welcome to official website of Grand Ayatollah Sobhani
فارسی العربیة
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی گالری تصویر استفتائات اخبار قاموس المعارف ریحانة الأدب

نام کتاب : منشور جاويد / ج 6*
نویسنده :آيت الله العظمي سبحانی*

منشور جاويد / ج 6

صفحه 1
نخستين تفسير موضوعى
به زبان فارسى
منشور جاويد
پيامبر در قرآن
جلد ششم
نگارش
آية الله جعفر سبحانى

صفحه 2
شناسنامه

صفحه 3

صفحه 4

صفحه 5
بسم الله الرحمن الرحيم

پيشگفتار

در باره پيامبر گرامى اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم)كتابها ورساله هاى بزرگ وكوچك فزون از شمار نوشته شده وتحقيقات عميقى درباره زندگى وشؤون معنوى وطبيعى او انجام گرفته وهر دانشمندى از زاويه خاصى به كتاب زندگى او نظر افكنده است. سيره او پيوسته الهام بخش نويسندگان وگويندگان بوده و فضايل اخلاقى ومناقب او محرِّك قريحه هاى خلاّق شعرا و سرايندگان مى باشد.
در تمام جهان، هيچ شخصيتى به اندازه رسول گرامى مورد توجه نويسندگان ومحقّقان قرار نگرفته، به طورى كه اگر مجموع كتابهايى كه به زبان هاى شرقى وغربى در مورد زندگى حضرتش نگارش يافته در مركزى گردآورى شود، كتابخانه بس بزرگى را تشكيل مى دهد واگر در اين مورد «قصائد» و« اراجيز» و«مثنويات» را كه از دستبرد حوادث مصون مانده اند، بر آنها بيفزائيم، رقم كتاب ورساله از مرز دهها هزار مى گذرد و انسان از بعد گسترده وجود او انگشت شگفت به دندان مى گيرد.
در ميان اين نگارشها وسروده هاى فزون از شمار، حقايق قطعى وروشنى از سيره او وجود دارد كه براى هيچ محقّقى جاى انكار وشك وترديد نيست، بالأخص آنچه كه به صورت متواتر ويا با أسناد صحيح به دست ما رسيده باشد.

صفحه 6
ولى در كنار اين مدارك انبوه، هيچ مدركى قطعى تر وموثَّق تر وگوياتر از كتابِ خدا يعنى قرآن مجيد نيست، آنجا كه قرآن به مناسبتهايى درباره شؤون پيامبر سخن مى گويد ونظر جهانيان را به آن جلب مى نمايد.
درست است كه قرآن كتاب تاريخ نيست وهدفى به نام وقايع نگارى ندارد، بلكه قرآن كتاب هدايت ومشعل فروزانى براى راهنمايى، در ميان همه انسانها است ولى گاهى براى تحقّق بخشيدن به هدف خود،به برخى از شؤون وخصوصيات پيامبر خود اشاره مى نمايد ودر نتيجه از اين رهگذر، صحيح ترين اطلاعات و آگاهى را در اختيار علاقه مندان سيره نبوى مى گذارد.
در اين نوشتار تصميم داريم ـ به فضل الهى ـ خصوصيات سيره نبوى را از قرآن مجيد استخراج نموده واز اين طريق برگى بر صفحات كتاب زرين زندگى او بيفزاييم.
در تنظيم مطالب، ترتيب طبيعى و«زمان بندى»حوادث را در نظر گرفته وبيشتر مى كوشيم در بيان شيوه هاى زندگى آن قائد بزرگ از آيات قرآن الهام گيريم وبراى توضيح ـ احياناً ـ از احاديث اسلامى وتاريخ صحيح استفاده كنيم، اميد است انگيزه ما در اين نگارش جلب خشنودى خدا و تنها كمك ما همان لطف بى پايان او باشد.
شكى نيست كه ترسيم نيمرخى از زندگى آخرين سفير الهى با استناد به آيات قرآن، كار يك گروه تحقيقى است كه از طريق احاطه بر قرآن ودرك اشارات ورموز دقيق آن، بتواند كار شايسته اى انجام دهد وطبعاً كار فردى، داراى آن مزيت نخواهد بود ولى اين مطلب مانع از كوشش ما در حدّ توان نخواهد بود.
مؤلف

صفحه 7

1

اخذميثاق مؤكَّد از پيامبران

بر نبوت پيامبر اسلام

آيات موضوع

(وَ إِذْ أَخَذَ اللّهُ مِيثاقَ النَّبِيّينَ لَما آتَيْتُكُمْ مِنْ كِتاب وَ حِكْمَة ثُمَّ جاءَكُمْ رَسُولٌ مُصَدِّقٌ لِّما مَعَكُمْ لَتُؤْمِنُنَّ بِهِ وَ لَتَنْصُرُنَّهُ قالَ ءَ أَقْرَرْتُمْ وَ أَخَذْتُمْ عَلى ذلِكُمْ اِصرى قالُوا أَقْرَرْنا قال فَاشْهَدُوا وَ أَنَا مَعَكُمْ مِنَ الشّاهِدينَ)(آل عمران/81).
(وَإِذْ أَخَذْنا مِنَ النَّبِيّينَ مِيثاقَهُمْ وَ مِنْكَ وَ مِنْ نُوح وَ إِبْراهيمَ وَ مُوسى وَعيسى بْنِ مَرْيَمَ وَ أَخَذْنا مِنْهُمْ مِيثاقاً غَلِيظاً)(احزاب/7).

ترجمه آيات

«به خاطر بياور آنگاه را كه خداوند از پيامبران (وپيروان آنها) پيمان مؤكَّد گرفت كه هرگاه كتاب ودانش به شما داديم، سپس پيامبرى به سوى شما آمد وتصديق كننده چيزى باشد كه با شما است، حتماً به او ايمان آوريد واو را يارى كنيد. آنگاه خداوند به آنان گفت: آيا به اين موضوع اقرار كرديد وبر آن پيمان بستيد؟گفتند اقرار كرديم، خداوند گفت: بر اين ميثاق مؤكّد گواه باشيد، من هم با شما گواه هستم!».

صفحه 8
«به ياد آور زمانى كه از پيامبران، پيمان گرفتيم، از تو ونوح وابراهيم وموسى وعيسى بن مريم، پيمان محكمى اخذ كرديم».

تفسير آيات

شريعت هاى آسمانى كه به وسيله سفراى الهى براى هدايت بشر فرو فرستاده شده اند، از نظر اصول وهدف يكسان بوده وپيوسته هر پيامبر پيشين نويد دهنده پيامبر پسين و هر پيام آور بعدى، تصديق كننده پيام آور قبلى بوده است و دوگونگى برنامه ها مربوط به فروع بوده كه دگرگونى شرائط، آن را ايجاب مى كرد و آيات قرآن در پاره اى از موارد بر آن گواهى مى دهد.
اگر قرآن با نداى استوار مى گويد:(إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللّهِ الإِسْلامُ) (آل عمران/19):يگانه آيين نزد خدا همان آيين اسلام است» واگر ابراهيم را يك فرد مسلمان معرفى مى كند، و او را از اتهام به يهوديت ونصرانيت پيراسته مى داند ومى فرمايد:(ما كانَ إِبْراهيمُ يَهُودِيّاً وَ لا نَصْرانِيّاً وَ لكِنْ كانَ حَنِيفاً مُسْلِماً وَ ما كانَ مِنَ الْمُشْرِكِينَ) (آل عمران/67): ابراهيم هرگز يهودى ونصرانى نبود، بلكه مسلمان موحِّد بود واز مشركان نبود و...».
اين نداهاى روشن و استوار به خاطر يگانه بودن حقيقت آيين هايى است كه از طرف خدا فرو فرستاده شده اند; يعنى همگى از نظر اصول وپايه يكسان مى باشند واختلاف از نظر كم و كيف مربوط به فروع است.
قرآن در تبيين شيوه اختلاف شرايع آسمانى در بخشى از فروع، تشبيه بسيار جالب و زيبايى دارد و آن اينكه گاهى در طول رودخانه عظيمى قبايل مختلف با آداب گوناگون زندگى مى كنند وهمگى از آب واحدى سيراب مى شوند، در حالى كه شريعه هر يك وبه اصطلاح آبشخور هر قبيله اى جدا است و هر كدام از راهى به آن وارد مى شوند و از آن مائده سماوى(آب) بهره مى گيرند; همچنين است پيامبران كه همگى از عالم وحى تغذيه مى شوند وبه يك هدف دعوت مى نمايند وفيض الهى در

صفحه 9
همگان يكى است، هرچند مجارى آن در هر امّتى مختلف مى باشد، چنانكه مى فرمايد:
(لِكُلّ جَعَلْنا مِنْكُمْ شِرْعَةً وَ مِنْهاجاً وَ لَو شاءَ اللّهُ لَجَعَلَكُمْ أُمَّةً واحِدَةً)(مائده/48): براى هر يك، طريق وآبشخور مخصوص قرار داديم و اگر خدا مى خواست همگان را امّت واحدى قرار مى داديم».
اين طريقهاى مختلف همان شرايع گوناگون آسمانى اند كه هدف همگان يكى است.

اخذ پيمان از پيامبران

به خاطر وحدتى كه بر اصول آئينهاى آسمانى حاكم است خداوند متعال از تمام پيامبران يك نوع ميثاق مؤكّدى گرفته است كه آيه ذيل از آن حكايت مى كند.
(وَ إِذْ أَخَذَ اللّهُ مِيثاقَ النَّبِيّينَ لَما آتَيْتُكُمْ مِنْ كِتاب وَ حِكْمَة ثُمَّ جاءَكُمْ رَسُولٌ مُصَدِّقٌ لِما مَعَكُمْ لَتُؤْمِنُنَّ بِهِ وَ لَتَنْصُرُنَّهُ قالَ ءَ أَقْرَرْتُمْ وَ أَخَذْتُمْ عَلى ذلِكُمْ اِصرى قالُوا أَقْرَرْنا قال فَاشْهَدُوا وَ أَنَا مَعَكُمْ مِنَ الشّاهِدينَ)(آل عمران/81).
«به خاطر بياور آنگاه را كه خداوند از پيامبران (وپيروان آنها) پيمان مؤكَّد گرفت كه هرگاه كتاب و دانش به شما داديم، سپس پيامبرى به سوى شما آمد كه تصديق كننده چيزى باشد كه با شما است، حتماً به او ايمان آوريد و او را يارى كنيد. آنگاه خداوند به آنان گفت: آيا به اين موضوع اقرار كرديد وبر آن پيمان بستيد گفتند اقرار كرديم؟ خداوند گفت: بر اين ميثاق مؤكّد گواه باشيد، من هم با شما گواه هستم!».
از اين آيه استفاده مى شود كه:
اوّلاً: از هر پيامبرى بدون استثناء پيمان گرفته شده كه به پيامبر ويا پيامبران پس از خود ايمان بياورد.(لَتُؤْمِنُنَّ بِهِ).
ثانياً: نه تنها ايمان بياورد بلكه او را يارى نمايد واو را در تبليغ رسالت خويش

صفحه 10
كمك كند:(لَتَنْصُرُنَّهُ) از آنجا كه اعزام هر پيامبر صاحب كتابى، پس از درگذشت پيامبر قبلى، صورت مى گرفت طبعاً مقصود، كمك كردن پيروان رسول پيشين، به اشاعه نبوت بعدى است نه كمك كردن خود پيامبر قبلى!
ثالثاً: در صورتى بايد به رسالت پيامبر بعدى ايمان آورد وكمك كرد كه او نيز تصديق كننده آنها باشد تا دعوت همگى هماهنگ باشد وفيض الهى بدون وقفه در جامعه جريان يابد.
رابعاً: هدف از اين كار اين است كه حقانيت پيامبر بعدى به صورت روشن ثابت گردد وآموزگاران مكتب وحى همديگر را كمك كنند.
آيه اين مسئله را به صورت كلّى وعمومى مطرح مى كند ولى مصداق روشن آن، همان پيامبر اسلام است وآيه مى رساند كه خداوند بزرگ از كلّيه پيامبران يا از آن پيامبر صاحب كتاب وشريعتى كه پيش از پيامبر گرامى مبعوث شده، پيمان مؤكّد گرفته است كه به نبوت ورسالت او ايمان آورد وپيروان خود را به نصرت ويارى او سفارش مؤكّد نمايد.
همانطور كه يادآور شديم ظاهر آيه از يك اصل كلى و وسيعى سخن مى گويد و اخذ ميثاق از پيامبر يا پيامبران نسبت به پيامبر خاتم از مصاديق متيقّن و روشن او است.
فخر رازى از اميرمؤمنان (عليه السلام) نقل مى كند:«إِنَّ اللّهَ تَعالى ما بَعَثَ آدَم(عليه السلام) وَ مَنْ بعْده مِنَ الأَنْبِياءعليهم الصَّلاة والسَّلامُ إِلاّ أَخَذَ عَلَيْهِمُ الْعَهْدَ لئِنْ بُعِثَ مْحَمَّدٌٌّ وَ هُوَ حَيٌّ لَيُؤْمِنَنَّ بِهِ وَ لَيَنْصُرَنَّهُ».1
«خداوند هيچ پيامبرى را از آدم وپيامبران بعدى بر نينگيخت، مگر اينكه از آنان پيمان گرفت كه اگر محمّد(صلى الله عليه وآله وسلم)مبعوث گرديد و زنده بودند، به او ايمان آورند و او را كمك كنند».

1 . مفاتيح الغيب، ج2، ص 507، ط مصر.

صفحه 11
مرحوم محدّث بحرانى در تفسير برهان روايات متعددى در اين زمينه نقل كرده وروشن مى سازد كه نه تنها خداوند در باره شخص پيامبر گرامى پيمان گرفته بلكه در باره«وصىّ» او نيز چنين پيمانى را گرفته است، چنانكه مى فرمايد:«وَلَمْ يَبْعَثِ اللّهُ نَبِيّاً وَ لا رَسُولاً إلاّ وَ أَخَذَ عَلَيْهِ الْمِيثاقَ لِمُحَمّد بِالنُّبُوَّةِ وَ لِعَلِىّ بِالإمامَةِ»1. «خداوند هيچ پيامبرى را برنينگيخت مگر اينكه از او پيمان گرفت كه به نبوت محمّد (صلى الله عليه وآله وسلم) وپيشوايى على (عليه السلام)ايمان بياورد».
اين روايات مانع از آن نيست كه آيه بيانگر اصلى كلى باشد واين احاديث بيانگر مصاديق بارز وروشن الهى باشند.
اكنون يادآور مى شويم كه اخذ پيمان از پيامبران به وسيله خدا، و از امتهاى آنان به وسيله پيامبران آنان صورت گرفته است تا از اين طريق دعوتها منسجم و هماهنگ گردد و راه ثبوت نبوّت پيامبران روشن وآسان باشد.
آيه ديگر در اين مورد:
(وَإِذْ أَخَذْنا مِنَ النَّبِيّينَ مِيثاقَهُمْ وَ مِنْكَ وَ مِنْ نُوح وَ إِبْراهيمَ وَ مُوسى وَ عيسى بْنِ مَرْيَمَ وَ أَخَذْنا مِنْهُمْ مِيثاقاً غَلِيظاً)(احزاب/7).
«به ياد آور زمانى را كه از پيامبران، پيمان گرفتيم، و هم از تو و نوح و ابراهيم و موسى و عيسى بن مريم، پيمان محكمى اخذ كرديم».
در اين آيه، نخست موضوع تمام پيامبران را مطرح مى كند ومى فرمايد:(مِنَ النَّبِيّينَ مِيثاقَهُمْ) آنگاه از پنج پيامبر بزرگ نام مى برد كه يكى از آنها شخص پيامبر اسلام است وبه خاطر شرافت و عظمتى كه دارد از او قبل از ديگران نام مى برد.
لحن آيه حاكى از اين است كه اين پيمان، پيمان عظيم وبزرگ ومحكمى بوده است كه از تمام پيامبران گرفته شده است، حالا اين پيمان چيست؟ با توجه به آيات وارده در اين زمينه مى توان از آن رفع ابهام كرد.

1 . تفسير برهان، ج1، ص 294 و295.

صفحه 12
احتمال دارد متعلق پيمان در اين آيه، همان باشد كه در آيه قبل وارد شده يعنى جمله هاى (لَتُؤْمِنُنَّ بِهِ) و (لَنَتْصُرَنَّهُ)يعنى از تمام پيامبران پيمان گرفته كه به پيامبر بعدى كه شريعت آنها را تصديق مى كند، ايمان آورند و او را تصديق كنند، در اين صورت آيه گواه بر آن است كه از پيامبر ويا پيامبران پيشين نسبت به پيامبر اسلام چنين پيمانى گرفته شده است ولى در آيه دو احتمال ديگر نيز وجود دارد:
1ـ پيمان گرفته است كه همه انسانها را به سوى توحيد دعوت كرده و از شرك باز بدارند.
2ـ ميثاق گرفته كه آنچه بر آنان وحى شده تبليغ كنند و احكام و دستورات الهى را محقّق سازند.
بنابر احتمال اخير، آيه به صورت كلى مى تواند مربوط به «بشائر»پيامبر اسلام در كتابهاى عهدين وصحف آسمانى باشد و ما در آينده از آن بحث كرده وروشن خواهيم كرد كه مطابق وحى الهى، خداوند به پيامبر پيشين فرمان داده بود كه از نبوت پيامبر خاتم خبر دهند و از اين طريق راه را براى گرايش به وى هموار سازند.

صفحه 13

2

نويدهاى رسالت پيامبر خاتم

در كتابهاى آسمانى

آيات موضوع

(وَاِذْ أَخَذَاللّهُ ميثاقَ الَّذينَ أُوتُوا الْكِتابَ لَتُبَيِّنُنَّهُ لِلنّاسِ وَ لا تَكْتُمُونَهُ فَنَبَذُوُهُ وَراءَ ظُهُورِهِمْ وَ اشْتَرَوْا بِهِ ثَمَناً قَلِيلاً فَبِئْسَ ما يَشْتَرُونَ). (آل عمران/187)
(إِنَّ الَّذينَ يَكْتُمُونَ ما أَنْزَلَ اللّهُ مِنَ الْكِتابِ وَ يَشْتَرُونَ بِهِ ثَمَناً قَليلاً أُولئِكَ ما يَأْكُلُونَ في بُطُونِهِمْ إِلاّ النّارَ وَ لا يُكَلِّمُهُمُ اللّهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ وَ لا يُزَكِّيهِمْ وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ). (بقره/174)
( اَلَّذينَ اتَيْناهُمُ الْكِتابَ يَعْرِفُونَهُ كَما يَعْرِفُونَ أَبْناءَهُمْ وَ إِنَّ فَريقاً مِنْهُمْ لَيَكْتُمُونَ الْحَقَّ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ). (بقره/146)
(اَلَّذينَ يَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِيَّ الأُمِيَّ الَّذي يَجِدُونَهُ مَكْتُوباً عِنْدَهُمْ فِي التَّوْراةِ وَ الإِنْجِيلِ يَأْمُرُهُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهيهُمْ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ يُحِلُّ لَهُمُ الطَّيِّباتِ وَ يُحَرِّمُ عَلَيْهِمُ الْخَبائِثَ وَ يَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَ الأَغْلالَ الَّتي كانَتْ عَلَيْهِمْ فَالَّذينَ امَنُوا بِهِ وَ عَزَّرُوهُ وَ نَصَروُهُ وَ اتَّبَعُوا النُّورَ الَّذي أُنْزِلَ مَعَهُ أُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ) (اعراف/157).
(وَ إِذْ قالَ عيسَى بْنُ مَرْيَمَ يا بَنِي إِسْرائيلَ إِنِّي رَسُولُ اللّهِ إِلَيْكُمْ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيَّ مِنَ التَّوراةِ وَ مُبَشِّراً بِرَسُول يَأْتِي مِنْ بَعْدِي اسْمُهُ أَحْمَدُ فَلَمّا جاءَهُمْ بِالْبَيِّناتِ قالُوا هذا سِحْرٌ مُبِينٌ) (صف/6).

صفحه 14
(وَلَمّا جاءَهُمْ كِتابٌ مِنْ عِنْدِ اللّهِ مُصَدِّقٌ لِما مَعَهُمْ وَ كانُوا مِنْ قَبْلُ يَسْتَفْتِحُونَ عَلَى الَّذينَ كَفَرُوا فَلَمّا جاءَهُمْ ما عَرَفُوا كَفَرُوا بِهِ فَلَعْنَةُ اللّهِ عَلَى الْكافِرينَ) (بقره/89).
(رَبَّنا وَ ابْعَثْ فِيهِمْ رَسُولاً مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِكَ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَالْحِكْمَةَ وَ يُزَكِّيهِمْ إِنَّكَ أَنْتَ الْعَزيزُ الْحَكيمُ)(بقره/129).

ترجمه آيات

«به ياد آر هنگامى را كه خداوند از اهل كتاب پيمان گرفت كه حتماً آن را (كتاب را) بر مردم آشكار سازند وپنهان نكنند، امّا آنها آن را پشت سر افكندند وبه بهاى كمى مبادله نمودند چه بد كالائى خريدند!».
«كسانى كه آنچه را كه خدا از كتاب نازل كرده پنهان مى كنند وآن را با بهاى كمى معاوضه مى نمايند، در حقيقت شكمهاى خود را با آتش پر مى كنند، خداوند در روز رستاخيز با آنان سخن نمى گويد وآنها را پاكيزه نمى گرداند وبراى آنها است عذابى دردناك».
«كسانى كه به آنان كتاب داده ايم(بر آنان كتاب نازل شده است) او را آنچنان مى شناسند كه فرزندان خود را مى شناسند، حتى گروهى از آنها عمداً حق را پنهان مى دارند».
«آنان كه از رسول وپيامبر درس نخوانده پيروى مى كنند، پيامبرى كه (نبوت) او را در تورات وانجيل نوشته مى يابند، آنان را به نيكيها فرمان مى دهد و از بديها باز مى دارد وپاكيها را بر آنان حلال مى كند وپليديها را حرام مى شمرد، بار سنگين (تكاليف شاق) وزنجيرهائى كه بر آنها است بر مى دارد; كسانى كه به او ايمان آورده اند و او را تعظيم وكمك كرده اند و از نورى كه همراه بابعثت او نازل شده است پيروى نموده اند، آنان همان راستگويانند».
«به ياد آور هنگامى را كه عيسى فرزند مريم گفت:اى فرزندان اسرائيل! من فرستاده خدا به سوى شما و تصديق كننده كتابى به نام تورات

صفحه 15
هستم وبشارت دهنده ام به آمدن رسولى كه پس از من مى آيد و نام او احمد است! آنگاه كه او (احمد) با دلائل روشنگر به سوى آنان آمد، گفتند كه دلائل او جادويى آشكار است».
«آنگاه كه كتابى (قرآن) از نزد خدا براى آنان (اهل كتاب) آمد كه تصديق كننده شريعت وكتابى بود كه با آنها بود وقبلاً (به وسيله همين كتاب و آورنده آن) بر گروه مشرك نويد پيروزى مى دادند وقتى آن كتاب كه قبلاً با نشانه هاى آن آشنا بودند، آمد به آن كفر ورزيدند; لعنت خدا بر كافران باد!».
«خدايا! در ميان آنان پيامبرى برانگيز كه آيات تو را تلاوت كند وبه آنان كتاب وسخنان حكيمانه بياموزد وآنان را پاكيزه گرداند، تو قدرتمند وحكيم هستى!».

تفسير آيات

راه شناسائى پيامبران راستين از مدعيان دروغگو، منحصر به داشتن معجزه نيست، بلكه اعجاز، يكى از طرق شناخت مى باشد و در اين مورد دو راه ديگر هم وجود دارد كه از آن دو راه مى توان به راستگويى مدعى سفارت از جانب خدا پى برد و اين دو راه عبارتند از: الف ـ جمع قرائن و شواهد; ب ـ اخذ ميثاق بر بيان محتواى كتاب.
الف:جمع قرائن و شواهد: گرد آورى قرائن و شواهد مختلف از نحوه زندگى و محتويات دعوت، وضعيّت مدّعى را از نظر صدق و كذب روشن مى سازد.متكلّمان اسلامى در اثبات نبوّت پيامبر گرامى، اين راه را كمتر پيموده اند، هرچند در آغاز طلوع ستاره اسلام، «قيصر روم» يگانه كسى بود كه اين راه را پيمود وبا گرد آورى قراين از طريق مذاكره با «هيئت بازرگانى حجاز» به راستگويى پيامبر اسلام پى برد، ولى از ترس كشيشان وقت وعلاقه اى كه به مقام داشت، از ابراز عقيده خوددارى نمود.1

1 . طبرى در تاريخ خود ج2، ص 29 مشروح آن را آورده است.

صفحه 16
در طول تاريخ علم كلام، به اين قسمت كمتر توجه شده وافراد انگشت شمارى از آن بهره گرفته اند مانند:
1ـ نويسنده اسلامى، مؤلّف «ميزان الموازين فى أمر الدين» مرحوم نجفعلى تبريزى; وى در اسلامبول مى زيست وكتاب كلامى او در سال 1288 در آنجا چاپ شده است; نويسنده در اين كتاب در صفحات 231ـ 234 به گرد آورى قرائن بر صحّت نبوّت پيامبر عاليقدر، پرداخته است.
2ـ نويسنده مصرى سيّد محمّد رشيد رضا، مؤلّف «المنار»، او در كتاب «الوحى المحمّدى» از اين شيوه بهره گرفته و اساس كتاب او را همين موضوع تشكيل مى دهد وبه خاطر پيمودن اين راه نو، كتاب وى در عصر خود، جلوه خاصى پيدا كرد و از طرف اساتيد وقت نامه هاى تقدير و تشويق به وى نوشته شد از آنجا كه اين بخش از بحث از نظر زمان بندى حوادث، متأخّر از زمان نزول قرآن است به ناچار از تعقيب آن ـ از نظر قرآن ـ صرف نظر كرده وبه توضيح راه سوم كه موضوع گفتار ما را تشكيل مى دهد مى پردازيم.
ب: اخذ ميثاق بر بيان محتواى كتاب: در گذشته يادآور شديم كه خداوند از تمام پيامبران و از امّت هاى آنان ميثاق گرفته است كه به رسالت پيامبر بعدى ايمان بياورند و او را يارى نمايند.
خدا به اين حد وپايه از ميثاق اكتفا نكرده بلكه از اهل كتاب پيمان مؤكّد گرفته است كه كتاب خدا را بر مردم بازگو كنند وچيزى از آن پنهان نسازند چنانكه مى فرمايد:
(وَاِذْ أَخَذَاللّهُ ميثاقَ الَّذينَ أُوتُوا الْكِتابَ لَتُبَيِّنُنَّهُ لِلنّاسِ وَ لا تَكْتُمُونَهُ فَنَبَذُوُهُ وَراءَ ظُهُورِهِمْ وَ اشْتَرَوا بِهِ ثَمَناً قَلِيلاً فَبِئْسَ ما يَشْتَرُونَ) (آل عمران/187)
«به ياد آر هنگامى را كه خداوند از اهل كتاب پيمان گرفت كه حتماً آن را (كتاب را) بر مردم آشكار سازند وپنهان نكنند، امّا آنها آن را پشت سر افكندند وبه بهاى كمى مبادله نمودند چه بد كالائى خريدند!».

صفحه 17
آيات قرآن در موارد متعددى حاكى است كه احبار يهود وراهبان نصارى بر خلاف اين ميثاق مؤكّد، حقايق را از مردم خود مكتوم مى كردند وپيروان آنها در ناآگاهى كامل به سر مى بردند; در اين مورد به نقل يك آيه اكتفا مى كنيم:
(إِنَّ الَّذينَ يَكْتُمُونَ ما أَنْزَلَ اللّهُ مِنَ الْكِتابِ وَ يَشْتَرُونَ بِهِ ثَمَناً قَليلاً أُولئِكَ ما يَأْكُلُونَ في بُطُونِهِمْ إِلاّ النّارَ وَ لا يُكَلِّمُهُمُ اللّهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ وَ لا يُزَكِّيهِمْ وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ) (بقره/174)
«كسانى كه آنچه را كه خدا از كتاب نازل كرده پنهان مى كنند و آن را با بهاى كمى معاوضه مى نمايند، در حقيقت شكمهاى خود را با آتش پر مى كنند; خداوند در روز رستاخيز با آنان سخن نمى گويد و آنها را پاكيزه نمى گرداند وبراى آنها است عذابى دردناك».1
دانشمندانِ اهل كتاب، احكام الهى را براى جلب رضايت قدرتمندان وثروتمندان دگرگون مى كردند: حلال خدا را حرام و حرام او را حلال مى نمودند وبر باطل لباس حق مى پوشانيدند.ولى در اين ميان بيش از همه مى كوشيدند كه بشارات ظهور پيامبر خاتم را مكتوم وپنهان نگاه دارند و ديگران را از آن مطلع نسازند.
آيات مربوط به كتمان اهل كتاب هرچند به صورت يك اصل كلى بيان شده ولى اين آيات بيش از همه ناظر به كتمان بشارتهايى است كه در عهدين در باره پيامبر خاتم وارد شده است واين نويد وبشارتها به قدرى روشن وواضح بيان شده است كه با توجه به آنها مى توان دارنده او را به خوبى شناخت چنانكه مى فرمايد:
( اَلَّذينَ اتَيْناهُمُ الْكِتابَ يَعْرِفُونَهُ كَما يَعْرِفُونَ أَبْناءَهُمْ وَ إِنَّ فَريقاً مِنْهُمْ لَيَكْتُمُونَ الْحَقَّ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ) (بقره/146).
«كسانى كه به آنان كتاب داده ايم(برآنان كتاب نازل شده است) او را آنچنان

1 . در اين مورد آيات ديگرى است لطفاً به آيه 79 سوره بقره و آيات 71ـ 77 سوره آل عمران مراجعه فرماييد.

صفحه 18
مى شناسند كه فرزندان خود را مى شناسند، حتى گروهى از آنها عمداً حق را پنهان مى دارند».
در مرجع ضمير جمله (يَعْرِفُونَهُ) دو احتمال است:
1ـ ضمير به «كتاب» كه جمله (اتَيْناهُمُ الْكِتابَ) آمده است، باز مى گردد.
2ـ ضمير مربوط به پيامبر اسلام است.
ولى از اينكه در جمله بعدى مى فرمايد:(كَما يَعْرِفُونَ أَبْناءَهُمْ) بايد گفت مقصود تشبيه پيامبر است به فرزندان، نه تشبيه كتاب به آنها، زيرا صحيح است كه گفته شود من فلانى را مى شناسم آنچنانكه فرزندان خود را مى شناسم ولى هرگز گفته نمى شود كه فلانى آن كتاب را آنچنان مى شناسد كه فرزندان خود را مى شناسد پس بايد گفت: مرجع ضمير در جمله (يَعْرِفُونَهُ) پيامبر است و سياق آيات نيز آن را كاملاً تأييد مى كند.
آيه مى رساند كه خصوصيات جسمى وروحى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)آنچنان در عهدين به صورت واضح بيان شده كه براى افراد پيراسته از غرض، جاى ترديد وشك نگذاشته بود وبا توجه به آن علائم ومشخصات چه از نظر زادگاه ونياكان وچه از نظر محتواى آئين واهداف، او را بسان فرزندان خود مى شناختند.
عمر به عبد اللّه بن سلام ـ كه از احبار يهود بود وبعداً ايمان آورد ـ گفت: آيا محمّد را در كتابهاى خود مى شناسى؟ گفت: آرى به خدا سوگند اگر او را در ميان شما ببينيم، او را با صفاتى كه خدا براى ما توصيف كرده مى شناسيم، همچنانكه هر يك از ما، فرزند خود را در ميان نوجوانان مى شناسد، به خدايى كه فرزند سلام به او سوگند ياد مى كند، من به محمّد آشناترم تا به فرزندم!1.

نشانه هاى پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم)در عهدين

خدا براى روشن ساختن درستى دعوت پيامبر، در تورات وانجيل به بيان

1 . تفسير قمى، ص 182.

صفحه 19
صفات وخصوصيات او پرداخته و از رسالت ونبوت او گزارش داده است و از اين طريق، راه انكار را به روى افراد بسته است چنانكه مى فرمايد:
(اَلَّذينَ يَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِيَّ الأُمِيَّ الَّذي يَجِدُونَهُ مَكْتُوباً عِنْدَهُمْ فِي التَّوْراةِ وَالإِنْجِيل يَأْمُرُهُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَ يَنْهيهُمْ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ يُحِلُّ لَهُمُ الطَّيِّباتِ وَ يُحَرِّمُ عَلَيْهِمُ الْخَبائِثَ وَ يَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَ الأَغْلالَ الَّتي كانَتْ عَلَيْهِمْ فَالَّذينَ امَنُوا بِهِ وَ عَزَّرُوهُ وَنَصَروُهُ وَ اتَّبَعُوا النُّورَ الَّذي أُنْزِلَ مَعَهُ أُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ) (اعراف/157).
«آنان كه از رسول وپيامبر درس نخوانده پيروى مى كنند، پيامبرى كه (نبوت) او را در تورات وانجيل نوشته مى يابند، آنان را به نيكيها فرمان مى دهد و از بديها باز مى دارد وپاكيها را بر آنان حلال مى كند وپليديها را حرام مى شمرد، بار سنگين (تكاليف شاق) و زنجيرهايى كه بر آنها است بر مى دارد; كسانى كه به او ايمان آورده اند و او را تعظيم وكمك كرده اند و از نورى كه همراه بعثت او نازل شده است پيروى نموده اند، آنان همان راستگويانند».
چه عبارتى گوياتر ورساتر از جمله (يَجِدُونَهُ مَكْتُوباً عِنْدَهُمْ فِي التَّوراةِ وَالاِنْجِيل)؟
اين آيه مى رساند كه نه تنها خصوصيات او در عهدين نوشته شده است بلكه محتواى شريعت او نيز بيان شده ولذا به شيوه برنامه او در اين آيه اشاره مى كند تا افراد حقيقت جو با توجه به اين آيه، به عهدين مراجعه نمايند و از تطابق اين دو بر حقانيّت دعوت او ايمان بياورند.

نام پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) در انجيل

قرآن به روشنى گواهى مى دهد كه حضرت مسيح از بعثت پيامبرى پس از خود به نام «احمد» گزارش داده است آنجا كه مى فرمايد:
(وَ إِذْ قالَ عيسَى بْنُ مَرْيَمَ يا بَنِي إِسْرائيلَ إِنِّي رَسُولُ اللّهِ إِلَيْكُمْ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ

صفحه 20
يَدَيَّ مِنَ التَّوراةِ وَ مُبَشِّراً بِرَسُول يَأْتِي مِنْ بَعْدِي اسْمُهُ أَحْمَدُ فَلَمّا جاءَهُمْ بِالْبَيِّناتِ قالُوا هذا سِحْرٌ مُبِينٌ)(صف/6).
«به ياد آور هنگامى را كه عيسى فرزند مريم گفت:اى فرزندان اسرائيل! من فرستاده خدا به سوى شما وتصديق كننده كتابى به نام تورات هستم وبشارت دهنده ام به آمدن رسولى كه پس از من مى آيد ونام او احمد است! آنگاه كه او (احمد) با دلائل روشنگر به سوى آنان آمد، گفتند كه دلايل او جادويى آشكار است».
محقّقان اسلامى در باره مجموع بشارات پيامبر در قرآن، كتابها ورساله هايى نگاشته و در باره خصوص همين آيه كه در كدام يك از اين اناجيل نام مبارك احمد وارد شده است، بحثهاى گسترده اى دارند و ما نيز در كتاب «احمد موعود انجيل» درباره همين آيه، بحث كرده ايم و مواضعى از انجيل يوحنا را كه نام مبارك احمد در آن وارد شده است ارائه نموده ايم علاقه مندان به آنجا مراجعه فرمايند.1

مژده پيروزى توحيد بر شرك

اهل كتاب نه تنها از خصوصيات پيامبر خاتم آگاه بودند بلكه پيوسته به هنگام مشاجره با مشركان وبت پرستان به آنان مى گفتند: به همين زودى در اين سرزمين شخصيتى عربى قرشى مبعوث مى گردد وريشه شرك وبت پرستى را بر مى كند وآيين توحيد كه آيين اهل كتاب است، بر آيين دوگانه پرستى كه آيين شما مشركان است پيروز مى گردد.
ولى متأسفانه وقتى آن پيامبر موعود برانگيخته شد به عللى كه بيشتر آنها به خودخواهى ومقام طلبى وتعصب هاى نژادى مربوط مى شود، از ايمان به او سرباز زده وآيين او را نپذيرفتند; قرآن اين حقيقت را چنين بازگو مى كند:
(وَلَمّا جاءَهُمْ كِتابٌ مِنْ عِنْدِ اللّهِ مُصَدِّقٌ لِما مَعَهُمْ وَ كانُوا مِنْ قَبْلُ يَسْتَفْتِحُونَ

1 . انجيل يوحنا، فصلهاى 14، 15و 16.

صفحه 21
عَلَى الَّذينَ كَفَرُوا فَلَمّا جاءَهُمْ ما عَرَفُوا كَفَرُوا بِهِ فَلَعْنَةُ اللّهِ عَلَى الْكافِرينَ) (بقره/89).
«آنگاه كه كتابى (قرآن) از نزد خدا براى آنان (اهل كتاب) آمد كه تصديق كننده شريعت وكتابى بود كه با آنها بود وقبلاً (به وسيله همين كتاب و آورنده آن) بر گروه مشرك نويد پيروزى مى دادند وقتى آن كتاب كه قبلاً با نشانه هاى آن آشنا بودند، آمد به آن كفر ورزيدند; لعنت خدا بر كافران باد!».
وقتى معاذ بن جبل وبشير بن البراء مجادله جا معه يهود مدينه را با پيامبر ديدند، به آنان گفتند:حيا كنيد! شما يهودان، همان افرادى بوديد كه به ظهور محمّد (صلى الله عليه وآله وسلم)، نويد پيروزى بر خود مى داديد وشما در آن زمان كه ما مشرك وبت پرست بوديم او را بر ما توصيف مى كرديد ومى گفتيد كه او برانگيخته مى شود; سلام بن مسلم با كمال وقاحت گفت:«كسى كه ما او را بشناسيم نيامده واين مرد آن شخصى نيست كه او را ياد مى كرديم» در اين موقع اين آيه فرود آمد.1

دعاى ابراهيم ونبوت پيامبر خاتم

ابراهيم به كمك فرزند خود به تعمير ويرانيهاى كعبه وآسيبى كه از طوفان نوح ديده بود، پرداخت وذرّيّه خود را در آنجا سكنى داد ودر اين هنگام به راز ونياز پرداخت وبه درگاه الهى چنين گفت:
(رَبَّنا وَ ابْعَثْ فِيهِمْ رَسُولاً مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِكَ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ يُزَكِّيهِمْ إِنَّكَ أَنْتَ الْعَزيزُ الْحَكيمُ)(بقره/129).
«خدايا! در ميان آنان پيامبرى برانگيز كه آيات تو را تلاوت كند وبه آنان كتاب وسخنان حكيمانه بياموزد و آنان را پاكيزه گرداند، تو قدرتمند وحكيم هستى!».
خصوصياتى كه ابراهيم در دعاى خود براى رسول مورد نظر خود يادآور مى شود

1 . مجمع البيان، ج1، ص 158.

صفحه 22
جز بر پيامبر خاتم بر كسى منبطق نمى گردد وقرآن در مواردى پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) را با همين صفت توصيف مى فرمايد:
(لَقَدْ مَنَّ اللّهُ عَلَى الْمُؤْمِنينَ إِذْ بَعَثَ فِيهِمْ رَسُولاً مِنْ أَنْفُسِهِمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِهِ وَ يُزَكّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ إِنْ كانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِي ضَلال مُبِين) (آل عمران/164).
«خداوند بر مؤمنان منت گذارد، آنگاه كه رسولى از خودشان برانگيخت، آيات خدا را برآنها تلاوت مى كند و آنان را پاكيزه مى گرداند و كتاب وسخنان حكيمانه مى آموزد هرچند قبلاً در گمراهى آشكارى بودند».
اين بخش از آيات 1، گواه بر وجود بشارتها ونويدها ومشخصات پيامبر گرامى در عهدين است. با اينكه «عهدين» كراراً مورد تحريف قرار گرفته وحتى تورات پس از مفقود شدن، از حفظ بازنويسى شده است ـ مع الوصف ـ به لطف حق، بخشى از اين بشارات محفوظ مانده وهم اكنون مسلمانان جهان با تكيه بر همين كتب مى توانند نبوت پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) را ثابت نمايند و روى اين اساس دانشمندان اسلامى كتابهاى فراوانى در اين موضوع نوشته شده اند كه سه كتاب مهم را ياد مى كنيم:
«اظهار الحق» نگارش شيخ رحمت اللّه هندى كه به حقّ، كتاب بسيار مفيد ومستندى است.
«انيس الكلام» تأليف فخر الإسلام كه خودمدّتى از كشيشان بوده است و در سال1327 در تهران درگذشته و در امام زاده عبد اللّه شهر رى مدفون است.
«الهدى إلى دين المصطفى» نگارش علامه بلاغى متوفاى سال 1352هـ.

1 . به سوره بقره آيه 151 و سوره جمعه آيه 2 نيز مراجعه شود.

صفحه 23

3

ويژگيهاى زندگى عرب جاهلى

در قرآن

آيات موضوع

(وَقالَ الَّذينَ كَفَرُوا هَلْ نَدُلُّكُمْ عَلى رَجُل يُنَبِّئُكُمْ إِذا مُزِّقْتُمْ كُلَّ مُمَزَّق إنَّكُمْ لَفي خَلْق جَديد*اَفْتَرى عَلَى اللّهِ كَذِباً أَمْ بِهِ جِنَّةٌ بَلِ الَّذينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالآخِرَةِ فِي العَذابِ وَ الضَّلالِ الْبَعيدِ).(سبأ/7و8)
(ما جَعَلَ اللّهُ مِنْ بَحيرَة وَلا سائِبَة وَ لا وَصيلَة وَ لا حام وَلكِنَّ الَّذينَ يَفْتَروُنَ عَلَى اللّهِ الْكَذِبَ وَ أَكْثَرُهُمْ لا يَعْقِلُونَ).(مائده/103)
(يَسْأَلُونَكَ عِنِ الْخَمْرِ وَ الْمَيْسِرِ قُلْ فِيهِما إِثْمٌ كَبِيرٌ وَ مَنافِعُ لِلنّاسِ وَ إِثْمُهُما أَكْبَرُ مِنْ نَفْعِهِما). (بقره/219)
(وَلا تَقْتُلُوا أَولادَكُمْ خَشْيَةَ اِمْلاق نَحْنُ نَرْزُقُهُمْ وَ إِيّاكُمْ إِنَّ قَتْلَهُمْ كانَ خِطأً كَبيراً). (اسراء/31)
(وَإِذا بُشِّرَ أَحَدُهُمْ بِالأُنْثى ظَلَّ وَجْهُهُ مُسْوَدّاً وَ هُوَ كَظيمٌ).(نحل/58)
(يَتَوارى مِنَ الْقَوْمِ مِنْ سُوءِ ما بُشِّرَ بِهِ أَيُمْسِكُهُ عَلى هُون أَمْ يَدُسُّهُ فِي التُّرابِ أَلا ساءَ ما يَحْكُمُونَ).(نحل/59)
(أَلِرَبِّكَ الْبَناتُ وَ لَهُمُ الْبَنُونَ* أَمْ خَلقْنَا المَلائِكَةَ إِناثاً وَ هُمْ شاهِدونَ* أَلا إِنَّهُمْ مِنْ إِفْكِهِمْ لَيَقُولُونَ* وَلَدَاللّهُ وَ إِنَّهُمْ لَكاذِبُونَ* اَصْطَفَى الْبَناتِ عَلَى الْبَنِينَ* ما لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ) (صافات/154ـ149).

صفحه 24
8 ـ (حُرِّمَتْ عَلَيْكُمُ الْمَيْتَةُ وَ الدَّمُ وَ لَحْمُ الْخِنْزِيرِ وَ ما أُهِلَّ لِغَيْرِ اللّهِ بِهِ وَالْمُنْخَنِقَةُ وَالمَوْقُوذَةُ وَ الْمُتَرَدِّيَةُ وَ النَّطِيحَةُ وَما أَكَلَ السَّبُعُ إِلاّ ما ذَكَّيْتُمْ وَ ما ذُبِحَ عَلَى النُّصُبِ وَ اَنْ تَسْتَقْسِمُوا بِالأَزْلامِ ذلِكُمُْ فِسْقٌ) (مائده/3).
9 ـ (إِنَّمَاالنَّسيءُ زِيادَةٌ فِي الكُفْرِ يُضَلُّ بِه الَّذينَ كَفَرُوُا يُحِلّونَهُ عاماً وَ يُحَرِّمُونَهُ عاماً لِيُواطِؤا عِدَّةَ ما حَرَّمَ اللّهُ فَيُحِلُّوا ما حَرَّمَ اللّهُ زُيِّنَ لَهُمْ سُوءُ أَعْمالِهِمْ وَ اللّهُ لا يَهْدِي الْقَومَ الْكافِرينَ) (توبه/37).
10 ـ (يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّهَ وَ ذَرُوا ما بَقِيَ مِنَ الرِّبوا إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنينَ*فَإِنْ لَمْ تَفْعَلُوا فَاذَنُوا بِحَرْب مِنَ اللّهِ وَ رَسُولِهِ وَ إِنْ تُبْتُمْ فَلَكُمْ رُؤُسُ أَمْوالِكُمْ لا تَظْلِمُونَ وَ لا تُظْلَمُونَ) (بقره/279 ـ 278).
11ـ (وَلكِنْ رَحْمَةً مِنْ رَبِّكَ لِتُنْذِرَ قَوْماً ما آتيهُمْ مِنْ نَذِير مِنْ قَبْلِكَ لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُونَ) (قصص/46).
12ـ (أَمْ يَقُولُونَ افْتَريهُ بَلْ هُوَ الْحَقُّ مِنْ رَبِّكَ لِتُنْذِرَ قَوماً ما آتيهُمْ مِنْ نَذِير مِنْ قَبْلِكَ لَعَلَّهُمْ يَهْتَدُونَ) (سجده/3).
13ـ (لِتُنْذِر قَوماً ما أُنْذِرَ آباؤُهُمْ فَهُمْ غافِلُونَ) (يس/6)
14ـ (وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ جَمِيعاً وَ لا تَفَرَّقُوا وَاذْكُرُوا نِعْمَتَ اللّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ كُنْتُمْ أَعْداءً فَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِكُمْ فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْواناً وَ كُنْتُمْ عَلى شَفا حُفْرَة مِنَ النّارِ فَأَنْقَذَكُمْ مِنْها كَذلِكَ يُبَيِّنُ اللّهُ لَكُمْ آياتِهِ لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ)(آلعمران/103).

ترجمه آيات

«افراد كافر گفتند:آيا(مايليد) شما را به فردى هدايت كنيم كه مى گويد شماها پس از آنكه ريزه ريزه شديد، بار ديگر آفرينش نوى خواهيد داشت، آيا بر خدا دروغ بسته است يا جنون دارد؟ بلكه آنان كه به

صفحه 25
سراى ديگر ايمان ندارند در عذاب وگمراهى بس دورى قرار گرفتهاند».
«خداوند هيچ نوع «بحيره» و«سائبه» و «وصيله» و«حام» قرار نداده، كسانى كه كافر شده اند بر خدا دروغ مى بندند وبيشتر آنها نمى دانند».
«از تو در باره شراب و قمار مى پرسند، بگو گناه آن بزرگ و براى مردم در آن سود مادى هست ولى گناه آن بيش از سود آن مى باشد».
«فرزندان خود را به بهانه ترس از گرسنگى نكشيد، شما و آنان را ما روزى مى دهيم، قتل اين افراد(معصوم) گناه بزرگى است».
«هنگامى كه به يكى از آنان نويد ولادت دختر دهند صورت او تيره وخشم خود را فرو مى برد».
«از بدى خبر خود را پنهان مى سازد و نمى داند كه چه بكند آيا او را به آن ذلّت وخوارى نگاه دارد، يا در خاك پنهان سازد، چه بد داورى مى كنند!».
«آيا براى پروردگار تو است دختران وبراى آنان است، پسران؟ آيا آنان مشاهده كرده اند (وديده اند) كه ما فرشتگان را دختر آفريده ايم؟ آگاه باش آنان از روى جهل مى گويند خدا فرزند آورد و البتّه دروغ مى گويند، چگونه خدا دختران را بر پسران برگزيد؟ چگونه (وچه جاهلانه) داورى مى كنيد؟».
«بر شما مؤمنان گوشت مردار و خون و گوشت خوك و آن ذبيحه اى كه به نام خدا كشته نشده همه حرامند و نيز حرام است هر حيوانى كه به خفه كردن و از بلندى افكندن يا شاخ زدن بهم مى ميرند و نيز نيمخورده درندگان جز آنكه قبلاً تذكيه كرده باشيد حرام است و نيز آن را كه براى بتُان مى كشيد و آن را كه به تيرها قسمت مى كنيد (رسمى بود در جاهليّت كه چون در امرى مردّد مى شدند به تيرى مى نوشتند خدا امر كرد و به تيرى ديگر مى نوشتند خدا نهى كرد آنگاه تيرها را در هم ريخته

صفحه 26
يكى را به قرعه بيرون مى آوردند و مطابق آن رفتار مى كردند) كه اين كار فسق است ».
«تأخير ماههاى حرام فزونى در كفر است كه از اين طريق كافران گمراه مى شوند. يك سال، آن را حلال وسال ديگر آن را تحريم مى كنند، تا با تعداد ماههايى كه خداوند تحريم كرده مطابق گردد وعدد چهار تكميل شود و از اين راه آنچه را كه خدا تحريم كرده حلال مى شمردند، كردارهاى زشت آنان در نظرشان زيبا جلوه كرده، خدا گروه كافران را هدايت نمى كند».
10ـ «اى افراد با ايمان از خدا بپرهيزيد و آنچه را از مطالبات(بهره) باقى مانده است رها كنيد اگر ايمان داريد، اگر چنين نكرديد اعلان جنگ با خدا وپيامبر او بدهيد ولى اگر توبه كنيد، سرمايه هاى شما از آن شما است(در اين صورت) نه ستم مى كنيد، ونه مورد ستم قرار مى گيريد».
11ـ «اين رحمتى از طرف پروردگار تو بود، تا قومى را كه پيش از تو بيم دهنده اى براى آنان نيامده است بترسانى، شايد متذكر شوند!».
12ـ «آيا مى گويند كه اين قرآن را به دروغ به خدا بسته شده است؟ بلكه آن كتاب حقّى است كه از طرف پروردگار تو فرو فرستاده شده است تو گروهى را بيم دهى كه پيش از تو بيم دهنده اى براى آنان نيامده، شايد كه هدايت شوند».
13ـ «تا قومى را بيم دهى كه نياكان آنان بيم داده نشده اند، در حالى كه غافل وبى خبرند».
14ـ «همگى به ريسمان خدا چنگ زنيد وپراكنده نشويد و نعمت هاى خدا را بر خود به ياد آوريد، آنگاه كه دشمنان يكديگر بوديد، ميان قلبهاى شما الفت بخشيد و در پرتو نعمت او برادر شديد، وبر لب حفره اى از آتش بوديد شما را از آن نجات داد، اين چنين خدا آيات خود را بيان مى كند تا شايد شما هدايت يابيد».

صفحه 27

تفسير آيات

1ـ شرك در عبادت

عرب جاهلى از نظر قرآن، در پاره اى از مسائل موحد بود، او به خداى يكتا(در برابر ثنويّت مجوسى وتثليث مسيحيّت) كه خالق جهان ومدبّر آن است، معتقد بود و از نظر توحيد ذاتى (خدا يكى است وبراى او نظير ومانندى نيست) وتوحيد در خالقيت وتدبير (خداى خالق جهان وگرداننده آن، يكى است) شك وترديدى نداشت و اگر در اين ميان افراد انگشت شمارى 1 در اين مراحل گام فراتر نهاده و دچار شرك شده بودند، مقياس افكار عمومى نبود. شرك عرب جاهلى غالباً در مرحله «عبادت» خلاصه مى شد ودر اين قسمت به منحط ترين درجه رسيده بودند وشديدترين مبارزه قرآن با آنها، مربوط به اين نوع از شرك است و چون در اين قسمت بحثهاى گسترده اى از طرف دانشمندان انجام گرفته از توضيح آن خوددارى مى نماييم. گذشته از اين، در جلد دوّم اين كتاب گسترده ترين بحث را درباره انواع توحيد وشرك انجام داده ايم وديگر نيازى به تكرار نيست، علاقمندان به آن جلد مراجعه بفرمايند.

2ـ انكار معاد

مشركان با شنيدن حيات مجدد ورسيدگى به اعمال وافعال انسان در سراى ديگر، مو بر بدنشان راست مى شد وبه شدت از آن رنج مى بردند واين عكس العمل

1 . قرآن از وجود انديشه هاى ديگرى كه همه حوادث را به طبيعت و زمان و گردش فلك نسبت مى دهد در ميان ملّت عرب گزارش مى دهد، آنجا كه مى فرمايد:(وَ قالُوا ما هِيَ إِلاّ حَياتُنَا الدُّنْيا نَمُوتُ وَ نَحْيا وَ ما يُهْلِكُنا إِلاّ الدَّهْرُ وَ ما لَهُم بِذلِكَ مِنْ عِلْم إِنْ هُمْ إِلاّ يَظُنُّونَ)(جاثيه/24):«گفتند زندگى جز اين زندگى دنيوى نيست كه در آن مى ميريم و زنده مى شويم، وما را جز زمان نابود نمى كند. آنان به گفتار خود علم ندارند، بلكه گمان مى كنند».

صفحه 28
صد در صد يك امر طبيعى بود; زيرا هرگاه به گروهى كه به زندگى بدون حساب وكتاب عادت دارند، گفته شود كه تمام كردار شما زير سؤال خواهد رفت و خوبيها وبديهاى شما هرچند به اندازه ذره كوچكى باشد، پاداش و كيفر خواهد داشت، طبعاً به خود مى لرزند وبراى كاهش فشار وجدان، گوينده را به جنون وديوانگى، دروغ بستن و افترا گويى به خدا، متهم مى سازند; آياتى كه در آن، سخنان مشركان درباره معاد وارد شده است بيش از آن است كه حتى بخش كمى نيز از آن در اينجا نقل گردد، ولى به نقل يك آيه اكتفا مىورزيم:
(وَقالَ الَّذينَ كَفَرُوا هَلْ نَدُلُّكُمْ عَلى رَجُل يُنَبِّئُكُمْ إِذا مُزِّقْتُمْ كُلَّ مُمَزَّق إِنَّكُمْ لَفي خَلْق جَديد *اَفْتَرى عَلَى اللّهِ كَذِباً أَمْ بِهِ جِنَّةٌ بَلِ الَّذينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالآخِرَةِ فِي العَذابِ وَالضَّلالِ الْبَعيدِ) (سبأ/7و8)
«افراد كافر گفتند:آيا شما را به فردى هدايت كنيم كه مى گويد شماها پس از آنكه ريزه ريزه شديد، بار ديگر آفرينش نوى خواهيد داشت، آيا بر خدا دروغ بسته است يا جنون دارد؟ بلكه آنان كه به سراى ديگر ايمان ندارند در عذاب وگمراهى بس دورى قرار گرفته اند».

3ـ حكومت خرافات

تعاليم آسمانى بر اساس شكستن زنجير پندارها وبرداشتن غلهاى افسانه وارى است كه در محيط مشركان، به صورت فراوانى وجود داشت. البتّه قرآن يكى از مشخصات پيامبر گرامى را مبارزه با خرافات وپندارهاى غلط مى داند، آنجا كه مى فرمايد:
(وَيَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَ الأَغْلالَ الَّتي كانَتْ عَلَيْهِمْ)(اعراف/157): بارهاى سنگين وغلهايى (پندار وافسانه) را كه بر دست وپاى آنها است، بر مى دارد».

صفحه 29
زندگى عرب جاهلى مملو از پندارگرايى و افسانه پرستى بود كه نمونه آن تحريم استفاده از چهار نوع حيوان اهلى است كه بهره گيرى از آن را ممنوع اعلام كرده بودند; امّا قرآن به انتقاد از آن بدعت مى پردازد ومى گويد:(ما جَعَلَ اللّهُ مِنْ بَحيرَة وَلا سائِبَة وَ لا وَصيلَة وَ لا حام وَلكِنَّ الَّذينَ يَفْتَروُنَ عَلَى اللّهِ الْكَذِبَ وَ أَكْثَرُهُمْ لا يَعْقِلُونَ).(مائده/103)
«خداوند هيچ نوع «بحيره» و«سائبه» و «وصيله» و«حام» قرار نداده، كسانى كه كافر شده اند بر خدا دروغ مى بندند وبيشتر آنها نمى دانند».
اين چهار لفظ كه هم اكنون به توضيح آنها مى پردازيم، اشاره به چهار نوع حيوان است كه نه تنها بهره گيرى از گوشت آنها ممنوع بود، بلكه خوردن شير و چيدن پشم و سوار شدن بر آنها نيز ممنوع شمرده مى شد، اين چهار نوع چهارپا كاملاً آزاد بودند و كسى را حقّ تعرّض به آنها نبود، آنها عبارت بودند از:
1ـ بحيره: حيوانى كه پنج بار بزايد وپنجمين آنها، ماده وگاهى مى گويند«نر» باشد، در اين موقع، مالك با ايجاد شكاف وسيعى در گوش حيوان، آن را علامت دار مى ساخت وبه حال خود واگذار مى كرد.
2ـ سائبه: شترى كه دوازده بچه بياورد، چنين حيوانى آزاد مطلق بود به هر چراگاهى وارد مى شد و از هرآبشخور و چشمه اى مى نوشيد كسى حقّ مزاحمت او را نداشت، فقط گاهى براى مهمان از شير او مى دوشيدند.
3ـ وصيله: گوسفندى كه هفت بار فرزند مى آورد، يا دوقلو مى زاييد.
4ـ حام: حيوانى نرى است كه از وجود او براى تلقيح حيوانات بهره مى گرفتند، هرگاه از حيوانى ده بار براى تلقيح استفاده مى شد و هر بار فرزندى از نطفه آن به وجود مى آمد ديگر كسى حقّ سوار شدن برآن حيوان را نداشت.
ظاهر اين نوع ممنوعيتها به خاطر قدردانى از حيوان بود زيرا منشأ اين همه بركات شده است ولى اين چنين قدردانى، موجب بدبختى حيوان و زندگى جانكاه آن

صفحه 30
بود، زيرا وقتى بهره گيرى از اين قسم جانداران ممنوع اعلام مى شد، ديگر كسى به فكر آب و علف او نبود و در نتيجه حيوان پيوسته با محروميّت خاصى زندگى مى كرد. واين قدردانى صد در صد به ضرر حيوان تمام مى شد گذشته از اين، موجب اتلاف مال و معطل گشتن نعمتهاى الهى بود.
از ذيل آيه (وَلكِنَّ الَّذينَ كَفَرُوا يَفْتَرُونَ عَلَى اللّهِ الْكَذِبَ)استفاده مى شود كه اين گروه، تحريم ها وممنوعيت هاى اين نوع دامها را به خدا نسبت داده و آن را جزء تعاليم الهى مى دانستند.

4ـ فساد اخلاقى

در ميان وسائل فساد اخلاق، قرآن به دو موضوع مهم اشاره مى كند و آن قمار و شراب است كه در ميان عرب جاهلى رواج كامل داشت، «قمار» را «ميسر» مى ناميدند كه از «يسر» به معنى آسان گرفته شده است و علّت نامگذارى قمار به ميسر اين است كه قماربازان حرفه اى، از اين طريق به آسانى مال مردم را به جيب مى زدند.
علاقه آنان به «شراب» به حدّى بود كه برخى به خاطر نهى اسلام از آن، از گرويدن به اسلام خوددارى مى كردند و شاعر معروف عرب جاهلى(اعشى) به خاطر همين اصل از پذيرفتن اسلام سرباز زد در حالى كه رنج سفر بر خود هموار كرده بود وقصد ملاقات با پيامبر را داشت و هدفش گرايش به آيين يكتا پرستى بود.1
قرآن در اين زمينه مى فرمايد:(يَسْأَلُونَكَ عِنِ الْخَمْرِ وَ الْمَيْسِرِ قُلْ فِيهِما إِثْمٌ كَبِيرٌ وَ مَنافِعُ لِلنّاسِ وَ إِثْمُهُما أَكْبَرُ مِنْ نَفْعِهِما) (بقره/219)
«از تو در باره شراب وقمار مى پرسند، بگو گناه آن بزرگ وبراى مردم در آن سود مادى هست ولى گناه آن بيش از سود آن مى باشد».

1 . سيره ابن هشام، ج1، ص386.

صفحه 31
قرآن با اجراى دستورات وپيامهاى مختلف توانست در چهار مرحله ريشه ميگسارى را كه در اعماق زندگى عرب جاهلى ريشه دوانيده بود، ريشه كن سازد، وتفصيل اين مراحل در كتاب هاى تفسير و آيات الأحكام وارد شده است.1
فساد اخلاق جامعه عرب جاهلى، منحصر به شراب وقمار نبود بلكه فحشا به صورت هاى گوناگون در ميان آنان رواج كامل داشت; تا آنجا كه واژه «فحشا» در قرآن در سيزده مورد آمده ودر مورد «زنا»و«لواط» واعمال زشت وننگين به كار رفته است. آيات مربوط به آن در سوره «نساء» آيه هاى 15 و16، ودر سوره نور، آيه هاى 2و3 وارد شده است علاقمندان مى توانند به اين آيات مراجعه نمايند.

5ـ زنده به گور كردن فرزندان

در تاريخ بشريت، عرب جاهلى براى نخستين بار به عمل ننگينى كه از قساوت و سنگدلى خاصى حكايت مى كند، دست زد و فرزندان خود را گاهى به بهانه اينكه مبادا قحطى رخ دهد وپدر نتواند زندگى او را تأمين كند و احياناً به خاطر ترس از ننگى (ننگ پندارى وخيالى) كه مبادا از ناحيه دختران به آنان برسد، به چنين كار وحشيانه اى دست مى زدند، قرآن در باره اين موضوع نخست مى فرمايد:
(وَلا تَقْتُلُوا أَولادَكُمْ خَشْيَةَ اِمْلاق نَحْنُ نَرْزُقُهُمْ وَ إِيّاكُمْ إِنَّ قَتْلَهُمْ كانَ خِطْأً كَبيراً) (اسراء/31).
«فرزندان خود را به بهانه ترس از گرسنگى نكشيد و شما و آنان را ما روزى مى دهيم، قتل اين افراد(معصوم) گناه بزرگى است».
جدّ فرزدق به نام «صعصعة بن ناجيه» حضور پيامبر رسيد واسلام آورد ويكى از كارهاى نيكى را كه قبلاً انجام داده بود، برشمرد كه: من دويست وهشتاد دختر را كه در آستانه مرگ قرار گرفته بودند، با پرداخت سه شتر كه دوتاى آنان ماده ويكى نر

1 . فروغ ابديت، ج2، ص103.

صفحه 32
بود نجات داده ام، آنگاه از پيامبر پرسيد: آيا اين كار براى او پاداش خواهد داشت يا نه؟ پيامبر به او فرمود:
«لَك اَجْرُهُ إِذْ مَنَّ اللّهُ عَلَيْكَ بِالإِسْلامِ»: در پاداش آن همين بس كه خدا بر تو منّت نهاد وتو را به اسلام هدايت كرد».
فرزدق هم يكى از افتخارات خود را اين مى داند كه جدّ وى تنها كسى است كه از زنده به گور كردن دختران جلوگيرى كرد! او در اين باره مى گويد:
وَ مِنّا الَّذي مَنَعَ الوائِداتِ *** وَاَحيَا الوَئيدَ فَلَم يُؤاد
«از ما است كسى كه از زنده به گور شدن دختران جلوگيرى نمود ومحكومان به مرگ را زنده كرد، پس آنها (محكومين به زنده به گور شدن) زنده به گور نشدند».1
در دو آيه زير، به اين حقيقت كه عرب جاهلى از وجود دختر احساس نفرت مى كرد، اشاره شده است:
(وَإِذا بُشِّرَ أَحَدُهُمْ بِالأُنْثى ظَلَّ وَجْهُهُ مُسْوَدّاً وَ هُوَ كَظيمٌ)(نحل/58): «هنگامى كه به يكى از آنان نويد ولادت دختر داده مى شد صورت او تيره وخشم خود را فرو مى برد».
(يَتَوارى مِنَ الْقَوْمِ مِنْ سُوءِ ما بُشِّرَ بِهِ أَيُمْسِكُهُ عَلى هُون أَمْ يَدُسُّهُ فِي التُّرابِ أَلا ساءَ ما يَحْكُمُونَ).(نحل/59)
«از بدى خبر خود را پنهان مى سازد ونمى داند كه چه بكند آيا او را به آن ذلّت وخوارى نگاه دارد يا در خاك پنهان سازد، چه بد داورى مى كنند!».

6ـ انديشه عرب جاهلى در باره فرشتگان

آنان روى يك رشته انديشه هاى پندارى، فرشتگان را جزء اناث دانسته وآنها را

1 . بلوغ الارب، ج3، ص 46.

صفحه 33
دختران خدا مى انگاشته اند، چنانكه مى فرمايد:
(أَلِرَبِّكَ الْبَناتُ وَ لَهُمُ الْبَنُونَ* أَمْ خَلقْنَا المَلائِكَةَ إِناثاً وَ هُمْ شاهِدونَ* أَلا إِنَّهُمْ مِنْ إِفْكِهِمْ لَيَقُولُونَ* وَلَدَاللّهُ وَ إِنَّهُمْ لَكاذِبُونَ* اَصْطَفَى الْبَناتِ عَلَى الْبَنِينَ* ما لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ) (صافات/149 تا 154).
«آيا براى پروردگار تو است دختران وبراى آنان است، پسران؟ آيا آنان مشاهده كرده اند (وديده اند) كه ما فرشتگان را دختر آفريده ايم؟ آگاه باش آنان از روى جهل مى گويند خدا فرزند آورد والبتّه دروغ مى گويند، چگونه خدا دختران را بر پسران برگزيد؟ چگونه (وچه جاهلانه) داورى مى كنيد؟».

7ـ كيفيت بهره گيرى از حيوانات

اگر عرب جاهلى از گوشت و شير و پشم چهار حيوان ياد شده امتناع مىورزيد، در مقابل از مردار و خون و خوك و حيواناتى كه به صورت شكنجه و آزار آنها را مى كشتند ـ و شايد آن را يك نوع عبادت گمان مى كردند ـ بهره مى گرفت و آيه ياد شده در زير، گوشتهاى مورد تحريم اسلام را كه همگى در جاهليت حلال بود، يادآور مى شود و اين خود درجه تمدن وانسانيت اين گروه را بيان مى كند.
(حُرِّمَتْ عَلَيْكُمُ الْمَيْتَةُ وَ الدَّمُ وَ لَحْمُ الْخِنْزِيرِ وَ ما أُهِلَّ لِغَيْرِ اللّهِ بِهِ وَ الْمُنْخَنِقَةُ وَ المَوْقُوذَةُ وَ الْمُتَرَدِّيَةُ وَ النَّطِيحَةُ وَ ما أَكَلَ السَّبُعُ إِلاّ ما ذَكَّيْتُمْ وَ ما ذُبِحَ عَلَى النُّصُبِ وَ اَنْ تَسْتَقْسِمُوا بِالأَزْلامِ ذلِكُمُْ فِسْقٌ) (مائده/3).
آيه فوق، امور ياد شده در زير را حرام مى كند:
1ـ گوشت مردار. 2ـ خون. 3ـ گوشت خوك. 4ـ حيوانى كه به غير نام خدا ذبح شود.5ـ حيوانى كه به زجر كشته گردد.6ـ حيوانى كه خفه شود. 7ـ حيوانى كه به وسيله پرت شدن از بلندى بميرد.8ـ حيوانى كه به ضرب شاخ حيوان ديگرى كشته شود.9ـ حيوانى كه به وسيله حيوان زنده اى بميرد مگر اينكه به موقع به آن برسند و آن

صفحه 34
را ذبح كنند.10ـ حيوانى كه در مقابل بتها ذبح شود».
اگر قرآن از اكل گوشت اين نوع از حيوانات نهى مى كند به خاطر اين است كه بهره گيرى از آنها در ميان اعراب رواج كامل داشت وبراى ذبح حيوان طرق زير را به كار مى بردند:
الف: حيوان را ميان دو چوب يا ميان دو شاخه درخت سخت مى فشردند تا بميرد و از گوشت آن استفاده كنند (اَلْمُنْخَنِقَةُ).
ب: حيوان را به قدرى مى زدند تا جان بسپارد (اَلمَوقُوذَةُ).
ج: حيوان را از بلندى پرت مى كردند تا بميرد (اَلْمُتَرَدِّيَة).
د: دوحيوان را به جان يكديگر مى انداختند و آن دو حيوان آنقدر به هم شاخ مى زدند كه يا يكى يا هر دو جان مى دادند ! (اَلنَّطيحَةُ).

8ـ تقسيم با «ازلام»

تقسيم گوشت از طريق «ازلام» يك نوع قمار رايج بود. «ازلام» جمع «زلم» بر وزن «شرف» چوبه هاى تير را مى گفتند كه تقسيم گوشت به وسيله آن انجام مى گرفت و كيفيّت آن به شرح زير بود:
ده نفر شترى را خريدارى كرده و ذبح مى نمودند سپس ده چوبه تير را (كه روى هفت عدد از آنها سهام مختلفى را از يك تا هفت سهم مى نوشتند و روى سه عدد ديگر چيزى نمى نوشتند) در كيسه مخصوصى مى ريختند سپس هر يك از آنها را به نام يكى از آن ده نفر در مى آوردند، هفت نفر از آنها برابر سهمى كه روى آن تيرها نوشته شده بود، نصيب داشت و چيزى در برابر آن نمى پرداخت، ولى آن سه نفرى كه تيرهاى سفيد به نام آنها اصابت مى كرد، هر كدام بهاى يك سوّم حيوان را مى پرداخت بدون اينكه از حيوان سهمى ببرد.
قرآن از تقسيم گوشت به اين شيوه در آيه ياد شده نهى مى كند ومى گويد:

صفحه 35
(وَأَنْ تَسْتَقْسِمُوا بِالأَزْلامِ) زيرا يك نوع قمار است كه مفسده قمار را نيز دارد.

9ـ تأخير ماههاى حرام

گردش يك دوره كامل كره ماه را به دور زمين، يك ماه مى نامند و اين كار در سال دوازده بار تكرار مى شود. و از ميان اين دوازده ماه، چهار ماه آن را «اشهرالحرم» مى نامند كه سه تاى آن پشت سر هم«ذى القعده»، «ذى الحجّه» ومحرم» ويك ماه از آن به نام «رجب» تك وجدا است. تحريم جنگ در اين چهار ماه از سنت هاى رايج در ميان عرب جاهلى بود و شايد اين رسم از ابراهيم خليل به صورت يك سنّت خوب وكهن به آنان رسيده بود.
متوليان كعبه ويا سران عرب، گاهى با گرفتن مبلغى (يا از روى هوى وهوس) ماههاى حرام را به تأخير مى انداختند، كه قرآن از آن به لفظ «نسىء» تعبير مى آورد، آنجا كه مى فرمايد:
(إِنَّمَاالنَّسيءُ زِيادَةٌ فِي الكُفْرِ يُضَلُّ بِه الَّذينَ كَفَرُوُا يُحِلّونَهُ عاماً وَ يُحَرِّمُونَهُ عاماً لِيُواطِؤا عِدَّةَ ما حَرَّمَ اللّهُ فَيُحِلُّوا ما حَرَّمَ اللّهُ زُيِّنَ لَهُمْ سُوءُ أَعْمالِهِمْ وَ اللّهُ لا يَهْدِي الْقَومَ الْكافِرينَ) (توبه/37).
«تأخير ماههاى حرام فزونى در كفر است كه از اين طريق كافران گمراه مى شوند. يك سال، آن را حلال وسال ديگر آن را تحريم مى كنند تا با تعداد ماههايى كه خداوند تحريم كرده مطابق گردد وعدد چهار تكميل شود واز اين راه آنچه را كه خدا تحريم كرده حلال مى شمردند، كردارهاى زشت آنان در نظرشان زيبا جلوه كرده، خدا گروه كافران را هدايت نمى كند».
كيفيت «نسىء» وتأخير ماههاى حرام وجا به جا كردن آنها، در كتابهاى تاريخ وتفسير وارد شده; يكى از صور آن اين بوده كه گروهى كه تاب متاركه نبرد وغارت در سه ماه پشت سر هم را نداشتند،با پرداختن مبلغى، از متوليان كعبه درخواست مى كردند كه در ماه محرم، جنگ و نبرد و غارت را حلال اعلام كنند وبه جاى آن،

صفحه 36
ماه صفر ماه حرام معرفى گردد تا عدد چهار تكميل شود; در آيه فوق به اين مطلب اشاره شده است:(لِيُواطِؤُا عِدَّةَ ما حَرَّمَ اللّهُ): تا مطابق شماره ماههاى حرام، ماه حرام اعلام كنند» واگر در سالى ماه حرام را به عقب مى انداختند، در سال ديگر، همان ماه حرام را، ماه حرام اعلام مى نمودند; چنانكه مى فرمايد:(يُحِلُّونَهُ عاماً وَ يُحَرِّمُونَهُ عاماً).

10ـ بهره كشى ظالمانه

واژه «استعمار» و«استثمار» از مقدّس ترين لغات زبان عربى است ولى متأسفانه به مرور زمان از معناى واقعى خود بيگانه گشته ومفاد ضد خود را در برگرفته است. استعمار از «عمران» به معناى تلاش براى آبادى و«استثمار» از «ثمر» به معناى ميوه دهى واحد طبيعى و سود آورى يك واحد صناعى است.
قرآن در باره واژه نخست ميگويد:
(هُوَ الَّذي أَنْشَأَكُمْ مِنَ الأَرْضِ وَاسْتَعْمَرَكُمْ فِيها)(هود/11): اوست كه شما را از زمين(خاك) آفريد وعمران وآبادى آن را از شما طلبيد).
ودر باره واژه دوّم مى فرمايد:
(كُلُوا مِنْ ثَمَرِهِ إِذا أَثْمَرَ وَ اتُوا حَقَّهُ يَوْمَ حَصادِهِ وَ لا تُسْرِفُوا إِنَّهُ لا يُحِبُّ الْمُسْرِفينَ) (انعام/141).
«از ميوه آن هنگامى كه به ثمر مى نشيند، بخوريد وحقّ آن را به هنگام درو بپردازيد واسراف مورزيد، خداوند اسرافگران را دوست نمى دارد».
ولى امروز ـ از بخت بد ـ هر دو واژه معناى بس بدى به خود گرفته; لفظ استعمار به معناى بردگى و نوكرى و تسلّط مستكبر بر دارايى مستضعف وبه غارت بردن آن، وواژه «استثمار» به معنى سودجويى ظالمانه وبهره كشى بى حدّ ومرز انسانى از انسان ديگر به كار مى رود.

صفحه 37
ودر هرحال، رباخوارى به حق، مصداق روشن اين اصل است; ربا خواران ثروت خدادادى را در يك قطب گرد مى آورند وتمام زيانهاى اقتصادى را متوجه طرف ديگر مى سازند; زيرا سرمايه رباخوار شب وروز دسترنج طبقه مستمند رامى بلعد خواه گيرنده وام سود ببرد خواه زيان.
نظام رباخوارى، ستون فقرات اقتصاد عرب جاهلى را تشكيل مى داد و شديدترين مبارزه قرآن با آداب ورسوم عرب جاهلى، متوجّه اين شيوه از نظام اقتصادى آنان است; ما براى نمونه يك آيه را يادآور مى شويم:
(يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللّهَ وَ ذَرُوا ما بَقِيَ مِنَ الرِّبوا إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنينَ*فَإِنْ لَمْ تَفْعَلُوا فَاذَنُوا بِحَرْب مِنَ اللّهِ وَ رَسُولِهِ وَ إِنْ تُبْتُمْ فَلَكُمْ رُؤُسُ أَمْوالِكُمْ لا تَظْلِمُونَ وَ لاتُظْلَمُونَ)(بقره/278 و 279).
«اى افراد با ايمان از خدا بپرهيزيد وآنچه را از مطالبات(بهره) باقى مانده است رها كنيد اگر ايمان داريد، اگر چنين نكرديد اعلان جنگ با خدا وپيامبر او بدهيد ولى اگر توبه كنيد، سرمايه هاى شما از آن شما است(در اين صورت) نه ستم مى كنيد، و نه مورد ستم قرار مى گيريد».
شگفت اينجا است كه اين گروه براى تحليل ربا منطق خاصى داشتند ومى گفتند (إِنَّمَا الْبَيْعُ مِثْلُ الرِّبوا)(بقره/275): بيع و ربا مانند هم هستند» اگر داد وستد حلال است، بهره كشى از پول نيز حلال مى باشد!
قرآن در كوبيدن منطق آنان مى فرمايد:
(وَ أَحَلَّ اللّهُ الْبَيْعَ وَ حَرَّمَ الرِّبوا): «نه! چنين نيست! خدا داد وستد را حلال، و ربا را حرام شمرده است».
در داد وستد، طرفين به صورت يكسان وارد ميدان كار مى شوند و احتمال سود وزيان بر هر دو به طور يكسان حاكم است در حالى كه در نظام رباخوارى، رباخوار

صفحه 38
هيچ گاه ضرر نمى بيند وپيوسته ضررها متوجه طرف ديگر است وبه خاطر همين روشنامتعادل، مؤسّسات رباخوارى هر روز بر وسعت ثروت خودمى افزايند و در حالى كه طرف مقابل به زحمت، قوت لايموتى به دست مى آورد و به زندگى ادامه مى دهد.

امّت دور از تعاليم آسمانى

پيامبر گرامى در ميان امّتى مبعوث به رسالت گرديد كه از تعاليم الهى پيامبران، كاملاً به دور بودند، واز زمان اسماعيل تا آن روز در ميان آنان پيامبرى بر انگيخته نشده بود، قرآن در اين باره مى فرمايد:(وَلكِنْ رَحْمَةً مِنْ رَبِّكَ لِتُنْذِرَ قَوْماً ما آتيهُمْ مِنْ نَذِير مِنْ قَبْلِكَ لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُونَ)(قصص/46).
«اين رحمتى از طرف پروردگار تو بود، تا قومى را كه پيش از تو بيم دهنده اى براى آنان نيامده است بترسانى، شايد متذكر شوند!».
در آيه ديگر مى فرمايد:(أَمْ يَقُولُونَ افْتَريهُ بَلْ هُوَ الْحَقُّ مِنْ رَبِّكَ لِتُنْذِرَ قَوماً ما آتيهُمْ مِنْ نَذِير مِنْ قَبْلِكَ لَعَلَّهُمْ يَهْتَدُونَ)(سجده/3).
«آيا مى گويند كه اين قرآن را به دروغ به خدا بسته است؟ بلكه آن كتاب حقّى است كه از طرف پروردگار تو فرو فرستاده شده است تو گروهى را بيم دهى كه پيش از تو بيم دهنده اى براى آنان نيامده، شايد كه هدايت شوند».
ودر آيه سوم مى فرمايد:(لِتُنْذِر قَوماً ما أُنْذِرَ آباؤُهُمْ فَهُمْ غافِلُونَ) (يس/6) تا قومى را بيم دهى كه نياكان آنان بيم داده نشده اند، در حالى كه غافل وبى خبرند».
اين آيات حاكى است كه: قومى كه پيامبر بر انذار آنان مبعوث گرديده، گروهى بودند كه در ميان آنان پيامبرى مبعوث نشده بود. واين گروه جز قريش وتيره هاى نزديك به آن كس ديگرى نبود، وهرگز مقصود «عرب عدنانى» نيست، تا چه رسد به «عرب قحطانى»; زيرا در زمانهاى پيشين ميان گروه عرب زبان، پيامبرانى مانند هود وصالح وشعيب برانگيخته شده ودر اعصار پسين، افرادى ما نند «خالد بن

صفحه 39
سنان»، و«حنظله» 1 به عنوان نبى وهادى برانگيخته شده اند; بنابر اين هرگز نمى توان گفت در ميان گروه عرب زبان هيچ منذرى بر انگيخته نشده بود. بلكه مقصود، قريش وقبائل نزديك به آنان است كه در طول زمان، هيچ پيامبرى براى هدايت آنان نيامده بود واين فترت سبب شده بود كه قوم پيامبر از تعاليم شرايع آسمانى به دور باشند وفقط افراد انگشت شمارى به نام «حنيف» از آيين ابراهيم پيروى كنند.
قرآن وضع اين جامعه دور افتاده از تعاليم پيامبران را چنين تشريح مى كند:
(وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ جَمِيعاً وَ لا تَفَرَّقُوا وَاذْكُرُوا نِعْمَتَ اللّهِ عَلَيْكُمْ إِذْ كُنْتُمْ أَعْداءً فَأَلَّفَ بَيْنَ قُلُوبِكُمْ فَأَصْبَحْتُمْ بِنِعْمَتِهِ إِخْواناً وَ كُنْتُمْ عَلى شَفا حُفْرَة مِنَ النّارِ فَأَنْقَذَكُمْ مِنْها كَذلِكَ يُبَيِّنُ اللّهُ لَكُمْ آياتِهِ لَعَلَّكُمْ تَهْتَدُونَ) (آل عمران/103).
«همگى به ريسمان خدا چنگ زنيد وپراكنده نشويد ونعمت هاى خدا را بر خود به ياد آوريد، آنگاه كه دشمنان يكديگر بوديد، ميان قلبهاى شما الفت بخشيد ودر پرتو نعمت او برادر شديد، وبر لب حفره اى از آتش بوديد شما را از آن نجات داد، اينچنين خدا آيات خود را بيان مى كند تا شايد شما هدايت يابيد».
اين آيه زندگى عرب را به گونه اى بس وحشتناك ترسيم مى كند كه ما برخى را توضيح مى دهيم:
اوّلاً: با جمله (وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ) وضع عرب جاهلى را مانند كسى مى داند كه در قعر چاه افتاده وباچنگ زدن به ريسمان محكمى كه از بالا به درون چاه روانه مى شود، نجات يابد. اين گروه نيز در چاه نادانى فرو رفته بودند، وبا چنگ زدن به ريسمان محكم قرآن وايمان، از آن زندگى شقاوت بار نجات يافتند.
ثانياً: جمله (وَ كُنْتُمْ عَلى شَفا حُفْرَة مِنَ النّارِ فَأَنْقَذَكُمْ مِنْها)حاكى از آن

1 . در برخى از روايات اسلامى اين دو نفر وارد شده است. به الميزان ج16، ص 257 و بلوغ الارب، ج2، ص 278 مراجعه بفرماييد.

