كه در نسل آدم وجود داشته وبراى ملائكه مكشوف گرديد. آنگاه همگى، به قصور خود در داورى اعتراف نموده وراز پنهان اين خلافت، بر آنان روشن گشت. چيزى كه اين نظريه را تأييد مى كند ظاهر آيه است; زيرا مفاد ظاهرى ضماير سه گانه واسم اشاره ياد شده اين است كه اين مسمّيات، موجودات عاقل واشباح كاملاً نورانى بودند. واينكه برخى از مفسران مسمّيات را، تمام انواع گرفته وآن را بر عاقل وغير عاقل گسترش داده اند، خلاف ظاهر آيه است. هر چند اگر دليلى بر گسترش باشد،مى توان آن را از طريق تغليب عاقل بر غير عاقل، در مقام استعمال توجيه كرد;چنان كه نظير آن را، مفسران در برخى از آيات ياد آور شده اند.1
علاوه بر اين، برخى از احاديث مستند ومعتبر كه مرحوم صدوق از امام صادقـعليه السّلامـ نقل مى كند، اين نظريه را تأييد مى نمايد كه خدا اسامى همه حجتهاى خود را به آدم آموخت. آنگاه آنها را كه ارواح بودند، برملائكه ارائه كرد وگفت: مرا از اسامى آنها خبر دهيد اگر ـ در اين گفتار كه: به خاطر تسبيح وتقديس شايسته تر از آدم مى باشيد ـ راستگو هستيد. فرشتگان گفتند: منزهى تو، ما جز آنچه كه به ما آموخته اى آگاه نيستيم. خدا به آدم گفت: فرشتگان را از اسامى

1 . مانند آيه (وَاللّهُ خَلَقَ كُلَّ دابّة مِنْ ماء فَمِنْهُمْ مَنْ يَمْشى عَلى بَطْنِهِ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَمْشى عَلى رِجْلَيْنِ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَمشِى عَلى أرْبَع...). (نور/45)

صفحه 49
آنها با خبر كن. وقتى فرشتگان از اسامى آنها آگاه شدندو در اين آموزش ـ به حكم ارائه مسمّيات ـ به عظمت منزلت ومقام آنها(بنى آدم) پى بردند، فهميدند كه آنها شايسته ترند كه جانشينان خدا در زمين باشند،آنگاه آنها(مسمّيات) را از ديدگاه فرشتگان، پنهان ساخت وبر ولايت ومحبت آنها از فرشتگان پيمان گرفت وفرمود: آيا من نگفتم كه بر نهفته هاى آسمان وزمين آگاهم ومى دانم آنچه را كه شما به آن آگاه نيستيد؟1
ممكن است گفته شود آنچه در اين روايت آمده، نمونه هاى بارز مسمّيات است وگرنه دايره مسمّيات گسترده تر از آن است كه در اين روايت به آن اشاره شده است. مشكل ضمير نيز از طريق تغليب حل مى گردد. اتفاقاًبرخى از روايات نيز، بر گستردگى مسمّيات وفزونى آن از دايره حجج، گواهى مى دهند كه مضمون آنها در نظريه دوّم خواهد آمد.2 ولى جاى اين سؤال، باقى مى ماند كه اگر ملاك امتياز آدم، كمالات نفسانى خود او وبرتريهاى ذاتى حجتهاى از نسل او بود وهمين علّت گزينش او به خلافت بوده است، حكمت اين تعليم گسترده مسمّيات چه بوده است؟
شايد حكمت آن آموزش گسترده، اين باشد كه آدم وحجتهاى الهى كه از نسل او به وجود خواهند آمد، پرچمداران هدايت ومديران جامعه بشرى، در زمين خواهند بود ولازمه چنين هدايت ورهبرى، آشنايى با منطق طبيعت واسرار جهان آفرينش است.از اينرو نه تنها آدم،بايد از اين علم گسترده بهره مند باشد، بلكه بايد انوار پاك از نسل او نيز به اين علم ودانش مجهّز گردند.
تا اينجا با نظريه نخست وكيفيت انطباق آن با ظاهر آيات آشنا شديم; در اين تفسير آنچه كه تعيين كننده خلافت براى آدم شد، امتيازات وجودى او وبرگزيدگان از

1 . برهان: ج1، ص73، حديث 2.
2 . مدرك قبل: ص75، روايات9، 10، 11.

صفحه 50
فرزندان او مى باشد. اين امتياز، يك امتياز تكوينى و وجودى است، نه علم آدم وآگاهى او در برابر علم وآگاهى ملائكه. خواه علم او منحصر به تعليم اسماى حجتهاى الهى بوده يا از آن وسيعتر بوده باشد.

2ـ امتياز علمى آدم بر فرشتگان

در اين تفسير برترى آدم بر فرشتگان، برترى علمى او مى باشد واين مطلب را به دو گونه مى توان بيان كرد:

الف: آموزش اسامى موجودات

خدا اسامى موجودات جهان را به آدم، آموخت1 حالا اين اسامى ولغات از چه مقوله اى بودند، قرآن از بيان آن ساكت است. يعنى در جهان موجودى باقى نماند مگر اين كه آدم، نام او را فرا گرفت و در مقام مذاكره، آن الفاظ را به كار برد وبه نسل خود منتقل ساخت هرگز نبايد اين مطلب را بى ارزش خواند، زيرا اگر در ميان بشر، لفظى براى معنايى تعيين نشده بود، گذشته از اينكه مفاهمه دچار مشكل مى شد، آثار گذشتگان نيز، به آيندگان منتقل نمى گشت. شايد آيه اى كه «بيان» را يكى از نعمتهاى بزرگ خدا مى شمارد، ناظر به همين مطلب باشد آنجا كه مى فرمايد:(الرّحْمنُ * عَلّمَ القُرآنَ * خَلَقَ الإنْسانَ * عَلّمَهُ الْبَيانَ)(الرحمن/1ـ4) «خداى رحمان قرآن را آموخت، انسان را آفريد، بيان را به او آموزش داد.»
خداوند پس از آموختن اسامى موجودات به آدم ابوالبشر، آنها(موجودات) را بر

1 . در برخى از روايات مرسل، وارد شده است كه امام ـعليه السّلامـ در پاسخ اين سؤال كه خدا به آدم چه آموخت؟ فرمود: سرزمينها، كوهها، دره ها، بيابانها، آنگاه به فرش خود نگريست وفرمود: اين را هم به او آموخت. در روايت ديگرى لفظ«اسماء» را اضافه كرده، مى فرمايد: اسامى بيابانها، وگياهان درختان وكوههاى زمين را به او آموخت.(برهان:ج1، ص75،احاديث: 9، 10و11).

صفحه 51
فرشتگان عرضه كرد وخواستار آن شد كه اسامى آنها را بگويند. آنگاه كه فرشتگان اظهار عجز وناتوانى كردند، به آدم فرمان داد تا آنها را از اسامى موجودات آگاه سازد. وقتى آنان را آگاه نمود، خداوند به آنان گفت: آيا من نگفتم كه نهفته هاى آسمان وزمين وآنچه را كه آشكار ويا پنهان مى نماييد، مى دانم؟ در نتيجه برترى آدم ـ به خاطر آگاهى او از اسامى وتعليم آنها به فرشتگان ـ بر آنان آشكار گرديد.
مشكلى كه در اين نظريه مى باشد اين است كه آموزش لغات واسامى موجودات جهان، هر چند نوعى فضيلت وبرترى به شمار مى رود، ولى اين برترى نمى تواند ملاك امتياز آدم، نسبت به فرشتگان باشد. زيرا اين آموزش اگر بر فرشتگان نيز مبذول مى شد، از نظر فضيلت با آدم، يكسان بودند وهيچ نوع امتيازى ميان آنان پديد نمى آمد. در حقيقت مثل اين است كه انسان، از ميان دو نفر كه هر دو استعداد آموزشى دارند، يكى را برگزيند وبه او تعليم دهد، آنگاه به او بگويد حالا تو به فرد ديگر آموزش بده، روشن است كه در اين صورت نمى تواند فرد نخست از فضيلت خاصى برخوردار باشد، جز اينكه معلّم، او را بر ديگرى ترجيح داده است. از طرفى هرگز نمى توان گفت: فرشتگان شايستگى آموزش لغات والفاظ را نداشتند، زيرا فرض اين است كه آدم آنان را آموزش داد.
گذشته از اين، گفتگوى خدا با آنان در مسئله جعل خلافت، گواه بر اين است كه آنان لغتى را دارا بوده واشيايى را مى شناختند واز وضع زمين وانسانهاى پيشين وفساد وخون ريزى آنان آگاه بودند، چيزى كه هست از اسامى همه موجودات، خبر نداشتند واز طريق آدم، آن را نيز آموختند.
بنابر اين، آموزش «اسماء» به آدم چندان فضيلتى نيست كه به موجب آن آدم شايستگى خلافت داشته باشد، و فرشتگان نداشته باشند.

صفحه 52

ب: آموزش اسرار هستى وآثار موجودات

در اين نظريه، تأكيد بر اين مطلب است كه آنچه خدا به آدم آموخت اسامى موجودات نبود، بلكه اسرار وخواص موجودات را به وى ياد داد واو از نظر وجود ذهنى، جهان دومى به شمار رفت. علّت اينكه آدم را براى اين آموزش برگزيد، شايستگى او براى دريافت اين اسرار وخواص بود، در حالى كه فرشتگان فاقد چنين شايستگى بودند; زيرا آفرينش انسان معجونى از غرايز گوناگون وروحياتى با ابعاد مختلف است و در همان حال كه بعد مادى دارد، از بُعد معنوى نيز برخوردار است. خدا غرايز حيوانى را در او با گوهر عقل وخرد، همراه ساخته واو با اين دو بال، در زندگى پرواز مى كند. يك چنين معجون عجيبى، قابليت آن را داشت كه از اسرار جهان وآثار ويژه موجودات آگاه گردد.
در حالى كه ملائكه، از نظر شايستگى تنها يك بُعد بيش ندارند. آفرينش آنها به گونه اى است كه فقط يك كار از آنها بر مى آيد. چنانكه در يكى از سخنان اميرمؤمنان ـعليه السّلامـ بعد خاص وجودى آنان تشريح شده است بنابر اين، استعداد شگرف آدم بود كه به او مجال آموزش بخشيد وشايسته خلافت ساخت. چيزى كه فرشتگان ، به خاطر محدود بودن استعداد فراگيرى همه علوم واسرار، فاقد آن بودند. از اينرو وقتى فرشتگان از برترى آدم، از نظر شايستگى آگاه شدند، به قصور خود اعتراف نمودند.
گذشته از اين، محيط زندگى آدم، ايجاب مى كرد كه از اسرار موجودات كره اى كه براى زندگى در آن آفريده شده بود، آگاه شود وعملاً از عهده مسئوليت سنگين خود ـ كه همان عمران وآبادى زمين وآشكار ساختن اسرار آن است ـ بر آيد. در حالى كه اين كار از عهده فرشتگان خارج بود وآنها به خاطر خصوصيات آفرينشى خويش نمى توانستند رسالت زندگى زمينى را ايفا نمايند.

صفحه 53
در اين نظريه نيز برترى آدم وملاك خلافت وى، علم اوست. هر چند علم او نيز مقدمه عمل وبه كار گرفتن آن در عمران وآبادى زمين است. البته اين نظريه خالى از نقاط ابهام نيست كه برخى از آن نقاط را ياد آور مى شويم، شايد اهل نظر در باره آنها بينديشند.
1ـ اين نظريه با ظاهر آيه تطبيق نمى كند، زيرا ظاهر آيه اين است كه «اسماء» را به آدم آموخت نه اسرار موجودات .افزودن آموزش اسرار موجودات، به بهانه اينكه آموزش لغات مهم نيست، تحميل يك نظريه بر آيه است. شما جمله هاى آيه را در نظر بگيريد، آنگاه اين نظريه را به آن عرضه كنيد:
(علّم آدم الأسماء)و(أنبئونى بأسماء هؤلاء)و(أنبئهم بأسمائهم) و(أنبأهم بأسمائهم) با وجود اين تعبيرهاى صريح، تفسير آن به آموزش اسرار موجودات چندان با آيه سازگار نيست.
2ـ در ميان فرشتگان، موجوداتى هستند كه قرآن از آنها در آيه اى با عنوان (فالمدبرّات أمراً) 1 ياد مى كند وافعالى براى آنان بر مى شمرد كه بدون علم، قيام به آن كارها امكان پذير نيست. چگونه ممكن است چنين موجوداتى، از اسرار نهفته در زمين ومحدوده آن آگاه نباشند، در حالى كه آنها كارگردانان جهان آفرينش هستند؟ در جايى ديگر از آنها، به «جنود» وسپاه غيبى تعبير شده است، چنانكه مى فرمايد:(وما يَعْلَمُ جُنُودَ رَبِّكَ إلاّ هُوَ) (مدّثّر/31) 2 «اين جنود غيبى پروردگار بودند كه به كمك مؤمنان شتافتند، در اين صورت چگونه ممكن است، از اسرار جهان بى اطلاع باشند؟.
3ـ جبرئيل امين كه حامل وحى الهى است ـ در حقيقت وحى، اسرار نهفته اى است كه بشر هنوز از درك عمق آن ناتوان است ـ چگونه ممكن است به

1 . نازعات/5.
2 . به سوره توبه/26، احزاب/9وانفال/12مراجعه شود.

صفحه 54
مقدار يك انسان از اسرار هستى ناآگاه باشد؟
ابهام اين نظريه در صورتى روشنتر مى شود كه فرشتگان را از مبادى فيض هستى بدانيم وبگوييم: هستى از جهان غيب و از طريق آنها، در عالم ماده ظاهر مى گردد. آيا مى توان اين وسايط فيض را ناآگاه دانست؟
آرى ممكن است مقصود از اين فرشتگان، شمارى از فرشتگان زمينى باشد كه آگاهى آنها، بسيار محدود وفقط از يك بُعد خاص برخوردار بوده وشايستگى آموزش اين نوع اسرار هستى را نداشتند.
4ـ ظاهر آيه اين است كه آنچه را آدم از خدا بدون واسطه آموخت، فرشتگان از او فرا گرفتند و از شگفتى بيرون آمده وشايستگى او را تصديق كردند واين خود گواه بر اين است كه آنچه مطرح شده، هر دو طرف، شايستگى آموزش آن را داشتند.
گاهى برخى از مفسران، ياد آور مى شوند كه فرشتگان، تنها اسامى را آموختند، نه مسمّيات و نه حقايق ذوات آنها را. زيرا نوع آفرينش آنها ـ به خاطر محدوديت ـ اجازه چنين آموزشى را به آنان نمى داد;1 ولى چنين تفسيرى هيچگونه گواه قرآنى ندارد.
اجمال سخن اينكه: مفسران اين مسئله را مسلّم گرفته اند كه امتياز آدم بر فرشتگان، امتياز علمى وى بود وفضيلت دانش اسماء، مايه شايستگى او براى خلافت شد. از اينرو ناچار شده اند، اين فضيلت را به شكل ياد شده در نظريه دوّم، مطرح كنند. بيشتر مفسران،2 در گذشته وحال همين نظريه را برگزيده اند.
اينها نظراتى است كه ما پيرامون تفسير اين آيه مطرح كرديم اما نظريه نخست كه ملاك برترى، وجود انسانهاى برتر، در نسل آدم است; بيشتر با ظاهر آيه تطبيق

1 . الفرقان:ج1، ص289.
2 . مجمع البيان:ج1، ص76، المنار، ج1، ص262، تفسير المراغى: ج1، ص83، 84 والميزان: ج1، ص117ـ118.

صفحه 55
مى كند.در پايان سخن ياد آور مى شويم كه:(وَما أُوتيتُم مِنَ العِلْمِ إلاّ قَليلاً). (اسراء/58)
***

4

آدم مسجود فرشتگان

آيات موضوع

(وَ إذْ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لآدَمَ فَسَجَدُوا إلاّ إبْليسَ أَبى وَاسْتَكْبَرَ وَ كَانَ مِنَ الْكَافِرينَ). (بقره/34)
(وَلَقَدْ خَلَقْناكُمْ ثُمَّ صَوّرْناكُمْ ثُمَّ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لآدَمَ فَسَجَدُوا إلاّ إبْليسَ لَمْ يَكُنْ مِنَ السَّاجِدينَ).
(قالَ ما مَنَعَكَ ألاّ تَسْجُدَ إذْ أمَرْتُكَ قالَ أنَا خَيْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنى مِنْ نار وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طين). (اعراف/11ـ12)
(فَإذا سَوّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فيهِ مِنْ رُوحى فَقَعُوا لَهُ ساجِدِينَ).
(فَسَجَدَ الْمَلائِكَةُ كُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ * إلاّ إبْليسَ أَبى أَنْ يَكُونَ مَعَ السَّاجِدينَ).
(قالَ يا إبْليسُ ما لَكَ ألاّ تَكُونَ مَعَ السّاجِدينَ).
(قالَ لَمْ أكُنْ لأَسْجُدَ لِبَشَر خَلَقْتَهُ مِنْ صَلْصال مِنْ حَمَإ مَسْنُون). (حجر/29ـ33)
8 ـ (فَإِذا سَوَّيتُهُ ونَفَخْتُ فيهِ مِنْ رُوحِى فَقَعُوا لَهُ ساجِدِينَ).
( فَسَجَدَ المَلائِكَةُ كُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ).
10ـ (إلاّ إبليسَ اسْتَكْبَرَ وَ كَانَ مِنَ الْكافِرين).

صفحه 56
11ـ (قالَ يا إبْليسُ ما مَنَعَكَ أن تَسْجُدَ لِما خَلَقْتُ بِيَدَىَّ أَسْتَكْبَرْتَ أمْ كُنْتَ مِنَ العالينَ).
12ـ (قالَ أنَا خَيْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنى مِنْ نار وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طين).(ص/72ـ76)

ترجمه آيات

1ـ آنگاه كه به فرشتگان گفتيم: براى آدم سجده كنيد; همگان سجده كردند، مگر ابليس كه سركشى نمود وكبر ورزيد واز كافران گرديد.
2ـ شماها را آفريديم، آنگاه صورتگرى كرديم; سپس به فرشتگان گفتيم: براى آدم سجده كنيد; همگان سجده كردند، جز ابليس كه از سجده كنندگان نبود.
3ـ خدا به ابليس گفت: چه چيز تو را از سجده بر آدم ـ آنگاه كه امر كردم ـ باز داشت؟ گفت: من از او بهترم، زيرا مرا از آتش واو را از گِل آفريده اى.
4ـ آنگاه كه آفرينش او را كامل كردم و روح خود در آن دميدم، براى او سجده كنيد.
5ـ فرشتگان همگى سجده كردند، جز ابليس كه امتناع ورزيد تا از سجده كنندگان باشد.
6ـ خدا گفت:اى ابليس، چه چيزى تو را مانع شد تا از سجده كنندگان باشى؟!
7ـ ابليس گفت: من هرگز براى بشرى كه او را از گل خشكيده وخاك تيره رنگ آفريدهاى، سجده نمى كنم.
8ـ آنگاه كه آفرينش او را كامل كردم و روح خود در آن دميدم، براى او سجده كنيد.
9ـ فرشتگان همگى بر او سجده كردند.
10ـ جز ابليس، كه تكبّر ورزيد واز كافران گرديد.

صفحه 57
11ـ خدا گفت:اى ابليس، چه چيز تو را از سجده بر آنچه كه من آن را با دو دست خود آفريده ام باز داشت؟ آيا تكبّر ورزيدى، يا از بلند مرتبه ها بودى؟
12ـ گفت: من از او بهترم، زيرا مرا از آتش واو را از گل آفريده اى.

تفسير موضوعى آيات

آموزش اسامى به آدم واعتراف فرشتگان به قصور خود، برترى آدم را ثابت نمود. به دنبال اين برترى مسلّم; خدا به فرشتگان، دستور داد كه بر آدم سجده كنند.در سوره هاى متعددى به اين امر غيبى به طور مطلق اشاره شده، ولى در سوره بقره، اين مطلب پس از مسئله تعليم اسماء (وَ علّمَ آدَمَ الأسماء...) آمده و فرموده است:(وَ إذْ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لآدَمَ فَسَجَدُوا إلاّ إبْليسَ أبى وَاسْتَكْبَرَ وَ كانَ مِنَ الكافِرينَ). (بقره/34) «آنگاه به فرشتگان گفتيم براى آدم سجده كنيد، همگان سجده كردند، مگر ابليس كه سركشى نمود وكبر ورزيد واز كافران گرديد.»1
در آغاز اين آيه هر چند كلمه «فاء» كه نشانه ترتيب ميان اين دو حادثه است وجود ندارد، اما سياق آيات وتناسب مضمون، گواهى مى دهد كه فرمان سجده بر آدم، پس از مسئله تعليم اسامى صادر شده است.
سرگذشت سجده فرشتگان براى آدم كه ابليس از آن سر باز زد را طى امورى به اين شرح توضيح مى دهيم:

1ـ آيا سجده فرشتگان براى آدم بود؟!

در باره اينكه سجده فرشتگان براى آدم بود يا براى خدا؟ در ميان مفسران

1 . مسئله سجده فرشتگان بر آدم، در سوره هاى ديگرى مانند: اعراف /11، حج/301، اسراء/61، كهف/50، طه/116 وص73، 74 نيز آمده است.

صفحه 58
اختلاف نظر است.اگر پيشداوريها را كنار بگذاريم، خواهيم ديد كه قرآن مى گويد: آنان ـ به فرمان خدا ـ بر آدم سجده كردند وآن را به عنوان يك امتياز براى آدم، ياد مى كند . به كار بردن حرف «لام» در كلمه «لآدم» مى رساند كه اين خضوع ـ هر چند به فرمان خدا ـ براى آدم بوده است وبس. در هر مورد كه حرف «لام» پس از لفظ «سجده» به كار رود، گواه بر آن است كه مدخول «لام» مسجود بوده است. ولى سجده بر آدم، به معناى عبادت وپرستش او نيست، زيرا عبادت فقط وفقط از آن خداست وهمگان مى گوييم:(إيّاك نعبد)تنها ترا مى پرستيم. امّا اينكه چرا سجده بر آدم، مايه عبادت او نگرديد، بيان آن در گرو تبيين معناى «عبادت» وتحديد آن است. زيرا خضوع در برابر هر موجودى، در صورتى عبادت «مسجود» محسوب مى شود، كه ساجد،در برابر مسجود به عنوان «اله» و«ربّ» خضوع كند; خواه اعتقاد او به الوهيت وربوبيت «مسجود» اعتقاد صحيح باشد يا اعتقاد باطل. مانند اعتقاد بت پرستان در باره بتهاى خود. در هر حال عمل او از عقيده وى به خدايى وپررودگارى مسجود سرچشمه مى گيرد; در غير اين صورت، سجده، تعظيم به شمار رفته ورنگ عبادت، به خود نمى گيرد، در عين اينكه ممكن است عمل، نامشروع باشد، ولى هر عمل نامشروعى، عبادت، پرستش وشرك نيست.
خلاصه هرگاه بزرگترين تعظيم، خالى از اعتقاد به الوهيت وربوبيت باشد و تنها از آن نظر كه مسجود، داراى فضايل وكمالات است، هدف تكريم قرار گيرد، چنين عملى نام عبادت به خود نمى گيرد.
يعقوب وپسرانش در برابر يوسف سجده كردند، وقرآن به اين امر تصريح كرده است:(وَ رَفعَ أَبَوَيْهِ عَلَى الْعَرْشِ وَ خَرُّوا لَهُ سُجَّداً). (يوسف/100) «يوسف پدر ومادر خود را، به روى تخت برد وهمگان براى او سجده كردند.» اما سجده آنان عبادت يوسف به شمار نيامد، بلكه به عنوان تكريم واحترام به يوسف تلقّى گرديد.
خلاصه آنچه مى تواند، سجده عبادى را از سجده تعظيمى جدا سازد،

صفحه 59
اعتقاد ساجد در باره مسجود است.هرگاه اعتقاد به الوهيت(خدايى)يا ربوبيت(پروردگارى) مسجود داشته باشد، كوچكترين تعظيم ونازلترين درخواست حاجت نيز عبادت خواهد بود، ولى هر گاه از اين عقيده پيراسته شد، بالاترين تعظيم نيز عبادت به شمار نخواهد آمد، هر چند در قالب سجده باشد.
در شرع مقدّس اسلام، سجده براى غير خدا، به هر عنوانى حرام است وآيين اسلام، نمى خواهد صورت اين نوع عبادت، در برابر غير خدا انجام گيرد. وچنين تحريمى در دوران آدم ودر شريعت يعقوب، وجود نداشت وگرنه انجام نمى گرفت.
گروهى كه حقيقت عبادت را، نشناخته ومرز آن را از تعظيم جدا نساخته اند، پيوسته در اين گونه موارد، دچار اضطراب وخطا مى گردند. تنها چيزى كه در اينجا مى گويند اين است كه: چون سجده بر آدم به فرمان خدا بوده، عنوان عبادت به خود نگرفته است. مفاد چنين گفتارى اين است كه ماهيت عمل، در واقع عبادت بوده، ولى چون خدا دستور داده بود مشكلى پديد نيامد.
گوينده اين كلام از پيامد نادرست گفتار خود ناآگاه است. زيرا اگر ماهيت يك عمل عبادت باشد، فرمان خدا، واقعيت آن را دگرگون نمى سازد، هرگاه ماهيت سجده بر آدم ـ منهاى امر الهى ـ عبادت آدم باشد، حكم خدا موضوع را دگركون نمى سازد و آن را از عبادت بودن بيرون نمى كند. مشركان اعمال زشت خود را، به خدا نسبت مى دادند ومى گفتند: (وَجَدْنا عَلَيْها آباءَنا وَ اللّهُ أَمَرَنا بِها)1:«ما نياكان خود را بر اين روش يافته ايم وخدا ما را به آن فرمان داده است.»
قرآن به نقد اين انديشه مى پردازد ومى فرمايد:(قُلْ إنَّ اللّهَ لا يَأمُرُ بِالْفَحْشاءِ أتَقُولُونَ عَلَى اللّهِ ما لاتَعْلَمُونَ). (اعراف/28) «بگو:خدا به زشتى فرمان نمى دهد، آيا چيزى را كه نمى دانيد به خدا نسبت مى دهيد؟!.»

1 . اعراف/28.

صفحه 60
نتيجه اينكه: هرگاه نفس عمل، عبادت آدم باشد، قهراً در حدّ شرك بوده وپرستش غير از «اللّه»، فحشا به شمار مى آيد وخدا به حكم آيه ياد شده، به چنين كارى فرمان نمى دهد.از اين رو چاره اى جز اين نيست كه بگوييم: سجده بر آدم ـپيراسته از اعتقاد به خدايى او ـ از مقوله عبادت نبوده است. از اين جهت در برخى از روايات وارد شده است كه سجده بر آدم، اطاعت و سجده براى خدا واظهار مهر نسبت به آدم بوده است.1 اين نظريه از قتاده وعلى بن عيسى رمّانى وگروهى از مفسران نقل شده است.2
برخى از مفسّران، تصوّر كرده اند كه سجده، عبادت ذاتى دارد وهرگز نمى تواند براى غير خدا مجاز شمرده شود; به گواه اينكه خدا در آياتى از قرآن، سجده را منحصر به خود دانسته است، چنانكه مى فرمايد:(إنَّ الّذينَ عِنْدَ رَبِّكَ لايَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبادَتِهِ وَ يُسَبِّحُونَه وَ لَهُ يَسْجُدُونَ) (اعراف/206) «آنان كه نزد پروردگار تو هستند، از پرستش او تكبّر نورزيده و او را تسبيح مى گويند وسجده مى كنند.»
اين مفسّران ناچار شده اند كه آيه (اسجدوا لآدم) را به دو گونه تفسير كنند يكى اينكه لام را لام غايت بگيرند، يعنى سجده براى خاطر آدم، معلّمى كه خدا او را به ملائكه ارزانى داشت. ديگرى آنكه:لام، لام انتفاع باشد، يعنى سجده كنيد به نفع آدم.»3
در اينجا بايد توجه نمود كه سجود، عبادت ذاتى نيست. بلكه يك نوع عبادت قرار دادى است. بنابراين مانعى ندارد كه سجود، به دو قسم تقسيم گردد سجده

1 . نور الثقلين: ج1، ص49.
2 . مجمع البيان: 1/810.
3 . در باره ابليس، كه آيا واژه عربى است، يا دخيل در لغت عرب، اختلاف است. ابو عبيده مى گويد: ابـليس مشتـق از ابـلاس به معنـاى ابعـاد ورانـدن مى بـاشد. د ر ايـن بـاره بـه مجمع البيان: ج1، ص81 رجوع شود.

صفحه 61
عبادتى وسجده احترامى وآنچه كه مايه شرك مى شود، قسم اول است نه دوّم وآياتى كه سجده را از آن خدا مى دانند، سجده عبادتى را بيان مى كنند، به گواه اينكه در همان آيه، قبل از جمله (ولَهُ يَسْجُدونَ) جمله (لايَسْتَكْبِرونَ عَنْ عِبادَتِهِ) وارد شده است.
مطلب ديگر اينكه ممكن است بگوييم سجده احترامى نيز حرام است، زيرا روايات نيز، بر آن گواهى مى دهند. در روايتى از پيامبر آمده است:«ما ينبغى لبشر أن يسجد لبشر ولو صح لبشر أن يسجد لبشر لأمرت المرأة أن تسجد لزوجها من عظم حقّه عليها.» «بر هيچ بشرى شايسته نيست كه بر بشر ديگرى سجده كند، چه آنكه اگر شايسته بود بشرى براى بشر ديگر سجده كند; به زنان فرمان مى دادم كه براى شوهران خود سجده كنند، به خاطر حقّ بزرگى كه بر گردن آنها دارند.»
شگفت انگيزتر آنكه اين مفسّران قبله بودن آدم را نپذيرفته واز طرفى سجده بر او را مايه شرك مى دانند، از اين رو ناچار شده دست به دو توجيه دور از ظاهر بزنند، يكى اينكه: لام در (اسجدوا لآدم ) را لام غايت بگيرند، يعنى به خاطر اينكه خدا چنين نعمتى به ما داد، بر او سجده كنيم.
چنين تفسيرى علاوه بر اينكه بر خلاف ظاهر آيه است، با آيات ديگر كه خداوند فرشتگان را امر به سجده آدم نموده نيز ناسازگار است. زيرا خدا قبل از آفريدن آدم وپيش از آنكه معلّم بودن او بر فرشتگان روشن شود، مسأله سجده بر آدم را مطرح مى كند ومى فرمايد:(وَ إذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ إنّى خَالِقٌ بَشَراً مِنْ صَلْصَال مِنْ حَمَإ مَسْنُون * فَإذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فيهِ مِنْ رُوحى فَقَعُوا لَهُ ساجِدينَ). (حجر/28ـ 29) «به ياد آور آنگاه كه پروردگارت به فرشتگان گفت: من بشرى از گل خشكيده لجن تيره رنگ مى آفرينم، آنگاه كه او را پرداختم ] اندام او را به صورتى متناسب آفريدم [ و روحى از خود در او دميدم، بر او سجده كنيد.» و اين در شرايطى است كه هنوز نعمت بودن آدم، براى فرشتگان روشن نشده است، با اين

صفحه 62
همه مى گويد:(فَقَعُوا لَهُ) ولام به كار مى برد.
توجيه ديگر آنكه لام براى انتفاع باشد كه البته كاملاً مبهم است. آدم از اين سجده چه نفعى برد؟ مگر اينكه بگوييم: ترضيه روح وروان او حاصل شد.
گاهى تصور مى شود كه اصولاً سجده براى خدا بوده وآدم به عنوان قبله تعيين شده، ولى اين نظريه ـ گذشته از اينكه براى آدم كرامت چشمگيرى در برنداشت و باعث نمى شد كه ابليس از سجده كردن بر آدم، امتناع ورزد، زيرا هدف از قبله قرار دادن وى، جهت دادن به افراد است كه همگى، به يكسو براى خدا سجده كنند واين مقدار از فضيلت براى آدم، مايه سرپيچى ابليس نمى گشت ـ خلاف ظاهر آيات است.

2ـ آيا سجده بر شخص آدم بوده است؟

ظاهر برخى از آيات نشان مى دهد كه سجده فرشتگان بر خصوص آدم بود، ولى از برخى از آيات ديگر مى توان استظهار كرد كه سجده بر آدم، به عنوان نماينده همه انسانها بوده است، مانند آيه:(وَلَقَدْ خَلَقْناكُمْ ثُمَّ صَوَّرناكُمْ ثُمَّ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لآدَمَ فَسَجَدوا إلاّ إبْليسَ لَمْ يَكُنْ مِنَ السّاجِدينَ). (اعراف/11) «شماها را آفريديم، آنگاه صورتگرى كرديم; سپس به فرشتگان گفتيم كه براى آدم سجده كنيد; وهمگان سجده كردند جز ابليس كه از سجده كنندگان نبود.»
شيوه استفاده از اين آيه كه سجده بر نوع انسان بوده نه بر شخص، اين است كه در اين آيه، آفرينش آدم، آفرينش همه انسانها وصورتگرى او صورتگرى همه قلمداد شده است، به گواه اينكه: محور سخن، با اينكه آفرينش آدم ابو البشر است، در عين حال لفظ ضمير جمع به كار مى برد ومى گويد:(خَلَقْناكُمْ) و (صَوّرناكُمْ) طبعاً بايد گفت: سجده بر آدم نيز سجده بر همه انسانها بوده است.
در آيات ديگر نيز مى بينيم كه هبوط آدم، هبوط همه انسانها وحيات وممات

صفحه 63
او در زمين، حيات وممات همگان به شمار آمده است. اين نيز موجب تداعى اين معنا است كه هر چه بر آدم حكم شده است، حكم بر تمام انسانها بوده است. چنانكه مى فرمايد:(قالَ اهْبِطُوا بَعْضُكُمْ لِبَعْض عَدُوٌّ وَ لَكُمْ فِى الأرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَ مَتاعٌ إلى حين). (اعراف/24) خدا گفت:«فرود آييد، در حالى كه برخى دشمن برخى ديگر هستيد و زمين براى شما جايگاه بهره مندى محدودى است.»
ونيز مى فرمايد: (قَالَ فِيها تَحْيَونَ وَ فيهَا تَمُوتُونَ وَ مِنْها تُخْرَجُونَ). (اعراف/25) «خدا گفت: در روى زمين زندگى مى كنيد ودر آنجا مى ميريد واز آنجا برانگيخته مى شويد.»
تمام خطابها زمانى صادر شده است كه ـ از انسان ـ جز آدم وحوا، كسى وجود نداشت و تنها وجود آن دو، مجوز اين همه خطابها وپيامها شده است، از اينرو مى توان گفت: سجده بر او نيز، بر همين اساس انجام گرفته است.
در اينجا وجه ديگرى نيز، براى خصوصى نبودن سجده مى توان بيان كرد و آن اين است كه ملاك سجده بر آدم، برجستگيها و شايستگيهايى بود كه در ذريه او وجود داشت ويا به دليل برترى علمى آدم بود كه بر فرشتگان پيدا كرد واين دو ملاك هيچ يك اختصاص به آدم ندارد، چيزى كه هست ملاك نخست در دايره اى محدود وملاك دوّم در دايره اى گسترده بود، هر چند ميان علم ودانش آدم وفرزندانش، تفاوتى وجود دارد.

3ـ ابليس مطرود درگاه خداوند

فرمان سجده، بر آدم صادر شد وهمه فرشتگان فرمان خدا را به جان پذيرفتند، جز ابليس كه در اين مورد نافرمانى كرد وتكبّر ورزيد، سپس نافرمانى خود را به برترى خويش بر آدم توجيه كرد وگفت: آدم را از گل ومرا از آتش آفريدى. در اين زمان بود كه با واكنش شديدى روبرو شد وفرمان اخراج وى از بهشت صادر گشت. او نيز از خدا خواست كه تا روز قيامت به او مهلت دهد. درخواست او به عنوان (إلى يَوْمِ

صفحه 64
الوَقْتِ المَعْلُومِ) پذيرفته شد. آنگاه سوگند ياد كرد كه تا روز قيامت، در گمراه ساختن فرزندان آدم، كوشش كند.
اينك آياتى كه به اين مطالب پرداخته اند:
(وَ إذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ إنّى خالِقٌ بَشَراً مِنْ صَلْصال مِنْ حَمَإ مَسْنُون):«به ياد آور آنگاه كه پروردگار تو به فرشتگان گفت:من بشرى از گل خشكيده لجن تيره رنگ مى آفرينم.»
(فَإذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحى فَقَعُوا لَهُ ساجِدينَ):«آنگاه كه او را پرداختم ] اندام او را به صورتى متناسب آفريدم [و در او روحى از خود دميدم، او را سجده نماييد.»
(فَسَجَدَ المَلائِكَةُ كُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ * إلاّ إبْلِيسَ أبى أنْ يَكُونَ مَعَ السّاجِدينَ): «فرشتگان همه سجده كردند، مگر ابليس كه امتناع ورزيد تا از سجده كنندگان باشد.»
(قَالَ يا إبْلِيسُ ما لَكَ ألاّ تَكُونَ مَعَ السّاجِدينَ): «خداوند فرمود: اى ابليس تو را چه چيز مانع گرديد تا از سجده كنندگان باشى؟.»
(قَالَ لَمْ أكُنْ لأَسْجُدَ لِبَشر خَلَقْتَهُ مِنْ صَلْصال مِنْ حَمإ مَسْنُون):«ابليس گفت: من هرگز براى بشرى كه او را از گل خشكيده لجن تيره رنگ آفريده اى، سجده نمى كنم.»
(قَالَ فَاخْرُجْ مِنْها فَإِنَّكَ رَجيمٌ * وَ إنَّ عَلَيْكَ اللَّعْنَةَ إلى يَوْمِ الدِّينِ): «خداوند به او فرمود: از بهشت بيرون شو; زيرا كه تو رانده درگاه ما شده اى و تا روز قيامت (براى هميشه) از رحمت ما دور باش.»
(قالَ رَبِّ فَأَنْظِرْنِى إلى يَوْمِ يُبْعَثُون):(«ابليس) گفت: پروردگارا! مرا تا روز قيامت مهلت ده.»
(قالَ فَإِنَّكَ مِنَ الْمُنْظَرِينَ * إلى يَوْمِ الْوَقْتِ المَعْلُومِ):«خداوند فرمود: تو را

صفحه 65
تا وقت معلوم مهلت خواهد بود.»1
(قَالَ رَبِّ بِما أَغْوَيْتَنى لأُزَيِّنَنَّ لَهُمْ فِى الأرْضِ وَ لأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعينَ * إلاّ عِبادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصينَ):«ابليس گفت: پروردگارا! به واسطه آنكه مرا گمراه نمودى(فرمان تو مبنى بر سجده بر آدم سبب گمراهيم شد) باطل را براى فرزندان آدم، در زمين آرايش خواهم داد وهمگى را گمراه خواهم ساخت،مگر بندگان پاك وخالص تو را.»
(قالَ هذا صِراطٌ عَلَىَّ مُسْتَقيمٌ * إنَّ عِبادِى لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطانٌ إِلاّ مَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الغاوِينَ)(حجر/28ـ42):«خداوند فرمود:اين است راه مستقيم(سنّت پايدار) من،تو بر بندگان من راهى ندارى،مگر گمراهانى كه از تو پيروى نمايند.»2

4ـ آيا ابليس از فرشتگان بود؟

خدا به فرشتگان فرمان داد كه بر آدم سجده كنند ودر عين حال، ياد آور مى شود كه ابليس، از انجام اين عمل امتناع ورزيد، از اين رو او را از سجده كنندگان استثنا فرمود. در اينجا اين سؤال، مطرح مى شود كه آيا ابليس نيز موضوعاً در خطاب داخل بود يا نه؟ در صورت نخست بايد جزء فرشتگان باشد، در حالى كه برخى از آيات او را از «اجنه» مى شمارند، چنانكه مى فرمايد:(فَسَجَدوُا إلاّ إبْلِيسَ كانَ مِنَ الْجِنِّ فَفَسَقَ عَنْ أَمْرِ رَبِّهِ)(كهف/50) «همگان سجده كردند، جز ابليس كه از جن بود واز اطاعت پروردگار خود بيرون رفت.» واگر موضوعاً داخل در خطاب نبود، چگونه امر به سجده شامل حال او شد؟

1 . از آنجا كه درخواست ابليس، زنده ماندن تا روز قيامت بود ودر قيامت ديگر مرگى در كار نيست، خداوند او را فقط تا وقت معلوم مهلت داد كه به گفته برخى از مفسران، آخرين روز زندگى دنيا، يعنى نفخ صور نخست است كه همه خلايق، به كام مرگ گرفتار مى شوند ودر آينده به آن نيز اشاره مى كنيم. مجمع البيان: ج3، ص337.
2 . سرگذشت امتناع ابليس از سجده بر آدم ومجادله او با خدا در موارد متعددى از قرآن آمده است، مانند: بقره/34، اعراف/11، 18، كهف/50، طه/116و ص/71ـ 85.

صفحه 66
آنچه مى توان از آيات قرآن استظهار كرد، اين است كه ابليس از ملائكه نبوده، زيرا به تصريح قرآن او از جنّ بوده است:(كانَ مِنَ الجنِّ). گذشته از اين، آيات ديگرى نيز مى تواند گواه بر اين مطلب باشد. قرآن در جايى فرشتگان را چنين توصيف مى كند: (بَلْ عِبادٌ مُكْرَمُونَ * لا يَسْبِقُونَهُ بِالقَولِ وَ هُمْ بِأمْرِهِ يَعْمَلُون)(انبياء/26) «هرگز آنها فرزندان خدا نيستند، بلكه بندگان گراميند كه در گفتار بر خدا پيشى نمى گيرند وبه فرمان او عمل مى كنند.»
ودر آيه اى ديگر مى فرمايد:(يَخافُونَ رَبَّهُمْ مِنْ فَوقِهِمْ وَ يَفْعَلُونَ ما يُؤْمَرُونَ) (نحل/50) «فرشتگان از پروردگار خويش خائف بوده وبه آنچه كه فرمان داده شود، عمل مى كنند» وباز مى فرمايد:(يُسَبِّحُونَ اللّيلَ وَ النَّهارَ لا يَفْتُرُون)(انبياء/20) «شب وروز خدا را تسبيح مى كنند وسستى نمىورزند.»
اين آيات بيانگر ويژگى فرشتگان است ولسان آنها به گونه اى است كه قابل تخصيص نمى باشد.
مؤيّد ديگر اين كه: ابليس داراى ذريّه است كه نتيجه تلاقى مذكر ومؤنث مى باشد، چنانكه مى فرمايد:(أفَتَتَّخِذُونَهُ وَ ذُرِّيَّتَهُ أَولياءَ مِنْ دُوني)(كهف/50):«آيا شيطان وفرزندان او را به جاى من، دوستان خود قرار مى دهيد؟» وآيه ديگرى آنها را به مرد وزن تقسيم مى كند ومى فرمايد: (وَ أَنَّهُ كانَ رِجَالٌ مِنَ الإنْسِ يَعُوذُونَ بِرجال مِنَ الْجِنِّ) (جن /6) «مردانى از آدميان به مردانى از جنّ پناه مى بردند» وما مى دانيم در ملائكه مسأله مذكر ومؤنث وهمچنين تلاقى آن دو به هم مطرح نيست، وطبعاً ذريه نيز نخواهند داشت، چنانكه مى فرمايد: (وَجَعَلُوا الْمَلائِكَةَ الّذينَ هُمْ عِبادُ الرَّحْمن إناثاً أَشَهِدُوا خَلْقَهُمْ سَتُكْتَبُ شَهادَتُهُمْ وَيـُسْألُونَ)1 (زخرف/19) «فرشتگان را كه بندگان خداى مهربان هستند دختران

1 . وبه همين مضمون است آيه 150 سوره صافات وآيه 40سوره اسراء.

صفحه 67
ناميدند ، آيا آفرينش آنان را مشاهده نمودند؟ گواهى آنان نوشته مى شود وبازخواست مى شوند.»
اين آيات به گونه اى در باره شيطان، داورى مى كند كه نقطه مقابل ملائكه قرار مى گيرند.اكنون اين سؤال پيش مى آيد كه: هرگاه ابليس از ملائكه نبود، چگونه فرمان خدا شامل او شد؟ درحالى كه خطاب متوجّه ملائكه بود. در اين جا دو پاسخ مى توان گفت: يكى اينكه ابليس، در كنار ملائكه، امر بخصوصى داشته است، چنانكه ظاهر آيه بر آن گواهى مى دهد:(ما مَنَعَكَ ألاّ تَسْجُدَ إذْ أمَرْتُكَ)(اعراف/12):«چه چيز تو را از سجده بر آدم، آنگاه كه امر كردم، باز داشت؟» وشيطان نيز وجود اين امر را پذيرفت، آنگاه در مقام اعتذار بر آمد.
ديگرى آنكه: خطاب، به فرشتگان در حالى متوجّه شد كه آنها در جايگاه خاصى(جايگاه قدس) مشغول تسبيح وتنزيه بودند وشيطان نيز، در ميان آنان قرار داشت ومشغول تنزيه خدا بود وخطاب الهى به گونه اى بوده كه همه آنان را كه در آن جايگاه قرار داشتند، شامل مى شد.1
كسانى كه نظريه دوّم را پذيرفته اند، در تفسير ظاهر آيه كه شيطان از جن بود، دست به تأويلهاى غير صحيحى زده اند. مثلاً گفته اند: مقصود از جن موجود نامرئى است; نه گروه خاصى به نام جن. فرشتگان نيز داراى اين ويژگى نامرئى مى باشند. وگاهى هم گفته اند كه جن نيز گروهى از فرشتگان بودند،2 در حالى كه متبادر از جن در قرآن، همان موجودات مقابل ملائكه است، نه چيزى مستور از ديدگان، به گونه اى كه ملائكه را نيز شامل گردد ونه گروه خاصى از آنها. از اين جهت نظر نخست متين واستوار است.

1 . الميزان: ج1، ص238.
2 . مجمع البيان:ج3، ص475 والمنار:ج1، ص265.

صفحه 68

5 ـ تكبّر بر خدا بود يا بر آدم

مجموع آيات وارد شده در موضوع سرپيچى ابليس، گواهى مى دهد كه او راز مخالفت خود را چنين بيان كرده است:(أنَا خَيْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنى مِنْ نار وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طين) (اعراف/12) «من از او بهترم، زيرا مرا از آتش وآدم را از گل آفريده اى» (وآتش به خاطر نورانيت وفعاليت، بر گل تيره كه فقط پذيرنده است، برترى دارد). در آيه ديگرى مى فرمايد:(لَمْ أكُنْ لأسْجُدَ لِبَشَر خَلَقْتَهُ مِنْ صَلْصال مِنْ حَمإ مَسْنُون) (حجر/33) «من هرگز براى بشرى كه او را از گل خشكيده لجن تيره رنگ آفريده اى، سجده نمى كنم» ودر آيه ديگر مى فرمايد:(أَبى وَ اسْتَكْبَرَ وَ كَانَ مِنَ الْكافِرينَ). (بقره/34)
اكنون بايد ديد، سركشى واستكبار ابليس در برابر خدا بود يا در برابر آدم؟ ظاهر آيات اين است كه او نسبت به آدم تكبّر ورزيد وفزونى فروخت وآفرينش خود را برتر از آفرينش آدم دانست و اگر داستان آدم نبود، او به عبادت وپرستش خدا ادامه مى داد. امير مؤمنان ـ عليه السلام ـ عبادت او را چنين توصيف مى كند:«فَاعْتَبِرُوا ما كانَ مِنْ فِعْلِ اللّهِ بِإبْليسَ إذْ أحْبَطَ عَمَلَهُ الطَّوِيلَ وَجَهْدَهُ الْجَهِيدَ وَكَانَ قَدْ عَبَد اللّهَ سِتَّةَ آلافِ سَنَة لايُدْرى أَمِنْ سِنِى الدُّنيا أَمْ مِنْ سِنِى الآخِرَةِ عَنْ كِبْرِ ساعَة واحِدَة.» 1 «از كار ابليس عبرت بگيريد، خدا عمل بزرگ وكرنش ممتدّ او را بى ارزش ساخت، وى خدا را شش هزار سال پرستش كرد وكسى نمى داند كه اين سالها از سالهاى اين جهان (365 روز) بوده يا از سالهاى آخرت، ولى به خاطر يك لحظه تكبّر ورزيدن، عمل طولانى او بى نتيجه ماند.»
ظاهر گفتار امام،حاكى است كه او نسبت به خدا تكبّرى نورزيد، بلكه تكبّر او نسبت به آدم بود كه خدا فرمان داد، به او سجده كنند.

1 . نهج البلاغه: خطبه 192(قاصعه).

صفحه 69
در حديث ديگرى از امام صادق ـعليه السّلامـ وارد شده است كه فرمود:«آنگاه كه خداوند به ابليس فرمان سجده داد; در پاسخ گفت: پروردگار من! سوگند به عزتت اگر مرا از سجده بر آدم معذور بدارى، تو را عبادتى مى كنم كه احدى تاكنون نظير آن را انجام نداده است.» 1
نكته ديگرى كه قابل ذكر است اينكه: تا در درون ابليس يك نوع انانيّت وخود خواهى نباشد، هرگز آفرينش خود را از آتش وآفرينش آدم را از گل، بهانه سرپيچى از فرمان حق قرار نمى دهد. درست است كه او تكبّر خود را نسبت به آدم ابراز كرد، ولى روح اين تكبّر، واستكبار در برابر خدا بود از اين رو آنگاه كه از خدا درخواست كرد كه او را از سجده به آدم معذور دارد ودر برابر آن، عبادت بى نظيرى انجام خواهد دهد، خطاب آمد:«إنّى أُحبُّ أن أُطاعَ مِنْ حَيْثُ أُريد» من اطاعتى را كه خود مى خواهم مى پسندم.
اگر در او روح تسليم در برابر خدا بود، مى بايست فرمان اللّه را بى چون وچرا انجام دهد; زيرا بى اعتنايى به آدم، نوعى اهانت به خداست. از اين جهت قرآن تكذيب پيامبران وامامان را تكذيب خدا مى داند. اگر چه تكذيب كننده، تكذيب خود را متوجه خدا نمى سازد، ولى سرانجام بازگشت آن، به تكذيب خداست. چنانكه قرآن مى فرمايد:(قَدْ نَعْلَمُ إِنَّهُ لَيَحْزُنُكَ الَّذى يَقُولُونَ فَإِنّهُمْ لا يُكَذِّبُونَكَ وَلكِنَّ الظَّالِمينَ بِآياتِ اللّه ِ يَجْحَدُونَ) (انعام/33) «مى دانيم كه آنچه مى گويند تو را اندوهگين مى سازد، (ولى بدان، آنان تو را تكذيب نمى كنند)بلكه ستمگران آيات خدا را انكار مى كنند.»
از آيات مربوط به مسئله سجده براى آدم وامتناع ابليس از آن، نيز شواهدى به دست مى آيد كه ثابت مى كند تكبّر او نسبت به مقام كبريايى بوده است.
1ـ از اينكه او از آن جايگاه «قدس» ورفيع ملائكه نداى (أنَا خَيْرٌ مِنْهُ) سر داد

1 . بحار الأنوار: ج11، ص145، حديث 14.

صفحه 70
ودر مقابل آن نور مطلق، دم از خود خواهى زد، به خوبى برمى آيد كه تكبّر او در برابر خدا بوده است وگر نه شايسته بود، هر نوع «انانيّت» را از خود محو كرده وتسليم نور مطلق شود. ولذا قرآن به هنگام نكوهش او، ياد آور مى شود: كسى كه در آن مقام قدس جاى دارد، نبايد كبر ورزد. از اين رو او را از درگاه خويش راند:(فَاهْبِطْ مِنْها فَما يَكُونُ لَكَ أَنْ تَتَكَبَّرَ فيها فَاخْرُجْ إنّكَ مِنَ الصَّاغِرِينَ)(اعراف/13) «فرمان داد كه از آن مقام فرود آى، تو را نرسد كه در آنجا تكبّر ورزى، بيرون شو، تو از ذليل شدگانى.»
2ـ قرآن به هنگام امر به سجده ومخالفت ابليس، دو نكته را ياد آور مى شود:
الف:خدا فرمان سجده را موقعى صادر مى كند كه قبلاً از دميدن روح خود در آدم سخن گفته است; چنانكه مى فرمايد:(فَإِذَاسَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فيهِ مِنْ رُوحى فَقَعُوا لَهُ ساجِدينَ) (ص/72) «هنگامى كه از روح خود در آن دميدم، بر او سجده كنيد.» در حقيقت روح دميده شده در آدم را، منتسب به خود مى داند وبدين طريق، به او كرامت مى بخشد.
ب: در مقام نكوهش ابليس، آدم را مصنوع خويش معرفى مى كند ومى فرمايد:(يا إبْليسُ ما مَنَعَكَ أَنْ تَسْجُدَ لِما خَلَقْتُ بِيَدَىَّ أَسْتَكْبَرْتَ أَمْ كُنْتَ مِنَ العالِينَ) (ص/75) «اى ابليس چه چيز تو را از سجده بر آنچه من آن را با دو دست خود آفريده ام باز داشت؟ آيا تكبّر ورزيدى يا از بلند مرتبه ها بودى؟». كلمه (خَلَقْتُ بِيَدَيَّ) 1 اشاره به اين است كه اين موجود، مستقيماً مخلوق خود من

1 . همگى مى دانيم كه اين لفظ و امثال آن كنايه است كه آدم مخلوق بدون واسطه من است، نه اينكه خدا دو دست دارد كه با آنها آدم را آفريده است. همه انسانها در زندگى، تمام كارهاى خود را به دست نسبت مى دهند ـ هر چند اعضاى ديگر آن را انجام داده باشند ـ از اينرو قرآن تمام گناهان را به «يد» نسبت داده و مى فرمايـد: (ذلِكَ بِما قَدَّمَتْ يَداكَ وَ أَنَّ اللّه لَيْـسَ بِظّلام لِلْعَبِيد).(حج/10)

صفحه 71
ووابسته به من بود وسرپيچى تو از سجده بر او، يك نوع سرپيچى از من واظهار تكبّر در برابر كبريايى من است.
سرانجام شيطان مخالفت خود را با فرمان خداوند چنين تفسير كرد: (لَمْ أَكُنْ لأسْجُدَ لبَشَر خَلَقْتَهُ مِنْ صَلْصَال مِنْ حَمَإ مَسْنُون)(حجر/33) «هرگز براى بشرى كه او را از گل خشكيده و خاك تيره آفريده اى سجده نمى كنم» ودر آيه ديگرى به ريشه وجود خود وآدم اشاره مى كند وبرترى خود را از اين راه توجيه نموده ومى گويد:(خَلَقْتَنى مِنْ نار وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طين)(اعراف/12) «مرا از آتش واو را از گل آفريده اى.»
اين خيره سر، با چنين اعتراضى كفر ورزيد واز طريق افتخار به ريشه، راه تعصب پيمود وخود را نخستين عاصى وتكبّر را اولين گام عصيان خود معرفى كرد. در كلام خداوند ردّ واضحى بر گفتار او وارد نشده است، امّا اين نه به آن معناست ـ نعوذ باللّه ـ كه او در منطق خود راستگو بوده، بلكه در آيات قرآن به گونه اى اشاراتى در ردّ گفتار او هست; زيرا علّت امر به سجده بر آدم، ريشه آفرينش او نبود، بلكه به خاطر ويژگيهاى خاصى بود كه آدم آن را دارا شد:
1ـ خدا در كالبد او روحى از خود دميد وفرمود:(وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحى فَقَعُوا لَهُ ساجِدينَ)(ص/72).
2ـ آفرينش او مورد عنايت خدا بود، چنانكه مى فرمايد:(ما مَنَعَكَ أنْ تَسْجُدَ لِما خَلَقْتُ بِيَدَيَّ). (ص/75)
3ـ به خاطر آموزش «اسما» و يا مبدئيت او براى انسانهاى والا، شرافت خاصى پيدا كرد ومسلّماً از اين جهت بر فرشتگان وابليس برترى يافت.
گذشته از اين، هيچگاه ريشه ها ملاك برترى نبوده، بلكه بايد هر موجودى را نسبت به فعليت او سنجيد وقضاوت كرد. ريشه مشك، همان خون والماس، كربن زغال وميوه هاى معطر، مرهون كودهاست واگر ملاك اين باشد، مسلّماً آدم برتر از

صفحه 72
ابليس وفرشتگان بود.

6ـ مهلت خواهى ابليس

ابليس پس از طرد از مقام قدرت منيع الهى، در خواست كرد كه او را تا روز قيامت مهلت دهد وخداوند نيز، به نوعى آن را پذيرفت وفرمود: (إنَّكَ مِنَ المُنْظَرينَ) (اعراف/15) ولى در آيات ديگر، مدّت مهلت آن را محدود ساخته و، مى گويد:(فَإنَّكَ مِنَ الْمُنْظَرينَ * إلى يَوْمِ الْوَقْتِ المَعْلُومِ) (حجر/37ـ38) «تا وقت معيّنى مهلت داده مى شوى وبه همين مضمون است، آيه هاى 78 و79 سوره (ص). علّت اينكه تا روز قيامت به او مهلت داده نشده است، اين است كه همه موجودات جهان را، در نفخ صور، نخست مرگ فرا مى گيرد، آنگاه در نفخ دوّم زنده مى گردند.

7ـ واكنش شيطان مطرود

ابليس از آن مقام منيع مطرود گشت (شايد به خاطر آن پرستش هاى پيشين به او تا روز معيّن مهلت داده شد) از اين رو دشمنى خود را با آدم اظهار نموده، سوگند ياد كرد كه بر سر راه فرزندان آدم، مى نشينم وآنان را از پيمودن راه حق باز مى دارم. اين مطلب در سوره هاى مختلفى وارد شده است. در سوره حجر چنين آمده است: (قَالَ رَبِّ بِما أغْوَيْتَنى لأُزَيِّنَنَّ لَهُمْ فِى الأرْضِ وَ لأُغْوِيَنَّهُمْ أجْمَعينَ * إلاّ عِبادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصينَ) (آيات 39ـ40) «گفت: پروردگار به خاطر آنكه مرا گمراه كردى، باطل را براى آنان در زمين آرايش خواهم داد و همگى را گمراه خواهم ساخت، مگر بندگان پاك و خالص تو را.»
ودر سوره ديگرى، كيفيت سلطه او را چنين بيان مى كند:(ثُمَّ لآتِيَنَّهُمْ مِنْ بَيْنِ أيْديهِمْ وَ مِنْ خَلْفِهِمْ وَ عَنْ أيْمانِهِمْ وَ عَنْ شَمائِلِهِمْ وَ لاتَجِدُ أكْثَرَهُمْ شاكِرينَ)

صفحه 73
(اعراف/17):«ابليس گفت: من از پيش روى وپشت سر وراست وچپ بندگان تو وارد مى شوم (و آنها را گمراه مى سازم) وبيشتر آنان را سپاسگزار نمى يابى.»
در سوره ديگرى، اين مطلب به گونه اى ديگر وارد شده است:(وَ قالَ لأتَّخِذَنَّ مِنْ عِبادِكَ نَصيباً مَفْرُوضاً* ولاُضِلَّنَّهُمْ ولأُمَنِّيَنَّهُمْ ولآمُرَنَّهُمْ فَلَيُبَتِّكُنَّ آذانَ الأنْعامِ ولآمُرنَّهُمْ فَلَيُغَيِّرُنَّ خَلْقَ اللّه) (نساء/118ـ 119) «ابليس گفت: من از بندگان تو سهمى معيّن مى گيرم وآنان را گمراه مى كنم وبه آرزوهاى دراز، مبتلا مى سازم وفرمان مى دهم گوشهاى چارپايان را قطع كنند(اشاره به نوعى از كارهاى مشركان درباره چهار پايان است كه در سوره مائده: آيه 103 آمد است) وآفرينش خدا را تغيير دهند.» يعنى(خدا پرستى را به بت پرستى مبدّل مى سازم).

8ـ سلطه محدود شيطان

در حالى كه شيطان حرص فراوانى بر گمراه سازى انسان دارد، ولى خود به خوبى مى داند كه بر همه فرزندان آدم، سلطه نداشته وقادر به گمراه نمودن همگان نيست. از اين رو به هنگام اظهار واكنش در مقابل خداوند، گروهى را استثنا كرده واز آنان به عنوان «مخلَص» ياد مى كند:(إلاّ عِبادَكَ مِنْهُمُ المُخْلَصينَ). (حجر/40).
نتيجه بحث اين است كه: جز مخلَصين، برديگران نوعى سلطه دارد، ولى سلطه او(به هر شكلى تفسير شود) بر غير مخلَصين هم به صورت مطلق نيست، بلكه مشروط به «تولّى» شيطان وتبعيت از اوست. يعنى كه اين افراد، اگر قدم در راه پيروى او گذارند،مى تواند سلطه خود را اعمال كند واگر انسانى، از روز نخست قيد تبعيت وتولّى او را بزند، نسبت به وى سلطه اى نخواهد داشت. چنانكه در آياتى به آن تصريح شده است:
(إنَّ عِبادِى لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطَانٌ إلاّ مَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الغاوِينَ).

صفحه 74
(حجر/42) «تو بر بندگان من سلطه اى ندارى، مگر بر گمراهانى كه از تو پيروى كنند.» 1
(إنَّه لَيْسَ لَهُ سُلْطانٌ عَلَى الّذينَ آمَنُوا وَ عَلى رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ).
(إنّما سُلْطانُهُ عَلَى الّذينَ يَتَوَلَّونَهُ وَ الّذينَ هُمْ بِهِ مُشْرِكُونَ). (نحل/99ـ100) «براى او سلطه اى بر افراد با ايمان، وآنان كه بر پرودگار خود توكّل مى كنند نيست، سلطه او فقط بر افرادى است كه ولايت او را گردن نهند وبه خدا شرك آورند.»
سلطه او محدود است وحتّى در افراد پيرو وى، به گونه اى نيست كه زمام بندگان گمراه را به دست بگيرد. نوع اين تسلّط زيبا جلوه دادنِ باطل، تبليغ ودعوت به كارهاى زشت است. ومسلّماً اين نوع سلطه، هر چند در تحريك عواطف وغرايز مؤثر است، ولى آنچنان نيست كه زمام اختيار آنان را به دست گيرد. آيات قرآن بر اين نوع سلطه، گواهى مى دهند.
قرآن در بيان كيفيت سلطه ابليس، بر بنى آدم از الفاظ:(لأُزَيِّنَنَّ لَهُمْ فِى الأرْضِ); (يُوَسْوِسُ فى صُدُورِ النّاسِ); (ما كانَ لِى عَلَيْكُمْ مِنْ سُلْطان إلاّ أنْ دَعَوتُكُمْ); (وَقُلْ رَبِّ أعُوذُ بِكَ مِنْ هَمَزاتِ الشَّياطينِ)و مانند اينها بهره مى گيرد كه همگى حاكى از سلطه او در حدّ آرايشگرى وتشويق وترغيب است. نه اينكه بتواند در بدن وروح انسان تصرّفى كند واو را مغلوب خود سازد. 2
سرانجام از ياد آورى نكته اى ناگزيريم وآن اينكه: مقتضاى تسليم در برابر نصوص قرآن، اين است كه مجموع سرگذشت آدم را، از تعليم اسماء گرفته تا مسائلى كه بعداً نيز خواهد آمد; واقعيتهاى عينى بدانيم وهمه مذاكره ها ومكالمه ها

1 . (إنَّ عِبادِى لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطانٌ وَ كَفى بِرَبِّكَ وَكيلاً). (اسراء/65); (ما كانَ لى عَلَيْكُمْ مِنْ سُلْطان إلاّ أنْ دَعَوْتُكُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لي). (ابراهيم/22).
2 . در باره اين نوع آيات،به سوره هاى حجر/40، ابراهيم /22 ومؤمنون/97 مراجعه شود.

صفحه 75
را منعكس كننده حقايق مناسب، در جهان بالا به شمار آوريم.
گروهى كه حوصله تحقيق، در مفاهيم عالى قرآن را ندارند، در اين گونه موارد به جاى بهره گيرى از حقايق قرآنى، درك فهم واقعيات آنها را، به جهان غيب تفويض كرده وتعبّداً به آنها ايمان مى آورند. تو گويى اين آيات از متشابهات قرآن است كه به عقيده برخى مطلوب در آنها ايمان به وجود وصدور از مقام وحى مى باشد.
گروهى ديگر، به خاطر تأثير پذيرى از علوم طبيعى ومنطق حسى، مى خواهند همه حقايق غيبى را، در قالب مادى بريزند واصولاً منكر واقعى بودن شيطان شده وآن را به نفس وغرايز انسانى، تفسير كرده واين نزاعها را يك مَثَل، تلقى مى كنند. واز اين رو قسمتى از وحى الهى را تأويل مى نمايند.
راه صحيح اين است كه ما همه مفاهيم را، منعكس كننده متناسب جهان غيب بدانيم وبر وجود فرشتگان وفرمان خدا به آنان وواقعيت داشتن ابليس وتمرّد وواكنش او، مؤمن ومعتقد باشيم. نكته اى كه بايد به آن اشاره كنيم اين است كه اين الفاظ از يك رشته حقايق غيبى حكايت مى كنند وبايد بگوييم: همه اين حقايق متناسب آن مقام بوده است واين مقدار از تفويض، مايه تعطيل تفكر وفهم انسانى از معرفت نيست. هر انسانى كه با الفباى قرآن آشنا باشد، مى داند كه قرآن، بر وجود عينى فرشتگان وابليس تصريح نموده وهرگز ابليس را، به غرايز وتمايلات درونى وفرشتگان را به قوانين طبيعى وحاكم بر جهان، تفسير نمى كند. اگر هم در موردى لفظ «ملك» در باره نيروهاى طبيعى به كار رفته است، جنبه كنايى ومجازى دارد وبه آن معنا نيست كه همه موارد به آن شكل تفسير شود.
***

صفحه 76

5

اسكان آدم در بهشت

آيات موضوع

(وَ قُلْنا يا آدَمُ اسْكُنْ أنْتَ وَ زَوْجُكَ الجَنَّةَ وَ كُلا مِنْها رَغَداً حَيْثُ شئْتُما وَ لاتَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَةَ فَتَكُونا مِنَ الظّالِمينَ). (بقره/35)
(وَ يا آدَمُ اسْكُنْ أنْتَ وَ زَوْجُكَ الجَنَّة فَكُلا مِنْ حَيْثُ شِئْتُما وَ لاتَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَةَ فَتَكُونا مِنَ الظّالِمينَ).(اعراف/19)
(وَلَقَدْ عَهِدْنا إلى آدَمَ مِنْ قَبْلُ فَنَسِىَ وَ لَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْماً). (طه/115)
(فَقُلْنا يا آدَمُ إنَّ هذا عَدُوٌّ لَكَ وَ لِزَوجِكَ فَلا يُخْرِجَنَّكُما مِنَ الْجَنَّةِ فَتَشْقى).
(إنَّ لَكَ ألاّ تَجُوعَ فِيها وَ لاتَعْرى).
( وَ أَنَّكَ لاَ تَظْمَؤُاْ فِيها وَ لا تَضْحى). (طه/117ـ119)
(فَوَسْوَسَ لَهُما الشَّيطانُ ليُبْدِىَ لَهُما ما وُرِىَ عَنْهُما مِنْ سَوْآتِهِما وَ قالَ ما نَهَاكُما ربُّكُما عَنْ هذِهِ الشَّجَرةِ إِلاّ أَنْ تَكُونا مَلَكَينِ أَوْ تَكُونا مِنَ الْخالِدِينَ).
(وَقاسَمَهُما إنّى لَكُما لَمِنَ النّاصِحِينَ).
(فَدَلّيهُما بِغُرُور...). (اعراف /20ـ22)
10ـ (فَوَسْوَسَ إلَيْهِ الشَّيطَانُ قالَ يا آدَمُ هَلْ أَدُلُّكَ عَلى شَجَرَةِ الخُلْدِ وَ مُلْك لايَبلْى). (طه/120)

ترجمه آيات

1ـ و به آدم گفتيم تو وهمسرت، در بهشت سكنى گزينيد واز هر نعمت

صفحه 77
كه بخواهيد، با كمال گوارايى بخوريد ولى به اين درخت نزديك نشويد كه از ستمگران خواهيد بود.
2ـ اى آدم تو وهمسرت در بهشت سكنى گزينيد واز هر نعمت كه بخواهيد با كمال گوارايى بخوريد ولى به اين درخت نزديك نشويد كه از ستمگران خواهيد بود.
3ـ با آدم پيش از اين پيمان بستيم، ولى او فراموش كرد و در او استوارى نيافتيم.
4ـ گفتيم اى آدم اين (ابليس) دشمن تو وهمسرت مى باشد، پس شما را از بهشت بيرون نكند كه به شقاوت وبدبختى گرفتار مى شويد.
5ـ نه هرگز در بهشت، گرسنه مى شوى ونه برهنه مى مانى.
6ـ تو در آنجا نه تشنه مى شوى ونه به آزار گرما دچار مى گردى.
7ـ شيطان آدم وهمسرش را وسوسه كرد، تا اعضاى ناخوشايند پنهان شده آنان را آشكار سازد وبه آنان گفت: پروردگارتان، شما را از اين درخت نهى نكرده است، مگر براى اينكه فرشته نباشيد ويا اينكه حيات جاودانه پيدا نكنيد.
8ـ و براى آنان سوگند ياد كرد كه من براى شما ناصحى مشفق هستم.
9ـ آنان را با فريب و نيرنگ، به آن درخت راهنمايى كرد.
10ـ شيطان آدم را وسوسه كرد وگفت:اى آدم آيا مى خواهى شما را به سوى درخت جاويدان وملك فنا ناپذير هدايت كنم؟

تفسير موضوعى آيات

تا اينجا برترى آدم بر فرشتگان، ثابت گرديد وشيطان نيز به خاطر سركشى، از آن مقام منيع مطرود گشت.1 خدا به احترام مقام و منزلت آدم، اجازه داد كه با

1 . در گذشته ياد آور شديم كه شيطان از مقام قدس وجرگه فرشتگان، مطرود گرديد، نه از بهشت. اما آنگاه كه آدم را فريب داد، همگى از بهشت اخراج شدند.

صفحه 78
همسرش در بهشت زندگى كنند واز مواهب آن بهره گيرند، اما نبايد به درخت ممنوعه نزديك شوند.

1ـ اسكان آدم در بهشت

اكنون اين سؤال، پيش مى آيد كه جايگاه آفرينش آدم كجا بود؟ آيا او در نقطه ديگرى غير از بهشت جامه وجود پوشيد; آنگاه پس از جريان سجده فرشتگان وتمرّد شيطان، وارد بهشت شد؟ يا اينكه جايگاه خلقت او از روز نخست، همان بهشت، بود وپس از جريان سجده، به عنوان تكريم، خطاب آمد كه در همان نقطه اقامت گزيند واز مواهب آن بهره گيرد؟ ظاهر آيه، نظر دوّم را تأييد مى كند، به گواه اينكه مى گويد:(أُسكُنْ) ونمى گويد: «أُدْخُلْ.»
برخى تصوّر مى كنند كه جايگاه خلقت او، در غير بهشت بوده و بعداً به بهشت منتقل گرديد; به گواه اينكه اگر جايگاه او در همان بهشت بود، تعبير به (أُسْكُنْ) صحيح نبود، زيرا فرض اين است كه وى در آنجا سكونت داشت.1
پاسخ به اين تصوّر روشن است; زيرا با توجه به اينكه تكليف آدم، از نظر سكونت در بهشت روشن نبود وقبل از آن، در كشمكش تعليم اسماء وسجود فرشتگان بر او وتمرد شيطان، قرار داشت، آنگاه كه اين حادثه ها پايان يافت، سرنوشت آدم با خطاب (اسكن) روشن گرديد. پس او در همان بهشت كه آفريده شده بود، سكونت گزيد.
در اينجا ممكن است سؤال ديگرى مطرح شود وآن اينكه آيا بهشتى كه آدم در آن آفريده شد، همان بهشت اخروى است، يا بهشت دنيوى وبر فرض دوّم،آيا در زمين بوده است يا در آسمان؟ احتمال نخست، با توجه به ويژگى بهشت اخروى منتفى است، زيرا قرآن بهشت اخروى را چنين توصيف مى كند:(لا يَمَسُّهُمْ فِيها

1 . تفسير فرقان: ج1، ص313.

