welcome to official website of Grand Ayatollah Sobhani
فارسی العربیة
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی گالری تصویر استفتائات اخبار قاموس المعارف ریحانة الأدب

نام کتاب : منشور جاويد / ج 7*
نویسنده :آيت الله العظمي سبحانی*

منشور جاويد / ج 7

صفحه 1
نخستين تفسير موضوعى
به زبان فارسى
منشور جاويد
تجزيه و تحليل
از
زندگانى پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم)
جلد هفتم
نگارش
آية الله جعفر سبحانى

صفحه 2
شناسنامه

صفحه 3
منشور جاويد
جلد 7
پيامبر در قرآن

صفحه 4
بِسْمِ اللهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ
(أَلَمْ نَشْرَحْ لَكَ صَدْرَكَ * وَوَضَعْنَا عَنْكَ وِزْرَكَ * الذِي أَنْقَضَ ظَهْرَكَ * وَرَفَعْنَا لَكَ ذِكْرَكَ * فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْرًا * إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْرًا * فَإِذَا فَرَغْتَ فَانْصَبْ * وَإِلَى رَبِّكَ فَارْغَبْ).

صفحه 5
از هجرت تا رحلت
      11

25

صلح وبيعت در حديبيه

آيات موضوع

(إِنَّ الّذينَ يُبايِعُونَكَ إِنَّما يُبايِعُونَ اللّهَ يَدُ اللّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ فَمَنْ نَكَثَ فَإِنَّما يَنْكُثُ عَلى نَفْسِهِ وَ مَنْ أَوْفى بِما عاهَدَ عَلَيْهُ اللّهَ فَسَيُؤْتِيهِ أَجْراً عَظِيماً).(فتح/10)
(لَقَدْ رَضِيَ اللّهُ عَنِ الْمُؤْمِنينَ إِذْ يُبايِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ فَعَلِمَ ما في قُلُوبِهِمْ فَأَنْزَلَ السَّكِينَةَ عَلَيْهِمْ وَأَثابَهُمْ فَتْحاً قَرِيباً).(فتح/18)
(وَ مَغانِمَ كَثِيرةً يَأْخُذُونَها وَ كانَ اللّهُ عَزيزاً حَكيماً).(فتح/19)
(وَعَدَكُمُ اللّهُ مَغانِمَ كَثِيرَةً تَأْخُذُونَها فَعَجَّلَ لَكُمْ هذِهِ وَ كَفَّ أَيْدِيَ النّاسِ عَنْكُمْ وَ لِتَكُونَ آيَةً لِلْمُؤْمِنينَ وَ يَهْدِيَكُمْ صِراطاً مُسْتَقيماً * وَأُخْرى لَمْ تَقْدِرُوا عَلَيْها قَدْ أَحاطَ اللّهُ بِها و َ كانَ اللّهُ عَلى كُلِّ شَيْء قَدِيراً).(فتح20ـ 21)
(سَيَقُولُ لَكَ الْمُخَلَّفُونَ مِنَ الأَعْرابِ شَغَلَتْنا أَمْوالُنا وَ أَهْلُونا فَاسْتَغْفِرْ لَنا يَقُولُونَ بِأَلْسِنَتِهِمْ ما لَيْسَ فِي قُلُوبِهِمْ قُلْ فَمَنْ يَمْلِكُ لَكُمْ مِنَ اللّهِ شَيْئاً إِنْ أَرادَ بِكُمْ ضَرّاً أَوْ أَرادَ بِكُمْ نَفْعاً بَلْ كانَ اللّهُ بِما تَعْمَلُونَ خَبيراً*بَلْ ظَنَنْتُمْ أَنْ يَنْقَلِبَ الرَّسُولُ وَ الْمُؤْمِنُونَ إِلى أَهْلِيهِمْ أَبَداً وَ زُيِّنَ ذلِكَ فِي قُلُوبِكُمْ وَ ظَنَنْتُمْ ظَنَّ السَّوءِ وَ كُنْتُمْ قَوماً بُوراً).(فتح/11و12)
(لَوْ كانَ عَرَضاً قَرِيباً وَ سَفَراً قاصِداً لاتَّبَعُوكَ وَ لكِن بَعُدَتْ عَلَيْهِمُ الشُّقَّةُ وَ سَيَحْلِفُونَ بِاللّهِ لَوِ اسْتَطَعْنا لَخَرَجْنا مَعكُمْ يُهْلِكُونَ أَنْفُسَهُمْ وَ اللّهُ يَعْلَمُ إِنَّهُمْ

صفحه 6
لَكاذِبُونَ).(توبه/42)
(سَيَقُولُ الْمُخَلَّفُونَ إِذَا انْطَلَقْتُمْ إِلى مَغانِمَ لِتَأْخُذُوها ذَرُونا نَتَّبِعْكُمْ يُرِيدُونَ أَنْ يُبَدِّلُوا كَلامَ اللّهِ قُلْ لَنْ تَتَّبِعُونا كَذلِكُمْ قالَ اللّهُ مِنْ قَبْلُ فَسَيَقُولُونَ بَلْ تَحْسُدُونَنا بَلْ كانُوا لا يَفْقَهُونَ إِلاّ قَلِيلاً).(فتح/15)
(قُلْ لِلْمُخَلَّفِينَ مِنَ الأَعْرابِ سَتُدْعَوْنَ إِلى قَوْم أُوْلي بَأْس شَدِيد تُقاتِلُونَهُمْ أَوْ يُسْلِمُونَ فَإِنْ تُطِيعُوا يُؤتِكُمُ اللّهُ أَجْراً حَسَناً وَ إِنْ تَتَوَلَّوا كَما تَوَلَّيْتُمْ مِنْ قَبْلُ يُعَذِّبْكُمْ عَذاباً أَلِيماً).(فتح/16)
(فَقُلْ لَنْ تَخْرُجُوا مَعِيَ أَبَداً وَ لَنْ تُقاتِلُوا مَعِيَ عَدُوّاً إِنَّكُمْ رَضِيتُمْ بِالْقُعُودِ أَوَّلَ مَرَّة فَاقْعُدُوا مَعَ الْخالِفينَ).(توبه/83)
10ـ (وَلَوْ قاتَلَكُمُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَوَلَوُّا الأَدْبارَ ثُمَّ لا يَجِدُونَ وَلِيّاً وَ لا نَصِيراً* سُنَّةَ اللّهِ الَّتي قَدْخَلَتْ مِنْ قَبْلُوَ لَنْ تَجِدَلِسُنَّةِ اللّهِ تَبْدِيلاً* وَ هُوَ الَّذي كَفَّ أَيْدِيَهُمْ عَنْكُمْ وَ أَيْدِيَكُمْ عَنْهُمْ بِبَطْنِ مَكَّةَ مِنْ بَعْدِ أَنْ أَظْفَرَكُمْ عَلَيْهِمْ وَكانَ اللّهُ بِما تَعمَلُونَ بَصِيراً *هُمُ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ صَدُّوكُمْ عَنِ الْمَسْجِدِالْحَرامِ وَالْهَدْيِ مَعْكُوفاً أَنْ يَبْلُغَ مَحِلَّهُ وَ لَوْلا رِجالٌ مُؤْمِنُونَ وَ نِساءٌ مُؤْمِناتٌ لَمْ تَعْلَمُوهُمْ أَنْ تَطَئُوهُمْ فَتُصيِبَكُمْ مِنْهُمْ مَعَرَّةٌ بِغَيْرِعِلْم لِيُدْخِلَ اللّهُ فِي رَحْمَتِهِ مَنْ يَشاءُ لَوْ تَزَيَّلُوا لَعَذَّبْنَا الَّذينَ كَفَرُوا مِنْهُمْ عَذاباً أَلِيماً)(فتح/25ـ22)
11ـ (لَقَدْ صَدَقَ اللّهُ رَسُولَهُ الرُّؤْيا بِالْحَقِّ لَتَدْخُلُنَّ الْمَسْجِدَ الْحَرامَ إِنْ شاءَ اللّهُ آمِنينَ مُحَلِّقِينَ رُؤُسَكُمْ وَ مُقَصِّرِينَ لا تَخافُونَ فَعَلِمَ ما لَمْ تَعْلَمُوا فَجَعَلَ مِنْ دُونِ ذلِكَ فَتْحاً قَرِيباً).(فتح/27)

ترجمه آيات

« آنان كه با تو بيعت مى كنند، با خدا بيعت مى نمايند دست خدا بالاى دست آنها است هر كس پيمان شكنى كند به ضرر خود پيمان شكسته است وهركس نسبت به پيمانى كه با خدا بسته است وفا نمايد

صفحه 7
خدا به او پاداش بزرگ مى دهد».
«خدا از مؤمنانى كه با تو زير درخت بيعت كردند خشنود گرديد و از آنچه در قلوب آنها است آگاه شد آرامشى براى آنان فرو فرستاد و فتح نزديكى را (به عنوان پاداش) نويد داد».
«و غنيمت هاى فراوانى را به دست مى آورند و خداوند عزيز و حكيم است».
«خداوند غنايم فراوانى را به شما وعده داده است كه به دست مى آوريد ولى اين يكى را زودتر براى شما فراهم ساخت ودست دشمنان را از شما كوتاه كرد تا نشا نه اى براى مؤمنان باشد وشما را به راه راست هدايت مى نمايدغنايم ديگرى را وعده كرده است كه بر آن قادر نبوديد خداوند بر آن احاطه دارد وخداوند بر همه چيز توانا است».
«به زودى پس ماندگان باديه نشين به تو مى گويند: اموال واهل خانه ما را مشغول ساخت، در باره ما طلب آمرزش كن، به زبان آنچه در دل ايشان نيست مى گويند، بگو چه كسى مى تواند براى شما كارى انجام دهد، اگر خدا بخواهد براى شما زيان ويا بخواهد سودى برساند، بلكه خدا به آنچه كه انجام مى دهيد آگاه است.نه (علت عدم شركت شما مسئله كار وكسب وزن وفرزند نبود) بلكه شما تصور كرديد كه در اين سفر پيامبر وافراد با ايمان كه با او همراه بودند، به سوى خانواده هاى خود باز نمى گردند وكشته مى شوند) واين مطلب در دلهاى شما قوت يافت وگمان بد برديد وسرانجام از گروه هلاك شدگان شديد».
«اگر غنايمى نزديك وسفر نزديك وآسانى باشد، به خاطر «غنايم» شركت مى كنند ولى چون راه (تبوك) براى آنان دور وپرمشقت بود، سرباز زدند وبه زودى سوگند مى خورند كه اگر توانايى داشتيم بيرون مى آمديم و شركت مى كرديم آنان با اين دروغ خود را هلاك مى كنند خدا مى داند كه آنها دروغگو هستند».

صفحه 8
«به هنگام حركت به سوى اخذ غنايم (جهاد توأم با آن) متخلفان از سفر عمره مى گويند اجازه دهيد ما نيز از شما پيروى كنيم مى خواهند سخن خدا را تغيير دهند بگو نبايد به دنبال ما بياييد خدا از قبل آن را گفته است. در اين موقع مى گويند بر ما حسد مىورزيد، بلكه آنان جز اندكى نمى فهمند».
«به متخلفان (باديه نشين) بگو بزودى از شما دعوت مى شود كه به سوى گروهى قدرتمند برويد وبا آنها پيكار كنيد تا اسلام بياورند ويا كشته شوند اگر پذيرفتيد خدا به شما پاداش نيكو مى دهد واگر اين بار نيز مانند دفعه قبل روى برگردانيديد، شما را گرفتار عذاب دردناك مى كند».
«شما هرگز در هيچ نبردى با من بيرون نخواهيد آمد وهرگز با دشمن نبرد نخواهيد كرد شماها در آغاز كار كناره گرفتيد; پس با مخالفان همدم شويد».
10ـ «اگر افراد كافر با شما نبرد مى كردند پشت به شما مى نمودند وبراى خود، دوست وياورى پيدا نمى كردند. اين سنّت كلى الهى است در گذشته وهرگز بر آن تغيير ودگرگونى پيدا نمى كنيد. او است كه دست آنان را از شما ودست شما را از آنان در دل مكه كوتاه ساخت، پس از آن كه شما را بر آنان مسلّط نمود وخدا به آنچه كه انجام مى دهيد بينا است.آنان كسانى هستند كه كافر شدند وشما را از مسجد الحرام وقربانيان را از اينكه به قربانگاه برسند بازداشتند واگر مردان وزنان مؤمن (در مكه نبود) كه بدون آگاهى، زير دست وپاى شما آسيب مى ديدند (شما را بر آنها مسلّط مى كرد) خدا هركس را بخواهد در رحمت خود وارد مى سازد واگر گروه كافر ومؤمن (مكه) جدا مى زيستند كافران را با عذاب دردناك عذاب مى كرديم».
11ـ «خدا خواب پيامبر خود را راست نمود به خواست خدا به زودى، در نهايت امنيت وارد مسجد الحرام مى شويد در حالى كه سرهاى خود را تراشيده وناخن هاى خود را كوتاه كرده ايد از كسى نمى ترسيد خدا

صفحه 9
چيزهايى مى دانست كه شما نمى دانستيد(او از مصالح تأخير فريضه عمره آگاه است) وپيش از آن فتح نزديكى براى شما قرار داده است».

تفسير آيات

در اواخر سال ششم هجرى پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله)در رؤيا مشاهده كرد كه ياران او وارد «مسجد الحرام» شده اند ومراسمى را انجام مى دهند. رسول خدا، خواب خويش را به فال نيك گرفت وبراى ياران خود نقل كرد.
چيزى نگذشت كه(گويا به امر الهى) مأمور شد كه در ماه «ذى القعدة الحرام» با ياران خود رهسپار مكه گردد ومراسم عمره را انجام دهد(مراسمى كه در ظرف يك روز انجام مى گيرد)وسپس به مدينه بازگردد، اعمال عمره با «احرام» شروع مى شود وبا طواف خانه خدا و دو ركعت نماز در «مقام» ابراهيم، وسعى ميان صفا ومروه وكوتاه كردن چند دانه از موى سر وصورت ويا گرفتن ناخن به ضميمه طواف نساء پايان مى پذيرد واگر افرادى قربانى همراه خود به مكه آورده باشند در همان نقطه ذبح مى كنند ونيازى به منى رفتن ندارند.
خبر سفر پيامبر (صلى الله عليه وآله) به مكه براى اداى فريضه عمره موقعى اعلام گرديد كه قدرت قريش بر سرزمين حرم تا چه رسد به كعبه ومسجد الحرام، سايه افكنده، وخانه توحيد در قبضه قدرت ابولهب صفتان بود، چيزى كه مايه اميد بود واينكه در اين سفر به مسلمانان آسيبى نمى رسد همان زمان مسافرت بود كه از ماههاى حرام به حساب مى آيد، ودر تمام شبه جزيره، سايه امنيت و ايمنى حكمفرما مى گردد وبسيار بعيد بود كه قريش در ماههاى حرام، در سرزمين حرم به روى زائران خانه خدا شمشير بكشند واگر بر اثر جهالت ونادانى از اين در وارد مى شدند، با حيثيت خود در منطقه بازى نموده ونفرت اعراب را بر ضد خود مى شورانيدند.
پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله) براى اينكه حسن نيت خود را نشان دهد دستور داد كه از حمل سلاح جز سلاح مسافر(شمشير) خوددارى شود، تا قريش وتمام قبائل واقع در

صفحه 10
اثناى راه با ديدگان خود مشاهده كنند كه مسلمانان بدون حمل سلاح، عازم عمره بوده وهدفى جز زيارت وبازگشت به مدينه ندارند واگر برنامه جهادى داشتند براى آن، تداركى مى ديدند. در هرحال پايان كار از دو صورت بيرون نيست:
1ـ اگر قريش راه را باز كنند، مراسم انجام مى گيرد ومشركان از نزديك با تعاليم اسلام وعظمت رهبرى آشنا مى شوند وبخشى از تهمت ها، خود به خود از ميان مى رود ومشركان با ديدگان خود مى بينند كه رهبر عاليقدر اسلام با مراسم حج وعمره يادگار نياى عرب (ابراهيم) مخالف نيست.
2ـ اگر راه را به روى مسلمانان ببندند در اين صورت قريش مورد نكوهش ديگر قبائل مشرك قرار گرفته وزورگويى آنان روشن مى گردد واين خود در انعطاف جهان عرب نسبت به اسلام بى تأثير نمى باشد.
در اين شرائط حساس جمعيتى كمتر از دو هزار نفر، نداى پيامبر(صلى الله عليه وآله) را لبيك گفته همگى به پيروى از دستور پيامبر (صلى الله عليه وآله)بدون سلاح جز سلاح مسافر به سوى حرم ومكه به حركت درآمدند، وگروه اطلاعاتى پيامبر (صلى الله عليه وآله)قدرى جلوتر از آنان حركت كرد تا اگر در نيمه راه به مانعى برخورد كردند، پيامبر (صلى الله عليه وآله) را از جريان آگاه سازند.
از آنجا كه در اين سفر اميد به «غنيمت» در كار نبود، واحتمال برخورد با قريش نيز وجود داشت، گروه دنياپرست وناتوان از نظر ايمان، از شركت، سرباز زدند، واقامت در مدينه را بر همه مزاياى احتمالى ترجيح دادند، وقتى پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله) از اين سفر پيروزمندانه بازگشت، اين گروه در شرمندگى فرو رفتند وبه حضور پيامبر رسيدند وبه عذر تراشى دست زدند كه بعداً يادآور مى شويم.
پيامبر (صلى الله عليه وآله) با ياران خود بدون آمادگى مدينه را به عزم انجام «فريضه عمره»ترك گفت، هنوز به سرزمين حرم نرسيده بود كه دستگاه اطلاعاتى پيامبر او را از آگاهى قريش از مسافرت پيامبر واجتماع آنان در «ذى طوى» آگاه ساخت ويادآور شد كه سران قريش سوگند ياد كرده اند كه به هيچ وجه، اجازه ندهند كه مسلمانان وارد سرزمين حرم گردند وبه همين جهت سردار شجاع خود «خالد بن وليد» را با دويست

صفحه 11
سواره نظام به نقطه اى به نام «كراع الغميم» اعزام كرده اند كه از ورود افراد جلوگيرى كنند، پيامبر براى اينكه كوچك ترين برخوردى رخ ندهد، به راهنمايى فردى از قبيله «اسلم» مسير خود را عوض كرد، واز راههاى صعب العبور گذشت ودر سرزمينى به نام «حديبيه» فرود آمد وگفت در اين نقطه به سر مى بريم تا تكليف ما را خدا روشن سازد واگر قريش از من چيزى بخواهد كه مايه تحكيم پيوند خويشاوندى شود، مضايقه نخواهم كرد گويا پيامبر طورى سخن گفت كه كلام او در ميان قريش منتشر گرديد، و قاصدها وپيكهايى از طرف آنان به سوى «حديبيه» آمدند از هدف مسلمانان آگاه شوند.
نخست «بديل» با چند تن از شخصيتهاى«خزاعه» كه روابط خوبى با پيامبر (صلى الله عليه وآله) داشتند به نمايندگى از طرف قريش حضور رسول خدا رسيدند تا از هدف او آگاه شوند، پيامبر هدف خويش از اين سفر را جز اداى فريضه چيز ديگر توصيف نكرد بار دوم «مكرز» حضور او رسيد و همان پرسش وپاسخ ميان آنان رد وبدل شد، مرتبه سوم«حليس» بن علقمه از طرف قريش مبعوث گرديد تا حقيقت را براى آنان روشن سازد زيرا قريش دير باور تصور نمى كردند كه اهداف ديگرى در ميان نباشد.
وقتى چشمان «حليس» به شتران لاغر مسلمانان افتاد كه از فرط گرسنگى پشمهاى يكديگر را مى خوردند، از همان نقطه به سوى قريش بازگشت وبر سران قريش نهيب زد وگفت ما با شما پيمان نبسته ايم كه زائران خانه خدا را از زيارت باز داريم مسلمانان جز زيارت خانه خدا هدف ديگرى ندارند به خدا سوگند اگر از ورود آنان جلوگيرى كنيد با قبيله ام بر شما مى تازم، ريشه شما را قطع مى كنم.
تهديد «حليس» قريش را بر آن داشت كه از سياست «دفع الوقت» صرف نظر كنند وبه علاج واقعه بپردازند از اين جهت «عمرو بن مسعود ثقفى» را كه به عقل ودرايت معروف بود، حضور پيامبر فرستادند او مرعوب روحانيت پيامبر (صلى الله عليه وآله)وعواطف بى پايان مسلمانان نسبت به او شد وبا ديدگان خود ديد كه قطرات آب وضو را در ميان خود تقسيم مى كردند واجازه نمى دادند كه مويى از سر او به زمين افتد ولى او

صفحه 12
نيز نتوانست طرحى بريزد كه طرفين به هم نزديك شوند.

پيامبر (صلى الله عليه وآله) نماينده اى به ميان قريش مى فرستد

اين بار پيامبر (صلى الله عليه وآله) تصميم گرفت كه او نيز نماينده اى بفرستد تا نقطه نظرهاى او را در اين سفر از نزديك براى قريش تشريح كند مردى از قبيله «خزاعه» بنام «خراش بن اميه» براى اين كار برگزيده شد ولى قريش سرمست قدرت، او را دستگير كردند وبر خلاف رسوم جهان كه سفير مصونيت خاصى دارد، نزديك بود خون او را نيز بريزند سرانجام به وساطت برخى جان به سلامت بدر برد.
براى تبيين نظريه پيامبر (صلى الله عليه وآله) بايد فردى برگزيده شود كه در ميان قريش حامى وفاميل داشته باشد ازاين جهت عثمان بن عفان اموى براى اين كار انتخاب گرديد واو در پناه ابان بن سعيد بن عاص وارد سرزمين حرم گرديد، حتى به او اجازه دادند كه بيت را طواف كند ولى او به احترام پيامبر (صلى الله عليه وآله) از طواف خوددارى كرد، امّا قريش به او اجازه بازگشت ندادند.

بيعت رضوان

تأخير نماينده پيامبر (صلى الله عليه وآله) موجى از اضطراب وهيجان در ميان مسلمانان پديد آورد، پيامبر براى آزمودن پايه ايمان وايثار ياران خود، وتحريك احساسات پاك آنان در زير سايه درختى نشست، واز يكايك آنها پيمان گرفت كه تا آخرين نفس از دين وآيين وپيامبر خود دفاع كنند، اين همان پيمانى است كه در سوره«فتح» از آن سخن به ميان آمده وآياتى در اين مورد وارد شده است چنانكه مى فرمايد:
(إِنَّ الّذينَ يُبايِعُونَكَ إِنَّما يُبايِعُونَ اللّهَ يَدُ اللّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ فَمَنْ نَكَثَ فَإِنَّما يَنْكُثُ عَلى نَفْسِهِ وَ مَنْ أَوْفى بِما عاهَدَ عَلَيْهُ اللّهَ فَسَيُؤْتِيهِ أَجْراً عَظِيماً).1

1 . سوره فتح، آيه 10.

صفحه 13
«آنان كه با تو بيعت مى كنند، با خدا بيعت مى نمايند دست خدا بالاى دست آنها است هر كس پيمان شكنى كند به ضرر خود پيمان شكسته است وهركس نسبت به پيمانى كه با خدا بسته است; وفا نمايد خدا به او پاداش بزرگ مى دهد».
(لَقَدْ رَضِيَ اللّهُ عَنِ الْمُؤْمِنينَ إِذْ يُبايِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ فَعَلِمَ ما في قُلُوبِهِمْ فَأَنْزَلَ السَّكِينَةَ عَلَيْهِمْ وَأَثابَهُمْ فَتْحاً قَرِيباً).1
«خدا از مؤمنانى كه با تو زير درخت بيعت كردند خشنود گرديد و از آنچه در قلوب آنها است آگاه شد آرامشى براى آنان فرو فرستاد، وفتح نزديكى را (به عنوان پاداش) نويد داد».
اين بيعت گذشته بر اينكه احساسات مسلمانان را بر ضدّدشمن در سرزمين دور از وطن تحريك كرد وآنان را بر ضدّ دشمن بسيج نمود، آوازه آن در ميان دشمن پيچيد وآنان را مصمم ساخت كه از درِ مسالمت وارد شوند، وخشونت را كنار بگذارند در غير اين صورت بايد ضايعات وتلفات سنگينى را متحمل گردند وبا گروهى جان بركف روبرو شوند تا نكشند ويا كشته نشوند دست از كارزار بر نمى دارند.
از اين جهت فوراً «عثمان» را آزاد كردند وآخرين نماينده خويش را با اختياراتى به نام «سُهيل بن عمرو» به سوى پيامبر (صلى الله عليه وآله)گسيل داشتند.

اطاعت پيامبر (صلى الله عليه وآله) وتجديد بيعت

شكى نيست كه اطاعت پيامبر (صلى الله عليه وآله) از واجبات اسلامى است تا آنجا كه قرآن اطاعت او را در كنار اطاعت خدا قرار داده مى فرمايد:
(أَطِيعُوا اللّهَ وَ أَطيْعُوا الرَّسُولَ وَ أُوْلِى الأَمْرِ مِنْكُمْ).2

1 . سوره فتح، آيه 18.
2 . سوره نساء، آيه 59 .

صفحه 14
«خدا را اطاعت كنيد وپيامبر را وصاحبان فرمان از خويش را نيز اطاعت كنيد».
در اين صورت «بيعت» چه لزومى داشت؟
پاسخ اين سؤال روشن است وجوب اطاعت پيامبر مسئله اى است وتحريك احساسات نسبت به چنين تكليف مسئله اى ديگر، پيامبر (صلى الله عليه وآله)بايد در شرايط حساس; شرايط عمل به تكاليف الهى را فراهم سازد تا همگان در آن لحظات بر آن تكليف عمل نمايند.
بنابراين هدف از اخذ پيمان تأكيد بر همان اطاعتى بود كه وحى الهى از پيش آن را بيان نموده بود.
بيعتى كه پيش از هجرت، مسلمانان با پيامبر (صلى الله عليه وآله)مى كردند به خاطر اينكه هنوز حدود وظايف مسلمانان نسبت به او روشن نبود، كاملاً جنبه تأسيسى داشت، يعنى خود بيعت عاملى بود كه اطاعت را بر آنان لازم مى ساخت در حالى كه بيعت با پيامبر پس از هجرت بسان بيعت با امام معصوم همگى جنبه تأكيدى دارد هدف تأكيد بر اطاعتى است كه وحى الهى بر آنها لازم ساخته است.

مقصود از فتح قريب چيست؟

مقصود از فتح قريب جنگ خيبر است كه در سال هفتم رخ داد وغنايم فراوانى نصيب مسلمانان گرديد، نه«فتح مكه» ونه جنگ «حنين» زيرا فتح مكه گذشته از اينكه در سال هشتم رخ داده نه (سال هفتم) با غنيمت هم همراه نبود وجنگ«حنين» هر چند با غنيمت همراه بود ولى در سال هشتم رخ داد، وبا وجود پيروزى نزديك همانند «خيبر» نمى توان آيه را با فتوحات بعدى تفسير نمود.
خلاصه: پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله) پس از حديبيه فتوحاتى به صورت زير انجام داد:
1ـ فتح خيبر در سال هفتم با غنايم همراه بود.

صفحه 15
2ـ فتح مكه در سال هشتم بدون خونريزى ودور از غنايم انجام گرفت.
3ـ جنگ حنين كه در سال هشتم همراه با غنايم رخ داد.
4ـ جنگ تبوك در سال نهم كه فقط يك نوع پيروزى سياسى همراه داشت.
وبا وجود فتح نزديكى مانند برچيده شدن قلاع يهودان در شرق مدينه نمى توان آن را به غير آن تفسير نمود، بالأخص كه پس از فتح قريب، موضوع دستيابى بر غنايم را مطرح مى كند ومى فرمايد:
(وَمَغانِمَ كَثِيرَةً يَأْخُذُونَها وَ كانَ اللّهُ عَزِيزاً حَكيماً).1
«غنيمتهاى زيادى به دست مى آورند، خداوند قدرتمند وحكيم است».

طرح صلح

مذاكرات «سهيل»، منجر به عقد پيمان ميان طرفين گرديد وما براى ارائه پايه علاقه پيامبر به صلح وآزادى افراد در گزينش آيين، متن آن را در اين جامى آوريم.

متن پيمان حديبيه

سرانجام پس از توافق در عناوين پيمان، قراردادى ميان پيامبر (صلى الله عليه وآله) وقريش تحت شرايطى بسته شد كه مواد آن را يادآور مى شويم:
1ـ قريش ومسلمانان متعهد مى شوند كه مدّت ده سال جنگ وتجاوز را بر ضدّ يكديگر ترك كنند، تا امنيت اجتماعى وصلح عمومى در نقاط عربستان مستقر گردد.
2ـ اگر يكى از افراد قريش بدون اذن بزرگتر خود از مكه فرار كند، واسلام آورد

1 . سوره نساء، آيه 59.

صفحه 16
و به مسلمانان بپيوندد، محمّد بايد او را به سوى قريش بازگرداند، ولى اگر فردى از مسلمانان به سوى قريش بگريزد، قريش موظف نيست آن را به مسلمانان تحويل بدهد.
3ـ مسلمانان وقريش مى توانند با هر قبيله اى كه خواستند پيمان برقرار كنند.
4ـ محمّد وياران او امسال از همين نقطه به مدينه باز مى گردند، ولى در سال آينده مى توانند آزادانه، آهنگ مكه نموده وخانه خدا را زيارت كنند مشروط بر اينكه سه روز بيشتر در مكه توقف ننمايند وسلاحى جز سلاح مسافر كه همان شمشير است، همراه نداشته باشند.1
5ـ مسلمانان مقيم مكه، به موجب اين پيمان مى توانند آزادانه شعائر مذهبى خود را انجام دهند، وقريش حق ندارند آنها را آزار دهد ويا مجبور كند كه از آيين خود برگردند ويا آيين آنها را مسخره نمايد.2
6ـ امضاء كنندگان متعهد مى شوند كه اموال يكديگر را محترم بشمارند، وحيله وخدعه را ترك كرده وقلوب آنها نسبت به يكديگر خالى از هرگونه كينه باشد.
7ـ مسلمانانى كه از مدينه وارد مكه مى شوند، مال وجان آنها محترم است.3
اين متن پيمان صلح حديبيه است وما آنها را از مدارك گوناگون جمع آورى كرديم كه به برخى از آنها در پاورقى اشاره شد پيمان با مواد ياد شده در دو نسخه تنظيم گرديد سپس گروهى از شخصيتهاى قريش واسلام، پيمان را گواهى كرده يك نسخه به «سهيل» ونسخه ديگر به پيامبر (صلى الله عليه وآله) تقديم گرديد.4

1 . سيره حلبى، ج2، ص24.
2 . بحار الأنوار، ج2، ص353.
3 . مجمع البيان، ج9، ص 117.
4 . سيره حلبى، ج3، 25ـ 26.

صفحه 17

نتايج صلح

حوادث بعدى به خوبى نشان داد كه قرارداد حديبيه تا چه اندازه مفيد بود زيرا پيامبر در پرتو اين پيمان،پس از ايمنى از ناحيه هجوم قريش بر مدينه وهمكارى آنها با ساير دشمنان، توانست دو كار بزرگ را انجام دهد:
1ـ با ارتش مجهز آخرين لانه فساد در شبه جزيره را به نام «خيبر» به محاصره در آورد، وپس از يك نبرد چند روزه همه يهودان «خيبر» و «وادى القرى» را خلع سلاح نمود. و اگر چنين اطمينانى از جانب جنوب وجود نداشت توجه به شمال ونبرد با متحدان قريش (يهودان خيبر) امكان پذير نبود.
2ـ پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله) در سال هفتم توانست، سفيران خود را به اطراف نقاط معموره آن روز، روانه سازد وسران كشورهاى متمدن را به آيين خود دعوت نمايد و از اين طريق جهانى بودن آيين خويش را اعلام دارد وبرساند كه دوران شرايع ديگر، سپرى شده وهمگى بايد از آخرين سلسله شرايع سماوى پيروى كنند.
برخى از مواد صلحنامه در كام برخى از ياران پيامبر شيرين نبود خصوص ماده اى كه مى گفت پيامبر بايد فرارى قريش را كه از كفر به اسلام پناهده مى شود،پس بدهد ولى قريش فرارى مسلمانان را كه از اسلام به سوى كفر پناه مى برد باز پس نخواهد داد اين ماده در نظر عمر بن خطاب يك نوع تن به ذلّت دادن بود.
ولى حوادث بعدى به خوبى ثابت كرد كه هر دو قسمت ماده به نفع اسلام بود، تا آنجا كه خود قريش احساس كردند كه در تحميل اين ماده بر پيامبر (صلى الله عليه وآله)اشتباه كردند وبعدها خواهان الغاى آن شدند.1
مسلمانان با پيروزى سياسى به مدينه بازگشتند و آياتى درباره اين حادثه نازل

1 . فروغ ابديت، ص 203ـ 205 .

صفحه 18
گرديد ومسلمانان را از يك رشته پيروزى هاى ديگر خبر داد، ويادآور شد كه دو نوع غنيمت نصيب آنان مى شود يكى به همين زودى وديگرى پس از اندى، چنانكه فرمود:
(وَعَدَكُمُ اللّهُ مَغانِمَ كَثِيرَةً تَأْخُذُونَها فَعَجَّلَ لَكُمْ هذِهِ وَ كَفَّ أَيْدِيَ النّاسِ عَنْكُمْ وَ لِتَكُونَ آيَةً لِلْمُؤْمِنينَ وَ يَهْدِيَكُمْ صِراطاً مُسْتَقيماً).1
«خداوند غنايم فراوانى را به شما وعده داده است كه به دست مى آوريد ولى اين يكى را زودتر براى شما فراهم ساخت ودست دشمنان را از شما كوتاه كرد تا نشانه اى براى مؤمنان باشد وشما را به راه راست هدايت مى نمايد».
(وَأُخْرى لَمْ تَقْدِرُوا عَلَيْها قَدْ أَحاطَ اللّهُ بِها و َ كانَ اللّهُ عَلى كُلِّ شَيْء قَدِيراً).2
«غنايم ديگرى را وعده كرده است كه بر آن قادر نبوديد خداوند بر آن احاطه دارد وخداوند بر همه چيز توانا است».
در اين دو آيه به سه نوع غنايم اشاره است:
1ـ غنايم مؤجل يا مدّت دار (وَعَدَكُمُ اللّهُ مَغانِمَ كَثِيرَةً).
2ـ وغنايم معجّل يا سريع (فَعَجَّلَ لَكُمْ هذِهِ).
3ـ غنايم غير مقدور(وَأُخْرى لَمْ تَقْدِرُوا عَلَيْها).
مقصود از غنايم نخست غنيمتهايى است كه در فاصله هاى بعدى نصيب مسلمانان خواهد گشت ومى توان غنايم به دست آمده در جنگ «هوازن» را مصداق روشن آن دانست.
ومقصود از غنايم دوّم (معجّل) غنايمى است كه در فاصله بسيار كمى در سال هفتم

1 . سوره فتح، آيه20.
2 . سوره فتح، آيه 21.

صفحه 19
هجرت نصيب آنان گرديد وروشن ترين مصداق آن غنايم «خيبر» است كه با «فتح قريب» تفسير يكسان دارد.
ومقصود از غنايم غير مقدور، فتوحاتى است كه مسلمانان بر آن پس از درگذشت پيامبر (صلى الله عليه وآله)دست يافتند.
در اين جا احتمال ديگرى نيز وجود دارد كه بر فرض صحت، تطبيقات قبلى را دچار خدشه مى سازد وآن اينكه:
اگر صلح حديبيه را يك نوع پيروزى به شمار آوريم چرا مقصود از (فَعَجَّلَ لَكُمْ هذِهِ) همين پيروزى واغتنام سياسى نباشد كه در اين سفر نصيب آنان گرديد در اين صورت غنايم معجّل با فتح قريب تفسير يكسان نخواهند داشت، بلكه مقصود از معجّل، پيروزى «حديبيه» ومقصود از فتح قريب، همان فتح خيبر خواهد بود.
وبه عبارت ديگر: مقصود از غنايم غير معجّل كه در آغاز آيه دوّم آمد (وَعَدَكُمُ اللّهُ مَغانِمَ كَثِيرَةً) غنايم خيبر خواهد بود.
وغنايمى كه در پرتو عنايات الهى بر آن دست خواهند يافت، غنايمى خواهد بود كه در جنگ «حنين» و«هوازن»نصيب مسلمانان گرديد و از آنجا كه مسلمانان در اين نبرد مشمول الطاف الهى شدند چنانكه مى فرمايد:
(لَقَدْ نَصَركُمُ اللّهُ فِي مَواطِنَ كَثِيرة وَ يَوْمَ حُنَيْن) 1. آيه (وَ أُخْرى لَمْ تَقْدِرُوا) بر آن كاملاً منطبق خواهد بود.

منافقان عذرتراش

وقتى پيامبر (صلى الله عليه وآله) با پيروزى سياسى عظيمى وارد مدينه گرديد، منافقان به تكاپو افتادند كه به نوعى ظاهر سازى بپردازند از اين جهت حضور پيامبر (صلى الله عليه وآله)رسيدند وگفتند:

1 . سوره توبه، آيه 25.

صفحه 20
كسب وكار ومشكلات خانوادگى، مانع از شركت ما در اين سفر گرديد، چه بهتر در حقّ ما طلب آمرزش فرمايى.
قرآن يادآور مى شود كه آنان دروغ مى گويند، وعلّت تخلف آنان از اين سفر، خطرى بود كه احساس مى كردند وبا خود مى گفتند: پيامبر ومسلمانان كه بدون حمل سلاح به سرزمين دشمن گام نهاده اند جان به سلامت نمى برند، ومسئله كسب وكار وخانواده بهانه اى بيش نيست.
اين گروه بايد بدانند كه ايمنى معلول اقامت، وخطر نتيجه مسافرت نيست، چيزى مانع از اراده نافذ خدا نيست او اگر زيان وسود كسى را بخواهد، قطعاً همان مى شود. اينك آياتى كه در اين مورد نازل شده است:
(سَيَقُولُ لَكَ الْمُخَلَّفُونَ مِنَ الأَعْرابِ شَغَلَتْنا أَمْوالُنا وَ أَهْلُونا فَاسْتَغْفِرْ لَنا يَقُولُونَ بِأَلْسِنَتِهِمْ ما لَيْسَ فِي قُلُوبِهِمْ قُلْ فَمَنْ يَمْلِكُ لَكُمْ مِنَ اللّهِ شَيْئاً إِنْ أَرادَ بِكُمْ ضَرّاً أَوْ أَرادَ بِكُمْ نَفْعاً بَلْ كانَ اللّهُ بِما تَعْمَلُونَ خَبيراً).1
«به زودى پس ماندگان باديه نشين به تو مى گويند: اموال واهل خانه ما را مشغول ساخت، در باره ما طلب آمرزش كن، به زبان آنچه در دل ايشان نيست مى گويند، بگو چه كسى مى تواند براى شما كارى انجام دهد، اگر خدا بخواهد براى شما زيان ويا بخواهد سودى برساند، بلكه خدا به آنچه كه انجام مى دهيد آگاه است».
(بَلْ ظَنَنْتُمْ أَنْ يَنْقَلِبَ الرَّسُولُ وَ الْمُؤْمِنُونَ إِلى أَهْلِيهِمْ أَبَداً وَ زُيِّنَ ذلِكَ فِي قُلُوبِكُمْ وَ ظَنَنْتُمْ ظَنَّ السَّوْءِ وَ كُنْتُمْ قَوماً بُوراً).2
«نه (علت عدم شركت شما مسئله كار وكسب وزن وفرزند نبود) بلكه شما تصور كرديد كه در اين سفر پيامبر وافراد با ايمان كه با او همراه بودند، به سوى

1 . سوره فتح، آيه 11.
2 . سوره فتح، آيه 12.

صفحه 21
خانواده هاى خود باز نمى گردند وكشته مى شوند) واين مطلب در دلهاى شما قوت يافت وگمان بد برديد وسرانجام از گروه هلاك شدگان شديد».
اصولاً يك فرد منافق كه با مسائل معنوى سروكار ندارد براى او زندگى مادى مطرح است آنجا كه احساس خطر كند ويا راه جهاد دور وخسته كننده باشد، به عناوينى از شركت سرباز مى زند ولى در مسافرتهاى نزديك توأم با منافع وغنايم، اشتياق به شركت پيدا مى كند، چنانكه در سوره توبه آنان را چنين توصيف مى كند:
(لَوْ كانَ عَرَضاً قَرِيباً وَ سَفَراً قاصِداً لاتَّبَعُوكَ وَ لكِن بَعُدَتْ عَلَيْهِمُ الشُّقَّةُ وَ سَيَحْلِفُونَ بِاللّهِ لَوِ اسْتَطَعْنا لَخَرَجْنا مَعكُمْ يُهْلِكُونَ أَنْفُسَهُمْ وَ اللّهُ يَعْلَمُ إِنَّهُمْ لَكاذِبُونَ).1
«اگر غنايمى نزديك وسفر نزديك وآسانى باشد، به خاطر «غنايم» شركت مى كنند ولى چون راه (تبوك) براى آنان دور وپرمشقت بود، سرباز زدند وبه زودى سوگند مى خورند كه اگر توانايى داشتيم بيرون مى آمديم، وشركت مى كرديم آنان با اين دروغ خود را هلاك مى كنند خدا مى داند كه آنها دروغگو هستند».

منافقان آزمند

منافقان طمّاع وآزمند وقتى فهميدند كه در سفرهاى آينده كه راه نزديك وهموار است وآسيب وصدمه اى در كمين نيست، غنايمى وافر نصيب مسلمانان خواهد شد، به حضور پيامبر رسيدند اجازه خواستند كه در سفرهاى آينده افتخار شركت در جهاد در راه خدا را داشته باشند پيامبر (صلى الله عليه وآله) در پاسخ آنان منتظر وحى الهى بود كه فرود آمد.
از مفاد آيه اى كه در اين مورد نازل شده، استفاده مى شود كه آنان در ميان مسلمانان شركت خود را در جهاد آينده مطرح مى كردند وسرانجام مى افزودند كه

1 . سوره توبه،آيه 43.

صفحه 22
ممانعت شما از شركت ما در جهاد، علتى جز حسادت نخواهد داشت قرآن در پاسخ درخواست شركت، وابطال انديشه حسادت دو آيه فرستاد كه نكات آن را پس از نقل وترجمه يادآور مى شويم:
(سَيَقُولُ الْمُخَلَّفُونَ إِذَا انْطَلَقْتُمْ إِلى مَغانِمَ لِتَأْخُذُوها ذَرُونا نَتَّبِعْكُمْ يُرِيدُونَ أَنْ يُبَدِّلُوا كَلامَ اللّهِ قُلْ لَنْ تَتَّبِعُونا كَذلِكُمْ قالَ اللّهُ مِنْ قَبْلُ فَسَيَقُولُونَ بَلْ تَحْسُدُونَنا بَلْ كانُوا لا يَفْقَهُونَ إِلاّ قَلِيلاً).1
«به هنگام حركت به سوى اخذ غنايم (جهاد توأم با آن) متخلفان از سفر عمره مى گويند اجازه دهيد ما نيز از شما پيروى كنيم مى خواهند سخن خدا را تغيير دهند بگو نبايد به دنبال ما بياييد خدا از قبل آن را گفته است. در اين موقع مى گويند بر ما حسد مىورزيد، بلكه آنان جز اندكى نمى فهمند».
(قُلْ لِلْمُخَلَّفِينَ مِنَ الأَعْرابِ سَتُدْعَوْنَ إِلى قَوْم أُوْلي بَأْس شَدِيد تُقاتِلُونَهُمْ أَوْ يُسْلِمُونَ فَإِنْ تُطِيعُوا يُؤتِكُمُ اللّهُ أَجْراً حَسَناً وَ إِنْ تَتَوَلَّوا كَما تَوَلَّيْتُمْ مِنْ قَبْلُ يُعَذِّبْكُمْ عَذاباً أَلِيماً).2
«به متخلفان (باديه نشين) بگو بزودى از شما دعوت مى شود كه به سوى گروهى قدرتمند برويد وبا آنها پيكار كنيد تا اسلام بياورند ويا كشته شوند اگر پذيرفتيد خدا به شما پاداش نيكو مى دهد واگر اين بار نيز مانند دفعه قبل روى برگردانيديد، شما را گرفتار عذاب دردناك مى كند».
اينك بيان نكات هر دو آيه:
1ـ جمله (لَنْ تَتَّبِعُونا) هر چند جمله خبريه است ولى احتمال دارد كه به معنى نهى از پيروى باشد چنانكه در ترجمه نيز به معنى نهى گرفته شد ولى احتمال دارد كه يك خبر غيبى باشد كه خداوند پيامبر (صلى الله عليه وآله) را از آن آگاه مى سازد تا پيامبر (صلى الله عليه وآله)

1 . سوره توبه، آيه15.
2 . سوره فتح، آيه 16.

صفحه 23
از آينده آنان گزارش دهد كه سرانجام شما در آينده در نبرد با دشمن شركت نخواهيد كرد.
2ـ جمله (يُرِيدُونَ أَنْ يُبَدِّلُوا كَلامَ اللّهِ) اشاره به اين است كه آنان در اين اصرار هدف ديگرى را نيز تعقيب مى كنند، وآن اينكه مى خواهند سخن خدا را تكذيب كنند، زيرا خدا به وسيله پيامبر (صلى الله عليه وآله)، خبر داده بود كه اين گروه به شركت درجهاد موفق نمى شوند گويا گزارش به گوش آنان نيز رسيده بود به همين جهت مى خواستند كه با شركت در جهاد، كلام خدا را تكذيب كنند. واين مطلب با «خبريه» بودن جمله «لن تتَّبعونا» مناسب تر است.
3ـ جمله ( بَلْ تَحْسُدُونَنا) اشاره به سلاح تهمت است كه منافقان به دست گرفته بودند ومى گفتند چرا از شركت ما در جهاد جلوگيرى مى كنيد، چرا مانع ترقى ما هستيد ولى قرآن نثار تهمت بر پيامبر (صلى الله عليه وآله) را نشانه بى خردى آنان مى داند ومى گويد:(بَلْ كانُوا لا يَفْقَهُونَ إِلاّ قَلِيلاً) جز كمى از آنان چيزى نمى فهمند.
4ـ آيه دوّم همگان را خلع سلاح مى نمايد ويادآور مى شود كه اگر واقعاً شماها اهل تقوى وپرهيزگارى وخواهان پيشرفت آيين خدا هستيد كمى صبر كنيد به همين زودى بر ضدّ گروه قوى ونيرومندى بسيج مى شويد وآن قدر بايد نبرد كنيد كه دشمن يا اسلام بياورد ويا كشته شود در چنين وقت مى توانيد، در اين جهاد مقدّس شركت نماييد.
از اينكه قرآن پايان يافتن جنگ را منوط به اسلام آوردن ويا نابودى طرف مى داند، مى توان حدس زد كه طرف نبرد مشرك خواهد بود نه اهل كتاب زيرا ضابطه ياد شده از خصايص مشركان است نه اهل كتاب، جنگ با اهل كتاب با پرداختن جزيه وعمل به احكام ذمه، پايان مى پذيرد، ولازم نيست كه حتماً اسلام بياورند ويا كشته شوند.
بنابراين مى توان گفت مقصود جنگ «حنين» ونبرد با قبايل «هوازن» است كه به قدرت وسرسختى معروف بودند، وتفسير آيه با جنگ «موته» كه طرف نبرد اهل

صفحه 24
كتاب بودند، چندان استوار به نظر نمى رسد.
اين آيه حاكى است كه در سال نزول آن (كه اواخر سال ششم هجرت بود) اميد به اصلاح متخلفان وجود داشت و ـ لذا ـ اجازه داده مى شود كه در آينده در جهاد با مشركان شركت كنند ولى از آياتى كه در سال نهم هجرت پيرامون غزوه «تبوك» نازل شده است استفاده مى شود كه آنان در نفاق كاملى فرو رفته ديگر صلاحيت شركت در امر جهاد را نداشتند و ـ لذا ـ قاطعانه حركت آنان را رد مى كند ومى فرمايد:
(فَقُلْ لَنْ تَخْرُجُوا مَعِيَ أَبَداً وَ لَنْ تُقاتِلُوا مَعِيَ عَدُوّاً إِنَّكُمْ رَضِيتُمْ بِالْقُعُودِ أَوَّلَ مَرَّة فَاقْعُدُوا مَعَ الْخالِفينَ).1
«شما هرگز در هيچ نبردى با من بيرون نخواهيد آمد وهرگز با دشمن نبرد نخواهيد كرد شماها در آغاز كار كناره گرفتيد; پس با مخالفان همدم شويد».

پايه قدرت دشمن در حديبيه

در اين جا وحى الهى نكته مهمّى را متعرض مى گردد ويادآور مى شود كه صلح وسازش مسلمانان با قريش در سرزمين حديبيه نه به خاطر اين بود كه اگر نبردى رخ مى داد، مسلمانان خسارت عظيمى را متحمل مى شدند وپيروزى از آن قريش مى شد، بلكه اگر نبردى رخ مى داد، قريش پشت به رزمندگان اسلام مى كردند وپا به فرار مى گذاردند، چنانكه مى فرمايد:
(وَلَوْ قاتَلَكُمُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَوَلَوُّا الأَدْبارَ ثُمَّ لا يَجِدُونَ وَلِيّاً وَ لا نَصِيراً).2
«اگر افراد كافر با شما نبرد مى كردند پشت به شما مى نمودند وبراى خود، دوست وياورى پيدا نمى كردند».
آنگاه قرآن پيروزى اسلام وشكست كفر را اصل كلى وسنتى از سنن الهى ياد

1 . سوره توبه،آيه 83.
2 . سوره فتح، آيه 22.

صفحه 25
مى كند وتأكيد مىورزد كه شكست كفر در مقابل سپاه توحيد يك اصل كلى است ولى شرايطى دارد كه نبايد از آن غفلت ورزيد، وهركجا كه سپاه اسلام شكست خورد به خاطر فقدان آن شرايط بود كه شكست را به دنبال آورد، وگرنه ايثارگران تن و روان، پيوسته بر دشمنان پيروزند چنانكه مى فرمايد:
(سُنَّةَ اللّهِ الَّتي قَدْخَلَتْ مِنْ قَبْلُوَ لَنْ تَجِدَلِسُنَّةِ اللّهِ تَبْدِيلاً).1
«اين سنّت كلى الهى است در گذشته وهرگز بر آن تغيير ودگرگونى پيدا نمى كنيد».
تحقق اين سنت الهى در گرو اخلاص وايثار است اوّلاً رعايت انضباط وپيروى از دستورهاى فرماندهى لايق. ثانياًفراهم سازى وسائل رزمى وتجهيزات كافى . ثالثاً در اين شرايط ايمان وايثار رزمنده را به پيروزى مى رساند واگر هم در آغاز كار، نوسانى رخ دهد سرانجام پيروزى كامل از آن اسلام ومسلمانان مى باشد.

پاسخ پرسش

جاى يك پرسش باقى است وآن اينكه اگر اين مطلب (اگر نبردى رخ مى داد مسلمانان بر مشركان قريش پيروز مى شدند) حقيقت دارد پس چرا رهبر اسلام از در مسالمت وارد شد حتّى در اثناء مذاكرات صلح گروهى از مهاجمان قريش را كه قصد غارت واسيرگيرى داشتند دستگير كرده، سپس همگان را آزاد ساخت وآيه ياد شده در زير به اين گروه اشاره مى نمايد:
(وَ هُوَ الَّذي كَفَّ أَيْدِيَهُمْ عَنْكُمْ وَ أَيْدِيَكُمْ عَنْهُمْ بِبَطْنِ مَكَّةَ مِنْ بَعْدِ أَنْ أَظْفَرَكُمْ عَلَيْهِمْ وَكانَ اللّهُ بِما تَعمَلُونَ بَصِيراً).2
«او است كه دست آنان را از شما ودست شما را از آنان در دل مكه كوتاه

1 . سوره فتح، آيه 23.
2 . سوره فتح، آيه 24.

صفحه 26
ساخت، پس از آن كه شما را بر آنان مسلّط نمود وخدا به آنچه كه انجام مى دهيد بينا است».
چيزى كه اين پرسش را تشديد مى كند اين است كه اين گروه از مشركان دو جرم بزرگى را مرتكب شده بودند:
1ـ زائران را از زيارت خانه خدا جلوگيرى كردند. 2ـ از رسيدن قربانيان به قربانگاه ممانعت به عمل آوردند زيرا برخى از ياران پيامبر قربانى همراه خودبرده بودند كه مى بايست پس از انجام فريضه عمره ذبح گردد ـ مع الوصف ـ كار به صلح و سازش انجاميد.

پاسخ پرسش

آيه ياد شده در زير نخست به دو گناه آنها اشاره مى كند سپس يادآور مى شود كه به خاطر حفظ جان مردان وزنان مؤمن بى گناه كه در مكه زندگى مى كردند فرمان مداخله نظامى داده نشد زيرا در سرزمين مكه مردان وزنان مستضعف ومؤمنى زندگى مى كردند كه به عللى نتوانسته بودند كه به مدينه مهاجرت نمايند واگر حمله نظامى انجام مى گرفت دامنه حمله به مكه مى رسيد واين گروه بدون آگاهى مسلمانان، زيردست وپا آسيب مى ديدند وخود اين كار يك نوع خسارت وزيانى براى مسلمانان بود واگر در سرزمين مكه گروه كافر، جدا از مؤمنان مى زيستند حتماً كافران را مؤاخذه مى كرديم.
(هُمُ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ صَدُّوكُمْ عَنِ الْمَسْجِدِالْحَرامِ وَالْهَدْيِ مَعْكُوفاً أَنْ يَبْلُغَ مَحِلَّهُ وَ لَوْلا رِجالٌ مُؤْمِنُونَ وَ نِساءٌ مُؤْمِناتٌ لَمْ تَعْلَمُوهُمْ أَنْ تَطَئُوهُمْ فَتُصيِبَكُمْ مِنْهُمْ مَعَرَّةٌ بِغَيْرِعِلْم لِيُدْخِلَ اللّهُ فِي رَحْمَتِهِ مَنْ يَشاءُ لَوْ تَزَيَّلُوا لَعَذَّبْنَا الَّذينَ كَفَرُوا مِنْهُمْ عَذاباً أَلِيماً) 1

1 . سوره فتح، آيه 25.

صفحه 27
«آنان كسانى هستند كه كافر شدند وشما را از مسجد الحرام وقربانيان را از اينكه به قربانگاه برسند بازداشتند واگر مردان وزنان مؤمن (در مكه نبود) كه بدون آگاهى، زير دست وپاى شما آسيب مى ديدند (شما را بر آنها مسلّط مى كرد) خدا هركس را بخواهد در رحمت خود وارد مى سازد واگر گروه كافر ومؤمن (مكه) جدا مى زيستند كافران را با عذاب دردناك عذاب مى كرديم».
جمله (هُمُ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ صَدُّوكُمْ عَنِ الْمَسْجِدِالْحَرامِ)اشاره به گناه نخست آنان وجمله (وَالْهَدْيَ مَعْكُوفاً)اشاره به گناه دوّم وجمله(وَ لَوْلا رِجال...) اشاره به نكته عدم مداخله نظامى است.

آخرين نويد

قرآن نويد مى دهد، كه اگر امسال از زيارت خانه خدا، محروم گرديديد به زودى زود (در سال آينده) با حالت احرام به مسجد الحرام وارد مى شويد وبا كمال امن وامان فريضه عمره را انجام مى دهيد وخواب پيامبر (صلى الله عليه وآله)، خواب درست ورؤياى صادقه اى بوده است.
چنانكه مى فرمايد:
(لَقَدْ صَدَقَ اللّهُ رَسُولَهُ الرُّؤْيا بِالْحَقِّ لَتَدْخُلُنَّ الْمَسْجِدَ الْحَرامَ إِنْ شاءَ اللّهُ آمِنينَ مُحَلِّقِينَ رُؤُسَكُمْ وَ مُقَصِّرِينَ لا تَخافُونَ فَعَلِمَ ما لَمْ تَعْلَمُوا فَجَعَلَ مِنْ دُونِ ذلِكَ فَتْحاً قَرِيباً).1
«خدا خواب پيامبر خود را راست نمود به خواست خدا به زودى، در نهايت امنيت وارد مسجد الحرام مى شويد در حالى كه سرهاى خود را تراشيده وناخن هاى خود را كوتاه كرده ايد از كسى نمى ترسيد خدا چيزهايى مى دانست كه شما نمى دانستيد(او از مصالح تأخير فريضه عمره آگاه است) وپيش از آن فتح نزديكى

1 . سوره فتح، آيه 27.

صفحه 28
براى شما قرار داده است».
اين آيه دهن ها را بست; افرادى كه به نويد پيامبر (صلى الله عليه وآله)ايراد مى گرفتند ومى گفتند: ما وارد مسجد الحرام نشديم سر نتراشيديم; لب فرو بستند.
تاريخ مى گويد: مسلمانان سال آينده ( سال هفتم) هجرت در ماه ذى القعده به مكه رفتند وبا كمال عزّت وعظمت اعمال عمره را انجام دادند وآن را عمرة القضاء خواندند ودر همان سال قبل از اعمال عمره، در سرزمين «خيبر» پيروزى بزرگى وغنايمى وافر نصيب مسلمانان گرديد.
***

صفحه 29
از هجرت تا رحلت
      12

26

غزوه ذات السلاسل

آيات موضوع

(وَ الْعادِياتِ ضَبْحاً* فَالْمُورِياتِ قَدْحاً* فَالْمُغِيراتِ صُبْحاً* فَأَثَرْنَ بِهِ نَقْعاً* فَوَسَطْنَ بِهِ جَمْعاً).(عاديات/5ـ1)

ترجمه آيات

«سوگند به اسبان دونده كه نفس زنان به سوى ميدان پيش مى روند و بر اثر برخورد سم آنها به سنگها، برق از آنها مى جهد و صبحگاهان برق آسا بر دشمن حمله مى برند وبا حركت سريع خود ذرات غبار را در فضا پراكنده مى كنند، ودشمن را در حلقه محاصره قرار مى دهند».

تفسير آيات

مأموران پيامبر (صلى الله عليه وآله) گزارش دادند كه در سرزمينى به نام «وادى يابس» هزاران نفر با يكديگر هم پيمان شده اند كه با تمام قوا در كوبيدن اسلام بكوشند ودر اين راه كشته شوند، ويا محمّد (صلى الله عليه وآله) وافسر دلاور وفاتح او على (عليه السلام) را از پاى در آورند.
ولى على بن ابراهيم قمى، در تفسير خود مى نويسد:پيك وحى، پيامبر را از توطئه آنان آگاه ساخت1 و دانشمند محقّق «شيخ مفيد» مى گويد يكى از مسلمانان

1 . تفسيرعلى بن ابراهيم، ج 2، ص 434 سوره العاديات.

صفحه 30
چنين گزارشى به پيامبر داد ومحل توطئه را «وادى الرمل»معرفى نمود1 ونيز افزود كه قبائل مزبور تصميم گرفته اند شبانه به مدينه حمله كنند وكار را يكسره سازند.2
پيامبر (صلى الله عليه وآله) لازم ديد مسلمانان را از اين خطر بزرگ آگاه نمايد در آن روز، رمز گرد آمدن مردم براى نماز ويا شنيدن مطلب لازم، جمله: «الصلاة جامعة» بود از اين نظر، منادى به دستور پيامبر(صلى الله عليه وآله) در نقطه مرتفعى از بام مسجد قرار گرفت، وجمله مزبور را با صدايى رسا بازگو نمود چيزى نگذشت كه مسلمانان در مسجد گرد آمدند وپيامبر بالاى منبر قرار گرفت ودر ضمن بيانات خود چنين فرمود:
«دشمنان خدا، در كمين شما نشسته اند، وتصميم گرفته اند كه با حمله شبانه، شما را غافلگير نمايند گروهى بايد براى دفع اين فتنه قيام نمايند»
در اين لحظه دسته اى براى اين كار معيّن گرديدند، وفرماندهى لشگر به «ابى بكر» واگذار شد او با ستون مخصوصى به سوى قبيله «بنى سليم» رهسپار گرديد مسافتى را كه سربازان اسلام طى كردند، سنگلاخ عجيبى بود، وقبيله مزبور در ميان دره بسيار وسيعى زندگى مى كردند وقتى كه سربازان اسلام خواستند، به دره سرازير شوند، با مقاومت «بنى سليم» روبرو شدند، وفرمانده سپاه چاره جز اين نديد كه از همان راهى كه آمده بود، بازگردد.3
على بن ابراهيم، در تفسير خود مى نويسد: وقتى سران قوم به ابى بكر گفتند منظور از اين لشگر كشى چيست؟ وى در پاسخ آنان گفت: من از طرف پيامبر (صلى الله عليه وآله) مأمورم اسلام را بر شما عرضه بدارم، واگر از پذيرفتن آن سربرتافتيد با شما نبرد كنم در اين لحظه سران قبيله، كثرت نفرات خود را به رخ وى كشيده، او را سخت مرعوب ساختند، واو على رغم تمايلات سربازان اسلام به جنگ ونبرد، دستور بازگشت داد، وهمه را به مدينه بازگردانيد.

1 . احتمال دارد «وادى الرمل = بيابان شنزار» همان «وادى يابس = بيابان خشك» باشد.
2 . ارشاد،مفيد، ص 83.
3 . ارشاد، ص 84.

صفحه 31
بازگشت سپاه اسلام با آن وضع، پيامبر را متأثر ساخت اين بار، پيامبر (صلى الله عليه وآله) مقام فرماندهى را به دوست وى،«عمر» واگذار نمود اين دفعه دشمنان از اوّل بيدارتر، ودر دهانه درّه، زير سنگها ودرختان، پنهان شده بودند از اين جهت، موقع ورود سربازان اسلام، از كمينگاه هاى خود در آمدند ودلاورانه به جنگ پرداختند وفرمانده سپاه به سربازان خود، فرمان عقب نشينى داد وآنان به مدينه بازگشتند.
«عمروعاص» سياستمدار حيله گر عرب ـ كه در آن روزها تازه اسلام آورده بود ـ خدمت پيامبر (صلى الله عليه وآله)رسيد وگفت:«الحرب خدعة» پيروزى در جنگ، تنها در گرو شجاعت وقدرت بازو نيست، بلكه قسمتى از آن، مربوط به كاردانى وخدعه است.اگر من اين بار سربازان اسلام را رهبرى نمايم، گره از كار مى گشايم پيامبر روى مصالحى با نظر او موافقت كرد، ولى او نيز به سرنوشت فرماندهان گذشته گرفتار شد.

اميرمؤمنان به مقام فرماندهى برگزيده شد

شكستهاى پياپى، مسلمانان را با اندوهى جانكاه روبرو ساخت در آخرين بار، پيامبر سپاهى تنظيم نمود وعلى را به مقام فرماندهى انتخاب كرد وپرچمى به دست او داد، على وارد خانه خود شد، وپارچه مخصوصى را كه در لحظات سخت به سر مى بست، از همسر گرامى خود فاطمه(عليها السلام) خواست، وآن را به سر خود بست، دختر پيامبر (صلى الله عليه وآله) با ديدن اين منظره گريست ومتوجه شد كه شوهر عزيزش به سوى امر سخت وهولناكى رهسپار است، پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله) او را دلدارى داد واشك از ديدگان فاطمه پاك نمود، سپس على (عليه السلام) را تا مسجد احزاب بدرقه كرد على (عليه السلام) در حالى كه بر اسب ابلقى سوار بود، ودو لباس «يمنى» بر تن داشت، ونيزه ساخت هند در دست گرفته بود، به راه افتاد، وى مسير خود را كاملاً عوض كرد، تا آنجا كه سربازان تصوّر كردند كه او رهسپار سمت عراق است پيامبر (صلى الله عليه وآله)جمله زير را بدرقه على (عليه السلام)نمود وفرمود:

صفحه 32
«أرسلته كرّاراً غير فرّار» او را به فرماندهى برگزيدم، زيرا او فرماندهى حملهور است وهرگز پشت به دشمن نمى كند.
تخصيص اين گفتار به على (عليه السلام) حاكى است كه فرماندهان قبلى، نه تنها شكست خورده بودند، بلكه بر خلاف اصول نظامى اسلام، عقب نشينى آنها توأم با هزيمت بوده است.

رمز پيروزى امير مؤمنان(عليه السلام) در اين نبرد

رمز پيروزى على (عليه السلام) را مى توان در سه مطلب خلاصه كرد:
1ـ دشمن را از حركت خود آگاه نساخت، زيرا مسير حركت خود را عوض كرد تا حركت وى به وسيله اعراب بيابانگرد وقبائل مجاور به دشمن نرسد.
2ـ او كاملاً به يك اصل مهم نظامى، يعنى اصل «استتار» عمل نمود، شبها راه مى رفت وروزها در نقطه اى پنهان مى گرديد، وبه استراحت مى پرداخت، هنوز به دهانه دره نرسيده بود، كه به همه سربازان دستور استراحت داد، از طرفى براى اينكه دشمن از ورود آنها به نزديكى دره آگاه نشود، مقرر فرمود كه سربازان اسلام دهان اسبان خود را ببندند، كه شيهه آنها دشمن را بيدار وآگاه نسازد.
سپيده دم، على (عليه السلام) نماز صبح را با ياران خود خواند وسربازان را از پشت كوه تا بالاى آن، و از آنجا به داخل دره حركت داد سپاهيان نيرومند اسلام، به فرماندهى افسرى دلاور وشجاع، برق آسا به دشمن خواب آلود حمله برده، گروهى را دستگير كردند ودسته اى نيز پا به فرار گذاردند.
3ـ دلاورى وشجاعت بى نظير فرماندهى همانند اميرمؤمنان (عليه السلام) هفت تن از دلاوران دشمن را دستگير كرد، كه ديگر دشمن در خود توان مقاومت نديد، با ترك غنايم زياد پا به فرار گذارند.1

1 . تفسير فرات، ص 226ـ 222 و مجمع البيان، ج10، ص 528.

صفحه 33
سردار دلاور اسلام با پيروزى بى سابقه اى به مدينه بازگشت، پيامبر (صلى الله عليه وآله) سپاه اسلام را با گروهى از ياران خود استقبال نمود فرمانده سپاه با ديدن پيامبر(صلى الله عليه وآله)، فوراً از اسب پياده شد پيامبر(صلى الله عليه وآله) در حالى كه دست خود را بر پشت على (عليه السلام)مى زد، فرمود: «بر اسب سوار شو، خدا ورسول او از تو راضى است». در اين لحظه، پرده اشكى از فرط شادى وزيادى سرور، در ديدگان على (عليه السلام)حلقه زد، وپيامبر (صلى الله عليه وآله) جمله تاريخى خود را در باره على (عليه السلام) القاء كرد:«اگر نبود كه گروهى از امّت من، مطلبى را كه مسيحيان در باره حضرت مسيح گفته اند، در باره تو نيز بگويند، در حقّ تو سخنى مى گفتم كه از جايى عبور نمى كردى مگر اينكه خاك زير پاى تو را براى تبرك برمى گرفتند».1
اين جانبازى وفداكارى به قدرى ارزش داشت كه سوره «العاديات» در باره اين واقعه نازل گرديد سوگندهاى بديع وشورانگيز اين سوره، به منظور تقدير از روح نظامى وبطولت سربازان فداكار اين واقعه مى باشد اينك آياتى از اين سوره:
(وَ الْعادِياتِ ضَبْحاً* فَالْمُورِياتِ قَدْحاً* فَالْمُغِيراتِ صُبْحاً* فَأَثَرْنَ بِهِ نَقْعاً* فَوَسَطْنَ بِهِ جَمْعاً).2
«سوگند به اسبان دونده كه نفس زنان به سوى ميدان پيش مى روند، وبر اثر برخورد سم آنها به سنگها، برق از آنها مى جهد، وصبحگاهان برق آسا بر دشمن حمله مى برند، وبا حركت سريع خود ذرات غبار را در فضا پراكنده مى كنند، ودشمن را در حلقه محاصره قرار مى دهند».

فلسفه سوگند به اسبان سپاه پيكارگر

قرآن براى نشان دادن عظمت جهاد، به زيباترين ولطيف ترين بيانى چهره

1 . شرح ابن ابى الحديد، ج9، ص 168 و مناقب ابن المغازلى، ص 238ـ 237.
2 . سوره عاديات، آيه 5ـ1.

صفحه 34
مجاهدان را ترسيم مى كند، وبه لحظات حساس جانبازى وفداكارى آنها در راه خدا، يعنى به دويدن وصداى پياپى نفس اسبهاى آنان، وجرقه سم اسبها كه در حال دويدن ودر برخورد با سنگها ايجاد مى شود سوگند ياد مى كند(وَ الْعادِياتِ ضَبْحاً* فَالْمُورِياتِ قَدْحاً).
خداوند به سپاه جنگ، سوگند ياد نموده ودر واقع به نيرو وفراهم نمودن آمادگى سوگند ياد كرده است تا مؤمنان را به جهاد در راه خدا ترغيب نمايد كه خود را با نيرويى هرچه تمامتر براى كوبيدن دشمنان خدا وانسانيت مجهز نمايند.1
***

1 . در كتاب «سوگندهاى قرآن» كه به خامه فاضلانه فرزند روحانيم شهيد ابوالقاسم رزاقى ـ رضوان اللّه عليه ـ به رشته تحرير كشيده شده و با مقدمه اينجانب چاپ شده است،درباره سوگندهاى اين سوره و تمام سوگندهاى قرآن به طور گسترده سخن گفته شده است، ص 228ـ213.

صفحه 35
از هجرت تا رحلت
      13

27

فتح مكه يا فتح مبين

آيات موضوع

(إِنّا فَتَحْنا لَكَ فَتْحاً مُبِيناً) ( فتح/1).
(إِنَّ الَّذِي فَرَضَ عَلَيْكَ الْقُرآنَ لَرادُّكَ إِلى مَعاد)(قصص/85).
(وَيَقُولُونَ مَتى هذَا الْفَتْحُ إِنْ كُنْتُمْ صادِقينَ* قُلْ يَوْمَ الْفَتْحِ لا يَنْفَعُ الَّذينَ كَفَرُوا إِيمانُهُمْ وَلا هُمْ يُنْظَرُونَ).(سجده/28و 29)
(يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا عَدُوِّي وَ عَدُوَّكُمْ أَوْلِياءَ تُلْقُونَ إِلَيْهِمْ بِالْمَوَدَّةِ وَ قَدْ كَفَرُوا بِما جاءَكُمْ مِنَ الْحَقِّ يُخْرِجُونَ الرَّسُولَوَإِيّاكُمْ أَنْ تُؤْمِنُوا بِاللّهِ رَبِّكُمْ إِنْ كُنْتُمْ خَرَجْتُمْ جِهاداً فِي سَبيلي وَابْتِغاءَ مَرْضاتِي تُسِرُّونَ إِلَيْهِمْ بِالْمَوَدَّةِ وَ أَنَا أَعْلَمُ بِما أَخْفَيْتُمْ وَ ما أَعْلَنْتُمْوَ مَنْ يَفْعَلْهُ مِنْكُمْ فَقَدْ ضَلَّ سَواءَالسَّبِيلِ*إِنْ يَثْقَفُوكُمْ يَكُونُوا لَكُمْ أَعْداءً وَيَبْسُطُوا إِلَيْكُمْ أَيْدِيَهُمْ وَ أَلْسِنَتَهُمْ بِالسُّوءِ وَ وَدُّوا لَوْ تَكْفُرُونَ*لَنْ تَنْفَعَكُمْ أَرْحامُكُمْ وَ لا أَوْلادُكُمْ يَوْمَ القِيامَةِ يَفْصِلُ بَيْنَكُمْ وَ اللّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ* قَدْ كانَتْ لَكُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ فِي إِبْراهيمَ وَالَّذينَ مَعَهُ إِذْ قالُوا لِقَوْمِهِمْ إِنّا بُرَءَؤُا مِنْكُمْ و مِمّا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ كَفَرْنا بِكُمْ وَ بَدا بَيْنَنا وَبَيْنَكُمُ الْعَداوَةُ وَالْبَغْضاءُ أَبَداً حَتّى تُؤْمِنُوا بِاللّهِ وَ حْدَهُ إِلاّ قَوْلَ إِبْراهيمَ لأَبِيهِ لأَسْتَغْفِرَنَّ لَكَ وَ ما أَمْلِكُ لَكَ مِنَ اللّهِ مِنْ شَيْء رَبَّنا عَلَيْكَ تَوَكَّلْنا و َإِلَيْكَ أَنَبْنا وَإِلَيْكَ الْمَصِيرُ *رَبَّنا لا تَجْعَلْنا فِتْنَةً لِلَّذينَ كَفَرُوا وَاغْفِرْ لَنا رَبَّنا إِنَّكَ أَنْتَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ) (ممتحنه/1ـ5)

صفحه 36
(وَما كانَ اسْتِغْفارُ إِبْراهيمَ لأَبِيهِ إِلاّ عَنْ مَوْعِدَة وَعَدَها إِيّاهُ فَلَمّا تَبَيَّنَ لَهُ أَنَّهُ عَدُوٌّ للّهِ تَبَرَّأَ مِنْهُ إِنَّ إِبْراهيمَ لأَوّاهٌ حَلِيمٌ).(توبه/114)
(قالَ سَلامٌ عَلَيْكَ سَأَسْتَغْفِرُ لَكَ رَبِّي إِنَّهُ كانَ بِي حَفِيّاً وَأَعْتَزِلُكُمْ وَ ما تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ).(مريم/47)
(فَلَمّا اعْتَزَلَهُمْ وَما يَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ وَهَبْنا لَهُ إِسْحاقَ وَيَعْقُوبَ وَكُلاً جَعَلْنا نَبِيّاً).(مريم 49)
(إِنَّ أَوْلَى النّاسِ بِإِبْراهيمَ لَلَّذينَ اتَّبَعُوهُ وَهذَا النَّبِيُّ وَالَّذينَ آمَنُوا وَ اللّهُ وَلِيُّ الْمُؤْمِنينَ).(آل عمران/88)
(لَقَدْ كانَ لَكُمْ فِيهِمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ كانَ يَرْجُوا اللّهَ وَ الْيَوْمَ الآخِرَ وَ مَنْ يَتَوَلَّ فَإِنَّ اللّهَ هُوَ الْغَنِيُّ الْحَمِيد* عَسَى اللّهُ أَنْ يَجْعَلَ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَ الَّذينَ عادَيْتُمْ مِنْهُمْ مَوَدَّةً وَ اللّهُ قَدِيرٌ وَاللّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ* لا يَنْهَيكُمُ اللّهُ عَنِ الَّذِينَ لَمْ يُقاتِلُوكُمْ فِي الدِّينِ وَ لَمْ يُخْرِجُوكُمْ مِنْ دِيارِكُمْ أَنْ تَبَرُّوهُمْ وَ تُقْسِطُوا إِلَيْهِمْ إِنَّ اللّهَ يُحِبُّ الْمُقْسِطِينَ* إِنَّما يَنْهَيكُمُ اللّهُ عَنِ الَّذِينَ قاتَلُوكُمْ فِي الدِّينِ وَ أَخْرَجُوكُمْ مِنْ دِيارِكُمْ وَ ظاهَرُوا عَلى إِخْراجِكُمْ أَنْ تَوَلَّوْهُمْ وَ مَنْ يَتَوَلَّهُمْ فَأُولئِكَ هُمُ الظّالِمُونَ).(ممتحنه/6ـ 9)
10ـ (يا أَيُّهَا النَّبِيُّ إِذا جاءَكَ الْمُؤْمِناتُ يُبايِعْنَكَ عَلى أَنْ لا يُشْرِكْنَ بِاللّهِ شَيْئاً وَ لا يَسْرِقْنَ وَ لا يَزنِينَ وَلا يَقْتُلْنَ أَولادَهُنَّ وَ لا يَأْتِينَ بِبُهْتان يَفْتَرِينَهُ بَيْنَ أَيْدِيهنَّ وَ أَرْجُلِهِنَّ وَ لا يَعْصينَكَ في مَعْرُوف فَبايِعْهُنَّ وَاسْتَغْفِرْ لَهُنَّ اللّهَ إِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ).(ممتحنه/12)

ترجمه آيات

«پيروزى روشنى را ما براى تو(اى پيامبر) مقدّر كرديم».
«آن كس كه قرآن را بر تو فرض ولازم كرد تو را به وطن بازخواهد

صفحه 37
گردانيد.
3ـ معترضانه مى گويند اگر راست مى گوييد اين فتح وپيروزى چه وقت است بگو روز فتح، ايمان افراد كافر سودى نمى بخشد وبه آنان مهلت داده نمى شود».
«اى افراد با ايمان، دشمن من ودشمن خود را دوست خود قرار ندهيد، نسبت به آنها اظهار دوستى مى نماييد در حالى كه به آنچه كه بر شما از حق(اسلام وقرآن) آمده است كفر مىورزند، شما وپيامبر را به جرم اينكه به خدايى كه پروردگار همه شماها است ايمان آورده ايد (از مكه) بيرون مى كنند، اگر شماها واقعاً براى جهاد در راه حق وكسب خشنوديم مهاجرت كرده ايد(آنان را دوست نداريد) ولى برخى از شما، به طور پنهانى نسبت به آنها اظهار دوستى مى كند ومن از آنچه كه آشكارا ويا پنهانى انجام دهيد آگاهم، هركس اين كار را انجام دهد از راه راست گمراه مى شود.اگر بر شما پيروز شوند، دشمنان شما خواهند بود، دست وزبان خود را به بدى به سوى شما دراز خواهند كرد ومى خواهند كه شماها كافر بشويد.بستگان وفرزندان شما به حال شما سودى نخواهند داشت، روز رستاخيز خداوند ميان شماها داورى مى كند خدا به آنچه كه انجام مى دهيد، آگاه است.براى شما ابراهيم وكسانى كه به او ايمان آورده بودند، نمونه والگوى نيكويى است آنگاه كه به بستگان (مشرك) خود گفتند كه ما از شماها وآنچه كه جز خدا مى پرستيد بيزاريم، ما به آيين شما كفر مىورزيم ميان ما وشما عداوت ودشمنى برقرار است تا لحظه اى كه به خداى يگانه ايمان بياوريد مگر سخن ابراهيم به پدر خود كه در باره تو طلب آمرزش مى كنم ولى در برابر خدا، براى تو چيزى را مالك نيستم پروردگارا بر تو توكّل نموديم وبه سوى تو بازگشتيم، وبازگشت همه به سوى تو است.پروردگارا ما را مايه گمراهى كافران قرار مده، ما را بيامرز تو قدرتمند وحكيمى».
«طلب آمرزش ابراهيم براى پدرش آزر به خاطر وعده اى بود كه به او

صفحه 38
داده بود، وقتى روشن گشت كه او دشمن خدا است از او بيزارى جست ابراهيم مهربان وبردبار بود».
«سلام بر تواى آزر از پروردگارم براى تو طلب آمرزش مى كنم، او نسبت به من مهربان است و از شماها(بستگان) و از آنچه كه غير خدا مى پرستيد بيزارى مى جويم».
«وقتى از همه آنان ومعبودهاى غير از خدا، تبرّى جست به او اسحاق ويعقوب را بخشيديم وهر يك را نبى وپيامبر قرار داديم».
«شايسته ترين مردم به ابراهيم كسانى هستند كه عملاً از او پيروى كرده اند واين پيامبر وكسانى كه با او ايمان آورده اند وخدا ولى مؤمنان است».
«براى شما در رفتار ابراهيم وپيروان وى، اسوه نيكويى است، براى كسانى از شما كه به خدا و روز بازپسين اميد دارند، هركس از اين الگو روى برگرداند(خدا را ضرر نمى زند). خدايى كه بى نياز وشايسته ستايش است.شايد خدا ميان شما وكسانى كه (به خاطر كفرشان) دشمن مى داريد پيوند دوستى برقرار كند خداوند توانا وبخشاينده ورحيم است.خداوند شما را (از برقرارى رابطه) با كسانى كه در امر دين با شما نبرد نكرده اند وشماها را از سرزمينهايتان بيرون نرانده اند نهى نمى كند، خداوند افراد دادگر را دوست مى دارد.خدا شما را از دوستى كسانى بازمى دارد كه با شما به خاطر دين نبرد كرده اند و از خانه هايتان بيرون رانده اند وبراى بيرون رفتن شما كمك كرده اند كسانى كه اين گروه را دوست بدارند، ستمگرانند».
10ـ «اى پيامبر آنگاه كه زنان مؤمن بخواهند با تو بيعت كنند كه براى خدا شريكى قائل نشوند و دزدى نكنند، زنا ننمايند، فرزندان خود را نكشند، افترا وتهمتى پيش دست وپاى خود نياورند و در كارهاى نيك وشايسته با تو مخالفت نكنند، در اين صورت با آنان بيعت بنما وطلب آمرزش كن خداوند بخشاينده ورحيم است».

صفحه 39

تفسير آيات

سرزمين مكه كه در آن خانه توحيد به نام «كعبه» قرار دارد از روز نخست متعلّق به يكتاپرستان بوده است و هدف از بناى آن اين است كه موحدان جهان سالى يك بار در آن نقطه گرد آيند، وبا قهرمان توحيد، ابراهيم(عليه السلام) در پيروى از اصل توحيد تجديد بيعت كنند.
اين محيط، تا مدّتى محيط يكتاپرستان بود، ولى از صد و اندى پيش از بعثت پيامبر(صلى الله عليه وآله)، انديشه بت پرستى از طريق بت پرستان «شام» به آنجا راه يافت، وسرانجام خانه توحيد به خانه شرك، تبديل گرديد، وكوشش پيامبر پس از استقرار در مدينه اين بود كه اين دژ بزرگ بت پرستان عرب جزيره را بگشايد وكعبه را از لوث بتان بى ربط وبى معنى پاك سازد، تا از اين طريق به شرك وبت پرستى در منطقه خاتمه بخشد.
پس از انعقاد صلح ميان قريش وپيامبر(صلى الله عليه وآله)، به فكر كسى نمى رسيد كه مسلمانان به اين زودى بر اين دژ مسلّط گردند، زيرا در قرارداد صلح حديبيه، طرفين پذيرفته بودند كه تا ده سال، نبرد بر ضدّ يكديگر را ترك كنند، ولى پس از رجوع از «حديبيه» وحى الهى به مسلمانان دو فتح وپيروزى را نويد داد و اين دو عبارتند از:
1ـ فتح قريب: پيروزى نزديك.
2ـ فتح مبين: پيروزى روشن.
مقصود از پيروزى نزديك، فتح قلاع خيبر بود كه در ماه جمادى الاولى سال هفتم هجرت انجام گرفت1 ودر نتيجه امنيّت مدينه از جهت شمال تضمين گرديد، ويهودان خيبر خلع سلاح شدند، وچون فاصله آن با صلح حديبيه بسيار كم وناچيز بود، از اين جهت قرآن آن را «فتح قريب» ناميد آنجا كه فرمود:(وَأَثابَهُمْ فَتْحاً قَرِيباً):«در نزديكى "صلح حديبيه "پيروزى نزديكى قرار دارد».2

1 . طبقات ابن سعد، ج2، ص 77.
2 . سوره فتح، آيه هاى 18 و27.

