welcome to official website of Grand Ayatollah Sobhani
فارسی العربیة
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی گالری تصویر استفتائات اخبار قاموس المعارف ریحانة الأدب

نام کتاب : منشور جاويد / ج 13*
نویسنده :آيت الله العظمي سبحانی*

منشور جاويد / ج 13

صفحه 1
بسم الله الرحمن الرحيم

صفحه 2

صفحه 3
منشور جاويد

صفحه 4
شناسنامه

صفحه 5
نخستين تفسير موضوعى
به زبان فارسى
منشور جاويد
اصول اخلاقى و اجتماعى در قرآن
وتوسل به صالحان
جلد سيزدهم
نگارش
آية الله جعفر سبحانى

صفحه 6

صفحه 7

پيشگفتار

اصول جاودان اخلاقى و اجتماعى

قرآن

مفسّران اسلامى در باره موضوعات اخلاقى و اجتماعى تا آن جا كه روش تفسيرى آنان اجازه مى داد، به شايستگى سخن گفته اند و اين بُعد از آيات قرآن را روشن ساخته اند ولى از آن جا كه اساس تفسير آنان را تفسير سوره به سوره قرآن تشكيل مى داد، هرگز مجموع آيات مربوط به يك موضوع را، يك جا بحث نكرده اند، از اين جهت جلوه و يا نتيجه كار آنان، بر اثر پراكندگى بحث، كم تر بوده است. روى اين لحاظ لازم است درباره اين آيات و هم چنين آيات مربوط به موضوعات به گونه ديگر نيز سخن گفت، و زحمات و رنج هاى آنان را شكوفاتر ساخت.
اين روش، همان روش تفسير موضوعى است; يعنى تفسير آيات قرآن بر طبق موضوعاتى كه در آن وارد شده است. در اين روش، مجموع آيات يك موضوع در يك جا گردآورى مى شود، سپس با دسته بندى آن ها از همه، نظر واحدى اتخاذ مى گردد.
چه بسا آيات مربوط به يك موضوع در سوره هاى مختلف وارد شده و قرآن در هر سوره اى، به مناسبتى، به يك بخش از بخش هاى مختلف آن،

صفحه 8
اشاره نموده است. بنابر اين، احاطه كامل بر نظر قرآن در هر موضوعى، در صورتى به نحو كامل امكان پذير است كه مجموع آيات يك موضوع در كنار هم قرار گيرند تا با جمع بندى همه، نظر قاطع و جامع الاطراف قرآن درباره آن به دست آيد.
در گرد آورى مجموع آيات يك موضوع، گذشته از اين كه بر نظر جامع الاطراف قرآن درباره آن موضوع، آگاه مى گرديم، سود ديگرى نيز نصيب ما مى گردد و آن اين است كه چه بسا آيه اى به عللى در نظر ما مبهم جلوه مى كند، و ما به خاطر دورى از زمان وحى و نا آگاهى از قرينه هاى حالى، و شرايطى كه بر جامعه اسلامى آن روز حكومت مى كرد، از هدف نهايى آيه به دور مى باشيم، ولى گردآورى آيات و رويارو قرار دادن برخى از آن ها، بسيارى از ابهام ها را برطرف مى كند و چهره واقعى مقصود از لا به لاى يك رشته احتمالات، بيرون كشيده مى شود. پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) در يكى از سخنان خود به اين حقيقت چنين اشاره مى كند و مى فرمايد:
«انّ القرآن يفسّر بعضه بعضاً1; آيات قرآن برخى، برخى ديگر را تفسير مى كند».
امير مؤمنان نيز به اين مطلب در يكى از سخنان خود تصريح مى نمايد و مى فرمايد:
«كتاب اللّه تُبصرون و تَنطِقون و تسمعون به وينطِقُ بعضُه ببعض ويشهَدُ بعْضُه على بعض2; كتاب خدا را مى بينيد و آن را مى خوانيد و مى شنويد.

1 . در كتاب هاى تفسير، اين حديث از پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم) نقل شده است.
2 . نهج البلاغه، خطبه 129.

صفحه 9
برخى از آيات آن به وسيله برخى ديگر، به سخن در مى آيد و برخى بر برخى گواهى مى دهد».

ابعاد مختلف آيات قرآن

گذشت زمان، بينش جديدى به افراد مى بخشد. هر گروهى نسبت به موضوع مورد علاقه خود، از قرآن، برداشت خاصى دارند، و بهره گيرى از قرآن در زمينه هاى اجتماعى و سياسى و اخلاقى، در حال افزايش است و محققان اسلامى با اين كار و ايجاد روش هاى جديد، حقايقى را از قرآن استخراج مى كنند كه هرگز در فكر و انديشه گذشتگان خطور نمى كرد، زيرا وسيله استخراج اين معانىِ بديع از قرآن را نداشته اند.
قرآن كتابى است جاودانه و داراى ابعاد و بطون مختلف كه در هر زمان، انديشه پيش رفته بشرى به بُعدى از آن پى مى برد. و پژوهش در آن تنها در انحصار عرفا ، فقها، فلاسفه، متخصصان علوم خاصى نيست.بلكه امروز دانشمندان علوم طبيعى و رياضى و يا علوم انسانى; مانند روان شناسى، جامعه شناسى و فلسفه تاريخ نكات نو و دقيقى از آن استفاده مى كنند، و اين خود نشانه آن است كه اين معجزه جاويدان، داراى ابعاد متنوعى است كه در تصوير انديشه هاى يك تيپ و يك فرهنگ و يك مكان و زمان نمى گنجد.

بهره گيرى از قرآن به وسيله كامپيوتر

برخى از محققان كوشيده اند كامپيوتر را براى تحقيق در يكى از ابعاد قرآن استخدام كنند، اين كارى است كه هم از نظر علمى و هم از نظر اسلامى در خور ستايش است و شايسته است كه حوزه هاى علمى دنياى اسلام آن را

صفحه 10
جدى تلقى كنند و در صورتى كه داراى ارزش علمى قابل توجهى باشد، به تقويت مادى و معنوى اين محقّقان اقدام نمايند.1
با در نظر گرفتن اين مطلب مفاد حديثى كه از ابن عباس، در زمينه پيشرفت تفسير قرآن همگام با گذشت زمان، نقل شده است، روشن مى گردد. وى چنين مى گويد:
«انّ القرآن يفسّره الزمان2; گذشت زمان، قرآن را تفسير مى كند».
ما اكنون از صدق گفتار ابن عباس آگاه مى شويم، زيرا به دانشمندان طبيعى امكان بخشيده است كه حقايقى از قرآن را، پيرامون خلقت زمين و آسمان و ديگر پديده هاى طبيعى، استخراج كنند.
البته هرگز نبايد تعجب كرد و چنين انديشيد كه كامپيوتر، فاقد روح وتفكر و استدلال است. بنابر اين چگونه مى تواند در فهم معانى قرآن و نشان دادن اعجاز آن به ما كمك كند، زيرا كسانى كه با سيستم آن آشنايى دارند، هرگز از اين بهره گيرى تعجب نمى كنند.
اميد است به خواست خدا زحمات توان فرساى گروه قرآن شناس، كه مدتى است در ايران شروع به كار كرده اند، هر چه زودتر به نتيجه برسد و همگان از اين كتاب آسمانى حداكثر بهره را ببرند، هر چند گذشتگان با نداشتن كامپيوتر توانسته اند برخى از جهات اعجاز قرآن را كشف كنند و در اختيار همگان قرار دهند.
يك نمونه بسيار ساده را مثال مى زنيم: چند نسخه از قرآن وجود دارد كه

1 . ر.ك: نشريه فلق، ص 18.
2 . شيخ عبيدين (مفتى موصل) النواة في حقل الحياة.

صفحه 11
از ابتدا تا انتهاى آن با خط معمولى يك نواخت و يك قلم و منظم نوشته شده است . هر صفحه يازده سطر دارد، هر سطر از بالا با حرفى شروع مى شود كه قرينه آن از پايين با آن شروع مى شود، امّا شماره سطرهاى هر صفحه، چون طاق است، يك سطر در وسط (سطر ششم) بدون قرينه مى ماند، همين حالت در صفحه مقابل نيز وجود دارد; يعنى در اين دو صفحه سطر ششم تنها مانده است، اين دو با هم قرينه شده اند و هر دو با يك حرف شروع مى شوند. براى كشف چنين نظمى، تنها كارى كه ناسخ آن كرده اين است كه نقطه شروع را در متن قرآن پيدا كرده است و سپس تا پايان قرآن خود به خود چنين نظمى پيدا شده است.1
با توجه به يك چنين بهره گيرى نو، مى توان به عظمت سخنان پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) و امير مؤمنان (عليه السلام) پيرامون قرآن پى برد.
پيامبر مى فرمايد: «ظاهرُه أنيق و باطنُه عميق له تُخُوم و على تُخُومه تُخُوم، لا تُحصى عجائبُه ولا تُبلى غرائبه2;
ظاهر قرآن زيبا و باطن آن عميق است، براى آن ريشه هايى است، ريشه ها نيز ريشه هايى دارد، شگفتى هاى آن قابل شمارش نيست و عجايب آن كهنه نمى گردد».
امير مؤمنان مى فرمايد: «أنزل عليه الكتاب نوراً لا تُطفأ مصابيحه وسراجاً لا يخبو توّقُده وبحراً لا يُدرك قعرُه...3;

1 . طبق نقل نشريه «فلق» نسخه اى از اين قرآن در كتاب خانه مسجد گوهرشاد مشهد مقدس و نسخه اى در افغانستان موجود است و نسخه اى ازاين قرآن، نيز چاپ شده است.
2 . اصول كافى، ج2، ص 599.
3 . نهج البلاغه، خطبه 193.

صفحه 12
قرآن را بر پيامبر فرو فرستاد، قرآن نورى است كه شعله هاى آن به خاموشى نمى گرايد و مشعلى است كه بر افروختگى آن كاهش نمى يابد و دريايى است كه به ژرفاى آن نمى توان رسيد».
از اين جهت در اين جلد و جلدهاى بعدى موضوعات اخلاقى و اجتماعى به گونه اى كه متناسب با افكار جوانان و نيازها و پرسش هاى آنان باشد مورد بررسى قرار مى گيرد. از خداوند بزرگ خواهانيم كه ما را در اين راه يارى فرمايد.

صفحه 13

منشورهاى اخلاقى

در برخى از سوره هاى قرآن يك رشته اصول اخلاقى پشت سر هم قرار گرفته كه مى توانند براى مفسّر الهام بخش باشند، و ما در اينجا به نمونه هايى از اين نوع منشورها يادآور مى شويم:

منشور نخست

1. سوره انعام آيه هاى 151 و 152
1. (قُلْ تَعالَوا أَتْلُ ما حَرَّمَ رَبُّكُمْ عَلَيْكُمْ أَلاّ تُشْرِكُوا بِهِ شَيْئاً وِبِالْوالِدَيْنِ إِحْساناً وَلا تَقتُلُوا أَولادَكُمْ مِنْ إِمْلاق نَحْنُ نَرْزُقُكُمْ وَإِيّاهُمْ وَلا تَقْرَبُوا الْفَواحِشَ ما ظَهَرَ مِنْها وَما بَطَنَ وَلا تَقْتُلُوا النَّفْسَ الّتى حَرَّمَ اللّهُ إِلاّ بِالحَقِّ ذلِكَ وَصّاكُمْ بِهِ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُون).
«بگو بياييد آنچه را پروردگارتان بر شما حرام كرده است برايتان بخوانم: اين كه چيزى را شريك خدا قرار ندهيد! و به پدر و مادر نيكى كنيد! و فرزندانتان را از ترس فقر نكشيد. ما شما و آنها را روزى مى دهيم، و نزديك كارهاى زشت نرويد، چه آشكار باشد چه پنهان. و انسانى را كه خداوند محترم شمرده به قتل نرسانيد، مگر به حق و از روى استحقاق، اين چيزى است كه خداوند شما را به آن سفارش كرده، شايد بينديشيد».
2. (وَلا تَقْرَبُوا مالَ الْيَتِيمِ إِلاّ بِالَّتي هِيَ أَحْسَنُ حَتّى يَبْلُغَ أَشُدّهُ

صفحه 14
وَأَوْفُوا الكَيْلَ وَالْمِيزانَ بِالقِسْطِ لا نُكَلِّفُ نَفْساً إِلاّ وُسْعَها وَإِذا قُلْتُمْ فَاعْدِلُوا وَلَو كانَ ذا قُربى وَبِعَهْدِ اللّهِ أَوفُوا ذلِكُمْ وَصّاكُمْ بِهِ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ).
«به مال يتيم جز به بهترين صورت، و براى اصلاح نزديك نشويد، تا به حدّ رشد خود برسد.وحق پيمانه و وزن را به عدالت ادا كنيد. هيچ كس را جز به مقدار تواناييش تكليف نمى كنيم. و هنگام سخن عدالت را رعايت نماييد حتى اگر در مورد نزديكان شما بوده باشد. و به پيمان خود وفا كنيد. اين چيزى كه خداوند شما را به آن سفارش مى كند تا متذكر شويد».
در اين دو آيه، يك اصل عقيدتى و نه اصل اخلاقى وارد شده است كه به عناوين آنها اشاره مى كنيم:
الف. پرستش غير خدا ممنوع
ب. نيكى به پدر و مادر
ج. ممنوعيت كشتن فرزندان از ترس گرسنگى
د. بازدارى خويش از روابط نامشروع جنسى
هـ. احترام به جان و خون انسان ها
و. احترام به مال يتيم
ز. رعايت عدالت در پيمانه و وزن
ح. تكليف در حد قدرت و توان
ط. دادگرى در سخن هر چند به ضرر نزديكان باشد
ى. وفا به پيمان هاى الهى

صفحه 15

منشور دوم

سوره اسراء آيه هاى 22 تا 39
(لا تَجْعَلْ مَعَ اللّهِ إِلهاً آخَرَ فَتَقْعُدَ مَذْمُوماً مَخْذُولاً* وَقَضى رَبُّكَ أَلاّ تَعْبُدُوا إِلاّ إِيّاهُ وَبِالْوالِدَيْنِ إِحْساناً إِمّا يَبْلُغَنَّ عِنْدَكَ الْكِبَرَ أَحَدُهُما أَوْ كِلاهُما فَلا تَقُلْ لَهُما أُفّ وَلا تَنْهَرْهُما وَقُلْ لَهُما قَولاً كَريماً* وَاخْفِضْ لَهُما جَناحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَةِ وَقُلْ رَبِّ ارْحَمْهُما كَما رَبَّيانِي صَغيراً*رَبُّكُمْ أَعْلَمُ بِما فِي نُفُوسِكُمْ إِنْ تَكُونُوا صالِحينَ فَإِنَّهُ كانَ لِلأَوّابينَ غَفُوراً* وَاتِ ذَا الْقُربى حَقَّهُ وَالمِسْكِينَ وَابْنَ السَّبيلِ وَلا تُبَذِّرْ تَبْذِيراً* إِنَّ الْمُبَذِّرينَ كانُوا إِخْوانَ الشَّياطينِ وَكانَ الشَّيْطانُ لِرَبِّهِ كَفُوراً*وَإِمّا تُعْرِضَنَّ عَنْهُمُ ابْتِغاءَ رَحْمَة مِنْ رَبِّكَ تَرْجُوها فَقُلْ لَهُمْ قَولاً مَيْسُوراً* وَلا تَجْعَلْ يَدَكَ مَغْلُولَةً إِلى عُنُقِكَ وَلا تَبْسُطْها كُلَّ الْبَسْطِ فَتَقْعُدَ مَلُوماً مَحْسُوراً*إِنَّ رَبَّكَ يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ يَشاءُ وَيَقْدِرُ إِنَّهُ كانَ بِعِبادِهِ خَبيراً بَصِيراً* وَلا تَقْتُلُوا أَولادَكُمْ خَشْيَةَ إِمْلاق نَحْنُ نَرْزُقُهُمْ وَإِيّاكُمْ إِنَّ قَتْلَهُمْ كانَ خِطْأً كَبيراً*وَلا تَقْرَبُوا الزِّنى إِنَّهُ كانَ فاحِشَةً وَساءَ سَبيلاً*وَلا تَقْتُلُوا النَّفْسَ الّتي حَرَّمَ اللّهُ إِلاّ بِالحَقِّ وَمَنْ قُتِلَ مَظْلُوماً فَقَدْ جَعَلْنا لِوَلِيِّهِ سُلْطاناً فَلا يُسْرِفْ فِي الْقَتْلِ إِنَّهُ كانَ مَنْصُوراً* وَلا تَقْرَبُوا مالَ الْيَتِيمِ إِلاّبِالّتي هِيَ أَحْسَنُ حَتّى يَبْلُغَ أَشُدَّهُ وَأَوْفُوا بِالْعَهْدِ إِنَّ الْعَهْدَ كانَ مَسْؤُلاً*وَأَوْفُوا الْكَيْلَ إِذا كِلْتُمْ وَزِنُوا بِالْقِسْطاسِ الْمُسْتَقيمِ ذلِكَ خَيْرٌ وَأَحْسَنُ تَأْويلاً*وَلا تَقْفُ ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ السَّمْعَ وَالْبَصَرَ وَالْفُؤادَ كُلُّ أُولئِكَ كانَ عَنْهُ

صفحه 16
مَسْؤُلاً*وَلا تَمْشِ فِي الأَرْضِ مَرَحاً إِنَّكَ لَنْ تَخْرِقَ الأَرْضَوَلَنْ تَبْلُغَالْجِبالَ طُولاً* كُلُّ ذلِكَ كانَ سَيِّئُهُ عِنْدَرَبِّكَ مَكْرُوهاً* ذلِكَ مِمّا أَوْحى إِلَيْكَ رَبُّكَ مِنَ الْحِكْمَةِ وَلا تَجْعَلْ مَعَ اللّهِ إِلهاً آخَرَ فَتُلْقى فِي جَهَنَّمَ مَلُوماً مَدْحُوراً).
«هرگز معبود ديگرى با خدا قرار نده كه نكوهيده و بى يار و ياور خواهى نشست، و پروردگارت فرمان داده است كه جز او را نپرستيد.
و به پدر و مادر نيكى كنيد هرگاه يكى از اين دو و يا هر دوى آنها نزد تو به سن پيرى مى رسند كمترين اهانت به آنها روا مدار، و بر آنها فرياد مزن،و گفتار لطيف و سنجيده و بزرگوارانه به آنها بگو.
و بال هاى تواضع خويش را از محبت و لطف در برابر آنان فرود آر، و بگو پروردگارا همان گونه كه آنها مرا در كوچكى تربيت كرده اند مشمول رحمتشان قرار ده.
پروردگار شما از درون دلهايتان آگاه تر است، و اگر لغزش در اين زمينه داشتيد هرگاه صالح باشيد وجبران كنيد اوبازگشت كنندگان را مى بخشد.
وحق نزديكان را بپرداز و همچنين حق مستمند ووامانده در راه را. وهرگز اسراف و تبذير مكن.
چرا كه تبذير كنندگان برادران شياطين اند وشيطان در برابر پروردگارش بسيار ناسپاس بود.
هرگاه از آنان (مستمندان) روى برتابى و انتظار رحمت پروردگارت را داشته باش(تا گشايش در كارت پديد آيد وبه آنها كمك كنى) با گفتار نرم و آميخته با لطف با آنها سخن بگو.
هرگز دستت را بر گردنت زنجير مكن، (و ترك نفاق و بخشش منما)و بيش از حد(نيز) دست خود را مگشاى، تا مورد سرزنش قرار گيرى و از كار فرو مانى.
به يقين، پروردگارت روزى را براى هر كس بخواهد گشاده يا تنگ مى دارد، او نسبت به بندگانش آگاه و بيناست.

صفحه 17
و فرزندانتان را از ترس فقر، نكشيد، ما آنها و شما را روزى مى دهيم، مسلماً كشتن آنها گناه بزرگى است.
و نزديك زنا نشويد، كه كار بسيار زشت و بد راهى است.
وكسى را كه خداوند خونش را حرام شمرده نكشيد، جز به حق. و آن كس كه مظلوم كشته شود، براى وليش سلطه (وحقّ قصاص) قرار داديم، امّا در قتل اسراف نكند،چرا كه او مورد حمايت است.
و به مال يتيم جز به بهترين راه نزديك نشويد، تا به سر حدّ بلوغ رسد. و به عهد (خود) وفا كنيد، كه از عهد سؤال مى شود.
و هنگامى كه پيمانه مى كنيد، حقّ پيمانه را ادا نماييد،وبا ترازوى درست وزن كنيد اين براى شما بهتر و عاقبتش نيكوتر است.
از آنچه به آن آگاهى ندارى، پيروى مكن چرا كه گوش وچشم و دل همه مسئولند.
و روى زمين با تكبر راه مرو، تو نمى توانى زمين را بشكافى و طول قامتت هرگز به كوه ها نمى رسد.
همه اينها گناهش نزد پروردگار تو ناپسند است.
اين (احكام) از حكمت هايى است كه پروردگارت به تو وحى فرستاده و هرگز معبودى با خدا قرار مده كه در جهنم افكنده مى شوى در حالى كه سرزنش شده، و رانده (درگاه خدا) خواهى بود».
در اين آيات هفده گانه يك اصل عقيدتى و سيزده اصل اخلاقى و اجتماعى وارد شده است. كه اينك به رؤوس آنها اشاره مى كنيم:
الف. توحيد ويكتا پرستى.
ب. احترام به پدر و مادر.
ج. پرداخت حق نزديكان و بيچارگان و درماندگان.
د. ممنوعيت تبذير و اسراف.
هـ. ميانه روى در انفاق.

صفحه 18
و. ممنوعيت كشتن فرزندان به خاطر ترس از گرسنگى.
ز.دورى از اعمال نامشروع جنسى.
ْح. احترام به جان انسان ها.
ط. حقّ قصاص و گرفتن انتقام خون مظلوم.
ى. احترام به مال يتيم.
ك. عمل به عهد و پيمان.
ل. عدالت در پيمانه و وزن.
م. مسئوليت گوش و چشم و قلب.
ن. تكبر در راه رفتن ممنوع.
در مقايسه اين اصول به آنچه كه در آيه هاى سوره انعام وارد شده است خواهيم ديد كه غالباً آيه هاى سوره اسراء بيشتر جنبه تأكيدى داشته و اصول جديد در آن عبارتند از:
1. پرداختن حقوق نزديكان و بيچارگان و درماندگان.
2. تحريم اسراف و تبذير.
3. لزوم ميانه روى در انفاق.
4. حقّ قصاص براى ولىّ دم.
5. مسئوليت ابزار شناخت مانند گوش و چشم و دل.
6. تواضع در راه رفتن.
با توجه به مجموع اين آيه ها بر پانزده اصل اخلاقى و اجتماعى دست يافته به ضميمه اصل عقيدتى كه همان توحيد ويكتاپرستى باشد.
پيش از آن كه ديگر منشورهاى اخلاقى قرآن را يادآور شويم، از نقل دو

صفحه 19
مطلب ناگزيريم:

1. ده فرمان يهود

شايد بتوان گفت: اين ده فرمان وارد شده در سوره انعام، در برابر ده فرمانى است كه در تورات وارد شده و كليميان به آن افتخار مىورزند و فيلم آن را به نام فيلم ده فرمان نشان و آنها را پايه تعليمات خود قرار مى دهند، و آنها عبارتند از:
1. غير خدا را سجده مكن.
2. نام خداوند را بى سبب به زبان جارى مكن.
3. روز شنبه را تعطيل كن.
4. پدر و مادر را احترام نما.
5.قتل مكن.
6. از زنا بپرهيز.
7. دزدى مكن.
8. بر ضدّ همسايه ات شهادت دروغ مده.
9. به خانه همسايه ات طمع مورز.
10. چشم طمع به زن همسايه و بنده و كنيز و گاو و الاغ او نداشته باش.1
قسمتى از اين احكام در دو آيه مورد سوره انعام مطرح گرديده. برخى

1 . تورات، سفر خروج ، باب بيستم، ص140 چاپ فاضل خانى كه در سال 1272 برابر 1851 در لندن چاپ شده و برخى از اين تعاليم در انجيل متى باب 22 وارد شده است.

صفحه 20
ديگر از اين تعاليم مانند احكام مربوط به همسايه، در اسلام اختصاص به همسايه ندارد زيرا شهادت ناروا مطلقا حرام است خواه بر ضد همسايه باشد يا غير همسايه.همچنين است بندهاى نهم و دهم كه اختصاص به همسايه ندارد. شايد تعاليم ده گانه سوره انعام در برابر اين منشور ده گانه تورات (كه در زمان نزول قرآن ميان يهوديان اشتهار داشته است) به پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) داده شده است.

1. دگرگونى در يثرب در پرتو اين دو آيه

تاريخ اسلام حاكى است كه اين دو آيه تأثير عجيبى در يكى از سران خزرج گذارده و انقلابى را به دنبال آورد وپايه هاى هجرت پيامبر را پى ريزى كرد كه اينك به شرح اجمالى آن مى پردازيم.
آتش جنگ ميان دو قبيله اوس و خزرج ساليان درازى شعلهور بود تا اين كه يكى از سران خزرج به نام اسعد بن زراره براى تقويت نيروهاى قبيله خود، سفرى به مكه نمود، تا به وسيله كمك هاى نظامى ومالى قريش،دشمن صد ساله را سركوب سازد. وى بر اثر روابط ديرينه اى كه با بزرگ قريش به نام «عتبة بن ربيعه» داشت، در خانه وى منزل كرد و هدف خود را با وى در ميان گذارد وتقاضاى كمك كرد.
دوست ديرينه وى (عتبه) در مقابل پيشنهاد «اسعد» چنين گفت: ما امروز نمى توانيم به تقاضاى شما پاسخ مثبت دهيم، زيرا امروز گرفتار دو دستگى عجيبى شده ايم مردى از ميان ما برخاسته ، به خدايان ما بد مى گويد و نياكان ما را ابله و سبك سر مى شمرد، با بيان شيرين خود گروهى از جوانان ما را به سوى خود جذب كرده و از اين راه شكاف عميقى ميان ما پديد آورده

صفحه 21
است. او در غير موسم حج در «شِعْب»1 به سر مى برد و در موسم حج از «شِعْب» بيرون مى آيد و در حِجر اسماعيل مى نشيند و مردم را به آيين خود دعوت مى كند.
«اسعد» پيش از آن كه با سران ديگر قريش تماس بگيرد، بناى مراجعت به يثرب گذاشت، ولى به رسم ديرينه عرب تصميم گرفت كه خانه خدا را زيارت كند امّا عتبه او را بيم داد كه مبادا موقع طواف سخن پيامبر نوظهور را بشنود زيرا سخن سحرآميز او در وى اثر مى گذارد، ، براى حلّ مشكل پيشنهادكرد كه پنبه اى در گوش خود فرو كند تا كلام پيامبر را نشنود.
«اسعد» آهسته وارد مسجد الحرام شد و شروع به طواف نمود، در شوط اول چشمش به پيامبر اسلام افتاد، كه در حجر اسماعيل نشسته و عده اى از بنى هاشم از وى محافظت مى نمايند، ولى از ترس اين كه تحت تأثير گفتار وى قرار گيرد جلو نيامد سرانجام در اثناى طواف با خود چنين گفت: چه كار احمقانه و نابخردانه اى است كه وى انجام مى دهد، ممكن است فردا در مدينه از او درباره اين حادثه سؤالاتى بنمايند چه بهتر كه همين الآن اطلاعاتى به دست بياورد.
او به سوى پيامبر رفت و به رسم جاهليت سلام كرد و گفت: «أنْعِم صباحاً» حضرت در جواب فرمود:
خداى من تحيتى بهتر از اين فرستاده است و آن اين كه هنگام ملاقات بايد گفت: «سلام عليكم».
سپس اسعد درخواست كرد كه آن حضرت هدف خود را از اين دعوت توضيح دهد و روشن كند.

1 . مقصود شِعْب ابوطالب است.

صفحه 22
حضرت آيه هاى 151 و 152 از سوره انعام را كه واقعاً آيينه تمام نماى روحيات و عادات و آداب عرب جاهليت بود، قرائت نمود. استماع اين دو آيه كه متضمن درد و درمان ملتى بود كه 120 سال با يكديگر جنگ داشتند،تأثير عميقى در دل وى گذارد، لذا فوراً اسلام آورد و تقاضا نمود كه كسى را به عنوان مبلغ به «مدينه» اعزام فرمايد و پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) «مُصْعب بن عمير» را به عنوان اولين مبلغ و قارى قرآن به مدينه اعزام نمود. تأثير آيات الهى در مدينه آن چنان بود كه گروهى اسلام آوردند و در موسم حج، نمايندگانى از خود به مكه اعزام نمودند كه در «عقبه» با پيامبر بيعت بستند و اين همان بيعت عقبه است كه در تاريخ بيان شده است.1

با ديگر منشورهاى اخلاقى آشنا شويم

در گذشته با دو منشور گسترده از منشورهاى جاودان قرآنى درباره مسايل اخلاقى و اجتماعى آشنا شديم اينك به برخى ديگر از منشورهاى جاودان به طور اجمال اشاره مى كنيم و شرح و بسط آنها را به وقت ديگر موكول مى نماييم.

الف. منشور اخلاقى در سوره مؤمنون

در سوره مؤمنون در آيه هاى 1 تا 10 اصول اخلاقى واجتماعى به شرح زير وارد شده است، كه اينك به نقل متن و ترجمه آنها اكتفا مىورزيم.
(قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ * الَّذِينَ هُمْ فِي صَلاتِهِمْ خاشِعُونَ* وَالَّذِينَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ*وَالّذينَ هُمْ لِلزَّكاةِ فاعِلُونَ* وَالَّذِينَ هُمْ

1 . اعلام الورى، ص 35ـ 40; بحار الأنوار، ج19، ص 8ـ11.

صفحه 23
لِفُرُوجِهِمْ حافِظُونَ* إِلاّ عَلى أَزْواجِهِمْ أَوْ ما مَلَكَتْ أَيْمانُهُمْ فَإِنَّهُمْ غَيْرُمَلُومِينَ* فَمَنِ ابْتَغى وَراءَذلِكَ فَأُولئِكَ هُمُ العادُون* وَالَّذِينَ هُمْ لأَماناتِهِمْ وَعَهْدِهِمْ راعُونَ* وَالَّذينَ هُمْ عَلى صَلَواتِهِمْ يُحافِظُونَ* أُولئِكَ هُمُ الوارِثُون) .
«مؤمنان رستگار شدند.
آنها كه درنماز خشوع دارند.
و آنها كه از لغو وبيهودگى روى گردانند.
و آنها كه زكات را انجام مى دهند.
آنها كه دامان خود را (از آلوده شدن به بى عفتى) حفظ مى كنند.
تنها آميزش جنسى با همسران وكنيزانشان دارند كه در بهره گيرى از آنان ملامت نمى شوند.
آنها كه امانت ها و عهد خود را رعايت مى كنند.
آنها كه كه بر نمازهايشان مواظبت مى نمايند.
(آرى) آنها وارثانند».

ب. منشور اخلاقى در سوره لقمان

(وَلَقَدْ آتَيْنا لُقْمانَ الْحِكْمَةَ أَنِ اشْكُرْ للّهِ وَمَنْ يَشْكُرْ فَإِنّما يَشْكُرُ لِنَفْسِهِ وَمَنْ كَفَرَ فَإِنَّ اللّهَ غَنِيٌّ حَميدٌ*وَإِذْ قالَ لُقْمانُ لابْنِهِ وَهُوَ يَعِظُهُ يا بُنَيَّ لا تُشْرِكْ بِاللّهِ إِنَّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظِيمٌ* وَوَصَّيْنَا الإِنْسانَ بِوالِدَيْهِ حَمَلَتْهُ أُمُهُ وَهْناً عَلى وَهْن وَفِصالُهُ فِي عامَيْنِ أَنِ اشْكْرِ لي وَلِوالِدَيْكَ إِليَّ الْمَصير* وَإِنْ جاهَداكَ عَلى أَنْ تُشْرِكَ بِي ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ فَلا تُطِعْهُما وَصاحِبْهُما فِي الدُّنْيا مَعْرُوفاً وَاتَّبِعْ سَبِيلَ مَنْ

صفحه 24
أَنابَ إِلَيَّ ثُمَّ إِلىَّ مَرْجِعُكُمْ فَأُنَبِئكُمْ بِما كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ* يا بُنَيَّ إِنَّها إِنْ تَكُ مِثْقالَ حَبَّة مِنْ خَرْدَل فَتَكُنْ في صَخْرَة أَو فِي السَّماواتِ أَو فِي الأَرْض يَأْتِ بِها اللّه إِنَّ اللّهَ لَطيفٌ خَبير* يا بُنَيَّ أَقِمِ الصَّلاة وَأْمُرْ بِالْمَعْرُوفِ وَانْه عَنِ الْمُنْكَر وَاصْبِرْ عَلى ما أَصابَكَ إِنَّ ذلِكَ مِنْ عَزْمِ الأُمُور*وَلا تُصَعِّرْ خَدَّكَ لِلنّاسِ وَلا تَمْشِ فِي الأَرْضِ مَرَحاً إِنَّ اللّهَ لا يُحِبُّ كُلّ مُخْتال فَخُور* وَاقْصد فِي مَشْيِكَ وَاغْضُض مِنْ صَوتِكَ إِنَّ أَنْكَرَ الأَصواتِ لَصَوتُ الْحَمير).
«ما به لقمان حكمت داديم(و به او گفتيم) شكر خدا را به جاى آور. هر كس شكر گزارى كند تنها به سود خويش شكر كرده و آن كس كه كفران كند (زيانى به خدا نمى رساند) چرا كه خداوند بى نياز و ستوده است.
(به خاطر بياور) هنگامى را كه لقمان به فرزندش ـ در حالى كه او را موعظه مى كرد ـ گفت: پسرم. چيزى را همتاى خدا قرار مده كه شرك، ظلم بزرگى است.
ما به انسان در باره پدر و مادرش سفارش كرديم، مادرش او را با ناتوانى روى ناتوانى حمل كرد (به هنگام باردارى ، هر روز رنج وناراحتى تازه اى را متحمل مى شد) و دوران شيرخوارگى او در دو سال پايان مى يابد (آرى به او توصيه كردم)كه براى من و براى پدر و مادرت شكر بجا آور كه بازگشت همه شما به سوى من است.
و هرگاه آن دو، تلاش كنند كه تو چيزى را همتاى من قرار دهى، كه از آن آگاهى ندارى (بلكه مى دانى باطل است) از ايشان اطاعت مكن، ولى با آن دو در دنيا به طرز شايسته اى رفتار كن، و از راه كسانى پيروى كن كه توبه كنان به سوى من آمده اند پس بازگشت همه شما به سوى من است و من شما را از آنچه عمل مى كرديد آگاه مى كنم.
پسرم! اگر به اندازه سنگينى دانه خردلى (كار نيك يا بد) باشد، در دل سنگى يا در (گوشه اى از) آسمان ها و زمين قرار گيرد، خداوند آن را (در قيامت براى حساب) مى آورد، خداوند دقيق وآگاه است.

صفحه 25
پسرم! نماز را برپا دار، و امر به معروف و نهى از منكر كن، و در برابر مصايبى كه به تو مى رسد شكيبا باش كه اين از كارهاى مهم است.
پسرم! با بى اعتنايى از مردم روى مگردان، و مغرورانه بر زمين راه مرو كه خداوند هيچ متكبر مغرورى را دوست ندارد.
پسرم! در راه رفتن ، اعتدال را رعايت كن، از صداى خود بكاه (و هرگز فرياد مزن) كه زشت ترين صداها صداى خران است».

ج. منشور اخلاقى در سوره حجرات

(يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا يَسْخَرْ قَوْمٌ مِنْ قَوم عَسى أَنْ يَكُونُوا خَيْراً مِنْهُمْ ولا نِساءٌ مِنْ نِساء عَسى أَنْ يَكُنَّ خَيْراً مِنْهُنَّ وَلا تَلْمِزُوا أَنْفُسَكُمْ وَلا تَنابَزُوا بِالأَلْقابِ بِئْسَ الاسْمُ الْفُسُوقُ بَعْدَ الأَيمانِ وَمَنْ لَمْ يَتُبْ فَأُولئِك هُمُ الظّالِمُون).
(يا أَيُّها الَّذينَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا كَثِيراً مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظِّنِّ إِثْمٌ وَلا تَجَسَّسُوا وَلا يَغْتَبْ بَعْضُكُمْ بَعْضاً أَيُحِبُّ أَحدكُمْ أَنْ يَأْكُل لَحْمَ أَخيهِ مَيْتاً فَكَرِهْتُمُوهُ وَاتَّقُوا اللّه إِنَّ اللّه تَوّابٌ رَحِيمٌ) .
(يا أَيُّهَا النّاسُ إِنّا خَلَقْناكُمْ مِنْ ذَكَر وَأُنْثى وَجَعَلْناكُمْ شُعُوباً وَقبائِلَ لِتَعارَفُوا إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللّهِ أَتْقاكُمْ إِنَّ اللّهَ عَلِيمٌ خَبيرٌ).
«اى كسانى كه ايمان آورده ايد. نبايد گروهى از مردان شما گروه ديگر را مسخره كنند شايد آنها از اينها بهتر باشند، ونه زنانى زنان ديگر را، شايد آنان بهتر از اينان باشند، ويكديگر را مورد طعن و عيبجويى قرار ندهيد وبا القاب زشت و ناپسند يكديگر را ياد نكنيد، بسيار بد است كه بر كسى پس از ايمان نام كفر آميز بگذاريد، و آنها كه توبه نكنند، ظالم وستمگرند.
اى كسانى كه ايمان آورده ايد، از بسيارى از گمان ها بپرهيزيد چراكه بعضى از گمان ها گناه است، وهرگز (در كار ديگران) تجسس نكنيد، و هيچ يك از شما

صفحه 26
ديگرى را غيبت نكند، آيا كسى از شما دوست دارد كه گوشت برادر مرده خود را بخورد؟(به يقين) همه شما از اين امر كراهت داريد، تقوا ى الهى پيشه كنيد كه خداوند توبه پذير ومهربان است.
اى مردم! ما شما را از يك مرد و زن آفريديم و شما را تيره ها و قبيله ها قرار داديم تا يكديگر را بشناسيد (اينها ملاك امتياز نيست) گرامى ترين شما نزد خداوند با تقواترين شماست، خداوند داناو آگاه است»
اينها نمونه هايى از منشورهاى جاويدان اخلاقى و اجتماعى قرآن است كه براى علماى اخلاق و ديگران مى تواند راهگشا باشد.
هر چند ما در اين جلد موفق به شرح همه آنچه كه در اين منشورها آمده است نمى باشيم، همانطور كه يادآور شديم به تشريع غالب 1 اصول وارد در دو منشور نخست آمده است خواهيم پرداخت.
از خداوند بزرگ خواهانيم كه همه ما آشنايى با اصول اخلاقى اسلام و عمل به آنها عنايت فرمايد و روح و روان ما را از زنگار گناه و خلاف پاك سازد.
قم: مؤسسه امام صادق(عليه السلام)
جعفر سبحانى
20صفر المظفّر1401
برابر 7 دى ماه 1359

1 . تمام اصول وارد در اين دو منشور مورد تجزيه و تحليل قرار گرفته جز دو اصل ياد شده ، در زير :
1. پرداخت حقوق نزديكان و بيچارگان و درماندگان.
2. حق قصاص براى ولىّ دم.
بنابر اين ، بخش نخست متضمن چهارده اصل، يكى عقيدتى و ديگرى، اخلاقى است.

صفحه 27

اصول وارد در دو منشور

1. يكتا پرستى.
2. نيكى به پدر و مادر.
3. فرزند كشى از ترس گرسنگى.
4. دورى از روابط نامشروع جنسى.
5. احترام به جان انسان ها.
6. احترام به مال يتيم.
7. عدالت در پيمانه.
8. تكليف در حدّ توان.
9. دادگرى در سخن.
10. وفاى به پيمان.
11. مسئوليت ابزار شناخت.
12. تحريم اسراف.
13. ميانه روى در انفاق.
14. تواضع در راه رفتن.

صفحه 28

صفحه 29

اصل نخست

يكتا پرستى

آيات موضوع

1. (وَ إِذْ قُلْنا لِلْملائِكَةِ اسْجُدُوا لا دَمَ ...)(بقره/34)
(... قالَ إِنّى جاعِلُكَ لِلنّاسِ إِماماً ...)(بقره/124)
(...وَاتَّخِذوا مِنْ مَقامِ إِبْراهيمَ مُصَلّـى ...)(بقره/125)
(إِنَّ الصَّفا وَالْمَرْوَةَ مِنْ شَعائِرِ اللّهِ فَمَنْ حَجَّ الْبَيْتَ أَوِ اعْتَمَر فَلا جُناحَ عَلَيْه أَنْ يَطَّوّفَ بِهِما ...)(بقره/158)
(وَ مِنَ النّاسِ مَنْ يَتَّخِذُ مِنْ دُونِ اللّهِ أَنْداداً يُحِبُّونَهُمْ كَحُبِّ اللّهِ ...) (بقره/165)
2. (قُلْ اِنْ تُخْفُوا ما فِـى صُدُورِكُمْ أَوْ تُبْدُوهُ يَعْلَمْهُ اللّه...)
(آلعمران /29)
(إِنَّ اللّهَ اصْطَفى آدَمَ وَ نُوحاً وَآلَ إِبْراهيمَ وَآلَ عِمْرانَ عَلَى العالَمينَ) (آل عمران/33)
( إِنَّ اللّه رَبّـى وَ ربُّكُمْ فَاعْبُدُوه هذا صِراطٌ مُسْتَقيمٌ) (آل عمران/51)
(قُلْ يا أَهْلَ الكِتابِ تَعالَوا إِلى كَلِمَة سَواء بَيْنَنا وَبَيْنَكُمْ أَلاّ نَعْبُدَ إِلاّ اللّهَ

صفحه 30
وَ لا نُشْرِكَ بِهِ شَيْئاً ... ) (آل عمران/64)
3. (...فَسَوفَ يَأْتِـى اللّهُ بِقَوم يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ أَذِلَّة عَلَى الْمُؤْمِنينَ أَعِزَّة عَلَى الكافِرينَ ...)(مائده/54)
(... وَ قالَ الْمَسيحُ يا بَنى إِسرائيلَ اعبُدوا اللّهَ ربّى و ربَّكُمْ ...) (مائده/72)
4.( ... أئِنَّـكُمْ لَتَشْهَدُونَ أَنَّ مَعَ اللّهِ آلِهَةً أُخرى ... )(انعام/19)
(... حَتّى إِذا جاءَ أَحدَكُمُ المَوتُ تَوَفَّتْهُ رُسُلنا ...)(انعام/61)
(وَ إِذْقالَ إِبْراهيمُ لأَبيهِ آزَرَ أَتَتَّخِذُ أَصْناماً آلِهَةً ...)(انعام/74)
(ذلِكُمُ اللّهُ رَبُّكُمْ لا إِلهَ إِلاّ هُوَ خالِقُ كُلِّ شَىْء فَاعْبُدُوهُ ...)(انعام/102)
5.( ...قُلْ إِنَّ اللّهَ لا يَأْمُرُ بِالْفَحْشاءِ أَتَقُولُونَ عَلَى اللّهِ ما لا تَعْلَمُونَ) (اعراف/28)
( ... يا قَومِ اعْبُدُوا اللّه ما لَكُمْ مِنْ إِله غَيْرُهُ ...)(اعراف/59)
(وَ قالَ الْمَلأُ مِنْ قَومِ فِرْعَونَ أَتَذَرُ مُوسى وَ قَومَهُ ليُفسِدوا فِى الأَرضِ وَ يَذرَكَ و آلِهَتَكَ ...)(اعراف/127)
6.(... ثُمَّ اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ يُدَبِّرُ الأَمْرَ ما مِنْ شَفيع إِلاّ مِنْ بَعْدِ إِذْنِهِ...)(يونس/3)
(... هؤلاءِ شُفَعاؤُنا عِنْدَ اللّهِ ...)(يونس/18)
7.(... إِنّى رَأَيْتُ أَحَدَ عَشَرَ كَوكَباً وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ رَأَيتُهُمْ لِـيساجِدينَ) (يوسف/4)
(وَ رَفَعَ أَبَويهِ عَلَى العَرْشِوَ خَرُّوا لَهُ سُجَّداً وَ قالَ يا أَبَتِ هذا تَأْوِيلُ

صفحه 31
رُؤْياىَ مِنْ قَبلُ قَدْ جَعَلَها رَبّى حَقّاً ...)(يوسف/100)
8.(الّذينَ يَجْعَلُونَ مَعَ اللّهِ إِلهاً آخَرَ فَسَوفَ يَعْلَمُونَ)(حجر/96)
9.(وَ لَقَدْ بَعَثْنا فِى كُلِّ أُمّة رَسُولاً أَنِ اعْبُدُوا اللّهَ وَاجْتَنِبُوا الطّاغُوتَ...) (نحل/36)
10.(وَاخْفِضْ لَهُما جَناحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَةِ ...) 3 (اسراء/24)
( ... ءَ أسجُدُ لِمَنْ خَلَقْتَ طِيناً)(اسراء/61)
11.(وَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللّهِ آلِهَةً لِيَكُونُوا لَهُمْ عِزّاً)(مريم/81)
12.(وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رَسُول إِلاّ نُوحى إِلَيْهِ اَنَّهُ لا إِلهَ إِلاّ أنَا فَاعْبُدُونِ)(انبياء/25)
(...عِبادٌ مُكْرَمُونَ * لا يَسْبِقُونَهُ بِالقَولِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ)(انبياء/26 و 27)
(انّ هذِهِ أُمّتُكُمْ أُمّةً واحِدَةً وأنَا ربُّكُمْ فَاعْبُدونِ)(انبياء/92)
13.(... وَلْيَطَّوَّفُوا بِالْبِيْتِ الْعَتِيقِ)(حج/29)
14.(وَ هُوَ الّذى يُحْيى و َ يُميتُ وَلَهُ اخْتِلافُ اللَّيلِ والنَّهارِ ... )
(مؤمنون /80)
15.(وَ الّذينَ لا يَدعُونَ مَعَ اللّهِ إِلهاً آخَرَ ...)(فرقان/68)
16.(إنَّهم كانُوا إِذا قيلَ لَهُم لا إِلهَ إِلاّاللّهُ يَسْتَكْبِرُونَ)(صافات /35)
17. (...ما نَعْبُدهُمْ إِلاّ لِيُقَرِّبُونا إِلَى اللّهِ زُلْفى ...)(زمر/3)
(قُل للّهِ الشَّفاعَةُ جَميعاً ... ) (زمر/44)
18.(ذلِكُمْ بِأَنّهُ إِذا دُعِىَ اللّهُ وَحْدَهُ كَفَرْتُمْ وَ إِنْ يُشْرَكْ بِهِ تُؤْمِنُوا فَالحُكْمُ

صفحه 32
للّهِالعلِىِّ الكَبيرِ)(غافر/12)
19.( ...لا تَسْجُدُوا لِلشَّمْسِ وَ لا لِلْقَمَرِ وَاسْجُدُوا للّهِ الَّذِى خَلَقَهُنَّ إِنْ كُنْتُمْ إِيّاهُ تَعْبُدُونَ)(فصلت/37)
20. (... وَنَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ)(ق/16)
21.(أَمْ لَهُمْ إِلهٌ غَيرُ اللّهِ سُبحانَ اللّهِ عمّا يُشْـرِكُونَ)(طور/43)
22. (...ما يَكُونُ مِنْ نَجْوى ثَلاثَة إِلاّ هُوَ رابِعُهُمْ وَلا خَمْسَة إِلاّ هُوَ سادِسُهُمْ ...) (مجادله/7)
23.(وَاَنّ المساجِدَ للّهِ فَلا تَدْعُوا مَعَ اللّهِ أَحَداً)(جن/18)

ترجمه آيات

1.«به ياد آر هنگامى را كه به فرشتگان فرمان داديم كه بر آدم سجده كنند».
«خدا گفت، من تو را براى پيشوايى برگزيدم».
«از مقام ابراهيم جايگاهى براى نماز خود بگيريد».
«صفا و مروه از شعائر خدا است، پس هر كس مراسم حج يا عمره را انجام داد، بر او است ميان اين دو كوه سعى نمايد».
«برخى از مردم براى خدا مثل و شريكى قرار داده اند و آن ها را به سان خدا دوست دارند».
2.«بگو اگر آن چه را در دل داريد پنهان كنيد يا آشكار سازيد، خدا مى داند».
«خداوند آدم و نوح و ا ولاد ابراهيم و اولاد عمران را بر جهانيان برترى داد».
«خداوند صاحب من و شما است پس او را بپرستيد اين است راه مستقيم».

صفحه 33
«بگو اى اهل كتاب به سوى كلمه اى كه ما و شما آن را پذيرفته ايم بشتابيد و آن اين كه، جز خدا را نپرستيم و در عبادت براى او شريك و همتايى قائل نشويم».
3. «خداوند به زودى گروهى را برمى انگيزد كه آنان را دوست دارند و آنان نيز خدا را دوست دارند، برابر مؤمنان، افتاده و بر كافران سركش اند».
«مسيح گفت اى بنى اسرائيل، خدا را پيرستيد كه او «رب» من و شما است».
4.«آيا شما گواهى مى دهيد كه با خدا، خدايان ديگرى هست؟».
«وقتى مرگ كسى فرا رسد فرستادگان ما جان آن ها را اخذ مى كنند(ميراندن)».
«وقتى ابراهيم به پدر خود گفت آيا خدايانى از بت ها اتخاذ مى كنى؟».
«اين است صاحب شما. جز او معبودى نيست، آفريننده همه چيزها; پس اورا بپرستيد».
5.«بگو خدا به چيز بد امر نمى كند. آيا به خدا چيزى را كه نمى دانيد، نسبت مى دهيد» .
«اى قوم خدا را بپرستيد چرا كه براى شما خدايى جز او نيست».
«گروهى از قوم فرعون گفتند: آيا موسى وقوم او را آزاد مى گذارى كه در زمين فساد كنند و تو و خدايان تو را ترك گويند».
6. «سپس بر تخت(قدرت) قرار گرفت، وبه تدبير كار جهان پرداخت; هيچ شفاعت كننده اى نيست مگر پس از اجازه خدا».
7.«پدرجان در عالم رؤيا ديدم كه يازده ستاره و آفتاب و ماه بر من سجده گزارند ».
«يوسف پدر و مادر خود را به بالاى تخت برد و آنان (همراه برادران) بر يوسف سجده كردند يوسف به پدر خود گفت، اى پدر(سجده اين گروه) تعبير خواب پيشين من است كه خدا به آن واقعيت بخشيد».

صفحه 34
8. «آنان كه همراه خدا، خداى ديگرى قرار مى دهند، به زودى از نتايج اعمال خود آگاه مى شوند».
9.«در ميان هر امتى پيامبرى را برانگيختيم كه خدا را بپرستند و از پرستش هر معبودى جز خدا بپرهيزند».
10. «هميشه پر و بال تواضع وتكريم را با كمال تذلل براى ايشان بگستران».
« آيا بر موجودى كه از گل آفريده اى سجده كنم؟».
11.«جز خدا خدايانى را پذيرفته اند كه مايه عزت آنان باشند».
12.« پيش از تو هيچ پيامبرى را نفرستاديم ; مگر اين كه به او وحى كرديم كه جز من معبودى نيست، مرا بپرستيد».
«بندگانِ عزيز خدا هستند در سخن به او سبقت نمى گيرند وبه دستور او عمل مى نمايند».
«اين امت شما است در حالى كه يگانه است و من رب شما هستم پس مرا پرستش كنيد».
13.«بر بيت عتيق (كعبه) طواف كنند».
14.«او است كه زنده مى كند و مى ميراند و شب و روز را جانشين يكديگر مى سازد».
15.«كسانى كه با خدا، خداى ديگرى را نمى خوانند (پرستش نمى كنند)».
16. «آنان كسانى هستند كه هرگاه به آنان گفته مى شود خدايى جز اللّه نيست، كبر مىورزند».
17. «ما آن ها را نمى پرستيم; مگر براى اين كه ما را به خدا نزديك سازند».
«حق شفاعت همگى از آن او است» .
18.«اين هم بدان روى است كه هروقت خدا به تنهايى خوانده مى شود به او كفر مىورزيد. و اگر بر او شريكى فرض شود، ايمان مى آوريد. حكومت از آن خداى بلند مرتبه و بزرگ است».

صفحه 35
19.«بر آفتاب و ماه سجده نكنيد، خدا را سجده كنيد، اگر او را مى پرستيد».
20.«ما به او از رگ گردن نزديك تر هستيم».
21. «آيا براى آن ها خدايى جز اللّه هست، منزه است خدا از آنچه كه براى او شرك مىورزند».
22. «هيچ سه نفر با هم رازى نمى گويند; مگر خداوند چهارمين آنان است. و نه پنج نفرى; مگر اين كه خداوند ششمين آنان است».
23. «مواضع سجده از آن خدا است با او كسى را نخوانيد».

تفسير موضوعى آيات

پايه دعوت پيامبران آسمانى در تمام ادوار اين بود كه همه انسان ها خداى يگانه را بپرستند و از پرستش موجودات ديگر بپرهيزند. يكتاپرستى از اساسى ترين دستورهاى آسمانى است كه در سرلوحه برنامه هاى تمام پيامبران قرار گرفته است چرا كه تمام پيامبران براى يك هدف برگزيده شده اند و آن تثبيت يكتاپرستى و مبارزه با شرك در پرستش مى باشد، قرآن مجيد اين حقيقت را به روشنى بيان مى كند و مى گويد:(وَ لَقَدْ بَعَثْنا فِى كُلِّ أُمّة رَسُولاً أَنِ اعْبُدُوا اللّهَ وَاجْتَنِبُوا الطّاغُوتَ ...) (نحل/36) :«در ميان هر امتى پيامبرى را برانگيختيم كه خدا را بپرستند و از پرستش هر معبودى جز خدا بپرهيزند».
وباز مى فرمايد: (وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رَسُول إِلاّ نُوحى إِلَيْهِ اَنّه لا إِلهَ إِلاّأنَا فَاعْبُدُونِ) (انبياء/25):« پيش از تو هيچ پيامبرى را نفرستاديم ; مگر اين كه به او وحى كرديم كه جز من معبودى نيست، مرا بپرستيد».
قرآن مجيد يكتاپرستى را اصلى مشترك ميان تمام شرايع آسمانى معرفى كرده و مى فرمايد:(قُلْ يا أَهْلَ الْكِتابِ تَعالَوا إِلى كَلمَة سَواء بَيْنَنا وَبَيْنَكُمْ أَلاّ

صفحه 36
نَعْبُدَإِلاّاللّهَ و لا نشركَ به شيئاً...) (آل عمران/64):«بگو اى اهل كتاب به سوى كلمه اى كه ما و شما آن را پذيرفته ايم بشتابيد و آن اين كه جز خدا را نپرستيم و در عبادت براى او شريك و همتايى قائل نشويم».

ريشه بت پرستى

اظهار نظر درباره ريشه بت پرستى و اين كه چگونه اين انديشه در ميان بشر پا گرفت كار بسيار مشكلى است، به ويژه كه موضوع بت پرستى در ميان يك قوم و دو قوم، اين منطقه و آن منطقه و يا به شكلى خاص نبوده كه انسان بتواند درباره ريشه يا ريشه هاى آن اظهار نظر قطعى كند. افكار وباورهاى بت پرستان جهان ;مانند برهمايى، بودايى و هندوان آن چنان با هم اختلاف دارند كه به زحمت مى توان قدر مشتركى ميان آنان به دست آورد.1
اعراب «بائده» از قبيل اقوام «عاد» و «ثمود» كه امت هود و صالح بودند و اهل مدين، امت شعيب به شمار مى رفتند و همگى بت پرست. و ساكنان سرزمين «سبا» معاصر با سليمان، آفتاب را مى پرستيدند و ديدگاه هاى آنان در قرآن مجيد به گونه اى آورده شده است. عرب جاهلى كه از نسل اسماعيل بودند، روزگارى خداپرست بوده و از تعاليم ابراهيم و فرزندش اسماعيل پيروى مى كردند; ولى با گذر زمان و بر اثر آمد و شد با بت پرستان كم كم بت پرستى در ميان آنان جاى خداپرستى را گرفت.
نخستين كسى كه مسئله بت پرستى را در مكه و اطراف آن رواج داد، «عمروبن لُحىّ» بود. وى در مسافرتى كه به «بلقاء» ـ از اراضى شـام ـ داشت،

1 . دائرة المعارف ها، خصوصاً دائرة المعارف بستانى، به گونه اى عقايد اين اقوام آسيايى را كه در قطر گسترده اى زندگى مى كنند وهمگى بت پرست مى باشند تشريح كرده اند.

صفحه 37
اقوامى را ديد كه بت مى پرستيدند. هنگامى كه از علت پرستش آن ها پرسيد، آنان گفتند: اين ها، بت هايى هستند كه آن ها را مى پرستيم. از آنان باران مى خواهيم وبراى ما باران مى فرستند; از آن ها يارى مى خواهيم يارى مان مى دهند. وى كيش بت پرستى را پسنديد. سپس بتى بزرگ به نام هبل همراه خود به مكه آورد، آن را بر بام كعبه نهاد و مردم را به پرستش آن فرا خواند. از اين راه بود كه بت پرستى به مكه راه يافت و در اقوام و قبايل مختلف عرب، بت ها و خدانماهايى پيدا شد كه آن ها را مى پرستيدند.1
به نظر 2 برخى پژوهش گران ، ريشه بت پرستى از بزرگ داشت و تكريم شخصيت ها آغاز شد; هنگامى كه شخصيتى از جهان مى رفت براى يادبود او تمثالى مى ساختند تا خاطره او را در دلها زنده نگاه دارند; ولى در اثر گذر زمان و دست به دست شدن آن از نسلى به نسل ديگر، تمثال ها در ميان همان اقوام به صورت معبود در مى آمد; هرچند در وقت ساختن آن ها چنين انديشه و فكرى در ياد آنان وجود نداشت; چرا كه گاهى بزرگ خانواده اى در دوران حيات خود مورد تعظيم بود و پس از او، بتى را به شكل او ساخته و آن را پرستش مى كردند. از قصه ها استفاده مى شود كه در يونان و روم باستان، رئيس خانواده حتى در حال حيات نيز مورد پرستش بود و پس از مرگش مجسمه او را مى پرستيدند. امروز در موزه هاى جهان، بت هايى از مردان دين و شخصيت هاى برجسته نگاه دارى مى شود كه روزگارى خود آن ها ، و پس از درگذشت آن ها، پيكر سنگى آنان مورد پرستش بودند.

1 . سيره ابن هشام، ج1، ص 87.
2 . اين نظر نزد نگارنده ثابت نيست وتازه معلوم نيست كه كار آنان تعظيم بوده يا عبادت و پرستش.

صفحه 38
از گفتوگوى ابراهيم با بزرگ قوم خود «نمرود» به خوبى استفاده مى شود كه وى مورد پرستش قومش بود.1 همچنين است فرعون; ولى خود فرعون پيكرهاى تراشيده شده را كه گويا اشكال شخصيت هاى پيشين اقوام فراعنه بودند عبادت مى كرد، آن جا كه مى فرمايد:(وَ قالَ الْمَلأُمِنْ قَومِ فِرْعَونَ أَتَذَرُ مُوسى وَ قَومهُ لِيفسدُوا فِى الأَرضِ وَ يَذرَكَ و آلهتكَ ...).(اعراف/127).
«گروهى از قوم فرعون گفتند: آيا موسى وقوم او را آزاد مى گذارى كه در زمين فساد كنند و تو و خدايان تو را ترك گويند».

انگيزه هاى شرك در پرستش

براى شرك در پرستش انگيزه هايى است كه ما از ميان آن ها به سه انگيزه اشاره مى كنيم:
1. اعتقاد به تعدد خالق
اعتقاد به دوگانه يا سه گانه پرستى يكى از علل پرستش غير خدا است.
در باور بودا خداى پاينده در سه خدا و يا سه مظهر تجلى يافته و به نام هاى:
1. برهما، پديد آورنده;
2. ويشتو، نگه دارنده;
3. سيفا، كشنده.
و در كيش مسيح به نام هاى:
1. خداى پدر; 2. خداى پسر; 3. خداى روح القدس.

1 . به سوره بقره، آيه 158 مراجعه شود.

صفحه 39
و زرتشتيان نيز در عين اعتقاد به« اهورا مزدا» به دو خداى ديگر به نام هاى 1. يزدان، 2ـ اهريمن هم باورمندند; هرچند عقيده واقعى زرتشت درباره اين دو، در هاله اى از ابهام قرار دارد.

2. انديشه جدايى خدا از مخلوق

انگيزه دوم براى پرستش غير خدا مسئله جدايى خدا از مخلوق بود. آنان خدا را جدا از مخلوق فرض كرده و تصور مى كردند به خاطر همين جدايى، دعا و درخواست آنان به او نمى رسد، طبعاً بايد وسائلى را برگزينند تا سخنان آنان را به او برساند، چنان كه دربار فرمانروايان بشرى است و بايد با واسطه به آنان دست يابند و درخواست هاى خود را به او برسانند; از اين رو گروهى «قديسين» و گروهى «فرشتگان» و بالأخره «جن» و «أرواح» را مى پرستيدند كه پيام پرستش گران را به خدا برسانند. قرآن مجيد اين انگيزه را با بيانات گوناگونى باطل دانسته و مى گويد: خداوند نزديك ترين كس به بندگان خود است و از درون و برون شان آگاه است و سخنان آشكار و پنهان آنان را مى شنود و ديگر نيازى به عبادت و پرستش خدانماها نيست; زيرا اگر هدف از پرستش رساندن درخواست هاى شما است، خداوند از تمام آن ها آگاه است; چنان كه مى فرمايد:
1. (... وَنَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيد)(ق/16) :«ما به او از رگ گردن نزديك تر هستيم».
2. (قُلْ اِنْ تُخْفُوا ما فِى صُدُورِكُمْ أَوْ تُبْدُوهُ يَعْلَمْهُ اللّه ...)(آل عمران / 29). «بگو: اگر آن چه را در دل داريد پنهان كنيد يا آشكار سازيد، خدا مى داند».

صفحه 40
3. ( ... ما يَكُونُ مِنْ نَجْوى ثَلاثَة إِلاّ هُوَ رابِعُهُمْ وَلا خَمْسَة إِلاّ هُوَ سادِسُهُمْ ...)(مجادله/7): «هيچ سه نفر با هم رازى نمى گويند; مگر خداوند چهارمين آنان است. و نه پنج نفرى; مگر اين كه خداوند ششمين آنان است».
خداوند با اين آيات و آيات ديگر، اين انگيزه بت پرستى را باطل كرده است.

3. تفويض قدرت ها به خداگونه ها يا تعدد مدبرها

هر انسانى به طور فطرى در برابر قدرت مافوق از خود احساس خضوع مى كند و اگر هم اين احساس در زبان و ديگر اعضاى او نمايان نگردد، در درون خويش يك نوع احساس كوچكى مى كند.
از طرف ديگر انسان در اين جهان پيوسته با محسوسات سروكار دارد از اين جهت مى خواهد تمام امور را در قالب حس بريزد; بدين روى مى خواهد نيروهاى ناديدنى و برتر را به شكل محسوس و اجسام درآورد. اين فكر از يك سو و از سوى ديگر، بشر بر اثر نارسايى فكرى و ظهور مكتب هاى فلسفى آميخته با شرك، تصور مى كرد كه هر رويدادى در جهان به نيروى توانمندى كه خود آفريننده خداى خود است، واگذار شده; چنان كه خداى دريا، خداى خشكى، خداى جنگ، خداى صلح و... بايد باشند. اينان به گمان خود جهان آفرينش را مانند حكومت هاى خان ها مى دانستند، گويا هر گوشه اى از جهان به نيرويى سپرده شده و اين قدرت ها در گذران آن ها مختار و خود رأى هستند. از اين جهت ساكنان لب دريا، خداى دريا را مى پرستيدند تا ايشان را از نعمت هاى دريا بهره مند سازد و از آسيب هاى آن مانند طوفان و طغيان بازشان دارد; ساكنان خشكى ها و بيابان ها، پروردگار خشكى را مى پرستيدند تا

صفحه 41
از فرآورده هاى آن بهره مند گردند و از آفات و زلزله دور مانند; همچنين...; ولى چون اين خدايان را نمى ديدند ، براى آن ها صورت هاى خيالى فرض كرده و طبق آن، بت هاى فلزى و سنگى و چوبى مى ساختند و به جاى پرستش قدرت هاى واقعى، صورت ها و مجسمه هاى آن ها را مى ستودند.
بنابر اين، عرب بيابان گرد به چهار گروه تقسيم مى شدند كه، گروهى فرشتگان، گروه ديگر جنيان، سومين آن ها ستارگان ثابت مانند «شعرى» و سرانجام گروه چهارم سيارات را مى پرستيدند و هدف از پرستش آن ها اين بود كه نفع و خير آنها را جلب كنند و از شر و ضرر آنها در امان باشند.
آنان در ساختن بت ها از وسعت نظر خاصى برخوردار بودند و هرگز بر خود لازم نمى ديدند كه مجسمه هاى آن ها به صورت هاى واقعى معبود منطبق گردد; لذا براى هر يك ازخدايان بتى مى ساختند، كه هرگز با معبود واقعى آن ها هم شكل و هم صورت نبود; ولى در تمام اين پرستش ها يك انگيزه بيش نبود و آن اين كه مى خواستند امور معنوى را به گونه قابل حس درآورند و چون اين نوع خدايان چون فرشته و جن از قلمرو حس بيرون بودند و حتى ستارگان نيز براى خود طلوع و غروبى داشتند و توجه به آن ها خالى از مشقت نبود; ازا ين جهت به تمثال آن ها توجه نموده، آن ها را مى پرستيدند.
قرآن مجيد انديشه واگذارى قدرت به خداگونه ها را كه آفريده شده او هستند به شدت محكوم مى كند و در مواردى تنها خود را گرداننده امور آفرينش معرفى مى كند چنان كه مى فرمايد:(... ثُمَّ اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ يُدَبِّرُ الأَمْرَ ...) (يونس/3): «بر عرش قدرت مستولى گرديد و امور خلقت و آفرينش را اداره مى كند».1

1 . به سوره يونس آيه 31، رعد آيه 2 و سجده آيه 5 مراجعه فرماييد.

صفحه 42
قرآن مجيد در آياتى به صورت گسترده، آفرينش ، زنده كردن، ميراندن، گرداندن خورشيد و ماه، پيدايش شب و روز، روزى رسانى و... را ويژه خدا دانسته و هرگونه انديشه جز اين، مانند دوگانه ستايى و چيزى هم سنگ او دانستن را محكوم مى كند.
***
تا اين جا با انگيزه هاى سه گانه پرستش غير خدا آشنا شديم و هرگز مدعى نيستيم كه براى پرستش غير خدا، انگيزه ديگرى در كار نبوده است; ولى اين سه انگيزه ـ كه قرآن برابر آن ها مى ايستد ـ پايه گسترش شرك در جهان بوده است.
يك فرد مسلمان با اعتقاد به خدايى كه يكتا است و در همه جا حاضر و نزديك به بندگان، خدايى كه زمام امور خلقت را در دست دارد و هرگز آن ها را به كسى نسپرده است، نمى تواند غير او را بپرستد. نه تنها غير او را نبايد بپرستد كه بايد با افكار شرك آلود وبت پرستانه به شدت مبارزه كند و راضى نشود يك فردى لحظه اى گام از دايره توحيد فراتر نهد.
***
درباره انگيزه سوم نكته اى را يادآور مى شويم و آن اين كه، ممكن است فردى باور كند آفريننده و مدبّرى جز خدا نيست و همه كارهاى جهان در دست او است و هرگز اين نوع كارهايش را به غير خود نسپرده است; امّا ديگر كارهاى خدا مانند شفاعت و مغفرت كه تنها از آنِ خدا مى باشد، به ديگرى واگذار شده است; كه اين خود يكى از انگيزه هاى پرستش غير خدا است و قرآن به روشنى شفاعت را ويژه خويش دانسته و دست هيچ كسى را بدون اذنش

صفحه 43
در آن باز نگذاشته; قرآن در اين باره مى فرمايد:(قُل للّهِ الشَّفاعَةُ جَميعاً ...)(زمر/44) :«حق شفاعت همگى از آن او است» ،(... ما مِنْ شَفِيع إِلاّمِنْ بَعْدِ إِذْنِهِ ...)(يونس/3):«هيچ شفاعت كننده اى نيست مگر پس از اجازه خدا».
گروهى از بت پرستان روزگار رسالت، بت هايى را مى پرستيدند كه تصور مى كردند آنان درباريان درگاه الهى اند و امور بخشايش و شفاعت به آنان واگذار شده است.

صفحه 44

عبادت در فرهنگ قرآن

آيا پرستش به معنى نهايت خضوع و تذلل است؟!

فرهنگ نويسان عرب در تفسير عبادت،تعريف هايى نزديك به هم دارند و آن را به معنى خضوع و تذلل گرفته اند، اينك نص گفتار آنان:
1. در لسان العرب مى نويسد: «أصل العبودية الخضوع والتذلل».
2. راغب در مفردات مى نويسد:«العبودية: إظهار التذلل والعبادة أبلغ منها لانّها غاية التذلل و لا يستحقّ الاّ من له غاية الافضال وهو اللّه تعالى و لهذا قال:( ألاّ تعبدوا إِلاّ إِيّاه) ».
3. در قاموس نيز مى نويسد: «العبادة: الطاعة».
هرچند فرهنگ نويسان، عبادت را به معنى خضوع، تذلل، اطاعت و يا نهايت اظهار ذلت گرفته اند; ولى همه اين تعريف ها تعريف به اعمّ است و تعريف به مساوى نيست; زيرا مى دانيم كه اطاعت، خضوع واظهار تذلل در همه حال، عبادت و پرستش نيست. اگر هم لفظ عبادت (پرستش) را در اين موارد به كار مى برند يك نوع توسعه در معنى است و هرگز در اين موارد عبادت به معنى پرستش صدق نمى كند; زيرا هيچ گاه خضوع، حتى نهايت تذلل فرزند

صفحه 45
در برابر پدر و مادر، شاگرد در برابر استاد و... عبادت و پرستش شمرده نمى شود، هرچند در خضوع و تذلل خود، شدت عمل به خرج دهند.
اكنون آياتى را گواه مى گيريم كه بالاترين درجه خضوع و تذلل تا چه رسد به مطلق آن را، عبادت و پرستش نمى داند.

گواه هايى از قرآن

1. به تصريح قرآن، حضرت آدم (عليه السلام) مورد سجده ملائك و فرشتگان بود و خداوند دستور داد كه همگى بر او سجده كنند، آن جا كه مى فرمايد: (وَ إِذْ قُلْنا لِلْملائِكَةِ اسْجُدُوا لآدَم ...):«به ياد آر هنگامى را كه به فرشتگان فرمان داديم كه بر آدم سجده كنند».1
خداوند با وجود تصريح به سجده ملائك بر آدم، آن را شرك بر خدا به شمار نياورده و فرشتگان با اين عمل مشرك نشدند و از اين طريق بر خدا شريكى قرار ندادند. در عين حال آدم را نيز پرستش نكردند، بلكه او را بزرگ داشتند. پس اين گواه است بر اين كه هر تعظيمى در برابر غير خدا، عبادت و پرستش او نيست و تعبير (اسجدوا لآدم) با تعبير ( اسجدوا للّه)هر چند يكى است، ولى سجده نخست، عبادت آدم نيست; امّا سجده بر خدا، عبادت و پرستش او است; پس بايد تفاوت اين دو نوع سجده را در جاى ديگر يعنى سرچشمه وعلت خضوع جستجو كرد.
گاهى گفته مى شود: معنى سجده بر آدم در آيه، همان كرنش فرشتگان بر آدم است نه سجده اصطلاحى وهمگى مى دانيم كه هر كرنشى عبادت نيست. آرى فقط يك قسم از خضوع عبادت است و آن خضوعى كه به صورت

1 . بقره / 34.

صفحه 46
نهايت تذلل صورت بگيرد، مثلاً شخص، خضوع خود را به صورت سجده انجام دهد وفرض اين است كه فرشتگان چنين كارى نكردند هم چنين گفته مى شود: مقصود از سجده بر آدم، همان قبله قرار دادن آدم است نه سجده حقيقى بر آدم. در عين حال، هر دو انديشه باطل است; زيرا سجده را به خضوع تفسير كردن، كاملاً خلاف ظاهر و باور عرفى است و در لغت و عرف از اين كلمه همان سجده اصطلاحى را مى فهمند، نه خضوع.
اگر آدم تنها قبله گاه آنان بود، ديگر جايى براى اعتراض شيطان نمى ماند كه بگويد:(... ءَأسجُدُ لِمَنْ خَلَقْتَ طِيناً)1:« آيا بر موجودى كه از گل آفريده اى سجده كنم؟».
زيرا هرگز لازم نيست كه قبله اشرف از سجده كننده باشد تا براى اعتراض او مجالى باشد، بلكه آن چه لازم است بايد مسجود اشرف از ساجد باشد و از آن جا كه آدم در نظر شيطان افضل و برتر نبود; از اين رو به اعتراض برخاست.
بنابراين، مفهوم آيه جز اين نيست كه به فرمان خدا، واقعاً ملائكه بر آدم سجده كردند و او به فرمان خداوند، قبله گاه فرشتگان شد. و فرشتگان هم بيشترين كرنش را به آدم نشان دادند; ولى او را عبادت نكردند.
2. ونيز: (وَ رَفَعَ أَبَويهِ عَلَى العَرْشِوَ خَرُّوا لَهُ سُجَّداً وَ قالَ يا أَبَتِ هذا تَأْوِيلُ رُؤْياىَ مِنْ قَبل قَدْ جَعَلَها رَبّى حَقّاً ...)2 : «يوسف پدر و مادر خود را به بالاى تخت برد و آنان (همراه برادران) بر يوسف سجده كردند يوسف به پدر خود گفت، اى پدر(سجده اين گروه) تعبير خواب پيشين من است كه خدا به آن واقعيت بخشيد».

1 . اسراء / 61.
2 . يوسف / 100.

صفحه 47
قرآن در آغاز سوره يوسف آيه، خواب حضرت يوسف را چنين نقل مى كند :(... إِنّى رَأَيْتُ أَحَدَ عَشَرَ كَوكَباً وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ رَأَيتُهُمْ لِى ساجِدينَ):«پدرجان در عالم رؤيا ديدم كه يازده ستاره و آفتاب و ماه بر من سجده گزارند »و اين حقيقت پس از ساليان درازى با سجده برادران و پدر و مادر، بر يوسف، تحقّق يافت.
از اين بيان به دست مى آيد، با اين كه سجده بر يك نفر كه مظهر نهايت تذلل است باز عبادت و پرستش نيست، بنابراين در داورى بر سر مسئله شرك و عبادت، نبايد به ظاهر نگريست; بلكه بايد در انگيزه هاى عمل كه بعداً بيان مى گردد دقت بيشترى نمود.
***
3. خدا در قرآن فرمان مى دهد كه در برابر پدر و مادر پر و بال مهر و افتادگى را بگشاييم; آن جا كه مى فرمايد:(وَاخْفِضْ لَهُما جَناحَ الذُّلِّ مِنَالرَّحْمَةِ ...)1: «هميشه پر و بال تواضع وتكريم را با كمال تذلل براى ايشان بگستران».
4.خداوند در مراسم حج به همه مسلمانان فرمان مى دهد گرد خانه اى كه جز سنگ و گل چيزى نيست طواف كنند و مى فرمايد:(... وَلْيَطَّوّفُوا بِالْبَيْتِ الْعَتِيقِ):«بر بيت عتيق (كعبه) طواف كنند».2
5. قرآن دستور مى دهد كه ميان «صفا» و «مروه»، سعى كنيم، چنان كه مى فرمايد:(إِنَّ الصَّفا وَالْمَرْوَةَ مِنْ شَعائِرِ اللّهِ فَمَنْ حَجَّ الْبَيْتَ أَوِ اعْتَمَر فَلا جُناحَ

1 . اسراء / 24.
2 . حج / 29.

صفحه 48
عَلَيْه أَنْ يَطَّوّفَ بِهِما ...).1 : «صفا و مروه از شعائر خداست است، پس هر كس مراسم حج يا عمره را انجام داد، بر او است ميان اين دو كوه سعى نمايد».
آيا طواف بر سنگ وگل و سعى ميان دو كوه، عبادت سنگ و گل و كوهها است؟ اگر هر كرنشى پرستش باشد، بايد همه اين اعمال را يك نوع شرك مجاز بدانيم.2
تعالى اللّه عن ذلك علوّاً كبيراً، خدا برتر از آن است كه بر شركى كه بزرگترين ستم و مايه سقوط انسانيت مى باشد امر كند.
6. در قرآن به مسلمانان دستور داده شده در مقام ابراهيم نماز بگزارند، آنجا كه مى فرمايد: (... وَاتّخِذوا مِنْ مَقامِ إِبْراهيمَ مُصلًّـى ...)3:«از مقام ابراهيم جايگاهى براى نماز خود بگيريد».
شكى نيست كه نمازگزاران، نماز را براى خدا مى خوانند; ولى گزاردن نماز در مقام ابراهيم كه اثر پاى او نيز در آن جا مشهود است، نوعى ستايش آن راد مرد الهى شمرده مى شود و هيچ گاه چنين عملى رنگ شرك به خود نمى گيرد.
7. خداوند در قرآن گروهى را مى ستايد كه در برابر مؤمنان، فرومايه و در برابر كافران، سركش باشند، چنان كه مى فرمايد: (... فَسَوفَ يَأْتِى اللّهُ بِقَوم يُحِبُّهُمْ

1 . سوره بقره / 158.
2 . همه مسلمانان در مراسم حج، حجر الاسود را استلام مى كنند. استلام حجر يكى از مستحبات فريضه حج است، و اين عمل از نظر صورت(نه واقعيت) شبيه كارهايى است كه مشركان با بتان خود انجام مى دادند; در صورتى كه يكى شرك و ديگرى نه تنها شرك نيست بلكه جزء مراسم يكتاپرستان است.
3 . سوره بقره / 125.

صفحه 49
وَ يُحِبُّونَهُ أَذِلَّة عَلَى الْمُؤْمِنينَ أَعِزَّة عَلَى الكافِرينَ ...): «خداوند به زودى گروهى را برمى انگيزد كه آنان را دوست دارند و آنان نيز خدا را دوست دارند، برابر مؤمنان افتاده و بر كافران سركش اند».1
اين آيات و اعمال مسلمانان در مراسم حج، حاكى از آن است كه سرفرو آوردن و ابراز خضوع، بندگى نيست و اگر هم فرهنگ نويسان عبادت را به معنى خضوع و تذلل گرفته اند به معنى گسترده آن است .
آيات پيش اين معنى را ثابت كرد; زيرا اگر همان گونه باشد كه عده اى آن را يادآور شده اند، بايد همه بشر حتى پيامبران را نيز مشرك بدانيم; چون آنان نيز پدران و مادران خود را احترام مى كردند.2

1 . سوره مائده / 54.
2 . در اين زمينه گفتارى از مرحوم كاشف الغطاء هست كه به آن مى پردازيم: وى اين كتاب را در پاسخ نامه يكى از امراى آل سعود كه از روز نخست مروج مكتب وهابى گرى بوده اند ، نوشته است.
«لا ريب انّه لا يراد بالعبادة التي لا تكون إلاّ للّه و من أتى بها لغير اللّه فقد كفر، مطلق الخضوع والخشوع والانقياد كما يظهر من كلام أهل اللغة و إلاّ لزم كفر العبيد و الاجراء و جميع الخدام للأُمراء بل كفر الأنبياء في خضوعهم للاباء...» مقصود از عبادت كه از آن خدا است و هر كس آن را براى جز خدا به جا آورد كافر مى شود، مطلق خضوع و اطاعت نيست ـ هرچند اهل لغت چنين تفسير كرده اند ـ زيرا بنابر اين تفسير، بايد بردگان و كارگران و خادمان كافر خوانده شوند بلكه لازمه آن اين است كه پيامبران را هم كه به پدر و مادر خود ارج مى نهادند و بزرگشان مى داشتند، كافر بدانيم . منهج الرشاد، ص 24، ط نجف تأليف شيخ اكبر جعفر كاشف الغطاء متوفاى 1228.