صفحه 79
نَصَبٌ وَ ما هُمْ مِنْها بِمُخْرَجين). (حجر/48) «هيچ گونه رنجى به بهشتيان نمى رسد واز آن بيرون نمى روند.» وباز مى فرمايد:(لَهُمْ فِيها نَعيمٌ مقيمٌ)(توبه/21) «براى آنان در بهشت نعمت جاودان است.»
روايات پيشوايان معصوم ـ عليهم السلام ـ نيز، اين نظر را تأييد مى كند. هنگامى كه حسن بن بسّام از امام صادق ـعليه السّلامـ از واقعيت بهشت آدم، سؤال مى كند، امام در پاسخ مى فرمايد: از باغهاى دنيا بود وآفتاب وماه بر آن طلوع مى كرد واگر بهشت آخرت بود، هرگز از آن خارج نمى شد.1
با توجّه به اينكه اين بهشت، از باغهاى دنيوى بوده، بايد گفت در زمين نبوده است، به گواه آنكه پس از مخالفت با فرمان خدا به آنان خطاب شد:(اهْبِطُوا بَعْضُكُمْ لِبَعض عَدُوٌّ وَ لَكُمْ فِى الأرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَ مَتاعٌ إلى حين) (بقره/36).
نتيجه آنكه: آدم در بهشت دنيوى در نقطه اى غير از زمين، آفريده شد وسكنى گزيد.آنگاه پس از مخالفت با فرمان خدا به زمين فرود آمد. تفاوت زندگى اين دو محيط، در سوره (طه) منعكس است. در بهشتى كه او اقامت داشت، هر چند در دنيا بود امّا بر اثر گستردگى نعمت، هيچگاه رنج گرسنگى وتشنگى را تحمّل نمى كرد وبرهنه نمى ماند وآفتاب زدگى نداشت; در حالى كه زندگى در محيط دوم، با مشكلات ورنجهاى فراوان همراه است. چنانكه مى فرمايد:(إِنَّ لَكَ ألاّ تَجُوعَ فيها وَ لا تَعْرى * وأَنَّكَ لاتَظْمؤُاْ فِيها وَ لاتَضْحى)(طه/118ـ119).
اين آيات كه بيانگر ويژگيهاى زندگى در بهشت بود، حاكى است كه شرايط زندگى در محيط دوم، درست نقطه مقابل محيط نخست است وكلمه (تشقى) در آيه117 سوره طه آنجا كه مى فرمايد:(فَقُلْنا يا آدَمُ إِنَّ هذا عَدُوٌّ لَكَ وَ لِزَوجِكَ فَلا يُخْرِجَنَّكُما مِنَ الجَنَّةِ فَتَشْقى) ناظر به همين مطلب است.

1 . برهان: ج1، ص80، روايت 2و3.

صفحه 80
با توجه به اين بيان، روشن مى شود كه اگر خدا، به هنگام گفتگو با فرشتگان مى گويد:(إِنِّى جاعِلٌ فى الأرْضِ خَلِيفَةً)منافات، با آفرينش او در غير زمين ندارد; زيرا اين آيه، ناظر به سرانجام زندگى آدم است كه خدا از آن آگاه بود.
در اينجا سؤال ديگرى نيز مطرح است وآن اينكه: نماينده خدا در زمين چرا در نقطه اى ديگر، آفريده شد وپس از مدّتى به زمين منتقل گشت؟
پاسخ اين است كه: هدف از آفرينش آدم وذريّه او، استقرار در زمين بود وبايد اين مراحل را طى مى كرد تا به اين نقطه، برسد. در طىّ اين مراحل نيز، اسرارى نهفته بود كه بررسى زندگى آدم، آن را روشن مى كند. او بايد دشمن خود را بشناسد وخود وهمسرش در برابر او مجهز شوند، تا بار ديگر فريب او را نخورند وبه اين مطلب نيز واقف شوند كه جايگاه انسان والا همان بهشت است، ولى مشروط بر اينكه مخالفت نورزد اگر مخالفت ورزيد، توبه مى تواند بار ديگر او را، به كمال پيشين باز گرداند. تمام اين تجربه ها براى آدم، در طىّ اين مراحل حاصل گرديد.

2ـ نهى از شجره وهشدار الهى

خطاب سكونت در بهشت، به آدم صادر شد وتمام نعمتها در آن، فراهم بود ولى روى مصالحى بهره گيرى از درخت خاصى براى آدم ممنوع شد، حالا اين درخت چه بوده است، ماهيت آن براى ما روشن نيست ودر باره آن اقوال گوناگونى (در حدود شانزده قول) نقل شده است. آنچه مسلّم است اين شجره علم ومعرفت نبود واگر هم در تورات1 به شجره علم ومعرفت تفسير شده است; صحيح نيست. زيرا به حكم آيات پيشين، آدم همه اسماء را فرا گرفت. بنابر اين او از نظر علم ومعرفت در درجه بالايى بود پس چگونه مى توان گفت كه او از نزديكى به درخت

1 . عبارت تورات در پايان خواهد آمد.

صفحه 81
معرفت ممنوع گشت؟ در برخى از تفاسير، اين شجره به درخت انگور، خرما، ليمو، خوشه گندم و... تفسير شده، در حالى كه همگى بركت ورحمت هستند. آنچه براى ما مهّم است، اين است كه بدانيم مصالحى در دورى جستن از آن نهفته بود، گويى بهره گيرى از آن، آثار وضعى خاصى داشت كه در آينده به آن اشاره خواهيم كرد.
خداوند نه تنها او را از نزديكى به شجره، نهى كرد وآثار سوء آن را با جمله (لِتَشْقى) بيان نمود، بلكه عواملى كه مى توانست او را به اين پرتگاه بكشاند نيز معرفى كرد وگفت:«اى آدم! اين (شيطان) دشمن تو وهمسرت مى باشد، پس شما را از بهشت بيرون نكند» چنانكه مى فرمايد: (إنَّ هذا عَدُوٌّ لَكَ وَ لِزَوجِكَ فَلا يُخْرِجَنَّكُما مِنَ الجَنَّةِ) (طه /117).

3ـ وسوسه شيطان وپيامد آن

شيطان همان طورى كه در گفتگوى خود با خدا بيان كرده بود، در كمين آدم وهمسر او نشست ودشمنى خود را از طريق تشويق آنان، به بهره گيرى از آن درخت، اعمال كرد. دستاويز او اين بود كه بهره گيرى از آن درخت، مايه جاودانگى در بهشت خواهد بود; وبه اين اكتفا نكرد وسوگند خورد كه من ناصح وخير خواه شما مى باشم. قرآن اين نيرنگ شيطانى را چنين بيان مى كند:(فَوَسْوَسَ لَهُمَا الشَّيْطانُ لِيُبْدىَ لَهُما ما وُرِىَ عَنْهُما مِنْ سَوآتِهِما وَقَالَ ما نَهاكُما رَبُّكُما عَنْ هذِهِ الشَّجَرَةِ إلاّ أنْ تَكُونا مَلَكَينِ أو تَكُونا مِنَ الخالِدينَ * وقاسَمَهُما إنّى لَكُما لَمِنَ النّاصِحِينَ). (اعراف/20ـ21) «شيطان آدم وحوا را وسوسه كرد، تا اعضاى ناخوشايند پنهان شده آنان را آشكار سازد وبه آنان گفت: پروردگارتان شما را از اين درخت نهى نكرده است، مگر براى اينكه فرشته نباشيد ويا اينكه حيات جاودانه پيدا نكنيد و براى آنان سوگند ياد كرد كه من براى شما ناصحى مشفق هستم.»
در اينجا دو مطلب، مى تواند مبيّن كيفيّت فريب خوردن آدم باشد:

صفحه 82
1ـ شيطان از راهى وارد شد كه نتيجه آن مورد علاقه آدم بود. او مى خواست در بهشت جاودان، باقى بماند وخدا هم تلويحاً وعده آن را به وى داده بود (إنّ هذا عدُوٌّ لَكَ وَ لِزَوجِكَ فَلا يُخْرِجَنَّكُما مِنَ الجَنَّةِ فَتَشْقى):«اين (شيطان) دشمن تو وهمسرت مى باشد، مبادا شما را از بهشت، بيرون كند كه به زحمت مى افتى»(طه/117) شيطان نيز از همان راه وارد شد وگفت:(هَلْ أدُلُّكَ عَلى شَجَرَةِ الْخُلْدِ وَ مُلْك لا يَبْلى)(طه/120) «مى خواهى تو را به سوى درخت جاويدان وملك فنا ناپذير هدايت كنم؟». در حقيقت شيطان، موضوع مورد علاقه آدم را به دست آورد وهمان را براى فريب آدم، مطرح كرد.
در سوره اعراف موضوع را به صورت روشنتر، مطرح مى كند به اين شكل كه: شما كه عمر جاودان وملك فناناپذير مى خواهيد، در راه به دست آوردن آن بايد از اين ميوه بخوريد واگر پروردگار، شما را از آن نهى كرده است، به خاطر اين است كه به اين آرزوى نهايى نرسيد. قرآن كلام او را چنين نقل كرده است:(ما نَهاكُما رَبُّكُما عَنْ هذِهِ الشَّجَرَةِ إلاّ أَنْ تَكُونا مَلَكَينِ أَوْ تَكُونا مِنَ الْخالِدينَ)(اعراف/20) «پروردگارتان شما را از اين درخت نهى نكرده مگر براى اينكه فرشته نباشيد ويا اينكه عمر جاودان پيدا نكنيد.» آنگاه نيرنگ خود را با سوگند همراه ساخت:(وَ قاسَمَهُما إنّى لَكُما لَمِنَ النّاصِحِينَ) (اعراف/21) سوگند ياد كرد كه من خير خواه شما هستم. از اينجا روشن مى شود كه سبب فريب خوردن آدم، آن هم در مقابل تصريح خدا كه شيطان دشمن توست، چه بود.
اوّلاً: عمر جاودان وملك فنا ناپذير مانند جاودانگى فرشتگان، بسيار مورد علاقه آدم بود وشيطان نيز از اين طريق وارد شد.
ثانياً: شيطان بر خيرخواهى خود، سوگند ياد كرد وآدم تصور نمى كرد كه شخصى به دروغ، سوگند ياد كند.
اين دو مطلب، زمينه هاى نسيان حالت پيشين را، فراهم آورد كه قرآن از اين

صفحه 83
نسيان به دو شكل ياد كرده است :
الف:(فَدَلّيهُما بِغُرُور) (اعراف/22) « آنان را با فريب ونيرنگ به سوى آن درخت راهنمايى كرد.»
ب:(وَ لَقَدْ عَهِدْنا إلى آدَمَ مِنْ قَبْلُ فَنَسِىَ وَ لَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْماً)(طه/115): «با آدم پيش از اين پيمان بستيم ولى او فراموش كرد ودر او عزم استوارى نيافتيم.»
2ـ آنچه در اينجا مهّم است اين است كه بدانيم:عهد الهى چه بود كه شيطان،با نيرنگ خود زمينه نسيان آن را فراهم آورد؟ اين عهد مى تواند يكى از سه امر باشد:
الف: نهى از نزديكى به شجره، (وَلا تَقْرَبا هذِهِ الشّجَرَةَ)(بقره/35).
ب: هشدار الهى نسبت به عداوت شيطان:(إِنَّ هذا عَدُوٌّ لَكَ وَ لِزَوجِكَ) (طه/117).
ج: هشدار كلى در عدم اطاعت از شيطان كه به انسان داده است:(ألَمْ أعْهَدْ إلَيْكُمْ يا بَنى آدَمَ أنْ لا تَعْبُدُوا الشَّيطانَ)(يس/60).
احتمال نخست بسيار بعيد است. زيرا چگونه مى توان گفت كه آدم، نهى الهى را فراموش كرد، در حالى كه شيطان در مقام زمينه سازى براى فريب آدم، نهى الهى را ياد آور شد(ما نَهاكُما رَبُّكُما).
احتمال دوم نسبت به آيات قصه آدم، به حقيقت نزديك تر است; زيرا اين يك عهد خصوصى بوده نه عمومى وعهد خصوصى، همان عداوت شيطان با آدم وهمسر اوست.(إنَّ هَذا عَدُوٌّ لَكَ وَ لِزَوجِكَ) به خصوص اگر توجه كنيم كه در سوره (طه) يك آيه پس از طرح نسيان عهد، مسأله عداوت ابليس را ياد آور شده و فرموده است:(إنَّ هذا عَدُوٌّ لَكَ ولِزَوجِكَ).
از اين بيان روشن مى شود كه احتمال سوم از نظر اعتبار در مرتبه دوّم قرار دارد.

صفحه 84
نكته ديگر آنكه چگونه آدم، با آن عهد مؤكد الهى سخن شيطان را پذيرفت؟ در حالى كه خداوند به او هشدار داده بود كه:(فَلا يُخْرِجَنَّكُما مِنَ الجَنَّةِ فَتَشْقى) اين هشدار مورد عنايت قرار نگرفت وبه گفتار شيطان كه گفت: (هَلْ أَدُلُّكَ عَلى شَجَرَةِ الخُلْدِ وَ مُلْك لا يَبْلى) تمايل نمود.
از بيان گذشته مى توان پاسخ اين سؤال را يافت وآن اينكه: آدم كه با فطرت پاك آفريده شده، وقتى با فريبكارى شيطان روبرو مى شود كه از امر مورد علاقه او گزارش مى دهد، قهراً به خاطر محدوديت، يك نوع حالت نسيان وفراموشى وبى توجّهى او را فرا مى گيرد و به درخت نزديك مى شود. درختى كه مايه شقاوت ورنج آدم گرديد زيرا پس از خوردن ميوه آن درخت، لباسهاى بهشتى آدم و همسرش فرو ريخت وقسمت ناخوشايند اندامِ آنان آشكار گشت و موجبات خروج آنان را از بهشت فراهم آورد.
***

6

مخالفت با نصيحت خداوند

آيات موضوع

(فَأزَلَّهُمَا الشَّيْطانُ عَنْهَا فَأخْرَجَهُما مِمّا كانا فِيهِ ...). (بقره/36)
(...فَلَمَّا ذاقَا الشَّجَرَةَ بَدَتْ لَهُما سَوْآتُهُما وَ طَفِقا يَخْصِفانِ عَلَيْهِما مِنْ وَرَقِ الجَنَّةِ وَ ناديهُما رَبُّهُما ألَمْ أنْهَكُما عَنْ تِلْكُمَا الشَّجَرةِ وَ أقُلْ لَكُما إِنَّ الشَّيطانَ لَكُما عَدُوٌّ مُبينٌ). (اعراف/22)
(فَأَكَلا مِنْهَا فَبَدَتْ لَهُما سَوْآتُهُما وَ طَفِقا يَخْصِفَانِ عَلَيْهِما مِنْ وَرَقِ الْجَنَّةِ وَ عَصى آدَمُ ربَّهُ فغَوى).(طه/121)

صفحه 85
(فَتَلَقّى آدَمُ مِـنْ رَبِّهِ كَلِمَات فَتابَ عَلَيْهِ إِنَّهُ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ). (بقره/37)

ترجمه آيات

1ـ شيطان آن دو نفر(آدم و حوّا) را لغزانيد وآنان را از نعمتى كه در آن بودند بيرون كرد....
2ـ وقتى از ميوه آن درخت چشيدند، اعضاى ناخوشايندشان آشكارگرديد وبر آن شدند كه آنها را با برگ درختان بهشت بپوشانند، خداوند آنان را نداد داد كه :آيا من شما را از آن درخت نهى نكردم و به شما نگفتم كه شيطان براى شما دشمنى آشكار است؟
3ـ هر دو (از ميوه) آن درخت خوردند، پس اعضاى ناخوشايند هر دو آشكار گرديد وبر آن شدند كه آنها را با برگهاى درختان بهشت بپوشانند. بدينسان آدم با خدا مخالفت كرد وسرگردان شد.
4ـ آدم كلماتى از خدا آموخت و بدان وسيله توبه كرد، خداوند حقيقتاً توبه پذير ومهربان است.

تفسير موضوعى آيات

از مجموع آيات مربوط به قصه آدم، به دست مى آيد كه آدم با نهى خداوند از خوردن ميوه شجره ممنوعه، مخالفت نمود.اين حقيقت با تعبيرهاى مختلفى مانند:(ذاقَا الشَّجَرةَ) (اعراف/22)،(فَأَكَلا مِنْها)(طه/121) و(عصى آدَمُ ربَّهُ)(طه/121) بيان شده است. در هر حال بزرگترين دستاويز قائلان به عدم عصمت انبياء، همين داستان آدم است چيزهايى كه مى تواند دستاويز آنان قرار گيرد، به اين شرح است:

الف: عصمت ونهى از شجره

1ـ آدم با نهى الهى كه فرمود:(وَلا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَة) مخالفت كرد

صفحه 86
ومخالفت با نهى مؤكد، موجب گناه است و با عصمت سازگار نيست.
در پاسخ به اين دستاويز بايد توجّه نمود كه نهى الهى، بسان امر او بر دو نوع است:
1ـ آمر وناهى از موضع فرماندهى، سخن مى گويند وشنونده را، زير دست قرار مى دهند. در چنين شرايطى امر ونهى او، حالت مولوى به خود گرفته ودر صورت مؤكّد بودن نهى، آن را مولوى تحريمى ودر غير اين صورت، مولوى تنزيهى (كراهت) ناميده مى شود. وقسمت اعظم اوامر ونواهى الهى از اين مقوله است. ومخالفت با نهى مولوى تحريمى موجب عقاب است، ولى مخالفت با نهى مولوى تنزيهى، مايه تيرگى روح وروان مى گردد، اما پيامدى مانند عقاب ندارد.
2ـ آمر وناهى از موضع پند واندرز، سخن مى گويند ومى كوشند افراد را از طريق پند واندرز وتذكر لوازم طبيعى عمل، به كارى دعوت كنند ويا از آن باز دارند. در چنين شرايطى امر ونهى، حالت ارشادى به خود گرفته وپيامدى جز نتيجه طبيعى عمل، نخواهد داشت وعقابى هم بر آن مترتب نمى شود.
اكنون بايد ديد نهى الهى در آيه (وَلا تَقْرَبا)كداميك از دو نوع ياد شده است؟ آيا خداوند از موضع مولويت، يا از موضع ارشاد واندرز، آدم را نهى كرده است؟ اگر از موضع نخست باشد، مخالفت با آن نهى، بر خلاف عصمت بوده وموجب گناه مى شود. ولى اگر از موضع دوّم سخن گفته باشد، سرپيچى جز نتيجه طبيعى عمل، پيامد ديگرى نخواهد داشت وموجب گناه ومخالف عصمت نخواهد بود.
در آيات مربوط به نهى از شجره، قراينى وجود دارد كه به روشنى مى رساند لحن سخن، نصيحت گرانه بوده نه لحن مولويت، واينك قراين:
1ـ در سوره (طه) آنگاه كه خداوند او را از اين كار باز مى دارد مى گويد: (ياآدَمُ إِنَّ هذا عَدُوٌّ لَكَ وَ لِزَوجِكَ فَلايُخْرِجَنَّكُما مِنَ الجَنَّةِ فَتَشْقى * إِنَّ لَكَ ألاّ تَجُوعَ

صفحه 87
فِيها وَلاتَعْرى * وَ أَنَّكَ لا تَظْمَؤُاْ فِيها وَ لا تَضْحى) (طه /117ـ119) «گفتيم اى آدم اين (شيطان) دشمن تو وهمسرت مى باشد، مبادا شما را از بهشت بيرون كند كه به شقاوت و بدبختى مى افتيد(اكنون اين نعمت در اختيار توست) نه هرگز در بهشت گرسنه مى شوى و نه برهنه مى مانى.»
اين سه آيه، جانشين جمله اى است كه در سوره بقره آمده است: (وَلاتَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرةَ فَتَكُونا مِنَ الظّالِمينَ)(بقره/35) «به اين درخت نزديك نشويد كه از ستمگران خواهيد بود» با توجّه به وحدت هدف دو آيه، مقصود از ظلم، يك عمل بى جاست، نه قانون شكنى وتعدّى به حريم غير.
مفاد آيه دوّم را مى توان از آيات سه گانه سوره طه به دست آورد. آيات سه گانه حاكى است كه لحن كلام الهى، لحنى كاملاً ناصحانه بوده نه نهى مولوى. چه لحن مشفقانه اى بالاتر از اينكه گفت:
الف:(إنَّ هذا عَدُوٌّ لَكَ وَ لِزَوجِكَ).
ب: (فَلا يُخْرِجَنَّكُما مِنَ الْجَنَّةِ).
ج: (فَتَشْقى).
اين جمله ها حاكى است كه پيامد نهى، خروج از بهشت و ورود در دار مشقت وتعب وزحمت دنيا بوده است. آنگاه با بر شمردن نعمتهاى موجود در بهشت، مشقتها و رنجهاى دنيوى ـ كه همان گرسنگى وبرهنگى وتشنگى وآفتاب زدگى است ـ روشن مى شود.
بنابر اين با توجه به اين جمله ها بايد گفت:(ولا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَةَ)سخن ناصحانه ومقصود از (ظالمين)همان كارِ بى مورد است كه نتيجه اى جز مشقت وزحمت ندارد در باره كلمه ظالم در آينده نيز بحث مى كنيم.
2ـ قرينه ديگر بر اينكه خدا در مقام نصيحت وپند بوده، نه نهى مولوى، گفتار خود شيطان است كه خدا از او چنين نقل مى كند:(وَقاسَمَهُما إنِّى لَكُما لَمِنَ

صفحه 88
النّاصِحينَ). (اعراف/21) «شيطان براى آنان سوگند ياد كرد كه من براى شما ناصحى مشفق هستم.» گويى از كلام خدا نصيحت را اقتباس كرده وكلام خود را در آن قالب ريخته است.
3ـ آنگاه كه آدم وحوا، از ميوه درخت چشيدند ولباسهاى بهشتى آنان فرو ريخت، خدا آنان را ندا كرد وگفت: (أَلَمْ أنْهَكُما عَنْ تِلْكُمَا الشَّجَرَةِ وَ أَقُلْ لَكُما إِنَّ الشَّيْطَانَ لَكُما عَدُوٌّ مُبينٌ). (اعراف/22) «آيا من شما را از آن درخت نهى نكردم وبه شما نگفتم كه شيطان براى شما دشمنى آشكار است؟» اين سخن مى رساند كه هدف از نهى، اين بود كه چنين پيامدى، دامنگير آنان نشود. آنگاه كه نتيجه عمل خود را ديدند، ندايى ناصحانه و مشفقانه، به گوششان رسيد كه آيا من نگفتم نخوريد؟ آيا من نگفتم كه شيطان دشمن شماست؟
4ـ قرآن در تعبير سرنوشت آدم وحوا، چنين مى گويد:(فَأَزَلَّهُمَا الشَّيْطانُ عَنْهَا فَأَخْْرَجَهُما مِمّا كانا فِيهِ). (بقره/36) «شيطان آن دو نفر(آدم و حوّا) را لغزانيد و آنان را از آن نعمتى كه در آن بودند بيرون كرد.» نتيجه اين شد كه دستشان از آن نعمت كوتاه شد، گويى آنچه كه بنابود نشود، شد.
مجموع اين قراين، مى تواند گواه بر اين باشد كه اين نهى، حالت ارشادى داشته است. البته كسانى كه بخواهند اين نهى را مولوى تنزيهى (كراهتى) به حساب آورند، با تأكيداتى كه در آيه آمده است، سازگار نيست.
برخى هم براى اثبات اينكه اين مخالفت، معصيت نبوده، گفته اند كه: اگر حقيقتاً آن مخالفت گناه بوده، بايد توبه اثر آن را از بين ببرد وآدم وحوا پس از توبه كردن، به بهشت باز گردند.1 در پاسخ اين گروه بايد گفت كه توبه فقط مؤاخذه را رفع مى كند، نه اثر وضعى عمل را. وخروج از بهشت يك اثر وضعى بوده، نه مؤاخذه الهى.

1 . الميزان: ج1، ص132، چاپ تهران.

صفحه 89

ب ـ عصمت ولغزش آدم

در سوره بقره در بيان كيفيت عمل آدم و حوّا جمله (فَأَزَلَّهُمَا الشَّيْطانُ) وارد شده است، ممكن است گفته شود كه عصمت با لغزش چگونه سازگار است؟
پاسخ اينكه همان گونه كه مخالفت با نهى مولوى، لغزش حساب مى شود، مخالفت با نصيحتِ ناصح نيز، لغزش قلمداد مى گردد.

ج ـ عصمت وجمله (ظَلَمْنا أنْفُسَنا ) (اعراف/23)

اين گفتار آدم و حوّا به هنگام ندامت نيز، دستاويز مخالفان عصمت شده ومى گويند: او چگونه معصوم بود با اينكه اعتراف به ظلم كرده است؟ پاسخ اين است كه واژه ظلم، در لغت عرب به معناى تجاوز از حد وقرار دادن چيزى، در غير محل خود1 است وكار آدم (هر نوع تفسير كنيم) يك نوع تجاوز از حد وكار بى مورد بوده است و اين غير از آن است كه بگوييم: آدم قانون الهى را شكست ودر زمره گنهكاران در آمد. از اين بيان مى توان به مفاد جمله (فَتَكُونا مِنَ الظالِمينَ)نيز كه در سوره بقره آيه 35 آمده است پى برد. آرى در اصطلاح امروز ظالم وستمگر، فرد قانون شكنى است كه به حدود الهى تجاوز كرده ويا حقوق ديگران را، پايمال نموده است. آياتى كه به نكوهش از ظالم مى پردازد، اين نوع از ظالمها را مطرح ساخته اند، اگر چه «ظلم» در لغت عرب مخصوص اين نوع نيست چه آنكه شاعر عرب زبان، فرزند حاتم طائى، سخاوتمند معروف عرب را چنين تعريف مى كند:
وبأبه اقتدى عديّ فى الكرم *** ومن يشابه أبــه فمـا ظلم
«عدى به پدر خويش (حاتم) اقتدا نموده است وهر كس شبيه پدر خود باشد، ستم نكرده است.» مقصود اين است كه آفرينش او كاملاً آفرينش مطلوب بوده وكار بى جايى نكرده است.

1 . لسان العرب: ماده ظلم.

صفحه 90
اين مطلب در صورتى روشنتر مى شود كه بدانيم: در باره آدم، مسأله ظلم به نفس مطرح است وظلم به نفس در قرآن، مقابل انجام كار بد قرار گرفته است. چنانكه مى فرمايد:(وَ مَنْ يَعْمَلْ سُوءاً أَوْ يَظْلِمْ نَفْسَهُ ثُمَّ يَسْتَغْفِرِ اللّهَ يَجِدِ اللّهَ غَفُوراً رَحيماً). (نساء/110) .

د ـ عصمت و الفاظ: «عصى»، «غوى» و«تاب»

برخى فريب معناى متبادر امروزى اين الفاظ را خورده وتصور كرده اند كه آدم، كارى بر خلاف عصمت انجام داده است. در حالى كه هيچ يك از اين الفاظ ـ با توجه به معناى ريشه اى آنها نه متبادر امروزى ـ گواه بر معصيت او نيست.
1: عصيان، در لغت عرب، به معنى مخالفت است. شتر بچه اى كه از مادر خود جدا شود در لغت عرب،«عاصى» مى نامند و اين نشان مى دهد كه هر مخالفت، در اصطلاح گناه نيست;زيرا آنجا كه انسان سخن ناصح خود را نشنود، مى گويند: با گفتار او مخالفت كرد، در حالى كه او گنهكار خوانده نمى شود.1
2: لفظ «غوى» در لغت عرب به معناى خسارت وزيانكارى، حرمان ونوميدى، ضلالت وگمراهى، به كار مى رود وشما هر كدام از اين معانى را انتخاب كنيد، مستلزم گناه نيست. فرض كنيد «غوى» از «غيّ» به معنى ضلالت، مقابل «رشد» گرفته شده است، چنانكه مى فرمايد:(قَدْ تَبَيّنَ الرُّشْدُ مِنَ الغَيِّ) (بقره/256) ولى كار بر خلاف رشد، اعم از گناه است. فردى كه سخن ناصح خود را در قلمرو تحصيل يا كار وكسب، يا ازدواج وتشكيل خانواده، گوش نكند، مسلّماً به خاطر نرسيدن به نتيجه مطلوب، گمراه خواهد بود نه گناهكار.
هر كس داستان آدم را بادقّت مطالعه كند ـ كه خدا او را به عنوان «خليفه» در

1 . در لسان العرب مى گويد: العصيان خلاف الطاعة، العاصي: الفصيل إذا لم يتّبع امه (ج10، ص167)

صفحه 91
روى زمين آفريد واسما را به او آموخت واو را معلّم فرشتگان قرار دادو به همگان گفت تا بر او سجده كنند وشيطان را به خاطر سرپيچى از تكريم او طرد كرد، آنگاه در يك محيط سرشار از نعمت سكنى داد وتذكراتى در باره عداوت شيطان به او داد، سپس متوجّه شود كه او فريب شيطان را خورد واز ميوه آن درخت تناول كرد ـ مى گويد او به خاطر از دست دادن اين همه مواهب، خاسر وزيانكار گرديد وسرمايه خود را تباه ساخت ودر مسير رشد گام بر نداشت.
3ـ توبه آدم نيز، يكى ديگر از دستاويزهاى مخالفان عصمت است. در حالى كه توبه، اعم از صدور گناه است. چه بسا انسان، كارى را انجام مى دهد كه مناسب با مقام او نيست; سپس پشيمان مى شود واز آن توبه مى كند. مقام وموقعيت آدم ايجاب مى كرد كه ـ با آن همه مقدمات ـ عهد الهى را فراموش نكند. اكنون كه كارى دور از شأن خود انجام داده ـ هر چند ذاتاً عمل حرامى نبوده است ـ شايسته است كه نادم وپشيمان شود وتوبه كند. پيامبر گرامى صلَّى اللّه عليه و آله و سلَّم در روايتى چنين آمده است: «إنَّ رَسُولَ اللّهِ صلَّى اللّه عليه و آله و سلَّم كَانَ يَتُوبُ إِلَى اللّهِ عزَّ وجَلَّ كُلَّ يَوْم مِنْ غَيْرِ ذَنْب.»1

هـ ـ عصمت و لفظ غفران

در داستان آدم، مسأله غفران نيز دستاويز ديگرى است براى مخالفان عصمت انبياء كه در قرآن چنين آمده است: (وَ إِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنا وَ تَرْحَمْنا لنَكُونَنَّ مِنَ الْخاسِرينَ). (اعراف/23)
اين گونه تعبيرها، با توجه به عظمت مقام وكار غير متناسب با آن بى مورد نيست، ولى هرگز دليل بر گناه نمى باشد. انسانهاى وارسته وبزرگ، به هنگام ترك اولى، آنچنان به تضرع وزارى مى افتند، كه گويى گناه بزرگى را مرتكب شده اند. آرى ترك اولى، از يك عارف، نسبت به معرفت او گناه عرفانى است، هر چند گناه

1 . سفينة البحار چاپ جديد، ج6، ص 661 ـ 662 .

صفحه 92
شرعى نيست. شايسته بود آدم،در برابر آن لطف عظيم،خجل وشرمنده شود واظهار ندامت كند وراه توبه را پيش گيرد ومصمم باشد كه جز خدا سخن كسى را نپذيرد.

كيفيت توبه آدم

اكنون كه سخن به اينجا منتهى شد، ياد آور مى شويم:آدم با آگاهى از پايه خسارت كار خود، ابراز ندامت نموده وراه توبه را پيش گرفت. او براى اين كار وسيله اى لازم داشت كه با تمسّك به آن، حالت پيشين خود (قرب به مقام ربوبى) را باز گرداند، خدا اين وسيله را در اختيار آدم قرار داد:(فَتََلَقّى آدَمُ مِنْ رَبِّهِ كَلِمات فَتابَ عَلَيْهِ إِنَّهُ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ)(بقره/37) «آدم از پروردگار خود كلماتى را آموخت، (وبه وسيله آنها توبه كرد) وخداوند حقيقتاً توبه پذير ومهربان است.»
اكنون بايد ديد مقصود از «كلمات» چيست؟ ممكن است تصوّر شود كه مقصود:گفتار آدم وحوا است كه به درگاه الهى عرض كردند:(رَبَّنا ظَلَمْنَا أنْفُسَنا...)اين تصوّر خلاف ظاهر آيه است; زيرا اين گفتار از انديشه خود آدم وحوا برخاسته، در حالى كه «كلمات» از جانب خدا القا شده است. در اينجا آيه اى كه اين كلمات را براى ما توضيح دهد وجود ندارد، از اين رو بايد دست به دامن احاديث بزنيم. روايات فريقين گواهى مى دهند كه او، خدا را به حق پيامبر اسلام سوگند داد وچنين گفت:«أَسألُكَ بِحَقِّ مُحَمَّد إلاّ غَفَرْتَ لي»1 ودر برخى از روايات آمده است كه چنين گفت:«اللّهمّ إنّى أسألُكَ بِحَقِّ محمّد وآل محمّد سُبْحانَكَ لاإلهَ إلاّ أنْتَ عملت سوءاً أو ظلمت نفسى فتب عليّ إنّك أنْت التّوابّ الرّحيم.»
2ابن نجّار از ابن عباس نقل مى كند كه: من از رسول خدا در باره كلماتى كه

1 . الدر المنثور،سيوطى،ج1، ص58.
2 . مدرك قبل: ص60 ـ 61 و تفسير برهان: ج1، ص86، روايت2.

صفحه 93
آدم آنها را از پروردگارش تلقى كرد پرسيدم، او فرمود: «سأل بحقِّ محمد وعلى وفاطمة والحسن والحسين، الا تُب عليّ، فتاب عليه.»1
اين روايات به حكم اينكه قرآن حضرت مسيح را، كلمه وتمام موجودات جهان را، كلمات خدا مى داند، مورد تأييد قرآن است. چنانكه مى فرمايد:(إِنَّ اللّهَ يُبَشِّرُكِ بِكَلِمَة مِنْهُ اسْمُهُ الْمَسيحُ عيسَى ابنُ مَرْيَمَ)(آل عمران/45) وباز مى فرمايد:(قُلْ لَوْ كانَ البَحْرُ مِداداً لِكَلِماتِ رَبّى لَنَفِدَ البَحْرُ...). (كهف/109) « بگو اگر دريا براى نگارش كلمات پروردگارم مركب شود، پيش از آن كه كلمات پروردگار من پايان يابد آب دريا خشك خواهد شد.»

آيا وسوسه واغواى شيطان عمومى است؟

از ظاهر آيات قرآن، استفاده مى شود كه وسوسه شيطان جنبه عمومى دارد وهمه بندگان را فرا مى گيرد.در يك آيه مى فرمايد: (يُوَسْوِسُ فِى صُدُورِ النّاسِ)(ناس/5).
در آيه ديگر مى فرمايد:(لأُزَيِّنَنَّ لَهُمْ فِى الأرْضِ وَ لأُغْوِيَنّهُمْ أَجْمَعينَ * إِلاّ عِبادَكَ مِنْهُمُ المُخْلَصينَ).(حجر/39ـ40) «باطل را براى فرزندان آدم، در زمين آرايش خواهم داد و همگى را گمراه خواهم ساخت، مگر بندگان پاك و خالص تو را.» ظاهر آيه اين است كه استثنا به جمله اخير بر مى گردد وجمله نخست كه همان آرايش اعمال زشت باشد، جنبه عمومى دارد.
امّا «اغواء» براى كسانى است كه از او پيروى كنند ودامن مخلصان را نمى گيرد. از اين رو آنجا كه از اغواء سخن گفته است، مخلصان را استثناء كرده است; مانند آيه قبل وآيه 82و 83 سوره (ص). 2

1 . الدر المنثور، سيوطى،ج1،ص60 ـ 61 و تفسير برهان: ج1، ص86، روايت2.
2 . (فَبِعِزَّتِكَ لاُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ * إِلاّ عِبَادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ).

صفحه 94
از اين بيان، پاسخ سؤال ديگر كه آدم، با اينكه از پيامبران وطبعاً از مخلصان است، چگونه در دام شيطان ومورد اغواء او قرار گرفت؟ نيز روشن مى شود چنانكه مى فرمايد:(وَ عَصى آدَمُ رَبَّهُ فَغَوى). (طه/121) زيرا آنگاه كه او مورد اغواء قرار گرفت، هنوز جزء بندگان مخلص نبود. چه اينكه مقصود از بندگان مخلص، افرادى است كه در قلوب آنان، غير خدا، كسى راه ندارد وكمترين غفلتى براى آنان، از مقام ربوبى رخ نمى دهد. در آن لحظه كه آدم، مورد اغواء واقع شد اين مقام را نداشت، بلكه بعداً به اين مقام رسيد شاهد اين سخن در همان سوره طه پس از مسأله اغواء آمده است:(ثُمَّ اجتَباهُ رَبُّهُ فَتابَ عَليْهِ وَ هَدى) (طه/122): «سپس خدا او را برگزيد واز دريچه رحمت به او نگريست وهدايت كرد.» حالا مقصود از «اجتباء»آدم چيست،در بحث بعدى پيرامون آن سخن خواهيم گفت.
برخى «اجتباء» آدم را در اينجا به معناى نبوت گرفته اند، ولى اين، احتمالى بيش نيست، به گواه اينكه اجتباء در قرآن اختصاص به پيامبران ندارد.1

اصطفاء آدم

قرآن كريم، آدم را جزو برگزيده ها دانسته واو را در رديف نوح، آل عمران وآل ابراهيم قرار داده و فرموده است:(إنّ اللّهَ اصْطَفى آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إبْراهيمَ وَ آلَ عِمْرانَ عَلَى العالَمينَ) (آل عمران/33) «خداوند آدم نوح فرزندان ابراهيم وفرزندان عمران را بر جهانيان برگزيد.»
در توضيح آيه، ياد آور مى شويم كه «اصطفاء» در قرآن به دو گونه استعمال شده است. گاهى بدون آنكه با كسى مقايسه شود صفت شخصى قرار گرفته، مثلاً آنجا كه در باره ابراهيم مى فرمايد:(وَ لَقَدِ اصْطَفَيْناهُ فِى الدُّنْيا) (بقره/130) و يا در مورد مريم مى گويد:(اصْطَفاكِ وَ طَهَّرَكِ) (آل عمران/42). در اين موارد مقصود

1 . ر.ك.به سوره أنعام/ آيه 87 و سوره مريم: آيه 58.

صفحه 95
اين است كه خود او را خالص ساخت.
صفىّ در لغت عرب، هر چيز خالص ممتاز و برگزيده را گويند. قرآن عسل خالص از موم را «مصفّى» ناميده و مى فرمايد:(مِنْ عَسَل مُصفّى) (محمّد/15). اين نوع توصيف، نشانه برگزيدگى مطلق وبالا رفتن مقام است.
در مواردى هم در مقام مقايسه سخن از گزينش، به ميان آمده است، چنانكه در باره طالوت مى خوانيم:(إنَّ اللّهَ اصْطَفاهُ عَلَيْكُمْ) (بقره/247) ودر باره موسى مى فرمايد:(إِنِّى اصْطَفَيْتُكَ عَلَى النّاسِ بِرِسالاتِى وَ بِكَلامِي)(اعراف/144) ودر باره مريم، علاوه بر اصطفاى نخست، اصطفاى دوم را نيز به كار برده ومى فرمايد:(وَاصْطَفاكِ عَلى نِساءِ الْعَالَمِينَ). (آل عمران/42)
در اين گونه موارد ممكن است در شخص يا اشخاص نوعى ويژگى وجود داشته باشد كه در ديگران ـ هر چند از برگزيدگان نوع اول باشند ـ يافت نشود. اتفاقاً جريان در باره آدم از اين قبيل است، زيرا اصطفاى او به گواهى جمله (عَلَى الْعَالَمِينَ) از نوع دوم است ومسلّماً آدم ويژگيهايى از نظر آفرينش، تعليم اسماء وسجود فرشتگان دارا بود كه ديگران فاقد آن بودند.1
همين بيان، در باره نوح كه در آيه وارد شده نيز حاكم است. او در حقيقت پدر دوم جامعه بشرى به شمار مى رود واحتمال دارد ويژگى او، سرسلسله بودن براى پيامبران داراى شريعت باشد. عين اين بيان در مورد آل ابراهيم نيز حاكم است;زيرا نسل ابراهيم داراى ويژگى خاصّى بوده اند وآن اينكه: پيامبران بسيارى از آنان برگزيده شدند وچون آل ابراهيم، شامل سه پيامبر بزرگ ـ موسى، عيسى و محمدصلَّى اللّه عليه و آله و سلَّم ـ نيز مى باشد، از آنان به طور مستقل ياد نشده است. اگر در آخر آيه از آل عمران، نام

1 . روى اين بيان، ملاك اصطفاى آدم نبوت او نبوده، به ويژه كه اصطفاء در قرآن در مورد«طالوت» به كار رفته كه مأمور الهى بوده نه پيامبر، ولى «اجتباء» او، بايد روى ملاكى باشد كه پس از پذيرش توبه به دست آمده، از اين رو بعيد نيست كه ملاك آن نبوت وى باشد.

صفحه 96
مى برد(مقصود پدر مريم است نه پدر موسى) به خاطر زمينه سازى براى بيان سرگذشت فرزند عمران (مريم) است كه در آيات بعد، به صورت مفصّل بيان شده است.
كوتاه سخن آنكه مجموع سرگذشت آدم وحوا در محورهاى ششگانه بيان گرديد. وهر محورى نيز موضوعات كوچكى را در برداشت. اكنون وقت آن رسيده است كه به توضيح هبوط آدم به زمين بپردازيم:
***

7

هبوط آدم به زمين

با اينكه خداوند رحيم است وتوبه آدم را پذيرفت، اما اثر طبيعى خوردن ميوه شجره ممنوعه ـ حتّى پس از توبه ـ به قوت خود باقى ماند، زيرا توبه در كاهش بُعد از درگاه الهى مؤثر است; ولى اثر وضعى عمل آدم بر جاى خود باقى ماند. در مباحث گذشته، بقاى اثر وضعى را گواه بر اين گرفتيم كه نهى از شجره، يك نهى ارشادى بود و ـ لذا ـ اثر عملى مخالفت، پس از توبه وانابه نيز بر جاى خود باقى ماند. اثر تكوينى(طبيعى) آن خروج از بهشت وهبوط به زمين بود كه در اين آيات به آن پرداخته شده است:

آيات موضوع

(فَأزَلّهُمَا الشَّيطانُ عَنْها فَأخْرَجَهُما مِمّا كانا فيهِ وَ قُلْنَا اهْبِطُوا بعْضُكُمْ لِبَعْض عَدُوٌّ وَ لَكُمْ فِى الأرضِ مُسْتَقَرٌّ وَ مَتاعٌ إِلى حين).
(فَتَلَقَّى آدَمُ مِنْ رَبِّهِ كَلِمات فَتابَ عَلَيْهِ إنَّهُ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ).1

1 . نقل آيات مربوط به توبه، هر چند خارج از موضوع بحث است، ولى به خاطر نكته اى كه در تفسير آيات مربوط به هبوط روشن مى شود، در اينجا آورديم.

صفحه 97
(قُلْنَا اهْبِطُوا مِنْها جَميعاً فَإِمَّا يَأتِيَنَّكُمْ مِنِّى هُدىً فَمَنْ تَبِعَ هُدَاىَ فَلا خَوفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ). (بقره/36ـ 38)
(قالا رَبَّنا ظَلَمْنا أَنْفُسَنا وَ إنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنا وَ تَرْحَمْنا لَنَكُونَنَّ مِنَ الْخاسِرينَ).
5 ـ (قالَ اهْبِطُوا بَعْضُكُمْ لِبَعْض عَدُوٌّ وَ لَكُمْ فِى الأرضِ مُسْتَقَرٌّ وَ مَتاعٌ إِلى حين).
(قالَ فِيها تَحْيَونَ وَفِيها تَمُوتُونَ وَ مِنْها تُخْرَجُونَ). (اعراف/23ـ25)
(ثُمَّ اجْتَباهُ رَبُّهُ فَتابَ عَلَيْهِ وَهَدى).
(قالَ اهْبِطا مِنْها جَميعاً بَعْضُكُمْ لِبَعْض عَدُوٌّ فَإِمَّا يَأْتِيَنَّكُمْ مِنِّى هُدىً فَمَنِ اتَّبَعَ هُداىَ فَلا يَضِلُّ ولا يَشْقى).(طه/122ـ123)

ترجمه آيات

1ـ شيطان آن دو نفر (آدم و حوّا) را لغزانيدو آنان را از نعمتى كه در آن بودند بيرون كرد و گفتيم فرود آييد در حالى كه برخى دشمن برخى ديگريد. و زمين تا روز بازپسين قرارگاه شماست.
2ـ آدم كلماتى را از خداوند آموخت و بدان وسيله توبه كرد و خداوند حقاً كه توبه پذير و مهربان است.
3ـ گفتيم همگى از بهشت فرود آييد. اگر از جانب من راهنمايى براى شما آمد، كسانى كه از راهنماى من پيروى كنند، براى آنان ترسى نيست وغمگين نمى باشند.
4ـ گفتند:پروردگارا ما بر نفس خود ستم كرديم، اگر ما را نبخشى وبه ما رحم نكنى، يقيناً از زيانكاران خواهيم بود.
5ـ خدا گفت: فرود آييد.در حالى كه برخى از شما دشمن برخى ديگر است و زمين تا رروز بازپسين قرارگاه شماست.

صفحه 98
6ـ خدا فرمود: در زمين زندگى مى كنيد ودر آنجا مى ميريد، از آنجا برانگيخته مى شويد.
7ـ سپس خدا آدم او را برگزيد و از دريچه رحمت به او نگريست و هدايت كرد.
8ـ گفت: همگى از بهشت فرود آييد، در حالى كه برخى از شما دشمن برخى ديگر است. اگر از ناحيه من هدايتى (راهنمايى) براى شما آمد، هركس از هدايت من پيروى كند، گمراه وبدبخت نمى شود.

تفسير موضوعى آيات

از آيه هاى سوره بقره(در آغاز نظر) چنين استفاده مى شود كه آدم داراى دوهبوط بوده، هبوطى پس از لغزش وهبوطى پس از توبه. در باره هبوط نخست مى فرمايد:(فَأخْرَجَهُما مِمّا كانا فيهِ وَ قُلْنَا اهْبِطُوا بَعْضُكُم لِبَعْض عَدُوٌّ وَ لَكُمْ فِى الأرضِ مُسْتَقَرٌّ...)(بقره/36) ودر باره هبوط دوّم مى فرمايد:(فَتابَ عَلَيْهِ إِنَّهُ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحيمُ * قُلْنَا اهْبِطُوا مِنْها جَميعاً فَإمّا يَأْتِيَنَّكُمْ مِنّى هُدىً فَمَنْ تَبِعَ هُداىَ فَلا خَوفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ)(بقره/37ـ 38):«گفتيم همگى از آن بهشت فرود آييد، اگر از جانب من راهنمايى براى شما آمد، كسانى كه از راهنماى من پيروى كنند، ترسى براى آنان نيست و غمگين نمى باشند.»
در سوره اعراف، تنها از يك هبوط نام مى برد وياد آور مى شود كه به آدم پس از توبه واظهار ندامت (رَبَّنا ظَلَمْنا)فرمان داديم:(اهْبِطُُوا بَعْضُكُمْ لِبَعْض عَدُوٌّ وَ لَكُمْ فِى الأرضِ مُسْتَقَرٌّ) (اعراف/24).
اكنون بايد ديد آدم، داراى دو هبوط بوده يا يك هبوط؟ با توجه به اينكه متعلّق هر دو هبوط زمين است، مى توان گفت يك هبوط بيش نبوده است. زيرا در آيه مربوط به هبوط نخست مى فرمايد:(...قُلْنَا اهْبِطُوا مِنْها جَميعاً فَإمّا يَأْتِيَنَّكُمْ مِنِّى هُدىً).ناگفته پيداست كه اعزام راهنما، به سوى بنى آدم در زمين خواهد آمد،

صفحه 99
بويژه در سوره اعراف كه مربوط به هبوط دوّم است، به لفظ (فى الأرض) تصريح كرده ومى فرمايد:(قُلْنَا اهْبِطُوا بَعْضُكُمْ لِبَعْض عَدُوٌّ وَ لَكُمْ فِى الأرْضِ...) شايد نكته تكرار اين باشد كه آيه مربوط به هبوط دوم، نوعى نتيجه گيرى كلى از مجموع قصه است ومى خواهد برساند: آنچه را كه خدا در آغاز آفرينش بيان كرده بود:(إنّى جاعِلٌ فِى الأرضِ خَليفَةً)تحقق يافت وآدم به زمين هبوط كرد ونزاع وكشمكش، ميان فرزندان او آغاز گرديد.
به عبارت ديگر: هبوط، نخست جزو قصّه ومتمّم آن است، ولى جمله مربوط به هبوط دوم پس از پايان يافتن قصه، بيان نتيجه وتصوير كلى از داستان است.
امّا نزاع وكشمكش فرزندان آدم، امرى است جداگانه كه در موقع مناسب از آن بحث خواهيم كرد. قرآن نيز هبوط آدم وحوا را، هبوط همه انسانها دانسته و خطاب را به صيغه جمع آورده است، چنانكه خلقت آن دو را نيز، خلقت همه انسانها تلقى كرده ودر مباحث پيشين به اين مورد پرداختيم.

نكته ها واندرزها

از سرگذشت آدم نكات تربيتى مختلفى، استفاده مى شودكه به آنها اشاره مى كنيم:
1ـ قرآن ريشه آفرينش آدم را خاك وگل مى داند واز اين طريق مى خواهد او را به ريشه خود توجه داده واز تكبّر وخود بينى بر حذر داشته ودر عين حال قدرت عظيم خداوندى را بنماياند وحسّ شكرگزارى را در او شكوفا سازد.
2ـ قرآن در عين تبيين ريشه آفرينش آدم، كرامت او را حفظ مى كند; زيرا خاك وآب، سرچشمه زيباييهاى طبيعت وشگفتيهاى اوست. در حالى كه برخى از نظريه هاى علمى كه ريشه انسان را كِرْم وبوزينه معرفى مى كنند، كرامت او را كاملاً خدشه دار مى سازند.

صفحه 100
چه كرامتى بالاتر از اينكه اسماء را به او آموخت واو را معلّم فرشتگان ومسجود آنان ساخت. در بحثهاى گذشته ياد آور شديم كه اين سجده، بر شخص آدم نبوده،و او نماينده ذريّه خود مى باشد.
3ـ اينكه ملائكه، از راز آفرينش وخلافت آدم سؤال كردند، خود گواه بر اين است كه بحث در اسرار آفرينش، امرى پسنديده است وحتّى آنجا كه تلويحاً برترى خود را بر آدم ياد آور شدند، نشان مى دهد كه از نظر آنان ترجيح مرجوح بر راجح نكوهيده است. از اين رو خداوند با جمله (إنّى أعْلَمُ ما لاتَعْلَمُونَ) ياد آور شد كه آفرينش وخلافت او مايه نقض آن قاعده نيست، بلكه در اين كار اسرارى نهفته است كه شما از آن آگاه نيستيد.خدا با تذكر اين نكته، مى رساند كه مرتكب كار قبيح نمى شود.
4ـ اين سرگذشت حاكى است كه سرچشمه علم ودانش بشر، خدا ست واگر فرزندان آدم دانشى دارند، از خزانه علم نامتناهى خداوند سرچشمه مى گيرد.
5ـ شيطان دشمن قسم خورده انسان است و هر چه هم انسان داراى مقام ومرتبه بالا باشد، باز شيطان در او طمع كرده ونيرنگهاى خاص خود را در مورد وى اعمال مى كند. از اين رو قرآن پيامبر صلَّى اللّه عليه و آله و سلَّم را تعليم مى دهد كه براى مصونيت، از نيرنگ شيطانى به خدا پناه برده و بگويد:(وَ قُلْ أَعُوذُ بِكَ مِنْ هَمَزاتِ الشَّياطينِ وَ أعُوذُ بِكَ رَبِّ أنْ يَحْضُرُونِ)(مؤمنون/97ـ98) «بگو: من از اشارتهاى شياطين، به تو، پناه مى برم وبه تو پناه مى برم كه شياطين در كنار من حاضر شوند.»
6ـ كبر وخود خواهى، سرچشمه گناهان است واگر در روى زمين، گناهى رخ مى دهد، به گونه اى، به كبر بر مى گردد وتحليل اين مسأله، براى متفكران دشوار نيست.1

1 . در اين باره به كتاب انسان كامل، نگارش مؤلف، ص237، رجوع شود.

صفحه 101
7ـ تمام مواهب پروردگار، در بهشت در اختيار آدم بود، ولى يك نوع آز وطمع خاص در او، سبب شد كه همه آن نعمتها را از دست بدهد. از اين رو انسان بايد تعالى روحى وبلند نظرى را در زندگى حفظ كند.
8ـ يأس ونوميدى در زندگى، مايه خسران ابدى است ودرهاى توبه به روى بشر باز است وآدم از طريق توبه توانست به مقام «اجتبا» برسد.
***

8

سرگذشت فرزندان آدم

هبوط به زمين، منجر به توالد وتناسل فرزندان آدم، گرديد. خدا به او دو فرزند به نامهاى «هابيل» و«قابيل» مرحمت فرمود كه مظهر (اهبطو بعضكم لبعض عدوّ) گرديدند ونزاع وعداوت آنان، به پايه اى رسيد كه «قابيل» «هابيل» را كشت. قرآن سرگذشت آن فرزندان آدم را چنين بيان كرده است:

آيات موضوع

(وَ اتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ ابْنَىْ آدَمَ بِالْحَقِّ إذْ قَرَّبا قُرباناً فَتُقُبِّلَ مِنْ أحَدِهِما وَ لَمْ يُتَقَبَّلْ مِنَ الآخَرِ قالَ لأقْتُلَنَّكَ قالَ إنَّما يَتَقَبَّلُ اللّهُ مِنَ الْمُتَّقينَ).
(لَئِنْ بَسَطْتَ إلَىَّ يَدَكَ لِتَقْتُلَنى ما أنَا بِباسِط يَدِىَ إلَيْكَ لأقْتُلَكَ إنّى أَخافُ اللّهَ رَبَّ الْعالَمينَ).
(إنّى أُريدُ أَنْ تَبُوأَ بإِثْمى وَ إِثْمِكَ فَتَكُونَ مِنْ أَصْحابِ النّارِ وَ ذلِكَ جَزاءُ الظّالِمينَ).
(فَطَوَّعَتْ لَهُ نَفْسُهُ قَتْلَ أَخيهِ فَقَتَلَهُ فَأَصْبَحَ مِنَ الْخاسِرينَ).

صفحه 102
(فَبَعَثَ اللّهُ غُراباً يَبْحَثُ فِى الأرْضِ لِيُرِيَهُ كَيْفَ يُوارى سَوْأةَ أخيهِ قالَ ياوَيْلَتى أَعَجَزَتُ أَنْ أَكُونَ مِثْلَ هذا الغُرابِ فَأُوارِىَ سَوْأَةَ أَخِى فَأَصْبَحَ مِنَ النّادِمينَ).
(مِنْ أَجْلِ ذلِكَ كَتَبْنا عَلى بَنى إسْرائيلَ أَنَّهُ مَنْْ قَتَلَ نَفْساً بِغَيْرِ نَفْس أوْ فَساد فِى الأرضِ فَكَأَنَّمَا قَتَلَ النّاسَ جَميعاً وَ مَنْ أَحْياها فَكَأنَّما أَحْيَى النّاسَ جَميعاً...). (مائده/27ـ32).
ترجمه آيات
«سرگذشت دو فرزند آدم را بازگو كن، آنگاه كه هر دو به درگاه الهى قربانى تقديم كردند، از يكى پذيرفته واز ديگرى پذيرفته نشد.(برادر دوّم به برادرش) گفت: تو را قطعاً مى كشم. او پاسخ داد كه خدا از پرهيزگاران مى پذيرد.»
2ـ اگر تو دست به سوى من دراز كنى ومرا بكشى، من هرگز دست به سوى تو دراز نمى كنم كه تو را بكشم، من از پروردگار جهانيان مى ترسم.
3ـ مى خواهم كه با گناه (قتل من) و گناه (قبلى خود) به سوى خدا باز گردى تا از دوزخيان گردى، اين است سزاى ستمگران.
4ـ هـواى نَفْسَش، او را به كشتن برادر، ترغيب كرد واو را كشت واز زيانكاران گرديد.
5ـ خدا كلاغى را وا داشت، تا زمين را بكاود وبه او بياموزد كه چگونه جسد برادر خود را پنهان سازد. گفت: واى بر من كه در پنهان كردن جسد برادرم، از اين كلاغ، ناتوانترم سپس از كرده خود پشيمان گرديد.
6ـ از اين رو بر بنى اسرائيل، مقرر داشتيم كه هركس، كسى ديگر را ـ نه به عنوان قصاص يا فساد در روى زمين ـ بكشد، چنان است كه همه مردم را كشته است وهر كس به ديگرى حيات بخشد، چنان است كه همه مردم را حيات بخشيده است.

صفحه 103

تفسير موضوعى آيات

آدم وهمسرش حوا، به علّت نافرمانى به زمين فرود آمدند وزندگى مشتركى را آغاز كردند وصاحب فرزندانى شدند كه برخى از آنان، سرنوشت عبرت انگيزى دارند و قرآن آن را در آيات ياد شده به تصوير كشيده است. خداوند به پيامبر (اسلام) دستور مى دهد كه داستان دو فرزند آدم را «بحق» بازگو كند. چرا مى گويد: «بالحق»؟ شايد اشاره به اين است كه اين داستان، در ميان امتهاى پيشين، با پيرايه هاى نادرست همراه گشته وسيماى حقيقت، به وسيله آنها پوشانيده شده است. قرآن به حكم اينكه بر ديگر كتابهاى آسمانى «مهيمن»1 است، واقعيت سرگذشت را، پيراسته از آن پيرايه ها ياد آور مى شود وآن را چنين آغاز مى كند: (وَاتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ ابْنَىْ آدَمَ بِالحَقِّ إذْ قَرَّبا قُرباناً فَتُقُبِّلَ مِنْ أحَدِهِما وَ لَمْ يُتَقَبَّلْ مِنَ الآخَرِ قالَ لأقْتُلَنَّكَ قالَ إِنَّما يَتَقَبَّلُ اللّهُ مِنَ المُتَّقِينَ).
مقصود از «آدم» در آيه، آدم معروف قرآن است، نه شخص ديگر. احتمال اينكه مقصود از او، فردى از بنى اسرائيل بوده است ـ كه دو فرزند او چنين سرگذشتى پيدا كردند ـ بى اساس است. زيرا در متن داستان، قراينى برخلاف آن گواهى مى دهد. روشنترين آنها اينكه قاتل پس از قتل، نمى دانست كه با جسد مرده چه كند، تا در سايه برخورد دو كلاغ، خاك سپردن جسد برادر كشته شده را فرا گرفت واين حالت با وضع بشر نخستين هماهنگ است، نه با وضع بنى اسرائيل كه در مهد تمدن بزرگ مى زيستند.
قرآن به صورت اجمال، ياد آور مى شود كه اين دو برادر، دو قربانى به پيشگاه خدا تقديم كردند.(إذْ قَرَّبا قُرْبَانَاً)امّا اين دو قربانى چه بود، در خود آيه نشانه اى

1 . مائده/48، لفظ «بالحق» مى تواند اشاره به معناى ديگرى نيز باشد وآن اينكه اين سرگذشت حقيقت دارد وهرگز سمبوليك وساخته خيال نيست.

صفحه 104
از آن نيست. قربانى در لغت عرب به هر چيزى كه انسان با آن به درگاه خداوند تقرّب جويد ونزديك شود، گفته مى شود. ولى در روايات وكتابهاى، به اصطلاح آسمانى، به معناى حيوان وگندم تفسير شده است.
خدا قربانى يكى از آنان را پذيرفت وقربانى ديگرى مردود شد:(فَتُقُبِّلَ مِنْ أَحَدِهِمَا وَلَمْ يُتَقَبَّلْ مِنَ الآخَر) اينكه چگونه آن دو برادر، از پذيرفته شدن وپذيرفته نشدن آن آگاه شدند، در قرآن به آن اشاره اى نشده است، ولى در كتابهاى قصص انبيا آمده است كه هرگاه، آتشى مى آمد وقربانى را مى سوزاند، نشانه قبولى آن بود ودر مورد قربانى اين دو برادر نيز آتشى آمد وفقط قربانى يكى را، سوزاند. وجود چنين رسم وشيوه اى در ميان بنى اسرائيل اين موضوع را تأييد مى كند،چنانكه مى فرمايد: (الَّذِينَ قَالُوا إِنّ اللّهَ عَهِدَ إلَيْنا أَلاّ نُؤْمِنَ لِرَسُول حَتّى يَأْتِيَنا بِقُرْبان تَأْكُلُهُ النّارُ...) (آل عمران/183). «آنان (اهل كتاب) گفتند:خدا با ما پيمان بسته است كه به پيامبرى ايمان نياوريم، مگر آنكه يك قربانى را به ما عرضه كند، كه آتش آن را بسوزاند....» قرآن نيز اين سخن را ردّ نمى كند، بلكه از طريق ديگرى به آنان پاسخ مى دهد وبه پيامبر دستور مى دهد كه بگويد:پيش از من پيامبرانى با دلايلى و نشانه اى كه شما گفتيد آمدند، پس چرا به جاى گروش به آنان ـ اگر راست مى گويند ـ آنها را كشتيد.(قُلْ قَدْ جاءَكُمْ رُسُلٌ مِنْ قَبْلى بِالبَيِّناتِ وَبِالّذى قُلْتُمْ فَلِمَ قَتَلْتُمُوهُمْ إنْ كُنْتُمْ صادِقينَ).(آل عمران/183)
در اين هنگام برادرى كه قربانى او پذيرفته نشده بود، از روى حسد، برادر ديگر را تهديد به قتل كرد وگفت:(لأقْتُلَنَّكَ) امّا آن برادر متقى وپرهيزگار، براى هدايت برادر خود به سه موضوع اشاره كرد كه قرآن هر سه را متذكر شده است.
(إِنَّمَا يَتَقَبَّلُ اللّهُ مِنَ المُتَّقينَ):«خداوند كار نيك را تنها از پرهيزكاران مى پذيرد.» يعنى اگر عمل تو پذيرفته نشده وآتش خشم را در درون تو شعلهور ساخته، ارتباطى به من ندارد; بايد علّت آن را در خود وزندگى خويش

صفحه 105
جستجوكنى. عمل تو به خاطر نداشتن تقوا، مردود گرديد. چه بهتر كه به جاى تهديدمن به قتل; خود را اصلاح كنى وبه اصطلاح «خود شكن، آينه شكستن خطاست.»
(لَئِنْ بَسَطْتَ إلَىَّ يَدَكَ لِتَقْتُلَنى ما أَنَا بِباسِط يَدِىَ إلَيْكَ لأقْتُلَكَ إنّى أخافُ اللّهَ رَبَّ العالَمينَ). «اگر تو دست به سوى من دراز كنى كه مرا بكشى، من هرگز دست به سوى تو دراز نمى كنم تا تو را بكشم. من از پروردگار جهانيان مى ترسم.»
مقصود از جمله(ما أَنَا بِباسِط يَّدِيَ...)چيست؟ آيا مقصود اين است كه تو اگر تصميم به قتل من بگيرى، من دست بر روى دست مى گذارم واز خود دفاع نمى كنم؟يا مقصود اين است كه تو اگر آهنگ قتل من كنى، من آهنگ قتل تو نخواهم كرد، نه اينكه از خود، دفاع نخواهم كرد؟ دقّت در اين جمله كه مى گويد:(ما أنَا بِباسِط يَدِىَ إِلَيْكَ) دوّمى را تأييد مى كند، زيرا او مى گويد: دست به سوى تو، دراز نمى كنم ونمى گويد:«ما أنَا بِدافع» از خود دفاع نمى كنم.
از اينكه برادر متقى، علت خوددارى خود را به خوف از خداوند(إِنّى أَخافُ اللّهَ) مدلّل مى سازد، نشانه شناخت او از مقام ربوى است وقرآن نيز، خوف وترس را از ويژگيهاى علما ودانشمندان مى شمارد. زيرا دانشمند آشنا، به پاداشها وكيفرهاى خداوند هرگز به سوى گناه كشيده نمى شود. گناه غالباً معلول جهل ونادانى انسان به مقام ربوبى است; چنانكه خداوند مى فرمايد:(إنّما يَخْشَى اللّهَ مِنْ عِبادِهِ العُلَمَاءُ). (فاطر/28)
(إِنّى أُريدُ أَن تَبُوأَ بِإِثْمِى وَإثْمِكَ فَتَكُونَ مِنْ أَصْحَابِ النّارِ). «من مى خواهم با گناه (قتل من) وگناه (قبلى خود) به سوى خدا بازگردى تا از دوزخيان گردى.»
مقصود از اينكه مى خواهم بار گناه مرا به دوش بكشى چيست؟ يك چنين درخواست ابتدايى مسلّماً بر خلاف تقواست، در حالى كه او از متقيان بوده

صفحه 106
است. با توجّه به اينكه برادر ديگر، تصميم به قتل او گرفته واز سخنان برادر، سودينبردهبود، طبعاً لازمه تصميم او اين است كه دو گناه را به دوش بكشد واز دوزخيان گردد.
نظير اين نوع گفتگو، در ميان ما زياد است. يك پدر ناصح، فرزند خود را پند مى دهد واز بى كارى وبى عارى باز مى دارد، ولى احساس مى كند كه سخنانش، در فرزند مؤثر نيفتاده ومى خواهد بر همان عادت سابق خود بماند، در چنين اوضاع واحوالى پدر مى گويد:حالا كه چنين تصميمى دارى، مى خواهم بدبخت وبيچاره شوى. اين خواست، خواست ابتدايى پدر نيست، بلكه لازمه تصميم فرزند است ودر حقيقت او بخواهد يا نخواهد، چنين نتيجه اى را به دنبال خواهدداشت.
سرانجام اندرزهاى برادر متقى، در باز دارى برادرش مؤثّر نيفتاد واو در كشاكش عاطفه برادرى وتحريكات حسد، قرار گرفت.بالأخره حسد بر عاطفه برادرى غلبه كرد واو را كشت واز زيانكاران گشت:(فَطَوَّعَتْ لَهُ نَفْسُهُ قَتْلَ أخيهِ فَقَتَلَهُ فَأصْبَحَ مِنَ الخاسِرينَ). نفس او قتل برادر را براى وى آراست، در نتيجه او را كشت واز زيانكاران گشت.»
كلمه «طوّعت» اشاره به همان كشمكش روحى اوست كه به آن اشاره گرديد.
انسان خيره سر، كه در اثر خود خواهى و رشك، به نابودى برادر خويش بر مى خيزد وبه جاى اينكه خود را اصلاح كند وريشه عدم پذيرش قربانى خود را به دست آورد، دست خود را به خون برادر آغشته مى سازد، اما پس از قتل به قدرى عاجز مى باشد كه نمى داند با بدن مرده برادر چه كند؟ تا آنجا كه در برخى از روايات آمده است كه او مدّتى جسد برادرش را بر دوش مى كشيد و درندگان به او حمله مى كردند كه جسد را از وى بگيرند. خدا براى آموزش اين انسان خودخواه، دو كلاغ را برانگيخت كه با هم به نزاع پرداختند ويكى ديگرى را كشت وكلاغ غالب بامنقار خود، گودالى را كَند وجثّه كلاغ مرده را در آن پنهان ساخت. در آن موقع انسان نادان

صفحه 107
از كار آن دو كلاغ، در شگفت ماند وبه جهل وناتوانى خود پى برد وگفت: چقدر من عاجز وناتوانم كه نتوانستم كارى، مثل كار اين كلاغ انجام دهم. قرآن به اين ماجرا ، به اين شكل اشاره كرده است:
(فَبَعَثَ اللّهُ غُراباً يَبْحَثُ فِى الأرْضِ لِيُرِيَهُ كَيْفَ يُوارى سَوْأَةَ أَخيهِ قالَ يا وَيْلَتى أعَجَزْتُ أَنْ أَكُونَ مِثْلَ هذا الغُرابِ فَأُوارِىَ سَوْأةَ أَخِى فَأَصْبَحَ مِنَ النّادِمينَ). (مائده/31) «خدا كلاغى را واداشت كه زمين را بكاود (تا همنوع خود را در آن پنهان كند) تا به او بياموزد كه چگونه جسد برادر خود را پنهان سازد. گفت: واى بر من! كه در پنهان كردن جسد برادرم، از اين كلاغ ناتوانترم، سپس از كرده خود پشيمان گرديد.»

نكته ها واندرزها

1ـ قرآن در اين آيات، از سرگذشت دو فرزند آدم، ياد مى كند ونامى از آنها نمى برد، ولى در حديث وتاريخ، آن دو برادر هابيل وقابيل، ناميده شده اند ومى گويند:قابيل، هابيل را كشت.1
2ـ خلوص، روح عمل عبادى وتقربى است و چون هابيل داراى اخلاص بود قربانى وى پذيرفته شد و قربانى قابيل مردود گشت. اولى دامدار بود وبهترين دام را تقديم پيشگاه خدا كرد. اما ديگرى كشاورز بود ومحصول غير مرغوب را، به رسم قربانى آورد.
3ـ نخستين عامل گناه در ميان بشر، حسد بود. قابيل نيز در دام اين عامل افتاد. او به جاى اينكه خود را اصلاح كند، نابودى برادر خود را خواست. از اين جهت در رقابتهاى حاكم بر دو فرد يا دو گروه، فرد يا گروه عقب مانده، بايد عامل عقب ماندگى خويش را بشناسد وآن را جبران كند،نه اينكه در نابودى رقيب بكوشد.

1 . در تورات به جاى «قابيل» قابن آمده است.

صفحه 108
4ـ انسان اين اشرف مخلوقات، چه بسا بايد درس زندگى را از پايينتر از خود فرا گيرد; زيرا جهان سراسر، كتاب خدا ودفتر زندگى است. بررسى هر برگى از اين كتاب زرّين، براى بشر مايه عبرت پيشرفت وترقى است.
5ـ قرآن با ذكر كلمه (بِالحَقّ) در آغاز بيان اين داستان، اشاره به اين موضوع دارد كه سرگذشت اين دو برادر، يك واقعيت است نه يك امر خيالى. ولى در عين واقعيت داشتن مانع از اين نيست كه هابيل مظهر مردان پاكدلى باشد كه چه بسا به خاطر تقوا وپاكى، مورد حسادت قرار مى گيرند وبه جان آنان تجاوز مى شود ودر مقابل، قابيل مظهر انسانهاى ستمگرى مى باشد كه به خاطر رسوخ روح تجاوز طلبى، حتى به برادر خود هم رحم نمى كنند، هر چند سرانجام نادم وپشيمان مى شوند; در حالى كه آن پشيمانى فايده اى براى آنان ندارد.
6ـ قتل و آدمكشى ـ اگر نگوييم قابيل قبلاً به وسيله نداشتن اخلاص در عمل مرتكب گناهى شده بود ـ نخستين گناهى بود كه از انسان (بنى آدم) سرزده است.
7ـ قرآن از اين سرگذشت، نتيجه ديگرى مى گيرد كه كشتن يك انسان بى گناه بسان كشتن همه انسانهاست، چنانكه زنده كردن انسانى معادل با زنده كردن همه انسانهاست; چنانكه مى فرمايد:(مِنْ أجْلِ ذلِكَ كَتَبْنا عَلى بَنى إسْرائيلَ أنّهُ مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَيْرِ نَفْس أوْ فَساد فِى الأرضِ فَكَأنَّما قَتَلَ النّاسَ جَميعاً وَ مَنْ أَحْياها فَكَأنَّما أَحْيَى النَّاسَ جَميعاً). (مائده/32) «از اين رو بر بنى اسرائيل مقرر داشتيم كه اگر انسانى انسان ديگرى را بدون آنكه كسى را كشته يا فسادى نموده باشد بكشد، مثل اين است كه همه انسانها را كشته است وهركس چنين انسانى را زنده كند، بسان آن است كه همه انسانها را زنده كرده است.»
اكنون بايد ديد چگونه قتل واحياى يك انسان، بسان قتل واحياى همه انسانهاست. در اينجا مفسران وجوه مختلفى بيان كرده اند كه 1 از ميان آنها وجه

1 . مجمع البيان، ج2، ص187، پنج وجه را متذكر شده است.

صفحه 109
زير را توضيح مى دهيم:
1ـ از آنجا كه مقصود از قتل همه انسانها ويا احياى همه آنها، انسانهاى پاك وبى گناه است نه انسانهاى شقى ورذل ـ قاتلى كه دست به قتل يك انسان بى گناه مى زند، براى او اين، يا آن انسان مطرح نيست; او در حريم حفظ منافع خود از كشتن هيچ بى گناهى پروا ندارد، چيزى كه هست قدرت كشتن آنها ويا انگيزه فعلى در او موجود نيست، ولى در صورت وجود انگيزه وداشتن توانايى، از كشتن آنها ابايى نخواهد داشت ـ بنابر اين كشتن يك انسان بى گناه مساوى كشتن همه انسانهاست. به عبارت ديگر زمينه چنين كارى در روح وروان قاتل موجود است. عين اين بيان در مورد احياى انسانى نيز جارى است.
2ـ اگر فردى انسانى را از هلاكت ونابودى نجات مى بخشد، به خاطر شرافت انسانى است و اين جهت در همه انسانها موجود است. بنابر اين اگر او بتواند وشرايط اجازه دهد، همه انسانها را احيا مى كند; گويا احياى يك انسان، حاكى از آمادگى بزرگ براى احياى همه انسانهاست. البته ظاهر احيا هر چند همان احياى مادى است، ولى در برخى از روايات به صورت فراگيرترى تفسير شده است.
امام باقر ـعليه السّلامـ پس از آنكه نجات از غرق وسوختگى را ياد آور شده، فرموده است:«وَ أعْظَمُ مِنْ ذلِكَ كُلّما يخرجها مِنْ ضَلالة إلى هدى»: «وبالاتر از آن اين است كه انسان گمراه را هدايت كند» ودر حديث ديگر آمده است:«مَنِ اسْتَخْرَجها مِنَ الكُفِر إِلى الإيمانِ». 1

سخنى پيرامون آفرينش همسر آدم

قرآن در باره آفرينش همسر آدم، فقط يك بار به اين نحو سخن گفته است: (ياأَيُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمُ الَّذِى خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْس وَاحِدَة وَ خَلَقَ مِنْهَا زَوجَهَا وَ بَثَّ

1 . تفسير برهان، ج1، ص 465 حديث شماره 14.