صفحه 40
در عين حال در آغاز اين سوره، پيروزى ديگرى را كه آن را پيروزى روشن مى نامد به مسلمانان نويد داد وفرمود:(إِنّا فَتَحْنا لَكَ فَتْحاً مُبِيناً):«پيروزى روشنى را براى شما مقدّر كرديم».1
چون از نظر مفسّران، آيات اين سوره پس از بازگشت از حديبيه فرود آمده است طبعاً مفاد آيه اين خواهد بود كه ما پيروزى آشكارى را بر تو مقدّر نموديم وآن روز كه وحى الهى تلاوت گرديد، كسى ازمسلمانان نمى دانست كه مقصود از «فتح مبين» چيست، خصوصاً با توجه به يكى از بندهاى قرارداد كه هر دو طرف را ملزم مى سازد كه نبرد وجنگ وتجاوز را به مدّت ده سال ترك نمايند.2
هنوز دو سال از تاريخ عقد صلح نگذشته بود كه قريش عملاً اين بند از قرارداد را زير پا نهادند وشبانه به كمك قبيله «بنى بكر» (تيره اى از كنانه) به سرزمين يكى از قبائل متحد با مسلمانان (خزاعه) حمله بردند وگروهى را كشته واموالى را به يغما بردند وكار را آنچنان ترتيب دادند كه فقط «بنى بكر» به تجاوز ولشگركشى متهم شوند وخود را از هر نوع خطا پيراسته نشان دهند، تا بهانه به دست مسلمانان نيفتد ولى ستمديدگان قبيله با اعزام شخصيتهايى نداى مظلوميت خويش را به گوش پيامبر (صلى الله عليه وآله)رسانيدند، ونماينده آنان در مسجد پيامبر برخاست وجريان حمله ددمنشانه قريش را به همدستى «بنى بكر»، شرح داد وبراى تحريك عواطف پيامبر وكليه مسلمانان اشعارى سرود، كه حس همدردى را در همه زنده كرد، در اين شرايط پيامبر به خاطر پيمان شكنى دشمن تصميم گرفت كه قرارداد را ناديده بگيرد، وفساد را ريشه كن سازد، ولى بيشتر سعى داشت كه به خاطر احترام حرم امن الهى، اين سرزمين بدون خونريزى گشوده گردد، وتا ضرورت ايجاب نكند، خونِ كسى نريزد در اين شرايط بود كه طرح «فتح مبين» ريخته شد وتيزهوشان دريافتند كه وقت تحقّق نويد الهى در آيه (إِنّا فَتَحْنا لَكَ فَتْحاً مُبِيناً)فرا رسيده است.

1 . سوره فتح، آيه 1.
2 . سيره حلبى، ج3، ص 34.

صفحه 41
گذشته از اين، بازگشت پيامبر به سرزمين مكه، به هنگام مهاجرت اجبارى به مدينه به پيامبر نويد داده شده بود، ومفسّران مى گويند آيه ياد شده در زير در سرزمين «جحفه» به هنگام هجرت به «يثرب» فرود آمده است چنانكه مى فرمايد:
(إِنَّ الَّذِي فَرَضَ عَلَيْكَ الْقُرآنَ لَرادُّكَ إِلى مَعاد).1
«آن كس كه قرآن را بر تو فرض ولازم كرد تو را به وطن بازخواهد گردانيد».
برخى از مفسّران دو آيه ياد شده در زير را مربوط به فتح مكه مى دانند آنجا كه مى فرمايد:
(وَيَقُولُونَ مَتى هذَا الْفَتْحُ إِنْ كُنْتُمْ صادِقينَ* قُلْ يَوْمَ الْفَتْحِ لا يَنْفَعُ الَّذينَ كَفَرُوا إِيمانُهُمْ وَلا هُمْ يُنْظَرُونَ).2
«معترضانه مى گويند اگر راست مى گوييد اين فتح وپيروزى چه وقت است بگو روز فتح، ايمان افراد كافر سودى نمى بخشد وبه آنان مهلت داده نمى شود».
طبرسى از «فراء» نقل مى كند كه مقصود فتح مكه است، ولى مضمون آيه با فتح مكه تطبيق نمى كند زيرا ايمان افراد كافر در فتح مكه نتيجه بخشيد وبه آنان فرصت ومهلت داده شد. از اين جهت مى توان گفت آيه ناظر به فتح ديگرى است كه با اين دو علامت توأم بوده است.

جاسوسى به دام افتاد

مسلمانان از تصميم پيامبر (صلى الله عليه وآله) داير بر فتح مكه آگاه شدند، سران قريش در رأس آنان ابوسفيان به مدينه آمد وبا پيامبر(صلى الله عليه وآله)تماس گرفت كه پيامبر را از هر نوع واكنش بازدارد، ولى ديگر كار از كار گذشته بود، وقتى ابوسفيان شرايط را نامساعد ديد بر شتر خود سوار شد وراه مكه را در پيش گرفت.

1 . سيره حلبى، ج3، ص 24.
2 . سوره سجده، آيه 28ـ 29.

صفحه 42
استتار وغافلگيرى از اصول نظامى است وپيامبر (صلى الله عليه وآله)در نبردهاى خود كاملاً مقيّد بود كه از اين اصل بهره گيرد، ومردم مكه مى دانستند، پيامبر روزى واكنش نشان خواهد داد وانتقام مظلومان قبيله «خزاعه» را خواهد گرفت امّا از وقت وزمان آن آگاه نبودند براى عملى ساختن اين اصل، تمام راههايى كه به مكه منتهى مى شد به دستور پيامبر تحت مراقبت قرار گرفت، تا خبر حركت سپاه اسلام را كسى به مردم مكه اطلاع ندهد، هنوز سپاه اسلام حركت نكرده بود كه امين وحى، پيامبر را از خيانت مسلمانان ساده لوحى به نام «حاطب بن ابى بلتعه» آگاه ساخت ويادآور شد كه او نامه اى به وسيله زنى به نام «ساره» به مردم مكه نوشته وآنها را از آمادگى مسلمانان بر فتح مكه آگاه ساخته است.
«ساره» از خوانندگان ونوحه سرايان مشهور قريش بود، وپيش از جنگ بدر بازار او چه در شادى وچه در عزا گرم وداغ بود ولى پس از غزوه بدر، كه نوحه سرايى ممنوع گرديد، وبساط شادى نيز به نوعى برچيده شد او از فرط بيچارگى به مدينه آمد، پيامبر (صلى الله عليه وآله) از او پرسيد آيا اسلام آورده اى؟
گفت: نه.
ـ از مكه هجرت كردى؟
گفت: نه.
ـ پس براى چه آمده اى؟
گفت:از فرط بدبختى وگرسنگى.
پيامبر (صلى الله عليه وآله) به فرزندان عبدالمطلب دستور داد كه پوشاك وخوراك در اختيار او قرار دهند.
رسول گرامى (صلى الله عليه وآله) آماده حركت به سوى مكه بود در اين موقع حاطب بن ابى بلتعه با «ساره» تماس گرفت وبا پرداخت ده دينار او را اجير كرد كه نامه وى را به سران قريش برساند پيامبر (صلى الله عليه وآله) پس از اطلاع از جريان، على (عليه السلام) وعمار وزبير

صفحه 43
وطلحه را مأمور كرد كه هرچه سريع تر مسير ساره را پى گيرند و او را دستگير ونامه را پس بگيرند، آنان در سرزمين «خليقه» او را دستگير كردند وقتى نامه «حاطب» را طلبيدند وى سخت انكار كرد وقتى با تهديد على (عليه السلام)روبرو شد نامه را از لابلاى موى سر خود در آورد وتسليم على (عليه السلام) كرد در اين موقع همگى به مدينه بازگشتند ونامه را تسليم پيامبر (صلى الله عليه وآله)نمودند، پيامبر (صلى الله عليه وآله)به دنبال «حاطب» فرستاد وگفت نامه خود را مى شناسى؟ گفت: آرى، فرمود: هدفت از نوشتن نامه چه بود؟ وى در پاسخ گفت از روزى كه اسلام آورده ام كفر نورزيدم، ولى همه مهاجران، در مكه كسانى را دارند كه از بستگان آنها حمايت كنند، ولى من كسى در آنجا ندارم از اين جهت خواستم تظاهر به خدمت كنم تا شايد بستگانم را آسيب نرسانند ولى من مى دانستم كه خدا عذاب خود را بر سر آنها فرو مى ريزد، ونامه من، آنها را نجات نمى دهد.
پيامبر (صلى الله عليه وآله) از ساده لوحى «حاطب» آگاه شد وپوزش او را پذيرفت عمر بن خطاب خواهان اعدام او گرديد، ولى پيامبر (صلى الله عليه وآله)، با پيشنهاد او به خاطر اينكه او از مجاهدان «بدر» بود موافقت نكرد، ودر اين مورد آيات ياد شده در زير نازل گرديد كه در برگيرنده يك رشته دستورات اخلاقى وسياسى در اسلام است وما مجموع آياتى كه در اين زمينه در سوره «ممتحنه» نازل شده است در اين بخش نقل مى كنيم:
(يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا عَدُوِّي وَ عَدُوَّكُمْ أَوْلِياءَ تُلْقُونَ إِلَيْهِمْ بِالْمَوَدَّةِ وَ قَدْ كَفَرُوا بِما جاءَكُمْ مِنَ الْحَقِّ يُخْرِجُونَ الرَّسُولَوَإِيّاكُمْ أَنْ تُؤْمِنُوا بِاللّهِ رَبِّكُمْ إِنْ كُنْتُمْ خَرَجْتُمْ جِهاداً فِي سَبيلي وَابْتِغاءَ مَرْضاتِي تُسِرُّونَ إِلَيْهِمْ بِالْمَوَدَّةِ وَ أَنَا أَعْلَمُ بِما أَخْفَيْتُمْ وَ ما أَعْلَنْتُمْوَ مَنْ يَفْعَلْهُ مِنْكُمْ فَقَدْ ضَلَّ سَواءَالسَّبِيلِ).1
«اى افراد با ايمان، دشمن من ودشمن خود را دوست خود قرار ندهيد، نسبت به آنها اظهار دوستى مى نماييد در حالى كه به آنچه كه بر شما از حق(اسلام وقرآن)

1 . سوره ممتحنه، آيه 1.

صفحه 44
آمده است كفر مىورزند، شما وپيامبر را به جرم اينكه به خدايى كه پروردگار همه شماها است ايمان آورده ايد (از مكه) بيرون مى كنند، اگر شماها واقعاً براى جهاد در راه حق و كسبِ خشنوديَم مهاجرت كرده ايد(آنان را دوست نداريد) ولى برخى از شما، به طور پنهانى نسبت به آنها اظهار دوستى مى كند ومن از آنچه كه آشكارا ويا پنهانى انجام دهيد آگاهم، هركس اين كار را انجام دهد از راه راست گمراه مى شود».
(إِنْ يَثْقَفُوكُمْ يَكُونُوا لَكُمْ أَعْداءً وَيَبْسُطُوا إِلَيْكُمْ أَيْدِيَهُمْ وَ أَلْسِنَتَهُمْ بِالسُّوءِ وَ وَدُّوا لَوْ تَكْفُرُونَ).1
«اگر بر شما پيروز شوند، دشمنان شما خواهند بود، دست وزبان خود را به بدى به سوى شما دراز خواهند كرد ومى خواهند كه شماها كافر بشويد».
(لَنْ تَنْفَعَكُمْ أَرْحامُكُمْ وَ لا أَوْلادُكُمْ يَوْمَ القِيامَةِ يَفْصِلُ بَيْنَكُمْ وَ اللّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ).2
«بستگان وفرزندان شما به حال شما سودى نخواهند داشت، روز رستاخيز خداوند ميان شماها داورى مى كند خدا به آنچه كه انجام مى دهيد، آگاه است».
(قَدْ كانَتْ لَكُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ فِي إِبْراهيمَ وَالَّذينَ مَعَهُ إِذْ قالُوا لِقَوْمِهِمْ إِنّا بُرَءَؤُا مِنْكُمْ و مِمّا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ كَفَرْنا بِكُمْ وَ بَدا بَيْنَنا وَبَيْنَكُمُ الْعَداوَةُ وَالْبَغْضاءُ أَبَداً حَتّى تُؤْمِنُوا بِاللّهِ وَ حْدَهُ إِلاّ قَوْلَ إِبْراهيمَ لأَبِيهِ لأَسْتَغْفِرَنَّ لَكَ وَ ما أَمْلِكُ لَكَ مِنَ اللّهِ مِنْ شَيْء رَبَّنا عَلَيْكَ تَوَكَّلْنا و َإِلَيْكَ أَنَبْنا وَإِلَيْكَ الْمَصِيرُ).3
«براى شما ابراهيم وكسانى كه به او ايمان آورده بودند، نمونه والگوى نيكويى است آنگاه كه به بستگان (مشرك) خود گفتند كه ما از شماها وآنچه كه جز خدا

1 . سوره ممتحنه، آيه 2.
2 . سوره ممتحنه، آيه 3.
3 . سوره ممتحنه، آيه 4.

صفحه 45
مى پرستيد بيزاريم، ما به آيين شما كفر مىورزيم ميان ما وشما عداوت ودشمنى برقرار است تا لحظه اى كه به خداى يگانه ايمان بياوريد مگر سخن ابراهيم به پدر خود كه در باره تو طلب آمرزش مى كنم ولى در برابر خدا، براى تو چيزى را مالك نيستم پروردگارا بر تو توكّل نموديم وبه سوى تو بازگشتيم، وبازگشت همه به سوى تو است».
(رَبَّنا لا تَجْعَلْنا فِتْنَةً لِلَّذينَ كَفَرُوا وَاغْفِرْ لَنا رَبَّنا إِنَّكَ أَنْتَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ)1
«پروردگارا ما را مايه گمراهى كافران قرار مده، ما را بيامرز تو قدرتمند وحكيمى».
تا اينجا با متون وترجمه آيات پنجگانه سوره ممتحنه آشنا شديم وچهار آيه ديگر را به ضميمه آيه دوازدهم كه همگى درباره فتح مكه نازل شده است بعداً يادآور مى شويم.

نكات آيات:

1ـ طرح دوستى با كافران

موضوع سخن در اين آيات طرح دوستى واظهار مودت به كافران است واين مسئله ارتباطى به روابط تجارى وسياسى معقولانه ندارد در مسئله دوستى، كفر طرف ناديده گرفته مى شود با او بسان يك برادر مؤمن رفتار مى گردد، واگر روزى دوستى با او به ضرر اسلام تمام شود دوستى او بر مصالح دينى غلبه مى كند تا آنجا كه اسرار نظامى اسلام در اختيار كافران قرار مى گيرد، همان طور كه «حاطب بن ابى بلتعه» در دوستى خود با كافر تا اين حد پيش رفت، يك چنين دوستى، بسيار خطرناك ومقدمه محو اسلام وسيطره كفر بر اسلام مى باشد.

1 . سوره ممتحنه، آيه 5.

صفحه 46
سرگذشت درد آور «اندلس» سابق واسپانياى امروز، گواه روشن نتيجه دوستى با كافران است.
احتمال دارد كه آيه از اطلاق ومفاد گسترده اى برخوردار باشد وهمه نوع علايق حتى تجارى وسياسى با كافران ممنوع باشد، چيزى كه هست، اطلاق آيه با آيه هاى هشتم ونهم كه كافران را به دو گروه تقسيم مى كند، مقيد مى گردد به اين معنى، منع از طرح دوستى به هر نوعى وشكلى، مربوط به كافران محارب باشد نه «ذمى» و «مهادن» چنانكه آيه هاى هشت ونه به تفصيل در اين مورد سخن مى گويند.
در آيه دوّم به عواقب وخيم چنين دوستى اشاره مى كند ومى فرمايد:
(إِنْ يَثْقَفُوكُمْ يَكُونُوا لَكُمْ أَعْداءً وَيَبْسُطُوا إِلَيْكُمْ أَيْدِيَهُمْ وَ أَلْسِنَتَكُمْ بِالسُّوءِ وَ وَدوُّا لَوْ تَكْفُرُونَ).1
«اگر بر شما دست يابند چهره دشمنى خود را نشان مى دهند وبه سوى جان ومال وعرض شما دست دراز مى كنند وتا شما را از آيين يكتاپرستى بازنگردانند دست برنمى دارند».
توگويى دو آيه نخست اين سوره هشدارى بود بر ملّت اسپانيا كه بدبختانه بر اثر ناديده گرفتن فرمان خدا، همه عزّت خود را از دست دادند و دود آن نخست به چشمشان وبعد به چشم همه ملّت اسلام رفت.
خلاصه رابطه دوستى وپيوند مودّت ومهرورزى در گرو يك نوع وحدت فكرى واعتقادى است به گونه اى كه اگر طرف فاقد اين پيوند باشد نمى تواند مورد علاقه ومهر قرار گيرد هرچند فرزند خود انسان باشد، چنانكه مى فرمايد:
(لَنْ تَنْفَعَكُمْ أَرْحامُكُمْ وَلا أَوْلادُكُمْ): «بستگان وفرزندان شما به حال شما سودى ندارند».

1 . سوره ممتحنه، آيه 2.

صفحه 47

2ـ ابراهيم الگوى جاودان

هرگاه اصل اخلاقى، اجتماعى وسياسى كه طبعاً با منطق وبرهان توأم است با نمونه والگوى روشنى همراه گردد، اثر آن دو چندان مى شود.
قرآن در دستور بازدارى مؤمنان از طرح دوستى با دشمنان، الگوى تمام عيارى را نشان مى دهد كه چگونه در راه خدا تمام بستگان خود را رها كرد، بستگانى كه سدّى در راه آرمانهاى الهى او بودند و او با تربيت يافتگان مكتبش يك صدا به بستگانشان گفتند: (إِنّا بُرَءؤُا مِنْكُمْ وَ مِمّا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ كَفَرْنا بِكُمْ وَ بَدا بَيْنَنا وَ بَيْنَكُمُ الْعَداوَةُ وَالْبَغْضاءُ أَبَداً حَتّى تُؤْمِنُوا بِاللّهِ).1
«ما همگى از شما ومعبودهاى شما بيزاريم وعداوت ودشمنى ميان ما وشما برقرار است تا روزى كه به خداى واحد ايمان بياوريد».

3ـ فلسفه استغفار ابراهيم در باره عموى مشرك خود

آزر عموى ابراهيم مرد مشركى بود، ابراهيم به او وعده استغفار داد به اميد آنكه او در طريق بازگشت به آيين توحيد است ولى وقتى احساس كرد كه او دشمن خدا است وبر آيين شرك اصرار دارد، از عمل خود منصرف شد و از او تبرّى جست.
قرآن مسئله استغفار ابراهيم را در باره آزر، در مواردى مطرح ونكته آن را توضيح مى دهد آنجا كه مى فرمايد:
(وَما كانَ اسْتِغْفارُ إِبْراهيمَ لأَبِيهِ إِلاّ عَنْ مَوْعِدَة وَعَدَها إِيّاهُ فَلَمّا تَبَيَّنَ لَهُ أَنَّهُ عَدُوٌّ للّهِ تَبَرَّأَ مِنْهُ إِنَّ إِبْراهيمَ لأَوّاهٌ حَلِيمٌ).2

1 . سوره ممتحنه، آيه 4.
2 . سوره توبه، آيه 114.

صفحه 48
«طلب آمرزش ابراهيم براى پدرش آزر به خاطر وعده اى بود كه به او داده بود، وقتى روشن گشت كه او دشمن خدا است از او بيزارى جست ابراهيم مهربان وبردبار بود».
از اين آيه به روشنى استفاده مى شود كه وعده استغفار ويا انجام آن در موقعى بود كه هنوز عداوت او با خدا، (لجاجت بر شرك) روشن نگشته بود، واميد به هدايت عموى خود داشت، از اين جهت به او نويد استغفار داد، وقتى افق روشن گشت وعداوت او معلوم گرديد، از او تبرّى جست بنابراين استغفار او در موقعى بود كه شرايط تبرّى فراهم نبود، وقتى فراهم شد فوراً تبرّى جست.
شايد برخى از مسلمانان به بهانه اينكه ابراهيم براى آزر بت پرست، طلب آمرزش نمود، مايل بودند كه آنها نيز براى بستگان كافر خود طلب آمرزش كنند قرآن در آيه گذشته به دفع اين توهّم پرداخته ويادآور مى شود كه او در شرايطى نويد استغفار داد كه در آن شرايط وظيفه «تبرّى» نبود، زيرا هنوز اميد به هدايت او داشت و«تبرّى» در صورتى است كه يأس ونوميدى از هدايت كافر، محقّق گردد وابراهيم در شرايط ديگرى از عموى خود آزر بسان بستگانش تبرّى جست.
از آيه ديگرى اين حقيقت به گونه اى واضح نيز استفاده مى شود آنجا كه مى فرمايد:
(قالَ سَلامٌ عَلَيْكَ سَأَسْتَغْفِرُ لَكَ رَبِّي إِنَّهُ كانَ بِي حَفِيّاً وَأَعْتَزِلُكُمْ وَ ما تَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ).1
«سلام بر تواى آزر از پروردگارم براى تو طلب آمرزش مى كنم، او نسبت به من مهربان است و از شماها(بستگان) و از آنچه كه غير خدا مى پرستيد بيزارى مى جويم».
دقت در آيه مى رساند كه او از قوم خود به حكم جمله «وأَعتزلكم» تبرّى جسته

1 . سوره مريم، آيه 47.

صفحه 49
بود در حالى كه هنوز از آزر، تبرّى نجسته وبه او نويد طلب مغفرت داده بود، واين تبعيض به خاطر اين بود كه شرايط تبرّى، در غير «آزر» فراهم بود نه در او، ولى وقتى آزر نيز شرايط مشابه با قوم خود را پيدا كرد، از او تبرّى جست ولذا در آيه بعد، از يك اعتزال كلى كه شامل آزر وهمه اقوام مى گردد گزارش مى دهد ومى فرمايد:
(فَلَمّا اعْتَزَلَهُمْ وَما يَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ وَهَبْنا لَهُ إِسْحاقَ وَيَعْقُوبَ وَكُلاً جَعَلْنا نَبِيّاً).1
«وقتى از همه آنان ومعبودهاى غير از خدا، تبرّى جست به او اسحاق ويعقوب را بخشيديم وهر يك را نبى وپيامبر قرار داديم».
روى اين اساس نبايد عمل ابراهيم وارتباط معنوى او با آزر، بهانه اى براى برقرارى ارتباط با مشركان باشد، ودر نتيجه طرح دوستى ريخته شود.
اكنون لازم است به تفسير«استثنا وارده در آيه چهارم از سوره ممتحنه كه مورد بحث است، بپردازيم آنجا كه مى فرمايد:
(إِلاّ قَوْلَ إِبْراهيمَ لأَبِيهِ لأَسْتَغْفِرَنَّ لَكَ وَ ما أَمْلِكُ لَكَ مِنَ اللّهِ مِنْ شَيْء رَبَّنا عَلَيْكَ تَوَكَّلْنا وَ إِلَيْكَ أَنَبْنا وَ إِلَيْكَ الْمَصِيرَ). 2
سخن در مفاد استثناء در گرو تبيين «مستثنى منه» آن است، توضيح آن در گرو بيان جمله هاى پيشين است كه در سايه دقّت در آنها «مفاد استثناء» روشن مى گردد اينك جمله هاى پيشين:
(قَدْ كانَتْ لَكُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ فِي إِبْراهيمَ وَالَّذينَ مَعَهُ إِذْقالُوا لِقَوْمِهِمْ إِنّا بُرَءؤُا مِنْكُمْ وَ مِمّا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ).3

1 . سوره مريم، آيه 49.
2 . سوره ممتحنه، آيه 4.
3 . سوره ممتحنه، آيه 4.

صفحه 50
در آغاز نظر يكى از دو جمله مى تواند، متعلّق استثناء باشد:
(أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ فِي إِبْراهيمَ) استثناء از «اسوه بودن».
(إِذْقالُوا لِقَوْمِهِمْ إِنّابُرَءؤُا مِنْكُمْ) استثناء از تبرى جستن از «قوم».
هرگاه استثناء ناظر به جمله نخست باشد مفاد آن «تبعيض در اسوه بودن»ابراهيم است يعنى ابراهيم از هر نظر براى شما الگو است، جز از اين نظر كه نبايد از او پيروى كرد.1
اين نظر از دو جهت استوار نيست:
1ـ اين تفسير با عصمت پيامبرى مانند ابراهيم سازگار نيست پيامبرى كه قرآن راه ورسم او را شايسته پيروى براى همه پيامبران حتى پيامبر عظيم الشأن اسلام مى داند ومى فرمايد:
(إِنَّ أَوْلَى النّاسِ بِإِبْراهيمَ لَلَّذينَ اتَّبَعُوهُ وَهذَا النَّبِيُّ وَالَّذينَ آمَنُوا وَ اللّهُ وَلِيُّ الْمُؤْمِنينَ).2
«شايسته ترين مردم به ابراهيم كسانى هستند كه عملاً از او پيروى كرده اند واين پيامبر وكسانى كه با او ايمان آورده اند وخدا ولى مؤمنان است».
هدف اين آيه اين است كه افتخار انتساب به ابراهيم در لفظ خلاصه نمى شود آنچنانكه برخى از يهود ونصارى مى انديشند; بلكه افتخار از آن كسانى است كه به راه ورسم او ايمان بياورند وراه او را بروند، اين افراد در گذشته همان كسانى بودند كه پيش از بعثت پيامبر اسلام به ابراهيم ايمان آورده وراه ورسم او را رفته اند، واكنون نيز پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله) وپيروان او است كه همگى راه ابراهيم را مى پيمايند، وبه خاطر تكريم پيامبر ومؤمنان به او، اين گروه را از گروه نخست جدا كرده ومستقلاً متعرض گرديده وفرمود:«وهذا النبيّ...».

1 . مجمع البيان، ج5، ص 371.
2 . سوره آل عمران، آيه88.

صفحه 51
آيا با توجه به اين اصل صحيح است بگوييم مقصود اين است كه ابراهيم همه جا اسوه والگو است جز در مورد استغفار؟!
2ـ آيات پيشين كه بيانگر تبيين شرايط ابراهيم در نويد استغفار ويا انجام آن مى باشد حاكى است كه عمل ابراهيم يك عمل صحيح وپابرجا بود، در اين صورت چرا نبايد اسوه والگو شمرده شود.
در اين صورت بايد گفت كه استثنا ناظر به جمله (إِذْ قالُوا لِقَوْمِهِمْ إِنّابُرَءؤُا مِنْكُمْ) مى باشد وچون مفاد اين جمله به حكم صيغه «قالُوا» اين است كه ابراهيم با پيروان خود همگى از قوم خود بيزارى جستند، حتى ابراهيم از عموى خود «آزر»، بيزارى جست در حالى كه بيزارى ابراهيم به حكم آيه 48 سوره مريم مربوط به غير از آزر بود، هرچند بعدها نيز از او تبرّى جست، از اين جهت قرآن براى تكميل بيان حقيقت، نويد ابراهيم به عموى خود را از جمله (قالوا إِنّابُرَءؤُا) استثناء مى كند ومى گويد ابراهيم وپيروان وى بيزارى گسترده اى انجام دادند جز يك نوع بيزارى وآن نويد مغفرت ابراهيم به آزر بود كه به طور موقت به او داد و او از اين بيزارى به دور ماند هرچند بعدها او نيز مشمول اين تبرّى كلى شد.
تا اينجا با نكات آيات پنجگانه آشنا شديم اكنون وقت آن رسيده است كه آيات بعدى اين حادثه وطرح دوستى با مشركان را مطرح نماييم.
***
(لَقَدْ كانَ لَكُمْ فِيهِمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ كانَ يَرْجُوا اللّهَ وَ الْيَوْمَ الآخِرَ وَ مَنْ يَتَوَلَّ فَإِنَّ اللّهَ هُوَ الْغَنِيُّ الْحَمِيد).1
«براى شما در رفتار ابراهيم وپيروان وى، اسوه نيكويى است، براى كسانى از شما كه به خدا و روز بازپسين اميد دارند، هركس از اين الگو روى برگرداند(خدا را ضرر نمى زند). خدايى كه بى نياز وشايسته ستايش است».

1 . سوره ممتحنه، آيه 6.

صفحه 52
(عَسَى اللّهُ أَنْ يَجْعَلَ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَ الَّذينَ عادَيْتُمْ مِنْهُمْ مَوَدَّةً وَ اللّهُ قَدِيرٌ وَاللّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ).1
«شايد خدا ميان شما وكسانى كه (به خاطر كفرشان) دشمن مى داريد پيوند دوستى برقرار كند خداوند توانا وبخشاينده ورحيم است».
(لا يَنْهَيكُمُ اللّهُ عَنِ الَّذِينَ لَمْ يُقاتِلُوكُمْ فِي الدِّينِ وَ لَمْ يُخْرِجُوكُمْ مِنْ دِيارِكُمْ أَنْ تَبَرُّوهُمْ وَ تُقْسِطُوا إِلَيْهِمْ إِنَّ اللّهَ يُحِبُّ الْمُقْسِطِينَ).2
«خداوند شما را (از برقرارى رابطه) با كسانى كه در امر دين با شما نبرد نكرده اند وشماها را از سرزمينهايتان بيرون نرانده اند نهى نمى كند، خداوند افراد دادگر را دوست مى دارد».
(إِنَّما يَنْهَيكُمُ اللّهُ عَنِ الَّذِينَ قاتَلُوكُمْ فِي الدِّينِ وَ أَخْرَجُوكُمْ مِنْ دِيارِكُمْ وَ ظاهَرُوا عَلى إِخْراجِكُمْ أَنْ تَوَلَّوْهُمْ وَ مَنْ يَتَوَلَّهُمْ فَأُولئِكَ هُمُ الظّالِمُونَ).3
«خدا شما را از دوستى كسانى بازمى دارد كه با شما به خاطر دين نبرد كرده اند و از خانه هايتان بيرون رانده اند وبراى بيرون رفتن شما كمك كرده اند كسانى كه اين گروه را دوست بدارند، ستمگرانند».
اينك تفسير وبيان نكات اين گروه از آيات:

4ـ نويد برقرارى مجدد دوستى

خدا در آيه ششم بر اسوه بودن ابراهيم وپيروان او تأكيد مى كند ويادآور مى شود كه اعراض از سنّت او (قطع پيوند با خدا و دوستى با دشمنان خدا) جز ضرر

1 . سوره ممتحنه، آيه 7.
2 . سوره ممتحنه، آيه 8.
3 . سوره ممتحنه، آيه 9.

صفحه 53
به خويش، ضررى به خداى غنى نمى رساند.
سپس در آيه هفتم نويد مى دهد شايد در آينده شرايط كافران مكه دگرگون گردد وآنان ايمان بياورند، در اين صورت طرح دوستى ميان مسلمانان وبستگانشان مجاز خواهد بود واين خود نيز نويد ضمنى به پيروزى مسلمانان بر كفار مكه است.

5ـ اصل كلى در برقرارى رابطه سياسى وتجارى

ظاهر آيه نخست اين سوره، بر قطع هرنوع رابطه ميان مسلمانان وكافران تأكيد مى كند، در حالى كه كافران معاصر با عصر رسالت بر دو نوع بودند:
الف: كافرانى كه در امر دين با مسلمانان از در جنگ وارد نشده وآنها را وادار به مهاجرت نكرده بودند وبه تعبير قرآن:(لَمْ يُقاتِلُوكُمْ فِي الدِّينِ وَ لَمْ يُخْرِجُوكُمْ مِنْ دِيارِكُمْ).
ب: كافرانى كه درست نقطه مقابل آنان بودند، وبه خاطر گرايش مسلمانان به آيين توحيد، جنگ هاى خونينى به راه انداختند وهمگان را به ترك خانه وزمين وادار كرده بودند.
در باره گروه نخست، برقرارى رابطه در حدّ «نيكى كردن ورفتار به عدالت» وبه تعبير آيه هشتم(أَنْ تَبَرُّوهُمْ وَ تُقْسِطُوا إِلَيْهِمْ)اشكال ندارد زيرا چنين ارتباطى مايه گسترش اسلام وبهبودى زندگى مسلمانان مى باشد.
در حالى كه حكم الهى كه در آغاز سوره بيان گرديد (لا تَتَّخِذُوا عَدُوِّي وَ عَدُوَّكُمْ أَوْلِياءَ) در باره گروه دوّم به قوّت خود باقى است ودوستى با آنان جز ستم پيشگى چيز ديگرى نيست چنانكه در آيه نهم مى فرمايد:(وَمَنْ يَتَوَّلَهُمْ فَأُولئِكَ هُمُ الظّالِمُونَ).
در اين جا از يادآورى نكاتى ناگزيريم:
الف: شكى نيست كه آيه هاى هشتم ونهم مبيّن ابهام ومقيّد اطلاقى است كه

صفحه 54
بر آيه نخست اين سوره حاكم است زيرا آيه نخست، برقرارى هر نوع رابطه دوستى را با همه كافران ممنوع مى شمرد در حالى كه آيه هاى هشتم ونهم آنان را به دو گروه تقسيم مى كند، نهى از تولى را مخصوص يكى از دو گروه كه در اصطلاح فقهى «محارب» ناميده مى شوند، مى داند وگروه دوّم را كه در همان اصطلاح به آنان «ذمى» و«مهادن» و «متصالح» مى گويند، مجاز مى شمرد.
ب: در باره گروه ذمى ومهادن آيا برقرارى همه نوع دوستى وابراز همه گونه محبت جائز وشايسته است يا محدود به خوش رفتارى وعدالت پيشگى مى باشد وبه ديگر سخن: آيا اين روابط بايد در حدّروابط تجارى وسياسى وبه تعبير خود آيه (أَنْ تَبَرُّوهُمْ وَ تُقْسِطُوا إِلَيْهِمْ) خلاصه گردد يا دائره آن گسترده تر است ظاهر آيه با احتمال نخست موافق است زيرا رفتار با فردى در حدّ يك برادر كه از خلوت وجلوت انسان آگاه ودر راه او همه نوع فداكارى كند، مخصوص مسلمان است نه كافر.
ج: برخى از مفسّران احتمال مى دهند كه آيه هشتم، منسوخ «آيه سيف» باشد كه در سوره توبه وارد شده است آنجا كه مى فرمايد:
(فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكِينَ حَيثُ وَجَدْتُمُوهُمْ وَ خُذُوهُمْ وَاحْصُرُوهُمْ).1
«مشركان را هركجا پيدا كرديد بكشيد آنان را بگيريد ومحاصره نماييد».
ولى اين انديشه بسيار سست وناتوان است زيرا آيه «سيف» مخصوص محارب است در حالى كه آيه مورد بحث مربوط به «معاهد» و«ذمى» و«مهادن» است در اين صورت معنى ندارد كه آيه اى ناسخ آيه اى باشد كه دو موضوع متغاير دارند.
به ديگر سخن: آيه وارده در سوره برائت مربوط به افرادى است كه هيچ گونه عهد وپيمانى با مسلمانان نداشته ودر صورت داشتن، آن را زير پا نهاده باشند چنانكه مى فرمايد:

1 . سوره توبه، آيه 5.

صفحه 55
(أَلا تُقاتِلُونَ قَوْماً نَكَثُوا أَيْمانَهُمْ وَ هَمُّوا بِاِخْراجِ الرَّسُولِ).1
«چرا با گروهى كه پيمان خود را شكستند وتصميم بر تبعيد پيامبر از موطن گرفته اند نبرد نمى كنيد».
در حالى كه آيه مورد بحث، درست نقطه مقابل آن مى باشد. بنابراين آيات وارده در سوره «برائت» كه آيات سيف ناميده مى شود، ناظر به مورد آيه نهم است وبا آن كمال هماهنگى دارد، نه آيه هشتم.
د: آيه هاى هشتم ونهم وهمچنين آنچه در سوره برائت آمده، طراح زمينه هاى نخستين سياست خارجى وحكومت اسلامى است وحكومت اسلامى را ملزم مى سازد كه در برقرارى علائق سياسى وتجارى با حكومت هاى كافر بايد شرايط حاكم بر دشمن را در نظر بگيرد، آنگاه رابطه برقرار كند، ودر اين مورد، برقرارى رابطه با حكومت غاصب اسرائيل، امريكاى متجاوز و ديگر جنايتكاران كاملاً روشن است هرچند عداوت اسرائيل روياروئى، وعداوت شوروى، منافقانه وعداوت آمريكا مشخص است.

6ـ سرگذشت فتح مكه وپيمان از زنان

قرآن از بازگويى جزئيات «فتح مبين» خوددارى نموده است تنها تاريخ وحديث بازگو كننده تفصيل آن است وما نيز توضيح آن را به عهده آن دو، مى گذاريم تنها به توضيح پيمانى كه از زنان مكه پس از فتح آن گرفته شد، وقرآن يادآور آن است مى پردازيم قرآن در اين مورد چنين مى فرمايد:
(يا أَيُّهَا النَّبِيُّ إِذا جاءَكَ الْمُؤْمِناتُ يُبايِعْنَكَ عَلى أَنْ لا يُشْرِكْنَ بِاللّهِ شَيْئاً وَ لا يَسْرِقْنَ وَ لا يَزنِينَ وَلا يَقْتُلْنَ أَولادَهُنَّ وَ لا يَأْتِينَ بِبُهْتان يَفْتَرِينَهُ بَيْنَ أَيْدِيهنَّ وَ أَرْجُلِهِنَّ وَ

1 . سوره توبه، آيه12.

صفحه 56
لا يَعْصينَكَ في مَعْرُوف فَبايِعْهُنَّ وَاسْتَغْفِرْ لَهُنَّ اللّهَ إِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ).1
«اى پيامبر آنگاه كه زنان مؤمن بخواهند با تو بيعت كنند كه براى خدا شريكى قائل نشوند، ودزدى نكنند، زنا ننمايند، فرزندان خود را نكشند، افترا وتهمتى پيش دست وپاى خود نياورند، ودر كارهاى نيك وشايسته با تو مخالفت نكنند، در اين صورت با آنان بيعت بنما وطلب آمرزش كن خداوند بخشاينده ورحيم است».
كيفيت پيمان به اين نحو بود كه پيامبر دستور داد، ظرف آبى بزرگ بياورند، آنگاه دست خود را در گوشه آن نهاد، سپس دستور داد كه زنان هم دست در آن فرو برند وهرگز رسول گرامى با زنان دست نداد.
اصول پيمان را امور ياد شده در زير تشكيل مى دهد همان گونه كه ملاحظه خواهيد نمود همگى مربوط به ترك يك رشته كارهاى زشت است كه در زندگى زن در عصر جاهليت رواج داشت:
1ـ ترك هرگونه شرك براى خدا:(أَنْ لا يُشْرِكْنَ).
2ـ ترك سرقت ورعايت احترام اموال مردم اعم از شوهر وغيره:(لا يَسْرِقْنَ).
3ـ ترك فحشا وهر نوع روابط نامشروع جنسى:(وَلا يَزْنِينَ).
4ـ ترك قتل اولاد:(ولا يَقْتُلْنَ أَوْلادَهُنَّ) خواه به صورت سقط جنين ويا زنده به گور كردن، كه قرآن از آن به «وئاد» ياد مى كند آنجا كه مى فرمايد:
(وَإِذَاالْمَؤُدَةُ سُئِلَتْ* بِأَيِّ ذَنْب قُتِلَتْ).2
«آنگاه كه از دختر زنده به گور شده سؤال شود كه چرا كشته شد؟».
5ـ ترك بهتان وافترا به طور مطلق (وَلا يَأْتِينَ بِبُهْتان) ولى تعبير به (بين أيديهن وأرجلهنّ) آن را به افتراى خاصى محدود مى سازد شايد مقصود كودكان

1 . سوره ممتحنه، آيه 12.
2 . سوره تكوير، آيه 8 ـ9.

صفحه 57
خاصى است كه در دامن خود پرورش مى دادند، بنابراين احتمال دارد مقصود كودكان سرراهى باشد كه در غياب شوهر به فرزندى مى گرفتند وپس از بازگشت شوهر، به او نسبت مى دادند همچنانكه ممكن است مقصود كودكانى باشد كه از طريق نامشروع باردار مى شدند وآن را به شوهر نسبت مى دادند وعلت اينكه از آن به جمله (بين أيديهن وأرجلهن) تعبير كرده است اين است كه بچه به هنگام تولّد، ميان دو دست ودو پاى مادر به زمين مى افتد.
6ـ با پيامبر آنگاه كه به كارهاى نيك فرمان مى دهد مخالفت نورزند (ولا يَعْصينك في معروف) پيامبر زنان را از نوحه سراييهاى باطل، وپاره كردن جامه در مصائب باز مى داشت.

7ـ پرده ها بالا مى رود

در اينجا مفسّران، تاريخ عجيبى را نقل مى كنند، مى گويند پيامبر (صلى الله عليه وآله) بر روى «صفا» از زنان بيعت گرفت و«عمر بن خطاب» در قسمت پائين آن قرار داشت پيامبر هر يك از مواد بيعت را براى آنها مى خواند، و زن ابوسفيان، چيزى مى گفت وواكنشى در حضار به وجود مى آمد، پيامبر فرمود:
«أُبايعكنّ على أن لا تشركن باللّه شيئاً» با شما بيعت مى كنم كه بر خدا شريكى قائل نشويد، زن ابوسفيان به نام «هند» گفت:شما از ما به گونه اى بيعت مى گيريد كه هرگز از مردان چنين بيعت نگرفتى، شما از مردان بيعت مى گيرى كه در راه خدا جهاد كنند.
تاريخ هرچند، پاسخ پيامبر را متذكر نشده است، ولى پاسخ آن با توجه به ساختار وجود زن ومرد، بسيار روشن است، مردان قهرمان ميدان جهاد، وزنان پديد آورنده شيرمردان جهاد مى باشند، در حقيقت هر دو سپاه جهادند، يكى جهادگر است ديگرى «مجاهد پرور» كه به گفته برخى با يك دست گهواره را حركت مى دهد، با دست ديگر دنيا را.

صفحه 58
پيامبر (صلى الله عليه وآله) فرمود: «ولا يسرقن» دزدى نكنند. هند گفت: ابوسفيان مرد خسيسى است ومن مقدارى از مال او را برداشته ام آيا براى من حلال است يا حرام پيش از آنكه پيامبر پاسخ بگويد، شوهرش ابوسفيان گفت: گذشته را بر تو حلال كردم در اين موقع پيامبر (صلى الله عليه وآله)خنديد، زير از پاسخ ابوسفيان او را شناخت وبه او گفت تو هند دختر «عتبه »هستى؟ گفت: بلى اى پيامبر، خدا ما را ببخشد.
پيامبر (صلى الله عليه وآله) فرمود: «ولا يزنين» زنا نكنند هند گفت آيا زن آزاد تن به فحشا مى دهد؟(در اين موقع«عمر بن خطاب» لبخند زد زيرا در دوران جاهليت با او رابطه داشت) پيامبر فرمود: «ولا يقتلن أولادهن» فرزندان خود را نكشيد هند گفت: در كوچكى آنها را تربيت كرديم، وقتى بزرگ شدند، شما آنها را كشتيد(اشاره به قتل فرزند خود «حنظله» كه در جنگ بدر، به دست على بن ابى طالب كشته شد. در اين لحظه «عمر» خنديد وعقب عقب رفت وپيامبر نيز تبسم كرد».
پيامبر فرمود:(ولا يأتين ببهتان) هند گفت به خدا سوگند تهمت قبيح است و ما را به رستگارى و اخلاق نيكو دعوت مى نماييد.
پيامبر (صلى الله عليه وآله) فرمود:(وَلا يَعْصِينَكَ فِي مَعْرُوف) در كارهاى نيك با تو به مخالفت برنخيزند هند گفت ما در مقامى ننشسته ايم كه تصميم بر مخالفت با تو بگيريم.1
در فتح مكه، پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله)سخنانى دارد كه به تفصيل در كتابهاى سيره وتاريخ وارد شده است وچون بحث ما كاملاً قرآنى است از بازگويى آنها، خوددارى مى كنيم.2
***

1 . مجمع البيان، ج5، ص 276.
2 . به فروغ ابديت، ج2، ص 342ـ 430 مراجعه فرماييد.

صفحه 59
از هجرت تا رحلت
      14

28

غزوه حنين1

آيات موضوع

(لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللّهُ فِي مَواطِنَ كَثِيرة وَ يَوْمَ حُنَيْن إِذْ أَعْجَبَتْكُمْ كَثْرَتُكُمْ فَلَمْ تُغْنِ عَنْكُمْ شَيْئاً وَضاقَتْ عَلَيْكُمُ الأَرضُ بِما رَحُبَتْ ثُمَّ وَلَّيْتُمْ مُدْبِرينَ* ثُمَّ أَنْزَلَ اللّهُ سَكِينَتَهُ عَلى رَسُولِهِ وَ عَلَى الْمُؤْمِنينَ وَأَنْزَلَ جُنُوداً لَمْ تَرَوها وَعَذَّبَ الَّذينَ كَفَرُوا وَ ذلِكَ جَزاءُ الْكافِرينَ * ثُمَّ يَتُوبُ اللّهُ مِنْ بَعْدِ ذلِكَ عَلى مَنْ يَشاءُ وَ اللّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ).(توبه25ـ 27)
(وَ مِنْهُمْ مَنْ يَلْمِزُكَ فِي الصَّدَقاتِ فَإِنْ أُعْطُوا مِنْها رَضُوا وَ إِنْ لَمْ يُعْطَوْا مِنْها إِذا هُمْ يَسْخَطُون َ* وَلَوْ أَنَّهُمْ رَضُوا ما آتاهُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ قالُوا حَسْبُنَا اللّهُ سَيُؤْتِينَا اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ رَسُولُهُ إِنّا إِلَى اللّهِ راغِبُونَ* إِنَّمَا الصَّدَقاتُ لِلْفُقَراءِ وَالْمَساكِينِ وَالْعامِلينَ عَلَيْها وَالْمُؤَلَّفَةِ قُلُوبُهُمْ وَ فِي الرِّقابِ وَالْغارِمينَ وَ فِي سَبِيلِ اللّهِ وَ ابْنِ السَّبِيلِ فَرِيضَةً مِنَ اللّهِ وَ اللّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ).(توبه/58ـ60)
ترجمه آيات
«خدا شماها را در مواردى كمك كرد و در روز «حنين» آنگاه كه فزونى

1 . سرزمينى است ميان مكّه و طائف.

صفحه 60
افراد شما را به شگفت آورد(تصوّر كرديد كه فزونى نيرو تنها كليد پيروزى است) ولى سودى نبخشيد وزمين با آن گسترش بر شما تنگ شد وپشت به دشمن كرديد وفرار نموديد.سپس خدا آرامش خود را بر پيامبر خود ومؤمنان فرود آورد و آنان را با سپاهى كه نديدند، كمك كرد وافراد كافر را عذاب نمود، اين است سزاى كافران.سپس خدا پس از آن به هر كسى كه بخواهد به رحمت باز مى گردد خدا بخشنده ورحيم است».
«برخى از آنان به تو در باره غنايم طعن مى زنند، اگر به آنان سهمى داده شود راضى مى شوند واگر محروم شوند خشم مىورزند.اگر آنان به آنچه كه خدا وپيامبر به آنها عطا نمود، راضى شوندو بگويند خدا ما را كافى است به زودى خدا ورسول او از كرمش به ما مى دهند، ما به سوى خدا توجه داريم، بهتر بود.صدقات فقط براى فقرا، بينوايان، وكاركنان برگردآورى آنها، مؤلفة القلوب وكسانى كه با دادن زكات، به اسلام راغب مى شوند، كسانى كه در بند بندگى هستند، بدهكاران در راه خدا، ودر راه ماندگان، حكم لازمى است از جانب خدا، خدا دانا وحكيم است».

تفسير آيات

سرزمين مكه وحومه آن به وسيله ارتش اسلام فتح گرديد وبساط بت پرستى برچيده شد، ولى هنوز، سرزمين «طائف» وحومه آن كه محلّ سكونت قبائل «هوازن» و «ثقيف» بود، براى بت پرستان دژ تسخيرناپذيرى به شمار مى رفت، از اين جهت پيامبر (صلى الله عليه وآله)تصميم گرفت كه هرچه زودتر به «طائف» دست يابد وبراى فتح آن ناچار بود از گذرگاه عميق وطولانى كه ميان دو كوه قرار داشت وبه سرزمين «حنين» منتهى مى شد، عبور كند.
قبائل «هوازن» و«ثقيف» از فتح مكه آگاه بودند واحتمال مى دادند كه پيامبر به فتح آنجا اكتفا نكرده وبا نيروى آماده خود به سمت آنان نيز حركت نمايد. از اين

صفحه 61
جهت تمام تيره هاى دو قبيله، دست وحدت به هم دادند وجوان مصّمم وبا اراده اى را به نام «مالك بن عوف» به فرماندهى برگزيدند. شوراى نظامى دشمن تصويب كرد كه پيش از آنكه سپاه اسلام به سراغ آنها بيايد آنها به استقبال سپاه بروند. براى احياء روح حماسى وپايدارى در مردان، زنان واحشام را همراه خود آوردند ودر پشت سر قرار دادند تا انديشه فرار در مغز كسى خطور نكند، حتى به اين نيز اكتفا نكردند جاسوسانى به سوى «مكه» فرستادند تا از پايه آمادگى رزمى دشمن اطلاعاتى به دست آورند.
فرمانده تصميم گرفت كه كمى افراد وضعف قدرت رزمى خود را از طريق اعمال نيرنگ نظامى وبه كار بستن اصل «غافلگيرى» جبران نمايد،از اين جهت نيروى نظامى خود را در انتهاى درّه اى كه به سرزمين «حنين» منتهى مى شد، فرود آورد و همه را در نقاط مرتفع درّه، پشت صخره ها و سنگها و شكاف كوهها، مخفى ساخت تا به هنگام ورود ارتش اسلام به گذرگاه، همگى از كمينگاه هاى خود بيرون آيند، و واحدهاى اسلام را زير رگبار تير و سنگ گيرند سپس گروهى مخصوص ازمخفيگاههاى خود بيرون آيند ودر پناه تيراندازان، سپاه اسلام را از دم تيغ بگذرانند.
ارتش اسلام در حالى كه دو برابر نيروى دشمن بود، صبحگاهان به فرماندهى «خالد» وارد درّه گرديد وپيامبر اسلام از پشت سر حركت مى كرد، وقتى قسمت اعظم سپاه اسلام وارد گذرگاه عميق وتنگ شد، دشمن با خروج از كمينگاهها، برنامه خود را پياده كرد، حمله غافلگيرانه آنچنان بى نظمى و وحشت در سپاه اسلام پديد آورد كه منافقان سپاه گفتند، سحر باطل شد.

پايدارى پيامبر (صلى الله عليه وآله) وگروه فداكار

فرار وگريز مسلمانان، كه علّت آن، وحشت وحكومت هرج ومرج بر سپاه بود، پيامبر (صلى الله عليه وآله)را سخت متأثّر كرد. او احساس كرد كه كه اگر لحظه اى تأخير كند محور تاريخ دگرگون شده وجامعه بشرى مسير خود را عوض مى كند وسپاه شرك سپاه

صفحه 62
توحيد را درهم مى كوبد از اين لحاظ، روى مركب خود با صداى بلند گفت:
«يا أنصارَ اللّهِ وَأَنْصارَ رَسُوله أَنَا عَبْدُ اللّهِ وَ رَسُولُهُ».
«اى ياران خدا وياران پيامبر، من بنده خدا وپيامبر وى هستم».
اين جمله را گفت وسپس استر خود را به سوى ميدان نبرد كه سربازان «مالك» آنجا را جولانگاه خود قرار داده ومشغول كشتار بودند، حركت داد و گروه فداكارى همچون اميرمؤمنان (عليه السلام) وعباس وفضل بن عباس واُسامه وابوسفيان بن الحارث، كه از آغاز نبرد لحظه اى از پيامبر(صلى الله عليه وآله) غفلت نورزيده ونگهبان جان او بودند، همراه او حركت كردند1، پيامبر (صلى الله عليه وآله)به عموى خود عباس كه صداى بلند ورسايى داشت دستور داد، كه مسلمانان را چنين صدا بزند:اى گروه انصار كه پيامبر را يارى كرديد واى كسانى كه در زير درخت «رضوان» با پيامبر بيعت كرديد كجا مى رويد؟ وقتى نداى عباس به گوش آنها رسيد، حميت وغيرت دينى آنها را تحريك كرد فوراً همگى گفتند: لبيك ودليرانه به سوى پيامبر بازگشتند.
نداى عباس ـ كه از سلامت پيامبر نويد مى داد ـ موجب شد كه دسته هاى فرارى با ندامت وپشيمانى عجيبى به سوى پيامبر بازگردند، وصفوف خود را در برابر دشمن منظم وفشرده تر سازند. مسلمانان به دستور پيامبر وبراى پاك كردن لكه ننگ فرار، به حمله عمومى دست زده ودر اندك زمانى دشمن را به عقب نشينى وفرار مجبور ساختند. پيامبر (صلى الله عليه وآله)، براى تشجيع مسلمانان مى فرمود: من پيامبر خدا هستم وهرگز دروغ نمى گويم و خدا وعده پيروزى به من داده است.
اين تدبير نظامى باعث شد كه جوانان «هوازن» و «ثقيف» ومردان جنگجوى آنان، زنان واحشام خود را ترك گفته وبا دادن تعدادى كشته وگروهى اسير به منطقه «اوطاس» و «نخله» و دژهاى «طائف» فرار نمايند.

1 . واقدى در مغازى گوشه3اى از جانبازى3هاى امير مؤمنان (عليه السلام)را در ج 3، ص 602 آورده است.

صفحه 63

قرآن در مورد نبرد «حنين» چنين مى فرمايد:

(لَقَدْ نَصَرَكُمُ اللّهُ فِي مَواطِنَ كَثِيرة وَ يَوْمَ حُنَيْن إِذْ أَعْجَبَتْكُمْ كَثْرَتُكُمْ فَلَمْ تُغْنِ عَنْكُمْ شَيْئاً وَضاقَتْ عَلَيْكُمُ الأَرضُ بِما رَحُبَتْ ثُمَّ وَلَّيْتُمْ مُدْبِرينَ).1
«خدا شماها را در مواردى كمك كرد و در روز «حنين» آنگاه كه فزونى افراد شما را به شگفت آورد(تصوّر كرديد كه فزونى نيرو تنها كليد پيروزى است) ولى سودى نبخشيد وزمين با آن گسترش بر شما تنگ شد وپشت به دشمن كرديد وفرار نموديد».
«ابن سعد» در طبقات مى نويسد: ابى بكر، به فزونى سپاه اسلام مباهات كرد وگفت ما چند برابر دشمن هستيم، هرگز شكست نخواهيم خورد، در حالى كه فزونى نيروها، جزئى از عامل پيروزى است بايد در كنار آن ايمان به هدف و تجسس وكسب اطلاعات، اعمال شيوه هاى رزمى، كوچك نشمردن دشمن ـ هرچه هم زبون باشد ـ نيز وجود داشته باشد در حالى كه در جنگ حنين از اين عوامل، كمتر بهره گرفته شده بود.
(ثُمَّ أَنْزَلَ اللّهُ سَكِينَتَهُ عَلى رَسُولِهِ وَ عَلَى الْمُؤْمِنينَ وَأَنْزَلَ جُنُوداً لَمْ تَرَوها وَعَذَّبَ الَّذينَ كَفَرُوا وَ ذلِكَ جَزاءُ الْكافِرينَ).2
«سپس خدا آرامش خود را بر پيامبر خود ومؤمنان فرود آورد، وآنان را با سپاهى كه نديدند، كمك كرد وافراد كافر را عذاب نمود، اين است سزاى كافران».
(ثُمَّ يَتُوبُ اللّهُ مِنْ بَعْدِ ذلِكَ عَلى مَنْ يَشاءُ وَ اللّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ) .3
«سپس خدا پس از آن به هر كسى كه بخواهد به رحمت باز مى گردد خدا بخشنده و رحيم است».

1 . سوره توبه، آيه 25.
2 . سوره توبه، آيه 26.
3 . سوره توبه، آيه 26.

صفحه 64
مقصود از سپاهى كه نديدند، فرشتگانى است كه مسلمانان را يارى كردند وآيه اخير حاكى از آن است كه افرادى كه به مسلمانان پشت كردند وبه تعبير آيه نخست (وَلَّيْتُمْ مُدْبِرينَ) مرتكب گناه شدند وخدا آن كس را كه بخواهد مى بخشد.

غنايم جنگى

غنايمى كه در اين نبردنصيب مسلمانان شد، كاملاً بى سابقه بود. كافى است بدانيم كه دشمن با دادن شش هزار اسير وبيست وچهار هزار شتر وچهل هزار رأس گوسفند و852 كيلوگرم طلا، پا به فرار نهاد.
پيامبر (صلى الله عليه وآله) براى تعقيب دشمن، ناچار شد همه غنايم را به «جعرّانه» كه سرزمين امنى براى نگهدارى آنها بود منتقل سازد و خود با سپاه تجربه ديده به تعقيب دشمن بپردازد وآنها را در مناطق «اوطاس» و« نخله» و «طائف» تعقيب نمايد.
پيامبر (صلى الله عليه وآله) در اين تعقيب كاملاً پيروز بود، جز فتح طائف، كه به عللى، موفق به فتح اين دژ نگرديد وبدون اخذ نتيجه براى تقسيم غنايم به «جعرانه» بازگشت در اين جا تاريخ، سرگذشتهاى شيرين وآموزنده اى را نقل مى كند كه ما غالب آنها را در بحثهاى تاريخى خود آورده ايم تنها به نقل يك حادثه مى پردازيم:

تقسيم غنايم واعتراض مرد تميمى

ياران پيامبر اصرار داشتندكه هرچه زودتر غنايم جنگى ميان مجاهدان تقسيم شود پيامبر براى اينكه بى نظرى خود را ثابت كند، كنار شترى ايستاد ومقدارى پشم از كوهان آن گرفت، در حالى كه آن را ميان انگشتان خود قرار داده بود، رو به مردم كرد وگفت: من از تمام غنايم شما حتى از اين پشم جز «خمس» حقّى ندارم حتى اين خمس كه حقّ من است، آن را به خود شما باز خواهم داد بنابراين، هر فردى از شما هر نوع غنيمتى در پيش او هست اگر چه نخ وسوزن هم باشد همه را برگرداند تا

صفحه 65
از روى عدالت ميان شماها تقسيم گردد.
پيامبر (صلى الله عليه وآله) همه بيت المال را ميان مسلمانان قسمت كرد و خمس بيت المال را كه مخصوص خود او بود، ميان سران قريش كه تازه اسلام آورده بودند تقسيم نمود وبه «ابوسفيان» وپسر او «معاويه» و« حكيم بن حزام» و«حارث بن حارث» و «حارث بن هشام» و «سهيل بن عمرو» و «حويطب بن عبد العزى» و «علاء بن جاريه» و... كه همگى تا ديروز از سران شرك وكفر و از دشمنان سرسخت محمّد (صلى الله عليه وآله) بودند، شتران زيادى داد. همچنين، به گروهى كه موقعيت آنها نسبت به گذشتگان كمتر بود، پنجاه شتر داد و آنان به وسيله اين بخششهاى گران، تحت تأثير عواطف ومحبتهاى پيامبر (صلى الله عليه وآله) قرار گرفتند وخواه ناخواه به سوى اسلام كشيده شدند اين دسته را در فقه اسلامى «مؤلفة القلوب» مى نامند ويكى از مصارف زكات اسلامى همين دسته مى باشد.1
ابن سعد2 صريحاً مى نويسد: كه اين بذل وبخشش همگى از خمسى بود كه شخصاً متعلّق به خود پيامبر بود. هرگز دينارى از حقوق وسهام ديگران در راه تأليف قلوب اين گروه خرج نگرديد.
بذل وبخشش پيامبر (صلى الله عليه وآله) بر جمعى از مسلمانان وبخصوص برخى از انصار سخت گران آمد، آنان كه به مصالح عالى عطاياى پيامبر (صلى الله عليه وآله)واقف نبودند، تصوّر مى كردند كه تعصب خانوادگى، پيامبر را واداشت كه خمس غنيمت را ميان خويشاوندان خود تقسيم كند حتى مردى از قبيله «بنى تميم» به نام «ذو الخويصرة» گستاخى را به جايى رساند كه رو به پيامبر (صلى الله عليه وآله) كرد وگفت: امروز در تقسيم غنايم راه عدالت را پيش نگرفتيد، پيامبر از سخن گستاخانه اين مرد سخت ناراحت شد وآثار خشم در چهره اش آشكار گشت وگفت: واى بر تو اگر عدالت وانصاف پيش من نباشد، پس پيش چه كسى خواهد بود. خليفه دوّم از پيامبر خواست كه اجازه دهد او

1 . سيره ابن هشام، ج3، ص 493.
2 . طبقات، ج2، ص 153.

صفحه 66
را بكشد حضرت فرمود: او را رها كنيد او در آينده پيشواى گروهى خواهد بود كه از دين اسلام بيرون خواهند رفت، چنانكه تير از كمان خارج شود1 همان طورى كه پيامبر (صلى الله عليه وآله) فرموده بود، اين مرد در دوران حكومت على (عليه السلام)رئيس فرقه خوارج گرديد ورهبرى اين گروه خطرناك را برعهده گرفت ولى به حكم اينكه قصاص قبل از جنايت مخالف اصول اسلام است، پيامبر (صلى الله عليه وآله)متعرض او نشد.
«سعد بن عباده» به نمايندگى از طرف انصار، پيام گله آميز آنها را حضور پيامبر رسانيد پيامبر (صلى الله عليه وآله) به او فرمود: همه آنها را در يك نقطه گرد بياور تا من موضوع را براى آنها تشريح كنم پيامبر (صلى الله عليه وآله) با شكوه خاصى وارد جلسه انصار شد وبه آنان چنين خطاب كرد:
شماها گروهى بوديد گمراه به وسيله من هدايت يافتيد، فقير بوديد بى نياز شديد، دشمن بوديد، مهربان گرديديد، همگى عرض كردند صحيح است اى رسول خدا. پيامبر (صلى الله عليه وآله) فرمود :شماها مى توانيد طور ديگر به من پاسخ بگوييد ودر برابر خدمات من حقوقى را كه بر گردن من داريد، به رخ من بكشيد وبگوييد اى رسول خدا روزى كه قريش تو را تكذيب كرد، ما تو را تصديق نموديم، قريش تو را يارى نكردند، ما يارى كرديم، تو را بى پناه ساختند، ما پناه داديم روزى كه تهى دست بودى تو را كمك كرديم.
اى گروه انصار چرا از مختصر مالى كه به قريش دادم تا آنها در اسلام استوار گردند و شما ها را به اسلام خود واگذار نمودم، دلگير شديد، آيا راضى نيستيد كه

1 . سيره ابن هشام، ج2، ص 496 مغازى مى نويسد پيامبر در باره او گفت:«انّ له أصحاباً يحقر أحدكم صلاته مع صلاتهم و صيامه مع صيامهم يقرؤن القرآن لا يجاوز تراقيهم يمرقون من الدين كما يمرق السهم من الرمية».
«براى او يارانى است كه شما نماز و روزه خود را در برابر عبادت آنها كم و ناچيز مى شمريد قرآن مى خوانند ولى از حنجره هاى آنها به بالا تجاوز نمى كند آنان از آيين اسلام بيرون مى آيند، همان طور كه تير از كمان به بيرون پرتاب مى گردد».

صفحه 67
ديگران شتر وگوسفند ببرند، وشما پيامبر را همراه خود ببريد، به خدا سوگند اگر همه مردم به راهى بروند وانصار به راه ديگر، من راه انصار را انتخاب مى كنم سپس براى انصار وفرزندان انصار طلب رحمت نمود سخنان پيامبر (صلى الله عليه وآله)، آنچنان عواطف انصار را تحريك كرد كه همگى گريه كنان گفتند: اى رسول خدا ما به قسمت خود راضى هستيم وكوچكترين گله اى نداريم.
آيه ياد شده در زير در رابطه با اين رويدادها نازل گرديده است:
(وَ مِنْهُمْ مَنْ يَلْمِزُكَ فِي الصَّدَقاتِ فَإِنْ أُعْطُوا مِنْها رَضُوا وَ إِنْ لَمْ يُعْطَوْا مِنْها إِذا هُمْ يَسْخَطُونَ).1
«برخى از آنان به تو در باره غنايم طعن مى زنند، اگر به آنان سهمى داده شود راضى مى شوند واگر محروم شوند خشم مىورزند».
(وَلَوْ أَنَّهُمْ رَضُوا ما آتاهُمُ اللّهُ وَ رَسُولُهُ وَ قالُوا حَسْبُنَا اللّهُ سَيُؤْتِينَا اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ رَسُولُهُ إِنّا إِلَى اللّهِ راغِبُونَ) .2
«اگر آنان به آنچه كه خدا وپيامبر به آنها عطا نمود، راضى شوند و بگويند خدا ما را كافى است به زودى خدا ورسول او از كرمش به ما مى دهند، ما به سوى خدا توجه داريم، بهتر بود».
(إِنَّمَا الصَّدَقاتُ لِلْفُقَراءِ وَ الْمَساكِينِ وَالْعامِلينَ عَلَيْها وَالْمُؤَلَّفَةِ قُلُوبُهُمْ وَ فِي الرِّقابِ وَالْغارِمينَ وَ فِي سَبِيلِ اللّهِ وَ ابْنِ السَّبِيلِ فَرِيضَةً مِنَ اللّهِ وَ اللّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ) .3
«صدقات فقط براى فقرا و بينوايان وكاركنان برگردآورى آنها و مؤلفة القلوب وكسانى كه با دادن زكات، به اسلام راغب مى شوند و كسانى كه در بند بندگى هستند و بدهكاران در راه خدا و در راه ماندگان، حكم لازمى است از جانب خدا، خدا دانا وحكيم است».

1 . سوره توبه، آيه58.
2 . سوره توبه، آيه هاى 59ـ 60.
3 . سوره توبه، آيه هاى 59ـ 60.

صفحه 68
از هجرت تا رحلت
      15

29

غزوه تبوك

آيات موضوع

(الَّذِينَ يَلْمِزُونَ الْمُطَّوِّعِينَ مِنَ الْمُؤمِنِينَ فِي الصَّدَقاتِ وَالَّذِينَ لا يَجِدُونَ إِلاّ جُهْدَهُمْ فَيَسْخَرُونَ مِنْهُمْ سَخِرَ اللّهُ مِنْهُمْ وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ* اِسْتَغْفِرْ لَهُمْ أَوْ لا تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ إِنْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ سَبْعِينَ مَرَّةً فَلَنْ يَغْفِرَ اللّهُ لَهُمْ ذلِكَ بِأَنَّهُمْْ كَفَرُوا بِاللّهِ وَ رَسُولِهِ وَاللّهُ لا يَهْدِي الْقَومَ الْفاسِقِينَ).(توبه/79ـ80)
(يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا مالَكُم إِذا قِيلَ لَكُمُ انْفِرُوا فِي سَبِيلِ اللّهِ اْثّاقَلْتُمْ إِلَى الأَرْضِ أَرَضِيتُمْ بِالحَياةِ الدُّنْيا مِنَ الآخِرَةِ فَما مَتاعُ الْحَياةِ الدُّنْيا فِي الآخِرَةِ إِلاّ قَلِيلٌ*إِلاّ تَنْفِرُوا يُعَذِّبْكُمْ عَذاباً أَلِيماً وَ يَسْتَبْدِلْ قَوْماً غَيْرَكُمْ وَلا تَضُرُوهُ شَيْئاً وَ اللّهُ عَلى كُلِّ شَيْء قَدِيرٌ) .(توبه/38ـ39)
(لَوْ كانَ عَرَضاً قَرِيْباً وَسَفَراً قاصِداً لاتَّبعُوكَ وَ لكِنْ بَعُدَتْ عَلَيْهِمُ الشُّقَّةُ وَ سَيَحْلِفُونَ بِاللّهِ لَوِ اسْتَطَعْنا لَخَرَجْنا مَعَكُمْ يُهْلِكُونَ أَنْفُسَهُمْ وَ اللّهُ يَعْلَمُ إِنَّهُمْ لَكاذِبونَ* عَفَا اللّهُ عَنْكَ لِمَ أَذِنْتَ لَهُمْ حَتّى يَتَبَيَّنَ لَكَ الَّذِينَ صَدَقُوا وَ تَعْلَمَ الْكاذِبينَ * لا يَسْتَأذِنُكَ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ أَنْ يُجاهِدُوا بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ وَ اللّهُ عَلِيمٌ بِالْمُتَّقِينَ* إِنَّما يَسْتَأذِنُكَ الَّذينَ لا يُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَ الْيَوْمِ الآخِرِ وَارْتابَتْ قُلُوبُهُمْ فَهُمْ فِي رَيْبِهِمْ يَتَرَدَدَّونَ* وَلَوْ أَرادُوا الْخُرُوجَ لأَعَدُّوا لَهُ عُدَّةً وَ لكِنْ كَرِهَ اللّهُ انْبِعاثَهُمْ فَثَبَّطَهُمْ وَ قِيلَ اقْعُدُوا مَعَ القاعِدِينَ * لَوْ خَرَجُوا فِيكُمْ ما زادُوكُمْ إِلاّ خَبالاً وَ لأَوضَعُوا خِلالَكُمْ

صفحه 69
يَبْغُونَكُمُ الْفِتْنَةَ وَ فِيكُمْ سَمَّاعُونَ لَهُمْ وَ اللّهُ عَلِيمٌ بِالظّالِمينَ * لَقَدِ ابْتَغَوُا الْفِتْنَةَ مِنْ قَبْلُ وَ قَلَّبُوا لَكَ الأُمُورَ حَتّى جاءَ الْحَقُّ وَظَهَرَ أَمْرُ اللّهِ وَهُمْ كارِهُونَ) .(توبه /42ـ 48)
(فَرِحَ الْمُخَلَّفُونَ بِمَقْعَدِهِمْ خِلافَ رَسُولِ اللّهِ وَ كَرِهُوا أَنْ يُجاهِدُوا بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ فِي سَبِيلِ اللّهِ وَقالُوا لا تَنْفِرُوا فِي الحَرِّ قُلْ نارُ جَهنَّمَ أْشَدُّ حَرّاً لَوْ كانُوا يَفْقَهُونَ) . (توبه/81)
(فَإِنْ رَجَعَكَ اللّهُ إِلى طائِفَة مِنْهُمْ فَاسْتَأْذنُوكَ لِلْخُروجِ فَقُلْ لَنْ تَخْرُجُوا مَعِيَ أَبَداً وَلَنْ تُقاتِلُوا مَعِيَ عَدُوّاً إِنَّكُمْ رَضِيتُمْ بِالْقُعُودِ أَوَّلَ مَرَّة فَاقْعُدُوا مَعَ الْخالِفِينَ) .(توبه/83)
(وَ جاءَ الْمُعَذِّرُونَ مِنَ الأَعْرابِ لِيُؤْذَنَ لَهُمْ وَقَعَدَ الَّذِينَ كَذَبُوا اللّهَ وَ رَسُولَهُ سَيُصِيبُ الَّذينَ كَفَرُوا مِنْهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ * لَيْسَ عَلَى الضُّعَفاءِ وَ لا عَلَى الْمَرضى وَ لا عَلَى الَّذِينَ لا يَجِدُونَ ما يُنْفِقُونَ حَرَجٌ إِذا نَصَحُوا للّهِ وَ رَسُولِهِ ما عَلَى الْمُحْسِنينَ مِنْ سَبِيل وَ اللّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ* وَلا عَلَى الَّذِينَ إِذا ما أَتَوْكَ لِتَحْمِلَهُمْ قُلْتَ لا أَجِدُ ما أَحْمِلُكُمْ عَلَيْهِ تَوَلَّوْا وَأَعْيُنُهُمْ تَفيضُ مِنَ الدَّمْعِ حَزَناً أَلاّ يَجِدُوا ما يُنْفِقُونَ* إِنَّمَا السَّبِيلُ عَلَى الَّذِينَ يَسْتَأْذِنُونَكَ وَ هُمْ أَغْنِياءُ رَضُوا بِأَنْ يَكُونُوا مَعَ الْخَوالِفِ وَ طَبَعَ اللّهُ عَلى قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لا يَعْلَمُونَ).(توبه 90ـ 93)
(لَقَدْ تابَ اللّهُ عَلَى النَّبِيِّ وَالْمُهاجِرينَ وَالأَنْصارِ الَّذينَ اتَّبَعُوهُ في ساعَةِ الْعُسْرَةِ مِنْ بَعْدِ ما كادَ يَزيغُ قُلُوبُ فَرِيق مِنْهُمْ ثُمَّ تابَ عَلَيْهِمْ إِنَّهُ بِهِمْ رَؤُفٌ رَحيمٌ* (وَعَلَى الثَّلاثَةِ الَّذِينَ خُلِّفُوا حَتّى إِذا ضاقَتْ عَلَيْهِمُ الأَرْضُ بِما رَحُبَتْ وَ ضاقَتْ عَلَيْهِمْ أَنْفُسُهُمْ وَ ظَنُّوا أَنْ لا مَلْجَأَ مِنَ اللّهِ إِلاّ إِلَيْهِ ثُمَّ تابَ عَلَيْهِم لِيَتُوبُوا إِنَّ اللّهَ هُوَ التَّوّابُ الرَّحيمُ* يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّهَ وَ كُونُوا مَعَ الصّادِقينَ) .(توبه 117ـ 119)

صفحه 70

ترجمه آيات

«منافقانى كه به افراد متمكن كه با كمال رغبت ووسعت زكات مى پردازند وهمچنين به افرادى كه با كمال مشقّت در حدّ توانايى خود كمك مى نمايند، طعن مى زنند ومسخره مى كنند، خدا مسخره آنها را تلافى خواهد نمود وعذاب دردناكى در انتظار آنهاست.براى آنان طلب آمرزش بنمايى يا ننمايى (يكسان است) اگر هفتاد مرتبه هم براى آنها طلب مغفرت كنى، خدا آنها را نخواهد بخشيد آنان به خدا ورسول او ايمان نياورده اند خدا افراد فاسق را هدايت نمى كند».
«اى افراد با ايمان چرا هنگامى كه به شما دستور بسيج در راه خدا(جهاد) داده مى شود به زمين سنگينى مى كنيد(ونمى خواهيد از جاى خود حركت كنيد) مگر به زندگى دنيا، از آخرت راضى شده ايد، بهره دنيا، در برابر آخرت چيزى نيست.اگر كوچ نكنيد(ودر جهاد با دشمن شركت نكنيد) شما را به عذابى دردناك گرفتار مى سازد وگروه ديگر را جانشين شما مى كند وبه او (خدا) ضررى نمى رسانيد،خدا به همه چيز تواناست».
«اگر بهره وغنيمتى نزديك وسفر كوتاهى بود تو را پيروى مى كردند ولى اين مسافت (از مدينه تا تبوك) به نظرشان دور آمد وبه همين زودى سوگند ياد مى كنند كه اگر توانايى داشتيم با شما در (جهاد) شركت مى نموديم، خود را (با گفتن دروغ) هلاك مى سازند خدا مى داند كه آنان دروغگويانند.خدا از تو بگذرد چرا پيش از آنكه راستگويان بر تو آشكار شوند ودروغگويان را بشناسى، به آنان اجازه دادى. كسانى كه به خدا وروز ديگر ايمان دارند براى اينكه با مالها وجانهاى خويش جهاد كنند، از تو اجازه نمى گيرند ويا براى ترك جهاد اذن نمى طلبند، خدا پرهيزگاران را مى شناسد.فقط كسانى كه به خدا وروز ديگر ايمان ندارند ودلهايشان به شك افتاده ودر شك خويش سرگردانند از تو اجازه (براى مجاهده وياترك جهاد) مى خواهند.اگر

صفحه 71
تصميم بر جهاد داشتند، لوازم آنرا آماده مى كردند، ولى خدا حركتشان را مكروه ساخت وبازشان داشت وگفته شد همچون از كار افتادگان به خانه بنشينيد.اگر با شما بيرون مى آمدند، در كارتان جز تباهى نمى افزودند، در صفوف شما به منظور فتنه جويى وارد مى شدند ودر ميان شما زودباورانى (عرب به افراد دهن بين «سماع» مى گويد) هستند، خدا ستمكاران را مى شناسد.از پيش نيز فتنه جويى كرده اند وكارها را بر تو آشفته اند تا حق پيروز شد و فرمان خدا با اينكه كراهت داشتند، آشكار گشت».
«تخلّف جويان (از جنگ تبوك) از مخالفت با رسول خدا خوشحال شدند ودوست نداشتند كه با اموال وجانهاى خود در راه خدا جهاد كنند(وبه يكديگر وبه مؤمنان) گفتند، در اين گرما حركت نكنيد، به آنها بگو آتش دوزخ از اين هم گرمتر است اگر بفهمند».
«هرگاه خدا تو را به سوى گروهى از آنها باز گردانيد و از تو خواستند (كه در جنگهاى آينده) شركت كنند( وبه سوى جبهه جنگ) بيرون آيند بگو هرگز (حق نداريد) با ما بيرون آمده وبا دشمنان ما بجنگيد، زيرا شما در مرتبه اوّل به تخلّف تن داديد، باز هم با متخلّفان بمانيد».
«جمعى از باديه نشينهاى معذور آمدند تا به آنها اذن داده شود( در جهاد شركت نكنند) ولى كسانى كه به خدا ورسول او دروغ گفته بودند در خانه هاى خود نشستند. وبه زودى عذاب دردناكى به افرادى از آنها كه كافر شده اند خواهد رسيد.بر افراد ضعيف، مريض وبى بضاعت(در ترك جهاد) اشكالى نيست به شرط اينكه نسبت به خدا ورسول او اخلاص ورزند(در اين وضع آنها نيكوكارند) وبر نيكوكاران ايرادى نيست خدا آمرزنده ورحيم است.وهمچنين بر افرادى كه پيش تو آمدند تا مركبى در اختيار آنها بگذارى، تو گفتى مركبى كه شما را بر آن سوار كنم ندارم وآنها از غم اينكه وسيله اى براى آنها نبود كه در راه خدا صرف كنند با چشم اشگبار از پيش تو برگشتند (ايرادى نيست).اشكال بر آن ثروتمندانى است كه از تو اذن مى گيرند(كه در

صفحه 72
جهاد شركت نكنند) وراضى شدند كه در رديف معذوران باشند، خدا بر قلوب آنها مهر (غفلت) زده لذا چيزى درك نمى كنند».
«خداوند رحمت خود را بر پيامبر ومهاجران وانصار نازل كرد، مهاجران وانصارى كه در لحظه هاى سخت كه نزديك بود دلهاى برخى از حق منحرف شود، از وى پيروى كردند، باز رحمت خود را بر آنان نازل فرمود، زيرا خداوند نسبت به ايشان مهربان است.همچنين رحمت خود را بر آن سه نفرى نازل نمود كه از لشكر اسلام بازماندند (ودر جهاد شركت نكردند) تا اينكه (بر اثر قطع رابطه مردم با آنها) زمين با آن وسعت بر آنها تنگ شد وجان آنها در فشار قرار گرفت، دانستند جز خداوند پناهگاهى نيست، خداوند آنها را مشمول رحمت خود قرار داد، تا توبه كنند، خداوند توبه پذير ورحيم است.«اى ايمان آورندگان، از خداوند بپرهيزيد وبا راستگويان باشيد».

تفسير آيات

در عصر رسالت «سوريه» از مستعمرات روم شرقى كه مركز آن «قسطنطنيه» بود، به شمار مى رفت و همه مرزنشينان وامراء حاكم بر آن از آيين مسيح پيروى مى كردند و شيوخ وقبايل ساكن در مرزها، تحت حكومت مركزى «سوريه» بودند كه خود دست نشانده امپراتور روم بود.
سقوط دژ بزرگ بت پرستان (مكه) وفتوحات درخشان وچشمگير مسلمانان، ترس عجيبى در دل امپراتور روم پديد آورد وانديشه اينكه مبادا «محمّد» به سوى «سوريه» لشكر كشى كند، وقلمرو حكومت خود را گسترش دهد، آنان را به خود مشغول ساخت.
امپراتور روم به اين فكر افتاد كه مسلمانان را غافلگير سازد وقدرت آنها را بشكند، براى همين منظور فرمانرواى دست نشانده خود را در سوريه مأمور ساخت كه به كمك قبايل «لخم»، «عامله»، «غسان»و «جذام» به ضميمه سپاه اعزامى از

صفحه 73
روم، مدينه را تسخير كند، وبا استفاده از اصل «غافلگيرى» قدرت حكومت جوان اسلام را درهم بشكند.تحريكات ارتش روم در مرزهاى سوريه به وسيله كاروانهاى تجارى به پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله) رسيد و پيامبر نيز تصميم گرفت از اصلى كه دشمن مى خواهد استفاده كند، او نيز بهره گيرد.
خبر تحريكات دشمن موقعى به مدينه رسيد كه محصول مدينه روى زمين وخرماها در حال رسيدن بود; يك نوع قحطى سايه شوم خود را بر «مدينه» وحوالى آن، افكنده بود.
نداى بسيج عمومى، مدينه وحومه آن را فرا گرفت ومقصد نيز معيّن گرديد تا مسلمانان با توجّه به دورى راه وقدرت رزمى دشمن، تا آنجا كه مى توانند خود را مجهّز سازند وبا آمادگى كامل به سوى جبهه روانه گردند.
بايد هزينه جنگ به وسيله مسلمانان تأمين شود، وبه همين جهت پيامبر افرادى را به مكه وحومه مدينه اعزام كرد; ومسلمانان را به شركت در تأمين هزينه نبرد، دعوت نمود ودر اين مورد زنان ومردان مسلمان كمكهاى مؤثرى نمودند اگر «عبدالرحمان بن عوف» با چهار هزار دينار كمك كرد، در مقابل او يك مسلمان آبكش به نام «ابوعقيل» كه مالك دو من گندم بيش نبود با دادن يك من گندم، به گروه كمك كنندگان پيوست، كمك ناچيز اين مسلمان مخلص در برابر كمك چشمگير «عبدالرحمان» ، مايه طعن منافقان بى خبر از خدا گرديد وحى الهى در توبيخ آنان چنين فرود آمد:
(الَّذِينَ يَلْمِزُونَ الْمُطَّوِّعِينَ مِنَ الْمُؤمِنِينَ فِي الصَّدَقاتِ وَالَّذِينَ لا يَجِدُونَ إِلاّ جُهْدَهُمْ فَيَسْخَرُونَ مِنْهُمْ سَخِرَ اللّهُ مِنْهُمْ وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ).1
«منافقانى كه به افراد متمكن كه با كمال رغبت ووسعت زكات مى پردازند وهمچنين به افرادى كه با كمال مشقّت در حدّ توانايى خود كمك مى نمايند، طعن

1 . سوره توبه، آيه 79.