صفحه 40
است كه زندگى آنان بسان كسى بود كه بر لب حفره آتش قرار گرفته باشد وپيوسته زير «شيفر» خالى گردد وچيزى نگذرد كه به درون حفره فرو رود. ممكن است مقصود از اين حفره آتش كه عرب جاهلى بر لب آن قرار گرفته بودند علاوه بر دوزخ، همان نزاعها وكشمكشهاى قبيله اى خانمان برانداز آنان باشد كه ساليان درازى در ميان آنان شعله ور بود، ولى در سايه اسلام، اخوت جاى عداوت، وبرادرى جاى دشمنى را گرفت وهمگان به حكم آيه (إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ) (حجرات/10) برادر وبرابر شدند.
آيه ياد شده وضع محيطى را كه پيامبر در آن برانگيخته شده بود، به طور فشرده بيان مى كند.وبراى تفصيل آن اجمال، دو راه وجود دارد كه فقط يكى از آن دو راه براى ما مطرح است:
1ـ بررسى آيات ديگرى كه زندگى عرب وعادات واخلاق وافعال واعمال آنان را تشريح مى كند.
2ـ بازگشت به كتابهاى سيره وتاريخ، بالأخص كتابهايى كه پيرامون زندگى عرب جاهلى نوشته شده است. زيرا تاريخ نگاران مسلمان، زندگى وعادات وآداب عرب را به صورت بس ارزنده وآموزنده اى نوشته اند ودر ميان پيشينيان قهرمان اين ميدان، ابن قتيبه استاد بدون معارض تاريخ عرب است، در ميان متأخران مى توان از: استاد سيد محمود شكرى آلوسى بغدادى، مؤلّف كتاب «بلوغ الارب في معرفة أحوال العرب» در سه جلد واستاد دكتر جواد، مؤلّف كتاب «تاريخ العرب» در ده جلد را نام برد كه محقّقان اين بخش از تاريخ عرب مى باشند.
***
پس از آگاهى از وضع زندگى عرب در عصر جاهلى، آن هم از ديدگاه قرآن، اكنون وقت آن رسيد كه به تحليل شخصيت پيامبر وصفات وروحيات برجسته، وزندگى سراپا معنوى وحماسى او بپردازيم. ودر همه جا از خطوط قرآن بهره بگيريم.

صفحه 41

4

آيين پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)پيش از بعثت

و آيين نياكان او

آيات موضوع

(وَ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيَّ مِنَ التَّوراةِ وَ لأُحِلَّ لَكُمْ بَعضَ الَّذي حُرِّمَ عَلَيْكُمْ وَجِئْتُكُمْ بِ آيَة مِنْ رَبِّكُمْ فَاتَّقُوا اللّهَ وَ أَطِيعُون).(آل عمران/5)
(إِنّا أَنْزَلْنَا التَوْراةَ فِيها هُدىً وَ نُورٌ يَحْكُمُ بِهَا النَّبِيُّونَ الَّذينَ أَسْلَمُوا لِلَّذينَ هادُوا).(مائده/44)
(عَلَّمَهُ شَدِيدُ الْقُوى).

ترجمه آيات

«تصديق كننده توراتم كه پيش از من فرود آمده، و تحليل كننده برخى از امورى هستم كه بر شما مردم حرام شده است و با آيتى به سوى شما آمده ام از مخالفت خدا بپرهيزيد ومرا اطاعت نماييد».
«ما تورات را فرو فرستاديم در آن هدايت و نور است و از روى آن پيامبرانى داورى مى كنند».
«معلم نيرومندى به او تعليم داده است».

تفسير آيات

در بخشهاى گوناگون از زندگانى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) از نظر قرآن سخن خواهيم گفت و در قسمتهاى زيادى سيمايى روشن ودرخشان از نبى گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)ترسيم خواهيم كرد، موضوع مهم، تنها تبيين وضع آيين او پيش از بعثت است، مسئله اى كه كمتر

صفحه 42
درباره آن سخن گفته شده وآنها هم كه سخن گفته اند، به اندازه اى دشوار وپيچيده سخن گفته اند، كه سيماى حقيقت زير يك رشته بحثهاى علمى و احتمالات انبوه، پوشيده مانده است. ما در اين بحث كوشش مى كنيم كه خواننده گرامى را با روشن ترين دليل، با آيين او آشنا سازيم.
آشنايى با آيين پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) پيش از برانگيخته شدن به رسالت، در گرو اين است كه وضع آيين نياكان وبرخى از اعمال آنها، روشن گردد زيرا معمولاً ايمان وتوحيد ويا ضلالت و گمراهى كودك، شاخه اى از درختى است كه در دل بيت مى رويد و شاخ و برگ مى كشد، اگر ايمان وتوحيد شخصيتهايى مانند «عبدالمطلب» و«ابوطالب» و«والدين پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)» به روشنى ثابت گردد، شك و ترديد در ايمان پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) قبل از بعثت و گرايش او به آيين توحيد، وسوسه اى بيش نخواهد بود.
ما براى اينكه در مورد اين موضوع به صورت مستدل ومبسوط سخن گفته باشيم نخست وضعيّت آيين نياكان و اعضاى بيت هاشمى را تشريح مى نماييم سپس به تبيين چگونگى آيين رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)پيش از بعثت مى پردازيم.
نخست در باره آيين «عبدالمطلب»، «ابوطالب»، «عبد اللّه» پدر پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)، «آمنه» مادر گرامى رسول اللّه (صلى الله عليه وآله وسلم)سخن مى گوييم.

1ـ ايمان عبد المطلب

مقصود از «ايمان» در اين بحث، اعتقاد به خدا واذعان به وجود او نيست زيرا قاطبه عرب به جز انگشت شمارى از آنان، به وجود خالق يكتا معتقد بودند و اعتقاد به خدا جزء فرهنگ رسمى عرب به شمار مى رفت كه از ابراهيم(عليه السلام)به يادگار مانده بود، بلكه مقصود از آن يكتاپرستى و پرهيز از پرستش اصنام و بت ها است كه اكثريت قريب به اتّفاق عرب را فرا گرفته بود و جز افراد معدودى از «احناف» همگان «بت» را مى پرستيدند ولى سران بيت هاشمى ازاين پليدى به دور بودند هرچند برخى از آنان از محيط متأثّر بوده و افرادى در آن بيت مانند«ابولهب» از آن دفاع مى كردند

صفحه 43
ولى در اخلاص و توحيد عبدالمطلب در يكتاپرستى كافى است كه به سخنان مورخان در باره او گوش فرا دهيم.
1ـ يعقوبى ـ تاريخ نگار قرن سوّم ـ مى نويسد:
نياى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) «عبدالمطلب»، پرستش بتان را ترك گفت و توحيد در عبادت را پيشه خود ساخت وبه نذر خود در راه خدا وفا نمود وسنتهايى را پى ريزى كرد كه وحى الهى اكثر آنها را تصويب نمود آنگاه به سنتهايى كه نياى پيامبر پى ريزى كرده بود اشاره مى كند.1
2ـ در حمله «ابرهه» به سرزمين مكه به قصد تخريب خانه خدا، توحيد ويكتاپرستى «عبدالمطلب» وروگردانى او از «بتان» قريش، به خوبى ديده مى شود او وقتى از تصميم ابرهه آگاه شد و گزارش رسيد كه شتران او را سپاه پيل به يغما برده است، يكسره به اردوگاه «ابرهه» رفت ومورد تجليل واحترام او قرار گرفت، تنها چيزى كه از او درخواست كرد اين بود كه دستور دهد اموال به غارت رفته او را بازگردانند.
«ابرهه» از درخواست كوچك او در برابر تصميم خطرناكى كه او نسبت به تخريب كعبه نموده بود، در شگفت فرو رفت و گفت من از درخواست ناچيز تو درشگفتم من آمده ام خانه اى را ويران كنم كه مايه افتخار قبيله ونياكان تو است ولى تو از شترهايى كه به غارت رفته سخن مى رانى چه بهتر بود كه از من درخواست مى كردى تا از اين كار صرف نظر كنم.
«عبد المطلب» با چهره باز و قلبى مطمئن گفت:من صاحب شترم وبراى مطالبه آن آمده ام خانه نيز صاحبى دارد، كه از آن حفاظت مى كند ابرهه گفت چيزى نمى تواند مانع از تصميم من گردد اين سخن را بگفت فوراً دستور داد كه شتران او را بازگردانند او نيز پس از تحويل، همه را نذر كعبه كرد و در حرم رها نمود كه هر نوع دست درازى به آنها، مايه ظهور خشم الهى گردد آنگاه به سوى قريش آمد وهمگان را از تصميم ابرهه آگاه ساخت، سپس يكسره به سوى كعبه رفت و حلقه باب كعبه را با

1 . تاريخ يعقوبى، ج2، ص 8، ط نجف.

صفحه 44
گروهى از قريش به دست گرفت وبه مناجات با خداى خود پرداخت و ضمن گفتگوى خود با خدا، چنين گفت:
«پروردگارا! به جز تو به كسى اميدى ندارم، آنان را از حريم خانه خود باز دار، دشمن خانه تو، دشمن تو است، آنان را از تخريب جلوگيرى نما».1
اگر نياى پيامبر يك فرد بت پرست بود در اين لحظات حساس بايد بسان ديگر مشركان به بتان كعبه پناه ببرد، ودست حاجت به سوى آنها دراز نمايد.
3ـ در يكى از سالها، كه آسمان از ريزش باران بخل مىورزيد، در چنين شرايطى، قريش حضور «عبدالمطلب» رسيدند و همگان بر فراز كوه «ابى قبيس» قرار گرفتند عبدالمطلب پيامبر را در حالى كه آن روز كودكى بيش نبود همراه خود به كوه آورد وبا خداى خود چنين راز ونياز كرد:
«خداوندا! اين افراد بندگان و كنيزان تو و كودكان آنها هستند، تو از وضع آنان وخشك ساليهاى پى در پى آگاه هستى، پروردگارا دامهانابود شده چيزى نمانده كه نفوس نيز هلاك شوند، خدايا قحطى را به فراخى تبديل بفرما، او در حالى كه با خداى خود سخن مى گفت ناگهان رحمت حق فرود آمد، بيابانها و گودالها را پرآب نمود».
در اين مورد سرايندگان اشعارى در ستايش عبدالمطلب سروده اند كه يك بيت آن را مى نگاريم:
مبارك الاسم يستسقى الغمام به *** ما في الأنام له عدل ولا خطر2
«مبارك نام ، نامى كه به وسيله او از ابر آسمان، باران طلبيده مى شود در ميان مردم براى او لنگه وهمتايى نيست».
در اين مورد ابوطالب قصيده اى دارد كه در سيره حلبى وغيره نقل شده است.
4ـ شهرستانى در ملل ونحل سرگذشت «استسقاء» عبد المطلب را روشنتر

1 . سيره ابن هشام، ج1، ص 50; كامل ابن اثير، ج1، ص 12.
2 . سيره حلبى، ج1، ص 131ـ 133.

صفحه 45
نقل مى كند ومى گويد: دو سال گذشت قطره اى باران از آسمان مكه به سرزمين آن فرود نيامد، وى به ابوطالب دستور داد كه فرزند او را «محمّد» كه در آن روزها كودك شيرخوارى بيش نبود حاضر كند، او نوه خويش را روى دست گرفت ورو به كعبه ايستاد، وگفت:خدايا به حقّ اين كودك ما را از باران رحمت خود سيراب نما. اين جمله ها را مى گفت در حالى كه نوه خود را به سمت بالا مى انداخت، ومى گرفت، دعاى او به هدف اجابت رسيد، وچيزى نگذشت كه باران رحمت به شدت باريد تا آنجا كه ترسيدند كه به مسجد الحرام آسيبى وارد شود.
سپس مى نويسد: او در پرتو اين نور (محمّد (صلى الله عليه وآله وسلم)) فرزندان خود را به اخلاق نيك وروشهاى ستوده دستور مى داد، و مى گفت پس از اين جهان سراى ديگرى است كه در آنجا نيكوكاران به پاداش كار خود وبدكاران به كيفر اعمال خود خواهند رسيد.1
5ـ در سايه اختلافى كه ميان او وقريش پس از حفر چاه زمزم رخ داد، قريش براى رفع اختلاف تصميم گرفتند كه همراه عبدالمطلب به كاهنى كه در جانب شام زندگى مى كرد، مراجعه كنند در نيمه راه، عطش بر آنان غلبه كرد و همگى در آستانه مرگ قرار گرفتند، در اين موقع تصويب شد كه هر فردى از آنان براى خود گودالى به عنوان قبر بكند، كه اگر مرگ او فرا رسد كسى كه در كنار او است او را در گودال دفن كند و بدين صورت همگى جز آخرين نفر، در زير خاك قرار گيرند و طعمه درندگان نشوند.هر فردى براى خود قبرى كند و در انتظار فرا رسيدن مرگ خود نشست و همگى در اين حالت به سر مى بردندكه ناگهان «عبدالمطلب» گفت برخيزيد در اين بيابان گشت بزنيم شايد بر آبى دست يابيم زيرا دراز كشيدن و در انتظار مرگ نشستن جز ناتوانى، چيزى نيست، گشت زنى آغاز گرديد، افراد در اطراف بيابان پراكنده شدند، ناگهان آبى از زير پاى شتر عبدالمطلب فوران كرد «عبدالمطلب» وياران او تكبير گفتند وبا شادى و خرسندى خاصى از آن نوشيدند و

1 . ملل ونحل شهرستانى، ج2، ص 248، مصر، تحقيق «بدران».

صفحه 46
ظرفها را پر كرده و در همان نقطه از مخاصمه با عبدالمطلب دست برداشتند وگفتند:خدايى كه در اين بيابان تو را با اين آب زلال سيراب كرده همان خدا نيز زمزم را در اختيار تو نهاده و لازم است همگى به مكه بازگرديم و سرپرستى «سقايت حجاج» را تو برعهده بگيرى.1
6ـ اُمّ ايمن مى گويد «سرپرستى محمد» ـ پس از بازگشت از صحرا ـ بر عهده من بود، روزى از او غفلت كردم ناگهان «عبدالمطلب» را بر بالين خود ديدم وبه من گفت من فرزندم را در نقطه اى به نام «سدره » يافتم مبادا از او غفلت ورزى، اهل كتاب مى گويند او پيامبر اين امّت است و من از شرّ آنان نسبت به او در امان نيستم. اُمّ ايمن افزود: عبد المطلب غذايى صرف نمى كرد مگر اينكه مى گفت:فرزندم را حاضر كنيد و او را گاهى در كنار خود و گاهى روى زانو مى نشاند ودر همه چيز او را بر خود مقدّم مى داشت.2
7ـ او به هنگام مرگ، حكومت مكه وامور مربوط به كعبه را به فرزند خود «زبير» وسقايت زمزم وسرپرستى پيامبر را به فرزند ديگرش «ابوطالب» واگذار كرد ووجود محمد را در خانواده خويش شرف عظيم خواند واشعارى به هنگام مرگ سروده كه مضمون آن تأكيد بر سعى وكوشش در حفظ پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) از گزند دشمنان مى باشد.3
با توجه به اين قضايا ونظائر آن در تاريخ، ديگر نبايد در ايمان عبد المطلب وتوحيد ويكتاپرستى او، شك وترديد نمود، مردى كه پيوسته مورد عنايت گسترده الهى مى باشد، محال است گرد بت بگردد، از عبادت خداى يكتا روى گرداند وبه مخلوق چوبين وآهنين او متوسّل گردد.
پس از درگذشت پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)ومطرح شدن خلافت عترت وپيدايش

1 . سيره ابن هشام، ج1، ص 140ـ 144.
2 . سيره زينى دحلان در حاشيه سيره حلبى، ج1، ص 64.
3 . تاريخ يعقوبى، ج2، ص 10.

صفحه 47
محدّثان عثمانى كه پيوسته در پايين آوردن مقام على وفرزندان او كوشش مى نمودند، خصوصيات زندگى نياكان پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) رابه دست فراموشى سپرده شد زيرا نقل هر نوع رويدادى كه از كرامت وفضيلت اين بيت حكايت مى كرد مايه سرفرازى امام بود از اين جهت، غرض ورزيها ويا خوف وترس سبب شد كه اين بخش از زندگى بيت نبوى به صورت بسيار كم رنگ در تاريخ مطرح گردد و اين مقدار كمى كه نقل گرديده در پرتو الطاف الهى از گزند دشمنان مصون مانده است.

2ـ ايمان ابوطالب پيش از بعثت

سياست گذاران حكومتهاى وقت، از ترس اينكه مبادا فضيلتى در حقّ امام على(عليه السلام) به نام «ايمان پدر بزرگوار» او به نبوت پيامبر، ثابت گردد، سعى وتلاش نموده اند كه او را يك فرد غير مؤمن قلمداد كنند، واگر يك دهم شواهدى كه بر ايمان ابوطالب در اختيار هست، در باره يك فرد بى طرف وجود داشت، همگان به ايمان او اذعان پيدا مى گردند واو را صحابى عادل، وجانباز وفداكار، معرفى مى نمودند ولى چون اين دلايل انبوه در باره والد اميرمؤمنان على(عليه السلام) است پرده هاى ضخيم تعصب مانع از آن شده است كه سيماى واقع، به نحوى كه هست مشاهده گردد از آنجا كه در باره ايمان او كتابها ورساله هاى فراوان نوشته شده است وما نيز در كتاب «فروغ ابديت» به گونه اى گسترده سخن گفته ايم، از اين جهت در اين مورد به فشرده گويى پرداخته وبه اندكى از دلايل روشن اشاره مى نماييم ومجموع دلايل خود را در باره ايمان او به پيش از بعثت ويا پس از آن در دو بخش مطرح مى كنيم:

الف: يكتا پرستى ابوطالب پيش از بعثت

1ـ توسّل به پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) در طلب رحمت

پس از درگذشت عبدالمطلب، كه حفاظت پيامبر بر عهده ابوطالب بود، بار

صفحه 48
ديگر خشك سالى عجيبى مكه وحومه آن را فرا گرفت قريش حضور عموى پيامبر رسيدند و از او درخواست نمودندكه براى آنان رحمت بطلبد او برادر زاده خود را بيرون آورد كه بسان خورشيدى بود كه ابرهاى سياه از اطراف آن كنار رفته باشد، و او را روى دست گرفت وپشت او را بر ديوار كعبه قرار داد، در حالى كه با انگشت خود به او اشاره مى كرد، مناجات خود را آغاز نمود ودر آسمان لكه ابرى وجود نداشت، ناگهان دعاى او مستجاب شد از كنار وگوشه، ابرها گرد آمدند باران شديدى منطقه را فرا گرفت، بيابانها و آباديها از باران پر شد ابوطالب بعدها در قصيده اى كه در مدح پيامبر سروده به اين واقعه اشاره مى كند وقصيده از قصائد معروف است كه در كتابهاى ادب وحديث وتاريخ نقل شده است چنانكه مى فرمايد:
وابيض يستسقى الغمام بوجهه *** ثمال اليتامى عصمه للأرامل
«سفيد روئى كه با چهره نورانى او باران طلبيده مى شود، پناهگاه يتيمان وسرپرست بيوه زنان است».1
وى اين قصيده را موقعى كه «بنى هاشم» همگى در شعب محصور بودند، سروده ودر آن ايمان روشن خود را به پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) وآيين استوار او ابراز داشته است اگر در زندگى ابوطالب دليل وگواهى بر ايمان او جز چنين «استسقائى» كافيبود كه اهل تحقيق، ايمان و يكتاپرستى او را پيش از بعثت يك امر مسلّم بگيرند.

2ـ زاهدى او را از تولّد فرزندش على4 آگاه مى سازد

يكى از افراد وارسته روزگار كه به زهد وعبادت معروف بود، به ابوطالب گفت به من الهام شده است كه به همين زودى از صلب تو فرزندى كه ولى خدا مى باشد،

1 . سيره حلبى، ج1، ص 116، و ابن هشام متن قصيده را در سيره آورده است به ج1، ص 272ـ 280 مراجعه شود.

صفحه 49
متولّد مى گردد، وقتى على(عليه السلام) در كعبه ديده به جهان گشود او را در ميان مردم از ولادت فرزند خود در خانه خدا مطلّع ساخت، سپس ابوطالب وارد كعبه شد واز خدا درخواست كرد كه او را در گزينش نام براى نوزاد كمك كند، هاتفى ندا در داد وگفت:
فاسمه من شامخ عليّ *** عليّ اشتق من العليّ
«نام او از نام بلند(خداى العلى) گرفته شده واز آن مشتق مى باشد واسم او «على» است».1

3ـ برادر زاده را همراه خود به شام مى برد

كاروان قريش عازم شام بود، وقرار بود ابوطالب نيز با آن كاروان براى امر بازرگانى به شام برود، تصميم گرفته بود برادر زاده را در مكه نزد اقوام خود بگذارد، به هنگام حركت كاروان، اشگ در ديدگان برادر زاده حلقه زد وعواطف سرشار عمو را طوفانى ساخت، از اين جهت ابوطالب ناچار شد كه «محمد» را نيز همراه خود به شام ببرد، ورنج سفر با كودك دوازده ساله را، تحمّل كند در اين مسافرت ابوطالب از نزديك احترام بى سابقه «راهب بُصرى» را از برادر زاده خود مشاهده كرد، راهب شام با كمال صراحت گفت او همان پيامبرى است كه حضرت مسيح و پيش از او موسى بن عمران از طلوع او خبر داده است اگر يهوديان او را شناسائى كنند به قتل مى رسانند.2
يك چنين گفتارى از يك راهب بيگانه در باره «محمّد» مايه ايمان هر انسانى بى غرض مى گردد تا چه رسد به ابوطالب كه نسبت به برادر زاده خود سراسر عشق و اخلاص بود.

1 . مناقب ابن شهر آشوب360، بحار 35/19.
2 . سيره ابن هشام، ج1، ص 182، طبقات كبرى، ج1، ص 120.

صفحه 50

4ـ مورد اعتماد عبدالمطلب بود

اگر از همه اين مسائل صرف نظر كنيم تاريخ نگاران اتّفاق نظر دارند كه «عبدالمطلب» ابوطالب را كفيل پيامبر قرار داده بود آيا صحيح است كه شخصيتى مانند عبد المطلب كه سرشار از توحيد واخلاص بود برادر زاده خود را كه مى دانست پيامبر آخر الزمان است به يك فرد مشرك وبت پرست بسپارد، و مردى را كه سرانجام بتها را خواهد شكست در اختيار فردى بگذارد كه در برابر بتها سجده وكرنش مى نمايد، عقل وخرد مى گويد اگر خط مشتركى معنوى ميان او و فرزندش ابوطالب وجود نداشت هرگز عزيز قريش را به چنين انسانى نمى سپرد.
ابوطالب در اشعار خود به چنين وصيت اشاره كرده ومى گويد:
راعيت فيه قرابة موصولة *** وحفظت فيه وصيّة الأجداد 1
«در باره محمّد پيوند خويشاوندى وسفارش نياكان را رعايت كردم يعنى اگر در باره او جانبازى وفداكارى مى كنم به خاطر سفارشى است كه از نياكان در باره حفظ «محمّد» به ما رسيده است».
اين حوادث چهارگانه كه همگى پيش از بعثت رخ داده به اضافه ديگر حوادثى كه در اين مقطع تحقّق پذيرفته ما را به ايمان و اخلاص و يكتاپرستى ابوطالب رهبرى مى كند و شك و شبهه را از دلها مى زدايد اكنون وقت آن رسيده كه به دلائل ايمان او به نبوت پيامبر گرامى پس از بعثت اشاره كنيم اين دلائل به اندازه اى فراوان است كه نقل يك دهم آنها در اين صفحات براى ما امكان پذير نيست.

ايمان ابوطالب پس از بعثت

هرچند درباره ايمان او به برادر زاده خود كتابهاى فراوانى نوشته شده وحقيقت

1 . سيره ابن هشام، ج1، ص 182، طبقات كبرى، ج1، ص 120.

صفحه 51
به نحو روشن، بازگو شده است ولى مشكل اذعان به ايمان او دو چيز است كه يكى علاج پذير وديگرى علاج ناپذير است.
علّت شك در ايمان براى ساده لوحان اين است كه چرا او مانند ابوذر وابن مسعود در مسجد الحرام تظاهر به ايمان ننموده و فقط سعى خود را مبذول مى داشت كه برادر زاده را از گزند دشمن حفظ كند.
در حاليكه نكته ترديد ويا انكار غير اين گروه اين است كه او پدر على اميرمؤمنان است اگر ثابت شود كه پدر او يك فرد مؤمن بوده در اين صورت گذشته بر اينكه فضيلتى براى او ثابت مى شود، سبب مى گردد كه ديگر خلفا از اين فضيلت بى بهره شوند.
اگر جهت نخست از طريق دلائل تاريخى قابل رفع است ولى جهت دوم با بحث علمى برطرف نمى گردد. از اين لحاظ ما در اينجا دلائل ايمان او را به نبوت برادر زاده اش را مى نگاريم تا گروه نخست پس از دقت، شك را از دلها، بزدايند همچنانكه از خداوند «مقلب القلوب» خواستاريم، با ولايت تكوينى در دلهاى گروه دوم تصرّف كند و آنها را براى درك حقيقت آماده سازد وبه آنان گوش شنوا و چشم بينا عنايت فرمايد.

دلائل سه گانه بر ايمان ابوطالب

بهترين و مطمئن ترين راه براى كشف خصوصيات روحى يك فرد، دقّت در امور سه گانه مربوط به او است:
1ـ گفتار او در اين مورد.
2ـ رفتار او در اين ماجرا.
3ـ سخنان نزديكان وى در حقّ او.
ما براى كشف حقيقت هر سه راه را مى پيماييم،تا ببينيم ما را به كجا رهبرى مى كنند.

صفحه 52

آثار ادبى كه از او به يادگار مانده است

ما از ميان قصائد طولانى وى قطعاتى چند انتخاب مى نماييم وبراى روشن شدن مطلب ترجمه آنها را نيز مى نگاريم:
ليعلم خيار النّاس انّ محمّداً *** نبيّ كموسى والمسيح بن مريم
أتانا بهدي مثل ما اتيابه *** فكلّ بأمر اللّه يهدي ويعصم1
«اشخاص شريف وفهميده بدانند كه محمّد بسان موسى ومسيح پيامبر است همان هدايت الهى را كه آن دو نفر در اختيار داشتند، او نيز دارد وتمام پيامبران به فرمان خداوند، مردم را راهنمايى واز گناه باز مى دارند».
تمنيتم أن تقتلوه وإنّما *** أمانيكم هذى كأحلام نائم
نبي أتاه الوحي من عند ربّه *** ومن قال لا، يقرع بها سن نادم
«سران قريش، تصوّر كرده اند كه مى توانند بر او دست بيابند در صورتى كه آرزويى را در سر مى پرورانند كه كمتر از خوابهاى آشفته نيست او پيامبر است.وحى از ناحيه خدا بر او نازل مى گردد وكسى كه بگويد نه، انگشت پشيمانى به دندان خواهد گرفت».
ألم تعلموا انّا وجدنا محمّداً *** رسولاً كموسى خطّ في أوّل الكتب
وانّ عليه في العباد محبة *** ولا حيف فيمن خصه اللّه بالحب 2
«قريش، آيا نمى دانيد كه ما او (محمد) را مانند موسى پيامبر يافته ايم ونام

1 . ديوان ابوطالب، ص 32; سيره ابن هشام، ج1، ص 373.
2 . شرح ابن ابى الحديد، ج14، ص 74 و ديوان ابوطالب، ص 173.

صفحه 53
ونشان او در كتابهاى آسمانى قيد گرديده است، وبندگان خدا محبت مخصوصى به وى دارند ونبايد در باره كسى كه خدا محبت او را در دلهايى به وديعت گذارده ستم كرد».
واللّه لن يصلوا إليك بجمعهم *** حتّى اوسد في التراب دفينا
فاصدَع بأمرك ما عليك غضاضة *** وابشر بذاك وقرّ منك عيونا
ودعوتني وعلمت انّك ناصحي *** ولقد دعوت وكنت ثمّ أمينا
ولقد علمت انّ دين محمّد (صلى الله عليه وآله وسلم) *** من خير أديان البرية دينا 1
«برادر زاده ام! هرگز قريش به تو دست نخواهند يافت،و تا آن روزى كه لحد را بستر كنم، ودر ميان خاك بخوابم، دست از يارى تو بر نخواهم داشت، به آنچه مأمورى آشكار كن، از هيچ كس مترس، وبشارت ده، وچشمانى را روشن ساز، مرا به آيين خود خواندى ومى دانم تو، پند ده من هستى، و در دعوت خود امين و درستكارى، حقّا كه كيش «محمّد» از بهترين آيينها است».
أو تؤمنوا بكتاب منزل عجب *** على نبي كموسى أو كذي النون 2
«يا اينكه ايمان، به قرآن سراپا شگفتى بياوريد كه بر پيامبرى مانند موسى ويونس نازل گرديده است».
هريك از اين قطعات، قسمت كوچكى از قصائد مفصّل و سراپا نغز ابوطالب است كه ما به عنوان نمونه، برجسته هاى آنها را، كه صريحاً ايمان اورا به كيش برادر زاده اش مى رساند انتخاب نموديم.
خلاصه سخن: هر يك از اين اشعار در اثبات ايمان و اخلاص گوينده آنها كافى است و اگر گوينده اين ابيات يك فرد خارج از محيط اغراض و تعصّبات بود

1 . تاريخ ابن كثير، ج2، ص 42.
2 . مستدرك حاكم، ج2، ص 623; مجمع البيان، ج7، ص37، الحجة/57.

صفحه 54
همگى بالاتّفاق به ايمان واسلام سراينده آن حكم مى كرديم ولى از آنجا كه سراينده آنها «ابوطالب» است ودستگاه تبليغاتى سازمان هاى سياسى اموى وعباسى پيوسته بر ضدّ آل ابوطالب كار مى كردند، ازاين نظر گروهى نخواسته اند يك چنين فضيلت و مزيتى را براى ابوطالب اثبات كنند.
از طرفى وى، پدر على است كه دستگاههاى تبليغى خلفاى اموى بر ضدّ او پيوسته تبليغ مى كردند، زيرا اسلام وايمان پدر وى، فضيلت بارزى در باره او حساب مى شد در حالى كه كفر وشرك پدران ديگر خلفا موجب كسر شأن آنها بود.
به هرحال، عليرغم تمام اين سروده ها و گفتارها وكردارهاى صادقانه، گروهى به تكفير وى برخاسته، حتى به آن اكتفا نكرده وادعا كرده اند كه آياتى در باره ابوطالب كه حاكى از كفر او است، نازل شده است تو گويى جهان اسلام مشكلى جز ابوطالب نداشت وبايد آياتى در باره او فرود آيد ويا پيامبر از جايگاه او در دوزخ سخن بگويد.

راه دوّم براى اثبات ايمان ابوطالب

راه دوّم، شيوه رفتار او با پيامبر و نحوه فداكارى ودفاع او از ساحت اقدس پيامبر است وهر كدام از آن خدمات مى تواند آئينه فكر وروشنگر روحيات او باشد، زيرا:
ابوطالب شخصيتى است كه راضى نشد برادر زاده او دلشكسته شود، وعليرغم تمام موانع ونبود امكانات، زحمت بردن او را به شام همراه خود پذيرفت.
پايه اعتقاد او به فرزند برادر، تا آن حدّ است كه او را همراه خود به مصلّى برد وخدا را به مقام او قسم داد وباران رحمت طلبيد.
وى در راه حفظ پيامبر از پاى ننشست، وسه سال دربدرى و زندگى در شكاف كوه واعماق دره را، بر رياست وسيادت مكه ترجيح داد تا آنجا كه اين آوارگى

صفحه 55
سه ساله، او را فرسوده ساخت و مزاج خود را از دست داد وچند روز پس از نقض محاصره اقتصادى كه به خانه وزندگى برگشت، بدرود زندگى گفت.
ايمان او به رسول خدا به قدرى قرص ومحكم بود كه راضى بود تمام فرزندان گرامى وى كشته شوند ولى او زنده بماند على را در رختخواب وى مى خوابانيد، تا اگر سوء قصدى در كار باشد به وى اصابت نكند بالاتر از آن روزى حاضر شد كه تمام سران قريش به عنوان انتقام كشته شوند، و طبعاً بزرگان بنى هاشم نيز كشته مى شدند اينك شرح آن:
سران قريش در خانه ابوطالب با حضور پيامبر انجمنى تشكيل دادند سخنانى ميان آنان رد وبدل گرديد، سران قريش بدون اينكه نتيجه اى از مصاحبه خود بگيرند از جاى خود بلند شدند، در حالى كه عقبة بن ابى معيط، بلند بلند مى گفت: اورا به حال خود باقى بگذاريد، پند ونصيحت سودى ندارد وبايد او را ترور كرد وبه زندگى وى خاتمه داد.1
ابوطالب از شنيدن اين جمله، سخت ناراحت گرديد ولى چه مى توانست بكند، آنان به عنوان ميهمان وارد خانه او شده بودند اتّفاقاً رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)همان روز از خانه بيرون رفت و ديگر به خانه برنگشت طرف مغرب، عموهاى آن حضرت به خانه وى سر زدند، اثرى از او نديدند ناگهان ابوطالب، متوجه گفتار قبلى «عقبه» گرديد و با خود گفت حتماً برادر زاده ام را ترور كرده اند وبه زندگى او خاتمه داده اند.
با خود فكر كرد كه كار از كار گذشته، بايد انتقام محمّد را از فرعونهاى مكه بگيرد تمام فرزندان هاشم و عبدالمطلب را به خانه خود دعوت كرد، دستور داد كه هركدام، سلاح برنده اى را زير لباسهاى خود پنهان كنند، و دسته جمعى وارد مسجد الحرام گردند، هر يك از آنها در كنار يكى از سران قريش بنشينند وهر موقع صداى ابوطالب بلند شد وگفت: يا معشر قريش ابغى محمّداً «اى سران قريش محمّد را

1 . لانعود إليه أبداً و ماخير من ان نغتالَ محمّداً.

صفحه 56
ازشما مى خواهم»، فوراً از جاى خود برخيزند وهر كس شخصى را كه در كنارش نشسته است ترور كند، تا به اين وسيله جملگى به قتل برسند.
ابوطالب عازم رفتن بود كه ناگهان «زيد بن حارثه» وارد خانه شد و آمادگى آنها را ديد دهانش از تعجّب باز ماند، وگفت هيج گزندى به پيامبر نرسيده، وحضرتش در خانه يكى از مسلمانان مشغول تبليغ است اين را گفت وبى درنگ دنبال پيامبر دويد، وحضرت را از تصميم خطرناك ابوطالب آگاه ساخت پيامبر نيز برق آسا، خود را به خانه رساند چشم ابوطالب به قيافه جذّاب ونمكين برادر زاده افتاد در حالى كه اشك شوق از گوشه چشمان او سرازير بود، رو به وى كرد وگفت: اَين كنتَ يا ابن أخي أكنتَ في خير؟ «برادر زاده ام كجا بودى؟ در اين مدّت شاد وخرم ودور از گزند بودى؟» پيامبر جواب عمو را داد وگفت: از كسى آزارى به من نرسيده است.
«ابوطالب» تمام آن شب را به فكر فرو رفته بود وبا خود مى انديشيد ومى گفت:اگر چه امروز برادر زاده ام مورد هدف دشمن قرار نگرفت، ولى قريش تا او را نكشند آرام نخواهند گرفت صلاح در اين ديد كه فردا پس از طلوع آفتاب موقع گرمى مجلس قريش، با جوانان بنى هاشم وعبدالمطلب، وارد مسجد گردد وآنها را از تصميم ديروز خود آگاه سازد، شايد رعبى در دل آنها بيفتد وبعدها نقشه كشتن محمّد را نكشند آفتاب مقدارى بالا آمد، وقت آن شد كه قريش از خانه ها به سوى محافل خود روانه شوند، هنوز مشغول سخن نشده بودند كه قيافه ابوطالب از دور پيدا شد وديدند جوانان دلاورى به دنبال او مى آيند همه دست وپاى خود راجمع كردند ومنتظر بودند كه ابوطالب چه مى خواهد بگويد و براى چه منظورى بااين دسته، وارد مسجد الحرام شده است؟
ابوطالب در برابر محفل آنان ايستاد وگفت: ديروز محمّد، ساعاتى از ديده هاى ما غايب گرديد من تصوّر كردم كه شما به دنبال گفتار «عقبه» رفته، و او را به قتل رسانيده ايد از اينرو تصميم گرفته بودم با همين جوانان وارد مسجد الحرام شوم وبه هر يك دستور داده بودم در كنار يكى از شماها بنشيند، وهر موقع صداى

صفحه 57
من بلند شد همگى بيدرنگ از جاى برخيزند وبا حربه هاى پنهانى خود، خون شما را بريزند ولى خوشبختانه محمّد را زنده يافتم و او را از گزند شما مصون ديدم، سپس به جوانان دلاور خود دستور داد، كه سلاحهاى پنهانى خود را بيرون آوردند، وگفتار خود را با اين جمله پايان داد به خدا قسم اگر او را مى كشتيد، احدى از شما را زنده نمى گذاشتم وتا آخرين نيرو با شما مى جنگيدم و...1 .
شمااى خواننده گرامى، اگر صفحات تاريخ زندگى حضرت ابوطالب را از نظر بگذرانيد، ملاحظه خواهيد نمود كه وى چهل ودو سال تمام پيامبر را يارى نمود وبالأخص در ده سال اخير زندگانى او، كه مصادف با بعثت ودعوت آن حضرت بود جانبازى وفداكارى بيش از حد در راه پيامبر از خود نشان داد و يگانه عاملى كه او را تا اين حد استوار وپاى برجا ساخته بود، همان نيروى ايمان وعقيده خالص او نسبت به ساحت مقدّس پيامبر اسلام بوده است، واگر فداكارى هاى فرزند عزيز او على را، به خدمات پدر ضميمه كنيد، حقيقت اشعار ياد شده در زير كه ابن ابى الحديد، در اين باره سروده است براى شما روشن مى شود اينك ترجمه بخشى ازآن اشعار:
«هرگاه ابوطالب وفرزند او نبود، *** هرگز دين، قد، راست نمى كرد.
وى در مكه از او حمايت كرد، *** و فرزند او در «يثرب» در گردابهاى مرگ فرو رفت.2

وصيت ابوطالب هنگام مرگ

وى هنگام مرگ به فرزندان خود چنين گفت: من «محمّد» را به شما توصيه مى كنم زيرا او امين قريش وراستگوى عرب، وحائز تمام كمالات است آئينى آورده كه دلها بدان ايمان آورده، امّا زبانها از ترس شماتت به انكار آن برخاسته است من

1 . «واللّه لو قتلتموه ما أبقيت منكم أحداً حتى نتفاني نحن و أنتم» طبقات الكبرى، ج1، ص 202ـ 203; طرائف، ص 85.
2 . شرح ابن ابى الحديد، ج14، ص 84.

صفحه 58
اكنون مى بينم كه افتادگان وضعيفان عرب، به حمايت او برخاسته وبه او ايمان آورده اند، ومحمّد با كمك آنها بر شكستن صفوف قريش قيام نموده است، سران قريش را خوار، خانه هاى آنان را ويران، وبى پناهان آنها را قوى ونيرومند ومصدر كار نموده است سپس گفتار خود را با جمله هاى زير پايان داد:
اى خويشاوندان من، از دوستان وحاميان حزب او (اسلام) گرديد هر كسى پيروى او را نمايد، سعادتمند مى گردد; هرگاه اجل مرا مهلت مى داد، من حوادث روزگار را از او دفع مى نمودم.1
ما شك نداريم كه وى در اين آرزو راستگو بوده، زيرا خدمات وجانفشانيهاى ده ساله او، گواه صدق گفتار او است چنانكه گواه صدق، وعده اى است كه وى در آغاز بعثت به محمّد (صلى الله عليه وآله وسلم) داد، زيرا روزى كه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)تمام اعمام وخويشاوندان خود را دور خود جمع كرد و آيين اسلام را به آنها معروض داشت، ابوطالب به او گفت: برادر زاده ام قيام كن، تو والا مقامى، حزب تو از گرامى ترين حزبها است تو فرزند مرد بزرگى هستى، هرگاه زبانى تو را آزار دهد، زبانهاى تيزى به دفاع از تو برمى خيزند، و شمشيرهاى برنده اى آنها را مى ربايد به خدا سوگند اعراب، مانند خضوع حيوان نسبت به مادرش، در پيشگاه تو خاضع خواهند شد.2

1 . «كونوا له ولاة، و لحزبه حماة، و اللّه لا يسلك أحد سبيلَه إلاّ رشد، و لايأخذ رشده ولا يأخذ أحد بهداه، إلاّ سعد، و لو كان لنفسي مدّة و في أجلي تأخير لكففت عنه الهزاهز، ولدافعت عنه الدوافع». سيره حلبى، ج1، ص 390; تاريخ الخميس، ج1، ص 339.
2 . «اخرج ابن أخي فانّك الرفيع كعباً، و المنيع حزباً و الأعلى أباً و اللّه لا يسلقك لسان الاسلقته السن حداد، و اجتذبته سيوف حداد، و اللّه لتذلن لك العرب ذُلّ البُهم لحاضنها«الطرائف» تأليف سيد بن طاوس، ص 85 نقل از كتاب «غاية السئول في مناقب آل الرسول» نگارش ابراهيم بن على دينورى.

صفحه 59

آخرين راه

خوب است ايمان و اخلاص ابوطالب را از نزديكان بى غرض او بپرسيم زيرا اهل خانه به درون خانه وآنچه در آن مى گذرد داناترند.1
1ـ وقتى على(عليه السلام) خبر مرگ ابوطالب را به پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)داد، وى سخت گريست و به على دستور غسل وكفن صادر نمود و از خدا براى او طلب مغفرت نمود.2
2ـ امام باقر(عليه السلام) مى فرمايد: ايمان ابوطالب، بر ايمان بسيارى از مردم ترجيح دارد و به اميرمؤمنان دستور مى داد از طرف وى حج بجا آورند.3
3ـ امام صادق(عليه السلام) فرمود: حضرت ابوطالب بسان اصحاب كهف است، كه در دل ايمان داشتند، وتظاهر به شرك مى نمودند، ازا ين جهت دوبار مأجور خواهند بود.4

نظر دانشمندان شيعه

علماى اماميه وزيديه، به پيروى از اهل بيت همگى اتّفاق دارند كه ابوطالب يكى از افراد برجسته اسلام بوده و روزى كه جان از بدنش خارج گرديد، دلى مالامال از ايمان واخلاص به اسلام ومسلمانان داشت ودر اين باره كتابها ورساله هاى زيادى نوشته اند از اعصار گذشته تاكنون هيجده كتاب در باره ايمان ابوطالب به رشته تحرير در آمده است براى آگاهى بيشتر به كتاب «الغدير» ج7، ص 402ـ 404 چاپ نجف مراجعه بفرمائيد.

1 . أهل البيت أدرى بما في البيت.
2 . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج14، ص 76.
3 . همان مدرك، ص 68.
4 . اسرّوا الإيمان و أظهروا الشرك فاتاهم اللّه أجرهم مرتين. اصول كافى، ص 244.

صفحه 60

بررسى حديث «ضحضاح»

برخى از نويسندگان مانند بخارى ومسلم، از راويانى چون سفيان بن سعيد ثورى، عبد الملك بن عمير، وعبد العزير بن محمد دراوردى، به پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)چنين نسبت داده اند:
«وجدته في غمرات من النار فأخرجته إلى ضحضاح».
«او (ابوطالب) را در انبوه آتش يافتم، پس وى را به ضحضاح (پاياب) منتقل نمودم».
«لعلّه تنفعه شفاعتي يوم القيامة فيجعل في ضحضاح من النار يبلغ كعبيه يغلى منه دماغه».
«شايد كه شفاعت من به او (ابوطالب) در رستاخيز سودى رساند پس در پايابى از آتش قرار گيرد كه آتش، بر برآمدگى پاهاى وى برسد به طورى كه مغز او به جوش آيد».
گرچه انبوه روايات اسلامى ياد شده ودلائل روشنى كه بيان گرديد، بى پايگى «حديث ضحضاح» را اثبات مى نمايد، لكن به منظور روشن تر شدن مسئله در دو زمينه، به بررسى آن مى پردازيم:

1ـ بى پايگى سند حديث ضحضاح

چنانكه بيان گرديد، راويان حديث ضحضاح عبارتند از:سفيان بن سعيد ثورى، عبدالملك بن عمير، عبد العزيز بن محمد دراوردى كه ما با استناد به سخنان دانشمندان علم رجال ـ از اهل سنت ـ (كه احوال محدّثان را بيان مى نمايند)، وضعيت آنان را مورد تحقيق قرار مى دهيم:

الف: سفيان بن سعيد ثورى

ابوعبد اللّه محمّد بن احمد بن عثمان است كه ذهبى ـ يكى از دانشمندان

صفحه 61
رجال اهل سنت ـ درباره سفيان ثورى، چنين مى گويد:
كان يدلس عن الضعفاء «سفيان ثورى چنين بود كه به هنگام نقل از راويان ضعيف تدليس مى نمود» 1 .
اين سخن گواه روشنگرى است بر وجود تدليس در روايات سفيان ثورى به طورى كه احاديث وى را از درجه اعتبار ساقط مى كند.

ب: عبدالملك بن عمير

ذهبى، در مورد وى، چنين مى گويد:
«طال عمره وساء حفظه، قال أبوحاتم ليس بحافظ، تغير حفظه وقال أحمد ضعف يغلط وقال ابن معين: مخلط، وقال ابن خراش: كان شعبي لا يرضاه وذكر الكوسج عن أحمد انّه ضعيف جدّاً» 2 .
«توان حفظ ونگهدارى حديث را نداشت ونيروى حافظه وى نيز، دگرگون گرديد احمد ابن حنبل مى گويد:در حفظ، او ناتوان بود و درست سخن نمى گفت; ابن معين مى گويد: وى احاديث نادرست را با روايات صحيح، درهم آميخته است. ابن خراش مى گويد: شعبى نيز به وى رضايت نداده است. كوسج نيز از احمد ابن حنبل حكايت نموده كه وى را به شدّت تضعيف كرده است».
از مجموع اين سخنان استفاده مى شود كه عبدالملك بن عمير، داراى صفات ياد شده در زير بوده است:

1ـ كم حافظه و فراموشكار.

2ـ ضعيف (در اصطلاح رجال) يعنى كسى كه نمى توان به روايت وى اعتماد نمود.

1 . ميزان الاعتدال، ج 2، ص 169.
2 . ميزان الاعتدال، ج2، ص 660.

صفحه 62
3ـ پر غلط.
4ـ مخلط (كسى كه روايات نادرست را با روايات صحيح، مخلوط مى نمايد).
روشن است كه هريك از صفات ياد شده، به تنهائى بر بى پايگى احاديث عبد الملك بن عمير، گواهى مى دهد در حالى كه تمام اين نقاط ضعف در وى گرد آمده است.

ج: عبدالعزيز بن محمد دراوردى

دانشمندان علم رجال از اهل سنت وى را نيز فراموشكار وبى حافظه دانسته اند كه نمى توان به روايات او استدلال كرد.
احمد بن حنبل، در مورد او، چنين مى گويد:
«إذا حدث من حفظه جاء ببواطيل» .
«هرگاه از حفظ، حديث روايت نمايد، سخنان بى پايه و نامربوط ارائه مى دهد».
ابوحاتم نيز در باره وى مى گويد:
لا يحتج به «به سخن وى نميتوان استدلال كرد».
ابوزراعه نيز او را «سيئى الحفظ» يعنى بد حافظه، معرفى نموده است.1
از مجموع آنچه بيان گرديد، به روشنى معلوم مى شود كه راويان اصلى حديث ضحضاح، در نهايت ضعف بوده وهرگز نمى توان به احاديث آنان، اعتماد نمود.
از اين بيان روشن مى شود كه نقل بخارى و يا مسلم، دليل بر صحت و استوارى حديث نيست، هرچند گروهى چشم بسته بر تمام روايات اين دو كتاب صحّه گذارده اند.

1 . ميزان الاعتدال، ج2، ص 634.

صفحه 63

2ـ متن حديث ضحضاح با كتاب وسنت، مخالف است

در حديث ياد شده به رسول خدا چنين نسبت داده اند كه آن حضرت، ابوطالب را از انبوه آتش دوزخ، به پايابى از آتش منتقل نموده وبدين سان، موجب تخفيف عذاب وى گرديد، ويا آرزو نموده كه تا روز رستاخيز از وى شفاعت نمايد. در حالى كه قرآن مجيد و سنّت پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم)تخفيف عذاب كافران و شفاعت شخص ديگرى از آنان را نفى مى نمايد بنابراين، اگر ابوطالب كافر بود، هرگز پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) نمى توانست موجب تخفيف عذاب وى گردد ويا براى او آرزوى شفاعت نمايد وبدين سان بى پايگى محتواى حديث ضحضاح نيز، به ثبوت مى رسد.
اينك دلائل روشن اين مسئله را در پرتو كتاب وسنت، از نظر شما مى گذرانيم:
الف: قرآن كريم در اين زمينه چنين مى فرمايد:
(وَ الَّذينَ كَفَرُوا لَهُمْ نارُ جَهَنَّمَ لا يُقْضى عَلَيْهِمْ فَيَمُوتُوا وَ لا يُخَفَّفُ عَنْهُمْ مِنْ عَذابِها كَذلِكَ نَجْزِيَ كُلَّ كَفُور).1
«آتش دوزخ براى كافران است نه مرگ آنان فرا مى رسد كه بميرند ونه عذاب آنان تخفيف داده مى شود ما كافران را اينچنين، كيفر مى دهيم».
ب: سنّت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) نيز شفاعت براى كافران را نفى مى كند كه به عنوان نمونه به برخى از اين احاديث، اشاره مى نماييم:
1ـ ابوذر غفارى از پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم)چنين روايت مى كند:
«اعطيت الشفاعة وهي نائلة من أُمّتي من لا يشرك باللّه شيئاً».2
«به من شفاعت عطا گرديد و آن براى كسانى از امّت من است كه به خدا

1 . سوره فاطر، آيه 36.
2 . الترغيب و الترهيب، ج4، ص 433.

صفحه 64
مشرك نباشند».
2ـ ابوهريره نيز از رسول خدا (صلى الله عليه وآله وسلم)چنين روايت مى كند:
«وشفاعتي لمن شهد ان لا إله إلاّ اللّه مخلِصاً وانّ محمّداً رسول اللّه يصدق لسانه قلبه وقلبه لسانه».1
«شفاعت من براى كسى است كه با اخلاص به يگانگى خدا گواهى دهد وبگويد:أَشْهَدُ أَنْ لا إلهَ إلاّ اللّه وبه رسالت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) نيز شهادت دهد وبگويد: أَشْهَدُ أَنَّ محَمَّداً رَسُولُ اللّهِصلَّى اللّه عليه و آله و سلَّم به طورى كه سخن او با ايمان قلبى وى هماهنگ باشد».
آيات وروايات ياد شده به روشنى بى پايگى متن حديث ضحضاح را به ثبوت مى رسانند.

نتيجه:

در پرتو آنچه گذشت، معلوم گرديد كه حديث ضحضاح، از نظر سند و از جهت متن ومحتوا، هيچ پايه واساس ندارد ونمى توان بدان استدلال نمود وبدين سان استوارترين دژى كه دشمنان ابوطالب به منظور مخدوش ساختن ايمان نيرومند ابوطالب به آن پناهنده مى شدند ،فرو مى ريزد.
***

ايمان والدين پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)

دلائل روشن تاريخى ما را به ايمان نياكان وعموى پيامبر، حضرت ابوطالب (عليه السلام) رهبرى نمود، اكنون وقت آن رسيده است كه ايمان پدر ومادر پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)را مورد بررسى قرار دهيم.
نظريه مشهور در ميان علماى اسلام مانند «اماميه وزيديه» ومحقّقان اهل

1 . الترغيب و الترهيب، ج4، ص 437.

صفحه 65
سنّت اين است كه «والدين» پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) بر خط توحيد بودند وآنى از آن منحرف نشده اند از آنجا كه تاريخ از زندگانى هر دو كمتر ضبط كرده است ازاين جهت، منكران ايمان آنان كوچك ترين دليلى در دست ندارند، در حالى كه براى اثبات ايمان آنان قرائنى در دست هست كه اينك به ترتيب مى نگاريم:
1ـ روزى «فاطمه خثعمى» خود را بر «عبد اللّه» عرضه كرد او در پاسخ درخواست او دو شعر انشاء كرد كه از پاى بندى او به عفت وپاكدامنى، كاملاً حكايت مى كند وچنين گفت:
أمّا الحرام فالممات دونه *** والحل لا حل فاستبينه
يحمى الكريم عرضه ودينه *** فكيف بالأمر الذي تبغينه1
«مرگ بهتر از اجابت به درخواست حرام است، درخواست حلالى وجود ندارد كه در آن بررسى كنم، مرد كريم آبرو ودين خود را حفظ مى كند، تا چه رسد به درخواست تو».
2ـ پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) در سخنان خود مى فرمود:«لم أزل أنقل من أصلاب الطاهرين إلى أرحام الطاهرات= من پيوسته از صلب پدران طاهر، به رحمهاى مادران پاك منتقل مى شدم».مقصود از طهارت در اين حديث تنها پاكيزگى از اعمال زشت نيست، بلكه معنى وسيعى دارد كه پاكيزگى از شرك وبت پرستى را نيز در بر مى گيرد.2
3ـ در باره ايمان مادر پيامبر (آمنه) كافى است بدانيم كه او از نبوت فرزند خود كاملاً آگاه بود، در سفرى كه براى ديدن بستگان خود به مدينه رفته بود، وپيامبر را نيز همراه داشت، پيوسته مى ديد كه «احبار» يهود مدينه از نبوت فرزند او خبر مى دهند

1 . سيره حلبى، ج1، ص 46 وغيره.
2 . سيره زينى دحلان در حاشيه سيره حلبى، ج1، ص 58.

صفحه 66
واو از ترس گزند آنان فوراً مدينه را به عزم مكه ترك گفت ودر نيمه راه در نقطه اى به نام «ابواء» درگذشت وبه هنگام احتضار ديدگان خود را باز كرد، وبه صورت فرزند خود نگريست واين دو بيت را سرود:
إن صح ما أبصرت في المنام *** فأنت مبعوث إلى الأنام
فاللّه انهاك عن الأصنام *** أن لاتواليها مع الأقوام
«اگر آنچه در رؤيا ديده ام صحيح وپا برجا باشد تو بر انگيخته شده جهانيان هستى خدا تو را از گرايش به بت بازداشته تا مانند ديگران به ولايت آنها معتقد نباشى».
آنگاه آخرين جمله هاى او اين بود «كلّ حي ميت، وكلّ جديد بال، وكلّ كبير يفنى، وأنا ميّتةٌ وذكري باق وولدت طهراً».
«هر زنده اى مى ميرد، هر تازه اى كهنه مى شود، هر بزرگى، فنا پذير است ومن مى ميرم وياد من جاودان است و بر آيين پاك متولّد شدم».
زرقانى در شرح مواهب از جلال الدين سيوطى نقل مى كند كه او پس از نقل اين قسمت مى گويد اين اعترافها حاكى است كه او يكتاپرست بوده زيرا از آيين ابراهيم نام برده واز رسالت فرزند خود بشارت داده است.1
شيخ مفيد كه بيانگر عقائد اماميه است مى گويد: علماى اماميه اتّفاق نظر دارند كه نياكان پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)از آدم تا عبد اللّه همگى مؤمن و موحّد بودند و در اين مورد با آيات قرآن واخبار استدلال نموده اند و خود پيامبر فرمود: من پيوسته از صلب پدران پاك به رحمهاى مادران پاكيزه منتقل مى شدم تا ديده به اين جهان گشودم سپس مى افزايد: آمنه بنت وهب بر خطّ توحيد بود و او در زمره مؤمنان محشور مى شود.2

1 . الاتحاف، نگارش شيرازى، ص 144، سيره زينى دحلان در حاشيه سيره حلبى، ج1، ص 57.
2 . أوائل المقالات، ص 12.

صفحه 67
4ـ ابن كثير در كتاب «البداية والنهاية» روايات فراوانى را گرد آورده كه همگى از ايمان و توحيد والدين پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)حكايت مى كند كه ما برخى را نقل مى كنيم:
روزى پيامبر در يكى از خطابه هاى خود چنين گفت:«من محمّد بن عبد اللّه هستم هر موقع مردم دو دسته مى شدند خدا مرا در جانب بهترين آنان قرار مى داد تا اينكه از ابوين خود متولد شدم وهرگز دامنم به پليديهاى جاهليت آلوده نشد و از آدم تا برسد به والدينم، ميوه ازدواج هستم، نه عمل زشت از اين جهت بهترين شما هستم از نظر پدر».1
5ـ عايشه مى گويد:پيامبر از جبرئيل نقل كرد كه او گفت، شرق وغرب را زير ورو كردم، بهتر از «محمّد(صلى الله عليه وآله وسلم)» نديدم. قبيله اى بهتر از بنى هاشم پيدا نكردم، ومقصود از «بهترين» همان ثبات در خطّ توحيد وحفظ سنتهاى ابراهيمى است.
6ـ شكى نيست كه ابراهيم در باره فرزندان خود چنين دعا كرد:(وَاجْنُبْني وَبَنِيَّ أَنْ نَعْبُدَ الأَصْنامَ): «مرا وفرزندانم را از ستايش بتها باز دار».
ودر آ2يه ديگر ابراهيم (عليه السلام) از خدا درخواست كرد كه:«توحيد» را به صورت يك اصل ثابت در نسل او باقى بدارد.و آن را همانند سنت در نسل خود قرار داد. چنانكه مى فرمايد:(وَجَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً في عَقبِهِ) 3.
دعاى ابراهيم هرچند شعاع گسترده اى دارد ولى نياكان پيامبر قدر مسلّم آن است. اگر دعاى ابراهيم در باره فرزندان خود به هدف اجابت رسيده و توحيد به عنوان يك اصل ثابت در «نسل» او باقى مانده است. قطعاً نياكان پيامبر مصداق مسلّم آن بوده اند.
***

1 . البداية والنهاية، ج2، ص 255.
2 . سوره ابراهيم، آيه35.
3 . سوره زخرف، آيه 28.

صفحه 68
اين بحث اجمالى ما را به وضع بيت هاشمىوايمان اصيل سران وبزرگان آن هدايت مى كند واين جريان مى تواند روشنگر ايمان خود پيامبر پيش از بعثت باشد زيرا خانوده اى كه در آن درخت توحيد بارور گردد، وبزرگان آن از آيين فطرت، وتوحيد ابراهيمى پيروى كنند، طبعاً مفخره آن بيت نيز از نخستين روزها بر همين مسير خواهد بود البته اين يك استنباط شخصى است ودلائل محكم واستوار تاريخى آن را به روشنى تأييد مى كند .

دلائل ايمان پيامبر قبل از بعثت

1ـ پيامبر گرامى پنج سال از دوران كودكى خود را، در صحرا در ميان قبيله «بنى سعد» گذراند دايه او حليمه مى گويد: محمّد سه ساله بود كه به من گفت چرا برادران خود را در روز نمى بينم؟ گفتم: آنها روزها گوسفندان را براى چرا به خارج از آبادى مى برند، گفت: من نيز با آنان بيرون مى روم گفتم: دوست دارى بيرون بروى؟گفت: آرى، فرداى آن روز به هنگام خروج فرزندانم، سرمه در چشمان «محمّد» كشيدم، مقدارى روغن بر موى او ماليدم وبراى حفظ از گزند در گردن او نخى انداختم كه در آن مهره يمانى بود، او وقتى متوجه كار من شد، فوراً به من گفت: نه مادر، آرام باش با من كسى هست كه مرا از گزند حفظ مى كند.1
2ـ ابن سعد در طبقات خود نقل مى كند در سفرى كه پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) همراه عموى خود به شام رفت، در نيمه راه راهبى به نام «بحيراء» او را ديد وعلايم نبوت را در او دريافت، سپس رو به او كرده گفت: تو را به بتهائى به نام «لات وعزى» سوگند مى دهم آنچه از تو مى پرسم پاسخ بگو، پيامبر پيش از پرسش او به وى گفت: منفورترين چيزها نزد من همين دو بُت است كه تو به آن سوگند ياد كردى، در اين

1 . المنتقى به نقل بحار، ج15، ص 392. منتقى نگارش كازرونى است كه هنوز چاپ نشده است. و من نسخه خطى آن را در كتابخانه حرم نبوى ديده ام، متن عبارت پيامبر اين بود: مهلاً يا اماه فانّ معي من يحفظنى.

صفحه 69
موقع«راهب» شيوه سوگند را دگرگون كرد وگفت:تو را به خدا سوگند مى دهم، از آنچه مى پرسم پاسخ بده پيامبر فرمود: هرچه كه مى خواهى بپرس.1
3ـ ابن سعد در طبقات خود مى نويسد: روزگارى كه محمّد، اداره امور بازرگانى خديجه را پذيرفت وقرار شد كه با اموال او بازرگانى كند «ميسره» غلام خود را ملازم خدمت پيامبر ساخت، وى نقل مى كند روزى در شام ميان «محمّد» وبازرگان شامى در باره كالايى اختلافى رخ داد بازرگان شامى به «محمّد» گفت براى صدق گفتار خود به «لات وعزى» سوگند ياد كن. پيامبر در پاسخ او گفت: من هرگز به اين دو سوگند ياد نكرده ام تو نيز از اين دو اعراض بنما در اين موقع بازرگان شامى به تصديق پيامبر برخاست وگفت:حق با تو است، آنگاه به «ميسره» گفت: به خدا سوگند، اين مرد پيامبر است.2
4ـ روشن ترين گواه بر ايمان وتوحيد او اين است كه در مدّت چهل سالى كه پيامبر در ميان مردم زندگى كرد، هرگز ديده نشد كه يك بار بر بتى سجده كند، ويا از خطّ توحيد كنار برود، بلكه ساليان درازى پيش از بعثت به «غار حراء» مى رفت ودر آنجا به اعتكاف وعبادت خدا مى پرداخت ودر همين حالت بود كه امين وحى آمد واو را به نبوت ورسالت بشارت داد.
5ـ اميرمؤمنان (عليه السلام) در خطبه «قاصعه» ياد آور مى شود كه پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) از لحظه اى كه از شير گرفته شد، تحت زعامت بزرگ ترين فرشته خداوند قرار گرفت كه هدايت وتعليم او را برعهده داشت چنانكه مى فرمايد:
« ولقد قرن اللّه من لدن ان كان فطيماً أعظم مَلَك من ملائكته يسلك به طريق المكارم ومحاسن أخلاق العالم ليله ونهاره».3

1 . طبقات ابن سعد، ج1، ص154; سيره ابن هشام، ج1، ص 182.
2 . طبقات ابن سعد، ج1، ص 156.
3 . نهج البلاغه، خطبه قاصعه، شماره 187.

صفحه 70
«از روزى كه پيامبر از شير گرفته شد(دو سال خود را به پايان رسانيد) خدا او را با بزرگ ترين فرشته همراه ساخت، تا همراه او راه بزرگواريها را بپيمايد، ومحاسن اخلاق را بياموزد».
فردى كه تحت تربيت چنين فرشته بزرگ قرار گيرد، و پيوسته با او همراه باشد نه تنها از خطّ توحيد كنار نمى رود، بلكه از گناه و خطا و جرم و اشتباه به دور مى ماند و از هر لغزش عمدى و سهوى مصون و محفوظ مى باشد.
***

پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) از كدام شريعت پيروى مى كرد؟

با اين دلائل، ايمان وتوحيد پيامبر، پيش از بعثت به روشنى ثابت شد، اكنون وقت آن رسيده به مطلب ديگرى كه بيش از مسئله نخست ابهام دارد، اشاره كنيم وآن اينكه: پيامبر گرامى در چهل سال زندگى پيش از بعثت خود در عبادات ومعاملات خود، به كدام يك از شرائع پيشين عمل مى كرد، اثبات توحيد وخلوص ايمان او از شرك كافى در اين مرحله نيست، در اين جا بايد روشن كرد كه وى در كارهاى فردى واجتماعى، در تشخيص حلالها وحرامها، كدام يك از شرائع را اسوه اتخاذ نموده وبر طبق آن عمل مى نمود. در اين جا نظريه هاى زيادى اظهار شده كه نقل آنها،ـ كه غالباً همراه با دليل نيست ـ مايه اطاله سخن است ومشايخ بزرگ اسلام در كتابهاى خود به طرح اين مسئله پرداخته ونظريه ها را نقل كرده اند، علاقمندان مى توانند به كتابهاى ياد شده در زير مراجعه كنند.1 وما در اين جا برخى از نظريه ها را مورد بررسى قرار مى دهيم:

1 . «ذريعه» سيد مرتضى، ج2، ص 595; «عدّه» شيخ طوسى، ج2، ص 60; «معارج محقق حلّى، ص 60، «مبادى» علاّمه، ص 30، «بحار الأنوار»، ج18، ص 271، «قوانين» قمى، ج1، ص 491 در اين كتابها نظريه هاى پنجگانه اى نقل شده است.

صفحه 71

1ـ پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) به هيچ شريعتى عمل نمى كرد

نظريه ياد شده را به ابى الحسين بصرى نسبت مى دهند.ولى تاريخ زندگى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) آن را تكذيب مى كند، زيرا او پيش از بعثت، در «حراء» به اعتكاف مى پرداخت حتّى وحى الهى موقعى بر او فرود آمد كه وى در خلوتگاه دائمى خود معتكف بود، آيا عبادت ممتّد او مى تواند، بدون پيروى از شريعتى انجام گيرد؟
گذشته بر اين، او پيش از بعثت بيست بار در مراسم حج شركت داشته است1 ومراسم حج عبادتى است كه براى خود ملاك مشخص ولازم دارد.
درست است كه خِرد در يك رشته از امور دليل وراهنماى انسان است و او در پرتو خرد برخى از زيبائيها وزشتيها را درك مى كرده، و بر انجام وترك آنها از عقل فرمان مى برده، ولى هرگز ادراكات عقلى همه جهات زندگى انسانى را روشن نمى سازد.
پيامبر در بخشى از عمر خود، بازرگانى مى كرده، وبراى «خديجه» تجارت مى نموده وتجارت براى خود احكام حلال وحرامى دارد، آيا مى توان گفت كه در طول كار بازرگانى حلال وحرام در نظر او يكسان بود.
زندگى فردى و اجتماعى مردم مكه و حومه آن آميخته با قمار و شراب بود در صورتى كه پيامبر گرد اين امور نگرديده وبه تقوى وپرهيزگارى معروف بوده است، ناچار در اين ميان هادى و راهنما و اسوه والگويى در اختيار داشته است بنابر اين نظريه «ابى الحسين بصرى» با زندگى او سازگار نمى باشد.
آرى احمد حنبل در مسند خود از «سعيد بن زيد» حديثى را نقل كرده كه در آن حديث، راوى براى پدر خود فضيلتى را ادعا كرده كه پيامبر فاقد آن بوده است از اين جهت نمى توان آن را صحيح دانست.
وى مى گويد:پيامبر با زيد بن حارثه سفره اى پهن كرده ومشغول خوردن غذا

1 . وسائل الشيعه، ج8، باب 45 «باب تكرار حج و عمره»، ص 87; بحار الأنوار، ج11، ص 280.

صفحه 72
بودند كه «زيد بن عمرو بن نفيل» بر آن دو گذشت، پيامبر زيد بن عمرو را دعوت به خوردن غذا نمود، ولى زيد در پاسخ گفت برادر زاده ام !من از گوشت حيوانى كه به نام بت ذبح شود مصرف نمى كنم. از آن روز نيز ديده نشد كه پيامبر چنين غذائى را مصرف نمايد.1
يك چنين حديثى كه از طريق سعيد فرزند زيد نقل شده است فاقد ارزش خواهد بود زيرا مفاد آن اين است:فردى كه در آستانه نبوت بوده، از نظر آگاهى از حلال وحرام، از يك فرد عادى نيز كمتر بوده است.

2ـ پيامبر يكى از شرائع پيشين پيروى مى كرد

گروهى اين نظريه را برگزيده ومى گويند كه او به حكم اينكه اعمال حج وعمره را به جا مى آورد، واز ميته اجتناب مىورزيد و از مُذكى استفاده مى نمود طبعاً از يكى از شرائع پيشين پيروى مى كرده است.2
ولى اعمال ياد شده ايشان همان طور كه مى تواند از روى عمل به شرائع پيشين صورت پذيرد، مى تواند از طريق ديگر نيز انجام گيرد وبه اصطلاح دليل اعم از مدعى است.
از طرف ديگر عمل به يكى از شرائع پيشين اشكالاتى دارد كه برخى را ياد آور مى شويم:
الف: جواز عمل بر شرائع پيشين، فرع اين است كه آن شرائع، جهانى بوده وبه منطقه وگروهى مخصوص نباشد، و اثبات عموم دعوت آنان كار آسانى هم نيست وما درباره آن در كتاب «مفاهيم القرآن» به طور مستدل وگسترده سخن گفته ايم.3

1 . مسند احمد، ج1، ص 189ـ 190.
2 . ذريعه سيد مرتضى، ج2، ص 596.
3 . مفاهيم القرآن، ج3، صفحات 73ـ 110.

صفحه 73
ب: عمل به شرائع پيشين، در گرو آگاهى از احكام آنها است اكنون بايد ديد كه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) از چه راهى از آنها آگاه شده است در اين جا دو احتمال وجود دارد كه هر دو را ياد آور مى شويم:
1ـ از طريق معاشرت و آميزش با اهل كتاب، از احكام وشرائع پيشين آگاه گردد. اين راه به كلى مسدود بود زيرا او در طول زندگى با چنين گروهها معاشرت نداشت بالأخص در مكه، احبار وراهبانى وجود نداشته اند كه از آنها، احكام وشرائع پيشين را بياموزد.
گذشته از اين، خصوص حضرت مسيح، شريعت گسترده اى نداشته، بلكه براى حلّ اختلافات يهود، وبراى تحليل برخى از محرمات بنى اسرائيل مبعوث شده بود، و وحى الهى بر اين مطلب گواه است چنانكه مى فرمايد:
(وَ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيَّ مِنَ التَّوراةِ وَ لأُحِلَّ لَكُمْ بَعضَ الَّذي حُرِّمَ عَلَيْكُمْ وَ جِئْتُكُمْ بِ آيَة مِنْ رَبِّكُمْ فَاتَّقُوا اللّهَ وَ أَطِيعُون).1
«تصديق كننده توراتم كه پيش از من فرود آمده، و تحليل كننده برخى از امورى هستم كه بر شما مردم حرام شده است. وبا آيتى به سوى شما آمده ام از مخالفت خدا بپرهيزيد ومرا اطاعت نماييد».
در اين جا مطلب سوّمى نيز وجود دارد وآن اينكه از نظر روايات، رسول گراميصلَّى اللّه عليه و آله و سلَّم بالاترين وبرترين انسانها است پس پيروى «فاضل از مفضول» با موازين عقل سازگار نيست.
2ـ پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) از طريق وحى از احكام پيشينيان آگاه مى شد، وبر طبق آنها عمل مى كرد. اگر اين طريق را بپذيريم هرگز ثابت نمى شود كه پيامبر تابع وپيرو پيامبران پيشين بوده است تنها چيزى كه از آن مى توان نتيجه گرفت اين است كه او بر احكامى كه در شرائع پيشين وجود داشته است واز طريق وحى ويا الهام به او

1 . آل عمران، آيه 50.

صفحه 74
مى رسيد، عمل مى كرد وبه يك نظر بسان پيامبرانى بود كه با داشتن خصيصه نبوت، بر احكام تورات عمل مى نمودندچنانكه مى فرمايد:
(إِنّا أَنْزَلْنَا التَوْراةَ فِيها هُدىً وَ نُورٌ يَحْكُمُ بِهَا النَّبِيُّونَ الَّذينَ أَسْلَمُوا لِلَّذينَ هادُوا).1
«ما تورات را فرو فرستاديم در آن هدايت ونور است و پيامبرانى كه تسليم فرمان بودند از روى آن براى يهود داورى مى كنند».
اگر راهنماى او الهام وبا نزول وحى باشد، در اين صورت بايد گفت بر يافته هاى غيبى خود عمل مى كرد، چيزى كه هست يافته هاى او مطابق يكى از شرائع پيشين بوده است واين همان نظريه سوم است كه هم اكنون ياد آور مى شويم:

3ـ پيامبر مطابق الهام غيبى عمل مى كرد

در اين نظريه تأكيد بر اين است كه او وظائف خود را پيش از بعثت از طريق الهام دريافت مى كرد ومطابق آن عمل مى نمود، و اين وظائف در گرو اين نبود كه حتماً موافق شريعت پيشينيان باشد، يا مطابق شريعتى باشد كه بعداً از طريق وحى الهى بر او فرود خواهد آمد.
اين نظريه از دو نظريه پيش، محكمتر و استوارتر و سخن اميرمؤمنان گواه بر صدق آن است اينك به توضيح آن مى پردازيم:
1ـ مقام نبوت بالاترين مقامى است كه به انسانى از جانب خداى بزرگ داده مى شود، تشرّف به اين مقام، در گرو آمادگى روحى است كه در او به تدريج پديد آيد، تا در پرتو آن، بتواند فرشته را ببيند، و وحى الهى را بشنود وبا ماوراء طبيعت ارتباط مستقيم پيدا كند، تحصيل چنين استعدادى، به طى مراحلى از عرفان وشناخت نياز دارد كه در زير نظر يك معلّم غيبى انجام گيرد، تا دست او را گرفته،

1 . مائده، آيه 44.

صفحه 75
به مدارج رفيع از كمال برساند و قرآن اين حقيقت را چنين بيان مى كند:(عَلَّمَهُ شَدِيدُ الْقُوى): «معلم نيرومندى به او تعليم داده است».1
بنابراين پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) پيش از بعثت بى نياز از معلّم غيبى، و تربيت هاى الهى نبوده وپيوسته مورد عنايت الهى بوده است تا به حدّى برسد، كه شايسته خطاب (اِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذي خَلَقَ) گردد وامير مؤمنان اين حقيقت را در خطبه قاصعه مطرح مى كند ومى فرمايد:
«ولقد قرن اللّه من لدن ان كان فطيماً أعظم ملك من ملائكته يسلك به طريق المكارم، ومحاسن أخلاق العالم ليله ونهاره».2
«از روزى كه پيامبر از شير گرفته شد خدا او را با بزرگ ترين فرشته قرين و همراه ساخت تا به وسيله آن فرشته راه بزرگواريها را بپيمايد، وبه نيكوترين اخلاق، آراسته گردد».
2ـ عروة بن زبير از عايشه نقل مى كند نخستين مرحله وحى كه پيامبر گراميصلَّى اللّه عليه و آله و سلَّم با آن روبرو شد رؤياهاى صادق بود، آنچه را در خواب مى ديد بسان سپيده فجر صادق پيش مى آمد، سپس علاقه به تنهائى پيدا كرد و روزها را در خلوتگاه حراء مى گذراند سپس به سوى خانواده خود باز مى گشت، پس از اندى نيز به «حراء» مى رفت وكار خود را از سر مى گرفت و او پيوسته در اين حالت بود كه وحى الهى فرا رسيد و او را به مقام نبوت مفتخر ساخت.3
3ـ كلينى در باب فرق ميان نبى ورسول از امام باقر (عليه السلام)نقل مى كند:
«نبى كسى است كه حقايق را در خواب مى بيند، همان طور كه ابراهيم (عليه السلام)

1 . سوره نجم، آيه 5.
2 . نهج البلاغه، خطبه قاصعه، شماره 187.
3 . صحيح بخارى، ج1، ص 3، «باب بدء الوحي إلى رسول اللّه»; سيره ابن هشام، ج1، ص 234ـ 236.

صفحه 76
در عالم رؤيا مشاهده كرد وهمان طور كه پيامبر اسباب نبوت را پيش از وحى ديد، وبه همين حالت بود كه جبرئيل او را مأمور رسالت نمود.
اين ر1وايات و نظائر آنها حاكى است كه پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) پيش از بعثت، تحت تربيت فرشته اى بود، وحقايق را در خواب مى ديد، و نداها را مى شنيد تا اينكه آمادگى پيدا كرد با امين وحى روبرو گردد و قرآن بر او فرود آيد.
او در اين فترت از زندگى، خدا را عبادت مى كرد، و در آثار صنع به مطالعه وتفكّر مى پرداخت، و در همين حال به وظائف شخصى خود در باره زن وفرزند...عمل مى نمود ويگانه راهنماى او در اين مرحله همان اتصالات غيبى او بود كه او را در همه مراحل كمك مى كرد، ودستورات خدا را در اختيار او مى نهاد خواه مطابق شرايع پيشين باشد يا نه، يا مطابق شريعتى باشد كه بعدها بر او فرود خواهد آمد يا نه.
اين حقيقت در صورتى روشن مى شود كه بدانيم شخصيتهايى مانند حضرت يحيى ويا حضرت مسيح در دوران كودكى به مقام نبوت رسيده وبا جهان غيب ارتباط وپيوندى داشته اند چنانكه در باره حضرت يحيى مى فرمايد:
(يا يَحْيى خُذِ الْكِتابَ بِقُوَّةِ وَ آتَيْناهُ الْحُكْمَ صَبِيّاً).2
«اى يحيى كتاب را به استوارى بگير، ودر دوران كودكى به او «حكم» داديم».
ودر باره حضرت مسيح از او چنين نقل مى كند.
(إِنّي عَبْدُاللّهِ آتانِيَ الْكِتابَ وَ جَعَلَنِي نَبِيّاً).3
«من بنده خدا هستم كتاب به من داده شده ومرا پيامبر قرار داده است».

1 . كافى، ج1، ص 176.
2 . سوره مريم، آيه 12.
3 . سوره مريم، آيه 30.

صفحه 77
بنابراين پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) پيش از بعثت، مرحله اى از نبوت را دارا، واتصال وارتباط او با جهان غيب به گونه اى برقرار بوده است و او در اين مرحله پيوسته در حال تكامل بوده كه در چهل سالگى به مقام رسالت و ابلاغ پيام خدا به مردم شده است.
تا اين جا با اين قرائن وشواهد توانستيم نيمرخى روشن از سيماى حقيقت را ترسيم كنيم و نتايجى كه از اين بحث گسترده گرفته شد عبارتند از:
1ـ پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) در خانواده اى ديده به جهان گشود كه بر اعضاى بزرگ آن، توحيد و ايمان و تقوى وعفت حكومت مى كرد و سران خانواده از آيين حنيف ابراهيمى دور نبوده وپيرو آن بوده اند.
2ـ پيامبر گراميصلَّى اللّه عليه و آله و سلَّم پيش ازبعثت با جهان غيب به نوعى ارتباط داشته و مرحله اى از نبوت را دارا بوده ودر چهل سالگى به مقام رسالت وتبليغ پيام خدا مبعوث گرديد.
4ـ او در زندگى فردى واجتماعى خود، به آنچه از جهان بالا تلقى مى كرد، عمل مى نمود خواه با شريعتى تطبيق بنمايد يا نه.
لازم به يادآورى است كه زندگى پيامبر گراميصلَّى اللّه عليه و آله و سلَّم رامى توان به سه بخش تقسيم كرد و هر بخش فصل مستقلى را تشكيل مى دهد:
1ـ زندگى رسول گراميصلَّى اللّه عليه و آله و سلَّم از ولادت تا بعثت.
2ـ زندگى پيامبر خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) از بعثت تا هجرت.
3ـ زندگى نبى اكرمصلَّى اللّه عليه و آله و سلَّم از هجرت تا رحلت.
بررسى و مجموع بخشهاى سه گانه در جلد هاى ششم (همين كتاب) و هفتم به پايان مى رسد و همگى تحت عنوان « پيامبر در قرآن» مطرح مى گردند.
اينك به توضيح بخش نخست مى پردازيم:

صفحه 78
از ولادت تا بعثت
         1

5

دوران كودكى و نام هاى او در قرآن

آيات موضوع

(أَلَمْ يَجِدْكَ يَتِيماً فَآوى* وَ وَجَدكَ ضالاًّ فَهَدى* وَ وَجَدَكَ عائِلاً فَأَغْنى). (والضحى/6ـ8)
(فَأَوْحى إِلى عَبْدِهِ ما أَوحى). (نجم/10)
(وَما مُحَمَّدٌ إِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ). (آل عمران/144)
(ما كانَ مُحَمَّدٌ أَبا أَحَد مِنْ رِجالِكُمْ وَ لكِنْ رَسُول اللّهِ وَ خاتَمَ النَّبِيّينَ). (احزاب/40)
(وَ الَّذينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ وَ آمَنُوا بِما نُزِّلَ عَلى مُحَمَّد). (سوره محمّد/2)
(مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللّهِ وَ الَّذينَ مَعَهُ أَشِداءُ عَلَى الْكُفّارِ رُحَماءُ بَيْنَهُمْ). (فتح/29)
(وَ مُبَشّراً بِرَسُول يَأْتِي مِنْ بَعْدي اسْمُهُ أَحْمَدُ). (صف/6)
8 ـ (طه* ما أَنْزَلْنا عَلَيْكَ الْقُرآنَ لِتَشْقى).(طه/1ـ2).
(يس* وَ الْقُرآنِ الْحَكيم) (يس/1ـ2).