صفحه 110
مِنْهُمَا رِجالاً كَثِيراً و نِساءً...) (نساء/1) . اى مردم از مخالفت با پروردگارتان بپرهيزيد; خدايى كه شمار را از يك فرد آفريد و همسر او را نيز از جنس او آفريد و از آن دو، مردان و زنان فراوانى را (در روى زمين) پخش كرد.
در اين آيه لفظ «من» در جمله (خَلَقَ مِنْهَا)براى بيان جنس است; يعنى همسر آدم را نيز از جنس او آفريديم و شجره تمام انسانهاى روى زمين به يك مرد و زن مى رسند كه آن دو نيز متماثل بوده و از خاك آفريده شده اند. با توجه به عطف همسر آدم به او، كيفيت آفرينش و مراحل آن نيز مانند آدم خواهد بود. هدف آيه مبارزه با تبعيضهاست; زيرا تمام افراد انسان زاده يك مرد و زن متماثل مى باشند و برخى را بر برخى ديگر امتيازى نيست.
گاهى لفظ ياد شده به معناى تبعيض و جزئيت گرفته اند و آن را چنين تفسير كرده اند كه: همسر آدم از جزئى از اجزاى آدم آفريده شده است و برخى از روايات غير معتبر را كه مى گويد: خدا حوا را از دنده آدم آفريد، بر اين مطلب گواه گرفته اند.
اين تفسير از دو نظر بى پايه است:
1ـ در آياتى كه پيرامون آفرينش همسران مطلق انسانها سخن گفته شده، نظير اين جمله به كار رفته چنانكه مى فرمايد: (وَ مِنْ آيَاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ أَزْوَاجاً لِتَسْكُنُوا إِلَيْهَا)(روم/21) 1 از نشانه هاى اوست كه از نوع شما، همسرانى آفريده كه با تمايل به آنها آرامش پيدا كنيد. بنابر اين كيفيت آفرينش همسران ما و همسر آدم يكسان بوده و تفاوتى ميان آن دو نيست.
2ـ آفرينش همسر آدم از دنده هاى او، در تورات آمده2 و اين نوع روايات

1 . به سوره نحل آيه 72; سوره شورى آيه11; ذاريات آيه 49 مراجعه كنيد.
2 . تورات سفر تكوين، فصل دوم جمله 21، چاپ لندن، فاضل خانى به تاريخ 1856 برابر با 1272هـ ق.

صفحه 111
ساخته و پرداخته علماى يهود است كه وارد احاديث اسلامى گرديده است و در پاره اى از روايات ما، چنين آفرينشى به شدت تكذيب شده است1.

كيفيت ازدواج فرزندان آدم

در اينجا، مسئله خاصى مطرح است و آن چگونگى ازدواج فرزندان آدم و حوا مى باشد، در حالى كه همگى خواهر و برادر بودند. در اين مورد در روايات و سخنان دانشمندان پاسخهايى به آن داده شده كه در اينجا ـ بدون گزينش ـ مطرح مى كنيم:
1ـ ازدواج آنها با خودشان انجام گرفته و مجوز آن، ضرورت آغاز آفرينش و نبودن همسرى ديگر بوده است.
2ـ خداوند براى هر يك از پسران و دختران، زوجى از فرشتگان آفريد، و اولاد آنها با يكديگر به صورت پسر عمو و دختر عمو درآمدند و تكثير نسل صورت گرفت.
3ـ آنها با نسل هاى باقى مانده از انسانهاى پيشين ازدواج كرده اند. درست است كه شجره انسان كنونى به آدم ابو البشر مى رسد، ولى آدم، نخستين انسانى نيست كه بر اين پهنه گام نهاده، بلكه پيش از او انسانهايى در روى زمين زندگى مى كرده و منقرض شده اند2; چيزى كه هست، بقايايى از آنها در روى زمين وجود داشت كه به تكثير نسل كمك كرد.
چون مسئله مربوط به ما قبل تاريخ مى باشد اظهار نظر قطعى در باره آن بسيار مشكل است.
***

1 . تفسير عياشى ج1، ص216، حديث7.
2 . صدوق: خصال ص639.

صفحه 112

صفحه 113

پيامبر دوم

ادريس

آموزگار خط

تا اينجا با سرگذشت دو فرزند آدم آشنا شديم.قرآن در اين فترت(يعنى فاصله) ميان آدم ونوح، از پيامبرى به صراحت نام نمى برد. فقط منابع تاريخى ياد آور مى شوند كه پيامبرانى متعدد، از فرزندان آدم آمده ورفته اند ويكى از آنان همان «ادريس» است كه پس از «شيث» آمده ونام او در قرآن بازگو شده است، آنجا كه مى فرمايد:(وَاذْكُرْ فِى الكِتابِ إدْريسَ إنّهُ كانَ صِدّيقاً نَبِيّاً * وَ رَفَعْناهُ مَكاناً عَلِيّاً). (مريم/56ـ57) «در قرآن از ادريس ياد كن. او پيامبرى بسيار راستگو بود و ما او را به منزلت رفيعى برنشانديم.»
اگر گفتار مورخان در كار نبود، به نظر مى رسيد كه ادريس از پيامبران متأخر ومربوط به دوران بنى اسرائيل باشد; چون قرآن او را جاى ديگرى در شمار پيامبرانى مانند: اسماعيل و ذاالكفل ياد كرده است; به ويژه كه نام او پس از داستان سليمان وايوب وارد شده است.1
در اينجا دو مطلب را ياد آور مى شويم:
1ـ با توجه به اينكه نوح به عنوان نخستين پيامبر صاحب شريعت، در قرآن معرفى شده است، اين سؤال مطرح مى شود كه بشرهايى كه در اين فترت مى زيستند، از چه قانونى پيروى مى كردند؟

1 . سوره انبياء/85 (وَ إسْماعيلَ وَ إدْريسَ وَ ذَا الكِفْلِ كُلٌّ مِنَ الصّابِرينَ).

صفحه 114
پاسخ: بشر ابتدايى به خاطر پراكندگى ونبودن تزاحم، به همان ادراكات فطرى وعقلى خود، عمل مى كرد وچراغ خرد در آن روزگار براى زندگى سالم كافى بود وپيامبرانى كه در اين فاصله آمده اند، داراى شريعتى آسمانى نبوده وبا تذكرات وياد آوريهاى حكم فطرت وعقل، مردم را هدايت مى كردند.
2ـ مورّخان در باره ادريس سخنان بزرگ وبلندى دارند و مى گويند: او سوّمين پيامبر، پس از آدم وشيث است ونخستين فردى است كه با قلم نوشت و او را هرمس الهرامسه نيز مى نامند. برخى زادگاه او را مصر وبرخى ديگر بابل مى انگارند، ولى چون همه اينها مربوط به ماقبل تاريخ است، نمى توان به آنها اطمينان پيدا كرد. ما فقط در باره او همان را مى گوييم كه در قرآن آمده است واز مجموع آنچه مورخان گفته اند، مى توان نتيجه گرفت كه او از پيشوايان دانش بود و جامعه انسانى را به تفكر واستدلال سوق داد.1 از برخى روايات استفاده مى شود كه او داراى صحفى بوده وقسمتى از مضامين صحف او را سيد بن طاووس در «سعد السعود» نقل كرده است.2
***

1 . علاقمندان مى توانند مشروح زندگانى او را در تاريخ طبرى، ج1، ص106 ـ 107 ط دارالكتب العلمية بيروت، تاريخ ابن كثير، ج1، ص92 ـ 93 ، قصص الأنبياء، ابن راوندى، ص73; بحار الأنوار ، ج11، ص270، 284 جويا شوند.
2 . بحار الأنوار، ج11، ص277و282.

صفحه 115

پيامبر سوم

سرگذشت

نوح شيخ الأنبياء

محورهاى هشت گانه در زندگى او

حلقه دوّم از سلسله پيامبران پس از آدم، حضرت نوح است كه پدر دوّم نسل كنونى بشر به شمار مى رود.
قرآن نام او را در 28 سوره ودر 431 مورد ياد آور شده است كه مشروح سرگذشت او در سورههاى اعراف، هود، مؤمنون، شعراء، قمر ونوح آمده است.
مجموع محورهاى مربوط به شخصيت وزندگى نوح، در ميان قوم خود وگستردگى دعوت ولجاجت قوم وى وسرانجام نابودى همگى از طريق طوفان، مى تواند در اين امور خلاصه شود:

1 . آل عمران/23، نساء/163، انعام/84، اعراف/59و69، توبه/70، يونس /71، هود/25،32، 36، 42، 45، 46، 48و 79، ابراهيم /9، اسراء/3و17، مريم/58، انبياء/76، حج/42، مؤمنون/23، فرقان/37، شعراء/105، 106و116، عنكبوت/14، احزاب/7، صافات/75و79، ص/12، غافر/5و31، شورى/13، ق/14، ذاريات/46، نجم/52، قمر/9، حديد/26، تحريم/10ونوح/1، 21، 26.

صفحه 116
1ـ مقامات معنوى نوح.
2ـ تهمتها واعتراضها.
3ـ پاسخ نوح به تهمتها واعتراضها.
4ـ پايدارى وشيوه هاى دعوت نوح وعناد وسرسختى قوم او.
5ـ درخواست عذاب وطوفان فراگير ونابودى كافران.
6ـ سؤال نوح در باره فرزند غريقش كنعان.
7ـ نكته ها وعبرتها.
***
اينك محور نخست:

صفحه 117

1

مقامات معنوى نوح (عليه السلام)

قرآن طى آيات نه گانه به بيان مقامات معنوى حضرت نوح شيخ الأنبياء پرداخته واو را به عنوان انسان نمونه، معرّفى مى كند. آگاهى از مضامين آيات ما را از هر نوع شرح وتفسير بى نياز مى سازد; جز برخى از آيات كه بعدها به مناسبتى به تفسير آن خواهيم پرداخت.

آيات موضوع

(إنَّ اللّهَ اصْطَفى آدَمَ وَ نُوحاً وَ آلَ إبْرَاهِيمَ وَ آلَ عِمْرانَ عَلَى الْعالَمينَ). (آل عمران/33)
(إنَّا أَوْحَيْنا إلَيْكَ كَما أَوْحَيْنا إِلى نُوح وَ النَّبِيِّينَ مِنْ بَعْدِهِ). (نساء/163)
(شَرَعَ لَكُمْ مِنَ الدّينِ ما وَصّى بِهِ نُوحاً...)(شورى/13) ، تفسير اين آيه بعداً خواهد آمد.
(وَ إذْ أخَذْنا مِنَ النَّبِيِّينَ مِيثَاقَهُمْ وَ مِنْكَ وَ مِنْ نُوح...). (احزاب/7)
(إنَّهُ كَانَ عَبْداً شَكُوراً). (اسراء/3)
(إنّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُؤمِنينَ). (صافات/81)
(وَلَقَدْ أرْسَلْنا نُوحاً إلى قَوْمِهِ فَلَبِثَ فِيهِمْ أَلْفَ سَنَة إلاّ خَمْسينَ عَاماً). (عنكبوت/14)
(وَتَرَكْنا عَلَيْهِ فِى الآخِرينَ). (صافات/78)
(سَلامٌ عَلى نُوح فِى الْعَالَمِينَ). (صافات/79)

صفحه 118

ترجمه آيات

1ـ خدا آدم ونوح وخاندان ابراهيم وعمران را بر جهانيان، برگزيد وبه آنها برترى بخشيد.
2ـ ما به تو وحى كرديم چنانكه به نوح و پيامبران پس از او نيز وحى نموديم.
3ـ آيينى را براى شما تشريع كرد كه آن را به نوح سفارش كرده بود.
4ـ آنگاه كه از پيامبران واز تو واز نوح عهد وميثاق گرفتيم.
5ـ او بنده سپاسگزار خدا بود.
6ـ او از بندگان مؤمن است.
7ـ ما نوح را براى (هدايت) قوم خويش فرستاديم پس او در ميان آنان هزار سال، منهاى پنجاه سال درنگ كرد(زندگى نمود).
8ـ و نام نيك او را در ميان آيندگان باقى گذارديم.
9ـ درود بر نوح در ميان(همه) جهانيان.
از مجموع آيات ياد شده، زندگى اجمالى نوح، به دست مى آيد وروشن مى شود كه او:
از برگزيدگان خدا وطرف وحى الهى بود.
او نخستين انسانى است كه حامل شريعت الهى گرديد.
از اين شخصيت، ميثاق ويژه پيامبران بزرگ نيز گرفته شد.
خدا او را به عنوان بنده اى با ايمان وسپاسگزار توصيف مى كند.
در آيه اى از عمر طولانى او گزارش مى دهد.
براى او ذكر جميل وجاودان به خاطر اعمال نيك، ياد آور مى شود.
سرانجام درود وتحيّت خاص خود را نثار او مى سازد.
چنين فردى با اين ويژگيها، حلقه عظيمى در تاريخ پيامبران، وپدر دوّم بشريت به شمار مى رود. اكنون وقت آن رسيده است كه پيرامون دوّمين محور، از محورهاى هشت گانه زندگى او از نظر قرآن سخن بگوييم.

صفحه 119

2

تهمتها واعتراضها

آيات موضوع:

(قَالَ المَلأُ مِنْ قَوْمِهِ إِنَّا لَنَراكَ فِى ضَلال مُبِين) (اعراف/60)
(فَقَالَ الْمَلأُ الّذينَ كَفَرُوا مِنْ قَوْمِهِ ما نَراكَ إلاّ بَشَراً مِثْلَنا وَما نَراكَ اتَّبعَكَ إلاّ الَّذِينَ هُمْ أرَاذِلُنا بادِىَ الرَّأْيِ وَما نَرى لَكُمْ عَلَيْنا مِنْ فَضْل بَلْ نَظُنُّكُمْ كاذِبينَ)(هود/27)
(فَقالَ المَلأُ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ قَوْمِهِ ما هذا إلاّ بَشَرٌ مِثْلُكُمْْ يُريدُ أنْ يَتَفَضَّلَ عَلَيْكُمْ وَ لَوْ شاءَ اللّهُ لأنزَلَ مَلائِكةً ما سَمِعْنا بِهذا فى آبائِنَا الأوَّلِينَ * إنْ هُوَ إلاّ رَجُلٌ بِهِ جِنَّةٌ فَتَرَبَّصُوا بِهِ حَتّى حِين) (مؤمنون/24ـ25)
(قَالُوا أَنُؤْمِنُ لَكَ وَ اتَّبَعَكَ الأرْذَلُونَ)(شعراء/111)
(قَالُوا لَئِنْ لَمْ تَنْتَهِ يا نُوحُ لَتَكُونَنَّ مِنَ المَرْجُومينَ)(شعراء/116)
(فَكَذَّبُوا عَبْدَنا وَ قالُوا مَجْنُونٌ وازْدُجِرَ)(قمر/9)
ترجمه آيات
1ـ اشراف قوم او گفتند: ما تو را در گمراهى آشكار مى بينيم.
2ـ اشراف كافر از قوم او گفتند: ما تو را بشرى مانند خود مى بينيم، واز تو جز كسانى كه تهى دست وگمنام هستند پيروى نكرده اند وما براى شما برترى نمى بينيم بلكه شماها را از دروغگويان ميپنداريم.
3ـ اشراف قوم او كه كافر شدند گفتند: اين (نوح) بشرى است مانند شما، كه مى خواهد بر شما برترى بجويد. و اگر خدا مى خواست پيامبرى بفرستد; از جنس فرشتگان مى فرستاد ما اين سخنانى كه او

صفحه 120
مى گويد از پدرانمان نشنيده ايم، اين شخص جز مردى ديوانه نيست.
4ـ مخالفان از قوم نوح به او گفتند: آيا به تو ايمان آوريم وحال آنكه پيروان تو افرادى تهى دست وگمنام مى باشند؟
5ـ گفتند: اى نوح اگر از دعوت خود دست برندارى، تو را سنگسار مى كنيم.
6ـ بنده ما را تكذيب كردند وگفتند ديوانه وآسيب ديده است.
مجموع گفتگوهاى قوم نوح را مى توان به دو بخش تقسيم كرد:
1ـ اتهامها
2ـ اعتراضها
كليه تهمتهاى چهارگانه، كه متوجه نوح ساخته اند، همگى حاكى از پيراستگى او از نقاط ضعف اجتماعى واخلاقى است.اگر او نقطه ضعف اخلاقى واجتماعى داشت، حتماً آن را به رخ او مى كشيدند، امّا برگهاى زندگانى او، به قدرى پاك بود كه نتوانستند او را به اين نوع از تهمتها متهم سازند; ناچار شدند سراغ يك رشته اتهاماتى بروند كه هيچ مصلحى در جهان از آن بى نصيب نيست; تهمتهايى كه اثبات ونفى آن، هر دو، مشكل است.

الف ـ اتهامها

نخستين پيامبر صاحب شريعت را به امور ياد شده در زير، متهم نمودند:
1ـ اتهام به جنون:(فَكَذَّبُوا عَبْدَنا وَ قالُوا مَجْنُونٌ وَ ازْدُجِرَ). (قمر/9)
«بنده ما را تكذيب كردند وگفتند ديوانه است وآسيب ديده است.»
درجاى ديگر آمده است:(إنّ هُوَ إلاّ رَجُلٌ بِهِ جِنَّةٌ فَتَرَبَّصُوا بِهِ حَتّى حين). (مؤمنون/25)
«اشراف قوم او گفتند: او مردى ديوانه است صبر كنيد تا عمرش سر آيد.»
اين تهمت اختصاص به نوح ندارد، زيرا تهمت به جنون وسحر دامنگير غالب

صفحه 121
پيامبران شده است، چنانكه مى فرمايد:(كَذلِكَ ما أتَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ مِنْ رَسُول إِلاّ قالُوا ساحِرٌ أوْ مَجْنُونٌ)(الذاريات/52)
«همچنين براى امتهاى پيشين پيامبرى نيامد، مگر اينكه گفتند: او جادوگر يا ديوانه است.»
متهم ساختن پيامبر اسلام، به جنون در آيات متعددى وارد شده است وتاريخ گواهى مى دهد كه مصلحان جهان، پيوسته به يك نوع خبط دماغ وجنون متهم مى شده اند، زيرا عقل وخرد در نظر آنان، هماهنگى با افكار جامعه است، خواه درست باشد خواه نادرست. كسى كه براى دگرگونى افكار جامعه، آستين بالا زند وبا ناملايمات بسازد، از نظر آنان ديوانه است.
2ـ اتهام به دروغگويى:(بَلْ نَظُنُّكُمْ كاذِبينَ)(هود/27)
«بلكه شماها را دروغگويان مى پنداريم» امّا چرا وبه چه دليل؟چيزى در كنار آن ذكر نمى كردند.
3ـ اتهام به گمراهى: (قالَ المَلأُ مِنْ قَوْمِهِ إنّا لَنَراكَ فى ضَلال مُبِين)(اعراف/60).
«اشراف قوم او گفتند ما تو را در گمراهى آشكار مى بينيم.»
البته نوع افراد، مخالفان خود را به ضلالت وگمراهى متهم مى كنند. امّا آنجا سخن پذيرفته مى شود كه اتهام خود را با دليل همراه سازند.
4ـ تهمت برترى طلبى: (وَما نَرى لَكُمْ عَلَيْنَا مِنْ فَضْل) (هود/27).
«وما براى شما برترى نمى بينيم» ونيز مى گفتند:(فَقالَ المَلأُ الّذينَ كَفَرُوا مِنْ قَوْمِهِ... يُريدُ أنْ يَتَفَضَّلَ عَلَيْكُمْ)(مؤمنون/24).
«اشراف كافر قوم او گفتند:نوح مى خواهد بر شما برترى بجويد.»
تا اينجا با بخش اتهامات كه همگى جنبه معنوى وروحى دارد، آشنا شديم. اكنون وقت آن رسيده است كه اعتراضات سطحى آنان را ياد آور شويم:

صفحه 122

ب ـ اعتراضها وخرده گيريها

1ـ بشر بودن:(قالَ المَلأُ الّذينَ كَفَرُوا مِنْ قَوْمِهِ ما نَراكَ إلاّ بَشَراً مِثْلُنا) (هود/27)
«اشراف كافر قوم او گفتند: ما تو را بشرى مانند خود مى بينيم» ودر سوره ديگر همين تهمت چنين آمده است:(فَقالَ الملأُ الّذينَ كَفَروا مِنْ قَوْمِهِ ما هذا إلاّ بَشَرٌ مِثْلُكُمْ) (مؤمنون/24)
« اشراف قوم او كه كافر شدند گفتند: اين (نوح) بشرى است مانند شما.»
اعتراض به بشر بودن ناشى از يك طرز تفكر خاصى بود. زيرا تصوّر مى كردند كه پيامبر الهى، بايد فرشته باشد نه بشر واين اعتراض نيز مانند تهمت جنون، مخصوص نوح نبود، بلكه ديگران نيز از آن بى نصيب نماندند. چنانكه مى فرمايد:(وَما مَنَعَ النّاسَ أَنْ يُؤمِنُوا إذْ جَاءَهُمُ الهُدى إِلاّ أَنْ قَالُوا أبَعَثَ اللّهُ بَشراً رَسُولاً). (اسراء/94)
«مردم را آنگاه كه هدايت ما به سوى آنان آمد، چيزى از ايمان باز نداشت مگر اينكه معترضانه گفتند:آيا خدا بشرى را به عنوان رسول برگزيده است؟»
اين كوته نظران، غافل از آن بودند كه بايد ميان هدايتگر وهدايت شونده وآموزگار وشاگرد، يك نوع سنخيت حاكم باشد، تا يكديگر را درك كنند وجذب نمايند.
2ـ پيروان تهى دست وگمنام: (ما نَراكَ اتّبَعَكَ إِلاَّ الَّذينَ هُمْ أراذِلُنا بادِىَ الرَّأىِ) (هود/27)
«پيروان تو را نمى بينيم مگر كسانى كه، به ظاهر افراد تهى دست وگمنام بوده، از اشراف وسران به شمار نمى روند.»
اين اعتراض در جاى ديگر نيز چنين بازگو شده است:(قالُوا أنُؤمِنُ لَكَ

صفحه 123
وَاتَّبَعَكَ الأرْذَلُونَ) (شعراء/111).
«مخالفان از قوم نوح به او گفتند: آيا به تو ايمان آوريم وحال آنكه پيروان تو افرادى تهى دست وگمنام مى باشند؟»
ولى آيا تهى دست وگمنام بودن، نشانه بى پايگى مكتب است؟ بايد ببينيم نوح به اين اعتراض چگونه پاسخ داده است؟
مخالفان نوح پس از اتهام واعتراض، گام را فراتر نهاده او را تهديد به مرگ نمودند. قرآن تهديد آنان را چنين نقل مى كند:(قالُوا لَئِنْ لَمْ تَنْتَهِ يا نُوحُ لَتَكُونَنَّ مِنَ المَرجُومِينَ). (شعراء/116)
گفتند:اى نوح اگر از دعوت خود دست بر ندارى، تو را سنگسار مى كنيم.»
اين اتهامها واعتراضها، از گروه نادان ولجوج ـ كه هنگام دعوت به آيين خدا، انگشتان خود را در گوشها نهاده ولباس بر سر مى انداختند تا سخن نوح را نشنوند ـ بعيد نيست ومشروح لجاجتهاى آنان، در حوادث قبل از طوفان خواهد آمد.
تا اينجا مابا اتهامها واعتراضهاى قوم نوح آشنا شديم. اكنون ببينيم پاسخ نوح بر آنها چه بوده است.
***

3

پاسخ نوح به تهمتها واعتراضها

آيات موضوع

(قالَ يا قَوْمِ أَرَأَيْتُمْ إنْ كُنْتُ عَلى بَيِّنَة مِنْ رَبّى وَآتانِى رَحْمَةً مِنْ عِنْدِهِ فَعُمِّيَتْ عَلَيْكُمْ أَنُلْزِمُكُمُوهَا وَ أنْتُمْ لَها كارِهُونَ).
(وَ يا قَومِ لا أَسْألُكُمْ عَلَيْهِ مالاً إنْ أَجرِىَ إِلاّ عَلَى اللّهِ وَ ما أَنَا بِطَارِدِ الَّذِينَ

صفحه 124
آمَنُوا إِنَّهُمْ مُلاقُوا رَبِّهِمْ وَ لكنِّى أريكُمْ قَوماً تَجْهَلُونَ).
(وَيا قَومِ مَنْ يَنْصُرُنى مِنَ اللّهِ إنْ طَرَدْتُهُمْ أفَلا تَذَكَّرونَ)
(وَلا أقُولُ لَكُمْ عِنْدِى خَزائِنُ اللّهِ وَ لا أَعْلَمُ الغَيْبَ وَ لا أقُولُ إنّى مَلَكٌ وَلاأَقُولُ للّذينَ تَزْدَرى أَعْيُنكُمْْ لَنْ يُؤتِيَهُمُ اللّهُ خَيْراً اللّهُ أَعْلَمُ بِما فى أَنْفُسِهِمْ إِنّى إِذاً لَمِنَ الظّالِمينَ). (هود/28ـ31)
(قَالَ يا قَومِ لَيْسَ بى ضَلالَةٌ وَ لكنّى رَسُولٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمينَ).
(أُبَلِّغُكُمْ رِسالاتِ رَبّى وَ أَنْصَحُ لَكُمْ وَ أعْلَمُ مِنَ اللّهِ ما لاتَعْلَمُونَ).
(أوَ عَجِبْتُمْ أَنْ جاءَكُمْ ذِكْرٌ مِنْ رَبِّكُمْ عَلى رَجل مِنْكُمْ لِيُنْذِرَكُمْ وَ لِتَتَّقُوا وَلَعَلّكُمْ تُرْحَمُونَ). (اعراف/61ـ63)
(قالَ وَ ما عِلْمى بِما كانُوا يَعْمَلُونَ * إنْ حِسَابُهُمْ إلاّ عَلَى رَبِّى لَوْ تَشْعُرُونَ * وَ ما أنَا بِطارِدِالمُؤمِنينَ * إنْ أنَا إِلاّ نَذِيرٌ مُبينٌ). (شعراء/112ـ115)

ترجمه آيات

1ـ گفت:اى قوم!به من بگوييد: اگر من از جانب پروردگار خود با دليل وبرهان آمده باشم ومرا با رحمت خويش(نبوت) كه براى شما مخفى است، مفتخر ساخته باشد(باز من دروغگو و يا گمراه هستم)؟ آيا ما مى توانيم شما را به ايمان ملزم سازيم، در صورتى كه شما دوست نداريد؟
2ـاى قوم! من در برابر دعوت خود مالى از شما نمى خواهم، پاداش من برخداست، من افراد با ايمان را طرد نمى كنم. آنان با پروردگار خود ملاقات مى كنند(پاداش اعمال خود را دريافت مى نمايند) من شما را قومى نادان مى بينم.
3ـاى قوم اگر من آن مردم پاك وخدا پرست را از خود برانم (خدا از من

صفحه 125
برنجد) به مدد كه (از خشم خدا) نجات يابم؟
4ـ من نمى گويم كه گنجهاى الهى نزد من است واز اسرار پشت پرده آگاهم ونمى گويم كه فرشته ام ومن در باره كسانى كه شما به ديده حقارت در آنها مى نگريد، نمى گويم خدا به آنها خير وپاداش نخواهد داد. خدا از درون آنان آگاه تر است. اگر با آنان چنين رفتار كنم از ستمكاران خواهم بود.
5ـ گفت:اى قوم ! ضلالت وگمراهى در من نيست، من پيام آورى از سوى پروردگار جهانيانم.
6ـ پيامهاى او را به شما مى رسانم وشما را پند مى دهم واز جانب خدا مى دانم آنچه را شما نمى دانيد.
7ـ آيا در شگفتيد از اينكه، بيانى از پروردگارتان بر مردى از شما فرود آمده است تا شما را بيم دهد وپرهيزگار شويد و مشمول رحمت خدا گرديد.
8ـ گفت: من از كارهاى آنان كه قبلاً انجام مى دادند آگاه نيستم، حساب اين نوع اعمال آنان بر پروردگار من است، اگر بدانيد ومن افراد مؤمن را طرد نمى كنم. من بيم دهنده آشكارى بيش نيستم.
***

تفسير موضوعى آيات

الف: نوح در ردّ تهمت دروغگويى واعتراض به بشر بودن، پاسخ جامعى گفته است. چنان كه مى فرمايد:(أرَأيْتُمْ إنْ كُنْتُ عَلى بَيِّنَة مِنْ رَبّى وَ آتانى رَحْمَةً مِنْ عِنْدِهِ فَعُمِّيَتْ عَلَيْكُمْ أنُلْزِمُكُمُوها وأنْتُمْ لَها كارِهُونَ). (هود/28)
«به من بگوييد اگر من از جانب پروردگار خود با دليل وبرهان آمده باشم ومرا با رحمت خويش(نبوت) كه براى شما مخفى است، مفتخر ساخته باشد (باز من دروغگو ويا گمراه هستم) آيا ما مى توانيم شما را به ايمان ملزم سازيم، در صورتى كه شما دوست نداريد؟!.»

صفحه 126
نوح در اين پاسخ ياد آور مى شود:چگونه مرا متهم به دروغگويى مى كنيد، در حالى كه من از جانب خدا با بينه ومعجزه ـ كه به روشنى ارتباط مرا با جهان غيب ثابت مى كند ـ آمده ام.درست است من بشرى مانند شما هستم، امّا اگر بشرى با رحمت ونبوت، از جانب خدا به سوى شما آمد وبراى نبوت خود، برهانى در دست داشت وشما از طريق عناد ولجاج به آن توجه نكرديد، گواه بر دروغگويى او نيست. شما بايد به دليل وبرهان او بنگريد وداورى كنيد. اگر اين راه را نپيموديد، بدانيد كه ما شما را بر ايمان نمى توانيم اجبار كنيم، زيرا ايمان يك حقيقت قلبى است وبراى خود مبادى خاصى لازم دارد وبا اجبار انجام نمى گيرد.خلاصه اتهام من به دروغگويى ودستاويز بشر بودن، گواه حقانيت شما نيست، در حالى كه گواه بر حقانيت من بيّنه ومعجزه من است. اگر راست مى گوييد در باره آن اظهار نظر كنيد.
ودر آيه ديگر مى فرمايد: (أوَ عَجِبْتُمْ أَنْ جاءَكُمْ ذِكْرٌ مِنْ رَبِّكُمْ عَلى رَجل مِنْكُمْ لِيُنْذِرَكُمْ وَ لِتَتَّقُوا وَ لَعَلّكُمْ تُرْحَمُونَ). (اعراف/63) «آيا در شگفتيد از اينكه بيانى از پروردگارتان بر مردى از شما فرود آمده است تا شما را بيم دهد وپرهيزگار شويد و مشمول رحمت خدا گرديد. يعنى بشر بودن نه تنها با پيامبرى منافات ندارد،بلكه از شرايط آن مى باشد وشايد جمله (رجل منكم) ناظر به همين مطلب است.
ب:در ردّ خصوص اتهام به ضلالت مى فرمايد: (قالَ يا قَومِ لَيْسَ بى ضَلالَةٌ وَ لكنّى رَسُولٌ مِنْ رَبِّ العالَمين * أُبَلِّغُكُمْ رِسالاتِ رَبّى وَ أنْصَحُ لَكُمْ وَ أعْلَمُ مِنَ اللّهِ ما لاتَعْلَمُونَ).(اعراف/61) «اى قوم ضلالت وگمراهى در من نيست، من پيام آورى از سوى پروردگار جهانيانم، پيامهاى او را به شما مى رسانم وشما را پند مى دهم واز جانب خدا مى دانم آنچه را شما نمى دانيد.»
تا اينجا با پاسخ نوح در ردّ اتهام دروغگويى و گمراهى، ونقد اعتراض به بشر

صفحه 127
بودن آشنا شديم. اكنون وقت آن رسيده است كه پاسخ او را به اعتراض تهى دستى وگمنام بودن پيروان او بشنويم:
ج:نوح در پاسخ به اينكه پيروان او را افراد تهى دست وبى نام ونشان، تشكيل مى دهند; سه پاسخ مى گويد:
1ـ من پيامبر مال وثروت نيستم كه ثروتمندان را بپذيرم وتهى دستان را طرد كنم. من پيامبر الهى هستم وبراى هدايت همه طبقات آمده ام، به همين دليل از شما اجر وپاداش نمى طلبم،از اين رو درخواست شما، نشانه جهلتان به اهداف رسالت است.
قرآن به اين پاسخ چنين اشاره مى كند:(وَيا قَوْمِ لا أسْألُكُمْ عَلَيْهِ مالاً إنْ أَجْرِىَ إلاّ عَلَى اللّهِ وَ ما أَنَا بِطارِدِ الَّذِينَ آمَنُوا إنَّهُمْ مُلاقُوا رَبِّهِمْ وَ لكِنِّى أَريكُمْ قَوماً تَجْهَلُونَ). (هود/29) «اى قوم! من در برابر دعوت خود مالى از شما نمى خواهم، پاداش من بر خداست. من افراد با ايمان را طرد نمى كنم. آنان با پروردگار خود ملاقات مى كنند(پاداش اعمال خود را دريافت مى نمايند)من شما را قومى نادان مى بينم.»
2ـ در مكتب الهى ارزش انسان به ايمان اوست. كسانى را كه شما با ديده حقارت به آنها مى نگريد، به دليل ايمانشان در نزد خدا، مقام وپاداش دارند وخدا از باطن آنها آگاه است. قرآن به اين پاسخ چنين اشاره دارد:(وَلا أقُولُ لِلّذينَ تَزْدَرى أعْيُنُكُمْ لَنْ يُؤْتِيَهُمُ اللّهُ خَيْراً اللّهُ أعْلَمُ بِما فى أنْفُسِهِمْ إنّى إذاً لَمِنَ الظّالِمينَ). (هود/31) «من در باره كسانى كه شما به ديده حقارت به آنان مى نگريد، نمى گويم خدا به آنان خير وپاداش نخواهد داد. خدا از درون آنان آگاه تر است. اگر با آنان چنين رفتار كنم از ستمكاران خواهم بود.»
3ـ اگر اين گروه در گذشته ـ پيش از ايمان به من ـ از نظر شما كارهاى ناروايى انجام داده باشند، سبب نمى شود اكنون كه در جرگه مؤمنان قرار دارند، آنان را طرد

صفحه 128
نمايم. گويا نوح با اين پاسخ به همان سخنى كه از رسول گرامى نقل شده است، اشاره دارد كه فرمود:«الإسلامُ يجبُّ ما قبله» اسلام رابطه انسان را با ماقبل قطع مى كند. قرآن به اين پاسخ نوح چنين اشاره مى كند: (قَالَ وَ ما عِلْمِى بِما كَانُوا يَعْمَلُونَ * إِنْ حِسابُهُمْ إلاّ عَلَى ربِّى لَوْ تَشْعُرونَ * وَ ما أَنَا بِطارِدِالمُؤمِنينَ * إنْ أَنَا إلاّ نَذيرٌ مُبينٌ). (شعراء/112ـ115) «من از كارهاى آنان كه قبلاً انجام مى دادند آگاه نيستم، حساب اين نوع اعمال آنان بر پروردگار من است، اگر بدانيد ومن افراد مؤمن را طرد نمى كنم. من بيم دهنده آشكارى بيش نيستم.»
از آيات قرآن استفاده مى شود كه مؤمنان دست اوّل پيامبران، غالباً طبقه ضعيف وناتوان وفقير وگمنام بوده اند. ثروت ومكنت اگر مهار نشود مايه فساد وزور گويى مى گردد، طبعاً چنين افرادى، با اصلاحات پيامبران، مخالف مى شوند وهرگز دست از مقام شيطانى خود بر نمى دارند. در طبقه فقير به خاطر نبودن زمينه هاى فساد، روح گرايش به پيامبران بيشتر است. از اين جهت هر نوع ندايى مى شنيدند، دور آن گرد مى آمدند واتفاقاً مترفين زمان پيامبر اسلام و ساير پيامبران، از آنها همان را درخواست مى كردند كه از نوح درخواست مى نمودند.
ثعلبى در تفسير خود از عبد اللّه بن مسعود نقل مى كند كه: اشراف قريش، پيامبر را در حالى كه صهيب رومى ، بلال حبشى ، خباب ، عمار وديگر افراد مستضعف دور او حلقه زده بودند، ديدند وبه او گفتند:آيا تو اينها را انتخاب كردى وقوم خود را از دست دادى و آيا ما بايدتابع آنها باشيم؟ اگر اينها را طرد كنى، شايد ما پيرو تو بشويم.
ودر نقل ديگر آمده است: گروهى از سرشناسان عرب، پيامبر را در مدينه ديدند كه با بلال، صهيب، عمار وديگر مستضعفين نشسته است; در اين موقع به پيامبر گفتند:اگر اينها را از دور خود برانى، ما در مجلس تو مى نشينيم; زيرا سران عرب به سوى تو مى آيند وخجالت مى كشيم كه ما را با اين بردگان ببينند، هرگاه ما

صفحه 129
جلسه تو را ترك كرديم، آنگاه آنان را به مجلس خود فرا خوان. 1
خدا در نقد چنين پيشنهادها و انديشه هاى متضاد با اهداف رسالت، چنين مى فرمايد:
(ولا تَطْرُدِ الَّذِينَ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالغَدوةِ وَالْعَشِىِّ يُريدُونَ وَجْهَهُ ما عَلَيْكَ مِنْ حِسابِهِمْ مِنْ شَيء وَ ما مِنْ حِسابِكَ عَلَيْهِمْ مِنْ شيء فَتَطْرُدَهُمْ فَتَكُونَ مِنَ الظّالِمينَ * وَكَذلِكَ فَتَنّا بَعْضَهُمْ بِبَعْض لِيَقُولُوا أهؤلاءِ مَنَّ اللّهُ عَلَيْهِمْ مِنْ بَيْنِنا ألَيْسَ اللّهُ بِأعْلَمَ بِالشّاكِرينَ)(انعام/52ـ53) «كسانى كه صبحگاه وشامگاه، خدا را به انگيزه كسب رضايت او مى خوانند، از خود طرد مكن. نه چيزى از حساب آنان بر توست ونه چيزى از حساب تو بر آنان(اگر چنين كنى) از ظالمان باشى. بدين گونه، برخى را با برخى(ثروتمند را با فقير، مولى را با بنده) آزموديم، در نتيجه گفتند: آيا اين طبقه زير دست، كسانى هستند كه خداوند بر آنان منت نهاده است؟ (مورد لطف الهى قرار گرفتهاند؟) آيا جز اين است كه خدا نسبت به سپاسگزاران آگاهتر است؟»
سرانجام اين بحث را با حديثى از امير المؤمنين ـعليه السّلامـ پايان مى بريم، آنجا كه فرمود: «من أتى غنيّاً وتواضع لغناه ذهب ثلثا دينه.» 2
د: نوح در ردّ اتهام برترى جويى، از طريق دعوى نبوت، فرموده است:ملاك برترى جويى يكى از اين سه چيز است:
1ـ آفرينش خود را ،جدا از آفرينش ديگران بداند وبگويد من فرشته ام وشما بشريد.
2ـ خود را آگاه از مغيبّات واسرار آفرينش معرفى كند، به گونه اى كه اين آگاهى از درون او بجوشد.

1 . مجمع البيان، ج2، ص305ـ306.
2 . مجمع البيان، ج2، ص307: هركس با ثروتمندى همنشين شود وبه خاطر ثروت او، براى وى تواضع نمايد، دو ثلث از دين خود را از دست مى دهد.

صفحه 130
3ـ خود را مالك خزاين ثروتهاى الهى بداند وبگويد همگى نزد من است. در حالى كه من هيچ يك از اينها رامدعى نيستم، قرآن منطق نوح را چنين نقل مى كند:
(وَلا أقُولُ لَكُمْ عِنْدى خَزائِنُ اللّهِ وَ لا أعْلَمُ الْغَيْبَ وَ لا أقُولُ إنّى مَلَكٌ). (هود/31) «من نمى گويم كه گنجهاى الهى نزد من است واز اسرار پشت پرده، آگاهم ونمى گويم كه من فرشته ام.»
از آيات سوره انعام استفاده مى شود كه پيامبر گرامى ما نيز، با اين تهمتها واعتراضها روبرو بوده، از اين جهت خدا به او دستور مى دهد كه بگويد: (قُلْ لا أقُولُ لَكُمْ عِنْدى خَزائِنُ اللّه...). (انعام/50)
تا اينجا ما با مجموع تهمتها واعتراضها وپاسخهاى نوح آشنا شديم، اكنون وقت آن رسيده است كه دنباله دعوت او را كه مربوط به پايدارى نوح وسر سختى قوم اوست از نظر قرآن بررسى كنيم.
***

صفحه 131

4

پايدارى وشيوه هاى دعوت نوح

عناد وسرسختى قوم او

آيات موضوع

(فَقُلتُ اسْتََغْفِرُوا رَبَّكُمْ إنَّهُ كَانَ غَفَّاراً * يُرْسِلِ السَّماءَ عَلَيْكُمْ مِدْراراً * وَيُمْدِدْكُمْ بِأَمْوال وَ بَنينَ وَ يَجْعَلْ لَكُمْ جَنّات وَ يَجْعَلْ لَكُمْ أنْهاراً * ما لَكُمْ لا تَرجُونَ للّهِ وَقاراً * وَقَدْ خَلَقَكُمْ أطْواراً * أَلَمْ تَرَوْا كَيْفَ خَلَقَ اللّهُ سَبْعَ سَموات طِبَاقاً * وَجَعَلَ القَمَرَ فيهِنَّ نُوراً وَ جَعَلَ الشَّمْسَ سِرَاجاً * وَاللّهُ أنْبَتَكُمْ مِنَ الأرْضِ نَباتاً * ثُمَّ يُعيدُكُمْ فيها وَيُخْرِجُكُمْ إخْرَاجاً * واللّهُ جَعَلَ لَكُمُ الأرْضَ بِسَاطاً * لِتَسْلُكُوا مِنْها سُبُلاً فِجَاجَاً). (نوح/10ـ20)
(قَالَ رَبِّ إنّى دَعَوْتُ قَومى لَيْلاً وَ نَهاراً * فَلَمْ يَزِدْهُمْ دُعائى إلاّ فِرَاراً * وَ إِنّى كُلَّما دَعَوْتُهُمْ لِتَغْفِرَ لَهُمْ جَعَلُوا أَصابِعَهُمْ فى آذَانِهِمْ وَ اسْتَغْشَوْا ثِيابَهُمْ وَ أصَرّوُا وَ اسْتَكْبَروُا اسْتِكْباراً * ثُمَّ إنّى دَعَوْتُهُمْ جِهاراً * ثُمَّ إِنّى أَعْلَنْتُ لَهُمْ وَ أَسْرَرْتُ لَهُمْ إسرَاراً). (نوح/5ـ9)
(قَالُوا يا نُوحُ قَدْ جادَلْتَنا فَأَكْثَرْتَ جِدَالَنا فَأْتِنا بِما تَعِدُنا إنْ كُنْتَ مِنَ الصّادِقينَ * قالَ إنَّما يَأتِيكُمْ بِهِ اللّهُ إنْ شَاءَ وَما أنْتُمْ بِمُعْجزينَ* وَلا يَنْفَعُكُمْ نُصْحى إنْ أردتُ أَن أَنصَحَ لَكُمْ إنْ كَانَ اللّهُ يُريدُ أنْ يُغْوِيَكُمْ هُوَ رَبُّكُمْ وَ إلَيْهِ تُرجَعُونَ). (هود /32ـ34)
(قالُوا لَئِنْ لَمْ تَنْتَهِ يا نُوحُ لَتَكُونَنَّ مِنَ الْمَرجُومِينَ). (شعراء/116)

صفحه 132

ترجمه آيات

1ـ من به آنان گفتم از پروردگار خود، آمرزش بطلبيد كه او بسيار آمرزنده است. تا اينكه بارانهاى پى در پى، براى شما فرو فرستد وشما را با اموال و فرزندان، يارى كند وباغها ونهرهاى جارى در اختيار شما بگذارد.چرا براى خدا عظمت قائل نيستيد؟ در حالى كه شما را، گوناگون آفريده است ونمى بينيد (نمى دانيد) چگونه خدا هفت آسمان را بر روى هم آفريده وماه را در ميان آنها مايه روشنى، وخورشيد را چراغ فروزانى قرار داده است. خداوند شما را از زمين مانند گياهى رويانيد. سپس شما را به زمين باز گردانيد وبار ديگر خارج مى سازد. خداوند زمين را براى شما، مانند فرش گسترانيد; تا از راههاى وسيع ودرّه هاى آن عبور كنيد.
2ـ نوح گفت: پروردگارا! من قوم خود را شب وروز، به سوى تو دعوت كردم، ولى دعوت من جز گريز آنان نتيجه اى نداشت. من هر موقع آنان را دعوت مى كردم(كه ايمان بياورند) تا اينكه گناه آنان را ببخشى، انگشتان خود را در گوشها نهاده وجامه هايشان را بر سر افكنده وسرسختانه كبر مىورزيدند.پس(از آن همه لجاجت قوم، بازهم) من آنها را با صداى بلند دعوت كردم. سپس آنان را در آشكار وپنهان به سوى تو خواندم(گروهى را آشكار وگروهى را پنهانى دعوت كردم).
3ـ گفتند:اى نوح با ما به مناظره برخاستى وزياد به احتجاج پرداختى، اگر از راستگويان هستى، عذابى را كه وعده مى كردى بياور. نوح در پاسخ گفت: عذاب خدا هر موقع بخواهد فرود مى آورد وشما نمى توانيد او را ناتوان سازيد، نصيحت وپند آنگاه كه خدا بخواهد شما را گمراه كند، سود نمى بخشد. او پروردگار شماست وبه سوى او باز مى گرديد.
4ـ گفتند:اى نوح اگر از گفته هاى خود، خوددارى نكنى،از سنگسار شدگان مى شوى.

صفحه 133

هدايت واندرزها

نوح در هدايت قوم خود نعمتهاى الهى را گوشزد مى كند ومتذكر مى شود كه چه بسا گناهان شما مانع از ادامه فيض الهى باشد، چه بهتر كه از گناهان خود توبه نماييد كه نتيجه آن ريزش باران، فزونى اموال واولاد، شكوفايى باغها وجوشش وجريان چشمه هاست، چنانكه مى فرمايد: (فَقُلْتُ اسْتََغْفِرُوا رَبَّكُمْ إنَّهُ كَانَ غَفّاراً * يُرْسِلِ السَّماءَ عَلَيْكُمْ مِدْرَارَاً * وَ يُمْدِدْكُمْ بِأمْوال وَ بَنينَ وَ يَجْعَلْ لَكُمْ جَنّات وَ يَجْعَلْ لَكُمْ أنْهاراً). (نوح/10ـ12)
«من به آنان گفتم از پروردگار خود، آمرزش بطلبيد. كه او بسيار آمرزنده است، تا اينكه بارانهاى پى در پى، براى شما فرو فرستد وشما را با اموال وفرزندان يارى كند وباغها ونهرهاى جارى در اختيار شما بگذارد.»
نوح در اين بيان، از يك نكته مخفى كه عبارت از رابطه تنگاتنگ كفر وگناه، با نانودى نعمتها وايمان وپاكى است، پرده بر مى دارد.
مسلّماً بشر مادى از اين رابطه غيبى آگاه نيست. در روايات اسلامى افزايش زنا، مايه فزونى مرگ وميرهاى ناگهانى معرفى شده است، چه بسا ممكن است چنين گناهى، از كسى سر بزند ونتيجه آن در مورد ديگرى ظاهر شود. اين رابطه ها، رابطه هاى غيبى هستند وچون بشر از اين پيوندها آگاه نيست، قانونگذارى را از آن (خدا) دانسته است كه از اين اسرار نهفته آگاه است.
گذشته از اين، اصولاً كفر وگناه با قانون شكنى وعدم رعايت حقوق انسانها، پيوسته همراه است وجامعه آلوده به اين نوع گناه، در اثر بى نظمى، رو به زوال گذارده وحتى از نظر زندگى مادى نيز پيشرفت نمى كند. اگر در كشورهاى آلوده به اين گناه، فزونى نعمت به چشم مى خورد، بايد آن را مرهون رعايت برخى از اصول اجتماعى واخلاقى دانست كه شرايع آسمانى نيز به آن امر كرده اند.

صفحه 134
در هرحال قرآن در آيات ديگر نيز به اين اصل اشاره نموده وفرموده است:(وَلَوْ أنَّ أهْلَ القُرى آمَنُوا وَ اتَّقَوْا لَفَتَحْنا عَلَيْهِمْ بَرَكات مِنَ السَّماءِ وَ الأرْضِ).(اعراف/96) «اگر مردم آباديها ايمان آورده وتقوا را پيشه نمايند، درهاى بركات آسمانها وزمين را به روى آنان مى گشاييم.»
عجيب اين است كه قرآن، اقامه تورات وانجيل را نيز مايه فزونى نعمت معرفى مى كند ومى فرمايد:(وَلَوْ أنَّهُمْ أَقامُوا التَّورَاةَ وَ الإنْجِيلَ وَ ما أُنْزِلَ إلَيْهِمْ مِنْ رَبِّهِمْ لأكَلُوا مِنْ فَوْقِهِمْ وَ مِنْ تَحْتِ أرْجُلِهِمْ). (مائده/66) «اگر آنان تورات وانجيل وآنچه كه از طرف پروردگارشان بر آنان نازل شده است بر پا مى داشتند، از نعمتهاى آسمانى وزمينى بهره مند مى شدند.»
آيا مقصود، آن تورات وانجيل واقعى كه دست بشر در آن، خدشه اى ايجاد نكرده، مى باشد ويا همين تورات وانجيل كنونى، با تحريفاتى كه در آنها راه يافته است؟ اگر مقصود دوّمى باشد، آن نيز به خاطر اين است كه در آن، قسمتى از قوانين الهى باقى است كه عمل به آنها چنين نتيجه اى را در بردارد.
امير مؤمنان ـعليه السّلامـ نيز در اين رابطه فرموده است:«قَدْ جَعَلُ اللّه سُبحَانَهُ الإستِغْفَارَ سَبَباً لدرور الرِزْقِ وَ رَحْمَةِ الخَلْقِ، فقالَ:(اسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ إِنَّهُ كانَ غَفَّاراً * يُرْسِلِ السَّماءَ عَلَيْكُمْ مِدراراً)» 1:«خداوند سبحان استغفار را سبب فزونى روزى ورحمت خلق قرار داده است وفرموده است از خدا آمرزش بخواهيد، او بسيار آمرزنده است. باران پر بركت آسمان را بر شما مى فرستد.»
آنگاه نوح آنان را به آيات توحيد وقدرت الهى، توجّه داده وخواهان پرستش چنين آفريدگار بزرگى مى شود كه سراسر جهان را، با آفريدن آفتاب وماه آرايش داده است، چنان كه فرمود: (ما لَكُمْ لا تَرْجُونَ للّهِ وَقاراً * وَقَدْ خَلَقَكُمْ أطْوَاراً * ألَمْ تَرَوْا

1 . نهج البلاغه، خطبه 143.

صفحه 135
كَيْفَ خَلَقَ اللّهُ سَبْعَ سَموات طِبَاقاً * وَجعَلَ القَمَرَ فيهِنَّ نُوراً وَ جَعَلَ الشَّمْسَ سِراجاً * وَاللّهُ أَنْبتَكُمْ مِنَ الأرْضِ نَباتاً * ثُمَّ يُعيدُكُمْ فيها وَ يُخْرِجُكُمْ إخْرَاجاً* واللّهُ جَعَلَ لَكُمُ الأرْضَ بِسَاطاً * لِتَسْلُكُوا مِنْها سُبُلاً فِجَاجاً). (نوح/13ـ20)
«چرا براى خدا عظمت قائل نيستيد؟ در حالى كه شما را، گوناگون آفريده است.ونمى بينيد (نمى دانيد)چگونه خدا هفت آسمان را بر روى هم آفريده، وماه را در ميان آنها مايه روشنى، وخورشيد را چراغ فروزانى قرار داده است. خداوند شما را از زمين مانند گياهى رويانيد. سپس شما را به زمين باز گردانيد وبار ديگر خارج مى سازد. خداوند زمين را براى شما مانند فرش گسترانيد; تا از راههاى وسيع ودرّه هاى آن عبور كنيد.»
قوم نوح چنانكه از آيات بعدى به روشنى استفاده مى شود، بت پرست بودند. به جاى اينكه خداى آفريننده جهان را بپرستند، موجودات ناچيز وضعيف را مى پرستيدند.راه هدايت آنان اين بود كه او، از جلال وجمال خدا سخن بگويد ونعمتهاى او را متذكر گردد تا در سايه آن، انديشه آنان از جهان پست به موجود بالا وبرتر متوجه گردد ودر اين ميان از مظاهر قدرت، آسمانهاى هفتگانه، خورشيد وماه را برگزيده وپيرامون آنها سخن مى گويد، تا بنگرند ودقت كنند كه آيا آفريدگار اين نظام با عظمت شايسته پرستش است، يا بتهاى بى جان وبى روح؟ آنگاه نعمتهاى فراوان زمين را مطرح مى كند كه ريشه وجود انسان را تشكيل مى دهند و اينكه زمين را به گونه اى آفريده است كه بشر از راهها ودرّه هاى ميان آن بگذرد وآن را در نوردد، آيا چنين منعمى شايسته پرستش است يا بتهاى بى روح؟! نكته قابل توجّه اين است كه در اين آيات، نوح از خورشيد به نام چراغ واز ماه به نام نور(پرتو) تعبير مى آورد وعلّت آن نور خورشيد است كه از خود اوست واز درون آن مى جوشد، امّا نور ماه پرتوى از خورشيد است ودر ميان سخنان خود به معاد انسان نيز اشاره مى كند، تا روشن سازد كه آفرينش او لغو وبيهوده نبوده و او از مسئوليت خاصى برخوردار است كه در سراى

صفحه 136
ديگر به حساب او رسيدگى خواهد شد.
او با اينكه پيامهاى الهى را در قالبهاى عاطفى مطرح مى كرد ومى گفت: من «رسول امين»1 خدا هستم وبراى دعوت خود پاداش از شما نمى طلبم2 وخود را خير خواه3 معرفى مى كرد; قوم او در برابر سخنان وى سخت ترين مقاومتها را از خود نشان مى دادند وآن چنان سرسختى مى كردند كه حتى راضى نمى شدند كه آهنگ او به گوش آنان برسد وهرگاه او آغاز به سخن مى كرد، انگشتان را در گوشها نهاده وجامه ها را به سر مى كشيدند، تا كمترين موجى به پرده گوش آنان نرسد واين نشانه بزرگترين عناد ولجاج آنان بود.
قرآن در اين باره فرموده است: (قالَ رَبِّ إنّى دَعَوْتُ قَومى لَيْلاً وَنَهاراً فَلَمْ يَزِدْهُمْ دُعَائى إلاّ فِرَاراً * وإنّى كُلَّمَا دَعَوْتُهُمْ لِتَغْفِرَ لَهُمْ جَعَلُوا أصابِعَهُمْ فِى آذانِهِمْ وَ اسْتَغْشُوا ثِيابَهُمْ وَ أصَرُّوا وَ اسْتَكْبَرُوا اسْتِكْباراً). (نوح/5ـ7) «نوح گفت:پروردگارا! من قوم خود را شب وروز به سوى تو دعوت كردم، ولى دعوت من جز گريز آنان نتيجه اى نداشت. من هر موقع آنان را دعوت مى كردم(كه ايمان بياورند) تا اينكه گناهان آنان را ببخشى، انگشتان خود را در گوشها نهاده وجامه هايشان را بر سر افكنده وسرسختانه كبر مىورزيدند.»

ادامه پايدارى در دعوت

قرآن مدّت دعوت ورسالت او را نهصد وپنجاه سال (950) معرفى كرده واو در اين مدت با پشتكار عجيبى به دعوت آنان اهتمام ورزيده وكوچكترين سستى از خود نشان نمى داد واين واقعيت در آيه زير منعكس است: (ثُمَّ إنّى دَعَوْتُهُمْ جِهاراً * ثُمَّ إنّى أعْلَنْتُ لَهُمْ وَ أَسْرَرْتُ لَهُمْ إسْراراً). (نوح/8ـ9) پس (از آن همه لجاجت قوم،

1 . سوره شعراء/107.
2 . شعراء/109، هود/29.
3 . اعراف/62.

صفحه 137
باز هم)من آنها را با صداى بلند دعوت كردم.سپس آنان را در آشكار وپنهان به سوى تو خواندم(گروهى را آشكار وگروهى را پنهانى دعوت كردم) ولى در مقابل اين پايدارى، آنها نيز لجاجت مشابهى از خود نشان مى دادند وبه يكديگر سفارش مى كردند:مبادا خدايان خود را ترك كنيد واز عبادت بتهايى به نام«وَدّ» و «سواع» و«يغوث» و «يعوق» و«نسر» دست برداريد.
(وَقَالُوا لا تَذَرُنَّ آلِهَتَكُمْ وَ لا تَذَرُنَّ وَدّاً وَلاسُواعاً وَلا يَغُوثَ وَ يَعُوقَ وَ نَسْراً). (نوح/23)
اينها بتهاى پنچگانه قوم نوح بودند، ولى بعداً به عللى كه روشن نيست، اسامى آنها به جامعه عرب منتقل شده وهريك از آنها نام بتى از قبايل مشركان عرب گرديد.1
قرآن در توصيف عناد ولجاجت قوم نوح، آنان را كوردل (كَانُوا قَوْماً عَمِين) (اعراف/64) گروهى گنه كار (كانُوا قَوْماً فاسِقينَ)(ذاريات/46)،ظالم وطغيانگر (كانُوا هُمْ أظْلَمَ وَ أطْغى) (نجم/52) وخود خواه و متكبر (اسْتَكْبَرُوا اسْتِكْباراً)(نوح/7) مى خواند. از اينجا مى توان به ارزش تلاشهاى پيامبران در برابر اين نوع امّتها پى برد.
***

1 . مجمع البيان، ج5، ص364.

صفحه 138

5

طوفان فراگير ونابودى كافران

آيات موضوع

(رَبِّ لاتَذَرْ عَلَى الأرْضِ مِنَ الْكافِرينَ دَيَّاراً * إنّكَ إنْ تَذَرْهُمْ يُضِلُّوا عِبادَكَ وَلا يَلِدُوا إِلاّ فَاجِراً كَفّاراً). (نوح/26ـ 27)
(حَتّى إذَا جاءَ أمْرُنا وَ فارَ التنُّورُ قُلْنَا احْمِلْ فِيها مِنْ كُلّ زَوْجَينِ اثْنَيْنِ وَأَهْلَكَ إلاّ مَنْ سَبَقَ عَلَيهِ القَوْلُ وَ مَنْ آمَنَ وَ ما آمَنَ مَعَهُ إلاّ قَليلٌ).
(وَقَالَ ارْكَبُوا فِيها بِسْمِ اللّهِ مَجْريها وَ مُرْسيها إنَّ رَبّى لَغَفُورٌ رحيمٌ * وَ هِىَ تَجْرِى بِهِمْ فى مَوْج كَالْجِبَالِ * وَ قيلَ يا أَرْضُ ابْلَعى مَاءَكِ وَياسَماءُ أقْلِعى وَ غيضَ الماءُ وقُضِىَ الأمْرُ وَ اسْتَوَتْ عَلَى الْجُودِىِّ وَ قِيلَ بُعْداً لِلْقَومِ الظَّالِمِينَ * قِيلَ يا نُوحُ اهْبِطْ بِسَلام مِنّا وَ بَرَكَات عَلَيْكَ وَ عَلى أُمَم مِمَّنْ مَعَكَ وَ أُمَمٌ سَنُمَتِّعُهُمْ ثُمَّ يَمَسُّهُمْ مِنّا عَذابٌ أليمٌ). (هود/41،42، 44، 48)
(...فَإذا جَاءَ أمْرُنا وَ فارَ التَّنُّورُ فَاسْلُكْ فيها مِنْ كُلّ زَوْجَينِ اثْنَيْنِ وَ أَهْلَكَ إلاّ مَنْ سَبَقَ عَلَيْهِ الْقَوْلُ مِنْهُمْ وَ لا تُخاطِبْنى فِى الَّذِينَ ظَلَمُوا إنّهُمْ مُغْرَقُونَ * فَإذَا اسْتَوَيْتَ أنْتَ وَ مَنْ مَعَكَ عَلَى الْفُلْكِ فَقُلِ الحَمْدُ للّهِ الّذى نَجَّينَا مِنَ القَومِ الظَّالِمينَ * وَقُلْ رَبِّ أَنْزِلْنِى مُنْزَلاً مُبارَكاً وَ أَنْتَ خَيْرُ المُنْزِلينَ) (مؤمنون/27ـ29).
(وَجَعَلْنا ذُرِّيَّتَهُ هُمُ الباقينَ * وَ تَرَكْنا عَلَيْهِ فِى الآخِرِينَ). (صافات/77ـ78)
(فَفَتَحْنا أْبْوَابَ السَّماءِ بِماء مُنْهَمِر * وَ فَجَّرْنَا الأرْضَ عُيوناً فَالْتَقى الْماءُ عَلى أَمْر قَد قُدِرَ * وحَمََلْنَاهُ عَلى ذَاتِ أَلْواح وَ دُسُر * تَجْرِى بِأَعْيُنِنا جَزاءً لِمَنْ

صفحه 139
كانَ كُفِر). (قمر/11ـ14)
(إِنَّا لَمَّا طَغَا الْماءُ حَمَلْناكُمْ فِى الْجارِيَةِ). (حاقه/11)

ترجمه آيات

1ـ پروردگارا! بر روى زمين از كافران فردى را باقى مگذار. اگر آنان را به همين حالت بگذارى، بندگان تو را گمراه كرده وجز فرزند فاسق و كافرى به وجود نمى آورند.
2ـ اين وضع ادامه داشت، تا فرمان ما رسيد وتنور جوشيدن گرفت. به نوح گفتيم از هر جفتى(نر وماده) يك زوج در آن كشتى حمل كن، وهمچنين خاندانت را مگر آنها كه قبلاً وعده هلاك داده شده وجز افراد كمى به او ايمان نياورد.
3ـ گفت: سوار كشتى شويد، نام خدا را در حال حركت ولنگر انداختن به زبان آوريد، پروردگار من آمرزنده ومهربان است. كشتى در ميان امواج كوه آسا در حال حركت بود... به زمين گفته شد آب خود را فرو بر وبه آسمان فرمان داده شد كه از ريزش باز ايستد وآبها فرو كش كردند. قضاى الهى تحقق يافت، كشتى بر روى كوه جودى، پهلو گرفت وگفته شد: نابود باد ستمگران! گفته شداى نوح! با سلامتى و بركات بر تو و بر مؤمنانى كه با تو هستند و امتهايى كه بعداً مى آيند، فرود آى. ولى امّتهاى آينده نيز، بسان امّتهاى پيشين، كفر ورزيده و عذاب الهى، شامل حال آنها خواهد بود.
4ـ فرمان الهى صادر شد وتنور جوشيدن گرفت، (نشانه عذاب جوشيدن آب از تنور بود). در چنين شرايطى از هر نوعى، يك جفت وخاندان خود را بر كشتى سوار كن، مگر آنان كه هلاكشان قطعى است ودر باره ستمگران با من سخن مگو كه آنان غرق شدگانند. هنگامى كه بر كشتى قرار گرفتى ويك نوع آرامش بر شما حكومت كرد، سپاس خدا را، فراموش مكنيد. سپاس براى آن كه شما را از ظالمان نجات داد.
5ـ فرزندان او را روى زمين، باقى گذاشتيم ونام نيكى در ميان آيندگان، به

صفحه 140
او بخشيديم.
6ـ درهاى آسمانها را با آبهاى ريزان، گشوديم وزمين را با چشمه هاى آب شكافتيم. اين دو آب طبق تقدير الهى، به هم رسيدند ونوح را بر كشتى تركيب يافته از تخته ها وميخها، سوار كرديم كه زير نظر ومراقبت ما حركت مى كرد تا از اين راه، كافران كيفر اعمال خود را ببينند.
7ـ آنگاه كه آب طغيان كرد، ما شما را با كشتى حمل كرديم.
***
لجاجت وعناد قوم نوح از حد فزون گشت وچنين انسانهاى عنودى، نمى توانند ترسيم كننده هدف آفرينش باشند، در اين صورت بايد بسان درخت خشكيده اى كه گرفتار بيل باغبان مى گردد، طعمه بلا شوند. اتفاقاً پزشك حاذق عصر حضرت نوح، اين حقيقت را لمس كرد وبه درگاه الهى عرض نمود:(رَبِّ لاَتَذَرْ عَلَى الأرْضِ مِنَ الكافِرينَ دَيّاراً * إنَّكَ إنْ تَذَرْهُمْ يُضِلُّوا عِبادَكَ وَلا يَلِدُوا إلاّ فاجِراً كفَّاراً) (نوح/26ـ27) «پروردگارا! بر روى زمين از كافران، فردى باقى مگذار. اگر آنان را به همين حالت بگذارى بندگان تو را گمراه كرده وجز فرزند فاسق وكافرى، به وجود نمى آورند.»
نوح در اين گفتار، علّت درخواست بلا را، ياد آور شد وگفت:آنان غرق در فسادند ودرخت وجودشان، جز ميوه تلخ، چيزى به بار نمى آورد. وحى الهى نيز تشخيص نوح را تأييد كرد وبه او گفت:(أنَّهُ لَنْ يُؤْمِنَ مِنْ قَوْمِكَ إلاّ مَنْ قَدْ آمَنَ فَلاتَبْتَئِسْ بِما كانُوا يَفْعَلُونَ). (هود/36) «به نوح گفتيم: از قوم تو جز همانها كه ايمان آورده اند، كسى ايمان نخواهد آورد، از كردار آنان آزرده خاطرمباش.»

نشانه هاى بلا در زمين وآسمان

نفرين نوح به اجابت رسيد ومشيت الهى بر آن تعلّق گرفت كه زمين را از لوث

صفحه 141
كافران پاك سازد. فرمان الهى صادر شد وخدا قبلاً از نشانه هاى عذاب چنين ياد كرد:نشانه نزول عذاب، جوشيدن آب از تنور است. در چنين شرايطى از هر نوعى يك جفت وخاندان خود را بر كشتى سوار كن، مگر آنان كه هلاكشان قطعى است ودر باره ستمگران، با من سخن مگو كه آنان غرق شدگانند.چنانكه مى فرمايد: (فَإذا جَاءَ أمْرُنا وَ فَارَ التَّنُّورُ فَاسْلُكْ فيها مِنْ كُلّ زَوْجَينِ اثْنَيْنِ وَ أهْلَكَ إلاّ مَنْ سَبَقَ عَلَيْهِ القَوْلُ مِنْهُمْ وَ لا تُخاطِبْنى فِى الَّذينَ ظَلَمُوا إنّهُمْ مُغْرَقُونَ).
در اين شرايط، ناگهان زمين آبهاى زير زمينى خود را بالا فرستاد.درهاى آسمان گشوده شد، باران سيل آسا فرو ريخت. رعد وبرق چشمها وگوشها را زجر مى داد. انسانهاى كر وكور مى انديشيدند كه باران رحمت است كه آنها را فرا گرفته، امّا آنگاه كه ديدند، حتّى از تنور نان آب ميجوشد، فهميدند كه حادثه بدى در پيش است.
قرآن ظهور اين بلا را چنين توصيف مى كند:(فَفَتَحْنا أْبوابَ السَّماءِ بِمَاء مُنْهَمِر * وَ فَجَّرْنَا الأرْضَ عُيوناً فَالْتَقى المَاءُ عَلى أمْر قَدْ قُدِر * وَحَمَلْناهُ عَلى ذاتِ أَلْواح وَ دُسُر * تَجْرى بِأعْيُنِنا جَزاءً لِمَنْ كَانَ كُفِر): «درهاى آسمانها را با آبهاى ريزان گشوديم و زمين را با چشمه هاى آب شكافتيم. اين دو آب طبق تقدير الهى به هم رسيدند ونوح را بر كشتى تركيب يافته از تخته ها وميخها سوار كرديم كه زير نظر ومراقبت ما حركت مى كرد تا از اين راه، كافران كيفر اعمال خود را ببينند.»
قرآن كلمه «بِأعْيُنِنا» را در دو مورد در داستان نوح به كار برده است،يكى هنگام ساختن كشتى، دوّم به هنگام حركت كشتى كه هر دو نيازمند عنايت الهى بود.
طولى نكشيد كه آب سطح زمين را، فرا گرفت وكشتى نوح را به حركت در آورد. نوح به مؤمنانى كه در اطراف كشتى بودند، فرمان داد هر چه زودتر، سوار شوند واز هر نوع حيوانى كه يك جفت انتخاب كرده بود، وارد كشتى كرد ورو به مؤمنان نمود وگفت:(ارْكَبُوا فِيها بِسْمِ اللّهِ مَجْريها وَ مُرْسيها إنّ رَبّى لَغَفُورٌ رَحِيمٌ). «سوار

صفحه 142
كشتى شويد. نام خدا را در حال حركت ولنگر انداختن به زبان آوريد. پروردگار من آمرزنده ومهربان است.»
سطح آب چنان بالا آمد كه همه آباديها،بلنديها، قلّه ها وكوهها را فرا گرفت. فزونى آب، به قدرى بود كه كوچكترين حركت در آن، امواج كوه پيكرى پديد مى آورد وكشتى نوح را در سطح آب به حركت وامى داشت واز اين سمت به آن سمت مى برد. خدا اين حقيقت را چنين ياد آور مى شود:(وَهِىَ تَجْرى بِهِمْ فى مَوْج كَالْجِبالِ) ونيز دستور مى دهد: هنگامى كه بر كشتى قرار گرفتى ويك نوع آرامش بر شما حكومت كرد، سپاس خدا را فراموش مكنيد. سپاس براى آن كه شما را از ظالمان نجات داد. چنانكه مى فرمايد:(فَإذَا اسْتَوَيْتَ أنْتَ وَ مَنْ مَعَكَ عَلَى الفُلْكِ فَقُلِ الْحَمْدُللّهِ الَّذِى نَجَّينَا مِنَ القَوْمِ الظَّالِمِينَ).

آرامش پس از طوفان

اكنون وقت آن رسيده است كه بار ديگر نسل بشر، در زمين فرود آيد وساكنان كشتى، آن را ترك كرده ودر زمين زندگى كنند.بايد محيط زمين به فرمان الهى، آماده زيست باشد وآبها بار ديگر به جاى خود باز گردد. از اين رو، فرمان نافذ الهى صادر شد كه زمين آبهاى خود را فرو بلعد، وآسمان از ريزش باز ايستد، چنانكه مى فرمايد:(وَ قيلَ يا أَرْضُ ابْلَعى مَاءَكِ وَ يا سَماءُ أَقْلِعى وَ غِيضَ الْماءُ وَ قُضِىَ الأمْرُ وَ اسْتَوَتْ عَلَى الْجُودىِّ وَ قيلَ بُعْداً لِلْقَوْمِ الظّالِمينَ). «به زمين گفته شد آب خود را فرو بر وبه آسمان فرمان داده شد كه از ريزش باز ايستد، و آبها فرو كش كردند. قضاى الهى تحقق يافت، كشتى بر روى كوه جودى پهلو گرفت وگفته شد: نابود باد ستمگران!.»
در اين هنگام كه زمين آمادگى نسبى براى زيست پيدا كرد; فرمان خروج از كشتى صادر شد وبه سرنشينان كشتى گفته شد: به سلامتى از كشتى خارج شويد،

صفحه 143
چنانكه مى فرمايد:(قيلَ يا نُوحُ اهْبِطْ بِسَلام مِنَّا وَ بَرَكَات عَلَيْكَ وَ عَلى أُمَم مِمَّنْ مَعَكَ وَ أُمَمٌ سَنُمَتِّعُهُمْ ثُمَّ يَمَسُّهُمْ مِنّا عَذَابٌ أَلِيمٌ): «گفته شد اى نوح با سلامتى وبركات بر تو وبر مؤمنانى كه با تو هستند وامتهايى كه بعداً مى آيند فرود آى. ولى امتهاى آينده نيز، بسان امّتهاى پيشين كفر ورزيده وعذاب الهى شامل حال آنها خواهد بود.»
مقصود از اين جمله اخير، قوم عاد وثمودند كه جانشين قوم نوح گرديده وگرفتار عذاب شدند. گروه نخست به وسيله باد، وگروه ديگر به وسيله زمين لرزه همراه با صاعقه نابود شدند.
در آيه اى ديگر ياد آور مى شود: به نوح گفتيم هنگام پياده شدن، خدا را سپاسگزار باشيد كه شما را از چنگال ظالمان نجات داد، واز او بخواهيد تا شما را در سرزمينى با بركت فرود آورد، وخدا بهترين جاى دهندگان است:(فَقُلِ الْحَمْدُ للّهِ الَّذى نَجَّينَا مِنَ الْقَوْمِ الظّالِمينَ * وَقُلْ رَبِّ أَنْزِلْنِى مُنْزَلاً مُبارَكاً وَ أنْتَ خَيْرُ المُنْزِلينَ). «بگو سپاس خداى را كه ما را از ستمگران نجات داد وبگو پروردگارا! مرا در جايگاهى با بركت فرود آور كه تو بهترين جاى دهندگانى.»
سرانجام پس از فرود آمدن، تنها ذريّه نوح در زمين باقى ماند، تو گويى از ديگر افراد، فرزندى متولّد نشد ويا باقى نماند، چنانكه مى فرمايد:(وَ جَعَلْنا ذُرِّيَّتَهُ هُمُ الباقينَ * وَ تَرَكْنا عَلَيْهِ فِى الآخِرينَ): «فرزندان او را روى زمين باقى گذاشتيم ونام نيكى در ميان آيندگان، به او بخشيديم.»
اگر مى گويند نوح پدر دوّم بشر كنونى است، به گواهى اين آيه است.
بنابر آنچه در تاريخ آمده است، همه مردم ونسل بشر كنونى از فرزندان نوح مى باشد. «سام» كه يكى از فرزندان اوست، پدر نژاد عرب وعجم است، «يافث» كه يكى ديگر از فرزندان اوست، پدر ترك وخزر به شمار مى رودو «حام» فرزند سوّم او، پدر سودان (سياه پوستان) است.

