welcome to official website of Grand Ayatollah Sobhani
فارسی العربیة
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی گالری تصویر استفتائات اخبار قاموس المعارف ریحانة الأدب

نام کتاب : منشور جاويد / ج 8*
نویسنده :آيت الله العظمي سبحانی*

منشور جاويد / ج 8

صفحه 1
نخستين تفسير موضوعى
به زبان فارسى
منشور جاويد
پيامبر در قرآن
جلد هشتم
نگارش
آية الله جعفر سبحانى

صفحه 2
شناسنامه

صفحه 3
بسم الله الرحمن الرحيم

صفحه 4

صفحه 5

پيش گفتار

عدل و امامت

دو اصل از اصول مذهب

در كلام شيعى پايه هاى عقيده به دو بخش تقسيم مى شود: بخشى «اصول دين» و بخشى ديگر «اصول مذهب» ناميده مى شود.
مقصود از بخش نخست آن رشته اصولى است كه همه مسلمانان جهان درباره آن اتفاق نظر دارند، و عقيده به آن اصول سبب مى شود كه انسان در شمار مسلمانان قرار گيرد، و جان و عِرض و ناموس او محترم شمرده شود.
اين سه اصل عبارتند از:
1. توحيد.
2. معاد.
3. نبوّت عامه و خاصّه.
اين سه اصل، با تمام فروع و شاخه هايى كه دارد، در اجزاى چهارگانه اين منشور از نظر قرآن مورد بحث و بررسى قرار گرفت.
اكنون وقت آن رسيده است كه به تبيين بخش ديگر، كه همان «اصول مذهب» است، بپردازيم و مقصود از آن، اصل و يا اصولى است كه شيعه

صفحه 6
اماميه بر آن معتقد است عبارت است از اصول:
1. عدل الهى.
2. امامت و جانشينى از پيامبر.
در اصل نخست معتزله با شيعه اماميه هم عقيده بوده و هر دو گروه به عنوان عدليه معرفى مى شوند. در حالى كه اصل دوم از خصايص شيعه اماميه به شمار مى رود.
در اين جا دو سؤال به نحو ياد شده در زيرمطرح مى باشد و آن اين كه:
1. چگونه اعتقاد به عدل، از آنِ شيعه و معتزله باشد مگر گروههاى ديگر مانند اشاعره خدا را عادل نمى دانند؟! و العياذ باللّه خدا را ظالم و ستمگر مى دانند.
2. مسأله امامت يك مسأله همگانى است و همه فِرَق اسلامى به خلافت از پيامبر معتقدند در اين صورت چگونه عقيده به امامت و خلافت از خصايص شيعه به شمار مى رود.
در پاسخ سؤال نخست يادآور مى شويم كه همه فِرَق اسلامى خدا را به عدل توصيف مى كنند و احدى نمى گويد خدا ظالم و ستمگر است، چيزى كه هست، اختلاف در مفهوم عدل و دادگرى است، شيعه و معتزله مى گويد: عدل يك معنى روشن وواضح دارد كه همه عقلاى جهان آن را از آن لفظ مى فهمند و اگر خدا را به عدل توصيف مى كنيم، با توجه به همان مفهوم عمومى است . مثلاً انسان بى گناهى را كيفر دادن بر خلاف عدل است و خدا عادل است. يعنى بر چنين كارى دست نمى زند در حالى كه غير اين دو گروه مى گويد هر چه خدا انجام دهد، آن عين عدل است. خواه كار خدا با آن مفهوم گسترده نزد عقلا تطبيق بكند يا نه. و در همان مثَل اگر فرد بى گناهى را

صفحه 7
كيفر دهد، آن عين عدل است.
و به ديگر سخن: از نظر «شيعه» و «معتزله»; «عدل و ظلم» براى خود ملاكى دارند كه همه افعال و كارها با آن سنجيده مى شوند. و به نوعى درباره آنها قضاوت و داورى انجام مى گيرد، در اين مورد فرقى ميان فعل خدا و انسان نيست و امّا اين ملاك چيست بعداً درباره آن بحث و گفتگو خواهد شد.
در حالى كه طرف مخالف يعنى اشاعره مى گويند: «عدل» و نقطه مقابل آن «ظلم» براى خود ملاك و معيارى ندارند تا افعال الهى را با آن سنجيد، اصولاً تعيين معيار براى كارهاى الهى يك نوع تعيين تكليف براى اوست. و خدا فراتر از آن است كه بشرى براى فعل او، حد و اندازه اى تعيين كند، در اين صورت هر چه در عالم تقنين و تشريع به آن امر كند، و يا نهى كند، عين «عدل» خواهد بود و همچنين در جهان خلقت و آفرينش هر كارى را صورت دهد، عين عدل به شمار خواهد رفت:
(لا يُسْئَلُ عَمّا يَفْعَلُوَهُمْ يُسْئَلُونَ). 1
«از كارها سؤال نمى شود، بندگان مورد سؤال قرار مى گيرند».
بنابراين هر دو گروه در اصل قاعده اختلاف نظر ندارند، اختلاف نظر در تفسير عدل است.
و درباره پرسش دوم يادآور مى شويم : اصل امامت و خلافت يك مسأله همگانى است. ولى در كيفيت آن اختلاف نظر هست، شيعه مى گويد: امامت يكى از اصول است و امام بسان پيامبر بايد از جانب خدا تعيين شود در حالى كه اهل سنت مى گويند امامت و خلافت از مسائل فرعى است و

1 . انبياء/23.

صفحه 8
شاخه اى از امر به معروف و نهى از منكر است و امام مجرى اين اصل مى باشد و تعيين آن به دست گروهى از صحابه و يا علما و دانشمندان و احياناً به وسيله اميران سپاه است.
اكنون وقت آن رسيده است كه نظر قرآن را درباره اين دو اصل روشن سازيم و از خداوند بزرگ درخواست مى كنيم كه ما را در پيمودن اين راه يارى نموده و ما را از لغزش در بيان و گفتار و عمل و كردار حفظ بفرمايد.
ترتيب طبيعى بحث ايجاب مى كند كه بحث عدل الهى را بر مسأله امامت مقدم بداريم و مجموع بحث هاى قرآنى درباره عدل در چند فصل بيان مى گردد.

صفحه 9

فصل نخست

عقل و خرد، حسن و قبح افعال

از مسايلى كه ريشه ديرينه در كلام اسلامى دارد و پايه بسيارى از مسايل آن به شمار مى رود، مسأله حسن و قبح افعال است. اين كه آيا عقل و خرد بدون استمداد از مقامى، توانايى درك زيبايى يا نازيبايى افعال را دارد يا نه.
و به ديگر سخن: اگر خرد از همه چيز چشم بپوشد و تنها به خود فعل بنگرد، خواه فاعل واجب باشد يا ممكن آيا توانايى درك كارهاى نيك و بد را دارد يا نه؟
عدليه در اين بخش پاسخ مثبت مى دهند و توانايى خرد را بر درك حسن و قبح افعال با دلايل روشن ثابت مى كنند، اينك برخى از براهين آنها:

1. از بديهيات عقل عملى است

مى گويند: انسان با مراجعه به وجدان خود، حسن و قبح پاره اى از افعال را درك مى كند و به زيبايى ونازيبايى آنها حكم مى نمايد، مثلاً عمل به پيمان و نيكى به افراد را مى ستايد، و در مقابل، بدى به انسانها و پيمان شكنى را نكوهش مى كند.

صفحه 10
در اين داورى موضوع، خود فعل است به فاعل يا نتايج و پيامدهاى كار نظرى ندارد. خصوصيت فاعل و نتايج كار، در قضاوت و داورى اومؤثر نيست از اين بيان روشن مى شود مقصود از حسن و قبح همان ستودن فعل و نكوهش آن است. بدون اين كه فاعل آن را در نظر بگيرد و يا پيامدهاى آن را مورد بررسى قرار دهد.
و به عبارت ديگر: همان طورى كه در حكمت نظرى يك رشته قضاياى بديهى و خودمعيار داريم كه صدق و كذب ديگر قضايا از طريق آنها به دست مى آيد، مانند «امتناع اجتماع نقيضين» يا «امتناع ارتفاع نقيضين» و در فلسفه اسلامى «اُمّ القضايا» شمرده مى شوند. همچنين در حكمت عملى يك رشته قضاياى روشن و خودمعيار داريم كه خرد با مطالعه خود فعل، آن را نيك يا بد مى شمرد. بدون آن كه فاعل آن را در نظر بگيرد يا از پيامدهاى آن آگاه شود. از اين جهت نيكوكارى و خدمت به انسانها، پرورش يتيمان و نگهدارى بيچارگان و دهها فعل در ميان تمام انسانها زيبا بوده، در مقابل زيان رسانى به انسانها وپايمال كردن حقوق ديگران نكوهيده به شمار مى رود. و هر فردى به روشنى، حسن و قبح اين نوع كارها را درك مى كند. و در درك و داورى آنچنان جازم است كه خود را از رجوع به مقام ديگر بى نياز مى داند.
بنابراين، تحسين عدل و تقبيح ظلم از مسائل خودمعيار و روشن عقلى است و خرد در قضاوت خود به برهان و دليل نياز ندارد. كسانى كه اين نوع داورى عقلى را منكر مى شوند و مى گويند هيچ انسانى به طور مستقل بدون استمداد از شرع، توانايى درك زيبايى و يا نازيبايى افعال را ندارد با وجدان خود به جنگ و نزاع برخاسته و روشنترين امر وجدانى را منكر مى شوند.
شما به هر نقطه اى از جهان برويد، با هر فردى روبرو شويد و از او

صفحه 11
بپرسيد عمل به پيمان چگونه است؟ مى گويد: بسيار زيبا است و آن را عمل جوانمردانه تلقّى مى كند، آنگاه از او بپرسيد، پيمان شكنى چگونه است؟ مى گويد: بسيار بد و ناجوانمردانه است. او در داورى خود فاعل را در نظر نگرفته و به نتايج، نظر نمى افكند، بلكه خود فعل را «مدّ نظر» قرار مى دهد.
از اين بيان نتيجه مى گيريم اگر خرد بر زيبايى عدل، داورى مى كند، خود عدل را موضوع قرار مى دهد، خواه مبدأ آن خدا باشد يا مخلوق خدا، و همچنين به خود عدل مى نگرد نه به نتايج سازنده آن كه عمران و آبادى و برقرارى نظم در جامعه است. كسانى كه در تفسير حسن و قبح نتايج را مطرح مى كنند و به خاطر پيامدها، فعل را زيبا و نازيبا مى دانند، در اين مورد دچار اشتباه شده اند، زيرا در معرفت هاى اوليه خرد، خود فعل با قطع نظر از هر چيز مورد بحث مى باشد.
اين بيان هر انسان واقع گرايى را قانع مى سازد، در مقابل كسانى هستند عقل را كمتر از آن مى دانند كه بتواند زيبايى و يا نازيبايى برخى از افعال را درك كند، بلكه مى گويند بايد در اين قسمت به شرع مراجعه كرد ولى آنان از نكته اى غافلند و آن اين كه انكار حسن و قبح عقلى، مستلزم نفى حسن و قبح به طور مطلق است. خواه عقلى و خواه شرعى و اين همان برهان دوم است كه اكنون به بيان آن مى پردازيم.

2. انكار درك عقل، ملازم با انكار شرعى آن است

اگر حسن و قبح تنها به حكم شرع ثابت شود، لازمه آن اين است كه حسن و قبح به طور مطلق (عقلى و شرعى) منتفى گردد، زيرا اگر خوبى و بدى افعال تنها از طريق شرع و گزارش پيامبران الهى معلوم گردد، نمى توانيم به

صفحه 12
حسن و قبح هيچ فعلى پى ببريم، زيرا وقتى پيامبرى از قبح كذب خبر مى دهد، و صدق را زيبا مى شمارد، اگر احتمال دهيم كه او در گفتار خود دروغگو باشد، از كجا بدانيم كه او در گفتارش راستگو است اگر گفته شود خدا پيامبران خود را راستگو دانسته و آنها را به عنوان افراد صادق معرفى كرده است، در پاسخ گفته مى شود:
اوّلاً: ما شهادت خدا را به راستگويى پيامبران از طريق گزارش خود آنان دانسته اىم، از كجا معلوم كه آنان در اين گزارش راستگو باشند؟
ثانياً: احتمال سابق در مورد سخن خدا حاكم است، از كجا بدانيم كه خود او نيز راستگو است، به طور مسلم اين نوع پرسش ها قطع نمى شود مگر اين كه بگوييم عقل با قاطعيت تمام، دروغگويى را از هر فاعلى قبيح تلقى مى كند و معتقد است كه اين داورى به او اختصاص ندارد، بلكه هر فاعل دانايى آن را نكوهيده مى شمرد در اين صورت چگونه خدا در عين نكوهش كردن دروغ العياذ باللّه دروغگو باشد؟ و در گزارش خود از انبيا، خلاف بگويد؟

3. اثبات شرايع سماوى در گرو حسن و قبح عقلى

طرفداران قبح عقلى مى گويند اگر حسن و قبح عقلى صحيح نباشد، اثبات شرايع انسانى غير ممكن خواهد بود، زيرا بنا به امكان «درك حسن و قبح» عقل با صراحت و قاطعيت حكم مى كند كه خداوند از ارتكاب هرگونه فعل قبيح پاك و منزّه است. و پيامبران مجهز به معجزه، قطعاً از جانب خداوند مبعوث شده و راستگو مى باشند، زيرا دادن معجزه به دست افراد دروغگو قبيح است. بنابراين پيامبران الهى كه به سلاح اعجاز مجهز مى باشند راستگو بوده و

صفحه 13
نمايندگان خدا روى زمين هستند اما اگر حسن و قبح عقلى را انكار كنيم احتمال اين كه خداوند معجزه را در اختيار دروغگو گذارده است قابل دفع نيست، چون قبيح بودن اين عمل براى خدا ثابت نشده است و عقل نيز توان درك اين مطلب را ندارد. حتى اگر خود پيامبران اين سخن را از جانب خدا نقل كنند، ما علم به صحت گفتار آنان نداريم، زيرا هنوز قبح كذب ثابت نشده است.
اين دلايل سه گانه كه روشنترين دلايل قائلان به حسن و قبح است، وجدان هر انسانى را قانع مى سازد. چيزى كه مهم است بايد دلايل منكران حسن و قبح عقلى را نيز بررسى كنيم.
آنان با بيانات مختلفى منكر يك چنين علمى وجدان روشن شده است اينك به نقل گفتار آنها پرداخته است آنگاه نظر قرآن را در اين مورد مطرح مى كنيم:

1. اگر بديهى بود همه در آن يكسان بوده اند

اگر حسن و قبح يك رشته افعال، بديهى بود، لازم بود در رديف قضاياى بديهى قرار گيرند، مانند اين كه كل از جزء بزرگتر است وحال آن كه قضيه زيبايى عدل و زشتى ظلم در پيشگاه عقل با قضيه ياد شده يكسان نيست، به گواه اين كه دومى مورد اتفاق، ولى اولى مورد اختلاف است.
پاسخ: وجود تفاوت ميان دو قضيه بديهى، گواه بر بديهى نبودن آن نيست، زيرا قضاياى بديهى، اقسام ششگانه دارد كه همگى از نظر بداهت در يك درجه نيستند، مثلاً گزاره :ماه نور خود را از آفتاب مى گيرد جز بديهيات به شمار مى رود در حالى كه از نظر بداهت به پايه «كل از جزء بزرگتر است» نمى رسد.

صفحه 14
خلاصه: نتيجه استدلال مستدل جز اين نيست كه قضيه حسن و قبح بسان (كل بزرگتر از جزء است) نيست. ولى اين به معناى نفى عقلى بودن نيست و اين كه عقل مطلق ياراى درك حسن و قبح افعال را ندارد.

2. اگر دروغ قبيح بود، تجويز نمى شد

مى گويند اگر افعالى چون دروغگويى قبح ذاتى داشته باشد، بايد در همه حالات و در همه شرايط داراى چنين ويژگى باشد، در صورتى كه اگر مصلحت مهمى چون نجات پيامبر از خطر دشمن به گفتن دروغى متوقف مى باشد، بايد مرتكب آن شد.
پاسخ: گوينده دروغ مصلحت آميز در مقابل انجام دو قبيح قرار گرفته است، كه قبح يكى فزونتر از قبح ديگرى است اگر راست بگويد جان پيامبر را به خطر افكنده و كار بسيار زشتى انجام داده و اگر دروغ بگويد، هر چند جان او را حفظ كرده، ولى كار زشتى را مرتكب شده است، عقل و خرد در چنين كشاكش فرمان مى دهد، قبيحى را مرتكب گردد كه قبح آن كمتر است.
بنابراين قبح كذب در اين صورت نيز محفوظ است و چيزى كه هست، انسان از ارتكاب يكى از آن دو چاره اى ندارد.1

3. پذيرش حسن و قبح عقلى تعيين تكليف براى خداست

مهمترين دلايل منكران حسن و قبح عقلى همين است كه اگر حسن و قبح براى خود معيارى داشته باشد و خرد در داورى خود از شرع بى نياز مى باشد

1 . كشف المراد، ص 236; شرح تجريد قوشچى، ص 339.

صفحه 15
و فعل حق تعالى با آن سنجيده شود، لازمه آن اين است كه قدرت خدا را محدود ساخته و براى او تكليفى معين كند كه از توان او بيرون است.1
پاسخ: كار خرد كشف واقعيت است نه حكم بر خدا و مستدل ميان كشف حقيقت در نزد شارع و حكم بر او فرقى قائل نشده است اگر ما درباره انسانى كه از علم و حكمت و عدل برخوردار است، به قضاوت بنشينيم و بگوييم به مقتضاى آن دو وصف، او مبدأ چنين كارى نمى شود، آيا ما براى او تكليفى معين كرديم، يا اين كه با توجه به اوصاف موجود در او، واقعيتى را كشف كرديم.
اين سخن درباره خدا نيز صادق است، زيرا آنگاه كه خدا را حكيم و عادل دانسته اىم، از وجود اين دو صفت شيوه فعل او را كشف مى كنيم و مى گوييم: محال است كار غير حكيمانه و بر خلاف عدل از او سر بزند. مسأله كشف غير از مسأله تعيين تكليف است، مهندس به حكم قوانين هندسى ثابت مى كند كه سه زاويه مثلث مساوى با دو زاويه قائمه است در اين جا مهندس كاشف يك قانون است نه تحميل كننده حكم خود بر زوايا.
متكلم نيز درباره خدا مقام كاشفى دارد نه مقام حكم و تحميل، او پس از وصف الهى به حكمت و عدل، مقتضاى آن دو وصف را كشف مى كند و مى گويد: با توجه به اين دو اصل (حكمت و عدل) محال است معجزه را كه مايه جذب مردم به دارنده آن است، در اختيار مدعى نبوت دروغگو بگذارد و يا طفل بى گناهى را در آتش بسوزاند، و يا وعده دهد و به وعده خود عمل نكند، زيرا همه آنها بر خلاف مقتضاى حكمت و عدل اوست.

1 . اسفراينى، التبصير فى الدين، ص 153; ابن تيميه، مجموعة الرسائل الكبرى:1/333، رساله پنجم.

صفحه 16
در ميان متكلمان اهل سنت تفتازانى كه تمايل به مكتب «ماتريدى» دارد، اين حقيقت را درك كرده و در شرح گفتار نسفى«وفى ارسال الرسل حكمة» چنين مى گويد: «أى مصلحة وعاقبة حميدة و فى هذا إشارة إلى انّ الإرسال واجب لا بمعنى الوجوب على اللّه بل بمعنى انّ قضية الحكمة تقتضيه لما فيه من الحكم والمصالح».1
يعنى: «در اعزام پيامبران مصلحت است و عبارت مصنف حاكى است كه ارسال انبيا واجب است ولى نه به اين معنى كه بر خدا واجب است، بلكه مقصود اين است كه در اين كار، مصالح حكيمانه موجود است».

1 . شرح عقائد نسفى ص 164.

صفحه 17

فصل دوّم

عدل خدا در قرآن

آيات موضوع

1. (شَهِدَ اللّهُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلاّ هُوَ وَالْمَلائِكَةُ وَأُولُوا العِلْمِ قائِماً بِالْقِسْطِ لا إِلهَ إِلاّ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكيمُ)(آل عمران/18)
2. (ذلِكَ بِما قَدَّمَتْ أَيديكُمْ وَأَنَّ اللّهَ لَيْسَ بِظَلاّم لِلْعَبيدِ) (آل عمران/182)
3. (إِنَّ اللّهَ لا يَظْلِمُ مِثْقالَ ذَرَّة وَإِنْ تَكُ حَسَنَة يُضاعِفْها وَيُؤتِ مِنْ لَدُنْهُ أَجْراً عَظيماً)(نساء/40)
4. (...فَما كانَ اللّهُ لِيَظْلِمَهُمْ وَلكِنْ كانُوا أَنْفُسهُمْ يَظْلِمُونَ) (توبه/70)
5. (...وَما ظَلَمَهُمُ اللّهُ وَلكِنْ كانُوا أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ* فَأَصابَهُمْ سَيِّئاتُ ما عَمِلُوا...)(نحل/33ـ 34)
6. (...وَمَا اللّهُ يُريدُ ظُلْماً لِلْعِبادِ)(مؤمن/31)

صفحه 18

ترجمه آيات

1. «خداوند گواهى مى دهد كه خدايى جز او نيست، و فرشتگان و صاحبان دانش گواهى مى دهند، در حالى كه بپا دارنده عدل است ، خدايى جز او نيست او توانا و حكيم است».
2.«اين به خاطر چيزى است كه دستهاى شما از پيش فرستاده (نتيجه كار شما است) و حقا خدا به بندگان خود ستم نمى كند».
3.« خداوند به اندازه سنگينى ذره اى بر كسى ستم نمى كند، و اگر كار نيكى باشد، پاداش آن را دو برابر مى كند، و از فضل و كرم خود پاداش بزرگ مى دهد».
4. «شأن خدا نبود كه به آنان ستم روا دارد، بلكه خود آنان به خود ستم مى كردند».
5. «خدا به آنان ستم نكرد، خود آنان به خويش ستم مى كردند، بديهاى كارهاى خود به آنان رسيد».
6.«خدا براى بندگان خود ستم اراده نمى كند».

تفسير موضوعى آيات

در فصل گذشته يادآور شديم: زيربناى مسأله عدل الهى را، اعتقاد به توانايى خرد بر تشخيص «حسن و قبح افعال فاعل مختار» تشكيل مى دهد و خرد كارهاى فاعل مختار را به دو نوع تقسيم مى كند: فعل حَسَن و زيبا و قابل ستايش، فعل قبيح و نازيبا و شايسته نكوهش و در اين داورى نه خصوصيت فاعل جز فاعل مختار بودن براى او مطرح است و نه نتايج و پيامدهاى فعل، بلكه خود فعل پيراسته از هر قيد و شرطى، به يكى از دو صورت جلوه مى كند، يا او را مى پسندد، و فاعل را ستايش مى كند، و يا او را تقبيح كرده و

صفحه 19
فاعل را نكوهش مى نمايد و مى گويد: حُسن ذاتى يا قبح ذاتى فعل فاعل مختار، از واقعيات غير قابل تفكيك از فعل است، به اين معنى آنچه را كه زيبا، و نازيبا تشخيص داديم، نزد خدا نيز، چنين مى باشد زيرا در غير اين صورت «حُسن و قبح» ذاتى فعل نبوده و قابل انفكاك نخواهد بود همين، داورى او بر زيبايى ونازيبايى يك رشته افعال، از چنين گستردگى برخورداراست .
حُسن عدل و قبح ظلم، از قضايا روشن و خود معيار عقل عملى است، در برابر اين واقعيت، مانند ساير واقعيت ها، واجب و ممكن يكسان است و قضا و داورى هر دو هماهنگ مى باشند، اگر بنده خدا از عدل ستايش و از ظلم نكوهش مى كند، خدا نيز از عدل ستايش كرده و از دومى نكوهش مى كند، همچنانكه ادراكات عقل نظرى (مساوات سه زاويه مثلث با دو زاويه قائمه) فراگير است، واجب و ممكن بودن مدرِك در آن قسمت تأثير ندارد.
با توجه به اصل، اوبايد عادل و عدالت پرور باشد و از ظلم و ستم پرورى دور باشد در غير اين صورت بايد، فعل خويش را نكوهش كند.
گذشته از اين آن كس به ستم دست دراز مى كند كه از قبح و زشتى آن كار آگاه نباشد ويا به آن نيازمند باشد و هر دو عامل در خدا محكوم به عدم است.
و به عبارت ديگر: كسى كه از همه چيز با خبر و آگاه است مى داند كه ستم زشت و ناروا است، و از طرفى از هر چيزى مانند،انتقام و كينه توزى بى نياز است ، انگيزه ندارد كه دست به ظلم و ستم بزند.
گذشته از اين، عدل در فعل، يك نوع كمال است و خداى نامتناهى از نظر كمال بايد چنين كمال را در مقام فعل دارا باشد.

صفحه 20
آنچه بيان گرديد يك تحليل عقلى است و در آيات مورد بحث اشاراتى به برخى از اين نكات هست كه به توضيح آنها مى پردازيم:
جمله (قائِماً بِالقِسْط) در آيه آل عمران، حال از لفظ جلاله «اللّه» يا از ضمير منفصل در جمله (إِلاّ هُو) است و مقصود از آن اين است «به پا دارنده قسط و عدل در تمام شئون»يعنى: اجرا كننده آن در قلمرو خلقت و تدبير جهان آفرينش، در تشريع و تقنين، در پاداش و كيفر، كه تفصيل هر سه در فصل آينده خواهد آمد و هيچ جمله اى، رساتر و جامع تر از جمله (قائِماً بالقِسْط) نيست كه خدا خويش را به پا دارنده عدل و قسط به طور مطلق معرفى مى كند، عرب درباره مدبر لايق مى گويد: «قائم بالتدبير».
نه تنها خدا بر اين حالت خود گواهى مى دهد، بلكه فرشتگان و صاحبان معرفت و دانش، نيز بر اين گواهى مى دهند و براى پرهيز از تكرار، جمله (قائِماً بالقِسْط) را در آخر آورده و تفهيم مى كند كه بر توحيد و به پادارى قسط، هم خدا ، و هم فرشتگان و هم دانشمندان گواهى مى دهند و تقدير آيه چنين است:
1. «شَهِدَ اللّهُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلاّ هُوَ قائِماً بِالْقِسْطِ» .
2. «شَهِدَت المَلائِكَة انَّهُ لا إِله إِلاّهُوَ قائِماً بِالقِسْطِ» .
3. «شَهِدَ أُولوا العِلْمِ انَّهُ لا إلهَ إِلاّ هُوَ قائِماً بالقِسْطِ».

چگونگى شهادت خدا بر توحيد و عدل

در اين آيه، توحيد و عدل، كنار هم آمده و خدا و دو گروه ديگر همزمان بر هر دو شهادت مى دهند.

صفحه 21
مهم اين است كه بدانيم كه چگونه، خدا بر توحيد ويكتايى خود اولاً، و عدل و به پا دارى قسط ثانياً گواهى مى دهد، مسلماً اين شهادت، شهادت لفظى نيست، بلكه شهادت عملى است و از طريق آفريدن جهان منظم و منسجم و تشريع عادلانه بر اين دو مطلب گواهى مى دهد.
شهادت عملى او بر يكتايى وى ايجاد نظام واحد در جهان هستى است، نظامى كه از انسجام و به هم پيوستگى آن، به يكتايى آفريدگار و مدبر جهان پى مى بريم، قانونى كه بر ذره اى به نام «اتم» حاكم است، همان قانون كه بر كهكشان و جهان بالاتر حكومت مى كند.
شهادت او بر عدل و دادگرى و اقامه قسط، جلوه هاى متعددى دارد.
1. اعتدال در خلقت بالأخص در آفرينش آسمانها و زمين، زيرا جذب و دفع اجرام آسمانى را آنچنان معتدلانه تنظيم كرده كه كاخ دلاويز خلقت پيوسته بر افراشته مى باشد چنانكه مى گويند:«بالعدل قامت السماوات والأرض»1 و شايد آيه (وَالسَّماءَ رَفَعَها وَوَضَعَ الْمِيزانَ)2ناظر به عدل تكوينى باشد كه همان ايجاد سنجش در خلقت است.
2. عدل در تقنين و تشريع.
3. عدل در جزا و كيفر.
و ما درباره هر يك به تفصيل سخن خواهيم گفت:
ظهور عدل و قسط در اين سه مورد نشانه (قائماً بالقسط) بودن او است.

1 . مجمع البيان:1/420، ط صيدا، و در تفسير صافى در ضمن تفسير آيه :(وَالسّماء رَفَعَها وَوَضَعَ الْمِيزان) اين جمله را از رسول گرامى نقل مى3كند.
2 . الرحمن/7.

صفحه 22
صاحب بن عباد(329ـ386) مضمون آيه را كه شعار عدليه است در قالب شعر ريخته و مى گويد:
لو شُقَّ عن قلبى يُرى وُسْطَه *** سطران قد خُطّا بلا كاتب
العدل والتوحيد فى جانب *** وحبّ أهل البيت فى جانب1
اگر، قلب من شكافته گردد، در ميانه آن دو ديده مى شود كه بدون نويسنده اى نوشته شده است:عدل و توحيد در يك سو و دوستى خاندان رسول در سوى ديگر.
و از روزگار ديرينه شعار پيروان على (عليه السلام) توحيد و عدل، و شعار امويان جبر و تشبيه خدا به ممكنات بوده است چنانكه مى گويند: «العدلُ والتوحيدُ علويّان والجبرُ و التشبيه أُمويّان».
قرآن براى بيان پيراستگى قرآن از هر نوع ظلم و ستم، از لفظ «ظَلاّم» بهره گرفته و مى فرمايد:(وَلَيْسَ بِظَلاّم لِلْعَبيدِ) 2 و اين نوع صيغه در دو مورد به كار مى رود، گاهى براى بيان كثرت، و به اصطلاح مبالغه مانند: لفظ «علاّم» و «علامه» و گاهى براى بيان نسبت مانند : عطار و مقصود از آن در آيه معنى دوم است و هدف آيه اين است كه هيچ نوع نسبتى ميان خدا و ستم وجود ندارد، چنانكه عرب در مقام نكوهش تيراندازى مى گويند: «وليس نبال» يعنى فلانى تيرانداز نيست يعنى هيچ نوع آگاهى از فن ندارد.
در ديد حسّى بشر،چيزى كوچكتر از «ذره» نيست، قرآن براى تقريب پيراستگى خدا، به ذهن مخاطبان از اين واژه بهره مى گيرد و مى فرمايد:
(إِنَّ اللّهَ لا يَظْلِمُ مِثْقالَ ذَرّة...) .

1 . طبقات الفقهاء:4/109.
2 . آل عمران/18.

صفحه 23
« به اندازه سنگينى ذرّه اى ستم نمى كند».
نه تنها ستم نمى كند، پاداش نيكو را دو برابر مى دهد چنانكه مى فرمايد: (...وَإِنْ تَكُ حَسَنَةً يُضاعِفْها...) .
«و اگر كار نيكى صورت دهد دو برابرش مى كند».
آنگاه براى روشن كردن مؤاخذه هاى الهى يادآور مى گردد كه همه آنها واكنش كارهاى خود آنان است.
(فَما كانَ اللّهلِيَظْلِمَهُمْ وَلكِنْ كانُوا أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ) .1
«و خدا براى آنان ستم روا نمى دارد، آنان خودشان هستند كه بر خويش ستم مى نمايند».
در آيه اى مؤاخذه ها را، واقعيت بد اعمال خود آنان مى داند و مى فرمايد:
(فَأَصابَهُمْ سَيِّئاتُ ما عَمِلُوا...) .
«بديهاى كردارهاى خود به آنان مى رسد»،
تو گويى اعمال انسان دو رويه است ظاهرى در اين جهان دارد به نام دروغ، غيبت، و خيانت، و باطنى در آن جهان، به نام: «عذاب الهى كه باطن عمل انسان است».
در آيه ديگر نه تنها مى رساند كه او ستم نمى كند، بلكه يادآور مى شود كه حتى آن را هم اراده نمى كند و به تعبير ما، انديشه ستم نيز به او راه ندارد.
چنان كه مى فرمايد:
(وَ ماَ اللّهُ يُرِيدُ ظُلْماً لِلْعِبادِ)2
«خدا ستم بر بندگان را اراده نمى كند».

1 . توبه/70.
2 . مؤمن/31.

صفحه 24

فصل سوم

جلوه هاى گوناگون عدل الهى در تكوين

آيات موضوع

1. (خَلَقَ السَّماواتِ بِغَيْرِ عَمَد تَروْنَها وَأَلْقى فِى الأَرْضِ رَواسِىَ أَنْ تَمِيدَ بِكُمْ وَبَثَّ فِيها مِنْ كُلِّ دابَّة وَأَنْزَلْنا مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَنْبَتْنا فِيها مِنْ كُلِّ زَوج كَريم)(لقمان/10)
2. (إِنَّ اللّهَ يُمْسِكُ السَّماواتِ وَالأَرْضَ أَنْ تَزولا...) (فاطر/41)
3. (وَالسَّماءَ رَفَعَها وَوَضَعَ الْمِيزانَ)(الرحمن/7)

ترجمه آيات

1.(«او) آسمانها را بدون ستونى كه آن را ببينيد آفريد، و در زمين كوه هايى افكند، تا شما را نلرزاند(وجايگاه شما آرام باشد)، و از هر گونه جنبده اى روى آن منتشر ساخت; و از آسمان آبى نازل كرديم و به وسيله آن در روى زمين انواع گوناگونى از جفتهاى گياهان پر ارزش رويانيديم».
2. «خداوند آسمانها و زمين را تا از نظام خود منحرف نشوند نگاه مى دارد».
3. «آسمان را برافراشت و ميزان و قانون (در آن) گذاشت».

صفحه 25

تفسير موضوعى آيات

عدل الهى در تكوين و تشريع، جلوه هايى دارد، جلوه اى در آفرينش جهان، جلوه ديگرى در تقنين و تشريع قوانين، اينك در باره هر يك به صورت موجز به بحث و گفتگو مى پردازيم:

1. جلوه عدل تكوينى، در آفرينش آسمانها

مقصود از «تكوين» آفرينش جهان اعم از فلكى و طبيعى است، آيات قرآن حاكى است كه جهان بر اساس سنجش خاص آفريده شده است چنانكه مى فرمايد:
(وَالسَّماءَ رَفَعَها وَوَضَعَ المِيزانَ) .1
«آسمان را برافراشت و ميزان و قانون (در آن ) گذاشت».
وجود تعادل در جهان بالا و در وجود گياهان و جانداران از مظاهر عدل الهى در تكوين است.
آياتى بيانگر بيان تعادل در خلقت است بيش از آن است كه اين جا مطرح شوند و ما تنها به تشريح يك آيه مى پردازيم كه در چند مرحله، پرده از «عدل تكوينى» بر مى دارد آنجا كه مى فرمايد:
(خَلَقَ السَّماواتِ بِغَيْرِ عَمَد تَرَوْنَها وَأَلْقى فِى الأَرْضِ رَواسِىَ أَنْ تَميدَ بِكُمْ وَبَثَّ فِيها مِنْ كُلِّ دابَّة وَأَنْزَلْنا مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَنْبَتْنا فِيها مِنْ كُلِّ زَوج كَريم) .
(«او) آسمانها را بدون ستونى كه آن را ببينيد آفريد، و در زمين كوه هايى افكند، تا

1 . الرحمن/7.

صفحه 26
شما را نلرزاند(وجايگاه شما آرام باشد)، و از هر گونه جنبده اى روى آن منتشر ساخت; و از آسمان آبى نازل كرديم و بوسيله آن در روى زمين انواع گوناگونى از جفتهاى گياهان پر ارزش رويانيديم».

1. كاخ بدون ستون مرئى

برافراشته شدن كاخ دلاويز بدون ستون مرئى حاكى از وجود سنجش دقيق در خلقت آنها است و اگر چنين سنجشى نبود، نظام با عظمت جهان بالا فرو مى ريخت، اين ميزان و سنجش، در نظر دانشمندان در پرتو تعادل ميان دو قوه جاذبه ، و دافعه است كه آنها را از اصطكاك و فرو ريزى حفظ مى كند، قانون «جاذبه عمومى و قانون گريز از مركز» گردش ستارگان را تحت يك قانون كلى گنجانيده و مى رساند كه جاذبه عمومى به ضميمه قوه گريز از مركز، بر تمام اجرام آسمانى حكمفرماست، و اين دو قوه در تمام اجرام بالا به طور متعادل وجود دارد.
منظور از جاذبه عمومى اين است كه در تمام اجسام، قوه جذب وجود دارد و مى خواهد همه را به خود جذب كند، و هيچ موجودى از جاندار و غيره از اين قانون مستثنى نيست. و نيروى جاذبه با فاصله دوجسم نسبت معكوس دارد، يعنى هر چه فاصله اجسام كمتر باشد جاذبه آنها بيشتر مى شود و اگر فاصله آنها بيشتر باشد جاذبه آنها كمتر مى گردد.
اگر تنها در اجسام نيروى جاذبه بود در اين صورت اجسام و اجرام آسمانى به هم مى خوردند، و انتظام از بين مى رفت، ولى در پرتو قانون گريز از مركز، تعادلى به وجود آمده است، قوه گريز از مركز در تمام اجسامى كه حركت دورانى دارند موجود است. هنگامى كه آتش گردان را مى چرخانيم احساس مى نماييم كه دست ما را مى كشد، اين همان نيروى گريز از مركز

صفحه 27
است.
در سايه اين دو قانون، ميليون ها منظومه شمسى وكهكشان و سحابى در فضا به طور معلق و بدون ستون تحقق پذيرفته و از سقوط و اصطكاك آنها جلوگيرى بعمل آورده است.
قرآن مجيد متجاوز از ده قرن قبل از «نيوتن» به اين حقيقت علمى در دو جاى قرآن 1تصريح كرده و مى فرمايد:
(اللّهُ الَّذِى رَفَعَ السَّماواتِ بِغَيْرِ عَمَد تَرَوْنَها...) .
«خداوندى كه آسمانها را بدون ستون مرئى برافراشته است».
توضيح اين كه مفسران جمله (بغير عمد ترونها) را چنين تفسير مى كنند.
جمله (ترونها) صفت (عمد) كه جمع «عمود» است مى باشد و ضمير در (ترونها) به (عمد) بر مى گردد نه به (سماوات) در اين صورت معناى جمله چنين خواهد بود: خداوندى كه آسمانها را بدون ستونى كه ديده شود برافراشت. و در حقيقت آيه، ستونى مرئى را نفى مى كند نه اصل ستون را. اين نظر را بسيارى از مفسران مانند ابن عباس و غيره اختيار كرده اند2 و احاديثى كه از پيشوايان ما رسيده، كاملاً آن را تأييد مى كند.
حسين بن خالد از امام هشتم على بن موسى الرضا (عليه السلام) نقل مى كند كه آن حضرت فرمود: «أليس اللّه يقول بغير عمد ترونها؟ فقلت: بلى قال: ثَمَ عُمد لكن لا ترونها»3: آيا خداوند نمى فرمايد كه بدون ستونى كه ديده شود، گفتم

1 . يكى سوره لقمان آيه 10، ديگرى سوره رعد آيه 2.
2 . تبيان:6/213.
3 . برهان:3/278.

صفحه 28
آرى چنين است. فرمود: در آسمانها ستون هايى وجود دارد ولى ديده نمى شوند.
مؤيد اين نظر روايتى است كه از امام امير مؤمنان (عليه السلام) نقل شده كه فرموده است:
«هذه النجوم التى فى السماء مدائن مثل المدائن التى فى الأرض مربوطة كلّ مدينة إلى عمود من نور».1
اين ستارگان بسان شهرهايى هستند مانند شهرهاى روى زمين و هر شهرى با شهر ديگر، با ستونى از نور مربوط مى باشد. روى اين نظر بايد ديد منظور از ستونهايى كه ستارگان را از سقوط و اصطكاك حفظ مى نمايد چيست؟ آيا جز آن نيروى مرموز ناپيدايى است كه نيوتن و دانشمندان ديگر نام آن را «جاذبه عمومى» نهاده اند؟ و عبارتى رساتر و همگانى تر از «ستون نامرئى» مى توان پيدا كرد؟
قرآن در رساندن اين حقيقت علمى تعبيرى را انتخاب نموده كه در تمام ادوار، براى بشر قابل درك و فهم باشد حتى در آن دورانى كه بشر به واقعيت اين ستون نامرئى پى نبرده بود از اين عبارت مى فهميد كه اين كاخ بى ستون، ستون هايى نامرئى دارد كه بسان ستون هاى عمارت، اين كاخ برافراشته را حفظ مى نمايد.
قرآن مجيد در آيات ديگر نيز به وضع آسمان ها و زمين اشاره كرده آنجا كه

1 . سفينة البحار:2/574، ماده نجم، و قريب به همين در مجمع البحرين ماده كوكب وارد شده است و به جاى جمله عمود من نور، عمودين من نور، و ممكن است منظور از عمودين(دو ستون) همان دو قانون نيروى جاذبه و گريز از مركز باشد. مجمع البحرين، ص 132.

صفحه 29
مى فرمايد:
(إِنَّ اللّهَ يُمْسِكُ السَّماواتِ والأَرضَ أَنْ تَزُولا...) .1
«خداوند آسمان ها و زمين را تا از نظام خود منحرف نشوند نگاه مى دارد».
و اين كه خداوند نگاه دارنده آسمان ها و زمين است مانع از آن نيست كه يك رشته عوامل طبيعى، به فرمان خدا، در حفاظت آنها مؤثر باشد.
امير مؤمنان على (عليه السلام) در برخى از خطبه ها به اين حقيقت علمى درباره زمين تصريح كرده و مى فرمايد:
«أرساها على غير قرار، وأقامها بغير قوام، ورفعها بغير دعائم».
«زمين را بدون تكيه گاه استوار ساخت، و آن را بدون پايه، به پا داشت و بدون ستون برافراشت».2
2. اسرار كوهها، جلوه ديگرى از عدل تكوينى
قرآن مجيد، راز آفرينش كوهها را چنين بيان مى كند:
(...وَأَلْقى فِى الارْضِ رَواسى أَنْ تَميدَ بِكُمْ...) .
«كوهها بسان لنگرهاى كشتى، شما را از حركات ناموزن زمين حفظ مى كند» .
و مضمون همين قسمت از آيه در سوره نحل نيز وارد شده است.3
و در آيه ديگر كوهها را ميخ هاى زمين معرفى كرده و مى فرمايد:
(وَالجِبال أَوتاداً) .4

1 . فاطر/41.
2 . نهجالبلاغه، خطبه 228
3 . نحل/10.
4 . نبأ/7.

صفحه 30
امير مؤمنان (عليه السلام) در نخستين خطبه نهج البلاغه مى فرمايد:
«و وتَّد بالصُخُور مَيَدان أَرضه».
«زمين را با كوه از لرزش بازداشت».
و در برخى از سخنان اميرمؤمنان كوهها به لنگر كشتى نيز تشبيه شده چنانكه مى فرمايد:
«وعدّل حركاتها بالراسيات من جلاميدها».1
«حركات زمين را وسيله لنگرهايى از سنگ تعديل نمود».
و در آيه مورد بحث از كوهها به لفظ «رواسى » تعبير آورده كه جمع «راسيه» به معنى لنگر است.
در زبان عرب گفته مى شود:
«راستْ السفينة» أى وقفتْ على الأنجر.
يعنى روى لنگر ايستاد و «انجر» همان معرب« لنگر» است.
حالا مقصود از اين حركات ناموزن چيست كه كوهها نقش تعديل كننده آن را دارند، فعلاً براى ما مطرح نيست، مهم همان است كه امير مؤمنان (عليه السلام) در سخن گذشته خود بر آن اشاره كرد و فرمود:«وعدّل حركاتها بالراسيات من جلاميدها»: حركات زمين را وسيله لنگرهايى از سنگ تعديل كرد.

3. وجود جاندار، جلوه سوم از عدل

يكى ديگر از مظاهر عدل تكوينى وجود جاندار در روى زمين است چنانكه مى فرمايد:(وَبَثَّ فِيها مِنْ كُلّ دابّة) پيدايش حيات در روى زمين در

1 . نهجالبلاغه، خطبه 87.

صفحه 31
گرو تعادل يك شرايط است كه فقدان يكى از آنها، وجود حيات را در روى زمين به صورت امر ممتنع در مى آورد.
از باب نمونه، استقرار حيات در روى زمين بر اثر گرماى متناسبى است كه از خورشيد به زمين مى رسد اگر فاصله زمين تا خورشيد دو برار مقدار كنونى بود، حرارتى كه از خورشيد به زمين مى رسيد به ربع حرارت كنونى كاهش مى يافت، و سرعت حركت بر مدار آن نصف مى شد، و طول مدت زمستانى دو برابر مى گرديد و همه موجودات زنده يخ مى زدند.
آنچه كه توانسته است حيات در روى زمين تحقق بخشد تعادل فاصله زمين با مركز خود (خورشيد) مى باشد.

4. وجود گياهان نشانه عدل تكوينى

در آخر آيه، به فرو فرستادن باران از آسمان و پرورش جانداران در روى زمين اشاره مى كند ومى فرمايد:
(...وَأَنْزَلْنا مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَنْبَتْنا فِيها مِنْ كُلِّ زَوج كَريم).
«از آسمان آب بارانى نازل كرديم و از هر نوع گياهى زيبايى رويانيديم».
گذشته از اينكه در ساختمان هر گياهى، نظم و تعادل وجود دارد كه حيات گياهى را بيمه مى كند، وجود گياه در روى زمين در برابر جاندار، خود نشانه عدل در تكوين است زيرا: موجود جاندار پيوسته اكسيژن تنفس كرده، و گاز توليد مى كند، در حالى كه گياهان مولد اكسيژن بوده مصرف كننده گاز مى باشند، اگر در عالم خلقت به يكى از آنها اكتفا مى شد، هيچ يك توان بقا نداشت.
يكى از براهين وجود تدبير در آفرينش جهان مسأله «موازنه و كنترل» در طبيعت است مقصود از موازنه همان كنترلى است كه در جانداران و گياهان

صفحه 32
ديده مى شود، به طورى كه اگر به وضع طبيعى آنان دست بزنيم، موازنه به هم مى خورد، و تا حصول كنترل مجدد، چه آفات و امراضى كه دامنگير موجودات زنده مى گردد!
كنترل و موازنه، آشكارا دلالت مى كند كه اين جهان روى يك حكمت بالغه اى آفريده شده، و اگر آفريدگار دردى داده درمان نيز داده و هر موجودى را در جاى خويش نيكو قرار داده است و به گفته گوينده:
جهان چون خط و خال و چشم و ابروست *** كه هر چيزى به جاى خويش نيكوست

نمونه اى از توازن و تعادل

در زمان هاى سابق، دريانوردان در طول مسافرتهاى ممتد به واسطه خوردن غذاهاى ناسالم و كهنه دچار زخم هاى شديد جلدى مى شدند، بعدها معلوم شد كه شيره ليمو و نارنج علاج اين بيمارى ها است مسافرين پيش از اين دوره، اطلاعى از علت بروز اين مرض نداشتند و يك نفر در «ماداگاسگار» علاج قطعى آن را كشف كرد، و اين در موقعى بود كه ملاحان از اين بيمارى به هلاكت مى رسيدند، يك قرن طول كشيد تا معالجه زخم بدن به وسيله آب ليمو كشف شد.
جاى گفتگو نيست بسيارى از بيماريها مولود كمبود ويتامين ها در بدن است، بشر در اين كره خاكى قرنها زندگى كرده بود و هرگز اطلاعى از اين ويتامين كه سرچشمه حياتى او است نداشت و نمى دانست كه به زندگى او

صفحه 33
تعادل و توازن مى بخشد.
تا اين جا بحث درباره جلوه هاى عدل الهى در تكوين به پايان رسيد اكنون وقت آن رسيده است كه به بيان جلوه هاى عدل در تشريع بپردازيم.

صفحه 34

فصل چهارم

جلوه هاى عدل الهى در تشريع و جزا

آيات موضوع

1 . (فَمَنْ عُفِيَ لَهُ مِنْ اَخِيهِ شَيٌ فاتِّباعٌ بِالمَعْرُوفِ وَ أَداءٌ إِلَيْهِ بِاِحْسان ذلِكَ تَخْفِيفٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَ رَحْمَةٌ فَمَنِ اعْتَدى بَعْدَ ذلِكَ فَلَهُ عَذابٌ اَلِيمٌ)(بقره/178)
2 . (و اِنْ تُبْتُمْ فَلَكُمْ رُؤوسُ اَمْوالِكُمْ لا تَظْلِمُونَ وَ لا تُظْلَمُونَ)(بقره/279)
3 . (وَ اِنْ كانَ ذُو عُسْرَة فَنَظِرَةٌ فَنَظِرَةٌ إِلى مَيْسَرَة وَ اِنْ تَصَدَّقُوا خَيْرٌ لَكُمْ اِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ)(بقره/280)
4 . (وَ لْيُمْلِلِ الَّذِي عليه الحقُّ وَلْيَتَّقِ اللّه رَبَّهُ وَ لا يَبْخَسْ مِنْهُشَيْئاً)(بقره/282)

ترجمه آيات

1.«هركس از جانب برادرش (ولى مقتول) چيزى از حق قصاص به او گذشت شود، بايد از گذشت ولىِ مقتول به طور پسنديده پيروى كند و با رعايت نيكى خونبها را بپردازد. اين تخفيف و رحمتى است از پروردگار شما هركس بعد از آن از اندازه درگذرد، وى را عذاب دردناكى است».

صفحه 35
2 . «هرگاه از رباخوارى توبه كرديد، مالك سرمايه خود هستيد».
3 .« اگر بدهكاران تنگدست هستند تا هنگام گشايش مهلتى به او دهيد و اگر قدرت پرداخت ندارد، بخشيدن براى شما بهتر است».
4 . «كسى كه بدهكار است، بايد املا كند و نويسنده بنويسد، و از خدا پروا نمايد و چيزى از آن نكاهد».

تفسير آيات

رعايت عدالت در تكليف، يكى از جلوه هاى عدل الهى در قلمرو تقنين است او به حكم اين كه (قائماً بالقِسْط) است، دادگرى در تكاليف بندگان را كاملاً رعايت كرده و بررسى آيات مربوط به احكام مكلّفين گواه روشن بر اين جلوه است اينك ما به برخى از آنها كه روشنگر «عدل در تشريع» است، اشاره مى كنيم و نقل همه آيات از هدف ما بيرون است.
1. روزه يك تكليف الهى است و بايد بر فرد عاقل بالغ، ماه رمضان را روزه بگيرد، ولى براى رعايت حال برخى از روزه داران گروهى را از اين تكليف به گونه اى عفو نموده است.
2. مردان و زنان پيرى كه به خاطر كهولت در انجام اين وظيفه بى تاب مى شوند، از گرفتن روزه معاف مى باشند چنانكه مى فرمايد:
(...وَعَلَى الَّذِينَ يُطِيقُونَهُ فِدْيَةُ طَعامُ مِسْكِين...) .1
«كسانى كه روزه براى آنها طاقت فرساست (مانند بيماران مزمن، و پيرمردان و پير زنان) لازم است كفّاره بدهند، مسكينى را اطعام كنند».
2. در مسأله «قتل عمده اى» راه را براى عفو قاتل و تبديل قصاص به

1 . بقره/184.

صفحه 36
«ديه» نبسته و دست ولىّ الدم را در قصاص و يا گرفتن خونبها باز گذارده و آن را يك نوع تخفيف و رحمت ناميده است چنان كه مى فرمايد:
(...فَمَنْ عُفِىَ لَهُ مِنْ أَخِيهِ شَىْءٌ فَاتِّباعٌ بِالْمَعْرُوفِوَأَداءٌ إِلَيْهِ بِإِحْسان ذلِكَ تَخْفِيفٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَرَحْمةٌ فَمَنِ اعْتَدى بَعْدَ ذلِكَ فَلَهُ عَذابٌ أَلِيمٌ) .1
«اگر كسى از سوى برادر (دينى) خود چيزى به او بخشيده شود( حكم قصاص او به خونبها تبديل گردد) بايد از راه پسنديده پيروى كند.يعنى صاحب خون، حال پرداخت كننده ديه را در نظر بگيرد. و او (قاتل) نيز به نيكى ديه را بپردازد و در آن مسامحه نكند، اين تخفيف و رحمتى است از ناحيه پروردگار شما، ولى هرگاه بعد از آن تجاوز كند، عذاب دردناكى خواهد داشت».
3. فردى كه آگاهانه يا ناآگاهانه مبلغى را با سودى معيّن، قرض داده باشد، آنگاه كه از كردار خود پشيمان گردد، فقط سرمايه خود را مالك است نه بايد ستم كند، نه مورد ستم قرار گيرد، چنان كه مى فرمايد:
(...وَإِنْ تُبْتُمْ فَلَكُمْ رُؤُوسُ أَمْوالِكُمْ لا تَظْلِمُونَ وَلا تُظْلَمُونَ) .2
«اگر توبه كنيد، سرمايه هاى شما از آنِ شماست، نه ستم مى كنيد و نه بر شما ستم وارد مى شود».
و در حقيقت شعار يك فرد مسلمان، جمله (لا تَظْلِمُونَ وَلا تُظْلَمُونَ) است نه ظلم مى كند و نه ستم را تحمل مى نمايد.
4. بدهكارى كه تمكّن پرداخت دين ندارد نبايد در زندان بسر ببرد، بلكه دستور مى دهد كه طلبكار به او مهلت دهد تا در صورت تمكن بپردازد و اگر براى او ببخشد بهتر است. چنان كه مى فرمايد:
(وَإِنْ كانَ ذُو عُسْرَة فَنَظِرَةٌ إِلى مَيْسَرة وَ اَنْ تَصَدَّقُوا خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ

1 . بقره/178.
2 . بقره/279.

صفحه 37
كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ) .1
«اگر بدهكار قدرت پرداخت نداشته باشد او را تا هنگام توانايى، مهلت دهيد و در اين صورت اگر ببخشيد، بهتر است، اگر مصلحت اين كار را بدانيد».
5. در بدهى هاى مدت دار، به خاطر گرفتن وام با داد و ستد، دستور مى دهند آن را بنويسند، به نويسنده سند دستور مى دهد كه از روى عدالت سند را تنظيم كند چنان كه مى فرمايد:
(يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا تَدايَنْتُمْ بِدَيْن إِلى أَجَل مُسَمّىً فَاكْتُبُوهُ وَلْيَكْتُبْ بَيْنَكُمْ كاتِبٌ بِالعَدْلِ...).2
«اى كسانى كه ايمان آورده اى د، هنگامى كه بدهى مدت دارى به يكديگر پيدا كنيد آن را بنويسيد، و بايد نويسنده اى ازروى عدالت (سند را) بنويسد».
6. هنگام تنظيم سند به بدهكار دستور مى دهد كه آنچه بر ذمّه دارد، به دقت املا كند تا كاتب به درستى بنويسد چنان كه مى فرمايد:
(...وَلْيُمْلِلِ الَّذِى عَلَيهِ الحَقُّ وَلْيَتَّقِ اللّهَ رَبَّهُ وَلا يَبْخَسْ مِنْهُ شَيْئاً...) .3
«آن كس كه حق بر عهده اوست، بايد به درستى املا كند و از خداوند كه پروردگار اوست، بپرهيزد وچيزى را فروگذار ننمايد».
7. آنچه كه بدهكار توانايى املا را ندارد تا نويسنده سند به دقت بنويسد، ولى اوبايد با رعايت عدالت املا كند و دو نفر از مردان عادل خود را بر اين حق شاهد بگيرد چنان كه مى فرمايد:
(...فَإِنْ كانَ الَّذِى عَلَيْهِ الحَقُّ سَفِيهاً أَوْ ضَعِيفاً أَوْ لا يَسْتَطيعُ أَنْ

1 . بقره/280.
2 . بقره/282.
3 . بقره/282.

صفحه 38
يُمِلَّ هُوَ فَلْيُمْلِلْ وَلِيُّهُ بِالعَدْلِ وَاسْتَشْهِدُوا شَهِيدَيْنِ مِنْ رِجالِكُمْ...) .1
«اگر كسى كه حق بر ذمّه اوست، سفيه و يا ضعيف باشد وتوانايى بر املا كردن ندارد، بايد ولى او به جاى او با رعايت عدالت املا كند و دو نفر از مردان عادل خود را بر اين حق شاهد بگيرد».
اين بخش ها از آيه 282 سوره بقره كه همگى در مورد تنظيم سند بدهكارى سخن مى گويد، روشنگر عدل خدا در تشريع مى باشد و ما به همين مقدار درباره اين آيه بسنده مى كنيم.
8. طهارت نفسانى كه از طريق وضو و غسل به انسان دست مى دهد، يكى از شرايط صحت نماز است ولى آنگاه كه معذور باشد، راه آسان را در پيش مى گيرد و به تيمّم اكتفا مى كند قرآن در بيان اين حكم وعلت آن مى فرمايد:
(...فَلَمْ تَجِدُوا ماءً فَتَيَمَّمُوا صَعِيداً طَيِّباً فَامْسَحُوا بِوُجُوهِكُمْ وَأَيدِيكُمْ مِنْهُ ما يُرِيدُ اللّهُ لِيَجْعَلَ عَلَيْكُمْ مِنْ حَرَج وَلكِنْ يُرِيدُ لِيُطَهِّرَكُمْ وَليُتِمَّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكُمْ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ) .2
«هرگاه آب (براى غسل و يا وضو) پيدا نكرديد، با خاك پاكى تيمم كنيد و از آن برصورت و دستها بكشيد خداوند نمى خواهد مشكلى براى شما ايجاد كند، بلكه مى خواهد شما را پاك سازد و نعمتش را بر شما تمام كند شايد شكر او را بجا بياوريد».
در مورد جهاد سه گروه نابينا و لنگ و بيمار را از حضور در جبهه جنگ

1 . بقره/282.
2 . مائده/6.

صفحه 39
معاف دانسته و مى فرمايد:
(لَيْسَ عَلَى الأَعْمى حَرَجٌ وَلا عَلَى الأَعْرَجِ حَرَجٌ وَلا عَلَى الْمَريضِ حَرَجٌ...) .1
«بر نابينا و لنگ و بيما ر اگر در جهاد شركت نكنند فشار و سختى نيست».
9. در برخى از آيات متذكر مى شود كه در دين اسلام، تكليف مشقّت بار، وضع نشده است و تمام تكاليف در حدّ قدرت و توانايى افراد است، چنان كه مى فرمايد:
(...وَما جَعَلَ عَلَيْكُمْ فِى الدِّينِ مِنْ حَرَج...) .2
«در دين اسلام، كار سنگين و سخت بر شما قرار داده نشده است».

10. برخوردارى امت اسلامى از لطف بيشتر

امت اسلامى از لطف بيشترى برخوردارند، زيرا هرگاه امت هاى گذشته ازروى تقصير و كوتاهى تكليفى را فراموش مى كردند، و همچنين با تقصير در مقدمات، خطايى از آنان سر مى زد، مسؤول نسيان و خطاهاى خود بودند، ولى امت اسلامى از آن دوجهت سبكبال ترند، نه تنها از اين جهت مورد رأفت الهى قرار گرفته اند، اصول تكاليف مشقّت بار در تشريع آنان وجود ندارد چنان كه مى فرمايد:
(...رَبَّنا لا تُؤاخِذْنا إِنْ نَسِينا أَوْ أَخْطَأْنا رَبَّنا وَ لا تَحْمِلْ عَلَيْنا إِصْراً كَما حَمَلْتَهُ عَلَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِنا رَبَّنا وَلا تُحَمِّلْنا ما لا طاقَةَ لَنا بِهِ

1 . فتح/17.
2 . حج/78.

صفحه 40
وَاعْفُ عَنّا وَاغْفِرْلَنا وَارْحَمْنا أَنْتَ مَولانا فَانْصُرْنا عَلَى الْقَومِ الكافِرينَ) .1
«پروردگارا! اگر ما فراموش يا خطا كرديم، ما را مؤاخذه مكن، پروردگارا تكليف سنگينى بر ما قرار مده، آنچنان كه (به خاطر گناه و طغيان) بر كسانى كه پيش از ما بودند، قراردادى. پروردگارا آنچه طاقت تحمّل آن را نداريم، بر ما مقرر مدار. و از ما عفو بفرما و ما را ببخش و در رحمت خود قرار ده، تو مولا و سرپرست مايى پس ما را بر جمعيت كافران پيروز گردان».
محدّث كلينى از پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله) اين حديث را نقل مى كند:
«انّ هذا الدين متين،فاوغلوا فيه مرفق ولا تكرهوا عبادة اللّه إلى عبد اللّه فيكونوا كالراكب المنبت لا سفراً قطع ولا ظهراً أبقى».2
«آيين اسلام، آيين استوارى است و در آن با رفق و ملايمت وارد شويد، تكاليف الهى را بر بندگان خدا ناخوش آيند جلوه ندهيد، در اين صورت بسان آن سوار تندروى خواهيد بود كه نه به مقصد رسيده و نه مركبى باقى گذارده است».
باز از پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله) نقل شده است كه فرمود:
«بُعِثْتُ بالشَّريعةِ السَّهْلَة السَّمْحَة» .3
«من با شريعت سهل و آسان برانگيخته شده ام».
جلوه هاى عدل الهى در تشريع و تقنين در كتاب و سنت بيش از آن است كه در اينجا بيان گردد، ما به همين مقدار بسنده كرده و فقط به تشريح

1 . بقره/286.
2 . كلينى، كافى:2/86
3 . سفينة البحار:1/695.

صفحه 41
مسأله «تكليف مالا يطاق» كه فرقه اشاعره مدعى جواز از نظر قرآن مى باشند، مى پردازيم:

11.تكليف در حدّ امكان

تكليف در حدّ امكان از مسايل روشن عقلى است كه هيچ فردى نمى تواند آن را انكار كند، از اين جهت علم به تكليف، و توانايى بر انجام آن از شرايط عمومى هر نوع تكليف شمرده شده است، از اين جهت تكليف به فوق توان طرف، قبيح و زشت شمرده و مجازات بر عدم انجام آن، از مصاديق «ظلم» و تعدّى مى باشد.
همگى مى دانيم كه جاى دادن جسم بزرگ در ظرف كوچك امكان پذير نيست، و يا پرواز در آسمانها، بدون اسباب، از توانايى انسان بيرون است. در اين صورت تكليف زيردستى به انجام يكى از اين دو، در اصطلاح متكلمان «تكليف مالا يطاق» ناميده مى شود.
از نظر محققان «عدليّه» گذشته از اين كه متعلق تكليف، امر محال است، خود تكليف نيز در اين مورد، نمى تواند جدى باشد زيرا انسانى كه مى داند طرف مقابل توان كار مورد درخواست او را ندارد، چگونه به صورت جدى آن را درخواست مى كند.
قرآن در اين مورد، به تأييد حكم خرد برخاسته و مى گويد:(لا يُكَلِّفُ اللّهُ نَفْساً إِلاّوُسْعَها...)1 . و در آيه ديگر مى فرمايد: (...لا يُكَلِّف اللّهُ نَفْساً إِلاّ ما

1 . بقره/286.

صفحه 42
آتاها...) .1 و مفاد هر دو آيه يكى است و آن اين كه : خدا انسانى را در خور قدرت و توانايى او تكليف مى كند.
با وجود حكم قاطع فرود آيات ياد شده ، جاى تأسّف است كه متكلمان اشاعره و پيروى از بنيان گذار مكتب «شيخ ابوالحسن اشعرى» (265ـ 324) اصل ياد شده را انكار كرده و تكليف به غير مقدور را صحيح دانسته است وبا ظهور ابتدايى برخى از آيات بر انديشه خرد استدلال كرده اند.
شايسته بود كه آنان در درجه نخست به عقل و خرد و آيات روشن قرآن كه يادآور شديم، مراجعه كرده و در تفسير آيات مورد نظر خود دقت بيشترى مى كردند، ولى پيش داورى آنان در اين مسأله سبب شده كه عقل و خرد، و آيات روشن قرآن را كنار نهاده، و به ظهور بسيار ابتدايى برخى از آيات استدلال كنند. آياتى كه پس از امعان نظر و دقت، مفاد واقعى آن روشن مى گردد.

دستاويزهاى اشاعره

دستاويز نخست

(أُولئِكَ لَمْ يَكُونُوا مُعْجِزينَ فِى الأَرْضِ وَما كانَ لَهُمْ مِنْ دُونِ اللّهِ مِنْ أَوْلياءَ يُضاعَفُ لَهُمُ العَذابُ ما كانُوا يَسْتَطيعُونَ السَّمْعَ وَما كانُوا يُبْصِرُونَ).2
«سرپيچى آنان از توحيد و گرايش به بت پرستى، نشانه عاجز كردن (و غلبه اراده آنان بر قدرت خدا) در زمين نيست، آنان را توانايى عاجز كردن (فرار از

1 . طلاق/7.
2 . هود/20.