صفحه 50

آيا فرمان الهى شرك را غير شرك مى سازد؟

هر گاه با گروه ـ به اصطلاح ـ وهابى، در باره سجده فرشتگان بر آدم واستلام حجر و... به گفت وگو بنشينيم كه اگر هر خوار داشتن پرستش هست پس چرا خدا به فرشتگان دستور داد كه بر آدم سجده كنند و ... ؟ پاسخ مى دهند: چون اين كارها به دستور الهى انجام گرفته است، شرك نيست. و نيز مى گويند: معنى بندگى، همان گرامى داشت او و خضوع است، اگر در قرآن وحديث سخن از خضوع بر آدم، يوسف، پدر و مادر، پيروى پيامبر و اولى الأمر، احترام كعبه، مقام ابراهيم، حجر اسماعيل، استلام حجر اسود و تبرك به آب زمزم و... به ميان آمده است، دليل بر روا دانستن اين رفتار در موارد ديگر نمى شود; زيرا حقيقت اين خضوع هاى بنده و تبرك ها، عبادت است; ولى چون به فرمان خدا انجام مى گيرد عبادت و پرستش خدا به شمار مى آيد، نه پرستش آن ها; پس اگر چنين كارهايى را در حق پديده هاى ديگر انجام دهيم كه خدا در آن موارد دستور نداده است، قطعاً آن ها را پرستش نموده و به خدا شرك ورزيده ايم. همچنين كوچك شدن برابر قبر، بوسيدن در و ديوار مشاهد، ضريح و... چون به دستور خدا نيست، عبادت صاحبان قبر محسوب خواهد شد.
امروز وهابى ها روى اين موضوع زياد تكيه مى كنند; ولى آنان از يك نكته غفلت دارند و آن اين كه حكم خدا، موضوع را عوض نكرده و دگرگون نمى سازد و ماهيت يك عمل با دستور خدا عوض نمى شود و اگر ماهيت اين اعمال، شرك و پرستش غير خدا باشد، هرگز با دستور خدا شرك به توحيد و ناپسند به پسنديده دگرگون نمى شود. اينك نمونه هايى در اين زمينه:
1. ناسزا گويى درباره فردى ذاتاً اهانت به وى است و فحش از هر

صفحه 51
مقامى و از سوى هر كسى درباره فردى آبرومند، توهين تلقى مى گردد; چه، اگر خدا بى احترامى كسى را واجب كند، هرگز دستور خدا ماهيت فحش را عوض نمى كند. بالأخره، فحش فحش است وناسزا ناسزا است، چيزى كه هست اين كه، پس از دستور خدا چنين رفتارى جايز مى گردد; ولى ماهيت آن دگرگون نمى شود.
2. مهمانى، طبعاً يك نوع تكريم واحترام مهمان است، حال اگر ضيافت فردى حرام گردد، هرگز آن كار كه ذاتاً براى احترام است، به اهانت تبديل نمى گردد.
بنابر اين، اگر مواردى مانند طواف كعبه، استلام حجر و... ذاتاً براى پرستش سنگ باشند، امر الهى، ماهيت آن ها را عوض نمى كند و از اين كه اين عمل ها، پرستش و عبادت آدم و يوسف يا كعبه و حجر اسود است، خارج نمى شوند.
اين كه وهابى ها مى گويند، طبيعت اين كردار عبادت است; ولى چون خدا به آن دستور داده است اشكالى ندارد; معنى اين سخن اين است كه اين گونه امور «شرك مجاز» است و اين سخنى نيست كه انسان آن را بپذيرد. خلاصه بايد يكى از دو نظر را برگزيد يا اين موارد را از موضوع شرك خارج بدانيم وبگوييم كه اين ها ذاتاً از مفهوم شرك خارج مى باشند و يا اين كه بگوييم اين ها از نظر موضوع از مصاديق شرك محسوب مى شوند; ولى خدا آن ها را اجازه داده است كه چنين شرك هايى را مرتكب شويم.
احتمال دوم آن، چنان بى پايه است كه انسان آگاهى نمى پذيرد آن را مطرح كند. در آينده خواهيم گفت كه: عمل يگانه اى در يك صورت، بزرگ داشت طرف محسوب شده، و خللى بر توحيد وارد نمى كند، ولى همان عمل

صفحه 52
در صورت ديگر، پرستش طرف، و عين شرك و دوگانه پرستى به شمار مى آيد.
مثلاً سجده فرشتگان بر آدم، عملى است كه اگر به عنوان اينكه آدم بنده برگزيده خدا است، انجام گيرد، نوعى تكريم او محسوب مى شود، و با اصول توحيد كاملاً سازگار مى باشد، ولى اگر همان عمل به عنوان اينكه آدم، خدا، ويا مصدر كارهاى خدايى است، انجام گيرد، پرستش او محسوب مى شود، وبا اصول توحيد در تضاد مى باشد.
در مسأله صدق پرستش و يا عدم آن، بود و نبود امر الهى مؤثر نيست، امر الهى، در مسأله «بدعت» مى تواند مؤثر باشد، هرگاه كارى را كه به عنوان كار دينى انجام مى دهيم، توأم با امر الهى باشد، جزء شريعت خواهد بود و در غير اين صورت بدعت به شمار مى رود.
كسانى كه تصور مى كنند، امر الهى در نفى صدق «عبادت» مؤثر است، آن را با بدعت يكسان گرفته اند امر الهى، به عمل رنگ سنت بخشيده و آن را از حيطه «بدعت» بيرون مى سازد در حالى كه امر الهى در مورد «عبادت غير خدا» آن را از حيطه شرك و دوگانه پرستى خارج نمى سازد.
در ميان دانشمندان سخنى است كه مى گويند: «القاعدةُ العقليةُ لا تُخَصّص» قاعده كلى عقلى قابل كوچك كردن نيست و هرگز نمى توان برخى افراد قانون را از مجموعه عقلى آن خارج ساخت.
هرگاه عقل مى گويد: هر معلولى به علت نياز دارد، يا سه زاويه مثلث مساوى با دو زاويه قائمه است، يا مساحت دايره مساوى است با ضرب مجذور شعاع در عدد پى 14/3، هرگز نمى توان گفت حركت الكترون ها بر مدار خود در برخى از شرايط بى علت است. اگر يك فيزيك دان اين سخن را

صفحه 53
بگويد گواه بر ناآگاهى او از قانون عمومى علت و معلول است. و بسا او نبودن علت را به جاى نديدن آن به كار برده است. اگر كسى بگويد زواياى مثلث در نقطه ديگر جهان مساوى با يك زاويه قائمه و يا بيشتر از دو زاويه قائمه است، مثل اين است كه بگويد 2×2 مساوى با پنج است; از اين رو مى گويند قوانين عقلى قابل تخصيص نيست.
هرگاه ماهيت اين اعمال ذاتاً شرك به شمار آيد، بايد وهابى بگويد: زشتى ذاتى شرك، در اين موارد تخصيص خورده است و اين كار ناپسند كه نوعى ظلم است، در اين موارد مجاز و مشروع شده ، در صورتى كه قاعده عقلى قابل تخصيص نيست.
وقتى «شيخ عبد العزيز» امام مسجد النبى، صحت اين نوع احترام ها را به امر الهى توجيه مى كرد به او گفته شد كه، نتيجه فرمايش شما اين است كه اين اعمال شرك مجاز است; يعنى خدا دستور داده است كه در اين جاها مى توان شرك ورزيد.
خوب است اين گروه را به اين آيه توجه دهيم :(... قُلْ إِنَّ اللّهَ لا يَأْمُرُ بِالْفَحْشاءِ أَتَقُولُونَ عَلَى اللّهِ ما لا تَعْلَمُونَ)(اعراف/28):«بگو خدا به چيز بد امر نمى كند. آيا به خدا چيزى را كه نمى دانيد، نسبت مى دهيد» اگر ماهيت سجده بر آدم و استلام حجر، عبادت باشد هرگز خدا به كارى كه ناپسند است فرمان نمى دهد.
با اين گفتار روشن شد، معنى «عبادت» خضوع و اظهار تذلل و مانند آن ها نيست، بايد ديد حقيقت عبادت چيست؟تا پس از شناختن جايگاه واقعى آن، از انجام آن براى غير خدا بپرهيزيم.

صفحه 54
اين، چيزى است كه بحث آينده ما را تشكيل مى دهد. و ميزان خداپرستى و شرك بدان بستگى دارد تا با توجه به آن، هر رفتار ستايش گونه اى را شرك نشماريم و مسلمانان را به جرم احترام به پيامبران و پيشوايان مشرك ندانيم!

صفحه 55

پرستش يعنى خداستايى

«او كه آغاز و انجام در دست اوست»

«عبادت» نزد عرب، هم سنگ «پرستش» در زبان فارسى است; همان طور كه لفظ پرستش نزد ما بار معنايى روشنى دارد. همچنين براى مفهوم «عبادت» معنى روشن است; هرچند نتوانيم آن را با جمله اى به صورت يك تعريف منطقى، تعريف و تفسير كنيم. آن گونه كه واژه «زمين» و«آسمان» نزد ما نياز به روشن گرى ندارد و بسيارى از ما نمى توانند آن را به صورت كامل تعريف كنند; ولى اين مطلب مانع از آن نيست كه از شنيدن هر دو لفظ، معنى آن در ذهن ما مجسم گردد.
عبادت و پرستش نيز بسان واژه زمين و آسمان است چرا كه همگى به معنى واقعى آن آگاهيم; هرچند نتوانيم درك خود را در قالب يك تعريف منطقى بريزيم; هم چنان كه مصاديق واقعى هر يك از عبادت و تعظيم و يا پرستش و بزرگداشت نزد ما روشن است و جدا سازى تلقى هر يك از ديگرى بسيار آسان است.
عاشق دلداده اى كه در و ديوار معشوق خود را مى بوسد ويا لباس و پيراهن او را به سينه مى مالد يا پس از مرگ، سر بر خاك قبرش مى نهد در ميان هيچ ملتى پرستنده خوانده نمى شود. و يا كسانى كه براى زيارت پيكرهاى

صفحه 56
موميايى رهبران بزرگ جهان كه مورد علاقه گروهى است، مى شتابند يا براى ديدن آثار وخانه و كاشانه آن ها مى روند و براى گرامى داشتن آنان چند دقيقه سكوت كرده و مراسمى را برپا مى كنند، عبادت و بندگى به حساب نمى آيد;گرچه اظهار علاقه آنان به اندازه خضوع خداپرستان در مقابل خدا باشد. در اين بحث تنها وجدان هاى بيدار مى توانند قاضى و داور باشند تا بزرگ داشتن را از عبادت و پرستش جدا سازند.
حال اگر بنا باشد لفظ عبادت را به صورت منطقى تعريف كرده و تجزيه و تحليل نماييم، مى توانيم آن را به سه گونه زير تعريف كنيم در حاليكه هر تعريف هدف مشتركى را تعقيب مى كند.

1ـ تعريف عبادت 1:

«عبادت» خضوع عملى، لفظى يا زبانى است كه از اعتقاد به الوهيت طرف سرچشمه مى گيرد، از اين رو بايد ديد «الوهيت» چيست؟ نقطه درخور توجه بحث اين است كه معنى الوهيت را دقيقاً دريابيم. الوهيت به معنى خدايى و «اله» به معنى خدا است. اگر احياناً «اله» به معبود تفسير شده است تفسير به لازم آن است نه اين كه معبود، معنى واقعى آن است; زيرا از آن جا كه اله حقيقى و يا آلهه هاى خيالى درميان ملل جهان، معبود و مورد پرستش

1 . نكته قابل توجه در اين تعريف اين است كه با معنى واقعى «اله» و «الوهيت» آشنا شويم. اله به معنى خدا است ـ نه معبود ـ اعم از خداى بزرگ يا كوچك، يا خداى واقعى يا خيالى و هدف از جمله «لا إله إلاّ اللّه» ، نفى هر نوع الوهيت به هر شكل و صورتى مى باشد ـ ولو به اين شكل كه غير خداى را هرچند مخلوق باشد، مالك مقام شفاعت و مغفرت بينديشم ـ و يكى از اشتباهات بزرگ در سخنان جمعى اين است كه تصور كرده اند كه «اله» به معنى معبود مى باشد.

صفحه 57
بوده اند، تصور شده است كه اله به معنى معبود مى باشد وگرنه معبود بودن از لوازم معنى اله است نه معنى ابتدايى آن.
بهترين دليل بر اين كه لفظ «اللّه» به معنى خدا است نه معبود، همان كلمه اخلاص يعنى «لا إله إلاّ اللّه» است. و اگر لفظ اللّه در اين جمله به معنى معبود باشد، دروغى بيش نخواهد بود، زيرا روشن است كه جز اللّه هزاران معبود ديگر نيز هست.
افرادى كه واژه «اله» را به معنى معبود مى گيرند، براى درست كردن آن ناچار مى شوند لفظ «به حق» را هم در تقدير بگيرند و بگويند لفظ «لا إله إلاّ اللّه» به معنى : معبود به حقى جز خدا نيست. ناگفته نماند كه تقدير لفظ «به حق» خلاف ظاهر است. بنابر اين، اله به معنى خدا و الوهيت به معنى خدايى است و هر نوع بزرگداشتى كه از اعتقاد به الوهيت خدايى سرچشمه بگيرد، آن را عبادت مى نامند.
شاهد اين تعريف، آياتى است كه در اين زمينه وارد شده است، و از بررسى آن ها روشن مى گردد كه عبادت، آن نوع گفتار و رفتارى است كه از اعتقاد به «الوهيت»1 سرچشمه مى گيرد و تا چنين اعتقادى را شخص در باره موجودى نداشته باشد، كرنش، تعظيم يا تكريم او عبادت و پرستش نخواهد بود، به اين خاطر، آنگاه قرآن دستور مى دهد كه خدا را عبادت كنيم، بلافاصله

1 . معنى خدا بودن بت ها اين نيست كه حتماً خالق و آفريننده، مدير و مدبر جهان و انسان باشند، بلكه «خدا» بودن معنى وسيعى دارد كه شامل خدايان واقعى وخدانمايان نيز مى شود. هرگاه موجودى را مبدأ كارهاى خدايى بدانيم و تصور كنيم كه برخى از كارهاى خدا مانند شفاعت و مغفرت به آنان سپرده شده است، او را خدا پنداشته ايم، البته خدايى كوچك در برابر خدايى بزرگ!

صفحه 58
جمله جز او الهى نيست را چاشنى آن مى كند; مثل :(... يا قَومِ اعْبُدُوا اللّهَ ما لَكُمْ مِنْ إِله غَيْرُهُ ...) (اعراف:59); «اى قوم خدا را بپرستيد چرا كه براى شما خدايى جز او نيست».
همين پيام در نُه جا يا بيشتر آمده است و براى دست يابى به آن ها مى توان سوره اعراف آيات 65، 73و 85; هود آيات 5، 61و 84; انبياء آيه 25; مؤمنون آيه 23و32 و طه 14 را ديد.
در هر حال، عبادت آن خضوع و تذللى است كه از اعتقاد به الوهيت سرچشمه مى گيرد و اگر چنين اعتقادى در كار نباشد، آن را عبادت نمى نامند.
نه تنها اين آيه و مضمون آن بر اين مطلب گواهى مى دهد، بلكه آياتى ديگر نيز بر اين حقيقت گواهى مى دهند; مانند:(اِنَّهم كانُوا إِذا قيلَ لَهُم لا إِلهَ إِلاّاللّه يَسْتَكْبِرُونَ)(صافات:35) : «آنان كسانى هستند كه هرگاه به آنان گفته مى شود خدايى جز اللّه نيست، كبر مىورزند». يعنى به اين سخن اعتنا نمى كنند; زيرا به الوهيت موجودات ديگر معتقد مى باشند.
(أَمْ لَهُمْ إِلهٌ غَيرُ اللّهِ سُبحانَ اللّهِ عمّا يُشركُونَ) (طور: 43): «آيا براى آن ها خدايى جز اللّه هست منزه است خدا از آنچه كه براى او شرك مىورزند».1
در اين آيه ملاك شرك اين شده است كه به الوهيت غير خدا معتقد گردند.
(اَلّذينَ يَجْعَلُونَ مَعَ اللّهِ إِلهاً آخَرَ فَسَوفَ يَعْلَمُونَ) (فرقان: 68) «آنان كه همراه خدا، خداى ديگرى قرار مى دهند، به زودى از نتايج اعمال خود آگاه مى شوند».2

1 . به سوره هاى توبه آيه 43، نحل آيه 63 نيز مراجعه فرماييد.
2 . حجر/96.

صفحه 59
(وَ الّذينَ لا يَدعُونَ مَعَ اللّهِ إِلهاً آخَرَ ...):«كسانى كه با خدا، خداى ديگرى را نمى خوانند (پرستش نمى كنند)».
دليلى كه مى گويد دعوت مشركان همراه با اعتقاد به الوهيت بت هاى شان بوده است، آيه هاى زير است:(وَاتّخَذوا مِنْ دُونِ اللّهِ آلِهةً لِيَكُونُوا لَهُمْ عِزّاً) :«جز خدا خدايانى را پذيرفته اند كه مايه عزت آنان باشند».1
(... أئِنَّكُمْ لَتَشْهَدُونَ أَنَّ مَعَ اللّهِ آلِهَةً أُخرى ... )(انعام: 19):«آيا شما گواهى مى دهيد كه با خدا، خدايان ديگرى هست؟».
(وَ إِذْقالَ إِبْراهيمُ لاَِبيهِ آزَرَ أَتَتَّخِذُ أَصْناماً آلِهَةً ...) (انعام: 74):«وقتى ابراهيم به پدر خود گفت: آيا خدايانى از بت ها اتخاذ مى كنى؟».
با مراجعه به آياتى كه مسئله شرك بت پرستان در آن ها گفت وگو شده است اين حقيقت به خوبى روشن مى گردد كه شرك بت پرستان معلول اين بوده كه به الوهيت معبودهاى خود معتقد بوده اند و آنها را كه مخلوق خدا بودند، خداگونه هايى مى دانستند كه برخى از كارهاى خداى بزرگ به آنان سپرده شده است و به همين علت آن ها را بايد پرستيد.
به خاطر همين، اعتقاد به الوهيت و خدايى آنان بود كه هرگاه به خداى يگانه دعوت مى شدند، بر او كفر مىورزيدند و اگر براى او شريكى قرار داده مى شد، به او ايمان مى آوردند، چنان كه اين مضمون در آيه زير وارد شده است:
(ذلِكُمْ بانّه إِذا دُعِى اللّهُ وحدهُ كَفَرْتُمْ وَ اِنْ يُشرَك بِهِ تُؤْمنوا فَالحُكْمُ للّهِالعلِىّ الكبيرِ) :«اين هم بدان روى است كه هروقت خدا به تنهايى خوانده

1 . مريم/81.

صفحه 60
مى شود به او كفر مىورزيد. و اگر بر او شريكى فرض شود، ايمان مى آوريد. حكومت از آن خداى بلند مرتبه و بزرگ است».1
مرحوم آية اللّه شيخ محمد جواد بلاغى در تفسير ارزنده خود به نام «آلاء الرحمن» كه متأسفانه بيش از دو جزء از آن نوشته نشده، وقتى به تفسير و موشكافى حقيقت عبادت مى رسد آن را اين طور تعريف مى كند: «العبادة ما يرونه مستشعراً بالخضوع لمن يتخذه الخاضع إلهاً ليوفيه بذلك ما يراه له من حقّ الامتياز بالإلهية;عبادت همان كارى است كه حاكى از خضوع انسان در برابر كسى باشد كه او را اله اتخاذ كرده است تا از اين طريق حق سپاس او را از جهت داشتن مقام (الوهيت) ادا نمايد».2
مرحوم بلاغى دريافت وجدانى اش از عبادت را در قالب لفظ ريخته و بيان كرده است. وآيات ياد شده صحت و استوارى اين تعريف را به درستى روشن گر است.
استاد بزگوار حضرت آية اللّه العظمى خمينى(دام ظلّه) در كتاب ارزنده خود همين نظر را برگزيده و مى فرمايند: عبادت در عربى و پرستش در فارسى، عبارت از آن است كه كسى را به عنوان اين كه خدا است، ستايش كنند، خواه به عنوان خداى بزرگ يا به عنوان خداى كوچك.3
روشن ترين گواه ملاحظه مجموع آيات مبارزه با شرك است. و همه فرقه هاى شرك، موجوداتى را كه در برابر آن ها سرفرو مى آورده و ستايش شان مى كردند، همه را «اله» پنداشته و به اين عنوان گرامى شان مى داشتند.

1 . غافر/12.
2 . آلاء الرحمن، ص 57، ط صيدا.
3 . كشف اسرار، ص 29.

صفحه 61

2. عبادت خضوعى است در برابر كسى كه او را «رب» مى دانيم

ما مى توانيم دريافت خود از لفظ «عبادت» را به گفتار ديگر بياوريم و بگوييم: عبادت بزرگ داشت گفتارى و كردارى است كه ازاعتقاد به ربوبيت طرف سرچشمه مى گيرد. و واژه عبوديت در برابر ربوبيت است، وهرگاه انسانى خود را بنده و مقابل خود را پروردگار توانا بداند و با اين انديشه در برابر او سر بر خاك بسايد، چنين عملى را عبادت مى نامند.
آياتى هم هست كه اين پيام را با خود دارند كه عبادت از شؤون ربوبيت است.كه به برخى از آيات اشاره مى شود:
(...وَ قالَ الْمَسيحُ يا بَنى إِسرائيلَ اعبُدوا اللّه ربّى و ربَّكُم ...) :«مسيح گفت: اى بنى اسرائيل، خدا را بپرستيد كه او «رب» من و شما است».1
(اِنّ هذِهِ أُمّتكم أُمّةً واحدةً وأنَا ربُّكُمْ فَاعْبُدونِ) : «اين امت شما است است در حالى كه يگانه است و من رب شما هستم پس مرا پرستش كنيد».
( إِن2َّ اللّهَ رَبّى وَ ربُّكُمْ فَاعْبُدُوهُ هذا صِراطٌ مُسْتَقيمٌ): «خداوند صاحب من و شما است پس او را بپرستيد، اين است راه مستقيم».3
اين مضمون در آيات ديگرى نيز هست.
در برخى آيات، عبادت از شؤون خالقيت شمرده شده است، چنان كه مى فرمايد:(ذلِكُمُ اللّهُ رَبُّكُمْ لا إِلهَ إِلاّ هُوَ خالِقُ كُلِّ شَىْء فَاعْبُدُوهُ ...): «اين است صاحب شما. جز او معبودى نيست، آفريننده همه چيزها اواست; پس

1 . مائده/72.
2 . انبياء/92.
3 . آل عمران/51.

صفحه 62
او را بپرستيد».1
حضرت آية اللّه خويى(دام ظلّه) در تفسير خود واژه عبادت را چنين تفسير مى كنند: «العبادة إنّما يتحقّق بالخضوع لشيء على انّه ربّ يعبد; عبادت در صورتى تحقق مى پذيرد كه در برابر فردى به عنوان اين كه رب است خضوع شود».2
پيدا است كه دليل روشن اين تعريف همان آيات گفته شده است.

مقصود از لفظ «ربّ» چيست؟

عرب« رب» به كسى مى گويد كه چگونگى بود و نبود چيزى به او واگذار شده و سرنوشت آن در دست او باشد.و اگر در لغت عرب به مالك خانه، دايه و كشاورز هم «رب» مى گويند، از اين جهت است كه اختيار و سرنوشت آن ها را در دست گرفته; نيز اگر ما خدا را «رب» مى خوانيم، براى اين است كه سرنوشت همه حالات ما از بد و خوب، مرگ و زندگى، سيرى و گرسنگى، قانون گذارى وتشريع، آمرزش و آموزش در دست او قرار دارد. حالا اگر كسى تصور كند كه يكى از حالات سرنوشت ما در دست ديگرى است; مثلاً خدا يكى از آن چه ياد شد را به ديگرى واگذار كرده است، به گونه اى كه آن فرد، عهده دار همه يا يكى از اين مقامات شده و او را «رب» خود پنداشته ايم، و با اين عقيده هم در برابر او خضوع كنيم، اورا پرستيده ايم .
به عبارت ديگر: پرستش، از احساس بندگى سرچشمه مى گيرد وحقيقت بندگى جز اين نيست كه انسان خود را بنده و مقام بالاتر را مالك هستى، مرگ

1 . انعام/102.
2 . البيان، ص 503.

صفحه 63
و زندگى ، آمد و شد روزگار يا دست كم مالك و اختياردار تنها مغفرت1 و شفاعت2 و وضع قوانين و تكاليف3 بداند، در اين صورت اورا پروردگار خود تصور كرده است. و هر كس چنين احساسى را از طريق زبان يا كردار در خارج مجسم نمايد و بتواند عقيده واحساس خود را به گونه گفتارى و شنيدارى درآورد، بى شك او را پرستش و عبادت كرده است.

3. تعريف سوم براى عبادت

در اين جا مى توان براى عبادت تعريف سومى نيز بيان كرد وبرداشت وجدانى خود را به تعريف سومى گفت و آن اين كه:«عبادت به خاك افتادن يا نظير آن در برابر كسى است كه او را خدا، يا ريشه كارهاى خدايى بدانيم».
شكى نيست كه كارهاى مربوط به جهان آفرينش; مانند اداره امور جهان، پروراندن انسان ها، ميراندن، روزى دادن جانداران و بخشيدن گناهان بندگان، از آن خدا است. اگر شما آيه 4 مربوط به گذران جهان، ساختن و پرداختن گيتى، بر پا داشتن انسان و ... را مورد مطالعه قرار دهيد، خواهيد ديد كه قرآن با اصرار اكيد، اين نوع كارها را از آنِ خدا دانسته است و از انتساب آن ها به غير او به شدت جلوگيرى مى كند.
از سوى ديگر، مى دانيم كه جهان آفرينش، جهان سازمان يافته اى است و كوچك ترين رويدادى كه در اين جهان رخ مى دهد بدون اسباب فراوانى ـ كه

1 . >>وَ من يغفر الذُّنوب إِلاّ اللّه<< (آل عمران/135).
2 . >>قل للّه الشَّفاعة جميعاً<< (زمر/44).
3 . >>اتّخذوا أَحبارهم ورُهبانهم أَرباباً مِنْ دُون اللّه << (توبه/31).
4 . سوره قصص آيه هاى71ـ73; سوره نمل آيات 60ـ64 و سوره زمر، آيات 5و6.

صفحه 64
همگى به خدا منتهى مى گردد ـ انجام نمى پذيرد. و قرآن در مواردى به علل همين افعال، كه جز خدا هستند ولى به فرمان او كار مى كنند تصريح كرده است.
مثلاً قرآن مى گويد: آفريننده و كشنده خدا است، چنان كه مى فرمايد:(وَ هُوَالّذى يُحْيى و َ يُميتُ وَلهُ اخْتِلافُ اللّيل والنَّهارِ ...) :«او است كه زنده مى كند و مى ميراند و شب و روز را جانشين يكديگر مى سازد».1
ولى قرآن در آيات ديگر، فرشتگان را وسيله ميراندن معرفى مى كند و مى فرمايد: (... حَتّى إِذا جاءَ أَحدَكُمُ المَوتُ تَوَفَّتْهُ رُسُلنا ...)(انعام:61): «وقتى مرگ كسى فرا رسد فرستادگان ما جان آن ها را اخذ مى كنند(ميراندن)».
بنابر اين، جمع پيام دو آيه اين است كه بگوييم: دست اندر كار اين علل طبيعى ـ اعم از مادى يا غير مادى ـ مانند فرشتگان، به دستور و فرمان خدا است و اين يكى از معارف بلند قرآن است كه از مطالعه آيات فراوان در باره افعال خدا استفاده مى شود. حال اگر كسى كردار الهى را از او جدا بداند وبگويد كه اين كارها به موجودات نورانى ـ چون فرشته و اولياى او ـ واگذار شده و با اين اعتقاد در برابر آنان خضوع كند، به طور مسلم خضوع او عبادت و عمل او رنگ شرك براى خدا خواهد گرفت.
به عبارت ديگر: وى معتقد شود كه خداوند انجام اين كارها را به آن ها داده است وآنان با اختيار تام براى چنين كارهايى برمى خيزند در اين صورت آن ها را مثل و «نِدّ» خدا درآورده است. پس چنين اعتقادى عين شرك است، و هر نوع درخواست و سربرخاك نهادن با چنين باورى، عبادت و پرستش آن ها

1 . مؤمنون/80.

صفحه 65
خواهد بود; چنان كه قرآن مى فرمايد:(وَ مِنَ النّاسِ مَنْ يَتَّخِذُ مِنْ دُونِ اللّهِ أَنْداداً يُحِبُّونَهُمْ كَحُبِّ اللّهِ ... ) :«برخى از مردم براى خدا مثل و شريكى قرار داده اند و آن ها را بسان خدا دوست دارند».1
هيچ موجودى نمى تواند در محيط انديشه «ند» مثل خدا باشد; مگر اين كه در انجام كار يا كارهايى مستقل و تام الاختيار باشد. وگرنه; يعنى اگر به فرمان و خواست او كار كند، نه تنها «ند» و مثل او نخواهد بود; بلكه شنونده اى خواهد بود كه به فرمان او انجام وظيفه مى كند.
اتفاقاً مشركان دوران رسالت، درباره خدايان مورد پرستش به يك نوع استقلال در انجام امور الهى معتقد بوده اند.
كم رنگ ترين عقيده شرك در دوران جاهليت اين بود كه، گروهى فكر مى كردند حق قانون گذارى و تشريع به احبار و رهبانان واگذار شده است.2 و يا شفاعت و مغفرت كه ويژه خدا است به بت هاى شان داده شده است. وآنان در اين كار مستقل اند; لذا آيات مربوط به شفاعت اصرار دارد كه هيچ كس بدون خرسندى خدا نمى تواند شفاعت كند3. اگر عقيده آنان اين بود كه معبودهاى آنان به اذن خداوند شفاعت خواهند كرد، ديگر اصرار بر مسئله نفى شفاعت بدون اذن خداوند، چندان لزومى نداشت.
گروهى از حكماى يونان، گيتى را به جهان هايى بخش مى كردند و براى هر يك از آن ها خدايى مى تراشيدند، كه اداره اين انواع، و تدبير جهان كه فعل خداوند است به آنان سپرده شده است. آن گروه از عرب جاهلى كه فرشتگان و

1 . بقره/165.
2 . سوره توبه /31.
3 . بقره /255.

صفحه 66
ستارگان سيار و ثابت را مى پرستيدند، به خاطر اين بود كه گمان مى كردند كه چاره انديشى جهان خلقت و انسان در دست آنان است و خداوند از مقام تدبير به كلى به كنار رفته و آنان با اختيار تام، گرداننده هستى اند; از اين رو هر نوع كرنشى كه نشان گر اين احساس بود، عبادت و پرستش شمرده مى شد.1
گروهى ديگر از عرب جاهلى در حالى كه خدايان چوبى و فلزى را آفريدگار خود يا جهان و انسان نمى دانستند; ولى آن ها را مالكان مقام شفاعت مى انديشيدند و مى گفتند:(... هؤُلاءِ شُفَعاؤُنا عِنْدَ اللّهِ ...): «اينان شفيعان ما نزد خدا هستند».2
روى همين انديشه كه آن خدايان دارنده مقام شفاعت هستند، آن ها را پرستيده واين كارشان را مايه تقرب به درگاه الهى مى دانستند، آن جا كه مى گفتند: (... ما نَعْبُدهُمْ إِلاّ لِيُقَرِّبُونا إِلَى اللّهِ زُلْفى ...)(زمر: 3):«ما آن ها را نمى پرستيم; مگر براى اين كه ما را به خدا نزديك سازند».
خلاصه هر حركتى كه از چنين احساسى سرچشمه بگيرد و حاكى از يك نوع سرسپردگى باشد عبادت مى باشد.
در برابر آن، هرگونه رفتارى كه از چنين باورى برنخيزد وفرد بدون داشتن چنين اعتقادى در برابر موجودى خضوع كند يا گرامى اش بدارد عبادت و شرك نخواهد بود; هرچند ممكن است عمل حرامى شمرده شود.
همچنين سجده عاشق براى معشوق، فرمان بر بر فرمانده، زن براى شوهر و... عبادت نيست; گرچه در دين مقدس اسلام حرام است; زيرا بدون اذن خدا هيچ كس نمى تواند چنين شكل عبادتى را انجام دهد; ( هرچند

1 . ملل و نحل شهرستانى، ج2، ص 244.
2 . يونس/18.

صفحه 67
عبادت نباشد ) مگر اين كه به فرمان و رضاى او باشد.
از اين گفتار، پاسخ يك سؤال روشن مى شود;و آن اين كه: اگر در تحقّق عبادت، اعتقاد به الوهيت، ربوبيت ويا اين كه كارهاى الهى به او سپرده شده است، شرط باشد، پس بايد سجده بر انسان بدون اين نيت و ضميمه جايز شمرده شود؟!
در پاسخ آن مى توان گفت: چون سجده وسيله جهانى براى پرستش است وتمام ملل جهان، خدا را با آن مى ستايند، از اين جهت اسلام اجازه نداده است كه از اين وسيله عمومى حتى در مواردى كه پرستش نيست، استفاده شود. اين تحريم از ويژگى هاى اسلام است و در زمان يعقوب چنين تحريمى وجود نداشت و گرنه وى با فرزندان خود بر يوسف سجده نمى كردند.
برخى از محققان1 با آيات استدلال كرده اند كه سجده بر غير خدا مطلقاً حرام است، هرچند به عنوان پرستش نباشد:
(... لا تَسْجُدُوا لِلشَّمْسِ وَ لا لِلْقَمَرِ وَاسْجُدُوا للّهِ الَّذِى خَلَقَهُنَّ إِنْ كُنْتُمْ إِيّاهُ تَعْبُدُونَ): «بر آفتاب و ماه سجده نكنيد، خدا را سجده كنيد، اگر او را مى پرستيد».2
(واَنّ المساجِدَ للّهِ فَلا تَدْعُوا مَعَ اللّهِ أَحَداً) :«مواضع سجده از آن خدا است با او كسى را نخوانيد».3
ولى دقت در دو آيه مى رساند كه هدف، تحريم سجده اى است كه به عنوان پرستش باشد، نه به عنوان تعظيم; زيرا در آيه نخست مى فرمايد:(إِنْ

1 . البيان، ص 504.
2 . فصلت/37.
3 . جن/18.

صفحه 68
كُنْتُمْ إِيّاهُ تَعْبُدون) ودر آيه دوم مى فرمايد: (فَلا تَدْعُوا مَعَ اللّهِ) و مقصود از دعوت در اين آيه عبادت و پرستش است.
بهتر است در اين زمينه با اجماع و احاديث استدلال شود و لذا خود ايشان مى فرمايد:«فقد أجمع المسلمون على حرمة السجود لغير اللّه»: مسلمانان اتفاق نظر دارند كه سجده بر غير خدا حرام است.
استاد بزرگوار حضرت آية اللّه العظمى خمينى3 ـ3دام ظلّه3ـ، درباره سجده بر غير خدا ـ هرچند به عنوان عبادت نباشد ـ مى فرمايد:آرى اگر خدا از تواضع خاصى نهى كرد، بايد اطاعت كرد; گرچه شرك نباشد. چنان كه ما سجده بر غير خدا را به عنوان احترام جايز نمى دانيم واگر كسى براى بزرگى به عنوان احترام سجده كرد، او را گناهكار مى شماريم، گرچه مشرك نمى شناسيم.1
تا اين جا توانستيم به گونه اى روشن شما را با حقيقت«عبادت» و «شرك» آشنا سازيم. اكنون لازم است از اين بحث نتيجه بگيريم كه، اگر كسى بندگان خدا را بزرگ بشمارد و گرامى بدارد ـ نه آن ها را «اله» بداند ونه «رب» و نه مبدأ كارهاى خدايى بشناسد ـ بلكه آنان را از اين نظر احترام كند كه آنان :(عِبادٌ مُكْرَمُونَ * لا يَسْبِقُونَهُ بِالقَولِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ):«بندگان عزيز خدا هستند در سخن به او سبقت نمى گيرند وبه دستور او عمل مى نمايند».2
بى گمان يك چنين رفتارى جز تواضع و فروتنى، چيز ديگرى نخواهد بود.
خداوند گروهى از بندگان خود را با صفاتى معرفى كرده است كه علاقه هر انسانى را براى تعظيم و تكريم و احترام آنان جلب مى كند، آن جا كه

1 . كشف اسرار.
2 . انبياء/26 ـ 27.

صفحه 69
مى فرمايد:
(إِنَّ اللّهَ اصْطَفى آدَمَ وَ نُوحاً وَآلَ إِبْراهيمَ وَآلَ عِمْرانَ عَلَى العالَمينَ) :«خداوند آدم و نوح و ا ولاد ابراهيم و اولاد عمران را بر جهانيان برگزيده است».1
خداوند به تصريح قرآن مجيد، ابراهيم (عليه السلام) را براى مقام امامت و پيشوايى برگزيده است; چنان كه مى فرمايد:
(... قالَ إِنّى جاعِلُكَ لِلنّاسِ إِماماً... ):«خدا گفت من تو را براى پيشوايى برگزيدم».2
خداوند در قرآن، حضرت نوح، ابراهيم، داوود، سليمان، موسى ، مسيح وحضرت محمد(صلى الله عليه وآله وسلم) را با يك سلسله صفات عالى توصيف كرده است كه هر يك از اين خصوصيات مايه جلب قلوب و سبب نفوذ در دل ها است تا آن جا كه محبت برخى را براى ما واجب و لازم شمرده است.3
اگر انسان ها اين بندگان را در حال مرگ و زندگى، از اين نظر كه آنان بندگان گرامى خداوند هستند، احترام كنند و تعظيم نمايند، بدون اين كه آنان را خدا بدانند ويا آغازگر كارهاى خدايى بپندارند در ميان هيچ ملتى، آن احترام را پرستش نمى خوانند و طرف را مشرك معرفى نمى كنند.
چنانچه گذشته گفتيم و اكنون هم يادآور شديم كه ما به پيروى از سرور انسان ها در مراسم حج، حجر الاسود ـ كه سنگ سياهى بيش نيست ـ بر آن دست مى كشيم مى بوسيم و دور خانه خدا را كه يك مشت گل و سنگ بيش

1 . آل عمران/33.
2 . بقره/124.
3 . شورى / 23.

صفحه 70
نيست طواف كرده و ميان دو كوه صفا و مروه سعى مى كنيم; يعنى همان كارهايى را انجام مى دهيم كه بت پرستان درباره بتان خود انجام مى دادند. در عين حال تاكنون به فكر كسى نيامده است كه ما با اين كار، سنگ و گل ها را مى پرستيم; زيرا هرگز ما در سنگ و گل كوچك ترين سود و زيانى نمى بينيم ; امّا اگر ما اين كردار را همراه باورمندى به اين كه سنگ ها و كوه ها، خدا و مبدأ آثار خدايى اند انجام مى داديم، در اين صورت در رديف بت پرستان قرار مى گرفتيم. بنابر اين بوسيدن دست پيامبر و امام، معلم و آموزگار، پدر و مادر، بوسيدن قرآن و كتاب هاى دينى و ضريح و هر آنچه كه متعلق به بندگان گرامى است، فقط تعظيم و تكريم خواهد بود.
در پايان بحث جا دارد توجه خوانندگان را به برخى از تعريف هاى عبادت و نارسايى آن ها معطوف سازيم:
1. مؤلف «المنار» كه تقرير درس استاد خود، شيخ محمد عبده است، عبارت را به شكل زير آورده :
«العبادة ضرب من الخضوع بالغ حدّ النهاية ناشئ عن استشعار القلب عظمة المعبود لا يعرف منشأها و اعتقاد بسلطة لا يدرك كنهها و ماهيتها; عبادت خضوع شديد و فوق العاده اى است كه از احساس عظمت معبود سرچشمه مى گيرد; عظمتى كه ريشه آن معلوم نيست;ولى معتقد است كه او داراى سلطه اى است كه آغاز و حقيقت آن روشن نيست» 1.
تعريف عبادت به گونه ياد شده، خالى از نارسايى نيست; زيرا بسيارى از اقسام عبادت، مصداق خضوع شديد و فوق العاده نيست; مع الوصف،

1 . المنار، ج1، ص 57.

صفحه 71
عبادت به شمار مى روند، مانند وضو وغسل و اقامه كه يك نوع عبادت محسوب مى شوند; ولى هرگز از نظر خضوع به پايه ركوع و سجود نمى رسند. بنابر اين چگونه مى توانيم بگوييم: عبادت خضوع شديد و فوق العاده است؟ بلكه چه بسا خضوع عاشق در برابر معشوق و سرباز و درجه دار در برابر بزرگ تر، شديدتر از خضوع بسيارى از بندگان خدا در مقام نيايش و عبادت پروردگار است، مع الوصف به خضوع عاشق عبادت گفته نمى شود; در حالى كه به خضوع دوم; يعنى خضوع انسان در برابر كسى كه فرد ستاينده او را اله مى داند، پرستش گفته مى شود.
آرى! همين نويسنده در لابه لاى سخنان خود جمله اى دارد كه مى تواند معنى درست عبادت باشد و از نظر محتوا با آنچه ما گفتيم مطابق است: «للعبادة صور كثيرة في كلّ دين من الأديان شرعت لتذكير الإنسان بذلك الشعور بالسلطان الإلهي الأعلى الذي هو روح العبادة و سرّها; در هر دينى از اديان، براى پرستش، صورت هاى مختلفى وجود دارد و هدف از تشريع اين عبادات، توجه انسان به احساس و درك سلطه بزرگ الهى است كه روح و حقيقت عبادت محسوب مى شود». 1
جمله «الشعور بالسلطان الإلهي» حاكى از آن است كه فرد عبادت گر، چون معتقد به «الوهيت» طرف است، از اين نظر او را بندگى مى كند و تا اين اعتقاد در كار نباشد، عمل انسان رنگ عبادت به خود نمى گيرد.
2. شيخ محمود شلتوت ـ شيخ جامع الأزهر ـ در تفسير خود، عبادت را به گونه اى كه از عبده نقل كرديم، تفسير نموده است; هر چند از نظر الفاظ با هم فرق دارند; ولى از نظر محتوا يكى هستند، چنان كه مى گويد: «العبادة

1 . همان مدرك.

صفحه 72
خضوع لا يحد، لعظمة لا يحد»1 «پرستش» خضوع نامحدود در برابر بزرگى بى پايان است.
نارسايى كه در عبارت المنار وجود داشت در تفسير وى نيز وجود دارد وبا مختصر درنگى روشن مى گردد. تعريف المنار اشكال ديگرى هم دارد كه به تعريف شلتوت وارد نيست;زيرا «المنار» مى گويد: عبادت از بزرگوارى دادن به معبود سرچشمه مى گيرد كه آغاز آن معلوم نيست. در صورتى كه فرد پرستش كننده مى داند كه علت آن، همان سلطه الهى و خدا بودن او است، چگونه ريشه اين عظمت معلوم نيست؟ 2
3. بدترين تعريف ها، تعريف ا بن تيميه است. وى مى گويد: «العبادة اسم جامع لكلّ ما يحبه اللّه و يرضاه من الأقوال والأعمال الباطنة و الظاهرة كالصلاة و الزكاة والصيام و الحج و صدق الحديث و أداء الأمانة و برّ الوالدين و صلة الأرحام و...; هرچيزى كه خدا آن را دوست بدارد و از آن خشنود مى گردد ـ از گفتار و رفتار باطنى و ظاهرى ـ آن عبادت است; مانند نماز، زكات، روزه، حج، راست گويى ، اداى امانت، نيكى به والدين و صله رحم و...».3
اين نويسنده، ميان تعبد و تقرب فرق نگذاشته است و تصور كرده است هر چيزى كه مايه نزديكى به خدا است، موجب پرستش او است; در صورتى كه چنين نيست; بلكه امورى كه خشنودى او را فراهم مى آورد و داراى پاداش است، گاهى مايه تقرب است; بدون آن كه عبادت او به شمار آيد; مانند

1 . تفسير القرآن الكريم، ص 37.
2 . آلاء الرحمن، ص 59.
3 . مجلة البحوث الإسلامية، شماره دوم، ص 187 نقل از كتاب «العبودية»، ص 38.

صفحه 73
نيكى به پدر و مادر، دادن زكات و خمس و... همه اين ها مايه تقرب است; در حالى كه بندگى او نيست و به اصطلاح اطاعت خدا است; ولى هر اطاعتى پرستش نيست.

ديگر اقسام توحيد

در حالى كه توجه بيشتر آيات قرآن، به توحيد در عبادت و پرستش خداى يگانه است; با اين حال توحيد منحصر به اين يك قسم از خداپرستى نيست; بلكه توحيد را مى توان از دريچه ها وزاويه هاى گوناگون بررسى كرد مانند:
1. توحيد در ذات.
2. توحيد در صفات.
3. توحيد در افعال.
هر سه، شاخه هاى مختلفى دارند كه در كتاب هاى كلامى بررسى شده اند. از آن جا كه بحث درباره مجموع اين ها و فروع آن ها، به نگارش كتاب مستقلى نياز دارد، بيان ديگر اقسام توحيد را به وقت ديگر موكول مى كنيم.
گذشته از اين، نگارنده در كتاب «توحيد و شرك از نظر قرآن» كه كتابى مستقل و مبسوط در زمينه كليه مسائل مربوط به توحيد در قرآن است همه مسائل مربوط به آن از ديدگاه قرآن را گفتوگو كرده و علاقه مندان مى توانند به آن مراجعه فرمايند.
علت اين كه در ميان اقسام توحيد، تنها يك قسم از آن را به نام «توحيد در عبادت» در اين جا برگزيده ايم اين است كه بيشترين نگاه قرآن به اين سو است و بس. و هرگز ديگر شاخه هاى آن، بسان اين قسم مورد بحث نيست.

صفحه 74
جهان ديروز و امروز بيشتر به چنين شركى آلوده است; از اين جهت به گمان قوى مى توان گفت مقصود از (أَلاّتُشْرِكُوا بِهِ شَيئاً)همان شرك در عبادت و دوگانه پرستى است كه دامن عرب جاهلى و كليه بت پرستان آن روز وامروز را گرفته است. نه شرك در ذات، يا شرك در افعال.
در اين بحث شايسته بود كه پيرامون «شرك در عبادت» كه در قرآن از آن، به «ريا» نام برده مى شود، جست وجو به عمل آوريم و مضرات اعمال ريايى را يادآور شويم.
هم چنان كه شايسته بود درباره نقش اجتماعى توحيد وهمچنين مفاسد اخلاقى و اجتماعى شرك سخن بگوييم; ولى براى اين كه بحث ملال آور نباشد و خواننده گرامى را با ديگر مباحث قرآن آشنا سازيم، دامن سخن را در اين جا جمع كرده و كوتاه مى سازيم.

صفحه 75

اصل دوم

نيكى به پدر و مادر

آيات موضوع

1. (...قُلْ ما أَنْفَقْتُمْ مِنْ خَيْر فَلِلْوالِدَينِ ... )(بقره/215)
(... إِنْ تَرَكَ خَيراً الوَصيَّةُ لِلْوالِدينِ ...)(بقره/180)
2.(... وَ لا تُشْرِكُوا بِهِ شَيْئاً وَ بِالْوالِدَيْنِ إِْحساناً ...)(نساء/36)
(يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُونُوا قَوّامينَ بِالقِسْطِ شُهَداءَ للّهِ وَ لَوْ عَلى أَنْفُسِكُمْ أَوِ الْوالِدَيْنِ وَ الأَقْرَبينَ ...)(نساء/135)
3.(... اُ ذْكُرْ نِعْمَتى عَلَيْكَ وَ عَلى والِدَتِكَ...)(مائده/110)
4.(رَبَّنَا اغْفِرْ لِي وَ لِوالِدَىَّ وَلِلْمُؤْمِنينَ يَوْمَ يَقُومُ الْحِسابُ)(ابراهيم/41)
5.(وَ قَضى رَبُّكَ أَلاّ تَعْبُدُوا إِلاّ إِيّاهُ وَبِالْوالِدَيْنِ إِحْساناً ...)(اسراء/23)
(إِمّا يَبْلُغَنَّ عِنْدَكَ الْكِبَرَ أَحَدُهُما أَوْ كِلاهُما فَلا تَقُلْ لَهُما أُفّ وَ لا

صفحه 76
تَنْهَرْهُما وَقُلْ لَهُما قَولاً كَرِيماً)(اسراء/23)
(وَاخْفِضْ لَهُما جَناحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمةِ وَ قُلْ رَبِّ ارْحَمْهُما كَما رَبّيانى صَغيراً) (اسراء/24)
6.(وَ بِرّاً بِوالِدَتي وَ لَمْ يَجْعَلْنِى جَبّاراً شَقيّاً)(مريم/33)
7.(... رَبِّ أَوزِعْنى أَنْ اَشْكُرَ نِعْمَتَكَ الّتى أَنْعَمْتَ عَلَىَّ وَعَلى والِدَىَّ...) (نمل/19)
8.(... أَنِ اشْكُرْ لِى وَ لِوالِدَيْكَ إِلَىَّ الْمَصيرُ)(لقمان/14)
(وَ إِنْ جاهَداكَ عَلى أَنْ تُشْرِكَ بِى ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ فَلاتُطِعْهُما...)(لقمان/15)
9.(رَبِّ اغْفِرْ لِى وَلِو الِدَىَّ وَ لِمَنْ دَخَلَ بَيْتى مُؤْمِناً ...)(نوح/28)

ترجمه آيات

1.«مى پرسند در راه خدا چه چيز انفاق كنيم، بگو درباره پدران و مادران از مال خود انفاق كنيد».
«اگر مالى گذاردند، براى پدر و مادر وصيت كنند».
2.«براى خدا شريكى قرار ندهيد و به پدران و مادران نيكى كنيد».
«اى افراد با ايمان عدالت را بپا داريد. براى خدا گواهى دهيد; هر چند به ضرر خود يا پدر و مادر و خويشان باشد».
3.«به ياد آر نعمتى را كه بر تو و مادرت داده ام».
4.«پروردگارا! مرا و والدينم و افراد با ايمان را روزى كه حساب برپا مى گردد، بيامرز».

صفحه 77
5.«خداوند فرمان داده است كه جز او را نپرستيم و به والدين نيكى كنيم».
« اگر يكى از ايشان يا هر دو، نزد تو به پيرى رسيدند، با آنان با گفتارى كه دل گير شدن آنان را در پى دارد سخن مگو، تندى مكن و با نرمى سخن بگو».
«آغوش محبت بار خود را براى آنان بگستران و بگو خدايا! همان طور كه مرا از كودكى پرورش داده اند، رحمت خود براى آنان بفرست».
6.«مرا به مادرم، نيكوكار قرار داده و گردن كش و نافرمان نيافريده است».
7.«خداوندا ! مرا توانا ساز تا شكر نعمت هايى را كه بر من و پدر و مادرم ارزانى داشته اى به جا آورم».
8.«براى من و پدران و مادران، سپاس گزار باش، بازگشت شما به سوى من است».
«اگر بكوشند چيزى را كه به آن علم ندارى براى من شريك قرار دهى، آنان را اطاعت مكن».
9.«پروردگارا! مرا و پدر و مادرم و آن كس را كه به خانه من با ايمان وارد گردد، بيامرز».

تفسير موضوعى آيات

هيچ خدمت وفداكارى اى بالاتر از خدمات و فداكارى پدر و مادر نيست. خدمات پدر و مادر، بزرگترين خدمتى است كه فرد مى تواند در حق كسى انجام دهد، و هستى انسان در قسمتى از مراحل زندگى، در گرو جان فشانى هاى اين دو مربى است; از اين جهت به حكم وجدان بايد به آنان مهر ورزيد و احترام آنان را در تمام مراحل زندگى محفوظ داشت. مهر و

صفحه 78
مودتى كه امروز در جامعه هاى مذهبى ميان والدين و فرزندان حكم فرما است از هر جهت قابل ستايش و برانگيزنده شگفت ملت هاى مغرب زمين است.

خاموشى شعله هاى عواطف در غرب

امروز در اروپا و امريكا كانون هاى گرم خانوادگى رو به نابودى گذارده و زندگى به صورت زندگى ماشينى درآمده و فرزندان پس از بلوغ قانونى، مطابق تقاضاى محيط، حساب خود را از پدر و مادر جدا كرده و به بهانه اين كه فرزندان، افراد خود ساخته شوند و به سختى هاى زندگى عادت دهند، آنان را از كانون زندگى مى رانند; ولى نارسايى اين منطق، بسيار روشن است; زيرا بالابردن رشد فكرى و آماده ساختن آنان براى تحمل سختى ها، متوقف بر طرد آنان از كانون گرم زندگى نيست كه، رشته عواطف از هم گسسته شود و محيط گرم خانوادگى از بين برود.
امروزه به خاطر خاموش گشتن شعله هاى عواطف، پايه خويشاوندى در اروپا از فرزندان تجاوز نمى كند. وساير بستگان از عمو و خاله و... تا حدّى در رديف بيگانگان قرار گرفته اند.
برخى از مادران هوس باز، پدران عياش، عملاً اساس عواطف را متزلزل ساخته و با فرستادن فرزندان به شيرخوارگاه، خود را از قيد پرورش اولاد راحت كرده اند; در نتيجه محيط گرم و پر نشاط خانوادگى را به يك محيط سرد دور از محبت مبدل نموده اند.
دانشمندان مى گويند: شيرخوارگاه اگر چه مى تواند تربيت جسمانى فرزندان را به عهده بگيرد; ولى ريشه عواطف را كه از دامن پر مهر و آغوش هاى گرم پدران و مادران سرچشمه مى گيرد، مى سوزاند و ميوه چنين محيطى

صفحه 79
(شيرخوارگاه) غالباً بچه هاى خشن و بى رحم و جانى مى باشند، و از اين رهگذر بر دشوارى هاى اجتماع مبالغى افزوده مى شود.
يكى از پزشكان مورد اعتماد، كه ساليانى در انگلستان و امريكا بود، مى گفت:
يكى از مظاهر رقت بار در غرب، خانه پيران است.
نگارنده براى اولين بار بود اين لفظ را مى شنيد، قدرى از او توضيح خواست، وى گفت:در غرب بر اثر كم فروغ شدن شعله هاى عواطف، فرزندان پس از بلوغ قانونى، محيط خانواده را ترك كرده و به فكر زندگى جدا از پدر و مادر مى باشند. يك چنين برنامه اى، آن چنان محيط خانواده ها را سرد و منجمد كرده است كه چه بسا سالى مى گذرد كه پدران و مادران روى فرزندان خود را نمى بينند.و هرچه از دوران جدايى آنان بگذرد، بر بى علاقه گى آنان نسبت به والدين افزوده مى شود. به ويژه هنگامى كه پدر و مادر، پا به پيرى مى نهند، آن چنان بيچاره مى شوند كه دولت ناچار مى شود اين گروه را در نقطه و يا نقاطى به نام خانه پيران جاى دهد و افرادى را براى سرپرستى آنها بگمارد.
براى اين گروه، زندگى آن چنان تلخ است كه هر روز براى مرگ خود روزشمارى مى كنند. و خانه اى كه براى زندگى اين گروه ها در نظر گرفته مى شود، «خانه سال مندان» نام دارد.
علل مهم كم فروغ شدن عواطف، دوچيز است:
1. ضعف مبانى وباورهاى دينى، كه خود عامل مهمى در احياى عواطف و تكريم پدران و مادران است، عاملى كه ضامن اجراى آن، پاداش ها وكيفرهاى جاودان اخروى است.
2. راندن فرزندان از محيط گرم خانواده و سپردن شان به شيرخوارگاه ها

صفحه 80
ياكودكستان ها ـ كه ريشـه عواطــف را مى سوزاند واز رشد و نمو آن، جلوگيرى مى كند ـ و يك چنين كار علتى، جز كسب آزادى بيشتر در زندگى ندارد.
دردا كه اين انديشه، كم و بيش در جوامع شرقى نيز جا باز كرده و گروهى كوركورانه، بدون توجه به پى آمدهاى سهم ناك آن، ونيز بى توجه به هشدارهاى روان شناسان، از همان دوران كودكى تربيت فرزندان خود را به گردن اين و آن مى اندازند. ويا از خردسالى براى فرا گرفتن زبان و درآوردن اداى فرنگى به خارج اعزام مى كنند.
اين گروه از پدران و مادران بايد بدانند كه فرزندان آنان اگر هم در اين راه موفقيتى به دست آورند، فرزندان خوبى براى آنان نخواهند بود و آنان را به سرنوشت افراد خانه سال مندان دچار خواهند ساخت.
مرحوم آيت اللّه بروجردى در دوران مرجعيتش، در هامبورك و در كنار درياچه «الستر» مسجدى با شكوه ساخت كه اكنون مورد بهره بردارى كليه مسلمانان آن منطقه است. مرحوم آقاى محقق نماينده روحانيت شيعه در آلمان سرگذشت دردآلودى را نقل مى كرد كه گويى خاصيت زندگى ماشينى همين است كه انسان ها نيز بسان ماشين بى رحم و بى عاطفه باشند. مهر و مودت در لابه لاى چرخ هاى عظيم ماشين متلاشى گردد و انسان به همه چيز با عينك سودجويى بنگرد.
وى مى گفت: در دوران اقامتم، با يك پرفسور آلمانى آشنا شدم. او پس از رفت و آمدهاى متوالى و آشنايى به مبانى اسلام، گرايش عميقى به آيين اسلام پيدا كرد و سرانجام به اسلام مشرف شد. ايشان پس از مدتى، از يكى از بيمارستان هاى آلمان به من تلفن كرد و درخواست ملاقات نمود. من به عيادت او رفتم، او را در حالى ديدم كه اشك در ديدگان او حلقه زده بود و از دست

صفحه 81
همسر خود مى ناليد و مى گفت: امروز همسرم به ديدن من آمد. وقتى آگاه شد كه بيمارى من خطرناك است و اميدى به بهبودى من نيست، با من خداحافظى كرد و مرا براى هميشه ترك كرد من او را دلدارى دادم و بيمارستان را ترك كردم.
هنگام خروج به اطلاعات بيمارستان سپردم كه اين بيمار مسلمان است، اگر حادثه اى رخ داد، مركز ما را مطلع سازند. پس از مدتى از دفتر بيمارستان تلفن شد كه پرفسور درگذشت و جنازه او در اختيار شما است. من با گروهى از دوستان به بيمارستان رفتم و جنازه را تحويل گرفتم و پس از مراسم دفن، زمانيكه خواستم از گورستان بيرون بيايم با جوانى روبه رو شدم كه جنازه پدرشرا مى خواست و مى گفت: او باباى من است. در پاسخ او گفتم: ويمردى مسلمان بود، مراسم دينى او مربوط به ما است و ربطى به كليسا ندارد. وى با كمال پر رويى گفت: من قلب او را به يكى از مراكز تشريحقلب، در برابر 60 مارك فروخته ام وبايد آن را تحويل آن جا دهم. پس از آن، جنازه را در اختيار شما خواهم گذارد، در هر كجا مى خواهيد دفن كنيد!!
من از شنيدن اين سخن، سخت ناراحت شدم و به اصطلاح خشكم زد از اين كه پايه عواطف تا اين حد سست و لرزان گشته كه فرزند، به خاطر مبلغ ناچيزى، جنازه پدر را براى تشريح مى فروشد. شما اين قساوت و سنگدلى را در كنار دستورى كه امام صادق (عليه السلام) به يكى از ياران خود به نام «ابراهيم بن شعيب» مى دهد بگذاريد سپس قضاوت كنيد.
وى به امام گفت: پدرم به حدى پير و ناتوان است كه براى قضاى حاجت اورا به دوش مى گيرم. امام فرمود: اگر مى توانى خودت اين كار را انجام ده و غذا را لقمه لقمه در دهان او بگذار و اين كار براى تو سپرى در برابر

صفحه 82
آتش خواهد بود.1

زنگ خطر

خبر مندرج در روزنامه زنگ خطرى است; زيرا مادرى مى گويد: «...يك عمر خون جگر خوردم تا بچه هايم را بزرگ كردم، از خون و استخوانم براى آن ها مايه گذاشتم تا لباس عروسى و دامادى تنشان كردم، گفتم ديگر نفسى راحت مى كشم; ولى افسوس... مى گويند: پير شده اى غير از دردسر براى ما چيزى ندارى، ما كه سند نداده ايم تا آخر عمر جور تو را بكشيم».2 البته نمى توان گفت كه تمام افراد چنين هستند; ولى اين نوع گزارش ها براى مربيان و استادان امور تربيتى و پدران و مادران، زنگ هاى خطر را به شمار مى رود.

سيماى ملكوتى والدين در قرآن

سيماى والدين در قرآن به گونه اى كاملاً ملكوتى ترسيم گرديده و با بيانات گوناگون به مقام عظيم و موقعيت خطير آنان تصريح شده است.
بيانات قرآن را در فرازهاى زير مى توان خلاصه كرد:
1. قرآن در شش آيه دستور مى دهد كه به والدين نيكى كنيم و اين مطلب با تعبير (... وَ بِالْوالِدَيْنِ إِحْساناً ...) در سوره هاى بقره آيه 83، نساء 36، انعام151، اسراء23، و يا با تعبير (وَ وَصّينَا الإِنْسان بِوالِدَيْهِ حُسناً) يا (إِحساناً) در سوره هاى عنكبوت آيه 8، احقاف 15 وارد شده است.

1 . كافى، ج2، ص 162.
2 . كيهان: 28/7/46.

صفحه 83
2. اساس دعوت تمام پيامبران آسمانى اين است كه، ذات يكتا را بپرستيم و از پرستش غير او بپرهيزيم. وپايه تكامل تمام انسان ها را، توحيد و يكتاپرستى تشكيل مى دهد و دستورهاى ديگر پيامبران، براى تحقق بخشيدن به چنين آرمان مقدسى مى باشد.
در نماياندن مقام پدر و مادر همين بس كه قرآن در سه مورد پس از دستور به خداپرستى، مسئله نيكى به پدر و مادر را پيش مى كشد و به آن فرمان مى دهد در حقيقت احترام به اين دو مربى بزرگ ـ پس از پرستش خدا ـ از اهميت ويژه اى برخوردار است. اگر خداوند جهان، آفريننده بى همتاى او است، پدران و مادران پرورش دهنده و زمينه ساز بسيارى از توانايى ها و شايستگى هاى او مى باشند.
آن جا كه قرآن چنين مى فرمايد:(وَ قَضى رَبُّكَ أَلاّ تَعْبُدُوا إِلاّ إِيّاهُ وَبِالْوالِدَيْنِ إِحْساناً...): «خداوند فرمان داده است كه جز او را نپرستيم و به والدين نيكى كنيم».1
و به همين مضمون در سوره3 بقره آيه 83، نيز وارد شده است.
3. در دو مورد، پس از نهى از دوگانه پرستى، كه ملازم با يكتاپرستى است مسئله نيكى به پدر و مادر را مطرح مى نمايد، آنجا كه مى فرمايد: (...وَلا تُشْرِكُوا بِهِ شَيْئاً وَ بِالْوالِدَيْنِ إِحْساناً ...):«براى خدا شريكى قرار ندهيد و به پدران و مادران نيكى كنيد».2
همچنين است آيه 151 سوره انعام كه تعيين كننده موضوع بحث ما مى باشد.

1 . اسراء / 23.
2 . نساء / 36.

صفحه 84
4.قرآن سيماى ملكوتى و الدين را به اين طريق ترسيم مى كند كه، سپاس خدا و پدران و مادران را در كنار يكديگر قرار مى دهد وبه ستايش از هر دو فرمان مى دهد، و مى فرمايد:(... أَنِ اشْكُرْ لِى وَ لِوالِدَيْكَ إِلَىَّ الْمَصيرُ) :«براى من و پدران و مادران، سپاس گزار باش بازگشت شما به سوى من است».1
5. در برخى جاها براى ايجاد توجه در ديگران، از حضرت سليمان و افراد صالح نقل مى كند كه، در مقام دعا از خداوند مى خواستند آنان را در قدرشناسى و شكر نعمت هايى كه بر خود و والدين شان ارزانى داشته است سربلند سازد، آن جا كه مى فرمايد:(رَبِّ أَوزِعْنى أَنْ اَشْكُرَ نِعْمَتَكَ الّتى أَنْعَمْتَ عَلَىَّ وَعَلى والِدَىَّ ...) :«خداوندا ! مرا توانا ساز تا شكر نعمت هايى را كه بر من و پدر و مادرم ارزانى داشته اى به جا آورم».2
در همين راستا است آيه 10 از سوره احقاف. با شنيدن اين راز و نياز انسان گمان مى كند ميان آنان و فرزندان شان، آن چنان يك دلى و يك رنگى حكم فرما است كه گويا آن نعمت را خداوند بر خود فرزندان ارزانى داشته است و او موظف است شكر و سپاس هر دو را به جا آورد.
6. بنابر اين، اين كتاب آسمانى در مقام بيان نعمت هايى را كه به مسيح ارزانى داشته است ياد مى كند، شايسته مى بيند نعمتى را كه به او و مادرش بخشيده است يادآور گردد، چنان كه مى فرمايد:
(... اذْكُرْ نِعْمَتى عَلَيْكَ وَ عَلى والِدَتِكَ ...):«به ياد آر نعمتى را كه بر تو و مادرت داده ام».3

1 . لقمان /14.
2 . نمل/19.
3 . مائده/110.

صفحه 85
7. قرآن در ترسيم سيماى مهربان حضرت مسيح، مى خواهد بگويد، وى افتخار مىورزيد كه خداوند او را نسبت به مادرش، روؤف و مهربان قرار داده است; زيرا:
(وَ بِرّاً بِوالِدَتى وَ لَمْ يَجْعَلْنِى جَبّاراً شَقيّاً):«مرا به مادرم، نيكوكار قرار داده و گردن كش و نافرمان نيافريده است».1
8. در جاى ديگر به مهر و دوستى والدين اشاره دارد و آن را به دورانى خاص محدود نمى كند. وقائل است كه بايد پس از درگذشت آن ها، پيوسته به ياد آنها بود و از خداوند بر ايشان طلب آمرزش كرد. آن جا كه حضرت نوح از خدايش مى خواهد :(رَبِّ اغْفِرْ لِى وَلِو الِدَىَّ وَ لِمَنْ دَخَلَ بَيْتى مُؤْمِناً ...): «پروردگارا! مرا و پدر و مادرم و آن كس را كه به خانه من با ايمان وارد گردد، بيامرز».2
هم چنان كه از ابراهيم خليل پس از بناى كعبه گفته شده:
(رَبَّنَا اغْفِر لِى وَ لِوالِدَىَّ وَلِلْمُؤْمِنينَ يَوْمَ يَقُومُ الْحِسابُ):«پروردگارا! مرا و والدينم و افراد با ايمان را روزى كه حساب برپا مى گردد، بيامرز».3
اين جا است كه ارزش سخن امام صادق (عليه السلام) براى ما روشن مى گردد آن جا كه مى فرمايد:«مرگ والدين نبايد سبب فراموشى آنان گردد; بلكه بايد پس از مرگ به آن ها نيكى كرد. براى ايشان نماز گزارد و روزه گرفت و حج نمود. خداوند همان ثوابى را كه براى آنان مقرر داشته است، براى فرزند هم عطا مى كند».

1 . مريم / 33.
2 . نوح / 28.
3 . ابراهيم /41.

صفحه 86
پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود: «نيكوكارترين شما كسى است كه به پدر و مادر خويش پس از مرگ نيكى كند».1
9. براى اين كه اين گمان پديد نيايد كه مقصود از نيكى و گرامى داشتن پدر و مادر تنها به اين نيست كه به تبسم هاى خشك و خالى در برابر آنان بسنده كنيم ـ هرچند خود اين كار مطلوب است ـ دستور مى دهد بايد به فكر زندگى پدر و مادر باشيم و فرزندان ثروتمند وصيت كنند كه مبلغى به والدين آنان بپردازند چنان كه مى فرمايد :(إِنْ تَرَكَ خَيراً الوَصيَّةُ لِلْوالِدينِ ...) : «اگر مالى گذاردند، براى پدر و مادر وصيت كنند».2
10. نه تنها دستور مى دهد وصيت كنند كه مبلغى از مال خودشان به آنان بپردازند; بلكه والدين را از بهترين انفاق بگيران معرفى مى كند و مى فرمايد:(... قُلْ ما أَنْفَقْتُمْ مِنْ خَيْر فَلِلْوالِدَينِ ...) :«مى پرسند در راه خدا چه چيز انفاق كنيم، بگو درباره پدران و مادران از مال خود انفاق كنيد».3
11. پدران و مادران، در كهن سالى بيش از هميشه به كمك فرزندان نيازمندند ودر خواست هاى آنان در اين سن و سال بيشتر از سال هاى ديگر بوده و در اين هنگام، گفتن سخن ملال آور و تند با آنان نيز، مايه ناراحتى آن ها است; زيرا انتظار دارند كه در اين فصل از عمر كه قواى جسمانى خود را از دست داده اند، هم چنان در بين جوانان خود گرامى داشته شوند; از اين رو، قرآن در آيه اى به اين نكته هشدار مى دهد وبه اين بيان با آن برخورد مى كند:(إِمّا يَبْلُغَنَّ عِنْدَكَ الْكِبَرَ أَحَدهُما أَوْ كِلاهُما فَلا تَقُلْ لَهُما أُفّ وَ لا

1 . سفينة البحار، ج2، ص 686.
2 . بقرة / 180.
3 . بقرة /215.

صفحه 87
تَنْهَرْهُما وَقُلْ لَهُما قَولاً كَرِيماً):« اگر يكى از ايشان يا هر دو، نزد تو به پيرى رسيدند، با آنان با گفتارى كه دل گير شدن آنان را در پى دارد سخن مگو، تندى مكن و با نرمى سخن بگو».1
12.اينك قرآن به بعد ديگرى از برخوردوچگونگى روبه رو شدن با آنان را ارزيابى مى كند، و از دو راهى كه گفته شد فراتر مى رود و جاى گاه اين دو را برتر از آن ها مى داند و زنده كردن روح نشاط و شادابى را سفارش مى كند:
(وَاخْفِضْ لَهُما جَناحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمةِ وَ قُلْ رَبِّ ارْحَمْهُما كَما رَبّيانى صَغيراً):«آغوش محبت بار خود را براى آنان بگستران و بگو: خدايا! همان طور كه مرا از كودكى پرورش داده اند، رحمت خود براى آنان بفرست».2
امام صادق (عليه السلام) در زمينه تفسير اين دو وظيفه، گفتارى دارد:
«اگر تو را ملول ساختند، مگو ازشما دل تنگ و ملولم. و اگر تو را ناراحت كردند، آنان را مترسان و پرخاش مكن و درباره آنان بگو: خدايا آنان را بيامرز».
با آنان به زبان دوستى سخن بگو و آن ها را با آغوش باز بپذير. جز به مهربانى به ايشان نگاه نكن. صداى خود را از صداى آنان بلندتر نساز، دستخود را بالاى دست آنان قرار مده و در راه رفتن بر آن ها پيشى مگير.3

1 . اسراء/23.
2 . اسراء/24.
3 . تفسير برهان، ج2، ص 413.

صفحه 88

احترام محدود

قرآن اگر چه با بيانات گوناگون، انسان را به بزرگ داشت والدين واطاعت و فرمان برى از آنان دعوت كرده است; در عين حال نكته درخور توجهى را يادآور شده است; وآن اين كه: مهر و مودت فرزند به والدين نبايد كوركورانه و بى حساب باشد و سبب گردد كه پا از مرز راستى فراتر نهند. اگر آنان را ظالم و ستم گر يافت، نبايد از شهادت بر حق، خوددارى كند چنان كه مى فرمايد:
(يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا كُونُوا قَوّامينَ بِالقِسْطِ شُهَداءَ للّهِ وَ لَوْ عَلى أَنْفُسِكُمْ أَوِ الْوالِدَيْنِ وَ الأَقْرَبينَ ...) :«اى افراد با ايمان عدالت را بپا داريد. براى خدا گواهى دهيد; هر چند به ضرر خود يا پدر و مادر و خويشان باشد».1
نيز اگر پدر و مادر، انسان را به شرك، بت پرستى و آلودگى دعوت كردند، بايد برابر آنان بايستد. و رابطه پدر فرزندى نبايد او را از جانب دارى حقيقت باز دارد. براى اين معنا مى فرمايد:
(وَ إِنْ جاهَداكَ عَلى أَنْ تُشْرِكَ بِى ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ فَلا تُطِعْهُما...) (لقمان: 15) :«اگر بكوشند چيزى را كه به آن علم ندارى براى من شريك قرار دهى، آنان را اطاعت مكن».2
امير مؤمنان در جمله كوتاهى به اطاعت محدود والدين اشاره مى كند :
«فَحقّ الوالد على الولد، أن يطيعه فى كلّ شىء إلاّفى معصية اللّه; 3 حق

1 . نساء /135.
2 . مضمون اين آيه در سوره عنكبوت آيه 8 نيز وارد شده است.
3 . اصول كافى، ج2، ص 160.

صفحه 89
پدر بر فرزند اين است كه از پدر فرمان ببرد; جز در مواردى كه گناه محسوب گردد».
جوانى مسيحى اسلام آورد، پس از مراسم حج خدمت امام صادق (عليه السلام) رسيد و وضع و حال خانواده خود را شرح داد، معلوم شد او مادر نابينايى دارد. امام فرمود: مواظب مادرت باش و به او نيكى كن. وقتى مرد، جز تو كسى متصدى دفن و تجهيز او نشود. مراسم دفن او را انجام بده ملاقات خود را با من به كسى مگو تا تو را در منى ملاقات كنم....
جوان تازه مسلمان مى گويد: من به منى آمدم . مردم چنان دور وبرش را گرفته بودند و سؤال هاى مختلفى مى كردند كه گويى دارد به كودكان درس مى دهد... به كوفه بازگشتم. به مادرم زياد خدمت و مهربانى كردم، خودم به او غذا مى دادم و به او رسيدگى مى كردم.
مادرم گفت:پسر! عوض شده اى هنگامى كه در دين ما بودى، چنين رفتار نمى كردى از روزى كه به دين حنيف (اسلام) درآمده اى اين همه خوش رفتارى مى كنى; اين دگرگونى چيست؟!
گفتم: يكى ا ز فرزندان پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) به من چنين دستور داده است، گفت: او پيامبر است؟ گفتم: نه، فرزند پيامبر است، گفت: او پيامبر است! اين گونه دستورها از پيامبران است!
گفتم: مادر پس از پيامبر ما، پيامبرى نخواهد آمد، او فرزند پيامبر است. گفت: پسر دين تو بهترين دين ها است، مرا نيز تعليم ده. اسلام را به او عرضه داشتم، مسلمان شد. دستورهاى اسلام را به او آموختم، نماز ظهر، عصر، مغرب و عشا را به جا آورد و همان شب كسالتى عارض او شد.

صفحه 90
گفت: عزيزم آنچه به من آموختى دوباره تكرار كن! من هم تكرار كردم و او با شادى و خرسندى از دنيا رفت. صبح شد، مسلمانان جمع شدند او را غسل دادند و من هم بر جنازه اش نماز خواندم و به خاكش سپردم.1

1 . بحار الأنوار، ج16، ص 18 به نقل از كافى.

صفحه 91

اصل سوم

فرزند كشى در آيين جاهلى

آيات موضوع

1.(... مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَيْرِ نَفْس أَوْ فَساد فِى الأَرْضِ فَكَأَنَّما قَتَلَ النّاسَ جَميعاً ...)(مائده/32)
2.(وَكَذلِكَ زَيَّنَ لِكَثِير مِنَ الْمُشْرِكينَ قَتْلَ أَولادِهِمْ شُركاءُهُمْ لِيُرْدُوهُمْ وَ لِيَلْبِسُوا عَلَيْهِمْ دينَهُمْ ...) (انعام/137)
(قَدْ خَسِرَ الّذينَ قَتَلُوا أَولادَهُمْ سَفَهاً بِغَيْرِ عِلْم ...) (انعام/140)
(...وَلا تَقْتُلُوا أَولادَكُمْ مِنْ إِمْلاق نَحْنُ نَرْزُقُكُمْ وَإِيّاهُمْ ...)(انعام/151)
3. (وَ إِذا بُشّرَ أَحَدُهُمْ بالأُنْثى ظَلَّ وَجهُهُ مُسْودّاً وَ هُوَ كَظِيمٌ) (نحل/58)
(يَتَوارى مِنَ القَومِ مِنْ سُوء ما بُشِّرَ بِهِ أَيُمْسِكُهُ عَلى هُون أَمْ يَدُسُّهُ فِى التُّرابِ أَلا ساءَ ما يَحْكُمُونَ)(نحل/59)

صفحه 92
4. (وَلا تَقْتُلُوا أَولادَكُمْ خَشْيَةَ إِمْلاق ...)(اسراء/31)
5. (...إِذا جاءَكَ المُؤْمِناتُ يُبايِعْنَكَ عَلى أَنْ لا يُشْرِكْنَ باللّهِ شَيئاً وَ لا يَسْرِقْنَ وَ لا يَزْنينَ ولا يَقْتُلنَ أَولادَهُنَّ ...) ( ممتحنه/12)

ترجمه آيات

1.«هركس انسانى را بدون اين كه مرتكب قتل نفس و يا فسادى در روى زمين گردد بكشد، مانند اين است كه همه مردم را كشته است».
2.«شريكان بندگى (خدايان باطل)، كشتن فرزندان، مشركان را براى آنان زيبا جلوه داد تا آنان را هلاك سازند و دين شان را بر آنان واژگونه نشان دهند».
«به راستى! كسانى كه فرزندان خود را از روى بى خردى كشته اند زيان كار شدند».
«فرزندان خود را براى قحطى و گرسنگى نكشيد، ما آنان و شما را روزى مى دهيم».
3.«هنگامى كه به يكى از آنان بشارت (تولد) دختر داده مى شد، چهره او تيره شده و خشم خود را فرومى برد».
«از ناگوارى خبر، از قوم خود پنهان مى شود و نمى داند كه آن نوزاد را به ذلّت نگاه دارد يا در خاك پنهان سازد، چه بد است قضاوتى كه مى كنند».
4.«فرزندان خود را به خاطر ترس از قحطى نكشيد».
5.« هنگامى كه زنان با ايمان نزد تو آيند وبا تو بيعت كنند كه براى خدا شريكى قائل نشوند، دزدى و زنا نكنند و فرزندان خود را نكشند ».