صفحه 144
در هر حال، مؤمنان به نوح كه از كشتى فرود آمدند، يا فرزندى پيدا نكردند، يا فرزندان آنان باقى نماندند ونيز ياد آور مى شويم كه طوفان در لغت عرب، به آب فراوان اطلاق مى شود. اين لفظ مصدر فعل طاف به معناى (گردش كرد) است واگر به سيل وباد نيز طوفان مى گويند، به خاطر جريان و گردشى است كه در اين دو وجود دارد.
***

6

سرگذشت فرزند نوح

آيات موضوع

(وَلا تُخاطِبْنى فِى الّذينَ ظَلَمُوا إنّهُمْ مُغْرَقُونَ).(مؤمنون/27)
(وَ نادى نُوحٌ ابْنَهُ وَ كَانَ فى مَعْزِل يا بُنَىَّ ارْكَبْ مَعَنا وَ لاتَكُنْ مَعَ الكافِرينَ * قالَ س آوى إلى جَبَل يَعْصِمُنى مِنَ الماءِ قالَ لا عاصِمَ الْيَوْمَ مِنْ أمْرِ اللّهِ إلاّ مَنْ رَحِمَ وَحالَ بَيْنَهُمَا المَوجُ فَكانَ مِنَ الْمُغْرَقينَ * وَ نادى نُوحٌ رَبَّهُ فَقَالَ رَبِّ إِنَّ ابْنى مِنْ أَهْلِى وَإنَّ وَعْدَكَ الْحَقُّ وَ أنْتَ أحْكَمُ الْحاكِمينَ * قالَ يا نُوحٌ إنَّهُ لَيْسَ مِنْ أَهْلِكَ إِنَّهُ عَمَلٌ غَيْرُ صَالِح فَلا تَسْأَلْنى ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ إنّى أَعِظُكَ أَنْ تَكُونَ مِنَ الْجاهِلينَ * قَالَ رَبِّ إنّى أَعُوذُ بِكَ أنْ أَسْأَلَكَ ما لَيْسَ لى بِهِ عِلْمٌ وَإلاّ تَغْفِرْ لِى وَتَرْحَمْنى أكُنْ مِنَ الْخاسِرينَ)(هود/42،43،45ـ 47)

ترجمه آيات

1ـ و در باره ستمكاران (حتّى فرزند نا اهلت) با من سخن مگو (وتقاضايى مكن) كه البته آنها همه بايد غرق شوند.

صفحه 145
2 ـ نوح فرزند خود را كه در نقطه اى دور از جايگاه پدر بود، ندا كرد وگفت:فرزندم با من سوار كشتى شو وبا كافران مباش. گفت: به كوه پناه مى برم كه مرا از آب حفظ مى كند. فرمود: امروز براى كسى حافظ ونگه دارى از فرمان خدا(طوفان) نيست. امواج آب ميان آن دو حايل شد ودر زمره غرق شدگان قرار گرفت. نوح پروردگارش را ندا كرد: پروردگارا فرزندم جزو خانواده من است و وعده تو (در مورد نجات خانواده ام) حق است وتو از همه داوران برترى. خطاب آمد: فرزند تو از خاندان تو نيست. عمل او غير صالح است، چيزى كه از آن آگاهى ندارى درخواست مكن. تو را اندرز ميدهم، تا از جاهلان نباشى. نوح گفت: پروردگارا پناه مى برم به تو، از اينكه از تو درخواست كنم آنچه را كه به آن علم ندارم واگر مرا نيامرزى وبه من رحم نكنى از زيانكاران مى باشم.

تفسير موضوعى آيات

در آغاز طوفان، وقتى فرمان سوار شدن بر كشتى صادر گرديد ونوح ومؤمنان وخانواده او همگى سوار شدند، كنعان فرزند نوح دور از جايگاه پدر بود. پدر او را صدا زد وگفت: هر چه زودتر سوار كشتى شو وخود را نجات ده، ودر صف كافران قرار مگير. چنانكه مى فرمايد:(وَ نادى نُوحٌ ابْنَهُ وَ كَانَ فى معَزِل يا بُنَىَّ ارْكَبْ مَعَنا وَلاتَكُنْ مَعَ الكافِرينَ):«نوح فرزند خود را كه در نقطه اى دور از جايگاه پدر بود، ندا كرد وگفت: فرزندم با ما سوار كشتى شو وبا كافران مباش.»
او به اين خيال كه طوفان يك واقعه طبيعى وحد اكثر سيلابى است كه گاه وبى گاه، بر روى زمين جارى مى شود. با خود فكر كرد كه اگر به دامنه كوه ويا به قلّه آن پناه ببرد، از خطر غرق شدن نجات خواهد يافت، به پدر چنين گفت:(سَآوى إِلى جَبَل يَعْصِمُنى مِنَ الماءِ): «به كوه پناه مى برم كه مرا از آب حفظ مى كند» پدر آن گاه، در حالى كه قلبش مالامال از مهر پدرى بود، گفت: اين خيال خام را در سر

صفحه 146
مپروران; امروز براى هيچ كس نجاتى از اين بلا نيست، چنانكه مى فرمايد:(قالَ لا عاصِمَ اليَوْمَ مِنْ أمْرِ اللّهِ). «امروز براى كسى حافظ ونگه دارى از فرمان خدا (طوفان) نيست.»
سرعت جوشش آب وريزش آن، به قدرى زياد بود كه ديگر مجال مذاكره مجدد را به نوح نداد. چيزى نگذشت كه امواج آب فرزند نوح را در كام خود فرو برد، چنانكه مى فرمايد:(وَحالَ بَيْنَهُمَا الْمَوجُ فَكانَ مِنَ الْمُغْرَقينَ).«امواج آب ميان آن دو،حايل شد واو در زمره غرق شدگان قرار گرفت.»
اين منظره دلخراش ودرد آور كه قطعاً عواطف پدرى را تحريك مى كند، نوح را بر آن داشت كه راز غرق شدن فرزندش را، از خدا بخواهد وچنين گفت:َ (رَبِّ إنّ ابْنى مِنْ أهْلِى وَ إِنَّ وَعْدَكَ الْحَقُّ وَ أَنْتَ أحْكَمُ الحاكِمينَ): «پروردگارا فرزندم جزو خانواده من است، ووعده تو(در مورد نجات خاندانم) حق است وتو از همه داوران برترى.»

مقصود از وعده الهى چيست؟

مقصود از وعده اى كه نوح آن را مطرح مى كند چيست؟ در اينجا دو احتمال وجود دارد:
1ـ خدا به نوح وعده داده بود كه تو وخانواده ات از خطر طوفان نجات خواهيد يافت، چنانكه نظير آن را در باره لوط مى خوانيم:(إنَّا مُنَجُّوكَ وَ أَهْلَكَ)(عنكبوت/33) «ما تو وخانواده ات را نجات خواهيم داد.»
اين احتمال بعيد به نظر مى رسد واگر هم چنين وعده مستقلى در كار بود، جا داشت كه در قرآن به آن اشاره شود.
2ـ حضرت نوح از جمله:(اِحْمِلْ فيها مِنْ كُلّ زَوْجَيْنِ اثْنَيْنِ وَ أَهْلَكَ) نجات خاندان خود را (إلاّ مَنْ سَبَقَ عَلَيْهِ القَوْلُ)جز آنان كه نابودى آنها قطعى بود، فهميده

صفحه 147
بود وگرنه وعده جداگانه اى جز اين آيه، در كار نبوده است. در اين شرايط، به درگاه الهى عرض كرد كه: پسرم از خاندان من است و وعده تو حق است، در اين صورت چگونه او در آب غرق گرديد؟
خطاب آمد كه او با تو تنها پيوندى جسمانى دارد، ولى پيوند جسمى در نجات فرزند واهل تو كافى نيست.(قَالَ يا نُوحُ إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ أهْلِكَ إنَّهُ عَمَلٌ غَيْرُ صَالِح فَلا تَسْأَلْنِى ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ إِنّى أعِظُكَ أَنْ تَكُونَ مِنَ الْجاهِلينَ): «فرزند تو از خاندان تو نيست، عمل او غير صالح است; چيزى كه از آن آگاهى ندارى درخواست مكن. تو را اندرز مى دهم، تا از جاهلان نباشى.»
تا اينجا در پاسخ اين سؤال (مقصود از وعده الهى چيست؟)، روشن شد كه نسبت به نجات خاندان نوح، وعده جداگانه اى در كار نبوده، بلكه از فرمان سوار كردن آنان به كشتى، وى نجات آنان را استفاده كرده بود.
اكنون اين سؤال مطرح مى شود از اينكه:خدا او را به عنوان (عَمَلٌ غَيْرُ صَالِح) مطرح مى كند، معلوم مى شود كه وى جزء كافران بوده، در اين صورت چگونه وى انتظار نجات او را داشته است؟!
پاسخ اين است كه: هرگز نمى توان به پيامبر الهى نسبت داد كه او از كفر فرزند خود آگاه بود و با اين حال انتظار نجات او را داشت.پيامبرى كه به پيشگاه خدا عرض مى كند:«خدايا از كافران بر روى زمين كسى را باقى مگذار» (نوح/26) چگونه انتظار دارد كه فرزند او با وصف كفر، در روى زمين باقى بماند؟ بلكه فرزند نوح به ظاهر مؤمن ودر باطن كافر بود; به همين جهت وقتى نوح خاندان خود را سوار كرد، از فرزند خود نيز خواست تا سوار شود وگفت:(يا بُنَىَّ ارْكَبْ مَعَنا وَ لاتَكُنْ مَعَ الكافِرينَ): «فرزندم با ما سوار كشتى شو وبا گروه كافران مباش»
ذيل آيه كه مى گويد: (وَ لاتَكُنْ مَعَ الكافِرينَ)ونمى گويد:«وَلا تَكُنْ مِنَ الكافِرينَ» گواه بر اين است كه او ظاهر خود را با ايمان آراسته بود وبه خاطر

صفحه 148
خوددارى از سوار شدن بركشتى، در صف كافران قرار گرفته بود. در اين صورت جا داشت كه نوح با آن ذهنيّت خاص، راز غرق شدن فرزندش را بخواهد وپاسخ خداوند نيز او را به حقيقت امر واقف سازد وآن اينكه اين فرزند به ظاهر آراسته به ايمان، منافق كوردل است ومستوجب عذاب الهى مى باشد.

همسر خيانتكار

آنگاه كه قرآن نمونه هايى از انسانهاى خوب وبد را ارائه مى دهد، پيوسته از آن نوع بارز، كمك مى گيرد. وقتى كه اسوه هاى تقوا وپاكى را مطرح مى نمايد، از همسر فرعون (آسيه)ومريم دختر عمران نام مى برد.1 آنجا كه از الگوهاى فساد وخيانت سخن مى گويد، نوع بارز آن را كه همسران دو انسان صالح، نوح ولوط بودند نشان مى دهد درحالى كه آنان، در كانون نور وپاكى زندگى مى كردند، ولى ظلمت وتاريكى بر روح وروان آنان، حاكم بود وبا اينكه با صالحان ارتباط ظاهرى وجسمى داشتند، ولى اين مجالست آنان را نجات نداد، چنانكه مى فرمايد:(ضَرَبَ اللّهُ مَثَلاً لِلَّذينَ كَفَرُوا امْرَأَتَ نُوح وَ امْرَأَتَ لُوط كَانَتا تَحْتَ عَبْدَيْنِ مِنْ عِبادِنا صالِحَيْنِ فَخانَتاهُما فَلَمْ يُغْنِيا عَنْهُما مِنَ اللّهِ شَيْئاً وَ قيلَ ادْخُلاَ النّارَ مَعَ الدّاخِلينَ)(تحريم/10) «خدا براى افراد كافر همسران نوح ولوط را نمونه آورده است، آنان در اختيار دو بنده از بندگان صالح ما بودند، ولى به آن دو خيانت ورزيدند ومصاحبت با دو بنده صالح، آنان را از عذاب الهى نجات نداد وبه آنان گفته شد با دوزخيان وارد آتش شويد.»
اين بود سرگذشت نوح پيامبر كه ما آن را به صورت فشرده، از نخستين روز دعوت تا روزى كه از كشتى به زمين فرود آمد وزندگى مجدد را بر روى زمين برقرار كرد، با توجّه به آيات قرآن، منعكس نموديم.

1 . سوره تحريم/11و12.

صفحه 149
مسلّماً قرآن از نقل اين سرگذشت، اهداف تربيتى دارد وما آنها را به ضميمه يك سلسله نكات وخصوصيات ياد آور مى شويم.
***

7

نكته ها وعبرتها

در سرگذشت نوح نكته ها وعبرتهايى وجود دارد كه به آنها اشاره مى شود. نخست به بيان نكتهها مى پردازيم:
1ـ معروف است كه حضرت نوح، نخستين پيامبرِ داراى شريعت بوده وپيامبران پيشين فقط داراى كتاب وصحيفه بودند، نه شريعت واحكامى كه در آن واجبات ومحرّمات بيان شده وحدود وحقوق افراد، مشخص گشته باشد واحياناً گفته مى شود كه آيه ذيل در سوره شورى گواه بر اين مطلب است، آنجا كه مى فرمايد: (شَرَعَ لَكُمْ مِنَ الدّينِ ما وَصَّى بِهِِ نُوحاً وَ الّذى أوْحَيْنا إلَيْكَ وَ ما وَصَّيْنا بِِهِ إبْراهيمَ وَ مُوسى وَ عيسى أنْ أقيمُوا الدِّينَ وَ لا تَتَفَرَّقُوا فيهِ كَبُرَ عَلَى الْمُشْرِكينَ ما تَدْعُوهُمْ إلَيْهِ...)(شورى/13) «بر شما مقرر داشتيم، چيزى را كه به نوح سفارش نموده و آنچه به تو وحى كرديم وبه ابراهيم وموسى وعيسى (نيز) سفارش كرده بوديم، اين است كه دين(يكتا پرستى) را بر پا داريد ودر آن، گروه ـ گروه نشويد، دعوت شما براى مشركان (كه خدايان متعدد را رها كنند وهمگى به سوى خدا متوجّه شوند) گران ميباشد.»
در اين آيه كوچكترين شاهدى بر اينكه نوح داراى شريعت بوده ـ تا چه رسد كه شريعت او نخستين شريعت آسمانى باشد ـ وجود ندارد. مفاد آيه، سفارش يا وحيى است كه بر همه پيامبران پنجگانه شده كه عبارت از برپايى آيين توحيد ودورى از

صفحه 150
تفرقه است، مى باشد.1
در برخى از روايات آمده است كه نوح، ابراهيم، موسى، عيسى ونبى اكرم، پيامبرانى داراى شريعت بوده وهريك شريعت پيشين را نسخ كرده اند وآنان سروران پيامبران ومحور آنان مى باشند2. استدلال با اين حديث، در صورتى صحيح است كه ناسخ بودن را، از آنِ چهار تاى اخير بدانيم نه همگى، در غير اين صورت بايد گفت:پيش از نوح نيز، شريعتى بوده است كه شريعت او آن را نسخ كرده است.
ودر برخى از روايات آمده است: هر پيامبرى كه پس از نوح، تا زمان ابراهيم آمده، پيرو شريعت او بوده است وهمچنين هر پيامبرى كه پس از ابراهيم تا زمان موسى آمده، پيرو شريعت ابراهيم بوده است وهمچنين....3
اين روايت محور بودن شرايع نوح وابراهيم وموسى و... را مى رساند، امّا نفى نمى كند كه پيش از نوح،شريعتى وجود داشته است.
2ـ آيا رسالت نوح جهانى بوده است؟ اين پرسش غير از پرسش قبلى است. سؤال پيشين مربوط به نخستين شريعت بودن يا نبودن آيين نوح بود، ولى اين سؤال مربوط به جهانى بودن شريعت اوست; در اينجا دو نظر وجود دارد:

1 ـ رسالت نوح مخصوص قوم او بود

شريعت نوح مربوط به قومى بود كه او در ميان آنان زندگى مى كرد، به گواه اينكه مى گويد:(إنَّا أرْسَلْنا نُوحاً إلى قَوْمِهِ)(نوح/1) ودر آيه ديگر به او مى گويد:(أنَّهُ لَنْ يُؤْمِنَ مِنْ قَوْمِكَ إلاّ مَنْ قَدْ آمَنَ)(هود/36) ظاهر اين دو آيه، نشان مى دهد كه مأموريت او محدود به قوم خودش بوده است.

1 . مجمع البيان، ج4، ص275; الميزان، ج16، ص118.
2 . مجمع البيان، ج5، ص94، ذيل آيه 35 احقاف: (فَاصْبِرْ كَما صَبَرَ أُولُوا العَزْمِ مِنَ الرُّسُلِ).
3 . بحارالأنوار، ج15، ص145 وبه كافى، ج2، باب الشرائع، ص17 رجوع شود.

صفحه 151
گذشته از اين، ابلاغ رسالت جهانى در گرو وجود تمدن، در ميان ملتهاى متفرقه است كه وسايل رفت وآمد در ميان آنان فراهم باشد. در زمان رسول گرامى هر چند در مكّه، امكانات مهمّى وجود نداشت، امّا مكّه ومدينه چهار راه تجارتى يمن تا شام بود وسالها پيش از بعثت پيامبر، ميان شرق وغرب وسايل رفت وآمد وارتباط وجود داشت وپيامبر در پرتو اين امكانات، توانست نداى خود را به سَمع جهانيان برساند، ولى در زمان نوح چنين تمدن وامكاناتى وجود نداشت، تا به عنوان پيامبر جهانى پيك خود را به اطراف واكناف جهان اعزام نمايد ورسالت جهانى خود را ابلاغ كند. مگر اينكه گفته شود كه در روى زمين بشرى جز همان قوم او وجود نداشت، در اين صورت رسالت قومى يا رسالت جهانى يكى خواهد بود.
البته اين سخن محاسبه ذهنى ماست ونمى توان صد در صد جهان معاصر نوح را به همين نحو كه ياد آور شديم، ترسيم كرد.

2ـ جهانى بودن طوفان گواه بر جهانى بودن رسالت اوست

طوفان نوح جهانى بوده وهمه افراد بشر را فرا گرفت واز طرفى مى دانيم كه نابودى كافران بدون اتمام حجت، بر خلاف سنت الهى است1 وگواه بر عموميت طوفان، يكى نفرين نوح است كه از خدا مى خواهد تا احدى از كافران را در روى زمين باقى نگذارد2 وكلمه «ارض» معناى وسيعى دارد كه همه كره را در بر مى گيرد وديگرى سفارش خداوند به اوست كه از هر نوع يك جفت را داخل كشتى سازد3 واگر طوفان جهانى نبود، اقدام به اين كار براى حفظ نسل حيوانات لزومى نداشت.
ولى مى توان گفت: مقصود از زمين، محيط قوم اوست وچنين استعمالى دور

1 . (وَما كَانَ رَبُّكَ مُهْلِكَ القُرى حَتّى يَبْعَثَ فى أُمِّها رَسُولاً) . (قصص/59).
2 . (رَبِّ لا تَذَرْ عَلَى الأرْضِ مِنَ الْكافِرينَ دَيّاراً) (نوح/26).
3 . (قُلْنَا احْمِلْ فيها مِنْ كُلِّ زَوْجَيْنِ اثْنَيْنِ) (هود/40).

صفحه 152
از متعارف نيست. قرآن مى فرمايد:(فَسِيرُوا فِى الأرْضِ) همچنين هدف از وارد كردن يك جفت از هر نوع به كشتى، به خاطر حفظ نسل آنها، در محيط خود بود نه در مجموع جهان، زيرا انتقال حيوانات از نقطه اى به نقطه اى ديگر تا مدّتى طول مى كشيد.
از مجموع آيات مى توان استظهار كرد كه شريعت نوح، مربوط به منطقه وسيع خودش بود وطوفان نيز در آن منطقه وسيع رخ داد، البته در اينجا گروهى طوفان را (با قطع نظر از جهانى بودن رسالت او) جهانى دانسته وگواه آن را آثار حيوانات مرده اى كه بر قلّه كوهها يافت شده، مى دانند كه جز طوفان نوح نمى تواند مبدأ وجود حيوانات در آن قلل وارتفاعات باشد.
3ـ سرانجام در اينجا اين مسأله مطرح است كه آيا در اين طوفان، كودكان معصوم نيز نابود شدند؟ وچگونه هلاكت آنان با عدل الهى سازگار است؟
مفسران در اينجا پاسخهاى متعددى دارند كه هر كدام مى تواند پاسخگوى اشكال باشد، ولى مى توان گفت كه هلاكت آنان جنبه مجازاتى وانتقامى نداشت، بلكه يك نوع عامل طبيعى براى مرك ونابودى آنان بود، مانند مصاحب موسى كه كودكى را كشت ومورد اعتراض موسى قرار گرفت، در حالى كه قتل كودك به وسيله مصاحب موسى جنبه انتقامى نداشت بلكه به عنوان عامل از آن استفاده شد، هر روز هزاران كودك در سايه بيماريهاى واگير و ميكربهاى كشنده جان مى سپارند وكسى آن را بر خلاف عدل الهى تلقى نمى كند.
اصولاً در جهان طبيعت اگر بلايى آمد، خشك وتر نمى شناسد. به هنگام زلزله سقفها فرو مى ريزد وبزرگ وكوچك زير آوار مى مانند وهمچنين است به هنگام جارى شدن سيلها وآتش صاعقه ها. انتظار اينكه خدا در هر بلايى، كودكان معصوم وافراد بى گناه را، از معركه بيرون سازد ولبه تيز بلا،مقصران را فرا گيرد،انتظار بى جايى است كه با قوانين طبيعى وسنتهاى الهى، در آن سازگار نيست واگر چنين

صفحه 153
مى كرد جهان، جهان طبيعى نبود. جهان آميخته با طبيعت وماوراى طبيعت بود.
آرى در برخى از روايات آمده است كه قوم نوح، چهل سال قبل از طوفان عقيم شدند وارحام زنان آنان، كودكى را به وجود نياورد، اين كار به خاطر آن بود كه به هنگام نابودى، طفل بى گناهى غرق نشود.1
تا اينجا بحث در باره نكته ها پايان يافت.اكنون به ياد آورى عبرتها مى پردازيم. در سرگذشت نوح عبرتها ودرسهاى زندگى فراوانى براى مصلحان وهمه انسانها وجود دارد كه به طور اجمال اشاره مى كنيم:
1ـ ملاك برترى وفضيلت، ايمان وتقواست. آنجا كه از نوح مى خواهند طبقه بى بضاعت وگمنام را كه طبعاً طبقه كشاورزان وكارگران بودند، از اطراف خود طرد نمايد، او با قاطعيت تمام با اين كار مخالفت مى كند وياد آور مى شود كه اگر چنين نمايد، از ستمگران خواهد بود.(هود/31)
2ـ استقامت نوح در مدّت 950 سال، درس بزرگى براى مصلحان است كه به زودى نبايد خسته شوند وتسليم ناملايمات ودشواريها گردند، بلكه پيوسته بايد چراغ اميد در دل آنان روشن باشد.
3ـ فرزند غريق نوح مصداق روشن (يُخْرِجُ الْمَيِّتَ مِنَ الحَىِّ)(روم/19) مى باشد.
4ـ اين فرزند گنه كار تصوّر كرد كه كوه مى تواند براى او پناهگاه خوبى باشد، ولى غافل از آنكه نه تنها كوه وروى زمين، بلكه سراسر گيتى در برابر فرمان خدا نمى تواند حافظ ونگهبان انسان باشد وهمه آنها منهاى خدا، پناهگاهى پوشالى هستند وبشر بايد پيوسته به خدا پناه برد ووسايل طبيعى را ابزار وآلاتى بداند كه خدا در اختيار او قرار داده است.

1 . توحيد صدوق، باب 61، روايت 2.

صفحه 154
5ـ طوفان نوح كه همه كافران را در بر گرفت، علاوه بر مجازات، يك نوع پاكسازى محيط انسان بود. در حقيقت هر جامعه اى آنگاه كه از نظر فساد به حدى رسيد كه نتوانست هدف خلقت را ترسيم كند، به وسيله عاملى نابود مى شود وعناصر پاكى، جاى آنان را مى گيرند وهمين گروه نيز اگر پس از مدّتى به اين سرنوشت دچار شدند، عذاب الهى آنان را نيز فرا مى گيرد.1
6ـ همسر نوح با آنكه در محيط زندگى پيامبر بزرگى مانند نوح زندگى مى كرد، اهل نجات نبود. كسانى كه مجرّد مصاحبت با نيكان و واقع شدن در قلمرو نور انبياء را نشانه پاكى مصاحبان مى دانند وبر همه صحابه پيامبر، لباسى از قداست وعدالت مى پوشانند، بايد از سرگذشت همسر نوح درس بگيرند وچنين داورى را رها كنند ومصاحبان نيكان را به دو گروه متقى وپرهيزگار وعاصى وگنه كار تقسيم كنند.
7ـ مجموع سرگذشت قوم نوح مى رساند كه جهان، آزمايشگاهى عمومى است وخدا علاوه بر آزمايشهاى خصوصى، يك نوع آزمايشهاى دسته جمعى وگروهى دارد، چنانكه پس از بيان سرگذشت نوح مى فرمايد: (إنَّ فى ذلِكَ لآيات وإِنْ كُنّا لَمُبْتَلينَ)(مؤمنون/30) «در اين سرگذشت نشانه هاست وما آزمايش كنندگانيم» از اين جهت قرآن سرگذشت نوح را آيتى براى جهانيان ووسيله ياد آورى براى عبرت آموزان مى داند.2

1 . (قِيلَ يا نُوحُ اهْبِطْ بِسَلام مِنّا وَ بَرَكَات عَلَيْكَ وَ عَلى أُمَم مِمَّن مَعَكَ وَ أُمَمٌ سَنُمَتِّعُهُمْ ثُمَّ يمَسُّهُمْ مِنّا عَذابٌ أليمٌ)(هود/48).
2 . به آيه هاى :15/عنكبوت; 15/قمر و12/الحاقه مراجعه شود.

صفحه 155

پيامبر چهارم

هـود

در ميان قوم عاد

مشيّت حكيمانه الهى براين تعلّق گرفته كه خلافت آسمانى فرزندان آدم، در زمين ادامه يابد وبراى هدايت آنان، پيامبرانى را برانگيزد. از اين رو نابودى قوم نوح، مايه قطع نسل انسان نگرديد، بلكه طبق مشيّت ياد شده، خدا نسل ديگرى را پديد آورد; چنانكه مى فرمايد:(فَأهْلَكْناهُمْ بِذُنُوبِهِمْ وَ أنْشَأْنا مِنْ بَعَْدِهِمْ قَرْناً آخَرينَ). (انعام/6) «قوم نوح را به خاطر گناهانشان نابود كرديم ونسلى پس از آنان آفريديم.»1
وبراى هدايت همين نسلهاى جديد، پيامبرانى بر انگيخت، چنانكه مى فرمايد: (ثُمَّ بَعَثْنا مِنْ بَعْدهِ رُسُلاً إلى قَوْمِهِمْ فَجاءُوهُمْ بِالبَيِّناتِ). (يونس /74) «پس از نوح پيامبرانى براى اقوامشان برانگيختيم وبا دلايلى به سوى آنان آمدند.»2
پس از نوح پيامبرى كه قرآن از او نام مى برد، حضرت هود است كه براى هدايت قوم عاد بر انگيخته شد، چنانكه مى فرمايد:(وَإلى عَاد أَخاهُمْ هُوداً قالَ يا قَوْمِ اعْبُدوُا اللّهَ... وَ اذْكُرُوا إذْ جَعَلَكُمْ خُلَفاءَ مِنْ بَعْدِ قَوْمِ نُوح). (اعراف/65ـ 69) «به سوى قوم عاد برادرشان هود را برانگيختيم، به آنان گفت: خدا را بپرستيد... وبه

1 . آيه 31 از سوره مؤمنون، به همين مضمون است.
2 . آيه 31 از سوره مؤمنون، به همين مضمون است.

صفحه 156
ياد آريد كه شما را جانشينان قوم نوح قرار داد» همچنانكه صالح را پس از هود برانگيخت:(وَ إلى ثَمُودَ أخاهُمْ صالِحاً قالَ يا قَوْمِ اعْبُدُوا اللّهَ... وَ اذْكُرُوا إذْ جَعَلَكُمْ خُلَفاءَ مِنْ بَعْدِ عاد). (اعراف/73ـ74) «وبه سوى ثمود برادرشان صالح را برانگيختيم و او به آنان گفت:خدا را بپرستيد... وبه ياد آريد كه شما را جانشينان قوم عاد قرار داد.»
بنابر اين پس از نوح، هود وپس از او صالح، برانگيخته شده اند.
مورخان نسب هود را كه به سام فرزند نوح مى رسد، چنين ذكر كرده اند:هود ـ عبد اللّه ـ رباح ـ الخلود ـ عادـ عوص ـ ارم ـ سام ـ نوح.1
سرگذشت قوم عاد در كتابهاى به اصطلاح آسمانى، نيامده وفقط قرآن اين سرگذشت را بازگو كرده است وتنها مدرك متين، همين كتاب آسمانى است. قرآن سرزمين آنها را نقطه اى به نام «احقاف»2 معرفى مى كند كه در شمال حضر موت وشرق عمان قرار گرفته وشمال آن را «ربع الخالى» تشكيل مى دهد. امروز اين سرزمين، ريگزارى است كه در آن آثارى از حيات وجود ندارد وتاكنون باستان شناسان وتمدن شناسان، در اين سرزمين دست به كشفيات نزده اند وشايد اگر در اين راه گامى بردارند، تمدنى را كشف كنند كه در زمان خود كم نظير بوده است. در هر حال نام عاد در قرآن (24) بار 3ونام هود هفت بار آمده است.4

1 . تاريخ يعقوبى، ج1، ص22 بيروت ط دار صادر.
2 . سوره احقاف، آيه 21.
3 . اعراف/65ـ74; توبه/70; هود/50ـ59و 60; ابراهيم /9; حج/42; فرقان/38; شعراء/123; عنكبوت/38;ص12; غافر/31; فصلت/13و15; احقاف/21; ق/13، ذاريات/41; قمر/18; نجم/50،;حاقه/4وفجر/6.
4 . اعراف/65; هود/50، 53، 58، 60، 89 وشعراء/124.

صفحه 157
مجموع محورهايى كه قرآن در سرگذشت هود مطرح مى كند، عبارتند از:
1ـ ويژگيهاى قوم هود.
2ـ محتواى دعوت وشيوه تبليغ.
3ـ اتهامها واعتراضهاى قوم عاد وپاسخهاى هود به آنها.
4ـ تهديد قوم، به نزول عذاب.
5ـ نزول عذاب وكيفيت نابودى آنان.
6ـ نكته ها وعبرتهاى سرگذشت قوم هود.
اينك محور نخست:

صفحه 158

1

ويژگيهاى زندگى قوم هود

آيات موضوع

(وَ زادَكُمْ فِى الخَلْقِ بَصْطَةً فَاذْكُرُوا آلاءَ اللّهِ). (اعراف/69)
(ألَمْ تَرَكَيْفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِعاد * إرَمَ ذَاتِ العِمادِ * الَّتى لَمْ يُخْلَقْ مِثْلُها فِى البِلادِ). (فجر/6ـ8)
(أتَبْنُونَ بِكُلِّ رِيع آيَةً تَعْبَثُونَ * وَ تَتَّخِذُونَ مَصانِعَ لَعلَّكُمْ تَخْلُدُونَ). (شعراء/128ـ 129)
(أَمَدَّكُمْ بِأَنْعام وَ بَنينَ * وَ جَنّات وَ عُيُون). (شعراء/133ـ134)
(وَلَقَدْ مَكَّنَّاهُمْ فِيما إنْ مَكَّنَّاكُمْ فيهِ). (احقاف/26)
(وَإذا بَطَشْتُمْ بَطَشْتُمْ جَبّارينَ). (شعراء/130)
(وَ قالُوا مَنْ أشَدُّ مِنَّا قُوَّةً أَوَ لَمْ يَرَوْا أَنَّ اللّهَ الَّذِى خَلَقَهُمْ هُوَ أشَدُّ مِنْهُمْ قُوَّةً). (فصلّت/15)

ترجمه آيات

1ـ خدا شما را بلند بالا ونيرومند آفريد، پس نعمتهاى او را ياد آور شويد.
2ـ آيا نمى دانى كه خدا با قوم عاد چه كرد؟ در شهرى به نام «ارم» كه داراى ستونهايى بود كه همانندى در بلاد نداشت.
3ـ آيا از سر هَوَس، بر هر بلندى ساختمانى مى سازيد وقصرها وقلعه هاى محكم، بنا مى كنيد كه گويا جاودانه در آن خواهيد ماند.
4ـ خداوند شما را با چهار پايان، فرزندان، باغها وچشمه ها، يارى داده است.

صفحه 159
5ـ ما به قوم عاد توانايى مالى وجسمى، بخشيديم كه آن را به شما (مردم مكّه) نداديم.
6ـ آنگاه كه مجازات مى كنيد، بسان ستمگران مجازات مى كنيد.
7ـ گفتند چه كسى از ما پرقدرت تر است؟ آيا نمى بينيد خداوندى كه آنان را آفريد، از آنان تواناتر است؟
داستانسرايان در باره ويژگيهاى زندگانى اين قوم، افسانه هايى بافته اند كه خرد آن را نمى پذيرد. راوى اين اسطوره ها «وهب بن منبّه»1 است كه متأسفانه مسلمانان تحت تأثير داستانسرايى او قرار گرفته ودر كتابهاى تفسير آورده اند. همگى مى دانيم كه وى از اهل كتاب بوده و بعداً به ظاهر اسلام آورد واسرائيليات را در ميان مسلمانان منتشر ساخت.آنچه مى توان در باره ويژگيهاى زندگانى اين قوم گفت، همان است كه در قرآن به صورت اجمال آمده است وما به ترتيب ياد آور مى شويم:
1ـ آنان از نظر خلقت وآفرينش، افراد قوى ونيرومندى بوده اند، به همين جهت هود به آنان چنين مى گويد: (وَ زادَكُمْ فِى الْخَلْقِ بَصْطَةً فَاذْكُرُوا آلاءَ اللّهِ). (اعراف/69) «خدا شما را بلند بالا ونيرومند آفريد، پس نعمتهاى او را ياد آور شويد» وپس از هلاكت اين قوم،قرآن آنان را به نخلهاى واژگون شده،تشبيه مى كند واين نشانه بلندى قامت ونيرومندى جسمى آنان بوده وآيات اين قسمت بعداً خواهد آمد.
2ـ كيفيت خانه سازى آنان را قرآن در دو مورد چنين بيان مى كند:(أَلَمْ تَرَ كَيْفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِعاد * إرَمَ ذاتِ العِمادِ * الّتى لَمْ يُخْلَقْ مِثْلُها فِى البِلادِ). (فجر/6ـ8) «آيا نمى دانى كه خدا با قوم عاد چه كرد؟ در شهرى به نام ارم كه داراى ستونهايى بود كه همانندى در بلاد نداشت.» يعنى داراى قصرهاى بلند با ستونهاى

1 . وى اهل يمن بود و در اواخر خلافت عثمان، ايمان آورد ودر سال 114قمرى در گذشت.

صفحه 160
مرتفع بود كه تا آن روز دست بشر در جاى ديگرى مانند آن را نساخته بود.
در آيه ديگر مى فرمايد:(أَتَبْنُونَ بِكُلِّ رِيع آيَةً تَعْبَثُونَ * وَ تَتَّخِذُونَ مَصانِعَ لَعلَّكُمْ تَخْلُدُونَ)(شعراء/128ـ129). «آيا از سر هَوَس بر هر بلندى ساختمانى مى سازيد وقصرها وقلعه هاى محكم بنا مى كنيد كه گويا جاودانه در آن خواهيد ماند.»
3ـ آنان از نعمتهاى فراوانى مانند چهارپايان وچشمه سارها باغهاى مصفّا وسبز وخرم برخوردار بودند، چنانكه مى فرمايد: (أَمَدَّكُمْ بِأنْعام وَ بَنينَ * وَ جَنّات وَعُيُون). (شعراء/133ـ134) «خداوند شما را با چهار پايان، فرزندان،باغها وچشمه ها يارى داده است.» ودر آيه ديگر مى فرمايد: (وَلَقَدْ مَكَّنَّاهُمْ فِيما إنْ مَكَّنّاكُمْ فيهِ). (احقاف/26) «ما به قوم عاد توانايى مالى وجسمى، بخشيديم كه به شما (مردم مكّه) آن را نداديم.» وباز مى فرمايد:(وَ أتْرَفْناهُمْ فِى الْحَياةِ الدُّنْيا). (مؤمنون/33) «به آنان در زندگى دنيوى، نعمتهاى فراوانى بخشيديم.»
4ـ شيوه برخورد آنان به هنگام مجازات، ظالمانه بود. چنانكه مى فرمايد: (وَإذا بَطَشْتُمْ بَطَشْتُمْ جَبّارينَ). (شعراء/130) «آنگاه كه مجازات مى كنيد، بسان ستمگران مجازات مى كنيد.»
5ـ اين گروه خيره سر، سرمست نعمتهاى دنيوى بوده وقوه وقدرت خود را به رخ پيامبر خدا مى كشيدند; ولى غافل از آن بودند كه خالق آنان، تواناتر از آنهاست ودر كمترين زمان، مى تواند همه را از آنان بستاند ونابودشان سازد. چنانكه مى فرمايد: (وَ قالُوا مَنْ أَشَدُّ مِنَّا قُوَّةً أَوَ لَمْ يَروا أَنّ اللّهَ الَّذى خَلَقَهُمْ هُوَ أشَدُّ مِنْهُمْ قُوَّةً). (فصلّت/15)
از مجموع اين ويژگيها مى توان فهميد كه اين گروه، در اين ريگزار مشرف به دريا از نظر توانايى جسمى،قدرت مالى ، آبهاى زيرزمينى وحاصلخيز بودن خاك، در شرايط بسيار خوبى به سر مى بردند ومتأسفانه به جاى سپاسگزارى از نعمتهاى

صفحه 161
الهى، به كفران آن برخاستند وبا پيامبر خود كه از ميان آنان برخاسته بود، به مجادله پرداختند وپيوسته سخنان قوم نوح را تكرار مى كردند ودر حقيقت منطق هر دو گروه مشابه يكديگر بود. اكنون لازم است محتواى دعوت هود را مطرح كنيم، آنگاه ببينيم عكس العمل قوم او چه بود.
***

2

محتواى دعوت وشيوه تبليغ هود

آيات موضوع

(يا قَومِ اعْبُدُوا اللّهَ ما لَكُمْ مِنْ إله غَيْرُهُ إِنْ أَنْتُمْ إلاّ مُفْتَرُونَ). (هود/50)
(إنّى أَخَافُ عَلَيْكُمْ عَذَابَ يَوْم عَظيم). (شعراء/135)
(إِنِّى لَكُمْ رَسُولٌ أَمينٌ). (شعراء/125)
(أُبَلِّغُكُمْ رِسالاتِ رَبّى وَ أنَا لَكُمْ ناصِحٌ أَمينٌ * أوَ عَجِبْتُمْ أَنْ جاءَكُمْْ ذِكرٌ مِنْ رَبِّكُمْ عَلى رَجُل مِنْكُمْ لِيُنْذِرَكُمْ وَ اذْكُروُا إذْ جَعَلَكُمْ خُلَفاءَ مِنْ بَعْدِ قَوْمِ نُوح). (اعراف/68ـ69)
(يا قَوْمِ لا أَسْألُكُمْ عَلَيْهِ أجْراً إِنْ أَجْرِىَ إلاّ عَلَى الَّذِى فَطَرَنى أفَلا تَعْقِلُونَ). (هود/51)
(وَ يا قَومِ اسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ ثُمَّ تُوبُوا إلَيْهِ يُرْسِلِ السَّماءَ عَلَيْكُمْ مِدراراً وَ يَزِدْكُمْ قُوَّةً إلى قُوَّتِكُمْ وَ لا تَتَولَّوا مُجْرِمينَ). (هود/52)
(فَاذْكُرُوا آلاءَ اللّهِ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ). (اعراف/69)
(فَإنْ تَوَلَّوا فَقَدْ أَبْلَغْتُكُمْ ما أُرسِلْتُ بِهِ إلَيْكُمْ وَ يَسْتَخْلِفُ رَبِّى قَوْماً غَيْرَكُمْ وَلاتَضُرّونَهُ شَيْئاً إِنَّ رَبّى عَلى كُلِّ شَيء حَفيظٌّ). (هود/57)

صفحه 162

ترجمه آيات

1ـاى قوم من! خدا را بپرستيد، جز او خدايى نيست. شما با پرستش بتها به خدا افترا مى بنديد.
2ـ من از عذاب روز قيامت بر شما مى ترسم.
3ـ من براى شما فرستاده اى درستكار هستم.
4ـ من پيامهاى پروردگارم را به شما ابلاغ مى كنم. من پند ده امينى هستم. آيا در شگفتيد كه بر مردى از قبيله شما، وحى الهى فرود آيد تا شما را بيم دهد؟ به ياد آوريد كه شما جانشينان قوم نوح، مى باشيد(مبادا گرفتار عذاب الهى شويد).
5ـاى قوم! من پاداشى از شما طلب نمى كنم. پاداش من بر خدايى است كه مرا آفريده است، چرا نمى انديشيد؟
6ـاى قوم من! از خدا طلب مغفرت كنيد. به سوى او باز گرديد، تا بارانهاى پى در پى براى شما بفرستد وبر نيروى شما بيفزايد وبسان مجرمان از خدا روى برمتابيد.
7ـ نعمتهاى خدا را به ياد آوريد، شايد رستگار شويد.
8ـ اگر از دعوت من روى برگردانيد، من رسالت خود را انجام داده ام وخدا شما را مى برد وقوم ديگرى را جانشين شما مى سازد وهرگز زيانى به خدا نمى رسانيد، خداى من از همه چيز آگاه است.
از مجموع آيات مربوط به دعوت هود، به روشنى استفاده مى شود كه او بر سه موضوع اصرار مىورزيد:
1ـ توحيد در عبادت وپرستش.
2ـ بيم از عذاب الهى در روز رستاخيز.
3ـ من پيامبر امين خدا هستم.
از اين طريق، اصول سه گانه مشترك، در ميان شرايع سماوى را بازگو

صفحه 163
مى نمود.
در باره محور اوّل چنين مى گفت: (يا قَومِ اعْبُدُوا اللّهَ ما لَكُمْ مِنْ إله غَيْرُهُ إنْ أنْتُمْ إلاّ مُفْتَرونَ). (هود/50) «اى قوم من ! خدا را بپرستيد، جز او خدايى نيست. شما با پرستش بتها به خدا افترا مى بنديد.»1
در باره محور دوّم چنين مى فرمايد: (إِنِّى أَخَافُ عَلَيْكُمْ عَذَابَ يَوْم عَظيم). (شعراء/135) «من از عذاب روز قيامت بر شما مى ترسم.»2
ودر باره محور سوّم چنين مى گفت: (إنّى لَكُمْ رَسُولٌ أَمِين). (شعراء/125)
ونيز مى گفت:(أُبَلِّغُكُمْ رِسالاتِ رَبّى وَ أنَا لَكُمْ ناصِحٌ أمِينٌ * أوَ عَجِبْتُمْ أَنْ جاءَكُمْ ذِكرٌ مِنْ رَبِّكُمْ عَلى رَجُل مِنْكُمْ لِيُنْذِرَكُمْ وَ اذْكُروُا إذْ جَعَلَكُمْ خُلَفاءَ مِنْ بَعْدِ قَوْمِ نُوح). (اعراف/68ـ69) «من پيامهاى پروردگارم را به شما ابلاغ مى كنم. من پند ده امينى هستم. آيا در شگفتيد كه بر مردى از قبيله شما، وحى الهى فرود آيد تا شما را بيم دهد؟ به ياد آوريد كه شما جانشينان قوم نوح، مى باشيد(مبادا گرفتار عذاب الهى شويد).»

شيوه هاى دعوت

تا اينجا با محورهاى دعوت آشنا شديم.او در شيوه دعوت از امورى به اين شرح بهره مى گيرد:
1ـ اعلان مى دارد كه براى دعوت خود، انتظار پاداشى از آنان ندارد، چنانكه مى فرمايد:ـ (يا قَوْمِ لا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إنْ أَجْرِىَ إلاّ عَلَى الَّذى فَطَرَنى أفَلا تَعْقِلُونَ) (هود/51): «اى قوم! من پاداشى از شما طلب نمى كنم. پاداش من بر

1 . مؤمنون/32 واحقاف/21، به همين مضمون است .
2 . احقاف/21 به همين مضمون است.

صفحه 164
خدايى است كه مرا آفريده است، چرا نمى انديشيد.» 1
2ـ به آنان نويد مى دهد كه اگر از شرك، روى برتابند وبه خدا روى آورند، درهاى رحمت بر آنان گشوده مى شود، چنانكه مى فرمايد:(وَ يا قَومِ اسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ ثُمَّ تُوبُوا إلَيْهِ يُرْسِلِ السَّماءَ عَلَيْكُمْ مِدْرَاراً وَ يَزِدْكُمْ قُوَّةً إلى قُوَّتِكُمْ وَ لا تَتَولَّوا مُجْرِمينَ)(هود/52) «اى قوم من! از خدا طلب مغفرت كنيد، به سوى او باز گرديد، تا بارانهاى پى در پى براى شما بفرستد وبر نيروى شما بيفزايد وبسان مجرمان از خدا رو برمتابيد.»
3ـ نعمتهاى الهى را كه به آنان ارزانى گرديده است، ياد آور شوند وشكر وسپاس آن را به جاى آورند، چنانكه مى فرمايد: (فَاذْكُرُوا آلاءَ اللّهِ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ)(اعراف/69)2
4ـ سرانجام ياد آور مى شود، از كيفرهاى الهى كه شامل پيشينيان شد، عبرت بگيرند، چنانكه مى فرمايد:(وَ اذْكُرُوا إذْ جَعَلَكُمْ خُلَفاءَ مِنْ بَعْدِ قَوْمِ نُوح)(اعراف/69) ودر آيه ديگر مى فرمايد: (فَإِنْ تَوَلَّوا فَقَدْ أبْلغْتُكُمْ ما أُرْسِلْتُ بِهِ إلَيْكُمْ وَ يَسْتَخْلِفُ رَبّى قَوْماً غَيْرَكُمْ وَ لاتَضُرّونَهُ شَيْئاً إِنّ رَبّى عَلى كُلِّ شَيء حَفيظ). (هود/57) «اگر از دعوت من روى برگردانيد، من رسالت خود را انجام داده ام وخدا شما را مى برد وقوم ديگرى را جانشين شما مى سازد وهرگز زيانى به خدا نمى رسانيد، خداى من از همه چيز آگاه است.»
تا اينجا با محورهاى سه گانه دعوت وشيوه هاى چهارگانه تبليغ هود، آشنا شديم، اكنون بايد ديد واكنش قوم هود در برابر او چه بوده است؟
***

1 . شعراء/ 127، به همين مضمون است.
2 . شعراء/132ـ134، به همين مضمون است.

صفحه 165

3

اتهامها، اعتراضها وپاسخهاى آنها

آيات موضوع

(قَالَ الْمَلأُ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ قَوْمِهِ إنَّا لَنَريكَ فى سَفاهَة وَ إِنَّا لَنَظُنُّكَ مِنَ الكاذِبينَ) (اعراف/66).
(قَالُوا يا هُودُ ما جِئْتَنا بِبَيِّنَة...).
(إِنْ نَقُولُ إلاّ اعْتَريكَ بَعْضُ آلِهَتِنا بِسُوء...)(هود/53ـ54)
(ما هذا إِلاّ بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يَأكُلُ مِمَّا تَأكُلُونَ مِنْهُ وَ يَشْرَبُ مِمّا تَشْرَبُونَ * وَ لَئِنْ أطَعْتُمْ بَشَراً مِثْلَكُمْ إنَّكُمْ إذاً لَخاسِرُونَ). (مؤمنون/33ـ34)
(قالُوا لَوْ شاءَ رَبُّنا لأنْزَلَ مَلائِكَةً فَإِنَّا بِما أُرْسِلْتُمْ بِهِ كافِرُونَ). (فصلت/14)
(قالُوا سَواءٌ عَلَيْنا أَوَعَظْتَ أمْ لَمْ تَكُنْ مِنَ الوَاعِظينَ * إنْ هذَا إِلاّ خُلُقُ الأوّلينَ). (شعراء/136ـ137)
(قالُوا أَجِئْتَنا لِنَعْبُدَ اللّهَ وَحْدَهُ وَ نَذَر ما كانَ يَعْبُدُ آباؤُنا فَأْتِنا بِما تَعِدُنا إنْ كُنْتَ مِنَ الصّادِقينَ). (اعراف/70)
(قالَ يا قَوْمِ لَيْسَ بى سَفاهَةٌ وَ لكِنّى رَسُولٌ مِنْ رَبِّ الْعالَمينَ * أُبَلِّغُكُمْ رِسالاتِ رَبّى وَ أَنَا لَكُمْ ناصِحٌ أمينٌ). (اعراف/67ـ68)
(إِنِّى أُشْهِدُ اللّهَ وَ اشْهَدُوا أنّى بَرِيءٌ مِمّا تُشْرِكُونَ * مِنْ دُونِهِ فَكيدُونى جَميعاً ثُمَّ لا تُنْظِرُونِ). (هود/54ـ55)
10ـ (إِنِّى تَوَكَّلْتُ عَلَى اللّهِ رَبّى وَ رَبِّكُمْ ما مِنْ دابَّة إلاّ هُوَ آخِذٌ بِناصِيَتِها إنَّ رَبّى

صفحه 166
عَلى صِراط مُسْتَقيم). (هود/56)
11ـ (أَتُجادِلُونَنى فى أسْماء سَمَّيْتُمُوها أَنْتُمْ وَ آباؤُكُمْ ما نَزَّلَ اللّهُ بِها مِنْ سُلْطان). (اعراف/71)

ترجمه آيات

1ـ سران كافر قوم او گفتند:ما كار تو را سفيهانه مى دانيم، به گمان ما تو از دروغگويانى.
2ـ تو براى اثبات دعوت خود گواه ودليلى ندارى.
3ـ در باره تو نمى گوييم مگر اينكه از ناحيه برخى معبودان ما، زيانى به تو رسيده است.
4ـ اين مرد(هود) بشرى مانند شماست. از آنچه كه مى خوريد ومى نوشيد او نيز مى خورد ومى نوشد. اگر از بشرى مانند خود پيروى كنيد، زيانكاريد.
5ـ گفتند: اگر خداى ما مى خواست، به جاى شما فرشتگانى مى فرستاد. ما رسالت شما را منكريم.
6ـ گفتند: خواه ما را پند بدهى وخواه پند ندهى، ما گوش به سخن تو نخواهيم داد. راه ما راه پيشينيان است.
7ـ گفتند: تو آمده اى تا ما، تنها خدا را بپرستيم ومعبودهاى پدران خود را ترك كنيم، عذابى كه ما را از آن بيم مى دهى بياور، اگر راستگو هستى!
8ـ گفت:اى قوم! در من سفاهتى وجود ندارد ومن پيام آورى از پروردگار عالميانم، پيامهاى پروردگارم را به شما ابلاغ مى كنم ومن براى شما ناصح امينى هستم.
9ـ خدا را گواه مى گيرم وشما هم گواه باشيد كه من از معبودهاى شما، جز خدا بيزارم شما برخيزيد وحيله كنيد وبه من مهلت ندهيد.

صفحه 167
10ـ من بر خدا كه پروردگار من وپروردگار شماست توكّل دارم، هيچ جنبده اى نيست مگر اينكه پيشانى او را خواهد گرفت. پروردگار من بر صراط مستقيم است.
11ـ آيا با من در خدايانى كه پدران شما ، نام خدايى بر آنها بخشيده اند مجادله مى كنيد، در حالى كه خدا در باره آنها برهانى نفرستاده است.
قوم عاد در توجيه سرپيچى خود از دعوت هود، بسان قوم نوح از دو راه وارد شدند. گاهى پيامبر خدا را با اتهامهاى واهى، متهم ساختند واحياناً اعتراضات كودكانه اى مطرح كردند. نخست اتهامات را تشريح نموده، آنگاه اعتراضها را بررسى مى نماييم:

الف: اتهامها

1ـ دعوت سفيهانه: (قالَ الْمَلاءُ الّذينَ كَفَرُوا مِنْ قَوْمِهِ إنّا لَنَرَيكَ فى سَفاهَة).
2ـ اتهام دروغگويى:(وَإنّا لَنَظُنُّكَ مِنَ الكاذِبينَ).1 (اعراف/66): سران كافر قوم او گفتند: ما كار تو را سفيهانه مى دانيم، به گمان ما تو از دروغگويانى.
3ـ اتهام جنون:(إِنْ نَقُولُ إِلاّ اعْتَريكَ بَعْضُ آلِهَتِنا بِسُوء).2 (هود/54): در باره تو نمى گوييم مگر اينكه از ناحيه برخى معبودان ما، زيانى به تو رسيده است ومقصودشان اين بود كه هود، تعادل فكرى خود را از دست داده است.
اين اتهامات از نظر دور انديشان، گواه بر پاكدامنى هود است. در گذشته ياد آور شديم كه تمام مصلحان به اين نوع اتهامهاى واهى متهم مى گشتند; تهمتهايى

1 . به خاطر داريد كه قوم نوح، نيز وى را به دروغگويى متهم نمودند(هود/27).
2 . مخالفان نوح، نيز وى را متهم به جنون مى ساختند(قمر/54).

صفحه 168
كه اثبات ونفى آن هر دو مشكل است. اگر هود ـ وراى اين تهمتها ـ نقطه ضعف اخلاقى واجتماعى داشت، حتماً آن را مطرح مى كردند، ولى هر چه گشتند جز اين سه تهمت بى اساس، به چيزى دست نيافتند.

ب: اعتراضها

1ـ او يك بشر است:(ما هذا إلاّ بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يَأكُلُ مِمّا تَأكُلُونَ مِنْهُ وَ يَشْرَبُ مِمّا تَشْرَبُونَ * وَ لَئِنْ أَطَعْتُمْ بَشَراً مِثْلَكُمْ إنَّكُمْ إذاً لَخاسِرونَ). (مؤمنون/33ـ34): «اين مرد(هود) بشرى مانند شماست. از آنچه كه مى خوريد ومى نوشيد او نيز مى خورد ومى نوشد . اگر از بشرى مانند خود پيروى كنيد، زيانكاريد.»
اين اعتراض در جاى ديگر چنين منعكس شده است:(قالُوا لَوْ شَاءَ رَبُّنا لأَنْزَلَ مَلائِكَةً فَإِنَّا بِما أُرْسِلْتُمْ بِهِ كافِرُونَ). (فصلت/14) «گفتند: اگر خداى ما مى خواست، به جاى شما فرشتگانى مى فرستاد. ما رسالت شما را منكريم.»
بشر پيشين پيوسته مى انديشيد كه رسول خدا، بايد از جنس فرشته باشد ولذا پيامبران الهى با اين اعتراض روبرو بودند.1
2ـ بينه ودليلى ندارد:(قالُوا يا هُودُ ما جِئْتَنَا بِبَيِّنَة). (هود/53) «تو براى اثبات دعوت خود گواه ودليلى ندارى.»
3ـ گاهى اعتراضها حالت لجاجت وعناد، به خود مى گرفت ومى نمود كه آنان اهل منطق نبوده و مى خواهند سيره نياكان خود را بر همه چيز مقدّم بدارند; قرآن در اين باره چنين مى فرمايد:(قالُوا سَواءٌ عَلَيْنا أَوَعَظْتَ أَمْ لَمْ تَكُنْ مِنَ الْوَاعِظينَ * إنْ هذا إلاّ خُلُقُ الأوّلينَ). (شعراء/136ـ137)
«گفتند: خواه ما را پند بدهى وخواه پند ندهى، ما گوش به سخن تو نخواهيم

1 . در گذشته دانستيم كه نوح، نيز با اين اعتراض روبرو بود(هود/27).

صفحه 169
داد. راه ما راه پيشينيان است.»
در آيه ديگر آمده است:(قالُوا أَجِئْتَنا لِنَعْبُدَ اللّهَ وَحْدَهُ وَ نَذَرَ ما كانَ يَعْبُدُ آباؤُنا فَأْتِنا بِما تَعِدُنا إنْ كُنْتَ مِنَ الصّادِقينَ). (اعراف/70)
«گفتند: تو آمده اى تا ما تنها، خدا را بپرستيم ومعبودهاى پدران خود را ترك كنيم، عذابى كه ما را از آن بيم مى دهى بياور، اگر راستگو هستى!.»
تا اينجا با اتهامها واعتراضهاى كودكانه آنان آشنا شديم، اكنون بايد ديد پاسخ هود، نسبت به آنها چه بود. دقّت در پاسخها نشان خواهد داد كه او با كمال وقار وخونسردى كه شرط نفوذ واصلاح است، با آنان سخن مى گويد واز تند گويى واظهار عصبانيت خوددارى مى نمايد.

پاسخهاى هود

در باره دو تهمت نخست(كه كار تو سفيهانه است وتو دروغگو هستى) چنين مى گويد:(قالَ يا قَوْمِ لَيْسَ بى سَفاهَةٌ وَ لكِنّى رَسُولٌ مِنْ رَبِّ العالَمينَ * أُبَلِّغُكُمْ رِسَالاتِ رَبّى وَ أَنَا لَكُمْ ناصِحٌ أَمِينٌ). (اعراف/67ـ 68): «قوم من! در من سفاهتى وجود ندارد ومن پيام آورى از پروردگار عالميانم، پيامهاى پروردگارم را به شما ابلاغ مى كنم ومن براى شما ناصح امينى هستم.»
دقت در مضمون اين دو آيه مى رساند كه هود چگونه با وقار ومتانت، تهمت اوّل را پاسخ گفته، آنگاه تهمت دروغگويى را با جمله (ناصحٌ أَمِينٌ) جواب مى دهد كه:من پند ده امينى هستم وفرد امين، دروغ نمى گويد. اين چنين تهمتها پاسخى جز اين نمى تواند داشته باشد. اگر هود پزشكان را جمع مى كرد، تا بر تعادل فكرى او گواهى دهند، يا قراينى بر راستگويى خود مى آورد، خود يك نوع اهميّت بخشيدن به تهمتها بود، در حالى كه بايد نسبت به اين تهمتها با سعه صدر واغماض روبرو شد واين نوع برخورد عاقلانه، وجدان طرف را بر ضدّ او مى شوراند كه چگونه او در

صفحه 170
راه اصلاح، شكيبا وبردبار است.
هود در پاسخ به تهمت جنون، ياد آور مى شود كه اگر فكر مى كنيد خدايان شما آسيبى به من رسانده اند ـ آن هم به خاطر اينكه من در باره آنها بدگويى مى كنم ـ هم اكنون خدا را گواه مى گيرم وشما هم گواه باشيد كه من از آنها، منزجرم واگر راست مى گوييد كه آنها به من آسيب رسانده اند، شما وخدايانتان برخيزيد وآسيبى به من برسانيد وبه حيات من خاتمه دهيد. اگر ديديد از طرف خدايانتان آسبيى به من نرسيد ومن در راه دعوتم پا برجا ماندم، بدانيد كه خدايان شما كوچكتر از آنند كه منشأ سود وزيانى باشند. آنجا كه مى فرمايد:(إنّى أُشْهِدُ اللّهَ وَ اشْهَدُوا أنّى بَرِيءٌ مِمَّا تُشْرِكُونَ * مِنْ دُونِهِ فَكِيدُونى جَميعاً ثُمَّ لا تُنْظِرُونَ). (هود/54ـ55) «خدا را گواه مى گيرم وشما نيز گواه باشيد كه من از معبودهاى شما، جز خدا بيزارم، شما برخيزيد وحيله كنيد وبه من مهلت ندهيد.»
آنگاه سرچشمه قدرت ومقاومت خود را خداى بزرگ معرفى مى كند، خدايى كه پيشانى هر انسانى را مى گيرد وبه حساب او مى رسد; چنانكه مى فرمايد:(إِنِّى تَوَكَّلْتُ عَلَى اللّهِ رَبّى وَ رَبِّكُمْ ما مِنْ دابَّة إلاّ هُوَ آخِذٌ بِناصِيَتِها إنَّ رَبِّى عَلى صِراط مُسْتَقيم). (هود/56)1
از آنجا كه اعتراضهاى آنان، آميخته با لجاج وعناد بود، هود از پاسخگويى به برخى از آنها خود دارى نمود; زيرا تأثيرى در پاسخ احساس نمى كرد. سرانجام گفتار خود را با يك جمله جامع پايان مى دهد كه: اين خدايان شما، از واقعيت خدايى تنها نامى دارند واين نام را شما بر آنان گذاره ايد وهيچ گونه دليلى بر خدا

1 . عين همين پاسخ را حضرت نوح به مخالفان دعوت خود گفت: (فَعَلَى اللّهِ تَوَكَّلْتُ فَأَجْمِعُوا أَمْرَكُمْ وَ شُرَكاءَكُمْ ثُمَّ لا يَكُنْ أَمْرُكُمْ عَلَيْكُمْ غُمَّةً ثُمَّ اقْضُوا إلَىَّ وَ لا تُنْظِرونِ)(يونس/71) خدا نيز عين اين پاسخ را به پيامبر گرامى صلَّى اللّه عليه و آله و سلَّم تعليم كرده است،چنان كه مى فرمود:(قُلِ ادْعُوا شُرَكاءَكُمْ ثُمَّ كيدُونِ فَلا تُنْظِرُونِ)(اعراف/195)

صفحه 171
بودن آنان از جانب خدا نرسيده است، چنانكه مى فرمايد:(أتُجَادِلُونَنى فى أسْمَاء سَمَّيْتُمُوها أَنْتُمْ وَ آباؤُكُمْ ما نَزَّلَ اللّهُ بِها مِنْ سُلْطان). (اعراف/71)
***

4

تهديد به نزول عذاب ودرخواست آن

خداى بزرگ انسان را براى هدفى كه كمال او را تأمين مى كند، آفريده است وتا او در مسير اين كمال است واحتمال دست يابى بر آن، در وجود او حكمفرماست، عوامل زندگى طبيعى، با حيات وزندگى او همسو بوده وبه زندگى خود ادامه مى دهد; امّا آنگاه كه او با هدف آفرينش، فاصله زيادى گرفت وريشه اميد وصول به هدف در وجود او سوخت; همسو گشتن عوامل حيات با او، امرى بيهوده بوده وهرچه زودتر بايد به عنوان علف هرزه مزاحم از ريشه كنده شود.
هود در ارشاد قوم خود از پاى ننشست، وروشهاى گوناگون را در هدايت آنان به كار برد، ولى آنان آن چنان هويت انسانى را از دست داده بودند، كه خواهان عذاب الهى بودند.

آيات موضوع

(قَدْ وَقَعَ عَلَيْكُم مِنْ رَبِّكُمْ رِجْسٌ وَ غَضَبٌ... فَانْتَظِرُوا إنّى مَعَكُمْ مِنَ المُنْتَظرينَ) (اعراف/71).
(فَإنْ تَوَلَّوا فَقَدْ أبْلَغْتُكُمْ ما أُرسلتُ بِهِ إلَيْكُم وَ يَسْتَخْلِفُ رَبّى قَوْماً غَيْرَكُمْ وَلا تَضُرُّونَهُ شَيْئاً إِنَّ رَبّى عَلى كُلِّ شَيْء حَفيظٌ). (هود/57)
(فَأْتِنا بِما تَعِدُنا إنْ كُنْتَ مِنَ الصّادِقينَ * قَالَ إنّما الْعِلْمُ عِنْدَ اللّهِ وَ أُبَلِّغُكُمْ ما

صفحه 172
أُرْسِلْتُ بِهِ وَ لكِنّى أَريكُمْ قَوْماً تَجْهَلُونَ). (احقاف/22ـ23)
(رَبِّ انْصُرْنِى بِما كَذّبُون).
(قالَ عَمَّا قَليل لَيُصْبِحُنَّ نَادِِمينَ). (مؤمنون/39ـ40)
ترجمه آيات
1ـ عذاب وخشم الهى بر شما لازم شده است، منتظر باشيد كه من نيز از منتظرانم.
2ـ اگر از دعوت من روى برگردانيد، من رسالت خود را ابلاغ كرده ام. پروردگارم شما را نابود كرده وگروه ديگرى را جايگزين شما مى سازد وشما زيانى به او نمى رسانيد، پروردگار من نگهبان همه چيز است.
3ـ اگر راست مى گويى، عذابى كه وعده آن را مى دهى بياور!، هود گفت: وقت نزول عذاب را خدا مى داند، من رسالت خود را ابلاغ مى كنم وشما را قومى نادان مى بينم.
4ـ پروردگارا! مرا به خاطر اينكه مورد تكذيب واقع شدم، يارى كن.
5ـ خطاب آمد، به همين زودى آنان از تكذيب خود پشيمان مى شوند.

تفسير موضوعى آيات

صبر وبردبارى ومتانت و وقار هود، در مقابل بى حرمتى ها واتهامهاى واهى قوم خود، سبب فزونى جرأت آنان شده واز آنجا كه خود را قوى و نيرومند، وهود را ضعيف وناتوان مى انگاشتند، به وى گفتند: تهديد خود را عملى كن وهود گه گاهى از نزول عذاب الهى، سخن مى گفت وياد آور مى شد كه: اگر از آيات خداوند روى برگردانيد، كفر شما بدون واكنش نخواهد بود، چنانكه مى فرمايد: (فَإنْ تَوَلَّوا فَقَدْ أَبْلَغْتُكُمْ ما أُرْسِلْتُ بِهِ إلَيْكُم وَ يَسْتَخْلِفُ رَبّى قَوْماً غَيْرَكُمْ وَلا تَضُرّونَهُ شَيْئاً إِنَّ رَبِّى على كُلِّ شَيْء حَفيظٌ). (هود/57) : «اگر از دعوت من روى برگردانيد، من رسالت خود را ابلاغ كرده ام وپروردگارم شما را نابود وگروه ديگرى را جايگزين شما مى سازد

صفحه 173
وشما زيانى به او نمى رسانيد. پروردگار من حافظ همه چيز است.»
در آيه ديگر مى فرمايد: (قَدْ وَقَعَ عَلَيْكُم مِنْ رَبِّكُمْ رِجْسٌ وَ غَضَبٌ... فَانْتَظِرُوا إِنَّى مَعَكُمْ مِنَ الْمُنْتَظِرِينَ). (اعراف/71) «عذاب وخشم الهى بر شما لازم شده است، منتظر باشيد كه من نيز از منتظرانم.»
آنان به جاى بيدارى وبازگشت به سوى خدا بيش از همه وقت، به اصطلاح «شير شده» ودرخواست نزول عذاب كردند وگفتند:(فَأتِنا بِما تَعِدُنا إنْ كُنْتَ مِنَ الصّادِقينَ). (احقاف/22) «اگر راست مى گويى عذابى كه وعيد آن را مى دهى بياور.»
هود در حالى كه مى دانست، عذاب الهى آنان را فرا خواهد گرفت، گفت: (قَالَ إنَّما الْعِلْمُ عِنْدَ اللّهِ وَ أُبَلِّغُكُمْ ما أُرْسِلْتُ بِهِ وَ لكِنّى أَريكُمْ قَوْماً تَجْهَلُونَ). (احقاف/23) «وقت نزول عذاب را خدا مى داند، من رسالت خود را ابلاغ مى كنم وشما را گروهى نادان مى بينم.»
به راستى چنين گروهى نمى توانند خليفه خدا در روى زمين بوده وترسيم گر هدف خلقت باشند وبايد زمين از اين عناصر پاكسازى شود ونسل جديدى روى كار آيد، تا در دامن خود انسانهاى پاكدامنى را پرورش دهند، هر چند ممكن است آنان نيز در پيمودن اين راه ضايعاتى داشته باشند.
اكنون وقت آن است كه هود دعا كند ودعاى او به هدف اجابت برسد، گويا هود دست به دعا بلند كرد وگفت: (رَبِّ انْصُرْنِى بِما كَذّبُونِ). (مؤمنون/39) «پروردگارا مرا به خاطر اينكه مورد تكذيب واقع شدم يارى كن.»
خطاب آمد: (قَالَ عَمَّا قَليل لَيُصْبِحُنَّ نادِمِينَ). (مؤمنون/40) «به همين زودى آنان از تكذيب خود پشيمان مى شوند (پشيمانى كه ديگر سودى نمى بخشد).»
***

صفحه 174

5

نزول عذاب وكيفيت آن

خدا هر گروهى را به نوعى نابوده كرده است، قوم نوح را با غرق كردن، قوم عاد را با باد، قوم ثمود را با صيحه، و...، شايد در اين مورد، ميان گناهان آنان ونوع عذاب، رابطه اى حاكم بوده است وگزينش كيفيت عذاب، در گرو مصالحى بوده است كه براى ما روشن نيست، آنچه مسلّم است، قوم هود با وزيدن بادى كشنده با بدنهاى بى روح به صورت چوبهاى خشك به روى زمين افتادند. وآيات قرآن آن را با بيانهاى گوناگون مطرح مى كند.

آيات موضوع

(فَلَمَّا رَأَوْهُ عارِضاً مُسْتَقْبِلَ أَوْدِيَتِهِمْ قالُوا هذَا عارضٌ مُمْطِرُنا بَلْ هُوَ مَا اسْتَعْجَلْتُمْ بِهِ ريحٌ فِيها عَذابٌ أليمٌ)(احقاف/24)
( تُدَمِّرُ كُلَّ شَيْء بِأَمْرِ رَبِّها فَأَصْبَحُوا لا يُرى إلاّ مَساكِنُهُمْ كَذلِكَ نَجْزِى الْقَوْمَ الْمُجْرِمينَ).(احقاف/25)
(فَأرْسَلْنا عَلَيْهِمْ رِيحاً صَرْصَراً فى أَيَّام نَحِسَات لِنُذِيقَهُمْ عَذَابَ الْخِزيِ فِى الحَيَاةِ الدُّنيا وَ لَعَذابُ الآخِرَةِ أخْزى وَ هُمْ لاَ يُنْصَرُونَ). (فصلّت/16)
(وَ أَمَّا عَادٌ فَأُهْلِكُوا بِريح صَرْصَر عَاتِيَة * سَخَرَّها عََلَيْهِمْ سَبْعَ لَيَال وَ ثَمانِيَةَ أيّام حُسُوماً فَتَرَى القَوْمَ فيها صَرْعَى كَأَنَّهُمْ أَعْجَازُ نَخْل خَاوِيَة * فَهَلْ تَرى لَهُمْ مِنْ بَاقية). (حاقّه/6ـ 8)
(إِنَّا أَرْسَلْنا عَلَيْهِمْ ريحاً صَرْصَراً فى يَوْمِ نَحْس مُستَمِرّ). (قمر/19)

صفحه 175
(وَ فِى عَاد إذْ أَرْسَلْنا عَلَيْهِمُ الرّيحَ العَقيمَ * ما تَذَرُ مِنْ شَيْء أتَتْ عَلَيْهِ إِلاّ جَعَلَتْهُ كالرَّمِيم). (ذاريات/41ـ42)
(فَأخَذَتْهُمُ الصَّيْحَةُ بِالحَقِّ فَجَعَلْناهُمْ غُثاءً فَبُعْداً لِلْقَومِ الظّالِمينَ). (مؤمنون/41)
8 ـ (فإِنْ أَعْرَضُوا فَقُلْ أَنْذَرْتُكُمْ صاعِقَةً مِثْلَ صاعِقَةِ عَاد وثَمُودَ). (فصلت /13)

ترجمه آيات

1ـ آنگاه كه ابرهاى در حال حركت را در آسمانها ديدند، گفتند: اين ابرى است كه برما مى بارد; بلكه همان عذابى است كه در نزول آن شتاب مى كرديد بادى كه در آن عذاب دردناك است.
2ـ بادى كه همه چيز را، به فرمان خدا نابود مى سازد. همگى نابود شدند، جز خانههاشان چيزى از آنها باقى نماند. اين چنين گروه مجرم را كيفر مى دهيم.
3ـ بر قوم عاد، باد تندى در روزهاى نحس فرستاديم، تا عذاب ذلت بار زندگى اين دنيا را به آنها بچشانيم وخوارى عذاب سراى ديگر بيش از دنياست وآنجا هيچ كس آنها را يارى نخواهد كرد.
4ـ امّا قوم عاد با باد تند وطغيانگر نابود شدند. خدا باد بنيان كن را هفت شب وهشت روز بر آنها مسلّط كرد.اجساد آنان بر روى زمين، بسان نخلهاى خشكيده وواژگون شده مى بينى. آيا اثرى از آنها مشاهده مى كنى؟
5ـ ما براى آنها باد تند (سرد) را در روزى كه شومى آن استمرار داشت، فرستاديم.
6ـ در باره قوم عاد، هنگامى كه براى آنان باد نابود كننده را فرستاديم، آن باد تند بر چيزى نمى گذشت، مگر آن را به صورت استخوان پوسيده قرار مى داد.