ترجمه آيات

« آيا تو را يتيم نيافت وپناهت داد؟ تو را گمراه يافت، هدايتت

صفحه 79
نمود. تو را تهى دست يافت و بى نيازت ساخت».
«پس به بنده خود وحى كرد آنچه را كه وحى كرد».
«محمّد پيام آورى بيش نيست كه پيش از او نيز پيام آورانى بودند».
«محمّد پدر هيچ كدام از مردان شما نيست، او پيام آور خدا و خاتم پيامبران مى باشد».
«آنان كه به خدا ايمان آوردند و عمل نيك انجام داده اند وبه آنچه كه بر محمّد فرود آمده، ايمان آورده اند».
« محمّد پيام آور خدا است وكسانى كه با او هستند سخت گيرند بر كافران، ومهربانند در ميان خود».
«بشارت دهنده ام به آمدن پيامبرى بعد از من كه نام او احمد است».
« اى رسول ما قرآن را نازل نكرديم بر تو كه (از كثرت عبادت وجهد در هدايت مردم) خود را برنج در افكنى».
«يس. سوگند به قرآن حكمت آميز».

تفسير آيات

ميلاد نور ورويدادهاى پيش از بعثت

پيامبر گرامى روز آدينه، به هنگام طلوع خورشيد، در هفدهم ماه ربيع الأوّل سالى كه ابرهه با سپاه پيل به مكه حمله كرد، ديده به جهان گشود و در روز بيست وهفتم ماه رجب، در چهلمين سال از عمر خويش به مقام نبوت ورسالت مفتخر گرديد و هدايت جهانيان را بر عهده گرفت.1
خصوصيات اين بخش از زندگى او (ولادت تا بعثت) در كتابهاى حديث

1 . نظر معروف ميان دانشمندان شيعه همان است كه بيان گرديد ولى محدّثان اهل سنّت در روز ميلاد و بعثت آن حضرت نظر ديگرى دارند كه در كتاب «فروغ ابديت» بيان شده است.

صفحه 80
وتاريخ ضبط شده است، هر چند جدا سازى صحيح از ضعيف از ميان اين منقولات انبوه، كار آسانى نيست وبدون ضابطه «نقد تاريخ» و«حديث شناسى» امكان نمى پذيرد.
در اين ميان قرآن از بين حوادث انبوه اين بخش از زندگى آن حضرت، به حوادث انگشت شمارى اشاره مى كند، حوادثى كه مى تواند وضع نبوت او را روشن سازد و گواه بر صحّت ادّعاى او باشد.
قرآن در سوره «والضّحى» به برخى از حوادث اين بخش از زندگى اشاره مى كند، آنجا كه مى فرمايد:
(أَلَمْ يَجِدْكَ يَتِيماً فَآوى* وَ وَجَدكَ ضالاًّ فَهَدى* وَ وَجَدَكَ عائِلاً فَأَغْنى) (والضحى/8ـ6):« آيا تو را يتيم نيافت وپناهت داد؟ تو را گمراه يافت، هدايتت نمود. تو را تهى دست يافت وبى نيازت ساخت».
در اين آيه از رويدادهاى دوران كودكى، سه موضوع را متذكر مى گردد:
1ـ يتيمى در دوران كودكى.
2ـ در پوشش هدايت قرار گرفتن پس از گمراهى.
3ـ تهى دستى سپس، بى نياز سازى.
اينك توضيح هر سه بخش:

الف: (أَلَمْ يَجِدْكَ يَتيماً فَآوى).

«يتيم» در لغت عرب كسى است كه پدر خود را از دست بدهد و«لطيم» كسى است كه فاقد هر دو گردد.
پيامبر گراميصلَّى اللّه عليه و آله و سلَّم در حمل مادر بود كه پدر بزرگوار خود «عبد اللّه» را از دست داد، وى همراه با كاروان بازرگانى قريش درحال بازگشت به مكه در يثرب بيمار شد

صفحه 81
ودر ميان بستگان خود در آنجا بسترى گرديد، كاروان خبر بيمارى او را به مكه آورد عبدالمطلب پدر عبد اللّه بزرگترين فرزند خود «حارث» را مأمور كرد كه به يثرب برود و او را همراه خود بياورد، او وقتى وارد «يثرب» گرديد اطلاع يافت كه برادر، بعد از يك ماه از حركت كاروان با همان بيمارى درگذشته است.1
قبر عبداللّه پدر پيامبر، پيش از ايجاد مصلى در اطراف مسجد النبى در ميان حجره اى محفوظ بود، ولى دشمنانِ آثار رسالت (سعوديها) به بهانه ايجاد مصلّى حجره را ويران كردند وآثار قبر را از بين بردند ومدفن وى جزو مصلّى گرديد.
قرآن در اين زمينه مى فرمايد:(أَلَمْ يَجِدْكَ يَتيماً فَاوى):« آيا تو را يتيم نيافت وپناهت داد؟».
گاهى «يتيم» در آيه به معنى «وحيد» و«تنها» تفسير مى گردد ودر زبان عرب گوهر گرانبهاى بى مانند را «الدّرة اليتيمة» مى نامند2. ولى تفسير نخست با جمله (فَأَوى) بهتر تطبيق مى كند.
يتيمى در دوران كودكى و همچنين تهى دستى (كه در آيه به آن اشاره شده) پيوسته با سختى وناهموارى توأم مى باشد و سازنده شخصيتى مقاوم ونستوه است. شخصيّت رجال بزرگ جهان، پيوسته مولود مصائب و مشكلات و ناهمواريهاى دوران كودكى و آغاز زندگى آنان مى باشد.
شخصيتى الهى كه امّتى را بايد تربيت كند وبا ابوجهلها و ابولهب ها روبه رو گردد، بايد پخته سختيها وناهمواريها باشد تا بتواند در نشيب وفراز تبليغ ودعوت، كاملاً خويشتن دار وبردبار بوده واختيار از كف ندهد.
امام هشتم(عليه السلام) در اين مورد نكته ديگرى را نيز متذكر مى شود، آنجا كه از

1 . تاريخ طبرى، ج2، ص 7ـ8، سيره حلبى، ج1، ص 59.
2 . تفسير قمى، ص 729.

صفحه 82
حضرتش سؤال كردند كه راز يتيم شدن پيامبر چه بود؟ فرمود: «لِئلاّ يجبَ عَلَيه حَقٌّ لِمَخْلوق»: تا حقّ اطاعت مخلوقى بر گردن او نباشد1 (زيرا پدر حق اطاعت بر گردن فرزند دارد).

ب: (وَ وَجَدَكَ ضالاًّ فَهَدى)

ضلالت به معناى گمراهى است و«هدايت» به معناى «راهنمايى» اكنون بايد ديد اين كدام ضلالت است كه منافى با عصمت نمى باشد؟ مفسران در اين مورد، نظريه هاى گوناگونى نقل كرده اند كه غالباً با ظاهر آيه تطبيق نمى كند، ولى با توجه به اين كه محور بحث، رويدادهاى دوران كودكى وآغاز زندگى رسول گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) است، بايد گفت ضلالت در آيه، به معنى «حالت نفسانى» و «صفت وجودى» در روح وروان نيست زيرا چنين حالتى در دوران بزرگى وپس از بلوغ پيدا مى شود، يعنى آنگاه كه انسان مى تواند از هدايتهاى الهى درونى(عقل) وبيرونى (پيامبران) بهره بگيرد، در اين موقع است كه تيرگى وتاريكى خاصى فراگير قلب و دل مى گردد و انسان به صورت يك موجود ضالّ وگمراه در مى آيد.
از آنجا كه محور بحث در اين آيات، تشريح وضع دوران كودكى وآغاز حيات پيامبر است، طبعاً نمى توان آن را به صورت ياد شده تفسير كرد، بلكه بايد گفت مقصود، بيان واقعيتى است كه پيامبر و همه انسانهاى جهان را فرا مى گيرد وآن اينكه: هر انسانى در حدّ ذات، فاقد هدايت است و اگر هدايت و راهنمايى خدا شامل حال انسان نگردد، تمام افراد بشر در گمراهى باقى مى مانند وبه بيانى ديگر: هر انسانى به حكم اينكه «ممكن» است، در حدّ ذات فاقد هر نوع كمال مى باشد و هرچه دارد، ويا بعداً به دست مى آورد همگى در پرتو عنايات او است وزبان حال هر موجودى اين است كه:«اَللّهُمَّ ما بِنا مِنْ نِعْمَة فَمِنْكَ»:پروردگارا! هر نعمتى (اعمّ از

1 . عيون الأخبار، ص 210، ودر حديثى امام صادق (عليه السلام) به همين نكته نيز چنين اشاره مى كند:«لئلا يَكُونَ لأَحَد عَلَيْه طاعة» معانى الاخبار، ص 20، علل الشرايع، ص 55.

صفحه 83
روحى وجسمى) از ناحيه تو است».
پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) به حكم اينكه «انسان و موجودى ممكن» است، هر نوع كمالى را ـ از آن جمله كمال هدايت ونعمت راهنمايى را ـ از خدا دارد واو در حدّ ذات خود، با قطع نظر از هدايت الهى كه پيوسته شامل حال او بوده است ضالّ(يعنى فاقد هدايت) بود ودر پرتو الطاف الهى از نخستين دوران حيات، هدايتهاى الهى، فطرى وتشريعى نصيب حال او گرديد.
روى اين بيان، مفاد آيه ديگرى كه مخالفان عصمت آن را مستمسكى انگاشته اند روشن مى گردد، آنجا كه مى فرمايد:(ما كُنْتَ تَدْري مَا الْكِتابُ وَ لاَ الإيمانُ)(شورى/52):«تو نمى دانستى كه كتاب وايمان چيست»، وبه خواست خدا توضيح همين آيه در بحث عصمت پيامبر گراميصلَّى اللّه عليه و آله و سلَّم،پيش از بعثت خواهد آمد.

ج: (وَ وَجَدَكَ عائِلاً فَأَغْنى)

«عائل» در لغت عرب به معناى فقير وتهيدست است، تاريخ گواهى مى دهد كه پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)در آغاز جوانى تهيدست بود، ابوطالب كه خود، بزرگ قريش بود، وبه سخاوت وشهامت ومناعت طبع معروف بود، وقتى وضع دشوار برادر زاده خود را ديد، به او پيشنهاد كرد كه چون خديجه دختر خويلد به دنبال مرد امينى است كه زمام بازرگانى او را بر عهده بگيرد و مال التجاره او را در شام به فروش برساند، چه بهتر است كه با او تماس بگيرد وآمادگى خود را براى تصدّى كارهاى بازرگانى اعلام نمايد.
خديجه در نخستين ديدار، او را براى اداره كارهاى تجارى خود برگزيد وبا پيامبر قراردادى به صورت مضاربه منعقد كرد وطرفين پذيرفتند كه بخشى از سود «تجارت» از آن پيامبر باشد، از اين جهت حضرت به هنگام حركت كاروان، همراه آن رهسپار شام شد وپس از بازگشت سهم خود را از سود بازرگانى برداشت وهمگى را در اختيار عموى خود ابوطالب نهاد.

صفحه 84
عظمت وسرشناس بودن اقوام وبستگان پيامبر، وامانت ودرستكارى امين قريش، و كرامتهايى كه غلام خديجه از او در سفر شام ديده و براى خديجه نقل كرده بود، سبب شد كه پيوند ازدواج ميان پيامبر ودختر خويلد، برقرار گردد و از اين طريق، «امين» از فقر وتهى دستى نجات يابد و آيه (وَ وَجَدَكَ عائِلاً فَأَغْنى) عينيّت پذيرد.
در اين جا سه رويداد تاريخى مربوط به زندگى پيامبر پيش از بعثت، پايان پذيرفت.

نامهاى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) در قرآن

قرآن در حالى كه او را غالباً با القاب «النبى» و«الرسول» ياد مى كند، گاهى نيز لفظ «عبده» (بنده خدا) را در باره او به كار مى برد و مى فرمايد:
(فَأَوْحى إِلى عَبْدِهِ ما أَوحى) (نجم/10): «پس به بنده خود وحى كرد آنچه را كه وحى كرد».
ولى در سوره هاى آل عمران و احزاب و محمّد و فتح او را «محمّد» ناميده ودر سوره صف او را «احمد» مى خواند و از اين طريق او را از پيامبرانى معرفى مى كند كه در قرآن داراى اسامى متعددى مى باشند.1
اينك با متن اين آيات آشنا شويم:
(وَما مُحَمَّدٌ إِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ) (آل عمران/144): «محمّد پيام آورى بيش نيست كه پيش از او نيز پيام آورانى بودند».
(ما كانَ مُحَمَّدٌ أَبا أَحَد مِنْ رِجالِكُمْ وَ لكِنْ رَسُول اللّهِ وَ خاتَمَ النَّبِيّينَ) (احزاب/40): «محمّد پدر هيچكدام از مردان شما نيست، او پيام آور خدا وخاتم

1 . مانند يعقوب، كه نام ديگر او اسرائيل; ويا يونس كه نام دوّم او «ذو النون» يا عيسى كه مسيح نيز ناميده مى شود، و همچنين «يوشع» كه اسم ديگرش «ذوالكفل» است.

صفحه 85
پيامبران مى باشد».
(وَ الَّذينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ وَ آمَنُوا بِما نُزِّلَ عَلى مُحَمَّد) (سوره محمّد/2):«آنان كه به خدا ايمان آوردند وعمل نيك انجام داده اند وبه آنچه كه بر محمّد فرود آمده ايمان آورده اند».
(مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللّهِ وَ الَّذينَ مَعَهُ أَشِداءُ عَلَى الْكُفّارِ رُحَماءُ بَيْنَهُمْ) (فتح/29):« محمّد پيام آور خدا است و كسانى كه با او هستند سختگيرند بر كافران، ومهربانند در ميان خود».
(وَ مُبَشّراً بِرَسُول يَأْتِي مِنْ بَعْدِي اسْمُهُ أَحْمَدُ)(صف/6): «بشارت دهنده ام به آمدن پيامبرى بعد از من كه نام او احمد است».
تاريخ ياد آور مى شود كه نوزاد عبد المطلب در هفتم روز ولادت خود، نام محمّد به خود گرفت در حالى كه از ناحيه مادر، «احمد» نيز ناميده شد.
ابوطالب عموى پيامبر، در اشعار خود به اين رويداد اشاره مى كند وياد آور مى شود كه عبدالمطلب با الهام از جهان غيب نام «محمّد» را بر او نهاد، آنجا كه مى گويد:
فَشَقَّ لَهُ مِنْ اسْمِهِ لِيُجِلَّه *** فَذُوا العَرشِ مَحْمُودٌ وَ هذا مُحَمَّدٌ 1
«خدا براى تكريم فرزند عبد اللّه از نام خود نامى جدا ساخت، نام صاحب عرش محمود و نام اين نوزاد، محمّد مى باشد».
از تواريخ استفاده مى شود كه نام محمّد كم وبيش در ميان عرب رواج داشته است، وتاريخ اسامى شانزده نوزاد را ضبط كرده است، ولى هرگز پيش از پيامبر كسى نام احمد به خود نگرفته بود و او نخستين فردى است كه به اين نام ناميده شد.2

1 . تاريخ ابن كثير 1/266، الإصابه 4/115.
2 . تاريخ الخميس دياربكرى، ج1، ص 254، الاصابة، ج4، ص 115.

صفحه 86
شبهه بى اساس: رجال كليسا در برابر دلايل روشن نبوت پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)، تاب مقاومت نياورده وپيوسته مى كوشند از طريق ايجاد شبهات واهى و سست، از فشار وجدان خود بكاهند و در تضعيف عقايد جوانان اسلامى بكوشند; اين گروه در مورد نام پيامبر كه در انجيل يوحنا به لفظ احمد وارد شده است مدّعى شده اند كه انجيل از نبوّت پيامبرى به نام احمد گزارش داده در حالى كه نام پيامبر مسلمانان محمّد است نه احمد!
اين شبهه به اندازه اى بى پايه است كه حتى نمى توان آن را در رديف ديگر شبهات كه استحقاق پاسخ دارند قرار داد، زيرا قرآنى كه او را محمّد مى نامد احمد نيز ناميده است مسلمانان كه او را محمّد مى خوانند احمد نيز مى خوانند، ابوطالب در اشعار فراوانى كه دارد او را احمد ناميده و در بيتى چنين مى فرمايد:
لَقَدْ أَكْرَمَ اللّهُ النَّبِيَّ مُحَمَّداً *** فَأَكْرَمُ خَلْقِ اللّهِ فِي النّاسِ أَحْمَدُ
«خداوند محمّد نبى را گرامى داشت ; گرامى ترين خلق خدا در ميان مردم احمد است».
اين تنها ابوطالب نيست كه در قصايد متعدد خود از او به نام احمد ياد كرده است، بلكه اميرمؤمنان، و حسان بن ثابت شاعر عصر رسول خدا، و كعب بن مالك، و ورقة بن نوفل، و حمزة بن عبد المطلب و عاتكه دختر عبد المطلب، وصفيه همسر رسول خدا، وكسان ديگر در قصايد واشعار خود او را احمد ناميده اند و از اين طريق باب اين شبهه را به روى شبهه تراشان بسته اند.1
اگر پيامبر در ميان قريش به نام احمد، بسان «محمّد» معروف نبود هرگز نمى توانست با قاطعيت تمام وحى الهى را بر آنان تلاوت كند وبگويد:

1 . براى آگاهى از متون اين قصايد واشعار به كتاب مفاهيم القرآن، ج3، ص 509ـ 516 مراجعه فرماييد.

صفحه 87
(وَ إِذْ قالَ عيسَى بنُ مَرْيَمَ يا بَني إِسْرائيلَ إِنّي رَسُولُ اللّهِ إِلَيْكُمْ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيَّ مِنَ التَّوْريةِ وَ مُبَشِّراً بِرَسُول يَأْتِي مِنْ بََعْدِي اسْمُهُ أَحْمَدُ فَلَمّا ج آءَهُمْ بِالْبَيِّناتِ قالُوا هذا سِحْرٌ مُبِينٌ) (صف/6).
«به ياد آر هنگامى را كه عيسى بن مريم به بنى اسرائيل گفت: من پيام آور خدا براى شما هستم وتصديق كننده كتابى هستم به نام تورات وبشارت دهنده از بعثت پيامبرى كه نام او «احمد» مى باشد. وقتى چنين پيامبرى (با اين خصوصيات) آمد گفتند كه اين جادويى آشكار است».
از برخى از روايات استفاده مى شود كه از اسامى آن حضرت «يس» و «طه» است و از اينكه پس از اين دو لفظ، پيامبر مورد خطاب قرار گرفته است، مى توان صحّت آن را حدس زد چنانكه مى فرمايد:
(يس* وَ الْقُرآنِ الْحَكيمِ* إِنَّكَ لَمِنَ الْمُرْسَلِينَ)(يس/1ـ3) ونيز مى فرمايد:(طه* ما أَنْزَلْنا عَلَيْكَ الْقُرآنَ لِتَشْقى)ولى در عين حال برخى بر آنند كه اين دو لفظ نيز از حروف مقطعه قرآن مى باشند.
***

صفحه 88
از ولادت تا بعثت
      2

6

عصمت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)پيش از بعثت

آيات موضوع

(أَلَمْ يَجِدْكَ يَتيماً فَاوى* وَ وَجَدَكَ ضالاً فَهَدى)(الضحى/7ـ6)
(يا أَيُّهَا الْمُدَّثِّرُ* قُمْ فَاَنْذِرْ* وَ رَبَّكَ فَكَبِّرَ* وَ ثِيابَكَ فَطَهِّرِ* وَ الرُّجْزَ فَاهْجُرْ* وَلا تَمْنُنْ تَسْتَكْثِرْ* وَ لِرَبِّكَ فَاصْبِرْ)(مدثر/7ـ1).
(وَكَذلِكَ أَوْحَيْنا إِلَيْكَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنا ما كُنْتَ تَدْري مَا الْكِتابُ وَ لاَ الإيمانُ وَ لكِنْ جَعَلْناهُ نُوراً نَهْدي بِهِ مَنْ نَشاءُ مِنْ عِبادِنا وَ إِنَّكَ لَتَهْدِي إِلى صِراط مُسْتَقيم) (شورى/52).
(وَ إِذا تُتْلى عَلَيْهِمْ آياتُنا بَيِّنات قالَ الَّذينَ لا يَرْجُونَ لِقائَنَا ائْتِ بِقُرآن غَيْرِ هذا أَوْ بَدِّلْهُ قُلْ ما يَكُونُ لي أَنْ أُبَدِّلَهُ مِنْ تِلْقاءِ نَفْسي إِنْ أَتَّبِعُ إِلاّ ما يُوحى إِلَيَّ إِنِّي أَخافُ إِنْ عَصَيْتُ رَبِّي عَذابَ يَوْم عَظيم) (يونس/15).
(قُلْ لَوْ شاءَ اللّهُ ما تَلَوتُهُ عَلَيْكُمْ وَ لا أَدْريكُمْ بِهِ فَقَدْ لَبِثْتُ فِيكُمْ عُمُراً مِنْ قَبْلِهِ أَفَلا تَعْقِلُونَ) (يونس/16).
(وَما كُنْتَ تَرْجُوا أَنْ يُلْقى إِلَيْكَ الْكِتابُ إِلاّ رَحْمَةً مِنْ رَبِّكَ فَلا تَكُونَنَّ ظَهيراً لِلْكافِرينَ) (قصص/86).

صفحه 89

ترجمه آيات

«آيا تو را يتيم نيافت وپناه داد و گمراه يافت و هدايت كرد، تهى دست يافت و توانگر نمود».
«اى جامه به خود پيچيده! برخيز، بيم ده، خداى خود را بزرگ شمار، و جامه خود را پاك كن، و از «رجز» دورى جوى، منّت مگذار تا فزونى جويى وبراى خدا صبر و شكيبائى پيش گير.
«بر تو نيز بسان گذشتگان از پيامبران، روحى را به فرمان خود وحى كرديم وتو پيش از آن نمى دانستى كه كتاب وايمان چيست؟ ولى آن را نورى قرار داديم كه هر كس از بندگان خود را بخواهيم با آن هدايت مى كنيم، تو نيز به راه راست هدايت مى نمايى».
«هر موقع آيات روشن پيامبر بر آنها تلاوت مى شود، كسانى كه به لقاء ما (روز رستاخيز) اميد ندارند مى گويند قرآنى غير اين بياور ويا آن را عوض كن; بگو من حق ندارم آن را از پيش خود تبديل كنم، من از آنچه كه بر من وحى مى شود، پيروى مى نمايم من اگر مخالفت پروردگارم را بكنم از عذاب روز بزرگ مى ترسم».
«بگو اگر خدا مى خواست من قرآن را بر شما تلاوت نمى كردم و از آن آگاهتان نمى نمودم من مدّتها در ميان شما پيش از آن زندگى كرده ام، چرا نمى انديشيد؟!».
«تو هرگز اميد آن نداشتى كه كتاب بر تو نازل گردد مگر از طريق رحمت پروردگارت (به پاس اين نعمت)پشتيبان كافران مباش».

تفسير آيات

پنج دستاويز مخالفان عصمت

بحثهاى عميق و گسترده اى درباره عصمت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)پس از بعثت انجام

صفحه 90
خواهد گرفت، اكنون بحث ما در باره عصمت او قبل از بعثت است.
گروهى از بدانديشان كه در صفحه زندگى پيامبر خاتم، نقطه سياهى نجسته اند، به فكر افتاده اند كه براى او پيش از بعثت نقطه ضعفى جستجو كنند تا شايد بتوانند عصمت او را در تمام دوران عمر متزلزل سازند.
ودر اين مورد، آيات پنجگانه اى را دستاويز خود قرار داده وبه مرام خود استدلال نموده اند، شايسته است، اين پنج آيه را كه همگى مربوط به زندگى وى پيش از بعثت است مطرح نموده ومخالف را خلع سلاح كنيم. اينك مجموع اين آيات به ترتيب مطرح مى گردند:
آيه يكم:( وَوَجَدَكَ ضالاً فَهَدى) (الضحى/6).
قرآن در سوره «الضحى» پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)را به عنوان يك فرد «ضال» معرفى مى كند واين معرفى مربوط به دوران كودكى وجوانى او است، آنجا كه مى فرمايد:
(أَلَمْ يَجِدْكَ يَتيماً فَاوى* وَ وَجَدَكَ ضالاً فَهَدى* وَ وَجَدكَ عائِلاً فَأَغْنى) (الضحى آيه هاى 8ـ6): «آيا تو را يتيم نيافت وپناه داد و ضالّ يافت و هدايت كرد، تهى دست يافت و توانگر نمود».
پيش داوران، لفظ «ضالّ» را به معنى گمراه در امور دينى تفسير كرده و آن را معادل «كفر»، «شرك»، و... مى دانند ومى گويند:پيامبر در مرحله اى از عمر بر همين حالت بوده ولى در پرتو نعمت الهى، هدايت يافت وبر هدايت مردم گمارده شد.

پاسخ:

ما در توضيح آيه از احتمالات متعددى كه فخر رازى در تفسير خود ياد كرده صرف نظر كرده وبه توضيح آيه مى پردازيم.
لفظ «ضال» در لغت عرب در موارد سه گانه به كار مى رود:

صفحه 91
1ـ گمراه 2ـ گمشده 3ـ گمنام. وآيه را با هر يك از سه احتمال تفسير كنيم، خدشه اى بر ساحت مقدّس و عصمت پيامبر وارد نمى شود، مشروط بر اينكه در تفسير آيه، صبر و حوصله به خرج دهيم تا به حقيقت برسيم:
الف: «ضالّ» به معنى گمراه: گمراهى در انسان به دو صورت متصوّر است:
1ـ انسان پاسى از عمر خود را در شرك و كفر، يا گناه و نافرمانى بگذراند و آئينه روح او كاملاً تاريك وتيره گردد و در آيه (غَيْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ وَ لاَ الضّالِّينَ) لفظ «ضالّ» در همين معنى به كار رفته است. در اين مورد، ضلالت يك حالت وجودى وسايه وتاريكى است كه بر روح و روان انسان حاكم مى گردد و تيرگى بر روشنى عقل وخرد، چيره مى شود.
2ـ انسانى كه هنوز چند صباحى از عمر او نگذرد ولى در مسير شكوفايى نيروى فكرى و عقلى قرار گيرد، يعنى انسانى كه دوران صباوت و كودكى خود را مى گذراند، به يك معنى «ضال» يعنى فاقد هدايت است در اين مورد ضلالت يك حالت وجودى و يك وصف ثبوتى در روح و روان او نيست، بلكه كاملاً جنبه عدمى دارد و مقصود اين است كه فعلاً فاقد هدايت است و اگر وضع به همين منوال پيش رود، به ضلالت به معنى نخست كه حالت تيرگى در روح است، منجر مى كردد.
هرگاه مقصود از «ضالّ» در آيه، «گمراه» باشد، مقصود يك چنين ضلالت است، ضلالتى كه بازگشت آن به فقدان هدايت است، نه حالت تيرگى و سياهى دل وناپاكى روح و روان.
گواه براين سخن، اين است كه آيه در مقام بيان نعمتهايى است كه خداوند جهان در دوران كودكى به پيامبر خود ارزانى داشته است، يكى از آن نعمتها اين است كه او در رحم مادر بود كه پدر را از دست داد، در شش سالگى بود كه مادرش درگذشت، در اين شرايط سخت خداوند به او پناه داد وبا كمال عزّت در آغوش گرم جدّ بزرگوار خود «عبدالمطلب» و عموى گراميش ابوطالب بزرگ شد.

صفحه 92
او در آغاز زندگى «فاقد هدايت» بود زيرا هيچ موجودى بالذات داراى كمال نيست و هر كس و هر چيز، هرچه دارد از خداوند بزرگ دريافت كرده است، و اگر لطف او نبود، هيچ انسانى راه به مقصد نمى برد، موسى بن عمران خداى جهان را به فرعون چنين توصيف مى كند:(رَبُّنَا الَّذي أَعْطى كُلّ شَيْء خَلْقَهُ ثُمَّ هَدى) (طه/50).
خداى ما،خدايى است كه آفرينش هر موجود را به او عطا كرده سپس او را هدايت نموده است.
بنابر اين، آيه به حكم گفتگو در مورد نخستين دوران زندگى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) است ناظر به فقدان هدايتهاى ذاتى است وهدايت هر موجودى حتى پيامبر گرامى از جانب او است ويك چنين ضلالت نمى تواند معادل با شرك باشد، بلكه به معنى فقدان كمال است كه بالذات واجد آن نبود و خدا به او لطف فرمود و اين فقدان از نخستين لحظه پيدايش انسان در رحم، آغاز مى گردد و به تدريج هدايت الهى جاى آن را مى گيرد و هرچه انسان رو به رشد كند هدايت الهى نيز با او همگام مى گردد، و پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)نيز از اين اصل «مستثنى» نبود، و از لحظه اى كه شايسته دريافت هدايت الهى شد از درون وبرون در پوشش آن قرار گرفت.
از سخنان على (عليه السلام) كاملاً استفاده مى شود كه آغاز اين هدايت از لحظه اى بود كه وى از شير گرفته شد آنجا كه مى فرمايد:«ولقد قرن اللّه به من لدن ان كان فطيما أعظم ملك من ملائكته يسلك به طريق المكارم ومحاسن أخلاق العالم ليلاً ونهاراً».1
خداوند از روزى كه پيامبر، از شير گرفته شد، بزرگ ترين فرشته را با او همراه ساخت تا راه بزرگواريها وخويهاى نيكو را به او بنماياند».
خلاصه: هدايتى كه در آيه (وَ وَجَدَكَ ضالاً فَهَدى) آمده، همان هدايتى

1 . نهج البلاغه عبده خطبه 187.

صفحه 93
است كه در گفتگوى موسى با فرعون، آمده است كه فرمود:(أَعْطى كُلَّ شَيْء خَلْقَهُ ثُمَّ هَدى) هدايت و راه يابى هر انسانى افاضه اى است وهمگى از جانب خدا مى باشد وافاضه چنين هدايتها گواه بر كفر وشرك ونافرمانى از فرمان نيست، وضلالتى هم كه از كلمه «ضالّ» استفاده مى شود همان زمينه هاى «خسرانى است كه همه انسانها را شامل است وهمگى محكوم به آن مى باشند، ولى گستردگى اين «خسران» مانع از آن نيست كه هدايت الهى از لحظاتى كه به انسان درك و فهم مى دهد آن را بى اثر سازد چنان كه مى فرمايد:(إِنَّ الإِنْسانَ لَفي خُسْر* إِلاّ الَّذينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ) (العصر/1و2): «همه انسانها در ضرر و زيانند مگر كسانى كه ايمان آورند وعمل صالح كنند».
زمينه خسران در همه انسانها وجود دارد، و اگر پذيراى هدايت الهى شد اثر آن خنثى مى گردد و در غير اين صورت قوه خسران وزمينه هاى آن حالت فعليت به خود مى گيرد همچنان كه زمينه هاى ضلالت در همگان وجود دارد و هدايت الهى، اثر آن را از بين مى برد، ولى متمردان، به آن فعليت وتحقّق و ثبات مى بخشند چنان كه مى فرمايد:(فَمِنْهُمْ مَنْ هَدَى اللّهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ حَقَّتْ عَلَيْهِ الضَّلالَةُ) (نحل/ 36).
«خداوند گروهى را هدايت كرد، وبراى برخى ديگر ضلالت، لازم و ثابت شد.
ودر آيه ديگر مى فرمايد:(فَرِيقاً هَدى وَ فَريقاً حَقَّ عَلَيْهِمُ الضَّلالَةُ) (اعراف/30).
«گروهى را هدايت ولى گروهى به خاطر عدم بهره بردارى از هدايتهاى الهى، ضلالت وگمراهى دامنگيرشان شد».
بنابر اين، در سير معنوى انسان، هدايت وضلالت به اين صورت تجلّى مى كند.
نخست، ضلالت و خسران ذاتى است كه بازگشت آن به فقدان كمال است،

صفحه 94
و اين حكم بر سراسر «عالم امكان» حاكم است.
آنگاه هدايت وراهنمايى الهى است كه از مجارى گوناگون سراسر وجود بندگان و اشيا را فرا مى گيرد.
مردم در برابر اين هدايت بر دو نوعند، پذيراى لطف الهى، و ناپذير، گروه نخست زمينه هاى ضلالت هاى ذاتى و خسران طبيعى را از بين مى برند، ولى گروه دوّم، بر آن ثبات و استوارى مى بخشد.
ودر آيه مورد بحث، مقصود از ضلالت در كلمه «ضالاً» همان ضلالت نخست، و مقصود از هدايت در كلمه «فهدى» همان هدايتهاى تكوينى و تشريعى است ولى مقصود از «ضلالت» در (حَقَّتْ عَلَيْهِمُ الضَّلالَة) همان حالتى است كه براى انسان پس از ردّ هدايت الهى دست مى دهد و تيرگى و تاريكى فضاى روح را فرا مى گيرد.
ضلالت نخست لازمه وجود امكانى است وهيچ موجود ممكن نمى تواند پا از آن فراتر نهد; در حالى كه دوّمى عيب و مايه نكوهش و موجب مجازات است و انسان در قبول و عدم آن كاملاً مختار و آزاد است.
ب: «ضالّ» به معنى گمشده: در لغت عرب گاهى اين واژه به معنى شخص ويا متاع گمشده به كار مى رود و اين يك معنى رايجى است كه در فقه و حديث براى آن شاهد فراوان است.
در فقه اسلامى بابى است به نام «جُعاله» كه در آن باب مى گويند شخصى كه كالاى او گمشده است مى تواند به صورت كلى ـ نه با فرد مشخص ـ قرارداد ببندد وبگويد:«من ردّ ضالّتي فله كذا»: «هر كس شيئ گمشده مرا پيدا كند وبه من باز گرداند، براى او چنين پاداشى است». در اين عبارت «ضالة» به معنى گمشده است، عرب به شتران سرگردان در بيابانها «ضوال الابل» مى گويند، گويا گمشده و صاحب آن از پى اطلاع است; ابن منظور در لسان العرب مى نويسد: عرب كلمات حكيمانه را «ضالة» مى گويد و در حديث آمده است:«الكلمة الحكيمة ضالة

صفحه 95
المؤمن».«سخنان حكيمانه گمشده مؤمن است»، زيرا انسان پى گمشده اى مى رودكه گرانبها و ارزنده باشد و اگر چيز بى ارزشى از او گم شود آن را تعقيب نمى كند.
بنابراين هيچ بعيد نيست كه آيه ناظر به تاريخ دوران كودكى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) باشد كه در «شعاب مكه» گم شده بود واگر رحمت الهى شامل حال او نگشته بود، جان خود را از دست مى داد، و تاريخ حيات او بر چنين وضعى گواهى مى دهد.1
ج: «ضالّ» به معنى گمنام: اين واژه در لغت عرب به معنى گمنام ومخفى وپنهان به كار مى رود، در زبان عرب مى گويند:«ضلّ الشيء، أي خفي وغاب» در قرآن از زبان مشركان منكر معاد نقل مى كند:(ءَ إِذا ضَلَلْنا فِي الأَرضِ ءَإِنّا لَفِي خَلْق جَديد) (سجده/10).
«آيا آن روز كه در زمين مخفى وپنهان شديم باز در آفرينش جديدى خواهيم بود؟».
ابن منظور در «لسان العرب» بر وجود اين معنى در لغت عرب شواهدى را نقل مى كند. در اين صورت احتمال دارد كه مقصود از «ضالّ» گمنامى و ناشناختگى او باشد كه به وسيله فيض نبوت ونزول وحى «بلند آوازه شده»، و آيه (وَرَفَعْنا لَكَ ذِكْرَكَ) كه در سوره بعد آمده است گواه بر اين معنى مى باشد و اين دو سوره از نظر مضامين كاملاً به هم مربوط مى باشند و سوره دوّم، به تعليل مطالبى كه در سوره نخست آمده است مى پردازد.
هرگاه مقصود از لفظ«ضالّ» گمنامى و ناشناختگى باشد در اين صورت مقصود از «فَهَدى» هدايت پيامبر نيست، بلكه هدايت مردم به سوى پيامبر است و در حقيقت تركيب آيه چنين است: «فَهدى النّاس إليك = مردم را به سوى تو هدايت

1 . لسان العرب، ج11، ص 392; بحارالأنوار، ج16، ص 137. در اين صورت لفظ «إلى بيتك» پس از جمله «فهداك» در تقدير خواهد بود.

صفحه 96
نمود» وتفسير سوّم از برخى از پيشوايان معصوم نقل شده است.1
با توجه به هر سه تفسير مى توان گفت در آيه كوچكترين اشاره اى به نظريه پيشداوران در باره عصمت پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)نيست، و كسانى كه از آن برداشت نادرست مى كنند، جهتى جز شتابزدگى در تفسير آيه ندارند و اگر با صبر وحوصله پيش روند، مشكلات آيات برطرف مى گردد.
آيه دوّم: (فَالرُّجْزَ فَاهْجُرْ) (مدثر/5).
قرآن به پيامبر در سوره «مدثر» دستور مى دهد كه از «رجز» اجتناب ورزد، اگر مقصود از آن «بت» باشد، خطاب دورى از آن، چه معنى مى دهد؟ چنانكه مى فرمايد:
(يا أَيُّهَا الْمُدَّثِّرُ* قُمْ فَاَنْذِرْ* وَ رَبَّكَ فَكَبِّرَ* وَ ثِيابَكَ فَطَهِّرِ* وَ الرُّجْزَ فَاهْجُرْ* وَلا تَمْنُنْ تَسْتَكْثِرْ* وَ لِرَبِّكَ فَاصْبِرْ)(مدثر/7ـ1).
«اى جامه به خود پيچيده! برخيز، بيم ده، خداى خود را بزرگ شمار، و جامه خود را پاك كن، و از «رجز» دورى جوى، منّت مگذار تا فزونى جويى و براى خدا صبر وشكيبائى پيش گير».

پاسخ:

لفظ «رجز» در زبان عرب در موارد سه گانه زير كه شايد همگى از جزئيات يك معنى وسيع و كلّى باشند، به كار مى رود:
1ـ عذاب. 2ـ آلودگى. 3ـ بت.
اكنون هر سه احتمال را در تفسير آيه ياد آور مى شويم تا روشن شود كه در هيچ كدام گواهى بر وجود لغزش فكرى در پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)،قبل از بعثت نبوده است.

1 . بحارالأنوار، ج16، ص 142.

صفحه 97
الف:«رجز» به معنى عذاب:توضيح اينكه «رجز» به كسر «راء» نُه بار در قرآن وارد شده و در مجموع، مقصود از آن «عذاب» است جز يك مورد، وموارد آنها را فهرست3وار يادآور مى شويم:
بقره/59; اعراف/134، و 135 و162; انفال/11; سبأ/5; جاثيه/11; عنكبوت/29.
ولى همين لفظ به ضم «راء» فقط يك بار وارد شده است و آن همان آيه سوره «مدثر» است كه هم اكنون به توضيح آن مى پردازيم و هر سه احتمال را مطرح مى نماييم:
الف: «رُجز» به معنى عذاب: اگر مقصود از آن «عذاب» باشد هدف دورى از اعمالى است كه مايه عذاب مى گردد و اين نوع خطاب نشانه وجود زمينه هاى نزديكى به وسايل عذاب در پيامبر نيست تا با عصمت او سازگار نباشد، زيرا خطابات قرآن جنبه عمومى دارد و آنجا كه به شخص پيامبر خطاب مى نمايد، مقصود تعليم ديگران و تفهيم عموم ملّت است مانند قول معروف«إيّاك أعني واسمعي يا جارة »: به تو مى گويم، بشنو اى «جاره»(نام زنى است).
اين نوع سخن گفتن، از بلاغت خاصى برخوردار است و هر نوع تبعيض را از ميان بر مى دارد وهمه مردم مى گويند جايى كه عزيزترين انسان داراى چنين خطاب و تكليف باشد، حساب ما پاك است.
شما از اين طريق مى توانيد بر هدف بسيارى از خطابهاى قرآن كه در آغاز نظر، با عصمت او سازگار نيست، دست يابيد از باب نمونه قرآن در باره «مضرات شرك» واينكه مايه تباهى كليه اعمال نيك مى گردد، پيامبر را مورد خطاب قرار مى دهد تا تمام مشركان جهان حساب خود را ببرند ; مى فرمايد:(لَئِنْ أَشْرَكْتَ لَيَحْبَطَنَّ عَمَلُكَ) (زمر/65).
«اگر شرك ورزى همه اعمال نيك تو تباه مى گردد».

صفحه 98
اين خطاب به پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) است ولى مقصود، امت و هدف، تربيت كليه انسانهاست.
ب: رجز به معنى آلودگى ظاهرى: اگر مقصود از اين واژه آلودگى ظاهرى باشد، جز يك دستور العمل چيز ديگرى نخواهد بود، ـ مثل اينكه به پيامبر دستور دهد كه نماز بگزار ـ و برخى مى گويند مقصود از آيه همين معنى است به گواه اينكه از ابن مسعود نقل شده كه مى گويد: ما با پيامبر در مسجدالحرام بوديم، ابوجهل وارد شد وگفت آيا در ميان شما كسى هست كه اين چيز آلوده را بر محمّد پرتاب كند فوراً مردى برخاست و آن را گرفت وبه سوى پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) پرتاب كرد.1
و اگر مقصود آلودگى روحى واخلاقى باشد كه از صفات زشت دورى جويد، مفاد آن همان است كه در معنى نخست(عذاب)، يادآور شديم و اين خطابها جنبه تعليمى دارد.
ج: رجز به معنى بت وصنم: فرض كنيم كه مقصود از آن «بت» است هرچند ثابت نيست كه يكى از معانى آن بت باشد، بلكه ظاهر اين است كه اين لفظ معنى گسترده اى دارد به معنى «آلوده» كه بت نيز يكى از جزئيات آن است مانند قمار و ادوات و آلات آن كه قرآن از آنها وشراب به لفظ «رجس» تعبير آورده است آنجا كه مى فرمايد: (إِنَّمَاالْخَمْرُ وَ الْمَيْسِرُ وَ الأَنْصابُ وَ الأَزْلامُ رِجسٌ مِنْ عَمَلِ الشَّيْطانِ) (مائده/90).
«شراب وقمار وبت پرستى و «ازلام» (يك نوع بخت آزمايى) پليدى است و از كارهاى شيطان به شمار مى رود».
همان طور كه «رجس» با معنى وسيع خود بر همه موارد ياد شده اطلاق مى گردد همين «رجز» نيز اين حالت را دارد.
حالا ما فرض كنيم كه«بت» از معانى مستقيم اين لفظ است و مقصود از آن

1 . عيون الأثر، ج1، ص 103.

صفحه 99
در آيه همين است ولى دستور به دورى از بت، شاهد بر وجود بت پرستى در مخاطب كه خطاب به او جنبه كلى و قانونى و جهانى دارد، نيست زيرا همان طور كه ياد آور شديم خطابهاى قرآن همگى از مقوله «إيّاك أعني واسمعي يا جارة» است.
شاهد اين گفتار اين است كه در ظرف نزول اين آيه نه تنها پيامبر بت را نمى پرستيد(و هيچ گاه به دور بت نگشته است) بلكه در آن زمان كمر همّت بر بت شكنى بسته و در اوج مبارزه با مشركان وبت پرستان بوده است.
آيه سوّم:(وَكَذلِكَ أَوْحَيْنا إِلَيْكَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنا ما كُنْتَ تَدْري مَا الْكِتابُ وَ لاَ الإيمانُ وَ لكِنْ جَعَلْناهُ نُوراً نَهْدي بِهِ مَنْ نَشاءُ مِنْ عِبادِنا وَ إِنَّكَ لَتَهْدِي إِلى صِراط مُسْتَقيم)(شورى/52).
«بر تو نيز بسان گذشتگان از پيامبران، روحى را به فرمان خود وحى كرديم و تو پيش از آن نمى دانستى كه كتاب وايمان چيست؟ ولى آن را نورى قرار داديم كه هر كس از بندگان خود را بخواهيم با آن هدايت مى كنيم، تو نيز به راه راست هدايت مى نمايى».
مخالفان عصمت جمله (ما كُنْتَ تَدْري مَا الْكِتابُ وَ لاَ الإيْمانُ) را شاهد بر آن گرفته اند كه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)پيش از وحى، فاقد ايمان بود، ودر سايه وحى ايمان آورد، وحالِ فاقد ايمان، از نظر عصمت، روشن است.
اين گونه افراد، پيشداورانى هستند كه قبلاً مدعا را مى سازند سپس به دنبال دليل آن مى روند وگرنه با اندكى دقت در مفاد آيه با توجه به آيات مشابه، مى توان به هدف آيه پى برد و از جدال و ستيز با رجال وحى و آموزگاران الهى يعنى زبده ترين انسانهاى جهان، دست برداشت .قبل از ورود به بحث نكاتى را ياد آور مى شويم:
نكته اوّل: مقصود از «روح» كه به پيامبر وحى شده است همان قرآن است واگر خدا قرآن را روح مى خواند براى اين است كه قرآن مايه حيات اُخروى انسان

صفحه 100
است، همان طور كه روح در اين جهان مايه حيات دنيوى است وقرائن موجود در خود آيه وماقبل آن، اين معنى را كاملاً تأييد مى كنند.و دليل بر اين مطلب اينكه مهم ترين محور بحث در سوره شورى همان مسئله «وحى الهى» است كه به صورت يك فيض معنوى از آغاز آفرينش انسان تا زمان پيامبر خاتم (صلى الله عليه وآله وسلم)، جريان داشته است.1
گذشته بر اين، در آيه ماقبل، طرق سه گانه سخن گفتن خدا با پيامبران مطرح گرديده چنانكه مى فرمايد:
(وَما كانَ لِبَشَر أَنْ يُكَلِّمَهُ اللّهُ إِلاّ وَحْياً أَوْ مِنْ وَراءِ حِجاب أَوْ يُرْسِلَ رَسُولاً فَيوحِيَ بِإِذْنِهِ ما يَشاءُ إِنَّهُ عَلِيٌّ حَكِيمٌ).(شورى/51).
«در شأن خدا نيست كه با بشرى سخن بگويد مگر از طريق وحى (القاء به قلب) يا از پشت حجاب(همان گونه كه با موسى در طور سخن گفت)ويا رسولى (مانند جبرئيل) مى فرستد كه به اذن او(خدا) آنچه را بخواهد وحى مى كند او بلند مقام وحكيم است».
علاوه بر اين آيه«وحى كردن روح را» بر پيامبر، بر وحى روح بر ساير پيامبران عطف مى كند و مى فرمايد:(وَكَذلِكَ أَوْحَيْنا إلَيكَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنا): يعنى همچنان كه بر پيامبران پيشين وحى كرديم بر تو نيز به فرمان خود وحى نموديم. از اينكه وضع پيامبر را بر وضع پيامبران پيشين عطف مى كند ومى فرمايد: بر تو نيز مانند گذشتگان «روحى» وحى كرديم، مى توان به خوبى حدس زد كه مقصود از «روح» سخن خدا وكلام او است; درباره پيامبر اسلام به صورت قرآن ودر باره پيامبران ديگر به صورت صحف وتورات وانجيل وزبور.
خلاصه با توجه به سه مطلب زير مى توان فهميد كه مقصود از روح، وحى الهى است.

1 . البته مقصود «وحى تشريعى» است كه مايه هاى نبوت را تشكيل مى دهد نه هر وحى، وما تفصيل آن را در كتاب «مفاهيم القرآن» ج3، ص 244ـ 259 آورده ايم.

صفحه 101
1ـ محور اساسى بحث در سوره، مسئله وحى است.
2ـ آيه ماقبل، طرق سخن گفتن خدا را با بشر، توضيح مى دهد.
3ـ آيه مورد بحث گفتار خود را با جمله (وَكَذلِكَ) آغاز مى كند و وضع پيامبر را با وضع پيامبران پيشين يكسان معرفى مى كند. در اين صورت به طور اطمينان مى توان گفت:«روحى» كه به پيامبر وحى شده است همان قرآن و معجزه جاودان او است.
در برخى از روايات «روحاً» به «روح القدس» تفسير شده است ولى اين تفسير با ظاهر آيه مطابق نيست زيرا آيه مى گويد:«ما به تو روحى را وحى كرديم» و روح، در آيه به حكم اينكه مفعول (أَوْحَيْنا) است چيزى است كه وحى شده است در حالى كه روح القدس وحى كننده و پيام رسان است نه وحى شده.1
جمله «ما كنْتَ» ويا «ما كانَ» در زبان عرب غالباً در جايى به كار مى روند كه گوينده بخواهد امكان و توان، ويا شأن و شايستگى را از چيزى نفى كند و قرآن نيز اين نوع جمله ها را در همين مقوله به كار برده است كه نمونه هايى را ياد آور مى شويم:
الف: (وَما كانَ لِنَفْس أَنْ تَمُوتَ إِلاّ بِإِذْنِ اللّهِ) (آل عمران/145).
«ممكن نيست نفسى بميرد مگر به اذن خدا».
ب: (ما كانَ لِنَبِيّ أَنْ يَغُلَّ) (آل عمران/161).
«در شأن پيامبر نيست كه خيانت ورزد».
ج: (وَ ما كانَ لِلْمُشْرِكينَ أَنْ يَعْمُروا مَساجِدَ اللّهِ)(توبه/17).

1 . وبه اصطلاح، روح القدس موحى است نه موحا و برخى از رواياتى كه روح را به «روح القدس» تفسير كرده اند بايد به نوعى توجيه شوند.

صفحه 102
«بر مشركان نيست كه مسجدهاى خدا را تعمير كنند».
د: (ما كُنْتُ قاطِعَةً أَمْراً حَتّى تَشْهَدُونَ) (النمل/32).
«بر من شايسته نيست كه بدون حضور شما(در چنين امر خطيرى) تصميم بگيرم.
با توجه به اين اصل، معنى جمله (ما كُنْتَ تَدْري مَا الْكِتابُ وَ لاَ الإيمانُ) اين است كه اگر ما به تو وحى نمى كرديم در تو اى پيامبر، امكان آگاهى از كتاب، ودست يابى بر ايمان نبود.
نكته سوّم: ظاهر آيه اين است كه پيامبر پيش از وحى قرآن، نسبت به كتاب و ايمان، فاقد درايت وآگاهى بود وپس از نزول آن، بر علم و آگاهى دست يافت اكنون بايد ديد آن كدام نوع آگاهى از كتاب و ايمان است كه فقط در گرو نزول وحى است و شأن پيامبر و هيچ انسانى نيست كه بدون كمك وحى بر آن دست يابد و آگاهى از آن فقط و فقط در گرو نزول وحى امكان پذير مى باشد. در اين جا دو احتمال وجود دارد:
الف: آگاهى مربوط به اصل نزول كتاب و اصل ايمان به خداى يكتا.
ب: آگاهى مربوط به مضامين و محتويات قرآن اعم از عقايد، معارف، قصص و داستان، احكام و وظايف، و ايمان به مطالب گسترده آن.
احتمال نخست چيزى نيست كه آگاهى از آن در گرو نزول وحى بر پيامبر باشد، زيرا اهل كتاب از نبوت و رسالت او آگاه بودند و شخص پيامبر نبوت و رسالت خود را از نياكانش شنيده بود و خدا و يكتايى او چيزى نيست كه عقل برآن حاكم نباشد وحنيفان زمان پيامبر بدون اينكه وحى بر آنها نازل شود، همگى موحد بودند، طبعاً مقصود همان قسم دوّم است كه هيچ انسانى بدون اتّكاء به وحى نمى تواند از چنين اصول ومعارف احكام و وظايف حتى قصص وسرگذشت صحيح پيامبران مطلع گردد و آگاه باشد و بر آنها ايمان بياورد.

صفحه 103
شكى نيست كه پيامبر گرامى پيش از نزول وحى از تفاصيل معارف الهى و سنن تشريعى آگاه نبود و او در سايه وحى الهى از آنها آگاه شد وبر آنها ايمان آورد و اين غير از اين است كه بگوييم كه پيامبر از هيچ چيز حتى از ايمان به خدا و يكتايى او آگاه نبود.
شما مى توانيد مفاد آيه مورد بحث را هم در مورد (ما كُنْتَ تَدْري مَا الْكِتابُ) و هم در مورد (وَ لاَ الإيمانُ)
به كمك دو آيه ديگر به دست بياوريد.
الف: (تِلْكَ مِنْ أَنْباءِ الْغَيْبِ نُوحيها إِلَيْكَ ما كُنْتَ تَعْلَمُها أَنْتَ وَ لا قَومُكَ مِنْ قَبْلِ هذا فَاصْبِرْ إِنَّ الْعاقِبَةَ لِلْمُتَّقينَ)(هود/49).
«اين (سرگذشت پيامبران) از خبرهاى غيبى است كه به تو وحى مى كنيم تو و نه قوم تو قبلاً از آن آگاه نبوديد، بردبار باش، سرانجام از آنِ پرهيزگاران است».
جمله (ما كُنْتَ تَعْلَمُها) در اين آيه معادل جمله (ما كُنْتَ تَدْري مَا الْكِتابُ) در آيه مورد بحث است و مقصود از هر دو، آگاهى از تفاصيل مضامين كتاب الهى است.
ب:(آمَنَ الرَّسُولُ بِما أُنْزِلَ إِلَيْهِ مِنْ رَبِّهِ وَ الْمُؤْمِنُونَ كُلٌّ آمَنَ بِاللّهِ وَ مَلائِكَتِهِ وَ كُتُبِهِ وَ رُسُلِهِ لا نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَد مِنْ رُسُلِهِ وَ قالُوا سَمِعْنا وَ أَطَعْنا غُفْرانَكَ رَبَّنا وَ إِلَيْكَ الْمَصِير)(بقره/285).
«پيامبر به آنچه كه از پروردگار وى به او نازل شده، ايمان آورد، و همچنين افراد با ايمان همگى به خدا و فرشتگان و كتابها و پيامبران او ايمان آوردند، (مى گويند) ما ميان پيامبران او (از اين نظر كه همگى از جانب خدا آمده اند) فرق نمى گذاريم، مى گويند شنيديم و اطاعت نموديم خدايا ما را ببخش وبازگشت به سوى تو است».
شكى نيست ايمانى كه پيامبر با آن در جمله (آمَنَ الرَّسُولُ) توصيف شده

صفحه 104
است، ايمان پس از نزول وحى است، ولى متعلّق آن، ايمان به اصل كتاب وياايمان به وجود خدا نيست، بلكه متعلّق آن ايمان به چيزى است كه بر او نازل شده است (بِما أُنْزِلَ)وآنچه بر او نازل شده همان اصول و معارف و قصص و سرگذشت و احكام و وظايف است، ويك چنين ايمان، پس از نزول وحى، به پيامبر دست داده است، زيرا ايمان متفرع به علم وآگاهى است، و چون چنين آگاهى بعد از نزول وحى بوده طبعاً ايمان هم پس از آن بوده است.
بنابراين متعلّق ايمان در جمله (وَ لاَ الإيمانُ) با متعلّق ايمان در آيه (آمَنَ الرَّسُولُ) يكى است وآن عبارت است از ايمان (بِما أُنْزِلَ إِلَيْهِ مِنْ رَبِّهِ): «آنچه از خدا بر او نازل شده است»; ولى علّت اينكه در آيه مورد بحث ايمان نفى شده و در آيه ديگر اثبات شده است اين است كه در آيه مورد بحث موضوع سخن حال پيامبر پيش از بعثت است و در آيه ديگر موضوع بحث حال او پس از بعثت است.
با توجه به اين قرائن وتوضيحات هر نوع انديشه ناروا در باره پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) نسبت به قبل از بعثت كاملاً منفى است وبزرگان از مفسران اجمال گفتار ما را در كتابهاى خود آورده اند شما مى توانيد به مدارك ياد شده در زير مراجعه فرماييد:1
آيه چهارم:(قُلْ لَوْ شاءَ اللّهُ ما تَلَوتُهُ عَلَيْكُمْ وَ لا أَدْريكُمْ بِهِ فَقَدْ لَبِثْتُ فِيكُمْ عُمُراً مِنْ قَبْلِهِ أَفَلا تَعْقِلُونَ) (يونس/16).
«بگو اگر خدا مى خواست من قرآن را بر شما تلاوت نمى كردم و از آن آگاهتان نمى نمودم من مدّتها در ميان شما پيش از آن زندگى كرده ام، چرا نمى انديشيد؟!».
هدف آيه با توجه به ماقبل آن كاملاً روشن مى گردد، در آيه ماقبل دو پيشنهاد از جانب مشركان مطرح شده واين آيه پاسخ از پيشنهاد نخست آنها است اينك آيه ما

1 . تفسير كشّاف،ج3، ص88ـ 89; مجمع البيان، ج5، ص37 ; تفسير رازى، ج27، ص190; روح البيان، ج8،ص347;روح المعانى، ج25،ص 58 و الميزان، ج18، ص80.

صفحه 105
قبل:
(وَ إِذا تُتْلى عَلَيْهِمْ آياتُنا بَيِّنات قالَ الَّذينَ لا يَرْجُونَ لِقائَنَا ائْتِ بِقُرآن غَيْرِ هذا أَوْ بَدِّلْهُ قُلْ ما يَكُونُ لي أَنْ أُبَدِّلَهُ مِنْ تِلْقاءِ نَفْسي إِنْ أَتَّبِعُ إِلاّ ما يُوحى إِلَيَّ إِنِّي أَخافُ إِنْ عَصَيْتُ رَبِّي عَذابَ يَوْم عَظيم) (يونس/15).
«هر موقع آيات روشن پيامبر بر آنها تلاوت مى شود، كسانى كه به لقاء ما (روز رستاخيز) اميد ندارند مى گويند قرآنى غير اين بياور، ويا آن را عوض كن; بگو من حق ندارم آن را از پيش خود تبديل كنم، من از آنچه كه بر من وحى مى شود، پيروى مى نمايم من اگر مخالفت پروردگارم را بكنم از عذاب روز بزرگ مى ترسم».
در اين آيه كافران كه نبوت وآسمانى بودن كتاب او را منكر بودند دو پيشنهاد به پيامبر كردند:
1ـ قرآنى جز اين (با همان فصاحت وبلاغت) بياور.
2ـ برخى از آيات قرآن مربوط به نكوهش بتان را تغيير بده.
اتّفاقاً پاسخ هر دو پيشنهاد در ضمن هر دو آيه آمده است و ماهيت جوابها مختلف وگوناگون است. در انتقاد از پيشنهاد دوّم، سخن از امكان وعدم امكان آن به ميان نيامده فقط ياد آور مى شود كه من تابع وپيرو وحى الهى هستم و حقّ دگرگون كردن آن را ندارم و از هر نوع مخالفت ومعصيت وسرپيچى از وحى، مى ترسم زيرا مخالفت، در روز قيامت كيفر به دنبال دارد:(قُلْ ما يَكُونُ لي أَنْ أُبَدِّلَهُ مِنْ تِلْقاءِ نَفْسي...).
در حالى كه در انتقاد از پيشنهاد نخست مسئله ممكن نبودن آن را يادآور مى شود و مى فرمايد:(قُلْ لَوْ شاءَ اللّهُ ماتَلَوتُهُ عَلَيْكُمْ...).
يعنى قرآن ساخته وپرداخته من نيست و مرا ياراى تنظيم وتدوين و انشاء آيات وسور آن نيست كه تا يكى را ببرم وديگرى را بياورم هرچه هست از آن خدا است و او همين را در اختيار من نهاده است وبه فرمان او آن را بر شما مى خوانم و آموزش

صفحه 106
مى دهم و اگر او نمى خواست، نه، مى خواندم ونه، مى آموختم.
گواه اين سخن كه قرآن چكيده فكر و انديشه من نيست اين است كه سالهاى دراز در ميان شما بودم وبا شما زندگى كرده ام و در اين مدّت سخنى مشابه آيات و سور آن از من نشنيده ايد واگر از من بود، لااقل در اين مدّت، سخنى شبيه قرآن از من مى شنيديد، چرا نمى فهميد؟!
در نتيجه، اين آيه، مانند آيه قبلى فقط ناظر به اين است كه قرآن از جانب خدا است و او به من آموخته است و من تا قبل از نزول وحى از آن آگاه نبودم. و اين حقيقتى است كه همه مسلمانان بر آن اعتقاد دارند و اين مطلب با ايمان و توحيد رسول گرامى قبل از بعثت منافاتى ندارد و مسلّماً وضع پيامبر پس از نزول وحى با وضع او قبل از نزول آن فرق داشته است، و آن، اطلاع تفصيلى از اصول و احكام و معارف و سنن و قصص و سرگذشتها بوده است.
آيه پنجم: (وَما كُنْتَ تَرْجُوا أَنْ يُلْقى إِلَيْكَ الْكِتابُ إِلاّ رَحْمَةً مِنْ رَبِّكَ فَلا تَكُونَنَّ ظَهيراً لِلْكافِرينَ) (قصص/86).
«تو هرگز اميد آن نداشتى كه كتاب بر تو نازل گردد مگر از طريق رحمت پروردگارت (به پاس اين نعمت)پشتيبان كافران مباش».
در آغاز آيه، اميدوارى پيامبر را بر نزول كتاب بر او نفى مى كند، ولى در ذيل، استثنايى به صورت (إِلاّ رَحْمَةً مِنْ رَبِّكَ) وارد شده كه بايد در باره آن دقّت كرد ومفهوم آن را به دست آورد وذيل آيه توان آن را دارد كه ثابت كند كه رسول گرامى قبل از بعثت به نوعى اميد به القاء كتاب بر خود داشت; وبه عبارت ديگر، از يك نظر فاقد اميد بود، ولى از طريق ديگر به نزول آن اميد داشت. توضيح جمله:
در مورد اين استثنا، سه احتمال وجود دارد كه استوارترين آنها احتمال سوّم است.
1ـ لفظ «إلاّ» در جمله (إِلاّ رَحْمَةً مِنْ رَبِّكَ) به معنى استثنا نيست كه از

صفحه 107
جمله قبل، چيزى را «منها» كند، بلكه به معنى «لكن» است كه در مقام استدراك از گفتار قبل به كار مى رود، ومعنى جمله چنين است: تو اميد نداشتى كه كتاب بر تو القاء گردد ليكن با اين نوميدى رحمت پروردگار ايجاب كرد كه چنين نعمتى شامل تو شود. اين نظر از «فراء» كه از ادباى زبان عربى است نقل شده است.1
در اين فرض چيزى از جمله پيشين استثنا وبه اصطلاح منها نشده است و جمله قبل به حالت نفى مطلق باقى مانده است و آن اينكه پيامبر هيچ نوع اميدى به نزول كتاب نداشت; در حقيقت مفاد آيه مثل اين است كه فردى به يك نفر كمك مادى كند در مقام توضيح كار خود بگويد من به فلانى بدهكار نبودم، ليكن به خاطر پيوند خويشاوندى به وى كمك كردم.
البته يك چنين تفسير (با امكان حمل «إلاّ» بر «استثنا»، نه «استدراك)» بر خلاف ظاهر است ودر سخنان افراد بليغ وجود آن كاملاً نادر مى باشد.
2ـ لفظ (إِلاّ رَحْمَةً) به معنى استثنا و خارج كردن چيزى از جمله پيشين است، نه به معنى استدراك، ولى جمله اى كه (إِلاّ رَحْمَةً) متوجه آن مى باشد و از آن استثنا مى كند از مفاد آيه استفاده مى شود ودر تقدير است گويا خدا چنين مى فرمايد:«وما القى عليك الكتاب بسبب من الأسباب إلاّ رحمة» قرآن به هيچ جهتى بر تو فرود نيامد، مگر از جهت رحمت حق واين نظريه را زمخشرى در كشّاف نقل كرده است.
ناگفته پيدا است كه تقدير جمله «وما ألقى...» بر خلاف قاعده است و تا ضرورتى ايجاب نكند، نبايد سراغ آن رفت.
3ـ لفظ (إِلاّ رحمةً) استثنا از جمله موجود در خود آيه است و معنى آيه اين است: تو اميدى به نزول قرآن بر خودنداشتى، مگر از يك طريق و آن اينكه رحمت

1 . مجمع البيان، ج4، ص 269; تفسير رازى، ج6، ص 498. در اين فرض مفاد جمله چنين است:«و لكن رحمة من ربّك القى إليك (يا) لكن ربّك رحمك و أنعم به عليك».

صفحه 108
وكرم حق شامل حال تو گردد وچنين افتخارى نصيب حال تو شود.
وبه ديگر سخن، اميد به نزول قرآن به دو صورت متصوّر بود:
الف: پيامبر از طريق مجارى عادى به نزول آن بر خود اميدوار شود، كه آيه وجود چنين اميد را نفى مى كند زيرا هيچ نوع جريان عادى بر نزول آن گواهى نمى داد.
ب: فضل و كرم خدا شامل حال پاكترين بنده او شود و او را با چنين نعمت بپوشاند، اميد از اين طريق منفى نبود وپيامبر مطمئن بود كه روزى رحمت حق شامل او مى گردد و كتاب هدايت را در اختيار او مى گذارد.
تفسير سوّم، كاملاً با ظاهر آيه تطبيق مى كند وبا آنچه كه از زندگانى پيامبر قبل از بعثت آگاهى داريم سازگار مى باشد و در ميان مفسران، فخر رازى به صورت روشن اين نظر را بيان كرده و از سخنان مرحوم علاّمه طباطبائى ـ ره ـ 1 نيز به گونه اى استفاده مى شود.
و گروه پيشداوران بدون دقت در مفاد اين آيات، آنها را دستاويز خود قرار داده اند.
پايان بخش نخست، از ولادت تا بعثت

1 . تفسير فخر رازى، ج6، ص 486; الميزان، ج1، ص 91.

صفحه 109
از بعثت تا هجرت
      1

7

نزول وحى، و مسئله انقطاع آن

آيات موضوع

(إِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذي خَلَقَ* خَلَقَ الإِنْسانَ مِنْ عَلَق* إِقْرَأْ وَ رَبُّكَ الأَكْرَمُ* الَّذي عَلَّمَ بِالْقَلَمِ* عَلَّمَ الإِنْسانَ ما لَمْ يَعْلَم)(علق/1ـ5).
(وَأَنْذِرْ عَشيرَتَكَ الأَقْرَبينَ * وَ اخْفِضْ جَناحَكَ لِمَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْمُؤْمِنينَ) (شعرا/214 و215).
(فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ وَ أَعْرِضْ عِنِ الْمُشْرِكينَ* إِنّا كَفَيْناكَ الْمُسْتَهْزِئينَ) (حجر/94و95).
(يا أَيُّهَا المُدَّثِّرُ* قُمْ فَأَنْذِر* وَ رَبَّكَ فَكَبِّرْ* وَثِيابَكَ فَطَهِّرْ* وَ الرُّجْزَ فَاهجُرْ) (مدثر/1ـ5).
(سَنُلْقِي عَلَيْكَ قَولاً ثَقِيلاً) (مزمّل/5).
(قُلْ هذِهِ سَبيلي أَدْعُو إِلَى اللّهِ عَلى بَصِيرَة أَنَا وَ مَنِ اتَّبَعَني وَ سُبْحانَ اللّهِ وَ ما أَنَا مِنَ الْمُشْرِكينَ)(يوسف/108).
(إِنْ أَتَّبِعُ إِلاّ ما يُوحى إِلَيَّ قُلْ هَلْ يَسْتَوِى الأَعْمى وَالْبَصِيرُ أَفَلا تَتَفَكَّرُونَ) (انعام/50).
(إِنَّهُ لَقُولُ رَسُول كَرِيم* ذي قُوَّة عِنْدَ ذِي العَرْشِ مَكين* مُطاع ثَمَّ أَمين* وَ ما صاحِبُكُمْ بِمَجْنُون* وَلَقَدْ رَآهُ بِالأُفُقِ الْمُبِينِ* وَ ما هُوَ عَلَى الْغَيْبِ

صفحه 110
بِضَنينَ* وَما هُوَ بِقَولِ شَيْطان رَجيم* فَأَْيْنَ تَذْهَبُونَ* إِنْ هُوَ إِلاّ ذِكْرٌ لِلْعالَمينَ* لِمَنْ شاءَ مِنْكُمْ أَنْ يَسْتَقيمَ) (تكوير/ 28ـ19).
(ما كَذَبَ الْفُؤادُ ما رَاى)(نجم/11).:
10ـ (ما زاغَ الْبَصَرُ وَ ما طَغى).(نجم/17).
11ـ (ما وَدَّعَكَ رَبُّكَ وَ ما قَلى) (الضحى/3).
12ـ (قُرآناً فَرَقناهُ لِتَقْرأهُ عَلى النّاسِ على مُكْث)(اسراء/106).

ترجمه آيات

«بخوان به نام پروردگارت كه موجودات را آفريد، خدايى كه انسان را از خون بسته آفريد، بخوان وپروردگار تو گرامى است، پروردگارى كه به وسيله قلم تعليم داد آموخت به انسان آنچه را كه نمى دانست».
« سخت خويشان نزديك خود را (ازخدا) بترسان، آنگاه پر و بال رحمتت را بر تمام پيروان با ايمانت به تواضع بگستران».
«به آنچه مأمور هستى آشكار كن و از مشركان روى برگردان، ما تو را از شر استهزا گران، كفايت مى كنيم!».
«اى جامه به خود پيچيده برخيز! مردم را بيم ده، وخداى خود را تكبير بگوى ولباس خود را پاكيزه گردان و از پليدى ها دورى جو».
«به همين زودى سخن سنگينى بر تو القاء مى كنيم».
«بگو اين راه من است، من وآن كسى كه از من پيروى كند با بصيرت وبينايى به سوى خدا دعوت مى كنم; پيراسته است خدا ومن از مشركان نيستم».
«من جز از وحى الهى از چيزى پيروى نمى كنم آيا بينا ونابينا يكى است چرا نمى انديشيد؟».
«محقّقاً قرآن گفتار فرستاده بزرگوار است(فرشته وحى) داراى نيروى بزرگ وصاحب مقام نزد خداوند صاحب عرش است، او مطاع

صفحه 111
(فرشتگان) وفرد امينى است; صاحب شما ديوانه نيست، محقّقاً جبرئيل را در افق فراخ ونمايان ديده است; او براى رسانيدن وحى بخيل نيست. قرآن او، گفتار شيطان رانده شده نيست كجا مى رويد قرآن يادآورى بيش نيست».
«هرگز دل ديده را تكذيب نكرد».
10ـ «وچشم نيز از حق منحرف نگرديد وراه خطا نرفت».
11ـ «پروردگارت تو را ترك نكرده و بر تو خشم نگرفته است».
12ـ « قرآن را به طور تدريج فرستاديم تا آن را آرام بر مردم بخوانى».

تفسير آيات

نزول وحى يا درخشش نور در تاريكى

با زندگى عرب جاهلى وعادات واخلاق آنان از نظر قرآن (نه از نظر تاريخ) تا حدودى آگاه شديم وبا توجه به آداب و رسومى كه بر محيط نزول وحى حكومت مى كرد، قاطعانه مى توان گفت كه تعاليم پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) در قلمرو معارف وعقائد، سنن واحكام، محصول آن محيط نبوده و او استاد وآموزگار ديگرى داشته است.
او اين درسها را از بشرى نياموخته; زيرا وى فرد درس نخوانده وبراى تحصيل نزد احدى زانو نزده بود. گذشته از اين در آن محيط نيز چنين آموزگار يا آموزگارانى كه بتواند اين معارف واحكام وتعاليم را از آنها بياموزد، به هيچ وجه وجود نداشته تا آنجا كه شماره خط نويسان مكه از هفده نفر تجاوز نمى كرد،و پايه سواد آنها اين بود كه مى توانستند خطى بنويسند ويا خطى بخوانند ودر اين صورت معلومات وآگاهيهاى يك چنين محيطى حتى به توان صد نيز نمى تواند مبدأ پيدايش يك چنين تعاليم ومعارفى گردد كه بشر آن روز وامروز را به شگفت واداشته است.

غار حرا يا نخستين محل نزول وحى

اطراف شهر مكه را يك رشته كوههاى نسبتاً بلند فرا گرفته ودر قسمت شمال

صفحه 112
آن،غارى وجود دارد كه به نام غار حرا معروف است; اطراف غار را تخته سنگهاى سياهى تشكيل داده كه آثار حيات در آن وجود ندارد، ارتفاع غار به اندازه قامت يك انسان است كه قسمتى از آن با نور خورشيد روشن مى شود و قسمت عقب آن تاريك است.
در آن روز در ميان مردم مكه، احدى به آن توجه نداشت جز «عزيز قريش» كه در ماه رجب هر سال در آن نقطه به عبادت مى پرداخت ودر يكى از سالها كه او مشغول عبادت پروردگار خويش بود، فرشته وحى فرود آمد، واو را با آيات پنجگانه ياد شده در زير مورد خطاب قرار داد:
(إِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذي خَلَقَ* خَلَقَ الإِنْسانَ مِنْ عَلَق* إِقْرَأْ وَ رَبُّكَ الأَكْرَمُ* الَّذي عَلَّمَ بِالْقَلَمِ* عَلَّمَ الإِنْسانَ ما لَمْ يَعْلَم)(علق/5ـ1).
«بخوان به نام پروردگارت كه موجودات را آفريد، خدايى كه انسان را از خون بسته آفريد، بخوان وپروردگار تو گرامى است، پروردگارى كه به وسيله قلم تعليم داد، آموخت به انسان آنچه را كه نمى دانست».
اين آيات(از نظر تشبيه كامل به ناقص) بسان نخستين نطق هاى رؤساى جمهورى است كه برنامه كار خود را در مدّت تصدّى مقام رياست جمهورى بيان مى كنند، از جهت ناظران سياسى يك چنين سخنرانى از ارزش خاصى برخوردار مى باشد; تو گوئى پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)به الهام از وحى، رؤوس برنامه خود را در اين آيات بيان مى كند ويادآور مى شود كه اساس آيين او را خواندن ونوشتن تشكيل مى دهد و او در گسترش علم و دانش و نوشتن وخواندن خواهد كوشيد و انسان بايد بداند كه از خود چيزى ندارد وهرچه دارد در پرتو لطف الهى است كه قلم را وكليه مقدمات آموزش را در اختيار او نهاد.

دعوت در سه مرحله

از مجموع آيات قرآن استفاده مى شود كه دعوت پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) در سه مرحله

صفحه 113
انجام گرفته وتحقّق هر مرحله اى پايه تحقّق مرحله بعد بوده است.

الف: دعوتهاى خصوصى وسرّى

پيامبر با ملاقاتهاى خصوصى، توانست گروهى را به عنوان هسته مركزى دعوت در آورد ودر اين مورد تاريخ، اسامى گروهى را يادآور مى شود وتنها ابن هشام در سيره خود متجاوز از پنجاه نفر اسم مى برد كه در سايه ملاقاتهاى سرّى به آيين توحيد گرويده بودند كه در رأس آنها خديجه و على و زيد بن حارثه و فرزندان مظعون به نام هاى عثمان و قدامه و عبداللّه هستند وشايد آيه:(وَ السّابِقُونَ السّابِقُونَ* أُولئِكَ الْمُقَرَّبُونَ) (واقعه/11ـ10) ناظر به اين گروه باشد.

ب: دعوت خويشاوندان

پس از ايجاد يك هسته مركزى براى آيين توحيد، وقت آن رسيد كه به فرمان خدا، بستگان وخويشاوندان نزديك خود را به آيين توحيد دعوت كند ووضع طبيعى دعوت آيين نيز ايجاب مى كرد كه دعوت خويشاوندان بر دعوت همگانى مقدّم باشد; زيرا گرايش بستگان مصلح كه از اسرار ورازهاى درونى ونهانى انسان آگاهند، نشانه خلوص وپاكى دعوت است زيرا اگر او يك فرد غير صالحى بود نمى توانست اعتماد چنين طبقه اى را به خود جلب كند; حتى ايمان همسر وى خديجه، خود يكى از نشانه هاى پاكى وخلوص دعوت او است، چون انسان هرچه هم رازدار وكوشا در حفظ اسرار باشد، نمى تواند بسيارى ازمسائل درونى خود را از نزديكان خود، خصوصاً همسرش پنهان بدارد. از اين جهت پيامبر به دعوت نزديكان اقدام كرد تا علاوه بر انجام وظيفه، گرايش اين طبقه نشانه صدق وگواه پاكى او باشد.
گذشته از اين، يك دعوت الهى واجتماعى، بى نياز از يك جمعيت فداكار وجانباز در طريق اشاعه آن دعوت نيست، در اين موقع بهترين گروه كه مى تواند اين نقش را بر عهده بگيرد، بستگان انسان است كه در سايه ايمان آميخته به تعصّب

صفحه 114
خويشاوندى بتواند دژى محكم واستوار در برابر آسيب دشمنان باشند.
قرآن در باره امر به دعوت خويشاوندان مى فرمايد:(وَأَنْذِرْ عَشيرَتَكَ الأَقْرَبينَ * وَ اخْفِضْ جَناحَكَ لِمَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْمُؤْمِنينَ) (شعرا/214 و215).
درست است كه در اين دعوت كه در خانه خود پيامبر انجام گرفت، جز على كسى اظهار ايمان نكرد ولى همين دعوت مايه ايمان تدريجى نزديكان گرديد در نتيجه اكثريت بيت «هاشم» جز ابولهب وبرخى ديگر، به تدريج ايمان آورده وهمگى به آيين وى گرويدند و آشكارا مدافع آيين پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) گشتند.

ج: دعوت همگانى

پس از دعوتهاى سرى، وتبليغ بستگان كه منجر به ايمان گروهى از بستگان وغيره گرديد پيامبر از جانب خدا مأموريت يافت كه حصار دعوت خصوصى را بشكند وبه تبليغ عموم بپردازد آنجا كه مى فرمايد:
(فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ وَ أَعْرِضْ عِنِ الْمُشْرِكينَ* إِنّا كَفَيْناكَ الْمُسْتَهْزِئينَ) (حجر/94و 95).
«به آنچه مأمور هستى آشكار كن و از مشركان روى برگردان، ما تو را از شر استهزا گران، كفايت مى كنيم!».
از اين لحظه كه خدا او را مأمور به هدايت جهانيان وگسترش دعوت خود نمود، مسئوليّت بس سنگين وبزرگى بر دوش او نهاد، و آنچه را كه در آيه ياد شده در زير وعده داده است، تحقّق پذيرفت آنجا كه مى فرمايد:
(إِنّاسَنُلْقِي عَلَيْكَ قَولاً ثَقِيلاً) (مزمل/5): «ما به همين زودى سخن سنگينى بر تو القا مى كنيم».
مفسّران هرچند در تفسير «قول ثقيل» دچار اختلاف شده اند وبرخى آن را به عمل به قرآن، ويا عمل به حدود وفرائض آن تفسير كرده، وبعضى نيز آن را به نزول

صفحه 115
وحى (قرآن) تفسير نموده اند1; ولى به هيچ وجه بعيد نيست كه مقصود معناى وسيعى باشد كه مسئوليت بزرگ رهبرى امّت را نيز دربرگيرد، به گواه اين كه در آيه دهم همين سوره مى فرمايد:
(وَاصْبِرْ عَلى ما يَقُولُونَ وَ اهْجُرْهُمْ هَجْراً جَميلاً): «بر آنچه كه مى گويند، صبر كن و از آنان دورى گزين!».
اين مرحله از دعوت از اهميّت خاصّى برخوردار بود; زيرا پيامبر بايد يك تنه با پشتيبانى گروه اندكى از ياران خود كه در دو مرحله نخست به مكتب او گرويده اند، جهان عرب را كه در شرك ودوگانه پرستى فرو رفته بودند، نجات بخشد.
قرآن براى تقويت اراده او بار ديگر وى را مورد خطاب قرار مى دهد ومى فرمايد:(يا أَيُّهَا المُدَّثِّرُ* قُمْ فَأَنْذِر* وَ رَبَّكَ فَكَبِّرْ* وَثِيابَكَ فَطَهِّرْ* وَ الرُّجْزَ فَاهجُرْ)(مدثر/1ـ5): «اى جامه به خود پيچيده برخيز! مردم را بيم ده وخداى خود را تكبير بگوى و لباس خود را پاكيزه گردان و از پليدى ها دورى جو».
بسيارى از مفسّران، اين آيات را مربوط به آغاز نزول وحى در حرا بر قلب مبارك پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)مى دانند ودر اين باره شأن نزولى را نقل مى كنند وهمچنين در باره آغاز آيات سوره «مزمّل».
از اينكه در سوره مزمّل همان طور كه يادآور شديم، پيامبر را به صبر وبردبارى در مقابل سخنان زشت كافران، وترك آنان، دعوت مى كند وهمچنين در آيه هفتم همين سوره مى فرمايد:(وَلِرَبِّكَ فَاصْبِرْ): «براى پروردگارت صبر كن!»، مى3 توان گفت آيات هر دو سوره مربوط به دوران آغاز دعوت عمومى است كه با زشت گوئى كافران وآزار وآسيب رسانى آنها توأم بوده است وبسيار بعيد است كه اين بخش از آيات مربوط به مرحله اى (آغاز نزول وحى) باشد كه هرگز نه تبليغى انجام گرفته، نه تكذيبى رخ داده ونه اعتراضى از كسى صورت گرفته است!

1 . تفسير طبرى، ج29، ص 80.

