welcome to official website of Grand Ayatollah Sobhani
فارسی العربیة
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی گالری تصویر استفتائات اخبار قاموس المعارف ریحانة الأدب

نام کتاب : منشور جاويد / ج 5*
نویسنده :آيت الله العظمي سبحانی*

منشور جاويد / ج 5


صفحه 1
نخستين تفسير موضوعى
به زبان فارسى
منشور جاويد
ضرورت معاد، پاسخ به شبهات منكران،
ارائه نمونه هاى از احيا، وكيفيّت معاد
جلد پنجم
نگارش
آية الله جعفر سبحانى


صفحه 2
شناسنامه


صفحه 3
بسم الله الرحمن الرحيم

مقدمه مؤلف

معاد انسان و رستاخير جهان

در همه افراد انسان، ميل به بقا و ادامه زندگى كاملاً مشهود ومحسوس است، و هيچ انسانى، از زندگى و ادامه آن نمى گريزد، وحتى آنان كه به انتحار و خودكشى دست مى زنند، از خود نمى گريزند، بلكه خواهان آزادى خويش مى باشند و چون زندگى كنونى را رنج آور و دردخيز مى انگارند، انتحار مى كنند تا خود را از رنج برهانند.
چنين ميل مشهود، نشانه ادامه زندگى پس از مرگ است، و اگر مرگ پايان زندگى بود، آفرينش چنين حسى(ميل به بقا) بيهوده بشمار مى آمد. از اين جهت، مى توان گفت مرگ پايان زندگى نيست، بلكه خروج از يك محدوده تنگ، به جهانى وسيع و گسترده است.
آنچه را كه انسان از طريق فطرت دريافت مى كند، شرايع آسمانى، آن را به طور گسترده به عنوان زندگى اخروى و بازگشت انسان به حيات مجدد، مطرح كرده اند، و چنين اصلى در تمام شرايع، مطرح بوده و اصولاً شريعت


صفحه 4
الهى، بدون اصل معاد، نمى تواند دين الهى باشد و هر نوع شريعت گونه اى، كه در آن معاد وجود نداشته باشد و يا به صورت كم رنگ در آن مطرح شود، اين خود، نشانه جعل و يا تحريف آن است.
در قرآن مجيد، مسأله معاد، يكى از مسايل بارز و چشمگير اين كتاب آسمانى است كه به عقيده برخى 1400 يا كمى بيشتر آيه پيرامون آن به صورت صريح وارد شده، و حتى به عقيده برخى ديگر، يك ثلث قرآن مى تواند مربوط به آن باشد. ما هر چند در اين قسمت، به شمارش آيات نپرداخته ايم، ولى به صورت قطعى مى توان گفت كمتر سوره اى است كه در آن به صورت تصريح و تلويح، نامى از زندگى اخروى برده نشده باشد.
نگارنده، به فضل الهى، براى اولين بار شيوه تفسير موضوعى را به زبان فارسى مطرح كرد، موسوعه اى را پيرامون موضوعات گوناگون (عقايد، اجتماعى و اخلاقى) در چهارده جلد منتشر سازد، و هم اكنون، جلد پنجم آن كه مربوط به معاد است با تجديد نظر منتشر مى شود.
در اينجا لازم است، از همكارى صميمانه جناب مستطاب حجة الإسلام آقاى حاج شيخ على ربّانى گلپايگانى كه از مدرسان عالى مقام و نويسندگان حوزه علميه قم مى باشند تشكر نمايم و يادآور شوم كه ايشان، در تأليف و تنظيم اين جلد با اين جانب كمال همكارى داشته و نگارنده مرهون كمكهاى مستمر و پيوسته آن فاضل ارجمند مى باشد. اميد اين كه، پروردگار جهان، پاداشى بزرگ به او عنايت فرمايد.
قم مؤسسه امام صادق (صلى الله عليه وآله وسلم)


صفحه 5

1

اسامى و صفات قيامت در قرآن

آيات موضوع

1 .(يَوْمَ تَجِدُكُلُّ نَفْس ما عَمِلَتْ مِنْ خَيْر مُحْضَراً وَما عَمِلَتْ مِنْ سُوء...) . (آل عمران/30)
2 . (يَوْمَ تَبْيَضُّ وُجُوهٌ وَتَسْوَدُّ وُجُوهٌ...) . (آل عمران/106)
3 . (يَسْأَلُونَكَ عَنِ السّاعَةِ أَيّانَ مُرْسيها...) . (اعراف/187)
4 .(يَوْمَ لا يَنْفَعُ مالٌ وَلا بَنُونَ). (شعراء/88)
5 . (اَزِفَتِ الآزِفَةُ * لَيْسَ لَها مِنْ دُونِ اللّهِ كاشِفَةٌ) . (نجم/57 58)
6 .(اقْتَرَبَتِ السّاعَةُ...) . (حاقّة/1)
7 . (اَلْحاقَّةُ مَا الْحاقَّةُ وَما أَدْريكَ مَاالْحاقَّةُ) .
(حاقّة/1 3)
8 . (فَإِذا جاءَتِ الطّامَّةُ الْكُبْرى) . (نازعات/34)
9 . (يَومَ تُبْلَى السَّرائِر). (طارق/9)
10 . (اَلْقارِعَةُ مَا الْقارِعَةُ* وَما أَدْريكَ مَا الْقارِعَةُ) (قارعة/1 3)


صفحه 6

ترجمه آيات

1 .«روزى كه هر انسانى آنچه را كه از خير و شر انجام داده است در برابر خود حاضر و آماده مى بيند».
2 .«روزى كه چهره هايى سفيد و چهره هايى سياه مى شود».
3 .«از قيامت مى پرسند كه استقرار آن در چه وقت است».
4 .«روزى كه مال و فرزند سودى نمى بخشد».
5 .«نزديك شد قيامت، براى آن ظاهر كننده اى جز خدا نيست».
6 .«رستاخيز نزديك شد».
7 .«آن رخ دهنده چيست، آن رخ دهنده؟ و چه دانى كه آن رخ دهنده چيست؟».
8 .«وقتى آن مصيبت بزرگ بيايد».
9 .«روزى كه پنهان ها آشكار مى گردد».
10 .«حادثه كوبنده، تو چه مى دانى كه آن حادثه كوبنده چيست؟».

تفسير آيات

بحث پيرامون«معاد» و اعتقاد به حيات مجدّد، پاسخ به يكى از سه پرسشى است كه پيوسته بشر متفكر با آن دست به گريبان بوده، و خواهان حلّ آن بوده و مى باشد. اين سه پرسش بر محور مبدأ و آغاز خلقت، هدف آفرينش، و سرانجام زندگى انسان، دور مى زند. و گاهى به اين صورت خود را مطرح مى كند، كه انسان از خود مى پرسد:
1. انسان و جهان چگونه به وجود آمده اند؟
2. هدف از آفرينش آن دو چيست؟
3. سرانجام جهان كجا است و سرنوشت انسان پس از مرگ چگونه است؟


صفحه 7
حافظ شيرازى اين سه پرسش را در بيتى يادآور شده و مى گويد:
از كجا آمده ام؟ آمدنم بهر چه بود؟ *** به كجا مى روم آخر، ننمايى وطنم؟
قرآن مجيد به حكم اين كه كتاب هدايت است، به هر سه پرسش به صورت روشن پاسخ گفته است. اين كتاب، جهان امكانى را پرتوى از نور واجب دانسته و او را سرچشمه همه كاينات و انسان معرفى مى نمايد.1
در جواب پرسش دوم، براى خلقت جهان و انسان هدفى قايل است، و آفرينش آن دو را بدون غايت و هدف نمى داند و معرفت الهى و كسب كمال را هدف خلقت انسان معرفى مى كند. امّا درباره پرسش سوم بيش از دو پرسش نخست سخن گفته و زندگى دنيوى را مقدمه اى براى زندگى جاودان دانسته است. و مرگ را نه تنها پايان زندگى انسان تلقى نكرده، بلكه آن را رهگذرى براى حيات كامل تر مى داند. بر اساس آيات قرآن، اگر مى گويند:«پايان زندگى هر كس به مرگ اوست»، مقصود زندگى مادى اين جهان ناپايدار است، و گرنه مرگ دريچه اى است براى يك زندگى گسترده تر و كامل تر. انسان پس از عبور از دو«رهگذر» به نام هاى«مرگ» و«برزخ»، با روزى روبه رو مى شود كه در آن همه انسانها زنده مى شوند و محشر عجيب و عظيمى برپا مى گردد.
قرآن، از اين روز كه آغاز زندگى نوين وحيات كامل تر است، توصيف هاى مختلفى دارد كه برخى را يادآور مى شويم:
1. يوم القيامه، 2. يوم الدين، 3. يوم الآخر، 4. يوم عظيم، 5. يوم

1 . (اللّهُ نُورُ السَّماواتِ وَالأَرْضِ...)(نور/35) ، (...هُوَ الَّذى أَنْشأْكُمْ وَجَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ وَالأَبْصارَ وَالأَفْئِدَةَ...) (ملك/23).


صفحه 8
كبير، 6. يوم محيط، 7. يوم الحسرة، 8. يوم عقيم، 9. يوم اليم، 10. يوم الوقت المعلوم، 11. يوم الحق ، 12. يوم مشهود، 13. يوم البعث، 14.يوم الفصل، 15. يوم الحساب، 16. يوم التلاق، 17. يوم الآزفه، 18. يوم التناد، 19. يوم الجمع، 20. يومالفتح 21 .يوم الوعيد، 22. يوم الخلود، 23.يوم الخروج، 24. يوم عسير، 25. يوم التغابن، 26. يوم الموعود، 27.يوم عبوسا 28 . يوم معلوم، 29 . يوم لاريب فيه.
هر يك از اين صفات كه«يوم» با آن توصيف يا به آن اضافه شده، ناظر به يكى از اوضاع و احوال روز رستاخيز است.
اين روز بزرگ، علاوه بر اين اسامى كه در آن«يوم» با پسوندى متميز مى گردد اسامى مخصوصى دارد كه قرآن آنها را به تفصيل ياد مى كند. مانند:
1. الساعة: (يَسْأَلُونَكَ عَنِ السّاعَةِ أَيّانَ مُرْسيها...) .1
«از قيامت مى پرسند كه استقرار آن در چه وقت است».
«ساعت» به معنى وقت و گاه است. و چون آن روز وقت قيام مردم از گورها است، نام آن را«ساعت» نهاده اند، از باب اطلاق كلى و اراده فرد شاخص آن.
2. آزفة: (اَزِفَتِ الآزِفَةُ * لَيْسَ لَها مِنْ دُونِ اللّهِ كاشِفةٌ) .2
«نزديك شد قيامت براى آن ظاهر كننده اى جز خدا نيست».
«ازف» در لغت عرب به معنى«قرب» و«نزديكى» است و در ضيق وقت به كار مى رود. روز رستاخيز از نظر قرآن خيلى دور نيست، بلكه نزديك است،

1 . اعراف/187.
2 . نجم /57ـ58.


صفحه 9
چنان كه مى فرمايد:
(اقْتَرَبَتِ السّاعَةُ...) .1
«رستاخيز نزديك شد».
3. الحاقّةُ: (اَلْحاقَّةُ * مَا الْحاقَّةُ * وَما أَدْريكَ مَا الْحاقَّةُ) .2
«آن رخ دهنده چيست، آن رخ دهنده؟ و چه دانى كه آن رخ دهنده چيست؟».
«حاقه» مؤنث«حاق»، به چيزى مى گويند كه به حق بايد تحقق پذيرد، و گويا در اين لفظى مانند«السّاعة» مقدر است. وواقعيت آيه چنين است:«السّاعة الحاقّة»، يعنى وقتى كه به حق بايد واقع گردد. و ممكن است مقصود اين باشد كه در آن روز حقايق منكشف مى گردد، چنان كه مى فرمايد: (يَومَ تُبْلَى السَّرائِر) :«روزى كه پنهان ها آشكار مى گردد».
4. القارعة: (اَلْقارِعَةُ * مَا الْقارِعَةُ * وَما أَدْريكَ مَا الْقارِعَةُ) .3
«حادثه كوبنده، تو چه مى دانى كه آن حادثه كوبنده چيست؟».
«قرع» به معنى كوبيدن به شدت است. گويى حادثه قيامت، قلوب را به شدت مى كوبد.
5. الطّامة الكبرى: (فَإِذا جاءَتِ الطّامَّةُ الْكُبْرى) .4
«وقتى آن مصيبت بزرگ بيايد».
«طامه» در لغت به آن مصيبت بزرگ مى گويند كه ديگر مصيبت ها را تحت الشعاع قرار دهد.

1 . قمر/1.
2 . حاقه/1ـ3 .
3 . قارعه/1ـ3.
4 . نازعات/34.


صفحه 10
تا اينجا با برخى از اسامى اين روز آشنا شديم.1 ولى مهم اوصاف اين روز است.
توجه كامل به اين توصيف ها و دقت در مضمون آنها، قلوب افراد با ايمان را سخت تكان مى دهد، گردآورى اين صفات مى تواند به خوبى چهره روز قيامت را روشن سازد، مانند:
1. (يَوْمَ لا يَنْفَعُ مالٌ وَلا بَنُونَ). 2
«روزى كه مال و فرزند سودى نمى بخشد».
2. (يَوْمَ تَجِدُكُلُّ نَفْس ما عَمِلَتْ مِنْ خَيْر مُحْضَراً وَما عَمِلَتْ مِنْ سُوء...) .3
«روزى كه هر انسانى آنچه را كه از خير و شر انجام داده است در برابر خود حاضر و آماده مى بيند».

1 . اسامى ديگرى نيز در قرآن براى قيامت آمده است مانند:
1. الواقعه: (إِذا وَقَعَتِ الْواقِعَةُ) (واقعه/1).
2. الصّاخّة:(فَإِذا جاءَتِ الصّا خَّةُ) (عبس/33).
3. الغاشية:(هَلْ أَتاكَ حَديثُ الْغاشيَةِ) (غاشيه/1).
4. الآخرة: (...إِنَّ الَّذِينَ لا يُؤْمِنونَ بِالآخرَةِ...) (مؤمنون/74).
5. يوم الفتح: (قُلْ يَوْمَ الْفَتْحِ لا يَنْفَعُ الَّذِينَ كَفَرُوا ايما نُهُمْ...) (سجده/29).
6. يوم عسير:(فَذلِكَ يَومَئِذ يَوْمٌ عَسير) (مدثر/9).
7. يوم معلوم: (لَمَجْمُوعُونَ إِلى ميقاتِ يَوْم مَعْلوم) (واقعه/50).
8. يوم الحق: (ذلِكَ الْيَوْمُ الحَقُّ...) (نبأ/39).
9. يوم لا ريب فيه:(رَبَّنا إِنَّكَ جامِع النّاسِ لِيَوم لا رَيْبَ فيهِ...) (آل عمران/9).
10. الميعاد: (...إِنَّ اللّهَ لا يُخْلِفُ المِيعادَ) (آل عمران/9).
2 . شعراء/88.
3 . آل عمران/30.


صفحه 11
3. (يَوْمَ تَبْيَضُّ وُجُوهٌ وَتَسْوَدُّ وُجُوهٌ...) .1
«روزى كه چهره هايى سفيد و چهره هايى سياه مى شود».
اين نوع توصيف ها كه پس از لفظ«يوم» با طرح جمله هايى انجام مى گيرد، در قرآن زياد است و گردآورى همه آنها مايه گستردگى سخن مى شود و به مناسبت هايى برخى از آنها را در جاى خود خواهيم آورد.

تعداد آيات مربوط به قيامت

گاهى گفته مى شود كه يك سوم قرآن مربوط به قيامت و عالم پس از مرگ است. مرحوم علامه طباطبايى مى فرمود: مجموع آيات مربوط به جهان پس از مرگ، در حدود دو هزار آيه است، در حالى كه برخى با شمارش دقيق تر، آن را يك هزار و چهارصد آيه مى دانند. ولى اگر بنا شد اشارات آيات را راجع به معاد، به حساب آوريم، آمار آيات از تعداد اخير بالا مى رود.
در هر حال، اين رقم بزرگ نشانگر اهميت اين اصل در شرايع سماوى است. خوشبخت كسى است كه براى آن روز توشه اى مناسب فراهم سازد، زيرا در آن سرا«لا بَيعٌ فيه ولا خُلَّةٌ» نه داد و ستدى است و نه دوستى، اين مقدمه، نشانگر طرح موضوعى است كه مى خواهيم آيات مربوط به آن را به صورت خاصى تنظيم و به تفسير آن بپردازيم. اميد است در پيمودن اين راه توفيق الهى ما را يارى فرمايد.

1 . آل عمران /106.