صفحه 176
7ـ آنان را صدايى مهيب فرا گرفت. پس همگان را به صورت درختان خشكيده در آورديم. قوم ستمگران از رحمت حق دور باد .
8ـ پيامبر خدا به قريش بگو: اگر از فرمانهاى خدا سر برتابيد، من شما را به صاعقه اى مانند صاعقه قوم عاد وثمود بيم مى دهم.

تفسير موضوعى آيات

آيات ياد شده كيفيت عذاب آنها را شرح مى دهد، گاهى وقت آن را تعيين مى كند ومى فرمايد:
(وَ أَمَّا عادٌ فَأُهْلِكُوا بِريح صَرْصَر عاتِيَة * سَخَرَّها عََلَيْهِمْ سَبْعَ لَيَال وَ ثَمانِيَةَ أَيَّام حُسُوماً فَتَرى القَومَ فيها صَرْعى كَأنّهُمْ أَعْجَازُ نَخْل خَاوِيَة * فَهَلْ تَرى لَهُمْ مِنْ بَاقِيَة). (حاقه/6ـ 8) «امّا قوم عاد با باد شديد و طغيانگر نابود شدند. خدا باد بنيان كن را هفت شب وهشت روز به طور متوالى بر آنان مسلّط كرد.اجساد آنان بر روى زمين،بسان نخلهاى خشكيده وواژگون شده مى بينى. آيا اثرى از آنان مشاهده مى كنى؟.»
در آيه ديگر به جاى تعيين مدّت عذاب، فقط جمله (أيَّام نَحِسَات) را به كار مى برد كه به معناى روزهاى شوم است، چنانكه مى فرمايد:(فَأَرْسَلْنا عَلَيْهِمْ رِيحاً صَرْصَراً فى أيّام نَحِسَات لِنُذِيقَهُمْ عَذابَ الخِزْيِ فِى الْحَياةِ الدُّنْيا وَ لَعَذَابُ الآخِرَةِ أَخْزى وَ هُمْ لا يُنْصَرونَ). (فصلّت/16) «بر قوم عاد، باد تندى در روزهاى نحس فرستاديم، تا عذاب ذلت بار زندگى اين دنيا را به آنها بچشانيم وخوارى عذاب سراى ديگر بيش از دنياست وآنجا هيچ كس آنها را يارى نخواهد كرد.»
با توجه به اينكه در آيه نخست از هشت روز نام برده بود، طبعاً مقصود از «ايام» در اين آيه، همان هفت شب وهشت روز خواهد بود. گويا وزيدن باد از آغاز آفتاب شروع شد وبا گذشتن هفت شب، غروب روز هشتم پايان پذيرفته است.
در آيه سوّم جمله (يَوْمَ نَحْس مُسْتَمِر) را به كار مى برد وشومى آن روز را

صفحه 177
مستمر مى داند. اين قرينه خواهد بود كه مقصود از «يوم» روز، در مقابل شب نيست، بلكه مقطعى از زمان است كه بر عدد وارد در آيه نخست قابل تطبيق است. چنانكه مى فرمايد:(إِنَّا أرْسَلْنا عَلَيْهِمْ ريحاً صَرْصَراً فى يَوْمِ نَحْس مُستَمِرّ). (قمر/19) «باد شديدى را در روزى كه شومى آن استمرار داشت فرو فرستاديم.»
در آيه چهارم عامل هلاكت را «ريح عقيم» معرفى مى كند، چنانكه مى فرمايد:
(وَ فى عَاد إذْ أَرْسَلْنا عَلَيْهِمُ الرِّيحَ العَقيمَ * ما تَذَرُ مِنْ شَيْء أَتَتْ عَلَيْهِ إِلاّ جَعَلَتْهُ كَالرَّميمِ)(ذاريات/41ـ42) «در مورد قوم عاد ياد آورى كن:بر آنان باد بى خيرى را فرستاديم، بر هر چيزى كه مىوزيد آن را به صورت شيئ بى جان وپوسيده اى در مى آورد.»
تا اينجا عامل عذاب، باد «صرصر» يا باد «عقيم» معرفى شده است، ولى در آيات ديگر از «صيحه» و«صاعقه» نيز سخن گفته شده است، در مورد صيحه مى فرمايد: (فَأخَذَتْهُمُ الصَّيْحَةُ بِالحَقِّ فَجَعَلْناهُمْ غُثاءً فَبُعْداً لِلْقَومِ الظَّالِمينَ). (مؤمنون/41) «آنان را صدايى مهيب فرا گرفت، پس همگان را به صورت درختان خشكيده در آورديم قوم ستمگران از رحمت حق دور باد.»
در مورد «صاعقه» مى فرمايد: (فَإِنْ أَعْرَضُوا فَقُلْ أنْذَرْتُكُمْ صاعِقَةً مِثْلَ صاعِقَةِ عاد وَ ثَمُود). (فصلت/13) «اگر از دعوت من روى برتافتيد، من شما را به صاعقه اى مانند صاعقه قوم عاد وثمود بيم ميدهم.»
ولى با توجّه به اينكه لفظ «صرصر» در مورد بادهاى شديد، گاهى سرد وگاهى گرم توأم با صداى مهيب به كار مى رود. در اين صورت آياتى كه در آنها كلمه «صرصر» به كار رفته، به صورت ضمنى بر صيحه نيز دلالت دارد واز آنجا كه در اين آيات از صاعقه نيز سخن به ميان آمده است، ثابت مى كند كه آن باد، گرم وصاعقه زا بوده كه گاهى از آن به «صرصر» وگاهى به «صاعقه» تعبير آورده شده است وازاين

صفحه 178
طريق، مجموع آيات وارد در كيفيّت عذاب آنان، جمع بندى شده ونتيجه مى گيريم كه: با وزيدن هشت روز باد داغ، تند ومهيب، قوم عاد هلاك ونابود شدند.
شگفت اين است كه اين خيره سران، هنگامى كه حركت ابرها را در پرتو وزيدن مشاهده كردند، تصوّر نمودند بادى است كه از نزول باران نويد مى دهد. امّا غافل از آنكه اين همان عذابى است كه در نزول آن عجله مى كردند، چنانكه مى فرمايد: (فَلَمّا رَأَوهُ عارِضاً مُسْتَقْبِلَ أَوْدِيَتِهِمْ قالُوا هذَا عارضٌ مُمْطِرُنا بَلْ هُوَ مَا اسْتَعْجَلْتُمْ بِهِ ريحٌ فِيها عَذابٌ أَلِيمٌ * تُدَمِّرُ كُلَّ شَيء بِأَمْرِ رَبِّها فَأَصْبَحُوا لا يُرى إِلاّ مَساكِنُهُمْ كَذلِكَ نَجْزِى الْقَوْمَ المُجْرِمينَ). (احقاف/24ـ25) «آنگاه كه ابرهاى در حال حركت را در آسمان ديدند، گفتند: اين ابر رحمت است، امّا نمى دانستند كه اين همان عذابى است كه در نزول آن شتاب مى كردند. بادى است كه در آن عذاب دردناك است. همه چيز را به فرمان خدا نابود مى سازد. سرانجام آنان نابود شدند وجز خانه هاى آنان چيزى باقى نماند، اين چنين قوم گنه كار را كيفر مى دهيم.»
سرانجام اين باد مهلك، هر چند گنه كاران را نابود كرد، امّا هود وافراد با ايمان از آن جان به سلامت بردند; چنانكه مى فرمايد: (فَأنْجَيْناهُ وَ الَّذِينَ مَعَهُ بِرَحْمَة مِنَّا وَ قَطَعْنا دابِرَ الّذينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا وَ ما كَانُوا مُؤمِنينَ). (اعراف/72) «هود وكسانى كه با او بودند، از طريق رحمت خود، آنان را نجات داديم وريشه كسانى كه آيات ما را تكذيب مى كردند بريديم، در حالى كه مؤمن نبودند.»1

1 . هود/58 به همين مضمون است.

صفحه 179

6

نكته ها وعبرتها

1ـ كيفيت دعوت هود، درس بزرگى است براى مصلحان كه چگونه بايد در برابر جاهلان خونسرد،متين وپا برجا باشند.
2ـ هود در دعوت خود، به تحريك عواطف مى پرداخت وبا به رخ كشيدن نعمتهاى الهى، وجدان آنان را بيدار مى كرد وبر نفس طغيانگر آنان مى شورانيد ونيز از روابط غيبى موجود، ميان استغفار ونزول نعمت سخن مى گفت وبه گويندگان تفهيم مى كرد كه هرگز نبايد همه مسائل غيبى را در قالبهاى مادّى ريخت وجهان فوق مادّه را در حدّ حسّ وتجربه تنزل داد.
3ـ هود به هنگام سخن گفتن، در حالى كه از نرمش وانعطاف برخوردار بود، امّا بسان همه پيامبران، قاطعيت را از دست نمى داد،«تذبذب» ودو پهلو سخن گفتن، به منطق او راه نداشت وبا نداى بلند مى گفت:(إِنّى أُشْهِدُ اللّهَ واشْهَدُوا أنِّى بَرِيءٌ مِمَّا تُشْرِكُونَ):«خدا را گواه مى گيرم وشما نيز شاهد باشيد كه من از شرك شما برى هستم.»
اين قاطعيت را در منطق همه پيامبران ودر منطق پيامبر اسلام نيز مشاهده مى كنيم. قرآن به او تعليم مى دهد كه بگويد:(قُلْ يا أيُّهَا الْكافِرونَ لا أعْبُدُ ما تَعْبُدُونَ). (كافرون/1)
4ـ يكى از علل روى گردانى قوم هود، از دعوتهاى او فزونى نعمت بود كه در گروهى استكبار آفرين است. ثروت در حالى كه يكى از نعمتهاى الهى است، اگر در دست انسانهاى فاقد ايمان باشد، غرور آفرين مى گردد. چنانكه مى فرمايد:
(وَ قَالَ المَلأُ مِنْ قَوْمِهِ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ كذَّبُوا بِلِقَاءِ الآخِرَةِ وَ أَتْرَفْنَاهُمْ فِى الحَياةِ الدُّنْيا). (مؤمنون/33) «اشراف قوم او كه كفر ورزيدند وجهان آخرت را تكذيب

صفحه 180
كردند وما آنان را در زندگى دنيا نعمت بخشيديم....»
همين طور كه ياد آور شديم، ثروت زياد نخوت واستكبار آور است واستكبار نيز بزرگترين سدّ در برابر بينش عقل است; چنا نكه مى فرمايد: (فَأَمَّا عادٌ فَاسْتَكْبَرُوا فِى الأرْضِ بِغَيْرِ الحَقِّ) (فصلت/15).
سرانجام نتيجه مى گيريم كه، زندگيهاى توأم با ترف،اسراف،استكبار وانكار آيات الهى، پديد آورنده عذابها وبلاهاست، ولى ممكن است شيوه بلا در اين امّت، با شيوه آن در امّتهاى پيشين متفاوت باشد.

صفحه 181

پيامبر پنجم

صالح

در ميان قوم ثمود

مشيّت الهى براين تعلّق گرفته است كه بشر را به وسيله آموزگاران آسمانى هدايت كند واگر گروهى بر اثر نافرمانى دچار عذاب شوند، قوم ديگرى جاى آنان را بگيرند وفيض الهى، به صورت بر انگيختن پيامبران در روى زمين تداوم يابد.
صالح سوّمين پيامبرى است كه براى هدايت بشر، از جانب خدا مبعوث گرديد.اگر از نبوت آدم كه فاقد رسالت بود، صرف نظر كنيم وفقط سلسله رسولان را در نظر بگيريم، نخستين رسول، حضرت «نوح» بوده، دوّمين آنها «هود» وسوّمين آنها «صالح» مى باشد كه هم اكنون به تبيين سرگذشت او مى پردازيم.
در گذشته ياد آور شديم كه نسب «هود» با سه واسطه به «عاد» منتهى مى شود و«صالح» نيز با شش واسطه به «عاد» مى رسد ودر باقى مانده نسب تا برسد به «نوح» يكسان مى باشند. 1
سرگذشت قوم صالح نيز در سوره هاى متعددى مانند: اعراف، هود، حجر، شعرا، نمل، فصّلت، ذاريات، نجم، قمر، حاقّه وشمس، وارد شده است. نام صالح در قرآن نه بار بازگو شده است.2

1 . در نگارش نسب صالح، اختلاف وجود دارد. به قصص قرآن راوندى،ص95 ومجمع البيان، ج2،ص440 وغيره مراجعه شود.
2 . اعراف/73، 75و77 ، هود/61،62،66،89، شعراء/142، نمل/45، فصلت/17، ذاريات/43، نجم/51، قمر/23ـ31، حاقه/5، شمس/11ـ 15.

صفحه 182
مجموع محورهايى كه قرآن در سرگذشت صالح مطرح مى كند، عبارتند از:
1ـ ويژگيهاى قوم صالح (ثمود).
2ـ محتواى دعوت وشيوه تبليغ.
3ـ معجزه بحث انگيز صالح.
4ـ مخالفان وانگيزه هاى مخالفت.
5ـ عذاب الهى يا واكنش مخالفت.
6ـ نكته ها وعبرتها.
***

صفحه 183

1

ويژگيهاى قوم صالح

آيات موضوع

(وَاذْكُرُوا إذْ جَعَلَكُمْ خُلَفاءَ مِنْ بَعْدِ عاد وَ بَوَّأَكُمْ فِى الأرْضِ تَتَّخِذُونَ مِنْ سُهُولِها قُصُوراً وَ تَنْحِتُونَ الجِبالَ بُيُوتاً فَاذْكُرُوا آلاءَ اللّهِ وَ لا تَعْثَوْا فِى الأرْضِ مُفْسِدينَ).(اعراف/74)
(وَ لَقَدْ كَذَّبَ أصْحابُ الْحِجْرِ المُرْسَلينَ... وَ كانُوا يُنْحِتُونَ مِنَ الْجِبالِ بُيُوتاً آمِنينَ). (حجر/80ـ82)
(أَتُتْرَكُونَ فى ما هيهُنا آمِنِينَ * فى جَنَّات وَ عُيُون * وَ زُرُوع وَ نَخْل طَلْعُها هَضيمٌ * وَ تَنْحِتُونَ مِنَ الْجِبالِ بُيُوتاً فارِهينَ). (شعراء/146ـ 149)

ترجمه آيات

1ـ به ياد آريد كه خداوند شما را جانشينانى پس از قوم عاد، قرار داد ودر زمين مستقر ساخت. در قسمتهاى هموار زمين، قصرهايى مى سازيد واز كوهها خانه هايى مى تراشيد. پس نعمتهاى خدا را به ياد آريد ودر زمين فساد نكنيد.
2ـ ساكنان سرزمين حجر، پيامبران را تكذيب كردند....
3ـ آيا گمان مى كنيد در اين جهان، با اين نعمتهايى كه خدا داده است، در امانيد واز مرگ وعذاب رها مى شويد. در ميان اين باغها وچشمه ها وكشتزارها ونخلى كه شكوفه هاى لطيف دارد، باقى مى مانيد...؟

صفحه 184
از آيات ياد شده استفاده مى شود كه قوم صالح پس از قوم عاد، نشو ونما پيدا كردند واز نظر تمدّن به جايى رسيده بودند كه در زمينهاى هموار، قصرها بنا كرده ودر كوهها نيز خانه هايى براى خود ساختند وشايد در فصل تابستان، در قصرها زندگى كرده ودر فصل زمستان به كوهها پناه مى بردند، چنانكه مى فرمايد: (وَاذْكُرُوا إذْ جَعَلَكُمْ خُلَفاءَ مِنْ بَعْدِ عاد وَ بَوَّأكُمْ فِى الأرْضِ تَتَّخِذُونَ مِنْ سُهُولِها قُصُوراً وَ تَنْحِتُونَ الجِبالَ بُيُوتاً). (اعراف/74):«به ياد آريد كه خداوند شما را جانشينانى پس از قوم عاد قرار داد ودر زمين مستقّر ساخت. در قسمتهاى هموار زمين قصرهايى مى سازيد واز كوهها خانه هايى مى تراشيد.»
از سياق آيات ديگر استفاده مى شود كه اين گروه، در يك مقطع تاريخى قبل از لوط كه معاصر ابراهيم بود، زندگى مى كردند; به گواه اينكه در دو مورد (سوره اعراف وشعراء) پس از بيان سرگذشت قوم ثمود، سرگذشت قوم لوط را مطرح مى كند 1 ودر يك مورد (سوره هود) پس از بيان سرگذشت قوم ثمود، جريان نزول فرشتگان بر ابراهيم را ياد آور مى شود. سياق ا2ين آيات مى رساند كه اين گروه، در يك مقطع تاريخى پيش از ابراهيم ولوط به سر مى بردند. از اين رو صالح در حلقه رسولان، حلقه سوّم را تشكيل مى دهد.
باز از آيات ياد شده استفاده مى شود كه سرزمين آنان، موسوم به «حجر» بود; چنانكه مى فرمايد: (وَ لَقَدْ كَذَّبَ أصْحابُ الْحِجْرِ الُمرْسَلينَ)(حجر/80) «ساكنان سرزمين حجر، پيامبران را تكذيب كردند.»
مفسران گفته اند: صالح تنها پيامبرى بود كه براى اين قوم برانگيخته شده بود، ولى چون همه پيامبران برنامه واحدى دارند، تكذيب يكى به منزله تكذيب ديگران است. از اين رو در جاى ديگر مى فرمايد:(كَذَّبَتْ ثَمُودُ المُرْسَلينَ)(شعراء/

1 . اعراف/80 (ولوطاً إذْ قالَ لقومه...) ، شعراء/160(كذبت قومُ لوط المرسلين).
2 . هود/69 (ولقد جاءت رسلُنا إبراهيم بالبشرى...) .

صفحه 185
141) وباز مى فرمايد:(كَذَّبَتْ ثَمُودُ بِالنُّذُرِ)1 (قمر/23) وباز در اين مورد در آينده سخن خواهيم گفت.
مفسّران، اين قوم را از اقوام عرب دانسته وبه اصطلاح «عرب بائده» مى نامند، يعنى:«نابود شده» .در مقابل عربى كه پس از ابراهيم، نشو ونما كرده وبه دو گروه «فحطانى» و«عدنانى» تقسيم شدهاند. يمنى ها را قحطانى وحجازى ها را عدنانى مى نامند.
از اينكه آنان را جانشينانى در زمين، پس از قوم عاد قلمداد مى كند، طبعاً بايد منطقه «حجر» در سرزمينهاى عرب باشد، مى فرمايد:(إذْ جَعَلَكُمْ خُلَفاءَ مِنْ بَعْدِ عاد). با اين بيان مى توان حدس زد كه سرزمين آنان، نزديك سرزمين عاد بوده كه از وضع آنان كم وبيش آگاه بوده اند. از اين رو صالح آنان را از گرفتارى به چنين سرنوشت شومى بيم مى دهد، سرزمين قوم هود «احقاف» بوده 2 واحقاف نيز سرزمينى عربى واقع در شمال «حضر موت» وشرق «عمان» است ; طبعاً بايد سرزمين ثموديان نيز مجاور اين مناطق باشد. بويژه قرآن ياد آور مى شود كه سرزمين آنان براى مردم عصر رسالت، مشهود ومعروف است وشايد در سفرهاى خود به شام وحجاز از كنار آن عبور كرده واگر افراد آگاهى بودند، از آن عبرت مى گرفتند، چنانكه مى فرمايد:(فَتِلْكَ بُيُوتُهُمْ خاوِيَةً بِما ظَلَمُوا إنَّ فى ذلِكَ لآيَةً لِقَوْم يَعْلَمُونَ). (نمل/52) «اين خانه هاى فرو پاشيده آنهاست كه به خاطر ستمگرى، به اين حالت در آمده است ودر اين سرگذشت براى دانايان نشانه است.»
وسيله زندگى آنان كشاورزى وباغدارى بود وآيه مى رساند كه در آن سرزمين، باغها وكشتزارها ونخلستانهايى وجود داشته است. چنانكه مى فرمايد:(أَتُتْرَكُونَ فى ما هيهُنا آمِنينَ * فى جَنَّات وَ عُيُون * وَ زُرُوع وَنَخْل طَلْعُها هَضيمٌ). (شعراء/146ـ

1 . نذر جمع نذير به معناى بيم دهنده است، نه جمع انذار به معناى بيم دادن .
2 . احقاف/21 (وَ اذْكُرْ أخا عاد إذْ أنْذَرَ قَوْمَهُ بِالأحْقافِ).

صفحه 186
148) «آيا گمان مى كنيد در اين جهان، با اين نعمتهايى كه خدا داده است در امانيد واز مرگ وعذاب رها مى شويد. در ميان اين باغها وچشمه ها وكشتزارها ونخلى كه شكوفه هاى لطيف دارد، باقى مى مانيد؟.»
از درگيرى كه ميان صالح ومخالفان در مورد آب رخ داد، روشن مى شود كه زراعت وبهره گيرى از آب، نقش مهمّى در زندگى آنان داشته است ومشروح آن خواهد آمد.
***

2

محتواى دعوت وشيوه تبليغ

از ويژگيهاى قوم ثمود آگاه شديم، اكنون وقت آن است كه از محتواى دعوت صالح وشيوه تبليغ او آگاه شويم.اينك آيات ناظر به اين قسمت:

آيات موضوع

(قَالَ يا قَوْمِ اعْبُدُوا اللّهَ ما لَكُمْ مِنْ إله غَيْرُهُ قَدْ جَاءَتْكُمْ بَيِّنَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ).
(وَ اذْكُرُوا إِذْ جَعَلَكُمْ خُلَفاءَ مِنْ بَعْدِ عَاد...).
(فَاذْكُرُوا آلاءَ اللّهِ وَ لا تَعْثَوْا فِى الأرْضِ مُفْسِدِينَ). (اعراف/73ـ74)
(وَ إلى ثَمُودَ أَخاهُمْ صالِحاً قَالَ يا قَوْمِ اعْبُدُوا اللّهَ ما لَكُمْ مِنْ إله غَيْرُهُ هُوَ أَنْشَأَكُمْ مِنَ الأرْضِ وَ اسْتَعْمَرَكُمْ فيها فَاسْتَغْفِرُوهُ ثُمَّ تُوبُوا إِلَيْهِ إنَّ رَبّى قَرِيبٌ مُجيبٌ). (هود/61)
(إِذْ قالَ لَهُمْ أَخُوهُمْ صالِحٌ أَلا تَتَّقُونَ * إنّى لَكُمْ رَسُولٌ أَمِينٌ * فَاتَّقُوا اللّهَ وَأَطِيعُونِ * وَ ما أسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْر إِنْ أَجْرِىَ إلاّ عَلى رَبِّ العالَمِينَ * ...

صفحه 187
وَ لاتُطيعُوا أَمْرَ المُسْرِفينَ * الَّذِينَ يُفْسِدُونَ فِى الأرْضِ وَ لا يُصْلِحُونَ). (شعراء/142ـ 145،151ـ 152)

ترجمه آيات

1ـ گفت:اى قوم من خدا را پرستش كنيد. براى شما خدايى جز او نيست. از پروردگارتان حجتى به سوى شما آمده است.
2ـ به ياد آوريد آنگاه كه شماها را پس از قوم عاد، جانشين آنان قرار داد.
3ـ نعمتهاى خدا را به ياد آوريد و در زمين فساد نكنيد.
4ـ به سوى قوم ثمود، برادر آنان صالح را فرستاديم. گفت اى قوم من، خدا را بپرستيد، براى شما جز او خدايى نيست. او شماها را از زمين (خاك) آفريده وآبادى آن را از شما خواسته است، از او طلب آمرزش كنيد و به سوى او بازگرديد. پروردگار من نزديك و درخواستها را اجابت مى كند.
5ـ آنگاه كه برادر آنان صالح به آنان گفت: چرا از مخالفت خدا پرهيز نمى كنيد. من براى شما پيام آور امينى هستم. ازمخالفت خدا بپرهيزيد واز من اطاعت كنيد. من در برابر تبليغ مزدى از شما نمى خواهم، پاداش من فقط بر خداوند جهانيان است... از مفسدان اطاعت نكيند، كسانى كه در زمين فساد مى كنند واصلاح نمى نمايند.
از آيات ياد شده استفاده مى شود كه محتواى دعوت صالح وشيوه تبليغ او، همانند ديگر رسولان الهى بوده است و اين نكات مشترك عبارتند از:
1ـ او نيز بسان ديگران، دچار قومى بت پرست بوده كه خدايان دروغين را مى پرستيدند. از اين جهت او قوم خود را به يكتا پرستى دعوت مى كرد ومى فرمود:(يا قَوْمِ اعْبُدُوا اللّهَ ما لَكُمْ مِنْ إله غَيْرُهُ). (هود/61)

صفحه 188
2ـ ناگفته پيداست كه بت پرستى به دور از بى تقوايى نخواهد بود، خصوصاً اگر همراه با انكار معاد باشد وچنانكه خواهيم گفت، قوم صالح منكر معاد نيز بودند. از اين جهت وى آنان را به تقوا وپرهيزگارى دعوت كرده، مى فرمود:(أَلا تَتَّقُونَ)، (فَاتَّقُوا اللّهَ وَ أَطيعُونِ).
3ـ از آيات ياد شده، استفاده مى شود كه قوم صالح، هم مفسد بودند وهم از مفسدان پيروى ميكردند وصالح آنان را از اين شيوه نادرست باز داشته، مى گفت: (وَ لا تَعْثَوْا فِى الأرْضِ مُفْسِدينَ)، و( لاتُطيعُوا أمْرَ الْمُسْرِفينَ * الَّذِينَ يُفْسِدُونَ فِى الأرْضِ وَ لا يُصْلِحُونَ). (شعراء/151ـ152): «از دستور اسراف كاران پيروى نكنيد، آنان كه در زمين دست به تباهى زده ومصلح نيستند.»
او در ايفاى رسالت خود از شيوه هاى خاصّى استفاده مى كرد:
الف: ياد آورى سرگذشت عبرت انگيز قوم عاد كه براى آنان تا حدودى مشهود بود; يعنى اگر شما نيز راه آنان را برويد وپيامبر خود را تكذيب كنيد، به سرنوشت آنان دچار خواهيد شد; چنانكه مى فرمايد:
(فَاذْكُرُوا إذْ جَعَلَكُمْ خُلَفاءَ مِنْ بَعْدِ عاد). (اعراف/74): «به ياد آريد كه شما پس از قوم عاد، جانشينان آنان در روى زمين مى باشيد.»
ب: ياد آورى نعمتهاى الهى كه لازمه آن سپاسگزارى از خداوند است، نه روى گردانى از او، چنانكه مى فرمايد:(فَاذْكُرُوا آلاءَ اللّهِ)(اعراف/74) وباز مى فرمايد:(هُوَ أَنْشَأَكُمْ مِنَ الأرْضِ وَ اسْتَعْمَرَكُمْ فيها فَاسْتَغْفِِرُوهُ ثُمَّ تُوبُوا إِلَيْهِ إِنَّ رَبّى قَريبٌ). (هود /61): «شما را از خاك آفريد وبر آباد نمودن آن توانا ساخت. با وجود چنين نعمت افزون، شايسته است او را بپرستيد نه بتها را واز كردارهاى گذشته خود استغفار كنيد وبه سوى او بازگرديد، پروردگار من نزديك به شما وپذيرنده درخواست شماست.»
ج: صالح بسان ديگر پيامبران، نشانه اخلاص خود را در دعوت، مزد

صفحه 189
وپاداش نطلبيدن براى تبليغ خود مى داند واين شعارى است كه همه پيامبران به دنبال آن بودند. مى فرمايد:(وَ ما أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْر إِنْ أَجْرِىَ إِلاّ عَلى رَبِّ الْعالَمينَ). (شعراء/145)
***

3

معجزه صالح

تا اينجا با محتواى دعوت وشيوه تبليغ صالح آشنا شديم، همان طور كه مى دانيم تمام پيامبران الهى علاوه بر اتقان دعوت واستوارى آيين كه عقل بر صحّت آن گواهى مى دهد، با معجزه اى همراه بوده ودعوت آنان، پيوسته با چنين تحدّى هماهنگ بوده است. اكنون ببينيم معجزه صالح چه بوده است. اينك آيات مربوط به اين موضوع:
آيات موضوع
(قَدْ جاءَتْكُمْ بَيِّنَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ هذِهِ ناقَةُ اللّهِ لَكُمْ آيَةً فَذَرُوها تَأكُلْ فى أرْضِ اللّهِ وَ لا تَمَسُّوها بِسُوء فَيَأْخُذَكُمْ عَذابٌ أَليمٌ). (اعراف/73)1
(قَالَ هذِهِ ناقَةٌ لَها شِرْبٌ وَ لَكُمْ شِرْبُ يَوْم مَعْلُوم * وَ لا تَمَسُّوها بِسُوء فَيَأْخُذَكُمْ عَذابُ يَوْم عَظيم). (شعراء/155ـ156)
(إِنَّا مُرْسِلُوا النّاقَةِ فِتْنَةً لَهُمْ فَارْتَقِبْهُمْ وَ اصْطَبِرْ * وَ نَبِّئْهُمْ أَنَّ الماءَ قِسْمَةٌ بَيْنَهُمْ كُلُّ شِرْب مُحْتَضَرٌ). (قمر/27ـ 28)
(فَقالَ لَهُمْ رَسُولُ اللّهِ ناقَةَ اللّهِ وَ سُقْياها). (شمس/13)

1 . عين همين آيه در سوره هود/64 آمده است، جز اينكه به جاى كلمه: (عذابٌ أليم) جمله (عذابٌ قريب) آمده است ، همچنان كه در سوره شعراء جمله (عذابُ يَوم عظيم) آمده است.

صفحه 190

ترجمه آيات

1ـ برهان روشنى از جانب پروردگارتان به سوى شما آمده است، اين ناقه الهى آيتى است براى شما، او را رها كنيد تا در سرزمين خدا بچرد وبا او رفتار بد نداشته باشيد، تا شما را عذاب دردناك فرا نگيرد.
2ـ گفت:اين ناقه اى است.براى او سهم يك روز وبراى شما سهم روز ديگر، از آب است. با او رفتار بد نكنيد، مبادا دچار عذاب عظيم روز بزرگ شويد.
3ـ ما ناقه را به عنوان آزمايش براى آنان مى فرستيم، مراقب كار آنان بوده وشكيبا باش وبه آنان اطلاع بده كه آب ميان آنان دو قسمت مى شود، صاحب هر سهمى در وقت خود حاضر مى باشد.
4ـ به آنان گفت: مبادا به ناقه خدا، نزديك گرديد ومزاحم شرب او شويد.
از بررسى آيات قرآن استفاده مى شود كه مدّعيان نبوّت، پيوسته از طريق اعجاز بر صدق گفتار خود استدلال مى كردند. چيزى كه هست گاهى از نخستين لحظات دعوت، با معجزه مجهّز مى شدند وگاهى پس از درخواست مردم دست به اعجاز مى زدند. از آيات وارده در باره اعجاز صالح، استفاده مى شود كه وى پس از درخواست مردم، معجزه آورده است وعلّت گزينش اين نوع از اعجاز، به خاطر اجابت به درخواست مردم بوده است. 1
درست است كه معجزه بايد شبيه فنّ رايج آن زمان باشد، ولى اين در صورتى است كه مدّعى نبوّت قبلاً دست به اعجاز بزند ومردم را براى مقابله دعوت كند، نه آنجا كه خود مردم درخواست نوعى از اعجاز نمايند. جريان حضرت صالح از مقوله

1 . تفسير برهان، ج2، ص25، به نقل از تفسير عياشى وآياتى كه بر اين مطلب گواهى مى دهد، در اين بحث مطرح مى شوند.

صفحه 191
دوّم بود.
از نظر اصول مادّيگرى تبديل خاك وسنگ به جاندار، يا بيرون كشيدن يك موجود زنده از دل صخره ها امكان پذير نيست، ولى از نظر خداشناسان كه قدرت خدا را فوق اين قوانين مى دانند، كار آسانى مى باشد.
حضرت صالح به درخواست آنان جامه عمل پوشانيد وبه آنان هشدار داد كه كرامت معجزه را رعايت بكنند وبا اين حيوان به سان ديگر حيوانات رفتار نكنند وتصوّر ننمايند كه هر نوع تجاوز به حريم آن، مثل تجاوز به ساير دامهاست; بلكه چون اين شتر آيت خاصّ الهى است(هر چند همه موجودات جهان آيت ونشانه وجود او مى باشند) از حرمت وكرامت خاصّى برخوردار مى باشد، چنانكه مى فرمايد: (قَدْ جاءَتْكُمْ بَيِّنَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ هذِهِ ناقَةُ اللّهِ لَكُمْ آيَةً فَذَرُوها تَأْكُلْ فى أَرْضِ اللّهِ وَ لا تَمَسُّوها بِسُوء فَيَأخُذَكُمْ عَذابٌ أَليمٌ). (اعراف/73):«برهان روشنى از جانب پروردگارتان به سوى شما آمده است، اين ناقه الهى آيتى است براى شما، او را رها كنيد تا در سرزمين خدا بچرد وبا او رفتار بد نداشته باشيد تا شما را عذاب دردناك فرا نگيرد.»
ودر آيه ديگر مى فرمايد:(إنّا مُرْسِلُوا النّاقَةِ فِتْنَةً لَهُمْ فَارْتَقِبْهُمْ وَ اصْطَبِرْ). (قمر/27)
«ما ناقه را به عنوان آزمايش براى آنان مى فرستيم، مراقب كار آنان بوده وشكيبا باش.»

اعجاز پس از درخواست مردم

ظاهر آيه 27 سوره قمر وهمچنين آيه 154 سوره شعراء، ـ كه بعداً ياد آور مى شويمـ نشان مى دهند كه حضرت صالح از روز نخست به اعجاز تحدّى نكرده، بلكه آنگاه معجزه آورده كه از او درخواست كردند وخدا در اين زمينه مى فرمايد:ما ناقه را به عنوان آزمون، به سوى آنان مى فرستيم. تو مراقب كار آنان باش.» اگر از

صفحه 192
اوّل مجهّز به معجزه بود، شيوه بيان به گونه ديگر بود. چنانكه در داستان حضرت موسيـعليه السّلامـ به گونه ديگر است، مى فرمايد:(إذْهَبا إلى فِرْعَونَ إِنَّهُ طَغَا... قَدْ جِئْناكَ بِآيَة مِنْ رَبِّكَ وَ السَّلامُ عَلى مَنِ اتَّبَعَ الهُدى). (طه/43ـ47): «به سوى فرعون طغيانگر برويد... بگوييد ما از طرف پروردگارت آيت و معجزه اى آورده ايم، درود بر پيروان هدايت.»
همچنين از آيه سوره شعراء استفاده مى شود كه حضرت صالح، موقعى دست به اعجاز زد كه آنان خواهان معجزه شدند، چنانكه مى فرمايد:(ما أنْتَ إِلاّ بَشَرٌ مِثْلُنا فَأتِ بِآيَة إِنْ كُنْتَ مِنَ الصّادِقينَ)(شعراء/154): «تو بشرى مانند ما هستى اگر راست مى گويى معجزه اى بياور.»
آفرينش ناقه از دل كوه، معجزه اى الهى و زندگى او نيز مايه آزمايش بود; زيرا خدا به صالح فرمان داد كه به آنان بگويد: آب چشمه روزى از آنِ قوم صالح وروز ديگر مخصوص ناقه باشد واز اينكه او آب يك روز را به خود اختصاص مى دهد، نگران نشوند ونسبت به او سوء قصد نكنند، زيرا اين دستور به عنوان آزمايش است وهر نوع امتحان وآزمون در انسان يك نوع ايجاد ضيق مى كند ودر غير اين صورت مايه امتحان نخواهد بود. چنانكه مى فرمايد:(هذِهِ ناقَةٌ لَها شِرْبٌ وَلَكُمْ شِرْبُ يَوْم مَعْلُوم * وَ لا تَمَسُّوها بِسُوء فَيَأْخُذَكُمْ عَذابُ يَوْم عَظيم). (شعراء/155ـ156): «اين ناقه اى است كه براى او سهم يك روز وبراى شما سهم روز ديگر از آب است. با او رفتار بد نكنيد، مبادا دچار عذاب عظيم روز بزرگ شويد.»
مقصود از تخصيص يك روز آب به شتر چيست؟ آيا واقعاً او همه آب يك روز چشمه را مى خورد ويا اينكه به مقدار يك حيوان عادى آب مى نوشيد؟ معلوم نيست امّا مقرّر بود كه قوم صالح، در آن روز كه سهم شتر است، از آب چشمه بهره نبرند ودر آيه ديگر مى فرمايد:(وَنَبِّئْهُمْ أَنَّ الماءَ قِسْمَةٌ بَيْنَهُمْ كُلُّ شِرْب مُحْتَضِرٌ). (قمر/28): «به آنان اطلاع بده كه آب ميان آنان دو قسمت مى شود، صاحب هر

صفحه 193
سهمى در وقت خود حاضر مى باشد.»
باز مى فرمايد:(فَقالَ لَهُمْ رَسُولُ اللّهِ نَاقَةَ اللّهِ وَ سُقْياها)(شمس/13): «رسول خدا به آنان گفت: مبادا به ناقه خدا نزديك گرديد ومزاحم شرب او شويد.»
از مجموع اين آيات، به دست آمد كه معجزه اقتراحى صالح شترى بود كه به صورت غير عادى آفريده شده وزندگى او براى قوم صالح مايه آزمايش بود; تا ثابت كنند در راه اطاعت خدا چه مقدار حاضرند از منافع مادى خود بگذرند. اين نكته در صورتى روشن مى شود كه بدانيم آب در اين منطقه، از ارزش والايى برخودار بوده است وچشم پوشى از آب يك چشمه، به مدت پانزده روز در يك ماه، براى فرد كشاورز، كار آسانى نيست.
ظاهر آيات ياد شده، نشان مى دهد كه صالح ـعليه السّلامـ يك معجزه، بيش نداشته است. ولى از برخى آيات تنوع آن استفاده مى گردد،آنجا كه مى فرمايد:(وَلَقَدْ كَذَّبَ أصْحابُ الْحِجْرِ الْمُرسَلينَ * وَ آتَيْناهُمْ آياتِنا فَكانُوا عَنْها مُعْرِضينَ). (حجر/80ـ81): «ساكنان سرزمين حجر رسولان را تكذيب كردند وما دلايل ومعجزات خود را به آنان (رسولان) داديم. ولى ساكنان حجر از آنها سربرتافتند.»
هرگاه بگوييم مقصود از «مرسلين» تنها«صالح» است وعلّت اينكه به جاى مفرد صيغه جمع آمده است، چون تكذيب صالح، تكذيب همه مرسلين است; در اين صورت مفاد آيه دوّم اين خواهد بود كه صالح ـعليه السّلامـ معجزه هاى ديگرى نيز داشته است.
ولى هرگاه بگوييم مقصود از مرسلين، پيامبرانى است كه براى هدايت اين قوم برانگيخته شده بودند، ولى قرآن فقط نام يكى را ذكر نموده است، در اين صورت تعدد آيات، به خاطر تعدد رسولان بوده است ودر نتيجه صالح، يك معجزه بيش نداشته است.

صفحه 194

4

مخالفان وانگيزه هاى مخالفت

قوم صالح نيز بسان اقوام پيشين به استثناى يك اقليت، با برنامه او مخالفت ورزيده واز در لجاج وارد شدند. آيات ياد شده در زير، لجاجت آنان را بيان مى كند:

آيات موضوع

(قالَ المَلأُ الَّذِينَ اسْتَكْبَرُوا مِنْ قَوْمِهِ لِلَّذينَ اسْتُضْعِفُوا لِمَنْ آمَنَ مِنْهُمْ أَتَعْلَمُونَ أَنَّ صالْحاً مُرْسَلٌ مِنْ رَبِّهِ قالُوا إنّا بِما أُرْسِلَ بِهِ مُؤمِنُونَ). (اعراف/75)
(قالُوا يا صالِحُ قَدْ كُنْتَ فينا مَرْجُوّاً قَبْلَ هذا أَتَنْهانا أنْ نَعْبُدَ ما يَعْبُدُ آباؤُنا وَإنَّنا لَفى شَكّ مِمّا تَدْعُونا إلَيْهِ مُريبٌ). (هود/62)
(قالَ يا قَوْمِ أَرَأَيْتُمْ إنْ كُنْتُ عَلى بَيِّنَة مِنْ رَبّى وَ آتانى مِنْهُ رَحْمَةً فَمَنْ يَنْصُرُنى مِنَ اللّهِ إنْ عَصَيْتُهُ فَما تَزيدُونَنِى غَيْرَ تَخْسير). (هود /63)
(قالُوا إنَّمَا أَنْتَ مِنَ الْمُسَحَّرينَ * ما أَنْتَ إلاّ بَشَرٌ مِثْلُنا فَأْتِ بِآيَة إِنْ كُنْتَ مِنَ الصّادِقينَ). (شعراء/153ـ154)
(قالُوا اطَّيَّرْنا بِكَ وَ بِمَنْ مَعَكَ قالَ طائِرُكُمْ عِنْدَ اللّهِ بَلْ أَنْتُمْ قَومٌ تُفْتَنُونَ). (نمل/47)
(وَلَقَدْ أَرْسَلْنا إلى ثَمُودَ أَخاهُمْ صَالِحاً أَنِ اعْبُدُوا اللّهَ فَإِذَا هُمْ فَريقَانِ يَخْتَصِمُونَ). (نمل/45)
(وَ كَانَ فِى المَدينَةِ تِسْعَةُ رَهْط يُفْسِدُونَ فِى الأرضِ وَ لا يُصْلِحُونَ).

صفحه 195
(قالُوا تَقاسَمُوا بِاللّهِ لَنُبَيِّتَنَّهُ وَ أَهْلَهُ ثُمَّ لَنَقُولَنَّ لِوَليِّهِ ما شَهِدْنا مَهْلِكَ أَهْلِهِ وَ إِنَّا لَصادِقُونَ). (نمل/48ـ49)
(كَذَّبَتْ ثَمُودُ بِالنُّذُرِ * فَقالُوا أَبَشراً مِنَّا واحِداً نَتَّبِعُهُ إِنَّا إذاً لَفى ضَلال وَسُعُر * أَ أُلْقِىَ الذِّكْرُ عَلَيْهِ مِنْ بَيْنِنا بَلْ هُوَ كَذّابٌ أَشِرٌ). (قمر/23ـ25)

ترجمه آيات

1ـ اشراف مستكبر از قوم او، به گروهى از مستضفعان كه به صالح ايمان آورده بودند، گفتند: آيا شما مى دانيد كه صالح رسول خداست؟ پاسخ دادند: ما به رسالت او ايمان داريم.
2ـ گفتند:اى صالح! تو قبل از اين اميد ما بودى، چرا ما را از راه وروش پدرانمان باز مى دارى؟ در آنچه كه ما را به آن دعوت مى كنى در شك مى باشيم.
3ـ صالح گفت:اى قوم من! اگر مى دانيد كه من از جانب پروردگارم، دليل وبرهانى دارم واز جانب او رحمتى به سوى من آمده است(چگونه مرا به مخالفت با او دعوت مى كنيد) چه كسى مرا كمك مى كند، اگر با او مخالفت كنم؟ اين پيشنهاد شما جز زيانكارى چيزى به دنبال ندارد.
4ـ گفتند: تو از سحر شدگان هستى، تو چيزى جز بشرى مثل ما نيستى. معجزه خود را بياور اگر از راستگويان هستى.
5ـ مابه سوى ثمود برادرشان صالح را فرستاديم. به آنان گفته شد خدا را بپرستيد، ناگهان آنان به صورت دو گروه متخاصم در آمدند، گروهى مؤمن وگروهى كافر شدند.
6ـ گفتند: تو وكسانى را كه به تو ايمان آورده اند، به فال بد گرفتيم، صالح گفت: فال بد وعامل بدبختى شما را خدا مى داند، شماها پيوسته در بوته آزمايش قرار مى گيريد.
7ـ در شهر نه قبيله بودند كه در زمين فساد مى كردند واصلاح

صفحه 196
نمىورزيدند.
8ـ گفتند:سوگند ياد كنيد، شبانه در كمين صالح وخانواده او بنشينيد، آنگاه به ولى الدم او بگوييد وقسم بخوريد ما به هنگام قتل خانواده او در آنجا حاضر نبوديم وما راست گويانيم.
9ـ قوم ثمود آيات خدا را تكذيب كردند وگفتند: آيا از بشرى مثل خود پيروى كنيم؟ در اين صورت ما در گمراهى سختى هستيم.
از آيات قرآن استفاده مى شود كه دعوت صالح، هر چند با مخالفت اكثريّت روبرو بوده، ولى اقليّتى نيز به او ايمان آوردند وايمان اين گروه كم، مخالفان را تحريك مى كرد كه در باره وى تبليغ معكوس كنند، چنانكه مى فرمايد:
(وَلَقَدْ أرْسَلْنا إِلى ثَمُودَ أَخاهُمْ صَالِحاً أَنِ اعْبُدُوا اللّهَ فَإِذَا هُمْ فَريقانِ يَخْتَصِمُونَ). (نمل/45): «به سوى قوم ثمود، برادرشان صالح را فرستاديم، آنان به دو گروه تقسيم شدند كه با يكديگر مجادله مى كردند.»
طبعاً يكى از اين دو گروه مؤمن وديگرى كافر بوده است(هر چند شمار كافران بيش از مؤمنان بود) وقرآن از نه گروه مفسد ياد مى كند، طبعاً گروه دهم همان مؤمنان بوده اند; چنانكه مى فرمايد:
(وَ كَانَ فِى الْمَدينَةِ تِسْعَةُ رَهْط يُفْسِدُونَ فِى الأرْضِ وَ لا يُصْلِحُونَ). (نمل/48): «در شهر نُه قبيله بودند كه در زمين پيوسته فساد مى كردند و اصلاح نمىورزيدند.»
اكنون ببينيم شيوه مخالفت آنان چگونه بوده است.
آنان با ترفندهاى خاصّى به مخالفت با صالح، برخاسته واز راههاى ياد شده در زير بهره مى گرفتند:
1ـ گاهى در نبوّت او اظهار شكّ مى كردند، چنانكه مى فرمايد:

صفحه 197
(وَ إنّنا لَفى شَكّ مِمَّا تَدْعُونا إلَيْهِ مُريب)(هود/62) «ما در آنچه كه ما را به آن دعوت مى كنى در شكّ مى باشيم.»
صالح در مقابل اظهار ترديد آنان،چنين مى گويد: (يا قَوْمِ أَرَأَيْتُمْ إنْ كُنْتُ عَلى بَيِّنَة مِنْ رَبّى وَ آتَانِى مِنْهُ رَحْمَةً فَمَنْ يَنْصُرُنى مِنَ اللّهِ إنْ عَصَيْتُهُ فَما تَزيدُونَنى غَيْرَ تَخْسير). (هود/63) «صالح گفت:اى قوم من! اگر مى دانيد كه من از جانب پروردگارم، دليل وبرهانى دارم واز جانب او رحمتى به سوى من آمده است (چگونه مرا به مخالفت با او دعوت مى كنيد) چه كسى مرا كمك مى كند. اگر با او مخالفت كنم؟ اين پيشنهاد شما جز زيانكارى چيزى به دنبال ندارد.»
حاصل گفتار اينكه: اگر چه شما شكّ داريد، ولى من به حقانيّت راه خود يقين دارم وبرهان من مايه يقين من است. آدم شكّ دار را اعتراضى بر انسان صاحب يقين نيست.
2ـ شگفـت اينكه آنان در عين ادّعاى شكّ، در صدد منحرف كردن گروه مؤمنان بودند; قرآن در اين باره مى فرمايد: (قالَ المَلأُ الّذينَ اسْتَكْبَرُوا مِنْ قَوْمِهِ لِلّذينَ اسْتُضْعِفُوا لِمَنْ آمَنَ مِنْهُمْ أَتَعْلَمُونَ أَنَّ صالِحاً مُرسَلٌ مِنْْ رَبِّهِ قالُوا إنّا بِما أُرْسِلَ بِهِ مُؤْمِنُونَ)(اعراف/75) : «اشراف مستكبر از قوم او، به گروهى از مستضعفان كه به صالح ايمان آورده بودند، گفتند: آيا شما مى دانيد كه صالح رسول خداست؟ پاسخ دادند: ما به رسالت او ايمان داريم».
3ـ گاهى نيز با تحريك عواطف صالح مى خواستند بهره بگيرند وبه او مى گفتند:
تو اميّد ما بودى چگونه اكنون از ما جدا شدى:(يا صالِحُ قَدْ كُنْتَ فينا مَرْجُوّاً قَبْلَ هذا). (هود/62)
4ـ قوم صالح نيز بسان ديگر اقوام، راه وروش نياكان خود را به رخ پيامبر الهى كشيده مى گفتند:(أَتَنْهانا أَنْ نَعْبُدَ ما يَعْبُدُ آباؤُنا)(هود/62) «چرا ما را از راه وروش

صفحه 198
پدرانمان باز مى دارى؟».
5ـ آنان از حربه مشهور مخالفان پيامبران، صالح را مسحور وعقل باخته معرّفى مى كردند، چنانكه مى فرمايد:
(قالُوا إنَّما أنْتَ مِنَ المُسَحَّرينَ). (شعراء/153)
6ـ گاهى او را به دروغگويى متهم مى كردند.
7ـ او را متكبّر وخود خواه مى خواندند; چنانكه مى فرمايد:
(بَلْ هُوَ كَذّابٌ أشِرٌ) (قمر/25). خداوند در پاسخ آنان مى فرمايد:
(سَيَعْلَمُونَ غَداً مَنِ الكَذّابُ الأشِرُ) (قمر/26)
«فردا مى فهمند كه دروغگو وخودخواه كيست؟!»
8ـ بشر بودن او را به رخ او مى كشيدند. تو گويى بشر بودن او با رسالت الهى سازگار نيست واين مطلب در دو مورد، در آيات ياد شده آمده است:
الف:(ما أَنْتَ إلاّ بَشَرٌ مِثْلُنا). (شعراء/154)
ب: (أَبَشَراً مِنّا وَاحِداً نَتَّبِعُهُ). (قمر/24)
9ـ احياناً از فرط رياكارى مى افزودند: پيروى از شماها، جز ضلالت وديوانگى نيست:(إِنَّا إذاً لَفِى ضَلال وَ سُعُر). (قمر/24)
10ـ سرانجام از روى فريب كارى مى گفتند:چه شد كه از ميان همه ما فقط وحى بر تو فرود آمد:(ءَ أُلْقِىَ الذِّكْرُ عَلَيْهِ مِنْ بَيْنِنا). (قمر/25)
همين طور كه ملاحظه مى نماييد، منطق واهى وسست آنان همان منطق اقوام پيشين، بود ودر سرگذشت پيامبران پيشين، در باره اين نوع تهمتها به گونه اى سخن گفتيم.
***

صفحه 199

5

عذاب الهى يا واكنش مخالفت

در جهان آفرينش هر كنشى، با واكنشى توأم است، البتّه واكنشى متناسب با ماهيّت كنش. در اين مورد لجاجت هاى متمادى قوم صالح، سبب شد كه آنان از رحمت الهى، دور شوند وعذاب نابود كننده اى آنان را فرا گيرد. اينك آيات اين قسمت:

آيات موضوع

(فَعَقَرُوا النَّاقَةَ وَ عَتَوْا عَنْ أمْرِ رَبِّهِمْ وَ قالُوا يا صالِحُ ائْتِنا بِما تَعِدُنا إنْ كُنْتَ مِنَ المُرْسَلينَ * فَأَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ فَأَصْبَحُوا فى دارِهِمْ جاثِمينَ * فَتَوَلّى عَنْهُمْ وَ قالَ يا قَوْمِ لَقَدْ أَبْلَغْتُكُمْ رِسالَةَ رَبّى وَ نَصَحْتُ لَكُمْ وَ لكِنْ لاتُحِبُّونَ النّاصِحِينَ). (اعراف/77ـ 79)
(فَعَقَرُوها فَقالَ تَمَتَّعُوا فِى دَارِكُمْ ثَلاثَةَ أَيَّام ذلِكَ وَعْدٌ غَيْرُ مَكْذُوب * فَلَمّا جاءَ أَمْرُنا نَجَّيْنا صَالِحاً وَ الَّذينَ آمَنُوا مَعَهُ بِرَحْمَة مِنّا وَ مِنْ خِزْىِ يَومِئِذ إِنَّ رَبَّكَ هُوَ الْقَوِيُّ العَزيزُ * وَ أَخَذَ الَّذينَ ظَلَمُوا الصَّيْحَةُ فَأَصْبَحُوا فى ديارِهِمْ جاثِمِينَ * كَأنْ لَمْ يَغْنَوا فِيها ألا إِنَّ ثَمُودَ كَفَروا رَبَّهُمْ ألا بُعْداً لِثَمُودَ). (هود/65ـ 68)
(فَأَخَذَتْهُمُ الصَّيْحَةُ مُصْبِحِينَ * فَما أغْنى عَنْهُمْ ما كَانُوا يَكْسِبُونَ). (حجر/83ـ84)
(فَعَقَرُوها فَأَصْبَحُوا نادِمِينَ * فَأَخَذَهُمُ العَذَابُ إِنَّ فِى ذلِكَ لآيَةً وَ ما كَانَ أَكْثَرهُمْ مُؤمِنينَ). (شعراء/157ـ 158)

صفحه 200
(قَالُوا تَقاسَمُوا بِاللّهِ لِنُبَيِّتَنَّهُ وَ أهْلَهُ ثُمَّ لَنَقُولَنَّ لِوَليِّهِ ما شَهِدْنا مَهْلِكَ أهْلِهِ وَ إِنَّا لَصادِقُونَ * وَ مَكَرُوا مَكْراً وَ مَكَرْنا مَكْراً وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ * فَانْظُرْ كَيْفَ كَانَ عاقِبَةُ مَكْرِهِمْ أَنَّا دَمَّرْناهُمْ وَ قَوْمَهُمْ أَجْمَعِينَ * فَتِلْكَ بُيُوتُهُمْ خَاوِيَةً بِما ظَلَمُوا إِنَّ فى ذلِكَ لآيةً لِقَوم يَعْلَمُونَ * وَ أَنْجَيْنَا الّذينَ آمَنُوا وَ كانُوا يَتَّقُونَ). (نمل/49ـ53)
(وَ أمّا ثَمُودُ فَهَدَيْناهُمْ فَاسْتَحَبُّوا الْعَمى عَلَى الْهُدى فَأَخَذَتْهُمْ صَاعِقَةُ الْعَذابِ الهُونِ بِما كَانُوا يَكْسِبُونَ * وَ نَجَّيْنَا الَّذينَ آمَنُوا وَ كانُوا يَتَّقُونَ). (فصلت/17ـ 18)
(وَ فِى ثَمُودَ إِذْ قيلَ لَهُمْ تَمَتَّعُوا حَتّى حِين * فَعَتَوْا عَنْ أَمْرِ رَبِّهِمْ فَأَخَذَتْهُمُ الصّاعِقَةُ وَ هُمْ يَنْظُرُونَ * فَمَا اسْتَطَاعُوا مِنْ قِيام وَ ما كَانُوا مُنْتَصِرينَ). (ذاريات/43ـ45)
(فَنادَوْا صاحِبَهُمْ فَتَعَاطى فَعَقَرَ * فَكَيْفَ كَانَ عَذَابِى وَ نُذُرِ * إِنَّا أَرْسَلْنا عَلَيْهِمْ صَيْحَةً وَاحِدَةً فَكانُوا كَهَشيمِ الْمُحْتَظِرِ). (قمر/29ـ 31)
(فَأَمَّا ثَمُودُ فَأُهْلِكُوا بِالطّاغِيَةِ). (حاقه/5)
10ـ (كَذَّبَتْ ثَمُودُ بِطَغْوَاهَا * إذِ انْبَعَثَ أَشْقاها * فَقالَ لَهُمْ رَسُولُ اللّهِ نَاقَةَ اللّهِ وَسُقْياها * فَكَذّبُوهُ فَعَقَرُوها فَدَمْدَمَ عَلَيْهِمْ رَبُّهُمْ بِذَنْبِهِمْ فَسَوَّاها * وَ لا يَخافُ عُقْباها). (شمس/11ـ15)

ترجمه آيات

1ـ ناقه صالح را پى كردند وبا فرمان پروردگار خود مخالفت نمودند وگفتند:اى صالح! اگر از فرستاده شدگان هستى، عذابى را كه وعده مى دادى بياور. لرزه آنان را گرفت ودر خانه هاى خود به روى افتاده، هلاك شدند. صالح از آنان روى برگرداند وبه آنان گفت:اى قوم! من رسالت پروردگارم را ابلاغ كردم وبه شما پند دادم، ولى شما نصيحت

صفحه 201
كنندگان را دوست نداريد.
2ـ ناقه را پى كردند وبه آنان گفته شد، در خانه خود سه روز زندگى كنيد(وپس از سه روز نابود مى شويد) و اين يك وعده قطعى الهى است، آنگاه كه فرمان (عذاب) ما آمد، صالح وكسانى را كه با او ايمان آورده بودند، با رحمت خود از عذاب آن روز نجات بخشيديم، پروردگار تو نيرومند وتواناست وكسانى را كه ستم كرده بودند، صيحه آسمانى آنها را گرفت ودر خانه هاى خود به روى افتاده و هلاك شدند، تو گويى اصلاً ساكن آنها نبودند. آگاه باش ثمود به پروردگار خود كفر ورزيد از رحمت حق، دور باد قوم ثمود.
3ـ صيحه آسمانى صبحگاهان آنان را گرفت كارهايشان، آنان را نجات نداد.
4ـ ناقه صالح را پى كردند ولى پس از گذشتن شب، صبحگاهان پشيمان شدند. عذاب خدا آنان را گرفت ودر اين كار براى عبرت گيرندگان آيت ونشانه اى است وبيشتر آنان مؤمن نبودند.
5ـ به خدا سوگند ياد كردند كه شبانه در كمين صالح واهلبيت او مى نشينيم واو را مى كشيم. آنگاه به ولى دم وى مى گوييم ما از قتل خانواده او(وبه طريق اولى از قتل صالح بى خيريم) وما در اين گفتار راستگو هستيم. آنان حيله ورزيدند، ما نيز حيله كرديم(نقشه آنان را خنثى ساختيم) در حالى كه آگاه نبودند. بنگر چگونه سرانجام حيله آنان به كجا رسيد. ما آنان وقومشان را هلاك كرديم. اين خانه هاى فرو ريخته آنهاست آن هم به خاطر آنكه ستم كردند ودر اين نشانه اى است براى گروهى كه مى دانند(مى انديشند)، وما آنان را كه با ايمان وتقوا پيشه بودند نجات داديم.
6ـ امّا ثمود، ما آنها را به راه راست هدايت كرديم. كورى را بر بينائى مقدّم داشتند. صاعقه عذاب خوار كننده، به خاطر كارهايى كه انجام مى دادند، آنها را گرفت وافراد با ايمان وپرهيزگاران را نجات داديم.
7ـ آنگاه كه به ثمود گفته شد تا وقت محدودى زندگى كنيد (عبرت ونشانه

صفحه 202
است). آنان از فرمان پروردگار خود سرپيچى كردند، در حالى كه مى نگريستند صاعقه آنان را فراگرفت و آنان نتوانستند برخيزند ومورد كمك قرار نگرفتند.
8ـ قوم ثمود دوست خود را صدا زدند. او ناقه را پى كرد. بنگر چه شد عذاب وتهديدهاى من، ما صيحه اى بر آنان مسلّط كرديم وآنان به صورت گياهان خشك در آمدند.
9ـ امّا ثمود به خاطر طغيان نابود شدند.
10ـ قوم ثمود به خاطر سركشى، پيامبر ما را تكذيب كرد. آنگاه كه شقى ترين وبدبخت ترين آنها برخاست(تا ناقه صالح را پى كند) صالح به آنان گفت: اين ناقه خداست واين هم آبشخور آن، به آن نزديك نشويد. او را تكذيب كردند و ناقه را پى نمودند به خاطر گناهان آنان عذاب خداوند آنها را فرار گرفت و نابود شدند.
عناد ثموديان به آخرين مرحله رسيد به تعبير قرآن:(وَ عَتَوْا عَنْ أمْرِ رَبِّهِمْ) از حدّ تجاوز كرد. ناقه اى را كه به عنوان معجزه از صالح خواسته بودند، پى كردند(كشتند); در حالى كه صالح به آنان گفته بود كه با آن بدرفتارى نكنند، زيرا نتيجه آن، نزول عذاب است.آنان نه تنها با معجزه او بدرفتارى كردند، بلكه نقشه قتل وى وخانواده اش را ريختند كه شبانه در كمين باشند وخون او را بريزند واگر بستگان او در اين باره چيزى گفتند، سوگند بخورند كه آنان شاهد مرگ او نبودند.
قوم ثمود به نيّت پليد خود در باره ناقه جامه عمل پوشانيد وقرآن اين مطلب را در آيات متعدّد و به مناسبتهاى گوناگون ياد آور شده است، چنانكه مى فرمايد: (فَعَقَرُوُا النَّاقَةَ وَ عَتَوْا عَنْ أَمْرِ رَبِّهِمْ).(اعراف/77) «ناقه را پى كرده واز فرمان خدا تجاوز كردند».
ونيز مى فرمايد:(فَأمّا ثَمُودُ فَأُهْلِكُوا بِالطّاغِيَةِ). (حاقه/5) «قوم ثمود به خاطر طغيانشان نابود شدند».

صفحه 203
وباز مى فرمايد: (كَذَّبَتْ ثَمُودُ بِطَغْوَاها * إِذِ انْبَعَثَ أَشْقاها * فَقالَ لَهُمْ رَسُولُ اللّهِ ناقَةَ اللّهِ وَسُقْياها * فَكَذَّبُوهُ فَعَقَرُوها)(شمس/11ـ 14): «قوم ثمود به خاطر سركشى، پيامبر خود را تكذيب كرد. شقى ترين وبدبخت ترين آنان برخاست(تا ناقه صالح را پى كند)، صالح به آنان گفت: اين ناقه خداست، بگذاريد ومتعرض او وآبش نشويد، آنان گفتار او را تكذيب كرده وناقه را پى كرده وكشتند».
آنان در كشاكش پياده كردن نقشه قتل صالح وخانواده او بودند كه عذاب الهى به آنان مهلت نداد وخدا طرح آنان را چنين بيان مى كند:(قالُوا تَقاسَمُوا بِاللّهِ لَنُبَيِّتَنَّهُ وَأهْلَهُ ثُمَّ لَنَقُولَنَّ لِوَلِيِّهِ ما شَهِدْنا مَهْلِكَ أَهْلِهِ وَ إِنَّا لَصادِقُونَ) (نمل/49)
«گفتند: به خدا سوگند ياد كنيد كه شبانه در كمين او واهل بيت او، بنشينيم واو را بكشيم، آنگاه به «ولىّ دم» او بگوييم ما از قتل خانواده وى (وبه طريق اولى از قتل صالح) بى خبريم وما در اين گفتار راستگو مى باشيم».
در چنين شرايط بود كه رسول خدا، آنان را از وقوع عذاب با خبر ساخت واو نيز قوم خود را از هلاكت بسيار نزديك آگاهى داد وگفت: (فَقَالَ تَمَتَّعُوا فِى دَارِكُمْ ثَلاثَةَ أيّام ذلِكَ وَعْدٌ غَيْرُ مَكْذُوب) (هود/65) «صالح به آنان گفت:سه روز در خانه هاى خود زندگى كنيد(بعد از سه روز) هلاكت شما قطعى است واين وعده حتمى خداست».
شقاوت وبدبختى آنان، به جايى رسيده بود كه در مقابل تهديد صالح، گستاخى كرده وخواهان نزول عذاب بودند; چنانكه مى فرمايد:(وَقالُوا يا صالِحُ ائْتِنا بِما تَعِدُنا إِنْ كُنْتَ مِنَ الْمُرسَلينَ)(اعراف/77) «اى صالح اگر از پيام آوران مى باشى، آنچه را كه تهديد كردى بياور».
ولى از آيه ديگر استفاده مى شود كه آنان پس از كشتن ناقه، نادم وپشيمان شدند، چنانكه مى فرمايد:(فَعَقَروُها فَأَصْبَحُوا نادِمينَ)(شعراء/157)
طبعاً آنان دو حالت مختلف داشتند، يكى خطر ناك و ديگرى پشيمانى

صفحه 204
وزبون; گستاخى آنان مربوط به پس از عمل وكشتن ناقه وندامت وپشيمانى آنان مربوط به رؤيت آثار عذاب بوده است. روايت نيز از ظهور نشانه هاى عذاب به تدريج گزارش مى دهد.1
كيفيت نابودى آنان به عوامل مختلفى نسبت داده شده است:
«رجفه» (لرزش شديد):(فَأَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ فَأَصْبَحُوا فى دارِهِمْ جاثِمينَ) (اعراف/78): «لرزش شديد آنان را فرا گرفت ودر خانه هاى خود هلاك شدند».
«صيحه» (صداى مهيب):(فَأَخَذَتْهُمُ الصَّيْحَةُ مُصْبِحينَ)(حجر/83) «بامدادان صداى مهيبى آنان را فرا گرفت».
وباز مى فرمايد:(إنّا أرْسَلْنا عَلَيْهِمْ صَيْحَةً واحِدَةً) (قمر/31) «ما يك صداى مهيبى بر آنان مسلّط كرديم».
«صاعقه»:(فَأَخَذَتْهُمْ صاعِقَةُ العَذابِ الْهُونِ بِما كانُوا يَكْسِبُونَ)(فصلت/17) «به خاطر اعمال ناروايشان آنان را صاعقه كه عذاب خوار كننده است، فرا گرفت».
وباز مى فرمايد:(فَأخَذَتْهُمُ الصَّاعِقَةُ وَ هُمْ يَنْظُرونَ* فَمَا استَطاعُوا مِنْ قِيام وَ ما كانُوا مُنْتَصرينَ)(ذاريات/43ـ 45): «صاعقه آنان را در حالى كه بيدار بودند ومى نگريستند، فرا گرفت وآنان نمى توانستند از جاى برخيزند ونه از جايى يارى مى شدند».
در ميان اين آيات اختلافى وجود ندارد; زيرا اگر عذاب آنان به واسطه صاعقه آسمانى باشد، هم صداى مهيبى ايجاد مى كندوهم در آن لرزش شديدى به وجود مى آورد. در حقيقت هر يك از اين تعبيرها ناظر به بُعدى از عذاب الهى بوده كه آنان را نابود كرد.

1 . راوندى، قصص الأنبياء، ص198; طبرسى، مجمع البيان، ج2، ص443.

صفحه 205
عذاب الهى فرود آمد، حسّ وحيات را از آنان گرفت وبه صورت گياهان خشكى در آمدند كه در آغل گوسفندان مى ريزند، چنانكه مى فرمايد:(فَكانُوا كَهَشيمِ المُحْتَظِرِ) (قمر/31): «هشيم» در لغت عرب، گياه خشكيده است و«محتظر» مكانى است كه حيوانات را در آن جاى مى دهند; يعنى بدن آنان پس از نزول عذاب، چنان خشك شد كه گويى گياهى خشكيده در ميان خانه هاى خود بودند; ولى در عين حال قرآن نجات گروه مؤمن را ناديده نگرفته ونجات آنان را چنين بيان مى كند:(فَلَمّا جاءَ أمْرُنا نَجَّيْنا صالِحاً وَ الَّذينَ آمَنُوا مَعَهُ بِرَحْمَة مِنَّا وَ مِنْ خِزىِ يَوْمِئذ إنَّ رَبَّكَ هُوَ القَوِيُّ العَزيزُ)(هود/66): «آنگاه كه فرمان (عذاب) ما فرا رسيد، صالح وافرادى را كه به او ايمان آورده بودند از طريق رحمت خود از عذاب خوار كننده آن روز نجات داديم. پروردگار تو عزيز وتواناست».
(وَ أَنْجَيْنَا الَّذِينَ آمَنُوا وَ كانُوا يَتَّقُونَ)(نمل/53)
ونيز مى فرمايد:(وَ نَجَّيْنَا الَّذِينَ آمَنُوا وَ كانُوا يَتَّقُونَ) (فصلت/18): «افراد با ايمان كه تقوا پيشه بودند را نجات داديم».
صالح به بدنهاى خشكيده آنان كه روزگارى عرصه را بر او وپيروانش تنگ كرده بودند، نگاهى كرد وبه عنوان ابراز تنفر، سر از آنان برتافت و به آنان چنين خطاب كرد: (لَقَدْ أَبْلَغْتُكُمْ رِسالَةَ رَبّى وَ نَصَحْتُ لَكُمْ وَ لكِن لاتُحِبُّونَ النّاصِحينَ)(اعراف/79): «من رسالت پروردگارم را ابلاغ كردم وشما را پند دادم، ولى شما ناصحان را دوست نمى داريد».
***

صفحه 206

6

نكته ها وعبرتها

سرگذشت ثموديان بسان عاديان، داراى نكته ها وعبرتهاست كه در برخى با هم مشتركند. اينك به طور اجمال به آنها اشاره مى كنيم:
1ـ امور مادّى(مال وثروت) در حالى كه وسيله زندگى است، اگر از طريق صحيح رهبرى نشود مايه فساد مى گردد. اين گروه به خاطر امكانات مادّى ـ باغها، كشتزارها،قصرها وخانه هايى در دل كوه ـ كه داشتند، به جاى عبادت خدا، بتها را عبادت مى كردند وبه جاى اصلاح، افساد مى نمودند وپيامبر آنان پيوسته هشدار مى داد ومى گفت:(وَلا تَعْثَوا فِى الأرْضِ مُفْسِدِينَ)(اعراف/74)
2ـ مستكبران پيوسته نقش تحريك كننده داشته وافراد زير دست را از راه حقّ باز مى داشتند وآنان را بر ضد مصلحان مى شورانند; چنانكه مى فرمايد: (قَالَ الْمَلأُ الَّذِينَ اسْتَكْبَرُوا مِنْ قَوْمِهِ لِلَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا لِمَنْ آمَنَ مِنْهُمْ أَتَعْلَمُونَ أَنَّ صَالِحاً مُرْسَلٌ مِنْ رَبِّهِ)(اعراف/75)
3ـ يكى از شيوه هاى مستكبران اين است كه با تحريك عواطف، مصلحان را از هدف خود باز دارند، چنانكه فرمود:(قالُوا يا صالِحُ قَدْ كُنْتَ فِينا مَرْجُوّاً قَبْلَ هذا) (هود/62)
4ـ پيامبران الهى به اذن خدا پرده از حوادثى بر مى دارند كه در آينده تحقّق مى پذيرد واين نوع علم غيب اكتسابى، مانع از حصر علم غيب به خدا نيست; چنانكه فرمود: (تَمَتَّعُوا فِى دَارِكُمْ ثَلاثَةَ أَيَّام ذلِكَ وَعْدٌ غَيْرُ مَكْذُوب) (هود/65)
5ـ مرگ پايان زندگى نيست; صالح پيامبر ثموديان، پس از هلاكت آنها، با ارواح آنان سخن گفت وقرآن سخن او را چنين نقل مى كند:

صفحه 207
(يا قَوْمِ لَقَدْ أَبْلَغْتُكُمْ رِسالَةَ رَبّى وَ نَصَحْتُ لَكُمْ وَلكِنْ لا تُحِبُّونَ النَّاصِحِينَ) (اعراف/79)
كسانى كه فكر مى كنند ارتباط ما با عالم برزخ قطع شد ويا براى مردگان حياتى قائل نيستند، از طريق اين آيه محكومند.
6ـ نعمت ها ونقمت ها، سعادتها وشقاوتها، هر چند از جانب خدا تقدير مى شوند، امّا عمل نيز در اين مورد تأثير مستقيمى دارد; قرآن در مورد سرنوشت قوم ثمود مى فرمايد: (فَدَمْدَمَ عَلَيْهِمْ رَبُّهُمْ بِذَنْبِهِمْ فَسَوَّاهَا * وَلا يَخافُ عُقْباها)(شمس/14ـ15): «خداوند آنان را به خاطر گناهشان نابود كرد وعذاب، همه آنان را فرا گرفت وخدا از پيامد اين كار، از كسى واهمه ندارد».
7ـ قدرت وتوانايى الهى، نهايت پذير نيست واو در دل آتش مى تواند گروهى را زنده نگاه دارد وآسيبى به آنان نرسد; چنانكه مؤمنان را در صاعقه كشنده حفظ كرد وقرآن براى رساندن اين نكته پس از بيان نجات گروه با ايمان چنين مى فرمايد:(إِنَّ رَبَّكَ هُوَ الْقَوِيُّ الْعَزِيزُ)(هود/66).
***

صفحه 208

صفحه 209

ابراهيم

قهرمـان توحيـد

ابراهيم خليل چهارمين1 پيامبرى است كه خدا در قرآن، از او ياد كرده وبه يك معنا دوّمين حلقه از پيامبران بزرگى است كه داراى شريعت وكتاب بوده وپيامبرانى به عنوان مروّج شريعت او برانگيخته شده اند. ونيز از پيامبرانى است كه علاوه بر مقام نبوّت ورسالت، حايز مقام امامت نيز مى باشد.
نام ابراهيم 69 بار، در بيست وپنج سوره به اين شرح وارد شده است: بقره دوازده بار، آيه هاى: 124، 125، 126، 127، 130، 132، 133، 135، 136، 140، 258، 260.
آل عمران هفت بار، آيه هاى:33، 65، 67، 68، 84، 95، 97.
نساء سه بار، آيه هاى:54، 125، 163.
انعام چهار بار، آيه هاى:74، 75، 83، 161.
توبه دو بار، آيه هاى:70، 114.
هود چهار بار، آيه هاى:69، 74، 75، 76.
يوسف دو بار، آيه هاى:6، 38.
ابراهيم يك بار، آيه:36.
حجر يك بار، آيه:51.