صفحه 43
مجازات هاى) در زمين نبود و جز خدا ولى و سرپرستى نداشتند، عذاب خدا براى آنان دو برابر خواهد بود( هم گمراه بودند و هم ديگران را گمراه مى كردند) و توانايى شنيدن (سخن حق را) نداشتند وحقايق را نمى ديدند».
ابوالحسن اشعرى، با دوجمله اى كه در ذيل آيه قرار دارد، استدلال كرده است:
1. (ما كانُوا يَسْتَطِيعُونَ السَّمْعَ) :«توانايى شنوايى نداشتند».
2. (وَما كانُوا يُبْصِرُونَ) : «حقايق را نمى ديدند».
وى چنين مى گويد: آنان مكلف بودند كه سخن حق را بشنوند وواقعيات را ببينند، ولى توان شنوايى و بينايى براى آنان نبود.
يك چنين استدلال خالى از سطحى نگرى در مفاد آيه است و ما براى روشن شدن مفاد آيه، به تفسير فرازهاى آن مى پردازيم:
الف: (أُولئِكَ لَمْ يَكُونُوا مُعْجِزينَ فِى الأَرْضِ) ، اشاره به اين است كه سرپيچى آنان از فرمان خدا نشانه غلبه اراده آنان بر قدرت خدا نيست، زيرا مشيت او بر اين تعلق گرفته است كه افراد به طور اختيار او را بپرستند، نه از روى جبر و سلب اختيار.
ب: (وَما كانَ لَهُمْ مِنْ دُونِ اللّهِ أَولياء) :«آنان هر چند به ظاهر، بت را ولىّ اتخاذ كرده اند ولى بر آنان، ولى و سرپرستى جز خدا نيست».
ج: (يُضاعَف لَهُمُ الْعَذابُ) :«به طور مضاعف كيفر مى بينند».
د: (ما كانَ يَسْتَطِيعُونَ السَّمْعَ وَ ما كانُوا يُبْصِرُونَ) « كفر و تمرد آنان به اين جهت نبود كه اراده آنان بر قدرت خدا غلبه كرد، در اين جهت نبود كه براى آنان ولى و سرپرستى جز خدا بود، بلكه به خاطر اين بود كه توانايى شنيدن سخن حق، و ديدن آيات او را نداشتند»، البته نه به اين معنى كه از نخستين

صفحه 44
روز از اين نعمت الهى بى بهره بودند، بلكه به خاطر يك رشته گناهان و نافرمانيها، پرده اى بر گوش و چشم آنان افتاد و آنان را از بهره گيرى از اين دونعمت محروم ساخت.
روشنگر اين آيه، دو آيه ديگرى است كه مى فرمايد:
(...لَوْ كُنّا نَسْمَعُ أَو نَعْقِلُ ما كُنّا فى أَصحابِ السَّعيرِ* فاعْتَرَفُوا بِذَنْبِهِمْ فَسُحْقاً لاَِصْحابِالسَّعيرِ).
«مى گويند اگر ما مى شنى1ديم يا تعقل مى كرديم، در ميان دوزخيان نبوديم، اينجاست كه به گناه خود اعتراف مى كنند، دور باشند دوزخيان از رحمت خدا».
در همه موارد گناهكاران از مواهب طبيعى الهى برخوردارند، ولى متأسفانه از آن بهره نمى گيرند چنان كه مى فرمايد:
(...لَهُمْ قُلُوبٌ لا يَفْقَهُونَ بِها وَلَهُمْ أَعْينٌ لا يُبْصِرُونَ بِها وَلَهُمْ اذانٌ لا يَسْمَعُونَ بِها أُولئِكَ كَالأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُ...) .2
«براى آنان دل هايى است كه با آن انديشه نمى كنند، و چشمانى است كه با آن نمى بينند، و گوشهايى است كه با آن نمى شنوند، همچون چهارپايانند بلكه گمراهتر».
مجموع آيات ناظر به اين است كه كافران و گنهكاران از مواهب الهى بهره نمى گيرند، نه اين كه فاقد اين مواهب مى باشند و آيه مورد بحث ناظر به اين است كه آنان بر اثر فرورفتگى در گناه به پايه اى مى رسند كه قدرت شنوايى، بينايى آيات حق از آنان سلب مى گردد.

1 . ملك/10ـ 11.
2 . اعراف/179.

صفحه 45

دستاويز دوم

(وَعَلَّمَ آدَمَ الأَسْماء كُلّها ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلى الْمَلائِكَة فَقالَ أَنْبِؤني بِأَسماءِهؤلاءِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقينَ* قالُوا سُبحانَكَ لا عِلْمَ لَنا إِلاّما عَلَّمْتَنا إِنَّكَ أَنْتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ) .1
«خدا، اسماء را به آدم آموخت، بعد آنها را به فرشتگان عرضه كرد و فرمود: اگر راست مى گوييد، اسماء اينها را خبر دهيد، فرشتگان عرض كردند، منزهى تو و ما چيزى جز آنچه به ما تعليم داده اى، نمى دانيم تو دانا وحكيمى».
در اين آيه خدا فرشتگان را مأمور ساخت تا از اسماء گزارش دهند، در حالى كه مى دانست آنان توانايى پاسخ گفتن را ندارند.
ولى پاسخ استدلال روشن است، زيرا امر در اين مورد، جدى و حقيقى نيست، بلكه هدف از آن، آشكار ساختن عجز و ناتوانى طرف است مانند:
(وَإِنْ كُنْتُمْ في رَيْب مِمّا نَزَّلْنا عَلى عَبْدِنا فَأْتُوا بِسُورَة مِنْ مِثْلهِِ وَادْعُوا شُهَداءَكُمْ مِنْ دُونِ اللّهِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقين) .2
«اگر درباره آنچه كه بر بنده خود نازل كرده اىم شك و ترديد دارند (دست كم) يك سوره همانند آن بياوريد، و گواهان خود را غير خدا براى اين كار فرا خوانيد اگر راست مى گوييد».
طلب مبارزه با قرآن جدّى و حقيقى نيست، بلكه هدف اثبات عجز آنان از آوردن مانند آن است، تا در نتيجه ارتباط پيامبر با مقام ربوبى روشن گردد، زيرا اگر در توان مصنوع بشر بود، بايد غير او نيز بر آن كار توانا باشد.

1 . بقره/31ـ 32.
2 . بقره/23.

صفحه 46

دستاويز سوم

(يَوْمَ يُكْشَفُ عَنْ ساق وَ يُدْعَوْنَ إِلَى السُّجُودِ فَلا يَسْتَطِيعُونَ * خاشِعَةً أَبْصارُهُمْ تَرْهَقُهُمْ ذِلَّةٌ وَقَد كانُوا يُدْعُونَ إِلَى السُّجُودِ وَهُمْ سالِمُونَ).1
«روزى كه ساق پاها (از وحشت) برهنه مى گردد، و به سجود دعوت مى شوند، امّا نمى توانند (سجده كننده) اين در حالى است كه چشمانشان (از شدت شرمسارى) به زير افتاده و ذلّت و خوارى وجودشان را فرا گرفته، آنها پيش از اين، به دعوت سجده مى شدند در حالى كه سالم بودند».
كيفيت استدلال طرف اين است كه ستمگران روز رستاخيز به سجود دعوت مى شوند، در حالى كه نمى توانند انجام دهند، هرگاه تكليف فراتر از امكان در سراى ديگر روا باشد در اين سرا نيز روا خواهد بود.
پاسخ استدلال با آيه، از بحث پيش آشكار گرديد، زيرا روز رستاخيز روز جز ا است، و روز تكليف نيست طبعاً درخواست سجده از آنان كه نمى تواند، هدف ديگرى را تعقيب مى كند و آن، ايجاد حسرت و ندامت در اين گروه است، زيرا اين گروه آن روز كه سالم و قدرتمند بودند، از پرستش و سجود خدا، سرپيچى كرده و راه تمرد را در پيش مى گرفتند اكنون كه، با عذاب الهى كيفر اعمال خود روبرو شده اند، از كردار خود پشيمان شده و خواهان اطاعت و فرمانبردارى مى شوند ولى هيهات امروز ديگر توانايى سجود از آنان سلب مى گردد و قدرت بر آن ندارند و براى ايجاد حسرت به سجود دعوت مى شوند، در حالى كه ديگر توانايى آن را ندارند.
قائلان به جواز تكليف فراتر از امكان برخى از آيات نيز استدلال كرده2

1 . قلم/42ـ 43.
2 . به كتاب الالهيات:1/37 مراجعه بفرماييد.

صفحه 47
كه پاسخ آنها روشن است و ما در اين بحث به همين اندازه بسنده مى كنيم.

جلوه هاى عدل الهى در اجراى كيفر

در گذشته يادآور شديم كه عدل الهى براى خود جلوه هايى دارد، جلوه اى در تكوين و آفرينش، جلوه اى در تشريع و تقنين، جلوه اى در جزا و كيفر.
در دو موضوع پيش به گونه اى سخن گفتيم، اكنون وقت آن رسيده است كه جلوه عدل الهى را در جزا و كيفر روشن سازيم.
قرآن اصل رستاخيز انسان و پاداش دهى پاكان و كيفر بينى ناپاكان را، جلوه اى از عدل الهى مى داند به گونه اى كه اگر رستاخيزى در كار نبود، و يا ميان هر گروه برابرى برقرار بود، عدل الهى تحقق نمى پذيرفت و اين حقيقت در آيات ياد شده در زير منعكس است.
(أَمْ نَجْعَلُ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصّالِحات كَالْمُفْسِدينَ فِى الأَرْضِ أَمْ نَجْعَلُ الْمُتَّقينَ كَالفُجّارِ).
«1آيا كسانى كه ايمان آورده اند و كار نيكو انجام داده اند با مفسدان در زمين، يكسان قرار مى دهيم، آيا پرهيزكاران را مانند افراد گناهكار».
1. (أَفَنَجْعَلُ الْمُسْلِمينَ كَالْمُجْرِمينَ* ما لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ).2
«آيا مسلمانان را مانند گنهكاران يكسان مى گيريم، شما را چه مى شود، چگونه داورى مى كنيد».
2. (أَمْ حَسِبَ الَّذِينَ اجْتَرَحُوا السَّيِّئاتِ أَنْ نَجْعَلَهُم كَالَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصّالِحاتِ سَواءً مَحْياهُمْ وَمَماتُهُمْ ساءَما يَحْكُمُونَ) .3
«آيا كسانى را كه مرتكب بديها شده اند، گمان كرديد همچون كسانى قرار مى دهيم كه ايمان آورده اند، و عمل نيك انجام داده اند كه حيات و مرگشان يكسان باشد چه بد داورى مى كنيد».

1 . ص/28.
2 . قلم/35ـ 36.
3 . جاثيه/21.

صفحه 48
اين نوع آيات، يكسان گرفتن هر دو گروه را بر خلاف عدل الهى مى دانند و مى رسانند كه بايد ميان اين گروه تفاوتى وجود داشته باشد، و چون اين تفاوت در جهان تكليف، تحقق نمى پذيرد، قهراً، پس از مرگ تحقق خواهد پذيرفت در اين آيات به طور اجمال، بر لزوم تفاوت ميان دو گروه تأكيد شده است، و امّا تفاوت اين دو گروه چگونه است، اين قسمت را آيات ديگر به خوبى روشن ساخته اند كه به نقل يك آيه اكتفا مى كنيم.
(إِلَيْهِ مَرْجِعُكُمْ جَمِيعاً وَعَدَ اللّهِ حَقّاً اِنَّهُ يَبْدَءُ الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ لِيَجْزِىَ الَّذينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصّالِحاتِ بِالقِسْطِ وَالَّذِينَ كَفَرُوا لَهُمْ شَرابٌ مِنْ حَمِيم وَعَذابٌ اَلِيمٌ بِما كانُوا يَكْفُرُونَ).1
«بازگشت همه به سوى او است، خداوند وعده حقّى فرموده او آفرينش را آغاز مى كند، سپس آن را باز مى گرداند تا كسانى كه ايمان آورده اند و كارهاى شايسته انجام داده اند، به عدالت جزا دهد، و براى كسانى كه كافر شدند نوشيدنى از مايع سوزان است و عذابى دردناك به خاطر اين كه كفر مىورزيدند».
اين نوع آيات كه شمار آنها در قرآن زياد است، بيانگر كيفيت تفاوت ميان اين گروه و در نتيجه بيانگر جلوه هاى عدل الهى در جهان سزا است.

1 . يونس/4.

صفحه 49

ترازوى عدالت در رستاخيز

آيات فراوانى حاكى است كه در روز رستاخيز، اعمال انسان با ترازوى خاصى كه حقيقت آن براى ما معلوم نيست، سنجيده شده و در اين سنجش دادگرى با كمال دقت رعايت مى گردد چنان كه مى فرمايد:
(وَنَضَعُ المَوازِينَ الْقِسْطَ لِيَومِ القِيامَةِ فَلا تُظْلَمُ نَفْسٌ شَيْئاً وَإِنْ كانَ مِثْقالَ حَبّة مِنْ خَرْدَل أَتَيْنا بِها وَكَفى بِنا حاسِبينَ) .1
«ما ترازوهاى عدل را در روز رستاخيز برپا مى كنيم، پس به هيچ كس كمترين ستم نمى شود، اگر به اندازه سنگينى يك دانه خردل (كار نيك وبد) داشته باشد ما آن را حاضر مى كنيم، كافى است كه ما حساب كننده باشيم».
در آيه بعدى نتيجه سنجش را بيان مى كند و مى فرمايد:
(وَالْوََْزُن يَومَئِذ الحَقُّ فَمَنْ ثَقُلَتْ مَوازِينُهُ فَاُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ* وَمَنْ خَفَّتْ مَوازِينُهُ فَأُولئِكَ الَّذِينَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ بِما كانُوا بِآياتِنا يَظْلِمُونَ).2
«سنجش اعمال آن روز حق است، كسانى كه ميزانهاى عمل آنها سنگين است همان رستگارانند وكسانى كه ميزانهاى عمل آنها سبك است آنان افرادى هستند به خاطر ظلم و ستمى كه به آيات ما مى كردند، زيانكار شدند».
آياتى كه بيانگر جلوه هاى عدل الهى در روز رستاخيز است بيش از آن است كه منعكس كرديم.

1 . انبياء/47.
2 . اعراف/8ـ9.

صفحه 50

فصل پنجم

عدل الهى و فاعليت انسان

عدل الهى در قلمروهاى مختلف مورد بحث قرار گرفت، چيزى كه باقى مانده پاسخ به يك رشته پرسشها است كه افراد ناآگاه و جسور، آن را به عنوان اعتراض بر عدل الهى مطرح مى نمايند.
اين پرسشها بر چهار محور دور مى زنند:
1. عدل الهى و فاعليت انسان.
2. عدل الهى و علم و اراده پيشين خدا.
3. عدل الهى و مسأله قضا و قدر.
4. عدل الهى و كيفرهاى اخروى.
حكيمان و متكلمان پيرامون هر چهار موضوع به صورت گسترده سخن گفته اند، و از راههاى گوناگون به حل مشكل پرداخته اند، ولى از آنجا كه بحث ما، يك بحث قرآنى است فقط درباره اين چهار موضوع از دريچه آيات قرآن سخن مى گوييم، كسانى كه علاقمندند موضوعات چهارگانه را از همه زاويه ها بررسى كنند مى توانند به ديگر كتابهاى ما مراجعه كنند.1

1 . مانند:« الالهيات»، ج2، و «جبر و اختيار»، بحثهاى اينجانب به قلم آقاى على ربّانى گلپايگانى، «سرنوشت از ديدگاه علم و فلسفه » به قلم اينجانب و «لب الأثر»، تقرير درس حضرت امام خمينيرحمه اللّه درمورد جبر و اختيار.

صفحه 51
اينك درباره نخستين موضوع سخن مى گوييم:

عدل الهى و فاعليت انسان

مسأله جبر و اختيار از معدود مسائل فلسفى است كه براى نوع مردم نيز مطرح مى باشد، بر خلاف بسيارى از مسائل فلسفى كه فقط گروه خاصى از متفكران مطرح است، مثلاً قاعده «الواحد » به نام : «الواحد لا يصدر منه إلاّ واحد» مسأله فلسفى است كه فقط جمعى از متفكران با آن سرو كار دارند و توده مردم را ياراى درك واقع آن نيست، امّا مسأله جبر و اختيار و اينكه آيا انسان واقعاً در زندگى خود آزاد است يا آزاد نما است مسأله اى است كه نوع مردم به آن توجه دارند و هر فردى فراخور فكر خود، درباره آن اظهار نظر مى نمايد . ما اكنون نظر قرآن را با توضيحات بيشتر در اين مورد مطرح مى كنيم تا روشن گردد كه فاعليت انسان در افعال مسئوليت زا، كوچكترين تصادمى با عدل الهى ندارد، قبلاً تاريخچه مختصرى از انديشه عرب عصر جاهلى را كه قرآن در آن محيط فرود آمده است يادآور مى شويم.
از آيات متعددى استفاده مى شود كه عرب عصر جاهلى معتقد به جبر بوده، و كردار خود را خصوصاً مسأله بت پرستى از طريق مشيت الهى تفسير مى كرد، و چنين مى انديشيد كه مشيت الهى بر «بت پرستى» افراد، تعلق گرفته است و اگر او نمى خواست آنان بت را نمى پرستيدند و چون مورد خواست اوست ترك آن امكان پذير نيست.
قرآن چنين انديشه را در آياتى از آنان نقل مى كند و مى فرمايد:
(سَيَقُولُ الَّذِينَ أَشْرَكُوا لَوْ شاءَ اللّهُ ما أَشْرَكْنا وَلا آباؤُنا وَلا حَرَّمْنا مِنْ شَىْء...) .

صفحه 52
«به زودى مشركان مى گويند اگر خدا نمى خواست ما براى او (در عبادت) شريكى قائل نمى شديم و چيزى را تحريم نمى كرديم».
قرآن در رد انديشه آنان مى فرمايد:
(...كَذلِكَ كَذَّبَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ حَتّى ذاقُوا بَأْسَنا قُلْ هَلْ عِنْدَكُمْ مِنْ عِلْم فَتُخْرِجُوهُ لَنا إِنْ تَتَّبِعُونَ إِلاَّ الظَّنّ وَإِنْ أَنْتُمْ إِلاّ تَخْرُصُونَ).1
«پيشينيان نيز مانند آنان دروغ گفتند تا عذاب ما را چشيده اند بگو آيا براى اين مطلب سند و دليلى داريد، آن را به ما ارائه دهيد شما فقط از ظن و گمان پيروى مى كنيد، و كارى جز حدس و تخمين نداريد».
قرآن در جاى ديگر نيز انديشه عرب عصر جاهلى را در مورد كارهاى خود منعكس مى كند و مى فرمايد:
(وَإِذا فَعَلُوا فاحِشَةً قالُوا وَجَدْنا عَلَيْها آباءَنا وَاللّهُ أَمَرَنا بِها قُلْ إِنَّ اللّهَ لايَأْمُرُ بِالْفَحْشاءِأَتَقُولُونَ عَلَى اللّهِ ما لا تَعْلَمُونَ) .2
«هرگاه كار زشتى انجام دهند مى گويند ما نياكان خود را بر اين راه يافته اىم و خدا به آن امر كرده است (شما اى محمد!) در پاسخ آنان بگو: خدا بر كار زشت فرمان نمى دهد. آيا آنچه را نمى دانيد به خدا نسبت مى دهيد».
بخش نخست آيه مبين عقيده آنهاست و آنان كارهاى زشت خود را از اين راه توجيه مى كرده اند كه مشيت خدا بر آن تعلق گرفته است و اگر خواست خدا نبود بت را نمى پرستيدند و يا ديگر كارها را انجام نمى دادند. انجام عمل نشانه تعلق مشيت و خواست اوست، در اين صورت ما مقصر نيستيم. توگويى كلمه (أَمرنا) در آيه كنايه از مشيت و خواست الهى است.

1 . انعام/148.
2 . اعراف/28.

صفحه 53
ذيل آيه بيانگر پاسخ اين اشتباه است كه هرگز خدا بر كار زشت فرمان نمى دهد و در نتيجه نبايد انسان كار زشت خود را از طريق مشيت الهى توجيه كند.
شگفت آنجا است كه پس از نزول قرآن و گذشت زمان، هنوز انديشه جبر در اذهان خلفا و مسلمانان باقى بود، عبد اللّه بن عمر مى گويد: مردى بر ابى بكر وارد شد و به او گفت آيا عمل زشتى مانند (زنا) به تقدير الهى است؟ خليفه در جواب گفت: آرى! در اين موقع سؤال كننده در پرتو وجدان بيدار خود گفت: اگر به تقدير الهى است پس چرا مجازات مى كند؟ خليفه در پاسخ، عاجز و ناتوان ماند جز بدگويى پاسخ ديگرى نداشت، و گفت: اى فرزند انسان كثيف اگر كسى در اين مجلس نبود فرمان مى دادم كه بينى تو را نرم كنند.1
اتفاقاً خليفه دوم نيز برخى از كارهاى خود را از طريق جبر توجيه مى كرد، واقدى نقل مى كند: مسلمانان از جمله عمر بن خطاب در جنگ «حنين» پا به فرار نهادند، زنى به نام «ام حارث» كه از انصار بود گفت: عمر را در حال فرار ديدم، گفت: اين چيست؟ در پاسخ گفت: فرمان خداست، يعنى هزيمت و شكست مربوط به ما نيست بلكه خواست خداست كه ما در اين نبرد محكوم شويم.
خليفه كوتاهيهاى مسلمانان و غرور بى جاى آنها را به حساب نياورد، ولى اگر در علل شكست دقت مى كرد، پى به علل آن مى برد.
انديشه جبر بعد از خلفا در ميان امويان از رشد بيشترى برخوردار بود زيرا آنان با اين اصل تمام كارهاى خود ووضع جامعه را توجيه مى كردند و چنين

1 . تاريخ الخلفاء:95.

صفحه 54
وانمود مى كردند گرسنگى توده ها و پرخورى خويشتن معلول خواست الهى است و از اين طريق خود را از هر نوع گناه تبرئه مى نمودند، حتى روزى كه معاويه فرزند خود يزيد را به عنوان خليفه مسلمين معرفى كرد، مورد اعتراض عايشه قرار گرفت معاويه در پاسخ گفت: خلافت فرزندم تقدير الهى است و بندگان خدا حق مداخله در امور مربوط به او را ندارند.1
اين نه تنها امويان نبودند كه كليه كارهاى خود را از طريق جبريگرى و احياناً تقدير الهى توجيه مى كردند بلكه در طول تاريخ غالباً گنهكاران و تبهكاران كارهاى زشت خود را به عاملى غير خود نسبت مى دادند و عجيب اينجاست عارف وارسته اى خواسته و ناخواسته بر اين انديشه صحه نهاده و چنين مى گويد:
كوكب بخت مرا هيچ منجم نشناخت *** يا رب از مادر گيتى به چه طالع زاده ام
تو گويى در جهان مقصرى جز كوكب و بخت، و عاملى جز طالع در كار نيست و خود انسان و اراده و تمايلات فزون از حد وى كوچكترين تأثيرى در سرنوشت او ندارند، شايسته بود اين عارف وارسته از گفته شاعر ديگرى «ناصر خسرو» عبرت بگيرد آنجا كه مى گويد:
تو خود گر كنى اختر خويش را بد *** مدار از فلك چشم نيك اخترى را
ما در اين جا دامن سخن را كوتاه مى كنيم و نظر قرآن را در باره افعال انسان مورد بررسى قرار مى دهيم.

1 . ابن قتيبه، امامت و سياست:1/167.

صفحه 55

قرآن منادى اختيار است

در اينكه قرآن منادى اختيار است جاى سخن نيست و به عناوين گوناگون او را در انجام كارهاى مسئوليت زا مختار و آزاد معرفى مى كند:
1. (إِنّا هَدَيْناهُ السَّبِيلَ إِمّا شاكِراً وَإِمّا كَفُوراً) .1
«ما طريق حق و باطل را به انسان ارائه كرديم و در نتيجه او با كمال آگاهى و اختيار در مقابل نعمت هاى الهى يا شكرگزار و يا كفر ورز است».
2. (قُلْ إِنْ ضَلَلْتُ فَإِنَّما أَضِلُّ عَلى نَفسِى وَإِنِ اهْتَدَيْتُ فَبِما يُوحى إِلَىَّ ربّى إِنَّهُ سَميعٌ قَريبٌ).
«2بگو اگر گمراه شده ام به زيان خويش گمراه گشته ام، و اگر راه يافته ام به خاطر چيزى است كه خدا به من الهام كرده است او شنوا و نزديك است».
آيه ياد شده عامل ضلالت را خود انسان مى داند نه خدا، در حالى كه هدايت را به خدا نسبت داده و او را هادى معرفى مى كند و نكته آن اين است كه خدا تمام ابزار هدايت را از فطرت و عقل گرفته تا اعزام پيامبران و مصلحان در اختيار بشر نهاده است و اگر فردى از اين سرمايه علمى بهره گرفت خدا او را هدايت كرده است و اما اگر به خاطر خودخواهى ها و تمايلات نفسانى از بهره گيرى سرباز زد طبعاً خود او عامل گمراهى خود بوده است.
3. (وَقُلِ الحَقّ مِنْ رَبِّكُمْ فَمَنْ شاءَ فَلْيُؤْمِنْ وَمَنْ شاءَ فَلْيَكْفُر...).3
«بگو حق از جانب خدا فرو فرستاده شد هر كه بخواهد ايمان بياورد، و هر كه نخواهد كفر بورزد».

1 . انسان/3.
2 . سبأ/50.
3 . كهف/29.

صفحه 56
چه آيه اى روشنتر از اين كه ايمان و كفر انسان را مربوط به خواسته او مى داند و او را مسئول فعل خويش معرفى مى كند.
در اين جا شايسته است دو بيتى را از فقيه و متكلم بزرگ شيعه مرحوم زين الدين عاملى(909ـ 966) سروده بياوريم و در حقيقت مضمون آيه را در دو بيت خود گنجانيده و چنين مى فرمايد:
لقد جاء فى القرآن آية حكمة *** وتخبـر أن الاختيـار بـأيدينـا
تُدمِّر آياتِ الضلال ومن يُجبِر *** فمن شاء فليُؤْمن ومن شاء فَليَكفر
4. (قَدْ جاءَكُمْ بَصائِرُ مِنْ رَبِّكُمْ فَمَنْ أَبْصَرَ فَلِنَفْسِهِ وَمَنْ عَمِىَ فَعَلَيها وَما أَنَا عَلَيْكُمْ بِحَفيظ).1
«اسباب بصيرت از جانب خدا به سوى شما آمده است هركس بصيرت يابد به سود اوست و هركس چشم بپوشد به ضرر اوست و من نگهبان شما از عذاب خدا نيستم».
5. (...لِيَهْلِكَ مَنْ هَلَكَ عَنْ بَيِّنَة وَيَحْيى مَنْ حَىَّ عَنْ بَيِّنَة وَإِنَّ اللّهَ لَسَميعٌ عَلِيمٌ).2
«تا آن كس كه محكوم به هلاكت است پس از اتمام حجت، هلاك شود، و آن كس كه شايسته زندگى است، با اتمام حجت زنده بماند».
6. (مَنِ اهْتَدى فَإِنَّما يَهْتَدى لِنَفْسِهِ وَمَنْ ضَلَّ فَإِنَّما يَضِلُّ عَلَيْها...) .3
«هركس هدايت پذيرد به سود خويش هدايت پذيرفته و هركس گمراه شود به ضرر خويش گمراه شده است».

1 . انعام/104.
2 . انفال/42.
3 . اسراء/15.

صفحه 57
7. (...كُلُّ امْرِى بِما كَسَبَ رهِينٌ) .1
«هر فردى در گرو عملى است كه به دست آورده است».
8. (إِنَّما تُجْزَوْنَ ما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ) .2
«كيفر و پاداش اعمال خود را مى بينيد».
اين آيات و نمونه هاى آنها انسان را مسئول افعال خود معرفى مى كند، و او را در كارهاى مربوط به ايمان و كفر و آنچه كه پاداش و كيفر دارد مختار و آزاد معرفى مى نمايد. بنابراين نسبت انديشه جبر به قرآن نسبت ناروا است و كاملاً با اين آيات در تضاد است.
البته طرفدارى از اختيار و آزادى انسان، نبايد به گونه اى تفسير شود كه نياز او را به خدا در انجام كار ناديده بگيرد، و در نتيجه با نفى «جبر» به «تفويض» پناهنده شود، و به نوعى «ثنويت» و دوگانگى در تأثير دچار گردد، و به ديگر سخن: آزادى انسان در تصميم گيرى و گزينش يكى از دو طرف فعل به معنى تفويض و وانهادگى نيست به گونه اى كه فعل او به تمام معنى به وى وابسته شود، و از خدا منقطع و بريده گردد زيرا يك چنين عقيده با توحيد افعالى (در جهان يك مؤثر مستقل بيش نيست) منافات دارد، بنابراين بايد راهى ميان جبر و تفويض برگزيند.
خاندان رسالت پيامبر از روز نخست با دو انديشه باطل مبارزه كرده اند و كاملاً با آن دو مخالف بودند اين دو انديشه عبارت است:
1. جبر يعنى انسان در كارهاى خود فاقد اختيار است.
2. وانهادگى (تفويض) و اينكه بشر در كارهاى خود مستقل بوده و در انجام كارهاى خويش نيازى به خدا ندارد.

1 . طور/21.
2 . طور/16.

صفحه 58
اين دو مكتب متأسفانه در گذشته و حالا نيز طرفدارانى دارد و پيشوايان معصوم درباره هر دو، موضع گيرى داشته اند.
امام (عليه السلام) در ابطال هر دو مكتب مى فرمايد:
«انّ اللّه أكرم من أن يكلّف الناس بما لا يطيقون، واللّه أعزّ من أن يكون فى سلطانه ما لا يريد».1
«خدا بزرگوارتر از آن است كه انسانها را به بيش از توانايى آنان تكليف كند (يعنى جبر باطل است) و خدا گرامى تر و بالاتر از آن است كه در قلمرو قدرت او كارى صورت بگيرد كه اراده وى به آن تعلق نگرفته باشد است (يعنى تفويض و وانهادگى باطل است)».
در حديث ديگر آزادى انسان به اين نحو تفسير شده است:
«وجودُ السبيل إلى إتيان ما أُمروا به وترك ما نهوا عنه».2
«براى انسان راه اطاعت وجود دارد تا اينكه اوامر الهى را انجام داده و از نواهى و محرمات الهى اجتناب جويد».
اين آيات و روايات بيانگر موضع گيرى اسلام درباره افعال انسان است افعالى كه مسئوليت آن بر دوش اوست، و امّا كارهايى از قبيل قحطى، سيل و زلزله و طوفان و ديگر عوامل خارج از اختيار، كسى درباره آنها مدعى اختيار نيست و لذا مسئوليتى نيز متوجه او نمى باشد.
با وجود اين آيات و روايات، گروهى از مسلمانان به نام اشاعره به مكتب جبر گرويده و براى انسان درباره افعال خويش، نقشى قائل نشده اند.
آنان در برابر اين آيات روشن، گرفتار يك سلسله شبهه ها شده و براى شبهات خود آياتى را دستاويز خود قرار داده اند. آنچه كه مهم است ما آيات مورد نظر آنان را توضيح دهيم تا مخالف خلع سلاح گردد.

1 . بحار:5/16.
2 . بحار:5/12.

صفحه 59

فصل ششم

شبهات و تحليل ها

شبهه خلق اعمال

نخستين شبهه قائلان به جبر مسأله خلق اعمال است و شبهه آنان بر دو اصل استوار است:
1. آياتى از قرآن گواهى مى دهند كه خالق و آفريدگارى جز خدا نيست و همان طور كه خدا آفريدگار انسان است آفريدگار افعال او نيز مى باشد، و آيات اين قسمت عبارتند از:
الف. (...قُلِ اللّهُ خالِقُ كُلِّ شَىْء وَهُوَ الْواحِدُ القَهّارُ) .1
«بگو خدا خالق همه چيز است اوست كه يگانه و غالب».
ب. (ذلِكُمُ اللّهُ رَبُّكُمْ خالِقُ كُلِّ شَىْء لا إِلهَ إِلاّ هُوَ...) .2
«اين است پروردگار شما آفريدگار همه، خدايى جز او نيست».3
ج. (يا أَيُّهَا النّاسُ اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللّهِ عَلَيْكُمْ هَلْ مِنْ خالِق غَيرُ اللّهِ...) .4
«اى مردم! نعمت هايى را خدا بر شما نازل كرده است ياد بياوريد آيا جز او خالقى هست».

1 . رعد/16.
2 . مؤمن/62.
3 . به همين مضمون است آيه هاى 101 و102 سوره انعام.
4 . فاطر/3.

صفحه 60
د.(هُوَ اللّهُ الْخالِقُ البارِئُ المُصَوّرُ...) .1
«اوست خداى آفريننده صورتگر».
2. هرگاه در جهان هستى آفريدگارى جز خدا نيست، قهراً انسان و افعال وى، مخلوق خدا بوده است، ديگر انسان در كارهاى خود نقشى نخواهد داشت، و به ديگر سخن: اگر در صحنه هستى، خالق واحدى وجود دارد و براى او در مسأله خلقت، شريك و انبازى نيست طبعاً فعل بشر نيز، مخلوق خدا بوده است و اراده او درباره فعل خويش مؤثر نخواهد بود.
در حقيقت آنچه كه اين گروه را به جبريگرى كشيده است، رعايت يك اصل عظيم از اصول اسلامى است، بنام: «توحيد در خالقيت»، آنان براى حفظ اين اصل، تأثيرگذارى انسان را در افعال خويش منكر شده و تصور كرده اند كه اگر فعل انسان را به خود اونسبت دهيم اصل ياد شده خدشه دار مى شود و مسأله دو خالقى بلكه چند خالقى پيش مى آيد سرانجام براى حفظ اين اصل، خواسته يا ناخواسته يك رشته اصول مسلم اسلامى را منكر شده اند.
1. فطرت و وجدان يكى از حجت هاى الهى است و هر انسانى در وجدان خويش كاملاً مختار و آزاد مى انگارد و مضمون اين بيت را زمزمه مى كند:
اين كه گويى اين كنم يا آن كنم *** اين دليل اختيار است اى اصنم
2 . بعثت پيامبران براى هدايت هاى انسان اصل بارزى است و پيروان همه شرايع اين اصل را پذيرفته اند و اگر مسأله توحيد در خالقيت را به نحوى تفسير كنيم كه نقش انسان درباره افعال خود منتفى گردد، در اين صورت بعثت

1 . حشر/24.

صفحه 61
تمام پيامبران لغو و كار عبث خواهد بود.
3. تمام قوانين كيفرى وجزايى اسلام بى پايه بوده بلكه نوع ستم در حقّ تبهكاران و گنهكاران خواهد بود.
و به تعبير شاعر عرب:
غيرى جَنا وأنا المُعاقبُ فيكم *** فكـأنّنى سبـّابــةُ المتنـدِّم
شايسته بود گروه اشاعره با در نظر گرفتن اين اصول، به تحليل اصل توحيد در خالقيت مى پرداختند و آن را به گونه اى تفسير مى كردند تا با ديگر اصول، تعارض پيدا نكند نه اينكه اصل واحدى را بگيرند و بر ديگر اصول خط بطلان بكشند.
اينك ما به تفسير اين اصل مى پردازيم:

حصر خالقيت در خدا، يا توحيد افعالى

آيات مربوط به حصر خالقيت در خدا را به دو نحو مى توان تفسير كرد:
1. آفريدگار جهان به طور مستقيم هر پديده اى را بدون سبب و علتى پديد مى آورد و خود جانشين تمام علل و اسباب طبيعى و غير طبيعى مى باشد در اين صورت جز به يك علت (خدا) معترف نبوده، و همه مظاهر هستى اثر مستقيم فعل خدا خواهد بود، در اين صورت، افعال انسان از اين اصل مستثنى نبوده، و به طور مستقيم مخلوق او خواهد بود.
2. جهان آفرينش همه متكى به خدا بوده و قائم به وجود اوست، ولى او از طريق آفريدن اسباب و علل مادى و غير مادى به اشيا، هستى مى بخشد، و به ديگر سخن: جهان آفرينش بر نظام علت و معلول، اسباب و مسببات استوار است، و چه بسا براى تحقق پديده، علل و اسباب بى شمارى

صفحه 62
لازم است تا آن پديده تحقق پذيرد.
و در نتيجه در جهان يك خالق اصيل و مستقل بيش نداريم امّا خالق هاى مأذون و تبعى و ظلّى فزون از حدّ هست كه همگى در پرتو قدرت او، به آفرينش گرى اشتغال دارند.
تفسير نخست از آن اشاعره است كه با ديگر اصول اسلامى مخالف مى باشد در حالى كه تفسير دوم از آن عدليه است . اين تفسير علاوه بر اينكه با ديگر آيات هماهنگ مى باشد با ساير اصول نيز همگام است و از آنجا كه آيات قرآن مى تواند ابهام آيات ديگر را بردارد ما در اين جا بخشى از آيات را كه تأييد كننده نظريه دوم است نقل مى كنيم، در اين آيات خواهيم ديد كه قرآن نيز به وجود علل طبيعى و تأثير آنها در ديگر پديده ها تصريح مى كند و اين مى رساند كه پديده هاى طبيعى اثر مستقيم كار الهى نيست بلكه خدا از طريق توجيه اسباب و علل پديده را هستى مى بخشد.

قرآن و تأثير علل طبيعى و مادى

آيات قرآن گواهى مى دهند كه موجود طبيعى هم تأثير پذير است و هم تأثير گذار، مهم اين است كه آيات مربوط به تأثير گذارى موجود مادى را منعكس كنيم، اين مطلب در آيات ياد شده در زير به روشنى وارد شده است:
الف: (...وَتَرَى الأَرْضَ هامِدَةً فَإِذا أَنْزَلْنا عَلَيْهَا الْماءَ اهْتَزَّتْ وَرَبَتْ وَأَنْبَتَتْ مِنْ كُلِّ زَوْج بَهيج).
«1زمين را خشك و بى گياه مى بينيد آنگاه كه باران بر آن فرو فرستاده اىم تكان خورده و بالا مى آيد، و انواع گياهان زيبا و نشاط آور را مى روياند».

1 . حج/5.

صفحه 63
در اين آيه رابطه آب با حركت و رويش گياه و تأثير گذارى آب در پرورش گياهان، به روشنى وارد شده است.
ب. در آيه ديگر مى فرمايد:
(...وَأَنْزَلْنا مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَنْبَتْنا فِيها مِنْ كُلِّ زَوج كَريم) .1
«از آسمان آب فرو فرستاده اىم پس در زمين از هر نوع گياه يك جفت زيبا رويانيديم».
در اين آيه به تأثير آب در رويش گياهان تصريح شده است.
ج. قرآن آنجا كه مى خواهد ارزش انفاق را بيان كند آن را به رويش سنبله ها از دانه گياهان تشبيه نموده و چنين مى فرمايد:
(مَثَلُ الَّذِينَ يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمْ فى سَبيِلِ اللّهِ كَمَثَلِ حَبَّة أَنْبَتَتْ سَبْعَ سَنابِلَ فى كُلّ سُنْبُلَة مِائَةُ حَبَّة وَاللّهُ يُضاعِفُ لِمَنْ يَشاءُوَاللّهُ واسِعٌ عَلِيمٌ) .2
«اموال كسانى كه در راه خدا انفاق مى كنند مانند دانه اى است كه هفت سنبل را مى روياند و در هر يك از اين سنبل ها، هفت دانه وجود دارد و خداوند براى هركس كه بخواهد افزايش مى دهد و خدا داراى قدرت گسترده و دانا است».
در اين آيه، رويش دانه ها را به «حبه» نسبت داده و مى گويد:(أَنبتت) تو گويى «حبه» توان تبديل به چنين سنبلها را دارد.(روياندن گياه).
روشن ترين آيه اى كه به اثر پذيرى و تأثير گذارى ميان پديده هاى طبيعى تصريح مى كند آيه ياد شده در زير مى باشد:
(اللّهُ الَّذِى يُرْسِلُ الرِّياحَ فَتُثيرُ سَحاباً فَيَبْسُطُهُ فِى السَّماءِ كَيْفَ

1 . لقمان/10.
2 . بقره/261.

صفحه 64
يَشاءُ وَيَجْعَلُهُ كِسَفاً فَتَرى الوَدْقَ يَخْرُجُ مِنْ خِلالِهِ فَإِذا أَصابَ بِهِ مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ إِذا هُمْ يَسْتَبْشِرُونَ).1
«خدايى كه بادها را مى فرستد پس آن بادها ابرها را برمى انگيزند سپس ابرها را به هر كيفيتى كه بخواهد در آسمان مى گستراند، و بعد به صورت قطعات تيره در مى آورد، آنگاه دانه هاى باران را مى بينى كه از خلال آنها بيرون مى آيد و به هر كس كه اصابت نمايد خوشحال مى گردد».
اين آيه آشكارا به اصل سببيت در پديده هاى طبيعى گواهى مى دهد زيرا آمدن باران را به عواملى مختلف همچون : 1. وزش باد، 2. حركت ابرها، 3. به هم پيوستگى آنها، نسبت مى دهد. بنابراين هر يك به نوبه خود در آمدن باران كه يك پديده طبيعى است مؤثر مى باشد.
اين آيات به تأثيرگذارى امورى طبيعى گواهى داده آيات ديگرى نيز به تأثيرگذارى انسان در فعل خود شهادت مى دهند به گواه اينكه در قسمتى از آيات، عمل را به خود انسان نسبت مى دهد و مى فرمايد:
(...قُلِ اعْمَلُوا فَسَيَرَى اللّهُ عَمَلَكُمْ وَرَسُولُهُ وَالمُؤْمِنُونَ...) .2
«بگو عمل نماييد پس به زودى خدا و پيامبر او و مؤمنان عمل شما را مى بينند».
در آيه ديگر مى فرمايد:
(...أَطيعُوا اللّهَ وَأَطيعُوا الرَّسُولَ وَلا تُبْطِلُوا أَعْمالَكُمْ) .3
«خدا و پيامبرش را اطاعت نماييد و اعمال خود را باطل ننماييد».
برخى از آيات براى انسان نصيبى جز از طريق سعى او قائل نمى شود و

1 . روم/48.
2 . توبه/105.
3 . محمد/33.

صفحه 65
مى فرمايد:
(وَأَنْ لَيْسَ لِلإِنْسانِ إِلاّما سَعى* وَانَّ سَعْيَهُ سَوفَ يُرى) .1
«و اينكه براى انسان بهره اى جز سعى و كوشش او نيست، و اينكه تلاش او به زودى ديده مى شود».
روشن تر از اين كه گاهى به انسان نسبت خلقت مى دهد و در دو آيه مباركه، مسيح را خالق مرغى از گل مى داند، و اين گواه بر اين است كه موجود امكانى در فعل خود مؤثر است اينك هر دو آيه را مى آوريم:
(...وَإِذْ تَخْلُقُ مِنَ الطِّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ بِإِذْنِى فَتَنْفُخُ فيها فَتَكُونُ طَيْراً بِإِذْنِى وَتُبْرِئُ الأَكْمَهَ وَالأَبْرَصَ بِإِذْنِى وَإِذْ تُخْرِجُ الْمَوتى بِإِذْنِى...).2
«آنگاه كه از گِل شكل پرنده اى را به اذن من مى آفرينى، و در آن مى دمى و به اذن و مشيت من پرنده مى گردد، به اذن من كور مادرزاد و مبتلا به بيمارى پيسى را، بهبود مى بخشى و آنگاه كه مردگان را به اذن من زنده مى كنى».
و نيز حضرت مسيح خود را به گونه اى خالق مأذون معرفى مى كند و مى فرمايد:
(...إِنِّى أَخْلُقُ لَكُمْ مِنَ الطِّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْر فَأَنْفُخُ فيهِ فَيَكُونُ طَيْراً بِإِذْنِ اللّهِ وَأُبْرِئُ الأَكْمَهَ وَالأَبْرَصَ وَأُحْيِى الْمَوتى بِإِذْنِ اللّهِ...) .3
«من براى شما از گِل، صورت پرنده اى را مى آفرينم و در آن مى دمم در نتيجه به فرمان خدا پرنده مى شود و كور مادرزاد و بيمارى پيسى را بهبود مى بخشم و مردگان را به اذن خدا زنده مى كنم».

1 . نجم/39ـ40.
2 . مائده/110.
3 . آل عمران/49.

صفحه 66
در اين آيه حضرت مسيح خود را، آفريننده شكل پرنده، بهبود بخشنده بيماران، زنده كننده مردگان به اذن خدا معرفى مى كند و قرآن نيز در آيه قبل از آن ادعاهاى او را تصديق مى كند.
4. از بررسى مجموع اين آيات مى توان به مفاد «حصر خالقيت» پى برد و تفسير آن، همان است كه در گذشته بيان گرديد و آن اينكه در جهان آفرينش انسان و ديگر موجودات طبيعى كه بخشى از هستى را تشكيل مى دهند هر كدام مبدأ يك سلسله آثار و خواص ويژه مى باشند و نسبت اين موجودات به اين آثار، از قبيل نسبت فاعل به فعل، و علت به معلول است ولى همه اين مؤثرها و اثرها، فاعل ها وفعل ها با اعتراف به وجود رابطه و عليت و معلوليت ميان آنها، قائم به وجود خدا بوده و رشته عليت به آنجا منتهى مى گردد.
روى اين بيان فعل هر موجودى اعم از طبيعى و غير طبيعى را مى توان هم به خدا نسبت داد و هم به فاعل طبيعى، مثلاً رويش گياهان هم كار اشعه خورشيد و آب زلال است كه به پاى درخت ريخته مى شود و هم فعل خدا، امّا فعل فاعل طبيعى است براى اينكه اسباب طبيعى تأثير مستقيم روى «رويش» گياه دارند، امّا فعل خداست براى اينكه نظام علت و معلول به خدا منتهى مى گردد و جهان با آنچه كه درون او هست از فاعل و فعل همه قائم به او بوده است.
بنابراين نبايد توحيد در خالقيت را مزاحم در تأثير گذارى موجود بدانيم از اين بيان نتيجه مى گيريم كه حصر خالقيت در خدا مايه جبر نيست، زيرا اگر مفاد آن اعتقاد به يك فاعل و انكار ديگر فاعل هاى تبعى بود در اين صورت چنين توهمى جا داشت ولى هرگاه جهان هستى بر اساس علل و معاليل و اسباب و مسببات استوار شده كه سرانجام به واجب الوجود منتهى مى گردد يك

صفحه 67
چنين تفسير ملازم با جبر نيست بلكه تابع كيفيت تأثير گذارى فاعل مى باشد، هرگاه تأثير گذار فاقد علم، شعور، اراده و اختيار باشد قهراً فعل او توأم با جبر خواهد بود و امّا اگر فاعل داراى علم و شعور و اختيار اراده باشد در اين صورت فاعليت او در عين قيام به خدا، از روى اراده و اختيار خواهد بود.
و آخرين سخن اينكه آياتى كه مى گويد: (هَلْ مِنْ خالِق غَير اللّه) ناظر به خالق اصيل مستقل و قائم به ذات است و يك چنين خالقيت منحصر به اوست در حالى كه خالقيت و فاعليت ديگر موجودات قائم به نفس نبود و قائم به خدا مى باشند و به صورت ظلّى و تبعى، تأثير مى گذارند.
و از اين بيان، مفاد توحيد افعالى نيز روشن گرديده و مفهوم آن اين است كه مؤثر اصل و هستى بخش حقيقى، و علت قائم به نفس يكى بيش نيست، و تأثير گذارى ديگر اسباب و علل در پرتو قدرت و اراده و خواست او صورت مى پذيرد و به يك معنى مؤثرى جز خدا نيست، اگر مقصود، مؤثر مستقل و قائم به نفس باشد، و به معنى ديگر، مؤثر جز او هست امّا مقصود مؤثّر به نحو تبعى و ظلى و قائم به او باشد.

صفحه 68

فصل هفتم

عدل الهى و علم و اراده پيشين خدا

از شبهاتى كه در مورد عدل الهى از زمانهاى ديرينه مطرح مى باشد، مسأله علم و اراده پيشين الهى نسبت به افعال بندگان است، و اشكال چنين تقرير مى شود:
علم خدا از ازل، بر تحقق كليه حوادث و رخدادهايى كه در جهان واقع مى شود، تعلق گرفته است او از ازل مى دانست كه فلان پديده، و يا رويداد در كدام روز و در چه شرايطى جامه هستى مى پوشد، با وجود چنين علم پيشين و خطا ناپذير، تحقق پديده و يا كار انسان رنگ قطعى به خود گرفته و انسان از انجام كار ناچار و ناگزير مى شود، و ترك آن براى او ممكن نمى باشد، زيرا انديشه امكان ترك، ملازم با اين است كه علم خدا صحيح و پا برجا نبوده و آميخته با جهل باشد، در حالى كه خدا بر همه چيز از ازل آگاه، و دانش او خطا پذير نيست.
اين شبهه تازگى نداشته و از زمانهاى ديرينه دستاويز گروهى بوده كه در پوشش جبر، خواهان آزادى عمل، و با ترويج چنين فكر طرفدار انحلال اخلاقى بودند و دو بيت منسوب به خيام بيانگر اين شبهه است:
من مى خورم و هر كه چون من اهل بود *** مى خوردن من به نزد او سهل بود
مى خوردن من حق ز ازل مى دانست *** گر مى نخورم علم خدا جهل بود

صفحه 69
حتى اين شبهه اختصاص به گروهى كه افعال خدا را مخلوق مستقيم خدا مى دانند، ندارد بلكه دامنگير گروه مخالف نيز مى باشد حتى آنها كه فعل انسان را مخلوق خود انسان مى دانند با چنين شبهه روبرو هستند، شارح مواقف بر اين نكته توجه پيدا كرده چنين مى نويسد:
«آنچه را خدا مى داند كه بندگان او انجام نخواهند داد، انجام آن براى آنها محال است، زيرا در غير اين صورت علم او واقع نما، نخواهد بود، و آنچه از اعمال آنها كه علم به تحقق آن دارد، انجام آن براى آنها، واجب و حتمى بوده، و ترك آن محال باشد، و در غير اين صورت علم خدا به جهل منقلب خواهد بود، در اين صورت افعال انسانها پيوسته ميان دوحالت دور مى زند:
1. ممتنع و محال.
2. واجب و حتمى.
چيزى كه از دايره امتناع و وجوب بيرون نباشد، فعل اختيارى نخواهد بود در نتيجه چيزى كه دامنگير قائلان به «خلق اعمال» شده بود، دامنگير مخالفان اين اصل نيز خواهد بود هر چند نه از جهت خلقت اعمال بلكه ازجهت علم پيشين خدا كه به افعال انسان رنگ امتناع يا وجوب مى بخشد».1
اين شبهه در نظر فخر رازى به اندازه اى استوار و پابرجا مى باشد كه مى گويد:
«اگر همه خردمندان جهان دور هم گرد آيند، نمى توانند بر اين استدلال خرده بگيرند مگر اينكه مذهب هشام بن حكم شيعى را برگزينند كه وى منكر

1 . شرح مواقف:8/154 اين استدلال را تفتازانى در شرح مقاصد:2/130 و فاضل قوشچى در شرح تجريد، ص 335 در مبحث علم و ص 444 در مبحث افعال خدا و علامه حلى در كشف المراد، ط صيدا، ص 189 نيز نقل نموده3اند.

صفحه 70
علم پيشين خدا مى باشد».1
اين شبهه اختصاص به علم الهى ندارد بلكه در مورد اراده خدا نيز حاكم است، زيرا آنچه كه در جهان تحقق مى پذيرد خارج از قلمرو اراده خدا نيست.
در اين موقع شبهه چنين تقرير مى شود:
«چيزى در جهان آفرينش، بدون اراده خدا صورت نمى پذيرد و آنچه در جهان رخ مى دهد از قلمرو اراده او بيرون نيست، و در نتيجه پديده ها و رخدادها (و از آن جمله افعال انسان) مراد خدا بوده، و اراده ازلى بر تحقق آنها تعلق گرفته است و ناگفته پيداست كه تحقق مراد پس از تعلق اراده امر قطعى و الزامى است و نتيجه اين اصل اين مى شود كه فعل انسان به صورت يك رخداد مراد خدا بوده و تحقق آن در ظرف خود ضرورى وواجب مى باشد و ضرورت و وجوب با اختيار سازگار نيست».
ولى خو2شبختانه پاسخ هر دو شبهه يكى است و آن آگاهى از كيفيت تعلق علم و يا اراده الهى بر صدور فعل از انسان است.
اينك ما به پاسخ شبهه به صورت موجز مى پردازيم و تفصيل آن را به كتابهاى كلامى موكول مى كنيم و پاسخ را در مورد علم پياده مى كنيم بعداً پيرامون تعلق اراده خدا بر افعال انسان نيز سخن مى گوييم.

پاسخ از شبهه

درست است كه علم خدا بر اين تعلق گرفته كه فعلى از انسانى در روز و مكان مشخصى سر بزند ولى بايد ديد متعلق علم او چيست؟ در اين جا دو

1 . شرح مواقف:8/155، آنچه كه رازى به هشام نسبت داده است ، عارى از حقيقت است.
2 . شرح مواقف: 8/156.

صفحه 71
احتمال وجود دارد:
1. علم او تعلق گرفته است كه افعال انسان به هر صورتى شده سر بزند، خواه اضطرارى و خواه اختيارى.
2. علم او تعلق گرفته است كه فعلى از انسان به طور آزادانه و به صورت اختيار از او صادر گردد.
محور اشكال احتمال نخستين است، در حالى كه در احتمال دوم نه تنها اشكالى متوجه نيست بلكه علم خدا مؤيد اختيارى بودن فعل است.
توضيح اينكه: فعل انسان را به دو قسم مى توان تقسيم نمود:
اول: افعالى كه از او به صورت اضطرارى و ناخواسته سر مى زند مانند گردش خون در عروق و ضربان قلب و تحليل غذا در دستگاه هاضمه.
دوم: افعالى كه از روى اراده و اختيار از او سر مى زند به گونه اى كه بخواهد انجام مى دهد و نخواهد انجام نمى دهد.
با توجه به اين تقسيم، بايد ديد متعلق علم خدا چيست، آيا علم او بر اصل صدور فعل تعلق گرفته يا دانش او علاوه بر صدور فعل، بر حدود فعل و صدور آن از فاعل با ويژگى خاصى نيز تعلق گرفته است.
اگر تعلق علم او به صورت نخست باشد، اشكال موجه خواهد بود ولى اگر علم او بر صدور هر فعل با ويژگيهاى موجود در فاعل، تعلق بگيرد در اين صورت علم خدا مؤكّد اختيارى بودن فعل خواهد بود.
از آنجا كه علم خدا، علم واقع نما است طبعاً احتمال دوم متعين است بنابراين تقسيم، رشته نخست از افعال بايد از فاعل ناخواسته سر بزند، و قسم دوم از روى اختيار، و اگر صدور فعل در هر دو مورد بر خلاف فرض ياد شده باشد، علم خدا واقع نما نخواهد نمود.

صفحه 72
خوشبختانه حكيمان و بزرگان فن كلام و فلسفه، فخر رازى را خلع سلاح كرده و به شبهه او پاسخ روشن داده اند كه عصاره آن همان بود كه يادآور شديم.
در اينجا سخنى را كه حكيم سبزوارى بيان كرده است و عصاره آن در اسفار صدر المتألهين1 نيز موجود است يادآور مى شويم، وى مى گويد:
«خدا نه تنها از صدور فعل از انسان آگاه است، بلكه از مبادى و مقدمات دور و نزديك آن نيز آگاه مى باشد، و يكى از مقدمات و اسباب فعل، توانايى و انتخاب انسان است، تا آنجا كه مى گويد: اختيار براى انسان يك امر ضرورى و حتمى است، و اگر صدور افعال او به مرز ضرورت و لزوم مى رسد اين ضرورت از قدرت و اختيار وى نشأت گرفته و هرگز با اختيار او منافات ندارد».
وى سپس به يك بيان عرفانى پرداخته و حاصل آن اين است كه انسان مظهر اسما و صفات خداى قادر و مختار بالذات است، پس چگونه مى شود مظهر او، فاعل مجبور باشد.2
تا اين جا بيان شبهه ونقد آن از دريچه تعلق علم الهى به افعال بشر به پايان رسيد اكنون شبهه را از نظر ديگر مطرح مى كنيم و آن تعلق اراده خدا به آنچه از جهان امكانى رخ مى دهد.

عدل الهى و اراده گسترده او

در گذشته، خود شبهه و نحوه تعارض آن با عدل الهى بيان گرديد، اينك

1 . اسفار:6/385.
2 . شرح منظومه:ص 176.

صفحه 73
به تحليل آن مى پردازيم:
نخست بايد ديد: اراده الهى تنها بر صدور فعل از موجودات طبيعى تعلق مى گيرد يا اراده او گسترده است و تمام آنچه كه در جهان امكانى روى دهد حتى افعال انسان متعلق اراده اوست.
مسلماً نظر دوم مقتضاى برهان عقل و آيات و روايات است، زيرا با توجه به توحيد افعالى و اين كه در جهان، خالق مستقلى جز او نيست و نيز با توجه به وابستگى جهان امكانى به ذات حق، چاره جز گستردگى اراده اوچيزى ديگرى نيست.
و به ديگر سخن: مقتضاى اصل نخست اين است: هيچ پديده از قلم آفرينش و خلقت خدا بيرون نيست و با توجه به اصل دوم: فقر و نياز سراسر جهان هستى را فرا گرفته، چاره جز تعلق ممكن به واجب چيزى نيست (با توجه به اين دو اصل) نمى توان فعل انسان را از گستره اراده خدا بيرون دانست.
قرآن نيز اين برهان عقلى را تأييد مى كند و در دو مورد چنين مى فرمايد:
(وَما تَشاؤُونَ إِلاّ أَنْ يَشاءَ اللّهُ رَبُّ العالَمينَ) .1
«نمى توانيد چيزى را اراده كنيد مگر اينكه پروردگار جهانيان آن را بخواهد».
در آيه سوم مى فرمايد:
( ...ما كانَ لِنَفْس أَنْ تُؤْمِنَ إِلاّبِإِذْنِ اللّهِ...) .2
«هيچ انسانى ممكن نيست بدون خواست خدا ايمان بياورد».
در آيه چهارم مى فرمايد:
(ما قَطَعْتُمْ مِنْ لِينَة أَوْ تَرَكْتُمُوها قائِمَةً عَلى أُصُولِها فَبِإِذْنِ اللّهِ

1 . تكوير/29و انسان/30.
2 . يونس/100.

صفحه 74
وَلِيُخْزِى الْفاسِقينَ) .1
«هر نخلى را قطع كرديد و يا آن را بر ريشه هاى خود رها نموديد همگى به اذن خداوند بوده است».
مجموع اين آيات حاكى از اصل كلى در نظام آفرينش است و آن اين كه تمام رخدادهاى جهان دور از قلمرو اراده او نيست.
و به قول فردوسى:
اگر تيغ عالم بجبند ز جاى *** نبرد رگى تا نخواهد خداى
از روايات پيشوايان معصوم نيز گستردگى اراده او نسبت به موجودات امكانى استفاده مى شود اينك برخى را يادآور مى شويم:
1. از آنجا كه انديشه محدوديت اراده خدا و بيرون بودن كارهاى اختيارى انسان از قلمرو اراده الهى، به معناى محدود كردن قدرت و سلطنت خدا در نظام هستى است رسول خدا (صلى الله عليه وآله) در رد اين انديشه مى فرمايد:
«من زعم انّ الخير والشرّ بغير مشيئة اللّه فقد أخرج اللّه من سلطانه».2
«آن كس كه مى انديشد كه خير و شر بدون خواست و مشيت خدا تحقق مى يابد پس خدا را از قدرت نامحدود و حكمرانى مطلق بيرون كرده است».
2. در حديث ديگرى امام صادق (عليه السلام) نادرستى انديشه كسانى كه كارهاى اراده انسان را از قلمرو اراده خدا بيرون مى دانند، چنين بيان كرده اند.
«واللّه أعزّ من أن يكون فى سلطانه ما لايريد».3
«خداوند عزيزتر و تواناتر از آن است كه در قلمرو و حكمرانى (نامحدود) او چيزى كه اراده
او به آن تعلق نگرفته است، صورت پذيرد».
3. در حديث قدسى چنين روايت شده است:
«يابن آدم بمشيئتى كنت الذى تشاء لنفسك ما تشاء، وبإرادتى كنت أنتالّذى تريد لنفسك ما تريد».4
«اى انسان به مشيت و اراده من كارهاى مورد خواست خود را اراده مى كنى».
4. امام باقر (عليه السلام) فرمودند:

1 . حشر/5.
2 . بحار الأنوار: أبواب عدل، باب 1، حديث 85.
3 . بحار الأنوار: أبواب عدل، باب 1، حديث 64.
4 . توحيد صدوق: باب 55، حديث 6، 10 و13.

صفحه 75
هيچ پديده اى در آسمان و يا زمين قدم به هستى نمى گذارد مگر از رهگذر اين امور هفتگانه:
1. مشيت ، 2. اراده، 3. قدر، 4. قضا، 5. اذن، 6. كتاب، 7. اجل.
آنگاه فرمود: «فمن زعم انّه يقدر على نقض واحدة منهن فقد كفر».1
«كسى كه گمان مى كند مى تواند يكى از آنها را در پيدايش پديده اى حذف نمايد طريق كفر را پيموده است».
مسأله گستردگى اراده خدا مورد تصديق عقل و نقل است ولى برداشت جبر از اين اصل كاملاً نا استوار مى باشد، و پاسخ ما در اين مورد همان پاسخى است كه در مورد علم گسترده و پيشين خدا يادآور شديم، زيرا درست است كه افعال بشر به عنوان پديده هاى امكانى متعلق قدرت و اراده خدا مى باشد، و درست است كه متعلق اراده تكوينى حتماً تحقق مى پذيرد ولى بايد ديد اراده او به چه چيز تعلق گرفته است هرگاه بگوييم اراده خدا بر صدور فعل از انسان بدون قيد و شرط (اختيار و آزادى) تعلق گرفته است در اين صورت

1 . بحار الأنوار: 5/12، باب قضاء وقدر، حديث 65.

صفحه 76
وجود چنين اراده گسترده، مايه جبر خواهد بود، ولى اگر بگوييم اراده او بر صدور فعلى از انسان با خصوصيات و ويژگى هايى كه فاعل داراست تعلق گرفته است، در چنين صورت تعلق اين اراده نه تنها مايه جبر نيست بلكه پشتوانه اختيار است زيرا:
اراده او تعلق گرفته است كه آتش بدون اختيار بسوزاند و انسان از روى اختيار و آزادى كارى را صورت دهد، و اگر انسان با چنين قيدى مبدأ فعل شد مراد خدا تحقق پذيرفته است، و امّا اگر او بدون اين قيد مبدأ فعل گردد، در اين صورت مراد وى جامه هستى نپوشيده است.
در كتابهاى كلامى بحثهاى فراوانى درباره واقعيت اراده خدا هست و آن اينكه اراده صفت ذات خداست با صفت فعل، آنگاه در مورد اشكال ياد شده جوابهاى مختلف و گوناگونى گفته اند كه مجال بازگويى آنها نيست.1

توضيح مفاد سه آيه

لازم است به توضيح برخى از آيات (كه در نظر نخست، با آيات پيشين كه حاكى از گستردگى اراده خدا، منافات دارد) بپردازيم، اينك متن و ترجمه آيات، آنگاه تحليل آنها.
1. (...وَمَا اللّهُ يُريدُ ظُلْماً لِلْعِبادِ).2
«خدا بر بندگان خود اراده ظلم نمى كند».

1 . علاقمندان مى3توانند به بحثهاى اينجانب در كتابهاى : جبر و اختيار نگارش جناب آقاى على ربانى دامت بركاته مراجعه كنند، در اين كتاب مسأله اراده خدا و پاسخهاى حكيمان و متكلمان كه در اين مورد گفته3اند به صورت گسترده مورد بحث واقع شده است.
2 . غافر/31.

صفحه 77
2. (...وَلا يَرضى لِعِبادِهِ الكُفْرَ...).1
«و خداوند بر كفر بندگان خود راضى نمى باشد».
3. (...وَاللّهُ لا يُحِبُّ الْفَسادَ) .2
«خداوند تباهى و گناه را دوست ندارد».
در باره آيه نخست يادآور مى شويم : اين آيه ارتباطى به بحث ما (افعال بندگان خارج از قلمرو اراده خدا نيست) ندارد، و آيه درباره افعال خدا سخن مى گويد، نه افعال انسان و هرگز در اين صدد نيست كه ظلمى را كه بنده اى بر بنده انجام مى دهد، اراده مى كند يا نه.
ما آيات مربوط به اين جمله را مطرح مى كنيم آنگاه به توضيح آيه مى پردازيم، خدا از قول آل فرعون چنين نقل مى كند:
(وَقالَ الَّذِى آمَنَ يا قَوْمِ إِنِّى أَخافُ عَلَيْكُمْ مِثْلَ يَوْمِ الأَحْزابِ* مِثْلَ دَأْبِ قَوْمِ نُوح وَعاد وَثَمُودَ وَالَّذِينَ مِنْ بَعَْدِهِمْ وَمَا اللّهُ يُريدُ ظُلْماً لِلْعِبادِ) .3
«آن مرد با ايمان گفت اى قوم من! من بر شما از روزى همانند روز (عذاب) اقوام پيشين بيمناكم. و از سرنوشى چون سرنوشت نوح و عاد و ثمود و كسانى كه بعد از آنان بوده اند مى ترسم، خداوند ظلم و ستمى بر بندگان نمى خواهد».
بررسى اين آيات و همچنين آياتى كه پس از آنها آمده اند حاكى است كه مؤمن آل فرعون با اين جمله هدف ديگرى را تعقيب مى كند و آن اينكه هلاك اقوامى مانند قوم نوح و عاد و ثمود و آنان كه پشت سر آنها آمده اند و هلاك

1 . زمر/7.
2 . بقره/205.
3 . غافر/30ـ 31.