صفحه 74
مى زنند ومسخره مى كنند، خدا مسخره آنها را تلافى خواهد نمود وعذاب دردناكى در انتظار آنهاست».
(اِسْتَغْفِرْ لَهُمْ أَوْ لا تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ إِنْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ سَبْعِينَ مَرَّةً فَلَنْ يَغْفِرَ اللّهُ لَهُمْ ذلِكَ بِأَنَّهُمْْ كَفَرُوا بِاللّهِ وَ رَسُولِهِ وَاللّهُ لا يَهْدِي الْقَومَ الْفاسِقِينَ).1
«براى آنان طلب آمرزش بنمايى يا ننمايى (يكسان است) اگر هفتاد مرتبه هم براى آنها طلب مغفرت كنى، خدا آنها را نخواهد بخشيد آنان به خدا ورسول او ايمان نياورده اند خدا افراد فاسق را هدايت نمى كند».
سرانجام، سى هزار نفر آمادگى خود را براى شركت در اين نبرد اعلام نمودند وهمگى در لشگرگاه مدينه «ثنية الوداع» اجتماع نمودند واعضاى اين سپاه را ده هزار سواره نظام وبيست هزار پياده نظام تشكيل مى داد، پيامبر دستور داد در اختيار هر قبيله اى ، پرچم مشخصى قرار گيرد.
البته گردآورى يك چنين سپاه چشم گير، كار آسانى نبود وبه آسانى نيز صورت نپذيرفت بلكه وحى الهى با انذار وتهديد، توانست چنين گروهى را در فصل چيدن محصول وميوه حركت دهد كافى است كه بدانيم در هيچ رويداد وغزوه اى تأكيد بر شركت، مانند تأكيد در اين غزوه در قرآن وارد نشده است، اينك آياتى در اين زمينه.
(يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا مالَكُم إِذا قِيلَ لَكُمُ انْفِرُوا فِي سَبِيلِ اللّهِ اْثّاقَلْتُمْ إِلَى الأَرْضِ أَرَضِيتُمْ بِالحَياةِ الدُّنْيا مِنَ الآخِرَةِ فَما مَتاعُ الْحَياةِ الدُّنْيا فِي الآخِرَةِ إِلاّ قَلِيلٌ) .2
«اى افراد با ايمان چرا هنگامى كه به شما دستور بسيج در راه خدا(جهاد) داده مى شود به زمين سنگينى مى كنيد(ونمى خواهيد از جاى خود حركت كنيد) مگر به زندگى دنيا، از آخرت راضى شده ايد، بهره دنيا، در برابر آخرت چيزى نيست».
(إِلاّ تَنْفِرُوا يُعَذِّبْكُمْ عَذاباً أَلِيماً وَ يَسْتَبْدِلْ قَوْماً غَيْرَكُمْ وَلا تَضُرُوهُ شَيْئاً وَ اللّهُ عَلى

1 . سوره توبه، آيه 80.
2 . سوره توبه، آيه38.

صفحه 75
كُلِّ شَيْء قَدِيرٌ) .1
«اگر كوچ نكنيد(ودر جهاد با دشمن شركت نكنيد) شما را به عذابى دردناك گرفتار مى سازد وگروه ديگر را جانشين شما مى كند وبه او (خدا) ضررى نمى رسانيد،خدا به همه چيز تواناست».
نكته قابل توجه در آيه دوّم جمله (يَسْتَبْدِلْ قَوماً غَيْركُمْ)است گروه ديگرى را جانشين شما مى سازد.
ودر سوره هاى «مائده ومحمّد» به اين نكته نيز اشاره شده است آنجا كه مى فرمايد:
(فَسَوْفَ يَأْتِي اللّهُ بِقَوْم يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ أَذِلَّة عَلَى الْمُؤْمِنينَ أَعِزَّة عَلَى الْكافِرينَ يُجاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللّهِ).2
«گروهى را جانشين شما مى سازد كه خدا آنها را دوست دارد، وآنان نيز خدا را دوست دارند نسبت به مؤمنان افتاده ونسبت به كافران سركشند، ودر راه خدا مبارزه مى كنند».
ونيز مى فرمايد:
(وَإِنْ تَتَوَلَّوْا يَسْتَبْدِلْ قَوماً غَيْرَكُمْ ثُمَّ لا يَكُونُوا أَمْثالَكُمْ).3
«اگر روى گردانيديد به جاى شما گروه ديگرى مى آورد كه مانند شما نيستند».
از روايات وارد درمورد تفسير اين آيات به خوبى استفاده مى شود كه مقصود از اين گروه همان موالى (غير عرب) است.
مرحوم طبرسى نقل مى كند پس از نزول آيه (يَسْتَبْدِلْ قَوماً غَيْرَكُمْ) مسلمانان

1 . سوره توبه، آيه39.
2 . سوره مائده، آيه 54.
3 . سوره محمّد، آيه 38.

صفحه 76
از پيامبر پرسيدند كه اين گروه كيانند در اين موقع چشم پيامبر (صلى الله عليه وآله) به سلمان افتاد كه نزد پيامبر نشسته بود. فرمود«هذا وقومه» اين وملّت او، سپس افزود:«لو كان الإيمان منوطاً بالثريا لتناوله رجال من فارس»: اگر ايمان در نقطه دورى باشد مردانى از فارس آن را به دست مى آورند».1

تخلّف منافقان از شركت در جهاد

تأكيدات الهى سبب شد كه گروه علاقمند در اين نبرد شركت كنند و از طريق كمكهاى مالى وجانى سپاه منظم ومرتّبى را راهى تبوك سازند، سپاهى كه در باره آن مورخان مى نويسند:
«وكان زادهم الشعير المسوَّس والإهالة السخنة والتمر الزهيد»: آذوقه آنان، جوهاى كرم زده، وروغن گداخته وخرماى دور از رغبت» ولى آنچه اين ضعف مادى را جبران كرد وجود سلاح برنده اى به نام «عشق به لقاء الهى» بود كه كمبودها را برطرف مى كرد ولى در مقابل گروه منافق از شركت در اين جنگ سرباز زدند، وجز عدّه معدودى كه براى خرابكارى در آن شركت جسته بودند ودر اثناى راه تصميم بر ترور پيامبر (صلى الله عليه وآله)گرفتند، كسى از آنان شركت نكرد.
به خاطر يك چنين ياغيگرى وسرپيچى روشن، خدا پرده ها را بالا مى زند وبه توبيخ وانتقاد منافقان مى پردازد وانتقادى كه از منافقان در اين سوره انجام گرفته، در هيچ سوره اى انجام نگرفته است وتفسير مجموع آياتى كه مربوط به منافقان است ، مايه گستردگى سخن است، از اين جهت به تفسير آياتى كه مربوط به جنگ «تبوك» است مى پردازيم وتفسير آيات ديگر را به وقت ديگرى موكول مى كنيم.

علل تخلف منافقان عبارت بود از:

1ـ فقدان انگيزه هاى مادى.

1 . تفسير مجمع البيان، ج5، ص 108.

صفحه 77
2ـ دورى راه.
3ـ گرم بودن هوا.
1و2ـ فقدان غنيمت ودور بودن راه
(لَوْ كانَ عَرَضاً قَرِيْباً وَسَفَراً قاصِداً لاتَّبعُوكَ وَ لكِنْ بَعُدَتْ عَلَيْهِمُ الشُّقَّةُ وَ سَيَحْلِفُونَ بِاللّهِ لَوِ اسْتَطَعْنا لَخَرَجْنا مَعَكُمْ يُهْلِكُونَ أَنْفُسَهُمْ وَ اللّهُ يَعْلَمُ إِنَّهُمْ لَكاذِبونَ).1
«اگر بهره وغنيمتى نزديك وسفر كوتاهى بود تو را پيروى مى كردند ولى اين مسافت (از مدينه تا تبوك) به نظرشان دور آمد وبه همين زودى سوگند ياد مى كنند كه اگر توانايى داشتيم با شما در (جهاد) شركت مى نموديم، خود را (با گفتن دروغ) هلاك مى سازند خدا مى داند كه آنان دروغگويانند».
(عَفَا اللّهُ عَنْكَ لِمَ أَذِنْتَ لَهُمْ حَتّى يَتَبَيَّنَ لَكَ الَّذِينَ صَدَقُوا وَ تَعْلَمَ الْكاذِبينَ).2
«خدا از تو بگذرد چرا پيش از آنكه راستگويان بر تو آشكار شوند ودروغگويان را بشناسى، به آنان اجازه دادى».
(لا يَسْتَأذِنُكَ الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ أَنْ يُجاهِدُوا بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ وَ اللّهُ عَلِيمٌ بِالْمُتَّقِينَ) .3
«كسانى كه به خدا وروز ديگر ايمان دارند براى اينكه با مالها وجانهاى خويش جهاد كنند، از تو اجازه نمى گيرند ويا براى ترك جهاد اذن نمى طلبند، خدا

1 . سوره توبه، آيه42.
2 . سوره توبه، آيه43.
3 . سوره توبه، آيه44.

صفحه 78
پرهيزگاران را مى شناسد».
(إِنَّما يَسْتَأذِنُكَ الَّذينَ لا يُؤْمِنُونَ بِاللّهِ وَ الْيَوْمِ الآخِرِ وَارْتابَتْ قُلُوبُهُمْ فَهُمْ فِي رَيْبِهِمْ يَتَرَدَدَّونَ).1
«فقط كسانى كه به خدا وروز ديگر ايمان ندارند ودلهايشان به شك افتاده ودر شك خويش سرگردانند از تو اجازه (براى مجاهده وياترك جهاد) مى خواهند».
(وَلَوْ أَرادُوا الْخُرُوجَ لأَعَدُّوا لَهُ عُدَّةً وَ لكِنْ كَرِهَ اللّهُ انْبِعاثَهُمْ فَثَبَّطَهُمْ وَ قِيلَ اقْعُدُوا مَعَ القاعِدِينَ).2
«اگر تصميم بر جهاد داشتند، لوازم آنرا آماده مى كردند، ولى خدا حركتشان را مكروه ساخت وبازشان داشت وگفته شد همچون از كار افتادگان به خانه بنشينيد».
(لَوْ خَرَجُوا فِيكُمْ ما زادُوكُمْ إِلاّ خَبالاً وَ لأَوضَعُوا خِلالَكُمْ يَبْغُونَكُمُ الْفِتْنَةَ وَ فِيكُمْ سَمَّاعُونَ لَهُمْ وَ اللّهُ عَلِيمٌ بِالظّالِمينَ).3
«اگر با شما بيرون مى آمدند، در كارتان جز تباهى نمى افزودند، در صفوف شما به منظور فتنه جويى وارد مى شدند ودر ميان شما زودباورانى (عرب به افراد دهن بين «سمّاع» مى گويد) هستند، خدا ستمكاران را مى شناسد».
(لَقَدِ ابْتَغَوُا الْفِتْنَةَ مِنْ قَبْلُ وَ قَلَّبُوا لَكَ الأُمُورَ حَتّى جاءَ الْحَقُّ وَظَهَرَ أَمْرُ اللّهِ وَهُمْ كارِهُونَ) .4
«از پيش نيز فتنه جويى كرده اند وكارها را بر تو آشفته اند تا حق پيروز شد، وفرمان خدا با اينكه كراهت داشتند، آشكار گشت».

1 . سوره توبه، آيه45.
2 . سوره توبه، آيه46.
3 . سوره توبه، آيه47.
4 . سوره توبه، آيه 48.

صفحه 79
(فَرِحَ الْمُخَلَّفُونَ بِمَقْعَدِهِمْ خِلافَ رَسُولِ اللّهِ وَ كَرِهُوا أَنْ يُجاهِدُوا بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ فِي سَبِيلِ اللّهِ وَقالُوا لا تَنْفِرُوا فِي الحَرِّ قُلْ نارُ جَهنَّمَ أْشَدُّ حَرّاً لَوْ كانُوا يَفْقَهُونَ).1
«تخلّف جويان (از جنگ تبوك) از مخالفت با رسول خدا خوشحال شدند ودوست نداشتند كه با اموال وجانهاى خود در راه خدا جهاد كنند(وبه يكديگر وبه مؤمنان) گفتند، در اين گرما حركت نكنيد، به آنها بگو آتش دوزخ از اين هم گرمتر است اگر بفهمند».
انقلابات سياسى، بحرانهاى سخت و پيش آمدهاى ناگوار، سنگ محكى است كه پايدار را از ناپايدار جدا مى سازد، امتحان وآزمايش بسان كوره داغى است كه طلا وخاك را از هم جدا مى كند و مدعيان وطرفداران واقعى را، از جرگه منافقان ودورغ پردازان سوا مى نمايد.
در شرايط عادى كه شانس با حكومت وقت همراه باشد، وبه تعبير صحيح امنيت وثبات سايه افكن شود، همه دعوى پايدارى وخيرخواهى مى نمايند، غريو سرودهاى نصرت ووفادارى در تمام محيط طنين انداز مى گردد، ولى اگر ورق برگردد و امنيت در خطر افتد، حملات دشمن موقعيت نظام حاكم را تهديد نمايددر چنين موقع امين وخائن، مؤمن ومنافق، راستگو وگزاف گو از هم جدا شده، وشكاف عميقى در ميان افراد پديد مى آيد.
روزى كه اميرمؤمنان (عليه السلام) ـ پس از شورش مصريان كه منجر به قتل خليفه سوم گرديد ـ از طرف مسلمانان به خلافت برگزيده شد، عموم مهاجران وانصار را با پيش آمدهاى ناگوار، وامتحان هاى سخت وآزمايش هاى صعب تهديد نمود وچنين فرمود:«والّذي بعثه بالحقّ لتبلبلن بلبلة، ولتغربلنّ غربلة ولتساطنَّ سوط القِدْر حتى يعود أسفلكم أعلاكم، وأعلاكم أسفلكم».2

1 . سوره توبه، آيه80.
2 . نهج البلاغه، خطبه 16.

صفحه 80
«سوگند به آن كسى كه پيامبر را به حق فرستاده، به راستى كه درهم آميخته مى شويد ودر غربال امتحان از هم جدا مى گرديد، وبرهم زده مى شويد، مانند برهم زدن كفگير، آنچه را كه در ديگ طعام است به وقت غليان وجوشش، تا اينكه پست ترين شما به مقام بلنديرين شما، وبلندترين شما به مقام پست ترين شما بازگشت نمايد».
دقّت در مفاد آيات به خوبى مى رساند كه اعضاى اين حزب از بىوجدانترين افراد بودند، زيرا در تمام مجامع دينى حضور بهم مى رساندند و در همه جا به ديانت وايمان تظاهر مى نمودند، و به همين لحاظ در همه جريانهايى كه به نفع آنها تمام مى شد، بهره كافى از غنايم جنگى مى بردند. ودر نبردهايى شركت مى كردند كه پيروزى مسلمانان در آن قطعى بود و چندان نيازى به طىّ مسافت نداشت. در چنين موارد با مسلمانان به منظور منافع مادّى همكارى مى نمودند، ولى در نبردهايى كه به پيمودن راههاى سخت، آن هم در هواى گرم وسوزان، نياز داشت، هرگز شركت نمى كردند. از آنجا كه كوچكترين علاقه اى به ايمان واسلام در كار نبود، از سقوط حكومت جوان اسلام باكى نداشتند.ولى براى حفظ ظاهر، عذرهايى مى آوردند كه دست كم از اعتذارهاى قوم موسى نداشت، آيه 42 سوره توبه مى رساند كه علّت سرپيچى اينها اين بود كه راه تبوك دور بوده و منافع متيقّن آنان در مدينه، با منافع مشكوك در جبهه جنگ تزاحم داشته از اين نظر تقاعد را در مدينه بر خروج ترجيح دادند و اين كه مى گويند كه ما قدرت ونيرو نداريم، دروغ مى گويند زيرا اگر مصمم مى شدند مقدّمات مسافرت را آماده مى ساختند چنانكه در سوره توبه مى فرمايد:(وَلَوْ أَرادُوا الخُرُوجَ لأَعَدُّوا لَهُ) : «اگر تصميم شركت د رجهاد داشتند براى آن لوازمى تهيّه مى كردند» ولى از اوّل خيال سرپيچى از فرمان رسول خدا داشتند.

نشانه هاى ايمان ونفاق

آيه هاى 44 و45 سوره توبه نشانه واضحى براى تشخيص مؤمن از منافق بيان

صفحه 81
مى كند، وآن اينكه در چنين لحظات حساس وموقعيت باريكى كه پايگاه مسلمانان از طرف ارتش روم در خطر افتاده، افرادى كه به خدا وروز رستاخيز ايمان داشتند پس از شنيدن فرمان جهاد، اعلام آمادگى مى كردند، وبهانه هاى بنى اسرائيلى را كنار گذارده وراه جبهه را پيش مى گرفتند ولى افراد منافق غير مؤمن به خدا و روز جزا، با بهانه ها وعذرهاى خنده آور حضور رسول خدا شرفياب شده، اذن مى طلبيدند كه در اين جهاد شركت نورزند ودر مدينه بمانند. ناگفته پيدا است در چنين لحظه حساس كه ايمان واسلام در خطر افتاده، اذن گرفتن براى تقاعد وشركت نورزيدن نشانه كامل بر فقدان ايمان در قلوب آنها وجوداست.
از بيان گذشته روشن مى شود كه متعلّق اذن در دو آيه مزبور، جهاد در راه خدا نيست، به اين معنى كه مؤمن براى شركت در جهاد در راه خدا، اذن نمى طلبد ولى منافق پس از كسب اذن شركت مى كند، بلكه متعلّق آن، ترك جهاد، وتقاعد وشركت نورزيدن است.1
گواه ما بر اينكه متعلّق اذن همان ترك جهاد است، علاوه بر استقامت مطلب(زيرا اذن گرفتن براى ترك جهاددر لحظه حساس بهتر مى تواند نشانه نفاق بشود تا اذن گرفتن براى جهاد) آيه هاى 86 و93 سوره توبه است كه آشكارا متعلّق اذن در آنها بيان شده است چنانكه مى فرمايد:(استأذنك أُولوا الطول منهم وقالُوا ذَرنا نَكُنْ مَعَ القاعِدينَ) .
«افراد متمكّن از تو اذن مى خواهند ومى گويند بگذار ما، مانند از كار افتادگان به خانه بمانيم» وهمچنين آيه 93.

1 . بنابر اين بايد گفت كه لفظ «كراهة» و امثال آن در آيه 44 مقدر است ، امثال آيه (لا يستأذنك الّذين يؤمنون باللّه و اليوم الآخر(كراهة) أن يجاهدوا بأموالهم ) ويا «لئلا يجاهدوا بأموالهم» ونظائر آن در قرآن فراوان است.

صفحه 82

اذن پيامبر (صلى الله عليه وآله) مصلحت بود

گروهى كه به عصمت پيامبران اعتقاد ندارند، با آيات مورد بحث برگفته خود استدلال نموده ومى گويند كه اذن پيامبر در اين جريان بر خلاف مصلحت بوده، يعنى خطا ولغزشى بوده است كه خدا آن را بخشيد. به گواه توبيخى كه متوجّه او كرد، و او را مذمّت نمود وفرمود:
(عَفَا اللّهُ عَنْكَ لِمَ أَذِنْتَ لَهُمْ حَتّى يَتَبَيَّنَ لَكَ الَّذِينَ صَدَقُوا وَتَعْلَمَ الْكاذِبينَ).1
«خدا از تو بگذرد چرا پيش از آنكه راستگويان بر تو آشكار شوند، ودروغگويان را بشناسى، اجازه دادى».
معلوم مى شود كه پيامبر در دادن اذن به منافقين در (مدينه) خطا كار بوده، كه خدا عفو فرمود وگرنه عفو معنا نداشت.از اين لحاظ برخى كوشش كرده اند و(به منظور حفظ مقام عصمت كه دلايل عقلى ونقلى بر آن گواهى مى دهند)، گفته اند كه اذن رسول خدا «ترك اولى» بوده است وبهتر اين بود كه اصلاً اجازه نمى داد ولفظ عفو همانطورى كه در معصيت بكار مى رود، در انجام دادن كارى كه ترك آن بهتر مى باشد نيز استعمال مى شود.
ما تصوّر مى كنيم كه اصلاً احتياجى به اين جواب نيست، وظاهر آيات در رفع شبهه كافى است، وخود آيات گواه بر اين است كه اذن پيامبر صد در صد صلاح ومقارن با مصلحت بوده است. شما فرض كنيد، كه رسول خدا به آنها اذن نمى داد، و آنان را از توقّف در مدينه نهى مى نمود، در اين صورت از دو حال خارج نبود:

1 . سوره توبه، آيه43.

صفحه 83
1ـ يا شركت مى كردند، ونهى او را اطاعت مى نمودند ودر صفوف مسلمانان وارد شده، ورو به سوى جبهه مى آوردند.
2ـ با نهى صريح او مخالفت كرده و از فرمان صريح سرپيچى مى نمودند.
هر دوصورت خالى از مفسده نبود، زيرا اگر در جهاد شركت مى كردند، به تصريح آيه 47 سوره برائت جز تباهى در امور و فتنه جويى كار ديگر انجام نمى دادند و اختلاف كلمه ودو دستگى ميان ارتش پديد مى آوردند ومفسده آن به مراتب بيش از تخلّف آنان از جهاد بود.و در صورت دوّم، يعنى با نهى پيامبر (صلى الله عليه وآله)مخالفت مى نمودند ودر مدينه مى ماندند در اين صورت رعب وعظمت رسول اكرم (صلى الله عليه وآله) از بين مى رفت و كم كم جرئت وجسارت منافقان از مرحله سرّى به مراحل ديگرى كشيده مى شد.
بنابراين پيامبر (صلى الله عليه وآله) با آن بصيرت خدادادى، صلاح در اين ديد كه اگر منافقان براى توقّف در مدينه اذن بطلبند، به آنان اجازه دهد تا از شر هر دو مفسده آسوده گردد.

منظور از عفو درآيه چيست؟

اين تصوّر ما است كه هركجا عرب جمله (عَفَا اللّهُ عَنْكَ)را بكار برد ناچار بايست طرف خطاب مرتكب جرمى شده باشد، در صورتى كه چنين نيست بلكه جمله مزبور مانند جمله ايست كه به عنوان تحيت به خلفاء وامراء مى گفتند مانند: «اصلح اللّه حال الأمير»، وهرگز معناى آن اين نيست كه حال امير بد است، وخدا او را رو براه كند، بلكه اين سنخ گفتارها تحيّت ودعايى بوده كه به يكديگر مى نمودند.
جمله (لِمَ أَذِنْتَ) اگر چه متضمن توبيخ است ولى حقيقت توبيخ متوجه منافقين مى باشدنه پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله)، ومقصود اين است كه وضع منافقان ونفاق ودروغ آنان به قدرى واضح وآشكار است كه آزمايش مختصرى در رفع پرده نفاق آنان

صفحه 84
كافى است وكافى بود كه تو اذن نمى دادى در اين مورد مطلب براى تو آشكار مى گشت.
چنانكه ملاحظه مى فرماييد لبه تيز اعتراض متوجه منافقين است كه آنان افراد دروغگو ولاف زن هستند و تو اى رسول خدا پرده بر دروغ آنان افكندى واگر اجازه نمى دادى، دروغ آنها آشكار مى گشت.
اذن ندادن اگر چه مايه جداسازى مؤمن از منافق بود، ولى اين يك طرف سكّه بود، طرف ديگر آن، مصلحت مهم تر داشت همان طور كه بيان گرديد.
مقصود از جمله(لَقَدِ ابْتَغَوا الفِتْنَة) ، سرگذشت غزوه حنين است كه تفصيل آن در گذشته بيان شد.
مرد مجاهد وفداكار كه هدف مقدسى دارد، هر نوع سختى را در راه آن آسان مى شمرد، وهمه گونه ناراحتى را براى خود مى خرد و اين شيوه رجال فداكار است. گرما وسرما، رنج ومحنت، گرسنگى وتشنگى، غربت ودربدرى، تأثيرى در اراده آهنين آنها نمى گذارد ولى منافقى كه نه ايمان دارد ونه هدف، در مواقع حساس به اعذار كودكانه توصل جسته وبه يكديگر مى گويند چنانكه در آيه هشتاد ويكم نقل كرده است (لاتَنْفِرُوا فِي الحَرِّ) : «در هواى گرم كوچ نكنيد». گرمى هوا بهانه است وگرنه مطلقاًاين دسته تن پرور، روح جهاد و فداكارى ندارند.
معاويه ياغى، پس از تأسيس حكومت خودمختارى در شام براى تضعيف حكومت مركزى، دسته هاى غارتگرى به عراق مى فرستاد تا بدين وسيله روحيه مردم عراق را تضعيف كرده ورخنه اى در حكومت على امير مؤمنان (عليه السلام) بوجود آورد.
سفيان بن عوف به شهر «انبار» حمله برد و فرماندار على «حسان بن حسان بكرى» را كشت واموال مردم را تاراج كرد. حتى زيور وخلخال زنان را به عنف از آنها گرفت. خبر به كوفه رسيد، على (عليه السلام) در خطبه اى كه مردم را براى جهاد در راه حق دعوت كرده است، به اعذار كودكانه برخى از منافقان بى هدف اشاره كرده ومى فرمايد:

صفحه 85
«فَإذا أمرتكم بالسّير إليهم في أيّام الصيف قلتم هذه حمارَّة القيظ، أمهلنا ينسلخ عنّا الحرّ وإذا أمرتكم بالسير إليهم في الشتاء قلتم هذه صبارّة القُر أمهلنا ينسلخ عنا البرد، كلّ هذا فراراً من الحرّوالقرفإذا كنتم من الحرّ و القرّ تفرّون فأنتم واللّه من السيف أفر يا أشباه الرجال ولا رجال».1
«هرگاه در فصل تابستان به شما گفتم به جنگ آنها رويد، گفتيد حالا موقع گرماى شديد است، بگذار تا گرما برطرف شود، وچون در وقت زمستان به شما امر كردم كه براى نبرد آنان بيرون رويد گفتيد اكنون هنگام سختى سرما است،صبر كن تا سرما بگذرد! تمام اين بهانه ها از گرما وسرما براى فرار از جنگ است، اگر از گرما وسرما گريزان باشيد، به خدا قسم از شمشير گريزنده تريد. اى افرادى كه به ظاهر مرد هستيد ولى مردانگى نداريد!»
روانشناسان توسّل به اين عذرهاى كودكانه را گواه بر تزلزل خاطر وبى ارادگى مى دانند ومعتقدند كه چنين افرادى در هيچ زمانى گامى به پيش نمى گذارند، افرادى بى مصرف وعاطل وباطل مى گردند، شايسته اين افراد همانست كه در آيه هشتاد ودوّم فرموده است كه بر روزگار سياه خود بگريند و كمتر بخندند.

وظيفه فرمانده سپاه با اين افراد

چنين افراد سست عنصر وبى اراده وبى علاقه به هدف، هرگز به درد جهاد نمى خورند. هر آنى فكر فرار وتخليه سنگر، در مغز خود مى پرورانند روى اين اصل در آيه هشتاد وسوم به پيامبر (صلى الله عليه وآله) دستور مى دهد كه افراد مزبور حقّ حضور در جنگ ندارند، زيرا آنان در گذشته آزمايش خوبى ندادند چنانكه مى فرمايد:(فَاقْعُدُوا مَعَ الْخالِفِينَ)2 :«بايد مانند بازنشستگان از حضور خوددارى كنند».
آيات وارده در اين مورد:

1 . نهج البلاغه، خطبه 27.
2 . سوره توبه، آيه83.

صفحه 86
(فَرِحَ الْمُخَلَّفُونَ بِمَقْعَدِهِمْ خِلافَ رَسُولِ اللّهِ وَكَرِهُوا أَنْ يُجاهِدُوا بِأَمْوالِهِمْ وَأَنْفُسِهِمْ فِي سَبِيلِ اللّهِ وَقالُوا لا تَنْفِرُوا فِي الحَرِّ قُلْ نارُ جَهَنَّمَ أَشَدُّ حَرّاً لَوْ كانُوا يَفْقَهُونَ) .1
«تخلّف كنندگان از جهاد، از مخالفت وجدايى خود از پيامبر خوشحال شدند و از جهاد با مال وجان سرپيچى كردند وبه يكديگر مى گفتند كه در هواى گرم كوچ نكنيد. بگو آتش دوزخ(كه در انتظار آنان است) اگر تعقّل كنند. سخت تر است».
(فَلْيَضْحَكُوا قَليلاً وَ لْيَبْكُوا كَثِيراً جَزاءً بِما كانُوا يَكْسِبُونَ).
(«بگو) كمتر بخنديد، بسيار گريه كنيد اين جزاى كارهايى است كه انجام داده ايد».
(فَإِنْ رَجَعَكَ اللّهُ إِلى طائِفَة مِنْهُمْ فَاسْتَأْذنُوكَ لِلْخُروجِ فَقُلْ لَنْ تَخْرُجُوا مَعِيَ أَبَداً وَلَنْ تُقاتِلُوا مَعِيَ عَدُوّاً إِنَّكُمْ رَضِيتُمْ بِالْقُعُودِ أَوَّلَ مَرَّة فَاقْعُدُوا مَعَ الْخالِفِينَ) .2
«هرگاه خدا تو را به سوى گروهى از آنها باز گردانيد و از تو خواستند (كه در جنگهاى آينده) شركت كنند( وبه سوى جبهه جنگ) بيرون آيند بگو هرگز (حق نداريد) با ما بيرون آمده وبا دشمنان ما بجنگيد. زيرا شما در مرتبه اوّل به تخلّف تن داديد. باز هم با متخلّفان بمانيد».

افرادى كه از شركت در جهاد معافند

در كتابهاى فقهى، افراد معاف از شركت در جهاد كاملاً بيان شده است ولى در اين سوره در طىّ آيه هاى 91ـ 92 نام چند گروه به ميان آمده است، يعنى افراد ضعيف كه توانايى مزاجى ندارند وبيماران، وبى بضاعتان ـ به شرط اينكه در غياب

1 . سوره توبه، آيه81.
2 . سوره توبه، آيه83.

صفحه 87
پيامبر اخلاص ورزند وفساد ايجاد نكنند چنانكه جمله (إِذا نَصحوا للّه ورسوله) كاملاً اين مطلب را روشن مى كندـ استثنا شده اند ولى تعداد كسانى كه جهاد بر آنها مشروع يا لازم نيست بيش از اينهاست. از آنجا كه بيان تمام اين دسته ها مورد لزوم نبوده در اين سوره فقط به ذكر گروههاى ياد شده اكتفا شده است چنانكه مى فرمايد:
(وَ جاءَ الْمُعَذِّرُونَ مِنَ الأَعْرابِ لِيُؤْذَنَ لَهُمْ وَقَعَدَ الَّذِينَ كَذَبُوا اللّهَ وَ رَسُولَهُ سَيُصِيبُ الَّذينَ كَفَرُوا مِنْهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ).1
«جمعى از باديه نشينهاى معذور آمدند تا به آنها اذن داده شود( در جهاد شركت نكنند) ولى كسانى كه به خدا ورسول او دروغ گفته بودند در خانه هاى خود نشستند. وبه زودى عذاب دردناكى به افرادى از آنها كه كافر شده اند خواهد رسيد».
(لَيْسَ عَلَى الضُّعَفاءِ وَ لا عَلَى الْمَرضى وَ لا عَلَى الَّذِينَ لا يَجِدُونَ ما يُنْفِقُونَ حَرَجٌ إِذا نَصَحُوا للّهِ وَ رَسُولِهِ ما عَلَى الْمُحْسِنينَ مِنْ سَبِيل وَ اللّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ) .2
«بر افراد ضعيف، مريض وبى بضاعت(در ترك جهاد) اشكالى نيست به شرط اينكه نسبت به خدا ورسول او اخلاص ورزند(در اين صورت آنها نيكوكارند) وبر نيكوكاران ايرادى نيست خدا آمرزنده ورحيم است».
(وَلا عَلَى الَّذِينَ إِذا ما أَتَوْكَ لِتَحْمِلَهُمْ قُلْتَ لا أَجِدُ ما أَحْمِلُكُمْ عَلَيْهِ تَوَلَّوْا وَأَعْيُنُهُمْ تَفيضُ مِنَ الدَّمْعِ حَزَناً أَلاّ يَجِدُوا ما يُنْفِقُونَ).3
«وهمچنين بر افرادى كه پيش تو آمدند تا مركبى در اختيار آنها بگذارى. تو گفتى مركبى كه شما را بر آن سوار كنم ندارم وآنها از غم اينكه وسيله اى براى آنها نبود كه در راه خدا صرف كنند با چشم اشگبار از پيش تو برگشتند (ايرادى نيست)».

1 . سوره توبه، آيه 90.
2 . سوره توبه، آيه91.
3 . سوره توبه، آيه92.

صفحه 88
(إِنَّمَا السَّبِيلُ عَلَى الَّذِينَ يَسْتَأْذِنُونَكَ وَ هُمْ أَغْنِياءُ رَضُوا بِأَنْ يَكُونُوا مَعَ الْخَوالِفِ وَ طَبَعَ اللّهُ عَلى قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لا يَعْلَمُونَ).1
«اشكال بر آن ثروتمندانى است كه از تو اذن مى گيرند(كه در جهاد شركت نكنند) وراضى شدند كه در رديف معذوران باشند، خدا بر قلوب آنها مهر (غفلت) زده لذا چيزى درك نمى كنند».

مبارزه منفى با متخلفان دنيا پرست

پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله) در پرتو عنايت خداوند بر مشكلات پيروز شد وبا ارتش سى هزار نفرى به سرزمين «تبوك» رفت واثرى از دشمن در آنجا نديد. پيش از رسيدن سپاه اسلام، لشگر دشمن متفرّق شده بود. پيامبر با سران مرزنشين بومى پيمان بست وبه مدينه بازگشت. در اين سفر كه منافق از مؤمن كاملاً جدا شده بود، لازم بود برخى از افراد با ايمان مسامحه كار، تنبيه شوند، كسانى كه با داشتن اسلام وايمان، منافع دنيا را بر جهاد با دشمن مقدّم شمرده بودند. و در مدينه مانده بودند.
قرآن مجيد در آيات ياد شده به اين سياست اشاره مى كند كه ما پس از ترجمه آيات به تفسير آنها خواهيم پرداخت.
(لَقَدْ تابَ اللّهُ عَلَى النَّبِيِّ وَالْمُهاجِرينَ وَالأَنْصارِ الَّذينَ اتَّبَعُوهُ في ساعَةِ الْعُسْرَةِ مِنْ بَعْدِ ما كادَ يَزيغُ قُلُوبُ فَرِيق مِنْهُمْ ثُمَّ تابَ عَلَيْهِمْ إِنَّهُ بِهِمْ رَؤُفٌ رَحيمٌ) .2
«خداوند رحمت خود را بر پيامبر ومهاجران وانصار نازل كرد. مهاجران وانصارى كه در لحظه هاى سخت كه نزديك بود دلهاى برخى از حق منحرف شود. از وى پيروى كردند. باز رحمت خود را بر آنان نازل فرمود. زيرا خداوند نسبت به

1 . سوره توبه، آيه93.
2 . سوره توبه، آيه117.

صفحه 89
ايشان مهربان است».
(وَعَلَى الثَّلاثَةِ الَّذِينَ خُلِّفُوا حَتّى إِذا ضاقَتْ عَلَيْهِمُ الأَرْضُ بِما رَحُبَتْ وَ ضاقَتْ عَلَيْهِمْ أَنْفُسُهُمْ وَ ظَنُّواأَنْ لا مَلْجَأَ مِنَ اللّهِ إِلاّ إِلَيْهِ ثُمَّ تابَ عَلَيْهِم لِيَتُوبُوا إِنَّ اللّهَ هُوَ التَّوّابُُ الرَّحيمُ).1
«همچنين رحمت خود را بر آن سه نفرى نازل نمود كه از لشكر اسلام بازماندند (ودر جهاد شركت نكردند) تا اينكه (بر اثر قطع رابطه مردم با آنها) زمين با آن وسعت بر آنها تنگ شد وجان آنها در فشار قرار گرفت. دانستند جز خداوند پناهگاهى نيست. خداوند آنها را مشمول رحمت خود قرار داد. تا توبه كنند. خداوند توبه پذير ورحيم است».
(يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّهَ وَ كُونُوا مَعَ الصّادِقينَ) .2
«اى ايمان آورندگان، از خداوند بپرهيزيد وبا راستگويان باشيد».
روزى كه پيامبر (صلى الله عليه وآله) بسيج عمومى را اعلام كرد، سه نفر از مسلمانان حقيقى به نامهاى «هلال» ، «كعب»، «مراره» از شركت در اين جهاد مقدّس كه اساس اسلام را تهديد مى كرد امتناع كردند و اين جهاد طورى بود كه اگر مسلمانان به موقع براى دفاع، قيام نمى كردند چه بسا با يك حمله ناگهانى تمام زحمات پيامبر ومسلمانان در طول بيست ودو سال نقش بر آب مى شد. اين سه نفر از پيامبر (صلى الله عليه وآله) معذرت طلبيدند كه اكنون موقع رسيدن خرما وفصل جمع آورى محصول است ونيز افزودند كه ما در ظرف چند روز كارهاى خود را روبراه مى كنيم وبلافاصله خود را به ارتش اسلام مى رسانيم.
ناگفته پيداست، پوزش آنها منطقى نبود هرگز اين گونه عذرها در لحظه اى كه اساس مذهب در خطر افتاده است پذيرفته نيست. مال دنيا وثروت دنيا در صورتى

1 . سوره توبه، آيه118.
2 . سوره توبه، آيه119.

صفحه 90
لذت بخش است كه استقلال ملّت محفوظ بماند و اسارت سايه شوم خود را بر سر آنها نيافكند. ملّتى كه به موقع دست به جهاد نزنند وبه خاطر چند خروار گندم وجو وخرما دست روى دست بگذارند وجاده را براى ورود دشمن وحمله ناگهانى او بازگذارند. هرگز در آينده از استقلال مالى واقتصادى برخوردار نخواهند شد.
عقل وخرد مى گويد در چنين مواقع بايد از محصول وخرما و تمام درآمد يكسال چشم پوشيد ودر سايه استقلال سياسى به استقلال اقتصادى نيز رسيد. ولى متأسفانه خرد آنها اين حقيقت را درك نكرد. سود موقت را بر سود دايم مقدّم داشتند.
حبّ دنيا چنان دامنگير اينها شد كه براى حركت خود به جبهه امروز و فردا كردند كه ناگهان خبر مراجعت موفقيت آميز پيامبر (صلى الله عليه وآله) در مدينه پيچيد. اين سه نفر از كرده خود آنچنان پشيمان بودند كه حد نداشت. براى جبران به استقبال رسول خدا رفتند و سلام عرض كردند وتبريك گفتند. ولى پيامبر (صلى الله عليه وآله) اعتنايى نكرد وپس از ورود به مدينه تصميم خطرناكى در باره آنها گرفت ودستور داد كه مسلمانان همه گونه روابط خود را با آنان قطع كنند. زنان آنها حضور پيامبر (صلى الله عليه وآله) آمدند و گفتند: اى پيامبر خدا آيا ما نيز در اين باره تكليف ووظيفه اى داريم؟ فرمود آرى، لازم است در خانه هاى آنها بمانيد، امّا با آنان همبستر نشويد.
اعتصاب عمومى در حقّ سه نفر اعلام گرديد. نخستين مبارزه منفى در اسلام به مرحله اجرا گذارده شد. سياست خردمندانه پيامبر (صلى الله عليه وآله) كه جزء لاينفك آيين او بود، نقش عجيبى داشت تجارت وبازار متخلّفان از جهاد، راكد ماند. اجناس آنها بفروش نرسيد نزديكترين افراد آنها از سخن گفتن با آنها امتناع كردند وبه تعبير قرآن: (ضاقَتْ عََلَيْهِمُ الأَرْضُ بِما رَحُبَتْ)، سرزمين پهناور مدينه براى آنها مانند قفس گرديد. روح وروان آنان در فشار سختى قرار گرفت چنان كه مى فرمايد:(وَضاقَتْ عَلَيْهِمْ أَنْفُسُهُمْ) .
اين سه نفر به حكم خرد باكمال فراست فهميدند در محيط اسلامى،، زندگى

صفحه 91
جز با پيوستن به صفوف مسلمانان، امكان ندارد، در ميان اكثريت تعداد اقليت ناچيز نمى تواند زندگى كند، شايد منظور از جمله (وَظَنُّوا أَنْ لا مَلْجَأَ مِنَ اللّهِ إِلاّإِلَيْهِ)«دانستند كه پناهگاهى جز خدا نيست» يك معناى وسيعى است كه اين مطلب را نيز شامل است. يعنى براى ايمان آنها دو انگيزه بود. يكى فطرت و وجدان، كه آنان را به سوى ايمان وتوبه مى كشانيد، ديگرى حسابهاى اجتماعى، منهاى حساب ايمان، زيرا آنان ديدند كه با اين وضع زندگى براى آنها بسيار مشكل خواهد بود. ناچار تسليم حق وحقيقت گرديدند.

اعتصاب چگونه شكسته شد؟

مدّت اعتصاب پنجاه روز تمام بود، چهل روز در مدينه بودند وده روز در اطراف مدينه در بيابانها، سه روز آخر را روزه گرفتند هر كدام در گوشه بيابان مشغول عبادت بودند ناگهان جبرئيل آمد، آيه صد وهيجده از سوره برائت را آورد، وپيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله) كسى را فرستاد وآنان را بشارت داد كه خداوند توبه شما را پذيرفته است.1

مبارزه منفى از بى دردسرترين مبارزه ها است

سياستى كه جزء دين اسلام است، يكى از ابعاد آن همين سياست معقولانه رسول اكرم (صلى الله عليه وآله)است، اداره يك خانواده، بدون تدبير رئيس خانه امكان پذير نيست، يك شركت تجارى بدون تدبير مدير عامل و هيئت مديره با شكست روبرو مى گردد آيا اداره يك كشور پهناور كه تحت نظر صاحب رسالت وجانشينان او اداره خواهد شد، ممكن است نقشه سياسى نداشته باشد.
آيه فوق علاوه بر اينكه درسهاى آموزنده اى به زمامداران مسلمان مى دهد، هر فردى از افراد ملّت نيز مى تواند يك سلسله نتايج جزئى از اين آيه بگيرد.

1 . مجمع البيان، ج3، ص 79.

صفحه 92
ما دايره اجراى اين سياست اسلامى را كوچكتر مى گيريم، روى سخن با يك عدّه مسلمان است كه سراسر اجتماع ما را فرا گرفته است، در فاميل همه ما افرادى پيدا مى شوند كه عملاً به احكام دين ما از خود بى اعتنايى نشان مى دهند تكليف ما با چنين افراد چيست؟
آيا لازم نيست پس از تذكرات مفيد وسودمند و اعتراضات زبانى، روابط خود را با آنها محدودتر كنيم؟! وروى خوش به كسانى كه از نصايح مشفقانه ما پند نمى گيرند، نشان ندهيم، تا لااقل از اين راه آنها را به سوى ترك گناه وپيروى از تعاليم عاليه اسلام بكشانيم.البته اين قسم امر به معروف ويا مبارزه با فساد پس از طىّ مراحلى است كه اگر آن مراحل در باره شخص آلوده مؤثّر واقع نشد، در اين هنگام بايد دست به مبارزه منفى به صورت اعتصاب زد، در اين جا براى تكميل مطلب به نقل يك حديث اكتفا مى كنيم.
«أدنى الانكار أن تلقى أهل المعاصي بوجوه مكفهرّة».1
امير مؤمنان مى فرمايد:«كمترين مرتبه امر به معروف ونهى از منكر اين است كه مردم مسلمان با مردم مسلمان گنهكار با چهره هاى درهم كشيده روبرو شوند».

منظور از جمله (لَقَدْ تابَ اللّهُ عَلَى النَّبِيِّ) چيست؟

پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله) به حكم خرد و نصوص قرآن معصوم از گناه است.مهاجران وانصار با اينكه عصمت ندارند بلكه همه آنها هم مرتبه عدالت را دارا نيستند ـ مع الوصف ـ در اين جريان (جنگ تبوك) گناهى از آنها كه موجب فسق باشد سرنزده بود، به گواه اينكه مى گويد:(مِنْ بَعْدِ ما كادَ يَزِيغُ قُلُوبُ فَرِيق مِنْهُمْ) : «نزديك بود دلهاى برخى از آنها از حق منحرف شود( ولى منحرف نشدند تا موجب فسق گردد). و مقصود از اينكه در آستانه انحراف قرار گرفتند همان تنبلى وسستى بود كه اثر

1 . وسائل الشيعة، ج11، باب 6 ، از ابواب امر به معروف، حديث 2.

صفحه 93
مستقيم گرمى هوا ورسيدن ميوه ها بود، واين مطلب يك امر طبيعى است كه در طبقات مختلف بوجود مى آيد.
بنابراين مقصود از جمله (تابَ اللّهُ) چنانكه لغت گواهى مى دهد مشمول رحمت قرار دادن است، لغت مى گويد:«تابَ عَلَيْهِ = رَجَعَ إلَيهِ بِالرَّحمَةِ»و هرگز چنين تعبيرى بر صدور گناه دلالت نمى كند.
وتخلّف آن سه نفر اگر چه جنبه مخالفت داشت وجمله (وَعَلَى الثَّلاثَةِ) نيز عطف بر (عَلَى النَّبِيِّ وَ الْمُهاجِرينَ)است، ولى با اين وجه، دليل بر صدور معصيت از نبى وياران با وفاى او كه در لحظه هاى سخت از او پيروى كرده اند نمى شود زيرا در خود آيه صد وهفده كه متعرض حال پيامبر واصحاب او است گواه محكم بر عدم صدور معصيت موجود است و اتحاد سياق و عطف كردن جمله (وَعَلَى الثَّلاثَةِ) بر جمله (وَ عَلَى النَّبِيِّ) گواه بر اتحاد از نظر مضمون نيست.
***

صفحه 94
از هجرت تا رحلت
      16

30

مباهله و مناقب اهل بيت پيامبر (صلى الله عليه وآله)

آيات موضوع

(فَمَنْ حاجَّكَ فِيهِ مِنْ بَعْدِ ما جائَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَأَبْناءَكُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَكُمْ وَ أَنْفُسَنا وَأَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَةَ اللّهِ عَلَى الْكاذِبينَ).(آل عمران/61)
(إِنَّهُ كانَ عَبْداً شَكُوراً) (اسراء/3).
(إِنَّ هذا كانَ لَكُمْ جَزاءً وَ كانَ سَعْيُكُمْ مَشْكُوراً) (......).
(وَ إِبْراهيمَ الَّذي وَفّى) (نجم/37).
(وَ آتَيْناهُمْ مُلْكاً عَظِيماً)( ......)
(وَ إِذا رَأَيْتَ ثَمَّ رَأَيْتَ نَعِيماً وَ مُلْكاً كَبِيراً) .(انسان/7)7ـ (إِنّا وَجَدْناهُ صابِراً نِعْمَ الْعَبْدُ) .(ص/44)
(وَجَزاهُمْ بِما صَبَرُوا جَنَّةً وَ حَرِيراً) .(انسان/12)
(وَأَوْصانِي بِالصَّلاةِ وَ الزَّكاةِ ما دُمْتُ حَيّاً) . (مريم/31)
10ـ (الَّذِينَ يُقِيمونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ).(مائده/55)
11ـ (يَخافُونَ رَبَّهُمْ مِنْ فَوْقِهِمْ وَ يَفْعَلُونَ ما يُؤْمَرُونَ).(نحل/50)
12ـ (وَيَخافُونَ يَوْماً كانَ شَرُّهُ مُسْتَطِيراً) .(انسان/7)
13ـ (فاطِرِ السَّماواتِ وَ الأَرْضِ وَ هُوَ يُطْعِمُ وَ لا يُطْعَمُ).(انعام/14)

صفحه 95
14ـ (وَ يُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلى حُبِّهِ مِسْكِيناً وَ يَتِيماً وَ أَسِيراً).(انسان/8)

ترجمه آيات

«هركس پس از روشن شدن جريان با تو مجادله بكند بگو بياييد فرزندان و زنان ونزديكان خود را گرد آوريم ولابه كنيم وبناليم ولعنت خدا را بر دروغگويان قرار دهيم».
«او(نوح) بنده سپاسگزارى بود».
«اين است پاداش شما وكوشش شما پسنديده است».
«ابراهيمى كه به پيمان خود وفا كرد».
«به فرزندان ابراهيم فرمانروايى بزرگ داديم».
«اگر بنگرى، در آن جا فرمانروايى بزرگ مى بينى».
«ما او را صابر وشكيبا يافتيم، چه نيكو بنده اى است ».
«در برابر صبر وبردبارى كه داشتند آنان را با بهشت ولباس ديبا پاداش مى دهد».
«نماز وزكات را تا زنده ام به من سفارش كرده است. ومقصود از سفارش اين است كه تا زنده است نماز بگزارد وزكات بدهد».
10ـ «آنان كه نماز مى گزارند وزكات مى دهند در حالى كه در ركوعند».
11ـ «از عذاب پروردگار خود كه بر آنان فائق است مى ترسند وآنچه را دستور دارند به جا مى آورند».
12ـ «از روزى كه شرّ آن آشكار وانكار ناپذير است مى ترسند».
13ـ «آفريدگار آسمانها وزمين او است كه اطعام مى كند ولى اطعام نمى شود».
14ـ «غذا را با آن كه به آن احتياج دارند به مستمند ويتيم واسير مى دهند».

صفحه 96

تفسير آيات

هيئت نمايندگى «نجران» در مدينه

بخش با صفاى «نجران» با هفتاد دهكده تابع خود، در نقطه مرزى حجاز ويمن قرار گرفته است. ودر آغاز طلوع اسلام، اين نقطه تنها منطقه مسيحى نشين، در حجاز بود كه به عللى از بت پرستى دست كشيده وبه آيين مسيح گرويده بودند.1
پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله) به موازات مكاتبه با سران دول جهان، ومراكز مذهبى، نامه اى به اُسقف نَجران 2 (ابوحارثه) نوشت وطىّ آن نامه، ساكنان نجران را به آيين اسلام دعوت نمود، كه مضمون نامه آن حضرت چنين است:
«به نام خداى ابراهيم واسحاق ويعقوب( اين نامه اى است) از محمّد پيامبر ورسول خدا به اسقف نجران، خداى ابراهيم واسحاق ويعقوب را حمد وستايش مى كنم و شماها را از پرستش «بندگان» به پرستش «خدا» دعوت مى نمايم، شما را دعوت مى كنم كه از ولايت بندگان خدا خارج شويد ودر ولايت خداوند وارد آييد واگر دعوت مرا نپذيرفتيد (لااقل) بايد به حكومت اسلامى ماليات(جزيه) بپردازيد(كه در برابر اين مبلغ جزئى از جان ومال شما دفاع مى كند)ودر غير اين صورت به شما اعلام خطر مى شود».3

1 . ياقوت حموى، در معجم البلدان، ج5، ص 267ـ 266 علل گرايش آنان را به آيين مسيح بيان كرده است.
2 . اُسقف، معرّب كلمه يونانى «اپسكوپ» به معنى رقيب و ناظر است و هم اكنون نشانه منصب روحانى ، مافوق كشيش مى باشد.
3 . البداية والنهاية، ص 53; بحار الأنوار، ج21، 285.

صفحه 97
برخى از مصادر تاريخى شيعه اضافه مى كند كه آن حضرت آيه مربوط1 به اهل كتاب را، كه در آن همگى به پرستش خداى يگانه دعوت شده اند نيز نوشت.
نمايندگان پيامبر وارد نجران شده، نامه پيامبر (صلى الله عليه وآله) را به اسقف دادند، وى نامه را با دقّت هرچه تمامتر خواند وبراى تصميم، شورايى مركّب از شخصيتهاى بارز مذهبى وغير مذهبى تشكيل داد، يكى از افراد طرف مشورت «شرحبيل» بود كه به عقل ودرايت وكاردانى معروف بود وى در پاسخ «اسقف» اظهار نمود كه اطلاعات من در مسائل مذهبى بسيار ناچيز است، بنابراين من حقّ ابراز نظر ندارم و اگر در غير اين موضوع با من وارد شور شويد، من مى توانم راه حلهايى در اختيار شما بگذارم.
امّا ناچارم مطلبى را تذكر دهم وآن اين كه ما مكرّر از پيشوايان مذهبى خود شنيده ايم كه روزى منصب نبوت از نسل اسحاق به فرزندان «اسماعيل» انتقال خواهد يافت، هيچ بعيد نيست كه محمّد از اولاد اسماعيل است همان پيغمبر موعود باشد.
شورا نظر داد كه گروهى به عنوان «هيئت نمايندگان نجران» به مدينه بروند، تا از نزديك با محمّد(صلى الله عليه وآله)تماس گرفته دلائل نبوت او را مورد بررسى قرار دهند.
شصت تن از زبده ترين وداناترين مردم نجران انتخاب گرديدند، كه در رأس آنان سه تن پيشواى مذهبى قرار داشت.
«ابوحارثة بن علقمه» اسقف اعظم نجران كه نماينده رسمى كليساهاى روم در حجاز بود.
«عبدُ المسيح» رئيس هيئت نمايندگى كه به عقل وتدبير وكاردانى معروفيت داشت.

1 . منظور، آيه (قُل يا أهل الكتابِ تعالَوا إلى كلمة سَواء بَيْنَنا و بَينكم...) آل عمران، آيه 64مى3باشد ; بحار، ج21، ص 287.

صفحه 98
«ايهم» كه فرد كهنسال وشخصيت محترم ملّت نجران بشمار مى رفت.1
هيئت نمايندگى، هنگام عصر در حالى كه لباس هاى تجملى ابريشمى بر تن، وانگشترهاى طلا بر دست وصليبها بر گردن داشتند وارد مسجد شده به پيامبر (صلى الله عليه وآله)سلام كردند ولى وضع زننده ونامناسب آنان آن هم در مسجد، پيامبر (صلى الله عليه وآله) را سخت ناراحت نمود. آنان احساس كردند كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) از آنان ناراحت شده است امّا علّت ناراحتى را ندانستند كه چيست. فوراً با عثمان بن عفان وعبدالرحمان بن عوف كه سابقه آشنايى با آنان داشتند، تماس گرفتند وجريان را به آنها گفتند آنها اظهار داشتند كه حلّ اين گره به دست على بن ابى طالب است، آنان به اميرمؤمنان مراجعه كردند على (عليه السلام) در پاسخ آنها چنين گفت:«شما بايد لباسهاى خود را تغيير دهيد، وبا وضع ساده بدون زر وزيور به حضور حضرت بياييد، در اين صورت مورد احترام وتكريم قرار خواهيد گرفت.
نمايندگان نجران با لباس ساده بدون انگشتر طلا، شرفياب محضر پيامبر (صلى الله عليه وآله) شده وسلام كردند، پيامبر (صلى الله عليه وآله) با احترام خاص، پاسخ سلام آنان را داد وبرخى از هدايايى را كه براى وى آورده بودند پذيرفت.
نمايندگان پيش از آن كه وارد مذاكره شوند ، اظهار كردند كه وقت نماز آنان رسيده است، پيامبر اجازه داد كه نمازهاى خود را در مسجد مدينه بخوانند و آنان در حالى كه رو به مشرق ايستاده بودند، نمازشان را خواندند.2

مذاكره نمايندگان نجران با پيامبر (صلى الله عليه وآله)

گروهى از سيره نويسان ومحدّثان ومورخان اسلامى متن مذاكره نمايندگان نجران با پيامبر را نقل كرده اند ولى مرحوم سيد بن طاوس خصوصيات مذاكره

1 . تاريخ يعقوبى، ج2، ص 66.
2 . سيره حلبى، ج3، ص 239.

صفحه 99
و سرگذشت مباهله را دقيقتر و جامعتر و مبسوطتر از ديگران نقل كرده است. وى تمام خصوصيات مباهله را از آغاز تا پايان از كتاب «مباهله» محمّد بن عبدالمطلب شيبانى، وكتاب «عمل ذى الحجه» حسن بن اسماعيل نقل كرده است1 ولى نقل تمام جزئيات اين واقعه بزرگ تاريخى كه متأسفانه برخى از سيره نويسان حتى در اشاره به آن كوتاهى نموده اند، از حوصله اين كتاب خارج است و فقط گوشه اى از مذاكرات آنان را كه «حلبى» در سيره خود آورده است در اينجا ذكر مى نماييم.2
پيامبر (صلى الله عليه وآله): «من شما را به آيين توحيد وپرستش خداى يگانه وتسليم در برابر اوامر او دعوت مى كنم سپس آياتى چند از قرآن براى آنان خواند».
ـ نمايندگان نجران:اگر منظور از اسلام ايمان به خداى جهان است ما قبلاً به او ايمان آورده وبه احكام وى عمل مى نماييم.
ـ پيامبر(صلى الله عليه وآله): «اسلام علايمى دارد وبرخى از اعمال شما حاكى است كه به اسلام واقعى نگرويده ايد چگونه مى گوييد كه خداى يگانه را پرستش مى كنيد، در صورتى كه شماها صليب را مى پرستيد و از خوردن گوشت خوك پرهيز نمى كنيد وبراى خدا فرزند معتقديد؟».
ـ نمايندگان نجران: ما او را خدا مى دانيم زيرا او مردگان را زنده كرد وبيماران را شفا بخشيد و از گل پرندگانى ساخت وآنها را بپرواز در آورد وتمام اين اعمال، حاكى است كه او خدا است.
ـ پيامبر(صلى الله عليه وآله): نه ، او بنده خدا ومخلوق خدا است كه او را در رحم مريم قرار داد واين قدرت وتوانايى را خدا به او داده بود».
ـ يك نفر از نمايندگان: آرى او فرزند خدا است زيرا مادر او مريم، بدون اين

1 . كسانى كه مى خواهند به تمام خصوصيات اين واقعه تاريخى واقف شوند به كتاب «اقبال»مرحوم ابن طاوس صفحه496 ـ 513 مراجعه نمايند.
2 . سيره حلبى، ج3، ص 239.

صفحه 100
كه با كسى ازدواج كند او را به دنيا آورد، پس ناچار بايد او همان خداى جهان باشد.
ـ پيامبر (صلى الله عليه وآله): (فرشته وحى در اين موقع نازل گرديد وبه پيامبر گفت كه به آنان بگويد) :وضع حضرت عيسى از اين نظر مانند حضرت آدم است كه او را با قدرت بى پايان خود، بدون اين كه داراى پدرى ومادرى باشد از خاك آفريد1 واگر نداشتن پدر گواه بر اين باشد كه او فرزند خدا است پس حضرت آدم براى اين منصب شايسته تر است زيرا او نه پدر داشت ونه مادر».
ـ نمايندگان نجران: گفتگوهاى شما ما را قانع نمى كند، راه اين است كه در وقت معيّنى با يكديگر مباهله كنيم وبر دروغگو نفرين بفرستيم و از خداوند بخواهيم دروغگو را هلاك ونابود كند.2
در اين موقع پيك وحى نازل گرديد وآيه مباهله را آورد و پيامبر (صلى الله عليه وآله) را مأمور ساخت تا با كسانى كه با او به مجادله ومحاجه برمى خيزند وزير بار حق نمى روند، به مباهله برخيزد وطرفين از خداوند بخواهند كه افراد دروغگو را از رحمت خود دور سازد. آيه مباهله:
(فَمَنْ حاجَّكَ فِيهِ مِنْ بَعْدِ ما جائَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْناءَنا وَأَبْناءَكُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَكُمْ وَ أَنْفُسَنا وَأَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَةَ اللّهِ عَلَى الْكاذِبينَ).3
«هركس پس از روشن شدن جريان با تو مجادله بكند بگو بياييد فرزندان و زنان ونزديكان خود را گرد آوريم ولابه كنيم وبناليم ولعنت خدا را بر دروغگويان قرار دهيم».

1 . منظور آيه: (إِنَّ مَثَلَ عِيسى عِنْدَ اللّهِ كَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِنْ تُراب ثُمَّ قالَ لَهُ كُنْ فَيَكُونَ) ، سوره آل عمران، آيه 59 مى باشد.
2 . بحار، ج21ـ 32، نقل از «اقبال» ولى از سيره حلبى استفاده مى شود كه موضوع مباهله را خود پيامبر پيشنهاد كرد.
3 . سوره آل عمران، آيه 61.

صفحه 101
طرفين به فيصله دادن مسئله از طريق مباهله آماده شدند، وقرار شد كه فرداى آن روز همگى براى مباهله حاضر وآماده شودند.
وقت مباهله فرا رسيد. قبلاً پيامبر (صلى الله عليه وآله) و هيئت نمايندگى «نجران» توافق كرده بودند كه مراسم مباهله در نقطه اى خارج از شهر مدينه در دامنه صحرا انجام بگيرد پيامبر(صلى الله عليه وآله) از ميان مسلمانان وبستگان زياد خود فقط چهار نفر را انتخاب كرد كه در اين حادثه تاريخى شركت نمايند، واين چهار تن جز على بن ابى طالب (عليه السلام)وفاطمه(عليها السلام)دختر پيامبر وحسن و حسين(عليهما السلام)كس ديگرى نبود زيرا در ميان مسلمانان نفوسى پاكتر، وايمانى استوارتر از نفوس وايمان اين چهار تن، وجود نداشت.
پيامبر(صلى الله عليه وآله) فاصله منزل ونقطه اى را كه قرار بود در آنجا مراسم مباهله انجام بگيرد با وضع خاصى طى نمود، او در حالى كه حضرت حسين (عليه السلام) را در آغوش1 ودست حضرت حسن (عليه السلام) را در دست داشت وفاطمه(عليها السلام)بدنبال آن حضرت وعليبن ابى طالب (عليه السلام)پشت سر وى حركت مى كردند گام به ميدان مباهله نهاد وپيش از ورود به ميدان مباهله به همراهان خود گفت:«من هر موقع دعا كردم شما دعاى مرا با گفتن آمين بدرقه كنيد».
سران هيئت نمايندگان نجران پيش از آن كه با پيامبر روبرو شوند به يكديگر مى گفتند هرگاه ديديد كه «محمد» افسران وسربازان خود را به ميدان مباهله آورد، وشكوه مادى وقدرت ظاهرى خود را نشان ما داد در اين صورت وى يك فرد غير صادق بوده واعتمادى به نبوت خود ندارد ولى اگر او با فرزندان وجگر گوشه هاى خود به «مباهله» بيايد وبا يك وضع وارسته از هر نوع جلال وجبروت مادى، رو به درگاه الهى گذارد، پيداست كه او يك پيامبر راستگو است وبه قدرى به خود ايمان واعتقاد دارد كه نه تنها حاضر است خود را در معرض نابودى قرار دهد بلكه با جرأت

1 . در برخى از روايات وارد شده است:«پيامبر دست حسن و حسين را گرفته بود، وعلى پيش روى پيامبر و فاطمه پشت سر آن حضرت حركت مى كردند».بحار، ج21، ص 338.

صفحه 102
هرچه تمامتر حاضر است عزيزترين وگرامى ترين افراد نزديك خود را در معرض فنا ونابودى واقع سازد.
هنوز سران هيئت نمايندگى در اين گفتگو بودند، كه ناگهان قيافه نورانى پيامبر (صلى الله عليه وآله) با چهار تن ديگر كه سه تن از آنها شاخه هاى شجره وجود او بودند براى مسيحيان نجران نمايان گرديدند و همگى با حالت بهت زده وتحيّر به چهره يكديگر نگاه كردند و از اين كه او جگرگوشه هاى معصوم وبى گناه ويگانه دختر ويادگار خود را به صحنه مباهله آورده است، انگشت تعجّب به دندان گرفتند و همگى گفتند كه اين مرد به دعوت ودعاى خود اعتقاد راسخ دارد وگرنه يك فرد مردّد، عزيزان خود را در معرض بلاى آسمانى وعذاب الهى قرار نمى دهد.
اسقف نجران گفت:«من چهره هايى را مى بينم كه هرگاه دست به دعا بلند كنند و از درگاه الهى بخواهند كه بزرگترين كوهها را از جاى بكند، فوراً كنده مى شود وهرگز صحيح نيست ما با اين قيافه هاى نورانى وبا اين افراد با فضيلت، مباهله نماييم، زيرا بعيد نيست كه همه ما نابود شويم، وممكن است دامنه عذاب گسترش پيدا كند، وهمه مسيحيان جهان را بگيرد ودر روى زمين يك مسيحى باقى نماند».

انصراف نمايندگان نجران از مباهله

هيئت نمايندگى با ديدن وضع ياد شده وارد شور شدند وبه اتّفاق آراء تصويب كردند كه هرگز وارد مباهله نشوند وحاضر شدند كه هر سال مبلغى به عنوان «جِزيه» (ماليات سالانه) بپردازند ودر برابر آن، حكومت اسلامى از جان ومال آنان دفاع كند. پيامبر (صلى الله عليه وآله)رضايت خود را اعلام كرد، قرار شد هر سال برابر پرداخت يك مبلغ جزئى، از مزاياى حكومت اسلامى برخوردار گردند، سپس پيامبر(صلى الله عليه وآله)فرمود: «عذاب سايه شوم خود را بر سر نمايندگان مردم نجران گسترده بود واگر از درِ ملاعنه ومباهله وارد مى شدند، صورت انسانى خود را از دست داده و از آتشى كه در بيابان بر افروخته مى شد، مى سوختند و دامنه عذاب به سرزمين «نجران» كشيده

صفحه 103
مى شد».
از عايشه نقل شده است روز مباهله پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله)چهارتن همراهان خود را زير عباى مشكى رنگى وارد كرد و اين قسمت از آيه23 سوره احزاب را تلاوت نمود:
(إِنَّما يُرِيدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً) .
سپس زمخشرى وارد بيان نكات آيه مباهله شده ودر پايان بحث مى نويسد:«سرگذشت مباهله ومفاد اين آيه بزرگترين گواه بر فضيلت اصحاب كساء بوده وسندى زنده بر حقانيت آيين اسلام است».1

صلحنامه اى به امضاى طرفين

هيئت نمايندگى نجران از پيامبر (صلى الله عليه وآله)درخواست كردند، كه مقدار ماليات سالانه آنان در نامه نوشته شود ودر آن نامه امنيت منطقه نجران از طرف پيامبر (صلى الله عليه وآله)تضمين گردد، اميرمؤمنان به فرمان پيامبر نامه زير را نوشت:
«به نام خداوند بخشنده مهربان، اين نامه اى است از محمّد رسول خدا به ملّت نجران وحومه آن، حكم وداورى محمّد در باره تمام املاك وثروت ملّت نجران اين شد، كه اهالى نجران هر سال دو هزار لباس كه قيمت هر يك از چهل درهم تجاوز نكند به حكومت اسلامى بپردازند وآنان مى توانند نيمى از آن را در ماه صفر ونيم ديگر را در ماه رجب پرداخت كنند وهرگاه از ناحيه «يمن» آتش جنگ شعله ور گشت بايد ملّت نجران به عنوان همكارى با دولت اسلامى، سى زره، سى اسب، سى شتر، به عنوان عاريت مضمونه در اختيار ارتش اسلام بگذارند وپذيرايى نمايندگان پيامبر (صلى الله عليه وآله) در سرزمين نجران به مدّت يك ماه ، بعهده آنان است.و هر موقع نماينده اى از ناحيه وى به سوى آنان آمد، بايد از او پذيرايى نمايند وجان ومال سرزمينها ومعابد ملّت نجران در امان خدا ورسول او است مشروط بر اين كه از همين

1 . كشّاف، ج1، ص328.«لينبه على لطف مكانهم، وقرب منزلتهم...».

صفحه 104
حالا از هر نوع رباخوارى خوددارى كنند ودر غير اين صورت ذمّه محمّد از آنان برئ بوده وتعهدى در برابر آنان نخواهد داشت».1
اين نامه روى پوست سرخى نوشته شد و دو نفر از ياران پيامبر به عنوان گواه زير آن را امضاء نمودند وسرانجام پيامبر (صلى الله عليه وآله)نامه را مهر نمود وبه سران هيئت داد اين صلحنامه كه به طور اجمال آن را در اينجا آورديم نموديم از شدّت عدالت ودادگسترى رهبرى عاليقدر اسلام حكايت كرده ومى رساند كه حكومت اسلامى بسان دولتهاى زورمند جهان نبوده كه از ضعف وبيچارگى طرف سوء استفاده كند و ماليات هاى سنگين را بر آنها تحميل نمايد بلكه در تمام لحظات روح مسالمت آميز دادگرى واصول انسانى را در نظر گرفته گام از آن فراتر ننهاد.

بزرگترين سند فضيلت

داستان مباهله وآيه اى كه در اين باره نازل گرديده است در طول تاريخ براى شيعه بزرگترين سند افتخار وفضيلت بوده است.
انسانهايى كه وجدان بيدار دارند مى توانند از برهانى كه پيامبر در مذاكره آوردند، به توحيد ويگانگى وپيراستگى خداوند از داشتن فرزند، پى ببرند ولى در اينجا راه ديگرى براى اثبات حقانيّت يگانگى خدا هست وآن اين كه ما هم فرزندان وزنان ومردان خود را دعوت كنيم، شما نيز اين كار را انجام دهيد وبه ملاعنه يكديگربرخيزيم واز خداوند بخواهيم كه دروغگويان را از رحمت خود دور سازد.
دعوت به مباهله كه آيه مورد بحث متضمن آن است داراى نكات زير مى باشد:
1ـ از اين كه به نقل سيره حلبى پيشنهاد مباهله از طرف پيامبر بوده است حاكى است كه وى به راه وروش وعقايد خود يقين داشت در پرتو دعاى او دشمن

1 . فُتوحُ البلدان، ص 76.

صفحه 105
نابود خواهد گرديد. از اين جهت، در آغاز آيه مى فرمايد:
(فَمَنْ حاجَّكَ فِيهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ) :«اگر كسى با تو به محاجّه واحتجاج برخاست ، پس از آن كه حقيقت بر تو معلوم وروشن گرديده است، بگو...».
2ـ او به اندازه اى به گفتار وعقيده خود اطمينان داشت كه حاضر شده است كه جان فرزندان وزنان ومردان خود را به مخاطره افكند از اين جهت نه تنها شخصاً در اين مراسم شركت مى كند بلكه عزيزان خود را نيز مى آورد.
3ـ صريح آيه اين است كه ملاعنه بايد با حضور سه گروه انجام گيرد: 1ـطرفين فرزندان خود را بياورند.(أَبْناءَنا وَ أَبْناءَكُمْ). 2ـ زنان خود را بياورند:(نِساءَنا وَ نِساءَكُمْ). 3ـ كسانى كه به منزله جان آنها محسوب مى شوند:(أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَكُمْ)ودر حقيقت پيشنهاد مى كند كه طرفين ذكوراً واناثاً براى مباهله حاضر شوند.
4ـ از اين كه طرفين زنان وفرزندان ومردان خود را براى مباهله مى آورند، مى توان نتيجه گرفت كه طرف مباهله، تنها پيامبر نبود، زيرا ديگر جهت نداشت نامى از فرزند و زن و مرد و...ببرد.
گواه ديگر بر اين كه آنان نيز طرف مباهله بودند، لفظ (عَلَى الْكاذِبينَ) است زيرا اين لفظ حاكى است كه هركدام از طرفين طرف مقابل را «دروغگوهايى» مى انديشيدند واگر طرف مباهله، يك نفر بود، در اين صورت بايد به جاى جمله (عَلَى الْكاذِبينَ)بفرمايد«عَلَى الكاذِبِ» واين خود گواه بر اين است كه همراهان طرفين نيز شريك مباهله وجزء دعاكنندگان بودند.
5ـ با اين كه آيه در باره فرزندان وزنان ومردان به طور كلى سخن گفته ولى از اين كه پيامبر تنها با حسنين ودختر خود فاطمه وعلى، گام در ميدان مباهله نهاد، مى توان نتيجه گرفت كه از اين سه گروه تنها اين چهار نفر را براى شركت در مراسم

صفحه 106
صالح تشخيص داد واگر فرد ويا افراد ديگرى نيز صلاحيت شركت داشتند، جا داشت از ميان كودكان مسلمان مدينه و زنان وهمسران خويش، وصحابه وياران خود از هر يك سه نفر بياورند تا لفظ جمع «أَبْناءِ»، «نِساء»، «أَنْفُس» در باره آنان محقّق گردد، ولى پيامبر از ميان «أَبْناء» دو نفر و«نِساء» يك نفر و «أَنْفُسَنا» يك نفر انتخاب كرد واين خود گواه بر اين است كه جز اين چهار نفر ديگران شايستگى نداشتند.
6ـ نكته ديگر در لفظ «أَنْفُسَنا» است وآن اينكه فردى كه مصداق اين لفظ است بايد از نظر كمالات وصفات نفسانى به حدّى برسد كه بتوان او را «نَفْسُ النَبِيّ» شمرد، البته هرگز نمى توان گفت كه آنچه پيامبر (صلى الله عليه وآله)از مناصب ومقامات دارا بود على نيز داشت بلكه مقصود صفات وكمالات معنوى است كه شخصيت انسان وعظمت او در پيشگاه خدا به آن بستگى دارد. بايد توجه نمود كه هرگز نمى توان احتمال داد كه مقصود از «أَنْفُسَنا» خود پيامبر است زيرا كه اگر در الفاظ وجمله هاى آيه دقّت كنيم خواهيم ديد كه اين لفظ مفعول «ندع» است وبه طور مسلّم داعى بايد، غير از مدعو باشد ومعنى ندارد كه انسان خودش را بخواند.
خلاصه، الفاظ ومفردات آيه حاكى است كه همراهان پيامبر در چه درجه اى از فضيلت قرار داشتند زيرا در اين آيه علاوه بر اين كه حسن وحسين را فرزندان خود وفاطمه را يگانه زن منتسب به خاندان خويش خوانده است، از شخص على(عليه السلام) به عنوان «أَنْفُسَنا» تعبير كرده است و آن شخصيت عظيم جهان انسانى را بمنزله جان پيامبر دانسته است چه فضيلتى بالاتر از اين كه يك شخص از نظر معنويت و فضيلت به درجه اى برسد كه خداوند بزرگ او را به منزله جان و روح پيامبر بخواند.آيا اين آيه گواه برترى اميرمؤمنان بر تمام مسلمانان جهان نيست؟
از رواياتى كه از پيشوايان مذهبى ما وارد شده است استفاده مى شود كه موضوع مباهله اختصاص به پيامبر نداشته وهر فرد مسلمانى در مسائل مذهبى مى تواند با مخالفان خود به مباهله برخيزد و طرز مباهله ودعاى آن در كتابهاى حديث

صفحه 107
وارد شده است. براى اطلاع بيشتر به كتاب «نورُ الثّقلين»1 مراجعه بفرماييد.
در رساله حضرت استاد علاّمه طباطبائى چنين مى خوانيم:«مباهله يكى از معجزات باقى اسلام است وهر فرد با ايمانى به پيروى از نخستين پيشواى اسلام مى تواند در راه اثبات حقيقتى از حقايق اسلام با مخالفين خود به مباهله بپردازد وازخداوند جهان درخواست كند كه طرف مخالف، را كيفر بدهد ومحكوم سازد».2

تذكر چند نكته

گذشته بر اين كه تمام مفسّران ودانشمندان شيعه، موضوع مباهله را در كتابهاى خود آورده اند از ميان علما ودانشمندان اهل تسنن شصت نفر در كتابهاى خود درباره اين سرگذشت سخنانى گفته اند ونكاتى يادآور شده اند كه برخى را ذكر ميكنيم:
1ـ مسلم بن حجاج در صحيح خود ـ كه دوّمين صحيح از صحاح ششگانه است ـ مى نويسد:«معاويه به سعد وقاص گفت: چرا على را سب نمى كنى؟ جواب داد: به خاطر سه خصلتى كه على داشت ومن آرزو مى كنم كه يكى از آنها را دارا بودم. سپس پس از سخنانى مى گويد:هنگامى كه آيه مباهله نازل گرديد پيامبر(صلى الله عليه وآله)، على و فاطمه وحسنين(عليهم السلام)را خواست وقتى همگى جمع شدند پيامبر(صلى الله عليه وآله) گفت:«اَللّهُمَّ هؤُلاءِ أَهْلي»: «آنان اهل بيت من هستند».3
2ـ حاكم نيشابورى در مستدرك خود مى گويد: اخبار متواتر از ابن عباس وغيره رسيده است كه پيامبر (صلى الله عليه وآله)دست على وحسنين را گرفت وفاطمه را پشت سر

1 . نور الثٌقلين، ج1، ص292ـ 291.
2 . در برخى از روايات اسلامى نيز به اين موضوع تصريح شده است. به اصول كافى، كتاب دعا، باب مباهله ، ص 538 مراجعه فرماييد.
3 . صحيح مسلم، ج7، ص 120.

صفحه 108
قرار داد ورو به هيئت نمايندگى نجران كرد وگفت:
«هؤُلاءِ أَبْنائُنا وَ أَنْفُسُنا وَ نِساءُنا فََهَلُمُّوا أَنْفُسَكُمْ وَ أَبْناءَكُمْ وَ نِساءَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلَ لَعْنَةَ اللّهِ عَلَى الْكاذِبينَ».1
«اينان فرزندان وزنان وكسانى كه مانند من هستند، شما نيز كسانيكه همانند شمايند وفرزندانتان وزنان خود را بياوريد تا مباهله كنيم ولعنت خدا را بر گروه دروغگويان بفرستيم».
3ـ ثعلبى در تفسير خود مى نويسد: «هنگامى كه پيامبر وارد صحنه مباهله شد حسين را در آغوش داشت ودست حسن را گرفته بود، ودخت گرامى او فاطمه پشت سر پيامبر وعلى نيز پشت سر فاطمه گام برمى داشتند در اين موقع اسقف نجران گفت:
«يا مَعْشَرَ النَّصارى إِنّي لأَرى وُجُوهاً لَو سَأَلُوا اللّهَ أَنْ يُزِيلَ جَبَلاً مِنْ مَكانِهِ لأَزالَهُ فَلا تَبْتَهِلُوا فَتُهْلِكُوا».2
«همكيشان من! من چهره هاى معصومى را مشاهد ه مى كنم كه اگر از خداوند بخواهند كه كوهى را از بيخ بكند، خدا دعاى آنان را مستجاب مى كند هرگز مباهله نكنيد زيرا نابود مى شويد».
«زَمَخشرى» در كشّاف پس از نقل جمله هاى ثعلبى مى گويد: اُسقفِ نَجران افزود به خدائى كه جان من در دست او است نابودى اهل نجران نزديك شده است اگر مباهله كنيد لباس انسانيت از بدن شما كنده مى شود وبه صورت حيوانات مسخ شده در مى آييد وصحرا براى شما كانونى از آتش مى گردد خداوند ريشه مسيحيان نجران را مى كند.3

1 . مستدرك، ج3، ص 150.
2 . عمده ابن بطريق، ص 95.
3 . كشّاف، ج1، ص 193.

صفحه 109
«ابن حجر» از محدّث معروف عصر خود «دارقُطْنى» نقل مى كند كه اميرمؤمنان روز شوراىِ عمر، براى برترى خود بر اعضاى شورا با آيه مباهله احتجاج كرد وگفت: آيا در ميان شما كسى هست كه پيوند خويشاوندى وى با پيامبر از من نزديك تر باشد او را كه جان ونفس خود وفرزندان او را فرزندان خود وزن او را زنان خود معرفى كند، همه اعضاى شورا به تصديق على (عليه السلام)برخاسته وگفتند:نه هرگز جز تو كسى را به اين خصوصيت سراغ نداريم.1
***
در پايان از تذكر نكته اى ناگزيريم وآن اين كه براى شناسايى مقام وموقعيت اميرمؤمنان (عليه السلام) لازم است راه ديگرى نيز در پيش گرفته شود وآن مقايسه صفاتى است كه قرآن براى پيامبران پيشين يادآور شده. با صفاتى كه اين كتاب آسمانى، خاندان رسالت وبالأخص اميرمؤمنان را با آن صفات معرفى نموده است.در اين مقايسه كه يك نوع بحث ابتكارى است مى توان به قلّه هايى از فضائل دست يافت كه تاكنون بر ما مخفى وپنهان مانده است .
ما اين مقايسه را در اين جا به صورت بسيار فشرده انجام مى دهيم وپيش از آن ياد آور مى شويم كه اين مقايسه را مرحوم محقّق طوسى در رساله بسيار كوچك خود انجام داده است.
1ـ قرآن حضرت نوح را با صفت شكور(سپاسگزار) يادكرده مى فرمايد:
(إِنَّهُ كانَ عَبْداً شَكُوراً) : «او بنده سپاسگزارى بود».2
ولى قرآن على (عليه السلام) را با صفت «مشكور» خوانده ومى فرمايد:
(إِنَّ هذا كانَ لَكُمْ جَزاءً وَ كانَ سَعْيُكُمْ مَشْكُوراً) .3

1 . صواعق،ص 154.
2 . سوره اسراء، آيه 3.
3 . سوره انسان، آيه22.

صفحه 110
«اين است پاداش شما وكوشش شما پسنديده است».
اگر حضرت نوح بنده شاكر خدا وتقدير كننده نعمت هاى او بود ولى سعى وكوشش امام مورد تقدير وپسند الهى است وتفاوت اين دو بسيار روشن است. در يكى نوح شكرگزار است. در دوّمى، از سعى وكوشش امام تقدير مى شود.
2ـ ابراهيم از نظر قرآن يك فرد وفادار به پيمان است آنجا كه مى فرمايد:(وَ إِبْراهيمَ الَّذي وَفّى) : «ابراهيمى كه به پيمان خود وفا كرد».1
وقرآن على (عليه السلام) را نيز با اين صفت ياد كرده است چنانكه مى فرمايد: (يُوفُونَ بِالنَّذرِ) :«به نذر وپيمان خود وفادارند»، از اين نظر با هم يك نوع تشابه دارند.2
3ـ قرآن فرزندان ابراهيم را با داشتن ملك وفرمانروايى بزرگ، توصيف مى فرمايد:
(وَ آتَيْناهُمْ مُلْكاً عَظِيماً) : «به فرزندان ابراهيم فرمانروايى بزرگ داديم»3
قرآن على را نيز با اين صفت توصيف كرده ومى فرمايد:
(وَ إِذا رَأَيْتَ ثَمَّ رَأَيْتَ نَعِيماً وَ مُلْكاً كَبِيراً) .4
«اگر بنگرى، در آن جا فرمانروايى بزرگ مى بينى».
درست است كه فرزندان ابراهيم ودر رأس آنان سليمان داراى ملك بزرگ بودند امام على (عليه السلام) نيز به تصريح قرآن داراى ملك كبير است. امّا ميان اين دو ملك وفرمانروايى تفاوت از زمين تا آسمان است، آن يكى مربوط به دنيا است اين ديگرى مربوط به سراى ديگر است.