1 . زيرا از نبوت آدم و ادريس چيزى در قرآن وارد نشده است.

صفحه 210
نحل دو بار، آيه:120، 123.
مريم سه بار، آيه هاى:41، 46، 58.
انبياء چهار بار، آيه هاى:51، 60، 62، 69.
حج سه بار، آيه هاى:26، 43، 78.
شعراء يك بار، آيه: 69.
عنكبوت دو بار، آيه هاى:16، 31.
احزاب يك بار، آيه:7.
صافّات سه بار، آيه هاى:83، 104، 109.
ودر هر يك از سوره هاى ياد شده زير:
ص، شورى، زخرف، ذاريات، نجم، حديد، ممتحنه، أعلى، يك بار به ترتيب در آيههاى:45، 13، 26، 24، 37، 26، 4، 19.
پيش از آنكه به بيان سرگذشت خليل الرّحمن بپردازيم، خوب است شخصيّت او را از نظر قرآن بررسى كنيم. قرآن كمترين پيامبرى را بسان ابراهيم با صفات والايى ستوده وكمالات او را بيان كرده است.كافى است كه بدانيم قرآن او را با صفاتى مانند «حَنيفاً»، «موقناً»، «صديقاً»، «نبيّاً»، «عبداً»، «مؤمناً»، «محسناً»، «ذو قلب سليم»، «اماماً» و «صالحاً» ياد كرده است واين صفات، در آياتى كه هم اكنون مطرح مى كنيم، وارد شده در مجموع اين آيات، شخصيّت والاى او را به اين شرح ترسيم مى كند:
1ـ او از نخستين دوران زندگى يك انسان رشيد ، آگاه، خدا جوى وخدا پرست بود: (وَلَقَدْ آتَيْنا إبْرَاهِيمَ رُشْدَهُ مِنْ قَبْلُ وَ كُنَّا بِهِ عالِمينَ)(انبياء/51): «ما پيش از موسى به ابراهيم مايه هاى هدايت (فطرت سالم وهدايتگر) داده بوديم و از (لياقت وشايستگى) او آگاه بوديم».
2ـ او در دنيا فردى برگزيده بود، ودر سراى ديگر، از صالحان مى باشد:

صفحه 211
(وَلَقَدِ اصْطَفَيْناهُ فِى الدُّنْيا وَ إِنَّهُ فِى الآخِرَةِ لَمِنَ الصّالِحِينَ)(بقره/130)
3ـ او از روز نخست در صراط مستقيم توحيد، بوده وشرك نورزيده است، چنانكه در پى مناظره با مشركان وابطال عقيده آنان، چنين گفت: (إِنِّى وَجَّهْتُ وَجْهِىَ لِلَّذِى فَطَرَ السَّمواتِ وَ الأرْضَ حَنيفاً وَما أَنَا مِنَ المُشْرِكينَ)(انعام/79)
4ـ او از نظر كمال، به پايه اى رسيد كه ملكوت آسمانها وزمين را با ديده دل مشاهده كرد وداراى ايمان راسخ بود. مقصود از ملكوت، همان وابستگى اين جهان به آفريدگار خويش ميباشد: (وَكَذلِكَ نُرِى إبْراهِيمَ مَلَكُوتَ السَّمواتِ وَ الأرْضِ وَ لِيَكُونَ مِنَ الْمُوقِنِينَ)(انعام/75)
5ـ او پيامبرى صديق(در گفتار ورفتار)بود: (وَ اذْكُرْ فِى الْكِتابِ إبْرَاهيمَ إنَّهُ كَانَ صِدّيقاً نَبِيْاً)(مريم/41)
6ـ او از بندگان مؤمن ونيكوكار خدا بود: (سَلامٌ عَلى إبْرَاهِيمَ * كَذلِكَ نَجْزِى الْمُحْسِنينَ * إنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُؤمِنِينَ)(صافّات/109ـ 111).
7ـ او داراى قلب سليم (پيراسته از شرك) بود:(إذْ جَاءَ رَبَّهُ بِقَلْب سَليم) (صافات/84)
8ـ از انسانهاى نيرومند در عبادت وخير رسان به مردم بود.
9ـ از انسانهاى با بصيرتى بود كه در بينش او خطا وجود نداشت.
10ـ از خلوص ويژه اى برخوردار و پيوسته به يادآور آخرت بود.
11ـ از برگزيدگان بود.
12ـ از نيكو كاران بود.
مجموع اين صفات پنجگانه اخير در آيات زير آمده است: (وَ اذْكُرْ عِبادَنا إبْرَاهيمَ وَ إسحقَ وَ يَعْقُوبَ أُولِى الأيْدى وَالأبْصَارِ * إِنَّا أخْلَصْناهُمْ بِخالِصَة ذِكْرىَ الدّارِ * وإنَّهُمْ عِنْدَنَا لَمِنَ المُصطَفَينَ الأخْيارِ)(ص/45ـ47).
13ـ او پس از نيل به مقام نبوّت ورسالت به مقام امامت رسيد حالا مقصود از

صفحه 212
اين امامت چيست وچگونه اين مقام والاتر وبرتر از نبوّت ورسالت است؟ بحث ديگرى لازم دارد 1:(وَ إذِ ابْتَلى إبْرَاهِيمَ رَبٌّهُ بِكَلِمَات فَأتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّى جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً) (بقره/124)
14ـ او يكى از پيامبران اولى العزمى است كه خدا از او در سوره هاى:احزاب آيه7،شورى آيه 13 واعلى آيه 18ـ 19، ياد كرده است كه برخى را ذكر مى كنيم:(وَإذْ أخَذْنا مِنَ النَّبِيِّينَ ميثاقَهُمْ وَ مِنْكَ وَ مِنْ نُوح وَ إبْرَاهيمَ وَ مُوسى وَ عِيسَى ابْنِ مَرْيَمَ وَ أَخَذْنا مِنْهُمْ ميثاقاً غَلِيظاً) (احزاب/7) «آنگاه كه از پيامبران واز تو ونوح وابراهيم وموسى وعيسى بن مريم پيمان گرفتيم واز آنان پيمان شديدى گرفتيم».
15ـ او داراى صحيفه وكتاب آسمانى است: (صُحُفِ إبْرَاهِيمَ وَ مُوسى) (اعلى/19).
16ـ او در مقام مناظره با بت پرستان، از برهان نيرومندى برخوردار بود كه وسيله رفعت درجه او گرديده است:
(وَ تِلْكَ حُجَّتُنا آتَيْناها إِبْرَاهِيمَ عَلى قَوْمِهِ نَرْفَعُ دَرَجَات مَنْ نَشاءُ إِنَّ رَبَّكَ حَكِيمٌ عَلِيمٌ) (انعام/83): «آنچه از مناظره ابراهيم با بت پرستان شنيديد(كه بعداً تفسير آن خواهد آمد) دليل وبرهان ما بود كه به ابراهيم داده يم. درجه هر كس را بخواهيم بالا مى بريم. پروردگار تو حكيم وتواناست(بى جهت مقام كسى را بالا نمى برد)».
17ـ به خاطر اين صفات برجسته بود كه، خدا در باره او وبرخى از ذريّه وى مى فرمايد: (وَ مِنْ آبَائِهِمْ وَ ذُرِّيَّاتِهِمْ وَ إِخْوَانِهِمْ وَ اجْتَبَيْناهُمْ وَ هَدَيْناهُمْ إِلى صِرَاط مُسْتَقيم) (انعام/87): «از نياكان وفرزندان وبرادران اين پيامبران (سابق الذّكر)، افرادى را برترى بخشيديم وبرگزيديم وبه راه راست هدايت كرديم».

1 . در اين مورد در جلد پنجم منشور جاويد/228ـ262 به طور گسترده سخن گفته ايم.و در همين جلد نيز خواهد آمد.

صفحه 213
مفادّ آيه در صورتى به طور روشن تفسير مى شود كه بدانيم، محور بحث از آيه 83تا 87 دراين سوره، ابراهيم است. طبعاً اين گزينش وهدايت، به طريق اولى ابراهيم را شامل مى باشد.
18ـ در عصر رسول خدا صلَّى اللّه عليه و آله و سلَّم هر يك از گروه يهود ونصارا، ابراهيم را از آن خود مى دانستند. قرآن در ردّ اين پندار ياد آور مى شود كه: «ابراهيم نه يهودى بود ونه نصرانى. او انسانى يكتا پرست ومسلمان بود و مى افزايد كه: شايسته ترين افراد به ابراهيم كسانى هستند كه در طول اين مدّت از زمان وى، از او پيروى كردند وهمچنين شايستهترين فرد نسبت به او، پيامبر اسلام وافراد با ايمان هستند كه در هدف وراه او گام برمى دارند». در اين صورت يهود ونصارا نبايد او را از خود بدانند، زيرا ارتباط فكرى وروحى با او ندارند. او موحّد بود واين گروه راه شرك را مى پيمايند: (ما كَانَ إِبْرَاهِيمُ يَهُودِيّاً وَ لانَصْرَانِيّاً وَ لكِنْ كَانَ حَنِيفاً مُسْلِماً وَ ما كَانَ مِنَ الْمُشْرِكِينَ * إنَّ أَوْلَى النَّاسِ بِإِبْرَاهِيمَ لَلَّذِينَ اتَّبَعُوهُ وَ هذَا النَّبيُّ وَ الَّذينَ آمَنُوا وَ اللّهُ وَلِيُّ المُؤمِنينَ) (آل عمران/67ـ 68)
اين آيات كه ما به صورت گذرا به آنها نظر افكنديم، مى تواند بيانگر مقام شامخ اين پيامبر بزرگ الهى باشد كه قافله پويندگان راه توحيد پس از نوح، به او منتهى مى گردند واز او الهام ميگيرند.
***

صفحه 214

حضرت ابراهيم در بابل

مجموع تاريخ زندگانى حضرت ابراهيم را به دو بخش مى توان تقسيم كرد:
الف: زندگى او در بابل.
ب: مهاجرت به فلسطين وحوادث پس از هجرت.
هريك از اين دو بخش، ابعاد مختلفى دارد كه به تدريج توضيح داده مى شود. اكنون به ابعاد بخش نخست مى پردازيم:
زندگى ابراهيم در بابل
از مجموع آيات قرآن استفاده مى شود كه وى در زادگاه خود به چهار مناظره ويك كار انقلابى دست زد و اين كار، واكنش شديدى داشت كه منجّر به مهاجرت او به سرزمين فلسطين گرديد.
الف: مناظره او با آزر.
ب: مناظره او با ستاره پرستان.
ج: مناظره با بت پرستان.
د: محاكمه ابراهيم به وسيله بت پرستان.
ح: واكنش بت پرستان در برابر اين اقدام.
و: مناظره ابراهيم با فرمانرواى بابل.
پيرامون هر يك از اين مراحل آياتى وارد شده است كه هر كدام را جداگانه مورد بحث وبررسى قرار مى دهيم:

صفحه 215

1

مناظره ابراهيم با آزر

آيات موضوع

(وَ إِذْ قَالَ إبْرَاهِيمُ لأبِيهِ آزَرَ أَتَتَّخِذُ أَصْنَاماً آلِهَةً إِنِّى أَرَاكَ وَ قَوْمَكَ فِى ضَلال مُبين) (انعام/74)
(وَ اذْكُرْ فِى الْكِتَابِ إِبْرَاهِيمَ إنَّهُ كَانَ صِدِّيقاً نَبِيَّاً* إذْ قَالَ لأبيهِ يا أَبَتِ لِمَ تَعْبُدُ ما لا يَسْمَعُ وَ لا يُبْصِرُ وَ لا يُغْنِى عَنْكَ شَيئاً * يا أَبَتِ إِنِّى قَدْ جاءَنِى مِنَ الْعِلْمِ ما لَمْ يَأتِكَ فَاتَّبِعْنى أهْدِكَ صِرَاطاً سَوِيّاً).
( يا أَبَتِ لا تَعْبُدِ الشَّيْطَانَ إنَّ الشَّيْطَانَ كَانَ لِلرَّحْمنِ عَصِيّاً).
(يا أَبَتِ إنّى أَخافُ أَنْ يَمَسَّكَ عَذَابٌ مِنَ الرَّحْمنِ فَتَكُونَ لِلشَّيْطانِ وَلِيّاً) (مريم/41ـ45).
(قالَ أَرَاغِبٌ أَنْتَ عَنْ آلِهَتِى يا إِبْرَاهِيمُ لَئِنْ لَمْ تَنْتَهِ لأرْجُمَنَّكَ وَ اهْجُرْنِى مَلِيّاً) (مريم/46)
(قالَ سَلامٌ عَلَيْكَ سَأَسْتَغْفِرُ لَكَ رَبّى إنَّهُ كَانَ بى حَفِيّاً * وَ أَعْتَزِلُكُمْ وَ ما تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّهِوَ أَدْعُوا رَبّى عَسى أَلاّ أكُونَ بِدُعَاءِ رَبّى شَقِيّاً) (مريم/47ـ 48)
(وَ ما كَانَ اسْتِغْفارُ إبْرَاهِيمَ لأبِيهِ إِلاّ عَنْ مَوعِدَة وَعَدَها إِيَّاهُ فَلَمّا تَبَيَّنَ لَهُ أَنَّهُ عَدُوٌّ لِلّهِ تَبَرَّأَ مِنْهُ إِنَّ إبْرَاهِيمَ لأوَّاهٌ حَلِيمٌ)(توبه/114)
(...إِلاّ قَوْلَ إبْرَاهِيمَ لأبِيهِ لأسْتَغْفِرَنَّ لَكَ وَ ما أَمْلِكُ لَكَ مِنَ اللّهِ مِنْ شَيْء رَبَّنا عَلَيْكَ تَوَكَّلْنا وَ إلَيْكَ أنَبْنا وَ إلَيْكَ الْمَصِيرُ)(ممتحنه/4)

صفحه 216

ترجمه آيات

1ـ آنگاه كه ابراهيم به پدرش آزر گفت: آيا بتهايى را براى خود پروردگار اتخاذ مى كنيد؟ من، تو وقومت را در گمراهى آشكار مى بينم.
2ـ به ياد آر آنگاه كه ابراهيم به آزر گفت: چرا چيزى را مى پرستى كه نمى بيند ونمى شنود واز تو رفع نياز نمى كند؟ پدرجان! دانشى به من داده شده كه تو از آن بى بهره اى . از من پيروى كن تا تو را به راه راست، هدايت كنم.
3ـاى پدر! شيطان را پرستش نكن. شيطان براى خدا فردى نافرمان است.
4ـ پدرجان! من ازآن مى ترسم كه عذابى از جانب خدا به تو برسد وتو همنشين شيطان باشى.
5ـ آزر گفت:(ابراهيم) مرا از خدايانم باز مى دارى؟ اگر از دعوت خود دست برندارى، تو را سنگسار مى كنم.تو اى ابراهيم، مدّتى از من دور شو.
6ـ ابراهيم گفت:سلام ودرود بر تو، من از پروردگارم براى تو طلب آمرزش مى كنم. او نسبت به من مهربان است.ولى در عين حال از شما وآنچه را كه جز خدا مى خوانيد، دورى ميجويم وخدايم را مى خوانم. اميد است كه با پرستش ودعوت پروردگارم بدبخت نباشم.
7ـ علّت طلب آمرزش ابراهيم براى پدرش، به خاطر نويدى بود كه به وى داده بود، امّا وقتى روشن شد كه او دشمن خداست(وعناد ولجاج دارد) از او دورى جست. ابراهيم به حق فردى مهربان وبردبار است.
8ـ مگر گفتار ابراهيم به پدرش كه: «براى تو طلب آمرزش مى كنم، ولى سرنوشت تو در اختيار من نيست»، خداوند كسانى را مى آمرزد كه به سوى او توجّه نمايند، نه اينكه به كلى از او روى گردان شوند).
قهرمان توحيد در سرزمين بابل ديده به جهان گشود. در حالى كه سراسر آنجا

صفحه 217
را بت وبت پرستى فرا گرفته بود.حتّى نزديكترين فرد به او(آزر) نيز بت پرست بود. جريان طبيعى ايجاب مى كرد كه او اصلاح را از درون خانه خويش آغاز كند ونزديكترين فرد به خود را هدايت نمايد. آنگاه سراغ توده ها برود واو نيز چنين كرد. ودر دعوت خود بر كورى وكرى بتها تكيه كرده وپرستش آنها را يك نوع پرستش شيطان دانست وگفت:
( إذْ قَالَ لأبيهِ يا أَبَتِ لِمَ تَعْبُدُ ما لا يَسْمَعُ وَ لا يُبْصِرُ وَ لا يُغْنِى عَنْكَ شَيئاً * يا أَبَتِ إنّى قَدْ جاءَنى مِنَ العِلْمِ ما لَمْ يَأتِكَ فَاتَّبِعْنى أهْدِكَ صِرَاطاً سَوِيّاً)(مريم/42ـ43): «به ياد آر آنگاه كه ابراهيم به آزر گفت: چرا چيزى را مى پرستى كه نمى بيند ونمى شنوند واز تو رفع نياز نمى كند؟ پدرجان! دانشى به من داده شده كه تو از آن بى بهره اى. از من پيروى كن تا تو را به راه راست هدايت كنم».
ابراهيم بت پرستى را نوعى پرستش شيطان تلقى مى كرد، زيرا شيطان است كه انسان را گمراه مى كند; سپس او را از عذاب خدا هشدار داد وگفت: (يا أبَتِ لا تَعْبُدِ الشَّيْطانَ إِنَّ الشَّيْطانَ كَانَ لِلرَّحْمنِ عَصِيّاً * يا أبَتِ إنّى أخافُ أنْ يَمَسَّكَ عَذابٌ مِنَ الرَّحْمنِ فَتَكُونَ لِلشَّيْطَانِ وَلِيّاً)(مريم/44ـ45): «پدر! شيطان را پرستش نكن، شيطان براى خدا فردى نافرمان است. پدرجان! من از آن ميترسم كه عذابى از جانب خدا به تو برسد وتو همنشين شيطان باشى».
منطق قوى ونيرومند ابراهيم در گوش «آزر» فرو نرفت و در جلوگيرى از بت پرستى وى مؤثّر نيفتاد وبه جاى فكر وانديشه در گفتار ابراهيم، وى را تهديد به رجم كرد واين شيوه مستمرّ جاهلان با متفكّران ومصلحان است، چنانكه مى گويد:(قَالَ أَرَاغِبٌ أنْتَ عَنْ آلِهَتِى يا إبْرَاهِيمُ لَئِنْ لَمْ تَنْتَهِ لأرْجُمَنَّكَ وَ اهْجُرْنى مَلِيّاً)(مريم/46): «آزر گفت:( ابراهيم مرا از خدايانم باز مى دارى؟ اگر از دعوت خود دست برندارى، تو را سنگسار مى كنم و تو اى ابراهيم مدتى از من دور شو».
در مقابل منطق خشن آزر، خلق وخوى ابراهيم را بشنويد. او در پاسخ چنين

صفحه 218
گفت: (قَالَ سَلامٌ عَلَيْكَ سَأَسْتَغْفِرُ لَكَ رَبّى إِنَّهُ كَانَ بِى حَفِيّاً * وَ أعْتَزِلُكُمْ وَ ما تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّهِوَ أَدْعُوا رَبّى عَسى أَلاّ أَكُونَ بِدُعَاءِ رَبّى شَقِيّاً) (مريم/47ـ 48): «ابراهيم گفت: سلام ودرود بر تو، من از پروردگارم براى تو طلب آمرزش مى كنم. او نسبت به من مهربان است. ولى در عين حال از شما واز آنچه كه جز خدا مى خوانيد، دورى مى جويم وخدايم را مى خوانم. اميد است كه با پرستش ودعوت پروردگارم بدبخت نباشم».

نويد ابراهيم به آزر

در اين جمله ها ادبِ ابراهيم در مقابل آزر بت پرست تجلّى مى كند ودر عين حالى كه از هدايت او مأيوس نيست، به او نويد مى دهد كه از درگاه خدا براى او طلب آمرزش خواهد كرد وباز براى اظهار ادب در برابر پدر نمى گويد من سعادتمندم وتو بدبخت هستى، بلكه ميگويد:شايد من از طريق پرستش خدا شقّى وبدبخت نباشم.
ابراهيم از آن نظر به آزر وعده طلب مغفرت داد كه هنوز قطع اميد از ايمان آوردن او نكرده بود. ولى آنگاه كه از او مأيوس شد، از وى دورى جست وطلب مغفرت نكرد، چنانكه ميفرمايد:(وَ ما كَانَ اسْتِغْفَارُ إبْرَاهِيمَ لأبِيهِ إِلاّ عَنْ مَوعِدَة وَعَدَها إِيَّاهُ فَلَمَّا تَبَيَّنَ لَهُ أنَّهُ عَدُوٌّ للّهِ تَبَرَّأَ مِنْهُ إِنَّ إبْرَاهِيمَ لأوَّاهٌ حَلِيمٌ) (توبه/114): علّت طلب آمرزش ابراهيم براى پدرش به خاطر نويدى بود كه به وى داده بود، اما وقتى روشن شد كه او دشمن خداست(وعناد ولجاج دارد) از او دورى جست. ابراهيم به حق فرد مهربان وبردبار است».
در آيه ديگر نيز ياد آور مى شود كه ابراهيم به پدر خود گفت: (لأسْتَغْفِرَنَّ لَكَ وَ ما أَمْلِكُ لَكَ مِنَ اللّهِ مِنْ شَيء )(ممتحنه/4): «براى تو طلب آمرزش مى كنم، ولى سرنوشت تو در اختيار من نيست(خداوند كسانى را مى آمرزد كه به سوى او توجّه

صفحه 219
نمايند، نه اينكه به كلّى از او روى گردان شوند».
در اينجا نكته اى تاريخى وجود دارد كه مسلمانان عصر رسالت، علاقه مند بودند كه در باره پدران وماداران مشرك خود كه غالباً در قيد حيات نبودند، طلب آمرزش كنند ودستاويز آنان بر اين درخواست، استغفار ابراهيم نسبت به پدر خود بود.
قرآن اين مقايسه را نمى پذيرد ومى فرمايد:استغفار ابراهيم در صورتى تحقّق پذيرفت كه به هدايت او اميد داشت. به عبارت ديگر دست از او نشسته بود. آنگاه كه از او مأيوس گشت، ديگر طلب آمرزش ننمود; در حالى كه شما مسلمانان در باره افرادى طلب آمرزش مى كنيد كه مشرك از جهان رفته اند ويا كوچكترين اميدى به هدايت آنان نيست.

آزر پدر ابراهيم نبود

در اينجا نكته اى باقى مى ماند و آن اينكه آيا «آزر» پدر ابراهيم بود يا يكى از بستگان وى به شمار مى رفت كه سرپرستى او را بر عهده داشت؟ مفسّران غالباً«اب» را در اين آيات، به معناى «پدر» گرفته واو را پدر واقعى ابراهيم انگاشته اند. كه به اين ترتيب دو مشكل پيش مى آيد:
1ـ نام پدر ابراهيم در تورات «تارح» است نه «آزر». مؤلّف قصص قرآن، عبد الوهاب نجّار مصرى به دست وپا افتاده، يك رشته احتمالاتى در كلمه «آزر» داده است 1 كه هرگز با ذوق سليم تطبيق نمى كند.
2ـ در عقيده شيعه، پدران و نياكان پيامبران ولااقل پدران بلاواسطه آنان همه موحّد بوده اند نه مشرك، در اين صورت چگونه آزر بت پرست، مى تواند پدر ابراهيم

1 . قصص قرآن،عبد الوهّاب نجّار، ص70.

صفحه 220
پيامبر باشد؟!
اين دو مشكل را مى توان از طريق ديگر، حلّ كرد وآن اينكه:كلمه «اب» با كلمه «والد» در لغت عرب فرق روشنى دارد. واژه نخست، در غير پدر حقيقى نيز به كار مى رود; درحالى كه كلمه والد فقط در پدر حقيقى به كار رفته است.مانند اينكه، يعقوب از فرزندان خود پرسيد كه پس از درگذشت من چه كسى را مى پرستيد؟ يعنى آيا از خطّ توحيد منحرف مى شويد يا نه؟ در پاسخ گفتند:(قالُوا نَعْبُدُ إِلهَكَ وَ إِلهَ آبائِكَ إبْراهيمَ وَ إسْماعِيلَ وَ إسْحقَ إلهاً وَاحِداً وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ) (بقره/133): «فرزندان يعقوب گفتند:خداى تو وخداى پدرانت ابراهيم واسماعيل واسحاق را كه همان خداى يكتاست مى پرستيم وما همگى تسليم او مى باشيم».
دراينجا مى بينيم كه فرزندان يعقوب، اسماعيل را نيز جزو پدران خود خوانده اند; در حالى كه عموى آنان بوده است. ولى اين توسعه در لفظ «والد» نيست و اين لفظ در همان معناى پدر واقعى، به كار مى رود وتمام تعبيرهاى قرآن در مورد آزر، واژه «اب» است، نه «والد» بنابراين هيچ بعيد نيست كه مراد از «اب» در اين موارد، سرپرست او باشد، مانند عمو ودايى.
چيزى كه اين مطلب را قطعى مى سازد، استغفار ابراهيم براى او در هنگام جوانى وسكونت در بابل مى باشد.وقتى وضع او روشن شد، از همان روز پيش از مهاجرت به فلسطين، با او قطع رابطه كرد وطلب آمرزش ننمود.
در حالى كه در آيه ديگر مى بينيم، ابراهيم در دوران پيرى وفرتوتى در باره والد خود دعا وطلب آمرزش مى نمايد; چنانكه مى فرمايد:
(رَبَّنَا اغْفِرْ لى وَ لِوالِدَيَّ وَ لِلْمُؤمِنينَ يَوْمَ يَقُومُ الْحِسَابُ)(ابراهيم/41): «پروردگارا !من وپدر ومادرم ومؤمنان را روز برپايى حساب بيامرز».
استدلال با اين آيه در صورتى روشن مى گردد كه دو مطلب را در نظر بگيريم:
1ـ او از خدا براى پدر خود وقتى درخواست آمرزش مى كند كه قبلاً اسماعيل

صفحه 221
ومادرش را، در كنار خانه خدا جاى داده ودر باره آنان چنين دعا كرده بود: (رَبَّنا إنّى أَسْكَنْتُ مِنْ ذُرِّيَّتِى بِواد غَيْرِ ذِى زَرْع...)(ابراهيم/37) «پروردگارا من ذريه خود را در سرزمين بدون گياه، جاى دادم...».
2ـ خدا در دوران پيرى به او فرزندانى به نام اسماعيل واسحاق لطف كرد، چنانكه ميگويد:(اَلْحَمْدُ للّهِ الَّذِى وَهَبَ لِى عَلَى الْكِبَرِ إِسْمَاعِيلَ وَ إسْحقَ...)(ابراهيم/39):«ستايش خدايى را كه در دوران پيرى، به من اسماعيل واسحاق را لطف كرد».
با توجّه به اينكه ابراهيم از «آزر» در همان «بابل» در دوران جوانى، قطع رابطه كرد وديگر در حقّ او استغفار ننمود واز طرف ديگر، در دوران پيرى پدر و مادر خود را دعا مى كند وطلب آمرزش مى نمايد، مى توان حدس زد كه آزر بت پرست مطرود در دوران جوانى، غير از پدر مورد علاقه او بود كه تا پايان عمر، در حقّ او طلب آمرزش مى كرد.
با توجه به اين دو اصل، هم مشكل اختلاف اسم پدر ابراهيم، در قرآن وتورات (هر چند تورات كنونى ارزش واعتبار ندارد) وهم مشكل بت پرست بودن پدر پيامبرى مانند ابراهيم حل مى شود.
***

2

مناظره با ستاره پرستان

آيات وارد در مناظره ابراهيم با مردم زادگاه خود، حاكى است كه همه يا اكثريت قريب به اتّفاق مردم، بابل غير خدا را مى پرستيدند. چيزى كه هست روشنفكران آنان، ستاره، ماه وخورشيد وطبقه ديگر آنها، بتهاى تراشيده را مى پرستيدند. ما فعلاً در باره انگيزه نفوذ بت پرستى در ميان بشر سخن نمى گوييم،

صفحه 222
ولى اجمالاً ياد آور مى شويم كه فطرت خدا جويى بر همه انسانها حاكم بوده وهست. چيزى كه هست، فطرتهاى هدايت يافته، به خداى واقعى رو آورده واز اين خط منحرف نمى شوند، ولى فطرتهاى هدايت نيافته، مجاز را به جاى حقيقت، بنده را به جاى خدا مى پرستند، ودر حقيقت همه بت پرستان جهان به سائقه فطرت خواهان خدا هستند، ولى چون معلّم دانا وبيدار كننده اى ندارند، در پيمودن راهِ فطرت، در نيمه راه وا مى مانند ومخلوق را به جاى خالق مى پرستند وتصوّر مى كنند كه پرستش مخلوق، انسان را از پرستش خالق بى نياز مى سازد. نكته مهم اينجاست كه بايد ديد اشتباه بت پرستان در كجا بوده ورشته فطرتشان در كجا كور شده است؟
تاريخ بت پرستى حاكى است كه در جهان آفرينش، مسئله توحيد ذات واجب الوجود مورد انكار نبوده بلكه آفريدگار جهان در نظر همه همان خداى يكتا بوده است.1 در اين صورت شايسته بود كه خداى آفريدگار جهان مورد ستايش قرار گيرد اما چيزى كه آنان را از پرستش خداى جهان باز مى داشت، اين بود كه در مراتب ديگر توحيد دچار شرك مى شدند و تصوّر مى كردند كه خدا جهان را آفريد ولى ربوبيت وتدبير جهان ويا قسمتى از آن را به موجوداتى مانند: ستاره، ماه وخورشيد داده است. از اين رو آنان را«ربّ» جهان مى پنداشتند نه خالق آن، وربّ در لغت عرب، به معناى صاحب است، وصاحب باغ، مزرعه ، حيوان وجاندار، خالق آن نيست، امّا سرنوشت آنها در دست اوست. در حقيقت نقش رب همان نقش تدبير وكارگردانى است. از اين جهت خواهيم ديد كه ابراهيم در مناظره خود از لفظ ربّ بهره مى گيرد، نه از لفظ «اللّه» يا «خالق»... ويا حتّى «اله» واين خود مى رساند كه بت پرستان بابل، از نظر توحيد ذات، وحدت واجب الوجود وخالق جهان، كاملاً موحد بودند ولى در مراتب پايينتر يعنى توحيد در ربوبيت وتدبير وكارگردانى، شرك مىورزيدند وبه دنبال شرك در ربوبيت، دچار شرك در عبادت

1 . (وَ لَئِنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّماواتِ والأرضَ ليَقُولُنَّ خَلَقَهُنَّ العَزيزُ الحَكيم). (زخرف/9).

صفحه 223
نيز مى شدند. ابراهيم نيز در منطق ومناظره خود، ربوبيت وتدبير آنان را، باطل مى كند وثابت مى نمايد كه اين اجرام آسمانى ناتوان تر از آنند كه ربّ ومدبّر وكارگردان زمين وانسانهاى موجود در آن باشند.

آيات موضوع

(وَكَذلِكَ نُرى إبْراهيمَ مَلَكُوتَ السَّمواتِ وَ الأرْضِ وَ لِيَكُونَ مِنَ الْمُوقِنِينَ).
(فَلَمَّا جَنَّ عَلَيْهِ اللَّيْلُ رَأى كَوكَباً قَالَ هذا رَبِّى فَلَمَّا أفَلَ قَالَ لا أُحِبُّ الآفِلينَ).
(فَلَمَّا رَأَى الْقَمَرَ بازِغاً قَالَ هذا رَبّى فَلَمَّا أفَلَ قالَ لَئِنْ لَمْ يَهْدِنِى رَبّى لأكُونَنَّ مِنَ القَوْمِ الضَّالّينَ).
(فَلَمّا رَأىَ الشَّمْسَ بازِغَةً قَالَ هذا رَبِّى هذا أكْبَرُ فَلَمَّا أَفَلَتْ قَالَ يا قَوْمِ إِنِّى بَريءٌ مِمَّا تُشْرِكُونَ).
(إِنِّى وَجَّهْتُ وَجْهِىَ لِلَّذِى فَطَرَ السَّموَاتِ وَ الأرْضَ حَنِيفاً وَ ما أَنَا مِنَ الْمُشْرِكِينَ).
(وَ حَاجَّهُ قَوْمُهُ قَالَ أَتُحاجُّونّى فِى اللّهِ وَقَدْ هَدانِ وَ لا أَخَافُ ما تُشْرِكُونَ بِهِ إلاّ أَنْ يَشاءَ رَبِّى شَيْئاً وَسِعَ رَبِّى كُلَّ شَيء عِلْماً أفَلا تَتَذَكَّرُونَ).
(وَكَيْفَ أَخافُ ما أَشْرَكْتُمْ وَلاتَخافُونَ أَنَّكُمْ أشْرَكْتُمْ بِاللّهِ ما لَمْ يُنَزِّلْ بِهِ عَلَيْكُمْ سُلْطاناً فَأَيُّ الْفَريقَيْنِ أَحَقُّ بِالأمْنِ إِنْ كنْتُمْ تَعْلَمُونَ).
(الَّذِينَ آمَنُوا وَ لَمْ يَلْبِسُوا إيِمانَهُمْ بِظُلْم أولئِكَ لَهُمُ الأمْنُ وَ هُمْ مُهْتَدُونَ).
(وَ تِلْكَ حُجَّتُنا آتَيْناها إبْرَاهيمَ عَلى قَوْمِهِ نَرْفَعُ دَرَجَات مَنْ نَشاءُ إنَّ رَبَّكَ حَكِيمٌ عَلِيمٌ).(انعام/75ـ83)

صفحه 224

ترجمه آيات

1ـ اين چنين ملكوت آسمانها وزمين را به ابراهيم نشان داديم، تا از گروه اهل يقين شود.
2ـ هنگامى كه تاريكى شب او را پوشانيد، ستاره اى را ديد وگفت:اين پروردگار من است اما وقتى غروب كرد، گفت: من غروب كنندگان را دوست ندارم.
3ـ وقتى ماه را در حال طلوع ديد، گفت: اين پروردگار من است. اما چون غروب كرد، گفت: اگر پروردگار من مرا هدايت نكند، من از گروه گمراهان خواهم بود.
4ـ وقتى آفتاب درخشان را ديد، گفت: اين پروردگار من است اين بزرگتر (از ستاره وماه) است ولى چون آن نيز، غروب كرد گفت:اى قوم! من از آنچه براى خداى شريك قرار مى دهيد بيزارم.
5ـ من با ايمان خالص، روى به سوى كسى كردم كه آسمانها وزمين را آفريده واز مشركان نيستم.
6ـ قوم او با او به خصومت برخاستند، ابراهيم گفت:آيا با من در باره خدا مناظره مى كنيد، درحالى كه مرا هدايت كرده ومن از (زيان) آنچه كه به او شريك قرار مى دهيد نمى ترسم، مگر اينكه خدايم چيزى را بخواهد. آگاهى پروردگار بسى گسترده است چرا متذكر نمى شويد؟
7ـ من چگونه از آنچه شما شريك خدا قرار مى دهيد بترسم در حالى كه شما از اينكه براى خدا شريكى قرار داديد و برهانى براى آن نازل نكرده است نمى ترسيد، كدام يك از دو گروه شايسته امن است؟
8ـ براى آنان كه ايمان آورده وايمان خود را با ستم(شرك) نيالوده اند، امنيت است وآنان هدايت يافتگان هستند.
9ـ اين دلايل ما بود كه به ابراهيم داديم، درجات هر كس را بخواهيم (شايسته باشد) بالا ميبريم. پروردگار تو حكيم و داناست.

صفحه 225
توضيح برهان ابراهيم در ضمن بيان چند مطلب:
1ـ بايد ديد مقصود ابراهيم، از اين برهان چيست؟آيا مقصود او اين است كه ستاره، ماه وخورشيد، خالق وآفريدگار جهان نيست، يا مقصود او اين است كه اين موجودات ممكن، مخلوق ووابسته به خالق جهان، نمى توانند مدبّر وكارگردان موجودات زمينى باشند كه يكى از آنها خود انسان است؟
از برخى تفاسير استفاده مى شود كه گم شده قوم ابراهيم مسئله نخست بوده است، يعنى آنان چنين مى انديشيدند كه اين اجرام آسمانى همان واجب الوجود وآفريدگارند. از اين رو برهان ابراهيم را چنين تفسير مى كنند كه او در مراحل سه گانه، افول وغروب اين اجرام را گواه بر امكان وحدوث آنها دانسته است; زيرا افول وغروب، يك نوع تغيير ودگرگونى در موجودات است وتغيير ودگرگونى، نشانه امكان وحدوث مى باشد. اگر اين اجرام واجب الوجود بودند، دگرگونى كه مساوى با زوال ذات يا حالت است، به آنها راه نمى يافت وبه تعبير فلاسفه، واجب الوجود نمى تواند ممكن وحادث باشد. 1
ولى بايد گفت كه شيوه برهان ابراهيم، ناظر به چنين فرضيه اى نيست. او به گواه اينكه بر عنوان «ربّ» تكيه مى كند، در باره تدبير وكارگردانى اين موجودات سخن مى گويد، نه خالقيت و واجب الوجود بودن آنها ومى خواهد افول وغروب آنها را گواه بر اين بگيرد كه آنها حدّ بر جهان وانسان نيستند وهرگز نظرى به خالق جهان ويا خداى واجب الوجود آنها نيست. از اين رو بايد برهان ابراهيم را به شيوه اى ديگر تفسير كرد.
علّت اين اشتباه آن است كه قسمتى از مفاهيم قرآنى، مانند:«الِه»، «ربّ»، «تدبير» و«عبادت» درست تبيين نشده وغالباً مفسران از كنار اين مفاهيم به سادگى

1 . مفاتيح الغيب،رازى، ط مصر، 1308، ج4، ص380.

صفحه 226
گذشته اند وحتّى در بسيارى از تفاسير وكتابهاى كلامى، مراتب توحيد به نحو روشن تشريح نشده، سهل است كه توحيد در تدبير، به توحيد در خالقيت اشتباه شده است، چنانكه توحيد در حاكميت، به توحيد در تقنين مخلوط گرديده است.
2ـ بايد برهان ابراهيم را در باره ابطال ربوبيت اين اجرام پياده كرد وروح برهان پيوستگى رابطه تكوينى مدبر با چيزى كه تدبير آن را به عهده گرفته، مى باشد. انسان در حيات وپرورش خود در هر آن ولحظه اى بى نياز از مدبّر نيست وفيض اين مدبّر بايد در تمام لحظات وآنات به او برسد، در غير اين صورت چراغ حيات انسان وزمين خاموش مى شود. يك چنين نياز ممتد، در گرو حضور پيوسته مدبر وحفظ رابطه دايمى اوست واين در صورتى است كه او پيوسته حاضر وناظر بوده، غروب وافول نداشته باشد، در غير اين صورت مورد تدبير قادر به ادامه حيات نبوده وچراغ زندگى او خاموش خواهد شد.
ما مى بينيم، ستاره وماه وحتّى خورشيد در بخشى از زمان نور افشان بوده ورابطه او با انسان محفوظ است، ولى آنگاه كه افول مى كند، رابطه او به كلى قطع مى شود. در اين شرايط چگونه مى توان او را مدبّر انسان دانست كه نياز پيوسته به ربّ خود دارد.
موقعيت اين سه ستاره، موقعيت واجب الوجود نيست كه در باره او حضور وغياب متصور نباشد، بلكه پيوسته با ممكنات همراه است:(وَ هُوَ مَعَكُمْ أيْنَما كُنْتُمْ) (حديد/4) بلكه شرط تدبير اين اجرام به حكم مادى وجسمانى بودن، اين است كه حضور آنان نسبت به مورد تدبير محفوظ باشد، در غير اين صورت رابطه آن دو، از هم قطع شده و تدبير امكان پذير نخواهد بود.
اكنون كه اين اجرام نسبت به انسان وموجودات زمينى حضور مطلق ومستمر ندارند، نمى توانند مدبّر آنها به شمار بروند. بايد به دنبال موجودى رفت كه معيّت وحضور مطلق داشته وغيبت در باره او نسبت به مورد تدبير، متصور نباشد. از

صفحه 227
اين رو، پس از طرح فرضيه مدبّر بودن ستاره، ماه وخورشيد، سپس ابطال هر يك از آنها، از طريق افول وغروب وعدم حضور نسبت به مورد تدبير، به سائقه فطرت، به خداى جهان توجّه نموده وگفت:(وَجَّهْتُ وَجْهِىَ لِلَّذِى فَطَرَ السَّموَاتِوَ الأرضَ حَنيفاً وَ ما أَنَا مِنَ المُشْرِكينَ): «من رو به سوى خداى جهان نمودم كه آسمانها وزمين را آفريده واز مشركان نيستم».
پايه استوارى اين برهان در صورتى روشن مى شود كه بدانيم، تدبير در جهان جدا از خلقت وآفرينش نيست وانسان از طريق بازگيرى فيض مجدد، در هر آن تدبير مى شود ويك چنين تدبيرى، جز در سايه حضور مدبّر امكان پذير نخواهد بود.
3ـ ممكن است كسى بگويد: در كره زمين مدبّرهايى مانند: باغبان، كشاورز ودامدار وجود دارد كه حضور جزئى آنها در تدبير باغ، مزرعه ودام كافى است، چه مانع دارد كه تدبير اين اجرام آسمانى، نسبت به انسان وزمين از اين قبيل باشد؟!
نادرستى اين تصوّر روشن است، زيرا تدبير مدبّران ياد شده نسبت به اشياى مزبور، يك تدبير جزئى وناقص است كه به ضميمه ديگر عوامل تكوينى به صورت كامل تحقّق مى يابد واگر از ديگر عوامل صرف نظر شود، سرپرستى باغبان ودامدار در حيات درخت ودام كافى نيست، در صورتى كه ربّ مورد بحث در منطق ابراهيم، ربّ مطلق است كه تمام اسباب جزئى به او منتهى مى گردد، از اين جهت او بايد به گونه اى باشد كه ارتباطش با مورد تدبير قطع نشود واگر ارتباط مدبّران جزئى پيوسته نباشد، ارتباط وحضور او بايد دايمى باشد، اين در صورتى ممكن است كه مربّى واقعى جسم وجسمانى نبوده كه در باره او فنا وافول متصور نباشد.
4ـ ذيل آيات ياد شده مى رساند كه ابراهيم سخنان خود را در ميان جمعى كه اين اجرام آسمانى را مى پرستيدند،گفته است. در اينجا دو احتمال وجود دارد:
الف: ابراهيم منطق خود را در يك شب، از طلوع ستاره تا طلوع خورشيد

صفحه 228
مطرح كرد ودر هر مقطع با قومى روبرو بوده كه يكى از اين اجرام رامى پرستيدند.
ب: ابراهيم برهان خود را در سه نوبت مطرح كرده وطبعاً هريك در شبى انجام گرفته است.
از اينكه قرآن در هر سه مرحله، حرف «فا»(فلمّا) به كار مى برد، مى توان حدس زد كه ابراهيم برهان خود را در يك شب از شبهاى سال كه غروب ستاره، مقارن با طلوع ماه وغروب آن همزمان با طلوع شمس بوده است، مطرح كرده است.
دراين صورت احتمال دارد كه ستاره مورد بحث در اين برهان چنانكه در روايات آمده است، ستاره فروزان زهره باشد كه پس از غروب آفتاب، در ناحيه افق غربى نمايان مى گردد وپس از يكى دو ساعت افول مى كند، آنگاه ماه مى درخشد.1
5ـ مشكل برخى از مفسّران در جمله (هذا ربِّى) است كه ابراهيم سه بار آن را در مورد ستاره، ماه وخورشيد تكرار كرد; در حالى كه اين با موحّد بودن او سازگار نيست واگر بگوييم او شاك ودر جستجوى حقيقت بود، با مقام ابراهيم سازگار نيست.
ولى پاسخ اين سؤال نيز روشن است، او نه معتقد به ربوبيت آنها بود ونه در اين باره شك داشت، بلكه يك فرد هدايتگر بود، فرد هدايتگر براى هدايت افراد گمراه، بايد از راهى وارد شود كه عواطف آنها را بر ضدّ خود نشوراند وبهترين راه، مخالفت نكردن با آنها در آغاز كار است تا از اين طريق او را خودى بدانند وبه سخن او گوش فرا دهند. اگر ابراهيم از لحظه نخست خود را در صفّ مقابل مشركان قرار مى داد، امكان تأثير سخن او كمتر بود. از اين جهت مى بينيم كه ابراهيم جمله (هذا ربّى) را در سه مرحله يكسان مطرح مى كند وگاهى به رجحان عقيده برخى بر

1 . در برخى از روايات آمده است كه ابراهيم با سه گروه به احتجاج پرداخت، گروهى زهره، گروه ديگر ماه وگروه سوّم خورشيد را مى پرستيدند. تفسير برهان، ج1، ص531.

صفحه 229
برخى ديگر پرداخته ودر باره خورشيد مى گويد:(هذا أكْبَر) يعنى اگر بنا باشد كه يكى از اين سه موجود ربّ ومدبّر ما باشد، خورشيد بزرگتر وفروزانتر وشايسته تر است. به كارگيرى اين نكته به خاطر اين است كه از نخستين لحظات، خود را در صفّ مقابل قرار ندهد تا زمينه هدايت مشركان بيشتر فراهم گردد.
عين همين روش را در منطق قرآن نيز مى يابيم آنجا كه خداوند، به پيامبر تعليم مى كند كه چنين بگويد:(إنَّا أَوْ إِيَّاكُمْ لَعَلى هُدَىً أَوْ فِى ضَلال مُبين)(سبأ/24) «يكى از ما وشما برهدايت ويا در گمراهى است».
6 ـ ابراهيم در آغاز احتجاج جمله (لا أُحِبُّ الآفِلِينَ) به كار برده، در حالى كه در مراحل بعد، از كلمه«حب» صرف نظر كرده وبه جمله (فَلَمّا أفَلَ) يا (فَلَمّا أفَلَتْ) اكتفا كرده است. اكنون سؤال مى شود كه اگر مبدأ برهان، غروب اين اجرام آسمانى باشد، چرا ابراهيم در شقّ اوّل برهان، روى دوست نداشتن خود نسبت به موجودى كه افول وغروب دارد تكيه مى كند؟
شايد نكته آن اين باشد كه ميان ربّ ومربوب يك نوع رابطه تكوينى است، خصوصاً مربوبى كه شاعر ودانا باشد وبداند كه رشته حيات وسرنوشت او در دست ربّ است، در اين صورت مسلّماً در خود يك نوع احساس حبّ وعلاقه مى كند.
هرگاه انسان از طريق فطرت سليم، نسبت به موجودى احساس حبّ نكرد، مى تواند گواه براين باشد كه او ربّ ومدبّر حيات او نيست; زيرا اگر ربّ او بود، جهت نداشت كه در برابر فيض گسترده وى احساس مهر نكند. بنابراين مبدأ برهان همان افول وغروب است واحساس بى مهرى، نيز مى تواند مؤيّد آن باشد كه آن شيئ ربّ وكارگردان انسان نيست.
7ـ گاهى گفته مى شود كه لحن آيات وارد در مورد ابراهيم وسخن گفتن او با آزر، و بستگان خويش وپرستش كنندگان اجرام سماوى، لحن انسانى است كه براى

صفحه 230
اوّلين بار با اين اجرام وپرستش آنها روبرو شده وبه تدريج به تحقيق پرداخته است. مثلاً آنگاه كه آزر را در برابر بتها مى بيند، به او چنين مى گويد:(إِذْ قَالَ لأبِيهِ وَ قَوْمِه ما تَعْبُدُونَ * قالُوا نَعْبُدُ أَصْناماً فَنظَلُّ لَها عاكِفينَ * قَالَ هَلْ يَسْمَعُونَكُمْ إذْ تَدْعُونَ * أَوْ يَنْفَعُونَكُمْ أو يَضُرُّونَ * قالُوا بَل وَجَدْنا آبَاءَنا كَذلِكَ يَفْعَلُونَ)(شعراء70ـ74)
«آنگاه كه به پدر وخويشان خود گفت: چه چيزى را مى پرستيد؟ گفتند: بتهايى را عبادت مى كنيم وبر عبادت آنها پايداريم ابراهيم گفت: آيا هنگامى كه آنها را مى خوانيد مى شنوند، يا سود وزيانى به شما مى رسانند؟ (در پاسخ طفره رفته)گفتند:بلكه نياكان خود را بر اين عمل يافته ايم». اين نوع سخن گفتن، سخن گفتن كسى است كه نه بتى ونه بت پرستى را ديده است.
همچنين است سخن گفتن او با پرستشگران اجرام آسمانى، زيرا قرآن آن را چنين حكايت مى كند:« وآنگاه كه ستاره اى را ديد، گفت: اين خداى من است، اما وقتى غروب كرد، گفت: غروب كنندگان را دوست نمى دارم. آنگاه كه ماه را فروزان ديد، گفت:اين خداى من است، اما وقتى به افول گراييد، گفت: اگر پروردگارم مرا هدايت نكند، گمراه خواهم بود. وقتى خورشيد را درخشان ديد، گفت: اين پروردگار من است، اين بزرگتر از آن دوّمى است. وقتى افول كرد، گفت: من از آنچه كه شما شريك خدا مى پنداريد، بيزارم.»
اين نوع سخن گفتن (اين خداى من است، نه، اين خداى من است، نه، اينكه بزرگتر است خداى من مى باشد) شبيه انسانى است كه در محيط محدودى زندگى كرده واز اوضاع بيرون آگاه نبوده است، چنانكه برخى از روايات نيز اين مطلب را تأييد مى كند ومى گويد: «ابراهيم در غارى به سر مى برده است، زيرا مادرش وى را در آن مكان زاييده وتا سن نوجوانى از آنجا بيرون نيامده بود. آنگاه كه سيزده سال بر او گذشت، از مادرش درخواست كرد كه او را از غار بيرون ببرد. مادر در حالى كه آفتاب غروب كرده وستاره زهره در افق نمايان شده بود او را از غار بيرون برد. آنگاه

صفحه 231
سخنان خود را با آن گروه مطرح كرد».1
اگر اين روايت معتبر باشد، حق همان است كه گفته شده است واگر بگوييم در تفسير اين نوع آيات خبر واحد كافى نيست، در اين صورت احتمال ديگرى نيز وجود دارد وآن اينكه شيوه سخن گفتن او با پدر واقوام، به خاطر تحقير معبودهاى آنها بوده واين كار با ادب ابراهيم نسبت به پدر خود آزر منافاتى ندارد، زيرا احترام به آزر وانتقاد از معبودهاى باطل دو امر جداگانه است.
امّا شيوه سخن گفتن او در برابر عابدان اجرام، با هر دو نظريه وفق مى دهد; اينكه مى گويد:(فَلَمَّا رَأَى كَوكَباً) نه براى آن است كه تا آن روز كوكبى را نديده بود، بلكه به خاطر اين است كه كوكب خاصى را ديده بود، اين اختصاص، يا به خاطر درخشندگى زهره، يا به جهت مورد پرستش واقع بودن آن مى باشد.
چيزى كه نظر دوّم را بيشتر تأييد مى كند، اين است كه قرآن پيش از مطرح كردن مناظره او با ستاره پرستان، سخن او را با آزر چنين بازگو مى كند:(وَ إِذْ قَالَ إبْرَاهِيمُ لأبِيهِ آزَرَ أتَتَّخِذُ أَصْناماً آلِهَةَ إِنِّى أَرَاكَ وَ قَوْمَكَ فى ضَلال مُبين)(انعام/74): «به ياد آر هنگامى كه ابراهيم به آزر گفت: آيا بتهايى را خدايان خود مى پنداريد؟ من تو وقومت را در گمراهى آشكار مى بينم» اين سخن كسى است كه با مخاطب خود مدتها مأنوس بوده واز عمل او آگاه مى باشد. از اين رو يك سره به انتقاد، مى پردازد وچون سرگذشت احتجاج با ستاره پرستان پس از گفتگوى او با آزر آمده است، طبعاً ابراهيم يك انسان غريب ونا آشنا به اجرام سماوى نخواهد بود. حتّى اگر فرض كنيم كه ابراهيم مدّتها در غار بوده ودر سيزده سالگى از آن نقطه تاريك بيرون آمده باشد، مى توانيم بگوييم: آيات مورد بحث ونيز آيه قبل، مربوط به اين فصل از زندگى او نبوده بلكه در فصلهاى بعد زندگى وى تحقق پذيرفته است.

1 . تفسير برهان، ج1، ص533، در تفسير آيه: (فَلَمَّا جَنَّ عَلَيْهِ اللَّيْلُ ...).

صفحه 232
8ـ قرآن گفتار ابراهيم را آنگاه كه ماه غروب كرد وچشمش به خورشيد فروزان افتاد، چنين نقل مى كند:(هذا أَكْبَرُ)يعنى ربوبيت خورشيد بر آن دو ستاره وماه ترجيح دارد، زيرا اين بزرگتر است. در زبان عرب شمس مؤنث مجازى است، چنانكه قمر مذكر مجازى است ودر مقام اشاره به اوّل، از ضمير مؤنث ودر اشاره به دوّمى از ضمير مذكر استفاده مى كنند. بنابراين لازم بود ابراهيم به جاى كلمه «هذا» لفظ«هذه» بگويد، چرا به جاى ضمير مؤنث، ضمير مذكر به كار برد؟
مفسران وجوه مختلفى، براى اين امر ذكر كرده اند وهمه را مرحوم علاّمه طباطبايى در تفسير خود آورده است، ولى 1خود او وجه ديگرى را برگزيده است وآن اينكه سخن ابراهيم، سخن كسى است كه هنوز خورشيد را به درستى نشناخته واز ويژگى آن اطلاع نداشت، از اين جهت كلمه«هذا» را به كار برد، مانند كسى كه انسان را از دور مى بيند ونمى داند مرد است يا زن، ميگويد: «من هذا؟». 2
شايد مقصود ايشان اين است كه او وقتى چشمش به جهان خارج افتاد، ستاره ماه وخورشيد را ديد وامّا از اينكه نام اين جرم شمس است اطّلاع نداشت، تا در مقام اشاره اعتبار تأنيث را در آن رعايت كند. امّا اينكه در مقام توصيف، به جاى «بازغاً»، «بازغة» آمده ودر مقام حكايت افول شمس به جاى «أفَلَ»، «أفَلَتْ» به كار رفته است، به خاطر اين است كه اين دو جمله را خدا بيان مى كند نه ابراهيم هر چند حال ابراهيم را تشريح مى كند ورعايت تأنيث در اين دو جمله، با گفتار قبل منافات ندارد.
ممكن است گفته شود:زبان ابراهيم زبان عربى بود، ولى قواعد اين زبان به تدريج تكميل گرديده وسازمان پيدا كرده است. شايد اعتبار تأنيث وتذكير در خورشيد وماه در زمان ابراهيم نبوده وبعدها شكل گرفته است. از اين جهت ابراهيم با كلمه هذا اشاره مى كند، آرى در زمان نزول قرآن اين قوانين تكامل يافته وقرآن نيز

1 . الميزان، ج7، ص188.
2 . همان مدرك، ص164.

صفحه 233
در مقام توصيف درخشندگى خورشيد وافول آن اين اعتبار عقلايى را رعايت كرده است.
اين احتمال بسيار ناتوان است، زيرا قرآن وقتى احتجاج ابراهيم از زبان او با نمرود را نقل مى كند، در مقام تعبير از «شمس» ضمير مؤنث به كار مى برد، چنانكه مى گويد:(فَأْتِ بِها مِنَ الْمَغْرِبِ). (بقره/258)
پاسخ ساده اين است كه: به گواهى قرآن، هر دو وجه جايز است وما بايد قواعد را بر قرآن عرضه كنيم، نه قرآن را بر قواعد.
9ـ قرآن قبل از نقل برهان ابراهيم سخن را چنين آغاز مى كند:(وَكَذلِكَ نُرى إبْرَاهِيمَ مَلَكُوتَ السَّمواتِ وَالأرضِ وَ لِيَكُونَ مِنَ الْمُوقِنينَ)(انعام/75): «اين چنين ملكوت آسمانها وزمين را به ابراهيم نشان مى دهيم تا از جرگه اصحاب يقين باشد».
ملكوت بسان جبروت حاكى از مبالغه در ملك وجبر است واين صيغه ها در اين مورد به كار مى روند. اكنون بايد ديد مقصود از ملكوت آسمانها وزمين چيست؟ اين مطلب با نتيجه اى كه ابراهيم از برهان خود گرفت روشن مى شود. زيرا او پس از ابطال ربوبيت اجرام آسمانى، نتيجه گرفت كه پروردگار من كسى است كه آسمانها وزمين واين اجرام آسمانى را خلق كرده وهمه اينها مخلوق او وقائم به او مى باشند. در اين صورت مراد از «ملكوت» آسمانها وزمين، پى بردن ابراهيم به اينكه جهان به قدرت مطلقه وابسته بوده وماسوى اللّه خو اه جزو آن وخواه كلّ آن باشد همين حكم را دارد. در حقيقت ملكوت آسمانها وزمين همان است كه خداوند در آيات ديگر از آن ياد مى كند وميگويد:(قُلِ اللّهُمَّ مالِكَ الْمُلْكِ) (آل عمران/26) ودر آيه ديگر مى فرمايد: (للّهِ مُلْكُ السَّموَاتِ وَ الأرضِ)(مائده/120) وباز مى فرمايد:(تَبارَكَ الّذى بِيَدِهِ المُلْكُ وَ هُوَ عَلى كُلِّ شَيء قَدير) (ملك/1) مقصود از مالكيت در اين آيات، مالكيت اعتبارى وعقلايى نيست كه با اعتبارى ثابت وبا اعتبارى زايل مى گردد، بلكه مالكيتى است كه از آفريدگارى او سرچشمه مى گيرد وآفريده هاى

صفحه 234
امكانى به حكم فقدان هر نوع كمال، وجود وابسته به آفريدگار بوده وهيچ گاه از اين وابستگى بيرون نمى آيند ودرك اين وابستگى از طريق برهان، ملكوت آسمانها وزمين است كه ابراهيم آن را با ديده عقل مشاهده كرد. به قول عارف شبسترى:
سيه رويى ز ممكن در دو عالم *** جـدا هـرگـز نشـد واللّه أعلـم
10ـ قرآن غايت اين ارائه ملكوت را يقين داشتن ابراهيم معرفى كرده، مى فرمايد:(وَ لِيَكُونَ مِنَ المُوقِنينَ) البته اين وصف ويژه ابراهيم نيست، بيشتر يا همه پيامبران داراى اين مقام بوده اند، چنانكه مى فرمايد:(وَجَعَلْنا مِنْهُمْ أئمَّةً يَهْدُونَ بِأمْرِنا لَمّا صَبَروُا وَكانُوا بِآياتِنا يُوقِنُونَ) (سجده/24) «از آن پيامبران پيشوايانى برگزيديم كه به فرمان ما راهنمايى مى كنند، آنگاه كه مقاومت كرده وبه آيات ما يقين داشتند».
وشكى نيست كه يقين داراى مراتب است. مقصود از اين يقين آن مرتبه والاى علم است كه شك به آن راه ندارد ونظير آن در مسئله درخواست كيفيت احياى مردگان خواهد آمد.
11ـ ابراهيم پس از بررسى وتحصيل يقين مطلوب، به وحدانيت مربوب تصريح كرد واز معبودان مشركان دورى جست واين كار برآنان گران آمد و باب مجادله را با او گشودند، وى در پاسخ چنين گفت: (أتُحَاجُّونِّى فِى اللّهِ وَ قَدْ هَدَانِ وَ لا أَخافُ ما تُشْرِكُونَ بِهِ إلاّ أَنْ يَشاءَ رَبِّى شَيْئاً وَسِعَ رَبّى كُلَّ شَيْء عِلْماً أَفَلا تَتَذَكَّرُونَ) (انعام/80) «چرا با من در باره خدا به مجادله بر مى خيزيد، در حالى كه او مرا هدايت كرده ومن از معبودهاى شما نمى ترسم. مگر اينكه پروردگارم براى من چيزى را بخواهد.علم پروردگار من بر همه چيز گسترش دارد چرا متذكر نمى شويد؟»
در آيه ديگرى مى گويد: (وَكَيْفَ أَخافُ ما أَشْرَكْتُمْ وَ لا تَخافُونَ أنَّكُمْْ أَشْرَكْتُمْ بِاللّهِ ما لَمْ يُنَزِّل بِهِ عَلَيْكُمْ سُلْطاناً فَأَيُّ الْفَريقَيْنِ أحَقُّ بِالأمْنِ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ)

صفحه 235
(انعام/81): «چگونه من از آنچه شريك خدا قرار داديد بترسم ولى شما از اينكه براى خدا شريك قرار داديد، شريكى كه براى آن دليل وبرهان از طرف خدا فرود نيامده است، نمى ترسيد؟ كدام يك از ما دو گروه شايسته آرامش است،اگر داناييد».
از مجموع اين دو آيه استفاده مى شود كه قوم ابراهيم او را به خشم وغضب خدايان خود تهديد كردند. ابراهيم در مقام پاسخ مى گويد: جريان بايد معكوس باشد، شما بايد بترسيد نه من، امّا من نبايد بترسم زيرا آنچه را كه شما از آنها مى پرستيد،مخلوق بى جان وروح خدا هستند وهرگز شر وآفتى از آنها نسبت به من نمى رسد، امّا شما بايد بترسيد، زيرا مخلوقى را كه هيچ گونه دليلى بر سلطه وقدرت او نيست شريك خدا قرار داده، آنگاه به پرستش او روى آورده ايد.
سرانجام نتيجه گيرى كرده، مى گويد:(الَّذِينَ آمَنُوا وَ لَمْ يَلْبِسُوا إِيمَانَهُمْ بِظُلْم أُولئِكَ لَهُمُ الأمْنُ وَ هُمْ مُهْتَدُونَ)(انعام/82): «آنان كه ايمان آورده وآن را با ظلم (شرك) نيالوده، داراى آرامش مى باشند.» اينكه قرآن در اين مورد از ماده «لبس» (ولم يلبسوا) كمك گرفته، براى اين است كه خداجويى وخدا پرستى جزو فطرت انسان است وشرك ودوگانه پرستى عارضه اى است كه از روى جهل روى آن را مى پوشاند ولى به اساس آن لطمه اى وارد نمى كند، از اين رو به واسطه تعليم پيامبران وديگر راهنمايان وبا زدودن اين پوشش، سيماى واقعى خود را نشان مى دهد.
12ـ قرآن در پايان آيات علم ودانش ابراهيم را مايه برترى او بر ديگران دانسته، مى فرمايد:(وَ تِلْكَ حُجَّتُنا آتَيْناها إبْراهيمَ عَلى قَوْمِهِ نَرْفَعُ دَرَجات مَنْ نَشاءُ إنّ رَبَّكَ حَكيمٌ عَليمٌ) (انعام/83): «اين برهان وحجت ما بود كه به ابراهيم آموختيم تا با قوم خود احتجاج نمايد، درجات هر كس را بخواهيم بالا مى بريم، پروردگار تو حكيم وداناست(يعنى ترفيع درجه روى ملاك وشايستگى انجام مى يذيرد)».

صفحه 236

3

مناظره ابراهيم با بت پرستان

آيات موضوع

(إذْ قالَ لأبِيهِ وَ قَوْمِهِ ما هذِهِ التَّماثِيلُ الَّتى أَنْتُمْ لَها عَاكِفُونَ).
(قَالُوا وَجَدْنا آباءَنا لَها عَابِدينَ).
(قَالَ لَقَدْ كُنْتُمْ أَنْتُمْ وَ آباؤكُمْ فى ضَلال مُبين).
(قالُوا أَجِئْتَنا بِالْحَقِّ أَمْ أنْتَ مِنَ اللاعِبينَ).
(قَالَ بَلْ رَبُّكُمْ رَبُّ السَّموَاتِ وَ الأرْضِ الَّذِى فَطَرَهُنَّ وَ أَنَا عَلى ذِلِكُمْ مِنَ الشّاهِدِينَ) (انبياء/52ـ56).
(وَاتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ إبْرَاهيمَ).
(إذْ قَالَ لأبِيهِ وَ قَوْمِهِ ما تَعْبُدُونَ ).
( قَالُوا نَعْبُدُ أَصْناماً فَنَظَلُّ لَها عاكِفِينَ).
(قَالَ هَلْ يَسْمَعُونَكُمْ إذْ تَدْعُونَ).
10ـ ( أَوْ يَنْفَعُونَكُمْ أَوْ يَضُرُّونَ).
11ـ (قَالُوا بَلْ وَجَدْنا آبَاءَنا كَذلِكَ يَفْعَلُونَ).
12ـ (قَالَ أفَرَأيْتُمْ ما كُنْتُمْ تَعْبُدُونَ).
13ـ (أَنْتُمْ وَ آباؤكُمُ الأقْدَمُونَ).
14ـ (فَإنّهُمْ عَدُوٌّ لى إلاّ رَبَّ الْعَالَمِينَ).
15ـ (الَّذِى خَلَقَنى فَهُوَ يَهْدِينِ).
16ـ (وَ الَّذِى هُوَ يُطْعِمُنى وَ يَسْقينِ).

صفحه 237
17ـ (وَ إذا مَرِضْتُ فَهُوَ يَشْفِينِ).
18ـ (وَ الَّذِى يُميتُنى ثُمَّ يُحْيِينِ).
19ـ (وَالَّذِى أَطْمَعُ أَنْ يَغْفِرَ لى خَطيئَتى يَوْمَ الدّينِ)(شعراء69ـ82)
20ـ (وَ إبْرَاهِيمَ إذْ قَالَ لِقَوْمِهِ اعْبُدُوا اللّهَ وَ اتَّقُوهُ ذلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ إنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ).
21ـ (إنَّمَا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ أَوْثَاناً وَتَخْلُقُونَ إفْكاً إِنَّ الَّذِينَ تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ لا يَمْلِكُونَ لَكُمْ رِزْقاً فَابْتَغُوا عِنْدَ اللّهِ الرِّزْقَ وَ اعْبُدُوهُ وَ اشْكُروا لَهُ إِلَيْهِ تُرجَعُونَ) (عنكبوت/16ـ17).
22ـ (وَ قَالَ إنّمَا اتَّخَذْتُمْ مِنْ دُونِ اللّهِ أَوْثاناً مَوَدّةَ بَيْنِكُمْ فِى الْحَياةِ الدُّنْيَا ثُمَّ يَوْمَ الْقِيَامَةِ يَكْفُرُ بَعْضُكُمْ بِبَعْض وَ يَلْعَنُ بَعْضُكُمْ بَعْضاً وَ مَأْويكُمُ النّارُ وَما لَكُمْ مِنْ ناصِرِينَ) (عنكبوت/25)
23ـ (وَ إذْ قَالَ إِبْراهِيمُ لأبِيهِ وَ قَوْمِهِ إنَّنى بَرَآءٌ مِمَّا تَعْبُدُونَ * إلاّ الَّذِى فَطَرنى فَإِنَّهُ سَيَهْدينِ).(زخرف/26ـ27).

ترجمه آيات

1ـ به ياد آر هنگامى را كه ابراهيم به پدر وقوم خود گفت: اين بتها چيست كه به عبادت آنها هجوم آورده ايد.
2ـ گفتند: ما پدرانمان را عبادت كنندگان آنها يافتيم(پدران ما آنها را عبادت مى كردند).
3ـ گفت: حقّا كه شما ونياكانتان در گمراهى آشكارى هستيد.
4ـ گفتند: آيا سخن حقّى آورده اى يا اينكه بازيگر هستى(جدى سخن نمى گوييد).
5ـ گفت:(خدايى كه شما را به سوى آن دعوت مى كنم) پروردگار شما وآسمانها وزمين است كه آنها را آفريده است وآگاه باشيد من بر اين

صفحه 238
مطلب گواهى مى دهم.
6ـ براى مردم سرگذشت ابراهيم را بازگو كن.
7ـ آنگاه كه به پدر و خويشان خود گفت: چه چيزى را مى پرستيد؟
8ـ گفتند: بتها را مى پرستيم و در عبادت آنها پايداريم.
9ـ گفت: آيا آنگاه كه آنها را مى خوانيد سخن شما را مى شنوند؟
10ـ آيا مى توانند به شما سود وزيانى برسانند.
11ـ گفتند: پدرانمان را بر اين كار يافته ايم(واين دين به وراثت به ما رسيده است).
12ـ گفت: بدانيد تمام آنچه را كه مى پرستيد;
13ـ شما وپدران پيشينيانتان;
14ـ همه آنها دشمن من هستند جز خداى جهانيان.
15ـ خدايى كه مرا آفريده وهدايت كرده است.
16ـ آن كس كه مرا غذا مى دهد وسيراب مى كند.
17ـ آن كس كه اگر بيمار شدم مرا شفا مى بخشد.
18ـ آن كس كه مرا مى ميراند وسپس زنده مى سازد.
19ـ آن كس كه اميد دارم خطاهاى مرا روز جزا ببخشد.
20ـ آنگاه ابراهيم به قوم خود گفت: خدا را بپرستيد و از (مخالفت) او بپرهيزيد، اگر بدانيد اين براى شما خوب است.
21ـ گفت: شما جز خدا بتهايى را مى پرستيد وافترا مى بنديد(در اينكه آنها را خدا مى خوانيد). چيزهايى را كه جز خدا مى پرستيد براى شما مالك روزى نيستند; پس روزى را از خدا بخواهيد و او را بپرستيد او راسپاسگزار باشيد، كه به سوى او باز مى گرديد. وبراى رسول جز پيام رساندن روشن وظيفه ديگرى نيست.
22ـ شما غير از خدا بتهايى را برگزيده ايد تا مايه برقرارى رابطه دوستانه در زندگى دنيا ميان شما باشد. سپس در روز رستاخيز به يكديگر كفر مىورزيد، يكديگر را لعن مى كنيد، جايگاه شما آتش است ويارى

صفحه 239
دهنده اى نداريد.
23ـ آنگاه كه ابراهيم به پدر وقوم خود گفت:از همه معبودهاى شما بيزارم مگر آن كس كه مرا آفريد. او مرا هدايت مى كند.