صفحه 12


صفحه 13

2

روز بازپسين در برنامه پيامبران پيشين

آيات موضوع

1 . (...مَنْ آمَنَ مِنْهُمْ بِاللّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ...) . (بقره/126)
2. (وَإِذْ قالَ إِبْراهيمُ رَبِّ أَرِنِى كَيْفَ تُحْيى الْمَوتى قالَ أَوَ لَمْ تُؤْمِنْ قالَ بَلى وَلكِنْ لِيَطْمَئِنَّ قَلبِى قالَ فَخُذْ أَرْبَعةً مِنَ الطَّيْرِفَصُرْهُنَّ إِلَيْكَ ثُمَّ اجْعَلْ عَلى كُلِّ جَبَل مِنْهُنَّ جُزْءً ثُمَّ ادْعُهُنَّ يَأْتِنَكَ سَعْياً وَاعْلَمْ أَنَّ اللّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ) . (بقره/260)
3. (...وَ أَنَّ مَرَدَّنا إِلَى اللّهِ...). (بقره/73)
4 .(إِذْقالَ اللّهُ يا عِيسى إِنّى مُتَوَفّيكَ وَرافِعُكَ إِلَىَّ وَمُطَهِّرُكَ مِنَ الَّذِينَ كَفَرُوا وَجاعِلُ الَّذِينَ اتَّبعُوكَ فَوْقَ الَّذينَ كَفَروا إِلى يَوْمِ القِيامَةِ ثُمَّ إِلَىَّ مَرْجِعُكُمْ فَاحْكُمْ بَيْنَكُمْْ فِيما كُنْتُمْ فِيهِ تَخْتَلِفُونَ* فَأَمَّا الَّذِينَ كَفَرُوا فَأُعَذِّبُهُمْ عَذاباً شَديداً فِى الدُّنْيا وَالآخِرَةِ وَما لَهُمْ مِنْ ناصِرينَ* وَأَمَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصّالِحاتِ فَيُوَفِّيهِمْ أُجُورَهُمْ وَاللّهُ لا يُحِبُّ الظّالِمينَ) .
(آل عمران/55 57)


صفحه 14
5 . (قالَ اهْبِطُوا بَعْضُكُمْ لِبَعْض عَدُوٌّ وَلَكُمْ فِى الأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَ مَتاعٌ إِلى حين) . (اعراف/24)
6 . (قالَ فِيها تَحْيَوْنَ وَفِيها تَمُوتُونَ وَمِنْها تُخْرَجُونَ) . (اعراف/25)
7 .(يا بَنِى آدَمَ إِمّا يَأْتِيَنَّكُمْ رُُسُلٌ مِنْكُمْ يَقُصُّونَ عَلَيْكُمْ آياتِى فَمَنِ اتَّقى وَأَصْلَحَ فَلا خَوفٌ عَلَيْهِمْ وَلا هُمْ يَحْزَنُونَ* وَالَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا وَاسْتَكْبَرُوا عَنْها أُولئِكَ أَصْحابُ النّارِهُمْ فِيها خالِدُونَ) . (اعراف/ 35 36)
8 .(سَأَصْرِفُ عَنْ آياتى الَّذِينَ يَتَكَبَّرُونَ فِى الأَرْضِ بِغَيْرِ الحَقِّ...ذلِكَ بِأَنَّهُمْ كَذَّبُوا بِآياتِنا وَكانُوا عَنْها غافِلينَ* وَالَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا وَلِقاءِ الآخِرَةِ حَبِطَتْ أَعمالُهُمْ هَلْ يُجْزَونَ إِلاّ ما كانُوا يَعْمَلُونَ) . (اعراف/ 146 ـ147)
9.(...وَاشْدُدْ عَلى قُلُوبِهِمْ فَلا يُؤْمِنُوا حَتّى يَرَوُا العَذابَ الأَليمَ) . (يونس/ 88)
10 .(...رَبِّ إِنِّى أَعُوذُ بِكَ أَنْ اَسْئَلَكَ ما لَيْسَ لى بِهِ عِلْمٌ وَإِلاّ تَغْفِرْ لى وَتَرْحَمْنِى أَكُنْ مِنَ الْخاسِرينَ) . (هود/47)
11. (رَبَّنَا اغْفِر لِى وَلِوالِدَىَّ وَلِلْمُؤْمِنينَ يَوْمَ يَقُومُ الحِسابُ) . (ابراهيم/ 41)
12 . (وَالسَّلامُ عَلَىَّ يَوْمَ وُلِدْتُ وَيَوْمَ أَمُوتُ وَيَوْمَ أُبْعَثُ حَيّاً) . (مريم/33)


صفحه 15
13 .(أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناكُمْ عَبَثاً وَأَنَّكُمْ إِلَيْنا لا ترُجَعُونَ) . (مؤمنون/115)
14. (وَلا تُخْزِنى يَوْمَ يُبْعَثُونَ) . (شعراء/87)
15 . (وَقالَ مُوسى رَبّى اَعْلَمُ بِمَنْ جاءَ بِالْهُدى مِنْ عِنْدِهِ وَمَنْ تَكُونُ لَهُ عاقِبَةُ الدّارِ إِنَّهُ لا يُفْلِحُ الظّالِمُونَ) (قصص/ 37)
16. (...وَاشْكُرُوا لَهُ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ) . (عنكبوت/17)
17 .(...قالَ مُوسى إِنّى عُذْتُ بِرَبّى وَربِّكُمْ مِنْ كُلِّ مُتَكَبِّر لايُؤْمِنُ بِيَوْمِ الْحِسابِ) . (غافر/27)
18 . (وَيا قَوْمِ إِنّى أَخافُ عَلَيْكُمْ يَوْمَ التَّنادِ) . (غافر/32)
19. (...وَإِنَّ الآخِرَة هِىَ دارُ الْقَرار) . (غافر/39)
20 . (...فَقُلْنَا اضْرِبُوهُ بِبَعْضِها كَذلِكَ يُحْيى اللّهُ الْمَوتى وَيُريكُمْ آياتِهِ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ) . (غافر/43)
21 .(وَاللّهُ أَنْبَتَكُمْ مِنَ الأَرْضِ نَباتاً * ثُمَّ يُعيدُكُمْ فِيها وَيُخْرِجُكُمْ اِخْراجاً). (نوح/17 18)

ترجمه آيات

1.«آن كس از ساكنان مكه كه به خدا و به روز ديگر ايمان بياورد».
2.«به يادآر زمانى را كه ابراهيم گفت پروردگارا! نشانم ده كه چگونه مردگان را زنده مى كنى خدا گفت مگر ايمان نياوردى، ابراهيم گفت: چرا ولى مى خواهم قلبم آرام بگيرد(وخطورهاى زجر ده كنار رود) خدا گفت چهار پرنده را انتخاب كن، آنها را در حالى كه با تو انس گرفته اند سر ببر(قطعه،


صفحه 16
قطعه كن و بياميز) و هر جزيى از آنها را بر سر كوهى بگذار پس آنها را بخوان، خواهى ديد كه آنها شتابان به سوى تو مى آيند بدان كه خدا، قدرتمند وحكيم است».
3..«محقّقاً بازگشت ما به سوى خداست».
4.«آنگاه كه خدا به عيسى گفت من تو را بر مى گزينم و به سوى خود مى برم و از كسانى كه كافر شدند پاك مى سازم، و كسانى را كه از تو پيروى كردند تا روز قيامت از كسانى كه كفر ورزيده اند بالاتر قرار مى دهم سپس بازگشت شما به سوى من است در ميان شما در آنچه كه اختلاف مى كنيد داورى مى نمايم.آنان را كه كافر شده اند در دنيا و آخرت به شديدترين عذاب كيفر مى دهم، آنان ياورانى ندارند.آنان كه ايمان آورده اند و عمل نيك انجام داده اند پاداششان خواهم داد، خدا ستمگران را دوست نمى دارد».
5.«فرود آييد، برخى، برخى ديگر را دشمن خواهيدبود. و براى شما است در روى زمين استقرار و بهره مندى تا وقت مشخص».
6.«خدا گفت در زمين زندگانى، خواهيد نمود و در آنجا مى ميريد و از آن بيرون آورده مى شويد».
7.«اى فرزندان آدم اگر به سوى شما پيامبرانى از خودتان بيايند و آيات مرا براى شما بخوانند، (بدانيد) هر كس پرهيزگارى كند، و نيكوكارى نمايد براى آنان ترسى نيست، و اندوهگين نمى شوند كسانى كه آيات ما را تكذيب كنند و نسبت به آن سركشى نشان دهند، آنان اهل آتشند و در آنجا جاودان هستند».
8.«به زودى كسانى را كه در زمين به طور ناحق كبر ورزيده اند از توجه به آيات خود منصرف مى سازيم... زيرا آنان آيات ما را تكذيب كرده و از آنها غفلت ورزيده اند، كسانى كه آيات ما را تكذيب كنند و ديدار اخروى را انكار كنند، اعمال آنان نابود شده جز به آنچه كه انجام مى دادند، جزا داده نمى شوند».


صفحه 17
9.«بر دلهاى آنان مهر بزن كه ايمان نياورند تا عذاب دردناك را ببينند».
10.«خدايا به تو پناه مى برم از اين كه چيزى را بخواهم كه به آن آگاهى ندارم اگر مرا نبخشى و ترحم نكنى از زيانكاران مى گردم».
11.«پروردگارا ! من و پدر و مادرم و مؤمنان را روزى كه حساب برپا مى گردد بيامرز».
12.«درود بر من روزى كه متولد شدم و روزى كه مى ميرم، و روزى كه زنده و برانگيخته مى شوم».
13.«آيا مى انديشيد كه شماها را عبث آفريده ايم و شماها به سوى ما باز نمى گرديد؟».
14.«روزى كه مردم برانگيخته مى شوند مرا رسوا مساز».
15.«موسى گفت پروردگارم داناتر است به آن كس كه از جانب او هدايت آورده است و به آن كسى كه عاقبت پسنديده در آخرت براى او است، حقّا كه ستمگران رستگار نمى شوند».
16.«او را سپاس گزاريد به سوى او بر مى گرديد».
17.«من به پروردگارم و پروردگار شماها پناه مى برم از شر هر متكبرى كه به روز حساب باور ندارد».
18.«اى بستگانم براى شما از روزى كه نداى ستمگران بلند مى شود مى ترسم».
19.«سراى ديگر، سراى جاودان است».
20.«به آنان گفتيم، برخى از اجزاى مقتول را (كه قاتل آن ناشناخته است) به آن گاو بزنيد (او زنده مى شود و قاتل خود را معرفى مى كند) و خداوند مردگان را چنين زنده مى كند، و قدرت خود را نشان مى دهد تا درباره آن بينديشند».
21.«خداوند شما را از (خاك) بيرون آورد سپس به آن باز مى گرداند، و از آن بيرون مى آورد».


صفحه 18

تفسير آيات

معاد و حيات پس از مرگ، ترسيم گر هدف خلقت، و بيانگر حكمت آفرينش است. حذف حيات اخروى از پرونده زندگى انسان، ايجاد را بدون غايت و خلقت را عبث جلوه مى دهد. از اين جهت، انسان هاى غير معتقد به معاد كه مرگ انسان را پايان حيات او مى انگاشتند در سخنان و كلمات خود، پيوسته به آفرينش انسان كه پس از چندى گل وجود او پرپر و پريشان مى گردد، معترض بودند و آن را كار لغو و باطل قلمداد مى نمودند و به طور طنز مى گفتند:
تركيب پياله اى كه در هم پيوست *** بشكستن آن روانمى دارد مست
چندين قد سرو نازنين و سرو دست *** از بهر چه ساخت وز براى چه شكست
ديگرى مى گويد:
دارنده كه تركيب طبايع آراست *** از بهر چه افكند و را در كم و كاست
گرنيك آمد، شكستن از بهر چه بود *** ور نيك نيامد اين صور، عيب كه راست
از داستانى كه مولوى از زبان يكى از پيامبران نقل مى كند، روشن مى شود كه مشكل مرگ، و شكستن قالب وجود انسان، از اشكالات ديرينه اى است كه پيوسته مطرح بوده است. وى در مثنوى چنين مى گويد:
گفت موسى اى خداوند حساب *** نقش كردى باز وچون كردى خراب
نر و ماده نقش كردى جان را *** وانگهى ويران كنى آن را چرا1

1 . مثنوى ، دفتر چهارم، ص 76، چاپ ميرخانى.


صفحه 19
قرآن با پيش كشيدن امتداد زندگى پس از مرگ، آب پاكى را روى دست معترضان مى ريزد و همه را خلع سلاح مى كند آنجا كه مى فرمايد:
(أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناكُمْ عَبَثاً وَأَنَّكُمْ إِلَيْنا لا تُرْجَعُونَ) .1
«آيا مى انديشيد كه شماها را عبث آفريده ايم و شماها به سوى ما باز نمى گرديد؟».
به خاطر اهميت اصل معاد، دعوت به آن (پس از دعوت به توحيد) در سرلوحه برنامه پيامبران آسمانى قرار گرفته و همگان بدون استثنا مناديان آن بودند. ما در اين بحث، مطالبى را كه به نوعى گواهى بر مسلم بودن اصل معاد در شريعت آنها مى دهد نقل مى كنيم و در اين قلمرو، تنها به نقل كلماتى از پيامبران صاحب شريعت اكتفا مى ورزيم، زيرا پيامبران ديگر به تبليغ شريعت آنها مأمور بودند و در نتيجه با ثبوت اصل معاد در شريعت آنان، وجود آن در برنامه تمام پيامبران ثابت مى گردد. سخن را از آدم آغاز مى كنيم، هر چند نزول شريعت با نبوت نوح شيخ الأنبياء آغاز شده است.
اصولاً دعوت به«دين » و«آيين»، در صورتى مفهوم و محتوا پيدا مى كند كه زندگى پس از مرگ و بازخواهى از كردارها و گفتارها جزء اصل آن باشد، و در غير اين صورت بايد نام آن را«مسلك» و«حزب» نهاد نه دين و آيين.

1. آدم و روز بازپسين

به هنگام هبوط آدم به زمين، خداى متعال، توده آدميان را با مضمون دو آيه ياد شده در زير كه حامل پيام حيات پس از مرگ مى باشند، مورد خطاب قرار داد و فرمود:
1. (قالَ اهْبِطُوا بَعْضُكُمْ لِبَعْض عَدُوٌّ وَلَكُمْ فِى الأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَ مَتاعٌ إِلى

1 . مؤمنون/115.


صفحه 20
حين) .
«فرود آييد، برخى، برخى ديگر را دشمن خواهيدبود. و براى شما است در روى زمين استقرار و بهره مندى تا وقت مشخص».
2. (قالَ فِيها تَحْيَوْنَ وَفِيها تَمُوتُونَ وَمِنْها تُخْرَجُونَ) .1
«خدا گفت در زمين زندگانى، خواهيد نمود و در آنجا مى ميريد و از آن بيرون آورده مى شويد».
اين نوع خطابات كه مربوط به هبوط آدم و ابتداى آفرينش انسان است، مى تواند نشانگر مأموريت آدم بر اشاعه انديشه معاد در ميان فرزندان خود باشد.
و باز در ميان اين خطابات، آيه اى است كه حامل پيام كيفر گنهكاران است:
(يا بَنِى آدَمَ إِمّا يَأْتِيَنَّكُمْ رُُسُلٌ مِنْكُمْ يَقُصُّونَ عَلَيْكُمْ آياتِى فَمَنِ اتَّقى وَأَصْلَحَ فَلا خَوفٌ عَلَيْهِمْ وَلا هُمْ يَحْزَنُونَ* وَالَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا وَاسْتَكْبَرُوا عَنْها أُولئِكَ أَصْحابُ النّارِهُمْ فِيها خالِدُونَ) .2
«اى فرزندان آدم اگر به سوى شما پيامبرانى از خودتان بيايند و آيات مرا براى شما بخوانند، (بدانيد) هر كس پرهيزگارى كند، و نيكوكارى نمايد براى آنان ترسى نيست، و اندوهگين نمى شوند كسانى كه آيات ما را تكذيب كنند و نسبت به آن سركشى نشان دهند، آنان اهل آتشند و در آنجا جاودان هستند».
اين نوع خطابات كه كه در سوره اعراف از آيه 26 آغاز مى گردد و در آيه 36 پايان مى پذيرد حاكى از پيام هاى الهى در آغاز خلقت است و در نتيجه وجود تشريع عقيده به معاد را در عصر هبوط، مسلم مى سازد.

1 . اعراف/24ـ 25.
2 . اعراف/35ـ 36.


صفحه 21

2. نوح و روز رستاخيز

نوح«شيخ الأنبياء» با شريعت بسيط كه در مبارزه با بت پرستى و لزوم يكتاپرستى خلاصه مى شد به سوى قوم خود مبعوث گرديد و بيش از همه بر نكوهش از بت پرستى فشار مى آورد و در عين حال معاد را به طور صريح مطرح مى كرد، وى در ضمن دعوت قوم خود به«طلب آمرزش» ويادآورى نعمت هاى الهى، مسأله معاد را يادآور مى شود و مى فرمايد:
(وَاللّهُ أَنْبَتَكُمْ مِنَ الأَرْضِ نَباتاً * ثُمَّ يُعيدُكُمْ فِيها وَيُخْرِجُكُمْ اِخْراجاً).1
«خداوند شما را از (خاك) بيرون آورد سپس به آن باز مى گرداند، و از آن بيرون مى آورد».
اگر در اين آيه به طور صريح از معاد ياد مى كند، در آيات ديگر نيز تلويحاً به آن توجه مى دهد و در موقع انابه و تضرع مى گويد:
(...رَبِّ إِنِّى أَعُوذُ بِكَ أَنْ اَسْئَلَكَ ما لَيْسَ لى بِهِ عِلْمٌ وَإِلاّ تَغْفِرْ لى وَتَرْحَمْنِى أَكُنْ مِنَ الْخاسِرينَ) .2
«خدايا به تو پناه مى برم از اين كه چيزى را بخواهم كه به آن آگاهى ندارم اگر مرا نبخشى و ترحم نكنى از زيانكاران مى گردم».

3. ابراهيم و معاد انسانها

در لسان ابراهيم دعوت و اعتقاد به معاد، بيش از دو پيامبر پيشين، مطرح شده است و اگر در لسان آدم و نوح مسأله معاد به صورت يك امر تعبدى مطرح گرديده، در لسان ابراهيم، رنگ شهود به خود گرفته، ومسأله رنگ استدلالى پيدا كرده است.

1 . نوح/17ـ18.
2 . هود/47.