صفحه 116
جلال الدّين، مضامين سوره را به نحوى در قالب شعر ريخته كه مى رساند كه وى آيات سوره ياد شده را به دوره دعوت عمومى مربوط مى داند آنجا كه مى گويد:
خواند «مزمل» نبى را زين سبب *** كه برون آ از گليم اى بوالحرب
سر مكش اندر گليم و رو مپوش *** كه جهان جسمى است سرگردان تو هوش
هين مشو پنهان ز ننگ مدّعى *** كه تو دارى نور وحى شعشعى
باش كشتيبان در اين بحر صفا *** كه تو نوح ثانئى اى مصطفى
خيز وبنگر كاروان ره زده *** غول كشتيبان اين بحر آمده
وقت خلوت نيست اندر جمع آى *** اى هدى چون كوه قاف وتو هما

پيراستگى از شك وترديد

در برخى از تفاسير وكتابهاى سيره داستانهايى درباره آغاز وحى وارد شده كه به هيچ مقياس نمى توان آنها را صحيح دانست وقهرمان نقل اين داستانهاى بى اساس، محمّد بن جرير طبرى (متوفاى 310 هـ.ق) مى باشد وى در تفسير خود مقيد به نقل آنچه صحيح است نيست، بلكه مجموع منقولات را در كتاب خود مى آورد و از آنجا كه همه را با سند ذكر مى كند يك فرد محقّق مى تواند با مراجعه به اسناد ودقّت در متون وديگر ضوابط نقد حديث، تاريخ صحيح را از باطل جدا سازد.
وى مى نويسد: در نخستين مرحله نزول وحى ويا روز بعد، پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) به تصوّر اينكه كاهن شده تصميم گرفت كه خود را از كوه پرت كند ولى جبرئيل با گفتن جمله «أَنَا جِبْرِئيلُ وَ أَنْتَ رَسُولُ اللّه» به او آرامى بخشيد و از اين كار بازش داشت.
اين نقل با آنچه كه قرآن از پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)در اين مورد نقل مى كند، ويا آنچه كه تاريخ ضبط كرده است وفق نمى دهد ولى از آنجا كه بحث ما صرفاً جنبه قرآنى دارد به توضيح بخش نخست مى پردازيم ودر پايان بحث، به صورت فشرده به آنچه كه تاريخ در اين مورد ضبط كرده است، اشاره مى كنيم.

صفحه 117
آيات قرآن به روشنى حاكى است كه او با قاطعيت تمام، مردم را به مكتب خود دعوت مى كرد آنجا كه مى فرمايد:
(قُلْ هذِهِ سَبيلي أَدْعُو إِلَى اللّهِ عَلى بَصِيرَة أَنَا وَ مَنِ اتَّبَعَني وَ سُبْحانَ اللّهِ وَ ما أَنَا مِنَ الْمُشْرِكينَ) (يوسف/108).
«بگو اين راه من است، من وآن كسى كه از من پيروى كند با بصيرت وبينايى به سوى خدا دعوت مى كنم; پيراسته است خدا ومن از مشركان نيستم».
چه جمله اى گوياتر از (أَدْعُوا إِلَى اللّهِ عَلى بَصيرَة)؟
او در طول دعوت خود از ناحيه خدا مأمور بود كه خود را پيرو وحى الهى بداند ونمى تواند در آن ايجاد دگرگونى كند، چنانكه مى فرمايد:
(إِنْ أَتَّبِعُ إِلاّ ما يُوحى إِلَيَّ قُلْ هَلْ يَسْتَوِى الأَعْمى وَالْبَصِيرُ أَفَلا تَتَفَكَّرُونَ) (انعام/50).
«من جز از وحى الهى از چيزى پيروى نمى كنم آيا بينا ونابينا يكى است چرا نمى انديشيد؟».
انديشه كهانت واين كه پيامبر پس از نزول وحى مى خواست خود را از بالاى كوه پرت كند، صورت محترمانه نسبت «جنون» است كه مخالفان پيامبر از روز نخست او را به آن متهم كرده اند واكنون آن را به صورت ديگر از زبان دوستان او مى شنويم وعجيب اين كه قرآن مسئله تهمت جنون را همراه با تحقّق رؤيت فرشته وحى يادآور مى شود ومى فرمايد:
( إِنَّهُ لَقُولُ رَسُول كَرِيم* ذي قُوَّة عِنْدَ ذِي العَرْشِ مَكين* مُطاع ثَمَّ أَمين* وَ ما صاحِبُكُمْ بِمَجْنُون* وَلَقَدْ رَآهُ بِالأُفُقِ الْمُبِينِ* وَ ما هُوَ عَلَى الْغَيْبِ بِضَنينَ* وَما هُوَ بِقَولِ شَيْطان رَجيم* فَأَْيْنَ تَذْهَبُونَ* إِنْ هُوَ إِلاّ ذِكْرٌ لِلْعالَمينَ* لِمَنْ شاءَ مِنْكُمْ أَنْ يَسْتَقيمَ ) (تكوير/19تا 28).
«محقّقاً قرآن گفتار فرستاده بزرگوار است(فرشته وحى) داراى نيروى بزرگ

صفحه 118
وصاحب مقام نزد خداوند صاحب عرش است، او مطاع (فرشتگان) وفرد امينى است; صاحب شما ديوانه نيست، محقّقاً جبرئيل را در افق فراخ ونمايان ديده است; او براى رسانيدن وحى بخيل نيست. قرآن او گفتار شيطان رانده شده نيست كجا مى رويد قرآن يادآورى بيش نيست».
آياتى كه در آغاز سوره نجم وارد شده، بيانگر پايه قاطعيت در امر رسالت واخذ وحى ورؤيت فرشته وحى است.
وبه ديگر سخن، قرآن مى گويد:(ما كَذَبَ الْفُؤادُ ما رَاى):«هرگز دل ديده را تكذيب نكرد» (ما زاغَ الْبَصَرُ وَ ما طَغى):«و چشم نيز از حق منحرف نگرديد و راه خطا نرفت» (نجم/11 و17).
مذاكرات پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) با وليد بن مغيره وابوجهل وعتبه در صفحات تاريخ حيات او ضبط گرديده و نشانه قاطعيت او در امر رسالت، و تحمّل وحى الهى مسئوليّت خدايى است.
ناقلان اين داستانها وافسانه ها نبوّت ورسالت را يك منصب عادى تلقّى مى كنند كه احياناً به افراد عادى وفاقد صلاحيت اعطا مى گردد، در حالى كه ارتقا به مقام نبوّت در گرو تحصيل ويا افاضه يك رشته شايستگيها وكمالات نفسانى است كه شخص را براى دريافت يك چنين مقام شامخ وبزرگ وتحمّل يك چنين شعور بيرون از عقل وحس(وحى) ورؤيّت حامل آن (فرشته وحى) آماده سازد.
در اين صورت جهت ندارد كه پس از طىّ اين مراحل در نبوّت ورسالت خود شك وترديد كند وبه اعمال خارج از شأن يك فرد عاقل دست بزند.

انقطاع وحى

مسئله انقطاع وحى يكى از افسانه هاى تاريخى است كه بر حيات پيامبر تحميل شده وآيه (ما وَدَّعَكَ رَبُّكَ وَ ما قَلى): «خدايت تو را ترك نكرده ودشمن نداشته است» را شاهد برگفتار خود گرفته اند; قهرمان اين افسانه نيز «ابن جرير

صفحه 119
طبرى» است كه در تفسير خود چنين نقل مى كند:
«پس از حادثه حرا ونزول آيه هايى از سوره علق، وحى آسمانى قطع گرديد. خديجه به پيامبر گفت: فكر مى كنم كه خدا بر تو خشم كرده ودشمنت داشته است; در اين موقع وحى آسمانى فرود آمد، وگفت:(ما وَدَّعَكَ رَبُّكَ وَ ما قَلى).
در اين بخش از نقل، پيامبر نيز به شك وترديد در صحّت رسالت خود، وهمسر گرامى او به توجيه ناروا، متهم شده اند وجاعلان هر دو بخش نه پيامبر شناس بودند، ونه آگاه از داوريهاى قرآن در باره او.
اين نقل تاريخى از بيخ وبن باطل است وما نااستوارى آن را با دلائل ياد شده در زير ثابت مى كنيم:
1ـ مشيّت حكيمانه خدا بر اين تعلّق گرفته كه وحى الهى به تدريج نازل گردد واين خود عللى دارد كه د رمحلّ خود بيان شده است وقرآن نيز از اين حقيقت گزارش مى دهد چنانكه مى فرمايد:
(وَقُرْآناً فَرَقْناهُ لِتَقْرَاَهُ عَلَى النّاسِ عَلى مُكْث)(اسراء/106): «قرآن را به طور تدريج فرو فرستاديم تا آن را آرام وبا تأنّى بر مردم بخوانى!» حتى در آيه ديگر به يكى از انگيزه هاى نزول تدريجى اشاره مى كند ومى فرمايد:
(وَقالَ الَّذينَ كَفَرُوا لَولا نُزِّلَ عَلَيْهِ الْقُرآنُ جُمْلَةً واحِدةً كَذلِكَ لِنُثَبِّتَ بِهِ فُؤادَكَ وَ رَتَّلْناهُ تَرْتيلاً) (فرقان/32).
«افراد كافر گفتند چرا قرآن يكجا نازل نمى گردد؟ ما چنين نازل كرديم تا قلب تو را استوار سازيم».
بنابراين آنچه واقعيت داشته، تدريجى بودن نزول وحى بوده است نه انقطاع آن، وراوىِ خبر ميان اين دو فرق نگذاشته است.
اين حقيقت در صورتى به خوبى تجلّى مى كند كه بدانيم كه فاصله ميان نزول دو وحى از چهار روز كمتر واز چهل روز بيشتر نبوده است ويك چنين فاصله اى در

صفحه 120
آغاز كار كه هنوز حادثه اى پيش نيامده است كاملاً يك امر طبيعى است ودر تفاسير مدّت اين انقطاع ويا به تعبير صحيح فاصله ميان اين دو نزول، 4 روز، 12 روز، 15 روز، 19 روز، 25 روز وحداكثر چهل روز نوشته شده است آيا جا دارد كه شكى بسان تيزاب روح و روان او را بخورد، و همسر گرامى وبا وفاى او وى را به دشمنى خدا متهم سازد؟
2ـ خديجه از زنان بسيار با وفا بود كه شخصيت وثروت وسلامت خود را وقف راه اسلام كرد و در اين مورد از همه چيز گذشت ودر آغاز بعثت كه به اصطلاح مسئله انقطاع وحى رخ داد، پانزده بهار از ازدواج وى با خديجه گذشته ودر اين مدّت جز پاكى از او نديده بود; آيا صحيح است كه بدون مدرك شوهر خود را متهم سازد وبگويد:«خدا تو را دشمن داشته است» وسپس وحى الهى در ردّ پندار او نازل گردد كه: «نه چنين نيست! خدا تو را دشمن نداشته است:(ما وَدَّعَكَ رَبُّكَ وَ ما قَلى) ».
3ـ معروف است كه دروغگو حافظه ندارد، وبه حقّ، جاعل تاريخ در اين بخش فاقد حافظه بوده است! به گواه اين كه دو مطلب كاملاً متضاد وغير قابل جمع را از «خديجه» نقل كرده است.
ناقل ويا ناقلان اين روايات، روزى خديجه را تسلى ده پيامبر معرفى مى كنند ومى گويند: پس از نزول وحى در كوه حرا پيامبر از كوه پايين آمد و وارد خانه خديجه شد وبا خود مى انديشيد شايد آنچه را ديده خطا ديده ويا كاهن شده است، خديجه فوراً تيزاب شك را از صفحه قلب او زدود وگفت:تو يتيم نوازى، به خويشان نيكى مى كنى، و از اين طريق او را از لهيب شك نجات داد، وپيامبر نيز دستور داد كه او را با گليمى بپوشاند.1
همين خديجه به فاصله چند روز كه كمترين آن چهار روز وبيشترين آن چهل روز است قيافه مدّعى به خود مى گيرد وشوهر سراپا اخلاص و طهارت را به قطع

1 . طبقات ابن سعد، ج1، ص 279.

صفحه 121
رابطه با خدا متّهم مى سازد ودر حالى كه خلق نيكو وكردارهاى نيك پيامبر در نظر او مجسّم بود وخداى فرستنده وحى را دادگر و عادل مى دانست، در اين صورت چگونه به پيامبر سوء ظن پيدا مى كند؟ وپيوند وحى را قطع شده مى انديشد و او را به دشمن خدا متهم مى سازد؟
4ـ آيه (ما وَدَّعَكَ رَبُّكَ وَ ما قَلى) بيش از اين نمى رساند كه فردى پيامبر را متهم به اين كرده كه خداى او، وى را ترك كرده ودشمن داشته است، و امّا گوينده اين سخن چه كسى بود، و چرا گفته و در چه زمانى گفته است، هرگز معلوم نيست.
5ـ در ميان مفسّران در علل انقطاع وحى، آنچنان اختلاف شديد وجود دارد كه هرگز نمى توان بر يكى از آنها اعتماد نمود مانند:
الف: يهود از پيامبر سه موضوع را پرسيدند: روح و اصحاب كهف و ذوالقرنين. پيامبر بدون اينكه «ان شاء اللّه» بگويد، گفت فردا پاسخ پرسش هاى شما را مى گويم. در اين موقع وحى قطع گرديد. مشركان از اين تأخير خوشحال شدند و گفتند:خدايش او را دشمن داشته است! در اين موقع سوره والضحى نازل گرديد و اين انديشه را باطل كرد.1
اگر اين شأن نزول درست باشد انديشه انقطاع وحى مربوط به سالهاى هفتم «بعثت» خواهد بود نه آغاز آن ويا پس از دعوتهاى خويشاوندان يا دعوت عمومى.
ب: زير سرير پيامبر بچه سگى مرده بود وكسى متوجه آن نشده بود وقتى خانه را جارو كردند وآن را بيرون انداختند جبرئيل فرود آمد وپيامبر از تأخير وحى پرسيد، امين وحى گفت: ما به خانه اى كه سگ در آنجا باشد وارد نمى شويم(تفسير قرطبى، ج10، ص83).
متن داستان بر دروغ بودن آن گواهى مى دهد; زيرا چگونه مى توان باور كرد

1 . روح المعانى، ج30، ص 157; سيره حلبى، ج1، ص 349ـ 350.

صفحه 122
بچه سگى بميرد، ومدّتها بگذرد و متعفّن نشود، آنگاه به هنگام جارو كردن زير سرير از آن آگاه گردند! گذشته از اين هرگز لازم نيست كه وحى در موضع خاصى بر پيامبر نازل گردد و پيامبر غير از خانه در جاى ديگرى نيز رفت وآمد داشت.
ج:انگيزه توقّف وحى اين بود كه مسلمانان ناخن و شارب خود رانمى گرفتند(تفسير قرطبى، ج10، ص83) در اين صورت، تاريخ آن مربوط به پس از دعوت عمومى خواهد بود كه پيامبر با مسلمانان نشست وبرخاستى داشت، گذشته از اين، ناخن نگرفتن گروهى، چرا مانع از نزول وحى الهى بر امين قريش گردد؟
در اين مورد علل ديگرى بيان شده است كه گذشته بر غرابت متن،حاكى از آن است كه وقت انقطاع مربوط به آغاز نزول وحى نبوده است.1
در اين مورد نويسنده مزدورى كه در نظام گذشته در تحكيم پايه هاى حكومت طاغوت زمان، بيش از حد كوشا بود به خيالبافى پرداخته است وانقطاع وحى را گواه بر وحى نفسى مى گيرد، واينكه نزول آيات علق ارتباطى با مقام ربوبى نداشته، بلكه تجلى اين مفاهيم ومعانى، نتيجه تفكرات ممتد در غار حرا بوده است وپس از نزول اين آيات مخزن تفكر خالى شد وبراى حركت مجدد و شنيدن صدا، گذشتِ زمان لازم است و در اين مورد مى گويد:
«پس از آن رؤيا واشراق(رؤياى آغاز بعثت) تشنگى روح كم شد، حالت التهاب وهيجان فروكش كرد وتحقّق آرزوى چندين ساله، نوعى سردى بر شعله روحى ريخته شد، مى بايد دوباره تأمّلات وتفكرات مخزن خالى شده برق را پر كند وبه حركت در آيد وبار ديگر آن صدا را بشنود».
ما اكنون در نقد نظريه «وحى نفسى» نيستيم در جاهاى مناسب2 به نقد آن

1 . مجمع البيان، ج10، ص505.
2 . كتاب «بيست و سه سال» البته نگارنده نقدى مستقل بر اين كتاب نوشته و به عنوان «راز بزرگ رسالت» منتشر شده است.

صفحه 123
پرداخته ايم. فقط در اين جا به دو مطلب كه پايه اين افسانه بى پايه را كاملاً سست كند اشاره مى كنيم:
الف: اگر نزول چند آيه از سوره علق سبب كاهش التهاب وهيجان مى گردد وپركردن مخزن تفكرات، به مرور زمان نيازمند است، بايد قرآن در مدّت چندين قرن بر پيامبر نازل گردد; زيرا اگر با نزول 5 آيه مخزن ذهن خلاّق خالى شود وآفرينش آيات ديگر نياز به تفكّرات جديد دارد تا پيامبر در خود فرو رود وبر چنين تفكراتى دست يابد بايد پيامبر در نزول متجاوز از شش هزار آيه قرنها در انتظار بنشيند تا به تدريج اين مخزن مادى، بتواند چنين برق روشنى را توليد كند وهرگز مدّت بيست و سه سال پيامبرى آن حضرت بر يك صدم ظهور اين تفكّرات كافى نمى باشد.
ب: اين پندار در صورتى رنگ تحقيق به خود مى گيرد كه سوره والضحى از نظر نزول دوّمين سوره اى باشد كه بر پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) نازل گرديده; در صورتى كه از نظر تاريخ نزول، يازدهمين سوره است; نزول سوره هاى پيشين به قرار زير بوده است:1
1ـ علق 2ـ قلم 3 ـ مزمّل 4ـ مدثر 5ـ تبّت 6ـ تكوير 7ـ انشراح 8ـ والعصر 9ـ والفجر 10ـ والضحى. در اين جا فقط يعقوبى سوره والضحى را از نظر نزول سوّمين سوره مى داند كه بر پيامبر نازل شده است.2
اين اشكالات روشن گواه بر آن است كه نظر اين نويسنده مزدور، يك پيشداورى بيش نيست وبدون مراجعه به كتابهاى تفسير و تاريخ و سيره براى احياى يك انديشه مادى وانكار وحى دست به چنين خيالبافى اى زده است.
نتيجه اينكه:رويدادى به نام «انقطاع وحى» به آن صورت كه در كتاب هاى تفسير وارد شده است وجود ندارد ومسئله اى جز نزول تدريجى وحى در كار نبوده است.
***

1 . تاريخ القرآن زنجانى، ص36.
2 . تاريخ يعقوبى، ج2، ص 33.

صفحه 124
از بعثت تا هجرت
      2

8

واكنش دعوت عمومى:

تهمتها...

آيات موضوع

(كَذلِكَ ما اَتَى الَّذينَ مِنْ قَبْلِهِمْ مِنْ رَسُول إِلاّ قالُوا ساحِرٌ أَوْ مَجْنُونٌ) (ذاريات/52).
(وَلا بِقَولِ كاهِن قَليلاً ما تَذَكَّرُونَ) (حاقه/42).
(وَعَجِبُوا أَنْ جاءَهُمْ مُنْذِرٌ مِنْهُمْ وَ قالَ الْكافِرونَ هذا ساحِرٌ كَذّابٌ) (ص/4).
(وَقالَ الظّالِمُونَ إِنْ تَتَّبِعُونَ إِلاّ رَجُلاً مَسْحُوراً)(فرقان/8).
(قالُوا إِنَّما أَنْتَ مِنَ الْمُسَحَّرينَ) (شعراء/153).
(وَقالُوا يا أَيُّهَا الَّذي نُزِّلَ عَلَيْهِ الذِّكْرُ إِنَّكَ لَمَجْنُونٌ)(حجر/6).
(وَما صاحِبُكُمْ بِمَجْنُون) (تكوير/22).
(فَذَكِّرْ فَما أَنْتَ بِنِعْمَةِ رَبِّكَ بِكاهِن وَلا مَجْنُون)(طور/29).
(وَقَدْ ج آءَهُمْ رَسُولٌ مُبينٌ* ثُمَّ تَوَلَّوْا عَنْهُ وَ قالُوا مُعَلَّمٌ مَجْنُونٌ) (دخان/13ـ14).
10ـ (وَلَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّهُمْ يَقُولُونَ إِنَّما يُعَلِّمُهُ بَشَرٌ لِسانُ الَّذي يُلْحِدُونَ إِلَيْهِ أَعْجَمِيٌّ

صفحه 125
وَ هذا لِسانٌ عَرَبِيٌّ مُبينٌ) (نحل/103).
11ـ (وَ عَجبُوا أن جاءَهُمْ مُنْذِرٌ مِنْهُمْ وَ قالَ الْكافِرونَ هذا ساحِرٌ كَذّاب) (ص/4).
12ـ (قالُوا إِنَّما أَنْتَ مُفْتَر بَلْ أَكْثَرُهُمْ لا يَعْلَمُونَ)(نحل/101).
13ـ (أَمْ يَقُولُونَ افْتَريهُ قُلْ فَأْتُوا بِعَشْرِ سُوَر مِثْلِهِ مُفْتَرَيات)(هود/13).
14ـ (وَقالَ الَّذينَ كَفَرُوا إِنْ هذا إِلاّ إِفْكٌ افْتَريهُ وَ أَعانَهُ عَلَيْهِ قَوْمٌ آخَرونَ فَقَدْ جاؤُا ظُلْماً وَ زُوراً * وَقالُوا أَساطِيرُ الأَوَّلينَ اكْتَتَبَها فَهِيَ تُمْلى عَلَيْهِ بُكْرَةً وَأَصِيلاً) (فرقان/5ـ4).
15ـ (أَفْتَرى عَلَى اللّهِ كَذِباً أَمْ بِهِ جِنَّةٌ) (سباء/8).
16ـ (أَمْ يَقُولُونَ شاعِرٌ نَتَرَبَّصُ بِهِ رَيْبَ الْمَنُونِ)(طور/30).
17ـ (وَما عَلَّمْناهُ الشِّعْرَ وَ ما يَنْبَغي لَهُ إِنْ هُوَ إِلاّ ذِكْرٌ وَ قُرْآنٌ مُبِينٌ) (يس/69).
18ـ (بَلْ قالُوا أَضْغاثُ أَحْلام بَلِ افْتَريهُ بَلْ هُوَ شاعِرٌ)(انبيا/5).
19ـ (أَكانَ لِلنّاسِ عََجباً أنْ أوحَيْنا إِلى رَجُل مِنْهُمْ)(يونس/2).

ترجمه آيات

«براى گذشتگان هيچ پيامبرى نيامد مگر اين كه گفتند او جادوگر ويا ديوانه است».
«هرگز گفتار كاهن نيست، كمتر يادآور مى شوند».
«از اينكه بيم دهنده اى از خودشان آمده است در شگفت فرو رفته اند كافران گفتند او جادوگرى دروغگو است».
«ستمگران گفتند شما از يك فرد سحر شده پيروى مى كنيد».

صفحه 126
«گفتند تو از جادو شده ها هستى!».
«گفتنداى كسى كه (مدّعى است) ذكر (وحى) بر او فرود آمده است، تو ديوانه اى!».
«صاحب شما ديوانه نيست».
«نعمت خداى خود را ياد كن! تو هرگز نه كاهنى ونه ديوانه».
«پيام آور آشكارى به سوى آنان آمده است، سپس از او روى برگردانيدند وگفتند:تعليم ديده وديوانه است».
10ـ «مى دانيم كه آنان مى گويند: بشرى او را تعليم داده است زبان كسى كه تصوّر مى كنند كه او تعليم مى دهد، غير عربى است واين لسان عربى آشكار است».
11ـ « از اينكه بيم دهى از خودشان آمده در شگفت مانده اند و كافران گفته اند اين شخص جادوگرى بسيار دروغگو است».
12ـ «مى گويند تو فقط افتراگر هستى، بلكه بيشتر آنان نادانند».
13ـ «اگر مى گويند كه پيامبر افترا به خدا بسته است، بگو ده سوره مانند سوره هاى قرآن را بياوريد».
14ـ «كافران گفتند قرآن جز دروغى بسته شده به خدا چيزى نيست وگروهى او را در تدوين آن كمك كرده اند; به حق گفتار ظالمانه و ناحقّى زده اند.وگفتند اسطوره هاى گذشتگان است كه آنها را نوشته وبر او صبح وعصر املا مى شود».
15ـ «آيا بر خدا از روى عمد افترا بسته، يا او جنون دارد!؟».
16ـ «بلكه مى گويند او شاعرى كه در انتظار حوادث مرگزايى براى او هستيم».
17ـ «ما به او شعر نياموخته ايم وشايسته او نيست، تعاليم او جز ياد

صفحه 127
آورى وقرآن كاشف، چيزى نيست».
18ـ «بلكه گفتند كه افكار آشفته است، بلكه به دروغ به خدا نسبت داده بلكه او شاعر است».
19ـ «آيا مردم در شگفتند از اينكه به مردى از خودشان وحى كرديم».

تفسير آيات

هيچ دعوت وبرنامه اصلاحى اى در ميان هر جمعيتى هرچند از نظر فرهنگ وتمدن پيش رفته باشند، خالى از واكنش منفى نمى باشد وهرگز نبايد انتظار داشت كه به نداى منادى اصلاح همه مردم پاسخ مثبت بگويند و از آن به گرمى استقبال نمايند.
چيزى كه هست كم وكيف مخالفتها وكارشكنيها وسنگ اندازيها، به عوامل مختلفى وابستگى دارد كه مهمترين آنها پايه فرهنگى وآگاهى اجتماعى جمعيتى است كه منادى اصلاح در ميان آنان ظهور مى نمايد، وطرح اصلاحى خود را عرضه مى دارد.
هيچ طرح اصلاحى اى در زمينه هاى فكرى و علمى، فرهنگى ويا اقتصادى وسياسى وبالأخص مذهبى نمى تواند توجه همگان را جلب كند ومنافع پندارى ويا واقعى همه را تضمين نمايد. در هر محيطى، هوشياران غارتگر و چپاولگران آزمند كه به عناوين گوناگون وبا استفاده از ناتوانى ويا نا آگاهى جامعه، ثروت ملّى ومردمى را به جيب مى زنند، در برابر طرح اصلاحى مصلحان خيرانديش وانسان دوست، مقاومت مى نمايند و از طرق مختلف كارشكنى را آغاز كرده و سرانجام كمر به نابودى طرح، وقتل صاحب آن مى بندند.
خيلى دور نرويم، «جان اف كندى» كه خود يكى از مهره هاى سياست كلّى امريكا بود و هرگز نمى توانست برخلاف اصول سياسى امريكاى جهانخوار گام بردارد وقتى خواست با الهام از نداى فطرت فاصله تبعيض نژادى را تا حدّى كم كند، به

صفحه 128
دست ياران ودوستان خود ترور شد، وخون او آنچنان لوث شد كه تاريخ نظير آن را كمتر به خاطر دارد.
تنها منافع مادى زراندوزان نيست كه طرح مصلحان بشر دوست را تهديد مى كند و سدّ راه مى گردد، بلكه عوامل روحى ديگرى مانند علاقه به قدرت وشيفتگى به مقام، طرح مصلحان را به مخاطره مى اندازد و بزرگترين مانع را در مقابل افكار مناديان اصلاح پديد مى آورد.
بالاتر از همه، تعصب به راه وروش نياكان و ديرينگان است كه تمام قدرت هاى پراكنده را زير دفاع از ملّيت و قوميت گرد مى آورد و توده هاى ناآگاه را بر برنامه اصلاح طلب مى شوراند.
دعوت پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) در ميان گروهى آغاز شد كه از نظر فرهنگى وآگاهى از مصالح ومفاسد در پست ترين وضع قرار داشتند.
از طرف ديگر فراعنه مكّه مانند بوجهلها وبوسفيانها وبولهبها به مقام و منصب، دل بسته وسيادت خود را در تز مصلح نوخواسته در حال تزلزل و نابودى مى ديدند.
ضمناً تعصب به روش نياكان به حدّ اعلى رسيده بود وعرب جاهلى حاضر نبود كه گامى از آن عقب تر نهد.
طبيعى است دعوت در چنين محيطى بدون واكنش منفى شديد نخواهد بود وهر سه عامل (انحطاط فرهنگى و فزونى ناآگاهى از مصالح و مفاسد، علاقه به مقام ومنصب وتعصّب در روش نياكان) حركت چرخ اصلاح را كند واحياناً متوقّف مى سازد.
دعوت آسمانى پيامبر گراميصلَّى اللّه عليه و آله و سلَّم در چنين شرايط سخت وحساسى آغاز گرديد ولذا جز يك اقليت ناچيزى، اكثريت قريش وقبائل وابسته به آن، به مخالفت برخاسته ودر هر زمان مطابق شرايط ويژه آن، برنامه اى پياده كرده ومخالفت ورزيدند.

صفحه 129
اينك ما در اين بخش به گوشه اى از اين واكنشها، از نظر قرآن اشاره مى كنيم:

تهمت و ناسزاگوييها

نخستين حربه مخالفان دعوت، تهمت وناسزاگويى بود تا از اين طريق شخصيّت مدّعى نبوت را ترور كنند، تا شخص او نتواند كارى را صورت دهد. آنچه در قلوب توده ها مى تواند مؤثّر باشد، قداست وطهارت مصلح است كه بى اختيار قلوب ودلها را به سوى خود جذب مى كند ولى هرگاه اين وسيله نفوذ ترور شد و از بين رفت، شخص مصلح بدون شخصيت اجتماعى نمى تواند كارى را صورت دهد.
قريش، هرچند ناسزاگويى را آغاز كردند وپيامبر را به امورى كه هم اكنون بيان مى گردد، متهم ساختند، ولى هرگز نتوانستند يك تهمت شخصيت شكن، از قبيل اختلاس وسرقت، فحشاء، وزنا، خودخواهى ومقام خواهى، قتل وآدم كشى ونظائر اينها، به او بزنند واين خود حاكى است كه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)آن چنان زندگى منزه وپاكيداشت كه مزاج جامعه پذيراى اين نوع تهمت ها نبود و او را مبّرا از اين امور پست شيطانى مى دانستند و گرنه دشمن از متهم كردن او به اين امور خوددارى نمى كرد.
از اين جهت دانش وبينش خود را روى هم ريختند كه او را با يك رشته امور معنوى روحى متهم سازند، كه اگر اثبات آن آسان نباشد، نفى آن نيز به آسانى صورت نپذيرد. تو گويى اين شياطين از همنوعان پيشين خود الهام گرفته، و او را به امورى متهم كردند كه پيامبران پيشين را به آنها متّهم نموده بودند قرآن در اين مورد مى فرمايد:
(كَذلِكَ ما اَتَى الَّذينَ مِنْ قَبْلِهِمْ مِنْ رَسُول إِلاّ قالُوا ساحِرٌ أَوْ مَجْنُونٌ) (ذاريات/52).
«براى گذشتگان هيچ پيامبرى نيامد مگر اينكه گفتند او جادوگر ويا ديوانه

صفحه 130
است».
اين آيه حاكى از يك سنّت پيوسته در ميان اقوامى است كه رودر روى پيامبران خود مى ايستادند و از اين طريق به تكذيب آنهامى پرداختند.
تهمت هايى كه قرآن از زبان مشركان در مورد پيامبر نقل مى كند به شرح زير است:
1ـ كاهن: كسى كه با جنّ وپرى در تماس باشد واخبار گذشتگان وآيندگان را از آنان مى گيرد ودر اختيار جامعه مى گذارد چنانكه مى فرمايد:
(وَلا بِقَولِ كاهِن قَليلاً ما تَذَكَّرُونَ) (حاقه/42):«هرگز گفتار كاهن نيست، كمتر يادآور مى شوند».
2ـ ساحر(جادوگر): كسى كه كارش حلّ وعقد امور است وچه بسا كارهاى شگفت انگيزى انجام مى دهد كه عارى از حقيقت مى باشد وبه ديگر سخن:خلاف واقع را واقع نشان مى دهد چنانكه مى فرمايد:(وَعَجِبُوا أَنْ جاءَهُمْ مُنْذِرٌ مِنْهُمْ وَ قالَ الْكافِرونَ هذا ساحِرٌ كَذّابٌ) (ص/4):«از اينكه بيم دهنده اى از خودشان آمده است در شگفت فرو رفته اند كافران گفتند او جادوگرى دروغگو است».
3ـ مسحور: كسى است كه جادوگرى، او را سحر كرده است و عقل وخرد او دستخوش سحر شده است واين تهمت صورت محترمانه «مجنون» وديوانه است كه بعداً بيان مى گردد چنانكه مى فرمايد:
(وَقالَ الظّالِمُونَ إِنْ تَتَّبِعُونَ إِلاّ رَجُلاً مَسْحُوراً) (فرقان/8): «ستمگران گفتند: شما از يك فرد سحر شده پيروى مى كنيد» عين همين تهمت در گفتار پيشينيان نسبت به پيامبر خدا حضرت صالح (عليه السلام) نيز وارد شده است چنانكه مى فرمايد:
(قالُوا إِنَّما أَنْتَ مِنَ الْمُسَحَّرينَ) (شعرا/153): «گفتند تو از جادو شده ها هستى!» ودر همين سوره در آيه 185 همين تهمت در باره شعيب (عليه السلام) وارد شده

صفحه 131
است.
4ـ مجنون(ديوانه): اين تهمت از اتهامهاى رايج در ميان ملل گذشته نسبت به پيامبران بود وبرخى نيز از صميم دل آن را نثار پيامبران مى كردند ـ چنانكه قبلاً بيان گرديد ـ وقرآن اين اتهام را از زبان مشركان در مواردى نقل مى كند چنانكه مى فرمايد:
(وَقالُوا يا أَيُّهَا الَّذي نُزِّلَ عَلَيْهِ الذِّكْرُ إِنَّكَ لَمَجْنُونٌ)(حجر/6):«گفتند اى كسى كه (مدّعى است) ذكر (وحى) بر او فرود آمده است، تو ديوانه اى!» وچون جامعه عرب روى اين اتهام بيش از تهمت هاى ديگر تكيه مى كردند، قرآن نيز در ردّ آن پافشارى مى كند ومى فرمايد:
(وَما صاحِبُكُمْ بِمَجْنُون) (تكوير/22):«صاحب شما(رسول عصر شما) ديوانه نيست» وباز مى فرمايد:
(فَذَكِّرْ فَما أَنْتَ بِنِعْمَةِ رَبِّكَ بِكاهِن وَلا مَجْنُون)(طور/29):«نعمت خداى خود را ياد كن! تو هرگز نه كاهنى ونه ديوانه».
اصولاً اگر يك نفر يك تنه با دست خالى، بر خلاف افكار عمومى قيام كند در نظر كوتاه فكران يك فرد غير عادى بوده ودر نظر آنان خرد او دستخوش حادثه شده است ولى عاشقان حقيقت وانسانهاى دلسوز جامعه، اين منطق پندارى را به هيچ گرفته ويك تنه به تنوير افكار واصلاح جامعه برمى خيزند وسرانجام بسان شمع مى سوزند واطراف خود را روشن مى سازند واحياناً در اين موضع پيروزيهاى چشمگيرى به دست مى آورند.
«مُعَلَّم» ـ به فتح وتشديد لام ـ، يعنى تعليم داده شده.گروه عرب عظمت تعاليم واستوارى منطق او را درك مى كردند، واز طرفى به عللى باور نمى كردند ويا نمى خواستند باور كنند كه از جانب خدا به وى وحى شده است زيرا اعتراف به يك چنين امرى، مستلزم آن بود كه فوراً به وى ايمان بياورند، و رسالت او را پذيرا گردند از اين جهت مى گفتند وى فرد آموزش ديده اى است واين تعاليم را به وى تعليم

صفحه 132
داده اند چنانكه مى فرمايد:
(وَقَدْ جآءَهُمْ رَسُولٌ مُبينٌ* ثُمَّ تَوَلَّوْا عَنْهُ وَ قالُوا مُعَلَّمٌ مَجْنُونٌ) (دخان/13و14) «پيام آور آشكارى به سوى آنان آمده است، سپس از او روى برگردانيدند وگفتند:تعليم ديده وديوانه است». حالا تعليم دهنده او كيست واين تعاليم را از چه كسى آموخته است، چندان روشن نيست. ممكن است مقصود اين باشد كه كسى از جهان غيب ـ مانند جن ـ او را تعليم داده است ولفظ «مجنون» در كنار آن مى تواند گواه آن باشد، همچنانكه احتمال دارد كه مقصود اين باشد كه بشرى او را تعليم داده است. گواه احتمال دوّم آيه زير است:
(وَلَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّهُمْ يَقُولُونَ إِنَّما يُعَلِّمُهُ بَشَرٌ لِسانُ الَّذي يُلْحِدُونَ إِلَيْهِ أَعْجَمِيٌّ وَ هذا لِسانٌ عَرَبِيٌّ مُبينٌ)(نحل/103).
«مى دانيم كه آنان مى گويند: بشرى او را تعليم داده زبان كسى كه تصوّر مى كنند كه او تعليم مى دهد، غير عربى است واين لسان عربى آشكار است».
مفسّران مى نويسند:مشركان مكّه پيامبر را متهم كردند كه او اين تعاليم را از يك آهنگر رومى مى آموزد.
6ـ كذّاب (دروغگو):(وَ عَجِبُوا أَنْ جاءَهُمْ مُنْذِرٌ مِنْهُمْ وَ قالَ الْكافِرونَ هذا ساحِرٌ كَذّابٌ) (ص/4).
«از اين كه از خودشان بيم دهى آمده است در شگفتند وكافران گفتند: اين جادوگرى بسيار دروغگو است».
شگفت اين جا است كه آنان سرچشمه چنين نسبتى را اين مى دانند كه به جاى دعوت به خدايان متعدد، به خداى واحد دعوت مى كند چنانكه در ذيل آيه مى گويد:
(أَجَعَلَ الالِهَةَ إِلهاً واحِداً إِنَّ هذا لَشَيْءٌ عُجابٌ) (ص/5): «آيا خدايان متعدد را يك خدا قرار داده است اين چيز بسيار عجيب است!».

صفحه 133
7ـ مفترى(افتراگر): مقصود اين است كه اين كتاب از آن خود اوست ولى به دروغ آن را به خدا نسبت داده است:
(قالُوا إِنَّما أَنْتَ مُفْتَر بَلْ أَكْثَرُهُمْ لا يَعْلَمُونَ) (نحل/101): «مى گويند تو فقط افتراگر هستى، بلكه بيشتر آنان نادانند».
قرآن در مواردى به ردّ اين تهمت مى پردازد ويادآور مى شود كه اگر چنين مى انديشيد كه وى مفترى است، برخيزيد وده سوره از اين سوره هايى كه به عقيده شما به دروغ به خدا نسبت داده است، بياوريد، چنانكه مى فرمايد:
(أَمْ يَقُولُونَ افْتَريهُ قُلْ فَأْتُوا بِعَشْرِ سُوَر مِثْلِهِ مُفْتَرَيات)(هود/13):«اگر مى گويند كه پيامبر افترا به خدا بسته است، بگو ده سوره مانند سوره هاى قرآن را بياوريد».
آنان در نثار كردن اين تهمت ها موضع واحدى نداشتند وهر گروهى به شكلى آن را توجيه مى كرد.
گاهى مى گفتند:كتاب از آن خود اوست فقط گروهى او را يارى كرده اند; چنانكه مى فرمايد:
(وَقالَ الَّذينَ كَفَرُوا إِنْ هذا إِلاّ إِفْكٌ افْتَريهُ وَ أَعانَهُ عَلَيْهِ قَوْمٌ آخَرونَ فَقَدْ جاءُوا ظُلْماً وَ زُوراً) (فرقان/4).
«كافران گفتند قرآن جز دروغى بسته شده به خدا چيزى نيست وگروهى او را در تدوين آن كمك كرده اند; به حق گفتار ظالمانه و ناحقّى زده اند».
گاهى ديگر مى گفتند كه اين آيات همان افسانه هاى پيشينيان است كه وى آنها را نوشته وبر او صبح وعصر املا مى شود چنانكه مى فرمايد:
(وَقالُوا أَساطِيرُ الأَوَّلينَ اكْتَتَبَها فَهِيَ تُمْلى عَلَيْهِ بُكْرَةً وَأَصِيلاً) (فرقان/5):«وگفتند اسطوره هاى گذشتگان است كه آنها را نوشته وبر او صبح وعصر املا مى شود».

صفحه 134
در هر حال اين دو نسبت (كذّاب ومفترى) كاملاً به هم نزديك است هرچند تفاوت مختصرى مى توانند داشته باشند.
8ـ يا مفترى يا مجنون است; گاهى در نثار تهمت راه احتياط را پيش مى گرفتند وبا رياكارى مى گفتند او يا از روى عمد يك چنين نسبتى را به خدا مى دهد ويا او در اين نسبت عمدى ندارد از روى جنون اين مطالب را مى گويد، آنجا كه مى فرمايد:
(أَفْتَرى عَلَى اللّهِ كَذِباً أَمْ بِهِ جِنَّةٌ) (سباء/8):«آيا بر خدا از روى عمد افترا بسته، يا او جنون دارد!؟».
9ـ شاعر: (أَمْ يَقُولُونَ شاعِرٌ نَتَرَبَّصُ بِهِ رَيْبَ الْمَنُونِ)(طور/30): «بلكه مى گويند او شاعرى است كه در انتظار حوادث مرگزايى براى او هستيم».قرآن در نقد اين تهمت مى فرمايد:
(وَما عَلَّمْناهُ الشِّعْرَ وَ ما يَنْبَغي لَهُ إِنْ هُوَ إِلاّ ذِكْرٌ وَ قُرْآنٌ مُبِينٌ) (يس/69):«ما به او شعر نياموخته ايم وشايسته او نيست، تعاليم او جز ياد آورى وقرآن كاشف، چيزى نيست».
10ـ اضغاث واحلام: افكار آشفته، كه نمى تواند آن را بفهمد چنانكه مى فرمايد:
(بَلْ قالُوا أَضْغاثُ أَحْلام بَلِ افْتَريهُ بَلْ هُوَ شاعِرٌ)(انبيا/5):«بلكه گفتند كه افكار آشفته است، بلكه به دروغ به خدا نسبت داده بلكه او شاعر است».
«اضغاث» جمع «ضغث» به معنى يك دسته چوب ويا يك بسته سبزى است كه روى هم چيده مى شود و«احلام» جمع «حُلْم» به معنى خوابها است; در اين صورت مقصود خوابهاى مختلط وروى هم چيده شده است كه در فارسى از آن به خوابهاى پراكنده وآشفته تعبير مى كنيم ودر حقيقت، اين جمله كنايه از مفاهيم پيچيده ومشكل وسخت است كه از آن سر در نمى آورند.

صفحه 135
اصولاً بين «تكبر» و«بينش صحيح» تضادّ كاملى وجود دارد كه هرگز قابل جمع نمى باشند، قريش وقبائل اطراف، مردم متأنف ومتكبرى بودند وپيوسته از نبوّت انسانى بر آنها، احساس رنج نموده وباور نمى كردند كه بشرى از جانب خدا بر آنان مبعوث گردد وبا چنين وضع روحى ـ كه جمله (أَكانَ لِلنّاسِ عَجَباً أَنْ أَوْحَيْنا إِلى رَجُل مِنْهُمْ)(يونس/2) حاكى از آن است ـ ناچار بودند كه تعاليم نورانى پيامبر را به گونه اى توجيه كنند كه با سوابق زندگى او و شهرتى كه در ميان مردم داشت تطبيق نمايد واين راه منحصر به يك چنين اتهاماتى بود كه در باره پيامبران پيشين نيز رواج داشت و اين گونه اتهامات به خاطر بيرون بودن از افق حس و لمس اگر به زودى قابل اثبات نبود، به آسانى هم قابل نفى نبود ولى براى ايجاد شك وترديد و دو دلى وسيله خوبى به شمار مى رفت.
در اين جا از تذكر نكته اى ناگزيريم وآن اينكه فرد تحليلگر ازخلال اين اتهامها، مى تواند موقعيت پيامبر را نسبت به ديگر مسائل كاملاً ارزيابى كند وآن اين كه شرايط زندگى پيامبر در ميان آن قوم به گونه اى بود كه هرگز اجازه نمى داد كه دشمنان وى پا از اين حد فراتر نهند و او را به امور ديگرى از قبيل خيانت به امور ناموسى و مالى و جانى متهم سازند وگرنه از پاى ننشسته و دست به چنين اتهاماتى نيز مى زدند.
اين بحث را با نقل يك قطعه تاريخى به پايان مى رسانيم:
سران قريش در «دارالندوه» گرد آمدند تا دعوت پيامبر ومعجزه بزرگ او (قرآن) را كه به تدريج در قلوب مردم اثر مى گذاشت مورد بررسى قرار دهند تا در ايام حج كه سيل جمعيت از اطراف شبه جزيره مكّه سرازير مى شود موضع واحدى اتخاذ كنند و از پراكنده گويى بپرهيزند حكيم عرب «وليد بن مغيره» پدر «خالد بن وليد» نيز در آن جمع حاضر بود در آن انجمن نظريه هاى گوناگون مطرح گرديد برخى گفتند او را كاهن معرفى كنيم وى آن را نپسنديد وگفت آيات قرآن شبيه سخنان كاهنان نيست(سخنان كاهنان از جمله هاى بس كوتاه ومسجع تشكيل مى گردد) دوّمى گفت

صفحه 136
او را مجنون بخوانيم، وى آن را رد كرد وگفت آثار جنون در او مشاهده نمى گردد; سرانجام تصويب كردند كه او را «ساحر» بنامند زيرا او با كلام خود ميان مردم تفرقه افكنده وميان مكيّان كه وحدت آنان ضرب المثل بود نفاق و دودستگى ايجاد كرده است.1
گاهى نقل مى كنند كه وى از پيامبر گراميصلَّى اللّه عليه و آله و سلَّم درخواست كرد كه آياتى از قرآن را براى او بخواند، و او نيز آياتى را از آغاز سوره فصّلت تا آيه(فَإِنْ أَعْرَضُوا فَقُل أَنْذَرْتُكُمْ صاعِقَةً مِثْلَ صاعِقَةِ عاد وَ ثَمُودَ) 2 (فصلت/13) براى او تلاوت كرد; وى با شنيدن اين آيات، سخت به خود لرزيد ومو بر بدن او راست شد ورفت در درون خانه نشست، سران قريش به ديدن او رفتند و از حقيقت قرآن پيامبر پرسيدند او سرانجام نظر داد كه كلام او سحر بيان وجادو است كه همگان را تحت تأثير قرار مى دهد ودر اين مورد آيات زير نازل گرديد:
(ذَرْنِي وَ مَنْ خَلَقْتُ وَحِيداً* وَ جَعَلْتُ لَهُ مالاً مَمْدُوداً* وَ بَنينَ شُهُوداً* وَ مَهَّدْتُ لَهُ تَمْهِيداً* ثُمَّ يَطْمَعُ أَنْ أَزيدَ* كَلاّ إِنَّهُ كانَ لآياتِنا عَنِيداً* سَأُرْهِقُهُ صَعُوداً* إِنَّهُ فَكَّر وَ قَدَّرَ* فَقُتِلَ كَيْفَ قَدَّرَ* ثُمَّ قُتِلَ كَيْفَ قَدَّرَ* ثُمَّ نَظَرَ* ثُمَّ عَبَسَ وَ بَسَرَ* ثُمَّ أَدْبَرَ وَ اسْتَكْبَرَ* فَقالَ إِنْ هذا إِلاّ سِحْرٌ يُؤْثَرُ* إِنْ هذا إِلاّ قَوْلُ الْبَشَرِ) (سوره مدثر/11ـ 25).
«مرا با آن كسى كه تنها آفريده ام وفرزندان ومالى دامنه دار به او داده ام وابگذار تا در باره قرآن بينديشد وحساب كند; مرده باد چگونه محاسبه كرد، باز مرده باد چگونه اندازه گيرى كرد! او نگريست، آنگاه عبوس شد و چهره درهم كشيد وگفت: اين جادوئى است كه نقل مى گردد، اين گفتار بشر است».3

1 . سيره ابن هشام، ج1، ص 270.
2 . اگر روى برگردانند (بگو) من تو را با صاعقه اى مانند صاعقه عاد و ثمود بيم مى دهم.
3 . مجمع البيان، ج1، ص 387.

صفحه 137
از بعثت تا هجرت
      3

9

اعتراضها و دستاويزها

آيات موضوع:

(لَوْلا نُزِّلَ هذَا الْقُرآنُ عَلى رَجُل مِنَ الْقَريَتَيْنِ عَظيم)(زخرف/31)
(وَ ما مَنَعَ النّاسَ أَنْ يُؤْمِنُوا إِذْ جاءَهُمُ الْهُدى إِلاّ أَنْ قالُوا أَبَعَثَ اللّهُ بَشراً رَسُولاً*قُلْ لَوْ كانَ فِي الأَرضِ مَلائِكَةٌ يَمْشُونَ مُطْمَئِنِّينَ لَنَزَّلْنا عَلَيْهِمْ مِنَ السَّماءِ مَلَكاً رَسُولاً)(اسراء/94ـ95).
(وَقالُوا ما لِهذَا الرَّسُولِ يَأْكُلُ الطَّعامَ وَ يَمْشي فِي الأَسْواقِ) (فرقان/7).
(وَإِذا قيلَ لَهُمْ تَعالَوْا إِلى ما أَنْزَلَ اللّهُ وَ إِلَى الرَّسُولِ قالُوا حَسْبُنا ما وَجَدْنا عَلَيْهِ آبائَنا أَوَلَوْ كانَ آباؤُهُمْ لا يَعْلَمُونَ شَيْئاً وَلا يَهْتَدُونَ)(مائده/104).
(وَ عَجِبُوا أَنْ جاءَهُمْ مُنْذِرٌ مِنْهُمْ وَ قالَ الْكافِروُنَ هذا ساحِرٌ كَذّابٌ* أَجَعَلَ الآلِهَةَ إِلهاً واحِداً إِنَّ هذا لَشَيْءٌ عُجابٌ)(ص/4و5).
(وَقالُوا إِذا ضَلَلْنا فِي الأَرْضِ ءَ إِنّا لَفِي خَلْق جَديد)(سجده/10).
(وَإِذا جاءَتْهُمْ آيَةٌ قالُوا لَنْ نُؤْمِنَ حَتّى نُؤْتى مِثْلَ ما أُوتِيَ رُسُلُ اللّهِ) (انعام/124).
(فَلَمّا جاءَهُمُ الْحَقُّ مِنْ عِنْدِنا قالُوا لَولا أُوتِيَ مِثْلَ ما أُوتِيَ مُوسى أَوَ لَمْ يَكْفُرُوا بِما أُوتِيَ مُوسى مِنْ قَبْلُ قالُوا سِحْرانِ تَظاهَرا وَ قالُوا إِنّا بِكُل كافِرُونَ) (قصص/48).

صفحه 138
(وَقالُوا لَولا أُنْزِلَ عَلَيْهِ مَلَكٌ وَلَوْ أَنْزَلْنا مَلَكاً لَقُضِيَ الأَمْرُ ثُمَّ لا يُنْظَرُون) (انعام/8).

ترجمه آيات:

«چرا اين قرآن بر مرد بزرگى از مكه وطائف نازل نگرديد!؟»
«چيزى مانع از ايمان مردم نشد آنگاه كه هدايت به سوى آنان آمد، جز اين كه گفتند آيا خداوند از بشر، پيام آورى برانگيخته است!؟ اگر در روى زمين فرشتگانى (زندگى مى كردند) وبا آرامش گام برمى داشتند، ما از آسمان فرشته اى به عنوان «رسول» براى آنها مى فرستاديم».
«و گفتند چه شده است كه اين پيام آور غذا مى خورد ودر بازارها راه مى رود؟!»
«هنگامى كه به آنان گفته شود كه به سوى آنچه خدا نازل كرده وبه سوى پيامبر او بشتابيد، مى گويند آيين وروشى كه نياكان خود را بر آن يافتيم براى ماكافى است (بگو) نياكان آنان چيزى نمى دانستند وهدايت نيافته بودند».
«در شگفت فرو رفتند كه بيم دهى از خود آنان آمده است، كافران گفتند اين (شخص)جادوگر ودروغگو است، آيا خدايان متعدد را يك خدا قرار داده است؟ اين كار مايه عجب است».
«اگر ما در زمين گم شديم(اجزاى بدن ما در اطراف زمين پخش گرديد) ما آفرينش نوى خواهيم داشت؟».
«هنگامى كه آيه اى براى آنان بيايد مى گويند ما هرگز ايمان نمى آوريم مگر اينكه همانند چيزى كه به پيامبران خدا داده شده است، به ما هم داده شود».
«انگاه كه حق از سوى ما به سوى آنان آمد، گفتندچرا به او چيزى كه به موسى داده شد، داده نشده است آيا اين مردم از اين پيش به موسى هم كافر نشدند؟و گفتند: موسى وهارون هر دو ساحرند و دست به

صفحه 139
دست هم داده اند، ما به هر دو كافريم(ونبوت آنان را پذيرا نيستيم)».
«گفتند: چرا (همراه او) فرشته اى فرو نيامده است؟ اگر فرشته فرو فرستيم (وايمان نياورند) كار انجام مى گيرد، آنگاه مهلت داده نمى شود».

تفسير آيات

آياتى كه در بخش نخست ( اتّهامات پيامبر ) وارد شده بود، مورد بررسى قرار گرفت، اكنون وقت آن رسيده است كه به اعتراضاتى كه جز بهانه گيريهاى كودكانه چيزى نيست توجه كنيم وبه راستى هيچ يك از اعتراضهاى آنان رنگ منطقى ندارد، وهمگى شبيه بهانه جوئى كودكان است كه به عللى بهانه مى گيرند،و خودشان نيز نمى دانند چه مى خواهند مانند:

1ـ چرا قرآن بر ثروتمندى نازل نشد

چرا قرآن بر تو نازل گرديد وبر مرد ثروتمندى مانند وليد بن مغيره فرود نيامد چنانكه مى فرمايد:(لَوْلا نُزِّلَ هذَا الْقُرآنُ عَلى رَجُل مِنَ الْقَريَتَيْنِ عَظيم) (زخرف/31):«چرا اين قرآن بر مرد بزرگى از مكه وطائف نازل نگرديد!؟» 1 شكى نيست كه قرآن بايد بر يك شخصيت عظيم ـ نه فردى عادى ـ نازل گردد زيرا در همه افراد، توان تحمل وحى ورؤيت فرشته وقدرت بر رهبرى وهدايت مردم نيست ولى ملاك شخصيت در نظر عرب معاصر با نزول وحى، همان زر وزور ودرهم ودينارى بود كه امثال وليد بن مغيره به خوبى از آن برخوردار بودند از اين جهت خود را محق مى ديدند كه نزول قرآن را بر فردى مانند پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) كه فاقد مكنت مالى بود، زير سؤال ببرند وبگويند:«چرا اين قرآن بر مرد ثروتمندى از مكه وطائف فرود نيامد؟» ولى اگر مى دانستند كه نزول قرآن شخصيت ديگرى غير از شخصيت اقتصادى لازم

1 . قريب به اين مضمون در سوره فرقان، آيه 8 نيز وارد شده است.

صفحه 140
دارد;شخصيتى لازم دارد كه چهل سال تمام خود را در كوه «حرا» بر اثر عبادت ونيايش ساخته وروح وروان خود را آن چنان صقالت بخشيده كه آيينه تمام نماى معارف نورانى حق شده است هرگز لب به چنين اعتراض نمى گشودند وبه تصديق وگرايش او برمى خاستند.

2ـ رسالت از آن بشر نيست

عرب جاهلى بى خبر از تاريخ پيامبران رسالت را از آن فرشته مى دانست وهرگز در عقل او نمى گنجيد كه بشرى مورد لطف الهى قرار گيرد وتعاليم الهى را دريابد ودر اختيار ديگران بگذارد، چنانكه مى فرمايد:
(وَ ما مَنَعَ النّاسَ أَنْ يُؤْمِنُوا إِذْ جاءَهُمُ الْهُدى إِلاّ أَنْ قالُوا أَبَعَثَ اللّهُ بَشراً رَسُولاً) (اسراء/94).
«چيزى مانع از ايمان مردم نشد آنگاه كه هدايت به سوى آنان آمد، جز اين كه گفتند آيا خداوند از بشر، پيام آورى برانگيخته است!؟».
معترض يا معترضان، از اصلِ «سنخيتِ ميان هادى(رهبر) ومهدى(پيرو)» غفلت كرده وتصوّر مى كردند كه فرشته مى تواند رهبرى انسان را برعهده بگيرد آن هم انسانهاى پايين كه هنوز از نظر كمال روحى دوران كودكى را مى گذرانند.
قرآن در انتقاد از اين نظر در آيه بعدى چنين مى فرمايد:
(قُلْ لَوْ كانَ فِي الأَرضِ مَلائِكَةٌ يَمْشُونَ مُطْمَئِنّينَ لَنَزَّلْنا عَلَيْهِمْ مِنَ السَّماءِ مَلَكاً رَسُولاً) (اسراء/95).
«اگر در روى زمين فرشتگانى (زندگى مى كردند) وبا آرامش گام برمى داشتند، ما از آسمان فرشته اى به عنوان «رسول» براى آنها مى فرستاديم».
يعنى سنخيت رهبر وپيرو يكى از شرايط اساسى تحقق امر رهبرى است زيرا:

صفحه 141
اوّلاً: سنخيّت امكان مى بخشد كه رهبر، نيازها وخواسته هاى پيروان خود را به خوبى درك كند و از درد دل آنها آگاه گردد وبراى آنها چاره انديشى كند ودر غير اين صورت، مسئله بسان طبابت پزشكان غربى در مى آيد كه مى خواهند در كويرزارها بدون اطلاع از بيماريهاى بومى وفصلى، بيماران بومى را معالجه كنند كه كمترين نتيجه اى ندارد.
ثانياً: رهبر جامعه از هر نظر اسوه والگو بوده ورفتار وگفتار او مقياس سعادت وسنجش خوشبختى است وتأثير رفتار او در قلوب و اذهان به مراتب بالاتر از تأثير گفتار اوست ولى رفتار رهبر در صورتى مى تواند الگو گردد كه از نظر غرايز واحساسات وعواطف وخواسته ها با پيروان خود يكسان باشد تا تقوى وخويشتن دارى وى، مايه عبرت آنان شود، واگر رهبر بسان فرشته فاقد احساسات وعواطف طوفان زا وشهوات بنيان كن شد، در چنين صورت نه تبليغ عملى او صورت مى پذيرد و نه تبليغ گفتارى او مى تواند اثر بگذارد زيرا در اين موقع داد وفغان پيروان بلند مى شود ومى گويند، تو از درون ما وطوفانهايى كه در روح وروان ما جريان دارد، آگاه نيستى، چگونه در مقابل خواسته هاى درونى، فرمان صبر وخويشتن دارى مى دهى، تو خود اگر جاى ما بودى، مثل ما كار مى كردى؟
رهبرى از آن انسانى است كه از نظر غرايز مانند ديگر انسانها باشد،و نفس امّاره خود را با تقوى مهار مى كند، تا از عذاب روز بزرگ، ايمن گردد چنانكه امام مى فرمايد:
«إِنَّما هِيَ نَفْسي اَرُوضُها بِالتَّقْوى لِتأْتِي آمِنَةً يَوْمَ الْخَوْفِ الأَكْبَرِ».1
اين اعتراض در آيات ديگر به صورت مشروحتر مطرح شده، چنانكه مى فرمايد:

1 . وهمّت و انديشه من در اين است كه نفس خود را با پرهيزكارى تربيت نموده، رام گردانم تا در روزى (قيامت) كه ترس و بيم آن بسيار است، آسوده باشد.نهج البلاغه فيض الإسلام، نامه45.

صفحه 142
(وَقالُوا ما لِهذَا الرَّسُولِ يَأْكُلُ الطَّعامَ وَ يَمْشي فِي الأَسْواقِ)(فرقان/7):«گفتند چه شده است كه اين پيام آور غذا مى خورد ودر بازارها راه مى رود؟!».
اين نوع اعتراضها سرچشمه اى جز ناآگاهى از اصول تربيت ومنشأى جز عذرتراشى وعناد ولجاجت، ندارد.

3ـ دعوت بر خلاف روش نياكان

پيروى از روش نياكان كه امروز در جوامع ماشينى به صورت قوميّت وملى گرايى تجلى كرده، در ميان همه اقوام به اشكال واندازه هاى مختلفى وجود داشته است ولى در ميان مردم صحرانشين وريگزار ودور از تمدن بيش از همه جا وجود داشته است. ملل باديه نشين ودور از زندگى اقوام وملل، هرگز وبه هيچ قيمت حاضر نمى شوند راه وروش نياكان را از دست بدهند، يكى از اعتراضهاى آنان به رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) اين بود كه:«تو با اين برنامه ما را بر خلاف روش نياكانمان دعوت مى كنى در حالى كه آيين آنها براى ما از هر نظر كافى مى باشد» چنانكه مى فرمايد:
(وَإِذا قيلَ لَهُمْ تَعالَوْا إِلى ما أَنْزَلَ اللّهُ وَ إِلَى الرَّسُولِ قالُوا حَسْبُنا ما وَجَدْنا عَلَيْهِ آبائَنا أَوَلَوْ كانَ آباؤُهُمْ لا يَعْلَمُونَ شَيْئاً وَلا يَهْتَدُونَ)(مائده/104).
«هنگامى كه به آنان گفته شود كه به سوى آنچه خدا نازل كرده وبه سوى پيامبر او بشتابيد، مى گويند آيين وروشى كه نياكان خود را بر آن يافتيم براى ماكافى است (بگو) نياكان آنان چيزى نمى دانستند وهدايت نيافته بودند».
اين اعتراض اختصاص به عرب جاهلى نداشت، وپيامبران بزرگى مانند نوح وغيره نيز با چنين اعتراضى روبرو بودند.

4ـ تبديل چند خدا به يك خدا

يكى از مسائل مشكل در نظر آنان تبديل پرستش خدايان متعدد، به يك خدا

صفحه 143
بود، وعلّت پيچيدگى اين بود كه تصوّر مى كردند خدا، بخشى از كارهاى خود را مانند مغفرت وشفاعت به آنها واگذار كرده است، در اين صورت پرستش خداى يگانه بدون پرستش وسائط سودى نمى بخشيد.
گاهى به خاطر دور بودن خداى يگانه از قلمرو حس، به دنبال معبودى بودند كه در قلمرو حس قرار گيرد، واگر خود او را مشاهده نكنند لااقل صورت محسوسى براى او از چوب وفلز وسنگ بينديشند و آن را در قالب مجسمه بريزند.
شكى نيست كه مجسمه هاى «لات» و «عزّى» و «هُبَل» وكلّيه بتهاى چوبى وسنگى وفلزى، رمز وصورت خيالى اله هايى بودند كه در وراى اين جهان قرار داشتند وچون خود آنها را نمى ديدند، از قدرت خيال خلاّق خود كمك مى گرفتند وصورتهاى پندارى براى آنها مى انديشيدند وبه تناسب آن، مجسمه هايى براى آنها مى ساختند.
ولذا آنگاه كه پيامبر رو به قريش كرد وچنين گفت:«يا مَعْشَرَ قُرَيْش يا مَعْشَرَ الْعَرَبِ أَدْعُوكُمْ إِلى عِبادَةِ اللّهِ وَ خَلْعِ الأَنْدادِ وَ الأَصْنامِ وَأَدْعُوكُمْ إِلى شَهادَةِ أَنْ لاإلهَ إلاّ اللّهَ».
«اى قرشيان،اى جامعه عرب! من شما را به پرستش خدا وترك پرستش بتان دعوت مى كنم».
در اين موقع گفتند:«نَدْعُ ثَلاثَ مِائةِ و سِتّينَ إِلهاً وَنَعْبُدُ إِلهاً واحِداً»: «سيصد وشصت بت را رها كنيم ويك خدا را بپرستيم!؟».1
قرآن اين حادثه را كه سيره نويسان به صورت گسترده نوشته اند، چنين بيان مى كند:
(وَ عَجِبُوا أَنْ جاءَهُمْ مُنْذِرٌ مِنْهُمْ وَ قالَ الْكافِروُنَ هذا ساحِرٌ كَذّابٌ* أَجَعَلَ الآلِهَةَ إِلهاً واحِداً إِنَّ هذا لَشَيْءٌ عُجابٌ)(ص/4و5).
«در شگفت فرو رفتند كه بيم دهنده اى از خود آنان آمده است، كافران گفتند

1 . بحارالأنوار، ج18، ص 115 و مناقب ابن شهر آشوب، ج1، ص 49.

صفحه 144
اين (شخص)جادوگر ودروغگو است، آيا خدايان متعدد را يك خدا قرار داده است؟ اين كار مايه عجب است».
البته اين اعتراضها مخصوص عرب جاهلى نبوده ودر ميان امّت هاى ديگر نيز وجود داشته است واساس اين اعتراضها همان تحليلى بود كه در آغاز بحث بيان گرديد.

5ـ ترس از حيات مجدد

زندگى پس از مرگ، از مسائلى بود كه عرب جاهلى بيش از هر چيز از آن مى لرزيد وباور نمى كرد ومنطق همگى اين بود:
(وَقالُوا إِذا ضَلَلْنا فِي الأَرْضِ ءَ إِنّا لَفِي خَلْق جَديد)(سجده/10): «اگر ما در زمين گم شديم(اجزاى بدن ما در اطراف زمين پخش گرديد) ما آفرينش نوى خواهيم داشت؟».
اين اعتراض در ديگر سوره هاى قرآن مانند سبأ، آيه 7; اسراء، آيه 49 و98، نيز وارد شده است. سرچشمه اين نوع اعتراض ها، گذشته بر جهالت ونادانى، ترس از روز حساب بود، روزى كه به تمام اعمال آنان رسيدگى شود.
قرآن در ردّ اين منطق سست، از طرق گوناگونى وارد شده است كه در كتاب «معاد انسان و جهان»1 به طور گسترده از آن سخن گفته ايم.

6ـ رقابت در نبوت

آنان بر اثر عدم درك مفهوم نبوت ورهبرى الهى، آن را در سطح رقابتهاى قبيله اى مطرح مى كردند ومى گفتند:ما با قبيله عبد مناف (قبيله پيامبر) بسان دو اسب مسابقه، دوش به دوش هم پيش مى رفتيم، ناگهان قبيله عبد مناف با ادّعاى نبوت خواست برما سبقت بگيرد، نه، ما هرگز ايمان نمى آوريم مگر اينكه بر ما نيز

1 . معاد انسان و جهان: ص78ـ79.

صفحه 145
وحى گردد وآنچه كه بر ديگر پيامبران خدا (وحى) نازل مى گردد بر ما نيز نازل شود1 چنانكه قرآن مى فرمايد:
(وَإِذا جاءَتْهُمْ آيَةٌ قالُوا لَنْ نُؤْمِنَ حَتّى نُؤْتى مِثْلَ ما أُوتِيَ رُسُلُ اللّهِ) (انعام/124).
«هنگامى كه آيه اى براى آنان بيايد مى گويند ما هرگز ايمان نمى آوريم مگر اينكه همانند چيزى كه به پيامبران خدا داده شده است، به ما هم داده شود».
خدا در انتقاد از اين اعتراض مى فرمايد:
(اَللّهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسالَتَهُ سَيُصِيبُ الَّذينَ أَجْرَمُوا صَغارٌ عِنْدَ اللّهِ وَ عَذابٌ شَديدٌ بِما كانُوا يَمْكُرُونَ)(انعام/124).
«خداوند آگاهتر است كه رسالت خويش را كجا قرار دهد; به زودى كسانى كه مرتكب گناه شده اند گرفتار حقارت در پيشگاه خدا وعذاب سخت، در مقابل مكرى كه داشتند، مى شوند».
اين گروه رسالت الهى را يك مقام اجتماعى مى انديشيدند كه براى افاضه آن نه شرائطى را لازم مى دانستند ونه براى آن انگيزه تربيتى معتقد بودند بلكه آن را عامل رقابتهاى كودكانه قبيله اى تلقى مى كردند از اين جهت اصرار مىورزيدند كه در قبيله آنان نيز بسان قبيله عبد مناف، رسالت و رسولى باشد. پاسخ جامع علمى براى چنين اعتراض همان گفتار الهى است كه فرمود:
(اَللّهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسالَتَهُ) «خدا بهتر مى داند رسالت خود را كجا قرار دهد».

7ـ چرا معجزه اى بسان معجزه موسى ندارد!

عرب مشرك، كم وبيش از طريق احبار يهود از معجزه هاى حضرت موسى

1 . مجمع البيان، ج2/361 ط صيدا..

صفحه 146
اطلاع داشتند ومى دانستند كه وى داراى عصا ويد بيضا بود، عصاى وى در ميدان نبرد با ساحران به صورت افعى در مى آمد وسحر ساحران را مى بلعيد او دست خود را در مواقع اعجاز در گريبان فرو مى برد، وقتى بيرون مى آورد، روشن ودرخشان بود. عرب جاهلى به پيامبر اعتراض مى كردند كه چرا معجزه اى بسان معجزه موسى ندارد چنانكه نقل مى كند:
(فَلَمّا جاءَهُمُ الْحَقُّ مِنْ عِنْدِنا قالُوا لَولا أُوتِيَ مِثْلَ ما أُوتِيَ مُوسى) (قصص/48):«چرا به او چيزى كه به موسى داده شد، داده نشده است».1
قرآن در پاسخ اين اعتراض دو مطلب را يادآور مى شود: يكى اين كه اين نوع اعتراضها جدّى وحقيقى نيست، بلكه بهانه گيرى است واگر پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)معجزه موسى را نيز داشت، باز ايمان نمى آوردند به دليل اين كه مردم مصر با ديدن همان معجزه ها به او ايمان نياوردند، بلكه هر دو (موسى وهارون) را به «سحر» و«ساحرى» متهم كردند وشما مردم عصر جاهلى حجاز با مردم مصر تفاوتى نداريد واز يك قماش وبه اصطلاح سر وته يك كرباس هستيد، انگيزه واقع بينى وهدايت يابى در شماها نيست آنجا كه مى فرمايد:
(أَوَ لَمْ يَكْفُرُوا بِما أُوتِيَ مُوسى مِنْ قَبْلُ قالُوا سِحْرانِ تَظاهَرا وَ قالُوا إِنّا بِكُل كافِرُونَ) (قصص/48).
«آيا اين مردم از اين پيش به موسى هم كافر نشدند و گفتند: موسى وهارون هر دو ساحرند ودست به دست هم داده اند، ما به هر دو كافريم(ونبوت آنان را پذيرا نيستيم)».
ديگر اين كه: چه معجزه اى بالاتر از قرآن؟ اگر شما آن را نمى پذيريد، برخيزيد بهتر از آن، وبهتر از تورات را بياوريد چنانكه مى فرمايد:

1 . همين اعتراض نيز در سوره انعام آيه 37 نيز وارد شده است آنجا كه مى فرمايد:(وَقالُوا لَولا نُزِّلَ عَلَيْهِ آيَةٌ مِنْ رَبِّهِ قُلْ إِنَّ اللّهَ قادِرٌ عَلى أَنْ يُنَزِّلَ آيَةً وَ لكِنَّ أَكْثَرَهُمْ لا يَعْلَمُونَ).

صفحه 147
(قُلْ فَأْتُوا بِكِتاب مِنْ عِنْدِ اللّهِ هُوَ أَهْدى مِنْهُما أَتَّبِعْهُ إِنْ كُنْتُمْ صادِقينَ) (قصص/49).
«بگو اگر شما ومردم مصر( كه هر كدام نبوّت پيامبر خود را انكار كرديد) راست مى گوييد برخيزيد، كتاب هدايت بخش تر از اين دو(تورات و قرآن) بياوريد تا من از آن پيروى كنم».
اين گروه از علل اختلاف معجزه ها غافل بوده وچنين مى انديشيدند كه بايد تمام پيامبران از يك سنخ معجزه برخوردار باشند وآنچه كه به موسى ومسيح داده شده، حتماً بايد به پيامبر گرامى نيز داده شود وبالعكس; در حالى كه معجزه هر پيامبرى بايد با فن رايج آن زمان كاملاً متناسب باشد تا ناتوانى متخصصان از مقابله ومعارضه آن، نشانه ارتباط آورنده آن با قدرت لامتناهى خداوندى باشد كه او را بر يك چنين امر بزرگى كه متخصصان فن از معارضه آن عاجز وناتوانند، قادر وتوانا ساخته است، واگر معجزه هر پيامبرى خارج از حدود فن رايج آن زمان باشد عجز متخصصان زمان از مقابله، گواه بر ارتباط او با قدرت نامتناهى نيست، زيرا افراد مخالف مى گويند در اين موضوع كه ما را به معارضه دعوت كرده اى، اطلاع وسررشته اى نداريم تا ناتوانى ما گواه بر صدق گفتار تو باشد.
همگى مى دانيم در عصر موسى فن سحر وجادو، ودر زمان مسيح طب وپزشكى از ترقّى خاصى برخوردار بود، عمل وكار هر دو پيامبر از آن نظر نام اعجاز به خود گرفت كه كارشان از نظر ظاهر، هم رديف وهم مرز كارهاى آنان به شمار مى رفت وعجز وناتوانى متخصصان هر دو فن از مقابله ومعارضه ثابت كرد كه عمل اين دو شخصيت از حدود آن دو علم، بيرون است يعنى، نه سحر است وجادو نه طبابت است وپزشكى، وگرنه دانش وبينش خود را روى هم گرد مى آوردند ومى توانستند، نظير آن را انجام دهند.
روى اين اساس، انتظار اين كه معجزه پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)در محيط شبه جزيره كه در آنجا نه از سحر وساحرى خبرى بود ونه از علم پزشكى وطبابت، بسان معجزه

صفحه 148
آن دو پيامبر گرانقدر باشد، بسيار انتظار غير منطقى اى است.
گذشته از اين، نبوت پيامبر، نبوت خاتم، وشخص او خاتم پيامبران است از اين جهت بايد معجزه او بسان نبوت او دائم وپيوسته باشد ومرور زمان مايه فرسودگى ويا نابودى آن نشود وبراى چنين نبوّتى، علاوه بر معجزات موقّت مانند شقّ القمر وتسبيح سنگ ريزه ها، معجزه اى ابدى لازم است كه پيوسته بر تارك اعصار بدرخشد وآن جز قرآن چيز ديگر نمى تواند باشد كه هرگز در آن زوال ونابودى نيست.

8ـ چرا فرشته اى همراه نيست؟!

يكى ديگر از اعتراضات كودكانه آنان همين بود كه چرا فرشته اى همراه او نازل نشده كه او را در مسئله تبليغ همراهى كند چنانكه قرآن مى فرمايد:
(وَقالُوا لَولا أُنْزِلَ عَلَيْهِ مَلَكٌ) (انعام/8):«گفتند: چرا (همراه او) فرشته اى فرو نيامده است؟».
اين اعتراض بسان ساير اعتراضها وبهانه گيرى آنان است; زيرا مفاد آن اين است كه:«انسان براى هدايت انسان كافى نيست، بلكه بايد موجودى از غير جنس وى به آن ضميمه گردد» در حالى كه جريان بر عكس است، اثر پذيرى همجنس از همجنس به مراتب عملى تر واستوارتر است. گذشته از اين اگر نزول ملك با صورت واقعى خود ـ بدون اينكه به صورت انسانى تمثل پيدا كند ـ تجلى نمايد، در اين صورت، جهان غيب صورت شهود پيدا مى كند، اگر در اين مرحله نيز لجاجت نمايند وايمان نياورند، عذاب خدا آنان را فرامى گيرد وهمگى نابود مى شوند; زيرا با اين شهود، آخرين مرحله از مراحل اتمام حجّت به پايان مى رسد ومجازات معاند، قطعى مى گردد. از اين جهت خدا به خاطر لطف ومرحمتى كه به بندگان دارد، اين كار را انجام نمى دهد تا افراد فرصتى براى تجديد نظر داشته باشند واين خود يكى از الطاف حق است ودر ذيل آيه به اين نكته چنين اشاره مى كند:

صفحه 149
(وَلَوْ أَنْزَلْنا مَلَكاً لَقُضِيَ الأَمْرُ ثُمَّ لا يُنْظَرُونَ) (انعام/8):«اگر فرشته فرو فرستيم (وايمان نياورند) كار انجام مى گيرد، آنگاه مهلت داده نمى شود».
آنگاه قرآن به پاسخ ديگرى در اين مورد اشاره مى كند كه در گذشته نيز به آن اشاره شد وآن اينكه زمامدار جامعه، پيش از آنكه با زبان تعليم مى دهد از طريق كردار مى تواند اسوه و الگو باشد و اين در صورتى محقّق مى شود كه رهبر از نظر عواطف واحساسات، با پيرو يكسان بوده تا بتواند براى او سرمشق باشد امّا اگر رهبر مردم همجنس آنان نباشد، بلكه فاقد غرائز وخواسته هاى درونى آنها گردد، در اين صورت رهبرى عملى تحّق نمى پذيرد وپيرو، به بهانه اين كه رهبر از راز دل پيرو آگاه نيست و از نيازهاى او خبر ندارد، از پذيرش هدايت سرباز مى زند و نتيجه اى به دست نمى آيد، قرآن بر اين حقيقت چنين اشاره مى كند:
(وَلَوْ جَعَلْناهُ مَلَكاً لَجَعَلْناهُ رَجُلاً): اگر پيامبر يا كسى را كه همراه او مى فرستاديم فرشته قرار مى داديم، لازم بود براى حفظ هدف بعثت، او را صورتاً وسيرتاً انسان قرار دهيم تا بتواند وظيفه رهبرى را به صورت كامل انجام دهد.

صفحه 150
از بعثت تا هجرت
      4

10

درخواستهاى نامعقول

آيات موضوع

(قُلْ يا أَيُّهَا الْكافِروُنَ* لا أَعْبُدُ ما تَعْبُدُونَ* وَلا أَنْتُمْ عابِدُونَ ما اعْبُدُ) (كافرون/1ـ3).
(وَ إِنْ كادُوا لَيَفْتِنُونَكَ عِنِ الَّذي أَوْحَيْنا إِلَيْكَ لِتَفْتَرِيَ عَلَيْنا غَيْرَهُ وَ إِذاً لاتَّخَذُوكَ خَليلاً *وَلَوْلا أَنْ ثَبَّتْناكَ لَقَدْ كِدْتَ تَرْكَنُ إِلَيْهِمْ شَيْئاً قَلِيلاً *إِذاً لأَذَقْناكَ ضِعْفَ الْحَياةِ وَ ضِعْفَ الْمَماتِ ثُمَّ لا تَجِدُ لَكَ عَلَيْنا نَصِيراً)(اسرى/75ـ73).
(وَلَقَدْ بَعَثْنا فِي كُلِّ أُمَّة رَسُولاً أَنِ اعْبُدُوا اللّهَ وَ اجْتَنِبُوا الطّاغُوتَ) (نحل/36).
(وَإِذا تُتْلى عَلَيْهِمْ آياتُنا بَيِّنات قالَ الَّذينَ لا يَرْجُونَ لِقائَنَا ائْتِ بِقُرْآن غَيْرِ هذا أَوْبَدِّلْه قُلْ ما يَكُونُ لِي أَنْ أُبَدِّلَهُ مِنْ تِلْقاءِ نَفْسي إِنْ أَتَّبِعُ إِلاّ ما يُوحى إِلَيَّ إِنّي أَخافُ إِنْ عَصَيْتُ رَبّي عَذابَ يَوْم عَظيم*قُلْ لَوْ شاءَ اللّهُ ما تَلَوتُهُ عَلَيْكُمْ وَ لا أَدْريكُمْ بِهِ فَقَدْ لِبِثْتُ فِيكُمْ عُمُراً مِنْ قَبْلِهِ أَفَلا تَعْقِلُونَ)(يونس/16ـ15).
(وَ قالُوا لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ حَتّى تفجُرَ لَنا مِنَ الأَرْضِ يَنْبُوعاً)(اسرى/90).
(أَو تَكونَ لَكَ جنة مِن نَخيل و عِنَب فَتفجُر الأنهارَ خِلالَها تَفجِيراً)(اسرى/91).

صفحه 151
(أَو تُسْقِطَ السَّماء كَما زَعَمْت عَلَيْنا كِسَفاً أَوْ يَأْتِيَ بِاللّهِ وَالْمَلائكة قَبيلاً) (اسرى/92).
(أَوْ يَكُون لَكَ بَيْتٌ مِنْ زُخْرُف أَوْ تَرقى فِي السَّماءِ وَ لَنْ نُؤمنَ لِرُقِيِّكَ حَتّى تنزِّلَ عَلَيْنا كِتاباً نقرؤهُ قُلْ سُبْحنَ رَبّي هَلْ كُنْت إِلاّبَشَراً رَسُولاً).(اسرى/93)
(وَ لَوْ نَزَّلْنا إِلَيْهِمُ الْمَلائِكة وَكَلَّمَهُمُ الْمَوتى وَ حَشَرْنا عَلَيْهِمْ كُلّ شَيء قُبلاً ما كانُوا لِيُؤمِنُوا إِلاّ أَنْ يَشاءَ اللّه وَ لكِنْ أَكْثَرهُمْ يَجْهَلُونَ)(انعام/111).
10ـ (وَلَوْ أَنَّ قُرآناً سُيِّرَتْ بِهِ الْجِبالُ أَوْ قُطِعَت بِهِ الأَرْض أَو كُلِّمَ بِهِ الْمَوتى) (رعد/31).