صفحه 93

تفسير موضوعى آيات

ريشه اى ترين كششى كه انسان در خود مى يابد، مهر پدر و مادرى به فرزندان است. وهيچ گرايشى ريشه دارتر از مهر پدر ومادر به فرزند نيست.
با توجه به اين اصل، گاهى سنگ دلى بشر به پايه اى مى رسد كه ريشه چنين عاطفه اى پايدار در درون او مى سوزد، حتى از ناتوان ترين و بى دفاع ترين كس هم گذشت نمى كند و آن كه از او اميد كمك ويارى مى رود، به جاى اين كه او را به آغوش مهرش بگيرد و او را بپرورد وبارورش سازد انگشتان ننگين خود را به گلوى نازك كودكى بى گناه فرو مى برد و آن را چنان مى فشرد كه، سرانجام به زندگى او خاتمه مى دهد.يا او را در ميان چاهى مى افكند، روى آن را هم مى پوشاند، يا او را از بالاى كوهى فرو انداخته و يا در آب غرقش مى سازد.
اين تصوير كوتاهى از زندگى عرب جاهلى بود كه پيش از اسلام، با جگر گوشگان خود داشتند. اسلام برابر اين عمل ننگين و شرم آور، به شدت ايستاد ومبارزه كرد. وبار ديگر مهر و مودت، جاى قساوت و سنگ دلى را گرفت.
از آن جا كه با وسايل پزشكى امروز مجهز نبود و از پيش بينى نوع جَنين در رحم مادر، ناتوان بود و نمى دانست جنين دختر است يا پسر; از اين جهت بردبارى به خرج مى داد تا جنين چشم به جهان بگشايد، سپس اگر دختر بود دستش را به خون جگرگوشه اش مى آلود.
ولى بشر امروزه گامى از آن هم فراتر نهاده. او در همان ماه هاى ميانى، جنس جنين در شكم مادر را مى شناسد، سپس به زندگى كودك خود خاتمه مى دهد و با كمال بى رحمى جگرگوشه اش در رحم را قطعه قطعه كرده و بيرون

صفحه 94
مى كشد.
اين تنها تفاوتى نيست كه ميان بشر امروز وعرب جاهلى وجود دارد; بلكه تفاوت هاى ديگرى نيز هست كه از قساوت بيشتر وسنگ دلى فزون تر بشر مجهز به علم وصنعت امروز، حكايت مى كند; زيرا عرب جاهلى، تنها دختر را زير خاك مى كرد; ولى بشر درس خوانده امروزى نه به دختر رحم مى كند و نه به پسر.
در عصر جاهليت، تنها پدر جاهل، دست خود را به خون نوزاد معصوم آلوده مى نمود; در حالى كه امروزه، كانون هاى عواطف; يعنى مادران هم با چهره تحصيل كرده ها، تن به اين كار مى دهند.
آن روزها تنها برخى از طوايف به عللى كه بعداً تشريح خواهيم كرد، به چنين كارى اقدام مى كردند و طبقات ديگر، آنان را نكوهش كرده، و عمل آنان را شرم آور قلمداد مى نمودند.
در روزگار ما نويسندگانى، از طريق رسانه هاى گروهى از چنين عمل ننگين دفاع نموده و با دلايلى سست، شبيه به هم بافتن آسمان و ريسمان آن را يك ضرورت اجتماعى و كارى مشروع قلمداد مى نمايند!!
با توجه به مراتب ياد شده، اگر بگوييم تاريخ تكرار شده وعصر نادانى در پوشش پيش رفته به جوامع بشرى بازگشته است،سخنى به گزاف نگفته ايم.

وحدت انگيزه

بشر عصر فضا، نه تنها در اين جهات با بشر روزگار باستان يكسان و يا پيشگام تر است، اتفاقاً در انگيزه قتل نيز وحدت نظر دارند. برخى از قبايل، به اين گمان به قتل فرزندان خود اقدام مى كردند كه علايم قحطى وخشك سالى را

صفحه 95
در منطقه خود مى ديدند. و يا از ترس اين كه در آينده دچار فقر گردند، فرزندان خود را زنده به گور مى كردند; ولى اكنون به دلايل بى پايه تر از انجام آن باكى ندارند.
قرآن مجيد در دو مورد به اين انگيزه اشاره مى كند:
(... وَلا تَقْتُلُوا أَولادَكُمْ مِنْ إِمْلاق نَحْنُ نَرْزُقُكُمْ وَإِيّاهُمْ ...):«فرزندان خود را براى قحطى و گرسنگى نكشيد، ما آنان و شما را روزى مى دهيم».
اين آيه 1مى رساند كه آنان فرزندان خود را به هنگام قحطى مى كشتند;ولى آيه ديگر بدگمانى شان به فقر را ناشى از اين پديده ناپسند مى داند:
(وَلا تَقْتُلُوا أَولادَكُمْ خَشْيَةَ إِمْلاق ...):«فرزندان خود را به خاطر ترس از قحطى نكشيد».2
تفاوتى كه عرب جاهلى با طرف داران سقط جنين امروز داشت اين بود كه، عرب ها به دليل ناآگاهى از علم و دانش و نداشتن مشكلى به نام رشد جمعيت و آهنگ سريع آن مخصوصاً با توجه به اين كه افزايش، افزايش تصاعدى است نمى توانستند بهانه اى به نام تعديل و مهار رشد فزونى جمعيت را در گفت وگوهاى خويش بگنجانند; ازاين رو ناگزير بودند، تنها نادارى را پيش بكشند.
ولى بشر امروز در اثر آگاهى از رشد اقتصادى و بهداشت بين المللى، كار خود را موجه و عوام پسند مى نمايد و مى افزايد: آهنگ رشد جمعيت، از رشد اقتصادى و درآمد مواد غذايى سريع تر است; بنابر اين چاره اى جز مهار جمعيت ـ ولو از طريق سقط جنين و جز آن ـ نيست!

1 . انعام/151.
2 . اسراء/31.

صفحه 96
اين ها فراموش كرده اند كه اين نگرانى تازگى ندارد; همين مشكل كه امروز در برابر مردم عصر فضا سبز شده است به حكم آيات ياد شده، در برابر اقوام عرب جاهلى نيز وجود داشت و آنان نيز فرزندان خود را از ترس كمبود مواد غذايى مى كشتند، در حالى كه اين ها با اين رفتارشان، به عرب جاهلى مى گويند رويت سفيد!
اگر غوغاى آزادى سقط جنين به خاطر رشد سريع جمعيت است، بايد يادآورى شود كه:
1. اگر در كشور ما كه جمعيت آن در هر كيلومتر مربع به 20 نفر نمى رسد سقط جنين به خاطر جلوگيرى از تكثير نسل، تجويز شود، بايد در كشورهايى كه جمعيت آن ها در هر كيلومتر مربع به 400 تا 500 نفر مى رسد قتل عمد آزاد اعلام گردد.
2. آگاهان مى گويند: اگر در اين مملكت رودخانه ها سدبندى شود، زمين هاى باير آباد گردند، از زمين هاى زراعتى به خوبى استفاده شود، صيد ماهى به صورت صحيح اداره گردد و سطح فكر مردم بالا برود، اين مملكت قادر به اداره 000&000&150 نفر خواهد بود.
3. كشور ايران هم اكنون دچار كمبود نيروى انسانى است. در سال هاى اخير، متجاوز از يك ميليون كارگر خارجى، در جاى جاى كشور سرگرم كارند، وبازار كار گرم و نيروى انسانى كم ياب بود; با وجود اين، چگونه دم از مهار رشد جمعيت مى زنيم؟
در اين كشور ، كمبود پزشك، مهندس، تكنسين و استادكار براى همه ملموس است و هر روز دست نياز به خارج دراز كرده ودسته دسته دكتر و مهندس و... وارد مى كنيم.
4. كشورهاى پيش رو كه براى جلوگيرى از افزايش جمعيت در كشورهاى در حال رشد، كارشناس مى فرستند، بهتر است جمعيت خود را در

صفحه 97
اندازه كنونى نگاه دارند تا جمعيت ديگر كشورها به نيمى از جمعيت آنان برسد; سپس براى آنان طرح و برنامه بريزند.
5. آيا بهتر نيست بودجه اى كه در راه اداره جمعيت مصرف مى شود، در راه فراهم ساختن وسايل زندگى خانواده هاى فقير مصرف گردد و به جاى انسان كشى، به احياى انسان هاى فقير و بى دفاع بپردازيم؟ 1

فرزندكشى هاى آگاهان و ناآگاهان!

در اين كه عرب جاهلى دختران خود را، زنده به گور مى كردند، جاى گفت وگو نيست. و قرآن مجيد هم رفتار ناشايست آنان را در جاى جاى آن نكوهش كرده و در سوره «تكوير» هشدار مى دهد كه در روز رستاخيز از كودكان بى گناهى كه زنده به گور مى شده اند، پرسيده مى شود:(وَ إِذَا المَؤودة سُئِلَتْ*بَأَىّ ذَنْب قُتِلَتْ) ;« هنگامى كه از قتل دخترك سؤال شود كه به چه گناهى كشته شد؟».2
امير مؤمنان (عليه السلام) در خطبه «قاصعه» در بازگويى از زندگى عرب جاهلى به اين كردار زشت اشاره نموده، مى فرمايد: «مِنْ بَنات مُوُؤدَة وَ أَصْنام مَعْبُودَة»; دخترهاى كشته شده و بت هاى مورد پرستش، شعار آنان بود». اينك مى خواهيم ببينيم اين رسم جاهلى در ميان چه قبايلى رواج داشت.بيشتر تاريخ نگاران را نظر بر آن است كه دست قبيله «بنى تميم» به خون فرزندان شان آلوده بود و به گمان گروهى ديگر، اين بيمارى به قبايل ديگرى; مانند «قيس» ، «اسد»، «هذيل» و «بكر بن وائل» نيز سرايت كرده بود.3

1 . از فراز 1 تا 5 مربوط به پيش از انقلاب است.
2 . تكوير/8 ـ 9.
3 . شرح حديدى، ج1، ص 147.

صفحه 98
علت همه گير شدن اين كار ناروا در ميان قبيله بنى تميم اين بود كه قبيله ياد شده،از پرداخت ماليات به «نعمان بن منذر» خوددارى كردند و او براى سركوبى آنان به سرزمين آن ها لشگر كشيد. چهارپايان آن ها را غارت كرد و زنان را به اسارت برد.
پس از چندى، مردان قبيله براى جلب خشنودى نعمان، به حضور اوبار يافتند و درخواست كردند كه اسيران بنى تميم را كه غالباً دختر بودند، آزاد كند.وى گفت: اختيار با دختران است، آنان مى توانند در خانه هاى «اسير كننده خود» بمانند و مى توانند همراه پدران خود به وطن خويش بازگردند. همه دختران، بازگشت به وطن را همراه پدر، بر اقامت در آن منطقه ترجيح دادند، جز دختر «قيس بن عاصم» كه ماندن نزد اسيركننده را برگزيد. اين كار بر قيس گران آمد; از اين جهت عهد كرد، از آن به بعد، اگر داراى دخترى شد، در همان نوزادى به زندگى او خاتمه دهد.1وى به دنبال اين جريان در طول عمر خود، هفده دختر را، زنده به گور كرد وكار او براى ديگران الگو گرديد. رفتار قيس و كردارش از يك نوع مردانگى كاذب سرچشمه مى گرفت. وبه قول «آلوسى»2 از مزيد و شدت «غيرت» و اين كه مبادا از جانب دختران ننگ و عارى دامن آنان را بگيرد و دختران آنان با افراد ناباب يا پست ازدواج نمايند، دختران خود را در دوران كودكى سر به نيست مى كردند و به خاطر يك انگيزه ناموسى (هرچند غلط)، انسانى را مى كشتند.

1 . شرح حديدى، ج13، ص 175.
2 . بلوغ الارب فى معرفة أحوال العرب، تأليف سيد محمود شكرى آلوسى بغدادى، ج3، ص42.

صفحه 99

تكرار تاريخ در عصر فضا!

متأسفانه بشر عصر فضا كه خواهان آزادى سقط جنين است، براى آزاد گذاردن زنان در مسائل نامشروع جنسى، سقط جنين را قانونى اعلام مى كند و گروهى را بر جان و ناموس مردم و كودكان بى گناه مسلط مى سازد و عمل ناموجه خود را چنين توجيه مى كند كه:
چون گروهى از دختران و زنان بى شوهر، اغفال و باردار مى شوند، جا دارد براى حفظ آبروى خانواده ها، اين قبيل مادران كورتاژ شوند.
براى اين كار ناروا گريزى جز اين نيست كه بگوييم: به خاطر نگه داشتن آبروى گروهى از زنان هوس ران مرتكب قتل نفس شويم كه از نظر قرآن، كشتن يك انسان، معادل كشتن همه انسان ها است. آن جا كه مى فرمايد:
(... مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَيْرِ نَفْس أَوْ فَساد فِى الأَرْضِ فَكَأَنَّما قَتَلَ النّاسَ جَميعاً ...):«هركس انسانى را بدون اين كه مرتكب قتل نفس و يا فسادى در روى زمين گردد بكشد، مانند اين است كه همه مردم را كشته است».1
شگفت از نويسنده اى است كه با ياوه سرايى از اين عمل ضد انسانى پشتيبانى مى كند ومى نويسد: «در شش گوشه دنيا، طبيعت آن اندازه بچّه ناخواسته مى زايد كه اگر چاره آن، تحت شرايط بهداشتى وقانونى فراهم نشود، حتماً پنهانى وبه طرق غير بهداشتى و غير قانونى اجرا مى گردد».
درست است كه شرف انسان بايد محفوظ بماند; ولى آيا به قيمت قتل نفس و كشتن بچه بى گناه، آن هم به دست پزشك; يعنى فرشته نگهبان سلامت جامعه!؟ اين منطق به سان اين مى ماند كه بگوييم : چون در آغوش

1 . مائده / 32.

صفحه 100
طبيعت گروهى به مواد مخدر آلوده مى شوند و موادى كه در اختيار آنان گذارده مى شود، غالباً مطابق اصول بهداشتى نيست; از اين جهت فروش ترياك و هروئين را آزاد كنيم تا فروش هروئين و مصرف آن به طور بهداشتى و قانونى صورت بگيرد.

انگيزه دختر كشى!!

از برخى نوشته هاى تاريخ نگاران برمى آيد كه انگيزه آنان براى كشتن دختر، احساس نفرت از دختر داشتن بود، قرآن مجيد پرده از اين حقيقت برمى دارد:
(وَ إِذا بُشّرَ أَحَدهُمْ بالأُنْثى ظَلَّ وَجهُهُ مُسْودّاً وَ هُوَ كَظِيمٌ):«هنگامى كه به يكى از آنان بشارت (تولد) دختر بدهند، چهره او تيره شده و خشم خود را فرومى برد».1
(يَتَوارى مِنَ الْقَومِ مِنْ سُوء ما بُشِّرَ بِهِ أَيُمْسِكُهُ عَلى هُون أَمْ يَدُسُّهُ فِى التُّرابِ أَلا ساءَما يَحْكُمُونَ) :«از ناگوارى خبر، از قوم خود پنهان مى شود و نمى داند كه آن نوزاد را به ذلت نگاه دارد يا در خاك پنهان سازد، چه بد است قضاوتى كه مى كنند».2
اين آيه تلويحاً به انگيزه خاصى اشاره مى كند و آن اين كه اصولاً برخى ازقبايل، داشتن دختر را براى خود عار مى دانستند وهر وقت به آنان بشارت مى دادند كه همسرت دختر زاييده به فكر زنده به گور كردن آن مى افتادند.
«صعصعة بن ناجيه» (جدّ فرزدق شاعر معروف) كه از ياران پيامبر

1 . نحل/58.
2 . نحل/59.

صفحه 101
گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) بود، روزى به حضور پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) رسيد، گفت: اى پيامبر خدا! من در دوران جاهليت عمل نيكى انجام داده ام شايد الآن به دردم بخورد و آن اين كه:
من روزى دو شتر گم كردم و براى پيدا كردن آن ها رو به بيابان نهادم به خانه اى رسيدم كه ديدم بزرگ مردى در آستانه در نشسته است. از او سراغ شترانم را گرفتم، وى گفت: چه علامتى داشتند؟ گفتم: علامت شتران قبيله «ميثم بنى دارم» گفت: هر دو نزد من است. ناگهان پيرزنى از خانه بيرون آمد. آن مرد مهلت نداد كه پيرزن سخن بگويد، فوراً گفت: همسرم چه آورد، اگر پسر باشد نگاه مى دارم و اگر دخترباشد زنده به گور مى كنم. پيرزن گفت: دختر است. در اين هنگام به من رقتى دست داد، خواستم اين دختر را از مرگ نجات دهم، به او گفتم: اين دختر را به من مى فروشى؟ وى در پاسخ گفت: آيا ننگ نيست كه انسان فرزند خود را بفروشد! و هرگز ديده اى كه عرب دختر خود را بفروشد؟! گفتم: مى خواهم او را نجات دهم، نمى خواهم بخرمو او را بفروشم. سرانجام من او را در برابر آن دو شتر گمشده و شتر ديگرى كه بر آن سوار بودم، خريدم مشروط بر اين كه مرا با آن شتر به منزل برساند.
از آن هنگام تاكنون 280 دختر به اين قيمت خريده و از كشته شدن آن ها جلوگيرى كرده ام.1 فرزدق در مدح خانواده خود به عمل جدّ خويش افتخار مىورزد و مى گويد:
و منّا الذي منـع الوائديــن *** واحياء الوئـيــد فلم تـوئد2
از ما است كسى كه كشتن دختران را ممنوع ساخت و به دخترانى كه در

1 . بلوغ الارب ج3، ص 46 اين رقم را به صورت 360 و در صفحه 45 به صورت 96 بيان كرده است وبا توجه به امكانات عرب جاهلى آمار اخير، صحيح تر به نظر مى رسد.
2 . شرح حديدى، ج13، ص 176ـ177.

صفحه 102
آستانه مرگ بودند، زندگى بخشيد.
در روزگار جاهلى، نيك مردى پيدا مى شود كه با دادن مقدارى از اندوخته مالى خود، جان كودكان بى گناه را بخرد; آيا در جهان پيش رفته كه بشر به منابع بزرگ طبيعت دست يافته است، از چنين مردانى خبرى نيست كه به جاى كشتن بچه هاى بى گناه، پرورشگاه هايى براى اين نوزادان فراهم سازند كه هم از آدم كشى جلوگيرى شود و هم اين زشتى ها گسترش نيابد.

و ...فرزند كشى هاى مقدس!!

انگيزه ديگر اين بود: نذر مى كردند كه اگر تعداد فرزندان شان به فلان تعداد رسيد، يا حاجت آنان برآورده شد، يكى از فرزندان خود را زيرپاى بتان قربانى كنند. و اين هم به زبان قرآن به ما رسيده:
(قَدْ خَسِرَ الّذينَ قَتَلُوا أَولادَهُمْ سَفَهاً بِغَيْرِ عِلْم ...) :«به راستى! كسانى كه فرزندان خود را از روى بى خردى كشته اند زيان كار شدند».1
ويا: (وَكَذلِكَ زَيَّنَ لِكَثِير مِنَ الْمُشْرِكينَ قَتْلَ أَولادِهِمْ شُركاءُهُمْ لِيُرْدُوهُمْ وَ لِيَلْبِسُوا عَلَيْهِمْ دينَهُمْ ...) :«شريكان بندگى (خدايان باطل)، كشتن فرزندان، مشركان را براى آنان زيبا جلوه داد تا آنان را هلاك سازند و دين شان را بر آنان واژگونه نشان دهند».2
از بيعت و پيمانى كه پيامبر از زنان قريش گرفت استفاده مى شود كه گاهى زنان عرب نيز دست خود را به چنين گناهى آلوده مى كردند، چنان كه

1 . انعام/140.
2 . انعام/137.

صفحه 103
مى فرمايد:
(... إِذا جاءَكَ المُؤْمِناتُ يُبايِعْنَكَ عَلى أَنْ لا يُشرِكنَ باللّهِ شَيئاً وَ لا يَسْرِقْنَ وَ لا يَزْنينَ ولا يَقْتُلنَ أَولادَهُنَّ ...) :« هنگامى كه زنان با ايمان نزد تو آيند وبا تو بيعت كنند كه براى خدا شريكى قائل نشوند، دزدى و زنا نكنند و فرزندان خود را نكشند و...».1
حال، انگيزه آنان در كشتن فرزندان چه بوده است؟! روشن نيست.
در كتاب هاى تاريخى و قصه، پيرامون فرزندكشى داستان هايى وارد شده است كه ما به نقل يكى از آن ها بسنده مى كنيم. و پس از آن به نقل اشعارى كه شاعره مسلمانى در مورد «كورتاژ» مادران سروده است پرداخته و به بحث خود پايان مى بخشيم.
پس از پاگرفتن اسلام در شبه جزيره، «قيس بن عاصم» شرفياب محضر پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) گرديد. وى نخستين كسى بود كه در ميان عرب دختركشى را رايج كرده بود. يكى از انصار از سرگذشت دختران او پرسيد، وى در پاسخ گفت: من همه دختران خود را زنده به گور كرده ام; و در اين مورد تاكنون كوچك ترين اندوهى به من دست نداده است، جز يك بار، و آن هنگامى بود كه من در سفر بودم و همسرم حامله بود. سفر من طول كشيد و او وضع حمل كرد، اتفاقاً بچه او دختر بود. همسرم از ترس من، او را به خواهر خود سپرده بود. وقتى من از سفر برگشتم از وضع حمل او پرسيدم، وى گفت: خدا به ما دختر داده بود; ولى مرده به دنيا آمد.ازاين كه دخترم مرده به دنيا آمده بود، خوشحال شدم كه اين بار دستم به خون او آلوده نشد.

1 . ممتحنه / 12.

صفحه 104
چندى گذشت، روزى در خانه نشسته بودم، ناگهان دخترى وارد خانه شدكه زيبا و با طراوت بود; در حالى كه گيسوان خود را به هم بافته و گردن بندى به گردن انداخته بود... از همسرم پرسيدم كه اين دختر كيست؟ وى در حالى كه اشك در چشمان او حلقه زده بود، گفت: اين همان دختر است كه هم زمان با سفر تو، او را زاييده و از ترس، او را به خواهرم سپردم.
او گمان مى كرد سكوت من در برابرش، نشان از خرسندى من است. او تصور مى كرد كه من هرگز دست خود را به خون او نخواهم آلود وچنين عار و ننگى را تحمل خواهم نمود. روزى كه همسرم در خانه نبود، به موجب پيمانى كه در جريان «نعمان منذر» با خود بسته بودم، دست دخترم را گرفتم و به نقطه دورى بردم. و در صدد حفر گودالى برآمدم; در اثناى كار، دخترم مرتب از علت حفر گودال مى پرسيد. وقتى كار حفر گودال به پايان رسيد دست دخترم را گرفتم به ميان آن افكندم و خاك ها را به روى او ريختم و به ناله هاى جگرخراش وى گوش ندادم.
او هم چنان ناله مى كرد و مى گفت: پدرجان! چرا مرا زير خاك پنهان مى سازى؟ آرى يگانه موردى كه دلم به حال فرزندم سوخت، همين مورد بود.
وقتى سخنان قيس به پايان رسيد، چشمان پيامبر از شنيدن سرگذشت دختران قيس پر از اشك شده بود و اين جمله را فرمود:«انّ هذه لقسوة و من لا يرحم لا يرحم; اين كار سنگدلى است و هركس كه رحم نداشته باشد، مورد ترحم قرار نمى گيرد».1
در اين جا مناسب است پيام منظوم بانوى مسلمانى را به مادرانى كه

1 . حيات محمّد(صلى الله عليه وآله وسلم) / 24، نگارش دكتر محمد على الحاج سالمين، ط1375هـ ق.

صفحه 105
دست به چنين جنايتى مى زنند، تقديم كنيم:

پيامم را به مادرها رسانى!

به خواب آمد مرا، طفل جنينى *** بگفتا مادرم را گر ببينى
بگو مادر! خطا از من چه ديدى *** كه بى جرمم، بخونم در كشيدى؟!
درونت كودكى، آرام بودم *** كجا محكوم بر اعدام، بودم؟
به خونم چنگ و دندان تيز كردى *** زخون، دامان خود، لبريز كردى
به دم تازه رسيده ميهمانت *** نه آسيبى رسيد از من به جانت!
به مهمان بايدت مهمان نوازى *** نه بى رحمانه اش نابود سازى!
تو فكر خرج وبرجم را نمودى *** ز جسم كوچكى جان در ربودى !
مرا «روزى» به همره بود، مادر! *** ولى افسوس ننمودى تو باور!
تو گردش را به من ترجيح دادى *** اساس ظلم در عالم نهادى
اميد كودكان، بر مام باشد *** چو مادر باشدش آرام باشد
اميدم بود، رويت را ببينم *** گلى از گلشنِ حُسينت بچينم
دلم مى خواست به پستانت زنم چنگ *** غمت بيرون نمايم از دل تنگ
دلم مى خواست از شيرت بنوشم *** صداى مادرم آيد به گوشم!
اميدم بود، لبخندم ببينى *** كنار تخت خوابم خوش نشينى
اميدم بد، دبستانم فرستى *** دهى تعليم، درس حق پرستى
بيايم از در و شادت نمايم *** سرودِ كودكان بهرت سرايم

صفحه 106
اميدم بود گردم من، جوانى *** زمان پيريت قدرم بدانى
زمانِ پيريَت، غم خوار باشم *** به هر كارى برايت يار باشم!
من اينك روح پاكم در جنان است *** مكانم در جوار حوريان است
كنون كن توبه، استغفار، شايد *** خداى مهربان رحمت نمايد
تمنا دارد «افسر»1، ار توانى *** پيامم را به مادرها رساني
و اما يك يادآورى:
خداوند در سوره «ممتحنه» به پيامبر دستور مى دهد از زنان بيعت بگيرد و آن اين كه :(أنْ لا يُشْرِكْنَ بِاللّهِ شَيئاً وَ لا يَسْرِقْنََ وَ لا يَزْنينَ وَلاَيَقْتُلْنَ أَولادهُنَّ)(ممتحنه/12):«براى خدا شريكى قائل نشوند، دزدى و زنا نكنند و فرزندان خود را نكشند».
يك نكته جالب توجه است كه، اگر كشنده فرزندان، مردان بودند; چرا پيامبر از زنان بيعت گرفت كه فرزند كشى نكنند؟
پاسخ: زنده به گور كردن فرزند را در زبان عرب «وأد» مى گويند كه مخصوص مردان بوده; امّا كشتن به صورت سقط جنين در ميان زنان نيز بوده است. وشايد به صورت نادر، شكل نخست نيز در ميان آنان وجود داشت; از اين جهت از زنان نيز چنين بيعتى گرفته شد.2
از اين بيان، پاسخ پرسشى كه در صفحه 91 مطرح كرده بوديم، روشن گرديد.

1 . بانو افسر الملوك عاملى كه همين اشعار وى در مجله مكتب اسلام، شماره 12، از سال شانزدهم چاپ شده است.
2 . كشاف، ج3، ص 233; مجمع البيان، ج5، ص 275.

صفحه 107

اصل چهارم

مبارزه با فساد جنسى

آيات موضوع

1.(... وَ آتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ مُحْصنات غَيرَ مُسافِحات وَلا متَّخِذاتِ أَخْدان ...)(نساء/25)
2. (... وَلا تَقْرَبُوا الفَواحِشَ ما ظَهَرَ مِنْها وَما بَطَنَ ...)(انعام/151)
3. (... أَتَأْتُونَ الْفاحِشةَ ما سَبَقكُمْ بِها مِنْ أَحَد مِنَ العالَمينَ)(اعراف/80)
4. (وَلا تَقْرَبُوا الزِّنا إِنَّهُ كانَ فاحِشَةً وَ ساءَ سَبِيلاً)(اسراء/32)
5. (وَ الّذِينَ هُمْ لِفُرُوجِهِمْ حافِظُونَ)(مؤمنون/5)
6. (الزّانِيَةُ وَ الزّانِـى فَاجْلِدُوا كُلَّ واحِد مِنْهُما مِائَةَ جَلْدَة وَ لا تَأْخُذْكُمْ بِهِما رَأْفَةٌ فِى دِينِ اللّهِ إِنْ كُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَ اليَومِ الآخرِ وَ ليَشْهَدْ عَذابَهُما طائِفَةٌ مِنَ الْمُؤْمِنينَ)(نور/2)
(إِنَّ الّذينَ يُحِبُّونَ أَنْ تَشيعَ الْفاحِشةُ فِى الّذِينَ آمَنُوا لَهُمْ عَذابٌ أَليمٌ...)(نور/19)

صفحه 108
7. (... وَ لا يَزْنُونَ وَمَنْ يَفْعَلْ ذلِكَ يَلْقَ أثَاماً ...) (فرقان/68)
8. (... وَ الحافِظينَ فُروجَهُمْ والحافِظاتِ ...)(احزاب/35)
9. (و مَرْيَمَ ابنَتَ عِمْرانَ الّتِـى أَحْصَنَتْ فَرْجَها ...)
(تحريم /12)
ترجمه آيات
1. «مهر آنان (زنان) را به شايستگى بپردازيد، عفيف و پاك دامن باشند نه زناكار و نه رفيق گير».
2. «به كارهاى زشت چه آشكار و چه پنهان نزديك نشويد».
3.«چرا چنين كار زشتى را انجام مى دهيد كه پيش از شما كسى آن را انجام نداده است».
4. «به زنا نزديك نشويد حقا كه كار بد و روش زشتى است».
5. «آنان «فرج» خود را از حرام حفظ مى كنند».
6.«به هر يك از زن و مرد بدكار، صد تازيانه بزنيد وهرگز درباره آنان در اجراى دستورهاى الهى رأفت و ترحم مكنيد، اگر به خدا و روز رستاخيزايمان داريد . بايد در اجراى مجازات، گروهى از افراد با ايمان حاضر باشند».
«آنان كه انتشار خبر زشت را درباره افراد با ايمان دوست دارند، براى آنان عذاب دردناك است».
7.«از زنا دورى مى جويند و هركس انجام دهد گنهكار به شمار مى رود».
8.«مردان و زنان فرج خود را از كارهاى زشت حفظ مى كنند».
9.«مريم دختر عمران كه فرج خود را از حرام حفظ كرد».

صفحه 109

تفسير موضوعى آيات

رهبرى «غريزه جنسى» از جمله مسائلى است كه هرچه درباره آن گفت وگو شود و گردهم آيى برپا گردد، به حفظ «سعادت» نسل جوان كمك مى كند و جامعه و تمدن بشرى را از سقوط و بدبختى نجات مى دهد. يكى از پابندهاى امروز مردم حفظ عفّت و اخلاق جوانان ما است. آنان در محيطى زندگى مى كنند كه بيمارى «جنون جنسى» و «ديوانگى سكس» رو به افزايش و به سرعت ازغرب به شرق در حال سرازير شدن است.
غرب به نام «آزادى زن» او را رسماً به زنجير «بردگى سكس» كشيده و شخصيّت و ارزش او را در آن خلاصه كرده است آنچه از زن مى خواهد همين است و بس و جز آن بهانه. درستى گفتار ما از جايگاه هاى شغلى اى كه غرب، به زن ارزانى داشته است مى توان يافت.بگذريم از گروهى زنان با شخصيّت كه، شرف انسانى خود را به هيچ بهايى از دست نمى دهند و تا شغل و مقامى مناسب با شخصيّت خود پيدا نكنند زندگى در درون خانه و تربيت شير مردان را بر اشغال آن ها ترجيح مى دهند.
غربى ها چه چيزى به زن بخشيدند؟ آنان ، آيا جز اين بود كه در عمل از اين جنس لطيف و شكستنى تنها براى بر آوردن هواهاى نفس و كسب سرمايه، به صحنه فرا خواندند؟ ارمغان به ميدان آمدن زن در پشت اين نمايش ها نهفته است كه:
هنرپيشه گى سينما، خدمت كارى در هواپيما و رستوران، مانكنى براى عرضه لباس، تبليغات چى اجناس مختلف تجارتى و... كه شرف وعفت او را نابود كرده و او را به اندازه اى تنزل مى دهد كه وى با گوشت و پوست و زيبايى

صفحه 110
خود، براى ديگران تجارت و كاسبى مى كند.
امروز، جوان در محيطى زندگى مى كند كه، از در و ديوار آن، جاذبه هاى سكس مى بارد و عوامل فراوانى دست به دست هم داده و به زبانه كشيدن غريزه جنسى او كمك مى كند. نمايش هاى «سينمايى»، «تلويزيونى»، مطبوعات رنگين، برهنگى زنان در محيط كار، آلودگى هاى لب دريا، رقاص خانه ها و شب نشينى ها، از جمله عواملى است كه جوانان را به سوى خودباختگى جنسى فرا مى خواند و نائره بى عفتى را در دل هر جوان پاكى مشتعل مى سازد.

راه مبارزه چيست؟

اكنون كه خداوند بر ملت مستضعف ايران منت نهاده و آنان را در مبارزه با رژيم طاغوتى ـ كه پيوسته در گسترش فساد در ميان جوانان و «لا ابالى» ساختن آنان، با برنامه هاى گوناگون مى كوشيد ـ موفق ساخت و «جمهورى اسلامى» پس از يك همه پرسى بى سابقه، رسمى گرديد دولت در چنين موقعيت حساس و موفقيت آميزى، وظيفه دارد جهادى مقدس و فراگير را براى براندازى عوامل فساد اخلاق آغاز كند و در اين راه بايد از مطبوعات، راديو و تلويزيون، فرهنگ و هنر، گويندگان، نويسندگان و ديگر عوامل سازنده كمك بگيرد.
دولت جمهورى اسلامى ايران، اكنون صاحب يك كشورى است كه فساد اخلاقى در تار و پود آن ريشه دوانده،در خانواده ها نفوذ كرده، و آن چنان بنياد آن ها را لرزان ساخته كه سخت بتوان آن ها را زوده. و مطابق آمارى كه در رژيم منفور منتشر گرديد در برابر هر ازدواج، يكى به طلاق مى انجامد; يعنى

صفحه 111
50 درصد از ازدواج ها بى پايه بود و هر روز بر شمار آن ها افزوده مى شود.
يكى از برنامه هاى حساب شده كه عوامل بيگانه با الهام از سازمان «سيا» در صدد پى ريزى آن بودند، مسئله «آموزش جنسى» در مدارس، مراكز علمى و هنرى بود. طرح مسائل جنسى در آموزشگاه ها ، دامى بزرگ در برابر عفت نوجوان و جوان بود. هدف رژيم اين بود كه جوانان ما را از همان دوران جوانى، آن چنان غرق در فساد و آلودگى سازد كه ديگر جز فساد به چيز ديگرى نينديشد. و هرگز به فكر مبارزه با عوامل خارجى و داخلى كه هستى ما را غارت مى كردند، نباشد تا دست آنان در اجراى تمام برنامه هاى استعمارى باز و آزاد باشد.
فحشا، بسان موريانه اى است كه اگر داخل جامعه شود يا در هر تمدنى راه يابد، آن را از درون مى خورد و متلاشى مى سازد.
چندى پيش رئيس جمهورى ايالات متحده اعتراف كرد، اين عامل ويران گر و سرنگون كننده، در تمدن فعلى و جامعه آمريكا نفوذ كرده است.
بى گمان تمدن ماشينى غرب كه غرق در فساد جنسى است، روزى از درون مى پوسد و از بين مى رود.
گسترش فحشا در ميان جوانان، گذشته ازا ين كه آنان را از مسائل سياسى و پايه اى دور نگاه مى دارد و بى تفاوت بار مى آورد، وسيله مؤثرى است براى كاهش ازدواج. در آغاز زندگى، محرك اساسى براى ازدواج، لذت هاى جنسى و كام يابى هاى زناشويى است. مسئله تشكيل خانواده و توليد نسل، يكى از ميوه هاى قهرى ازدواج است كه آينده مورد توجه قرار مى گيرد. در آغاز كار اين امر موردتوجه نيست; ولى هنگامى كه كام يابى به صورت آسان و ارزان به دست آيد و جايى كه جوان با طرح دوستى با دختران و زنان بتواند

صفحه 112
خواهش هاى خود را برآورده سازد، دليلى ندارد كه به فكر ازدواج باشد و زير بار مسئوليت برود; از اين جهت مى توان گفت گسترش فحشا يكى از علل كاهش ازدواج مى باشد.

وظيفه دولت اسلامى چيست؟

دولت اسلامى ايران كه در پرتو الطاف الهى واراده استوار ملت، هر روز پايدارتر مى شود، براى پاك سازى محيط از آلودگى هايى كه از رژيم منفور به ارث مانده است، شايسته است پيشنهادهاى ياد شده زير را مورد توجه قرار دهد:

1. مبارزه با عوامل و مراكز فساد

نخستين گام در اين راه، مبارزه با عوامل و مراكز فساد و از بين بردن هر عاملى است كه فساد را دامن مى زند وجوانان را به فرو افتادن در مسائل جنسى وامور بى عفتى يارى مى دهد. براى ريشه كنى هر نوع علف هرزه اى كه در باغ زندگى جوانان روييده است، برنامه صحيح و مؤثرى لازم است كه زير نظر يك هيأت علمى اقتصادى و هنرى تنظيم گردد و با قاطعيت پياده شود.
هرگاه مبارزه با مراكز فساد، با برنامه ريزى صحيح آغاز شود، هيچ گونه ناراحتى از مسدود شدن اين مراكز به وجود نمى آيد.

2 . جلوگيرى از معاشرتهاى حساب نشده

نه تنها بايد با مراكز فساد مبارزه كرد; بلكه بايد با گردهم آيى ها، عياشى و شهوت انگيز و درهم شدن بى قيد و بند زن و مرد و معاشرت هاى حساب نشده جلوگيرى شود. نيز از طريق پوشش اسلامى، كه پوشش از خود نمايى،

صفحه 113
عشوه گرى، تقليدها و باب بازى هاى مهيج و گمراه كننده است، جلو گرايش هاى حساب نشده را گرفت.

3. كمك هاى مادى ومعنوى براى ازدواج

دولت مى تواند با برگزيدن هيأت و تأسيس صندوق هاى تعاونى در استان ها، به آن گروه ازجوانان كه در فكر ازدواج هستند، اما امكانات مالى ندارند، كمك هاى در خور در اختيار آنان بگذارد. اين يك بايسته اخلاقى و ملى است كه هرگز دولت نبايد از آن غفلت كند و در بودجه كشور به صورت يك قلم قابل ملاحظه در نظر بگيرد. پول هاى هنگفتى كه رژيم سابق در ترويج فساد و فحشا خرج مى كرد، بايد به صورت پسنديده اى در راه انجام ازدواج هاى اسلامى، هزينه گردد. اين كمك ها مى تواند به صورت وام، مسكن، سرمايه، و خريد وسايل زندگى و ... باشد.

4.از ميان برداشتن پاپيچ هاى ازدواج

شكى نيست كه بر سر راه ازدواج هاى اسلامى يك رشته موانع قانونى و مراسم پوچ محلى وجود دارد كه، دولت بايد هرچه زودتر اين موانع را با امكانات خود از سر راه بردارد، اينك به برخى از اين موانع اشاره مى كنيم:
الف: روزى در اين كشور، به خاطر غرب زدگى، و اشاعه فساد در دل اجتماع، سن ازدواج را بالا بردند و دختران پاك نقاط گرم سير را كه گرايش هاى جنسى آنان در آغاز بلوغ بيدار مى گردد، مجبور كردند كه با ديو شهوت ساليان متمادى نبرد كنند، يا تن به گناه دهند.
شايد برخى با تصويب افزايش سن ازدواج، تظاهر به پيش رفت كرده و

صفحه 114
خواسته اند بگويند حالا كه ما، در علم و صنعت به پاى غربيان نرسيديم، لااقل در بالا بردن سن ازدواج به پاى آنان برسيم! اين پيچو خم ها هرچه زودتر بايد از پيش پاى جوانان برداشته شود، تا هر دختر و پسرى پس از بلوغ، با داشتن رشد جسمى و روحى بتوانند ازدواج نمايند.
ب: تنها پايين آوردن سن ازدواج همه كار نيست. بايد كوشش شود با وسايلى كه در اختيار است ازدواج آسان و بى دردسر و به اصطلاح ازدواج اسلامى را، جاى گزين ازدواج هاى سخت كه همراه با تشريفات كمرشكن و پيرايه هاى ابلهانه و نمايش هاى رؤيايى است، سازد. اين مسئله براى مردم آن چنان روشن شود كه، ازدواج هاى دست وپاگير را ننگ بشمارند; بلكه با برپايى نشستى دوستانه و پهن كردن يك سفره عقد كه در آن چيزى جز قرآن، آيينه، گل و شاخه نبات و يكى دو عدد سكه، چيز ديگرى نباشد. اين آغاز و انجام جشن ازدواج باشد وبس. همچنين در جامعه چنان زمينه سازى كنند و به آنان بگويند كه: اين گونه ازدواج ها كه با سادگى; ولى آميخته با يك دلى باشد، پايدارتر است.
ج: هرگاه پدر و مادر احساس كند كه جوان پس از تشكيل زندگى در اداره آن با مشكلاتى روبه رو است ، پدر بايد هزينه زندگى فرزند و عروس را بپردازد وچنين بينديشد كه فردى به زندگى او افزوده شده است، در عين حال آنان را در گذران زندگى رهبرى كند تا بتواند روى پاى خود بايستد.
پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود:
«مَنْ أَدركَ وَ لَهُ والِدٌ وَ عِنْده ُما يزوجِّه فلَمْ يزُوِّجه فَفَسَدَ فالإثمُ بينهما; پدرى كه فرزندش به حد بلوغ رسيده و پدر قدرت دارد كه براى او همسرى بگيرد و اين كار را نكند وجوان آلوده شود، پدر شريك گناه فرزندش مى باشد».

صفحه 115
پدرى كه گمان مى كند بايد فرزندش تحصيلات نهايى خود را به پايان برساند و پست و مقامى را به دست بگيرد، آن گاه براى ازدواج او دست وپا كند، سخت در اشتباه است. امروز اگر جوان زيرك و هوشمند باشد، به زحمت مى تواند تحصيلات بالاى خود را در 25 سالگى به پايان برساند. و اگر بخواهد دوره تخصص را هم پشت سر بگذارد، بايد 5 سال ديگر درس بخواند. و در حالى كه هر روز دامنه علم گسترش مى يابد; شايد روزى فرا رسد كه جوان، مدرك تخصص خود را در سىو پنج سالگى بگيرد. بنابر اين، جوان چگونه تا اين هنگام كه نيروى جنسى، قوس صعودى خود را به پايان رسانيده و قوس نزولى آن آغاز مى شود، صبر كند.
د: موضوع ديگر، مسئله آمد و شد و شناسايى ميان خانواده ها و جوانانى است كه مى خواهند با افراد پاك ازدواج كنند; امّا يكديگر را نمى شناسند. براى برداشتن اين كاستى، لازم است مركزى كاملاً پاك و به دور از هر گونه سوء استفاده به وجود آيد و مشخصات اين گونه جوانان به آنان سپرده شود تا جوانان بتوانند از اين راه زوج مورد نظر خود را پيدا كنند.
چندى پيش از سوى گروهى، مقدمات چنين انگيزه اى پى ريزى شد; ولى بدبختانه «ساواك» كه از هر گرد هم آيى درستى پيش گيرى مى كرد، از شكوفايى آن جلوگيرى نمود.
هـ:برخى از جوانان فكرمى كنند، اكنون كه دوره سازندگى كشور است، چه بهتر زير بار ازدواج نروند تا بهتر بتوانند به شكوفايى انقلاب كمك كنند.
ولى بايد دانست كه پيوند زناشويى مانع از سازندگى كشور نيست; زيرا در صورت ازدواج به كمك هم بهتر مى توانند، به امور سازندگى بپردازند.
و: نيز براى آگاهى از پاى بست هاى ديگر ازدواج، از خود جوانان

صفحه 116
خواسته شود كه تلقى خود را بنويسند، سپس هيأتى به اين پرسش ها رسيدگى كند و نتايج آن را به دولت ابلاغ كند تا هر مانع نامشروعى كه بر سر راه حفظ عفت عمومى وجود دارد، برداشته شود.
5. بالا بردن سطح فرهنگ اسلامى و آگاه ساختن مردم از سرنوشت دردناك زنان و مردان بدكاره و جامعه آلوده به فساد از طريق رسانه هاى گروهى وجرايد و مجلات كه مى تواند پندى، بلكه بازدارنده خوبى باشد.
6. تجويز ازدواج موقت وتبيين حدود وخصوصيات آن. اين قسم از ازدواج مى تواند، جوان را در دوران تحصيل، آن هم در خارج از كشور از فرو افتادن در گناه، باز دارد. و شايد به همين خاطر است كه اسلام اجازه داده است كه جوان مسلمان، با غير مسلمان به صورت «متعه» ازدواج كند.
چون دوران تحصيل در آن محيط كوتاه خواهد بود، مى تواند از توليد نسل خوددارى كند.
اصولاً ازدواج موقت در هر نقطه اى با شرايطى كه اسلام معين كرده است مى تواند جلو فحشا را به صورت روشن بگيرد. متأسفانه بسيارى از جوانان از ماهيت ازدواج موقت آگاه نبوده و گروهى آن را مساوى با آميزش هاى حرام مى دانند; ولى جز اين نيست كه اوّلى صيغه اى دارد و دومى فاقد آن است. در صورتى كه ماهيت آن با فحشا فرق روشنى دارد، و اين جا، جاى گفتن آن نيست. ازدواج موقت، ازدواج واقعى است; در حالى كه در آن روى مصالحى، هزينه اى بر شوهر نيست. و چون موقت است ، طبعاً زن و شوهر از يكديگر ارث نخواهند برد.
7. بالاتر از همه بالا بردن سطح تقوا و بينش دينى در نسل جوان و ايجاد حالت خداترسى در تمام طبقات است.
8. اجراى حد بر زن و مرد بدكار كه در آخر بحث به طور فشرده بيان خواهد شد.

صفحه 117

اخلاق جنسى در غرب

شكى نيست كه، انسان با ميل جنسى پا به عرصه جهان مى گذارد;ولى اين گرايش هاى نهفته، در سال هايى بيدار شده و رشد مى كند. ودر گرماگرم جوانى جسمى، از كوبنده ترين احساسات جوان به شمار مى آيد، كه اگر در اين فاصله از عمر، جوان به طور صحيح رهبرى نشود، فاجعه بلكه فاجعه هايى به بار مى آورد.
امروزه «كمونيسم جنسى» در تمام نشست هاى علمى و تربيتى، هرچند با آهنگ بهداشتى همراه باشد، ناپسند است، و طرف دارى ندارد; زيرا در اين روش رابطه پدر و فرزند ، از بين مى رود; در صورتى كه هر پدرى مى خواهد فرزند خود را بشناسد وآن را مايه سرفرازى و پايانه دودمان خود مى داند; بنابر اين هيچ پدر به ادامه چنين روندى موافق نيست.
بنابراين، انديشه لغو پيمان زن و شوهرى و از هم پاشيدن آن، پندارى بيش نيست; حتى در آن جايى كه مى خواستند اين انگيزه را پياده كنند، با واكنش سخت توده ها مواجه گرديد و سرانجام ناچار شدند كه به ازدواج قانونى بسنده كنند.
«لنين» و همفكران او تصور مى كردند كه تعين ها و اختصاص ها مايه نزاع و كشمكش است; از اين جهت بايد با آن ها مبارزه كرد و از ميان برداشت. در نظر آنان، مالكيت فردى، پول، نام، و همسر معين، مايه تشخص است كه به نزاع و جدال دامن مى زند; از اين رو بايد جامعه را از اين پاى بست هاى نزاع آفرين پاك كرد1!!

1 . در مانيفست (بيانيه حزب كمونيست) در ص 63 سخنى دارد كه قابل مطالعه مى باشد.

صفحه 118
ولى هنگام پياده كردن آن، همگى ديدند كه برنامه شان در بسيارى از اين مراحل با شكست روبه رو است، به ويژه در مسئله «كمونيسم جنسى» كه هيچ كس حاضر نبود پيوند خود را با فرزندش قطع كند و نهال وجود خود را نشناسد; سپس دانشمندان هم بر اين نظر اتفاق كردند كه بايد در اعمال غريزه جنسى، محدوديت و يا محدوديت هايى پديد آيد.

نظريه راسل

«راسل» دانشمند معروف انگليسى، در اين مورد ديدگاه خاصى دارد. او آزادى جنسى را تا جايى كه به اختلاط نسل نينجامد، تجويز مى كند و آن را روى دو اصل استوار ساخته است «آزادى» و «لزوم شناسايى فرزند»; يعنى در صورتى كه ترس از درهم شدن فرزندان نباشد، هر كار را مجاز مى شمرد.

امّا كاستى هاى اين روش

الف: معنى آزادى انسان كه يكى از نعمت هاى گران بها است، اين نيست كه انسان اراده و خواست خود را به هر نحوى خواست، پياده كند. تفسير آزادى به اين معنى، تيشه بزرگى بر ريشه اخلاق زدن است; زيرا اين گونه آزادى، همان آزادى حيوانى وجنگلى است و موجودى كه در آن جا زندگى مى كند، مى خواهد در برابر ميل او، هيچ ديوارى وجود نداشته باشد.
آزادى انسان اين است كه بشر خواست هاى خود را با ديگر استعدادهاى عالى و مقدس خود كه در حال شكوفايى هستند، هم گام و هم آهنگ سازد و خود را در مسير تكامل قرار دهد; امّا آزادى به گونه اى كه مايه هدر رفتن ديگر استعدادها و شايستگى ها است، آزادى انسانى نيست و جاى گاهى ندارد.

صفحه 119
برفرض اين كه نام آن را آزادى بگذاريم.
به هر روى، آزادى به معنى گسترده اى كه مساوى با بى بند وبارى است، نمى تواند دست مايه اى براى شكستن قيد و بندهاى ازدواج گردد.
ب: اگر هر نوع رابطه اى ميان همسران قانونى و ديگران را به رسميت بشناسيم از كجا بدانيم كه همسر قانونى هم به شوهر خود خيانت نكند; زيرا هنگامى كه هيجان شهوت و طغيان غرايز جنسى و احترام به حقوق ديگران، آن چنان فراموش مى شود كه عقل انسان را كور و نابينا مى سازد و انسان در اين بين جز اشباع غريزه جنسى، چيزى را نمى بيند; آيا با چنين حال و روزى مى توان به پدرى گفت «جنينى» كه در رحم همسر او هست، از آنِ او است نه ديگرى؟!
ج: در نخستين روزهاى زناشويى بيشترين كشش و حافظ پيوند همسرى، همان كام يابى ها و لذت هاى جنسى است; امّا پس از اندك زمانى، گرايش و علاقه روحى است كه جاى گزين آن مى شود به طورى كه همسر، جز شوهر به كسى دل نمى بندد و زندگى آن دو، با مهر و دل دادگى همراه مى گردد. آن گاه كه به همسران قانونى اجازه داده شود با ديگران، به خوش گذرانى و كام يابى هاى جنسى گذرا بپردازند، در اين صورت، رفته رفته چراغ مهر و مودت به خاموشى مى گرايد و چشم و ديده هوس باز زن به جاى دل بستن به شوهر، دل به ديگران مى دهد; در نتيجه پيمان ماندگارشان از هم گسسته و ساختار خانواده ها از هم مى پاشد.
به اين دليل، در اسلام «رفيق بازى» جنسى به طور كلى ممنوع شده و واژه «دوست دختر و پسر» كه به شيوه غربى در ميان برخى رايج است، از محرمات مسلّم اسلام به شمار مى آيد. و در قرآن از آن به «اَخْدان» كه جمع «خِدْن» و به

صفحه 120
معنى رفيق و دوست است، تعبير آورده شده:
( ...وَ آتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ مُحْصنات غَيرَ مُسافِحات وَلا متّخذاتِ أَخْدان ...) :«مهر آنان (زنان) را به شايستگى بپردازيد، عفيف و پاك دامن باشند نه زناكار و نه رفيق گير».1
تا اين جا بى پايگى نظريه راسل روشن گرديد، اكنون وقت آن رسيده كه آيه هاى مربوط به «زنا» را مورد بررسى قرار دهيم:
نخست به روشن گرى لفظ «فحشا» كه به صورت جمع در آيه بحث شده، مى پردازيم:
اصل چهارم از فرمان هاى پاينده قرآن، دورى از هر چيزى است كه از آن در زبان عرب به عنوان «فحشاء» ياد مى شود و مى فرمايد:(...وَلا تَقْرَبُوا الفَواحِشَ ما ظَهَرَ مِنْها وَما بَطَنَ ...): «به كارهاى زشت چه آشكار و چه پنهان نزديك نشويد».2
در اصطلاح امروز به اعمال جنسى نامشروع، «فحشاء» مى گويند; در حالى كه در زبان عرب، هر نوع رفتار و گفتارى را كه فوق العاده بد و تنفر زا باشد، «فحشاء» مى نامند.3
بنابراين، هر نوع كار زشت و ناپسند مانند دروغ و «پيمان شكنى» را «فحشاء» مى خوانند.
ولى قرآن فاحشه را چه جاهايى به كار برده، در خور توجه است; زيرا

1 . نساء/25.
2 . انعام / 151.
3 . مفردات راغب، ماده «فحش».

صفحه 121
آميزش هاى نامشروع زن و مرد را، «فاحشه» مى نامد، چون:
(وَلا تَقْرَبُوا الزِّنا إِنَّهُ كانَ فاحِشَةً وَ ساءَ سَبِيلاً) :«به زنا نزديك نشويد حقا كه كار بد و روش زشتى است».1
و يا عمل قوم لوط را «فاحشه» مى خواند ومى فرمايد:
(أَتَأْتُونَ الْفاحِشةَ ما سَبَقكُمْ بِها مِنْ أَحَد مِنَ العالَمينَ):«چرا چنين كار زشتى را انجام مى دهيد كه پيش از شما كسى آن را انجام نداده است».2
همچنين متّهم كردن زنان پاكدامن، «فاحشه» مى شناسد:
(إِنَّ الّذينَ يُحِبُّونَ أَنْ تَشيعَ الْفاحِشةَ فِى الّذينَ آمَنُوا لَهُمْ عَذابٌ أَليمٌ...): «آنان كه انتشار خبر زشت را درباره افراد با ايمان دوست دارند، براى آنان عذاب دردناك است».3
خلاصه اگر قرآن اين سه مورد را، «فحشاء» مى نامد، نه به اين دليل است كه واژه «فحشاء» كاربردى جز اين سه ندارد; بلكه به خاطر اين است كه دامنه كارآيى اين واژه بسيار گسترده است. و اين سه مورد، از نمونه هاى آن كلى مى باشد. همان طور كه يادآور شديم، بسيارى از گناهان ناگوار، مى تواند مصداق آن باشد; حتى اعمالى مانند: آدم كشى، نزديكى به مال يتيم و غيره.4

1 . اسراء/32.
2 . اعراف / 80.
3 . نور / 19.
4 . لفظ «فحشاء» در قرآن 7 بار و «فاحشه» 13 بار و «فواحش» 4 بار وارد شده است. و در موارد زيادى در معنى وسيع به كار رفته و گاهى هم در عمل جنسى، اعم از مخالف و موافق به كار رفته است. و لفظ «زنا» با تمام مشتقات خود 10 بار در قرآن وارد شده است.

صفحه 122
ولى چون دو مورد اخير به صورت خاص در اين فرمان هاى قرآن وارد شده، قطعاً مقصود از آن، در اين جا معنى محدودترى خواهد بود.
در نتيجه هر كار شرم آورى، خواه آشكار باشد يا پنهان ـ (ما ظَهَرَ مِنْها وَ ما بَطَنَ ) ـ حرام است وبايد از آن دورى جست.
مثلاً: كسانى كه بى پروا با زنان هرزه نزديكى مى كنند، اين همان فحشاى آشكار است. در صورتى كه برخى در نهان معشوقه هايى دارند كه، با آنان طرح دوستى ريخته، و سرو سرى پيدا مى كنند، فحشاى مخفى است.
قرآن به اين دو نوع گناه، در آيه ديگر نيز اشاره مى كند:
(... وَآتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ مُحصنات غَيْرَ مُسافحات وَ لا مُتَّخِذاتِ أَخْدان ...) :«مهر آنان (زنان) را به شايستگى بپردازيد، عفيف و پاك دامن باشند نه زناكار، و نه رفيق گير».1
بدين جهت مى توان گفت: مسائل مربوط به امور جنسى، اعم از آشكار و پنهان، يكى از مصاديق قطعى اين فرمان است كه آيه به آن توجه دارد; هرچند نمى توان مفاد آيه را در آن منحصر ساخت; بلكه مى تواند معنى گسترده ترى داشته باشد.

مفاسد زنا

«زنا» اين است كه دو جنس مخالف بدون پيوند زناشويى، به منظور خاموش ساختن غريزه جنسى، عمل جنسى انجام دهند.و چنين كارى در ميان تمام ملل كارى است زشت و ناپسند; زيرا چنين كارى پى آمدى جز

1 . نساء / 25.

صفحه 123
تباهى دودمان ها و بروز بيمارى هاى تناسلى و كشيده شدن به جنايات اجتماعى مانند قتل، جرح، سرقت، خيانت و به باد رفتن حيا و عفت كه بزرگترين سرمايه جامعه انسانى است، ندارد.
به خاطر چنين پى آمد ناگوارى است كه قرآن آن را راه بد(ساءَ سَبيلاً)1 براى بشر خوانده است.
گذشته از اين، آميزش هاى نامشروع مايه بى مهرى پدران نسبت به فرزندان مى گردد و اين، منجر به قطع نسل بشر مى گردد.

قانون جزايى زنا

براى پاك سازى جامعه از گمراهى هاى جنسى و ريشه كن ساختن اين نوع بيمارى ها، لازم است نكاتى كه در آغاز يادآور شديم به دقت اجرا گردد.
آيين اسلام علاوه بر آن، براى چنين عمل زشتى مجازاتى معين كرده كه اگر با شرايطى كه در فقه اسلامى بيان شده است، اجرا گردد، اين كردار پليد كه از عوامل مهم فساد اخلاق و تباهى اجتماع و از هم پاشيدن نظام خانواده است، ريشه كن مى گردد.
جزاى زن و مرد بدكار در سوره نور آيه 2 چنين وارد شده است:
(اَلزّانِيَةُ وَ الزّانِى فَاجْلِدُوا كُلّ واحِد مِنْهُما مائةَ جَلْدَة وَ لا تَأْخُذْكُمْ بِهِما رَأْفَةٌ فِى دِينِ اللّهِ إِنْ كُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَ الْيَومِ الآخِرِ وَ ليَشْهَد عَذابَهُما طائِفةٌ مِنَ الْمُؤْمِنينَ) :«به هر يك از زن و مرد بدكار، صد تازيانه بزنيد وهرگز درباره آنان در اجراى دستورهاى الهى رأفت و ترحم مكنيد، اگر به خدا و روز

1 . اسراء / 32.

صفحه 124
رستاخيز ايمان داريد . بايد در اجراى مجازات، گروهى از افراد با ايمان حاضر باشند».1
ميانى ترين راه پيش گيرى همين است كه در اين آيه وارد شده است، نه جريمه نقدى2 كه براى افراد متمكن چندان اهميتى ندارد. وبراى افراد فقير نتيجه اى جز زندان كه مشكلى را حل نمى كند و بارى بر دوش دولت مى افزايد، البته گناه جنسى در ميان هيچ ملتى بى مجازات نبوده است. در شريعت حضرت موسى سزاى مرد بدكار، قتل بود، و زن زناكار هم، سنگ سار مى شد. در قديم هند، زن را پيش سگ هاى گرسنه مى انداختند تا دريده و خورده شود و مرد بدكار را مى سوزاندند. در قانون روم، زن و مرد بدكار را اعدام مى كردند. در انگلستان زناكار را در شهرها مى گرداندند و آن قدر مى زدند تا بميرد. در برخى اقوام آنان را آتش مى زدند و گاهى غرق مى كردند و گاه به دار مى آويختند.
البته چگونگى اجراى حد ياد شده در قرآن، در كتاب هاى فقهى به روشنى بيان شده است.
اكنون بحث خود را با بيان نكاتى به پايان مى رسانيم:
1. آن جا كه قرآن حكم حد زنا را بيان مى كند، نخست از «زانيه» آن گاه از «زانى» نام مى برد; ولى حد سرقت عكس آن است، نخست از «سارق»

1 . نور / 2.
2 . در مسلك «باب و بها» خيانت جنسى با دادن 9 مثقال طلا بخشوده مى شود واين نوع مجازات جز باز گذاردن دست دارندگان در گناه، نتيجه اى ندارد. دركتاب «اقدس» ص 15 مى خوانيم:«قد حكم اللّه لكل زان و زانية دية مسلمة إلى بيت العدل و هي تسعة مثاقيل; بر هر مرد و زن بدكار لازم است كه ديه اى به بيت عدل بدهند و آن عبارت است از نه مثقال طلا».

صفحه 125
سپس از «سارقه». آنجا كه مى فرمايد:(... اَلسّارِقُ وَ السّارِقَةُ فَاقْطَعُوا أَيدِيَهُما...):«دست هاى مرد و زن دزد را ببريد» حال نكته اين تقدّم و تأخّر چيست؟!».1
پاسخ: از آن جا كه عامل اصلى در دزدى مرد است و سبب گرايش به زنا هم زنان بى بند وبار هستند قرآن آن جا كه از زنا سخن مى گويد، زن را جلوتر از مرد و آن جا كه از سرقت سخن مى گويد مرد را جلوتر از زن نام مى برد.2
2. در روشن شدن مقدار آلودگى جامعه عرب به فحشا، كافى است كه در داستان زير دقت كنيم:
پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) براى فتح دژ طائف، دستور محاصره آن جا را داد، كوشش هاى سربازان اسلام براى گشودن اين دژ به نتيجه نرسيد و ارتش اسلام بدون پيروزى به مدينه بازگشت. سران طائف شورا كردند، سرانجام تصميم گرفتند كه به جامعه اسلامى بپيوندند; زيرا در منطقه اى كه توحيد سراسر آنجا را فراگرفته باشد ديگر براى شرك جايى باقى نمى ماند; سپس مردم طائف هيأتى را روانه مدينه كرده و پيامبر را از آمادگى خود براى پذيرش اسلام آگاه ساختند; ولى افزودند كه بايد پيامبر شروط آنان را بپذيرد. پيامبر فرمود: شما شروط خود را بنويسيد و نزد من بياوريد. نمايندگان ثقيف از على (عليه السلام) خواستند كه وى نامه آنان را تنظيم كند.
وقتى على (عليه السلام) از شروط آنان آگاه شد، از نوشتن نامه خوددارى كرد; آن گاه از خالد بن سعيد درخواست كردند كه وى نامه را بنويسد، على (عليه السلام) به خالد اعتراض كرد و گفت: مى دانى چه مى نويسى؟ وى گفت من درخواست

1 . مائده / 38.
2 . مجمع البيان، ج9، ص 192، ط صيدا.

صفحه 126
آنان را مى نويسم و پيامبر در پذيرفتن شروط شان كاملاً مختار است. وى نامه را تنظيم كرد و آن را به دست هيأت ثقيفى داد. آنان نامه را خدمت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) آوردند. كسى كه مأمور شد نامه را براى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) بخواند، وقتى به اين شرط رسيد كه «ربا بايد براى مردم ثقيف حلال شود» پيامبر ناراحت شد و اين آيه را خواند:(يا أَيُّهَا الّذينَ آمنوا اتَّقُوا اللّهَ و ذَرُوا ما بقىَ مِنَ الرِّبا ...) :«اى افراد با ايمان پرهيزگار باشيد وآن چه از سود پول باقى مانده است، رها كنيد».1
شرط ديگر اين بود كه زنا را بر آنان حلال سازد و از آن جلوگيرى نكند. هنگامى كه خواننده به اين جا رسيد پيامبر اين آيه را قرائت كرد:(وَلا تَقْرَبُوا الزِّنا إِنَّهُ كانَ فاحِشَةً وَ ساءَ سَبيلاً)2 : «به زنا نزديك نشويد; زيرا آن، كار زشت و راه بدى است». آن گاه دستور داد كه نامه را به شكل ديگرى بنويسند.3
تاريخ از بى بند وبارى هاى گسترده در طائف پرده بر مى دارد; يعنى چنان بود كه هيچكس از رو آوردن به آن باكى نداشت كه زنان آلوده آنان بر سرِ درِ خانه هاى خود پرچم مى زدند تا نشانه اين باشد كه آن جا مركز عمل جنسى است و آنان را «ذوات الاعلام» مى ناميدند.
رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) از اين امت آلوده و غرق در فساد،آن شيرمردان و زنان را پروراند كه براى آيندگان الگو شدند.
3. جزاى صد تازيانه ويژه كسانى است كه داراى همسر نباشند و گرنه سزاى آنان سنگسار بوده است و چگونگى هر دو گروه در كتاب هاى فقهى بيان

1 . بقره / 278.
2 . اسراء/32.
3 . اسد الغابة، ج1، ص 216 در ماده «تميم بن جراشة». و ابن هشام در سيره خود، ج2، ص 542ـ544 سرگذشت هيأت نمايندگى ثقيف را به گونه گسترده تر آورده است.

صفحه 127
شده است.
4. قرآن يكى از نشانه هاى افراد با ايمان را، پاك دامنى و پاك زادگى از هر نوع آلودگى مى داند، آنجا كه مى فرمايد (وَ الّذِينَ هُمْ لِفُرُوجِهِمْ حافِظُونَ): «آنان «فرج» خود را از حرام حفظ مى كنند».1
و نيز يكى از نشانه هاى بندگان خدا را دورى از هرزگى و خودفروشى مى شناسد: (وَ لا يَزْنُونَ وَمَنْ يَفْعَلْ ذلِكَ يَلْق اثاماً) :«از زنا دورى مى جويند و هركس انجام دهد گنهكار به شمار مى رود».2
براى اين كه از چارچوب پند و اندرز گفتن بيرون رود و الگويى هم داشته باشد حضرت مريم را در اين باب معرفى مى كند كه خود را از آلودگى ها و پليدى ها به دور نگه داشت: (و مَرْيمَ ابنتَ عِمْرانَ الّتى أحصنتْ فرجها ...) : «مريم دختر عمران كه فرج خود را از حرام حفظ كرد».3
در قرآن افراد با ايمان با جمله:(وَ الحافِظينَ فُروجَهُمْ والحافِظاتِ...)4; معرفى شده اند.
با اين تأكيدها، وضع عفت عمومى را در كشورهاى به اصطلاح اسلامى مورد بررسى قرار دهيد؟!

1 . مؤمنون /5.
2 . فرقان / 68.
3 . تحريم / 12.
4 . احزاب/35. «مردان و زنان فرج خود را از كارهاى زشت حفظ مى كنند».

صفحه 128

اصل پنجم

احترام به جان انسان ها

آيات موضوع

1.(... كُتِبَ عَلَيْكُُمُ القِصاصُ فِى القَتْلى ...)(بقره/178)
(وَ لَكُمْ فِى القِصاصِ حَياةٌ يا أُولِـى الأَلْبابِ ...)(بقره/179)
2.(إِنَّ اللّهَ لا يَغْفِرُ أَنْ يُشرَكَ بِهِ وَ يَغْفِرُما دُونَ ذلِكَ لِمَنْ يَشاءُ ...) (نساء/48)
(وَ ما كانَ لِمُؤْمِن أَنْ يَقْتُلَ مُؤْمِناً إِلاّخَطَأً وَ مَنْ قَتَلَ مُؤْمناً خطأً فَتَحْرِيرُ رَقَبة مُؤْمِنَة وَدِيَةٌ مُسَلَّمَةٌ إِلى اَِهْلِهِ إِلاّ أَن يَصَّدَّقُوا فَإِنْ كانَ مِنْ قَوم عَدُوّ لَكُمْ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَتَحْرِيرُ رَقَبَة مُؤْمِنَة وَإِنْ كانَ مِنْ قَوم بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَهُمْ مِيثاقٌ فَدِيَةٌ مُسَلَّمةٌ إِلى أَهْلِهِ وَتَحْرِيرُ رَقَبة مُؤْمِنة فَمَنْ لَمْ يَجِدْ فَصِيامُ شَهْرَيْنِ مُتَتابِعَيْنِ تَوْبَةً مِنَ اللّهِ وَكانَ اللّهُ عَليماً حَكيماً) (نساء/92)
(وَ مَنْ يَقْتُلْ مُؤْمناً مُتَعَمِّداً فَجَزائُهُ جَهَنَّمُ خالِداً فِيها وَ غَضِبَ اللّهُ عَلَيهِ وَ لَعَنَهُ وَ أَعَدَّ لَهُ عَذاباً عَظيماً) ( نساء/93)
3.(فَطَوَّعَتْ لَهُ نَفسُهُ قَتْلَ أَخيهِ فَقَتَلَهُ فَأَصْبَحَ مِنَ الخاسِرينَ) (مائده/30)

صفحه 129
(... مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَيْرِ نَفْس أَوْ فَساد فِى الأَرْضِ فَكَأَنَّما قَتَلَالنّاسَ جَميعاً وَمَنْ أَحياها فَكَأَنَّما أَحْيَا النّاسَ جَمِيعاً ...)(مائده/32)
4.(...وَلا تَقْتُلُوا النَّفْسَ الّتى حَرَّمَ اللّه إِلاّبِالحَقِّ ذلِكُمْ وَصّاكُمْ بِهِ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ) (انعام/151)
5. (وَ إِنْ عاقَبْتُمْ فَعاقِبُوا بِمِثْلِ ما عُوقِبْتُمْ بِه وَ لَئِنْ صَبَرتُمْ لَهُوَ خَيرٌ لِلصّابِرينَ)(نحل/126)
6. (... وَمَنْ قُتِلَ مَظْلُوماً فَقَدْ جَعَلْنا لِوَلِيِّهِ سُلطاناً فَلا يُسرفْ فِيالقَتْلِ ...)(اسراء/33)
7.(... إِنَّ اللّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَميعاً إِنَّهُ هُوَ الغَفُورُ الرَّحيمُ)( زمر/53)
8.(وَ جَزاءُ سَيِّئَة سَيِّئَةٌ مِثْلُها فَمَنْ عَفا وَأَصْلَحَ فَأَجْرُهُ عَلَى اللّهِ ...) (شورى/40)

ترجمه آيات

1. «در كشته ها براى شما قصاص حكم شده است».
«در قصاص براى شما اى خردمندان حيات و زندگى است».
2. «خداوند تنها گناه شرك را نمى بخشد; امّا غير آن را براى هركس كه بخواهد مى بخشد».
«براى هيچ فرد با ايمانى مجاز نيست كه فرد با ايمانى را به قتل رساند مگر اين كه اين كار از روى اشتباه انجام بگيرد. هرگاه كسى فرد با ايمانى را بكشد بايد يك برده با ايمان را آزاد كند و خون بهاى او را (كه هزار مثقال طلا است) بپردازد مگر اين كه ورثه مقتول او را از پرداخت

صفحه 130
ديه معاف سازد.اگر مقتول مسلمان، از خانواده اى باشد كه كافرند، ولى با مسلمانان پيمانى دارند، در اين صورت براى احترام به پيمان،بايد قاتل، برده اى را آزاد كند وخون بهاى او را به بازماندگان او بپردازد. واگر دست رسى به بنده اى ندارد، دو ماه پى در پى روزه بگيرد. اين يك نوع تخفيف و توبه اى است كه خدا مى پذيرد. خداوند دانا و حكيم است».
«هركس، فرد با ايمانى را از روى آگاهى بكشد، مجازات او دوزخ است كه در آن جاودانه مى ماند. و خداوند بر او غضب مى كند و از رحمتش اورا دور مى سازد و عذاب عظيمى براى او آماده ساخته است».
3.«نفس سركش رفته رفته او را به كشتن برادر مصمم كرد، او از زيانكاران شد».
«هركس انسانى را بدون ارتكاب قتل يا ايجاد فساد در روى زمين بكشد گويى همه انسان ها را كشته است.هركس انسانى را از مرگ رهايى بخشد، مثل اين است كه تمام انسان ها را نجات بخشيده است».
4.«انسانى را كه خداوند محترم دانسته است جز به حق مكشيد، اين است چيزهايى كه خدا شما را به آنها سفارش كرده است، تا در آنها بينديشيد».
5.«اگر مؤاخذه كرديد، به اندازه اى باشد كه شما را مؤاخذه كرده اند.اگر صبر و شكيبايى به خرج دهيد براى بردباران خوب است».
6.«هركس به ناحق كشته شود براى ولى او قدرت داده شده است كه انتقام بگيرد، امّا در اين مورد نبايد از حد تجاوز كند».
7.«خداوند تمام گناهان را مى بخشد، او آمرزنده و مهربان است».
8.«براى كار بد، معادل همان كار است، اگر كسى عفو و صلح كند پاداش آن با خدا است».

صفحه 131

تفسير موضوعى آيات

آگاهى از ابعاد مثبت روحى انسان و شناسايى جاى گاهش در قرآن و تشريح ارزش هاى روحى و جسمى او كه در اين كتاب آسمانى به آن ها اشاره شده است، يكى از مباحث مهم قرآن را تشكيل مى دهد كه بايد در موقع مناسبى تحت عنوان «انسان در قرآن» گفت وگو شود.
در قرآن، مقام ارزشمند انسان به گونه اى نو كه حاكى از بزرگى و مقام والاى او است، مطرح گرديده و او را به شيوه خاصى كه در خور هيچ مخلوقى جز او نيست، معرفى كرده است.
قرآن انسان را خليفه و جانشين خدا در طبيعت 1 و يگانه كسى كه شايستگى حمل بار امانت را دارد 2 مى نماياند.
انسان از ديدگاه قرآن، متعلم از جانب خدا 3، معلم فرشتگان4، قدرتمند و مسلط بر خشكى ها و درياها 5 كه به بهترين وجه آفريده شده است6 معرفى گرديده است.
به پاس اين ابعاد مثبت وارزش هايى كه انسان در بازارخلقت و آفرينش دارد، خون او، آبرو، مال، حتى مرده او را محترم شمرده است و اين نوع

1 . >>... إِنّى جاعِلٌ فِى الأَرْض خليفةً ... << بقره/30.
2 . >>إِنّا عرضنَا الأمانةَ على السَّماواتِ والأرضِ والجبالِ فأبينَ أن يحملنها و أشفقنَ منها وحَمَلَهَا الإنسانُ ...<< احزاب/72.
3 . >>علّم الإِنسان ما لم يعلم<< علق/5 و نيز آيه >>وعلّم آدم الأَسماءَ ... << بقره/31.
4 . >> قال يا آدمُ أَنْبئهم بأَسمائهم ...<< بقره/33.
5 . >>ولقد كرّمنا بنى آدم وحملناهم فى البرّ و البحر ...<< اسراء/70.
6 . >>لقد خلقنَا الإِنسانَ فى أَحسن تقويم<< تين/4.

صفحه 132
احترام هاى چهارگانه، معلول انسانيت او است; مشروط بر اين كه به وسيله كفر وشرك يا ظلم و ستم از ارزش خود نكاهد.
احترام به جان بشر و تحريم قتل انسان يكى از گونه هاى احترام به انسانيت است و به خاطر همين احترام است كه قرآن در سه مورد، جامعه بشرى را با اين مضمون مخاطب مى سازد:
(وَلا تَقْتُلُوا النَّفْسَ الّتى حَرّمَ اللّه إِلاّبِالحَقِّ ...) :«انسانى را كه خداوند محترم دانسته است جز به حق مكشيد».1
قرآن در نشان دادن احترام جان انسان، به اين مقدار اكتفا نمى كند; بلكه با بيانات مختلف و تعيين كيفرهاى گوناگون، از خون ريزى هاى ناحق در جامعه انسانى جلوگيرى مى نمايد. و مجموع بيانات قرآن درباره «قتل» و احكام و جريمه هايى كه تعيين كرده است، برترى انسان را روشن مى سازد، اينك بيان آن ها:
1. قرآن خون ريزى زورگويانه را آن چنان سنگين معرّفى مى نمايد كه قتل يك انسان را به منزله قتل تمام انسانها مى داند:
(... مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَيْرِ نَفْس أَوْ فَساد فِى الأَرْضِ فَكَأَنَّما قَتَلَ النّاسَ جَميعاً ...):«هركس انسانى را بدون ارتكاب قتل يا ايجاد فساد در روى زمين بكشد گويى همه انسان ها را كشته است».2
هرگز نبايد چنين داوريى را مبالغه و اغراق تلقى كرد; زيرا قرآن در اين داورى منطقى دارد كه بر گروهى كه از خصيصه هاى انسانى آگاهى دارند،

1 . سوره هاى انعام /151; اسراء/33 وفرقان /68 مراجعه شود.
2 . مائده / 32.

صفحه 133
مخفى و پنهان نيست زيرا:
قاتلى كه دست خود را به خون بى گناهى مى آلايد، اين آمادگى را دارد كه انسان هاى بى گناه ديگرى را هم كه از نظر انسانيت و بى گناهى با اين مقتول مساوى اند، بكشد. او انسان گرسنه اى است كه تنها قتل انسان بى گناه اشتهاى او را فرو مى نشاند. وبراى او، اين يا آن بى گناه تفاوتى ندارد.
به همان اندازه كه آدم كشان بدسرشت آماده كشتن هر انسان بى گناهى هستند، افراد نيكوسرشت هم به حكم عاطفه انسانى، اين آمادگى را دارند كه برنامه احياى نژاد بشر را سرآغاز تلاش هاى خويش بگنجانند. آنان هدفى جز نجات انسان ها ندارند; هرچند قدرت آنها محدود است.
با توجه به اين، قرآن همان قضاوت را نيز درباره فردى كه انسانى را از مرگ مى رهاند تكرار مى كند ومى فرمايد:
(وَمَنْ أَحياها فَكَأَنَّما أَحْيَا النّاسَ جَمِيعاً ...) :«هركس انسانى را از مرگ رهايى بخشد، مثل اين است كه تمام انسان ها را نجات بخشيده است».1
از اين گذشته، افراد جامعه انسانى، بسان اعضاى يك پيكر به شمار مى روند واگر آسيبى بر يك عضو برسد، خواه ناخواه اعضاى ديگر را هم به درد مى آورد چنانچه نبود يك فرد، ضربه بر تك تك افراد جامعه را در پى دارد; زيرا يك نفر به سهم خود در ساختن يك اجتماع بزرگ و رفع نيازمندى آن، مؤثر مى باشد.
2. قرآن خون ريزى را گام نخستينِ گناه مى داند كه در روى زمين رخ مى دهد. و در اين مورد، داستان «هابيل» و «قابيل» فرزندان آدم را پيش

1 . مائده / 32.

صفحه 134
مى كشد كه دومى اولى را كشت:
(فَطوَّعتْ لَهُ نفسهُ قَتْلَ أَخيهِ فَقَتَله فَأَصْبَحَ مِنَ الخاسِرينَ): «نفس سركش رفته رفته او را به كشتن برادر مصمم كرد، او از زيانكاران شد».1
3. قرآن قتل مؤمن بى گناه را آن چنان بد شگون و ننگ توصيف مى كند كه در ديگر جرايم ديده نمى شود:
(وَ مَنْ يَقْتُلْ مُؤْمناً مُتَعَمِّداً فَجَزائُهُ جَهَنَّمُ خالِداً فِيها وَ غَضِبَ اللّهُ عَلَيهِ وَ لَعَنَهُ وَ أَعَدَّ لَهُ عذاباً عَظيماً) :«هركس، فرد با ايمانى را از روى آگاهى بكشد، مجازات او دوزخ است كه در آن جاودانه مى ماند. و خداوند بر او غضب مى كند و از رحمتش اورا دور مى سازد و عذاب عظيمى براى او آماده ساخته است».2
در اين آيه براى كسى كه فرد با ايمانى را آگاهانه بكشد، چهار كيفر شديد اخروى قائل شده است:
1. در دوزخ جادانه مى ماند:(فَجَزائُه جَهنّم خالداً فيها) .
2. خشم الهى او را فرا مى گيرد:(وَ غَضِب اللّهُ عليه) .
3. از رحمت خدا دور مى گردد:(ولعنه) .
4. به عذاب بزرگ گرفتار مى گردد: (وَ أَعَدَّ لَهُ عَذاباً عَظيماً) .
اين چهارگونه مربوط به كيفرهاى اخروى است و از نظر افراد عادى، شايد اين چهار مجازات به يك كيفر بازگشت كند; ولى در نظر افراد واقع بين، هر يك از اين ها، سزاى مستقلى است; وليكن چون ما از چند و چون آن ها

1 . مائده / 30.
2 . نساء / 93.