صفحه 22
خداوند از ابراهيم خليل مضمون اين آيات را نقل مى كند:
1. (...مَنْ آمَنَ مِنْهُمْ بِاللّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ...) .1
«آن كس از ساكنان مكه كه به خدا و به روز ديگر ايمان بياورد».
2. (رَبَّنَا اغْفِر لِى وَلِوالِدَىَّ وَلِلْمُؤْمِنينَ يَوْمَ يَقُومُ الحِسابُ).2
«پروردگارا ! من و پدر و مادرم و مؤمنان را روزى كه حساب برپا مى گردد بيامرز».
3. (وَلا تُخْزِنى يَوْمَ يُبْعَثُونَ) .3
«روزى كه مردم برانگيخته مى شوند مرا رسوا مساز».
4. (...وَاشْكُرُوا لَهُ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ) .4
«او را سپاس گزاريد به سوى او بر مى گرديد».
در اين آيات ابراهيم از اصل معاد ياد مى كند در حالى كه در آيه ديگر از خداوند بزرگ مى خواهد كه كيفيت احياى مردگان را به او نشان دهد از اين جهت خدا به او دستورى مى دهد كه آيه ياد شده در زير بيانگر آن است:
5. (وَإِذْ قالَ إِبْراهيمُ رَبِّ أَرِنِى كَيْفَ تُحْيى الْمَوتى قالَ أَوَ لَمْ تُؤْمِنْ قالَ بَلى وَلكِنْ لِيَطْمَئِنَّ قَلبِى قالَ فَخُذْ أَرْبَعةً مِنَ الطَّيْرِفَصُرْهُنَّ إِلَيْكَ ثُمَّ اجْعَلْ عَلى كُلِّ جَبَل مِنْهُنَّ جُزْءً ثُمَّ ادْعُهُنَّ يَأْتِنَكَ سَعْياً وَاعْلَمْ أَنَّ اللّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ).5
«به يادآر زمانى را كه ابراهيم گفت پروردگارا! نشانم ده كه چگونه مردگان را زنده مى كنى خدا گفت مگر ايمان نياوردى، ابراهيم گفت: چرا ولى مى خواهم قلبم آرام بگيرد(وخطورهاى زجر ده كنار رود) خدا گفت چهار پرنده را انتخاب كن، آنها را در حالى كه با تو انس گرفته اند سر ببر(قطعه، قطعه كن و بياميز) و هر جزيى از آنها را بر سر كوهى بگذار پس آنها را بخوان، خواهى

1 . بقره/126.
2 . ابراهيم/41.
3 . شعراء/87.
4 . عنكبوت/17.
5 . بقره/260.


صفحه 23
ديد كه آنها شتابان به سوى تو مى آيند بدان كه خدا، قدرتمند وحكيم است».1

4. موسى بن عمران و اعتقاد به سراى ديگر

دعوت به اعتقاد به سراى ديگر، هر چند در تورات كنونى بسيار كم است، و شايد ميل باطنى يهود به زندگى دنيوى سبب شده است كه آيات مربوط به معاد، از تورات حذف گردد ولى قرآن مسأله معاد را در خطابات خدا نسبت به موسى و يا مذاكرات موسى با قوم خود، نقل مى كند و همگى حاكى از عنايات الهى به معاد در شريعت موسى مى باشد، حتى در برخى از شرايط به مسأله معاد رنگ حسى مى بخشد كه اجمالاً يادآور مى شويم:
1. خدا در انتقاد از قوم موسى به رسول خود مى گويد:
(سَأَصْرِفُ عَنْ آياتى الَّذِينَ يَتَكَبَّرُونَ فِى الأَرْضِ بِغَيْرِ الحَقِّ...ذلِكَ بِأَنَّهُمْ كَذَّبُوا بِآياتِنا وَكانُوا عَنْها غافِلينَ* وَالَّذِينَ كَذَّبُوا بِآياتِنا وَلِقاءِ الآخِرَةِ حَبِطَتْ أَعمالُهُمْ هَلْ يُجْزَونَ إِلاّ ما كانُوا يَعْمَلُونَ) .2
«به زودى كسانى را كه در زمين به طور ناحق كبر ورزيده اند از توجه به آيات خود منصرف مى سازيم... زيرا آنان آيات ما را تكذيب كرده و از آنها غفلت ورزيده اند، كسانى كه آيات ما را تكذيب كنند و ديدار اخروى را انكار كنند، اعمال آنان نابود شده جز به آنچه كه انجام مى دادند، جزا داده نمى شوند».
2. موسى به هنگام نفرين بر آل فرعون چنين مى گويد:
(...وَاشْدُدْ عَلى قُلُوبِهِمْ فَلا يُؤْمِنُوا حَتّى يَرَوُا العَذابَ الأَليمَ) .3
«بر دلهاى آنان مهر بزن كه ايمان نياورند تا عذاب دردناك را ببينند».

1 . پيرامون آيه، و شأن نزول آن و اشتباهى كه دامنگير صاحب المنار شده در آينده سخن خواهيم گفت.
2 . اعراف/ 146 147.
3 . يونس/88.


صفحه 24
3. موسى در پاسخ كسانى كه معجزه هاى او را به سحر توصيف كردند، چنين گفت:
(وَقالَ مُوسى رَبّى اَعْلَمُ بِمَنْ جاءَ بِالْهُدى مِنْ عِنْدِهِ وَمَنْ تَكُونُ لَهُ عاقِبَةُ الدّارِ إِنَّهُ لا يُفْلِحُ الظّالِمُونَ) .1
«موسى گفت پروردگارم داناتر است به آن كس كه از جانب او هدايت آورده است و به آن كسى كه عاقبت پسنديده در آخرت براى او است، حقّا كه ستمگران رستگار نمى شوند».
4. فرعون از قوم خود درخواست نمود كه اجازه دهند كه او موسى را بكشد ،زيرا از آن مى ترسد كه دين قوم او را دگرگون سازد موسى در پاسخ او چنين مى گويد:
(...قالَ مُوسى إِنّى عُذْتُ بِرَبّى وَربِّكُمْ مِنْ كُلِّ مُتَكَبِّر لا يُؤْمِنُ بِيَوْمِ الْحِسابِ).2
«من به پروردگارم و پروردگار شماها پناه مى برم از شر هر متكبرى كه به روز حساب باور ندارد».
مسأله عقيده به معاد در سرزمين مصر و در ميان فراعنه عقيده مسلّمى بود، تا آنجا كه مؤمن آل فرعون كه در باطن به نبوت موسى ايمان داشت ولى تظاهر نمى كرد در تذكرات خود به قوم خويش مسأله خوف از معاد را به عبارات گوناگونى مطرح مى كند و از منطق خود آنان به نفع موسى بهره مى گيرد و مى گويد:
(وَيا قَوْمِ إِنّى أَخافُ عَلَيْكُمْ يَوْمَ التَّنادِ) .3
«اى بستگانم براى شما از روزى كه نداى ستمگران بلند مى شود مى ترسم».

1 . قصص/37.
2 . غافر/ 27.
3 . غافر/32.


صفحه 25
(...وَإِنَّ الآخِرَة هِىَ دارُ الْقَرار) .1
«سراى ديگر، سراى جاودان است».
(...وَ أَنَّ مَرَدَّنا إِلَى اللّهِ...).2
«محقّقاً بازگشت ما به سوى خداست».
همه اين آيات حاكى است كه عقيده به معاد در آيين مصريان مطرح بود، و اين مرد الهى از چنين اصل مسلم براى انذار قوم خود بهره مى گرفت.
بنى اسرائيل لجوج كه اصرار مى ورزند كه بايد همه چيز را در قالب حيات مادى ببينند، تا آنجا كه اصرار داشتند، تا خدا را نبينند به او ايمان نمى آورند روى اين اصل شايد اصرار مى ورزيدند كه احياى موتى را با ديدگان خود مشاهده كنند، در سرگذشت بقره كه تفصيل آن را بعداً خواهيم گفت احياى موتى به صورت امر حتمى در آمد، آنجا كه مى فرمايد:
(...فَقُلْنَا اضْرِبُوهُ بِبَعْضِها كَذلِكَ يُحْيى اللّهُ الْمَوتى وَيُريكُمْ آياتِهِ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ) 3.
«به آنان گفتيم، برخى از اجزاى مقتول را (كه قاتل آن ناشناخته است) به آن گاو بزنيد (او زنده مى شود و قاتل خود را معرفى مى كند) و خداوند مردگان را چنين زنده مى كند، و قدرت خود را نشان مى دهد تا درباره آن بينديشند».

5. مسيح و روز جزا

اعتقاد به روز رستاخيز، در منطق حضرت مسيح از روزى كه ديده به

1 . غافر/39.
2 . غافر/ 43.
3 . بقره/73.


صفحه 26
جهان گشود تجلى كرد او در گهواره پس از يك رشته بيانات چنين گفت:
(وَالسَّلامُ عَلَىَّ يَوْمَ وُلِدْتُ وَيَوْمَ أَمُوتُ وَيَوْمَ أُبْعَثُ حَيّاً) .1
«درود بر من روزى كه متولد شدم و روزى كه مى ميرم، و روزى كه زنده و برانگيخته مى شوم».
در خطابات خدا به مسيح مسأله قيامت و سراى ديگر به صورت يك اصل مسلم گرفته شده و به او چنين خطاب شده است:
(إِذْقالَ اللّهُ يا عِيسى إِنّى مُتَوَفّيكَ وَرافِعُكَ إِلَىَّ وَمُطَهِّرُكَ مِنَ الَّذِينَ كَفَرُوا وَجاعِلُ الَّذِينَ اتَّبعُوكَ فَوْقَ الَّذينَ كَفَروا إِلى يَوْمِ القِيامَةِ ثُمَّ إِلَىَّ مَرْجِعُكُمْ فَاحْكُمْ بَيْنَكُمْْ فِيما كُنْتُمْ فِيهِ تَخْتَلِفُونَ* فَأَمَّا الَّذِينَ كَفَرُوا فَأُعَذِّبُهُمْ عَذاباً شَديداً فِى الدُّنْيا وَالآخِرَةِ وَما لَهُمْ مِنْ ناصِرينَ* وَأَمَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصّالِحاتِ فَيُوَفِّيهِمْ أُجُورَهُمْ وَاللّهُ لا يُحِبُّ الظّالِمينَ) .2
«آنگاه كه خدا به عيسى گفت من تو را بر مى گزينم و به سوى خود مى برم و از كسانى كه كافر شدند پاك مى سازم، و كسانى را كه از تو پيروى كردند تا روز قيامت از كسانى كه كفر ورزيده اند بالاتر قرار مى دهم سپس بازگشت شما به سوى من است در ميان شما در آنچه كه اختلاف مى كنيد داورى مى نمايم.آنان را كه كافر شده اند در دنيا و آخرت به شديدترين عذاب كيفر مى دهم، آنان ياورانى ندارند.آنان كه ايمان آورده اند و عمل نيك انجام داده اند پاداششان خواهم داد، خدا ستمگران را دوست نمى دارد».

1 . مريم/33.
2 . آل عمران/55ـ57.


صفحه 27

3

دلايل قطعى بودن معاد

آيات موضوع

1 .(إِنَّ فِى خَلْقِ السَّماواتِ وَالأَرْضِ وَاخْتِلافِ اللَّيْلِ وَالنَّهارِ لآيات لأُولى الأَلْباب* الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللّهَ قِياماً وَقُعُوداً وَعَلى جُنُوبِهِمْ وَيَتَفَكَّرُونَ فِى خَلْقِ السَّماواتِ وَالأَرْضِ رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلاً سُبْحانَكَ فَقِنا عَذابَ النّارِ) . (آل عمران/190 191)
2 . (رَبَّنا إِنَّكَ جامِعُ النّاسِ لِيَوْم لا رَيْبَ فِيهِ إِنَّ اللّهَ لا يُخْلِفُ الْمِيعادَ) . (آل عمران/9)
3 .(...وَلا تُخْزِنا يَوْمَ القِيامَةِ إِنَّكَ لا تُخْلِفُ الْمِيعادَ).
(آل عمران/194)
4 .(قُلْ لِمَنْ ما فِى السَّماواتِ وَالأَرْض قُل للّهِ كَتَبَ عَلى نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ لَيَجْمَعَنَّكُمْ إِلى يَوْمِ القِيامَةِ لا رَيْبَ فِيهِ الَّذِينَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ فَهُمْ لا يُؤْمِنُونَ) . (انعام/12)
5 .(شَهِدَ اللّهُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلاّ هُوَ وَالْمَلائِكَةُ وَأُولُوا العِلْمِ قائِماً بِالْقِسْطِ لا إلهَ اِلاّ هُوَ العَزِيزُ الحَكِيمُ) . (آل عمران/18)


صفحه 28
6 .(إِنَّ اللّهَ لا يَظْلِمُ النّاسَ شَيْئاً...) . (يونس/44)
7 . (إِلَيْهِ مَرْجِعُكُمْ جَمِيعاً وَعْدَ اللّهِ حَقّاً إِنَّهُ يَبْدَئُ الْخَلْقَ ثُمَّ يُعيدُهُ لِيَجْزِىَ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصّالِحاتِ بِالْقِسْطِ وَالَّذِينَ كَفَرُوا لَهُمْ شَرابٌ مِنْ حَميم وَعَذابٌ أَليمٌ بِما كانُوا يَكْفُرُونَ) . (يونس/4)
8 .(...وَمَنْ يَكْفُرْ بِهِ مِنَ الأَحْزابِ فَالنّارُ مَوْعِدُهُ...). (هود/17)
9 .(وَإِنْ تَعْجَبْ فَعَجَبٌ قَولهُمْ ءَإِذا كُنّا تُراباً ءَ إِنّا لَفى خَلْق جَديد أُولئِكَ الَّذينَ كَفَرُوا بِرَبِّهِمْ...) . (رعد/5)
10 . (يَوْمَ تُبَدَّلُ الأَرْضُ غَيْرَ الأَرْضِ وَالسَّماواتُ وَبَرَزوا للّهِ الواحِدِ القَهّار *...لِيَجْزِىَ اللّهُ كُلَّ نَفْس ما كَسَبَتْ إِنَّ اللّهَ سَريعُ الحِسابِ) . (ابراهيم/5148)
11 .(وَإِنَّ جَهَنَّمَ لَمَوعِدُهُمْ أَجْمَعينَ) . (حجر/43)
12 . (إِنَّ السّاعَةَ آتِيَةٌ أَكادُ أُخْفِيها لِتُجْزى كُلُّ نَفْس بِما تَسْعى) . (طه/15)
13 . (...كَما بَدَأْنا أَوَّلَ خَلْق نُعِيدُهُ وَعْداً عَلَيْنا إِنّا كُنّا فاعِلينَ). (انبياء/104)
14 .(ذلِكَ بِأَنَّ اللّهَ هُوَ الْحَقُّ وَأَنَّهُ يُحْيى الْمَوتى وَأَنَّهُ عَلى كُلِّ شَىْء قَدِيرٌ) . (حجّ/6)
15 .(وَأَنَّ السّاعَةَ آتيَةٌ لا رَيْبَ فِيها وَأَنَّ اللّهَ يَبْعَثُ مَنْ فِى الْقُبُورِ)(حجّ/7)


صفحه 29
16 . (ذلِكَ بِأَنَّ اللّهَ هُوَ الحَقُّ وَأَنَّ ما يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ هُوَ الْباطِلُ وَأَنَّاللّهَ هُوَ الْعَلِىُّ الْكَبيرُ) . (حجّ/62)
17 .(وَهُوَ الّذى أَحْياكُمْ ثُمَّ يُميتُكُمْ ثُمَّ يُحْييكُمْ إِنَّ الإِنْسانَ لَكَفُورٌ) . (حجّ/66)
18. (أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناكُمْ عَبَثاً وَأَنَّكُمْ إِلَيْنا لا تُرْجَعُونَ) . (مؤمنون/115)
19.(فَتَعالَى اللّهُ الْمَلِكُ الْحَقُّ لا إِلهَ إِلاّ هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْكَريمِ). (مؤمنون/116)
20 .(...ثُمَّ اَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَ فَتَبارَكَ اللّهُ أَحْسَنُ الْخالِقينَ * ثُمَّ إِنَّكُمْ بَعْدَ ذلِكَ لَمَيِّتُونَ* ثُمَّ إِنَّكُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ تُبْعَثُون) . (مؤمنون/14ـ 16)
21 .(فَانْظُر إِلى آثارِ رَحْمَةِ اللّهِ كَيْفَ يُحْيى الأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها إِنَّ ذلِكَ لَمُحْيى الْمَوتى وَهُوَ عَلى كُلِّ شَىْء قَديرٌ) . (روم/50)
22 .(...ما خَلْقُكُمْ وَما بََعْثُكُمْ إِلاّ كَنَفْس واحِدَة...). (لقمان/28)
23 . (ذلِكَ بِأَنَّ اللّهَ هُوَ الحَقُّ...) . (لقمان/30)
24 .(يا أَيُّهَا النّاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمْ وَاخْشَوْا يَوْماً لا يَجْزى والِدٌ عَنْ وَلَدِهِ وَلا مَولُودٌ هُوَ جاز عَنْ والِدِه شَيْئاً إِنَّ وَعْدَ اللّهِ حَقٌّ فَلا تَغُرَّنَّكُمُ الْحَياةُ الدُّنْيا...) . (لقمان/33)
25 . (وَقالَ الَّذِينَ كَفَرُوا لا تَأْتِينَا السّاعَةُ قُلْ بَلى وَرَبّى لَتَأْتِيَنَّكُمْ...