صفحه 78
شدند نتيجه وواكنش عمل آنان بوده است و هرگز خدا با اين عمل، بر آنها ستم نكرد.
بنابراين اگر شما هم به نداى موسى لبيك نگفتيد گرفتار همان عكس العمل خواهيد بود و چنين سرنوشت وكيفر دادن عين عدل و داد بوده و برخاسته از ظلم و ستم نخواهد بود.
بنابراين ، آيه ناظر به تبيين كيفرهاى الهى است و مسلماً خدا در كيفر دادن عادل و دادگر است و اين مطلب ارتباطى به مسأله كلامى ندارد.
و امّا دو آيه ديگر نيز از موضوع بحث ما بيرون است، زيرا در آنها راضى نبودن خدا نسبت به كفر و فساد مطرح است نه اراده تكوينى، و اين مطلب در برخى از روايات پيشوايان معصوم وارد شده است، در برخى از روايات آمده كه اراده و مشيت و رضا و خرسندى از نظر گسترش متعلق، متفاوت مى باشند و متعلق اراده او گسترده در حالى كه متعلق رضا و خرسندى او به آن گستردگى نيست و دليل اين تفصيل روشن است زيرا به حكم اين كه در جهان خالق اصيل و موحد مستقل جز خدا نيست كفر كافران نمى تواند دور از قلمرو اراده او باشد، امّا در عين حال او دوستدار كفر انسانها نيست اينك ضمن هر دو روايت:
1. فضيل بن يسار مى گويد: از امام صادق (عليه السلام) شنيدم مى فرمود:
«شاء وأراد ولم يُحبّ ولم يرضَ، لا يكون شىء إلاّ بعلمه وأراد مثل ذلك، ولم يحب أن يقال له ثالث ثلاثة، ولم يرض لعباده الكفر».1
«خداوند (برخى از كارها را) اراده كرده ولى آن را دوست نداشته و از آن راضى نيست آنگاه فرمود: اراده خدا مانند علم او گسترده است و به همه چيز

1 . توحيد صدوق، باب مشيت و اراده، ص 339، حديث 9.

صفحه 79
تعلق دارد ولى عقيده تثليث را دوست ندارد و از كفر كافران راضى نيست».
2. ابوبصير مى گويد: به امام صادق (عليه السلام) گفتم:
شاء لهم الكفر وأراد؟
فقال: نعم.
قلت: فأحبَّ ذلك ورضى، فقال: لا.
قلت: شاء و أراد، ما لم يُحبُّ و مالم يرض، قال: هكذا خرج إلينا.1
آيا خدا كفر كافران را اراده كرده است؟
فرمود: آرى.
گفتم: آيا آن را دوست داشته و از آن راضى است؟
فرمود: خير.
گفتم: پس خدا كارهايى را اراده كرده ولى آنها را دوست نداشته و از آنها راضى نيست .
فرمود: اين مطلب به همين صورت از عالم غيب به ما رسيده است.

1 . بحار الأنوار: 5/121، باب قضا و قدر، حديث 66.

صفحه 80

فصل هشتم

عدل الهى و قضا و قدر

تقدير از «قدر» به معنى اندازه گيرى است، و «قضا» به معنى قطعيت و حتمى بودن شيئ است، از مجموع آيات و روايات به دست مى آيد، كه خدا آفرينش هر موجودى را اندازه گيرى كرده آنگاه به آن قطعيت وجود بخشيده است. و جهان و آنچه در آن رخ مى دهد، پيش از اندازه گيرى و قطعيت بخشى، همگى در كتابى نوشته شده است در اينجا به سه مطلب اشاره مى شود:
1. آفرينش هر موجودى اندازه گيرى و پس از اندازه گيرى آفريده شده چنانكه مى فرمايد:
(إِنّا كُلَّ شَىْء خَلَقْناهُ بِقَدَر) .1
«هر چيزى را به اندازه خاص آفريده اىم».
و نيز مى فرمايد:
(وَإِنْ مِنْ شَىء إِلاّعِنْدَنا خَزائِنُهُ وَما نُنَزِّلُهُ إِلاّ بِقَدَر مَعْلُوم) .2
«خزاين همه چيز تنها نزد ماست و فقط به اندازه معين آن را نازل نمى كنيم».

1 . قمر/49.
2 . حجر/21.

صفحه 81
2. هر چيزى پس از اندازه گيرى قطعيت پيدا مى كند، در اين موضوع، آيه هاى متعددى در موارد مختلف وارد شده كه مى توان از إمعان در آنها به ضابطه كلى پى برد، مثلاً در باره آفرينش آسمانها مى فرمايد:
(فَقَضاهُنَّ سَبْعَ سَماوات فِى يَوْمَيْن وَأَوْحى فى كُلِّ سَماء أَمْرَها وَزَيَّنَّا السَّماءَ الدُّنْيا بِمَصابِيحَ وَحِفْظاً ذلِكَ تَقْدِيرُالْعَزِيز الْعَلِيمِ).1
«در اين هنگام آنها را به صورت هفت آسمان در دو روز آفريد، و كار آن آسمان را به خود او وحى نمود، و آسمان پايين را با چراغهاى (ستارگان) زينت بخشيده اىم (و با شهاب ها) از رخنه شياطين حفظ كرديم اين است تقدير خداوند توانا و دانا».
و درباره آفرينش انسان مى فرمايد:
(هُوَ الَّذِى خَلَقَكُمْ مِنْ طِين ثُمَّ قَضى أَجَلاً...) .2
«اوست شما را از گِل آفريد سپس مدتى مقرر داشت و اجل حتمى نزد اوست».
اين آيات و نظاير آن ها حاكى است كه وجود شيئ به هنگام آفرينش از قطعيت خاص كه لفظ (قضى) حاكى از آن است برخوردار بوده وحكم الهى حكمى است كه بازگشت براى آن نيست.
3. هر پديده اى پيش از آفرينش در كتابى نوشته شده است، چنانكه مى فرمايد:
(ما أَصابَ مِنْ مُصِيبَة فِى الأَرْضِ وَلا فِى أَنْفُسِكُمْ إِلاّ فى كِتاب مِنْ قَبْلِ أَنْ نَبْرَأَها إِنَّ ذلِكَ عَلى اللّهِ يَسِيرٌ).3
«هيچ مصيبتى در زمين و نه در وجود شما روى نمى دهد، مگر اينكه همه آنها

1 . فصلت/12.
2 . انعام/2.
3 . حديد/22.

صفحه 82
پيش از آنكه زمين را بيافرينيم، در لوح محفوظ ثبت است و اين امر براى خدا آسان است».
در آيه ديگر مى فرمايد:
(وَعِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَيْبِ لا يَعْلَمُها إِلاّ هُوَ وَيَعْلَمُ ما فِى الْبَرِّ وَالبَحْرِ وَما تَسْقُطُ مِنْ وَرَقَة إِلاّ يَعْلَمُها وَلا حَبَّة فى ظُلُماتِ الأَرْضِ وَلا رَطْب وَلا يابِس إِلاّ فى كِتاب مُبين) .1
«كليدهاى غيب، تنها نزد اوست، و جز او كسى آنها را نمى داند، او آنچه را در خشكى و درياست مى داند، هيچ برگى (از درختى) نمى افتد، مگر اينكه از آن آگاه است، و نه هيچ دانه اى در تاريكيهاى زمين، و نه هيچ تر و خشكى وجود دارد، جز اينكه در كتابى آشكار (در كتاب علم خدا) ثبت است».
و در آيه سوم مى فرمايد:
(وَاللّهُ خَلَقَكُمْ مِنْ تُراب ثُمَّ مِنْ نُطْفَة ثُمَّ جَعَلَكُمْ أَزْواجاً وَما تَحْمِلُ مِنْ أُنْثى وَلا تَضَعُ إِلاّ بِعِلْمِهِ وَ ما يُعَمَّرُ مِنْ مُعَمَّر وَلا يُنْقَصُ مِنْ عُمُرِهِ إِلاّفى كِتاب إِنَّ ذلِكَ عَلى اللّهِ يَسيرٌ) .2
«خداوند شما را از خاكى آفريد، سپس از نطفه اى، سپس شما را به صورت زوجهايى قرار داد، هيچ جنس ماده اى باردار نمى شود و وضع حمل نمى كند، مگر به علم او، و هيچ كس عمر طولانى نمى كند يا از عمرش كاسته نمى شود مگر اين كه در كتابى ثبت است اين ها همه براى خداوند آسان است».
با توجه به اين مقدمه يادآور مى شويم شبهه ناسازگارى قضا و قدر با عدل الهى شبهه جديدى نيست بلكه بازگشت آن به همان علم پيشين خدا و اراده

1 . انعام/59.
2 . فاطر/11.

صفحه 83
سابق اوست كه در فصل قبل به روشنى آن را پاسخ گفتيم اينك براى توضيح بيشتر اطلاقات قضا و قدر را به صورت موجز بيان مى كنيم هر چند برخى از اين موارد از محل بحث ما بيرون است.

1. سرنوشت، سنن و قوانين كلى

گاهى قضا و قدر در معنى قوانين و سنن كلى آفرينش به كار مى رود، سننى كه همگى تقديرهاى خداست، اگر بيمارى به پزشك مراجعه كند و دارو بخورد سنت الهى اين است كه او سلامتى خود را باز يابد، ولى آن كس كه از اين سنت سرباز زند بايد رنجور و دردمند بماند تا چه پيش بيايد.
قضا و قدر به اين معنى در كلام نخستين پيشواى شيعه به كار رفته است، امير مؤمنان از زير ديوار خراب كه مشرف به افتادن بود، فرار كرد وقتى افراد نادان به او گفتند كه از قضا و قدر فرار مى كنيد؟! پاسخ فرمود: «أفر من قضاء اللّه إلى قدر اللّه»1: يعنى از تقديرى به تقدير ديگر و از سرنوشتى به سرنوشت ديگر پناه مى برم زيرا هر دو، سنت الهى است اگر زير ديوار كه در حال فرو ريزى است بنشينم سنت الهى اين است فرو ريزد و من كشته شوم، و اگر فرار كنم، سالم بمانم، و هر دو، سرنوشت و تقدير خداست.
قضا و قدر به اين معنى هرگز با عدل الهى منافات ندارد، زيرا گزينش هر يك از اين سنت ها در اختيار انسان است، و قرآن در يكى از آيات به چنين سنت ها اشاره فرمود:
(وَلَوْ أَنَّ أَهْل القُرى آمَنُوا وَاتَّقَوْا لَفَتَحْنا عَلَيْهِمْ بَرَكات مِنَالسَّماءِوَالأَرْضِ وَلكِنْ كَذَّبُوا فَأَخْذناهُمْ بِما كانُوا يَكْذِبُونَ) .2

1 . ترجمه صدوق: ص369.
2 . اعراف/96.

صفحه 84
«اگر اهل شهرها و آباديها ايمان مى آوردند و تقوا پيشه مى كردند بركات آسمانها و زمين را بر آنها مى گشوديم» .(اين يك سرنوشت) ولى آنها حق را تكذيب كرده اند ما هم آنان را به كيفر اعمالشان مجازات كرديم(اين هم سرنوشت ديگر)».
و بشر در گزينش هر يك از اين دو سرنوشت كاملاً مختار است، شايد شاعر عارف وحكيم ميرفندرسكى(متوفاى سال 1050) در شعر خود به اين نوع قضا و قدر اشاره مى كند و مى گويد:
تو همى گفتى، مكرر گشت اين بالا و پست *** تا نصيب قضاى آسمان، بيرون ز حكم ماستى
پيش خود گفتن، قضا آسمان اين هر دو خواست *** خود قضاى آسمان بيرون ز حكم ما ستى
غافل از سر قضائى كاقتضاى فعل ما *** گاه اينسان زشت، و گاهى آنچنان زيباستى
هيچ قومى بى سبب مغلوب يا غالب نگشت *** جز در او ضعفى نهان يا قوتى پيداستى
تو ندارى قدرت تشخيص پيدا از نهان *** لاجرم پنهان تو را پيداترين روياستى
دانش و تقوا قوام ملك هر قوم است و نيست *** قائم آن قومى، كه دور از دانش و تقواستى

2. سرنوشت، تشريع واجبات و محرمات

يكى ديگر از معانى سرنوشت تشريع احكام اعم از واجبات و محرمات است و امير مؤمنان به هنگام بازگشت از صفين در پاسخ پرسشگرى آن را چنين تفسير كرد:
«هو الأمر بالطاعة، والنهى عن المعصية، والتمكين من فعل الحسنة وترك

صفحه 85
السيئة... كلّ ذلك قضاء اللّه فى أفعالنا وقدره لأعمالنا».1
«قضا و قدر خدا در افعال بندگان اين است كه فرمان داده است او را اطاعت كنيم و از نافرمانى او بپرهيزيم و برانجام كارهاى نيك، و ترك كارهاى زشت گردن نهيم، اين است معماى تقدير خدا در كارهاى بندگان خود».
سرنوشت به اين معنى كوچكترين اختلاف با عدل الهى ندارد، زيرا هر فردى در گزينش هر حكمى مختار و آزاد است.

3. سرنوشت، قضا و قدر تكوينى و خارجى

سرنوشت به اين معنى همان است كه در آغاز بحث يادآور شديم و توضيح آن اين است: هر پديده اى بدون اندازه گيرى جامه وجود نمى پوشد زيرا لازمه معلول بودن داشتن حد و خصوصيت است و همچنين هيچ پديده تا به سر حدّقطعيت نرسد و وجود آن ضرورى و عدمش ممتنع نگردد تحقق نمى پذيرد.
و قطعيت پذيرى، به گونه اى كه عدم، ممتنع گردد با عدل الهى منافات ندارد بايد سرچشمه اين ضرورتها و قطعيت ها در افعال انسان را به دست آورد و اين او است كه به عمل خود، قطعيت مى بخشد مثلاً يك حادثه اجتماعى يك پديده كيهانى بالأخره پيدايش يك موجود زمينى در گرو علتى است كه به آن جامه وجود بپوشاند، هرگاه تمام اجزا و شرايط علت پديد آمد و كوچكترين نقص و كمبودى در اجزاى علت وجود گذاشت وجود آن معلول قطعى خواهد بود، و فعل انسان بسان همين پديده ها است، اين انسان است كه با اراده قاطعانه خود به موجود ضرورت مى بخشد و به تقدير قطعيت مى دهد.

1 . بحار الأنوار:5/126.

صفحه 86
در روايات به اين نوع قضا و قدر اشاره شده است، امام هشتم (عليه السلام) در روايتى مى فرمايد:
«القدر هى الهندسة ووضع الحدود من البقاء والقضاء هوالابرام و اقامة العين».1
«قدر اندازه گيرى موجود از نظر بقا و فنا است و قضا ابرام و پديد آوردن پديده است».
بنابراين قضا و قدر دو مفهومى است كه از مقام وجود و تحقق خارجى موجود انتزاع مى گردد. و در اين مورد ميان مادى والهى فرق نيست چيزى كه هست الهى سلسله علل رابه خدا منتهى مى كند، ولى مادى به طور سر در گم عللى جز ماده، چيزى ديگرى نمى انگارد.

4. سرنوشت ، علم ازلى الهى

يكى از معانى سرنوشت اين است كه خداوند جهان از روز نخست از تمام حوادث و رويدادهاى جهان آگاه بود و از افعال هر انسانى اطلاع داشت و چون علم خدا واقع نما است بنابراين بشر از انجام آنچه كه علم او بر آن تعلق گرفته است چاره ندارد.
و به ديگر سخن خداوند پيش از آنكه بشر بيافريند از كردار جانيان و بزه كاران، و مى خوارگى ميگساران و خونريزى سفاكان، آگاهى داشت و مى دانست شخص در چه زمانى كارى را صورت مى دهد.
در اين صورت نقشه عينى جهان با نقشه علمى او مطابق خواهد بود و در نتيجه بشر به حكم اينكه علم خداوند خطا پذير نيست، در انجام كار خود، مجبور خواهد بود، زيرا هر نوع كار بر خلاف علم او، امكان پذير نيست،

1 . اصول كافى:1/158.

صفحه 87
بنابراين چگونه افراد گنهكار مجازات مى شوند در حالى كه با عدل الهى سازگار نيست.
پاسخ: اين اشكال را هم در بخش پيش و هم در معنى چهارم قضا و قدر يادآور شديم، زيرا درست است كه خداوند از ازل مى دانست كه فلان شخص در زمان و مكان مشخصى دست به جنايت مى زند ولى او نه تنها از اصل صدور آگاه بود بلكه ازكيفيت صدور نيز آگاه بود و آن اينكه شخص اين جنايت را از روى اختيار و با كمال آزادى انجام مى دهد.
و به ديگر سخن: علم او از ازل بر اين تعلق گرفته است كه هر معلولى از علت خود و از مجراى سبب خويش صادر گردد و نتيجه آن در انسان اين است كه علم خدا تعلق گرفته است، كه فعل فاعل مريد ومختار، از روى اراده و اختيار صادر گردد. و فعل فاعل مضطر از روى اضطرار و بدون علم و شعور تحقق پذيرد، يعنى علم خدا بر اين تعلق گرفته است كه خورشيد بدون اختيار و اراده بتابد، ولى انسان از روى اراده و آزادى هر عملى را خواست انجام دهد.
يك چنين علم و تقدير قبلى و سرنوشت ازلى كه قرآن و احاديث از آن حكايت مى كند، نه تنها موجب جبر نيست بلكه مؤكد اختيار و حريت و آزادى است، علم خدا در صورتى واقع نما و صد در صد مطابق واقع مى گردد كه فعل انسان با كمال آزادى از او صادر شود، اگر همين فعل از روى جبر و اضطرار از انسان صادر شد در اين صورت علم او خلاف واقع خواهد بود.

5. سرنوشت، و مشيت ازلى الهى

سرنوشت اين است كه تمام موجودات جهان با تمام جلوه هايش پس از

صفحه 88
مشيت و اراده الهى، جامه وجود مى پوشند و آنچه كه در جهان هستى مشاهده مى كنيم همگى از مشيت و اراده پروردگار جهان، سرچشمه مى گيرد و هيچ موجودى بدون اذن و خواست الهى تحقق نمى پذيرد و همه صفحه هستى نقطه ظهور و جولانگاه اراده اوست.
اعتقاد به چنين سرنوشت مقتضاى دلايل فلسفى و آياتى قرآنى وروايات ائمه اهل بيت (عليهم السلام)است، و ما در بخش اراده پيشين خدا به برهان فلسفى و آيات و روايات اشاره كرديم و يادآور شديم كه تعلق اراده حق بر افعال انسان موجب سلب اختيار نمى شود هر چند برخى از دانشمندان با صراحت كامل به عجز خود در حل اين اشكال اعتراف كرده اند.1
و ما در حلّ اين مشكل در آن بحث به صورت موجز سخن گفته اىم و اكنون نيز اضافه مى كنيم.
اراده وى در ازل بر اين تعلق گرفته كه هر معلولى از علت خود سر بزند و هر پديده اى از علت ويژه خود صادر گردد.
يعنى اراده او بر اين تعلق گرفته كه آفتاب بدون شعور و درك، اشعه خود را بر دشت و دمن فرو ريزد و زنبور و مورچه از روى غريزه و يا حس و شعور امّا بدون اختيار و آزادى شيره درختان را بمكد، و لانه شش گوشه اى بسازد و همچنين او خواسته است كه انسان از روى اراده و با كمال اختيار و آزادى كارهاى خود را انجام دهد.
و به عبارت روشن تر: همان طور كه اصل وجود انسان و فعل او مورد خواست خداست، همچنين صفت و قيد فعل او نيز كه همان (اختيارى بودن) آن است مورد خواست او مى باشد.

1 . فريد وجدى: دائرة المعارف:7/844.

صفحه 89
يك چنين اراده ازلى نه تنها مخالف آزادى انسان ها نيست بلكه به اختيار آزادى او تحكيم مى بخشد.
تا اينجا با تفاسير پنجگانه سرنوشت آگاه شديم و روشن گشت كه هيچ كدام از اين تفسيرها تعارضى با عدل الهى ندارد.
تنها بحثى كه مانده است مسأله كاستى ها و نارسايى ها و به اصطلاح بلاها و ناگواريهاى فردى و اجتماعى است چه بسا تصور شود با عدل الهى معارض است.
مسأله بلاها و گرفتاريها از مسائل فلسفى و كلامى كه بزرگان فلسفه درباره آن سخن زياد گفته اند و مرحوم صدرالمتألهين به صورت روشن آن را مطرح نموده و چون بحث ما قرآنى است اين مسأله را از اين زاويه مطرح خواهيم كرد، و اين قسمت بحث آينده ما را تشكيل مى دهد.

صفحه 90

فصل نهم

عدل الهى و كاستى ها و نارسايى ها

موضوع كاستى ها و نارسايى ها در كتابهاى عقايد در مراحل مختلف مطرح گرديده و احياناً تصور شده كه بلاها و گرفتاريها با چهار اصل مسلم در تضاد است.
1. توحيد در خالقيت.
2. نظام احسن.
3. حكمت خداوند.
4. عدل الهى.
و ما در اين جا اين موضوع را فقط از ديدگاه چهارم بررسى مى كنيم، تا روشن شود اين نوع كاستى ها با عدل الهى كوچكترين تضادى ندارد، پرسشهايى كه در اين مورد وجود دارد به سه صورت مطرح مى شود:
1. اگر خدا عادل است چرا حوادثى رخ مى دهد كه همگى زيان بار و ضرر خيز است.
2. اگر خدا عادل است چرا انسانها را با شايستگيهاى متفاوت آفريده است.
3. اگر او عادل است چرا فقر و بدبختى دامن گروهى را گرفته است.
در اين جا پاسخ اجمالى وجود دارد كه براى اهل ايمان كافى است و آن اين

صفحه 91
كه هرگاه با دلايل قطعى عدل الهى ثابت شد طبعاً ناآگاهى ما از مصالح اين رويدادها، بر عدل الهى خدشه اى وارد نمى سازد، زيرا چه بسا در اين مورد مصالحى باشد كه ما از آن ناآگاهيم.
ولى براى كسانى كه هنوز به عدل الهى از ديده شك و ترديد مى نگرند بايد پاسخ ديگرى داد اينك ما هر سه پرسش را مطرح و به تحليل آنها مى پردازيم.

1. درباره بلاها و مصيبت ها

داورى قاطع درباره بلاها و گرفتاريها مانند سيلها و زلزله ها و آفت ها در گرو آگاهى ما از وضع عمومى جهان است يعنى بدانيم كه اين پديده ها كوچكترين سودى در پهنه زندگى بشر ندارد، و ناگفته پيداست چنين علم محيط براى انسان عادى دست نمى دهد.
غالباً افراد به اين نوع پديده ها از نقطه نظر مصالح خود و هم ميهنان خود مى نگرند وقتى آنها را بر خلاف مصالح خود تشخيص دادند با خود مى گويند: اين نوع بلاها و گرفتاريها با عدل الهى سازگار نيست ولى چه بسا اين نوع پديده ها زيان بار نباشد بلكه نسبت به گروهى مايه حيات باشد خصوصاً اگر مقياس را مطلق انسان چه در گذشته و چه در حال و چه در آينده، بدانيم.
ما در اين جا براى تقريب مطلب به مثالى اكتفا مىورزيم.
طوفانى در شعاع چند كيلومترى پديد مى آيد و شاخه هاى برخى از درختها را شكسته و برخى را نيز از بن مى افكند، از ديده يك كشاورز و صاحبان باغ بلا است، امّا چه بسا، اين طوفان معلول وزش باد مفيد و سودمند است كه قطعات ابر را از سواحل دريا همراه داشته است و به سرزمين آماده رسانيده است.

صفحه 92
بشر در ارزيابى پديده ها دچار يك خودبينى خاصى است و هر پديده اى را از دريچه سود خويش مى نگرد، در حالى كه بايد هر پديده را با نظام كل جهان سنجيد آنگاه درباره آن داورى كرد.
«جزئى نگرى» و «خود محورى» سبب مى شود كه جزئى از جهان كه در مقايسه با مجموع «صنع احسن» است، نازيبا جلوه مى كند در حالى كه اگر به مجموع مى نگريست سپس داورى كرد چه بسا آن را موزون و زيبا تلقى مى كرد، قرآن مجيد مى فرمايد:
(الَّذِى أَحْسَنَ كُلَّ شَىء خَلَقَهُ...) .1
«او همان كسى است كه هرچه را آفريد نيكو آفريد».
تصديق به مضمون اين آيه در گرو «جمع بينى» است نه «خود بينى».

آثار تربيتى بلاها

گذشته از اين، از آثار تربيتى بلاها نبايد در غفلت بود، و از آثار ثمربخش مصايب نبايد ديده پوشيد، اين نوع بلاها مايه توجه انسان به جهان غيب و سبب وارستگى اوست، زندگى شيرين و لذيذ مايه غفلت و خواب آور است، آنگاه كه نظام آن به هم خورد، پرده هاى ضخيم غفلت دريده مى شود و انسان ناخود آگاه به جهان غيب متوجه مى شود.
در حقيقت اين نوع گرفتاريها ترمزى است كه بشر را از خواب غفلت بيدار كرده و او را به معنويت و اخلاق سوق مى دهد، قرآن مجيد به اين نكته چنين اشاره مى كند:
(وَما أَرْسَلْنا فِى قَرْيَة مِنْ نَبِىّ إِلاّ أَخَذْنا أَهْلَها بِالْبَأْساءِ وَالضَّرّاءِ

1 . سجده/7.

صفحه 93
لَعَلَّهُمْ يَضَّرَّعُون) .1
«هيچ پيامبرى را در هيچ دهكده و شهرى نفرستاديم مگر آن كه مردم آنها را به شدت و سختى دچار نموديم تا شايد (متنبه شده) و به ما متوجه شوند».
(وَلَقَدْ أَخَذْنا آلَ فِرْعَوْنَ بِالسِّنِينَ وَنَقْص مِنَ الثَّمَراتِ لَعَلَّهُمْ يَذَّكَرُونَ) .2
«قوم فرعون را به خشكسالى وكمى ميوه دچار نموديم تا شايد متذكر گردند».
قرآن فلسفه گرفتاريهاى آنان را با جمله هاى (لَعلَّهُمْ يَضّرّعُون) و يا (لَعلَّهُمْ يذكَّرون) بيان مى نمايد.
در حقيقت اين نوع گرفتاريها كه مايه ناخوشايندى انسان است، چه بسا ممكن است در آن خير كثيرى باشد كه آگاه نيست چنانكه مى فرمايد:
(...فَعَسى أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئاً وَيَجْعَلَ اللّهُ فِيهِ خَيْراً كَثيراً) .3
«چه بسا چيزى را خوش نشماريد ولى خدا در آن خيرى فزونى قرار بدهد».
اين بلاها و گرفتارى هاى دردناك، تازيانه بيدارى است و سرانجام خوبى دارد.
در قرآن واژه اى به نام «استدراج» وجود دارد، مقصود از واژه نخست، انسان غافل و گنهكارى است كه پيوسته در نعمت بوده و هيچ گونه گزندى در زندگى به او نمى رسد و او مى پندارد كه يك چنين رفاه مستمر به سود اوست، در حالى كه يك چنين شرايط، مايه خسران و زيانكارى مى باشد، زيرا چنين فردى هيچ گاه از خواب غفلت بيدار نشده و به آغوش حق باز نمى گردد.

1 . اعراف/94.
2 . اعراف/130.
3 . نساء/19.

صفحه 94
در حالى كه اگر فرد مؤمن در مسير زندگى دچار ابتلا گردد وبا حوادث تلخ روبرو شود اين حالتها براى او كاملاً سازنده بوده، غبار غفلت را از روح و روان او پاك مى سازد، قرآن مى فرمايد:
(وَالَّذِينَ كَذَّبُوا بِ آياتِنا سَنَسْتَدْرِجُهُمْ مِنْ حَيْثُ لا يَعْلَمُونَ* وَأُمْلِى لَهُمْ إِنَّ كَيْدِى مَتِينٌ) .1
«آنها كه آيات ما را تكذيب كرده اند به تدريج به نحوى كه نمى دانند گرفتار مجازاتشان مى نماييم و به آنها مهلت مى دهيم (تا مجازاتشان دردناكتر باشد) زيرا طرح و نقشه من قوى و حساب شده است».
در آيه ديگر مى فرمايد:
(فَذَرْنى وَمَنْ يُكَذِّبُ بِهذَا الْحَديثِ سَنَسْتَدْرِجُهُمْ مِنْ حَيْثُ لا يَعْلَمُونَ) .2
«اكنون مرا با آنها كه اين سخن را تكذيب مى كنند واگذار، ما آنان را از آنجا كه نمى دانند به تدريج به سوى عذاب پيش مى بريم».

بخشى از نارسايى ها معلول كوتاهيها است

در اينجا نكته سومى هست و آن اين كه متوجه ساختن همه بلاها و مصايب به جهان غيب، دور از واقع بينى است، زيرا بخشى از اين نارسايى ها معلول كوتاهى خود انسان است، چه بسا او مى تواند بخشى از اين گرفتاريها را كاهش دهد، او مى تواند با هوش خدادادى از زيانهاى آنها بكاهد، بلكه از

1 . اعراف/182ـ 183.
2 . قلم/44.

صفحه 95
آنها به سود خود بهره بگيرد. ساختن خانه هاى ضد زلزله در مراكز زلزله خيز، و احداث سدهاى استوار در مسيل ها، بخشى از زيانهاى ناشى از اين دو حادثه طبيعى را جلوگيرى مى كند، و چه بسا انسان از آن به سود خود بهره مى گيرد.
امروزه ساختن سدها در برابر سيلابها مايه رونق بيشتر حيات بشر گرديده، بلكه از اهرمهاى لازم حيات به شمار مى رود.

2. درباره اختلاف استعدادى

شكى نيست كه افراد انسان با استعدادهاى گوناگونى آفريده شده است ولى اين تفاوتها، ارتباطى به ظلم ندارد زيرا، ايراد كنندگان از يك اصل اساسى غفلت كرده اند و آن اينكه اختلاف در ذوق و هوش مايه بقاى زندگى دسته جمعى است اگر همه افراد از نظر ذوق و استعداد يكنواخت بودند رشته زندگى اجتماعى از هم مى گسست زيرا اختلاف ذوق ها سبب مى شود افراد جامعه، به صورت فردى درآيند، هر عضوى از او پاسخگوى بخشى از نيازهاى اوست.
روانشناسان مى گويند: تمام افراد بشر با شايستگيهاى ويژه آفريده شده اند، آنچه مهم است اين است كه شخص ذوق خود را دريابد و بداند كه عقربه استعداد او به چه سمتى متوجه است.
در جهان فرد سالمى را پيدا نمى كنيم كه براى هيچ كارى شايستگى نداشته باشد، اين ما هستيم كه برخى از كارها را پر اهميت و برخى ديگر را بى اهميت جلوه مى دهيم.
در نظام اجتماعى وجود استعدادهاى مختلف لازم و ضرورى است، و اگر همه افراد از نظر هوش و درك يكسان باشند چرخ زندگى از گردش افتاده و سرانجام زندگى جمعى مى باشد.

صفحه 96
در روايت است امير مؤمنان (عليه السلام) فرمود:
«لا يزال الناس بخيرها ما تقاوثوا وإذا استووا هلكوا».1
«تا مردم با هم متفاوتند در خير و رفاه اند ولى هنگامى كه يكسان شوند زندگى آنان مى پاشد».

3. درباره فقر و نارسايى

خداى دادگر سفره نعمتى را به نام طبيعت گسترانيده و روزى همه افراد را در آن پديد آورده است چيزى كه هست بايد فرد از طريق فعاليت و كار بر روزى خدا دادى دست يابد.
البته نوع فعاليت نسبت به مرحله عمر متفاوت است فعاليت كودك شيرخوار، مكيدن پستان و تلاش جوان نيرومند، كار و سخت كوشى است.
بنابراين فقر و بدبختى معلول تقسيم الهى نيست بلكه نتيجه نظام ظالمانه اجتماعى است كه گروهى از پرخورى رنج ببرند و گروهى ديگر از گرسنگى، اگر در جهان نظام عادلانه حاكم بود، همه در زندگى آبرومندى برخوردار بودند.
آمارها گواهى مى دهند در فصلى ميليون ها بشر در شرق آسيا و آفريقا از گرسنگى جان مى سپارند و در همان فصل دولتهاى سرمايه دارى به خاطر حفظ قيمت گندم، مبالغ زيادى از آن را آتش مى زنند.

1 . امالى صدوق: چاپ سنگى، ص 267.

صفحه 97

فصل دهم

عدل الهى و كيفرهاى اخروى

آخرين پرسش كه در مورد عدل الهى مطرح است مسأله جزا و كيفرهاى اخروى است و پرسش به نحو ياد شده در زير مطرح مى شود.
انگيزه از كيفر يا تشفى خاطر است يا عبرت گيرى ديگران و جايگاه هر دو زندگى دنيوى است، و در سراى ديگر هيچ يك از دو ملاك وجود ندارد .
توضيح اينكه: انتقام از قاتل در زندگى دنيوى جنبه تشفى دارد چنانكه مى فرمايد:
(...وَمَنْ قُتِلَ مَظْلُوماً فَقَدْ جَعَلْنا لِوَلِيِّهِ سُلْطاناً فَلا يُسْرِفْ فِى الْقَتْلِ إِنَّهُ كانَ مَنْصُوراً) .1
«هركس كه بى گناه كشته شود براى ولى او حقّ قصاص قرار داديم امّا در قتل اسراف نكند چرا كه او مورد حمايت است».
درباره عبرت گيرى ديگران از كيفر مجرمان چنين مى فرمايد:
(اَلزّانِيَةُ وَالزّانِى فَاجْلِدُوا كُلَّ واحِد مِنْهُما مِائَة جَلْدَة وَلا تَأْخُذْكُمْ بِهِما رَأْفَةٌ فِى دِينِ اللّهِ إِنْ كُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَالْيَومِ الآخِر وَليَشْهَد عَذابَهُما طائِفَةٌ مِنَ الْمُؤْمِنينَ) .2

1 . اسراء/33.
2 . نور/2.

صفحه 98
«هر يك از زن و مرد زناكار را صد تازيانه بزنيد، و نبايد رأفت (و محبت كاذب) نسبت به آن دو، شما را از اجراى حكم الهى مانع شود، اگر به خدا و روز جزا ايمان داريد و بايد گروهى از مؤمنان مجازاتشان را مشاهده كنند».
پاسخ اين سؤال اين است: كه يكسان نگرى به مجرم ومطيع خود، يك نوع ظلم و ستم است، و اگر گنهكاران كه در اين دنيا مجازات نمى شوند در آخرت نيز كيفر نبينند نتيجه آن يكسان بودن عاصى و مطيع است.
قرآن مجيد مى فرمايد:
(أَفَنَجْعَلُ الْمُسْلِمينَ كَالمُجْرِمينَ* ما لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ) .1
«آيا مؤمنان را همچون مجرمان قرار مى دهيم، شما را چه مى شود؟ چگونه داورى مى كنيد؟».
ممكن است گفته شود در رفع اين محذور كافى است كه تنها مطيعان زنده شوند و مجرمان برانگيخته نگردند ولى يك چنين پيشنهاد از يك انديشه خامى سرچشمه مى گيرد، زيرا مفاد آن اين است كه آفرينش مجرمان بى هدف باشد در حالى كه حيات اخروى غايت فعل خدا است و فعل پيراسته از غايت و هدف، جز لغو و عبث چيزى نيست و ساحت قدس الهى از آن مبرا مى باشد.
چنانكه مى فرمايد:
(أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناكُمْ عَبَثاً وَأَنَّكُمْ إِلَيْنا لا تُرْجَعُون) .2
«آيا گمان كرديد شما را بيهوده آفريده ايم، و به سوى ما باز نمى گرديد؟».

1 . قلم/35ـ 36.
2 . مؤمنون/115.

صفحه 99

كيفرهاى اخروى لازمه وجود ما است

در اينجا جواب علمى تر و بالاتر نيز هست كه تنها اهل معرفت از آن بهره مى گيرند و آن اينكه: هر عملى كه انسان در اين جهان انجام مى دهد در جهان ديگر با وجود متناسب با آن جهان خود را نشان مى دهد تو گويى كردار انسان برونى دارد و درونى و آنچه براى ما در اين جهان ملموس است وجود دنيوى است ولى در آخرت با وجود اخروى ظاهر و آشكار مى گردد.
مثلاً احتكار طلاها و نقره ها در اين جهان همان صورتى را دارد كه مى بينيم ولى در سراى ديگر به صورت آتش خود را نشان مى دهد چنان كه مى فرمايد:
(...وَالَّذِينَ يَكْنِزُونَ الذَّهَبَ وَالفِضَّةَ وَلا يُنْفِقُونَها فى سَبِيلِ اللّهِ فَبَشِّرْهُمْ بِعَذاب أَليم* يَومَ يُحْمى عَلَيْها فِى نارِ جَهَنَّمَ فَتُكْوى بِها جِباهُهُمْ وَجُنُوبُهُمْ وَظُهُورُهُمْ هذا ما كَنَزْتُمْ لأَنْفُسِكُمْ فَذُوقُوا ما كُنْتُمْْ تَكْنِزُونَ) .1
«كسانى كه طلا و نقره گنجينه مى سازند و در راه خدا انفاق نمى كنند به مجازات دردناكى بشارت ده، در آن روز كه آن را در آتش جهنم گرم و سوزان كرده، و با آن صورتها و پهلوها و پشتهايشان را داغ مى كنند( و به آنها مى گويند) اين همان چيزى است كه براى خود اندوختيد(و گنجينه ساختيد) پس بچشيد چيزى را كه براى خود مى اندوختيد!».
جمله (هذا ما كَنَزْتُمْ) مى رساند كه آتش وجود اخروى طلا و نقره گنج زده است، تو گويى براى آن طلا و نقره دو نوع ظهور است، ظهورى در دنيا و به صورت فلز زرد و سفيد، و ظهورى در آخرت به صورت آتش.

1 . توبه/34ـ 35.

صفحه 100
هرگاه به اين مطلب مقدمه ديگرى افزوده شود و آن اين كه: اين اعمال از لوازم وجود ما به شمار مى رود به گونه اى كه تفكيك ميان ذات و اين افعال امكان پذير نيست، در اين صورت سؤال پيشين (چرا خدا كيفر مى دهد) سؤال بى موردى خواهد بود زيرا هرگاه ذات و فعل تفكيك پذير بود جا داشت كه از چنين (كيفر دهى) سؤال شود و امّا اگر از لوازم وجود مجرمان و گنهكاران باشد قهراً برانگيختن آنان با برانگيختن اعمال آن نيز همراه خواهد بود، و شايد آيات ياد شده در زير مؤيد اين گفتار باشد.
(...كُلَّ إِنْسان أَلْزَمْناهُ طائِرَهُ فى عُنُقِهِ وَنُخْرِجُ لَهُ يَوْمَ القِيامَةِ كِتاباً يَلْقاهُ مَنْشُوراً) .1
«هر انسانى اعمالش را بر گردنش آويخته اىم روز قيامت كتابى براى او بيرون مى آوريم كه آن را در برابر خود گشوده مى بيند».
(يَوْمَ تَجِدُ كُلُّ نَفْس ما عَمِلَتْ مِنْ خَيْر مُحْضَراً...).2
«روزى كه هر كس آنچه را از كار نيك انجام داده حاضر مى بيند و آرزو مى كند ميان او و آنچه كه از اعمال بد انجام داده فاصله زمانى زيادى باشد خداوند شما را از نافرمانى خودش برحذر مى دارد و در عين حال خدا نسبت به همه بندگان مهربان است».
(...وَوَجَدُوا ما عَمِلُوا حاضِراً وَلا يَظْلِمُ رَبُّكَ أَحَداً) .3
«كتاب «نامه اعمال» در آنجا گذارده مى شود پس گنهكاران را مى بينى كه از آنچه در آن است ترسان و هراسانند و مى گويند اى واى بر ما اين چه كتابى است كه هيچ عملى كوچك و بزرگ را فرو نگذاشته مگر اين كه آن را به شمار آورده است او

1 . اسراء/13.
2 . آل عمران/30.
3 . كهف/49.

صفحه 101
در اين حالت است كه همه اعمال خود را حاضر مى بيند و پروردگارت به هيچ كس ستم نمى كند».
(عَلِمَتْ نَفْسٌ ما أَحْضَرَتْ) .1
«آرى در آن هنگام هركس مى داند چه چيزى را آماده كرده است».
(يا بُنَىَّ إِنَّها إِنْ تَكُ مِثْقالَ حَبَّة مِنْ خَرْدَل فَتَكُنْ فى صَخْرَة أَوْ فِيالسَّماواتِ أَوْ فِى الأَرْضِ يَأْتِ بِهَا اللّهُ ...).2
«پسرم اگر به اندازه سنگينى دانه خردلى كار نيك يا بد باشد و در دل سنگى و يا در گوشه اى از آسمانها و زمين قرار گيرد، خداوند آن را در قيامت مى آورد خداوند دقيق و آگاه است».
اين آيات همگى گواهى مى دهد كه اعمال نيك و بد انسان در آن جهان به صورت هاى پاداش كيفر مجسم مى شود و اين جز از طريق تلازم بين ذات و فعل امكان پذير نيست.
پاسخ سوم: در اينجا پاسخ ديگرى نيز هست و آن اين كه نفس انسانى در اين جهان بر اثر طاعت عصيان، ملكه هاى گوناگونى تحصيل كرده و در روز قيامت با همين ملكه ها محشور مى شود و هر نفسى مطابق روحيات خود صورى را مى آفرينند، كه اين صور گاهى مايه نشاط و شادمانى و گاهى ديگر مايه ايذا و ناراحتى است.
وخلاقيت نفس در جهان اخروى خلاقيت طبيعى است و اگر پاداش ها وكيفرها همين صور غيبى باشند قهراً سؤال پيشين ساقط است زيرا اين خود مجرم است كه خواسته و ناخواسته اين صور را كه مايه سرور و يا حزن است

1 . تكوير/14.
2 . لقمان/16.

صفحه 102
مى آفرينند به گونه اى كه يك لحظه آرام نمى گيرد.
از اينجا پاسخ سؤال ديگرى نيز روشن مى شود و آن اين كه: كفر كافران و نفاق منافقان در اين جهان بسيار محدود بوده ولى عذاب آنان در آخرت جاودان است و اگر قانون (كيفر به مقدار جرم) پذيرفته شود اين قانون در اين مورد به هم خورده و كيفر هزاران برابر گناه است.
پاسخ اين سؤال نيز روشن است هرگاه كيفرهاى اخروى جنبه جعلى و قراردادى بود اين سخن مورد داشت ولى اگر كيفرها معلول خود وجود انسان باشد و گنهكار در سايه ممارست گناه به پايه اى مى رسد كه متناسب روح خود صورى را ايجاد كند اين صور مربوط به خود گنهكار خواهد بود.

صفحه 103

امامت و خلافت در قرآن


صفحه 104
 

صفحه 105

1

مفهوم امامت و خلافت

در ميان دانشمندان

در آغاز بحث عدل، يادآور شديم دو اصل از اصول دين به نام هاى «عدل» و «امامت»، به عنوان: «اصول مذهب» از ويژگيهاى مذهب شيعه است هم چنان كه خصوص عدل از ويژگيهاى گروهى از اهل سنت، به نام معتزله است كه منقرض شده اند، به شمار مى رود.1
در بخش پيشين پيرامون عدل الهى سخن گفته شد، در اين بخش پيرامون موضوع امامت از نظر قرآن بحث مى نماييم فزون از اين حد مربوط به كتابهاى عقايد است كه در اين باره به صورت گسترده سخن گفته است.

دو ديدگاه در مسأله خلافت

در مسأله خلافت پس از رحلت رسول گرامى (صلى الله عليه وآله)، دو ديدگاه متفاوت وجود دارد، يكى از آنِ اهل سنت و ديگرى از آن شيعه است، هر دو گروه معتقدند كه خليفه پس از پيامبر، كسى است كه زمام امور را بايد به دست

1 . اشاعره و همچنين پيروان احمد بن حنبل «معتزله» را از اهل سنت نمى3دانند. ر.ك بحوث فيالملل والنحل:1/41، ط بيروت.

صفحه 106
بگيرد، و به تنظيم امور بپردازد، ولى در قلمرو كار او، كاملاً دو نظر مختلف و همين امر سبب شده كه ماهيت خلافت و همچنين شرايط امام، در دو مكتب به دو گونه جلوه كند، اينك ما نخست نظريه اهل سنت را منعكس مى كنيم ، آنگاه به بيان نظريه شيعه مى پردازيم:
خلافت در نظر اهل سنت جزء فروع دين و از شاخه هاى امر به معروف و نهى از منكر است، عضدالدين ايجى مى گويد:
«وهِى عِندنا من الفروع وَإنّما ذكرناها فى علم الكلام تأسّياً بمَنْ قبْلَنا».1
«خلافت نزد ما جزء فروع دين است و اگر در «علم كلام» از آن سخن گفتيم به پيروى از پيشينيان است».
سعدالدين تفتازانى مى گويد:
«لا نزاع فى انّ مباحث الإمامة بعلم الفروع أليق لرجوعها إلى انّ القيام بالإمامة ونصب الإمام الموصوف للصفات المخصوصة من فروض الكفايات... ولا خفاء انّ ذلك من الأحكام العملية دون الاعتقادية».2
«شكى نيست گفتگو درباره امامت به علم فروع شايسته تر است زيرا واقعيت امامت به اين برمى گردد كه امامى با صفات ويژه اى، براى اداره امور از طرف امت منصوب گردد واينكه اين كار از احكام عملى و فرعى است نه اعتقادى، بر كسى پوشيده نيست».
در حالى كه شيعه امامت را اصلى از اصول مى داند، البته نه از اصول دين، بلكه از اصول مذهب ومفاد آن اين است كه ايمان و كفر به مسأله امامت بستگى ندارد، ولى در عين حال تكميل ايمان و نجات اخروى در گرو اعتقاد به اين اصل است.

1 . مواقف:ص 395.
2 . شرح مقاصد: 2/271.

صفحه 107
در اين جا بايد از نويسندگان اهل سنت دوستانه گله كرد، زيرا هرگاه امامت فردى، پس از رسول خدا جزء فروع دين مى باشد، در اين صورت نبايد اختلاف در خلافت فردى مايه تفسيق و تكفير گردد، جايى كه خود اصل حكم جنبه فرعى دارد، موضوع وخلافت خود شخص آن، به نحو شايسته تر جنبه فرعى خواهد داشت، و اختلاف در فروع در ميان علما و دانشمندان فزون از شمارش است.
بنابراين اختلاف در مسأله خلافت چه از نظر حكم كلى (نصب امام بر عهده خداست يا امت) و چه از نظر موضوع و متصدى(خلافت از آن على است يا ابو بكر) بسان اختلاف در ديگر مسايل فرعى مانند اختلاف در جواز مسح بر جوراب يا كفش يا عمل به قياس خواهد بود، همان طور كه اختلاف در دو حكم ياد شده هيچ گاه مايه جنگ وجدال نبوده همچنين مسأله خلافت چه از نظر حكم كلى و چه از نظر متصدى نيز نبايد مايه جنگ و جدال شود.
شگفت اين جا است كه امام حنبلى ها 1 اعتقاد به خلافت چهار امام را در عداد مسايل عقيدتى آورده همچنان كه ابوجعفر طحاوى 2 از او پيروى كرده، و پس از اين دو، اعتقاد به خلافت خلفا در كتاب هاى ابوالحسن اشعرى3 و شيخ عبدالقاهر بغدادى4 در رديف اصول آمده است.
حقيقت همان است كه آن دو متكلم نخست بيان كرده اند ، و ديگران كه آن را جزء اصول آورده اند از واقعيت امامت غفلت كرده و آن را از اصول شمرده اند و از نظر تاريخى نخستين كسى كه با شيطنت خاصى آن را در عداد

1 . كتاب السنة: ص 49.
2 . شرح عقيده طحاوى: ص 471.
3 . الابانة فى أُصول الديانة: باب 16، ص 190.
4 . الفرق بين الفرق: ص 350.

صفحه 108
مسايل عقيدتى قرار داد، عمروعاص بود، آنگاه كه با ابو موسى اشعرى در «دومة الجندل» در مسأله حكميت به شور پرداخت، و هدف او از قرار دادن خلافت دو خليفه نخست در شمارش عقايد ،تعريض به امام على بن ابى طالب (عليه السلام) بود.1

اختلاف در ماهيت خلافت

در گذشته يادآور شديم، كه اختلاف در اينكه، خلافت جزء احكام فرعى است، يا از اصول است، سبب اختلاف در ماهيت خلافت و امامت شده است. امام در نزد اهل سنت شبيه رئيس دولت است كه امروزه افراد از راههاى گوناگون به چنين مقامى مى رسند، گاهى او را مردم انتخاب كرده و گاهى نمايندگان مردم در مجلس شورا، و احياناً از طريق كودتاى نظامى بر سر كار مى آيند، در چنين فرمانروايى شرطى جز لياقت و شايستگى براى اداره امور و آگاهى اجمالى از شريعت، چيز ديگرى لازم نيست، در طول مدت خلفاى اموى و عباسى به عنوان جانشينان پيامبر بر مردم حكومت كردند و برخى فاقد بعضى از اين شرايط نيز بودند.
با توجه به اين اصل (ماهيت خلافت شبيه رؤساى دولت انتخابى مردم است) در شگفت نخواهيد بود كه متكلمان بزرگى مانند «باقلانى» و «طحاوى» و «تفتازانى» درباره خليفه مسلمين سخنى گفته اند كه با توجه به ماهيت خلافت نزد آنان، دور از حقيقت نيست.
ابوبكر باقلانى مى گويد:
«لا ينخلع الإمام بفسقه وظلمه بغصب الأموال، وضرب الابشار، وتناول

1 . مروج الذهب: 2/397.

صفحه 109
النفوس المحرّمة، وتضييع الحقوق، وتعطيل الحدود، ولا يجب الخروج عليه بل يجب وعظه وتخويفه وترك طاعته فى شىء ممّا يدعو إليه من معاصى اللّه».1
«امام با نافرمانى خدا و غصب اموال مردم و زدن چهره ها ، و دست درازى به خون هاى حرام و نابودى حقوق ديگران، و عدم اجراى حدود الهى، از مقام و موقعيت خود بركنار نمى شود، بلكه بر امت است كه او را نصيحت كند و بترساند و در مورد گناه از او فرمان نبرد».
اين سخن تنها سخن ابوبكر باقلانى نيست بلكه همه افرادى كه از آنها نام برديم آن را تكرار كرده اند. مثلاً تفتازانى مى گويد:
«ولا ينعزل الإمام بالفسق أو بالخروج عن طاعة اللّه تعالى والجور(أى الظلم على عباد اللّه) لانّه قد ظهر الفسق وانتشر الجور من الأئمة والأُمراء بعد الخلفاء الراشدين، والسلف كانوا ينقادون لهم ويقيمون الجُمَع والأعياد بإذنهم ولا يرون الخروج عليهم، ونُقِل عن كتب الشافعية انّ القاضى ينعزل بالفسق، بخلاف الإمام، والفرق، انّ فى انعزاله ووجوب نصب غيره، إثارة الفتن لما له من الشوكة بخلاف القاضى».2
«امام از طريق فسق، با بيرون رفتن از طاعت خدا، و يا ستم بر مردم از امامت خود، بركنار نمى شود، زيرا در گذشته از اميران و خلفا، فسق و جور ديده شده، ولى پيشينيان دست از بيعت خود برنداشته، و مطيع آنان بوده، و نماز جمعه و اعياد را به اذن آنان برگزار مى كردند، و به خود اجازه شورش بر خلاف آنان نمى دادند، از كتابهاى فقهى شافعيه نقل شده است كه اگر قاضى فاسق شد خود به خود از منصب خويش منعزل مى شود، ولى امام با فسق از مقام خود بركنار نمى گردد و نكته آن اين است كه عزل قاضى ونصب ديگرى در جاى آن مشكلى پديد نمى آورد، به خلاف عزل امام كه مايه فتنه ها است زيرا امام داراى شوكت و عظمت است».
آنچه كه آنان درباره امام مى گويند با توجه به ماهيت امامت، نزد آنان سخن بسيار رواست، زيرا امام در نظر آنان يك سياستمدار عالى است كه

1 . التمهيد: ص 181.
2 . شرح العقائد النسفية: ص 185ـ 186، ط اسلامبول.

صفحه 110
امت را در زندگى رهبرى مى كند و براى اشغال اين مقام طريق خاصى نيز معين نشده حتى با كودتاى نظامى نيز حائز اين مقام مى گردد.

امام از ديدگاه شيعه

اكنون كه ماهيت امامت نزد اهل سنت آشنا شديم، وقت آن رسيده است كه با واقعيت امامت نزد شيعه آشنا گرديم، اگر امام نزد اهل سنت يك فرد سياستمدار عادى است كه وسايل زندگى مردم را تأمين مى كند، وحدود الهى را اجرا مى نمايد ولى در نزد شيعه، امامت بسان نبوت يك منصب الهى است، و تفاوت اين دو، در اين است كه پيامبر مؤسس دين و طرف وحى الهى است، در حالى كه امام فاقد اين دو منصب بوده است امّا ديگر وظايف پيامبر از نظر دينى و دنيوى بر دوش اوست.
بنابراين، امام علاوه بر اينكه وسايل زندگى مردم را تأمين مى كند، و امنيت را برقرار مى نمايد،وحدود الهى را اجرا مى كند. و به دفاع وجهاد مى پردازد علاوه بر اين امور ياد شده در زير نيز بر عهده او است:
1. تفسير قرآن مجيد. قرآنى كه بزرگترين و جاودانه ترين معجزه پيامبر و مشعل نورانى مسلمانان تا روز رستاخيز است، همان طور كه پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله) نيز به تفسير آن پرداخت.
2. بيان احكام و موضوعات نورسى كه در عصر رسول خدا (صلى الله عليه وآله) وجود نداشته است.
3. دفاع از حريم عقايد و احكام و پاسخ به شبهات و پرسشهاى موافق و مخالف.
4. مراقبت دين از تحريف و نگهبانى آن از هر گونه انحراف در اصول و

صفحه 111
فروع.
ناگفته پيداست قيام به چنين امورى در گرو يك رشته تربيت الهى و تعليم غيبى است كه بتواند وظايف پيامبر را علاوه بر وظايف دنيوى در زمينه معنوى نيز تأمين نمايد.
اين جاست كه از نظر شيعه نصب امام بر عهده پيامبر آن هم به فرمان خداست زيرا شناسايى چنين فرد در امكان امت نيست، و اصولاً امام كه در پرتو تربيت هاى الهى اين چهار امر خطير را برعهده مى گيرد، طبعاً معلم او بايد او را به مردم معرفى كند، از اين جهت شيعه مى گويد: امامت «استمرار نبوت» نيست امّا استمرار وظايف پيامبر است و بايد خدا او را معرفى كند.
سرانجام امامت از نظر شيعه داراى چنين تعريفى است: «رئاسة عامة فى أُمور الدين والدّنيا نيابة عن النبى (صلى الله عليه وآله)».
گاهى تصور مى شود انسانى كه رياست كليه امور مربوط به دين و دنيا را بر عهده مى گيرد، پيامبر خواهد بود نه امام ولى اين گفتار حاكى است كه گوينده مرز نبوت و امامت را در نظر نگرفته است، پيامبر طرف وحى و صاحب شريعت است در حالى كه امام خزانه دار علوم نبوى است كه به تدريج آن را به مردم بازگو مى نمايد نه طرف وحى است و نه حامل وحى را مى بيند و نه وحى الهى را مى شنود.1
قرآن مجيد از انسانهايى ياد مى كند كه داراى كمالات معنوى بوده و هرگز در شمار پيامبران نبوده اند.
در باره مصاحب موسى (عليه السلام) مى گويد:
(فَوَجَدَا عَبْداً مِنْ عِبادِنا آتَيْناهُ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنا وَعَلَّمْناهُ مِنْ لَدُنّا

1 . البته گروه «محدَّث» سخن فرشته را مى3شنوند، ولى هر سخن ملك، وحى اصطلاحى نيست.

صفحه 112
عِلماً) .1
«در آنجا موسى و همراهش بنده اى از بندگان ما را يافته اند كه رحمت (و مرحمت عظيمى) از سوى خود به او داده و علم فراوانى از نزد خود به او آموخته اىم».
اين در حالى است كه از جانب خدا به او علم آموخته شده بود، ولى نبى نبود.
در حقيقت امام در حالى كه نه نبى است و نه صاحب شريعت و نه طرف وحى امّا از ناحيه خدا به او علم آموخته شده كه مى تواند نيازهاى امت را در چهار مورد برطرف كند.
مجملات قرآن و متشابهات آن را روشن سازد، احكام و موضوعات جديد بيان كند، به شبهات تشكيك گران پاسخ بدهد و نگهبان دين از هر نوع انحراف باشد.
تا اين جا با دو نظريه مختلف درباره امامت آشنا شديم اكنون وقت آن رسيده است كه هر دو را بر محك تجربه بزنيم تا روشن شود كدام يك از دو نظريه با واقع وفق مى دهد ومصالح امت را در برمى گيرد.
***

مصالح همگانى و شيوه حكومت

اكنون بايد ديد مصالح امت و شرايط آن زمان، كدام يك از دو نظريه را تأييد مى كند، آيا شرايط ايجاب مى كرد كه پيامبر مسأله جانشينى را ناديده بگيرد و آن را بر عهده امت بگذارد، تا آنان براى اوجانشينى تعيين نمايند، يا مصالح امت در گرو اين بود كه او درباره بقاى دين و صيانت آن بينديشد و فرد

1 . كهف/65.

صفحه 113
جامع الشرايطى را به مسلمين معرفى كند، حالا خواه اين فرد على (عليه السلام) باشد يا فرد ديگر.
سخن در اين جا درباره خلافت شخص معين مطرح نيست، بلكه موضوع به صورت كلى مورد بررسى قرار مى گيرد، اينك تحليل موضوع، از طرق گوناگون:

1. خطر مثلث

روزى كه پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله) ديده از جهان بربست، دولت جوان اسلامى را سه دشمن بزرگ از سه طرف احاطه كرده و پيوسته در فكر براندازى حكومت اسلامى بودند.
اين سه دشمن عبارت بودند از:
1. امپراتورى روم شرقى (شامات و فلسطين).
2. امپراتورى ايران.
3. ستون پنجم(منافقان داخلى).
در اهميّت خطر دشمن نخست كافى است كه پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله) در سال هشتم نيروى عظيمى را براى مقابله با لشكر روم اعزام كرد و در اين جنگ سه فرمانده سپاه اسلام يكى پس از ديگرى جام شهادت نوشيده و لشكر شكست خورده اسلام به مدينه بازگشت، براى جبران شكست، پيامبر در سال نهم با ارتش سنگين، قريب به سى هزار نفر با تجهيزات خاصى تا سرزمين تبوك رفت و اثرى از دشمن مشاهده نكرد، و راه را براى ادامه دفاع از كيان اسلام هموار ساخت و در آخرين روزهاى درگذشت خود ارتشى را به فرماندهى «اسامة بن زيد» آماده ساخت و اصرار ورزيد كه هر چه زودتر مدينه را ترك گويند و در مرز روم متمركز شوند.

صفحه 114
در اهميت ضلع دوم اين مثلث كافى است كه خسرو پرويز امپراتور ايران وقتى نامه پيامبر را دريافت كرد و از دعوت او به آيين توحيد آگاه گرديد از شدت عصبانيت نامه پيامبر را پاره كرد و به فرماندار يمن نوشت مدعى نبوت را دست بسته به سوى من روانه كن.
خطر ستون پنجم بر كسى پوشيده نيست، آيات فراوانى كه در حقّ آنها نازل شده است، روشنگر پايه خطر آنها است آنان پيوسته مترصد بودند كه پيامبر را ترور كنند، و يا پس از درگذشت او با ترفندى زمام امور را به دست گيرند قرآن در فتنه گرى آنان چنين مى فرمايد:
(لَقَدِ ابْتَغَوُا الْفِتْنَةَ مِنْ قَبْلُ وَقَلَّبُوا لَكَ الأُمُورَ حَتّى جاءَالْحَقُّ وَظَهَرَ أَمْرُ اللّهِ وَهُمْ كارِهُونَ).1
«آنها پيش از اين، نيز در پى فتنه انگيزى بوده اند و كارهايى را بر زيان تو دگرگون ساخته به هم ريخته اند تا اينكه حق فرا رسيد، و فرمان خدا آشكار گشت(و پيروز شديد) در حالى كه آنها كراهت داشته اند».
آيا با وجود چنين دشمنانى نيرومند كه به صورت يك مثلث، در صدد ضربه زدن بر حكومت جوان اسلام بوده اند صحيح بود كه پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله) چشم از جهان بپوشد و براى آينده امت نينديشد و شخصى را به عنوان رهبر معين نكند.
انسانى كه چند فرزند خردسالى داشته باشد به هنگام احساس مرگ، در آينده فرزندان خود مى انديشد و با تعيين سرپرست، سعادت آنان را تأمين مى نمايد، آيا حفظ رسالت و زحمات ديرينه و وحدت مسلمين از نظر ارزش، كمتر از چند فرزند صغير مى باشد.

1 . توبه/48.

صفحه 115

2. زندگانى عشايرى

زندگانى مسلمانان در مكه و مدينه زندگى عشايرى بود و هر عشيره براى خود رئيس و پيشوايى داشت، و در تاريخ عرب پيوسته به خاطر اختلاف رؤسا، عشيره اى به جان ديگرى افتاده و خون همديگر را مى ريختند آنان با همان روح عشيره گرى به اسلام پيوستند و در مواردى كه قبيله انصار يا مهاجر درگير مى شدند اگر تدبير حكيمانه رسول خدا نبود خون زيادى ريخته مى شد1حتى در داستان افك نزديك بود دو قبيله اوس و خزرج به جان هم بيفتند و حمام خون راه بيندازند2 در اين شرايط آيا مصلحت ايجاب نمى كرد كه پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله)قاطعانه وارد كار شود و فرمانرواى مسلمانان را معين كند؟! زيرا واگذارى آن به مسلمانان، با داشتن تيره هاى مختلف و شيوخ گوناگون نتيجه اى جز ايجاد دودستگى وكشمكش نداشت و شاهد روشن اين جريان جريان سقيفه است كه در آنجا مهاجر و انصار يكديگر را به باد فحش گرفته و زد وخورد انجام گرفت.
عمر در داستان سقيفه مى گويد: ما سعد بن عباده را لگد مال كرديم، مردى گفت: سعد كشته شد گفت: خدا سعد را بكشد.3
بررسى يك چنين زندگى خصمانه عشايرى رهبر مسلمانان را بر آن مى داشت كه كار را به دست شيوخ قبايل و سران عشاير نسپارد، زيرا در اين صورت جز اختلاف و خونريزى نتيجه نخواهد داشت.

1 . صحيح بخارى:5/119، باب غزوه بنى المصطلق.
2 . صحيح بخارى:5/119، باب غزوه بنى المصطلق.
3 . شرح نهج البلاغه:6/17.

صفحه 116

3. صحابه و پايه استقامت آنان در دين

شكى نيست در ميان ياران پيامبر انسان هاى والا و وارسته اى بود كه دعاى آنان مايه نزول رحمت و خشم آنان مظهر خشم خدا بود، سخن درباره اين گروه اندك نيست، سخن در مجموع ياران اوست آيا واقعاً از نظر آگاهى و اعتقاد قلبى و استقامت در دين، به آن پايه رسيده بوده اند كه پيامبر رهبرى را به دست آنان بسپارد و برود، يا اينكه اين گروه پس از درگذشت پيامبر مانند دوران حيات او، از وجود يك رهبر قاطع و آگاه بى نياز نبودند كه اين جمع را به سوى كمال رهبرى كند و از كارشكنى ها جلوگيرى نمايد.
بررسى صفحات تاريخ نشان مى دهد كه در مراحل حساس، عقيده ها متزلزل و افكار گوناگونى به آنان رخ مى داد و انديشه بازگشت به عصر جاهلى در مخيّله ها خودنمايى مى كرد، آيا صحيح است كه پيامبر ناموس الهى (دين) را به چنين افرادى بسپارد؟ بى آنكه براى آن متولى مشخصى معين كند؟!
ما برخى از آيات را كه حاكى از انديشه عقب گرد برخى از صحابه به عصر جاهلى است منعكس مى كنيم، قرآن در باره جنگ احد كه از نبردهاى سخت و جانكاه مسلمانان بود چنين مى فرمايد:
(وَما مُحَمَّدٌ إِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإِنْ ماتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلى أَعْقابِكُمْ وَمَنْ يَنْقَلِبْ عَلى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللّهَ شَيْئاً وَسَيَجْزِى اللّهُ الشّاكِرين) .1
«محمد فقط فرستاده خدا است و پيش از او فرستادگان ديگرى نيز بوده اند آيا اگر او بميرد يا كشته شود شما به عقب برمى گرديد(اسلام را رها كرده به دوران جاهليت بازگشت مى نماييد) و هر كس به عقب باز گردد هرگز به خدا ضررى نمى زند، و

1 . آل عمران/144.

صفحه 117
خداوند به زودى شاكران (استقامت كنندگان را) پاداش خواهد داد».
و نيز در آيه ديگر مى فرمايد:
(...وَطائِفَةٌ قَدْ أَهَمَّتْهُمْ أَنْفُسُهُمْ يَظُنٌّونَ بِاللّهِ غَيْرَ الْحَقِّ ظَنَّ الجاهِلِيَّةِ يَقُولُونَ هَلْ لَنا مِنَ الأَمْرِ مِنْ شَىْء قُلْ إِنَّ الأَمْرَ كُلَّهُ للّهِ يُخْفُونَ فى أَنْفُسِهِمْ ما لا يُبْدُونَ لَكَ يَقُولُونَ لَوْ كانَ لَنا مِنَ الأَمْرِشَىْءٌ ما قُتِلْنا هاهُنا ...).1
«گروهى ديگر در فكر جان خويش بوده اند، آنها گمانهاى نادرستى همچون گمانهاى دوران جاهليت درباره خدا داشتند و مى گفتند آيا چيزى از پيروزى نصيب ما مى شود؟!، بگو همه كارها(پيروزى ها) به دست خدا است، آنها در دل خود چيزى پنهان مى دارند كه براى تو آشكار نمى سازند، مى گويند اگر ما سهمى از پيروزى داشتيم در اينجا كشته نمى شديم».
ممكن است تصور شود اين نوع ضعفها و نارسايى ها مربوط به آغاز هجرت است وجنگ احد در سال سوم هجرت رخ داد ولى مسلمانان در اواخر هجرت از نظر عقيده و انديشه و پايدارى به حدّكمال رسيده و شايسته آن بوده اند كه پيامبر زمام كار را به دست آنان بسپارد، ولى اين انديشه را تاريخ به شدت رد مى كند به گواه اين كه در جنگ حنين كه در سال هشتم هجرت رخ داد، مسلمانان صحنه نبرد را ترك گفته و همگى جز عده معدودى رسول گرامى (صلى الله عليه وآله) را تنها گذاردند، در حا لى كه پيامبر به آنان چنين خطاب مى كرد:
أين أيها الناس؟ هلّموا إلىّ ، أنا رسول اللّه.
ولذا قرآن درباره نبرد حنين مى فرمايد:
(لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللّهُ فى مَواطِنَ كَثيرَة وَيَوْمَ حُنَيْن إِذْ أَعْجَبَتْكُمْ كَثْرَتُكُمْ

1 . آل عمران/154.