صفحه 135
آگاه نيستيم، به خوبى نمى توانيم اين چهار كيفر را از هم جدا سازيم.
به طور مسلم، مجازات چهارم، غير از ماندگارى در آتش است; زيرا چه بسا ممكن است گروهى در آتش باشند; ولى ماندن آن ها هميشگى نباشد و جاودانگى در دوزخ، غير از عذاب بزرگ است كه در كمين جانيان هست.
4. برخى تصور كرده اند كه قاتل فرد با ايمان مطلقاً به حكم كيفر نخست (خالداً فيها) كه آيه ياد آور مى شود، در آتش جاودانه است.
ولى گروهى از مفسران، آيه را مربوط به قاتلى مى دانند كه فرد با ايمان را به خاطر داشتن ايمان، به قتل برساند كه خود مايه كفر است، وجاى بحث نيست كه چنين قاتل بى ايمانى در آتش، جاودانه خواهد بود.1
برخى ديگر احتمال مى دهند كه مقصود از (خالداً فيها)عذاب طولانى است كه در نظر انسان به صورت يك عذاب هميشگى جلوه مى كند.
در هرحال آيات ديگرى هست مبنى بر اين كه خداوند تمام گناهان جز شرك را مى بخشد، اين دو نظر اخير را تأييد مى كند:
(إِنَّ اللّهَ لا يَغْفِرُ أَنْ يُشركَ بِهِ وَ يَغْفِرُما دُونَ ذلِكَ لِمَنْ يَشاءُ ...) :«خداوند تنها گناه شرك را نمى بخشد; امّا غير آن را براى هركس كه بخواهد مى بخشد».2
و همچنين :
(... إِنَّ اللّهَ يَغْفِرُالذُّنُوبَ جَميعاً إِنَّهُ هُوَ الغَفُورُ الرَّحيمُ):«خداوند تمام

1 . وسائل الشيعه، ج19، باب 9، روايات شماره،1و 2، ص 19.
2 . نساء / 48.

صفحه 136
گناهان را مى بخشد، او آمرزنده و مهربان است».1
از اين جهت مى توان گفت: توبه واقعى چنين فردى پس از پرداخت ديه پذيرفته مى شود. هرچند انجام توبه واقعى در اين مورد، خالى از دشوارى نيست.
5. حكم «قتل عمدى» نيز در قرآن بحث شده است و در آينده نيز بحث خواهيم كرد. در اين جا، فقها از قتل ديگرى ياد مى كنند، به نام «شبه عمد»، و تفاوت اين دو اين است كه در قتل عمد كار با تصميم قبلى و با استفاده از وسايل قتل صورت مى گيرد; مثل اين كه به قصد كشتن فردى، از چيزى چون چوب يا سنگ استفاده كند; در حالى كه در شبه عمد تصميمى بر كشتن نيست، فقط تصميم بر انجام كارى است كه به قتل مى انجامد;مثل اين كه كسى را كتك بزند; ولى زدن، به قتل بينجامد.او دست به كارى مى زند كه خود بدان آگاه نيست و در پى كشتن هم نيست. براى كارى اقدام مى كند كه در آن ميان كارش به قتل منتهى مى شود و به عبارت روشن تر: قتل عمدى سه صورت دارد و شبه عمد يك صورت:
1. وسيله اى كه با آن آسيبى به ديگرى مى رسد، كشنده باشد.
2. شخص در پى كشتن باشد; هرچند وسيله يا كار او غالباً كشنده نباشد.
3. وسيله كشنده داشته و هم در صدد قتل طرف باشد. اگر در هر سه صورت قتل صورت بگيرد. اين «قتل عمدى» محسوب مى شود و حكم آن«قصاص» است. و در صورت رضايت طرف آسيب ديده، «ديه» پرداخت مى شود; ولى اگر نه كار و نه وسيله وى كشنده باشد، و نه به دنبال كشتن ،

1 . زمر / 53.

صفحه 137
بلكه تنها بخواهد شخص را بزند; ولى ناگهان به مرگ او انجامد، چنين قتلى، قتل شبه عمد خواهد بود.
حكم شبه عمد در قرآن وارد نشده است; ولى فقها و احاديث اسلامى متعرض حكم آن گرديده اند.1
در اين جا قرآن نوع سومى را ياد مى كند به نام «قتل خطايى» و آن را به سه صورت تقسيم مى كند و همه را در يك آيه و در سه بخش بيان مى كند كه ما مجموع آيه را در سه بند نقل مى كنيم:
1. (وَ ما كانَ لِمُؤْمِن أَنْ يَقْتُلَ مُؤْمِناً إِلاّخَطأً وَ مَنْ قَتَلَ مُؤِْمناً خطأً فَتَحْرِيرُ رَقَبة مُؤْمِنَة وَدِيَةٌ مُسَلَّمةٌ إِلى اَِهْلِهِ إِلاّ أَن يَصّدَّقوا...) : «براى هيچ فرد با ايمانى مجاز نيست كه فرد با ايمانى را به قتل رساند مگر اين كه اين كار از روى اشتباه انجام بگيرد. هرگاه كسى فرد با ايمانى را بكشد بايد يك برده با ايمان را آزاد كند و خون بهاى او را (كه هزار مثقال طلا است) بپردازد مگر اين كه ورثه مقتول او را از پرداخت ديه معاف سازد».2
اين جا براى جبران چنين كردارى، دو موضوع آمده است:
نخست: آزاد كردن «برده»; كه در واقع جبران آسيب هاى اجتماعى كشته شدن يك فرد با ايمان شمرده شده; زيرا اگر فرد آزادى از طريق قتل از جامعه كم شده است، با آزاد كردن برده اى اين خسارت جبران مى گردد و فرد آزادى بر افراد جامعه افزوده مى شود.
دوم: پرداخت «ديه»; اين كار نيز، يك نوع جبران خسارت اقتصادى

1 . به تحرير الوسيله، ج2، ص 556 مراجعه شود.
2 . نساء / 92.

صفحه 138
است كه در كشته شدن يك نفر، بر خانواده مقتول وارد مى گردد; البته هرگز نبايد «ديه» را قيمت خون مسلمان دانست، بلكه خون فرد مسلمان بالاتر از آن است كه بتوان با پول خريد.
و نيز هرگز نبايد تصور كرد كه خطا مجازات ندارد; زيرا بسيارى از خطاها قابل پيش گيرى است اگر اسلام براى چنين قتل ها جريمه اى معين نمى كرد دايره آن گسترش مى يافت.
از اين گذشته هدف اين است كه بشر توجه كند كه خون ريزى مسئله اى ساده نيست كه به بهانه خطا، مسئوليت متوجه قاتل نگردد.
2. (فَإِنْ كانَ مِنْ قَوم عَدُوّ لَكُمْ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَتَحْرِيرُ رَقَبَة مُؤْمِنَة...): «اگر مقتول از جمعيتى باشد كه دشمنان شما هستند(كافرند) ولى مقتول فرد با ايمانى باشد، در اين صورت تنها بايد يك برده آزاد سازد».1
علت اين كه در اين جا ديه اى به ورثه مقتول پرداخت نمى شود، اين است كه ورثه مقتول، كافرند و در حال نبرد با مسلمانان و پرداخت ديه، يك نوع تقويت بنيه مالى آنان است، وچنين كارى براى مسلمانان خطر محسوب مى شود.
چون اسلام پيوند مقتول را به حكم اين كه فرد با ايمانى بوده است، از ورثه او كه همگى كافر و در حال نبرد با مسلمانان هستند، قطع كرده، ديگر مسئله جبران خسارت مالى وارد بر خانواده مطرح نيست.
3. (وَإِنْ كانَ مِنْ قَوم بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَهُمْ مِيثاقٌ فَدِيَةٌ مُسَلَّمةٌ إِلى أَهْلِهِ وَتَحْرِيرُ رَقَبة مُؤْمِنة فَمَنْ لَمْ يَجِدْ فَصِيامُ شَهْرَيْنِ مُتَتابِعَيْنِ تَوبَةً مِنَ اللّهِ وَ كانَ اللّهُ عَليماً

1 . نساء / 92.

صفحه 139
حَكيماً) :«اگر مقتول مسلمان، از خانواده اى باشد كه كافرند، ولى با مسلمانان پيمانى دارند، در اين صورت براى احترام به پيمان،بايد قاتل برده اى را آزاد كند وخون بهاى او را به بازماندگان او بپردازد. واگر دست رسى به بنده اى ندارد، دو ماه پى در پى روزه بگيرد. اين يك نوع تخفيف و توبه اى است كه خدا مى پذيرد. خداوند دانا و حكيم است».1
جمله(وَ إِنْ كانَ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَهُمْ مِيثاقٌ)حاكى است كه بازماندگان كافرند; زيرا معنى ندارد كه گروهى مسلمان با گروهى ديگر از خودشان پيمان خاصى داشته باشند و اين تنها موردى است كه كافر از مسلمان به خاطر پيمانى كه ميان دو گروه وجود دارد، ارث مى برد. و اين استثنا به خاطر حفظ پيمان است.
اگر آزاد كردن برده براى جبران يك نوع خسارت اجتماعى است كه از كشته شدن يك فرد با ايمان متوجه آن مى گردد، يا پرداختنن «ديه» يك نوع جبران خسارت اقتصادى است كه از كشته شدن يك نفر متوجه خانواده اى مى گردد، مسئله دو ماه روزه گرفتن، آن هم پى در پى، براى جبران خسارت اخلاقى و معنوى است كه دامن گير قاتل مى شود; هرچند از روى خطا بوده است، البته همه مى دانيم آزاد كردن برده كارى است براى تقرب2 به خدا; پس مى تواند روزه دو ماه كه خود عبادت است جاى گزين آن گردد!
علت اين كه در صورت نخست، سخن از بخشيدن ورثه مقتول به ميان آمده (إلاّ أن يصّدّقوا) در حالى كه در صورت هاى دوم و سوم از چنين مطلبى

1 . نساء / 92.
2 . «عمل تقربى» آن كارى است كه مايه نزديكى به خدا گردد; هرچند عبادت و پرستش به شمار نيايد; مانند، دادن صدقه، زكات و خمس كه همگى از كارهاى تقربى هستند.

صفحه 140
سخنى گفته نشده، اين است كه بازماندگان او در صورت نخست مسلمانند; در حالى كه در دوم و سوم، كافر و غير مسلمان هستند. بنابراين در دو مورد ديگر زمينه اى براى بخشيدن وجود ندارد تا از آن گفت وگو شود. گذشته از اين، تا آن جا كه ممكن است نبايد مسلمان، پايين دست نا مسلمان بوده و منت پذير او گردد.
با اين گفتار روشن شد چرا در صورت نخست، آزاد كردن برده پيش از دستور پرداخت «ديه» آمده است; در صورتى كه در سومى، جريان عكس آن است; چون جايى كه ورثه مسلمان باشد، تأخير در پرداخت ديه چندان واكنش نامطلوبى ندارد; در حالى كه در سومى، پيش از همه چيز بايد ديه را پرداخت و ورثه را بر حفظ پيمان تشويق نمود.
6. در قتل عمد مسئله قصاص نيز مطرح است . و در آيه هاى بحث شده با جمله (إِلاّ بِالحقّ) اشاره شده و در آيات ديگر به صورت روشن آمده است. مسئله قصاص از جاى گاهى برخوردار است كه بايد مورد بررسى قرار گيرد.

قصه قصاص

از مسائل شايان اهميت، مسئله روا داشتن قصاص در قرآن است. اين كتاب آسمانى آن را با شرايطى، تأمين كننده حيات جامعه مى داند.
در آيه مورد بحث كه بيان گر پنجمين اصل از «منشور جاويد قرآن» است و همه گونه خون ريزى را به شدت نكوهش مى كند، كشتن انسان را در يكصورت روا دانسته و آن اين كه برپايه «حق» و عدالت باشد و چيزى جز آن در اين كار رخنه نكرده باشد كه فرمود:(إِلاّ بِالحقّ) .

صفحه 141
اين جمله دامنه گسترده اى دارد و هر نوع قتلى را كه تحت عنوان «قتل بحق» انجام گيرد، در برمى گيرد و روشن ترين مصداق آن «قصاص» نام دارد. «قصاص» در لغت عرب، پى گيرى از چيزى نام گرفته. به اين معنى كه بازماندگان، خون ناحقى كه ريخته شده را تعقيب مى كنند.
آياتى كه متضمن حكم قصاص است، بر دو نوع است:
1. برخى به خصوص مسئله قصاص مربوط است مانند:
(وَ لَكُمْ فِى القِصاصِ حَياةٌ يا أُولى الأَلْبابِ ... ) :«در قصاص براى شما اى خردمندان حيات و زندگى است».1
(... كُتِبَ عَلَيْكُُمُ القِصاصُ فِى القَتْلى ...): «در كشته ها براى شما قصاص حكم شده است».2
(... وَمَنْ قُتِلَ مَظْلُوماً فَقَدْ جَعَلْنا لِوَلِيِّهِ سُلطاناً فَلا يُسرفْ فِى القَتْلِ...): «هركس به ناحق كشته شود براى ولى او قدرت داده شده است كه انتقام بگيرد، امّا در اين مورد نبايد از حد تجاوز كند».3
2. برخى ديگر،با طرح قانون كلى ـ پاسخ هر نوع تجاوز بايد به همان اندازه باشد ـ مسئله قصاص را در ضمن آن نيز ياد كرده اند. مانند:
(وَ جَزاءُ سَيِّئَة سَيِّئةٌ مِثْلها فَمَنْ عَفا وَأَصْلَحَ فَأَجْرُهُ عَلَى اللّهِ ...) :«براى كار بد، معادل همان كار است، اگر كسى عفو و صلح كند پاداش آن با خدا

1 . بقره / 179.
2 . بقره / 178.
3 . اسراء / 33.

صفحه 142
است».1
(وَ إِنْ عاقَبْتُمْ فَعاقِبُوا بِمِثْلِ ما عُوقِبْتُمْ بِهِ ...) : «اگر مؤاخذه كرديد، به اندازه اى باشد كه شما را مؤاخذه كرده اند».2
آيات مربوط به قصاص بيش از آن است كه در اين بخش منعكس گردد; ولى دقت در اين آيات ما را به نكات ياد شده در زير رهبرى مى كند.

قصاص، تأمين كننده حيات جامعه است

بر خلاف انديشه گروهى كه مى گويند خون، خون را نمى شويد، قرآن براى حفظ حيات جامعه، قصاص را راه حل مى داند و معتقد است كه در مواردى حفظ جان انسان ها ، در گرو اجراى قانون قصاص است چنان كه مى فرمايد:(وَ لَكُمْ فِى القِصاصِ حَياةٌ يا أُولى الأَلبابِ ...) .
براى اين كه با انديشه هاى تند و حادى كه در موضوع «قصاص» وجود دارد آشنا شويم كمى در اين مورد به گفت وگو مى نشينيم:
مخالفان قصاص مى گويند: چرا شخصى را اعدام كنند و به دار بزنند! هرچند او جنايت كرده و خون بى گناهى يا بى گناهانى را ريخته است; زيرا خون را با خون نمى شويند. پس چرا يك نفر ديگر ازبين برود و يا خانواده اى بى سرپرست گردد؟
بايد گفت كه، اين گونه دلسوزى ها و طرز تفكرها تازگى نداشته، از گذشته هاى دور هم بوده است تا جايى كه اين انديشه سبب پيدايش

1 . شورى / 40.
2 . نحل /126.

صفحه 143
مكتب هايى گرديده و تحول بزرگى در امور كيفرى ايجاد كرده است.1
مهمترين علل پيدايش اين مكتب، واكنش مردم اروپا به مجازات هاى بى رحمانه وغير انسانى بود كه براى اندك خلاف و جرمى مجازات سخت قائل بودند....
در سال 1780 در انگلستان 350 جرم را با اعدام مجازات كردند، اين تعداد در سال 1839 به هفده مورد رسيد ودر ساير جرايم به جاى اعدام از زندان استفاده مى شد.
در مقابل اين مكتب، مكتب ديگرى پديد آمد كه درست خلاف آن رفتار مى كرد و آن را «مكتب طرد» ناميدند. مكتب طرد، طرف دار طرد مجرمان خطرناك بود. و معتقد شد كه مجرمان و بزه كارانى كه زيان هاى آنان اجتماع و افراد را تهديد مى كرد وغير قابل اصلاح بودند، بايد اعدام يا محروم از آزادى گردند و همواره در زندان و در محيط خاصى يا دور از اجتماع نگه دارى شوند.
مى گويند: حتى افلاطون در گذشته طرف دار اين نظريه بوده است.
در قرن شانزده و هفده، دانشمندان زيادى از طرد بزه كاران حمايت مى كردند.
«ماكسوِل» Maxwellدانشمند اوايل قرن بيستم نيز از طرف داران طرد بزه كاران بود.
با توجه به دو روش افراط وتفريط، هنوز هم بسيارى از كشورهاى بزرگ و كوچك مترقى وغير مترقى جهان، مجازات اعدام را حفظ كرده اند و اعدام در آن جاها قانونى است. اين كشورها عبارتند از: «انگلستان، ايالات متحده

1 . جرم شناسى، ج2، ص 325.

صفحه 144
آمريكا (42 ايالت از 50 ايالت به اضافه كلمبيا و دولت مركزى)، فرانسه، ژاپن، ايران، ايرلند، برمه، پاكستان، تركيه ، تانزانيا، توگو، جبل الطارق، جزيره موريس، جمهورى آفريقاى جنوبى، آفريقاى مركزى، مصر، ويتنام، چك، اسلواكى، چين(تايوان ـ فرمز) داهومى، رودزيا، زنگبار، ساحل عاج، السالوادور، سنگال، سودان، سورينام، عراق، غنا، فيليپين، كامبوج، كانادا، كوبا، گامبيا، گواتمالا، گينه جديد، لائوس، لبنان، لهستان، ليبريا، مالاوى، ماليزى، مراكش، مكزيك(برخى از ايالتش) هند و هنگ كنگ...».1
اكنون وقت آن رسيده كه دلايل تجويز قصاص را فشرده تر بررسى كنيم:

1. برداشتن قصاص، چراغ سبز به جانيان است

از يك طرف بايد توجه داشته باشيم كه اسلام طرف دار همه نوع قصاص نيست; بلكه قصاص و تلافى هم بايد حد و مرزى داشته باشد و چنان نباشد كه براى قتلى ده ها انتقام و يا براى تلافى يك قتل، از يك قبيله و فاميل، بى جهت انتقام گرفته شود و به اصطلاح «براى دستمالى،قيصريه را به آتش بكشند» آن گونه كه در جاهليت و پيش از اسلام بود وحتى هنوز هم در گوشه وكنار و ميان پاره اى از ملل مرسوم مى باشد.
از سوى ديگر نمى شود خون مظلوم را ناديده گرفت و به اولياى كشته شده گفت كه حق دفاع و قصاص نداريد; زيرا اين كار به معناى ميدان دادن به جانيان و مفسدان و بازگذاردن دست آدم كشان است. ونيز پاى مال كردن خون

1 . اعدام، نوشته: مارك آنسل بنيان گذار مكتب دفاع اجتماعى، ترجمه مصطفى رحيمى، ص 18ـ19.

صفحه 145
بى گناهان و بى اعتنايى به حس انتقام جويى و تشفى قلب صاحبان خون است و اين هر دو خطرناك است; زيرا اولى موجب هرج و مرج و نا امنى فراوان در اجتماع است ودومى، نه تنها با نظام عادلانه سازگار نيست; بلكه با هيچ نظام مردمى و پيش رفته جهان، سازش ندارد.
پس اين منطق كه خون را نبايد با خون شست، همه جا درست نيست. و گاهى هم بايد جانى و ستم گر را براى عبرت ديگران، مكافات داد و اورا سرجايش نشاند وسر خصم را به سنگ كوفت، وجلو ياغى گرى او را گرفت. امام على (عليه السلام) مى فرمايد:«رُدّوا الحجر من حيث جاء فانّ الشر لا يدفعه إلاّالشر».1
امام سجاد(عليه السلام) درباره قصاص گفتارى دارد يا تفسير آيه قصاص هست كه اگر دقت شود، فوايد چشم گير قصاص روشن مى گردد.
امام سجاد (عليه السلام) پس از قرائت آيه (وَ لَكُمْ فِى القِصاصِ حَياةٌ يا أُولى الأَلباب...) : اى صاحبان خرد براى شما در قصاص حيات و زندگى است فرمود:«ولكم، أُمة محمّد في القصاص حياة لانّ من همَّ بالقتل فعرف انّه يُقتصّ منه فكفَّ لذلك عن القتل، كان ذلك حياةَ الذي همَّ بقتله وحياةً لهذا الجاني الذي أراد أن يقتل و حياة لغيرهما من الناس، إذا علموا انّ القصاص واجب لا يجترون على القتل، مخافة القصاص».2
«اى امت پيامبر ! بدانيد كه قصاص براى شما و جامعه اسلامى موجب حيات و زندگى است».

1 . نهج البلاغه، كلمات قصار، شماره 314.
2 . وسائل، ج19، كتاب قصاص ، باب 19، حديث 6، ص 38.

صفحه 146
زيرا كسى كه در پى كشتن ديگرى است و بفهمد كه قاتل را هم مى كشند و از او قصاص مى كنند، بى گمان از فكر شيطانى خود دست برمى دارد و از كشتن منصرف مى شود. در نتيجه، تشريع قصاص، نخست باعث حيات كسى است كه مورد سوء قصد قرار گرفته است و مانع قتل او مى شود».
به ديگر سخن، آن مايه حيات خود جانى هم هست كه اگر كسى را مى كشت، خود او هم قصاص و كشته مى شد; ولى از ترس قصاص دست به قتل نمى زند.
بالاتر از آن، موجب حيات ديگران است و براى مردم و جامعه امنيت به ارمغان مى آورد; زيرا هنگامى كه مردم بدانند قصاص واجب است و پياده مى شود، از آن مى هراسند و جرأت بر كشتار نخواهند كرد.

2. اسراف در قتل ممنوع است

همان اندازه كه قرآن قصاص را روا مى داند از آن به جاى يك دارو هم بهره مى گيرد و از هر زياده روى جلوگيرى مى كند و صريحاً اعلام مى دارد:
(فَلا يُسْرَف فِى القَتْل...) :«پس اسراف درخونريزى وافراط در كشتار نكند...»1.
آرى تنها يك قتل در برابر يك قتل و يك عضو در برابر يك عضو، قصاص مى شود. و اين معنا به اين شكل آمده:
(وَ كَتَبْنا عَلَيْهِمْ فِيها اَنَّ النّفسَ بِالنَّفْسِ وَ العَينَ بالعينِ والأَنفَ بالأَنفِ والأُذُنَ بالأُذنِ والسِّنَّ بالسِّنِّ و الجروحَ قصاصٌ ...) .2

1 . اسراء / 33.
2 . مائده / 45.

صفحه 147
امير مؤمنان على (عليه السلام) با آن همه بزرگى و شخصيت ارزنده در قصاص قاتلش در آخرين وصيتش فرمود: «إنّما أنا رجلٌ واحدٌ فلا يُقْتَل بي إلاّواحد».1
نكته مهم تر آن كه قصاص تنها براى فرو نشاندن خشم قلب خاندان مقتول نيست بلكه مصالح و منافع عمومى و فلسفه و اجتماعى اين حكم، به مراتب بالاتر و مهم تر از اين ها است تا آن جا كه انتقام و تشفى در برابر آن ها به هيچ شمرده مى شود.

3. در كنار قصاص عفو نيز هست

اگر قرآن قصاص را شايسته مى خواند، در كنار آن عفو را نيز يادآور مى شود : وميفرمايد (... فَمَنْ عَفا وَأَصْلَحَ فَأَجْرُهُ عَلَى اللّهِ ...):«آن كسى كه عفو و صلح كند پاداش آن با خدا است».2
اگر قرآن دستور مجازات جانى را مى دهد، در مواردى كه صبر و بردبارى سودمندتر باشد، به آن نيز توجه مى دهد ومى فرمايد:
(... وَ لَئِنْ صَبَرتُمْ لَهُوَ خَيرٌ لِلصّابِرينَ):«اگر صبر و شكيبايى به خرج دهيد براى بردباران خوب است».3
سرانجام قرآن در انتخاب يكى از دو طرف قضيه، اختيار را به صاحب كشته هم مى دهد و مى گويد:(فَقَدْ جَعَلْنا لِوَليّهِ سُلْطاناً): «قدرت در دست

1 . نهج البلاغه مكتوب47، حضرت به فزرندان عبدالمطلب اخطار مى كند كه مبادا با شعار "اميرمؤمنان كشته شد!"دست هاى خود را به خون مسلمانان آغشته سازيد، آگاه باشيد، نبايد، جز يك نفر، آن هم قاتلم كسى ديگر كشته شود.
2 . شورى / 40.
3 . نحل / 126.

صفحه 148
ولى است كه مصالح را در نظر بگيرد ومطابق مصالح رفتار كند».1
با توجه به اين نكات، برترى تشريع قرآن در موضوع قصاص و بى پايگى مكتب هاى افراطى و تفريطى روشن مى گردد.

1 . اسراء / 33.

صفحه 149

اصل ششم

يتيم دارى

آيات موضوع

1. (وَ إِذْ أَخَذْنا مِيثاقَ بَنِى إِسرائيلَ لا تَعْبُدُونَ إِلاّ اللّهَ وَ بِالْوالِدَيْنِ إِحْساناً وَذِى القُرْبى وَ اليَتامى وَ الْمَساكِينِ ...)(بقره/83)
( ... وَ آتَى المالَ عَلى حُبِّهِ ذَوِى القُرْبى وَ اليَتامى وَالمَساكِينَ...) (بقره/177)
(... قُلْ ما أَنْفَقْتُمْ مِنْ خَيْر فَلِلْوالِدَيْنِ وَ الأَقْرَبينَ وَ اليَتامى وَالمَساكِينِ ...) (بقره/215)
(... وَيَسْأَلُونَكَ عَنِ اليَتامى قُل إِصْلاحٌ لَهُمْ خَيْرٌ وَ إِنْ تُخالِطُوهُمْ فَإِخْوانُكُمْ وَ اللّه يَعلَمُ المُفْسِدَ مِنَ المُصْلِحِ ...)(بقره/220)
2. (وَ آتُوا اليَتامى أَمْوالَهُمْ وَ لا تَتَبَدَّلُوا الخَبِيثَ بالطَّيِّبِ وَ لا تَأْكُلُوا أَمْوالَهُمْ إِلى أَمْوالِكُمْ إِنَّهُ كانَ حُوباً كَبيراً) ( نساء/2)
(وَ إِنْ خِفْتُمْ أَلاّتُقْسِطُوا فِى الْيَتامى فَانْكِحُوا ما طابَ لَكُمْ مِنَ النِّساءِ ...) (نساء/3)

صفحه 150
(وَابْتَلُوا اليَتامى حََتّى إِذا بَلَغُوا النِّكاحَ فَإِنْ آنَسْتُمْ مِنْهُمْ رُشْداً فَادْفَعُوا إِلَيْهِمْ أَموالَهُمْ وَلا تَأْكُلُوها إِسْرافاً وَ بِداراً أَنْ يكبَرُوا و مَنْ كانَ غَنِيّاً فَلْيَسْتَعْفِفْ وَ مَنْ كانَ فَقيراً فَلْيَأْكُلْ بِالمَعْرُوفِ فَإِذا دَفَعْتُمْ إِلَيْهِمْ أَمْوالَهُمْ فَاشْهِدُوا عَلَيْهِمْ وَكَفى بِاللّهِ حَسِيباً) ( نساء/6)
(وَ إِذا حَضَرَ القِسْمَةَ أُولُوا القُرْبى وَاليَتامى وَ الْمَساكِينُ فَارْزُقُوهُمْ مِنْهُ وَقُولُوا لَهُمْ قَولاً مَعْرُوفاً) ( نساء/8)
(إِنَّ الَّذِينَ يَأْكُلُونَ أَمْوالَ الْيَتامى ظُلْماً إِنَّما يَأْكُلُونَ فِى بُطُونِهِمْ ناراً وَسَيَصْلَونَ سَعِيراً)(نساء/10)
(...وَبِالوالِدَيْنِ إِحْساناً وَ بِذِى القُرْبى وَ اليَتامى وَ الْمَساكِينِ ...) ( نساء/36)
(... وَ أَنْ تَقُومُوا لِلْيَتامى بِالقِسْط ...)(نساء/127)
3. (وَ لا تَقْرَبُوا مالَ الْيَتيمِ إِلاّ بِالَّتى هِىَ أَحْسَنُ حَتّى يَبْلُغَ أَشُدَّهُ ...) (انعام/152)
4.(وَ يُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلى حُبُّهِ مِسْكِيناً وَ يَتِيماً وَ أَسِيراً)(انسان/8)
5. (كَلاّ بَل لاّ تُكْرِمُونَ اليَتيمَ)(فجر/17)
6.(أَوْ إِطْعامٌ فِى يَوم ذِى مَسْغَبة * يَتِيماً ذا مَقْرَبَة) ( بلد/14ـ 15)
7.(أَلَمْ يَجِدْكَ يَتيماً فآوى)(ضحى/6)
(أَرَأَيْتَ الّذى يُكَذِّبُ بِالدِّينِ* فَذلِكَ الّذى يَدُعُّ اليَتيمَ)(ماعون/1ـ 2)

صفحه 151

ترجمه آيات

1.«به ياد آر هنگامى را كه خداوند از فرزندان اسرائيل پيمان گرفت و دستور داد كه جز خدا كسى را نپرستند و پدران و مادران و بستگان، يتيمان وفقيران را نيكى كنند».
«مال را در حالى كه دوست مى دارد، به بستگان و يتيمان و بيچارگان بدهد».
«بگو آن چه انفاق مى كنيد در باره والدين و نزديكان و يتيمان و بيچارگان(مورد رضايت خدا است)».
«درباره يتيمان سؤال مى كنند، بگو هر نوع كارى كه به صلاح يتيمان باشد بسيار خوب است و اگر با آنان زندگى كنيد، آنان برادران دينى شما مى باشند خداوند، مفسدان را از مصلحان، باز مى شناسد».
2.«اموال يتيمان را به خود آنان بدهيد. هرگز مال خوب آنها را با مال بد خود عوض نكنيد. مال يتيمان را با اموال خويش مخلوط نكرده و نخوريد. چرا كه اين كار گناه بزرگى است».
«اگر از اين ترس داشتيد كه در باره يتيمان عدالت را رعايت نكنيد، با زنانى ازدواج كنيد كه دلخواهتان باشند».
«يتيمان را بيازماييد هرگاه به حدّبلوغ رسيدند اگر از آنان احساس رشد كرديد اموال آنان را به خود آنان واگذار كنيد.آن گاه كه مال يتيم را به او تسليم كرديد شاهد بگيريد و كافى است كه خدا حساب گر است».
«هنگام تقسيم تركه، به نزديكان و يتيمان و فقيران سهمى بدهيد وبا آنان نيكو سخن گوييد».
«آن گروه كه مال يتيمان را با ظلم مى خورند در حقيقت آتشى را مى خورند (و در شكم آنان تبديل به آتش مى گردد) و به آتش برافروخته وارد مى شوند».
«به پدران ، مادران، بستگان، يتيمان و بيچارگان نيكى كنيد».

صفحه 152
«درباره امور مربوط به يتيمان، قسط را به پا داريد».
3. «به مال يتيم، نزديك نشويد مگر به نحو شايسته و نيكو(كه حافظ مصالح يتيم باشد) تا به حد رشد و كمال برسد».
4.«طعام را در حالى كه دوست دارند، به بيچاره و يتيم و اسير مى دهند».
5.«چنين نيست، آنان يتيم را گرامى نمى دارند».
6.«يا طعام دادن است در روز گرسنگى به يتيم خويشاوند».
7.«آيا تورا يتيم نيافت و پناه داد؟».
«ديدى آن كسى را كه به روز جزا ايمان ندارد؟ او است كه يتيم را از در خانه خود به قهر مى راند».

تفسير موضوعى آيات

كودك، نخستين خشت ساختمان اجتماع است كه درستى واستحكام آن، در گرو سلامت و استوارى پايه ها و زيربناى آن مى باشد و عنايت به تربيت و پرورش كودك و صيانت او از انحراف ها و كژى ها و حفظ حقوق و شئون او، در حقيقت عنايت به خود جامعه است; از اين جهت در جوامع مترقى و در آيين اسلام از طريق قرآن و احاديث، كودك از حقوق خاصى برخوردار است كه افراد ديگر جامعه از آن برخوردار نيستند.
در ميان جامعه كودكان، به يك گروه از آنان، به عنوان «كودك يتيم» عنايت بيشترى شده و در فقه اسلامى براى خود، باب خاصى باز كرده است.
كودك به خاطر ناتوانى كه دارد به مربى دل سوز وحامى مهربانى نيازمند است كه او را در اين بخش از زمان، همراهى كند و از حقوق مادى و معنوى او پاس دارى نمايد. واين حمايت بايد تا روزى كه كودك به حدّ بلوغ و رشد و

صفحه 153
كمال برسد، ادامه يابد.
كودكانى كه مربيان دل سوز در كنار آن ها هستند، پرورش آنان آسان صورت مى پذيرد;زيرا عواطف پدرى، بزرگ ترين انگيزه حمايت پدر از فرزند است و پدر هم هرچه بخواهد از زير بار آن شانه خالى كند، علائق طبيعى او را به حمايت و دل سوزى وامى دارد.
امّا كودك يتيمى كه پشتوانه طبيعى خود را از دست مى دهد، به حمايت بيشترى نياز دارد و جامعه اسلامى در برابر اين عضو كه مى تواند در آينده سازنده باشد، مسئوليت خاصى دارد. از اين جهت در جاى جاى قرآن و به نام هاى مختلفى موضوع يتيم مطرح شده و حقوق و شئون او را بازگو مى كند و «يتيم» با ديگر مشتقات خود، بيست وسه بار در آن آمدهاست.
براى آگاهى از مجموع سفارش هاى قرآن درباره «يتيم» وحقوق لازمى كه قرآن به آن توجه داده; لازم است تمام آيات مربوط به يتيم، يك جا گردآورى شود; سپس درباره آن ها به گونه اى فشرده كه شيوه تفسير موضوعى است بحث و گفت وگو شود.

1. يتيم در شرايع پيشين

نه تنها قرآن يتيم را گرامى مى دارد و در اين زمينه به مسلمانان سفارش كرده آن را جدى بگيرند، كه بر ارج نهادن يتيم ها در دين هاى پيشين را نيز صحه گذاشته و آن را يكى از ويژگى هاى مقدس آيين هاى گذشته مى نامد و گواه آن هم يكى از پيمان هايى كه خداوند در اعصار گذشته از «بنى اسرائيل» گرفته است، كه در آن به نيكى و خوش رفتارى با «يتيم» اشاره شده:
(وَ إِذْ أَخَذْنا مِيثاقَ بَنِى إِسرائيلَ لا تَعْبُدُونَ إِلاّ اللّهَ وَ بِالْوالِدَيْنِ إِحْساناً وَذِى

صفحه 154
القُرْبى وَ اليَتامى وَ الْمَساكِينِ ...) :«به ياد آر هنگامى را كه خداوند از فرزندان اسرائيل پيمان گرفت و دستور داد كه جز خدا كسى را نپرستند و پدران و مادران و بستگان، يتيمان و فقيران را نيكى كنند» 1.

2. پناه دادن يتيم

نخستين گام در اصلاح وضع يتيم و حفظ حيات او، اين است كه به زندگى متلاشى شده او سر و سامان بخشيده شود و براى او سرپرستى تعيين گردد تا در سايه آن، حيات خود را باز يابد و گام در مسير رشد بگذارد. قرآن مجيد از اين معنا به لفظ «ايواء» كه به معنى پناه دادن است، تعبير مى آورد; زيرا كودكى كه پدر خود را از دست مى دهد، براى او اين گونه است كه گويا بزرگ ترين يا يگانه پناه گاه خود را از دست داده است; لذا در درجه نخست بايد براى او پناه گاهى يافت و او را به نزديك ترين فرد از بستگان و خويشاوندانش سپرد تا در ميان آنان احساس تنهايى نكند وخود را در دل آنان بيگانه نبيند.
از نعمت هايى كه خدا در دوران كودكى به پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) بخشيده بود، پناهى بود كه آن حضرت از آن بهره مند شد. وخداوند آن را پيش از نعمت هاى ديگر ياد مى كند. و اهميت آن از اين جا روشن مى شود:
(أَلَمْ يَجِدْكَ يَتيماً فآوى) :«آيا تورا يتيم نيافت و پناه داد؟».2
اسلام دستور مى دهد يتيمان را به داخل خانه خود ببرند و در ميان خويش چون فرزندان خود تربيت كنند.

1 . بقره / 83.
2 . ضحى / 6.

صفحه 155
پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود:
«من كفَّل يَتيماً من المسلمينَ فأدخلَه إلى طعامِه وشرابِه أدخله اللّه الجنّةَ البتة»:«هركس كودك يتيمى را به خانه خود ببرد و در خوردنى ها و نوشيدنى ها او را شريك خود سازد خداوند او را به بهشت مى برد».1
و گويا شاعر خوش سخن ايرانى از گفتار پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) الهام گرفته و مى گويد:
پدر مرده را سايه بر سر فكن *** غبارش بيفشان و خارش فكن
اگر سايه او برفت از سرش *** تو در سايه خويشتن پرورش

3. يتيم دارى

قرآن در دو جا نيكى به «يتيم» را تذكر مى دهد:
(... وَبِالوالِدَيْنِ إِحْساناً وَ بِذِى القُرْبى وَ اليَتامى وَ الْمَساكِينِ ...) :«به پدران ، مادران، بستگان، يتيمان و بيچارگان نيكى كنيد».2
همين پيام نيز در سوره بقره آيه 83 گوشزد شده است; البته نيكى به يتيم مى تواند به صورت هاى مختلفى انجام گيرد; ولى هيچ نيكى بالاتر از تربيت وآموزش او نيست.
امير مؤمنان (عليه السلام) به يكى از دوستان خود دستور مى دهد:
«أدّبِ اليتيمَ بما تؤدَّبُ منه ولدَك; يتيم را آن چنان تربيت كن كه فرزند خويش را تربيت مى كنى».3

1 . مستدرك الوسائل، ج1، ص 148.
2 . نساء / 36.
3 . وسائل، ج5، ص 125.

صفحه 156

4. يتيم نوازى

دوستى و مهربانى با يتيم، نرم و شيرين سخن گفتن با او و احترام و گرامى داشتن وى،يكى ديگر از حقوق انسانى است كه خداوند آن را از جامعه اسلامى خواسته است. عواطف كودك پدر از دست داده، آن چنان ظريف و حساس مى شود و در گفتار وكردار ديگران كنجكاو مى گردد كه چه بسا كردار و گفتارى كه ديگر كودكان را ناراحت نمى كند، او را مى آزارد.
از اين جهت، قرآن در چندين آيه، با نام هاى گوناگون به خاطر حساسيت روح او، مطالبى را يادآور مى گرددكه به آن ها مى پردازيم:
1.گروهى را كه به يتيم احترام نمى كنند، نكوهش مى كند: (كَلاّ بَل لاّ تُكْرِمونَ اليَتيمَ): «چنين نيست، آنان يتيم را گرامى نمى دارند».1
2. گروهى كه به يتيم ارج نمى نهند و او را از در خانه خود مى رانند، آنان را از كسانى مى داند كه به آخرت ايمان ندارند:
(أَرَأَيْتَ الَّذى يُكَذِّبُ بِالدِّينِ *فَذلِكَ الّذى يَدُعُّ اليَتيمَ):«ديدى آن كسى را كه به روز جزا ايمان ندارد؟ او است كه يتيم را از در خانه خود به قهر مى راند».2
پيامبر گرامى فرمود:
«مَنْ مسحَ رأسَ يتيم كانتْ له بكلّ شَعْرَة مرّّتْ عليها يدُه حَسَنات; كسى كه دست نوازش ومحبت بر سر يتيمى بكشد، خداوند به شماره موهايى كه از زير دست او مى گذرد پاداش مى دهد».3

1 . فجر /17.
2 . ماعون / 1 ـ 2.
3 . مستدرك، ج2، ص 616.

صفحه 157

5. كمكهاى نقدى و جنسى به يتيم

هرچند يتيم در جامعه اسلامى تحت سرپرستى فردى از اقوام و خويشاوندان يا رجال صالح قرار مى گيرد; امّا شايد قدرت مالى آنان به حدى نرسد كه بتوانند تمام هزينه هاى او را فراهم سازند; از اين رو قرآن دستور مى دهد كه مؤمنان در اين زمينه مسئوليت بپذيرند و كمك هاى نقدى و جنسى در اختيار آنان بگذارند.
جايى كه مى فرمايد:
(... وَ آتَى المالَ عَلى حُبِّهِ ذَوِى القُرْبى وَ اليَتامى وَ المَساكِينَ) :«مال را در حالى كه دوست مى دارد، به بستگان و يتيمان و بيچارگان بدهد».1
در جاى ديگر ايتام را در زمره كسانى مى داند كه بايد به آنان كمك مالى كرد:
(... قُلْ ما أَنْفَقْتُمْ مِنْ خَيْر فَلِلْوالِدَيْنِ وَ الأَقْرَبينَ وَ اليَتامى وَالمَساكِينِ...) :«بگو آن چه انفاق مى كنيد در باره والدين و نزديكان و يتيمان و بيچارگان(مورد رضايت خدا است)».2
گاهى نيز خداوند دستور مى دهد كه بخشش به آنان از طريق اطعام صورت بگيرد. فرد كريم، يتيم را بر سر سفره خود بنشاند و با او غذا بخورد تا او در خود احساس شادابى كند. و آن را به اين زبان مى آورد:
(وَ يُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلى حُبُّهِ مِسْكِيناً وَ يَتِيماً وَ أَسِيراً):«طعام را در

1 . بقره / 177.
2 . بقره / 215.

صفحه 158
حالى كه دوست دارند، به بيچاره و يتيم و اسير مى دهند».1
قرآن يكى از نشانه هاى درست بودن تكليف را اين مى داند كه در روز قحطى، به يتيم خويشاوند اطعام كند چنان كه مى فرمايد:
(أَوْ إِطْعامٌ فِى يَوم ذِى مَسْغَبة * يَتِيماً ذا مَقْرَبة) : «يا طعام دادن است در روز گرسنگى به يتيم خويشاوند».2
قرآن با اين دستورهاى روشن خود، ضعيف نوازى را مشخصه مهمى مى شناسد وبه اين وسيله چهره عاطفى خود را نشان مى دهد و ثابت مى كند كه بر خلاف انديشه مسيحيان، آيين اسلام آيين مهر و محبت و عاطفه است وجايى كه مهر و عاطفه لازم باشد از عاطفه انسانى استفاده مى كند و در جايى كه بايد از شمشير برنده استفاده كرد، آن را به كار مى برد.

6.يتيم مصداق روشن مستضعف است

اين روزها مسئله «مستضعف» توجه همگان را به خود جلب كرده و در بسيارى جاها سرآغاز بحث ها و بررسى ها قرار گرفته است.
اكنون كارى با معنى لغوى «مستضعف» و يا مفاد قرآنى آن نداريم; زيرا بحث در اين قسمت از چرخه گفتار ما بيرون است; ولى اگر معنى «مستضعف» اين باشد كه فردى به علتى به صورت موجودى ناتوان درآيد، فرد يتيم هم كه پشتيبان واقعى و دل سوز خود را از دست داده است، مصداق روشن «مستضعف» مى باشد.

1 . انسان / 8.
2 . بلد / 14 ـ 15.

صفحه 159
اگر دولت جمهورى اسلامى در صدد ترميم حقوق مستضعفان و رسيدگى به وضع و زندگى آن ها است وبراى همين هدف «بنياد مستضعفان» را پايه گذارى كرده، رسيدگى به حال و روز يتيمان و كودكان خردسالى كه در حال ناتوانى آغوش گرم پدر را از دست مى دهند، يكى از بايسته هاى اجتماعى است كه بر دوش دولت اسلامى سنگينى مى كند.
اصولاً يتيم، اعم از ثروتمند وفقير، خود يك مشكل اجتماعى است كه بايد آن را با الهام از تعاليم حيات بخش اسلام حل كرد، حل اين مشكل به نحو غربى به صورت تأسيس پرورش گاه هاى عمومى، مورد نكوهش محافل تربيتى است; زيرا آن را فاقد ارزش اخلاقى وانسانى مى دانند.
كودكانى كه در چنين محيطى پرورش مى يابند به خاطر دورى از آغوش گرم بستگان، وپرورش در زندگى بى روح، آنان را سرانجام به صورت انسان هاى بى مهر و مودت درآورده و انسان طبيعى نخواهند بود.
راه طبيعى وصحيح همان است كه تاكنون در جوامع اسلامى مرسوم بوده و پيوسته يتيمان به وابسته هاى نزديك سپرده مى شدند; مثلاً فرزند برادر و يا خواهر در خانه عمو و دايى، به سان يكى از فرزندان آنان زندگى مى كرد. در اين صورت نه احساس غربت مى كرد و نه از عواطف بى بهره بود; در نتيجه چون ديگر مردم به صورت يك انسان طبيعى تحويل اجتماع داده مى شود.
گاهى نيز امكان مالى بستگان نزديك، اجازه تكفل زندگى يتيمى را نمى دهد، از اين جهت بايد دولت اسلامى هزينه زندگى يتيم را تأمين كند. براى اين كار شايسته است بودجه اى در نظر گرفته شود و زير نظر افراد دل سوز و مهربان هزينه شود و يا با تشكيل انجمن هاى مددكارى و حمايت از يتيمان سر و سامانى به گذران زندگى اينان داده شود و به جامعه اسلامى هم تفهيم

صفحه 160
شود كه پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) با نشان دادن دو انگشت خود فرمود:«أَنا و كافل اليتيم كهاتين في الجنة; من و آن كسى كه سرپرستى يتيمى را بپذيرد در بهشت به سان اين دو انگشت در كنار يكديگر خواهيم بود».1
همان طور كه گفته شد، مشكلى به نام «يتيم» ـ چه دارا باشد يا بى چيز ـ دردى همگانى است كه بايد توجه مردم به سوى حل اين مشكل جلب شود. قرآن بسيار كوشيده تا ديدگان جامعه را به سوى اين انسان بى پناه جلب كند; تا آن جا كه دستور مى دهد هنگام تقسيم تركه ميت، هرگاه يتيمى در ميان نزديكان او باشد، سهمى نيز به او بدهند; هرچند وارث نباشد:
(وَ إِذا حَضَرَ القِسْمَةَ أُولُوا القُرْبى وَاليَتامى وَ الْمَساكِينُ فَارْزُقُوهُمْ مِنْهُ وَقُولُوا لَهُمْ قَولاً مَعْرُوفاً) :«هنگام تقسيم تركه، به نزديكان و يتيمان و فقيران سهمى بدهيد وبا آنان نيكو سخن گوييد».2
ظاهر آيه مربوط به زمان تقسيم دارايى ميتى است. و اين تكليف متوجه وارثان است كه بخشى از سهم خود را به يتيم ودو گروه ديگر بدهند. برخى از مفسران مى گويند: اين آيه مربوط به زمان وصيت است; يعنى بر وصيت كننده است كه هنگام وصيت، يتيمان وفقيران را در نظر بگيرد.
به هرحال، هدف جلب عواطف جامعه به اين گروه ها است.

7. ارج نهادن به دارايى يتيم

آياتى كه تاكنون مورد بررسى بود، همگى مربوط به يتيم فقير بود. و قرآن به اين ترتيب، با سفارش هاى لازم مشكل يتيم فقير را حل نموده است.

1 . سفينة البحار، ج2، ص 731.
2 . نساء/8.

صفحه 161
ولى بايد دانست كه مشكل يتيم دارا نيز، كمتر از فقير نيست; همچنين جا دارد اسلام ترتيبى دهد كه همه شئون اين گونه از ايتام پاس داشته شود و سودجويان به نام حاميان يتيم، اموال او را حيف و ميل نكنند.
اينك آياتى را كه در اين زمينه هست، به گونه اى به گفت وگوى خود مى آوريم:
1. از برخى از آيات استفاده مى شود كه گروهى كه مال يتيم را حيف و ميل مى كنند شديدترين مجازات در كمين آن ها است چنان كه مى فرمايد:
(إِنَّ الَّذِينَ يَأْكُلُونَ أَمْوالَ الْيَتامى ظُلْماً إِنَّما يَأْكُلُونَ فِى بُطُونِهِمْ ناراً وَسَيَصْلَونَ سَعِيراً):«آن گروه كه مال يتيمان را با ظلم مى خورند در حقيقت آتشى را مى خورند (و در شكم آنان تبديل به آتش مى گردد) و به آتش برافروخته وارد مى شوند».1
كمتر پيش مى آيد كه افراد اين گونه تهديد شده باشند و ديدگاه قرآن در مورد اين حيف و ميل ها اين است كه، عمل انسانى، دو صورت دارد:
صورتى آشكار است وصورتى پنهان صورت آشكار آن مال دنيا است; وصورت پنهانى آن آتش است; هرچند چنين چيزى براى انسان مادى در اين جهان ملموس نيست. و درك اين واقعيت حس ديگرى لازم دارد.
ظاهر آيه ناظر به مسئله «تجسم اعمال انسان» است و اين كه اعمال انسان در جهان ديگر به صورت هاى باطنى خود را مى نماياند. واين بحث، بحثى فراگير است كه در فرصتى ديگر بايد آن را جستجو كرد.
از پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) نقل شده است كه در رستاخيز گروهى از قبر

1 . نساء/10.

صفحه 162
برمى خيزند در حالى كه از دهان آنان آتش بيرون مى ريزد. وقتى از حضرتش سؤال كردند كه اين گروه كيانند؟ پيامبر آيه بالا را تلاوت كرد.
آيات ديگرى نيز هستند كه به اين موضوع پرداخته اند:
(... وَ لا تَأْكُلُوا أَمْوالَهُمْ إِلى أَمْوالِكُمْ إِنَّهُ كانَ حُوباً كَبيراً):«مال يتيمان را با اموال خويش مخلوط نكرده و نخوريد. چرا كه اين كار گناه بزرگى است».1 چه گناهى بزرگ تر از اين كه موجودى نيرومند براى دفاع از خويش به يك موجود ناتوان يورش برده و او را از هستى ساقط كند.
2. برخى، يتيمان را به شيوه اى ديگر چپاول مى كردند. آنان مال خوب يتيم را با مال كم ارزش خود عوض مى كردند و قرآن اين گروه را با خطاب زير تهديد مى كند :
(وَ آتُوا اليَتامى أَمْوالَهُمْ وَ لا تَتَبَدَّلُوا الخَبِيثَ بالطَّيِّبِ ...):«اموال يتيمان را به خود آنان بدهيد. هرگز مال خوب آنها را با مال بد خود عوض نكنيد».2
مفسران اسلامى مى گويند: وقتى چنين آيات تهديد آميزى نازل گرديد، اولياى پاك دامن كه يتيمان را در آغوش خود تربيت مى كردند و هزينه زندگى آن ها را از مال خود آن ها مى پرداختند، تصميم گرفتند كه به كلى زندگى يتيم را از زندگى خود جدا سازند ودينارى از اموال خود را با مال آن ها مخلوط نكنند.
شكى نيست كه چنين واكنشى به مصلحت يتيم نبوده است; زيرا اين امر سبب مى گردد كه اين گروه ناتوان، مورد رغبت و علاقه گروه متدين قرار نگيرند; از اين رو وقتى اداره فردى با مشكلات توان فرسايى توأم گرديد، افراد

1 . نساء/2.
2 . نساء/2.

صفحه 163
خير و پاك دامن كم تر به اين كار تن مى دهند.
گروهى از مسلمانان از پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) از شيوه رفتار با يتيم و اداره امور مالى او سؤال كردند، قرآن در پاسخ آنان هر دو روش را محكوم كرد و فرمود: رفتار شما با اين گروه بايد صادقانه و برادرانه باشد، نه مانند گروهى زياده روى كنيد و مال يتيم را خود بر داريد ونه مانند گروهى ديگر اينان را از زندگى خود برانيد و جدا سازيد بلكه راه سومى را انتخاب كنيد:
(...وَ يَسْأَلُونَكَ عَنِ اليَتامى قُل إِصْلاحٌ لَهُمْ خَيْرٌ وَ انْ تُخالطُوهُمْ فَإِخْوانكُمْ وَ اللّه يَعلَمُ المُفْسِدَ مِنَ المُصْلحِ ):«درباره يتيمان سؤال مى كنند، بگو هر نوع كارى كه به صلاح يتيمان باشد بسيار خوب است و اگر با آنان آميزش كنيد، آنان برادران دينى شما مى باشند خداوند، مفسدان را از مصلحان، باز مى شناسد».1
بنابراين، تصرف در مال يتيم به هرگونه صورت بپذيرد، بايد ميزان اينباشد كه به سود وى بينجامد. حال چه سود مالى باشد يا تربيتى فرقى ندارد.
گاه ممكن است رشد فكرى و عاطفى يتيم ايجاب كند كه وى و ديگر اعضاى خانواده با هم زندگى كنند و براى او حساب جداگانه اى باز نشود و مبلغى متعارف به عنوان هزينه زندگى از مال او برداشت شود.
قرآن اين نوع آميزش را كه به سود معنوى و مادى يتيم است در آيات ديگر نيز اشاره داشته و از آن به جمله (وَلا تَقْرَبُوا مالَ اليَتيمِ إِلاّبِالّتى هِىَ أَحْسَنُ...)2 تعبير آورده است.

1 . بقره/220.
2 . سوره هاى انعام/ 152و اسراء/34.

صفحه 164

8. پايان مسئوليت

مسئوليت تربيت وحفظ اموال يتيم نمى تواند يك مسئوليت كشدار وبى پايان باشد، قهراً بايد براى آن انجامى در نظر گرفته شود از نظر قرآن مسئوليت وليّ نسبت به يتيم آن گاه پايان مى پذيرد كه وى گذشته از اين كه به حد بلوغ برسد، پس از آزمايشهاى پياپى، رشد خود را در حفظ اموال وبهره گيرى از آن ثابت كند چنان كه مى فرمايد:
(وَابْتَلُوا اليَتامى حَتّى إِذا بَلَغُوا النِّكاحَ فَإِنْ آنَسْتُمْ مِنْهُمْ رُشْداً فَادْفَعُوا إِلَيْهِمْ أَموالَهُمْ ...) : «يتيمان را بيازماييد هرگاه به حدّبلوغ رسيدند اگر از آنان احساس رشد كرديد اموال آنان را به خود آنان واگذار كنيد».1
قرآن با آينده نگرى خاصى به ولىّ دستور مى دهد كه هنگام واگذارى دارايى او شاهدى بگيريد و گواه ويا گواهان بر عمل كرد او در گذشته صحه بگذارند و بر تسليم باقى مانده اعمال او گواهى دهند:
(... فَإِذا دَفَعْتُمْ إِلَيْهِمْ أَمْوالَهُمْ فَأشْهِدُوا عَلَيْهِمْ وَكَفى بِاللّهِ حَسِيباً): «آن گاه كه مال يتيم را به او تسليم كرديد شاهد بگيريد و كافى است كه خدا حساب گر است».2
جمله (وَ كَفى بِاللّهِ حَسيباً) هشدار به آن گروه از اوليا است كه فكر مى كنند كه با تنظيم گواهى نامه هاى ساختگى كار به پايان مى رسد; در حالى كه در آينده و به دور از ديدگان شان يك حساب گر دقيقى وجود دارد كه چيزى بر او مخفى و پنهان نمى شود و آن حساب گر دقيق، خدا است.

1 . نساء/6.
2 . نساء/6.

صفحه 165

9. تربيت يتيم مسئوليت است

قرآن پرورش يتيم و اموال او را يك مسئوليت اجتماعى تلقى مى كند، از اين جهت دستور مى دهد كه دارامندان در مقابل زحمات خود دينارى از مال او بر ندارند; مگر اين كه ولى، فقير و بى چيز باشد در اين صورت به اندازه ارزش عمل خود از مال يتيم بردارد:
(وَ مَنْ كانَ غَنِيّاً فَلْيَسْتَعْفِفْ وَ مَنْ كانَ فَقِيراً فَلْيَأْكُلْ بِالْمَعْرُوفِ ...) : «اگر ولى متمكن است عفت نفس خود را حفظ كند چيزى از آن بر ندارد و اگر فقير است به اندازه متعارف (ارزش عمل خود) از آن بردارد».

10. قيام به قسط

جامع ترين سخنى كه قرآن درباره قيام در امر يتيم دارد اين است كه هر نوع معاشرت با آنان بايد برپايه ميانه روى و خوى اسلامى باشد چنان كه مى فرمايد:(... وَ أَنْ تَقُومُوا لِلْيَتامى بِالقِسْط ...) :«درباره امور مربوط به يتيمان، قسط را به پا دارد».1
از اين جهت قرآن از ازدواج با زنانى كه يتيمانى در آغوش دارند ومرد از قيام به قسط درباره آنان بيم داشته باشد، باز مى دارد ومى گويد : (... وَ إِنْ خِفْتُمْ أَلاّتُقْسِطُوا فِى الْيَتامى فَانْكِحُوا ما طابَ لَكُمْ مِنَ النِّساءِ ...) :«اگر از اين ترس داشتيد كه در باره يتيمان عدالت را رعايت نكنيد، بازنانى ازدواج كنيد كه دل خواهتان باشند».2
آيات مربوط به يتيم، گفتنى هاى اخلاقى واجتماعى ديگرى هم دارد كه اميد است در فرصت ديگر از آن ها بحث شود.

1 . نساء/6.
2 . نساء/127.

صفحه 166

اصل هفتم

ابعاد قسط و عدل در قرآن

عدالت در پيمانه و وزن

آيات موضوع

1.(... وَ أَوفُوا الكَيْلَ وَالمِيزانَ بِالْقِسْطِ ...) (انعام/152)
2.(قُلْ أَمَرَ رَبّى بِالقِسْطِ ...) ( اعراف/29)
(... لا تَبْخَسُوا النّاسَ أَشياءَهُمْ ...)(اعراف/85)
3.(... وَ لا تَنْقُصُوا المِكْيالَ وَالمِيزانَ ...) (هود/84)
(وَ يا قَومِ أَوفُوا المِكْيالَ وَالمِيزانَ بالقِسْطِ ...)(هود/85)
4. (... وَزِنُوا بالقِسْطاسِ المُستَقيمِ ذلِكَ خَيْـرٌ وَأَحْسَنُ تَأْويلاً) (اسراء/35)
5. (اَلّذينَ إِنْ مَكَّنّاهُمْ فِى الأَرضِ أَقامُوا الصَّلاةَ وَآتَوُا الزَّكاةَ وَأَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَنَهَوا عَنِ الْمُنْكَرِ وَللّهِ عاقِبَةُ الامُورِ )(حج/41)
6.(أَوفُوا الكَيْلَ وَ لا تَكُونُوا مِنَ المُخْسِرينَ)(شعراء/181)
7. (ادْعُوهُمْ لاِبائِهِم هُو أَقسَطُ عِنْدَ اللّهِ ...)(احزاب/5)
8. (... فَأَصْلِحُوا بَيْنَهُما بِالعَدْلِ وَ أَقْسِطُوا إِنَّ اللّهَ يُحِبُّ المُقْسِطينَ) (حجرات/9)

صفحه 167
9.(وَ أَقِيمُوا الوَزْنَ بِالْقِسْطِ وَ لا تُخْسِرُوا المِيزانَ)(الرحمن/9)
10.(لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلَنا بِالبَيِّناتِ وَأَنْزَلْنا مَعَهُمُ الْكِتابَ وَ الْمِيزانَ لِيَقُومَالنّاسُ بِالقِسْطِ ...) (حديد/25)
11.(وَيْلٌ لِلْمُطَفِّفِينَ* اَلَّذِينَ إِذَا اكْتالُوا عَلَى النّاسِ يَستَوفُونَ * وَ إِذا كالُوهُمْ أَوْ وَزَنُوهُمْ يُخْسِرُونَ)(مطففين/1ـ 3)

ترجمه آيات

1.«پيمانه و وزن را با رعايت عدالت بپردازيد».
2.«بگو خدايم به من دستور داده است كه اقامه قسط كنم».
«از اموال مردم نكاهيد».
3.«پيمانه و وزن را كم ندهيد».
«حق پيمانه و وزن را با عدالت ادا كنيد».
4.«با ترازو درست بكشيد، اين كار، سرانجام نيك خواهد داشت».
5.«آنان كه اگر در زمين قدرت مندشان سازيم، نماز را به پا داشته و زكات مى دهند وبه نيكى ها امر كرده و از بدى ها باز مى دارند، سرانجام كارها در دست خدا است».
6.«حق پيمانه را ادا كنيدو به كسى ضررى وارد مسازيد».
7.«آنان را با نام پدران شان صدا كنيد، اين كار به عدالت نزديك تر است».
8.«ميان دو گروه درگير، صلح و سازش برقرار كنيد و قسط را پيشه خود سازيد، خدا گروه قسط پيشه را دوست مى دارد».
9.««حق وزن را به عدالت ادا كنيد و كم مفروشيد».
10.«ما پيامبران خود را با دلايل استوار برانگيختيم و با آنان كتاب و وسيله سنجش حق و باطل فرو فرستاديم تا مردم قسط و عدالت را به پا دارند».
11. «واى بر كم فروشان، كسانى كه وقتى ازمردم پيمانه گيرند تمام گيرند; ولى هرگاه براى مردم پيمانه و يا وزن كنند مى كاهند».

صفحه 168

تفسير موضوعى آيات

عدل وقسط كه در برابر ظلم و جور به كار مى روند، از مسائل مهم وحياتى است كه قرآن روى آن ها زياد تكيه كرده است. تا آنجا كه واژه عدل با تمام مشتقات خود در قرآن 27 بار، وواژه قسط به صورت هاى گوناگون 23 بار آورده شده است; در نتيجه، در هر موردى كه محور سخن، عدل و قسط جامعه انسانى باشد، لزوم رعايت عدل و گسترش قسط را فرمان مى دهد و از هر نوع انحراف از جاده عدل باز مى دارد.
ما در اين بحث كوتاه و فشرده نمى توانيم مجموع مباحث عدل و قسط و يا ظلم و جور را به درستى بشكافيم ويا در ابعاد گوناگون آن ها سخن بگوييم; زيرا اصل بحث ما، رعايت قسط در پيمانه و وزن است. آن چه براى ما درخور توجه است و مى تواند يارى مان كند، در چند مقوله قابل بررسى است:

مقصود از قسط چيست؟

نخست بايد ديد معناى قسط در قرآن چيست؟ گاهى آن به معنى مطلق دادگرى به كار مى رود و گاهى هم در خصوص عدالت اقتصادى گنجانده مى شود. براى آگاهى بيشتر لازم است به آياتى كه در اين زمينه وارد شده اند توجه دقيق بنماييم:
در قرآن«قسط» به دو صورت جلوه مى كند، گاه همراه با لفظ عدالت و گاهى به صورت تنها.
از مواردى كه همراه با عدل وارد شده، آيه اى است كه يادآورى مى شود:
(...فأَصْلِحُوا بَيْنَهُما بِالعَدْلِ وَ أَقْسِطُوا إِنَّ اللّهَ يُحِبُّ المُقْسِطينَ) :«ميان

صفحه 169
دو گروه درگير، صلح و سازش برقرار كنيد و قسط را پيشه خود سازيد، خدا گروه قسط پيشه را دوست مى دارد».1
محدثان اسلامى از پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) نقل كرده اند كه آن حضرت درباره آخرين پيشواى شيعه، حضرت مهدى (عليه السلام)فرمود:
«فَيَملأُ الأرضَ قِسْطاً وعَدْلاً كَما مُلأتْ جَوراً وظُلماً».2
گاهى تصور مى شود كه قسط وعدل دو لفظ مترادف وبراى تفهيم معنى واحدى هستند و نقشى يگانه دارند، چنان چه ظلم و جور. و آن دو را براى تأكيد آورده اند; ولى با توجه به آيات واحاديث اسلامى و سخنان نويسندگان فرهنگ عربى مى توان گفت:
هرگاه لفظ قسط در كنار عدل آيد، مقصود از آن، قسط اقتصادى و به اصطلاح: عدالت در حقوق و اموال است، واگر نگوييم كه اين مطلب به صورت قانون كلى است، مى توان گفت كه: غالباً چنين است.
ابن منظور مى گويد: پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود:
«إذا حَكَمُوا عَدَلوا و إذا أقْسَمُوا أقْسِطُوا; هر وقت داورى كنند عدالت مىورزند و هر زمان قسمت كنند، نصيب هر كس را به عدالت مى پردازند».3
پشتوانه آن، جمله اى است كه ابو هلال عسكرى در كتاب «الفروق» مى گويد: «قسط، حصه و نصيبى است كه در تقسيم آن عدالت رعايت شده

1 . حجرات/9.
2 . منتخب الأثر، ص147. اين حديث به صورت هاى مختلف با تقدم جور وظلم ويا ظلم بر جور نقل شده است.
3 . لسان العرب، ماده قسط.

صفحه 170
باشد».1
كوتاه سخن اين كه: واژه «قسط» چون «تقسيط» به معنى «تسهيم» يعنى سهم و نصيب بندى است; مشروط بر اين كه در تعيين حصه، عدالت رعايت شود.
تا اين جا روشن شد كه هرگاه اين دو لفظ كنار هم به كار روند، مقصود از قسط هميشه يا بيشتر همان عدل اقتصادى به كار رفته; يعنى عدل در اموال و حقوق خواهد بود.
هنگام آن رسيده درباره حالت دوم; يعنى همان حالت تنهايى لفظ قسط بحث كنيم.
برخى مدعى هستند كه قسط در همه جاى قرآن واسلام به معنى قسط اقتصادى است و تمام پيامبران براى ايجاد چنين هدفى برگزيده شده اند.
اين سخن را اگر كنار آيات بگذاريم مى توان پذيرفت; مثلاً در آيات مربوط به اداى حق كيل و وزن، كلمه قسط به كار رفته است نه عدل. از اين دست است:
(... وَ أَوفُوا الكَيْل وَالمِيزانَ بِالْقِسْطِ ...):«پيمانه و وزن را با رعايت عدالت بپردازيد».2
شعيب وقتى قوم خود را به عدالت اقتصادى دعوت مى كند، لفظ «قسط» به كار مى برد وچنين مى گويد:
(وَ يا قَوْمِ أَوفُوا المِكْيالَ وَالْمِيزانَ بِالقِسْطِ ...) : «اى قوم من، حق

1 . الفروق، ماده قسط.
2 . انعام/152.

صفحه 171
پيمانه و وزن را با عدالت ادا نماييد».1
قرآن در دستور العمل هاى كلى خود راجع به اقامه عدل در داد و ستد، كلمه قسط را به كار مى برد:
(وَ أَقِيمُوا الوَزْنَ بِالْقِسْطِ وَ لا تُخْسِرُوا الْمِيزانَ) : «حق وزن را به عدالت ادا كنيد و كم مفروشيد».2
واژه«قسط» به تنهايى در آيات ديگر نيز در عدل اقتصادى به كار رفته است3 كه از نقل آن ها خوددارى مى شود.
در پايان مى توان نتيجه گرفت كه قسط در قرآن همان «عدالت اقتصادى» است خواه با لفظ عدالت همراه باشد يا نه.
همچنين نهج البلاغه نيز، لفظ «قسط» در معنى حق و سهم را در كنار عدالت به كار برده است; آن هم گاهى همراه با لفظ «عدالت» و گاهى مجرد از آن مانند:
«وقام بالقسط في خلقه و عدل عليهم في حكمه; او درباره مخلوقهاى خود به قسط قيام كرد و در داورى عدل را پايه آن قرار داد».4
اگر مقصود از «في خلقه» در سخن امام، انسان ها باشند، مقصود از قسط در خلق، همان امر به عدالت اقتصادى در جامعه خواهد بود.
امام گاهى تنها واژه قسط را به كار مى برد و از آن سهم و نصيب عادلانه

1 . هود/85.
2 . الرحمن/9.
3 . نساء/3و127.
4 . نهج البلاغه، خطبه 183.

صفحه 172
اراده مى كند، به ويژه در آفرينش طاووس مى گويد:
«و قلّ صبغ إلاّوأخذ بقسط; كمتر رنگى است، مگر اين كه از آن سهم لازمى را گرفته است».1

نقد اين نظريه

با درنگى در آيات ديگر، كلى بودن اين قانون را از بين مى برد; زيرا در قرآن قسط در مواردى به كار رفته كه مقصود از آن تنها عدالت اقتصادى نيست; بلكه مقصود، همه اطراف عدالت است.
1. قرآن، هدف از برانگيختن پيامبران و فرستادن آيين ها را «اقامه قسط» مى داند. و نظام اقتصادى درست جزئى از هدف است، نه كل آن; بلكه مى توان گفت نظام اقتصادى درست از پايه هاى يك نظام صحيح انسانى حكايت دارد و هرگز هدف نيست. اينك متن آيه:
(لَقَدْأَرْسَلْنا رُسُلَنا بِالْبَيِّناتِ وَ أَنْزَلْنا مَعَهُمُ الْكِتابَ وَالْمِيزانَ لِيَقُومَ النّاسُ بِالقِسْطِ ...).
«ما پيامبران خود را با دلايل استوار برانگيختيم وبا آنان كتاب و وسيله سنجش حق وباطل فرو فرستاديم تا مردم قسط وعدالت را به پا دارند».
بى شك پى2امبران تنها براى پياده كردن عدالت اقتصادى برانگيخته نشده اند; بلكه هدف آنان اقامه عدل در تمام زواياى زندگى انسان، اعم از فكرى ـ عقيدتى ـ فردى واجتماعى مى باشد.

1 . نهج البلاغه، خطبه 163.
2 . حديد/25.

صفحه 173
آن گروه كه گمان مى كنند پيامبران فقط براى تنظيم برنامه اقتصادى برانگيخته شده اند، به دين و شريعت پيامبران از ديده مادى مى نگرند، نه بيش از آن. اينان انسان را از اين نظر كه يك حيوان توليد كننده و مصرف كننده است، در نظر مى گيرند; در صورتى كه براى او غير از بعد اقتصادى ابعاد ديگرى نيز وجود دارد كه اهميت آنها كمتر از بعد اقتصادى نيست.
2. خداوند پيامبر گرامى را وا مى دارد كه بگويد: پروردگارم مرا به عدالت و قسط فرمان داده :
(قُلْ أَمَرَ رَبّى بِالقِسْطِ ...) :«بگو: خدايم به من دستور داده است كه اقامه قسط كنم».1
ناگفته پيدا است، مقصود از قسط، اقامه عدل در تمام شئون زندگى انسانى است و قسط اقتصادى گوشه اى از اين كل است.
3. قرآن به كسانى كه پسر خوانده دارند، دستور مى دهد كه پسرخوانده هاى خود را با نام پدران واقعى آنها صدا كنند و اين كار به «قسط» نزديك تر است چنان كه مى فرمايد:
(ادْعُوهُمْ لاِبائِهِمْ هُوَ أَقْسَطُ عِنْدَ اللّهِ ...) : «آنان را با نام پدران شان صدا كنيد، اين كار به عدالت نزديك تر است».2 در اين كار كه قسط اقتصادى مفهومى ندارد.
نتيجه اين كه:هرگاه قسط و عدل كنار هم به كار روند ادعاى اين كه مقصود از قسط رعايت نظام مالى اسلام و عدالت اقتصادى است سخنى است مقرون به حقيقت واگر به صورت قانون كلى تلقى نكنيم، مى توانيم به

1 . اعراف/29.
2 . احزاب/5.

صفحه 174
صورت يك قانون غالبى بپذيريم; ولى آن گاه كه لفظ «قسط» جدا از عدل وارد شود، در اين مورد ضابطه كلى در كار نيست. گاهى به حكم قرائن، مقصود از آن رعايت عدل در تمام شئون زندگى مادى و معنوى انسانى است در حالى كه در برخى از جاها مقصود عدالت اقتصادى است و در هر مورد بايد از قرائن موجود در كلام، ابهام را برطرف نمود.1

ابعاد عدل و قسط در قرآن

تشريح ابعاد عدالت و قسط از نظر قرآن، كاوش گسترده اى را مى طلبد. و آن از هدف ما بيرون است; از اين جهت به طور اختصار از آن مى گذريم.

1. بعد حكومتى عدل و قسط

يكى از ابعاد عدالت از نظر قرآن، موضوع«پيشواى برگزيده» است. حكومت هاى خودبين و خودكامه بر اثر چيرگى بر مردمى كه در پرتو برق سرنيزه و آتش توپ و تانگ چندى فرمان مى رانند، آن را به صورت موروثى وقانونى جلوه مى دهند، بارزترين شكل گمراهى را به نمايش مى گذارند; بنابر اين قرآن نيز به اين سو از عدالت پرورى توجه دارد و درست ترين آن ها را معرفى مى كند.
پس پايدارترين حكومت ها را آن مى داند كه در مسير حق و خداخواهى

1 . آخرين سخنى كه مى توان در اين زمينه گفت اين است كه:«عدل» به معنى اعتدال و ميانه روى و دورى از هر نوع افراط و تفريط در كليه شئون مادى و معنوى است.
تفاوتى كه قسط با آن دارد اين است: اين لفظ درموردى به كار مى رود كه قابل تقسيط و تقسيم وسهم بندى باشد خواه امور مالى باشد، يا امور حقوقى، مرافعه و محاكمه اى در بين باشد يا نباشد.

صفحه 175
گام بردارند; البته حكومت آن دسته كه از سوى خدا برگزيده شده اند، جدا است.
(اَلّذينَ إِنْ مَكّنَّاهُمْ فِى الأَرضِ أَقامُوا الصَّلاةَ وَآتُوا الزَّكاةَ وَأَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَنَهَوْا عَنِ الْمُنْكَرِ وَللّهِ عاقِبَةُ الامُورِ ):«آنان كه اگر در زمين قدرت مندشان سازيم، نماز را به پا داشته و زكات مى دهند وبه نيكى ها امر كرده و از بدى ها باز مى دارند، سرانجام كارها در دست خدا است».
در اى1ن آيه يك بعد از ابعاد عدل حكومتى مطرح گرديده و آن اين است كه حاكم اسلامى بايد با اقامه نماز، پيوند معنوى خود را با خدا حفظ كرده وبا پرداخت زكات، جنبه مردمى خدا را تقويت كند و هدف او ازحكومت اقامه معروف و نيكى و زدودن منكر و بدى ها باشد.
عدل در حكومت، خود نيازمند نگارش يك كتاب است و در اين كوتاه سخن نمى توان بدان پرداخت; از اين جهت دامن بحث را در اين قسمت جمع كرده و به بعد ديگر از مطلق عدل و قسط مى پردازيم.

2. بعد قانونى قسط وعدل

مقصود از بعد قانونى عدالت اين است كه هنگام نوشتن قانون، مصالح و منافع همگان و خواسته هاى فطرى و واقعى جامعه در نظر گرفته شود و براى هيچ طبقه اى در شرايط متساوى امتيازى قائل نشود و تمام افراد در برابر قانون مساوى و برابر باشند و پيوسته رواديدهاى پيامبر مورد نظر باشد كه فرمود:«الناس كأسنان المشط سواء; مردم بسان دندانه هاى شانه با يك ديگر مساوى مى باشند و تبعيضى در ميان آنان نيست».2

1 . حج/41.
2 . الفقيه،ص 451.

صفحه 176

3. بعد اقتصادى عدل و قسط

و امّا بعد اقتصادى اين است كه هرگونه برترى خواهى در تقسيم ثروت ها و دارايى خزانه از بين برود و لياقت ها ، شايستگى ها، فعاليت ها، تلاش ها و به اصطلاح تفاوت هاى طبيعى و اكتسابى، ملاك تقسيم گردد; زيرا هر امتيازى بر اساس تبعيض، در منطق عدالت محكوم است; در حالى كه هرنوع امتياز، بر اساس تفاوت هاى واقعى اعم از ذاتى و اكتسابى، عين عدالت است.
بر حاكم اسلامى است از تورم، تراكم سرمايه، احتكار و دادن هر نوع امتيازى به كسى و از نزول و ربا كه مايه پديد آمدن اختلاف طبقاتى است جلوگيرى كند; در حالى كه به حق كسى تجاوز ننمايد، با تمام قوا در مبارزه با فقر و اختلاف طبقاتى بكوشد.

4. بعد اجتماعى عدل و قسط

ضرورى است روابط افراد با يكديگر و روابط آن ها با حكومت بر اساس عدل و حق، به دور از زورگويى و به بند كشيدن و بيگارى گرفتن باشد و ملت آن چنان قدرت مند و توانا باشند كه حق نظارت بر اجراى قوانين داشته باشند تا بتوانند به نيكى ها فرمان دهند و از بدى ها باز دارند.
و يكى ديگر از بايسته هاى نظارت بر مسئله داد و ستد است; زيرا گذشته از اين كه افراد بايد كوشش كنند كه صاحب حق به حق خويش برسد، بايد مردم و يا گروهى، بر چگونگى داد وستد نظارت كنند تا فرصت طلبان حق مستضعفان را پاى مال نسازند.
قرآن در موارد متعددى از پيامبر عالى قدر حضرت شعيب نقل مى كند كه

صفحه 177
وى همواره فرياد مى زند كه:
(...وَلا تَنْقُصُوا المِكْيالَ وَالمِيزانَ...):«پيمانه و وزن را كم ندهيد».1
همچنين:
(وَ يا قَومِ أَوفُوا المِكْيالَ وَالمِيزانَ بالقِسْطِ ...) :«حق پيمانه و وزن را با عدالت ادا كنيد».2
و يا:
(أَوفُوا الكَيْلَ وَ لا تَكُونُوا مِنَ المُخْسِرينَ): «حق پيمانه را ادا كنيدو به كسى ضررى وارد مسازيد».3
قرآن بشر را با دستورى همگانى خطاب مى كند ومى گويد:(وَ أَوفُوا الْكَيْلَ إِذا كِلْتُمْ وَزِنُوا بِالقِسْطاسِ المُسْتَقيمِ ...) :«حقّ پيمانه را ادا كنيد و با ترازوى درست بكشيد».4
قرآن آن گروه فرصت طلب را كه در خريد جنس، كوشش مى كنند كه حق خود را تمام عيار بگيرند، سپس هنگام تحويل، از دادن حقّ مردم خوددارى مى كنند، نكوهش مى كند:
(وَيْلٌ لِلْمُطَفِّفِينَ*اَلَّذِينَ إِذَا اكْتالُوا عَلَى النّاسِ يَستَوفُونَ*وَ إِذا كالُوهُمْ أَوْ وَزَنُوهُمْ يُخْسِرُونَ) :«واى بر كم فروشان، كسانى كه وقتى ازمردم پيمانه گيرند تمام گيرند; ولى هرگاه براى مردم پيمانه و يا وزن كنند مى كاهند».5

1 . هود/84.
2 . هود/85.
3 . شعراء/181.
4 . اسراء/35.
5 . مطففين/1ـ3.