صفحه 30
*لِيَجْزىَ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصّالِحاتِ أُولئِكَ لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَرِزْقٌ كَرِيمٌ* وَالَّذِينَ سَعَوْا فِى آياتِنا مُعاجِزينَ أُولئِكَ لَهُمْ عَذابٌ مِنْ رِجْز أَليمٌ) . (سبأ/3 5)
26. (وَما خَلَقْنَا السَّماءَ وَالأَرْضَ وَما بَيْنَهُما باطِلاً ذلِكَ ظَنُّ الَّذِينَ كَفَرُوا فَوَيْلٌ لِلَّذِينَ كَفَرُوا مِنَ النّارِ) . (ص/27)
27 . (أَمْ نَجْعَلُ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصّالِحاتِ كَالْمُفْسِدينَ فِيالأَرْضِ أَمْ نَجْعَلُ الْمُتَّقينَ كَالْفُجّارِ) . (ص / 28)
28 . (...إِنَّما هذِهِ الْحَياةُ الدُّنْيا مَتاعٌ وَإِنَّ الآخِرَةَ هِىَ دارُ الْقَرارِ)(غافر/39)
29 . (فَذَرْهُمْ يَخُوضُوا وَيَلْعَبُوا حَتّى يُلاقُوا يَوْمَهُمُ الَّذِى يُوعَدُونَ). (زخرف/83)
30. (وَما خَلَقْنَا السَّماواتِ وَالأَرْضَ وَما بَيْنَهُما لاعِبينَ* ما خَلَقْناهُما إِلاّ بِالْحَقّ وَلكِنَّ أَكْثَرَهُمْ لا يَعْلَمُونَ* إِنَّ يَوْمَالْفَصْلِ مِيقاتُهُمْ أَجْمَعينَ) . (دخان/38 40)
31 . (أَمْ حَسِبَ الَّذِينَ اجْتَرَحُوا السَّيِّئاتِ أَنْ نَجْعَلَهُمْ كَالَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصّالِحاتِ سَواء مَحْياهُمْ وَمَماتُهُمْ ساءَما يَحْكُمُونَ) (جاثيه/21)
32 .(وَأُزْلِفَتِ الْجَنَّةُ لِلْمُتَّقينَ غَيْرَ بَعيد* هذا ما تُوعَدُونَ...) . (ق/31 ـ32)


صفحه 31
33 . (وَ أَنِّهُ خَلَقَ الزَّوجَينِ الذَّكَرَ وَالأُنْثى *مِنْ نُطْفَة إِذا تُمْنى*وَ أَنِّ عَلَيْهِ النَّشأَة الأُخرى) . (نجم/45 47)
34 . (وَأَنْ لَيْسَ لِلإِنْسانِ إِلاّ ما سَعى* وَ أَنِّ سَعْيَهُ سَوْفَ يُرى* ثُمَّ يُجْزيهُ الْجَزاءَ الأَوفى* وَ أَنِّ إِلى رَبِّكَ الْمُنْتَهى) .
(نجم/39 42)
35 . (أَفَنَجْعَلُ الْمُسْلِمينَ كَالْمُجْرِمينَ * ما لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ) . (قلم/ 3635)
36 . (إِلى رَبِّكَ يَوْمَئِذ الْمُسْتَقَرّ) . (قيامت/12)
37 . (إِلى رَبِّكَ يَوْمَئِذ الْمَساقُ) . (قيامت/30)
38 .(عَمَّ يَتَسائَلُونَ * عَنِ النَّبَإِ الْعَظيم* الّذى هُمْ فِيهِ مُخْتَلِفُونَ* كَلاّ سَيَعْلَمُونَ * ثُمَّ كَلاّ سَيَعْلَمُونَ) .(نبأ/1 5)
39 .(أَلَمْ نَجْعَلِ الأَرْضَ مِهاداً* وَالجِبالَ أَوْتاداً* وَخَلَقْناكُمْ أَزْواجاً* وَجَعَلْنا نَوْمَكُمْ سُباتاً* وَجَعَلْنَا اللَّيْلَ لِباساً* وَجَعَلْنَا النَّهارَمَعاشاً* وَبَنَيْنا فَوْقَكُمْ سَبْعاً شِداداً* وَجَعَلْنا سِراجاً وَهّاجاً* وَأَنْزَلْنا مِنَ الْمُعْصِراتِ ماءً ثَجّاجاً* لِنُخْرِجَ بِهِ حَبّاً وَنَباتاً * وَجَنّات أَلْفافاً). (نبأ/6 16)
40 .(يا أَيُّهَا الإِنْسانُ إِنَّكَ كادِحٌ إِلى رَبِّكَ كَدْحاً فَمُلاقيهِ) . (انشقاق/ 6)
41 . (إِنَّ إِلى رَبِّكَ الْرُّجْعى) . (علق/8)
42 .(إِنَّ يَوْمَ الْفَصْلِ كانَ مِيقاتاً* يَوْمَ يُنْفَخُ فِى الصُّورِ فَتَأْتُونَ


صفحه 32
أَفْواجاً). (نبأ/17 18)
43. (يَوْمَئِذ يَصْدُرُ النّاسُ أَشْتاتاً لِيُرَوا أَعْمالَهُمْ) . (زلزله/6)

ترجمه آيات

1.«محققاً در آفرينش آسمانها و زمين و گردش شب و روز، نشانه هايى است براى خردمندان، آنان كه خدا را در همه احوال (ايستاده و نشسته و هنگامى كه بر پهلوى خود قرار گرفته اند)، ياد مى كنند و در آفرينش آسمانها و زمين مى انديشند (مى گويند) پروردگارا! اين نظام را باطل و بيهوده نيافريده اى، منزهى تو، ما را از عذاب آتش بازدار».
2.«پروردگارا! تو مردم را در روزى كه در آن شكى نيست گرد مى آورى، حقّا كه خدا خلف وعده نمى كند».
3.«پروردگارا! ما را روز قيامت رسوا مساز، تو به وعده هاى خود خلف نمى ورزى».
4.«بگو براى كيست آنچه در آسمانها و زمين است، بگو براى خدا است، او بر خود رحمت را نوشته است(به آن ملتزم مى باشد) و به خاطر همين همه شما را در روز قيامت گرد مى آورد، روزى كه در آن شكى نيست افراد زيانكار كسانى هستند كه ايمان نياورده اند».
5.«خدا و فرشتگان و صاحبان علم گواهى مى دهند كه خدايى جز او نيست در حالى كه قائم به عدل است، خدايى جز او نيست كه عزيز و حكيم است».
6.«خداوند هيچ ظلمى به انسانها روا نمى دارد».
7.«به سوى او است بازگشت همگان، وعده اى است پا بر جا و استوار، اوست كه آفرينش را آغاز مى كند آنگاه آن را باز مى گرداند تا افراد با ايمان را كه عمل صالح انجام داده اند بر اساس«عدل» پاداش دهد، و آنان را كه كفر ورزيده اند نوشابه اى است از آب جوشان وعذابى است دردناك به خاطر كفرى كه ورزيده اند».
8.«هر يك از گروهها كه بدان (قرآن يا پيامبر) كفر ورزد وعده گاهش دوزخ


صفحه 33
است».
9.«واگر در شگفتى، شگفتى در گفتار آنها است(آنجا كه مى گويند) آيا آنگاه كه ما خاك شديم بار ديگر آفرينش دومى داريم، آنان كسانى هستند كه به پروردگار خود كفر ورزيده اند».
10.«روزى كه دگرگون شود زمين به غير اين زمين و (همچنين) آسمانها، و همگى در پيشگاه خداى يگانه و قدرتمند حاضر مى شوند... تا هر كس را مطابق آنچه به دست آورده است جزا دهد، خدا سريع الحساب است (به سرعت به حساب بندگان رسيدگى مى كند)».
11.«دوزخ وعده گاه همه (مجرمان) است».
12.«قيامت فرا مى رسد، مى خواهم (وقت وقوع) آن را پنهان سازم تا جزاى كوششهاى هر انسانى داده شود».
13.«همان طورى كه نخستين خلقت را آغاز كرديم آن را برمى گردانيم، وعده حتمى است بر ما و ما آن را انجام مى دهيم».
14.«اين كه خدا انسانها را بار ديگر زنده مى كند به خاطر اين است كه او حق است و او است كه مردگان را زنده مى كند و او بر همه چيز توانا است».
15.«و اينكه رستاخيز آمدنى است، و شكى در آن نيست; و خداوند تمام كسانى را كه در قبرها هستند، زنده مى كند».
16.«حقيقت اين است كه خدا حق مطلق است و هرچه جز او مى خوانند باطل صرف است و خدا بلند مقام و بزرگ است».
17.«او است كه شما را زنده كرد سپس مى ميراند، آنگاه بار ديگر زنده مى كند، و انسان نسبت به قدرت يا نعمت هاى خدا كفر مى ورزد».
18.«آيا گمان كرديد كه ما شما را بيهوده آفريده ايم واين كه شما به سوى ما باز نمى گرديد؟».
19.«برتر است خدايى كه فرمانرواى بر حق است و جز او خدايى نيست او پروردگار عرش زيبا است».
20 .«سپس آن را آفرينش تازه اى داديم; پس بزرگ است خدايى كه بهترين آفرينندگان است شماها بعداً مى ميريد سپس روز رستاخيز برانگيخته مى شويد!».


صفحه 34
21.«آثار رحمت حق را بنگر كه چگونه زمين را پس از مرگ زنده مى كند همان خدا نيز مردگان را زنده مى كند، او بر همه چيز توانا است».
22.«آفرينش و برانگيختن همگى شما (خلايق بيشمار) بسان يك تن است».
23.«اينها همه دليل بر آن است كه خداوند حق است».
24.«اى مردم! از مخالفت با خدا بپرهيزيد و بترسيد از روزى كه هيچ پدرى از فرزند خود و هيچ فرزندى از پدر خود هيچ نيازى را برطرف نمى سازد، وعده خدا حق است زندگى دنيا شما را فريب ندهد».
25.«كافران گفتند كه رستاخيز نمى آيد بگو آرى سوگند به خدايم به سوى شما مى آيد تا افراد با ايمان و داراى عمل صالح را پاداش دهد و براى آنان است آمرزش و روزى پاكيزه و آنان كه در انكار آيات ما (به گمان اين كه مى توانند از قدرت ما بگريزند) كوشيده اند، براى آنان است عذابى دردناك از پليدى».
26.«ما آسمان و زمين و آنچه را كه در ميان آنها قرار دارد بيهوده نيافريده ايم، چنين انديشه از آن كسانى است كه كافر شده اند، واى بر كافران از آتش».
27.«آيا ما كسانى را كه ايمان آورده اند و عمل نيك انجام داده اند با مفسدان در روى زمين يكسان قرار مى دهيم، آيا با پرهيزكاران و تبهكاران يكسان معامله مى كنيم؟».
28.«زندگى دنيا كالا يا لذت زودگذرى است در حالى كه سراى ديگر، سراى ثابت و برقرار است».
29.«آنان را رها كن تا (در تمايلات حيوانى خود) فرو روند و (چون كودكان) بازى كنند، تا روزى را كه وعده داده شده اند ملاقات كنند».
30.«ما آسمان و زمين و آنچه را كه در ميان آنها است بازيگرانه وبى هدف خلق نكرديم، ما آنها را جز به حق (حكمت) نيافريديم، هر چند اكثر آنان نمى دانند، محققاً روز قيامت (يَوْمُ الفَصْل) وعده گاه همه آنان است».
31.«آيا گنهكاران پنداشته اند كه آنان را با افراد با ايمان كه عمل صالح انجام داده اند، يكسان قرار خواهيم داد، زندگى و مرگشان يكسان خواهد بود، چه بد داورى مى كنند!!».
32.«بهشت براى متقيان (براى آينده اى نه چندان) دور، آماده شده است اين


صفحه 35
چيزى است كه به آن وعده داده شده اند».
33.«او است كه دو جفت نر و ماده را از نطفه آنگاه كه در رحم ريخته مى شود آفريد بر او است آفرينش ديگر».
34.«براى انسان نيست جز آنچه كه سعى و كوشش نموده است و او به زودى حاصل كوشش خود را مى بيند، آنگاه به كامل ترين وجه جزا داده مى شود حقا كه پايان تلاشها به سوى خدا است».
35.«آيا گروه تسليم شده در برابر اوامر خدا را با بزهكاران يكسان قرار مى دهيم چه شده است شما را چگونه داورى مى كنيد؟».
36.«در آن روز به سوى پروردگار تو است قرارگاه».
37.«در اين روز نهايت سير به سوى خدا است».
38.«مردم از چه خبر مهمى پرسش مى كنند، از خبر مهم قيامت كه در آن به اختلاف برخاسته اند، چنين نيست، منكران به زودى مى دانند، سپس به زودى بر خطاى خود واقف مى شوند».
39.(«چرا در باره رستاخيز اختلاف مى كنيد) مگر ما زمين را مهد آسايش قرار نداديم، و كوهها را عماد و نگهبان آن نساختيم، و ما شماها را جفت نيافريديم، خواب را براى شما مايه استراحت قرار داديم، شب را پرده آفرينش گردانيديم، روز را وسيله معاش قرار داديم، بر فراز اين جهان، هفت آسمان محكم آفريديم، و چراغى فروزان بر افروختيم، و از تراكم ابرها، آب فرو ريختيم، و به وسيله آن دانه و گياه رويانديم و باغهاى پر درخت پديد آورديم».
40.«اى انسان تو در سعى همراه با رنج و تعب خود، به سوى پروردگار مى روى و با او ملاقات مى كنى».
41.«روز (فصل) وعده گاه خلق است روزى كه در صور دميده مى شود و همگان فوج فوج مى آيند».
42.«بازگشت به سوى خدا است».
43.«در آن روز مردم به صورت گروههاى پراكنده(از قبرها) خارج مى شوند تا اعمالشان به آنها نشان داده شود».


صفحه 36

تفسير آيات

قرآن با دلايل روشن، قطعى بودن معاد و برانگيختگى بشر را پس از مرگ، ثابت نموده، و آن را يك رويداد حتمى تلقى مى كند و از طُرق ياد شده در زير بر آن استدلال مى كند:
1. معاد ترسيم گر هدف خلقت.
2. معاد نتيجه قطعى عدل الهى.
3. معاد تجلى گاه وعده هاى الهى.
4. معاد مظهر رحمت خدا.
5. معاد سير نهايى تكامل انسانى.
6. ربوبيت خدا ملازم با معاد انسانها است.
اكنون به بيان هر يك از اين دلايل مى پردازيم:

1. معاد ترسيم گر هدف خلقت

يكى از پرسش هايى كه پيوسته بشر متفكر با آن روبه رو بوده است مسأله هدف آفرينش و غرض از خلقت است، او پيوسته با خود فكر مى كرده كه جهان و بالأخص گل سرسبد جهان جانداران، چرا آفريده شده، و هدف از خلقت آن چيست؟ در اين جا انسان هاى متفكر به دو گروه تقسيم شده اند:
1. گروه مادى و ملحد كه بسيار در اقليت بوده و در تفسير خلقت تنها به دو علت اكتفا مىورزيدند:
الف. علت مادى
ب. علت صورى


صفحه 37
از نظر آنان جهان از يك رشته ذراتى (اتم) تشكيل شده كه از چينش ذرات در كنار هم و تأثير و تأثر اجزاى طبيعت در يكديگر، صورتى تحقق يافته و در نتيجه پديده هاى مادى به وجود آمده است و با اعتماد به اين دو علت، خود را در تفسير جهان، از هر نوع علت ديگر بى نياز مى ديدند.
2. گروه الهى كه براى جهان علاوه بر دو علت ياد شده، دو علت ديگر (علت فاعلى وعلت غايى) نيز معتقد بوده اند. مقصود از علت فاعلى قدرتى است كه ماده و صورت را به وجود آورده، همچنان كه مقصود از علت غايى هدف فعل و غرض خلقت است و در اين باره در كتابهاى فلسفى و كلامى بحثهاى عميقى انجام گرفته است.
با توجه به اين اصل، روشن مى شود كه فعل حق، از آنجا كه او فاعل حكيم است نمى تواند فاقد غرض و هدف باشد و در اين صورت رنگ عبث به خود گرفته وحكيمانه بودن فعل را خدشه دار مى سازد.
چيزى كه مى تواند بيانگر غرض از خلقت جهان و انسان باشد، همان اعتقاد به معاد انسان و جهان است كه اين جهان با تمام محتويات خود به جهان ديگرى كه كاملتر و برتر است، تبديل گردد. گويى هدف از خلقت جهان و انسان زمينه سازى براى آفرينش دوم و خلقت كامل تر است و اگر چنين آفرينش مجددى را در نظر نگيريم آفرينش زمين و آسمان و انسان كه پس از چند صباحى به حكم قرآن و داورى علم، راه فنا را در پيش خواهند گرفت، عبث و بيهوده خواهد بود، و هرگز فعل آفريدگار حكيم نمى تواند چنين باشد.
قرآن در بخشى از آيات خود به مسأله معاد از اين ديدگاه مى نگرد و يادآور مى شود كه دفتر خلقت بدون«برگ زرين معاد» دفترى بى ارزش مى باشد. اين آيات خود به دو دسته تقسيم مى شوند:


صفحه 38
الف. آياتى كه تحقق نيافتن معاد را مساوى با بيهودگى فعل الهى مى دانند.
ب. آياتى كه آفريدگار جهان را به عنوان حق مطلق توصيف مى نمايند.
اينك آيات گروه نخست:
الف. انسان و جهان بيهوده آفريده نشده است.
1. (أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناكُمْ عَبَثاً وَأَنَّكُمْ إِلَيْنا لا تُرْجَعُونَ) .1
«آيا گمان كرديد كه ما شما را بيهوده آفريده ايم واين كه شما به سوى ما باز نمى گرديد؟».
سپس در آيه بعد خداوند را از هر گونه صفت نقص منزه دانسته مى فرمايد:
(فَتَعالَى اللّهُ الْمَلِكُ الْحَقُّ لا إِلهَ إِلاّ هُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْكَريمِ) .2
«برتر است خدايى كه فرمانرواى بر حق است و جز او خدايى نيست او پروردگار عرش زيبا است».
2. (وَما خَلَقْنَا السَّماءَ وَالأَرْضَ وَما بَيْنَهُما باطِلاً ذلِكَ ظَنُّ الَّذِينَ كَفَرُوا فَوَيْلٌ لِلَّذِينَ كَفَرُوا مِنَ النّارِ) .3
«ما آسمان و زمين و آنچه را كه در ميان آنها قرار دارد بيهوده نيافريده ايم، چنين انديشه از آن كسانى است كه كافر شده اند، واى بر كافران از آتش».
اين آيات به گونه اى حاكى از عقيده كافران عصر رسالت است كه در ميان علل چهارگانه، علت چهارم (علت غايى) را معتقد نبودند، هر چند علت فاعلى را به نوعى آميخته با شرك پذيرفته بودند اگر چه برخى از كافران

1 . مؤمنون/115.
2 . مؤمنون/116.
3 . ص /27.