ترجمه آيات

1ـ بگو اى كافران!آنچه را كه شما پرستش مى كنيد، من نمى پرستم و نه شما مى پرستيد خدايى را كه من مى پرستم.
2ـ نزديك بود آنان (با پيشنهادهاى خود) تو را از آنچه بر تو وحى كرديم بفريبند، تا غير آن را به ما نسبت دهى و در اين هنگام تو را دوست خود بر مى گزيدند.
اگر تو را استوارى نمى بخشيديم (و به تو عصمت مانع از لغزش نداده بوديم) نزديك بود كمى به آنان متمايل شوى.
در اين صورت دو برابر مجازات (مشركان) در زندگى دنيا، و دو برابر مجازات آنان در بعد از مرگ را به تو مى چشانديم، آنگاه در برابر ما ياورى پيدا نمى كردى.
3ـ در ميان هر گروهى رسولى برانگيختيم تا خدا را بپرستند و از عبادت طاغوت اجتناب ورزند
4ـ هنگامى كه آيات روشن ما بر آنها خوانده مى شود، آنان كه به لقاى ما (رستاخيز) اميد ندارند مى گويند قرآنى غير از اين را بياور و يا در آن

صفحه 152
تغييراتى بده.
بگو من حق ندارم آن را از جانب خود عوض كنم من جز از آنچه كه به من وحى شده است از چيزى پيروى نمى كنم من از عذاب روز بزرگ در صورتى كه مخالفت پروردگارم بكنم مى ترسم.
بگو اگر خدا مى خواست اين آيات را بر شما نمى خواندم و شما را از آن آگاه نمى كردم من مدتها پيش از اين در ميان شما زيسته ام چرا نمى انديشيد؟
5ـ به تو ايمان نمى آوريم مگر اينكه امور زير را انجام دهى، از زمين براى ما چشمه اى بشكافى.
6ـ يا براى تو باغى از خرما و انگو باشد و در ميان آنها نهرهاى آبى جارى سازد.
7ـ آسمانها و سنگهاى آسمانها را بر سر ما پاره پاره بيفكن يا خدا را نشان ما بدهى، و فرشتگان را بنمايانى.
8ـ يا خانه اى از طلا داشته باش به آسمان پرواز كنى و هرگز ايمان به آسمان رفتنت نمى آوريم، مگر اينكه كتابى فرو فرستى كه ما آن را بخوانيم (و در آن نبوت و برانگيختگى شما نوشته شده باشد) پيراسته است پروردگارم من نيز پيام آورى بيش نيستم.
9ـ اگر فرشتگان را بر آنها فرود مى آوريم و مردگان با آنان سخن مى گفتند و همه چيزها را براى آنان گرد مى آوريم (همه خواهشهاى آنان را انجام مى داديم) باز ايمان نمى آورند، مگر اين كه خدا بخواهد (و با قهر و غلبه آنان را به ايمان سوق دهد در اين صورت چنين ايمانى فاقد ارزش خواهد بود) و بيشتر آنان جاهل و نادانند.
10ـ هرگاه قرآن كوهها را از بيخ بركند، و زمين را قطعه قطعه سازد و مردگان را زنده سازد باز ايمان نخواهند آورد.

صفحه 153

تفسير آيات

تا اينجا به گونه اى با اعتراضهاى كودكانه، وايرادهاى نابجاى عرب معاصر با نزول وحى آشنا شديم وبا تتبع در قرآن مى توان بر يك رشته از اعتراضهاى ديگرى دست يافت، اكنون به برخى از پيشنهادهاى آنان كه درست در نقطه مقابل رسالت رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)قرار داشت، اشاره مى كنيم.
پيشنهاد يكى از دو متخاصم در صورتى متناسب ومنطقى به شمار مى رود كه ادّعاى ديگرى را به كلى نفى نكند وبه اصطلاح براى او حقّى قائل شود واگر پيشنهاد، درست در نقطه مقابل ادعاى طرف قرار گيرد، پيشنهاد صورت عقلايى به خود نمى گيرد.
پيشنهادهاى مخالفان رسالت همگى از اين سرى بوده وهرگز فكر نمى كردند كه او براى هدف وانگيزه اى برانگيخته شده است، تا لا اقل مطلبى را پيشنهاد كنند كه به گونه اى با هدف او سازگار باشد.كه به برخى از آنها اشاره مى كنيم:

خدايان ما را بپرست تا...

يكى ازپيشنهادهاى آنان اين بود كه آنها در صورتى حاضرند خداى محمّد را بپرستند كه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)آلهه آنان را بپرستد، خداوند در انتقاد اين طرح سوره كافرون را فرو فرستاد:
(قُلْ يا أَيُّهَا الْكافِروُنَ* لا أَعْبُدُ ما تَعْبُدُونَ* وَلا أَنْتُمْ عابِدُونَ ما اعْبُدُ) (كافرون/1ـ3).
«بگواى كافران! آنچه را كه شما پرستش مى كنيد، من نمى پرستم ونه شما مى پرستيد خدايى را كه من مى پرستم!».
مفسّران براى آيات وارد شده در سوره اسراء شأن نزول هاى زيادى نقل كرده اند

صفحه 154
كه بسيارى از آنها با توجه به مكّى بودن سوره صحيح نيست، روشن ترين شأن نزول همان است كه ابى حفص از امام باقر (عليه السلام) نقل مى كند:
«قريش به رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)گفتند:خداى تو را يكسال مى پرستيم، مشروط بر اين كه تو نيز خدايان ما را يك سال بپرستى!».1
در اين موقع وحى الهى فرود آمد:
(وَ إِنْ كادُوا لَيَفْتِنُونَكَ عِنِ الَّذي أَوْحَيْنا إِلَيْكَ لِتَفْتَرِيَ عَلَيْنا غَيْرَهُ وَ إِذاً لاتَّخَذُوكَ خَليلاً) (اسراء/73).
«نزديك بود آنان(با پيشنهادهاى خود) تو را از آنچه بر تو وحى كرديم بفريبند تا غير آن را به ما نسبت دهى ودر اين هنگام تو را دوست خود بر مى گزيدند».
(وَلَوْلا أَنْ ثَبَّتْناكَ لَقَدْ كِدْتَ تَرْكَنُ إِلَيْهِمْ شَيْئاً قَلِيلاً)(اسراء/74).
«اگر تو رااستوارى نمى بخشيديم(وبه تو عصمت مانع از لغزش نداده بوديم) نزديك بود كمى به آنان متمايل شوى».
(إِذاً لأَذَقْناكَ ضِعْفَ الْحَياةِ وَ ضِعْفَ الْمَماتِ ثُمَّ لا تَجِدُ لَكَ عَلَيْنا نَصِيراً) (اسرى/75).
«در اين صورت دو برابر مجازات(مشركان) در زندگى دنيا، ودو برابر مجازات آنان در بعد از مرگ را به تو مى چشانديم، آنگاه در برابر ما ياورى پيدا نمى كردى».
در مورد اين آيات از تذكر دو مطلب ناگزيريم:
الف:چنين پيشنهادى سرچشمه اى جز ناآگاهى از اهداف پيامبران ندارد. همه پيامبران براى تثبيت يك اصل وآن يكتا پرستى در ميان بشر برانگيخته شده اند، و اين اصل در تمام شرايع آسمانى ملحوظ بوده وهيچ گاه تغيير پذير نخواهد بود. و اصل و اساس شريعت آنان را تشكيل مى دهد چنانكه مى فرمايد:

1 . بحارالأنوار، ج18، ص 239، به نقل از تفسير قرات، ص 231.

صفحه 155
(وَلَقَدْ بَعَثْنا فِي كُلِّ أُمَّة رَسُولاً أَنِ اعْبُدُوا اللّهَ وَ اجْتَنِبُوا الطّاغُوتَ) (نحل/36).
«در ميان هر گروهى رسولى برانگيختيم تا خدا را بپرستند و از عبادت طاغوت اجتناب ورزند».
چنين اصلى كه روح تمام شرايع سماوى را تشكيل مى دهد نه قابل مصالحه است ونه قابل تبعيض; در اين صورت چگونه مى توان چنين پيشنهادى را پيشنهاد عاقلانه خواند؟
انحراف از جاده توحيد آنچنان زشت وسنگين است كه كمترين انحراف، مجازات در بردارد، وقرآن از آن به «ضعف الحياة» و«ضعف الممات» تعبير مى آورد.
ب: آيات وارده در سوره اسراء گواه بر تمايل پيامبر بر پذيرش پيشنهاد آنان نيست، تا چه رسد به اين كه گواه بر لغزش او باشد، بلكه آيه از يك جريان مشروط سخن مى گويد، نه از جريان محقّق و آن اين كه: اگر تثبيت خدا نبود، نزديك بود ـ كه تواى پيامبر! ـ به نظريه آنان اندكى متمايل گردى(لَوْلا أَنْ ثَبَّتْناكَ لَقَدْ كِدْتَ تَرْكَنُ إِلَيْهِمْ شَيْئاً قَليلاً) ولى چون تثبيت خدا صورت گرفت، نزديكى به تمايل نيز محقّق نشد، تا چه رسد به خود تمايل.
مقصود از تثبيت، همان نيروى عصمت يا روح القدس است كه پيامبران را در تمام مراحل زندگى از لغزش صيانت مى كند اين آيه بسان اين است كه كسى به دوست خود بگويد اگر دست تو را نگرفته بودم، نزديك بود بيفتى! يعنى دست تو را گرفتم، واين نزديكى ـ تا چه رسد به اصل افتادن ـ محقّق نشد. آيه نيز يادآور مى شود كه اى رسول گرامى اگر تو را از نظر فكرى وعقلى، و ياعملى و رفتارى، تثبيت نكرده بوديم ميل به مشركان در نفس تو، نزديك مى شد ولى اصل تثبيت به نام «عصمت» وتسديد «روح القدس» هر نوع پى آمد رانفى كرده ونزديكى به ميل 1 تا چه رسد اصل ميل در روح تو محقّق نگرديد.

1 . به گواه جمله (لَقَدْ كِدْتَ تَرْكَنُ إِلَيْهِمْ): «نزديك بود كه تمايل پيدا كنى».

صفحه 156
پيامبران الهى از آن نظر كه بشر هستند گناه وخلاف وخطا ولغزش در باره آنان تصوّر مى شود ودر مورد آيه، وسوسه وفتنه انگيزى مشركان( او خدايان آنها را بپرستد تا آنان خداى او را بپرستند) مى توانست در نفوس آنان اثر بگذارد.
امّا با توجّه به عصمت وتسديد الهى، همه نوع گناه ولغزش در باره آنان منتفى بوده، نه تنها لغزش عمدى وسهوى از آنان منتفى مى باشد، بلكه قرب ونزديكى بر آن در صفحه حيات آنان محكوم نيز به عدم است وآيات ياد شده متذكّر اين دو نوع تصوّر در باره پيامبران مى باشد واين كه تواى پيامبر از آن نظر كه انسان وبشر هستى وسوسه آنان در اين حد بود كه در نفس تو چنين نزديكى پديد آورد، وبا يك رشته محاسبات كه مهم ترين آن نزديك شدن آنان به آيين خدا بود، در فضاى ذهن آن صحه گذارى، امّا با توجه به اين كه تو پيوسته در پوشش عصمت وتثبيت الهى وتسديد روح القدس قرار دارى، هيچ يك از اين مسائل پيش نيامد، وسرفراز از ميدان نبرد فكرى بيرون آمدى.
ما در كتاب «راز بزرگ رسالت» صفحه 0 37ـ 376 پيرامون آيات ياد شده سخن گفته ايم ودر بخش عصمت پيامبر به تحليل مفردات وجمله آيات خواهيم پرداخت.

2ـ درخواست تبديل قرآن

انتقاد قرآن از بتان وخدايان دروغين عرب، مايه خشمگينى مشركان بود از اين جهت از پيامبر درخواست كردند كه قرآن ديگرى بياورد كه در آن، اين گونه نكوهشها از خدايان آنان نباشد.
اين نوع پيشنهاد حاكى از آن است كه درخواست كنندگان از مفهوم نبوت ووظيفه پيامبر خدا (صلى الله عليه وآله وسلم)آگاه نبودند.
پيامبر با نيروى مرموزى به نام «وحى» مجهز است كه در پرتو آن آنچه را كه از عالم غيب بر قلب او القا مى شود، در اختيار مردم مى گذارد يعنى وظيفه او جز اين

صفحه 157
نيست كه بدون كم وفزونى آنچه را كه از آن جهان دريافت كند به مردم برساند وهرگز تعاليم او مربوط به خود او نيست كه در آن تصرّف نمايد.
قرآن اين پيشنهاد را يادآور مى شود ومى فرمايد:
(وَإِذا تُتْلى عَلَيْهِمْ آياتُنا بَيِّنات قالَ الَّذينَ لا يَرْجُونَ لِقائَنَا ائْتِ بِقُرْآن غَيْرِ هذا أَوْبَدِّلْهُ)(يونس/15).
«هنگامى كه آيات روشن ما بر آنها خوانده مى شود، آنان كه به لقاى ما (رستاخيز) اميد ندارند مى گويند، قرآنى غير از اين را بياور ويا در آن تغييراتى بده!» آنگاه چنين مى گويد:
(قُلْ ما يَكُونُ لِي أَنْ أُبَدِّلَهُ مِنْ تِلْقاءِ نَفْسي إِنْ أَتَّبِعُ إِلاّ ما يُوحى إِلَيَّ إِنّي أَخافُ إِنْ عَصَيْتُ رَبّي عَذابَ يَوْم عَظيم)(يونس/15).
«بگو من حق ندارم آن را از جانب خود عوض كنم من جز از آنچه كه به من وحى شده است، از چيزى پيروى نمى كنم من از عذاب روز بزرگ در صورتى كه مخالفت پروردگارم بكنم، مى ترسم».
در اين بخش از آيه، واقعيت نبوت، وحقيقت وحى ووظيفه حامل آن بيان شده است و اينكه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)جز واقع گويى وظيفه اى ندارد، ومخالفت با وظيفه هر چند كوچك باشد بدون واكنش در روز رستاخيز نخواهد بود.
(قُلْ لَوْ شاءَ اللّهُ ما تَلَوتُهُ عَلَيْكُمْ وَ لا أَدْريكُمْ بِهِ فَقَدْ لِبِثْتُ فِيكُمْ عُمُراً مِنْ قَبْلِهِ أَفَلا تَعْقِلُونَ) (يونس/16).
«بگو اگر خدا مى خواست اين آيات را بر شما نمى خواندم وشما را از آن آگاه نمى كردم، من مدّتها پيش از اين، در ميان شما زيسته ام چرا نمى انديشيد!؟».
در اين بيان ياد آور مى شود كه اين قرآن زائيده فكر وانديشه من نيست واگر چنين بود حتماً در اين مدّت از من چيزى مى شنيديد، زيرا ممكن نيست كه چنين

صفحه 158
تعاليم ومعارفى در فكر وانديشه من باشد، امّا در اين مدّت چيزى از آن بروز نكند و در زندگى من جوانه نزند.
گوئى جمله (فَقَدْ لَبِثْتُ فِيكُمْ عُمُراً مِنْ قَبْلِهِ) به يك اصلى مسلّم در روانشناسى اشاره مى كند و آن اينكه: انسان هر چه هم، رازدار وتودار باشد، نمى تواند راز گسترده اى را يك عمر پنهان نگاه دارد ـ آن هم به جاى يك راز، دهها وصدها راز! ـ بلكه خواه ناخواه در محافل ومجالس، در خلال سخن با دوستان وياران، آنگاه كه دريچه هاى ذهن«ناخودآگاه» كاملاً به روى ذهن «خودآگاه» باز باشد وعنايتى بر سدّ وبستن آن در كار نباشد، پرده از راز درون مى افتد وخلوتگاه راز كاملاً مشهود وهويدا مى گردد.
اميرمؤمنان (عليه السلام) مى فرمايد: «ما أضمر أحد شيئاً إلاّظهر في صفحات وجهه وفلتات لسانه»1:«هيچ كس چيزى را در نهانگاه ذهن مخفى وپنهان نساخت مگر اينكه در سيما و كلمات او آشكار گرديد».
پيامبر مى فرمايد: من چهل سال در ميان شما زندگى كردم ودر اين مدّت كه وقت جوش وخروش افكار وانديشه هاى انسانى است سخنى از من در باره اين تعاليم نشنيده ايد، چگونه متصور است كه اين تعاليم از آن من باشد ومن آن را در اين مدّت طولانى مخفى وپنهان ساخته باشم چرا نمى انديشيد.
در اينجا از يادآورى نكته اى ناگزيريم و آن اينكه آنان، بيمارانى بودند كه اصرار مىورزيدند كه پزشك، نسخه داروئى خود را مطابق دلخواه آنان بنويسد، نه آن طور كه مصلحت آنها ايجاب مى كند! حالا اگر پزشك تسليم درخواست چنين بيماران غفلت زده اى نشود، تقصيرى متوجه او نيست اين گروه، خواهان اصلاح جامعه نبودند، بلكه مى خواستند، پيامبر خدا را به دنبال هوى وهوسهاى خود بكشند.

1 . نهج البلاغه، قصار الحكم، ش26.

صفحه 159

3ـ درخواستهاى نامعقول ديگر

يكى از نشانه هاى لجاجت وعناد آنان اين بود كه امورى را درخواست مى كردند وايمان خود را در گرو انجام شدن آنها قرار مى دادند كه يا ذاتاً يك امر محال ونشدنى بودند، ويا اگر هم ممكن بودند با اهداف بعثت كه تربيت وهدايت مردم بود، سازگار نبود ويا انجام آنها نشانه نبوت وراستگويى طرف بشمار نمى رفت. اين امور در درخواستهاى هشت گانه قريش در آيات زير منعكس است واگر پيامبر به پيشنهاد آنها پاسخ مثبت نگفت غالباً به خاطر يكى از علل فوق مى باشد ما مجموع درخواستهاى آنان را جداجدا، بيان مى كنيم تا اشاره به اشكال آنها آسان گردد.
(وَقالُوا لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ): «به تو ايمان نمى آوريم مگر اينكه امور زير را انجام دهى»:
(حَتّى تَفْجُرَ لَنا مِنَ الأَرْضِ يَنْبُوعاً): «از زمين براى ما چشمه اى بشكافى».
(أَوْ تَكونَ لَكَ جَنَّةٌ مِنْ نَخِيل وَ عِنَب فَتُفَجِّرَ الأَنْهارَ خِلالَها تَفْجِيراً): «يا براى تو باغى از خرما وانگور باشد ودر ميان آنها نهرهاى آبى جارى سازد».
(أَوْ تُسْقِطَ السَّماءَ كَما زَعَمْتَ عَلَيْنا كِسَفاً): «آسمانها ويا سنگهاى آسمانها را بر سرما پاره پاره بيفكنى».
(أَوْ تَأْتِيَ بِاللّهِ): «خدا رانشان ما بدهى!».
(وَ الْمَلائِكَةِ قَبيلاً): «وفرشتگان را بنمايانى».
(أَوْ يَكُونَ لَكَ بَيْتٌ مِنْ زُخْرُف): «يا خانه اى از طلا داشته باشى».
( أَوْ تَرْقى فِي السَّماءِ): «به آسمان پرواز كنى!».
(وَلَنْ نُؤْمِنَ لِرُقِيِّكَ حَتّى تُنَزِّلَ عَلَيْنا كِتاباً تَقْرَؤُهُ): «وهرگز ايمان به آسمان رفتنت نمى آوريم، مگر اينكه كتابى فرو فرستى كه ما آن را بخوانيم (ودر آن نبوت

صفحه 160
وبرانگيختگى شما نوشته شده باشد)».
قرآن در پاسخ اين درخواستها جمله بس نغز وكوتاهى بيان مى فرمايد:
(قُلْ سُبْحانَ رَبِّي هَلْ كُنتُ إِلاّ بَشَراً رَسُولاً): 1 «پيراسته است پروردگارم، من بشر پيام آورى بيش نيستم!».
تشريح وتوضيح اين جمله كوتاه در گرو اين است كه تك تك درخواستهاى آنان مورد بررسى قرار گيرد تا عناد ولجاج آنها آشكارا ثابت وروشن شود، هدف از اين پيشنهادها ودرخواستها عشق به ايمان وحقيقت يابى نبوده است، هدف اين بود كه در مقابل دعوت رسول گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) عذرى بتراشند، وبراى نگرويدن خود بهانه اى بياورند وگرنه طالب حقيقت، هرگز به فرد مصلح نمى گويد اگر راست مى گوئى ما را به دار آويز ويا به تعبير مشركان:«سنگهاى آسمان را بر سر ما بكوب وما را نابود ساز!» پيامبر براى اصلاح وتربيت منحرفان وكج انديشان اعزام شده است نه براى اعدام ونابود كردن آنان! چنين درخواستى جز اظهار عناد، انگيزه ديگرى نداشت.
براى روشن شدن پايه عناد ولجاج اين گروه، ما بايد هر يك از اين پيشنهادها را مستقلاً مورد بررسى قرار دهيم؟
الف: درخواست نخست كه جمله (حَتّى تَفْجُرَ لَنا مِنَ الأَرْضِ يَنْبُوعاً) بيانگر آن است، دو احتمال دارد:
1ـ زمين را به خاطر درخواست ما بشكافى. 2ـ زمين را براى انتفاع ما بشكافى وچشمه اى در آن جارى سازى هدف اين بود كه يا پيامبر فرد ثروتمندى گردد يا اين كه آنان داراى چنين نعمتى باشند، فرض نخست نشانه نبوت وصدق گفتار نيست، فرض دوّم هم بر خلاف سنّت خدا است. سنّت الهى اين است كه مردم از طريق كار وتلاش به مواهب دست پيدا كنند نه از طريق غيب(مگر در صورت ضرورت واجبار).

1 . سوره اسراء، آيه هاى 90ـ 93.

صفحه 161
ب: درخواست دوّم كه پيامبر، باغى از خرما وانگور داشته باشد نيز نشانه صدق گفتار مدّعى نبوّت نيست وگرنه بايد هر ثروتمندى پيامبر باشد وكليه گفتارهاى او راست ودرست باشد! اين درخواست از يك انديشه باطل سرچشمه مى گيرد وآن اينكه: نبوت ووحى الهى بايد بر يك انسان ثروتمند فرود آيد، نه فقير، چنانكه در بخش اعتراضات اين ايراد را از مشركان نقل كرديم كه مى گفتند:(وَقالُوا لَوْلا نُزِّلَ هذَا الْقُرآنُ عَلى رَجُل مِنَ الْقَرْيَتَيْنِ عَظيم) (زخرف/31):«چرا اين قرآن بر يك مرد بزرگى از مكه و طائف فرود نمى آيد!».
ج: درخواست سوّم كه آسمانها را قطعه قطعه كند وبر سر آنها پاره پاره بيفكند، مخالف هدف رسالت است زيرا هدف از بعثت، هدايت وراهنمايى مردم مى باشد نه نابود كردن آنها; مگر اين كه حجّت براى آنان تمام شود و جهان «غيب» به صورت «شهود» درآيد و هيچ نوع عذرى براى آنان باقى نماند در چنين صورتى نابودى چنين امّتى قطعى مى گردد.
خداوند براى اينكه راه «بازگشت» به حق، باز باشد اجازه نمى دهد كار به اين نقطه منجر گردد وهرچه هم مردم بر چنين معجزه هايى اصرار ورزند، او اجابت نمى كند.
د: درخواست چهارم درخواست امر محالى است زيرا آنان خواهان رؤيت خدا با ديدگان عادى بوده و كلمه «قبيلاً» گواه بر آن است و امر محال قابل انجام نيست كه پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) بر انجام دادن آن قيام كند.
هـ: درخواست پنجم (فرشتگان را براى آنان متمثل گرداند) ـ اين درخواست در صورتى كه ايمان نياورند ـ مايه نزول عذاب الهى ونابودى آنان بود زيرا همان طور كه يادآور شديم رؤيت فرشتگان به صورت واقعى از مقوله تبدل غيب به شهود است كه هيچ نوع عذرى براى مجادله گر نمى گذارد واگر ايمان نياورد نابود مى گردد و در قرآن به اين اصل با جمله (وَ لَوْ أَنْزَلْنا مَلَكاً لَقُضِيَ الأَمْرُ ثُمَّ لا يُنْظَرونَ)(انعام/8) اشاره شده است.

صفحه 162
و: درخواست ششم نشانه صدق نبوت نيست وبسان درخواست دوّم يك تقاضاى كودكانه است.
ز: درخواست هفتم بر فرض انجام گرفتن آن، ايمان آنان را جلب نمى كرد، زيرا به تصريح خود آنان تنها رفتن به آسمان نشانه حقانيت او نبود مگر اينكه درخواست هشتم آنان انجام گيرد و آن اينكه به هنگام بازگشت، كتابى را همراه خود بياورد كه در آن رسالت او نوشته شده باشد.
اين نوع سخت گيرى نشان آن بود كه درخواست كنندگان جوينده وپوينده حقيقت، نبودند وبر فرض اين كه پيامبر به اذن خدا چنين كارهايى انجام مى داد باز به بهانه هاى مختلف شانه از پذيرش رسالت او خالى مى كردند و راه شرك را ادامه مى دادند.
از نظر خرد چيزى كه بر پيامبر لازم است اين است كه به اندازه كافى دلائل روشن بر صدق گفتار خود در اختيار حقيقت جويان بگذارد، دلايلى كه فرد پيراسته از غرض را قانع سازد وبه مكتب سوق دهد.
هرگز بر پيامبر لازم نيست پذيراى پيشنهادهاى متنوع افراد شود وگرنه بايد رسالت عظيم خود را رها كرده و هر روز به نوعى دست به اعجاز بزند وبه جاى ارشاد وهدايت، وسيله تفريح وسرگرمى افراد را فراهم آورد وسرانجام، نبوّتِ پيامبر سر از كهانت ورياضت در آورد!
خلاصه ـ بر خلاف اظهار برخى از كوته نظران ـ هرگز پيامبر خدا، از قيام به معجزه اظهار ناتوانى نكرده، بلكه با گفتن(قُلْ سُبْحانَ رَبِّي هَلْ كُنْتُ إِلاّ بَشَراً رَسُولاً)(اسراء/93) دو مطلب را متذكر شده است:
(سُبْحانَ رَبِّي): «منزه است خداى من » با اين جمله خدا را از هر نوع عجز وناتوانى، رؤيت ومشاهده، پيراسته ساخته و او را بر انجام هر نوع كار ممكنى توانا دانسته است.

صفحه 163
(هَلْ كُنْتُ إِلاّ بَشَراً رَسُولاً) «من بشرى پيام آور بيش نيستم» با اين جمله خواسته برساند كه من مأمورى بيش نيستم ومطيع فرمان خدا مى باشم او هرچه بخواهد انجام مى دهم; تا اراده او بر انجام كارى تعلّق نگيرد، كارى صورت نمى پذيرد.
وبه عبارت ديگر او پس از تنزيه خدا روى دو كلمه(بشر ورسول) تكيه مى كند ومى گويد: اگر اين كارهاى خارق العاده را از آن نظر از من مى خواهيد كه من بشرم، بدانيد كه توانائى من محدود است وانجام چنين امورى از قدرت بشرى من بيرون است واگر از آن نظر مى خواهيد كه رسول خدا وپيام آور او هستم، در اين صورت من مأمورى بيش نيستم ومطيع فرمان او مى باشم تا از او اذنى صادر نگردد، كارى صورت نمى دهم.
آيات قرآن حاكى است كه اين قماش از افراد در صدد تحقيق نبوده وانگيزه گرايش در آنها وجود نداشته است.
واگر پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) به اين درخواستها ويا بالاتر از آنها جامه عمل مى پوشاند، آنان بر كفر وشرك خود سماجت مىورزيدند چنانكه مى فرمايد:
(وَلَوْ نَزَّلْنا إِلَيْهِمُ الْمَلائِكةَ وَ كَلَّمَهُمُ الْمَوتى وَ حَشَرْنا عَلَيْهِمْ كُلَّ شَيْء قُبُلاً ما كانُوا لِيُؤْمِنُوا إِلاّ أَنْ يَشاءَ اللّهُ وَ لكِنَّ أَكْثَرَهُمْ يَجْهَلُونَ) (انعام/111).
«اگر فرشتگان را بر آنها فرود مى آورديم ومردگان با آنان سخن مى گفتند وهمه چيزها را براى آنان گرد مى آورديم (همه خواهشهاى آنان را انجام مى داديم) باز ايمان نمى آوردند، مگر اين كه خدا بخواهد(وبا قهر وغلبه آنان را به ايمان سوق دهد در اين صورت چنين ايمانى فاقد ارزش خواهد بود) وبيشتر آنان جاهل ونادانند».
ودر آيه ديگر مى فرمايد:
(وَلَوْ أَنَّ قُرْآناً سُيِّرَتْ بِهِ الْجِبالُ أَوْ قُطِّعَتْ بِهِ الأَرضُ أَوْ كُلِّمَ بِهِ الْمَوتى) (رعد/31).

صفحه 164
«هرگاه قرآن كوهها را از بيخ بركند، وزمين را قطعه قطعه سازد ومردگان را زنده سازد، باز ايمان نخواهند آورد».
در پايان، توجه علاقمندان را به نكته اى جلب مى كنيم: ظاهر آيه اين است كه فاعل وآورنده معجزه، نفس نبوى است، ولى او در بهره بردارى از اين قدرت نياز به اذن الهى دارد كه بدون اذن او كارى صورت نمى پذيرد واين اصل در تمام اعصار ودر باره تمام پيامبران حاكم بوده است چنانكه مى فرمايد:(وَما كانَ لِرَسُول أَنْ يَأْتِيَ بِ آيَة إِلاّ بِاِذْنِ اللّهِ)(رعد/38): «ممكن نيست هيچ پيامبرى معجزه اى بياورد مگر به اذن خدا».
با اين بيان مى توان بر مفاد بسيارى از آيات كه در اين مورد فرود آمده، دست يافت. آياتى كه دستاويز برخى از منكران اعجاز قرار گرفته وخواسته اند بگويند كه پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم) جز قرآن معجزه اى نداشته است.
وما درباره اين نوع از آيات در كتاب راز بزرگ رسالت صفحات 415 و485 سخن گفته ايم. افرادى كه بخواهند بر مجموع اين آيات واهداف آنها واقف شوند، بخشهاى نوزدهم وبيستم اين كتاب را مطالعه نمايند.

صفحه 165
از بعثت تا هجرت
      5

11

آزارها وسنگ اندازيها

آيات موضوع

(وَلَقَدْ كُذِّبَتْ رُسُلٌ مِنْ قَبْلِكَ فَصَبَرُوا عَلى ما كُذِّبُوا وَ أُوذُوا حَتّى أَتيهُمْ نَصْرُنا وَلا مُبَدِّلَ لِكَلِماتِ اللّهِ وَ لَقَدْ جاءَكَ مِنْ نَبَائِ الْمُرْسَلينَ)(انعام/34).
(فَاصْبِرْ كَما صَبَرَ أُولُوا الْعَزْمِ مِنَ الرُّسُلِ وَ لا تَسْتَعْجِلْ لَهُمْ) (احقاف/35).
(وَاتَّبِعْ ما يُوحى إِلَيْكَ وَاصْبِرْ حَتّى يَحْكُمَ اللّهُ وَ هُوَ خَيْرُ الْحاكِمينَ) (يونس/109).
(وَاصْبِرْ وَ ما صَبْرُكَ إِلاّ بِاللّهِ وَ لا تَحْزَنْ عَلَيْهِمْ)(نحل/127).
(وَاصْبِرْ نَفْسَكَ مَعَ الَّذينَ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَدوةِ وَ الْعَشِىِّ)(كهف/28).
(فَاصْبِر لِحُكْمِ رَبِّكَ وَلا تَكُنْ كَصاحِبِ الْحُوتِ)(قلم/48).
(وَاصْبِرْ عَلى ما يَقُولُونَ وَ اهْجُرهُمْ هَجْراً جَميلاً)(مزّمّل/10).

ترجمه آيات

«پيامبرانى پيش از تو تكذيب شدند، بر تكذيب وايذاء (قوم خود) صبر كردند. براى كلمات خدا تبديل كننده اى نيست، اخبار پيامبران مرسل به تو رسيد».
«بردبار باش همان طور كه پيامبران «اولوا العزم» بردبارى به خرج دادند

صفحه 166
وبراى آنان عجله مكن!».
«از آنچه كه به تو وحى مى شود پيروى نما وبردبار باش تا خدا داورى كند، او بهترين داورها است».
«شكيبا باش وصبر تو براى خدا است وبراى آنان اندوهگين مباش».
«تو با كسانى كه خداى خود را صبح وشب مى خوانند، صبر نما».
«به حكم پروردگار خود صبر كن ومانند مصاحب ماهى (يونس) مباش».
«برگفته هاى آنان صبر كن وآنها را به صورت زيبا ترك بنما».

تفسير آيات

آزار و اذيّت مصلحان وخيرانديشان جامعه، از شيوه هاى ديرينه جوامع منحط است و تاريخ پيامبران ورجال اصلاح طلب مملوّ از اين سرگذشت ها وداستانها است و زندگى پيامبر بزرگ ما از اين اصل بيرون نبوده وپيوسته در طول دعوت، خصوصاً از بعثت تا هجرت مورد ايذاء و آزار جاهلان، و سنگ اندازيهاى كج انديشان بوده است.
قرآن هرچند خصوصيات آزار ايشان وياران با وفاى او را متعرض نمى شود، ولى كلياتى را مطرح مى كند كه از آن مى توان پايه فشار و ايذاء را به دست آورد.
قرآن در مقام تسلّى پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)مشكلات پيامبران پيشين وبردبارى آنان را يادآور مى شود، وبه او فرمان شكيبايى در مقابل آزار جاهلان را مى دهد و مى فرمايد:
(وَلَقَدْ كُذِّبَتْ رُسُلٌ مِنْ قَبْلِكَ فَصَبَرُوا عَلى ما كُذِّبُوا وَ أُوذُوا حَتّى أَتيهُمْ نَصْرُنا وَلا مُبَدِّلَ لِكَلِماتِ اللّهِ وَ لَقَدْ جاءَكَ مِنْ نَبَائِ الْمُرْسَلينَ)(انعام/34).
«پيامبرانى پيش از تو تكذيب شدند، بر تكذيب وايذاء (قوم خود) صبر كردند. براى كلمات خدا تبديل كننده اى نيست، اخبار پيامبران مرسل به تو رسيد».

صفحه 167
در آيه ديگر، صبر وبردبارى پيامبرانِ «اولوالعزم» را يادآور مى شود وبه او فرمان مى دهد كه مانند آنان بر شدايد و سختيها صبر كند چنانكه مى فرمايد:
(فَاصْبِرْ كَما صَبَرَ أُولُوا الْعَزْمِ مِنَ الرُّسُلِ وَ لا تَسْتَعْجِلْ لَهُمْ)(احقاف/35).
«بردبار باش همان طور كه پيامبران «اولوا العزم» بردبارى به خرج دادند وبراى آنان عجله مكن!».
در آيه سوّم دستور صبر مى دهد وتلويحاً مى رساند كه محاكمه موذيان وآسيب رسانان را به خدا واگذار كن، چنانكه مى فرمايد:
(وَاتَّبِعْ ما يُوحى إِلَيْكَ وَاصْبِرْ حَتّى يَحْكُمَ اللّهُ وَ هُوَ خَيْرُ الْحاكِمينَ) (يونس/109). «ازآنچه كه به تو وحى مى شود پيروى نما وبردبار باش تا خدا داورى كند، او بهترين داورها است».
خلاصه، قرآن در هيجده مورد به پيامبر فرمان صبر صادر مى كند گاهى مى فرمايد:
(وَاصْبِرْ وَ ما صَبْرُكَ إِلاّ بِاللّهِ وَ لا تَحْزَنْ عَلَيْهِمْ)(نحل/127):«شكيبا باش وصبر تو براى خدا است وبراى آنان اندوهگين مباش».
وباز پيامبر را همراه با مؤمنان قليلى كه با او بودند دعوت به صبر مى نمايد ومى فرمايد:
(وَاصْبِرْ نَفْسَكَ مَعَ الَّذينَ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَدوةِ وَ الْعَشِىِّ): «تو با كسانى كه خداى خود را صبح وشب مى خوانند، صبر نما».
بار سوّم يادآور مى شود كه مبادا جام صبر او لبريز گردد ومانند يونس بيتاب گردد چنانكه مى فرمايد:
(فَاصْبِر لِحُكْمِ رَبِّكَ وَلا تَكُنْ كَصاحِبِ الْحُوتِ)(قلم/48):«به حكم پروردگار خود صبر كن ومانند مصاحب ماهى (يونس) مباش».
بار چهارم دستور مى دهد كه صبر پيشه باشد وجاهلان را ترك گويد، چنانكه

صفحه 168
مى فرمايد:
(وَاصْبِرْ عَلى ما يَقُولُونَ وَ اهْجُرهُمْ هَجْراً جَميلاً)(مزّمّل/10):«برگفته هاى آنان صبر كن وآنها را به صورت زيبا ترك بنما».
از مجموع اين آيات پايه ايذاء وآزار، واندازه زخم زبانهاى آنان به دست مى آيد وكتابهاى حديث وسيره وتاريخ، تفصيل آزارهايى را كه قوم پيامبر بر او وياران او روا داشته اند متذكر شده اند.علاقمندان به كتابهاى سيره مراجعه فرمايند.

صفحه 169
از بعثت تا هجرت
      6

12

معراج پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)

(از مسجد الحرام تا سدرة المنتهى)

آيات موضوع

(وَلِسُلَيْمانَ الرِّيحَ عاصِفَةً تَجْرِي بِأَمْرِهِ إِلَى الأَرْضِ الَّتي بارَكْنا فِيها وَ كُنّا بِكُلِّ شَيْء عالِمينَ) (انبياء/81).
(فَسَخَّرْنا لَهُ الرِّيحَ تَجْرِي بِأَمْرِهِ رُخاءً حَيْثُ أَصابَ)(ص/36).
(وَلِسُلَيْمانَ الرِّيحَ غُدُوُّها شَهْرٌ وَ رَواحُها شَهْرٌ)(سبا/12).
(وَقَوْلِهِمْ إِنّا قَتَلْنَا الْمَسيحَ عيسَى ابْنَ مَرْيَمَ رَسُولَ اللّهِ وَ ما قَتَلُوهُ وَ ما صَلَبُوهُ وَ لكِنْ شُبِّهَ لَهُمْ وَ إِنَّ الَّذينَ اخْتَلَفُوا فِيهِ لَفِي شَكّ مِنْهُ ما لَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْم إِلاّ اتِّباعَ الظِّنِّ وَ ما قَتَلُوهُ يَقيناً *بَلْ رَفَعَهُ اللّهُ إِلَيْهِ وَ كانَ اللّهُ عَزيزاً حَكيماً)(نساء/157 ـ 158).
(إِذْ قالَ اللّهُ يا عيسى إِنّي مُتَوَفِّيكَ وَ رافِعُكَ إِلَيَّ) (آل عمران/55)
(سُبْحانَ الَّذي أَسْرى بِعَبْدِهِ لَيْلاً مِنَ الْمَسْجِدِالْحَرامِ إِلَى الْمَسْجِد الأَقْصَى الَّذي بارَكْنا حَوْلَهُ لِنُرِيَهُ مِنْ آياتِنا إِنَّهُ هُوَ السَّميعُ الْبَصِيرُ)(اسراء/1).
(عَلَّمَهُ شَديدُ الْقُوى* ذُو مِرَّة فَاسْتَوى* وَهُوَ بِالأُفُقِ الأَعْلى* ثُمَّ دَنى فَتَدَلّى *فَكانَ قابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنى* فَأَوْحى إِلى عَبْدِهِ ما أَوْحى* ما كَذَبَ الْفُؤادُ ما رَاى* أَفَتُمارُونَهُ عَلى ما يَرى* وَ لَقَدْ رَآهُ نَزْلَةً أُخْرى* عِنْدَ سِدْرَةِ المُنْتَهى* عِنْدَها جَنَّةُ الْمَأْوى* إِذْ يَغْشَى السِّدْرَةَ ما يَغْشى* ما زاغَ الْبَصَرُ وَ ما طَغى*

صفحه 170
لَقَدْ رَآى مِنْ آياتِ رَبِّهِ الْكُبْرى).(نجم/18ـ5)

ترجمه آيات

«تند باد را مسخّر سليمان كرديم، باد به فرمان او به سرزمينى كه آن را بركت بخشيديم حركت مى كرد وما از همه چيز آگاهيم».
«ما باد را در اختيار او قرار داديم كه نرم و آهسته هر جا كه او مى خواست، حركت مى كرد».
«براى سليمان باد را تسخير كرديم، كه مقدار حركت نيمروز آن به اندازه يك ماه ونيمروز دوّم آن نيز به همان اندازه (يك ماه) بود».
«مى گويند ما مسيح را كشتيم، در حالى كه او را نه كشتند ونه او را به دار آويختند، بلكه جريان برآنها مشتبه شد آنان كه در باره قتل مسيح اختلاف كردند به آن علم ندارند و از ظن وگمان پيروى مى كنند وقطعاً او را نكشته اند. بلكه خدا او را به سوى خود فرا خواند، و خداوند توانا وحكيم است».
«به ياد آر آنگاه كه خدا به عيسى گفت من تو را اخذ مى كنم وبه سوى خود فرا مى خوانم».
«منزه است خدايى كه شبانگاه بنده خود را از مسجد الحرام تا مسجدالأقصى كه اطراف آن را بركت داده ايم، برد، تا آيات خود را نشان او بدهيم; به درستى كه او است شنوا وبينا ».
«موجود نيرومندى (فرشته وحى) او را تعليم داده است اين معلم قدرتمند(به هنگام نزول وحى) در افق بالا، قد برافراشت، وبراى او نمايان گرديد، سپس نزديك شد و در ميان زمين وآسمان آويزان گرديد وبه قدرى نزديك شد كه به اندازه دو ميدان تير يا دو سر كمان يا از آن هم كمتر بود، اين معلّم به بنده خدا آنچه بايد وحى كند، وحى كرد، ولى آنچه را ديد، دل آن را تكذيب نكرد. آيا با او در آنچه كه ديده (جبرئيل) به مجادله برمى خيزيد؟ يكبار ديگر او را نيز ديده است نزد

صفحه 171
«سدرة المنتهى»، نزد او است جنة المأوى، هنگامى كه سدره را پوشانيد آنچه پوشانيد، ديده منحرف نگرديد و(از قوانين رؤيت) طغيان نكرد او بعضى از آيات بزرگ خداوند را ديد».

تفسير آيات

پيامبران وسير در فضا

پيامبران الهى، نخستين انسانهائى بودند كه درهاى آسمانها را به روى بشر گشودند وعملاً ثابت كردند كه سير در فضا ويا به تعبير امروز تسخير فضا ـ البته بخشى از آن ـ كاملاً امكان پذير است.
پيش از آنكه فضانورد شوروى«گاگارين» ويا فضانورد آمريكائى «ارمسترانگ» به آسمان پرتاب شوند واوّلى در بخشى از فضا سير كند ويا دوّمى گامى در «قمر» نهد، قبل از آنها پيامبران الهى در نقاطى از جهان بالا سير كردند كه بشر آنروز امكان آن را تصوّر نمى كرد.
قرآن به روشنى از حركت سليمان به وسيله باد و اين كه بادهاى شديد وطوفانزا تحت تسخير او بود، سخن مى گويد:
(وَلِسُلَيْمانَ الرِّيحَ عاصِفَةً تَجْرِي بِأَمْرِهِ إِلَى الأَرْضِ الَّتي بارَكْنا فِيها وَ كُنّا بِكُلِّ شَيْء عالِمينَ) (انبياء/81):«تند باد را مسخّر سليمان كرديم، باد به فرمان او به سرزمينى كه آن را بركت بخشيديم حركت مى كرد وما از همه چيز آگاهيم».
در اين آيه از تسخير بادهاى تند و طوفانزا وحركت سليمان به وسيله آن در سرزمينى كه خدا بركت بخشيده (شامات) سخن به ميان آمده است، در حالى كه در آيه ديگر متذكر مى شود كه باد نرم نيز در اختيار او بود و اراده سليمان به هر نقطه اى كه تعلّق مى گرفت باد به آن سمت حركت مى كرد و او را نيز مى برد، چنانكه مى فرمايد:

صفحه 172
(فَسَخَّرْنا لَهُ الرِّيحَ تَجْرِي بِأَمْرِهِ رُخاءً حَيْثُ أَصابَ)(ص/36):«ما باد را در اختيار او قرار داديم كه نرم و آهسته هر جا كه او مى خواست، حركت مى كرد».
و هرگز ميان دو آيه (از نظر قلمرو باد وكيفيت آن) تضادّى وجود ندارد، زيرا به حكم مفاد هر دو آيه هر دو نوع باد در اختيار او بود ويادآورى باد تند در آيه نخست به عنوان ذكر فردِ مهم مى باشد وهمچنين يادآورى خصوص اراضى شام از آن نظر است كه آن اراضى مقر حكومت سليمان به شمار مى رفت.
در آيه سوّم سرعت حركت باد را بيان مى كند ومى فرمايد:
(وَلِسُلَيْمانَ الرِّيحَ غُدُوُّها شَهْرٌ وَ رَواحُها شَهْرٌ)(سبا/12).
«براى سليمان باد را تسخير كرديم، كه مقدار حركت نيمروز آن به اندازه يك ماه ونيمروز دوّم آن نيز به همان اندازه (يك ماه) بود». يعنى او به وسيله باد در يك روز مسافتى را طى مى كرد كه وسائل نقليه آن روز، آن را در ظرف دو ماه طى مى كردند اگر وسائط نقليه در آن زمان، هر روز مسافتى به اندازه هشت فرسخ، طى مى كرد ودر نتيجه در ظرف دو ماه مسافت 480( 480=60 × 8) فرسنگ را طى مى نمود، سليمان همين مسافت را در ظرف يك روز با آن وسيله خدادادى طى مى كرد.
برخى از پيشداوران كه چشم ديدن معجزات وكرامتهاى پيامبران را ندارند، آيات به اين روشنى را، تأويل كرده وهمگى را مربوط به استفاده سليمان از نيروى باد در مسائل مربوط به كشاورزى وتلقيح گياهان وتصفيه خرمنها وحركت كشتيها دانسته اند، به گواه اينكه، سرزمين شام، سرزمين زراعى است وقسمت مهمّ آن در ساحل درياى مديترانه قرار دارد.
چنين تفسيرى، علّتى جز وحشت از ديرباورى غرب زدگان نسبت به اعجاز و كرامت ندارد، و در نتيجه سراپا تفسير به رأى است.
زيرا اوّلاً: اگر مقصود بهره بردارى در امور كشاورزى وكشتيرانى باشد، اين كار اختصاص به سليمان ندارد وهمه مردم از اين نعمت الهى در اين موارد بهره

صفحه 173
مى گيرند.
ثانياً: در اين صورت لفظ (بِأَمْرِهِ حَيْثُ يَشاءُ) بى معنى خواهد بود، زيرا باد در اين موارد يك جريان طبيعى دارد وبه عنوان يك سنّت الهى حركت مى كند، خواه از سليمان امرى صادر گردد يانگردد.
ثالثاً: در سوره سبأ مقدار حركت باد را تعيين مى كند، نه حركت كشتى را!
شكى نيست كه آيات، يادآور حركت سليمان به وسيله باد مى باشد وامّا جوانب ديگر قضيه واين كه سليمان وياران او بر چه وسيله اى مى نشستند و چگونه خود را از سرما وگرما ويا فشار هوا حفظ مى نمودند، در آيات بر آنها هيچ اشاره اى نشده است وهمگى را مى توان از طريق اعجاز وغلبه بر قوانين عادى حل نمود.

عروج مسيح(عليه السلام)

اين تنها سليمان نيست كه درهاى فضا را به روى بشر گشود، بلكه پس از وى حضرت مسيح نيز به تصريح قرآن از ميان مردم ستمگر بنى اسرائيل كه قصد جان او را داشتند، گرفته شد وبه عالم بالا فرا خوانده گشت، چنانكه مى فرمايد:
(وَقَوْلِهِمْ إِنّا قَتَلْنَا الْمَسيحَ عيسَى ابْنَ مَرْيَمَ رَسُولَ اللّهِ وَ ما قَتَلُوهُ وَ ما صَلَبُوهُ وَ لكِنْ شُبِّهَ لَهُمْ وَ إِنَّ الَّذينَ اخْتَلَفُوا فِيهِ لَفِي شَكّ مِنْهُ ما لَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْم إِلاّ اتِّباعَ الظَّنِّ وَ ما قَتَلُوهُ يَقيناً).
«مى گويند ما مسيح را كشتيم، در حالى كه او را نه كشتند ونه او را به دار آويختند، بلكه جريان برآنها مشتبه شد آنان كه در باره قتل مسيح اختلاف كردند به آن علم ندارند و از ظن وگمان پيروى مى كنند وقطعاً او را نكشته اند».
(بَلْ رَفَعَهُ اللّهُ إِلَيْهِ وَ كانَ اللّهُ عَزيزاً حَكيماً) (نساء/157 و158):«بلكه خدا او را به سوى خود فرا خواند، وخداوند توانا وحكيم است».

صفحه 174
ودر آيه ديگر مى فرمايد:
(إِذْ قالَ اللّهُ يا عيسى إِنّي مُتَوَفِّيكَ وَ رافِعُكَ إِلَيَّ) (آل عمران/55): «به ياد آر آنگاه كه خدا به عيسى گفت من تو را اخذ مى كنم وبه سوى خود فرا مى خوانم».
البته «توفّى» به معنى «اخذ» و«گرفتن» است واگر در مورد مرگ ومير به كار مى رود براى اين است كه در حال مرگ، روح انسان گرفته مى شود وجسد بى جان او در كره خاك مى ماند وگرنه در معناى لفظ «توفّى» و«وفّى» مرگ و مردن نهفته نيست و لذا گاهى در مورد خواب نيز به كار مى رود، چنانكه مى فرمايد:
(وَ هُوَ الَّذي يَتَوفّيكُمْ بِاللَّيْلِ وَ يَعْلَمُ ما جَرَحْتُمُ بِالنَّهارِ)(انعام/60).
«او است كه شما را به هنگام شب(خواب) مى گيرد و از آنچه كه روز انجام مى دهيد، آگاه است».
بنابراين، لفظ «توفى» گواه بر مرگ عيسى نيست، بلكه بيش از اين نمى رساند كه خداوند او را از توطئه يهود نجات بخشيد و او را از آنها گرفت وبه سوى خود فرا خواند.
لفظ «رفع» در دو مورد اگر گواه بر ترفيع معنوى باشد، گواه بر رفع حسى نيز هست و در نتيجه مسيح از اين كره خاكى به سوى جهان بالا رفت وبراى خود در جهان بالا مكان گزيد.

معراج پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم)

حقيقت معراج پيامبر، جز سير او از مسجدالحرام تا مسجدالأقصى و از آنجا به «سدرة المنتهى» چيزى نيست از بررسى آيات مى توان اين حقايق را به دست آورد:
1ـ اندازه مسافت اين سير ملكوتى.
2ـ زمان اين سير ومقدار آن.
3ـ كيفيت معراج، آيا فقط روحانى بوده يا روحانى وجسمانى؟

صفحه 175
4ـ هدف از اين سير چه بود.
5ـ چه چيزهايى را در اين سير ملكوتى مشاهده كرد.
استخراج پاسخ اين مسائل در گرو نقل متون وترجمه آيات است.
نخستين آيه سوره اسراء، مربوط به معراج رسول گراميصلَّى اللّه عليه و آله و سلَّم است.
(سُبْحانَ الَّذي أَسْرى بِعَبْدِهِ لَيْلاً مِنَ الْمَسْجِدِالْحَرامِ إِلَى الْمَسْجِد الأَقْصَى الَّذي بارَكْنا حَوْلَهُ لِنُرِيَهُ مِنْ آياتِنا إِنَّهُ هُوَ السَّميعُ الْبَصِيرُ).
«منزه است خدايى كه شبانگاه بنده خود را از مسجد الحرام تا مسجدالأقصى كه اطراف آن را بركت داده ايم، برد، تا آيات خود را نشان او بدهيم; به درستى كه فقط او شنوا وبينا است».
ودر سوره نجم قسمتى از آيه هاى 5ـ18 مربوط به اين سير معنوى والهى وقسمت ديگر به حادثه نزول وحى در آغاز بعثت است.1
(عَلَّمَهُ شَديدُ الْقُوى* ذُو مِرَّة فَاسْتَوى* وَهُوَ بِالأُفُقِ الأَعْلى* ثُمَّ دَنا فَتَدَلّى *فَكانَ قابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنى* فَأَوْحى إِلى عَبْدِهِ ما أَوْحى* ما كَذَبَ الْفُؤادُ ما رَاى* أَفَتُمارُونَهُ عَلى ما يَرى*
وَ لَقَدْ رَآهُ نَزْلَةً أُخْرى* عِنْدَ سِدْرَةِ المُنْتَهى* عِنْدَها جَنَّةُ الْمَأْوى* إِذْ يَغْشَى السِّدْرَةَ ما يَغْشى* ما زاغَ الْبَصَرُ وَ ما طَغى* لَقَدْ رَآى مِنْ آياتِ رَبِّهِ الْكُبْرى).
«موجود نيرومندى (فرشته وحى) او را تعليم داده است اين معلم قدرتمند(به هنگام نزول وحى) در افق بالا، قد برافراشت، وبراى او نمايان گرديد، سپس نزديك

1 . توضيح اين كه وقتى پيامبر به قريش فرمود: من فرشته را به هنگام آوردن وحى با قيافه واقعى او ديدم، قريش با او به مجادله برخاستند; قرآن در ردّ آنان مى فرمايد كه اين اوّلين و آخرين بار نيست كه جبرئيل را مشاهده كرده است، بلكه يكبار ديگر او را نزد سدرة المنتهى ديده است; از اين جهت، قرآن در اين آيه به نقل دو حادثه ـ رؤيت فرشته به هنگام نزول وحى و رؤيت او در معراج ـ مى پردازد.

صفحه 176
شد و در ميان زمين وآسمان آويزان گرديد وبه قدرى نزديك شد كه به اندازه دو ميدان تير يا دو سر كمان يا از آن هم كمتر بود اين معلّم به بنده خدا آنچه بايد وحى كند، وحى كرد، ولى آنچه را ديد دل آن را تكذيب نكرد. آيا با او در آنچه كه ديده است (جبرئيل) به مجادله برمى خيزيد؟ يكبار ديگر او را نيز ديده است نزد «سدرة المنتهى»، نزد آن است جنة المأوى(بهشتى كه جايگاه متقيان است.)، هنگامى كه سدره را پوشانيد آنچه پوشانيد، ديده منحرف نگرديد و(از قوانين رؤيت) طغيان نكرد او بعضى از آيات بزرگ خداوند را ديد».
آيات ياد شده كه در دو فراز نقل شد، اشاره به دو حادثه است وقدر مشترك هر دو اين است كه پيامبر در هر دو جبرئيل را مشاهده نمود.
فراز نخست مربوط به آغاز نزول وحى است كه در آن حادثه، جبرئيل را در افق بالا، با قد برافراشته مشاهده نمود وبه او آنچنان نزديك شد كه فاصله ميان آن دو به اندازه فاصله دو ميدان تير يا دو سر كمان يا از آن هم كمتر شد، آنگاه فرشته وحى، آنچه را كه بنا بود به پيامبر وحى كند، وحى نمود.
فراز دوّم از اين آيات مربوط به معراج ورؤيت فرشته وحى در اين سير روحانى مى باشد او اين فرشته را نزد «سدرة المنتهى» ديده، نه تنها فرشته را ديده، بلكه آيات بزرگ پروردگار خود را نيز ديده، چنانكه مى فرمايد:(لَقَدْ رَآى مِنْ آياتِ رَبِّهِ الْكُبرى) اين بخش از آيات مربوط به سير او در كره خاكى نيست، بلكه به گواه اينكه جبرئيل را كنار سدرة المنتهى ديد، ودر نزد سدره، جنةِ المأوى قرار دارد، طبعاً اين آيات در جهان خارج از كره زمين مى باشد.
بنابر اين، پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) در سير خود دوبار آيات خدا را ديده است:
1ـ در سير خود از مسجدالحرام تا مسجدالأقصى، چنانكه در آيه سوره اسراء فرمود:(لِنُرِيَهُ مِنْ آياتِنا).
2ـ در سير خود از «مسجدالأقصى» تا سدرة المنتهى، ودر اين سير آيات

صفحه 177
بزرگ خدا را ديده است.
جالب توجه اينكه قرآن آياتى را كه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)در مسير مسجد الحرام تا مسجدالأقصى ديده، با لفظ «كبرى» توصيف نمى كند در حالى كه آياتى را كه پيامبر در ادامه آن سير مشاهده كرده، آيات كبرى معرفى مى كند واين خود گواه بر آن است كه ظرف اين آيات مختلف بوده است، آيات نخست در اين كره، وآيات دوم در جهان خارج از اين كره خاكى بوده است.
البته در اين آيات گواهى بر اين كه سير دوّم به دنبال سير نخست بوده واين دو سير، يك جا ودر يك زمان انجام گرفته اند، نيست وممكن است در دو زمان، وبه صورت جدا از هم انجام گرفته باشد ولى اگر معراج جسمانى وروحانى آن حضرت بيش از يك بار تحقّق نپذيرفته باشد، طبعاً بايد سير دوّم به دنبال سير نخست بوده ومجموعاً در يك شب انجام گرفته باشد.1
با توجه به اين توضيحات مى توان پرسشهاى پنجگانه را از خود آيات استخراج نمود وچنين گفت:
الف: مسافت اين سير آفاقى از مسجدالحرام تا مسجدالأقصى و از آنجا تا سدرة المنتهى كه جنة المأوى در نزديكى آن قرار دارد، بوده است.
ب: زمان اين سير به گواه لفظ «اسرى» كه در سير شبانه به كار مى رود، شب بوده ولى چه مقدار از شب را اشغال كرده است، آيات در باره آن ساكت است.
ج: معراج او در تمام مراحل جسمانى وروحانى بوده است؟ توضيح اينكه در

1 . در باره تعداد معراج پيامبر به سوى آسمان روايات مختلف است، در روايتى كه ابوبصير از امام صادق (عليه السلام) نقل مى كند، دوبار وارد شده است در حالى كه در برخى از روايات، بيشتر از آن. براى آگاهى از آن مى توان به بحارالأنوار، ج18، ص 306 و سفينة البحار، ج2، ص 174 ماده «عرج» مراجعه نمود. ولى معراج روحانى آن حضرت مسلّماً بيشتر بوده است و در اين مورد به وسائل الشيعه، ج7، باب (تحريم صوم الوصال) ح4 مراجعه بفرماييد.

صفحه 178
باره كيفيت معراج رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)چهار نظر وجود دارد:
1ـ معراج پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) در تمام مراحل روحانى بوده است، يعنى روح به صورت تخليه از جسد، اين عوالم را طى كرده است.
2ـ معراج پيامبر روحى بوده امّا نه به صورت تجرّد از بدن، بلكه به صورت رؤيا و برزخى بوده وتمام اين عوالم به صورت رؤيا سير شده است.
3ـ سير پيامبر از مسجدالحرام تا مسجدالأقصى جسمانى وروحانى بوده واز آنجا به بالا به صورت روحانى بوده واين نظريه را ابن شهر آشوب برگزيده وبه علماى اماميه نسبت داده است.
4ـ سير حضرت در تمام مراحل جسمانى وروحانى بود وهمه جا را باتن وروان، سير نموده است.
مشهور در ميان دانشمندان شيعه همين نظريه چهارم است وقرائن ذيل بر صحت آن گواهى مى دهد:
الف: متبادر از لفظ «عبد» در آيه، همان شخصيت خارجى است كه از تن وروان تركيب يافته است ودر قرآن مجيد، اين لفظ در هويت خارجى به كار رفته است مانند:
(أَرَأَيْتَ الَّذي يَنْهى* عَبْداً إِذا صَلّى) (علق/9و10):«آيا ديدى كسى را كه نهى مى كرد، بنده اى را وقتى نماز گزارد».
(وَ أَنَّهُ لَمّا قامَ عَبْدُ اللّهِ يَدْعُوهُ) (جن/19):«و چون بنده خدا برخاست تا او را بخواند»وهمچنين است در آيات ديگر.
آرى در يك آيه، لفظ عبد در معناى وسيعى به كار رفته كه موجودات مجرّد از ماده وپيراسته از جسم را نيز دربر مى گيرد چنانكه مى فرمايد:(إِنْ كُلُّ مَنْ فِي السَّمواتِ وَ الأَرْضِ إِلاّ آتِى الرَّحْمنِ عَبْداً) (مريم/93):«تمام كسانى كه در آسمان و زمين قرار دارند به صورت بنده نزد خدا حاضر مى شوند».

صفحه 179
بندگى اختصاص به انسان خاكى ندارد، بلكه فرشتگان وپريها نيز بندگان خدا هستند.
اگر لفظ «عبداً» در اين آيه در معناى وسيع وگسترده به كار رفته است به خاطر قرينه اى است كه در آغاز آيه وجود دارد وآن اين است كه موضوع را به صورت عام مطرح كرده ومى فرمايد:
(إِنْ كُلُّ مَنْ فِي السَّمواتِ وَ الأَرضِ) «هيچ موجود زنده وعاقلى در آسمانها وزمين نيست» واگر چنين قرينه اى نبود، لفظ «عبداً» بر فرشته وپريها اطلاق نمى شد.
ب: در سوره نجم از شهود دل، ورؤيت ديده سخن مى گويد ومى فرمايد:(ما كَذَبَ الْفُؤادُ ما رَآى): «دل آنچه را كه ديده ديد، تكذيب نكرد» واگر 1اين بخش از معراج روحانى بوده،در اين صورت بحث از تكذيب دل، رؤيت ديده را بى معنى بود.
ج: (ما زاغَ الْبَصَرُ وَ ما طَغى):«چشم نلغزيد وطغيان نكرد».
اين قرائن سه گانه به ضميمه اتّفاق علماى اسلام ـ جز عدّه انگشت شمارى از آنان ـ گواه بر اين است كه اين سير ملكوتى با همين بدن عنصرى انجام گرفت وتفاوتى در آغاز وپايان نبوده است.
بنابراين آنچه كه تفتازانى صاحب مقاصد وشرح آن2 از عايشه نقل مى كند كه معراج پيامبر روحانى بوده ويا از معاويه نقل شده كه معراج از عالم رؤيا بوده است همگى بر خلاف ظواهر آيات ياد شده بوده، وفاقد ارزش علمى مى باشند.
ابن شهر آشوب در مناقب مى نويسد:

1 . ابن عباس مى گويد: مقصود از جمله«ما كذب الفؤاد و ما رأى» اين است كه:لم يكذب فؤاد محمّد ما راه بعينه.
2 . شرح مقاصد، ج2، ص 192ـ 193، ط اسلامبول.

صفحه 180
خوارج معراج را از اصل انكار مى كنند، جهميّه مى گويد: معراج او روحانى بوده آن هم به صورت رؤيا. اماميه وزيديه ومعتزله مى گويند معراج او فقط تا مسجد الأقصى جسمانى وروحانى بوده است، در حالى كه گروه چهارم مى گويند همگى جسمانى وروحانى بوده است و او با تن وروان از «مسجد اقصى» به جهان بالا رفته است.1
شگفت از ابن شهر آشوب است كه چگونه در كيفيت معراج چنين تفصيلى را به اماميه نسبت داده، در حالى كه مشهور ميان آنان اين است كه همه مسير يكنواخت بوده است.
د: هدف از اين سير، مشاهده عوالم هستى ونشانه هاى عظمت او بوده است، و اين هدف در خود آيات ياد شده بيان شده است چنانكه مى فرمايد:
(لِنُرِيَهُ مِنْ آياتِنا) (اسراء/1) وباز مى فرمايد:(لَقَدْ رَآى مِنْ آياتِ رَبِّهِ الْكُبْرى) (نجم/18).
ودر احاديث اسلامى اين هدف به نوعى تشريح شده است چنانكه امام صادق(عليه السلام) در پاسخ سؤال از علّت معراج مى فرمايد:
«إِنَّ اللّهَ لا يُوصَفُ بِمَكان وَ لا يَجْري عَلَيْهِ زَمانٌ، وَ لكِنَّهُ عَزَّ وجَلَّ أَرادَ أَنْ يُشَرِّفَ بِهِ مَلائِكَتَهُ وَ سُكّانَ سَماواتِهِ وَ يُكرّمَهُم بِمُشاهِدَتِهِ وَ يُريهُ مِنْ عَجائِبِ عَظَمَتِهِ ما يُخْبِرُ بَعْدَ هُبُوطِهِ».2
«خداوند هرگز مكانى ندارد وزمان بر او حاكم نيست(پيراسته از مكان وزمان است) خداوند خواست فرشتگان وساكنان آسمانها را با ورود او به آسمان عزيز گرداند وبه آنان احترام گذارد، و از شگفتيهاى عظمتش نشان او بدهد تا پس از بازگشت به زمين مردم را از آن آگاه سازد».

1 . مناقب، ج1، ص 135.
2 . تفسير برهان، ج2، ص 400.

صفحه 181
او در سير، آيات با عظمت خدا را مشاهده كرد آن هم نه همه آيات بلكه به حكم لفظ «من» در جمله (لِنُرِيَهُ مِنْ آياتِنا)بخشى از آيات خدا را مشاهده نمود.

تذكار چند نكته

1ـ در سوره اسراء مسئله معراج پيامبر با لفظ (سبحان الّذي) آغاز شده است ومفاد آن اين است كه خداوند از هر نقص وعيب، عجز وناتوانى پيراسته است، وچون طى اين مسافت (از مسجدالحرام تا مسجد الأقصى) در شرائط آن زمان دريكشب امكان پذير نبود، بلكه به روزها وهفته ها نياز داشت، خداوند با آوردنكلمه «سبحان» در آغاز داستان، خواست از تراوش هر نوع پندار باطل در تحقّق اين سير، جلوگيرى كند، وبيمارى شك وترديد را از طريق پيشگيرى معالجهنمايد.
2ـ لفظ «اسرى» هرچند بازگو كننده زمان اين سير آفاقى است، واينكه همگى در شب انجام گرفته است، ولى لفظ «ليلاً» به عنوان تأكيد آمده، تا هر نوع شك وابهام را در زمان آن بزدايد، ودر سخنان عرب اين نوع تأكيد فراوان است چنانكه مى گويد:
«سَرى لَيلي وَبِتُّ كَئيباً: شب من سپرى شد وبه حالت غم واندوه شب را پايان رسانيدم».
3ـ لفظ «عبده» در آيه اسراء ودر آيه سوره نجم به عنوان افتخار بيان شده; زيرا هيچ مقامى بالاتر از اين نيست كه انسان «بنده» حقيقى وراستين خدا باشد ودر حديثى وارد شده است كه امام چهارم وپنجم (عليهما السلام) چنين فرمودند:
«إِلهي كَفاني فَخْراً أَنْ تَكُونَ لِي رَبّاً وَ كَفاني عِزّاً أَنْ أَكُونَ لَكَ عَبْداً أَنْتَ كَما أُريدُ فَاجْعَلْني كَما تُريدُ»1.

1 . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج20، ص 255.

صفحه 182
«اين افتخار مرا بس كه مرا پروردگار باشى واين عزّت مرا كافى است كه من بنده تو باشم، تو آن طورى هستى كه من مى خواهم، پس مرا هم همانطور قرار بده كه مى خواهى!».
«ماركس» و همفكران او معناى عبوديّت انسان را به خدا درك نكرده وآن را يك نوع از «خودبيگانگى» تلقى كرده اند وما در نقد اين پندار در جلد سوّم به صورت روشن سخن گفته ايم.1
4ـ لفظ ( إِنَّهُ هُوَ السَّميعُ الْعَليمُ) در آخر آيه سوره اسراء حاكى از آن است كه اين موهبت كاملاً حساب شده بوده وخداوند به خاطر آگاهى از گفتار ورفتار نبىِّ خود، او را به چنين مقامى مفتخر نمود تو گويى لفظ سميع حاكى از گفتار متوازن او وبصير گواه بر رفتار شايسته او مى باشد.
5ـ برخى از نويسندگان غربى به پيروى از برخى مفسّران كه در سيره رسول خدا رقم زده اند در تفسير وارجاع ضماير آيات وارده در سوره نجم دچار اشتباه شده اند وتصوّر كرده اند كه مقصود رؤيت خدا است در حالى كه محور بحث در هر دو فراز، جبرئيل امين مى باشد ومنشأ آن بى دقّتى در آيات وپيروى از تفاسير سطحى است. و ما براى رفع اين اشتباه بار ديگر به توضيح بخشى از اين آيات مى پردازيم:
(عَلَّمَهُ شَديدُ القُوى):«پيامبر را موجود نيرومندى(جبرئيل) آموزش داد.
(ذُو مِرَّة فَاسْتَوى): «اين معلّم داراى عقل وخرد است ودر آسمان (به هنگام نزول وحى) قد، بر افراشت».
(وَ هُوَ بِالأُفُقِ الأَعْلى):«در حالى كه آن معلّم در افق بالا قرار داشت».
(ثُمَّ دَنى فَتَدَلّى):«آن معلّم پيامبر نزديك شد ودر آسمان آويزان گرديد».
(فَكانَ قابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنى): «آن معلّم به اندازه اى نزديك شد كه فاصله او

1 . منشور جاويد، ج3، ص 258ـ 268.

صفحه 183
با پيامبر به اندازه دو كمان يا كمتر از آن بود».
(فَأَوحى إِلى عَبْدِهِ ما أَوْحى):«آن معلّم به بنده خدا (پيامبر) وحى كرد آنچه را كه وحى كرد».
همان طور كه ملاحظه مى فرماييد جز دو ضمير (علمه، عبده) كه اوّلى به پيامبر، و دوّمى به خدا برمى گردد، مرجع تمام ضماير، «معلّم نيرومند» پيامبر است. كه او را آموزش داد ووحى را آورد. و احتمال دارد ضماير خصوص اين جمله به خدا برگردد يعنى خدا به بنده خود وحى كرد آنچه را كه وحى كرد ولى اين سبب نمى شود كه ضماير ديگر به خدا بازگردد.
با توجّه به اين مطالب بى پايگى گفتار دو نويسنده مسيحى در تفسير آيات كاملاً روشن مى گردد.
«جان ديون پورت» پس از بيان مسائلى جمله «دنى فتدلى» را چنين معنى مى كند:بالأخره اجازه تقرب به حضور يافت وتا جايى رفت كه به اندازه دو كمان تا عرش خدا بيشتر فاصله نداشت.
بايد براى اين نويسنده دو نكته را تذكر داد:
اوّلاً: آيات سوره نجم از دو بخش تشكيل شده وآيه مورد نظر او مربوط به آغاز نزول وحى است نه معراج، وآيات مربوط به معراج از آيه(وَلَقَدْ رَآهُ نَزْلَةً أُخْرى) آغاز مى گردد.
ثانياً: ضمير «دنى فتدلى» به فرشته وحى برمى گردد نه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) ومقصود اين است كه جبرئيل به پيامبر نزديك شد ودر برابر ديدگان او در آسمان قد برافراشت.
2ـ نويسنده كتاب «محمّد پيامبرى كه بايد از نو شناخت» مى نويسد:
در آخرين آسمان، پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) به خداوند آن قدر نزديك شد كه صداى قلم خدا را مى شنيد ومى فهميد كه خدا مشغول نگاهدارى حساب افراد مى باشد ولى با اين كه

صفحه 184
صداى قلم خدا را مى شنيد، او را نمى ديد.1
از اين بيان مفاد آيات بعدى نيز روشن مى گردد ونقطه بحث در آنجا باز «جبرئيل» فرشته وحى است. ما براى توضيح، متن وترجمه آنها را مى آوريم:
(أَفَتُمارُونَهُ عَلى ما يَرى):«آيا با او در آنچه كه ديده است به مجادله برمى خيزى؟».
(مقصود از موصول (ما ) فرشته وحى است كه پيامبر مدّعى شد او را، به هنگام نزول وحى ديد).
(وَلَقَدْ رَآهُ نَزْلَةً أُخْرى):«چرا مجادله مى كنيد، او فرشته را يكبار ديگر نيز ديده است. مقصود از ضمير «رآهُ» فرشته وحى مى باشد».
(عِنْدَ سِدْرَةِ الْمُنْتَهى): «نزد سدرة المنتهى».
(عِنْدَها جَنَّةُ الْمَأْوى): «نزد او است جنّت مأوى».
(إِذْ يَغْشى السِّدْرَةَ ما يغْشى): «آنگاه كه «سدره» را پوشانيد آنچه پوشانيد».
(ما زاغَ الْبَصَرُ وَ ما طَغى): «ديده نلرزيد وطغيان نكرد» يعنى به راستى فرشته وحى را ديد ورؤيت، يك رؤيت واقعى بوده است.
(لَقَدْ رَآى مِنْ آياتِ رَبِّهِ الْكُبْرى): «از آيات بزرگ پروردگار خود ديد» ويكى از آن آيات «فرشته وحى» مى باشد.
خلاصه محور بحث در اين آيات، چه آن قسمت كه مربوط به هنگام نزول وحى است وچه آن قسمت كه مربوط به معراج مى باشد، رؤيت فرشته وحى است مشركان آن را تكذيب مى كردند و قرآن با صلابت خاصى بر صحت آن تأكيد مى كرد. شگفت آن كه برخى بر اثر اشتباه در مرجع ضمائر تصوّر كرده كه مقصود، رؤيت خدا است و آيات را گواه بر جواز رؤيت او دانسته اند!.

1 . محمّد پيامبرى كه بايد از نو شناخت، ص135.

صفحه 185
در پايان بايد بگوييم كه هدف از بازگويى معراج پيامبر در قرآن، گذشته بر تكريم و تعظيم پيامبر، اشاره به گوشه اى از قدرت بى پايان خدا است و اين هدف در صورتى تحقّق مى پذيرد كه معراج او به نحوى كه گفته شد، جسمانى و روحانى باشد، نه به صورت رؤيا وخواب كه جداسازى آن از خيال وپندار مشكل مى باشد.
گذشته از اين، ادّعاى معراج به صورت رؤيا لجاج وعناد كسى را برنمى انگيزد; در حالى كه پس از انتشار سرگذشت معراج، مشركان بر عناد خود افزودند وجنجالها برپا كردند!و نقل امثال عايشه كه در آن زمان يا متولد نشده ويا در محضر پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)نبوده نمى تواند گواه بر مطلب باشد.1
6ـ اشكالات فراوانى كه در امكان تحقّق معراج وجود دارد، همگى حاكى از قصور ويا تقصير در شناخت خدا ووسعت قدرت او است ولى با توجه به گسترش قدرت او تمام خرده گيرى هاى ديروز ويا امروز غرب زدگان كه به استناد به علوم طبيعى مطرح شده اند، جز مقايسه قدرت خدا به قدرت بشر، چيزى نيست. چه زيبامى گويد خدا:
(وَما قَدَروُا اللّهَ حَقَّ قَدْرِهِ): «خدا را به نحوى كه شايسته است نشناخته اند».
تا اينجا حوادث بعثت پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) تا سال دهم از آن بپايان مى رسد، تنها چيزى كه باقى مانده است مسئله پيگيرى قريش از واقعيت نبوت پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم)است.از اين جهت پس از ناكامى آنان از مقابله به فكر افتادند از طريق احبار يهود در باره نبوت تحقيق وبررسى كنند، وبه گونه اى از حقيقت آگاه شوند، و اين حادثه از نظر سال وقوع، چندان مشخص نيست واحتمال دارد ميان سنوات هشتم تا دهم بعثت رخ داده باشد. از اين جهت به توضيح اين بخش مى پردازيم:
***

1 . المواهب اللّدنيّة، ج2، ص 2.

صفحه 186
از بعثت تا هجرت
      7

13

ارجاع داورى به احبار يهود

آيات موضوع

(أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحابَ الْكَهْفِ وَ الرَّقيمِ كانُوا مِنْ آياتِنا عَجَباً) (كهف/ 9).
(وَيَسْأَلُونَكَ عَنْ ذِي الْقَرْنَيْنِ قُلْ سَأَتْلُوا عَلَيْكُمْ مِنْهُ ذِكْراً) (كهف/ 83)
(وَيَسْأَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي وَ ما أُوتيتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلاّ قَليلاً) (اسراء/85).
(وَإِذْ قالَ مُوسى لِفَتيهُ لا أَبْرَحَ حَتّى أَبْلُغَ مَجْمَعَ الْبَحْرَينِ أَو أَمْضِيَ حُقُباً) (كهف/60).
(اَلَّذينَ آتَيْناهُمُ الْكِتابَ مِنْ قَبْلِهِ هُمْ بِهِ يُؤْمِنُونَ* وَإِذا يُتْلى عَلَيْهِمْ قالُوا آمَنّا بِِهِ إِنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّنا إِنّا كُنّامِنْ قَبْلِهِ مُسْلِمينَ* أُولئِكَ يُؤْتَوْنَ أَجْرَهُمْ مَرَّتَيْنِ بِما صَبَروُا وَيَدْرَؤُنَ بِالْحَسَنَةِ السَّيِئَةَ وَ مِمّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ* وَ إِذا سَمِعُوا اللَّغْوَ أَعْرَضُوا عَنْهُ وَ قالُوا لَنا أَعْمالُنا وَ لَكُمْ أَعْمالُكُمْ سَلامٌ عَلَيْكُمْ لا نَبْتَغِى الْجاهِلينَ) (قصص آيه هاى 55ـ 52).

ترجمه آيات

«آيا گمان كردى كه اصحاب كهف ورقيم از آيات ونشانه هاى شگفت آور ما بودند؟».

صفحه 187
«از تو از ذى القرنين مى پرسند بگو به زودى از زندگى او گزارش مى دهم».
«از تو در باره روح(روح الأمين ـ جبرئيل) سؤال مى نمايند، بگو او مأمور پروردگارم هست، وبه شما دانش كمى داده شده است».
«وقتى موسى به جوان خود گفت:به سير خود ادامه مى دهم تا به محل تلاقى دو دريا(خليج عقبه ـ خليج سوئز) برسيم هرچند مدّتى طول بكشد».
«كسانى كه قبلاً كتاب آسمانى به آنها داده ايم به قرآن ايمان مى آورند هنگامى كه بر آنها قرآن خوانده مى شود مى گويند به آن ايمان آورديم، اين آيين وكتاب حقاست و از جانب خدا فرو فرستاده شده است ما قبل از اين هم مسلمان (تسليمفرمان خدا) بوديم آنان كسانى هستند كه پاداش آنها به خاطر شكيبائى دوبرابر داده مى شود، با نيكى، بدى را دفع مى كنند واز آنچه كه روزى آنها كرديم، انفاق مى كنند هر موقع سخن لغو بشنوند از آن اعراض مى نمايند ومى گويند اعمال ما از آن ما واعمال شما از آن شما است سلام بر شما ما دنبال كار جاهلان نيستيم.

تفسير آيات

مقاومت وتلاش قريش براى خاموش ساختن نور خدا، به نتيجه نرسيد و هر روز به چشم خود مى ديدند كه بر شعاع آيين توحيد افزوده مى شود، سرانجام تصميم گرفتند كه به حقيقت يابى بپردازند واز طريق دانشمندان يهود كه پيش كسوت ترين اهل كتاب در منطقه بودند، پايه واقعيت دعوت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) را ارزيابى نمايند.
از اين جهت به دو نفر به نامهاى «نضر بن حارث» و«عقبة بن ابى مُعيط» مأموريت دادند كه به مدينه بروند وادّعاى «محمّد(صلى الله عليه وآله وسلم)» را با آنان در ميان بگذارند، زيرا آگاهى و علمى كه آنان دارند قريش نداشت.
هر دو نفر وارد مدينه شدند وصفات وخصوصيات مدّعى نبوت را با احبار

صفحه 188
يهود در ميان نهادند وگفتند شما اهل تورات هستيد وآمده ايم شما را از اين جريان آگاه سازيم ونظرتان را در باره اين مدّعى به دست آوريم.
احبار يهود به اتّفاق كلمه گفتند: براى امتحان وآزمايش چنين مدّعى لازم است، سه چيز از او سؤال شود اگر به سه پرسش پاسخ داد، او پيامبر وفرستاده خدا است واگر اظهار ناتوانى كرد، بدانيد او متنبّى دروغگو است ومى توانيد در باره او هر نوع تصميمى بگيريد. از او بپرسيد:
1ـ سرانجام زندگى گروهى از جوانان كه وطن وميهن خود را ترك كردند به كجا منتهى شد؟
2ـ مردى كه شرق وغرب جهان را دور زد، كيست؟
3ـ روح چيست؟
اعزاميان قريش پس از دريافت نظـريه احبار يهود، رهسپار مكه شدند وسران قريش را از نظريه آنها آگاه ساختند.دشمنان پيامبر به گمان اين كه بر مستمسك استوارى دست يافته اند، به حضور پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)رسيدند وهر سه سؤال را مطرح كردند.
پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود: شما را از پاسخ هر سه سؤال آگاه مى سازم، وحى الهى فرود آمد وبه دو سؤال نخست در سوره كهف آيه هاى 28ـ9و 98ـ83 وبه سؤال سوّم در سوره اسراء آيه 85 پاسخ گفت.
پاسخ پرسش نخست در سوره كهف با اين آيه آغاز مى شود:
(أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحابَ الْكَهْفِ وَ الرَّقيمِ كانُوا مِنْ آياتِنا عَجَباً) (كهف آيه 9):«آيا گمان كردى كه اصحاب كهف و رقيم از آيات و نشانه هاى شگفت آور ما بودند؟».
وپاسخ پرسش دوّم در همان سوره با اين آيه شروع مى شود:
(وَيَسْأَلُونَكَ عَنْ ذِي الْقَرْنَيْنِ قُلْ سَأَتْلُوا عَلَيْكُمْ مِنْهُ ذِكْراً)(كهف آيه 83):«از

صفحه 189
تو از ذى القرنين مى پرسند بگو به زودى از زندگى او گزارش مى دهم».
پرسش سوّم در سوره اسراء چنين آمده است:
(وَيَسْأَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي وَ ما أُوتيتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلاّ قَليلاً):«از تو در باره روح(روح الأمين ـ جبرئيل) سؤال مى نمايند، بگو او مأمور پروردگارم هست، وبه شما دانش كمى داده شده است».1
معروف در كتابهاى سيره وتفسير اين است كه احبار يهود، همان سه سؤال مذكور را پيشنهاد كردند.
در اينجا جاى يك سؤال باقى است وآن اين كه: اگر مجموع پرسشهاى يهود همان سه پرسش باشد پس چرا پاسخ برخى در سوره كهف وبرخى ديگر در سوره اسراء آمده است، در صورتى كه مناسب اين بود كه پاسخ هر سه در يك سوره وارد گردد، مگر اينكه براى اين وجهى باشد كه ما محتملاً از آن آگاه نيستيم.
در روايات شيعه وارد شده كه سؤال سوّم آنها مربوط به مسافرت موسى با يوشع بود كه سرگذشت آن در همان سوره كهف ضمن آيه هاى 60ـ 82 وارد شده است ونخستين آيه مربوط به اين داستان چنين است:
(وَإِذْ قالَ مُوسى لِفَتيهُ لا أَبْرَحَ حَتّى أَبْلُغَ مَجْمَعَ الْبَحْرَينِ أَو أَمْضِيَ حُقُباً) (كهف آيه60):«وقتى موسى به جوان خود گفت:به سير خود ادامه مى دهم تا به محل تلاقى دو دريا(خليج عقبه ـ خليج سوئز) برسيم هرچند مدّتى طول بكشد».
باز در روايات شيعه پرسش چهارمى نيز وارد شده و آن اين كه از وى، وقت رستاخيز را بپرسند كه آگاهى از آن، مخصوص خدااست واگر مدّعى نبوّت، مدّعى آگاهى از آن شد بدانيد راستگو نيست.
درهرحال پاسخ روشن وگوياى قرآن از هر سه سؤال، دشمن را خلع سلاح

1 . سيره ابن هشام، ج1، ص 300.