صفحه 178
نكته جالب اين است كه قرآن، عدالت در اين قسم از بخش اقتصادى و يا اجتماعى را، به حال همه جامعه مفيد مى داند; حتى براى آن فرد كه به غلط فكر مى كند با دزديدن مال مردم، وضع و آينده او خوب خواهد بودچنان كه مى فرمايد:
(... وَزِنُوا بِالْقِسْطاسِ المُسْتَقيمِ ذلِكَ خَيْرٌ وَأَحْسَنُ تَأْويلاً):«با ترازو درست بكشيد، اين كار، سرانجام نيك خواهد داشت».1
زيرا جنبش هاى بزرگ زاييده ظلم هاى كوچك وحق كشى هاى ناچيز است كه اين ناگوارى هاى كوچك، با جمع شدن كنار هم، انفجارى پديد مى آورد و خشك وتر را مى سوزاند و لذا منطق قرآن در رعايت عدل و قسط در تمام شئون اين است كه:
(... ذلِكَ خَيْرٌ وَأَحْسَنُ تَاويلاً) :«رعايت عدل، براى همه نيك و فرجام آن براى همه نيكو است».2
«تأويل» در اين آيه به معنى، «سرانجام» است و مى رساند كه عدل اقتصادى براى تمام طبقات پايان و انجام نيكى دارد.
در احاديث اسلامى دستورهاى مؤكدى در اين زمينه وارد شده است. مردى به امام هشتم (عليه السلام) گفت: گروهى از مردم از كيل و وزن كم مى كنند; امام فرمود: «أُولئك الّذين يَبخسون الناس أشيائهم; آنان كسانى هستند كه به اموال مردم تجاوز مى كنند».3

1 . اسراء/35.
2 . اسراء/35.
3 . وسائل الشيعة، ج12، ص 258.

صفحه 179
قرآن در آياتى به تحريم «بخس» كه به معنى كاستن است، اشاره كرده ومى فرمايد:(... لا تَبْخَسُوا النّاسَ أشياءَهُمْ ...)1 :«از اموال مردم نكاهيد». 2
امام صادق (عليه السلام) فرمود: «در ميان شماها دو چيز است كه به وسيله آن امت هاى پيشين نابود شدند و آن دو چيز عبارت است از: پيمانه و وزن».3

1 . اعراف/85.
2 . در سوره هود، آيه 85 و شعراء آيه 133 همين مضمون نيز وارد شده است.
3 . وسائل الشيعه، ج12، ص 291.

صفحه 180

اصل هشتم

تكليف در حدود قدرت

آيات موضوع

1.(... يُرِيدُ اللّهُ بِكُمُ اليُسْرَ وَ لا يُريدُ بِكُمُ الْعُسْرَ ...)(بقره/185)
(وَ إِنْ كانَ ذُو عُسْرة فَنَظِرَةٌ إِلى مَيْسَـرَة ...)(بقره/280) (... رَبَّنا لا تُؤاخِذْنا إِنْ نَسِينا أَوْ أَخْطَأْنا رَبَّنا وَلا تَحْمِلْ عََلَيْنا إِصْراً كَما حَمَلْتَهُ عَلَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِنا رَبَّنا وَ لاتُحَمِّلْنا ما لا طاقَةَ لَنا بِهِ وَاعْفُ عَنّا وَاغْفِرْ لَنا وَارْحَمْنا ...) (بقره/286)
2. (... لا نُكَلِّفُ نَفْساً إِلاّ وُسْعَها ...)(انعام/152)
3. (... ما يُرِيدُ اللّهُ لِيَجْعَلَ عَلَيْكُمْ مِنْ حَرَج وَ لكِنْ يُريدُ لِيُطَهِّرَكُمْ...) ( مائده/6)
4. (...وَ ما جَعَلَ عَلَيْكُمْ فِى الدّينِ مِنْ حَرج ... )(حج/78)
5. (لَيْسَ عَلَى الأَعْمى حَرَجٌ وَلا عَلَى الأَعْرَجِ حَرَجٌ وَ لا عَلَى الْمَرِيضِ حَرَجٌ ...) (فتح/17)

صفحه 181

ترجمه آيات

1.«خداوند براى شما سهولت و آسانى مى خواهد نه سختى ».
«اگر بدهكار در وضع سختى قرار گرفته است، بايد انتظار روزى را بكشيد تا وضع او بهتر و مشكلات او برطرف گردد».
«پروردگارا! وقتى چيزى را فراموش كرديم يا دچار خطا گشتيم هرگز ما را مؤاخذه مكن و امور مشقت بارى را بر ما تكليف منما، هم چنان كه بر امت هاى پيشين ما، تكليف كرده اى. پروردگارا! ما را به عملى كه طاقت آن را نداريم مكلّف مفرما و از ما درگذر و بر ما رحم بنما».
2.«هر انسانى را جز به اندازه توانايى او تكليف نمى كنيم».
3.«خداوند نمى خواهد شماها را به زحمت بيندازد بلكه مى خواهد از اين طريق شماها را پاكيزه گرداند».
4.«در اسلام، احكام مشقت بارى جعل ووضع نشده است».
5. «هرگز بر افراد نابينا و لنگ و بيمار تكليفى در شركت در جهاد نيست».

تفسير موضوعى آيات

دانشمندان كنجكاو درباره سرعت نفوذ و گسترش اسلام در ميان جامعه هاى متمدن آن روز، علل و نكته هايى را يادآور شده اند كه هركدام مى تواند يكى از علل گسترش اسلام محسوب شود.
ولى در ميان اين علل ويا در ميان زمينه هاى نفوذ اسلام، به يك مطلب كمتر توجه شده است و آن مسئله آسان بودن اصول و فروع اسلام است; به گونه اى كه تمام ابعاد آن، از زيربنا و روبنا براى تمام افراد در يك زمان بندى خاص، مفهوم و روشن مى گردد و همين آسانى در صدر اسلام سبب مى گرديد

صفحه 182
كه مسيحيانى كه از «لغز گوييهاى» كشيشان درباره يگانگى و سه گانگى خدا، خسته و يا افرادى كه از ثنويت ودوگانگى آيين مجوس و رب النوع هاى پندارى و گنگ و پيچيده، گيج شده بودند، به آسانى به آيين اسلام بگروند و پيوند خود را از گذشته قطع كنند.
ما از ابهام موجود در آيين هاى برهمن ها و بودايى ها، سخن نمى گوييم و از خدايان متعدد در آيين زردشت كه يكى را سرچشمه خير و ديگرى را شر و در عين حال هر دو را مخلوق خداى برتر مى دانستند، بحثى به ميان نمى آوريم; بلكه نظر خوانندگان را به آيين مسيحيت كه در بخش روم شرقى آن روز حكم فرما بود ، معطوف مى داريم و از باب نمونه مسئله «تثليث» را مطرح مى كنيم.
از عقايد راسخ وغير قابل ترديد مسيحيان، اعتقاد به خدايان سه گانه است كه از آن به نام «اقانيم سه گانه» ياد مى كنند. آنان نسبت به اين مسئله آن چنان پاى بندند كه به هيچ قيمتى حاضر نيستند در اين اصل بازبينى كنند; حتى «لوتر» اين رفورميست معروف مسيحى، با تمام تلاشى كه در تجديد نظر و خانه تكانى در باورهاى مسيحيان انجام داد، نتوانست در مسئله تثليث اثرى بگذارد، و آن را از عقايد زيربنايى مسيحيان حذف نمايد.
از طرف ديگر همين آقايان مى خواهند خود را در صف موحدان و يكتاپرستان جا بزنند. با وجود اين، چگونه اين ضد و نقيض و كوسه و ريش پهن را مى خواهند با هم تلفيق كنند؟ خدا مى داند.
گروهى خود را از اين بن بست با اين توجيه كه «تثليث» رمز و رازى دارد كه عقل و خرد را راهى به فهم آن نيست، راحت كرده و از دست و پا زدن براى تطبيق آن با قوانين علمى، خلاصه نموده اند; گرچه عملاً، به تضاد ميان دين

صفحه 183
و علم صحه گذارده اند.
گروهى ديگر براى جمع ميان «تثليث» و توحيد توجيه هاى بسيار ناروايى آورده اند كه روى سوفيست هاى يونان را سفيد نموده اند. به هرحال يك مسيحى نمى تواند درست بفهمد كه چگونه خدايان سه گانه، هم سه تا است و هم يكى!
ولى در برابر عقيده تثليث سوره «توحيد» با روشن ترين بيان، صفات خدا را آن چنان بيان مى كند كه براى احدى جاى ابهام نمى گذارد، آن جا كه مى گويد:
بگو خدا يكى است، او است مقصود و پناه گاه، نزاييده و زاييده نشده و براى او نظيرى نيست.1
اين سهولت وآسانى كجا، آن ابهام و سردرگمى كجا؟
نه تنها اين قسمت از عقايد اسلامى به سهولت و آسانى بيان شده كه در ديگر مسائل زيربنايى نيز جريان از اين قبيل است و هرگز اسلام مردم را با يك رشته معماها و لغزها سرگرم نكرده; بلكه اصول و فروع خود را به روشن ترين وجه بيان و مطرح نموده است و پيوسته با شعار (... لا نُكَلِّفُ نَفساً إِلاّ وُسْعَها...)2 پيش رفته و معتقد است كه تكاليفى مانند «تثليث» و «عشاء ربانى» ـ بر فرض صحت ـ با مقياس هاى عقلى سازگار نيست. تكليف به آن، تكليف به غير مقدور است و هرگز نمى توان چيزى را كه در عقل مردم نمى گنجد ويا عقل آن را محال مى شمارد، تكليف كرد.

1 . >>قُل هُوَ اللّه أَحَد* اللّهُ الصَّمَد* لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَد*وَ لَمْ يكن له كفواً أَحد<< .
2 . اين آيه در سوره هاى انعام /152 ، اعراف/42 و مؤمنون/62 وارد و در سوره بقره /233 به گونه ديگر وارد شده است.

صفحه 184

سهولت در فروع

اين تنها اصول و عقايد نيست كه فهم و درك آن سهل و آسان است; بلكه فروع و تكاليف و وظايف اسلامى نيز در مقام عمل از روشنى خاصى برخوردارند.
مقايسه روزه اسلامى ـ كه با تغيير فصول، ساعات آن كم و زياد مى شودـ با روزه هايى كه در ميان كليميان و مسيحيان است كه گاهى به 26 ساعت هم مى رسد، اين حقيقت را روشن مى سازد.
تنها مطالعه آياتى كه در سوره بقره درباره روزه داريم، ما را به جاى گاه اصل «تكليف به اندازه توانايى» آگاه مى سازد. در اين آيات1 روزه، فريضه الهى خوانده شده و در عين حال افراد مريض، مسافر2 و افراد پيرى را كه با مشقت مى توانند روزه بگيرند3 استثنا مى كند و احكام ياد شده را با جمله (...يُرِيدُ اللّهُ بِكُمُ الْيُسْرَ وَلا يُرِيدُبِكُمُ الْعُسْرَ ...)4 مدلل مى سازد.
درباره بدهكاران كه قادر به پرداخت بدهى خود نيستند، دستور مى دهد كه از هر نوع فشار بر آن ها خوددارى شود و به فروش خانه و لوازم زندگى كه در اصطلاح «فقهى» به آن ها «مستثنيات ديون» مى گويند، مجبور نكنيد و شعار بدهكار و بستانكار اين باشد:
(وَ إِنْ كانَ ذُو عُسْرة فَنَظِرَةٌ إِلى مَيْسِرَة) : «اگر بدهكار در وضع سختى

1 . بقره/182ـ185.
2 . >>...وَ مَنْ كانَ مريضاً أَو على سَفَرفَعِدَّةٌ مِن أَيّام أُخرَ...<< . (بقره /185)
3 . بقره/184.
4 . «خداوند براى شما سهولت و آسانى مى خواهد نه سختى».(بقره/ 185).

صفحه 185
قرار گرفته است، بايد انتظار روزى را بكشيد تا وضع او بهتر و مشكلات او برطرف گردد».1
قرآن در مواردى، احكام و دستورهاى خود را مدلل و روشن مى سازد كه مبادا افراد كج انديش، انديشه «تحميل» را به مغز خود راه دهند; بلكه توجه داشته باشند كه اين وظايف به نفع خود آنان است و هرگز هدف، ايجاد تكليف و مشقت براى افراد نيست.
مثلاً دستور مى دهد كه براى نماز وضو بگيرند. اگرجنب باشند غسل كنند و در صورت عذر تيمم نمايند، آن گاه براى زدودن هر انديشه ناروا درباره اين وظايف مى فرمايد:
( ...ما يُرِيدُ اللّهُ لِيَجْعَلَ عَلَيْكُمْ مِنْ حَرَج وَ لكِنْ يُريدُ لِيُطَهِّرَكُم ...) : «خداوند نمى خواهد شماها را به زحمت بيندازد بلكه مى خواهد از اين طريق شماها را پاكيزه گرداند».2
قرآن هنگام دستور جهاد، افراد نابينا و لنگ و بيمار را استثنا مى كند3 و آنان را از اين وظيفه معاف مى شمارد ومى فرمايد:
(لَيْسَ عَلَى الأَعْمى حَرَجٌ وَلا عَلَى الأَعْرَجِ حَرَجٌ وَ لا عَلَى الْمَرِيضِ حَرَجٌ ...) : «هرگز بر افراد نابينا و لنگ و بيمار تكليفى در شركت در جهاد نيست».4
سرانجام قرآن براى تمام قوانين و تكاليف خود، ضابطه اى معين مى كند

1 . بقره/280.
2 . مائده/6.
3 . اين گروه سه گانه در سوره نور، آيه 61، به گونه ديگرى نيز استثناء شده اند.
4 . فتح/17.

صفحه 186
و همه را با آن محدود مى سازد ومى فرمايد:
(... وَ ما جَعَلَ عَلَيْكُمْ فِى الدّينِ مِنْ حَرج ...) : «در اسلام، احكام مشقت بارى جعل ووضع نشده است».1
اين آيه و نظاير آن ها در احاديث اسلامى مانند: «لا ضرر ولا ضرار» از قوانين ناظر و تعديل كننده اسلام است كه احكام را در محدوده هاى غير حرجى وغير ضررى به رسميت مى شناسند.

امت اسلامى از لطف بيشترى برخوردارند

از آيات قرآن استفاده مى شود كه امت اسلامى به خاطر شايستگى هايى كه به دست مى آورند، از لطف بيشترى برخوردار بوده و از امت هاى پيشين سبك بال ترند; زيرا هرگاه امت هاى گذشته از روى كوتاهى، تكليفى را فراموش مى كردند و يا خطايى از آنان سر مى زد، مسئول فراموشى و خطاهاى خود شناخته مى شدند.
امت اسلامى نه تنها از اين دو جهت سبك بال ترند; بلكه تكاليف مشقت آميزى كه در امت هاى پيشين بوده است، در اين آيين برداشته شده و اين دوحقيقت در اسلام بخشيده شده است:
(...رَبَّنا لا تُؤاخِذْنا إِنْ نَسِينا أَوْ أَخْطَأْنا رَبَّنا وَلا تَحْمِلْ عََلَيْنا إِصْراً كَما حَمَلْتَهُ عَلَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِنا ...) :«پروردگارا! وقتى چيزى را فراموش كرديم يا دچار خطا گشتيم هرگز ما را مؤاخذه مكن و امور مشقت بارى را بر ما تكليف منما، هم چنان كه بر امت هاى پيشين ما، تكليف كرده اى».2

1 . حج/78.
2 . بقره/286.

صفحه 187
آيات ياد شده و جز آن حاكى است كه تكاليف اسلامى نه تنها محدود به قدرت و توانستن است بلكه مشقت بار هم نيست واگر در امت هاى پيشين روى مصالح تربيتى، چنين تكاليف پر مشقت و بيرون از طاقت عادى وجود داشته است در آيين مقدس اسلام وجود ندارد چنان كه مى گويد:
(رَبَّنا وَ لاتُحَمِّلْنا ما لا طاقَةَ لَنا بِهِ وَاعْفُ عَنّا وَاغْفِرْ لَنا وَارْحَمْنا ...) : «پروردگارا! ما را به عملى كه طاقت آن را نداريم مكلّف مفرما و از ما درگذر و بر ما رحم بنما».1
در اين جا دو نكته را يادآور مى شويم:
1. در اين مورد يك رشته روايات و احاديثى وارد شده است و مرحوم علامه مجلسى در بحار ج5، صفحات 300ـ 308 آنها را گرد آورده است و ما براى اختصار از نقل آنها خوددارى مى كنيم و فقط حديثى را يادآور مى شويم:
پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود:
«إنّ هذا الدّينَ مَتينٌ فأوغِلُوا فيه بِرفِْق ولا تُكْرِهُوا عبادةَ اللّهِ إلى عِباداللّهِ فتكُونُوا كالراكب المُنْبِتِ لا سفراً قَطَع ولا ظهراً أبقى; اين آيين (اسلام) دين استوار دور از هر نوع تكليف و زحمت است در آن با آرامى و نرمى وارد شويد، عبادت هاى خدا را بر بندگان خدا، ناگوار نسازيد، در اين صورت به سان آن سواركار تندرو خواهيد بود كه نه به مقصد رسيده و نه مركبى باقى گذارده است».2

1 . بقره/286.
2 . اصول كافى، ج2،ص 86.

صفحه 188
پيامبر گرامى شريعت خود را چنين توصيف مى كند:«بعثتُ بالشّريعة السهلة السمحة; من با شريعت سهل و آسان برانگيخته شده ام».1
در ماه رمضان، پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) دستور داد كه مسافران روزه خود را بخورند; ولى گروهى بر پيامبر سبقت گرفته و روزه خود را نشكستند. گمان كردند كه ثواب بيشترى خواهند داشت، پيامبر آنان را افراد گنه كار خواند.«فسماهم رسول اللّه عصاة».2
2. در اين كه قدرت چگونه شرط تكليف است، دانشمندان در علم كلام درباره آن گفتگوها كرده اند; چون نقل سخنان آنان، مايه اطاله سخن است علاقه مندان مى توانند به مدارك زير مراجعه كنند.3

1 . سفينة البحار، ج1، ص 695.
2 . وسائل الشيعة، ج7، ص 125.
3 . شرح المواقف، ج3، ص 160; تفسير رازى، ج8، تفسير سوره لهب; المغنى نگارش عبدالجبار معتزلى، ج11، ص 309 و بحوث فى الملل و النحل: ج2، ص 184.

صفحه 189

اصل نهم

عدالت در سخن گفتن

آيات موضوع

1. (... وَ إِذا حَكَمْتُمْ بَيْنَ النّاسِ أَنْ تَحْكُمُوا بِالعَدْلِ ...)(نساء/58)
(...فَلا تَتَّبِعُوا الهَوى أَنْ تَعْدِلُوا ...)(نساء/135)
2.(...وَلا يَجْرِمَنَّكُمْ شَنَ آنُ قَوم عَلى أَلاّ تَعْدِلُوا ...)(مائده/8)
3. (... وَ إِذا قُلْتُمْ فَاعْدِلُوا وَ لَو كانَ ذا قُربى ...) (انعام/152)
4.(... هَلْ يَسْتَوى هُوَ وَ مَنْ يَأْمُرُ بِالْعَدلِ وَ هُوَ عَلى صِراط مُسْتقيم) (نحل/76)
(إِنَّ اللّهَ يَأْمُرُ بِالعَدْلِوَ الإِحْسان وَ ايتاءِذِى القُرْبى ...)(نحل/90)
5.(يا داوُد إِنّا جَعَلْناكَ خَلِيفَةً فِى الأَرضِْ فَاحْكُمْ بَيْنَ النّاسِ بِالحَقِّ وَلا تَتَّبِعِ الهَوى فَيُضِلَّكَ عَنْ سَبيِل اللّهِ ...)(ص /26)
6.( ...وَ أُمِرتُ لاَِعْدِلَ بَيْنَكُم ...)(شورى/15)

صفحه 190

ترجمه آيات

1.«هر زمان ميان مردم داورى كرديد، با دادگرى داورى بفرماييد».
«از هوى و هوس پيروى مكنيد، تا اقامه عدالت بنماييد».
2.«دشمنى با جمعيتى شما را به ترك عدالت نكشاند».
3.«هر موقع سخن گفتيد، عدالت را رعايت كنيد هر چند در مورد نزديكان بوده باشد».
4.«آيا آن كس كه هيچ گونه خيرى ندارد با آن كس كه به دادگرى دستور مى دهد وخود در راه راست گام برمى دارد يكى است؟».
«خدا به دادگرى ونيكوكارى ونيكى به بستگان دعوت مى كند».
5.«اى داوود، ما تو را جانشين خود در روى زمين ساختيم . ميان مردم بر پايه حق داورى كن و از هوى و هوس پيروى منما مبادا تو را از راه خدا باز دارد».
6.«من مأمورم كه عدالت را ميان شما برقرار كنم».

تفسير موضوعى آيات

عدالت و دادگرى بسان «حريت»و آزادى، شيواترين و دلكش ترين واژه اى است كه تاكنون گوش بشريت آن را شنيده است و براى انسان متعهد و با احساس، چيزى گواراتر از اجراى عدالت و برقرارى آزادى هاى انسانى نيست.
اگر كام ستم گران را، زورگويى، پاى مال كردن حقوق ديگران، نفس كشى ها و خفقان، شيرين مى سازد، در كام انسان هاى «بشردوست» و دردمند چيزى شيرين تر از برقرارى دادگرى و رعايت حقوق، نيست. وبه گفته پيشواى ششم امام صادق (عليه السلام) «العَدْلُ أحْلى مِنَ الشَّهْد; رعايت حقوق و حدود

صفحه 191
در كام دادگران، از عسل شيرين تر است».1
از خصوصيات دادگرى و آزادى اين است كه تعريف و توصيف آن بسيار آسان و تحقق بخشيدن به آن مشكل است.
بسيارى از افراد مى توانند در زمينه عدالت مقاله ومقاله هايى شيوا بنويسند، و در تعريف و ستايش فردى واجتماعى آن سخن بگويند; ولى همين افراد هنگام به دست گرفتن مقامى، براى پياده كردن اصول آن از خود چهره اى بسيار ناتوان به نمايش مى گذارند..
از باب نمونه، اگر نظرى به سازمان ملل، شوراى امنيت، دادگاه لاهه، سازمان عفو بين الملل و سازمان هاى مشابه آن، بيفكنيم، مى بينيم همه اين ها كه براى پى ريزى عدالت در جامعه بشرى و احياى حقوق انسان هاى ضعيف و ناتوان به وجود آمده اند، ميان ادعا وعملشان فرسنگ ها فاصله است و همگى بى شك در سايه ابرقدرت ها حركت كرده و به قيام حق جويان در ملت هاى ناتوان، كم تر توجه مى كنند.
چهره كريه و ضد انسانى اين سازمان هاى فرمايشى در موضوع نبرد ايران وعراق يا تصرف لانه جاسوسى آمريكا در تهران، كاملاً ديده شد. و روشن گرديد آن چه براى اين گروه ها مطرح است، همان حفظ منافع ابرقدرت ها است و آن چه كه آنان ابداً درباره آن نمى انديشند، همان حفظ حقوق ملت هاى مستضعف وبه پا خاسته است.
شكى نيست كه سفير واعضاى سفارت از نظر حقوق اسلامى و بينالمللى از احترام خاصى برخوردارند و هرگز ملتى كه قرن ها تلخى ستم را

1 . سفينة البحار، ج2، ص 166.

صفحه 192
چشيده و اكنون براى اجراى عدالت بپا خاسته است، قوانين دينى و بين المللى را زير پا نمى گذارد; ولى بايد دقت كرد كه واقعاً اين افراد، سفير و اعضاى سفارت بوده اند يا جاسوسانى كه در پوشش سفارت، ضد ملت و حاكميت مسلم او فعاليت مى كردند.
اين آقايان هرگز حاضر نيستند، باقى مانده سندهاى خيانت و جنايت را از نزديك بررسى كنند وبه جاى اين كه حادثه را از ديدگاه گروگان گيرى اعضاى سفارت مطالعه نمايند، بايد از ديدگاه «تصرف لانه جاسوسى كه ربع قرن ضد ملّت، فعاليت نموده است»، مورد بررسى قرار دهند.
در اين جا كاملاً به ارزش و عظمت سخن امير مؤمنان پى مى بريم آنجا كه مى فرمايد:
«الحقّ أوسع الأشياء في التواصف وأضيقها في التناصف; حق وسيع ترين چيزها است در موقع گفتن، تنگ ترين و مشكل ترين چيزها است در مقام عمل و دادن حق به صاحب حق».1

مانع اجراى عدالت

اگر امير مؤمنان برپايى عدل را امر مهمى مى داند كه بر سر راه آن، مانع يا موانعى وجود دارد، قرآن مجيد عامل اصلى را پيروى از هوى و هوس وخواهش هاى نفسانى مى داند و به طور مؤكد دستور مى دهد كه از آن پيروى نكنيد تا شما را از برپايى عدالت باز ندارد چنان كه مى فرمايد:
(...فَلا تَتَّبِعُوا الهَوى اَنْ تَعْدلُوا ...) :«از هوى و هوس پيروى مكنيد،

1 . نهج البلاغه، خطبه 211.

صفحه 193
تا اقامه عدالت بنماييد».1
اگر در قرآن هشدار مى دهد كه دشمنى به فرد يا گروهى نبايد مانع از اجراى عدالت گردد، به خاطر اين است كه دوستى و دشمنى ديگران، از هوى و هوس سرچشمه مى گيرد:
(...وَلا يَجْرِمَنَّكُمْ شَنَ آنُ قَوم عَلى أَلاّ تَعْدِلُوا ...) :«دشمنى با جمعيتى شما را به ترك عدالت نكشاند».2
در حقيقت هواپرستى دامنه اى گسترده دارد. براى ستم گرى كه گاهى به صورت حفظ منافع شخصى و گاهى به خاطر حب و بغض ديگران جلوه مى كند، اميرمؤمنان آن را چنين ارزيابى مى كنند:
« أما اتّباعُ الهَوى فيَصدُّ عن الحقِّ; هوا پرستى شما را از حق باز مى دارد.(عدالت نيز، هيچ گاه جدا از «حق» نيست)».3

عدالت زيربناى دستورات اسلام

همان طور كه توحيد با همه شعبه هايش زيربناى تمام اصول و فروع اسلامى است و بودن آن در عقايد و وظايف فردى واجتماعى اسلام به چشم ديده مى شود، موضوع عدل وانصاف با جوانبش، بناى زيرين تكاليف فردى و اجتماعى آن را تشكيل مى دهد; به گونه اى كه اثر آن در بسيارى از انديشه هاى اسلامى و دستورهاى دينى خودنمايى مى كند; از اين جهت، بايد توحيد و عدل را پايه اى مهم براى دستورهاى فردى و اجتماعى شمرد.

1 . نساء/135.
2 . مائده/8.
3 . نهج البلاغه، خطبه 42.

صفحه 194
بنابراين، قرآن دستور مى دهد كه پيامبر به مردم بگويد:
(...وَ أُمرتُ لاَِعْدِلَ بَيْنَـكُمْ ...) :«من مأمورم كه عدالت را ميان شما برقرار كنم».1
يعنى من از جانب خدا آمده ام تا هرگونه ستم و تبعيض و اجحاف را از شئون زندگى انسان بزدايم و جامعه انسانى را از لوث وجودش پاك سازم.
قرآن ارزش جامعه را از آن رهبرى مى داند كه خود بر درستى و به راه راست بوده و پيوسته آنان را هم به دادگسترى مى خواند . و اين برترى را در ضمن پرسشى انديشه زا مطرح مى كند:
(...هَلْ يَسْتَوى هُوَ وَ مَنْ يَأْمُرُ بِالْعَدلِ وَ هُوَ عَلى صِراط مُسْتقيم) : «آيا آن كس كه هيچ گونه خيرى ندارد با آن كس كه به دادگرى دستور مى دهد وخود در راه راست گام برمى دارد يكى است؟» . 2
سپس قرآن با پيامى ديگر همه مردم را به عدل و داد دعوت مى كند و سه صفت عالى انسانى را كنار هم يادآور مى شود ومى فرمايد:
(إِنَّ اللّهَ يَأْمُرُ بِالعَدْلِوَ الإِحْسانِ وَ ايتاءِذِى القُرْبى) :«خدا به دادگرى ونيكوكارى ونيكى به بستگان دعوت مى كند».3
قرآن به خاطر اهميتى كه مقام قضاوت و داورى دارد، دادرسان دادگاه ها را به طور كلى مورد خطاب قرار مى دهد ومى گويد:
(... وَ إِذا حَكَمْتُمْ بَيْنَ النّاسِ أَنْ تَحْكُمُوا بِالعَدْلِ ...) :«هر زمان ميان مردم داورى كرديد، با دادگرى داورى بفرماييد».4

1 . شورى/15.
2 . نحل/76.
3 . نحل/90.
4 . نساء/58.

صفحه 195
در جاى ديگر، يكى از داوران بزرگ تاريخ را كه در طول زندگى سرچشمه شگفت انگيزترين داورى ها بوده است، خطاب مى كند و به او دستور مى دهد كه با خدا باشد وبه هرچه كه او حكم كرده داورى كند ومى فرمايد:
(يا داوُد إِنّا جَعَلْناكَ خَلِيفَةً فِى الأَرضْ فَاحْكُمْ بَيْنَ النّاسِ بِالحَقِّ وَلا تَتَّبِعِ الهَوى فَيُضِلَّكَ عَنْ سَبيِل اللّهِ ...) :«اى داوود، ما تو را جانشين خود در روى زمين ساختيم . ميان مردم بر پايه حق داورى كن و از هوى و هوس پيروى منما مبادا تو را از راه خدا باز دارد».1
مقصود از «حق» در آيه همان درست انديشى و گرامى داشتن حقوق مردم و پيراستگى از هر نوع خودخواهى است و رعايت «حق» به اين معنى جدا از عدالت نيست.
اگر در آيه :(فَاحْكُمْ بَيْنَ النّاسِ بِالحَقِّ وَ لا تَتَّبع الهَوى فيضلّك عن سَبيلِ اللّهِ)2 پيروى از هوى و هوس سدى برابر حق جويى وحكم بر آن معرفى شده و در آيه: (فلا تتّبعوا الهوى أن تعدلوا) 3 به دنبال هوى و هوس رفتن را مانع از اجراى عدالت، خوانده شده است، در حقيقت پيروى از خواهش هاى نفس سركش را سرچشمه آلودگى هاى روح قرار داده است.خلاصه، اين خويى است كه سد راه خدا است و با اندك درنگى در دو آيه ياد شده مى توان به آن دست يافت.
يكى از نمودهاى عدالت در گرو مراقبت ها در سخن گفتن است; خواه در مقام داورى باشد يا نقل حادثه وماجرا. هرگز نبايد پيوند خويشاوندى سبب گردد كه، انسان پا روى حق خواهى بگذارد و به خاطر چنين پيوندى، خلاف

1 . ص/26.
2 . ص/26.
3 . نساء / 135.

صفحه 196
عدالت داورى كند يا سخنى بگويد. از اين رو قرآن مى فرمايد:
(... وَ إِذا قُلْتُمْ فَاَعْدِلُوا وَ لَو كانَ ذا قُربى ...).1
گروهى هستند كه به خاطر وجدان نيمه زنده اى كه دارند، از پاى مال كردن حقوق ديگران پرهيز مى كنند; ولى اگر به عللى خرد آنان مغلوب گردد وحقى را پاى مال كنند و اندك زمانى از آن گذشت، مى پندارند كه گذر زمان آن گناه شان را از ميان مى برد.
در حالى كه امير مؤمنان با چنين پندارى سخت مخالف است و مى فرمايد:
«الحقُّ القديمُ لا يُبْطِلهُ شَيء; حقّ افراد را، چيزى از بين نمى برد».2
در احاديث اسلامى درباره آداب قاضى و نحوه نگاه كردن و سخن گفتن او با شاكى و متشاكى، روايات ارزنده اى وارد شده است.
امير مؤمنان به قاضى خود شريح چنين دستور مى دهد:«ثُمّ واسِ بينَ المُسْلِمينَ بوجهِك و منطقِك و مجلسِك حتّى لا يَطْمعَ قربُيك في حيفِك و لا ييأس عدوُك من عدلك; ميان مسلمانان در نگاه كردن و سخن گفتن و محل نشستن خود،مساوات برقرار كن تا نزديكان تو چشم طمع به ستم تو ندوزند، دشمن از عدالت و دادگرى تو،مأيوس نگردد».3
امير مؤمنان به خليفه دوم مى گويد: «سه چيز است كه اگر آن ها را به خاطر بسپارى و عمل كنى، تو را از ديگر چيزها بى نياز مى سازد. و اگر آن ها را

1 . انعام/152.
2 . نهج البلاغه، كلمات قصار.
3 . وسائل الشيعة، ج18، أبواب آداب القاضي، باب 1، حديث 1، ص 155.

صفحه 197
ترك كنى، عمل به غير آن ها تو را سودى نمى بخشد». خليفه مى گويد: آن سه چيز چيست؟ امام فرمود:
«إقامةُ الحُدود على القريبِ والبعيدِ، والحكمُ بكتابِ اللّه في الرضاء و السَّخَط، و القسم بالعدل بين الأحمر والأسود; اجراى حدود بر خودى و بيگانه، داورى مطابق كتاب خدا در حالت رضا و خشم، عدالت در تقسيم ميان سفيد و سياه».1
احاديث در اين زمينه فراوان است. ولى به اندك آن بسنده كرديم.

1 . مدرك پيش، ص 156.

صفحه 198

اصل دهم

پيمان هاى الهى و پاى بندى به آن

آيات موضوع

1. ( ...وَ أوفوا بِعَهْدِى أُوفِ بِعَهْدِكُمْ ...)(بقره/40)
(...وَ المُوفُونَ بِعَهْدِهِمْ إِذا عاهَدُوا ...)(بقره/177)
2. (... أَوفُوا بالعُقُودِ...)(مائده/1) (لَتَجِدَنَّ أَشَدَّ النّاسِ عَداوةً لِلّذينَ آمَنُوا اليَهُودَ وَالّذينَ أشركُوا...)(مائده/82)
(... وَلا نَكتُمُ شهادَةَ اللّهِ ...)(مائده/106)
3.(...وَبِعَهْدِ اللّهِ أَوفُوا ذلِكُمْ وَصّاكُمْ بِهِ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ)(انعام/152)
4.(واِمّا تَخافَنَّ مِن قَوم خِيانَةً فَانْبِذْ إلَيهِم عَلى سَواء إنّ اللّهَ لا يُحبُّ الخائِنينَ)(انفال/58)
5. (وَ إِنْ أَحَدٌمِنَ الْمُشْرِكينَ اسْتَجارَكَ فَأَجِرْهُ حَتّى يَسْمَعَ كَلامَ اللّهِ ثمَّأَبْلِغْهُ مَأْمَنَهُ ...) (توبه/6)

صفحه 199
(... إِلاَّ الّذينَ عاهَدْتُمْ عِنْدَ الْمَسْجِدِ الحَرامِ فَمَا اسْتَقامُوا لَكُمْ فَاستَقِيمُوا لَهُمْ إِنَّ اللّهَ يُحِبُّ الْمُتَّقينَ)(توبه/7)
(وَ إِنْ نَكَثُوا أَيْمانَهُمْ مِنْ بَعْدِ عَهْدِهِمْ وَطَعَنُوا فِى دِينِكُمْ فَقاتِلُوا أَئِمَّةَ الكُفْرِ إِنَّهُمْ لا أَيْمانَ لَهُمْ لَعَلَّهُمْ يَنْتَهُونَ )(توبه/12)
(أَلا تُقاتِلُونَ قَوماً نَكَثُوا أَيمانَهُمْ ...)(توبه/13)
(وَ مَنْ أَوْفى بِعَهْدِهِ مِنَ اللّهِ ...)(توبه/111)
6.(اَلّذينَ يُوفُونَ بِعَهْدِ اللّهِ وَ لا يَنْقُضُونَ المِيثاقَ ...)(رعد/20)
(وَ الّذينَ يَنْقُضُونَ عَهْدَ اللّهِ مِنْ بعْدِ مِيثاقِهِ ...)(رعد/25)
(... إِنّ اللّهَ لا يُخْلِفُ المِيعادَ) (رعد/31)
7.(وَ أَوفُوا بِعَهْدِ اللّهِ إِذا عاهَدْتُمْ ...)(نحل/91)
8.(... وَ أَوفُوا بِالْعَهْدِ إِنَّ العَهْدَ كانَ مسْئُولاً)(اسراء/34)
9. (وَ الّذينَ هُمْ لاَِماناتِهِمْ وَعَهْدِهِمْ راعُونَ)(مؤمنون/8)

ترجمه آيات

1.«به ميثاق هايى كه با من بستيد پايدار باشيد تا من (خدا) نيز وفا كنم و مانند اين ها».
«وفاداران به پيمان هاى خويش، زمانى كه پيمان ببندند».
2.«به عقدها وفا كنيد».

صفحه 200
«يهود ومشركان را، لجوج ترين دشمن نسبت به افراد با ايمان مى يابى».
«شهادت خدايى را پنهان نمى كنيم».
3.«به عهد الهى وفا كنيد اين چيزى است كه خداوند شما را به آن سفارش كرده است تا متذكر شويد».
4.«اگر از خيانت گروهى بترسى، به آنان منصفانه اعلام كن خدا خيانت كاران را دوست نمى دارد».
5.«هرگاه مشركى امان بخواهد تا سخن خدا را بشنود به او امان بده، تا كلام الهى را گوش كند; آن گاه او را به جاى گاه خود بازگردان».
«مگر با آنان كه در نزديكى مسجد الحرام، پيمان بستيد تا آنان به پيمان خود وفادارند، شما نيز وفادار باشيد خداوند پرهيزگاران را دوست مى دارد».
«اگر آنان پيمان هاى خود را شكستند و در آيين شما طعن زدند، سران كفر را بكشيد، وبراى آنان پيمانى نيست. شايد آنان بپرهيزند».
«چرا با گروه پيمان شكن نبردنمى كنيد؟».
«كيست با وفاتر به پيمان خود از خدا».
6. «آنان كه به پيمان هاى الهى وفادارند و هرگز پيمان ها را نمى شكنند».
«آنان كه پيمان هاى خدا را مى شكنند».
«خداوند خلف وعده نمى كند».
7.«به پيمان هاى الهى وفادار باشيد هر موقع پيمان بستيد».
8.«به پيمان هاى خود وفادار باشيد; زيرا از پيمان ها سؤال خواهد شد».
9. « آنان كه امانت ها و پيمان ها را رعايت مى كنند».

تفسير موضوعى آيات

پاى بندى به پيمان و لزوم عمل به آن، ريشه فطرى و ارتكازى دارد. و هر انسانى ارزش و مقام پيمان را در نخستين مدرسه «تربيت» يعنى فطرت و

صفحه 201
سرشت انسانى مى آموزد و از آن الهام مى گيرد. كودكان در آغاز زندگى با سرشت پاك خود عمل به پيمان را لازم مى دانند، وپيمان شكنى را نكوهش مى كنند و از پيمان هاى پوچ و توخالى برخى از پدران و مادران، ناراحت مى شوند; كودكان با اين احساس، بارور مى شوند تا دستى از خارج آنان را از راه راست به بيراهه نبرد و يا از راه چشم و گوش، خلاف مقتضاى فطرت، در فضاى فكر آن ها وارد نشود; اين احساس در نهاد آنان باقى مى ماند.
به خاطر نهادين بودن اين اصل در جامعه انسانى، نقض عهد و پيمان شكنى، از پليدى هاى بزرگ اخلاقى به حساب مى آيد و با اين كار ضربت شكننده اى بر شخصيت و انسانيت فرد، وارد مى سازد و در صحنه سياسى هم چيزى ننگ بارتر از پيمان شكنى نيست. تنها ملتى عزيز و سربلند است كه، به پيمان هاى خود عمل كند و آن ها را محترم بشمارد.
به خاطر همين اهميت است كه قرآن دستور مى دهد تا به پيمان ها وقراردادهاى خود ـ خواه پيمان هاى الهى و خواه پيمان هاى ديگر ـ پيوسته وفادار باشيم و بدانيم كه در برابر خدا، مسئوليت خاصى داريم آن طور كه مى فرمايد:
( ...وَ أَوفُوا بِالْعَهْدِ إِنَّ العَهْدَ كانَ مَسْئُولاً):«به پيمان هاى خود وفادار باشيد; زيرا از پيمان ها سؤال خواهد شد».1
ونيز مى فرمايد:(وَالّذِينَ هُمْ لاَِماناتِهِمْ وَ عَهْدِهِمْ راعُونَ) : «آنان كه به امانت وعهد و پيمان خود وفادارند».2
اين دو آيه به اندازه كافى موقعيت پيمان را در قرآن روشن ساخته و ارزش

1 . اسراء/34.
2 . مؤمنون/8.

صفحه 202
ويژه آن را بيان كرده است.
آگاهى از جاى گاه عهد وپيمان در قرآن بستگى به آن دارد كه بخشى از آيات را كه به صورت هاى مختلف ما را به پايدارى بر آن دعوت مى كند، در اين جا منعكس كنيم. در اين مورد كافى است كه بدانيم لفظ «عهد» با تمام مشتقات خود در قرآن 45 بار وارد شده است و قرآن به صورت هاى مختلف ما را به رعايت پيمان دعوت نموده است:
الف: به صورت دستور و امر مانند:(وَ أَوفُوا بِعَهْدِ اللّهِ إِذا عاهَدْتُم ...) : «به پيمان هاى الهى وفادار باشيد هر موقع پيمان بستيد»، و ( ...وَ أوفُوا بِعَهْدِى أُوفِ بِعَهْدِكُمْ ...):«به ميثاق هايى كه با من بستيد پايدار باشيد تا من (خدا) نيز وفا كنم و مانند اين ها».1
ب: به صورت توصيف و بيان حال افراد نيكوكار مانند:(...وَ المُوفُونَ بِعَهْدِهِمْ إِذا عاهَدُوا ...):«وفاداران به پيمان هاى خويش، زمانى كه پيمان ببندند».2 و (الّذينَ يُوفُونَ بِعَهْدِ اللّهِ وَ لا يَنْقُضُونَ المِيثاقَ) : «آنان كه به پيمان هاى الهى وفادارند و هرگز پيمان ها را نمى شكنند».3 ودر دو مورد مى فرمايد:(وَ الّذين هُمْ لأَماناتِهِمْ وَعَهْدِهِمْ راعُونَ): «آنان كه امانت ها و پيمان ها را رعايت مى كنند».4
ج: در آياتى، پيمان شكنى را به شدت محكوم كرده ومى فرمايد:(وَ الّذينَ يَنْقُضُونَ عَهْدَ اللّهِ مِنْ بعْدِ مِيثاقِهِ ...):«آنان كه پيمان هاى خدا را مى شكنند».5

1 . بقره/40.
2 . بقره/177.
3 . رعد/20.
4 . مؤمنون/8 و معارج/32.
5 . رعد/25.

صفحه 203
د: قرآن ، خدا را وفادارترين فرد به وعده ها و پيمان مى شمارد و از اين طريق ما را به اتصاف به چنين شيوه اى برگزيده دعوت مى كند آنجا كه مى فرمايد:(... وَ مَنْ أَوفى بِعَهْدِهِ مِنَ اللّهِ ...) :«كيست با وفاتر به پيمان خود از خدا...».1 سرانجام بر مى گردد، ويكى از صفات خدا را اين معرفى مى كند كه هرگز وعده هاى خويش را زيرپا نمى گذارد. مى فرمايد:(... إِنّ اللّهَ لا يُخْلِفُ المِيعادَ): «خداوند خلف وعده نمى كند».2
به اين ترتيب، پيمان دارى و جاى گاه آن در قرآن روشن مى گردد.

پيمان شكنى نشانه بى شخصيتى است

ناديده گرفتن پيمان ها جز خودخواهى و بى اعتنايى به حقوق ديگران علتى ندارد. و خودخواه، كه محور زندگى او را، غرائز حيوانى پى ريخته اند، نمى تواند خداخواه وحق جو ـ كه خصيصه يك مسلمان است ـ باشد; از اين جهت پيامبر گرامى پيمان شكنان را، نامسلمان مى خواند ومى فرمايد:
«لا دِينَ لِمن لا عهدَ له; آن كس كه به پيمان خود وفادار نيست، مسلمان نيست».3
قرآن بزرگ ترين دشمن اسلام را، يهود و مشركان مى داند، و دشمنى شان را اين گونه مى خواند:
(لَتَجِدنَّ أَشَدَّ النّاسِ عَداوةً لِلّذينَ آمَنُوا اليَهُودَ وَالّذينَ أشركُوا ...): «يهود ومشركان را، لجوج ترين دشمن نسبت به افراد با ايمان مى يابى».4

1 . توبه/111.
2 . رعد/31.
3 . بحار، ج16، ص 144.
4 . مائده/82.

صفحه 204
ولى هرگاه پاى پيمان به ميان مى آيد دستور مى دهد كه مسلمانان پيمان هاى خود را حتى با اين گروه ها هم حفظ كنند و چيزى از آن كم نكنند. همچنين مى گويد:
(إِلاّ الّذينَ عاهَدْتُمْ عِنْدَ الْمَسْجِدِ الحَرامِ فَمَا اسْتَقامُوا لَكُمْ فَاستَقِيمُوا لَهُمْ إِنَّ اللّهَ يُحِبُّ الْمُتَّقينَ) 1:«مگر با آنان كه در نزديكى مسجد الحرام، پيمان بستيد تا آنان به پيمان خود وفادارند، شما نيز وفادار باشيد خداوند پرهيزگاران را دوست مى دارد».2
از نكوهشى كه قرآن درباره پيمان شكنان انجام داده، مى توان نظر اسلام را در اين مورد به خوبى به دست آورد و ما يك نمونه از آن را در اين مورد مى آوريم:
(وَ إِنْ نَكَثُوا اَيْمانَهُمْ مِنْ بَعْدِ عَهْدِهِمْ وَطعَنُوا فِى دِينِكُمْ فَقاتِلُوا أَئِمَّةَ الكُفْرِ إِنَّهُمْ لا اَيْمانَ لَهُمْ لَعَلَّهُمْ يَنْتَهُونَ) :«اگر آنان پيمان هاى خود را شكستند و در آيين شما طعن زدند، سران كفر را بكشيد، وبراى آنان پيمانى نيست. شايد آنان بپرهيزند».3
در آيه ديگر با شدت هرچه تمام تر دستور مى دهد كه با پيمان شكنان نبرد شود وبه آنان مجال ندهيد:(أَلا تُقاتِلُون قَوماً نَكَثُوا أَيْمانهُمْ): «چرا با گروه پيمان شكن نبرد نمى كنيد؟».4
در اهميت پيمان دارى همين بس كه مى فرمايد اگر به گاه نبرد، از دشمن

1 . توبه/7.
2 . به همين مضمون است آيه 4، سوره توبه.
3 . توبه/12.
4 . توبه/13.

صفحه 205
كسى بخواهد از منطق اسلام آگاه گردد تا آن كه در گرايش به اسلام بينديشد. به حكم قرآن، بايد به او امان داد و با او پيمان بست تا سخن خدا و منطق قرآن را به خوبى بشنود. هرگاه بخواهد به اردوگاه خود بازگردد، بايد او را با كمال احترام به آن جا بازگرداند.و اين حقيقت در اين آيه به خوبى منعكس شده است:
(وَ إِنْ أَحَدٌمِنَ الْمُشْرِكينَ اسْتَجاركَ فَأَجِرْهُ حَتّى يَسْمَعَ كَلامَ اللّهِ ثُمَّ أَبْلِغْهُ مَأْمَنَه ...):«هرگاه مشركى امان بخواهد تا سخن خدا را بشنود به او امان بده، تا كلام الهى را گوش كند; آن گاه او را به جاى گاه خود بازگردان».1

وعده هاى اخلاقى

گروهى از مردم به عهد و پيمان هاى رسمى احترام خاصى قائلند; ولى به وعده هاى اخلاقى خود چندان توجهى ندارند. وعده كردن وعمل نكردن نزد آنان جرم و گناهى شمرده نمى شود. در صورتى كه بى اعتنايى به چنين وعده هاى دوستانه هرچند جرم محسوب نشود، از نظر اصول اخلاقى اسلام، بسيار نكوهيده است و از يك نوع كم شخصيتى وبى اعتنايى به ديگران حكايت مى كند.
پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود:«مَنْ كانَ يُؤْمِنُ بِاللّهِ واليومِ الآخِر فَلْيَفِ إذا وَعَده; آن كس كه به خدا و روز رستاخيز ايمان دارد بايد به وعده هاى خود وفادار باشد».2
در برخى از روايات، عمل به وعده هاى اخلاقى به صورت يك امر

1 . توبه/6.
2 . اصول كافى، ج2، ص 362.

صفحه 206
واجب مطرح شده است. واين گوياى اهميت عمل به چنين وعده هايى است تا آن جا كه برخى از پيشوايان معصوم مى فرمايند:«يَجِبُ عَلى المُؤْمِنِ الوفاءُ بالمواعيدِ; بر فرد با ايمان لازم است به پيمان خود عمل كند».1
گروهى به خاطر خود شيرينى و اظهار شخصيت، چيزى را گردن دار مى شوند كه به انجام آن قدرت ندارند و چيزى را ضمانت مى كنند كه از وفاى به آن عاجزند.
اين گروه غافل از آن هستند كه پذيرفتن وعده هاى خارج از حد توانايى، سرانجام از شخصيت انسان مى كاهد و او را يك فرد غير اصولى و حقير معرفى مى كند.
اسلام، عمل به پيمان را از حقوق ملى اسلامى تلقى نمى كند كه تنها بايد درباره فرد مسلمان رعايت كرد; بلكه آن را از حقوق بين المللى بشر تلقى مى نمايد و آن را يكى از سه چيزى مى داند كه بايد درباره تمام افراد بشر رعايت گردد.
پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود:«سه چيز است كه تخلف از آن براى كسى روا نيست. نخست عمل به پيمان، خواه طرف وعده مسلمان باشد يا كافر، دومى نيكى به پدر و مادر، خواه مسلمان باشند يا نامسلمان، سوم اداى امانت، خواه صاحب امانت مسلمان باشد يا كافر».2
در نبرد «صفين» كه فرزند ابى سفيان با نيرنگى سپاهيان على را از ميدان به بيرون برد و قرار شد كه طرفين به مدت يك سال از يكديگر فاصله بگيرند و

1 . مستدرك، ج2، ص 85.
2 . ثلاث ليس لأحد فيهنّ رخصة: الوفاء، لمسلم كان أو كافر، و برّ الوالدين، مسلمين أو كافرين، أداء الأمانة، لمسلم كان أو كافر. مجموعه ورام، ج1، ص 121.

صفحه 207
در اين مدت دو داور كه هر يك برگزيده يك طرف بود درباره اين دو گروه رأى دهند.
وقتى كه قرارداد نوشته شد و مسأله «تحكيم» و داورى نمايندگان دو طرف به امضاى هر دو طرف رسيد همان گروهى كه على را تحت فشار قرار داده بودند كه به موضوع «حكميت» تن دهد، از كار خود پشيمان شدند و از امام خواستند كه پيمان خود را ناديده گرفته و جنگ و نبرد را آغاز كند. امام در پاسخ آنان گفت:
«وَيْحَكُمْ! أبعدَ الرضا والعهدِ نَرْجِعُ أو ليس اللّه يقول(أَوفوا بالعقود) وقال:(وَ أَوفُوا بِعَهْدِ اللّهِ إِذا عاهَدْتُمْ) ، (وَ لا تَنْقُضُوا الأيمانَ بَعْدَ تَوْكِيدها وَقَدْ جَعَلتُمُ اللّهُ عَلَيْكُمْ كَفيلاً إِنّ اللّهَ يعلم ما تَفعَلُونَ)»:«واى بر شما! آيا پس از رضايت و بستن پيمان ، سخن خود را پس بگيريم؟ آيا خدا نمى فرمايد: به پيمان هاى خود وفادار باشيد ويا: به پيمان هاى الهى وفادار باشيد، و همچنين: سوگندها را پس از محكم كردن نشكنيد؟ در حالى كه خدا را كفيل خود قرار داديد. خداوند از آن چه كه انجام مى دهيد، آگاه است».

پيمان الهى چيست؟

در قرآن مجيد، گاهى لفظ «عهد» به «اللّه» اضافه شده و به صورت «عهد اللّه» استعمال شده است1 بايد ديد مقصود از آن چيست؟
ممكن است مقصود پيمان هايى باشد كه در آن لفظ جلاله; يعنى (اللّه) به گونه اى به كار رفته مانند سوگند به خدا، يا نذر وغيره كه گويى طرف معامله

1 . سوره بقره/27; آل عمران/77; رعد/20و 25و نحل/91و95.

صفحه 208
خدا است;از اين جهت به آن «عهد اللّه» گفته مى شود; يا در جايى لفظ شهادت به سوى خدا اضافه شده است مانند: (... وَلا نكتم شهادة اللّهِ...): «شهادت خدايى را پنهان نمى كنيم».1
ممكن است احكام وسفارشها و دستورهاى كلى الهى باشد كه بر دوش امت ها گذارده شده است; چون: (... وَ أَوفُوا بِعَهْدِى أُوفِ بِعَهْدِكُمْ ...): «به سفارش هاى من عمل كنيد تا من نيز به درخواست هاى شما عمل نمايم».2
همچنين، ممكن است مقصود پيمان هاى فطرى و تكوينى باشد كه دست آفرينش در نهاد انسان گذارده است. و در حقيقت مجموع ادراكات فطرى، پيمان هاى تكوينى الهى است كه در آفرينش ما نهفته است.3
بهتر اين است كه بگوييم: مقصود همه پيمان هايى است كه در آن پاى خدا به گونه اى در ميان باشد; خواه پيمان تكوينى باشد خواه تشريعى، خواه به صورت سوگند باشد يا به صورت دستورهاى كلى الهى.

و امّا نكاتى چند:

1. فقها هرچند خريد، فروش، نكاح و ديگر عقود را جزء عهد و پيمان شمرده اند و بر لزوم وفاى به آن ها با آيه : (أَوفُوا بِالعُقُودِ)4 استدلال كرده اند; ولى چون اين گونه از عهدها و پيمان ها براى خود احكام بخصوصى دارند، و

1 . مائده/106.
2 . بقره/40.
3 . مانند آيه:>>أَلَم أَعْهَد إِليكم يا بنى آدم أَنْ لاّ تعْبُدُوا الشَّيطانَ...<<(يس/60).
4 . مائده/1.

صفحه 209
در كتابهاى فقهى از آن ها بحث شده است; ازاين جهت ما در مورد اين نوع پيمان ها گفت وگو نمى كنيم.
2. قراردادهايى كه دولت اسلامى هنگام نبرد با متجاوزان و پيمان شكنان مى بندد وصلح نامه ها و پيمان هايى كه در اين وقت ها با آنان بسته مى شود، بيشتر مورد توجه قرآن در مسائل مربوط به عهدها و پيمان ها است و گردآورى اين نوع آيات، با نكات بس ارزنده اى همراه است، علاقه مندان مى توانند در اين مورد به تحقيق و بررسى بپردازند.
3. با اين كه اسلام پيمان شكنى را سخت نكوهش مى كند، در دو مورد شكستن آن را روا مى شمارد:
الف: زمانى كه دشمن پيمان خود را بشكند، حاكم اسلامى هم مى تواند پيمان خود را ناديده بگيرد. قرآن درباره مشركان پيمان شكن مى گويد:
(كَيْفَ يَكُونُ لِلْمُشْرِكينَ عَهدٌ عِنْدَاللّهِوعِنْدَ رَسُولِهِ إِلاّالّذينَ عاهَدْتُمْ عِنْدَ الْمَسْجِد الحَرامِ فَما اسْتَقامُوا لَكُمْ فَاسْتَقيمُوا لَهُمْ إِنَّ اللّهَ يُحِبُّ المُتَّقينَ)1: «چگونه مى شود مشركان نزد خدا و رسول او پيمانى داشته باشند; مگر آنان كه نزد مسجد الحرام با آنان پيمان بستيد. تا آنان وفادارند شما نيز وفادار باشيد، خداوند پرهيزگاران را دوست دارد».
پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) با يهوديان «بنى قينُ قاع» و «بنى قريظه» و ديگر يهوديان يثرب پيمان بسته بود تا روزى كه آنان به پيمان هاى خود وفادار بودند پيامبر نيز پيمان خود را محترم مى شمرد; ولى از روزى كه آنان به پيمان شكنى و آزار مسلمانان و جاسوسى پرداختند، پيامبر نيز پيمان خود را ناديده گرفت. همچنين بود رفتار پيامبر با قريش مكه، آن گاه كه آنان پيمان خود را با كمك به بنى بكر ضد خزاعه

1 . توبه / 7.

صفحه 210
كه هم پيمان مسلمانان بودند شكستند، پيامبر نيز پيمان خود را ناديده گرفت.
هرگز شكستن پيمان، به بهانه اين كه پيمان مايه از دست رفتن يك رشته منافع است، جايز نيست. و چنين انديشه هايى مجوز ناديده گرفتن پيمان ها نمى شود.
ب: آن گاه كه حاكم اسلامى از خيانت دشمن بترسد وقرائن و شواهد بر سوء نيت و نقشه هاى غلط دشمن گواهى دهد، حاكم اسلامى مى تواند پيمان را به هم بزند و طرف را مطلع سازد. چنان كه مى فرمايد:
(وامِّا تخافنَّ مِنْ قَوم خِيانةً فَانْبِذ إلَيْهِمْ عَلى سَواء انّ اللّهَ لا يُحبُّ الخائنينَ):«اگر از خيانت گروهى بترسى، به آنان به عنوان مقابله اعلام كن كه پيمانشان لغو شده است خدا خيانت كاران را دوست نمى دارد».1
تفاوت مهمى كه اجتماع اسلامى با ديگر گروه ها دارد اين است كه، براى اجتماعات ديگر جز حفظ منافع مادى زودگذر، چيزى مطرح نيست; لذا تا لحظه اى كه عهد و پيمان به حال آنان سودمند باشد و منافع آنان را تضمين كند، با تمام قدرت در حفظ آن مى كوشند; امّا وقتى به سود آنان نباشد ويا ضررهايى متوجه آنان شود به بهانه هاى گوناگون آن را ناديده مى گيرند و از آن شانه خالى مى كنند; ولى جامعه اسلامى كه هدفى جز نشر معنويت و احياى اصول انسانى و گسترش مهر و محبت ندارد، به هيچوجه نمى تواند پيمان خود را بشكند; بلكه بايد تا پاى جان از آن پاس دارى نمايد. در اين زمينه قرآن مى گويد: تا طرف به پيمان خود وفادار است شما نيز وفادار باشيد، بلافاصله مى گويد:(إِنَّ اللّهَ يُحِبُّ المُتَّقينَ)2 اين نگاهى دارد به اين كه عمل به پيمان،

1 . انفال/58.
2 . توبه/7.

صفحه 211
جدا از تقوا نيست. ويا مى افزايد: اگر از خيانت دشمن هم پيمان مى ترسى پيمان خود را ناديده بگير و او را آگاه ساز و بى درنگ تهديد مى كند:(إِنَّ اللّهَ لا يُحِبُّ الخائِنينَ)1و ناديده گرفتن پيمان را بدون اعلام، خيانت مى خواند . نيز مى پردازد به جاهاى باريك و موردى كه: اگر سربازى امان خواست تا سخن خدا را بشنود به او مهلت بده و سپس: اگر نخواست اسلام بياورد او را به جاى گاه خود بازگردان:(ثُمَّ أَبْلِغْهُ مَأْمَنَهُ) .2
پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) در ديدى گسترده تر فرمود: «ذمّة المسلمين واحدة يسعى بها ادناهم; تعهد تمام مسلمانان يكى است اگر فردى عادى از آنان امان داد، بايد همه بپذيرند».3

نام داران تاريخ

تاريخ از شخصيت هاى برجسته اى نام مى برد كه، عمل به پيمان را تا پاى جان محترم مى شمردند. ما در پرونده سياه «حجاج» مى خوانيم:
وى به قتل گروهى فرمان داد، وقتى نوبت به قتل آخرين آنان رسيد، صداى مؤذن بلند شد. وى او را به يكى از مأموران خود سپرد تا شب مراقب او باشد و صبح وى را به دار الاماره بياورد تا مجازاتش كند. وقتى آن دو، مقر حكومت حجاج سفاك را ترك كردند، زندانى رو به مأمور حجاج كرد وگفت: من بى جهت گرفتار شده ام و به رحمت خداوند اميدوارم. تمناى من اين است كه به من نيكى كنى واجازه دهى امشب به خانه خود برگردم و همسر و فرزندانم را وداع كنم و وصاياى خود را بگويم; حقوق مردم را ادا كنم و فردا صبح هنگام

1 . انفال/58.
2 . توبه/6.
3 . مستدرك الوسائل، ج3، ص 250.

صفحه 212
پيش تو بيايم.
مأمور حجاج از اين درخواست درشگفت ماند و گفت: هرگز ديده اى كه مرغ از قفس بپرد و بار ديگر به آن باز گردد؟! من چگونه تو را آزاد كنم; در حالى كه اميدى به بازگشت تو ندارم، وى گفت: عهد مى كنم كه فردا صبح گاه باز گردم وخدا را بر اين عهد گواه مى گيرم.
مأمور حجاج بر خلاف مأموران دستگاه هاى طاغوتى، لحظه اى منقلب شد و او را آزاد ساخت وقتى او از ديدگان وى غايب گشت سخت پريشان شد و خود را در معرض خشم حجاج ديد. آن شب تا صبح نخوابيد. وقتى صبح شد، آن مرد به پيمان خود عمل كرد و در خانه مأمور حجاج را زد. وقتى چشم مأمور به وى افتاد، گفت: چرا بازگشتى؟ گفت: هركس عهد كند و خداوند را به آن گواه بگيرد، بايد به آن پاى بند باشد. و از سوى ديگر، به رحمت پروردگار جهان اطمينان كامل دارم.
مأمور او را به دار الاماره برد و سرگذشت خود را با حجاج در ميان نهاد و از وفاى او به پيمان خود سخت تعجب كرد. حجاج او را به مأمور بخشيد، مأمور نيز با كمال مهربانى وى را آزاد ساخت. هنگام آزاد شدن هرگز از مأمور حجاج سپاس گزارى نكرد;ولى فرداى آن روز آمد و مراتب حق شناسى خود را بازگفت وعلت تأخير آن را چنين بيان كرد: نجات دهنده من خدا بود و تو وسيله اين كار بودى. هرگاه از تو تشكر مى كردم، تو را شريك نعمت خدا قرار داده بودم لازم دانستم. نخست از خدا تشكر كنم، آن گاه از تو سپاس گزار باشم! 1

1 . ناسخ التواريخ، ج1، حالات امام باقر (عليه السلام) ، ص 97.

صفحه 213

اصل يازدهم

انسان و مسئوليّت ابزار شناخت

آيات موضوع

1. (وَ لا تَقْفُ ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ السَّمْعَ وَالبَصَرَ وَ الفُؤادَ كُلُّ أُولئِكَ كانَ عَنْهُ مَسْئُولاً) (اسراء/36)
2. (حَتّى إِذا ما جاءُوها شَهِدَ عََليهِمْ سَمْعُهُمْ وَأَبْصارُهم وجُلُودُهُمْ بِما كانُوا يَعْمَلُونَ )(فصلت/20)
(وَ قالُوا لِجُلُودِهِمْ لِمَ شَهِدْتُمْ عَلَيْنا قالُوا أَنَْطَقَنا اللّهُ الّذِى أَنْطَقَ كُلَّ شَىْء وَ هُوَ خَلَقَكُمْ أَوَّلَ مَرَّة وَ إِلِيْهِ تُرْجَعُونَ)(فصلت/21)
3.( ...وَ ما لَهُمْ بِذلِكَ مِنْ عِلْم إِنْ هُمْ إِلاّ يَظُنُّونَ)(جاثيه/24)
4.(...وَ إِنَّ الظَّنَّ لا يُغْنِى مِنَ الحَقِّ شَيْئاً) (نجم/28)

ترجمه آيات

1.«از آن چه كه نمى دانى پيروى نكن، گوش و چشم و دل مسئول مى باشند».
2.«آن گاه كه به آتش نزديك شدند، گوش ها و ديدگان و پوست هاى آنان به اعمال حرامى كه به وسيله آن ها مرتكب مى شدند گواهى

صفحه 214
مى دهند».
« آن گاه كه اعضا بر خلاف كارى هاى افراد گواهى دادند، صاحبان آن ها كه همان گنه كاران هستند به آن ها اعتراض مى كنند كه چرا بر ضرر ما گواهى داديد؟ آن ها پاسخ مى دهند خدايى كه همه چيز را به سخن درآورده، ما را به سخن گفتن واداشته است».
3.«هرگز به آن چه ادعا مى كنند علم و اذعانى ندارند، بلكه از وهم و پندار پيروى مى كنند».
4.«گمان و پندار، تو را از پيروى حق بى نياز نمى سازد».

تفسير موضوعى آيات

حس كنجكاوى و واقع گرايى يكى از ابعاد روح و روان انسان به شمار مى رود، هر فردى به طور فطرى حقيقت طلب آفريده شده است. اگر آفرينش انسان با حسّ و اقع جويى آميخته نبود، هرگز به دريدن پرده هاى جهل موفق نمى گشت.
انسان ها همواره و در هر رويدادى خواهان فهم حقيقت آن است، وتا به سرحد شناخت كامل نرسد، هرگز گمان و پندار، عطش واقع جويى او را فرو نمى نشاند.
به خاطر فطرى بودن همين مطلب، ابن سينا مى گويد:«هركس از نظريه اى بدون دليل پيروى كند، او فطرت انسانى خود را از دست داده است».
در حالى كه پيروى از دانش و دورى از گمان و پندار براى انسان ها يك امر فطرى است. گاهى ديده مى شود كه گروهى به خاطر يك رشته منافع زودگذر، يا رسيدن به مقامى، چشم و گوش بسته، از مسلكى پيروى مى كنند

صفحه 215
كه بسا براى ارضاى وجدان سرزنش كننده خود چنين وانمود مى كنند كه به آن مطلب، علم و اذعان دارند. قرآن اين گروه را در آيات متعددى نكوهش مى كند ومى فرمايد:
(...وَ ما لَهُمْ بِذلِكَ مِنْ عِلْم إِنْ هُمْ إِلاّ يَظُنُّونَ) :«هرگز به آن چه ادعا مى كنند علم و اذعانى ندارند، بلكه از وهم و پندار پيروى مى كنند».1
و در آيه مورد بحث مى فرمايد:(وَ لا تَقْفُ ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ) :«از چيزى كه به آن علم ندارى پيروى مكن» و در حقيقت اين جمله يادآور حكمى است كه نهاد و فطرت انسان است و ما را نسبت به آن توجه مى دهد.

پيروى از علم اصل اساسى است

همان طور كه در آغاز بحث يادآور شديم، مفاد آيه مورد بحث، بيان گر يك حكم فطرى و طبيعى انسان است. و اين كه او در هر رويدادى تا به سرحد شناخت قطعى نرسد، آرام نمى گيرد. از اين رو مفاد آيه، كلى و گسترده خواهد بود وانسان نبايد در هيچ جايى بدون مدرك قطعى به چيزى تكيه كند.
در اين جا سؤالى مطرح مى باشد كه: اگر پيروى از علم يك اصل كلى واساسى است، پس چرا ما در مواردى از ظن و گمان پيروى مى كنيم; مثلاً در يافتن صاحب چيزى، اگر در دست كسى ببينيم، مى گوييم : او «ذو اليد» است. و مى گوييم مال از آن او است. يا در احكام الهى، به نقل يك روايت از سوى كسى كه عادل است، به عنوان روايت امام معصوم مى پذيريم (حجيت خبر و احد در احكام). و در تشخيص موضوعات مثلاً فلان چيز پاك است يا نجس; ملك فلانى هست يا نيست; به قول دو عادل عمل

1 . جاثيه/24.

صفحه 216
مى نماييم(حجيت بينه در موضوعات). از اين كه ما در اين موارد به اين امارات و قراين عمل مى كنيم و هيچ كدام علم و يقين آفرين نيست معلوم مى شود كه، مفاد آيه يك اصل كلى نيست و گاهى انسان به گمان وپندار تكيه مى كند.
اين پرسش را فخر رازى در تفسير خود مطرح و روى آن تكيه كرده است1 و موارد ده گانه اى را يادآور شده است كه در آن جاها شارع اجازه داده است كه به ظن عمل شود; ولى رازى از يك نكته غفلت كرده است و با توجه به آن، اذعان خواهد كرد كه حتى در اين موارد، عمل تكيه گاه قطعى دارد، نه ظنى، و در حقيقت عمل به علم وقطع است نه ظن و گمان.
درست است كه هر كدام از اين قراين و امارات، يقين آفرين نيست; ولى از آن جا كه حجيت و صحت اعتماد بر آن ها از جانب شارع، به وسيله دلايل قطعى ثابت شده است; از اين جهت عمل به آن ها عمل به چيزى است كه به طور يقين حجت ومورد رضاى شارع است.
وبه عبارت ديگر: چون تحصيل يقين در تك تك احكام و موضوعات، مايه رنج و زحمت مى باشد، صاحب شريعت به حكم اين كه اسلام آيين سهل و آسانى است، اجازه داده است كه در اين موارد به چنين قراين و اماراتى عمل كنيم و اجازه و امضاى شارع در مورد اين ها به طور يقين به ما رسيده است و براى ما مانند آفتاب روشن است كه شارع در اين موارد به ما اجازه داده است كه به اين دلايل ظنى، عمل كنيم. در اين صورت عمل ما به اين قراين، به حكم اجازه قطعى، عمل به يقين و قطع است نه عمل به ظن و پندار.
آن چه براى هر انسانى قطعى است، اين است كه در مسير زندگى تكيه گاه قطعى داشته باشد، نه ظنى. و چون اجازه عمل به اين قراين، به

1 . به تفسير مفاتيح الغيب، ج5، ص 588 مراجعه فرماييد.

صفحه 217
خاطر آسانى زندگى، با دلايل قطعى ثابت شده است قطعاً انسان در اين موارد تكيه گاه قطعى دارد نه پندارى; و به عبارت روشن تر: انسان در انجام تكاليف يا بايد به دليل قطعى عمل كند; مثل اين كه دستورى را از خود پيامبر بشنود يا به چيزى عمل كند كه با دليل قطعى حجيت آن ثابت شده است و موارد ده گانه اى كه فخر رازى يادآورى كرده است، از قبيل قسم دوم است. و قابل اعتماد بودن آن ها با دليل قطعى روشن شده است و به همين جهت در آيه ديگر مى فرمايد:
(... وَ إِنَّ الظَّنَّ لا يُغْنِى مِنَ الحَقِّ شَيْئاً)(نجم/28) :«گمان و پندار، تو را از پيروى حق بى نياز نمى سازد». و هيچ انسان خردمندى تكيه گاه قطعى را با گمان كه ممكن است به طور تصادف صحيح باشد، عوض نمى كند.
از اين جهت دايره سخن گفتن و قضاوت كردن براى انسان بسيار محدود است. فقط آن جا كه مى داند ، بايد سخن بگويد و آن جا كه نمى داند، بايد لب تكان ندهد. حضرت باقر (عليه السلام) در اين مورد مى فرمايد: «حقُّ اللّهِ على خلْقِه أَنْ يقُولوا ما يعْلَمون و يقِفُوا عندَ ما لا يعْلَمُون; حق خدا بر بندگان اين است كه آن چه را مى دانند بگويند و در مرز آن چه نمى دانند توقف كنند».1
در آيين دادرسى اسلام قاضى بايد بداند حكمى كه مى دهد، حكم خدا است . و اگر روى شايد و گمان داورى كرد هرچند به حق باشد، جاى گاه او آتش است. امام صادق(عليه السلام) مى فرمايد:«رَجلٌ قَضى بالحقِّ و هُو لا يعْلَم2; آن دادرسى كه به حق (اما ندانسته) قضاوت كند، جاى گاه او در دوزخ است».

1 . وسائل الشيعة، ج18، أبواب صفات قاضى، باب 12، حديث 27.
2 . وسائل الشيعة، ج18، ص 127.

صفحه 218

مسئوليت ابزار شناخت در قرآن

در اهميت ديدن و شنيدن (اين دو ابزار مهم شناخت) همين بس كه لفظ سمع در قرآن 22 بار و بصر 48 بار وارد شده است. و در آيه مورد بحث در حالى كه خود فؤاد مسئول شمرده مى شود در كنار آن، ابزار فؤاد كه همان سمع و بصر است نيز مسئول شمرده شده است. و مقصود از «فؤاد» همان دل و روح است كه واقعيت انسان را تشكيل مى دهد و مسئول واقعى حتى در زمينه سمع و بصر او است; ولى به خاطر اهميتى كه اين دو وسيله شناخت در زندگى انسان دارند، خود آن ها هم مسئول معرفى شده اند.
اگر آغاز آيه ما را به يك حكم فطرى (پيروى از علم) توجه مى دهد، ذيل آيه حكم فطرى را به گونه اى مدلل مى سازد و آن اين كه ابزار شناخت را مسئول مى شمارد و مسئول بودن ابزار، در حقيقت همان مسئول بودن خود انسان است و مى توان اين مسئوليت را به سه گونه تفسير كرد:
1. خداوند در وجود انسان اين ابزار را جا داده تا از طريق آن ها، حق را از باطل بازشناسد و زندگى را بر اساس حق بنا نهد; از اين جهت مسئول است به جاى بستن چشم و گوش و پندار گرايى، به وسيله آن ها حقايق را از اوهام تميز دهد و علم و شناخت را مبناى زندگى قرار دهد.
2. او مسئول است در بهره بردارى از اين ابزار از هر نوع زياده روى و كوتاهى بپرهيزد و بر آن باشد تا آن چه را به وسيله چشم و گوش دريافته، درست ديده و شنيده است و يا آن چه كه در دل او نشسته به گونه درست و به جا بوده است؟ زيرا هر نوع ديدن و شنيدن نمى تواند پايه شناخت و دريافت دل باشد و هر دو نوع مسئوليت در آيه اى گنجانده شده است:

صفحه 219
(إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَوَالفُؤاد كُلُّ أُولئِكَ كانَ عَنْهُ مَسْئُولاً) .
3. او مسئول است كه از اين ابزار به طرز صحيح و مشروع بهره بردارى كند. از ديدنى هاى ناشايست چشم فرو بندد و از شنيدن غيبت و تهمت و هرآنچه آهنگ حرام دارد گوش ببندد.1 چرا كه در روز رستاخيز همين اعضا به فرمان خداوند، عليه انسان كه مسئوليت مستقيمى در مورد آن ها دارد، گواهى مى دهند. در اين زمينه آيات متعددى ما را به اين مسئوليت هشدار مى دهد; ما به عنوان نمونه يكى از آن ها را مى آوريم:
(حَتّى إِذا ما جاءُوها شَهِدَ عََليهِمْ سَمْعُهُمْ وَأَبْصارُهُم وجُلُودُهُمْ بِما كانُوا يَعْمَلُونَ):«آن گاه كه به آتش نزديك شدند، گوش ها و ديدگان و پوست هاى آنان به اعمال حرامى كه به وسيله آن ها مرتكب مى شدند گواهى مى دهند».2
(وَ قالُوا لِجُلُودِهِمْ لِمَ شَهِدْتُمْ عَلَيْنا قالُوا أَنْطَقَنَا اللّهُ الّذِى أَنْطَقَ كُلَّ شَىء وَ هُوَ خَلَقَكُمْ أَوَّلَ مَرَّة وَإِلَيْهِ تُرْجَعُونَ):« آن گاه كه اعضا بر خلاف كارى هاى افراد گواهى دادند، صاحبان آن ها كه همان گنه كاران هستند به آن ها اعتراض مى كنند كه چرا بر ضرر ما گواهى داديد؟ آن ها پاسخ مى دهند خدايى كه همه چيز را به سخن درآورده، ما را به سخن گفتن واداشته است».3

1 . در احاديث اسلامى با اين آيه بر تحريم شنيدن «غيبت مؤمن» و يا غنا و موسيقى استدلال شده است، به كتاب «مكاسب» شيخ انصارى مراجعه بفرماييد.
2 . فصلت/20.
3 . سوره فصلت/21.

صفحه 220

اصل دوازدهم

اسراف و تبذير

آيات موضوع

1.(...رَبَّنَا اغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا وَإِسْرافَنا فِى أَمْرِنا...)(آل عمران/147)
2.(...كُلُوا مِنْ ثَمَرِهِ إِذا أَثْمَرَ وَ آتُوا حَقَّهُ يَوْمَ حَصادِهِ وَلا تُسْرِفُوا إِنَّهُ لايُحِبُّ الْمُسْرِفينَ)(انعام/141)
3.(يا بَنِى آدَمَ خُذُوا زِينَتكُمْ عِنْدَ كُلِّ مَسْجِد وَ كُلُوا وَاشْرَبُوا وَلا تُسْرِفُوا إِنَّهُ لا يُحبُّ المُسْرِفينَ)(اعراف/31)
(قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِينةَ اللّهِ الَّتى أخْرَجَ لِعِبادِهِ وَ الطَّيِّباتِ مِنَ الرِّزْقِ قُلْ هِيَ لِلَّذِينَ آمَنُوا فِى الحَياةِ الدُّنْيا خالِصةً يَوم القِيامَةِ كَذلِكَ نُفَصِّلُ الآياتِ لِقَوم يَعْلَمُونَ)(اعراف/32)
(إِنَّكُم لَتَأْتُونَ الرِّجالَ شَهْوَةً مِنْ دُونِ النِّساءِ بَلْ أَنْتُمْ قَومٌ مُسْرِفُونَ)اعراف/81)
4. (... وَ إِنَّ فِرْعَونَ لَعال فِى الأَرْضِ وَ إِنَّهُ لَمِنَ الْمُسْرِفينَ)(يونس/83)

صفحه 221
5.(... وَ لا تُبَذِّرْ تَبْذِيراً * إِنَّ المُبَذِّرينَ كانُوا إِخْوانَ الشَّياطينِ وَكانَالشَّيطانُ لِرَبِّهِ كَفُوراً)(اسراء/26ـ27)
(وَ لا تَجْعَلْ يَدَكَ مَغْلُولَةً إِلى عُنُقِكَ وَلا تَبْسُطْها كُلَّ البَسْطِفَتَقْعُدَ مَلوماً مَحسوراً)(اسراء/29)
(... وَ مَنْ قُتِلَ مَظْلُوماً فَقَدْ جَعَلْنا لِوَلِيِّهِ سُلْطاناً فَلا يُسرِفْ فِى القَتْلِ إِنَّهُ كانَ مَنْصُوراً) (اسراء/33)
6.(وَ كَذلِكَ نَجْزِى مَنْ أَسْرَفَ وَ لَمْ يُؤْمِنْ بِآياتِ رَبِّهِ ...)(طه/127)
7.(وَ الّذينَ إِذا أَنْفَقُوا لَمْ يُسرِفُوا وَلَمْ يَقتُرُوا وَكانَ بَيْنَ ذلِكَ قَواماً) (فرقان/67)
8.(...وَ إِنَّ كَثِيراً مِنَ الخُلَطاءِ لَيَبْغى بَعْضُهُمْ عَلى بَعْض إِلاَّ الَّذينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصّالِحاتِ ...) (ص/24)
9.(قلْ يا عِبادِىَ الّذينَ أَسْرَفُوا عَلى أَنْفُسِهِمْ لاتَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللّهِ إِنَّ اللّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَميعاً إِنَّهُ هُوَ الغَفُورُ الرَّحيمُ) (زمر/53)
10.(اَلأَخِلاّءُ يَومَئذ بَعْضُهُمْ لِبَعْض عُدُوٌّ إِلاّ المُتَّقينَ)(زخرف/67)
11.(وَالّذِينَ تَبَوَّءُ الدّارَ وَ الايمانَ مِنْ قَبْلهِمْ يُحِبُّونَ مَنْ هاجَرَإِلَيْهِمْ وَ لا يَجِدُونَ فِى صُدُورِهِمْ حاجَةً مِمّا اُوتُوا وَ يُؤثِرُونَ عَلى أَنْفُسِهِمْ وَ لَو كانَ بِهِمْ خَصاصةٌ وَ مَنْ يُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فأُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحونَ)(حشر/9)

صفحه 222
12. (وَيُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلى حُبِّهِ مِسْكِيناًوَ يَتِيماً وَ أَسِيراً)(انسان/8)

ترجمه آيات

1.«پروردگارا! گناهان و زياده روى هاى ما را در زندگى خويش، ببخش».
2.«از آن ميوه به هنگامى كه به ثمر مى نشيند، بخوريد وحق آن را به هنگام درو بپردازيد و اسراف نكنيد كه خداوند مسرفان را دوست نمى دارد».
3.«اى فرزندان آدم به هنگام رفتن به مسجد زينت خود را با خود برداريد (با بهترين وضع از نظافت و لباس به مسجد برويد) و بخوريد و بياشاميد واسراف نكنيد او (خدا) مسرفان را دوست نمى دارد».
«بگو چه كسى زينت هاى الهى را كه براى بندگان خود آفريد، و روزى هاى پاكيزه را حرام كرده است; بگو اين زينت در اين جهان از آن كسانى است كه ايمان آورده اند (هرچند در اين جهان ديگران نيز با آنان مشاركت دارند) ولى در روز رستاخيز مخصوص مؤمنان خواهد بود آيات خود را براى كسانى كه آگاهند شرح مى دهيم».
«شما به جاى زنان با مردان آميزش مى كنيد، شما گروه تجاوزگر هستيد».
4.«فرعون فرد برترى طلب است و او از مسرفان مى باشد».
5.«اسراف مكن، اسراف گران برادران شيطان ها هستند، شيطان نيز (به خاطر خودخواهى خارج از حد)، به پروردگار خود كفر ورزيد».
«هرگز دست خود در احسان به گردن محكم بسته مدار و بسيار باز و گشاده مدار كه هركدام كنى به نكوهش و حسرت خواهى نشست».
«هر كس بى گناه كشته شود، ما به ولى او قدرت داديم كه قصاص

صفحه 223
كند (ديه بگيرد ويا عفو كند) ولى در قتل اسراف نورزد; زيرا ولى او نصرت يافته است».
6.«اين چنين اسراف گران را كيفر مى دهيم، كسانى كه به آيات پروردگار خود مؤمن نباشند».
7.« آنان كه وقتى انفاق مى كنند، اسراف نمىورزند و سخت گيرى نيز نمى كنند، بلكه ميان اين دو راهى را بر مى گزينند».
8.«بسيارى از شريكان برخى بر برخى ديگر تعدى مى كند جز افراد با ايمان ونيكوكار».
9.«بگو به بندگان من كه درباره خويش زياده روى كرده اند، از رحمت خدا نوميد نشويد، خداوند تمام گناهان را مى بخشد; اوست رحيم و آمرزنده».
10.«دوستان، در روز رستاخيز برخى دشمن برخى ديگر است; مگر پرهيزگاران».
11.«آنان كه پيش از مهاجران (انصار) در مدينه مسكن گزيده اند و به شرف ايمان آراسته اند وكسانى را كه به سوى آنان مهاجرت مى كنند دوست دارند، هرگز از چيزى كه به مهاجران داده شده است، رنج نمى برند و آن ها را بر خويشتن هرچند نيازمند باشند، مقدم مى دارند وهركس از بخل نفس خود مصون شد او از رستگاران است».
12.«غذا را با اين كه دوست دارند به مستمند و يتيم و اسير مى دهند».