صفحه 39
عصر رسالت به نفى علّت فاعلى نيز گرايش داشتند و مى گفتند مرگ و حيات مربوط به گردش روزگار است و اين گذشت زمان است كه ما را به جهان نيستى روانه مى سازد.1
3. (وَما خَلَقْنَا السَّماواتِ وَالأَرْضَ وَما بَيْنَهُما لاعِبينَ* ما خَلَقْناهُما إِلاّ بِالْحَقّ وَلكِنَّ أَكْثَرَهُمْ لا يَعْلَمُونَ* إِنَّ يَوْمَ الْفَصْلِ مِيقاتُهُمْ أَجْمَعينَ) .2
«ما آسمان و زمين و آنچه را كه در ميان آنها است بازيگرانه وبى هدف خلق نكرديم، ما آنها را جز به حق (حكمت) نيافريديم، هر چند اكثر آنان نمى دانند، محققاً روز قيامت 3 (يَوْمُ الفَصْل) وعده گاه همه آنان است».
نكته جالب توجه در اين سه آيه اين است كه آنگاه كه در آيه نخست نداشتن هدف را نفى مى كند، در آيه سوم مسأله معاد را پيش مى كشد و از اين طريق حكيمانه بودن راز خلقت را ثابت مى كند و با توجه به برخى از آيه هاى پيشين كه در آن انديشه مخالفان معاد را بازگو نموده است. لزوم4 معاد بر اساس اصل حكمت الهى و هدفدارى آفرينش كاملاً روشن مى گردد.
4. قرآن در سوره«نبأ» از«خبر عظيم» و اختلاف مشركان در آن سخن مى گويد و مى فرمايد:
(عَمَّ يَتَسائَلُونَ * عَنِ النَّبَإِ الْعَظيم* الّذى هُمْ فِيهِ مُخْتَلِفُونَ* كَلاّ سَيَعْلَمُونَ * ثُمَّ كَلاّ سَيَعْلَمُونَ) 5.

1 . (وَقالُوا ما هِيَ إِلاّ حَياتُنا الدُّنْيا نَمُوتُ وَنَحْيى وَما يُهْلِكُنا إِلاّالدَّهْرُ...) (جاثيه/24).
2 . دخان/ 38 40.
3 . يكى از اسامى قيامت«يوم الفصل» است زيرا در قيامت حق و باطل از هم جدا مى شوند.
4 . (إِنْ هِىَ إِلاّ مَوْتَتُنَا الأُولى وَما نَحْنُ بِمُنْْشَرينَ) (دخان/35).
«زندگى جز زندگى نخست كه با مرگ پايان مى پذيردنيست و ما برانگيخته نمى شويم».
5 . نبأ/1 5.


صفحه 40
«مردم از چه خبر مهمى پرسش مى كنند، از خبر مهم قيامت كه در آن به اختلاف برخاسته اند، چنين نيست، منكران به زودى مى دانند، سپس به زودى بر خطاى خود واقف مى شوند».
در اين بخش مسأله معاد را به صورت يك واقعه قطعى تلقى مى كند، ويادآور مى گردد كه منكران به زودى بر نادرستى تفكر خود و اقف مى شوند.
سپس در بخش دوم نظام آفرينش جهان را كه بس بديع و اعجاب انگيز است مطرح كرده مى فرمايد:
(أَلَمْ نَجْعَلِ الأَرْضَ مِهاداً* وَالجِبالَ أَوْتاداً* وَخَلَقْناكُمْ أَزْواجاً* وَجَعَلْنا نَوْمَكُمْ سُباتاً* وَجَعَلْنَا اللَّيْلَ لِباساً* وَجَعَلْنَا النَّهارَمَعاشاً* وَبَنَيْنا فَوْقَكُمْ سَبْعاً شِداداً* وَجَعَلْنا سِراجاً وَهّاجاً* وَأَنْزَلْنا مِنَ الْمُعْصِراتِ ماءً ثَجّاجاً* لِنُخْرِجَ بِهِ حَبّاً وَنَباتاً * وَجَنّات أَلْفافاً) .1
(«چرا در باره رستاخيز اختلاف مى كنيد) مگر ما زمين را مهد آسايش قرار نداديم، و كوهها را عماد و نگهبان آن نساختيم، و ما شماها را جفت نيافريديم، خواب را براى شما مايه استراحت قرار داديم، شب را پرده آفرينش گردانيديم، روز را وسيله معاش قرار داديم، بر فراز اين جهان، هفت آسمان محكم آفريديم، و چراغى فروزان بر افروختيم، و از تراكم ابرها، آب فرو ريختيم، و به وسيله آن دانه و گياه رويانديم و باغهاى پر درخت پديد آورديم».
سپس در بخش سوم مى فرمايد:
(إِنَّ يَوْمَ الْفَصْلِ كانَ مِيقاتاً* يَوْمَ يُنْفَخُ فِى الصُّورِ فَتَأْتُونَ أَفْواجاً)2.
«روز (فصل) وعده گاه خلق است روزى كه در صور دميده مى شود و همگان فوج فوج مى آيند».
نكته قابل توجه نظم منطقى اين آيات است.

1 . نبأ/ 6 16.
2 . نبأ/17 18.

صفحه 41
در بخش نخست از رستاخيز و اختلاف مردم سخن مى گويد.
در بخش دوم سخن از نظام آفرينش و عجايب خلقت است.
در بخش سوم باز سخن از رستاخيز و زنده شدن انسانها است.
ارتباط منطقى اين سه بخش بيانگر برهان عقلى بر لزوم قيامت است، و آن اين كه اين نظام بديع با اين سنن استوار، و اين آسمانهاى برافراشته، از آنجا كه فعل خداى حكيم است، نمى تواند لغو و باطل و بى هدف باشد، و اگر چنين است طبعاً خلقت جهان و انسان نمى تواند بدون معاد باشد ،زيرا اگر جهان و انسان با اين نظام شگفت پس از چند صباحى، راه عدم را بپيمايد و از آنها پاسخى جز پاسخِ«نيستى» شنيده نشود، يك چنين خلقت عظيم، اين آسمان رفيع با تمام انجم و ستارگان خود، اين زمين با اين مهد گسترده خويش، جز يك«فعل عبث» و بى غرض جلوه نخواهد كرد، آيا صحيح است حق مطلق (آفريدگار جهان) دست به خلقتى بزند كه فرجام آن فنا و نيستى مطلق خواهد بود؟

ب. حق مطلق، ملازم با هدفدارى فعل او است

در آياتى كه هم اكنون به نقل آنها مى پردازيم موضوع بحث (معاد ترسيم گر هدف خلقت است)، از طريق ديگر تعقيب شده است، و آن اين كه: خدا، حق مطلق است كه هيچ نوع بطلان به ذات و صفات و افعال او راه ندارد، و چنين توصيف جامع، ملازم با هدفدارى آفرينش است كه معاد تجسم بخش آن مى باشد. اينك بررسى اين قسمت از آيات:
5.(ذلِكَ بِأَنَّ اللّهَ هُوَ الْحَقُّ وَأَنَّهُ يُحْيى الْمَوتى وَأَنَّهُ عَلى كُلِّ شَىْء قَدِيرٌ).1

1 . حج/6.


صفحه 42
«اين كه خدا انسانها را بار ديگر زنده مى كند به خاطر اين است كه او حق است و او است كه مردگان را زنده مى كند و او بر همه چيز توانا است».
خدا در اين آيه خود را حق مطلق معرفى كرده است و از آن نتيجه گرفته كه او بر پا كننده رستاخيز و زنده كننده انسانها است.
اكنون بايد ديد چه رابطه اى ميان«حق» بودن خدا و بر پا كردن قيامت است؟
پاسخ اين سؤال با توجه به معناى«حق» كاملاً روشن است زيرا«حق» نقطه مقابل باطل است و طبعاً هستى حق كه هيچ گونه بطلانى به او راه ندارد، ابدى بوده و ذات او جامع كمال و پيراسته از هر نقصى و عيبى خواهد بود، و پيراستگى ذات از نقص و عيب ملازم با پيراستگى فعل او از نقص است، و در غير اين صورت هستى او حق نبوده و بطلان به آن راه خواهد يافت.
و به ديگر سخن: فعل حق، تجلى گاه صفات او است، و همچنان كه صفات ذاتى حق، تجلى گاه ذات او مى باشد، اگر ذات خدا، حق است و هيچ نوع بطلانى به او راه ندارد، بايد در مقام توصيف او را حكيم خواند، و از آنجا كه حكيم است بايد فعل او دور از عبث و پيراسته از لغو قلمداد گردد.
از اين بيان نتيجه مى گيريم كه توصيف خدا به«حق» دليل بر حكيمانه بودن فعل او و هدفدارى آفرينش است، و همان گونه كه يادآور شديم پيراستگى از عبث، بدون معاد و سراى ديگر، تحقق نخواهد يافت.
به همين جهت در آيه بعد مى فرمايد:
(وَأَنَّ السّاعَةَ آتيَةٌ لا رَيْبَ فِيها وَأَنَّ اللّهَ يَبْعَثُ مَنْ فِى الْقُبُورِ) 1.

1 . حج/ 7.


صفحه 43
اين تنها آيه اى نيست كه در آن«حق» بودن خدا را گواه بر قطعيت معاد تلقى نموده و رستاخيز را لازمه چنين توصيف دانسته است، بلكه اين آيه نظايرى دارد كه يادآور مى شويم:
6. (ذلِكَ بِأَنَّ اللّهَ هُوَ الحَقُّ وَأَنَّ ما يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ هُوَ الْباطِلُ وَأَنَّاللّهَ هُوَ الْعَلِىُّ الْكَبيرُ) .1
«حقيقت اين است كه خدا حق مطلق است و هرچه جز او مى خوانند باطل صرف است و خدا بلند مقام و بزرگ است».
آنگاه در دو آيه بعد مسأله حيات مجدد انسان را مطرح كرده و مى فرمايد:
(وَهُوَ الّذى أَحْياكُمْ ثُمَّ يُميتُكُمْ ثُمَّ يُحْييكُمْ إِنَّ الإِنْسانَ لَكَفُورٌ) 2.
«او است كه شما را زنده كرد سپس مى ميراند، آنگاه بار ديگر زنده مى كند، و انسان نسبت به قدرت يا نعمت هاى خدا كفر مىورزد».
7. در سوره لقمان در آيه (28) سخن از معاد به ميان آورده مى فرمايد:
(...ما خَلْقُكُمْ وَما بََعْثُكُمْ إِلاّ كَنَفْس واحِدَة...).
«آفرينش و برانگيختن همگى شما (خلايق بيشمار) بسان يك تن است».
سپس در آيه (30) خدا را به حق توصيف كرده و مى فرمايد:
(ذلِكَ بِأَنَّ اللّهَ هُوَ الحَقُّ...) .
آنگاه در آيه (33) بار ديگر مسأله معاد را مطرح كرده و مى فرمايد:
(يا أَيُّهَا النّاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمْ وَاخْشَوْا يَوْماً لا يَجْزى والِدٌ عَنْ وَلَدِهِ وَلا مَولُودٌ هُوَ

1 . حج/62.
2 . حج/66.


صفحه 44
جاز عَنْ والِدِه شَيْئاً إِنَّ وَعْدَ اللّهِ حَقٌّ فَلا تَغُرَّنَّكُمُ الْحَياةُ الدُّنْيا...) .
«اى مردم! از مخالفت با خدا بپرهيزيد و بترسيد از روزى كه هيچ پدرى از فرزند خود و هيچ فرزندى از پدر خود هيچ نيازى را برطرف نمى سازد، وعده خدا حق است زندگى دنيا شما را فريب ندهد».
اگر در مجموع قرآن تنها يك چنين توصيف و يك چنين نظم منطقى وجود داشت مى توانست گواه بر آن باشد كه اين كتاب، تراوش انديشه و فكر بشرى، آن هم در محيط دور از علم و دانش«جزيرة العرب» نيست و گواه بر اين است كه روى تمام كلمات آن محاسبه انجام گرفته و لذا در اين آيات پس از«حق بودن خدا» وجود معاد را استنتاج نموده است.
بنابر اين قرآن گاهى«حق» بودن خدا را ملازم با مسأله معاد معرفى مى كند، و احياناً بابه رخ كشيدن نظام خلقت كه نمى تواند بى هدف باشد ما را به قطعيت وقوع رستاخيز متوجه مى سازد.
و مجموع اين آيات از اين نظر كه معاد بيانگر هدف خلقت است آن را يك امر حتمى و رويداد لازم مطرح مى كند.

مؤمنان انديشمند و هدفدارى آفرينش

اگر معاد ترسيم گر هدف آفرينش است و قرآن آن را يكى از دلايل حتمى بودن معاد مطرح مى كند، مؤمنان انديشمند در سايه صفاى دل به اين نكته پى برده اندو پيوسته در نيايش خود هدفدارى جهان را متذكر مى گردند و تلويحاً مسأله حيات جديد را يادآور مى شوند و قرآن در توصيف آنان مى فرمايد:
(إِنَّ فِى خَلْقِ السَّماواتِ وَالأَرْضِ وَاخْتِلافِ اللَّيْلِ وَالنَّهارِ لآيات لأُولى الأَلْباب* الَّذِينَ يَذْكُرُونَ اللّهَ قِياماً وَقُعُوداً وَعَلى جُنُوبِهِمْ وَيَتَفَكَّرُونَ فِى


صفحه 45
خَلْقِ السَّماواتِ وَالأَرْضِ رَبَّنا ما خَلَقْتَ هذا باطِلاً سُبْحانَكَ فَقِنا عَذابَ النّارِ).1
«محققاً در آفرينش آسمانها و زمين و گردش شب و روز، نشانه هايى است براى خردمندان، آنان كه خدا را در همه احوال (ايستاده و نشسته و هنگامى كه بر پهلوى خود قرار گرفته اند)، ياد مى كنند و در آفرينش آسمانها و زمين مى انديشند (مى گويند) پروردگارا! اين نظام را باطل و بيهوده نيافريده اى، منزهى تو، ما را از عذاب آتش بازدار».
در حديث معروف و منسوب به پيامبر گرامى به هدف بودن آخرت نسبت به دنيا اشاره شده است.
محدّثان نقل كرده اند كه آن حضرت فرموده است:«الدُّنْيا مَزْرَعَةُ الآخِرَة»: دنيا زراعتگاه آخرت و سراى ديگر است، يعنى در اين جهان مى كارند و در آن جهان برداشت مى كنند و هرگز براى يك زارع مزرعه مطرح نيست، آنچه براى او مطرح است حاصلى است كه از آن بر مى دارد.

امام على (عليه السلام) و هدف دارى آفرينش

در سخنان امير مؤمنان على (عليه السلام) نيز جمله هايى وجود دارد كه مسأله هدف بودن آخرت را مطرح مى سازد چنان كه مى فرمايد:
«وَإِنَّ الْخَلْقَ لا مَقْصَر لَهُمْ عَنِ القِيامَةِ، مُرقِلينَ فى مِضْمارِها إِليالْغايَة الْقُصوى».2.
«مردم بدون قيامت قرار (قرارگاهى) ندارند و در ميدانهاى قيامت به سرعت به آخرين سر منزل و هدف نهايى رهسپارند».

1 . آل عمران/190 191.
2 . نهج البلاغه، صبحى صالح، خطبه 156.


صفحه 46
و باز در آن خطبه مى فرمايد:
«قَدْشَخَصُوا مِنْ مُسْتَقَرِّ الأَجْداثِ، وصارُوا إلى مَصائِرِ الْغاياتِ) .
«از قرارگاه هاى قبر برانگيخته شده و به سوى آخرين سر منزل رهسپار گرديدند».
در خطبه ديگر مى فرمايد:
«فَإِنَّ الْغايَةَ الْقِيامَةُ، وَكَفى بِذلِكَ واعِظاً لِمَنْ عَقَلَ، وَمُعْتَبراً لِمَنْ جَهِلَ وَقَبْلَ بُلُوغِ الْغايَةِ ما تَعْلَمُونَ، مِنْ ضيقِ الأَرماسِ وَ شِدَّةِ الإِبْلاسِ،وهَوْلِالمُطَّلِع».1
«نهايت زندگى قيامت است و آن كافى است براى خردمندان از نظر پند، و براى جاهلان از نظر عبرت، و پيش از رسيدن نهايت (قيامت) آنچه مى دانيد از تنگى قبرها، و شدّت غم و اندوه و وحشت از قيامت».
و در وصيت و سفارش خود به فرزند خويش امام حسن مجتبى (عليه السلام) ، چنين مى نويسد:
«وَاعْلَمْ يا بُنَىّ أَنَّكَ إِنّما خُلِقْتَ للآخِرَةِ لا للدُّنْيا، وَلِلْفَناءِ لا لِلْبَقاءِ، وَلِلْمَوْتِ لا لِلْحَياةِ وَ أَنَّكَ فى قُلْعَة وَدارِ بُلْغَة وَطريق إِلَيالآخِرَةِ».2
«بدان اى فرزندم تو براى سراى ديگر آفريده شده اى نه براى دنيا، براى فنا، نه بقاى در اين جهان، براى مرگ، نه براى زندگى در اين دنيا، و تو در جايى قرار دارى كه هر آن ممكن است از آن كوچ كنى و در منزلى هستى كه بايد از آن زاد و توشه برگيرى براى سراى آخرت».

2. معاد مقتضاى عدل الهى

عمل بر طبق عدل از شاخه هاى مسأله حسن و قبح عقلى است كسانى

1 . نهج البلاغه، صبحى صالح،خطبه 190.
2 . نهج البلاغه، صبحى صالح، نامه 31.