منطق ابراهيم در نكوهش بت پرستى

ابراهيم براى هدايت قوم خويش، از براهين دلنشين فطرى كمك گرفت وبر دو مطلب تكيه نمود هر چند هر دو به يك معنا وبه يك چيز باز مى گردند وآن اينكه ملاك ربوبيت در معبودها نيست:
1ـ معبودهاى شما موجودهاى كور وكرى هستند وتوانايى دفع ضرر ويا رساندن سود به شما را ندارند چنانكه مى فرمايد: (وَاتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ إبْرَاهِيمَ * إذْ قَالَ لأبيهِ وَ قَوْمِهِ ما تَعْبُدُونَ * قالُوا نَعْبُدُ أَصْناماً فَنَظَلُّ لَها عاكِفِينَ * قالَ هَلْ يَسْمَعُونَكُمْ إِذْ تَدْعُونَ * أَوْ يَنْفَعُونَكُمْ أَوْ يَضُرُّونَ): «براى مردم سرگذشت ابراهيم را بازگو كن. آنگاه كه به پدر وخويشان خود گفت: چه چيز را مى پرستيد؟ گفتند: بتها را مى پرستيم، ودر عبادت آنان پايداريم. در پاسخ گفت آيا: آنگاه كه آنها را مى خوانيد، سخن شما را مى شنوند؟ آيا مى توانند به شما سود وزيانى برسانند؟» (شعراء/69ـ72)
چه برهانى روشنتر از اين. پروردگار انسان كسى است كه نياز انسان را برطرف كند وتوانايى برسود وزيان او داشته باشد.موجود فاقد اين ويژگى كوچكترين شايستگى براى خضوع انسان بزرگ را در برابر او ندارد.
شايد سؤال ابراهيم در آغاز سخن از معبود آنان(ماتعبدون) به خاطر تحقير خدايان آنها بوده است، چنانكه قبلاً ياد آور شديم.
2ـ پروردگار كسى است كه سرنوشت انسان را در اختيار دارد. به او روزى مى دهد، تا به حيات خود ادامه دهد واگر قطع كند چراغ زندگى انسان خاموش

صفحه 240
مى شود، در حالى كه اين بتها فاقد چنين كمالى مى باشند. در اين صورت بايد اين خدانماها را رها كرد وخدايى را پرستيد كه شنوا ، بينا ومالك رزق انسان است چنانكه مى فرمايد:
(وَ إبْرَاهِيمَ إذْ قالَ لِقَوْمِهِ اعْبُدوا اللّهَ وَ اتَّقُوهُ ذلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ إنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ * إنَّما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ أَوْثَاناً وَتَخْلُقُونَ إفْكاً إِنَّ الَّذينَ تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ لا يَمْلِكُونَ لَكُمْ رِزْقاً فَابْتَغُوا عِنْدَ اللّهِ الرِّزْقَ وَ اعْبُدُوهُ وَ اشْكُرُوا لَهُ إلَيْهِ تُرجَعُونَ):«به ياد آر ابراهيم را آنگاه كه به خويشان خود گفت: خدا را بپرستيدو از (مخالفت) او بپرهيزيد، اگر بدانيد اين براى شما بهتر است، (ولى بر عكس) جز خدا بتهايى را مى پرستيد وافترا مى بنديد(در اينكه آنان را خدا مى خوانيد). چيزهايى را كه جز خدا مى پرستيد، مالك روزى شما نيستند، پس روزى را از خدا بخواهيد واو را بپرستيد وسپاسگزار باشيد بازگشت شما به سوى اوست».(عنكبوت/16ـ17)
از برخى از آيات استفاده مى شود كه آنان با پرستش بتها، خدا را نيز پرستش مى كردند از اين رو وقتى ابراهيم از معبودهاى آنان تبرى مى جويد، خدا را استثناء مى كند چنانكه مى فرمايد: (وَ إذْ قَالَ إبْرَاهِيمُ لأبِيهِ وَ قَوْمِهِ إنَّنِى بَرَاءٌ مِمَّا تَعْبُدونَ إلاّ الَّذِى فَطَرنى فَإِنَّهُ سَيَهْدينِ): «آنكاه كه ابراهيم به پدر وقوم خود گفت: من از معبودهاى شما همگى بيزارم، مگر آن كس كه مرا آفريده واو مرا هدايت مى كند»(زخرف/26).

منطق قوم ابراهيم در برابر او

در برابر دعوت ابراهيم آنان يك منطق بيش نداشتند وآن منطق تقليد كوركورانه از پدران ونياكان ـ بدون اينكه فكر كنند آيا راه نياكان راه درستى بوده يا راه باطل ـ بود وهر موقع ابراهيم با آنان به سخن مى پرداخت بر همين مطلب تكيه مى كردند ودر آيات ياد شده اين منطق نادرست به چشم مى خورد مانند:(قالُوا وَجَدْنا آباءَنا لَها

صفحه 241
عابِدينَ): «گفتند: مانياكان خود را بر پرستش اين بتها يافته ايم».(انبياء/53)
ومانند:(بَلْ وَجَدْنا آباءَنا كَذلِكَ يَفْعَلُونَ):«بلكه ما پدران خود را بر اين راه وروش ديده ايم».(شعراء/74)
ابراهيم در نقد اين پاسخ مى گويد:خدا به شما عقل وخرد داده وبايد در راه وروش آنان بينديشيد. اگر عقل وخرد اين راه را تخطئه مى كند نبايد از آن پيروى كنيد چنانكه مى گويد: (لَقَدْ كُنْتُمْ أنْتُمْ وَ آباؤُكُمْ فى ضَلال مُبين): «شما وپدرانتان پيوسته در گمراهى آشكار هستيد».(انبياء/54)
همين پاسخ را در منطق پيامبر اسلام صلَّى اللّه عليه و آله و سلَّم در برابر بت پرستان عصر خويش مشاهده مى كنيم:(وَ إذَا قيلَ لَهُمُ اتَّبِعُوا ما أَنْزَلَ اللّهُ قَالُوا بَلْ نَتَّبِعُ ما أَلْفَيْنا عَلَيْهِ آبَاءَنا أَوَ لَوْ كَانَ آبَاؤُهُم لا يَعْقِلُونَ شَيئاً ولا يَهْتَدُونَ): «هر موقع به آنان گفته شود ازا نچه كه خدا فرو فرستاده است پيروى كنيد مى گويند: ما از روشى كه پدران خود را برآن يافتيم، پيروى مى كنيم.(بگو) هر چند نياكان آنان چيزى را تعقل نمى كردند وراه به جايى نمى بردند؟». (بقره/170) 1
سرانجام ابراهيم مى گويد: اين بتها كه شما وپدرانتان آنها را مى پرستيد، مايه بدبختى انسان مى باشند چه بهتر كه پرستش اينها را ترك كرده وسراغ پرستش معبودى برويم كه خلقت وآفرينش، تدبير وكارگردانى ومغفرت وآمرزش در دست اوست واين حقيقت در آيات زير بيان شده است: (قَالَ أفَرَأيْتُمْ ما كُنْتُمْ تَعْبُدُونَ * أنْتُمْ وَ آبَاؤُكُمُ الأقْدَمُونَ * فَإنّهُمْ عَدُوٌّ لى إِلاّ 2 رَبَّ العالَمينَ * الَّذِى خَلَقَنى فَهُوَ يَهْدينِ * وَ الَّذِى هُوَ يُطْعِمُنى وَ يَسْقينِ * وَ إِذا مَرِضْتُ فَهُوَ يَشْفينِ * وَ الَّذِى يُميتُنى ثُمَّ يُحْيِينِ * وَالَّذِى أطْمَعُ أنْ يَغْفِرَ لِى خَطيئَتى يَوْمَ الدِّينِ): «مى بينيد آنچه را كه شما و نياكانتان پيوسته مى پرستيد، آنها دشمن من مى باشند(مايه بدبختى هستند) جز پروردگار جهانيان،

1 . آيه 104 سوره مائده، به همين مضمون است.
2 . نكته اين استثنا در تفسير آيه 26 سوره زخرف (إِنَّنِى بَرآءٌ مِمَّا تَعْبُدونَ) گذشت.

صفحه 242
يعنى كسى كه مرا آفريد، سپس هدايت كرد. آن كس كه مرا از طعام وآب بهره مند مى سازد وآنگاه كه بيمار شوم شفا مى بخشد وآن كس كه مرا مى ميراند وسپس زنده مى كند، وآن كس كه به بخشش خطاهايم در روز جزا اميدوارم».(شعراء75ـ82)
همين طور كه ملاحظه مى كنيد علت پرستش را دو چيز معرفى مى كند:
1ـ آفريدگارى:(وَالَّذِى خَلَقَنِى فَهُوَ يَهْدِينِ).
2ـ كردگارى:(وَالَّذِى هُوَ يُطْعِمُنى).
معبودهاى دروغين آنان فاقد هر دو كمال بودند.
سرانجام ابراهيم پرده از راز بت پرستى آنان بر مى دارد و اشاره مى كند كه: انتخاب اين بتها براى پرستش،از اين جهت است كه مايه دوستى ومحبت در زندگى آنان باشد.گويى گروهى به خاطر اينكه از كاروان زندگى عقب نمانند ودر اجتماع طرد نشوند، به بت پرستان مى پيوستند واز آنان پيروى مى كردند، تا از اين طريق از بهره هاى اجتماعى برخوردار شوند. در حقيقت سران آنان بت پرست بودند وگروه ديگرى كه، منافع خود را در پيروى آنان مى ديدند، به ناچار دست به ريسمان بت پرستى زده وبه جاى خدا، بتها را مى پرستيدند.
از اين گفتار يك اصل كلّى به دست مى آيد وآن اينكه در اجتماعات بزرگ چه بسا ايدئولوژى واحدى بر همه حكومت مى كند وانسان تصوّر مى نمايد كه همه در پوشش آن فكر وانديشه قرار دارند، در حالى كه در باطن چنين نيست، بلكه حفظ منافع وادار مى كند كه به اين فكر بپيوندندـ هر چند در باطن، فرسنگها با آنان فاصله دارند ـ مثلاً ايده كمونيسم، فكرى بوده كه سرانش به آن معتقد بودند، ولى ميليونها نفر در اين مكتب وارد شدند نه بر پايه اعتقاد، بلكه به خاطر حفظ منافع اجتماعى خويش. وچه زيبا مى گويد ابراهيمـعليه السّلامـ:(وَ قَالَ إِنَّمَا اتَّخَذْتُمْ مِنْ دُونِ اللّهِ أَوْثَاناً مَوَدّةَ بَيْنِكُمْ فِى الْحَيَاةِ الدُّنْيَا ثُمَّ يَوْمَ القِيامَةِ يَكْفُرُ بَعْضُكُمْ بِبَعْض وَ يَلْعَنُ بَعْضُكُمْ بَعضاً وَ مَأْوَيكُمُ النَّارُ وَما لَكُمْ مِنْ ناصِرينَ)(عنكبوت/25): «ابراهيم گفت:شما غير از

صفحه 243
خدا، بتهايى را برگزيده ايد تا مايه برقرارى رابطه دوستانه در زندگى دنيا ميان شما باشد، سپس در روز رستاخيز به يكديگر كفر مىورزيد ويكديگر را لعن مى كنيد. جايگاه شما آتش است ويارى دهنده اى نداريد».
يعنى روز قيامت پرده از بت پرستى شما برداشته مى شود، گروهى كه فريب ِ فريبكاران را خورده اند يكديگر را به باد انتقاد ودشنام گرفته ولعن مى كنندواين پيوندهاى پوچ كه در زندگى اين جهان ميان آنها برقرار بود، گسسته مى شود وبه جاى سلام واظهار محبت از يكديگر بيزارى مى جويند.
در آيات ديگر نيز آمده است كه خود معبودها هم عمل آنان را انكار مى كنند ودشمن آنان مى شوند چنانكه مى فرمايد:(كَلاّ سَيَكْفُرُونَ بِعِبادَتِهِمْ وَ يَكُونُونَ عَلَيْهِمْ ضِدّاً):«معبودها عمل آنها را انكار مى كنند ودشمن آنان مى گردند».
***

4

تصميم بر شكستن بتها

ابراهيم با بيانات منطقى واستوار، در هدايت قوم خويش كوشش كرد امّا نتيجه چندانى نگرفت. اين بار براى ايجاد دگرگونى در افكار آنان نقشه ديگرى كشيد وآن اينكه وقتى مردم بابل براى انجام مراسمى شهر را ترك مى كنند، وارد بتخانه شود وبتها را بشكند واز اين طريق نشان دهد كه اگر واقعاً آنها معبودان واقعى بودند، لااقل از خود دفاع مى كردند. اينكه زير تبر شكسته شدند، نشانه آن است كه فاقد هر نوع قدرت وتوانايى مى باشند.
ممكن است هدف از اين كار اين بوده كه ماده فساد را قلع كنند گاهى معالجه هاى جزئى در زدودن يك غدّه كافى نيست، بايد با چاقوى تيز جرّاح از بُنْ در

صفحه 244
آيد ولى انگيزه نخست روشنتر به نظر مى رسد، اينك آيات اين قسمت:

آيات موضوع

(وَ تَاللّهِ لأكِيدَنَّ أَصْنامَكُمْ بَعْدَ أَنْ تُوَلُّوا مُدْبِرينَ * فَجَعَلَهُمْ جُذَاذاً إِلاّ كَبِيراً لَهُمْ لَعَلَّهُمْ إلَيْهِ يَرْجِعُونَ * قالُوا مَنْ فَعَل هذا بِآلِهَتِنا إِنَّهُ لَمِنَ الظّالِمِينَ * قالُوا سَمِعْنا فَتىً يَذْكُرُهُمْ يُقالُ لَهُ إبْرَاهِيمُ * قَالُوا فَأتُوا بهِ عَلى أَعْيُنِ النّاسِ لَعَلَّهُمْ يَشْهَدُونَ * قَالُوا ءَأنْتَ فَعَلْتَ هذا بِآلِهَتِنا يا إبْرَاهِيمُ * قَالَ بَلْ فَعَلَهُ كَبِيرُهُمْ هذا فَسْألُوهُمْ إِنْ كَانُوا يَنْطِقُونَ * فَرَجَعُوا إِلَى أنْفُسِهِمْ فَقالُوا إِنَّكُمْ أنْتُمُ الظَّالِمُونَ * ثُمَّ نُكِسُوا عَلَى رُءُوسِهِمْ لَقَدْ عَلِمْتَ ما هؤُلاءِ يَنْطِقُونَ * قالَ أفَتَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ ما لا يَنْفَعُكُمْ شَيْئاً وَ لا يَضُرُّكُمْ * أُفّ لَكُمْ وَ لِما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ أفَلا تَعْقِلُونَ).(انبياء/57ـ67)
(فَنَظَرَ نَظْرَةً فِى النُّجُومِ * فَقَالَ إنّى سَقِيمٌ * فَتَوَلَّوْا عَنْهُ مُدْبِرينَ * فَرَاغَ إِلى آلِهَتِهِمْ فَقَالَ ألا تَأكُلُونَ * ما لَكُمْ لاتَنْطِقُونَ * فَراغَ عَلَيْهِمْ ضَرْباً بِاليَمِينِ * فَأَقْبَلُوا إلَيْهِ يَزِفُّونَ * قَالَ أَتَعْبُدونَ ما تَنْحِتُونَ * وَاللّهُ خَلَقَكُمْ وَ ما تَعْمَلَونَ).(صافات/88 ـ 96)

ترجمه آيات

1ـ به خدا سوگند در غياب شما براى بتهايتان نقشه طرح خواهم كرد. سرانجام جز بزرگترين بت همه را قطعه قطعه كرد تا به سراغ او بيايند. گفتند: كسى كه با خدايان ما چنين كرد مسلماً ستمكار است. گفتند: شنيديم جوانى به نام ابراهيم از آنها ياد مى كرد.گفتند او را به حضور مردم بياوريد تا گواهى دهند.گفتند: اى ابراهيم تو با خدايان ما چنين كرده اى؟ گفت: شايد بزرگ آنها اين كار را كرده باشد. اگر سخن مى گويند از خودشان بپرسيد! آنها به خود آمدند و گفتند: به يقين شما ستمكاريد. آنگاه سر به زير انداختند كه مسلماً تو مى دانى

صفحه 245
اينها سخن نمى گويند. گفت: چرا غير از خدا چيزى را مى پرستيد كه سود و زيانى براى شما ندارد؟ از شما و چيزهايى كه غير خدا مى پرستيد بيزارم، چرا نمى انديشيد؟
2ـ به ستارگان نگاهى كرد. وگفت: من بيمارم. از او روبرتافتند و به او پشت كردند. پنهانى نزد معبودان آنها رفت و گفت: چرا چيزى نمى خوريد؟ چرا سخن نمى گوييد؟ پس آنگاه ضربه محكمى با دست بر آنها زد. آنها شتابان نزد او رفتند.گفت: آيا چيزهايى را مى پرستيد كه خود تراشيده ايد؟ خداوند شما و آنچه را مى سازيد آفريده است.
واژه كيد، در لغت عرب به معناى نقشه پنهانى است كه در اصطلاح از آن به «حيله» تعبير مى كنند ومقصود همان برنامه مخفى است كه طرف مقابل از آن آگاه نباشد. سخن در اينجاست كه آيا ابراهيم جمله (وَ تَاللّهِ لأكِيدَنَّ أَصْنامَكُمْ بعْدَ أنْ تُوَلُّوا مُدْبِرينَ ) (به خدا سوگند براى نابودى بتهاى شما نقشه اى طرح مى كنم آنگاه كه از شهر خارج شويد) را به خود آنان گفت وطبعاً برخى آن را شنيدند ويا اينكه اين، تصميم باطنى اوبوده وبه اصطلاح حديث نفس كرد؟
ممكن است نظر نخست را تأييد كرد به گواه اينكه وقتى آنان به شهر باز گشتند واوضاع را ديدند گفتند: (سَمِعْنا فَتىً يَذْكُرُهُمْ يُقالُ لَهُ إبْراهيمُ ) جوانى را شنيديم به نام ابراهيم كه در باره آنها بدگويى مى كرد.
ممكن است گفته شود: اگر او اين جمله را نيز نمى گفت همه مى دانستند كه وى، به مخالفت با بتان معروف بوده، زيرا ساليان درازى، آنان را به يكتاپرستى دعوت مى كرد، بنابراين گرفتارى او دليل گفتن اين جمله به ديگران نيست.

درهم كوبيدن بتها

مفسّران نقل مى كنند كه قوم ابراهيم براى انجام مراسمى شهر را ترك كردند وبه ابراهيم پينشهاد كردند كه او نيز با آنان خارج شود، ولى او نگاهى به ستارگان

صفحه 246
كرد(فنَظَرَ نَظْرَةً فِى النُّجُومِ) وگفت: من بيمارم!(فَقالَ إنّى سَقيمٌ)وآنان نيز عذر او را پذيرفتند وشهر را ترك كرده وبيرون رفتند.
در اينجا دو سؤال مطرح است:
1ـ مقصود از نظر به ستارگان چه بوده است؟
2ـ چگونه گفت من بيمارم، در حالى كه مى گويند بيمار نبود؟
مفسران احتمالات گوناگونى داده اند كه نقل همه آنها به طول مى انجامد، ولى در پاسخ هر دو سؤال مى توان گفت:دليلى وجود ندارد كه ابراهيم سقيم وبيمار نبوده است واگر در برخى روايات آحاد آمده است كه او بيمار نبوده، نمى توان در تفسير آيه به آن اعتماد كرد. اگر او بيمار نبود مى توانست به عذرهاى ديگر متوسّل شود بدون اينكه دروغ بگويد يا توريه كند. انسان در محيط زندگى ده ها كار دارد كه مى تواند يكى از آنها را مانع از خروج خود از شهر معرفى كند.
وامّا اينكه به ستاره نگاه كرد شايد بيمارى خاصّى بوده كه با طلوع وافول ستاره عارض او شده بود.1 وهيچ بعيد نيست كه آنان شب هنگام شهر را ترك كردند واز هواى خنك شب ونسيم دلنواز آن در بابل بهره مند شدند. چه بسا عيد آنان مصادف با ايام تابستان بود در اين صورت شب براى اجراى مراسم مناسب تر مى باشد.
گاهى گفته مى شود: مردم بابل ستاره شناس بوده وحتّى بتهاى خود را به صورت ستارگان ميتراشيدند واز مطالعه وبررسى اوضاع كواكب بر حوادثى پى مى بردند وابراهيم نيز براى اقناع آنها كه واقعاً مريض است به ستارگان نگريست وبيمارى خود را پيش بينى كرد.
بابليان شهر را ترك گفتند ومراسمى در بيرون شهر بر پا كردند، ابراهيم كه مدّتها در پى فرصت بود تا ضربه شكننده اى بر خدايان دروغين آنان وارد سازد، از جاى برخاست وبا تبر بتها را درهم شكست وفقط يكى را سالم باقى گذاشت. قرآن

1 . الميزان، ج17، ص148.

صفحه 247
كيفيت عمل ابراهيم را چنين نقل مى كند: (فَراغَ إِلى آلِهَتِهِمْ فَقالَ ألا تَأْكُلُونَ * ما لَكُمْ لا تَنْطِقُونَ * فَراغَ عَلَيْهِمْ ضَرْباً بِاليَمينِ): «به سوى خدايان آنان روى آورد (و به عنوان تحقير) به آنها گفت: چرا نمى خوريد، چرا سخن نميگوييد؟ سپس با قدرت هر چه تمامتر آنها را درهم شكست».(صافات/91ـ93)
ودر آيات ديگر مى فرمايد: (فَجَعَلَهُمْ جُذَاذاً إلاّكَبيراً لَهُمْ لَعَلَّهُمْ إِلَيْهِ يَرْجِعُونَ * قَالُوا مَنْ فعَلَ هذا بِآلِهَتِنا إنَّهُ لَمِنَ الظّالِمينَ * قَالُوا سَمِعْنا فَتىً يَذْكُرهُمْ يُقالُ لَهُ إبْراهيمُ * قَالُوا فَأْتوا بِهِ عَلَى أعْيُنِ النَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَشْهَدُونَ):«بتها را (با تبر) قطعه قطعه كرد، جز بزرگترين را، شايد به سوى او باز گردند. قوم ابراهيم، وقتى به شهر باز گشتند وبراى اداى شكر به بتخانه وارد شدند با منظره عجيبى روبرو شدند گفتند: هر كسى اين كار را در باره خدايان ما انجام داده است، از ستمگران مى باشد. گفتند: از جوانى به نام ابراهيم، شنيده ايم كه به بتها بد مى گفت! گفتند: او را در برابر ديدگان مردم حاضر كنيد تا بر اين مطلب گواهى دهند».(انبياء/58ـ61)
طبق اين آيات ابراهيم بزرگترين بت را نشكست ودر روايات وتواريخ آمده است كه تبر را بر دوش آن نهاد; قرآن راز آن را چنين بيان مى كند:(إِلاّ كَبِيراً لَهُمْ لَعَلَّهُمْ إِلَيْهِ يَرْجِعُونَ).
سخن در اين است كه مرجع ضمير «إليه» چيست؟ آيا لفظ «كبيراً» است يا ابراهيم، يا هر دو؟ دو احتمال داده شده است: يكى اينكه به بت بزرگ بر مى گردد كه در جمله (إِلاّ كَبِيراً لَهُمْ) آمده است وديگرى اينكه به ابراهيم بر مى گردد ودر هر دو حالت سرانجام پاى ابراهيم به ميان كشيده خواهد شد; زيرا مى دانستند كه بت بزرگ قادر بر انجام اين كار نيست، اين كار يك انسان است.
جمله (لَعَلّهُمْ إلَيْهِ يَرجعُون) به عنوان تعليل گفته شده است. بنابر هر دو احتمال تا به ابراهيم مراجعه كنند و او اين موضوع را بهانه قرار دهد وبحث وجدل را در يك محضر عمومى آغاز كند.

صفحه 248

5

محاكمه علنى ابراهيم

ابراهيم پيروزمندانه بتكده را ترك گفت. مردم به شهر باز گشتند، شايد به شكرانه سلامتى سراغ بتها رفتند كه اداى واجب كنند، همه را شكسته وروى هم انباشته شده يافتند. با خود گفتگو كردند كه چه كس اين بلا را بر سر خدايان آنها در آورده، به فكرشان آمد كه جوانى پيوسته از آنها بدگويى مى كرد، قرآن اين بخش از زندگى ابراهيم را ياد آور مى شود:

آيات موضوع

(قالُوا مَنْ فَعَلَ هذا بِآلِهَتِنا إِنَّهُ لَمِنَ الظَّالِمِينَ).
(قَالُوا سَمِعْنا فَتىً يَذْكُرهُمْ يُقالُ لَهُ إِبْرَاهِيمُ).
(قَالُوا فَأتُوا بِهِ عَلَى أَعْيُنِ النَّاسِ لَعَلّهُمْ يَشْهَدُونَ).
(قَالُوا ءَ أَنْتَ فَعَلْتَ هذا بِآلِهَتِنا يا إبْراهِيمُ).
(قَالَ بَلْ فَعَلَهُ كَبيرُهُمْ هذا فَسْألُوهُمْ إِنْ كَانُوا يَنطِقُونَ).
(فَرَجَعُوا إِلَى أَنْفُسِهِمْ فَقَالُوا إِنَّكُمْ أنْتُمُ الظَّالِمُونَ).
(ثمَّ نُكِسُوا عَلى رُءُوسِهِمْ لَقَدْ عَلِمْتَ ما هؤُلاءِ يَنْطِقُونَ).
(قَالَ أفَتَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ ما لا يَنْفَعُكُمْ شَيْئاً وَلا يَضُرُّكُمْ).
(أُفّ لَكُمْ وَ لِما تَعْبُدونَ مِنْ دُونِ اللّهِ أفَلا تَعْقِلُونَ).(انبياء/59ـ67).
10ـ (فَأَقْبَلُوا إلَيْهِ يَزِفُّونَ).
11ـ (قَالَ أَتَعْبُدُونَ ما تَنْحِتُونَ).
12ـ (وَ اللّهُ خَلَقَكُمْ وَ ما تَعْمَلُونَ). (صافات/94ـ96).

صفحه 249

ترجمه آيات

1ـ گفتند: چه كسى اين كار را در باره خدايان ما انجام داده است؟ به راستى كه او از ستمگران است.
2ـ گفتند: از جوانى به نام ابراهيم، شنيده ايم كه به بتها بد مى گفت!
3ـ گفتند: او را در برابر ديدگان مردم حاضر كنيد تا بر اين مطلب گواهى دهند.
4ـ (ابراهيم را آوردند) گفتند: آيا اى ابراهيم تو اين كار را در حقّ خدايان ما انجام داده اى؟
5ـ گفت: بلكه بزرگ بتها اين كار را انجام داده است، از خود آنها بپرسيد اگر سخن مى گويند!!
6ـ آنان به وجدان ودرون خود بازگشتند وگفتند: شما مردم، ستمكاريد.
7ـ سپـس سر به زير افكندندو به ابراهيم گفتند: تو مى دانى كه اينها سخن نمى گويند.
8ـ ابراهيم گفت:اگر چنين است چرا خدا را رها كرده چيزهايى را كه نه به شما سود مى رسانند و نه زيان! مى پرستيد؟
9ـ واى بر شما وآنچه كه جز خدا مى پرستيد، چرا نمى انديشيد؟
10ـ وقتى آگاه شدند كه اين كار را ابراهيم انجام داده است به سرعت سراغ او رفتند.
11ـ ابراهيم گفت: چرا چيزى را كه مى تراشيد مى پرستيد.
12ـ خدا شما را واين بتهايى كه ساخته ايد، آفريده است.
هيئتى انتخاب شدند، تا از ابراهيم باز جويى كنند. ميان آنان و ابراهيم پرسشها و پاسخهايى رد و بدل شد كه به اين شرح است:
1ـ هيئت داوران:ابراهيم! آيا تو اين كار را كرده اى؟(ءَأنْتَ فَعَلْتَ هذا بِآلِهَتِنا يا إبْرَاهِيمُ).

صفحه 250
2ـ ابراهيم: بت بزرگ كرده است به عنوان شاهد از بتهاى شكسته بپرسيد اگر سخن مى گويند.(بَل فَعَلَهُ كَبيرُهُمْ هذا فَسْأَلُوهُمْ إِنْ كَانُوا يَنْطِقُونَ).
3ـ هيئت داوران سر به زير افكندند و با كمال شرمندگى به ابراهيم گفتند: تو مى دانى كه اينها سخن نمى گويند، چگونه مى گويى از خود آنها بپرسيم؟(ثُمَّ نُكسُوا عَلى رُءُوسِهِمْ لَقَدْ عَلِمْتَ ما هؤُلاءِ يَنْطِقُونَ).
4ـ ابراهيم فرصت را مغتنم شمرده براى وارد كردن آخرين ضربت تبليغى به آنان گفت:چگونه چيزى كه نه به شما سود مى رساند ونه زيان مى پرستيد ؟ اف بر شما وبر معبودهايتان چرا نمى انديشيد؟(قَالَ أَفَتَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ ما لا ينْفَعُكُمْ شَيئاً ولا يَضُرُّكُمْ أُفّ لَكُمْ وَ لِمَا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ أَفَلا تَعْقِلُونَ).
چرا بتها را مى پرستيد؟ در حالى كه شما واين بتها را كه ساخته ايد، خدا آفريده است (أتَعْبُدُونَ ما تَنْحِتُونَ * وَاللّه خلَقَكُمْ وَ ما تَعمَلُونَ).
در اينجا ابراهيم با كمال صراحت مى گويد: بتها را بت بزرگ شكسته است وبراى كلام خود قيد وشرطى اضافه نمى كند. آيا او در اين گفتار، مرتكب دروغ شده؟ يا به توريه سخن گفته است؟ يا كلام او از هيچ يك از اين دو مقوله نبوده است; زيرا راست ودروغ ويا توريه از صفات كلام متكلّم است كه مى خواهد از روى جدّ سخن بگويد، مى خواهد به طرف چيزى را تفهيم كند، امّا ابراهيم از چنين موضع سخن نمى گويد، بلكه او اين سخن را به صورت طعن وطنز گفت وخود او ومخاطب نيز مى دانستند كه او اين سخن را از روى جدّ نمى گويد.
انگيزه اين سخن اين بود كه آنان را به اعتراف وادارد، ودر پاسخ او بگويند: ابراهيم! مرد حسابى! ما را مسخره كرده اى؟! تو مى دانى اينها قادر به سخن گفتن نيستند. چگونه بگوييم بت بزرگ عامل اين كار است واينان شاهدند؟ تمام هدف ابراهيم از اين طعن آن بود كه آنان اين سخن را به زبان آورند تا ابراهيم فرصت را مغتنم بشمارد ودر اين مجمع عظيم آخرين ضربت تبليغى خود را بر آنان وارد سازد،

صفحه 251
زيرا ديگر براى ابراهيم يك چنين فرصتى به دست نمى آمد.
اين بيان مى تواند ما را از بسيارى سخنان مفسران در تفسير گفتار ابراهيم بى نياز سازد.
1ـ گاهى مى گويند: او شكستن را به بت بزرگ به طور مشروط نسبت داد نه به صورت مطلق وچون شرط محقق نبود، طبعاً نسبت نيز محقّق نخواهد شد، او گفت:(بَلْ فَعَلَهُ كَبيرُهُمْ هذا فَسْألُوهُمْ إِنْ كَانُوا يَنْطِقُونَ). ومدعى شدند كه جمله:(إنْ كانُوا يَنْطِقُونَ)قيد جمله (فَعَلَهُ كَبيرُهُمْ) است در حالى كه از نظر ادبى شرط ياد شده، قيد (فسْألُوهُمْ)است نه قيد جمله (بَلْ فَعَلهُ كبيرهُمْ) ومعناى آيه اين است:بزرگ آنها اين كار را كرده است، از آنها ( بتهاى شكسته شده) بپرسيد اگر سخن مى گويند.
روشن است كه او در نسبت دادن شكستن، به بت بزرگ قيد وشرط را به كار نبرده، بلكه شهادت آنها را، به سخن گفتن آنها مشروط دانسته است.
2ـ اهـل سنت به هنگام تفسير آيه از طريق ابو هريره از پيامبر صلَّى اللّه عليه و آله و سلَّم روايت مى كنند كه آن حضرت فرمود: ابراهيم جز سه جا دروغ نگفته است وآن سه جا عبارتند از:
الف ـ موقعى كه او را براى خروج از شهر دعوت كردند، گفت: «إِنِّى سَقِيم» من بيمارم.
ب ـ موقعى كه گفت(بَلْ فَعَلَهُ كَبيرُهُمْ هذا) بت بزرگ اين كار را كرده است.
ج ـ موقعى كه وارد مصر شد وساره را كه همسر وى بود، خواهر خود معرفى كرد; زيرا زن زيبايى بود وفرمانرواى مصر، چشم طمع به او دوخت، اگر مى دانست كه ساره زن ابراهيم است او را مى كشت. از اين جهت به ساره گفت: خود را خواهر دينى من معرفى كن.
در مورد نخست ياد آور شديم كه هيچ دليل وگواهى بر دروغ بودن گفتار

صفحه 252
حضرت ابراهيم نداريم واحتمال مى رود كه صد درصد بيمار بوده است.
در مورد دوّم روشن شد كه دروغ نگفت; زيرا دروغ مربوط به چيزى است كه در آن انگيزه جدّى در كار باشد واو نظرى جز طعن وطنز نداشت.
سوّمى نيز از ساحت بزرگمردى مانند حضرت ابراهيم به دور است. هيچ انسان غيورى ـ تا چه رسد به آن حضرت ـ در باره ناموس خود اين چنين بى مبالات نمى باشد.
اين نوع روايات را ابو هريره از امثال كعب الأحبار فرا مى گرفته ولى چون كعب، پيامبر را نديده بود، نمى توانست آنها را به پيامبر نسبت دهد، ولى ابوهريره كه سه سال واندى عصر پيامبر را درك كرده بود، بى پروا به او دروغ مى بست واين نخستين بار نيست كه يك چنين دروغى را به پيامبران نسبت مى دهد.
حضرت ابراهيم در قسمتى از گفتار خود، روى مخلوق بودن بتها تكيه كرد وگفت:(أَتَعْبُدونَ ما تَنْحِتُونَ * وَ اللّهُ خَلَقَكُمْ وَ ما تَعْمَلُونَ) خدا شما وبتهايى را كه ساخته ايد آفريده بنابر اين آفريدگار آنها شايسته پرستش است نه خود آنها.
شيخ اشعرى آيه ياد شده را گواه بر يك نظريه كلامى گرفته وآن اين است كه اعمال انسان مخلوق خداست.1
ولى آيه كوچكترين ارتباط به بحث ياد شده ندارد، زيرا مقصود از موصول (ماتَعْمَلُونَ) بتها ست، نه افعال واعمال انسان. حضرت ابراهيم در صدد بيان اين است كه بتها مخلوق خداست پس او شايسته پرستش مى باشد، نه اينكه اعمال شما مخلوق خداست، زيرا در اين صورت مضمون آيه ارتباطى به مقصود وى نخواهد داشت.
وضع دلخراش بتها كه سالهاى درازى در ساختن آن وقت صرف شده بود ودرخواست ابراهيم كه از خود آنها پرسيد چه كسى اين بلا را به سرشما آورده است؟

1 . الابانة، ص20.

صفحه 253
وآگاهى آنان از درون كه اين بتها به قدرى زبون وبيچاره اند كه حتّى نمى توانند يك كلمه سخن بگويند، آنچنان انقلابى در روح وروان آنان پديد آورد كه به يكديگر گفتند: ما ظالم وستمگريم كه اين موجودات بى ارزش را مى پرستيم نه آن كس كه آنها را شكسته است.
توضيح اينكه:آنان به هنگام روبرو شدن با وضع رقت بار بتخانه گفته بودند:(مَنْ فَعَلَ هذا بِآلِهَتِنا إِنَّهُ لَمِنَ الظَّالِمِينَ): «هر كس اين كار را انجام داده است از ستمگران است».(انبياء/59)
اين بار در مقابل منطق ابراهيم آنچنان خوار شدند كه گفتند:(فَرَجَعُوا إلى أنْفُسِهِمْ فَقالُوا إنَّكُمْ أَنْتُمُ الظَّالِمُونَ): «به وجدان خود مراجعه كردند وگفتند: حقا كه ما ستمگريم نه شكننده بتها».(انبياء/64)
چه ستمى بالاتر از اينكه يك چنين موجودات زبون وبيچاره را شريك خداى بزرگ قرار داده ودر مقابل آنها خاضع بودند.
ولى با اينكه وجدان آنان بيدار شده بود، اما به خاطر منافع مادى كه ابراهيم آن را در آيات گذشته با جمله (مودة بينكم)1 بيان كرد،مجدداً شكست خورد واين نوع رخدادها براى كسانى كه مى خواهند وجدان را جايگزين دين سازند، بسيار قابل مطالعه ووسيله عبرت است.
وجدان انسان، معلّم وپند ده خوبى است ولى در برابر عوامل ديگر چندان مقاوم نيست. تاريخ خيانتكاران، حاكى از آن است كه گاه وبيگاه وجدان سرزنشگر آنان، آنها را پند ونصيحت مى داد گر چه گاهى هم ندامت موقت وپشيمانى كوتاه به آنان دست مى داد، ولى پس از لحظاتى، كار همان كار وبرنامه همان برنامه بوده است.
اكنون ببينيم عكس العمل بت پرستان بابل در برابر منطق ابراهيم چه بود؟

1 . (إِنَّمَا اتَّخَذْتُمْ مِنْ دُونِ اللّهِ أَوثاناً مَوَدَّةَ بَيْنِكُمْ فِى الحَياةِ الدُّنْيَا). (عنكبوت/25)

صفحه 254

6

واكنش بت پرستان در برابر اين اقدام

قيام قهرمان توحيد به درهم شكستن بتها ودر محاكمه محكوم كردن عمل بت پرستان، قطعاً بدون واكنش نخواهد بود. چگونه مى شود انسانى در غياب مردم وارد معبد آنان گردد وبتهاى كوچك وبزرگ آنان را به صورت تلى از چوب شكسته، در آورد مع الوصف بدون واكنش باشد؟
گفتگوى ابراهيم با سران دادگاه، آنان را شرمنده ساخت وآنان از صميم دل فهميدند كه ابراهيم منطق قوى ونيرومندى دارد، امّا چه كنند كه محكوم حكم محيط مى باشند.
سرانجام دادگاه رأى داد كه ابراهيم بايد سوزانده شود ودر كوهى از آتش وارد شده ودود وخاكستر گردد. قرآن اين بخش از سرگذشت ابراهيم را چنين نقل مى كند:

آيات موضوع

(قَالُوا حَرِّقُوهُ وَ انْصُرُوا آلِهَتَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ فَاعِلِينَ).
(قُلْنا يا نَارُ كُونِى بَرْداً وَسَلاماً عَلى إبْراهيم).
(وَ أَرَادُوا بِهِ كَيْداً فَجَعَلْناهُمُ الأخْسَرِينَ).
(وَنَجَّيْنَاهُ وَ لُوطاً إِلَى الأرْضِ الَّتِى بَارَكْنا فِيها لِلْعالَمِينَ)(انبياء/68ـ71)
(قالُوا ابْنُوا لَهُ بُنْيَاناً فَأَلْقُوهُ فِى الجَحِيمِ).
(فَأَرَادُوا بِهِ كَيْداً فَجَعَلْناهُمُ الأسْفَلِينَ)(صافات/97ـ 98).

ترجمه آيات

1ـ گفتند: ابراهيم را بسوزانيد و بدين وسيله خدايان خود را كمك كنيد اگر

صفحه 255
مى خواهيد كارى انجام دهيد.
2ـ گفتيم:اى آتش بر ابراهيم سرد وسلامت باش.
3ـ آنان حيله ورزيدند ما هم آنها را مغلوب ساختيم.
4ـ ابراهيم ولوط رانجات داديم و آنها را به سرزمينى كه پربركت ساخته ايم فرستاديم.
5ـ گفتند: مكانى فراهم ساخته واو را در ميان دوزخ بيفكنيد.
6ـ آنان حيله ورزيدند ما آنها را مغلوب ساختيم.

ابراهيم در آتش

رأى دادگاه اين شد كه ابراهيم را به أشدّ مجازات كيفر دهند،چه مجازاتى سخت تر از اينكه دستور دادند بنايى بسازند وآن را از آتش پر كنند وبه صورت دوزخ در آورند، آنگاه ابراهيم را به ميان آن بيفكنند چنانكه مى فرمايد:
(قالُوا ابْنُوا لَهُ بُنْيَاناً فَأَلْقُوهُ فِى الجَحيمِ):«مكانى فراهم ساخته واو را در ميان دوزخ بيفكنيد».(صافات/97)
ونيز مى فرمايد:(قَالُوا حَرِّقُوهُ وَ انْصُرُوا آلِهَتَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ فَاعِلِينَ):«گفتند: ابراهيم را بسوزانيد وبدين وسيله خدايان خود را كمك كنيد اگر مى خواهيد كارى انجام دهيد».(انبياء/68)
آنان اين كار را انجام دادند، براى ساختن اين دوزخ مصنوعى، مدّتها وقت صرف كردند ودر يك اجتماع عظيم، قهرمان توحيد را روى منجنيق نشانده وبه سوى آتش هاى برافروخته كه شعله هاى آن از دور مشاهده مى شد، پرتاب كردند.
آنان چيزى را خواستند وخدا چيز ديگرى را، آنها خواستند قهرمان توحيد را بسوزانند ونداى توحيد را قطع كنند، خدا خواست آتش را بر پيامبر خود گلستان سازد ونقشه آنها را نقش بر آب كند، ابراهيم را غالب وآنان را مغلوب سازد. چنانكه مى فرمايد: (قُلْنا يا نَارُ كُونِى بَرْداً وَسَلاماً عَلى إِبْرَاهِيمَ * وَ أَرَادُوا بِهِ كَيْداً فَجَعَلْنَاهُمُ

صفحه 256
الأخْسَرِينَ):«گفتيم اى آتش بر ابراهيم سرد وسلامت باش، اّنان براى ابراهيم نقشه ريختند ولى همگان را زيانكارترين مردم قرار داديم».(انبياء/69ـ70)
وباز مى فرمايد:ـ (فَأَرَادُوا بِهِ كَيْداً فَجَعَلْناهُمُ الأسْفَلِينَ):«نسبت به ابراهيم حيله ورزيدند وما آنان را مغلوب ساختيم».(صافات/98)
لجوج ترين مردم
شايسته مردمى كه زبونى معبودهاى خود را لمس كردند ووجدان بيدار آنان به سرزنش آنها پرداخت وبا ديدگان خود ديدند كه خدا چگونه منادى توحيد را از درياى آتش نجات داد ودوزخ آنان را به گلستان تبديل كرد شايسته بود اين گروه، دست بيعت به ابراهيم داده واز آيين او پيروى كنند. چه معجزه اى چشمگير تر از اين؟ ولى تقليد كوركورانه كار خود را كرد وآنان بر عناد ولجاج خود اصرار ورزيدند وتنها كارى كه كردند ابراهيم را به حال خود واگذار نمودند. اينجاست كه ابراهيم از هدايت قوم خود مأيوس شده وتصميم گرفت كه محيط زندگى را عوض كند، شايد در مهاجرت از بابل با گروهى روبرو شود كه سخن حقّ را بشنوند.
***

7

احتجاج ابراهيم با فرمانرواى بابل

پيش از خروج او از سرزمين بابل، قرآن مناظره او را با فرمانرواى بابل ياد آور مى شود واز نظر تاريخ روشن نيست كه زمان اين مناظره كى بوده است؟ آيا پيش از تصميم آنان بر مؤاخذه ابراهيم وسوزاندن او بوده است ويا پس از آن، هر چند طبيعت جريان ايجاب مى كند كه مناظره او با ابراهيم، در زمانى رخ داده كه نام او برسر زبانها افتاده وبه دربار نمرود نيز درز كرده بود، اينك بيان اين مناظره:

صفحه 257
(فَإِنَّ اللّهَ يَأتِى بِالشَّمْسِ مِنَ الْمَشْرِقِ فَأتِ بِها مِنَ الْمَغْرِبِ فَبُهِتَ الَّذِى كَفَرَ وَاللّهُ لا يَهْدِى الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ)(بقره/258)
فرمانرواى بابل كه از نعمت ملك وفرمانروايى برخوردار بود وشايسته بود كه در مقابل اين نعمت سرتعظيم در برابر «رب الملك» فرود آورد. اما متأسفانه مست باده غرور بود وبا ابراهيم در ربوبيت خدا به مجادله برخاست وخدا مناظره آن دور ا چنين بيان مى كند:(ألَمْ تَرَ إِلَى الَّذِى حَاجَّ إِبْراهِيمَ فِى رَبِّهِ أَنْ آتَاهُ اللّهُ المُلْكَ) (بقره/258): «نديدى آن كس را كه با ابراهيم در باره پروردگار او به جدل ومجادله برخاست، آن كس كه خدا به او فرمانروايى داده بود، يعنى به جاى شكر نعمت، كفر ورزيد».
همان طور كه در گذشته ياد آور شديم مسئله خالق بودن خدا مورد اختلاف نبود وهمگان خدا را خالق مى دانستند، چيزى كه هست ابراهيم همان خداى خالق را ربّ ومدبّر كردگار نيز مى دانست. در حالى كه بابليان به ربوبيّت اجرام آسمانى واحياناً به ربوبيّت بتها كه به صورتهاى آنها بوده اند اعتقاد داشتند. فرمانرواى آنان نيز خود را «رب» معرفى مى كرد ولى در عين حال خدا را مانند ديگران ربّ الأرباب مى انگاشت.
ابراهيم در احتجاج خود مسئله حيات ومرگ را مطرح كرد وآن اينكه از ويژگيهاى پروردگار اين است كه زنده مى كند ومى ميراندومقصود او از حيات وموت، همان زندگى ومرگ طبيعى است كه انسان از دوران جنينى آغازمى كندو در پايان پيرى مى ميرد.
نمرود فوراً دست به مغالطه زد وموت وحياتى كه ابراهيم آن را از ويژگيهاى خداى جهان معرفى كرد، به گونه ديگرى تفسير نمود واز آن معناى مجازى اراده نمود وگفت:من هم زنده مى كنم ومى ميرانم.قرآن هر چند در اين مورد توضيح نمى دهد، ولى تاريخ وروايات مى گويند: او دو نفر زندانى را طلبيد يكى را آزاد كرد وديگرى را

صفحه 258
كشت. آزاد كردن را به معناى زنده كردن وكشتن را به معناى ميراندن تفسير كرد.
ابراهيم در مقابل مغالطه او چيزى نگفت. شايد پايه فهم حاضران آماده درك پاسخ ابراهيم نبود.زيرا پيداست كه كار نمرود مغالطه اى بيش نبود وموت وحياتى كه از شؤون ربوبيّت است همان موت وحيات طبيعى است، نه حيات اجتماعى به معناى آزاد كردن از بند ويا موت به معناى كشتن با ابزار خاصى.
به خاطر پايين بودن فهم حاضران، ابراهيم به مغالطه او پاسخ نگفت وگفتار خود را به شكلى ديگر آغاز كرد وگفت: پروردگار من، كردگار اين جهان است كه خورشيد را از طرف مشرق بيرون مى آورد.و اگر و اقعاً تو ربّ اين جهان هستى كار را برخلاف آن انجام بده.
در اينجا نمرود بهت زده به ابراهيم واطراف خود نگريست، ولى باز ايمان نياورد وبر كفر خود اصرار ورزيد.
ممكن است گفته شود: چرا نمرود نگفت اين كار يكسان، كار من است نه كار خداى تو؟
پاسخ آن اين است كه روشن بود، يك چنين كار مستمر تا جهان بوده واين كار ادامه داشته نمى تواند معلول اراده انسانى باشد كه چند روز است بر كرسى فرمانروايى تكته زده است واگر چنين ادعايى مى كرد، جز سخنى مسخره چيز ديگرى نبود وقرآن اين مناظره را چنين بيان مى كند.(إِذْ قَالَ إِبْراهِيمُ رَبِّىَ الَّذِى يُحْيِى وَ يُمِيتُ قَالَ أَنَا أُحْيِى وَ أُمِيتُ قَالَ إبْراهِيمُ فَإِنَّ اللّهَ يَأْتِى بِالشَّمْسِ مِنَ المَشْرِقِ فَأتِ بِها مِنَ المَغْرِبِ فَبُهِتَ الّذى كَفَرَ وَ اللّهُ لا يَهْدى القَوْمَ الظّالِمينَ)(بقره/258): «آنگاه كه ابراهيم گفت: پروردگار من كسى است كه زنده مى كند ومى ميراند (نمرود) گفت: من (نيز) مى ميرانم وزنده مى كنم، ابراهيم گفت: حقاً كه خدا خورشيد را از مشرق مى آورد، تو آن را از مغرب ظاهر كن، او در حالى كه به ربوبيّت خدا كفر مىورزيد، مبهوت گشت وخدا گروه ستمگر را هدايت نمى كند».

صفحه 259

بخش دوّم از زندگى قهرمان توحيد

مهاجرت ابراهيم به سرزمين فلسطين

با بخش نخست از زندگى ابراهيم آشنا شديم وحوادثى را كه در اين بخش رخ داده وقرآن نيز آن را مطرح كرده بود بيان كرديم. اكنون نوبت بخش ديگر از زندگى او مى رسد.
اين بخش با مهاجرت ابراهيم از بابل به سوى فلسطين آغاز مى شود وانگيزه مهاجرت او روشن است، زيرا يك فرد مصلح آنگاه كه محيط را براى افشاندن بذر تبليغ مساعد نديد، ناچار مى گردد به سرزمين مناسبترى برود، از اين رو او به قوم خود چنين خطاب مى كند:(وَ قَالَ إِنِّى ذَاهِبٌ إِلَى رَبِّى سَيَهْدينِ) (صافات/99): «من به سوى پروردگار خود مى روم، او به زودى مرا هدايت مى كند».
شايد مقصود هدايت به نقطه اى است كه در آنجا توفيق تبليغ وتأثير ممكن باشد. در آيه ديگرى مى فرمايد:(وَنَجَيّناهُ وَ لُوطاً إِلَى الأرْضِ الَّتِى بارَكْنا فيها لِلْعالَمينَ) (انبياء/71): «او ولوط را (كه ازبستگان ابراهيم بود) نجات داديم وبه سرزمينى روانه كرديم كه آنجا را براى جهانيان پربركت قرار داديم».
از اين جمله مى توان به دست آورد كه او به سوى فلسطين مسافرت كرد; زيرا قرآن از همين سرزمين، شبيه به اين جمله ياد كرده است آنجا كه در باره مسجد اقصى چنين مى گويد:(الَّذِى بَارَكْنا حَوْلَهُ)(الاسراء/1)
وباز مى فرمايد: (فَآمَنَ لَهُ لُوطٌ وَ قالَ إِنِّى مُهاجِرٌ إِلَى رَبِّى إِنَّهُ هُوَ العَزِيزُ

صفحه 260
الحَكِيمُ) (عنكبوت/26): «لوط به او ايمان آورد وگفت: من به سوى پروردگارم هجرت مى كنم، او توانا وحكيم است».
واقعاً جاى شگفت است كه قهرمان توحيد با آن صبر ومقاومت، با آن براهين متين واستوار نتوانست گروه انبوهى را به سوى خدا پرستى سوق دهد واز اينكه قرآن فقط لوط رانام مى برد، ميتوان حدس زد كه پيروان او بسيار كم واندك بوده ولوط نيز يكى از پيامبرانى است كه پيرو آيين ابراهيم بوده وهمراه او به سرزمين ديگرى كه بعداً شرح خواهيم داد مهاجرت كرده، البته ممكن است افراد انگشت شمارى نيز دعوت او را لبيك گفته باشند ولى چندان مهّم وچشمگير نبوده وگرنه قرآن از آنان ياد مى كرد.
محورهاى كلّى زندگى ابراهيم در اين بخش عبارتند از:
1ـ تولّد اسماعيل واسحاق.
2ـ تجديد بناى كعبه به كمك فرزندش اسماعيل.
3ـ آزمون بزرگ الهى.
4ـ ابراهيم واحياى مردگان.
5ـ ابراهيم ومقام امامت.
6ـ نيايشهاى ابراهيم.
7ـ اسماعيل فرزند ابراهيم.

صفحه 261

1

اسماعيل واسحاق

دو فرزند حليم وعليم ابراهيم

در قرآن، آياتى پيرامون بشارت فرشتگان به ابراهيم از تولد فرزندان حليم وعليم او سخن به ميان آمده واوصاف آنان را چنين متذكر شده است.
آيات موضوع
(وَلَقَدْ جَاءَتْ رُسُلُنا إِبْراهِيمَ بِالبُشْرى قَالُوا سَلاماً قالَ سَلامٌ فَما لَبِثَ أَنْ جَاءَ بِعِجْل حَنِيذ).
(فَلَمَّا رَأى أَيْدِيَهُمْ لاَتَصِلُ إلَيْهِ نَكِرَهُمْ وَ أَوْجَسَ مِنْهُمْ خِيفَةً قَالُوا لاتَخَفْ إِنَّا أُرْسِلْنا إلى قَوْمِ لُوط).
(وَامْرَأَتُهُ قَائِمَةٌ فَضَحِكَتْ فَبَشَّرنَاها بِإسْحقَ وَ مِنْ وراءِ إِسْحقَ يَعْقُوبَ).
(قَالَتْ يا وَيْلَتى ءَألِدُ وَ أنَا عَجوزٌ وهذا بَعْلِى شَيْخَاً إِنَّ هذا لَشَيءٌ عَجِيبٌ).
(قالُوا أَتَعْجَبينَ مِنْ أمْرِ اللّهِ رَحْمَتُ اللّهِ وَ بَرَكَاتُهُ عَلَيْكُمْ أَهْلَ البَيْتِ إِنَّهُ حَمِيدٌ مَجِيدٌ)(هود/69ـ73).
(وَلَمَّا جَاءَتْ رُسُلُنا إِبْراهِيمَ بِالبُشْرى قالُوا إِنَّا مُهْلِكُواْ أهْلِ هذِهِ القَرْيَةِ إِنَّ أهْلَها كَانُوا ظَالِمِينَ). (عنكبوت/31)
(اَلْحَمْدُ للّهِ الَّذِى وَهَبَ لِى عَلَى الكِبَرِ إِسْمَاعِيلَ وَ إِسْحَاقَ إِنَّ رَبِّى لَسَمِيعُ الدُّعاءِ). (ابراهيم/39)
(رَبِّ هَبْ لِى مِنَ الصَّالِحِينَ).

صفحه 262
(فَبَشَّرْنَاهُ بِغُلام حَلِيم). (صافات/101ـ102)
10ـ (وَبَشَّرناه بِإِسْحقَ نَبِيّاً مِنَ الصَّالِحِينَ * وَبارَكْنا عَلَيْهِ وَ عَلى إِسْحقَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِهِما مُحْسِنٌ وَ ظَالِمٌ لِنَفْسِهِ مُبِينٌ). (صافات/112ـ113)
11ـ (وَ وَهَبْنا لَهُ إِسْحقَ وَ يعْقُوبَ كُلاّ ً هَدَيْنا...). (انعام/84)
12ـ (فَلَمَّا اعْتَزَلَهُمْ وَ ما يَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ وَهَبْنا لَهُ إسْحقَ وَ يَعْقُوبَ وَ كُلاّ ً جَعَلْنا نَبيّاً). (مريم/49)
13ـ (وَوَهَبْنا لَهُ إِسْحقَ وَ يَعْقُوبَ نَافِلَةً وكُلاّ ً جَعَلْنا صَالِحِينَ).(انبياء/72)
14ـ (وَ وَهَبْنا لَهُ إسْحقَ وَيَعْقُوبَ وَجَعَلْنا فى ذُرِّيَّتِهِ النُّبُوَّةَ والكِتَابَ وآتَيْنَاهُ أَجْرَهُ فِى الدُّنْيا وَإِنَّهُ فِى الآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحِينَ). (عنكبوت/27)

ترجمه آيات

1ـ فرستادگان ما بر ابراهيم وارد شدند وبه او همراه با بشارت، سلام گفتند. او نيز به آنان درود گفت(وبراى پذيرايى) درنگ نكرد وگوساله اى بريان آورد.
2ـ وقتى ابراهيم ديد كه دست آنان به سوى غذا نمى رسد (نمى خورند)نگران گرديد ودر دل بيمناك شد. ميهمانان در مقابل احساس ابراهيم گفتند: مترس ما به سوى قوم لوط اعزام شده ايم.
3ـ (اين جمله را گفتند) وهمسر او كه ايستاده بود خنديد. ما او را به تولّد اسحاق وپس از او به تولّد يعقوب بشارت داديم.
4ـ همسر ابراهيم گفت: واى بر من آيا من در حال پيرى فرزند مى آورم، در حالى كه همسر من نيز پيرمرد است؟ اين امر شگفت آورى است.
5ـ فرستادگان (فرشتگان) گفتند: آيا از كار خدا تعجّب مى كنى؟ رحمت خدا وبركات او بر شما خانواده است، خدايى كه ستوده وبلند مرتبه است.

صفحه 263
6ـ آنگاه كه رسولان(فرشتگان) همراه با بشارت(تولّد فرزندى به نام اسحاق) به ابراهيم وارد شدند گفتند:مااهل اين سرزمين (سرزمين لوط) را نابود خواهيم كرد، مردم آنجا ستمكارند.
7ـ حمد خداى كه در دوران پيرى اسماعيل واسحاق را به من بخشيد. پروردگار من شنونده دعاست.
8ـ پروردگارا! فرزندى صالح به من عطا فرما.
9ـ ما او را به فرزندى بردبار (حليم) بشارت داديم:
10ـ به او فرزندى به نام «اسحاق» كه پيامبر واز صالحان است بشارت داديم. به او واسحاق وذريّه هر دو، بركت داديم واز ذريّه آنان برخى نيكو كار و برخى ديگر دانسته به نفس خود ستمكار شدند.
11ـ اسحاق ويعقوب را به او بخشيديم و هر يك را هدايت كرديم.
12ـ آنگاه كه ابراهيم از قوم خود واز آنچه كه جز خدا مى پرستيدند جدا شد، به او تولد اسحاق ويعقوب را بشارت داديم وهر كدام را پيامبر قرار داديم.
13ـ به او ناخواسته اسحاق و يعقوب بخشيديم وهريك را از صالحان قرار داديم.
14ـ ما به ابراهيم، اسحاق ويعقوب عطا كرديم ودر ذريه(ابراهيم) پيامبرى وكتاب را قرار داديم.وپاداش او را در اين جهان داده ودر سراى ديگر از صالحان است.

تفسير موضوعى آيات

ابراهيم در سرزمينى كه از روز نخست پربركت وپر نعمت بود، در دوران پيرى داراى دو فرزند شد; يكى به نام اسماعيل وديگرى به نام اسحاق وهر دو از پيامبران بودند واسحاق پدر يعقوب سرسلسله پيامبران بنى اسرائيل مى باشد، همچنان كه اسماعيل پدر عرب عدنانى وجدّ بزرگ پيامبر اسلام است.

صفحه 264
قرآن در اين باره مى فرمايد: (اَلْحَمْدُ للّهِ الّذى وَهَبَ لى عَلَى الكِبَرِ إسْماعيلَ وَإسْحاقَ إنّ رَبّى لَسَميعُ الدُّعاءِ).
وذيل آيه حاكى است كه او از خدا فرزندى خواسته بود وخداى هم دعاى او را بر آورد.
ويژگى اسماعيل در اين آيات اين است كه حليم وبردبار بود وصبر ومقاومت به هنگام ذبح در راه خدا نشانه بردبارى اوست; چنانكه مى فرمايد: (رَبِّ هَبْ لى مِنَ الصّالِحينَ * فَبَشّرناهُ بِغُلام حَليم):«پروردگارا فرزندان صالح به من روزى بفرما. ما او را به فرزندى بردبار بشارت داديم».(صافات/101ـ102)
آغاز اين آيه بيانگر دعاى ابراهيم است كه از خدا براى خود فرزند خواست.
امّا ويژگى اسحاق در اين آيات اين است كه نبوت در نسل او امتداد يافت; چنانكه ميفرمايد: (وَ وَهْبنا لَهُ إسْحقَ وَيَعْقُوبَ وَجَعَلْنا فى ذُرِّيَّتِهِ النُّبُوَّةَ والكتابَ وآتَيْناهُ أجْرَهُ فِى الدُّنْيا وَ إِنَّهُ فِى الآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحِينَ).
هر چند صريح آيه اين است كه نبوّت را در ذريه ابراهيم قرار داديم. ولى از اينكه در آغاز آيه از اسحاق ويعقوب نام برده گواه بر اين است كه اين ذريّه از طريق اسحاق ويعقوب سرچشمه گرفته است. لكن در عين حال مى توان از ذريّه معناى وسيعترى را اراده كرد تا آنجا كه پيامبر گرامى اسلام را نيز شامل شود كه جدّ اعلاى او اسماعيل فرزند ابراهيم است. در اين صورت مفاد آيه اين مى شود كه:ابراهيم سرسلسله جميع پيامبران پس از اوست،چه از نسل اسحاق وچه از نسل اسماعيل.
تولّد اسحاق مسلّماً پس از اسماعيل بوده است، حتّى از سياق آيات سوره صافات استفاده مى شود كه تولّد اسحاق پس از بناى كعبه وصدور فرمان ذبح اسماعيل بوده است، زيرا آنجا كه جريان ذبح اسماعيل را بيان مى كند واز ابراهيم به نيكى ياد مى نمايد ومى گويد: (وَبَشَّرْناه بِإِسْحَاقَ نَبِيّاً مِنَ الصالِحينَ)(صافات/ 112) كه او را به فرزندى به نام اسحاق كه پيامبر و از صالحان است بشارت داديم.

صفحه 265
اگر سياق آيات را حجت بدانيم ـ طبعاً حجت است مگر آنكه دليل قاطع بر خلاف آن باشد ـ تولّد اسحاق پس از سرگذشت ذبح اسماعيل بوده است.
از اين بيان روشن مى شود كه مقصود از آيه 50 سوره مريم:(فَلَمَّا اعْتَزَلَهُمْ وَ ما يَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ وَهَبْنا لَهُ إِسْحَاقَ ): «آنگاه كه ابراهيم از قوم خود و از آنچه جز خدا مى پرستيدند جدا شد به او تولّد اسحاق را بشارت داديم».
اين است كه خدا اسحاق را پس از خروج از سرزمين بابل به ابراهيم عطا فرمود. اما تفصيل آن را كه آيا بلافاصله يا پس از گذشت زمانى، خداوند به ابراهيم عطا فرمود بايد در آيات جستجو كرد.
از آيات سوره هود وعنكبوت استفاده مى شود كه تولّد او پس از نابودى قوم هود انجام گرفته است، زيرا آيات ياد شده چنين دلالت دارد كه ابراهيم ولوط با هم سرزمين بابل را ترك كردند، ابراهيم به سرزمين فلسطين ولوط به سرزمين ديگر رفت وسالها درآنجا مشغول تبليغ وهدايت قوم خود بود. آنگاه كه خدا براى سركوبى اين قوم زشتكار، فرشتگان را فرستاد تا سنگبارانشان كنند، فرشتگان در مسير خود به صورت انسان بر ابراهيم متمثل شدند وابراهيم از آنان با بريانى پذيرايى كرد، تولّد اسحاق را به وى وهمسرش ساره بشارت دادند.(آيات سوره هود69ـ73)

ذكر دونكته خارج از موضوع

1ـ چرا ابراهيم از ميهمانان (آنگاه كه از غذاى او نخوردند) آزرده شد؟ در اينجا مفسران وجوهى ذكر كرده اند كه يكى از آنها به اين شرح است:
در كتابهاى تفسير آمده:رسم مردم آن زمان اين بود، آنگاه كه ميهمانى بر كسى وارد مى شد واو از آنها پذيرايى مى كرد اگر بدون عذر ظاهرى از غذاى او نمى خورد، گواه بر اين بود كه نيّت شر وپليدى دارد وشايد ابراهيم يك چنين امرى را احساس كرد وناراحت شد.

صفحه 266
2ـ چرا همسر او با شنيدن مأموريت فرشتگان براى سركوبى قوم لوط خنديد؟ اين خنده، از روى خوشحالى نبوده است، گاهى انسان از شنيدن يك خبر وحادثه هولناك خنده به او دست مى دهد، شايد هم خنده او از روى خوشحالى بوده زيرا از اعمال منكر اين گروه آگاه بوده واز اينكه ريشه آنان قطع مى شود خوشحال گشت. در هر حال نبايد فراموش كنيم كه قرآن لفظ «أهل بيت» را در باره خانواده ابراهيم به كار مى برد ومى گويد: رحمت خدا پيوسته بر شما اهل بيت است واين رحمت پيوسته تا زمان رسول خدا كه خود از فرزندان ابراهيم است ادامه داشته است.
***

2

تجديد بناى كعبه

به كمك فرزندش اسماعيل

كعبه نخستين خانه اى است كه برا ى اهل توحيد1 ساخته شده است ودر روايات ائمه اهل بيت ـ عليهم السلام ـ آمده است كه اين خانه به وسيله آدم بنا گرديده بود وگويا در طوفان نوح آسيب ديده وابراهيم از جانب خدا مأمور گشت كه آن را تجديد بنا كند، مقدمه كار از اينجا آغاز ميشود.
ابراهيم داراى دو همسر بود. نخستين همسر او ساره است مادر اسحاق است، وى تا دوران پيرى از او داراى فرزند نبود، وقتى فرمانرواى مصر «هاجر» را كه كنيزى بود به او هديه كرد، از وى داراى فرزندى به نام اسماعيل شد. اين كار بر «ساره» گران آمد. ابراهيم به فرمان خدا هاجر وفرزند او را به سوى مكّه برد ودر همان

1 . (إِنَّ أَوَّلَ بَيْت وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِى بِبَكَةَ مبارَكاً وَهُدىً لِلْعالَمِينَ). (آل عمران/96)

صفحه 267
نقطه اى كه خانه خدا در آنجا قرار داشت ترك نمود، سرزمينى كه در آن آب وگياهى نبود، ولى چه بايد كرد فرمان الهى بود ومقام، مقام امتحان.
ابراهيم آن شخصيت با اخلاصى است كه در راه اجراى دستور خدا سر از پا نمى شناسد، البته خداى مهربان هم در همان بيابان بى آب وگياه، وسيله زندگى هر دو را فراهم ساخت.
مفسران مى نويسند:تشنگى بر اسماعيل غلبه كرد. مادر مهربان ميان دو كوه(صفا ومروه) هفت بار با كمال سرگردانى دويد، تا آبى براى كودك خود فراهم آورد; سرانجام مأيوسانه برگشت، در اين هنگام ديد آب از زير پاى اسماعيل مى جوشد. اين زن وكودك در آن سرزمين در پرتو عنايات الهى به زندگى خود ادامه دادند واسماعيل بزرگ شد ودر كنار كعبه قومى به نام «جرهم» زندگى مى كردند ودر اثر آشنايى با يكديگر گوسفندى در اختيار هاجر واسماعيل قرار دادند تا از پشم وشير آن بهره مند گردند.
آنگاه كه اسماعيل به سنين جوانى رسيد، خدا فرمان داد كه ابراهيم به سرزمين مكّه باز گردد وبه كمك فرزندش خانه توحيد را تجديد بنا كند. اينك آيات اين قسمت:

آيات موضوع

(وَإذْ بَوَّأْنا لإبْرَاهِيمَ مَكَانَ البَيْتِ أَنْ لاتُشْرِكْ بِى شَيْئاً وَطَهِّرْ بَيتِىَ لِلطَّائِفِينَ وَالقائِمِينَ وَالرُّكَّعِ السُّجُودِ).
(وَأذِّنْ فِى النّاسِ بِالحَجِّ يَأْتُوكَ رِجَالاً وَ عَلى كُلِّ ضَامِر يَأْتِينَ مِنْ كُلِّ فَجّ عَميق) (حج/26ـ27).
(وَ إذْ جَعَلْنَا الْبَيْتَ مَثابَةً لِلنَّاسِ وَ أَمْناً وَ اتّخِذُوا مِنْ مَقَامِ إبْرَاهِيمَ مُصَلًّى وَعَهِدْنا إِلَى إبْرَاهِيمَ وَإسْمَاعِيلَ أَنْ طَهِّرا بَيْتِىَ لِلطَّائِفِينَ وَالْعاكِفِينَ وَ الرُّكَّعِ

صفحه 268
السُّجُودِ) (بقره/125).
(وَ إِذْ يَرْفَعُ إبْرَاهِيمُ القَواعِدَ مِنَ الْبَيْتِ وَ إِسْمَاعِيلُ رَبَّنا تَقَبَّلْ مِنَّا إِنَّكَ أنْتَ السَّمِيعُ العَلِيمُ).
(رَبَّنَا وَ اجْعَلْنا مُسْلِمَيْنِ لَكَ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِنا أُمَّةً مُسْلِمَةً لَكَوَ أَرِنا مَناسِكَنا وَ تُبْ عَلَيْنا إنّكَ أنْتَ التّوَّابُ الرَّحيمُ).
(رَبَّنا وَ ابْعَثْ فيهِمْ رَسُولاً مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيهِمْ آياتِكَ وَ يُعَلِّمُهُمُ الكِتَابَ وَالحِكْمَةَ وَ يُزَكِّيهِمْ إِنَّكَ أنْتَ العَزِيزُ الحَكِيمُ).(بقره/127ـ129)

ترجمه آيات

1ـ بياد آر هنگامى كه جايگاه كعبه را براى ابراهيم معلوم نموديم(زيرا به وسيله حوادث، كعبه خراب شده وجاى آن دقيقاً روشن نبود) آنگاه دستور داديم كه براى من كسى را شريك قرار مده وخانه مرا براى طواف كنندگان ونمازگزاران وراكعان وساجدان پاكيزه گردان.
2ـ و در ميان مردم، براى انجام فريضه حج ندا سر ده، تا اينكه پياده يا سواره از هر نقطه دور دستى سوى تو بيايند.
3ـ به ياد آر آنگاه كه ما خانه كعبه را براى انسانها، مرجع وجايگاه امن قرار داديم (وفرمان داديم كه) از جايگاه ابراهيم براى خود جاى نماز برگزينيد وبه ابراهيم واسماعيل فرمان داديم كه خانه مرا براى طواف كنندگان ، نمازگزاران، ركوع وسجده كنندگان پاكيزه گردانيد.
4ـ به ياد آر هنگامى كه ابراهيم واسماعيل پايه هاى كعبه را بالا مى بردند ومى گفتند: خدايا اين عمل را از ما بپذير، تو شنوا ودانايى.
5ـ پروردگارا! ما را تسليم شوندگان خود وفرزندان ما را نيز امّتى مسلمان قرار بده ومراكز عبادت را بما بنما وبه سوى ما به رحمت بازگرد، تو توبه پذير ومهربانى.
6ـ پروردگارا! در ميان فرزندان ما پيامبرى برانگيز كه آيات تو را بر آنها

صفحه 269
تلاوت كند وكتاب وحكمت را به آنها بياموز وآنها را از زشتيها باز دار تو توانا وحكيم هستى.

تفسير موضوعى آيات

1ـ از مجموع ترجمه هاى آيات اهداف آنها به اين شرح روشن مى شود:
روشن مى گردد كه جايگاه كعبه در زمان ابراهيم دقيقاً مشخّص نبوده وسيل وطوفان وحوادث بنا را تخريب كرده بود. ابراهيم از طريق وحى جايگاه آن را مى شناسد.
2ـ اين بيت از نخستين روز خانه توحيد بوده است واوّلين خطابى كه به ابراهيم پس از تعيين جايگاه كعبه مى شود، خطاب «لاتشرك» است.
3ـ اين نوسازى براى مردان موحدى است كه با طواف وقيام وركوع وسجود، عبادت خدا را انجام مى دهند.
4ـ زيارت اين خانه براى تمام افراد متمكن ـ چه آنها كه سواره وچه آنها كه پياده بيايند ـ است.
واين نكات چهارگانه از آيات ياد شده استفاده مى شود:
(وَإذَْ بَوَّأْنا لإبْراهيمَ مَكانَ البَيْتِ أنْ لاتُشْرِكَ بى شَيئاً وَطَهِّرْ بَيتِىَ لِلطَّائِفينَ وَالقائِمينَ وَالرُّكَّعِ السُّجُودِ * وَأذِّنْ فِى النَّاسِ بِالحَجِّ يَأْتُوكَ رِجالاً وَ عَلى كُلِّ ضامِر يَأْتِينَ مِنْ كُلِّ فَجّ عَميق).
«به ياد آر هنگامى كه جايگاه خانه(كعبه) را براى ابراهيم معلوم نموديم(زيرا به وسيله حوادث كعبه خراب شده وجاى آن دقيقاً روشن نبود) آنگاه دستور داديم براى من كسى را شريك قرار مده وخانه مرا براى طواف كنندگان ونمازگزاران وراكعان وساجدان پاكيزه گردان ودر ميان مردم براى انجام فريضه حج ندا سر ده تا اينكه پياده يا سواره از هر نقطه دور دستى به سوى تو بيايند».(حج/26ـ27)

صفحه 270
خدا به ابراهيم دستور مى دهد كه خانه را پاكيزه گرداند (طهّرا بيتي)، احتمال دارد، مقصود اين باشد كه آن را از آلودگيهاى ظاهرى پاك كند. زيرا به مرور زمان با آمدن آب باران وسيل ووزيدن بادهاى شديد خانه خدا آلوده شده بود واحتمال دارد، مقصود تطهير معنوى باشد. يعنى خانه خدا را از بت وبت پرستى پاكيزه گردان. اگرچه در آن زمان مظاهر شركى در اطراف خانه نبود، ولى ـ مع الوصف ـ اجازه نده بعدها خانه توحيد خانه بت پرستى وشرك شود.
از اينكه در آيه ياد شده عناوين چهارگانه را در كنار هم آورده، يعنى «طائفين»، «قائمين»، «ركّع» و «سجود»، مى توان حدس زد كه بزرگترين عبادت در كنار خانه خدا همين چهار عمل است. يعنى: طواف دور خانه خدا، ايستادن براى نماز، ركوع وسجده براى خدا.
در آيه ديگر همين اهداف به گونه اى ديگر وارد شده مى فرمايد: (وَ إذْ جَعَلْنَا الْبَيْتَ مَثَابَةً لِلنّاسِ وَ أَمْناً وَ اتّخِذُوا مِنْ مَقَامِ إبْراهيمَ مُصَلًّى وَعَهِدْنا إِلى إبْرَاهِيمَ وَإِسْمَاعِيلَ أَنْ طَهِّرا بَيْتِىَ لِلطَّائِفِينَ وَالعَاكِفِينَ وَ الرُّكَّعِ السُّجُودِ):«به ياد آر آنگاه كه ما خانه كعبه را براى انسانها مرجع وجايگاه امن قرار داديم(و فرمان داديم كه) از جايگاه ابراهيم براى خود مكان نماز برگزينيد وبه ابراهيم واسماعيل فرمان داديم كه خانه مرا براى طواف كنندگان، نماز گزاران، ركوع وسجود كنندگان پاكيزه گردانند».(بقره/125)
ودر برخى از آيات، ادعيه ابراهيم 1 را كه به هنگام بناى كعبه انجام داده، ياد آور مى شود:
(وَ إذْ يَرْفَعُ إبْرَاهِيمُ القَوَاعِدَ مِنَ الْبَيْتِ وَ إسْماعِيلُ رَبَّنا تَقَبَّلْ مِنَّا إِنَّكَ أنْتَ السَّمِيعُ العَلِيمُ * رَبَّنَا وَ اجْعَلْنا مُسْلِمَيْنِ لَكَ وَ مِنْ ذُرّيَّتِنا أُمَّةً مُسْلِمَةً لَكَوَ أَرِنا مَناسِكَنا وَ تُبْ عَلَيْنا إِنَّكَ أَنْتَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ * رَبّنَا وَ ابْعَثْ فيهِمْ رَسُولاً مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِكَ

1 . دعاها ونيايشهاى ابراهيم در فصلى ديگر خواهد آمد.