صفحه 118
فَلَمْ تُغْنِ عَنْكُمْ شَيْئاً وَضاقَتْ عَلَيْكُمُ الأَرْضُ بِما رَحُبَتْ ثُمَّ وَلَّيْتُمْ مُدْبِرينَ).1
«خداوند شما را در جاهاى زيادى يارى كرد و در روز «حنين» نيز يارى نمود در آن هنگام كه فزونى جمعيتتان شما را مغرور ساخت ولى فزونى جمعيت، به درد شما نخورد و زمين با همه وسعتش بر شما تنگ شد ، سپس پشت به دشمن كرده و فرار كرديد».
جمله (ثُمَّ وَلَّيْتُمْ مُدْبِرين) بازگو كننده پايه ايمان و پايبندى آنان به اسلام عزيز و رهبر او است، آيا صحيح است پيامبر آگاه از روحيه اكثريت آنان، در تحكيم آيين خود از طريق تعيين رهبر، كارى صورت ندهد، ارتداد گروهى از طوايف پس از رحلت پيامبر نشانه بارز ضعف ايمان آنان بود، محاسبه اين نوع حادثه ها كه طبعاً براى پيامبر روشن بود ايجاب مى كرد كه پيامبر قاطعانه وصى خود را معين كند تا بر مشكلات پيروز آيد، واگذارى امر رهبرى به چنين گروهى كه در ميان آنان مؤمن و منافق، ثابت و متزلزل فراوان است مقرون به مصلحت نبود.
از اين جهت مى بينيم شيخ الرئيس دركتاب شفا مسأله خلافت را مطرح مى كند و يادآور مى شود كه تنصيص بر وصى از صواب بيشترى برخوردار است زيرا چنين كارى از ايجاد اختلاف و جدال جلوگيرى مى كند، بر خلاف عكس آن كه موجب دو دستگى و اختلاف در زندگى مى باشد.
2 سر درگمى در شيوه حكومت
نويسندگان اهل سنت مسأله تنصيصى بودن خلافت را نپذيرفته، ولى

1 . توبه/25.
2 . شفا، فصل 5، ص 564، متن 13 از بخش الهيات، مقاله 10.

صفحه 119
الگوى روشنى از خلافت اسلامى ارائه نكرده اند.
پيامبر در آخرين لحظات حيات خود بر سر دو راهى بود يا بايد قاطعانه خليفه وجانشين تعيين كند ويا لااقل شيوه حكومت را به مسلمانان آموزش دهد، متأسفانه از نظر اهل سنت پيامبر هيچ كدام را انجام نداده است، بالأخره پيامبرى كه در موضوعات بى شمارى سخن گفته محال است در يك چنين قضيه مهمى شيوه حكومت را بيان نكند، و شگفت اين است كه در مجموع روايات وارد در صحاح و سنن روايتى كه بيانگر شيوه حكومت باشد وارد نشده است در حالى كه نويسندگان اهل سنت تنها به آيه هاى مشاوره بسنده كرده و مى گويند شيوه حكومت بر اساس شورى استوار است در حالى كه اصل مشاوره يك اصل كلى است و اصل كلى نمى تواند بيانگر صدها مسايل مربوط به حكومت اسلامى باشد، بايد در كنار اين اصل، اصول ديگرى نيز در كتاب و سنت وارد شود تا اين خلأ را پر كند.
شورى از اصول ارزنده اسلام است ولى تنها اين اصل نمى تواند، بيانگر شيوه حكومت اسلامى باشد، حكومت براى خود، اصول و شرايطى لازم دارد كه بايد وحى آسمانى آنها را بازگو كند.
خلاصه اكمال دين در گرو، انجام يكى از دو چيز است:
1. نصب امام و تعيين خليفه آنگاه خود خليفه به خاطر منصوب بودن جوانب كار را روشن مى سازد.
2. بيان شيوه حكومت از نظر منتخِب و منتخب، و شرايط انتخاب و دهها موضوعات جانبى كه بدون روشن شدن آنها، شيوه حكومت واضح نمى شود.
متأسفانه از نظر اهل سنت هيچ كدام از دو امر اساسى انجام نگرفته نه

صفحه 120
امامى معين شده و نه شيوه حكومت به صورت روشن و جامع بيان گرديده است.

حكومت شورايى

نويسندگان اهل سنت بالأخص در عصر حاضر شيوه حكومت اسلامى را شورايى مى انگارند و پشتوانه حكومت اسلامى را همان دو آيه اى كه پيرامون شورا در قرآن وارد شده است مى دانند، ولى آنان از نكته اى غفلت ورزيده اند كه اگر حكومت اسلامى بر اساس «شورى» استوار بود لازم بود پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله) حدود و خصوصيات آن را بيان كند، در حالى كه درباره خصوصيات آن سخنى به ميان نيامده است، مثلاً يادآور شود: چه كسى اصل شورى را به اجرا بگذارد؟
رأى دهندگان چه كسانى باشند؟ انصار و مهاجر يا مسلمانان مدينه و مكه يا همه مسلمانان.
در صورت اختلاف نظر، ملاك ترجيح چيست، اكثريت است يا ملاكهاى ديگر.
اين پرسشها و دهها پرسش مانند آن در هاله ابهام باقى است از اين جهت نمى توان گفت پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله) بر همين اصل، اعتماد نمود و درباره شيوه حكومت سخنى نگفته است.
گذشته از اين بايد ديد آيات مربوط به شورا به كدام يك از امور ناظر مى باشد، اينك آيات مربوطه را مطرح كرده بعداً در حدود دلالت آنها سخن مى گوييم:
1. (...وَشاوِرْهُمْ فِى الأَمْْرِ فَإِذا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللّهِ...) .1

1 . آل عمران/159.

صفحه 121
«با آنان در كار مشورت كن هر موقع تصميم گرفتى بر خدا توكل كن».
2. (وَالَّذِينَ اسْتَجابُوا لِرَبِّهِمْ وَأَقامُوا الصَّلاةَ وَأَمْرُهُمْ شُورى بَيْنَهُمْ وَمِمّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ) .1
«كسانى كه دعوت پروردگارشان را اجابت كرده و نماز را به پا مى دارند و كارهايشان به صورت مشورت صورت مى پذيرد، و از آنچه به آنها روزى داديم، انفاق مى كنند».
دقت در مفاد و شرايط نزول، مانع از آن است كه آيه ها ناظر به بيان شيوه حكومت در اسلام باشد.
آيه نخست خطاب به پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله) است كه با ياران خود به شور بپردازد، در مورد آيه، حاكم از جانب خدا معين شده و به حاكم مسلَّم يعنى پيامبر، خطاب مى كند كه براى جلب قلوب ياران خود با آنان مشورت كند در اين صورت آيه ناظر به شور در تعيين حاكم نخواهد بود، بلكه بيانگر وظيفه حاكم موجود است كه چنين كند و امّا اينكه مردم نيز در تعيين حاكم از اين اصل بهره بگيرند هرگز آيه ناظر به آن نيست.
آيه دوم خطاب به افراد با ايمان است كه در «امور مربوط به خويش» مشورت كنند در اين صورت بايد احراز شود كه خلافت پس از درگذشت پيامبر از امور واگذار شده به مردم است يا نه، و ما احتمال مى دهيم كه اين امر، به مردم واگذار نشده است و در اختيار خدا و رسول او است، با اين احتمال نمى توان آيه را سند شيوه حكومت اسلامى دانست.
در پايان يادآور مى شويم بسيارى از افراد كه در شيوه حكومت كتاب يا رساله نوشته اند اعضاى شورا را گروهى به نام (أهل الحل والعقد) معرفى كرده اند يعنى كسانى كه باز و بستن امور به دست آنها است ولى خود اين جمله

1 . شورى/38.

صفحه 122
از مبهمات است، زيرا روشن نيست كه آيا مقصود علما و دانشمندان است آن هم در چه پايه از علم و دانش، و ميزان سنجش دانش آنها چيست؟
يا مقصود مسئولان حكومت اسلامى است؟
يا كسانى كه در ارتش و سپاه اسلام مشغول انجام وظيفه مى باشند؟
در هر حال، در اين كه شورا يكى از اصول اجتماعى اسلام است سخنى نيست، ولى آيا در همه موارد يا موارد خاصى، اين اصل تنها نمى تواند چهره حكومت را روشن كند.
خلاصه پيامبر براى حفظ ميراث الهى بر سر دو راهى قرار گرفته بود.
الف. پيامبر قاطعانه پيشواى پس از خود را تعيين كند.
ب. شيوه و خصوصيات حكومت و وظيفه مسلمانان را به صورت روشن بيان كند. متأسفانه از نظر اهل سنت هيچ كدام انجام نگرفته است. و هرگز نمى توان به اصل شورا در تبيين صيغه حكومت اكتفا كرد.

بيعت و شيوه حكومت اسلامى

يكى از شيوه هاى زندگى عرب قبل از اسلام بيعت با رئيس عشيره بود و اسلام نيز آن را در مواردى تنفيذ كرد، مردم مدينه در سال 11و 12 در عقبه «منى» با پيامبر بيعت كردند كه اگر رسول گرامى به سرزمين آنان وارد شود، از او بسان فرزندان و بستگان خود دفاع كنند، اين نوع بيعت مربوط به تعيين حاكم نبود بلكه نتيجه ايمان آنان به رسول خدا بود و تعهد نمودند كه از رهبر خود دفاع كنند.
پس از هجرت پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله) دوبار نيز با پيامبر بيعت كردند يكى در غزوه حديبيه و ديگرى در بيعت زنان مكه با پيامبر.

صفحه 123
درباره بيعت نخست قرآن چنين مى فرمايد:
(لَقَدْ رَضِىَ اللّهُ عَنِ الْمُؤْمِنينَ إِذْ يُبايِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرَة فَعَلِمَ ما فى قُلُوبِهِمْ فَأَنْزَلَ السَّكِينَة عَلَيْهِمْ وَأَصابَهُمْ فَتْحاً قَرِيباً) .1
«خداوند از مؤمنان هنگامى كه در زير آن درخت با تو بيعت كرده اند راضى و خشنود شد، خدا آن چه را در درون دلهايشان نهفته بود مى دانست از اين رو آرامش را بر دلهايشان نازل كرد و پيروزى نزديك به عنوان پاداش نصيب آنها فرمود».
و در آيه ديگر مى فرمايد:
(...إِذا جاءَكَ الْمُؤْمِناتُ يُبايِعْنَكَ عَلى أَنْ لا يُشْرِكْنَ بِاللّهِ شَيْئاً وَلا يَسْرِقْنَ وَلا يَزْنِينَ وَلا يَقْتُلْنَ أَولادَهُنَّ وَلا يَأْتينَ بِبُهْتان يَفْتَرينَهُ بَيْنَ أَيْديهِنَّ وَأَرْجُلِهِنَّ وَلا يَعْصِينَكَ فِى مَعْرُوف فَبايِعْهُنَّ وَاسْتَغْفِر لَهُنَّ اللّهَ إِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَحيمٌ).2
«اى پيامبر! هنگامى كه زنان مؤمن نزد تو آيند و با تو بيعت كنند كه چيزى را شريك خدا قرار ندهند دزدى و زنا نكنند، فرزندان خود را نكشند، تهمت و افترايى پيش دست و پاى خود نياورند و در هيچ كار شايسته اى مخالفت فرمان تو نكنند، با آنها بيعت كن و براى آنان از درگاه خداوند آمرزش بطلب كه خداوند آمرزنده و مهربان است».
ولى بايد توجّه نمود كه هر دو آيه خارج از موضوع ما است.
در آيه نخست آنان به نبوت پيامبر ايمان آورده و حاكم اسلامى از جانب خدا معين نشده بود بيعت براى اين بود كه از جان او دفاع كنند همچنان كه از

1 . فتح/18.
2 . ممتحنه/12.

صفحه 124
جان و فرزندان خود دفاع مى نمايند، يعنى حاكم مشخص، و فقط بيعت كردند كه در اين لحظه حساس، از او دفاع نمايند.
آيه دوم درباره تعيين حاكم نيست بلكه تأكيد بر ايمان آنان به نبوت پيامبر است و در حقيقت عملاً متعهد شدند كه به شريعت او عمل كنند از اين جهت يادآور مى شود كه شرك نورزند، زنا نكنند، دزدى نكنند، سرقت نكنند، در اين صورت اين آيات را نمى توان ناظر به بيان شيوه حكومت دانست.
گذشته از اين، مجرد بيان بيعت در شناساندن شيوه حكومت كافى نيست، بايد در كنار بيان بيعت، خصوصيات خليفه از نظر ايمان و تقوا و علم و آگاهى و ديگر شرائط بيان گردد، در حالى كه هيچ كدام از دو، در سنت وارد نشده است.
آنچه كه انسان از دقت در اين آيات و موارد بيعت استفاده مى كند اين است كه هدف از بيعت تعيين حاكم و يا تثبيت حكومت او نيست بلكه اخذ بيعت براى تأكيد بر عمل به مقتضاى ايمان است.
از اين جهت در حديبيه بيعت نمودند تا سر حد جان از اسلام دفاع كنند يا در محيط مكه زنان بيعت مى كردند شرك نورزند و كار زشت انجام ندهند.
آرى پس از درگذشت پيامبر تعيين خليفه از طريق بيعت صورت گرفت آن هم در دو مورد:
1. خلافت خليفه نخست، با بيعت افراد اندكى.
2. خلافت اميرمؤمنان (عليه السلام) با اكثريت قريب به اتفاق.
گويا يك چنين روش، استمرار بر همان سيره پيش از اسلام بود كه از طريق بيعت شيخ قبيله را گزينش مى كردند ولى مسلماً عمل صحابه مدرك براى حكم شرعى نيست، حكم شرع را بايد از كتاب و سنت گرفت نه از افراد غير

صفحه 125
معصوم آن هم در چنين مسأله سرنوشت ساز.
خلاصه سخن اين كه اسلام كه آيين جهانى است و تا روز رستاخيز بايد جهان را اداره كند حتماً در عظيم ترين و اساسى ترين مسأله به نام حكومت اسلامى روشن گريهاى گسترده داشته باشد.

شيوه حكومت در سخن پيامبر

سخنان حكيمانه از پيامبر (صلى الله عليه وآله) نقل شده است روشنگر تنصيصى بودن مقام امامت از روز نخست مى باشد.
ابن هشام مى نويسد: پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله) در موسم حج قبيله «بنى عامر» را به اسلام دعوت كرد رئيس آنان گفت:
«أرأيت إن نحن بايعناك على أمرك ثمّ أظهرك اللّه على من خالفك أيكون لنا الأمر من بعدك؟».
«آيا چه نظر مى دهى اگر ما با تو بيعت كرديم خدا تو را بر مخالفان پيروز كرد، آيا پس از تو، ما سهمى در كار تو خواهيم داشت؟».
پيامبر در پاسخ فرمود:
«الأمر إلى اللّه يضعه حيث يشاء».1
«كار مربوط به خداست هر كجا بخواهد آن را قرار مى دهد».
رئيس بنى عامر رسالت پيامبر را يك حكومت بشرى فكرمى كرد ولذا انتظار داشت در برابر كمك به پيامبر، سهمى در آن داشته باشد، پيامبر دست رد بر سينه او زد، و امر حكومت را مربوط به خدا دانست كه بايد او تعيين كند، اگر به راستى زمام حكومت در دست امت اسلامى يا اهل حل و عقد يا ديگران

1 . سيره ابن هشام:2/424.

صفحه 126
بود پيامبر مى فرمود: «الأمر إلى الأُمّة أو إلى أهل الحلّ والعقد» يا به گونه اى كه براى طرف مفهوم باشد.
پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله) در تعيين شيوه حكومت از جمله اى بهره گرفت كه خدا در مورد رسالت از آن استفاده كرده است چنانكه مى فرمايد:
(...اللّهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسالَتَهُ...) .1
«خدا آگاه تر است رسالت خود را كجا قرار دهد».

برداشت صحابه از خلافت پس از درگذشت پيامبر

بررسى تاريخ خلافت نشان مى دهد كه تعيين خليفه از طريق تنصيص خليفه پيشين صورت مى گرفت اگر از خلافت ابى بكر و اميرمؤمنان صرف نظر كنيم ديگر خلافت ها همگى جنبه تعيينى و تنصيصى داشته است خلافت عمر به وسيله ابى بكر انجام گرفت.2
خلافت عثمان از طريق شوراى شش نفره به نتيجه رسيد شورايى كه اعضاى آن را خليفه پيشين معين كرد.3
آنگاه كه عمر ترور شد عايشه از طريق فرزند خليفه «عبداللّه بن عمر» به او پيام فرستاد و گفت: سلام مرا به پدر برسان و بگو امت محمد را بدون نگهبان ترك مكن، كسى براى آنها معين كن زيرا من از فتنه مى ترسم.
عبداللّه بن عمر به پدر گفت: در ميان مردم شايع است كه تو كسى را بر

1 . انعام/124.
2 . طبقات ابن سعد: 3/200; كامل ابن اثير:2/292.
3 . كامل ابن اثير:3/35.

صفحه 127
خلافت برنمى گزينى، اگر براى تو شتر و گوسفندانى باشد و آن را در اختيار چوپانى قرار دهى، هرگاه چوپان آنها را در بيابان رها كند درباره او چگونه قضاوت مى كنى؟ آيا دامهاى تو را در معرض هلاكت قرار نداده است اگر چنين است رعايت مصالح مردم از اهميت بالايى برخوردار است.1
هنگامى كه معاويه فرزند خود «يزيد» را به عنوان خليفه مسلمين معرفى كرد عبداللّه بن عمر را خواست و به او چنين گفت: من دوست نداشتم امت محمد را پس از خويش بسان گله بدون چوپان رها كنم.2
همه اين جمله حاكى است كه صبغه حكومت در نزد همگان جنبه تنصيصى داشت مسأله شورا يا بيعت اهل حل و عقد تئورى هايى است كه بعدها متكلمان اهل سنت مطرح كرده اند.
آرى مقصود از استشهاد با اين جمله ها ردّ نظريه شورا و بيعت است و الاّ تنصيص بشر تا به وحى الهى منتهى نشود فاقد ارزش خواهد بود.
تا اين جا مسأله امامت و خلافت از نظر نبوت روشن گشت، اكنون بايد ببينيم دلايل موجود در كتاب و سنت كداميك از دو نظر را تأييد مى كند.

1 . حلية الأولياء:1/44.
2 . الإمامة والسياسة:1/168.

صفحه 128

2

آيات ولايت و خلافت

در اين فصل آيات مربوط به خلافت و امامت را مورد بررسى قرار مى دهيم تا روشن شود قرآن كدام يك از دو نظريه را تأييد مى كند، اينك تفصيل موضوع:

1. آيه انذار نزديكان

وحى الهى در كوه حرا بر قلب پيامبر، نازل گرديد، و او را به مقام نبوت و رسالت مفتخر ساخت، رسالتى كه بايد در سطح جهانى پياده گردد، و تمام ملل روى زمين، زير پرچم آيين اسلام درآيند. فرشته وحى هر چند او را به مقام رسالت مفتخر ساخت، ولى نقطه شروع كار و وقت تبليغ رسالت را براى مردم معين نكرد، از اين نظر پيامبر به مدت سه سال، از دعوت عمومى خوددارى نمود، تنها از رهگذر تماسهاى خصوصى با افراد قابل و شايسته، توانست گروه كمى را به آيين خويش هدايت كند.
پس از گذشت سه سال، پيك وحى الهى فرا رسيد، و فرمان داد كه پيامبر دعوت همگانى خود را از طريق دعوت خويشاوندان و بستگان آغاز نمايد، و او را با آيه زير مورد خطاب قرار داد و گفت:
(وَأَنْذِرْعَشِيرَتَكَ الأَقْرَبِينَ * وَاخْفِضْ جَناحَكَ لِمَنِ اتَّبَعَكَ

صفحه 129
مِنَ الْمُؤْمِنينَ* فَإِنْ عَصَوْكَ فَقُلْ إِنِّى بَرِىءٌ مِمّا تَعْمَلُونَ) .1
«بستگان نزديك خود را از عذاب الهى بيم ده، پر و بال پر مهر و مودت خود را بر سر افراد با ايمان پايين بياور (و نسبت به آنان ابراز علاقه و محبت كن) و اگر با تو از در مخالفت وارد شوند بگو من از كارهاى (بد شما) بيزارم».
از اين جهت پيامبر (صلى الله عليه وآله) به على (عليه السلام) دستور داد كه چهل و پنج نفر از شخصيتهاى بزرگ بنى هاشم را براى ضيافت ناهار، دعوت كند، و غذايى از گوشت، همراه با شير آماده سازد.
مهمانان همگى در وقت معين، به حضور پيامبر شتافتند، و پس از صرف غذا، «ابولهب» عموى پيامبر با سخنان سبك خود، مجلس را از آمادگى براى طرح سخن و تعقيب هدف، برانداخت و مجلس بدون اخذ نتيجه به پايان رسيد، و مهمانان پس از صرف غذا و شير، خانه رسول خدا را ترك گفتند.
پيامبر (صلى الله عليه وآله) تصميم گرفت كه فرداى آن روز ضيافت ديگرى ترتيب دهد، وهمه آنان را جز «ابولهب» به خانه خود دعوت نمايد. باز على (عليه السلام) به دستور پيامبر ، غذا و شير آماده نمود. و از شخصيتهاى برجسته و شناخته شده بنى هاشم براى صرف ناهار و استماع سخنان پيامبر، دعوت به عمل آورد. مهمانان همگى در موعد مقرر به خانه پيامبر آمدند«وى» پس از صرف غذا، در مجمع بزرگى كه شخصيتهاى بنى هاشم، در آنجا گرد آمده بودند، براى دعوت خويشاوندان به آيين توحيد ورسالت خويش به پا خاست، و سخنان خود را چنين آغاز نمود:
«به راستى، هيچ گاه راهنماى مردم، به آنان دروغ نمى گويد;
به خدايى كه جز او خدايى نيست، من فرستاده او به سوى شما و عموم جهانيان هستم».
«هان! آگاه باشيد، همان گونه كه مى خوابيد، مى ميريد، و همچنان كه

1 . شعراء/214ـ 216.

صفحه 130
بيدار مى شويد (روز رستاخيز) زنده خواهيد شد، نيكوكاران به پاداش اعمال، و بدكاران به كيفر كردار خود مى رسند، و بهشت جاويدان براى نيكوكاران و دوزخ هميشگى براى بدكاران آماده است».
«هيچ كس از مردم، برا ى كسان خود، چيزى بهتر از آنچه من براى شما آورده ام، نياورده است من خير دنيا و آخرت براى شما آورده ام، خدايم به من فرمان داده كه شما را به توحيد و يگانگى وى و رسالت خويش دعوت كنم» آنگاه فرمود:
«فَأيّكم يوازرنى على هذا الأمر، على أن يكون أخى ووصى وخليفتى فيكم؟».
«چه كسى از شما مرا در اين راه كمك مى كند، تا برادر ووصى و نماينده من درميان شما باشد؟».
او اين جمله را گفت و مقدارى مكث نمود، تا ببيند كدام يك از آنان به نداى او پاسخ مثبت مى گويد در اين موقع سكوت آميخته با بهت و تحيّر بر مجلس، حكومت مى كرد، و همگى سر به زير افكنده و در فكر فرو رفته بودند.
ناگهان على (عليه السلام) كه سن او در آن روز، از 15 سال1 تجاوز نمى كرد، سكوت را درهم شكست و برخاست رو به پيامبر كرد وگفت: اى پيامبر خدا من تو را در اين راه يارى مى كنم، سپس دست بسوى پيامبر دراز كرد، تا دست او را به عنوان پيمان فداكارى، بفشارد در اين موقع، پيامبر دستور داد كه على (عليه السلام) بنشيند و بار ديگر گفتار خود را تكرار نمود. باز على (عليه السلام) برخاست و آمادگى خود را اعلام كرد، اين بار نيز پيامبر به وى دستور داد كه بنشيند، در مرتبه سوم نيز بسان دومرتبه پيشين جز على (عليه السلام)كسى برنخاست، و تنها او

1 . به قولى 13 سال.

صفحه 131
بود كه پشتيبانى خود را از هدف مقدس پيامبر اعلام كرد، در اين موقع پيامبر، دست خود را بر دست على (عليه السلام) زد وجمله تاريخى خود را در مجلس بزرگان بنى هاشم درباره على (عليه السلام)القا نمود وگفت:
«انّ هذا أخي ووصيّي وخليفتي فيكم».1
«هان اى خويشاوندان و بستگان من! بدانيد كه على برادر ووصى و خليفه من در ميان شماست».
بنابه نقل سيره حلبى، دو لفظ ديگر نيز افزود و گفت: «ووزيرى ووارثى; يعنى : وزير ووارث من نيز مى باشد».
از اين راه نخستين وصى اسلام به وسيله آخرين سفير الهى، در آغاز رسالت كه هنوز جز گروه كمى به آيين وى نگرويده بود تعيين گرديد.
از اينكه پيامبر، نبوت خود و امامت على (عليه السلام) را همزمان اعلام كرد و روزى كه به بستگان خود گفت: مردم! من پيامبر خدا هستم، همان روز نيز فرمود: كه على (عليه السلام) وصى وجانشين من است، مى توان مقام و موقعيت امامت را به نحو روشن ارزيابى نمود، و اينكه اين دو مقام از يك ديگر جدا نبوده، و همواره دومى مكمل برنامه رسالت است.
اين حديث در اصطلاح محدثان به حديث «بدء الدعوه» يا «حديث الدار» معروف است و دلالت آن بر ولايت و خلافت على پس از رسول خدا (صلى الله عليه وآله) روشن است و اين مى رساند كه از روز نخست، منصب امامت بسان نبوت، مقام تنصيصى است نه اختيارى و يا انتخابى، شگفت آور اين كه برخى از مورخين حديث رسول خدا (صلى الله عليه وآله) را در تاريخ خود به نحو صحيح آورده ولى در

1 . تاريخ طبرى:2/216; كامل ابن اثير:2/24 ; سيره حلبى:1/321; شرح شفاى قاضى عياض:3/37 و غيره.

صفحه 132
بخش تفسير دست به تحريف زده است.
محمد بن جرير طبرى (224ـ 310) در تاريخ خود داستان گذشته را به نحوى كه نگاشتيم آورده است.1
ولى آنگاه كه در تفسير خود به آيه 314 سوره شعراء مى رسد و به نقل شأن نزول آيه مى پردازد، كلام پيامبر را تحريف مى كند و مى نويسد:
پيامبر رو به آنها كرد و چنين گفت: «فأيّكم يوازرنى على هذا الأمر على أن يكون أخى وكذا وكذا» و در حقيقت به جاى كلمه هاى «أخي ووصيّي و خليفتي» الفاظ كنايى به كار مى برد.
يعنى: پشتيبانى على(عليه السلام) را از پيامبر نقل مى كند، و آنگاه كه به بيان سخن پيامبر درباره على مى رسد، به جاى الفاظ «وصى و خليفه من، الفاظ كنائى به كار مى برد و مى گويد: توبرادر و چنان و چنين من هستى». تا تصريح بر خلافت امام را نقل نكرده باشد.
اين نوع تحريف در تاريخ فراوان است و روز به روز بر دامنه آن افزوده مى شود خصوصاً كه الآن كتابهاى بزرگان در دست نشر و تجديد چاپ است محققان مزدور آنچه كه مربوط به تشيع و ولاى اهل بيت (عليهم السلام) است در حدّامكان حذف و يا تحريف مى كنند.
ابن كثير شامى نيز در تفسير خود به جاى پيروى از تاريخ طبرى، از تفسير طبرى پيروى كرده و كلمات كنايى به كار برده است.
شگفت انگيزتر كار دكتر هيكل در كتاب «حيات محمد» است كه فقط به نقل جمله نخست اكتفا كرده است و مى گويد: پيامبر چنين گفت: «فَأَيّكم يوازرنى على هذا الأمر على أن يكون أخى ووصى وخليفتى فيكم» ولى جمله دوم را كه پيامبر بعد از برخاستن على گفت، به كلى نقل نكرده است.

1 . همان مدرك.

صفحه 133
آنگاه كه آن كتاب در جامعه مصر منتشر شد خرده گيران متعصب ، او را به خاطر نقل اين حديث حتى به صورت ناقص انتقاد كرده او ناچار شده كه خشم خدا را در برابر رضاى مردم بخرد از اين جهت در چاپ دوم و چاپهاى بعدى جمله نخست را نيز حذف كرد، اين است معنى روشنفكرى و آزاد منشى.

2. آيه(إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّه)

(إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَهُمْ راكِعُونَ).1
«ولى شما، خدا و پيامبر او و كسانى هستند كه ايمان دارند ونماز مى گزارند، و در حال ركوع زكات مى دهند».
(وَمَنْ يَتَوَلَّ اللّهَ وَرَسُولَهُ وَالَّذِينَ آمَنُوا فَإِنَّ حِزْبَ اللّهِ هُمُ الْغالِبُونَ).2
«هركس خدا و فرستاده او و افراد با ايمان را ولى خود اتخاذ كند، به راستى (پيروان) حزب خدا پيروزند».
مفسران مى نويسند: سائلى وارد مسجد شد و درخواست كمك كرد، كسى چيزى به او نداد، امام على (عليه السلام) در حالى كه در ركوع بود با انگشت خود كه انگشترى در آن بود به فقير اشاره كرد تا انگشترى را از دست او در آورد، او نيز انجام داد و مسجد را ترك گفت.
در اين موقع خبر به پيامبر رسيد، او رو به درگاه الهى نمود وگفت: خدايا همان طور كه براى موسى از خاندان خويش، وزيرى معين نمودى، پروردگارا براى من نيز از اهل بيتم،وزيرى معين بفرما، در اين لحظه فرشته وحى فرود آمد و آيه ياد شده را براى پيامبر خواند.

1 . مائده/55.
2 . مائده/56.

صفحه 134
شأن نزول آيه را به صورتى كه نقل گرديد، شخصيت هاى برجسته اى از صحابه مانند خود امام، ابن عباس، عمار، جابر، ابو رافع، انس بن مالك، و عبداللّه بن سلام نقل كرده اند.1
شيوه استدلال با اين آيه بسيار روشن است زيرا مقصود از ولى همان متصرف و سرپرست و آن كسى است كه برخود انسان اولويت دارد نه دوست، گواه اين مطلب اين است كه ولايت را مقيد به فردى كرده است كه در حال ركوع صدقه مى دهد، و اگر مقصود از ولايت دوست بود اين اختصاص به فردى، اختصاص نداشت زيرا همه مؤمنان به حكم آيه:
(وَالْمُؤمِنُونَ وَالْمُؤْمِناتُ بَعْضُهُمْ أَولياءُبَعْض...) 2 دوست و ياور يكديگرند.
از اين جهت براى ولى در آيه معنايى جز همين ولى و سرپرست نيست.
خلاصه از اين كه آيه ولايت را بر سه نفر منحصر مى كند خدا و پيامبر و كسانى كه در حال ركوع صدقه مى دهند، حاكى از اين است كه اين ولايت غير از اين ولايت عمومى همه مؤمنان نسبت به يكديگر است، و آن جز ولايت عامه و متصرف در امور كس ديگرى نيست.
حديثى كه در مورد اميرمؤمنان وارد شده است مؤيد اين مطلب است پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله)فرمود:
«يا علىّ أَنْتَ ولىُّ كلّ مؤمن من بعدى».3
«اى على! تو پس از من ولى هر فرد با ايمان هستى».

1 . كنز العمال، ص 405، حديث شماره 137; تفسير فخر رازى:12/26; تفسير نيشابورى:6/154.
2 . توبه/71.
3 . مسند احمد:4/437; مستدرك حاكم:3/111.

صفحه 135
از اين كه لفظ «من بعدى» در حديث آمده است گواه بر اين است كه مقصود زعامت و سرپرستى جامعه مسلمانان است و در حقيقت مقصود از ولى در آيه، همان «اولى بودن» است كه در آيه اى در حقّ پيامبر وارد شده است چنانكه مى فرمايد:
(اَلنَّبِىُّ أَولى بِالْمُؤْمِنينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ...) .1
«پيامبر به افراد با ايمان از جان آنها اولى و شايسته تر است».
شكى نيست كه پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله) داراى مقاماتى بوده و از اين طريق بر امت اولويت داشت، اينك اين مقامات از نظر قرآن عبارتند از:
1. قضاوت و داورى پيامبر (صلى الله عليه وآله) چنان كه مى فرمايد:
(إِنّا أَنْزلْنا إِلَيْكَ الْكِتابَ بِالحَقِّ لِتَحْكُمَ بَيْنَ النّاسِ بِما أَراكَاللّهُ...).2
«ما قرآن را بر تو به حق نازل كرديم تا در ميان مردم با آنچه كه خدا بر تو ارائه كرده است داورى كنيم».
2. حق اطاعت چنان كه مى فرمايد:
(...أَطِيعُوا اللّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ...) .3
«از خدا و رسولش اطاعت كنيد».
3. نفوذ فرمان چنان كه مى فرمايد:
(...فَلْيَحْذَرِ الَّذِينَ يُخالِفُونَ عَنْ أَمْرِهِ أَنْ تُصِيبَهُمْ فِتْنَةٌ أَوْ يُصيبَهُمْ عَذابٌ أَليمٌ) .4

1 . احزاب/6.
2 . نساء/105.
3 . نساء/59.
4 . نور/63.

صفحه 136
«كسانى كه با فرمان پيامبر مخالفت مىورزند از آن بترسند كه در كشاكش امتحان سخت قرار گيرند و يا با عذاب دردناكى روبرو شوند».
آنچه كه يادآور شديم برخى از مقامات ولايى و حكومتى پيامبر است و در اين موارد پيامبر بر همه اولويت دارد چنان كه مى فرمايد:
(اَلنَّبِىُّ أَولى بِالْمُؤْمِنينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ...) .1
«پيامبر به افراد با ايمان از جان آنها اولى و شايسته تر است».
با توجه به اين اصل، ظاهر آيه اين است كه ولايت خدا و رسول او و ولايت شخص ثالثى كه در حال نماز صدقه مى دهد، مفهوم واحدى دارند و اگر مقصود از ولى بودن خدا و رسول، اولويت آن دو بر جان و مال مردم باشد ولايت فرد سوم نيز به همان معنى است.
شاهد بر يكسان بودن مفهوم ولايت در هر سه، آيه بعدى است كه مى فرمايد:
(وَمَنْ يَتَولَّ اللّهَ وَرَسُولَهُ وَالَّذِينَ آمَنُوا فَإِنَّ حِزْبَ اللّه هُمُ الْغالِبُونَ) .
«هركس خدا و رسولش و مؤمنين را ولى خود قرار بدهد او وابسته به حزب الهى و حزب خدا پيوسته حاكم و پيروز است».
از اين كه پذيرش ولايت آنها مايه دخول در حزب خدا و فسخ ولايت آنان مايه خروج از حزب الهى است خود گواه بر اين است كه اين ولايت به معنى دوستى و ياورى نيست بلكه پذيرش ولايت است كه در صورت فقدان، انسان از دايره حزب الهى بيرون مى رود.
نتيجه اين مى شود ، هر كس اولويت خدا و پيامبر و فرد سوم را نپذيرد تو گويى مسلمان نيست.

1 . احزاب/6.

صفحه 137

پاسخ يك پرسش

گاهى گفته مى شود هرگاه مقصود از ولىّ در آيه همان زعيم اسلامى و متصرف در حقوق و اموال است و آيه نيز در حقّ على نازل گرديده، لازمه آن اين است كه على (عليه السلام) نيز در حيات پيامبر (صلى الله عليه وآله)داراى چنين مقام و موقعيتى باشد در حالى كه سرپرستى جامعه در اين بخش از زمان از آن پيامبر بود.
پاسخ اين پرسش روشن است تعيين يك فرد براى زعامت به آن معنى نيست كه در همان ظرف انتصاب كار را بر عهده بگيرد و در امور سياسى و اجتماعى مداخله كند بلكه هدف اين است كه در زمان نبودن زعيم رسمى اين فرد اين خلأ را پر كند.
اميرمؤمنان (عليه السلام) در همان زمان پيامبر (صلى الله عليه وآله) داراى مقام ولايت بود ولى چون هدف از اعطا چنين مقام سد خلائى بود كه پس از رحلت رسول خدا (صلى الله عليه وآله) پديد مى آيد، طبعاً بهره گيرى از اين ولايت مربوط به عصر بعد خواهد بود.

پاسخ به سؤال ديگر

هرگاه مقصود از (وَالَّذِينَ آمَنُوا) اميرمؤمنان باشد پس چرا به جاى مفرد «والذى آمن» صيغه جمع به كار برده است؟
پاسخ: قرآن در مواردى در مورد فردى صيغه جمع به كار برده است مانند آيه مباهله كه مى فرمايد:(...وَنِسائَنا وَنِسائَكُمْ وَأَنْفُسَنا وَأَنْفُسَكُمْ...).1
در حالى كه پيامبر براى مباهله از زنان فقط دخت گراميش حضرت زهرا (عليها السلام) را آورده بود.
در مورد منافقين در مورد عبد اللّه بن اُبى، صيغه جمع به كار رفته است

1 . آل عمران/61.

صفحه 138
چنان كه مى فرمايد:
(يَقُولُونَ لَئِنْ رَجَعْنا إِلَى الْمَدِينَةِ لَيُخْرِجَنَّ الأَعَزُّ مِنْهَا الأَذَلَّ...) .1
«آنان مى گويند اگر به مدينه بازگشتيم عزيزان ذليلان را بيرون مى كنند».
و گوينده سخن، عبد اللّه بن ابىّ زعيم منافقان بود.
و همچنين آيات ديگر كه در آنها صيغه جمع به جاى مفرد به كار رفته است.2
بنابراين استعمال صيغه جمع در مورد مفرد اشكال نخواهد داشت.
مسلماً به كار بردن صيغه جمع در مورد مفرد بى نكته نخواهد بود و در آيات ياد شده نكته آن روشن است وشايد علت آن در آيه اين است كه عواطف منافقان بر ضد امام تحريك نشود و بدانند كه اين يك قانون كلى است و امكان دارد افراد و مصاديق فراوان پيدا كنند كه فعلاً مصداق آن على بن ابى طالب است.
زمخشرى در كشاف خود نكته ديگرى نيز ياد مى كند، و آن اين كه: با آوردن صيغه جمع مى خواهد علاقه افراد را بر اين كار تحريك كند، و آنها بكوشند خود را به حد كمال برسانند.3

3. آيه بلاغ

(يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ

1 . منافقون/8.
2 . مانند آيه يكم از سوره ممتحنه كه مى فرمايد: (يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا عَدُوِّى وَعَدوَّكُمْ أَولياءَ...) مفسران مى گويند: مقصود از افراد با ايمان خاطب بنى ابى بليعه است.
3 . كشاف:1/247.

صفحه 139
رِسالَتَهُ وَاللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ...).1
«اى پيامبر آنچه از پروردگارت بر تو فرود آمده، برسان، و اگر نرسانى رسالت خداى را به جاى نياوردى و خداوند تو را از گزند مردم حفظ مى كند».
دقت در مضمون جمله (فَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالتَه) از اهميت موضوع حكايت مى كند، و مى رساند كه پيامبر به وسيله اين آيه، مأمور به ابلاغ پيامى از طرف خدا بود كه اگر العياذ باللّه انجام نمى داد گويا رسالت خود را انجام نداده است.
طبعاً چنين موضوعى بايد در عداد «توحيد» و «رسالت پيامبر» و «خاتميت او» و امثال آنها قرار گيرد كه اگر ابلاغى صورت نگيرد تو گويى در اين مدت كارى صورت نپذيرفته است.
همچنان كه از جمله (وَاللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاس) استفاده مى شود كه پيامبر در طريق انجام اين مأموريت احتمال مى داد از جانب مردم آسيبى به او برسد يا او را در اين انتصاب به گرايشهاى قومى متهم كنند، از اين جهت خدا براى تقويت اراده او نويد مى دهد كه: (وَاللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاس) .
اكنون بايد ديد اين موضوع با اهميت كه اين همه تأكيد و نويد درباره آن وارد شده است چيست؟!
مفسران اهل سنت احتمالاتى درباره نزول اين آيه داده اند كه برخى را يادآور مى شويم:
1. مربوط به حكم رجم و سنگسار كردن زنان و مردان بدكار.
2. ازدواج با همسر پسر خوانده خود زيد.
3. ابلاغ به همسران خود كه اگر دنيا را مى خواهند آماده طلاق مى باشند.

1 . مائده/67.

صفحه 140
4. دعوت مردم و منافقان به جهاد.
و مانند آنها كه فخر رازى در تفسير خود آورده است.1
همان طورى كه ملاحظه مى كنيد هيچ كدام از اين احتمالات نمى تواند مصداق آيه باشد، يعنى كوتاهى در ابلاغ آنها، از طرفى همسنگ با عدم ابلاغ رسالت و از طرف ديگر مايه ترس از مردم باشد در يكى از احتمالاتى كه فخر رازى و ديگران نقل مى كنند اين است كه آيه در مورد على بن ابى طالب (عليه السلام) نازل شده است، آنگاه كه در روز غدير دست او را گرفت و درباره او گفت:
«مَنْ كُنْتُ مَولاهُ فَعَلىٌّ مَولاه اللّهمّ وال من والاه وعاد من عاداه».
آنگاه اضافه مى كند كه عمر بن خطاب به على (عليه السلام) چنين خطاب كرد:
«يابن أبى طالب أصبحت مولاى ومولى كلّ مؤمن ومؤمنة».
«تو سرور من و سرور هر مرد و زن مؤمن شده اى».
و اضافه مى كند كه اين روايت را، ابن عباس، و براء بن عازب، و محمد بن على (امام باقر (عليه السلام)) نقل كرده است.
فخر رازى در اين جا هر چند بخشى از حقيقت را بيان كرده ولى به خاطر كمى اطلاعات و يا تمايلات درونى نتوانسته و يا نخواسته مدارك نزول اين حديث را پيش از اين نقل كند در حالى كه طبرى در «الولاية في طريق حديث الغدير»2 نزول اين آيه را در مورد حديث غدير از زيد بن ارقم به طور گسترده بيان كرده است، همچنان كه سيوطى در كتاب «الدر المنثور»3 نزول اين آيه را در روز غدير از ابن سعيد خدرى نقل كرده است.

1 . تفسير فخر رازى:12/49، تفسير آيه 67، از سوره مائده.
2 . الغدير:1/214.
3 . در المنثور:2/298.

صفحه 141
مؤلف الغدير علامه امينى نزول اين آيه را از سى دانشمند سنى با ذكر مصادر و صفحات در كتاب الغدير نقل مى نمايد.1
ما در اين جا در صدد نقل سرگذشت غدير نيستيم ولى چون در كلمات گذشتگان نزول اين آيه در حديث غدير وارد شده است اجمالى از آن را در اين جا مى آوريم.
پيامبر گرامى در آفتاب داغ و سوزنده 18 ماه ذى الحجه در سرزمين معروف به غدير فرود آمد در حالى كه گروه بى شمارى نيز همراه او بوده اند، در اين لحظات حساس، طنين اذان نماز ظهر سراسر بيابان را فرا گرفت، و نداى تكبير مؤذن بلند شد، و مردم خود را براى اداى نماز ظهر آماده كردند و پيامبر نماز ظهر را با آن اجتماع پر شكوه كه هرگز سرزمين غدير، نظير آن را بخاطر نداشت برگزارد سپس به ميان جمعيت آمد و روى نقطه بلندى كه از جهاز شتران ترتيب يافته بود، قرار گرفت و پس از حمد و ثناى خدا رو به مردم كرد و چنين گفت:
آيا شما گواهى نمى دهيد كه معبودى جز خدا نيست، و محمد بنده خدا و پيامبر او است و بهشت دوزخ و مرگ حق است و روز رستاخيز بدون شك فرا خواهد رسيد و خداوند افرادى را كه در دل خاك پنهان شده اند زنده خواهد نمود؟ حاضران در سرزمين غدير همگى بر آنچه كه پيامبر شمرده بود، شهادت دادند.
آنگاه پيامبر فرمود: من در ميان شما دو چيز گرانبها به يادگار مى گذارم چگونه با آنها معامله خواهيد كرد؟
يك نفر از حاضران پرسيد: مقصود از اين دو چيز گرانبها چيست؟

1 . الغدير:1/214ـ 223.

صفحه 142
پيامبر فرمود: ثقل اكبر كتاب خدا است كه يك طرف آن در دست خدا و طرف ديگر آن در دست شما است، به كتاب خدا چنگ بزنيد تا گمراه نشويد، ثقل اصغر، عترت و أهل بيت من است خدا به من خبر داده است كه دو يادگار من تا روز رستاخيز از هم جدا نمى شوند، هان اى مردم! بر كتاب خدا و عترت من سبقت و پيشى نگيريد و از آن دو عقب نمانيد تا نابود نشويد.
در اين موقع دست على (عليه السلام) را گرفت و بالا برد و همه جمعيت على(عليه السلام) را در كنار پيامبر (صلى الله عليه وآله)ديدند پيامبر فرمود: هان اى مردم! سزاوارترين فرد بر مؤمنان از خود آنها كيست؟
ياران پيامبر گفتند: خداوند و پيامبر اوبهتر مى دانند.
پيامبر فرمود: خداوند مولاى من است و من مولاى مؤمنان هستم، بر آنها از خودشان سزاوارتر است هان اى مردم هر كس من مولاى او هستم، على مولاى اوست.
سپس گفت: پروردگارا دوست بدار كسى را كه على را دوست بدارد، و دشمن بدار كسى را كه على را دشمن بدارد، خدايا ياران على را يارى كن، و دشمنان او را خوار و ذليل بنما، پروردگارا على را محور حق قرار بده.
اين جمله ها را گفت، سپس فرمود: لازم است حاضران به غايبان خبر دهند و ديگران را از اين حادثه مطلع سازند.1
هنوز اجتماع پر شكوه به حال خود باقى بود كه فرشته وحى فرود آمد و آيه

1 . «ألستم تشهدون أن لاإله إلاّ اللّه وانّ محمّداً عبده ورسوله، وانّ جنّته حقّ وناره حقّ، وانّ الساعة آتية لا ريب فيها، وأنّ اللّه يبعثُ من فى القبور».
قالوا: بلى تشهد بذلك.
قال: اللّهمّ إشهد...فانظرونى كيف تُخْلِفونى فى الثقلين.
فنادى مناد: ما الثقلان يا رسول اللّه؟ قال: الثقلُ الأكبر، كتاب اللّه، طرف بيد اللّه عزّ وجلّ وطرف بأيديكم، فتمسّكوا به لا تضلّوا، والآخر الأصغر عترتى، وانّ اللطيف الخبير نبأنى انّهما ; لن يتفرقاحتى يردا علىّ الحوض، فسألت ذلك لهما ربى، فلا تقدّموهما فتُهْلكوا ولا تقصروا عنها فتهلكوا ثمّ أخذ بيد على فرفعها حتى رؤى بياض أباطهما وعرفه القوم أجمعون فقال:
أيّها الناس من أولى الناس بالمؤمنين من أنفسهم قالوا: «اللّه» ورسوله أعلم قال: انّ اللّه مولاى و أنا مولى المؤمنين وأنا أولى بهم من أنفسهم فمن كنت مولاه فعلىٌّ مولاه، اللّهمّ وال من والاه وعاد من عاداه، وأحبّ من أحبّه، وأبغض من أبغضه وانصر من نصره، واخذل من خذله وادر الحق معه حيث ما دار الا فليبلغ الشاهد الغائب.

صفحه 143
اكمال را آورد:
(...اَلْيَومَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِى وَرَضِيتُ لَكُمُ الإِسْلامَ دِيناً...) .1
«امروز آيين شما را تكميل نموده ام و نعمت خويش را بر شما ارزانى داشته ام و اسلام را به عنوان يك دين بر شما برگزيده ام».
هنوز اجتماع با شكوه برقرار بود حسان بن ثابت واقعه را در قالب شعر ريخت كه برخى از آن را ياد مى كنيم:
يناديهم يومَ الغدير نبيُّهم *** بخُمًّ وأسمع بالرسول منادياً
فقال: فمن مولاكم ونبيّكم *** فقالوا ولم يبدوا هناك التعامياً
الهك مولانا وأنت نبيّنا *** ولم تلقَ منّا فى الولاية عاصياً
فقال له: قم يا على فانّنى *** رضيتُك من بعدى إماماً وهادياً
فمن كنت مولاه فهذا وليّه *** فكونوا له أتباع صدق موالياً
هناك دعا اللّهم ؟ والِ وليّه *** وكن للذى عادى عليّاً معادياً2
مضمون اين اشعار چنين است:
«روز غدير پيامبر ياران خود را در سرزمين خم ندا مى داد، و به نداى

1 . مائده/3.
2 . الغدير:2/34.

صفحه 144
رسول گوش فرا ده.
گفت: كيست مولا و نبى شما، آنان پاسخ گفتند و نا آگاهى نشان نداده اند.
گفتند: تو مولاى ما و پيامبر ما هستى، و هرگز از ما، در مورد ولايت تو نافرمانى مشاهده نكرده اى.
آنگاه پيامبر فرمود: على برخيز، من تو را بعد از خويش به عنوان پيشوا و راهنما برگزيده ام.
آن كس كه من مولاى او هستم، على ولى اوست، در اين صورت از پيروان صادق و مواليان واقعى او باشيد.
در اين جا بود پيامبر دعا كرد و گفت: خدايا دوستدار على را دوست بدار، و دشمن اورا دشمن بدار».

آيه اكمال

از آياتى كه در مورد امامت و در روز غدير پس از نصب امام نازل گرديده آيه اكمال است، محدثان مى گويند، پس از نصب على (عليه السلام) بر خلافت در روز غدير، آيه اكمال فرود آمد، يعنى :
(...اَلْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتى وَرَضِيتُ لَكُمُ الإِسْلامَ دِيناً...) .1
«امروز آيين شما را تكميل نموده ام و نعمت خويش را بر شما ارزانى داشته ام و اسلام را به عنوان يك دين بر شما برگزيده ام».
شگفت اين است كه فخر رازى ناخود آگاه به حقيقت اعتراف كرده است:
او در تفسير آيه اكمال (اليوم أَكْمَلْتُ) مى گويد: صاحبان آثار (سيره

1 . مائده/3.

صفحه 145
نويسان و محدثان و مورخان) مى گويند: پس از نزول اين آيه پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله) هشتاد و يك يا هشتاد و دو روز عمر كرد و پس از آن در شريعت نه فزونى رخ داد و نه نسخ و نه دگرگونى و اين بر اساس گزارش پيامبر بود كه از مرگ خود خبر داد و خود اين يكى از معجزات پيامبر است.1
اكنون با اين حساب روشن خواهيم ديد كه اين آيه بسان آيه پيشين در روز غدير فرود آمده است زيرا پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله) از نظر اهل سنت در 12 ربيع سال 11 در گذشته است، و سرگذشت غدير در 18 ذى الحجه سال 10 رخ داده است، و فاصله 18 يا 12 ربيع تقريباً هشتاد و يك يا هشتاد و دو روز است و اين مطلب به ملاحظه اين كه ممكن است دو ماه از اين سه ماه فاقد سلخ بودند طبعاً فاصله هاى دو واقعه هشتاد و دو روز خواهد بود واگر روز وفات پيامبر را حساب نكنيم و بگوييم محاسب، آن روز را به حساب نياورده فاصله هر دو واقعه، يا هشتاد و يك روز خواهد بود.
ولى در اينجا نظر خواننده گرامى را به اسامى صحابه كه نزول آيه را در روز غدير نقل كرده اند جلب مى نماييم:
زيد بن ارقم2، ابو سعيدخدرى3، ابن عباس4، أبو هريره5.
مؤلف غدير در كتاب ارزشمند خود نزول آيه را در روز غدير از 16 دانشمند سنى نقل كرده است.6 و اگر روايات شيعه را نيز بر آن بيفزاييم نزول آيه در چنين واقعه حالت تضافر به خود خواهد گرفت.

1 . تفسير فخر رازى:11/139.
2 . الغدير:11/230.
3 . در المنثور:2/298; فتح الغدير:2/57.
4 . مسند احمد:1/33; مستدرك حاكم:3/132.
5 . تاريخ بغداد: خطيب بغدادى:8/290.
6 . الغدير:1/230ـ 237.

صفحه 146

تواتر سند، و قطعى بودن دلالت

استدلال با حديث غدير بر اصلى از اصول دين در گرو قطعى بودن حديث از نظر سند، و دلالت است، خوشبختانه هر دو شرط در اين حديث به نحو روشن متحقق مى باشد، امّا از نظر سند تنها از علماى اهل سنت 360 تن اين حديث را در طول چهارده قرن نقل كرده، و در هر قرنى حديث حالت تواتر داشته است حتى گروهى درباره سند اين روايت كتابهاى جداگانه نوشته اند، مثلاً طبرى (متوفاى 310) در كتابى به نام : «الولاية فى طرق حديث الغدير» اين حديث را از 75 طريق نقل كرده است.
ابن عقده كوفى (متوفاى 333) در رساله ولايت اين حديث را از 105 طريق نقل كرده است.
تحقيقات كافى كه در باره حديث غدير از نظر سند انجام گرفته هر نوع شك و ترديد را در صدور اين حديث نفى مى كند1 تا آنجا كه غالباً شعراى عرب زبان در قصايد خود به مناسبتهايى از اين حديث ياد كرده اند.
مهم در حديث غدير، قطعى بودن دلالت آن است، با توجه به قراين موجود در حديث مى توان گفت كه مقصود از «مولى» در جمله «من كنتُ مَولاه فهذا علىٌّ مَولاه» أولى به تصرف است.

1 . به كتاب شريف «الغدير» جلد يكم مراجعه بفرماييد.

صفحه 147
نخست بايد توجه نمود كه در قرآن و لغت عرب لفظ «مولى» به معنى اولى به كار مى رود چنان كه مى فرمايد:
(فَالْيَوْمَ لا يُؤْخَذُ مِنْكُمْ فِدْيَةٌ وَلا مِنَ الَّذِينَ كَفَرُوا مَأْواكُمُ النّارُ هِىَ مَولاكُمْ وَبِئْسَ الْمَصِيرُ) .1
«امروز (روز رستاخيز) نه از شما و نه از افراد كافر، عوض گرفته نمى شود جايگاه شما آتش است و آن براى شما سزاوارتر است چه سرنوشت بدى است».
مفسران بزرگ مى گويند لفظ «مولى» در اين آيه به معنى «اولى» است زيرا براى اين افراد بر اثر اعمال ناشايست، شايسته ترين جايگاه، همان آتش است.
در آيه ديگر مى فرمايد:
(يَدْعُوا لَمَنْ ضَرُّهُ أَقْرَبُ مِنْ نَفْعِهِ وَلَبِئْسَ المَولى وَلَبِئْسَ العَشيرُ).2
«بتى را مى خواند كه ضرر او از سودش نزديك تر است چه بد ولىّو چه بد مصاحبى است».
در اين آيه «مولى» به گواه آيات ماقبل كه مربوط به مشركان و بت پرستان است به معنى اتخاذ ولى و سرپرست است به گواه اينكه بت پرستان اصنام خود را ولىّ خود اتخاذ مى كرده اند.
در اين كه «مولى» به معنى «اولى» به كار مى رود سخنى نيست ولى اكنون بايد ديد مقصود از آن در حديث غدير نيز همين است.
قراين فراوان نشان مى دهد كه مقصود از آن در حديث همان «أولى به

1 . حديد/15.
2 . حج/13.

صفحه 148
تصرف» است، اينك برخى از اين قراين را يادآور مى شويم:
1. رسول گرامى (صلى الله عليه وآله) در آغاز حديث فرمود: «ألست أولى بكم من أنفسكم» سپس به دنبال آن چنين فرمود:
«فَمَنْ كُنْتُ مَولاهُ فَعلىٌّ مَولاه» از اين كه جمله دوم را پس از جمله نخست آورد خود گواه بر اين است كه مقصود او از «مولى» همان اولويت است كه خدا و رسول آن را دارا مى باشند چيزى كه هست ولايت الهى ذاتى است و ولايت نبى و امام موهبتى است.
2. پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله) در سر آغاز خطبه خود از مردم به اعتقاد به توحيد و نبوت و معاد اقرار گرفت سپس مولويت على را يادآور شد، اين گواه بر اين است كه اين ولايت در رديف مسأله پيشين است و چيزى كه مى تواند در رديف آن سه باشد همان مقصود از آن ولايت كبرى و سرپرستى جامعه باشد نه دوستدارى على و يا يارى وى.
3. در روز غدير آنگاه كه آيه اكمال فرود آمد پيامبر فرمود: «اللّه أكبر على إكمال الدين وإتمام النعمة ورضا الربّ برسالتى والولاية لعلىّ فى بعدى» در اين صورت بايد ديد كدام يك از معانى «مولى» مى تواند مايه كمال دين و اتمام نعمت و در رديف رضايت خدا به رسالت پيامبر قرار گيرد جز ولايت كبرى و سرپرستى على، كه مفاد آن استمرار وظيفه نبوت است.
4. پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله) در آغاز خطبه از رحلت و نزديك شدن اجل خود، سخن مى گويد و اين گواه براين است كه با نصب على مى خواهد اين خلأ را پر كند.
گذشته از اين، اگر مقصود نصب على بر مقام امامت و ولايت نبود، گردآورى اين جمعيت در بيابان سوزان هيچ لزومى نداشت اگر واقعاً

صفحه 149
مى خواست مردم را به نصرت و دوستى على دعوت كند اين يك مسأله پوشيده نبود تا در اين بيابان سوزان هشتاد هزار نفر يا متجاوز از آن را از محمل ها و شتران پياده كند و خطبه گسترده بخواند و از مرگ خود گزارش كند، آنگاه بگويد مردم على را دوست بدارند و او را يارى كنند.
اين قراين كه در خود حديث نهفته است گواهى مى دهند كه مقصود از «مولى» همان اولويت به تصرف و سرپرستى است، نه ناصر و ياور، و يا محبوب و دوست.
حسان بن ثابت شاعر عهد رسالت كه در خود واقعه حضور داشت از حديث جز معناى ولايت چيز ديگرى تلقى نكرد ولذا در شعر خود گفت:
فَقـالَ لـهُ قُم يـا على فانّنـى
رضيتُك مِنْ بَعْدى إماماً وهادياً
در پايان يادآور مى شويم كه در ميان علماى اهل سنت افراد با انصافى اعتراف به دلالت حديث غدير بر امامت على نموده اند از آن جمله سعدالدين تفتازانى (712ـ 791) مى گويد: در لفظ «مولى»كه در حديث غدير آمده است در آن چند احتمال وجود دارد:
1. آزاد كننده، 2. آزاد شده، 3. هم پيمان، 4. پناه داده شده، 5. پسر عمو، 6. ناصر و ياور، 7. اولى به تصرف.
آنگاه يادآور مى شود كه از اين معانى هفتگانه هيچ كدام متناسب با صدر حديث نيست.
امّا آن پنج معنى نخست نمى تواند مقصود پيامبر باشد و امّا معنى ششم توضيح واضح بوده و نياز به بيان پيامبر و گردآورى مردم نداشت قهراً مقصود همان معنى هفتم است.1

1 . شرح مقاصد: 5/273ـ 274.

صفحه 150
از آنجا كه بحث ما يك بحث تفسيرى است پيرامون حديث غدير با ديگر احاديثى كه مربوط به ولايت كبراى امير مؤمنان است سخن نمى گوييم، و ادامه اين بحث ها را به كتاب الهيات ارجاع مى كنيم.1

1 . الهيات:4/98 ـ 108.

صفحه 151

خاندان على(عليه السلام) در سرزمين مباهله

هر چند بحث ما در باره آيات مربوط به امامت به پايان رسيد ولى به عنوان تكميل آياتى كه سند فضيلت خاندان رسالت است در اين جا مى آوريم و به تفسير اجمالى آنها مى پردازيم:

1. آيه مباهله

(فَمَنْ حاجَّكَ فِيهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُل تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَأَبْناءَكُمْ وَنِساءَنا وَنِساءَكُمْ وَأَنْفُسَنا وَأَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَةَ اللّهِ عَلى الْكاذِبين) .1
«هر كس با تو پس از آنكه آگاه شدى، به مجادله برخيزد بگو بياييد تا بخوانيم فرزندان خود و فرزندان شما را، زنان خود و زنان شما را، و جانهاى خود و جانهاى شما را و لعنت خدا بر گروه دروغگو بفرستيم».
مفسران مى نويسند: پيامبر اسلام به موازات مكاتبه با سران دول جهان، و مراكز مذهبى، نامه اى به اسقف نجران «ابو حارثه» نوشت و طىّ آن نامه ساكنان «نجران» را به آيين اسلام دعوت نمود، اينك مضمون نامه آن حضرت:
«به نام خداى ابراهيم و اسحاق و يعقوب(اين نامه اى است) از محمد پيامبر و رسول خدا به اسقف «نجران»: خداى ابراهيم و اسحاق و يعقوب و

1 . آل عمران/61.

صفحه 152
احمد را ستايش مى كنم، و شماها را از پرستش «بندگان» به پرستش «خدا» دعوت مى نمايم، شما را دعوت مى كنم كه از ولايت بندگان خدا خارج شويد، و در ولايت خداوند وارد آييد، و اگر دعوت مرا نپذيرفتيد (لا اقل) بايد به حكومت اسلامى ماليات (جزيه) بپردازيد(كه در برابر اين مبلغ جزئى، از جان و مال شما دفاع مى كند) و در غير اين صورت به شما اعلام خطر مى شود».1
و برخى از مصادر تاريخى شيعه اضافه مى كند: پيامبر آيه مربوط 2 به اهل كتاب را كه در آن همگى به پرستش خداى يگانه دعوت شده اند نيز نوشت.
نمايندگان پيامبر وارد «نجران» شده، نامه پيامبر را به «اسقف» دادند، وى نامه را با دقت هر چه تمامتر خوانده و براى تصميم، شورايى مركب از شخصيتهاى بارز مذهبى و غير مذهبى تشكيل داد، يكى از افراد طرف مشورت «شرحبيل» بود كه به عقل و درايت و كاردانى معروفيت كامل داشت، وى در پاسخ «اسقف» چنين اظهار نمود، اطلاعات من در مسايل مذهبى بسيار ناچيز است، بنابراين من حق اظهار نظر ندارم و اگر در غير اين موضوع با من وارد شور مى شديد، من مى توانستم راه حلهايى در اختيار شما بگذارم.
ولى ناچارم مطلبى را تذكر دهم و آن اين كه: ما كراراً از پيشوايان مذهبى خود شنيده اىم : روزى منصب نبوت از نسل «اسحاق» به فرزندان «اسماعيل»انتقال خواهد يافت، و هيچ بعيد نيست كه «محمد» كه از اولاد اسماعيل است همان پيامبر موعود باشد.
شورا نظر داد كه گروهى به عنوان «هيئتى از نجران» به مدينه برود، تا از

1 . البداية والنهاية:.../53; بحار الأنوار:21/285.
2 . منظور آيه :(قُلْ يا أَهْل الكِتاب تَعالَوا إِلى كَلِمَة سَواء بَيْنَنا وَبَيْنَكُمْ...) (آل عمران/64); بحار: 21/287.

صفحه 153
نزديك با محمد (صلى الله عليه وآله)تماس گرفته و دلايل نبوت او را بررسى كنند.
شصت تن از زبده ترين و داناترين مردم «نجران» انتخاب شدند و در رأس آنان سه پيشواى مذهبى بود اين سه تن عبارت بودند از:
1. «ابو حارثة بن علقمه» اسقف اعظم نجران كه نماينده رسمى كليساهاى روم در حجاز بود.
2. «عبد المسيح» رئيس هيئت و به عقل و تدبير و كاردانى معروف بود.
3. «أيْهَم» كه فرد كهنسال و شخصيت محترم ملت نجران بشمار مى رفت.1
هيئت نجرانى، طرف عصر در حالى كه لباس هاى تجملى ابريشمى بر تن، و انگشترهاى طلا بر دست و صليبها بر گردن داشتند، وارد مسجد شده به پيامبر سلام كردند، ولى وضع زننده و نامناسب آنان آن هم در مسجد، پيامبر را سخت ناراحت نمود. احساس كردند كه از آنان ناراحت شده است، امّا علّت ناراحتى را ندانستند، فوراً با عثمان بن عفان و عبدالرحمان بن عوف كه سابقه آشنايى با آنان داشتند، تماس گرفتند وجريان را به آنها گفتند آنان اظهار داشتند كه حل اين گره به دست على بن ابى طالب است، آنان به اميرمؤمنان مراجعه كردند على (عليه السلام)در پاسخ آنها چنين گفت: «شما بايد لباسهاى خود را تغيير دهيد، و با وضع ساده، بدون زر و زيور به حضور حضرت بياييد. در اين صورت مورد احترام وتكريم قرار خواهيد گرفت».
نمايندگان نجران با لباس ساده بدون انگشتر طلا، شرفياب محضر پيامبر شده و سلام كردند، پيامبر با احترام خاص پاسخ سلام آنان را داد، و برخى از هدايايى كه براى وى آورده بودند پذيرفت.

1 . يعقوبى: 2/66.