صفحه 47
كه در بخش عقل عملى به چنين اصلى معتقدند، يادآور مى شوند كه عمل بر طبق آنچه كه عقل آن را زيبا مى شمرد، و دورى از كارى كه خرد آن را نازيبا مى داند، يك اصل كلى و گسترده است و اختصاص به انسان ندارد، و خِرَد، كار«حسن» و نيك را در همه شرايط و از هر فاعل مريد و مختار، زيبا و كار قبيح و زشت را به همين كيفيت نازيبا مى داند و در اين داورى (به حكم كلى بودن موضوع) فرقى ميان فاعل ممكن (انسان) و واجب (خدا) قائل نيست.
در قبال اين گروه، گروهى ديگر عقل را ناتوان تر از آن مى داند كه زيبايى ها و زشتى هاى افعال را درك كند، و در اين مورد معتقد است كه تنها از طريق پيامبران و تشريع الهى مى توان به زشتى ها و زيبايى هاى افعال دست يافت.
اكنون يادآور مى شويم كه خواه ما سخن گروه نخست را درست و پا برجا بينديشيم و دستگاه خرد را در تشخيص زيبايى ها توانا بدانيم، و يا سخن گروه دوم را منطقى و صحيح بپنداريم در هر حال، هر دو گروه اذعان دارند كه خداى بزرگ با بندگان خود به عدل رفتار مى كند و به آنان ستم روا نمى دارد، حالا به خاطر اين كه رفتار به عدل زيبا و خلاف آن نازيبا است و مقتضاى كمال ذات الهى اين است كه بر طبق آن رفتار كند و از هر گونه نقص در مقام فعل پيراسته باشد. يا به اين جهت كه خودِ شرع، خدا را به عدل توصيف كرده و از ظلم و ستم منزه دانسته است چنان كه مى فرمايد:
(شَهِدَ اللّهُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلاّ هُوَ وَالْمَلائِكَةُ وَأُولُوا العِلْمِ قائِماً بِالْقِسْطِ لا إِلهَ إِلاّ هُوَ الْعَزيزُ الحَكيمُ) .1
«خدا و فرشتگان و صاحبان علم گواهى مى دهند كه خدايى جز او نيست در حالى كه قائم

1 . آل عمران/18.


صفحه 48
به عدل است، خدايى جز او نيست كه عزيز و حكيم است».
و نيز مى فرمايد:
(إِنَّ اللّهَ لا يَظْلِمُ النّاسَ شَيْئاً...) .1
«خداوند هيچ ظلمى به انسانها روا نمى دارد».2
شكى نيست كه اگر همه بندگان خدا مطيع و نيكوكار بودند هرگز عدل الهى ايجاب نمى كرد كه به آنها پاداش دهد، زيرا همگان با سرمايه هاى الهى وارد بازار كار شده و هرچه انجام داده اند از حركت هاى بدنى گرفته تا انديشه هاى مغزى، همه و همه با سرمايه هاى الهى انجام گرفته است، در اين صورت كوچكترين طلبى از خدا نخواهند داشت. از اين گذشته، با توجه به نعمت هاى بى شمار خداوندى كه بندگان از آنها برخوردارند ديگر جايى براى استحقاق پاداش اخروى باقى نمى ماند و اگر خدا به اين گروه وعده پاداش داده است چيزى جز جود واحسان الهى به آنان نيست.3
در مقابل اگر همه بندگان خدا افراد بزهكار و گنهكار بودند هرگز بر خدا لازم نبود آنها را تنبيه كند و به كيفر برساند، زيرا كيفر حق او است و هرگز لازم نيست كه او حق خود را استيفا نمايد.
آرى اگر به گروه نخست وعده پاداش و به گروه دوم وعيد كيفر دهد در اين صورت مسأله لزوم عمل به«وعده» و«وعيد» مطرح مى شود كه عمل به آن

1 . يونس/44.
2 . آيات در اين زمينه بيش از اين است كه در اين جا نقل شود.
3 .«ولكنَّهُ سُبحانَهُ جَعَلَ حَقَّهُ عَلَى العِبادِ أنْ يُطيعُوهُ ، وَجعَلَ جَزاءَهُمْ عَلَيْهِ مُضاعَفَةَ الثَّوابِ تَفَضُّلاً مِنْهُ وَتَوَسُّعاً بهما هُوَ مِنَ الْمَزيدِ أهْلُُه» (نهج البلاغه، صبحى صالح ، خطبه 216) خداوند حق خود را بر بندگان اين قرار داده است كه اورا پيروى كنند، و از روى تفضل وجود و رحمت واسعه اى كه سزاوار مقام ربوبى است، جزاى آن را پاداش مضاعف قرار داده است.


صفحه 49
بر آفريدگار حكيم لازم و تخلف از آن ناپسند و مذموم1 است ولى سخن ما در اين بحث منهاى مسأله وعده و وعيد است به گونه اى كه اگر وعد و وعيد هم در كار نبود، پاداش وكيفر بر خداوند امرى لازم و حتمى بود.
بنابر اين منهاى مسأله وعد و وعيد، اگر همه انسانها صالح يا گنهكار بودند، مسأله كيفر و پاداش بر مبناى عدل الهى قابل توجيه نبود، ولى انسانهابر دو گروهند:
1. صالحان.
2. تبهكاران.
در اين جا لازم است مقتضاى عدل الهى را در باره اين دو گروه از بندگان مورد بررسى قرار دهيم.
همان طور كه يادآور شديم بندگان خدا در اين جهان در برابر تكاليف الهى به دو گروه متفاوت تقسيم مى شوند. در اين جا خرد، از آن حكم كلى خود در زمينه حسن و قبح استمداد مى جويد و مى گويد برخورد يكسان با اين دو گروه بر خلاف شيوه«عدل» است بنابر اين اگر هر دو گروه را پاداش نيك، و يا هر دو را كيفر دهد، و يا اصلاً اطاعت و مخالفت هر دو گروه را ناديده بگيرد و كوچكترين ترتيب اثرى به آن ندهد، رفتار عادلانه نكرده است و همان گونه كه پاداش دادن همگان و يا كيفر دادن به هر دو گروه بر خلاف عدل الهى است، هر چند با واقعيت معاد منافات ندارد، همچنين بى طرفى و بى تفاوتى نسبت به دو گروه صالح و تبهكار كه اصل معاد را نفى مى كند، نيز بر خلاف عدل الهى مى باشد و سخن ما در اين بحث بر مبناى همين مطلب سوم است كه قرآن نيز روى آن تكيه مى كند.
و به ديگر سخن: اگر بين اين دو گروه در اين جهان از نظر جزا تفاوتى

1 . اين دليل در بخصش سوم«معاد تجلّيگاه وعده هاى الهى» مى آيد.


صفحه 50
وجود داشت در اين صورت عدل الهى براى خود مظهرى پيدا مى كرد، ولى فرض اين است كه در اين جهان برخورد با آنان جز در مواردى يكسان است، طبعاً براى تحقيق مفهوم عدالت به صورت اتم و اكمل، حيات ديگرى لازم است كه جلوه گاه عدالت حق باشد، و بدين طريق معاد يك امر حتمى و قطعى تلقى مى گردد. اينك قسمتى از آياتى را كه در اين قلمرو وارد شده است از نظر خوانندگان مى گذرانيم.
آيات در اين مورد بر دو گروهند:
1. گروهى كه مسأله تساوى در كيفر و پاداش را با لحن تعجب آميزى انكار مى كند وآن را با عدل الهى سازگار نمى داند.
2. گروهى كه مسأله پاداش و كيفر را از تبعات معاد دانسته و يكى از غايات تجديد حيات را، تحقق بخشيدن به پاداش ها و كيفرها مى داند، اينك ما نمونه هايى از هر دو گروه را يادآور مى شويم:
1. (أَمْ نَجْعَلُ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصّالِحاتِ كَالْمُفْسِدينَ فِيالأَرْضِ أَمْ نَجْعَلُ الْمُتَّقينَ كَالْفُجّارِ) .1
«آيا ما كسانى را كه ايمان آورده اند و عمل نيك انجام داده اند با مفسدان در روى زمين يكسان قرار مى دهيم، آيا با پرهيزكاران و تبهكاران يكسان معامله مى كنيم؟».
2. (أَفَنَجْعَلُ الْمُسْلِمينَ كَالْمُجْرِمينَ * ما لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ).2
«آيا گروه تسليم شده در برابر اوامر خدا را با بزهكاران يكسان قرار مى دهيم چه شده است شما را چگونه داورى مى كنيد؟».

1 . ص/28.
2 . قلم/35 36.


صفحه 51
3. (أَمْ حَسِبَ الَّذِينَ اجْتَرَحُوا السَّيِّئاتِ أَنْ نَجْعَلَهُمْ كَالَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصّالِحاتِ سَواء مَحْياهُمْ وَمَماتُهُمْ ساءَما يَحْكُمُونَ) .1
«آيا گنهكاران پنداشته اند كه آنان را با افراد با ايمان كه عمل صالح انجام داده اند، يكسان قرار خواهيم داد، زندگى و مرگشان يكسان خواهد بود، چه بد داورى مى كنند!!».
اگر در اين آيات مسأله يكسان بودن مجرم ومحسن را با شدت هر چه تمامتر انكار مى كند در گروه دوم از آيات تحقق بخشيدن به معاد را مقدمه به كيفر رساندن گنهكاران و پاداش دادن به مطيعان مى داند.
و به ديگر سخن: آيات گروه نخست همين اندازه دلالت مى كنند كه خداوند هرگز با نيكان وتبهكاران يكسان معامله نمى كند، ولى اين كه اين برخورد عادلانه در كجا تحقق خواهد يافت، در اين باره از آنها چيزى استفاده نمى شود ولى آيات گروه دوم مى گويند اين اصل، مربوط به پاداش و كيفر و ثواب و عقاب است كه در سراى ديگر تحقق خواهد يافت.
اينك نمونه هايى از اين آيات:
1. (إِلَيْهِ مَرْجِعُكُمْ جَمِيعاً وَعْدَ اللّهِ حَقّاً إِنَّهُ يَبْدَئُ الْخَلْقَ ثُمَّ يُعيدُهُ لِيَجْزِىَ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصّالِحاتِ بِالْقِسْطِ وَالَّذِينَ كَفَرُوا لَهُمْ شَرابٌ مِنْ حَميم وَعَذابٌ أَليمٌ بِما كانُوا يَكْفُرُونَ) .2
«به سوى او است بازگشت همگان، وعده اى است پا بر جا و استوار، اوست كه آفرينش را آغاز مى كند آنگاه آن را باز مى گرداند تا افراد با ايمان را كه عمل صالح انجام داده اند بر اساس«عدل» پاداش دهد، و آنان را كه كفر ورزيده اند نوشابه اى است از آب جوشان وعذابى است دردناك به خاطر كفرى كه ورزيده اند».

1 . جاثيه/21.
2 . يونس/4.


صفحه 52
2. (يَوْمَ تُبَدَّلُ الأَرْضُ غَيْرَ الأَرْضِ وَالسَّماواتُ وَبَرَزوا للّهِ الواحِدِ القَهّار *...يَجْزِىَ اللّهُ كُلَّ نَفْس ما كَسَبَتْ إِنَّ اللّهَ سَريعُ الحِسابِ) .1
«روزى كه دگرگون شود زمين به غير اين زمين و (همچنين) آسمانها، و همگى در پيشگاه خداى يگانه و قدرتمند حاضر مى شوند... تا هر كس را مطابق آنچه به دست آورده است جزا دهد، خدا سريع الحساب است (به سرعت به حساب بندگان رسيدگى مى كند)».
3. (وَقالَ الَّذِينَ كَفَرُوا لا تَأْتِينَا السّاعَةُ قُلْ بَلى وَرَبّى لَتَأْتِيَنَّكُمْ... *لِيَجْزىَ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصّالِحاتِ أُولئِكَ لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَرِزْقٌ كَرِيمٌ* وَالَّذِينَ سَعَوْا فِى آياتِنا مُعاجِزينَ أُولئِكَ لَهُمْ عَذابٌ مِنْ رِجْز أَليمٌ) .2
«كافران گفتند كه رستاخيز نمى آيد بگو آرى سوگند به خدايم به سوى شما مى آيد تا افراد با ايمان و داراى عمل صالح را پاداش دهد و براى آنان است آمرزش و روزى پاكيزه و آنان كه در انكار آيات ما (به گمان اين كه مى توانند از قدرت ما بگريزند) كوشيده اند، براى آنان است عذابى دردناك از پليدى».
4. (إِنَّ السّاعَةَ آتِيَةٌ أَكادُ أُخْفِيها لِتُجْزى كُلُّ نَفْس بِما تَسْعى) .3
«قيامت فرا مى رسد، مى خواهم (وقت وقوع) آن را پنهان سازم تا جزاى كوششهاى هر انسانى داده شود».
5. (يَوْمَئِذ يَصْدُرُ النّاسُ أَشْتاتاً لِيُرَوا أَعْمالَهُمْ) .4
«روزى كه انسانها به صورت پراكنده برانگيخته مى شوند تا اعمال خود را مشاهده كنند».
نكته جالب در اين آيات اين است كه پس از طرح مسأله حيات جديد و برپايى قيامت، جمله هاى (لِتُجْزى) ، (لِيَجزى) ، (لِيُرَوا) آمده است و

1 . ابراهيم/48 51.
2 . سبأ/3 5.
3 . طه/15.
4 . زلزله/6.


صفحه 53
همگى حاكى از يك حقيقت است و آن اين كه برپايى رستاخيز به جهت تحقق بخشيدن به مسأله پاداش و كيفر بندگان است كه خود مقتضاى«عدل الهى» مى باشد.
در اين آيات هر چند از مسأله«عدل الهى» سخن به ميان نيامده است ولى با توجه به آيات گروه نخست مى توان يكى از علل آن را اقتضاى عدل الهى دانست.
در اين جا از يادآورى نكته اى ناگزيريم و آن اين كه در بحث ثواب و عقاب و پاداش و كيفر خواهيم گفت كه قسمتى از آنها مربوط به تجسم اعمال انسان است و اين كه اعمال هر فردى داراى دو نوع وجود است: وجود دنيوى، وجود اخروى. مثلاً در اين جهان نماز يك رشته حركات و سكنات و اذكار و اوراد است، در حالى كه همين حركات در آن جهان وجود ديگرى دارد كه به آن صورت«تمثل» و تجسم مى يابد.
و نيز خواهيم گفت كه نفس انسان بر اثر كثرت اطاعت يا فزونى گناه، ملكاتى را به دست مى آورد كه خواه ناخواه در آن جهان مطابق ملكات خود دست به آفرينشگرى خاصى مى زند كه مايه شادمانى يا دردمندى او است.
اين دو نوع پاداش و كيفر از قلمرو بحث ما بيرون است، بلكه هدف در اين آيات آن نوع پادشهاى قراردادى است كه در كتاب و سنت به آن اشاره شده است.
در سخنان امير مؤمنان على (عليه السلام) به گونه اى به اين مطلب كه روز رستاخيز روز تحقق پاداشها و كيفرها و در نتيجه تجلى گاه عدل الهى است اشاره شده است آنجا كه مى فرمايد:
«يَوْمَ يَجْمَعُ اللّهُ فِيهِ الأَوّلينَ وَالآخرينَ لِنِقاشِ الْحِسابِ وَجَزاءِ الأَعْمالِ».1

1 . نهج البلاغه، صبحى صالح، خطبه 102.


صفحه 54
«روزى كه خدا پيشينيان و پسينيان را گرد مى آورد براى حسابرسى و سزاى كردارها».
باز مى فرمايد:
«فَجَدَّدَهُمْ بَعْدَ إخْلاقِهِمِْْ، وَجَمَعَهُمْ بَعْدَ تَفَرُّقِهِمْ، ثُمَّ مَيَّزَهُمْ لِما يُريدُهُ مِنْ مَسألَتِهِمْ عَنْ خَفايَا الأَعْمالِ وَخَبايَا الأَفْعالِ وَجَعَلَهُمْ فَريقَين أنْعَمَ عَلى هؤلاءِ وَانْتَقَمَ مِنْ هؤلاءِ...».1
«بدن آنان را پس از پوسيدگى زنده مى كند، و پس از متلاشى شدن و تفرق، گرد مى آورد آنگاه آنها را براى پرسش از كردارهاى پنهان جدا مى سازد، و آنان را به دو گروه تقسيم مى كند، گروهى را مشمول نعمت ساخته و از گروه ديگر انتقام مى گيرد».

3. معاد تجلى گاه وعده هاى الهى

در اين جا راه ديگرى نيز براى حتمى بودن معاد مى توان بيان كرد كه هم پايه شرعى دارد و هم پايه عقلى، و آن اين كه خدا در كتب پيشينيان و نيز در قرآن هم اصل قيامت و هم پاداش و كيفرهايى را كه نصيب بندگان مى گردد وعده داده است. از اين نظر مسأله قيامت و جزا يك وعده سماوى الهى شمرده مى شود.
با توجه به اين اصل، عقل يك داورى قطعى ديگرى دارد و آن اين كه عمل به وعده، از حسن عقلى برخوردار بوده و تخلف از آن زشت و ناروا مى باشد آنگاه نتيجه مى گيرد كه تحقق قيامت و پاداشها و كيفرها با توجه به وعده الهى قطعى خواهد بود.
اين نوع استدلال بر قطعيت قيامت، با دو استدلال پيشين كاملاً متفاوت

1 . نهج البلاغه، صبحى صالح، خطبه 109.