صفحه 190
كرد، ولى از عناد او نكاست و او همچنان در عداوت خود با پيامبر باقى بود، تا اين كه جريان هجرت پيش آمد ورسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) از قلمرو قدرت مخالف بيرون رفت وقدرتى در يثرب پديد آورد كه از وى حمايت كند.

هيئت تحقيقى مسيحيان در مكّه

با اينكه پيامبر گرامى در مكه براى هر نوع تبليغ علنى كاملاً محدود بود، ولى موج دعوت او از مرز حجاز گذشته وبه نقاطى مانند نجران وحبشه كه مهد مسيحيت بود رسيد، از اين جهت در ايّامى كه پيامبر در مكه مى زيست يك هيئت تحقيقى از مراكز مسيحى نشين (گويا نجران) وارد مكه شد تا در باره آيين پيامبر ودعوت او به تحقيق بپردازد، اعضاى هيئت وارد مكه شدند ودر مسجدالحرام با پيامبر ملاقات كردند در حالى كه سران قريش در اطراف كعبه نشسته بودند، مذاكرات آنان با پيامبر آنچنان مؤثّر بود كه پس از شنيدن آياتى از قرآن به وى ايمان آورده واشك از چشمان آنان سرازير گرديد وفهميدند كه وى همان موعود انجيل است كه مسيح از آن گزارش داده است.
ايمان آنان به پيامبر آن هم در نخستين ملاقات، براى قريش بسيار رنج آور بود ازاين جهت ابوجهل در حالى كه در خشم فرو رفته بود، رو به هيئت كرد وگفت:«خدا شما را نوميد سازد، چه نمايندگان بدى بوديد. سران، شما را اعزام داشتنه اند كه از وضع اين مرد تحقيق كنيد وبه آنان گزارش نماييد ولى بر خلاف انتظار در همان مجلس نخست، آيين خود را رها كرديد وبه تصديق او پرداختيد، چه هيئت تحقيقى بى خردى هستيد!»
هيئت كه از قدرت فرعونى مكه آگاه بود، به نرمى در پاسخ آنها گفتند ما با شما بحث وگفتگو نداريم شما بر عقيده خود باشيد وما نيز بر عقيده خويش.
قرآن در باره اين گروه چنين مى فرمايد:
(اَلَّذينَ آتَيْناهُمُ الْكِتابَ مِنْ قَبْلِهِ هُمْ بِهِ يُؤْمِنُونَ* وَإِذا يُتْلى عَلَيْهِمْ قالُوا آمَنّا بِِهِ

صفحه 191
إِنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّنا إِنّا كُنّامِنْ قَبْلِهِ مُسْلِمينَ* أُولئِكَ يُؤْتَوْنَ أَجْرَهُمْ مَرَّتَيْنِ بِما صَبَروُا وَيَدْرَؤُنَ بِالْحَسَنَةِ السَّيِئَةَ وَ مِمّا رَزَقْناهُمْ يُنْفِقُونَ* وَ إِذا سَمِعُوا اللَّغْوَ أَعْرَضُوا عَنْهُ وَ قالُوا لَنا أَعْمالُنا وَ لَكُمْ أَعْمالُكُمْ سَلامٌ عَلَيْكُمْ لا نَبْتَغِى الْجاهِلينَ)(قصص آيه هاى 55ـ 52).
«كسانى كه قبلاً كتاب آسمانى به آنها داده ايم به قرآن ايمان مى آورند هنگامى كه بر آنها قرآن خوانده مى شود مى گويند به آن ايمان آورديم، اين آيين وكتاب حقاست و از جانب خدا فرو فرستاده شده است ما قبل از اين هم مسلمان (تسليمفرمان خدا) بوديم آنان كسانى هستند كه پاداش آنها به خاطر شكيبائى دوبرابر داده مى شود، با نيكى، بدى را دفع مى كنند واز آنچه كه روزى آنها كرديم، انفاق مى كنند هر موقع سخن لغو بشنوند از آن اعراض مى نمايند ومى گويند أعمال ما از آن ما واعمال شما از آن شما است سلام بر شما ما دنبال كار جاهلان نيستيم.1
در پايان يادآور مى شويم كه در باره نزول اين آيات شأن نزول ديگرى نيز هست كه تقريباًهمگى مشابه يكديگر است ولحن آيات بسان سوره متناسب با مكى بودن آن مى باشد هرچند برخى سوره را مكى واين آيات را مدنى دانسته اند از اين جهت ما اين سرگذشت را در بخش دوّم از زندگى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) (پس از بعثت وقبل از هجرت) آورديم.
پايان بخش دوم از بعثت تا هجرت
***

1 . سيره ابن هشام، ج1، ص 391ـ 392.

صفحه 192
از هجرت تا رحلت
      1

14

هجرت از مكّه به مدينه

آيات موضوع

(وَإِذْ يَمْكُرُ بِكَ الَّذينَ كَفَرُوا لِيُثْبِتُوكَ أَوْ يَقْتُلُوكَ أَوْ يُخرِجُوكَ وَ يَمْكُروُنَ وَ يَمْكُرُ اللّه وَ اللّهُ خَيْرُ الْماكِرين)(انفال آيه 30).
(وَلَقَدْ سَبَقَتْ كَلِمَتُنا لِعِبادِنَا الْمُرْسَلينَ* إِنَّهُمْ لَهُمُ الْمَنْصُورونَ) (صافات/171ـ 172).
(إِلاّ تَنْصُرُوهُ فَقَدْ نَصَرَهُ اللّهُ إِذْ أَخْرَجَهُ الَّذينَ كَفَرُوا ثانِيَ اثْنَيْنِ إِذْ هُما فِي الغارِ إِذْ يَقُولُ لِصاحِبِهِ لا تَحْزَنْ إِنَّ اللّهَ مَعَنا فَأَنْزَلَ اللّهُ سَكينَتهُ عَلَيْهِ وَ أَيَّدَهُ بِجُنُود لَمْ تَرَوْها وَجَعَلَ كَلِمَةَ الَّذينَ كَفَروُا السُّفْلى وَ كَلِمَةُ اللّهِ هِيَ الْعُلْيا وَ اللّهُ عَزيزٌ حَكيمٌ)(توبه/40).
(وَكَأَيِّنْ مِنْ قَرْيَة هِيَ أَشَدُّ قُوَةً مِنْ قَرْيَتِكَ الَّتي أَخْرَجَتْكَ أَهْلَكْناهُمْ فَلا ناصِرَ لَهُمْ) (محمّد(صلى الله عليه وآله وسلم)/ 13).
(إِنَّ الَّذي فَرَضَ عَلَيْكَ الْقُرآنَ لَرادُّكَ إِلى مَعاد)(قصص/85).

ترجمه آيات

«به ياد آر زمانى را كه گروه كافر خواستند تو را زندانى كنند يا بكشند يا از مكه بيرونت نمايند، آنان حيله مىورزند، خدا نيز حيله آنان را بى اثر مى سازد، خدا بهترين چاره جويان است».

صفحه 193
«اراده ديرينه ما بر اين تعلّق گرفته كه بندگان فرستاده خود را يارى نماييم; البته كه آنان يارى شدگان مى باشند».
«اگر او را يارى نكنيد(خدا او را يارى خواهد كرد) همچنانكه او را به هنگامى كه كافران از مكه خارج كردند يارى كرد و او دوّمين نفر بود(وجز يك نفر همراه او نبود) وبه همسفر خود دلدارى مى داد ومى گفت مترس خدا با ما است، خدا آرامش خود را به او فرستاد و او را با سپاهى كه نديديد كمك كرد وسخن كافران را پائين، وسخن خود را بالا قرار داد (كافران در هدف خود شكست خوردند و آيين خدا پيروز گرديد)خداوند قدرتمند وحكيم است».
«چه سرزمينهايى بود كه مردم آنجا، از مردم شهرى كه تو را اخراج كردند قوى تر ونيرومندتر بودند، خدا آنان را نابود كرد وبراى آنان يار وياورى نبود».
« آنكس كه بيان و تبليغ قرآن را بر تو واجب ساخته است تورا به زادگاه باز خواهد گرداند».

تفسير آيات

هجرت پيامبران به طور مطلق و هجرت خصوص پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) مورد عنايت قرآن بوده و در آياتى سخن از مهاجرت رسول خدا از مكه به مدينه، به ميان آمده است.
پيامبر خدا (صلى الله عليه وآله وسلم) پس از سيزده سال اقامت در مكّه، سرانجام ناچار شد كه زادگاه ونخستين مهبط وحى را به عزم مدينه كه در آن روز به آن «يثرب» مى گفتند ترك كند ودر سرزمين غربت رحل اقامت افكند، اكنون جا دارد كه راز اين مهاجرت را از لسان وحى بشنويم قرآن در اين زمينه مى فرمايد:(وَإِذْ يَمْكُرُ بِكَ الَّذينَ كَفَرُوا لِيُثْبِتُوكَ أَوْ يَقْتُلُوكَ أَوْ يُخرِجُوكَ وَ يَمْكُروُنَ وَ يَمْكُرُ اللّه وَ اللّهُ خَيْرُ الْماكِرين)(انفال آيه 30).
«به ياد آر زمانى را كه گروه كافر خواستند تو را زندانى كنند يا بكشند يا از مكه

صفحه 194
بيرون نمايند، آنان حيله مىورزند، خدا نيز حيله آنان را بى اثر مى سازد، خدا بهترين چاره جويان است».
تاريخ مى گويد سران شرك در «دار الندوة» گرد هم آمدند وتصميم گرفتند كه در باره پيامبر يكى از اين سه كار را انجام دهند:
1ـ زندانى كنند(ليُثبِتُوكَ) 2ـ بكشند (يَقْتُلُوكَ) 3ـ به ميان قبائل شرك تبعيد نمايند(لِيُخْرِجُوكَ).
سرانجام مصمّم شدند كه برنامه دوّم را با گزينش مردان مسلح از قبائل گوناگون ويا تيره هاى مختلف از يك قبيله، اجرا نمايند واو را در خانه شخصى خود به قتل برسانند وچون قتل وى به وسيله افراد قبائل متعدد ريخته مى شد طبعاً مسئوليت قتل او به قبيله ويا تيره مشخصى، متوجه نمى گشت و خون او در ميان اين قبائل پخش وسرانجام لوث مى شد. اين مكر ونقشه مشركان بود; امّا مشيّت الهى بر اين تعلّق گرفت كه پيامبران خود را در لحظات حساس يارى كند، چنانكه مى فرمايد:
(وَلَقَدْ سَبَقَتْ كَلِمَتُنا لِعِبادِنَا الْمُرْسَلينَ* إِنَّهُمْ لَهُمُ الْمَنْصُورونَ) (صافات/172ـ 171).
«اراده ديرينه ما بر اين تعلّق گرفته كه بندگان فرستاده خود را يارى نماييم; البته كه آنان يارى شدگان مى باشند».
از اين جهت وحى الهى، پيامبر خود را از نقشه شوم سران شرك آگاه ساخت و او نيز با يك نقشه بسيار حساب شده از خانه خارج شد وراه جنوب شرقى مكه را (نقطه مقابل مدينه) در پيش گرفت وبه غار معروف «ثور» پناه برد وسه شبانه روز تمام در آن مخفى گاه ماند و احدى جز على (عليه السلام)از جايگاه او آگاه نبود، سپس با وسائلى كه على (عليه السلام)براى حركت او به سوى يثرب فراهم كرده بود، شبانه راه مدينه را در پيش گرفت وبا پيمودن راه در شب، واستراحت در روز خود را به «يثرب» رسانيد.

صفحه 195
قرآن به اين بخش از سرگذشت هجرت اشاره مى كند ومى فرمايد:
(إِلاّ تَنْصُرُوهُ فَقَدْ نَصَرَهُ اللّهُ إِذْ أَخْرَجَهُ الَّذينَ كَفَرُوا ثانِيَ اثْنَيْنِ إِذْ هُما فِي الغارِ إِذْ يَقُولُ لِصاحِبِهِ لا تَحْزَنْ إِنَّ اللّهَ مَعَنا فَأَنْزَلَ اللّهُ سَكينَتهُ عَلَيْهِ وَ أَيَّدَهُ بِجُنُود لَمْ تَرَوْها وَجَعَلَ كَلِمَةَ الَّذينَ كَفَروُا السُّفْلى وَ كَلِمَةُ اللّهِ هِيَ الْعُلْيا وَ اللّهُ عَزيزٌ حَكيمٌ)(توبه/40).
«اگر او را يارى نكنيد(خدا او را يارى خواهد كرد) همچنانكه او را به هنگامى كه كافران از مكه خارج كردند يارى كرد و او دوّمين نفر بود(وجز يك نفر همراه او نبود) وبه هم سفر خود دلدارى مى داد ومى گفت مترس خدا با ما است، خدا آرامش خود را به او فرستاد و او را با سپاهى كه نديديد كمك كرد وسخن كافران را پائين، وسخن خود را بالا قرار داد (كافران در هدف خود شكست خوردند وآيين خدا پيروز گرديد)خداوند قدرتمند وحكيم است».
قرآن در دو آيه ديگر به مهاجرت پيامبر اشاره مى كند، در موردى مى فرمايد:
(وَكَأَيِّنْ مِنْ قَرْيَة هِيَ أَشَدُّ قُوَةً مِنْ قَرْيَتِكَ الَّتي أَخْرَجَتْكَ أَهْلَكْناهُمْ فَلا ناصِرَ لَهُمْ) (محمّد آيه 13).
«چه سرزمينهايى بود كه مردم آنجا، از مردم شهرى كه تو را اخراج كردند قوى تر ونيرومندتر بودند، خدا آنان را نابود كرد وبراى آنان يار وياورى نبود».
مفسّران مى نويسند پيامبر در نيمه راه در سرزمين «جحفه» به ياد زادگاه خود مكّه افتاد وتأثّرى بر دل او نشست.چگونه متأثّر نشود در حالى كه ازمقدّس ترين سرزمين و از كنار خانه توحيد، و از ميان اقوام وخويشان خود كه سيزده سال تمام جانانه از او دفاع كرده اند، دور مى شد؟ ولى آنچه او را تسلّى خاطر داد وحى الهى بود كه بازگشت مجدد او را به زادگاه، قطعى ساخت و او را با خطاب زير مخاطب ساخت:
(إِنَّ الَّذي فَرَضَ عَلَيْكَ الْقُرآنَ لَرادُّكَ إِلى مَعاد)(قصص/85): «آن كس كه بيان وتبليغ قرآن را بر تو واجب ساخته است تو را به زادگاه باز خواهد گردانيد».

صفحه 196
مهاجرت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) از مكّه به مدينه، در سرنوشت آيين اسلام نقش مؤثّرى داشت، اين مهاجرت گذشته بر اين كه جان پيامبر را خريد و او را از چنگال خونخواران شرك رهايى بخشيد، سبب شد كه پيامبر در يك محيط مناسب وآماده و آشنا به شرائع وكتب آسمانى، فرود آيد وبه تبليغ بپردازد و گروه بى شمارى از جوانان پاكدل (انصار) دور او را بگيرند و سرانجام به صورت قدرت چشمگيرى از مكتب اسلام دفاع نمايند.
اين هجرت سبب شد كه پيامبر از نيروهاى جوان يثرب براى تربيت مبلّغ بهره بگيرد وپس از آموختن قرآن وتعاليم اسلام آنان را به اطراف و اكناف شبه جزيره اعزام دارد و توجه قبائل دور دست را به اسلام جلب كند.
در پرتو اين مهاجرت در قلب شبه جزيره دولت قدرتمند ونيرومندى پديد آمد كه توانست در برابر شياطين عرب با شدّت وقدرت بايستد وتوطئه ها را در نطفه خفه كند ويهودان منطقه را كه مزاحم تبليغ اسلام بودند، ادب كند.
در پرتو اين مهاجرت، مدينه به صورت يك مركز مذهبى وسياسى در آمد ودر اواخر حيات پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)، هيئتهاى فراوانى از نقاط دور دست وارد مدينه مى شدند ودر باره اسلام به تحقيق مى پرداختند وغالباً جذب معنويت وقدرت ظاهرى آن مى گشتند.
به خاطر اين اهميت بود كه هجرت از طرف خود پيامبر مبدأ تاريخ اعلام گرديد، و از زمان خود او حوادث با اين تاريخ حركت آفرين سنجيده شد.
آيين اسلام كه آيين مستقل وخاتم، وحاكم بر تمام آيين ها است، بايد براى خود تاريخ مستقل داشته باشد وهرگز نبايد از تاريخ مجعول زرتشتيان ومسيحيان پيروى نمايد ولى متأسفانه بيشتر دولتهاى به ظاهر اسلامى، تاريخ هجرى را به دست فراموشى سپرده ودر مكاتبات داخلى وخارجى خود از تاريخ مسيحيان بهره مى گيرند واين خود يك نوع خود فراموشى است كه ملّت اسلامى را فرا گرفته است به خاطر اهميتى كه تاريخ هجرى دارد شايسته است، مسئله را ريشه يابى كنيم تا روشن شود

صفحه 197
كه چگونه سال هجرت به وسيله خود پيامبر براى جهان اسلام مبدأ تاريخ معرفى گرديده است.

هجرت پيامبر سرآغاز تاريخ مسلمانان جهان

پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) شخصاً تاريخ هجرى را پايه گذارى كرد. از اين جهت، تمايل به غير آن و گزينش هر نوع تاريخ به جاى تاريخ هجرى يك نوع روى گردانى از سنّت پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) به شمار مى رود.
در زندگى اجتماعى بشر، وجود تاريخِ مشخص از سال وماه وهفته از ضروريات حياتى است كه چرخ حيات اجتماعى بشر، بدون آن، از حركت باز مى ماند واين مطلب آنچنان روشن است كه استدلال بر آن بسان استدلال بر امور بديهى است.
آياتنظيم معاهده ها وپيمانهاى سياسى ونظامى وعقد قراردادهاى بازرگانى، تحويل اسناد وحواله هاى تجارى، وپرداخت ديون و نگارشِ نامه هاى خانوادگى وغيره بدون تاريخ مشخص مى تواند مفيد وسودمند باشد؟ به طور مسلّم نه.
هنگامى كه ياران پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) از اختلاف ودگرگونى ماه سؤال كردند وگفتند:«چرا ماه در آغاز لاغر وباريك است وسپس كم كم پر وضخيمتر شده، به حالت «بدر» در مى آيد، آنگاه بعداً به حالت نخستين برمى گردد؟» وحى الهى نازل شد ويكى از فلسفه هاى آن را بيان كرد وگفت:(قُلْ هِيَ مَواقيتُ لِلنّاسِ وَ الحَجّ)(بقره/189):«اختلاف ماه به خاطر وقت شناسى است» تا مردم از اين طريق آغاز ماه را از نيمه وپايان آن، تشخيص دهند و اوقات تكاليف و وظايف مذهبى و اجتماعى خود را از اين طريق بشناسند، بستانكاران طلب خود را وصول كنند وبدهكاران به دنبال پرداخت بدهى خود بروند، افراد با ايمان به انجام وظائف مذهبى خود در ماههاى روزه وحج قيام كنند.
در اين كه هر ملّتى بايد براى خود، تاريخ مشخص داشته باشد سخنى

صفحه 198
نيست، سخن در اينجا است كه از چه تاريخى بايد پيروى كرد، و دفاتر و مكاتبات خود را با چه تاريخى بايد،نگاشت وبه عبارت ديگر: چه حادثه ورويدادى را سرآغاز تاريخ قرار داد ورويدادهاى آينده را با آن سنجيد؟
پاسخ به اين پرسش بسيار آسان است و آن بستگى دارد به اين كه ملّت چه ملّتى باشد، هرگاه ملّتى براى خود سوابق درخشان، تمدن وفرهنگ اصيل، مذهب وآيين مستقل، شخصيت هاى علمى وسياسى بارز، وحوادث تكان دهنده وغرور آفرين داشته باشد و«قارچ وار» از زمين نروئيده وبسان برخى ازملّت هاى تازه به دوران رسيده بى اصل ونسب نباشد، در اين صورت چنين ملّتى موظف است بزرگترين حادثه اى را كه در حيات اجتماعى ومذهبى او رخ داده است، مبدأ تاريخ قرار دهد وهمه حوادث ـ چه حوادثى را كه قبل از آن رخ داده وچه حوادثى كه بعداً رخ مى دهد ـ با آن بسنجند و از اين طريق بر مليت وشخصيت خود استحكام بخشند وخود را از طفيليگرى ودريوزگى وهضم وذوب در ديگر مليت ها، باز دارند.

چرا هجرت مبدأ تاريخ قرار گرفت؟

در تاريخ ملّت اسلام شخصيتى بالاتر از شخصيت پيامبر اسلام وحادثه اى تكان دهنده تر وسودمندتر از حادثه هجرت نيست، زيرا با هجرت پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)، صفحه تاريخ بشريت ورق خورد وپيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم)ومسلمانان جهان از محيط پرخفقان به محيط مساعد وآزاد گام نهادند، و مردم بومى مدينه ازمسلمانان و قائد آنان به گرمى استقبال كردند وقدرت ونيروى خود را در اختيار آنان نهادند. چيزى نگذشت كه در پرتو همين هجرت، اسلام در شبه جزيره براى خود تشكيلات سياسى و نظامى پيدا كرد وپس از اندى به صورت حكومتى نيرومند در مجموع جهان در آمد، وتمدن بزرگى را پى ريزى كرد كه چشم بشريت مانند آن را نديده است واگر هجرت رخ نمى داد، اسلام در همان محيط مكه دفن مى گرديد وجهان بشريت از اين فيض بزرگ محروم مى ماند.

صفحه 199
از اين جهت مسلمانان هجرت را سرآغاز تاريخ قرار دادند و از آن روز تاكنون كه بيش از هزار و چهارصد سال مى گذرد، اين ملّت، چهارده قرن حيات پرافتخار خود را پشت سر گذارده و در آستانه قرن پانزدهم قرار گرفته است.

چه كسى هجرت را مبدأ تاريخ قرار داد؟

برخلاف آنچه ميان مورخان مشهور است كه خليفه دوّم، به تصويب واشاره اميرمؤمنان (عليه السلام) هجرت پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) را سرآغاز تاريخ قرار داد،1 ودستور داد كه نامه ها و دفترهاى دولتى با آن تاريخ گذارى گردد ـ بر خلاف اين اشتهار ـ دقت در نامه هاى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)كه قسمت اعظم آن در متون تاريخ وكتاب هاى حديث وسيره موجود است وديگر اسناد ومدارك كه در اين صفحات ارائه مى گردد، به روشنى ثابت مى كند كه خود پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)نخستين كسى است كه هجرت را مبدأ تاريخ قرار داد و نامه ها ومكاتبات خود را ـ كه به سران قبائل ورؤساى عرب و شخصيت هاى بارز مى فرستاد ـ با آن مورَّخ ساخت.
ما در اين صفحات چند نمونه از نامه هاى مورّخ آن حضرت را منعكس مى سازيم آنگاه به طرح ديگر دلائل مى پردازيم، شايد در اين مورد دلائل ديگرى نيز باشد كه ما از آنها آگاهى نداريم.

چند نمونه از نامه هاى تاريخدار پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)

1ـ سلمان از پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) درخواست كرد كه وصيّت آموزنده اى براى او وبرادرش «ماه بنداز» و خاندانش بنويسد، پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) على(عليه السلام) را طلبيد ومطالبى را املاء كرد وعلى (عليه السلام) نيز نوشت; در پايان نامه چنين آمده است:«وَكَتَبَ عَليّ بن أَبي طالب بِأَمْرِ رَسُولِ اللّهِ (صلى الله عليه وآله وسلم)مِنْ رَجَبِ سَنَةِ تِسْع مِنَ الْهِجْرَةِ».2

1 . تاريخ يعقوبى، ج2، ص 145.
2 . كتاب اخبار اصفهان، نگارش ابونعيم اصفهانى، ج1، ص 52ـ 53.

صفحه 200
2ـ مورخ معروف «بلاذرى» در كتاب فتوح البلدان، متن پيمانى را كه پيامبر با يهوديان «مقنا» بسته است آورده ويادآور شده است كه:«متن آن را يك فرد مصرى در پوست سرخ كهنه اى ديده وآن را استنساخ كرده بود، او براى من اين نامه را خواند» آنگاه بلاذرى متن نامه را نقل مى كند ودر پايان نامه چنين آمده است:«براى شما اميرى جز از خود و از اهل بيت رسول خدا نيست وكتب علي بن ابوطالب في سنة تسع» 1 با اين كه از نظر قواعد ادبى بايد ابى طالب نوشته شود (نه ابوطالب)، محقّقان يادآور مى شوند كه قبيله قريش لفظ اب را در تمام حالات با «واو»،«ابو»تلفظ مى كرد و مى نوشت و از ميان ادباء اصمعى بر اين مطلب تصريح كرده است.
پروفسور محمّد حميد اللّه مؤلّف كتاب «الوثاق السياسية» مى گويد:من در سال 1358 در مدينه منوّره مشغول تتبّع وبررسى بودم نامه هايى به خطّ امام على(عليه السلام) مشاهده كردم كه در همه آنها چنين آمده بود:«أنا علي بن أبوطالب».2
3ـ در صلحنامه هايى كه «خالد بن وليد» براى مردم دمشق تنظيم كرده ودر آن خون ومال وكليساهاى آنان را محترم شمرده است چنين آمده است و«كتب سنة ثلاث عشرة: در سال سيزده(هجرى) نوشته شده است»3
همگى مى دانيم كه دمشق در آخرين روزهاى حيات خليفه اوّل، توسط مسلمين فتح شد. گروهى كه مى گويند تاريخ هجرى به امر خليفه دوّم وتصويب اميرمؤمنان رسمى شده است، تاريخ آن را مربوط به سال شانزدهم يا هفدهم هجرت حدس مى زنند، در صورتى كه اين نامه كه چهار سال پيش از آن تنظيم شده به تاريخ هجرى مورّخ مى باشد.
4ـ تاريخ صلح نامه اى كه امام على (عليه السلام) به املاء پيامبر براى مسيحيان نجران

1 . فتوح البلدان، ص 72، چاپ سال 1388 ق.
2 . مكاتيب الرسول، ص 289.
3 . الأموال، ص 297، ط مصر.

صفحه 201
نوشته است مورّخ به سال پنجم هجرى است ودر نامه چنين آمده است:«وَ أَمَرَ عَلِيّاً أَنْ يَكْتُبَ فِيهِ:أَنَّهُ كُتِبَ لِخَمْس مِنَ الْهِجْرَةِ» « به على دستور داد كه در آن بنويسد:اين صلح نامه در سال پنجم هجرت نوشته شده است».1
اين جمله به روشنى مى رساند كه پايه گذار تاريخ هجرى، خود پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) است و او است كه به على (عليه السلام) دستور داد كه ذيل نامه را با تاريخ هجرى تاريخ گذارى كند.
5ـ در آغاز صحيفه سجاديه وارد شده است: جبرئيل در ضمن تعبير خواب پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) چنين گفت: آسياى اسلام از زمان هجرت تو تا ده سال مى چرخد، آنگاه از گردش باز مى ماند، بار ديگر در رأس سال 35 از زمان هجرت، پنج سال دگر به گردش در مى آيد، آنگاه آسياب ضلالت به محور خود مى چرخد.2
6ـ محدّثان اسلامى نقل كرده اند كه پيامبر به اُمّ سلمه گفت: فرزندم حسين در شصتمين سال از هجرت كشته مى شود.3
7ـ انس مى گويد: ياران پيامبر به ما خبر دادند كه آن حضرت فرمود: صد سال از هجرت من مى گذرد كه چشم هايى از شما بسته مى شود.4
شواهد وقرائن بر اين كه خود پيامبر، پايه گذار تاريخ هجرى بوده است، بيش از آن است كه در اين جا منعكس گردد.
8ـ برخى از ياران رسول خدا، حوادث اسلامى را در زمان وى با هجرت آن حضرت سنجيده وبه جاى اين كه بگويند فلان حادثه در فلان سال رخ داده مى گفتند: در چندمين ماه از هجرت او رخ داد مانند تحويل قبله از مسجدالأقصى

1 . التراتيب الادارية، ج1، ص 181، نقل از مشايخ سيوطى.
2 . صحيفه سجاديه، ص 15 ; سفينة البحار، ج2، ص 641.
3 . مجمع الزوائد، ج9، ص 190.
4 . تاريخ الخميس، ج1، ص 367.

صفحه 202
به كعبه در ماه شعبان در هفدهمين ماه از هجرت رخ داد.1
روزه ماه رمضان در رأس هيجدهمين ماه از هجرت واجب شد.2
«عبداللّه بن انيس» رئيس گروه اعزامى از جانب پيامبر مى گويد:«من روز دوشنبه در پنجم محرم در پنجاه وچهارمين ماه از هجرت پيامبر از مدينه خارج شدم».3
محمّد بن سلمه، در باره غزوه «قرطا» مى گويد: در دهم محرم مدينه را ترك گفتم پس از نوزده روز غيبت در شب آخر ماه محرم در پنجاه وپنجمين ماه از هجرت پيامبر به مدينه بازگشتم.4
اين نوع تاريخ گذارى حاكى است كه مسلمانان تا سال پنجم هجرت، حوادث ورويدادها را از طريق شمارش ماه، با هجرت پيامبر مى سنجيدند تا اين كه در سال پنجم به دستور پيامبر، سال هجرى جايگزين ماه هجرى گرديد و(چنانكه قبلاً گذشت) على (عليه السلام) به امر پيامبر نامه مربوط به مسيحيان نجران را به سال هجرى تاريخ گذارى كرد.
9ـ از اين گذشته محدّثان اسلامى از «زهرى» نقل مى كنند كه وقتى پيامبر وارد مدينه شد، فرمان به تعيين مبدأ تاريخ داد، و از ماه ربيع (ماه ورود پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)) تاريخ معيّن شد.5
10ـ «حاكم» از ابن عباس نقل مى كند كه تاريخ هجرى از سالى آغاز شد كه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) وارد مدينه گرديد ودر آن سال عبد اللّه بن زبير متولد شد.6

1 . مدرك قبل، ج1، ص 369.
2 . مغازى واقدى، ج2، ص 531.
3 . مغازى ج2، ص531.
4 . تاريخ طبرى، ج2، ص 388.
5 . تاريخ يعقوبى، ج2، ص 135.
6 . مستدرك حاكم، ج3، ص14ـ13.

صفحه 203
اين نصوص حاكى از آن است كه قائد بزرگ اسلام از روز نخست، تكليف تاريخ اسلامى را روشن كرده وآغاز هجرت خود رامبدأ تاريخ قرار داده است، چيزى كه هست تا مدّتى به جاى شمارش با سال، با ماه مى شمردند وآنگاه كه سال پنجم آغاز گرديد، سال هجرى جايگزين ماه شد.

پاسخ يك پرسش

ممكن است كسى سؤال كند كه هرگاه پيامبر پايه گذار تاريخ هجرى بود، پس تكليف خبرى كه بسيارى از محدّثان ومورخان نقل كرده اند، چيست؟
آنان مى نويسند:مردى سند طلب خود را از كسى نزد خليفه دوّم آورد كه مدّت آن در ماه شعبان به پايان مى رسيد، خليفه گفت مقصود كدام شعبان است آيا شعبان همين سال يا شعبان سال گذشته يا سال آينده؟
از اين جهت ياران پيامبر را گرد آورد وگفت:اى مردم! براى خود تاريخى تعيين كنيد تا به وسيله آن، سررسيد بدهكاريهاى خود را بفهميد.
برخى از ياران پيامبر نظر دادند كه در تعيين مبدأ تاريخ از ايرانيان پيروى كنند، هر زمامدارى از آنان مى مرد، رويدادها را از آغاز زمامدارى فرد بعدى معيّن مى كردند.
برخى ديگر نظر دادند كه از تاريخ روميان پيروى شود وتاريخ اسكندر مبدأ تاريخ گردد.
سوّمى نظر داد تولّد پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)مبدأ تاريخ قرار گيرد.
چهارمى گفت بعثت پيامبر سرآغاز تاريخ شود، هيچ يك از اين نظريه ها مورد پسند قرار نگرفت.
در آن ميان على (عليه السلام) فرمود: هجرت پيامبر مبدأ تاريخ شود، زيرا نمود پيامبر، در هجرت بيش از نمود او در ولادت وبعثت او است.

صفحه 204
خليفه دوّم اين نظر را پسنديد ودستور داد كه هجرت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) مبدأ تاريخ قرارگيرد.1
يعقوبى مى نويسد:تاريخ اين بخشنامه، سال شانزدهم هجرت بوده است.2
پاسخ: اين بخش از تاريخ در برابر نصوص پيش كه پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) را پايه گذار تاريخ هجرى معرفى مى كند نمى تواند قابل استناد باشد، گذشته از اين، ممكن است تاريخ هجرى كه پيامبر پايه گذار آن است، بر اثر مرور زمان وكمى نياز به تاريخ، متروك شده وجنبه رسمى به خود نگرفته بود، ولى در زمان خليفه دوّم بر اثر گسترش مناسبات، رسمى گرديد.
در اين مورد توجيه ديگرى نيز بيان شده است كه از نقل آن خوددارى مى شود.
در اين جا از بيان دو نكته ناگزيريم:
1ـ در ميان طرح هاى مختلفى كه ياران پيامبر به خليفه دوّم دادند، نامى از تاريخ مسيحى كه مبدأ تاريخ را ميلاد حضرت مسيح (عليه السلام) قرار مى دهد، به ميان نيامده نكته اين است كه تاريخ ميلاد، در قرن چهارم اسلامى با يك رشته محاسبات تقريبى در ميا ن مسيحيان رسميت پيدا كرده وپيش از آن تاريخ رائجى نبود.
2ـ امروز كشورهاى اسلامى بيش از هر زمان به وحدت ويگانگى نياز دارند ويكى از مظاهر وحدت، كوشش بر حفظ تاريخ اسلامى است، از اين جهت بايد كشورهاى اسلامى مبناى كار خود را در تمام مناسبات بر اساس تاريخ هجرى قرار دهند ـ اعمّ از شمسى وقمرى ـ و از اين طريق پايه هاى وحدت واتحاد را استوارتر سازند. اين كار به تشكيل يك كنگره بزرگ اسلامى نياز دارد كه در آن تمام

1 . البداية و النهاية، ج7، ص 83، شرح نهج البلاغه حديدى، ج12، ص 74.
2 . تاريخ يعقوبى، ج2، ص 145.

صفحه 205
شخصيت هاى بزرگ اسلامى براى وحدت در تاريخ، دور هم گرد آيند وخود را از غرب گرايى در تاريخ برهانند.
بسيار جاى تأسف است كه بسيارى از كشورهاى اسلامى وعربى، از تاريخ هجرى چشم پوشيده وتاريخ ميلادى را مبناى كارهاى خود قرار داده اند، حتى شيخ دانشگاه الأزهر 1 كه در رأس روحانيت جامعه اهل تسنن قرار دارد، نامه هاى خود را به تاريخ ميلادى تاريخ مى گذارد ولااقل در كنار آن نامى از تاريخ هجرى نمى برد!

توطئه طاغوت

كشور ايران يكى از كشورهاى اسلامى بود كه تاريخ هجرى را به دقّت حفظ كرده و آن را مبناى كارخود قرار داده بود، ولى توطئه طاغوت در آغاز سال 55 شمسى آشكار شد، يك مرتبه، تاريخ اسلامى را به تاريخ شاهنشاهى تبديل كردند و در رسانه هاى گروهى اعلام شد كه از اين به بعد مبناى كار همين تاريخ مجعول خواهد بود.
طاغوت تصوّر مى كرد كه با دگرگون كردن تاريخ اسلامى وتبديل آن به تاريخ شاهنشاهى مى تواند به پايه هاى حكومت خودتحكيم بخشد ورژيم استبدادى وستمگرانه خود را مدّتى ادامه دهد ولى لطف الهى، وهمّت والاى امّت اسلامى ايران به رهبرى امام بزرگوار آيت اللّه العظمى خمينى، اين توطئه را بسان ديگر توطئه ها خنثى كرد و سرانجام رژيم شاهنشاهى با قيام همه جانبه ملّت برچيده گرديد وجمهورى اسلامى به جاى رژيم شاهنشاهى برقرار شد وتاريخ هجرى جايگزين تاريخ مجعول نظام طاغوت، گرديد.
در اين جا از تذكّر نكته اى ناگزيريم وآن اينكه: براى نيازهاى مذهبى وفرهنگى وسياسى بايد از هر دو نوع تاريخ هجرى(هجرى قمرى وهجرى شمسى)

1 . شيخ محمود عبد الحليم.خود نگارنده نامه او را مشاهده كرد كه به تاريخ مسيحى مؤرخ بود.

صفحه 206
بهره بگيريم، اوّلى اساس مراسم مذهبى وفرايض وسنن اسلامى است، دوّمى اساس مسائل ادارى و ملاك تعطيلات وسرانجام يك نوع تسهيل كار براى دولتهاى غير اسلامى است. بالأخره هر دو تاريخ هجرى است و مقدّس، نه اينكه يكى مقدّس باشد وديگر فاقد قداست! و تاريخ شمسى بسان تاريخ قمرى، يك نوع تاريخ تكوينى است كه نمى توان آن را از قاموس زندگى حذف كرد، چيزى كه هست بايد مبدأ آن را، «هجرت پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم)» قرار داد.
***

صفحه 207

تحليلى نو از تاريخ پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم)

در مدينه

زندگى پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) از ولادت تا بعثت و از بعثت تا هجرت همگى از نظر قرآن، نگارش يافت. اكنون وقت آن رسيده است كه زندگى ده ساله او را در مدينه تا آنجا كه قرآن يادآور آن است بنگاريم و در اين مورد، تا ضرورت ايجاب نكند از آيات قرآنى كنار نرفته وآنچه را كه قرآن يادآور شده است به نوعى شرح وبسط دهيم.

تفاوت دو محيط

شرايط زندگى در مدينه كاملاً بامكّه متفاوت بود، واين تفاوت ودوگانگى را مى توان به اين كيفيت بيان كرد:
1ـ پيامبر در مكه با مشركان رودررو بود، وروى سخن او با كسانى بود كه از پرستش خدا روى برتافته وبتان را مى پرستيدند وبر پرسش آنها اصرار مىورزيدند، از اين جهت غالباً آيات مربوط به الهيات ومعارف در مكه نازل شده است، در حالى كه اطراف او را در مدينه جوانان مسلمان پرشور انصار گرفته، وسايه به سايه او حركت مى كردند ومنتظر دستورها ووظايف الهى بودند، از اين جهت غالب آيات مربوط به دستورات حيات بخش در مدينه فرود آمده است.
2ـ در مكه گروه انگشت شمارى به وى گرويده،وافراد مؤمن، پيوسته تحت فشار مشركان بودند، وگاهى درجه فشار به اندازه اى بود كه آنان را به ترك ديار مجبور مى نمود، وزندگى در «حبشه» را بر زندگى در ميان اقوام خويش ترجيح مى دادند، در چنين محيط پر از اختناق وفشار، با كمى يار وياور، سخن از دفاع وقتال وجهاد، مفهومى نداشت، در حالى كه شرايط در مدينه، درست برعكس بود، پس از ورود

صفحه 208
به مدينه، مردم شهر وحومه آن، گروه گروه به اسلام گرويده وموج فزاينده اى از اسلام، سرزمينهاى اطراف مدينه را فرا گرفت، وبه پيامبر قدرت بخشيد كه از دفاع وجهاد سخن بگويد، از اين جهت تمام آيات مربوط به «جهاد» در مدينه فرود آمده است.
3ـ اكثريت مردم عربستان را گروه بت پرست تشكيل مى داد، ولى در عين حال اقليت قابل ملاحظه اى از اهل كتاب در مدينه وحومه آن مى زيستند، مركز يهودان در شبه جزيره، «مدينه» و«خيبر» بود، ومسيحيان در نوار مرزى حجاز ويمن در نقطه اى به نام «نجران» متمركز بودند وبه خاطر آشنايى اين دو گروه با كتابهاى آسمانى، ميان آنان وپيامبر مناظرات گسترده اى رخ داد كه قسمت مهم وقت پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) را گرفت ودر اين مورد آياتى نيز فرود آمده است.
4ـ نفاق ودورويى از خصايص محيطى است كه قدرتى بر آن سايه افكند، وگروه مخالف به خاطر ترس از آن، به ظاهر ابراز ايمان وهمكارى نمايند، ولى در درون با آن هماهنگ نباشند يك چنين خصيصه در مكه تحقّق پذير نبود، زيرا در آنجا جريان كاملاً معكوس بود، ومسلمانان اقليت ومشركان اكثريت راتشكيل مى دادند در حالى كه در مدينه، قدرت، قدرت اسلام بود، و افراد مخالف كاملاً در اقليت بودند، و اين گروه در لجن بت پرستى فرو رفته، ولى به عللى تظاهر به اسلام مى كردند، از اين جهت بخش مهمى از زندگى ده ساله پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)را در مدينه، حادثه آفرينيهاى منافقان تشكيل مى دهد، و اگر مجموع آيات مربوط به منافقان را در يك جا گرد آوريم شايد از دو جزء قرآن تجاوز كند.
5ـ دعوت سران قبايل وشخصيتهاى جهان وپادشاهان از لوازم تشكيل دولت اسلامى در مدينه است.از اين جهت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) در مدينه نامه هايى به اطراف واكناف جهان فرستاد، وسران وشخصيتها را به آيين توحيد دعوت نمود، ودر هر زمان تحت شرايطى با سران قبايل قراردادهايى امضا كرد و حضور خود را در شبه جزيره بلكه در سطح جهان اعلام نمود، در حالى كه شرايط در مكه، اجازه چنين تحركات

صفحه 209
وتلاشهايى را براى او نمى داد.
به خاطر شرايط مختلف وگوناگونى كه بر اين دو محيط حكومت مى كرد، گروهى بر آن شدند كه آيات مكى ومدنى را از طريق آهنگ مضمون، از هم جدا سازند، وبه جاى مراجعه به روايت تابعان وصحابه، در مضمون آيه دقّت نمايند و از شيوه تطابق مضمون با يكى از دو محيط، مكى ومدنى بودن آن را تعيين كنند از اين جهت، آيات مربوط به مبارزه با شرك وبت پرستى مكى خواهد بود وآيات مربوط به جهاد وقتال ودفاع از سرزمين اسلامى، وآيات بيانگر وظايف واحكام عملى، مدنى مى باشد واگر اين شيوه صد در صد يك مقياس كلى وضابطه عمومى نباشد مى تواند در غالب موارد راهگشا باشد.

ويژگيهاى آيات مدنى

از آنجا كه موضوع سخن ما را زندگى پيامبر در مدينه تشكيل مى دهد، و از كاوش درباره زندگى وى قبل از بعثت، وپس از آن تا هجرت، فارغ شديم شايسته است به ويژگيهاى آيات مدنى به گونه ديگر نيز اشاره كنيم; زيرا ما در اين بخش، خلاصه حوادث زندگى او را از آيات مدنى استخراج خواهيم نمود، چه بهتر كه ويژگيهاى دهگانه آيات مدنى را نيز به گونه اى يادآور شويم:
الف: آيات مدنى از نظر شمارش، يك سوم آيات قرآن و از نظر سوره، يك چهارم آن، و از نظر «حجم» (به خاطر طولانى بودن آيات مدنى) بيش از يك سوم قرآن است.
ب: آيات مدنى به خاطر طولانى بودن، آهنگ خاصى دارد وبسان غالب آيات مكّى همراه با سجع(درخور قرآن) نيست.
ج: در آيات مدنى، تشريح مسائل مربوط به قصص گذشتگان وتوصيف بهشت ودوزخ ومناظر رستاخيز به اشاره ونويد وبيم اكتفا شده ودر اين مورد، مشروحاً سخن گفته نشده است، در حالى كه در آيات مكى موضوعات ياد شده به طور

صفحه 210
مبسوط بيان گرديده است.
د: يك قسمت از آيات مدنى را مسائل مربوط به عقايد يهود ونصارى واخلاق وروحيات آنان تشكيل مى دهد در حالى كه در آيات مكى اين موضوع به ندرت ديده مى شود.
هـ: مسائل مربوط به جهاد، دفاع، پيروزى وشكست از ويژگيهاى آيات مدنى است.
و: آيات مربوط به مسائل اخلاقى و اجتماعى و سياسى و اقتصادى، آن هم به صورت امر ونهى، آيات مدنى است.
ز: سخن در باره اهل بيت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)و زنان او، در آيات مدنى وارد شده است و در آيات مكّى چنين موضوعى وارد نشده است.
ح:مسائل مربوط به مهاجرت و استقبال يثربيان از 3گروه مهاجر مربوط به آيات مدنى است.
ط: ستايش ويا نكوهش كارهاى ياران پيامبر، در آيات مدنى مطرح است.
ى: حوادث مربوط به خارج از مدينه، در آيات مدنى مطرح است زيرا اين مسافرتها وحركتها به خاطر جهاد پس از استقرار در مدينه بوده است، طبعاً چنين آياتى مدنى خواهند بود.
با اين ويژگيهاى دهگانه مى توان آيات مدنى را از مكى جدا ساخت و سيماى پيامبر را در مدينه، در اين آيات جستجو نمود.

دستهاى مرموز در تاريخ اسلام

در تدوين زندگى پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)، بلكه در تدوين تاريخ اسلام، دستهاى مرموزى كار كرده وتحريفاتى انجام گرفته است وبرخى از تاريخ نگاران ساده لوح، آنها را نقل كرده ومشكلاتى براى محقّقان در تاريخ، پديد آورده اند، امروز

صفحه 211
جداسازى تاريخ صحيح از ناصحيح، تاريخى كه در آن حب وبغض نقشى نداشته وجز وقايع نگارى هدفى در كار نباشد، بسيار كار مشكل وكاملاً فنى است وبراى اين موضوع آنچنان قواعد كلى وضوابط گسترده اى وجود ندارد كه بتوان در پرتو آن، حق را از باطل جدا ساخت، بالأخص، شناخت عوامل تحريف در ميان اقوام جهان، يكسان نبوده است.
پس از انقلاب اسلامى در ايران، فشار تحريف روى تاريخ اسلام ودر زندگى پيامبر گراميصلَّى اللّه عليه و آله و سلَّم وتعاليم او، افزايش يافته، ونويسندگان مغرض براى «بازشناسى قرآن» ويا «اسلام» به مصادر خارجى كه به خامه مسموم يهوديان ومسيحيان نگارش يافته است مراجعه مى كنند.
اين برداشتهاى نادرست مرا بر آن داشت كه سيره رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) را از موثق ترين مصادر بنگارم، از اين جهت، در اين جاده نكوبيده گام نهاديم، وسيره او را از تولّد تا بعثت و از بعثت تا هجرت به ضميمه1 ويژگيها وخصوصيات اخلاقى، و وظايف مسلمانان در برابر پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) به استناد آيات قرآن، ترسيم نموديم واكنون وقت آن رسيده است كه زندگى وحوادث مربوط به دوران پس از هجرت را بنگاريم. رؤوس مسائلى كه مى تواند در اين بخش براى ما مطرح باشد، عبارتند از:
1ـ مهاجرت مردم به مدينه از دور ونزديك.
2ـ واكنش يهود از تمركز قدرت در مدينه.
3ـ مناظرات يهود با پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم).
4ـ مناظرات پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) با مسيحيان نجران.
5ـ نبرد مقدّس بامشركان ويهودان.
6ـ تشريح فرايض واحكام وتعيين وظايف.

1 . اين قسمت در جلد هفتم اين كتاب خواهد آمد.

صفحه 212
7ـ نقش نفاق وتلاشهاى منافقان در عهد مدنى.
8ـ اعزام مبلّغان وقاريان به اطراف مدينه.
9ـ اعزام سفيران به اطراف جهان وشخصيتهاى مهم دنيا.
10ـ تنظيم قرارداد وعقد پيمان با سران قبايل عرب.
11ـ هجوم بى سابقه ملّت عرب براى پذيرش اسلام واعزام نمايندگان.
12ـ طرح رسالت براى بقاى اسلام.
اين فصول دوازده گانه، رؤوس مسائل مربوط به زندگى پيامبر را در عصر مدنى، تشكيل مى دهد. واين نوع مسائل را به دو صورت مى توان نوشت.
1ـ آيات هر فصلى ـ هرچند آيات مربوط به آن در زمانهاى مختلف نازل شده باشند ـ در يك جا گردآورى شده ومسائل مربوط به هر فصلى يك جا نگاشته شوند.
2ـ حوادث به صورت شكل تاريخى تنظيم گردد ودر نگارش حوادث از فصل خاصى پيروى نشود. از آنجا كه شيوه نگارش ما در دو فصل گذشته بر اساس تسلسل تاريخى بود (از تولد تا بعثت و از بعثت تا هجرت) در اين فصل نيز از همان شيوه بهره گرفته وحوادث را به ترتيب سنوات مى نگاريم.
استخراج زندگى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) از قرآن، شيوه تازه اى در تحليل تاريخ آن رادمرد الهى پديد مى آورد كه همگان با سيماى نورانى وآسمانى او كه وحى الهى از آن حاكى است آشنا مى شويم.
نخستين فصلى كه قرآن از حيات پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)در مدينه متذكر مى شود، جنجالى است كه مشركان پيرامون تحريم نبرد در ماههاى حرام و تغيير قبله، به راه انداختند وبعداً دستاويز مستشرقان قرار گرفت. نخست به تحليل اين فصل مى پردازيم.

صفحه 213
از هجرت تا رحلت
      2

15

قتال در ماه حرام و تغيير قبله

دستاويز يهود

آيات موضوع

(إِنَّ عِدَّةَ الشُّهُورِ عِنْدَاللّهِ إِثْنا عَشَرَ شَهْراً فِي كِتابِ اللّهِ يَوْمَ خَلَقَ السَّمواتِ وَ الأَرْضَ مِنْها أَرْبَعَةٌ حُرُمٌ ذلِكَ الدِّينُ القَيِّمُ فَلا تَظْلِمُوا فِيهِنَّ أَنْفُسَكُمْ) (توبه/36).
(يَسْأَلُونَكَ عِنِ الشَّهْرِ الْحَرامِ قِتال فِيهِ قُلْ قِتالٌ فِيهِ كَبِيْرٌ وَ صَدٌّ عَنْ سَبِيلِ اللّهِ وَ كُفْرٌ بِهِ وَ الْمَسْجِدِ الحَرامِ وَ اِخْراجُ أَهْلِهِ مِنْهُ أَكْبَرُ عِنْدَ اللّهِ وَ الْفِتْنَةُ أَكْبَرُ مِنَ الْقَتْلِ وَ لا يَزالُونَ يُقاتِلُونَكُمْ حَتّى يَرُدُّوكُمْ عَنْ دينِكُمْ إِنْ اسْتَطاعُوا وَمَنْ يَرْتَدِدْ مِنْكُمْ عَنْ دِينِهِ فَيَمُتْ وَ هُوَ كافِرٌ فَأُولئِكَ حَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ فِي الدُّنْيا وَ الآخِرَةِ وَ أُولئِكَ أَصْحابُ النّارِ هُمْ فِيها خالِدُونَ* إِنَّ الَّذينَ آمَنُوا وَالَّذينَ هاجَروا وَ جاهَدُوا في سَبِيلِ اللّهِ أُولئِكَ يَرجُونَ رَحْمَتَ اللّه وَ اللّهُ غَفُورٌ رَحيمٌ).(بقره/217 و 218).
(وَلا تُجادِلُوا أَهْلَ الْكِتابِ إِلاّ بِالّتي هِيَ أَحْسَنُ إِلاّ الَّذينَ ظَلَمُوا مِنْهُمْ وَ قُولُوا آمَنّا بِالَّذي أُنْزِلَ إِلَيْنا وَ أُنْزِلَ إِلَيْكُمْ وَ إِلهُنا وَ إِلهُكُمْ واحِدٌ وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ) (عنكبوت/46).
(قُولُوا آمَنّا بِاللّهِ وَ ما أُنْزِلَ إِلَيْنا وَ ما أُنْزِلَ إِلى إِبْراهيمَ وَ إِسْماعيلَ وَ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ وَالأَسْباطِ وَ ما أُوتِيَ مُوسى وَ عيسى وَ ما أُوتِيَ النَّبِيُّونَ مِنْ رَبِّهِمْ لانُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَد مِنْهُمْ وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ) ( بقره/136).

صفحه 214
(وَما كُنْتَ تَتْلُوا مِنْ قَبْلِهِ مِنْ كِتاب وَ لا تَخُطُّهُ بِيَمينِكَ إِذاً لاَرْتابَ الْمُبْطِلُونَ) (عنكبوت/48).
(سَيَقُولُ السُّفَهاءُمِنَ النّاسِ ما وَليّهُمْ عَنْ قِبْلَتِهِمُ الَّتي كانُوا عَلَيْها قُلْ للّهِ الْمَشْرِقُ وَ الْمَغْرِبُ يَهْدي مَنْ يَشاءُ إِلى صِراط مُسْتَقيم* وَكَذلِكَ جَعَلْناكُمْ أُمَّةً وَسَطاً لِتَكُونُوا شُهَداءَ عَلَى النّاسِ وَ يَكُونَ الرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهيداً وما جَعَلْنَا الْقِبْلَةَ الَّتي كُنْتَ عَلَيْها إِلاّ لِنَعْلَمَ مَنْ يَتَّبِعُ الرَّسُولَ مِمَّنْ يَنْقَلِبُ عَلى عَقِبَيْهِ وَ إِنْ كانَتْ لَكَبِيرَةً إِلاّ عَلَى الَّذينَ هَدَى اللّهُ وَ ما كانَ اللّهُ لِيُضيعَ ايمانَكُمْ إِنَّ اللّهَ بِالنّاسِ لَرَؤفٌ رَحيمٌ*قَدْ نَرى تَقَلُّبَ وَجْهِكَ فِي السَّماءِ فَلَنُولِيَّنَّكَ قِبْلَةً تَرْضاها فَوَلِّ وَجْهَكَ شَطْرَ الْمَسْجِدالْحَرامِ وَ حَيْثُ ما كُنْتُمْ فَوَلُّوا وُجُوهَكُمْ شَطْرَهُ وَ إِنَّ الَّذينَ أُوتُوا الكِتابَ لَيَعْلَمُونَ أَنَّهُ الحَقُّ مِنَ رَبِّهِمْ وَ مَا اللّهُ بِغافِل عَمّا يَعْمَلُونَ) ( بقره/142ـ144).

ترجمه آيات

«شماره هاى ماهها نزد خدا دوازده ماه است كه در كتاب خدا روزى كه آسمانها وزمين را آفريد قيد شده است، چهار ماه از آن، ماه حرام است اين است دين استوار، خويشتن را در آن ماهها ستم مكنيد.
2ـ از تو در باره جنگ در ماه حرام سؤال مى كنند، بگو جنگ در آن (گناه) بزرگ است ولى جلوگيرى از راه خدا وكفر ورزيدن به خدا، وجلوگيرى (مسلمانان از ورود به مسجد الحرام) و اخراج ساكنان آن، نزد خدا(گناهى) بزرگتر است، وفتنه از قتل (ابن الحضرمى) بالاتر است مشركان پيوسته با شما نبرد مى كنند تا بتوانند شما را از دين خود برگردانند، كسى از شما كه از آيين خود بازگردد وبه حالت كفر بميرد، اعمال صالح او در دنيا وآخرت باطل مى شود آنان اهل دوزخند ودر آن هميشه هستند.

صفحه 215
آنان كه ايمان آورده اند وكسانى كه مهاجرت نموده اند ودر راه خدا جهاد كرده اند آنان به رحمت خدا اميدوارند خداوند بخشاينده ورحيم است».
«با اهل كتاب جز به روشى كه از همه نيكوتر است احتجاج نكنيد، مگر كسانى كه از آنها ستم كرده اند، وبگوييد بر آنچه كه بر ما وبر شما نازل شده است ايمان داريم، خداى ما وخداى شما يكى است وهمگى در برابر او تسليم هستيم».
«بگوييد ما به خدا وآنچه كه بر ما نازل شده وآنچه كه بر ابراهيم واسماعيل واسحاق ويعقوب واسباط (بنى اسرائيل) نازل گرديده وآنچه بر موسى وعيسى وپيامبران ديگر از طرف پروردگارشان داده شده است ايمان آورديم، وميان آنان (از ايمان وحقانيت) فرقى نمى گذاريم در حالى كه تسليم فرمان خدا هستيم».
«تو هرگز پيش از اين، كتابى را نمى خواندى وبا دست خود چيزى نمى نوشتى، مبادا كسانى كه در صدد ابطال سخنان تو هستند در آن ترديد كنند».
«به زودى برخى از ابلهان از مردم مى گويند: چه چيز آنان را از قبله اى كه بر آن نماز مى گزاردند برگردانيد؟ بگو مشرق ومغرب از آن خدا است، هركس را بخواهد به راه راست راهنمايى مى كند. همان طور كه خداوند شما را هدايت كرد، شما را امت ممتاز ونمونه قرار داد، كه برمردم شاهد وگواه باشيد، پيامبر نيز بر شما شاهد وگواه باشد.قبله قرار نداديم، آنچه را كه قبلاً بر آن بوديد، جز براى تميز وجدا گشتن افراد مطيع وفرمانبر از افراد مخالف ومرتجع به عصر جاهلى، وخداوند ايمان (اعمال) شما را ضايع نمى كند، خداوند به مردم رؤوف ومهربان است. گردش چهره تو را در آسمان (به انتظار فرمان خدا در تعيين قبله) مى بينيم، به سوى قبله اى كه از آن خشنود باشى برمى گردانيم، روى خود را به جانب مسجدالحرام كن وهركجا باشيد (شمااى

صفحه 216
مسلمانان) روى خود را به آن سمت برگردانيد، وآنان كه كتاب داده شده اند، مى دانند كه فرمان تغيير قبله فرمان صحيح واستوار از جانب پروردگارشان است وخداوند از كارهاى ايشان آگاه است».

تفسير آيات

پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) در سال دهم بعثت در شبهاى يازدهم ودوازدهم بيتوته در منى با «اوسيان» و«خزرجيان» پيمان بست كه حضرتش، آهنگ مدينه كند، وهر دو گروه دفاع از جان او را برعهده بگيرند، درست سه ماه بعد، رسول گرامى در دوازدهم ربيع الأوّل، روز دوشنبه، به سرزمين «قبا» كه حومه مدينه به شمار مى رفت، گام نهاد، وبر قبيله «بنى عمرو بن عوف» كه تيره اى از اوس بودند وارد شد، وپيش از پيامبر، ديگر پيشاهنگان مهاجرت از مكّه، بر اين قبيله وارد شده ومورد پذيرايى قرار گرفته بودند وسه روز بعد يعنى در نيمه همان ماه، على با گروهى از «فواطم» به پيامبر پيوست1 وپيامبر در مدّت اقامت چهار روزه خود، بناى مسجدى را به نام مسجد«قبا» پى ريزى كرد، و روز بعد آهنگ مدينه نمود.
در شأن وعظمت معنوى اين مسجد همين بس كه قرآن آن را به اين شيوه توصيف مى كند ومى فرمايد: (لَمَسْجِدٌ أُسِّسَ عَلَى التَّقْوى مِنْ أَوَّلِ يَوْم أَحَقُّ أَنْ تَقُومَ فيهِ فيهِ رِجالٌ يُحِبُّونَ أَنْ يتَطهَّروا وَ اللّهُ يُحِبُّ المُطَّهِّرينَ) (توبه/108).
«مسجدى كه از روز نخست بر تقوى وپرهيزگارى بنا شده، شايسته است كه در آنجا براى نماز بايستى، در اين مكان مردانى است كه مى خواهند مهذّب وپاكيزه شوند، وخداوند افراد پاكيزه را دوست دارد».
«يعقوبى» مى نويسد: علّت اينكه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)سرزمين «بنى عمرو بن عوف» را به سرعت ترك كرد، اين بود كه افرادى از اين قبيله هنوز بر آيين بت پرستى بودند وبه هنگام شب به خوابگاه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)سنگ پرتاب مى كردند، از اين جهت پيامبر آن

1 . امتاع الأسماء مقريزى، ص48.

صفحه 217
نقطه را به سرعت به قصد نزول در مدينه، ترك گفت1 و در مسير خود روز جمعه از اقامتگاه قبيله «بنى سالم» عبور مى كرد كه شتر پيامبر در برابر مسجد آنان كه قبل از ورود پيامبر ساخته بودند، زانو به زمين زد و نخستين نماز جمعه را با جمعيت صدنفرى در آن مسجد بجا آورد وخطبه اى خواند كه در كتابهاى سيره نقل شده است.2
آنگاه سوار بر شتر شد، هر تيره اى از دو قبيله خواستار نزول پيامبر بر آنان بود ولى همگى يك پاسخ مى شنيدند وآن اينكه شتر من در هر نقطه اى زانو به زمين بزند بر آنجا وارد خواهم شد، اتّفاقاً شتر وى در برابر خانه «ابوايّوب» زانو به زمين زد. در اين لحظه مردم اطراف پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)را گرفتند و هر يك اصرار مىورزيد كه در منزل او سكنى گزيند در اين موقع مادر ابوايّوب از فرصت استفاده كرد، اثاث پيامبر را به خانه خود برد، وقتى اصرار مردم افزايش يافت، رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)فرمودند: اثاث من كجا است، گفتنند:مادر ابوايّوب به خانه اش برد، پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)فرمود:«اثاث هركجا، سكنى هم همانجا » در اين موقع «اسعد بن زراره» زمام شتر پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) را گرفته وبه سمت منزل ابوايّوب هدايت كرد خانه ابوايّوب دو طبقه داشت، پيامبر طبقه هم كف را براى اينكه ملاقات با مردم سهل وآسان باشد، برگزيد.

مثلث مخالف

اقامت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) در مدينه سبب شد كه كليه مسلمانانِ متفرق ودربدر، در آن نقطه گرد آيند، وسرانجام مبدأ يك رشته رويدادها باشد كه تاريخ سيره، همه ويا بيشتر آنها را ضبط كرده است وعوامل مهم حادثه ساز عبارت بودند از:
1ـ وجود اهل كتاب در مدينه وحومه آن خيبر، نجران، نقطه مرزى حجاز

1 . تاريخ يعقوبى، ج2، ص 33.
2 . مجمع البيان، ج10، ص 287ـ 286.

صفحه 218
ويمن.
2ـ وجود مشركان معاند ناآگاه از شرايع آسمانى.
3ـ وجود دشمنان دوست نما(منافقان) كه از پشت خنجر مى زدند.
حادثه آفرينى اهل كتاب از طريق مناقشات ومجادلات كلامى كه وقت عزيز پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) را مى گرفتند وهر موقع در خود احساس عجز وناتوانى مى كردند، از طريق تحريك مشركان براى نبرد به توطئه مى پرداختند.
مشركان منطقه به خاطر دورى از كتابهاى سماوى، وناآگاهى از نظام شرايع، به خاطر تعصب به روش پدران ونياكان جنگهاى خونينى را به راه مى انداختند.
تكليف دشمنان دوست نما، روشن بود، زيرا آنان زير پرده نفاق به توطئه چينى وتضعيف روحيه ها وسرقت اسرار مسلمانان مى پرداختند.
اين سه عامل مهم جدّاً وقت پيامبر را در مدينه به خود اختصاص داده واجازه نداد كه رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)وقت خود را در ديگر اهداف رسالت متمزكز سازد.
از اين جهت هر موقع براى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)فراغتى دست مى داد، به ديگر وظايف رسالت مى پرداخت كه مى توان مهم آنها را در عناوين ياد شده در زير خلاصه كرد:
1ـ تعليم قرآن واحكام ووظايف فردى واجتماعى.
2ـ اعزام مبلّغ ومعلّم قرآن به اطراف.
3ـ دعوت سران جهان وشخصيتهاى بزرگ به آيين اسلام از طريق اعزام سفير.
4ـ عقد معاهدات وقراردادهاى نظامى وسياسى واقتصادى با قبايل.
5ـ پذيرفتن وفود و هيئت هاى سياسى كه پس از فتح مكّه، به مدينه هجوم آوردند تا آنجا كه سال نهم سال «وفود» اعلام گرديد.
6ـ تربيت انسانهاى كامل و نمونه كه با ديگر مسلمانان، حساب جداگانه داشتند.

صفحه 219
7ـ دعوت مسلمانان به پايگاه نور و هدايت و نمايندگان واقعى كه همگى در مسئله «عترت» خلاصه مى شود.
8ـ قضاوت و داورى در مسائل حقوقى واختلاف افراد.
ما مجموع حوادث و رويدادهايى را كه در اين ده سال رخ داده و قرآن به گونه اى به آنها اشاره ويا تصريح كرده به ترتيب مى نگاريم و از تنظيم حوادثى كه در قرآن به آن اشاره نشده خوددارى مى نماييم و عذر ما در اين مورد اين است كه موضوع بحث«پيامبر در قرآن» است.

1ـ قتل در ماه حرام

نخستين گروهى كه پيامبر براى كسب اطلاع از تحركات قريش به منطقه اى به نام «نَخَلّة» ـ بر وزن جرقه، منطقه اى است ميان مكّه وطائف ـ اعزام كرد، گروه «عبد اللّه بن جحش» بود پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) او را در رأس يك هيئت هشت نفرى كه همگى را افراد مهاجر تشكيل مى داد، همراه با نامه اى به منطقه يادشده اعزام كرد، ودستور داد كه پس از دو روز طى طريق، نامه را بازكند وبه دستورى كه در آن هست، عمل نمايد وياران خود را در ادامه مسير مجبور نسازد.
فرمانده گروه پس از دو روز راهپيمايى، نامه را باز كرد وآگاه شد كه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) در آن دستور داده است كه در منطقه «نخله» كه ميان مكه وطائف قرار دارد فرود آيد ودر كمين قريش بنشيند و او را از كارهاى آنان آگاه سازد.
عبداللّه گروه خود را از مضمون نامه آگاه ساخت ويادآور شد كه من فرمان پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) را پذيرا هستم ومرا از اينكه شماها را مجبور سازم، نهى كرده هر كدام از شما كه خواهان شهادت در راه خدا هست وبه آن راغب است، ادامه مسير دهد، ودر غير اين صورت از همين جا بازگردد، همه اعضاى گروه آمادگى خود را اعلام كردند وراه منطقه را در پيش گرفتند.

صفحه 220
حركت اين گروه مصادف با ماه رجب بود، اين سفر درست در پانزدهمين ماه هجرت، پيش از مسئله تغيير قبله صورت پذيرفت، دو نفر از اين گروه به نامهاى: سعد بن ابى وقاص وعتبه بن غزوان پيش از رسيدن به مقصد، شتر متعلّق به خود را كه به دنبال خود «يدك» مى كشيدند گم كردند از اين جهت براى پيدا كردن شتر، از گروه فاصله گرفته و سرانجام گروه شش نفرى به فرماندهى «عبداللّه» در نقطه اى كه پيامبر دستور داده بود در آنجا كمين كنند، فرود آمدند ورفت وآمد كاروانها را در نظر گرفتند. ناگهان متوجه شدند كه كاروانى مربوط به قريش به سرپرستى «عمرو بن الحضرمى» از آن نقطه عبور مى كند.وقتى چشم خدمه وسرپرست كاروان به گروه اعزامى افتاد، وحشت آنها را فرا گرفت وبا ديدن يك نفر از آنان كه سر خود را تراشيده بود، از وحشت در آمدند وبا خود فكر كردند كه اين گروه به نشانه اينكه سر تراشيده اند، از زيارت عمره باز مى گردند، طبعاً با كاروان كارى ندارند.
وجود اين منظره مانع از آن شد كه اعضاى كاروان نسبت به آنان راه احتياط را در پيش گيرند، تصميم بر اين گرفتند كه پس از استراحت مختصرى، شب هنگام منطقه را ترك گويند وبه سرزمين «حرم» وارد شوند.
در اين شرايط، گروه تجسس به شور ومشورت پرداخت كه آيا با صاحبان كاروان كه چهار نفر بيش نبودند، درگير شوند يا نه؟ سرانجام تصميم گرفتند كه به ضبط كاروان واسير گرفتن افراد بپردازند، ولى در اجراى تصميم، ميان دو محذور گير كردند. زيرا نقطه اى كه هر دو گروه در آنجا فرود آمده بودند هرچند خارج از حرم بود واز احترام خاصى برخوردار نبود، ولى از نظر زمان آن شب آخرين شب از ماه رجب بود كه جزء شهرهاى حرام است كه تحريم نبرد وستيز در آن، از مراسم ديرينه عرب است.وتأخير در حمله ودرگيرى در روز بعد (نخستين روز ماه شعبان) هرچند فاقد اين محذور بود، ولى سبب مى شد كه نبرد در سرزمين حرم انجام گيرد كه از احترام خاص برخوردار است. خلاصه در صورت حمله ناچار بودند كه يا به احترام زمان آسيب برسانند ويا به احترام مكان. عجله در حمله مايه هتك احترام ماه حرام،

صفحه 221
وتأخير در آن مايه آسيب بينى احترام «حرم» امن الهى بود. ولى سرانجام تصميم گرفتند كه به هدف خود جامه عمل بپوشانند. ودر نتيجه رئيس كاروان «عمرو حضرمى» به تير «واقد تميمى» از پاى در آمد، دو نفر از اعضاى آن به نامهاى «عثمان» و«حكم» به اسارت در آمدند ويك نفر به نام «نوفل» از معركه گريخت وگروه اكتشافى با دو اسير و كالاهاى 1 ضبط شده كاروان وارد مدينه شدند و جريان را به حضرتش عرض كردند.

احترام چهار ماه ريشه آسمانى دارد

قرآن به نوعى اشعار مى دارد كه حرمت اين چهارماه (رجب وذى القعده و وذى الحجه ومحرم) ريشه آسمانى دارد وحرمت آنها را جزء آيين استوار مى خواند چنان كه مى فرمايد:
(إِنَّ عِدَّةَ الشُّهُورِ عِنْدَاللّهِ إِثْنا عَشَرَ شَهْراً فِي كِتابِ اللّهِ يَوْمَ خَلَقَ السَّمواتِ وَ الأَرْضَ مِنْها أَرْبَعَةٌ حُرُمٌ ذلِكَ الدِّينُ القَيِّمُ فَلا تَظْلِمُوا فِيهِنَّ أَنْفُسَكُمْ) (توبه/36).
«شماره هاى ماهها نزد خدا دوازده ماه است كه در كتاب خدا روزى كه آسمانها وزمين را آفريد قيد شده است، چهار ماه از آن، ماه حرام است اين است دين استوار، خويشتن را در آن ماهها ستم مكنيد.
جمله (ذلِكَ الدِّينُ القَيِّمُ) پس از جمله (مِنْها أَرْبَعَةٌ حُرُمٌ)اشاره به اين است كه احترام اين چهار ماه، بخشى از آيين استوار الهى است، و تشريع آن مربوط به خدا است نه به جامعه عرب جاهلى.
ظاهر آيه، نظريه معروفى را در علت تحريم جنگ در اين چهار ماه، تأييد نمى كند وآن اينكه چون ملّت عرب پيوسته با هم در جنگ و نبرد بودند و اين كار سبب شده بود كه كشاورزى وتجارت آنان به كلى نابود شود، لذا تصميم گرفتند كه جنگ را در چهارماه به كلى حرام اعلام كنند تا افراد آزادانه به رفت وآمد در ميان قبايل

1 . شيره و چرم.

صفحه 222
بپردازند ورشته بازرگانى از هم گسسته نشود.
در اين نقل، مصدر تشريع، خود ملّت عرب معرفى شده است، يعنى جامعه عرب بدون الهام از تشريع آسمانى، جنگ را در اين چهارماه تحريم كردند در حالى كه آيه، آن را جزء آيين «قيّم» كه آيين ابراهيم است مى داند و مفاد آن اين است كه اين قانون ريشه سماوى دارد، اكنون بايد ديد چگونه مى توان ميان اين دو قول را جمع كرد؟ و جمع ميان اين دو قول به اين نحو است كه، عرب به خاطر مصالحى، پذيراى احترام اين چهارماه شد كه از آيين ابراهيم به يادگار مانده بود.
روى اين اساس، پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)كه پيش از ديگران حافظ ونگهبان احترام اين چهارماه بود، رو به گروه اعزامى كرد وگفت:من به شما در ماه حرام دستور جنگ نداده بودم ومن نه غنايم را مى پذيرم ونه دو اسير را.
اين گفتار از پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)، مايه وحشت اعزاميان شد وتصوّر كردند كه، گناه بس بزرگى را مرتكب شده اند، بالأخص كه بيش از حد مورد ملامت وسرزنش مسلمانان قرار گرفتند.

بهره بردارى قريش از حادثه

قريش كه از استقرار مسلمانان در مدينه سخت بيمناك واز فزايندگى گرايش قبايل عرب به اسلام، سخت به وحشت افتاده بودند، تصميم گرفتند كه، از اين رويداد بر ضدّ پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) بهره بردارى كنند، و فرهنگ انقلاب را لكه دار سازند وبگويند كه «محمّد» به مراسم نياكان خود احترام نمى گذارد ودر ماه حرام به قتل نفوس و اسارت افراد وبه يغماگرى اموال مى پردازد. و در اشاعه اين تهمت سخت به كوشش و تكاپو افتادند و از اين طريق انگشت در چشم مسلمانان در بند مكه نمودند كه رهبر شما، احترام ماه حرام را از ميان برده است وآنان پاسخى جز اين نداشتند كه بگويند اين جريان در ماه شعبان رخ داده است نه در ماه رجب.
يهود مدينه وحومه آن كه از تمركز نيروى سوّمى در آنجا سخت ناراحت بوده

صفحه 223
ودر كشمكش وجدان وحفظ مقام وموقعيت، به سر مى بردند، اين را به فال بد گرفتند وگفتند به همين زودى آتش جنگ ميان دو گروه شعلهور خواهد شد.
شايعه سازى دشمن، دفاع دوستان بى خبر مكه، همگى دور از حقيقت بود، عامل اين كار بى انضباطى گروه اعزامى بود كه فقط براى جمع آورى اطلاعات فرستاده شده بودند، امّا متأسفانه شرايط لازم سربازى را، رعايت نكرده خود را به زحمت، ورهبر عاليقدر خود را در معرض اتهام قرار دادند. چون گفتگو در اين مورد، بالا گرفت شرايط ايجاد كرد كه وحى آسمانى نظر خود را در باره احترام ماههاى حرام صريحاً بيان كند، سپس به نوعى، به پاسخ خرده گيران بپردازد، آياتى در اين زمينه وارد شد.
(يَسْأَلُونَكَ عِنِ الشَّهْرِ الْحَرامِ قِتال فِيهِ قُلْ قِتالٌ فِيهِ كَبِيْرٌ وَ صَدٌّ عَنْ سَبِيلِ اللّهِ وَ كُفْرٌ بِهِ وَ الْمَسْجِدِ الحَرامِ وَ اِخْراجُ أَهْلِهِ مِنْهُ أَكْبَرُ عِنْدَ اللّهِ وَ الْفِتْنَةُ أَكْبَرُ مِنَ الْقَتْلِ وَ لا يَزالُونَ يُقاتِلُونَكُمْ حَتّى يَرُدُّوكُمْ عَنْ دينِكُمْ إِنْ اسْتَطاعُوا وَمَنْ يَرْتَدِدْ مِنْكُمْ عَنْ دِينِهِ فَيَمُتْ وَ هُوَ كافِرٌ فَأُولئِكَ حَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ فِي الدُّنْيا وَ الآخِرَةِ وَ أُولئِكَ أَصْحابُ النّارِ هُمْ فِيها خالِدُونَ* إِنَّ الَّذينَ آمَنُوا وَالَّذينَ هاجَروا وَ جاهَدُوا في سَبِيلِ اللّهِ أُولئِكَ يَرجُونَ رَحْمَتَ اللّه وَ اللّهُ غَفُورٌ رَحيمٌ).( بقره/ 217 و218).
«از تو در باره جنگ در ماه حرام سؤال مى كنند، بگو جنگ در آن (گناه) بزرگ است ولى جلوگيرى از راه خدا وكفر ورزيدن به خدا، وجلوگيرى (مسلمانان از ورود به مسجد الحرام) واخراج ساكنان آن، نزد خدا (گناهى) بزرگتر است، و فتنه از قتل «ابن الحضرمى» بالاتر است مشركان پيوسته با شما نبرد مى كنند تا بتوانند شما را از دين خود برگردانند، كسى از شما كه از آيين خود بازگردد وبه حالت كفر بميرد، اعمال صالح او در دنيا وآخرت باطل مى شود آنان اهل دوزخند ودر آن هميشه هستند.
آنان كه ايمان آورده اند وكسانى كه مهاجرت نموده اند ودر راه خدا جهاد كرده اند آنان به رحمت خدا اميدوارند خداوند بخشاينده ورحيم است».

صفحه 224
در اين آيات نكاتى است كه توجه شما را به آن جلب مى كنيم.
1ـ آيه به صورت روشنى، لزوم احترام ماههاى حرام را اعلام مى دارد، وقتال در آن را گناه بزرگى مى شمرد ومى فرمايد:
(قُلْ قِتالٌ فِيهِ كَبيرٌ).
2ـ يادآور مى شود كه مشركان منتقد، ناهيان خرما خورده اى هستند كه قتل انسانى را در ماه حرام دستاويز قرار داده اند، در حالى كه خود آنان به جرايم بس بزرگى دست زده اند مانند:
الف: (صَدٌّ عَنْ سَبِيلِ اللّهِ): جلوگيرى از راه خدا ومانع شدن از گرايش مردم به آيين او.
ب: (كُفْرٌ بهِ): كفر ورزيدن به خدا، وترك عبادت او وبه جايش پرستش مخلوق او.
ج: (وَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ): بستن راه مسجد الحرام وجلوگيرى از ورود مسلمانان به مسجد.
د: (وَ اِخْراجُ أَهْلِهِ مِنْهُ): بيرون كردن ساكنان آن به جرم ايمان آوردن به خدا، حرمى كه همه انسانها حتى حيوانات و پرندگان در آنجا مصونيت دارند.
اين چهار عمل، خود گناه بزرگى است، چگونه اعمال زشت خود را فراموش كردند وبه بهره بردارى از يك عمل اتّفاقى روى آورده اند.
هـ: (وَ الْفِتْنَةُ أَكْبَرُ مِنَ الْقَتْلِ): ايجاد محيط نامساعد براى ايمان، وتشويق به كفر، وتحت فشار قرار دادن مردم حقيقت جو كه به بت پرستى بازگردانند، از قتل يك انسان بالاتر است.
به عبارت ديگر، گروه اعزامى يك بار دچار بى انضباطى شدند يعنى انسانى را كشته دو نفر را به اسارت گرفته ومالى را ضبط كرده اند وپيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)ديه مقتول را پرداخت وهر دو اسير را آزاد ساخت، ولى گروه مشرك پيوسته مصدر اين اعمال

صفحه 225
ننگين مى باشند، از هدايت مردم جلوگيرى مى كنند، به خداى مورد پذيرش خود كفر مىورزند وعبادت او را انجام نمى دهند، راه مسجدالحرام را به روى حقيقت طلبان مى بندند، ساكنان حرم امن خدا را بيرون مى كنند، محيط را براى پرورش كفر ونابودى ايمان، فراهم مى سازند ـ مع الوصف ـ خود را بى گناه وديگرى را مجرم قلمداد مى نمايند.
آنگاه آيه به برخى از مسلمانان هشدار مى دهد كه اگر برخى از مسلمانان از آيين حق برگردند، اعمال نيك آنان كه در دوران مسلمانى به جاآورده اند پوچ و نابود مى گردد، چنان كه مى فرمايد:(وَمَنْ يَرْتَدِدْ مِنْكُمْ عَنْ دينِهِ فَيَمُتْ وَ هُوَ كافِرٌ...).
3ـ آيه دوّم تكليف گروه متجاوز را بيان مى كند وآن اينكه خدا اين گروه را به خاطر اعمال نيك گذشته از مهاجرت ومجاهدت، واميدى كه به رحمت خدا دارند مورد مغفرت قرار داده است چنان كه مى فرمايد:(إِنَّ الَّذينَ آمَنُوا وَ الَّذينَ هاجَرُوا).
ابن هشام مى نويسد: سرپرست گروه وياران او كه از كار خود پشيمان شده بودند وقتى آيه نخست در باره عمل آنان نازل گرديد تا حدّى از ناراحتى آنان كاست، به طمع پاداش اخروى به پيامبر گفتند اميدوار باشيم كه جنگى پيش آيد ما در آن پاداش مجاهدان را داشته باشيم در اين موقع آيه دوّم فرود آمد و از مغفرت وبخشودگى گناه آنان گزارش داد.
4ـ پيامبر طبق نقل طبرسى1 خونبهاى «عمرو حضرمى» را پرداخت قريش مبلغى براى آزاد سازى دو اسير خود، «عثمان» و«حَكَم» به مدينه فرستاد. پيامبر از پذيرفتن آن امتناع ورزيد زيرا احتمال مى داد كه سعد وقاص و عتبه كه براى جستجوى شتر خود از گروه اعزامى جدا شده بودند به وسيله قريش دستگير ويا كشته شده باشند وقتى هر دو نفر به مدينه بازگشتند هر دو اسير را در برابر مبلغى آزاد ساخت.2

1 . مجمع البيان، ج1، ص 312ـ 313.
2 . سيره ابن هشام، ج2، ص 255.