صفحه 154
نمايندگان پيش از آن كه وارد مذاكره شوند، اظهار كردند كه وقت نماز آنان رسيده است، پيامبر اجازه داد كه نمازهاى خود را در مسجد مدينه در حالى كه رو به مشرق ايستاده بودند بخوانند.1
سيره نويس معروف برهان الدين حلبى مى نويسد: پيامبر به آنان گفت من شما را به آيين و پرستش خداى يگانه ، و تسليم در برابر اوامر او دعوت مى كنم، سپس آياتى چند از قرآن براى آنان خواند.
آنان در پاسخ گفتند اگر مقصود از اسلام ايمان به خداى يگانه است ما قبلاً به او ايمان آورده و به احكام وى عمل مى نماييم.
پيامبر در پاسخ آنان گفت: اسلام علايمى دارد چگونه مى گوييد خداى يگانه را پرستش مى كنيد در صورتى كه شماها صليب را مى پرستيد و از خوردن گوشت خوك پرهيز نمى كنيد و مسيح را فرزند خدا مى دانيد.
نمايندگان «نجران» گفتند آرى او فرزند خدا است زيرا مادر او مريم، بدون نزديكى با كسى، او را به دنيا آورد، ناچار بايد او فرزند خدا باشد در اين موقع فرشته وحى بر پيامبر نازل شد و اين آيه را آورد:
(إِنَّ مَثَلَ عِيسى عِنْدَ اللّهِ كَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِنْ تُراب ثُمَّ قالَ لَهُ كُنْ فَيَكُونَ) .2
«تولد عيسى ازمادر بدون آن كه كسى با او نزديكى كند نزد خدا همچون آدم است كه او را از خاك آفريد و سپس به او فرمود: موجود باش او هم فوراً موجود شد (بنابراين ولادت مسيح بدون پدر دليل بر الوهيت اونيست)».
مسيحيان نجران در مقابل منطق وحى ناگزير شدند راه مجادله در پيش گيرند و پيشنهاد مباهله داده اند، در آن موقع پيك الهى نازل شد پيامبر را نيز به

1 . سيره حلبى: 3/239.
2 . آل عمران/59.

صفحه 155
مباهله مأمور ساخت، طرفين به فيصله دادن مسأله از طريق مباهله آماده شدند و قرار شد فردا همگى براى مباهله حاضر و آماده شوند.
وقت «مباهله» فرا رسيد و قرار بود كه مباهله در نقطه اى خارج از شهر مدينه در دامنه صحرا انجام گيرد پيامبر از ميان مسلمانان و بستگان زياد فقط چهار نفر را براى مباهله برگزيد و اين چهار تن جز على و فاطمه و حسن وحسين (عليهم السلام) كسى ديگر نبود.
سران هيئت نمايندگى نجران با يكديگر گفتگو مى كردند ومى گفتند اگر محمد با شكوه مادى به ميدان مباهله وارد شود، اعتمادى به ادعاى او نيست، و اگر به وضع ساده همراه عزيزانش گام به صحراى مباهله گذارد عمل او گواه بر اعتماد او به نبوت خويش است تا آنجا كه عزيزان خود را به ميدان مباهله آورده است، هنوز در اين گفتگو بودند كه چهره هاى معصومى براى آنان آشكار گشت همگى با هم گفتند اين مرد به دعوت خود اعتقاد راسخ دارد، وگرنه يك فرد دروغگو يا شاك عزيزان خود را در معرض بلاى آسمانى قرار نمى دهد، و لذا با ديدن اين وضع وارد شور شدند و از مباهله منصرف گشتند ، قرار شد هر سال مبلغى به عنوان جزيه (ماليات سرانه) بپردازند و در برابر آن حكومت اسلامى از مال و جان آنان دفاع كند.
عايشه مى گويد: روز مباهله پيامبر اسلام چهار تن همراهان خود را زير چادر مشكى رنگى، وارد كرد و اين آيه را تلاوت نمود: (إِنَّما يُرِيدُ اللّه لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْت وَيُطَهِّركُمْ تَطْهِيراً)زمخشرى پس ازبيان نكات آيه در پايان بحث مى نويسد: سرگذشت مباهله و مفاد اين آيه بزرگترين گواه بر فضيلت اصحاب كساء است و سندى زنده بر حقانيت آيين اسلام مى باشد.

صفحه 156
داستان مباهله بزرگترين سند فضيلت براى اهل پيامبر است زيرا الفاظ و مفردات آيه حاكى است كه همراهان پيامبر در چه پايه اى از فضيلت قرار داشتند، زيرا پيامبر در اين آيه، علاوه بر اين كه حسن و حسين را فرزندان خود، و فاطمه را يگانه زن منتسب به خاندان خويش مى خواند، از شخص على (عليه السلام) به عنوان (أَنْفُسنا) تعبير مى كند و آن شخصيت عظيم جهان انسانى را به منزله جان پيامبر مى داند فضيلتى بالاتر از اين كه يك شخص از نظر معنويت و فضيلت به پايه اى برسد كه خداوند بزرگ او را به منزله جان و روح پيامبر بخواند.
آيا اين آيه، گواه برترى امير مؤمنان بر تمام مسلمانان جهان نيست؟
از رواياتى كه از پيشوايان مذهبى ما وارد شده است استفاده مى شود كه موضوع مباهله اختصاص به پيامبر نداشته و هر فرد مسلمانى در مسايل مذهبى مى تواند با مخالفان خود به مباهله برخيزد و شيوه مباهله و دعاى آن در كتابهاى حديث وارد شده براى اطلاع بيشتر به كتاب : «نور الثقلين» مراجعه بفرماييد.1
در رساله حضرت استاد علاّمه طباطبائى چنين مى خوانيم: «مباهله يكى ازمعجزات باقى اسلام است و هر فرد با ايمانى به پيروى از نخستين پيشواى اسلام، مى تواند در راه اثبات حقيقتى از حقايق اسلام با مخالفان خود به مباهله بپردازد و از خداوند جهان درخواست كند كه طرف مخالف، را كيفر بدهد و محكوم سازد».2

1 . نور الثقلين:1/291ـ 292.
2 . در برخى از روايات اسلامى نيز به اين موضوع تصريح شده است، به اصول كافى، كتاب دعا، باب مباهله، ص 538 مراجعه فرماييد.

صفحه 157
در پايان از تذكر چند نكته اى ناگزيريم:
گذشته بر اين كه تمام مفسران و دانشمندان شيعه، موضوع مباهله را در كتابهاى خود آورده اند از ميان علما و دانشمندان اهل تسنن شصت نفر در كتابهاى خود پيرامون اين سرگذشت سخنانى گفته اند و نكاتى يادآور شده اند كه برخى را يادآور مى شويم:
1. «مسلم بن حجاج» در «صحيح» خود كه دومين صحيح از صحاح ششگانه است مى نويسد:«معاويه به سعد وقاص گفت: چرا على (عليه السلام) را سبّ نمى كنى، جواب داد: به خاطر سه خصلتى كه على (عليه السلام)داشت و من آرزو مى كنم كه يكى از آنها را دارا بودم. او پس از سخنانى مى گويد:هنگامى كه آيه مباهله نازل گرديد پيامبر (صلى الله عليه وآله) على و فاطمه و حسنين (عليهم السلام) را خواست وقتى همگى جمع شدند پيامبر گفت: «اللّهمّ هؤلاء أهلى»:« آنان اهل بيت من هستند».1
2. حاكم نيشابورى در مستدرك خود مى گويد: اخبار متواتر از ابن عباس و غيره رسيده است كه پيامبر دست على (عليه السلام) و حسنين را گرفت و فاطمه را پشت سر قرار داد و رو به هيئت نمايندگى نجران كرد و گفت:
«هؤلاء أبنائنا وأنفسنا ونسائنا فهلموا أنفسكم وأبنائكم ونسائكم ثمّ نبتهل فنجعل لعنة اللّه على الكاذبين».
«اينان فرزندان ما و زنان و جان هاى ما هستند شما نيز برخيزيد همانند آنها را بياوريد تا مباهله كنيم و لعنت خدا را بر گروه دروغگويان بفرستيم».2
3. ثعلبى در تفسير خود مى نويسد: «هنگامى كه پيامبر (صلى الله عليه وآله) وارد صحنه مباهله شد حسين(عليه السلام)را در آغوش داشت و دست حسن(عليه السلام) را گرفته بود، و

1 . صحيح مسلم:7/120.
2 . مستدرك:3/150.

صفحه 158
دخت گرامى او فاطمه(عليها السلام) پشت سر پيامبر(صلى الله عليه وآله) و على (عليه السلام) نيز پشت سر فاطمه(عليها السلام) گام بر مى داشتند در اين موقع اسقف نجران گفت:
«يا معشر النصارى أنّى لأرى وُجوهاً لو سألوا اللّهَ أن يزيل جبلاً من مكانه لأزاله فلا تَبتَهِلُوا فَتُهْلَكوا».
«همكيشان من! من چهره هاى معصومى را مشاهده مى كنم كه اگر ازخداوند بخواهند كه كوهى را از بيخ بكند، خدا دعاى آنان را مستجاب مى كند، هرگز مباهله نكنيد زيرا نابود مى شويد».1
4. زمخشرى در كشاف پس از نقل جمله هايى كه از ثعلبى نقل كرديم مى گويد: اسقف نجران افزود: به خدايى كه جان من در دست او است نابودى اهل نجران نزديك شده است اگر مباهله كنيد لباس انسانيت از بدن شما كنده مى شود و به صورت حيوانات مسخ شده در مى آييد و صحرا براى شما كانونى از آتش خداوند كه ريشه مسيحيان نجران را مى كند.2
5. «ابن حجر» از محدث معروف « دار قُطْنى» نقل مى كند كه امير مؤمنان روز شوراى عمر، براى برترى خود بر اعضاى شورا با آيه مباهله احتجاج كرد و گفت: آيا در ميان شما كسى هست كه پيوند خويشاوندى وى با پيامبر از من نزديك تر باشد اورا جان و نفس خود، و فرزندان او را فرزندان خود، و زن او را زنان خود معرفى كند، همه اعضاى شورا به تصديق على (عليه السلام) برخاسته و گفتند نه هرگز جز تو كسى را به اين خصوصيت سراغ نداريم.3

1 . عمده ابن بطريق:95.
2 . كشاف:1/193.
3 . صواعق:154.

صفحه 159

2. آيه ليلة المبيت

(وَمِنَ النّاسِ مَنْ يَشْرِى نَفْسَهُ ابْتِغاءَمَرضاتِ اللّهِ وَاللّهُ رَؤُوفٌ بِالْعِبادِ) .1
«برخى از مردم جان خود را براى تحصيل رضاى خداوند مى فروشند خداوند به بندگان خود رؤوف ومهربان است».
جانبازى و فداكارى از نشانه هاى افراد با ايمان است اعمال و رفتار هر فردى زاييده طرز تفكر و عقيده اوست و اگر انسان در راه عقيده خود از جان و مال بگذرد اين كار حاكى از آن است كه ايمان وى به هدف در درجه بسيار بالا است.
قرآن مجيد اين حقيقت را در آيه اى منعكس كرده و مى فرمايد:
(إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذينَ آمَنُوا بِاللّهِ وَرَسُولهِ ثُمَّ لَمْ يَرْتابُوا وَجاهَدُوا بِأَمْوالِهِمْ وَأَنْفُسِهِمْ فى سَبِيلِ اللّهِ أُولئِكَ هُمُ الصّادِقُون) .2
«افراد با ايمان كسانى هستند كه خدا و پيامبر او را باور نموده و در آن ترديد نمى كنند، و با مال وجان خود در راه خدا جهاد مى كنند آنان به راستى افراد با ايمان هستند».
پيامبر اسلام در سال دهم بعثت حامى و مدافع خويش يعنى حضرت ابوطالب را از دست داده هنوز داغ عمو را بر دل داشت حامى ديگر يعنى همسر

1 . بقره/207.
2 . حجرات/15.

صفحه 160
گرامى خود را نيز از دست داد از اين جهت مشركان قريش تصميم گرفتند به هر قيمتى شده نداى توحيد را در محيط شرك خاموش سازند واو را زندانى يا تبعيد و يا به قتل برسانند.
خدا رسول گرامى را از نقشه قريش آگاه ساخت و وحى الهى به نحو زير نازل شد:
(وَإِذْ يَمْكُرُ بِكَ الَّذِينَ كَفَرُوا لِيُثْبِتُوكَ أَوْ يَقْتُلُوكَ أَوْ يُخْرِجُوكَ وَيَمْكُرُونَ وَيَمْكُرُ اللّهُ وَاللّهُ خَيْرُ الْماكِرينَ) .1
«به ياد آور هنگامى كه كافران از در مكر وارد شده و تصميم گرفتند كه تو را زندانى كنند و يا بكشند و يا تبعيد نمايند، آنان مكر مىورزند خدا نيز مكر آنان را خنثى مى سازد خداوند از همه چاره جوتر است».
در ميان اين پيشنهادهاى سه گانه، نقشه قتل پيامبر (صلى الله عليه وآله) تصويب گشت و قرار شد از هر قبيله اى فردى انتخاب گردد و در نيمه شب وارد خانه پيامبر شوند و او را قطعه ـ قطعه كنند و خون او در ميان قبايل عرب پخش گردد تا خاندان هاشم را ياراى نبرد با قبايل كه در ريختن خون وى شركت كرده اند نباشد.
فرشته وحى پيامبر را از نقشه قريش آگاه كرد او از شيوه غافل گيرى بهره گرفت و خانه را ترك نمود ولى براى اين كه اطمينان افراد مسلح را نسبت به ماندن خود در خانه جلب كند لازم ديد كه كسى در بستر پيامبر بخوابد و اين شخص فداكار جز على (عليه السلام) نبود از اين نظر پيامبر (صلى الله عليه وآله)رو به على (عليه السلام) كرد و گفت: مشركان قريش امشب نقشه قتل مرا كشيده اند و تصميم گرفته اند كه به طور دسته جمعى به خانه من بريزند و مرا در ميان بسترم بكشند، از اين جهت از طرف خدا مأمورم كه مكه را به سوى نقطه اى ترك كنم، هم اكنون لازم است امشب در فراش من بخوابى و آن «برد» سبز را به خود به پيچى تا آنان تصور كنند

1 . انفال/30.

صفحه 161
كه من هنوز در بسترم آرميده ام و مرا تعقيب نكنند.
در چنين شرايط وحى الهى در باره ستايش ايمان على (عليه السلام) بر قلب پيامبر (صلى الله عليه وآله) فرود آمد، و ايمان و وفاى على (عليه السلام)را ستود و فرمود:(وَمِنَ النّاسِ مَنْ يَشْرِى نَفْسَهُ ابْتِغاءَمَرضاتِ اللّهِ وَاللّهُ رَؤُوفٌ بِالْعِبادِ) .
على (عليه السلام) از آغاز شب در بستر پيامبر آرميد و چهل نفر تروريست اطراف خانه را محاصره كرده و از شكاف در به داخل خانه مى نگريستند ووضع خانه را عادى مى ديدند و گمان مى كردند كه پيامبر در بستر خود آرميده است. همه آنان سراپا يك تن، حس ومراقبت بودند، دلها بيدار و چشمها تيز و سينه ها پر از كينه بود، و آنان وضع خانه را تحت نظر گرفته بودند كه جنبش مورى از نظر آنان مخفى نبود.

يورش به خانه وحى

مأموران قريش كه دست هاى آنان روى قبضه شمشير بود منتظر فرمانى بودند كه به خانه وحى يورش ببرند از شكاف در به خوابگاه پيامبر مى نگريستند و تصور مى كردند وى در بستر خود آرميده و روانداز سبز رنگى را به روى خود افكنده است، ولى نمى دانستند او على است كه با قلبى مطمئن و آرام در خوابگاه پيامبر آرميده است.
فرمان يورش صادر شد مأموران با شمشيرهاى برهنه به طور دسته جمعى به خانه پيامبر هجوم آوردند، و ناگهان ديدند كه تير آنان به سنگ خورده و پيامبر مكه را ترك گفته است. 1 و على(عليه السلام)در خوابگاه او خوابيده است . و آيه ياد شده در آغاز در اين سبب فرود آمد.

1 . مسند احمد:1/78 ـ كنزالعمال:6/407 ـ الغدير:2/47،49.

صفحه 162

3. آيه مودت و دوستى اهل بيت (عليهم السلام)

(ذلِكَ الَّذِى يُبَشِّرُ اللّهُ عِبادَهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصّالِحات قُلْ لا أَسأَلكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِى القُرْبى وَمَنْ يَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَزِدْ لَهُ فِيها حُسْناً إِنَّ اللّهَ غَفُورٌ شَكُورٌ).1
«اين همان چيزى است كه خداوند بندگانش را كه ايمان آورده و عمل صالح را انجام داده اند به آن نويد مى دهد بگو: من هيچ پاداش از شما درباره رسالتم درخواست نمى كنم جز دوست داشتن نزديكانم و هركس كار نيكى انجام دهد بر نيكيش مى افزايم چرا كه خداوند آمرزنده و سپاسگزار است».
مفسران عاليقدر و محدثان اسلامى و همچنين شعرا و ادبا همگى اتفاق نظر دارند كه اين آيه درباره اهل بيت پيامبر (صلى الله عليه وآله)نازل شده است و امام شافعى (150ـ 204) ايمان خود را به مضمون اين آيه در قالب شعر ريخته و مى گويد:
يا أهلَ بيت رسول اللّه حبُّكم *** فرض من اللّهِ فى القرآن أنزله
كفاكم من عظيم القدرِ إنَّكم *** من لم يُصلّ عليكم لا صلاةَ له2
«اى خاندان رسالت، دوستى شما از واجباتى است كه خدا آن را در قرآن فرو فرستاده است، در عظمت مقام شما اين بس كه هركس در نماز بر

1 . شورى/23.
2 . صواعق ابن حجر: ص 87.

صفحه 163
شما درود نفرستد نماز او صحيح نيست».
پيش از امام شافعى شاعر عصر امام صادق (عليه السلام) سفيان مُصْعَب عبدى كوفى در قصيده خود چنين مى گويد:
فولائكم فرض من الـر *** حمان فى القرآن أنزله1
ابن حجر در صواعق مى گويد: شيخ شمس الدين ابن العربى مضمون آيه را در قالب شعر ريخته و چنين مى گويد:
رأيتُ ولائى آل طه فريضة *** على رغم أهل البُعْد يورثنى القربى
فما طلب المبعوث أجراً على الهدى *** بتبليغه إلاّالمودة فى القربى2
«من دوستى اولاد طه را واجب مى دانم بر خلاف گمان گروهى كه از آنان دورى مى جويند دوستى آنان مايه نزديكى به خدا است،پيامبر برانگيخته خدا براى كار خود اجر و پاداش نخواست جز مودت در قربى».
و همچنين شعراى ديگر در قصايد خود مضمون آيه را در قالب شعر ريخته و از اين طريق ولاى خود را به اهل بيت روشن ساخته اند.
ابن صباغ در كتاب فصول مهمه دو شعر ياد شده در زير را نقل مى كند و در اين دو شعر جايگاه آيات نازل درباره اهل بيت وارد شده است:
هم العروة الوثقى لمعتصم بها *** مناقبُهم جاءت بوحى وإنزال
مناقبَ فى شورى، وسورة هل أتى *** وفى سورة الأحزابِ يعرفها التالى3
«آنان دستگيره هاى محكم و استوارى هستند براى كسى كه به آن چنگ بزند، و فضايل آنان از طريق وحى و قرآن به ثبوت رسيده است».
فضايل آنان در سوره هاى سه گانه است:

1 . الغدير:1/275.
2 . صواعق :101.
3 . فصول مهمه: ص 14.

صفحه 164
الف. شورى: مقصود همين آيه مورد بحث است.
ب. هل أتى: آياتى كه مربوط به روزه گرفتن خاندان على (عليهم السلام) و دادن افطار خود به فقير كه از آيه (يُوفُونَ بِالنَّذْر) شروع مى شود و در آيه 17 به پايان مى رسد.
ج. سوره احزاب: آيه (إِنَّما يُرِيدُ اللّه لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْت) مى باشد.
ما به همين مقدار از اشعار بسنده مى كنيم وبه تفسير آيه مى پردازيم.
«قُربى» بر وزن «زُلْفى» و «بُشرى» به معنى قرابت و نزديكى است اهل قربى يعنى اهل قرابت است.1
بنابراين مقصود از اهل قربى كسانى كه با پيامبر پيوند خويشاوندى دارند، نه خويشاوند هر كسى نسبت به خود، به گواه فعل متقدم يعنى (لا أَسئلكُمْ) اين فعل گواه بر اين است كه مقصود از «خويشاوندان» اقوام خود سؤال كننده است و در آيات ديگرى كه اين كلمه وارد شده است مقصود از آن پيوند خويشاوندى است.
ممكن است گفته شود سوره اى كه در اين آيه وارد شده است از سوره هاى مكى است و در آن روز هنوز على با پيامبر گرامى وصلت نكرده وفرزندى نداشته ولى بايد توجه نمود سوره «شورى» هر چند در مكه نازل شده امّا اين آيه به تصريح مفسران در مدينه نازل شده است.
برهان الدين بقاعى در كتاب «نظم الدرر وتناسق الآيات والسور» مى نويسد: سوره شورى مكى است، مگر آيات شماره 23، 24، 25 و27.2

1 . كشاف: 3/181.
2 . تاريخ قرآن: زنجانى، ص 58.

صفحه 165
البته مفسران ديگر نيزمانند نيشابورى در تفسير خود مى گويند: سوره شورى مكى است ولى اين آيه در مدينه نازل شده است.1
راه دور نرويم قرآن هايى كه زير نظر محقّقان دانشگاه الأزهر چاپ شده است بالاى سوره مى نويسند: «سورة شورى مكيّة إلاّالآيات 23، 24، 25 و 27 فمدنيّة».
و اين اختصاص به سوره شورى ندارد بلكه قسمت اعظم سوره هاى كلى آميخته با مدنى يا بالعكس مى باشند.
و امّا مدرك نزول اين آيه در حقّ خاندان رسالت كافى است كه مدارك ياد شده در زير را مراجعه بفرماييد:2

پاسخ يك سؤال

ممكن است گفته شود شعار تمام پيامبران شعار: «پاداش نخواهى» است چنان كه مى فرمايد: (وَما أَسْأَلُكُمْْ عََلَيْهِ مِنْ أَجْر إِنْ أَجْرِىَ إِلاّ عَلى رَبِّ الْعالَمينَ) .3
«من در برابر تبليغ رسالت خويش هيچ نوع پاداش نمى خواهم و اجر من با خدا است».
اصولاً يكى از نشانه هاى پيامبران اين است كه براى دعوت خود مزد و

1 . تفسير نيشابورى: 3/312.
2 . ذخائر عقبى: 25; كشاف: 3/81; تفسير نيشابورى:3/312; مطالب السؤل:8; تفسير فخر رازى:7/655; تفسير ابو حيان:7/516; تفسيرنسفى در حاشيه تفسير خازن: 4/99; مجمع الزوائد تأليف هيثمى:9/168; الفصول المهمة: ص 12; كفايه گنجى، ص 13; زرقانى در شرح مواهب:7/3 و 921; صواعق: ص 101 و 135; نور الأبصار:ص 102; اسعاف الراغبين: ص 105.
3 . شعراء/109.

صفحه 166
پاداش نمى طلبند ولذا فرد با ايمانى از همين طريق به فرستاده هاى مسيح ايمان آورد زيرا ديد آنان در تبليغ خود خواهان پاداش نيستند و لذا رو به مردم كرد و گفت: (اتَّبعُوا مَنْ لا يَسْأَلُكُمْ أَجْراً وَهُمْ مُهْتَدُونَ).1
روى اين اساس چگونه پيامبر پاداشى به نام دوستى خاندان خود مى خواهد در حالى كه خود او نيز مانند ديگر پيامبران اين شعار را سر مى داد و مى فرمود: (...قُلْ لا أَسْأَلكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِنْ هُوَ إِلاّذِكْرى لِلْعالَمينَ) .2
پاسخ اجر، پاداشى است كه سود و نفع آن به درخواست كننده برگردد و پيامبر از روز نخست به اين نوع پاداشها پشت پا زده و هرگز براى خود پاداش نطلبيده، و اصولاً مردان الهى بايد چنين باشند، يعنى صادقانه و بدون چشم داشت به هدايتگرى جامعه بپردازند.
درخواست دوستى خاندانش چيزى نيست كه سود آن عايد پيامبر گردد بلكه خود مردم از آن منتفع مى شوند زيرا دوست داشتن گروهى كه جانشين پيامبر و بازگو كنندگان احكام الهى و مربى جامعه اسلامى مى باشند، مايه آگاهى انسان از حقيقت دين و گرايش انسان به فضايل ومناقب است، و در حقيقت خود انسان از اين دوستى منتفع مى گردد.
مضمون آيه شبيه گفتار پزشكى است كه بيمارى را به طور رايگان معالجه كند و نسخه بلند وبالايى بنويسد و اظهار دارد كه من از تو چيزى نمى خواهم جز اين كه به اين نسخه عمل كنى.
اين پزشك به ظاهر مزد و پاداش خواسته ولى در باطن چيزى جز خيرخواهى طرف نخواسته است و لذا در آيه ديگر مى فرمايد:
(قُلْ ما سَأَلْتُكُمْ مِنْ أَجْر فَهُوَ لَكُمْ...) .3

1 . يس/21.
2 . انعام/90.
3 . سبأ/47.

صفحه 167
«پاداشى كه خواستم به نفع خود شماست».
در آيه سوم پاداش خود را راه جويى افراد مؤمن به سوى خدا قرار داده است. چنان كه مى فرمايد:
(...ما أَسْأَلكُمْ عَلَيْهِ مِنْ أَجْر إِلاّ مَنْ شاءَ أَنْ يَتَّخِذَ إِلى رَبِّهِ سَبيلاً).1
«من از شما اجرى نمى خواهم مگر كسى را كه به سوى پروردگار خود راهى اتخاذ كند يعنى به شريعت من عمل نمايد».
در هر حال هر سه آيه كه پيرامون مزد رسالت پيامبر وارد شده، بر يك معنى منطبق مى باشند و آن عمل به متن شريعت است گاهى اين مطلب به طور مستقيم درخواست شده و گاهى از طريق درخواست مودت اهل بيت كه سبب مى شود انسان ظاهراً و باطناً شبيه آنان گردد و در نتيجه به شريعت عمل كنند.

پاسخ به سؤال ديگر

ممكن است گفته شود كه مقصود دوستى و مودت مسلمانان به يكديگر است يعنى مسلمانان همديگر را دوست بدارند و طبرسى نيز اين احتمال را ذكر كرده است، اين كه فرموده است:
«لا أسألكم فى تبليغ الرسالة أجراً إلاّ التودد والتحابب فيما يقرب إلى اللّه تعالى».
«من در تبليغ رسالت از شما اجرى نمى خواهم جز اين كه به چيزى كه انسان را به خدا نزديك كند، دست محبت ومودت به هم بدهيد».

1 . فرقان/57.

صفحه 168
پاسخ: تفسير مودت در آيه به دوستى يكديگر صحيح نيست، زيرا دوست داشتن يكديگر هر چند يك اصل اسلامى است ولى به حكم اين كه استثنا، پس ازجمله (قُلْ لا أسألكم) وارد شده است: بايد كه مقصود قرباى همان سؤال كننده باشد و اگر مقصود اين بود كه مسلمانان همديگر را دوست بدارند ديگر لزوم نداشت اين تعبير را به كار ببرد ، كافى بود كه بفرمايد:(...المُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِناتُ بَعْضُهُمْ أَولياءُ بَعْض...).1
خلاصه پيرامون آيه برخى از پيش داوران اشكالات غير صحيحى را مطرح كرده اند كه با دقت مختصرى پاسخ همه روشن مى گردد. ما در اينجا دامن سخن را درباره بحث امامت به پايان مى رسانيم، اميد است خدا اين خدمت ناچيز را از ما بپذيرد.

1 . نحل/90.

صفحه 169

شفاعت در قرآن


صفحه 170

صفحه 171

پيشگفتار

شفاعت، يك انديشه اصيل اسلامى است

همگى با واژه شفاعت آشنايى كامل داريم، هنگامى كه سخن از جرم و گناه، ومحكوميت يك فرد به ميان مى آيد، و شخصى پا به ميان مى گذارد، و درباره فردى فعاليت ووساطت مى كند، تا او را از مرگ و اعدام يا زندان و توقيف نجات بخشد، مى گوييم: فلانى در حقّ او «شفاعت» كرد.
لفظ «شفاعت» از ماده «شفع» به معنى جفت، در مقابل «وتر» به معنى طاق; گرفته شده است. علت اين كه به وساطت شخص براى نجات گنهكار «شفاعت» گفته مى شود، اين است كه مقام و موقعيت شفاعت كننده، و نيروى تأثير او يا عوامل نجاتى كه در وجود شفاعت شونده هست (هر چند كم و اندك باشد) باهم ضميمه مى شوند و هر دو به كمك هم، موجب خلاصى شخص گنهكار مى گردند.
حقيقت شفاعت اولياى خدا براى گنهكاران در ظاهر اين است كه عزيزان الهى، روى قرب و موقعيتى كه در پيشگاه خداوند دارند، مى توانند براى مجرمها و گنهكاران وساطت كنند، و از خداوند بزرگ بخواهند كه از تقصير و گناه آنان در گذرد، البته شفاعت كردن و پذيرفته شدن شفاعت آنان در گرو يك رشته شرايطى است كه برخى مربوط به شخص گنهكار، وبرخى مربوط به

صفحه 172
مورد شفاعت «گناه» مى باشد.
به عبارت ديگر، شفاعت همان كمك كردن اولياى خدا است با اذن خدا، به افرادى كه در عين گنهكار بودن پيوند ايمانى خود رابا خداوند، و پيوند معنوى خويش را با اولياى خدا قطع نكرده اند.
و به يك معنى شفاعت اين است كه يك موجود مادون كه استعداد جهش و پيشرفت دارد، از موجود بالا، به صورت يك امر قانونى، استمداد ومدد طلبد، البته مددخواه از نظر كمال روحى بايد به حدّى سقوط نكند كه نيروى جهش و تكامل را از دست بدهد، و امكان تبديل او به يك انسان پاك از ميان برود.
عقيده به شفاعت به اندازه اى در ميان مسلمانان رسوخ دارد كه هر كجا برويم و از هر كه بپرسيم اين اعتقاد را از عقايد اسلامى خويش مى شمارد، و در اصالت آن از نظر اسلام هيچ گونه ترديدى نشان نمى دهد. همه مى بينيم كه در مواقع راز و نياز مسلمانها با خدا، و نيز در كنار قبر پيشوايان بزرگ اسلام دلها و انديشه هاى افراد گنهكار، به سوى شفيعان درگاه الهى كشيده مى شود و از آنان مى خواهند كه از پيشگاه خداى بزرگ بخواهند تا مورد عفو و رحمت الهى قرار گيرند.
يك چنين عقيده راسخ وپا بر جا، نمى تواند ساختگى و غير اصيل باشد، قطعاً توجه جامعه اسلامى به سوى اين عقيده معلول ورود آن در قرآن مجيد و احاديث اسلامى است، زيرا معنى ندارد يك جمعيت بيش از يك ميليارد نفرى وبخصوص دانشمندان آنها، به دنبال عقيده اى بروند كه هرگز در كتاب آسمانى ومدارك دينى آنها وارد نشده باشد.
البته بايد اعتراف كرد كه اين مسأله اصيل اسلامى بسان برخى ديگر از

صفحه 173
معارف بلند آن، با برخى از پيرايه هاى غلط همراه شده است، و از همين رو بر دانشمندان است كه مردم را در اين زمينه روشن سازند ومطالب اصيل اسلامى را از غير آن جدا نمايند.
مسأله شفاعت وكمك كردن موجود عالى به فرد پايين، غير از مسأله پارتى بازى و وسيله تراشى ظالمانه دستگاههاى طاغوتى بشرى است ، حالا اگر يك فرد نا اهل يا گروه غير وارد، اين اصل اسلامى را از محور صحيح آن منحرف كرده، و چهره آن را كريه ساخته اند، مربوط به انديشه صحيح اسلامى نيست.
برخى شايد چنين تصور كنند: روز رستاخيز شافعان راستين الهى، يزيدها و حجاج ها و چنگيزها را زير بال و پر شفاعت خود قرار خواهند داد، و همه آنان از حوزه معنويت ونورانيت شافعان بهره مند گرديده، و در كانون وجود آنان جهشى به سوى پاكى پيدا خواهد شد.
ولى آنان در اين انديشه سخت در اشتباهند، زيرا شفاعت شافعان واقعى از آن كسانى است كه در روح و روان آنان نيروى جهش به سوى كمال و پاكى باشد، ولى كسانى كه در سراسر وجود آنان نقطه قوت وكمالى پيدا نمى شود، هرگز نورانيت شافعان; وجود تاريك آنان را روشن نخواهد كرد.
درباره تبيين شفاعت، از تمثيل زير استفاده مى كنيم: مردى را فرض كنيم كه پاسى از عمر خود را در فساد وناپاكى گذرانده است ولى بر اثر برخورد با صالحان وپاكان، جرقه اى در دل او روشن گرديده، و انقلابى در او پديد مى آيد، و او را انسان ديگرى مى سازد. مشابه اين جريان را درباره انسان هاى اخروى بينديشيم، انسان هايى كه در روح وروان آنان آلودگى وجود دارد ولى در عين حال نيروى جهش به سوى كمال از روان آنان به كلى رخت برنبسته است، در اين موقع بر اثر برخورد با شخصيت هاى سازنده الهى و قرار گرفتن درحوزه

صفحه 174
نورانيت انسان هاى نورانى، يك نوع دگرگونى در وجود آنان رخ داده و جرقه انقلاب وجهش به سوى كمال در روح وروان آنان روشن مى گردد.
اين تصوير نارسا و كمرنگى از حقيقت شفاعت اخروى است كه به وسيله شافعان راستين به اذن الهى انجام خواهد گرفت و تا خود به آن جهان گام ننهيم، به حقيقت آن واقع نخواهيم شد.
بايد درباره شفاعت همان طور بينديشيم كه درباره توبه وندامت مى انديشيم، جاى شك نيست كه توبه وندامت از اعمال گذشته با شرايطى كه گفته شده است انسان را شستشو داده و جرقه انقلاب را در كانون وجود او روشن مى سازد و هرگز كسى نگفته است كه تشريع توبه مايه جرأت تبهكاران مى گردد. همچنين نبايد موضوع اعتقاد به شافعت را مايه جرأت ووسيله گسترش گناه بينديشيم، بلكه بايد آن را روزنه اميد به سوى بازگشت به طهارت وپاكى تلقى كنيم. مشروح اين قسمت را در نخستين بخش از اين كتاب مى خوانيد.
ما به كمك خدا در اين كتاب، شفاعت را از جهات گوناگون مورد بحث و بررسى قرار مى دهيم; وپيرايه هاى نامطلوبى را كه (مانند علف هاى هرزه اى كه كنار گل هاى زيبا سبز مى شوند) به آن بسته شده بريده وقيچى خواهيم نمود. در اين كتاب مسأله شفاعت از جهات مختلفى مورد بحث وبررسى قرار گرفته است كه فهرست آن به قرار زير است:
1. سازندگى و آثار تربيتى اعتقاد به شفاعت.
2. آرا و نظريات دانشمندان اسلام پيرامون شفاعت.
3. شفاعت از ديدگاه قرآن.
4. حقيقت شفاعت چيست؟

صفحه 175
5. نتيجه شفاعت، اسقاط كيفر است يا ترفيع درجه؟
6. پندارهاى بى اساس پيرامون شفاعت و پاسخ به اشكالاتى كه در اين زمينه وارد شده است.
7. شفاعت خواهى از اولياى خدا چگونه است؟
8. شفاعت در احاديث اسلامى.
9. شفاعت كنندگان و شفاعت شوندگان از نظر قرآن و احاديث.
10. شفاعت در آثار ادبى عربى و فارسى.
از خداوند بزرگ لياقت و شايستگى مى خواهيم تا در روز رستاخيز، مورد شفاعت عزيزان درگاهش قرار گيريم و اگر خداى نكرده از چنين فيضى محروم شديم نبايد از آنان برنجيم بلكه بايد قصور و كوتاهى ويا تقصير و گناه را متوجه خود سازيم و به قول شيخ سعدى:
از آنجا كه دو مسأله ديگر به عنوان «توبه» و «احباط و تكفير» كاملاً با مسأله شفاعت ارتباط نزديك دارند اينك دو مسأله ديگر را پس از شفاعت مورد بحث قرار داده و همه را به عنوان جلد هفتم منشور جاويد كه نخستين تفسير موضوعى به زبان فارسى است حضور خوانندگان گرامى تقديم مى داريم.
قم. مؤسسه امام صادق(عليه السلام)
جعفر سبحانى

صفحه 176
 

صفحه 177

1

سازندگى و آثار تربيتى اعتقاد به شفاعت

از آنجا كه در پيشگفتار، حقيقت شفاعت را به طور فشرده بيان كرديم، شايسته است كه پيش از هر چيز پيرامون آثار تربيتى و خصوصيات انقلابى اين ايده مذهبى بحث كنيم.
هر چند از نظر بحث هاى كلاسيكى لازم بود كه قبلاً، دلايل شفاعت را از نظر قرآن وحديث مورد بحث وبررسى قرار دهيم سپس به آثار تربيتى و انقلابى آن بپردازيم، زيرا تا وجود چيزى از نظر عقل ونقل ثابت نگردد، بحث پيرامون آثار تربيتى آن، جنبه فرضى خواهد داشت.
امّا چون امروز از ديد بسيارى از خوانندگان ، اهميت و لزوم بحث پيرامون يك ايده مذهبى، در گرو آثار تربيتى و سازندگى آن است; و اگر يك ايده مذهبى در اين مسير قرار نگيرد آن را از مسائل درجه دوى مذهبى مى شمارند و احياناً خود را موظف به غور و بحث در آن نمى دانند.
روى اين لحاظ براى نشان دادن اهميت بحث و اين كه ايده «شفاعت» حتى روى مقياسى كه آنان براى درجه بندى مسايل مذهبى ترتيب داده اند، از مسايل درجه يك مى باشد، بحث پيرامون آثار تربيتى و اصلاحى آن را بر ديگر بحث ها مقدم داشته ابتدا در اين مورد به بحث و گفتگو مى پردازيم.

صفحه 178

شفاعت مايه اميدوارى است

اعتقاد به شفاعت پديد آورنده اميد در دل گنهكاران، ومايه بازگشت آنان در نيمه زندگى، به سوى خدا است، و اگرحقيقت شفاعت درست مورد بررسى قرار گيرد، خواهيم ديدكه اعتقاد به شفاعت اولياى خدا، نه تنها مايه جرأت و موجب سرسختى با خدا نمى باشد، بلكه سبب مى شود كه گروهى به اميد اينكه راه بازگشت به سوى خدا به روى آنان باز است، بتوانند به وسيله اولياى خدا، آمرزش الهى را نسبت به گذشته جلب كنند و از عصيان و سركشى و سرسختى دست برداشته به سوى حق بازگردند.
نه تنها شفاعت در زندگى انسانها، اين نقش را برعهده دارد، بلكه پذيرش توبه، ودر سطح وسيعتر موضوع «انتظار فرج»و اميد به بهبود وضع آينده اجتماع، از عوامل سازنده و نيروبخش در دگرگون ساختن اوضاع و نابسامانى هاى بشر مى باشد و او را از محيط تيره و تار يأس و نوميدى، به فضاى روشن رجا و اميدوارى وارد مى كند.
اعتقاد به شفاعت اولياى خدا(البته با شرايط خاصى) درباره گنهكاران سبب مى شود كه فرد گنهكار معتقد گردد كه وى از اين به بعد مى تواند سرنوشت خود را دگرگون سازد، و اعمال ديرينه وى طورى نيست كه براى او يك سرنوشت شوم قطعى و غير قابل تغيير ساخته باشد، بلكه او از همين حالا به كمك اولياى خدا و تصميم راسخ خود بر اطاعت و فرمانبردارى از خدا، مى تواند سرنوشت خود را عوض كند، و درهاى سعادت را به روى خود باز كند، ولى بر عكس،يأس ونوميدى و اين كه ديگر كارى از او و ديگران ساخته نيست، چراغ اميد را در شبستان عمر انسان خاموش مى سازد.
جوانى كه در طول زندگى، گناهان و لغزشهايى داشته است هرگاه معتقد

صفحه 179
گردد كه كارهاى زشت پيشين او، آن چنان كاخ سعادت وى را ويران كرده كه ديگر قابل ترميم نيست، و براى او يك سرنوشت قطعى پديد آورده كه به هيچ وسيله اى نمى توان آن را دگرگون ساخت، و آمرزش خدا را به خويش جلب نمود، وحتى توبه وپشيمانى و شفاعت وكمك خواهى از اولياى حق، نمى توانند سرنوشت او را دگرگون سازند، يك چنين اعتقاد نه تنها از حجم گناه او نمى كاهد، بلكه سبب مى شود كه پرونده زندگى وى روز به روز سياه تر، و بار گناه او سنگين تر شود. زيرا او با خود چنين فكرمى كند: اكنون كه راه بازگشت به روى من باز نيست و از اين به بعد هر نوع قدم نيكى در راه اطاعت خدا بردارم سودى به حال من نخواهد داشت، ديگر جهت ندارد كه من در نيمه عمر، رنج اطاعت را بر خود هموار سازم، و از گناهان لذت بخش دست بردارم. ولى بر عكس اگر روزنه اميد را به روى خود باز ببيند و بداند كه از همين حالا مى تواند وضع خود را در آينده دگرگون سازد، در اين صورت كوشش مى كند كه گذشته را جبران كند و به وضع خود در آينده بهبودى بخشد.
از اين گذشته همان طور كه در آينده خواهيم گفت شفاعت اولياى خدا منوط به اذن پروردگار جهان است، و تا اجازه خدا نباشد، هيچ كس نمى تواند، شفاعت نمايد، ناگفته پيداست كه اذن خدا بى جهت و بى حكمت نخواهد بود، در اين صورت بايد گفت اذن خدا شامل حال كسانى مى شود كه براى عفو و اغماض، شايستگى دارند و اگر در طول زندگى لغزش و گناهى داشته اند، به مرحله پرده درى وطغيان نرسيده است، و اگر رابطه خود را در بعضى از جهات ضعيف كرده اند، ولى به كلى آن را قطع نكرده اند. اين چنين افراد كه پيوندهاى گوناگون خود را با حق و حقيقت نگسسته اند، مشمول و شايسته شفاعت مى شوند.
نويد شفاعت با اين شرط، خود هشدارى است به گنهكاران كه به هوش

صفحه 180
باشند و هر چه زودتر از ادامه گناه باز گردند، و همه پيوندهاى خود را پاره نكنند، و پرده ها را ندرند، و از شعاع شفاعت دور نگردند كه در غير اين صورت راه نجاتى براى آنان نخواهد بود.
همين احساس و توجه، در بازگشت افراد گنهكار به راه حق و تجديد نظر در برنامه هاى غلط مؤثر مى گردد، و در حقيقت روزنه اميدى براى پاك ساختن برنامه زندگى، از نقاط تاريك محسوب مى شود.
تجربه نشان داده است كه اگر روزنه اميدى به روى افراد مجرم گشوده شود و احساس نمايند كه اگر در برنامه غلط نارواى خود تجديد نظر كنند، راه نجاتى براى آنها هست، بسيارى از آنها از بيراهه، به راه باز مى گردند.
در قوانين جزايى وكيفرى ملت ها، قانونى به نام «عفو زندانيان ومجرمان بزرگ و محكومان به حبس ابد» وجود دارد، و نكته آن اين است كه روزنه اميدى براى اين افراد باز شود، و در برنامه زندگى خود تجديدنظر نمايند،و اگر اين روزنه نبود، علت نداشت كه در همان محيط، آرام بنشينند و دست به جنايت نزنند، زيرا بالاتر از سياهى (زندان ابد) رنگى نيست.
شفاعت درباره افراد لايق و شايسته جز روزنه اميد براى امكان تجديد حيات دينى و اخلاقى چيزى نيست، و مخصوص كسانى است كه روابط خود را با خدا و اولياى دين حفظ كرده اند، ولى كسى كه داراى اعمال نيك نبوده و از ايمان به خدا بهره نداشته و عمرى در گناه وفساد بسر برده باشد، هرگز مشمول شفاعت نخواهد بود.
فرق اين دو طايفه را مى توان با مثالى مجسم ساخت:
فرض كنيد سربازانى مأمور گشودن دژى بر فراز كوهى مى باشند، و گشودن آن دژ، در حفظ كشور آنان از تجاوز خارجى، فوق العاده مؤثر است،

صفحه 181
فرمانده ماهر و ورزيده، وسايل لازم بالا روى و گشودن دژ را در اختيار آنان مى گذارد، و فرمان بالا رفتن را صادر مى نمايد.
آن گروه از سربازان بى انضباط وترسو كه گوش به فرمان فرمانده نداده، و در پايين كوه مى مانند، هيچ گاه مشمول حمايت او نمى گردند، امّا آن گروه كه فداكارند و به سرعت از كوه بالا مى روند، اگر در ميان آنان افرادى ضعيف وناتوان باشند، و در بعضى از گذرگاهها بلغزند، يا صعود وبالا رفتن در بعضى از نقاط حساس كوه براى ايشان مشكل باشد، فرمانده دلسوز از آنها مراقبت مى نمايد و در نقاط حساس براى عبور از لغزشگاه به آنها كمك مى كند.
اين نوع مراقبت و كمك يك نوع شفاعت است و از آن افرادى است كه در مسير هدف گام بر مى دارند، و هيچ اشكال ندارد كه فرمانده دلسوز پيش از صعود به كوه اين مطلب را اعلام كند و بگويد اگر شما در نقاط حساسى ازصعود باز بمانيد، از كمكهاى بيدريغ من محروم نخواهيد ماند، و من با تمام قوا كوشش مى كنم كه شما را در اين هدف كمك كنم.
يك چنين اعلام قبلى، افراد را براى كار دلگرم كرده و نور اميد را در دل آنان پديد مى آورد و برقدرت وپايدارى آنان مى افزايد، و در حقيقت يك نوع تربيت ووسيله تكامل است.
در اين جا از تذكر نكته اى ناگزيريم و آن اين كه : اعتقاد به شفاعت در صورتى مى تواند مؤثر وسازنده باشد كه دور از هر نوع عوام فريبى تفسير شود و حساب شفاعتى كه قرآن وحديث ويا عقل و خرد ما را به سوى آن دعوت مى كند، ازشفاعتى كه در اذهان برخى از دور افتادگان از تعاليم اسلام وجود دارد، جدا گردد، زيرا گاهى تفسيرهاى غلط براى شفاعت از طرف افراد ناوارد، مردم را از درك حقيقت شفاعت باز مى دارد، و ما را به ياد شعر شاعرى «حاجب» نام مى اندازد كه فكر مى كرد در روز رستاخيز دست على (عليه السلام) درباره

صفحه 182
شفاعت گنهكاران آنچنان باز است كه علاقه مندان وى به اطمينان شفاعتش هر چه بخواهند مى توانند گناه كنند، از اين جهت به افتخار امام قصيده اى سرود كه نخستين بيت آن اين است:
حاجب اگر معامله حشر با على است *** من ضامنم تو هر چه بخواهى گناه كن
ولى همين شاعر طبق گفته خويش در عالم رؤيا امام را به خواب ديد و خشم حضرت را از سرودن چنين شعر خرافى لمس كرد و امام خواستار آن شد كه قسمت دوم از شعر خود را عوض كند و چنين بگويد:
حاجب اگر معامله حشر با على است *** شرم از رخ على كن و كمتر گناه كن
خواه اين جريان، حقيقت داشته باشد و يا افسانه و پندارى بيش نباشد، حقيقت همين است كه در اين سرگذشت آمده است.
جوانان عزيز، علاقه مندان به مكتب پيامبران، بايد معارف دينى خود را از دانشمندان محقق و كتابهاى اصيل اسلامى بگيرند تا شفاعت حقيقى را از شفاعت تحريف يافته به خوبى باز شناسند و به گفته هر درويش معركه گير، يا داستانسرايان حرفه اى، ويا نوشته هاى مبتذل كه به خامه افراد فاقد صلاحيت نوشته مى شود، اعتماد نكنند.

صفحه 183

آرا و نظرات دانشمندان اسلام

پيرامون شفاعت

آيات موضوع

1 . (...وَلا يُقْبَلُ مِنْها شَفاعَةٌ...)   (بقره/48)
2 . (...مَنْ ذَا الَّذى يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاّ بِإِذْنِهِ...)   (بقره/255)
3 . (وَمِنَ اللَّيْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نافِلَةً لَكَ عَسى أَنْ يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقاماً مَحْمُوداً)   (اسراء/79)
4 . (يَومَئِذ لا تَنْفَعُ الشَّفاعَةُ إِلاّ مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحمنُ وَرَضِىَ لَهُ قَولاً)   (طه/109)
5 . (...وَلا يَشْفَعُونَ إِلاّ لِمَنِ ارْتَضى...)   (انبياء/28)
6 . (فَما لَنا مِنْ شافِعينَ* وَلا صَديق حَميم)   (شعراء/100 101)
7 . (...وَاسْتَغْفِرْلِذَنْبِكَ وَلِلْمُؤمِنينَ وَالْمُؤْمِناتِ)   (محمد/19)
8 . (وَكَمْ مِنْ مَلَك فِى السَّمواتِ لا تُغْنى شَفاعَتُهُمْ شَيْئاً إِلاّ مِنْبَعْدِ أَنْ يَأْذَنَ اللّهُ لِمَنْ يَشاءُ وَيَرْضى)   (نجم/26)
9 . (فَما تَنْفَعُهُمْ شَفاعَةُ الشّافِعينَ)   (مدّثر/48)
10 .(وَلَسَوفَ يُعْطِيكَ رَبُّكَ فَتَرْضى) (ضُحى/5)

صفحه 184

ترجمه آيات

1.« و نه از او شفاعت پذيرفته مى شود ».
2.«كيست كه نزد او (خدا) جز به اذن وى شفاعت كند».
3.«بخشى از شب را عبادت كن شايد خداوند تو را بر مقام پسنديده اى برانگيزد».
4.« در آن روز، شفاعت هيچ كس سودى نمى بخشد، جز كسى كه خداوند رحمان به او جازه داده، و به گفتار او راضى است».
5.«جز كسانى كه مورد رضايت خدا است كسى را شفاعت نمى كنند».
6.«براى ما نه شافعى هست، نه دوست مهربانى».
7.«درباره گناهان خود و مردان و زنان با ايمان طلب آمرزش بنما».
8.«چقدر فرشتگانى در آسمانها هستند كه شفاعت آنان سودى نمى بخشد مگر پس از اذن خدا درباره كسانى كه خدا بخواهد و مورد رضايت او باشند».
9. «از اين رو شفاعت كنندگان به حال آنها سودى نمى بخشد».
10.«آن قدر پروردگار به تو عطا كند تا راضى گردى».

تفسير آيات

در اين بخش خواهيم ديد كه تمام علما و دانشمندان اسلام شفاعت را از اصول مسلم اسلام مى دانند و هيچ تيره اى از مسلمانان آن را انكار نكرده است و اگر اختلافى هست در مفاد و معنى شفاعت مى باشد.
اكثريت علماى اسلام به پيروى از ظاهر آيات و احاديث، شفاعت را چنين تفسير مى كنند: در پرتو شفاعت پيامبر (صلى الله عليه وآله) و به پاس احترام و مقام و منزلتى كه شفيعان واقعى در درگاه الهى دارند، گروهى از گنهكاران (با شرايطى

صفحه 185
كه بعداً گفته خواهد شد) از عذاب نجات پيدا كرده خداوند از تقصير آنان در مى گذرد.
ولى يكى دو فرقه از علماى اسلام به نام «معتزله» و «خوارج» اصل شفاعت را پذيرفته اند امّا در تفسير آن با ديگر علماى اسلام مخالفت ورزيده اند، و تصور نموده اند كه شفاعت مربوط به افراد مطيع ونيكوكار است نه گنهكار، و در نتيجه شفاعت پيامبر (صلى الله عليه وآله)سبب افزايش درجه وپاداش نيكوكاران است نه نجات گهنكاران.
علت اين كه اين گروه با تمام علماى اسلام در معنى شفاعت مخالفت كرده اند، نظريه اى است كه قبلاً درباره مرتكبان گناه كبيره اختيار كرده اند. زيرا اين دو فرقه معتقدند كه مرتكبان گناه كبيره هيچ گاه بخشوده نمى شوند و پيوسته در آتش خواهند بود; از اين جهت ناچار شده اند كه ظاهر آيات شفاعت و احاديث را به صورت غير صحيحى تفسير كنند واگر قبلاً چنين پيشداورى نمى كردند، هرگز آيات و احاديث مربوط به شفاعت را اين گونه توجيه نمى نمودند، زيرا پيشداورى در يك موضوع، مايه گمراهى و لغزش در موضوعات ديگر مى شود.
هدف در اين بخش به اصطلاح «استقصاء» و بررسى تمام كلمات و سخنان دانشمندان اسلام پيرامون شفاعت نيست، زيرا انجام اين كار به تتبع فراوان و بررسى كتابهاى عقايد و مذاهب، و تفسير و حديث كه در عصور و قرون اسلامى نوشته شده است نياز دارد، و اين كار از هدف اين كتاب كه تحقيق مسأله شفاعت از ديدگاه قرآن است بيرون مى باشد.
ولى براى ارائه نمونه، آرا و نظرات دانشمندان بزرگ اسلامى را اعم از

صفحه 186
شيعه و سنى تا آنجا كه مؤلفات آنان در اختيار نگارنده بود، در اين صفحات منعكس مى نماييم، تا از اين زاويه از افكار وعقايد ديگر دانشمندان اسلام آگاه گرديم و به اصطلاح مشت نمونه خروار گردد.
1. «ابو منصور محمد بن محمد ماتريدى سمرقندى» (متوفاى سال 333) در تفسير آيه (...وَلا يُقْبَلُ مِنْها شَفاعَةٌ...) 1 كه نفى شفاعت مى كند، به شفاعت مقبوله اشاره مى نمايد و براى اثبات آن با آيه (...وَلا يَشْفَعُونَ إِلاّ لِمَنِ ارْتَضى...) 2 استدلال مى كند3، و مى گويد: هر چند آيه نخست نفى شفاعت مى كند ولى در اسلام شفاعت مقبوله اى داريم كه آيه ياد شده بر آن دلالت مى كند.
2. «تاج الاسلام ابوبكر محمد كلابادى»(متوفاى سال 380) مى گويد:
از جمله چيزهايى كه خداوند در كتاب خود بيان كرده و پيامبر گرامى آن را آورده است موضوع شفاعت است، خداوند درباره حق شفاعت چنين مى فرمايد:
(وَلَسَوفَ يُعْطِيكَ رَبُّكَ فَتَرْضى) .4
«آن قدر پروردگار به تو عطا كند تا راضى گردى».
و نيز مى فرمايد:
(...عَسى أَنْ يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقاماً مَحْمُوداً) .5
«اميد است كه خداوند تو را بر مقام پسنديده اى برانگيزد».

1 . بقره/48.
2 . انبياء/28.
3 . تفسير ماتريدى معروف به تأويلات اهل السنه، ط قاهره، 1389، ص 148.
4 . ضحى/5.
5 . اسراء/79.

صفحه 187
و همچنين مى فرمايد:
(...وَلا يَشْفَعُونَ إِلاّ لِمَنِ ارْتَضى...) .1
«جز كسانى كه مورد رضايت خدا است كسى را شفاعت نمى كنند».
پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله) فرموده:
«إدَّخرتُ شفاعتي لأهل الكبائر من أُمّتي» .
«من شفاعت خود را براى آن گروه از گنهكاران امتم ذخيره كرده ام كه از روى جهالت گناهان بزرگ مرتكب مى شوند».2
3. استاد شيعه مرحوم «شيخ مفيد» مى گويد:
اماميه اتفاق نظر دارند كه پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله) در روز رستاخيز مرتكبان گناه كبيره را شفاعت مى كند، نه تنها پيامبر بلكه امير مؤمنان و پيشوايان معصوم (عليهم السلام) پس از وى نيز در حق شيعيان گنهكار خود شفاعت مى كنند و بر اثر شفاعت آنان گروه زيادى از شيعيان خطاكار نجات پيدا مى كنند.
ولى گروه خاصى مانند (معتزله) از اهل تسنن با ما (اماميه) به مخالفت برخاسته تصور كرده اند كه شفاعت پيامبر (صلى الله عليه وآله)مربوط به افراد مطيع و فرمانبردار است نه گروه گنهكار و پيامبر هرگز درباره كسانى كه محكوم به عذاب هستند شفاعت نمى كند، به عقيده اين گروه، شفاعت مايه ترفيع و افزايش پاداش خواهد بود نه بخشش گناه.3

1 . انبياء/28.
2 . التعرف لمذهب أهل التصوف، باب 18، ص 54و55، تحقيق عبدالحليم محمود و طه عبدالباقى سرور، ط 1380.
3 . اوائل المقالات، ص 14و15.

صفحه 188
و نيز در جاى ديگر مى فرمايد:
روز قيامت پيامبر (صلى الله عليه وآله) در حقّ گنهكاران از شيعه، شفاعت مى كند و خدا نيز شفاعت اورا مى پذيرد، امير مؤمنان (عليه السلام) نيز به همين صورت شفاعت مى نمايد و خدا شفاعت او را قبول مى كند، حتى مؤمن نيكوكار، در حقّ دوست گنهكار خود، شفاعت مى كند، و شفاعت او نتيجه بخش بوده خداوند آن را مى پذيرد، و اين حقيقتى است كه دانشمندان اماميه همگى برآنند و قرآن به اين مطلب تصريح كرده و احاديث اسلامى نيز آن را تأييد مى نمايند.
ولى افراد كافر شايستگى شفاعت را ندارند، از اين رو، روز بازپسين از روى حسرت مى گويند:
(فَما لَنا مِنْ شافِعينَ* وَلا صَديق حَميم) .1
«براى ما نه شافعى هست، نه دوست مهربانى».
پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله) فرمود: من روز رستاخيز شفاعت مى كنم، و شفاعتم پذيرفته مى شود،على (عليه السلام) نيز شفاعت مى كند و شفاعت او قبول مى گردد، و كمترين شفاعتى كه يك فرد مؤمن مى تواند انجام دهد اين است كه در حقّ چهل تن از برادران دينى خود شفاعت مى نمايد.2
4. «مرحوم شيخ طوسى»(متوفاى سال 460) در تفسير آيه (...وَلا يُقْبَلُ مِنْها شَفاعَةٌ...)3مى گويد: هدف آيه نفى پذيرفته شدن شفاعت در حقّ گروه كافر است، زيرا پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله) در حقّ افراد با ايمان شفاعت خواهد كرد و نتيجه شفاعت، نجات گروهى از گنهكاران از عذاب الهى است.

1 . شعراء/100و 101.
2 . اوائل المقالات،ص 52و 53.
3 . بقره/48.

صفحه 189
پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله) فرموده است: «ادخرت شفاعتى لأهل الكبائر من أُمّتى».
«من شفاعت خويش را براى آن گروه ذخيره كرده ام كه از روى جهالت مرتكب گناهان بزرگ مى شوند».
نه تنها پيامبر شفاعت مى كند بلكه تمام پيشوايان معصوم و بسيارى از اهل ايمان كه صالح وپاكند نيز شفاعت مى كنند. سپس وى درباره اختلافى كه در معنى شفاعت ميان مسلمانان و گروهى از آنان به نام «معتزله» است، سخن گفته و حق مطلب را ادا كرده است.1
5. مفسّر عاليقدر شيعه مرحوم «طبرسى» در تفسير ارزنده خود مى نويسد:
مسلمانان در اين كه شفاعت پيامبر(صلى الله عليه وآله) در روز رستاخيز پذيرفته مى شود، سخنى ندارند هر چند در كيفيت آن ميان معتزله و ديگران اختلاف نظر هست، ما (شيعيان) مى گوييم كه هدف از شفاعت پيامبر (صلى الله عليه وآله) نجات دادن گنهكاران از عذاب و كيفر اعمال است، در حالى كه معتزله مى گويند شفاعت پيامبر درباره افراد فرمانبردار و يا آن دسته از گنهكارانى كه توبه كرده اند، پذيرفته مى شود.
نه تنها شفاعت پيامبر پذيرفته مى شود بلكه شفاعت ياران برگزيده او و پيشوايان معصوم و افراد با ايمان و صالح نيز قبول مى گردد.2
6.«قاضى عياض» مى گويد: عقيده اهل سنت اين است كه شفاعت از نظر عقل، بى اشكال است و از نظر دلايل نقلى اعتقاد به آن واجب و لازم

1 . تبيان:1/213و 214، چاپ نجف.
2 . مجمع البيان:1/103 و نيز 2/83 در تفسير آيه 85 سوره نساء.

صفحه 190
است، زيرا قرآن مجيد و مخبر صادق (پيامبر گرامى) از آن خبر داده است و احاديث زيادى كه مجموع آنها به حدّ تواتر مى رسد، در اين زمينه وارد شده است، و همگى گواهى مى دهند كه در روز رستاخيز براى افراد مؤمن گنهكار شفاعت وجود دارد، و در اين مسأله تمام دانشمندان گذشته اسلام و كسانى كه پس از آنها آمده اند اتفاق نظر دارند، جز گروه «خوارج و فرقه معتزله» كه به آن اعتقاد ندارند و نكته انكار آنان اين است، كه تصور كرده اند افراد گنهكار در عذاب دوزخ مخلّد و جاودان هستند و بر اين مطلب به آيه (فَما تَنْفَعُهُمْ شَفاعَةُ الشّافِعينَ)1 استدلال كرده اند2 در حالى كه اين آيه، وجود شفاعت را نفى نمى كند، زيرا اين آيه مربوط به مشركان بوده و در حقّ بت پرستان نازل شده است و سخن ما درباره افراد با ايمانى است كه دچار لغزش شده باشند.
امّا نظريه كسانى كه احاديث شفاعت را تأويل مى كنند و مى گويند مقصود اين است كه در اثر شفاعت، رتبه افراد پاكدامن بالا مى رود نه اين كه گنهكار از عذاب خلاص گردد، بسيار بى اساس است، زيرا آيات قرآن و احاديث اسلامى با صراحت هر چه تمامتر عقيده اين دو گروه را رد كرده است.3
7. «امام ابو حفص عمر بن محمد نسفى» (متوفاى سال 537) مى نويسد:
شفاعت براى پيامبران، و مردان نيكوكار در روز رستاخيز قطعى است و اين مطلب در دين مقدس اسلام به طور مستفيض ثابت شده است.4

1 . مدّثر/48.
2 . در بحث قرآنى شفاعت، پيرامون مفاد و هدف اين آيه توضيح داده خواهد شد.
3 . شرح صحيح مسلم:2/58 و بحارالأنوار:8/62.
4 . العقائد النسفية، ص 148، ط افست بغداد.

صفحه 191
8. «سعد الدين تفتازانى»(متوفاى سال 791) كه شرحى بر اين كتاب نوشته است متن را تصديق و شرح كرده است.
9. «ابوعلى محمد بن احمد فتال نيشابورى» در كتاب «روضة الواعظين» پس از نقل قسمتى از آيات و روايات شفاعت مى نويسد:
در ميان مسلمانان اختلافى نيست كه شفاعت از اصول مسلم اسلام است چيزى كه هست پيروان مكتب «وعيديه»1 مى گويند: نتيجه شفاعت، افزايش پاداش و ترفيع درجه است ولى ديگران آن را به معنى نجات بندگان گنهكار از عذاب تفسير نموده اند.
سپس وى به رد نظريه نخست پرداخته وبحث را به پايان رسانيده است.2
10. «احمد بن الحسن الرصاص»(متوفاى حدود 600) مؤلف كتاب «مصباح العلوم»3 (كه در بيان عقايد زيديه تأليف شده است) چنين مى نويسد: شفاعت پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله) در روز رستاخيز از امور قطعى غير قابل انكار است.
11. «فخر رازى» مى گويد:
امت اسلامى اتفاق نظر دارند كه پيامبر اسلام روز رستاخيز حقّ شفاعت دارد.
گروه معتزله شفاعت را جور ديگر تفسير نموده مى گويند: مقصود از شفاعت پيامبر در اين روز آن است كه شفاعت وى سبب مى شود كه پاداش نيكوكاران بالا برود نه اين كه گنهكاران را از عذاب برهاند.

1 . مقصود«معتزله» است.
2 . روضة الواعظين، ص 405.
3 . معروف به (ثلاثين) از انتشارات دانشگاه عربى بيروت با مقدمه دكتر محمد عبدالسلام كفافى استاد ادبيات اسلامى در دانشگاه قاهره، چاپ 1971.

صفحه 192
ولى حق همان است كه تمام طوايف اسلامى (جز اين طايفه) آن را مى گويند و معنى شفاعت پيامبر اين است كه گنهكاران را از عذاب دوزخ مى رهاند تا وارد آتش نشوند و آنها هم كه در آن مى سوزند، در پرتو شفاعت پيامبر از آتش دوزخ خارج شده وارد بهشت مى شوند.
همچنان كه همه مسلمانان اتفاق نظر دارند كه شفاعت از آن مؤمن است و گروه كافر براى شفاعت شايستگى ندارند.1
12. مرحوم «خواجه نصير طوسى» مى گويد:
عقيده به شفاعت از عقايد صحيح اسلامى است، خواه به منظور افزايش پاداش باشد و خواه براى اسقاط كيفر.2
13. «علامه حلّى» مى گويد: علماى اسلام اتفاق نظر دارند كه پيامبر اسلام در روز رستاخيز حقّ شفاعت دارد و آيه زير گواه بر شفاعت او است:
(...عَسى أَنْ يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقاماً مَحْمُوداً) .3
«اميد است كه پروردگارت تو را به مقام پسنديده اى برساند».
مفسران، اين آيه را شفاعت تفسير نموده اند و در معنى شفاعت دو نظر وجود دارد:
گروهى مى گويند هدف از شفاعت افزايش پاداش براى افراد با ايمان است ولى گروه ديگر مى گويند هدف از آن نجات گنهكاران از عذاب است وقول حق همين است.
سپس وى با حديث معروفى كه محدثان اسلامى از پيامبر (صلى الله عليه وآله) نقل

1 . تفسير مفاتيح الغيب:3/63; تفسير آيه 123 سوره بقره.
2 . كشف المراد، ط صيدا، ص 262.
3 . اسراء/79.