تفسير موضوعى آيات

(يا بَنِى آدَمَ خُذُوا زِينَتكُمْ عِنْدَ كُلِّ مَسْجِد وَ كُلُوا وَاشْرَبُوا وَلا تُسْرِفُوا إِنَّهُ لا يُحبُّ المُسْرِفينَ) :«اى فرزندان آدم به هنگام رفتن به مسجد زينت خود را با خود برداريد (با بهترين وضع از نظافت و لباس به مسجد برويد) و بخوريد و

صفحه 224
بياشاميد واسراف نكنيد او (خدا) مسرفان را دوست نمى دارد».1
(قُلْ مَنْ حَرّمَ زِينَةَ اللّهِ الّتى أخْرَجَ لِعِبادِهِ وَ الطَّيِّباتِ مِنَ الرِّزْقِ قُلْ هِىَ لِلَّذِينَ آمَنُوا فِى الحَياةِ الدُّنْيا خالِصةً يَومَ القِيامَةِ كَذلِكَ نُفَصِّلُ الآياتِ لِقَوم يَعْلَمُونَ) :«بگو چه كسى زينت هاى الهى را كه براى بندگان خود آفريد و روزى هاى پاكيزه را حرام كرده است; بگو: اين زينت در اين جهان از آن كسانى است كه ايمان آورده اند (هرچند در اين جهان ديگران نيز با آنان مشاركت دارند) ولى در روز رستاخيز مخصوص مؤمنان خواهد بود آيات خود را براى كسانى كه آگاهند شرح مى دهيم».2
توزيع ظالمانه مواد غذايى
در حالى كه در جهان سوم فقر وگرسنگى بيداد مى كند و مرگ تدريجى نيمى از مردم جهان را تهديد مى نمايد و انبوهى از مردم آفريقا و آسيا وحتى آمريكاى لاتين با اين مسئله تلخ و ناگوار دست به گريبان هستند. ملت هاى مغرب زمين خصوصاً كشورهاى جهان خوار و يغماگر، غرق نعمت و تجمل پرستى واسراف مى باشند.
مردم جهان عملاً به دو گروه متمايز تقسيم شده اند:
گروهى غرق در نعمت ورفاه ـ كه همه كس همه چيز دارد ـ ، گروهى فقير و مستمند، محروم و عقب مانده، حتى خوراك به اصطلاح بخور و نمير هم براى آنان نيست.
فقر و گرسنگى يك عارضه غير طبيعى است. اگر ثروت جهان به

1 . اعراف/31.
2 . اعراف/32.

صفحه 225
صورت عادلانه ميان همه بشر تقسيم گردد، يك نفر هم گرسنه نمى ماند. طبق نظر كارشناسان بين المللى، بشر با وسايل كنونى مى تواند نياز 17 ميليارد انسان را از صحرا و دريا فراهم سازد، تاچه رسد به اين كه تكنولوژى پيشرفت كند و وسايل توليد، قوى تر و نيرومندتر شود. امّا متأسفانه هزينه هاى كمرشكن تسليحات نظامى، حرص و آز سرمايه داران بزرگ، فزونى خواهى ملت هاى مغرب زمين و سياست هاى غلط استعمارى به منظور اسارت ملت ها، سبب شده است كه دوسوم ملت جهان (دو ميليارد انسان) در سطح پايين تر زندگى كنند كه از تهى دستى مطلق شروع شده و به تنگ دستى ونابسامانى زندگى منتهى مى گردد.
براى آگاهى از اين افراط و تفريط به آمار زير كه سمپوزيم تغذيه در شيراز آن را منتشر كرده است توجه فرماييد:
مجموع پروتئين حاصل از فراورده هاى گوشتى و لبنيات و تخم مرغ در دنيا بيش از 000&736&10 تن در روز است; در صورتى كه پروتئين مورد نياز جمعيت كنونى بيش از 000&439&10تن نيست. بنابر اين، توليد كنونى حدود 300 هزار تن در روز بيش از ميزان احتياج است. با اين حال مى شنويم، دوسوم مردم دنيا گرسنه اند و ميليون ها نفر از گرسنگى مرده وميليون ها نفر در آستانه مرگند! مى پرسيد چرا؟ پاسخ اين سؤال روشن است:
تا زمانى كه در يك كشور، مقدار پروتئين حيوانى مورد مصرف يك فرد 83 گرم و در كشور ديگر 5 گرم در روز باشد، دو سوم جمعيت جهان از گرسنگى رنج خواهند برد; اين در حالى است كه يك سوم ديگر به علت مصرف زياد پروتئين و غذاهاى نامناسب، به بيمارهاى مختلف دچار مى گردند.1

1 . كيهان شماره 9554.

صفحه 226
اين آمار،به روشنى مى تواند پايه اسراف و شكم خوارگى در غرب و فقر و بدبختى و گرسنگى در كشورهاى توسعه نيافته را ترسيم كند. و در ضمن مشت نويسندگان اعلاميه حقوق بشر و سازندگان شعارهاى زيبا امّا تو خالى را (همين پروتئين خورهاى 83 گرمى) باز مى كند; آيا با اين وضع باز مى توان به اين اعلاميه و سازمان ها و شوراها اعتماد كرد؟!
آمار ديگر نشان مى دهد كه مجموع غذايى كه امريكاييان مصرف مى كنند، براى تغذيه جمعيّت يك ميليارد ونيم چينى كافى است.
در اين زمينه خوب است در آمار زير بينديشيم:
هر كودكى كه در يكى از كشورهاى پيش رفته زاده مى شود، چند برابر كودكان هندى و فيليپينى غذا مصرف مى كنند! «جان ماير» كارشناس تغذيه دانشگاه «هاروارد» خاطر نشان مى سازد كه: همان اندازه مواد غذايى كه 215 ميليون نفر آمريكايى تغذيه مى كنند، براى تغذيه يك ميليارد و نيم چينى در ميزان متوسط غذايى پرهيزكارانه چينى كافى است.1
دنياى دو چهره ما كه هر لحظه اى به رنگى در مى آيد و به سازى مى رقصد و دم از يارى كارگر، مادر، كودك و حقوق بشر مى زند; ولى هرگز به انسان به اندازه سگ هم احترام قائل نيست. اگر باور كردنش سخت باشد، آمار زير گوياتر است:
در ميان هر سه خانواده فرانسوى يك خانواده، سگ نگه مى دارد. خوراكى هاى ويژه اى كه به طور كلى براى اين حيوانات اهلى تهيه شده است، در سال 1961 افزون بر 12 ميليون قوطى بود; در حالى كه اين رقم در سال

1 . دشمنان بشر، ص 113.

صفحه 227
1970 به 27 ميليون قوطى رسيده است.
روى هم رفته اين حيوانات 12 ميليون تن خوراك مصرف مى كنند. و اين، ميزانى است كه براى تغذيه 12 ميليون كودك آسيايى كافى است. اين غذاها داراى پروتئين فراوانى هستند، به ويژه آن چه براى گربه ها تهيه مى شود.1
حمايت از حيوانات، اصل انسانى واسلامى است;ولى آيا روا است كه ما تنها يك اصل را بگيريم، و تماشاگر صحنه هاى گرسنگى در جهان انسان ها باشيم؟
اكنون كه با صحنه هاى تأسف بار آشنا شديم، كمى به تعاليم اسلام درباره اقتصاد در زندگى و اعتدال وجلوگيرى از اسراف گوش فرا دهيم:
ميانه روى در غذا و خوراك، لباس و پوشاك، تفريح و ورزش، علاقه و مهر به افراد، خدمت به جامعه و مردم، مجاهدت هاى روحى ونفسانى، كوشش هاى علمى و فكرى، به طور خلاصه در همه حالات زندگى فردى و اجتماعى، مورد ستايش وتشويق اسلام بوده و هر نوع انحراف از خط ميانه ـ هرچند از نظر كميت كوچك باشد ـ سرانگشت نكوهش قرآن و اسلام به سوى آن است.
قرآن در تبيين اين نوع انحراف ها، از واژه «اسراف» و «تبذير» كمك مى گيرد و تنها واژه «سرف» به صورت مفرد وجمع، 15 بار در قرآن آمده است. و در آيه اى كه در آغاز بحث آورديم، مى فرمايد: (إِنَّهُ لا يُحِبُّ المُسْرِفينَ): «او اسراف گران را دوست نمى دارد»2 و اين نكوهش به اندازه اى تكان دهنده است كه نكوهش فرعون، به خاطر اين است كه او نيز از

1 . مجله مكتب اسلام، شماره 8، سال 15.
2 . اعراف/31.

صفحه 228
مسرفان و متجاوزان از راه ميانه بوده است. قرآن مى فرمايد:(...وَ إِنَّ فِرْعَونَ لَعال فِى الأَرْضِ وَ إِنَّهُ لَمِنَ الْمُسْرِفينَ):«فرعون فرد برترى طلب است و او از مسرفان مى باشد».1
بنابر اين، هيچ كدام از الفاظ «تجمل پرستى»، «هرزه خورى»; «شكم بارگى» و «ول خرجى» نمى تواند در تفهيم اين معنى وسيع، جانشين واژه «اسراف» گردد.
گاهى قرآن براى نكوهش از «اسراف» از كلمه «تبذير» كه به معنى «بخشش مال به صورت بيهوده است» استفاده مى كند و مى فرمايد:
(وَ لا تُبَذِّرْ تَبْذِيراً* إِنَّ المُبَذِّرينَ كانُوا إِخْوانَ الشَّياطينِ وَكانَ الشَّيطانُ لِرَبِّهِ كَفُوراً) :«اسراف مكن، اسراف گران برادران شيطان ها هستند، شيطان نيز (به خاطر خودخواهى خارج از حد)، به پروردگار خود كفر ورزيد».2
چه نكوهشى بالاتر از اين كه اسراف گران، برادران شياطين معرفى شده اند. وعلت كفر شيطان، به خاطر تجاوز از حد او بوده است كه نوعى اسراف به شمار مى رود.
توجه به جوانب و اطراف
يكى از ويژگى هاى قرآن، توجه عميق به جوانب و اطراف قضيه است. توجه به كليات ، او را از توجه به جزئيات وجنبه هاى استثنايى باز نمى دارد. واين خود يكى از نقاط برجسته قرآن است.
مثلاً آن جا كه گفتگو درباره دوستى هاى دنيوى مى شود، مى گويد: دوستان اين جهان، در سراى ديگر دشمنان يكديگرند. بلافاصله مى افزايد،

1 . يونس/83.
2 . اسراء/26 ـ 27.

صفحه 229
پرهيزگاران و مؤمنان مستثنا هستند. واينك دو نمونه :
(اَلأَخِلاّءُ يَومَئذ بَعْضُهُمْ لِبَعْض عُدُوٌّ إِلاّ المُتَّقينَ):«دوستان، در روز رستاخيز برخى دشمن برخى ديگر است; مگر پرهيزگاران».1
آن جا كه در باره دو شريك دنيوى هم سخن مى گويد و اين كه پيوسته برخى به برخى ديگر تعدى مى كنند، فوراً افراد با ايمان را استثنا مى كند و مى فرمايد:
(... وَ إِنَّ كَثِيراً مِنَ الخُلَطاءِ لَيَبْغى بَعْضُهُمْ عَلى بَعْض إِلاَّ الّذينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصّالِحاتِ): «بسيارى از شريكان برخى بر برخى ديگر تعدى مى كند جز افراد با ايمان ونيكوكار».2
در آيه هاى دوم و سوم كه در آغاز بحث آورديم عنايت قرآن به جزئيات اين موضوع به خوبى به چشم مى خورد; در حالى كه در آيه دوم دستور مى دهد كه فرزندان آدم از گونه هاى زينت هاى حلال در تمام احوال، به ويژه هنگام اجتماع در معبد براى عبادت استفاده كنند. در آيه سوم با سخنانى تندتر به پاسخ آن ها كه فكر مى كنند «تحريم زينت و پرهيز از غذاها و روزى هاى پاك، نشانه زهد و پارسايى ومايه قرب به خدا است» مى پردازد.3
ولى همين توجه به اصل موضوع، قرآن را از توجه به جزئيات باز نداشته است، پس در آيه دوم فوراً به مسئله اسراف توجه مى كند و اين كه مبادا طبع فزونى خواهى انسان، از اين دستور الهى سوء استفاده كند و راه ميانه را به تجمل پرستى، واسراف و تبذير بدهد.ومى فرمايد:(كُلُوا وَاشْرَبُوا وَ لا تُسْرِفُوا

1 . زخرف/67.
2 . ص/24.
3 . در آيه دوم مى گويد:>>خذوا زينتكم<< ، در آيه سوم مى فرمايد:>>قل مَنْ حَرّم زينة اللّه<< .

صفحه 230
إِنَّهُ لا يُحِبُّ الْمُسْرِفينَ) :«بخوريد و بياشاميد واسراف مكنيد خداوند اسراف گران را دوست نمى دارد».1
درست است كه موضوع سخن در جمله (كُلُوا وَاشْرَبُوا وَ لا تُسْرِفُوا) همان خوردنى ها وآشاميدنى ها است; ولى چون موضوع بحث در دو آيه، اعم از اين دو مى باشد، به قرينه اين كه در هر دو آيه ، بهره بردارى از «زينت هاى الهى» مورد بحث قرار گرفته است نه خصوص خوردنى ها و آشاميدنى ها. مى توان گفت كه اين جمله به طور «مثل» وارد شده است و هدف از آن، طرح قانون اعتدال دركليه شئون زندگى و يا دست كم ميانه روى در بهره بردارى از مواهب طبيعى است.
كميت مطرح نيست
نكته مهم در اسراف، جلوگيرى از هر نوع اتلاف است; هر چند جزئى و كوچك باشد. و ملاك در اسراف اين نيست كه براى حفظ قيمت گندم در جهان، هزاران خروار گندم را به دريا بريزيم ويا آتش بزنيم، بلكه كيفيت استفاده از آن نيز در اسراف اهميت دارد، آن جا كه دينارى در راه گناه مصرف گردد، يا هسته اى2 كه مى تواند كارآمد باشد، بى بهره بماند يا در بيابان سوزان در برابر فرد تشنه اى، نيم خورده اى به دور ريخته شود، آن هم زياده روى است.
در نتيجه قرآن در مسئله قصاص جايى كه به جاى جانى، ديگرى كشته

1 . اعراف/31.
2 . انّ السرف يبغضه اللّه حتى طرحك النواة فانّها تصلح للشيء حتى صبّك فضلَ مائك.(بحار الأنوار، ج15، ص 199).

صفحه 231
شود، مسئله اسراف را مطرح مى كند مى فرمايد:
(...وَ مَنْ قُتِلَ مَظْلُوماً فَقَدْ جَعَلْنا لِوَلِيِّهِ سُلْطاناً فَلا يُسرِفْ فِى القَتْلِ إِنَّهُ كانَ مَنْصُوراً) :«هر كس بى گناه كشته شود، ما به ولى او قدرت داديم كه قصاص كند (ديه بگيرد ويا عفو كند) ولى در قتل اسراف نورزد; زيرا ولى او نصرت يافته است».1
در جاهليت اگر قتلى رخ مى داد ياران كشته، ميان كشنده و بستگان او، تفاوتى قائل نبودند، گاهى بزرگ قبيله اى را به اين نام كه قاتل از آن قبيله است، از پاى در مى آوردند. قرآن تمام اين ها را اسراف مى خواند; زيرا بر فرض كه در اين موارد، فقط يك نفر (رئيس قبيله) در برابر يك نفر كشته شود، با ز هم چون فرد بى گناهى به جاى قاتل كشته شده است، آن را اسراف مى نامد.
به خاطر همين، قرآن قوم لوط را اسراف گر معرفى مى كند; زيرا از نعمت هاى الهى به صورت هاى غير طبيعى استفاده مى كردند، ومى فرمايد:
(إِنَّكُم لَتَأْتُونَ الرِّجالَ شَهْوَةً مِنْ دُونِ النِّساءِ بَلْ أَنْتُمْ قَومٌ مُسْرِفُونَ) :«شما به جاى زنان با مردان آميزش مى كنيد، شما گروه تجاوزگر هستيد».2
«راغب» كه فرهنگى براى قرآن نوشته است، درباره اسراف سخنى دارد كه از اهميت خاصى برخوردار است .وى مى گويد: هركارى كه از نظر كميت و يا كيفيت، از اندازه خود تجاوز كند، آن اسراف است. و هرچيزى كه در راه غير اطاعت خدا مصرف گردد هرچند كم باشد، اسراف خواهد بود.3

1 . اسراء/33.
2 . اعراف/81.
3 . مفردات راغب، ص 230.

صفحه 232
به خاطر گستردگى معنى اسراف، قرآن در آياتى روى اسراف، بدون قيدوشرط تكيه مى كند و هرنوع تجاوز از حد در هر موضوعى را نكوهش مى كند ومى فرمايد:
(وَ كَذلِكَ نَجْزِى مَنْ أَسْرَفَ وَ لَمْ يُؤْمِنْ بِآياتِ رَبِّهِ ...):«اين چنين اسراف گران را كيفر مى دهيم، كسانى كه به آيات پروردگار خود مؤمن نباشند».1
ولى با اين سرزنش، در آيات ديگر به همه اسراف گران هشدار مى دهد كه اگر از كردارهاى زشت خود پشيمان گردند، و به شرايط توبه عمل نمايند، درهاى توبه و آمرزش به روى آنان باز است:
(قلْ يا عِبادِىَ الّذينَ أَسْرَفُوا عَلى أَنْفُسِهِمْ لاتَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللّهِ إِنَّ اللّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَميعاً إِنَّهُ هُوَ الغَفُورُ الرَّحيمُ):«بگو به بندگان من كه درباره خويش زياده روى كرده اند، از رحمت خدا نوميد نشويد، خداوند تمام گناهان را مى بخشد; اوست رحيم و آمرزنده».2
و در آيه ديگر كليه اسراف گران را راهنمايى مى كند كه به گاه پوزش خواهى، چنين بگويند:
(... رَبَّنَا اغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا وَإِسْرافَنا فِى أَمْرِنا ...) :«پروردگارا! گناهان و زياده روى هاى ما را در زندگى خويش، ببخش».3

1 . طه/127.
2 . زمر/53.
3 . آل عمران/147.

صفحه 233

اصل سيزدهم

ميانه روى در انفاق

آيه موضوع

(وَلا تَجْعَلْ يَدَكَ مَغْلُولَةً إِلى عُنُقِكَ وَلا تَبْسُطها كُلَّ الْبَسْطِ فَتَقْعُدَ مَلُوماً مَحْسُوراً)(اسراء/29)
«دست خود را به گردنت مبند و آن را هم به تمام معنى باز مكن، مبادا به صورت ملامت شده وحسرت خورده بر جاى خود بنشينى».
انفاق و بخشيدن نيروهاى اضافى، مخصوص موجود زنده نيست، بلكه اصلى است كه در همه جهان آفرينش حكمفرما است. مثلاً آفتاب پيوسته نورافشانى كرده وهر روز 450 هزار ميليون تن از جرم و مواد آن به نور و حرارت تبديل مى شود، چه انفاقى بالاتر از اين؟! ريشه درختان، ميليون ها تن از مواد غذايى زمين را به صورت ميوه و غلات وچوب، برگ و گل در مى آورند، همه ساله ميلياردها تن از آب درياها تبخير شده به صورت قطرات باران ودانه هاى شفاف برف در نقاط مختلف فرود مى آيند و در دل زمين فرو مى رود.
بنابر اين، «انفاق» يك قانون طبيعى وناموس تكوينى است كه در نهاد هر موجودى گذارده شده است، وبهره بردارى انسان از انفاق جهان طبيعت، آنچنان اعجاب انگيز است كه افراد عاقل و خردمند در برابر آن متحيرند.
در حقيقت از جانب خداى بزرگ، به زمين الهام شده است كه مواد غذايى و قندى خود را به گل ها رسانيده، و در راه پرورش آنها انفاق كند، و به گل ها الهام شده است كه شيره خود را به زنبور عسل

صفحه 234
برسانند، به زنبور عسل هم وحى شده است كه شيره هايى را كه از گل ها و درختان گرد آورده است، در اختيار انسان بگذارد. تو گويى همه فعل و انفعال ها، و همه انفاق ها، براى زندگى انسان در روى زمين صورت گرفته است!
اكنون كه روشن گرديد كه انفاق نيروهاى اضافى، يك سنت همگانى، و قانون طبيعى است، انسان كه خود جزئى از اين طبيعت و جهان آفرينش مى باشد، نمى تواند از اين قانون مستثنى گردد. او نيز بايد از روش طبيعت پيروى نموده و در اين راه گام بردارد.
كسانى كه دست و دل بازى ندارند، و از انفاق به ديگران وكمك به همنوعان، خوددارى مى كنند از خاك هم كمتر و پست ترند. اين گونه افراد، پيوسته مطرود درگاه الهى خواهند بود، زيرا به تكاليف الهى و وظايف مذهبى (زكات و ديگر ماليات هاى اسلامى) عمل نمى كنند و مورد غضب وخشم مردم نيز قرار مى گيرند.
امام هشتم حضرت رضا (عليه السلام) مى فرمايد:
«السخى قريب من اللّه، قريب من الجنة، قريب من الناس، البخيل بعيد من اللّه، بعيد من الجنة، بعيد من الناس».1
«افراد سخاوتمند به خدا و بهشت و مردم، نزديكند، و افراد بخيل و ممسك از خدا و بهشت، و از مردم دورند».

انفاق محدود

اسلام با توجه به حياتى بودن انفاق، از جهاتى آن را محدود كرده است، ويكى از شرايط آن، اين است كه از حد اقتصاد و ميانه روى خارج نشود، زيرا انفاق بيش از حد، مايه نابودى انسان مى شود واحياناً سبب مى گردد كه لطمه

1 . سفينة البحار، ج2.

صفحه 235
روحى و آبرويى بر انسان وارد گردد و ديگر نتواند بسان يك موجود فعال مشغول كار شده، و اطراف خود را روشن سازد.
بزرگ ترين انفاق گر جهان، قلب انسان است، كار او پخش خون به تمام اعضاى بدن و سيراب كردن تمام سلول هاى انسان است، ولى با اين همه، پيوسته مقدارى خون به اندازه نياز حوزه وجود خود نگاه مى دارد، ومقدار اضافى را به سرتاسر بدن پخش مى كند، و اگر در اين راه بيش از حد انفاق كند،از اداره دستگاه بدن باز مى ماند.
امساك و خوددارى از تعاون وكمك، علاوه بر اين كه بر خلاف اصول و سنن آفرينش است، خود موجب هدر رفتن نيروها است، زيرا سرمايه هاى هر موجودى غالباً بيش از نيازهاى آن است، از اين رو بايد نيروهاى اضافى را در اختيار ديگران بگذارد تا هم از هدر رفتن نيروها جلوگيرى گردد، وهم از نيروهاى مقابل استفاده شود.
كسانى كه در جامعه، علم و دانش بيشتر، يا مال و ثروت انبوه ترى دارند، و از مواهب بيشترى برخوردارند مسئوليت بيشترى نسبت به همنوعان خود كه به علم و ثروت آنان نيازمندند، دارند، درست است كه همه اين نعمت ها به ظاهر متعلق به خود آنها است، ولى بايد بدانند خود آنان نيز متعلق به جامعه و وابسته به آن هستند، همه بايد از وجود و مواهب مادى و معنوى آنان بهره مند گردند و استفاده كنند.
كوتاه سخن، انفاق در حدود امكان و به صورت اقتصاد وميانه روى، از اصول عالى اسلام است كه در آيه مورد بحث و د ر آيات ديگر، به آن اشاره شده است. چنان كه مى فرمايد:
(وَلا تَجْعَلْ يَدَكَ مَغْلُولَةً إِلى عُنُقِكَ وَلا تَبْسُطها كُلَّ الْبَسْطِ فَتَقْعُدَ مَلُوماً مَحْسُوراً).1

1 . اسراء/29.

صفحه 236
«دست خود را به گردنت مبند و آن را هم به تمام معنى باز مكن، مبادا به صورت ملامت شده وحسرت خورده بر جاى خود بنشينى».
افرادى كه دست خود را به گردن ببندند، قدرت انفاق نخواهند داشت، كسانى كه همه دست خود را بگشايند چيزى براى آنان باقى نمى ماند، در اين صورت مورد ملامت ديگران واقع شده به اموالى كه به ديگران بخشيده اند كمال نياز را پيدا خواهند كرد و ناچار با حسرت به آن خواهند نگريست، شاعر شيرين زبان پارسى مفاد آيه را در قالب شعر ريخته مى گويد:
مبند از سر امساك دست بر گردن *** خصلتى است نكوهيده پيش اهل نهى
مكن به جانب اسراف نيز چندان ميل *** كه هر چه هست به يكدم كنى ز دست رها
پس اختيار وسط راست در جميع امورامام كه *** بدان دليل كه خير الامور اوسطها
امام صادق (عليه السلام) هر سه موضوع (امساك ، اسراف واعتدال) را به شيوه خاصى مجسم نموده است، امام در حالى كه اين آيه را تلاوت مى كرد در برابر يكى از يارانش قرار گرفته بود، در اين موقع خم شد و مشتى از ريگ هاى زمين را برداشت و مشت خود را محكم گرفت به طورى كه دانه اى از آن به زمين نريخت و فرمود: «هذا الاقتتار الذي ذكر اللّه فى كتابه» : «اين همان تقتيرى است كه خداوند در قرآن خود بيان كرده است»، سپس مشت ديگر برداشت و دست خود را باز كرده همه را به زمين ريخت و فرمود: «هذا الاسراف»: «اين همان اسراف است» سپس مشت ديگرى برداشت و قسمتى را ريخت و قسمتى را در دست نگاه داشت و فرمود: «وهذا القوام»: «اين همان ميانه روى

صفحه 237
است كه روش عادلانه است كه خداوند از آن به لفظ (قواماً) ياد كرده است».1
نه تنها ميانه روى در انفاق، اساس زندگى است، بلكه تعاليم اسلام بر اساس ميانه روى استوار مى باشد و از هر نوع افراط و تفريط جلوگيرى كرده است، اينك نمونه هايى از اين گونه دستورها را يادآور مى شويم:
1. (وَاقْصِد في مَشْيِكَ وَاغْضُضْ مِنْ صَوتِكَ إِنَّ أَنْكَرَ الأَصْوات لَصَوْتُ الحَمير).2
«در راه رفتن ميانه رو باش، از صداى خود بكاه، بدترين صداها، صداى خران است».
2. دوستى على(عليه السلام) مايه نجات انسان و موجب تكامل روحى و معنوى است، تا آنجا كه پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود:
«عنوان صحيفة المؤمن حبّ على بن ابى طالب».3
«سرلوحه پرونده فرد با ايمان، دوستى على بن ابى طالب است».
ولى مع الوصف پيامبر گرامى فرمود:
«يا على هلك فيك اثنان محب غال ومبغض قال».
«دو نفر در راه تو هلاك شدند، كسى كه در محبت و علاقه به تو افراط ورزد و غلو كند، و آن كس كه تو را دشمن بدارد».
3. قرآن مجيد ملت اسلامى را «امت وسط» مى خواند و مى فرمايد:
(وَكَذلِكَ جَعَلْناكُمْ أُمَّةً وَسَطاً لِتَكُونُوا شُهَداءَ عَلى النّاسِ...) .4

1 . تفسير برهان:3/173.
2 . لقمان/19.
3 . حلية الأولياء: 1/86.
4 . بقره/143.

صفحه 238
«ما شما را امت وسطى قرار داديم تا بر مردم گواهانى باشيد».
و مقصود از «امت وسط» همان امت ميانه رو است كه در تمام شئون زندگى اعتدال و ميانه روى را از دست ندهند مثلاً در نظام اجتماعى الغاى مالكيت بر خلاف فطرت انسان است زيرا هر فردى، فطرتاً خود را به دسترنج خود اولى و شايسته مى داند همچنان كه سيستم سرمايه دارى غربى بر خلاف اصول انسانى مى باشد.
در نظام اخلاقى، فرو رفتگى در شهوت،مذموم و بد است، همچنان كه رهبانيت و ترك دنيا نيز زشت وحرام است چنان كه پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)فرمود: «لا رهبانية فى الإسلام».
سقراط مى گويد: هر فضيلتى حدّ وسطى است ميان دو رذيله اخلاقى، مثلاً «شجاعت» از صفات برجسته انسانى است كه ميان دو رذيله اخلاقى به نام «جبن و ترس، و تهور و بى باكى» قرار گرفته است همان طور كه «كرم» حدّ وسطى است ميان «تبذير و اسراف»، و «تقتير وامساك»، وهم چنين است ساير صفات برجسته انسان.
4. امير مؤمنان (عليه السلام) پس از پايان يافتن جنگ جمل، آگاه شد كه يكى از دوستانش به نام «علاء بن زياد» بيمار است و در خانه خود بسترى است، از اين جهت امام به عيادت او رفت، چشم حضرت به خانه وسيع او افتاد و فرمود:
تو خانه اى بدين وسعت را در دنيا براى چه مى خواهى؟ در حالى كه در آخرت به آن نيازمندترى، سپس فرمود: آرى همين خانه وسيع، مى تواند مايه سعادت تو در آخرت شود زيرا مى توانى در اين جا مهمان نوازى كنى و از بستگان خود صله رحم نمايى و حقوق شرعى آنان را بپردازى، در اين موقع

صفحه 239
همين خانه وسيع وسيله كسب آخرت خواهد بود.
علاء رو به حضرت كرد و گفت: من از دست برادر خود «عاصم بن زياد» به تو شكايت مى كنم،زيرا وى مانند راهبان مسيحى، گليمى پوشيده و از زندگى دست كشيده است.
امام فرمود: او را حاضر كنند، هنگامى كه چشم امام به عاصم افتاد فرمود: «يا عُدىَّ نفسِه لقد استهامَ بك الخبيثُ أما رحمْتَ أهلَك وولْدك؟ أترى اللّه أحلَّ لك الطيّباتِ وهو يكْره أن تأخذَها؟».
«اى دشمنك خويش!شيطان ناپاك تو را سرگردان كرده، آيا دلت به حال همسر و فرزندان خود، نمى سوزد؟آيا نمى بينى كه خداوند چيزهاى پاكيزه را بر تو حلال كرده و تو بر خلاف برنامه خدا نمى خواهى از آنها بهره مند شوى».1
گروهى از فلاسفه يونان مانند «كلبى ها» تصور مى كردند كه خوشبختى، جنبه روانى دارد، ووضع جسمى و مادى در سازندگى سعادت نقش و اثرى ندارد، ويگانه راه سعادت، همان تحصيل كمالات نفسانى و فضايل اخلاقى است.
گروه افراط گر اين فلاسفه، معتقدند كه مادامى كه روح و روان با بدن ارتباط و پيوند دارد، سعادت نصيب انسان نمى گردد، وتنها راه سعادت اين است كه روح از اين بدن جدا شود و از آلودگى هاى مادى زندگى، پيراسته گردد، به خاطر همين مطلب، گروهى از آنان، به زندگى دنيا پشت پا زده و از هر نوع بهره بردارى از لذايذ جهان روى گردان بودند، تا آن جا كه حكيم يونانى «ديوجانس» از تمام وسايل زندگى يك خم و يك ظرف بيش نداشت، از خم به جاى اتاق، و از ظرف به جاى وسايل زندگى استفاده مى كرد، روزى مشاهده

1 . نهج البلاغه، خطبه 200.

صفحه 240
كرد كه يك نفر با دست خود آب مى نوشد، آن ظرف را هم شكست و يا بدور انداخت.
در برابر اين گروه، گروه ديگرى هستند كه در بهره بردارى از لذايذ جهان، به هيچ قيد وشرطى پاى بند نبوده، وخوشبختى را در لذايذ مادى مى دانند، اين گروه همان «اگزيها» هستند كه هر نوع مانع را در راه التذاذهاى نفسانى، محكوم مى كنند.
«اگزيستانسياليسم» مكتبى است كه براى كوبيدن قيدهاى عقلى و اجتماعى، وشكستن بندها و سيل بندها و اشباع غرايز به طور مطلق پديد آمده است، وگروهى ديوانهوار دنبال آن مى روند.
پيروان هر دو مكتب «كلبيسم » و «اگزيستانسياليسم» يك بعد از ابعاد روحى انسان را مورد مطالعه قرار داده و از ابعاد ديگر كاملاً بى خبر هستند در صورتى كه سعادت انسان در اين است كه به تمام جنبه هاى او توجه گردد. نه به يك جنبه.
روح و روان در تكامل و سير سعادتى خود، از بدن و تن بى نياز نيست و اهمال اين بخش، مايه توقف سير تكامل روحى انسانى است، از اين جهت رهبانيت و ترك دنيا، و زندگى در بيغوله ها و دل كوه ها وشكاف درختان و ميان خم، شديداً ممنوع شمرده شده است.
همچنان كه بدن و تن مقدمه تكامل روح و لباس روان است توجه كامل به مقدمه و غفلت از هدف خلقت، مايه سقوط در دره مهيب بدبختى است.
تعليمات راستين و استوار، آن است كه بر اساس خلقت و آفرينش متكى بوده و سر سوزن از آن پا فراتر نگذارد كه فلاسفه واقع بين جهان، مانند ارسطو و حكماى اسلامى تعاليم خود را روى آن بنا كرده اند.

صفحه 241
در قرآن مجيد و در آيات متعددى به اين حقيقت اشاره شده است آنجا كه مى فرمايد:
(...فَمِنَ النّاسِ مَنْ يَقُولُ رَبَّنا آتِنا فِى الدُّنْيا وَمالَهُ فِى الآخِرَةِ مِنْ خَلاق*وَمِنْهُمْ مَنْ يَقُولُ رَبَّنا آتِنا فِى الدُّنْيا حَسَنَةً وَفِى الآخِرَةِ حَسَنَةً وَقِنا عَذابَ النّار*أُولئِكَ لَهُمْ نَصيبٌ مِمَّا كَََسَبُوا وَاللّهُ سَريعُ الحِساب).1
«برخى از مردم مى گويند: خداوندا! در اين جهان به ما نيكى بده، درحالى كه در آخرت نصيبى ندارند و برخى مى گويند پروردگارا! در دنيا وآخرت به ما نيكى كن و ما را از عذاب دوزخ بر كنار دار، آنان از كارهاى خود بهره مى برند. خداوند، سريع الحساب است».

ميانه روى در نيكى ها

انفاق يكى از كارهاى نيك است كه اسلام به آن دستور داده است; ولى اگر از حد ميانه بيرون رود، وباعث تنگى زندگى انسان گردد، چه بسا پى آمد خوبى نداشته باشد; از اين جهت قرآن دستور مى دهد كه در اين كار نيز گام از حد اعتدال بيرون ننهيم:
(وَ الّذينَ إِذا أَنْفَقُوا لَمْ يسرِفُوا وَلَمْ يَقتُرُوا وَكانَ بَيْنَ ذلِكَ قَواماً) :«آنان كه وقتى انفاق مى كنند، اسراف نمىورزند و سخت گيرى نيز نمى كنند، بلكه ميان اين دو راهى را بر مى گزينند».2
يكى از دستورهاى اسلام اين است كه هنگام چيدن ميوه و درو محصول، مقدارى ازآن را به افراد مستحق بپردازند و در كتاب هاى فقهى به آن «

1 . بقره/200ـ 202.
2 . فرقان/67.

صفحه 242
حق الحصاد» مى گويند واين دستور غير از «زكات» واجب است كه بايد بعداً پرداخت; ولى قرآن در همين مورد دستور مى دهد كه در انجام اين وظيفه بايد راه ميانه را پيش گرفت و نبايد آن چنان دست و دل باز بود كه هرچه دارند به اين و آن بدهند و خود و فرزندان خود معطل بمانند. در اين زمينه مى فرمايد:
(كُلُوا مِنْ ثَمَرِهِ إِذا أَثْمَرَ وَ آتُوا حَقَّهُ يَوْمَ حَصادِهِ وَلا تُسْرِفُوا إِنَّهُ لا يُحِبُّ الْمُسْرِفينَ):«از آن ميوه به هنگامى كه به ثمر مى نشيند، بخوريد وحق آن را به هنگام درو بپردازيد و اسراف نكنيد كه خداوند مسرفان را دوست نمى دارد».1
در احاديث پيشوايان بزرگ به اين نوع از اسراف اشاره شده است كه برخى را نقل مى كنيم:
امير مؤمنان (عليه السلام) در اين مورد مى فرمايد:
«بخشنده باش; ولى اسراف گر مباش،ميانه رو و اندازه گير باش، سخت گير مباش».2
برخى احاديث به جاى اسراف، به اندازه گيرى در زندگى دعوت كرده اند و امام على (عليه السلام) فرمود: «آن كس مزه ايمان را مى چشد كه در او سه صفت موجود باشد:
آگاهى از حقيقت دين، استقامت در گرفتارى ها و اندازه گيرى در معيشت».3

1 . انعام/141.
2 . كُنْ سَمِحَا و لا تكُنْ مبذرِّاً و كن مُقْدِراً ولا تكن مقتراً(نهج البلاغه، كلمات قصار، شماره 32).
3 . لا يذوقُ المرأُ حقيقةَ الإيمان حتى يكونَ فيه ثلاثُ خصال: الفقهُ في الدين، والصبرُ في المصائبِ وحسنُ التقدير في المعاش.(بحار الأنوار، ج15، ص 199).

صفحه 243
امير مؤمنان مى فرمايد: «آن كس كه دخل و خرج خود را اندازه گيرى نكند، فقير مى گردد».1
پاسخ يك پرسش
آيات ياد شده گواهى مى دهد كه قانون عمومى در مسئله انفاق همان ميانه روى در انفاق و رعايت اقتصاد و اعتدال مى باشد.
در اين مورد سؤالى مطرح است و آن اين كه: در برخى از آيات از ايثار هرچند مايه تنگ دستى گردد ستايش شده است; زيرا:
(...وَ يُؤْثِرُونَ عَلى أَنْفُسِهِمْ وَ لَوْ كانَ بِهِمْ خَصاصَةٌ وَمَنْ يُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فأُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ) :«ديگران را بر خويشتن هرچند نيازمند باشند، مقدم مى دارند كسانى كه از حرص نفس محفوظ بمانند رستگار خواهند بود».2
در اين آيه، از بخشش حتى در صورت نياز به آن، ستوده شده است واين ستايش به ظاهر خلاف دعوت به اعتدال و ميانه روى است كه در آيات ديگر روى آن تكيه شده بود.
همچنين در زندگى امير مؤمنان و خاندان رسالت مى خوانيم كه سه شب افطارى خود را به فقير و يتيم و اسير دادند.و خود با آب افطار كردند، سپس در مورد آنان اين آيه نازل گرديد:
(وَيُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلى حُبِّهِ مِسْكِيناً وَ يَتِيماً وَ أَسِيراً) :«غذا را با اين كه دوست دارند به مستمند و يتيم و اسير مى دهند».3

1 . تركُ التقدير في المعيشةِ يُورِثُ الفَقْرَ.
2 . حشر/9.
3 . انسان/8.

صفحه 244
رفتار خاندان رسالت را كه بهترين الگوى ايثار هستند، چگونه مى توان با دعوت به ميانه روى در انفاق سازگار ساخت؟

پاسخ

شكى نيست كه هر يك از اين دو اصل: ميانه روى در انفاق و ايثار در عين احتياج، از اعمال بسيار مفيد است.و از سجاياى انسانى و فضايل اخلاقى پرده بر مى دارد;ولى با وجود اين، ميانه روى در انفاق يك اصل همگانى است كه همه مردم به آن دعوت شده اند و مصالح عمومى نيز ايجاب مى كند كه نوع مردم در انفاق و بخشش از اين اصل بهره بگيرند; ولى اصل ايثار در حال نيازمندى، يك اصل خصوصى است كه تنها گروهى فداكار و از خودگذشته، مى توانند به آن عمل كنند.
از آن جا كه اصل ايثار در عين نياز، از فداكارى و خودگذشتگى بيشترى سرچشمه مى گيرد، و بيشتر مردم چنين تربيت و روحيه اى ندارند، اين اصل در گروه خاصى تبلور مى يابد كه علىوار زندگى مى نمايند; در حالى كه اصل ميانه روى در انفاق مربوط به تمام طبقات است كه اشخاص مى توانند با حفظ مصالح خود، به مصالح جامعه نيز بپردازند.
اين تنها «اعتدال»و «ايثار» نيست كه يكى اصل عمومى و ديگرى جنبه خصوصى دارد; بلكه در اصول اخلاقى واجتماعى هم نمونه هايى از اين قبيل موجود است.
مردى از امير مؤمنان پرسيد: عدالت شريف تر وبالاتر است يا جود و بخشندگى.
امام فرمود: عدالت امور را در مجراى طبيعى خود قرار مى دهد، امّا جود

صفحه 245
امور را از مجراى طبيعى خود خارج مى سازد.
يعنى: عدالت اين است كه به هركسى به اندازه استحقاق طبيعى وى پرداخت شود، و مقدار لياقت و استعداد و كار و كوشش او در نظر گرفته شود ولى در جود وبخشش، اين ملاك مورد نظر نيست. شخص بخشنده، مال خود را بدون در نظر گرفتن استحقاق طبيعى، به ديگرى مى بخشد و اين كار در عين تقدير و ستايش، كارى است برخلاف جريان طبيعى، وجنبه استثنايى دارد. لذا امير مؤمنان در ذيل سخن خود فرمود:
«العَدْلُ سائسٌ عامٌّ والجودُ عارِضٌ خاصٌّ».1
عدالت قانونى است همگانى و اداره كننده اى است كلى، كه همه اجتماع را در بر مى گيرد وبزرگ راهى است كه همه مى توانند از آن بروند، حال آن كه جود و بخشش يك حالت استثنايى وغير كلى است.

پاسخ ديگر

در اين جا به اين پرسش پاسخ ديگرى نيز مى توان داد و آن اين كه ايثار مربوط به موردى است كه صرف مال در آن از اهميت زيادترى برخوردار باشد. در اين مورد است كه بايد به جاى ميانه روى در انفاق از راه «ايثار» وارد شد.
مثلاً انصار ـ كه بوميان مدينه بودند ـ با هجوم انبوه مهاجران به مدينه روبه رو شدند، مهاجرى كه دستش از همه جا كوتاه شده و دست زن و بچه خود را گرفته و رهسپار مدينه شده بود، نگاهدارى اين گروه كه به عشق اسلام و پيامبر، ديار خود را ترك كرده و به مدينه رو آورده بودند، از اهميت بيشترى

1 . العدلُ أفضل أم الجود؟ فقالَ:العَدْلُ يضعُ الأشياءَ مواضَعها و الجُودُ يُخْرِجُها مِنْ جهتها العدل.... كلمات قصار شماره 437.

صفحه 246
برخودار بود. اگر در اين مورد خدمات درخور حق آنان انجام نمى گرفت، اسلام از پيشرفت و گسترش باز مى ماند. اين جا است كه خداوند انصار را به خاطر ايثار، تعريف و توصيف مى كند و مى فرمايد:
(وَالّذِينَ تَبَؤَّءُ الدّارَ وَ الايمانَ مِنْ قَبْلهِمْ يُحِبُّونَ مَنْ هاجَرَ إِلَيْهِمْ وَ لا يَجِدُونَ فِى صُدُورِهِمْ حاجةً مِمّا اُوتُوا وَ يُؤثِرُونَ عَلى أَنْفُسِهِمْ وَ لَو كانَ بِهِمْ خَصاصةٌ وَ مَنْ يُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فأُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحون):
«آنان كه پيش از مهاجران (انصار) در مدينه مسكن گزيده اند و به شرف ايمان آراسته اند ، كسانى را كه به سوى آنان مهاجرت مى كنند دوست دارند، هرگز از چيزى كه به مهاجران داده شده است، رنج نمى برند و آن ها را بر خويشتن هرچند نيازمند باشند، مقدم مى دارند وهركس از بخل نفس خود مصون شد او از رستگاران است».1
انديشه در اين آيه و آيه پيش تر از آن، اين مطلب را روشن مى كند و آن اين كه: در موضوعات مهم و از آن جمله حفظ گروه مهاجر در مدينه در مورد آيه و براى نزديكى دل هاى يتيمان، مستمندان و اسيران به اسلام، در مورد امير مؤمنان كه از اهميت به سزايى برخوردار بوده اند، ايثار بر اعتدال تقدم دارد; از اين جهت آنان راه ايثار را برگزيدند و از ميانه روى در انفاق سرباز زدند.
بنابر اين، هر موردى كه از اهميت شايانى برخوردار است، مانع ندارد كه انسان بر خود زحمت ومشقت را هموار سازد تا آن چه اهميت دارد، استوار گردد.
در اينجا از اشاره به نكته اى ناگزيريم و آن اين كه در اصل دوازدهم

1 . حشر/9.

صفحه 247
موضوع «اسراف» و «تبذير» مطرح گرديد و در اين اصل موضوع «ميانه روى در انفاق» مورد بررسى قرار گرفت، از رويارويى دو بحث و همچنين اصل آينده «ميانه روى در رفتار» مى توان گفت كه اسلام پيوسته طرفدار اعتدال و حدّ وسط در اخلاق و رفتار است.

صفحه 248

اصل چهاردهم

ميانه روى در رفتار

آيات موضوع

1. (وَلا تَمْشِ فِى الأَرْضِ مَرَحاً...)(لقمان/18).
2. (وَاقْصُدْ فى مَشْيِكَ)(لقمان/19) .

ترجمه آيات

1. «با غرور و بى خبرى راه مرو».
2. «در راه رفتن ميانه رو باش».
خضوع يكى از ستوده ترين فضايل اخلاقى است، ولى اگر از حد خود تجاوز كند، به صورت بدترين صفات به نام «تملق» و «چاپلوسى» در مى آيد چنان كه وقار، يكى از فضايل اخلاقى است كه اگر به رنگ بى اعتنايى و گردنكشى و رخ تابى از مردم و ناچيز شمردن حقوق ديگران درآيد، به صورت يكى ازبدترين و زشت ترين صفات به نام «تكبر» و «خودپسندى» جلوه مى كند، گاهى فروتنى به چاپلوسى، و متانت به «كبر» و خودخواهى مشتبه مى شود. از اين نظر، چاپلوسان اجتماع براى توجيه اعمال خود به فروتنى و تواضع پناه مى برند، چنانچه خود پسندان و متكبران، اعمال زشت وگردنكشى و بى اعتنايى خود را با متانت و وقار توجيه مى نمايند. در صورتى كه هر كدام در رتبه و درجه اى هستند، كه هرگز آميخته به ديگرى نمى شوند.

صفحه 249

تواضع و فروتنى

فروتنى يعنى تسليم در برابر حق، احترام به همنوعان، اعتراف وشناسايى مقام واقعى خود و حقوق ديگران كه همگى از ثبات روحى و آرامش روانى سرچشمه مى گيرد، حاكى از يك شخصيت تام و تمامى است كه در تكميل آن، احتياج به ابراز تفوق و گردنكشى نيست.

چاپلوسى

هرگاه ستايش كسى از حد شايستگى وى تجاوز كرد چاپلوسى و تملق تلقى مى شود. خضوع و تذلل در برابر شخصيتى براى رسيدن به منافع مادى و دنيوى از مصاديق تملق بشمار مى رود.
على (عليه السلام) مى فرمايد:
«الثَّناءُ بِأَكْثَرَمِنَ الاستحقاقِ مَلَقٌ وَالتَّقْصيرُ عَنِ الاسْتِحْقاقِ عَىٌّ أَوْ حَسَدٌ».1
«ثناى بيش از استحقاق تملق گويى و چاپلوسى است. ومدح به كمتر از آنچه درخور آن است، نشانه ناتوانى در بيان و يا حسد است».
معمولاً افراد چاپلوس كسانى هستند كه بى شخصيت و بى اراده بار آمده اند، و حاضرند براى خاطر منافع جزئى و مادى، بر منش و شخصيت خود قلم قرمز كشند و استقلال خود را از بين ببرند.

وقار و متانت

هرگاه يك فرد براى رسيدن به مقاصد خود اصول اخلاقى را مراعات كند، و اهداف خود را بدون شتابزدگى و حرص و ولع و دست پاچگى، تعقيب نمايد، اعمال چنين فرد توأم با وقار و متانت خواهد بود.

1 . نهج البلاغه، كلمات قصار، شماره 347.

صفحه 250

كبر و خودپسندى

كبر يك بيمارى روانى است كه مبدأ آن احساس حقارت وكوچكى است كه بر اثر گذشت زمان به «عقده حقارت» تبديل مى شود، معمولاً فرد متكبر در خود احساس حقارت و قصور مى كند، و مى خواهد اين قسمت را با خودفروشى و گردن كشى، وبا غرور و طغيان جبران نمايد و معمولاً اين گونه اوصاف در افرادى پيدا مى شود كه در محيط هاى پست و خانواده هاى كمارزش، رشد و نمو نموده و ذاتاً فاقد شخصيت ذاتى باشند.
و اگر شخصيت فردى در نظر خودش تكميل باشد، و درخود احساس حقارت و كمبود شخصيت ننمايد، هرگز علت ندارد حالت عصيان و طغيان به خود بگيرد. اين ناراحتى و بى ثباتى و بى قرارى، نتيجه يك ناراحتى است كه پيوسته شخص را وا مى دارد كه به وسيله كبر فروشى و تقدم خواهى و بى اعتنايى و گردنكشى آلام خود را تسكين دهد.
آنچه گفته شد آخرين تحقيقى است كه دانشمندان روان شناس در اين باره به آن دست يافته اند ولى امام صادق (عليه السلام) هزار و اندى پيش با يك جمله كوتاه در عين حال پر معنى و سودمند پرده از روى اين حقيقت علمى كه روان كاوان امروز پس از ساليان درازى به آن رسيده اند برداشته است زيرا آن حضرت چنين فرمود: «ما مِنْ رَجُل تَكَبَّرَ أَوْ تَجَبَّرَ إِلاّ لِذِلَّة يَجِدُها فى نَفْسهِ»1 كبر متكبران، و ستم ظالمان به خاطر ذلت و حقارتى است كه در خويش احساس مى كنند و مى خواهند با اعمال خود آن را جبران نمايند.
از آثار خانمان برانداز «كبر» اين است كه روح، حالت عصيان زدگى پيدا مى كند، كه آرامش و قرار روانى را از دست مى دهد. و در سايه حب ذات

1 . اصول كافى:2/ 312.

صفحه 251
رهبرى نشده ، در برابر حق وحقيقت تسليم نمى شود، حقوق ديگران را محترم نمى شمرد، در پايمال كردن حقوق و شخصيات بى پروا مى باشد.
از امام صادق (عليه السلام) سؤال كردند نخستين پايه «الحاد»(انكار حقايق) چيست ؟ در جواب فرمود كبر است.1
ونيز جمله جامع ترى در اين باره فرمود:« اَلكِبْرُ أَنْ تَغْمَضَ النّاسَ وَ تَسَفَّهَ الْحَقَّ».2
«خودپسندى اين است كه مردم و حقوق آنان را ناديده بگيرى».
زندگانى پيامبران،و پيشوايان اسلام مخصوصاً زندگى پيامبر عاليقدرو گرامى وجانشين بلافصل وى امير مؤمنان، بهترين سرمشق زندگى است، در لابلاى تاريخ نمونه هاى كامل از تواضع و فروتنى و احترام به حقوق هم نوعان زياد به چشم مى خورد، امير مؤمنان پيشاپيش سپاه گران براى برانداختن حكومتى كه فرزند ابوسفيان بوجود آورده بود حركت مى كرد، در نيمه راه به يكى از شهرهاى عراق به نام «انبار» رسيد كه در قلمرو حكومت على (عليه السلام) بود، مدت ها اين شهر زير نظر ساسانيان اداره مى شد، و رسم و رسوم آن زمان كه سجده در برابر زمامداران بود، هنوز از ميان آن مردم، رخت برنبسته بود.
خبر عبور ارتش خليفه اسلام از ميان اين شهر در بين مردم منتشر گرديد همه به استقبال على شتافتند و در برابر على (عليه السلام) زير آفتاب داغ وسوزان به سجده افتادند به گمان اين كه به اين وسيله مى توانند مراتب رضايت على (عليه السلام) را بدست آورند.
امير مؤمنان از اسب پياده گرديد وچنين فرمود: در اين سجده به خدا شرك مىورزيد وساعت ها زير آفتاب گرم و سوزان بسر مى بريد و خود را ناتوان

1 . سفينة البحار:2/459.
2 . معانى الاخبار، ص 426.

صفحه 252
وبيچاره قلمداد مى كنيد، در صورتى كه من و شما هر دوبنده ضعيف خداونديم و من هم مثل شما اسير بستر بيمارى مى گردم، دچار چنگال مرك مى شوم و شما بايد براى خدايى سجده كنيد كه بيمار نمى شود و نمى ميرد من از اين كه پيشواى شما هستم، هيچ مزيتى بر شما ندارم فقط بار مسئوليت من سنگين تر است1.

حالت طغيان زدگى در عده اى از جوانان

امروز روى عللى كه بازگشت همه به كبر و خودپسندى است يك حالت عصيان زدگى نسبت به حقوق، ناديده گرفتن زحمات ديگران، حق قضاوت در همه چيز، ابراز نظر در امور و مسايلى كه هرگز كوچكترين اطلاعى درباره آن نيست، در گروهى از جوانان و گروهى از مربيان و استادان به وجود آمده است.
گاهى فردى كه رشته تخصص اوشناختن بيمارى هاى دامها است، در پيچيده ترين مسايل فلسفى وكلامى ومذهبى قضاوت كرده و كتاب منتشر مى سازد.
همان طورى كه امام ششم (عليه السلام) فرمود: نخستين پايه انكار حقايق همان «كبر» است امروز بعضى از درس خوانده ها با فرا گرفتن چند فرمول رياضى وفيزيكى، به خود حق مى دهند كه در تمام مسايل جهانى ابراز نظر كنند، هنگامى كه سخن ازخدا و روح و از موجودات ماوراء الطبيعه، پيش مى آيد با قيافه مخصوصى كه نشانه تخصص و غرور فوق العاده در اين مسايل است همه را به باد مسخره مى گيرند، در صورتى كه عمر خود را فقط در حلّ معادلات جبرى صرف كرده ولحظه اى در اين قسمت به دقت و تحقيق

1 . وقعه صفّين، ابن مزاحم/144; شرح نهج البلاغه حديدى:ج3/203.

صفحه 253
نپرداخته اند.
راستى اين بيمارى واگيريست كه امروز دامنگير نسل كنونى شده است، هرگز از خاطرم نمى رود، كه در يكى از روزنامه هاى تهران موضوع «تعدد زوجات» كه از پيچيده ترين مسايل اجتماعى و در عين حال فقهى ومذهبى است مطرح شده بود و طراح موضوع از تمام طبقات رأى و نظر خواسته بود ولى در اين مسأله به جاى اين كه دانشمندان، استادان حقوق، جامعه شناسان رأى دهند عطاران وقصابان تيغ زن به جواب دادن برخاسته، ومسأله را از دريچه نظر خود تحليل مى كردند.
لقمان در يكى از سخنان خود به فرزندش يادآور مى شود كه در زندگى از تملق و چاپلوسى و يا تكبر و ابراز برترى دورى بجويد و در گفتار و كردار خود ميانه رو باشد چنان كه مى فرمايد:
1. (وَلا تُصَعِّرْ خَدَّكَ لِلنّاسِ) : «با تكبر روى از مردم بر مگردان».
2. (وَلا تَمْشِ فِى الأَرْضِ مَرَحاً) :«با غرور و بى خبرى راه مرو».
چرا، زيرا خداوند متكبران خودپسند را دوست نمى دارد چنان كه مى فرمايد: (إِنَّ اللّهَ لا يُحِبُّ كُلّ مُخْتال فَخُور)زيرا كبر و خودپسندى آفت فضايل انسانى و سجاياى اخلاقى است.
3. (وَاقْصُدْ فى مَشْيِكَ) : «در راه رفتن ميانه رو باش».
4. (وَاغْضُضْ مِنْ صَوْتِكَ...)1 :«از صداى خود بكاه».
چرا زيرا خروج از اقتصاد و ميانه روى نشانه شتابزدگى و عدم توازن روحى است، گذشته بر اين صداى نامطبوع، موجب نارضايتى مردم مى باشد.

1 . لقمان/18ـ19.

صفحه 254

پاسخ يك سؤال

ممكن است سؤال شود كه چرا لقمان روى يك كار جزئى به نام «راه رفتن» تكيه مى كند و به پسر دستور مى دهد كه در راه رفتن ميانه رو باش نه تنها لقمان بلكه خود قرآن مجيد در سوره فرقان روى اين موضوع تكيه كرده و مى فرمايد:
(وَعِبادُ الرَّحْمنِ الَّذينَ يَمْشُونَ عَلَى الأَرْضِ هَوناً...) .1
«بندگان خدا كسانى هستند كه به تواضع راه مى روند».

پاسخ

صفات و روحيات بد و نيك انسان غالباً از خلال كارهاى جزئى او آشكار مى شود چه بسا نحوه سيگار كشيدن شخصى، كيفيت امضاى فردى نمايانگر روحيات او مى باشد ازا ين جهت قرآن مجيد مى خواهد با روحيات بد يا بروز نخستين جوانه آن مبارزه كند و هرگز نبايد نسبت به اين نوع كارهاى جزئى با ديده بى اعتنايى بنگريم زيرا چه بسا كار جزئى و كوچك، نشان دهنده كانونى از فساد در درون مى باشد كه به اين شكل جوانه مى زند.
جوش هاى مختصر و يا دمل هاى كوچكى كه در اطراف بدن نمايان مى گردند هر چند جزئى وكوچكند اما همين ها از نظر يك پزشك نشان دهنده چرك هاى عظيم درونى است كه در ميان خون لانه گزيده اند و خود را از اين طريق نشان مى دهند.
تفسير چهارده اصل در دو منشور قرآن به پايان رسيد. اكنون به تفسير ديگر اصول اخلاقى كه در آيات ديگر وارد شده مى پردازيم.

1 . فرقان/63.

صفحه 255

اصول ديگر اخلاقى و اجتماعى در قرآن

15. زبان در قرآن
16. شكر و سپاس
17. امتحان و آزمايش هاى الهى
18. از خودبيگانگى
19. قرآن و سرگذشت امم
20. قلب و فؤاد در قرآن
21. زندگى اجتماعى طرحى است در آفرينش
22. بعد جهانى و يا الهى جامعه
23. اصالت فرد يا جامعه و يا ...
24. تركيب جامعه
25.قانون مندى جامعه و تاريخ
26. تصادف در تاريخ چه مفهومى دارد
27. سنت هاى الهى واكنش اعمال جامعه است
28. سنت هاى تغيير ناپذير خدا در تاريخ انسان ها
29. جوامع پيشين، آيينه عبرت
30. ارزش كتاب هاى تاريخى

صفحه 256

صفحه 257

اصل پانزدهم

زبان در قرآن

آيات موضوع

1.(إِنَّما يَفْتَرى الكَذِبَ الَّذينَ لا يُؤْمِنُونَ بِآياتِ اللّهِ ...)(نحل/105)
2. (... إِنَّهُ كانَ صادِقَ الْوَعْدِ وَكانَ رَسُولاً نَبِيّاً)(مريم/54)
3.(وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسانى* يَفْقَهُوا قَولى) (طه/27ـ 28)
4.(وَاجْعَلْ لِى لِسانَ صِدْق فِى الآخَرينَ) ( شعراء/84)
5.(... وَ تَقُولُونَ بِأَفْواهِكُمْ ما لَيْسَ لَكُمْ بِهِ عِلْمٌ ...)(نور/15)
6.(وَ مِنْ آياتِهِ خَلْقُ السَّماواتِ وَ الأَرضِ وَاخْتِلافُ أَلْسِنَتِكُمْ وَأَلْوانِكُمْ...) (روم/22)
7. (...وَ لا يَغْتَبْ بَعْضُكُمْ بَعْضاً ...)(حجرات/12)
8.(وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الإِنْسانَ وَ نَعْلَمُ ما تُوَسْوِسُ بِهِ نَفسُهُ وَ نَحْنُ أَقْربُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ * إِذْ يَتَلَقَّى الْمُتَلَقِّيانِ عَنِ الْيَمينِ وَعَنِ الشِّمالِ قَعِيدٌ * ما يَلْفِظُ مِنْ قَول إِلاّلَدَيْهِ رَقِيبٌ عَتِيدٌ)(ق/16ـ 18)

صفحه 258

ترجمه آيات

1. «آن كس دروغ مى گويد كه به آيات خداوند ايمان ندارد».
2. «او در وعده هاى خود راستگو و از رسولان و پيامبران بود».
3.«خدايا! گره از زبانم بگشا تا سخن مرا درست بفهمند».
4.«براى من زبان تحسين گرى در ميان مردم قرار بده».
5.«با دهان خود چيزى مى گوييد كه به آن يقين نداريد».
6.«از نشانه هاى خدا، آفرينش استوار آسمان ها و زمين و تعدد زبان ها واختلاف رنگ هاى شماها است».
7. «از يكديگر غيبت نكنيد».
8.«ما انسان را آفريديم و از وساوس و انديشه هاى نفس او كاملاً آگاهيم و از رگ گردن به او نزديك تر هستيم، دو فرشته (رقيب و عتيد) از طرف راست و چپ به مراقبت او نشسته اند، سخنى از خير و شر به زبان نمى آورد جز آنكه در آن دم دو فرشته بر ضبط آن آماده اند».

تفسير موضوعى آيات

نقش زبان در زندگى انسان

از زبان كه عضو حساس بدن انسان است به دو شكل مى توان سخن گفت:
1. نقش زبان در زندگى مادى و معنوى انسان.
2. مسئوليت هاى زبان در حيات انسانى از نظر اسلام.
و ما هر دو را به گونه اى فشرده به بحث مى نشينيم:
1 . نقش زبان در زندگى انسان.
زبان پاره اى گوشت است كه يگانه وسيله سخن گفتن، فرو بردن غذا و

صفحه 259
چشيدن است و به شكل بيضى و از بيخ قسمت پشتى كف دهان و به استخوان لامى چسبيده است. داراى يك پوشش رويى، يك پوشش زيرين، دو لبه جانبى و يك نوك مى باشد.
ساختار زبان به شكلى است كه كار آن جويدن غذا و بلع آن و احساس طعم مواد غذايى و سخن گفتن وغيره مى باشد.
با اين كه زبان مانند چشم و گوش يكى از ابزار شناخت است و مى توان به وسيله آن چهار نوع طعم غذا: شيرينى، تلخى، شورى و ترشى را حس نمود; ولى قرآن در ميان وظايف مختلف آن، روى نقش گفتارى آن تكيه مى كند و از اين زاويه به آن مى نگرد. و از ديگر وظايف آن سخن نمى گويد و ما نيز از اين جهت آن را مورد بحث قرار مى دهيم و نكته آن اين است:
اين قسمت از هنرنمايى زبان، آن اندازه اهميت دارد كه ديگر وظايف آن را تحت الشعاع خود قرار داده است. تجربه و آزمايش ثابت كرده است كه غالب كسانى كه قادر به سخن گفتن نيستند، فاقد نيروى شنوايى نيز مى باشند.
برخى معتقدند كه كرى مادر زاد، سبب لالى مى گردد و كودك به جهت ناشنوايى، لال مى شود.
ما با اين نظريه علمى كار نداريم. و كودكى را فرض كنيد كه رشد جسمانى آن آغاز شده; ولى توان گفتارى ندارد، آيا چنين كودكى مى تواند آن شخصيت متناسب را كه ديگر همسالان او مى يابند، به دست آورد؟ به طور مسلم نه.
انسان از طريق گفتگو و پرسش و پاسخ، مسائل لازم را به دست مى آورد و بر عمق شخصيت خود مى افزايد.
تعليم و تربيت كه رشد انسان ها و تكامل افراد به آن بستگى دارد، از

صفحه 260
طريق آموزش صورت مى گيرد و تنها وسيله آن زبان است.
فردى را فرض كنيد كه ساليان درازى رنج كشيده و براى خود و جامعه، اندوخته هاى علمى و فكرى فراهم آورده است، ناگهان مبتلا به لكنت زبان و عجز از بيان مى گردد.
هگاه قلم و نوشتن كه كارى سخت است و در همه جا نمى توان از آن بهره گرفت، به داد او نرسد، از نظر ارزش با يك فرد عادى مساوى خواهد بود.
مغز و فكر انسان گنجينه اى است مستقل و دربسته و يگانه كليد آن زبان است. و تا با اين كليد، در ِگنجينه گشوده نشود، مقام و موقعيت انسان روشن نمى گردد. از اين رو امير مؤمنان مى فرمايد: شخصيت انسان زير زبان او نهفته است، نه در زير كلاه او.1 اين نكته سبب مى شود اين عضو از بدن انسان را كه قطعه گوشتى بيش نيست2 نشان بزرگ خدا ، مايه رشد انسانيت، بيانگر افكار و آراى انسان و سنجش شخصيت انسان، شمرده شود.

زبان در قرآن

به خاطر همين است كه، قرآن پس از ياد كردن از آفرينش انسان، آموزش زبان را يادآور مى شود. گويى بزرگترين مظهر لطف و مهربانى خدا به انسان اين است كه اين نعمت را به او ارزانى داشته است در اين زمينه مى فرمايد:
(الرَّحْمنُ *عَلَّمَ القُرآنَ *خَلَقَ الإِنْسانَ * عَلَّمَهُ الْبَيانَ) ; «خداى

1 . المرء مخبوء تحت لسانه، لا تحت طيلسانه (نهج البلاغه)، كلمات قصار، شماره 148.
2 . امير مؤمنان در باره شگفتى هاى خلقت انسان مى گويد: اعجبوا لهذا الإنسان ينظر بشحم و يتكلم بلحم .(نهج البلاغه) كلمات قصار، شماره 7.

صفحه 261
مهربان كه به رسول خود قرآن آموخت، انسان را آفريد و به او تعليم بيان نمود».1
اين تنها چيزى نيست كه قرآن از آن ياد كرده است; بلكه اين واژه 25 بار در قرآن به صورت جمع و مفرد وارد شده است و به اهميت آن اشاره مى كند:
(أَلَمْ نَجْعَلْ لَهُ عَيْنَيْنِ * وَ لِساناً و شَفَتَينِ):«آيا ما براى او دو چشم و يك زبان و دو لب قرار نداديم».2
قرآن در اشاره به اين كه زبان كليد شخصيت انسان3 است، جمله اى از ملك مصر نقل مى كند:
(...فَلَمّا كَلَّمهُ قالَ إِنّكَ اليومُ لَدَيْنا مَكِينٌ أَمِينٌ) ; «وقتى با يوسف سخن گفت: آنگاه به او گفت تو امروز نزد ما داراى موقعيت خاص، و امين دارايى مى باشى».4
وقتى يوسف خواب ملك را به شكل آموزنده اى تعبير كرد و شيوه نگهدارى غله كشور را به صورت طبيعى بدون ساختن سيلوهاى مصنوعى پر خرج، به آنان آموخت، و در رابطه با محكوميت خود، پرده از روى خيانت زن

1 . الرحمن/1ـ4.
2 . بلد/8ـ9.
3 . و به يك معنى نيمى از شخصيت انسان است چنانكه شاعرى مى گويد:
لسان الفتى نصف و نصف فؤاده *** فلم يبق إلاّصورة اللحم و الدم
زبان يك انسان جوانمرد، نيمى از شخصيت او است، و نيم ديگر اورا عقل و خرد او تشكيل مى دهد اگر ازاين دو بگذريم، جز گوشت و خون چيزى نيست. و در زبان عرب مثلى است بيان گر اين نكته كه مى گويد: المرء بأصغريه: قلبه ولسانه: واقعيت انسان به دو عضو كوچك او بستگى دارد اين دو عضوعبارتند از: دل و زبان.
4 . يوسف/54.

صفحه 262
عزيز مصر و پاكدامنى خود برداشت و ازاين طريق شخصيت بزرگ خود را نمايان ساخت، در اين هنگام ملك براى او چنين مقام و موقعيتى قائل شد و او را كليد دار انبارهاى سرزمين مصر كرد. و تا يوسف سخن نگفته بود، شخصيت او در پشت پرده سكوت، مستور مانده و در گوشه زندان افتاده بود.1
از پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) نقل شده است كه فرمود: «تكلّمُوا تُعْرَفُوا; سخن بگوييد تا شناخته شويد».2
نقش مهمى كه زبان در اداى رسالت رسولان به ويژه پيامبران آسمانى دارد، موسى را بر آن داشت، كه از خدا بخواهد هر نوع لكنت را از زبان او بردارد:(وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسانى* يَفْقَهُوا قَولى) : «خدايا گره از زبانم بگشا تا سخن مرا درست بفهمند».3
او تنها به اين اكتفا نكرد، بلكه از خدا خواست برادر او را كه ازوى فصيح تر بود و بيان رساترى داشت، همراه او بفرستد تا او را در اداى رسالت يارى كند ومى گويد:

1 . در اين مورد سعدى از قرآن واحاديث اسلامى كه پيوسته الهام بخش شعراى بزرگ ميهن ما بوده است، الهام گرفته و مى گويد:
زبان در دهان اى خردمند چيست؟ *** چو در بسته باشد چه داند كسى
كليد در گنج صاحب هنر *** كه گوهر فروش است يا پيلهور
2 . الظرائف واللطائف، ص 58، اين جمله از امير مؤمنان نيز نقل شده است به نهج البلاغه، بخش كلمات قصار، شماره 392 مراجعه بفرماييد.
3 . طه/27ـ28.

صفحه 263
(وَ أَخى هارُون هُوَ أَفْصَحُ مِنّى لِساناً فَارسِلْهُ مَعِى رِدءاً ...)1:« برادرم هارون كه از من فصيح تر است همراه من به عنوان كمك و ياورم بفرست».2
اصولاً كار بزرگ پيامبران ـ كه اداى رسالت الهى است ـ به وسيله همين عضو انجام مى گيرد و براى همين هم خداوند به پيامبر نويد مى دهد كه ما پيام هاى خود را به زبان تو آسان گردانيديم تا به كمك آن پرهيزگاران را بشارت و گروه ستيزه جويان را بيم دهى:(فَإِنَّما يَسَّرناهُ بِلِسانِكَ لِتُبَشِّرَ بهِ المُتَّقينَ وَ تُنذِرَ به قوماً لُدّاً): «ما قرآن را تنها به زبان تو سهل و آسان كرديم تا به اصل تقوى بشارت دهى و معاندان لجوج را از عذاب خدا بترسانى». 3
پيامبران گرامى پيوسته از خداوند مى خواستند كه زندگى شان با مردم به گونه اى باشد كه توده مردم ثناگوى آنان در حال زندگى و پس از مرگ باشند و ابراهيم از خداوند بزرگ همين معنا را درخواست مى كند ومى گويد:
(وَاجْعَلْ لِى لِسانَ صِدْق فِى الآخَرينَ) : «براى من زبان تحسين گرى در ميان مردم قرار بده».4
و در آيه ديگر از چنين درخواستى از سوى اسحاق و يعقوب را گزارش مى دهد.چون از چيزى كه در پاسخ خواسته آنان به آنها بخشيده بود مى گويد:
(وَ وَهَبْنا لَهُمْ مِنْ رَحْمَتِنا وَ جَعَلْنا لَهُمْ لِسانَ صِدْق عَلِيّاً) : «آنان را از رحمت خود بهره مند ساختيم و در زبان مردم نامشان را نيكو، و بلند گردانيديم».5

1 . قصص/34.
2 . به همين مضمون است(سوره شعراء/13).
3 . مريم/97.
4 . شعراء/84.
5 . مريم/50.

صفحه 264
سرانجام قرآن بر مى گردد، اختلاف زبان ها را كه تاكنون ريشه آن به صورت علمى به دست نيامده است، يكى از آيات و نشانه هاى خدا مى داند،و در عظمت اين آيت همين بس كه آن را در كنار آفرينش آسمان ها و زمين قرار مى دهد ومى فرمايد:
(وَ مِنْ آياتِهِ خَلْقُ السَّماواتِ وَ الأَرضِ وَاخْتِلافُ أَلْسِنَتِكُمْ وَأَلْوانِكُمْ...): «از نشانه هاى خدا، آفرينش استوار آسمان ها و زمين و تعدد زبان ها واختلاف رنگ هاى شماها است».1
بالأخره زبان، يگانه وسيله اى است كه نيايش خدا و بسيارى از فرايض مانند اقامه نماز، اداى شهادت، اظهار ايمان و تحقق اسلام با آن صورت مى گيرد. آن جا كه خداوند مى خواهد عنايت خود را نسبت به يكى از پيامبران به گونه اى ابراز كند، او را به مقام كليمى، مفتخر ساخته و با او سخن مى گويد و او را به پاسخ وا مى داردچنانكه مى فرمايد:( ...وَ كَلَّمَ اللّهُ مُوسى تَكْلِيماً): «خداوند موسى را به سخن در آورد»2 در آيه ديگر سخن گفتن كودك گهواره اى را نشان خدايى مى داند.
( ... تُكَلِّمُ النّاسَ فِى الْمَهْدِ وَكَهْلاً ...) : «با مردم در گهواره و هنگام بزرگى سخن مى گويى».3
مقام وعظمت اين نعمت چيزى نيست كه بر احدى مخفى باشد و سخن از حكيمان در وصف اين عضو به اندازه اى است كه اندك آن در اين صفحات نمى گنجد.

1 . روم/22.
2 . نساء/164.
3 . مائده/110.

صفحه 265
يكى از انديشمندان در اين زمينه مى گويد: «زبان، گواه ضمير، و داور ميان حق و باطل، بيانگر حقايق اشيا، واعظ بازدارنده از گناه، پديد آورنده محبت و دوستى، وسيله سپاسگزارى، مستوجب فزونى نعمت و... مى باشد».1
خدمت بزرگى كه زبان قرآن و حضرت محمد در جامعه انسانى انجام داد هيچ قدرتى آن را انجام نداد و برندگى آن، از برندگى شمشير تيزتر است.2
اكنون كه از عظمت اين عضو و حساسيت خاص آن آگاه شديم، بايد در برابر عظمت موقعيت آن، از عظمت مسئوليتش نيز آگاه گرديم و كافى است كه بدانيم با همين يك تكه گوشت، بزرگ ترين خدمت ها و عظيم ترين جنايت ها انجام مى گيرد. همچنين با همين عضو مى توان بيست نوع گناه انجام داد كه برخى از آنها در قرآن و برخى ديگر در احاديث وارد شده است. اكنون ما نيز وارد اين قسمت مى شويم و قبلاً درباره مسئوليت زبان آيه اى را يادآور مى گرديم:

2 . مسئوليت هاى سنگين زبان

(وَ لَقَدْخَلَقْنَا الإِنْسانَ وَ نَعْلَمُ ما تُوَسْوِسُ بِهِ نَفسُهُ وَ نَحْنُ أَقْربُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ *إِذْ يَتَلَقَّى الْمُتَلَقِّيانِ عَنِ الْيَمينِ وَعَنِ الشِّمالِ قَعِيدٌ * ما يَلْفِظ مِنْ قَول إِلاّلَدَيْهِ رَقِيبٌ عَتِيدٌ).

1 . الظرائف واللطائف، ص 50.
2 . در اين مورد شاعرى مى گويد:
لسان محمد امضى غراراً *** وانفذ من ظبا حدّ الحسام
زبان حضرت محمد(صلى الله عليه وآله وسلم) تيزتر و نافذتر از برندگى شمشيرها است.

صفحه 266
«ما انسان را آفريديم و از وساوس و انديشه هاى نفس او كاملاً آگاهيم، و از رگ گردن به او نزديك تر هستيم، دو فرشته (رقيب و عتيد) از طرف راست و چپ به مراقبت او نشسته اند، سخنى از خير و شر به زبان نمى آورد جز آنكه در آن دم دو فرشته بر ضبط آن آماده اند».1
بحث گذشته، ما را با نقش زبان در گذران زندگى و پيچ و خم ها و فراز و نشيب هاى روحى ناشى از آن آشنا ساخت و موقعيت آن را در هر دو قلمرو شناختيم. در عظمت آن همين بس كه كفر و ايمان از طريق گواهى دادن زبان، اعتبار مى يابد. و در وسعت قلمرو كار آن همين بس كه، چشم فقط رنگها را درك مى كند، گوش فقط امواج صوتى را مى شنود و دست فقط به سوى اجسام دراز مى شود; در حالى كه براى كار زبان، حد و مرزى نيست. زبان در همه زمينه ها چون موجود و معدوم، حق و باطل، معلوم و مجهول و خير و شر سخن مى راند و نقش كليدى دارد. و نيز، نه در پهن دشت خير، براى زبان مرزى وجود دارد و نه در دامنه شر; از اين جهت، اگر قيد و بندى براى آن نباشد و عنان زندگى به دست آن سپرده شود، انسان را در تنش هاى ناگوارى دچار مى سازد.
امير مؤمنان در اين زمينه مى فرمايد:
«فانّ هذا اللسانَ جَموحٌ بصاحبه و اللّه ما أرى عبداً يتّقي تقوى تنفعه حتى يُخزِن لسانَه; زبان براى دارنده آن، به سان اسب سركش است، فرد پرهيزگار آن گاه از تقواى خود سود مى برد كه، مراقب زبان خود باشد».2
اين پاره گوشت ممكن است با سخنى، در ميان گروهى آتش بيفروزد.