1 . سوره نجم، آيه37.
2 . سوره انسان، آيه 7.
3 . سوره نساء، آيه 54.
4 . سوره ا نسان، آيه 20.

صفحه 111
4ـ قرآن ايّوب را به عنوان يك بنده صابر وبردبار معرّفى مى كند ومى فرمايد:
(إِنّا وَجَدْناهُ صابِراً نِعْمَ الْعَبْدُ) .1
«ما او را صابر وشكيبا يافتيم، چه نيكو بنده اى است ».
قرآن على (عليه السلام) را نيز با صفت شكيبايى توصيف كرده مى فرمايد:
(وَجَزاهُمْ بِما صَبَرُوا جَنَّةً وَ حَرِيراً) .2
«در برابر صبر وبردبارى كه داشتند آنان را با بهشت ولباس ديبا پاداش مى دهد».
5ـ اگر خداوند نماز وزكات را به عيسى سفارش كرده چنانكه مى فرمايد:
(وَأَوْصانِي بِالصَّلاةِ وَ الزَّكاةِ ما دُمْتُ حَيّاً) . 3
«نماز وزكات را تا زنده ام به من سفارش كرده است. ومقصود از سفارش اين است كه تا زنده است نماز بگزارد وزكات بدهد».
قرآن نيز على(عليه السلام) را يك فرد نماز گزار وزكات دهنده كه به مورد سفارش حضرت مسيح عمل مى كرد معرفى مى كند ومى فرمايد:
(الَّذِينَ يُقِيمونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكوةَ وَ هُمْ راكِعُونَ) .4
«آنان كه نماز مى گزارند وزكات مى دهند در حالى كه در ركوعند».
اين آيه به اتّفاق بسيارى از مفسّران ومحدّثان اسلامى در باره امام على (عليه السلام) نازل شده است كه انگشترى خود را در حال ركوع به عنوان صدقه داد.
6ـ قرآن فرشتگان را به صفت خداترسى معرّفى مى كند ومى فرمايد:

1 . سوره ص، آيه 44.
2 . سوره انسان، آيه 12.
3 . سوره مريم، آيه 31.
4 . سوره مائده، آيه 55.

صفحه 112
(يَخافُونَ رَبَّهُمْ مِنْ فَوْقِهِمْ وَ يَفْعَلُونَ ما يُؤْمَرُونَ) .1
«از عذاب پروردگار خود كه بر آنان فائق است مى ترسند وآنچه را دستور دارند به جا مى آورند».
قرآن سيماى امام را با صفت خداترسى نيز، ترسيم كرده ومى فرمايد:
(وَيَخافُونَ يَوْماً كانَ شَرُّهُ مُسْتَطِيراً) .2
«از روزى كه شرّ آن آشكار وانكار ناپذير است مى ترسند».
7ـ خداوند خود را در قرآن چنين توصيف مى كند:
(فاطِرِ السَّماواتِ وَ الأَرْضِ وَ هُوَ يُطْعِمُ وَ لا يُطْعَمُ) .3
«آفريدگار آسمانها وزمين او است كه اطعام مى كند ولى اطعام نمى شود».
بنابراين يكى از صفات خدا اين است كه او اطعام كننده است.
اتّفاقاً قرآن امام را با صفت اطعام كننده بينوا ويتيم واسير يعنى مظهر يكى از صفات الهى معرفى مى كند آنجا كه مى فرمايد:
(وَ يُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلى حُبِّهِ مِسْكِيناً وَ يَتِيماً وَ أَسِيراً) .4
«غذا را با آن كه به آن احتياج دارند به مستمند ويتيم واسير مى دهند».
در اين ترسيم كوتاه ورهگذرى كه از امام وخاندان او به عمل آمد موقعيت وقرب معنوى اين خاندان به روشنى آشكار مى گردد.

1 . سوره نحل، آيه 50.
2 . سوره انسان، آيه 7.
3 . سوره انعام، آيه 14.
4 . سوره انسان، آيه 8.

صفحه 113
از هجرت تا رحلت
      17

31

اعلام برائت وبيزارى از مشركان

آيات موضوع

(بَراءَةٌ مِنَ اللّهِ وَ رَسُولِهِ إِلَى الَّذِينَ عاهَدْتُمْ مِنَ الْمُشْرِكينَ* فَسِيحُوا فِي الأَرْضِ أَرْبَعَةَ أَشْهُر وَ اعْلَمُوا أَنَّكُمْ غَيْرُ مُعْجِزي اللّهِ وَ أَنَّ اللّهَ مُخْزِي الْكافِرِينَ*وَ اَذانٌ مِنَ اللّهِ وَ رَسُولِهِ إِلَى النّاسِ يَوْمَ الْحَجِّ الأَكْبَرِ أَنَّ اللّهَ بَريءٌ مِنَ الْمُشْرِكينَ وَ رَسُولُهُ فَاِنْ تُبْتُمْ فَهُوَ خَيْرٌ لَكُمْ وَ إِنْ تَوَلَّيْتُمْ فَاعْلَمُوا أَنَّكُمْ غَيْرُ مُعْجِزِي اللّهِ وَ بَشِّرِ الَّذِينَ كَفَرُوا بِعَذاب أَليم*إِلاّ الَّذِينَ عاهَدْتُمْ مِنَ الْمُشْرِكينَ ثُمَّ لَمْ يَنْقُصُوكُمْ شَيْئاً وَ لَمْ يُظاهِرُوا عَلَيْكُمْ أَحَداً فَأَتِمُّوا إِلَيْهِمْ عَهْدَهُمْ إِلى مُدَّتِهِمْ إِنَّ اللّهَ يُحِبُّ الْمُتَّقينَ* فَإِذَا انْسَلَخَ الأَشْهُرُ الْحُرُمُ فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكينَ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ وَخُذُوهُمْ وَ احْصُرُوهُمْ وَ اقْعُدُوا لَهُمْ كُلَّ مَرْصَد فَإِنْ تابُوا وَأَقامُوا الصَّلوةَ وَآتَوُا الزَّكاةَ فَخَلُّوا سَبِيلَهُمْ إِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ* وَ إِنْ أَحَدٌ مِنَ الْمُشْرِكينَ اسْتَجارَكَ فَأَجِرْهُ حَتّى يَسْمَعَ كَلامَ اللّهِ ثُمَّ أَبْلِغْهُ مَأْمَنَهُ ذلِكَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لا يَعْلَمُونَ).(توبه/1ـ4)
(كَيْفَ يَكُوُنُ لِلْمُشْرِكينَ عَهْدٌ عِنْدَ اللّهِ وَ عِنْدَ رَسُولِهِ إِلاّ الَّذينَ عاهَدْتُمْ عِنْدَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ فَمَااسْتَقامُوا لَكُمْ فَاسْتَقِيمُوا لَهُمْ إِنَّ اللّهَ يُحِبُّ المُتَّقينَ* كَيْفَ وَ إِنْ يَظْهَرُوا عَلَيْكُمْ لا يَرْقُبُوا فِيْكُمْ إِلاًّ وَ لا ذِمَّةً يُرْضُونَكُمْ بِأَفْواهِهِمْ وَ تَأْبى قُلُوبُهُمْ وَ أَكْثَرُهُمْ فاسِقُونَ* اِشْتَرَوْا بِ آياتِ اللّهِ ثَمَناً قَلِيلاً فَصَدُّوا عَنْ سَبِيلِهِ إِنَّهُمْ ساءَ ما كانُوا يَعْمَلُونَ*لا يَرْقُبُونَ فِي مُؤْمِن إِلاًّ وَ لاذِمَّةً وَأَولئِكَ هُمُ الْمُعْتَدُونَ*فَإِنْ تابُوا وَأَقامُوا الصَّلوةَ وَآتَوُا الزَّكوةَ فَإِخْوانُكُمْ فِي الدِّينِ وَ

صفحه 114
نُفَصِّلُ الآياتِ لِقَوْم يَعْلَمُونَ* وَ إِنْ نَكَثُوا أَيْمانَهُمْ مِنْ بَعْدِ عَهْدِهِمْ وَ طَعَنُوا فِي دِينِكُمْ فَقاتِلُوا أَئِمَةَ الْكُفْرِ إِنَّهُمْ لا أَيْمانَ لَهُمْ لَعَلَّهُمْ يَنْتَهُونَ) .(توبه 7ـ13)
(أَلا تُقاتِلُونَ قَوماً نَكَثُوا أَيْمانَهُمْ وَ هَمُّوا بِإِخْراجِ الرَّسُولِ وَ هُمْ بَدَؤُكُمْ أَوَّلَ مَرِّة أَتَخْشَوْنَهُمْ فَاللّهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشَوهُ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنينَ* قاتِلُوهُمْ يُعَذِّبْهُمُ اللّهُ بِأَيْدِيْكُمْ وَ يُخْزِهِمْ وَ يَنْصُرْكُمْ عَلَيْهِمْ وَ يَشْفِ صُدُورَ قَوْم مُؤْمِنينَ* وَيُذْهِبْ غَيْظَ قُلُوبِهِمْ وَ يَتُوبُ اللّهُ عَلى مَنْ يَشاءُ وَ اللّهُ عَلِيمٌ حَكيمٌ* أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تُتْرَكُوا وَلَمّا يَعْلَمِ اللّهُ الَّذينَ جاهَدُوا مِنْكُمْ وَ لَمْ يَتَّخِذُوا مِنْ دُونِ اللّهِ وَلا رَسُولِهِ وَ لاَالْمُؤْمِنينَ وَليجَةً وَ اللّهُ خَبيرٌ بِما تَعمَلُونَ).(توبه/16ـ13)

ترجمه آيات

«پيام بيزاريست از جانب خدا وپيامبر او، به گروه مشركان آنان كه با آنها پيمان بسته ايد.چهار ماه آزادانه در زمين سير كنيد، وبدانيد كه شما خدا را ناتوان نخواهيد ساخت خدا خواركننده كافران است.اخطاريست از خدا وپيامبر او، به مردم در روز «حجّ اكبر» كه خداوند وپيامبر او از مشركان بيزار است. اى مشركان اگر توبه كنيد براى شما بهتر است واگر از توبه روى گردانيد بدانيد كه شما خدا را ناتوان نمى سازيد، كافران را با عذاب دردناك بشارت بده. مگر آن گروه از مشركان كه با آنان پيمان بسته ايد و از عمل به پيمان چيزى كم نكرده اند و از كسانى كه بر ضدّ شما هستند پشتيبانى ننموده اند، با اين گروه تا آخر وقت پيمان، وفادار باشيد، خداوند پرهيزگاران را دوست مى دارد. هر وقت ماههاى حرام سپرى گرديد مشركان را در هر نقطه اى جستيد، بكشيد وبگيريد ومحاصره كنيد ودر هر كمينگاه براى دستگيرى آنان بنشينيد، هرگاه توبه كردند ونماز گزاردند وزكات

صفحه 115
پرداختند، آنان را رها كنيد زيرا خداوند بخشنده ومهربان است.اگر كسى از مشركان امان بخواهد به او امان بده، تا كلام خدا را بشنود سپس او را به مأمن وجايگاه خود، برسان (اجازه شنيدن سخن) براى اين است كه آنان گروه نادانند(شايد با شنيدن سخن خدا متوجه شوند)».
«چگونه مشركان مى توانند با خدا وپيامبران پيمان داشته باشند؟ مگر آن دسته اى كه نزديك «مسجد الحرام» با آنها قراداد بسته ايد تا هنگامى كه بر «پيمان» خود استوار مانده اند، شما هم استوار بمانيد زيرا خدا پرهيزگاران را دوست مى دارد.چگونه مى توانند پيمان داشته باشند، اگر بر شما دست يابند در باره شماقرابت وپيمان را رعايت نمى كنند(مشركان) شما را به زبانهاى خود راضى مى كنند، ولى دلهاى آنان (از پذيرفتن گفتار شما) امتناع دارد وبيشتر آنها بدكارانند.(مشركان) آيات خدا را به بهاى كمى فروختند، و از راه خدا برگشتند. حقّا كه كار بدى مى كردند.در باره هيچ مؤمن ، خويشاندوى و پيمانى را رعايت نمى كنند وآنانند تجاوزكاران.اگر مشركان توبه كنند ونماز بخوانند وزكات بدهند، برادران دينى شما هستند. وما (اين) آيات را براى گروه دانايان شرح مى دهيم. اگر(مشركان) پس از بستن قرارداد، پيمانهاى خود را شكستند، وبر دين شما طعنه زدند با پيشوايان كفر نبرد كنيد زيرا براى آنها عهد وپيمانى نيست، شايد (از رفتار خود) دست بردارند».
« اگر راستى اهل ايمان هستيد چرا با كسانى كه پيمانهاى خود را شكستند ودر صدد بيرون كردن پيامبر برآمدند ودر ابتدا با شما «دشمنى»آغاز كردند جنگ نمى كنيد، آيا از آنها بيم داريد، خداوند سزاوارتر است كه از او بترسيد.با آنان نبرد كنيد (تا) خدا، با دستهاى شما آنها را عذاب كند وخوارشان سازد، وشما را بر آنها پيروز گرداند ودلهاى گروهى را كه مؤمنند، بهبودى بخشد.(تا خدا) خشم دلهاى افراد با ايمان را ببرد وبر آنها كه مى خواهد با رحمت باز گردد وخدا دانا

صفحه 116
وحكيم است. مگر فكر مى كنيد كه رها مى شويد(ومورد امتحان واقع نمى گرديد) وخدا كسانى را كه از شما جهاد كرده اند، وجز خدا وپيامبر وافراد با ايمان همرازى اتخاذ نكرده اند، نمى داند(وآشكار نمى سازد) خدا از كارهاى شما آگاه است».

تفسير آيات

شهر مكّه در سال هشتم هجرت به تصرّف مسلمانان در آمد وپايگاه شرك در چنين سالى سقوط كرد. پيامبر در سال نهم هجرت تا كرانه هاى شام رفت ودر تبوك، با قبائل متعددى، پيمان بست، پس از بازگشت به مدينه، شرايط ظاهرى ايجاب مى كرد كه پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله)در سال نهم عازم زيارت خانه خدا شود و از شهرى كه سال گذشته به تصرّف او در آمده است،بازديد نمايد. ولى مقارن اين احوال، حادثه اى رخ داد كه پيامبر (صلى الله عليه وآله) را از شركت در مراسم حجّ آن سال بازداشت وحادثه از اين قرار بود:
رسم عرب در دوران جاهليت اين بود جامه اى كه با آن، خانه خدا را طواف مى كرد، پس از پايان طواف، در راه خدا به عنوان صدقه مى داد، از اين جهت اگر جامه مكرر نداشت، لخت وبرهنه طواف مى نمود. در همان سال در ماههاى حرام زن زيبايى وارد مسجد شد وچون جامه اضافى نداشت وجامه عاريت نيز نتوانست تحصيل كند، ناچار شد با وضع زننده وبه صورت برهنه كه محرّك افكار شيطانى حاضران در كنار خانه خدا بود، طواف نمايد.
پيامبرگرامى (صلى الله عليه وآله) از طواف زن مشرك با آن حركات زننده كه تاريخ متذكر آن است آگاه گرديد . و از اينكه خانه خدا كه بايد مهد تربيت ومركز فراگيرى تعاليم وروش هاى آسمانى باشد. بر اثر آزادى شرك وبت پرستى، مركز طواف زنان برهنه، وچشم چرانى جوانان شهوت پرست گرديده است. متأثّر گرديد.
مقارن اين گزارش پيك وحى فرود آمد. و آياتى چند از آغاز سوره برائت را

صفحه 117
آورد، مفاد اين آيات قطعنامه ايست از حكومت اسلامى در باره بت پرستان كه بايد در مدّت چهار ماه، وضع خود را در برابر حكومت توحيد، روشن سازند ويكى از دو راه را انتخاب كنند.

پذيرش اسلام يا آمادگى براى نبرد

پيامبر(صلى الله عليه وآله) آيات ياد شده را به ابى بكر تعليم نمود وچهل تن از ياران خود را با او همراه ساخت كه آيات يادشده را در عيد قربان براى مشركان وبت پرستان كه تا آن روز از يك آزادى نسبى برخوردار بودند. تلاوت نمايد وآنان بدانند از اين به بعد نمى توانند با چنين عقيده وعملى در محيط اسلامى زندگى كنند.
ابوبكر آيات را فرا گرفت وبا چهل تن از ياران خدا، عازم مكّه گرديد. هنوز مراحلى طى نكرده بود كه پيك وحى بار ديگر فرود آمد وپيامبر را با جمله زير يا مشابه آن خطاب نمود وگفت:«لا يُؤدّيها إلاّ أنت أو رجل منك»: «اين آيات را جز تو و يا كسى كه از تو واهل بيت تو است نمى تواند ابلاغ كند».
در اين موقع ، پيامبر (صلى الله عليه وآله) على (عليه السلام) را طلبيد ومركب مخصوص خود را در اختيار او نهاد وجابربن عبداللّه را ملازم او ساخت ودستور داد هرچه زودتر خود را به ابى بكر برساند وآيات ياد شده را از او بگيرد ودر روز «منى» در كنار «جمره عقبه» آيات الهى را تلاوت نمايد. علاوه بر تلاوت آيات، چهار دستور را نيز به سمع مشركان برساند:
1ـ جز فرد مسلمان كسى حق ندارد وارد خانه خدا گردد.
2ـ هيج كس نمى تواند به طور برهنه طواف كند.
3ـ گروه مشرك حق ندارد در مراسم حج شركت كند.
4ـ هر كافرى كه با پيامبر پيمان دارد. پيمان او محترم است تا وقتى كه پايان پذيرد ولى گروهى كه با پيامبر پيمان ندارد ويا پيمان شكسته است تا مدّت چهار ماه

صفحه 118
جان ومال آنان محترم است وپس از انقضاى اين مدّت بايد وضع خود را روشن كنند اگر دست از شرك وبت پرستى برداشتند بسان مسلمانان ديگر آزاد خواهند بود ودر غير اين صورت جان ومال آنان احترامى نخواهد داشت.
پيامبر (صلى الله عليه وآله) به على (عليه السلام) فرمود آيات ياد شده را از ابى بكر باز گير و او را به ادامه سفر با شما يا بازگشت به مدينه مخيّر ساز.
على حركت كرد ودر «جحفه» به ابى بكر رسيد وپيام پيامبر (صلى الله عليه وآله) را به او ابلاغ نمود وآيات الهى را از او بازگرفت، او را ميان بازگشت به مدينه وادامه سفر مخيّر ساخت ابى بكر كمى انديشيد وبازگشت به مدينه را بر ادامه سفر ترجيح داد. وقتى حضور پيامبر رسيد به حضرتش عرض كرد:
«أهلتني لأمر طالَتْ الأعناقُ إليه، فلما صرتُ ببعضِ الطُرق عزلْتني مِنْه».
«مرا بر انجام كارى لايق وشايسته شمردى، كارى كه گردنها روى شوق وعلاقه به سوى آن كشيده مى شد، هر فردى افتخار انجام آن را در دل مى پروراند، وقتى مقدارى از راه را پيمودم مرا از آن سمت عزل نمودى».
سپس افزود آيا در باره من آيه اى فرود آمد. پيامبر (صلى الله عليه وآله)گفت آيه اى فرود نيامده جز اينكه پيك وحى فرود آمد وگفت: اين آيات را خودم ويا كسى كه از خاندان من است ابلاغ نمايد.
اميرمؤمنان (عليه السلام) وارد مكه گرديد وبالاى جمره عقبه آياتى از سوره توبه را تلاوت نمود وپيام هاى چهارگانه پيامبر را رسانيد.
لحن قاطع آيات ودستورهاى چهارگانه پيامبر (صلى الله عليه وآله)، دگرگونى عظيمى در اجتماع بت پرستان پديد آورد وهنوز چهار ماه سپرى نشده بود كه بت پرستى در محيط مكه واطراف آن ريشه كن گرديد وهمگى در پوشش اسلام قرار گرفتند.

صفحه 119

فضيلت غير قابل انكار

شكى نيست كه عزل ابى بكر وانتخاب مجدد على براى تلاوت آيات وابلاغ پيامهاى پيامبر (صلى الله عليه وآله)يكى از فضايل غير قابل انكار امام على بن ابى طالب (عليه السلام) است و اين فضيلت را نه تنها محدّثان ومفسّران شيعه نقل كرده بلكه گروه زيادى از محدّثان ودانشمندان اهل تسنن اين فضيلت را در كتابهاى خود آورده اند، مرحوم علاّمه امينى در كتاب الغدير، جلد 6، صفحه 318ـ 321 اين فضيلت را از 72 تن از بزرگان ودانشمندان اهل تسنن نقل نموده است وبا چنين نقل متواترى نمى توان اصل آن را انكار كرد، شيخ شمس الدين مالكى (كه در سال 780 هجرى قمرى درگذشته است) در قصيده خود كه در حقّ خلفا سروده است چنين مى گويد:
وأرسله عنه الرّسول مبلِّغاً *** وخصّ بهذا الأمرِ تخصيصَ مفرد
وقال هل التبليغُ عني ينبغي *** لمن ليس من بيتي من القوم فاقتد
:«پيامبر (صلى الله عليه وآله) على (عليه السلام) را به عنوان پيام رسان خود اعزام نموده واو را تنها براى ابلاغ آيات خدا برگزيد و فرمود آيا آن كس كه از خاندان من نيست، شايستگى ابلاغ پيام مرا دارد؟!
عزل ابى بكر وگزينش مجدد امام به جاى وى، در ميان مفسّران وتاريخ نگاران اسلام سروصدايى به راه انداخته است وهر فردى مطابق تمايلات درونى خود آن را تحليل كرده است به طور مسلّم هر نوع داورى كه بر اساس تعصبات مذهبى وعقايد درونى استوار باشد، جز پيشداورى چيز ديگرى نخواهد بود، واگر اين نويسندگان، عقايد خود را كنار مى گذاردند ودر جمله اى كه از پيامبر (صلى الله عليه وآله) درباره اين عزل ونصب نقل شده است دقّت مى كردند به حقيقت وعلّت آن به خوبى پى مى بردند ولى متأسفانه گفتار پيامبر را كنار نهاده و از پيش خود عللى را كه بسان علل

صفحه 120
پس از وقوع حادثه است. تراشيده اند.
محمود الوسى بغدادى (متوفاى سال 1270 نويسنده كتاب «روح المعانى)» در تفسير خود كوشيده است كه حادثه عزل ابى بكر را طورى توجيه كند كه از مقام وشخصيت ومعنويت وى نكاهد وى مى نويسد:
ابى بكر شخص رؤوف ومهربانى بود در حالى كه على مرد شجاع ودليرى بود ولغو پيمان وتهديد مشركان ومباح شمردن خون آنان بيش از همه به شجاعت وقوّت قلب نيازمند است واين صفت در على بيش از ابى بكر كه به رحمت وشفقت اشتهار داشته موجود بود. از اين جهت پيامبر ابى بكر را از ابلاغ چنين پيامى معذور شمرد وعلى را به جاى او برگزيد.1 گفتار الوسى جز پيشداورى چيز ديگرى نيست واساس آن ناديده گرفتن گفتار پيغمبر (صلى الله عليه وآله)است ، پيامبر (صلى الله عليه وآله)هرگز علّت گزينش مجدّد على را به گونه اى كه الوسى توجيه كرده است تعليل ننموده بلكه علّت اين دگرگونى را چنين بيان نمود كه من مأمورم اين آيات را يا خودم برسانم ويا كسى كه از اهل بيت من است برساند، اگر علت اين دگرگونى ناسازگارى روحيات ابى بكر با ابلاغ اين آيات بود، جا داشت كه پيامبر (صلى الله عليه وآله)چنين سخن نگويد بلكه آن را از راه رأفت وشفقت ابى بكر وشجاعت وقوّت قلب على (عليه السلام) مدلّل نمايد.
الوسى در اين توجيه آنچنان تعصب بخرج داده است كه براى حفظ مقام وموقعيت ابى بكر ناخودآگاه از عظمت پيامبر كاسته است زيرا لازمه گفتار او اين است كه پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله) نيز شايسته ابلاغ اين آيات نيز نباشد زيرا اگر شفقت ومهربانى ابى بكر مانع گرديد پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله)نيز مظهر اعلاى رحمت وشفقت ورأفت ومهربانى وبه گفته قرآن رحمة للعالمين است. پس بايد او نيز صلاحيت ابلاغ اين پيام را نداشته باشد در صورتى كه پيامبر (صلى الله عليه وآله)خود را شايسته اين كار مى دانست وفرمود: خدايم گفته است «لا يؤديها إلاّ أنت أو رجل منك»:«جز تو يا مردى كه از خاندان تو است كسى حقّ ابلاغ آن را ندارد».

1 . روح المعانى، ج10، ص 45.

صفحه 121

مناظره اى در مدرسه دار السعاده 1 دمشق

در اين جا بى مناسبت نيست مناظره اى را كه در مدرسه دارالسعاده دمشق ميان نگارنده واستاد تاريخ اسلام آن مؤسسه رخ داده بگونه اى فشرده نقل شود.
استاد براى دانشجويان مدرسه كتاب «محمّد رسول اللّه» نگارش محمّد رضا مصرى را تدريس مى كرد، در پايان درس به مناسبت گفتار مؤلّف سخن به شجاعت ابى بكر كشيده شد، نگارنده با كسب اجازه شروع به سخن نمود كه مشروح آن را يادآور مى شويم.
«نويسندگان اهل تسنن در هر جايى ابى بكر را بگونه اى معرّفى مى كنند واحياناً او را با صفات متضاد كه هرگز با هم جمع نمى شوند توصيف مى نمايند. وقتى در باره علّت عزل او از ابلاغ پيام خدا بحث مى كنند او را به رأفت ورحمت كه نقطه مقابل قهرمانى ودلاورى در جنگها ونبردها است، توصيف مى نمايند و از اين راه مقام وموقعيت او را حفظ مى كنند ولى در مقابل، مؤلّف همين كتاب ابى بكر را، شجاع تر از على معرفى مى كند ومى گويد: از على پرسيدند تو شجاعترى يا ابى بكر؟ على فرمود: ابى بكر».
اكنون بايد ديد اگر ابى بكر شجاع تر از على است پس چرا الوسى عزل ابى بكر را از نقطه ديگر توجيه مى كند و او را مظهر نرمى ومهربانى، وامام را مظهر قهر وشجاعت معرّفى مى نمايد.
گذشته بر اين در تاريخ اسلام موردى نداريم كه وى با اَبطال جنگ وقهرمانان مشرك و يهود، در افتاده ودست وپنجه نرم كرده باشد.ويا فردى را با شمشير خود

1 . اين مدرسه، مدرسه مقدماتى برا ى دانشكده الهيات «دمشق» اسن و در ضلع شمالى مسجد اموى در كوچه اى كه به «حرم» حضرت «رقيه» منتهى مى گردد قرار دارد و تاريخ مناظره مربوط به سال 1396 هجرى قمرى است.

صفحه 122
بكشد نه تنها چنين چيزى در تاريخ اسلام وجود ندارد، بلكه نصوصى كه در تاريخ اسلام موجود است حاكى از فرار او در نبرد خيبر است واتّفاقاً خود همين مؤلّف در بخش «نبرد خيبر» ناخودآگاه جريان فرار را نقل كرده است سپس نگارنده كتاب مذكور را ورق زد وعبارت هاى مؤلّف را در بخش جنگ خيبر براى استاد قرائت نمود.
وى در اين بخش مى نويسد:
پيامبر گرامى قبلاً پرچم را به دست گروهى داده بودند كه در ميان آنان ابى بكر وعمر بود، ولى آنان بدون اخذ نتيجه بازگشته بودند، در اين موقع پيامبر فرمود:«فردا پرچم را به دست كسى مى دهم كه خدا وپيامبر او را دوست دارند و او هرگز پشت به دشمن نمى كند (لا يُولّي الدبر).1
مفاد اين جمله چيست؟ چرا پيامبر مى فرمايد: پشت به دشمن نمى كند، اين جمله به خاطر اين است كه پيشينيان كه پرچم به دست گرفته بودند همگى پا به فرار گذاردند وپشت به دشمن كردند آيا با اين وضع صحيح است او را يك فرد شجاع ودلير بخوانيم.
استاد تاريخ پس از شنيدن بيانات نگارنده، از وجود چنين تناقض سخت ناراحت شد وسخن را به جاى ديگر برد كه نقل آن مايه اطاله سخن است.

توجيه نارواى ديگر

ابن كثير شامى كه در قرن هشتم اسلامى مى زيسته است در تفسير خود توجيه ديگرى را يادآور شده مى گويد: رسم عرب در نقض پيمان هايى كه بسته بودند، اين بود كه شخص خود متعهد ويا كسى كه از بستگان اوست، پيمان را لغو كند وچون

1 . نويسنده مصرى سخن پيامبر را نقل به معنى كرده در حالى كه پيامبر اين چنين فرمود:كرّار غير فرّار.

صفحه 123
على از بستگان پيامبر بود از اين جهت وى براى اين كار انتخاب گرديد.1 اين توجيه نيز با حقيقت وفق نمى دهد، زيرا در ميان بستگان پيامبر شخصيت هايى مانند عباس(عموى پيامبر) وجود داشت كه پيوند خويشاوندى وى با پيامبر كمتر از على نبود، چرا انجام چنين كارى را بر عهده او ننهاد.

نظر واقع بينانه

دقّت در سخن پيامبر (صلى الله عليه وآله) ما را به سه مطلب رهبرى مى كند:
1ـ امام على بن ابى طالب (عليه السلام) نزديك ترين فرد نسبت به پيامبر است وبيانگر اين حقيقت جمله «أو رجل منك» وجمله هاى مشابه آن مى باشد، كه محدّثان اسلامى نقل كرده اند.
2ـ الغاء پيمان ونقض ميثاق وعهد، از امور سياسى وحكومتى است ويك چنين كارى از شئون حاكم ورئيس دولت است وجز او هيچ كس نمى تواند پيمان ببندد ويا پيمانى را لغو كند.از اين جهت خداوند، على (عليه السلام)را قرين وهمشأن پيامبر(صلى الله عليه وآله) در امور سياسى وحكومتى مى شمارد ومى گويد براى اين كار جز تو اى پيامبر كه رئيس على الاطلاق هستى ويا فردى كه از تو است، كسى صلاحيت ندارد وتلويحاً مى رساند كه كارهاى سياسى وامور مملكتى بايد به وسيله اين دو نفر حل وفصل گردد واگر روزى حاكم مسلّم اسلام از جهان رفت وخورشيد رسالت پس از مدتى ناپديد گرديد مرجع ومسئول يك چنين كارهاى خطير، شخص على بن ابى طالب (عليه السلام)است وهرگز نبايد به غير او مراجعه كرد.
ارجاع كارهاى حكومتى وسياسى، از طرف حاكم مسلّم، به فرد ديگرى عملاً تثبيت موقعيت ومقام اجتماعى او است كه اگر روزى رئيس از ميان رفت، مسئول اينگونه كارها همان فرديست كه در حال حيات حاكم اينگونه امور سياسى را حل

1 . تفسير ابن كثير، ج2، ص 231.

صفحه 124
وفصل مى نمود.
3ـ شخصى كه شايستگى ابلاغ چند آيه از آيات يك سوره را ندارد، هرگز شايستگى آن را ندارد كه مجموع نواميس اسلامى از كتاب وسنّت، قضاء ودادرسى، تبليغ وتوسعه اسلام را به او بسپارند وزمام امور مسلمانان را به دست بگيرد ومرجع كارهاى دنيوى واخروى مسلمانان باشد.
تفسير مشروح آيات در چند فصل بيان مى گردد.
آيه اول: (بَراءَةٌ مِنَ اللّهِ وَ رَسُولِهِ إِلَى الَّذِينَ عاهَدْتُمْ مِنَ الْمُشْرِكينَ) .1
«پيام بيزاريست از جا نب خدا وپيامبر او، به گروه مشركان، آنان كه با آنها پيمان بسته ايد».
آيه دوم:(فَسِيحُوا فِي الأَرْضِ أَرْبَعَةَ أَشْهُر وَ اعْلَمُوا أَنَّكُمْ غَيْرُ مُعْجِزي اللّهِ وَ أَنَّ اللّهَ مُخْزِي الْكافِرِينَ) .2
«چهار ماه آزادانه در زمين سير كنيد وبدانيد كه شما خدا را ناتوان نخواهيد ساخت خدا خواركننده كافران است».
آيه سوم: (وَ اَذانٌ مِنَ اللّهِ وَ رَسُولِهِ إِلَى النّاسِ يَوْمَ الْحَجِّ الأَكْبَرِ أَنَّ اللّهَ بَريءٌ مِنَ الْمُشْرِكينَ وَ رَسُولُهُ فَاِنْ تُبْتُمْ فَهُوَ خَيْرٌ لَكُمْ وَ إِنْ تَوَلَّيْتُمْ فَاعْلَمُوا أَنَّكُمْ غَيْرُ مُعْجِزِي اللّهِ وَ بَشِّرِ الَّذِينَ كَفَرُوا بِعَذاب أَليم).3
«اخطاريست از خدا وپيامبر او، به مردم در روز «حجّ اكبر» كه خداوند وپيامبر او از مشركان بيزار است. اى مشركان اگر توبه كنيد براى شما بهتر است واگر از توبه روى گردانيد بدانيد كه شما خدا را ناتوان نمى سازيد، كافران را با عذاب دردناك بشارت بده».

1 . سوره توبه، آيات 1ـ 2.
2 . سوره توبه، آيات 1ـ 2.
3 . سوره توبه، آيه 3.

صفحه 125
آيه چهارم: (إِلاّ الَّذِينَ عاهَدْتُمْ مِنَ الْمُشْرِكينَ ثُمَّ لَمْ يَنْقُصُوكُمْ شَيْئاً وَ لَمْ يُظاهِرُوا عَلَيْكُمْ أَحَداً فَأَتِمُّوا إِلَيْهِمْ عَهْدَهُمْ إِلى مُدَّتِهِمْ إِنَّ اللّهَ يُحِبُّ الْمُتَّقينَ) .1
«مگر آن گروه از مشركان كه با آنان پيمان بسته ايد و از عمل به پيمان چيزى كم نكرده اند و از كسانى كه بر ضدّ شما هستند پشتيبانى ننموده اند، با اين گروه تا آخر وقت پيمان، وفادار باشيد. خداوند پرهيزگاران را دوست مى دارد».
آيه پنجم:(فَإِذَا انْسَلَخَ الأَشْهُرُ الْحُرُمُ فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكينَ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ وَخُذُوهُمْ وَ احْصُرُوهُمْ وَ اقْعُدُوا لَهُمْ كُلَّ مَرْصَد فَإِنْ تابُوا وَأَقامُوا الصَّلوةَ وَآتَوُا الزَّكاةَ فَخَلُّوا سَبِيلَهُمْ إِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ) .2
«هر وقت ماههاى حرام سپرى گرديد مشركان را در هر نقطه اى جستيد، بكشيد وبگيريد ومحاصره كنيد ودر هر كمينگاه براى دستگيرى آنان بنشينيد، هرگاه توبه كردند ونماز گزاردند وزكات پرداختند، آنان را رها كنيد زيرا خداوند بخشنده ومهربان است».
وقتى دولت جوان اسلام پايه گذارى گرديد وپيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله) براى تثبيت موقعيت حكومت جوان خود، با قبايلى پيمان بست اين گروه بر دو دسته بودند:
1ـ گروهى علاقمند و وفادار به پيمان.
2ـ گروهى ناكث وپيمان شكن.
در اين قطعنامه از آن گروه رفع امان گرديده وجان ومال آنان بى ارزش شمرده شده است كه نسبت به پيمان هاى خود وفادار نبودند و در هر فرصت مناسبى، از پشت خنجر مى زدند. اين حقيقت از مجموع آيات شانزده گانه سوره بخوبى روشن مى گردد.و جمله هايى كه گروه وفادار را از چنين قطعنامه اى جدا مى سازد.

1 . سوره توبه، آيه 4.
2 . سوره توبه، آيه 5.

صفحه 126
(إِلاّ الَّذِينَ عاهَدْتُمُ الْمُشْرِكينَ ثُمَّ لَمْ يَنْقُصُوكُمْ شَيْئاً وَ لَمْ يُظاهِرُوا عَلَيْكُمْ أَحَداً فَأَتِمُّوا إِلَيْهِمْ عَهْدَهُمْ) .
«مگر آن گروه از مشركان كه با شما پيمان بسته اند و از عمل به پيمان چيزى كم نكرده اند از كسى بر ضدّ شما پشتيبانى ننموده اند، نسبت به آنان تا پايان مدّت وفادار بمانيد».
در آيه هفتم كه بعداً به تفسير آن خواهيم پرداخت چنين مى فرمايد:
(إِلاّ الَّذِينَ عاهَدْتُمْ عِنْدَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ فَمَا اسْتَقامُوا لَكُمْ فَاسْتَقِيمُوا لَهُمْ).
«مگر افرادى كه با آنان نزد مسجد الحرام پيمان بستيد تا آنان وفادار هستند شما نيز وفادار باشيد».
نه تنها به وسيله اين دو آيه، گروه وفادار به پيمان از اين قطعنامه استثنا شده اند بلكه در آيه هاى هشتم ودهم ويازدهم از همين سوره به اين حقيقت تصريح ويا اشاره نموده است.واين خود نشانه پاكى وآسمانى بودن آيين اسلام وصداقت ودرستكارى حضرت محمّد (صلى الله عليه وآله)است كه در موقع قدرت وعظمت خود وضعف وبيچارگى دشمن، پيمانهاى خود را يكجانبه لغو نكرده ونسبت به آنها وفادار باقى مانده است.
در الغاء امان از مشركان خاورشناسان زياد گرد وخاك كرده اند وقطعنامه قرآن را در باره گروه مشرك مورد انتقاد قرار داده اند ولى در مفاد آيات دقّت نكرده وتصوّر كرده اند كه پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله) همه را به يك چوب رانده است وبه وفادار وپيمان شكن از يك نظر نگريسته است در صورتى كه در اين شانزده آيه كه حضرت على (عليه السلام)مأموريت يافت آنها را بر مشركان در «روز منى» بخواند گروه وفادار صريحاً مورد احترام بوده وپيامبر(صلى الله عليه وآله)مأمور بود مادامى كه از جانب آنان نقضى رخ ندهد نسبت به آنان وفادار باشد.

صفحه 127

چرا مشرك در كشور اسلام رسميت ندارد؟

بحث ما فعلاً درباره فلسفه جهاد اسلامى نيست زيرا تجزيه وتحليل يك چنين موضوعى در خور كتابى است كه فعلاً از هدف ما بيرون است. هدف در اين بحث تشريح گوشه اى از فلسفه اين قطعنامه است كه بدون ريخته شدن قطره خونى شبه جزيره را از لوث شرك پاك ساخت وسبب شد كه گروه هاى مشرك دست از بت پرستى برداشته به تدريج با آيين توحيد آشنا گردند.
روشن ترين وجه اين قطعنامه اين است كه بت پرستى يك نوع مبارزه با اساسى ترين قانون و «ايده» تمام آيينهاى توحيدى است. مبارزه با «ايده»اى كه موجوديت واساس تمام شرايع آسمانى را تهديد مى كند، در اين صورت هيچ حكومت الهى نمى تواند دست چنين حريفان را باز بگذارد وبه آنان اجازه فعاليت بدهد ويا آنان را به رسميت بشناسد.
اين تنها اسلام نيست كه گروهى را كه با اساس تشكيلات آن مخالفند، به رسميت نمى شناسد بلكه در تمام جهان جمعيتهايى كه با اساس كشورى مخالف باشند به رسميت شناخته نمى شوند. درست است كه در برخى از كشورهاى سرمايه دارى، حزب كمونيست كه مخالف رژيم سرمايه دارى است آزاد است وبه طور رسمى فعاليت دارد ولى اين آزادى علّت ديگرى دارد وآن را زمامداران وقت مى دانند كه حزب مخالف نقشى نداشته ودر افكار عمومى اثر مثبتى نخواهد داشت از اين جهت آن را به رسميت شناخته واجازه فعاليت مى دهند ولى اگر احساس كنند كه رقيب، اساس رژيم را متزلزل مى سازد و در فكر پيروزى بر نظام حاكم است هرگز دست آنان را در فعاليت باز نمى گذارند.
آمريكاى جنايتكار وجود يك حكومت سوسياليستى را در آمريكاى لاتين به نام «نيكاراگوئه» تحمّل نمى كند وپيوسته در صدد براندازى آن است مع الوصف اجازه

صفحه 128
مى دهد كه حزب كمونيست به طور رسمى وجدّى در كشور سرمايه دارى فعاليت كند؟!

هدف مشخص پيامبر (صلى الله عليه وآله)

اصولاً هدف از تشكيل حكومت اسلامى، دعوت به يكتاپرستى واشاعه توحيد وبرچيدن هر نوع بت پرستى است. پيامبر از جانب خدا وظيفه دارد كه با روش هاى گوناگون ـ از استدلال وبرهان وپند ونصيحت گرفته تا سر حدّ جبر و زور ـ بت وبت گرا را از صفحه روزگار برافكند، در اين صورت چگونه مى تواند در محيط حكومت خود چنين افرادى را به رسميت بشناسد وبه آنان آزادى عمل بدهد. هرگاه خاورشناسى در هدف پيامبران وبرگزيدگان آنان كه از جانب خدا، براى پاكسازى محيط از لوث شرك مبعوث شده اند، بينديشد وبداند كه آنان براى توحيد عبادت وتثبيت يگانه پرستى آمده اند اگر منصف باشد قطعاً حق را مى پذيرد.
پيامبران بسان رؤساى حكومت هاى دموكراسى نيستند كه از طرف اكثريت مردم برگزيده شده باشند تا در تقنين وتشريع خود، از افكار عمومى الهام بگيرند واگر مردم روزى بر وجود مشرك صحّه گذاردند آنان نيز آنان را بپذيرند.
بلكه آنان از جانب خدا روى خط ومشى معيّنى برانگيخته شده اند و هدف از بعثت آنان دعوت به يكتاپرستى وبازدارى مردم از پرستش غير اوست.هرگاه بپذيريم كه آنان از جانب خدا برانگيخته شده اند ونيز بپذيريم كه هدف آنان بسيار مقدّس وحياتى است; در اين صورت، اين نوع انتقادها جز انتقادات كودكانه چيز ديگرى نخواهد بود.
شايد در جهان هدفى مقدّس تر از مبارزه با شرك وبت برستى نباشد در اين صورت بايد ديد كه رهبر عاليقدر، از چه وسائلى براى اين هدف استفاده كرده و در وصول به آن، چگونه اصول انسانى را رعايت نموده است.
پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله) سيزده سال تمام در مكّه از طريق پند واندرز وتشريح مفاسد

صفحه 129
شرك وبت پرستى، مشركان را به حق وحقيقت دعوت نمود و اين مطلب به قيمت مهاجرت او از مكّه به مدينه تمام گرديد و اگر هجرت نمى كرد جان خود را از دست مى داد.
پس از ورود به مدينه وگرايش «اوس وخزرج» وگروهى از قبايل اطراف به اسلام، باز نيروهاى مشرك دست از او برنداشته كراراً مدينه را مورد هجوم وتاخت وتاز خود قرار دادند كه رشادت ودلاورى سربازان اسلام، حملات آنان را خنثى ساخت; مقاومت پيامبر سبب گرديد كه اسلام ويكتاپرستى در سطح كشور حجاز، گسترش يابد ودولت جوان اسلام تشكيل گردد وتمام پايگاههاى شرك سقوط كند ودر تصرّف مسلمانان قرار گيرد.
آيا تكليف يك رهبر دلسوز وعلاقمند به سرنوشت انسان ها، در باره گروهى كه پس از سپرى شدن دوران نرمش وپند واندرز در ايّام اقامت سيزده سال در مكه وپس از بيست وهفت بار نبرد با شخص پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله)(غزوات) وپس از پنجاه وپنج بار جنگ با گروههاى اعزامى از جانب پيامبر (صلى الله عليه وآله) در اطراف كشور; باز دست از عادت زشت وروش ضد انسانى خود بر نمى داشتند چه بود؟ جز اين بود كه از طريق قطعنامه شديد اللحن آنان را ميان ترك يك عمل زشت ويا آمادگى براى نبرد مخيّر سازد؟! اگر چنين نمى كرد راه ديگرى براى اصلاح آنان وجود داشت؟

الزام به ترك عمل زشت عيب نيست

گاهى تصوّر مى شود كه الزام آنان به ترك عادت زشت مانند بت پرستى با اصول آزادى ودموكراسى مخالف است، در صورتى كه از نظر واقع بينى، الزام به ترك عمل ناروا، عيب نيست. فرض كنيد بيمارىِ خطرناكى مانند«آلتور» در گوشه و كنار كشور بروز كند وظيفه بهداشت كشور ايران اين است كه همه افراد را بر ضدّ آن واكسيناسيون كند، حالا اگر مأموران بهداشت با گروهى روبرو شدند كه بر اثر جهل ونادانى از تزريق واكسن «آلتور» خوددارى نمايند در اين صورت وظيفه مأمورين

صفحه 130
علاقمند به بهداشت عمومى چيست؟
جز اين است كه با استمداد از قواى انتظامى و طريق جبر و زور، آنان را بر ضدّ بيمارى، واكسيناسيون نمايند، آيا ما به خود حق مى دهيم كه بگوييم كار مأموران بهدارى بر خلاف اصول آزادى ودموكراسى است ويا اينكه يك چنين جبر وزور را كه به صلاح طرف وبه قيمت حفظ جان وسلامت او است يك عمل انسانى مى خوانيم وكار آنان را مى ستاييم؟

براى آزادى حدّ ومرز است

آزادى لفظ زيبا وشورانگيز ودر عين حال فريبنده اى است. آنچه مهم است اين است كه بايد در حدود وقيود آزادى كمى بينديشيم، آيا آزادى فرد واجتماع در هرحال مستحسن وزيبا است؟!، يا اين كه براى آزادى حدّومرزى است وتجاوز از آن، مايه بدبختى وذلّت است وبه عبارت ديگر آنچنان نيست كه آزادى در هر حال ودر هر شرايطى مطلوب ومستحسن باشد زيرا آزادى بى قيد وشرط بسان آزادى كودك است كه مى خواهد همه چيز را بشكند، به همه جا برود وبه همه چيز دست بياندازد ويك چنين آزادى به ضرر انسان ها تمام مى گردد.
فرض كنيد گروهى با تشكيل دادن كلوپها، وداير ساختن مراكز فحشا بخواهند اخلاق وروحيات مردم را فاسد سازند واصول انسانى را تحت عنوان «آزادى عقيده وعمل» زير پا بگذارند آيا جلوگيرى از اين گروه با اصل «حريّت» وآزادى مخالف است؟!
آزادى تا آنجا محترم است كه بر اصول صحيح زندگى وارزشهاى اخلاقى لطمه اى وارد نسازد وجامعه انسانى را به افكار جاهلانه واعمال ضد انسانى دعوت ننمايد واگر نه چنين افكار وعقايد واعمال و رفتار از نظر خرد محكوم مى باشد.
جلوگيرى از اعمال شرم آور يك چنين گروه فاسد، وظيفه وجدانى هرفرد

صفحه 131
علاقمند به شرف انسانى واصول صحيح زندگى است، از اين جهت در برخى از كشورهايى كه به آزادى ودموكراسى معروفند، قوانينى وجود دارد كه از نهضت هاى زيان بخش اقتصادى واخلاقى واجتماعى جلوگيرى مى نمايند وهيچ خردمندى كار آنان را با اصول حريت منافى نمى داند.
اصولاً وظيفه هر انسان علاقمند به تمدن انسانى، اين است كه از گسترش افكار قلدرانه وجاهلانه، از اشاعه رفتارهاى ضد اخلاقى بشدّت جلوگيرى نمايد هرچند با خشم وغضب افكار عمومى روبرو گردد.
آرى در برخى از كشورها كه از بى بند وبارى بيشترى برخوردارند، گروهى با تشكيل كلوپهاى زيرزمينى مردم را به برهنگى دعوت مى كنند، ويا گروهى خواهان آزادى وقانونى بودن هم جنس بازى مى باشند، حتى نگارنده، جمعيت عظيمى از اين گروه را مشاهده كرد كه با راهپيمايى خود در خيابانهاى يكى از ايالات آمريكا از دولت خود درخواست مى كردند كه يك چنين عمل شنيع را آزاد وقانونى گرداند.
ولى آيا آزادى، تا اين حد صحيح وبه نفع جامعه انسانى است، حالا اگر اكثريت مردم آمريكا وانگلستان خواهان چنين آزادى ها شدند آيا صحيح است كنگره آمريكا ومجلس عوام انگلستان زير پوشش حريّت وآزادى ويا حربه افكار عمومى واين كه سرچشمه قانون خواسته هاى اكثريت يك ملّت است، بر چنين افكار وعقايدى صحّه بگذارند.1
اينجاست كه عظمت وبرترى اسلام در محدود ساختن آزادى روشن مى گردد.
در جهان امروز بهره مندى از آزادى يك شرط بيش ندارد وآن اين كه هرفردى از هر نوع آزادى برخوردار است مشروط بر اينكه مزاحم آزادى ديگرى نباشد، از اين

1 . نتيجه يك چنين بى بند و بارى در مسائل جنسى پيدايش بيمارى مسرى «ايدز» در امريكا وانگلستان است كه چهره وحشت زاى خود را نشان داده و همه را مرعوب ساخته است.

صفحه 132
جهت بت پرستى وقمار وشراب وفحشاء وخودفروشى آزاد وبلامانع است زيرا يك چنين آزادى فردى مايه سلب آزادى از ديگران نيست.
در اسلام بهره مندى از آزادى دو شرط دارد:
1ـ مزاحم ديگرى نباشد.
2ـ بر سعادت خود لطمه اى نزند.
در غير اين دو صورت، بشدّت از آن جلوگيرى مى گردد هرچند ملّت ويا اكثريت مردم خواهان آن باشند، از اين جهت از نظر اسلام بسيارى از منكرات كه در كشورهاى دموكراسى رايج است، ممنوع مى باشد وبراى مرتكب آن، كيفرهايى معيّن شده است.
روى اين اساس است كه گرايش به شرك وبت پرستى جرم است وشرك تا حدّ قتل تهديد شده است زيرا شرك بدترين لطمه را بر پيكر انسانيت وارد مى سازد وانسان با آن عظمت را، خوار وزبون ساخته ومقام انسان را به سر حدّخضوع در مقابل سنگ وگل تنزّل مى دهد، تا آنجا كه بسيارى از اعمال ناشايست عرب جاهلى معلول انحراف از يكتاپرستى بوده است آيا با اين وضع، صحيح است رهبر اسلام، شرك ومشرك را به رسميت بشناسد وتماشاگر صحنه اى شرك آلود گردد.
شرك وبت پرستى هر نوع فضيلت وكمال را از انسان سلب مى كند تا آنجا كه خود را زبون حيوانى مانند گاو ويا موجوداتى بى جان مانند ماه وخورشيد وسنگ وگل مى سازد.
آيا صحيح است كه جمعيت قريب به يك ميلياردى هند، گرفتار گرسنگى باشند ولى صد وپنجاه ميليون گاو، آزادانه بگردند، ومزارع آنها را ويران سازند، وبهترين ميوه هاى آنها را بخورند وآنقدر بخورند وبگردند كه سرانجام لاشه مرده آنها در وسط ميدانها و خيابانها بيفتد و لاشه آنها دردسر تازه اى ايجاد كند.
علّت زبونى ملّت هند وتيره روزى اين گروه كه از اين مواهب طبيعى ويتامين

صفحه 133
وپروتئين زا محرومند چيست؟ جز اين است كه دست ارادت به سوى حيوان دراز كرده، وخود را خوار وذليل آن ساخته اند واگر ريسمان ارادت خود را بگسلند يكى از غنى ترين كشورهاى جهان مى گردند.
اينجاست كه عظمت ترسيمى كه قرآن از شرك كرده است به خوبى روشن مى گردد آنجا كه مى فرمايد:
(وَمَنْ يُشْرِكْ بِاللّهِ فَكَأَنَّما خَرَّ مِنََ السَّماءِ فَتَخْطِفُهُ الطَّيْرُ أَوْ تَهْوِي بِهِ الرِّيحُ فِي مَكان سَحِيق) .1
«هركس براى خدا شريكى قرار دهد بسان كسى است كه از آسمان پرت شده است، يا مرغان هوا او را مى ربايند ويا اين كه باد او را به درّه عميق مى افكند».
اين آيه درست بيانگر وضع مشركان هند است. واگر دست ما در تأويل آيات باز بود مى توانستيم مفاد آيه را به گونه اى بر وضع مردم بت پرست اين قاره تطبيق نماييم.
اين گروه بيچاره مدّتها در چنگال كمپانى هاى غرب اسير بودند، ومجموع درآمد اين كشور را درندگان غرب مى ربودند، اكنون كه به آزادى رسيده اند بر اثر دورى از يكتاپرستى، گرفتار زبونى وخوارى در برابر گاوها شده ودر گرداب ودرّه بدبختى فرو رفته اند.
آيا بالاتر از اين بدبختى مى شود كه اگر گاوى در وسط ريل هاى قطار بنشيند قطار مسافربرى كه صدها شخصيت مملكتى سوار آن هستند، بايد توقّف كند وسوت نكشد تا گاو با ميل ورغبت خود هر موقع كه خواست خوابگاه خود را ترك كند ولو به قيمت سرگردانى صدها مسافر در وسط بيابان تمام گردد.
چندى قبل جرايد ايران نوشته بودند: روزى گاوهاى مقدس! باندهاى فرودگاه دهلى را اشغال كرده بودند، از اين جهت برج مراقبت به هواپيماهاى داخلى وخارجى

1 . سوره حج، آيه31.

صفحه 134
اخطار كرد كه فرود آمدن در اين فرودگاه ممنوع است تا وقتى كه معبودهاى مقدّس ملّت هند با كمال ميل ورغبت اين منطقه را ترك گويند.
روى اين اساس، علّت سخت گيرى خدا وپيامبر در باره مردم مشرك وگمراه روشن گرديد.
راستى جاى تعجّب است گروهى كه خود را خداپرست وپيرو كتابهاى آسمانى مانند تورات وانجيل مى دانند واعتراف دارند كه پيامبران براى اشاعه خداپرستى، وطرد بت پرستى برانگيخته شده اند، مع الوصف اعلام بيزارى پيامبر را در اين آيات با اصول حريت وآزادى منافى دانسته اند ونهضت پيامبر را بر ضدّ مشركان پيمان شكن، يك روش غير اصولى تلقى كرده اند در صورتى كه عمل پيامبر به دنبال مبارزه هاى پيامبران پيشين است.
در پايان بايد از اين گروه اشكال تراش پرسيد آيا پيامبر با اين عمل به جامعه بشريت خدمت كرد وآنان را از زبونى وذلّت آزاد ساخت يا نه؟ بطور مسلّم نمى توان دوّمى را انتخاب نمود زيرا هيچ حق شناسى مبارزه با شرك را كار بى فايده نمى داند پس طبعاً بايد قسمت اوّل را انتخاب نمود وآن اينكه اين عمل به نفع جامعه بشريت بود با اين فرض اعمال زور وقدرت براى چنين امورى، صحيح ومنطقى خواهد بود هرچند طرف، آن را كار غير عادلانه بينديشد.

صفحه 135

نكات آيات سوره برائت

1ـ جمله (فَسيحُوا فِي الأَرضِ أَرْبَعَة أَشْهُر) ، به مشركان مهلت مى دهد كه چهار ماه آزادانه در روى زمين بگردند، يك چنين آزادى موقّت يكى از افتخارات حكومت جوان اسلام است كه به دشمن مهلت مى دهد كه در اين مدّت بينديشند، شايد از طريق عقل وخرد، راه سعادت را پيدا كنند ويا به هركجا كه بخواهند پناه ببرند واگر براى صف آرايى نياز به تجهيز دارند، خود را مجهّز سازند واگر دولت جوان اسلام، اهل صداقت نبود مى توانست با يك شبيخون همه را درهم بكوبد ومتلاشى سازد.
2ـ مقصود از جمله(إلى الَّذينَ عاهَدْتُمْ مِنَ الْمُشْرِكينَ)چه كسانى هستند؟ پاسخ به اين سؤال بستگى به اين دارد كه كمى با تاريخ اسلام آشنا شويم ودر آيات شانزده گانه قطعنامه دقت نماييم. تشريح هر دو مطلب:
الف: پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله) در سال ششم هجرى در نقطه اى به نام «حديبيه» (محلى است در نزديكى مكه) بامشركان قريش، پيمان عدم تعرّض بست وطرفين با تنظيم صلحنامه اى بشرح زير از يكديگر فاصله گرفتند:
1ـ مشركان ومسلمانان مدّت ده سال متعرّض يكديگر نشوند.
2ـ مسلمانان بدون آنكه به مكّه وارد شوند، از همان نقطه به مدينه بازگردند.
3ـ مسلمانان بتوانند سال آينده به مكّه بيايند وپس از سه روز اقامت، مكّه را به عزم مدينه ترك گويند.
هنوز پيمان به آخر نرسيده بود كه سران قبيله «خزاعه» با پيامبر ورؤساى «بنى

صفحه 136
بكر» با قريش هم پيمان شدند.و هر دو طايفه مشرك بودند.
چيزى نگذشت كه ميان اين دو قبيله، آتش جنگ برافروخته شد و قريش با ارسال سلاح به هم پيمانهاى خود ميثاق خود را با پيامبر عملاً شكست پيمان شكنى قريش پيامبر (صلى الله عليه وآله) را بر آن داشت كه سال هشتم هجرت(دو سال پس از پيمان حديبيه) مكّه را محاصره نمايد وسرانجام پايگاه شرك سقوط كرد وبه دست مسلمانان افتاد وگروهى از قريش وطوايف ديگر اسلام آ وردند. ولى گروهى در اطراف واكناف در شرك خود باقى ماندند.
از اين بيان روشن مى گردد مقصود از جمله(إلى الّذين عاهَدتُمْ مِنَ الْمُشْرِكينَ) همان قريش پيمان شكن وهم پيمانان آنان است كه بر شرك ودوگانه پرستى خود باقى مانده بودند.
ب: آيه سيزدهم از سوره برائت نيز بر اين مطلب گواهى مى دهد ونشان مى دهد كه مقصود از پيمان شكنان، قريش است زيرا پيمان شكنان را اين چنين معرفى مى كند :
(أَلا تُقاتِلُونَ قَوماً نَكَثُوا أَيْمانَهُمْ وَهَمُّوا بِإِخْراجِ الرَّسُولِ وَ هُمْ بَدَؤُكُمْ أَوَّلَ مَرَّة).
«چرا با گروهى كه پيمان خود را شكسته اند و تصميم گرفته اند كه پيامبر را از وطن خود بيرون كنند و آنان دشمنى را با شما آغاز كرده اند، جنگ نمى كنيد؟».
ناگفته پيداست يك چنين گروهى با چنين صفتى جز قريش وهمپيمانان آنان كسى ديگر نيست.
***
3ـ مقصود از (يوم الحجّ الأكبر) همان روز «منى» روز دهم ذيحجة الحرام است.ودر اين جمله لفظ «اكبر» را صفت «يوم» بگيريم وبگوييم مقصود روز حج است كه آن، روز بزرگ است ودر حقيقت روز «منى» همانطور كه روز حج است

صفحه 137
روز بزرگ نيز هست. علّت اينكه چنين روزى را روز بزرگ مى نامند، اين است كه آن روز عيد بزرگ اسلامى است علاوه بر اين، بيشتر اعمال حج نيز در آن روز انجام مى گيرد بنابر اين تفسير، دو نوع حج به نامهاى «حجّ اكبر» و «حجّ اصغر» نخواهيم داشت، ولى گروهى كه لفظ «اكبر» را صفت حج گرفته اند ناچار شده اند براى توصيف «حج» با لفظ اكبر دو گونه حجّ، تصوير كنند وتوجيهاتى ذكر نمايند مانند:
الف: چون عيد قربان در آن سال با عيد يهود ونصارى مصادف بود، از اين جهت آن روز را در آن سال «حجّ اكبر» ناميدند.
ب: در آن سال چون مسلمان ومشرك كنار هم حج نمودند و از آن پس اين كار تكرار نشد از اين جهت چنين حجّى را «حجّ اكبر» ناميدند. شايد تفسيرى كه ما براى اين جمله بيان كرديم از اين وجه روشن تر باشد. در هرحال علّت اينكه براى خواندن قطعنامه، چنين روزى انتخاب گرديد اين است كه در روز منى از تمام نقاط حجاز گروه انبوهى حاضر مى شدند طبعاً با شنيدن قطعنامه مفاد آن را همراه خود برده ودر سرتاسر شبه جزيره منتشر مى ساختند.
از برخى از روايات استفاده مى شود كه امام على (عليه السلام)بخواندن آيات در جمره عقبه اكتفا نكرد بلكه آن را بر در منازل مشركان نيز تلاوت كرد.
***
4ـ مفاد وشأن نزول آيات ونحوه ابلاغ آنها به مشركان مى رساند كه پيامبر (صلى الله عليه وآله) مى خواهد با اين قطعنامه اساس معنوى دولت جوان خود را پى ريزى كند و رسميت دين وحكومت خود را در سراسر خاك شبه جزيره به سمع همگان برساند وبا نداى رسا و فراگير همچنانكه لفظ «اذانٌ» از آن حاكى است غير قانونى بودن هر روشى را كه بر اساس يكتاپرستى استوار نباشد اعلام نمايد.
قطعنامه موقعى ابلاغ گرديد كه پيامبر از جنگ «تبوك» بازگشته بود و تمام ساكنان «طائف» و«تهامه» و«نجد»وقبايلى كه تا مرز «تبوك» مى زيستند همگى از

صفحه 138
آيين اسلام پيروى مى نمودند وتقريباً تمام شبه جزيره در قلمرو اسلام قرار گرفته بود، در اين موقع مناسب بود براى تحكيم اساس حكومت جوان خود، اعلام كند كه در قلمرو حكومت او جز يك عقيده آن هم «توحيد» وجز يك حكومت آن هم« اسلام» عقيده وحكومتى رسميت ندارد.
***
5ـ شيوايى جمله (وَبَشِّرِ الَّذينَ كَفَرُوا بِعَذاب أَلِيم) بر خواننده گرامى پنهان نيست. ومقصود از به كار بردن لفظ «بشارت» در مورد عذاب دردناك يك نوع استهزا است همچنان كه در زبان فارسى در اين موقع مى گويند از فلانى با يك دست كتك پذيرايى كردند.
***
6ـ مقصود از جمله (وَلَمْ يُظاهروا عَلَيْكُمْ) اين است كه كسى را كه بر ضدّشما است كمك نكنند همچنان كه قريش بنى بكر را كه با قبيله مسلمان «خزاعه» در نبرد بودند، كمك كردند، از اين جهت پيامبر پيمان خود را با قريش ناديده گرفت ومكّه را فتح كرد.
***
7ـ ميثاق وپيمان، تعهّد انسان است در برابر فرد يا اجتماعى كه او نيز متقابلاً چنين تعهّدى را دارد. عمل به پيمان نشانه صداقت وجوانمردى ونقض پيمان نشانه فرومايگى است.در آيات وروايات اسلامى روى عمل به پيمان سخت تكيه شده ونقض پيمان يكى از گناهان بزرگ شمرده شده است مانند:
(الَّذِينَ يَنْقُضُونَ عَهْدَ اللّهِ مِنْ بَعْدِ مِيثاقِهِ وَ يَقْطَعُونَ ما أَمََرَ اللّهُ بِهِ أَنْ يُوصَلَ وَ يُفْسِدُونَ فِي الأَرْضِ أُوْلئِكَ هُمُ الْخاسِرُونَ) .1

1 . سوره بقره، آيه 27.

صفحه 139
«گروهى كه پيمان هايى را كه با خدا بسته اند مى شكنند وآنچه را كه خدا به وصل آن امر كرده است قطع مى كنند ودر روى زمين فساد مى كنند آنان زيانكارانند».
در اين آيه، پيمان شكنى در رديف قطع رحم وافساد در روى زمين قرار گرفته، وسرانجام چنين افراد، زيانكارى در جهانست.
(وَالَّذِينَ هُمْ لاَِماناتِهِمْ وَ عَهْدِهِمْ راعُونَ) .1
«گروهى كه امانت ها وپيمانهاى خود را حفظ مى كنند».
در نبرد «صفين» كه فرزند ابى سفيان با حيله ونيرنگ سپاهيان على را مجبور به ترك نبرد نمود وقرار شد كه طرفين به مدّت يك سال از يكديگر فاصله بگيرند ودر اين مدّت دو داور از طرفين برگزيده شود تا در باره اين دو گروه رأى دهند، وقتى كه قراداد نوشته شد وموضوع تحكيم دو نفر به امضاى طرفين رسيد همان گروهى كه على را تحت فشار قرار داده بودند كه به موضوع «حكميت» تن دهد، از كار خود پشيمان شدند و از امام خواستند كه پيمان خود را ناديده بگيرد وجنگ ونبرد را آغاز كنند، امام در پاسخ آنان گفت:
«ويحكم أبعد الرضا والعهد نرجع أو ليس اللّه يقول:(أَوفُوا بالعقود) وقال:(أَوفُوا بِعَهْدِ اللّهِ إِذا عاهَدْتُمْ)، (وَلا تَنْقُضُوا الأَيمانَ بَعْدَ تَوكِيدِها وَقَدْجَعَلْتُمُ اللّهُ عَلَيْكُمْ كَفيلاً إِنَّ اللّهَ يَعَلَمُ ما تَفْعَلُونَ) .2
«واى بر شما آيا پس از رضايت وبستن پيمان ، سخن خود را پس بگيريم؟ آيا خدا نمى فرمايد: به پيمان هاى خود وفا كنيد ونيز مى فرمايد: به پيمان هاى الهى وفادار باشيد، ونيز مى فرمايد: سوگندها را پس از محكم كردن نشكنيد در حالى كه خدا را كفيل خود قرار داديد خداوند از آنچه كه انجام مى دهيد آگاه است».

1 . سوره مؤمنون، آيه 8.
2 . وقعه صفين، ص 514.

صفحه 140
روى اهميت ونقشى كه پيمان در حيات اجتماعى انسان ها دارد، قرآن مجيد در آيه چهارم، سوره توبه دستور مى دهد كه مسلمانان نسبت به گروهى كه به پيمان خود وفادار مانده اند ودشمنان شما را يارى نكرده اند وفادار بمانند ولى در مقابل، گروه پيمان شكن وكسانى را كه از پشت سر به اسلام خنجر مى زنند ودشمنان اسلام را يارى مى نمايند بكوبند. اين آيه همچنان كه آيات بعدى كه به تفسير آنها خواهيم پرداخت، نكته صدور اين قطعنامه را روشن كرده ومى رساند كه علّت سخت گيرى اين است كه مشركان پيمان شكنى نموده ودشمنان مسلمانان را كمك كرده بودند، ودر اين صورت براى فلسفه بافى خاورشناسان مزدور محلّى باقى نمى ماند.
***
8ـ پيمان هايى كه ميان دو گروه متخاصم منعقد مى گردد، غالباً محدود وموقت مى باشد از اين جهت مى توان گفت كه تمام پيمان هايى كه ميان پيامبر وگروه مشرك بسته مى شد، همگى محدود بوده است. گروه وفادار از جانب مسلمانان در پوشش امن وامان بوده وگروه پيمان شكن چهار ماه مهلت داشتند كه در اين مدّت تكليف خود را روشن كنند.
گذشته بر اين كه بسيار بعيد است پيامبرى كه براى ريشه كن كردن شرك اعزام شده است، با جامعه شرك پيمان نامحدود ببندد تا در صورت عدم تخلّف، مجبور شود آنان را به حال خود باقى بگذارد وبه بت پرستى ادامه دهند.
از اين بيان نتيجه مى گيريم كه در عهد رسالت هيچ مشركى با پيامبر پيمان مطلق ونامحدود نداشته است بلكه پيمان هاى پيامبر همگى محدود بوده وآنان نيز به دو گروه تقسيم مى شدند:وفادار، وپيمان شكن.
در اين جا جاى يك سؤال باقى است كه چرا آيات مورد بحث تكليف مشركان معاهد را روشن مى سازد در حالى كه تكليف مشركى كه اصلاً با پيامبر پيمان نبسته بود روشن نشده است؟ در پاسخ اين سؤال بايد گفت كه در محيط آن روز، يا چنين

صفحه 141
گروهى وجود نداشته است واگر هم بودند آنان نيز مجبور بودند وضع خود را در مدّت چهار ماه روشن سازند.
***
9ـ كمى در پيمانهاى پيامبر (صلى الله عليه وآله) با مشركان بينديشيم وهدف مقدّس او را از بستن چنين پيمانها به دست آوريم. در جهان امروز دولتها با يكديگر پيمانهاى نظامى ويا اقتصادى وفرهنگى مى بندند. هدف از پيمان نظامى تأسيس يك خطّدفاعى در برابر حملات دشمن طرفين است تا با فرماندهى واحدى نيروى دشمن را بكوبند.
هدف از پيمان اقتصادى، گسترش بازرگانى كشور است تا كالاها و توليدات دو كشور در بازارهاى يكديگر عرضه شود، همچنانكه مقصود از پيمان فرهنگى، تبادل معلومات ودانشجو وكسب اطلاعات در زمينه هاى تكنولوژى است. خلاصه هدف از اين نوع پيمانها تكميل بنيه نظامى وقدرت اقتصادى و رشد فرهنگ كشور است. در حالى كه هدف پيامبر (صلى الله عليه وآله) از بستن پيمان، نه استفاده از قدرت نظامى بود، ونه كسب بازار عرضه وتقاضا ويا تبادل معلومات واطلاعات بلكه هدف او از اين مواثيق وعهود، دو چيز بود:
الف:آزادى رفت و آمد در سرزمينهاى يكديگر تا مشركان بر اثر تماس با مسلمانان تحت تأثير افكار وتعاليم دينى آنان قرار بگيرند وعقايد اسلامى بتدريج در دل آنان نفوذ كند، وسرانجام به اسلام گرايش پيدا نمايند.
ب: بستن پيمان، به پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله)فراغت مى بخشيد كه به تنظيم امور داخلى وتقويت هسته مركزى وتجهيز كافى براى مقابله با هر نوع مقابله احتمالى بپردازد وبالاتر از آن، با كمال امنيت مى توانست به تبليغ دين وتربيت افراد، واعزام معلّم براى آموزش قرآن ودين به اطراف بفرستد.
از اين جهت پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله) در مواردى كه از طرف دشمن، موضوع صلح

صفحه 142
پيشنهاد مى شد به گران ترين قيمت آن را مى پذيرفت زيرا اين گونه پيمانها برخلاف انديشه كوتاه فكران، به نفع اسلام بود.و گذشت زمان نيز صحّت آن را در پيمان «حديبيه» به روشنى ثابت نمود.
***
10ـ در قرآن كريم آياتى داريم كه پيامبر را به عفو وگذشت دعوت مى كند مانند:
(فاعْفُوا وَاصْفَحُوا حَتّى يَأْتِيَ اللّهُ بِأَمْرِهِ) .1
«از آن عفو واغماض كنيد تا دستور خدا بيايد».
برخى آيات به پيامبر(صلى الله عليه وآله) دستور مى دهد كه به گروه كافر ومشرك اعلام كند كه طرفين در روش خود آزاد باشند وكسى متعرّض كسى نباشد مانند:
(لَكُمْ دِيْنُكُمْ وَ لِيَ دِين). 2
«براى شما آيين شما وبراى من آيين من».
برخى آيات به روشنى مى رساند كه در پذيرش آيين اسلام هيچ گونه اكراه واجبارى نيست، چنانكه مى فرمايد:
(لا إِكْراهَ فِي الدِّينِ قَدْ تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِ) .3
«در پذيرش دين اجبارى نيست زيرا نشانه هاى حق از باطل روشن گشته است».
با توجه به اين گروه از آيات، اكنون سؤالى مطرح مى گردد وآن اينكه اگر پيامبر ومسلمانها به عفو واغماض مأمورند ويا اينكه افراددر دين خود حرّ وآزادند ودر

1 . سوره بقره، آيه 109.
2 . سوره كافرون، آيه 6.
3 . سوره بقره، آيه 256.

صفحه 143
پذيرش اسلام اكراه واجبارى نيست، پس چگونه در آيات مورد بحث مى گويد:
(فَإِذَا انْسَلَخَ الأَشْهُرُ الْحُرُمُ فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكينَ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ) .1
«وقتى ماههاى حرام سپرى گرديد، مشركان را بكشيد».
(وَقاتِلُوا الْمُشْرِكينَ كافَّةً كَما يُقاتِلُونَكُمْ كافَّةً) .2
« همگى با مشركان نبرد كنيد همچنانكه آنها همگى با شما نبرد مى نمايند».
در پاسخ اين پرسش گروهى از مفسّران راه «نسخ» را پيش گرفته اند و مى گويند آيات آغاز سوره برائت، ناسخ آيات صبر واغماض ومانند آنها است ولى اين پاسخ صحيح واستوار نيست زيرا اگر بپذيريم كه در قرآن منسوخ وناسخ داريم آيات سوره برائت نمى تواند ناسخ آيات پيشين باشد. زيرا:
اوّلاً: مضامين اين آيات(سياست صبر) يك رشته احكام شرعى نيست كه از جانب خداوند به عنوان يك حكم الهى بر پيامبر فرو فرستاده شده باشد بلكه يك نوع چارجويى در برابر دشمن قوى ونيرومند است كه پيش از وحى الهى، عقل وخرد،انسان را به آن دعوت مى كند. واگر يك چنين دستورى نيز از جانب خداوند نيامده بود، جز صبر وبردبارى واينكه بگويد:«شما بر دين خود وما بر دين خود» چاره اى نبود، زيرا انسان با هدف هرچند هدف او مقدّس باشد اگر خود را در برابر دشمن قوى ونيرومندى مشاهده كرد كه مانع از گسترش هدف اوست، جز سياست اغماض وعفو چاره اى ندارد.بطور مسلّم سياست عفو واغماض مخصوص به دوران ضعف وناتوانى انسان صاحب هدف است ، ولى اگر زمينه وشرايط دگرگون گردد وطرف در خود احساس قدرت بنمايد ديگربراى سياست اغماض موضوعى باقى نمى ماند وعقل وخرد نيز صاحب هدف را به محافظه كارى دعوت نمى نمايد.
بنابراين نمى توان آيات سوره برائت را ناسخ عفو واغماض دانست زيرا مفاد

1 . سوره توبه، آيه 5.
2 . سوره توبه، آيه 36.

صفحه 144
اين آيات حكم شرعى نيست بلكه يك چاره جويى است كه اگر شرع هم نگفته بود عقل وخرد بر آن حكم مى كرد ومنسوخ به آيه اى مى گويند كه مفاد آن حكم الهى وآسمانى باشد.
ثانياً: شرط منسوخ اين است كه حكم منسوخ در ظاهر دوام واستمرار داشته باشد هرچند در باطن موقت باشد، در صورتى كه درآيات عفو واغماض چنين ظهورى وجود ندارد به دو دليل:
الف: سياست عفو واغماض ويا قانون (لَكُمْ دينكُمْ وَ لِيَ دين) مخصوص به دوره ضعف وناتوانى است ودر دوره قدرت يك چنين سياست براى يك مصلح كه هدف مقدّس دارد مصلحت نيست. در اين صورت آيات عفو واغماض شامل دوره قدرت كه آيات سوره برائت ناظر به آن است، نمى باشد تا يكى ناسخ وديگر منسوخ گردد.
ب: آيه عفو واغماض از روز نخست محدود به آمدن حكم دوم است چنانكه مى فرمايد:(...حَتّى يَأْتِيَ اللّهُ بِأَمْرِهِ) : «تا فرمان خدا فرا رسد». وچنين حكمى كه از روز نخست محدود به آمدن حكم ثانوى است در صورت ورود حكم دوّم نمى توان منسوخ ناميد، اگر پزشكى به بيمارى شربتى بدهد وبگويد هر وقت شربتت تمام شد بايد داروى ديگرى بخورى، در اين صورت نمى توان تجويز داروى دوّم را ناسخ حكم اوّلى دانست، بلى اگر در روز نخست مى گفت بايد در تمام دوران بيمارى شربت مخصوص را بخورى سپس در اثناء دستور قطع شربت وخوردن داروى ديگر را مى داد در اين موقع مى توان حكم دوّمى را ناسخ حكم اوّلى دانست.
ثالثاً: غالباً مردم در معنى (لاإِكْراهَ فِي الدِّينِ) دچار اشتباه ميشوند وتصور مى كنند كه هدف آيه اين است كه بايد مشركان را آزاد گذارند وهرگز نبايد شمشيرى بكشند بلكه هدف آيه ـ با توجه به ذيل آن: (قَدْ تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الغَيّ)
«هدايت از ضلالت بازشناخته شده است» ـ اين است كه مردم نبايد از روى

صفحه 145
تقليد وكوركورانه اسلام را بپذيرند وبدون مطالبه وتدبير در نشانه هاى هدايت بگويند خدا هست يا ... زيرا اكنون بر اثر آزادى محيط، ضلالت وگمراهى از هدايت ورستگارى بازشناخته شده است ديگر نيازى به تقليد وپيروى هاى نسنجيده نيست.
***
11ـ مفاد آيه(فَسِيْحُوا فِي الأَرْضِ أَرْبَعَة أَشْهُر) اين است كه مشركان بايد در ظرف چهار ماه وضع خود را در برابر حكومت اسلامى روشن سازند، اين چهار ماه از دهم ذيحجة الحرام شروع مى شود ودهم ربيع الثانى پايان مى پذيرد و اميرمؤمنان اين آيات را در روز «منى» خواند وچون چهار ماه جنبه ارفاقى داشت، طبعاً آغاز آن از زمانى خواهد بود كه قطعنامه به گوش آنان برسد. بنابراين، سخت گيرى برمشركان از دهم ربيع الثانى شروع مى شود.در حالى كه در آيه پنجم آغاز سخت گيرى را سپرى شدن آغاز ماههاى حرام مى داند آنجا كه مى فرمايد:
(فإِذَا انْسَلَخَ الأَشْهُرُ الْحُرُم فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكينَ) .
«هرموقع ماههاى حرام سپرى گرديد مشركان را بكشيد».
همگى مى دانيم كه ماههاى حرام عبارتند از: رجب، ذيقعدة الحرام، ذيحجة الحرام و محرم الحرام. مطابق ظاهر اين آيه بايد موضوع سخت گيرى پس از سپرى گرديدن محرم آغاز گردد در اين صورت بايد در مفاد اين دو آيه دقّت بيشترى كرد، رفع اختلاف به يكى از سه وجه زير امكان پذير است:
الف: از آنجا كه بخشى از ماههاى چهارگانه را ماههاى حرام تشكيل مى داد از اين جهت همه آنها ماه حرام خوانده شده است هرچند بخشى از آنها (صفر وربيع) از ماههاى حرام نمى باشند.بنابراين مقصود از ماههاى حرام، ماههاى: ذيحجه ومحرم وصفر وربيع الثانى خواهد بود واگر به همه اين ماهها، ماه حرام گفته شده است به خاطر تغليب است.
ب: مقصود از (أَشهُر الحُرم) در آيه پنجم ماههاى حرام اصطلاحى نيست

صفحه 146
بلكه مقصود همين چهارماهى است كه از دهم ذيحجه شروع شده ودهم ربيع الثانى پايان مى پذيرد وعلّت اينكه به آنها ماه حرام گفته شده است اين است كه در اين چهارماه جنگ از جانب خدا به عنوان ارفاق حرام شده است.
ج: مقصود از چهارماه همان ماههاى حرام است كه با سپرى شدن محرم، آنها نيز سپرى مى گردند وآغاز آن از روزى شروع مى شود كه وحى الهى بر پيامبر نازل گرديد ودر پايان محرم، اين مدّت سپرى مى گردد هرچند مشركان در اثناى اين مدّت از آن آگاه گرديدند.
***
12ـ آيه پنجم سوره توبه براى متلاشى شدن سازمان شرك شبه جزيره پنج دستور مى دهد كه هركدام در شرايط خاصى اجرا شود:
(فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكينَ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ) : «هركجا آنها را يافتيد بكشيد».
(وَخُذُوهُمْ) :«دستگير كنيد (به عنوان برده تملّك يابيد)».
(وَاحْصُرُوهُمْ) :«از هر طرف محاصره كنيد». وارتباط آنها را از يكديگر قطع كنيد.
(وَاقْعُدُوا لَهُمْ كُلَّ مَرْصَد) : «در كمينگاهها، مترصد آنان باشيد وراهها را به روى آنان ببنديد».
هريك از اين چهار دستور انسان را به هدف شارع كه محو شرك است، آشنا مى سازد. اين حكم تا روزى است كه آنان بر شرك خود باقى بمانند ولى اگر ايمان بياورند وايمان خود را از طريق خواندن نماز وپرداخت زكات ظاهر سازند بايد آنان را آزاد ساخت چنانچه مى فرمايد:
(فَإِنْ تابُوا وَأَقامُوا الصَّلاةَ وَ آتَوُا الزَّكاةَ فَخَلُّواْ سَبِيلَهُمْ إِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ) .
«هرگاه روى به سوى خدا آوردند و از كردارهاى زشت خويش پشيمان شدند

صفحه 147
نمازگزاردند وزكات دادند; دست از آنها برداريد خدا بخشاينده ورحيم است».
وبه حكم قانون«الإسلام يجبّ ما قبله»: «اسلام انسان را از گذشته قطع مى كند». پيوند آنان با شرك قطع شده وهمگى در جرگه مسلمانان قرار مى گيرند.
تا اين جا بيان نكات دوازدهگانه پنج آيه از سوره برائت به پايان رسيد، اكنون به تحليل ديگر آيات ـ تا آيه شانزدهم ـ اين سوره مى پردازيم.
***

راه دعوت به اسلام

آيه ششم: (وَ إِنْ أَحَدٌ مِنَ الْمُشْرِكينَ اسْتَجارَكَ فَأَجِرْهُ حَتّى يَسْمَعَ كَلامَ اللّهِ ثُمَّ أَبْلِغْهُ مَأْمَنَهُ ذلِكَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لا يَعْلَمُونَ).1
«اگر كسى ازمشركان امان بخواهد به او امان بده، تا كلام خدا را بشنود سپس او را به مأمن وجايگاه خود، برسان (اجازه شنيدن سخن) براى اين است كه آنان گروه نادانند(شايد با شنيدن سخن خدا متوجه شوند)».

دفاع از حريم عقيده يك امر فطرى است

هر انسانى طبعاً از عقيده خود دفاع مى كند، ودر طريق نشر وحفظ آن فداكارى نشان مى دهد، زيرا افكار انسان زاييده روح ونيروى فكرى اوست. همچنان كه فرزندان او مولود قواى جسمانى هستند وفداكارى در راه آنان نيز، فطرى مى باشد.از طرف ديگر مقدار علاقه انسان به معتقدات خود به اندازه زحمت ورنجى است كه در راه آنها متحمّل گرديده است.
تجربه و آزمايش ثابت كرده است كه فداكارى انسان در حريم عقيده به مراتب بيش از فداكارى او در حفظ مال ومقام، ويا تحصيل آن مى باشد وعلاقه به مال

1 . سوره توبه، آيه 6.