صفحه 193
كرده اند، استدلال مى كند و مى گويد: اين حديث از احاديث مشهورى است كه پيامبر (صلى الله عليه وآله)فرموده:
«إدَّخرتُ شفاعتي لأهل الكبائر من أُمّتي».
«من شفاعت خود را براى مرتكبان گناهان بزرگ از امت خويش ذخيره كرده ام».1
14. «ابن تيميه حرانى دمشقى»2 مى گويد: پيامبر اسلام داراى سه نوع شفاعت است و پس از بيان دو نوع شفاعت مى گويد:
شفاعت سوم اين كه: پيامبر درباره كسانى كه مستحق عذابند، شفاعت مى كند، نه تنها او بلكه تمام پيامبران و «صديقين» و غير آنان نيز درباره گنهكاران شفاعت مى كنند تا معذب نشوند و اگر وارد دوزخ شده اند، از آن

1 . كشف المراد، ص 262، چاپ صيدا.
2 . تقى الدين ابو العباس احمد بن عبدالحليم بن عبدالسلام بن تيميه حرانى دمشقى(متوفاى سال 727 هجرى قمرى) وى در بسيارى از اصول و فروع اسلام با مشاهير علماى اهل تسنن مخالفت نموده است كه از آن جمله مى توان مسايل زير را نام برد:
1. خداوند جسم است.
2. خدا از عرش به آسمان اول فرود مى آيد.
3. قرآن قديم است و با ذات خدا قائم است.
وى موقعى كه مسافرت براى زيارت قبر پيامبر را سفر معصيت خواند، با موجى از مخالفت علماى اسلام روبه رو گرديد وسبب شد كه دانشمندان براى روشن كردن موضوع كتابهاى ارزنده اى بنويسند مانند: «شفاء السقام فى زيارة خير الأنام» نگارش «تقى الدين سبكى» و كتاب «التحفة المختارة، فى الردّ على منكرى الزيارة» اثر «تاج الدين الفاكهانى»(متوفاى سال 384).
جنگ و جدل و كشمكش ميان وى و ديگر علماى اسلام به جايى رسيد كه گروهى از بزرگان علماى شام و فقهاى هر چهار مذهب حكم به كفر او كردند. مشروح مشاجرات او را با علماى ديگر در كتابهاى زير مطالعه فرماييد:
دفع الشبهة، ص 45ـ 47;تكملة السيف، ص 115;الغدير:5/72ـ 75.
با اين حال وى در كتاب «مجموع الرسائل الكبرى» صريحاً به وجود شفاعت اعتراف كرده است.

صفحه 194
بيرون آيند.
سپس مى گويد: تفصيل اين مطالب در كتابهاى آسمانى و احاديثى كه از پيامبران وبالأخص پيامبر اسلام رسيده است وارد شده است.1
او نه تنها در اين رساله بلكه در رساله ديگر خود «الاستغاثه» به صحت شفاعت تصريح كرده و معتزله و خوارج را كه منكر شفاعت به معنى معروف شده اند گمراه و بدعت گذار، معرفى مى كند و مى گويد: شفاعت به طور تواتر و از طريق اجماع ثابت شده و كسانى كه پس از اقامه دليل، چنين موضعى را انكار كنند كافر مى شوند.2
با اين كه «ابن تيميه» نخستين فردى است كه بذر مذهبى را كه بعدها به «وهابيگرى» معروف شد، در جامعه اسلامى پاشيده است امّا در اين دو كتاب به وجود شفاعت به طور صريح اقرار كرده و منكر آن را كافر شمرده است.
15. «محمد بن عبدالوهاب»3 مؤسس فرقه «وهابى» است كه برخى او را از منكران شفاعت پنداشته اند ولى حقيقت بر خلاف اين است، زيرا وى با تمام انحرافاتى كه در مسائل مربوط به «ولايت» دارد هرگز منكر شفاعت نيست

1 . الرسائل الكبرى:1، رساله عقيده واسطيه،ص407; اين رساله ازميان رسائل وى مستقلاً نيز در بيروت چاپ شده به ص76 مراجعه شود.
2 . الرسائل الكبرى، رسالة الاستغاثة:1/481.
3 . محمد بن عبدالوهاب، در سال 1115هجرى قمرى در «نجد» ديده به جهان گشود و در سال 1206 ديده از جهان پوشيد. وى به عقيده برخى نخستين مروج مذهب «سلفيه» پس از ابن تيميه است و در حقيقت مكتب وى پرتوى از سخنان او مى باشد.
از اين جهت شايسته ديديم كه نظر وى را درباره شفاعت پس از نقل سخنان «ابن تيميه» يادآور شويم هر چند از نظر زمان، وى از علماى اواخر قرن دوازده، و اوايل سيزده به شمار مى رود.
براى آگاهى از شرح حال او به كتاب «الاعلام» تأليف زركلى:7/137 و138و «معجم المؤلفين» نگارش عمر رضا كحاله:2/269 مراجعه فرماييد.

صفحه 195
و آن را از اصول مسلم اسلامى مى داند، اينك نمونه هايى از سخنان او:
«طبق روايات اسلامى، پيامبر اسلام و همچنين پيامبران ديگر و فرشتگان و اوليا و كودكان، روز رستاخيز شفاعت مى كنند و وظيفه ما اين است كه شفاعت را از مالك واقعى و اذن دهنده شفاعت كه خدا است، بخواهيم و چنين بگوييم:
پروردگارا! شفاعت پيامبر را درباره ما در روز بازپسين بپذير، بارالها! شفاعت بندگان صالح و فرشتگانت را در حقّ ما قبول بفرما و....
و هرگز حق نداريم كه به طور مستقيم از رسول خدا و يا ولى الهى بخواهيم كه در حقّ ما شفاعت نمايد، زيرا آنان بدون اذن خداوند قدرت شفاعت ندارند و هرگاه غير مقدورى را از آنان بخواهيم در اين صورت براى خدا شريك قرار داده ايم».1
و نيز مى گويد:«از امور مسلم در آخرت شفاعت است و بر هر مسلمانى لازم است كه به شفاعت پيامبر و ديگر شفيعان ايمان داشته باشد و... ولى وظيفه ما اين است چشم اميد به خدا بدوزيم و از خداوند بخواهيم كه شفاعت پيامبر خود را در حقّ ما بپذيرد».2
وى در رساله اى كه به عنوان تعليم مناظره به پيروان خود نوشته است مى گويد: «هرگاه بپرسند كه آيا شما شفاعت پيامبر را انكار مى كنيد؟ و ازآن دورى مى جوييد؟ در جواب آنان بگو: هرگز شفاعت او را انكار نمى كنيم بلكه او شفاعت كننده اى است كه شفاعت وى پذيرفته مى شود، و اميد به شفاعت او داريم و بايد بدانيم كه زمام شفاعت در دست خدا و همگى مربوط به

1 . الهدية السنية، الرسالة الثانية، ص 42; كشف الارتياب، ص 239.
2 . الهدية السنية، الرسالة الاولى; كشف الارتياب ،ص 240.

صفحه 196
پروردگار است و هيچ كس بدون اذن او نمى تواند شفاعت كند، پيامبر و ديگران نيز پس از اذن خدا شفاعت مى كنند، اكنون كه با مركز شفاعت آشنا شديم بايد چنين بگوييم: پروردگارا! ما را از شفاعت پيامبر محروم مفرما، بارالها! شفاعت او را در حقّ ما بپذير».1
دقت در اين سخنان به خوبى ثابت مى كند كه بر خلاف آنچه از اين گروه نقل مى گردد آنان هرگز منكر شفاعت نبوده اند بلكه آن را به عنوان يك اصل مسلم اسلامى مى پذيرند.
منتها تفاوتى كه اين فرقه با ديگر فرقه هاى اسلام دارند اين است كه مى گويند بايد شفاعت را از خدا خواست، و از او طلب نمود كه شفاعت شفيعان را در حقّ ما بپذيرد وحق نداريم كه مستقيماً از خود شفيعان، بطلبيم.
خلاصه، اصل وجود شفاعت بحثى است و درخواست شفاعت از شفيعان بحثى ديگر، آنان اوّلى را پذيرفته اند و دومى را به خاطر تصور شرك، باطل مى دانند وچون بحث ما فعلاً پيرامون اصل شفاعت است آنان را جزء موافقان مى شماريم و به خواست خدا، پيرامون مطلب دوم در يكى از فصول اين كتاب به بحث خواهيم پرداخت.
16. «فاضل مقداد» در شرح نهج المسترشدين مى نويسد: پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله) در حقّ افراد گنهكار شفاعت خواهد كرد و اين مطلب به دلايل زير ثابت شده است:
1. اتّفاق مسلمانان بر شفاعت پيامبر.
2. خداوند به پيامبر دستور مى دهد كه در حقّ افراد گنهكار طلب

1 . كشف الارتياب، ص 241.

صفحه 197
آمرزش كند ، چنان كه مى فرمايد:
(...وَاسْتَغْفِرْلِذَنْبِكَ وَلِلْمُؤمِنينَ وَالْمُؤْمِناتِ) .1
«درباره گناهان خود و مردان و زنان با ايمان طلب آمرزش بنما».2
17. «علاء الدين معروف به ملا على قوشچى»(متوفاى 879) كه از دانشمندان بزرگ علم كلام در نزد اهل تسنن است، در شرح تجريد خود مى نويسد: مسلمانان شفاعت را به عنوان يك اصل مسلم پذيرفته اند و درباره آن اختلاف ندارند و مفسران مى گويند كه مراد از «مقام محمود» (مقام پسنديده) در آيه همان شفاعت پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله) است.
وى سپس رشته بحث را به تحقيق درباره معنى شفاعت كشيده و نظريه معتزله و ديگر علماى اسلام را به روشنى بيان كرده است.3
18.«محقّق دوانى» در شرح معروف خود مى نويسد:4
شفاعت براى دفع عذاب و بالا بردن درجه براى آن گروهى كه خدا اذن دهد ثابت و محقق است مانند پيامبران و افراد با ايمان چنان كه خداوند مى فرمايد:
(يَومَئِذ لا تَنْفَعُ الشَّفاعَةُ إِلاّ مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحمنُ وَرَضِىَ لَهُ قَولاً) .5
19. «شعرانى» مى گويد:
محمد (صلى الله عليه وآله) نخستين فردى است كه روز قيامت شفاعت مى كند و

1 . محمّد/19.
2 . ارشاد الطالبين، ص 206 و در كتاب شرح باب حادى عشر، ص 61و62 كه يكى ديگر از كتاب هاى كلامى فاضل مقداد است، به طور مشروح بحث كرده است.
3 . شرح تجريد، چاپ تبريز، ص 501.
4 . شرح جلال الدين:2/270.
5 . طه/109.

صفحه 198
شفاعت او پذيرفته مى شود و هيچ كس بر او در شفاعت سبقت نمى جويد.
وى سپس از جلال الدين سيوطى نقل مى كند كه پيامبر داراى هشت نوع شفاعت است.1
20. «شيخ الاسلام علاّمه شهير مرحوم محمد باقر، معروف به مجلسى»(متوفاى سال 1110) كه در گردآورى اخبار پيشوايان شيعه به حق، رنج توانفرسايى كشيده، و در حلّ مشكلات اخبار، موفقيت كامل به دست آورده است، از جمله كسانى است كه در كتاب هاى خويش مخصوصاً حقّ اليقين و بحار الانوار 2 از نظر نقل اخبار مربوط به شفاعت، حقّ كلام را ادا نموده است.
21. «سيد شبر» مى گويد: در ميان مسلمانان اختلافى نيست كه پيامبر اسلام درباره امت خويش بلكه امت هاى گذشته شفاعت خواهد كرد و اين مطالب از ضروريات دين اسلام است و اگر اختلافى باشد در معنى شفاعت است. دانشمندان شيعه و اكثر علماى اهل تسنن مى گويند شفاعت هم به خاطر افزايش پاداش و ترفيع درجه انجام مى گيرد، و هم به خاطر نجات گنهكاران از عذاب.
ولى فرقه «خوارج و معتزله» آن را به صورت نخست منحصر كرده اند كه دلايل عقلى و نقلى بر خلاف آن گواهى مى دهند.
22. «محمد عبده» كه از دانشمندان عصر اخير و از نوپردازان جامعه مصرى است شفاعت را به عنوان يك اصل مسلم پذيرفته و مى نويسد:
آيات و رواياتى كه درباره شفاعت وارد شده از آيات متشابه است و روش

1 . اليواقيت والجواهر فى بيان عقائد الأكابر، تأليف عبدالوهاب شعرانى:2/170.
2 . حقّ اليقين، ص 473، چاپ انتشارات جاويدان و بحار الأنوار:8/29 ـ 63.

صفحه 199
گذشتگان در اين نوع مسائل اين است كه به آن ايمان بياورند هر چند به كُنه وحقيقت آن واقف نباشند، در هر حال شفاعت امتيازى است كه خداوند به برخى از بندگان خود مى دهد و به طور مسلّم حقيقت شفاعت در آخرت با شفاعتى كه در ميان ما رواج دارد تفاوت كلى دارد.
بسيارى از علما حقيقت شفاعت را چنين تصوير مى كنند كه خدا دعاى شفيع را در حقّ كسانى كه مورد شفاعت قرار مى گيرند مى پذيرد.
در صحيح بخارى و مسلم و ديگر جوامع، حديثى وارد شده است كه پيامبر گرامى در روز رستاخيز سر به سجده نهاده خدا را حمد و ثنا مى گويد، در اين موقع خطاب الهى به او مى رسد: سر از سجده بردار و شفاعت بنما، و ما شفاعت تو را مى پذيريم.
سپس مى افزايد: حقيقت شفاعت اين نيست كه اراده ازلى خدا در پرتو شفاعت شفيع دگرگون گردد بلكه همان اراده ازلى، پس از دعاى شفيع تنفيذ مى شود.1
23. «سيد رشيدرضا» نويسنده معروف مصرى كه از شاگردان مبرّز استاد عبده بود و درس استاد خود را پيرامون تفسير قرآن در 11 جلد به نام «تفسير المنار» منتشر كرده است مى گويد:
«ابن تيميه» وديگران نيز حقيقت شفاعت را چنين تفسير نموده اند.
تصريحات دانشمندان اسلام بر اين كه شفاعت از اصول مسلم اسلام است بيش از آن است كه در اين رساله گردآورى گردد و همين اندازه حاكى است كه تمام علماى اسلام به ثبوت شفاعت در روز بازپسين اعتقاد راسخ دارند و اگر اختلافى هست درباره فروع و شاخه هاى آن مى باشد.2

1 . المنار:1/307.
2 . همان مدرك.

صفحه 200
24. «سيد سابق» استاد دانشگاه «الازهر» مى نويسد:
مقصود از شفاعت اين است كه از خداوند براى مردم خير طلب كنيم و در حقيقت شفاعت نوعى از دعاى استجابت شده است.
بخش بزرگ اين شفاعت مربوط به سرور ما پيامبر خدا است، او از خدا مى خواهد كه در ميان مردم حكم و داورى كند تا از وحشت محشر كاسته شود، در اين موقع خداوند دعاى او را مستجاب مى كند و همه خلايق به مقام بزرگ او غبطه مى خورند و برترى او بر ديگران ثابت مى گردد و اين همان مقام بلند وپسنديده است كه خداوند به وى وعده كرده است، آنجا كه مى فرمايد:
(وَمِنَ اللَّيْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نافِلَةً لَكَ عَسى أَنْ يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقاماً مَحْمُوداً) .1
«بخشى از شب را عبادت كن شايد خداوند تو را بر مقام پسنديده اى برانگيزد».
سپس استاد به برخى از روايات شفاعت و شروط پذيرفته شدن آن مى پردازد و بحث را به پايان مى رساند.2
25. «دكتر سليمان نيا» استاد فلسفه در دانشكده اصول دين، در تشريح نظرات «شيخ محمد عبده» مى نويسد:
درباره كسانى كه خداوند براى شفاعت، به آنان اذن داده(مانند پيامبران و مؤمنان) و مى توانند براى نجات گنهكاران و بالا بردن درجه ديگران كوشش نمايند، قرآن مجيد مى فرمايد:
(يَوْمَئِذ لا تَنْفَعُ الشَّفاعَةُ إِلاّ مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمنُ...) .3
«در چنين روز شفاعت كسى نفعى نمى بخشد، مگر آن كس كه از طرف خداوند مأذون

1 . اسراء/79.
2 . العقائد الإسلامية، ص 273 و275 تأليف السيد سابق، ط دار الكتاب العربى بيروت.
3 . طه/109.

صفحه 201
باشد».1
26. «محمد الفقى» از علماى ازهر مى نويسد:
درباره شفاعت از پيامبر گرامى روايات زيادى وارد شده است مخصوصاً هنگامى كه توقف مردم در محشر به طول انجامد و غم و اندوه شديدتر شود، وحشت همه را فرا مى گيرد، روزى كه زنان از كودكان شيرخوار خود غفلت مىورزند، مردم سراغ پيامبران مى روند و هر پيامبرى جريان را به پيامبر بالاتر و با فضيلت تر از خود ارجاع مى دهد، تا اين كه نوبت به پيامبر اسلام مى رسد. وى سر بر سجده مى نهد تا اين كه ندا مى آيد سر خود را بلند كن و شفاعت بنما، زيرا شفاعت تو پذيرفته مى شود.
وى سپس اشعارى را كه «سواد بن عازب» در محضر پيامبر سرود و از او شفاعت طلبيد نقل مى كند كه ما به نقل دو بيت از آن اكتفا مىورزيم:
«تو نخستين وسيله از پيامبران به سوى خدا هستى، اى فرزند مردان گرامى و پاك!».
«تو شفيع من باش در روزى كه شفاعت هيچ كس سواد بن عازب را بى نياز نمى سازد».2

لغزش نابخشودنى

«محمد فريد وجدى» مؤلف «دائرة المعارف» كه يكى از نويسندگان بزرگ مصرى است و در طول عمر خود خدماتى به جهان اسلام انجام داده و

1 . الشيخ محمد عبده بين الفلاسفة والكلاميين:2/628.
2 . التوسل والزيارة فى الشريعة الإسلامية، ص 206، ط مصر 1388.

صفحه 202
نوشته هاى او حاكى از عرق دينى و علاقه شديد او به اسلام مى باشد1، در نوشته هاى مربوط به ولايت، و مقامات پيشوايان بزرگ تحت تبليغات وهابيگرى قرار گرفته و از ديد وهابيها به آنها نگريسته است.2
از آن جمله موضوع «شفاعت» است كه در «دايرة المعارف» خود پيرامون آن به طور اجمال بحث كرده و اصلى را كه علماى اسلام چهارده قرن آن را از اصول اسلام شمرده اند انكار نموده و مى گويد:
«شفاعت اين است كه برخى از صالحان از خداوند بخواهند، كه از تقصير برخى از گنهكاران بگذرد، عقيده به چنين شفاعت، ضررهاى زيادى به اديان وارد كرده است و شفاعت به اين معنى تحريفى است كه كاهنان آن را به وجود آورده اند تا مقام و موقعيت خود را در نظر مردم تحكيم كنند و در حالى كه اسلام آمد و عقايد ملت ها را محكم و استوار نمود و درباره شفاعت مورد اعتقاد آنان چنين گفت:
(...مَنْ ذَا الَّذى يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاّ بِإِذْنِهِ...) .3
«كيست كه نزد او (خدا) جز به اذن وى شفاعت كند».
و نيز فرمود:
(وَكَمْ مِنْ مَلَك فِى السَّمواتِ لا تُغْنى شَفاعَتُهُمْ شَيْئاً إِلاّ مِنْ بَعْدِ أَنْ يَأْذَنَاللّهُ لِمَنْ يَشاءُ وَيَرْضى).
«4چقدر فرشتگانى در آسمانها هستند كه شفاعت آنان سودى نمى بخشد مگر پس از اذن خدا درباره كسانى كه خدا بخواهد و مورد رضايت او باشند».

1 . از نوشته هاى ارزنده او سه كتاب زير است.«الإسلام فى عصر العلم» و«المرأة المسلمة فى ردّالمرأة الجديدة» و «على اطلال المذهب المادى» كه به صورت رد بر ماديگرى نگارش يافته است.
2 . به دايرة المعارف ماده شفع مراجعه شود،ج 5، ص 402، دايرة المعارف وجدى.
3 . بقره/255.
4 . نجم/26.

صفحه 203
هرگاه مسلمان بداند كه شافع حقيقى خدا است و از دست ديگران كارى ساخته نيست طبعاً چهره از ديگران بر مى تابند و رو به درگاه الهى مى آورند، تا از هر نوع بت پرستى دور مانده و به توحيد و يگانه پرستى نزديك گردند».1
هرگز از يك دانشمند دينى كه يك عمر در جامعه اسلامى در ميان اساتيد بزرگ«ازهر» زندگى كرده است انتظار نمى رود كه درباره شفاعت كه مورد اتفاق همه علماى اسلام بوده و آيات و احاديث فراوانى پيرامون آن وارد شده است، چنين داورى كند، با اين همه سخن او خالى از ابهام نيست.
در آغاز سخن خود مى خواهد اصل شفاعت را انكار كند، و آن را يك عقيده زيانبخش، ساخته و پرداخته فكر كاهنان معرفى كند.
ولى در پايان سخن مى خواهد از نظريه وهابى گرى پيروى كرده بگويد كه بايد از غير خدا چشم بپوشيم و به او متوجه گرديم و از او شفاعت پيامبران را بخواهيم. از همه بدتر اين كه چنين عقيده را يك نوع بت پرستى معرفى كرده است كه بخواست خدا در بحث هاى آينده بى پايگى آن را روشن خواهيم كرد.
اين لغزش، مخصوص «فريد وجدى» نيست بلكه معاصر وى «طنطاوى» دانشمند معروف هنگامى كه در تفسير خود به نخستين آيه شفاعت مى رسد، اعتراف مى كند كه شفاعت از اصول مسلم اسلام است و در اين معنى ميان معتزله و فلاسفه و ديگر فرقه هاى اسلامى تفاوتى نيست، و اگر اختلافى هست در مفاد و معنى آن است.
ولى از آنجا كه نتوانسته شفاعت مورد اتفاق علماى اسلام را كه همان وساطت صالحان در مغفرت و بخشودن گناهان است درست تجزيه و تحليل نموده و خالى از ايراد تصور كند، براى شفاعت معنى ديگرى تصور كرده كه خلاصه آن اين است كه پيامبر با آوردن شريعت و آيين و كتاب آسمانى تمام

1 . دايرة المعارف:5/403، چاپ مصر، سال 1386 ماده شفاعت.

صفحه 204
مردم را به حق و حقيقت رهبرى نموده است و كسانى كه از او پيروى نمايند از عذاب و شكنجهه اى اخروى رهايى پيدا مى كنند و متخلفان از راه او وارد دوزخ مى شوند بنابراين شفاعت پيامبر جز اين نيست كه در سايه رهبرى او از عذاب الهى نجات يابيم و همچنين اعمال هر كس شفيع او است، زيرا در پرتو اعمال خود مى تواند خويش را از قيد عذاب برهاند.1
يك چنين تفسيرى براى شفاعت كه شايسته است نام آن را «شفاعت رهبرى» يا «شفاعت عمل» بناميم، هر چند در جاى خود صحيح و درست بوده و رواياتى در اين مورد وارد شده است ولى هرگز ارتباطى به شفاعتى كه مورد اتفاق جامعه اسلامى است ندارد و توضيح اين قسمت را در آينده خواهيد خواند.
هدف از نقل سخنان دانشمندان بزرگ اين است كه روشن شود، شفاعت يك اصل مسلم اسلامى است، و شك و ترديد در آن، يك نوع ترديد در مسايل روشن اسلامى مى باشد.
البته كسانى كه پيرامون شفاعت «چه از دانشمندان شيعه و چه از دانشمندان اهل سنت» سخن گفته اند بيش از آن است كه نام، و سخنان همه آنان در اين جا درج گردد. در ميان علماى شيعه، مرحوم شيخ جواد بلاغى مؤلف «آلاء الرحمان فى تفسير القرآن»، و مرحوم سيد محسن عاملى مؤلف كتابهاى «كشف الارتياب فى شبهات محمد بن عبد الوهاب» و «الحصول المنيعة فيما أورده صاحب المنار على الشيعة» بيش از ديگران در كتاب هاى ياد شده پيرامون شفاعت سخن گفته اند و ما براى پرهيز از اطاله سخن از نقل گفتار آنان خوددارى نموديم.

1 . تفسير طنطاوى:1/64و70 باتلخيص.

صفحه 205

شفاعت از ديدگاه قرآن مجيد

آيات موضوع

1 . (وَاتَّقُوا يَوْماً لا تَجْزِى نَفْسٌ عَنْ نَفْس شَيْئاً وَلا يُقْبَلُ مِنْها شَفاعَةٌ وَلا يُؤْخَذُ مِنْها عَدْلٌ وَلا هُمْ يُنْصَرُونَ) .   (بقره/48)
2 . (يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَنْفِقُوا مِمّا رَزَقْناكُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ يَأْتِىَ يَوْمٌ لا بَيْعٌ فِيهِ وَ لا خُلَّةٌ وَلا شَفاعَةٌ وَالكافِرُونَ هُمُ الظّالِمُونَ) .   (بقره/254)
3 . (...مَنْ ذَا الَّذِى يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاّ بِإِذْنِهِ...) .   (بقره/255)
4 . (وَأَنْذِرْ بِهِ الَّذِينَ يَخافُونَ أَنْ يُحْشَرُوا إِلى رَبِّهِمْ لَيْسَ لَهُمْ مِنْ دُونِهِ وَلىٌّ وَلا شَفيعٌ لَعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ).    (انعام/51)
5 . (...وَما نَرى مَعَكُمْ شُفَعاءَكُمُ الَّذينَ زَعَمْتُمْ أَنَّهُمْ فِيكُمْ شُرَكاؤُا لَقَدْتَقَطَّعَ بَيْنَكُمْ وَضَلَّ عَنْكُمْ ما كُنْتُمْ تَزْعُمُونَ) .    (انعام/94)
6 . (...يَقُولُ الَّذِينَ نَسُوهُ مِنْ قَبْلُ قَدْجاءَتْ رُسُلُ رَبِّنا بِالْحَقِّ فَهَلْ لَنا مِنْ شُفَعاء فَيَشْفَعُوا لَنا أَوْ نُرَدُّ فَنَعْمَلَ غَيْرَ الَّذِى كُنّا

صفحه 206
نَعْمَلُ قَدْ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ وَضَلَّ عَنْهُمْ ما كانُوا يَفْتَرُونَ).    (اعراف/53)
(وَ كَمْ مِنْ مَلَك فِي السَّمواتِ لا تُغْنِي شَفاعَتُهُمْ شَيْئاً إلاّ مِنْ بَعْدِ أَنْ يأْذَنَاللّهُ لِمَنْ يَشاءُ وَ يَرْضى).   (نجم/26)

ترجمه آيات

1 . «از آن رو بترسيد كه كسى به جاى كسى مجازات نمى گردد، نه شفاعت پذيرفته مى شود، و نه غرامت و بدل قبول مى گردد و آنان يارى نمى شوند».
2. «اى افراد با ايمان از آنچه ما روزى شما كرديم، انفاق كنيد، پيش از آن كه روزى فرا رسد كه در آن داد و ستد و پيوند دوستى و شفاعت وجود ندارد، و افراد كافر ستمگرانند».
3 . «كيست كه پيش او شفاعت كند جز به اذن او؟».
4 . «با اين قرآن كسانى را كه اميد دارند به سوى پروردگار خود بازگردند، بيم بده، و نصيحت كن، زيرا براى آنان جز خدا حامى و شفيعى نيست شايد آنان پرهيزكار گردند».
5 . («به گروه بت پرست گفته مى شود) چرا ما شفيعان شما را كه آنها را شريكان «خدا» مى پنداشتيد ، نمى بينيم ، پيوندهاى شما با آنها قطع شد و آنچه درباره اين بت ها تصور مى نموديد (شريكان خدا مى دانستيد) باطل گرديد».
6 . «افرادى كه روز رستاخيز را در گذشته فراموش كرده بودند به خود آمده مى گويند: رسولان پروردگار ما آمدند آيا ما شفيعانى داريم كه در حقّ ما شفاعت كنند يا ما را به دنيا بازگردانند تا اين بار غير آنچه را كه عمل مى كرديم عمل كنيم(آنان بايد بدانند كار از كار گذشته) و ضرر كرده اند و خود را در معرض عذاب قرار داده اند و آنچه را كه بر خدا افترا مى بستند(بتها مقربان درگاه خداوند هستند) باطل از آب درآمد».
7 . «چقدر فرشتگانى در آسمانها هستند كه شفاعت آنان درباره افراد سودى

صفحه 207
نمى بخشد مگر آنكه خدا به هركسى بخواهد اذن دهد و به شفاعت او راضى گردد».

تفسير آيات

بررسى گذشته ثابت نمود كه اعتقاد به شفاعت و اين كه پيامبران و اوليا و صالحان در روز رستاخيز درباره كسانى كه پيوند ايمانى خود را با خدا قطع ننموده و رابطه معنوى خود را با شفيعان درگاه الهى حفظ كرده اند، وساطت و شفاعت خواهند كرد، داراى آثار ارزنده تربيتى است و كاملاً جنبه سازندگى دارد و سبب مى شود كه گروهى از گنهكاران به راه اطاعت باز گردند.
اين بحث زمينه را براى بررسى آيات شفاعت كاملاً آماده مى سازد، از اين جهت لازم است كه مجموع آيات شفاعت يك به يك مورد بررسى قرار گيرد، و هدفگيرى آيات روشن شود.
ماده «شفاعت» در قرآن با تمام مشتقات خود «سى بار» در سوره هاى مختلف و گوناگون به طور نفى و اثبات وارد شده است، كه اين خود حاكى از اهميت موضوع مى باشد.
نتيجه گيرى صحيح از آيات شفاعت به اين بستگى دارد كه تمام آيات شفاعت به دقت مورد بررسى قرار گيرد و از مجموع، نتيجه واحدى كه هدف همه آيات است گرفته شود.
بسيار خطا است كه از ميان اين همه آيات مربوط به شفاعت، با يك آيه بر مدعاى خويش استدلال كنيم، و از آيات ديگر چشم بپوشيم، لغزشهايى كه در اطراف شفاعت و يا ديگر مسايل عقيدتى وجود دارد، معلول يك چنين بررسى ناقص و ناروا است و اين كه آيه اى را بگيريم و از آيات ديگرى كه مى توانند مفسر و قرينه مفاد همان آيه باشند، تغافل نموده و يا غفلت ورزيم،

صفحه 208
از روش تحقيق بدور است.
پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله) مى فرمايد:
«انّ القرآن يصدّق بعضه بعضاً».
«قرآن برخى برخى ديگر را تصديق مى كند».
امير مؤمنان (عليه السلام) مى فرمايد:
«وينطق بعضه ببعض، ويشهد بعضه على بعض».1
«در كتاب خدا بعضى به كمك بعضى سخن مى گويد و برخى از آن، بر برخى گواهى مى دهد».
بنابراين هرگز نبايد در اخذ نتيجه و تشريح هدف آيات مربوط به شفاعت، از آيات ديگر چشم بپوشيم، زيرا ابهام و اجمال برخى از آيات به وسيله آيات ديگر، برطرف مى گردد، و ما پيرامون اين مطلب در مقدمه كتاب «مفاهيم القرآن»2 به طور گسترده سخن گفته اىم.
از اين جهت چاره اى جز اين نيست كه در توضيح آيات مربوط به موضوع شفاعت از اين شيوه پيروى كنيم.

1 . نهج البلاغه عبده:2/23، خطبه 129.
2 . مفاهيم القرآن، ص 4و5.

صفحه 209

1. تقسيم بندى آيات مربوط به شفاعت

گروه نخست

دسته اى از آيات، شفاعت را به طو رمطلق نفى مى كند وآن يك آيه بيش نيست آنجا كه مى فرمايد:
(يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَنْفِقُوا مِمّا رَزَقْناكُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ يَأْتِىَ يَوْمٌ لا بَيْعٌ فِيهِ وَ لا خُلَّةٌ وَلا شَفاعَةٌ وَالكافِرُونَ هُمُ الظّالِمُونَ) .1
«اى افراد با ايمان از آنچه ما روزى شما كرديم، انفاق كنيد، پيش از آن كه روزى فرا رسد كه در آن داد و ستد و پيوند دوستى و شفاعت وجود ندارد، و افراد كافر ستمگرانند».
جمله (وَلا شَفاعَةٌ) مستمسكى است براى كسانى كه مى خواهند «شفاعت» را ساخته و پرداخته افكار كاهنان بدانند، ولى با توجه به نكات زير مفاد آيه روشن مى گردد.
اوّلاً: توجه به يك آيه و چشم پوشى از آيات ديگر، نمى تواند مبناى صحيحى براى تفسير قرآن باشد، زيرا همان طور كه گفته شد مجموع آيات يك موضوع در قرآن، هدف واحدى را تعقيب مى كنند و تا مجموع آيات در نظر گرفته نشود هرگز نمى توان مقصود نهايى قرآن را تعيين نمود.
مثلاً در همين مورد كه قرآن به حسب ظاهر وجود شفاعت را در روز

1 . بقره/254.

صفحه 210
رستاخيز نفى مى كند، بلافاصله در آيه بعدى كه معروف به «آية الكرسى» است به وجود شفيعانى تصريح مى كند كه به اذن خداوند درباره گروهى شفاعت خواهند نمود چنان كه مى فرمايد:
(...مَنْ ذَا الَّذِى يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاّ بِإِذْنِِهِ...) .1
«كى است كه پيش او شفاعت كند جز به اذن او؟».
با وجود چنين قرينه پيوسته به آيه، و با وجود قراين فراوانى كه در آيات ديگر وجود دارد، بايد گفت مفاد آيه غير آن باشد كه در وهله اول به نظر مى رسد، يعنى مقصود نفى شفاعت هاى باطل است نه مطلق شفاعت.
ثانياً: گواه بر اين كه مقصود نفى مطلق شفاعت نيست بلكه هدف نفى قسمتى از شفاعت (شفاعت باطل) است همان جمله (وَلا خُلّة)(دوستى نيست) مى باشد.
زيرا ظاهر اين جمله اين است كه پيوند دوستى همه افراد در روز رستاخيز از هم گسسته مى شود، در صورتى كه از آيه ديگر استفاده مى شود كه تنها پيوند دوستى افراد كافر از هم گسسته مى گردد، امّا پيوند دوستى افراد پرهيزكار به شكلى كه در دنيا بوده باقى مى ماند چنان كه مى فرمايد:
(اَلاَخِلاّءُ يَومَئِذ بَعْضُهُمْ لِبَعْض عَدُوٌّ إِلاّ الْمُتَّقينَ) .2
«دوستان در روز بازپسين دشمنان يكديگرند، مگر افراد پرهيزكار (كه پيوند دوستى آنان باقى مى ماند)».
هر چند ظاهر استثنا (إِلاّ المُتَّقين) اين است كه پرهيزكاران دشمن يكديگر نيستند، ولى پس از دقت استفاده مى شود كه نه تنها دشمن يكديگر

1 . بقره/255.
2 . زخرف/67.

صفحه 211
نيستند بلكه پيوند دوستى آنان باقى مى ماند.
زيرا علت از هم گسستن پيوند دوستى گنهكاران و دشمن شدن آنان نسبت به يكديگر، اين است كه دوستى آنان در اين جهان مايه گمراهى يكديگر بوده، بر عكس دوستى افراد پرهيزكار نه تنها مايه گمراهى نبوده بلكه مايه راهنمايى و وسيله موفقيت همديگر محسوب مى شده، با توجه به اين اصل، مى توان گفت كه هدف آيه نه تنها بيان دشمن نبودن افراد پرهيزكار نسبت به يكديگر است بلكه اشاره به بقاى پيوند دوستى اين گروه نيز مى باشد.
خلاصه همان طور كه نمى توان ظاهر جمله (ولا خلّة) را گرفت و گفت در روز بازپسين پيوند دوستى تمام افراد اعم از پرهيزكار و غير آنان از هم گسسته مى شود، زيرا آيه ديگر به بقاى برخى از پيوندها تصريح و يا اشاره مى كند، همچنين نمى توان جمله (ولا شفاعة) را گواه بر نفى مطلق شفاعت گرفت، زيرا برخى از آيات، شفاعت را تحت شرايطى امضا و تصحيح مى كنند.
ثالثاً: مقصود از انفاق در آيه همان اداى زكات است و در اهميت اين فريضه همين كافى است كه ذيل آيه كسانى را كه از دادن «زكات» خوددارى مى كنند كافر خوانده، مى گويد:
(وَالكافِرُونَ هُمُ الظّالِمُونَ) .
«افراد كافر ستمگرانند».
هم چنانكه در آيه مربوط به فريضه حج چنين مى فرمايد:
(...وَمَنْ كَفَرَفَإِنَّ اللّهَ غَنِىٌّ عَنِ الْعالَمينَ) .1
«هر كس كفر بورزد خداوند از همه جهانيان بى نياز است».

1 . آل عمران/97.

صفحه 212
جمله (وَمَنْ كَفَرَ) به جاى جمله «ومن لم يحج» قرار گرفته است وعلت اين كه خداوند مطلب را با جمله (مَنْ كَفَرَ) ادا نموده اين است كه روشن سازد كه اداى فريضه حج آن چنان اهميت دارد كه ترك آن، به منزله كفر به خدا تلقى مى گردد.1
با توجه به اين مطلب مى توان گفت: آيه ناظر به نفى شفاعت درمورد گروهى است كه اصلاً ايمان نياورده اند و اگر هم ايمان دارند ايمان آنان آنچنان ضعيف است كه آنها را بر اداى يك چنين فريضه بزرگ اسلامى تحريك نمى كند و به طور مسلم هر دو دسته به حكم آيه از شفاعت محروم خواهند بود.
به خواست خداوند در بحث هاى آينده ثابت خواهيم نمود كه شفاعت پيامبران وصالحان درباره آن گروهى است كه براى شفاعت قابليت و استعداد داشته باشند، و پيوند ايمانى خود را با خدا قطع نكرده و ارتباط معنوى آنان با عزيزان درگاه الهى باقى مانده باشد و گروهى كه آيه از آنها نفى شفاعت مى كند يا كافر و غير مؤمن هستند و يا مسلمانند ولى زكات مال خود را نمى پردازند و اين دو گروه شايسته شفاعت نيستند، و اين، دليل بر نفى شفاعت از ديگران نمى گردد.

گروه دوم

آياتى است كه شفاعت مورد نظر يهود را نفى مى كند، زيرا آنان در باره شفاعت عقيده خاصى داشتند كه هم اكنون توضيح داده مى شود، آيات مربوط به اين قسمت عبارتند از:
1. (وَاتَّقُوا يَوْماً لا تَجْزِى نَفْسٌ عَنْ نَفْس شَيْئاً وَلا يُقْبَلُ مِنْها شَفاعَةٌ

1 . كشّاف:1/291.

صفحه 213
وَلا يُؤْخَذُ مِنْها عَدْلٌ وَلا هُمْ يُنْصَرُونَ) .1
«از آن روز بترسيد كه كسى به جاى كسى مجازات نمى گردد، نه شفاعت پذيرفته مى شود، و نه غرامت و بدل قبول مى گردد و آنان يارى نمى شوند».
2. (وَاتَّقُوا يَوْماً لا تَجْزِى نَفْسٌ عَنْ نَفْس شَيْئاً وَلا يُقْبَلُ مِنْها عَدْلٌ وَلا تَنْفَعُها شَفاعَةٌ وَلا هُمْ يُنْصَرُونَ).2
اين دو آيه به گواهى ما قبل و مابعد آنها، هر دو مربوط به نفى شفاعتى است كه يهود درباره خويش معتقد بودند وجمله (واتّقوا) در هر دو آيه خطاب به آنان است و آيه ماقبل هر دو، آيه زير است:
(يا بَنى إِسْرائِيلَ اذْكُرُوا نِعْمَتِىَ الَّتى أَنْعَمْتُ عَلَيْكُمْ وَأَنّى فَضَّلْتُكُمْ عَلَى الْعالَمينَ) .3
«اى گروه بنى اسرائيل نعمت هاى مرا كه بر شما ارزانى داشته ام به خاطر بياوريد، و من شماها را بر جهانيان برترى داده ام».
در اين صورت اين دو آيه كه پذيرفته شدن هر نوع شفاعت را نفى مى كند، ناظر به شفاعتى است كه فرزندان اسرائيل درباره خويش معتقد بودند، آنان مى گفتند: ما فرزندان پيامبران هستيم و هر اندازه بار گناه ما سنگين باشد، پدران ما در حق ما شفاعت خواهند كرد.
اعتقاد به چنين شفاعتى بى قيد و شرط، و اين كه دست فرزندان پيامبران در انجام هر نوع كار زشتى باز باشد، و انتساب آنان به خاندان رسالت كافى

1 . بقره/48.
2 . بقره/123.
3 . بقره/47و122.

صفحه 214
است، كه پدران آنها در باره آنها شفاعت كنند، شديداً مورد انكار اسلام است، زيرا آيين اسلام ملاك و زيربناى نجات را ايمان و عمل صالح مى داند، نه نسب و پيوند خويشاوندى.
از اين جهت قرآن شفاعت مورد نظر آنان را نفى مى كند و مى فرمايد:
(واتَّقُوا يَوماً... ولا يقبلُ مِنْها... شَفاعة...) .
اصولاً ملت يهود خود را ملت برگزيده و رشته جداگانه بافته مى انديشيدند، و گوش همه جهانيان اين جمله را از آنان شنيده است كه ما امت برگزيده خدا هستيم. نه تنها آنان بلكه به نقل قرآن مسيحيان نيز چنين عقيده اى را درباره خود داشتند چنان كه قرآن مجيد مى فرمايد:
(وَقالَتِ الْيَهُودُ وَالنَّصارى نَحْنُ أَبْناءُ اللّهِ وَأَحِبّاؤُهُ...) .1
«يهود و نصارى گفتند: كه ما فرزندان و دوستان خدا هستيم».
آنان نجات در آخرت را از آن كسى مى دانستند كه به خاندان اسرائيل منتسب گردد، تو گويى انتساب به فاميل اسرائيل و يا انتساب به يكى از دو آيين هر چند عملى در كار نباشد، مايه نجات انسانها است تا آنجا كه قرآن از آنان نقل مى كند:
(وَقالُوا لَنْ يَدْخُلَ الْجَنَّةَ إِلاّ مَنْ كانَ هُوداً أَوْ نَصارى...) .2
«گفتند: كه به بهشت جز يهودى يا مسيحى وارد نمى شود».
قرآن به طور آشكار با اين فكر مبارزه مى كند كه انتساب به فاميل اسرائيل و يا انتساب به آيينى در نجات انسان كافى باشد بلكه مايه نجات را ايمان قلبى و تسليم باطنى و عمل به آئين مى داند و در بى پايگى انتساب لفظى و فاميلى

1 . مائده/18.
2 . بقره/111.

صفحه 215
چنين مى فرمايد:
(...تِلْكَ أَمانِيُّهُمْ قُلْ هاتُوا بُرْهانَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ صادِقينَ* بَلى مَنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ للّهِ وَهُوَ مُحْسِنٌ فَلَهُ أَجْرَهُ عِنْدَ رَبِّهِ وَلا خَوفٌ عَلَيْهِمْ وَلا هُمْ يَحْزَنُونَ).1
«اين مطلب كه بهشت تنها از آن يهوديان و مسيحيان (لفظى و اسمى است) آرزويى بيش نيست واگر راست مى گويند براى گفتار خود دليلى بياورند، بلكه بهشت از آن كسى است كه با سراسر وجود خود تسليم خدا باشد و عمل نيك انجام دهد، براى چنين فردى در پيشگاه خدا اجر و پاداش هست».
گستاخى آنان به جايى رسيده بود كه با كمال بى شرمى مى گفتند:
(وَقالُوا لَنْ تَمَسَّنَا النّارُإِلاّ أَيّاماً مَعْدُودَةً قُلْ أَتَّخَذْتُمْ عِنْدَ اللّهِ عَهْداً ...) .2
(«مى گفتند:) ما جز چند روزى در آتش دوزخ نخواهيم سوخت تو گويى از خداوند براى اين مطلب پيمانى گرفته اند».
اين دو آيه درباره چنين ملت متكبر و خودخواه سخن مى گويد و شفاعت مورد اعتقاد آنان را كه هيچ قيد و شرطى براى آن قائل نبودند، نفى مى كند.
در اين صورت، اين دو آيه نمى تواند ناظر به شفاعتى باشد كه خود قرآن و آيين اسلام آن را تحت شرايطى تصويب كرده و اعلام داشته است.
از اين جهت هنگامى كه بزرگان علم تفسير به شرح اين دو آيه مى رسند مى گويند: اين دو آيه مربوط به نفى شفاعتى است كه يهود درباره خود معتقد

1 . بقره/111 و 112.
2 . بقره/80.

صفحه 216
بودند و مى گفتند: پيامبرزاده اىم و در روز رستاخيز به همين جهت مورد شفاعت قرار خواهيم گرفت.1

گروه سوم

آياتى كه صريحاً مى گويد كه روز رستاخيز براى گروه كافر، شفيع و شافعى وجود ندارد و يا شفاعت شافعان به حال آنان سودى نمى بخشد مانند:
1. (...يَقُولُ الَّذِينَ نَسُوهُ مِنْ قَبْلُ قَدْجاءَتْ رُسُلُ رَبِّنا بِالْحَقِّ فَهَلْ لَنا مِنْ شُفَعاءَ فَيَشْفَعُوا لَنا أَوْ نُرَدُّ فَنَعْمَلَ غَيْرَ الَّذِى كُنّا نَعْمَلُ قَدْ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ وَضَلَّ عَنْهُمْ ما كانُوا يَفْتَرُونَ).2
«افرادى كه روز رستاخيز را در گذشته فراموش كرده بودند به خود آمده مى گويند: رسولان پروردگار ما آمدند آيا ما شفيعانى داريم كه در حقّ ما شفاعت كنند يا ما را به دنيا بازگردانند تا اين بار غير آنچه را كه عمل مى كرديم عمل كنيم(آنان بايد بدانند كار از كار گذشته) و ضرر كرده اند و خود را در معرض عذاب قرار داده اند و آنچه را كه بر خدا افترا مى بستند(بتها مقربان درگاه خداوند هستند) باطل از آب درآمد».
طلب كنندگان شفاعت در اين آيه، همان منكران روز رستاخيزند وجمله (قَدْ خَسِرُوا...)گواه بر اين است كه براى آنان شافعانى نيست واگر شفيعانى براى آنان بود هرگز صحيح نبود گفته شود كه (...قَدْخَسِروا أَنْفُسَهُمْ...) .
2. (إِذْنُسَوِّيكُمْ بِرَبِّ الْعالَمين* وَما أَضَلَّنا إِلاّالْمُجْرِمُونَ* فَما لَنا مِنْ شافِعينَ*وَلا صَديق حَميم) .3

1 . كشّاف:1/215 و مجمع البيان:1/103.
2 . اعراف/53.
3 . شعراء/ 98 ـ101.

صفحه 217
(«هنگامى كه آنان با معبودهاى خود به آتش افتادند، رو به معبودهاى خود كرده مى گويند:) ما شما را در پرستش، با خداوند جهان، يكسان قرار داديم، ما را گروه مجرمان گمراه كردند براى ما نه شافعى هست و نه دوست مهربانى».
3. (وَكُنّا نُكَذِّبُ بِيَوْمِ الدِّينِ* حَتّى أَتانَا الْيَقينُ * فَما تَنْفَعُهُمْ شَفاعَةُ الشّافِعينَ) .1
«روز رستاخيز را انكار كرديم تا آن كه براى ما يقين آمد، در اين موقع شفاعت شافعان به حال آنان فايده اى نمى بخشد».
مفسران مى گويند: مقصود از شافعان در آيه همان شافعان حقيقى هستند نه شافعان پندارى مانند بت، كه گروه بت پرستان آنها را شافعان خويش مى پنداشتند(چنان كه در آيات مربوط به اين گروه خواهيم گفت) و علت اين كه شفاعت آنان درباره اين گروه سودى نمى بخشد اين است كه اين افراد بر اثر كفر و انكار روز بازپسين و ارتكاب يك رشته جرايم بزرگ، و ترك فرايض چنان كه در آيات قبل از دو آيه مورد بحث، تصريح شده است2 شايسته شفاعت نيستند، زيرا كوچك ترين ارتباط ايمانى با خدا نداشته و پيوند معنوى خود را با شافعان قطع كرده اند.
اين افراد بر اثر دورى از تقوا و پاكى، هرگز به وسيله شفاعت پاك و طاهر نمى شوند، و بر اثر نداشتن قابليت، شفاعت به حال آنان سودى نمى بخشد و به عبارت ديگر، شفاعت صالحان درباره افراد، منوط به اذن خدا و رضاى او

1 . مدثر/46ـ 48.
2 . (ما سَلَكَكُمْ فى سَقَرَ* قالُوا لَمْ نَكُ مِنَ المُصَلِّينَ * وَلَمْ نَكُ نُطْعِمُ الْمِسْكينَ * وَكُنّا نَخُوضُ مَعَ الْخائضينَ)مدثر/42ـ 45.
«چه چيز شما را وارد دوزخ ساخت ، مى گويند: نماز نمى گزارديم، مستمندان را اطعام نمى كرديم، و در باطل فرو مى رفتيم».

صفحه 218
است و اذن خدا درباره گروهى است كه با او ارتباط داشته باشند و مورد رضايت او قرار گيرند. البته احتمال دارد كه مقصود از شافعان در آيه، شافعان پندارى آنان باشد، زيرا سياق آيات مى رساند كه آنان بت پرست بوده و به روز رستاخيز ايمان نداشتند.
در هر حال شفاعت درباره اين گروه مؤثر نمى گردد يا به خاطر نبودن لياقت در مورد شفاعت و يا به علت نبودن شايستگى در شفيع هاى پندارى.
در هر صورت نبودن شفيع براى گروه كافر و منكران معاد در روز رستاخيز (همچنان كه مفاد دو آيه نخست است) ويا سودمند واقع نشدن شفاعت شافعان در حقّ آنان (مفاد آيه سوم) منافاتى با ثبوت شفاعت درباره اهل ايمان ندارد.

گروه چهارم

آياتى است كه از شفيع بودن بتها انتقاد مى كند.
مراجعه به آيات قرآن و تاريخ عرب جاهلى روشن مى سازد كه بت پرستان، بتهاى چوبى و سنگى و فلزى را مى پرستيدند و چنين مى پنداشتند كه با پرستش معبودهاى مصنوعى، مى توانند رضا و توجه آنان را به خود جلب نمايند تا در درگاه الهى شفيعان آنان باشند.
قرآن مجيد به عناوين گوناگون نه تنها از عبادت و پرستش آنها نهى مى كند، بلكه از شفيع بودن آنان شديداً انتقاد مى نمايد، و توجه مى دهد كه اين معبودهاى ناچيز كه مالك خير و شر خويش نيستند، چگونه مى توانند عذاب الهى را از ديگران دفع كنند. اينك اين دسته از آيات:
1. (...وَما نَرى مَعَكُمْ شُفَعاءَكُمُ الَّذينَ زَعَمْتُمْ أَنَّهُمْ فِيكُمْ شُرَكاؤُا

صفحه 219
لَقَدْتَقَطَّعَ بَيْنَكُمْ وَضَلَّ عَنْكُمْ ما كُنْتُمْ تَزْعُمُونَ) .1
(«به گروه بت پرست گفته مى شود) چرا ما شفيعان شما را كه آنها را شريكان «خدا» مى پنداشتيد ، نمى بينيم ، پيوندهاى شما با آنها قطع شد و آنچه درباره اين بت ها تصور مى نموديد (شريكان خدا مى دانستيد) باطل گرديد».
2. (وَيَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ ما لا يَضُرُّهُمْ وَلا يَنْفَعُهُمْ وَيَقُولُونَ هؤُلاءِ شُفَعاؤُنا عِنْدَ اللّهِ قُلْ أَتُنَبِّئُونَ اللّهَ بِما لا يَعْلَمُ فِى السَّماواتِ وَلا فِى الأَرْضِ سُبْحانَهُ وَتَعالى عَمّا يُشْرِكُونَ) .2
«موجوداتى را مى پرستند كه ضرر و سودى به آنها نمى رساند، و مى گويند آنها شفيعان ما در پيشگاه خداوند مى باشند بگو آيا خبر از چيزى مى دهيد كه در آسمانها و زمين خدا از آن خبر ندارد، پيراسته است خدا از آنچه براى او شريك قرار مى دهيد».
3. (وَلَمْ يَكُنْ لَهُمْ مِنْ شُرَكائِهِمْ شُفعَاؤُا وَكانُوا بِشُركائِهِمْ كافِرينَ).3
(«روز رستاخيز) از ميان بت هايى كه مى پرستيدند و شريك خداوند تصور مى كردند، شفيعانى براى آنان نبود (آنان در آن روز) معبودن بودن آنها را انكار مى نمايند».
4. (أَمِ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللّهِ شُفَعاءَ قُلْ أَوَ لَوْ كانُوا لا يَمْلِكُونَ شَيْئاً وَلا يَعْقِلُونَ) .4
«بلكه آنان شفيعانى جز خدا اتخاذ نموده اند، بگو با اين كه آنها مالك چيزى نبوده و تعقلى ندارند(باز آنها را شفيع مى پنداريد)».

1 . انعام/94.
2 . يونس/18.
3 . روم/13.
4 . زمر/43.

صفحه 220
با توجه به متن اين آيات، و قراينى كه در قبل و بعد آنها است، روشن مى گردد كه هدف همگى انتقاد از شفيع بودن بت ها مى باشد، و مفاد آنها نفى شفاعت به طور مطلق نيست بلكه هدف، انتقاد از شفيع بودن بت ها است، زيرا اين موجودات (كه به تعبير قرآن عقل و شعورى ندارند و مالك چيزى نيستند) چگونه مى توانند از ديگرى دفع ضرر كنند.
5.(ءَأَتَّخِذُ مِنْ دُونِهِ آلِهَةً إِنْ يُرِدْنِ الرَّحْمنُ بِضُرّ لا تُغْنِ عَنّى شَفاعَتُهُمْ شَيْئاً وَلا يُنْقِذُونَ).1
«آيا من جز خدا، خدايانى براى خود انتخاب كنم، در صورتى كه هرگاه از طرف خدا ضررى (كيفر) متوجه من مى گردد، شفاعت آنان سودى نبخشيده و مرا نجات نمى دهد».
گوينده اين سخن طبق نقل مفسران، حبيب نجار است كه به حمايت از رسولان عيسى برخاسته، و از توجه به بتها و اعتقاد به شفاعت آنها انتقاد مى كند.
بنابراين مجموع آيات نفى كننده شفاعت در چهار گروه خلاصه مى گردد. حضرت استاد علامه طباطبايى در مفاد آيه هاى نفى كننده شفاعت بيانى دارند، كه خلاصه آن را در اين جا مى آوريم:
«اقوام گذشته، اعم از بت پرستها وغير آنها، معتقد بودند كه زندگى آخرت نيز يك نوع حيات دنيوى است كه قانون اسباب و تأثير و تأثرات مادى و طبيعى، عيناً در آن حكمفرماست، لذا انواع قربانيها و هدايا را به خدايان خود تقديم مى داشتند، تا از گناهان آنها صرفنظر كرده و يا در احتياجات، آنها را كمك كنند، و يا آنها را وسيله شفاعت خود قرار مى دادند ويا فداء و بدلى براى

1 . يس/23.

صفحه 221
جرايم خود تهيه مى كردند. و يا از اشخاص و اسلحه استمداد مى جستند، تا آنجا كه انواع زينت آلات و اسلحه را با مردگان خود دفن مى كردند، به اين خيال كه در آخرت از آن استفاده كرده و يا به وسيله آن، از خود دفاع كنند، گاهى كار به اينجا مى رسيد كه بعضى از كنيزان را براى مأنوس شدن ميت و يا بعضى از شجاعان زمينى را براى كمك وى، همراه او دفن مى نمودند امروز هم در موزه ها در ميان آثار مختلف زمينى ، عتيقه هاى فراوانى يافت مى شود كه از آن دوران است.
در ميان ملل مختلف اسلامى نيز عقايد گوناگونى شبيه اين عقايد ديده مى شود كه به عنوان توارث از آن زمان باقيمانده، و چه بسا در طى دورانهاى مختلف رنگهاى تازه اى به خود گرفته است با اين كه قرآن تمام اين آراى سست و عقايد غلط را باطل شمرده و صريحاً اعلام كرده است كه:
(...وَالأَمْرُ يَومَئذ للّهِ) .1
«در آن روز حكم و فرمان براى خداست».
و نيز فرموده:
(...وَرَأَوُا الْعَذابَ وَتَقَطَّعَتْ بِهِمُ الأَسْبابُ) .2
«عذاب را مى بينند و اسباب بر آنها قطع خواهد شد».
(وَلَقَدْ جِئْتُمُونا فُرادى كَما خَلَقْناكُمْ أَوَّلَ مَرَّة وَتَرَكْتُمْ ما خَوَّلْناكُمْ وَراءَ ظُهُورِكُمْ وَما نَرى مَعَكُمْ شُفَعاءَكُمُ الَّذِينَ زَعَمْتُمْ أَنَّهُمْ فيكُمْ شُرَكاؤُا لَقَدْ تَقَطَّعَ بَيْنَكُمْ وَضَلَّ عَنْكُمْ ما كُنْتُمْ تَزْعُمُونَ).3

1 . انفطار/19.
2 . بقره/166.
3 . انعام/94.

صفحه 222
«مسلماً فرد، فرد به سوى ما آمديد، همانطور كه بار اول شما را آفريديم و آنچه به شما داده بوديم پشت سر انداختيد و شفيعانتان را كه خيال مى كرديد شريك در (شفاعت يا خلقت) شما هستند با شما نمى بينيم، رابطه ميان شما قطع شد و آنچه را خيال مى كرديد بر باد رفت».
(هُنالِكَ تَبْلُوا كُلُّ نَفْس ما أَسْلَفَتْ وَرُدُّوا إِلَى اللّهِ مَوْلاهُمُ الْحَقِّ وَضَلَّ عَنْهُمْ ما كانُوا يَفْتَرُونَ).
«1در آنجا (قيامت) هر كس آنچه را پيش فرستاده آزمايش مى كند و به سوى خداوند، مولاى حقيقى خود بازگشت داده مى شوند، و آنچه افترا مى بستند از آنها گم و نابود مى شود».
و مانند اين آيات كه خداوند در طى آنها بيان كرده است كه عالم آخرت از اين اسباب دنيوى خالى و از ارتباطات طبيعى بركنار است، روى اين اصل تمام آن عقايد و اوهام بطور اجمال باطل مى شود.2
قرآن در اين آيات به طور اجمال مطلب را بيان كرده است ولى در آيات ديگر تفصيلاً به بيان مطلب پرداخته و يك يك آن عقايد را ابطال نموده و مى فرمايد:
(وَاتَّقُوا يَوْماً لا تَجْزى نَفْسٌ عَنْ نَفْس شَيْئاً وَلا يُقْبَلُ مِنْها شَفاعَةٌ وَلا يُؤخَذُ مِنْها عَدْلٌ وَلا هُمْ يُنْصَرُونَ).3
«از روزى بپرهيزيد كه كسى را، جاى كسى نمى گيرند، و از او شفاعت پذيرفته

1 . يونس/30.
2 . منظور اين نيست كه در آخرت علل به كلى از اثر مى افتند و هيچگونه تأثير و تأثرى ندارند بلكه منظور اين است كه اين اسبابى كه در عالم دنيا وجود دارند، در آنجا از كار افتاده و به درد نمى خورد و اين ترتيباتى كه مردم دنيا براى رسيدن به منافع و فرار از مجازاتها مى دهند در آنجا كوچك ترين اثرى ندارد و به عبارت ديگر نظام در آنجا نظام ديگرى غير از نظام دنيوى است.
3 . بقره/48.

صفحه 223
نمى شود، و غرامتى از آن گرفته نشده و هرگز كمك كرده نمى شوند».
(...يَوْمٌ لا بَيْعٌ فيهِ وَلا خُلَّةٌ وَلا شَفاعَةٌ...) .1
«روزى كه نه خريد و فروش در آن است و نه دوستى ونه شفاعت».
(يَوْمَ لا يُغْنى مَوْلىً عَنْ مَولىً شَيْئاً...) .2
«روزى كه ابداً دوستى به درد دوست ديگر نمى خورد».
(يَوْمَ تُوَلُّونَ مُدْبِرينَ ما لَكُمْ مِنَ اللّهِ مِنْ عاصِم...) .3
«روزى كه (به هر سو) فرار مى كنيد و هيچ پناهى از (عذاب) خدا نيست».
(ما لَكُمْ لا تَناصَرُونَ* بَلْ هُمُ الْيَومَ مُسْتَسْلِمُونَ) .4
«چرا از يكديگر يارى نمى جوييد؟ ولى امروز آنها كاملاً تسليم اند».
(وَيَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ ما لا يَضُرُّهُمْ وَلا يَنْفَعُهُمْ وَيَقُولونَ هؤلاءِ شُفَعاؤُنا عِنْدَ اللّهِ قُلْ أَتُنَبِّئُونَ اللّهَ بِما لا يَعْلَمُ فِى السَّماواتِ وَلا فى الأَرْضِ سُبْحانَهُ وَ تَعالى عَمّا يُشْرِكُونَ) .5
«چيزهايى را غير از خدا مى پرستند كه نه به آنها ضرر مى زند(كه از زيان آن بترسند) و نه به آنها منفعت مى رساند(كه توقع نفع آن را داشته باشند) و مى گويند اينها شفيعان ما در نزد خدا هستند، بگو: آيا شما مى خواهيد خدا را از چيزى كه در تمام زمين و آسمانها علم به آن ندارد با خبر سازيد خدا از شرك آنها منزه وبالاتر است».

1 . بقره/254.
2 . دخان/41.
3 . مؤمن/33.
4 . صافات/25و26.
5 . يونس/18.

صفحه 224
(...ما لِلظّالِمينَ مِنْ حَميم وَلا شَفيع يُطاعُ) .1
«براى ستمكاران خويشاوندى كه به درد آنها بخورد و شفاعت كننده اى كه شفاعتش قبول شود نخواهد بود».
(فَما لَنا مِنْ شافِعينَ* وَلا صَدِيق حَميم) .2
«براى ما (گمراهان) هيچ شفاعت كننده و دوستى مهربان نيست».
و امثال اين آيات كه وقوع شفاعت مورد تخيل مردم آن زمان و تأثير اسباب و وسايط را در قيامت نفى مى كند».3
ولى با اين همه نفى و انكار، اسلام عقيده به شفاعت را، بسان برخى ديگر از عقايد پيشينيان اصلاح نموده در عين اين كه اين گونه اعتقادات را به باد انتقاد گرفته، و نظام اخروى را غير از نظام اين جهان دانسته است امّا اصل وجود شفاعت را انكار نكرده و آن را اصالتاً حق خدا دانسته و براى اولياى وى تحت شرايطى كه مهم آنها، اذن الهى است، ثابت دانسته است.
در اين موقع ميان آيات نافى ومثبت كوچكترين اختلافى وجود ندارد، زيرا نافى ناظر بر رد عقايد بت پرستان و اقوامى مشابه آنها است ولى آيات مثبت شفاعت، ناظر به شفاعت صحيح است كه مبتكر آن قرآن و شارح آن احاديث اسلامى است.

گروه پنجم

در اين بخش به آياتى برمى خوريم كه شفاعت را مختص خدا مى داند و مى گويد: جزا دهنده و شفيعى نيست و شفاعت همگى مربوط به او است،

1 . مؤمن/18.
2 . شعراء/100و 101.
3 . الميزان:1/156 و157.

صفحه 225
آيات اين قسمت عبارتند از:
1. (وَأَنْذِرْ بِهِ الَّذِينَ يَخافُونَ أَنْ يُحْشَرُوا إِلى رَبِّهِمْ لَيْسَ لَهُمْ مِنْ دُونِهِ وَلىٌّ وَلا شَفيعٌ لَعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ).1
«با اين قرآن كسانى را كه اميد دارند به سوى پروردگار خود بازگردند، بيم بده، و نصيحت كن، زيرا براى آنان جز خدا حامى و شفيعى نيست شايد آنان پرهيزكار گردند».
2. (وَ ذَرِ الَّذِينَ اتَّخَذُوا دِينَهُمْ لَعِباً وَلَهْواً وَغَرَّتْهُمُ الْحَياةُ الدُّنْيا وَذَكِّرْبِهِ أَنْ تُبْسَلَ نَفْسٌ بِما كَسَبَتْ لَيْسَ لَها مِنْ دُونِ اللّهِ وَلِىٌّ وَلا شَفِيعٌ ...).2
«با كسانى كه دين خود را بازيچه خود قرار داده، و زندگى دنيا، آنان را فريفته است مجالست مكن، آنان را تذكر بده تا مبادا هر شخصى تسليم نتيجه اعمال خود شود در حالى كه براى اوجز خدا حامى و شفيعى نيست».
3. (اللّهُ الَّذِى خَلَقَ السَّماواتِ وَالأَرْضَ وَما بَيْنَهُما فى سِتَّةِ أَيّام ثُمَّ اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ ما لَكُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وَلِىّ وَلا شَفيع أَفَلا تَتَذَكَّرُونَ) .3
«خداوندى كه آسمانها و زمين و آنچه را كه در ميان آنها قرار داد در شش دوره آفريد، سپس بر عرش قدرت مسلط گرديد، براى شما جز خداوند حامى و شفيعى نيست چرا متذكر نمى شويد؟».
4. (قُلْ للّهِ الشَّفاعَةُ جَمِيعاً لَهُ مُلْكُ السَّماواتِ وَالأَرْضِ ثُمَّ إِلَيْهِ

1 . انعام/51.
2 . انعام/70.
3 . سجده/4.