1 . ق/16ـ 18.
2 . نهج البلاغه ، خطبه 174.

صفحه 267
ويا ب بذر محبت و دوستى بيفشاند و لجوج ترين دشمن را آرام سازد وبه تعبير جامع تر: زبان با چرخش خود، سرنوشت ساز و يا بدبختى آفريناست; بدين روى، قرآن در آيه گذشته از وجود دو مراقب براى زبان سخن مى گويد، كه تمام سخنان انسان را ضبط كرده و در روز جزا، سندمحكوميت او را در اختيار وى مى گذارند; به گونه اى كه ديگر براى او راهگريزى نيست:(ما يَلْفِظُ مِنْ قَوْل إِلاّ لَدَيْهِ رَقِيبٌ عَتِيدٌ): «انسان سخنى ازخير و شر به زبان نمى آورد; مگر اين كه دو فرشته آن را ضبط مى كنند».1
با توجه به اين است كه، امير مؤمنان در باره آن مى گويد:«اللسان سبُعٌ إن خُلِّىَ عنه،ُ عَقَرَ; زبان درنده اى است كه ا گر رها گردد ديگران را زخمى مى كند».2
بهترين وسيله براى مهار آن، انديشيدن و سنجيدن، آن گاه سخن گفتن يا به زبان مثل«اوّل انديشه وانگهى گفتار» و به تعبير امير مؤمنان:«لسان ُالعاقل وراءَ قلبِِ و قلبُ الأحمقِ وراءَ لسانِه; زبان فرد خردمند ، پشت عقل و دستگاه تفكر او است، تا نينديشد سخن نمى گويد، در حالى كه عقل ابله پشت زبان او است».3 و پيوسته نسنجيده سخن مى گويد آن گاه مى فهمد كه چقدر اشتباه بوده است.

1 . ق/18.
2 . نهج البلاغه، كلمات قصار، شماره 60.
3 . همان مدرك، كلمات قصار، شماره40.

صفحه 268

آسيب هاى زبان

علما و دانشمندان اخلاق براى زبان، آفات و جرايم فراوانى برشمرده اند و بيش از همه «غزالى» در كتاب احياء العلوم1 در اين مورد بحث كرده و بيست آفت و گناه كه به وسيله زبان انجام مى گيرد، يادآور شده است كه برخى از آنها در قرآن وارد شده است، در حالى كه ديگر اعضاى انسان از نظر گناه، محدود بوده و فقط در ميدان خاصى مى توانند نافرمانى نمايند.
اين جا است كه بايد گفت: اگر زبان نقش عظيم و تأثير فوق العاده اى در حيات انسان دارد، مسئوليت عظيم تر و سنگين ترى را نيز برعهده گرفته است، در اين مورد پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود: «انّ أكثر خطايا ابن آدم في لسانه; زبان، مركز بسيارى از خطاهاى فرزندان آدم است».2
ما در اين بحث قسمتى از نافرمانى هايى را كه به وسيله زبان انجام مى گيرد برمى شماريم، واگر قرآن به خصوص آن نافرمانى اشاره كرده، آيه را آورده و تنها به خلاصه اى از آن پرداخته و تفصيل هر يك از آن ها را ـ كه بخشى از محرمات اسلام را تشكيل مى دهد ـ به وقت ديگر وا مى نهيم:
1. غيبت: يكى از گناهان كبيره، غيبت است و مفاسد آن بر كسى پوشيده نيست قرآن در اين مورد مى فرمايد:(... وَ لا يَغْتَبْ بَعْضُكُمْ بَعْضاً...):«از يكديگر3 غيبت نكنيد». شكى نيست كه اين گناه به وسيله زبان صورت مى پذيرد.

1 . المحجة البيضاء، ج5، ص 194.
2 . احياء العلوم، ج3، ص 108ـ162 چاپ بيروت دار المعرفة.
3 . حجرات/12.

صفحه 269
2. بدعت: چيزى را كه مى دانيم جزء دين نيست. آن را وارد دين سازيم مثلاً حلالى را حرام و حرامى را حلال معرفى كنيم و احكام الهى را به بازى بگيريم به آن بدعت مى گويند، قرآن در مواردى از اين گناه ياد كرده و در آيه اى چنين مى گويد:
(وَ لا تَقُولُوا لِما تَصِفُ أَلْسِنَتُكُمُ الكَذِبَ هذا حَلالٌ وَ هذا حَرامٌ لِتَفْتَرُوا عَلَى اللّهِ الكَذِبَ ...) :«با زبان خود دروغ هايى را توصيف نكنيد و نگوييد اين حلال و اين حرام است سرانجام به خدا افترا نبنديد».1
3. نفاق: دورويى از بيماريهاى كشنده جامعه است و واقعيت آن اين است: گفتار انسان با آنچه كه در دل دارد موافق نباشد. قرآن اين معنا را چنين آورده: (...يَقُولُونَ بِأَلْسِنَتِهِمْ ما لَيْسَ فى قُلُوبِهِمْ ...) : «در زبان چيزى مى گويند كه در دل آنان نيست».2
و در آيه ديگر مى فرمايد: (...وَ تَقُولُونَ بِأَفْواهِكُمْ ما لَيْسَ لَكُمْ بِهِ عِلْمٌ...) :«با دهان خود چيزى مى گوييد كه به آن يقين نداريد».3
4. كتمان شهادت: اداى شهات در مسائل مربوط به حقوق انسان واجب است، و اين وظيفه زبان است كه آن را بايد ادا كند و كتمان نكند. قرآن در اين زمينه مى فرمايد: (...وَ لا تَكْتُمُوا الشَّهادَةَ ...) : «هرگز شهادت خود را درباره انسان ها پنهان نكنيد».4
5. مسخره: اسلام با مسخره افراد با ايمان، كه بازى با آبروى آنان است جداً مخالف است. قرآن در اين مورد مى فرمايد: (...لا يَسْخَرْ قَومٌ مِنْ قَوم

1 . نحل/116.
2 . فتح/11.
3 . نور/15.
4 . بقره/283.

صفحه 270
عَسى أَنْ يَكُونُوا خَيْراً مِنْهُمْ ...) : «هرگز گروهى، گروهى را به مسخره نگيرد شايد از آنان بهتر باشد».1
6. وعده هاى دروغين: وعده دروغ، نشانه بى شخصيتى انسان است. قرآن در اين مورد، رفتار حضرت اسماعيل را مثال مى زند: (...إِنَّهُ كانَ صادِقَ الْوَعْدِ وَكانَ رَسُولاً نَبِيّاً) : «او در وعده هاى خود راستگو و از رسولان و پيامبران بود».2
7. دروغگويى: در سنگينى و بزرگى اين گناه، آيات و روايات بسيار است، فقط يك آيه را يادآور مى شويم:(إِنَّما يَفْتَرِى الكَذِبَ الّذينَ لا يُؤْمِنُونَ بِ آياتِ اللّهِ ...):«آن كس دروغ مى گويد كه به آيات خداوند ايمان ندارد».3
8. نمّامى: سخن چينى پديد آرنده عداوت در ميان دوكس يا دو گروه مى باشد و به اين فرد در اصطلاح قرآن (حمالة الحطب) گفته مى شود و هيزم كش و آتش بيار جامعه به شمار مى رود. قرآن در مذمت يكى از مستكبران مى گويد(همّاز مشّاء بِنَميم):«اين فرد، پيوسته عيبجو و براى به هم زدن دو طرف در حال رفت وآمد است».4
9. خوض در باطل: مقصود از آن شرح اوضاع و احوال زنان و مجالس ميگسارى و نقل داستان هايتباه كننده اخلاق است. قرآن علت محكوميت گروهى را در روز قيامت همين مى داند; زيرا مى گويند:(وَ كُنّا نَخُوضُ مَعَ الخائِضينَ) 5 :«ما با اهل باطل، به باطل سخن مى گفتيم».

1 . حجرات/11.
2 . مريم/54.
3 . نحل/105.
4 . قلم/11.
5 . مدثر/45.

صفحه 271
قرآن مسلمانان را از شركت در اين مجالس نهى كرده، مى فرمايد: (...فَلا تَقْعُدُوا مَعَهُمْ حَتّى يَخُوضُوا فِى حَديث غيرِهِ ...) :«هرگز با آنان در مجالس شركت ننماييد ، تا آنان از سخنان باطل فارغ گردند».1
10. عيب جويى: قرآن سرنوشت شوم گروه عيب جو را اين چنين اعلام مى دارد آنجا كه مى فرمايد:(وَيْلٌ لِكُلِّ هُمَزَة لُمَزَة) :«واى بر هر عيب جوى هرزه گو».2
گناهانى كه به كمك زبان انجام مى گيرد، منحصر به اين ده تا نيست; بلكه در اين مورد گناهان ديگرى است كه ابزار آن زبان است و در قرآن به برخى نيز اشاره اى شده و در روايات، بحث گسترده اى درباره آنها انجام گرفته كه عبارتند از:
1. غنا;2. مراء و مجادله; 3. فحش; 4. لعن; 5. افشاى سر; 6.مدح بى جا; 7. ذم بى جهت; 8. مزاح خارج از حدّ شرعى; 9. سخنان بى جا، كه علماى اخلاق به آن «مالا يعنى» مى گويند; 10. سخنان بيش از حد و اندازه و 11. سخنان دشمنى آفرين و....3
به خاطر همين مسئوليت بزرگى كه زبان بر دوش دارد پيامبر گرامى مى فرمايد:
«خداوند زبان را به نحوى عذاب مى كند، كه هيچ عضوى را به آن شكل معذب نمى سازد، وقتى زبان به شكايت مى پردازد، خطاب مى رسد، تو سخن

1 . نساء/140.
2 . همزه/1.
3 . در تشريح اين آلودگى هاى اخلاقى كه برخى حرام و برخى احياناً مكروه است، به كتاب هاى «احياء العلوم» ج3، ص 108ـ162 و «المحجة البيضاء» ج5، ص 179ـ 288 مراجعه بفرماييد.

صفحه 272
گفتى كه به شرق وغرب رسيد، خون ها ريخته شد از اين جهت تو را به گونه اى عذاب مى كنيم كه ديگر اعضا را به آن شكل عذاب نمى كنيم.1
آن كس كه در صدد تزكيه روح و روان است، بايد متوجه باشد كه استوارى ايمان در دل، در گرو مراقبت هاى شديد زبان است و گرنه، خانه دل خالى از ايمان خواهد بود. در اين زمينه پيامبر گرامى فرمود:
«ولا يستقيمُ إيمانُ عبد حتى يستقيمَ قلبُه ولا يستقيمُ قلبُه حتى يستقيمَ لسانُه; ايمان بنده اى استوار نمى گردد; مگر آن كه ايمان در قلبش جاى بگيرد و اين كار صورت نمى پذيرد; مگر آن كه زبان او به راه راست و مستقيم باشد».2

1 . سفينة البحار، ج2، ص 510، ماده لسان.
2 . المحجة البيضاء، ج5، ص 192.

صفحه 273

اصل شانزدهم

شكر و سپاس

آيات موضوع

1. (فَاذْكُرُونِى أَذْكُرْكُمْ وَ اشْكُرُوا لى ولا تَكْفُرُونِ)(بقره/152)
(... فَإِنَّ اللّهَ شاكِرٌ عَلِيمٌ)(بقره/158)
2. (لا تَحْسَبَنَّ الّذينَ يَفْرَحُونَ بِما أَتَوا وَ يُحِبُّونَ أَنْ يُحْمَدُوا بِما لَمْ يَفْعَلُوا فَلا تَحْسَبَنَّهُمْ بِمَفازَة مِنَ العَذابِ وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ)(آل (عمران/188)
(... وَ يَتَفَكَّرُونَ فِى خَلْقِ السَّمواتِوَ الأَرْضِ ...)
(آل عمران/191)
3.(ما يَفْعَلُ اللّهُ بِعَذابِكُمْ إِنْ شَكَرْتُمْ وَآمَنْتُمْ ...)(نساء/147)
4. ( ...أَلَيْسَ اللّهُ بَأَعْلَمَ بِالشّاكِرينَ)(انعام/53)
5.( ...وَ لا تَجِدُ أَكْثَرهُمْ شاكِرينَ)(اعراف/17)
6.(قُلِ انْظُرُوا ما ذا فِي السَّمواتِوَ الأَرْضِ ...)(يونس/101)
7.(وَ إِذْتَأَذَنَّ رَبُّكُمْ لَئِنْ شَكَرْتُمْ لأَزِيدَنَّكُمْ وَ لَئِنْ كَفَرْتُمْ إِنَّ عَذابيلَشَديدٌ)(ابراهيم/7)

صفحه 274
8. (وَ اللّهُ أَخْرجَكُمْ مِنْ بُطُونِ أُمَّهاتِكُمْ لا تَعْلَمُونَ شَيْئاً وَجَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ وَالأَبْصارَ وَ الأَفْئِدَةَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ) (نحل/78)
(يَعْرِفُونَ نِعْمَة اللّهِ ثُمَّ يُنْكِرُونَها وَأَكْثَرهُمُ الكافِرُونَ)(نحل/83)
(شاكِراً لاَِنْعُمِهِ اجْتَباهُ وَهَداهُ إِلى صِراط مُسْتَقيم)(نحل/121)
9.(... إِنَّهُ كانَ عَبْداً شَكُوراً) (اسراء/3)
10.( ... إِنّا لا نُضِيعُ أَجْرَ مَنْ أَحْسَنَ عَمَلاً)(كهف/30) 11.( ...رَبِّ أَوزِعْنى أَنْ أَشْكُرَ نِعْمَتَكَ الّتى أَنْعَمْتَ عَلَىَّ وَعَليوالِدَىَّ ...) (نمل/19)
(... وَ مَنْ شَكَرَفَإِنَّما يَشْكُرُ لِنَفْسِهِ ...)(نمل/40)
12.( ...وَلَذِكْرُ اللّهِ أَكْبَرُ ...)(عنكبوت/45)
13.(أَوَ لَمْ يَتَفَكَّرُوا فِي أَنْفُسِهِمْ ...)(روم/8)
14.(... اِعْمَلُوا آلَ داودَ شُكْراً وَ قَلِيلٌ مِنْ عِبادِىَ الشَّكُورُ)(سبأ/13)
15.(ليُوَفِّيَهُمْ أُجُورَهُمْ وَ يَزيدَهُمْ مِنْ فَضْلِهِ إِنَّهُ غَفُورٌ شَكُورٌ) (فاطر/30)
16.(... وَكُنْ مِنَ الشّاكِرينَ) (زمر/66)
17.(... ثُمَّ تَذْكُرُوا نِعمَةَ رَبِّكُمْ إِذا استَوَيْتُمْ عَلَيْهِ وَتَقُولُوا سُبحانَ الّذى سَخَّرَلَنا هذا و ما كُنّا لَهُ مُقرِنينَ)(زخرف/13)
18.( ...وَ اللّهُ شَكُورٌ حَلِيمٌ) (تغابن/17)
19.(أَفَنَجْعَلُ المُسْلِمينَ كَالمُجْرِمينَ * ما لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ) (قلم/35ـ36)

صفحه 275

ترجمه آيات

1.«مرا ياد كنيد و سپاس مرا به جاى آوريد و كفران نعمت مكنيد».
«خدا سپاس شكرگزارى را پذيرا و دانا است».
2.« آنان را كه به كارهاى زشت خود خوشحالند و دوست دارند كه مردم آنها را با كارهاى خوبى كه هرگز انجام نداده اند ستايش كنند ـ اين گروه را ـ نجات يافته از عذاب مپندار; براى آنان عذاب دردناكى هست».
«آنان در آفرينش آسمان ها و زمين به تفكر و انديشه مى پردازند».
3. «خداوند چه غرضى دارد كه شما را عذاب كند، اگر شما سپاسگزار باشيد و به او ايمان بياوريد».
4.«آيا خدا از شكرگزاران آگاه نيست».
5.«بيشتر بندگان را سپاسگزار نخواهيد يافت».
6.«بگو، چشم باز كنيد ببينيد كه در آسمان و زمين چه چيزهايى است».
7.«هنگامى كه خداوند اعلام نمود كه اگر سپاس گزار باشيد، بر نعمت شما مى افزايم واگر كفران نعمت كنيد عذاب من شديد است».
8. «خداوند شماها را از شكم هاى مادرانتان بيرون آورد، در حالى كه چيزى نمى دانستيد، به شما چشم و گوش و قلب عطا فرمود تا مگر سپاس گزار باشيد».
«نعمت هاى خدا را مى شناسند. آن گاه آن را انكار مى كنند، بيشتر آنان كافرند».
«ابراهيم سپاسگزار نعمت هاى خدا بود او را برگزيد و به راه راست هدايت كرد».
9.«او (نوح)بنده قدردانى بود».
10.«ما پاداش عمل نيكوكاران را ضايع نمى كنيم».

صفحه 276
11.«پروردگارا! به من عنايت بفرما كه شكر نعمت هايى را كه بر من و والدينم ارزانى داشته اى، به جا آورم».
«هر كس سپاس گزار باشد نتيجه آن عايد خود او مى گردد».
12.«ياد خدا بالاتر و برتر است».
13.«آيا در آفرينش خود فكر نمى كنند».
14. «فرزندان داوود سپاسگزار خدا باشيد، بندگان سپاسگزار من بسيار كم است».
15.«تا پاداش آنان را بپردازد و از كرم خود بر آنان بيفزايد; او است آمرزنده و قدردان».
16.«از سپاسگزاران باش».
17.«نعمت هاى خدا را متذكر شويد آنگاه كه بر روى آنها قرار گرفتيد، بگوييد منزه است خدايى كه آنها را براى ما مسخر گردانيد و ما بر آن قادرنبوديم».
18.«خدا شكر پذير و بردبار است».
19.«آيا مسلمان مطيع را با مجرم يكسان قرار مى دهيم، چگونه داورى مى كنيد».

تفسير موضوعى آيات

شكر و سپاس از مفاهيم اخلاقى و اجتماعى است كه تمام ملل با آن آشنايى دارند و به يك معنى، ريشه فطرى و وجدانى دارد و هر فرد با وجدانى خود را در برابر نيكى افراد، خاضع و خوشحال و موظف به اداى سپاس مى بيند.
دانشمندان امروز به مسئله «سپاس» و «تقدير» از ديده «مديريت» و رهبرى مى نگرند و از شرايط لازم مديريت را اين مى دانند كه، مدير در تقدير

صفحه 277
افراد نيكوكار و وظيفه شناس بكوشد و هرگز به دو گروه: وظيفه شناس و متخلف از وظيفه، با يك چشم ننگرد.
تقدير و تشويق، در احياى روح كار، و تشويق نيكوكاران به فعاليت هاى ثمربخش ، نقش مؤثرى دارد و اگر از كوشش هاى گروه هاى مسئول و متعهد، تقدير و تشويقى به عمل نيايد، چه بسا اين كار مايه بى رغبتى اين گروه، و سبب جرأت متخلفان گردد.قرآن در اين باره مى فرمايد:
(أَفَنَجْعَلُ المُسْلِمينَ كَالمُجْرِمينَ *ما لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ)1:«آيا مسلمان مطيع را با مجرم يكسان قرار مى دهيم، چگونه داورى مى كنيد».2
امير مؤمنان در يكى از نامه هاى خود به اين حقيقت، تصريح مى كند ومى فرمايد :
«لا يكونن المحسنُ و المسيئىُ عندكَ بمنزلة سواء فانَّ في ذلكَ تزْهيداً لأهل الاحسانِ في الاحسانِ و تدْريباً لأهل الاسائةِ في الاسائةِ; هرگز نبايد نيكوكار و بدكار نزد تو يكسان باشند; زيرا چنين يكسان نگرى ، مايه بى رغبتى نيكوكار و جرأت متخلف مى گردد».3

شكر: بعد معنوى دارد

در حالى كه در جهان امروز به مسئله «سپاس» از زاويه امور مادى وديده مديريت صحيح وجلب افراد نيكوكار به كارهاى نيك مى نگرند (و اين در حد خود مطلب درست و مفيد است) دانشمندان اخلاق اسلامى، به اين مسئله از

1 . قلم/35ـ36.
2 . در اين زمينه به سوره آل عمران /113ـ 115و حديد/10 مراجعه فرماييد.
3 . نهج البلاغه، نامه 53، نامه امام به مالك اشتر.

صفحه 278
ديده ديگرى مى نگرند و شكر و سپاس خدا را از مقامات سالكان راه حق، و عارفان واقعى مى دانند و سپاس را عالى ترين عملى مى دانند كه انسان را به مقصود معنوى مى رساند.
اگر مردم، امروز سپاس و تقدير را نشانه انسانيت، مظهر ادب، اخلاق و فرهنگ پيش رفته مى دانند، قرآن براى سپاس، بعد معنوى عظيمى (علاوه بر بعد مادى) قائل است و آن را در رديف ياد خدا كه به موجب آيه (...وَ لَذِكْرُ اللّهِ أَكْبرُ ...) :«ياد خدا بالاتر و برتر است»1، قرار مى دهد و در آيه مورد بحث مى فرمايد:
(فَاذْكُرُونِى أَذْكُرْكُمْ وَ اشْكُرُوا لى ...):«مرا ياد كنيد و سپاس مرا به جاى آوريد».2 و درآيه ديگر، آن را در كنار ايمان به خدا مى آورد ومى فرمايد:
(ما يَفْعَلُ اللّهُ بِعَذابِكُمْ إِنْ شَكَرْتُمْ وَآمَنْتُمْ...): «خداوند چه غرضى دارد كه شما را عذاب كند، اگر شما سپاسگزار باشيد و به او ايمان بياوريد».3
در اهميت اين مقام، همين بس كه شيطان تهديد مى كند كه نخواهد گذارد بندگان خدا سپاسگزار او باشند، و يگانه آرزوى او اين است كه بندگان خدا به جاى سپاس، كفران نعمت كنند به اين دليل كه.
(... وَ لا تَجِدُ أَكْثَرهُمْ شاكِرينَ) : «بيشتر بندگان را، سپاسگزار نخواهى يافت».4
از اين جهت خداوند به فرزندان حضرت داوود، هشدار مى دهد كه سپاسگزار باشند; زيرا بندگان سپاسگزار خدا بسيار كم هستند:
(اِعْمَلُوا آلَ داودَ شُكْراً وَ قَلِيلٌ مِنْ عِبادِىَ الشَّكُورُ) : «فرزندان داوود

1 . عنكبوت/45.
2 . بقره/152.
3 . نساء/147.
4 . اعراف/17.

صفحه 279
سپاسگزار خدا باشيد، بندگان سپاسگزار من بسيار كم است».1
خداوند هم براى پاسداشت و توصيف بندگان بلند پايه خود از شكر و قدردانى آنان ياد مى كند و نوح و ابراهيم را «شكور» و «شاكر» لقب مى دهد:
(... إِنَّهُ كانَ عَبْداً شَكُوراً) :«او (نوح)بنده قدردانى بود».2
(شاكِراً لأَنْعُمِهِ اجْتَباهُ وَهَداهُ إِلى صِراط مُسْتَقيم) :«ابراهيم سپاسگزار نعمت هاى خدا بود او را برگزيد و به راه راست هدايت كرد».3
براى گرامى داشتن اين خوى مؤمنان و ايجاد انگيزه براى ديگران، خداوند، خود را هم به همين دو صفت مى خواند و مى گويد:( ... وَ اللّهُ شَكُورٌ حَلِيمٌ) 4 و (... فَإِنَّ اللّهَ شاكِرٌ عَلِيمٌ) 5 :«خدا سپاس شكرگزاران را پذيرا و دانا است». 6
بى گمان شاكر بودن خدا، در برابر شاكر بودن بندگان، يك تشابه لفظى بيش نيست. واگر خدا خود را با اين دو وصف گرامى مى دارد، به معنى شكرپذيرى و پاداش دهى است، نه شكرگزارى و سپاس گرى.
وبه عبارت ديگر: اگر خداوند خود را «شاكر و شكور» مى خواند براى اين است كه عمل انسان ها را ناديده نمى گيرد و همه رفتار آنها را زير ديدگان خود دارد بر همان پايه هم به آنان پاداش مى دهد; از اين رو در آيه اى ديگر، آنگاه كه خود را «شكور» مى خواند، پاسخ علتى است كه پيش تر در جمله (لَيُوَفِّيَهُمْ أُجُورَهُمْ)داشته تا «شكور» بودن خدا روشن شده باشد و مى خوانيم:

1 . سبأ/13.
2 . اسراء/3.
3 . نحل/121.
4 . تغابن/17.
5 . بقره/158.
6 . وباز مى فرمايد: >>وكان اللّه شاكراً عليماً<< (نساء/147).

صفحه 280
(ليُوَفِّيَهُمْ أُجُورَهُمْ وَ يَزيدَهُمْ مِنْ فَضْلِهِ إِنَّهُ غَفُورٌ شَكُورٌ) : «تا پاداش آنان را بپردازد و از كرم خود بر آنان بيفزايد; او است آمرزنده و قدردان».1
و در آيات ديگر به نوع رفتارى كه شايسته سپاس است اشاره مى كند:
(... إِنّا لا نُضِيعُ أَجْرَ مَنْ أَحْسَنَ عَمَلاً) : «ما پاداش عمل نيكوكاران را ضايع نمى كنيم».2

درجات سپاس

به هر حال، به مسئله شكر وسپاس، خواه از ديده مسائل اخلاقى ـ اجتماعى بنگريم و سپاس از نظر بشر را ارزيابى كنيم ، يا از ديده يك عارف و سالك; و هر دو سپاس انسانى و خدايى را در كنار هم بگذاريم و با هم بسنجيم، بايد توجه داشت كه سپاس، داراى مراحل و درجاتى است كه غالباً افراد به يكى از اين درجات توجه نموده و از درجات ديگر آن غفلت ورزيده اند.
علماى اخلاق، سپاس را به صورت هاى مختلفى تعريف كرده اند و هر كدام با برداشت خود، تنها به درجه اى از درجات شكر اشاره كرده اند و كمتر تعريفى است كه بتواند همه مراتب را بازگو كند . وبا آشنايى با درجات سپاس، مفاد اين معرفى ها به روشنى معلوم خواهد گشت.
آگاهان اخلاق مى گويند: پايه هاى «سپاس» را سه چيز تشكيل مى دهد:
1. شناخت نعمت و منعم; 2. انفعال نفسانى كه با خضوع در برابر

1 . فاطر/30.
2 . كهف/30.

صفحه 281
فرد نيكوكار و فرح از نعمت همراه است 3. انجام دادن كارى كه مقصود فرد بخشنده از بخشش خود، همان بوده باشد.1
ارزيابى مراتب شكر، واقعيت امور سه گانه اى را روشن مى سازد:

1. شناخت ارزش نعمت و نعمت بخش

1. نخستين مرحله شكر و سپاس، شناخت ارزش كار و موقعيت فرد نيكوكار است و يك چنين شناختى، پيوسته با يك نوع انفعال نفسانى و خضوع قلبى، توأم با سرور و شادى از انعام منعم همراه مى باشد. اين شناخت، با قلب انسان و مراكز تفكر و انديشه ارتباط دارد و از وظايف روح و روان به شمار مى رود. و در حقيقت، شناخت كار و نيكوكار، نخستين مرتبه از مراتب سپاس به شمار مى رود. و اين، نقطه جدايى يك انسان فهميده از افراد غافل و بى توجه است كه به سان يك حيوان، از خوان نعمت بى كران الهى بهره مى گيرند; ولى از آفريننده نعمت و بخشاينده آن، غافل و نا آگاهند.
و به يك معنى مى توان روح سپاس را در اين نقطه جستجو كرد و گفت كه: همين شناخت است كه انسان را بالا مى برد و به او تكامل مى بخشد.
به عبارت ديگر: شناخت ارزش كار نيكوكار، و خضوع قلبى در برابر بزرگوارى بخشنده، به سان «قصد قربت» در عبادت الهى است كه انگيزه بندگى به شمار مى رود. و جنبه هاى ارزنده و سازنده آن، فقط و فقط در جنبه هاى الهى آن است; يعنى كار براى خدا و به فرمان خدا و هر عملى منهاى چنين خصيصه روحى، به سان جسد بى جان و درخت خشكى است كه

1 . المحجة البيضاء، ج7، ص 144.

صفحه 282
كارى از آن ساخته نيست.
به خاطر اهميتى كه اين موضوع دارد، امام صادق (عليه السلام) مى فرمايد:
«مَنْ أنعمَ اللّه عليه بنعمة فَعَرفَها بقلبِه فقد أدّى شُكْرَها; هر كس كه مورد بخشش قرار گيرد، و آن را از صميم قلب بشناسد، حق سپاس آن را ادا كرده است».1 امام صادق در حديث ديگر مى فرمايد:«و من الشكر رؤية النعمة من اللّه; از درجات سپاس اين است كه بدانيم نعمت از جانب خدا است».2
در حديثى وارد شده است كه موسى بن عمران با خداوند مناجات مى كرد و مى گفت: خدايا چگونه سپاس تو را به جا آورم; در حالى كه انجام هر سپاسى، به وسيله نعمتى است كه براى خود سپاسى را لازم دارد. در اين موقع خطاب آمد:«اكنون كه چنين شناختى به تو دست داد،سپاس مرا انجام دادى».3

2. اظهار شناخت و خضوع

درجه ديگر سپاس اين است كه شناخت خود را اظهار كند، و به تصديق و خضوع قلبى خود اعتراف نمايد.بسا ممكن است حقيقتى بر انسان روشن باشد; امّا اظهار و اعتراف به آن، براى او سنگين باشد. وبرازنده يك انسان كامل است كه خود بزرگ بينى را كنار بگذارد، و به حق اعتراف كند و شناخت قلبى خود را در چارچوبى بريزد كه بتواند هنگام نياز آن را واگويه كند; زيرا

1 . اصول كافى، ج2، ص96، حديث 15.
2 . سفينة البحار، ج1، ص 710.
3 . اصول كافى، ج2، ص 98، حديث 27، غزالى نيز اين حديث را در احياء العلوم ، ج4، ص 108، ط حلبى آورده است.

صفحه 283
خضوع حقيقى آن گاه تبلور مى يابد كه انفعال روحى خود را ظاهر سازد و از ابراز آن نهراسد و كوچكى خود را در برابر فرد نيكوكار، آشكار سازد.
مردى از امير مؤمنان واقعيت و حقيقت اسلام را پرسيد، امام در پاسخ او فرمود: اسلام همان حالت تسليم ظاهرى است كه از يقين سرچشمه گيرد. و يقين نيز به تصديق درونى (كه همراه با دليل است)، منتهى شود، و سرانجام از طريق زبان، آشكار شود.1
از اين جهت كارشناسان اخلاق مى گويند: پس از شناخت قلبى، نوبت زبان مى رسد كه انسان حق شناس، با اعتراف زبانى، خضوع خود را آشكار سازد.
گروهى بودند كه از نعمت و مقام منعم، شناخت قلبى داشتند; ولى از بازگفت آن خوددارى مى كردند كه علتى جز كبر و غرور نداشته است. قرآن در شأن اين گروه مى فرمايد:
(يَعْرِفُونَ نِعْمَةَ اللّهِ ثُمَّ يُنْكِرُونَها وَأَكْثَرهُمُ الكافِرُونَ):«نعمت هاى خدا را مى شناسند. آن گاه آن را انكار مى كنند، بيشتر آنان كافرند».2

تفاوت سپاس و چاپلوسى

مفاهيم اخلاقى از نظر مرزهاى منطقى از ظرافت خاصى برخوردار است. آشنايى با ويژگى هاى برتر اخلاقى چندان سهل و آسان نيست; چرا كه ممكن است فضيلت والايى رابا فرومايگى، اشتباه كنيم و مرز هر دو را

1 . الإسلام هوالتسليم، والتسليم هو اليقين، و اليقين هوالتصديق والتصديق هو الاقرار .(نهج البلاغه، كلمات قصار، شماره 110).
2 . نحل/83.

صفحه 284
تشخيص ندهيم; از اين جهت، شناختن اين نوع از مفاهيم، هوشيارى خاصى لازم دارد كه انسان از اين نوع لغزش ها مصون بماند، از باب نمونه:
شكى نيست كه شجاعت در برابر تهور و بى باكى، يكى از فضايل اخلاقى است كه مايه تكامل انسان در ابعاد مختلف است; امّا فاصله آن با ضد آن، بسيار ظريف و باريك است وگاهى اين دو با هم مشتبه مى شوند و انسان به زحمت مى تواند مرز اين دو را از هم تميز دهد.
تشكر و سپاس از فضايل اخلاقى است و در برابر آن، تملق و چاپلوسى از رذايل اخلاقى به شمار مى رود و فاصله اين دو به اندازه اى كم است كه دست يابى به مرز واقعى آن دو، به آسانى ممكن نيست.
روشن ترين تفاوت ميان اين دو اين است كه، هرگاه تقدير، در حدود شايستگى طرف باشد، توصيف ما رنگ سپاس به خود مى گيرد و اگر از بلنداى شايستگى طرف بيرون باشد، چنين تمجيدى تملق و چاپلوسى محسوب مى شود.
امير مؤمنان در يكى از سخنان خود به چنين تفاوتى اشاره مى كند ومى فرمايد:
«الثناءُ بأكثرَ مِنَ الاستحقاقِ مَلَق و التقصيرُ عَنِ الاِستِحْقاقِ عَيٌّ أو حَسَدٌ; گرامى داشتن فردى بيش از شايستگى، تملق و چاپلوسى است و كوتاهى از آن، نشانه ناتوانى در بيان و يا حسد ورزى است».1
بنابر اين،بايد سپاس را از چاپلوسى و شكر را از تملق باز شناسيم و از دومى به شدت بپرهيزيم و از ثناگويى هاى بى جا كه مورد علاقه خودكامگان و

1 . نهج البلاغه، كلمات قصار، شماره 347.

صفحه 285
زورگويان دوران ها است، دورى جوييم.
سيه دلان و تيره بختانى كه در زندگى خود سرچشمه زشتى ها بودند، پيوسته چاپلوسان بيمايه را دور خود گرد مى آوردند كه ثناگويان آنان باشند تا ناپسندى هاى آنان را بپوشانند. و اين گروه پيوسته مورد نفرت قرآن است; چون:
(لا تَحْسَبَنَّ الّذينَ يَفْرَحُونَ بِما أَتَوا وَ يُحِبُّونَ أَنْ يُحْمَدُوا بِما لَمْ يَفْعَلُوا فَلا تَحْسَبَنَّهُمْ بِمَفازَة مِنَ العَذابِ وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ):« آنان را كه به كارهاى زشت خود خوشحالند، و دوست دارند كه مردم آنها را با كارهاى خوبى كه هرگز انجام نداده اند ستايش كنند ـ اين گروه را ـ نجات يافته از عذاب مپندار; براى آنان عذاب دردناكى هست».1
در طول تاريخ تمام طاغوت هاى زمان و شاهنشاهان دوران، القاب زيادى را با خود يدك مى كشيدند و همگى، خود را عدالت گستر و رعيت پرور و گاه نيز كلب آستان معصومان نيز مى خواندند. و برخى سرايندگان و نويسندگان متملق وشايد گويندگان چاپلوس، بر القاب آسمانى آنها صحه مى گذاردند; ولى چيزى كه در بساط زندگى آنان وجود نداشت مسئله عدالت و رعيت پرورى بود. پيامبر گرامى در باره اين ثناگويان وچاپلوسان فرمود:«احثوا التراب فى وجوه المداحين;خاك بر صورت مداحان بى شخصيت و چاپلوسان دروغ آفرين بپاشيد».2
تا اين جا، دو مرحله از مراحل سپاس روشن گرديد. اكنون به توضيح

1 . آل عمران/188.
2 . بحار الأنوار، ج73/294.

صفحه 286
مرحله سوم مى پردازيم:

تجسم شكر در لباس عمل

اگر شناسايى نعمت و شناخت قلبى از مقام و موقعيت كار نيك و كننده آن درجه اى از سپاس حساب مى شود، و اگر اعتراف به مقام و موقعيت بخشش و بخشنده، درجه دومى از سپاس به شمار مى رود، بهره گيرى از آن از راه مشروعى كه بخشش ها براى آن آفريده شده و رضاى بخشنده نيز در آن نهفته است، تجسم آن شناخت قلبى و زبانى، در قالب عمل است. و اين يكى از درجات بسيار مهم سپاس است كه غالباً از آن غفلت مى شود.
اگر برخى، سپاس را با جمله:«الثناءُ على الجميل الاختيارى»; سپاس تمجيد زبانى است بر كار نيكى كه فردى با كمال آزادى آن را انجام داده است» يا با جمله هاى قريب به اين مضمون تفسير كرده اند، درحقيقت به يك درجه از درجات سپاس اشاره نموده اند; در حالى كه حقيقت شكر نه منحصر به شناخت قلبى و نه منحصر به اعتراف زبانى است.
اگر پيامبر گرامى فرمود:«لِيَتَّخِذَ أحدُكُم لِساناً ذاكراً و قَلْباً شاكِراً; هر يك از شماها زبان سپاسگزار وقلب شاكر داشته باشد».1 هدف، بيان درجاتى از مراتب سپاس بود; در حالى كه براى سپاس درجه سومى وجود دارد، كه حقيقت سپاس به وسيله آن زنده مى گردد و آن را دانشمندان چنين تعريف مى كنند: «صرفُ النعمةِ في محلّها»;نعمت را در محل مناسب خود مصرف كردن است».
گويى واقعيت سپاس و تشكر از فرد نيكوكار همين است و بس. و

1 . المحجة البيضاء، ج7، ص 143.

صفحه 287
مراحل قبلى صيغه شكر و سپاس مى باشد و واقعيت و بزرگ ترين كفران نعمت اين است كه انسان از نعمت هاى خداوند بهره اى نگيرد و يا آن را در مواردنامشروع به كار ببرد. قرآن به اين مرحله از شكر در آياتى اشاره مى كند و مى فرمايد:
(وَ اللّهُ أَخْرَجَكُمْ مِنْ بُطُونِ أُمّهاتِكُمْ لا تَعْلَمُونَ شَيْئاً وَ جَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ وَالأَبْصارَ وَ الأَفْئِدةَ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ):«خداوند شماها را از شكم هاى مادرانتان بيرون آورد، در حالى كه چيزى نمى دانستيد، به شما چشم و گوش و قلب عطا فرمود تا مگر سپاس گزار باشيد».1
مقصود از سپاس اين گونه نعمت ها اين است كه، چشم وگوش خود را باز كرده و در آسمان و زمين و علت پيدايش آن به دو انديشه بپردازيم و از اسرار و رازهاى نهفته در آنها، آگاه گرديم و از شناخت خود طبيعت، راه مهار و بهره بردارى از آن را بياموزيم و راز درست زندگى را انديش مندانه دريابيم. آن گاه از شناخت هستى كه نشانه پديد آورنده آن است، به شناخت خدا (ذى الآية) پى ببريم.
شكل قدردانى اين سه نعمت بزرگ(گوش، چشم و دل) در آيه هاى قرآن آمده، خط دهنده خوبى براى خواستگاران دانش است:
(قُلِ انْظُرُوا ماذا فِى السَّمواتِوَ الأَرْضِ ...) :«بگو، چشم باز كنيد ببينيد كه در آسمان و زمين چه چيزهايى است».2
(... وَ يَتَفَكَّرُونَ فِى خَلْقِ السَّمواتِوَ الأَرْضِ ...) : «آنان در آفرينش

1 . نحل/78.
2 . يونس/101.

صفحه 288
آسمان ها و زمين به تفكر و انديشه مى پردازند».1 همچنين در: (أَوَ لَمْ يَتَفَكَّرُوا فِى أَنْفُسِهِمْ ...) :«آيا در آفرينش خود فكر نمى كنند؟».2
در نهج البلاغه هم اشاراتى به اين نوع از سپاس هست:«لَوْ لَمْ يتوعّد اللّه على معصية لكان يجب أن لا يُعْصى، شكراً لنعمته»; هرگاه خداوند بر مخالفت اوامر خود وعده عذاب نداده بود شايسته بود كه به خاطر اداى سپاس گناهى انجام نگيرد».3
هر لغزشى كه از بندگان خدا سر مى زند، جز اين نيست كه نعمت ها در جاى واقعى خود به كار نمى رود و از اين راه، قدر ناشناسى آن نعمت، فراهم مى آيد. امير مؤمنان به اين درجه از سپاس اشاره مى كند ومى فرمايد: «شُكْرُ كلّ نعمة، الورعُ عمّا حرَّّم اللّه»; پاس داشت هر نعمت اين است كه از حرام هاى خداوند پرهيز شود (و هر نعمت در محل خود به كار رود)».4
واقعيت سپاس اين است كه نعمت در محل خود صرف گردد; مثلاً چشم و گوش را باز كند شنيده ها و ديده ها را به درستى بشناسد، انديشه به كار بندد، و نتايج صحيح به دست آورد.
اگر به زبان مى گوييم«شكراً للّه» اين وسيله و بهانه شكر است نه حقيقت آن; يعنى ما با اين واژه خبر مى دهيم كه خدا يا!، ما با به كار بردن نعمت هاى تو در محلى كه براى آن آفريده اى يا دستور داده اى كه آن را در آن جاها صرف نماييم، تو را شكرگزاريم و با اين جمله از چنين شكر و تقديرى گزارش

1 . آل عمران/191.
2 . روم/8.
3 . نهج البلاغه، كلمات قصار،شماره 290.
4 . سفينة البحار، ج1، ص 710.

صفحه 289
مى دهيم.
امير مؤمنان درباره صفات پرهيزگاران مى فرمايد:
«غَضُّوا أبصارَهم عَمّا حرَّّم اللّه علَيهم وَ وَقَفُوا أسماعَهم على العِلْمِ النافِعِ لهم»; ديدگان خود را از آنچه خداوند حرام كرده است بسته اند وگوش هاى خود را بر دانش هاى سودمند، وقف نموده اند».1
عين اين حقيقت در جمله «استغفر اللّه ربّي و أتوب إليه» تبلور مى يابد; زيرا استغفار همان ندامت قلبى است و تصميم بر اين كه بنده بار ديگر به گناه باز نگردد ،و جمله ياد شده، كه بازگفت آن تصميم قلبى است، آن را بر زبان مى راند.
در پايان يادآور مى شويم كه حس يكى از ابزار شناخت است، نه تنها وسيله و نه وسيله كافى; بلكه بايد در كنار اين حس ابزارهاى ديگرى هم باشد تا بتواند ما را درست در راستاى حقايق و واقعيات بگذارد. و همين طور در مورد هر احساسى، تا عقلى دخالت نكند ، نمى توان از آن نتيجه مثبت گرفت. توضيح اين مطلب را در كتاب «شناخت» مى توانيد بخوانيد.

سپاس و فزونى نعمت

قرآن ميان سپاس گزارى و افزايش نعمت، رابطه ناگسستنى قائل است و يادآور مى شود كه سپاس نعمت، مايه فزونى آن است:
(وَ إِذْتَأَذَنَّ رَبُّكُمْ لَئِنْ شَكَرْتُمْ لأَزِيدَنَّكُمْ وَ لَئِنْ كَفَرْتُمْ إِنَّ عَذابى لَشَديدٌ): «هنگامى كه خداوند اعلام نمود كه اگر سپاس گزار باشيد، بر

1 . نهج البلاغه، خطبه 184.

صفحه 290
نعمت شما مى افزايم واگر كفران نعمت كنيد عذاب من شديد است».1
همچنين، در آيه ديگر مى فرمايد:(... وَ مَنْ شَكَرَفَإِنَّما يَشْكُرُ لِنَفْسِهِ...) :«هر كس سپاس گزار باشد نتيجه آن عايد خود او مى گردد».2 اين آيات حاكى است كه ميان اين دو، دوستى پا برجايى هست. اكنون بايد ديد علت اين رابطه چيست.
رابطه ميان سپاس و فزونى نعمت در صورتى روشن مى گردد كه بدانيم معنى سپاس در برابر نعمت هاى خدا، غير ازمعنى سپاس در برابر كارهاى نيك بندگان خدا است.
سپاس در برابر نعمت هاى خدا، به معنى تشويق و تقدير از خدا نيست; زيرا تشويق كه ملازم با انفعال روحى در طرف است، در ساحت خدا متصور نيست و بنده خدا كمتر از آن است كه از خدا تقدير كند; بلكه بندگان خدا با سپاس خود، لياقت و شايستگى خود را نسبت به نعمتى كه خدا به بر آنان نهاده است ثابت مى كنند. و افراد لايق و شايسته، پيوسته مستحق دوام فيض خواهند بود و در برابر اين گروه، افراد نالايق و ناشايست هستند; اينان حتى نعمتى كه در كف دارند براى آنان اضافى است تا چه رسد به فزونى آن.
آرى! نتيجه سپاس از نيكوكاران، تشويق آنان به ادامه كارهاى خداپسندانه است. به سان درختى كه با دادن ميوه، باغبان را به خدمت بيشتر دعوت مى كند، وعزم او را راسخ تر مى سازد.
و در هر حال خواه نتيجه سپاس، اثبات لياقت و شايستگى باشد يا تشويق و تقدير، ميان سپاس گزارى و فزونى نعمت، رابطه كاملاً منطقى

1 . ابراهيم/7.
2 . نمل/40.

صفحه 291
حكمفرما است.
مولوى در اين زمينه مى گويد:
شكر نعمت، نعمتت افزون كند كفر نعمت از كفـت بيرون كند
امام صادق (عليه السلام) در تبيين اين رابطه منطقى مى فرمايد:
«مَنْ أُعْطِىَ الشكرَ أُعْطِىَ الزيادةَ» ; به هركس توفيق سپاس داده شده، فزونى نعمت نيز به او داده شده است».1
در پايان نكاتى را يادآور مى شويم:
1. يكى از خوهاى بندگان خدا اين است كه در برخورد با هر نعمت جديدى ـ هر چند در تمام لحظات، غرق در نعمت هاى نو است ـ زبان به سپاس خدا بگشايد، سپاسى كه حاكى از خضوع و عرفان قلبى نسبت به خداى بخشاينده نعمت باشد. تا جايى كه هنگام بهره گيرى از وسايل حمل و نقل; مانند كشتى و چهارپايان هم خدا را سپاس گوييم.
(ثُمَّ تَذْكُرُوا نِعمَةَ رَبِّكُمْ إِذا استَوَيْتُمْ عَلَيْهِ وَتَقُولُوا سُبحانَ الّذى سَخَّرَلَنا هذا و ما كُنّا لَهُ مُقرنينَ) :«نعمت هاى خدا را متذكر شويد آنگاه كه بر روى آنها قرار گرفتيد، بگوييد: منزه است خدايى كه آنها را براى ما مسخر گردانيد و ما بر آن قادرنبوديم».2
نمونه اين آيات در قرآن فراوان است.
2. هر نوع تلاش و ايستائى مى تواند الگوى سپاس و يا ناديده انگاشتن نعمت باشد. اگر انجام دادن واجبات و مستحبات مايه سپاس باشد، انجام

1 . المحجة البيضاء، ج7.
2 . زخرف/13.

صفحه 292
دادن محرمات و حتى مكروهات در مكتب سالكان و پويندگان راه حق، پايين ترين نمونه كفران نعمت است; هرچند مؤاخذه اى بر مكروهات مترتب نيست.
3. به جا آوردن سپاس به صورت كامل براى احدى مقدورنيست; زيرا انجام آن براى هر نعمتى به كمك نعمتى ديگر انجام مى گيرد كه خود آن نيز به شكر و سپاسى نيازمند است. و به قول سعدى «منت خداى را عزّ وجلّ كه طاعتش موجب قربت است و به شكر اندرش مزيد نعمت; هر نفسى كه فرو مى رود ممدّ حيات است و چون بر مى آيد مفرّح ذات; پس در هر نفسى دو نعمت موجود و بر هر نعمتى شكرى واجب».
از دست و زبان كه برآيــد *** كز عهده شكرش به در آيد
در روايات اسلامى نيز به اين مطلب تصريح شده است.

مقام شاكرين

از گفتار خدا و معصومان(عليهم السلام) برمى آيد كه سپاس گزاران داراى مقام و منزلتى هستند كه پيوسته اولياى الهى از خداوند بزرگ درخواست مى كردند كه آنان را به جرگه «شاكران» درآورد و از ملاحظه آياتى كه در آن دستور داده شده كه انسان از «شاكران» باشد، اين مطلب به روشنى استفاده مى شود; مانند:(... وَكُنْ مِنَ الشّاكِرينَ) «از سپاسگزاران باش» 1.(أَليسَ اللّهُ بأَعْلَمَ بالشّاكرينَ): «آيا خدا از شكرگزاران آگاه نيست» 2.

1 . زمر/66.
2 . انعام/53.

صفحه 293
سليمان از خداوند بزرگ مى خواهد كه به او توفيق دهد تا سپاس نعمت هايى را كه به او و والدين او ارزانى داشته است به جا آورد:( ... رَبِّ أَوزِعْنى أَنْ أَشْكُرَ نِعْمَتَكَ الّتى أَنْعَمْتَ عَلَىَّ وَعَلى والِدَىَّ ...):«پروردگارا! به من عنايت بفرما كه شكر نعمت هايى را كه بر من و والدينم ارزانى داشته اى، به جا آورم».1
حضرت حسين بن على (عليهما السلام) در شب عاشورا در خطبه معروف خود مى فرمايد:«وجعلتَ لنا أسْماعاً وأبصاراً و أفئدة فاجْعَلْنا من الشاكرين»; براى ما گوش ها وچشم ها و قلوب عنايت فرمودى ما را از سپاس گزاران قرار ده».2
حضرت سيد الساجدين در ميان راز و نياز پانزده گانه خود، مناجاتى به نام «شاكرين» دارد كه آغاز آن اين است:«الهي اَذْهلني عن اقامة شكرك تتابع طولك»; پروردگارا ! نعمت هاى پياپى تو، مرا از اداى شكر نعمت هايت، غافل ساخته است».
ازخداوند بزرگ خواهانيم به همه ما توفيق عنايت فرمايد كه به وظيفه خود در برابر نعمت هاى بى كران او عمل كنيم.

1 . نمل/19.
2 . ارشاد مفيد، ص 243.

صفحه 294

اصل هفدهم

امتحان و آزمايش هاى الهى

آيات موضوع

1. (... وَما يُعَلِّمانِ مِنْ أحَد حَتّى يَقولا إِنّما نَحْنُ فِتْنةٌ ...)(بقره/102)
(وَ إِذِ ابْتَلى إِبْراهيمَ رَبُّهُ بِكَلِمات فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنّى جاعِلُكَ لِلنّاسِإِماماً ...)(بقره/124)
(وَ لَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَىء مِنَ الخَوفِ وَ الجُوعِ وَنَقْص مِنَ الأَمْوالِوَ الأَنْفُسِوَ الثَّمَراتِ وَ بَشِّرِ الصّابِرينَ)(بقره/155)
(أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تَدْخُلُوا الجَنَّةَ وَلَمّا يَأْتِكُمْ مَثَلُ الّذينَ خَلَوْا مِنْ قَبْلِكُمْ مَسَّتْهُمُ البَأْساءُ وَالضَّرّاءُ وَزُلْزِلُوا حَتّى يَقُولَ الرَّسُولُ وَالّذينَ آمَنُوا مَعَه مَتى نَصْرُ اللّهِ أَلا إِنَّ نَصْرَ اللّهِ قَريبٌ)(بقره/214)
(... كَمْ مِنْ فِئَة قَلِيلَة غَلَبَتْ فِئَةً كَثيرَةً ...) (بقره/249)
2.(... وَلِيَبْتَلِىَ اللّهُ ما فِي صُدُورِكُمْ وَلِيُمَحِّصَ ما فِى قُلُوبِكُمْ وَ اللّهُ عَلِيمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ) (آل عمران/154)

صفحه 295
(ما كانَ اللّهُ لِيَذَرَ المُؤْمِنينَ عَلى ما أَنْتُمْ عَلَيْهِ حَتّى يَمِيزَ الخَبيثَ مِنَ الطَّـيِّبِ ...)(آل عمران/179)
(لَتَبْلُوَنَّ فى أَموالِكُمْ وَأَنفُسِكُمْ ...)(آل عمران/186)
3.(يا أَيُّهَا الّذينَ آمَنُوا لَيَبْلُوَنَّكُمُ اللّهُ بِشَىء مِنَ الصِّيدِ تَنالُهُ أَيديكُمْ وَ رِماحُكُمْ لِيَعْلَمَ اللّهُ مَنْ يَخافُهُ بِالغَيبِ ...)(مائده/94)
4.(... إِنْ هِىَ إِلاّ فِتْنَتُكَ تُضِلُّ بِها مَنْ تَشاءُ وَ تهدى مَن تَشاءُ)(اعراف/155)
5.(وَاعْلَمُوا اَنَّما أَموالكُمْ وَأَولادُكُمْ فِتنَةٌ ...)(انفال/28)
(لِيَمِيزَ اللّهُ الخَبيثَ مِنَ الطَّـيِّب وَ يَجْعَلَ الخَبيثَ بَعضُهُ عَلى بَعْض فَيَرْكُمَهُ جَميعاً فَيَجعَلُهُ فى جَهَنَّمَ أُولئِكَ هُمُ الخاسِرُونَ)(انفال/37)
6.(... وَ ما جَعَلْنَا الرُّؤيَا الّتى أَرَيناكَ إِلاّفِتنَةً لِلنّاسِ ...)(اسراء/60)
7.(إِنّا جَعَلْنا ما عَلَى الأَرضِ زِينَةً لَها لِنَبْلُوَهُمْ أَيُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً) (كهف/7)
8.(... وَ فَتَنّاكَ فُتُوناً فَلَبِثْتَ سِنينَ فى أَهْلِ مَدْيَنَ ثُمَّ جِئتَ على قَدَر يامُوسى) (طه/40)
(... الّذى أَعْطى كُلَّ شىء خَلْقَهُ ثُمَّ هَدى) (طه/50)
( ...قَدْ فَتَنّا قَومَكَ مِنْ بَعْدِكَ وَاَضَلَّهُمُ السّامِرىُّ)(طه/85)

صفحه 296
9.(... وَ نَبْلُوكُمْ بِالشَّرِّ وَالخَيْرِ فِتْنَةً ...)(انبياء/35)
10. (أَحَسِبَ النّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنّا وَ هُمْ لا يُفْتَنُونَ) (عنكبوت/2)
(وَلَقَدْ فَتَنَّا الّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ فَلَيَعْلَمَنَّ اللّهُ الّذِينَ صَدَقُوا وَلَيَعْلَمَنَّالكاذِبِينَ)(عنكبوت/3 )
11.(... وَ إِذْ زاغَتِ الأَبصارُ وَبَلَغَتِ القُلُوبُ الحَناجِرَ وَتَظُنُّونَ باللّهِ الظُّنُونا)(احزاب/10)
(هُنالِكَ ابتُلِيَ المُؤمِنُونَ وَزُلْزِلُوا زِلزالاً شَديداً)(احزاب/11)
(... ما وَعَدنَا اللّهُ وَرَسُولُهُ إِلاّ غُرُوراً)(احزاب/12)
( ...هذا ما وَعَدَنَا اللّهُ وَ رسُوله وَصَدَقَ اللّهُ و رسُولُهُ وَما زادَهُمْ إِلاّإِيماناً وَ تَسْلِيماً) (احزاب/22)
12.(أَذلِكَ خَيرٌ نُزُلاً أَمْ شَجَرَةُ الزَّقُّومِ* إِنّا جَعَلْناها فِتْنَةً لِلظّالِمينَ *إِنَّها شَجَرَةٌ تَخْرُجُ فِى أَصْلِ الجَحِيمِ*طَلْعُها كَأَنَّهُ رُءُؤُسُ الشَّياطينِ)(صافات/62 ـ 65)
13.( ...وَ ظَنَّ داوُد اَنَّما فَتَنّاهُ فَاسْتَغْفَرَ رَبَّهُ وخَرَّ راكعاً و أنابَ) (ص/24)
(وَ لَقَدْ فَتَنّا سُليمانَ وَأَلْقَيْنا عَلى كُرْسِيِّهِ جَسداً ثُمَّ أَنابَ)(ص/34)
14.(إِنّا مُرسِلُوا النّاقَةِ فِتنَةً لَهُمْ فَارتَقِبْهُمْ وَ اصْطَبِر)(قمر / 27)

صفحه 297
15.(وَما جَعَلْنا أَصْحابَ النّارِ إِلاّمَلائِكَةً وَما جَعَلْنا عِدَّتَهُمْ إِلاّفِتْنَةً لِلّذينَ كَفَرُوا ...) (مدثر/31)
16.(الّذى خَلَقَ فَسوّى *وَ الّذى قَدَّرَ فَهَدى)(اعلى/2ـ3)
17. (إِنَّ عَلَيْنا لَلْهُدى) (ليل/12)

ترجمه آيات

1.«آن دو فرشته با تعليم سحر، به مردم مى گفتند كه ما مايه آزمايش هستيم».
«بياد آر زمانى را كه خداوند ابراهيم را با يك رشته امور آزمايش كرد و او نيز به خوبى از عهده آن ها بر آمد و به او گفت من تو را پيشواى مردم قرار مى دهم».
«ما شماها را به وسيله ترس و گرسنگى و نقصان دارايى و نفوس و ميوه ها مى آزماييم و به افراد با استقامت بشارت بده».
«آيا گمان كرديد كه وارد بهشت مى شويد بدون اين كه حوادثى چون رويدادهاى گذشتگان به شما برسد، به آنان دشوارى و ناراحتى رسيد و پيامبر و افراد با ايمان گفتند يارى خدا كجا است؟(به آنان گفته شد) يارى خدا نزديك است».
«چه بسا گروه كمى كه به صبر واستقامت مجهز بودند، برگروه زيادى پيروز شدند».
2.«تا خداوند آنچه را كه در سينه ها پنهان داريد بيازمايد و هرچه در دل داريد پاك و خالص گرداند، خداوند از آنچه كه در درون است آگاه است».
«هرگز خداوند مؤمنان را بر آنچه كه هستند وانمى گذارد تا ناپاك را از

صفحه 298
پاك جدا سازد».
«با اموال و جان هايتان امتحان مى شويد».
3. «اى افراد با ايمان خداوند شما را به وسيله شكارى كه در دسترس شما و نيزه هاى شما قرار دارد مى آزمايد تا بداند (معلوم گردد) كه چه كسى در باطن ازخداوند مى ترسد».
4.« اين امتحانى است از جانب تو كه به وسيله آن، گروهى را كه بخواهى گمراه، وگروهى را كه بخواهى هدايت مى كنى».
5.«بدانيد دارايى و فرزندان شما مايه امتحان مى باشند».
«تا ناپاك را از پاك جدا سازد و ناپاكان را روى هم قرار دهد و همه را گرد آورده در دوزخ قرار دهد، آنان زيان كارانند».
6.«خوابى را كه براى تو نشان داديم مايه امتحان براى مردم شد».
7.«ما آنچه كه در روى زمين است زيور آن قرار داديم تا بيازماييم كه كدام يك نيكوكارتر است».
8.«ما تو را با آزمايش هايى آزموديم. آنگاه در ميان مردم مدين اقامت گزيدى اكنون به مقام نبوت رسيدى».
«خداوند به همه پديده هايش نعمت وجود بخشيده، آن گاه آن را به راه كمالش هدايت كرد».
«ما قوم تو را بعد از تو آزموديم و سامرى آنان را گمراه ساخت».
9. «ما شماها را با شر وخير مى آزماييم».
10.«آيا مردم گمان كردند همين كه گفتند ايمان آورديم رها مى شوند و به آزمايش كشيده نمى شوند؟».
«ما امت هايى را كه پيش از آنان بودند آزمايش كرديم خدا راستگويان و دروغ گويان را كاملاً مى شناسد».
11.«آنگاه كه چشم ها حيران شده و جان ها به گلو رسيد و به وعده خدا گمان هاى مختلفى شد».

صفحه 299
«در آنجا افراد با ايمان مورد امتحان قرار گرفتند (و افراد ضعيف الايمان) سخت متزلزل شدند».
«وعده خداوند و پيامبر او فريبى بيش نبود».
«اين همان جنگى است كه خدا و رسول او به ما وعده داده است و جز ايمان و انقياد بر آنان، چيزى نيفزود».
12.«آيا بهشت منزلگاه خوبى است، يا آن جا كه درخت زقوم وجود دارد؟ ما اين درخت را بهانه امتحان براى ظالمان (مشركان) قرار داديم. آن، درختى است كه در درون دوزخ مى رويد و ميوه آن در زشتى به سان سرهاى شياطين است».
13.«داوود تصور كرد كه ما او را به آزمون نمى كشيم! از خداوند جهان طلب آمرزش كرد و به ركوع افتاد و به خدا روى آورد».
«ما سليمان را آزمايش كرديم و جسد مرده اى را بر تخت او افكنديم آنگاه او به سوى خدا بازگشت».
14. «ما براى آزمايش، شترى براى آنان مى فرستيم، تو مراقب باش و صبر پيشه كن».
15.«ما نگهبانان دوزخ را فرشته و تعداد آنان را نوزده نفر قرار نداديم، جز براى آزمايش افراد كافر».
16.«خداوندى كه هر موجودى را آفريد، آنگاه به آن پرداخت، هر موجودى را اندازه گيرى كرد و به راه كمالش هدايت نمود».
17.«بر ما است هدايت و رهبرى».

تفسير موضوعى آيات

مسئله آزمون، از جمله مسائلى است كه در قرآن مجيد، روى آن، زياد تكيه شده و مطالب مربوط به آن با تعبيرهاى مختلف، مانند: «فتنه»; «بلاء»;

صفحه 300
«تمحيص»; «تمييز» و «امتحان» وارد شده است وبا مراجعه به «المعجم المفهرس» از طريق اين مواد، مى توان به اهميت وعنايت قرآن به موضوع آزمايش پى برد.
مسئله آزمايش الهى در قرآن به دو صورت مطرح گرديده است: گاهى به صورت كلى و اين كه افراد در كشاكش زندگى، مورد آزمون قرار مى گيرند. ومحك آن راستگو را از دروغگو جدا مى سازد وگاهى ديگر، به صورت ملموس وعينى و با تشريح سرگذشت امت هاى پيشين، كه مورد آزمايش قرار گرفته اند و گروهى رفوزه و گروهى نيز پيروز شده اند.
حقيقت آزماييدن پيوند خاصى با امورى دارد كه به وسيله آنها تحقق مى پذيرد و از اين امور مى توان به شرح زير نام برد:
1. آزماينده اى كه فرد يا گروهى را به آزمون مى كشد.
2. آزموده اى كه به آزمون در مى آيد.
3. ابزار آزمون كه آزمايش به وسيله آنها انجام مى شود و حقيقت به آن وسيله آشكار مى گردد.
4. انگيزه اى كه آزماينده به خاطر آن دست به آن مى زند.
وهر چهار مسئله در قرآن، در ضمن آياتى وارد شده است اينك به شرح مباحث چهارگانه مى پردازيم:

1. ممتحن كيست؟!

از آنجا كه بحث ما در خصوص آزمايش هاى الهى است، بى شك كننده آن خدا خواهد بود كه بندگان خود را در آزمايش هاى مختلفى قرار مى دهد و در آيه 155 سوره بقره با جمله (ولنبلونّكم)و در آيات ديگر به ممتحن بودن خود

صفحه 301
تصريح مى كند و به خاطر روشن بودن مطلب در اينجا توقف زيادى نمى كنيم. چيزى كه هست، آزمايش گر بودن خدا، خود بحث انگيز است و پرسش زير را به دنبال دارد. و آن اين كه: آن كس دست به آزمايش مى زند كه از حقيقت امر آگاه نباشد و خداى آگاه از درون و برون بندگان و آگاه بر پيدا و نهان، چه نيازى به آزمايش دارد؟ پاسخ اين سؤال در بحث چهارم كه به عنوان «انگيزه هاى امتحان» مطرح مى شود خواهد آمد.

2. آزمايش شدگان

آزمود گان ، بندگان الهى هستند كه از دوران بلوغ تا هنگامه مرگ در بوته آزمايش هاى مختلف قرار مى گيرند وبرخى پيروز و برخى ديگر با شكست ازصحنه امتحان خارج مى گردند.
گاهى قرآن از يك آزمايش عمومى كه متوجه تمام بندگان خدا مى گردد نام مى برد ومى فرمايد : (أَحَسِبَ النّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنّا وَ هُمْ لا يُفْتَنُونَ):«آيا مردم گمان كردند همين كه گفتند ايمان آورديم رها مى شوند و به آزمايش كشيده نمى شوند؟».1
آيات در زمينه آزمايش هاى عمومى بيش از آن است كه در اين اندك گنجانده شود.
گاهى قرآن از يك رشته آزمايش هاى خصوصى پرده برمى دارد كه متوجه اشخاص و طايفه معينى بوده است. و اين موضوع يك رشته از قصص و داستان هاى قرآن را پديد مى آورد و تشريح اين نوع آزمايش ها بر عهده كتابهايى است كه قصه هاى قرآن را گرد آورده اند و ما اشارهوار از آن ها مى گذريم.

1 . عنكبوت/2.

صفحه 302
افرادى كه قرآن از آن ها به خصوص نام مى برد كه در بوته امتحان قرار گرفته اند، عبارتند از:
1. ابراهيم خليل الرحمن: قرآن درباره وى مى فرمايد:(وَ إِذ ابْتَلى إِبْراهيمَ رَبُّهُ بِكَلِمات فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنّى جاعِلُكَ لِلنّاسِ إِماماً ...): «بياد آر زمانى را كه خداوند ابراهيم را با يك رشته امور آزمايش كرد و او نيز به خوبى از عهده آن ها بر آمد، و به او گفت من تو را پيشواى مردم قرار مى دهم».
2. داوو1د، پيامبر بزرگ بنى اسرائيل: او با طرح پرسشى از جانب دو نفر كه مشروح آن در قرآن آمده آزموده مى شود و در اين مورد مى فرمايد: (وَ ظَنَّ داوُدَ اِنَّما فَتنّاهُ فَاستغفَرَ ربَّهُ وخرَّ راكعاً و أنابَ) :«داوود تصور كرد كه ما او را به آزمون نمى كشيم! از خداوند جهان طلب آمرزش كرد و به ركوع افتاد و به خدا روى آورد».2
3. سليمان فرزند حضرت داوود: او نيز همانند پدرش داوود آزمايش شد. و قرآن به آن اين گونه مى پردازد:(وَ لَقَدْ فَتَنَّا سُليمانَ وَأَلْقَيْنا عَلى كُرسِيِّهِ جَسداً ثُمَّ أَنابَ) : «ما سليمان را آزمايش كرديم و جسد مرده اى را بر تخت او افكنديم آنگاه او به سوى خدا بازگشت».3
و امّا جايى كه قرآن از گروه هايى كه آزمون شدند نام مى برد، مانند:
4. قوم بنى اسرائيل كه در غيبت موسى به وسيله (سامرى) آزمايش شدند:(قَدْ فَتَنّا قومَكَ مِنْ بَعْدِكَ وَأضَلَّهُمُ السّامِرىُّ) : «ما قوم تو را بعد از تو آزموديم و سامرى، آنان را گمراه ساخت».4

1 . بقره/124.
2 . ص/24.
3 . ص/34.
4 . طه/85.

صفحه 303
5. باز گروهى از برگزيدگان قوم موسى در ميقات، آزمايش شدند و از موسى درخواست كردند كه، حتماً بايد خدا را با ديدگان ظاهرى ببينند در اين هنگام صاعقه آنان را فرا گرفت. قرآن به اين مورد در اين آيه تصريح مى كند:
(...إِنْ هِىَ إِلاّ فِتْنَتُكَ تُضِلُّ بِها مَنْ تَشاءُ وَ تَهدى مَن تَشاءُ... ):« اين امتحانى است از جانب تو كه به وسيله آن، گروهى را كه بخواهى گمراه و گروهى را كه بخواهى هدايت مى كنى».1
6. قوم صالح: اين گروه از پيامبر خود خواستند كه به معجزه، شترى از كوه بيرون آورد، خداوند به درخواست آنان در پوشش آزمايش پاسخ مثبت گفت. قرآن آن را به اين شكل تعريف مى كند:
(إِنّا مُرسِلُوا النّاقَةِ فِتنَةً لَهُمْ فَارْتَقِبْهُمْ وَ اصْطَبِرْ) :«ما براى آزمايش، شترى براى آنان مى فرستيم، تو مراقب باش و صبر پيشه كن».2
7. گروهى از بنى اسرائيل به وسيله دو فرشته كه به مردم سحر و جادو مى آموختند و آموزش ديدگان مى توانستند آن را در موارد خوبى به كار بگيرند آزمود. خداوند اين داستان را چنين بيان مى كند:
(... وَما يُعَلِّمانِ مِنْ أَحَد حتّى يَقولا إِنّما نَحْنُ فِتْنَةٌ ...): «آن دو فرشته با تعليم سحر، به مردم مى گفتند كه ما مايه آزمايش هستيم».3
8. نيز گروهى از بنى اسرائيل كه كنار دريا زندگى مى كردند، آزمايش شدند و به آنان دستور داده شد كه روزهاى شنبه كه دريا سرشار از ماهى است از صيد آن ها خوددارى كنند. آنان به سه گروه تقسيم شدند: گروهى

1 . اعراف/155.
2 . قمر/27.
3 . بقره/102.

صفحه 304
بى تفاوت، گروهى گنهكار، گروه سوم مبارز. سرانجام جز گروه سوم، همگى گرفتار خشم الهى شدند.1
9. قرآن از افرادى ياد مى كند كه در صنعا، صاحب باغى بودند، و تصميم داشتند كه ميوه هاى باغ را به گونه اى بچينند كه بينوا و بيچاره اى از آن آگاه نشود و همه را بدون پرداخت ماليات، به فروش برسانند. ناگهان عذاب سهمناكى باغ را فرا گرفت و آن را به صورت سنگلاخى درآورد كه هرگز گياهى در آن نمى روييد.2
10. سپاهيان طالوت به سرپرستى گروهى از بنى اسرائيل مأمور گرديد كه ستمگر زمان خود «جالوت» را سركوب كند. وى وقتى با سپاهيان خود از نهرى ـ كه ميان اردن و فلسطين قرار دارد ـ عبور مى كرد، از جانب خدا ندا رسيد كه پايه صبر و ايستادگى سربازان خود را بيازمايد; از اين رو گفت: هركس ازاين آب بخورد، از من نيست. و آن كس كه از آن جز يك كف نخورد، از من است. در اين ميان گروهى رفوزه وگروه كمى از امتحان سربلند درآمدند. و همان گروه از امتحان پيروز شده بودند كه در هنگام رويارويى با ستمگر زمان به نام «جالوت» گفتند:(...كَمْ مِنْ فِئَة قَلِيلَة غَلَبَتْ فِئةً كَثيرةً ...) :«چه بسا گروه كمى كه به صبر واستقامت مجهز بودند، برگروه زيادى پيروز شدند».3
11. حضرت موسى بن عمران(عليه السلام) از تولد تا روزى كه ديده از جهان فرو بست در معرض آزمايش هاى مختلف قرار گرفت و قرآن بسيارى از گونه هاى

1 . مشروح سرگذشت آنان در قرآن در سوره اعراف/164ـ167 وارد شده است.
2 . قرآن سرگذشت اين گروه را در سوره قلم در آيه هاى 18ـ33 يادآور شده است.
3 . قرآن جريان امتحانِ اين گروه را در سوره بقره، آيه هاى 245 ـ 262 بيان كرده است.

صفحه 305
آزمايش او را ياد كرده است. و پس از بازگويى آنها، به موسى خطاب مى كند ومى فرمايد:
( ... وَ فَتَنّاكَ فُتُوناً فَلَبِثتَ سِنينَ فى أَهْلِ مَدْيَنَ ثُمَّ جِئْتَ على قَدَر يا مُوسى) : «ما تو را با آزمايش هايى آزموديم. آنگاه در ميان مردم مدين اقامت گزيدى اكنون به مقام نبوت رسيدى».1

12. گروهى از بنى اسرائيل

گروهى از بنى اسرائيل براى هدف مقدسى مورد امتحان قرار گرفتند و به فرمان موسى مأمور شدند كه گاوى بكشند. آنان براى شانه خالى كردن از بار تكليف، پى درپى از خصوصيات گاو سؤال كردند. گاه از سن آن مى پرسيدند! وقتى گفته شد: نه پير از كار افتاده، و نه جوان كار نكرده، بى درنگ پرسيدند : رنگ آن چگونه باشد! وقتى گفته شد: زرد زرينى باشد كه بيننده را فرح بخشد، ديگر بار پرسيدند. تا آنكه، از روى ناچارى تن به فرمان خدا دادند و گاوى با آن خصوصيات را به قيمت گران خريده و ذبح كردند!2
13. آزمايش مسلمانان در جنگ احزاب آياتى از سوره احزاب (آيه هاى 9ـ27) بيانگر اجمالى جنگ خندق است، جنگى كه قرآن كريم آن را آزمايش سخت مؤمنان مى داند و مى گويد:(هُنالِكَ ابتُلِىَ المُؤمِنُونَ وَزُلْزِلُوا زِلزالاً شَديداً):«در آنجا افراد با ايمان مورد امتحان قرار گرفتند (و افراد ضعيف الايمان) سخت متزلزل شدند».3 ورود سپاه دشمن آنچنان رعب و ترسى در دل

1 . طه/40.
2 . قرآن سرگذشت آنان را در سوره بقره، آيه هاى 67 ـ 73 بيان كرده است.
3 . احزاب/11.

صفحه 306
افراد ايجاد كرد كه قرآن از آن با جمله زير ياد مى كند:
(... وَ إِذْزاغَتِ الأَبصارُ وَبَلَغَتِ القُلُوبُ الحَناجِرَوَتَظُنُّونَ باللّهِ الظُّنُونا) :«آنگاه كه چشم ها حيران شده و جان ها به گلو رسيد و به وعده خدا گمان هاى مختلفى شد».1
در اين وقت افراد حاضر بر دو قسم تقسيم شدند، گروهى با سم پاشى و ايجاد تزلزل در ايمان و افكار سپاهيان، قصد فرار از معركه در سر پروراندند و آنان همان كسانى بودند كه مى گفتند:(... ما وَعَدنَا اللّه وَرَسُولُهُ إِلاّغُروراً) (احزاب/ 12) :«وعده خداوند و پيامبر او فريبى بيش نبود»; ولى گروهى ديگر كه با ايمان راسخ گام به ميدان نبرد نهاده بودند وقتى چشم هاى آنان به سپاهيان دشمن افتاد، گفتند:(... هذا ما وَعَدَنَا اللّهُ وَ رسُوله وَصَدَقَ اللّهُ و رسُولُهُ وَما زادَهُمْ إِلاّإِيماناً وَ تَسْلِيماً) : «اين همان جنگى است كه خدا و رسول او به ما وعده داده است و جز ايمان و انقياد بر آنان، چيزى نيفزود».2
14. آزمايش مسلمانان در ميدان احد در سوره آل عمران آياتى سرگذشت نبرد اُحد را به ترسيم كشيده و موضوع آن ازا يه 150 آغاز مى شود و به آيه 171 پايان مى پذيرد. در اين نبرد، نخست پيروزى با مسلمانان بود; ولى از لحظه اى كه گروهى از ياران پيامبر، براى گردآورى غنايم جنگى از دستور پيامبر سرپيچى كردند، دشمن از پشت سر بر آنان تاخت و آنچنان عرصه را بر مسلمانان تنگ كرد كه گروهى پا به فرار نهادند. فقط انگشت شمارى در ميدان براى دفاع از وجود شريف پيامبر ايستادگى كردند. و براى همين قرآن

1 . احزاب/10.
2 . احزاب/22.

صفحه 307
مى فرمايد:
(... وَلِيَبْتَلِـى اللّهُ ما فِى صُدُوركُمْ وَلِيُمَحِّصَ ما فِى قُلُوبِكُمْ وَ اللّهُ عَلِيمٌ بِذاتِ الصُّدورِ) : «تا خداوند آنچه را كه در سينه ها پنهان داريد بيازمايد و هرچه در دل داريد پاك و خالص گرداند، خداوند از آنچه كه در درون است آگاه است».1
در اين جا به گفتگوى خود براى شناسايى كسان يا گروه هايى كه به ميدان آزمايش فرا خوانده شدند ، پايان مى دهيم ، وبراى آشنايى با چگونگى آزمايش ها، به تفسير آياتى كه در اين بخش آورديم، توجه كنيم; زيرا نقل سرگذشت هر يك از اين افراد و گروه ها مجال زياد مى طلبد.
اينها افراد يا گروههايى بودند كه به آزمون برده شدند و قرآن از آنها ياد كرده است.
تا اين جا گفتار دوم ما كه آزمايش شدگان در قرآن هستند به پايان مى رسد. اكنون بايد ديد مهم ترين وسيله هاى آزمايش هاى الهى چيست؟

3. ابزار آزمايش هاى الهى

در آيه 155 سوره بقره، ترس و گرسنگى، زيان هاى مالى و جانى وكمبود ميوه ها، ابزار آزمايش معرفى شده است; در حالى كه وسايل آزمايش، منحصر به اين امور نيست و در آيه هاى ديگر، ثروت و فرزند، بهانه آزمايش معرفى شده اند، چنان كه مى فرمايد:(وَاعْلَمُوا اَنَّما أَموالكُمْ وَأَولادكُمْ فِتنَةٌ...):«بدانيد: دارايى و فرزندان شما مايه امتحان مى باشند».2 وباز

1 . آل عمران/154.
2 . انفال/28.

صفحه 308
مى فرمايد:(لَتُبْلَوُنَّ فى أَموالِكُمْ وَأَنفُسِكُم ...) :«با اموال و جان هايتان امتحان مى شويد».1
در آيه ديگر خواب پيامبر به عنوان وسيله آزمايش مردم معرفى شده است ومى فرمايد: (...وَ ما جَعَلْنَا الرُّؤيَا الّتى أَرَيناكَ إِلاّفِتنَةً لِلنّاسِ ...): «خوابى را كه براى تو نشان داديم مايه امتحان براى مردم شد».2 حالا خواب پيامبر چه بود؟ وچگونه سبب امتحان براى مردم شد؟ مفسران در تفسير آيه ياد شده، درباره آن بحث و گفتگو كرده اند.
قرآن مجيد براى آزمودن پايه هاى ايمان مردم به جهان غيب، از روييدن درختى در ميان دوزخ به نام درخت «زقوم» نام مى برد ومى گويد كه اين درخت در دوزخ مى رويد، ميوه مى دهد و شكل آن، مانند سرهاى شياطين است. و گروه كافران از آن مى خورند. آنان كه پايه ايمانشان به امور پوشيده از حس، قوى و نيرومند است، آن را مى پذيرند. و هرگز در شگفت نمى مانند كه چگونه در دل دوزخ و شعله هاى آتش، درختى مى رويد; ولى گروه هاى ديگر، به تكذيب آن برمى خيزند:(أَذلِكَ خَيرٌ نُزلاً أَمْ شَجَرَةُ الزَّقُّومِ* إِنّا جَعَلْناها فِتْنَةً لِلظّالِمينَ* إِنَّها شَجَرَةٌ تَخْرُجُ فِى أَصْلِ الجَحِيمِ* طَلْعُها كَأَنَّهُ رُؤسُ الشَّياطينِ): «آيا بهشت منزلگاه خوبى است، يا آن جا كه درخت زقوم وجود دارد؟ ما اين درخت را بهانه امتحان براى ظالمان (مشركان) قرار داديم. آن، درختى است كه در درون دوزخ مى رويد و ميوه آن در زشتى به سان سرهاى شياطين است».3

1 . آل عمران/186.
2 . اسراء/60.
3 . صافات/62ـ65.