صفحه 226

2ـ تغيير قبله

ورود پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) به مدينه هرچند او را از آسيب مشركان مكه نجات داد، وجوانان اوس وخزرج پروانهوار گرد شمع وجود او مى گشتند، و از او دفاع مى كردند، ولى وجود يهود در داخل وخارج مدينه يكى از بزرگ ترين مشكلات پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)بود. عداوت يهود يكى دو علّت نداشت، بلكه از جهاتى با او مخالفت مى كردند كه يكى از آنها، انتقال نبوت از خاندان اسحاق به اولاد اسماعيل بود، گذشته از اين، يهود اقتصاد مدينه وحومه آن را قبضه كرده و بر اثر ايجاد اختلاف ودودستگى ميان دو قبيله بزرگ ساكن مدينه (اوس وخزرج)، بر سيادت خود تحكيم بخشيده بودند، وورود پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) بر اين سرزمين وتحكيم وحدت ميان دو قبيله، وشعار پى ريزى يك آيين جديد كه سيطره خود را به آخرين نقطه معمور جهان گسترش خواهد داد، سخت آنان را مضطرب ساخته با جدال و سنگ اندازى به ظاهر علمى ومناقشه هاى بنى اسرائيلى، واكنش نشان مى دادند.
قبايل معروف يهود كه در «يثرب» وحومه آن سكنى داشتند همان قبايل «بنى قين قاع» و«بنى النضير» و «بنى قريظه» بودند كه هركدام به علتى از مدينه مطرود ويا ريشه كن شده اند وآيات مربوط به هر سه قبيله را به ترتيب سنوات حوادث خواهيم آورد.
پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) براى جلوگيرى از بازشدن جبهه دوّم غير از «جبهه شرك»، باب زندگى مسالمت آميز را با يهودان مدينه گشود.ودر ضمن تنظيمِ برنامه دفاعى براى مدينه، با يهودان عرب از شاخه هاى اوس وخزرج پيمان گسترده اى بست كه متن آن را ابن هشام در سيره خود آورده است.1
اين گروه از يهود، متهوّدانى بودند كه بر اثر معاشرت با يهودان اسرائيلى، از

1 . سيره ابن هشام، ج1، ص 348.

صفحه 227
شرك به آيين يهود رو آروده وگروهى از قبايل «بنى النجار»، «بنى عوف»، «بنى ساعده»، «بنى ثعلبه» و«بنى اوس» را كه همگى شاخه هايى از دو قبيله بزرگ عرب يمنى بودند، به خود جذب كرده بود.
پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) براى تكميل كار، قرارداد جداگانه اى با يهودان اسرائيلى قبايل سه گانه «بنى قين قاع، بنى النضير، وبنى قريظه» امضا كرد كه متن آن را مرحوم مجلسى در بحار آورده است.1
افراد ناوارد، قرارداد نخست را مربوط به يهوديان اسرائيلى مى دانند در صورتى كه اسامى وارد در آن حاكى است كه طرف پيمان، عربهاى متهوّدى بودند كه از نظر نسب، يهودى نبوده وبعداً به يهوديت گرايش پيدا كرده بودند.

جدال يهوديان يا سنگ اندازى علمى

خطّ اساسى قرآن در جدال با اهل كتاب، خطّ ملايمت ودورى از عنف وشدّت است كه از لجاج وعناد طرف مى كاهد و او را براى پذيرش حقيقت آماده مى سازد واين روش همان خطّى است كه آيات ياد شده در زير، آن را به روشنى ترسيم مى كند آنجا كه مى فرمايد:
(وَلا تُجادِلُوا أَهْلَ الْكِتابِ إِلاّ بِالّتي هِيَ أَحْسَنُ إِلاّ الَّذينَ ظَلَمُوا مِنْهُمْ وَ قُولُوا آمَنّا بِالَّذي أُنْزِلَ إِلَيْنا وَ أُنْزِلَ إِلَيْكُمْ وَ إِلهُنا وَ إِلهُكُمْ واحِدٌ وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ) (عنكبوت/46).
«با اهل كتاب جز به روشى كه از همه نيكوتر است احتجاج نكنيد، مگر كسانى كه از آنها ستم كرده اند، وبگوييد بر آنچه كه بر ما وبر شما نازل شده است ايمان داريم، خداى ما وخداى شما يكى است وهمگى در برابر او تسليم هستيم».
دقّت در ذيل آيه، نيكوترين روش مجادله را براى ما مى آموزد و در اين مورد دو

1 . بحارالأنوار 19، ص110ـ111.

صفحه 228
نمونه را مطرح مى سازد.
1ـ آيين اسلام جدا از شرايع پيشين وآيينهاى ديرينه نيست، بلكه دنباله همان فيض الهى است كه از زمان «نوح» آغاز شده وتا زمان پيامبر خاتمصلَّى اللّه عليه و آله و سلَّم ادامه داشته است، ويك فرد مسلمان همان طور كه بايد بر آنچه كه بر پيامبر خاتم (صلى الله عليه وآله وسلم) نازل شده ايمان بياورد، بايد بر شرايع قبلى نيز ايمان آورد و همگى را محترم وشريعت الهى بداند چنانكه مى فرمايد:
(آمَنّا بِالَّذي أُنْزِلَ إِلَيْنا وَ أُنْزِلَ إِلَيْكُمْ).
باز در آيه ديگر به صورت روشن تر بر اين اصل تأكيد مى كند كه از واقع بينى رسالت اسلام حكايت مى كند وشرايع آسمانى را رحمت معنوى مى داند كه با بعثت نخستين پيامبران آغاز شده وتا عهد رسالت پيامبر خاتم ادامه داشته است. چنان كه مى فرمايد:
(قُولُوا آمَنّا بِاللّهِ وَ ما أُنْزِلَ إِلَيْنا وَ ما أُنْزِلَ إِلى إِبْراهيمَ وَ إِسْماعيلَ وَ إِسْحاقَ وَ يَعْقُوبَ وَالأَسْباطِ وَ ما أُوتِيَ مُوسى وَ عيسى وَ ما أُوتِيَ النَّبِيُّونَ مِنْ رَبِّهِمْ لانُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَد مِنْهُمْ وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ) (بقره/136).
«بگوييد ما به خدا وآنچه كه بر ما نازل شده وآنچه كه بر ابراهيم و اسماعيل و اسحاق ويعقوب و اسباط (بنى اسرائيل) نازل گرديده و آنچه بر موسى وعيسى وپيامبران ديگر از طرف پروردگارشان داده شده است ايمان آورديم، و ميان آنان (از ايمان وحقانيت) فرقى نمى گذاريم در حالى كه تسليم فرمان خدا هستيم».
2ـ براى خالى كردن باد نخوت ونژاد پرستى يهود، لازم است بر يك اصل تكوينى تكيه شود وآن اينكه: خداى همگان وخالق همه مردم يكى است، همگى در برابر آن يكسان مى باشند. در اين صورت معنى ندارد، كه نژادى بر نژادى مقدّم وبرتر باشد مگر اينكه فضيلتى را كسب كند و كمالى را به دست آورد چنان كه مى فرمايد:

صفحه 229
(وَ إِلهُنا وَ إِلهُكُمْ واحِدٌ وَنَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ).
در آيات بعدى يك نوع جدال علمى ونِقاش فكرى ديگرى انجام گرفته، وبر صدق گفتار پيامبر كه مدّعى بود اين قرآن وحى است و نتيجه تراوش فكرى او نيست با آيه ياد شده در زير، استدلال انجام گرفته است:
(وَما كُنْتَ تَتْلُوا مِنْ قَبْلِهِ مِنْ كِتاب وَ لا تَخُطُّهُ بِيَمينِكَ إِذاً لاَرْتابَ الْمُبْطِلُونَ) (عنكبوت/48).
«تو هرگز پيش از اين، كتابى را نمى خواندى و با دست خود چيزى نمى نوشتى، مبادا كسانى كه در صدد ابطال سخنان تو هستند در آن ترديد كنند».
مضمون آيه گواه بر صدق گفتار پيامبر است زيرا فردى كه در تمام عمر نه كتابى خوانده، نه چيزى نوشته ناگهان كتابى بياورد كه جهانيان در برابر آن عاجز وناتوان گردند، طبعاً دعوت كتاب او مربوط به خود او نبوده ونتيجه تراوش فكر او نخواهد بود.

جدالى استوار درباره تغيير قبله

در سوره بقره ضمن آيات دهگانه «142 ـ 151» جدالى علمى ومستدل وبه روش نيكوتر انجام گرفته كه در نوع خود ممتاز، واز مناقشات نخستين جامعه يهود مدينه با پيامبر است و از نظر زمان بندى مى توان آن را هفدمين ماه از ماههاى «هجرت» پيامبر دانست مسلمانان تا مدّتى حوادث را با گذشت چند ماه از هجرت، تاريخ گذارى مى كردند وبعدها سال هجرى، جايگزين آن شد.
پيامبر گراميصلَّى اللّه عليه و آله و سلَّم سيزده سال تمام در مكه، وهفده ماه در مدينه به سمت «بيت المقدس» نماز گزارد، ولى بعداً به علّتى كه يادآور مى شويم، مأموريت يافت از آن زمان به بعد، رو به كعبه ويا مسجدالحرام نماز بگزارد، ودر اين مورد، يهودان مدينه ـ چه پيش از تغيير قبله وچه بعد از آن ـ جنجال آفريدند. زيرا آنگاه كه پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) به

صفحه 230
بيت المقدس نماز مى گزارد، مسلمانان را سرزنش مى كردند كه، اگر شما امّت مستقلّى هستيد پس چرا بر قبله ما نماز مى گزاريد؟
آنگاه كه روى مصالحى، فرمان تغيير قبله صادر شد، ودر حالى كه پيامبر دو ركعت از نماز ظهر را خوانده بود، جبرئيل دست او را گرفت وبه سوى كعبه متوجه كرد، جنجال شديدترى برپا كردند، وگفتند چه شد كه آنان قبله ما را رها كرده وبر قبله جديد نماز مى گزارند؟!
قرآن، در ضمن آياتى، به تحليل هر دو تشريع، پرداخته و هر دو را به صورت منطقى تحليل نموده است. اينك مجموع پرسشها را به نحو طبيعى مطرح كرده وپاسخ آيات را توضيح مى دهيم.

1ـ چرا از روز نخست، كعبه قبله نشد؟

نخستين پرسش آنها اين بود كه اگر قبله واقعى شما همان كعبه ويا مسجدالحرام بود، چرا از روز نخست به سوى آن نماز نگزارديد و در اين مورد چه رازى در كار بود كه مدّتى بر بيت المقدس نماز گزارديد آنگاه پس از مدّتى قريب به پانزده سال، قبله نماز شما تغيير كرد؟

2ـ تكليف اعمال پيشين چيست؟

اكنون كه قبله تغيير يافت و لازم شد كه مسلمانان از اين به بعد به كعبه رو كنند، تكليف اعمال عبادى كه در گذشته انجام گرفته، چيست؟
جالب اينكه قرآن پيش از آنكه يهود به اشكال تراشى برخيزند، پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) را از موضع آنان نسبت به تغيير قبله آگاه مى سازد، وپيش از آنكه يهود متعرض شوند قرآن به پاسخ اعتراضهاى آنان مبادرت مىورزد ودر ضمن آيه ياد شده اعتراضها وپاسخ آنها را تصريحاً وتلويحاً مى آورد:
(سَيَقُولُ السُّفَهاءُمِنَ النّاسِ ما وَليّهُمْ عَنْ قِبْلَتِهِمُ الَّتي كانُوا عَلَيْها قُلْ للّهِ

صفحه 231
الْمَشْرِقُ وَ الْمَغْرِبُ يَهْدي مَنْ يَشاءُ إِلى صِراط مُسْتَقيم)(بقره/142).
«به زودى برخى از ابلهان از مردم مى گويند: چه چيز آنان را از قبله اى كه بر آن نماز مى گزاردند برگردانيد؟ بگو مشرق ومغرب از آن خدا است، هركس را بخواهد به راه راست راهنمايى مى كند».
جمله (ما وَليّهُمْ...) بيانگر اعتراضى است كه پس از اندى از يهود شنيدهشد.
جمله (قُلْ للّهِ الْمَشْرِقُ...) يادآور يك اصل كلى است وآن اينكه وجود خدا پيراسته از زمان ومكان است توجه به هر نقطه اى از نقاط جهان، توجه به خدا است واگر نقطه خاصى به عنوان قبله تعيين مى گردد، به خاطر مصالح اجتماعى است نه اينكه وجود خدا به آن نقطه محدود مى باشد; بنابر اين نمازگزاردن به بيت المقدس توجه به خدا است، نماز بر كعبه نيز توجه به خدا است.
(وَكَذلِكَ جَعَلْناكُمْ أُمَّةً وَسَطاً لِتَكُونُوا شُهَداءَ عَلَى النّاسِ وَ يَكُونَ الرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهيداً وما جَعَلْنَا الْقِبْلَةَ الَّتي كُنْتَ عَلَيْها إِلاّ لِنَعْلَمَ مَنْ يَتَّبِعُ الرَّسُولَ مِمَّنْ يَنْقَلِبُ عَلى عَقِبَيْهِ وَ إِنْ كانَتْ لَكَبِيرَةً إِلاّ عَلَى الَّذينَ هَدَى اللّهُ وَ ما كانَ اللّهُ لِيُضيعَ ايمانَكُمْ إِنَّ اللّهَ بِالنّاسِ لَرَؤفٌ رَحيمٌ) ( بقره/143).
«همان طور كه خداوند شما را هدايت كرد، شما را امت ممتاز و نمونه قرار داد، كه برمردم شاهد و گواه باشيد، پيامبر نيز بر شما شاهد وگواه باشد.قبله قرار نداديم، آنچه را كه قبلاً بر آن بوديد، جز براى تميز وجدا گشتن افراد مطيع و فرمانبر از افراد مخالف ومرتجع به عصر جاهلى، وخداوند ايمان (اعمال) شما را ضايع نمى كند، خداوند به مردم رؤوف ومهربان است».
در اين آيه به نكاتى كه برخى از آنها مربوط به مسئله تعدد قبله است اشاره شده است:
الف: امّت اسلامى امّت ممتاز ونمونه است (أُمَّةً وَسَطاً).

صفحه 232
ب: امّت اسلامى، بر ديگر امّتها شاهد وگواه مى باشد(لِتَكُونُوا شُهَداءَ عَلَى النّاسِ).
ج: اگر بيت المقدس به صورت موقت قبله معرفى شد به خاطر اين بود كه جامعه عرب اعم از موحّد ومشرك بر كعبه نماز مى گزارد، يا لااقل در برابر آن ولو به خاطر بتها سجده مى كرد اگر در آغاز رسالت، كعبه قبله معرفى مى شد، موحّد از مشرك جدا وتميز داده نمى شد، براى جدا كردن مؤمن وموحّد از مشرك وبت پرست پيرو عصر جاهلى، لازم بود كه مدّتى به بيت المقدس توجه شود تا حساب موحّدان اندك، از مشركان فراوان در مكّه وحومه آن، تميز داده شده وبازشناخته شوند; چنان كه مى فرمايد:(إِلاّ لِنَعْلَمَ مَنْ يَتَّبِعُ الرَّسُولَ مِمَّنْ يَنْقَلِبُ عَلى عَقِبَيْهِ).
د: نمازگزاردن به بيت المقدس در آغاز رسالت براى جامعه متعصب عرب بسيار سنگين و دشوار بود كه از نقطه مورد توجّه تمام قبايل عرب، صرف نظر كنند وبه قبله يهوديان نماز گزارند ولى اين مطلب براى گروه هدايت يافته كه تسليم فرمان پروردگار جهان مى باشند بسيار آسان بود چنان كه مى فرمايد:(وَ إِنْ كانَتْ لَكَبِيرَةً إِلاّ عَلَى الَّذينَ هَدَى اللّهُ) 1.
هـ: در اين جا سؤال ديگرى مطرح است وآن اينكه: اگر كعبه از روز نخست

1 . تفسير آيه به نحوى كه بيان شد مبنى بر اين است كه مقصود از «القبله» بيت المقدس و مفعول نخست «جعلنا» مى باشد چنان كه مفعول دوّم آن جمله(التي كنت عليها) است گويا چنين مى فرمايد:«وماجعلنا القبلة الجهة التي كنت عليها».   در اين صورت جمله: (لنعلم من يتبّع الرّسول)بيانگر نكته قبله بودن بيت المقدس است.   همچنان كه مقصود از (ممّن ينقلب)آن گروه از عرب متعصب است كه هرگز حاضر نبودند با وجود كعبه، بر بيت المقدس نماز بگزارند.   ومراد از (إلاّ الّذين هدى اللّه) افراد مؤمن واقعى در صدر اسلام است كه براى آنان فرمان خدا مطرح بود نه تعصب. ومانند پيامبر بر كعبه نماز مى گزاردند.

صفحه 233
قبله واقعى بود اعمال گروهى كه قبل از آن به بيت المقدس نماز گزارده وپيش از موضوع تحويل قبله درگذشته اند مانند اسعد بن زراره، چگونه است؟ آيه به پاسخ اين سؤال مى پردازد ومى فرمايد:
(وَما كانَ اللّهُ لِيُضيعَ إيمانَكُمْ) خداوند مظاهر ايمان شما را كه همان نمازها و تهجدها است، ضايع نمى گرداند، زيرا پاداش، مربوط به مطيعان، و كيفر از آن متمردان است. در اين صورت هردو گروه، چه آنها كه بر قبله نخست نماز گزارده اند وچه كسانى كه بر هر دو قبله، ويا بر قبله دوّم نماز خوانده اند ويا مى خوانند در پيشگاه خدا يكسان خواهند بود.
ودر آيه مقصود از «ايمان»، اعمال صالح است كه تجليگاه ايمان به شمار مى رود.

پيامبرى كه بر دو قبله نماز مى گزارد

قرآن در آيه سوّم يادآور مى شود كه اهل كتاب در كتابهاى خود مى خواندند كه پيامبر خاتمصلَّى اللّه عليه و آله و سلَّم بر دو قبله نماز مى گزارد، بنابراين بازگشت از بيت المقدس به كعبه، نشانه حقانيت پيامبر، و نمودار تحقّق علائم نبوت او در تورات است، چنان كه مى فرمايد:
(قَدْ نَرى تَقَلُّبَ وَجْهِكَ فِي السَّماءِ فَلَنُولِيَّنَّكَ قِبْلَةً تَرْضاها فَوَلِّ وَجْهَكَ شَطْرَ الْمَسْجِدالْحَرامِ وَ حَيْثُ ما كُنْتُمْ فَوَلُّوا وُجُوهَكُمْ شَطْرَهُ وَ إِنَّ الَّذينَ أُوتُوا الكِتابَ لَيَعْلَمُونَ أَنَّهُ الحَقُّ مِنَ رَبِّهِمْ وَ مَا اللّهُ بِغافِل عَمّا يَعْمَلُونَ) (بقره/144).
«گردش چهره تو را در آسمان (به انتظار فرمان خدا در تعيين قبله) مى بينيم، تو را به سوى قبله اى كه از آن خشنود باشى برمى گردانيم، روى خود را به جانب مسجدالحرام كن وهركجا باشيد (شمااى مسلمانان) روى خود را به آن سمت برگردانيد، وآنان كه كتاب داده شده اند، مى دانند كه فرمان تغيير قبله فرمان صحيح

صفحه 234
و استوار از جانب پروردگارشان است و خداوند از كارهاى ايشان آگاه است».
درجمله (إِنَّ الَّذينَ أُوتُوا الْكِتابَ) جدال به معنى حقيقى صورت پذيرفته وآن احتجاج بر طرف مخاصم با منطق خود او است.
در اينجا جدال قرآن با اهل كتاب درباره تغيير قبله پايان مى پذيرد، هرچند آيات مربوط به آن تا آيه 150 ادامه دارد، و ما به همين اندازه اكتفامى كنيم.
***

صفحه 235
از هجرت تا رحلت
      3

16

انحراف اهل كتاب از توحيد

و

جدال پيامبر اسلا م با اهل كتاب

آيات موضوع

(لَتَجِدَنَّ أَشَدَّ النّاسِ عَداوَةً لِلَّذينَ آمَنُوا الْيَهُودَ وَ الَّذينَ أَشْرَكُوا وَ لَتَجِدَنَّ أَقْرَبَهُمْ مَوَدَّةً لِلَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ قالُوا إِنّا نَصارى ذلِكَ بِأَنَّ مِنْهُمْ قِسّيسينَ وَرُهْباناً وَ أَنَّهُمْ لا يَسْتَكْبِرُونَ* وَ إِذا سَمِعُوا ما أُنْزِلَ إِلَى الرَّسُولِ تَرى أَعْيُنَهُمْ تَفيضُ مِنَ الدَّمْعِ مِمّا عَرَفُوا مِنَ الحَقِّ يَقُولُونَ رَبَّنّا آمَنّا فَاكْتُبْنا مَعَ الشّاهِدينَ)(مائده/82ـ83).
(وَلَتَجِّدِّنَهُمْ أَحْرَصَ النّاسِ عَلى حَياة وَ مِنَ الَّذينَ أَشْرَكُوا يَوَدُّ أَحَدُهُمْ لَوْ يُعَمَّرُ أَلْفَ سَنَة وَ ما هُوَ بُمُزَحْزِحِهِ مِنَ الْعَذابِ أَنْ يُعَمَّرَ وَ اللّهُ بَصِيرٌ بِما يَعْمَلُونَ) (بقره/96).
(قُلْ يا أَهْلَ الْكِتابِ تَعالَوْا إِلى كَلِمَة سَواء بَيْنَنا وَ بَيْنَكُمْ أَلاّ نَعْبُدَ إِلاّ اللّهَ وَلا نُشْرِكَ بِهِ شَيْئاً وَ لا يَتَّخِذَ بَعْضُنا بَعْضاً أَرْباباً مِنْ دُونِ اللّهِ فَإِنْ تَوَلَّوا فَقُولُوا اشْهَدُوا بِأَنّا مُسْلِمُونَ)(آل عمران/64).
(وَقالَتِ الْيَهُودُ عُزَيْرٌ ابْنُ اللّهِ وَ قالَتِ النَّصارى اَلْمَسيحُ ابْنُ اللّهِ ذلِكَ قَولُهُمْ بِأَفْواهِهِمْ يُضاهِؤُنَ قَوْلَ الَّذينَ كَفَرُوا مِنْ قَبْلُ قاتَلَهُمُ اللّهُ أَنّى يُؤْفَكُونَ).(توبه/30).

صفحه 236
(لَقَدْ كَفَرَ الَّذينَ قالُوا إِنَّ اللّهَ هُوَالْمَسيحُ ابْنُ مَرْيَمَ وَقالَ الْمَسِيْحُ يا بَنِي إسرائيلَ اعْبُدُوا اللّهَ رَبِّي وَ رَبَّكُمْ إِنَّهُ مَنْ يُشْرِكْ بِاللّهِ فَقَدْحَرَّمَ اللّهُ عَلَيْهِ الْجَنَّةَ وَ مَأْواهُ النّارُ وَ ما لِلظّالِمِينَ مِنْ أَنْصار* لَقَدْ كَفَرَ الَّذِينَ قالُوا إِنَّ اللّهَ ثالِثُ ثَلاثَة وَ ما مِنْ إِله إِلاّ إِلهٌ واحِدٌ وَإِنْ لَمْ يَنْتَهُوا عَمّا يَقُولُونَ لَيَمَسَّنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ أَفَلا يَتُوبُونَ إِلَى اللّهِ وَ يَسْتَغْفِرُونَهُ وَ اللّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ).(مائده72ـ74)

ترجمه آيات

«يهود و مشركان را دشمن ترين مردم نسبت به مؤمنان، و مسيحيان را مهربانترين آنها مى يابى، اين به خاطر اين است كه در ميان مسيحيان، كشيشان و راهب هايى است ودر برابر حق كبر نمىورزند وقتى آنچه را كه بر پيامبر نازل گرديده بشنوند، مى بينى كه اشك (شوق) مى ريزند، به خاطر حقّى كه شناخته اند مى گويند خدايا ما را با شاهدان وگواهان بنويسيد».
«آنها(يهود) را حريص ترين مردم بر زندگى دنيوى حتى حريص تر از افراد مشرك مى يابى،وهر يك از آنها دوست دارد كه هزار سال عمر كند، در حالى كه اين عمر طولانى او را از عذاب باز نخواهد داشت خداوند از ستمگران آگاه است».
«بگواى اهل كتاب به سوى سخن واحدى كه ميان ما وشما مشترك است، بشتابيد وآن اينكه جز خدا را، نپرستيم.چيزى را شريك او قرار ندهيم برخى، برخى ديگر، غير خداوند را «رب» (كسى كه سرنوشت انسان در دست او است) خود نپذيريم اگر روى برگردانيدند، بگوييد آگاه باشيد ما مسلمانيم».
«يهوديان گفتند «عزير» فرزند خدا است ومسيحيان نيز گفتند مسيح فرزند خدا است در اين سخن كه بر زبان دارند از گفتار كسانى كه قبلاً كفر ورزيده اند، پيروى مى كنند، خدا آنان را بكشد چگونه افترا

صفحه 237
مى بندند».
«آنان كه گفته اند كه مسيح خود خدا است، كفر ورزيده اند (چگونه اين سخن رامى گويند) در حالى كه خود مسيح مى گفت خدا را كه پروردگار من وپروردگار شما است بپرستيد؟ هر كسى براى خدا شرك قرار دهد، خدا بهشت را بر او حرام كرده وجايگاه او آتش است وبراى ستمگران يارى نيست.به طور مسلّم كسانى كه گفته اند خدا يكى از سه تا است، كفر ورزيده اند خدايى جز خداى واحد نيست اگر از آنچه كه مى گويند دورى نجويند، به گروه كافر از آنان عذاب دردناكى مى رسد چرا توبه نمى كنند و از او آمرزش نمى طلبند خداوند آمرزنده ومهربان است».

تفسير آيات

از ابعاد گسترده قرآن موضوع احتجاج باكافران ومشركان واهل كتاب است. خواه جدالهائى كه پيامبران پيشين با كافران اهل عصر خود انجام داده اند، وقرآن آنها را به عنوان «قصص پيامبران» نقل كرده است، يا جدالهائى كه پيامبر گراميصلَّى اللّه عليه و آله و سلَّم، با مشركان مكه واهل كتاب «يثرب» وحومه آن انجام داد ودر هر حال مجموع اين آيات براى خود موضوع مستقلى است كه مى تواند براى علاقمندان تفسير موضوعى، مطرح وموضوع قابل بحث باشد و اخيراً يكى از علماى معاصر كتابى درباره همين موضوع به نام «الحوار في القرآن» نگاشته وبه گونه اى حقّ مطلب را ادا كرده است.
اگر پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) در سرزمين مكّه با مشركان، جدالهائى داشته، بيش از آن در سرزمين يثرب با يهودان و نصارى در پرتو قرآن مباحثاتى انجام داده است.
سرزمين مكه،پايگاه شرك ومشركان بود، شايد شماره اهل كتاب در آنجا از تعداد انگشتان يك انسان، تجاوز نمى كرد، واگر هم احياناً ديده مى شدند رهگذرانى بودند كه براى اهدافى به آنجا مى آمدند، ويا كارگرانى بودند كه براى «قريش» كار

صفحه 238
انجام مى دادند، فقط از قريش، دو نفر به نامهاى: «ورقة بن نوفل» و«عثمان بن حويرث» پيش از ظهور اسلام به مسيحيت گرويدند ولى در مقابل «متهودى» (عرب يهودى گرا) ميان آنان وجود نداشت وپس از اسلام، «عبيد اللّه بن جحش» نخست، اسلام آورد و از ترس شكنجه قريش بسان ديگر مسلمانان رهسپار حبشه گرديد ودر آنجا، به مسيحيت گرويد ودرگذشت، واكثريت قريش را مشركان بت پرست وافراد كمى از آنان را «احناف» كه پيرو آيين ابراهيم بودند تشكيل مى داد.1
آيات مربوط به جدال با اهل كتاب در سوره هاى مدنى وارد شده، آنهم در سوره هاى «طوال » مانند بقره وآل عمران وغيره. وتا طوائف سه گانه يهود در مدينه بودند، جنگ سرد ميان مسلمانان ويهود به صورت جدال ادامه داشت، روزى كه ريشه كن شدند، جدال اهل كتاب به خاموشى گراييد و كم وبيش با نصارا،و مسيحيان «نجران» وجود داشت.
محور جدال با مشركان را مسائل مربوط به توحيد ونظائر آن مانند معاد تشكيل مى داد در حالى كه محور جدال با اهل كتاب راعلاوه بر توحيد، علائم نبوت پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) در عهدين وكارهاى ناشايست احبار ورهبان، تشكيل مى دهد.
موضوع بحث ما در اين مقالات، «حوار» ويا «جدال» در قرآن نيست زيرا اين خود موضوع جداگانه اى است كه ما فعلاً با آن كارى نداريم، بلكه محور سخن ما جدالهايى است كه پيامبر به دستور قرآن با برخى از يهودانِ يثرب ومسيحيان «نجران» انجام داده وتاريخ قطعى هر يك از اين «جدالها» هرچند روشن نيست امّا اجمالاً مى توان گفت كه غالب آنها پيش از جنگ بدر وبرخى پس از آن، انجام گرفته است وبا ريشه كن شدن يهودان مدينه در جنگ احزاب، غالب اين گفتگوها پايان پذيرفت و از اين طريق مسلمانان در احتجاج با مخالفان روش نويى را درپيش گرفتند.

1 . سيره ابن هشام، ج1، ص 222ـ 224.

صفحه 239

موضع نرم مسيحيان وخشونت يهود

قرآن موضع مشركان ويهود را نسبت به مسلمانان بسيار خشن، وموضع مسيحيان را نرم وملايم توصيف مى كند وبه نكته اى نيز اشاره مى كند آنجا كه مى فرمايد:
(لَتَجِدَنَّ أَشَدَّ النّاسِ عَداوَةً لِلَّذينَ آمَنُوا الْيَهُودَ وَ الَّذينَ أَشْرَكُوا وَ لَتَجِدَنَّ أَقْرَبَهُمْ مَوَدَّةً لِلَّذينَ آمَنُوا الَّذينَ قالُوا إِنّا نَصارى ذلِكَ بِأَنَّ مِنْهُمْ قِسّيسينَ وَرُهْباناً وَ أَنَّهُمْ لا يَسْتَكْبِرُونَ* وَ إِذا سَمِعُوا ما أُنْزِلَ إِلَى الرَّسُولِ تَرى أَعْيُنَهُمْ تَفيضُ مِنَ الدَّمْعِ مِمّا عَرَفُوا مِنَ الحَقِّ يَقُولُونَ رَبَّنّا آمَنّا فَاكْتُبْنا مَعَ الشّاهِدينَ)1.
«يهود ومشركان را دشمن ترين مردم نسبت به مؤمنان، ومسيحيان را مهربانترين آنها مى يابى، اين به خاطر اين است كه در ميان مسيحيان، كشيشان وراهب هايى است ودر برابر حق كبر نمىورزند وقتى آنچه را كه بر پيامبر نازل گرديده بشنوند، مى بينى كه اشك (شوق) مى ريزند، به خاطر حقّى كه شناخته اند مى گويند خدايا ما را با شاهدان وگواهان بنويسيد».
به خاطر همين سرسختى است كه در طول عهد رسالت در مدينه، فقط تعداد بسيار كمى از يهودان، اسلام آوردند واسلام برخى از آنان مانند «عبد اللّه بن سلام» مشكوك ومرموز و گرايش يهودانى مانند «كعب الأحبار» وغيره قطعاً غرض آلود بود ونتيجه اى جز ضربه زدن نداشت.
در حالى كه جريان، در ميان «مسيحيان» شبه جزيرة العرب وغيره به گونه اى ديگر بوده است ودر نخستين فتوحات اسلامى، مسيحيان شامات، شيفته اسلام شدند وآن را از صميم دل پذيرفتند.
آيه شريفه فوق اين دو نوع موضع گيرى را مربوط به وجود دانشمندان وتاركان

1 . سوره مائده، آيه 82ـ 83.

صفحه 240
دنيا ورهبانان در ميان مسيحيان مى داند كه به خاطر وارستگى از دنيا حقايق را كتمان نمى كنند ودلائل نبوت پيامبر را در عهدين يادآور مى شوند، در حالى كه علما ودانشمندان يهود، به خاطر دلبستگى شديد به دنيا به كتمان علائم نبوت پرداخته وحقائق را از امّت خود پوشيده نگاه مى دارند كافى است كه در مفاد اين آيه دقّت كنيم:
(وَلَتَجِّدِّنَهُمْ أَحْرَصَ النّاسِ عَلى حَياة وَ مِنَ الَّذينَ أَشْرَكُوا يَوَدُّ أَحَدُهُمْ لَوْ يُعَمَّرُ أَلْفَ سَنَة وَ ما هُوَ بُمُزَحْزِحِهِ مِنَ الْعَذابِ أَنْ يُعَمَّرَ وَ اللّهُ بَصِيرٌ بِما يَعْمَلُونَ) 1.
«آنها را حريص ترين مردم بر زندگى دنيوى حتى حريص تر از افراد مشرك مى يابى،وهر يك از آنها دوست دارد كه هزار سال عمر كند، در حالى كه اين عمر طولانى او را از عذاب باز نخواهد داشت خداوند از ستمگران آگاه است».
دلبستگى بيش از حد وحساب به دنيا است كه مانع از گرايش به حق مى گردد وحجاب ضخيمى ميان انسان وحقايق پديد مى آورد.

دعوت به حفظ خطّ مشترك

قرآن با اهل كتاب در قلمروهاى گوناگون جدال داشته و از اين رهگذر ما را با فرهنگ يهود ونصارى ومنطق خود در نقد عقايد آنها آشنا ساخته است، نخست در شگفت خواهيد بود كه قرآن با اهل كتاب در قلمرو توحيد به جدال برخيزد، ولى با توجه به انحرافى كه پس از حضرت موسى (عليه السلام) وحضرت مسيح (عليه السلام) در ميان آنان رخ داد، علّت آن روشن مى گردد.
قرآن در نخستين برخورد با اهل كتاب يادآور مى شود كه اگر پذيرفتن نبوت پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم)وآيين او براى آنان سنگين است لا اقل حدّ مشترك ميان دعوت تمام پيامبران را حفظ نمايند. وآن موضوع يكتاگرايى ويكتا پرستى است در حالى كه

1 . سوره بقره، آيه 96.

صفحه 241
پيروان كتابهاى آسمانى در برخى از مراتب توحيد كه هم اكنون بيان مى شود، كاملاً منحرف مى باشند، آنجا كه مى فرمايد:
(قُلْ يا أَهْلَ الْكِتابِ تَعالَوْا إِلى كَلِمَة سَواء بَيْنَنا وَ بَيْنَكُمْ أَلاّ نَعْبُدَ إِلاّ اللّهَ وَلا نُشْرِكَ بِهِ شَيْئاً وَ لا يَتَّخِذَ بَعْضُنا بَعْضاً أَرْباباً مِنْ دُونِ اللّهِ فَإِنْ تَوَلَّوا فَقُولُوا اشْهدُوا بِأَنّا مُسْلِمُونَ) 1.
«بگواى اهل كتاب به سوى سخن واحدى كه ميان ما وشما مشترك است، بشتابيد وآن اينكه جز خدا را، نپرستيم.چيزى را شريك او قرار ندهيم برخى، برخى ديگر، غير خداوند را «رب» (كسى كه سرنوشت انسان در دست او است) خود نپذيريم اگر روى برگردانيدند، بگوييد آگاه باشيد ما مسلمانيم».
در حالى كه خطّ توحيد، خطّ مشترك ميان تمام آيينهاى آسمانى است ولى متأسفانه «يهود» وبيش از آنها «مسيحيان » از آن منحرف شده ودر پيكره توحيد، از روى جهل ونادانى، شرك ودوگانگى جوانه زده است.

انحراف يهود از خطّ اصيل توحيد

يهود امروز وديروز خود را فرزند آيين توحيد دانسته وسرگردانى خود را در جهان ـ بطور غلط ـ از طريق ثبات بر آيين يكتاپرستى توجيه مى كنند ولى قرآن يادآور مى شود كه يهوديان معاصر عصر رسالت از «شرك» مصون نمانده وبسان مسيحيان براى خدا، فرزندى به نام «عزير» تراشيده اند چنانكه مى فرمايد:
(وَقالَتِ الْيَهُودُ عُزَيْرٌ ابْنُ اللّهِ وَ قالَتِ النَّصارى اَلْمَسيحُ ابْنُ اللّهِ ذلِكَ قَولُهُمْ بِأَفْواهِهِمْ يُضاهِؤُنَ قَوْلَ الَّذينَ كَفَرُوا مِنْ قَبْلُ قاتَلَهُمُ اللّهُ أَنّى يُؤْفَكُونَ).2
«يهوديان گفتند «عزير» فرزند خدا است ومسيحيان نيز گفتند مسيح فرزند خدا

1 . سوره آل عمران، آيه 64.
2 . سوره توبه، آيه 30.

صفحه 242
است اين سخن كه بر زبان دارند از گفتار كسانى كه قبلاً كفر ورزيده اند، پيروى مى كنند، خدا آنان را بكشد چگونه افترا مى بندند».
يهوديان امروز خود را از چنين اعتقادى پيراسته مى دانند، ولى به طور مسلّم روز نزول قرآن در ميان گروهى از آنان چنين عقيده باطلى وجود داشته است گاهى احتمال داده مى شود كه برخى از يهود به طور تشريفى «عزير» را فرزند خدا مى دانستند، چنانكه مى گويند: مسجد خانه خدا است.ولى اين احتمال با ظاهر آيه تطبيق نمى كند.

توحيد ذاتى ولغزش مسيحيان

از مجموع بحثهاى قرآن با مسيحيان زمان نزول قرآن استفاده مى شود كه شرك ولغزش آنان از نظر توحيد به صورتهاى گوناگون بوده است:
1ـ مسيح خود خدا است.
2ـ اقانيم سه گانه يا ثالوث اقدس.
3ـ مسيح فرزند خدا است.
آيات قرآنى به اين سه نوع شرك در ميان مسيحيان گواهى مى دهد و ممكن است روح همگى يكى باشد در حالى كه احتمال دارد، كه هر فرقه اى به يكى از آنها قائل باشد.

الف: مسيح خود خدا است

در باره شرك نخست ونحوه ابطال آن يادآور مى شود كه:
(لَقَدْ كَفَرَ الَّذينَ قالُوا إِنَّ اللّهَ هُوَالْمَسيحُ ابْنُ مَرْيَمَ وَقالَ الْمَسِيْحُ يا بَنِي إسرائيلَ اعْبُدُوا اللّهَ رَبِّي وَ رَبَّـكُمْ إِنَّهُ مَنْ يُشْرِكْ بِاللّهِ فَقَدْحَرَّمَ اللّهُ عَلَيْهِ الْجَنَّةَ وَ مَأْواهُ النّارُ وَ ما لِلظّالِمِينَ مِنْ أَنْصارِ).1

1 . مائدة/73.

صفحه 243
«آنان كه گفته اند كه مسيح خود خدا است، كفر ورزيده اند (چگونه اين سخن رامى گويند) در حالى كه خود مسيح مى گفت خدا را كه پروردگار من وپروردگار شما است بپرستيد؟ هر كسى براى خدا شرك قرار دهد، خدا بهشت را بر او حرام كرده وجايگاه او آتش است وبراى ستمگران يارى نيست».
مضمون آيه از دو چيز تركيب يافته است، بخشى از آن مدعاى آنان را مطرح مى كند آنجا كه مى فرمايد:
(لَقَدْ كَفَرَ الَّذِينَ قالُوا إِنَّ اللّهَ ثالِثُ ثَلاثَة).
بخش ديگر با روشن ترين بيان آن را باطل مى سازد ومى فرمايد: آن كسى كه شما براى الوهيت او سينه مى زنيد، خود را بنده خدا مى دانسته وهمگان را به پرستش خداى يگانه دعوت مى كرد، وحيات حضرت مسيح بر اين گواهى مى دهد.
برخى ازمفسران مى گويند اين آيه ناظر به گروهى از مسيحيان است به نام «يعقوبيه» كه مسيح را خود خدا مى دانستند، نه يكى از اقانيم سه گانه ونه فرزند خدا.1
هيچ بعيد نيست كه در ميان مسيحيان آن روز چنين نظريه اى يعنى اعتقاد به خداى يگانه متجسم در مسيح، وجود داشته است ولى در عين حال ممكن است اين عقيده رويه ديگر شرك دوم باشد كه هم اكنون به صورت اقانيم سه گانه، واصالت سه ذات در مقام الوهيت، به نامهاى (خدا، ومسيح وروح القدس) مطرح مى گردد واز آن به «تثليث در توحيد» نام مى برند، واگر واقعيت اين دو شرك يكى باشد، طبعاً بايد، شرك نخست را «توحيد در تثليث» و شرك دوّم را «تثليث در توحيد» واعتقاد به الوهيت عيسى واينكه او خدا است با تثليث در الوهيت از نظر آنها

1 . انّ اللّه اتحد بالمسيح اتّحاد الذات فصار شيئاً واحد و صار الناسوت لاهوتاً. مجمع البيان، ج2، ص 228. شيخ طوسى در تبيان، گويندگان به الوهيت مسيح را، اهل تثليث نيز مى داند، تبيان، ج2، ص 587.

صفحه 244
منافات ندارد، ناميد. اينك تشريح صورت دوّم شرك:

ب: ثالوث اقدس يا تثليث در توحيد

مسيحيان عصر رسالت، بسان مسيحيان امروز به اصالت سه ذات به عنوان اقانيم سه گانه قائل شده كه يكى از آنها خدا است حالا موقعيت هريك از آنها نسبت به مقام الوهيت چگونه است آيا هريك مالك تمام مقام الوهيت مى باشند يا جزئى از آن را، اين مطلبى است كه بعداً در باره آن توضيح خواهيم داد، قرآن اين نظريه را چنين نقل مى كند:
(لَقَدْ كَفَرَ الَّذِينَ قالُوا إِنَّ اللّهَ ثالِثُ ثَلاثَة وَ ما مِنْ إِله إِلاّ إِلهٌ واحِدٌ وَإِنْ لَمْ يَنْتَهُوا عَمّا يَقُولُونَ لَيَمَسَّنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ أَفَلا يَتُوبُونَ إِلَى اللّهِ وَ يَسْتَغْفِرُونَهُ وَ اللّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ).1
«به طور مسلّم كسانى كه گفته اند خدا يكى از سه تا است، كفر ورزيده اند خدايى جز خداى واحد نيست اگر از آنچه كه مى گويند دورى نجويند، به گروه كافر از آنان عذاب دردناكى مى رسد چرا توبه نمى كنند و از او آمرزش نمى طلبند خداوند آمرزنده ومهربان است».
نوع نخست از شرك در عين بى پايگى، از نظر ادعا بسيار روشن است، ولى نوع دوّم در مقام تصوّر آنچنان مبهم است كه نوبت به تصديق نمى رسد واين موضوع بحث ما است در مقاله آينده.
***

1 . سوره مائده، آيه 73ـ 74.

صفحه 245
از هجرت تا رحلت
      4

17

الوهيت مسيح در سه چهره

آيات موضوع

(قُلْ يا أَهْلَ الْكِتابِ تَعالَوا إِلى كَلِمَة سَواء بَيْنَنا وَ بَيْنَكُمْ أَلاّ نَعْبُدَ إِلاّ اللّهَ).(آل عمران/64)
(لَقَدْ كَفَرَ الَّذينَ قالُوا إِنَّ اللّهَ هُوَ الْمَسِيحُ ابْنُ مَرْيَمَ).( مائده/72)
(يا أَهْلَ الْكِتابِ لا تَغْلُوا فِي دِينِكُمْ وَ لا تَقُولُوا عَلَى اللّهِ إِلاّ الْحَقِّ إِنَّمَا المَسِيحُ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ رَسُولُ اللّهِ وَ كَلِمَتُهُ أَلْقاها إِلى مَرْيَمَ وَ رُوحٌ مِنْهُ فَآمِنُوا بِاللّهِوَ رُسُلِهِ وَ لا تَقُولُوا ثَلاثَةٌ انْتَهُوا خَيْراً لَكُمْ إِنَّمَا اللّهُ إِلهٌ واحِدٌ سُبْحانَهُ أَنْ يَكُونَ لَهُ وَلَدٌ لَهُ ما فِي السَّمواتِ وَ ما فِي الأَرْضِ وَ كَفى بِاللّهِ وَكِيلاً).(نساء/171)
(ذلِكَ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ قَوْلَ الْحَقِّ الَّذي فِيهِ يَمْتَرُونَ).(مريم/34)
(قُلْ لَوْ كانَ الْبَحْرُ مِداداً لِكَلِماتِ رَبّي لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ أَنْ تَنْفَدَ كَلِماتُ رَبِّي).(كهف/109)

ترجمه آيات

«بگواى پيروان كتاب آسمانى به سوى سخن مشترك ميان ما وشما بشتابيد وآن اينكه جز خدا را نپرستيم».

صفحه 246
« آنان كه به خدايى مسيح پسر مريم قائل شدند براستى كافر شدند».
«اى اهل كتاب (اى علماى نصارى) در دين خود اندازه نگهداريد و در باره خدا جز براستى سخن نگوييد در حقّ مسيح عيسى بن مريم جز اين نشايد كه او رسول خداست و كلمه الهى در رحم مريم القاء شده پس به خدا و همه فرستادگانش ايمان آريد و به تثليث قائل نشويد (اَب و ابن و روح القدس را خدا نخوانيد) از اين گفتار شرك باز ايستيد بهتر است كه جز خداى يكتا خدايى نيست خدا منزّه تر است از آنكه او را فرزندى باشد، هرچه در آسمانها و زمين است همه ملك اوست و خدا تنها به نگهبانى همه موجودات عالم كافى است».
«اين است عيسى فرزندمريم سخن حقّى كه در آن ترديد مى كنيد».
«بگو اگر دريا براى نوشتن كلمات خداى من مركب شود قبل از آنكه كلمات پروردگارم پايان پذيرد، دريا پايان مى پذيرد.

تفسير آيات

خطّتوحيد، خطّ وسط وباريكى است كه كوچك ترين تمايل به چپ وراست، مايه خروج از خطّمشترك تمام دعوتهاى آسمانى مى باشد.
انحراف مسيحيان در باره توحيد به قدرى واضح و روشن است كه نمى توان آنان را پيروان خطّ مشترك ميان تمام پيامبران خواند وبه همين خاطر است كه اسلام اصرار دارد كه از آنان بخواهد كه به برنامه مشترك تمام پيامبران احترام بگذارند، چنانكه مى فرمايد:
(قُلْ يا أَهْلَ الْكِتابِ تَعالَوا إِلى كَلِمَة سَواء بَيْنَنا وَ بَيْنَكُمْ أَلاّ نَعْبُدَ إِلاّ اللّهَ).1
«بگواى پيروان كتاب آسمانى به سوى سخن مشترك ميان ما و شما بشتابيد وآن اينكه جز خدا را نپرستيم».

1 . سوره آل عمران، آيه 64.

صفحه 247
انحراف از توحيد در ميان مسيحيان، خود را به سه صورت نشان داده و ممكن است همگى چهره هاى مختلفى از يك حقيقت باشد:
1ـ انقلاب لاهوت به ناسوت واينكه مسيح خود خدا است ودر اين مورد قرآن مى فرمايد:
(لَقَدْ كَفَرَ الَّذينَ قالُوا إِنَّ اللّهَ هُوَ الْمَسِيحُ ابْنُ مَرْيَمَ).1
2ـ تثليث ويا خدايان سه گانه كه به «ثالوث اقدس » معروف است.
3ـ مسيح فرزند خدا است والوهيت از سه عنصر تشكيل وتركيب يافته است يعنى خداى پدر، خداى پسر وخداى روح القدس.
ما درباره چهره نخست از انحراف در صفحات قبل بحث نموديم هم اكنون درباره دوّمى به بحث وگفتگو مى نشينيم وقرآن در اين باره مى فرمايد:
(لَقَدْ كَفَرَ الَّذِينَ قالُوا إِنَّ اللّهَ ثالِثُ ثَلاثَة وَ ما مِنْ إِله إِلاّ إِلهٌ واحِدٌ).2
«آنانكه مى گويند خدا يكى از سه خدا است كافر شده اند خدايى جز خداى واحد نيست».
تصوّر خدايان سه گانه به نحوى كه مسيحيان مدّعى آن هستند، بسيار مبهم وپيچيده است كه نوبت به مرحله تصديق واثبات نمى رسد.
از نظر تصوير، انحراف در چهره نخست «انقلاب لاهوت به ناسوت» روشن است هرچند از نظر واقعيت باطل وپوچ است زيرا معنى ندارد كه موجود پيراسته از ماده وماديات وسراسر كمال وجمال، به صورت موجود مادى درآمده وسر از رحم «مريم(عليها السلام)» در آورد.
ولى چهره دوّم انحراف، از نظر تصوير مبهم ومجمل است، زيرا در درون خود تناقضى را مى پرورد كه از نظر عقل باطل مى باشد.

1 . سوره مائده، آيه 72.
2 . سوره مائده، آيه 72.

صفحه 248
«مسيحيان »خود را پيرو آيين توحيد دانسته ومدّعى هستند كه خداى جهان، خداى يگانه است، و اين وحدت، وحدت حقيقى است و مجازى نيست.
در كنار آن، مسئله «تثليث» وخداوندگارى سه چيز را مطرح مى كنند وكثرت وسه گانگى را حقيقى وواقعى مى انديشند وآن را مجاز نمى دانند ودر اين صورت، عقل متحيّر وسرگردان است كه اين چه نوع يگانگى حقيقى است كه با سه گانگى واقعى سازگار مى باشد؟
اگر آنان يكى از دو صفت (وحدت وكثرت) را حقيقى وديگرى را مجازى مى دانستند، مشكلى در مقام تصوير مدعا وجود نداشت. ولى برعكس، آنان بر هر دو صفت به صورت حقيقى وواقعى اصرار دارند ومدعى مساوات يك با سه مى باشند و معادله(3=1) در نظر آنان در مورد خدا صحيح وپابرجاست.
از يك طرف پژوهشگران مسيحى مى بينند كه خطّمشترك ميان آيينهاى آسمانى، خطّ توحيد ودعوت به وجود خداى يگانه وآفريدگار يكتا و معبود واحد است. و هر نوع احتمال كثرت مايه خروج از اين خطّمشترك است.
از طرف ديگر به خاطر غلو در باره مسيح ويا به جهت آشنائى با ثالوث هندى كه در آن خداى ازلى وابدى در سه مظهر به نام «برهما» (پديدآورنده) و «فيشنو» (نگهدارنده) و «سيفا»(كشنده) تجلّى نموده است به خدايان سه گانه قائل شده، علاوه بر خدائى خدا، به الوهيت مسيح و «روح القدس» نيز عقيده پيدا كرده اند آنگاه در تبيين عقيده خود آنچنان در بن بست قرار گرفته اند كه تاكنون از هيچ مقام كليسايى توضيح قانع كننده اى در اين مورد داده نشده است.
مبلّغان مسيحى براى رهايى از اين بن بست دو نوع تلاش كرده اند:
1ـ مى گويند:حساب دين ازعلم جدا است وبايد مسائل دينى را پذيرفت، هرچند علم بر خلاف آن داورى كند، درست است كه از نظر مسائل رياضى معادله (1=3) باطل مى باشد ولى هرگز لازم نيست كه عقايد مذهبى را علم تأييد واثبات

صفحه 249
كند ويا با آن مخالف نباشد، بلكه هرگاه مذهب مطلبى را مطرح كرد، بايد آن را به طور تعبّد پذيرفت و خم به ابرو نياورد.
يك چنين پوزش طلبى از قبيل «عذر بدتر از گناه» است وحربه به دست ملحدان دادن است تا ماترياليستها بگويند دين سدّ راه علم است وبايد دين را ذبح كرد تا علم زنده گردد.
اصولاً آيينى كه نه خرد آن را بپذيرد ونه علم آن را تصديق كند چه لزومى دارد كه انسان در راه آن فداكارى وجانبازى كند.
2ـ مى گويند: معادله (1=3) يك معادله صحيح است ودر خارج نمونه هايى دارد، مانند خورشيد كه در عين وحدت ويگانگى، سه چيز است:1ـ جرم خورشيد 2ـ نور 3ـ حرارت ; چه مانع دارد كه «ثالوث اقدس» نيز از اين مقوله باشد؟
ناگفته پيدا است با اين مثال وهمانند آنها نمى توان يك محال بديهى را ممكن ساخت، محالى كه بر هر كودك دبستانى، تا چه رسد به افراد كامل، روشن و واضح است اتّفاقاً همان مثالى را كه مطرح كرده اند، هرگز در آن سه چيز يك چيز نيست، ممكن است سه چيز يك نام به نام «خورشيد» داشته باشد ولى وحدت نام دليل بر وحدت اجزاء آن نيست، يك كارخانه از هزاران قطعات تركيب مى يابد، ودر عين كثرت ممكن است يك نام داشته باشد به نام كارخانه ذوب آهن يا پالايشگاه نفت ودر مورد خورشيد جرم، غير از نور وحرارت است جرم آن اتمهاى بى شمارى است كه از طريق انفجار تبديل به نور وحرارت مى شود، ونور وحرارت نيز دو موج مختلفى است كه در فيزيك به يكى مادون قرمز وبه ديگرى مافوق آن مى گويند.
تشبث به اين مثال ومانند آن حاكى از فلاكت يك دانشمند الهى است كه مى خواهد مسائل ماوراء الطبيعه را كه از دقيق ترين مسائل فلسفى وفكرى است با اين مثالهاى مبتذل وبا اين مسامحه ها حل كند، آيا شايسته نيست به جاى سفسطه گرى، گردن به حق نهيم و از آن پيروى كنيم؟

صفحه 250

مقصود از تثليث در وحدت چيست؟

اصولاً بايد ديد مقصود از تثليث در وحدت وبه اصطلاح «خدايان سه گانه» در عين خداى يگانه چيست؟ در اين مورد دو تصوّر وجود دارد كه هر دو باطل است و امكان پذير نيست:

الف: سه فرد از يك طبيعت

مقصود از «اقانيم سه گانه» سه فرد از يك طبيعت ومفهوم كلى است به نام خدا كه هر فردى كه براى خود شخصيت و استقلال دارد درست مانند مصاديق مفهوم« انسان» كه مفهوم وسيع وگسترده اى است وهر فردى از آن براى خود وجود مستقل وجداگانه اى دارد، و هر فردى مصداق كاملى از انسان است (نه جزئى از آن).
تثليث به اين معنى همان شرك جاهلى است كه در مسيحيت به صورت خدايان سه گانه تجلّى كرده است ودلائل توحيد «خدا» واينكه واجب الوجود در خارج يك فرد بيشتر ندارد، و تعدّد و دوگانگى براى او ممكن نيست، اين فرض را باطل اعلام مى دارد.

ب: سه جزء از واحد شخصى

هريك از «اقانيم سه گانه» داراى استقلال و تشخص نبوده و بر اثر تركيب وبهم پيوستگى واقعى موجودى به نام «خدا» پديد آمده است ودر حقيقت هيچ يك از اجزاء سه گانه خدا نيست، بلكه خداى جهان مركب از سه عنصر است.
در اين تفسير «خدا» در تحقّق وتشخّص خود نياز به اجزاء خويش دارد وتا اجزاء دست به دست هم نداده وتركيب نشوند او تحقّق نمى پذيرد.
اشكالات اين فرض كمتر از فرض نخست نيست:
الف: خداى غنى وبى نياز به صورت يك موجود محتاجى تجلّى مى كند كه در تحقّق خود نياز به اجزاء دارد، در اين فرض خدا غناى خود را از دست داده وبه

صفحه 251
صورت فقير ومحتاج جلوه مى كند.
ب: هريك از اين اجزاء اگر واجب الوجود باشد و وجود آنها از ذات خود بجوشد در اين صورت به جاى خداى يگانه، سه خداى واجب الوجود خواهيم داشت كه دلائل توحيد به شدّت آن را رد مى كند.
واگر هر يك از اين اجزاء ممكن الوجود باشد در اين صورت خدا، در تحقّق خود، يعنى در تحقّق مركبى كه از پيوستگى آنها به وجود مى آيد، به خداى ديگرى نيازمند خواهدشد كه به اجزاء ومركّب تحقق بخشد وبراى اينكه مجدداً با اشكالى روبرو نشويم بايد آن خدا، بسيط باشد نه مركب، وگرنه عين همان پرسش در باره او نيز مطرح خواهد شد.
خلاصه «تثليث در الوهيت» خواه به صورت سه فرد مستقل از يك طبيعت، ويا سه جزء از يك فرد مشخص، معقول ومتصوّر نيست واشكالات فلسفى «تثليث» در اين مقدار خلاصه نمى شود اكنون نظر قرآن را در اين مورد يادآور مى شويم:
(يا أَهْلَ الْكِتابِ لا تَغْلُوا فِي دِينِكُمْ وَ لا تَقُولُوا عَلَى اللّهِ إِلاّ الْحَقِّ إِنَّمَا المَسِيحُ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ رَسُولُ اللّهِ وَ كَلِمَتُهُ أَلْقاها إِلى مَرْيَمَ وَ رُوحٌ مِنْهُ فَآمِنُوا بِاللّهِوَ رُسُلِهِ وَ لا تَقُولُوا ثَلاثَةٌ انْتَهُوا خَيْراً لَكُمْ إِنَّمَا اللّهُ إِلهٌ واحِدٌ سُبْحانَهُ أَنْ يَكُونَ لَهُ وَلَدٌ لَهُ ما فِي السَّمواتِ وَ ما فِي الأَرْضِ وَ كَفى بِاللّهِ وَكِيلاً).1
در آيه نكات جالبى است كه متذكر مى شويم:
1ـ ريشه اعتقاد به «الوهيت» مسيح غلو در حقّ پيشوا و رهبر است كه مى خواهند با بالا بردن مقام او شخصيت خويش را نيز بالا ببرند، وگرنه دليل ندارد كه بى جهت انسانى را به خدايى برسانند و ـ لذا ـ مى فرمايد: (وَ لا تَغْلُوا فِي دِينِكُمْ وَ لا تَقُولُوا عَلَى اللّهِ إِلاّ الحَقّ).
2ـ در همين آيه حضرت مسيح (عليه السلام) با صفات ياد شده در زير معرفى شده

1 . سوره نساء، آيه 171.

صفحه 252
است:
1ـ عيسى بن مريم 2ـ رسول اللّه 3ـ كلمته 4ـ القاها إلى مريم 5ـ روح منه.
برخى از اين صفات گواه روشنى بر عبوديت وبندگى او است، د رحالى كه برخى ديگر، از اوصاف متشابهى است كه بايد از طريق اوصاف محكم تفسير وتوضيح شوند اينك بيان اين قسمت:
الف: قرآن در موارد متعددى كه به شانزده مورد مى رسد، مسيح را به لفظ ( عيسى ابن مريم) معرفى مى كند كه خود نشانه مخلوق بودن او است قرآن در آيات سوره مريم دوران «جنينى ووضع شيرخوارگى وپرورش او در گهواره وديگر صفات انسانى او را بيان مى كند» واز اين طريق با لسان فطرت، انديشه خدايى او را طرد مى كند.
ب:( رسول اللّه): پيامبر ومأمور خدا است نه خود او و نه جزئى از او.
ج: ( كَلِمتُهُ): قرآن در مواردى «مسيح » را «كلمه» مى خواند ودر آيات ديگر تمام موجودات را نيز كلمات اللّه مى خواند كه مى فرمايد:
(قُلْ لَوْ كانَ الْبَحْرُ مِداداً لِكَلِماتِ رَبِّي لَنَفِدَ الْبَحْرُ قَبْلَ أَنْ تَنْفَدَ كَلِماتُ رَبِّي).1
«بگو اگر دريا براى كلمات خداى من مركب شود، قبل از آنكه نوشتن كلمات خدا به پايان رسد، دريا به پايان مى رسد».
اگر به موجودات جهان به طور عموم، وشخص حضرت مسيح به طور خصوص، كلمات وكلمه گفته مى شود به خاطر يك نوع تشابهى است كه ميان موجودات، وكلمات وجود دارد وآن اينكه: كلمه ولفظ، مخلوق گوينده است و از يك رشته معانى ومفاهيم ذهنى حكايت مى كند، همچنانكه موجودات جهان مخلوق خدا است كه از علم وقدرت خالق خود حاكى مى باشند، در حالى كه تمام

1 . سوره كهف، آيه 109.

صفحه 253
موجودات جهان كلمات خدا مى باشند ولى حضرت مسيح در اين مورد حساب جداگانه اى دارد زيرا تولد اعجاز آسا وساير خصوصيات او، بر او امتيازى خاص بخشيده است.
د:( القاها إِلى مريم): «در رحم مريم القاء شد» و اين نشانه انسانيت ومخلوق بودن او است كه شرح آن در سوره مريم آيات 16ـ 36 وارد شده است و لذا در آن سوره پس از تشريح كيفيت آفرينش او تا زمان رسالتش چنين نتيجه گيرى مى كند.
(ذلِكَ عِيسَى ابْنُ مَرْيَمَ قَوْلَ الْحَقِّ الَّذي فِيهِ يَمْتَرُونَ).1
«اين است عيسى فرزندمريم سخن حقّى كه در آن ترديد مى كنيد».
هـ: ( وروحٌ منه): روحى از جانب خدا است، اين تعبير از كلمات متشابهى است كه بايد در پرتو آيات محكم تفسير شود وپيوسته مسيحيان ديرينه و كنونى، بر اين تعبير تكيه كرده ومسيح را جزئى از خدا دانسته اند در حالى كه با رجوع به آيات ديگر مفاد آيه كاملاً روشن مى گردد.
در رفع ابهام اين وصف دو مطلب را يادآور مى شويم:
اوّلاً: «من» در اين مورد «نشويه» است كه منشأ وسرچشمه پيدايش چيز را بيان مى كند چنانكه در آيه ياد شده در زير نيز چنين است.
(وَ سَخَّرَ لَكُمْ ما فِي السَّمواتِ وَ ما فِي الأَرْضِ جَمِيعاً مِنْهُ).2
«آنچه در آسمانها وآنچه در زمين است مسخّر شما كرده وهمگى از ناحيه او است».
هيچ آشناى به زبان عربى در آن آيه نمى گويد به حكم جمله (جميعاً منه) آسمانها وزمين وآنچه در ميان آن دو قرار دارند، جزئى از خدا مى باشند زيرا ناگفته

1 . سوره مريم، آيه 34.
2 . سوره جاثيه، آيه 13.

صفحه 254
پيدا است كه «من» در آيه «نشويه» است نه «تبعيضيه» وتفاوت «من» نشويه با «من» تبعيضيه بر ارباب ادب كاملاً روشن مى باشد.
ثانياً: اين تعبير در باره حضرت مسيح بالاتر از لفظ «من روحى» در باره آدم ابوالبشر نيست، قرآن در مقام آفرينش آدم مى گويد:
(فَإِذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فيهِ مِنْ رُوحِي فَقَعُوا لَهُ ساجِدينَ).1
«آنگاه كه به او پرداختم، واز روحم در آن دميدم بر او سجده كنيد».
اگر لفظ (وروح منه) نشانه جزء بودن مسيح از خدا باشد بايد روح آدم ابوالبشر را نيز جزئى از ذات اقدس حق تعالى بدانيم.
تفسير اين نوع كلمات وجمله ها، در گرو آشنايى با اصطلاحات قرآن واصطلاحات مردم است گاهى به منظور احترام، چيزى را به چيز مقدّس اضافه مى كنند به مسجد مى گويند، خانه خدا، به مجلس شورى مى گويند خانه ملّت، واگر به مسيح روح اللّه مى گويند به خاطر تكريم وتعظيمى است كه اين پيامبر دارد وعلّت انتساب روح مسيح به خدا، همان علّت انتساب روح آدم به او است روح انسانى به خاطر عظمت و تجرد و شايستگى، جا دارد كه به عالم لاهوت نسبت داده شود نه عالم ناسوت، در اين ميان چون خلقت مسيح از اعجاز وكرامت خاصى برخوردار است، به خاطر شايستگى كه اين موجود زنده واين روح مجسّم دارد، به خدا نسبت داده شده است.
درآيه مورد بحث قرآن پس از نقل صفات پنج گانه كه همگى حاكى از عبوديت مسيح است، نتيجه گيرى مى كند ومى فرمايد:(فآمنوا باللّه ورسله ولا تقولوا ثلاثة انتهوا خيراً لكم): «حالا كه چنين است وروشن گرديد كه مسيح بنده خدا است به خدا ورسولان او كه (مسيح نيز يكى از آنها است) ايمان بياوريد، ونگوييد خدايان سه گانه، از اين گفتار دورى جوييد كه به نفع شما است».

1 . سوره حجر، آيه 29.

صفحه 255
از هجرت تا رحلت
      5

18

نشانه هاى عبوديت حضرت مسيح (عليه السلام)

آيات موضوع

(مَا الْمَسِيحُ ابْنُ مَرْيَمَ إِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ وَ أُمُّهُ صِدِّيقَةٌ كانا يَأْكُلانِ الطَّعامَ أُنْظُر كَيْفَ نُبَيِّنُ لَهُم الآياتِ ثُمَّ انْظُرْ أَنّى يُؤْفَكُونَ).(مائده/75)
(لَنْ يَسْتَنْكِفَ الْمَسِيحُ أَنْ يَكُونَ عَبْداً للّهِ وَ لاَ الْمَلائِكَةُ الْمُقَرَّبُونَ وَ مَنْ يَسْتِنْكِفْ عَنْ عِبادَتِهِ وَ يَسْتَكْبِرْ فَسَيَحْشُرُهُمْ إِلَيْهِ جَمِيعاً).(نساء/172)
(وَ إِذْ قالَ اللّهُ يا عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ ءَأَنْتَ قُلْتَ لِلنّاسِ اتَّخِذُوني وَ أُمِيَّ إِلهَيْنِ مِنْ دُونِ اللّهِ قالَ سُبْحانَكَ ما يَكُونُ لِي أَنْ أَقُولَ ما لَيْسَ لِي بِحَقّ إِنْ كُنْتُ قُلْتُهُ فَقَدْ عَلِمْتَهُ تَعْلَمُ ما في نَفْسِي وَ لا أَعْلَمُ ما فِي نَفْسِكَ إِنَّكَ أَنْتَ عَلاّمُ الْغُيُوبِ* ما قُلْتُ لَهُمْ إِلاّ أَمَرْتَني بِهِ أَنِ اعْبُدُوا اللّهَ رَبِّي وَ رَبَّكُمْ وَ كُنْتُ عَلَيْهِمْ شَهيداً ما دُمْتُ فِيهِمْ فَلَمّا تَوَفَّيْتَني كُنْتَ أَنْتَ الرَّقيبَ عَلَيْهِمْ وَ أَنْتَ عَلى كُلِّ شَيء شَهيدٌ).(مائده/115ـ 117)
(أَفَأَصْفاكُمْ رَبَّكُمْ بِالْبَنينَ وَ اتَّخَذَ مِنَ الْمَلائِكَةِ إِناثاً إِنَّكُمْ لَتَقُولُونَ قَولاً عَظيماً).(اسراء/40)
(وَجََعَلُوا الْمَلائِكَةَ الَّذينَ هُمْ عِبادُ الرَّحْمنِ إِناثاً)(زخرف/19).
(وَقالُوااتَّخَذَ اللّهُ وَلَداً سُبْحانَهُ بَلْ لَهُ ما فِي السَّمواتِ وَ الأَرْضِ كُلٌّ لَهُ

صفحه 256
قانِتُونَ) (بقره/116ـ117).
(وَقالُوا اتَّخَذَ اللّهُ وَلَداً سُبْحانَهُ هُوَ الغَنِيُّ).(يوسف/68)
(وَجَعَلُوا للّهِ شُرَكاءَ الْجِنَّ وَ خَلَقَهُمْ وَ خَرَقُوا لَهُ بَنِينَ وَ بَنات بِغَيْرِ عِلْم سُبْحانَهُ وَ تَعالى عَمّا يَصِفُونَ* بَدِيعُ السَّمواتِ وَ الأَرْضِ أَنّى يَكُونُ لَهُ وَلَدٌ وَ لَمْ تَكُنْ لَهُ صاحِبَةٌ وَ خَلَقَ كُلَّ شَيْء وَ هُوَ بِكُلِّ شَيْءِ عَليمٌ* ذلِكُمُ اللّهُ رَبُّكُمْ لا إِلهَ إِلاّ هُوَ خالِقُ كُلِّ شَيء فَاعْبُدُوهُ وَ هُوَ عَلى كُلِّ شَيء وَكِيلٌ)(انعام/99ـ101).
(قالُوا اتَّخَذَ اللّهُ وَلَداً سُبْحانَهُ هُوَالغَنِيُّ لَهُ ما فِي السَّمواتِوَ ما فِي الأَرضِ إِنْ عِنْدَكُمْ مِنْ سُلْطان بِهذا أَتَقُولُونَ عَلى اللّهِ ما لا تَعْلَمُونَ)(يونس/68).
10ـ (وَ يُنْذِرَ الَّذينَ قالُوا اتَّخَذَ اللّهُ وَلَداً* ما لَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْم وَ لا لآبائِهمْ كَبُرَتْ كَلِمَةً تَخْرُجُ مِنْ أَفْواهِهِمْ إِنْ يَقُولُونَ إِلاّ كَذِباً) (كهف/4ـ5).
11ـ (ما كانَ للّهِ أَنْ يَتَّخِذَ مِنْ وَلَد سُبْحانَهُ إِذا قَضى أَمْراً فَإِنَّما يَقُولُ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ) (مريم/35).
12ـ(وَقالُوا اتَّخَذَ الرَّحْمنُ وَلَداً* لَقَدْجِئْتُمْ شَيْئاً إِدّا*تَكادُ السَّمواتِ يَتَفَطَّرْنَ مِنْهُ وَ تَنْشَقُّ الأَرْضُوَ تَخِرُّ الجِبالُ هَدّاً* أَنْ دَعَوا لِلرَّحْمنِ وَلَداً *وَما يَنْبَغي لِلرَّحْمنِ أَنْ يَتَّخِذَ وَلَداً*إِنْ كُلُّ مَنْ فِي السَّمواتِ وَ الأَرْضِ إِلاّ آتِى الرَّحْمنِ عَبْداً* لَقَدْ أَحْصاهُمْ وَعَدَّهُمْ عَدّاً*وَكُلّهُمْ آتِيهِ يَوْم القِيامَةِ فَرداً)(مريم/88ـ95).
13ـ (وَ قالُوا اتَّخَذَ الرَّحْمنُ وَلَداً سُبْحانَهُ بَلْ عِبادٌ مُكْرَمُونَ* لا يَسْبِقُونَه بِالْقَولِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ يَعمَلُونَ)(انبياء/27ـ 26).
14ـ (لَوْ أَرادَ اللّهُ أَنْ يَتَّخِذَ وَلَداً لاصْطَفى مِمّا يَخْْلُقُ ما يَشاءُ سُبْحانَهُ هُوَ اللّهُ الْواحِدُ الْقَهّار).(زمر/4)
15ـ (أَفَأَصْفاكُمْْ رَبُّكُمْ بِالْبَنينَ وَاتَّخَذَ مِنَ الْمَلائِكَةِ إِناثاً).(اسراء/40)

صفحه 257
16ـ (أَمِ اتَّخَذَ مِمّا يَخْلُقُ بَنات وَ أَصْفاكُمْ بِالْبَنينَ)(زخرف/16).
17ـ (أَلَكُمُ الذَّكَرُ وَ لَهُ الأُنْثى* تِلْكَ إِذاً قِسْمَةٌ ضِيزى)(نجم/12ـ13).
18ـ (وَجَعَلُوا الْمَلائِكَةَ الَّذينَ هُمْ عِبادُالرَّحْمنِ إِناثاً أَشَهِدُوا خَلْقَهُمْ سَتُكْتَبُ شَهادَتُهُمْ وَ يُسْأَلُونَ).(زخرف/19)

ترجمه آيات

«مسيح فرزند مريم فقط پيامبرى بسان ديگر پيامبران پيشين بود، مادر او بسيار راستگو بود هر دو غذا مى خوردند بنگر چگونه نشانه هاى (عبوديت مسيح) را براى آنان آشكار مى سازيم بنگر چگونه از حق بازداشته مى شوند».
«هرگز مسيح و همچنين فرشتگان مقرّب از اينكه بندگان خدا باشند استنكاف نداشتند هر كسى از عبوديت و بندگى(و پرستش او) كبر ورزد به زودى همه آنها را به سوى خود محشور خواهد كرد».
«به ياد آور زمانى كه خداوند به عيسى بن مريم مى گويد آيا تو به مردم گفتى كه من ومادرم را دو معبود غير از خدا انتخاب كنيد؟ او در پاسخ مى گويد منزه وپيراسته اى تو، بر ما شايسته نيست آنچه كه حق نيست، بگوئيم واگر گفته بودم تو از آن آگاه بودى، تو از درون روح من آگاهى من از آنچه در ذات تو است آگاه نيستم تو آگاه از تمام غيب ها هستى.من به آنان جز آنچه را كه به آن امر كردى، چيزى نگفته ام (به آنها گفتم) خدا را كه پروردگار من وشما است بپرستيد و تا در ميان آنها بودم مراقب و گواه آنها بودم، وقتى مرا از ميان آنها بردى تو خود مراقب آنها بودى، تو بر همه چيز گواه هستى».
«آيا خدا پسران را براى شما و از فرشتگان به عنوان دختر براى خود برگزيده است؟».
«فرشتگان را كه بندگان خدا هستند دختر پنداشته اند».

صفحه 258
«يهود ونصارى گفتند خدا براى خود فرزندى انتخاب كرده است منزه است او بلكه براى او است آنچه در آسمانها وزمين است وهمگى بنده او ودر برابر او خاضعند».
«گفتند خدا فرزند براى خود گزيده است منزه است او، خدا از گزينش فرزند بى نياز است».
«براى او شريكانى مانند جن قرار داده اند در حالى كه او آنها را آفريده است، و بدون علم وآگاهى به او فرزندان و دخترانى نسبت داده اند منزه وبرتر است ازا نچه كه او را با آن توصيف مى كنند.هستى بخش آسمانها وزمين است، چگونه مى توان براى او فرزندى فرض كرد در حالى كه همسرى نداشته وهمه چيز را آفريده و او از همه چيز آگاه است. اين است پروردگار شما خدايى جز او نيست، همه چيز را آفريده، او را بپرستيد او مدبر همه چيز است».
«مى گويند خدا براى خود فرزند برگزيده، پيراسته است خدا، او است بى نياز، براى او است آنچه در آسمانها وزمين است نزد شما دليل استوارى نيست آنچه را كه نمى دانيد به خدا نسبت ندهيد».
10ـ «پيامبر را برانگيخت تا كسانى را كه مى گويند، خدا براى خود فرزند برگزيده است بيم دهد آنان و پدرانشان به گفتار خود، اذعان ندارند، چه سخن بزرگى (زشتى) از دهان آنان در مى آيد، جز دروغ چيزى نمى گويند».
11ـ«شايسته خدا نيست كه فرزندى برگزيند، منزه است او، هرگاه اراده او بر وجود چيزى تعلّق گيرد، به او فرمان مى دهد «باش» او نيز موجود مى شود».
12ـ «گفتند كه خدا براى خود فرزند اختيار كرده است.سخن زشت وزننده اى آورديد. نرديك است آسمانها به خاطر اين سخن از هم متلاشى گردد. و زمين شكافته شود، وكوهها فرو ريزد. از اينكه براى او فرزندى ادعا كرده اند. شايسته نيست كه او فرزندى برگزيند.آنچه

صفحه 259
در آسمانها وزمين است در برابر خداى رحمان بنده او هستند. همه آنها را احصاء كرده و شمرده است. همگى روز رستاخيز تنها نزد او حاضر مى شوند».
13ـ «گفتند:كه خداى رحمان فرزند برگزيده است پيراسته است خدا،(فرشتگان كه فرزندى آنها را مدعى هستند) بندگان گرامى خدا هستند كه در گفتار بر او سبقت نمى گيرند، وبه فرمان او عمل مى كنند».
14ـ «اگر خدا فرزندى اختيار مى كرد از مخلوقات خود آنچه را مى خواست برمى گزيد پيراسته است. اوست خداى يگانه قهار».
15ـ «آيا پروردگار شما، پسران را براى شما برگزيد وخود از فرشتگان، دختران انتخاب كرده است».
16ـ «آيا از آنچه كه آفريده براى خود دختر وپسران را به شما اختصاص داده است؟».
17ـ «آيا براى شما است پسران وبراى او دختران است اين تقسيم ناروايى مى باشد؟».
18ـ «از فرشتگان كه بندگان خدا هستند براى خدا، دختران قرار داده اند آيا آنان گواه برآنها بودند به زودى گواهى آنان نوشته مى شود ومورد بازخواست قرار مى گيرند».

تفسير آيات

قرآن براى اثبات عبوديت ونفى الوهيت مسيح از سه راه استدلال مى كند:
1ـ آفرينش مسيح ومادر وى.
2ـ رفتار مسيح ومادرش.
3ـ اعتراف وگفتار خود مسيح.
در باره راه نخست كافى است كه آيات سوره مريم (16ـ 34) كه بيانگر

صفحه 260
كيفيت آفرينش او از لحظه اى كه در رحم مادر قرار گرفت تا روزى كه به مقام رسالت رسيد، مورد مطالعه قرار گيرد ودر اين مورد قرآن ازيادآورى ريز ودرشت زندگى او فروگذار ننموده تاآنجا كه درد زايمان مادرش مريم را نيز متذكر مى شود چنانكه مى فرمايد:
(فَأَجاءَها الْمَخاضُ إِلى جِذْعِ النَّخْلَةِ).1
«درد زايمان او را به زير سايه نخلى كشانيد».
درست است كه آفرينش او از مادر بدون «لقاح» وبدون تماس مردى با مريم، انجام گرفته است ولى اين مطلب، گواه بر قدرت گسترده خدا است نه بر الوهيت مسيح به گواه اينكه آفرينش آدم از خلقت مسيح هم اعجاب انگيزتر است نه پدرى در كار بود ونه مادرى چنانكه مى فرمايد:
(إِنَّ مَثَلَ عِيسى عِنْدَاللّهِ كَمَثَلِ آدَمَ خَلَقَهُ مِنْ تُراب ثُمَّ قالَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ).2
«جريان آفرينش مسيح نزد خدا، بسان آفرينش آدم است كه او را از خاك آفريد آنگاه فرمان «باش» داد واو تحّق پذيرفت».

رفتار مسيح نشانه بندگى او است

رفتار مسيح و يا مادر وى كاملاً رفتار يك موجود ممكن بود او ومادرش بسان ديگر انسانها غذا مى خوردند وسدّ جوع مى كردند ونياز بدن خود را برطرف مى نمودند آيا چنين موجودى مى تواند خود خدا، ويا جزئى از آن باشد؟ چنانكه مى فرمايد:
(مَا الْمَسِيحُ ابْنُ مَرْيَمَ إِلاّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ وَ أُمُّهُ صِدِّيقَةٌ كانا يَأْكُلانِ الطَّعامَ أُنْظُر كَيْفَ نُبَيِّنُ لَهُم الآيـاتِ ثُمَّ انْظُرْ أَنّى يُؤْفَكُونَ).3
«مسيح فرزند مريم فقط پيامبرى بسان ديگر پيامبران پيشين بود، مادر او بسيار

1 . سوره مريم، آيه 23.
2 . سوره آل عمران، آيه 59.
3 . سوره مائده، آيه 75.

صفحه 261
راستگو بود هر دو غذا مى خوردند بنگر چگونه نشانه هاى (عبوديت مسيح) را براى آنان آشكار مى سازيم بنگر چگونه از حق بازداشته مى شوند».