صفحه 226
تُرْجَعُون) .1
«بگو: شفاعت همگى مال خدا است و او مالك آسمانها و زمين است سپس به سوى او باز مى گرديد».
اين گروه از آيات به روشنى مى رسانند كه شفاعت از آن خدا است و همه اش در دست او است و كسى حق شفاعت ندارد.
افراد غير وارد در مسايل مذهبى، با ملاحظه آيه اخير (قُلْ للّهِ الشَّفاعَةُ جَميعاً...) : «بگو كه شفاعت از آن خدا است» قدرى درباره شفاعت ترديد كرده و مى گويند با وجود چنين انحصارى چگونه مى توان گفت در روز رستاخيز غير از خداوند شفيعانى نيز داريم.
پاسخ اين گفتار روشن است، زيرا گذشته از تحقيقى كه پيرامون آيات شفاعت و چگونگى دلالت آنها به عمل خواهيم آورد، ماقبل آيه گواه بر اين است كه هدف آيه كوبيدن پندار بت پرستان است كه بت ها را شفيعان خود مى دانستند، قرآن مجيد براى ابطال اين انديشه مى گويد: (...للّهِ الشَّفاعَةُ جَميعاً) : «شفاعت از آن خدا است و بس، نه از آن بت ها». و هرگز آيه ناظر به شفاعت ديگر شفيعان مانند پيامبران و اوليا وصلحا، نيست، در اين باره كافى است ما قبل آيه را ملاحظه بفرماييد، اينك متن آيه ما قبل:
(أَمِ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللّهِ شُفَعاءَ قُلْ أَوَ لَوْ كانُوا لا يَمْلِكُونَ شَيْئاً وَلا يَعْقِلُونَ) .2
«يا اين كه غير از خدا شفيعانى براى خود گرفته اند بگو هر چند آنها مالك چيزى نباشند و مطلبى را درك نكنند».
آنگاه در آيه بعدى مى فرمايد:(قُلْللّهِ الشَّفاعَةُ جَميعاً...) «بگو: شفاعت از

1 . زمر/44.
2 . زمر/43.

صفحه 227
آن خدا است».
با ملاحظه ماقبل آيه روشن مى شود كه نفى و اثبات در دو آيه، مربوط به خدا و بتها است كه اين حق را از بت ها سلب كرده و براى خدا ثابت مى كند و هرگز آيه ناظر به ديگر شافعان نيست كه در آيات قرآن پذيرفته شدن شفاعت آنان قطعى اعلام گرديده است.

گروه ششم

در اين گروه به آياتى برمى خوريم كه با صراحت هر چه كاملتر، شفاعت غير خدا را در محكمه الهى به عنوان يك اصل مسلم پذيرفته و غير قابل رد مى داند، هر چند آن را از نظر شفيع و شخصى كه مورد شفاعت قرار مى گيرد، محدود و مشروط معرفى مى كند.
از نظر شفيع شرايطى دارد كه شرط مهم آن اين است كه شفاعت بايد به اذن خدا باشد و بدون اذن او هيچ گاه اثرى نخواهد داشت.
از نظر مورد شفاعت نيز شرايطى دارد كه به طور اجمال اين است كه شخصى كه مورد شفاعت قرار مى گيرد بايد جلب رضايت خدا را بنمايد. در اين گروه از آيات، نام و خصوصيات شافعان مكتوم مانده و بيان نگرديده و تنها به ذكر صفات و شرايط پذيرفته شدن شفاعت آنها اكتفا شده است.
اينك متن آيات اين گروه:
1. (...مَنْ ذَا الَّذِى يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاّ بِإِذْنِهِ...) .1
«كيست كه بدون اذن او شفاعت كند».

1 . بقره/255.

صفحه 228
ظاهر آيه اين است كه هيچ كس بدون اذن او شفاعت نخواهد كرد، ولى تلويحاً مى رساند كه در روز بازپسين شفيعانى هستند كه به اذن او شفاعت مى كنند.
2. (...ما مِنْ شَفِيع إِلاّ مِنْ بَعْدِ إِذْنِهِ...) .1
«شفيعى نيست مگر بعد از اذن او».
برخى اين آيه را مربوط به شفاعت مورد بحث مى دانند ولى در آينده خواهيم گفت ممكن است اين آيه مربوط به شفاعت اصطلاحى نباشد.
3. (لا يَمْلِكُونَ الشَّفاعَةَ إِلاّ مَنِ اتَّخَذَ عِنْدَ الرَّحْمنِ عَهْداً) .2
(«هيچ يك از معبودهاى آنان) مالك شفاعت نمى گردد مگر آن كه با خدا عهدى داشته باشد».
يعنى تنها گروهى مى توانند شفاعت نمايند كه خداوند به آنها قول شفاعت داده و با خدا چنين عهدى داشته باشند، و خدا از ميان معبودهاى باطل آنان، تنها به آن گروه وعده شفاعت داده كه به وحدانيت خدا ويگانگى معبود گواهى دهند چنان كه توضيح آن در ششمين آيه اين بخش خواهد آمد.
4. (يَوْمَئِذ لا تَنْفَعُ الشَّفاعَةُ إِلاّمَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمانُ وَرَضِىَ لَهُ قَولاً).3
«در روز رستاخيز شفاعت كسى درباره كسى مفيد واقع نمى شود مگر شفاعت كسى كه خدا به او اذن دهد و به گفتار او راضى گردد(سخنى نگويد كه خشم خدا

1 . يونس/3.
2 . مريم/87، مقصود از (لا َيمْلِكُونَ) همان معبودهاى باطل است كه در آيه 81 همين سوره (واتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللّه آلِهَةً...) وارد شده است.
3 . طه/109.

صفحه 229
را برانگيزد)».
5. (وَلا تَنْفَعُ الشَّفاعَةُ عِنْدَهُ إِلاّلِمَنْ أَذِنَ لَهُ...) .1
«شفاعت كسى سودى نمى بخشد مگر شفاعت آن كس كه خدا به او اذن دهد».
6.(وَلا يَمْلِكُ الَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ الشَّفاعَةَ إِلاّمَنْ شَهِدَ بِالْحَقِّ وَهُمْ يَعْلَمُونَ) .2
«كسانى كه جز خدا مورد پرستش واقع مى شوند(مانند بتها و ملائكه و مسيح) هرگز مالك شفاعت نمى شوند، مگر آن گروه كه به حق گواهى دهند و از صميم دل به آن عالم باشند».
جمله (وَلا يَمْلِكُ الَّذينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ الشَّفاعَةَ...) حاكى است كه تمام معبودهاى جهان اعم از فرشته و انسان و...، مالك شفاعت نمى باشند و توانايى بر آن كار ندارند.
جمله (...إِلاّ مَنْ شَهِدَ بِالْحَقِّ...) گروهى را استثنا مى كند و آنها كسانى هستند كه به «حق» كه همان توحيد و يگانگى خدا است گواهى دهند، و معترف باشند كه خداوند جهان يكى است مانند فرشتگان و پيامبرانى مانند مسيح كه معبود گروهى مى باشند امّا خود بر بندگى خويش ووحدانيت معبود حقيقى گواهى مى دهند.
در اين صورت يكى از شرايط پذيرفته شدن شفاعت اين است كه شفيع بر يگانگى خدا گواهى دهد.
هرگاه گواهى به توحيد خدا، شرط پذيرفته شدن شفاعت شفيع باشد،

1 . سبأ/23.
2 . زخرف/86... ضمير متصل (يدعون) حذف شده است وتقدير كلام چنين است:«يدعونهم».

صفحه 230
قطعاً مورد شفاعت نيز بايد داراى چنين شرطى باشد. دقت در اين آيات ما را به نكات زير رهبرى مى كند:
1. گروهى كه در روز رستاخيز به طور قطع و يقين تحت شرايطى شفاعت خواهند نمود در اين آيات از نام و نشان آنان گفتگويى به ميان نيامده است.
2. يكى از شرايط نفوذ شفاعت، اذن الهى است چنان كه لفظ (إِلاّبِإِذْنِهِ) و مانند آن بر اين گواهى مى دهند.
3. به يگانگى خدا گواهى دهد چنان كه از جمله (إِلاّ مَنْ شَهِدَ بِالْحَقِّ) برمى آيد.1
4. درخواست شفاعت آميخته به سخنى كه خشم خدا را برمى انگيزد نباشد چنان كه مى فرمايد:(وَرَضِىَ لَهُ قَولاً) و شايد مقصود اين است كه درباره افرادى درخواست شفاعت نكند كه هرگز شايستگى شفاعت را ندارند.
5. پيمان شفاعت با خداوند داشته باشند چنان كه جمله (إِلاّمَنِ اتَّخَذَ عِنْدَ الرَّحْمنِ عَهْداً)اين حقيقت را مى رساند.

سؤال

در اينجا اين سؤال پيش مى آيد كه آيا مضمون اين آيات كه براى گروهى در روز رستاخيز تحت شرايطى حق شفاعت قائل شده است با آيات گروه پيش كه شفاعت را حق مختص خدا مى داند، منافات و تضادى ندارند؟!

1 . مقصود از حق، يا اعتقاد به وجود خدا و يا گواهى به صفات او است كه مهم آنها مسأله توحيد و يكتايى است.

صفحه 231

پاسخ

هرگز ميان اين دو گروه كوچكترين اختلافى وجود ندارد، زيرا اگر شفاعت اين گروه منوط به اذن خداى بزرگ نبود و در كار خود استقلال داشتند، در اين صورت جا داشت كه چنين انديشه اى به مغز ما خطور كند، ولى اگر آنان مجريان اوامر و مظهر اراده حكيمانه خدا باشند، در اين صورت نه تنها شفاعت آنان، با اختصاص شفاعت به خدا منافاتى ندارد بلكه تصديق كننده آيات پيش خواهند بود.
و به عبارت ديگر شفاعت حقّ مطلق خدا است وغير او همگى بندگان خدا هستند، ولى گاهى خداوند به اوليايى از بندگان خود اجازه مى دهد كه از اين حق استفاده كنند آن هم براى يكى از دو جهت زير:
1. همانطور كه رحمت الهى اعم از مادى و معنوى در اين جهان از طريق يك سلسله اسباب به ما مى رسد مثلاً پيامبرانى را بر مى انگيزد كه راه سعادت و خوشبختى را به ما بنمايانند، و آفتابى مى آفريند كه با ريختن اشعه حيات بخش خويش، به گياهان و جانداران زندگى و نيرو بخشد، همچنين مغفرت و آمرزش او نيز كه بزرگترين فيض الهى است در آن جهان از طريق اسبابى كه خود برمى انگيزد به ما مى رسد و در حقيقت اولياى الهى سبب مى باشند و مؤثر خود او است.
2. خدا، با دادن مقام شفاعت به اولياى خود، خواسته است از آنان تجليل شايسته اى بنمايد و قرب و ارزش وجودى آنان را براى ما معرفى كند، از اين جهت به آنان اجازه داده است كه در موارد خاصى دست به شفاعت بزنند، مشابه اين نوع سخن كه چيزى، مختص خدا باشد، و در عين حال برخى از بندگان به اذن او همان كار را انجام دهند، در قرآن فراوان است. قرآن مجيد با

صفحه 232
صراحت هر چه كاملتر مى فرمايد:
(قُلْ لا يَعْلَمُ مَنْ فِى السَّماواتِ وَالأَرْضِ الْغَيْبَ إِلاّ اللّهُ...) .1
«بگو غيب آسمانها و زمين را جز خدا كسى نمى داند».
در برابر اين گروه از آيات، آياتى داريم كه آشكارا مى رساند كه خدا پيامبران خود را بر امور پنهانى آگاه مى سازد مانند:
(...وَما كانَ اللّهُ لِيُطْلِعَكُمْ عَلَى الْغَيْبِ وَلكِنَّ اللّهَ يَجْتَبى مِنْ رُسُلِهِ مَنْ يَشاءُ فَامِنُوا بِاللّهِ وَرُسُلِهِ وَإِنْ تُؤْمِنُوا وَتَتَّقُوا فَلَكُمْ أَجْرٌ عَظِيمٌ) .2
«هرگز خداوند شماها را بر غيب مسلط نمى سازد، ولى هر فردى از پيامبران را بخواهد، غيب را به او مى آموزد پس به خدا و پيامبر او ايمان بياوريد. اگر مؤمن و پرهيزكار باشيد براى شما پاداش بزرگى است».
اين نوع اطلاع پيامبران از امور پنهانى با توجه به اين كه علم پيامبران پرتوى از علم و اطلاع او است، منافاتى با مختص بودن علم غيب به خدا ندارد، زيرا علم گروه دوم مكتسب از اولى است.
درباره شفاعت نيز مطلب از همين قرار است، آياتى كه صريحاً مى رسانند كه گروهى به اذن الهى شفاعت خواهند كرد، شفاعت اين گروه را از دو نظر محدود ساخته است.
اوّلاً: بدون اذن الهى چنين كارى از آنان ساخته نيست و تا اراده حكيمانه خداوند بر شفاعت آنان تعلق نگيرد، نمى توانند شفاعت كنند.
استاد عاليقدر علاّمه طباطبايى درباره نسبت اين دو نوع آيات كه يكى شفاعت را مخصوص خدا دانسته و ديگرى به غير او به اذن وى نسبت مى دهد

1 . نمل/65.
2 . آل عمران/179 و آيات ديگرى نيز در اين زمينه وارد شده است.

صفحه 233
بيانى دارد كه از نظر خوانندگان مى گذرد.
«بعضى از اين آيات دلالت دارد كه شفاعت مخصوص خدا است و بعضى ديگر مقام شفاعت را به غير خدا يعنى كسانى كه به اذن و رضايت او شفاعت كنند تعميم داده است و در هر حال اصل موضوع را بدون اشكال ثابت مى كند، منتها در بعضى، آن را به عنوان اصالت مخصوص خداوند معرفى كرده، و در پاره اى در مورد غير خدا با اجازه و رضايت او نيز اثبات نموده است و از طرفى همانطور كه دانستيم موضوع شفاعت در عده اى از آيات نفى شده، بنابراين نسبت دو دسته از آيات (آيات نفى كننده و اثبات كننده) به يكديگر، مانند آيات نفى كننده علم غيب است از غير خدا، نسبت به آياتى كه علم غيب را به عنوان اصلى براى خدا و به رضايت او براى غير خدا ثابت مى كند.
نظير اين آيات، آيات ديگرى است كه درباره آفرينش و ميراندن و روزى دادن و تأثير وحكم و فرمانروايى گفت و گو مى كنند، چه، طبق اسلوبى كه قرآن دارد، ابتدا هر نوع كمالى را از غير خدا نفى كرده سپس آن را براى خدا به عنوان استقلال و براى غير خدا به اذن و خواست او اثبات مى كند، و در حقيقت مى فهماند كه غير خداوند هر كسى كمالى دارد از خود او نيست، بلكه خدا به او عطا كرده است.
حتى اين كه از پاره اى از آيات استفاده مى شود كه در مواردى هم كه خدا حكم و قضاى حتمى و لازم كرده است، باز منوط به اين نوع مشيت و خواست او است و چنان نيست كه زمام آن از اختيار او بيرون رفته باشد مانند اين آيه زير:
(فَأَمَّا الَّذِينَ شَقُوا فَفِى النّارِ لَهُمْ فِيها زَفيرٌ وَشَهِيقٌ* خالِدينَ فِيها مادامَتِالسَّماواتُ وَالأَرْضُ إِلاّ ما شاءَ رَبُّكَ إِنَّ رَبَّكَ فَعّالٌ لِما

صفحه 234
يُريدُ*وَأَمَّا الَّذِينَ سُعِدُوا فَفِى الجَنَّةِ خالِدينَ فِيها ما دامَتِ السَّماواتُ وَالأَرْضُ إِلاّ ما شاءَ رَبُّكَ عَطاءً غَيْرَ مَجْذُوذ) .1
«شقاوتمندان در آتشند، و ناله مى كشند، و مادامى كه آسمانها و زمين برقرار است در آتش خواهند بود مگر آن كه پروردگار تو بخواهد، پروردگارت هر چه بخواهد انجام مى دهد و امّا سعادتمندان در بهشت هستند و مادامى كه آسمانها و زمين برقرار است در آنند مگر آن كه پروردگارت بخواهد، بخششى هست قطع نشدنى».
همانطور كه ملاحظه مى كنيد خداوند در اين آيه خلود و ماندن هميشگى را در بهشت و دوزخ، معلق بر مشيت و اراده خود كرده است، اين موضوع مخصوصاً در مورد خلود در بهشت كه صريحاً فرموده: (عَطاءً غَيْرَ مَجْذُوذ) دلالت بر اين دارد كه حكم خدا بر خلود، كار را از دست او بيرون نمى برد و لطمه اى به فرمانروايى و مالكيت مطلقه او نمى زند همچنان كه جمله (إِنَّ رَبَّكَ فَعّالٌ لِما يُريدُ) نيز در همين آيه اين مطلب را تأكيد مى كند خلاصه اين كه اگر چيزى را نبخشد براى اين است كه مى خواهد آن را براى خود نگهدارى كند.
از اين بيانات روشن مى شود كه منظور از آيات نفى كننده شفاعت اين است كه كسى به عنوان استقلال چنين حقّى را ندارد و منظور از آيات اثبات كننده شفاعت اين است كه اصلاً و ذاتاً شفاعت براى خداست و براى غير خدا به اذن و تمليك اوست يعنى اين مقام ممكن است براى غير باشد امّا به اذن و اجازه او».2
ثانياً: شفاعت آنان از نظر مورد نيز محدود است، زيرا تنها در حقّ افرادى شفاعت مى كنند كه مورد رضاى خدا باشند چنان كه آيه (...وَلا

1 . هود/106ـ 108.
2 . تفسير الميزان:1/158و 159.

صفحه 235
يَشْفَعُونَ إِلاّ لِمَنِ ارْتَضى...) 1 بر اين معنى گواهى مى دهد.
در پايان از يادآورى دو نكته ناگزيريم:
1. برخى از مفسران اسلامى «الاّ»هاى واقع در آيه هاى زير را به نحو ديگر تفسير كرده اند:
(وَلا يَمْلِكُونَ الشَّفاعَةَ إِلاّمَنِ اتَّخَذَ عِنْدَ الرَّحمنِ عَهْداً) .
(يَومَئِذ لا تَنْفَعُ الشَّفاعَةُ إِلاّ مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحمنُ وَرَضِىَ لَهُ قَولاً) .
(وَلا يَمْلِكُ الَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ الشَّفاعَة إِلاّ مَنْ شَهِدَ بِالْحَقِّ وَهُمْ يَعْلَمُونَ) .
توضيح اين كه ما در گذشته همه اين استثناها را مربوط به شفيع دانستيم وگفتيم كه مقصود از «مَنْ» همان شفيعان مى باشند وچنين معنى كرديم كه در روز رستاخيز كسى مالك شفاعت نمى گردد و يا شفاعت كسى سودى نمى بخشد مگر اين كه شخص شفيع واجد چنين شرطى باشد.
ولى برخى، احتمال ديگرى داده اند كه از نظر صحت و استوارى در درجه دوم قرار دارد، و آن اين كه بگوييم: مقصود از «مَنْ» همان گنهكارى است كه مورد شفاعت قرار مى گيرد، در اين صورت مفاد آيات چنين مى شود: در روز رستاخيز كسى مالك شفاعت نمى شود ويا شفاعت كسى سودى نمى بخشد مگر درباره آن گروه از گنهكاران كه داراى شرايط خاصى باشند.
بنا به تفسير اوّل شرايط وارد در اين آيات مربوط به شفيع خواهد بود ولى بنابر اين احتمال دوم شرايط ياد شده به مورد شفاعت و فرد گنهكار مربوط خواهد شد.

1 . انبياء/28.

صفحه 236
ولى به قرينه (...مَنْ ذَا الَّذِى يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاّ بِإِذْنِهِ...) 1 مى توان گفت كه اين استثناها نيز مربوط به شفيع خواهد بود نه به افرادى كه مورد شفاعت قرار مى گيرند.
2. شفيعان ما در روز رستاخيز شفيعان مأذونى خواهند بود كه در حقيقت مجريان اوامر خدا و مظهر اراده حكيمانه او مى باشند و ما هرگز در روز رستاخيز شفيع مستقل ومطاعى كه از جانب خود امر و نهى صادر كند و فرمانروايى نمايد، نخواهيم داشت از اين جهت قرآن به شدت وجود چنين شافعان را نفى مى كند و مى فرمايد:
(...ما لِلظّالِمينَ مِنْ حَميم وَلا شَفيع يُطاعُ) .2
«در روز قيامت براى گروه ستمگر دوست مهربان و شفيعى كه فرمان آنان مورد اطاعت باشد وجود ندارد».
شفيعان روز رستاخيز هرگز صاحبان اراده و مصادر دستور و فرمان نيستند بلكه مظاهر اراده خدا، و مجريان فرمان او مى باشند، از اين جهت در اين آيه وجود شفيع مطاع را به شدت انكار كرده و در آيات ديگر به وجود شفيعان مأذون تصريح نموده است.

گروه هفتم

در اين بخش آياتى را مى خوانيم كه نه تنها به طور كلى از وجود شافعانى خبر مى دهد كه درباره بندگان گنهكار شفاعت مى كنند بلكه انگشت روى نام و مشخصات آنها گذارده و معين مى كند مانند:
1.(وَقالُوا اتَّخَذَ الرَّحْمنُ وَلَداً سُبْحانَهُ بَلْ عِبادٌ مُكْرَمُونَ* لايَسْبِقُونَهُ

1 . بقره/255.
2 . غافر/18.

صفحه 237
بِالْقَولِ وَهُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ* يَعْلَمُ ما بَيْنَ أَيْديهِمْ وَما خَلْفَهُمْ وَلا يَشْفَعُونَ إِلاّلِمَنِ ارْتَضى وَهُمْ مِنْ خَشْيَتِهِ مُشْفِقُونَ).1
«گويند: خداوند از فرشتگان فرزندانى براى خود انتخاب كرده است (چنين نيست) بلكه آنان بندگان گرامى خدا هستند، هرگز بر فرمان او سبقت نمى گيرند و به آن عمل مى كنند، خداوند از پيش آنها و پشت سر آنها آگاه است و درباره كسانى شفاعت مى كنند كه مورد پسند خدا باشند».
2.(وَكَمْ مِنْ مَلَك فِى السَّماواتِ لا تُغْنِى شَفاعَتُهُمْ شَيْئاً إِلاّ مِنْ بَعْدِ أَنْ يَأْذَنَ اللّهُ لِمَنْ يَشاءُ وَيَرْضى) .2
«چقدر فرشتگانى در آسمانها هستند كه شفاعت آنان درباره افراد سودى نمى بخشد مگر آن كه خدا به هر كسى بخواهد اذن دهد و به شفاعت او راضى گردد».
در اين آيه فرشتگان آسمانها شفيعانى معرفى شده اند كه به اذن خداوند مى توانند شفاعت كنند.
3.(اَلَّذينَ يَحْمِلُونَ الْعَرْشَ وَمَنْ حَولَهُ يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَيُؤْمِنُونَ بِهِ وَيَسْتَغْفِرُونَ لِلَّذينَ آمَنُوا...).3
«حاملان عرش و كسانى كه در اطراف آن قرار دارند، خدا را تسبيح مى گويند و به او ايمان مى آورند و درباره افراد با ايمان طلب آمرزش مى كنند».
اين آيه با صراحت كاملتر مى گويد كه حاملان عرش الهى و كسانى كه دور آن قرار دارند در حقّ افراد با ايمان طلب آمرزش مى كنند از آنجا كه زمان

1 . انبياء/26ـ 28.
2 . نجم/26.
3 . غافر/7.

صفحه 238
طلب مغفرت محدود نيست و به حكم اين كه براى استغفار، ظرف و زمانى معين نكرده است شامل روز رستاخيز نيز مى گردد.
بخواست خدا در بحث هاى آينده خواهيم گفت كه يكى از معانى شفاعت، دعاى شفيع در حقّ شخص مورد شفاعت است كه با او ارتباط معنوى دارند، از اين جهت حاملان عرش و آنها كه در اطراف آن قرار دارند، با طلب آمرزش خود درباره افراد با ايمان به اذن الهى شفاعت مى كنند.
با توجه به توضيحات بالا، اين آيه يكى از دلايل شفاعت محدود خواهد بود.
***

2. شفاعت منفى و مثبت در قرآن مجيد

تا اين جا مجموع آيات مربوط به شفاعت مورد بررسى قرار گرفت وما در اين بررسى، خود را از هر نوع پيشداورى كه آفت فهم واقعيت و مانع از وصول به حقيقت است دور نگهداشتيم.
نتيجه اين بررسى اين شد كه قرآن برخى از شفاعت ها را مردود مى داند، و برخى را مى پذيرد. اسلام نه مانند يهود و گروه بت پرست به طور مطلق صحه بر شفاعت نهاده، و آن را دربست و بدون هيچ قيد و شرطى قبول كرده است و نه مانند منكران شفاعت به كلى آن را طرد كرده، و براى اولياى خدا حق و مقامى قائل نشده است.
شفاعت در اسلام بين نفى و اثبات است كه نوعى از آن را پذيرفته و اقسام ديگر را مردود دانسته است.

صفحه 239
اينك بيان شفاعت هاى منفى و مثبت در اسلام:

شفاعت هاى مردود

1. خيالهاى بيهوده يهود پيرامون شفاعت باطل و بى اساس است، آنان تصور مى كردند كه چون فرزندان پيامبران هستند هر اندازه هم مجرم باشند، مورد شفاعت نياكان خود قرار خواهند گرفت، و نيز تصور مى كردند كه برا ى گناهان مى توان فداء و بدل تهيه نمود، همان طور كه در اين جهان گاهى مى توان از طريق رشوه و پارتى و هدايا و تحف، جرايم را خريد و افكار را دگرگون ساخت.
قرآن براى كوبيدن چنين افكار غلط فرموده:
(وَلا يُقْبَلُ مِنْها شَفاعَةٌ وَلا يُؤْخَذُ مِنْها عَدْلٌ) .
«نه شفاعت پذيرفته مى شود و نه غرامت و نه بدل آن».1
آيات گروه دوم، پيرامون نفى شفاعتى است كه يهود به آن اعتقاد داشته است و بعيد نيست كه آيه گروه نخست نيز ناظر به عقيده يهود باشد.
2. گروهى كه پيوند ايمانى خود را با خدا قطع نموده و با شفيعان روز رستاخيز رابطه معنوى برقرار نكردند، از شفاعت محروم بوده، و هرگز براى آنان شفيعى نخواهد بود مانند بت پرستان و منكران توحيد و روز رستاخيز و يا ظالمان و ستمگران، به صورتى كه قرآن از آنان ياد نموده است.
و اين مطلب با دقت در آيات گروه سوم و همچنين آيه گروه نخست كاملاً استفاده مى شود.
3. بت هاى مصنوعى عرب جاهلى حق شفاعت در روز رستاخيز ندارند

1 . مقصود از گروه ها، همان تقسيمات هفت گانه آيات شفاعت است.

صفحه 240
و آنها پست تر از آنند كه درباره پرستندگان خود شفاعت نمايند(گروه چهارم).
با بررسى چهار بخش از اين گروه، آيات مربوط به نفى شفاعت به پايان مى رسد و معلوم مى گردد كه هرگز اسلام شفاعت را از بن و ريشه نزده و تنها قسمتى از آن را مردود دانسته است.