صفحه 148
وثروت وجاه ومقام هرچند در انسان روح حماسى ودفاعى مى آفريند ولى هرگز، قدرت آن، به پايه انگيزه هاى معنوى، مانند كسب آزادى وحفظ عقيده نمى رسد.
به عبارت ديگر: انگيزه هاى مادى ومعنوى، انسان را به سوى نبرد وجنگ مى كشد وچه بسا در اين راه جانبازى وفداكارى نشان دهد ولى قدرت تحرك انگيزه هاى معنوى مانند پاسدارى از حريم عقايد بيش از انگيزه مادى است.خصوصاً اگر فرض كنيم كه وى عقيده خود را مولود وحى از جهان ديگر بداند بطور مسلّم به داورى تاريخ، پايدارى انسان در حفظ چنين عقيده، شديدتر وسخت تر خواهد بود.
انگيزه پيامبران براى جهاد در راه خدا، يك انگيزه معنوى است وآن پاك سازى محيط انسان از شرك ودوگانه پرستى واخلاق نكوهيده است.از اين جهت هر موقع مشركى از فرمانده اسلام بخواهد كه اجازه دهد تا در باره برهان نبوت ودلايل برانگيختگى او از جانب خدا، بررسى كند و از نزديك، سخن خدا را كه برهان رسالت واعجاز جاويد اوست، بشنود، بايد با درخواست مشروع او فوراً موافقت كند. چه بسا ممكن است او با شنيدن سخن خدا منقلب گردد وبه صفوف مسلمانان بپيوندد; نه تنها پيامبر بايد با درخواست او موافقت كند بلكه بايد حفظ جان او را تعهّد كند، واگر پس از شنيدن سخن حق به صفوف مسلمانان نپيوست او را به جايگاه نخست خود بازگرداند، تا هم به تعهد خود عمل كرده باشد وهم راه را براى ديگران باز بگذارد و اين خود نشانه جوانمردى وآزادى و واقع بينى اسلام است كه فردى را كه گام در طريق كشف حقيقت مى نهد، شايسته هماهنگى مى داند وتمام شرايط هدايت او را فراهم مى سازد.
درست است كه در آيه پنجم به قتل ومحاصره مشركان دستور مى دهد، ولى آيه مورد بحث متحريان حقيقت را استثناء نموده وبر همگى امان مى دهد.

صفحه 149

نكات آيه ششم

1ـ الفاظ (اسْتجارَكَ) و (فَأَجِرْهُ) از ماده «جار» به معناى همسايه گرفته شده است ومقصود از آن پناه دادن است زيرا رسم عرب اين بود كه از همسايه حمايت مى كرد وگاهى به حامى، «جار» مى گفتند حتى در خود قرآن كلمه «جار» به معنى كمك وحامى استعمال شده است چنانكه مى فرمايد:
(وَإِذا زَيَّنَ لَهُمُ الشِّيْطانُ أَعْمالَهُمْ وَقالَ لا غالِبَ لَكُمُ الْيَوْمَ مِنَ النّاسِ وَ إِنِّي جارٌ لَكُمْ) .1
«هنگامى كه شيطان كردارهاى آنان را در نظر آنها خوب جلوه داد، وگفت امروز كسى از مردم بر شما پيروز نيست ومن حامى شما هستم.
2ـ در جمله (حَتّى يَسْمَعَ كَلامَ اللّهِ) :«تا كلام خدا را بشنود»، دو احتمال وجود دارد:
الف:احتمال دارد كه لفظ ياد شده متمم جمله (اِسْتَجارَكَ) باشد يعنى اگر مشرك امان بخواهد به خاطر شنيدن كلام خدا به او امان ده، در اين موقع تنها در يك صورت امان خواهى او پذيرفته مى شود وآن وقتى است كه براى شنيدن سخن خدا امان بخواهد، ولى اگر امان خواهى او به خاطر امور ديگر باشد مانند: بستن قرارداد صلح، وحلّ مشكلات مادى ودنيوى، در اين موقع لازم نيست كه امان آنان پذيرفته شود، فقط در يك صورت امان خواهى، پذيرفته مى شود وآن صورتى است كه هدف از آن، تحرّى حقيقت باشد ودر غير اين صورت مشمول قانونى هستند كه در آيه پنجم وارد شده است. حتّى اگر احتمال دهيم كه برخى از مشركان بر اثر اقامت در سرزمين مسلمانان ولو براى داد وستد وحلّ مشكلات دنيوى وبر اثر تصادف وبرخوردهاى اتّفاقى اسلام مى آورند، باز پذيرفتن امان آنان لازم نيست.

1 . سوره انفال، آيه 48.

صفحه 150
ب: اين جمله متعلّق به لفظ (فَأَجِرْهُ) باشد در اين صورت امان خواهى مشرك به هر مننظورى باشد پذيرفته مى شود وعلّت اين كه امان او بدون قيد وشرط پذيرفته مى گردد اين است كه همين برخوردها وملاقاتها، موجب استماع قرآن مى گردد وچه بسا موجبات هدايت عدّه اى را فراهم مى آورد.
با در نظر گرفتن هدف پيامبر كه هدايت گمراهان است هرگاه امان خواهى مشرك به خاطر امور ديگر باشد ولو احتمال دهيم كه در اين صورت موجبات هدايت عدّه اى فراهم مى گردد بايد امان آنان را پذيرفت، زيرا اين نوع برخوردها موجبات هدايت عدّه اى را ـ ولو به طور اجمال ـ فراهم مى آورد، از اين لحاظ احتمال دوّم با هدف شارع اسلام بهتر تطبيق مى كند.
***
3ـ مقصود از (كَلامَ اللّهِ) آيات قرآن است كه هر منصفى با شنيدن آيات سراسر اعجاز قرآن، نبوت پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله)را از طرف خدا تصديق مى كند و هم چنين با شنيدن آيات مربوط به توحيد ويكتاپرستى از شرك وبت پرستى منزجر مى گردد.
هنگامى كه انسان نداى دلنواز آيه چهل ويك از سوره عنكبوت را مى شنود، انقلابى در روح او پديد مى آورد وسرانجام از روش خود پشيمان مى گردد وبه دژ محكم توحيد پناه مى برد.
(مَثَلُ الَّذِينَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللّهِ أَوْلِياءَ كَمَثَلِ الْعَنْكَبُوتِ اتَّخَذَتْ بَيْتاً وَ إِنَّ أَوْهَنَ الْبُيُوتِ لَبَيْتُ الْعَنْكَبُوتِ لَو كانُوا يَعْلَمُونَ) .1
«مثل كسانى كه غير خدا راتكيه گاه خود قرار داده اند، مانند عنكبوت است كه براى خود خانه اى اختيار كرده است (وفكر مى كند كه لانه اش مى تواند در برابر حوادث دژى استوار، باشد) در حالى كه سست ترين خانه ها لانه عنكبوت است

1 . سوره عنكبوت، آيه 41.

صفحه 151
اگر آنان بدانند».
***
4ـ جمله دوّم (أَبْلِغْهُ مَأْمَنَهُ) : «او را به جايگاه خود برگردان» تأكيد مطلبى است كه از جمله (فَأَجِرْهُ) استفاده مى شود، زيرا معناى امان دادن، محترم شمردن جان ومال اوست، هرگاه شخص امان خواه، اسلام آورد مى تواند در ميان مسلمانان زندگى كند و از طرفى چون در تحت حمايت مسلمانان است ناچار بايد او را به جايگاه ومأمن خود بازگرداند، از آن پس وضع دو مرتبه به حالت جنگ باز مى گردد.
***

علل رفع امان

آيه هفتم: (كَيْفَ يَكُوُنُ لِلْمُشْرِكينَ عَهْدٌ عِنْدَ اللّهِ وَ عِنْدَ رَسُولِهِ إِلاّ الَّذينَ عاهَدْتُمْ عِنْدَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ فَمَااسْتَقامُوا لَكُمْ فَاسْتَقِيمُوا لَهُمْ إِنَّ اللّهَ يُحِبُّ المُتَّقينَ).1
«چگونه مشركان مى توانند با خدا وپيامبران پيمان داشته باشند؟ مگر آن دسته اى كه نزديك «مسجد الحرام» با آنها قراداد بسته ايد تا هنگامى كه بر «پيمان» خود استوار مانده اند، شما هم استوار بمانيد زيرا خدا پرهيزگاران را دوست مى دارد».
آيه هشتم:(كَيْفَ وَ إِنْ يَظْهَرُوا عَلَيْكُمْ لا يَرْقُبُوا فِيْكُمْ إِلاًّ وَ لا ذِمَّةً يُرْضُونَكُمْ بِأَفْواهِهِمْ وَ تَأْبى قُلُوبُهُمْ وَ أَكْثَرُهُمْ فاسِقُونَ).2
«چگونه مى توانند پيمان داشته باشند، اگر بر شما دست يابند در باره شماقرابت وپيمان را رعايت نمى كنند(مشركان) شما را به زبانهاى خود راضى مى كنند ولى دلهاى آنان (از پذيرفتن گفتار شما) امتناع دارد وبيشتر آنها بدكارانند».
آيه نهم:(اِشْتَرَوْا بِ آياتِ اللّهِ ثَمَناً قَلِيلاً فَصَدُّوا عَنْ سَبِيلِهِ إِنَّهُمْ ساءَ ما كانُوا

1 . سوره توبه، آيات 7ـ 8.
2 . سوره توبه، آيات 7ـ 8.

صفحه 152
يَعْمَلُونَ).1
(«مشركان) آيات خدا را به بهاى كمى فروختند، و از راه خدا برگشتند. حقّا كه كار بدى مى كردند».
آيه دهم: (لا يَرْقُبُونَ فِي مُؤْمِن إِلاًّ وَ لاذِمَّةً وَأَولئِكَ هُمُ الْمُعْتَدُونَ) .2
«در باره هيچ مؤمن ، خويشاندوى و پيمانى را رعايت نمى كنند وآنانند تجاوزكاران».
آيه يازدهم: (فَإِنْ تابُوا وَأَقامُوا الصَّلوةَ وَآتَوُا الزَّكوةَ فَإِخْوانُكُمْ فِي الدِّينِ وَ نُفَصِّلُ الآياتِ لِقَوْم يَعْلَمُونَ) .3
«اگر مشركان توبه كنند ونماز بخوانند وزكات بدهند، برادران دينى شما هستند. وما (اين) آيات را براى گروه دانايان شرح مى دهيم».
آيه دوازدهم: (وَ إِنْ نَكَثُوا أَيْمانَهُمْ مِنْ بَعْدِ عَهْدِهِمْ وَ طَعَنُوا فِي دِينِكُمْ فَقاتِلُوا أَئِمَةَ الْكُفْرِ إِنَّهُمْ لا أَيْمانَ لَهُمْ لَعَلَّهُمْ يَنْتَهُونَ) .4
«اگر(مشركان) پس از بستن قرارداد، پيمانهاى خود را شكستند وبر دين شما طعنه زدند با پيشوايان كفر نبرد كنيد زيرا براى آنها عهد وپيمانى نيست، شايد (از رفتار خود) دست بردارند».
در سال ششم هجرت پيامبر (صلى الله عليه وآله)وياران او تصميم گرفتند كه به زيارت خانه خدا بروند چون سفر آنان در ماههاى حرام، اتّفاق افتاد از اين نظر گمان نمى كردند كه قريش از ورود آنان به مكّه جلوگيرى كنند، زيرا جنگ در ماههاى حرام در ميان اعراب اكيداً ممنوع بود، وتمام افراد با كمال آزادى حق داشتند در ماههاى حرام در مكه وكليه بازارهاى تجارى شركت نمايند.
در آغاز ماه «ذيقعده» پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله) با گروهى از مهاجران وانصار از مدينه

1 . سوره توبه، آيات12ـ9.
2 . سوره توبه، آيات12ـ9.
3 . سوره توبه، آيات12ـ9.
4 . سوره توبه، آيات12ـ9.

صفحه 153
بيرون آمد، در حالى كه شترانى براى قربانى همراه داشتند وبراى عمره احرام بسته بودند و هيچ سلاحى همراه خود نداشتند جز شمشير كه حمل آن در سفر رسم عرب بود و هدف اين بود كه قريش مطمئن باشند كه پيامبر نظر پيكار ندارد.
با اين همه قريش تصميم گرفتند كه از ورود مسلمانان به مكه جلوگيرى كنند از اين جهت سواران قريش از مكه بيرون آمده ودر «ذى طوى» فرود آمدند، تا راه را بر مسلمانان ببندند، در اين موقع قافله پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله)نيز در «عسفان» ( دهكده ايست در ده منزلى مكه ) به منظور استراحت توقف كرده بود، پيامبر در «عسفان» از تصميم قريش پرسيد، مردى از بنى كعب پاسخ داد وگفت آنان از عزيمت تو سخت عصبانى هستند وبه هر قيمتى تمام شود از ورود شما به مكه جلوگيرى خواهند نمود، وهمين الآن سواران آنان به فرماندهى «خالد بن وليد» و«عكرمة بن ابى جهل» در «ذى طوى» فرود آمدند.
با اين ترتيب پيامبر تصميم گرفت روش صلح ومسالمت را به هر طور كه شده پيش گيرد سپس به كمك راهنمايى از راههاى سختى كه از ميان درّه هاى صعب العبور مى گذشت عبور كرده ودر نزديكى مكّه به حديبيه رسيد، در اين موقع شتر رسول خدا همانجا خوابيد. پيامبر (صلى الله عليه وآله)فرمود:«خداوند اين شتر را از ورود به مكه بازداشت، اگر مردم قريش از در مسالمت وارد شوند من خواهم پذيرفت».

متن قرار داد صلح، در حديبيه

نمايندگان قريش با پيامبر تماس گرفتند وآگاه شدند كه پيشواى مسلمانان نظر پيكار ندارد، با اين وضع «قريش» گفتار نمايندگان خود را نپذيرفتند سرانجام قريش، سهيل بن عمرو را روانه كردند وبه او مأموريت دادند كه پيش محمّد (صلى الله عليه وآله)برود و از او بخواهد كه امسال از راهى كه آمده است بازگردد، زيرا ما نمى خواهيم قبايل عرب بگويند محمّد به زور وارد مكه شد. سهيل همانطور كه «قريش» مى خواستند قرارداد صلح را بست وضمناً مطلب ديگرى را نيز بر مسلمانان تحميل نمود و آن اينكه اگر

صفحه 154
كسى از قريش به مسلمانان بپيوندد بايد محمّد او را بازگرداند واگر كسى از مسلمانان پيش قريش آمد نبايد او را باز گردانند ولى هر طايفه اى با «محمّد (صلى الله عليه وآله)» ويا قريش پيمان ببندد آزاد است.
هنوز پيمان به پايان نرسيده بود كه طايفه خزاعه با پيامبر (صلى الله عليه وآله) پيمان بست وبنى بكر با قريش هم قسم شد.

وفادارى پيشواى بزرگ مسلمانان

مذاكره وگفتگوى نماينده قريش با پيامبر به پايان رسيده بود ولى صلحنامه مورد امضاى طرفين قرار نگرفته بود كه ناگهان جوانى كه قبلاً در مكّه اسلام آورده و از پيشروى مسلمانان تا سرزمين حديبيه آگاه شده بود خود را به صفوف مسلمانان رساند، به نام «ابوجندل» فرزند «سهيل» كه مأمور قريش در بستن پيمان با پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله)بود وقتى چشم سهيل به فرزندش افتاد كه مى خواهد به مسلمانان بپيوندد سخت عصبانى شد وسيلى به صورت او نواخت وجامه او را گرفت تا به سمت قريش ببرد جوان كه خود را در چنين كشمكشى مشاهده كرد فرياد زد اى مسلمانان مرا به مشركان مى سپاريد؟ رسول خدا گفت:«ابوجندل»! بردبار باش، خدا براى تو وبقيّه ناتوانان چاره اى فراهم مى سازد، ما با قريش پيمان بسته ايم وهيچگاه خيانت نخواهيم كرد.
مضمون قراداد حديبيه تا حدّى در ميان ياران پيامبر (صلى الله عليه وآله)ايجاد نارضايتى كرد.زيرا بسيارى از ساده لوحان با خود فكر مى كردند كه چرا بايد مسلمانان پناهندگان «قريش» را باز دهند ولى «قريش» فراريان مسلمان را باز ندهند، امّا چون گروه با ايمان مى دانستند پيامبر حجّت خدا است وقلب او مركز اسرار ومعارف وعلوم الهى است از اين جهت تسليم قرارداد شدند وبرخى از راز آن آگاهى داشتند ومى دانستند كسى كه از اسلام روى گرداند، وبه مشركان بپيوندد، شايسته نيست بار ديگر به صفوف مسلمانان بپيوندد و هرگاه موحّدى از چنگال قريش گريخت چون از

صفحه 155
صميم دل به يكتاپرستى ايمان آورده است بالأخره سرانجام هركجا باشد به نور ايمان، دل او گرم وروشن مى گردد آفريدگار مهربان براى او راه چاره اى پديد مى آورد واين نمونه عالى از روش آزادانه پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله) است.

نمونه ديگر از وفاى به پيمان

بنده زرخريدى به نام ابوبصير اسلام آوردولى بدون اجازه مولاى خويش از مكه به مدينه فرار كرد، «ازهر بن عوف» نامه اى به پيامبر(صلى الله عليه وآله) نوشت وطبق قرارداد حديبيه درخواست كرد كه پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله)او را پس بفرستد ونامه را به وسيله شخصى فرستاد وغلامى نيز همراه او بود. هنگامى كه پيامبر از مضمون نامه آگاه گرديد به ابوبصير گفت: ما با اين گروه قراردادى داريم كه تو نيز از آن آگاهى و نمى توانيم خيانت كنيم، ابوبصير گفت:مرا به مشركان مى سپارى كه از دينم منحرف سازند؟ پيامبر(صلى الله عليه وآله)فرمود: خدا براى تو وساير ناتوانان راه چاره اى پديد مى آورد.

كارهاى ناجوانمردانه قريش

ميان قبيله خزاعه هم پيمان مسلمانان وبنى بكر، هم قسم قريش، كينه ديرينه اى بود،پس از پيمان «حديبيه» كينه هاى آنان تا حدّى برطرف شد ولى پس از جنگ «موته» يعنى جنگ مسلمانان با روميان، قريش گمان كردند كه قدرت مسلمانان كمتر شده است و«بنى بكر» با خود فكر كردند كه چه بهتر همين الآن انتقام خود را از «خزاعه» بگيرند. وگروهى از قريش كه «عكرمة بن ابوجهل» از آنان بود، قبيله بنى بكر را يارى كردند واسلحه دادند وسرانجام «بنى بكر در نيمه شب عدّه اى از قبيله «خزاعه» را كشتند. عمر بن سالم خزاعى به مدينه رفت وپيامبر (صلى الله عليه وآله)را از جريان آگاه ساخت وپيامبر (صلى الله عليه وآله)مصمم شد كه نقض پيمان را با فتح «مكّه» تلافى كند وبه همين ترتيب نيز جبران نمود.

صفحه 156
***
از بيان گذشته نتيجه گرفته مى شود كه منظور قرآن از كسانى كه دستور مى دهد پيمان آنان محترم شمرده شود قبيله قريش نيست، زيرا چنانكه تاريخ گواهى مى دهد قريش پيمان خود را پيش از فتح مكه كه در سال هشتم هجرت واقع شد شكسته بودند وپيامبر (صلى الله عليه وآله)نيز نقض پيمان آنها را با فتح مكه اعلام نمود. بنابراين بايد منظور از اين استثنا گروهى باشند كه تا نزول سوره برائت كه در سال نهم هجرت نازل گرديده است پيمان خود را محفوظ داشته بودند اينجاست كه بعضى از مفسّران احتمال داده اند كه مراد بعضى از تيره هاى از «بنى بكر»است كه پيمان خود را نشكسته بودند، زيرا فقط گروه «بنى الدئل» از قبيله بنى بكر با قريش همدست شده وپيمان خود را ناديده گرفته بودند.
***
بررسى اين بخش از آيات و همچنين آيات بعدى، ما را به جوانمردى وصداقت ودرستكارى پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله)، در باره گروهى كه نسبت به پيمان خود وفادار بود رهبرى مى نمايد. همچنين ما را به اسرار وراز اين بسيج عمومى آشنا مى سازد.

چه گروهى نسبت به پيمان خود وفادار بودند؟

در آيه هفتم آن گروه از مشركان را كه در نزد مسجدالحرام با پيامبر پيمان بسته بودند وبه پيمان خود وفادار بودند استثنا مى كند ومى فرمايد:
(إِلاّ الَّذِينَ عاهَدْتُمْ عِنْدَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ فَمَا اسْتَقامُوا لَكُمْ فَاسْتَقِيمُوا لَهُمْ).1
«مگر آن گروه از معاهدان كه در نزديكى مسجدالحرام با شما پيمان بستند.

1 . سوره توبه، آيه 7.

صفحه 157
تا زمانى كه آنان نسبت به پيمان خود وفادار باشند پيمانهاى خود را حفظ كنيد».
براى آگاهى از مفاد آيه بايد صفحات تاريخ را ورق بزنيم تا روشن گردد كه چه گروهى با پيامبر در نزديكى مسجدالحرام پيمان بستند وتا نزول آيات برائت نسبت به پيمانهاى خود وفادار بودند. به طور مسلّم اين گروه، قبيله قريش وبنى بكر نبودند زيرا آنان پيمان خود را شكسته بودند، و هنوز براى نگارنده مصداق اين گروه روشن نشده است. در اين جا به تحليل آيات مى پردازيم:
1ـ قرآن مجيد با لحن قاطع وجود هر نوع عهد وپيمان را ميان مسلمانان ومشركان انكار مى كند ودر آيه هفتم مى فرمايد:
(كَيْفَ يَكُونُ لِلْمُشْرِكينَ عَهْدٌ عِنْدَ اللّهِ وَ رَسُولِهِ) 1
«چگونه مى تواند براى مشركان نزد خدا وپيامبر او عهد وپيمانى باشد».
با اينكه مى دانيم كه ميان دو گروه، مواثيق وپيمانهايى وجود داشته است مع الوصف قرآن قاطعانه وجود چنين پيمانها را انكار مى كند نكته آن اين است كه واقعيت پيمان اين است كه طرفين تصيمم بگيرند كه بر مفاد آن عمل كننند، امّا شخصى كه عهدى را در قالب لفظ مى ريزد ويا روى كاغذ مى آورد ودست طرف را به عنوان اداى احترام مى فشرد، ولى در باطن مصمّم است كه در فرصت مناسب پيمان خود را ناديده بگيرد وهمه را زير پا بگذارد، يك چنين پيمان تنها وجود لفظى وكتبى داشته وجز خدعه وحيله چيز ديگر نخواهد بود.
در آيه هشتم بر اين انكار چنين استدلال مى كند ومى فرمايد:
(كَيْفَ وَ إِنْ يَظْهَرُوا عَلَيْكُمْ لا يَرْقُبُوا فِيكُمْ إِلاًّ وَ لا ذِمَّةً يُرْضُونَكُمْ بِأَفْواهِهِمْ وَ تَأْبى قُلُوبُهُمْ) .2
«چگونه مى توان آنان را معاهد ناميد، در صورتى كه اگر بر شما دست يابند.

1 . سوره توبه، آيه 7.
2 . سوره توبه، آيه 8.

صفحه 158
در باره شما، خويشاوندى وپيمان را رعايت نمى كنند وآنان، شما را با زبان خوش راضى مى سازند در حالى كه دلهاى آنان گفته هاى آنان را تصديق نمى كند».
(لا يَرْقُبُونَ فِي مُؤْمِن إِلاّ وَ لا ذِمَّةً وَ أَولئِكَ هُمُ الْمُعْتَدُونَ).1
«در باره هيچ مؤمنى پيوند خويشاوندى وعهد وپيمان را رعايت نمى كنند گروهى كه از نخست داراى چنين تصميمى بوده اند چگونه مى توانند داراى عهد وپيمانى باشند».
در هر دو آيه (هفتم ودهم) آنان را با جمله هاى (أَكْثَرهُمْ فاسِقُونَ) و (وَأَولئِكَ هُمُ الْمُعْتَدُونَ) خطاب مى كند. معنى لغوى «فسق» همان خروج وبيرون رفتن است. هنگامى كه «خرما» از غلاف بيرون آيد عرب مى گويد:«فسقت التمرة» : خرما از غلاف خود خارج شد.
در اصطلاح ما، فردى كه از فرمان خدا خارج گردد. «فاسق» ناميده مى شود و مقصود از لفظ «فاسقون» در اين آيه همان معنى لغوى آن است، يعنى آنان، از حدود پيمان گام فرا نهاده اند.
از اين جهت در آيه دوّم آنان با لفظ «المعتدون» كه همان تجاوزكاران است، توصيف شده اند.
بار سوّم قرآن برمى گردد وجود هر نوع عهد وپيمان را ميان دو گروه به خاطر نفاق درونى مشركان ناديده مى گيرد ومى فرمايد:
(فَقاتِلُوا أَئِمَّةَ الْكُفْرِ إِنَّهُمْ لا أَيْمانَ لَهُمْ) .2
«با سران كفر بجنگيد زيرا براى آنان عهد وپيمانى نيست».
***

1 . سوره توبه، آيه 10.
2 . سوره توبه، آيه12.

صفحه 159
2ـ در لغت عرب لفظ «اِلَّ» گاهى در معنى خويشاوندى وگاهى در عهد وپيمان به كار مى رود و از باب نمونه:
لعمرك ان إلّك من قريش *** كالِّ السقْب من رأل النعام
«به جان تو سوگند خويشاوندى شما با قريش بسان خويشاوندى بچه شتر است با تخم شتر مرغ ـ يعنى ميان شما وآنان پيوند وخويشاوندى وجود ندارد همان طور كه ميان آن دو وجود ندارد».
در اين شعر لفظ «اِلَّ» به معنى خويشاوندى است همچنانكه در شعر ديگرى به معنى پيمان است، چنانكه مى گويد:
وجدناهم كاذباً إلّهم *** وذو الإلّ والعهد لا يكذب
«پيمان آنان را دروغ يافتيم وصاحب پيمان دروغ نمى گويد».
آيات مورد بحث، لفظ «الّ» با لفظ «ذمّه» همراه هم آمده است چون مقصود از لفظ «ذمّه» همان پيمان است طبعاً مقصود از «الّ» پيوند وخويشاوندى خواهد بود.
***
3ـ در آيه «نهم» به يكى ديگر از رازهاى اين بسيج عمومى اشاره مى كندومشركان را بسان جامعه يهودى قلمداد مى نمايد كه آيات الهى را به بهاى كمى مى فروختند.
قرآن جامعه يهود را با آيه زير مورد خطاب قرار مى دهد:
(وَلا تَشْتَرُوا بِ آياتِي ثَمَناً قَلِيلاً وَ إِيّايَ فَاتَّقُونَ) .1
«آيات خدا را به بهاى كم معاوضه نكنيد و از مخالفت با من بپرهيزيد».

1 . سوره بقره، آيه 41.

صفحه 160
ودر آيه ديگر آنان را چنين معرفى مى كند:
(أُولئِكَ الَّذِينَ اشْتَرَوُا الحَياةَ الدُّنْيا بِالآخِرَةِ) .1
«آنان كسانى هستند كه زندگى اخروى را به بهاى كمى از دست داده اند، ودنيا را برگزيده اند».
قرآن جامعه اسلامى را با آيه زير تشريح مى نمايد :
(إِنَّ اللّهَ اشْتَرى مِنَ الْمُؤْمِنينَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ يُقاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اللّهِ) .2
«خداوند جان ومال افراد با ايمان را در برابر بهشت خريده است آنان در راه خدا جهاد مى كنند».
قرآن گروه مشرك را بسان يهود توصيف كرده است ودر آيه «نهم» مى گويد:
(اِشْتَرُوا بِ آياتِ اللّهِ ثَمَناً قَلِيلاً فَصَدُّوا عَنْ سَبِيلِهِ) .3
«آنان آيات خدا(مواثيق الهى وبسيارى از اصول دين) را با بهاى كمى فروخته اند و از راه خدا برگشته اند».
بت پرستان بسان يهود پست وفرومايه بودند. در برابر بهاى اندكى، پيمان «حديبيه» را كه با پيامبر در سال «ششم» هجرت بسته بودند. زيرپا نهادند تا آن جا كه ابوسفيان، ضيافتى ترتيب داد. از مشركان قول گرفت كه شبانه بر سر قبيله «خزاعه» كه با مسلمانان هم پيمان بودند. بريزند وآنان را بكشند . وبهاى اين پيمان شكنى همان ضيافت فرعون قريش بود.
***

1 . سوره بقره، آيه 86.
2 . سوره توبه، آيه111.
3 . سوره توبه، آيه9.

صفحه 161
4ـ حقيقت«اشتراء» همان تبديل دو چيز با يكديگر است، از اين جهت در لغت عرب پس از لفظ «اشتراء» دو لفظ مى آيد: يكى بدون «باء» ودوّمى همراه با «باء» ، چيزى كه با حرف «باء» همراه نيست آن را دريافت مى كند،1 چيزى كه با «باء» همراه باشد. از دست مى دهد مانند: «اشتريت هذا بهذا= خريدم اين را در برابر آن»، ودر آيات مورد بحث چون لفظ «آيات» همراه با حرف «باء» است، مفاد آيه چنين مى شود كه آن با از دست دادن آيات الهى، كالاى مختصرى را بدست آوردند!
از اين بيان روشن مى گردد كه راه صحيح در ترجمه لفظ «اشتراء» در قرآن اين است كه آن را به معنى «مبادله» وتعويض تفسير كنيم.
***
5ـ در آيه يازدهم، عاليترين روح برادرى تجلّى نموده وبار ديگر سيماى بشردوستانه اسلام، از طريق مفاد آن نمايان گرديده است وراه را براى بازگشت مشركان به آغوش اسلام، باز نهاده است ونداى عفو خود را كه در آيه «پنجم» نيز يادآور شده بود. در اين آيه تكرار مى كند.وجنايتهاى گذشته مشركان را كه به كشتار گروه بى گناه منجر شده بود. ناديده مى گيرد ومى فرمايد:
(فَإِنْ تابُوا وَأَقامُوا الصَّلوةَ وَآتَوُا الزَّكوةَ)
«اگر توبه نمايند ونماز بگزارند وزكات بدهند».
مقصود از توبه، همان بازگشت به سوى خدا است، هرگاه به مشرك خطاب كند كه توبه نمايد مقصود ترك امورى است كه او را از يكتاپرستى باز مى دارد وبه

1 . امير مؤمنان در مقام شكايت از كسانى كه دور او را گرفته ولى يار صميمى نبودند به درگاه الهى عرض مى كند: «اللّه بدّل لي بهم خيراً» قرآن در نكوهش بنى اسرائيل مى فرمايد:(أَتَسْتبدلون الّذي هو أدنى بالّذي هو خير) وآنچه در متن گفته شد يك قاعده كلى در لفظ «تبديل» و «استبدال» است.

صفحه 162
عبارت ديگر، به خدا وصفات او وپيامبر وى ايمان بياورد، ولى اگر به فرد با ايمان بگويند كه توبه كند مقصود ترك اعمال زشت وناهنجارى است كه شايسته مقام مؤمن نمى باشد. چنانكه مى فرمايد:
(وَتُوبُوا إِلَى اللّهِ جَمِيعاً أَيُّهَا الْمُؤْمِنُونَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ).1
«اى گروه با ايمان همگى به سوى خدا بازگرديد...».
قرآن در اين آيه 11سوره توبه علاوه بر توبه، دستور مى دهد كه مشركان نماز بگزارند چنانكه مى فرمايد: (وَ أَقامُوا الصَّلوة)«نماز بگزارند» زيرا نماز پيوند انسان، با خدا ومظهر شناسايى او ويكى از اركان اجتماعى اسلام است. علاوه بر اين دستور مى دهد كه زكات بدهند چنانكه مى فرمايد:(وَآتَوُا الزَّكوة) :«زكات بدهند» زيرا زكات پيوند انسان با اجتماع وركن مالى واقتصادى اسلام است.
***
6ـ اگر آنان توبه نمودند، واين دو «ركن» را بپا دارند نتيجه اين مى شود كه آنان برادران دينى شما خواهند بود چنانكه مى فرمايد:(فَإِخْوانُكُمْ فِي الدِّينِ) .
اسلام در كتاب وسنّت، روى اخوّت اسلامى تكيه كرده است ومى فرمايد:(إِنَّمَا المُؤْمنينَ إِخْوَةٌ)2 : «افراد با ايمان برادر يكديگرند».
پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله) مى فرمايد:
«المسلمون اخوة تتكافؤ دماؤهم وتسعى بذمتهم أدناهم وهم يد على من سواهم».3
«جامعه با ايمان برادران يكديگرند وتعهدات هر يك براى ديگران لازم الاجرا

1 . سوره نور، آيه 31.
2 . سوره حجرات، آيه 10.
3 . وسائل الشيعة، ج19، كتاب القصاص، باب 31، حديث هاى 1، 2و3.

صفحه 163
است وهمگى يكدست در برابر دشمن هستند».
عوامل مليّت ساز ميان جامعه شناسان امورى است مانند خون وزبان وآب وخاك، اين عوامل مى تواند، انسان ها را به هم پيوند دهد. و همه را به صورت ملّت واحدى در آورد هرچند از نظر عقيده وافكار ميان آنان اتّحاد وهم آهنگى نباشد.
از نظر قرآن عامل مليّت ساز ، يك چيز است وبس و آن وحدت عقيده است .وزير بناى مليّت جز اين چيز ديگرى نيست وتا چنين زيربنايى در ميان ملّتى وجود نداشته باشد عوامل ديگر نمى تواند در ميان بافت هاى متضاد، وحدت ويگانگى پديد آورد وبه اصطلاح ملّت واحدى بسازد.
درست است كه در جهان امروز روى عناصرى از خون وزبان وآب وخاك تكيه مى كنند وگروه هايى را زير يكى از اين چيزها به هم پيوند مى دهند. آيا اين وحدت يك نوع وحدت صورى وبسان نوار نازكى نيست كه دور گروه سركش وعصيانگر كشيده شده باشد كه با يك خيزش آن را پاره مى كنند وچيزى نمى گذرد كه به علّت اختلاف عقيده در دل يك ملّت انشعاب هايى را پديد مى آورد وبه صورت گروه هايى از چپ و راست و وسط در مى آيند؟
آنچه مى تواند تمام طبقات اجتماعى را به صورت يك ملّت واحدى در آورد همان وحدت عقيده وايمان است كه به راستى به افراد وحدت ويگانگى مى بخشد، وهمه آنان را در مسير واحدى وتحقق يك آرمان قرار مى دهد، از اين جهت قرآن بر خلاف اعلاميه حقوق بشر تنها افراد با ايمان را برادران يكديگر مى داند نه همه انسان ها را .
7ـ در آيه يازدهم وهمچنين در آيه پنجم پس از موضوع توبه، سخن از نماز وزكات به ميان آورده است ومى فرمايد كه مشركان علاوه بر توبه، اين دو ركن را بايد بپا دارند.
خوارج ومعتزله معتقدند عمل جزء ايمان است وشخص مؤمن كسى است كه

صفحه 164
علاوه بر آن، اين دو ركن ومانند آنها را بپا دارد. ودر غير اين صورت كافر خواهد بود. از اين جهت در نظر اين گروه فرد مرتكب گناه كبيره مؤمن نيست. ودليل اين گروه اين آيه وامثال آنست كه علاوه بر ايمان وتوحيد وتوبه، نماز وزكات را نيز شرط كرده است1 ولى بر خلاف اين نظر، حق اين است كه ايمان داراى درجاتى است.
درجه اى از آن، سعادت انسان را پى ريزى مى كند و او را از عذاب دوزخ مى رهاند واين همان ايمان است كه بايد با عمل به فرايض وخوددارى از گناهان همراه باشد، نه تنها بايد نماز بخواند بلكه بايد به تمام وظايف دينى ومذهبى خود عمل نمايد.
مرحله ديگر اين است كه او را جزء جامعه اسلامى قرار مى دهد ومسلمانان موظف هستند كه مال وجان او را محترم بشمارند وبا او روابط زناشويى برقرار نمايند. در اين مرحله گفتن كلمه «توحيد» وشهادت بر رسالت و معاد كفايت مى نمايد وهرگاه چنين فردى به وظايف دينى خود عمل نكرد زمامدار مسلمانان بايد او را حدّ شرعى بزند ومجازات كند وهرگز شخصى با ترك نماز و زكات از اسلام خارج نمى گردد. امّا چرا در اين مورد «مشركان پيمان شكن» علاوه بر ايمان بايد اين دو ركن را بپا دارند؟ به خاطر اينكه مشركان پيمان شكن با ديگران فرق داشتند وروى جهاتى نبايد به قول ظاهرى آنان اكتفا كرد. آنها كسانى بودند كه با مسلمانان پيمان بستند ودر مواقع حسّاس پيمان شكنى كردند. از اين لحاظ تا از آنان كه سوابق سوئى در شكستن پيمان دارند اعمال نيك وكردارهايى صحيح كه حاكى از ايمان واقعى آنها باشد ديده نشود، نبايد به ايمان ظاهرى آنها اعتماد نمود، به خاطر اين جهت در باره چنين گروهى طور ديگر رفتار شده وبه تسليم ظاهرى اكتفاء نگرديده است اگر چه در ساير جاها تنها اظهار ايمان براى رعايت مقررات ظاهرى اسلام در حقّ اظهار كننده كافى است.

1 . به جلد سوّم «بحوث فى الملل والنحل»، نگارش جعفر سبحانى مراجعه شود.

صفحه 165
تا اينجا توانستيم برخى از نكات آيات يازده گانه را در اين صفحات منعكس نماييم اكنون سخن درباره مفاد آيه دوازدهم است كه مى فرمايد:
(وَإِنْ نَكَثُوا أَيْمانَهُمْ مِنْ بَعْدِ عَهْدِهِمْ) 1 : «اگر پيمانهاى خود را شكستند».
اكنون آيا اين آيه درباره مشرك معاهد سخن مى گويد كه پيمان خود را شكسته است يا در باره مسلمان سخن مى گويد كه مشرك بوده واسلام آورده است. سپس مى خواهد پيمان شكنى كند؟ نظر نخست، نظر ما است نظر دوّم نظر زمخشرى (مؤلّف «كشاف)» است. توضيح هر دو نظر:
1ـ سياق آيات حاكى است كه اين آيه بسان آيات پيش تكليف مسلمانان را در برابر مشركان روشن مى سازد ومشركان زمان پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله) را چند گروهى تشكيل مى دادند:
الف: گروه پيمان شكن كه تن به اسلام ندادند وبه شرك خود باقى ماندند. تكليف اين گروه را در آيه پنجم روشن مى سازد.
ب: گروه مشرك كه در مدّت چهار ماه دست از شرك برداشته وبه اسلام گرايش پيدا كرده اند.
تكليف اين گروه را ذيل آيه پنجم ومجموع آيه يازدهم روشن مى نمايد.
ج: مشركان معاهد كه تا زمان نزول آيات به عهد وپيمان خود باقى بودند پيمان خود را محترم شمرده بودند. تكليف اين گروه را آيه چهارم روشن ساخت.
در اينجا لازم است قرآن وضع همين گروه سوّم را در صورتى كه بخواهند پيمان شكنى كنند روشن سازد. و اين آيه بيانگر وضع همين گروه است كه اگر در آينده پيمان شكنى كند چنين مى شود:
(وَإِنْ نَكَثُوا أَيْمانَهُمْ مِنْ بَعْدِ عَهْدِهِمْ...) : «اگر گروه وفادار در آينده پيمان

1 . سوره توبه، آيه 12.

صفحه 166
شكنى كردند ودر دين شما طعن زدند با سران كفر نبرد كنيد كه براى آنان پيمانى نيست».
با توجه به جهاتى كه اكنون يادآورى مى نماييم مى توان اين نظر را تأييد كرد.
اوّلاً: در آيات پيش وظيفه مسلمانان نسبت به ساير مشركان بيان شده است، جز اين قسم كه طبعاً بايد آيه ناظر بر اين باشد.
ثانياً: اين آيه نمى تواند مربوط به مسلمانان معاهد باشد زيرا در اين آيه چنين مى فرمايد:
(وَطَعَنُوا فِي دِينِكُمْ فَقاتِلُوا أَئِمَّةَ الْكُفرِ) اين تعبيرها مناسب با مشركان است كه بر شرك وكفر خود باقى مانده اند نه مشركى كه مسلمان شده سپس راه انحراف را پيش گرفته است.
2ـ نظريه مؤلّف كشاف بر خلاف نظر پيش است وى مى گويد اين آيه مربوط به آيه ماقبل (آيه يازدهم) است وبيانگر حال آن گروه از افرادى است كه اسلام آورده اند ونماز وزكات برپا داشته اند ولى پيمان خود را شكسته اند ويا تصميم بر شكستن گرفته اند. ومى گويد اين آيه پس از آيه يازدهم آمده است كه در آن سخن از ايمان مشركان وخواندن نماز ودادن زكات به ميان آمده است.
طبعاً آيه مورد بحث راجع به همان ها خواهد بود ولى اين نظر از جهاتى دور از حقيقت است زيرا:
1ـ مشرك در صورتى پيمان دارد كه بر حال شرك ودوگانگى با اسلام باقى بماند وقتى اسلام آورد ونماز وزكات را بپا داشت جزء جامعه اسلامى مى باشد وعنوان معاهد ويا صاحب پيمان با رئيس اسلامى نخواهد داشت اين عناوين از آن گروهى است كه با دولت اسلامى حالت تباين ودوگانگى داشته باشند ودر غير اين صورت نه معاهدند ونه صاحب پيمان.
2ـ آيه در باره گروهى بحث مى كند كه در آينده پيمان خود را مى شكنند ودر

صفحه 167
دين ما طعن مى زنند وسران وفرماندهانى دارند كه قرآن از آنها به نام «ائمة الكفر» ياد مى كند. اين نوع نشانه ها مربوط به مشركانى خواهد بود كه وارد حوزه اسلام نشده اند. اگر مقصود مشركانى بود كه پس از اسلام، راه ارتداد پيش گرفته اند شايسته تر بود بفرمايد:«وطعنوا في دينهم» نه «دينكم» علاوه بر اين «امامان كفر» كسانى هستند كه بر شرك خود اصرار ورزند. نه اين كه اسلام بياورند، سپس كافر شدند.

آيا گروه مرتدّ پس از پيامبر مصداق اين آيه هستند؟

تاريخ گواهى مى دهد كه مضمون اين آيه در زمان حيات پيامبر تحقّق نپذيرفت زيرا حكومت جوان اسلام پس از نزول اين سوره آنچنان رعب وترسى در دل دشمنان افكنده بود كه كسى جرأت مخالفت وپيمان شكنى را نداشت. وقتى پيامبر چشم از اين جهان پوشيد در اين موقع صداى ارتداد گروهى از تازه مسلمانان دور از مركز، به گوش مسلمانان رسيد. از آنجا كه روح تعاليم پيامبر هنوز زنده بود بلافاصله، مسلمانان با تدابير صحيح به دفع آنان پرداختند. گروهى كشته وگروهى بار ديگر به آغوش اسلام بازگشتند.
شايد كسى تصوّر كند كه نخستين مورد آيه، همان گروه مرتدان است كه پيمانها وعهدهاى خود را شكستند ولى اين نظر از دو جهت درست نيست:
اوّلاً : بايد دقّت كرد وديد كه آيا آنها معاهد بودند يا مسلمان؟ به طور مسلّم بايد گفت مسلمان بودند ودر رديف خود مسلمانان قرار داشتند با اين حال چطور صحيح است كه بگوييم آنها از مصاديق آيه هستند.
ثانياً: اگر از اين اشكال صرف نظر كنيم اشكال ديگرى هست وآن اين كه آنان كوچكترين پيمان وعهدى با پيامبر نداشتند، وايمان آوردن ملازم با پيمان بستن نبود.
گمان نشود كه در آغاز اسلام هركس ايمان مى آورد ناچار بود با پيامبر عهد وپيمانى نيز ببندد بلكه قضيه آسانتر از اين بود، اساس قبول ايمان، همان تصديق

صفحه 168
لفظى بود. وهمين قدر كافى بود كه شهادتين را بر زبان جارى كند وامّا موضوع پيمان وعهد وبيعت گيرى ازمسلمانان يك مطلب دايمى و هميشگى نبوده است بلكه گاهى پيامبر در كارهاى مهم از گروهى بيعت مى گرفت كه از دو نيروى ايمان وپيمان براى پيشرفت وحل مشكلات استفاده كند، چنانكه در «حديبيه» همين كار را انجام داد و از مؤمنان حاضر در واقعه بيعتى به نام «بيعة الرّضوان» گرفت و آيه زير اشاره به همان است:
(لَقَدْ رَضِيَ اللّهُ عَنِ الْمُؤْمِنينَ إِذْ يُبايِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ فَعَلِمَ ما فِي قُلُوبِهِمْ فَأَنْزَل السَّكِينَةَ عَلَيْهِمْ وَأَثابَهُمْ فَتْحاً قَرِيباً).1
«خدا از مؤمنان خوشنود گرديد هنگامى كه با تو زير درخت بيعت مى كردند وخدا از آنچه در دل آنها بود آگاه شد وبه قلوب آنان آرامى بخشيد. وبا پيروزى نزديكى، آنان را پاداش داد».
كسانى كه در واقعه «بيعة الرضوان» حضور داشتند گروهى بودند كه سابقه ممتدى در ايمان واسلام داشتند واين بيعت وپيمان نه به خاطر تحقّق بخشيدن به ايمان واسلام آنان بود بلكه به منظور تحكيم علل پيشرفت در جنگ صورت گرفت. گاهى پيامبر از زنان (پس از ايمان آوردن) بيعت مى گرفت كه از جاده توحيد بيرون نروند وخود را از آلودگى هاى مادى حفظ كنند. چنانكه مى فرمايد:
(يا أَيُّهَا النَّبِيُّ إِذا جاءَكَ الْمُؤْمِناتُ يُبايِعْنَكَ عَلى أَنْ لا يُشْرِكْنَ بِاللّهِ شَيْئاً وَ لايَسْرِقْنَ وَ لا يَزْنينَ) .2
«اى پيامبر هنگامى كه زنان با ايمان بيايند وبا تو بيعت كنند كه شرك نورزند ودزدى نكنند واعمال منافى عفت انجام ندهند بيعت آنها را بپذير».
نتيجه: به طور محقّق روى سخن در اين آيه با كسانى است كه با پيامبر پيمان

1 . سوره فتح، آيه 18.
2 . سوره ممتحنه، آيه 12.

صفحه 169
داشته اند وگروهى كه پس از مرگ رسول اكرم (صلى الله عليه وآله)مرتد شدند. پيش از ارتداد مؤمن بودند، وعهد وپيمانى با پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله)ومسلمانان نداشتند. و هرگز ايمان به رسالت پيامبر مستلزم بيعت نبود. بلكه بيعت گاهى در مواقع حساس انجام مى گرفت از اين نظر مرتدين را نمى توان مصداق آيه شمرد.

اصحاب جَمَل اوّلين مصداق آيه بودند:

با اعتراف به اينكه آيه در باره مشركان نازل شده است كه پيمان وميثاقى با پيامبر ومسلمانان داشتند ولى با در نظر گرفتن ملاك حكم، مى توان گفت هدف آيه اعم است ومنظور كليه كسانى است كه با رئيس اسلام پيمانى داشته باشند. سپس آن را بشكنند. خواه مشرك باشند (مانند بت پرستان زمان پيامبر) و خواه مسلمان ومؤمن باشند. بنابراين هرگاه گروهى از مسلمانان با ولىّ اسلام بيعت نمايند سپس آنرا بشكنند بايد حكم آيه را درباره آنان اجرا نمود زيرا ملاك حكم، پيمان شكنى است از هر گروهى باشند.
خلافت وامامت اگر چه در گرو ملكات نفسانى وشرايط روحى است كه هركس واجد آن باشد از جانب خدا به آن مقام منصوب مى گردد، ولى رسميت پيدا كردن آن، در زمان رسول خدا وپس از او مراسم خاصّى داشت. مثلاً روزى كه على(عليه السلام) از جانب خدا در «غدير خم» خليفه وامام مسلمانان معرفى شد. پيامبر گرامى پس از نصب امام، دستور داد كه مردم يكايك بيايند با او بيعت كنند وغرض از بيعت، اين بود كه انتصاب مزبور كاملاً جنبه رسمى بگيرد.
اتّفاقاً همين مراسم نيز در باره امام على (عليه السلام)هنگامى كه خليفه سوّم كشته شد انجام گرفت ودر پيشاپيش مسمانان، طلحه وزبير با حضرت دست دادند وبيعت كردند و او را امير ورئيس وپيشواى مسلمانان شناختند. روش امام ورعايت عدالت اجتماعى آن حضرت مورد نظر جاه طلبانى مانند«طلحه» و«زبير» قرار نگرفت. آنان اصرار داشتند كه على در تقسيم بيت المال ومناصب، تبعيض قائل شود. و اين كار

صفحه 170
از شخصى مانند على ساخته نبود، از اين نظر نقض بيعت كردند وبه بهانه عمره از «مدينه» بيرون رفتند وبا كمك عايشه همسر پيامبر وبذل وبخششهاى فراوان توانستند عدّه اى را دور خود جمع كنند، وپس از كشتن عدّه اى از شيعيان ودوستان على (عليه السلام)بصره را پايگاه خود قرار دادند.
در اين موقع على (عليه السلام) با لشكر انبوهى در نزديك بصره فرود آمد. هنگامى كه دو سپاه با هم روبرو شدند على (عليه السلام)سپاه دشمن را با جمله هاى زير مخاطب ساخت:
«آيا بر شما ستم كرده ام و زر و زيور دنيا را به خود وفرزندانم اختصاص داده ام. ودر اجراى حدود الهى تبعيض قائل شده ام؟» همگى گفتند: نه، سپس فرمود: «ما لبيعتي تنكث وبيعة غيري لا تنكث؟» :چرا بيعتى را كه با من كرده بوديد، شكستيد ولى بيعتى را كه با ديگران داشتيد، محترم شمرديد؟!
هنگامى كه سخن به اينجا رسيد رو به سپاه خود نمود و فرمود:«إِنّ اللّه يقول في كتابه:(وَ إِنْ نكثوا أيمانهم من بعد عهدهم...)ودر آخر اضافه نمود:«انّها لأصحاب هذه الآية وما قوتلوا منذ نزلت»، يعنى اين گروه مصداق اين آيه هستند واين فرمان آسمانى تا حال اجرا نشده است. يعنى تا روز «جمل» يا پيمان شكن در كار نبود ويا آنكه با آنان جنگ نشده بود.1

نظر ابن عباس در مورد آيه

بسيارى از مفسّران از «ابن عباس» نقل كرده اند كه شأن نزول آيه، رؤساى «قريش» بوده اند، ولى به طور يقين اين نقل بى اساس است، زيرا سوره برائت در سال نهم هجرت، نازل گرديده ورؤساى «قريش» در سال هشتم هجرى پس از فتح مكه همگى اسلام اختيار كرده بودند و در رديف مسلمانان در آمده بودند، وشأن

1 . تفسير نور الثقلين، ج 2، ص 189.

صفحه 171
نزول آيات، مشركان هستند نه مسلمانان.

دو نكته قابل توجه

الف: در اين آيه «12 سوره توبه»قرآن دستور مى دهدكه مسلمانان با گروهى كه دين آنان را به مسخره مى گيرند، مبارزه كنند چنانكه مى فرمايد: (وَطَعَنُوا في دينكم) :«بر آيين شما طعنه بزنند» ونكته آن روشن است زيرا يين يك فرد مسلمان، از جان ومال او گرامى تر است.
ب: در آيه مورد بحث، مسلمانان را به مبارزه، با سران كفر والحاد دعوت مى نمايد ومى فرمايد:(فقاتلوا أئمّة الكفر):«با سران كفر مبارزه كنيد» نكته آن اين است كه آنان مايه آلودگى همه افرادند، آنانند كه اگر اصلاح شوند جامعه اصلاح مى گردد، ودر غير اين صورت آلودگى همه را فرا مى گيرد.
پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله) مى فرمايد:
«صنفان من أُمّتي إذا صلحا صلحت الأُمّة وإذا فسدا فسدت الأُمّة: الأُمراء والقرّاء».1
«دو گروه از امّت من اگر اصلاح شوند همگى اصلاح مى شوند واگر آلوده گردند همه آلوده مى شوند. اين دو گروه عبارت است از : فرمانروايان ودانشمندان».

تحريك احساسات دينى

آيه سيزدهم: (أَلا تُقاتِلُونَ قَوماً نَكَثُوا أَيْمانَهُمْ وَ هَمُّوا بِإِخْراجِ الرَّسُولِ وَ هُمْ بَدَؤُكُمْ أَوَّلَ مَرَّة أَتَخْشَوْنَهُمْ فَاللّهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشَوهُ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنينَ).2

1 . سفينة البحار، ج1، ص 30، ماده «أمر».
2 . سوره توبه: 13.

صفحه 172
«چرا با كسانى كه پيمانهاى خود را شكستند ودر صدد بيرون كردن پيامبر برآمدند ودر ابتدا با شما «دشمنى»آغاز كردند جنگ نمى كنيد، آيا از آنها بيم داريد، اگر راستى اهل ايمان هستيد خداوند سزاوارتر است كه از او بترسيد».
آيه چهاردهم: (قاتِلُوهُمْ يُعَذِّبْهُمُ اللّهُ بِأَيْدِيْكُمْ وَ يُخْزِهِمْ وَ يَنْصُرْكُمْ عَلَيْهِمْ وَ يَشْفِ صُدُورَ قَوْم مُؤْمِنينَ) .1
«با آنان نبرد كنيد (تا) خدا، با دستهاى شما آنها را عذاب كند وخوارشان سازد. وشما را بر آنها پيروز گرداند ودلهاى گروهى را كه مؤمنند، بهبودى بخشد».
آيه پانزدهم: (وَيُذْهِبْ غَيْظَ قُلُوبِهِمْ وَ يَتُوبُ اللّهُ عَلى مَنْ يَشاءُ وَ اللّهُ عَلِيمٌ حَكيمٌ).2
(«تا خدا) خشم دلهاى افراد با ايمان را ببرد و از آنها كه مى خواهد درگذرد وخدا دانا وحكيم است».
آيه شانزدهم: (أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تُتْرَكُوا وَلَمّا يَعْلَمِ اللّهُ الَّذينَ جاهَدُوا مِنْكُمْ وَ لَمْ يَتَّخِذُوا مِنْ دُونِ اللّهِ وَلا رَسُولِهِ وَ لاَالْمُؤْمِنينَ وَليجَةً وَ اللّهُ خَبيرٌ بِما تَعمَلُونَ) .3
«مگر فكر مى كنيد كه رها مى شويد(ومورد امتحان واقع نمى گرديد) وخدا كسانى را كه از شما جهاد كرده اند. وجز خدا وپيامبر وافراد با ايمان همرازى اتخاذ نكرده اند. نمى داند(و آشكار نمى سازد) خدا از كارهاى شما آگاه است».
اين قسمت، آخرين بخش از آياتى است كه اميرمؤمنان به دستور پيامبر آنها را در سرزمين «منى» بر مشركان قرائت نمود. وبا تفسير اين بخش، مجموع آياتى كه پيامبر (صلى الله عليه وآله)آنها را به على (عليه السلام) تعليم داد، به پايان مى رسد. وموضوع سخن درآيات بعدى، دگرگون مى گردد وبخش تازه اى گشوده مى شود.
در اين بخش از آيات كه هم اكنون به تفسير آن مى پردازيم قرآن مجيد با دلايل منطقى، احساسات سربازى يكتاپرستان را بر ضدّ بت پرستان تحريك مى كند و از

1 . سوره توبه، آيات 14ـ 16.
2 . سوره توبه، آيات 14ـ 16.
3 . سوره توبه، آيات 14ـ 16.

صفحه 173
اين راه، روح شهامت وفداكارى در طريق هدف را در كالبد آنان مى دمد.
امروز در مراكز نظامى جهان، كوشش مى شود كه تنها از احساسات سربازى افراد بر ضدّ دشمن بهره بردارى شود( احساساتى كه حد ومرز نمى شناسد ومى خواهد هر نوع مانع را از پيش پاى خود بردارد)، به طور مسلّم تحريك غرور ملّى واحساسات سربازى اگر به نفع يك طرف تمام گردد. سرانجام به ضرر جامعه انسانيت مى باشد كه حفظ وصيانت آن بر عهده اسلام است، پيشواى بزرگ اسلام در حالى كه انديشه توسعه طلبى وكشورگشايى در سر ندارد، در اعزام سربازان به ميدان نبرد، در حالى كه از جنبه هاى روانى واحساسى آنان بهره مى گرفت ولى در تحريك آنان حزم واحتياط را از دست نمى داد واحساسات و شور سربازى افراد را كاملاً كنترل مى كرد. پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله)هر موقع، گروهى را به جهت جنگ مى فرستاد براى تهييج روحيه سربازى وفداكارى، آنان را با جمله هاى زير مورد خطاب قرار مى داد :
«هان اى سربازان! شمشير مجاهدان كليدهاى درهاى بهشت است مركب هاى مجاهدان وسيله اى براى پيشروى به سوى بهشت مى باشد. يكى از دربهاى بهشت «باب المجاهدين» است. مجاهدان در حالى كه شمشيرهاى خود را حمايل كرده اند از آن درب وارد مى شوند. و فرشتگان مقدم آنان را گرامى مى شمارند».
و براى كنترل احساسات آنان جمله هاى زير را مى آورد:
«به نام خدا جنگ كنيد، هدف شما خدا باشد. خدايى كه خون بشر را محترم شمرده است در غير ضرورت، اجازه ريختن خون را نداده است مبادا بى جهت ويا از روى خشم وغضب خرابى به بار آوريد و درختان را ببريد و اعضاى دشمن را قطعه قطعه كنيد و بيماران وپيران وزنان وزمين گيران را متعرّض شويد».1
هرگاه اين بخش از سخنان پيامبر (صلى الله عليه وآله) به سخنان پيش وى ضميمه گردد، به احساسات سربازى رنگ منطقى وسازندگى مى دهد ومجاهد به جاى ويرانگرى، به

1 . به وسائل الشيعة:ج11، باب 34، از ابواب جهاد با عدو مراجعه فرماييد.

صفحه 174
فكر آبادى مى افتد.

روش على (عليه السلام)

روش امام نيز همان روش مربّى او بود. وقتى به وى خبر دادند كه سفيان بن عوف به فرمان معاويه به يكى از شهرهاى مرزى عراق بنام «انبار» يورش برده است، وفرماندار آنجا را كشته واز گرفتن زر وزيور زنان خوددارى نكرده است فوراً بر فراز منبر قرار گرفت، وخطابه اى بس مهيّج وآتشين ايراد فرمود:
«انّ الجهاد باب من أبواب الجنّة، فتحه اللّه لخاصّة أوليائه وهو لباس التقوى، ودرع اللّه الحَصِينَة وجنّته الوثيقة...».1
«جهاد درى است از درهاى بهشت كه خداوند آن را به روى دوستان خاص خود گشوده است نبرد در راه خدا، لباس تقوا وزره محكم وسپر قابل اطمينانى است گروهى كه جهاد را ترك كنند لباس ذلّت وخوارى بر اندامشان پوشانيده مى شود، بلاها آنها را فرا مى گيرد».
در جنگ جمل پرچم را به دست فرزند عزيز خود «محمد حنفيه» داد و او را با جمله هاى زير خطاب نمود:
«تزول الجبال ولا تزل، عضّ على ناجذك، أعر اللّه جمجمتك، تِدْ فى الأرض بقدمك، ارم ببصرك أقصى القوم ، وغضّ بصرك، واعلم انّ النصر من عند اللّه سبحانه».2
«در جبهه جنگ از كوه پابرجاتر باش، دندان روى دندان بگذار و فشار ده، كاسه سرت را در راه خدا عاريت ده. پاى خود را مانند ميخ در زمين بكوب. ديده ات را به آخر لشكر بدوز، از نگاه به دشمن وخيره شدن در او بكاه، وبدان كه كمك

1 . نهج البلاغه، خطبه 26، چاپ عبده.
2 . نهج البلاغه، خطبه 11، چاپ عبده. لفظ«تِدْ» صيغه امر از «وَتَدَ، يَتِدُ» است.

صفحه 175
از جانب خدا است».
ولى در صفحات تاريخ از همين رادمرد بزرگ، مطالب عجيبى در باره ارفاق به دشمن رسيده است روح بزرگ على (عليه السلام)وعواطف انسانى او از لابلاى دستوراتى كه در مواقع جنگ به سربازان خود مى داده نمودار است. روحيه انسان دوستى او ومجموع سخنانش مى رساند كه پيوسته مى خواست پيروان خود را دلير وفداكار تربيت كند ودر عين حال از تمايلات افراطى واحساسات غير منطقى بازدارد.
آيه هاى چهاردهم وپانزدهم، از راههاى گوناگون احساسات سربازى مجاهدان اسلام را به سوى هدف تحريك مى كند وآنان را براى هر نوع فداكارى آماده مى سازد.
وشايد در تمام آيات قرآن، مانند اين آيات به جهاد ومبارزه، تحريك وتشويق نشده است درحالى كه در آيه سيزدهم با يك رشته دلائل عقلى به تحريك روحيه آنان مى پردازد، ودر حقيقت در اين آيات احساسات جنگى با عواطف انسانى وانديشه هاى عقلى به هم آميخته شده است. اينك بيان عوامل عقلى واحساسى.

توجه به نكات عقلى جهاد

1ـ پيمانهاى خود با پيامبر را شكستند
در آيه سيزدهم به اين نكته چنين اشاره مى كند:
(أَلا تُقاتِلُونَ قَوماً نَكَثُوا أيْمانَهُمْ) :«چرا با گروهى كه پيمانهاى خود را شكسته اند نبرد نمى كنيد؟».
قرارداد صلح حديبيه با شرايط سنگينى كه به نفع مشركان بسته شد(و«بنى بكر» با قريش وقبيله «خزاعه» با مسلمان هم پيمان شدند) زير پا نهادند. چون چيزى نگذشت كه قبيله«خزاعه» از جانب«بنى بكر» با پشتيبانى قريش مورد حمله قرار گرفتند.گروهى را كشتند وعدّه اى را فرارى دادند; رئيس قبيله «خزاعه» راه مدينه را

صفحه 176
پيش گرفت ومظلوميت قوم خود را به سمع پيامبر (صلى الله عليه وآله)رسانيد، پيامبر از فرط تأثّر فرمود:
«لا نُصْرِتُ إِنْ لَم أَنْصُر»: «خدامرا يارى نكند. اگر شماها را كمك نكنم».
آيا يك چنين گروهى كه ناجوانمردانه پيمان خود را مى شكستند، شايسته ادب وتنبيه نيستند؟

2ـ پيامبر را از سرزمين خود بيرون كردند

باز در همان آيه به اين نكته عقلى اشاره مى كند ومى فرمايد:(وَ هَمُّوا بِإِخْراجِ الرْسُولِ) ودر تفسير آيه چهلم از همين سوره توطئه آنان را مشروحاً بيان مى كند وبيرون كردن پيامبر (صلى الله عليه وآله) از زادگاهش تصميم ابتدايى آنان بود. ولى تصميم نهايى آنان بود كه كشته شود.
ممكن است گفته شود قريش كه پيامبر را از زادگاهش بيرون كرد در روز نزول آيات اسلام آورده بودند. در اين صورت چگونه قرآن مسلمانان را به جهاد با آنان دعوت مى كند؟
پاسخ آن با توجه به تاريخ روشن است. زيرا اين تنها قريش نبود كه در «دار الندّوه» گرد آمده بودند. بلكه سران قبايل ديگرى در اين تصميم شركت داشتند. وهنوز برخى از اين قبايل پس از فتح مكه بر شرك خود باقى بودند. حتّى برخى از قريش نيز، پس از فتح «مكّه» شرك وبت پرستى خود را ترك نگفته بودند.

3ـ آغاز جنگ از آنان بود

جرم سوّم آنان اين بود كه آنان نبرد را آغاز كردند. آنان بودند كه جنگ هاى «بدر»، «احد» و«احزاب» را بر پيامبر (صلى الله عليه وآله)تحميل كردند چنانكه مى فرمايد:(وَ هُمْ بَدَؤُكُمْ أَوَّلَ مَرَّة) .

صفحه 177
از آنجا كه در ميان ياران پيامبر (صلى الله عليه وآله)، افراد زبون وترسو وجود داشت، براى تحريك اين گروه مى فرمايد:(أَتَخْشَوْنَهُمْ وَ اللّهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشَوْهُ) :«آيا از مشركان مى ترسيد؟ خدا شايسته است كه از مخالفت با او بترسيد».
جهات احساسى جهاد در آيات

1ـ شما مظهر اراده الهى هستيد

قرآن دربخشى از آيه، سربازان اسلام را آن چنان به خدا نزديك مى داند كه،آنان را مظهر اراده خدا ومجريان مشيّت الهى، معرفى مى كند :
(يُعَذِّبْهُمُ اللّهُ بِأَيْدِيكُمْ) :«خدا مى خواهد مشركان را به دست شما كيفر دهد».
يعنى شما آن چنان به خدا نزديك هستيد كه خدا مى خواهد كار خود را از طريق شما انجام دهد.
افرادى كه ذوق وفهم قرآنى ندارند، شايد اين آيه را گواه بر مذهب جبريّه بگيرند وبگويند:بشر آلت بى اراده خداست وانسان مانند ارّه ورنده نجّار است، طبق مشيّت الهى كار مى كند. آنان در اين انديشه سخت در اشتباهند، زيرا اصولاً آيه ناظر به اين مسئله بغرنج فلسفى نيست. هدف آيه، تهييج احساسات سربازان اسلام به سوى جهاد است وآنان را آن چنان به خدا نزديك معرّفى مى كند كه گويى مظهر مشيّت الهى هستند.وعلّت اين مظهريّت اين است كه حركات وسكنات مجاهدان، به فرمان خدا وبه راهنمايى اوست از اين جهت مى توان كار آنان را كار خدا دانست.

2ـ خدا آنان را خوار وشما را يارى مى كند

قرآن در قسمت ديگر آيه از تعلّق اراده قطعى خدا، برخوار ساختن مشركان وسرفرازى مؤمنان نويد مى دهد ومى فرمايد:(يخزهم وينصركم) : «مشركان را خوار

صفحه 178
ومؤمنان را يارى نمايد».
واين بخش از خبرهاى غيبى قرآن است كه پس از چهارماه به روشنى تحقّق پذيرفت.

3ـ شفاى قلوب مؤمنان

آنچه بيش از همه مجاهدان اسلام را به سوى جهاد تحريك مى كند دو جمله زير است:
(وَيَشْفِ صُدُورَ قَوْم مُؤْمِنينَ) :«نبرد كنيد تا خدا به وسيله شما سينه مجروح گروهى از افراد با ايمان را شفا بخشد».
(وَ يُذْهِبْ غَيْظَ قُلُوبِهِمْ) : «جهاد نماييد تا خدا به اين وسيله، آتش خشم آنان را فرو نشاند».
يعنى هنوز قلوب گروهى از افراد با ايمان جريحه دار است وسينه آنان از خشم وغضب مالامال است. جهاد شما در راه خدا مرهم سينه مجروح ومايه فرو نشستن خشم آنها خواهد بود. ودر پايان آيه پانزدهم، يكى از اصول ومعارف اسلامى را يادآور مى شود كه هنوز درهاى توبه به روى مشركان باز است، چنان كه مى فرمايد:(وَيَتُوب اللّه عَلى مَنْ يَشاء) .
***
ميان جامعه اسلامى وافراد مشرك قرابت وهمبستگى هايى وجود داشت چه بسا اين همبستگى گروهى از افراد با ايمان را كه هنوز پيوند خويشاوندى در نظر آنان محترم تر از وظيفه الهى ومذهبى بود، بر آن مى داشت كه در راه جهاد با آنان سستى ورزند وبه جاى اين كه با مسلمانان همراز گردند، مشركان را براى خود همراز انتخاب كنند. از اين جهت قرآن به اين گروه هشدار مى دهد ومى فرمايد:

صفحه 179
(أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تُتْرَكُوا وَ لَمّا يَعْلَمِ اللّهُ الَّذِينَ جاهَدُوا مِنْكُمْ...) .1
«آيا شما تصوّر مى كنيد كه خداوند شماها را به حال خود واگذار خواهد نمود، ومجاهد را از غير مجاهد باز نخواهد شناخت. و گروهى را كه جز خدا وپيامبر ومؤمنان رازدارى اتّخاذ نكرده اند، از گروهى كه نقطه مقابل آنان هستند جدا نخواهد نمود».
شكى نيست كه خداوند از ازل از رفتار انسان آگاه است. وبراى علم وآگاهى او زمان مشخصى وجود ندارد. و اين كه در اين آيه مى فرمايد:(وَلَمّا يعلم اللّه الَّذين جاهدوا) ، مقصود دانستن نيست، بلكه آشكار كردن ضماير وانديشه هاى مجاهدان وغير مجاهدان است چنان كه قرآن در آيه ديگر همين مطلب را با جمله اى كه مفيد معنى مشخص وآشكار كرده است، بيان مى كند، آنجا كه مى فرمايد:
(ما كانَ اللّهُ لِيَذَرَ الْمُؤْمِنينَ عَلى ما أَنْتُمْ عَلَيْهِ حَتّى يَمِيزَ الْخَبِيثَ مِنَ الطَّيِّبِ).2
«خداوند جامعه با ايمان را به نحوى كه هستند ترك نخواهد نمود تا اين كه ناپاك را از پاك جدا سازد ومعرفى نمايد».
وبه همين مضمون آيه هاى 141ـ 154 از سوره آل عمران است.
***

1 . سوره توبه، آيه 16.
2 . سوره آل عمران، آيه 179.

صفحه 180
از هجرت تا رحلت
      18

32

واقعه غدير

يا

اكمال دين

آيات موضوع

(يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاس) .(مائدة/67)
(اَلْيَوْمَ يَئِسَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ دِينِكُمْ فَلا تَخْشَوهُمْ وَاخْشَونِ اَلْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَ رَضِيْتُ لَكُمُ الإِسْلامَ دِيناً).(مائده /3)
(سَأَلَ سائِلٌ بِعَذاب واقِع* لِلْكافِرينَ لَيْسَ لَهُ دافَعٌ* مِنَ اللّهِ ذِي الْمَعارِجِ) .(معارج/3ـ1)

ترجمه آيات

«اى پيامبر، آنچه را از پروردگارت بر تو فرود آمده برسان واگر نرسانى رسالت خداى را بجا نياورده اى وخداوند تو را از گزند مردم حفظ مى كند».
«امروز كافران از (نابودى) دين شما نوميد شدند از آنان مترسيد و از

صفحه 181
من بترسيد، امروز دين شما را تكميل كردم ونعمت خود را به پايان رسانيدم واسلام را به عنوان دين، براى شما برگزيدم».
«درخواست كننده اى درخواست عذاب كرد وواقع شد، اين عذاب مخصوص كافران است وهيچ كس نمى تواند آن را دفع كند از سوى خداوند كه داراى فرشتگانى است كه به آسمان صعود مى كنند».

تفسير آيات

پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله)در سال دهم هجرت، براى تعليم مراسم حج به مكه عزيمت نمود. اين بار، انجام اين فريضه با آخرين سال عمر پيامبر عزيز (صلى الله عليه وآله)مصادف گرديد و از اين جهت آن را «حجّة الوداع» ناميدند. افرادى كه به شوق همسفرى يا آموزش مراسم حج در ركاب وى بودند، تا 120 هزار تخمين زده شده اند.
مراسم حج به پايان رسيد.پيامبر (صلى الله عليه وآله)راه مدينه را در پيش گرفت وگروه انبوهى او را بدرقه مى كردند.جز كسانى كه در مكه به او پيوسته بودند. همگى در ركاب او بودند. كاروان به پهنه اى به نام «غدير خم» كه در سه ميلى «جحفه» قرار دارد، رسيد.ناگهان پيك وحى فرا رسيد وبه پيامبر (صلى الله عليه وآله) فرمان توقف داد;پيامبر (صلى الله عليه وآله)نيز دستور داد كه همه، از حركت باز ايستند تا بازماندگان فرا رسند.
كاروانيان كه از توقف ناگهانى وبى موقع پيامبر در منطقه داغ وبى آب، آن هم در نيمه روز كه آفتاب بس سوزنده وزمين تفتيده بود، در شگفت ماندند.
مردم زير لبها مى گفتند:فرمان بزرگى از جانب خدا رسيده است ودر اهميت فرمان، اين بس كه به پيامبر مأموريت داده كه در اين شرايط نامساعد، همه مردم را از حركت باز دارد تا فرمان خدا را ابلاغ كند.
فرمان خدا براى رسول گرامى (صلى الله عليه وآله)در آيه زير بيان گرديد.
(يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ

صفحه 182
اللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاس) .1
«اى پيامبر، آنچه را از پروردگارت بر تو فرود آمده برسان واگر نرسانى رسالت خداى را بجا نياورده اى وخداوند تو را از گزند مردم حفظ مى كند».
دقّت در مضمون آيه ما را به نكات زيرمتوجّه مى كند:
اوّلاً: فرمانى كه پيامبر (صلى الله عليه وآله) براى ابلاغ آن مأموريت پيدا كرده بود، آنچنان خطير وعظيم بود كه هرگاه (بر فرض محال) در رساندن آن خوف وترسى به خود راه مى داد وآن را ابلاغ نمى كرد، رسالت خود را انجام نداده بود، بلكه با انجام اين مأموريت رسالت وى تكميل خواهد گشت.
به عبارت ديگر:مقصود از (ما أُنْزِلَ) (چيزى كه بر تو نازل گرديد) نمى تواند مجموع آيات قرآن ودستورهاى اسلامى باشد. زيرا ناگفته پيداست كه هرگاه پيامبر مجموع دستورهاى الهى را ابلاغ نمى كرد، رسالت خود را انجام نداده بود ويك چنين امر بديهى نياز به گفتن ونزول آيه ندارد، بلكه مقصود از آن، ابلاغ موضوع خاصى است كه ابلاغ آن مكمّل رسالت شمرده مى شود و تا ابلاغ نگردد وظيفه خطير رسالت رنگ تكامل بخود نمى گيرد.
بنابراين بايد مورد مأموريت يكى از اصول مهم اسلامى باشد كه با ديگر اصول وفروع اسلامى پيوستگى داشته وبسان يگانگى خدا ورسالت خود پيامبر امر خطيرى شمرده شود.
ثانياً: از نظر محاسبات اجتماعى، پيامبر (صلى الله عليه وآله)احتمال مى داد كه در طريق انجام اين مأموريت، ممكن است از جانب مردم آسيبى به او برسد ويا او را در انجام اين مأموريت به قوم وخويش گرايى متهم كنند وخداوند براى تقويت اراده پيامبر مى فرمايد:
(وَاللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ) .

1 . مائده، آيه 67.

صفحه 183
اكنون بايد ديد در ميان احتمالاتى1 كه مفسّران اسلامى در تعيين موضوع مأموريت گفته اند، كدام به مضمون آيه نزديكتر است.
محدّثان شيعه وهمچنين سى تن از محدّثان اهل تسنن2مى گويند كه آيه در روز غدير خم نازل گرديده; روزى كه خدا به پيامبر مأموريت داد كه على (عليه السلام) را به عنوان مولاى مؤمنان معرفى كند.
ولايت وجانشينى امام از پيامبر، از موضوعات خطير وپراهميت بود كه جاداشت ابلاغ آن مكمّل رسالت گرديده وخوددارى در بيان آن مايه نقص در امر رسالت شمرده شود.
همچنين جا داشت كه پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله)از نظر محاسبات اجتماعى، خوف ورعبى به خود راه دهد زيرا وصايت وجانشينى شخصى مانند على (عليه السلام) كه بيش از 33 بهار از عمر او نگذشته بود، بر گروهى كه از نظر سن وسال، از او بالاتر بودند، بسيار سخت ودشوار بود. گذشته بر اين، خون بستگان همين افراد كه دور پيامبر را گرفته بودند، در صحنه هاى نبرد با شمشير على (عليه السلام) ريخته شده بود وحكومت چنين فردى بر يك ملّت كينه توز بسيار گران بود.
علاوه بر اين، على (عليه السلام) پسر عموى پيامبر (صلى الله عليه وآله)وداماد وى بود. تعيين چنين فردى براى خلافت در نظر افراد كوتاه بين ـ كه وجود چنين افراد در تمام جوامع بشرى كم نيست ـ سبب مى شد كه آن را به يك نوع تعصّب فاميلى حمل كنند وبه صورت

1 . فخر رازى در تفسير كبير، جلد 3، صفحه 635، احتمالات دهگانه اى در موضوع مأموريت پيامبر داده است، در حالى كه هيچ3كدام از آنها علاوه بر اينكه مدرك درستى ندارند، واجد دو شرطى كه از آيه در باره موضوع مأموريت استفاده نموديم، نيست واكثر آنها چندان اهميتى ندارند كه عدم ابلاغ آنها لطمه به رسالت پيامبر بزند و نه ابلاغ آنها مايه ترس و رعب شود.اينك بيان برخى از احتمالات:
الف: آيه مربوط به حكم رجم وسنگسار كردن زنان و مردان آلوده است.
ب: آيه، در باره انتقاد يهود از پيامبر نازل شده است.
2 . به كتاب الغدير، ج1 مراجعه فرماييد.

صفحه 184
غير صحيح تفسير نمايند.
برخلاف اين زمينه هاى نامساعد، اراده حكيمانه خداوند بر اين تعلّق گرفت كه پايدارى نهضت را با نصب جانشينى، تضمين كند ورسالت جهانى پيامبر خويش را با تعيين رهبر و راهنما تكميل گرداند .

تفصيل اين واقعه ابدى وجاودانى

آفتاب داغ وسوزاننده نيمروز هيجدهم ماه ذى الحجه، برسرزمين غدير خم بشدّت مى تابيد ودشت ودمن را با اشعه خود گرم وسوزان ساخته بود وگروه انبوهى كه تاريخ، تعداد آنها را از هفتادهزار تا صد وبيست هزار ضبط كرده است، در آن نقطه به فرمان پيامبر خدا فرود آمده بودند ودر انتظار حادثه تاريخى آن روز بسر مى بردند واز شدّت گرما يك طرف عبا را زيرپا و طرف ديگر را روى سر قرار مى دادند.
در اين لحظات حساس طنين اذان نماز ظهر، سراسر بيابان را فرا گرفت ونداى تكبير مؤذن بلند شد ومردم خود را براى اداى نماز ظهر آماده كردند وپيامبر (صلى الله عليه وآله)نماز ظهر را با آن اجتماع پرشكوه ـ كه هرگز سرزمين غدير، نظير آن را بخاطر نداشت ـ برگزار كرد. سپس به ميان جمعيت آمد وروى نقطه بلند ى كه از جهاز شتران ترتيب يافته بود. قرار گرفت وبا صداى بلند خطابه اى به شرح زير ايراد كرد:
«الحمدللّه ونستعينه ونؤمن به ونتوكل عليه ونعوذ باللّه من شرور أنفسناومن سيّئات أعمالنا الذي لا هادي لمن ضلّ و لامضلّ لمن هدى وأشهد أن لاإله إلاّ اللّه وأنّ محمّداً عبده ورسوله أمّا بعد: أَيها النّاس إنّي اوشك أن ادعي فأجبت وانّي مسؤول وأنتم مسؤولون، فماذا أنتم قائلون؟
قالوا: نشهد أنّك قد بلغت ونصحت وجهدت، فجزاك اللّه خيراً قال: ألَستم تشهدون أن لاإله إلاّ اللّه وأنّ محمّداً عبده ورسوله وانّ جنته حقّوناره حق، وانّ الساعة آتية لا ريب فيها وانّ اللّه يبعث من في القبور؟

صفحه 185
قالوا: بلى نشهد بذلك. قال: اللّهمّ أشهد... فانظرونى كيف تخلفوني في الثقلين.
فنادى مناد:ما الثقلان يا رسول اللّه؟ قال: الثقل الأكبر، كتاب اللّه، طرف بيداللّه عزّ وجلّ وطرف بأيديكم، فتمسّكوا به لا تضلّوا و الآخر الأصغر عترتي وانّ اللطيف الخبير نبأنّي انّهما لن يتفرقا حتى يردا عليّ الحوض، فسألت ذلك لهما ربّي، فلا تقدّموهما فتهلكوا ولا تقصّروا عنها فتهلكوا.
ثمّ أخذ بيد علي فرفعها حتّى روى بيضاء آباطهما وعرفه القوم أجمعون فقال:
أَيّها الناس من أولى الناس بالمؤمنين من أنفسهم؟ قالوا: اللّه ورسوله أعلم، قال: انّ اللّه مولاي وأنا مولى المؤمنين وأنا أولى بهم من أنفسهم، فمن كنت مولاه، فعليّ مولاه ]يقولها ثلاث مرات[، اللّهمّ وال من والاه وعاد من عاداه و أحب من أحبه ، وأبغض من أبغضه وانصر من نصره واخذل من خذله وادر الحقّ معه حيث دار، ألا فليبلغ الشاهد الغائب.
ثمّ لم يتفرقوا حتى نزل أمين وحي اللّه بقوله:(اَلْيَومَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دينكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتي...) الآية.
فقال رسول اللّه (صلى الله عليه وآله): اللّه أكبر، على اكمال الدين وإتمام النعمة ورضى الربّ برسالتي والولاية لعليّ من بعدي».1
«ستايش از آن خداست. از او يارى مى طلبيم وبه او ايمان داريم وبر او توكّل مى كنيم و از شرّ نفسهاى خويش وبدى كردارهاى خود به خدايى كه جز او براى گمراهان هادى وراهنمايى نيست، پناه مى بريم، به خدايى كه هركس را هدايت نمود، براى او گمراه كننده اى نيست.گواهى مى دهيم كه جز او خدايى نيست ومحمّد بنده خدا وفرستاده اوست.

1 . بنابه نقل امام احمد بن حنبل در مسند، پيامبر اين جمله را چهار بار تكرار كرد.