صفحه 55
است.
در دو استدلال قبل همه پايه هاى استدلال را حكم عقل و خرد تشكيل مى داد و آيات وارد در اين زمينه بيانگر حكم عقل بودند خواه بگوييم«خلقت بدون قيامت عبث است» يا بگوييم«يكسان نگرى به بندگان در كيفر و پاداش بر خلاف عدل بشمار مى رود».
ولى در اين جا استدلال بر حتميت معاد دو پايه دارد كه يكى از آن جنبه شرعى دارد، يعنى اگر خدا نويدى از قيامت نمى داد، و براى نيكوكاران و بدكاران، سزايى معين نمى كرد هرگز موضوعى براى حكم عقل (عمل به وعده، زيبا و تخلف از آن نازيبا است) وجود نداشت ولى پس از توجه به اين اصل (نويد الهى به وقوع قيامت و پاداش و كيفر)، عقل داورى قطعى بر حتمى بودن قيامت و قطعى بودن سزاها وجزاها مى نمايد.
و مى توان اين نوع از استدلال را از برخى از آيات قرآن برداشت كرد.
آيات مربوط به اين مطلب دو گروهند:
1. آياتى كه اصل وعده الهى را در مورد وقوع قيامت و پاداش ها و كيفرها بيان مى كنند.
2. آياتى كه تحقق اين وعده را حتمى دانسته و آن را تخلف ناپذير مى شمارند. و اينك نمونه هايى از هر يك از دو گروه ياد شده:

قيامت وعده الهى است

1. (...كَما بَدَأْنا أَوَّلَ خَلْق نُعِيدُهُ وَعْداً عَلَيْنا إِنّا كُنّا فاعِلينَ) .1
«همان طورى كه نخستين خلقت را آغاز كرديم آن را برمى گردانيم، وعده حتمى است بر ما

1 . انبياء/104.


صفحه 56
و ما آن را انجام مى دهيم».
2. (فَذَرْهُمْ يَخُوضُوا وَيَلْعَبُوا حَتّى يُلاقُوا يَوْمَهُمُ الَّذِى يُوعَدُونَ).1
«آنان را رها كن تا (در تمايلات حيوانى خود) فرو روند و (چون كودكان) بازى كنند، تا روزى را كه وعده داده شده اند ملاقات كنند».
و مضمون اين آيه در سوره معارج آيه 43 نيز آمده است.2

جزاى اعمال، يك وعده الهى است

در بخشى از آيات پاداشها و كيفرها به صورت نويد الهى وارد شده است در باره بهشت مى فرمايد:
(وَأُزْلِفَتِ الْجَنَّةُ لِلْمُتَّقينَ غَيْرَ بَعيد* هذا ما تُوعَدُونَ...) .3
«بهشت براى متقيان (براى آينده اى نه چندان) دور، آماده شده است اين چيزى است كه به آن وعده داده شده اند».
(وَإِنَّ جَهَنَّمَ لَمَوعِدُهُمْ أَجْمَعينَ) .4
«دوزخ وعده گاه همه (مجرمان) است».
(...وَمَنْ يَكْفُرْ بِهِ مِنَ الأَحْزابِ فَالنّارُ مَوْعِدُهُ...) .5
«هر يك از گروهها كه بدان (قرآن يا پيامبر) كفر ورزد وعده گاهش دوزخ است».

1 . زخرف/83.
2 . در سوره هاى ياد شده در زير، قيامت به عنوان وعده الهى وارد شده است (ذاريات/60، معارج /44 و انبياء/103).
3 . ق/31 32.
4 . حجر /43.
5 . هود /17.


صفحه 57
تا اينجا اصل وعده الهى از نظر آيات بيان شد، اكنون به آياتى مى رسيم كه تحقق اين وعده را امر قطعى تلقى مى كنند يعنى بر حكم عقل صحه مى گذارند و آيات در اين مورد فراوان است كه برخى را متذكر مى شويم:
1. (رَبَّنا إِنَّكَ جامِعُ النّاسِ لِيَوْم لا رَيْبَ فِيهِ إِنَّ اللّهَ لا يُخْلِفُ الْمِيعادَ) .1
«پروردگارا! تو مردم را در روزى كه در آن شكى نيست گرد مى آورى، حقّا كه خدا خلف وعده نمى كند».
2.در آيه ديگر مى فرمايد:
(...وَلا تُخْزِنا يَوْمَ القِيامَةِ إِنَّكَ لا تُخْلِفُ الْمِيعادَ).2
«پروردگارا! ما را روز قيامت رسوا مساز، تو به وعده هاى خود خلف نمىورزى».3
گويا متكلمان اسلامى از همين آيات الهام گرفته و به حكم عقل در لزوم وقوع رستاخيز پى برده اند. و به اصل حكمت و وجوب وفاى به وعده بر آن استدلال كرده اند، چنان كه محقق طوسى رحمه اللّه در اين باره مى گويد:«وَ وُجوبُ ايفاءِ الْوَعْدِ وَالحِكْمَة يَقْتضى وُجُوب الْبَعْث».«واجب بودن4 وفا نمودن به وعده و حكيم بودن پروردگار بر وجوب بعثت و رستاخيز دلالت دارد».

4. معاد مظهر رحمت خدا است

از نكات بديعى كه قرآن به آن توجه مى دهد اين است كه مسأله معاد را شاخه اى از رحمت خدا مى داند، ويادآور مى شود كه چون خدا ملتزم است كه

1 . آل عمران/9.
2 . آل عمران/194.
3 . به سوره هاى فرقان / 16، توبه/ 111 و مريم/61، زمر/ 20 رجوع نماييد.
4 . كشف المراد: مقصد ششم، مسأله چهارم.


صفحه 58
بر بندگان خود از دريچه رحمت بنگرد از اين جهت آنان را روز قيامت گردمى آورد آنجا كه مى فرمايد:
(قُلْ لِمَنْ ما فِى السَّماواتِ وَالأَرْض قُل للّهِ كَتَبَ عَلى نَفْسِهِ الرَّحْمَةَ لَيَجْمَعَنَّكُمْ إِلى يَوْمِ القِيامَةِ لا رَيْبَ فِيهِ الَّذِينَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ فَهُمْ لا يُؤْمِنُونَ).1
«بگو براى كيست آنچه در آسمانها و زمين است، بگو براى خدا است، او بر خود رحمت را نوشته است(به آن ملتزم مى باشد) و به خاطر همين همه شما را در روز قيامت گرد مى آورد، روزى كه در آن شكى نيست افراد زيانكار كسانى هستند كه ايمان نياورده اند».
در اينجا سؤالى مطرح است كه تحقق رستاخيز چگونه مى تواند مظهر رحمت الهى باشد در حالى كه در آن روز گروهى در نعمت و گروهى در عذابند، آيا مى توان عذاب دردناك را مظهر رحمت حق دانست؟
پاسخ اين سؤال روشن است: اصولاً هدف از قيامت تحقق بخشيدن به كمالات ممكن درباره انسان است تا هر كس نتيجه كارهاى اختيارى خود را كه در پرتو آن استعدادهاى او به فعاليت مى رسد، باز يابد و زندگى آن سرا به همين عنوان در حلقه پايانى خلقت قرار گرفته است.
ولى اين تقصير خود انسان كافر است كه با لجاجت، دريچه رحمت الهى را به روى خود بسته است و از سرمايه هاى الهى در اين جهان بهره نگرفته و خود را در مسير رحمت حق قرار نداده است.
بنابراين در اين كه روز قيامت بر اساس رحمت بر پا مى شود، شكى نيست ولى اين كافرانند كه خود را در مسير رحمت قرار نمى دهند، مسأله قيامت درست بسان امتحان است كه هدف از آن به فعليت رسيدن قابليتها و شايستگيها است ولى كافر به عللى از آن، بهره خوب نمى گيرد، و

1 . انعام/12.


صفحه 59
استعدادهاى نهفته خود را در جهتى زيان آور به فعليت مى رساند.
در آيه ياد شده دو نكته قابل توجه است:
1. حضور در قيامت را شاخه اى از رحمت خدا دانسته، نه مسأله پاداش و كيفر را چنان كه مى فرمايد:
(...لَيَجْمَعَنَّكُمْ إِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ...) .
گويى حضور در آن روز يك نوع جهش به سراى كاملترى است حالا كافر خود را از نيل به اين كمال بازداشته است، منافات با رحمت بودن اين حضور ندارد.
2. جمله (...الَّذِينَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ...) يك نوع پاسخ به همين سؤا ل است كه چگونه حضور كافران در محشر شاخه اى از رحمت حق است در حالى كه آن روز براى آنها روز خسران است ولى آيه يادآور مى شود كه اين خسران مربوط به خود اوست(خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ) خود آنان محروميت خود را از اين سفره رحمت فراهم نموده اند تو گويى گرد آمدن در روز قيامت، كلاس كمالى است براى همه، ولى گروهى قبلاً با يك رشته اعمال، خود را از بهره گيرى از آن محروم ساخته اند.
و شايد آيه ديگرى نيز ناظر به همين مطلب باشد(برپايى قيامت شاخه اى از رحمت حق است) آنجا كه مى فرمايد:
(فَانْظُر إِلى آثارِ رَحْمَةِ اللّهِ كَيْفَ يُحْيى الأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها إِنَّ ذلِكَ لَمُحْيى الْمَوتى وَهُوَ عَلى كُلِّ شَىْء قَديرٌ) .1
«آثار رحمت حق را بنگر كه چگونه زمين را پس از مرگ زنده مى كند همان خدا نيز مردگان

1 . روم/50.


صفحه 60
را زنده مى كند، او بر همه چيز توانا است».
در اين آيه بر امكان برپايى قيامت و احياى مردگان از طريق مشاهده احياى زمين، استدلال شده است ولى در عين حال نكته ديگرى را نيز كه از نظر دلالت در درجه دوم است مى توان استفاده نمود و آن اين كه همان طور كه احياى زمين پرتوى از رحمت حق است همچنين احياى مردگان در قيامت شاخه اى از رحمت خدا است زيرا آنچه بر احياى زمين مترتب مى گردد، رويش گياهان است كه به معنى ظهور استعدادهاى نهفته در خاك مى باشد و همان گونه كه گلها و ميوه هاى شيرين در رستاخيزِ زمين پديدار مى گردند، خارها و ميوه هاى تلخ نيز خودنمايى مى كنند و اينها همه از آثار رحمت الهى است، احياى مردگان نيز به همين گونه است خود«احيا» مقتضاى رحمت الهى است و تجسم اعمال و پاداشها و كيفرها ملازم با آن است.
بنابراين هر دو آيه بيانگر يك حقيقت مى باشند.

5. معاد يا مرحله نهايى حركت تكاملى انسان

فلاسفه در تعريف حركت يادآور شده اند كه حركت براى خود امور ششگانه اى لازم دارد كه يكى از آنها«غايت» حركت است و انگيزه آنان براى اثبات چنين واقعيتى براى حركت، از تصور مفهوم حركت نشأت مى گيرد، زيرا واقعيت حركت را سعى و تلاش تشكيل مى دهد و در ماهيت تلاش اين نكته نهفته است كه تلاشگر مى كوشد چيزى را كه فاقد آن است به دست آورد و در اين قسمت فرقى ميان حركتهاى ارادى و طبيعى نيست.
روى اين اساس بشر از روز نخست با يك حالت«بى ثباتى» و«بى قرارى» آفريده شده و در هر لحظه با شرايط مختلفى رو به سوى كمال نهاده و حالتى را از دست مى دهد و حالت جديدى را به خود مى گيرد. يك سلول


صفحه 61
كوچك و ناچيز، پس از عبور از گذرگاه هايى به نام«علقه، مضغه و ...» به صورت انسانى درآمده است كه با عشق و اشتياق دست به كارهاى بزرگى مى زند ولى در عين حال حيات او همچنان حالت بى قرارى و نا آرامى را حفظ كرده و پيوسته در كوران حوادث از حالتى به حالت ديگر پرتاب مى شود.
بدون شك به حكم«غايتدار» بودن حركت، بايد اين حركت و اين حالت بى قرارى و ناآرامى به نقطه اى برسد كه انسان در آنجا صورت«استقرار» و حالت«سكون و آرامش» و صبغت« ثبات» به خود بگيرد.
از آنجا كه در جهان طبيعت چنين وضعى براى او دست نمى دهد و پيوسته در حال تبدل و دگرگونى است، به ناچار بايد سراى ديگرى باشد تا در آنجا ثبات و استقرار، حاكم باشد و چرخ حركت از گردش بيايستد وحالت آرامى به او رخ دهد از نظر قرآن اين حالت در روز رستاخيز صورت مى گيرد، در آنجا كه تلاشها و سعى ها به مرحله نهايى خود مى رسد و انسان تلاشگر با رسيدن به هدف آرام مى گيرد.
قرآن به اين برهان فلسفى كه خود بيانگر قطعى بودن قيامت از نظر غايت داشتن حركت است در آيات ياد شده در زير اشاره مى كند:
1. در آياتى مراحل تكاملى آفرينش انسان را از سلول (نطفه) تا هنگامى كه به مقامى مى رسد كه در آن آفرينش ديگرى پيدا مى كند (آفرينش بالاتر از مراحل قبلى) يادآور مى شود و به قدرى اين آفرينش را بديع و اعجاب انگيز مى شمارد كه خدا خود را ستايش كرده مى فرمايد:
(...ثُمَّ اَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَ فَتَبارَكَ اللّهُ أَحْسَنُ الْخالِقينَ) .
آنگاه به دو مرحله ديگر از مراحل تطور و تكامل او (مرگ و حيات مجدد) اشاره كرده و مى فرمايد:


صفحه 62
(ثُمَّ إِنَّكُمْ بَعْدَ ذلِكَ لَمَيِّتُونَ* ثُمَّ إِنَّكُمْ يَوْمَ الْقِيامَةِ تُبْعَثُونَ) .1
«شماها بعداً مى ميريد سپس روز رستاخيز برانگيخته مى شويد».
هر سه جمله با كلمه«ثُمّ» كه بر پيوستگى و تعاقب مراحل ياد شده دلالت مى كند، بيان گرديده است.
مجموع جمله هاى آيه، يك نَفَس و يك روح دارد و آن اين كه از روز پيدايش نطفه تا آخرين نقطه آفرينش كه بر انگيختگى در روز قيامت است، يك حالت بر انسان حكومت مى كند و آن حركت از نقص به سوى كمال، از حالت«فقدان» به حالت«وجدان» و از قوه به فعل مى باشد و نتيجه اين مى شود كه كمال آفرينش انسان با آخرين مرحله از هستى او كه در روز قيامت تحقق مى پذيرد انجام مى گيرد و معاد، آخرين نقطه سير تكاملى او است و اين بيان در آيات ديگرى نيز به گونه اى نمايان است:
2. (وَ أَنِّهُ خَلَقَ الزَّوجَينِ الذَّكَرَ وَالأُنْثى *مِنْ نُطْفَة إِذا تُمْنى*وَ أنَّ عَلَيْهِ النَّشأَة الأُخرى) .2
«او است كه دو جفت نر و ماده را از نطفه آنگاه كه در رحم ريخته مى شود آفريد بر او است آفرينش ديگر».
از آياتى كه در آنها قيامت به نامهاى ( اَلْمُنْتَهى* اَلْمُسْتَقَر* اَلْمَساق)توصيف شده است، مى توان اين حقيقت را فهميد، زيرا گويى رستاخيز منتهاى حركت و تلاش است (المنتهى) و حيات پر تلاطم انسان در آن روز به خود ثبات و قرار مى گيرد (المُسْتَقر) و در حقيقت اين كاروان در حركت، به

1 . مؤمنون/14ـ16.
2 . نجم/ 45 47.


صفحه 63
آن نقطه سوق داده مى شود(المساق) اينك آياتى كه بيانگر اين حقيقت است:
3. (وَأَنْ لَيْسَ لِلإِنْسانِ إِلاّ ما سَعى* وَ أنَّ سَعْيَهُ سَوْفَ يُرى* ثُمَّ يُجْزيهُ الْجَزاءَ الأَوفى* وَ أن إِلى رَبِّكَ الْمُنْتَهى) .1
«براى انسان نيست جز آنچه كه سعى و كوشش نموده است و او به زودى حاصل كوشش خود را مى بيند، آنگاه به كامل ترين وجه جزا داده مى شود حقا كه پايان تلاشها به سوى خدا است».
4. (إِلى رَبِّكَ يَوْمَئِذ الْمُسْتَقَرّ) .2
«در آن روز به سوى پروردگار تو است قرارگاه».
5. (إِلى رَبِّكَ يَوْمَئِذ الْمَساقُ) .3
«در اين روز نهايت سير به سوى خدا است».
6. (إِنَّ إِلى رَبِّكَ الْرُّجْعى) .4
«بازگشت به سوى خدا است».
7. (...إِنَّما هذِهِ الْحَياةُ الدُّنْيا مَتاعٌ وَإِنَّ الآخِرَةَ هِىَ دارُ الْقَرارِ) .5
«زندگى دنيا كالا يا لذت زودگذرى است در حالى كه سراى ديگر، سراى ثابت و برقرار است».
در كلمات امير مؤمنان (عليه السلام) به اين شيوه از بيان اشاره شده است آنجا كه مى فرمايد:
«وَإِنَّ الْخَلْقَ لا مَقْصرَ لَهُمْ عَنِ القِيامة مُرقِلينَ فى مِضْمارِها إِلَى الْغايَةِ القُصْوى».6

1 . نجم/39 42.
2 . قيامت /12.
3 . قيامت /30.
4 . علق/8.
5 . غافر/39.
6 . نهج البلاغه، صبحى صالح، خطبه 156.