صفحه 271
وَ يُعَلِّمُهُمُ الكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ يُزَكِّيهِمْ إِنَّكَ أنْتَ العَزِيزُ الحَكِيمُ): «به ياد آر هنگامى كه ابراهيم واسماعيل پايه هاى كعبه را بالا بردند ومى گفتند: خدايا! اين عمل را از ما بپذير، تو شنوا ودانايى. پروردگارا! ما را تسليم شوندگان خود وفرزندان ما را نيز امّتى مسلمان قرار بده ومراكز عبادت را به ما بنما وبه سوى ما به رحمت باز گرد، تو توبه پذير ومهربانى. پروردگارا! در ميان فرزندان ما پيامبرى برانگيز كه آيات تو را بر آنان تلاوت كند وكتاب وحكمت را به آنها بياموزد وآنها را از زشتى ها باز دارد. تو توانا وحكيم هستى».(بقره/127ـ 129)
اين دعاى اخير ابراهيم آنگاه مستجاب شد كه پيامبر گرامى با قرآن وحكمت به سوى فرزندان اسماعيل آمد ودر حقيقت پدر وپسر از مبشران آيين محمّدى صلَّى اللّه عليه و آله و سلَّم بوده واز همان زمان آمدن او را بشارت مى دادند وشكى نيست كه اين نوع دعاها به الهام الهى صورت گرفته است.
در عظمت مقام ابراهيم همين بس كه جايگاه او مركز عبادت خدا معرفى مى شود وقرآن دستور مى دهد در همانجا نماز گزارده شود:(وَ اتَّخِذُوا مِنْ مَقَامِ إبْرَاهِيمَ مُصَلًّى) (بقره/125) وباز مقام ابراهيم به عنوان آيتى از آيات الهى معرفى مى شود، چنانكه مى فرمايد:(فيهِ آيَاتٌ بَيِّناتٌ مَقامُ إبْرَاهِيمَ) (آل عمران/97) حالا مقصود از مقام ابراهيم چيست،؟ظاهراً مقصود همان سنگى است كه اثر پاى ابراهيم در آن ديده مى شود. طبعاً مقام ابراهيم يكى از آيات است وآيات ديگر، همان «حجر الأسود»، «حطيم» 1، «عرفات»،«مشعر» و«منى» مى باشند.
ودر طهارت «هاجر» نيز همين بس كه خدا جايگاه رفت وآمد او را كه براى پيدا كردن آب صورت گرفت، محل عبادت قرار داده وفرمود: زايران خانه خدا ميان دو

1 . مقصود از حطيم، مابين حجر الأسود ودرب كعبه است وعلّت اينكه آنجا را حطيم مى گويند، اين است كه چون آنجا موضع فشار است وافرادى كه به زيارت خانه خدا مشرف شده اند، اين مطلب را به روشنى درك مى كنند.

صفحه 272
كوه صفا ومروه، به نوبت شوط نمايند.1.
***

3

ابراهيم وامتحان بزرگ الهى

آيات موضوع

(فَبَشَّرْناهُ بِغُلام حَليم).
( فَلَمَّا بَلَغَ مَعَهُ السَّعْىَ قَالَ يا بُنَيَّ إِنِّى أَرى فى الْمَنَامِ أنِّى أَذْبَحُكَ فَانْظُرْ ماذا تَرى قالَ يا أَبَتِ افْعَلْ ما تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِى إِنْ شَاءَ اللّهُ مِنَ الصَّابِرِينَ).
(فَلَمّا أَسْلَما وَتَلَّهُ لِلْجَبِينِ).
(وَ نادَيْناهُ أنْ يا إبْرَاهِيمُ).
(قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْيا إِنَّا كَذلِكَ نَجْزِى المُحْسِنِينَ).
(إِنَّ هذا لَهُوَ البَلاؤُاْ المُبِينُ).
(وَفَدَيْناهُ بِذِبْح عَظِيم).
(وَ تَرَكْنا عَلَيْهِ فِى الآخِرِينَ)(صافات/101ـ 108).

ترجمه آيات

1ـ او را به فرزندى بردبار بشارت داديم.
2ـ هنگامى كه به سنّ بلوغ رسيد و با او به كار وكوشش پرداخت، گفت: اى فرزندم! من در خواب ديدم كه تو را در راه خدا قربانى مى كنم،

1 . (إنَّ الصّفا والْمَروَةَ مِنْ شَعائرِاللّهِ فَمَنْ حَجَّ البَيْتَ أوِ اعْتَمَرَ فَلا جُناحَ عَلَيْهِ أْن يَطَّوَّفَ بِهِما). (بقره/158)

صفحه 273
بنگر تا چه مى انديشى؟گفت: پدرجان آنچه را كه مأمورى انجام ده، به خواست خدا مرا از صابران مى يابى!.
3ـ آنگاه كه پدر وپسر آماده شدند وابراهيم جبين اسماعيل را بر خاك نهاد.
4ـ ندا آمد اى ابراهيم!
5ـ به آنچه كه در خواب ديدى عمل كردى ما نيز اين چنين نيكو كاران را پاداش مى دهيم.
6ـ اين امتحان بزرگ وآشكارى است.
7ـ وذبح بزرگى را فداى او كرديم.
8ـ ونام نيك براى او در امّتهاى بعدى باقى نهاديم.

تفسير موضوعى آيات

آزمونهاى عادى براى به دست آوردن شايستگى هاى افراد صورت مى گيرد، در حالى كه آزمونهاى الهى براى اهداف ديگرى است. او از وضع بندگان در گذشته وآينده وپايه لياقت وشايستگى آنان كاملاً آگاه است، از اين رو براى امتحان او، انگيزه يا انگيزه هاى ديگرى وجود دارد كه يكى از آنها، رسانيدن بندگان قابل وشايسته به مراحلى از كمال است، تا شايستگى هايى كه به صورت قوّه وتوان در نهاد بندگان است به حدّ فعليّت برسد.
اخلاص و فداكارى در ابراهيم به صورت قوّه وقابليّت وجود داشت، ولى اين توان از طريق آمادگى بر ذبح فرزند دلبند خود به خاطر امر خدا به عاليترين درجه فعليّت رسيد. از اين جهت خداوند به ابراهيم فرمان داد كه فرزند خود را در راه خدا ذبح كند، و او نيز جريان را با فرزندش در ميان نهاد وهر دو پذيرا شدند واز اين طريق پدر وپسر اخلاص خود را نسبت به فرمانهاى خدا به منصِّه ظهور رسانيدند.
در آيات قرآن اشاراتى بر اين انگيزه است كه در بخش نخست اين مجموعه در

صفحه 274
بحث آزمايشهاى الهى از آنها ياد كرديم1 ودر سخنان امير مؤمنان نيز اشاره به اين انگيزه هست كه ميفرمايد: «وَإِنْ كَانَ سُبْحَانَهُ أعْلَمُ بِهِمْ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَ لكِنْ لِتظهر الأفعال الّتى بِها يَسْتَحِقُّ الثّواب والعِقاب».2 «اگر چه خدا انسان را بهتر از خود او مى شناسد ولكن براى اينكه افعالى كه ملاك پاداش وكيفر است آشكار سازد، آنان را در بوته امتحان قرار مى دهد».
البتّه انگيزه آزمونهاى الهى منحصر به بارور كردن استعدادها وتبديل توانها به شدنها نيست، بلكه در اين مورد انگيزه هاى ديگرى، نيز حاكم است كه تفصيل آن را در بخش نخست اين مجموعه بيان كرده ايم. ولى انگيزه در فرمان ذبح اسماعيل، همين بوده است ولذا وقتى به سرحدّ آمادگى رسيد وخواست ذبح را انجام دهد، خطاب آمد كه: كافى است تو به رؤياى خود تحقّق بخشيدى، يعنى آنچه كه مى خواستم انجام گرفت، از اين طريق اخلاص خود را در راه خدا ثابت كردى. اينك آيات اين قسمت:
(رَبِّ هَبْ لى مِنَ الصّالِحِينَ * فَبَشَّرْناهُ بِغُلام حَلِيم)(صافات/100ـ 101).
(فَلَمَّا بَلَغَ مَعَهُ السَّعىَ قَالَ يا بُنَيَّ إِنِّى أَرَى فِى المَنامِ أَنِّى أَذْبَحُكَ فَانْظُرْ ما ذا تَرى قَالَ يا أَبَتِ افْعَلْ ما تُؤمَرُ سَتَجِدُنِى إِنْ شَاءَ اللّهُ مِنَ الصَّابِرِينَ * فَلَمَّا أسْلَما وَتَلَّهُ لِلْجَبِينِ * وَ نادَيْناهُ أَنْ يا إبْرَاهِيمُ * قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْيا إِنَّا كَذلِكَ نَجْزِى الْمُحْسِنِينَ * إِنَّ هذا لَهُوَ البَلاؤُاْ الْمُبِينُ * وَفَدَيْناهُ بِذِبْح عَظِيم * وَ تَرَكْنا عَلَيْهِ فِى الآخِرِينَ * سَلامٌ عَلَى إبْرَاهِيمَ * كَذلِكَ نَجْزِى الْمُحْسِنِينَ * إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا المُؤْمِنِينَ * وَبَشَّرناهُ بِإِسْحقَ نَبِيّاً مِنَ الصَّالِحِينَ)(صافات/102ـ112): «پروردگارا! فرزندى صالح به من عطا بفرما. او را به فرزندى بردبار، بشارت داديم. هنگامى كه به سنّ بلوغ رسيد و با او به كار و كوشش پرداخت(بزرگ شد وتوانست همراه پدر كار كند ودر حقيقت عصاى دست

1 . منشور جاويد،ج1، 150ـ171.
2 . نهج البلاغه، كلمات قصار، شماره 93.

صفحه 275
او باشد) به او گفت: فرزندم!من در خواب ديدم كه تو را در راه خدا قربانى مى كنم، بنگر تا چه مى انديشى؟ گفت: پدر جان! به آنچه مأمور شده اى عمل كن، مرا به خواست خدا به زودى از صابران مى يابى. آنگاه كه پدر وپسر آماده شدند وابراهيم جبين اسماعيل را بر خاك نهاد، ندا آمداى ابراهيم! به آنچه در خواب مأمور بودى عمل كردى، مانيز اين چنين نيكو كاران را پاداش مى دهيم. اين امتحان بزرگ وآشكارى است وذبح بزرگى را فداى او كرديم ونام نيك براى او در امّتهاى بعدى باقى نهاديم».
در آيه نخست اين نوجوان با صفت «حليم» توصيف شده است وعلّت آوردن اين صفت در ميان اوصاف ديگر آمادگى او براى قربانى شدن در راه خدا بود، چنانكه مى فرمايد:(فَبَشّرناهُ بِغُلام حَليم).
ابراهيم هنگامى مأمور به قربانى كردن اسماعيل شد كه او نوجوانى بود و مى توانست مانند پدر كار كند وآمادگى براى قربانى نمودن چنين فرزندى، دليل بر اخلاص اوست; چنانكه مى فرمايد:(فَلَمّا بَلَغَ مَعَهُ السَّعْىَ).
از آيات ياد شده استفاده مى شود كه خواب پيامبران همگى جنبه الهى و واقعى دارد ودر حقيقت خواب آنان جزئى از نبوّت آنهاست واو در خواب، ذبح اسماعيل را ديد وفهميد مأمور است كه به آن تحقّق بخشد; چنانكه مى گويد: (يابُنَيَّ إِنِّى أَرَى فِى المَنامِ أَنِّى أَذْبَحُكَ ) وكلمه «ارى» حاكى از اين است كه بيش از يك بار ذبح او را در خواب ديده بود وگرنه مى گفت:«إنّى رأيت».
آنگاه خواب خود را با فرزندش در ميان نهاد واز او خواست، تا اظهار نظر كند، او نيز آمادگى خود را مثل پدر اعلام داشت; چنانكه مى گويد:(...أَذْبَحُكَ فَانْظُرْ ما ذَا تَرى قَالَ يا أبَتِ افْعَلْ ما تُؤمَرُ سَتَجِدُنى إنْ شَاءَ اللّهُ مِنَ الصَّابِرِينَ).
ابراهيم صورت فرزند خود را بر خاك نهاد، تا بتواند مراسم ذبح را انجام دهد وقرآن اين حقيقت را با اين جمله بيان مى كند:(وَتَلَّهُ للجَبِين)ومقصود از جبين در

صفحه 276
اينجا دو طرف پيشانى است واز اينكه كلمه «تلّهُ» به كار برده است معلوم مى شود كه صورت او را بر نقطه بلندى نهاد.1
از آنجا كه هدف واقعى، ذبح اسماعيل نبود، بلكه هدف آماده شدن پدر وپسر بر چنين عمل بود واين هدف تحقّق يافت، خطاب آمد كه تو به مأموريّت خود تحقّق بخشيدى چنانكه مى گويد:(وَ نادَيْناهُ أَنْ يا إبْرَاهِيمُ * قَدْ صَدَّقْتَ الرؤْيا إِنَّا كَذلِكَ نَجْزِى المُحْسِنِينَ).
قرآن اين دستور را يك امتحان آشكار مى شمارد ومى گويد:(إِنَّ هذا لَهُوَ البَلاؤُاْ المُبِين) ودر برخى از آيات ياد آور مى شود كه ما ابراهيم را با چند مطلب آزموديم. چنانكه مى فرمايد:(وَإذِ ابْتَلى إبْرَاهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِمات فأَتَمَّهُنَّ). (بقره/124): «آنگاه كه ابراهيم را با چند مطلب آزموديم واو آنها را كاملاً به پايان رساند».
از اينكه در داستان ذبح جمله:(إِنَّ هذا لَهُوَ البَلاؤُاْ المُبِينُ) به كار رفته ودر آيه سوره بقره جمله:(وإِذِ ابْتَلى )وارد شده است، مى توان به روشنى به دست آورد كه يكى از آن موارد (كلمات) كه ابراهيم به وسيله آن در بوته آزمايش قرار گرفت همان آمادگى به ذبح فرزندش بود.
در اينجا مفسّران وبرخى از علماى اصول بحثهايى دارند كه طرح گسترده آن براى ما لزومى ندارد وآن اينكه:آيا او مأمور به مقدّمات بوده است؟ در اين صورت نسخى صورت نگرفته است ويا مأمور به ذبح بوده؟ كه در اين صورت فرمان خدا با آمادگى او منسوخ گشته است. ولى برخى مى گويند كه او به خود مقدّمه مأمور بوده به گواه اينكه با انجام مقدّمات خطاب آمد:(قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْيا) يعنى نسخى

1 . راغب در مفردات مى گويد: تلّ در لغت عرب نقطه بلندى است واگر فعلى از آن گرفته شود،مانند «تلّه» به معنى «افكندن بر روى بلندى» مى باشد ومعناى آيه اين است كه صورت او را بر روى نقطه بلندى نهاد.

صفحه 277
صورت نگرفته است وبرخى ديگر مى گويند: به خود ذبح مأمور بود، به گواه اينكه ابراهيم مأمور شد به جاى اسماعيل، حيوانى ذبح كند چنانكه مى گويد:(وَفَدَيْناهُ بِذِبْح عَظيم) ممكن است گفته شود كه او در واقع مأمور به انجام مقدّمات بود، ولى در ظاهر مأمور بود كه فرزند خود را در راه خدا قربانى كند وچون اين كار انجام نگرفت، خدا براى تكميل برنامه او گوسفندى فرستاد، تا به جاى اسماعيل قربانى كند.چنانكه مى فرمايد:(وَفَدَيْناهُ بِذِبْح عَظيم) ذبح بزرگى را فداى او كرديم. حال، اين عظمت ازآنِ مذبوح بوده؟! ويا اينكه قربانى، يك قربانى بزرگ به شمار مى رفته است؟ ويا خود عمل كه در راه خدا انجام شده داراى چنين مقام ومنزلت بوده است، بنابر احتمال اوّل ذبح به معناى مذبوح وبنابر احتمال دوّم به معناى مصدرى يعنى ذبح كردن است.
فدا كارى ابراهيم به قدرى قابل ستايش است كه قرآن ياد آور مى شود كه ما نام نيكى از او در ميان امّتهاى بعدى قرار داديم. آنگاه بر ابراهيم درود مى فرستد ومى گويد:(وَ تَرَكْنا عَلَيْهِ فِى الآخِرينَ* سَلامٌ عَلَى إِبْرَاهِيمَ* كَذلِكَ نَجْزِى المُحْسِنِينَ)و آنجا كه ندا مى آيد كه به مأموريت خود جامه عمل پوشاندى نيز مى گويد:(كَذلِكَ نَجْزِى المُحْسِنينَ)هدف از اين تكرار چيست؟
شايد هدف از آوردن اين جمله بعد از خطاب (قد صدّقتَ الرُؤيا)اين است كه ما به نيكو كاران از اين طريق پاداش مى دهيم، يعنى آنان را در بوته امتحان قرار داده آنگاه كه استعداد شايستگى خود را اظهار كردند وشايسته پاداش شدند، پاداش مى دهيم.
ولى مقصود از اين جمله پس ازجمله (وَتَرَكْنا عَلَيْهِ فِى الآخِرينَ)اين است كه با اين شيوه (ونام ونشان او در ميان امّتها قرا رداديم) نيكو كاران را پاداش مى دهيم.
با ملاحظه مجموع آيات روشن مى شود كه ذبيح در قرآن همان اسماعيل است نه اسحاق، بر خلاف آنچه كه تورات كنونى ويهود مى گويند. زيرا قبل از بيان

صفحه 278
داستان ذبح اسماعيل مى گويد:(فَبَشَّرناهُ بِغُلام حَليم) سپس جريان مأموريّت ابراهيم را به ذبح اين غلام حليم ياد آور مى شودودر آخر داستان آنگاه كه ابراهيم با سرافرازى ازاين امتحان بيرون مى آيد، به او بشارت مى دهد كه خدا به تو فرزندى به نام اسحاق كه از پيامبران است خواهد داد; چنانكه مى گويد:(وَبَشّرناهُ بِإسحقَ نَبيّاً مِنَ الصَّالِحينَ) در اين صورت آن غلام حليمى كه به قربانگاه منى برده شد، طبعاً غير از اسحاق است كه پس از اين جريان به تولّد او بشارت داده شده وچون قرآن از ابراهيم بيش از دو فرزند نام نمى برد، طبعاً آن فرزند ذبيح، اسماعيل خواهد بود.
از پيامبر گرامى نقل شده كه مى فرمود:«أنَا ابنُ الذَّبيحين»: «من فرزند دوذبيح هستم» كه يكى اسماعيل وديگرى عبداللّه پدر گرامى پيامبر است وعبداللّهنيزسرگذشت مشابهى با اسماعيل داشت كه مشروح آن را در فروغ ابديّت مى خوانيد.1
***

4

ابراهيم واحياى مردگان

مفسّران اسلامى نقل مى كنند كه ابراهيم از كنار دريايى مى گذشت، مردارى را ديد كه در كنار دريا افتاده قسمتى از آن در دريا وقسمت ديگر در بيرون از آن است وحيوانات دريايى وخشكى از دو طرف به آن هجوم آورده آن را مى خورند واجزاى بدن او متفرّق مى گردد.
ديدن اين منظره او را به فكر مسئله رستاخيز انداخت كه چگونه انسان مرده كه اجزاى آن بسان اين مردار در جهان متلاشى مى گردد، بار ديگر زنده مى شود.

1 . فروغ ابديّت،1/95 و نيز به سيره ابن هشام 1/153 مراجعه شود.

صفحه 279
از اين جهت از خداوند درخواست كرد كه كيفيّت احياى مردگان را پس از متلاشى شدن اجزاى آنها براى او بنماياند. اينك آيات اين بخش:

آيه موضوع

(وَ إذْ قَالَ إبْرَاهيمُ رَبِّ أَرِنى كَيْفَ تُحْيِى المَوتى قَالَ أَوَ لَمْ تُؤْمِنْ قالَ بَلى وَلكِنْ لِيَطْمَئِنَّ قَلْبى قَالَ فَخُذْ أَرْبَعَةً مِنَ الطَّيْرِ فَصُرْهُنَّ إِلَيْكَ ثُمَّ اجْعَلْ عَلَى كُلِّ جَبَل مِنْهُنَّ جُزْءاً ثُمَّ ادْعُهُنَّ يأْتِينَكَ سَعْياً واعْلَمْ أَنَّ اللّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ). (بقره/260)

ترجمه آيه

به ياد آر هنگامى كه ابراهيم گفت: پروردگارا! به من نشان بده كه چگونه مردگان را زنده مى كنى؟(خداوند) گفت: مگر ايمان نياورده اى؟!ابراهيم گفت: چرا ولى مى خواهم دلم (با مشاهده آن) آرام بگيرد. گفت: چهار پرنده را بگير و در حالى كه با تو انس گرفته اند ذبح كن(سپس آنها را قطعه قطعه نما و در هم بياميز) وهر جزئى از آنها را سر كوهى بگذار، پس آنها را بخوان (خواهى ديد كه آنها زنده شده)وشتابان به سوى تو مى آيند، به راستى كه خداوند قادر وحكيم است.
شكّى نيست كه ابراهيم خليل از طريق عقل ووحى، از وجود رستاخيز آگاه بود وبه آن كاملاً ايمان واعتقاد داشت، ولى براى رفع خطورهاى ذهنى كه گاهى اصحاب يقين را نيز زجر وآزار مى دهد از خدا خواست كه منظره احياى مردگان را با ديدگان خود مشاهده نمايد تا يقين وى به صحّت رستاخيز به حدّ اعلى برسد وبه اصطلاح «علم اليقين» او به «عين اليقين» تبديل شود.
قرآن مجيد، درخواست ابراهيم وپاسخ خداوند را به او طى آيه(260) سورهب

صفحه 280
قره نقل مى كند، اينك متن آيه:(وَ إذْ قَالَ إبْرَاهِيمُ رَبِّ أَرِنِى كَيْفَ تُحْيِى المَوْتى قَالَ أوَ لَمْ تُؤمِنْ قالَ بَلى وَ لكِنْ لِيَطْمَئِنَّ قَلْبى): «به ياد آر هنگامى كه ابراهيم گفت: پروردگارا! به من نشان بده كه چگونه مردگان را زنده مى كنى؟(خداوند) گفت: مگر ايمان نياورده اى؟! ابراهيم گفت: چرا ولى مى خواهم دلم آرام بگيرد(وخطورهاى زجر ده بر طرف شوند).
جمله:(وَ لكِنْ لِيَطْمَئِنَّ قَلْبى) بيانگر همان نكته اى است كه ياد آور شديم وآن اينكه چه بسا در قلب دارندگان ايمان ويقين به پديده اى، خطورهايى پديد مى آيد كه محو آنها جز با رؤيت پديده امكان پذير نيست.
اكنون ببينيم كه خداوند چگونه به او دستور مى دهد:
(قَالَ فَخُذْ أَرْبَعَةً مِنَ الطَّيْرِ فَصُرْهُنَّ إليكَ ثُمَّ اجْعَلْ عَلَى كُلِّ جَبَل منِْهُنَّ جُزْءاً ثُمَّ ادْعُهُنَّ يأْتِينَكَ سَعياً واعْلَمْ أَنَّ اللّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ).(خداوند) گفت: چهار پرنده را بگير و در حالى كه با تو انس گرفته اند، ذبح كن(سپس آنها را قطعه قطعه نما و در هم بياميز) وهر جزئى از آنها را بر كوهى بگذار، پس آنها را بخوان(خواهى ديد كه آنها زنده شده) و شتابان به سوى تو مى آيند، به راستى خداوند قدرتمند وحكيم است(هم از ذرات بدن پرندگان آگاه است وهم بر گرد آورى آنها توانايى دارد).
شأن نزولى كه در آغاز بحث نقل كرديم وهمچنين دستورى كه خداوند به ابراهيم مى دهد تا چهار مرغ را به شرح ياد شده ذبح كند، مى رساند كه هدف ابراهيم تنها مشاهده احياى مرده نبوده وگرنه كافى بود كه مرده اى را زنده كند بدون آنكه ابراهيم را به انجام اين مقدّمات تكليف كند.
بلكه هدف مشاهده باز گشت اجزاى بدن هر حيوانى به بدن اصلى خود بود، از اين جهت مأمور شد كه پرندگان متعدّدى را ذبح كند وآنها را به هم بياميزد.
اين هدف در صورتى عملى مى گرددكه پرندگان از انواع مختلف باشند، زيرا در غير اين صورت هدف كه بازگشت اجزاى هر يك به بدن اصلى خود بود، تأمين

صفحه 281
نمى گرديد، از اين رو در روايات وارد شده است كه اين چهار مرغ، عبارت بودند از: طاووس، كبوتر، خروس وكلاغ كه هر كدام، مظهر صفات وروحيات خاصّى مى باشند. طاوس مظهر خود نمايى وخروس مظهر تمايلات شديد جنسى، كبوتر مظهر بازيگرى وكلاغ مظهر ذكاوت وهوش.

پاسخ به يك پرسش:

1ـ گاهى گفته مى شود:هرگز از آيه استفاده نمى شود كه خداوند به ابراهيم دستور ذبح مرغان را داده باشد، زيرا لفظ:(فصرهنّ) هر چند به معناى قطع كردن آمده است، ولى در اينجا مقصود متمايل ساختن ومأنوس گردانيدن است، به گواه اينكه پس از لفظ «فصرهنَّ» لفظ«إليكَ» به كار رفته است واين لفظ با معناى دوّم مناسب است، نه معناى اوّل، در اين صورت مفاد آيه دگرگون مى گردد ومقصود اين مى شود كه اين چهار مرغ را بگيرد وآنها را با خود مأنوس بسازد وهر كدام را در حالى كه زنده اند، بر سركوهى بگذارد وسپس آنها را بخواند تا به سوى او آيند; يعنى چنانكه دعوت تو از آنها سبب مى شود كه آنها از جاى خود حركت كنند وبه سوى تو بيايند همچنين دعوت خدا در روز رستاخيز از مردگان سبب مى شود كه اجزاى پراكنده مردگان گرد هم بيايند وبه صورت انسان كامل گام در محشر بگذارند.
سهولت اين كار براى خدا به آسانى دعوت تو از مرغان وآمدن آنها به سوى تو است.1

پاسخ:

اين تفسير از جهاتى مردود است:
1ـ ابراهيم خليل خواهان مشاهده ورؤيت احياى مردگان بود، تا هر نوع

1 . المنار،عبده، ج3،ص54ـ56.

صفحه 282
خطورهاى خلاف را از خانه دل براند واين مطلب جز با نشان دادن احياى مردگان امكان پذير نبود، او هرگز تشبيه وتمثيل و اينكه دعوت خدا از مردگان بسان دعوت تو از مرغان پراكنده وآمدن آنها به سوى تو است، دردى را دوا نمى كند قدرت اين تشبيه، بالاتر از وحى الهى نيست كه وى از آن راه، به صحّت رستاخيز يقين وايمان پيدا كرده بود.
2ـ اگر معناى آيه اين است كه هر يك از چهار مرغ را به صورت زنده سركوهى قرار دهد، سپس آنها را بخواند پس چرا مى فرمايد:(ثُمَّ اجْعَلْ عَلى كُلِّ جَبَل مِنْهُنَّ جُزْءاً): «سر هر كوهى جزئى از آنها را قرار بده»، بلكه بايد بگويد: «ثمّ اجعل على كل جبل منهنّ واحِداً». سر هر كوهى يكى از آنها را قرار بده.
لفظ «جزء» حاكى از آن است كه وى مرغها را به هم آميخته بود وآميختگى جز با سر بريدن وقطعه قطعه كردن وآميختن آنها به هم امكان پذير نيست.
3ـ لفظ «فصرهنّ» در لغت عرب به معناى قطع كردن نيز آمده است ولفظ «اليك» حاكى است كه اين لفظ علاوه بر آن، متضمّن معناى ديگرى از قبيل مأنوس كردن ومتمايل ساختن نيز هست. گويى معناى جمله اين است كه آنها را همراه با مأنوس ساختن به خويش، بكش وسرهاى آنها را ببر.
از اين بيان روشن مى گردد كه خداوند بزرگ در روز رستاخيز اجزاى بدن هر انسانى را هر چند جزو بدن انسان ويا حيوان ديگرى شده باشد، به بدن اصلى باز مى گرداند وانسان كاملى را مى آفريند واختلاط اجزا، مانع از بازگشت هر جزئى به بدن اصلى نمى گردد.
اتّفاقاً چيزى كه از قلب ابراهيم خطور كرد همين بود، وى ديد كه مردارى كه نيمى از آن در دريا ونيمى ديگر در خشكى است، مورد هجوم دسته اى از حيوانات دريايى وخشكى قرار گرفته است به طورى كه پس از اندكى، بدن مردار جزو بدن اين حيوانات خواهد شد. در اين موقع ابراهيم خواست نحوه بازگشت عضوى از

صفحه 283
حيوانات را به بدن اصلى، با ديدگان خود مشاهده نمايد، از اين رو با بريدن سرهاى چهار مرغ وقطعه ـ قطعه كردن وبه هم آميختن اجزاى آنها، مسئله را مجسّم كرد واز مشاهده، إحيا وباز گشتن عضو هر حيوانى به بدن اصلى خود، به چنين خطورى خاتمه داد.
***

5

ابراهيم ومقام امامت

ابراهيم آن مرد بزرگ پس از آزمون يا آزمونهاى بسيار، مورد لطف الهى قرار گرفت وخطاب آمد كه خدا مى خواهد تو را امام مردم قرار دهد.او از خدا خواست كه اين فيض را در ذريه او نيز ادامه دهد; خطاب آمد كه اين مقام از آنِ ظالمان وستمگران نيست وقرآن از اين مقام رفيع، در يك آيه حكايت مى كند:

آيه موضوع

(وَإِذِ ابْتَلى إبْرَاهِيمَ رَبُّهُ بِكَلِمات فَأتَمَّهنَّ قَالَ إِنِّى جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَاماً قَالَ وَمِنْ ذُرِّيَّتِى قالَ لا يَنَالُ عَهْدِى الظَّالِمِينَ).(بقره/124)

ترجمه ا يه

آنگاه كه پروردگار ابراهيم، او را با پاره اى از تكاليف آزمود واو آنها را به پايان رسانيد (واز عهده امتحان به خوبى بر آمد) به او خطاب شد كه: تو را برا ى مردم امام قرار مى دهم; ابراهيم پرسيد آيا اين مقام به فرزندانم نيز خواهد رسيد؟ خدا گفت: عهد من به ستمگران نمى رسد.

صفحه 284

تفسير موضوعى آيه

در تفسير اين آيه نكاتى است كه به اين شرح به آنها اشاره مى كنيم:

1 ـ مقصود از كلمات چيست؟

هر چند «كلمه» در لغت عرب به لفظى مى گويند كه بر معنايى دلالت كند، ولى گاهى همان لفظ در اين زبان در مورد اشياى خارجى نيز به كار مى رود مانند:(قُلْ لَوْ كَانَ الْبَحْرُ مِداداً لِكَلِمَاتِ رَبِّى لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ أنْ تَنْفَدَ كَلِمَاتُ رَبِّى وَلَو جِئْنا بِمِثْلِهِ مَدَداً).(كهف/109). «بگو: اگر آب دريا مركب شود براى نوشتن كلمات پروردگار من، آب دريا پايان مى پذيرد پيش از آنكه كلمات پروردگار من، پايان پذيرد. اگر چه از آب دريايى ديگر مانند آن كمك بگيرند».
در اين جا مقصود از «كلمات»، همان مخلوقات خداست كه صفحه وجود را تشكيل داده است. بر اين اساس كلمات در آيه مورد بحث پاره اى از امورى است كه خدا ابراهيم را با آنها آزمود.
در قرآن هر چند اين كلمات به صورت روشن بيان نشده است ولى درگذشته گفتيم كه يكى از امورى كه ابراهيم با آن در بوته آزمايش قرار گرفت، مسئله ذبح فرزندش بود. اگراز آن بگذريم، مى توان گفت قيام ابراهيم براى شكستن بتها وآمادگى او براى هر نوع واكنش كه سرانجام منتهى به آتش افكندن او شد، نيز يكى از ديگر مصداقهاى اين كلمات مى باشد. همچنين يكى از آنها تصميم گيرى او بر جدا كردن همسر وفرزند خويش وسكنى دادن آنها در سرزمينى كه در آن آب وگياه نبود، مى باشد. اين امور وامثال آن كه مواد امتحان ابراهيم بود، او را به صورت طلاى ناب در آورد، طلايى كه در اثر سوختن در كوره آتش به صورت طلاى خالص در مى آيد. ابراهيم آن خاك طلايى است كه بايد به مرور زمان، خلوص خود را بيشتر

صفحه 285
نشان دهد وچيزى در آفرينش او جز اخلاص در راه خدا ديده نشود واين كمال، جز از طريق تلاشها، كوششها، رنجها وبلاها به دست نمى آيد، تو گويى اين رنجها كوره آتش است كه ناخالصيها را از وجود انسان دور مى سازد واو را سرانجام به صورت طلاى ناب در مى آورد.

2ـ مقصود از «اماماً» چيست؟

اين آيه از دوران خاصى، از حيات ابراهيم سخن مى گويد كه او در آن زمان به مقام نبوت ورسالت رسيده وداراى ذريّه وفرزند شده بود. قطعاً اين منزلت كه خدا آن را به وى به خاطر موفقيت در امتحان، اعطا مى كند; مقام ومنزلتى غير از نبوت ورسالت خواهد بود. كسانى 1 كه اين منزلت را به يكى از اين دو مقام تفسير كرده اند، از تاريخ زندگى ابراهيم ناآگاهند; زيرا دلايل روشن قرآنى، گواهى مى دهد كه او به هنگام نويد به مقام امامت، پيامبر بود. اين دلايل به شرح زير است:
1ـ از اينكه به وسيله اين آيه طرف وحى واقع مى شود، بايد گفت كه او پيامبر بوده است.
2ـ ابراهيم در اينجا از ذريّه خود سخن مى گويد واز خدا مى خواهد كه اين منزلت را در اعقاب او نيز قرار دهد. درخواست او براى اعقاب، در صورتى صحيح است كه داراى فرزندى باشد. او پيش از آنكه داراى ذريه باشد پيامبر بود زيرا صريح آيه قرآن اشارت دارد كه او در دوران پيرى كه ساليانى از نبوت ورسالت او گذشته بود، به مشيّت الهى صاحب فرزند شد، چنانكه مى فرمايد:(اَلْحَمْدُ للّهِ الَّذِى وَهَبَ لِى عَلَى الكِبَرِ إسْمَاعِيلَ وَإسْحقَ إِنَّ رَبِّى لسَمِيعُ الدُّعَاءِ)(ابراهيم/39): «ستايش خداى را كه در دوران پيرى به من دو فرزند به نامهاى اسماعيل واسحاق عطا فرمود; او اجابت كننده دعاى بندگان است».

1 . مفاتيح الغيب، ج1، ص409، المنار، ج1،ص 455.

صفحه 286
3ـ او در دوران جوانى در بابل بود، به مقام نبوّت رسيده بود، زيرا قرآن گفتار مشركان را در همان زمان چنين حكايت مى كند:(قالُوا سَمِعْنا فَتَىً يَذْكُرهُمْ يُقَالُ لَهُ إبْرَاهِيمُ). (انبياء/60) «گفتند: از جوانى به نام ابراهيم شنيديم كه در باره آنها (بتها) بدگويى مى كرد».
بنابر اين نمى توان امامت را در اين آيه، به نبوت ورسالت تفسير كرد.
مفسران در اينجا احتمالاتى ذكر كرده اند كه از ميان آنها دو احتمال از اتقان بيشترى برخوردار است:

1ـ پيشواى پيامبران

ابراهيم با كتاب وشريعتى مبعوث شد كه با آمدن پيامبران بعدى منسوخ نگشت; بلكه گروهى از رسولان الهى در شعاع نبوت، رسالت وشريعت او قرار گرفته وپيوسته تابع او بودند ودر حقيقت از اين طريق در ميان انبيا، مقام چشمگيرى به دست آورد كه نشانه امامت وپيشوايى اوست.
ما به اين نوع پيشوايى در باره موسى كليم اللّه نيز معتقديم زيرا در شعاع شريعت وكتاب او پيامبران ديگر آمده ومروّج شريعت او بودند از اين رو قرآن، كتاب او را به عنوان امام توصيف مى كند ومى فرمايد:(وَ مِنْ قَبْلِهِ كِتَابُ مُوسى إماماً وَرَحْمَةً). (هود/17) «وقبل از پيامبر اسلام، كتاب موسى امام ورحمت بود».
از اينكه قرآن در مقام مقايسه پيامبر با پيامبران پيشين فقط از حضرت موسى نام مى برد، شايد به خاطر اين است كه ميان اين دو پيامبر رسولى كه به مقام امامت برسد نيامده است. حتّى حضرت مسيح به يك معنا مروّج شريعت موسى بوده است جز اينكه برخى از محرّمات را براى بنى اسرائيل حلال كرده است:(وَ لأُحِلَّ لَكُمْ بَعْضَ الَّذِى حُرِّمَ عَلَيْكُمْ) (آل عمران/50) «تا براى شما برخى از محرّمات را حلال كنم».

صفحه 287
گويا وظيفه مسيح يك نوع باز سازى شريعت تورات بود كه بنا به مقتضاى زمان، برخى از محرّمات را حلال سازد.
در عين حال احتمال دارد علّت اينكه در مقام مقايسه، موسى وكتاب او را به عنوان امام، معرفى مى كند ونامى از مسيح نمى برد، به خاطر اين باشد كه طرف سخن، يهودان مدينه بودند وگرنه از مسيح نيز نام مى برد.
از اين بيان روشن مى شود كه پيامبر گرامى اسلام نيز به اين معنا امام بوده است. درست است كه پس از او پيامبر ويا پيامبرانى نيامده اند كه نبوت آنان در شعاع نبوت وى قرار گيرد. امّا از اينكه نبوت او جهانى ودايمى است وبشر در تمام قرون تا روز رستاخيز در شعاع نور كتاب وشريعت او قرار دارند، در حقيقت امام مردم مى باشد.
همچنين درست است كه پس از پيامبر گرامى اسلام پيامبرى نخواهد آمد، امّا پس از او انسانهاى محدَّثى آمدهاند كه فرشتگان با آنها سخن مى گفتند وهمه آنان در شعاع نبوّت پيامبر گرامى ودر قلمرو شريعت او قرار داشتند.
شكّى نيست كه اين مقام، مقام بزرگى است وابراهيم اين مقام را پس از تحمّل مرارتها، تلخى امتحانها وآزمونهاى سخت به دست آورد و به پيشوايى پيامبران پس از خود رسيد.

2ـ فرمانرواى مطاع

برخى از پيامبران مقامى به نام «مقام فرمانروايى» داشتند واين جز مقام رسالت ونبوت آنها بوده است وتفكيك اين سه امر از يك ديگر، در گرو اين است كه اين سه مقام به صورتى روشن بيان شوند.
كلمه «نبى» از «نبأ» گرفته شده كه به معناى خبر مهّم مى باشد وعمل انسانى را كه با عالم بالا در اتصال وتماس مى باشد واخبار وگزارشها را از آن جهان مى گيرد

صفحه 288
«نبوّت» وبه حامل آن «نبىّ» ميگويند.
به عبارت ديگر: از اينكه انسانى داراى، آن چنان قدرت روحى وكرامت نفسانى است كه مى تواند با عالم بالا تماس بگيرد وپيامهاى الهى بر قلب او نازل گردد، به اين مقام «نبوت» وهر فرد حامل آن را «نبى» مى گويند.
و اين فرد از آن نظر كه مأمور است اين پيامها را به مردم برساند ولى خود فاقد هر نوع امر ونهى است، «رسول» ومقامش را «رسالت» مى نامند. از اين رو در قرآن لفظ «رسول» و«رسالت» غالباً با لفظ يا افعالى كه از ماده تبليغ مشتق است همراه مى باشد.
نبى ورسول در اين مقام ومنزلت از خود فرمان ودستورى ندارند بلكه نقش آنان نقش يك واسطه اى است كه از مقام بزرگترى، تكاليفى را به افراد مى رساند وبرخى از آيات كه پيامبر را «منذر» وبشارت دهنده اى بيش نمى داند مانند:(إنْ أنَا إلاّ نَذِيرٌ وَبَشِيرٌ)(اعراف/188) يا (ما عَلَى الرَّسُولِ إِلاّ البَلاغُ)(مائده/99) ناظر به اين دو حالت است.
ولى هرگاه چنين نبى ورسولى در طول زندگى در بوته يك رشته امتحانها وآزمونها قرار مى گرفت و كمالات درونى خود را به مرحله فعليّت مى رساند، به مقام سرپرستى جامعه نيز منصوب مى گرديد كه علاوه بر مقام اخذ پيام ووظيفه ابلاغ رسالت، به پيشوايى نيز مى رسيد و شخصاً داراى امر و نهى و تكليف ودستور مى گرديد واو را امام جامعه مى خواندند ودر حقيقت يك مديريت صحيح وجامع در پرتو پيامهاى الهى نصيب او مى شد، همان مقام امامت است كه متصدى آن را امام مى ناميدند.
گواه بر اينكه مقصود از امامت همان عهده دار بودن اداره جامعه وتنظيم امور امّت مى باشد، اين است كه ابراهيم در اينجا اين مقام را براى فرزندان خود مى طلبد وخدا نيز به درخواست او در باره آن ذريّه غير ظالم پاسخ مثبت مى دهد. و در آيات

صفحه 289
ديگر ذريه ابراهيم را با سه وصف توصيف مى كند:اعطاء كتاب، حكمت و«ملك عظيم» واين «ملك عظيم» هما ن امامتى است كه ابراهيم آن را براى ذريّه خود درخواست كرد; چنانكه مى فرمايد:(أَمْ يَحْسُدُونَ النّاسَ عَلى ما آتاهُمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ فَقَدْ آتَيْنا آلَ إبْرَاهِيمَ الكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ آتَيْناهُمْ مُلْكاً عَظِيماً)(نساء/54):«آيا به آنچه كه خدا بر مردم (امّت اسلامى كه در پيامبر تجلّى كرده بود) از كرمش اعطا نموده حسد مىورزند، ما به آل ابراهيم كتاب، حكمت وحكومت عظيمى داديم».
شكى نيست كه مقصود از «الناس» كه محسود يهود مى باشند، شخص پيامبر است وحسادت به كسانى كه از پيامبر پيروى مى كنند جنبه عرضى دارد. همچنين مقصود از آل ابراهيم كه خدا به آنان كتاب، حكمت وملك عظيم داد، گروهى از فرزندان ابراهيم است، چه از نسل اسحاق وچه از نسل اسماعيل باشند.
كتاب وحكمت رمز نبوّت ورسالت است وملك عظيم رمز امامت، قرآن در مقام محكوم كردن يهود كه نسبت به پيامبر صلَّى اللّه عليه و آله و سلَّم رشك مىورزيدند كه هم داراى كتاب وحكمت بود وهم حكومت جوانى را در شبه جزيره پى ريزى كرد، پاسخ مى گويد كه حسد شما بى جاست وما عين همين سه مطلب را به فرزندان ابراهيم نيز داده بوديم.
وقتى ما زندگانى فرزندان ابراهيم را در قرآن بررسى مى كنيم مى بينيم گروه انگشت شمارى از آنان داراى ملك وفرمانروايى بوده اند، در حالى كه افراد بسيارى از آنها به نبوت ورسالت رسيده بودند.
1ـ يوسف آنگاه كه به مقام فرمانروايى مصر رسيد با خدا چنين راز ونياز مى كرد:(ربِّ قَدْ آتَيْتَنِى مِنَ المُلْكِ وَ عَلَّمْتَنى مِنْ تَأْويلِ الأحَادِيثِ...)(يوسف/101):«پروردگارا به من حكومت دادى وتأويل خواب آموختى» كه در حقيقت آموزش تأويل احاديث اشاره به بخش نبوت وى ودادن قدرت نشانه امامت وحكومت اوست.
2ـ قرآن در باره داود چنين مى گويد:(وَآتَاهُ اللّهُ الْمُلْكَ وَ الْحِكْمَةَ وَ عَلَّمَهُ مِمَّا

صفحه 290
يَشاءُ)(بقره/251): «خدا به او فرمانروايى وحكمت عطا كرد واز آنچه كه مى خواست به او آموخت».
باز در باره داود مى گويد:(وَشَدَدْنا مُلْكَهُ وآتَيْناهُ الْحِكْمَةَ وَ فَصْلَ الخِطَابِ) (ص/20): «به حكومت او استوارى بخشيديم وبه او حكمت وداورى عادلانه آموختيم».
3ـ سليمان از خداوند چنين درخواست مى كند:(وَ هَبْ لِى مُلْكاً لا يَنْبَغِى لأحَد مِنْ بَعْدى إِنَّكَ أَنْتَ الوَهَّابُ)(ص/35): «خدايا به من حكومتى ببخش كه پس از من شايسته كسى نباشد كه تو بسيار بخشاينده اى».
4ـ قرآن در باره طالوت ونبرد او با جالوت سخن مى گويد واز آن به خوبى استفاده مى شود كه نبوت ازآن فردى وحكومت از آن فردى ديگر وهر دو مأمور الهى وبرانگيخته از جانب خدا بودند. 1
توضيح اينكه پس از درگذشت موسى گروهى از بنى اسرائيل به پيامبر خود گفتند:
براى ما زمامدارى برگزين تا تحت فرماندهى او در راه خدا پيكار كنيم در اين مورد وحى الهى به اين مضمون نازل گرديد:(إِنَّ اللّهَ قَدْ بَعَثَ لَكُمْ طَالُوتَ مَلِكاً قَالُوا أَنَّى يَكُونُ لَهُ الْمُلكُ عَلَيْنا وََنَحْنُ أَحَقُّ بِالمُلْكِ مِنْهُ وَ لَمْ يُؤْتَ سَعَةً مِنَ الْمَالِ قَالَ إِنَّ اللّهَ اصْطَفيهُ عَلَيْكُمْ وَ زَادَهُ بَسْطَةً فى الْعِلْمِ وَ الْجِسْمِ وَ اللّهُ يُؤْتِى مُلْكَهُ مَنْ يَشاءُ وَ اللّهُ واسِعٌ عَليمٌ). (بقره/247) «خداوند طالوت را براى زمامدارى شما برانگيخته است، بنى اسرائيل گفتند: چگونه مى تواند حاكم ما باشد،در حالى كه ما از او شايسته تريم واو ثروت زيادى ندارد؟ پيامبر به آنان گفت: خدا وى را برشما برگزيده وبه او علم وقدرت جسمى بيشترى بخشيده است وخدا ملكش را به هر كس كه بخواهد مى بخشد.(واحسان خدا) گسترده و از (لياقت افراد) آگاه است».

1 . با توجه به آنچه كه گفته شد، نبايد چنين تفكيك را به معنا تفكيك دين از سياست تفسير كرد.

صفحه 291
قرآن از طالوت به عنوان دارنده ملك كه متصدى حكومت وزمامدارى جامعه آن روز بود، تعبير مى كند وچون مهمترين شرط زمامدارى علم ودانش،قدرت جسمى وبدنى است، از اين جهت هر دو شرط 1 را ياد آور مى شود.
5ـ سرانجام قرآن در بيان نعمتهايى كه بر بنى اسرائيل ارزانى داشته است، وجود ملوك در ميان آنان دانسته، مى فرمايد:(اُذْكُرُوا نِعْمَةَ اللّهِ عَلَيْكُمْ إذْ جَعَلَ فيكُمْ أنْبِياءَ وَ جَعَلَكُمْ مُلُوكاً)(مائده/20):«نعمتهاى خدا را در حق خود بياد آوريد در ميان شماها پيامبرانى برانگيخته وشماها را ملوك روى زمين قرار داد.» واگر همه آنان را ملوك مى خواند به خاطر آن است كه اگر فردى از يك قبيله به مقام عظيمى برگزيده شد، آن مقام را به همه افراد آن قبيله نسبت مى دهند.
از مجموع آنچه گفتيم استفاده مى شود كه خداوند ابراهيم را پس از نبوت به مقام امامت مفتخر ساخت واو آن مقام را براى ذريّه خود نيز در خواست نمود; خطاب آمد كه اين مقام براى عادلان از ذريه تو مى باشد.
از طرف ديگر مى بينيم كه برخى از ذريّه او مانند يوسف، داودو سليمان، علاوه بر مقام نبوت از جانب خدا به حكومت وزمامدارى ورهبرى جامعه برگزيده شدند.
با ملاحظه اين دو مطلب مى توان گفت: امامتى كه خدا در اين آيه، به ابراهيم عطا فرموده واو نيز براى ذريه خود خواسته است، همان مقام حكومت وزمامدارى است كه بتواند شريعت را در تمام قلمروها در جامعه پياده كند وجامعه را به كمال مطلوب برساند. هر موقع كلمه «ملك» يا فرمانروا وزمامدار بر زبان وقلم جارى مى شود، افرادى كه از حكومتهاى موجود، دل خوشى ندارند وپيوسته فرمانرواييها را آميخته با خود خواهى مى دانند از تفسير امامت به فرمانروايى، چندان

1 . «وزاده بسطة فى العلم والجسم».

صفحه 292
خوشوقت نمى شوند در حالى كه رهبرى جامعه در چهار چوب قوانين الهى، تجسم بخشيدن به اهداف نبوت ورسالت است.
شرح اين هجران واين خون جگر *** اين زمـان بگـذار تـا وقـت دگـر
***

6

نيايشهاى ابراهيم

ابراهيم در مواقع مختلف دست به دعا ونيايش برداشته واز خداوند بزرگ خواسته هايى داشته است. اين دعاها ما را با شيوه سخن گفتن انسان با خدا آشنا مى سازد. گذشته از اين تعليم مى دهد كه انسان در بيان خواسته هاى نامحدود، چه چيز را بايد از خدا بخواهد واولويت از آن كدام است.
اينك در اينجا آياتى كه منعكس كننده دعاهاى حضرت ابراهيم ـ عليه السلام ـ است يك جا، همراه با ترجمه وتفسير مى آوريم:
او از خدا مى خواهد كه سرزمين مكه را سرزمين امن قرار دهد تا عاشقان كوى توحيد با اطمينان خاطر به طواف كعبه بپردازند واو را عبادت كنند ونيز براى آنان از خداوند طلب روزى مى نمايد وقرآن اين دعا را چنين نقل مى كند: ( وَ إذْ قَالَ إِبْرَاهِيمُ رَبِّ اجْعَلْ هذَا بَلَداً آمِناً وَ ارْزُقْ أَهْلَهُ مِنَ الثَّمَراتِ مَنْ آمَنَ منْهُمْ بِاللّهِ وَ الْيَوْمِ الآخِرِ)(بقره/126): «و آنگاه كه ابراهيم گفت: پروردگارا ! اين جايگاه را شهر امن قرار بده وساكنان آن را كه به خدا وروز قيامت ايمان دارند از ميوه ها روزى ده.»
ودر جاى ديگر مى فرمايد:(وَإذْ قَالَ إبْرَاهِيمُ رَبِّ اجْعَلْ هذَا البَلدَ آمِناً وَاجْنُبْنِى وَ بَنِىَّ أنْ نَعْبُدَ الأصْنامَ). (ابراهيم/35)
«و آنگاه كه ابراهيم گفت:پروردگارا! اين شهر را امن قرار بده ومن وفرزندانم را از اينكه بتها را پرستش كنيم دور بدار.»

صفحه 293
او به هنگام بناى كعبه چنين راز و نياز مى كند: خدايا! اين عمل را از ما بپذير. ومرا وذريّه ام را امّت مسلمان ومشمول رحمت خود قرار ده واز جانب خود پيامبرى ارسال كن كه آنان را به كمال لايق وشايسته خود برساند چنانكه مى فرمايد:
(وَ إذْ يَرْفَعُ إبْراهيمُ القَوَاعِدَ مِنَ البَيْتِ وَإسْمَاعِيلُ رَبَّنا تَقَبَّلْ مِنَّا إِنَّكَ أنْتَ السَّمِيعُ العَلِيمُ * رَبَّنَا وَ اجْعَلْنا مُسْلِمَيْنِ لَكَ وَمِنْ ذُرِّيَّتِنَا أُمَّةً مُسْلِمَةً لَكَ وَ أرِنا مَناسِكَنا وَ تُبْ عَلَيْنا إِنَّكَ أنْتَ التَّوَّابُّ الرَّحيمُ* رَبَّنا وَ ابْعَثْ فِيهِمْ رَسُولاً مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آيَاتِكَ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَالْحِكْمَةَ وَ يُزَكِّيهِمْ إِنَّكَ أَنْتَ الْعَزيزُ الْحَكِيم)(بقره/127ـ 129):«آنگاه كه ابراهيم واسماعيل پايه هاى خانه(كعبه) را بالا مى بردند مى گفتند: پروردگارا! اين عمل را از ما بپذير،به راستى كه تو شنوا ودانايى، پروردگارا! ما را از تسليم شوندگان خود قرار بده واز ذريّه ما امّتى فرمان بردار مقرر فرما وراههاى عبادت را بر ما بنما وبا مهربانى به سوى ما باز گرد به راستى كه تو توبه پذير ومهربانى،پروردگارا! در ميان آنان پيامبرى برانگيز كه آيات تو را بر آنان تلاوت كند وكتاب وحكمت را به آنان بياموزد واخلاق آنان را پاكيزه گرداند; حقا كه تو توانا وحكيمى.»
ابراهيم در حالى كه متذكر است كه ذريّه خود را در يك سرزمين بى آب وگياه جاى مى دهد، از خداوند مى خواهد كه آنان را توفيق دهد تا در اين نقطه خدا را عبادت كنند ودلهاى انسانهاى موحّد به آن نقطه متوجّه گردد. قرآن در اين باره چنين مى فرمايد: (رَبَّنا إِنِّى أَسْكَنْتُ مِنْ ذُرِّيَّتى بِواد غَيْرِ ذى زَرْع عِنْدَ بَيْتِكَ المُحَرَّمِ رَبَّنا لِيُقيمُوا الصَّلاةَ فَاجْعَلْ أفئِدةً مِنَ النَّـاسِ تَهْوِى إِلَيْهِمْ وَ ارْزُقْهُمْ مِنَ الثَّمَرَاتِ لعَلَّهُمْ يَشْكُرُونَ)(ابراهيم/37): «پروردگارا! من ذرّيه خود را در يك بيابان بدون گياه در كنار خانه محترم تو جاى دادم. پروردگارا !تا اينكه نماز را بر پا دارند، پس دلهاى گروهى از مردم را به آنان متوجّه ساز وآنها را از ميوه ها، روزى فرما تا تو را سپاسگزار باشند.»

صفحه 294
آنگاه ابراهيم از علم گسترده خدا سخن مى گويد واينك چيزى بر خدا در زمين وآسمان مخفى نيست (ولى اين مانع از آن نيست كه بشر موظف به دعا ودرخواست باشد) وسرانجام از نعمتهاى بزرك كه خدا به هنگام پيرى به او ارزانى داشته بود ياد مى كند واز خدا مى خواهد كه آنان وتمام ذريّه اش را از نمازگزاران قرار دهد.
و چنين به نيايش مى پردازد:(رَبَّنا إِنَّكَ تَعْلَمُ ما نُخْفِى وَما نُعْلِنُ وَ ما يَخْفى عَلَى اللّهِ مِنْ شَيْء فِى الأرْضِ وَ لا فِى السَّماءِ* الْحَمدُ للّهِ الَّذِى وَهَبَ لِى عَلَى الكِبَرِ إِسْمَاعيلَ وَإِسْحقَ إِنَّ رَبِّى لَسَمِيعُ الدُّعاءِ* رَبِّ اجْعَلْنِى مُقيمَ الصَّلاةِ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِى رَبَّنا وَ تَقَبَّلْ دُعاءِ)(ابراهيم/38ـ40): «پروردگارا! تو مى دانى آنچه را كه ما پنهان مى كنيم ويا آشكار مى سازيم وبر خدا چيزى در زمين ونه در آسمان پنهان نمى ماند، ستايش خداى را كه در پيرى به من اسماعيل واسحاق را داد. پروردگار من دعاى بندگان را مستجاب مى سازد، پروردگارا مرا از برپا دارندگان نماز قرار ده وهمچنين از ذريّه من. پروردگارا! اين دعا را بپذير.»
در آخر براى خود و والدين خود كه وجود او مرهون رنجهاى آنان بوده است طلب مغفرت كرده، مى گويد:(رَبَّنَا اغْفِرْ لِى وَ لِوالِدَىَّ وَ لِلْمُؤْمِنِينَ يَوْمَ يَقُومُ الحِسَاب) (ابراهيم/41): «پروردگارا! مرا وپدر ومادرم ومؤمنان را روز برپايى حساب ببخشاى.»
***

صفحه 295

7

اسماعيل فرزند خليل الرّحمن1

اسماعيل فرزند خليل الرحمن از پيامبرانى است كه مروّج شريعت پدرش ابراهيم بوده است وقرآن نام او را دوازده بار در دوازده آيه متذكر شده است واز اينكه نام او در كنار بسيارى از پيامبران وارد شده است، بايد گفت: پيامبرى از پيامبران الهى بوده، گذشته از اينكه در مورد او كلمه «وحى» و«انزال» به كار رفته است آن چا كه مى فرمايد:(وَما أُنْزِلَ إِلى إِبْرَاهِيمَ وَإسْماعِيلَ وَ إِسْحقَ وَ يَعْقُوبَ) (بقره/ 136).2
ونيز مى فرمايد:(وَأَوْحَيْنا إِلَى إبْرَاهِيمَ وَإِسْماعِيلَ وَ إِسْحقَ وَ يَعْقُوبَ). (نساء/163)
از آياتى كه در باره حضرت ابراهيم در بخش گذشته مطرح گرديد، مى توان ويژگيهاى اسماعيل را نيز به دست آورد; مانند مشاركت او در بناى كعبه وبردبارى واخلاص او در راه خدا.
ولى قرآن در سوره مريم آيه هاى (54و55) از اسماعيل نام مى برد وويژگيهايى براى او ياد آور مى شود،چنان كه مى فرمايد:(وَاذْكُرْ فِى الْكِتابِ إسْماعيلَ إِنَّهُ كَانَ صادِقَ الوَعْدِ وَ كَانَ رَسُولاً نَبِيَّاً * وكَانَ يَأمُرُ أَهْلَهُ بِالصَّلاةِ والزَّكَاةِ وَكَانَ عِنْدَ رَبِّهِ مَرضِيَّاً)(مريم/54ـ55): «و در قرآن از اسماعيل نام ببر. او يك انسان وفا كننده به

1 . از آنجا كه زندگى حضرت اسماعيل، با زندگى پدرش خليل الرحمان، بهم آميخته بود، و اسماعيل در ساختار زندگى پدرش نقش مهمى داشت، از اين جهت، فصل جداگانه اى براى حضرت اسماعيل در اين كتاب نگشوديم، و به آنچه كه در باره اسماعيل در فصل مخصوص پدر بيان گرديد اكتفاء ورزيديم. با وجود اين، براى تفسير آياتى كه در باره پيامبرى به نام اسماعيل وارد شده است فصل حاضر را گشوديم، شايد مقصود همان اسماعيل فرزند خليل الرحمان باشد.و ممكن است پيامبرى غير از فرزند ابراهيم به نام اسماعيل بوده باشد.
2 . ونظير آن آيه 84 از سوره آل عمران است.

صفحه 296
وعده، رسول وپيامبر بود واهل بيت خود را به نماز وزكات فرمان مى داد وخدا از او راضى بود.»
اكنون بايد ديد كه مقصود از اين اسماعيل همان اسماعيل فرزند خليل الرحمان است كه با ويژگيهاى قبلى توصيف شده است ويا پيامبر ديگرى است به نام اسماعيل بن حزقيل كه از پيامبران الهى بوده است. در اينجا دو احتمال داده شده است وبراى هر يك شاهدى موجود است.
ممكن است بگوييم مقصود، همان اسماعيل معروف است به گواه اينكه يازده بار نام او در قرآن آمده ومقصود از آنها همان فرزند خليل اللّه است واگر مقصود از اسماعيل در اين دو آيه غير از او باشد، شايسته بود به نوعى به مغايرت وى با اسماعيل معروف، اشاره شود.
ولى مى توان گفت كه مقصود غير آن اسماعيل است، به گواه اينكه در اين سوره نخست در آيات:(41 ـ50) در باره ابراهيم سخن مى گويد، آنگاه در آيات:(51 ـ53) در باره حضرت موسى بحث مى نمايد، آنگاه آيات مربوط به اسماعيل را متذكر مى شود واگر مقصود از اسماعيل درا ين دو آيه همان فرزند خليل الرحمان باشد، شايسته بود كه اين قسمت را پس از سرگذشت ابراهيم و قبل از سرگذشت حضرت موسى متذكر شود.
به هر حال اين اسماعيل گذشته بر رسالت ونبوت داراى سه ويژگى بوده است:
1ـ اگر وعده مى كرد به وعده خود عمل مى نمود، حتّى در روايت دارد كه به كسى وعده كرده بود ومدّت مديدى آنجا نشست.
2ـ خانواده خود را به نماز سفارش مى كرد.
3ـ آنان را به اداى زكات دعوت مى نمود.
از اين بيان استفاده مى شود كه اين دو فريضه در شرايع پيشين نيز وجود داشته است، هر چند از جهاتى با آنچه كه در اسلام وارد شده، فرق دارند.

صفحه 297

پيامبر هشتم

لوط

پيامبرى در سرزمين اردن

حضرت لوط از كسانى است كه به ابراهيم ايمان آورده بود1 وهمزمان با مهاجرت ابراهيم از بابل، او نيز مهاجرت كرد وهر كدام به نقطه اى رفتند. لوط به سرزمينى كه قرآن ازآن به «مؤتفكات» 2 ياد مى كند و از چهار شهر به نامهاى: سدوم، عموره، صوغر وصبوييم تشكيل يافته بود، مهاجرت كرد.
امروز در سرزمين اردن دريايى است به نام:«بحر الميّت» محل اين دريا قبلاً خشكى بوده وبه خاطر زلزله ها، در گودى فرور رفته وآب دريا به آنجا كشيده شده است واخيراً در ساحل اين درياچه، شهرهاى قوم لوط پيدا شده است.3
نام لوط در قرآن (27) بار در سوره هاى مختلف وارد شده است.4

1 . عنكبوت/26.
2 . آيات مربوط به مؤتفكات در سوره توبه/70، نجم/53، حاقه/9 آمده است ، چيزى كه هست در سوره هاى اوّل وسوّم به صورت جمع ودر سوره نجم به صورت مفرد آمده است ومفسران مى گويند: سرزمين مؤتفكه همان سرزمين لوط است واهل آنجا همان قوم لوط مى باشند.
3 . قصص الأنبياء، عبد الوهّاب نجّار، ص113.
4 . سوره هاى :انعام/86; اعراف/80; هود/70، 74، 80، 81، 89; حجر/59، 61; انبياء/71، 74; حج/43، شعراء/160، 161، 167; نمل/54، 56; عنكبوت/26، 28، 31، 33; صافات/133; ص/13; ق/13; قمر/33، 34; تحريم/10.

صفحه 298
در تبيين شخصيت او همين بس كه بسان ديگر پيامبران از حكمت وعلم برخوردار و از بندگان صالح خدا بود. چنانكه مى فرمايد:(وَ لُوطاً آتَيْناهُ حُكْماً وعِلْماً وَ نَجَّيْنَاهُ مِنَ القَرْيَةِ الَّتى كَانَتْ تَعْمَلُ الخَبائِثَ إِنَّهُمْ كَانُوا قَوْمَ سَوْء فَاسِقِينَ * وَأدْخَلْنَاهُ فِى رَحْمَتِنا إِنَّهُ مِنَ الصَّالِحِينَ)(انبياء/74ـ75): «ما به لوط حكمت وعلم داديم واو را از آن سرزمينى كه در آنجا كارهاى زشت انجام مى گرفت نجات داديم. آنان (انجام دهندگان كار زشت) جمعيت بد وتبهكارى بودند و او را در رحمت خود وارد ساختيم حقيقتاً او از صالحان است.» 1
آيات وارد در مورد اين پيامبر،پيرامون موضوعاتى به شرح زير سخن مى گويد:
1ـ فشار تبليغ.
2ـ واكنش قوم او.
3ـ نزول فرشتگان عذاب وبرخورد قوم لوط با آنان.
4ـ پاكسازى منطقه وكيفيت آن.
5ـ وقت نزول عذاب.
6ـ كيفيت عذاب.
7ـ نجات يافتگان.
8ـ عبرتها ونكته ها.
اينك با بيان آيات هر قسمت به توضيح آنها مى پردازيم:

1 . در سوره تحريم آيه 10، لوط را همراه نوح از بندگان صالح شمرده شده است: (عَبْدَيْنِ مِنْ عِبادِنا صالِحَيْنِ).

صفحه 299

1

فشار تبليغ

برخلاف محيط بابل كه بيمارى آنها بت پرستى بود، در اين نقطه بيمارى، مسئله همجنس بازى بود كه شنيعترين عمل به شمار مى رود وفشار تبليغ او روى همين موضوع متمركز بود.

آيات موضوع

(كَذَّبَتْ قَوْمُ لُوط الْمُرسَلِينَ).
(إذْ قَالَ لَهُمْ أخُوهُمْ لُوطٌ ألا تَتَّقُونَ).
(إِنِّى لَكُمْ رَسُولٌ أَمِينٌ).
(فَاتَّقُوا اللّهَ وَأَطِيعُونِ).
(وَ ما أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أجْر إنْ أَجْرِيَ إِلاّ عَلَى رَبِّ العالَمِينَ).
(أتَأتُونَ الذُّكْرَانَ مِنَ الْعالَمِينَ).
(وَ تَذَرُونَ ما خَلَقَ لَكُمْ رَبُّكُمْ مِنْ أزْوَاجِكُمْ بَلْ أنْتُمْ قَوْمٌ عادُونَ)(شعراء/160ـ166).
(وَلُوطاً إِذْ قَالَ لِقَوْمِهِ أتَأْتُونَ الفاحِشَةَ ما سَبَقَكُمْ بِها مِنْ أحَد مِنَ الْعَالَمِينَ).
(إنَّكُمْ لَتَأتُونَ الرِّجالَ شَهْوَةً مِنْ دُونِ النِّساءِ بَل أَنْتُمْ قَوْمٌ مُسْرِفُونَ) (اعراف/80ـ81).
10ـ (وَ لُوطاً إذْ قَالَ لِقَوْمِهِ إِنَّكُمْ لَتَأتُونَ الفاحِشَةَ ما سَبَقَكُمْ بِها مِنْ أحَد مِنَ العالَمِينَ).

صفحه 300
11ـ (أَئِنَّكُمْ لَتَأْتُونَ الرِّجالَ وَ تَقْطَعُونَ السَّبِيلَ وَ تَأْتُونَ فى نَادِيكُمُ المُنْكَرَ) (عنكبوت/28ـ29)

ترجمه آيات

1ـ قوم لوط فرستادگان الهى را تكذيب كردند.
2ـ آنگاه كه برادرشان لوط به آنان گفت: چرا از گناه پرهيز نمى كنيد؟
3ـ من پيامبرى امين براى شما هستم.
4ـ از مخالفت خدا پرهيز كيند و از من اطاعت نماييد.
5ـ من از شما در باره راهنمايى شما، مزدى نمى خواهم، پاداش من برپروردگار جهانيان است.
6ـ از ميان انسانها با جنس ذكور آميزش مى كنيد.
7ـ وهمسرانى را كه خدايتان براى شما آفريده است رها مى كنيد؟ شما قوم تجاوز گرى هستيد.
8ـ به ياد آر لوط را آنگاه كه به قوم خود گفت: شما عمل بدى راانجام مى دهيد كه پيش از شما احدى از انسانها انجام نداده است.
9ـ شما سراغ مردان مى رويد وزنها را رها مى كنيد؟ شما جمعيت اسراف گر هستيد.
10ـ به ياد آر لوط را آنگاه كه به قوم خود گفت: كار بدى را انجام مى دهيد كه احدى از جهانيان در اين كار بر شما سبقت نگرفته است.
11ـ شما سراغ مردان مى رويد و راه مى بنديد و در مجالس خود منكرات انجام مى دهيد.

تفسير موضوعى آيات

لوط برخلاف ديگر پيامبران در ميان قومى برانگيخته شد كه به زشت ترين

صفحه 301
اعمال دست مى زدند وبه جاى بهره گيرى از جنس مخالف، به همجنس بازى گراييده وبيمارى خاصّى آنان را گرفته بود. حتى در برخى از تفاسير گفته اند كسانى كه از سرزمين آنان عبور مى كردند، دستگير كرده وبا او عمل شنيع انجام مى دادند.1 طبعاً سخنان لوط در اين رابطه خواهد بود، برخلاف ديگر پيامبران كه فشار تبليغ آنان در مورد شرك وپت پرستى بود، فشار تبليغ او روى تهذيب جامعه از عمل زشت «لواط» بوده است واين مطلب در اين آيات به خوبى منعكس است.
(كَذَّبََتْ قَومُ لُوط الْمُرْسَلِينَ * إذْ قَالَ لَهُمْ أخُوهُمْ لُوطٌ ألا تَتَّقُونَ * إِنِّى لَكُمْ رَسُولٌ أَمِينٌ * فاتَّقُوا اللّهَ وَ أَطِيعُونِ * وَ ما أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْر إِنْ أَجْرِيَ إِلاّ عَلَى رَبِّ العالَمينَ * أتَأتُونَ الذُّكْرَانَ مِنَ الْعالَمينَ وتَذَرُونَ ما خَلَقَ لَكُمْ رَبُّكُمْ مِنْ أَزْوَاجِكُمْ بَلْ أَنْتُمْ قَوْمٌ عَادُونَ)(شعراء/160ـ166): «قوم لوط فرستادگان الهى را تكذيب كردند، آنگاه كه برادرشان لوط به آنان گفت:چرا از گناه نمى پرهيزيد؟ من پيامبرى امين براى شما هستم، از مخالفت خدا پرهيز كنيد و از من اطاعت كنيد، ومن در باره راهنمايى شما مزدى نمى خواهم.پاداش من بر پروردگار جهانيان است. از ميان انسانها با جنس ذكور آميزش مى كنيد و همسرانى كه خدايتان براى شما آفريده است رها مى كنيد؟ شما قوم تجاوزگرى هستيد.»
در اين آيات لوط، قوم خود را گروه متعدّى وتجاوزگر معرفى مى كند كه ناموس آفرينش را زير پا گذارده اند وبه جاى آميزش با همسران، سراغ جنس ذكور مى روند واين نوعى تعدّى بر سنن آفرينش است.
گاهى مى گويد:(بَلْ أنْتُمْ قَوْمٌ عادُونَ).
وگاهى مى گويد:(بَلْ أنْتُمْ قَوْمٌ مُسْرِفُونَ) وهر دو به يك معنى است.
ازجمله(ما سَبَقَكُمْ بِها مِنْ أَحَد مِنَ العالَمِينَ)استفاده مى شود كه مبدأ

1 . مجمع البيان، ج4،ص280.

صفحه 302
پيدايش اين انحراف جنسى، قوم لوط بوده است.
جمله (وَ تَقْطَعُونَ السَّبيلَ) به اين معناست كه شما از طريق نزديكى با همجنس ورها كردن زنان به قطع ن