صفحه 186
هان اى مردم، خداوند لطيف خبير به من خبر داده است كه به زودى دعوت حق را لبيك مى گويم و از ميان شما مى روم ومن مسئولم وشما نيز مسئول هستيد. در باره من چه مى گوييد؟
ياران پيامبر (صلى الله عليه وآله) گفتند: گواهى مى دهيم كه تو آيين خدا را تبليغ نمودى ونسبت به ما خيرخواهى ونصيحت كردى ودر اين راه كوشش نمودى. خداوند به تو پاداش نيك بدهد.
وقتى سكوت وآرامش بر آن جمعيت حكمفرما شد پيامبر (صلى الله عليه وآله) فرمود: آيا شما گواهى نمى دهيد كه معبودى جز خداى نيست ومحمّد بنده خدا وپيامبر اوست؟ بهشت ودوزخ ومرگ حق است؟ وروز رستاخيز بدون شك فرا خواهد رسيد وخداوند افرادى را كه در دل خاك پنهان شده اند، زنده خواهد نمود؟
ـ ياران پيامبر(صلى الله عليه وآله): چرا، چرا، گواهى مى دهيم.
ـ پيامبر (صلى الله عليه وآله): من در ميان شما دو چيز گرانبها وسنگين به يادگار مى گذارم، چگونه با آنها معامله خواهيد كرد؟
ناشناسى پرسيد: مقصود از اين دو چيز گرانبها چيست؟
ـ پيامبر (صلى الله عليه وآله): ثقل اكبر، كتاب خداست كه يك طرف آن در دست خدا وطرف ديگر آن در دست شماست، به كتاب خدا چنگ زنيد تا گمراه نشويد.ثقل اصغر، عترت واهل بيت من است، خدايم به من خبر داده است كه اين دو يادگار من، تا روز رستاخيز، از هم جدا نمى شوند هان اى مردم، بر كتاب خدا وعترت من سبقت وپيشى نگيريد و از آن دو عقب نمانيد تا نابود نشويد.
در اين موقع پيامبر (صلى الله عليه وآله) دست على (عليه السلام) را گرفت وبالا برد وهمه جمعيت، على را در كنار پيامبر ديدند(وفهميدند كه مقصود از اين اجتماع، حادثه اى است كه مربوط به على (عليه السلام) مى باشد، همگى با ولع خاصى آماده شدند كه به سخنان پيامبر(صلى الله عليه وآله)گوش فرا دهند.

صفحه 187
ـ پيامبر(صلى الله عليه وآله): اى مردم، سزاوارترين فرد بر مؤمنان، از خود آنها كيست؟
ـ ياران پيامبر: خداوند وپيامبر او بهتر مى دانند.
ـ پيامبر (صلى الله عليه وآله) :خدا مولاى من، ومن مولاى مؤمنان هستم وبر آنها از خودشان سزاوارتر واولى هستم.هان اى مردم، هركس كه من مولاى او هستم. على مولاى اوست. واين جمله را سه بار تكرار كرد.
سپس گفت:پروردگارا دوست بدار كسى را كه على را دوست بدارد ودشمن بدار كسى را كه على را دشمن بدارد. خدايا ياران على را يارى كن ودشمنان او را خوار وذليل نما. پروردگارا على را محور حق قرار بده».
اين جمله ها را بيان كرد وسپس فرمود: لازم است حاضران به غائبان خبر دهند وديگران را از اين حادثه مطلع سازند.
هنوز اجتماع پرشكوه، به حال خود برپا بود كه فرشته وحى فرود آمد وبه پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله)بشارت داد كه خداوند امروز آيين خود راتكميل نمود ونعمت خويش را بر جامعه با ايمان، ارزانى داشت وآيه زير به وسيله پيك وحى نازل گرديد:
(اَلْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَ رَضِيتُ لَكُمُ الإِسْلامَ دِيناً) .1
در اين لحظه صداى تكبير پيامبر (صلى الله عليه وآله) بلند شد وگفت: خدا را سپاسگزارم كه آيين خود را كامل گردانيد ونعمت خود را به پايان رسانيد و از رسالت من و ولايت على (عليه السلام) پس از من خشنود گشت».2
پيامبر (صلى الله عليه وآله) از جايگاه خود پايين آمد وياران او دسته دسته به على (عليه السلام) تبريك مى گفتند و او را مولاى خود ومولاى هر مرد و زن با ايمان مى خواندند.

1 . سوره مائده، آيه 3.
2 . پايان ترجمه خطبه و متن آن از كتاب «الغدير» ج1، ص 10ـ 11 اخذ شده است.

صفحه 188
در اين موقع، «حسان بن ثابت» شاعر رسول خدا برخاست و اين حادثه تاريخى را در قالب شعر ريخت از چكامه او فقط دو بيت را نقل مى كنيم:
فقال له قُم يا علي فإنّني *** رضيتك بعدي إماماً وهادياً
فمن كنت مولاه فهذا وليّه *** فكونوا له أتباع صدق موالياً
«پيامبر (صلى الله عليه وآله) به وى فرمود:برخيز اى على كه من تو را براى پيشوايى مردم وراهنمايى آن پس از خود برگزيدم. هركس كه من مولاى او هستم على نيز مولاى اوست. مردم! بر شما لازم است از پيروان راستين ودوستداران واقعى على باشيد».
آنچه نگارش يافت، خلاصه اين واقعه تاريخى است كه در مدارك دانشمندان اهل سنّت وارد شده ودر كتابهاى شيعه اين واقعه به طور گسترده تر از اين ، بيان گرديده است.
مرحوم طبرسى، در كتاب احتجاج1، خطبه مشروحى از پيامبر (صلى الله عليه وآله) نقل كرده كه علاقمندان مى توانند به آن كتاب، مراجعه كنند.

واقعه ابدى وجاودانى

اراده حكيمانه خداوند بر اين تعلّق گرفته است كه واقعه تاريخى غدير در تمام قرون واعصار به صورت يك تاريخ زنده كه قلوب ودلها به سوى آن جذب مى شوند، بماند ونويسندگان اسلامى در هرعصر وزمانى در كتابهاى تفسير و تاريخ وحديث وكلام، درباره آن سخن بگويند وگويندگان مذهبى در مجالس وعظ وخطابه در باره آن داد سخن دهند وآن را از فضايل غير قابل انكار امام بشمارند. نه تنها خطبا وگويندگان بلكه شعرا وسرايندگان، از اين واقعه الهام گرفته وذوق ادبى خود را از تفكر وانديشه درباره اين حادثه و از مزيد اخلاص به صاحب ولايت مشتعل سازند

1 . احتجاج، ج1، ص 38، ط اُسوة.

صفحه 189
وعاليترين قطعاتى را به صورتهاى گوناگون وبه زبانهاى مختلف از خود به يادگار بگذارند.
از اين جهت، كمتر واقعه تاريخى در جهان، بسان رويداد «غدير» مورد توجه طبقات مختلف از محدّث ومفسّر واز متكلّم وفيلسوف، از خطيب و شاعر و از مورّخ وسيره نويس قرار گرفته وتا اين اندازه در باره آن عنايت مبذول شده است.
يكى از علل ابديت وجاودانى بودن اين حديث نزول سه آيه 1 از آيات قرآن درباره اين واقعه است، وتا روزى كه قرآن ابدى وجاودانى است، اين واقعه تاريخى نيز ابدى بوده و از خاطره ها محو نخواهد شد.
از آنجا كه جامعه اسلامى در اعصار ديرينه وهم اكنون جامعه شيعه، آن را يكى از اعياد مذهبى مى شمارند و مراسمى را كه در ديگر اعياد اسلامى برپا مى دارند، در اين روز نيز انجام مى دهند طبعاً واقعه تاريخى غدير رنگ ابديت به خودگرفته وهيچ گاه از خاطره ها فراموش نمى شود.
از مراجعه به تاريخ به خوبى معلوم مى شود كه روز هيجدهم ذى الحجة الحرام، در ميان مسلمانان به نام عيد غدير معروف بود، تا آنجا كه «ابن خلكان» در باره «المستعلى ابن المستنصر» مى گويد: در سال 487 در روز عيد غدير خم كه روز هيجدهم ذى الحجة الحرام است، مردم با او بيعت كردند 2 و در باره المستنصر باللّه، العبيدى مى نويسد: وى در سال 487 دوازده شب به آخر ماه ذى الحجه باقى مانده بود، درگذشت. اين شب شب هيجدهم ماه ذى الحجه شب عيد غدير است.3
ابوريحان بيرونى دركتاب «الآثار الباقيه» عيد غدير را از عيدهايى شمرده كه همه مسلمانان، برپا مى داشتند وجشن مى گرفتند.

1 . آيه ابلاغ ، مائده/67، آيه اكمال، مائده/3، آيه سؤال عذاب، معارج/3.
2 . به كتاب الغدير، ج1، ص 268 مراجعه فرماييد.
3 . به كتاب الغدير، ج1، ص 268 مراجعه فرماييد.

صفحه 190
نه تنها ابن خلكان وابوريحان بيرونى، اين روز را عيد مى نامند، بلكه «ثعالبى»نيز اين شب را از شبهاى معروف در ميان امّت اسلامى شمرده است.1
ريشه اين عيد اسلامى به خود روز غدير باز مى گردد، زيرا در آن روز پيامبر (صلى الله عليه وآله) به مهاجران وانصار بلكه به همسران خود دستور داد كه بر على وارد شوند و به او در مورد چنين فضيلتى بزرگ تبريك بگويند.
«زيد بن ارقم» مى گويد: ازمهاجرين، ابوبكر وعمر وعثمان وطلحه وزبير، نخستين كسانى بودند كه با على دست بيعت دادند ومراسم تبريك وبيعت تا مغرب ادامه داشت.

دلايل ديگر ابديت واقعه

در اهميت اين رويداد تاريخى همين اندازه كافيست كه اين واقعه تاريخى را صد وده صحابى نقل كرده اند. البته اين جمله نه به آن معنى است كه از آن گروه زياد تنها همين افراد، اين حادثه را نقل كرده اند، بلكه تنها در كتابهاى دانشمندان اهل تسنن نام صد وده تن به چشم مى خورد. درست است كه پيامبر (صلى الله عليه وآله) سخنان خود را در جامعه صدهزار نفرى القاء نمود، ولى گروه زيادى از آنان از نقاط دور دست حجاز بودند كه از آنان حديثى نقل نشده است و گروهى از آنها اين واقعه را نقل كرده اند، ولى تاريخ موفّق به درج نام آنان نگرديده است واگر هم درج كرده است، به دست ما نرسيده است.
در قرن دوّم اسلامى كه عصر تابعان است، هشتاد ونه تن از آنان به نقل اين حديث پرداخته اند.
راويان حديث غدير در قرنهاى بعدى همگى علما ودانشمندان اهل تسنن مى باشند، سيصد وشصت تن از آنها اين حديث را در كتابهاى خود گردآورده وگروه

1 . به كتاب الغدير، ج1، ص 268 مراجعه فرماييد.

صفحه 191
زيادى به صحّت واستوارى آن اعتراف نموده اند.
در قرن سوّم نود ودو دانشمند، در قرن چهارم چهل وسه، در قرن پنجم بيست وچهار، در قرن ششم بيست، در قرن هفتم بيست ويك، در قرن هشتم هيجده، در قرن نهم شانزده، در قرن دهم چهارده، در قرن يازدهم دوازده، در قرن دوازدهم سيزده، در قرن سيزدهم دوازده ودر قرن چهاردهم بيست دانشمند، اين حديث را نقل كرده اند.
گروهى تنها به نقل اين حديث اكتفا نكرده بلكه درباره اسناد ومفاد آن مستقلاً كتابهايى نوشته اند.
مورّخ بزرگ اسلامى، طبرى، كتابى به نام «الولاية في طرق حديث الغدير» نوشته و اين حديث را از هفتاد وپنج طريق از پيامبر نقل كرده است.
ابن عقده كوفى، در رساله «ولايت» اين حديث را از صدو پنج تن نقل كرده است.
ابوبكر محمّد بن عمر بغدادى معروف به جمعانى، اين حديث را از بيست وپنج طريق نقل نموده است.
از بزرگان حديث:
احمد بن حنبل شيبانى به 40 سند نقل كرده است.
ابن حجر عسقلانى به 25 سند نقل كرده است.
جزرى شافعى به 80 سند نقل كرده است.
ابوسعيد سجستانى به120 سند نقل كرده است.
امير محمد يمنى به 40 سند نقل كرده است.
نسائى به 250 سند نقل كرده است.
ابوالعلاءِ همدانى به100 سند نقل كرده است.

صفحه 192
ابوالعرفان حبان به 30 سند نقل كرده است.
تعداد كسانى كه مستقلاً درباره خصوصيات اين واقعه تاريخى كتاب نوشته اند، 26 نفر مى باشد وشايد كسانى باشند كه درباره اين رويداد رساله وكتاب نوشته اند كه تاريخ نام آنها را ضبط نكرده است.
دانشمندان شيعه درباره اين واقعيت تاريخى، كتابهاى ارزنده اى نوشته اند، وجامع ترين آنها كتاب تاريخى «الغدير» است كه به خامه تواناى نويسنده مشهور اسلامى، علاّمه مجاهد مرحوم آية اللّه امينى نگارش يافته است ودر نگارش اين بخش از اين كتاب، استفاده فراوانى از كتاب «الغدير» بعمل آمد.

قرآن ورويداد غدير

در مورد رويداد «غدير» گذشته بر آيه «تبليغ» يعنى آيه (يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ) دو آيه ديگر نازل شده وبه حادثه ابديّت و جاودانگى بخشيده است اين دو آيه عبارتند از:
1ـ آيه اكمال دين.
2ـ آيه سؤال عذاب.
اينك درباره هر دو آيه به بحث وگفتگو مى پردازيم:
(اَلْيَوْمَ يَئِسَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ دِينِكُمْ فَلا تَخْشَوهُمْ وَاخْشَونِ اَلْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَ رَضِيْتُ لَكُمُ الإِسْلامَ دِيناً).
«امروز كا1فران از (نابودى) دين شما نوميد شدند از آنان مترسيد و از من بترسيد. امروز دين شما را تكميل كردم ونعمت خود را به پايان رسانيدم واسلام را به عنوان دين، براى شما برگزيدم».

1 . سوره مائده، آيه3. وس وره معارج، آيه هاى 3ـ1.

صفحه 193
دقّت در مضمون آيه اكمال دين، مى رساند كه روز نزول آيه، حادثه بسيار مهمى رخ داد كه مايه نوميدى دشمنان از پيروزى بر اسلام وموجب كمال دين و اتمام نعمت هاى معنوى خدا شده است اكنون بايد ديد چه روزى مى تواند حامل چنين نويدهايى باشد وبا اين خصوصيات ونشانه ها خود را در عرصه تاريخ نشان دهد؟
1ـ آيا روز فتح مكه مى تواند داراى چنين خصوصياتى باشد؟ به طور مسلّم نه زيرا در آن روز پيمانهاى مسلمانان با مشركان به قوّت خود باقى بود وهنوز مراسم حج بسان عصر جاهلى برگزار مى شد. وقسمتى از احكام پس از آن فرود آمده است از اين جهت نه يأسى بر كافران منطقه مستولى شده بود ونه آيين ـ به معنى بيان فروع ونه به معنى تحكيم پايه هاى آن ـ تكميل گرديده بود.
2ـ آيا روز اعلام بيزارى از مشركان مى تواند مظهر چنين روزى باشد به تصوّر اينكه يأس ونوميدى در چنين روزى بر مشركان مستولى گرديد؟باز مى گوييم نه زيرا بيان دين به معنى احكام در آن روز پايان نيافته بود به گواه اينكه قسمتى از «حدود» و«قصاص» واحكام مربوط به «كلاله» پس از اعلام بيزارى نازل گرديده است. و تنها مسئله يأس كافران نشانه آن روز نيست. بلكه يأس توأم با تكميل آيين، و هرگز در روز اعلام بيزارى، اين دو نويد به صورت توأم در آن روز تحقّق نپذيرفته بود.
اكنون بايد ديد روزى كه حامل اين نويد گرانبها بود چه روزى بوده است؟!
گروهى نظر مى دهند كه اين روز، همان روز «عرفه» سال دهم هجرت است كه در تاريخ به نام «حجّة الوداع» معروف است ولى با توجّه به حوادث تاريخى اين دو نويد گرانبها در چنين روزى تحقّق نپذيرفت.
مسئله يأس ونوميدى به دو صورت مى تواند مطرح گردد:
الف: يأس قريش ومشركان شبه جزيره; يك چنين نوميدى پيش از اين روز تحقّق پذيرفته بود وقريش در روز فتح مكه، وديگر مشركان در روز اعلام بيزارى، از پيروزى اسلام كاملاً مأيوس شده بودند در اين صورت صحيح نخواهد بود كه بگوييم

صفحه 194
در روز عرفه سال دهم حجة الوداع يأس ونوميدى مشركان جامه عمل پوشيد در حالى كه چنين كارى يك سال و اندى قبل، تحقّق پذيرفته بود.
ب: يأس همه كافران روى زمين به يك چنين نوميدى تا آن روز جامه عمل نپوشيده بود.
امّا مسئله تكميل دين اگر مقصود از «دين» احكام وفروع دين باشد هرگز پرونده بيان احكام الهى در روز عرفه بسته نشد بلكه يك رشته احكام مربوط به «ربا و ارث وكلاله» پس از روز عرفه(حجة الوداع) نازل شده است.1
تنها روزى كه مى تواند بستر اين دو نويد الهى باشد، همان روز «غدير» است كه با تعيين جانشين پيامبر هم يأس بر دشمنان مستولى گرديد و هم آيين خدا تكميل شد.البته مقصود از يأس، نوميدى مخصوصى است كه باتكميل دين توأم مى باشد.ومقصود از تكميل دين، تكميل اركان وپى ريزى اسباب بقاء آن است، نه بيان فروع وجزئيات، اكنون به بيان هر دو مطلب مى پردازيم:

الف: تعيين جانشين واستيلاء يأس

روزى كه پيامبر (صلى الله عليه وآله) جانشين خود را رسماً تعيين كرد، در آن روز كافران در يأس ونوميدى از محو نابودى اسلام، فرو رفتند زيرا آنان تصوّر مى كردند كه آيين اسلام قائم به شخص پيامبر است وبا رحلت رسول گرامى (صلى الله عليه وآله) از ميان مى رود و اوضاع به حال سابق بازمى گردد. وقتى مشاهده كردند كه پيامبر (صلى الله عليه وآله) فرد شايسته اى را كه از نظر علم ودانش، عدالت ودادگرى، قدرت وقاطعيت بى نظير بود ، براى رهبرى تعيين كرد ومسلمانان با او بيعت كردند، از زوال اسلام نوميد گرديدند.وبه كلى مأيوس شدند و ديدند كه اسلام به صورت يك آيين ريشه دار در آمد، و ديگر

1 . الدر المنثور، ج1، ص 365، و ج2، ص 251.

صفحه 195
براى آن تزلزلى نيست.
آيات قرآنى گواهى مى دهد كه كافران پيوسته طمع به دين مسلمانان دوخته بودند وآخرين آرزوى آنان اين بود كه مسلمانان را از آيين خود باز دارند، وبه كيش نياكان خود برگردانند چنانكه مى فرمايد:
(وَدَّ كَثِيرٌ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ لَوْ يَرُدُّونَكُمْ مِنْ بَعْدِ إِيمانِكُمْ كُفّاراً) .1
«بسيارى از اهل كتاب آرزو كردند كه شماها را پس از ايمان، به سوى كفر بازگردانند».
پيشرفت سريع اسلام در شبه جزيره وسقوط پايگاه شرك در مكه از اميد آنان مى كاست ولى آخرين پناهگاه خيالى آنان اين بود كه چون آورنده آيين جديد، فرزندى ندارد كه پس از درگذشت او حكومت جوان اسلام را رهبرى كند، از اين لحاظ، اساس حكومت اسلامى پس از رحلت او فرو مى ريزد وچيزى طول نمى كشد كه بر آن پيروز مى شوند ووضع، به همان حال نخست بازمى گردد.
قرآن سخن كافران را در اين باره براى ما نقل مى كند چنانكه مى فرمايد:
(أَمْ يَقُولُونَ شاعِرٌ نَتَرَبَّصُ بِهِ رَيْبَ الْمَنُونِ) .2
«بلكه آنان مى گويند كه او (پيامبر) شاعرى است وما انتظار مى بريم كه او دچار حوادث روزگار گردد و از دنيا برود».
اين آخرين نقشه اى بود كه كافران به آن اميدوار بودند ولى روزى كه رسول خدا، وصى خويش ورهبر مسلمانان را پس از خود تعيين نمود، آن روز، روزى بود كه شبحى از ترس ويأس بر فراز زندگى مشركان سايه افكند وطمع آنان از بين رفت.
***

1 . سوره بقره، آيه 109.
2 . سوره طور، آيه 30.

صفحه 196

ب:تعيين جانشين و تكميل دين

اگر آنروز با نصب خليفه وتعيين جانشين، يأس بر مشركان مستولى گرديد، آيين اسلام نيز به صورت آيين كامل درآمد، ومقصود از «اكمال دين» در آيه، بيان فروع ووظايف عملى مسلمانان نيست، بلكه فراهم ساختن بقاء وپايدارى آن است كه با تعيين پيشوا، انجام گرفت دين الهى با مكتب بشرى فرق دارد يك مسلك فلسفى وحقوقى كه در كتابى نگارش مى يابد نويسنده آن كارى با پياده شدن واجراى آن ندارد، در حالى كه آيين الهى كه هدف از آن پياده شدن آن، در زندگى مردم است در صورتى يك آيين كامل به شمار مى رود كه مقدمات پياده شدن واجرا وپايدارى آن پس از رهبر در آن پيش بينى شود، ودر غير اين صورت، آيين كاملى نخواهد بود از اين جهت بايد گفت در آن روز علاوه بر اينكه يأس سراسر زندگى آنان را فرا گرفت، آيين اسلام به صورت يك دين با اساس وقابل بقا در آمد، وبا تحكيم وتثبيت علل استقرار وبقاء، يعنى تعيين رهبر، دين تكميل گرديد وبا در نظر گرفتن اين معنى جمله هاى آيه با هم كاملاً مربوط ومتناسب مى گردد.وروز تحقّق اين دو حادثه معيّن مى شود.

مدارك نزول آيه در غدير

مفسّران ومحدّثان اسلامى نزول آيه را در روز غدير يادآور شده اند. وما در اين جا به بخشى از اين مدارك اشاره مى كنيم. واگر مدارك شيعه را در اين مورد، بر مدارك اهل سنت اضافه كنيم، قهراً مسئله به عالى ترين حد از «تواتر» مى رسد.
علاقمندان مى توانند به كتابهاى ياد شده در زير مراجعه كنند در اين كتابها كه همگى به قلم دانشمندان اهل سنّت نوشته شده است تصريح شده كه اين آيه در روز «غدير» نازل گرديده است. مانند:

صفحه 197
1ـ الولاية تأليف طبرى(متوفاى 310هـ).
2ـ تفسير ابن كثير شامى،(774هـ) ج2، ص 14.
3ـ تفسير الدر المنثور سيوطى شافعى، متوفاى (911هـ) ج2، ص 259 والاتقان، ج1، ص 31(ط 1360).
4ـ تاريخ ابوبكر خطيب بغدادى، متوفاى (43) ج8، ص 290.
5ـ شيخ الإسلام حموينى، در فرايد السمطين باب 13.
6ـ خوارزمى، متوفاى (568هـ) در مناقب، ص 80 و94.
7ـ تاريخ ابن كثير، ج5، 2101.
8ـ تذكره سبط ابن جوزى حنفى، متوفاى (654)، ص 18.
علاّمه عاليقدر مرحوم امينى در كتاب جاويد «الغدير» ج1، ص 230 به بعد، اقوال وروايات وارد از طريق اهل سنّت را كه همگى گواهى مى دهند كه آيه (اَليوم أَكْملتُ) در روز غدير نازل شده است به تفصيل نقل كرده است امّا روايات شيعه در باره شأن نزول آيه شريفه، در كتابهاى مربوط به امامت ودر تفاسير معتبر موجود مى باشد.

نكاتى چند در مورد آيه

1ـ گروهى از مفسّران مانند فخر رازى در «مفاتيح الغيب» وآلوسى در «روح المعانى» وعبده در «المنار» نقل مى كنند كه پيامبر (صلى الله عليه وآله) پس از نزول اين آيه، بيش از هشتاد ويك روز عمر نكرد.
هرگاه وفات رسول خدا (صلى الله عليه وآله) (طبق نقل كلينى در كافى ونقل اهل سنّت) روز دوازدهم ربيع اتّفاق افتاده باشد، روز نزول آيه، روز هيجدهم ذى الحجه، روز غدير خواهد بود. البته مشروط بر اينكه روز غدير، و روز وفات پيامبر را حساب نكنيم، و دو ماه از سه ماه را پشت سرهم، 29 روز بگيريم.

صفحه 198
2ـ بسيارى از روايات كه نزول آيه را روز غدير معرفى مى كنند، يادآور مى شوند كه پيامبر (صلى الله عليه وآله)پس از نصب على (عليه السلام)براى خلافت چنين فرمود:
«اللّه اكبر على إكمال الدّين وإتمام النعمة ورضا الربّ برسالتي وبالولاية لعليّ(عليه السلام) من بعدي».1
«سپاس خداوندى را بر تكميل آيين، واتمام نعمت، ورضايت او بر رسالت من و ولايت على (عليه السلام) پس از من».
همان طور كه ملاحظه مى كنيد پيامبر، مضمون آيه مورد بحث را در كلام خود وارد كرده است واين خود مى رساند كه آيه ياد شده در باره غدير نازل گرديده است.
3ـ در حالى كه اين دلايل قطع آور، بر استقلال آيه گواهى مى دهند ولى خود آيه در لابلاى احكام مربوط به گوشت هاى حلال وحرام قرار گرفته است، ونكته آن بر افراد آگاه از اوضاع صدر اسلام مخفى وپنهان نيست زيرا تاريخ وحديث صحيح گواهى مى دهند كه پيامبر خواست وصيت نامه اى براى امّت خود تنظيم كند كه پس از وى گمراه نشوند وقتى شخصيت هاى متنفذ پى بردند كه پيامبر (صلى الله عليه وآله) مى خواهد در باره خلافت مطلبى بنويسد فوراً او را به هذيان گويى متهم كردند.2
اين حادثه ومانند آنها كه تاريخ يادآور آنها است، حاكى است كه افرادى در آغاز اسلام در باره مسئله خلافت وجانشينى رسول گرامى(صلى الله عليه وآله)، حساسيت خاصى داشتند وبراى انكار آن حد ومرزى نمى شناختند.
به خاطر چنين شرايط حاكم بر جوّ نزول آيه وبراى محافظت آيه از هر نوع تحريف وتغيير، از يك اصل عقلايى پيروى شده است و آن پوشانيدن شيئى نفيس با

1 . «الغدير» ج1،ص 112.
2 . اين مطلب در كتاب هاى تاريخ و حديث آمده است و بخارى، آن را در نقاط مختلفى از صحيح خود نقل كرده از آن جمله، ج1، كتاب «العلم» ص 22، و مسلم در صحيح خود، ج2، ص 14 ، كتاب «وصايا» نيز آورده است.

صفحه 199
يك رشته امور ساده كه كمتر مورد توجه قرار مى گيرد.
در اين جا رسول گرامى (صلى الله عليه وآله) به فرمان خدا مأمور است آيه مربوط به جانشينى را در ميان مطالب ساده قرار دهد تا كمتر مورد توجه مخالفان سرسخت قرار گيرد و از اين طريق اين سند الهى به دست آيندگان برسد.
وهمگى مى دانيم وضع وقرارگيرى هر آيه اى در هر جايى از سوره ها به فرمان پيامبر ودستور او بوده است واصولاً جمع آورى قرآن به همين صورت، مدركى جز دستور پيامبر (صلى الله عليه وآله) ندارد، وتاريخ جمع آورى قرآن به وسيله ياران او، فاقد ارزش تاريخى است وفقط كار ياران او نگارش قرآن به لهجه واحدى وطرد ديگر لهجه ها بوده است. ومشروح اين قسمت را بايد در تاريخ قرآن خواند.

آيه سؤال عذاب

سومين آيه اى كه درباره حادثه «غدير» نازل شده، آيه «سؤال عذاب» است.
توضيح اينكه: وقتى پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله)على (عليه السلام) را به عنوان خليفه در روز غدير خم، به خلافت نصب نمود، اين خبر در اطراف منتشر شد، «نعمان بن حارث فهرى» خدمت پيامبر (صلى الله عليه وآله) آمد وگفت:ما را به يكتايى خدا دعوت كردى، ما نيز گواهى داديم، سپس دستور دادى نماز وروزه وحج وزكات انجام دهيم، انجام داديم، به اين اندازه راضى نشدى حتى اين جوان را (اشاره به على (عليه السلام) كرد) به جانشينى خود نصب كردى آيا اين سخنى است از ناحيه خودت يا از جانب خدا؟
پيامبر (صلى الله عليه وآله) فرمود: سوگند به خدايى كه خدايى جز او نيست، از جانب خدا است در اين موقع نعمان صورت خود را از پيامبر برگردانيد وگفت:
(اَللّهُمَّ إِنْ كانَ هذا هُوَ الْحَقَّ مِنْ عِنْدِكَ فَاَمْطِرْ عَلَيْنا حِجارَةً مِنَ السَّماءِ).1

1 . سوره انفال، آيه 32.

صفحه 200
«خداوندا اگر اين سخن حق، و از جانب تو است سنگى از آسمان بر ما فرودآر».
وقتى سخن او به پايان رسيد ناگهان سنگى از آسمان فرود آمد و او را كشت.در اين باره آيه هاى ياد شده در زير فرود آمد:
(سَأَلَ سائِلٌ بِعَذاب واقِع* لِلْكافِرينَ لَيْسَ لَهُ دافَعٌ* مِنَ اللّهِ ذِي الْمَعارِجِ).1
«درخواست كننده در خواست عذاب كرد وواقع شد، اين عذاب مخصوص كافران است وهيچ كس نمى تواند آن را دفع كند از سوى خداوند كه داراى فرشتگانى است كه به آسمان صعود مى كنند».2
شأن نزول ياد شده را مفسّران ومحدّثان شيعه وگروهى از اهل سنّت كه تعداد آنها به سى نفر مى رسد نقل كرده اند كه مى توان از خصوصيات آنها با مراجعه به كتاب «الغدير» آگاه شد.3
شأن نزول ياد شده مورد پذيرش علماى اسلام بوده جز اينكه «ابن تيميه» كه با خاندان رسالت رابطه خوبى ندارد، در كتاب «منهاج السنة» كه به راستى بايد آن را «منهاج البدعة» ناميد، با طرح اشكالات هفتگانه به انكار وتكذيب آن برخاسته است ومرحوم علاّمه امينى در نخستين جلد «الغدير» به مجموع ايرادهاى او پاسخ منطقى داده است وما به صورت فشرده به نقل اجمالى اين پرسش ها وپاسخ ها مى پردازيم:
1ـ سرگذشت غدير پس از مراجعت از «حجة الوداع» بوده است در حالى كه در شأن نزول دارد كه نعمان در «ابطح» خدمت پيامبر رسيد، وابطح از آنِ سرزمين مكه است.

1 . سوره معارج، آيه هاى 1ـ3.
2 . مجمع البيان، ج5، ص 352.
3 . الغدير، ج1، ص 239ـ246.

صفحه 201

پاسخ:

اوّلاً: در روايات سيره حلبى وسبط ابن جوزى وغيره وارد شده است كه نعمان در مسجد مدينه حضور پيامبر (صلى الله عليه وآله)رسيد واين گفتگو را انجام داد.
وثانياً: ابطح در لغت عرب به سرزمين شنزار گفته مى شود وهر نقطه اى را كه سيل از آن عبور مى كند، «ابطح» مى گويند در اين مورد مراجعه به كتابهاى لغت كافى است.
2ـ سوره معارج مكى است وده سال پيش از حادثه غدير نازل شده است در اين صورت چگونه مى تواند ناظر به حادثه اى باشد كه پس از واقعه غدير رخ داده است.

پاسخ:

ميزان در وصف سوره ها به مكى ومدنى بودن اكثريت آيات هر سوره است چه بسيار سوره هايى است كه مكى است ولى برخى از آيات آن در مدينه نازل شده وبالعكس. وبا مراجعه به قرآنهايى كه در بلاد عربى چاپ شده ودر آغاز هر سوره به مكّى ومدنى بودن آن سوره اشاره شده، اين مطلب روشن مى گردد.
3ـ آيه (وَ إِذْ قالُوا اللّهُمَّ إِنْ كانَ هذا هُوَ الْحَقّ مِنْ عِنْدِكَ فَأَمْطِرْ عَلَيْنا حِجارَةً مِنَ السَّماءِ) 1 پس از جنگ بدر وپيش از حادثه غدير نازل شده است.

پاسخ:

اين اشكال به راستى اشكال كودكانه است زيرا سخن درباره نزول اين آيه نيست،(ناگفته نماند كه اين آيه پس از جنگ بدر نازل شده است)، بلكه سخن در باره آيه (سأل سائل بعذاب واقع) است ونزول آيه نخست پس از حادثه ارتباطى به نزول دوّمى در آن مقطع ندارد.

1 . سوره انفال، آيه 32.

صفحه 202
4ـ وجود پيامبر (صلى الله عليه وآله) به حكم آيه(وَماكانَ اللّهُ لِيُعَدِّبَهُمْ وَ أَنْتَ فِيهِمْ وَ ما كانَ اللّهُ مُعَذِّبَهُمْ وَهُمْ يَسْتَغْفِروُنَ) .1 امان از عذاب است با وجود پيامبر، عذاب نازل نمى شود.

پاسخ:

سياق آيه حاكى است كه مقصود عذابى است كه گروهى را نابود سازد، بسان عذابهايى كه قرآن در تاريخ پيامبران يادآور مى شود، نه عذاب يك فرد آن هم به درخواست خود وگرنه تاريخ گواهى مى دهد كه افرادى با نفرين پيامبر هلاك شده اند مانند «اسود بن مطلب» و «مالك بن طلاله» وغيره.
5ـ اگر چنين حادثه اى رخ داده باشد بايد بسان سرگذشت «اصحاب فيل» معروف گردد.

پاسخ:

حادثه اى كه به يك فرد تعلّق دارد باآنچه كه مربوط به يك جمعيت انبوه است فرق روشنى دارد، گذشته بر اين براى نقل سرگذشت دوّمى دواعى فراوانى وجود داشت در حالى كه در باره فضايل امام دواعى بر اخفاى آن بود با اين وضع اگر سى دانشمند مبرّز آن را نقل كرده اند بايد آن را مربوط به عنايت الهى دانست كه از اين طريق به حفظ حجّت خود پرداخته است.
6ـ نعمان طبق شأن نزول، اصول پنجگانه را پذيرفته بود، در اين صورت چگونه بر او عذاب فرود آمد؟

پاسخ:

شأن نزول حاكى است كه او نه تنها در برابر پيامبر تسليم نبود، بلكه تسليم خود را دربرابر خدا نيز از دست داده بود زيرا گفت: اگر نصب على بر خلافت از

1 . سوره انفال، آيه 33، «خداوند هرگز آنها را عذاب نمى كند تا تو در ميان آنان هستى، وهمچنين خداوند آنان را عذاب نمى كند در حالى كه استغفار ميكنند».

صفحه 203
جانب خدا است عذابى بر او فرود آيد، چه ارتدادى بالاتر از اين.
7ـ در كتابهايى كه ضبط اسامى صحابه شده است، نامى از نعمان بن حارث نيست.

پاسخ:

تعداد ياران پيامبر بيش از آن است كه در كتابها وتراجم آمده است وكسانى كه به تاريخ صحابه پرداخته اند هركدام به اندازه اطلاعات خود، توانسته است اسامى گروهى را ضبط كند ومراجعه به مقدمه كتابهاى «الاستيعاب» و «اسد الغابه» و«الاصابة» واستدراكهايى كه بر اين كتابها نوشته شده است روشنگر اين مطلب است.1
***

1 . الغدير، ج1، ص 248ـ 266.

صفحه 204
از هجرت تا رحلت
      19

33

معجزات پيامبر (صلى الله عليه وآله) در قرآن

آيات موضوع

(اِقْتَرَبَتِ السّاعَةُ وَانْشَقَّ الْقَمَرُ *وَ إِنْ يَرَوا آيَةً يُعْرِضُوا وَ يَقُولُوا سِحْرٌ مُسْتَمِرٌّ) (قمر/1ـ2).
(سُبْحانَ الَّذِي أَسْرى بِعَبْدِهِ لَيْلاً مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الأَقْصَى الَّذِي بارَكْنا حَوْلَهُ لِنُرِيَهُ مِنْ آياتِنا إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ). (اسراء/1)
(وَلَقَدْ رَآهُ نَزْلَةً أُخْرى * عِنْدَ سِدْرَةِ الْمُنْتَهى * عِنْدَها جَنَّةُ الْمَأْوى* إِذْ يَغْشى السَّدْرَةَ ما يَغْشى * ما زاغَ الْبَصَرُ وَما طَغى* لَقَدْ رَأى مِنْ آياتِ رَبِّهِ الْكُبْرى)(نجم/13ـ18)
(فَمَنْ حاجَّكَ فِيهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَكُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَكُمْ وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَةَ اللّهِ عَلَى الْكاذِبينَ) .(آل عمران/61)
(وَإِذا جاَءَتْهُمْ آيَةٌ قالُوا لَنْ نُؤْمِنَ حَتّى نؤْتى مِثْلَ ما أُوتِيَ رُسُلُ اللّهِ) .(انعام/124).
(وَ إِذا رَأَوا آيَةً يَسْتَسْخِرُونَ * وَ قالُوا إِنْ هذا إِلاّ سِحْرٌ مُبِينٌ) .(صافات/14ـ15).
(كَيْفَ يَهْدِي اللّهُ قَوْماً كَفَرُوا بَعْدَ ايمانِهِمْ وَ شَهِدُوا أَنَّ الرَّسُولَ حَقٌّ وَ جاءَهُمُ

صفحه 205
الْبَيِّناتُ) .(آل عمران/86)

ترجمه آيات

«رستاخيز نزديك شد وماه شكافت اگر معجزه اى ببينند از آن روى برمى گردانند ومى گويند همان سحر وجادوى مستمر است».
«منزه وپيراسته است خدايى كه پيامبر خود را شب هنگام از مسجد الحرام تا مسجد اقصى برد تا برخى از آيات ونشانه هاى قدرت خود را نشان او بدهد، او است شنوا وبينا».
« و يك بار ديگر هم رسول، او را (جبرئيل را) مشاهده كرد، در نزد مقام سدرة المنتهى، بهشتى كه مسكن متقيان است در همان جايگاه (سدره) است. چون سدره مى پوشاند آنچه را كه احدى از آن آگاه نيست، چشم (محمّد(صلى الله عليه وآله) از حقايق آن عالم آنچه را بايد بنگرد بى هيچ كم و بيش مشاهده كرد .آنجا از بزرگتر آيات حيرت انگيز پروردگار را به حقيقت ديد».
«پس از علم ويقين ، هرگاه كسى با تو، به محاجّه برخيزد بگو بياييد فرزندان وزنان وجان خود را دعوت كنيم وبه مباهله برخيزيم ولعنت خدا را بر گروه دروغگو قرار دهيم».
«وقتى معجزه اى به سوى آنان بيايد مى گويند ما هرگز به تو ايمان نمى آوريم مگر اين كه نظير آنچه را كه به پيامبران داده شده است براى ما هم بياورى».
«هرموقع آيت و معجزه اى مى ديدند آن را مسخره مى كردند ومى گفتند كه آن جز جادوى آشكار چيزى نيست».
«چگونه خداوند هدايت مى كند گروهى را كه پس از ايمان كفر ورزيدند وگواهى دادند كه پيامبر حق است ودلايل حقانيت او بر آنان رسيد؟!».

صفحه 206

تفسير آيات

هدف در اين بحث، تبيين ماهيت اعجاز وبيان امكان ويا وقوع آن، وكيفيّت دلالت آن بر راستگويى آورنده آن نيست، زيرا اينها يك رشته بحثهاى طولانى كلامى است كه فعلاً براى ما مطرح نيست آنچه در اين صفحات براى ما مطرح مى باشد، بيان معجزات پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله)است كه در خصوص قرآن وارد شده است، تا از اين طريق به تكميل سيره آن حضرت از نظر قرآن كه در صدد برآمده ايم، بپردازيم.
آياتى كه درباره «معجزه هاى پيامبر(صلى الله عليه وآله)» وارد شده، بر دونوع مى باشند:
1ـ آياتى كه به روشنى گواهى مى دهند كه شخص رسول گرامى(صلى الله عليه وآله) بسان پيامبران ديگر مبدأ يك رشته معجزات وكراماتى بوده است.
2ـ آياتى كه پيامبر از اجابت درخواست معجزه خواهان ابا مىورزد و از قيام به آنها خوددارى مى كند.
محور بحث ما در اين بحث، آيات مربوط به بخش نخست مى باشد، بحث درباره آيات بخش دوّم از موضوع بحث ما خارج است وما درباره اين بخش از آيات در كتاب «راز بزرگ رسالت» 1 به صورت گسترده سخن گفته ايم ،هرچند در باره مهم ترين آيات اين موضوع در فصل «واكنش دعوت همگانى» بحث وگفتگو نموديم.2
صفحات تاريخ، شاهد صحنه هايى از مدعيان دروغگو ومتنبيان است،گروهى كه در طول تاريخ بشر، از سادگى وكشش فطرى بشر به سوى مبدأ ومعاد سوء استفاده كرده وبا خدعه وتزوير، خود را پيامبران الهى وسفراى غيبى معرفى كرده اند در صورتى كه متاعى جز دروغ، وسرمايه اى جز تزوير، وهدفى جز رياست

1 . راز بزرگ رسالت، ص 416ـ 458.
2 . به صفحات 65ـ 92 همين كتاب مراجعه بفرماييد.

صفحه 207
وحكومت بر مردم نداشته اند.
براى تشخيص پيامبران واقعى از مدعيان دروغين، راهها ونشانه هايى وجود دارد كه به وسيله آنها مى توان صادق را از كاذب، «نبى» را از «متنبّى»تميز وتشخيص داد.
يكى از آن طرق ـ البته يكى، نه طريق منحصر ـ اين است كه مدّعى نبوت داراى معجزه باشد يعنى دست به كار خارق العاده اى بزند كه نوع بشر حتى نوابغ جهان، قدرت مبارزه با آن را نداشته باشند.
از بررسى آيات قرآن كه درباره دعوت پيامبران وارد شده است استفاده مى شود كه «معجزه خواهى» از پيامبران يك امر فطرى بوده است وامّتهاى پيشين كه پيامبران به سوى آنها اعزام مى گرديدند، در همان مرحله نخست، از آنان درخواست معجزه مى كردند مثلاً هنگامى كه صالح (عليه السلام)قوم ثمود را از خشم خدا بيم داد، وخود را پيامبر خدا معرفى كرد، آنان در پاسخ وى گفتند:
(ما أَنْتَ إِلاّ بَشَرٌ مِثْلُنا فَأْتِ بِ آيَة إِنْ كُنْتَ مِنَ الصّادِقينَ).(شعراء/154)
«تو بشرى مانند ما هستى اگر در دعوت خود راستگو هستى آيت ونشانه اى بياور!»
گاهى پيش از آن كه مردم، از پيامبران معجزه اى بخواهند خود آنان به مردم اعلام مى كردند كه ما داراى معجزه هايى هستيم، حتى گاهى مردم را دعوت مى كردند كه در اجتماع بزرگ شاهد معجزه هاى آنان باشند».
1ـ موسى بن عمران(عليه السلام) با فرعون روبرو شد، ورسالت خود را اعلام كرد وبه او چنين گفت:
(حَقِيقٌ عَلى أَنْ لا أَقُولَ عَلَى اللّهِ إِلاّ الحَقّ قَدْ جِئْتُكُمْ بِبَيِّنَة مِنْ رَبِّكُمْ فَأَرْسِلْ مَعِيَ بَنِي إِسْرائيلَ قالَ إِنْ كُنْتَ جِئْتَ بِ آيَة فَأْتِ بِها إِنْ كُنْتَ مِنَ الصّادِقينَ) .(اعراف/105ـ 106)

صفحه 208
«شايسته مقام من اين است كه در باره خدا جز سخن راست نگويم، من به سوى شما با برهان وآيتى از جانب خدايتان آمده ام، ملّت اسرائيل را از قيد وبند رها ساز! فرعون در پاسخ گفت:اگر در اين ادّعا راستگو هستى، آيهاى بياور! (اعجاز خود را عملى كن)».
2ـ هنگامى كه حضرت مسيح مردم را به رسالت خود دعوت نمود، پيش از درخواست مردم، معجزه هاى خود را به مردم اعلام نمود وچنين گفت:
(وَرَسُولاً إِلى بَنِي إِسْرائيلَ أَنّي قَدْ جِئْتُكُمْ بِ آيَة مِنْ رَبِّكُمْ).(آل عمران/49)
«من رسول خدا به سوى بنى اسرائيل هستم وبراى شما با نشانه هايى ومعجزه هايى آمده ام».
معجزه هاى او در ذيل آيه، شرح داده شده است.
اين آيات وآيات ديگر كه براى اختصار از نقل آنها خوددارى مى شود گواهى مى دهند كه هر موقع پيامبران الهى، ادّعاى نبوت مى نمودند فوراً با درخواست معجزه روبرو شده ومردم از آنان معجزه مى طلبيدند.
اين يك حقيقت تاريخى است ونه تنها قرآن بر آن گواهى مى دهد، بلكه تاريخ پيامبران نيز گواه بر آن مى باشد.

آيا پيامبر غير از قرآن معجزه ديگرى داشت؟

موضوع گفتار ما در اين بخش اين است كه آيا معجزه پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله) منحصر به قرآن بوده يا علاوه بر قرآن داراى معجزات ديگرى نيز بوده است؟
براى نخستين بار اين موضوع از جانب مسيحيان عنوان شده است آنان به منظور پايين آوردن مقام وعظمت پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله)مدّعى آن شدند كه پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله)معجزه اى جز قرآن نداشت وتنها با قرآن تحدّى مى كرد، وهر موقع از او معجزه

صفحه 209
مى خواستند به كتاب خود اشاره مى نمود.
«فندر» كشيش معروف آلمانى مؤلّف كتاب «ميزان الحقّ» در ص 227 از نبوت پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله)انتقاد كرده مى گويد: از شرايط نبوت ظهور معجزه است وحضرت محمّد داراى معجزه نبوده است سپس با آيه 50 سوره عنكبوت وآيه 89ـ 93 سوره اسرى وآيه هاى 190 و 110 سوره انعام، بر گفتار خود استدلال نموده است.
اين انتقاد اختصاص به ايشان ندارد، بلكه كشيشان ديگرى مانند مؤلّف «منار الحق» كه ترجمه اى از كتاب او به زبان عربى است اين مطلب را در كتاب خود مطرح كرده است.1
مرحوم فخر الإسلام مى گويد:«مسيو ژرژ دوروى» كتابى درباره زندگانى پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله)نوشته ودر صفحه 157 عكسى از آن حضرت كشيده در حاليكه ورق قرآنى در دست دارد و زير عكس چنين نوشته است:
«چون از اين بزرگوار معجزه مى خواستند در پاسخ آنان مى گفت: اختيار معجزه در دست من نيست واين نعمت به من عنايت نشده است».2
نخستين سخن اين كشيش عين حقيقت است وآن اينكه آوردن معجزه در اختيار پيامبر نيست وتا اذن الهى نباشد پيامبر نمى تواند دست به چنين كارى بزند وصريح قرآن بر آن گواهى مى دهد آنجا كه مى فرمايد:
(وَ ما كانَ لِرَسُول أَنْ يَأْتِيَ بِ آيَة إِلاّ بِإِذْنِ اللّهِ)(رعد/38):«هيچ رسولى نمى تواند آيه ومعجزه اى بياورد مگر به اذن خداوند».
ولى سخن دوّم او (اين نعمت به من عنايت نشده است) افترا وساخته پندار او است وهرگز حضرت محمّد (صلى الله عليه وآله)چنين سخنى را نگفته است، بلكه او در مواردى از اين نعمت برخوردار بود، وبه اذن خداوند اعجاز مى كرد.

1 . انيس الاعلام، ج5، ص 349.
2 . انيس الاعلام، ج5، ص 351.

صفحه 210
در ميان مسيحيان بيش از همه «اناركلى» مؤلف كتاب «مشكاة صدق»كه در لاهور به سال 1901 چاپ شده است، در اين مسئله قلم فرسايى كرده است وبيش از ديگر نويسندگان مسيحى به اين مسئله دامن زده وخواسته است كه با برخى از آيات قرآن بر مدعاى خود نيز استدلال نمايد.
برخى از سيره نويسان معاصر سخنان واستدلالهاى آنان را به نام خود قالب زده ومدعى شده اند كه منكران از حضرت محمّد معجزه مى خواست و او يا سكوت كرده ويا سرباز زده وبدين اكتفا كرده است كه بگويد من بشرى هستم چون شما وخويشتن را مأمور ابلاغ دانسته وفرموده كه من مبشّر ومنذرم.
اين نويسنده نخواسته است لااقل به ريشه اين بحث در ميان مسيحيان اشاره كند كه گويى وى پايه گذار وطراح اين بحث است.

يك محاسبه عقلى

ما خواه پيامبر اسلام را يك برگزيده الهى بدانيم، يا او را يك متفكر اجتماعى در هر حال وى خود را در قرآن مجيد همتاى پيامبرانى مانند موسى وعيسى معرفى كرده است بلكه خود را به مراتب بالاتر از آنها دانسته است به گواه اين كه خود را خاتم پيامبران وكتاب خويش را خاتم كتابهاى آسمانى معرفى كرده است.
اين برگزيده الهى ويا به اصطلاح ديگران اين مصلح اجتماعى، وقتى زندگى پيامبران پيشين را مطرح مى كند براى بسيارى از آنان رويدادهاى خارق العاده ومعجزه هاى زيادى ثابت مى كند.مثلاً وقتى وى درباره دعوت موسى سخن مى گويد او را چنين معرفى مى كند:
(وَلَقَدْ آتَيْنا مُوسى تِسْعَ آيات بَيِّنات) (اسراء/101): ما به موسى نُه معجزه روشن عطا كرديم».
وباز در باره او چنين مى گويد:

صفحه 211
(وأَدْخِلْ يَدَكَ في جَيْبِكَ تَخْرُجْ بَيْضاءَ مِنْ غَيْرِ سُوء فِي تِسْعِ آيات إِلى فِرْعَونَ وَقَوْمِهِ) .(نمل/12)
«دست خود را در بغل كن وقتى بيرون بياورى بدون عيب نورانى و درخشنده خواهد بود وبا نُه معجزه به سوى فرعون وقوم او رهسپار باش».
وقتى وى نحوه دعوت حضرت مسيح را يادآور مى گردد او را چنين معرفى مى كند:
(وَرَسُولاً إِلى بَني إِسْرائيلَ أَنّي قَدْجِئْتُكُمْ بِ آيَة مِنْ رَبِّكُمْ أَنّي أَخْلُقُ لَكُمْ مِنَ الطِّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ فَأَنْفُخُ فيهِ فَيَكُونُ طَيْراً بِإِذْنِ اللّهِ وَأُبْرِئُ الأَكْمَهَ وَ الأَبْرَصَ وَ أُحْيِ الْمَوْتى بِإِذْنِ اللّهِوَ أُنَبِّئُكُمْ بِما تَأْكُلُونَ وَ ما تَدَّخِرُونَ فِي بُيُوتِكُمْ إِنَّ فِي ذلِكَ لآيَةً لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنينَ) .(آل عمران/49)
«او فرستاده خدا به سوى بنى اسرائيل بود وبه آنان چنين گفت من به سوى شما با معجزاتى آمده ام . من از گِل شكل پرنده اى مى سازم ودر آن مى دمم، در آن موقع به اذن خدا پرنده مى گردد ونابينايان وبيماران پيسى را به اذن خدا شفا مى دهم و از آنچه كه مى خوريد وذخيره مى كنيد گزارش مى دهم ودر اين معجزات براى گروه با ايمان نشانه هاى روشن است».
او نه تنها دعوت پيامبرانى از قبيل كليم ومسيح را با معجزه همراه مى داند، بلكه براى پيامبران ديگر نيز معجزاتى ثابت مى نمايد.با مراجعه به آياتى كه درباره دعوت پيامبران آسمانى در قرآن وارد شده است، اين حقيقت به خوبى روشن مى گردد.
آيا صحيح است شخصى كه خود مدعى نبوت ورسالت است و دعوت تمام پيامبران را همراه با معجزه مى داند وخصوصيات معجزه هاى گروهى از آنان را نقل مى كند، وقتى از او معجزه بخواهند، يا سكوت كند ويا سرباز زند؟
اين محاسبه موقعيت پيامبر (صلى الله عليه وآله) را در برابر درخواست معجزه به خوبى روشن

صفحه 212
مى سازد، زيرا او يا پيامبر آسمانى است كه در اين صورت قطعاً بايد در مواقع لزوم وامكان تأثير اعجاز در هدايت مردم، بسان پيامبران ديگر كه خود خصوصيات معجزات آنان را در كتاب خويش نقل مى كند، معجزه اى بياورد وچيز خارق العاده اى از خود نشان دهد.
ويا يك متفكر اجتماعى است كه روى نبوغ وافكار شخصى خود مى خواهد بشريت رانجات دهد هرچند به دعوت خود رنگ نبوت وبرانگيختگى از جانب خدا داده است، چنين فردى نبايد بهانه اى به دست طرف بدهد چه بهانه اى بزرگتر از اين كه براى پيامبران پيشين معجزاتى ثابت كند، ولى خود او در مقام درخواست معجزه، طفره رود، ويا جريان را با سكوت برگزار نمايد.
براى همين جهت، در تاريخ زندگى مدعيان دروغين نبوت، اين مطلب به چشم مى خورد كه آنان پيوسته با اعجاز مخالفت نموده ومعجزه هاى پيامبران گذشته را انكار مى كردند وكوشش مى نمودند آياتى را كه حاكى از صدور معجزه از آنان مى باشد، تأويل نمايند وتمام اين تلاشها براى اين بود كه خود را از اين بن بست كه با آن روبرو بودند خارج سازند براى اين كه مبادا مردم از آنها معجزه بخواهند وعجزوناتوانى آنها آشكار گردد.ولى پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله) بر خلاف اين گروه براى پيامبران پيشين معجزه ثابت مى كند حتى صريحاً اعلام مى دارد ـ همان طور كه در آغاز بحث روشن گرديدـ دعوت پيامبران از درخواست معجزه از جانب مردم ، جدانبوده است.با اين وصف خود اين شخص چگونه مى تواند از آوردن معجزه سرباز زند.
خلاصه: با در نظر گرفتن جهات ياد شده در زير نمى توان گفت كه او فاقد معجزه بوده است:
1ـ او به طور صريح مى گفت: هر موقع شخصى ادّعاى رهبرى ورسالت الهى مى نمود مردم از او درخواست معجزه مى كردند، وادعاى نبوت، از درخواست معجزه وعملى كردن آن جدا نبوده است.

صفحه 213
2ـ او براى بسيارى از پيامبران معجزاتى ثابت كرده وخصوصيات آنها را بيان كرده است.
3ـ او خود را افضل پيامبران وخاتم آنها معرفى كرده است آيا لازمه «افضل بودن» او اين نيست كه بايد همان معجزات ويا كاملتر از آنها را دارا باشد؟ زيرا صحيح نيست يك فرد خود را برتر از ديگران بداند ولى در برخى از صفات كمال از آنها كمتر باشد! آيا صحيح است مثلاً يك فرد خود را سرآمد پزشكان بداند وادعا كند كه در اين فن بر همه برترى دارد ولى معترف باشد كه برخى از پزشكان به درمان برخى از بيماريهاى صعب العلاج قادر مى باشند ولى او نمى تواند اين بيماريها را معالجه نمايد!
هرگاه ما حضرت محمّد (صلى الله عليه وآله) را نبى وپيامبر بدانيم همه اين جهات ايجاب مى كند كه او داراى معجزه هايى بوده باشد.واگر او را يك متفكر و مصلح بدانيم، اصلاً نبايد معترف به بسيارى از اين جهات باشد، بلكه بايد بسان مدعيان دروغين، وجود معجزه را به كلى منكر گردد.
اين محاسبه اجمالى مى تواند براى افراد منصف و واقع بين، راهنماى صحيحى باشد وآيات قرآن حاكى است كه پيامبر علاوه بر قرآن، معجزاتى داشت وقرآن براى يك فرد مسيحى اگر كتاب الهى نباشد يك سند قطعى تاريخى بشمار مى رود، از اين جهت ما در اين جا با يك رشته آيات بر مطلب خود، استدلال مى كنيم:

آيات قرآن بر معجزات پيامبر (صلى الله عليه وآله)گواهى مى دهد

آيات قرآن گواهى مى دهند كه پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله)علاوه بر معجزه جاويدان (قرآن) معجزات ديگرى داشته است، او در جلب وهدايت مردم به قرآن اكتفا نمى نمود تا آنجا كه عقل وخرد ومصالح ايجاب مى كرد دست به اعجاز مى زد .

صفحه 214
آيات مورد نظر:

شق القمر

(اِقْتَرَبَتِ السّاعَةُ وَانْشَقَّ الْقَمَرُ *وَ إِنْ يَرَوا آيَةً يُعْرِضُوا وَ يَقُولُوا سِحْرٌ مُسْتَمِرٌّ) (قمر/1و2)
«رستاخيز نزديك شد وماه شكافت اگر معجزه اى ببينند از آن روى برمى گردانند ومى گويند همان سحر وجادوى مستمر است».
مفسّران اسلامى مانند:زمخشرى در كشاف، طبرسى در مجمع البيان وفخر رازى در مفاتيح الغيب وابن مسعود در تفسير خود و ... مى نويسند:
مشركان قريش خدمت پيامبر رسيدند و از او درخواست كردند كه براى اثبات نبوت ورسالت خود ماه را دو نيم كند، حضرتش فرمود:اگرچنين كنم ايمان مى آوريد؟ همگى گفتند: آرى! پيامبر از خدا درخواست كرد كه مورد درخواست آنان را اعطا كند، آنگاه با انگشت خود اشاره كرد وماه دو نيم شد وفرمود: شاهد باشيد.
ما فعلاً كار با خصوصيات اين معجزه نداريم واشكالات كودكانه اى كه درباره آن وجود دارد مورد بحث ما نيست چيزى كه براى ما مهم است مسئله دلالت آيه بر وقوع اين معجزه است اينك به تفسير آيه مى پردازيم:
(إِقْتَرَبَتِ السّاعَةُ) : «رستاخيز نزديك شده است».
روز رستاخيز از نظر قرآن نزديك است هرچند از نظر كافران دور به نظر مى رسد قرآن اين حقيقت را در آيه ديگر يادآور شده است آنجا كه مى فرمايد:
(إِنَّهُمْ يَرَوْنَهُ بَعِيداً وَ نَريهُ قَرِيباً) (معارج/6ـ7): «آنان رستاخيز را دور، وما آن را نزديك مشاهده ميكنيم».
(وَانْشَقَّ الْقَمَرُ) :«ماه دو نيم شد».
ناگفته پيدا است لفظ «اِنْشَقَّ» ماضى است وبى جهت نمى توان آن را به

صفحه 215
مستقبل حمل نمود وگفت مقصود اين است كه در آينده دو نيم مى شود وبه اصطلاح نمى توان گفت به معنى (يَنْشَقُّ) است.
گذشته بر اين جمله پيشين (اِقْتَرَبَتْ) صيغه ماضى است وبه معنى «نزديك شد» مى باشد، طبعاً جمله معطوف بر آن نيز ماضى خواهد بود، در نتيجه ما نمى توانيم بدون دليل، لفظ «اِنْشَقَّ» را به معنى مضارع بگيريم يعنى در آينده كه قيامت باشد، ماه خواهد شكافت.
ممكن است سؤال شود كه: نزديكى قيامت با دو نيم شدن ماه به دست پيامبر(صلى الله عليه وآله) چه تناسبى دارد كه كنار هم آمده اند.
پاسخ آن روشن است زيرا انشقاق قمر، وظهور پيامبر خاتم، از شرايط وعلايم قيامت است از اين جهت اين جمله به هم عطف شده اند و از نظر قرآن ، علايم قيامت محقق گرديده است چنانكه مى فرمايد:
(هَلْ يَنْظُرُونَ إِلاّ السّاعَةَ أَنْ تَأْتِيَهُمْ بَغْتَةً وَ هُمْ لا يَشْعُرُونَ)(زخرف/66) «آنان انتظار مى كشند كه رستاخيز به طور ناگهانى فرا رسد ولى (بدانيد) كه علايم آن محقّق شده است».
(وَ إِنْ يَرَوا آيَةً يُعْرِضُوا وَ يَقُولُوا سِحْرٌ مُسْتَمِرٌّ) :«اگر معجزه اى ببينند از آن اعراض مى كنند و مى گويند اين سحر وجادوى مستمر است».
مقصود از «آيه» كه به معنى نشانه است غير قرآن است به دليل اين كه مى گويد:«يَرَوا » (ببينند) واگر مقصود، قرآن بود مناسب بود كه به جاى ديدن لفظ «نزول» ومانند آنرا به كار ببرد.
اين «معجزه ديده شده» ، همان «شق قمر» است كه در آيه پيش وارد شده است.
با دقّت در اين فراز، روشن مى گردد كه ظرف وزمان دو نيم شدن ماه، در اين جهان است نه در آستانه آخرت، زيرا در آن زمان كسى نمى تواند بگويد اين همان

صفحه 216
سحر مستمرى است كه نياكان ما نيز با آن روبرو بودند!
خلاصه : اينكه مى گويند اين همان سحر مستمر است بايد گفت مقصود«شق قمر» به وسيله پيامبر (صلى الله عليه وآله)است كه آنان آن را سحر مى خوانند.
مفسّران نقل مى كنند كه ابوجهل پس از ديدن اين معجزه بزرگ گفت:
«سَحَّرَكُمْ ابْنُ أَبي كَبشَةَ:فرزند «ابى كبشه» شما را جادو كرده» وابى كبشه از اجداد مادرى حضرت رسول بود ومشركان پيامبر (صلى الله عليه وآله) را ابن ابى كبشه مى گفتند.

معراج پيامبر (صلى الله عليه وآله)

معراج پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله)در دل شب از مسجد الحرام تا مسجد اقصى يكى از معجزات پيامبر (صلى الله عليه وآله)است كه هم پيامبر مدعى آن بود وهم قرآن به صراحت كامل از آن خبر مى دهد ومى گويد:
(سُبْحانَ الَّذِي أَسْرى بِعَبْدِهِ لَيْلاً مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الأَقْصَى الَّذِي بارَكْنا حَوْلَهُ لِنُرِيَهُ مِنْ آياتِنا إِنَّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْبَصِيرُ). (اسراء/1)
«منزه وپيراسته است خدايى كه پيامبر خود را شب هنگام از مسجد الحرام تا مسجد اقصى برد تا برخى از آيات ونشانه هاى قدرت خود را نشان او بدهد، او است شنوا وبينا».
سير پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله)در نيمه شب از مسجدالحرام تا مسجدالأقصى بدون وسائل امروزى سير اعجازى بود و از توانايى بشر بيرون بود. خود قرآن اين اعجاز را براى پيامبر (صلى الله عليه وآله) ثابت مى نمايد و از آن در سوره ديگر (سوره نجم)سرسختانه دفاع مى كند، حتى مى رساند كه مسجدالأقصى آخرين نقطه سير او نبوده، بلكه از آنجا به سوى جهان بالا نيز عروج نمود(سوره نجم آيات 13ـ 18).
ما فعلاً درباره معراج پيامبر بحث وگفتگو نمى كنيم تا در مبدأ ومنتهاى

صفحه 217
معراج جسمانى او سخن بگوييم واز اشكال كودكانه اى كه احياناً در اين جا مطرح مى گردد، دفاع نماييم.
بلكه ما يك سخن بيش نداريم وآن اين كه قرآن اين معجزه را براى پيامبر (صلى الله عليه وآله) ثابت مى كند، ودر دو سوره(اسراء والنجم) در باره آن بحث كرده و از آن دفاع مى نمايد با وجود اين چگونه مسيحيان ومقلّدان آنان مى نويسند «مسلمانان از پيامبر معجزاتى نقل مى كنند، امّا انسان از مرور در قرآن به شگفت مى افتد كه از معجزه در آن خبرى نيست».
آنان، اين آيات را چگونه تفسير مى كنند؟
روايات واحاديث اسلامى درباره معراج آن قدر فراوان است كه هرگز نمى توان گفت اين احاديث واخبار همگى مجعول وموضوع مى باشد.
شگفتى از كسى است كه در باره حالات پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله)به خبر واحدى كه طبرى نقل كرده است استناد مى جويد و افسانه«غرانيق» را گواه بر روح سازش پيامبر مى گيرد ويا گفتگوى پيامبر وخديجه را با «ورقه» نشانه عدم يقين او مى داند امّا اين احاديث را كه همان طبرى وغيره به صورت متواتر نقل كرده اند ، ناديده مى گيرد وبه عقيده خويش بر همه قلم سرخ مى كشد.
اين نوع نويسندگان پيشداوران متعصبى هستند كه قبلاً مدعا را ساخته سپس به دنبال دليل آن مى روند ولذا در موردى كه با عقيده آنان سازگار است به يك خبر نيز اكتفا مى كنند ولى در موضوع ديگر كه خلاف آن را انديشيده اند براى صدها خبر وحديث ارزشى قائل نمى شوند.

مباهله

موضوع مباهله پيامبر (صلى الله عليه وآله) با مسيحيان نجران مطلبى است كه قرآن در سوره آل عمران آيه شصت ويك متذكر آن مى گردد ومى رساند كه پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله)حاضر شد كه

صفحه 218
براى حقانيت آيين خود با سران «نجران» به مباهله برخيزد ووعده قطعى داد كه اگر براى مباهله حاضر شوند عذاب الهى دروغگويان (نصاراى نجران) را فرا خواهد گرفت.
پيامبر نه تنها آماده مباهله با مسيحيان نجران بود، بلكه نداى او در اين قسمت وسيع وگسترده بود وخدا به او امر كرد كه بگويد:
(فَمَنْ حاجَّكَ فِيهِ مِنْ بَعْدِ ما جاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوا نَدْعُ أَبْناءَنا وَ أَبْناءَكُمْ وَ نِساءَنا وَ نِساءَكُمْ وَ أَنْفُسَنا وَ أَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَةَ اللّهِ عَلَى الْكاذِبينَ) .(آل عمران/61)
«پس از علم ويقين ، هرگاه كسى با تو، به محاجّه برخيزد بگو بياييد فرزندان وزنان وجان خود را دعوت كنيم وبه مباهله برخيزيم ولعنت خدا را بر گروه دروغگو قرار دهيم».
نصاراى نجران آماده مباهله شدند ولى وضع پيامبر (صلى الله عليه وآله)ونحوه حضور او در ميدان مباهله، آنان را از ورود به مباهله منصرف ساخت وفهميدند كه در اين مباهله عذاب قطعى خدا، آنان را خواهد گرفت.
نه تنها آنان حاضر نشدند، بلكه با وجود چنين نداى وسيع، تا پيامبر زنده بود كسى حاضر به مباهله نشد، درست است كه اعجاز پيامبر(صلى الله عليه وآله) به خاطر انصراف مسيحيان نجران، جامه عمل نپوشيد امّا از اين كه پيامبر آماده چنين اعجازى گرديد پاسخ دندان شكنى است براى كسانى كه مى گويند پيامبر هيچ گاه مدعى اعجاز نبود وهر موقع معجزه مى طلبيدند،از آوردن آن سر باز مى زد، ومى گفت كه من تنها منذر ومبشرم.

معجزاتى را مى ديدند

برخى از آيات قرآن به روشنى گواهى مى دهند كه هرموقع پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله) دست به معجزه مى زد آنان بهانه جويى مى كردند ومى گفتند اين معجزه را

صفحه 219
نمى خواهيم، بلكه بايد معجزه تو بسان معجزه هاى پيامبران ديگر باشد آنجا كه مى فرمايد:
(وَإِذا جاَءَتْهُمْ آيَةٌ قالُوا لَنْ نُؤْمِنَ حَتّى يُؤْتى مِثْلَ ما أُوتِيَ رُسُلُ اللّهِ) .(انعام/124).
«وقتى معجزه اى به سوى آنان بيايد مى گويند ما هرگز به تو ايمان نمى آوريم مگر اين كه نظير آنچه را كه به پيامبران داده شده است براى ما هم بياورى».
مقصود از كلمه «آيه» همان معجزه هاى متداول است نه قرآن ونه آيه قرآنى به دليل اينكه:
اوّلاً: لفظ «آيه» به صورت نكره كه حاكى از وحدت ويك نوع خصوصيت است وارد شده است واگر مقصود قرآن بوده مناسب بود كه كلام به صورت ديگر باشد.
ثانياً: اگر مقصود، قرآن بود مناسب بود كلمه «نزول» به كار ببرد وبفرمايد: «نزلت آية». در متن آيه وقرائن ديگر مى توان گفت كه مقصود معجزه اى است غير از قرآن ومشركان مى خواستند كه معجزات وى بسان عصاى موسى ويد بيضاى او باشد، وبه غير آن اعتنا نمى كردند امّا چرا پيامبر عين آن معجزات را نمى آورد پاسخ آن را در كتابهاى كلامى مى خوانيد.
معجزات او را مى ديدند امّا سحر مى خواندند
برخى از آيات قرآن گواهى مى دهد كه مشركان وبت پرستان، هر موقع از پيامبر آيت ومعجزه اى مى ديدند آن را جادو مى خواندند آنجا كه مى فرمايد:
(وَ إِذا رَأَوا آيَةً يَسْتَسْخِرُونَ * وَ قالُوا إِنْ هذا إِلاّ سِحْرٌ مُبِينٌ).(صافات/14ـ15).
«هرموقع آيت ومعجزه اى مى ديدند آن را مسخره مى كردند ومى گفتند كه آن جز

صفحه 220
جادوى آشكار چيزى نيست».
كلمه «رأوا» ونكره بودن «آية» گواه بر آن است كه مقصود از آن قرآن نيست، بلكه معجزه اى است غير از آن و روى اين جهت مفسران اسلامى اين آيه وآيه ديگر را كه بعداً نقل مى كنيم گواه بر آن مى گيرند كه پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله)علاوه بر قرآن معجزه ديگرى نيز داشت.

پيامبر (صلى الله عليه وآله) داراى بيّنات بود

آيه زير حاكى است پيامبر (صلى الله عليه وآله) داراى بيّنات بود ومقصود از آن معجزات است اينك آيه:
(كَيْفَ يَهْدِي اللّهُ قَوْماً كَفَرُوا بَعْدَ ايمانِهِمْ وَ شَهِدُوا أَنَّ الرَّسُولَ حَقٌّ وَ جاءَهُمُ الْبَيِّناتُ) .(آل عمران/86)
«چگونه خداوند هدايت مى كند گروهى را كه پس از ايمان كفر ورزيدند وگواهى دادند كه پيامبر حق است ودلايل حقانيت او بر آنان رسيد؟!»
مورد دقت جمله (وَجاءَهُمُ الْبَيِّناتُ) است «بيّنات» جمع «بيّنه» به معناى دليل وشاهد است كه مبيّن وروشنگر حقيقت مى باشد.
در بدو نظر ممكن است تصوّر شود كه مقصود از «بيّنات» همان قرآن ويا بشارات نبوت پيامبر در كتابهاى آسمانى است ولى با ملاحظه آيات ديگر كه در آنها اين لفظ در معجزات وامور خارق العاده به كار رفته است مى توان گفت كه مقصود از آن در اين آيه، يا خصوص معجزات وخارق العاده ها است ويا معنايى وسيع است كه شامل معجزات نيز مى شود وجهتى ندارد كه مفاد آيه را در قرآن ويا بشارات نبوت آن حضرت در عهدين منحصر بدانيم.
اينك آيات:
(وَ آتَيْنا عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ الْبَيِّناتِ) (بقره/87) : «به عيسى بن مريم

صفحه 221
معجزات داديم».
(ثُمَّ اتَّخَذُوا العِجْلَ مِنْ بَعْدِ ما جاءَتْهُمُ الْبَيِّناتُ)(نساء/153): «پس از معجزاتى كه آنان (بنى اسرائيل) ديدند، گوساله را معبود خود اتّخاذ كردند».
(إِذْ جِئْتَهُمْ بِالْبَيِّناتِ) (مائده/110):«با معجزات به سوى آنان آمدى».
(وَلَقَدْ جاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَيِّناتِ)(اعراف/101):«رسولان آنان به سوى آنها با معجزات آمدند».
و آيات ديگرى كه مقصود از بيّنات در آنها همان معجزات وخارق العادات است، شما مى توانيد به سوره يونس آيه هاى 13 و74، سوره نحل آيه 44 ، سوره طه آيه 72، سوره مؤمن آيه 28، سوره حديد آيه 25، وسوره تغابن آيه 16 و... مراجعه بفرماييد.
درست است كه معناى لغوى «بيّنات» ، معجزات وامور خارق العاده نيست بلكه يك معناى وسيعى دارد كه يكى از مصاديق آن همان معجزه است و«بيّنه» يعنى چيزى كه حقيقت را بيان وروشن مى سازد واگر به معجزه «بينه» مى گويند از اين جهت است كه معجزه روشنگر ارتباط پيامبر (صلى الله عليه وآله) با خدا و صدق رسالت او است، ولى از آنجا كه از اين لفظ در آيات زيادى خصوص معجزه اراده شده است، از اين جهت بايد لفظ بيّنات را در آيه مورد بحث طورى تفسير كرد كه شامل معجزه وخارق العاده نيز بشود.

او بسان مسيح از غيب خبر مى داد

قرآن مجيد يكى از معجزه هاى حضرت مسيح را اين مى داند كه وى از غيب خبر مى داد ومى گفت:
(وَ أُنَبِّئُكُمْ بِما تَأْكُلُونَ وَما تَدَّخِرُونَ فِي بُيُوتِكُمْ) (آل عمران/49).
«از آنچه كه مى خوريد ودر خانه هاى خويش ذخيره مى كنيد خبر مى دهم».

صفحه 222
اين جمله در كنار ساير معجزات حضرت مسيح وارد شده است، پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله) به وسيله وحى الهى از يك عده حوادث غيبى خبر داد، تعداد خبرهاى غيبى قرآن، بيش از آن است كه در اين صفحات گرد آيد1 از باب نمونه:
پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله) به وسيله وحى الهى از پيروزى روميان پس از شكست 2 و از مرگ ابولهب وهمسر او ام جميل ، بر حالت كفر3 وهمچنين از مرگ وليد بن مغيره بر حالت كفر وشرك4 و از شكست قريش در جنگ بدر5... خبر داده است آيا اين خبرهاى غيبى گواه بر آن نيست كه پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله) علاوه بر قرآن معجزه ديگرى نيز داشته است؟

معجزه هاى پيامبر (صلى الله عليه وآله) در احاديث اسلامى

احاديث اسلامى حاكى است كه پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله)علاوه بر قرآن، داراى معجزاتى بوده است ودانشمندان اسلام با اختلافاتى كه در خصوص اين معجزه ها دارند كتابهاى زيادى را درباره معجزات آن حضرت نوشته اند كسانى كه علاقمندند در اين باره اطلاعات بيشترى به دست آورند، به آنها مراجعه فرمايند.
روايات اسلامى در باره معجزات پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله) بر روايات يهوديان ومسحيان در زمينه معجزه هاى پيامبران خود از دو نظر امتياز دارد:
يكى كوتاهى زمان وكمى فاصله ، زيرا ما هرچه به حوادث جهان نزديك باشيم زودتر وآسانتر مى توانيم به آنها اطمينان پيدا كنيم.

1 . در كتاب مفاهيم القرآن درباره خبرهاى غيبى قرآن به گونه اى مشروح بحث شده است به جلد سوم، صفحات 503تا 508 از آن كتاب مراجعه بفرماييد.
2 . (غُلِبَتِ الرُّومُ ...) سوره روم، آيه 2.
3 . (تَبَّتْ يَدا أَبي لَهَب...) سوره مسد تا آخر.
4 . (سَأُصْليهِ سَقَرَ* وَ ما أَدْريكَ ما سَقَرَ) سوره مدثر، آيه هاى 26ـ 27.
5 . (سَيُهْزَمُ الْجَمْعُ وَيُوَلُّونَ الدُّبُر) سوره قمر، آيه 45.

صفحه 223
ديگرى فزونى راويان، كسانى كه معجزه هاى پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله) را از نزديك مشاهده نموده ونقل كرده اند به مراتب از بنى اسرائيل وشاگردان حضرت مسيح كه معجزات پيامبران خود را نقل نموده اند، فزونتر وبيشترند، افرادى كه در عصر مسيح(عليه السلام) به او ايمان آورده بودند افراد بس معدودى بودند وتمام روايات مربوط به اعجاز عيسى (عليه السلام) به اين چند نفر منتهى مى شود.
اگر ادعاى «تواتر» يهود ونصارى در باره معجزه هاى پيامبران خود صحيح باشد، يك چنين ادعايى در باره معجزه هاى پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله) به طريق اولى صحيح خواهد بود، در صورتى كه معجزه هاى پيامبران گذشته از طريق تواتر به ما نرسيده وادعاى تواتر در اين باره بى اساس است.

نكته قابل توجه

ما هرگز با اين بحث نمى خواهيم از هر نوع اعجاز وكرامتى كه به رسول گرامى(صلى الله عليه وآله) ويا جانشينان او نسبت داده مى شود، طرفدارى كنيم وهمه آنها را صحيح وپابرجا بدانيم زيرا به روشنى مى دانيم كه در تاريخ مذاهب دروغگو فراوان بوده ومطالب بى اساس زياد گفته شده است.
از اين جهت علما ودانشمندان اسلام براى شناسايى احاديث صحيح از غير صحيح، علومى را به نام رجال ودرايه پى ريزى كرده وبراى پذيرفتن حديثى در موضوعى، ضوابطى قائل شده اند واين ضوابط براى اهل علم وفضل كه با علوم اسلامى سرو كار دارند، روشن است.
ما فقط در اين جا از برخى از منكران معجزه سؤالى داريم ـ هر چند در اثناى بحث به آن اشاره نموديم ـ وآن اين كه چرا اين آقايان كه گروه آنها را خاورشناسان وغرب زدگان تشكيل مى دهند، در تجزيه وتحليل حيات رسول گرامى (صلى الله عليه وآله) به تاريخ اسلامى مراجعه كرده وبه آنها استناد مى جويند وچنين وانمود مى كنند كه هدفى جز واقع بينى وحقيقت جويى ندارند، ولى همين افراد وقتى وارد بحث اعجاز مى شوند به

صفحه 224
صدها خبرى كه در اين كتابها درباره معجزات پيامبر آمده است، اعتنا نكرده وهمه را ناديده مى گيرند؟ امّا همين افراد در باره معجزات حضرت كليم وحضرت مسيح، دو شخصيتى مى شوند وآنان را منبع اعجاز وكرامت ها مى دانند.
شخصى را مى شناسيم كه در تجزيه وتحليل حالات پيامبر به ضعيف ترين وبى پايه ترين روايت استناد مى جويد امّا وقتى كه به معجزات پيامبر مى رسد دل وديده او در اين مورد بسته مى شود!
نگارنده تاكنون كسى را سراغ ندارد كه اخبارى را كه درباره معجزه هاى پيامبر وكرامت هاى پيشوايان معصوم وارد شده است، بشمارد ولى از دانشمندان بزرگ شيعه مرحوم شيخ حرّ عاملى كتابى به نام «اثبات الهداة بالنصوص والمعجزات» نوشته است كه تعداد احاديث واسانيد آن وكتابهايى كه از آنها نقل شده است به قرار زير است:
او در اين كتاب بيست هزار حديث درباره معجزات پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله) وساير پيشوايان با هفتاد هزار سند نقل كرده است. اين احاديث را از 142 كتاب كه به قلم دانشمندان شيعه، و24 كتاب كه به قلم دانشمندان اهل تسنن نوشته شده است، استخراج نموده است.
اينها تعداد كتابهايى است كه اين اخبار از آنها بدون واسطه نقل شده است امّا كتابهايى كه از آنها به واسطه نقل نموده عبارتند از پنجاه كتاب مربوط به شيعه و 223 كتاب مربوط به اهل تسنن واين كتاب در هفت جلد با ترجمه فارسى چاپ شده است.
همانطورى كه قبلاًگفتيم هرگز كسى مدّعى نيست كه تمام احاديث آن كتاب صحيح واستوار است، بلكه بايد تمام آنها از نظر سند ودلالت نقّادى شوند، ولى در عين حال هرگز نمى توان اين همه اخبار را بى اساس خواند.
تا اين جا زندگى پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله) از نظر قرآن به پايان رسيد، اينك به بيان خصوصيّات و ويژگى هاى آن حضرت مى پردازيم.

صفحه 225
ويژگى هاى پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله)
            1

34

آگاهى پيامبر از غيب

آيات موضوع

(عالِمُ الْغَيْبِ فَلا يُظْهِرُ عَلى غَيْبِهِ أَحَداً إِلاّ مَنِ ارْتَضى مِنْ رَسُول فَإِنَّهُ يَسْلُكُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ رَصَداً).(جن/26ـ 27).
(وَما صاحِبُكُمْ بِمَجْنُون * وَ لَقَدْ رَآهُ بِالأُفُقِ الْمُبِينِ* وَما هُوَ عَلَى الْغَيْبِ بِضَنين).(تكوير/22ـ 24)
(وَإِذْ أَسَرَّ النَّبِيُّ إِلى بَعْضِ أَزْواجِهِ حَديثاً فَلَمّا نَبَّأَتْ بِهِ وَ أَظْهَرَهُ اللّهُ عَلَيْهِ عَرَّفَ بَعْضَهُ وَ أَعْرَضَ عَنْ بَعْض فَلَمّا نَبَّأها بِهِ قالَتْ مَنْ أَنْبَأَكَ هذا قالَ نَبَّأَنِيَ الْعَلِيمُ الْخَبِيرُ...).(تحريم/3)
(إِذْ قالَتِ الْمَلائِكَةُ يا مَرْيَمُ إِنَّ اللّهَ يُبَشِّرُكِ بِكَلِمَة مِنْهُ اسْمُهُ الْمَسِيحُ عيسَى ابْنُ مَرْيَمَ وَجيهاً فِي الدُّنْيا وَالآخِرَةِ وَمِنَ الْمُقَرَّبينَ* وَيُكَلِّمُ النّاسَ فِي الْمَهْدِوَ كَهْلاً وَ مِنَ الصّالِحينَ) .(آل عمران/45ـ 46)
(وَلَقَدْ جائَتْ رُسُلُنا إِبْراهيمَ بِالْبُشْرى قالُوا سَلاماً... وَ امْرَأَتُهُ قائِمَةٌ فَضَحِكَتْ فَبَشَّرْناها بِإِسْحاقَ وَمِنْ وَراءِ إِسْحاقَ يَعْقُوبَ)(هود/29 و71).
(وَأَوْحَيْنا إِلى أُمِّ مُوسى أَنْ أَرْضِعِيهِ فَإِذا خِفْتِ عَلَيْهِ فَالْقيهِ فِي الْيَمِّ وَ لا تَخافي وَ لا تَحْزَني إِنّا رادّوُهُ إِلَيْكِ وَ جاعِلُوهُ مِنَ الْمُرْسَلينَ) . (قصص/7).