صفحه 309
قرآن مجيد در باره نگهبانان دوزخ و شماره آنان يادآور مى شود كه 19 فرشته از آن نگهبانى مى كند. آنگاه مى افزايد:
اين گزارش، وسيله امتحان و آزمايش است، آنان كه ايمان قوى و نيرومندى به غيب و امور پوشيده از حس دارند، اين گزارش را از صميم دل مى پذيرند; ولى گروه ديگر به تكذيب آن مى پردازند، چنانكه مى فرمايد:
(وَما جَعَلْنا أَصحابَ النّارِ إِلاّ مَلائِكةً وَما جَعَلْنا عِدّتَهُمْ إِلاّ فِتْنَةً لِلّذينَ كَفَرُوا ...): «ما نگهبانان دوزخ را فرشته و تعداد آنان را نوزده نفر قرار نداديم، جز براى آزمايش افراد كافر».1
قرآن گستره ابزار امتحان را بيش از پيش مى داند و يادآور مى گردد كه ما شماها را، با خوبى ها وبدى ها، با نعمت ها و بلاها و به طور خلاصه با هرچيزى كه نام آن شر و خير است، آزمايش مى كنيم. چنانكه مى فرمايد:(...وَ نَبْلُوكُمْ بِالشَّرِّ وَالخَيْر فِتْنَةً) :«ما شماها را با شر وخير مى آزماييم». زيرا همان طو2ر كه بلاها و مصيبت ها مايه آزمايش است، همين نعمت هاى الهى مانند جوانى و تندرستى، تمكن وثروت، زيبايى و دل آرايى، بهانه و وسيله آزمايش افراد مى باشد.
بالاتر از آن، اين كه خداوند هر آنچه را كه در روى زمين قرار دارد، مايه آزمايش دانسته ومى فرمايد: (إِنّا جَعَلْنا ما عَلَى الأَرضِ زِينةً لَها لِنَبْلُوهُمْ أَيُّهُمْْ أَحْسَنُ عَمَلاً) : «ما آنچه كه در روى زمين است زيور آن قرار داديم تا بيازماييم كه كدام يك نيكوكارتر است».3

1 . مدثر/31.
2 . انبياء/35.
3 . كهف/7.

صفحه 310
قرآن در آيه اى «تحريم شكار در حال احرام» را ابزار امتحان مى داند: (يا أَيُّهَا الّذينَ آمَنُوا لَيَبْلُوَنَّكُمُ اللّهُ بِشىء مِنَ الصِّيدِ تَنالُهُ أَيديكُمْ وَ رِماحُكُمْ لِيَعلَمَ اللّهُ مَنْ يخافُهُ بالغَيبِ ...): «اى افراد با ايمان خداوند شما را به وسيله شكارى كه در دسترس شما و نيزه هاى شما قرار دارد مى آزمايد تا بداند (معلوم گردد) كه چه كسى در باطن ازخداوند مى ترسد».1
ابزار بيش از آن است كه در اين جا نام برده شد; چون با نگاهى به سرگذشت چهارده نفر يا گروهى كه امتحان شدند ، مى توان ابزار بيشترى را شمارش كرد; مثلاً ابراهيم با وسايل گوناگونى از قبيل قربانى فرزند، رها ساختن زن و فرزند در بيابان بى آب وعلف، آمادگى براى اعدام، سوختن در آتش و... مورد امتحان قرار گرفت. و همچنين است افراد يا گروه هاى ديگر كه با تأمل در سرگذشت آن ها روشن مى گردد.
تا اين جا، سه مقوله ازبحث هاى مربوط به امتحان كه به صورت تفسير موضوعى مطرح گرديد، به پايان رسيد. واكنون چهارمين آن:

4. انگيزه هاى آزمايش هاى الهى

آزمايش هاى الهى، يك سنت همگانى است كه به فرد و يا گروه خاصى اختصاص ندارد; بلكه تمام افراد، به تناسب امكانات و استعدادهاى خود، در معرض امتحان قرار مى گيرند. و با توجه به انگيزه هاى آزمايش هاى الهى كه در اين بحث خواهد آمد، بايد گفت: امتحان الهى، يك قانون طبيعى است كه نمى تواند به فرد و يا گروهى اختصاص داشته باشد; زيرا در بررسى انگيزه ها، خواهيم ديد كه امتحان مايه تكامل افراد و بروز لياقت ها و

1 . مائده/94.

صفحه 311
شايستگى ها و در نتيجه رحمت الهى است كه شامل همه بشر مى گردد. بنابر اين، نمى تواند مخصوص گروه يا فردى باشد.
قرآن به همگانى بودن آزمايش هاى الهى ياد مى كند و مى فرمايد:
(أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تَدْخُلُوا الجَنَّةَ وَلَمّا يَأْتِكُمْ مَثَلُ الّذينَ خَلَوْا مِنْ قَبْلِكُمْ مَسَّتْهُمُ البَأْساءُ وَالضَّرّاءُ وَزُلْزِلُوا حَتّى يَقُولَ الرَّسُولُ وَالّذينَ آمَنُوا مَعَهُ مَتى نَصْرُ اللّهِ أَلا إِنَّ نَصْرَ اللّهِ قَريبٌ) :«آيا گمان كرديد كه وارد بهشت مى شويد بدون اين كه حوادثى چون رويدادهاى گذشتگان به شما برسد، به آنان دشوارى و ناراحتى رسيد و پيامبر و افراد با ايمان گفتند يارى خدا كجا است؟(به آنان گفته شد) يارى خدا نزديك است».1
البته اين جمله «يارى خدا كجا است» نه به معنى اعتراض است، بلكه يك نوع دعا و درخواست كمك از خدا است.
پرسشى كه در مورد انگيزه هاى الهى مطرح مى گردد، اين است كه، هدف، پرده بردارى از امور پنهانى است، وخداى آگاه از آشكار و نهان، نيازى به امتحان ندارد تا بندگان خود را بيازمايد، پس اين چه كارى است او انجام مى دهد؟ پاسخ آن، از تشريح انگيزه هاى امتحان روشن مى گردد وآن اين كه ، آزمون انگيزه هاى گوناگونى را در پى دارد كه يكى از آن ها آگاهى از امور پوشيده است در حالى كه در كنار اين انگيزه، انگيزه هاى ديگرى است كه مى تواند انگيزه الهى در امتحان بندگان باشد.
به عبارت ديگر: مهم ترين مسئله، آگهى از انگيزه هاى امتحان است و يكى از آن ها اين است كه توانايى ها و شايستگى هاى نهفته در افراد، در سايه

1 . بقره/214.

صفحه 312
امتحان، نمود پيدا مى كند و از اين طريق، افراد به كمال مطلوب خود نزديك تر مى شوند. واگر امتحان و آزمايش در كار نبود، كمالات نهفته در درون افراد به صورت گنج پنهان باقى مى ماند و خود را نشان نمى داد.
تشريح اين مطلب كه امتحان براى گروه هايى، مايه تكامل و نردبان ترقى است نياز به مقدمه اى دارد كه ذيلاً بيان مى گردد:

هدايت همگانى الهى

آفرينش هر موجودى با هدايت تكوينى و راهنمايى طبيعى آن به سوى كمال و هدفى كه براى آن آفريده شده است، توأم و همراه مى باشد. گويى خداوند با آفريدن هر موجودى دو كار انجام مى دهد: 1. به آن، وجود و هستى مى بخشد. 1. دست آن را مى گيرد و از راههاى پرپيچ و خم عبور داده و به كمال مقصود آن، هدايت و رهبرى مى كند.
خداوند دو نوع هدايت دارد: هدايتى، مخصوص به موجوداتى است كه با عقل و خرد مجهزند و در سايه آن مى توانند بار تكليف را به دوش بكشند; اين پديده ها از درون به وسيله عقل و خرد و از برون به وسيله پيامبران و آموزگاران الهى رهبرى مى شوند و از طريق دو حجت باطنى و ظاهرى به اهداف عالى انسانى مى رسند.
چنان چه گفتيم; اين نوع هدايت از درون و برون، مخصوص يك گروه از موجودات است كه داراى عقل وخرد بوده و در انتخاب راه خود كاملاً آزادند.1
در برابر اين نوع هدايت، هدايت ديگرى است كه همه موجودات، در

1 . طه/50.

صفحه 313
پوشش آن قرار دارند ويژه طبقه معينى نيست و در اصطلاح علمى به آن «هدايت تكوينى» مى گويند. قرآن مجيد به اين نوع از هدايت فراگير، در آياتى از آن جمله اين آيه اشاره مى كند (... الّذى أَعْطى كُلَّ شَـىء خَلْقَهُ ثُمَّ هَدى):«خداوند به همه پديده هايش نعمت وجود بخشيد، آن گاه آن را به راه كمالش هدايت كرد».1
در آيه ديگر مى فرمايد:(اَلّذى خَلَقَ فَسوّى*وَ الَّذى قَدَّرَ فَهَدى) :«خداوندى كه هر موجودى را آفريد، آنگاه به آن پرداخت، هر موجودى را اندازه گيرى كرد و به راه كمالش هدايت نمود».2
اين آيات و جز آن حاكى است كه آفرينش هر چيزى با هدايت و راهنمايى خاصى كه در حيوان، از آن به «غريزه» و در نبات و جماد از آن به «قوانين راسخ خلقت»، تعبير مى كنند همراه بوده و اين راهنمايى غير از آن هدايت درونى و يا برونى است كه ويژه موجودات عاقل است; در نتيجه برخى هدايت يافته و برخى ديگر روگردان و گمراهى، پيشه خود ساختند.
آيه (وَ الّذى قَدّرَ فَهَدى) حاوى نكته ارزنده اى است و آن اين كه هدايت خداوند پس از تقدير و اندازه گيرى است. مقصود از «تقدير» و اندازه گيرى همان مجهز ساختن موجود با اسباب و امكاناتى است كه مى تواند آن را به هدفى كه براى آن آفريده شده است برساند يك چنين «تجهيز» در درجه نخست، آن گاه همراه شدن آن با هدايت همگانى، وصول به هدف و كمال مطلوب را تضمين مى كند.
قرآن در آيه ديگر، همه هدايت هاى فردى و اجتماعى، تشريعى و

1 . اعلى/2ـ3.
2 . ليل/12.

صفحه 314
تكوينى را از آن خدا دانسته مى فرمايد:(إِنَّ عَلَيْنا لَلْهُدى) :«بر ما است هدايت و رهبرى».
با توجه به انواع رهنمود، كه مخصوص انسان ها را«هدايت تشريعى» ومربوط به تمام موجودات جهان را «هدايت تكوينى» مى ناميم، لازم به يادآورى است كه يكى از وسايل هدايت انسان ها، به سوى كمال و سعادتى كه براى آن آفريده شده اند، همان امتحان و آزمايش هاى الهى است; به طورى كه اگر چنين آزمايش هايى در كار نبود، افراد آماده به آن درجه از كمال نرسيده و نيروهاى نهفته در درون آنان، به صورت زمينه وقوه، باقى مى ماند و هرگز به فعليت نمى رسيد.
اينك ما پس از اين مقدمه، به تشريح اين انگيزه كه در حقيقت ثمره بزرگ امتحان است تحت عنوان پرورش استعدادها مى پردازيم وبعداً به بيان ديگر انگيزه ها خواهيم پرداخت.

1. تربيت و پرورش استعدادهاى نهفته

بشر بر اثر نارسايى دانش خود، در رفع هر گونه ابهامى ناچار است از در آزمايش وارد شود در صورتى كه همين حالت براى خدا محال است; ولى امتحان او انگيزه ديگرى دارد كه مى توان از آن به فعليت رسيدن قوه ها، تربيت و پرورش استعدادها نام برد. نيروهاى درونى انسان به سان همه منابع، بدون وسايل مخصوص، ظهور و بروز ننموده و از مرحله استعداد به مرحله فعليت نمى رسد. وسيله اى كه مى تواند اين شايستگى ها را ظاهر سازد، همان امتحان و آزمايش است.

صفحه 315
همگى مى دانيم فلزات در كوره آتش، آبديده تر و تواناتر مى شوند وبر عمر فلز افزوده و به آن توان و ويژگى خاصّى مى بخشد.
يكى از وسايل امتحان خدا، همان سختى ها و كمبود ميوه ها و ارزاق است وانسان در آغاز كار با خود مى انديشد كه هدف از اين كمبودها و دشوارى ها و به تعبير قرآن (البأساء والضرّاء) چيست؟ ولى پس از انديشه در مثال ياد شده «آهن در دل كوره» در مى يابد كه اين نوع مسائل، شخصيت ساز واستقامت آفرين است.به سان درختى كه در دل بيابان هاى سوزان و بادهاى داغ قرار مى گيرد. به طور مسلم چنين درختى در مقابل ناملايمات مقاومت خاصى پيدا مى كند در حالى كه درخت لب جويبار از مقاومت اندكى برخوردار است و در برابر تشنگى و خشك سالى و بادهاى ويرانگر، مقاومت و توانايى زيادى ندارد.
از اين جا مى توان پى برد كه چرا خداوند بندگان صالح خود را با بلاهاى گوناگون مى آزمايد تا آن جا كه گفته اند:البلاء للولاء: دشوارى ها و سختى ها از آن مقربان ونزديكان است. اگر چنين آزمايش هايى نبود، اين صفات در درون انسان پديد نمى آمد. انسان مورد امتحان قرار گرفته و فشار ديده، آن چنان راه زندگى را مى آموزد كه مشكلات براى او به صورت امر عادى در مى آيد و براى ادامه زندگى، فكر و انديشه خود را به كار مى اندازد و براى رهايى خود، چاره اى مى انديشد و كمالى را كه قبلاً به صورت زمينه در دل او وجود داشت به فعليت كامل مى رساند.
البته انكار نمى كنيم كه امتحان براى همه افراد مفيد و سودمند نيست و همگان پيروزمندانه از آن بيرون نمى آيند; بلكه مى گوييم امتحان در زمينه هاى مساعد، مايه بالا رفتن كمالات و معرف روحيات نهفته انسان مى گردد.

صفحه 316
قرآن به اين انگيزه در اين آيه ياد مى كند: (...وَلِيَبْتَلِى اللّهُ ما فى صُدُورِكُم و لِيُمَحِّصَ ما فى قُلوبكُمْ وَ اللّهُ عَلِيمٌ بِذاتِ الصُّدُورِ):«خداوند آنچه را كه در سينه هاى شما است بيازمايد، و آنچه در روحيات شما قرار دارد پاك سازد، خداوند از آن چه كه در سينه ها است آگاه است».1
جمله (وَ اللّهُ عَليمٌ بِذاتِ الصُّدُور)مى گويد ، هدف خدا از امتحان تشخيص واقعيات نيست; بلكه هدف، تربيت و آشكار ساختن زمينه هايى است كه در كانون وجود انسان ها قرار دارد و به اين حقيقت در لغت عرب «تمحيص » مى گويند.
امير مؤمنان در سخنان كوتاه خود يادآور مى شود كه، هرگز نبايد ازخدا خواست تا ما را به امتحان نبرد; زيرا جهان آفرينش، جهان آزمون است. بلكه بايد از خدا خواست كه ما را دچار امتحان هايى نسازد كه از عهده آن برنياييم. آن گاه امام انگيزه آزمايش الهى را به اين شكل بيان مى كند و آن اين كه: هدف آشكار ساختن صفات خوب و بدى است كه به انسان شخصيت مى بخشد; مثلاً در برخى از مردم حساسيت هاى خاصى نسبت به بعضى از حوادث است و در افرادى زمينه ناراحتى به برخى از مسائل مانند داشتن دختر و كمبود مال نهفته است; در حالى كه در برخى ديگر نه تنها چنين زمينه اى وجود ندارد; بلكه يك نوع رضايت مندى وخرسندى به تقديرهاى الهى است. هرگاه اين دو گروه به آزمون برده نشوند، اين زمينه ها آشكار نمى شود و توان ها به فعليت تبديل نمى شود; در نتيجه گروهى از همين مسير، تربيت كامل انسانى پيدا مى كنند.2

1 . آل عمران/154.
2 . نهج البلاغه، كلمات قصار، شماره 93.

صفحه 317
از همه آيات در اين زمينه مى توان اين گونه نتيجه گرفت كه امتحان الهى نقش باغبانى را دارد; آن گاه كه باغبان دانه مستعدى را در سرزمينى مى كارد، دانه با استفاده از مواهب طبيعى شروع به رشد مى كند و با انبوهى از مشكلات روبه رو مى گردد و با طوفان هاى سخت و سرماى كشنده و گرماى سوزان آن قدر پيكار مى كند تا سرانجام شاخه گلى يا ميوه شيرينى را كه به صورت زمينه در دل آن دانه وجود داشت، ظاهر مى سازد. و اگر اين دانه در كوران اين حوادث قرار نمى گرفت، هرگز چنين كمالى را از خود نشان نمى داد و قوه و توان آن ميوه نمى شد. اكنون ما اين انگيزه را با طرح و بيان اجمالى امتحان هاى ابراهيم به بحث مى نشينيم.

تكامل ابراهيم در سايه آزمايش

قرآن مجيد ابراهيم خليل را به صورت يك انسان كامل مى ستايد. كمتر پيامبرى مانند خليل الرحمن در قرآن مورد ستايش قرار گرفته است.
يكى از علل ترقى و تكامل حضرت خليل الرحمن اين است كه او يكى پس از ديگرى در بوته امتحان قرار گرفت و بر اثر استقامت شايان تقدير، توانست از عهده امتحان برآيد وبه عالى ترين كمال انسانى كه همان مقام امامت و رهبرى جهانى است، برسد. و اگر او با چنين امتحان هايى روبه رو نشده بود هرگز چنين كمالات روحى را كه او را شايسته مقام رهبرى ساخت، دارا نمى گشت.
ابراهيم در طول عمر خود، چند بار محك زده شد و در هر امتحانى نوعى كمال روحى در وجود او جوانه زد و پيوستن اين كمالات به هم، او را لايق مقام امامت و رهبرى ساخت.

صفحه 318
خدا به او فرمان داد تا با كمال رشادت و بى پروايى با پرستندگان ساخته دست بشر و اجرام آسمانى به بحث و مذاكره بپردازد و خوارى و بيچارگى معبودهاى آنان را بر ملا سازد.1
به او فرمان داد: يك تنه با بت پرستان به نبرد برخيزد و در روز خاصى وارد بتكده آنان گردد و تمام بت هاى آنان را بشكند. و در مقام بازجويى، از گفتن حقيقت باك نداشته باشد. و اگر او را به سوزاندن در ميان توده هاى آتش محكوم ساختند، حاضر و آماده شود.2
به او فرمان داد: فرزند خود اسماعيل را به قربان گاه ببرد و او را در راه خدا سر ببرد و فرمان خدا را بر مهر پدرى مقدم دارد.3
به او فرمان داد: زن و فرزند خود را در بيابان بى آب و علف رها سازد و خود راهى نقطه ديگرى گردد.4
هر يك از اين دستورها، كمالى را در روح و روان او به وجود آورد و آن چنان در او عشق به كمال مطلق(خدا) پديدار ساخت كه در راه او، سر از پا نمى شناخت، و هر نوع خودخواهى را در خود كشته و سراپاگوش به فرمان او گشت و روح فرمان بردارى و تسليم در برابر تمام خواسته هاى او پيدا كرد.
يك چنين كمال (عشق به كمال مطلق و محو هر نوع خودخواهى) پيش از امتحان، در وجود ابراهيم به صورت قوه و زمينه وجود داشت به سان نوآموزى كه اگر به مدرسه برود دانشمند مى گردد; ولى تا مدرسه نرفته اين توانايى ها در

1 . سوره انعام /76ـ79.
2 . صافات/92ـ97.
3 . صافات/103ـ105.
4 . ابراهيم/37.

صفحه 319
او زنده نخواهند شد كه، مايه سرافرازى و سعادت آفرينى او را فراهم سازند. به ديگر سخن اين كه اگر او اين فرازها و فرودها در زندگى او نبود و در صحنه هاى آزمون رام امر خدا نمى شد، هرگز اين كمالات در وجود او پديد نيامده و او را به صورت انسان كامل در نمى آورد.
چنان كه گويى امتحان و آزمايش به سان كوره اى است كه در آن كوره، طلاى خالص، كمال و ارزش خود را نشان مى دهد و اگر پوششى بر روى طلا باشد از اين طريق به كنار مى رود و حقيقت عيان مى گردد. اتّفاقاً در قرآن مجيد به اين راز از رازهاى امتحان به گونه اى اشاره شده است آنجا كه مى فرمايد:(وَ لَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَىء مِنَ الخَوفِ وَ الجُوعِ وَنَقْص مِنَ الأَمْوالِوَ الأَنْفُسِوَ الثَّمَراتِ وَ بَشِّرِ الصّابِرين):«ما شماها را به وسيله ترس و گرسنگى و نقصان دارايى و نفوس و ميوه ها مى آزماييم و به افراد با استقامت بشارت بده».1
دشوارى ها چونان كوره اى است كه به آهن، صلابت و استقامت مى بخشد. انسان نيز در كوره حوادث و مشكلات، پر قدرت ونيرومند مى گردد و قادر به شكستن موانع سر راه زندگى و سعادت خود مى شود.
وقتى شخصى از امام هشتم (عليه السلام) از حقيقت آزمايش هاى الهى پرسيد و خواست كه آيه (أَحَسِبَ النّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا...) را تفسير نمايد و حقيقت فتنه را كه در اين آيه آمده است روشن سازد، امام در پاسخ او فرمود:«يُفْتَنُون كما يُفْتَنُ الذهبُ، يَخْلُصُونَ كما يَخْلُصُ الذهبُ»; انسان ها چون طلاها در بوته آزمايش قرار مى گيرند و مانند طلا كه از ديگر فلزهاى مخلوط جدا مى شود آنان نيز پاك و پيراسته مى شوند».2

1 . بقره/155.
2 . كافى، ج1، ص 390.

صفحه 320
تا اين جا نخستين انگيزه از انگيزه هاى امتحان هاى الهى بود كه روشن گرديد.

2. مقياس پاداش ها و كيفرها

بى گمان تنها داشتن صفات درونى، مقياس پاداش و كيفر نيست; بلكه تا صفات خوب و بد انسان ظاهر نشود، هرگز نمى توان كسى را به دليل داشتن برخى صفات درونى، به عذاب دچار ساخت يا پاداش داد و اين صفات از طريق افعال و برداشت هاى انسان آشكار مى گردد و ظهور آن بدون اين كه انسان در بوته امتحان قرار بگيرد امكان پذير نيست. و اين خود يكى از انگيزه هاى امتحان خدا است كه در سخنان امير مؤمنان بدان اشاره شده است، «وإن كان سبحانَهُ أعلمُ بهم من أنفُسِهِمْ و لكنْ لِتُظْهِرَ الأفعالَ الّتي بها يُسْتحقّ الثوابُ و العقابُ»; خداوند انسان را بهتر از خود او مى شناسد; ولى براى اين كه افعالى كه ملاك پاداش و كيفر است آشكار گردد، آنان را مى آزمايد».1

3. جداسازى نيكان و بدان

سومين انگيزه براى آزمايش هاى الهى جداسازى خوب از بد است ; زيرا در جامعه اى كه همه گروه ها خود را انقلابى قلمداد كرده و به ظاهر از آن دفاع مى كنند; در حالى كه گروهى از آنان منافق و ضد انقلاب هستند، بهترين وسيله براى شناساندن افراد درست از نادرست و مؤمن از منافق، آزمايش هاى الهى است. در غير اين صورت همه گروه ها با نقاب انقلابى در يك صف قرار

1 . نهج البلاغه، كلمات قصار، شماره 93.

صفحه 321
گرفته و از يكديگر تميز داده نمى شوند. قرآن در اين مورد مى فرمايد:
(ما كانَ اللّهُ لِيَذَرَ المُؤْمِنينَ عَلى ما أَنْتُمْ عَلَيْهِ حَتّى يَمِيزَ الخَبيثَ مِنَ الطَّـيِّبِ ...):«هرگز خداوند مؤمنان را بر آنچه كه هستند وانمى گذارد تا ناپاك را از پاك جدا سازد».1
و در آيه ديگر مى فرمايد:
(ليَميز اللّه الخَبيثَ مِنَ الطَّـيِّبِ وَيَجْعَلَ الخَبيثَ بَعْضَهُ عَلى بَعْض فَيَرْكُمَهُ جَميعاً فيَجْعَلُهُ فى جَهَنَّمَ أُولئِكَ هُمُ الخاسِرُونَ): «تا ناپاك را از پاك جدا سازد و ناپاكان را روى هم قرار دهد، و همه را گرد آورده در دوزخ قرار دهد، آنان زيان كارانند».2

1 . آل عمران/179.
2 . انفال/37.

صفحه 322

اصل هيجدم

از خود بيگانگى انسان

آيات موضوع

1.(خَتَمَ اللّهُ عَلى قُلُوبِهِمْ وَ عَلى سَمْعِهِمْ وَ عَلى أَبْصارِهِمْ غِشاوَةٌ...)(بقره/7)
(... وَ ما يَخْدَعُونَ إِلاّ أَنْفُسَهُمْ ...)(بقره/9)
2. (... وَما يُضِلُّونَ إِلاّأَنْفُسَهُمْ وَما يَشْعُرُونَ) (آل عمران/69)
(وَ الّذينَ إِذا فَعَلُوا فاحِشَةً أَوْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ ذَكَرُوا اللّه فَاسْتَغْفَروا لِذُنُوبِهمْ ... ) (آل عمران/135)
3.(إِنَّ الّذينَ اتَّقَوْا إِذا مَسَّهُمْ طائِفٌ مِنَ الشَّيْطانِ تَذَكَّرُوا فَإِذا هُمْ مُبْصِرُونَ)(اعراف/201)
4.(... أَلا بِذِكْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ)(رعد/28)
5.(وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ ذُكِّرَ بآياتِ ربِّهِ فأَعرَضَ عَنْها وَنَسِىَ ما قَدَّمَتْ يَداهُ ...)(كهف/57)
6. (إِنَّنِى أَنَا اللّهُ لا إِلهَ إِلاّ أَنَا فَاعْبُدْنى وَ أَقِمِ الصَّلاةَ لِذِكْرى)(طه/14)

صفحه 323
7.(فَرَجَعُوا إِلى أَنْفُسِهِمْ فَقالُوا إِنَّكُمْ أَنْتُمُ الظّالِمُونَ)(انبياء/64)
8. (مَثَلُ الَّذينَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللّهِ أَولياءَ كَمَثَلِ العَنْكَبُوتِ اتَّخَذَتْ بَيتاً وَإِنَّ أَوهَنَ الْبُيُوتِ لَبَيْتُ العَنْكَبُوتِ لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ)(عنكبوت/41)
(أُتْلُ ما أُوحىَ إِلَيْكَ مِنَ الكِتابِ وَأَقِمِ الصَّلاةَ إِنَّ الصَّلاةَ تَنْهى عَنِ الفَحشاءِ وَ الْمُنْكَرِ ...) (عنكبوت/45)
9. (يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اذْكُرُوا اللّهَ ذِكْراً كَثيراً * وَ سَبِّحُوهُ بُكْرَةً وَأَصِيلاً)(احزاب/41ـ42)
10. (... ثُمَّ إِذا خَوَّلَهُ نِعمَةً مِنْهُ نَسِىَ ما كانَ يَدْعُوا إِلَيهِ مِنْ قَبلُ ...) (زمر/8)
11. (وَ لا تَكُونُوا كَالّذينَ نَسُوا اللّهَ فَأَنْساهُمْ أَنْفُسَهُمْ أُولئِكَ هُمُ الفاسِقُونَ)(حشر/19)
12. (... إِنَّ الإِنْسانَ ليَطْغى* أَنْ رَآهُ اسْتَغْنى) (علق/6ـ7)

ترجمه آيات

1. « خداوند بر دل هاى آنان مهر زده، (ديگر نور خداشناسى در دل آنان وارد نمى شود) و بر گوش ها و چشم هاى آنان پرده افكنده كه ديگر سخن حق را نمى شنوند و نشانه هاى بودن او را نمى بينند».
«فقط خود را فريب مى دهند».
2.«فقط خود را مى بينند، در حالى كه نمى دانند».

صفحه 324
«آنان كه آن گاه كه كار بد مى كنند يا به نفس خويش ستم مى كنند فوراً خدا را ياد كرده و براى گناهان خود آمرزش مى طلبند».
3.«افراد متقى و پرهيزكار اگر دچار وسوسه شيطانى شوند خدا را ياد مى كنند سپس بصير و بينا مى شوند».
4. «ياد خدا مايه آرامش دلها است».
5.«كيست ستمگرتر از آن كس كه آيات خدا به او تذكر داده شود، آن گاه از آن روى گرداند و كارهاى زشتى را كه قبلاً انجام داده است فراموش كند».
6. «من خداوندم جز من خدايى نيست مرا پرستش كن و نماز را براى من بر پا دار».
7. «داوران دادگاه كه بت پرست بودند، پس از تذكر ابراهيم به خويشتن بازگشتند و گفتند: شما مردم ستمگرى هستيد».
8.« آنان كه جز خدا براى خويش اوليايى برگزيده اند(تا آنان را در سختى ها و دشوارى هاى زندگى كمك كنند) به سان عنكبوتند كه براى خود لانه اى مى تند (و بر آن اعتماد مى كند) در حالى كه سست ترين خانه ها، لانه عنكبوت است اگر بدانند».
«آنچه به تو از كتاب وحى شده است تلاوت بنما نماز را بر پا دار، نماز از بدى ها و زشتى ها باز مى دارد».
9. «اى افراد با ايمان خدا را بيشتر ياد كنيد. و او را صبح و شب تسبيح نماييد».
10.«آن گاه كه نعمتى از سوى خدا به او ارزانى شد، خدايى را كه قبلاً مى خواند فراموش مى كند».
11. «مانند كسانى نباشيد كه خدا را فراموش كردند. سرانجام خداوند آن ها را به فراموشى خويشتن دچار ساخته است».
12.«انسان آن گاه سركشى مى كند كه احساس بى نيازى كند».

صفحه 325

تفسير موضوعى آيات

فراموشى، مقابل آن ياد آورى است، اين دو، حالت روانى هستند كه عارض نفس و روح انسانى مى گردند. حقيقت فراموشى اين است كه ذهن هنگام نياز با مراجعه مجدد، چيزى را كه در گذشته اندوخته بود، نمى يابد; ولى دستگاه حافظه ممكن است در نهان خانه خود تصويرى از آن داشته باشد كه به عللى نتواند به آن دست يابد.
رو به روى آن «تذكر و يادآورى» است كه در مراجعه مجدد، مفاهيم و يا تصاوير قبلى در ذهن انسان مجسم مى گردد.
فراموشى عللى دارد كه در كتاب هاى روان شناسى، به آن ها اشاره شده است كه مهم ترين آن ها ضعف دستگاه حافظه، بى اهميت تلقى كردن چيز فراموش شده، متمركز نساختن دستگاه ذهن به يك نقطه معين، غفلت از نقاط ديگر و ... مى باشد.
به همين خاطر نسيان و فراموشى يكى از ويژگى هاى نوع انسان شمرده مى شود و جز انسان هاى انگشت شمار، كسى از آن در امان نيست; ولى بايد توجه داشت كه يك قسمت از فراموشى ها اختيارى است و انسان مى تواند از آن ها جلوگيرى كند; از اين جهت برخى از نسيان ها به خاطر پى آمدهاى بدى كه دارند، در قرآن نكوهش شده اند.
از ميان نسيان هاى نكوهيده در قرآن مى توان چند نمونه از آن ها را ياد كرد:

1. نسيان جرايم

فراموش كردن گناهان ديرينه، از جمله نسيان هايى است كه در قرآن از

صفحه 326
آن مذمت شده است; زيرا از ياد بردن آن ها حاكى از آن است كه فرد گنهكار، لغزش خود را كوچك شمرده و آن را ناچيز تلقى كرده است و همين امر سبب مى شود كه انسان بار ديگر با سهولت به همان گناه باز گردد; در حالى كه گناه روح انسان را دچار تيرگى و آلودگى مى كند، نبايد بدان رو كند. قرآن در اين مورد مى فرمايد:
(وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ ذُكِّرَ ب آياتِ ربِّهِ فأَعرضَ عَنْها وَنَسِىَ ما قَدَّمَتْ يَداهُ...) : «كيست ستمگرتر از آن كس كه آيات خدا به او تذكر داده شود، آن گاه از آن روى گرداند و كارهاى زشتى را كه قبلاً انجام داده است فراموش كند».1
آسان ترين پى آمد از ياد بردن گناهان، همان طور كه گفته شد، آسان شدن بازگشت به آن است; از اين جهت قرآن چنين شخصى را ستمكارترين فرد خوانده كه قبل از همه، به خودستم روا مى دارد.

2. نسيان خدا

خطرناك تر از فراموشى جرايم ، از ياد بردن خدا است، خدايى كه سرچشمه هستى بوده و بندگان خود را در برابر اعمال نيك و بد، پاداش و كيفر مى دهد در چنين انسانى، همه خواهش هاى حيوانى زنده مى شود; در نتيجه هر نوع قيد و بندى را زير پا مى نهد.
در برخى از آيات قرآن مجيد به اين نوع از نسيان اشاره شده است كه ذيلاً برخى را يادآور مى شويم:
(... ثُمَّ إِذا خَوَّلَهُ نِعمَةً مِنْهُ نَسِىَ ما كانَ يَدْعُوا إِليهِ مِنْ قَبلُ ...): «آن گاه

1 . كهف/57.

صفحه 327
كه نعمتى از سوى خدا به او ارزانى شد، خدايى را كه قبلاً مى خواند فراموش مى كند».1
در اين آيه علت فراموشى، فزونى و غرق شدن در نعمت معرفى شده است; در حالى كه در آيه ديگر ، اين حقيقت به تعبير ديگر وارد شده است. و قرآن احساس بى نيازى را مايه طغيان و حد و مرز نشناسى انسان مى داند. چنان كه مى فرمايد: (... إِنَّ الإِنْسانَ لَيَطْغى* أَنْ رَآهُ اسْتَغْنى):«انسان آن گاه سركشى مى كند كه احساس بى نيازى كند».2
دارايى و مال و منال، هنگامى مايه فراموشى خدا، و پايه گذار سركشى و شكستن قيد وبندها مى گردد كه نعمت هاى مادى و همه اسباب را، بى كم و كاست مؤثر بداند و تصور كند كه اين وسايل مادى بدون مشيت الهى مى تواند غبار غم و رنج را از چهره انسان بزدايد. اين جا است كه قرآن پايدارترين وسايل و پناهگاه مادى را سست تر از لانه عنكبوت مى خواند و همه را غير قابل اعتماد مى شمارد:
(مَثَلُ الّذينَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللّهِ أَولياءَ كَمَثَلِ العَنْكَبُوتِ اتَّخَذَتْ بِيتاً وَإِنَّ أَوهَنَ الْبُيُوتِ لَبَيْتُ العَنْكَبُوتِ لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ):« آنان كه جز خدا براى خويش اوليايى برگزيده اند(تا آنان را در سختى ها و دشوارى هاى زندگى كمك كنند) به سان عنكبوتند كه براى خود لانه اى مى تند (و بر آن اعتماد مى كند) در حالى كه سست ترين خانه ها، لانه عنكبوت است اگر بدانند».3

1 . زمر/8.
2 . علق/6ـ7.
3 . عنكبوت/41.

صفحه 328

3. فراموشى خويشتن

بدترين فراموشى ها، فراموشى خويشتن است. اگر انسان در دو مرحله نخست، گناه ويا علت و آفريننده خويش را فراموش مى كند اين بار، بدبختى و تيره روزى او به پايه اى مى رسد كه خويشتن را فراموش مى كند. وتا آن اندازه ازخود بيگانه مى گردد كه سعادت و خوشبختى خود را از ياد مى برد و هر روز با فرو رفتن بيشتر در گناه، براى تباهى و نابودى خود مى كوشد.
در قرآن مجيد به اين نوع از فراموشى، در آياتى اشاره شده است كه برخى را يادآور مى شويم:
(وَ لا تَكُونُوا كَالّذينَ نَسُوا اللّهَ فَأَنْساهُمْ أَنْفُسَهُمْ ...) : «مانند كسانى نباشيد كه خدا را فراموش كردند. سرانجام خداوند آن ها را به فراموشى خويشتن دچار ساخته است».1

چگونه خدافراموشى مايه خودفراموشى است

نكته مهم در اين آيه اين است كه «خويشتن فراموشى» نزديك ترين ميوه فراموش كردن خدا معرفى شده است. اكنون بايد ديد چگونه فراموشى خدا، مايه خودفراموشى است. اين مطلب را با دو بيان مى توان اثبات كرد:
1. يادآورى خدا مايه دورى از گناه و در مقابل، فراموشى خدا مايه آلودگى به آن مى باشد و فرد غرق در گناه چنان در پاسخ گويى خواسته هاى حيوانى فرو مى رود كه، جايگاه انسانى خود را فراموش مى كند و به صورت حيوانى در مى آيد كه جز خور و خواب و شهوت، فكرى در سر نمى پروراند. و

1 . حشر/19.

صفحه 329
بديهى است كه چنين كسى، حيوانى است به صورت انسان!
على (عليه السلام) درباره گروهى كه انسانيت خود را فراموش كرده و به صورت حيوانى درآمده اند چنين مى فرمايد:
«قبيح على العاقل أن يكون بهيمة و قد أمكنه أن يكون إنساناً; براى خردمند زشت است كه خوى حيوانى پيدا كند; در حالى كه مى تواند انسان باشد (و خويشتن را با اخلاق انسانى و خوى پسنديده بيارايد)».1
خلاصه: ياد خدا، مايه آراستگى نفس به رفتارهاى خوب انسانى و قهراً مايه حفظ شئون انسانيت است; در حالى كه فراموشى خدا، مايه آلودگى به گناه و زشتى ها و غلبه روح حيوانى است; از اين رو فراموشى خدا، مايه فراموشى خويشتن (انسانيت) معرفى شده و طبعاً ياد خدا، مايه جلا يافتن برترى ها و وارستگى هاى انسانى است. شما اگر زندگانى فردى و اجتماعى كسانى را كه خدا را فراموش كرده اند و توجهى به او ندارند، ملاحظه كنيد خواهيد ديد، درندگانى هستند كه از انسانيت ، تنها صورتى را يدك مى كشند نه سيرتى. و چيزى كه انسان را از حيوان نيرومند درنده جدا مى سازد، خوى انسانى و اخلاقى او است و پشتوانه آن ياد خدا، ياد مقامات و اولياى الهى و ياد دركات دوزخيان مى باشد. هرگاه چنين صفات وسجايايى از دست آدمى گرفته شود، قهراً حيوانى بيش نخواهد بود و به قول معروف:
آدمى زاده طرفه معجونى است *** كز فرشته سرشته وز حيوان
گر كند ميل اين، شود كم از اين *** ور كند ميل آن، شود به از آن

1 . شرح حديدى، ج10، ص 406.

صفحه 330
جان آدمى از دو نيروى مختلف به نام هاى عقل و نفس تركيب شده كه يكى حكم بازدارنده و ديگرى حكم وادار كننده و هيجان دارد، عقل و وجدان در محيطى كه نفس انسانى براى ارضاى غرايز، مانع و رادعى نمى بيند، توان مهار آن كم مى شود; در نتيجه، نفس در محيط آزاد، به هر سو چنگ مى اندازد و سرنوشت ساز مى شود و سرنوشت گروهى كه زمام زندگى آنان به دست نفس و گرايش هاى بى مرز نفس اماره بيفتد، بسيار روشن است. چنين فردى، سعادت و خوشبختى خويش را كاملاً فراموش مى كند و در حقيقت خود را فراموش مى كند و بر كعبه خواهش هاى خود، بوسه مى زند. و به قول شاعر:
تا به ديو خشم و شهوت، مام نفس آبستن است *** عمر ما را عاقبت، سوز آتشى در خرمن است
خود چه خواهى كرد با خصمى كه در پهلوى تو *** هر بدى را كان و، هر شور و شرى را معدن است
اين گروه،از نطر قرآن «خود فريبان» يا خودپسندان مى باشند كه بدترين خيانت ها را بر خويش روا مى دارند:
(... وَ ما يَخْدَعُونَ إِلاّأَنْفُسَهُمْ ...) :«فقط خود را فريب مى دهند».1 (...وَما يُضِلُّونَ إِلاّأَنْفُسَهُمْ وَما يَشْعُرُونَ):«فقط خود را مى بينند، در حالى كه نمى دانند».2

1 . بقره/9.
2 . آل عمران/69.

صفحه 331
2. ياد خدا، از سرمايه هاى پر ارج انسانى است كه با سرشت بشر آميخته شده و يكى از ابعاد وجود او را تشكيل مى دهد. و در قرآن و احاديث اسلامى از آن به «معرفت فطرى» ياد شده است. خداشناسى فطرى با بالا رفتن سن كودك، كم كم شكفته تر شده و كودك در صدد تحقيق از اسرار هستى و شناخت سر سلسله وجود برمى آيد.
معنى فطرى بودن ياد خدا اين است كه، ريشه هاى آن در اعماق وجود ما قرار دارد چونان بسيارى از درون مايه هاى گمراهى كه با خلقت و آفرينش ما همراه مى باشند; ولى چه بسا ممكن است كه «معرفت فطرى» به عللى كم فروغ گردد; ولى هيچ گاه ريشه كن نمى شود. و در اين مورد، تجربه مؤيد اين معنى است. ما توضيح اين قسمت را در كتاب «راه خداشناسى»1 آورده ايم . در اين زمينه يكى از دانشمندان مى گويد:
«ايمان يك امر طبيعى است و مستقيماً زاده نيازمندى هاى درونى و احساساتى ما است دين را يك قرن زير فشار بگذار و بعد فشار را كم كن، و ببين كه چطور دوباره در طى يك سال سر مى زند».2
بنابر اين، فراموشى خدا، يك نوع خودفراموشى است; زيرا ياد خدا و به قول روان شناسان «حس مذهبى» مانند «حس كنجكاوى» جزء سرشت ما است; همان طور كه اگر «حس كنجكاوى» از انسان گرفته شود، شخصيّت او آسيب مى بيند. همچنين اگر انسان خدا را فراموش كند، در حقيقت سرشت و شخصيت خود را فراموش كرده و به صورت كوردلى در مى آيد كه، از شناخت خود نيز ناتوان مى گردد.

1 . به صفحات 62ـ 73 مراجعه شود.
2 . لذات فلسفه، ص 476.

صفحه 332
امير مؤمنان مى فرمايد: «مَنْ نَسي اللّهَ سبحانَه أنساهُ نفْسَه و أعْمَى قلبَه»; كسى كه خدا را فراموش كند، خدا او را به خود فراموشى دچار مى كند و بصيرت را از دل او مى گيرد».1
كسانى كه دچار «خدافراموشى» مى شوند، بر دو نوعند:
1. گاهى بر اثر گذشت زمان، ريشه هاى خدا شناسى در دل كم سو مى شود و بارور شدن ديگر باره آن، به صورت محال عادى درمى آيد. اين گروه كسانى هستند كه، قرآن در مورد آنان مى فرمايد: (خَتَمَ اللّهُ عَلى قُلُوبِهِمْ وَ عَلى سَمْعِهِمْ وَ عَلى أَبْصارِهِمْ غِشاوَةٌ ...) :« خداوند بر دل هاى آنان مهر زده، (ديگر نور خداشناسى در دل آنان وارد نمى شود) و بر گوش ها و چشم هاى آنان پرده افكنده كه ديگر سخن حق را نمى شنوند و نشانه هاى بودن او را نمى بينند».2
2.در برابر آنان كسانى ديگر هستند كه بر اثر فرمان هاى شيطانى، گاهى از ياد خدا بيرون مى روند و به دام خودسرى و گناه مى افتند; ولى چيزى نمى گذرد كه برق ايمان دل هاى كم فروغ آنان را روشن مى سازد و تيرگى به روشنى مبدل مى شود; از اين رو بار ديگر به ياد خدا افتاده و يادآور مى شوند. قرآن در آيه زير به اين حقيقت اشاره مى كند ومى فرمايد:
(إِنَّ الّذينَ اتَّقَوا إِذا مَسَّهُمْ طائِفٌ مِنَ الشَّيْطانِ تَذَكَّرُوا فَإِذا هُمْ مُبْصِرُونَ) : «افراد متقى و پرهيزكار اگر دچار وسوسه شيطانى شوند خدا را ياد مى كنند سپس بصير و بينا مى شوند».3

1 . فهرست غرر الحكم، ص 381.
2 . بقره/7.
3 . اعراف/201.

صفحه 333
گاهى كه گام از دايره فكر و انديشه بيرون نهاده و نيرنگ شيطانى آنان را مى لغزاند چيزى نمى گذرد كه ، ندامت و پشيمانى به آنان دست داده و به سوى خدا باز مى گردند.
(وَ الّذينَ إِذا فَعَلُوا فاحِشَةً أَوْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ ذَكَرُوا اللّهَ فَاسْتَغْفَرُوا لِذُنُوبِهِمْ...):«آنان كه آن گاه كه كار بد مى كنند يا به نفس خويش ستم مى كنند فوراً خدا را ياد كرده و براى گناهان خود آمرزش مى طلبند».1
امير مؤمنان در حديثى، مفاد آيه را ياد مى كند ومى فرمايد:
«ذكرُ اللّه دعامةُ الدين وعصمةٌ مِنَ الشيطان»; ياد خدا ستون استوار دين در قلوب، و مصونيت از پيروى از افكار شيطانى است».
از آيه ديگر استفاده مى شود كه هدف از اقامه نماز، ياد خدا است، آنجا كه مى فرمايد:
(إِنَّنِى أَنَا اللّهُ لا إِلهَ إِلاّ أَنَا فَاعْبُدْنى وَ أَقِمِ الصَّلاةَ لِذِكْرى):«من خداوندم جز من خدايى نيست مرا پرستش كن، و نماز را براى من بر پا دار».2
نماز كه تنها براى زنده نگاه داشتن ياد خدا است در جاى ديگر عامل باز دارنده اى جلو كارهاى زشت معرفى شده است.
(أُتْلُ ما أُوحىَ إِلَيْكَ مِنَ الكِتابِ وَأَقِمِ الصَّلاةَ إِنَّ الصَّلاةَ تَنْهى عَنِ الفَحشاءِوَ الْمُنْكَرِ): «آنچه به تو از كتاب وحى شده است تلاوت بنما نماز را بر پا دار، نماز از بدى ها و زشتى ها باز مى دارد».3

1 . آل عمران/135.
2 . طه/14.
3 . عنكبوت/45.

صفحه 334
يكى از ويژگى هاى نماز، بازدارندگى از منكرات و محرمات است به اين صورت كه نماز ياد خدا است و ياد خدا، ياد پاداش ها و كيفرهاى الهياست; پس چنين يادى، چون سدى، برابر روى كرد به گناه نقش دارد. ياد خدا به ديده نام آوران الهى، توجه به كمال مطلق و جمال بى نقص وحاكميت بى چون و چراى او است.و توجه به چنين قدرت بى پايانى نزد نفوس مستعد و آماده، ناخواسته انسان را به سوى كمال رهنمون مى گردد، و كسى كه در هاله چنين كمال قرار گيرد، گرد فحشا و منكر كه حجاب بزرگ بين او و كمال مطلق است، نمى گردد.به همين خاطر، در آيه ديگر ، ياد خدا مايه آرامش دل و جان معرفى شده است چنان كه مى فرمايد: (... أَلا بِذِكْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ) :«ياد خدا مايه آرامش دلها است».1 دل در پناه خدا، حاكميت بى چون و چرا، سرچشمه مهربانى ها، در برابر حوادث ناگوار، خود را نمى بازد، و آرامش خود را از دست نمى دهد; زيرا يك چنين تكيه گاه نيرومندى دارد.
بدان دليل كه ياد خدا تأثير فراوانى در زندگى معنوى و مادى انسان دارد، امام صادق (عليه السلام) مى فرمايد:«هر فريضه الهى براى خود حدى دارد كه با رسيدن به آن حد، عمل پايان مى پذيرد; مثلاً روزه ماه رمضان براى خود انجامى دارد و پايان آن يك ماه روزه در سال است. فريضه حج براى خود مرزى دارد و آن مجموع كارهايى است كه انسان در فريضه حج انجام مى دهد، جز ياد خدا،«فانّ اللّهَ لم يرضَ منه بالقليل و لَمْ يجعل له حدّاً ينتهي إليه».
«جز يادخداكه خداوند به كم از آن قانع نشده و براى آن حدّى معين نساخته است».

1 . رعد/28.

صفحه 335
سپس امام اين آيه را تلاوت مى كند:
(يا أَيُّهَا الّذينَ آمَنُوا اذْكُرُوا اللّهَ ذِكْراً كَثيراً * وَ سَبِّحُوهُ بُكْرَةً وَ أَصِيلاً) :«اى افراد با ايمان خدا را بيشتر ياد كنيد و او را صبح و شب تسبيح نماييد».
اينك ما 1گفتگوى پيرامون، «خدافراموشى» كه ملازم با «خويشتن فراموشى» و به تعبير امروز «از خود بيگانگى انسان» است را، جمع كرده و گفتار در زمينه ياد خدا را كه در قرآن به صورت گسترده وارد شده است به جاى ديگر موكول مى كنيم.

يادآورى دونكته

1. امروز در مكتب هاى فلسفى غرب گفتار مهمى وجود دارد كه عبارت است از:
«از خود بيگانگى»، «خويشتن گرايى» ويا «بازگشت به خويشتن» ولى بايد توجه نمود كه هر دو معنى به روشنى در قرآن مجيد وارد شده است.
قرآن به موضوع «از خود بيگانگى» در آيه مورد بحث اشاره مى كند ومى فرمايد: (فَأَنْساهُمْ أَنْفسهم) چنانچه به موضوع بازگشت به خويشتن در تشريح دادگاه ابراهيم اشاره شده : (فَرَجَعُوا إِلى أَنْفُسِهِمْ فَقالُوا إِنَّكُمْ أَنْتُمْ الظّالِمُونَ) : «داوران دادگاه كه بت پرست بودند، پس از تذكر ابراهيم به خويشتن بازگشتند و گفتند: شما مردم ستمگرى هستيد».2
گروهى كه در برابر بت هاى چوبى و فلزى پيشانى به خاك مى سايند و آنها را در سرنوشت و سعادت خويش مؤثر مى دانند، انسانيت خود را فراموش

1 . احزاب/41ـ42.
2 . انبياء/64.

صفحه 336
مى كنند و عقل و خرد انسانى را از دست مى دهند و آن گاه كه در برابر دلايل استوار خداشناسان ناتوان مى مانند، به فطرت اصيل انسانى كه ساليان درازى از آن فاصله گرفته بودند باز مى گردند. و مى فهمند كه چگونه ساليان درازى با انديشه اى كه سرشت و خرد انسانى آن را محكوم مى كرد، به سر برده اند. قرآن نام اين نوع بيدارى را، بازگشت به فطرت و خويشتن مى داند ومى فرمايد: (فَرَجَعُوا إِلى أَنْفُسِهِمْ) : «به فطرت سالم و انسانيت خويش بازگشتند».
2. ماركسيسم از هواداران «انسان مسلكى» و «خويشتن گرايى» وبه اصطلاح «اومانيسم» است. ماركس مى گويد: «علاقه انسان به مال و ثروت و خداوند، موجب يك نوع از خودبيگانگى است; زيرا چنين انسانى به چيزى دل مى بندد كه از درون و خويشتن او بيرون است، و بايد براى بيرون رفتن از خود بيگانگى اقتصادى، از خودبيگانگى مذهبى، مالكيت اختصاصى و علاقه به خدا و مذهب از بين برود، تا انسان از خود بيگانگى درآمده و به خويشتن گرايى برسد».
نقد نظريه ماركس در اين زمينه در اين مجال كوتاه ممكن نيست فقط دو مطلب را يادآور مى شويم:
نخست: ماركسيسم تكامل انسان و جامعه را در گرو تكامل ابزار توليد مى داند و معتقد است كه با پيشرفت قهرى وسايل توليد كه زيربناى تكامل است، انسان و جامعه تكامل پيدا مى كند، آيا مكتبى كه عامل تكامل را در درون انسان جستجو نمى كند و عامل خارج از ذات او را مايه تكامل مى انديشد، چگونه مى تواند دم از اومانيسم و انسان مسلكى بزند؟!
دوم: مالكيت شخصى آن گاه مايه از خود بيگانگى مى گردد كه مال و ثروت شخصى هدف باشد نه وسيله. هرگاه درويشى به خرقه خود دلبستگى

صفحه 337
پيدا كند، از خود بيگانه مى گردد; ولى اگر فرد متمكن، ثروت خود را وسيله اى بيش نداند و دنيا را گذرگاه، نه توقفگاه بينديشد، زاهد و درويش و صد در صد خويشتن گراى خواهد بود كه ملك و مال را وسيله اى براى دفع سرما و گرما و تشنگى و گرسنگى مى داند.
درباره علاقه به خدا و مذهب، سخن به گونه ديگر است; زيرا هر نوع علاقه به غير، مذموم و مايه انحطاط نيست . گاهى علاقه به غير و ارتباط با موجود كامل و برتر، به سان علاقه شاگرد به استاد، مايه تكامل و تعالى است. ارتباط انسان با خدا ارتباط فقر مطلق با غناى مطلق، نقص محض با كمال محض است. و هرگز نبايد چنين پيوندى را از خود بيگانگى مذهبى خواند.1
استاد عاليقدر حضرت علامه طباطبائى رحمه اللّه روزى اين چند بيت را براى نگارنده خواند و مضمون آن با موضوع بحث كاملاً مناسب است; از اين جهت در اين جا نقل مى كنيم:
مهر خوبان دل و دين از همه بى پروا برد *** رخ شطرنج نبرد آنچه رخ زيبا برد
تو مپندار كه مجنون، سر خود مجنون شد *** از سمك، تا به سما، كش، كشش ليلا برد
من به سرچشمه خورشيد نه خود بردم راه *** ذره اى بودم و عشق تو مرا بالا برد
خم ابروى تو بود و كف مينوى تو بود *** كه در اين بزم بگرديد و دل شيدا برد

1 . براى آگاهى بيشتر از سستى و بى پايگى ادعاى ماركسيسم درباره گرايش هاى مذهبى به كتاب «ماركسيسم و مذهب» صفحات 16ـ20 مراجعه فرماييد.

صفحه 338

اصل نوزدهم

قرآن و پندهاى داستانى

آيات موضوع

1. (وَ راوَدَتْه ُالّتى هُوَ فى بَيْتِها عَنْ نَفْسِهِ وَغَلَّقَتِ الأَبوابَ وَ قالَتْ هَيْتَ لَك قالَ مَعاذَ اللّهِ إنَّهُ رَبّى أَحْسَنَ مَثواىَ إِنّهُ لا يُفْلِحُ الظّالِمُونَ) ( يوسف/23)
(لَقَدْ كانَ فى قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لاُِولِى الأَلْبابِ ...) ( يوسف/111)
2.(... وَ أُوتِيَتْ مِنْ كُلِّ شَـىْء ... )(نمل/23)
(... ما كنتُ قاطِعَةً أَمْراً حَتّى تَشْهَدُونَ)(نمل/32)
(قُلْ سِيرُوا فِى الأَرْضِ فَانْظُرُوا كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ المُجْرِمينَ) (نمل/69)
3. (... يُذَبِّحُ أَبْنائَهُمْ وَيَسْتَحيى نِسائَهُمْ ...)(قصص/4)
4. (... اِذْ قالَتْ رَبِّ ابْنِ لِى عِنْدَكَ بَيْتاً فِى الجَنَّةِ وَنَجِّنِى مِنْ فِرْعَونَ وَعَمَلِهِ وَنَجِّنى مِنَ القَومِ الظّالِمينَ)(تحريم/11)
5. (... أَنَا رَبّكُمُ الأَعْلى) (نازعات/24)

صفحه 339

ترجمه آيات

1.«بانويى كه يوسف در خانه او بود، از وى خواهش مصرانه كرد و تمام درها را بست و گفت بشتاب به سوى آنچه كه براى تو مهيا شده است. يوسف گفت از اين كار به خدا پناه مى برم. عزيز مصر بزرگ و صاحب ما است مرا گرامى داشته است ستمگران رستگار نمى شوند».
«در سرگذشت آنان براى خردمندان عبرت است».
2.«وى (ملكه سبا) زنى بود كه از تمام نعمت هاى مادى و معنوى برخوردار بود».
«گفت من درباره هيچ موضوعى بدون شور و مشورت و تصديق و گواهى شما تصميم نمى گيرم».
«بگو در روى زمين سير كنيد و سرانجام گنهكاران را تماشا كنيد».
3.«كودكان را سر مى بريد و زنان را به اسيرى مى گرفت».
4.«پروردگارا! براى من نزد خويش در بهشت خانه بساز و مرا از فرعون و كردار او و همچنين از قوم ستمگر نجات بخش».
5.«من پروردگار برتر شما هستم».

تفسير موضوعى آيات

يكى از مباحث جالب و سازنده قرآن سرگذشت نامه ها است. اگر انتقاد صريح و بازگويى كاستى هاى ديگران در جاهايى مفيد و سازنده باشد، در جاهايى هم نه تنها نتيجه بخش نيست; كه نتيجه ناپسند دارد. گروهى چنان از خود راضى هستند كه هرگز رك گويى را تحمل نمى كنند و زبان حال آنان اين است كه انتقاد خوب است; اما از ديگران. براى راهنمايى اين گروه كه

صفحه 340
طبع سركشى دارند و مزاجشان امر و نهى پذير نيست، بهترين راه سخن گفتن در سرگذشت ديگران است. و بازگويى زندگانى مرگبار اقوام و ملل پيشين كه از جهاتى با مزاج شنونده سازگار است، چون داروى تلخى است كه به صورت قرص همراه با روكشى شيرين به بيماران بد مزاج، داده مى شود. حديث ديگران هرچه هم تلخ و زهرآگين باشد چون درباره ديگران است و لبه تيز آن متوجه شنونده نيست واكنش تندى نخواهد داشت و معنويت داستان در هوش نهان و عقل باطن نفوذ كرده و در نتيجه در انسان وجدانى روشن و ضميرى آگاه پديد مى آورد.

خوشتر آن باشد كه وصف دلبران.

آثار پرورشى داستان هاى قرآن به جهاتى است كه خود قرآن آن را پسنديده:
الف. قهرمانان داستان هاى قرآن مولود خيال و انديشه و پندار كسى نيست كه واقعيت نداشته باشد.
سرگذشت نامه هايى كه امروزه به صورت «داستان» چاپ و منتشر مى گردد اگر هم مضر و گمراه كننده نباشد، بازدهى آموزشى يك سرگذشت صد در صد طبيعى را ندارد; زيرا بيشتر خوانندگان از ساختگى بودن و خيال پردازى ذهن نويسندگان داستان ها، آگاهند. هرچه هم نويسنده «داستان» كوشش كند كه به گفتار خود رنگ طبيعى بخشد و سرگذشت را يك امر واقعى و به دور از دروغ و پندار جلوه دهد، ولى سابقه ذهنى خواننده به اين كه بيشتر آن ها واقعيت ندارند، اثر خود را به جا مى گذارد.
قهرمانان اين نوع داستان ها به فرض اين كه افراد آلوده نباشند، نمى توانند الگوهاى خوبى براى افراد باشند; زيرا انسان باور نمى كند كه همه اين

صفحه 341
صحنه ها واقعيت داشته باشد. چه، تصور مى كند كه اين همه رويدادهاى تلخ و شيرين و برخوردهاى موجود در آن، ساخته خيال پردازى هاى نويسنده بوده و از انديشه و پندار او سرچشمه مى گيرد. در صورتى كه داستان هاى قرآن از واقعيات گوارا و ناگوار آن، از صميم حقايق سرچشمه مى گيرد و در بردارنده يك رشته واقعياتى است كه به نوشتار درآمده و قابل مقايسه با پرداخته هاى دست بشر نيست.
قرآن به اين نكته در مواردى اشاره مى كند; مثلاً آنجا كه داستان يوسف را شرح مى دهد در پايان داستان مى فرمايد: (... ما كانَ حَديثاً يُفتَرى وَلكِنْ تَصْديقَ الّذى بَيْنَ يَدَيهِ ...):«اين سخنى نيست كه ساخته باشند بلكه تصديق كتاب هايى است كه پيش از قرآن بوده است».1
اگر تاريخ، بزرگ ترين آزمايشگاه زندگى باشد، داستان هاى راستين قرآن مؤثرترين و مطمئن ترين آموزشگاه زندگى است كه ما را به نتايج قطعى كردار و رفتار ملل جهان آشنا مى سازد.
ب. قرآن در نقل داستان هاى خود اهداف عالى را تعقيب مى كند و با بيان اين سرگذشت ها مى خواهد در نوع خود الگوهايى را به جامعه بشرى بدهد كه آنان را با رستگارى و يا بدبختى ملت هاى پيشين آشنا سازد. و اين حقيقت از بررسى اجمالى داستان ها به خوبى به دست مى آيد.
نخستين داستان قرآن از نظر قدمت زمان، سرگذشت شيطان و نپذيرفتن سجده بر آدم است. آموزش هاى اين داستان بر كسى پوشيده نيست و آخرين داستان قرآن از نظر زمان، «سپاه پيل» است كه پيام هاى برجسته اجتماعى و اعتقادى فراوانى دارد. و اگر يك داستان در قرآن به مناسبت هايى تكرار مى شود

1 . يوسف/111.

صفحه 342
به خاطر نكات تازه اى است كه در تكرار، وجود دارد و يا به خاطر مناسبتى است كه ايجاب مى نمايد بار ديگر آن سخن بازگو شود. در هر حال اين كتاب آسمانى در طرح زندگى پيشينيان و يا بازگفتن مبارزه پيامبران، به دنبال يك رشته اهداف انسانى و اجتماعى است كه با اندك توجهى روشن مى گردد.
قرآن به دور از طرح داستان هاى عشقى، پليسى، جنايى و... آن چه سزاوار و شايسته است همراه عفت، بيان كند اگر سخن به مسائل جنسى و عشقى هم برسد گفتنى ها را مى گويد; امّا كوچك ترين لغزشى از چارچوب رويدادهاى اخلاقى ندارد.
نويسندگان حرفه اى امروز مى كوشند فصل خاصّى را به زيبايى چهره، كمان ابرو و ستبرى سينه قهرمان داستان، سخن سرايى كنند و در داستان هاى پليسى و جنايى كوشش مى شود كه به خواننده راه فرار از قانون و اين كه در دام پليس نيفتد آموخته شود. و چنان چهره اى از او ترسيم كنند كه اثرى از بزه كارى وى بر جاى نماند. حاشا كه قرآن گرد اين مباحث برود و در آن اشاره اى به بدآموزى ها باشد.
دقت در مضمون آيه زير، ما را به متانت و عفت بيان قرآن آشنا مى سازد:
(وَ راوَدَتْهُ الّتى هُوَ فى بَيْتِها عَنْ نَفْسِهِ وَغَلَّقَتِ الأَبوابَ وَ قالَتْ هَيْتَ لَك قالَ مَعاذَ اللّهِ اِنَّهُ رَبّى أَحْسَنَ مَثواىَ إِنَّهُ لا يُفْلِحُ الظّالِمُونَ): «بانويى كه يوسف در خانه او بود، از وى خواهش مصرانه كرد و تمام درها را بست و گفت بشتاب به سوى آنچه كه براى تو مهيا شده است. يوسف گفت: از اين كار به خدا پناه مى برم. عزيز مصر بزرگ و صاحب ما است مرا گرامى داشته است ستمگران رستگار نمى شوند».1 اينك نكات اين آيه را يادآور مى شويم:

1 . يوسف/23.

صفحه 343
1. در لغت عرب درخواست اصرار آميز را «راود» مى گويند. اين واژه حاكى است كه همسر عزيز بر درخواست خود بسيار پافشارى نمود; امّا به خاطر عفت بيان از بازگويى موارد اصرار كه همان كام گيرى مى باشد خوددارى مى كند.
2. هرگز نام اصرار كننده را نمى برد و نمى گويد: زليخا يا همسر عزيز از او درخواست مصرانه كرد; بلكه او را با جمله (الّتى هو فى بيتها)معرفى مى كند; يعنى بانويى كه يوسف در خانه او بود و از طريق تسلطِ اصرار كننده بر يوسف و اين كه او پيوسته در چنگال آن بود، به استقامت فوق العاده يوسف اشاره مى كند.
3. جمله (و غلقت الأبوابَ) : «درها را بست» ترسيم كننده خلوتگاه عشق است; ولى نه به صورت صريح و آشكار.
4. جمله(قالت هيت لك) : «بشتاب به سوى آنچه براى تو آماده شده است» آخرين سخنى است كه آن بانو براى رسيدن به آرزوى خود، به يوسف مى گويد. امّا چقدر سنگين و پر متانت، بى آن كه در آن تحريك باشد.همچنين است ديگر جمله هاى اين آيه و ديگر آيه هاى اين سوره كه در جاى جاى آن از متانت در بيان وعفت در سخن، كاملاً برخوردار است.
ج. سومين ويژگى داستان هاى قرآن كه زيربناى آثار تربيتى آن را تشكيل مى دهد، همان فزونى مايه هاى عبرت و درس هاى زندگى در سراسر داستان هاى آن است; چه بسا در يك سرگذشت مانند داستان يوسف، چهل درس عبرت است كه تنها به يك نكته اشاره مى كنيم:
دقت در اين سرگذشت ما را به يك اصل حساس كه از هر نظر مايه

صفحه 344
اعتبار است رهبرى مى كند و روشن مى سازد كه اراده الهى بالاتر و برتر از تمام نقشه هاى شيطانى بشرى است تا آن جا كه وسيله اى را كه انسانى براى نابودى هم نوع خود فراهم مى كند، خدا آن را وسيله ترقى او قرار مى دهد.
برادران يوسف اورا به چاه افكندند و او را به بهاى چند درهم فروختند.1; ولى همين كار، پل پيروزى او گرديد و سبب شد كه در مهد عزت و در آغوش نعمت در ميان قصرهاى بزرگ عزيز مصر قرار گيرد. زليخا او را متهم كرد و به زندانش انداخت; ولى همين زندان مايه نام آورى او گرديد. سرانجام امين ملك فراعنه مصر شد.2
برادران يوسف پيراهن خون آلود وى را براى پدر آوردند و او از ديدن اين منظره سخت متأثر گرديد و آن چنان در درياى غم فرو رفت كه بينايى خود را از دست داد.3 ولى بار ديگر پيراهن يوسف مايه بازگشت بينايى يعقوب گشت4 تو گويى وسايل مادى جهان مانند سكه دو رو است و اگر اهريمن صفتان، از يك روى آن استفاده كنند اراده الهى اثر آن را خنثى ساخته و روى ديگر آن را ظاهر مى سازد.

الگوهاى روشن و بزرگ

قرآن در هر موضوعى كه سخن مى گويد، سعى دارد بزرگ ترين قهرمان آن موضوع را معرفى كند، قهرمانى كه مى تواند براى آن موضوع بهترين الگو

1 . يوسف /15و20.
2 . يوسف/54و56.
3 . يوسف/84.
4 . يوسف/93.

صفحه 345
باشد، از باب نمونه :آن جا كه قرآن مى خواهد در مورد بزرگ ترين جباران جهان و ستمگران دوران سخن بگويد و اين كه چگونه اراده الهى بينى اين گروه را به خاك مذلت ماليد و آنان را محو و نابود ساخت، از قدرتمندترين ستمگران جهان سخن مى گويد. و زندگى فرعون و نمرود را دست مايه بحث قرار مى دهد. اوّلى لاف خدايى مى زد و مى گفت: (أَنَا رَبّكم الأَعلى)1 «من پروردگار برتر شما هستم».و كودكان را سر مى بريد و زنان را به اسيرى مى گرفت2 و پيوسته با داشتن سرزمين وسيع مصر و آب هاى جارى و گنج ها و خزائن فراوان، خود سرى مى كرد و قوم خود و پيروانش را به استعمار فكرى مى كشيد.3 دومى ادعاى الوهيت داشت و تصور مى كرد كه مى تواند زنده كند و بميراند و به نقل تواريخ، پيامبر خدا «ابراهيم» را در دل آتش افكند.
هنگامى كه قرآن در كشمكش هاى عقل و نفس سخن مى گويد و صحنه مبارزه اين دو نيروى انسانى را ترسيم مى كند، داستان يوسف و زليخا را مطرح مى سازد كه بزرگ ترين نمونه براى مبارزه عقل و نفس است.
زمانى كه قرآن مى خواهد نمونه بارزى از بانوان مترقى و پرهيزگار را نشان دهد به شرح زندگى دختر عمران «مريم» كه زير نظر پيامبر عظيم الشأنى مانند زكريا4 پرورش يافته بود، مى پردازد. و در جاهايى از قرآن به فضايل انسانى و سجاياى اخلاقى وى اعتراف مى كند و او را برترين زنان عصر خود مى خواند5

1 . نازعات/24.
2 . >>يذبح أبنائهم و يستحيى نسائهم<< (قصص/4).
3 . به سوره زخرف آيه هاى 51ـ54 مراجعه بفرماييد.
4 . آل عمران/37.
5 . آل عمران/42.

صفحه 346
و سوره اى به نام او نام مى گذارد.1
قرآن براى سوق دادن جامعه زنان به فداكارى و جانبازى در راه دين و چشم پوشى از مظاهر فريبنده زندگى و پشت پا زدن به جاه و جلال، ترسيمى كوتاه ولى پر مغز ، از زندگى يك زن فداكار را ارائه مى دهد كه در راه معنويت و انديشه هاى مذهبى، از همه چيز صرف نظر نمود و مرگ را در راه هدف مقدس، بسيار سهل و آسان شمرد.
اين زن فداكار همان ملكه مصر «آسيه » است كه در سرزمين فراعنه جلال و شكوه عظيمى داشت; ولى چون برخوردارى مادى خود را با ديدگاه مقدس (خداپرستى) سازگار نديد، بر آن شد همه آن ها را رها سازد و به خدا رو كند و بخواهد براى او به جاى كاخ هاى آسمان خراش و سر به فلك كشيده مصر، خانه اى در بهشت بسازد و او را از كردار زشت فرعون و كارگردانان ستمگر او رهايى بخشد.2
آن جا كه قرآن مى خواهد الگويى از زنان با درايت و كفايت نشان دهد سرگذشت ملكه «سبا» را عنوان كرده ومى فرمايد: وى زنى بود كه از تمام نعمت هاى مادى و معنوى برخوردار بود.3 و گواه كار كشتگى او اين است كه پاسخ نامه سليمان را به همه پرسى گذارد و براى پاسخ دادن به نامه وى خودسرانه دست به كارى نزد و در جمعى كه شخصيت هاى بزرگ در آن جا گرد آمده بودند، به اين نكته تصريح كرد و گفت: من در هيچ زمينه اى بدون

1 . سوره مريم نوزدهمين سوره قرآن.
2 . >>اِذْ قالت ربّ ابن لى عندك بيتاً فى الجنّة و نجّنى من فرعون و عمله و نجّنى من القوم الظّالمين<< ( تحريم/11).
3 . >>و اوتيت من كلّ شىء<< ( نمل/23).

صفحه 347
نظرخواهى و گواهى شما تصميم نمى گيرم.1
قرآن براى نماياندن نتايج تربيت هاى غلط و معاشرت با افراد كج انديش دو نمونه اززنان گمراه تاريخ را معرفى مى كند2 كه سرانجام به قهر و خشم الهى دچار گرديدند. با اين كه آنان افتخار همسرى رسولان خدا را داشتند; امّا بر اثر تربيت هاى غلط و يا معاشرت با گمراهان، نور نبوت كه محيط زندگى آن ها را روشن ساخته بود، نتوانست خانه قلب آن ها را روشن سازد و آنان را از اسارت شهوت و بردگى هوى و هوس برهاند و سرانجام كار آنها به جايى رسيد كه به شوهران خود خيانت ورزيدند و در آتش خيانت خود سوختند.3
قرآن با پيش كشيدن شيوه زندگى اين الگوهاى مختلف و متضاد مى خواهد بگويد: يك زن هم مى تواند بالاترين جاى گاه نام آوران را به دست آورد و يا در پايين ترين اندازه از شخصيت خود، به پرتگاه هاى خوارى دچار شود، كه اين در گرو پرورش هاى صحيح و يا اثر تربيت هاى نادرست وآمد و شدهاى ناپسند زن است كه از آن ها چنين شخصيت هاى مختلفى به وجود مى آيد.
در نتيجه، از اين رهگذر به مربيان و مسئولان جامعه انسانى هشدار مى دهد كه در هر زمان و مكانى و در هر شرايط و اوضاعى مى توان از طبقه زن، ناموران پرهيزگار و فداكار با درايتى، تحويل اجتماع داد.به اين ترتيب ركن دوم اجتماع بشر را كه توان دست يابى به بالاترين مقامات انسانى را دارد، مى تواند به جايگاه درخور خود رهنمون شود.

1 . >>ما كنت قاطعة أمراًحتى تشهدون<< ( نمل /32).
2 . همسران حضرت نوح و لوط(عليهما السلام) .
3 . ( تحريم /10) چنانكه مى فرمايد:>>...فخانتاهما فلم يغنيا عنهما من اللّه شيئاً و قيلادخلاالنار مع الداخلين<< .

صفحه 348

محدوديت در بررسى تاريخ اقوام

در روزگار ما، پيشينه نويسى ملت ها به دست نويسندگان مادى صورت مى گيرد و همت محققان تاريخ بر اين معطوف است كه زندگى ملل جهان را از نظر سياسى و اقتصادى و فرهنگى مورد بررسى قرار دهند; در حالى كه بررسى جهات اخلاقى و دينى نياكان ما ، خود حائز اهميت بيشترى مى باشد.
شكى نيست كه رعايت جهات اخلاقى و دستورهاى دينى با سرنوشت ملت ها، ارتباط تنگاتنگى دارد. گروهى كه اصول اخلاقى و ضوابط دينى را رعايت كنند، در پوشش گسترده رحمت خدا قرار مى گيرند; در حالى كه سرانجام مجرمان و گنهكاران، درست نقطه مقابل اين است. و نرمش و خشم خدا جز واكنش اعمال و نتيجه رفتار و كردار خوب و بد ملت ها، چيز ديگرى نيست. وقرآن روى اين جهت انگشت گذارده و دل هاى آگاه و پندگير را متوجه آن مى سازد چنان كه مى فرمايد:
(قُلْ سِيرُوا فِى الأَرْض فَانْظُروا كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ المُجْرِمينَ) : «بگو در روى زمين سير كنيد و سرانجام گنهكاران را تماشا كنيد».1
تاريخ جامع و پويا، تاريخى است كه تمام جهات زندگى اقوام و ملل را در صفحات خود، فرا روى ديدگان بگذارد و از ميان زواياى زندگى به جهات سياسى ، فرهنگى واقتصادى اكتفا نكند. و رعايت امور اخلاقى و انجام دستورهاى الهى و يا سرپيچى از آن ها را زيربناى حيات ملت تلقى كند كه با دگرگونى اين جهات، سرنوشت ها دگرگون مى گردند و مسير تاريخ عوض مى شود.

1 . همين مضمون به گونه اى در سوره نحل /36 وارد شده است.

صفحه 349
سقوط نظامى فرانسه در آغاز جنگ بين المللى دوم، مغزها را تكان داد و همه را در شگفت بسيارى فرو برد. و جهانيان انگشت تعجب به دندان گرفتند كه چگونه ملتى پيشرفته كه كشورش مهد علم و صنعت بود، در برابر حمله نازى ها در مدت كوتاهى از پاى درآمد ، پس از بررسى روشن گرديد كه سقوط اخلاقى يك ملت مايه سقوط نظامى و سياسى آن گرديده و آنان را محكوم به سقوط ساخته است و هرگاه رئيس جمهورى فرانسه مى خواست دستور حمله و يا دفاع صادر كند معشوقه طناز وى ـ كه جاسوس نازى ها بود ـ با عشوه گرى هاى خاص خود، او را از پياده كردن آن باز مى داشت.

گواه نبوت و برهان رسالت

سرگذشت پيامبران و اقوام پيشين در كتاب هاى عهد جديد و قديم با يك رشته تحريف هاى روشن و غلط ها و سردرگمى ها رو به رو است. رويارويى قصص قرآن با آنچه كه در عهدين وارد شده است مى تواند روشنگر اشتباهات و خطاهاى كتب پيشينيان گردد، و سرانجام آسمانى بودن خود را روشن سازد.
در جهان امروز، فقهى به نام «فقه مقارن» و حقوقى به نام «حقوق تطبيقى» داريم . در آن، شيوه بحث، مقايسه فقهى با فقه ديگر، رويارويى حقوقى است با حقوق ديگر. در اين مقايسه و تطبيق، به نقاط ضعف و قوت مكتب ها به خوبى مى توان پى برد و هر دو را با موازين صحيح ارزيابى نمود.
اگر دو مكتب فقهى و يا حقوقى با يكديگر فاصله زمانى داشته باشند به آسانى مى توان تأثير كردن يكى در ديگرى يا تأثير نكردن آن دو را به دست آورد. اگر يك دانشمند حقوقى، حقوق اسلامى را با حقوق رايج آن زمان در ايران و روم مقايسه كند، مى تواند به آسانى داورى كند كه قوانين اسلام از قوانين رايج

صفحه 350
جامعه هاى ياد شده تأثير نپذيرفته و از آن ها چيزى نگرفته است; زيرا آن چنان فاصله ميان اين دو نوع تشريع هست كه به زحمت مى توان قدر مشترك هايى ميان دو نوع حقوق يافت.عين اين مقايسه را مى توان در پهنه قصه هاى قرآن و سرگذشت ملت هاى پيشين در عهدين انجام داد. در اين مقايسه خواهيم ديد كه قرآن محتويات خود را در مورد پيامبران و گذشتگان از عهدين نگرفته است; زيرا آن چنان اختلاف عظيم و تباين در محتوا، بالأخص در بيان صفات پيامبران، ميان آن ها وجود دارد كه هرگز نمى توان يكى را اصل و ديگرى را حاشيه اى دانست. و اگر مى بينيد داستان هاى قرآن ريشه هايى در عهدين دارد به خاطر اين است كه هر دو از موضوع واحدى سخن مى گويند قهراً بايد ريشه هاى مشتركى داشته باشند.
گذشته بر اين، تورات و انجيل و ...از كتاب هاى آسمانى است كه تحريف به تمام محتويات آن راه نيافته است; بلكه به خاطر خيانت احبار، فقط تحريف، به گونه اى در برخى از محتويات آن ها راه يافته است، از اين رو بايد ميان اين دو نوع كتاب هم قدر مشترك و هم جهات مميزه اى وجود داشته باشد. جهات مشترك معلوم است. جهات مميزه هم همان پيراستگى از افسانه ها و خرافات است كه عهدين را پر كرده است و در قرآن اثرى از آن ها نيست.
بى گمان يكى از راه هاى اثبات اعجاز قرآن، داستانهاى دل نشين آن است; زيرا يك فرد درس نخوانده د رمحيطى كه در آن، از اين داستان ها خبر و اثرى نبود و خود و پيروانش با اين مطالب آشنا نبودند، بدون يك پشتوانه نهانى، نمى تواند سرگذشت پيامبران و اقوام پيشين را به صورت خردپسند كه شايسته مقام پيامبران است ـ بى آن كه به خرافه وافسانه آلوده گردد ـ تنظيم كند

صفحه 351
و آن ها را به عنوان (احسن القصص) و يا (حديث ديگران) بازگو كند.