شفاعت هاى مثبت

شفاعت هاى مثبت و مجاز به قرار زير است:
1. شفاعت از آن خدا است و حق مختص او مى باشد، و احدى در اين حق نمى تواند با او منازعه كند(گروه پنجم).
2. به طور كلى گروهى از بندگان خدا بدون آن كه از نام و خصوصيات آنها آگاه باشيم تحت شرايطى كه مهمترين آنها اذن خداوند است، در مورد افراد محدودى كه مورد انتخاب و رضايت خدا مى باشند، شفاعت مى نمايند و وساطت آنها پذيرفته مى شود و يك چنين شفاعت محدود و مشروط آن هم به اذن خداوند در مورد بندگان خاصى، با مختص بودن شفاعت به خدا تضادى ندارد(گروه ششم).
3. گروهى از بندگان خدا به نام فرشته وحاملان عرش به اذن خداوند در روز رستاخيز شفاعت خواهند نمود و شفاعت آنان پذيرفته خواهد شد(گروه هفتم).
بنابراين شفاعت مردود در سه طائفه، و شفاعت مثبت در سه گروه خلاصه مى گردد.
اگر بخواهيم اين بحث را فشرده تر بنويسيم بايد بگوييم:بت پرستان و منكران ديگر اصول اسلام مانند يهود ونصارى و همچنين ظالمان و ستمگران
<hr class="hr-number"><a name="241"></a><div class="pagenumber"> صفحه 241 </div> <div class="pmatn">كه همه نوع پيوند خود را با خدا و شفيعان خدا قطع كرده&nbsp;اند از شفاعت اولياى خدا محروم مى&nbsp;باشند، و بت&nbsp;هاى مورد ستايش بت پرستان نيز حقّ شفاعت ندارند. و در برابر آنان، بندگان پاك الهى مانند فرشتگان و رجال الهى با اذن خداوند درباره گروهى كه توانسته&nbsp;اند رضايت خدا را جلب نمايند شفاعت خواهند نمود و شفاعت آنان در اين زمينه پذيرفته مى&nbsp;شود.</div> <div class="pmatn">با دقت در اين خلاصه&nbsp;گيرى، شفاعت&nbsp;هاى مثبت و منفى به خوبى باز شناخته مى&nbsp;شود، هر چند حد وحدود كسانى كه مورد شفاعت قرار مى&nbsp;گيرند به روشنى در قرآن بيان نشده است و تنها آيه&nbsp;اى كه در اين مورد صراحت دارد آيه زير مى&nbsp;باشد:</div> <div class="pmatn"><span class="color2">(</span><span class="color1">...وَلا يَشْفَعُونَ إِلاّ لِمَنِ ارْتَضى...</span><span class="color2">)</span> .<sup class="sh-pawaraghi">1</sup></div> <div class="pmatn"><span class="parantez">«</span>درباره هيچ&nbsp;كس جز آن كه خدا او را انتخاب كند و برگزيند، شفاعت نمى&nbsp;كنند<span class="parantez">»</span>.</div> <div class="pmatn">حالا شرط انتخاب و رضايت خدا چيست؟ چه افرادى شايستگى اين مقام را دارند؟ تفصيل اين مطلب را بايد با در نظر گرفتن آيات ديگر، و با مراجعه به روايات صحيح به دست آورد، و در آينده پيرامون اين موضوع سخن خواهيم گفت.</div> <h2>با آيات ديگر شفاعت آشنا شويم</h2> <div class="pmatn">آيات شفاعت منحصر به آنچه نگارش يافت نيست بلكه علماى اسلام براى شفاعت با آيات ديگرى نيز استدلال كرده&nbsp;اند كه اين آيات هر چند صراحتى در موضوع شفاعت ندارند امّا با در نظر گرفتن قرائن ديگر، و به كمك احاديث متواتر مى&nbsp;توان گفت: مقصود از آنها شفاعت است و يا اين كه</div> <span class="color-pawaraghi"><hr class="hr-pawaraghi">1 . انبياء/28. </span><hr class="hr-number"><a name="242"></a><div class="pagenumber"> صفحه 242 </div> <div class="pmatn">شفاعت يكى از مصاديق آنها مى&nbsp;باشد، اينك سه آيه را در اين جا يادآور مى&nbsp;شويم:</div> <div class="pmatn">1.<span class="color2">(</span><span class="color1">وَمِنَ اللَّيْلِ فَتَهَجَّدْبِهِ نافِلَةً لَكَ عَسى أَنْ يَبْعَثَكَ رَبُّكَ مَقاماً مَحْمُوداً</span><span class="color2">)</span> .<sup class="sh-pawaraghi">1</sup></div> <div class="pmatn"><span class="parantez">«</span>براى گزاردن نماز نافله در بخشى از شب برخيز، تا خدا تو را براى مقام بس پسنديده&nbsp;اى برانگيزد<span class="parantez">»</span>.</div> <div class="pmatn"><span class="parantez">«</span>مقام محمود<span class="parantez">»</span> كه آيه از آن ياد مى&nbsp;كند، بيان موقعيت پسنديده رسول خدا است كه هركس رسول گرامى را در آن مقام ببيند، او را به خاطر چنين مقامى ستايش مى&nbsp;كند، چه موقعيتى بالاتر از مقام شفاعت كه مايه ستايش تمام اهل محشر مى&nbsp;گردد.<sup class="sh-pawaraghi">2</sup></div> <div class="pmatn"><span class="parantez">«</span>طبرسى<span class="parantez">»</span> مى&nbsp;گويد: مفسران اسلامى اتفاق نظر دارند كه مقصود از <span class="parantez">«</span>مقام محمود<span class="parantez">»</span> همان مقام شفاعت است و مى&nbsp;گويند در روز رستاخيز پيامبر اسلام <span class="color2">(صلى الله عليه وآله)</span> پرچم سپاسگزارى (حمد) را به دست مى&nbsp;گيرد، و تمام پيامبران زير آن پرچم قرا رمى&nbsp;گيرند، او نخستين شفاعت كننده و نخستين كسى است كه شفاعت او پذيرفته مى&nbsp;شود.<sup class="sh-pawaraghi">3</sup></div> <div class="pmatn">روايات اسلامى كه به صورت تواتر پيرامون اين آيه وارد شده است، در توضيح آيه مى&nbsp;گويد: مقصود از <span class="parantez">«</span>مقام محمود<span class="parantez">»</span> همان شفاعت است. سيوطى در <span class="parantez">«</span>در منثور<span class="parantez">»</span><sup class="sh-pawaraghi">4</sup> و بحرينى در تفسير <span class="parantez">«</span>برهان <span class="parantez">»</span> از پ<sup class="sh-pawaraghi">5</sup>يشوايان اسلام ده روايت نقل </div> <span class="color-pawaraghi"><hr class="hr-pawaraghi">1 . اسراء/79.<br> 2 . تفسير كشاف:2/243.<br> 3 . مجمع البيان:3/435.<br> 4 . تفسير الدر المنثور:4/197.<br> 5 . تفسير برهان:2/438ـ 440ـ. </span><hr class="hr-number"><a name="243"></a><div class="pagenumber"> صفحه 243 </div> <div class="pmatn">كرده&nbsp;اند كه براى اختصار از نقل آنها در اين&nbsp;جا خوددارى مى&nbsp;كنيم و در بخش <span class="parantez">«</span>شفاعت از نظر حديث<span class="parantez">»</span> برخى از آنها را نقل خواهيم كرد.</div> <div class="pmatn">2.<span class="color2">(</span><span class="color1">يَوْمَ لا يُغْنِى مَوْلىً عَنْ مَوْلىً شَيْئاً وَلا هُمْ يُنْصَرُونَ* إِلاّمَنْ رَحِمَاللّهُ إِنَّهُ هُوَ الْعَزيزُ الرَّحيمُ</span><span class="color2">)</span>.<sup class="sh-pawaraghi">1</sup></div> <div class="pmatn"><span class="parantez">«</span>روزى فرا مى&nbsp;رسد كه هيچ مصاحبى خود را از چيزى بى&nbsp;نياز نمى&nbsp;سازد، و هرگز آنان كمك كرده نمى&nbsp;شوند، مگر آن كسى كه مورد رحم خدا قرار گيرد،او (خدا ) است عزيز و رحيم<span class="parantez">»</span>.</div> <div class="pmatn">در اين آيه خدا دو چيز را در روز رستاخيز نفى مى&nbsp;كند:</div> <div class="pmatn">1. كسى، كسى را بى&nbsp;نياز نمى&nbsp;سازد<span class="color2">(</span><span class="color1">لا يُغْنى</span><span class="color2">)</span> .</div> <div class="pmatn">2. هيچ&nbsp;كس كمك كرده نمى&nbsp;شود<span class="color2">(</span><span class="color1">وَلا هُمْ يُنْصَرُونَ</span><span class="color2">)</span> .</div> <div class="pmatn">سپس مورد را استثنا مى&nbsp;كند و مى&nbsp;فرمايد:</div> <div class="pmatn"><span class="color2">(</span><span class="color1">إِلاّ مَنْ رَحِمَ اللّهُ</span><span class="color2">)</span> : <span class="parantez">«</span>مگر آن كس كه خدا او را رحم كند<span class="parantez">»</span>.</div> <div class="pmatn">اكنون بايد ديد تفاوت جمله اول با جمله دوم كه هر دو به صورت منفى آمده&nbsp;اند چيست؟</div> <div class="pmatn">هرگاه كسى همه مقدمات كار را براى كسى انجام داد، به طورى كه شخص دوم بدون ضميمه كردن چيزى، از آن مقدمات، مى&nbsp;تواند نتيجه بگيرد در اين موقع لفظ <span class="parantez">«</span>اغناء<span class="parantez">»</span> به كار مى&nbsp;برند و مى&nbsp;گويند فلانى، ديگرى را بى&nbsp;نياز ساخت.</div> <div class="pmatn">ولى هرگاه شخص اول قسمتى از كار را انجام داد، و كار او به كارهاى ديگرى كه شخص دوم انجام مى&nbsp;دهد، ضميمه گرديد و نتيجه بخشيد، در اين صورت مى&nbsp;گويند شخص اول به دومى كمك كرد.</div> <span class="color-pawaraghi"><hr class="hr-pawaraghi">1 . دخان/41 و42. </span><hr class="hr-number"><a name="244"></a><div class="pagenumber"> صفحه 244 </div> <div class="pmatn">قرآن مجيد مى&nbsp;فرمايد: در روز رستاخيز هيچ يك از اين دو، وجود ندارد چنان كه مى&nbsp;فرمايد:</div> <div class="pmatn"><span class="color2">(</span><span class="color1">لا يغنى مولى عن مولى</span><span class="color2">)</span> : <span class="parantez">«</span>نه بى نياز مى&nbsp;كند<span class="parantez">»</span>.</div> <div class="pmatn"><span class="color2">(</span><span class="color1">وَلا هُم يُنصرون</span><span class="color2">)</span> :<span class="parantez">«</span>و نه كمك كرده مى&nbsp;شوند<span class="parantez">»</span>.</div> <div class="pmatn">سپس يك مورد را از صورت دوم استثنا مى&nbsp;كند و مى&nbsp;گويد: <span class="color2">(</span><span class="color1">إِلاّ مَنْ رَحِمَ اللّهُ</span><span class="color2">)</span> : <span class="parantez">«</span>مگر كسى كه مورد ترحم خداوند قرار گيرد<span class="parantez">»</span>.</div> <div class="pmatn">مسأله شفاعت از قبيل قسم دوم است، بايد شخص مورد شفاعت، خود برخى از اسباب را دارا باشد، و پيوند ايمانى خود را با خدا برقرار داشته باشد و رابطه معنوى خود را با اولياى خدا حفظ نموده باشد، در اين موقع شخصى كه داراى دين مرضى (حق) است مورد ترحم قرار گرفته و اولياى خدا به كمك او شتافته و او را يارى مى&nbsp;كنند.</div> <div class="pmatn">ظاهر اين جمله اين است كه استثنا از جمله دوم است يعنى جمله <span class="color2">(</span><span class="color1">وَلا هُمْ يُنصرون</span><span class="color2">)</span> و معنى آيه چنين مى&nbsp;شود:<span class="parantez">«</span>هيچ كس كمك كرده نمى&nbsp;شود مگر آن كس كه خداوند به او ترحم كند<span class="parantez">»</span> در اين صورت همه آنان كمك مى&nbsp;شوند. و شفاعت جز كمك كردن موجود كامل و قوى، نسبت به موجود غير كامل و ناتوان، چيز ديگرى نيست.</div> <div class="pmatn">بنابراين با دقت در مضمون آيه كه جمله استثنا مربوط به جمله نزديكتر است نه جمله دورتر، مى&nbsp;توان آيه را گواه بر وجود شفاعت در روز رستاخيز گرفت.</div> <div class="pmatn">3. <span class="color2">(</span><span class="color1">وَلَلآخِرَةُ خَيْرٌ لَكَ مِنَ الأُولى* وَلَسَوْفَ يُعْطِيكَ رَبُّكَ فَتَرْضى</span><span class="color2">)</span> .<sup class="sh-pawaraghi">1</sup></div> <span class="color-pawaraghi"><hr class="hr-pawaraghi">1 . ضحى/4 و 5. </span><hr class="hr-number"><a name="245"></a><div class="pagenumber"> صفحه 245 </div> <div class="pmatn"><span class="parantez">«</span>سراى ديگر براى تو از اين جهان بهتر است، به زودى خدا آن قدر به تو عطا مى&nbsp;كند كه راضى گردى<span class="parantez">»</span>.</div> <div class="pmatn">در آيه سوم از دو نظر ابهام وجود دارد:</div> <div class="pmatn">اوّلاً: زمان و مكان عطاى الهى بيان نشده است، از كجا معلوم كه ظرف عطا روز رستاخيزباشد.</div> <div class="pmatn">ثانياً: آنچه خدا عطا خواهد كرد، روشن نكرده است شايد مقصود غير شفاعت باشد.</div> <div class="pmatn">ولى هر دو ابهام با توجه به ما قبل آيه، قابل رفع است، زيرا در آيه قبل خدا آخرت را ستوده و آن را بر دنيا ترجيح داده است وسپس بلافاصله فرمود: <span class="parantez">«</span>خدا آن قدر به تو عطا مى&nbsp;كند كه راضى شوى<span class="parantez">»</span>. آيا اتصال اين دو آيه گواه بر آن نيست كه مكان و زمان عطا، آخرت است.</div> <div class="pmatn">آيا مناسب مقام پيامبر كه <span class="color2">(</span><span class="color1">رحمة للعالمين</span><span class="color2">)</span> است، اين نيست كه در چنين روزى وحشت<span class="color1"> </span>زا به فكر امت باشد و با آمرزيده شدن گروه&nbsp;هايى، راضى وخوشحال گردد. </div> <div class="pmatn">مؤيد اين معنى اين است كه روايات اسلامى نيز اين آيه را به شفاعت تفسير كرده است.<sup class="sh-pawaraghi">1</sup></div> <div class="pmatn">آيات ديگرى نيز كه صريحاً به افراد با ايمان دستور مى&nbsp;دهد كه به حضور پيامبر برسند و از او بخواهند كه در حق آنان از خدا، طلب آمرزش كند، يكى ديگر از دلايل تحقق شفاعت در همين جهان و سراى ديگر است.</div> <span class="color-pawaraghi"><hr class="hr-pawaraghi">1 . به تفسير مجمع البيان:5/505 و تفسير برهان:4/473 و تفسير الدر المنثور:6/361 مراجعه بفرماييد. محدثان و مفسران از ابن عباس اين جمله را نقل مى&nbsp;كنند: <span class="parantez">«</span>رضاه أن تدخل أُمّته الجنّة; رضايت او در اين است كه امت وارد بهشت شوند<span class="parantez">»</span>. </span><hr class="hr-number"><a name="246"></a><div class="pagenumber"> صفحه 246 </div> <div class="pmatn">ولى از آنجا كه آيات مربوط به اين بخش<sup class="sh-pawaraghi">1</sup> علاوه بر اين كه اصل شفاعت را ثابت مى&nbsp;كند، خود گواه بر جواز درخواست شفاعت از اولياى خدا است، كه گروهى شديداً آن را انكار مى&nbsp;كنند از اين جهت آيات مربوط به اين قسمت را در فصل جداگانه&nbsp;اى تحت عنوان <span class="parantez">«</span>شفاعت&nbsp;خواهى از اولياى خدا چگونه است؟<span class="parantez">»</span> خواهيم آورد.</div> <span class="color-pawaraghi"><hr class="hr-pawaraghi">1 . يوسف/97 و98; نساء/64 و منافقون/5. </span><hr class="hr-number"><a name="247"></a><div class="pagenumber"> صفحه 247 </div> <h1>حقيقت شفاعت چيست؟</h1> <h2>آيات موضوع</h2> <div class="pmatn">1 . <span class="color2">(</span><span class="color1">...إِنْ تَجْتنِبُوا كَبائِرَ ما تُنْهَوْنَ عَنْهُ نُكَفِّرْ عَنْكُمْ سَيِّئاتِكُمْ...</span><span class="color2">)</span>. (نساء/31)</div> <div class="pmatn">2 . <span class="color2">(</span><span class="color1">إِنَّ اللّهَ لا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ وَيَغْفِرُ ما دُونَ ذلِكَ لِمَنْ يَشاءُ...</span><span class="color2">)</span> . (نساء/48 و 116)</div> <div class="pmatn">3 . <span class="color2">(</span><span class="color1">وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤوكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللّهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللّهَ تَوّاباً رَحِيماً</span><span class="color2">)</span> . (نساء/64)</div> <div class="pmatn">4 .<span class="color2">(</span><span class="color1">إِنَّ رَبَّكُمُ اللّهُ الَّذِى خَلَقَ السَّماواتِ وَالأَرْضَ فى سِتَّةِ أَيّامِ ثُمَّ اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ&nbsp;يُدَبِّرُ الأَمْرَ ما مِنْ شَفيع إِلاّ مِنْ بَعْدِ إِذْنِهِ ذلِكُمُ اللّهُ رَبُّكُمْ فَاعْبُدُوهُ أَفَلا تَذَكَّرُونَ</span><span class="color2">)</span> . (نساء/31)</div> <div class="pmatn">5 . <span class="color2">(</span><span class="color1">يَقْدُمُ قَوْمَهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ فَأَوْرَدَهُمُ النّارَ...</span><span class="color2">)</span> . (هود/98)</div> <div class="pmatn">6 . <span class="color2">(</span><span class="color1">...يا أَبانَا اسْتَغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا إِنّا كُنّا خاطِئينَ</span><span class="color2">)</span> . (يوسف/97)</div> <div class="pmatn">7 . <span class="color2">(</span><span class="color1">...سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَكُمْ رَبّى إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُالرَّحيمُ</span><span class="color2">)</span> . (يوسف/98)</div> <hr class="hr-number"><a name="248"></a><div class="pagenumber"> صفحه 248 </div> <div class="pmatn">8 . <span class="color2">(</span><span class="color1">يَوْمَ نَدْعُوا كُلَّ أُناس بِإِمامِهِمْ</span><span class="color2">)</span> . (اسراء/71)</div> <div class="pmatn">9 . <span class="color2">(</span><span class="color1">وَقَدِمْنا إِلى ما عَمِلُوا مِنْ عَمَل فَجَعَلْناهُ هَباءً مَنْثُوراً</span><span class="color2">)</span> . (فرقان/23)</div> <div class="pmatn">10 . <span class="color2">(</span><span class="color1">...فَأُولئِكَ يُبَدِّلُ اللّهُ سَيِّئاتِهِمْ حَسَنات...</span><span class="color2">)</span> .(فرقان/70)</div> <div class="pmatn">11 . <span class="color2">(</span><span class="color1">أُولئِكَ يُؤْتَوْنَ أَجْرَهُمْ مَرَّتَيْنِ...</span><span class="color2">)</span> . (قصص/54)</div> <div class="pmatn">12 . <span class="color2">(</span><span class="color1">...رَبَّنا وَسِعْتَ كُلَّ شَىْء رَحْمَةً وَعِلْماً فَاغْفِرْ لِلَّذِينَ تابُوا وَاتَّبَعُوا سَبيلَكَ وَقِهِمْ عَذابَ الْجَحِيمِ</span><span class="color2">)</span> . (غافر/7)</div> <h2>ترجمه آيات</h2> <div class="pmatn">1 . <span class="parantez">«</span>هرگاه از گناهان بزرگ بپرهيزيد، گناهان كوچك شما را جبران مى&nbsp;كنيم<span class="parantez">»</span>.</div> <div class="pmatn">2 . <span class="parantez">«</span>خداوند شرك را نمى&nbsp;بخشد، ولى ساير گناهان را براى هر كس كه بخواهد مى&nbsp;بخشد<span class="parantez">»</span>.</div> <div class="pmatn">3 . <span class="parantez">«</span>هرگاه آنان هنگامى كه به خويش ستم كرده بودند حضور تو (اى پيامبر) مى&nbsp;آمدند و از خداوند طلب آمرزش مى&nbsp;كردند و پيامبر نيز درباره آنها درخواست آمرزش مى&nbsp;نمود، خدا را توبه پذير و رحيم مى&nbsp;يافتند<span class="parantez">»</span>.</div> <div class="pmatn">4 . <span class="parantez">«</span>پروردگار شما خدايى است كه آسمانها و زمين را در شش دوره آفريده، سپس بر عرش قدرت مستولى گرديد، امور جهان آفرينش را تدبير مى&nbsp;كند، بدون اذن او شفيعى وجود ندارد، اين است خداوند كه پروردگار شما است او را بپرستيد چرا متذكر نمى&nbsp;شويد؟<span class="parantez">»</span>.</div> <div class="pmatn">5 . <span class="parantez">«</span>فرعون پيشاپيش اتباع و پيروان خود حركت مى&nbsp;كند و آنها را وارد آتش مى&nbsp;كند<span class="parantez">»</span>.</div> <div class="pmatn">6 . <span class="parantez">«</span>پدرجان از خداوند درباره ما طلب آمرزش نما، ما گروه خطاكار بوديم<span class="parantez">»</span>.</div> <div class="pmatn">7 . <span class="parantez">«</span>به همين زودى از پروردگارم براى شما طلب مغفرت مى&nbsp;كنم، او بخشنده و </div> <hr class="hr-number"><a name="249"></a><div class="pagenumber"> صفحه 249 </div> <div class="pmatn">رحيم است<span class="parantez">»</span>.</div> <div class="pmatn">8 . <span class="parantez">«</span>روزى كه هر مردمى را با پيشواى ايشان مى&nbsp;خوانيم هر كس با امام خودش محشور مى&nbsp;گردد<span class="parantez">»</span>.</div> <div class="pmatn">9 . <span class="parantez">«</span>ما به اعمال گروه كافر توجه نموده آنها را همچون غبار پراكنده در هوا ساختيم<span class="parantez">»</span>.</div> <div class="pmatn">10. <span class="parantez">«</span>خداوند گناهان آنان را به حسنه تبديل مى&nbsp;كند<span class="parantez">»</span>.</div> <div class="pmatn">11 . <span class="parantez">«</span>آنان كسانى هستند كه پاداش خود را دو برابر دريافت مى&nbsp;كنند<span class="parantez">»</span>.</div> <div class="pmatn">12 . <span class="parantez">«</span>پروردگارا! رحمت و دانش تو همه چيز را فرا گرفته است (از اين جهت) كسانى را كه به راه تو بازگشته&nbsp;اند و از راه تو پيروى كرده&nbsp;اند، بيامرز و ازعذاب دوزخ بازدار<span class="parantez">»</span>.</div> <h2>تفسير آيات</h2> <div class="pmatn">بررسى بخش آيات شفاعت، به روشنى ثابت نمود كه شفاعت يكى از اصول مسلم اسلام است، و به خاطر آثار ارزنده تربيتى كه در اعتقاد به آن موجود است، در قرآن عنايت قابل ملاحظه&nbsp;اى به آن شده است.</div> <div class="pmatn">روى اين اصل هيچ مسلمانى نمى&nbsp;تواند منكر وجود شفاعت در روز رستاخيز گردد، و آن را ناديده بگيرد، و شايد در ميان مسلمانان كسى پيدا نشود كه اصل موضوع را انكار كند، ولى آنچه مهم است فهميدن حقيقت شفاعت در قرآن مى&nbsp;باشد به اين جهت ما در اين جا تفسيرهاى گوناگونى را كه براى شفاعت شده است مى&nbsp;آوريم و در ميان آنها داورى مى&nbsp;نماييم.</div> <h2>1. شفاعت: تأثير علل تكوينى در جهان آفرينش</h2> <div class="pmatn">هر پديده&nbsp;اى براى خود، علت ويژه&nbsp;اى دارد كه سرچشمه وجود معلول </div> <hr class="hr-number"><a name="250"></a><div class="pagenumber"> صفحه 250 </div> <div class="pmatn">خود مى&nbsp;باشد، قانون عليت و معلوليت از اصول مسلمى است، كه هر فرد واقع&nbsp;بين و به اصطلاح هر <span class="parantez">«</span>رئاليستى<span class="parantez">»</span> به آن ايمان راسخ دارد روى اين اصل، جهان آفرينش توده بى&nbsp;شمارى است از اسباب و مسببات كه پديده&nbsp;هاى جهان را مانند حلقه&nbsp;هاى زنجير به هم پيوند داده است.</div> <div class="pmatn">در كنار باغچه مصفا و دلنوازى نشسته&nbsp;اىم، ناگهان وزش نسيم ملايمى را لمس مى&nbsp;كنيم مى&nbsp;بينيم كه نسيم، برگ گياهان و گلها را نوازش مى&nbsp;دهد، و آنها را به آرامى به حركت در مى&nbsp;آورد، يك فرد سطحى چنين فكر مى&nbsp;كند كه نسيمى وزيد، گل وگياهى را به حركت درآورد، امّا از نظر يك فيلسوف واقع&nbsp;بين، يك دانشمند جهان&nbsp;شناس، وزش اين نسيم با تمام پديده&nbsp;هاى جهان، كه در همان لحظه ويا پيش از آن وجود داشته و دارند، كاملاً مرتبط مى&nbsp;باشد. و ميلياردها علت، از نخستين روز آفرينش، دست به دست هم داده&nbsp;اند، تا چنين پديده&nbsp;اى بوجود آمده است.</div> <div class="pmatn">با اعتراف به اين كه جهان خلقت توده&nbsp;اى از اسباب و مسببات و علل و معلولاتى است كه به هم پيوسته&nbsp;اند، به طورى كه پديده&nbsp;هاى امروز، معلول پديده&nbsp;هاى ديروز، وحوادث ديروز مسبب از حوادث پريروز است و....</div> <div class="pmatn">با اعتراف به اين حقيقت، از نظر يك فرد خداشناس مجموع <span class="parantez">«</span>سلسله علل<span class="parantez">»</span> به علة العللى به نام <span class="parantez">«</span>خدا<span class="parantez">»</span> مى&nbsp;رسد كه سرچشمه جهان هستى، و پديد آرنده نظام آفرينش، و آفريدگار تمام سلسله علل و معلولات است، و اگر بر فرض محال او وجود نداشت، كاخ جهان با عظمت خلقت، خبرى نبود. و از غلغله علل و معلولات اثرى به چشم نمى&nbsp;خورد، زيرا تمام اسباب وعلل در جهان آفرينش از او سرچشمه گرفته، و قائم به وجود او است و هر چه دارند از او دارند.</div> <hr class="hr-number"><a name="251"></a><div class="pagenumber"> صفحه 251 </div> <div class="pmatn">او است كه به خورشيد فروزندگى، و به آتش سوزندگى، و به ماه درخشندگى، عطا نموده كه هر كدام مبدأ پيدايش ميليونها پديده در جهان مى&nbsp;باشند، وهر پديده در نوبه خود نيز مصدر يك رشته حوادث ديگر مى&nbsp;باشد.</div> <div class="pmatn">درست است كه در جهان آفرينش هر پديده&nbsp;اى علتى دارد، و اراده حكيمانه الهى بر اين تعلق گرفته است كه هر پديده&nbsp;اى از علت ويژه خود سر بزند، ولى در عين حال، آفريننده سبب، و دهنده سببيت به آتش، و گيرنده همين صفت از آن، او است، او است خداى سبب&nbsp;ساز، كه به آتش صفت سوزندگى داده است، و او است خداى سبب سوز كه آتش را براى ابراهيم بى&nbsp;اثر ساخت.</div> <div class="pmatn">بنابراين در نظام آفرينش هيچ علتى بدون مشيتى و اراده حكيمانه او مبدأ اثرى نمى&nbsp;گردد، و تأثيرى از خود نشان نمى&nbsp;دهد.</div> <div class="pmatn">يكى از معانى شفاعت در قرآن اين است كه هيچ علت و سببى بدون اذن خداوند، مؤثر نمى&nbsp;گردد، و تأثير آنها در گرو خواست و اذن الهى است، علت اين كه به اين نحوه از تأثير <span class="parantez">«</span>شفاعت<span class="parantez">»</span> و به خود علل طبيعى <span class="parantez">«</span>شفيع<span class="parantez">»</span> مى&nbsp;گويند اين است كه در گذشته گفته شد كه شفاعت به معنى <span class="parantez">«</span>جفت<span class="parantez">»</span> در برابر <span class="parantez">«</span>تاق<span class="parantez">»</span> است و چون تأثير علل طبيعى متوقف بر اذن خدا و اراده حكيمانه او است، در اين صورت با ضميمه گشتن علل طبيعى به اراده و اذن الهى، معلول تحقق يافته و در صحنه هستى وجود پيدا مى&nbsp;كند.</div> <div class="pmatn">در تمام قرآن تنها در يك مورد به اين نحوه از شفاعت اشاره شده است آنجا كه مى&nbsp;فرمايد:</div> <div class="pmatn"><span class="color2">(</span><span class="color1">إِنَّ رَبَّكُمُ اللّهُ الَّذِى خَلَقَ السَّماواتِ وَالأَرْضَ فى سِتَّةِ أَيّامِ ثُمَّ اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ&nbsp;يُدَبِّرُ الأَمْرَ ما مِنْ شَفيع إِلاّ مِنْ بَعْدِ إِذْنِهِ </span></div> <hr class="hr-number"><a name="252"></a><div class="pagenumber"> صفحه 252 </div> <div class="pmatn"><span class="color1">ذلِكُمُ اللّهُ رَبُّكُمْ فَاعْبُدُوهُ أَفَلا تَذَكَّرُونَ</span><span class="color2">)</span> .<sup class="sh-pawaraghi">1</sup></div> <div class="pmatn"><span class="parantez">«</span>پروردگار شما خدايى است كه آسمانها و زمين را در شش دوره آفريده، سپس بر عرش قدرت مستولى گرديد، امور جهان آفرينش را تدبير مى&nbsp;كند، بدون اذن او شفيعى وجود ندارد، اين است خداوند كه پروردگار شما است او را بپرستيد چرا متذكر نمى&nbsp;شويد؟<span class="parantez">»</span>.</div> <div class="pmatn">مقصود از لفظ <span class="color2">(</span><span class="color1">شَفيع</span><span class="color2">)</span> در آيه همان علل و اسباب طبيعى است كه در پرتو اراده و اذن الهى اثراتى از خود نشان مى&nbsp;دهند، و هرگز بدون اراده حكيمانه و بدون استمداد از قدرت بى&nbsp;پايان وى، هيچ سببى و علتى نمى&nbsp;تواند مبدأ اثرى گردد.</div> <div class="pmatn">گواه بر اين كه: مقصود از <span class="color2">(</span><span class="color1">شَفيع</span><span class="color2">)</span> در آيه همان نظام علل و اسباب است، همان لفظ <span class="color2">(</span><span class="color1">يُدَبِّر الأَمْر</span><span class="color2">)</span>است كه بلافاصله پس از آن مى&nbsp;فرمايد: <span class="color2">(</span><span class="color1">ما مِنْ شَفيع إِلاّمِنْ بَعْدِ إِذْنهِ</span><span class="color2">)</span></div> <div class="pmatn">و در نتيجه معنى آيه اين مى&nbsp;شود كه تدبير جهان خلقت و رهبرى مجموع جهان به سوى كمال با او است، و هرگز در تدبير جهان براى او شريكى و انبازى نيست.</div> <div class="pmatn">اين كه مى&nbsp;گوييم جهان آفرينش بر اساس عليت و معلوليت آفريده شده و هر پديده&nbsp;اى براى خود علتى دارد، نه به آن معنى است كه علل طبيعى در انجام وظايف خود مستقل بوده، و بدون استمداد از قدرت مطلقه خدا، و بدون اذن و مشيت او، كار نمى&nbsp;كنند، و اثر نمى&nbsp;بخشند، بلكه تأثير اين علل و اسباب، به اراده و اذن و استمداد از قدرت بى&nbsp;پايان او بستگى دارد.</div> <div class="pmatn">با توجه به معنايى كه براى آيه نموديم، آيه مورد بحث از ادله شفاعت به معنى معروف خارج مى&nbsp;گردد و لذا در گذشته يادآور شديم كه ممكن است </div> <span class="color-pawaraghi"><hr class="hr-pawaraghi">1 . يونس/3. </span><hr class="hr-number"><a name="253"></a><div class="pagenumber"> صفحه 253 </div> <div class="pmatn">بگوييم اين آيه مربوط به شفاعت اصطلاحى نيست.</div> <div class="pmatn">چيزى كه ما را به انتخاب اين معنى كه كمتر مفسّرى به آن توجه نموده، وادار ساخته است جمله&nbsp;هايى است كه در آيه وجود دارد.</div> <div class="pmatn">در مرتبه اول در آغاز آيه، از خلقت زمين و آسمانها در شش دوره سخن به ميان آمده است، و به عبارت روشنتر موضوع سخن، آفرينش آسمانها و زمين است و چنين موضوعى با مسأله شفاعت كه مربوط به تكاليف الهى و وظايف بندگان و نحوه فرمانبردارى آنها است، چندان تناسبى ندارد.</div> <div class="pmatn">هرگاه در آيه سخن از تشريع و تكليف و موافقت و مخالفت بندگان در ميان بود و سپس مى&nbsp;فرمود:<span class="color2">(</span><span class="color1">ما مِنْ شَفيع إِلاّ مِنْ بَعْدِ إِذْنِهِ</span><span class="color2">)</span> در اين صورت با سابقه&nbsp;اى كه ذهن انسان از مسأله شفاعت دارد، حدس مى&nbsp;زد كه مقصود،شفاعت اولياى الهى در روز رستاخيز است.</div> <div class="pmatn">ولى اگر محور سخن امور تكوينى و مسايل مربوط به آفرينش جهان شد، در چنين زمينه&nbsp;اى فرمود: هيچ شفيعى كارى بدون اذن او انجام نمى&nbsp;دهد بايد گفت مقصود <span class="parantez">«</span>شفاعت تكوينى<span class="parantez">»</span> و تأثير علل طبيعى است كه بدون اراده حكيمانه و خواست او منشأ اثر نمى&nbsp;گردند.</div> <div class="pmatn">در مرتبه دوم موضوع، گسترش تسلط خدا بر عرش قدرت، مطرح شده است. تا تصوّر نشود كه با خلقت زمين و آسمانهاى پهناور، زمام قدرت از دست خدا بيرون رفته است، بلكه هر چه آفرينش زمين و آسمانها عظيم&nbsp;تر باشد قدرت خدا بالاتر و وسيع&nbsp;تر مى&nbsp;باشد، ووسعت جهان مانع از تسلط و احاطه تدبير او نمى&nbsp;گردد چنان كه مى&nbsp;فرمايد:<span class="color2">(</span><span class="color1">ثُمَّ اسْتَوى عَلَى الْعَرْش</span><span class="color2">)</span> .</div> <div class="pmatn">در درجه سوم موضوع، تدبير جهان آفرينش به ميان آمده، و خدا تدبير </div> <hr class="hr-number"><a name="254"></a><div class="pagenumber"> صفحه 254 </div> <div class="pmatn">نظام خلقت را از آن خود دانسته است. با توجه به اين سه جمله كه محور بحث در هر سه، نظام خلقت و مسايل تكوينى آفرينش است، ناچار بايد جمله <span class="color2">(</span><span class="color1">ما مِنْ شَفيع إِلاّ مِنْ بَعْدِإِذْنِهِ</span><span class="color2">)</span> را طورى معنى كرد كه با جمله&nbsp;هاى پيشين متناسب باشد و معناى مناسب اين است كه بگوييم اين كه كاخ آفرينش بر اساس علل و اسباب برافراشته شده است، مانع از آن نيست كه تدبير جهان آفرينش مختص خدا و از آن او باشد، زيرا تأثير هر يك از علل موقوف به اذن و اراده حكيمانه خدا است و همگى مظهر اراده او و مجريان فرمان و دستورهاى او مى&nbsp;باشند، و اعتقاد به چنين اسباب و علل مانع از آن نيست كه بگوييم تدبير جهان خلقت از آن خدا است، زيرا همه جهان با تمام محتويات خود، با تمام علل و اسباب مادى و مجردش، زير نظر يك مدبر مى&nbsp;گردند و مى&nbsp;چرخند و اگر هر علتى در رتبه خود مشغول كار و انجام وظيفه&nbsp;اى مى&nbsp;باشد، آن نيز به اراده حكيمانه و خواست ازلى خداوند است از اين جهت مدبرى جز او نيست.</div> <div class="pmatn">اوست كه مدبر جهان است:<span class="color2">(</span><span class="color1">يُدَبِّرُ الأَمْر</span><span class="color2">)</span> .</div> <div class="pmatn">پس تدبيرهاى طبيعى و تكوينى به اذن و خواست اوست يعنى <span class="color2">(</span><span class="color1">ما مِنْ شَفيع إِلاّ مِنْ بَعْدِإِذْنِهِ</span><span class="color2">)</span> و اگر بنا باشد براى شفاعت تكوينى موردى نشان بدهيم يكى از آنها همين مورد است.</div> <h2>بيانى از علاّمه طباطبايى</h2> <div class="pmatn">استاد عاليقدر حضرت علاّمه طباطبايى با بيانى بس دقيقى خواسته&nbsp;اند كه تأثير شفاعت شافعان را بسان تأثير علل تكوينى معرفى كنند، و در حقيقت درخواست شفيع، خود جزء عللى است كه سبب مى&nbsp;گردد تا عوامل مؤثر در </div> <hr class="hr-number"><a name="255"></a><div class="pagenumber"> صفحه 255 </div> <div class="pmatn">رفع كيفر، بر عوامل ايجاب كننده آن پيروز گردد.</div> <div class="pmatn">خلاصه بيان ايشان چنين است:</div> <div class="pmatn"><span class="parantez">«</span>شفيع بايد به چيزى متوسل گردد كه در كسى كه نزد او شفاعت مى&nbsp;كند، مؤثر افتد<span class="parantez">»</span>.</div> <div class="pmatn">بنابراين هرگز شفيع، درخواست نمى&nbsp;كند كه خدا از مقام مولويت خود و بندگى بنده خويش صرف نظر كند، و يا اين كه از حكم و تكليف خود دست برداشته آن را به طور كلى يا در خصوص شخص مورد شفاعت منسوخ سازد، و يا اين كه قانون مجازات خود را در همه جا يا خصوص اين مورد ابطال كند.</div> <div class="pmatn">خلاصه اين كه شفاعت كننده نه تأثيرى در مقام مولويت و عبوديت دارد و نه در حكم، و نه جزاى حكم، بلكه او با قبول اين جهات سه&nbsp;گانه، متوسل به يكى از جهات زير شده و مقصود خود را به كمك آن عملى مى&nbsp;سازد.</div> <div class="pmatn">يا به صفاتى كه در شخص مولا وجود دارد و مستوجب عفو و اغماض است مانند بزرگى و كرم و بخشش و شرافت او،يا به اوصافى كه در بنده است و مقتضى ترحم بر او و تأثير عوامل آمرزش در حقّ او مى&nbsp;باشد مانند مذلت و فقر و كوچكى و پريشان حالى او، يا به اوصافى كه در خود شفيع است مانند نزديكى او به مولا و داشتن شخصيت و مقام در نزد او. در واقع تقاضاى شفيع چنين است كه مى&nbsp;گويد: من از تو تقاضا نمى&nbsp;كنم كه از مقام مولويت و آقايى خود نسبت به بنده ات صرف نظر كرده يا حكم و يا قانون مجازات خود را ابطال كنى بلكه استدعا دارم از اين بنده درگذرى چه اين كه بزرگ و مهربان وكريمى، نه از عقاب او سودى مى&nbsp;برى، و نه گذشت از گناه او، تو را زيانى مى&nbsp;رساند. يا اين كه بنده&nbsp;اى است كوچك و نادان، و بيچاره و پريشان و مثل تو به كار او وقعى نمى&nbsp;نهد، يا به واسطه اين كه من آبرو و حيثيت و مقام نزد تو دارم و آن </div> <hr class="hr-number"><a name="256"></a><div class="pagenumber"> صفحه 256 </div> <div class="pmatn">ايجاب مى&nbsp;كند تقاضاى مرا پذيرفته و از خطاى او درگذرى و او را ببخشى.</div> <div class="pmatn">از اين بيانات روشن مى&nbsp;شود كه كار شفاعت اين است كه يك رشته عوامل مؤثر در رفع عقاب را بر عوامل ايجاب كننده آن حكومت مى&nbsp;دهد(منظور ما از حكومت اين است كه موضوعى را از مورد حكمى خارج ساخته و داخل در مورد حكم ديگرى كند به طورى كه حكم اوّل شامل آن نشود، نه اين كه حكم شامل آن بشود ولى به وسيله ايجاد ضد، آن را از كار بيندازد آنچنان كه در عالم طبيعت بعض از عوامل، آثار عوامل ديگرى را بر اثر مبارزه و غالب شدن از كار مى&nbsp;اندازد) در حقيقت شفاعت عبارت است از:<span class="parantez">«</span>واسطه شدن در رساندن نفع يا دفع ضرر از كسى به عنوان حكومت نه به عنوان مبارزه و تضاد<span class="parantez">»</span>.</div> <div class="pmatn">ضمناً معلوم شد كه شفاعت از انواع<span class="parantez">«</span>سبب<span class="parantez">»</span> است، زيرا آن عبارت است از وساطت سبب قريب در ميان سبب بعيد و مسبب آن. اين بود خلاصه مطلبى كه از تحليل معناى شفاعت به دست مى&nbsp;آيد.</div> <div class="pmatn">در صحت<sup class="sh-pawaraghi">1</sup> و استوارى تجزيه و تحليل حضرت استاد قدَّس سرَّه سخنى نيست و هرگز مانعى ندارد كه درخواست شافعان جزء علل واقعى شمرده شوند زيرا نه تنها در مورد شفاعت: دعا و درخواست شفيع جزء علل حقيقى و تكوينى مى&nbsp;باشد بلكه مى&nbsp;توان دعا را به طور كلى جزء علل و اسباب دانست كه به ضميمه چيزهاى ديگر مايه تحقيق معلول گردد.</div> <div class="pmatn">مثلاً اگر دعاى شخصى مستجاب مى&nbsp;گردد، و يا اين كه دعاى مؤمنان در نماز <span class="parantez">«</span>استسقاء<span class="parantez">»</span> سبب نزول باران مى&nbsp;گردد، و يا موجب <span class="parantez">«</span>بداء<span class="parantez">»</span> (البته به معنى صحيح) در لوح محو و اثبات مى&nbsp;شود، همگى براى اين است كه دعا و </div> <span class="color-pawaraghi"><hr class="hr-pawaraghi">1 . تفسير الميزان:1/160ـ 162. </span><hr class="hr-number"><a name="257"></a><div class="pagenumber"> صفحه 257 </div> <div class="pmatn">درخواست افراد با ايمان، با شرايط صحيح، از اجزاى علتى است كه معلول را به دنبال مى&nbsp;آورد.</div> <div class="pmatn">حالا تأثير دعا در جهان آفرينش و يا نحوه ضميمه گشتن اين جز(دعا) به اجزاى ديگر علت، چگونه است براى ما كه هنوز در زندان ماده به سر مى&nbsp;بريم مخفى و پنهان است اجمالاً مى&nbsp;دانيم دعا در سلك علل اشيا قرار گرفته است.<sup class="sh-pawaraghi">1</sup></div> <div class="pmatn">عين اين مطلب، در شفاعت نيز حكم&nbsp;فرما است. </div> <div class="pmatn">ولى نكته&nbsp;اى كه بايد به آن توجه نمود اين است كه هرگز نمى&nbsp;توان موضوع شفاعت&nbsp;خواهى را از قبيل <span class="parantez">«</span>حكومت<span class="parantez">»</span> و تقدم دليلى بر دليل ديگرى دانست.</div> <div class="pmatn">زيرا اگر دليلى بر دليل ديگر به عنوان حكومت مقدم مى&nbsp;شود، براى اين است كه موضوع دليل دوم هيچ&nbsp;گاه محكوم به حكم دليل نخست نبوده است و اگر كسى فكر مى&nbsp;كرد كه موضوع دليل دوم مشمول حكم دليل نخست نيز مى&nbsp;باشد انديشه&nbsp;اى بيش نبوده و اساسى نداشته است.</div> <div class="pmatn">مثلاً قرآن مى&nbsp;فرمايد:</div> <div class="pmatn"><span class="color2">(</span><span class="color1">كُتِبَ عَلَيْكُمُ الصِّيامُ</span><span class="color2">)</span> .</div> <div class="pmatn"><span class="parantez">«</span>روزه بر شما نوشته شده است<span class="parantez">»</span>.</div> <div class="pmatn">در بدو نظر انسان فكر مى&nbsp;كند كه روزه بر تمام افراد اعم از روزه&nbsp;اى كه مايه مشقت توانفرسا باشد يا نباشد، واجب است.</div> <div class="pmatn">ولى آيه ديگر كه نفى كننده تشريع و تقنين هر نوع حكم <span class="parantez">«</span>حرجى<span class="parantez">»</span> در </div> <span class="color-pawaraghi"><hr class="hr-pawaraghi">1 . نگارنده تا حدودى در كتاب سرنوشت از ديدگاه علم و فلسفه، به گونه&nbsp;اى مشروح پيرامون اين موضوع سخن گفته است لطفاً به صفحات 197ـ215 مراجعه فرماييد. </span><hr class="hr-number"><a name="258"></a><div class="pagenumber"> صفحه 258 </div> <div class="pmatn">اسلام است، حاكم بر آيه نخست مى&nbsp;باشد، و افرادى را كه روزه براى آنان مايه حرج و مشقت فوق&nbsp;العاده است به لسان شرح دليل وجوب روزه، بيرون كرده و مى&nbsp;رساند كه چنين افرادى از روز نخست مشمول حكم وجود نبوده&nbsp;اند آنجا كه مى&nbsp;فرمايد:</div> <div class="pmatn"><span class="color2">(</span><span class="color1">...ما جَعَلَ عَلَيْكُمْ فِى الدِّينِ مِنْ حَرَج...</span><span class="color2">)</span> .<sup class="sh-pawaraghi">1</sup></div> <div class="pmatn"><span class="parantez">«</span>براى شما حكم پر زحمت، تقنين و تشريع نكرده&nbsp;اىم<span class="parantez">»</span>.</div> <div class="pmatn">با ضميمه كردن اين آيه به آيه نخست، مى&nbsp;فهميم كه افرادى كه روزه براى آنان، توأم با مشقت فوق&nbsp;العاده است، از نخست داخل در حكم اول نبوده&nbsp;اند و اگر در وهله اول ما چنين توهمى نموده و خيال مى&nbsp;كرديم كه براى اين گروه روزه واجب است، پندارى بيش نبوده است.</div> <div class="pmatn">در حالى كه در مسأله شفاعت جريان از اين قرار نيست بلكه فرد گنهكار از روز نخست مشمول كيفر الهى بوده است و پس از شفاعت شفيع،مى&nbsp;خواهد از چنگال قانون مجازات رهايى پيدا كند.</div> <div class="pmatn">اكنون اين رهايى چگونه است و چگونه موجب تغيير و دگرگونى اراده الهى نيست مشروح اين قسمت را در فصل اشكالات شفاعت خواهيد خواند.</div> <h2>2. شفاعت يا رهبرى</h2> <div class="pmatn">هرگاه معناى شفاعت اين است كه انسان در پرتو كمك&nbsp;هاى ديگرى از عذاب الهى، نجات يابد، در اين صورت مى&nbsp;توان گفت كه: پيامبران و امامان و قرآن و كليه كتابهاى آسمانى و علما و دانشمندان، با تعاليم عالى، با رهبرى&nbsp;هاى صحيح خود مايه نجات پيروان خويش بوده و شفيعان انسانها در </div> <span class="color-pawaraghi"><hr class="hr-pawaraghi">1 . حج/78. </span><hr class="hr-number"><a name="259"></a><div class="pagenumber"> صفحه 259 </div> <div class="pmatn">درگاه الهى مى&nbsp;باشند.</div> <div class="pmatn">زيرا نتيجه شفاعت در روز رستاخيز يكى از دو چيز است يا عذاب الهى را برطرف مى&nbsp;كند و يا موجب ارتقاى درجه مى&nbsp;گردد و هر دو نتيجه به وسيله تعاليم پيامبران وعلما و دانشمندان و رهبرى كتابهاى آسمانى حاصل مى&nbsp;گردد.</div> <div class="pmatn">در روايات اسلامى به اين نوع از شفاعت كاملاً تصريح شده است كه ذيلاً نمونه&nbsp;هايى را يادآور مى&nbsp;شويم:</div> <div class="pmatn">1. پيامبر گرامى <span class="color2">(صلى الله عليه وآله)</span> در خطبه معروف خود در باره قرآن چنين مى&nbsp;فرمايد:</div> <div class="pmatn"><span class="parantez">«</span>فإذا التبست عليكم الفتن كقطع اللّيل المظلم فعليكم بالقرآن فانّه شافعٌ مشفّع و ماحل مصدّق<span class="parantez">»</span>.</div> <div class="pmatn"><span class="parantez">«</span>هنگامى<sup class="sh-pawaraghi">1</sup> كه فتنه&nbsp;ها، آسمان زندگى شما را بسان تيره&nbsp;هاى شب تاريك، فرا گرفت، به قرآن پناه ببريد زيرا قرآن شفاعت كننده&nbsp;اى است كه شفاعت او پذيرفته مى&nbsp;گردد، و سعايت كننده&nbsp;اى است كه سعايت او قبول مى&nbsp;شود<span class="parantez">»</span>.</div> <div class="pmatn">در اين حديث، قرآن شفيعى معرفى شده است كه شفاعت او پذيرفته مى&nbsp;شود، نه تنها شفاعت او پذيرفته مى&nbsp;شود بلكه سعايت و شكايت او در پيشگاه خدا نيز قبول مى&nbsp;گردد، اكنون بايد ديد مقصود از شفاعت <span class="parantez">«</span>قرآن<span class="parantez">»</span> چيست.</div> <div class="pmatn">جمله بعدى حديث، به اين سؤال پاسخ مى&nbsp;دهد كه مقصود از شفاعت قرآن جز اين نيست كه عمل به آن مايه سعادت مى&nbsp;شود، و ناديده گرفتن آن، مايه عذاب و بدبختى مى&nbsp;گردد آنجا كه مى&nbsp;فرمايد:</div> <div class="pmatn"><span class="parantez">«</span>ومن جعله أمامه قاده إلى الجنة، و من جعله خلفه ساقه إلى النار، وهو </div> <span class="color-pawaraghi"><hr class="hr-pawaraghi">1 . اصول كافى:2/599، كتاب قرآن. </span><hr class="hr-number"><a name="260"></a><div class="pagenumber"> صفحه 260 </div> <div class="pmatn">الدّليل يدلّ على خير سبيل وهو كتاب فيه تفصيل وبيان<span class="parantez">»</span>.</div> <div class="pmatn"><span class="parantez">«</span>هركس آن را قائد و راهنماى خود قرار دهد او را به سوى بهشت رهبرى مى&nbsp;كند، و هر كس آن را پشت سر خود قرار دهد(بدون رهبرى او گام بردارد) او را به سوى آتش سوق مى&nbsp;دهد، او است راهنما كه به بهترين راه هدايت مى&nbsp;كند و او است كتابى كه در آن تفصيل وظايف بندگان و نسخه&nbsp;هاى سعادت و شفاعت موجود است<span class="parantez">»</span>.</div> <div class="pmatn">اين نوع شفاعت كه خواه نام آن را <span class="parantez">«</span>شفاعت رهبرى<span class="parantez">»</span> و يا <span class="parantez">«</span>شفاعت عملى<span class="parantez">»</span> بگذاريم از مصاديق حقيقى شفاعت است، زيرا در اين عالم تعاليم پيامبران و رهبرى&nbsp;هاى آنان به عمل انسان ضميمه مى&nbsp;گردد و نتيجه بخش مى&nbsp;شود و اگر در اين حديث به قرآن، شافع گفته شده است مجازگويى نيست.</div> <div class="pmatn">2. امام صادق <span class="color2">(عليه السلام)</span> در تفسير آيه:</div> <div class="pmatn"><span class="color2">(</span><span class="color1">وَأَنْذِرْ بِهِ الَّذينَ يَخافُونَ أَنْ يُحْشَرُوا إِلى رَبِّهِمْ لَيْسَ لَهُمْ مِنْ دُونِهِ وَلِىٌّ وَلا شَفيعٌ لَعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ</span><span class="color2">)</span>.</div> <div class="pmatn"><span class="parantez">«</span><sup class="sh-pawaraghi">1</sup>با قرآن افرادى را كه مى&nbsp;ترسند; روز قيامت به سوى پروردگار خود محشور شوند، بيم بده، براى آنان ولى و شفيعى جز خدا نيست شايد آنان پرهيزكار شوند<span class="parantez">»</span>.</div> <div class="pmatn">چنين مى&nbsp;فرمايد:</div> <div class="pmatn"><span class="color1"><span class="parantez">«</span>أنذر بالقرآن من يرجون الوصول إلى ربّهم ترغبهم فيما عنده فانّ القرآن شافع مشفّع لهم<span class="parantez">»</span></span>.<sup class="sh-pawaraghi">2</sup></div> <div class="pmatn"><span class="parantez">«</span>با قرآن كسانى را كه اميد لقاى خدا را دارند بيم بده و آنان را به آنچه در نزد خدا است تشويق بنما، زيرا قرآن شفاعت كننده&nbsp;اى است كه شفاعت آن درباره آنان پذيرفته مى&nbsp;شود<span class="parantez">»</span>.</div> <span class="color-pawaraghi"><hr class="hr-pawaraghi">1 . انعام/51.<br> 2 . تفسير مجمع البيان:2/304، ذيل تفسير آيه ياد شده. </span><hr class="hr-number"><a name="261"></a><div class="pagenumber"> صفحه 261 </div> <div class="pmatn">نكته قابل ملاحظه اين است كه ظرف چنين شفاعت&nbsp;ها و تعاونها، در همين جهان تكليف است، نه در آخرت، زيرا محل تعاليم پيامبران و رهبرى&nbsp;هاى آنان و هدايت قرآن و ديگر وسايل شفاعت، همگى در اين جهان است هر چند نتايج آنها در آخرت آشكار مى&nbsp;گردد، و هر مكلفى در پرتو پيروى از رهبرى&nbsp;هاى آنان، به عالى&nbsp;ترين درجه كمال رسيده يا اين كه بر اثر سرباز زدن از آنها، به قهر الهى و آتش برافروخته دوزخ، دچار مى&nbsp;شود.</div> <div class="pmatn">روى اين اساس نمى&nbsp;توان آيات مربوط به شفاعت را مربوط به اين نوع <span class="parantez">«</span>شفاعت رهبرى<span class="parantez">»</span> دانست زيرا:</div> <div class="pmatn">اوّلاً: آيات شفاعت در اين معنى صراحت كامل دارند كه ظرف شفاعت و ظهور نتيجه آن همگى در روز رستاخيز است نه اين كه اصل شفاعت در اين جهان انجام مى&nbsp;گيرد و نتايج آن در جهان ديگر ظاهر و آشكار مى&nbsp;شود.</div> <div class="pmatn">مجموع آيات مربوط به شفاعت را در بخش پيش گرد آورديم و با مراجعه به متون آيات اعم از نافى و مثبت روشن مى&nbsp;گردد كه ظرف شفاعت&nbsp;هاى صحيح و اصيل، همان روز بازپسين است، و در آن روز يك رشته شفاعت&nbsp;ها انجام مى&nbsp;گيرد، و رشته ديگر جامه عمل به خود نمى&nbsp;پوشد. اينك به عنوان نمونه آيات زير را مورد دقت قرار دهيد:</div> <div class="pmatn">1. <span class="color2">(</span><span class="color1">وَاتَّقُوا يَوْماً لا تَجْزى نَفْسٌ عَنْ نَفْس شَيْئاً وَلا يُقْبَلُ مِنْها شَفاعَةٌ...</span><span class="color2">)</span>.<sup class="sh-pawaraghi">1</sup></div> <div class="pmatn"><span class="parantez">«</span>از روزى بترسيد كه كسى را به جاى كسى نمى&nbsp;گيرند و از او شفاعتى پذيرفته نمى&nbsp;شود<span class="parantez">»</span>.</div> <span class="color-pawaraghi"><hr class="hr-pawaraghi">1 . بقره/48. </span><hr class="hr-number"><a name="262"></a><div class="pagenumber"> صفحه 262 </div> <div class="pmatn">2. <span class="color2">(</span><span class="color1">يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَنْفِقُوا مِمّا رَزَقْناكُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ يَأْتِىَ يَوْمٌ لا بَيْعٌ فيهِ وَلا خُلَّةٌ وَلا شَفاعَةٌ...</span><span class="color2">)</span>.</div> <div class="pmatn"><span class="parantez">«</span>اى افراد با <sup class="sh-pawaraghi">1</sup>ايمان! از آنچه روزى شما كرده&nbsp;اىم انفاق كنيد، پيش از آن كه روزى برسد كه در آن روز داد و ستد و دوستى و شفاعت وجود ندارد<span class="parantez">»</span>.</div> <div class="pmatn">3. <span class="color2">(</span><span class="color1">يَوْمَئِذ لا تَنْفَعُ الشَّفاعَةُ إِلاّ مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمنُ وَرَضِىَ لَهُ قَولاً</span><span class="color2">)</span>.<sup class="sh-pawaraghi">2</sup></div> <div class="pmatn"><span class="parantez">«</span>در اين روز شفاعت سودى نمى&nbsp;بخشد مگر شفاعت كسى كه خدا به او اذن دهد و از گفتار او راضى گردد<span class="parantez">»</span>.</div> <div class="pmatn">4. <span class="color2">(</span><span class="color1">يَوْمَ لا يُغْنِى مَوْلىً عَنْ مَوْلىً شَيْئاً وَلا هُمْ يُنْصَرُونَ * إِلاّ مَنْ رَحِمَ اللّهُ...</span><span class="color2">)</span> .<sup class="sh-pawaraghi">3</sup></div> <div class="pmatn"><span class="parantez">«</span>روزى كه مصاحبى مصاحب خود را از چيزى بى&nbsp;نياز نمى&nbsp;كند، و هرگز كمك كرده نمى&nbsp;شوند مگر آنان كه خدا به آنها رحم كند<span class="parantez">»</span>.</div> <div class="pmatn">خلاصه، مجموع آيات شفاعت ناظر به روز رستاخيز است و مى&nbsp;رساند كه در چنين روزى گروهى به اذن خداوند به داد افراد رسيده و به اذن الهى آنان را كمك مى&nbsp;كنند.</div> <div class="pmatn">براى درك حقيقت اين آيات، بايد شفاعت را آن چنان تفسير نمود كه باظواهر آنها منطبق گردد.</div> <div class="pmatn">اصولاً آيات شفاعت در زمينه تعديل افكار يهود و نصارى وعرب بت پرست، نازل شده و خواسته است شفاعت را از آن صورت باطل، به صورت يك اصل صحيح عقلى درآورد.</div> <span class="color-pawaraghi"><hr class="hr-pawaraghi">1 . بقره/254.<br> 2 . طه/109.<br> 3 . دخان/41و42. </span><hr class="hr-number"><a name="263"></a><div class="pagenumber"> صفحه 263 </div> <div class="pmatn">جامعه يهود خود را فرزندان پيامبران مى&nbsp;دانستند و مى&nbsp;گفتند: آنان در روز رستاخيز در حقّ فرزندان خويش شفاعت خواهند كرد و بر اثر اعتقادى كه به شفاعت آنان داشتند مى&nbsp;گفتند كه:</div> <div class="pmatn"><span class="color2">(</span><span class="color1">...لَنْ تَمَسَّنَا النّارُ إِلاّ أَيّاماً مَعْدُودَةً...</span><span class="color2">)</span> .<sup class="sh-pawaraghi">1</sup></div> <div class="pmatn"><span class="parantez">«</span>ما جز چند روزى بيش در آتش نخواهيم سوخت<span class="parantez">»</span>.</div> <div class="pmatn">همچنين عرب بت&nbsp;پرست معتقد بود كه بت&nbsp;هاى مورد پرستش آنان در پيشگاه خدا در حقّ آنها شفاعت خواهند داشت.</div> <div class="pmatn">قرآن با اين قراين و افكار موجود در اذهان عرب جاهلى و يهود مدينه، درباره شفاعت سخن مى&nbsp;گويد و اگر آن را نفى و رد مى&nbsp;كند همان را نفى مى&nbsp;كند، و اگر آن را محدود مى&nbsp;سازد، همان فكر را محدود مى&nbsp;سازد.</div> <div class="pmatn">روى اين ملاحظات، صحيح نيست آيات مربوط به شفاعت را آنچنان معنى كنيم كه با اين زمينه و قراين، ارتباطى نداشته باشد وچيزى را كه مردم جهان آن را در روز رستاخيز مى&nbsp;طلبند و قرآن نيز با اين فرض سخن مى&nbsp;گويد، در اين جهان به آنان نشان دهيم.</div> <div class="pmatn">ثانياً: قرآن از برخى از شفيعانى مانند فرشتگان نام مى&nbsp;برد كه هرگز بشر عادى در اين جهان از رهبرى&nbsp;هاى آنان بهره&nbsp;اى نبرده است در اين موقع چگونه مى&nbsp;توان حقيقت شفاعت را در <span class="parantez">«</span>رهبرى<span class="parantez">»</span> و هدايت فكرى در اين جهان خلاصه كرده و ظرف آن را هم اين عالم معرفى نمود.</div> <div class="pmatn">در معنى آيه زير دقت بفرماييد:</div> <div class="pmatn"><span class="color2">(</span><span class="color1">وَكَمْ مِنْ مَلَك فِى السَّماواتِ لا تُغْنِى شَفاعَتُهُمْ شَيْئاً إِلاّ مِنْ بَعْدِ </span></div> <span class="color-pawaraghi"><hr class="hr-pawaraghi">1 . بقره/80. </span><hr class="hr-number"><a name="264"></a><div class="pagenumber"> صفحه 264 </div> <div class="pmatn"><span class="color1">أَنْ يَأْذَنَ اللّهُ لِمَنْ يَشاءُ وَيَرضى</span><span class="color2">)</span> .<sup class="sh-pawaraghi">1</sup></div> <div class="pmatn"><span class="parantez">«</span>و چه بسا فرشتگانى در آسمانها است كه شفاعت آنها سودى نمى&nbsp;بخشد، مگر درباره كسى كه خدا بخواهد و از او راضى گردد<span class="parantez">»</span>.</div> <div class="pmatn">كوتاه سخن اين كه: تفسير شفاعت، به شفاعت رهبرى، هر چند در حدّ خود صحيح است امّا نمى&nbsp;توان آيات شفاعت را ناظر به آن دانست.</div> <div class="pmatn"><span class="parantez">«</span>طنطاوى<span class="parantez">»</span> مفسّر معروف مصرى از افرادى است كه اصرار دارد كه آيات مربوط به شفاعت را به همين معنى تفسير كند چون وى نتوانسته اشكالات شفاعت اصطلاحى را حل كند، و از طرف ديگر ملاحظه كرده است كه آيات قرآن بر شفاعت محدود اصرار مىورزد، از اين رو ناچار شده است كه براى شفاعت تفسير خاصى بنمايد كه آماج ايرادها و اعتراض&nbsp;ها و قانون&nbsp;شكنى&nbsp;ها و پارتى&nbsp;بازيهايى كه پيرامون شفاعت اصطلاحى تصور مى&nbsp;شود، نباشد.</div> <div class="pmatn">وى پس از بحث مفصلى پيرامون شفاعت<sup class="sh-pawaraghi">2</sup> در تفسير خود به اين نتيجه مى&nbsp;رسد كه شفاعت پيامبران جز همان تعاليمى كه در اختيار ما گذارده&nbsp;اند، و ما بر اثر پيروى از آنها از آتش دوزخ رهايى پيدا كرده و وارد بهشت مى&nbsp;شويم، چيز ديگرى نيست.</div> <div class="pmatn">سپس مى&nbsp;گويد: شفاعت به اين معنى، با آنچه كه اهل تسنن و يا معتزلهدرباره شفاعت گفته&nbsp;اند مخالفتى ندارد، زيرا رهايى و دورى ما از آتش دوزخ و يا افزايش درجه و پاداش ما در روز رستاخيز، همگى معلول تعاليم و شرايع پيامبران است اگر پيامبرانى نبودند، اگر چنين شرايعى براى ما نياورده بودند هرگز چنين نتايجى عايد ما نمى&nbsp;گشت.</div> <span class="color-pawaraghi"><hr class="hr-pawaraghi">1 . نجم/26.<br> 2 . تفسير طنطاوى:1/64ـ70. </span><hr class="hr-number"><a name="265"></a><div class="pagenumber"> صفحه 265 </div> <div class="pmatn">تفسير شفاعتى كه در قرآن و احاديث وارد شده است به اين نحو، يك نوع تفسير ناروايى است كه با ظواهر قرآن و احاديث اسلامى هرگز تطبيق نمى&nbsp;كند.</div> <div class="pmatn">يكى از دانشمندان محقق خواسته است كه ظرف اين نوع شفاعت&nbsp;ها را در آخرت نيز تصوير كند، موضوع تجسم اعمال را پيش كشيده مى&nbsp;فرمايد:</div> <div class="pmatn"><span class="parantez">«</span>اعمال و كردارهايى كه انسان در دنيا مرتكب مى&nbsp;گردد، در جهان ديگر تجسم پيدا مى&nbsp;كند; و به صورت اشباح و صور واقعى جلوه&nbsp;گر مى&nbsp;شود<span class="parantez">»</span>.</div> <div class="pmatn">نه تنها اعمال انسان تجسم پيدا مى&nbsp;كند، بلكه روابط اعمال او نيز مجسم مى&nbsp;گردد، روابط معنويى كه در اين جهان بين مردم برقرار است، در آن جهان صورت عينى وجسمى پيدا مى&nbsp;كنند، زمانى كه يك انسان سبب هدايت انسان ديگر مى&nbsp;شود، رابطه رهبرى و پيروى در ميان آنان در رستاخيز، به صورت عينى در مى&nbsp;آيد، و هادى به صورت پيشوا و امام، و هدايت يافته به صورت پيرو و مأموم ظاهر مى&nbsp;گردد، در مورد گمراه ساختن و اغوا هم همين&nbsp;طور است.</div> <div class="pmatn">قرآن كريم مى&nbsp;فرمايد:</div> <div class="pmatn"><span class="color2">(</span><span class="color1">يَوْمَ نَدْعُوا كُلَّ أُناس بِإِمامِهِمْ</span><span class="color2">)</span> .<sup class="sh-pawaraghi">1</sup></div> <div class="pmatn"><span class="parantez">«</span>روزى كه هر مردمى را با پيشواى ايشان مى&nbsp;خوانيم هر كس با امام خودش محشور مى&nbsp;گردد<span class="parantez">»</span>.</div> <div class="pmatn">در باره تجسم پيشوايى فرعون نسبت به قوم خود در آخرت مى&nbsp;فرمايد:</div> <div class="pmatn"><span class="color2">(</span><span class="color1">يَقْدُمُ قَوْمَهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ فَأَوْرَدَهُمُ النّارَ...</span><span class="color2">)</span> .<sup class="sh-pawaraghi">2</sup></div> <div class="pmatn"><span class="parantez">«</span>فرعون پيشاپيش اتباع و پيروان خود حركت مى&nbsp;كند و آنها را وارد آتش مى&nbsp;كند<span class="parantez">»</span>.</div> <div class="pmatn">فرعون كه در اين جهان گمراه بود و گمراهان قومش گام جاى گام او </div> <span class="color-pawaraghi"><hr class="hr-pawaraghi">1 . اسراء/71. <br> 2 . هود/98. </span><hr class="hr-number"><a name="266"></a><div class="pagenumber"> صفحه 266 </div> <div class="pmatn">مى&nbsp;گذاشتند، در آن جهان نيز به صورت قائد و امام آنان مجسم مى&nbsp;گردد، فرعون شفيع و واسطه قوم خود مى&nbsp;باشد هم در دنيا و هم در آخرت، شفيعى است كه در دنيا موجب گناهان و ضلالت&nbsp;ها بوده است و در آخرت واسطه رسانيدن به دوزخ و آتش مى&nbsp;باشد.<sup class="sh-pawaraghi">1</sup></div> <div class="pmatn">مسأله تجسم اعمال و روابط در سراى ديگر از معارف مسلم قرآن است كه در آيات متعددى به آن تصريح و يا اشاره شده و ما نيز در جلد پنجم اين مجموعه و نيز در كتاب <span class="parantez">«</span>قرآن و معارف عقلى<span class="parantez">»</span> به گونه&nbsp;اى پيرامون آن گفتگو نموده&nbsp;اىم.</div> <div class="pmatn">ولى تجسم اعمال و روابط در سراى ديگر سبب نمى&nbsp;شود كه ظرف <span class="parantez">«</span>شفاعت رهبرى<span class="parantez">»</span> دگرگون گردد و نقطه تحقق آن روز بازپسين شود بلكه ظرف شفاعت رهبران و هاديان، در جهان ماده و عالم طبيعت است چيزى كه هست آنچه در اين جهان تحقق يافته در جهان ديگر به صورت ديگرى جلوه&nbsp;گر مى&nbsp;شود، نه اين كه فعل و انفعال نو و تازه&nbsp;اى در آن عالم انجام مى&nbsp;گيرد.</div> <div class="pmatn">و به عبارت ديگر: حقيقت تجسم اعمال و روابط جز اين نيست كه اعمال مادى ما در اين جهان به صور و اشباحى در سراى ديگر تبديل مى&nbsp;گردد، در حقيقت اين اشباح و صور، روح اعمال و حقيقت آن كردارها است كه در آن جهان خود را نشان مى&nbsp;دهند، چيزى كه هست اعمال ما در اين جهان داراى تيرگى&nbsp;هاى مادى و طبيعى است و در آن جهان اين تيرگى&nbsp;ها از آن زدوده مى&nbsp;شود، و بسان طلا و نقره مى&nbsp;شوند كه از لابلاى خروارها خاك معدنى استخراج و تصفيه مى&nbsp;گردند.</div> <div class="pmatn">طلاى شمش 24 عيارى همان خروارها خاك است كه به صورت خاك </div> <span class="color-pawaraghi"><hr class="hr-pawaraghi">1 . عدل الهى، ص 175 و176. </span><hr class="hr-number"><a name="267"></a><div class="pagenumber"> صفحه 267 </div> <div class="pmatn">معدن در دل كوه قرار دارد ولى پس از يك رشته عمليات شيميايى، سيماى خود را عوض مى&nbsp;كند و به صورت طلا در مى&nbsp;آيد.</div> <div class="pmatn">صور مجسم و اشباح مرئى در روز رستاخيز نيز اين حكم را دارند، تيرگى&nbsp;هاى ماده وچركهاى طبيعت از آنان زدوده مى&nbsp;شود و به صورت اشباح تجسم و جلوه مى&nbsp;كنند.</div> <div class="pmatn">بنابراين، اين نوع جلوه&nbsp;گرى، نوآورى و نوپردازى نيست، بلكه نمايشى است از آنچه در اين جهان بوده است.</div> <div class="pmatn">از اين بيان روشن مى&nbsp;شود كه هرگز با توسل به مسأله تجسم اعمال نمى&nbsp;توان آيات شفاعت را به اين نوع شفاعت كه همه كارهاى آن، در اين جهان شكل مى&nbsp;گيرد، و تنها ثمره آن در آخرت نشان داده مى&nbsp;شود، مربوط دانست، زيرا ظاهر آيات اين است كه شفاعت در روز بازپسين انجام مى&nbsp;گيرد.<sup class="sh-pawaraghi">1</sup></div> <div class="pmatn">از اين گذشته، اشكالات ديگرى نيز دارد كه يادآور مى&nbsp;شويم.</div> <h2>3. شفاعت يا آمرزش گناهان در پرتو درخواست اوليا</h2> <div class="pmatn">شفاعت معروف در ميان ملل جهان، و مصطلح دانشمندان اين است كه وساطت شفيعى موجب بخشودگى گناهان گردد، يا علاوه بر اين، مايه افزايش پاداش و ترفيع درجه او نيز شود.</div> <div class="pmatn">اكنون بايد ديد چگونه مى&nbsp;شود وساطت فرد مقربى، موجب چنين تحولى در پرونده اعمال يك فرد گنهكار مى&nbsp;شود؟ تصديق استوارى اين مطلب در گرو </div> <span class="color-pawaraghi"><hr class="hr-pawaraghi">1 . اين نوع شفاعت نيز يك نوع شفاعت تكوينى است، زيرا عمليات و رهبرى&nbsp;هاى هاديان و رهبران، نفس انسانى را تحت تأثير قرار داده و او را به سوى علم و عمل دعوت مى&nbsp;كند كه نتيجه آن همان رهايى از آتش دوزخ و يا ارتقا به درجه بالاتر است. </span><hr class="hr-number"><a name="268"></a><div class="pagenumber"> صفحه 268 </div> <div class="pmatn">بيان يك رشته مطالبى است كه ذيلاً توجه شما را به آنها جلب مى&nbsp;نماييم:</div> <h2>1. رحمت حق گسترده است</h2> <div class="pmatn">آيات و احاديث فراوانى به رحمت گسترده خداوند بزرگ، گواهى مى&nbsp;دهند و رحمت او (آمرزش گناهان شاخه&nbsp;اى از اين درخت بزرگ است) آن&nbsp;چنان وسيع است كه شامل حال تمام موجودات جهان مى&nbsp;باشد، و هر موجودى به اندازه شايستگى و لياقت خود از آن بهره مى&nbsp;گيرد.</div> <div class="pmatn">هنگامى كه حاملان عرش الهى درباره افراد با ايمان به استغفار وطلب مغفرت مى&nbsp;پردازند، و از خداوند مى&nbsp;خواهند كه آنان را ببخشد، درخواست مغفرت خدا را نسبت به آنان چنين مدلل مى&nbsp;كند.</div> <div class="pmatn"><span class="color2">(</span><span class="color1">...رَبَّنا وَسِعْتَ كُلَّ شَىْء رَحْمَةً وَعِلْماً فَاغْفِرْ لِلَّذِينَ تابُوا وَاتَّبَعُوا سَبيلَكَ وَقِهِمْ عَذابَ الْجَحِيمِ</span><span class="color2">)</span> .<sup class="sh-pawaraghi">1</sup></div> <div class="pmatn"><span class="parantez">«</span>پروردگارا! رحمت و دانش تو همه چيز را فرا گرفته است (از اين جهت) كسانى را كه به راه تو بازگشته&nbsp;اند و از راه تو پيروى كرده&nbsp;اند، بيامرز و ازعذاب دوزخ بازدار<span class="parantez">»</span>.</div> <div class="pmatn">دقت در مفاد آيه مى&nbsp;رساند كه حاملان عرش كه خود شفيعان درگاه خداوندى مى&nbsp;باشند، از آن جا كه رحمت خدا را گسترده ديده، و شامل حال همه موجودات مى&nbsp;بينند، از درگاه او مى&nbsp;خواهند كه شاخه&nbsp;اى از رحمت گسترده خود را كه مغفرت و آمرزش گناهان و بازدارى بندگان از عذاب دوزخ مى&nbsp;باشد، بر سر گروهى از بندگان كه شايستگى بهره&nbsp;بردارى از آن را دارند، بگستراند.</div> <div class="pmatn">در آيه ديگرى درباره كسانى كه از گناهان بزرگ وحدّ آور، پرهيز مى&nbsp;كنند </div> <span class="color-pawaraghi"><hr class="hr-pawaraghi">1 . غافر/7. </span><hr class="hr-number"><a name="269"></a><div class="pagenumber"> صفحه 269 </div> <div class="pmatn">چنين مى&nbsp;فرمايد:</div> <div class="pmatn"><span class="color2">(</span><span class="color1">...إِنَّ رَبَّكَ واسِعُ الْمَغْفِرَةِ...</span><span class="color2">)</span> .<sup class="sh-pawaraghi">1</sup></div> <div class="pmatn"><span class="parantez">«</span>بى&nbsp;شك پروردگار تو، داراى مغفرت وسيع وگسترده است<span class="parantez">»</span>.</div> <div class="pmatn">و در آيه ديگر مى&nbsp;فرمايد:</div> <div class="pmatn"><span class="color2">(</span><span class="color1">فَإِنْ كَذَّبُوكَ فَقُلْ رَبُّكُمْ ذُو رَحْمَة واسِعَة...</span><span class="color2">)</span> .<sup class="sh-pawaraghi">2</sup></div> <div class="pmatn"><span class="parantez">«</span>اگر تو را تكذيب كنند بگو پروردگار تو، داراى رحمت وسيع و گسترده است<span class="parantez">»</span>.</div> <h2>2. جز گناه شرك هر نوع گناهى قابل بخشش است</h2> <div class="pmatn">در عظمت و بزرگى رحمت خداوند همين بس كه همه نوع گناه را جز گناه كفر و شرك، قابل مغفرت و آمرزش مى&nbsp;داند، چنان كه مى&nbsp;فرمايد:</div> <div class="pmatn"><span class="color2">(</span><span class="color1">إِنَّ اللّهَ لا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ وَيَغْفِرُ ما دُونَ ذلِكَ لِمَنْ يَشاءُ...</span><span class="color2">)</span> .<sup class="sh-pawaraghi">3</sup></div> <div class="pmatn"><span class="parantez">«</span>خداوند هرگز گناهى (به نام) شرك را نمى&nbsp;آمرزد ولى غير آن را براى هر كسى كه بخواهد مى&nbsp;بخشد<span class="parantez">»</span>.</div> <div class="pmatn">اين آيه مى&nbsp;رساند كه خداوند هرگناهى جز شرك را مى&nbsp;بخشد، و مقصود، آن گناهى است كه پشت سر آن، توبه&nbsp;اى انجام نگيرد، يعنى رحمت خداوند به اندازه&nbsp;اى وسيع است كه هر گناهى جز شرك را هر چند مرتكب آن، توبه نكند، مى&nbsp;بخشد و مى&nbsp;آمرزد.</div> <div class="pmatn">اين كه گفتيم : مقصود گناهى است كه توبه&nbsp;اى همراه آن نباشد، به خاطر اين است كه اگر مقصود گناهى باشد كه به دنبال آن توبه باشد در اين صورت استثنا <span class="parantez">«</span>شرك<span class="parantez">»</span> لغو و غير صحيح خواهد بود، زيرا با توبه و ايمان، تمام </div> <span class="color-pawaraghi"><hr class="hr-pawaraghi">1 . نجم/32.<br> 2 . انعام/147.<br> 3 . نساء/116. </span><hr class="hr-number"><a name="270"></a><div class="pagenumber"> صفحه 270 </div> <div class="pmatn">گناهان حتى شرك وكفر بخشوده مى&nbsp;شود.</div> <div class="pmatn">و امّا اين كه گناه <span class="parantez">«</span>شرك<span class="parantez">»</span> بخشوده نمى&nbsp;شود براى اين است كه مرتكب اين گناه لياقت و شايستگى را از خود سلب كرده و ديگر قابل تطهير نيست، او بسان موجودات نجس العين است كه اگر آن را وارد هفت دريا كنند باز پاك نمى&nbsp;شود، و يا بسان ظرف دربسته است كه اگر در قعر اقيانوسها قرار گيرد، قطره&nbsp;اى آب به درون آن راه پيدا نمى&nbsp;كند.</div> <div class="pmatn">البته اين كه قرآن مى&nbsp;فرمايد: خداوند همه نوع گناه جز شرك را مى&nbsp;بخشد، هدف فقط بيان قابليت هر گناهى، براى بخشودگى است نه اخبار فعلى و قطعى از بخشودگى تمام گناهان.</div> <div class="pmatn">از اين گذشته، اين بخشودگى درباره آن كسى است كه خدا بخواهد <span class="color2">(</span><span class="color1">لمن يشاء</span><span class="color2">)</span> از اين جهت مفاد آيه مايه تجرى وجرأت نمى&nbsp;گردد و شرح اين قسمت را در بخش اشكالات شفاعت مى&nbsp;خوانيد.</div> <h2>3. دعاى پيامبران مايه بخشودگى است</h2> <div class="pmatn">از قرآن مجيد استفاده مى&nbsp;شود كه دعاى اولياى خدا و عزيزان درگاه او مايه جلب مغفرت و آمرزش خدا به بندگان مى&nbsp;گردد.</div> <div class="pmatn">از اين جهت مى&nbsp;بينيم هنگامى كه فرزندان يعقوب از كرده&nbsp;هاى خود پشيمان مى&nbsp;گردند رو به پدر كرده، مى&nbsp;گويند:</div> <div class="pmatn"><span class="color2">(</span><span class="color1">...يا أَبانَا اسْتَغْفِرْ لَنا ذُنُوبَنا إِنّا كُنّا خاطِئينَ</span><span class="color2">)</span> .<sup class="sh-pawaraghi">1</sup></div> <div class="pmatn"><span class="parantez">«</span>پدرجان از خداوند درباره ما طلب آمرزش نما، ما گروه خطاكار بوديم<span class="parantez">»</span>.</div> <span class="color-pawaraghi"><hr class="hr-pawaraghi">1 . يوسف/97. </span><hr class="hr-number"><a name="271"></a><div class="pagenumber"> صفحه 271 </div> <div class="pmatn">حضرت يعقوب نيز به درخواست آنان جواب مثبت مى&nbsp;دهد و مى&nbsp;گويد:</div> <div class="pmatn"><span class="color2">(</span><span class="color1">...سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَكُمْ رَبّى إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُالرَّحيمُ</span><span class="color2">)</span> .<sup class="sh-pawaraghi">1</sup></div> <div class="pmatn"><span class="parantez">«</span>به همين زودى از پروردگارم براى شما طلب مغفرت مى&nbsp;كنم، او بخشنده و رحيم است<span class="parantez">»</span>.</div> <div class="pmatn">اين تنها يعقوب نيست كه دعاى وى مايه مغفرت گنهكاران مى&nbsp;گردد، بلكه خداوند گروهى را از اين نظر مذمت و ملامت مى&nbsp;كند كه چرا حضور پيامبر نمى&nbsp;روند تا از پيامبر بخواهند كه حضرتش درباره آنان طلب آمرزش كند آنجا كه مى&nbsp;فرمايد:</div> <div class="pmatn"><span class="color2">(</span><span class="color1">...وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤوكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللّهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُالرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللّهَ تَوّاباً رَحِيماً</span><span class="color2">)</span>.<sup class="sh-pawaraghi">2</sup></div> <div class="pmatn"><span class="parantez">«</span>و هرگاه آنان هنگامى كه به خويش ستم كرده بودند حضور تو (اى پيامبر) مى&nbsp;آمدند و از خداوند طلب آمرزش مى&nbsp;كردند و پيامبر نيز درباره آنها درخواست آمرزش مى&nbsp;نمود، خدا را توبه پذير و رحيم مى&nbsp;يافتند<span class="parantez">»</span>.</div> <div class="pmatn">اين دو آيه وبرخى ديگر از آيات<sup class="sh-pawaraghi">3</sup>، گواهى مى&nbsp;دهند كه دعاى پيامبران و مقربان درگاه خدا آن چنان مؤثر است كه مايه مغفرت گروههايى مى&nbsp;گردد.</div> <div class="pmatn">هرگاه دعاى پيامبران در اين جهان مايه آمرزش گناهان است و خداوند وعده قطعى داده است كه اگر آنان در حق بدترين افراد (مانند منافقان كه مورد آيه دوم است) دعا كنند، خداوند را توبه پذير و رحمان مى&nbsp;يابند، قطعاً دعاى آنان در سراى ديگر نيز چنين اثرى خواهد داشت.</div> <span class="color-pawaraghi"><hr class="hr-pawaraghi">1 . يوسف/98.<br> 2 . نساء/64.<br> 3 . منافقون/5. </span><hr class="hr-number"><a name="272"></a><div class="pagenumber"> صفحه 272 </div> <div class="pmatn">زيرا علت پذيرفته شدن دعاى آنان همان قرب معنوى آنان به درگاه الهى مغفرت قرب و شايستگى آنان در هر دو جهان محفوظ است.</div> <h2>4. فيض معنوى داراى نظامى است</h2> <div class="pmatn">اگر در اين جهان فيض مادى به دنبال نظام خاصى است و نيازمنديهاى طبيعى بشر به وسيله يك رشته علل و اسباب مادى برطرف مى&nbsp;گردد همچنين فيض معنوى خداوند مانند هدايت و راهنمايى و مغفرت و آمرزش او به دنبال نظامى است كه گوشه&nbsp;اى از آن بر ما معلوم و روشن است.</div> <div class="pmatn">مثلاً اراده حكيمانه خداوند بر اين تعلق گرفته است كه فيض هدايت در اين جهان، به وسيله پيامبرانى كه از جانب او برانگيخته مى&nbsp;شوند، به انسانها برسد، زيرا جز پيامبران هيچ&nbsp;كس به طور مستقيم مورد خطاب و امر و نهى الهى قرار نمى&nbsp;گيرد.</div> <div class="pmatn">حتى نزول وحى براى پيامبر نيز داراى نظامى است كه در قرآن مجيد<sup class="sh-pawaraghi">1</sup> به آن اشاره شده است.</div> <div class="pmatn">از اين جهت هيچ مانعى نخواهد داشت كه مغفرت و رحمت الهى در جهان ديگر نيز داراى چنين نظامى باشد كه گوشه&nbsp;اى از آن براى ما روشن است يعنى بخشايش او از طريق ارواح و نفوس پاك به افراد گنهكار كه لياقت و شايستگى مغفرت خدا را دارند برسد همچنان كه در اين جهان نيز آمرزش و ديگر فيض&nbsp;هاى معنويش از طريق پيامبران به افراد مى&nbsp;رسد.</div> <span class="color-pawaraghi"><hr class="hr-pawaraghi">1 . شورى/51. </span><hr class="hr-number"><a name="273"></a><div class="pagenumber"> صفحه 273 </div> <h2>5. حقيقت شفاعت چيست؟</h2> <div class="pmatn">حقيقت شفاعت، جز اين نيست كه رحمت گسترده خدا ومغفرت آمرزش او از طريق اولياى الهى كه حاملان فيض و وسايط رحمت هستند، به افراد گنهكار كه لياقت بخشايشگرى او را دارند برسد.</div> <div class="pmatn">هر چند اين فيض مى&nbsp;توانست بدون توسط كسى به آنان برسد امّا اراده حكيمانه خداوند بر اين تعلق گرفته است كه فيض معنوى وى در آن سرا مانند اين سرا،و بسان ديگر فيض&nbsp;هاى مادى و معنوى او، از طريق اسباب خاصى و علل معينى به دست افراد برسد از اين نظر اراده خداوند اين است كه گروهى به فرمان و اذن صريح او، در روز رستاخيز با دعا و درخواست خويش كه نحوه تأثير تكوينى دعاى آنها در محو گناهان وجلب مغفرت خدا براى ما روشن نيست، رحمت گسترده او را شامل گروهى از بندگان نمايند و آنان را از چنگال كيفرها و مجازات&nbsp;هاى سنگين برهانند.</div> <div class="pmatn">علت اين كه فيض بخشودگى به طور مستقيم شامل حال بندگان نمى&nbsp;گردد علاوه بر اين كه اراده حكيمانه خدا بر اين تعلق گرفته است كه فيض&nbsp;هاى مادى و معنوى وى در هر دو جهان پيرو نظام خاصى باشند، اين است كه پذيرفتن دعا و درخواست اوليا، خود يك نوع تكريم و احترام نسبت به آنان است.</div> <div class="pmatn">اولياى خدا و رجال صالح و فرشتگان آسمانها وحاملان عرش، كه عمرى خدا را اطاعت نموده و گام از دايره عبوديت بيرون ننهاده&nbsp;اند شايسته تكريم و احترام مى&nbsp;باشند چه احترامى بالاتر از اين كه دعاى آنان درباره بندگان شايسته رحمت و مغفرت، مستجاب گردد.</div> <hr class="hr-number"><a name="274"></a><div class="pagenumber"> صفحه 274 </div> <h2>6. زمام كار در روز رستاخيز در دست خدا است</h2> <div class="pmatn">زمام كار در روز رستاخيز در دست او است. ما هر روز او را با جمله زير ياد مى&nbsp;كنيم:</div> <div class="pmatn"><span class="color2">(</span><span class="color1">مالِكِ يَوْمِ الدِّينِ</span><span class="color2">)</span> مجازات&nbsp;ها و كيفرها مربوط به او است و او حق دارد كه از مجازات گروهى روى مصالحى درگذرد و ناديده بگيرد.</div> <div class="pmatn">قرآن مجيد با صراحت هر چه كاملتر به حكومت مطلق و بدون منازع خدا، درباره پاداش&nbsp;ها و كيفرها اعتراف مى&nbsp;نمايد و او را با جمله&nbsp;هاى زير توصيف مى&nbsp;كند:</div> <div class="pmatn">او خدايى است كه روى مصالحى گناهان افراد را به حسنات تبديل مى&nbsp;كند چنان كه مى&nbsp;فرمايد:</div> <div class="pmatn"><span class="color2">(</span><span class="color1">...فَأُولئِكَ يُبَدِّلُ اللّهُ سَيِّئاتِهِمْ حَسَنات...</span><span class="color2">)</span> .<sup class="sh-pawaraghi">1</sup></div> <div class="pmatn"><span class="parantez">«</span>خداوند گناهان آنان را به حسنه تبديل مى&nbsp;كند<span class="parantez">»</span>.</div> <div class="pmatn">او خدايى است كه اعمال نيك افرادى را روى عللى معدوم و نابود مى&nbsp;سازد و آنها، ديگر از آن بهره&nbsp;اى نمى&nbsp;برند چنان كه مى&nbsp;فرمايد:</div> <div class="pmatn"><span class="color2">(</span><span class="color1">وَقَدِمْنا إِلى ما عَمِلُوا مِنْ عَمَل فَجَعَلْناهُ هَباءً مَنْثُوراً</span><span class="color2">)</span> .<sup class="sh-pawaraghi">2</sup></div> <div class="pmatn"><span class="parantez">«</span>ما به اعمال گروه كافر توجه نموده آنها را همچون غبار پراكنده در هوا ساختيم<span class="parantez">»</span>.</div> <div class="pmatn">و اين كار همان <span class="parantez">«</span>حبط<span class="parantez">»</span> اعمال است كه در آيات ديگر نيز به آن اشاره شده است.<sup class="sh-pawaraghi">3</sup></div> <div class="pmatn">او خدايى است كه پرهيز از گناهان بزرگ را مايه مغفرت گناهان ديگر </div> <span class="color-pawaraghi"><hr class="hr-pawaraghi">1 . فرقان/23و 70.<br> 2 . فرقان/23و 70.<br> 3 . <span class="color2">(</span>...فَأَحْبَطَ أَعْمالَهُمْ<span class="color2">)</span> ، محمد/9. </span><hr class="hr-number"><a name="275"></a><div class="pagenumber"> صفحه 275 </div> <div class="pmatn">مى&nbsp;داند آنجا كه مى&nbsp;فرمايد:</div> <div class="pmatn"><span class="color2">(</span><span class="color1">...إِنْ تَجْتنِبُوا كَبائِرَ ما تُنْهَوْنَ عَنْهُ نُكَفِّرْ عَنْكُمْ سَيِّئاتِكُمْ...</span><span class="color2">)</span> .<sup class="sh-pawaraghi">1</sup></div> <div class="pmatn"><span class="parantez">«</span>هرگاه از گناهان بزرگ بپرهيزيد، گناهان كوچك شما را جبران مى&nbsp;كنيم<span class="parantez">»</span>.</div> <div class="pmatn">او خدايى است كه نويد مى&nbsp;دهد كه همه گناهان جز شرك وكفر، قابل مغفرت و آمرزش است آنجا كه مى&nbsp;فرمايد:</div> <div class="pmatn"><span class="color2">(</span><span class="color1">إِنَّ اللّهَ لا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ وَيَغْفِرُ ما دُونَ ذلِكَ لِمَنْ يَشاءُ...</span><span class="color2">)</span> .<sup class="sh-pawaraghi">2</sup></div> <div class="pmatn"><span class="parantez">«</span>خداوند شرك را نمى&nbsp;بخشد، ولى ساير گناهان را براى هر كس كه بخواهد مى&nbsp;بخشد<span class="parantez">»</span>.</div> <div class="pmatn">او خدايى است كه گاهى براى يك كردار نيك دو برابر و گاهى ده برابر پاداش مى&nbsp;دهد آنجا كه مى&nbsp;فرمايد:</div> <div class="pmatn"><span class="color2">(</span><span class="color1">أُولئِكَ يُؤْتَوْنَ أَجْرَهُمْ مَرَّتَيْنِ...</span><span class="color2">)</span> .<sup class="sh-pawaraghi">3</sup></div> <div class="pmatn"><span class="parantez">«</span>آنان كسانى هستند كه پاداش خود را دو برابر دريافت مى&nbsp;كنند<span class="parantez">»</span>.</div> <div class="pmatn">و نيز مى&nbsp;فرمايد:</div> <div class="pmatn"><span class="color2">(</span><span class="color1">مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها...</span><span class="color2">)</span> .<sup class="sh-pawaraghi">4</sup></div> <div class="pmatn"><span class="parantez">«</span>هر كس كه كار نيك انجام دهد براى او ده برابر عوض است<span class="parantez">»</span>.</div> <div class="pmatn">بالأخره او خدايى است كه گاهى عمل معدوم را موجود مى&nbsp;سازد و كارى را كه كسى انجام نداده است پاداش مى&nbsp;دهد چنان كه مى&nbsp;فرمايد:</div> <div class="pmatn"><span class="color2">(</span><span class="color1">وَالَّذِينَ آمَنُوا وَاتَّبَعَتْهُمْ ذُرِّيَّتُهُمْ بِإِيمان أَلْحَقْنا بِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَما</span></div> <span class="color-pawaraghi"><hr class="hr-pawaraghi">1 . نساء/31.<br> 2 . نساء/48.<br> 3 . قصص/54.<br> 4 . انعام/160. </span><hr class="hr-number"><a name="276"></a><div class="pagenumber"> صفحه 276 </div> <div class="pmatn"><span class="color1">أَلَتْناهُمْ مِنْ عَمَلِهِمْ مِنْ شَىْء كُلُّ امْرِىء بِما كَسَبَ رَهينٌ</span><span class="color2">)</span> .<sup class="sh-pawaraghi">1</sup></div> <div class="pmatn"><span class="parantez">«</span>كسانى كه ايمان آورده&nbsp;اند و فرزندان آنها هم از آنان پيروى كرده&nbsp;اند فرزندان آنها را هم به ايشان ملحق مى&nbsp;سازيم و از عمل آنها هيچ كم نمى&nbsp;كنيم هر كسى در گرو عمل خود مى&nbsp;باشد<span class="parantez">»</span>.</div> <div class="pmatn">خلاصه زمام كار در جهان ديگر در دست او است و او مالك مطلق، و فرمانروايى بدون منازع است، هر كارى را بخواهد انجام مى&nbsp;دهد هر حكمى را بخواهد صادر مى&nbsp;نمايد. البته هر كارى را بكند از روى مصلحت وعلتى است كه آن كار را ايجاب مى&nbsp;كند. ويكى از اين كارها، شفاعت انبيا و اوليا وبندگان مقرب او است آن هم تحت شرايطى....</div> <h2>7. شفاعت يك نوع تطهير وپالايش است</h2> <div class="pmatn">از نظر قرآن، مرگ پايان زندگى نيست، بلكه روزنه&nbsp;اى است به جهان ديگر به نام <span class="parantez">«</span>جهان برزخ<span class="parantez">»</span> كه شيوه زندگى در آنجا با شيوه زندگى در اين جهان كاملاً متفاوت مى&nbsp;باشد. گروهى در آنجا معذب و گروهى ديگر متنعم مى&nbsp;باشند افرادى كه رابطه ايمانى خود را با خدا قطع ننموده و پيوند معنوى خود را با شفيعان درگاه او حفظ كرده&nbsp;اند در برزخ تا حدّى به كيفر اعمال خود مى&nbsp;رسند، و همين كيفرها، مقدمه تصفيه و پالايش قسمتى از عوارض بد گناه مى&nbsp;باشد. اين افراد، هنگامى كه گام به محشر مى&nbsp;نهند، به خاطر تصفيه و پالايشى كه در جهان برزخ درباره آنها انجام گرفته است آمادگى بيشترى براى مغفرت و آمرزش پروردگار جهان دارند.</div> <div class="pmatn">مغفرت وآمرزش خدا كه از طريق شفيعان درگاه وى متوجه آنان مى&nbsp;گردد </div> <span class="color-pawaraghi"><hr class="hr-pawaraghi">1 . طور/21. </span><hr class="hr-number"><a name="277"></a><div class="pagenumber"> صفحه 277 </div> <div class="pmatn">جز تطهير و شستشوى اساسى و محو عوارض بد گناه و پاك گردانيدن روح و روان چيزى نيست.</div> <div class="pmatn"><span class="parantez">«</span>تو گويى اولياى خدا، روى ولايت و قدرتى كه بر تصرف در روح وروان افراد دارند، به فرمان پروردگار جهان به تطهير و تصفيه اين گروه پرداخته آنان را پاك مى&nbsp;سازند<span class="parantez">»</span>.</div> <div class="pmatn">از اين جهت درگذشته گفتيم كه شفاعت جز كمك كردن افراد توانا به افراد ناتوان، چيز ديگرى نيست.</div> <h2>8. شفاعت تفضّلى</h2> <div class="pmatn">نام اين گونه شفاعت را شايسته است شفاعت مغفرت و يا شفاعت تفضّلى بگذاريم، زيرا بخشودگى گناهان و پذيرفتن شفاعت اوليا، تفضّلى است از جانب خداوند نسبت به بندگان.</div> <div class="pmatn">از ميان معانى سه&nbsp;گانه شفاعت اين معنى متين است و آيات مثبت شفاعت جز اين معنى هدفى را تعقيب نمى&nbsp;كنند. اين فقط در زمان نزول قرآن و پيش از آن و نيز بعد از آن، در ميان مردم عرب استعمال مى&nbsp;شد و هنگامى كه شخص مجرم به كسى متوسل مى&nbsp;شد كه براى او نزد حاكم و يا مجرى حاكم، وساطت كند، نام او را شفاعت مى&nbsp;خواندند.</div> <div class="pmatn">لغت شناس بزرگ عرب <span class="parantez">«</span>ابن فارس<span class="parantez">»</span> در فرهنگ ارزنده خود مى&nbsp;نويسد:</div> <div class="pmatn"><span class="parantez">«</span>شفع فلان لفلان: إذا جاء ثانيه ملتمساً مطلبه ومعيناً له<span class="parantez">»</span>.<sup class="sh-pawaraghi">1</sup></div> <div class="pmatn"><span class="parantez">«</span>مى&nbsp;گويند: فلانى براى فلانى شفاعت كرد، يعنى شخص دوم به كمك شخص اول برخاست و با درخواست خود او را كمك كرد<span class="parantez">»</span>.</div> <span class="color-pawaraghi"><hr class="hr-pawaraghi">1 . گويا مرحوم علامه در شرح تجريد، ص 262، ط صيدا به كلام اين دانشمند اشاره نموده است. </span><hr class="hr-number"><a name="278"></a><div class="pagenumber"> صفحه 278 </div> <div class="pmatn"><span class="parantez">«</span>سواد بن عازب<span class="parantez">»</span> كه يكى از ياران رسول خدا است حضور پيامبر گرامى رسيد و از او درخواست كرد كه روز رستاخيز شفيع او باشد و اشعارى در اين زمينه سرود كه يك بيت از آنها اين است:</div> <div class="pmatn">وكن لى شفيعاً يوم لا ذو شفاعة بمغن سواك عن سواد بن عازب<sup class="sh-pawaraghi">1</sup></div> <div class="pmatn"><span class="parantez">«</span>اى رسول گرامى روزى كه شفاعت غير تو، انسان را بى&nbsp;نياز نمى&nbsp;سازد تو شفيع من يعنى (سواد بن عازب) باش<span class="parantez">»</span>.</div> <div class="pmatn">اين شاعر سخن ساز با همان صرافت طبع، و قريحه دست نخورده عربى خود، شفاعت را در همان وساطت پيامبر براى نجات خويش به كار برده بدون اين كه معناى ديگرى به قلب او خطور كند.</div> <div class="pmatn">قرآن مجيد فرموده: فرشتگان و حاملان عرش شفيع هستند ويا مى&nbsp;فرمايد: روز رستاخيز گروهى با اذن وى درباره افرادى كه خدا بخواهد و رضايت بدهد، شفاعت مى&nbsp;كنند. جامعه عرب كه زبان عربى، زبان ملى و مادرى آنها بود از اين آيات جز همان معناى مرتكز در اذهان، چيز ديگرى نفهميدند، و دانستند كه :شفاعت در آخرت همان صورت تعديل شده شفاعت در نزد مردم اين جهان است چيزى كه هست در شفاعت&nbsp;هاى رايج در ميان مردم، ميزان صحيحى براى پذيرفتن و يا رد وجود ندارد، بلكه هر موقع احتياج حاكم به شفيع بيش از نيازش به مجازات مجرم شد، در اين صورت شفاعت او را پذيرفته و در غير اين صورت آن را رد مى&nbsp;كند.</div> <div class="pmatn">ولى اسلام اين ايده مذهبى را تحت قانون و شرايط خاصى درآورده كه از نظر تربيتى و سازندگى بسيار مؤثر و مفيد مى&nbsp;باشد، و پذيرفتن شفاعت افراد ارتباطى به نياز پذيرنده به شفيع ندارد بلكه براى خود ملاكى دارد كه در قرآن </div> <span class="color-pawaraghi"><hr class="hr-pawaraghi">1 . قسمتى از اشعار مربوط به شفاعت در بخش دهم كتاب خواهد آمد. </span><hr class="hr-number"><a name="279"></a><div class="pagenumber"> صفحه 279 </div> <div class="pmatn">مجيد وارد شده است.</div> <div class="pmatn">خلاصه هرگز صحيح نيست ما الفاظ و مفردات قرآن را بدون شاهد عقلى و نقلى، به غير آنچه كه نوع مردم از آن الفاظ مى&nbsp;فهمند، تفسير و تويل كنيم، و لفظ شفاعت از جمله الفاظى است كه در ميان مردم رايج بوده و قرينه براى حمل آن به غير معناى معروف، وجود ندارد.</div> <hr class="hr-number"><a name="280"></a><div class="pagenumber"> صفحه 280 </div> <h1>شفاعت بخشيدن گناهان است </h1> <h1>يا ترفيع درجه؟</h1> <h2>آيات موضوع</h2> <div class="pmatn">1. <span class="color2">(</span><span class="color1">إِنْ تَجْتَنِبُوا كَبائِرَ ما تُنْهَونَ عَنْهُ نُكَفِّرْ عَنْكُمْ سَيِّئاتِكُمْ...</span><span class="color2">)</span> (نساء/31)</div> <div class="pmatn">2.<span class="color2">(</span><span class="color1">...وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذْظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُوكَ فَاسْتَغْفِروا اللّهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللّهَ تَوّاباً رَحيماً</span><span class="color2">)</span> (نساء/64)</div> <div class="pmatn">3.<span class="color2">(</span><span class="color1">إِنَّ اللّهَ لا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ وَيَغْفِرُ ما دُونَ ذلِكَ لِمَنْ يَشاءُ...</span><span class="color2">)</span> (نساء/116)</div> <div class="pmatn">4.<span class="color2">(</span><span class="color1">يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّهَ وَابْتَغُوا إِلَيْهِ الْوَسيلَةَ...</span><span class="color2">)</span> (مائده/35)</div> <div class="pmatn">5.<span class="color2">(</span><span class="color1">يَمْحُوا اللّهُ ما يَشاءُ وَيُثْبِتُ وَعِنْدَهُ أُمُّ الْكِتابِ</span><span class="color2">)</span> (رعد/39)</div> <div class="pmatn">6. <span class="color2">(</span><span class="color1">وَهُوَ الَّذِى يَقْبَلُ التَّوْبَةَ عَنْ عِبادِهِ وَيَعْفُوا عَنِ السَّيِّئاتِ وَيَعْلَمُ </span></div>
صفحه 281
ما تَفْعَلُونَ