صفحه 226

ترجمه آيات

«خدا داناى غيب است پس هيچ كس را بر غيب خويش آگاه نمى كند مگر بندگانى كه مورد رضايت او باشند وآن بندگان عبارتند از: فرستادگان او، وخدا براى فرستادگان خود از جلو و پشت سرشان، نگهبان قرار مى دهد».
«محمّد (صلى الله عليه وآله) ديوانه نيست وفرشته را در افق روشن ديده است و او بر غيب بخيل نيست (علم غيب را كه بر او القا مى شود اگر صلاح باشد به شما مى گويد وبخل نمى كند و از شما پوشيده نمى دارد».
« پيامبر گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله)رازى را به يكى از همسران خود گفت ولى او راز پيامبر را به ديگرى گفت خدا پيامبر را از جريان آگاه ساخت و به او خبر داد كه همسرش راز او را به ديگرى گفته است پيامبر با اينكه آگاه شد همسرش همه راز را به ديگرى گفته است امّا به قسمتى از آن اشاره كرد و به قسمت ديگر اشاره نكرد همسرش او را تصديق كرد و پرسيد چه كسى تو را از جريان آگاه ساخت ؟ فرمود: خداى دانا و آگاه مرا آگاه ساخت».
«هنگامى كه فرشتگان به مريم گفتند: اى مريم خدا تو را به فرزندى نويد مى دهد كه نام وى مسيح عيسى فرزند مريم است، در دنيا وآخرت آبرومند و از مقربان درگاه خداست ودرگهواره با مردم سخن مى گويد و از صالحان است».
«فرستادگان ما (فرشتگان) با مژده به نزد ابراهيم رفتند وگفتند: سلام بر تو... وهمسر وى كه ايستاده بود خنديد، او را به اسحاق وپس از اسحاق به يعقوب بشارت داديم».
«به مادر موسى وحى كرديم كه موسى را شير بده آنگاه كه بر او ترسيدى، او را به دريا بيفكن ونترس وغمگين مباش، ما او را به تو باز مى گردانيم و از پيامبران مرسل قرار مى دهيم».

صفحه 227

تفسير آيات

قرآن پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله) را انسان آگاه از غيب معرفى مى كند. به طور مسلّم اين آگاهى از درون ذات او نجوشيده بلكه مانند ديگر علوم و آگاهيهاى او، از برون به او القا شده و از پسِ پرده غيب ـ به اذن الهى ـ گزارش مى دهد.
از آنجا كه گروهى از بى خبران از مقام اوليا، آگاهى پيامبر را از غيب، يك نوع الوهيت تصوّر كرده اند وچنين وانمود مى كنند كه آگاهى از غيب از آن خدا است وكسى در اين وصف شريك وهمتاى او نيست. لازم است قدرى در اين مورد به صورت موجز سخن بگوييم تا حقيقت روشن گردد ولى اجمالاً يادآور مى شويم: آنچه كه از آن خدا بوده ونشانه الوهيّت است علم نامحدود وبى پايان است، نه علم محدود ومكتسب از ديگرى! و علوم اولياى الهى از مقوله دوّم است نه از مقوله اوّلى.
***
به طور مسلّم زندگى هر بشرى از ناآگاهى شروع شده و كم كم به محيط آگاهى وارد مى گردد وبه تدريج روزنه هايى به دنياى خارج از ذهن، پيدا مى كند.
نخست از طريق حواس ظاهرى به حقايقى دست مى يابد، سپس بر اثر تكامل دستگاه تعقّل وتفكر، كم كم با حقايقى كه از قلمرو حس ولمس بيرون مى باشد آشنا مى گردد و در نتيجه يك فرد عقلانى واستدلالى گشته و از يك رشته حقايق كلى وقوانين علمى آگاه مى شود.
گاهى در ميان افراد بشر «اَبَر آگاهانى» پيدا مى شوند كه از طريق الهام، از مطالبى آگاه مى گردند كه هرگز از طريق استدلال راهى به كشف آنها وجود ندارد از اين جهت دانشمندان، ادراك بشر را به سه نوع ادراك تقسيم كرده اند:«ادراك توده مردم»، «ادراك استدلال گران ومتفكران» و «ادراك عارفان وروشن بينان».
تو گويى ظاهربينان به كمك حس، متفكران به مدد استدلال و روشن بينان

صفحه 228
به يارى الهام واشراق از جهان بالا، به كشف حقايق مى پردازند.
نوابغ جهان، فيلسوفان ودانشمندان تأييد مى كنند كه يافته ها وساخته ها وپرداخته هاى بى سابقه آنان، بيشتر بر اثر جرقه هاى روشنى بخش والهام آميز، به ذهن آنان خطور كرده وسپس آنها به يارى شيوه هاى تجربى ويا روش استدلالى به پرورش وتكميل وتحقيق آنها مبادرت جسته اند.

شاهراه هاى سه گانه معرفت

از اين بيان استفاده مى شود كه بشر براى نيل به مقصود، سه شاهراه در اختيار دارد، توده مردم غالباً از طريق نخست وگروهى از راه دوم و افراد انگشت شمارى بر اثر تكامل روحى از راه سوم استفاده مى كنند:
1ـ راه تجربى وحسى: مقصود از اين قسم، آن رشته ادراكاتى است كه از طريق حواس برونى وارد قلمرو ذهن مى گردند مثلاً هر يك از ديدنيها وچشيدنيها وبوييدنيها و... از طريق ابزار ويژه خود، د رمحل ادراكات ما قرار مى گيرند وامروز اختراع تلسكوپ وميكروسكوپ وراديو و تلويزيون و... كمك هاى شايان تقديرى به ادراكات بشر نموده و او را بر دور ونزديك مسلّط ساخته است.
2ـ راه استدلالى وتعقّلى: متفكران جهان با به كار انداختن دستگاه تعقّل وانديشه، از يك رشته مقدمات بديهى وروشن وثابت در علوم، يك سرى قوانين كلى خارج از حس را كشف مى كنند وقله هايى از معرفت وكمال را تسخير مى نمايند.
قوانين كلى علوم به قيد كليّت، مسائل فلسفى وآگاهى هاى مربوط به خدا وصفات وافعال او ومسائلى كه در علم عقايد ومذاهب مطرح مى گردد، همگى مولود دستگاه تفكر ونتيجه به كار افتادن نيروى عقل انسانى است.
3ـ راه الهام واشراق: اين راه، واقعيت شناسى سومى است كه در وراى دستگاه حس وتعقّل قرار دارد. يك نوع واقعيت شناسى خاصّى است كه امكان آن از

صفحه 229
نظر علم ودانش قابل انكار نيست البتّه نظام جهان بينى محدود مادى، نمى تواند يك چنين ادراك غير حسى وتعقلى را بپذيرد. امّا از نظر اصول علمى راهى براى انكار آن وجود ندارد.
به گفته يكى از روان شناسان، «جنبه هاى تجربى به وسيله حواس شناخته مى شود، و جنبه هاى عقلانى به واسطه انديشه منطقى ورياضى به مرحله ادراك مى رسد وسرانجام بر اثر اشراق والهام، جلوه هايى از جنبه هاى ماوراى حس واستدلال ـ روشن بينى هاى برق آسا و جرقه هاى روشنگر كه ذهن حساس نوابغ از آنها برخوردار است به مقام رؤيت مى رسند».
پرفسور «سوروكين» روان شناس معروف يكى از آن افرادى است كه وجود سه شاهراه حقيقت شناسى را به روشنى تصديق كرده وبراى ادراك عرفانى وبه اصطلاح الهام، مقام ومنزلتى ويژه قائل است وصريحاً مى گويد:
«نمى توان اين راه را تخطئه وتحقير نمود، مگر مى توان آموزش گسترده اديان بزرگ را يكسره به تقليد كوته بينان نظام مادى ناچيز وبى حكمت شمرد وبراى آن ارزشى قائل نگشت؟!»
بنابر اين مى توان معرفت هاى سه گانه را به شرح زير نام گذارى كرد:
1ـ راه حس يا حس آگاهى.
2ـ راه عقل يا خرد آگاهى.
3ـ راه الهام يا دل آگاهى.
امروز علم روانشناسى، الهام را به صورت يك واقعيت روانى پذيرفته وآن را چنين توصيف مى كند:«ادراك ناگهانى، آگاهى بخش توضيح دهنده يكباره وبدون مقدمه كه چون برقى لامع در صفحه ذهن مى درخشد بى آن كه حتى غالباًپيشاپيش در باره آن انديشيده باشد».
اهميت ونفوذ الهام در اكتشافات علمى مورد تأييد دانشمندان قرار گرفته است

صفحه 230
«آلبرت اينيشتين» (1879 ـ 1955م)، با بسيارى از فلاسفه وعرفا هم آهنگ گشته وبسان برخى از دانشمندان اسلامى كه الهام را كليد معارف مى دانند، وى الهام را عامل پر ارج در اكتشافات علمى مى داند.
در سال 1931 م دو دانشمند شيميدان امريكايى به نام «يلات» و«پيكر» پرسش نامه اى براى تحقيق در باره اهميت الهام در كشف وحلّ مشكلات علمى، ميان گروهى از دانشمندان شيمى پخش كردند ونتايج بسيار ارزنده آن را منتشر كردند.
يكى از دانشمندان ، مورد سؤال را اين طور پاسخ داده است:«در باره حلّ مسئله اى كار وفكر مى كردم ولى در اثر اشكالات وابهامات فراوان آن، تصميم گرفتم كه ديگر به كلى آن كار وتمام افكار مربوط به آن را كنار بگذارم، فرداى آن روز در حالى كه سخت مشغول كارى ديگر بودم يك باره فكرى ناگهانى مانند جهش برق، در خاطرم خطور كرد و آن همان حلّ مسئله اى بود كه مرا به كلى مأيوس كرده بود!».
نظير اين گزارش از هانرى يوانكاره (1912ـ 1854م) رياضيدان نامى فرانسه وبسيارى ديگر از دانشمندان طبيعى، رياضى وفيزيك نقل شده است.
جالب توجه اين است كه بسيارى از الهام هاى علمى كه سبب كشف واقعيتى پر ارج شده است نه تنها با اشتغال وتمركز فكرى دانشمندان در زمان فعاليتشان ارتباط نداشته است، بلكه حتى با رشته تخصصى آنان نيز داراى رابطه نزديك نبوده است شاهد گوياى اين مطلب اين است كه مثلاً لوئى پاستور (1822ـ 1895م) با اينكه متخصص در علم شيمى بوده، بيشتر اكتشافات وخدمات ارزنده او به جامعه بشريّت، در زمينه علم زيست شناسى وپزشكى بوده است!.

نظريّه الكسيس كارل در مورد الهام

از ميان دانشمندان معاصر آقاى «الكسيس كارل» از جمله افرادى است كه

صفحه 231
براى الهام، ارزش خاص قائل شده است ومعتقد است كه روشن بينان بدون استفاده از حواسّ خود، افكار ديگران را درك مى كنند و حوادث دور ، از لحاظ مكان وزمان را كم وبيش مى بينند و آن را يك موهبت استثنايى مى داند كه جز افراد معدودى از آن برخوردار نيستند. اين دانشمند روانكاو كوشيده است كه در اين بحث مطالب علمى ويقينى را از احتمالات جدا كند و انسان را مجموعه اى از مطالعات وتجربياتى كه در تمام اعصار و در همه كشورها انجام شده، در نظر بياورد و از اين طريق توانسته است بسيارى از شكلهاى فعاليّت انسانى را مطالعه كند. در اينجا براى اين كه خوانندگان گرامى با نظريه اين دانشمند در باره الهام بيشتر آشنا شوند خلاصه گفتار او را مى آوريم:
«به يقين اكتشافات علمى تنها محصول واثر فكر آدمى نيست ونوابغ علاوه بر نيروى مطالعه ودرك قضايا، از خصايص ديگرى چون اشراق برخوردارند; با اشراق چيزهايى را كه بر ديگران پوشيده است مى يابند وروابط مجهول را بين قضايايى كه ظاهراً با هم ارتباط ندارند، مى بينند ووجود گنجينه هاى مجهول را به فراست در مى يابند، تمام مردان بزرگ الهى از موهبت اشراق برخوردارند وبدون دليل وتحليل، آنچه را كه دانستنش اهميت دارد مى دانند، يك مدير واقعى احتياجى به محك هاى هوش و اوراق اطلاعاتى براى انتخاب مرئوسين خود ندارد، يك قاضى خوب بدون توجه به جزئيات مواد وتبصره هاى قانون، وحتى گاهى به گفته «كاردوزو» با در دست داشتن ادعا نامه غلط مى تواند حكم صحيح بدهد، يك دانشمند بزرگ، خود به خود به سوى راهى كه منجر به كشف تازه اى خواهد شد كشانده مى شود اين همان كيفيتى است كه پيشتر، الهام ناميده مى شد».
«دانشمندان را مى توان به دو دسته تقسيم كرد: يكى منطقى وديگرى اشراقى، ترقى علوم مرهون اين هر دو دسته است، در علوم رياضى كه اساس وپايه كاملاً منطقى دارد نيز اشراق سهم بسزايى دارد ميان رياضى دانان هم اشراقى مى توان يافت وهم منطقى«هرميت» و «ايرشتراس» اشراقى، «برتران» و «ريمان» منطقى، بودند.

صفحه 232
روشن بينان بدون استفاده از اعضاى حس خود، افكار ديگران را درك مى كنند وحوادث دور از لحاظ زمان ومكان را كم وبيش مى بينند و از بعضى اشيا و قضايا اطلاعات مطمئن ترى ـ از آنچه با اعضاى حس درك مى شودـ مى دهند، براى فرد روشن بين، خواندن افكار شخصى ديگران، به اندازه توصيف چهره وى آسان است ولى كلمات«ديدن» و«حس كردن» براى بيان آنچه در شعور وى مى گذرد كافى نيست چون چيزى را نمى بيند در جايى جستجو نمى كند، بلكه فقط مى داند».
«در بسيارى از موارد هنگام مرگ يا هنگام مواجه شدن با يك خطر بزرگ، بين فرد با فرد ديگر ارتباطى برقرار مى شود وكسى كه در بستر مرگ افتاده ويا قربانى حادثه اى شده است براى يك لحظه، به شكل عادى خود، به نظر يكى از دوستان نزديكش مى رسد، اغلب اين شبح خيالى، خاموش وساكت مى ماند وگاهى نيز سخن مى گويد و مرگ خود را خبر مى دهد، ونيز گاهى روشن بين از فاصله بعيد مى تواند منظره يا شخص يا صحنه را ببيند وآن را با دقت ترسيم و توصيف كند و چه بسيار كسانى كه د رحال عادى روشن بين نيستند ولى در طول عمر خود يكى دوبار اين قبيل ارتباطات را تجربه كرده اند».
«به اين ترتيب گاهى شناسايى دنياى خارج، از راه هاى ديگرى به جز اعضاى حسى، براى ما ميسر مى شود.شكى نيست كه فكر مى تواند حتى از فواصل دور، دو فرد انسانى را مستقيماً با هم مربوط كند اين قضايا كه مطالعه آنها به عهده علم جديد «متاپسيشيك» است بايد همان طورى كه هست پذيرفته شود زيرا حقايقى در بردارد وجنبه اى از وجود انسانى را كه هنوز خوب شناخته نشده است معرفى مى كند وشايد بتواند علت روشنبينى فوق العاده برخى ها را براى ما روشن سازد».1
بنابر اين، ادراك حسى وتعقلى دو وسيله است براى روح انسانى كه تسلط او را بر قسمتى از جهان خارج تأمين مى كند ولى در عين حال براى روح انسان وسيله

1 . انسان موجود ناشناخته، ص 135ـ 137.

صفحه 233
توصيف نشدنى ديگرى وجوددارد كه ارتباط او را با جهان خارج برقرار مى نمايد ونتيجه آن امور زير است كه مورد تصديق همه دانشمندان مى باشد:
1ـ اكتشافات علمى محصول واثر تنها فكر آدمى نيست ونوابغ علاوه بر نيروى مطالعه ودرك قضايا از نيروى الهام نيز برخوردارند.
2ـ روشن بينان بدون استفاده از اعضاى حسى خود افكار ديگران را درك مى كنند تا آنجا كه براى فرد روشن بين خواندن افكار شخص ديگر، به اندازه وصف چهره وى آسان است.
3ـ هنگام مرگ يا پيش آمدن خطر، مابين فرد وفرد ديگر، ارتباطى برقرار مى شود وكسى كه در بستر مرگ افتاده، براى يك لحظه به شكل عادى خود به نظر يكى از دوستانش مى رسد.
4ـ روشن بين مى تواند از فاصله بعيد، منظره يا شخص يا صحنه اى را ببيند وآن را با دقت ترسيم وتوصيف كند.

شهود وفلسفه برگسن

در ميان دانشمندان مغرب زمين، برگسن (1859ـ 1941م) بيش از افراد ديگر به شهود اهميت داده تا آنجا كه مخالفان مكتب وى، او را مظهر ضد عقلانى واستدلالى معرفى كرده وگروهى او را از ايده آليستها خوانده اند واين نوع حق كشى ها در تاريخ علم فراوان است. او بسان ديگر دانشمندان شهود را در مقابل حس، وعقل را جزو منابع معرفت قرار داده است.

غرور بى جا

انكار الهام وآگاهى هاى غيبى، معلول غرور بى جا است كه دامنگير جمعى از مادى هاى قرن هجدهم ونوزدهم شده است، آنان تصور مى كردند كه همه چيز را

صفحه 234
فهميده اند ودر دايره هستى براى آنان مجهولى باقى نمانده است وبر تمام پيچيدگيهاى جهان دست يافته وعلل طبيعى پديده ها را كشف كرده اند ودريافته اند كه هرحادثه اى علت مادى دارد.نتيجه يك چنين غرور علمى، اين است كه به همه چيز بى اعتنا شده وبه آنچه از پيشينيان به يادگار مانده است، با ديده شك وترديد واحياناً انكار بنگرند.
اين غرور علمى كه در قرن بيستم درهم شكست ويا از حرارت وشدّت آن كاسته شد، كم كم بشر را آگاه ساخت كه بسيارى از رموز خلقت هنوز در پس پرده جهل مانده، وهنوز بيش از اندكى از اسرار شگفت آور جهان آفرينش، براى بشر فاش نشده است.
مردان محقق، وشخصيت هاى بارز علمى، فريب پيروزى هاى جزئى را در ميدان علم ودانشن نخورده وبا جرأت وجسارت به انكار آنچه كه هنوز درستى يا نادرست بودن آن ثابت نشده ودر رديف علوم قرار نگرفته است، برنمى خيزند.

دريچه هاى جهان اسرار آميز غيب

خدا به خاطر لطف ومرحمتى كه نسبت به بندگان خود دارد، دريچه هايى را به سوى جهان غيب بازگذارده است تا همگان بدانند كه آگاهى از غيب يك امر محال وغير ممكن نيست، بلكه تسلّط انسان بر غيب امرى است صد در صد ممكن، كه جاى هيچ شك وترديد در آن وجود ندارد.

1ـ وحى به حيوانات

كارهاى شگفت انگيز حيوانات كه در كتابهاى حيوان شناسى، جانور شناسى وحشره شناسى به طور مفصّل درباره آنها بحث شده است نمونه واضحى از وجود الهام در حيوانات است.

صفحه 235
كارهاى محير العقول جانداران از قبيل تقسيم كار، انتخاب وظيفه، ساختن عضو مفقود وآشنايى به كليه نيازمنديهاى زندگى را نمى توان از راه تعقّل وتفكّر توجيه نمود زيرا بديهى است كه حيوان، فاقد دستگاه تفكر وتعقل است; همچنانكه نمى توان آنها را معلول نظم داخلى وارگانيزم وجود خارجى جانداران دانست زيرا تركيب خواص فيزيكى وشيميايى يك موجود براى انجام امور ابتكارى وابداعى مانند تقسيم كار، انتخاب وظيفه، تجديد ساختمان عضو مفقود، وانطباق با محيط، كافى نمى باشد.
يك ماشين حساب ممكن است آنچنان منظم ساخته شود، كه اعمال جمع وتفريق وضرب وتقسيم را دقيقاً انجام دهد امّا هرگز ماشين حساب قادر به ابداع وابتكار قاعده رياضى نيست،يك ماشين ترجمه مى تواند دقيقاً سخنان يا نوشته يك نفر را ترجمه كند ولى هرگز نظم دقيق آن ماشين قادر به تصحيح اشتباه گوينده نمى باشد.
چون در زندگى حيوانات كارهاى ابداعى وابتكارى بى سابقه ديده مى شود جز اين كه آنها را معلول الهام از جهان بالا بدانيم توجيه ديگرى ندارد قرآن مجيد نام اينگونه الهام را وحى نهاده است.1

2ـ روشن بينى وتله پاتى

دانشمندان مى گويند در نهاد انسان استعداد مرموزى وجود دارد كه به مدد آن مى تواند افكار ديگران را بخواند و از حوادثى كه در نقاط دور دست رخ مى دهد با نيروى مافوق حس، آگاهى پيدا مى كند مبادله افكار واحساسات از راه دور به واسطه حس مخصوص كاملاً يك امر عملى است هرچند از طريق وسايل فنى نوين از قبيل

1 . سوره نحل، آيه 68، مشروح اين بحث را مى توانيد در كتاب «راه خداشناسى» تأليف نگارنده، ص 245ـ 262 بخوانيد.

صفحه 236
تلويزيون، راديو، تلفن وتلگراف، افكار را مبادله مى كنند ولى دانش، براى چنين مبادله اى راه ديگرى به نام «تله پاتى» ويا «حس روشن بينى» معتقد است.
فرق «تله پاتى» با روشن بينى اين است كه روشن بينى همان قدرت درك اتّفاقى است از فاصله هاى دور زمانى ومكانى، آن هم بدون وسائل حسى ولى «تله پاتى» كيفيتى است كه به وسيله آن افكار وهيجانات واحساسات از مغزى به مغز ديگر بدون وسيله حس منتقل مى شود ودر حقيقت روشن بينى وتله پاتى دو روى يك سكه هستند وهر دو نام مناسبى مى باشند براى ديد دوّم انسان چه در خواب وچه در بيدارى.
امروز«پوگيسم» در اين زمينه به وسعت نظر بيشترى قائل شده است وزندگى را «موج» مى داند وبراى آن امواج گيرنده وفرستنده مى شناسد ومعتقد است كه امواج را همچنان كه با سيم مى توان گرفت با انديشه نيز مى توان دريافت، انديشه را موجى مى شناسد كه بعد از آفريده شدن به ارتعاش مى آيد ودر صورت وجود گيرنده قابل گرفتن است.

3ـ ارتباط با ارواح

ارتباط با ارواح به صورت هاى مختلفى انجام مى گيرد كه صورت روشن وقابل اعتماد آن اين است كه استاد ماهر اين فن، شخصى را كه براى اين كار آمادگى دارد، با نگاه وتلقين خواب مى كند وروح او به سؤالات استاد پاسخ مى دهد وگاهى در اين تماس از اسرار نهفته پرده برداشته مى شود.
تماس با ارواح به صورت علمى از جهات گوناگون قابل مطالعه مى باشد، در اين زمينه كتابها ورساله هاى فراوانى به وسيله دانشمندان شرق وغرب نگارش يافته وصفحات زيادى از برخى دائرة المعارف هاى علمى را به خود اختصاص داده است.
دانشمندان اين فن وكسانى كه ساليان دراز در اين راه كوشيده اند اظهار

صفحه 237
مى دارند كه توانسته اند با مجاهدتهاى پيگير وآزمايشهاى فراوان از روى گوشه اى از جهان مرموز وناشناخته ارواح، پرده بردارند وكارهاى خارق عادت وحيرت انگيزى را كه به وسيله آنها انجام مى شود از نزديك مشاهده نمايند. نويسنده دائرة المعارف قرن بيستم در جلد چهارم كتاب خود، در باره روح، جدولى از اسامى دانشمندان مشهور را كه به واقعيت اين علم اعتراف كرده اند، ارائه مى دهد در اين جدول نام چهل وهفت نفر از دانشمندان بزرگ فرانسه، انگلستان، ايتاليا، آلمان وآمريكا آمده است.
البته بايد دانست كه ارتباط با ارواح به طور اجمال مطلبى است صحيح، ولى هرگز نمى توان گفتار هر مدعى را در اين باره پذيرفت بلكه بايد با قرائن وعلائم راستگويان را از دروغگويان تميز داد.

4ـ الهام به افراد

گاهى ممكن است مطلبى به قلب القا شود وانسان يك مرتبه خود را بر مطلبى واقف وآگاه بيند، به اين نوع القاء در اصطلاح، الهام مى گويند.
اين گونه الهامات به قدرى در هر زمان ومكان فراوان است كه بايد آن را در رديف حوادث معمولى قرار داد حتى منشأ بسيارى از اختراعات واكتشافات علمى وابتكارات ومضامين عالى شعرى همين الهام است.
قرآن مجيد نمونه اى در اين مورد نقل مى كند ومى فرمايد:
(وَأَوْحَيْنا إِلى أُمِّ مُوسى أَنْ أَرْضِعيهِ...) .(قصص/7)
«به مادر موسى الهام كرديم كه كودك خود را شير ده...».

5ـ خواب هاى راستين

خواب، انواع واقسامى دارد كه يك نوع آن مورد نظر ما است وآن خواب هايى است كه از يك واقعيت جدا از انديشه وذهن، از واقعيتى محكم واستوار وپابرجا

صفحه 238
گزارش مى دهد اين نوع خواب هاى الهى است كه ما را با جهان خارج از خود مربوط مى سازد و از روى حقايقى دور از محيط ذهن وانديشه پرده برمى دارد واين قبيل خواب ها به اندازه اى زياد است كه هرگز نمى توان آن را انكار كرد .قرآن نمونه هاى پيچيده اى در سوره «يوسف» نقل مى نمايد.
پيامبر گرامى اسلام (صلى الله عليه وآله) در باره اين نوع خواب ها فرموده است:
«إِنَّ الرُؤْيا الصّادِقَةَ جُزْءٌ مِنَ النُّبُوَّةِ» 1 «رؤياى صادق، بخشى از نبوت است».

اَبَر آگاهى وفلاسفه اسلام

1ـ شيخ الرئيس ابوعلى سينا در كتاب «اشارات» در «نمط هشتم» مى گويد:
اگر عارفى از غيب خبر داد وآينده، درستى آن را ثابت كرد او را تصديق كن وبه او ايمان بياور زيرا چنين آگاهى اى يك رشته اسباب طبيعى دارد.
ونيز در تنبيهات اين نمط، به برهان اين مطلب اشاره كرده مى گويد:
وقتى اشتغالات روح از طريق حواس كم شد، براى روح انسان فرصتى دست مى دهد كه خود را از دست قواى طبيعى خلاص كرده وبه جانب قدس پرواز كند وصورت هايى را در آنجا ببيند واين حالت گاهى در خواب ودر حال بيمارى به انسان عادى نيز رخ مى دهد.
ونيز در جاى ديگر مى گويد:
اگر به تو گفتند كه فلان عارف كارى انجام مى دهد ويا به جسمى حركت

1 . بحار الأنوار، ج14، ص 635، چاپ قديم، اين نوع خوابها كه به طور مستقيم با آينده سر و كار دارد، نه با گذشته، نمى تواند علّت مادى داشته باشد و هرگز نمى توان پرونده اين خوابها را در گذشته جستجو نمود بلكه اين نوع خوابها فاقد پرونده است و ما در كتاب «راز بزرگ رسالت»درباره اين نوع خوابها سخن گفته ايم.

صفحه 239
مى بخشد يا خود حركتى مى كند كه از توانايى ديگران بيرون است اين سخن را انكار مكن زيرا براى اين كار يك سلسله اسباب، وجود دارد كه اگر تو نيز از آن راه وارد شوى به همان مقصد مى رسى.
باز مى گويد:تجربه وآزمايش به روشنى ثابت كرده است كه انسان در موقع خواب مى تواند با جهان خارج تماس بگيرد واطلاعاتى كسب كند، اكنون چه مانعى دارد كه انسان در موقع بيدارى داراى چنين قدرتى باشد وتجربه وآزمايش نيز اين حقيقت را ثابت كند.1
***
2ـ شيخ شهاب الدين سهروردى كه در فلسفه الهى ورياضات نفسانىِ عملى، كم نظير بود در باره آگاهى انسان از غيب، چنين مى گويد:
«هروقت شواغل حواس ظاهرى كاهش يافت در اين وقت، نفس انسان از دست قواى طبيعى، رهايى جسته وبر يك سلسله امور غيبى تسلّط مى يابد» سپس مى گويد:
«اگر انسان هاى كامل مانند پيامبران واوليا از غيب خبر مى دهند، به خاطر نوشته هايى است كه مى بينند ويا امواج ويا صداهاى دل انگيز وهولناكى است كه مى شنوند ويا صورت هايى است كه مشاهده مى كنند وبا آنان سخن مى گويند، وسپس از غيب خبر مى دهند».2
***
3ـ صدر المتألهين در تعاليق خود بر «حكمت اشراق» امكان آگاهى از غيب

1 . اشارات، ج3، ص 397، 399، 407 و314.
2 . حكمت اشراق، ، مقاله پنجم.

صفحه 240
را به گونه اى مشروح مورد بحث قرار داده ومى گويد:«نفس بر اثر اتصال با جهان عقل ويا عالم مثال (جهان صور اشياء)، آگاهى هايى كسب مى كند» سپس مطلب را با براهين عقلى روشن مى سازد.
هدف از نقل اين كلمات اين است كه روشن گردد دانشمندان وپى افكنان علوم بشرى از گذشته وحال، آگاهى از غيب را براى بشر معمولى ممكن، بلكه واقع شده ميدانند و جايى كه آگاهى از غيب براى بشر معمولى ممكن و واقع شده باشد در امكان آن براى پيامبران وامامان معصوم جاى شك وترديدى باقى نخواهد ماند.
در پايان اين بخش لازم است نكته اى را تذكر دهيم:
هدف از نقل سخنان دانشمندان ديروز وامروز اين است كه بدانيم علوم بشرى موضوع آگاهى از غيب را، يك امر ممكن بلكه محقق، مى داند وبا چنين تصديق وتوصيفى، نبايد در امكان آن شك وترديد داشته باشيم.ولى بايد توجه داشت كه آگاهى پيامبران وامامان معصوم بر غيب، از طريقى است، غير از طريق هاى عادى كه در اين بخش درباره آنها سخن گفتيم، واشتراك در نتيجه، گواه بر اتحاد در راه نيست.
ونيز اگر ما در اين بخش از كشف وشهود واشراق ويا ارتباط با ارواح سخن گفتيم وبه آنها استشهاد كرديم، نه به اين معنى است كه گفتار هر مدّعى كشف واشراق را بپذيريم، يا به تصديق هر مدعى ارتباط با ارواح، صحّه بگذاريم بلكه هدف، تصديق اجمالى است و اينكه حدود وخصوصيات آنها چيست فعلاً از قلمرو بحث ما بيرون مى باشد.

چند نمونه از آيات قرآن در باره علم غيب پيامبر (صلى الله عليه وآله)

اكنون وقت آن رسيده با آياتى كه بر آگاهى پيامبر (صلى الله عليه وآله)از پشت پرده غيب گواهى مى دهند آشنا شويم. ودر اين مورد به ذكر چند آيه بسنده مى كنيم.

صفحه 241
(عالِمُ الْغَيْبِ فَلا يُظْهِرُ عَلى غَيْبِهِ أَحَداً إِلاّ مَنِ ارْتَضى مِنْ رَسُول فَإِنَّهُ يَسْلُكُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ رَصَداً).(جن/26ـ 27).
«خدا داناى غيب است پس هيچ كس را بر غيب خويش آگاه نمى كند مگر بندگانى كه مورد رضايت او باشند وآن بندگان عبارتند از فرستادگان او، وخدا براى فرستادگان خود از جلو و پشت سرشان، نگهبان قرار مى دهد».
مفاد آيه بسيار روشن است وبه خوبى مى فهماند كه علم غيب، از خدا است و او فرستادگان خود را از غيب آگاه مى كند.1
(وَما صاحِبُكُمْ بِمَجْنُون * وَ لَقَدْ رَآهُ بِالأُفُقِ الْمُبِينِ* وَما هُوَ عَلَى الْغَيْبِ بِضَنين) .(تكوير/22ـ 24)
«محمّد (صلى الله عليه وآله) ديوانه نيست وفرشته را در افق روشن ديده است و او بر غيب بخيل نيست (علم غيب را كه بر او القا مى شود اگر صلاح باشد به شما مى گويد وبخل نمى كند و از شما پوشيده نمى دارد».
بنابراين به خوبى از آيه فهميده مى شود كه خداوند رسول گرامى خود را توسط فرشته وحى بر غيب آگاه كرده است.
(وَإِذْ أَسَرَّ النَّبِيُّ إِلى بَعْضِ أَزْواجِهِ حَديثاً فَلَمّا نَبَّأَتْ بِهِ وَ أَظْهَرَهُ اللّهُ عَلَيْهِ عَرَّفَ بَعْضَهُ وَ أَعْرَضَ عَنْ بَعْض فَلَمّا نَبَّأها بِهِ قالَتْ مَنْ أَنْبَأَكَ هذا قالَ نَبَّأَنِيَ الْعَلِيمُ الْخَبِيرُ...).(تحريم/3)
پيامبر گرامى اسلام (صلى الله عليه وآله)، رازى را به يكى از همسران خود گفت (وبه او سفارش كرد كه آن راز را فاش نكند) ولى او، راز پيامبر (صلى الله عليه وآله) را به ديگرى گفت، خدا پيامبر را از جريان آگاه ساخت وبه او خبر داد كه همسرش، راز او را به ديگرى گفته است پيامبر با اين كه آگاه شد همسرش همه راز را به ديگرى گفته است امّا به قسمتى

1 . به تفسير تبيان، ج3، ص 63 و مجمع البيان، ج2، ص 545 و تفسير ابوالفتوح رازى، ج3، ص 268 و الميزان ، ج4، ص 79 مراجعه شود.

صفحه 242
از آن اشاره كرد وبه قسمت ديگر اشاره نكرد يعنى به همسرش گفت رازى را كه به تو سپردم، فاش ساخته اى، همسرش او را تصديق كرد وپرسيد چه كسى تو را از جريان آگاه ساخت.
پيامبر (صلى الله عليه وآله)فرمود: (نَبَّأَنِيَ الْعَلِيمُ الْخَبِيرُ) : «خداى دانا وآگاه مرا آگاه ساخت».
دقت در مجموع آيه، بخصوص جمله آخر:(نَبَّأَنِيَ الْعَلِيمُ الْخَبِيرُ)به روشنى گواهى مى دهد كه خداوند او را از غير راه وحى قرآنى از پس پرده غيب آگاه كرده است.
از آياتى كه تا اينجا نقل شد، به خوبى استفاده مى شود پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله) بسان ديگر پيامبران الهى چون آدم، نوح، يعقوب، يوسف، صالح، داود، سليمان وعيسى، از غيب، خبر مى داد.

آگاهى از غيب منحصر به پيامبران نيست

در خاتمه ، برخى از آيات كه دلالت مى كند كه افرادى از غير پيامبران هم از غيب آگاهى داشته اند نقل مى شود تا واضح گردد كه آگاهى از غيب منحصر به پيامبران الهى نيست، بلكه خدا به هريك از بندگان خاص خود كه بخواهد چنين عنايتى مى كند و او را با غيب اين جهان آشنا مى سازد:
(إِذْ قالَتِ الْمَلائِكَةُ يا مَرْيَمُ إِنَّ اللّهَ يُبَشِّرُكِ بِكَلِمَة مِنْهُ اسْمُهُ الْمَسِيحُ عيسَى ابْنُ مَرْيَمَ وَجيهاً فِي الدُّنْيا وَالآخِرَةِ وَمِنَ الْمُقَرَّبينَ* وَيُكَلِّمُ النّاسَ فِي الْمَهْدِوَ كَهْلاً وَ مِنَ الصّالِحينَ) .(آل عمران/45ـ 46)
«هنگامى كه فرشتگان به مريم گفتند: اى مريم خدا تو را به فرزندى نويد مى دهد كه نام وى مسيح عيسى فرزند مريم است، در دنيا وآخرت آبرومند و از مقربان درگاه خداست ودرگهواره با مردم سخن مى گويد و از صالحان است».

صفحه 243
اين نه تنها مريم است كه از طريق غيب از يك رشته رويدادهاى آينده آگاه شده است بلكه در اين مورد همسر ابراهيم ومادر موسى نيز با او همراه مى باشند. قرآن در باره همسر ابراهيم چنين مى گويد:
(وَلَقَدْ جائَتْ رُسُلُنا إِبْراهيمَ بِالْبُشْرى قالُوا سَلاماً... وَ امْرَأَتُهُ قائِمَةٌ فَضَحِكَتْ فَبَشَّرْناها بِإِسْحاقَ وَمِنْ وَراءِ إِسْحاقَ يَعْقُوبَ)(هود/69 و71).
«فرستادگان ما (فرشتگان) با مژده به نزد ابراهيم رفتند وگفتند: سلام بر تو... وهمسر وى كه ايستاده بود خنديد، او را به اسحاق وپس از اسحاق به يعقوب بشارت داديم».
قرآن در باره مادر موسى كه از طريق غيب از سرنوشت فرزند خود آگاه شده است چنين مى فرمايد:
(وَأَوْحَيْنا إِلى أُمِّ مُوسى أَنْ أَرْضِعِيهِ فَإِذا خِفْتِ عَلَيْهِ فَاَلْقيهِ فِي الْيَمِّ وَ لا تَخافي وَ لا تَحْزَني إِنّا رادّوُهُ إِلَيْكِ وَ جاعِلُوهُ مِنَ الْمُرْسَلينَ) . (قصص/7)
«به مادر موسى وحى كرديم كه موسى را شير بده آنگاه كه بر او ترسيدى، او را به دريا بيفكن ونترس وغمگين مباش. ما او را به تو باز مى گردانيم و از پيامبران مرسل قرار مى دهيم».
به طورى كه مشاهده مى كنيد در اين آيات كسانى كه از طبقه پيامبران نيستند از طريق غيب از حوادث آينده آگاه شده اند.

صفحه 244
ويژگى هاى پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله)
         2

35

پيامبر أُمّى ودرس نخوانده

آيات موضوع

(اَلَّذِينَ يَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِيَّ الأُمِيَّ الَّذِي يَجِدُونَهُ مَكْتُوباً عِنْدَهُمْ فِي التَوراةِ وَالإِنْجيلِ يَأْمُرُهُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهيهُمْ عَنِ الْمُنْكَرِ وَيُحِلُّ لَهُمُ الطَّيِّباتِ وَ يُحَرِّمُ عَلَيْهِمُ الْخَبائِثَ وَ يَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَالأغلالَ الَّتي كانَتْ عَلَيْهِمْ فَالَّذِينَ آمَنُوا بِهِ وَعَزَّرُوهُ وَ نَصَرُوْهُ وَاتَّبَعُوا النُّورَ الَّذِي أُنْزِلَ مَعَهُ أُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ). (اعراف/152)
(قُلْ يا أَيُّهَا النّاسُ إِنّي رَسُولُ اللّهِ إِلَيْكُمْ جَمِيعاً الَّذِي لَهُ مُلْكُ السَّمواتِوَ الأَرْضِ لاإلهَ إِلاّ هُوَ يُحْيي وَيُمِيتُ فَ آمِنُوا بِاللّهِ وَ رَسُولِهِ النَّبِىِّ الأُمِّىِّ الَّذِي يُؤْمِنُ بِاللّهِ وَكَلِماتِهِ وَ اتَّبَعُوهُ لَعلَّكُمْ تَهْتَدُونَ) .(اعراف/158).
(فَوَيْلٌ لِلَّذِينَ يَكْتُبُونَ الْكِتابَ بِأَيْدِيهِمْ ثُمَّ يَقُولُونَ هذا مِنْ عِنْدِ اللّهِ لِيَشْتَرُوا بِهِ ثَمَناً قَليلاً فَوَيْلٌ لَهُمْ مِمّا كَتَبَتْ أَيْدِيهِمْ وََوَيْلٌ لَهُمْ مِمّا يَكْسِبُونَ)(بقره/79).
(وَما كانَ رَبُّكَ مُهْلِكَ الْقُرى حَتّى يَبْعَثَ فِي أُمِّها رَسُولاً).(قصص/59).
(هُوَ الَّذِي بَعَثَ فِي الأُمِّيِّينَ رَسُولاً مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِهِ وَ يُزَكّيهِمْ وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَالْحِكْمَةَ وَإِنْ كانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِي ضَلال مُبين) .(سوره

صفحه 245
جمعه/2).
(وَقُلْ لِلَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ وَ الأُمِّيّينَ ءَ أَسْلَمْتُمْ فَإِنْ أَسْلَمُوا فَقِدِاهْتَدَوا وَ إِنْ تَوَلَّوا فَإِنَّما عَلَيْكَ الْبَلاغُ وَ اللّهُ بَصِيرٌ بِالْعِبادِ). (آل عمران/20)
(وَ مِنْهُمْ أُمِّيُّونَ لا يَعْلَمُونَ الْكِتابَ إِلاّ أَمانِيَّ) (بقره/78)
(أَكانَ لِلنّاسِ عَجَباً أَنْ أَوْحَيْنا إِلى رَجُل مِنْهُمْ أَنْ أَنْذِرِ النّاسَ وَ بَشِّرِ الَّذِينَ آمَنُوا أَنَّ لَهُمْ قَدَمَ صِدْق عِنْدَ رَبِّهِمْ).(يونس/2)
(وَقالَ الَّذِينَ كَفَرُوا إِنْ هذا إِلاّ إِفْكٌ افْتَريهُ وَ أَعانَهُ عَلَيْهِ قَوْمٌ آخَرُونَ فَقَدْ جاؤُوا ظُلْماً وَ زُوراً* وَقالُوا أَساطِيرُ الأَوَّلينَ اكْتَتَبَها فَهِيَ تُمْلى عَلَيْهِ بُكْرَةً وَ أَصِيلاً*قُلْ أَنْزَلَهُ الَّذي يَعْلَمُ السِّرَّ فِي السَّمواتِ وَ الأَرْضِ إِنَّهُ كانَ غَفُوراً رَحيماً)(فرقان/6ـ4):
10ـ (وَما كُنْتَ تَتْلُوا مِنْ قَبْلِهِ مِنْ كِتاب وَ لا تَخُطُّهُ بِيَمِينِكَ إِذاً لاَرْتابَ الْمُبْطِلُونَ) (عنكبوت/48).
11ـ(قُلْ لَوْ شاءَ اللّهُ ما تَلَوتُهُ عَلَيْكُمْ وَ لا أَدْريكُمْ بِهِ فَقَدْ لَبِثْتُ فيكُمْ عُمُراً مِنْ قَبْلِهِ أَفَلا تَعْقِلُونَ).(يونس/16).
12ـ (وَ ما مِنْ دابَّة فِي الأَرْضِ وَ لا طائِر يَطيرُ بِجَناحَيْهِ إِلاّ أُمَمٌ أَمْثالُكُمْ ما فَرَّطْنا فِي الْكِتابِ مِنْ شَيْء ثُمَّ إِلى رَبِّهِمْ يُحْشَرُونَ)(انعام/38).
13ـ(قالَ عِلْمُها عِنْدَ رَبِّي فِي كِتاب لا يَضِلُّ رَبِّي وَلا يَنْسى)(طه/ 52).

ترجمه آيات

«آنان كه پيروى مى نمايند از فرستاده خدا، پيامبر «أُمّى» كه نبوت وصفات ونشانه هاى او را در تورات وانجيل كه نزدشان هست

صفحه 246
مى يابند، آنان را به نيكى فرمان مى دهد و از بديها باز مى دارد، پاكيزه ها را به آنها حلال وپليديها را بر آنان تحريم مى كند ، بارهاى سنگين (تكاليف شاق) وزنجيرهايى را كه بر آنها بود بر مى دارد، آنها كه به او ايمان آورده اند و او را گرامى داشته اند ويارى نموده اند و از نورى كه به او نازل شده پيروى كرده اند ـ آنان ـ رستگارانند».
«اى مردم من فرستاده خدا به سوى همگى شما هستم، خدايى كه حكومت آسمانها و زمين از آن او است وخدايى جز او نيست، زنده مى كند ومى ميراند، به خدا وفرستاده او ـ پيامبر «امّى» اى كه به خدا وكلمات او ايمان دارد ـ ايمان بياوريد و از او پيروى كنيد تا هدايت يابيد.
«واى بر كسانى كه كتاب (تورات محرّف) را با دست خود مى نويسند(سپس آن را به خدا نسبت داده ومى گويند) اين كتاب از جانب خدا است، تا آن را به بهاى كمى بفروشند، واى بر آنان از آنچه كه دستهاى آنان نوشته وواى بر آنها از چيزى (عذابى) كه كسب مى كنند».
«شايسته پروردگار تو نيست كه (اهل) آباديها را نابود سازد مگر اينكه قبلاًدر «اُمّ القراى» آنها، پيامبرى را برانگيزد».
«اوست كه در ميان درس نخوانده ها پيامبرى از خود آنان برانگيخت، آيات الهى را بر آنان مى خواند وآنها را از پليديها پاكيزه مى گرداند وكتاب وحكمت مى آموزد هرچند در گذشته در گمراهى آشكار بودند».
«به آنان كه كتاب داده شده وهمچنين «اُمّيها» بگو آيا اسلام آورده ايد؟ اگر اسلام آورده باشند هدايت شده اند، واگر روى برگردانند، بر تو است ابلاغ، وخدا به بندگان خود بينا است.دسته اى از اهل كتاب درس نخوانده هايى هستند كه از كتاب جز آرزوهاى «واهى و پندارها»

صفحه 247
چيزى نمى دانند. آيا براى مردم مايه شگفتى است كه به يكى از آنها وحى فرستاديم كه مردم را بيم، وافراد با ايمان را بشارت دهد كه براى آنها نزد پروردگارشان سابقه نيكو ويا منزلت نيك است».
«گروه كافر گفتند كه اين قرآن دروغى بيش نيست كه به دروغ آن را به خدا بسته است، وگروهى او را در اين كار يارى كرده اند حقّاً كه سخن بى اساس وناروايى گفته اند».
«گفتند:قرآن افسانه هاى پيشينيان است كه آنها را نوشته (ويا براى او نوشته اند) واين داستانها صبح وشام بر او القا مى گردد».
«بگو قرآن را آن كسى فرو فرستاده كه از راههاى آسمانها وزمين آگاه است. او آمرزنده ومهربان مى باشد».
10ـ «تو هرگز(از دوران كودكى تا لحظه نزول وحى) نه كتابى را مى خواندى، ونه با دست چيزى را مى نوشتى، (زيرا اهل خواندن ونوشتن نبودى) در اين صورت باطل گرايان در كتاب تو به شك مى افتادند(وآن را محصول تراوش فكر تو ويا نگارش از كتابهاى پيشينيان مى انگاشتند».
11ـ «بگو: اگر خدا مى خواست من آيات را بر شما نمى خواندم وشما را از آن آگاه نمى كردم، من مدّتها پيش از اين در ميان شما زندگى كرده ام، آيا نمى انديشيد».
12ـ «جنبدگان روى زمين، ومرغانى كه در هوا به پرواز در مى آيند، مانند شما امتهايى هستند، ما چيزى را در جهان آفرينش ترك نكرديم، سپس به سوى پروردگار خود باز مى گردند».
13ـ «علم حوادث گذشته، پيش پروردگارم موجود است نه گم مى كند ونه فراموش مى نمايد».

صفحه 248

تفسير آيات

واژه «أُمّى» به شكلهاى «أُمّى»، «أُمّيّون» و «أُميّين» شش بار1 در قرآن وارد شده ودر همه جا مقصود از آن يك چيز بيش نيست وآن انسان يا انسانهايى است كه به همان وضع كه از مادر متولّد شده اند، باقى بمانند ومقصود از بقاء به همان كيفيت، اين است كه وضع او نسبت به خواندن ونوشتن تغيير نكند واگر در روزهاى نخستين قادر به خواندن و نوشتن نبود به همان حالت باقى بماند ووضعش دگرگون نگردد; در زبان عرب به چنين وضع دست نخورده و دگرگون نگشته اى، «امّية» وبه شخص آن «امّى» مى گويند ومفهوم «امّى» در زبان فارسى «درس نخوانده» ومفهوم دور از واقع آن در زبان عاميانه «بى سواد» است از آنجا كه تعبير اخير، دور از مفهوم واقعى آن مى باشد، وتا حدّى اهانت به شمار مى رود، بايد از به كار بردن آن جدّاً خوددارى كرد و در تفسير معناى «امّى» وترجمه آيات، لفظ «درس نخوانده» را برگزيد.
قرآن در دو مورد، پيامبر گرامى را، به لفظ «امّى»توصيف مى كند ومى رساند كه او پيش از بعثت تا لحظه نزول آيات «امّى» بوده است آنجا كه مى فرمايد:
(اَلَّذِينَ يَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِيَّ الأُمِيَّ الَّذِي يَجِدُونَهُ مَكْتُوباً عِنْدَهُمْ فِي التَوراةِ وَالإِنْجيلِ يَأْمُرُهُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهيهُمْ عَنِ الْمُنْكَرِ وَيُحِلُّ لَهُمُ الطَّيِّباتِ وَ يُحَرِّمُ عَلَيْهِمُ الْخَبائِثَ وَ يَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَالأغلالَ الَّتي كانَتْ عَلَيْهِمْ فَالَّذِينَ آمَنُوا بِهِ وَعَزَّرُوهُ وَ نَصَرُوْهُ وَاتَّبَعُوا النُّورَ الَّذِي أُنْزِلَ مَعَهُ أُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ). (اعراف/152)
«آنان كه پيروى مى نمايند از فرستاده خدا، پيامبر «أُمّى» كه نبوت وصفات ونشانه هاى او را در تورات وانجيل كه نزدشان هست مى يابند، آنان را به نيكى فرمان

1 . به سوره هاى اعراف آيه هاى 157 و158 و بقره آيه 78 و آل عمران آيه هاى 20 و75 و جمعه آيه 2 مراجعه فرماييد.

صفحه 249
مى دهد و از بديها باز مى دارد، پاكيزه ها را به آنها حلال وپليديها را بر آنان تحريم مى كند ، بارهاى سنگين (تكاليف شاق) وزنجيرهايى را كه بر آنها بود بر مى دارد، آنها كه به او ايمان آورده اند و او را گرامى داشته اند ويارى نموده اند و از نورى كه به او نازل شده پيروى كرده اند آنان رستگارانند».
خداوند در اين آيه پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله)را با صفات «دهگانه 1 كه بخش اعظم از دلائل نبوت وگواه صدق ادعاى او را تشكيل مى دهد توصيف مى كند، ويادآور مى شود كه او صفاتى به شرح ياد شده در زير دارد:
1ـ رسول 2ـ نبى 3ـ اُمّى 4ـ نشانه هاى او در تورات وانجيل نوشته شده 5ـ به نيكيها فرمان مى دهد.6ـ از بديها باز مى دارد. 7ـ پاكيزه ها را حلال مى شمرد. 8ـپليديها را تحريم مى كند.9ـ بارهاى سنگين را برمى دارد.10ـ زنجيرها را مى شكند.
اين اوصاف دهگانه، جز دو وصف نخست، همگى دلائل صحّت نبوّت او به شمار مى روند ودر هيچ يك از آيات قرآن، گواههاى حقانيت او، يكجا بسان اين آيه مورد بحث، وارد نشده است. كه گويى آيه مى خواهد جهانيان را با براهين ادعاى او آشنا سازد وبگويد كه دلائل نبوت او اين است كه:
1ـ او يك فرد امّى ودرس نخوانده است وبا اين حال كتابى آورده است كه جهانيان را ياراى مقابله با آن نيست و احدى در عظمت تعاليم وكتاب او شك وترديد ندارد و از نظر محاسبات عقلى محال است انسان درس نخوانده وپرورش يافته در محيط جهل ونادانى، از نزد خود ـ بدون استمداد از غيب ـ خلاّق يك چنين تعاليم و پديد آورنده يك چنين كتاب با عظمتى باشد.
2ـ صفات و خصوصيّات و نبوّت او در كتابهاى تورات و انجيل كه هم اكنون

1 . رازى در تفسير خود مفاتيح الغيب، ج4، ص 309، صفات موجود در آيه را به نه تا مى رساند و در حالى كه اگر «اصر» و «اغلال» را دو چيز مختلف بشماريم، تعداد آن به ده تا مى رسد.

صفحه 250
نزد پيروان آنها موجود است نوشته شده است و آورندگان آن دو كتاب از رسالت او گزارش داده اند. چنانكه مى فرمايد:
(قُلْ يا أَيُّهَا النّاسُ إِنّي رَسُولُ اللّهِ إِلَيْكُمْ جَمِيعاً الَّذِي لَهُ مُلْكُ السَّمواتِوَ الأَرْضِ لاإلهَ إِلاّ هُوَ يُحْيي وَيُمِيتُ فَ آمِنُوا بِاللّهِ وَ رَسُولِهِ النَّبِىِّ الأُمِّىِّ الَّذِي يُؤْمِنُ بِاللّهِ وَكَلِماتِهِ وَ اتَّبَعُوهُ لَعلَّكُمْ تَهْتَدُونَ) .(اعراف/158).
«اى مردم من فرستاده خدا به سوى همگى شما هستم، خدايى كه حكومت آسمانها و زمين از آن او است وخدايى جز او نيست، زنده مى كند ومى ميراند، به خدا وفرستاده او ـ پيامبر «امّى» اى كه به خدا وكلمات او ايمان دارد ـ ايمان بياوريد و از او پيروى كنيد تا هدايت يابيد.

«امّى» در لغت عرب

ابن فارس ريشه شناس زبان عرب، در كتاب «مقاييس» يادآور مى شود كه «امّ» در لغت يك معنى بيش ندارد وآن اصل وريشه است وديگر معانى آن همگى به گونه اى به آن باز مى گردند; آنگاه از خليل بن احمد فراهى نقل مى كند كه وى مى گويد: هر چيزى كه اشياء دور وبرش به آن بپيوندد به آن «امّ»مى گويند وبه همين مناسبت به دماغ «اُمّ الرأس» و مركز روستاهاى اطراف «اُمّ القرى» وبه فاتحة الكتاب «أُمّ القرآن» وبه لوح محفوظ «أُمّ الكتاب» وبه كهكشان «أُمّ النجوم» مى گويند; آنگاه مى افزايد: «امّى» كسى است كه به همان حالت وطبيعت كه از مادر زاييده شده، بماند. در اين صورت اگر به «مادر» ، «امّ» مى گويند، براى اين است كه ريشه انسان به شمار مى رود، واگر فرد ناآشنا به خواندن و نوشتن را «امّى» مى نامند براى اين است كه بر وضع نخستين خود باقى است تو گويى آن را از مادر گرفته است.از اين جهت به كليه عوارض ارثى در زبان مردم «مادرى» مى گويند.
روى اين اساس مفسران محقّق، همگى لفظ «امّى» را با جمله «لايكتب ولا يقرء» (نمى نويسد ونمى خواند) تفسير مى كنند و در اين مورد علاوه بر تصريح اهل

صفحه 251
لغت به حديث صحيح بخارى استناد مى جويند كه وى از پيامبر نقل نموده كه آن حضرت چنين فرمود: «إنّا أُمِيَّةٌ لا نَكْتُبُ» : «ما جمعيت امّى هستيم كه نمى نويسيم».1 در اين حديث جمله «لا نكتب» مفسّر كلمه «امّيه»است كه صفت «اُميّة» مى باشد.
گواه روشن بر اينكه مقصود از «امّى» فرد درس نخوانده است آيه زير مى باشد:
(وَ مِنْهُمْ أُمِّيُّونَ لا يَعْلَمُونَ الْكِتابَ إِلاّ أَمانِيَّ وَ إِنْ هُمْ إِلاّ يَظُنُّونَ) .(بقره/78).
«برخى از آنان (يهود) امّى هستند كه از كتاب «تورات» جز يك مشت آرزو 2 چيزى نمى دانند بلكه فقط گمان مى كنند (كه مى دانند)».
جمله «لا يعلمون» كه پس از «امّيون» وارد شده. مفسّر كلمه قبلى مى باشد، يعنى گروهى از يهود درس نخوانده اند كه از واقعيت تورات ومحتواى آن آگاه نمى باشند وكتاب واقعى را از محرَّف آن تميز نمى دهند.و چون«امّى» هستند آگاهى آنان از كتاب به صورت آرزو درآمده است. در آيه بعد مى فرمايد:
(فَوَيْلٌ لِلَّذِينَ يَكْتُبُونَ الْكِتابَ بِأَيْدِيهِمْ ثُمَّ يَقُولُونَ هذا مِنْ عِنْدِ اللّهِ لِيَشْتَرُوا بِهِ ثَمَناً قَليلاً فَوَيْلٌ لَهُمْ مِمّا كَتَبَتْ أَيْدِيهِمْ وََوَيْلٌ لَهُمْ مِمّا يَكْسِبُونَ)(بقره/79).
«واى بر كسانى كه كتاب (تورات محرّف) را با دست خود مى نويسند(سپس آن را به خدا نسبت داده ومى گويند) اين كتاب از جانب خدا است، تا آن را به بهاى كمى بفروشند، واى بر آنان از آنچه كه دستهاى آنان نوشته وواى بر آنها از چيزى (عذابى) كه كسب مى كنند».
مطالعه اين دو آيه جاى شك وترديد باقى نمى گذارد كه امّى در آيه به معنى

1 . صحيح بخارى، ج1، ص 327.
2 . مقصود از آرزو پندارهاى سست است كه يهوديان درباره خود داشته و دارند، مانند امّت برگزيده و غيره.

صفحه 252
كسى است كه قادر به خواندن ونوشتن نيست وقرآن امّت يهود را بر دو گروه تقسيم مى كند: 1ـ گروه درس نخوانده كه از تورات چيزى نمى دانند. 2ـ گروه درس خوانده كه از سواد خود سوء استفاده كرده وبه تكثير تورات محرَّف مى پردازند، تا از اين طريق پولى به دست آورند واگر گروه نخست، قدرت خواندن ونوشتن داشتند فريب تحريف گروه دوّم را نمى خوردند وصحيح را از باطل تميز مى دادند.
اكنون لازم است به توضيح دو نظريه شاذّ وغير معروف در باره «امّى» بپردازيم:

الف: آيا «اُمّى» منسوب به «اُمّ القرى» است؟

در برخى از تفاسير تصوّر شده است كه «اُمّ القرى» يكى از نامهاى «مكّه» است وعرب هر انسان منسوب به آن نقطه را «اُمّى» مى گويد، در هرجا كه پيامبر با اين لفظ (اُمّى) توصيف شود، مقصود از آن اين است كه او از اهل «اُمّ القرى» است. يعنى «مكّى» در مقابل «مدنى» و«مصرى» وغيره.
اين احتمال از سه نظر كاملاً بى اساس است:
اوّلاً: «اُمّ القرى» از اسامى مكّه نيست، بلكه داراى مفهومى كلّى است كه بر مكه وغيره مكّه به طور يكسان اطلاق مى گردد وهمان طور كه در آغاز بحث از «مقاييس» نقل كرديم، مركز روستاها وبه اصطلاح امروز بخشداريها وفرمانداريها را «اُمّ القرى» مى نامند، واگر به مكه نيز «اُمّ القرى» گفته شده، به خاطر مركزيتى بود كه نسبت به توابع داشت، وپيوسته قبايل اطراف در شعاع چند صدكيلومترى براى رفع نيازمنديهاى خود به آن نقطه رفت وآمد مى كردند وقرآن نيز اين لفظ را به صورت يك مفهوم كلى ـ نه به صورت نام خاص مكه ـ به كار مى برد، چنانكه مى فرمايد:
(وَما كانَ رَبُّكَ مُهْلِكَ الْقُرى حَتّى يَبْعَثَ فِي أُمِّها رَسُولاً).(قصص/59): شايسته پروردگار تو نيست كه (اهل) آباديها را نابود سازد مگر اينكه قبلاًدر «اُمّ القراى» آنها، پيامبرى را برانگيزد».

صفحه 253
به حكم اينكه آيه از يك مشيت گسترده الهى گزارش مى دهد طبعاً مقصود از «اُمّ القرى» در اين آيه خصوص مكه نيست، بلكه مقصود اين است كه هلاك امّتها در گذشته، پيوسته پس از اتمام حجت وبعد از اعزام رسول در مركز آن منطقه ها بوده است.
ثانياً: از نطر قواعد ادبى، كلمات مركّب كه با واژه هاى «ابن» و «أب» و«اُمّ» آغاز مى شوند، به هنگام نسبت، لفظ اوّلشان حذف شده و «ياء» نسبت به كلمه دوّم وارد مى شود، مثلاً در «ابن الزبير» زبيرى ودر «ابى بكر» بكرى ودر «امّ القرى» قروى مى گويند; زيرا اگر «ياء» نسبت به جزء نخست كلمه مركب وارد شود، كاملاً اشتباه رخ ميدهد و »منسوب اليه» معلوم نمى گردد.1
ثالثاً: اگر مقصود از «امّى»همان «مكّى» باشد آوردن آن در ميان ديگر صفات دهگانه پيامبر (صلى الله عليه وآله)كه برهان نبوت او به شمار مى رود بى تناسب خواهد بود; زيرا مكّى ومدنى بودن در حقانيّت ادعاى او دخالتى ندارد، آنچه در اين مورد مى تواند مؤثر باشد اين است كه او «امّى» (درس نخوانده) باشد، ولى تعاليم وكتاب او، نقطه عطفى در تمدن بشر گردد وتمام خردمندان جهان در برابر دستورات استوار او سر تعظيم فرود آورند.
قرآن در آيه ديگر به اين حقيقت چنين اشاره مى كند:
(هُوَ الَّذِي بَعَثَ فِي الأُمِّيِّينَ رَسُولاً مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِهِ وَ يُزَكّيهِمْ وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَالْحِكْمَةَ وَإِنْ كانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِي ضَلال مُبين) .(سوره جمعه/2).
«اوست كه در ميان درس نخوانده ها پيامبرى از خود آنان برانگيخت، آيات الهى را بر آنان مى خواند وآنها را از پليديها پاكيزه مى گرداند وكتاب وحكمت مى آموزد هرچند در گذشته در گمراهى آشكار بودند».
جمله (فِي الأُمِّيّينَ رَسُولاً مِنْهُمْ) مى رساند كه خدا در ميان قوم درس نخوانده،

1 . شرح ابن عقيل، ج2، ص 391.

صفحه 254
فردى از خودشان كه او نيز مانند آنان «اُمّى» بود برانگيخت ولى او در عين اُمّى بودن با تعاليم خود، معجزه آفريد وبه قول حافظ:
ستاره اى بدرخشيد وماه مجلس شد *** دل رميده ما را انيس ومونس شد
نگار من كه به مكتب نرفت وخط ننوشت *** به غمزه مسئله آموز صد مدرّس شد
واگر در برخى از روايات، امّى به معنى منسوب به «اُم القرى» وارد شده است، بايد از نظر سند وپايه دلالت، مورد بررسى قرار گيرند.1

ب: «اُمّىِ» نا آشنا به متون سامى

در برخى از آيات قرآن «اُمّى» در برابر «اهل كتاب» قرار گرفته، چنانكه مى فرمايد:
(وَقُلْ لِلَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ وَ الأُمِّيّينَ ءَ أَسْلَمْتُمْ فَإِنْ أَسْلَمُوا فَقِدِاهْتَدَوا وَ إِنْ تَوَلَّوا فَإِنَّما عَلَيْكَ الْبَلاغُ وَ اللّهُ بَصِيرٌ بِالْعِبادِ). (آل عمران/20)
«به آنان كه كتاب داده شده وهمچنين «اُمّيها» بگو آيا اسلام آورده ايد؟ اگر اسلام آورده باشند هدايت شده اند، واگر روى برگردانند، بر تو است ابلاغ، وخدا به بندگان خود بينا است».
در اين آيه به حكم «تقابل» بايد گفت: مقصود از اُمّى كسى است كه با متن هاى قديم سامى آشنايى نداشته و از پيروان مذاهب يهودى يا مسيحى ـ كه در آيه به عنوان «اهل الكتاب» ناميده شده اند ـ نباشد واگر در قرآن كلمه «اُمّيون» براى اعراب پيش از اسلام كه پيرو تورات وانجيل نبودند بكار رفته است، به خاطر اين است كه نسبت به متن هاى مقدّس سامى بى اطلاع بودند ومؤيّد اين نظر اين است كه در

1 . دلالت و سند اين نوع روايات در كتاب مفاهيم القرآن، ج3، ص 337، مورد بررسى قرار گرفته است.

صفحه 255
برخى از آيات، «اُمّى» به معنى ناآگاه از تورات تفسير شده است، چنانكه مى فرمايد:
(وَ مِنْهُمْ أُمِّيُّونَ لا يَعْلَمُونَ الْكِتابَ إِلاّ أَمانِيَّ) (بقره/78): «دسته اى از اهل كتاب درس نخوانده هايى هستند كه از كتاب جز آرزوهاى «واهى و پندارها» چيزى نمى دانند».
پاسخ: يك چنين تفسيرى، جز اجتهاد در مقابل نص، چيزى نيست ودو آيه اى كه مورد استشهاد قرار گرفته است بر مقصود او گواهى نمى دهند زيرا فرهنگ نويسان زبان عرب اتّفاق نظر دارند كه «امّى» به معنى فرد درس نخوانده وكسى است كه قادر به خواندن ونوشتن نمى باشد. در اين صورت تخصيص چنين معناى وسيعى به خصوصِ كسى كه ناآشنا به متون سامى باشد كاملاً بى جهت است.
وبه بيانى ديگر: «اُمّى» كسى است كه اصلاً با خواندن ونوشتن رابطه اى نداشته باشد و اگر در ميان صدها زبان رايج در ميان بشر، بتواند با يك زبانى بنويسد وآن را بخواند او را «اُمّى» نمى خوانند.
اگر در آيه نخست «اُمّى» در مقابل اهل كتاب قرار گرفته، به خاطر اين است كه يهوديان ومسيحيان شبه جزيره، بر خلاف عرب جاهلى غالباً درس خوانده بودند وبا خواندن ونوشتن ـ حدّاقل با زبان كتاب مذهبى خود ـ آشنايى داشتند ولى عرب جاهلى اصلاً خواندن ونوشتن، حتى با زبان مادرى خود رابطه اى نداشت. بنابر اين در مفهوم «اُمّى» ناآشنايى به متون سامى، نهفته نمى باشد و« لذا ـ اگر اين لفظ در مقابل ملت هاى سوئيسى وسوئدى كه به صورت گسترده درس خوانده مى باشند قرار بگيرد مفهوم آن تغيير نكرده، باز به همان معناى درس نخوانده خواهد بود، نه خصوص ناآشنا با متون سوئيسى وسوئدى.
از اين بيان ، مفاد آيه دوّم نيز روشن مى گردد; زيرا در آن آيه اهل كتاب را به دو گروه تقسيم مى كند:اُمّى وغير اُمّى، ناآشنا به كتاب وآشنا به آن، چنانكه مى فرمايد:(وَ مِنْهُمْ أُمِّيُّونَ لا يَعْلَمُونَ الْكِتابَ إِلاّ أَمانِيَّ) .(بقره/78): «برخى از

صفحه 256
آنان امّى هستند كه از كتاب جز يك مشت آرزو چيزى نمى دانند».
درست است كه مقصود از «امّى» در آيه، فرد ناآشنا به متون سامى است، ولى اين نه به خاطر اين است كه اين قيد در مفهوم «امّى» نهفته وجزء معنى آن مى باشد، بلكه از قرينه تقابل،چنين قيدى مفهوم مى گردد، در موارد ديگر كه چنين قرينه اى وجود ندارد، نمى توان اين مفهوم را به معناى لفظ تحميل كرد.
خلاصه اين كه:«اُمّى» به معناى درس نخوانده مطلق است واگر در موردى به گروهى گفته شده كه از خواندن متون خاصى مانند«عهدين» ناتوان باشند به خاطر يكى از دو جهت است:
1ـ ناآشنايى با اين متون در آن زمان، ملازم با ناآشنايى با مطلق خواندن ونوشتن بود.
2ـ اين خصوصيت از زمينه تقابل استفاده مى شود، در اين صورت نمى توان آن را در معنى «امّى» داخل دانست بنابراين «امّى»كسى است كه در محيط اهل كتاب با زبان عهدين نخواند و ننويسد و در ميان عرب جاهلى با زبان عربى از نظر خواندن ونوشتن، ناآشنا باشد وهمچنين است در محيط هاى ديگر.

او نمى خواند ونمى نوشت

جامعه «اُمّى» ودرس نخوانده عرب جاهلى، در برابر معجزه بزرگ پيامبر(صلى الله عليه وآله) (قرآن ) شگفت زده شده وگيج ومبهوت گشته بود، او هرگز باور نمى كرد كه به فردى از آنان از جانب خدا، كتاب با عظمتى وحى گردد كه به مردم بيم ونويد دهد، چنان كه قرآن از آنان نقل مى كند.
(أَكانَ لِلنّاسِ عَجَباً أَنْ أَوْحَيْنا إِلى رَجُل مِنْهُمْ أَنْ أَنْذِرِ النّاسَ وَ بَشِّرِ الَّذِينَ آمَنُوا أَنَّ لَهُمْ قَدَمَ صِدْق عِنْدَ رَبِّهِمْ).(يونس/2)
«آيا براى مردم مايه شگفتى است كه به يكى از آنها وحى فرستاديم كه مردم را

صفحه 257
بيم وافراد با ايمان را بشارت دهد كه براى آنها نزد پروردگارشان سابقه نيكو ويا منزلت نيك است».
تلاش عرب جاهلى اين بود كه معجزه قرون واعصار (قرآن) را به گونه اى توجيه كنند كه ارتباطى به جهان غيب وآموزش الهى نداشته باشد ودر اين مورد به تفسيرهايى پرداخته اند كه در محل خود خواهد آمد.
يكى از پندارهاى خام آنان در باره قرآن اين بود كه آيات، ذيل آن را بيان مى كند:
(وَقالَ الَّذِينَ كَفَرُوا إِنْ هذا إِلاّ إِفْكٌ افْتَريهُ وَ أَعانَهُ عَلَيْهِ قَوْمٌ آخَرُونَ فَقَدْ جاؤُوا ظُلْماً وَ زُوراً) .(فرقان/4)
«گروه كافر گفتند كه اين قرآن دروغى بيش نيست كه به دروغ آن را به خدا بسته است و گروهى او را در اين كار يارى كرده اند حقّاً كه سخن بى اساس وناروايى گفته اند».
(وَقالُوا أَساطِيرُ الأَوَّلينَ اكْتَتَبَها فَهِيَ تُمْلى عَلَيْهِ بُكْرَةً وَ أَصِيلاً). (فرقان /5)
«گفتند:قرآن افسانه هاى پيشينيان است كه آنها را نوشته (ويا براى او نوشته اند) واين داستانها صبح وشام بر او القا مى گردد».
در اين آيات دو نوع تهمت به پيامبر زده شده است:
1ـ اين كتاب از آن خدا نبوده وافترايى است كه به او بسته شده و او در تنظيم آن در برخى قسمتها از ديگران كمك گرفته است(إِنْ هذا إِلاّ إِفْكٌ افْتَريهُ وَأَعانَهُ عَلَيْهِ قَوْمٌ آخَرُونَ) .
2ـ اين كتاب را از روى كتابهاى پيشينيان نوشته است ومطالب آن صبح وشام بر او القا مى گردد.
اين آيات وهمچنين آيات مشابه، حاكى است كه برخى از مشركان مكّه تلاش مى نمودند كه قرآن را تراوش فكر پيامبر (صلى الله عليه وآله)قلمداد كنند وبه ديگران القا كنند كه او به

صفحه 258
كمك گروهى (لابد پريها و كاهنان) دست به تأليف آن زده است ويا آن را مجموعه اى بدانند كه از روى عهدين وغيره تنظيم شده است.
در چنين شرايطى قرآن به تكذيب اين نسبت پرداخته وبه طور اجمال مى فرمايد:(قُلْ أَنْزَلَهُ الَّذي يَعْلَمُ السِّرَّ فِي السَّمواتِ وَ الأَرْضِ إِنَّهُ كانَ غَفُوراً رَحيماً)(فرقان/6):«بگو قرآن را آن كسى فرو فرستاده كه از نهان آسمانها وزمين آگاه است. او آمرزنده ومهربان مى باشد».
قرآن در سوره عنكبوت به طور تفصيل به ردّ اين انديشه پرداخته وبا لحن قاطع مى گويد:«تو اى پيامبر تا نزول وحى هرگز نه كتابى مى خواندى ونه خطّى مى نوشتى در اين صورت چگونه مى توان گفت كه اين كتاب تراوش فكر تو است، يا آن را از كتابهاى پيشينيان نوشته اى»، چنانكه مى فرمايد:
(وَما كُنْتَ تَتْلُوا مِنْ قَبْلِهِ مِنْ كِتاب وَ لا تَخُطُّهُ بِيَمِينِكَ إِذاً لاَرْتابَ الْمُبْطِلُونَ) (عنكبوت/48).
«تو هرگز(از دوران كودكى تا لحظه نزول وحى) نه كتابى را مى خواندى» ونه با دست چيزى را مى نوشتى، (زيرا اهل خواندن ونوشتن نبودى) در اين صورت باطل گرايان در كتاب تو به شك مى افتادند(وآن را محصول تراوش فكر تو ويا نگارش از كتابهاى پيشينيان مى انگاشتند».
اگر پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله) مدّتى در دوران كودكى گرد كتاب مى گشت وهمچون كودكان نوآموز ودانش آموز، مشق مى كرد، آيا مى توانست پس از نزول قرآن چنين ندايى را در مكه در ميان گروهى كه از تمام خصوصيات زندگى وى آگاهى داشتند، سردهد؟ وبا نداى رسا بگويد: مردم همه شما مى دانيد كه من پيش از بعثت اصلاًكتابى نخوانده ام و خطّى ننوشته ام، چگونه مى گوييد من مضامين آيات قرآن را از كتابهاى ديگران گرفته ام؟ در زبان عربى اگر كسى بگويد: «ما جائَني مِنْ أَحَد» ولفظ «مِنْ» را كه زائد است بكار ببرد منظور تأكيد شمول نفى است، يعنى هيچ كس نيامد وفرق ميان جمله مزبور و جمله «ما جائَني أَحَدٌ» اين است كه در دوّمى مى توان

صفحه 259
احتمال داد كه يكى دو نفر آمده، ولى متكلّم روى مسامحه آمدن آنها را به حساب نياورده است. عرب براى نفى اين احتمال سر لفظ «احد» لفظ «مِنْ» مى آورد تا نفى، واقعى وحقيقى باشد.
اتّفاقاً آيه ياد شده از اين قبيل است، براى رفع هرنوع احتمال لفظ «مِنْ» آورده شده تا نفى به صورت استغراق واقعى باشد، يعنى:«هيچ نوع كتابى را نمى خواندى ونمى نوشتى».
خلاصه يكى از قواعد زبان عربى اين است كه نكره در قلمرو نفى موجب عموم وگستردگى است مانند «ما جائني أحد» و«ماكنت تتلوا من كتاب» خصوصاً اگر، با «مِنْ» همراه باشد.
قرآن نه تنها در اين مورد به ردّ اين انديشه پرداخته، بلكه در آيه ديگر به پيامبر دستور مى دهد كه زندگى خود را به رخ مردم بكشد وبگويد:«مردم! من عمرى در ميان شما بوده ام وكيفيت زندگى من براى شما روشن است، چگونه به من مى گوييد اين قرآن را عوض كنم!» چنانكه مى فرمايد:
(قُلْ لَوْ شاءَ اللّهُ ما تَلَوتُهُ عَلَيْكُمْ وَ لا أَدْريكُمْ بِهِ فَقَدْ لَبِثْتُ فيكُمْ عُمُراً مِنْ قَبْلِهِ أَفَلا تَعْقِلُونَ).(يونس/16)
«بگو: اگر خدا مى خواست من آيات را بر شما نمى خواندم وشما را از آن آگاه نمى كردم، من مدّتها پيش از اين در ميان شما زندگى كرده ام، آيا نمى انديشيد».
يعنى: اگر فكر مى كنيد قرآن از تراوشهاى فكر من است ودر سايه آشنايى با خواندن ونوشتن و ارتباط با علما ودانشمندان دست به تأليف چنين كتابى زده ام وهم اكنون به درخواست شما بايد آن را تبديل كنم، چه بهتر به زندگى پيشين من بنگريد اگر من داراى چنين قدرتى بودم، بايد بسيارى ازمطالب اين كتاب را در دوران قبل از بعثت، گفته باشم ودر محافل ومجالس نمونه هايى از آن تراوش كرده باشد،. در حالى كه چهل سال در ميان شما زندگى كرده ام و از من چيزى در اين رابطه مشاهده نكرده ايد; چرا درست نمى انديشيد!؟

صفحه 260
در اين جا به روشنى ثابت گرديد كه پيامبر (صلى الله عليه وآله)روى يك رشته مصالح اجتماعى قبل از بعثت با مسئله خواندن ونوشتن آشنايى نداشت و او يك فرد امّى بود، وهرگزنه نزد كسى براى آموزش زانو نزده بود، ونه از طريق غيب نيز، با خواندن ونوشتن آشنا گشته بود. زيرا اگر از ناحيه غيب هم با آن دو آشنا بود، هرگز قرآن او را به لفظ «اُمّى» توصيف نمى كرد، زيرا در اين صورت (هرچند از ناحيه غيب) در پيامبر تحوّل رخ داده واز كيفيت روز نخست، به كيفيت ديگر متحول شده است. در حالى كه قرآن مى گويد: «او «امّى» است، وبه همان حالت نخست باقى است».
امّا آشنايى پيامبر با خواندن ونوشتن پس از بعثت، خود مسئله جداگانه اى است كه در جلد سوم «مفاهيم القرآن»، و كتاب «در مكتب وحى» درباره آن سخن گفته ايم.

تأويل ناروا

يكى از نويسندگان اسلامى 1 تحت تأثير «شرق شناسان» خارجى قرار گرفته، در رساله اى اصرار ورزيده است كه پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله) به خواندن ونوشتن آشنا بوده است وبا اتخاذ چنين موضع،كوشيده است كه آيه را به نادرست تأويل كند، اينك براى آشنا شدن خوانندگان به نقل تأويل، آنگاه به نقد آن مى پردازيم:
در «قرآن» كتاب به معناى هر نوع كتابت ونوشته نيست، بلكه به معناى نوشته هاى مذهبى ومقدّس تورات وانجيل مى باشد كه در زبان عربى كه زبان پيامبر بود، ناشناس بوده است واقعيت اين است كه يهوديان مى گفتند:حضرت اظهارات خود را از روى كتابهاى مقدّس ايشان نقل مى كند، آيه فوق نازل گرديد وفرمود كه پيامبر زبان اين نوشته هاى مقدّس را كه پيش از قرآن بوده، نمى دانسته است، نه آن كه پيامبر

1 . دكتر عبد اللطيف هندى رساله اى به زبان انگليسى در اين موضوع نگاشته و اين رساله به زبانهاى اردو و فارسى ترجمه شده است. نگارنده با نگارش رساله مستقلى به نام «در مكتب وحى»به ردّ آن پرداخته است. براى تفصيل بيشتر به آن رساله مراجعه فرماييد.

صفحه 261
نمى توانست به زبان عربى كه زبان مادرى وى بود (وقرآن نيز به همان زبان نازل گرديده) بخواند وبنويسد».

ردّ تأويل ناروا

اين تصرّف وتأويل از جهاتى مردود است:
الف: «كتاب» در آيه به صورت نكره وبدون «الف ولام» آمده است و نكره پس از جمله نفى (ما كنت تتلوا) بنابه دستورى كه نقل كرديم براى نفى جنس كتاب، اعم از عربى وعبرى وفارسى وسريانى، خواهد بود نه براى نفى يك نوع خاص،(كتابهاى مقدّس)، چنانكه تأويل گر تصوّر نموده است و اين دستور هرگز استثنا ندارد ودر قرآن جمله هايى مانند جمله فوق، فراوان است مانند:(وَ مَنْ يُهِنِ اللّهُ فَما لَهُ مِنْ مُكْرم)(حج/18): «هركس را خدا خوار سازد هيچ كس نمى تواند او را گرامى سازد».
گواه ما بر اينكه مقصود از «كتاب» در آيه مطلق كتاب است ـ خواه عبرى خواه عربى، اين است كه در آيه قبل، موقعى كه در باره انجيل وتورات سخن مى گويد، لفظ كتاب را با الف و لام كه اشاره به معروفيّت ومعهوديّت آنها است، به كار مى برد چنانكه مى فرمايد:
(وَكَذلِكَ أَنْزَلْنا إِلَيْكَ الْكِتابَ فَالَّذِينَ آتَيْناهُمُ الْكِتابَ يُؤْمِنُونَ بِهِ وَ مِنْ هؤُلاءِ مَنْ يُؤْمِنُ بِهِ وَ ما يَجْحَدُ بِ آياتِنا إِلاّ الْكافِرونَ).(عنكبوت/47)
«همچنين براى تو كتاب (قرآن) فرو فرستاديم وكسانى كه به آنها كتاب(انجيل وتورات) داده ايم، به آن ايمان مى آورند وآيات خدا را كسى جز گروه كافران انكار نمى كند».
در آيه مورد بحث، لفظ كتاب به طور نكره وبدون الف ولام به كار رفته است چنانكه مى فرمايد:(وَ ما كُنْتَ تَتْلُوا مِنْ قَبْلِهِ مِنْ كِتاب)(عنكبوت/48) واگر مقصود از كتاب در آيه مورد بحث همان كتابهاى عهدين باشد، لازم بود مانند ما

صفحه 262
قبل، كتاب را به طور معرفه، توأم با الف ولام به كار ببرد، وبفرمايد:«وَما كُنْتَ تَتْلُوا مِنْ قَبْلِهِ الْكِتاب».
ب: اينكه ادعا مى كنند: «در قرآن، كتاب اصولاً به معناى هرنوع كتاب ونوشته نيست بلكه به معنى همان نوشته هاى مذهبى ومقدسِ تورات وانجيل است» درست روشن نيست. ما اكنون آياتى را در اين جا مى آوريم، كه مقصود از آن كتب عهدين نيست بلكه كتاب علاوه بر كتب مقدّسه، در مصاديق مختلفى به كار رفته است :
1ـ كتاب يعنى قرآن مجيد:(ذلِكَ الْكِتابُ لا رَيْبَ فِيهِ)(بقره/2).
2ـ كتاب يعنى فرض وآنچه خدا بر ما نوشته وواجب كرده است:(وَ الْمُحْصَناتُ مِنَ النِّساءِإِلاّ ما مَلَكَتْ أَيْمانُكُمْ كِتابَ اللّهِ عَلَيْكُمْ)(نساء/24): «حرام است كه زنان شوهردار را بگيريد، مگر زنان مشركى كه اسير شما گردند، مفروض ومكتوب خدا در حقّ شما همين است».
كتاب در آيه 235 از سوره بقره هم به همان معنى آمده است.
3ـ كتاب به معناى هستى ورمز تكوين:(وَ ما مِنْ دابَّة فِي الأَرْضِ وَ لا طائِر يَطيرُ بِجَناحَيْهِ إِلاّ أُمَمٌ أَمْثالُكُمْ ما فَرَّطْنا فِي الْكِتابِ مِنْ شَيْء ثُمَّ إِلى رَبِّهِمْ يُحْشَرُونَ) (انعام/38).
«جنبدگان روى زمين، ومرغانى كه در هوا به پرواز در مى آيند، مانند شما امتهايى هستند، ما چيزى را در جهان آفرينش ترك نكرديم، سپس به سوى پروردگار خود باز مى گردند».
4ـ كتاب يعنى لوح محفوظ:
(قالَ عِلْمُها عِنْدَ رَبِّي فِي كِتاب لا يَضِلُّ رَبِّي وَلا يَنْسى)(طه/ 52).
«علم حوادث گذشته، پيش پروردگارم موجود است نه گم مى كند ونه فراموش مى نمايد».