اعتراف وگفتار مسيح

قرآن در باره اعتراف وگفتار حضرت مسيح نسبت به عبوديت وبندگى خود، دو مطلب را يادآور مى شود:
(لَنْ يَسْتَنْكِفَ الْمَسِيحُ أَنْ يَكُونَ عَبْداً للّهِ وَ لاَ الْمَلائِكَةُ الْمُقَرَّبُونَ وَ مَنْ يَسْتِنْكِفْ عَنْ عِبادَتِهِ وَ يَسْتَكْبِرْ فَسَيَحْشُرُهُمْ إِلَيْهِ جَمِيعاً).1
«هرگز مسيح وهمچنين فرشتگان مقرّب از اينكه بندگان خدا باشند استنكاف نداشتند هركسى ازعبوديت وبندگى (وپرستش او) كبر ورزد به زودى همه آنها را به سوى خود محشور خواهد كرد».
هيچ انسانى نمى تواند عبادت ونيايش مسيح را انكار كند به طور مسلّم نيايش او براى خود نبود، براى شخص ديگر بود كه خداى او به شمار مى رفت.
امام هشتم (عليه السلام) در بحث خود با «جاثليق» مى گويد: همه چيز مسيح خوب بود، تنها يك عيب داشت وآن اينكه عبادت چندانى نداشت، «جاثليق» به امام اعتراض كرد و گفت اتفاقاً او عابدترين مردم زمان خود بود، امام فوراً مى پرسد او چه كسى را پرستش مى كرد، آيا خود يا غير خود را اولى متصور نيست طبعاً غير از خود را عبادت مى كرد كه بنده او بود.2 در اين موقع جاثليق سكوت انتخاب مى كند.
قرآن يادآور مى شود كه در روز رستاخيز،(براى تفهيم ديگران) از حضرت مسيح سؤال وجوابى به شرح زير انجام مى گيرد:
(وَ إِذْ قالَ اللّهُ يا عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ ءَأَنْتَ قُلْتَ لِلنّاسِ اتَّخِذُوني وَ أُمِيَّ إِلهَيْنِ مِنْ

1 . سوره نساء، آيه 172.
2 . احتجاج طبرسى2/407،ط الأسوه.

صفحه 262
دُونِ اللّهِ قالَ سُبْحانَكَ ما يَكُونُ لِي أَنْ أَقُولَ ما لَيْسَ لِي بِحَقّ إِنْ كُنْتُ قُلْتُهُ فَقَدْ عَلِمْتَهُ تَعْلَمُ ما في نَفْسِي وَ لا أَعْلَمُ ما فِي نَفْسِكَ إِنَّكَ أَنْتَ عَلاّمُ الْغُيُوبِ).1
«به ياد آور زمانى كه خداوند به عيسى بن مريم مى گويد آيا تو به مردم گفتى كه من ومادرم را دو معبود غير از خدا انتخاب كنيد؟ او در پاسخ مى گويد منزه وپيراسته اى تو، بر من شايسته نيست آنچه كه حق نيست، بگويم و اگر گفته بودم تو از آن آگاه بودى تو از درون روح من آگاهى من از آنچه در ذات تو است آگاه نيستم تو از تمام آنچه كه در چشمها پنهان است آگاه هستى».
(ما قُلْتُ لَهُمْ إِلاّ أَمَرْتَني بِهِ أَنِ اعْبُدُوا اللّهَ رَبِّي وَ رَبَّكُمْ وَ كُنْتُ عَلَيْهِمْ شَهيداً ما دُمْتُ فِيهِمْ فَلَمّا تَوَفَّيْتَني كُنْتَ أَنْتَ الرَّقيبَ عَلَيْهِمْ وَ أَنْتَ عَلى كُلِّ شَيء شَهيدٌ).2
«من به آنان جز آنچه را كه به آن امر كردى، چيزى نگفته ام (به آنها گفتم) خدا را كه پروردگار من وشما است بپرستيد و تا در ميان آنها بودم مراقب و گواه آنها بودم، وقتى مرا از ميان آنها بردى تو خود مراقب آنها بودى، تو بر همه چيز گواه هستى».
در اين جا چهره دوّم از شرك مسيحيت به صورت خدايگان سه گانه به پايان رسيد اكنون وقت آن رسيده كه چهره ديگر از شرك آنان به صورت فرزندى مسيح براى خدا را مطرح كنيم ودر آغاز يادآور شويم كه همگى چهره هاى مختلفى از يك شرك مى باشند، به نام «الوهيت مسيح» كه گاهى به صورت انقلاب لاهوت به ناسوت جلوه مى كند وگاهى به صورت تثليث وخدايگان سه گانه و احياناً به صورت فرزندى مسيح بر خدا وچون در اين مورد قرآن نيز سخنى دارد، در آينده به تشريح آن نيز مى پردازيم.

شرك در چهره «فرزندگرايى»

خطّ توحيد، واعتقاد به خداى يگانه، پرستش او وپرهيز از پرستش غير او،

1 . سوره مائده، آيه 116.
2 . سوره مائده، آيه 117.

صفحه 263
خطّ مشترك ميان تمام موحدان جهان است.
در برابر آن، گروهى از مشركان ومنحرفان از خطّ توحيد، در يك انديشه باطل، همفكر وهمراه مى باشند وآن اينكه براى خداى جهان، فرزندى است به صورت پسر ويا دختر.قرآن در اين مورد مناظراتى با اين گروه از مشركان دارد كه به گونه اى مطرح مى گردد.
قرآن انديشه «انتخاب فرزند» را به صورتهايى نقل مى كند:
1ـ جن وپرى
(وَجَعَلُوا بَيْنَهُ وَ بَيْنَ الْجِنَّةِ نَسَباً).1
«ميان او وپريها نسبتى برقرار كرده اند».
حال اين نسبت در انديشه آنان چگونه بوده است قرآن متعرض آن نيست مفسّران در اين جا احتمالاتى داده اند كه يكى از آنها همان پيوند پدرى و فرزندى است كه ميان آن دو، قائل شده اند وبه خاطر اعتقاد به چنين پيوند بود كه گروهى از عرب جاهلى «پريها» را مى پرستيدند.
2ـ فرشتگان:گروهى از عرب جاهلى فرشتگان را دختران خدا مى انديشيدند وآنها را مى پرستيدند چنانكه مى فرمايد:
(أَفَأَصْفاكُمْ رَبَّكُمْ بِالْبَنينَ وَ اتَّخَذَ مِنَ الْمَلائِكَةِ إِناثاً إِنَّكُمْ لَتَقُولُونَ قَولاً عَظيماً).2
«آيا خدا پسران را براى شما و از فرشتگان به عنوان دختر براى خود برگزيده است؟».
در انديشه عرب جاهلى فرشتگان (به خاطر زيبايى خيالى) دختر قلمداد

1 . سوره صافات، آيه 158.
2 . سوره اسراء، آيه 40.

صفحه 264
مى شدند ودر سوره «زخرف» آيه 19 چنين مى خوانيم:
(وَجََعَلُوا الْمَلائِكَةَ الَّذينَ هُمْ عِبادُ الرَّحْمنِ إِناثاً).
«فرشتگان را كه بندگان خدا هستند دختر پنداشته اند».
3ـ مسيح: مسيحيان براى تكريم مسيح او را پسر خدا انديشيده وشرك خود را به صورت «خداى پسر» تحقّق بخشيده اند.

ادلّه تنزيه خداوند از داشتن فرززند

قرآن در آيات متعددى با انديشه «گزينش فرزند براى خدا» به مناظره پرداخته وبه صورت شيوا وبسيار دلنشين آن را رد نموده است، براى اينكه خوانندگان گرامى از مجموع دلائل قرآن در نقد اين انديشه آگاه شوند همه آنها را به ترتيب سُور قرآن نقل مى كنيم وچه بسا يك دليل در دو سوره وارد شده است اينك نقل آيات:

1ـ سوره بقره آيه هاى 116ـ 117.

(وَقالُوااتَّخَذَ اللّهُ وَلَداً سُبْحانَهُ بَلْ لَهُ ما فِي السَّمواتِ وَ الأَرْضِ كُلٌّ لَهُ قانِتُونَ).
«يهود ونصارى گفتند خدا براى خود فرزندى انتخاب كرده است منزه است او بلكه براى او است آنچه در آسمانها وزمين است وهمگى بنده او ودر برابر او خاضعند».
(بَدِيعُ السَّمواتِ وَ الأَرْضِ وَ إِذا قَضى أَمْراً فَإِنَّما يَقُولُ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ).
«پديد آرنده آسمانها وزمين است هرگاه بر وجود چيزى حكم كند به او مى گويد «باش» او نيز موجود مى شود».
در اين آيه در نقد مسئله «فرزنددارى خدا» روى چهار نكته تكيّه شده است.
(سُبْحانَهُ). 2ـ (بَلْ لَهُ ما فِي السَّمواتِ وَ الأَرْضِ كُلٌّ لَهُ قانِتُونَ). 3ـ(بَدِيعُ السَّمواتِ وَ الأَرْضِ). 4ـ (وَ إِذا قَضى أَمْراً فَإِنَّما يَقُولُ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ).
اينك بيان هر چهار مطلب:

صفحه 265
الف: لفظ «سُبحانه» به معنى تنزيه وپيراستگى است، پيراستگى از نقص وعيب، از نياز واحتياج ومقصود در اين جا تنزيه از نياز است ولذا در مورد ديگر به هنگام نقد اين نظريه پس از لفظ «سبحانه»، لفظ «الغنى» مى آورد چنانكه مى فرمايد:
(وَقالُوا اتَّخَذَاللّهُ وَلَداً سُبْحانَهُ هُوَ الغَنِيُّ).1
يعنى پيراستگى خدا از نياز، نشانه بى پايگى اين نظريه است زيرا فرزند دارى يا نتيجه رفع نياز جنسى و غريزى است يا به خاطر استمداد از فرزند در دوران كهولت وپيرى، ويا به خاطر ادامه نسل پس از درگذشت پدر ومادر است و خداوند از همه اين انگيزه ها منزه است.
ممكن است كه كلمه «سبحانه» كنايه از مطلب ديگر باشد و آن اينكه «توالد» و «تناسل» از شئون موجود مادى است، كه تحت شرايطى، جزئى از پدر وارد رحم مادر مى گردد وپس از طى مراحل به فرزند تبديل مى شود، وخداوند بالاتر از آن است كه ماده و مادى و محكوم به قوانين آن باشد.
خلاصه لفظ «سبحانه» مى تواند بيانگر تنزيه از هر نقص باشد كه «فرزند دارى» مستلزم آن است.
ب: (بَلْ لَهُ ما فِي السَّمواتِ وَ الأَرْضِ كُلُّ لَهُ قانِتُونَ).
«آنچه در آسمانها وزمين است براى او است (مخلوق او ودر قبضه قدرت وتسخير او مى باشد) و او را به عنوان عبوديت ومخلوقيت خاضع اند.
اين جمله از آيه اشاره به برهانى ديگر است كه مى توان آن را به اين صورت بيان كرد: آنچه در جهان بالا وپايين قرار دارد، همگى در برابر خدا خاضعند ومسخّر ومقهور قدرت وارده او مى باشند، وموجوداتى كه اين گروها مدعى فرزندى او براى خدا مى باشند يا در آسمان قرار دارند يا در زمين، در هر دو صورت مقهور قدرت خدا، وذليل در برابر او هستند وچنين موجوداتى نمى توانند، فرزند خدا باشند، زيرا

1 . سوره يونس، آيه 68.

صفحه 266
معنى فرزند، وجود مماثل با پدر ويا مادر است، ومقتضاى «تماثل» اين است كه او نيز «اله» و«واجب الوجود» باشد، وذلّت ومقهوريت با الوهيت ووجوب الوجود سازگار نيست، فرزند خدا به حكم اينكه هر دو، فردى از يك نوع مى باشند بايد خصايص ذاتى والد را دارا باشند وهيچ خصوصيتى براى خدا بالاتر از الوهيت ووجوب الوجود واستقلال نيست،ودر جهان بالا وپايين چنين موجودى وجود ندارد بلكه آنچه در آنجا واينجا است همگى بندگان مطيع ومسخّر او مى باشند.
ج: (بَدِيْعُ السَّمواتِ وَ الأَرْضِ).
«او پديد آرنده آسمانها وزمين (بدون ماده پيشين مى باشد)». آفريدگارى خدا «ابداعى» است يعنى بدون ماده پيشين وبدون نمونه قبلى دست به خلقت مى زند و او آسمانها را به طور ابداعى آفريد نه قبلاً ماده اى بود ونه نمونه اى از آن.
اگر او آسمانها وزمين وآنچه در ميان آن دو قرار دارند به صورت ابداعى وبدون ماده پيشين ونمونه قبلى آفريده است، در اين صورت همگى مخلوق ابداعى او بوده، ومعنى ندارد كه يكى به عنوان فرزندمجالس ومماثل او گردد وبه قول معروف:
چه نسبت خاك را با عالم پاك *** زهم دورند همچون ارض و افلاك
موجود ابداعى، با سبق عدم بر وجود او، نمى تواند همانند خدا باشد، او ازلى است وهرگز عدمى بر او حاكم نبوده است.
د: (إِذا قَضى أَمْراً فَإِنَّما يَقُولُ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ).1
«اگر بر وجود چيزى فرمان دهد به او مى گويد «باش» او نيز تحقّق مى پذيرد».
اين آيه مى رساند كه در آفرينش مستقيم خدا، تدريج ومهلت در كار نيست واتخاذ فرزند به شكل متعارف جدا از تدريج نمى باشد وموضوع «جزئى از پدر، ياجزئى از مادر بهم بياميزد ومراحلى را طى كند تا فرزند شود» جدا از تدريج نيست

1 . سوره بقره، آيه 116.

صفحه 267
وفعل الهى تدريج بردار نيست.
در اين جا سؤال ديگرى مطرح مى گردد كه در اين صورت چگونه مى توان جهان ماده را كه با تدريج وزمان هم آغوش است به خدا نسبت داد كه به علّت پرهيز از اطاله سخن پاسخ به وقت ديگر موكول مى گردد.

2ـ انعام آيه هاى 99ـ 101.

(وَجَعَلُوا للّهِ شُرَكاءَ الْجِنَّ وَ خَلَقَهُمْ وَ خَرَقُوا لَهُ بَنِينَ وَ بَنات بِغَيْرِ عِلْم سُبْحانَهُ وَ تَعالى عَمّا يَصِفُونَ).
«براى او شريكانى مانند جن قرار داده اند در حالى كه او آنها را آفريده است، وبدون علم و آگاهى، فرزندان ودخترانى به او نسبت داده اند منزه وبرتر است از آنچه كه او را با آن توصيف مى كنند».
(بَدِيعُ السَّمواتِ وَ الأَرْضِ أَنّى يَكُونُ لَهُ وَلَدٌ وَ لَمْ تَكُنْ لَهُ صاحِبَةٌ وَ خَلَقَ كُلَّ شَيْء وَ هُوَ بِكُلِّ شَيْءِ عَليمٌ).
«هستى بخش آسمانها وزمين است، چگونه مى توان براى او فرزندى فرض كرد در حالى كه همسرى نداشته وهمه چيز را آفريده و او از همه چيز آگاه است».
(ذلِكُمُ اللّهُ رَبُّكُمْ لا إِلهَ إِلاّ هُوَ خالِقُ كُلِّ شَيء فَاعْبُدُوهُ وَ هُوَ عَلى كُلِّ شَيء وَكِيلٌ).
«اين است پروردگار شما خدايى جز او نيست، همه چيز را آفريده، او را بپرستيد او مدبر همه چيز است». در اين آيات روى نكاتى تكيه شده است:
الف: (سُبْحانَهُ وَ تَعالى عَمّا يَصِفُونَ).
ب: (بَدِيعُ السَّمواتِوَ الأَرضِ).
ج: (أَنّى يَكُونُ لَهُ وَلَدٌ وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ صاحِبَةٌ).
د: (وَخَلَقَ كُلَّ شَيء).

صفحه 268
دو نكته نخست در آيه پيشين روشن گرديد، نكته سوّم كه در اين آيه تازگى دارد بيانگر اين حقيقت است كه لازمه داشتن فرزند اين است كه جزئى از انسان در رحم همسر قرار گيرد وخدا بالاتر از آنست كه داراى همسر گردد.
درنكته چهارم روى مخلوق بودن تمام اشياء براى خدا تكيه شده است ومخلوقى مانند «عيسى» نمى تواند فرزندخدا باشد زيرا لازمه فرزند بودن نوعى مماثل بودن با پدر است وتماثل با خدا مايه وجوبِ وجود مماثل است وچنين وصفى با مخلوق بودن كه لازمه ممكن بودن است، سازگار نمى باشد.

3ـ يونس آيه68.

(قالُوا اتَّخَذَ اللّهُ وَلَداً سُبْحانَهُ هُوَالغَنِيُّ لَهُ ما فِي السَّمواتِوَ ما فِي الأَرضِ إِنْ عِنْدَكُمْ مِنْ سُلْطان بِهذا أَتَقُولُونَ عَلى اللّهِ ما لا تَعْلَمُونَ).
«مى گويند خدا براى خود فرزند برگزيده، پيراسته است خدا، او است بى نياز، براى او است آنچه در آسمانها وزمين است نزد شما دليل استوارى نيست آنچه را كه نمى دانيد به خدا نسبت ندهيد».
قرآن در اين آيه نيز، بسان آيات گذشته با روشن ترين دلايل، بر مدعاى خود استدلال مى كند ومى فرمايد:
الف: (سُبْحانَهُ هُوَ الغَنِيُّ).
«خدا پيراسته وبى نياز است» و«فرزند جوئى» يا نتيجه رفع نياز جنسى ، يا براى رفع نياز جسمى وبدنى در دوران كهولت،وخدا از هر دو پيراسته است.
ب: (لَهُ ما فِي السَّمواتِ وَ ما فِي الأَرْضِ)
«آنچه در آسمانها وزمين است، مقهور ومسخر او است» وعزير ومسيح وغيره كه به عقيده آنان فرزند خدا است از آن نظر كه در آسمان وزمين قرار دارند، مخلوق ومقهور او هستند در اين صورت نمى توانند فرزند (فرد مماثل با پدر) باشند.
توضيح هر دو مطلب در تفسير آيه 116 سوره بقره گذشت.

صفحه 269
ج: (إِنْ عِنْدَكُمْ مِنْ سُلْطان بِهذا أَتَقُولُونَ عَلَى اللّهِ ما لا تَعْلَمُونَ).
«دليل روشن بر مدعاى خود نداريد، چرا ندانسته به خدا نسبت مى دهيد».
شما برگفتار خود گواه استوارى نداريد، ودر اعماق دل نسبت به مسئله «فرزنددارى» شاك ودو دل هستيد شايسته يك انسان خردمند نيست كه ندانسته چيزى را نسبت دهد.

4ـ سوره كهف آيه 4 ـ5.

(وَ يُنْذِرَ الَّذينَ قالُوا اتَّخَذَ اللّهُ وَلَداً* ما لَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْم وَ لا لآبـائِهمْ كَبُرَتْ كَلِمَةً تَخْرُجُ مِنْ أَفْواهِهِمْ إِنْ يَقُولُونَ إِلاّ كَذِباً).
«پيامبر را برانگيخت تا كسانى را كه مى گويند، خدا براى خود فرزندبرگزيده است بيم دهد آنان وپدرانشان به گفتار خود، اذعان ندارند، چه سخن بزرگى (زشتى) از دهان آنان در مى آيد، جز دروغ چيزى نمى گويند».
در اين مورد نيز، روى فقد ايمان به گفتار خود، ونبوت دليل استوار بر مدعا، تكيه شده است.

5ـ سوره مريم آيه 35.

در سوره مريم پس از بيان آفرينش «مسيح» چنين مى فرمايد:
(ما كانَ للّهِ أَنْ يَتَّخِذَ مِنْ وَلَد سُبْحانَهُ إِذا قَضى أَمْراً فَإِنَّما يَقُولُ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ).
«شايسته خدا نيست كه فرزندى برگزيند، منزه است او، هرگاه اراده او بر وجود چيزى تعلّق گيرد، به او فرمان مى دهد «باش» او نيز موجود مى شود».
در اين آيه روى دو نكته تكيه شده است.
در آيه هاى 116ـ 117 سوره بقره وارد شده است يعنى:
الف:(سُبْحانَهُ): منزه است.

صفحه 270
ب: (إِذا قَضى أَمْراً فَإِنَّما يَقُولُ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ).
«آنگاه كه بر وجود چيزى حكم كند، به او مى گويد باش او نيز تحقّق مى پذيرد».
6ـ سوره مريم آيه هاى 388ـ 95.
(وَقالُوا اتَّخَذَ الرَّحْمنُ وَلَداً).
«گفتند كه خدا براى خود فرزند اختيار كرده است».
(لَقَدْجِئْتُمْ شَيْئاً إِدّا).
«سخن زشت وزننده اى آورديد».
(تَكادُ السَّمواتُ يَتَفَطَّرْنَ مِنْهُ وَ تَنْشَقُّ الأَرْضُوَ تَخِرُّ الجِبالُ هَدّاً).
«نرديك است آسمانها به خاطر اين سخن از هم متلاشى گردد، و زمين شكافته شود، وكوهها فرو ريزد».
(أَنْ دَعَوا لِلرَّحْمنِ وَلَداً).
«از اينكه براى او فرزندى ادعا كرده اند».
(وَما يَنْبَغي لِلرَّحْمنِ أَنْ يَتَّخِذَ وَلَداً).
«شايسته نيست كه او فرزندى برگزيند».
(إِنْ كُلُّ مَنْ فِي السَّمواتِ وَ الأَرْضِ إِلاّ آتِى الرَّحْمنِ عَبْداً).
«آنچه در آسمانها وزمين است در برابر خداى رحمان بنده او هستند».
(لَقَدْ أَحْصاهُمْ وَعَدَّهُمْ عَدّاً).
«همه آنها را احصاء كرده وشمرده است».
(وَكُلّهُمْ آتِيهِ يَوْم القِيامَةِ فَرداً).
«همگى روز رستاخيز تنها نزد او حاضر مى شوند».
در اين اين آيات روى جهات ياد شده در زير تكيه شده است:

صفحه 271
الف: (وَما يَنْبَغي لِلرَّحْمنِ أَنْ يَتَّخِذَ وَلَداً): شايسته نيست كه خدا فرزند انتخاب كند، واين مطلب ناظر به پيراستگى از چنين كارى است كه در آيات گذشته به لفظ «سبحانه»، «هو الغني» وارد شده است.
ب: (إِنْ كُلُّ مَنْ فِي السَّمواتِ وَالأَرضِ إِلاّ آتِى الرَّحْمنِ عَبْداً): آنچه در آسمانها و زمين است، همگى بنده او مى باشند و مسيح و عزير و يا فرشتگان كه در آسمانها وزمين زندگى مى كنند به خاطر بندگى، نمى توانند فرزند خدا باشند كه لازمه آن تماثل فرزند با پدر از نظر «الوهيت» واجب الوجود مى باشد ودر حقيقت اين آيه هم افق با آيه پيشين است كه فرمود:(بَلْ لَهُ ما فِي السَّمواتِوَالأَرْضِ كُلٌّ لَهُ قانِتُونَ).1

7ـ سوره انبياء آيه هاى 26ـ 27.

(وَ قالُوا اتَّخَذَ الرَّحْمنُ وَلَداً سُبْحانَهُ بَلْ عِبادٌ مُكْرَمُونَ* لا يَسْبِقُونَه بِالْقَولِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ يَعمَلُونَ).
«گفتند:كه خداى رحمن فرزند برگزيده است پيراسته است خدا،(فرشتگان كه فرزندى آنها را مدعى هستند) بندگان گرامى خدا هستند كه در گفتار بر او سبقت نمى گيرند، وبه فرمان او عمل مى كنند».
در اين آيه محور استدلال دو چيز است:
الف: «سبحانه» غناى خدا وپيراستگى او از اين كار.
ب: (بَل عباد مكرمون) عبوديت وبندگى فرشتگان كه مانع از فرزند بودن مى باشد.

8ـ سوره مؤمنون آيه 91.

(مَااتَّخَذَ اللّهُ مِنْ وَلَد وَ ما كانَ مَعَهُ مِنْ اله).

1 . سوره اسراء، آيه 40.

صفحه 272
«فرزندى اختيار نكرده وهمراه او خدايى نيست».
در اين آيه روى يك نكته تكيه شده است وآن اينكه:
(وَما كانَ مَعَهُ مِنْ إِله) با او خدايى نيست وگزينش فرزند كه معنى آن تماثل فرزند با پدر از نظر نوعيت يعنى واجب الوجود والوهيت است، با دلائل توحيد سازگار نيست.

9ـ سوره زمر

در سوره زمر در ابطال ادعاى مخالف روى سه صفت از اوصاف خدا تكيه مى كند ومى فرمايد:
(لَوْ أَرادَ اللّهُ أَنْ يَتَّخِذَ وَلَداً لاصْطَفى مِمّا يَخْْلُقُ ما يَشاءُ سُبْحانَهُ هُوَ اللّهُ الْواحِدُ الْقَهّار).1
«اگر خدا فرزندى اختيار مى كرد از مخلوقات خود آنچه را مى خواست برمى گزيد پيراسته است، او است خداى يگانه قهار».
در اين آيه مبدأ برهان بر ابطال انديشه مشركان امور سه گانه است:
الف: «سبحانه» پيراسته است خدا.
ب: «الواحد» يگانه است.
دلالت نكته نخست بر ابطال مدعاى مخالف روشن است همچنانكه مسئله يگانگى او نيز گواه بر باطل بودن انديشه فرزند دارى آن است زيرا لازمه داشتن فرزند، وجود مماثل با خدا از نظر «واجب الوجود» و«الوهيت» است واين مطلب با توحيد در الوهيت سازگار نيست.
ج: «القهار» او موجود مستقل در ذات وصفات وافعال است وجز او همه موجودات مغلوب ومملوك وذليل وناتوان اند.

1 . سوره زمر، آيه 4.

صفحه 273
اگر او قاهر است وغير او مغلوب، در اين صورت چگونه مى تواند داراى فرزند باشد، در صورتى كه لازمه داشتن فرزند مماثل قاهر بودن فرزند، بسان پدر است درحالى كه فرض اين است كه او قاهر، وغير او همه مقهور ومملوك وذليل وناتوان اند.
در اين جا نقل قسمت اعظم آياتى كه از طريق دليل وبرهان به ابطال اصل مدعا پرداخته به پايان رسيد وبا توجه به اينكه اين آيات در حالات مختلف بر پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)نازل شده وهمگى از انسجام وهماهنگى خاصى برخوردارند، مى توان آن را گواه بر وحى بودن قرآن گرفت چنانكه مى فرمايد:
(وَلَوْكانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللّهِ لَوَجَدُوا فِيهِ اخْتِلافاً كَثيراً).1
«اگر از جانب غير خدا بود در آن اختلاف وناهماهنگى زيادى پيدا مى كردند».
منطق قرآن در توحيد خدا، وپيراستگى از فرزند، وتوالد وتناسل، در مكه ومدينه، در حالت جنگ وصلح، در شدّت ورفاه يكسان است وروشن ترين براهين را كه گاهى مطابق با زبان فطرت است در اين مورد مطرح كرده است.

10ـ تقسيم ناروا

فرزندگرايى هر چند «يك نظريه واهى وسست است»،ولى شگفت از تقسيم نارواى آنها است كه موجود ذكور را به خود نسبت داده واناث را كه از آن نفرت داشتند از آن خدا دانسته اند وقرآن به اين تقسيم ناروا اشاره مى كند ومى فرمايد:
(أَفَأَصْفاكُمْْ رَبُّكُمْ بِالْبَنينَ وَاتَّخَذَ مِنَ الْمَلائِكَةِ إِناثاً).2
«آيا پروردگار شما، پسران را براى شما برگزيد وخود از فرشتگان، دختران

1 . سوره نساء، 82.
2 . سوره اسراء، 40.

صفحه 274
انتخاب كرده است».
وبازمى فرمايد:
(أَمِ اتَّخَذَ مِمّا يَخْلُقُ بَنات وَ أَصْفاكُمْ بِالْبَنينَ).1
«آيا از آنچه كه آفريده براى خود دختر وپسران را به شما اختصاص داده است؟».
(أَلَكُمُ الذَّكَرُ وَ لَهُ الأُنْثى* تِلْكَ إِذاً قِسْمَةٌ ضِيزى).2
«آيا براى شما است پسران وبراى او دختران است اين تقسيم ناروايى مى باشد».
(زيرا چيزى را كه دوست داريد آن را به خود وچيزى را كه از آن متنفريد به خدا نسبت دهيد) هرچند در پيشگاه خدا هر دو يكسان وهر دو مخلوق عزيز خدا مى باشند.
در آيه ديگر انديشه دختر بودن فرشتگان را ابطال كرده ومى فرمايد:
(وَجَعَلُوا الْمَلائِكَةَ الَّذينَ هُمْ عِبادُالرَّحْمنِ إِناثاً أَشَهِدُوا خَلْقَهُمْ سَتُكْتَبُ شَهادَتُهُمْ وَ يُسْأَلُونَ).3
«از فرشتگان كه بندگان خدا هستند براى خدا، دختران قرار داده اند آيا آنان به موقع آفرينش گواه برآنها بودند به زودى گواهى آنان نوشته مى شود ومورد بازخواست قرار مى گيرند».
در اين جا جدال قرآن با مشركان، ويهود ونصارى ودر مسئله «فرزند گزينى» به پايان رسيد از اين به بعد، با ديگر مناظرات قرآن با اهل كتاب آشنا خواهيم شد.
***

1 . سوره زخرف، آيه 16.
2 . سوره نجم، آيه 21ـ 22.
3 . سوره زخرف، آيه 19.

صفحه 275
از هجرت تا رحلت
      6

19

منـاظره با يهود

آيات موضوع

(وَ إِذا لَقُوا الَّذينَ آمَنُوا قالُوا آمَنّا وَ إِذا خَلا بَعْضُهُمْ إِلى بَعْض قالُوا أَتُحَدِّثُونَهُمْ بِما فَتَحَ اللّهُ عَلَيْكُمْ لِيُحاجُّوكُمْ بِهِ عِنْدَ رَبِّكُمْ أَفَلا تَعْقِلُونَ).(بقره/76)
(وَلَمّا جاءَهُمْ كِتابٌ مِنْ عِنْدِ اللّهِ مُصَدِّقٌ لِما مَعَهُمْ وَ كانُوا مِنْ قَبْلُ يَسْتَفْتِحُونَ عَلَى الَّذينَ كَفَرُوا فَلَمّا جاءَهُمْ مَا عَرَفُوا كَفَرُوا بِهِ فَلَعْنَةُ اللّهِ عَلَى الْكافِرينَ).(بقره/89)
(مَنْ كانَ عَدُوّاً للّهِ وَ مَلائِكَتِهِ وَ رُسُلِهِ وَ جِبْرِيلَ وَ ميكالَ فَإِنَّ اللّهَ عَدُّوٌ لِلْكافِرينَ) (بقره/98).
(وَاتَّبَعُوا ماتَتْلُوا الشَّياطينُ عَلى مُلْكِ سُلَيْمانَ وَ ما كَفَرَ سُلَيْمانُ وَ لكِنَّ الشَّياطِينَ كَفَرُوا يُعَلِّمُونَ النّاسَ السِّحْرَ وَ ما أُنْزِلَ عَلَى المَلَكَيْنِ بِبابِلَ هارُوتَ وَ مارُوتَ).(بقره/102)
(مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللّهِ وَ الَّذينَ مَعَهُ أَشِداءُ عَلَى الْكُفّارِ رُحَماءُ بَيْنَهُمْ تَريهُمْ رُكَعّاً سُجَّداً يَبْتَغُونَ فَضلاً مِنَ اللّهِ وَ رِضْواناً سِيماهُمْ في وُجُوهِهِمْ مِنْ أَثَرِ السُّجُودِ ذلِكَ مَثَلُهُمْ فِي التَّوريةِ وَ مَثَلُهُمْ فِي الإِنْجِيلِ كَزَرْع أَخْرَجَ شَطئَهُ فَآزَرَهُ فَاسْتَغْلَظَ فَاسْتَوى عَلى سُوقِهِ يُعْجِبُ الزُّرّاعَ لِيَغيظَ بِهِمُ الكُفّارَ وَعَدَ اللّهُ الّذينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ مِنْهُمْ مَغْفِرَةً وَ أجرَاً عَظِيماً).(فتح/29)

صفحه 276
(أَوَ كُلَّما عاهَدُوا عَهْداً نَبَذَهُ فَرِيقٌ مِنْهُمْ بَلْ أَكْثَرُهُمْ لايُؤْمِنُونَ).(بقره/100)
(أَمْ تُريدُونَ أَنْ تَسْأَلُوا رَسُولَكُمْ كَما سُئِلَ مُوسى مِنْ قَبْلُ وَ مَنْ يَتَبَدَّلِ الْكُفْرَ بِالإيمانِ فَقَدْ ضَلَّ سَواءَ السَبيلِ).(بقره/108)
(وَقالَ الَّذينَ لا يَعْلَمُونَ لَولا يُكَلِّمُنَا اللّهُ أَو تَأْتِينا آيَةٌ كَذلِكَ قالَ الَّذينَ مِنْ قَبْلِهِمْ مِثْلَ قَولِهِمْ تَشابَهَتْ قُلُوبُهُمْ قَدْ بَيَّنّا الآياتِ لِقَوم يُوقِنُونَ).( بقره/118)
(وَقالَتِ اليَهُودُ لَيْسَتِ النَّصارى عَلى شَيْء وَ قالَتِ النَّصارى لَيْسَتِ الْيَهُودُ عَلى شَيْء وَ هُمْ يَتْلُونَ الْكِتابَ كَذلِكَ قالَ الَّذينَ لا يَعْلَمُونَ مِثْلَ قَوْلِهِمْ فَاللّهُ يَحْكُمُ بَيْنَهُمْ يَوْمَ القِيامَةِ فِيما كانُوا فِيهِ يَخْتَلِفُونَ).(بقره/113)
10ـ (وَقالُوا كُونُوا هُوداً أَوْ نَصارى تَهْتَدُوا قُلْ بَلْ مِلَّةَ إِبْراهيمَ حَنِيفاً وَ ما كانَ مِنَ الْمُشْرِكينَ).(بقره/135)
11ـ (وَقالُوا لَنْ يَدْخُلَ الْجَنَّةَ إِلاّ مَنْ كانَ هُوداً أَوْ نَصارى تِلْكَ أَمانِيُّهُمْ قُلْ هاتُوا بُرْهانَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ صادِقينَ* بَلى مَنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ للّهِ وَ هُوَ مُحْسِنٌ فَلَهُ أَجْرُهُ عِنْدَ رَبِّهِ وَ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ).(بقره/111ـ112)
12ـ(يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لا تَقُولُوا راعِنا وَ قُولُوا انْظُرنا وَ اسْمَعُوا وَ لِلْكافِرينَ عَذابٌ أَليمٌ)(بقره/ 104).
13ـ (إِنَّ الَّذينَ يَكْتُمُونَ ما أَنْزَلْنا مِنَ البَيِّناتِ وَ الهُدى مِنْ بَعْدِ ما بَيَّنّاهُ لِلنّاسِ فِي الْكِتابِ أُولئِكَ يَلْعَنُهُمُ اللّهُ وَيَلْعَنُهُمُ اللاّعِنُونَ).(بقره/ 159)
14ـ (أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذينَ أُوتُوا نِصِيباً مِنَ الْكِتابِ يَدْعُونَ إِلى كِتابِ اللّهِ لِيَحْكُمَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ يَتَوَّلى فَرِيقٌ مِنْهُمْ وَ هُمْ مُعْرِضُونَ).(آل عمران/23)
15ـ (يا أَهْلَ الْكِتابِ لِمَ تُحاجُّونَ فِي إِبْراهيمَ وَ ما أُنْزِلَتِ التَّوْراةُ وَ الإِنْجِيلُ إِلاّ مِنْ بَعْدِهِ أَفَلا تَعْقِلُونَ).(آل عمران/65)

صفحه 277
16ـ (ماكانَ إِبْراهيمُ يَهُودِّياً وَ لا نَصْرانِيّاً وَلكِنْ كانَ حَنِيفاً مُسْلِماً وَ ما كانَ مِنَ الْمُشْرِكينَ *إِنَّ أَوْلَى النّاسِ بِإِبْراهيمَ لَلَّذِينَ اتَّبَعُوهُ وَ هذَا النَّبِيَّ وَالَّذينَ آمَنُوا وَ اللّهُ وَلِيُّ الْمُؤْمِنينَ).(آل عمران /68ـ 67)
17ـ (وَقالَتْ طائِفَةٌ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ آمِنُوا بِالَّذي أُنْزِلَ عَلَى الَّذينَ آمَنُوا وَجْهَ النَّهارِ وَاكْفُرُوا آخِرَهُ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ).(آل عمران/72)
18ـ (ما كانَ لِبَشَر أَنْ يُؤْتِيَهُ اللّهُ الْكِتابَ وَ الْحُكْمَ وَالنُّبُوَةَ ثُمَّ يَقُولَ لِلنّاسِ كُونُوا عِباداً لي مِنْ دُونِ اللّهِ وَ لكِنْ كُونُوا رَبّانِيّينَ بِما كُنْتُمْ تُعَلِمُّونَ الْكِتابَ وَ بِما كُنْتُمْ تَدْرُسُونَ *وَلا يَأْمُرَكُمْ أَنْ تَتَّخِذُوا الْمَلائِكَةَ وَ النَّبِيّينَ أَرْباباً أَيَأْمُرُكُمْ بِالْكُفْرِ بَعْدَ إِذْ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ).(آل عمران/80ـ79)
19ـ (يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا إِنْ تُطِيعُوا فَرِيقاًمِنَ الَّذينَ أُوتُوا الكِتابَ يَرُدُّوكُمْ بَعْدَ إيمانِكُمْ كافِرينَ).(آل عمران/100)
20ـ (لَيْسُوا سَواءً مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ أُمَّةٌ قائِمَةٌ يَتْلُونَ آياتِ اللّهِ آناءَ اللَّيلِ وَ هُمْ يَسْجُدُونَ).(آل عمران/113)
21ـ (اَلَّذينَ يَبْخَلُونَ وَ يَأْمُرُونَ النّاسَ بِالْبُخْلِ وَيَكْتُمُونَ ما آتاهُمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ أَعْتَدْنا لِلْكافِرِينَ عَذاباً مُهِيناً). (نساء/37)
22ـ (أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذينَ أُتُوا نَصِيباً مِنَ الْكِتابِ يُؤْمِنُونَ بِالْجِبْتِ وَالطّاغُوتِ وَ يَقُولُونَ لِلَّذينَ كَفَرُوا هؤلاءِ أَهْدى مِنَ الَّذينَ آمَنُوا سَبِيلاً).(نساء/51)
23ـ(أَمْ يَحْسُدُونَ النّاسَ عَلى ما آتاهُمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ فَقَدْآتَيْنا آلَ إِبْراهيمَ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ آتَيْناهُمْ مُلْكاً عَظِيماً). (نساء/54)
24ـ (وَقالَتِ الْيَهُودُ وَ النَّصارى نَحْنُ أَبْناءُ اللّه وَ أَحِباؤُهُ قُلْ فَلِمَ يُعَذِّبُكُمْ بِذُنُوبِكُمْ بَلْ أَنْتُمْ بَشَرٌ مِمَّن خَلَقَ يَغْفِرُ لِمَنْ يَشاءُ وَ يُعَذِّبُ مَنْ يَشاءُ وَ للّهِ مُلْكُ السَّمواتِ وَالأَرضِ وَ ما بَيْنَهُما وَ إِلَيْهِ الْمَصِيرُ *يا أَهْلَ الْكِتابِ قَدْجاءَكُمْ رَسُولُنا يُبَيِّنُ لَكُمْ عَلى فَتْرَة مِنَ الرُّسُلِ أَنْ تَقُولُوا ما جاءَنا مِنْ بَشِير

صفحه 278
وَ لا نَذِير فَقَدْ جاءَكُمْ بَشِيرٌ وَنَذِيرٌ وَ اللّهُ عَلى كُلِّ شَيْء قَديرٌ).(مائده/19ـ 18)
25 ـ (يا أَيُّهَا الرَّسُولُ لا يَحْزُنْكَ الَّذينَ يُسارِعُونَ فِي الْكُفْرِ مِنَ الَّذينَ قالُوا آمَنّا بِأَفْواهِهِمْ وَ لَمْ تُؤْمِنْ قُلُوبُهُمْ وَ مِنَ الَّذينَ هادُوا سَمّاعُونَ لِلْكَذِبِ سَمّاعُونَ لِقَوم آخَرينَ لَمْ يَأْتُوكَ يُحَرِّفُونَ الْكَلِمَ مِنْ بَعْدِ مَواضِعِهِ يَقُولُونَ إِنْ أُوتِيتُمْ هذا فَخُذُوهُ وَ إِنْ لَمْ تُؤْتَوْهُ فَاحْذَرُوا وَ مَنْ يُرِدِ اللّهُ فِتْنَتَهُ فَلَنْ تَمْلِكَ لَهُ مِنَ اللّهِ شَيْئاً أُولئِكَ الَّذينَ لَمْ يُرِدِ اللّهُ أَنْ يُطَهِّرَ قُلُوبَهُمْ لَهُمْ فِي الدُّنْيا خِزْيٌ وَ لَهُمْ فِي الآخِرَةِ عَذابٌ عَظِيمٌ* سَمّاعُونَ لِلْكَذِبِ أَكّالُونَ لِلسُّحْتِ فَإِنْ جاؤُكَ فَاحْكُمْ بَيْنَهُمْ أَوْ أَعْرِضْ عَنْهُمْ وَ إِنْ تُعْرِضْ عَنْهُمْ فَلَنْ يَضُرُّوكَ شَيْئاً وَ إِنْ حَكَمْتَ فَاحْكُمْ بَيْنَهُمْ بِالْقِسْطِ إِنَّ اللّهَ يُحِبُّ الْمُقْسِطينَ).(مائده/41)
26ـ (قُلْ يا أَهْلَ الْكِتابِ هَلْ تَنْقِمُونَ مِنّا إِلاّ أَنْ آمَنّا بِاللّهِ وَ ما أُنْزِلَ إِلَيْنا وَ ما أُنْزِلَ مِنْ قَبْلُ وَأَنَّ أَكْثَرَكُمْ فاسِقُونَ).(مائده/59)
27ـ(وَ أُوحِىَ إِلَيَّ هذَا الْقُرآنُ لأُنْذِرَكُمْ بِهِ وَ مَنْ بَلَغ ءَإِنَّكُمْ لَتَشْهَدُونَ أَنَّ مَعَ اللّهِ آلِهَةً أُخرى قُلْ لا أَشْهَدُقُلْ إِنَّما هُوَ إِلهٌ واحِدٌ وَ إِنَّني بَرِيءٌ مِمّا تُشْرِكُونَ).(انعام/19)
28ـ (يَسْأَلُونَكَ كَأَنَّكَ حَفِيٌّ عَنْها قُلْ إِنَّما عِلْمُها عِنْدَ اللّهِوَ لكِنَّ أَكْثَرَ النّاسِ لا يَعْلَمُونَ).(اعراف/187)
29ـ (وَقالَتِ الْيَهُودُ عُزَيْرٌابْنُ اللّهِ وَ قالَتِ النَّصارى الْمَسِيحُ ابْنُ اللّهِ ذلِكَ قَوْلُهُمْ بِأَفْواهِهمْ يُضاهِئُونَ قَوْلَ الَّذينَ كَفَرُوا مِنْ قَبْلُ قاتَلَهُمُ اللّهُ أَنّى يُؤْفَكُونَ).(توبه/30)

ترجمه آيات

«آنگاه كه با افراد با ايمان روبرو شوند، مى گويند ما ايمان آورديم وقتى با همديگر خلوت مى كنند مى گويند آيا به مسلمانان صفات پيامبر

صفحه 279
وبشارات تورات را بازگو مى كنيد؟ تا با حكم خدا، بر ضدّ شما احتجاج نمايند چرا فكر نمى كنيد؟»
«وقتى از جانب خدا كتابى به سوى آنان (يهود) آمد، تصديق كننده كتابى است كه به همراه دارند ودر زمانهاى پيش، نويد پيروزى بر خود، د رمقابل كافران مى دادند وقتى (كتابى) كه قبلاً مى شناختند به سوى آنان آمد، به آن كفر ورزيدند، لعنت خدا بر كافران باد».
«كسى كه دشمن خدا وفرشتگان و پيامبران او وجبرائيل وميكائيل باشد (خدا دشمن او است) خداوند دشمن كافران است».
«يهود از آنچه كه شياطين در عصر سليمان بر مردم مى خواندند، پيروى كردند سليمان هرگز گرد سحر نگشته وكافر نشده است، شياطين كفر ورزيدند، به مردم جادو آموختند ونيز يهود از آنچه بر دو فرشته بابل به نام هاى «هاروت وماروت» نازل گرديده بود، پيروى كردند».
«محمد فرستاده خدا است كسانى كه با او هستند بر كافران سرسخت ودر ميان خود مهربانند، آنان را در حال ركوع وسجود مى بينى، پيوسته طالبان فضل وكرم و رضاى خدا هستند، در صورت آنان اثر سجده نمايان است اين است توصيف آنان در تورات وانجيل، مثل آنان همانند زراعتى است كه جوانه هاى خود را بيرون زده، سپس به تقويت پرداخته، واستوار گرديده وبر پاى خود ايستاده است، وبه اندازه اى رشد ونمو نموده است كه كشاورزان را به شگفت وامى دارد واين براى اين است كه كافران را به خشم در آورد، خداوند كسانى از آنها را كه ايمان آورده اند وعمل صالح انجام داده اند، وعده آمرزش وپاداش داده است».
«هربار يهود با خدا پيمان بستند، گروهى آن را به دور افكنده وبيشتر آنان ايمان نياوردند».
«آيا مى خواهيد از رسول خدا همان درخواست كنيد كه قبل از او از موسى كرديد آن كس كه كفر را بدل از ايمان بپذيرد( ايمان را با كفر

صفحه 280
مبادله كند) از راه راست گمراه شده است».
«افراد نادان گفتند: چرا خدا با ما سخن نمى گويد، آيه ها ونشان ها بر ما نازل نمى كند. پيشينيان آنها نيز اين گونه سخنها را گفتند دلها وافكار آنها شبيه هم است. آيات خود را براى اهل يقين بيان كرديم».
«يهودان گفتند: مسيحيان هيچ موقعيتى نزد خدا ندارند ومسيحيان نيز گفتند كه يهوديان هيچ موقعيتى نزد خدا ندارند(وهركدام نبوت واصالت كتاب طرف مخالف را انكار كردند) در حالى كه هر دو گروه كتاب آسمانى خود را مى خوانند افراد نادان سخنى همانند سخن آنها گفتند وخداوند روز رستاخيز ميان آنان داورى مى كند».
10ـ «گفتند: پيرو آيين يهود ومسيح باشيد تا هدايت يابيد، بگو بايد از آيين ابراهيم حنيف پيروى كرد كه هرگز از مشركان نبود».
11ـ « مى گفتند كسى وارد بهشت نمى شود مگر اينكه يهودى يا نصرانى باشد.گفتار آنان آرزويى بيش نيست بگو دليل خود را بياوريد اگر راستگو هستيد آرى كسى كه در برابر خدا تسليم گردد ونيكوكار باشد پاداش او نزد خدا است نه ترسى براى آنها است ونه غمگينى خواهند ديد».
12ـ «اى افراد با ايمان به هنگام درخواست مهلت از پيامبر مگوييد «راعنا» (تا دستاويزى براى دشمنان باشد) بلكه بگوييد «انظرنا» اين دستور الهى را بشنويد (بپذيريد) براى كافران عذاب دردناكى است».
13ـ «كسانى كه دلائل روشن ونشانه هاى هدايت را كه فرو فرستاديم وپس از آنكه در كتاب براى مردم بيان كرديم، كتمان مى كنند خدا آنان را لعن مى كند، ولعن كنندگان نيز بر آنها لعن مى نمايند».
14ـ «به آنها اطلاعاتى از تورات داده شده است وقتى دعوت مى شوند كه كتاب خدا در ميان آنها داورى كند گروهى از آنان از آن سرباز مى زنند واعراض مى نمايند».
15ـ «اى اهل كتاب چرا در باره ابراهيم به نزاع برمى خيزيد در صورتى كه

صفحه 281
تورات و انجيل شما بعد از او نازل شد آيا تعقل نمى كنيد.(وهركدام مى كوشيد كه ابراهيم را پيرو آيين خود معرفى كنيد)؟».
16ـ «ابرهيم نه يهودى بود، ونه نصرانى، بلكه مسلمان موحّدى بود ونه از مشركان بود.شايسته ترين افراد به ابراهيم كسانى هستند كه از او پيروى كردند، واين پيامبر وكسانى كه از او پيروى مى كنند، خداسرپرست مؤمنان است».
17ـ «گروهى از اهل كتاب گفتند آنچه بر افراد با ايمان نازل شده است، آغاز روز ايمان آوريد، در پايان آن كفر ورزيد تا آنان (از اين طريق متزلزل شوند) و از آيين خود بازگردند».
18ـ «براى هيچ بشرى سزاوار نيست كه خداوند به او كتاب وحكم ونبوت بدهد سپس به مردم بگويد، غير خدا، مرا بندگى كنيد (بلكه سزاوار اين است) كه بگويد دانشمندان الهى باشيد به گونه اى كه كتاب خدا را آموخته ايد ودرس آن را نيز خوانده ايد.ونه به شما دستور دهد كه فرشتگان وپيامبران را پروردگار خود اخذ كنيد، آيا پس از آنكه اسلام آورديد، به كفر دعوت مى كند؟».
19ـ «اى افراد با ايمان اگر گروهى از اهل كتاب را اطاعت كنيد شما را پس از ايمان به حالت كفر بازميگردانند».
20ـ «گروهى از اهل كتاب كه قيام به حق مى كنند، ودر اوقات شب، آيات خدا را تلاوت مى نمايند، واو را سجده مى كنند، با ديگران يكسان نيستند».
21ـ «آنانكه بخل مىورزند ومردم را به بخل دعوت مى كنند وآنچه را كه خدا از كرم خود به آنان داده است، مخفى مى نمايند براى كافران عذاب خوار كننده اى آماده كرده ايم».
22ـ «نمى بينيد كسانى را كه بهره اى از كتاب دارند، بت پرستان را تصديق كرده ومى گويند آنان رستگارترند از افرادى كه يكتاپرستند».
23 ـ «آيا مردم بخل مىورزند بر آنچه خداوند از فضل وكرم خود به آنان

صفحه 282
داده است به تحقيق به فرزندان ابراهيم كتاب وحكمت وحكومت بزرگ داده ايم».
24ـ «يهود ونصارى گفتند ما فرزندان خدا ومورد علاقه او هستيم بگو اگر چنين است چرا خداوند شمارا با گناهان خود كيفر مى دهد بلكه شما بسان ديگران، مخلوق خدا هستيد هركس را بخواهد مى بخشد وهركس را بخواهد عذاب مى كند، براى خدا است سلطنت آسمانها وزمين وآنچه در ميان آنها است وبازگشت به سوى او است.اى اهل كتاب! پيامبرى از جانب ما به سوى شما آمده است در فترتى از اعزام پيامبران (حقايقى را) براى شما بيان مى كند، تا مگوييد نويد وبيم دهى براى ما نيامد، بلكه بشير ونذيرى براى شما آمد، خدا بر همه چيز توانا است».
25ـ «اى فرستاده خدا! آنها كه با زبان مى گويند ايمان آورده ايم، وقلب آنها ايمان نياورده،ودر مسير كفر بر يكديگر سبقت مى جويند، تو را اندوهگين نكنند و (همچنين) از يهوديان (كه اين راه را مى پيمايند) آنها زياد به سخنان تو گوش مى دهند تا دستاويزى براى تو بيابند آنها جاسوسان جمعيت ديگرى هستند كه خود آنها نزد تو نيامده اند آنها سخنان را از محلّ خود تحريف مى كنند، ومى گويند اگر اين را (كه ما مى خواهيم) به شما دادند(ومحمّد بر طبق خواسته شما داورى كرد) بپذيريد والاّ دورى كنيد (وعمل ننماييد) وكسى را كه خدا (بر اثر گناهان پى در پى) بخواهد مجازات كند قادر به دفاع از او نيستى آنها كسانى هستند كه خدا نخواسته دلهايشان را پاك كند، در دنيا رسوايى ودر آخرت مجازات بزرگ نصيب آنان خواهد شد.آنها بسيار به سخنان تو گوش مى دهند تا آن را تكذيب كنند، مال حرام فراوان مى خورند اگر نزد تو آمدند در ميان آنان داورى كن يا (اگر صلاح بود) آنها را به حال خود واگذار، واگر از آنها صرف نظر كنى به تو زيان نمى رسانند، واگر ميان آنها داورى كنى با عدالت داورى كن، كه خدا عادلان را دوست دارد».

صفحه 283
26ـ«بگواى اهل كتاب آيا از ما جز اين ايراد مى گيريد كه به خدا وآنچه كه بر ما نازل شده وآنچه كه پيش از ما نازل شده است ايمان آورده ايم چنانكه اكثر شما فاسق هستيد».
27ـ «بگو اين قرآن بر من وحى شده كه با آن شما وهر كس را كه اين كتاب به او برسد، بيم دهم، آيا شما گواهى مى دهيد كه با خدا، خداى ديگرى است بگو پس چنين گواهى نمى دهم، بگو او خداى يگانه است، ومن از آنچه شريك خدا مى دانيد، بيزارم».
28ـ «از تو وقت رستاخيز را مى پرسند به گونه اى كه گويى تو از آن آگاهى، بگو: آگاهى از وقت آن نزد خدا است ولى بيشتر مردم ناآگاهند».
29ـ «يهود گفتند: عزير فرزند خدا است ومسيحيان گفتند: مسيح فرزند خدا است اين سخنى است كه در زبان مى گويند از گفتار كسانى كه قبلاً كفر ورزيده اند پيروى مى نمايند خدا آنان را بكشد چگونه دروغ مى گويند».

تفسير آيات

اقامت پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) در مدينه و گرايش جوانان اوس وخزرج به آيين وى، زنگهاى خطر را در باره عظمت وكيان يهود، در شبه جزيره عموماً، ومدينه وحومه آن خصوصاً، به صدا در آورد و همگى احساس كردند كه آفتاب عمر عزّت آنان رو به افول گزارده ودر لب پرتگاه نيستى قرار گرفته اند.
افتخار يهود اين بود كه از آيين توحيد پيروى مى كنند، وداراى كتاب آسمانى و قوانين الهى مى باشند، ولى اين نوع افتخارات با ظهور رسالت پيامبر خاتم، پايان پذيرفت، وآنچه را آنان دارا بودند، مسلمانان كاملتر از آن را دارا شدند.
ثروت و زراندوزى كه منتهاى آرزوى يهود است، در شرايطى امكان پذير بود كه تفرقه ،اختلاف و هرج ومرج بر جامعه حكومت كند، ولى با طرح اخوت اسلامى

صفحه 284
وفشردن اوسيان وخزرجيان ومهاجران دست يكديگر را به عنوان برادران ايمانى، تمام زمينه هاى هرج ومرج از ميان رفت، وافراد با ايمان به صورت سدّ محكم واستوار، در برابر سيل تمايلات ونيرنگهاى آنان قرار گرفتند وگروه مخالف را ضعيف وناتوان ساختند.
در اين اوضاع، سران يهود، برنده ترين سلاح را ايجاد شك وشبهه در رسالت پيامبر ديدند، وكارشكنيهاى علمى وفرهنگى وطرح سؤالاتى به صورت «معما» را آغاز كردند، تا آنجا كه به منظور شكستن عزت اسلام وكيان مسلمانان به زور نيز متوسل شدند، واز قدرت رزمى خود نيز بهره گرفتند ولى به حكم گفتار خدا (إِنّا لننصر رسلنا)، خدا در تمام جريانها پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)را يارى فرمود وپيروزى او را بر يهود جزيره قطعى ساخت.
اينك در اين جا قرآن به يك رشته تشكيكات وكارشكنيهاى آنان اشاره كرده وچهره واقعى يهودان مدينه وحومه را به صورت روشن ترسيم مى كند:

1ـ افشاى نشانه هاى نبوت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)ممنوع

برخى از ساده لوحان يهود به هنگام ملاقات با افراد با ايمان به بازگويى نشانه هاى نبوت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)در تورات وغيره پرداخته، وحقانيت او را تصديق مى كردند، افشاى اين نوع گزارشها، چون منجر به تسليح علمى مسلمانان وخلع سلاح مخالفان منتهى مى شد، از سوى سران يهود شديداً ممنوع اعلام گشت وبا بخشنامه سِرّى، همگان مأمور شدند كه در اين مورد سخن نگويند و قرآن اين حقيقت را در دو مورد يا بيشتر بازگو مى فرمايد:
(وَ إِذا لَقُوا الَّذينَ آمَنُوا قالُوا آمَنّا وَ إِذا خَلا بَعْضُهُمْ إِلى بَعْض قالُوا أَتُحَدِّثُونَهُمْ بِما فَتَحَ اللّهُ عَلَيْكُمْ لِيُحاجُّوكُمْ بِهِ عِنْدَ رَبِّكُمْ أَفَلا تَعْقِلُونَ).1

1 . سوره بقره، آيه 76.

صفحه 285
«آنگاه كه با افراد با ايمان روبرو شوند، مى گويند ما ايمان آورديم وقتى باهمديگر خلوت مى كنند مى گويند آيا به مسلمانان صفات پيامبر وبشارات تورات رابازگو مى كنيد؟ تا با حكم خدا، بر ضدّ شما احتجاج نمايند چرا فكر نمى كنيد؟»
خدا در توبيخ اين گروه يادآور مى شود خلوت وجلوت براى آنان مفهومى دارد، ولى خداوند از همه كارهاى آنان آگاه است ومى فرمايد:
(أَوَ لا يَعْلَمُونَ أَنَّ اللّهَ يَعْلَمُ ما يُسِرُّونَ وَما يُعْلِنُونَ) 1.
«آيا آنان نمى دانند كه خدا از كارهاى( منافقانه) آنان آگاه است و او از آنچه آشكار ودر پنهان انجام مى دهند مطلّع است».
(وَلَمّا جاءَهُمْ كِتابٌ مِنْ عِنْدِ اللّهِ مُصَدِّقٌ لِما مَعَهُمْ وَ كانُوا مِنْ قَبْلُ يَسْتَفْتِحُونَ عَلَى الَّذينَ كَفَرُوا فَلَمّا جاءَهُمْ مَا عَرَفُوا كَفَرُوا بِهِ فَلَعْنَةُ اللّهِ عَلَى الْكافِرينَ).2
«وقتى از جانب خدا كتابى به سوى آنان (يهود) آمد، تصديق كننده كتابى است كه به همراه دارند ودر زمانهاى پيش، نويد پيروزى بر خود، د رمقابل كافران مى دادند وقتى (كتابى) كه قبلاً مى شناختند به سوى آنان آمد، به آن كفر ورزيدند، لعنت خدا بر كافران باد».
پيش از آنكه ستاره اسلام از افق مكّه طلوع كند، يهودان مدينه وحومه آن به مشركان بت پرست مى گفتند:روزى آيين ما (توحيد) برآيين شرك، به وسيله پيامبرى عربى پيروز خواهد شد وآيه:(وَكانُوا مِنْ قَبْلُ يَسْتَفْتِحُونَ عَلَى الَّذينَ كَفَرُوا) اشاره به همين مطلب است.

1 . سوره بقره، آيه 77.
2 . سوره بقره، آيه 89.

صفحه 286

2ـ عداوت با روح الأمين

عداوت گروه يهود با روح الأمين «جبرائيل» از آن نظر است كه او به فرمان خدا بزهكاران را ادب كرده واقوامى را نابود ساخته است وطبعاً اقوامى از «بنى اسرائيل» از اين جريان كنار نبوده اند، يهود براى آزمون ويا اثبات عجز وناتوانى پيامبر از پاسخ يك رشته پرسشها و سؤالاتى را به شرح زير مطرح كردند وخواهان پاسخ بودند.
ـ يهود: باآنكه كودك تنها از نطفه پدر پديد مى آيد ولى گاهى كودك شبيه مادر مى شود چرا؟
ـ پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم): كودك از انضمام دو نطفه پدر ومادر پديد مى آيد وهر يك در مقام تأثير بر ديگرى غلبه كند كودك شبيه او مى گردد.
ـ يهود: خواب تو چگونه است؟
ـ پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم): خواب من بسان خواب ديگر پيامبران است كه چشمم خواب مى رود ولى قلبم بيدار است.
ـ يهود: اسرائيل كدام يك از غذاها را برخود تحريم كرد؟
ـ پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم): او گوشت شتر وشير آن را بيش از ديگر غذاها دوست داشت وبه عنوان سپاسگزارى از بيمارى كه نجات يافته بود آن دو را بر خود تحريم كرد.
ـ يهود: روح چيست؟
ـ پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم): او همان جبرئيل است كه پيك وحى مى باشد.
ـ يهود: جبرئيل دشمن ما وويرانگر وخونريز است واگر وسيله وحى تو غير از او بود ما به تو ايمان مى آورديم.
در اين موقع وحى الهى آمد وپرسش آنان را چنين پاسخ گفت:
(قُلْ مَنْ كانَ عَدُوّاً لجِبْرِيلَ فَإِنَّهُ نَزَّلَهُ عَلى قَلْبِكَ بِإِذْنِ اللّهِ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ وَ

صفحه 287
هُدىً وَ بُشْرى لِلْمُؤْمنِينَ).1
«بگو هر كس دشمن جبرئيل باشد(در حقيقت او دشمن خدا است) زيرا او به فرمان خدا قرآن را بر قلب تو نازل كرده است قرآن كه تصديق كننده كتابى است كه در اختيار دارند، مايه هدايت ونويد براى افراد با ايمان است.
(مَنْ كانَ عَدُوّاً للّهِ وَ مَلائِكَتِهِ وَ رُسُلِهِ وَ جِبْرِيلَ وَ ميكالَ فَإِنَّ اللّهَ عَدُّوٌ لِلْكافِرينَ) 2.
«كسى كه دشمن خدا وفرشتگان و پيامبران او وجبرائيل وميكائيل باشد (خدا دشمن او است) خداوند دشمن كافران است».
ملّت يهود، ملّت بهانه جو واشكال تراشى بودند، بهانه آنها اين بود كه چون جبرئيل كه نابود كننده ملتهاى عصيانگر وياغى است، حامل وپيك وحى تو است از اين جهت ما به تو ايمان نمى آوريم، ديگر فكر نمى كردند ويا نمى خواستند بينديشند كه او جز فرمانبرى نقشى نداشته واگر اعتراضى هست متوجه خداى جبرئيل است نه مأموران وى، قرآن واقعيت فرشتگان را در جمله كوتاهى بيان مى كند ومى فرمايد:
(لا يَعْصُونَ اللّهَ ما أَمَرَهُمْ وَ يَفْعَلُونَ ما يُؤْمَرُونَ).3
«آنان خدا را نافرمانى ومخالفت نمى كنند وفرمان او را به جا،مى آوردند».
مقصود از روح درآيه (وَ يَسْأَلُونَكَ عَنِ الرُّوح) (سوره اسراء، آيه 85) همان جبرئيل است نه روح انسان ونه وحى الهى و ابن هشام در سيره خود متن پرسش آنان را چنين نقل مى كند:
«فاخبرنا عن الروح؟ قال أنشدكم باللّه وبأيّامه عند بني إسرائيل تعلمونه جبرئيل

1 . سوره بقره، آيه 97.
2 . سوره بقره، آيه 98.
3 . سوره تحريم، آيه 6.

صفحه 288
وهو الذي يأتيني قالوا: اللّهمّ نعم ولكنّه يا محمّد لنا عدوّ...».1
ـ يهود: ما را از روح خبر ده.
ـ پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم): شما را سوگند به خدا وبه احترام ايام او نزد بنى اسرائيل مى دانيد كه او همان جبرئيل است و او آورنده وحى به سوى من است گفتند آرى چنين است ولى او دشمن ما است.
روى اين فرض روشن مى گردد كه مقصود از جمله:(قُل الرُّوح من أَمر رَبّي) اين است كه: «جبرئيل مأمور خداى من است» شدّت وغلظت ويا رحمت ولطف از آن خدا است وارتباطى به مأموران الهى ندارد.
با توجه به اين شأن نزول، بسيارى از احتمالات وبحثهايى كه در اطراف آيه (يَسأَلُونَك عَن الرُّوح) انجام گرفته، همگى دور از شأن نزول آيه بوده است واگر در اين مورد كنجكاوى مى شد، پاى بسيارى از محتملات به ميان نمى آمد.

3ـ انكار نبوت سليمان(عليه السلام)

آنان بر اثر تحريف تورات به انكار نبوت سليمان برخاسته و او را ساحر وجادوگرى بيش نمى دانستند وانتظار داشتند كه پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) نيز نبوت او را انكار كند در اين مورد وحى الهى به كمك پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)شتافت، يهود وسليمان وارسته را چنين توصيف كرد:
(وَاتَّبَعُوا ماتَتْلُوا الشَّياطينُ عَلى مُلْكِ سُلَيْمانَ وَ ما كَفَرَ سُلَيْمانُ وَ لكِنَّ الشَّياطِينَ كَفَرُوا يُعَلِّمُونَ النّاسَ السِّحْرَ وَ ما أُنْزِلَ عَلَى المَلَكَيْنِ بِبابِلَ هارُوتَ وَ مارُوتَ).2
«يهود از آنچه كه شياطين در عصر سليمان بر مردم مى خواندند، پيروى كردند

1 . سيره ابن هشام، ج1، ص 301، طبع حلبى.
2 . سوره بقره، آيه 102.

صفحه 289
سليمان هرگز گرد سحر نگشته وكافر نشده است شياطين كفر ورزيدند، به مردم جادو آموختند ونيز يهود از آنچه بر دو فرشته بابل به نام هاى «هاروت وماروت» نازل گرديده بود، پيروى كردند».
نتنيجه اينكه: شياطين ساحر وجادوگر بودند، ويهود از آنان پيروى مى كردند ودامن سليمان از سحر وجادو پيراسته است.

4ـ نامه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) به يهودان خيبر

ابن عباس مى گويد: پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)نامه اى به شرح ياد شده در زير به يهودان خيبر نوشت:«نامه اى از محمّد رسول اللّه، همتاى موسى برادر او وتصديق كننده آنچه او آورده است آيا چنين نيست كه خداوند من ويارانم را در تورات چنين توصيف كرده است:
(مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللّهِ وَ الَّذينَ مَعَهُ أَشِداءُ عَلَى الْكُفّارِ رُحَماءُ بَيْنَهُمْ تَريهُمْ رُكَعّاً سُجَّداً يَبْتَغُونَ فَضلاً مِنَ اللّهِ وَ رِضْواناً سِيماهُمْ في وُجُوهِهِمْ مِنْ أَثَرِ السُّجُودِ ذلِكَ مَثَلُهُمْ فِي التَّوريةِ وَ مَثَلُهُمْ فِي الإِنْجِيلِ كَزَرْع أَخْرَجَ شَطئَهُ فَآزَرَهُ فَاسْتَغْلَظَ فَاسْتَوى عَلى سُوقِهِ يُعْجِبُ الزُّرّاعَ لِيَغيظَ بِهِمُ الكُفّارَ وَعَدَ اللّهُ الّذينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ مِنْهُمْ مَغْفِرَةً وَ أجرَاً عَظِيماً).1
«محمد فرستاده خدا است كسانى كه با او هستند بر كافران سرسخت ودر ميان خود مهربانند، آنان را در حال ركوع وسجود مى بينى، پيوسته طالبان فضل وكرم و رضاى خدا هستند، در صورت آنان اثر سجده نمايان است اين است توصيف آنان در تورات وانجيل، مثل آنان همانند زراعتى است كه جوانه هاى خود را بيرون زده، سپس به تقويت پرداخته، واستوار گرديده وبر پاى خود ايستاده است، وبه اندازه اى

1 . سوره فتح، آيه 29.

صفحه 290
رشد ونمو نموده است كه كشاورزان را به شگفت وامى دارد واين براى اين است كه كافران را به خشم در آورد، خداوند كسانى از آنها را كه ايمان آورده اند وعمل صالح انجام داده اند، وعده آمرزش وپاداش داده است».
آنگاه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) در نامه خود افزود: شما را سوگند به خدا، شما را سوگند به آنچه كه برشما نازل شده، شما را سوگند به كسى كه پيشينيانِ شما را با «من وسلوى»1 پذيرايى كرد، شما را به خدايى كه دريا را براى عبور نياكان شما باز نمود به من بگوييد آيا در آنچه خدا بر شما نازل كرده مى يابيد كه بر محمّد ايمان بياوريد اگر چيزى در تورات پيدا مى كنيد، اگر اكراهى بر شما نيست، ضلالت ازهدايت بازشناخته شده ما شما را به خدا وپيامبر او دعوت مى كنيم.2

5ـ يهود مى گفتند از ما پيمانى گرفته نشده است

آيات قرآن حاكى است كه خداوند از امم پيشين عموماً وامّت بنى اسرائيل خصوصاً پيمان گرفته است كه به پيامبر خاتم ايمان بياورند ولى يهودان، منكر چنين پيمانى شدند ودر اين مورد خدا آنان را چنين توبيخ كرد:
(أَوَ كُلَّما عاهَدُوا عَهْداً نَبَذَهُ فَرِيقٌ مِنْهُمْ بَلْ أَكْثَرُهُمْ لا يُؤْمِنُونَ).3
«هربار يهود با خدا پيمان بستند، گروهى آن را به دور افكنده وبيشتر آنان ايمان نياوردند».
وقتى «ابو صلوباى» يهودى به پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)گفت: چيزى نياورده اى تا آن را بشناسيم وخدا در باره تو چيزى فرو نفرستاده، تا از تو پيروى نماييم،وحى الهى در

1 . خداوند از بنى اسرائيل در «تيه» با «من و سلوى» پذيرايى كرد اوّلى شيره مخصوص و لذيذ درختان، دوّمى مرغان شبيه كبوتر است.
2 . سيره ابن هشام، ج1، ص 545.
3 . سوره بقره، آيه 100.

صفحه 291
ردّ گفتار او چنين وارد شد:
(وَلَقَدْ أَنْزَلْنا إِلَيْكَ آيات بَيِّنات وَ ما يَكْفُرُ بِها إِلاّالْفاسِقُونَ).1
«ما به سوى تو آيه هاى روشن فرو فرستاده ايم وجز گروه فاسق به آن كفر نمىورزند».

6ـ درخواستهاى نامعقول يهود

«وهب بن زيد» كه از يهودان زر اندوز مدينه بود، از پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) درخواست نمود كه از طريق اعجاز چشمه اى براى آنان بيرون آورد تا ايمان بياورند در اين مورد وحى نازل شد:
(أَمْ تُريدُونَ أَنْ تَسْأَلُوا رَسُولَكُمْ كَما سُئِلَ مُوسى مِنْ قَبْلُ وَ مَنْ يَتَبَدَّلِ الْكُفْرَ بِالإيمانِ فَقَدْ ضَلَّ سَواءَ السَبيلِ).2
«آيا مى خواهيد از رسول خدا همان درخواست كنيد كه قبل از او از موسى كرديد آن كس كه كفر را بدل از ايمان بپذيرد(ايمان را با كفر مبادله كند) از راه راست گمراه شده است».
«رافع ابن حريمله» كه يكى ديگر از يهود است گفت: محمّد! اگر تو پيامبر خدا هستى بگو خدا با ما سخن بگويد تا سخن او را بشنويم در اين مورد چنين وحى الهى فرود آمد:
(وَقالَ الَّذينَ لا يَعْلَمُونَ لَولا يُكَلِّمُنَا اللّهُ أَو تَأْتِينا آيَةٌ كَذلِكَ قالَ الَّذينَ مِنْ قَبْلِهِمْ مِثْلَ قَوْلِهِمْ تَشابَهَتْ قُلُوبُهُمْ قَدْ بَيَّنَّا الآياتِ لِقَوم يُوقِنُونَ).3
«افراد نادان گفتند: چرا خدا با ما سخن نمى گويد، آيه ها ونشان ها بر ما نازل

1 . سوره بقره، آيه 99.
2 . سوره بقره، آيه 108.
3 . سوره بقره، آيه 118.

صفحه 292
نمى كند. پيشينيان آنها نيز اين گونه سخنها را گفتند دلها وافكار آنها شبيه هم است. آيات خود را براى اهل يقين بيان كرديم».
***

7ـ نزاع سران مسيحيان ويهوديان در محضر پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)

در آغاز هجرت، برخى از مسيحيان نجران وارد مدينه شدند، در اين موقع «احبار» يهود از جريان آگاه شده وبه حضور پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) رسيدند ومجادله طرفين (يهود ونصارى) در محضر رسول خدا آغاز شد، احبار يهود نبوت مسيح (عليه السلام)را منكر شدند، وبه كتاب او كفر ورزيدند برخى از اهل نجران مقابله به مثل كرده به انكار نبوت موسى (عليه السلام) وتورات برخاستند وحى الهى در توبيخ هر دو گروه نازل شد وهر دو را تخطئه كرد ويادآور شد كه هرگروه تصديق نبى ديگرى را در كتاب خود مى خواند:
(وَقالَتِ اليَهُودُ لَيْسَتِ النَّصارى عَلى شَيْء وَ قالَتِ النَّصارى لَيْسَتِ الْيَهُودُ عَلى شَيْء وَ هُمْ يَتْلُونَ الْكِتابَ كَذلِكَ قالَ الَّذينَ لا يَعْلَمُونَ مِثْلَ قَوْلِهِمْ فَاللّهُ يَحْكُمُ بَيْنَهُمْ يَوْمَ القِيامَةِ فِيما كانُوا فِيهِ يَخْتَلِفُونَ).1
«يهودان گفتند: مسيحيان هيچ موقعيتى نزد خدا ندارند ومسيحيان نيز گفتند كه يهوديان هيچ موقعيتى نزد خدا ندارند(وهركدام نبوت واصالت كتاب طرف مخالف را انكار كردند) در حالى كه هر دو گروه كتاب آسمانى خود را مى خوانند افراد نادان سخنى همانند سخن آنها گفتند وخداوند روز رستاخيز ميان آنان داورى مى كند».
گاهى هر دو گروه به توافق برخاستند وبا كمال پررويى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) را به پيروى از آيين خود دعوت مى كردند كه قرآن در اين مورد مى فرمايد:
(وَقالُوا كُونُوا هُوداً أَوْ نَصارى تَهْتَدُوا).2

1 . سوره بقره، آيه 113.
2 . سوره بقره، آيه 135.

صفحه 293
«گفتند: پيرو آيين يهود ومسيح باشيد تا هدايت يابيد».
قرآن در نقد اين انديشه يادآور مى شود كه اصالت از آيين ابراهيم است وهر دو پيامبر پيرو آيين توحيد او بودند چنانكه مى فرمايد:
(قُلْ بَلْ مِلَّةَ إِبْراهيمَ حَنِيفاً وَ ما كانَ مِنَ الْمُشْرِكينَ).1
«بگو بايد از آيين ابراهيم حنيف پيروى كرد كه هرگز از مشركان نبود».
گاهى هر دو گروه اصالت را به آيين خود داده مى گفتند:
(وَقالُوا لَنْ يَدْخُلَ الْجَنَّةَ إِلاّ مَنْ كانَ هُوداً أَوْ نَصارى).2
«مى گفتند: كسى وارد بهشت نمى شود مگر اينكه يهودى يا نصرانى باشد».
قرآن هر دو ادعا را پوچ ونابجا مى خواند ومى فرمايد:
«نجات ورستگارى از آن اسامى والفاظ نيست، بلكه نتيجه پيروى واقعى از آيين توحيد است چنانكه مى فرمايد:
(تِلْكَ أَمانِيُّهُمْ قُلْ هاتُوا بُرْهانَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ صادِقينَ* بَلى مَنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ للّهِ وَ هُوَ مُحْسِنٌ فَلَهُ أَجْرُهُ عِنْدَ رَبِّهِ وَ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ).3
«گفتار آنان آرزويى بيش نيست بگو دليل خود را بياوريد اگر راستگو هستيد آرى كسى كه در برابر خدا تسليم گردد و نيكوكار باشد پاداش او نزد خدا است نه ترسى براى آنها است ونه غمگينى خواهند ديد».
بنابراين بايد همه گروهها وپيروان تمام شرايع به اصل بازگردند، وافتخار به اسامى را كنار نهند.
***

1 . سوره بقره، آيه 135.
2 . سوره بقره، آيه 111.
3 . سوره بقره، آيه 111ـ 112.

صفحه 294

8ـ سوء استفاده از يك لفظ مشترك

وقتى پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) احكام وآيات الهى را بيان مى كرد، افراد با ايمان از او درخواست مى كردند كه وى با آنان به تأنى ومهلت سخن بگويد ودر اين مورد، از لفظ «راعنا» كه از ماده «رعى» به معنى مهلت دادن است، كمك مى گرفتند ولى همين لفظ مى تواند از ماده «رعونة» كه به معنى حماقت وكودنى است گرفته شود، در اين صورت معنى آن اين است كه ما را تحميق كن، يهود به هنگام سخن گفتن پيامبر با به كار گرفتن لفظ «راعنا» معنى دوّم را قصد نموده وپيامبر را استهزاء مى كردند ازا ين جهت به مسلمانان دستور داده شد كه از به كار بردن لفظ «راعنا» خوددارى ورزند وبه جاى آن لفظ از «انظرنا» كه به معنى مهلت دادن است كمك بگيرند وحى الهى در اين مورد مى فرمايد:
(يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لا تَقُولُوا راعِنا وَ قُولُوا انْظُرنا وَ اسْمَعُوا وَ لِلْكافِرينَ عَذابٌ أَليمٌ)1.
«اى افراد با ايمان به هنگام درخواست مهلت از پيامبر مگوييد «راعنا» (تا دستاويزى براى دشمنان باشد) بلكه بگوييد «انظرنا» اين دستور الهى را بشنويد (بپذيريد) براى كافران عذاب دردناكى است».2
***

9ـ كتمان حقايق از سوى سران يهود

معاذ بن جبل از تيره «بنى سلمه» وسعد بن معاذ از تيره «بنى عبد الأشهل» وخارجه از تيره «حارث بن خزرج» در عصر جاهلى با يهودان مدينه رشته دوستى

1 . سوره بقره، آيه 104.
2 . اين مطلب در سوره نساء آيه 46 نيزبا شرح بيشترى وارد شده است.

صفحه 295
داشتند پس از ورود پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) به مدينه هر سه نفر به اسلام گرويدند، از اين جهت با «احبار» يهود تماس گرفتند ودرخواست دوستانه نمودند كه آنچه در تورات در باره پيامبر وارد شده است در اختيار آنان بگذارند آنان از دادن هر نوع اطلاعات خوددارى كرده وحى الهى در توبيخ آنان نازل شد وفرمود:
(إِنَّ الَّذينَ يَكْتُمُونَ ما أَنْزَلْنا مِنَ البَيِّناتِ وَ الهُدى مِنْ بَعْدِ ما بَيَّنّاهُ لِلنّاسِ فِي الْكِتابِ أُولئِكَ يَلْعَنُهُمُ اللّهُ وَيَلْعَنُهُمُ اللاّعِنُونَ).1
«كسانى كه دلائل روشن ونشانه هاى هدايت را كه فرو فرستاديم وپس از آنكه در كتاب براى مردم بيان كرديم، كتمان مى كنند خدا آنان را لعن مى كند، ولعن كنندگان نيز بر آنها لعن مى نمايند».
اگر «احبار» و «دانشمندان» مسيحى، نشانه هاى پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) را كه در عهدين وارد شده است به مردم مى گفتند چيزى نمى گذشت كه همه مردم جهان به آيين توحيد ورسالت «محمّدى» ايمان آورده ووحدت مذهب سراسر جهان را فرا مى گرفت امّا متأسّفانه خودخواهيها وتعصبهاى ناروا وعلاقه به مقام، سبب شد كه حقايق كتمان گردد، وميلياردها بشر به جاى پيروى از يك آيين ناسخ، از آيين منسوخ پيروى نمايند.
***

10ـ پيامبر وبيت المدارس يهود

خانه هايى كه آيين يهود در آنجا تدريس مى شد، وكودكان وجوانان در آنها درس دينى فرا مى گرفتند «بيت المدارس» يا «بيت الدّراس» مى ناميدند روزى پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم)بر يكى از اين بيوت وارد شد وكسانى كه در آنجا بودند همه را به آيين خود دعوت كرده، دو نفر از «احبار» يهود به نامهاى «نعمان» و«حارث» گفتند:بر چه آيينى

1 . سوره بقره، آيه 159.

صفحه 296
دعوت مى نمايى؟ فرمود: روش ابراهيم وآيين او، آنان (بر خلاف تمام تواريخ جهان ونصوص تورات) گفتند: آيين ما اصيل تر از آيين تو است زيرا ابراهيم، خود يهودى بود.پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود: تورات را بياوريد تا در اين موضوع ميان من وشما، داورى كند آنان از آوردن تورات خوددارى كردند ووحى الهى در اين مورد چنين مى فرمايد:
(أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذينَ أُوتُوا نِصِيباً مِنَ الْكِتابِ يُدْعَونَ إِلى كِتابِ اللّهِ لِيَحْكُمَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ يَتَوَّلى فَرِيقٌ مِنْهُمْ وَ هُمْ مُعْرِضُونَ).1
«به آنها اطلاعاتى از تورات داده شده است وقتى دعوت مى شوند كه كتاب خدا در ميان آنها داورى كند گروهى از آنان از آن سرباز مى زنند واعراض مى نمايند».
در وقت ورود پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) به يكى از اين مدارس، گروهى از دانشمندان نصاراى نجران در آن جا حضور داشتند در اين ميان جدال تاريخى ميان علماى هر دو گروه درگرفت وهر دو گروه كوشش مى كردند كه ابراهيم را از پيروان آيين خود بدانند در حالى كه همگى مى دانيم كه ابراهيم پدر اسحاق و او پدر يعقوب بود كه سرسلسله يهود وبنى اسرائيل در جهان مى باشد در اين صورت چگونه مى تواند پيرو يكى از دو آيين «اسرائيلى» باشد قرآن در نقد آنان چنين