صفحه 263
و همچنين آيه هاى 3 و11 و75 از سوره هاى سباء وفاطر ونحل به آن معناست.
5ـ كتاب به معناى نامه اعمال:
(ما لِهذَا الْكِتابِ لا يُغادِرُ صَغيرَةًوَلا كَبيرَةً إِلاّ أَحْصيها)(كهف/49): «چه شده كه اين نامه، تمام اعمال كوچك وبزرگ را شمرده است».
و به اين معناست كتاب در آيه هاى 62 مؤمنون و 30 سباء و 69 زمر و ... .
6ـ كتاب يعنى نامه شخصى:
(أُلْقِيَ إِلَيَّ كِتابٌ كَرِيمٌ) (نمل/29): «نامه اى به من رسيده است».
از اين موارد وموارد ديگر (آياتى كه لفظ كتاب در آنها وارد شده است روشن مى شود كه لفظ كتاب در مصاديق مختلف به كار رفته كه غير كتب عهدين است وبا بودن چنين آيات زياد، چگونه آقاى نويسنده(عبد اللطيف هندى) ادعا دارد كه كتاب در قرآن به معناى انجيل وتورات وامثال آنها مى باشد.
ج: اگر آيه به اين معنى باشد كه پيامبر قبل از بعثت، كتابهاى مقدّس انجيل وتورات را نخوانده است هدف تأمين نمى شود زيرا در اين صورت جاى اين احتمال باقى مى ماند كه پيامبر از آنجا كه مدّتها با خواندن ونوشتن كتابهاى عربى سر وكار داشته، به كمك برخى از نصارى ويهود ـ كه آشنا به زبان كتاب خود بودند ـ مطالب قرآن را از آنها استخراج كرده ودر قالب انشاء عربى ريخته است وآنها را از حفظ مى خواند، چنان كه در سوره فرقان اين احتمال را از مشركان نقل مى كند:
(وَقالَ الَّذينَ كَفَرُوا إِنْ هذا إِلاّ إِفْكٌ افْتَريهُ وَ أَعانَهُ عَلَيْهِ قَوْمٌ آخَرُونَ فَقَدْجاؤُوا ظُلْماً وَ زُوراً) .
«كافران مى گويند اين قرآن دروغى است كه به خدا بسته است وگروهى ديگر او را در اين قسمت يارى نموده اند، به راستى كه آنها در اين نسبت ستم كرده و سخن باطل مى گويند».

صفحه 264
قرآن براى رفع چنين احتمالى در آيه مورد بحث مى گويد: «تو هرگز با خواندن ونوشتن سروكارى نداشتى، تو هيچ گاه كتابى را نخوانده اى وقلم روى كاغذ نگذاشته اى زيرا در اين صورت، خرده گيران در آيين تو ترديد مى كردند».
خلاصه اين كه اگر شما اين آيه را به دست هرعرب ويا آشنا به زبان عربى بدهيد مى گويد نظر آيه اين است كه پيامبر اصلاً با خواندن ونوشتن سر وكار نداسته است .
وانگهى هرگاه مراد از كتاب، همان كتابهاى مقدس باشد در اين صورت جمله «ولا تخطّه» زائد خواهد بود زيرا هرگاه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)قدرت خواندن كتابهاى فوق را داست، به طور واضح قدرت بر نوشتن آنها نيز خواهد داست وديگر لازم نبود بفرمايد: «... لا تخطّه» (دقت كنيدكه ضمير تخطه به كتاب بر مى گردد) ولى به طورى كه ما معنى كرديم، آوردن آن مفيد وسودمند خواهد بود، زيرا مفاد آيه در اين صورت، يك كلام ساده و عمومى مى باشد; مى گويند فلانى به طور كلى با خواندن ونوشتن سروكارى ندارد و با خواندن ونوشتن آشنا نيست.

صفحه 265
ويژگيهاى پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله)
         3

36

عصمت پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله)

از نظر قرآن

آيات موضوع

(وَإِنْ كادُوا لَيَفْتِنُونَكَ عَنِ الَّذِي أَوْحَيْنا إِلَيْكَ لِتَفْتَرِيَ عَلَيْنا غَيْرَهُ وَإِذاً لاتَّخَذُوكَ خَلِيلاً * وَلَوْلا أَنْ ثَبَّتْناكَ لَقَدْ كِدْتَّ تَرْكَنُ إِلَيْهِمْ شَيئاً قَلِيلاً* إِذاً لأَذَقْناكَ ضِعْفَ الْحَياةِ وَ ضِعْفَ الْمَماتِ ثُمَّ لا تِجِدُ لَكَ عَلَيْنا نَصيراً)(اسراء/73 ـ 75).
(وَلَوْلا فَضْلُ اللّهِ عَلَيْكَ وَ رَحْمَتُهُ لَهَمَّتْ طائِفَةٌ مِنْهُمْ أَنْ يُضِلُّوكَ وَ ما يُضِلُّونَ إِلاّ أَنْفُسَهُمْ وَما يَضُرُّونَكَ مِنْ شَيْء وَ أَنْزَلَ اللّهُ عَلَيْكَ الْكِتابَ وَ الحِكْمَةَ وَعَلَّمَكَ ما لَمْ تَكُنْ تَعْلَمُ وَ كانَ فَضْلُ اللّهِ عَلَيْكَ عَظيماً) .(نساء/113).
(وَلَئِنِ اتَّبَعْتَ أَهْواءَهُمْ بَعْدَ الَّذي جاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ مالَكَ مِنَ اللّهِ مِنْ وَلِىّ وَ لانَصِير) (بقره/120).
(وَلَقَدْ أُوحِيَ إِلَيْكَ وَ إِلَى الَّذينَ مِنْ قَبْلِكَ لَئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبِطَنَّ عَمَلُكَ وَ لتَكُونَنَّ مِنَ الْخاسِرينَ) .(زمر/65).
(وَلَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا بَعْضَ الأَقاوِيلَ* لأَخَذْنا مِنْهُ بِالْيََمينِ* ثُمَّ لَقَطَعْنا مِنْهُ الْوَتينَ* فَما مِنْكُمْ مِنْ أَحَد عَنْهُ حاجِزينَ)(حاقه/44ـ47).

صفحه 266
(وَ اسْتَغْفِرِ اللّهِ إِنَّ اللّهَ كانَ غَفُوراً رَحِيماً) (نساء/106).
(وَاسْتَغْفِرْ لِذَنْبِكَ وَ سَبِّح بِحَمْدِ رَبِّكَ بِالعَشيّ وَ الإِبكار)(غافر/55).
(فَاعْلَمْ أَنَّهُ لا اِلهَ إِلاّ اللّهُوَ اسْتَغْفِر لِذَنْبِكَ وَ لِلْمُؤْمِنينَ وَ المُؤمِنات وَاللّه يعَلَمُ مُتَقَلَّبَكُمْ وَ مَثْويكم) (محمّد/19).
(وَاسْتَغْفِرْهُ إِنَّهُ كانَ تَوّاباً) (نصر/3).
10ـ (عَفَا اللّهُ عَنْكَ لِمَ أَذِنْتَ لَهُمْ حَتّى يَتَبَيَّنَ لَكَ الَّذينَ صَدَقُوا وَ تَعْلَمَ الْكاذِبينَ) .(توبه/43)
11ـ (إِنّا فَتَحْنا لَكَ فَتْحاً مُبِيناً* لِيَغْفِرَ لَكَ اللّهُ ما تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِكَ وَ ما تَأَخَّرَ وَ يُتِمَّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكَ وَ يَهْدِيَكَ صِراطاً مُسْتَقيماً* وَ يَنْصُرَكَ اللّهُ نَصْراً عَزيزاً) (فتح/1ـ3).
12ـ (عَبَسَ وَ تَوَّلى* أَنْ جاءَهُ الأَعْمى* وَ ما يُدْريكَ لَعَلَّهُ يَزَّكّى* أَوْ يَذَّكَّرُ فَتَنْفَعَهُ الذِّكْرى* أَمّا مَنِ اسْتَغْنى* فَأَنْتَ لَهُ تََصَدّى* وَما عَلَيْكَ أَلاّ يَزَّكّى* وَ أَمّا مَنْ جاءَكَ يَسْعى* وَهُوَ يَخْشى* فَأَنْتَ عَنْهُ تَلَهّى * كَلاّ إِنَّها تَذْكِرَةٌ* فَمَنْ شاءَ ذَكََرَهُ).

ترجمه آيات

«آنان (مشركان) نزديك بود كه با پيشنهاد خود، تو را از آنچه به تو وحى كرديم، بفريبند، تا غير آن را به ما نسبت دهى در اين هنگام تو را دوست خود برمى گزيدند.اگر به تو استوارى نمى بخشيديم، نزديك بود كه مقدار كمى به آنان متمايل گردى.در اين صورت دو برابر مجازات(مشركين) در زندگى دنيا و دو برابر مجازات آنان در سراى ديگر را به تو مى چشانديم، آنگاه در برابر ما، ياورى پيدا نمى كردى».

صفحه 267
«اگر كرم ورحمت خدا شامل حال تو نبود، گروهى از آنان تصميم مى گرفتند كه تو را گمراه كنند، وآنان جز خويش كسى را گمراه نمى سازند(ودر پرتو همين رحمت) هرگز ضررى به تو نمى رسانند، خدا آنچه را كه تو نمى دانى به تو آموخت وكرم خدا در حقّ تو بزرگ است».
«اگر از هوى و هوسهاى آنان (اهل كتاب) پس از آنكه آگاه شدى پيروى كنى، از جانب خدا براى تو، حامى وياورى نيست».
«بر تو وبر كسانى كه پيش از تو بودند وحى كرديم كه اگر شرك بورزى عملهاى نيك تو حبط وبى اثر مى گردد و از زيانكاران مى باشى».
«اگر او(پيامبر) سخن دروغى را به ما نسبت دهد وى را با قدرت مى گيريم، ورگ حيات او را قطع مى كنيم ، وكسى از شما مانع از اين كار نمى شود».
«از خدا مغفرت بخواه، خدا بخشاينده ورحيم است».
«براى گناهت طلب مغفرت نما، وخدا را عصرگان وصبحگان با ثناى او، تنزيه كن».
«بدان خدايى جز او نيست وبر گناهت وافراد با ايمان از مرد وزن طلب مغفرت بنما خدا از كارها وحركات وسكنات شما آگاه است».
« از او طلب مغفرت نما اوتوبه پذير است».
10ـ «خدا تو را ببخشد! چرا به آنها اجازه دادى؟ پيش از آنكه راستگويان را از دروغگويان بشناسى؟».
11ـ «ما پيروزى آشكارى را نصيب تو كرديم، تا خدا گناهان متقدم ومتأخر تو را بيامرزد، ونعمت خود را در باره تو تمام سازد، وتو را به راه راست هدايت نمايد وتو را با نصرت قدرتمندى كمك كند».
12ـ «چهره درهم كشيده، وروى برگردانده، آنگاه كه نابينا به سوى او آمد، تو چه مى دانى شايد خويش راتزكيه كند، يا به ياد آورد ويادآورى

صفحه 268
او سود بخشد، امّا آن كس كه خود را بى نياز از (هدايت تو) پنداشته، تو به او روى مى آورى، بر تو چيزى نيست اگر خود را پاك نسازد، و امّا آن كس كه به سوى تو آمده وكوشش مى كند، و از (مخالفت خدا) مى ترسد، تو از او اعراض مى كنى.چنين نيست ; قرآن وسيله يادآورى است، هركس بخواهد آن را ياد مى آورد».

تفسير آيات

مصونيت وپيراستگى پيامبر از خلاف وخطا، بسان ديگر پيامبران داراى مراحل سه گانه است، واين مراحل عبارتند از:
1ـ مصونيت مطلق (عمدى وسهوى) در تبليغ شريعت.
2ـ عصمت از خلاف وگناه در رفتار وگفتار.
3ـ پيراستگى از خطا ولغزش در جريانهاى عادى.
كليه دلائل عقلى ونقلى كه در جلد پنجم بر مصونيت پيامبران در دو مقام نخست اقامه شد، در باره پيامبر عاليقدر به روشنى حاكم است ونيازى به تكرار نيست; ولى دو چيز سبب شد كه بار ديگر به عصمت بازگرديم وپيراستگى پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله) را مستقلاً عنوان كنيم.
الف: وجود آياتى كه به طور خصوصى مشعر ويا دالّ بر مصونيت پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) مى باشند، گرچه ما دو آيه بيشترمطرح نمى كنيم.
ب: در بحث گذشته در مرحله سوّم از مصونيت يعنى پيراستگى پيامبران از خطا ولغزشهاى عادى در غير امر تبليغ وتبيين شريعت، اصلاً گفتگو نكرديم، لذا لازم است بار ديگر به عصمت بازگرديم ودر دو مرحله اخير تحت عنوان مصونيت خصوص پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله) از خلاف وگناه وهمچنين پيراستگى مطلق پيامبران از خطا ولغزش به بحث وگفتگو بپردازيم ولى از آنجا كه دليلِ عقلى عصمت از گناه در بحث ياد شده به طور روشن بيان گرديد فقط به دليل نقلى آن مى پردازيم و در بحث

صفحه 269
ديگر يعنى پيراستگى از خطا و لغزشهاى سهوى به توضيح دليل عقلى آن به ضميمه دليل قرآنى خواهيم پرداخت.

پيراستگى از گناه

گذشته از آيات فراونى كه بر عصمت همه پيامبران از گناه دلالت دارند، مى توان از آيه ذيل مصونيت او را از گناه استفاده كرد:
(وَإِنْ كادُوا لَيَفْتِنُونَكَ عَنِ الَّذِي أَوْحَيْنا إِلَيْكَ لِتَفْتَرِيَ عَلَيْنا غَيْرَهُ وَإِذاً لاتَّخَذُوكَ خَلِيلاً) .
«آنان (مشركان) نزديك بود كه با پيشنهاد خود، تو را از آنچه به تو وحى كرديم، بفريبند، تا غير آن را به ما نسبت دهى در اين هنگام تو را دوست خود برمى گزيدند».
(وَلَوْلا أَنْ ثَبَّتْناكَ لَقَدْ كِدْتَّ تَرْكَنُ إِلَيْهِمْ شَيئاً قَلِيلاً) .
«اگر به تو استوارى نمى بخشيديم، نزديك بود كه مقدار كمى به آنان متمايل گردى».
(إِذاً لأَذَقْناكَ ضِعْفَ الْحَياةِ وَ ضِعْفَ الْمَماتِ ثُمَّ لا تِجِدُ لَكَ عَلَيْنا نَصيراً).(اسراء/73 ـ 75).
«در اين صورت دو برابر مجازات(مشركين) در زندگى دنيا و دو برابر مجازات آنان در سراى ديگر را به تو مى چشانديم، آنگاه در برابر ما، ياورى پيدا نمى كردى».
مفسّران در باره علّت نزول آيات، شأن نزولهاى گوناگونى نقل كرده اند كه بسيارى از آنها به خاطرمكّى بودن آيات، صحيح واستوار نيست. تنها شأن نزولى كه با زمان نزول آنها تطبيق مى كند، همان است كه ابى حفص «صائغ» از امام باقر (عليه السلام)نقل مى كند كه قريش به پيامبر (صلى الله عليه وآله)پيشنهاد كردند كه آنها خداى او را يك سال بپرستند مشروط بر اين كه پيامبر نيز بتان قريش را به همين اندازه پرستش نمايد.

صفحه 270
اختلاف شأن نزولها در مفاد آيه تأثيرى ندارد آنچه مهم است اين است كه در آيه (ولَوْلا أَنْ ثَبَّتْناكَ لَقَدْ كِدْتَّ تَرْكَنُ إِلَيْهِمْ) دقت كافى انجام دهيم وبراى توضيح دلالت آيه نكاتى يادآور مى شويم:
1ـ برخى از كوته نظران خواسته اند آيه را گواه بر عدم عصمت پيامبر بگيرند، در حالى كه از نظر محقّقان آيه از دلائل نقلى عصمت او مى باشد و در حقيقت، باريك بينان وژرف نگران از درختى كه در نظر مخالفان تلخ است ميوه شيرين چيده خلاف مقصود آنان را استخراج كرده اند.
2ـ لازم است در تعيين فاعل فعل «كادُوا» كه ضمير متّصل (وَإِنْ كادُوا لَيَفْتِنُونَكَ) از آن حاكى است، دقت كنيم. ظاهر آيه نشان مى دهد كه مقصود از ضمير «كادُوا» همان مشركان است وفاعل «لَيَفْتِنُونَكَ» نيز از آن حاكى مى باشد،خلاصه، مفاد آيه اين است: مشركان نزديك شدند كه او را بفريبند، ودر اين آيه سخنى از نزديك شدن پيامبر (صلى الله عليه وآله) به ميان نيامده است.
3ـ آيه (وَلَوْلا أَنْ ثَبَّتْناكَ لَقَدْ كِدْتَّ تَرْكَنُ إِلَيْهِمْ شَيئاً قَلِيلاً)از دو جمله كه يكى شرط (ثَبَّتْناكَ) وديگرى جزا (لَقَدْ كِدْتَّ تَرْكَنُ)تشكيل يافته است ولفظ «لولا» در زبان عرب، معادل «اگر نبود» (يا اگر نه اين بود) در زبان فارسى است در اين صورت مفاد آيه اين است اگر نه اين بود كه تو را ثابت قدم نگه داشتيم، نزديك بود كه به آنها متمايل شوى، ولى تثبيت الهى مانع از تحقّق نزديكى شد، نه تنها ميل وانعطافى از تو سر نزد، بلكه به آن هم نزديك نشدى.
4ـ اين تثبيت الهى، جز تثبيت در مرحله فكر وانديشه، آنگاه در مرحله عمل ورفتار چيزى نيست; يعنى لطف الهى آنچنان شامل حال او گرديد كه قرب به مشركان وسازش با آنها در باره پرستش بتان آنها، نه در ذهن وانديشه او جوانه زد و نه در خارج جامه عمل پوشيد.
تثبيت به اين معنى جز عصمت و«تسديد» پيامبر به وسيله روح القدس وغيره

صفحه 271
چيز ديگرى نيست.
5ـ بايد توجه داشت كه اين تثبيت به يك مورد ودو مورد اختصاص ندارد، بلكه پيوسته شامل حال او مى باشد زيرا آنچه كه سبب شد خدا به پيامبر (صلى الله عليه وآله)در اين مورد خاص، استقامت قدم واستوارى گام بخشيد، در ديگر موارد نيز وجود دارد، وجهتى ندارد كه در يك مورد او را تثبيت كند ودر مراحل ديگر او را به خود واگذارد.
6ـ تثبيت الهى آنچنان نيست كه عنان اختيار وآزادى را از كف بربايد وديگر، پيامبر تثبيت شده نتواند برخلاف آن كارى صورت دهد بلكه با اين وضع مى تواند يكى از دو طرف كار را برگزيند براى بيان اين جهت درا يه سوّم مى فرمايد:
(إِذاً لأَذَقْناكَ ضِعْفَ الْحَياةِ وَ ضِعْفَ الْمَماتِ ثُمَّ لا تَجِدُ لَكُ عَلَيْنا نَصِيراً) .
«در اين موقع دوبرابر عذاب(مشركان) را در زندگى اين جهان وجهان ديگر به تو مى چشانيم، آنگاه در برابر ما ياورى پيدا نمى كردى».
با توجه به اين نكات روشن شد كه نه تنها مفاد آيه در كام «عدليه» كه عصمت را حالت لازم در پيامبران مى دانند، تلخ نيست، بلكه بسيار شيرين ونويد بخش است وآن اين است كه خداوند پيامبرخود را به خود او واگذار نمى كند ودر مظانّ لغزشها و سراشيبيها به او تثبيت و استوارى مى بخشد و او را از قرب ونزديك شدن به گناه ـ تا چه رسد به ارتكاب آن ـ باز مى دارد.
ودر حقيقت ، جمله (وَلَوْلا أَنْ ثَبَّتْناكَ لَقَدْ كِدْتَ تَرْكَنُ)بسان (وَلَولا فَضُلُ اللّهِ عَلَيْكَ وَرَحْمَتُهُ لَهَمَّتْ مِنْهُمْ طائِفَةٌ أَنْ يُضِلُّوكَ)(نساء/113) است جز اين كه آيه مورد بحث مربوط به تثبيت در برابر گناه وآيه دوّم مربوط به صيانت پيامبر از لغزشهاى سهوى وغير عمدى است وبا صرف نظر از اين تفاوت شيوه بيان ونحوه دلالت در هر دو آيه يكسان است وهم اكنون در بحث بعد كه درباره پيراستگى پيامبر از خطا است گفتگو مى كنيم ، و درباره آيه توضيح كافى خواهيم داد.
***

صفحه 272

پيراستگى پيامبر (صلى الله عليه وآله) از خطا واشتباه

مصونيت پيامبر (صلى الله عليه وآله) از خطا واشتباه در امور زندگى وجريانهاى عادى از جمله مسائلى است كه در علم كلام درباره آن بحث وگفتگو شده واقوال فراوانى در باره آن به چشم مى خورد، در اين مورد، خرد براى حفظ اعتماد مردم به گفتار ورفتار پيامبر (صلى الله عليه وآله) مصونيت را يك حالت لازم وشرط حتمى تلقى مى كند:
خطا واشتباه در غير تبليغ دين به دو صورت متصوّر است:
الف: خطا در انجام وظيفه مذهبى اعمّ از فردى مانند اشتباه درركعات نماز و يا اجتماعى مانند كشتن فرد بى گناه.
ب: اشتباه در امور روزانه زندگى.
مسئله جلب اعتما دمردم كه عامل مهم در پيشرفت مقاصد پيامبران است ايجاب مى كند كه پيامبران در قسمت عمل به وظائف مذهبى اعم از فردى واجتماعى مصون از اشتباه باشند، زيرا اشتباه در اين قسمت عمل به وظايف مذهبى اعم از فردى واجتماعى مصون از اشتباه باشند، زيرا اشتباه در اين قسمت كم كم سبب مى شود كه مردم در تعاليم وگفته هاى آنان به ديده شك وترديد بنگرند وبا خود چنين بينديشند كه وقتى پيامبر در عمل به وظايف، اشتباه وخطا مى كند، از كجا معلوم كه در بيان تعاليم دچار اشتباه نشود؟.
اين انديشه ايجاب مى كند كه پيامبران در كارهاى عادى وجريانهاى روزمرّه نيز از اشتباه وخطا مصون باشند، زيرا اشتباه در اين مورد از اعتماد مردم مى كاهد وسبب مى شود كه مردم به تعاليم او از ديده ديگرى بنگرند.
اشتباه نشود! ما نمى گوييم اشتباه در امور زندگى ملازم با اشتباه در بيان وظائف وتعاليم است زيرا جه بسا ممكن است مردى از جانب خدا در قسمت دوّم مصونيت داشته باشد ولى در امور عادى دچار خطا ولغزش گردد وتفكيك ميان اين

صفحه 273
دو كاملاً صحيح وپابرجاست.
اين تفكيك براى دانشمندان كاملاً امكان پذير است، ولى روى سخن در اين جا با افراد ديگر است كه نمى توانند به اين نوع از مسائل با ديده تفكيك بنگرند، بلكه همه را به يك چوب مى رانند ووجود شك وترديد يا خطا وخلاف در زندگى عادى پيامبر، موجب جوانه زدن شك در ديگر امور مربوط به نبوت مى شود.
خداوند براى پيشرفت مقاصد بعثت، بايد پيامبران را با مصونيت وپيراستگى كامل مجهز سازد، تا از اين جهت اعتماد صد در صد مردم را به آموزگاران وحى جلب نمايد ودر نتيجه هدف ومقصد بعثت كه تربيت وگرايش مردم به خدا است جامه عمل بپوشد.
امام ششم (عليه السلام) در روايتى مى فرمايد:
«رُوحُ القُدُس تَحْمِلُ النُّبُوَّةَ وَ رُوحُ القُدُسِ لا يَنامُوَ لا يَغْفُلُ وَ لا يَلْهُو وَ لا يَسْهُو»: «روح القدس حامل نبوت است، او نمى خوابد وغفلت نمى كند و از او اشتباهى رخ نمى دهد».1
تا اينجا با داورى خرد در مسئله تجويز خطا وسهو بر پيامبران آشنا شديم اكنون وقت آن رسيده است كه با منطق قرآن در اين مورد نيز آشنا شويم، طبعاً منطق هر دو يكسان بوده وكوچك ترين اختلافى ميان آن دو نخواهد بود.

قرآن وخطا وسهو پيامبران

از آيه زير مى توان مصونيت پيامبر الهى را از اشتباه وسهو استفاده كرد.
(وَلَوْلا فَضْلُ اللّهِ عَلَيْكَ وَ رَحْمَتُهُ لَهَمَّتْ طائِفَةٌ مِنْهُمْ أَنْ يُضِلُّوكَ وَ ما يُضِلُّونَ إِلاّ أَنْفُسَهُمْ وَما يَضُرُّونَكَ مِنْ شَيْء وَ أَنْزَلَ اللّهُ عَلَيْكَ الْكِتابَ وَ الحِكْمَةَ وَعَلَّمَكَ ما لَمْ تَكُنْ تَعْلَمُ وَ كانَ فَضْلُ اللّهِ عَلَيْكَ عَظيماً) .(نساء/113).

1 . بصائر الدرجات، ص 134.

صفحه 274
«اگر كرم ورحمت خدا شامل حال تو نبود، گروهى از آنان تصميم مى گرفتند كه تو را گمراه كنند، وآنان جز خويش كسى را گمراه نمى سازند(ودر پرتو همين رحمت) هرگز ضررى به تو نمى رسانند، خدا آنچه را كه تو نمى دانى به تو آموخت وكرم خدا در حقّ تو بزرگ است».
مفسّران در شأن نزول آيه، جريانهاى مختلفى ياد كرده اند كه نقل آنها مايه گستردگى سخن است; در اين جا ما يكى را به عنوان نمونه ذكر مى كنيم:
زره فردى از صحابه پيامبر به سرقت رفت صاحب آن به يك نفر از طايفه «بنى ابيرق» ظنين شد، سارق وقتى متوجه خطر شد، زره را به خانه يك نفر يهودى انداخت و از قبيله خود خواست كه نزد پيامبر (صلى الله عليه وآله) بر پاكى او گواهى دهند و وجود زره را در خانه يهودى گواه بر برائت او گيرند. در اين شرايط«سارق» تبرئه شد ويهودى متهّم گرديد، خدا پيامبر خود را از جريان آگاه ساخت وآيه ياد شده به ضميمه آيه اى كه يادآور مى شويم، فرود آمد.اين شأن نزول خواه صحيح باشد يا نباشد، بالأخره از مجموع شأن نزول هايى كه در اين مورد نقل شده است، استفاده مى شود كه پيامبر در آستانه داورىِ بر خلاف واقع (از روى خطا) قرار گرفته بود، وگروهى با صحنه سازى مى خواستند پيامبر (صلى الله عليه وآله) را فريب داده وظواهر قضيه را به رخ پيامبر بكشند تا وى برخلاف حق حكم نمايد، ولى خداوند او را از خطا واشتباه حفظ وصيانت نمود و پرده از چهره حقيقت برداشته شد وچيزى را كه او نمى دانست به او آموخت وكرم خدا نسبت به پيامبر، بزرگ است; اكنون بايد ببينيم چگونه آيات مورد بحث بر مصونيت پيامبر (صلى الله عليه وآله) از خطا گواهى مى دهد.
در آيه مورد بحث سه جمله بايد مورد توجه قرار گيرد:
الف: (وَ أَنْزَلَ اللّهُ عَلَيْكَ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ) .
ب: (وَعَلَّمَكَ ما لَمْ تَكُنْ تَعْلَمُ) .
ج:(وَكانَ فَضْلُ اللّهِ عَلَيْكَ عَظِيماً) .

صفحه 275
جمله نخست ناظر به مبانى داورى اوست وآن كتاب وسنت (حكمت) مى باشد. آگاهى از اين دو منبع وسيع تشريع، مايه مصونيت در احكام الهى مى گردد ودر نتيجه پيامبر در تبيين احكام خدا هرگز دچار اشتباه ولغزش نمى گردد زيرا آنچه بشر تا روز رستاخيز به آن نياز دارد در اين دو منبع وارد شده است ولى روشن است كه علم به قوانين كلى، مايه مصونيت از اشتباه در موضوعات، وجزئيات، وبه اصطلاح در تطبيق آن كليات برموارد خود، نمى گردد بلكه براى مصونيت از اشتباه، به چيز ديگرى نياز دارد.
در همان مورد شأن نزولى كه پيامبر در آستانه داورى بر خلاف واقع قرار گرفته بود، وخداوند او را از لغزش حفظ كرد، او از تمام احكام كلى الهى آگاه بود مع الوصف علم به كليات، موجب مصونيت او نگرديد بلكه اين علم به ضميمه امر ديگر، به او مصونيت داد واين امر دوّم همان است كه در جمله دوّم وارد شده است آنجا كه مى فرمايد:
(وَعَلَّمَكَ ما لَمْ تَكُنْ تَعْلَمُ) : «چيزى را كه نمى دانستى به تو آموخت» اين كدام علم است كه پيامبر نمى دانست وخدا به او آموخت؟ آيا علم به احكام كلى الهى است كه در كتاب وسنّت آمده است، يا مقصود علم به واقعيات وخصوصيات وقايع وجريانها است؟ شكّى نيست كه احتمال نخست كاملاًبى اساس است زيرا علم به كليات احكام كلى در جمله پيشين به روشنى بيان گرديد، ديگر نيازى به تكرار وتأكيد نيست و هيچ كس احتمال نمى دهد كه پيامبر الهى، از احكام شريعت خود بى اطلاع باشد، تا زمينه تأكيد فراهم گردد.
مقصود از اين جمله همان احتمال دوّم است يعنى پرده از چهره واقعيات برداشت و او را در جريان توطئه بر لغزاندن پيامبر، ووارد آوردن تهمت بر يك بى گناه قرار داد واين همان است كه در آيه ديگرى كه در اين رابطه نازل گرديده با جمله (بِما أَريكَ اللّهُ) بيان گرديده است چنانكه مى فرمايد:
(إِنّا أَنْزَلْناإِلَيْكَ الْكِتابَ بِالحَقِّ لِتَحْكُمَ بَيْنَ النّاسِ بِما أَريكَ اللّهُ وَ لا تَكُنْ

صفحه 276
لِلْخائِنينَ خَصِيماً).
در اين آيه براى داورى پيامبر (صلى الله عليه وآله)، دو اصل بيان گرديده است:
(أَنْزَلْنا إِلَيْكَ الْكِتابَ) : «كتاب را بر تو فرو فرستاديم».
(بِما أَريكَ اللّهُ) : «به سبب آنچه كه به تو ارائه نموده است».
و «باء» در كلمه «بما» به معنى «سببيت» است يعنى خداوند كتاب را براى تو فرستاد تا در سايه آن به ضميمه آنچه كه از حقايق براى تو ارائه كرده است، داورى نمايى وهرگز نلغزى.
بنابراين، پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله) گذشته از علم به كتاب وسنّت، با علم وآگاهى خاصى مجهز است كه از آن در دو آيه قبل گاهى با جمله:(وَعَلَّمَكَ ما لَمْ تَكُنْ تَعْلَمُ) تعبير آورده است.
وگاهى آن را با جمله (بِما أَريك اللّه) بيان كرده است.
براى اين كه تصوّر نشود كه اين نوع مصونيت، مخصوص به يك مورد يا در خصوص داورى است وباب اشتباه به روى پيامبر (صلى الله عليه وآله) در موارد ديگر باز است، خداوند در آيه مورد بحث جمله سوم را مى آورد ومى فرمايد:
(كانَ فَضْلُ اللّهِ عَلَيْكَ عَظِيماً): «كرم خدا بر تو بسيار بزرگ است».
جايى كه خداوند چيزى را بزرگ بشمارد، بايد حساب آن را از چيزى كه ما بزرگ مى نماييم، جدا كرد، فضل وكرم بزرگ نشانه آن است كه پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله)در مسير زندگى در قضاوتها وداوريها، در معاشرتها وبرخوردها از خطا و لغزش مصون مى باشد.
خلاصه: به خاطر مصلحتى كه در امر رسالت نهفته است وبراى اين كه پيامبر اسوه والگو وسرمشق امّت است، بايد در مسير زندگى به گونه اى باشد كه امّت در باره او احتمال اشتباه وخطا ندهد تا در مسئله اطاعت از رفتار وگفتار او، دچار سرگردانى ودو دلى نشوند.

صفحه 277

توضيح و تحليل آياتى كه منكران عصمت پيامبر

به آن تمسك كرده اند

مخالفان عصمت پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله)در مرحله خلاف وگناه ويا مصونيت او از خطا ولغزش با يك رشته آيات واحاديثى استدلال كرده اند، و از اين طريق اذهان ساده لوحان را نسبت به اصل عصمت مشوش ساخته اند، براى تكميل مطلب بايد مجموع دلايل آنان مورد بحث وبررسى قرار گيرد.
نخست آيات را وارد بحث مى كنيم آنگاه به توضيح پاره اى از روايات مى پردازيم.

1ـ اگر از هوى وهوسهاى آنان پيروى كنى...

خدا پيامبر را با يك رشته «قضاياى شرطيه» مورد خطاب قرار مى دهد :
(وَلَئِنِ اتَّبَعْتَ أَهْواءَهُمْ بَعْدَ الَّذي جاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ مالَكَ مِنَ اللّهِ مِنْ وَلِىّ وَ لانَصِير) (بقره/120).
«اگر از هوى و هوسهاى آنان (اهل كتاب) پس از آنكه آگاه شدى پيروى كنى، از جانب خدا براى تو، حامى وياورى نيست».
در همين سوره در آيه 145 همين مضمون نيز وارد شده جز اين كه در آخر آيه به جاى (مالَكَ مِنَ اللّهِ) ... جمله (إِنَّكَ إِذاً لَمِنَ الظّالِمينَ)آمده است ودر سوره رعد آيه 37 آيه نخست بدون كم وزياد وارد شده جزاين كه به جاى (وَ لا نَصِيراً) كلمه (وَلا واق) آمده است.
اين آيات ومشابه آنها كه هم اكنون يادآور مى شويم، كوچك ترين گواه بر نفى عصمت نيست زيرا:اين آيات به صورت قضيه شرطيه وارد شده ويك چنين قضايايى هرگز گواه بر تحقّق شرط (پيروى از هوى وهوسها) نيست، بلكه با پيراستگى كامل

صفحه 278
شخص نيز سازگار است.اين گونه گزارشها به صورت قضاياى شرطيه گواه برآن نيست كه روزى طرفين آن محقّق مى گردد; خداوند به پيامبر خود مى گويد:
(وَ لَئِنْ شِئْنا لَنَذْهَبَنَّ بِالَّذِي أَوْحَيْنا إِلَيْكَ ثُمَّ لا تَجِدُ لَكَ بِهِ عَلَيْنا وَكِيلاً) (اسراء/86).
«اگر بخواهيم آنچه را كه بر تو وحى كرديم از تو مى گيريم وهرگز مدافعى بر خود پيدا نمى كنى».
(إِلاّ رَحْمََةً مِنْ رََبِّكَ إِنَّ فَضْلَهُ كانَ عَلَيْكَ كَبِيراً)(اسراء/87).
(«اگر ما چنين نمى كنيم) به خاطر رحمت خداست بر تو وبر پيروان تو! وكرم خدا بر تو بزرگ است».
در حالى كه خدا از تعلّق مشيّت وى برگرفتن وحى از پيامبر به صورت قضيه شرطيه سخن مى گويد، همگى مى دانيم كه چنين مشيّتى هرگز انجام نخواهد گرفت. بلكه خدا به وسيله پيامبر (صلى الله عليه وآله) خود، شريعت خويش را تكميل خواهد نمود.
اين گونه آيات كه خدا پيامبر خود را به صورت قضيه شرطيه تهديد وتوبيخ مى كند، بيش از آن است كه در اين جا منعكس گردد فقط دو آيه ديگر را متذكر مى شويم آنگاه به بيان نكته اين گونه خبرها مى پردازيم.
(وَلَقَدْ أُوحِيَ إِلَيْكَ وَ إِلَى الَّذينَ مِنْ قَبْلِكَ لَئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبِطَنَّ عَمَلُكَ وَ لتَكُونَنَّ مِنَ الْخاسِرينَ) .(زمر/65).
«بر تو وبر كسانى كه پيش از تو بودند وحى كرديم كه اگر شرك بورزى عملهاى نيك تو حبط وبى اثر مى گردد و از زيانكاران مى باشى».
(وَلَوْ تَقَوَّلَ عَلَيْنا بَعْضَ الأَقاوِيلَ* لأَخَذْنا مِنْهُ بِالْيََمينِ* ثُمَّ لَقَطَعْنا مِنْهُ الْوَتينَ* فَما مِنْكُمْ مِنْ أَحَد عَنْهُ حاجِزينَ)(حاقه/44ـ47).
«اگر او سخن دروغى را به ما نسبت دهد وى را با قدرت مى گيريم، ورگ حيات او را قطع مى كنيم ، وكسى از شما مانع از اين كار نمى شود».

صفحه 279
همه اين اخبار وگزارشها كه به صورت «اگر» وارد شده دليل بر تحقّق طرفين نمى گردد تا با مسئله عصمت منافات داشته باشد.تنها سؤالى كه در اينجا باقى است اين است كه هدف از طرح اين گونه احكام شرطى كه هيچ گاه عملى نمى گردد چه بوده است در اين جا مى توان از ميان نكات متنوع به دو نكته اشاره كرد:
1ـ اين قضايا ناظر به طبيعت انسانى پيامبران است كه صدور گناه وخلاف را از آنان كاملاً ممكن مى سازد. پيامبران طبيعت مافوق انسانى وبشرى ندارند كه بر عصيان وگناه قادر وتوانا نباشند بلكه از آن نظر كه انسانند، بسان افراد ديگر در معرض لغزشها وتوبيخها مى باشند واگر مشمول عنايت الهى (عصمت) نشوند، تحقّق گناه از آنها كاملاً مترقب خواهد بود; اين تنها عنايت ربانى است كه با افاضه عصمت، صدور گناه را به صورت «محال عادى» در مى آورد وبر آنها قداست وطهارت مى بخشد.
اين بخش از آيات ناظر به جنبه هاى بشرى آنان مى باشد ودر اين قلمرو، عصمت ومصونيتى مطرح نيست واگر پيامبران مصون وپيراسته اند به خاطر جنبه ديگر از شخصيت آنها است كه آنان را به صورت موجودى الهى در مى آوردكه هرگز از در مخالفت وارد نمى شوند.
2ـ اين آيات همگى جنبه تربيتى دارد وهدف تعليم ديگران است در قالب خطاب به پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله)، واين نوع خطابهاى حاد وتند نه تنها تعصب جاهلى وعناد ونادان را تحريك نمى كند بلكه او را به پذيرش اين تعاليم تحريك وتشويق مى نمايد وبا خود چنين مى انديشد جايى كه پيامبر با آن عظمت در صورت صدور خلاف وگناه به توبيخ وكيفر محكوم مى شود، تكليف من جاهل روشن است.
يكى از راههاى تربيت صحيح تفهيم حقيقت در ضمن گفتگو در باره ديگران است ودر اين مورد در زبان عرب مى گويند:«إيّاكَ أعني واسمعي يا جارة» ودر زبان فارسى مى گويند:«به در مى گويم تا ديوار بشنود!».

صفحه 280
كسانى كه اين نوع خطابها را دستاويز انديشه هاى كج خود قرار مى دهند با الفباى قرآن آشنا نمى باشند و از اصول تربيت صحيح ناآگاه هستند وبا توجه به اين اصل، هرنوع تصوّر نادرست،در مورد عصمت حضرت رسول كاملاً برطرف مى گردد.
با توجه به اين اصل، هدف بسيارى از آيات كه دستاويزى براى منكران عصمت شده است روشن مى گردد وبراى تكميل مطلب بخشى از اين آيات را مى آوريم:
1ـ مسلمانان مدّتى به سوى بيت المقدس نماز مى گزاردند، سپس روى مصالحى دستور آمد كه به سوى كعبه نماز گزارند، در اين موقع مسئله تغيير قبله جنجالى ميان يهود ومنافقان برپا كرد كه آيات قرآن واحاديث از آن حاكى است. قرآن با قاطعيت هرچه تمامتر بر ايرادهاى ناآگاهان از علل تشريع پاسخ مى گويد آنگاه رو به پيامبر مى كند ومى فرمايد:
(اَلْحَقُّ مِنْ رَبِّكَ فَلا تَكُونَنَّ مِنَ الْمُمْتَرينَ) (بقره/147) : «حق، از براى پروردگار تو است; پس هيچ شكى به دل راه مده!».
قرآن مسئله الوهيت مسيح را ابطال مى كند وتولّد او را از مريم باكره، بسان آفرينش آدم از خاك مى داندكه هيچ كدام گواه بر «فرزند بودن» آنها نسبت به خدا نيست آنگاه رو به پيامبر مى كند مى فرمايد:
(اَلْحَقُّ مِنْ رَبِّكَ فَلا تَكُنْ مِنَ الْمُمْتَرينَ) (آل عمران/60): فرمان وسخن خدا حق است، هرگز در اين مورد شك وترديد به خود راه مده!».
پيامبر كه جهان غيب براى او به صورت شهود در آمده وفرشته وحى را ديده وسخن او را شنيده وآيات خدا را در شب معراج مشاهده كرده است هرگز شك وترديد به خود راه نمى دهد. هدف، تذكّر ديگران است كه هرگز فريب سخنان پوچ ديگران را نخورند وخود را در آتش شك نسوزانند.

صفحه 281
2ـ خداوند در مسئله قضاوت در باره فردى كه تفصيل آن در دلائل عصمت پيامبر از خطا و لغزش گذشت پيامبر خود را چنين خطاب مى كند:
(وَلا تُجادِلْ عِنَ الَّذينَ يَخْتانُونَ أَنْفُسَهُمْ إِنَّ اللّهَ لايُحِبُّ مَنْ كانَ خَوّاناً أَثيماً) (نساء/ 107).
«از آنها كه به خود خيانت كرده اند دفاع مكن، خداوند افراد خيانت پيشه و گنهكار را دوست نمى دارد».
(إِنّا أَنْزَلْنا إِلَيْكَ الْكِتابَ بِالحَقِّ لِتَحْكُمَ بَيْنَ الناسِ بِما أَريكَ اللّهُ وَ لا تَكُنْ لِلْخائِنينَ خَصيماً) (نساء/105).
«كتاب را به حق بر تو فرستاديم تا ميان مردم به آنچه كه پروردگارت ارائه كرده داورى كنى، هرگز حامى افراد خائن مباش!».
اين نوع خطابها به خاطر هدايت گروهى است كه صراحت گويى را تحمل نمى كنند وزبان حال آنان اين است كه انتقاد خوب است امّا از ديگران! از اين جهت بهترين راه سخن گفتن با اين طايفه، سخن گفتن طى «حديث ديگران» است حديث ديگران هرچه هم تلخ وزهرآگين باشد چون در باره ديگران است واكنش حاد وتندى نخواهد داشت.
پيامبر (صلى الله عليه وآله) در مسئله زره مسروقه، ناچار بود كه طبق ظواهر داورى كند وهرگز نه از خائنى دفاع كرد ونه طرفدار خائنى بود، اين ضوابط قضايى است كه گاهى با واقع تطبيق نمى كند ودر نتيجه حق پايمال مى گردد لذا خداوند فوراً پيامبر را در جريان واقع قرار داد (بِما أَريكَ اللّهُ) وخطايى از او سر نزد!
ولى خداوند براى سركوبى گروهى كه عالمانه به سود خائنى گواهى داده بودند به پيامبر خود خطاب مى كند تا آنان حساب خود را دانسته باشند.
3ـ خداوند در سوره اسراء فرمانهاى حكيمانه اى دارد كه ما از آنها به عنوان «منشور جاويد» ياد كرديم واين فرمانها با مضمون واحدى آغاز وپايان يافته است.

صفحه 282
آنجا كه مى فرمايد:
(لا تَجْعَلْ مَعَ اللّهِ إِلهاً آخَرَ فَتَقْعُدَ مَذْمُوماًمَخْذُولاً)(اسراء/ 22): «با خدا ، خداى ديگرى قرار مده كه مذموم وبى ياور مى شوى».
ودر پايان «منشور» مى فرمايد:(وَ لا تَجْعَلْ مَعَ اللّهِ إِلهاً آخََرَ فَتُلْقى فِي جَهَنَّمَ مَلُوماً مَدحُوراً) (اسراء /39): «با خدا، خداى ديگر قرار مده كه سرزنش ورانده شده در جهنم مى افتى».
تحليل اين نوع خطابها ودستورها در همگى يكى است وهمگى ناظر به يك ويا دو جهت است:
1ـ صدور هر نوع خلاف وگناه از فرد معصوم از آن نظر كه انسان است كاملاً ممكن و مترقب مى باشد و اين نوع خطاب ناظر به اين ويژگى است نه از آن نظر كه او معصوم وپيراسته از گناه مى باشد.
2ـ مورد خطاب در ظاهر، پيامبر است ولى مخاطب واقعى امّت او است واين نوع سخن گفتن د رميان تمام ملل جهان رايج است.
باتوجه به اين دو بيان وبا توجه به اين كه قسمتى از اين آيات در اين صفحات منعكس شده ، نياز به نقل آيات ديگر نيست.

2ـ هدف از طلب مغفرت ها چيست؟

قرآن در مواردى به پيامبر دستور مى دهد كه از خدا طلب مغفرت نمايد و در برخى از موارد كمله «ذنب» را نيز بر آن اضافه مى كند مثلاً در سوره نساء آيه 106 مى فرمايد:
(وَ اسْتَغْفِرِ اللّهِ إِنَّ اللّهَ كانَ غَفُوراًرَحِيماً) :«از خدا مغفرت بخواه، خدا بخشاينده ورحيم است».
ودر سوره غافر آيه 55 مى فرمايد:(وَاسْتَغْفِرْ لِذَنْبِكَ وَ سَبِّح بِحَمْدِ رَبِّكَ

صفحه 283
بِالعَشيّ وَ الإِبكار) :«براى گناهت طلب مغفرت نما وخدا را عصرگاهان وصبحگاهان با ثناى او، تنزيه كن».
ودر سوره محمّد (صلى الله عليه وآله) آيه 19 فرمان مى دهد كه هم برخود وهم بر افراد با ايمان طلب آمرزش كند آنجا كه مى فرمايد:
(فَاعْلَمْ أَنَّهُ لا اِلهَ إِلاّ اللّهُوَ اسْتَغْفِر لِذَنْبِكَ وَ لِلْمُؤْمِنينَ وَ المُؤمِنات وَاللّه يعَلَمُ مُتَقَلَّبَكُمْ وَ مَثْويكم) .
«بدان خدايى جز او نيست وبر گناهت وافراد با ايمان از مرد وزن طلب مغفرت بنما خدا از كارها وحركات وسكنات شما آگاه است».
در سوره نصر آيه 3 مى فرمايد:(وَاسْتَغْفِرْهُ إِنَّهُ كانَ تَوّاباً) از او طلب مغفرت نما اوتوبه پذير است».
اكنون سؤال مى شود چگونه دستور طلب مغفرت با عصمت پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله) وفق مى دهد؟
پاسخ: آگاهى ازمفاد اين آيات با شناخت مسئوليتهاى پيامبران واين كه شخصيتهاى بزرگ، مسئوليتهاى خطيرترى دارند و چه بسا ممكن است عملى از نظر خرد، در محيطى جرم وگناه شمرده شود، در حالى كه همان عمل نسبت به محيط ديگر داراى چنين حالتى نباشد. كاملاً امكان پذير است وبراى توضيح يادآور مى شويم:
دستورهاى الهى در واجبات ومحرمات منحصر نمى شود، بلكه در كنار واجبات، مستحبات ودر كنار محرمات، مكروهات نيز وجود دارد، واجب شرعى چيزى است كه بايد انجام شود وترك آن موجب مؤاخذه و عقاب است وحرام شرعى چيزى است كه بايد ترك شود وانجام آن موجب عذاب است.
امّا مستحبات ومكروهات در عين اينكه ترك وانجام آن، كيفر ومؤاخده اى همراه ندارد، ولى گاهى شرايط به گونه اى مى شود كه عقل وخرد آن را فرض ولازم

صفحه 284
مى شمارد. البته اين سخن نه به اين معنى است كه مستحب، واجب ويا مكروه، حرام شرعى مى گردند ـ زيرا حدود واحكام الهى هيچ گاه تغيير نمى پذيرند ـ بلكه هدف اين است كه عقل وخرد، با توجه به آن شرايط، انجام مندوب وترك مكروه را لازم وضرورى مى داند و آن را در نزد خود يك نوع واجب قلمداد مى نمايد واگر شخصى در آن شرايط به نداى خرد گوش ندهد، در اصطلاح شرع «تارك اولى» ودر نزد خرد، مذنب وگنهكار شمرده مى شود; درست است كه انجام دادن مستحبات وترك مكروهات، مايه جمال وآرايش رفتار وكردار است، ومخالفت با آنها پى آمدى در بر ندارد، ولى گاهى خرد با توجه به يك رشته شرايط از قبيل علم وآگاهى بيشتر به مقام آمر وفرمانده و داشتن مسئوليتهاى خطيرتر، عمل به آنها را بسان عمل به فرايض وترك محرمات، لازم مى شمارد ودر صورت مخالفت، خود را ملزم به اظهار پوزش وطلب غفران مى داند.
براى روشن شدن اين حقيقت ( كه چه بسا رفتارى در محيط وشرايطى خاص، كار خوب ويا لااقل بى عيب تلقى مى گردد ولى همان كار در شرايط ديگرى عيب ومذموم شمرده مى شود) دو مثال مى آوريم:
1ـ زندگى يك انسان بيابانى را در نظر بگيريد كه از آداب معاشرت فقط يك سرى آداب بسيط وضرورى را مى داند، چنين افرادى به حكم دور بودن از تمدن وسواد اعظم، از آداب ورسوم انسانى دور مى باشند وبه خاطر همين دورى از تمدن نمى توان انتظار داشت كه آداب ورسوم انسانى را كاملاً رعايت كند در حالى كه از يك انسان شهرنشين وبزرگ شده در سواد اعظم، انتظار ديگرى است اگر او در رفتار وكردار خود، ظرافت هاى اخلاقى را رعايت نكند، كاملاً توبيخ مى شود ومورد نكوهش قرار مى گيرد.
در ميان شهر نشينان، انتظار از يك فرد درس خوانده وتحصيل كرده، غير از انتظار از افرادى عادى ومعمولى است هم چنانكه انتظار از ساكنان بخشها وشهرها غير از انتظار از ساكنان مراكز استانها است. بنابراين كارهايى كه افراد عادى انجام

صفحه 285
مى دهند، اگر يك فرد فوق العاده آن را انجام داد، قبيح وزشت شمرده مى شود و لذا در محيطهاى نظامى، يك لحظه تأخير، يك سخن خشن، يك حركت نابجا، يك نگاه نامحسوس به چپ و راست، خطا و گناه شمرده مى شود وانضباط نظامى ايجاب مى كند كه فرد با تمام اين ظرائف ودقائق آشنا گردد وبه آن عمل كند.
بنابراين هرچه مقام بزرگتر، ومسئوليتها بيشتر باشد، تكاليف افزايش يافته والزامات بيشتر مى شود.
2ـ حال عاشق دل بسته اى را در نظر بگيريد كه با تمام ذرات وجود خود وابسته به معشوق است ولى غفلت او از مورد علاقه هرچه هم كم باشد ـ حتى اگر در آن لحظه به كارهاى ضرورى خود برسد ـ جرم وگناه شمرده مى شود، زيرا ارزش عشق، به استمرار توجه، بستگى دارد و غفلت از او وتوجه به غير، از ارزش آن مى كاهد واگر چنين كرد، براى جبران، بايد راه توبه را در پيش گيرد.
بنابراين اشتغال به كارهاى ضرورى از خوردن وآشاميدن، هرچند، ذاتاً مطلوب وبدون اشكال است، ولى آنگاه كه موجب انقطاع از معشوق واشتغال به غير او مى شود، در قاموس عشق، ذنب وگناه است! ولذا افراد عاشق ويا مصيبت زده از اكل وشرب، اعراض نموده وبه مقدار بس ضرورى كه حافظ رمق آنان باشد اكتفا مى كنند.
با توجه به اين مثالها مى توان هدف از «استغفارها»را به دست آورد ومصداق «ذنب»راـ كه به معناى گناه است ـ تحديد كرد.
پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله) به حكم آيات عصمت، از هر نوع مخالفت با قوانين الهى مصون ومحفوظ مى باشد وهرگز واجبى را ترك نمى كند ويا حرامى را مرتكب نمى شود و وظايف عرفانى واخلاقى او هم در دو بخش (عمل به واجبات وترك محرمات) خلاصه نمى گردد ومقتضاى عرفان ومعرفت او نسبت به مقام ربوبى ايجاب مى كند كه در وجود او لحظه اى انقطاع رخ ندهد وشايسته تر را بر شايسته مقدّم بدارد وآداب وشئون مقام ربوبى را به نحو اكمل رعايت كند، هرگاه او به مقتضاى طبع بشرى در

صفحه 286
موردى موفق به رعايت اين وظايف عرفانى نشد وشايسته را بر شايسته تر، مقدّم داشت ولحظه اى به غير مقام ربوبى پرداخت ودر او نوعى انقطاع رخ داد، يك چنين اعمالى در اين شرايط در منطق عرفان جرم وگناهى محسوب مى شود كه استغفار وانابه لازم دارد، هرچند در منطق شرع وبا توجه به موازين كتاب وسنّت، جرم وگناه نيست.
هرگاه شأن نزول برخى از اين آيات ويا قرائنى كه در اطراف آنها وجود دارد، مورد دقّت قرار گيرد، روشن مى گردد كه استغفار به خاطر يكى از اين امور بوده كه عرفان ومعرفت فوق العاده نبوى ايجاب مى كرد كه او كار را به صورت ديگرى انجام دهد. اين همان است كه در اصطلاح مفسّران به آن «ترك اولى»مى گويند.
اگر پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله) در اين آيات، به طلب مغفرت مأمور گرديد ويا پيامبران ديگر شخصاً به طلب مغفرت برخاسته ونوح وابراهيم وموسى همگى گويندگان كلمه «اغفر» شدند همه به همين معنى است مثلاً:
حضرت نوح مى گويد: (رَبِّ اغْفِرْ لي وَ لِوالِدَيَّ وَ لِمَنْ دَخَلَ بَيْتي مُؤْمِناً) (نوح/28): «پروردگارا من و والدينم و آن كسى را كه وارد خانه ام مى شود بيامرز».
حضرت ابراهيم مى گويد:(رَبَّنَا اغْفِر لي وَ لِوالِدَيَّ وَ لِلْمُؤْمِنينَ يَوْمَ يَقُومُ الحِساب) (ابراهيم /41):«بارالها! من و والدينم ومؤمنان را، روزى كه حساب بر پا مى شود، بيامرز».
حضرت موسى مى گويد:«خدايا من وبرادرم را ببخش وما را در رحمت خود وارد ساز».
پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله) مى فرمايد:(سَمِعْنا وَ أَطَعْنا غُفْرانَكَ رَبَّنا وَ إِلَيْكَ الْمَصيرُ) : «شنيديم و اطاعت نموديم، خدايا خواهان مغفرت تو هستيم وبه سوى توست بازگشت».
تمام اين مغفرت ها، ناظر به جهتى است كه بيان گرديد و هر انسانى هرچه

صفحه 287
هم از نظر كار وكوشش وسعى وتلاش براى كسب رضايت خدا در درجه استوار وبس ستوده اى باشد وقتى عمل وكار خود را با آن مقام مى سنجد، كار خود را شايسته مقام ربوبى ندانسته وبه قصور خود اعتراف مى نمايد وپيوسته مى گويد:«ما عَبَدْناكَ حَقَّ مَعْرِفَتِكَ» .
مسلم در صحيح خود از فردى به نام «مزنى» نقل مى كند كه پيامبر (صلى الله عليه وآله) فرمود:«إِنّهُ لَيُغانُ عَلى قَلْبي وَ إِنّي لأَسْتَغْفِرُ اللّهَ في اليَومِ مائة مرَّة» 1: «پرده هايى بر قلب من هجوم مى آورد و من هر روز صد مرتبه استغفار مى كنم».
مفسّران حديث در توضيح حديث فوق لطايفى را ذكر كرده اند كه به حق ظريف وزيبا است.2
باز پيامبر طبق نقل مسلم در صحيح خود فرمود:«يا أَيُّهَا النّاسُ تُوبُوا إِلى اللّهِ فَإِنّي أَتُوبُ إِلَى اللّهِ مائةَ مَرَّة» : «اى مردم به سوى خدا باز گرديد و من هر روز صد مرتبه توبه مى كنم».
ما در گذشته در كتاب پرسشها وپاسخها اين مطلب را به نوعى مطرح كرده و از آن پاسخ داده ايم براى تكميل مطلب آن را به گونه زير در اين جا مطرح مى كنيم:
آيا استغفار با معصوم بودن منافات دارد؟ با اينكه مى دانيم پيامبر وامامان (عليهم السلام) معصوم از گناه هستند وهيچ گاه از آنها گناه صادر نمى شود، در عين حال در برخى از دعاهايى كه از آن بزرگواران رسيده است، ديده مى شود كه آنان در ظاهر اقرار به گناه خود كرده و از پيشگاه پروردگار، خواستار آمرزش گناهان خويش شده اند.

نمونه ها

مثلاً در دعاى معروف «كميل» على (عليه السلام) به پيشگاه خدا عرض مى كند:

1 . صحيح مسلم، ج8، ص 72، باب استحباب الاستغفار و الاستكشار منه، لفظ يغان صيغه مجهول از ماده «غين» به معنى ستر و پرده و ابر است.
2 . به شفاى قاضى عياص مراجعه فرماييد.

صفحه 288
«اَللّهُمَّ اغْفِر ليَ الذُّنُوبَ الَّتي تَهْتِكُ الْعِصَمَ... اَللّهُمَّ اغْفِر لِيَ الذُّنُوبَ الَّتي تَحْبِسُ الدُّعاءَ... اَللّهُمَّ اغْفِر لِي كُلَّ ذَنْب أَذْنَبْتُهُ وَ كُلَّ خَطِيئَة أَخْطَأْتُها».
«بار خدايا آن گناهان مرا كه رابطه ام را از تو قطع مى كند ببخش بارالها هرگناه وخطايى كه از من سرزده همه را بيامرز!...».
آيا منظور آنها از اين تعبيرات، تنها مردم بوده كه طرز مكالمه با خدا وطريق طلب آمرزش را ياد بگيرند ويا آنكه حقيقت ديگرى در اين نوع تعبيرات نهفته است؟
پاسخ: دانشمندان اسلامى از قديم به اين ايراد، توجه داشته وپاسخهاى گوناگون به آن گفته اند كه شايد روح همه آنها يك چيز باشد و آن اين است كه گناه ومعصيت، در اين گونه موارد، همه جنبه نسبى دارد، نه اين كه از قبيل گناهان مطلق ومعمولى باشد.توضيح اينكه: در تمام امور اجتماعى، اخلاقى، علمى، تربيتى ودينى انتظاراتى كه از افراد مختلف مى رود همه يكسان نيست.
ما از ميان صدها مثالى كه ممكن است براى روشن شدن اين مطلب آورد، تنها به نمونه زير اكتفا مى نماييم:
هنگامى كه عدّه اى براى انجام يك خدمت اجتماعى پيشقدم مى شوند وتصميم مى گيرند مثلاً يك بيمارستان براى مستمندان بسازند، اگر يك كارگر وفرد معمولى كه درآمدش براى مخارج خودش كافى نيست، مبلغ مختصرى به اين كار كمك كند، بسيار شايان تقدير است، امّا اگر همين مبلغ را يك فرد بسيار ثروتمند وپولدار بدهد، نه تنها قابل تقدير نيست، بلكه يك نوع نفرت وناراحتى وانزجار نيز ايجاد مى كند.
يعنى: همان چيزى كه نسبت به يك فرد، خدمت قابل تحسينى محسوب مى شد، از يك فرد ديگر، كار ناپسندى شمرده مى شود با آنكه از نظر قانونى چنين شخصى به هيچوجه مرتكب حرام وخلافى نشده است.
دليل اين موضوع، همان طورى كه در بالا تذكر داده شد، اين است كه

صفحه 289
انتظاراتى كه از هركس مى رود، بسته به امكانات او است يعنى: عقل او، دانش او، ايمان او، وبالأخره قدرت و توانايى او است.اى بسا كارى كه انجام آن از يك نفر، عين ادب، خدمت، محبت وعبادت، شمرده مى شود، امّا از فرد ديگرى عين بى ادبى، خيانت، خلاف صميميت، وكوتاهى در بندگى واطاعت محسوب مى گردد.
اكنون با توجه به اين حقيقت، موقعيت پيامبران وامامان را در نظر بگيريم واعمال آنها را با آن موقعيت فوق العاده عظيم مقايسه نماييم.
آنها مستقيماً با مبدأ جهان هستى مربوط مى باشند وشعاع علم ودانش بى پايان، بر دلهاى آنها مى تابد، حقايق بسيارى بر آنها آشكار است كه از ديگران مخفى است، علم وايمان وتقواى آنها در عاليترين درجه قرار دارد، خلاصه آنها به اندازه اى به خدا نزديكند كه يك لحظه سلب توجه از خداوند براى آنها لغزش محسوب مى شود. بنابراين جاى تعجّب نيست كه افعالى كه براى ديگران مباح يا مكروه شمرده مى شود، براى آنها «گناه» به حساب آيد.
گناهانى كه در آيات وسخنان پيشوايان بزرگ دينى، به آنها نسبت داده شده، ويا خود در مقام طلب آمرزش از آنها برآمده اند، همه از اين قبيل است يعنى مقام وموقعيت معنوى آنها و علم و دانش وايمان آنها، آن قدر برجسته است كه يك غفلت جزئى، در يك كار ساده معمولى كه بايد توجه خاص وهميشگى به خداوند داشته باشند «گناه» شمرده شده است وجمله معروف «حَسَناتُ الأَبْرارِ سَيِّئاتُ الْمُقَرَّبينَ» 1 نيز ناظر به همين حقيقت است.
فيلسوف عاليقدر شيعه، خواجه نصير الدين طوسى نيز در يكى از كتابهاى خود پاسخ فوق را اين طور توضيح مى دهد:
«هرگاه كسى مرتكب كار حرامى شود، ويا امر واجبى را ترك كند، معصيتكار است وبايد توبه كند، اين نوع گناه وتوبه مربوط به افراد عادى ومعمولى است. ولى

1 . اعمال نيك خوبان، گناه مقربان خدا محسوب مى شود.

صفحه 290
هرگاه امور مستحب را ترك كند وكارهاى مكروه را بجا آورد، اين نيز نوعى گناه شمرده مى شود وبايد از آن توبه نمايد، اين نوع گناه وتوبه مربوط به افرادى است كه از گناه قسم اوّل معصومند.گناهانى كه در قرآن وروايات به برخى از انبياء گذشته مانند: آدم، موسى، يونس... نسبت داده شده از اين نوع گناهان است نه از نوع اوّل، وهرگاه كسى التفات به غير خدا پيدا كند وبا اشتغال به امور دنيا از توجه به خدا آنى غافل شود اين نيز براى اهل حقيقت، نوعى گناه به شمار مى آيد وبايستى از آن توبه كند و از خدا براى آن طلب آمرزش نمايد.پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله)وپيشوايان دين ما كه در دعاها اقرار به گناهان خود كرده و از خدا آمرزش وبخشش خواسته اند، گناهان آنان، از اين نوع گناهان است، نه از نوع اوّل ودوّم».1
بد نيست براى تكميل اين پاسخ، موضوعى را كه دانشمند بزرگوار شيعه، مرحوم «على بن عيسى اربلى» در جلد سوم كتاب نفيس «كشف الغمة في معرفة الأئمّة» ضمن بيان تاريخ زندگانى حضرت موسى بن جعفر (عليهما السلام)نوشته در اينجا نقل نماييم.
او مى نويسد: امام هفتم، دعايى دارد كه آن را هنگام سجده شكر مى خوانده ودر آن اقرار به انواع گناه كرده و از خدا پوزش خواسته است.2
من هنگامى كه آن دعا را ديدم در فهم معناى آن، زياد فكر كردم وبا خود گفتم چگونه از كسى كه شيعه، عقيده به عصمت او دارد اينگونه كلماتى كه اقرار به انواع گناهان است صادر مى شود؟هرچند كه فكر كردم فكرم به جايى نرسيد تا روزى فرصتى دست داد وبا «رضى الدين ابى الحسن على بن موسى بن طاووس» در يكجا بوديم، اين مشكل را از او پرسيدم او فرمود:
«مؤيد الدين علقمى وزير، همين سؤال را چندى پيش از من كرد، ومن در

1 . اوصاف الاشراف، ص 17.
2 . براى اطلاع از اصل دعا رجوع شود به كشف الغمه،ج3، ص 43.

صفحه 291
جواب او گفتم، اين نوع دعاها براى تعليم مردم بوده است».
من بعد از اين پاسخ، كمى فكر كردم وبا خود گفتم آخر، اين دعا را حضرت موسى بن جعفر (عليهما السلام) در سجده هاى نيمه شب خود مى خواند ودر آن ساعتها كسى كنارش نبوده تا منظورش تعليم آنها باشد؟
مدّتى از اين واقعه گذشت، روزى «مؤيد الدين محمد بن علقمى وزير» همين سؤال را از من كرد، ومن همان پاسخ اوّل وايرادى را كه به آن داشتم، به او گفتم، آنگاه اضافه كردم كه شايد معناى صحيح اين دعا جز اين نباشد كه حضرت آن را از باب تواضع وفروتنى نسبت به پروردگار عرضه داشته است.
بيان «ابن طاووس» مشكل من را حل نكرد واين عقده همچنان در دلم ماند، تا معظم له دار فانى را بدرود گفت، پس از گذشت روزگار درازى از توجهات امام موسى بن جعفر(عليهما السلام) مشكلم حل شد، وپاسخ صحيح آن را يافتم كه اينك براى شما مى نويسم:
«اوقات پيامبران وائمه(عليهم السلام) مشغول به ذكر خدا است،ودلهاى آنها بسته به جهان بالا است، آنها هميشه، همچنانكه معصوم فرموده است :خدا را آنچنان عبادت كن مثل اينكه تو او را مى بينى، كه اگر تو او را نبينى، او تو را مى بيند، مراقب اين حقيقتند.آنها هميشه متوجه او وبه تمام معنى رو به سوى او دارند، كه هرگاه لحظه اى از اين حالت غافل شوند، وكارهاى مباحى از قبيل خوردن وآشاميدن آنها را از اين حالت توجه باز دارد آنها همين مقدار غفلت را براى خود گناه وخطا مى دانند، و از خدا طلب آمرزش مى نمايند.و گفته پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله) كه فرمود:«إِنَّهُ لَيُغانُ عَلى قَلْبي وَ إِنّي أَسْتَغْفِرُ بِالنَّهارِ سَبْعينَ مَرَّةً» وجمله معروف«حَسَناتُ الأَبْرارِ سَيِّئاتُ الْمُقَرَّبينَ» ونظاير اينها اشاره به همين واقعيت است كه ما توضيح داديم».1

1 . كشف الغمه، ج3، ص 42ـ 44.

صفحه 292

3ـ عفو خدا چگونه باعصمت سازگار است؟

سؤال: آيه چهل وسه سوره توبه دلالت دارد بر اين كه گروهى از منافقان نزد پيامبر (صلى الله عليه وآله)آمدند وبا طرح عذرهاى گوناگون اجازه خواستند كه در جنگ تبوك شركت نكنند، وپيامبر (صلى الله عليه وآله) نيز عذر آنان را به ظاهر پذيرفت واجازه داد.
در اين موقع وحى قرآن، پيامبر (صلى الله عليه وآله)را چنين مورد خطاب قرار داد:
(عَفَا اللّهُ عَنْكَ لِمَ أَذِنْتَ لَهُمْ حَتّى يَتَبَيَّنَ لَكَ الَّذينَ صَدَقُوا وَ تَعْلَمَ الْكاذِبينَ) .(توبه/43)
«خدا تو را ببخشد! چرا به آنها اجازه دادى؟ پيش از آنكه راستگويان را از دروغگويان بشناسى؟».
محل پرسش در آيه دو مورد است:
الف: (عَفَا اللّهُ عَنْكَ) وعفو با عصمت سازگار نيست.
ب: (لِمَ أَذِنْتَ لَهُمْ) كه لحن توبيخ وعتاب دارد.
پاسخ: در باره پرسش نخست يادآور مى شويم كه جمله (عَفَا اللّهُ عَنْكَ) را مى توان به دو نحو معنى كرد وهر دو معنى مطابق قانون زبان عربى است ولى بايد ديد قرينه، كدام يك از دو معنى را معيّن مى كند:
1ـ جمله خبرى باشد به معنى اخبار از تحقّق عفو در گذشته يعنى خدا تو را بخشيد چنانكه مى گوييم«نَصَرَ زَيْدٌ عَمْراً: زيد عمرو را كمك كرد».
2ـ جمله خبرى باشد امّا نه به معنى اخبار از گذشته بلكه به معناى انشاء و درحواست عفو از خدا، يعنى خدا تو را ببخشد; مانند «أَيَّدَكَ اللّهُ: خدا تو را كمك كند».
بنابر معنى اوّل، جمله ، جمله خبرى است وهدف از آن گزارش از تحقّق

صفحه 293
مفاد آن است در اين صورت در نظر برخى سخن تلويحاً دلالت مى كند كه از مخاطب رفتارى سر زده بود كه مشمول عفو الهى شد.ولى اين نظر كاملاً بى پايه است زيرا هر انسانى هرچه هم از نظر قداست وطهارت در درجه عالى وبرتر باشد، در مقام سنجش ونسبت، خود را بى نياز از عفو الهى نمى داند و «آنان كه غنى ترند محتاج ترند» و «هر كه بامش بيش برفش بيشتر» وعارفان الهى ومقربان درگاه حق، وقتى به عظمت مسئوليت خود وبزرگى مقام ربوبى مى نگرند به قصور ونامرغوبى اعمال خود پى برده وبى اختيار به تضرع ولابه در مى آيند ومى گويند «ما عَبَدْناكَ حَقَّ عِبادَتِكَ: ما تو را آن طور كه شايسته است عبادت نكرديم».
اگر معصيت بندگان عادى نياز به درخواست عفو الهى دارد ترك اولاى معصومان وانجام برخى از مباحات عارفان در شرايط خاص، بى نياز از عفو نيست.
بنابر احتمال دوّم، جمله به ظاهر، جمله خبرى است امّا در باطن، انشاء و دعا و درخواست عفو الهى ورحمت اوست يعنى خدا تو را ببخشد، ويا تو را رحمت كند. يك چنين درخواستها در باره هيچ فردى دليل بر صدور خلاف وگناه از او نيست تا چه رسد به نبى گرامى، زيرا چنين درخواستى در مقام احترام وتكريم وتوقير وبزرگداشت افراد به كار مى رود وهرگز ملازم با صدور معصيت وگناه از طرف نمى باشد ولذا اگر ما به كسى بگوييم: «غَفَر اللّهُ لَكَ» مفاد آن اين نيست كه آن شخص دچار گناه بوده وهم اكنون مذنب و گنهكار است وبايد در حقّ او چنين دعايى كرد.
با اين بيان روشن گرديد كه آيه بنابر هر دو احتمال گواه بر صدور گناه وخلاف نيست وظاهر آيه اين است كه اين جمله جمله انشائى ودعا است آن هم به منظور تكريم پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله).
از اين بيان پاسخ مورد دوم نيز واضح مى شود زيرا درست است كه لحن آيه لحن اعتراض است ولى اعتراض بر چه؟! اعتراض بر ترك اولى وافضل است نه بر انجام حرام ، گواه ما تعليلى است كه پس از اين جمله آمده است زيرا گروه منافق كه

صفحه 294
از پيامبر (صلى الله عليه وآله) اجازه گرفتند كه در جهاد تبوك شركت نكنند وپيامبر نيز اجازه داد، داراى دو ويژگى بودند:
الف:خواه پيامبر اجازه مى داد، يا اجازه نمى داد آنان هرگز در جهاد شركت نمى كردند، واستجازه آنان جز ظاهر سازى وحفظ حريم چيز ديگرى نبود آيه ياد شده در زير علاوه بر جمله(وتعلم الكاذبين) در خود آيه مورد بحث بر اين مطلب گواهى مى دهد.
(وَلَوْ أَرادُوا الْخُرُوجَ لأَعَدّوا لَهُ عُدَّةً وَ لكِنْ كَرِهَ اللّهُ انْبِعاثَهُمْ فَثَبَّطَهُمْ وَ قَيلَ اقْعُدُوا مَعَ الْقاعِدينَ) .(توبه/46)
«اگر آنان راست مى گفتند وبناى رفتن به ميدان جهاد داشتند، وسيله اى براى آن فراهم مى ساختند، ولى خدا حركت آنها را مكروه داشت و از شركت در جهاد بازشان داشت وبه آنان گفته شد با قاعدين (افراد كودك وپير وبيمار) بنشينيد».
آيه به روشنى مى رساند كه آنان در فكر شركت در جهاد نبودند واصلاً چنين تصميمى نداشتند، در اين صورت، استجازه چنين گروهى جز به خاطر حفظ ظاهر وبه اصطلاح رد گم كردن چيز ديگرى نبوده است.
ب: اين گروه بر فرض شركت در جهاد نه تنها گرهى از كار نمى گشودند، بلكه جز اضطراب وترديد چيزى نمى افزودند چنانكه مى فرمايد:
(لَوْ خَرَجُوا فيكُمْ ما زادُوكُمْ إِلاّ خَبالاً وَلأَوضَعُوا خِلالَكُمْ يَبْغُونَكُمُ الْفِتْنَةَ وَفيكُمْ سَمّاعُونَ لَهُمْوَاللّهُ عَليمٌ بِالظّالِمينَ).(توبه/47)
«اگر همراه شما خارج مى شدند، جز شك وترديد نمى افزودند ودر ميان شما به فتنه انگيزى مى پرداختند ودر ميان شما افراد دهن بين است كه پذيراى سخنان آنها هستند وخدا از ظالمان آگاه است».
بنابر اين، پذيرفتن استجازه گروهى كه يا قصد شركت در جهاد نداشتند وبر فرض شركت جز ضرر چيزى نصيب اسلام ومسلمانان نمى كردند، مصلحتى را

صفحه 295
تقويت نمى كند، تنها چيزى كه با پذيرفتن استجازه آنان فوت شد، مصلحت شخصى خود پيامبر بود، كه اگر اجازه نمى داد وآنها شركت نمى كردند، سرانجام مشت دروغين آنها باز مى شد و او و مسلمانان به ماهيت آنها زودتر پى مى بردند چنانكه مى فرمايد:
(لِمَ أَذِنْتَ لَهُمْ حَتّى يَتَبَيَّنَ لَكَ الَّذينَ صَدَقُوا وَ تَعْلَمَ الْكاذِبينَ) :«چرا اذن دادى (بهتر بود اذن ندهى) تا مؤمنان راستگو را از دروغگويان، به روشنى بشناسى» وتقويت يك چنين مصلح با توجه به آن دو ويژگى وسوگندهاى فراوانى كه منافقان مى خوردند، جز ترك اولى، چيز ديگرى نمى تواند باشد.
بلكه مى توان گفت در اين مورد حتى ترك اولائى نيز صورت نپذيرفته است وآيه هدف ديگرى را تعقيب مى كند وآن اظهار ملاطفت ومهربانى به رسول گرامى (صلى الله عليه وآله)است; گويى آيه مى خواهد بگويد: اى پيامبر خدا; چرا تا اين حد انعطاف ونرمش نشان دادى ودر حجب وحيا و فروتنى به آنها اذن دادى و نگذاشتى ماهيت كثيف دشمنانت بر تو آشكار گردد ودوست ودشمن خود را از هم بازشناسى؟
هدف از اين خطابهاى تند، بيان ماهيت منافقان دروغگو است ولى در لباس عتاب به عزيزترين افراد كه به حكم عواطف بى پايان، مانع از رسوا شدن دشمن خود گردد. البتّه لطايف اين نوع سخن گفتن را كسى مى فهمد كه از شيوه سخن گفتن شخص بزرگ با فرد عزيز آگاه باشد.
در اينجا ذكر اين نكته را لازم مى دانيم كه درست است كه پيامبر از اين طريق از شناسايى دشمن خود محروم گرديد امّا او از دو راه ديگر مى توانست منافقان را از مؤمنان و راستگويان را از دروغگويان تميز دهد:
الف: طرز سخن گفتن: لحن سخن گفتن منافق كاملاً با يك فرد مؤمن مخلص تفاوت داشت و از اين طريق پيامبر (صلى الله عليه وآله)مى توانست آنان را بشناسد چنانكه مى فرمايد:

صفحه 296
(وَلَوْ نَشاءُ لأَرَيْناكَهُمْ فَلَعَرفْتَهُمْ بِسيماهُمْ وَلَتَعْرِفَنَّهُمْ في لَحْنِ القَوْلِ وَ اللّهُ يَعْلَمُ أَعْمالَكُمْ) .(محمد/30)
«اگر بخواهيم آنان را نشان تو مى دهيم تا آنان را با قيافه هاى خود بشناسى، البتّه آنها را از طرز سخن گفتن مى شناسى، خدا از كارهاى شما آگاه است».
ب: از طريق آگاهى سوم، يعنى علم غيب كه نه علم حسّى است و نه عقلى واين حقيقت در آيه ياد شده وارد شده است :
(ما كانَ اللّهُ لِيَذَرَ الْمُؤْمِنينَ عَلى ما أَنْتُمْ عَلَيْهِ حَتّى يَميزَ الْخَبِيثَ مِنَ الطَّيِّبِ وَ ما كانَ اللّهُ لِيُطْلِعَكُمْ عَلَى الْغَيْبِ وَ لكِنَّ اللّهَ يَجْتَبي مِنْ رُسُلِهِ مَنْ يَشاءُ) (آل عمران/179).
«ممكن نيست كه خدا افراد با ايمان را به آن صورتى كه هم اكنون هستند واگذارد، تا ناپاك را از پاك جدا سازد، ممكن نيست خدا شما را به اسرار پنهانى مطلع كند، ولى آن دسته از رسولان را كه بخواهد بر اين اسرار آگاه مى سازد».
اين آيه با در نظر گرفتن آغاز وپايان آن مى رساند كه خداوند رسولان خود را از حقيقت اين دو گروه (منافق ومؤمن) از طريق علم غيب آگاه مى سازد، بنابراين اگر پيامبر از اين طريق، از شناسايى محروم گشت وبه شناسايى آنان موفق نشد، ولى از دو راه ديگر، آنها را مى شناسد. تنها چيزى كه از دست رفت وقابل جبران نبود، اين بود كه افراد با ايمان از شناسايى آنها محروم شدند واين چيزى نيست كه آن را بتوان گناه ناميد.

4ـ مقصود از «بخشيدن ذنب» پيامبر چيست؟

سؤال: اگر پيامبران خدا بالأخص پيامبر گرامى ما از هر خلاف وگناهى پيراسته اند، پس مقصود از «مغفرت ذنب» پيامبر بزرگوار ما كه در آغاز سوره «فتح» آمده است، چيست؟

صفحه 297
پاسخ: بزرگ ترين دستاويز مخالفان عصمت نسبت به رسول گرامى (صلى الله عليه وآله) همين آيه است كه خدا در آن از مغفرت «ذنب» پيامبر خبر مى دهد آن هم، اعم از ذنب متقدّم ومتأخّر آنجا كه مى فرمايد:
(إِنّا فَتَحْنا لَكَ فَتْحاً مُبِيناً* لِيَغْفِرَ لَكَ اللّهُ ما تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِكَ وَ ما تَأَخَّرَ وَ يُتِمَّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكَ وَ يَهْدِيَكَ صِراطاً مُسْتَقيماً* وَ يَنْصُرَكَ اللّهُ نَصْراً عَزيزاً)(فتح/1ـ3).
«ما پيروزى آشكارى را نصيب تو كرديم، تا خدا گناهان متقدم ومتأخر تو را بيامرزد، ونعمت خود را در باره تو تمام سازد، وتو را به راه راست هدايت نمايد وتو را با نصرت قدرتمندى كمك كند».
ولى اگر در مجموع آيات سه گانه دقّت كافى به عمل آيد، روشن مى شود كه مقصود چيز ديگرى است وبه ذنب شرعى ـ كه كتاب وسنت آن را ذنب مى داند وبراى آن كيفر تعيين مى نمايد ـ ارتباطى ندارد وبراى توضيح اين قسمت نكاتى را يادآور مى شويم وتوجه به اين نكات هدف آيه را روشن مى سازد.

1ـ مقصود از فتح چيست؟

در باره اين فتح در ميان مفسّران سه احتمال وجود دارد:
1ـ فتح مكه. 2ـ فتح خيبر. 3ـ صلح حديبيه.
دو احتمال نخست با سياق آيات سازگار نيست زيرا متون آيات سوره ـ چنانكه بعداً خواهيم گفت ـ ناظر به صلح حديبيه مى باشد.
به خاطر وجود چنين دشوارى در اين دو احتمال، برخى بر آن شدند كه بگويند آيه به معنى گزارش از