صفحه 64
«براى مردم چاره اى نيست از قيامت، آنان شتابگرانند در ميدان اين مسابقه به سوى آخرين هدف».
صدر المتألهين به اين نوع از برهان از آيات قرآن توجه پيدا كرده و در اين مورد چنين مى گويد:
آياتى كه در آنها از مراحل تكامل و تبدّلات هستى انسان از نقص به كمال سخن گفته شده است، بيانگر اين مطلب مى باشند كه تحولات و تبدلات تكاملى،«غايت» و مرحله نهايى دارند، پس انسان يك نوع توجه طبيعى به سوى كمال دارد و از طريق فطرت كه دين الهى است خواهان تقرب به مبدأ افعال است، و كمال شايسته به حال انسان، كه از اين طبيعت آفريده شده است، در اين عالم پست صورت نمى پذيرد بلكه در سراى ديگر كه در حقيقت بازگشتگاه و«غايت» و منتهاى سير انسان است، تحقق مى يابد. بديهى است آنگاه كه انسان همه مراتب خلقت را از طريق حركت جوهرى از جمادى و نباتى و حيوانى طى كرد، و كمال ممكن را در اين جهان به دست آورد در اين هنگام به سراى ديگر متوجه مى گردد، و از قوه به فعل و از دنيا به آخرت متوجه مى شود آنگاه به خدا كه بالاترين هدف و منتهاى شوق و تلاش انسان است روى مى آورد.1

1 . الآيات التي فيها ذكرت النطفة وأطوارها الكمالية وتقلباتها من صورة أنقص إلى صورة أكمل ومن حال أدون إلى حال أعلى، فالغرض من ذكرها اثبات انّ لهذه الأطوار والتحولات غاية أخيرة ، فللإنسان توجه طبيعي نحو الكمال، و دين إلهي فطري في التقرب إلى المبدأ الفعال والكمال اللائق بحال الإنسان المخلوق أولاً من هذه الطبيعة، والأركان لا يوجد في هذا العالم الأدنى، بل في عالم الآخرة التي إليها الرجعى وفيها الغاية والمنتهى فبالضرورة إذا استوفى الإنسان جميع المراتب الخلقية الواقعة في حدود حركته الجوهرية الفطرية من الجمادية والنباتية والحيوانية، و بلغ أشده الصوري و تم وجوده الدنيوي الحيواني فلابدّ أن يتوجه نحو النشأة الآخرة، ويخرج من القوة إلى الفعل ومن الدنيا إلى الأُخرى ثمّ المولى وهوغاية الغايات، منتهى الأشواق والحركات.(اسفار:9/159).


صفحه 65

6. ربوبيت خدا ملازم با معاد است

«ربّ»، در لغت عرب به معنى«صاحب» است، عرب به صاحب خانه مى گويد«رَبُّ الدّار» و صاحب باغ و بستان را«ربُّ الضَيْعَة» مى نامد، در حقيقت مقام ربوبى مربوط به مقام تدبير مربوب است همچنان كه مقام خالقيت مربوط به اصل آفرينش او است، موجود ممكن از آن نظر كه آفرينش مى پذيرد، رابطه مخلوقى با خالق دارد و از آنجا كه پس از آفرينش، در بقاى هستى نياز به تدبير دارد، با آفريدگار رابطه مربوبى به خود مى گيرد.
كلمه ربّ همان طورى كه يادآور شديم، حاكى از مقام مالكيت و صاحب بودن نسبت به مربوب است در اين صورت خدا مالك، و بنده مملوك او است و شكى نيست كه بنده مملوك از آن نظر كه همه شئون وى متعلق به صاحب او است بايد كليّه حركات و سكناتش مطابق نظر و دستور او باشد.
و از آنجا كه بندگان خدا از نظر اطاعت، و پيروى به دو گروه تقسيم مى شوند ناچار بايد ربّ عباد، روزى را دارا باشد كه به حساب بندگان برسد.
و به ديگر سخن: ربوبيت خدا ملازم با بندگى انسانها است و در حقيقتِ بندگى مسئوليت نهفته است ومسئوليت بدون بازخواست و بررسى اعمال تصور ندارد طبعاً بايد روز سزايى در آينده حيات انسانها وجود داشته باشد كه ربوبيت او از اين نظر تجلى پذيرد و شايد از اين جهت در آيه ياد شده در زير كلمه«ربّ» را به كار برده است نه ديگر كلمات مانند«اللّه» يا خالق، آنجا كه فرموده است:
(يا أَيُّهَا الإِنْسانُ إِنَّكَ كادِحٌ إِلى رَبِّكَ كَدْحاً فَمُلاقيهِ) .1
«اى انسان تو در سعى همراه با رنج و تعب خود، به سوى پروردگار مى روى و با او ملاقات

1 . انشقاق/6.


صفحه 66
مى كنى».
شايد به خاطر همين نكته است كه در آيه ديگر انكار معاد را ملازم با انكار ربوبيت مى شمارد آنجا كه مى فرمايد:
(وَإِنْ تَعْجَبْ فَعَجَبٌ قَولهُمْ ءَإِذا كُنّا تُراباً ءَ إِنّا لَفى خَلْق جَديد أُولئِكَ الَّذينَ كَفَرُوا بِرَبِّهِمْ...) .1
«واگر در شگفتى، شگفتى در گفتار آنها است(آنجا كه مى گويند) آيا آنگاه كه ما خاك شديم بار ديگر آفرينش دومى داريم، آنان كسانى هستند كه به پروردگار خود كفر ورزيده اند».
ملازمه بين انكار معاد و انكار ربوبيت از بيان پيشين روشن شد، زيرا اگر خدا را به عنوان رب و خود را به عنوان بنده و مربوب پذيرفته باشند نبايد به چنين روزى كه روز بازخواست مسئوليت ها است انكار ورزند، زيرا تصور ندارد كه مقامى وصف ربوبى و حالت مالكانه و صاحبانه داشته باشد امّا هرگز به حساب كامل بندگان خود نرسد.
اينجا است كه انسان از نكته سنجى و نظم خاص قرآن در شگفت مى ماند، زيرا در هر نقطه اى و در هر مقامى كلمه اى را به كار برده است كه اگر دگرگون شود معنى مطلوب از بين مى رود.

1 . رعد/5.


صفحه 67

4

منكران معاد و انگيزه هاى انكار

آيات موضوع

1 .(...لَئِنْ قُلْتَ إِنَّكُمْ مَبْعُوثونَ مِنْ بَعْدِ الْمَوتِ لَيَقُوُلَنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا إِنْ هذا إِلاّ سِحْرٌ مُبينٌ) . (هود/7)
2 .( وَ إِنْ تَعْجَبْ فَعَجَبٌ قَولُهُمْ ءَإِذا كُنّا تُراباً ءَإِنّا لَفِى خَلْق جَديد...) . (رعد/5)
3 .(...وَما أَمْرُ السّاعَةِ إِلاّ كَلَمْحِ الْبَصَرِ أَوْ هُوَ أَقْرَبُ...) . (نحل/77)
4 .(وَقالَ الْمَلأُ مِنْ قَوْمِهِ الَّذِينَ كَفَرُوا وَكَذَّبُوا بِلِقاءِ الاخِرَةِ وَأَتْرَفْناهُمْ فِى الْحَياةِ الدُّنْيا ما هذا إِلاّ بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يَأْكُلُ مِمّا تَأْكُلُونَ مِنْهُ وَيَشْرَبُ مِمّا تَشْرَبُونَ* وَلَئِنْ أَطَعْتُمْ بَشَراً مِثْلَكُمْ إِنَّكُمْ إِذاً لَخاسِرُونَ* أَيَعِدُكُمْ أَنَّكُمْ إِذا مِتُّم وَكُنْتُمْ تُراباً وَعِظاماً أَنَّكُمْ مُخْرَجُونَ* هَيْهاتَ هَيْهاتَ لِما تُوعَدُونَ* إِنْ هِىَ إِلاّ حَياتُنَا الدُّنْيا نَمُوتُ وَنَحْيا وَما نَحْنُ بِمَبْعُوثين* إِنْ هُوَ إِلاّ رَجُلٌ افْتَرى عَلَى اللّهِ كَذِباً وَما نَحْنُ لَهُ بِمُؤْمِنينَ). (مؤمنون/33 38)


صفحه 68
5 .(لَقَدْوُعِدْنا نَحْنُ وَآباؤُنا هذا مِنْ قَبْلُ إِنْ هذا إِلاّ أَساطِيرُ الأَوّلينَ). (مؤمنون/83)
6 .(وَقالُوا أَساطِيرُ الأَوّلينَ اكْتَتَبَها فَهِىَ تُمْلى عَلَيْهِ بُكْرَةً وَأَصِيلاً)(فرقان/5)
7 .(...إِنَّ ذلِكَ عَلَى اللّهِ يَسيرٌ) . (عنكبوت/19)
8 .(...هُوَ الَّذِى يَبْدَئُ الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ وَهُوَ أَهْوَنُ عَلَيْهِ...) . (روم/27)
9 .(...قالُوا ءَإِذا ضَلَلْنا فِى الأَرْضِ ءَإِنّا لَفى خَلْق جَديد بَلْ هُمْ بِلِقاءِ رَبِّهِمْ كافِرُونََ* قُلْ يَتَوفّاكُمْ مَلَكُ الْمَوتِ الَّذِى وُكِّلَ بِكُمْ...). (سجده/10 11)
10 .(قُلْ يَتَوفّاكُمْ مَلَكُ الْمَوتِ الَّذِى وُكِّلَ بِكُمْ ثُمَّ إِلى رَبِّكُمْ تُرْجَعُونَ). (سجده/11)
11 .(...قالَ الَّذِينَ كَفَرُوا هَلْ نَدُلُّكُمْ عَلى رَجُل يُنَبِّئُكُمْ إِذا مُزِّقْتُمْ كُلَّ مُمَزَّق إِنَّكُمْ لَفِى خَلْق جَديد * أَفْترى عَلياللّهِ كَذِباً أَمْ بِهِ جِنَّةٌ...). (سبأ/7 8)
12 .(وَقالَ الَّذِينَ كَفَرُوا لا تَأْتِينَا السّاعَةُ قُلْ بَلى وَرَبّى لَتَأْتِيَنَّكُمْ عالِمِالْغَيْبِ لا يعْزُبُ عَنْهُ مِثْقال ذَرَّة فِى السَّماواتِ وَلا فِى الأَرْض وَلا أَصغْرُ مِنْ ذلِكَ وَلا أَكْبَرُ إِلاّ فِى كِتاب مُبين) . (سبأ/3)
13 .(وَضَرَبَ لَنا مَثَلاً وَنَسِىَ خَلْقَهُ قالَ مَنْ يُحْىِ الْعِظامَ وَهِىَ رَمِيمٌ* قُلْ يُحْيِيها الَّذِى أَنْشَأَها أَوَّل مَرَّة وَهُوَ بِكُلِّ خَلْق عَليمٌ)


صفحه 69
(يس/78 79)
14 .(وَإِذا رَأَوْا آيَةً يَسْتَسْخِرُونَ* وَقالُوا إِنْ هذا إِلاّ سِحْرٌ مُبينٌ) . (صافّات/14 ـ 15)
15 .(وَإِذا قيلَ إِنَّ وَعْدَ اللّهِ حَقٌّ وَالسّاعَةُ لا رَيْبَ فِيها قُلْتُمْ ما نَدْرى مَاالسّاعَةُ إِنْ نَظُنُّ إِلاّ ظَنّاً وَما نَحْنُ بِمُسْتَيْقِنينَ). (جاثيه/32)
16 .(وَ إِذا تُتْلى عَلَيْهِمْ آياتُنا بَيِّنات ما كانَ حُجَّتَهُمْ اِلاّ أَنْ قالُوا ائْتُوا بِآبائِنا إِنْ كُنْتُمْ صادِقينَ) . (جاثيه/25)
17 .(ءَإِذا مِتْنا وَكُنّا تُراباً ذلِكَ رَجعٌ بَعيدٌ* قَدْعَلِمْنا ما تَنْقُصُالأَرْضُ مِنْهُمْ وَعِنْدَنا كِتابٌ حَفيظٌ* بَلْ كَذَّبُوا بِالحْقِّ لَمّا جاءَهُمْ فَهُمْ فِى أَمْر مَريج) . (ق / 53)
18 .(...ذلِكَ حَشْرٌ عَلَيْنا يَسيرٌ) . (ق /44)
19 .(...ذلِكَ عَلى اللّهِ يَسيرٌ) . (تغابن/7)
20 .(أَيَحْسَبُ الإِنْسانُ اَلَّنْ نَجْمَعَ عِظامَهُ* بَلى قادِرينَ عَلى أَنْ نُسَوِّىَ بَنانَهُ). (قيامت/ 3 4)
21 .(بَلْ يُريدُ الإِنْسانُ لِيَفْجُر اَمامَهُ * يَسْئَلُ أَيّانَ يَومُ القِيامَةِ) . (قيامت/5 6)

ترجمه آيات

1.«واگر بگويى كه شما پس از مرگ برانگيخته شدگانيد، افراد كافر مى گويند كه اين جز جادويى آشكار، چيزى نيست».
2.«اگر از چيزى در شگفتى، شگفت آور سخن آنها است كه مى گويند آيا


صفحه 70
هنگامى كه تبديل به خاك شديم آفرينش جديد خواهيم داشت. يعنى چگونه يك امر روشن را انكار مى كنند؟».
3.«كار قيامت بسان بر هم زدن چشم است و يا از آن هم نزديكتر».
4.«مقتدران و سران قوم پيامبر پس از نوح، آنان كه كفر ورزيدند و لقاى اخروى را تكذيب كردند و در زندگى دنيوى از نعمت هاى فراوان برخوردار بودند، گفتند اين مدعى نبوت جز انسانى مانند شما نيست از آنچه مى خوريد، او نيز مى خورد، و از آنچه مى نوشيد، او نيز مى نوشد، و اگر از انسانى كه مانند شما است، پيروى نماييد در اين صورت از زيانكاران خواهيد بود، آيا به شما وعده مى دهد كه هنگامى كه مرديد و خاك و استخوان شديد از خاك بيرون آورده مى شويد، دور است، دور است آنچه وعده داده مى شويد زندگى جز حيات دنيوى نيست برخى مى ميريم و برخى زنده (متولد) مى شويم و ما مبعوث نخواهيم شد، او (پيامبر) جز انسان دروغگويى نيست كه مسأله معاد را به خدا نسبت مى دهد و ما به او ايمان نداريم».
5.«ما و پدران ما پيش از اين، به معاد وعده داده شده ايم ولى اين، جز افسانه گذشتگان، چيزى نيست».
6.«كافران گفتند:«قرآن» افسانه هاى گذشتگان است كه هر بامداد و شب بر او املاء مى گردد».
7.«اين كار براى خدا آسان است».
8.«او است كه آفرينش را آغاز مى كند آنگاه آن را باز مى گرداند و آن بر خدا آسان تر است».
9.«كافران گفتند آن روز كه ما در زمين گم شديم آيا آفرينش جديدى خواهيم داشت، بلكه آنان به لقاى پروردگار خود منكرند، بگو شماها را فرشته مرگ كه بر قبض جانهاى شما مأمور شده است مى گيرد».
10.«بگو فرشته مرگ كه براى قبض روح شما مأموريت دارد، شماها را مى گيرد، آنگاه به سوى پروردگار خود باز مى گرديد».
11.«كافران گفتند آيا مردى را به شما نشان دهيم كه به شما مى گويد هرگاه (پس از مرگ) كاملاً ريزه ريزه و پراكنده شديد، در آفرينش جديدى خواهيد


صفحه 71
بود،(او) به خدا دروغ بسته و يا جنون دارد».
12.«افراد كافر گفتند قيامت نمى آيد، بگو چرا، سوگند به خدايم به سوى شما مى آيد آرنده آن خدايى است كه بر پنهانى ها آگاه است و هم وزن ذره اى نه در آسمانها و نه در زمين و نه كوچكتر از آن و نه بزرگتر، از او فوت نمى شود و همگى در كتاب مبين ثبت است».
13.«حقيقتى را براى ما توصيف كرد (استخوان پوسيده اى را كوبيد و ذرات آن را در آسمان پخش كرد) و آفرينش نخستين خود را فراموش كرده گفت كيست كه اين استخوانها را در حالى كه پوسيده شده اند، احيا كند؟ بگو خدايى كه آن را روز نخست ايجاد كرده است و او نسبت به هر آفريده اى آگاه است».
14.«هرگاه آيت و معجزه اى را مشاهده نمايند آن را به مسخره گرفته مى گويند اين جز جادويى آشكار، چيزى نيست».
15.«وقتى گفته شد وعده الهى حق است و شكى در وقوع رستاخيز نيست، گفتيد ما نمى دانيم قيامت چيست؟ ما نسبت به آن گمانى بيش نداشته و يقين نداريم».
16.«آنگاه كه آيات روشن ما بر آنها تلاوت مى شد، دليل آنان در مقابل آن جز اين نبود كه مى گفتند پدران ما را بياوريد (زنده كنيد) اگر راست مى گوييد».
17.(«كافران گفتند) آيا هنگامى كه مرديم و خاك شديم (دوباره زنده خواهيم شد) اين بازگشتى بعيد است، ما بر آنچه از زمين از آنان مى كاهد آگاهيم، و نزد ما كتابى است نگهدار و نگهبان، بلكه آنان حق را آنگاه كه به سوى آنان آمد تكذيب كردند پس آنان در كارى آشفته و مضطرب مى باشند».
18.«و اين جمع كردن براى ما آسان است».
19 .«و اين براى خداوند آسان است».
20.«آيا انسان مى پندارد كه ما استخوانهاى او را جمع نخواهيم كرد، بلكه ما بر ساختن سر انگشتان او قادر و تواناييم».
21.«بلكه انسان مى خواهد (در طول زندگى) گناه كند، (با لحنى انكار آميز) مى پرسد روز قيامت چه وقت فرا مى رسد؟».


صفحه 72

تفسير آيات

انسانها در طول تاريخ نسبت به دعوت پيامبران به دو گروه تقسيم مى شدند، گروهى كه اكثريت جامعه انسانى را تشكيل مى داد، به نداى پيامبران پاسخ منفى گفته و در نتيجه معاد را نيز انكار مى كردند و گروهى كه دعوت انبيا را پذيرفته و سرانجام معاد را پذيرا بودند.
عرب معاصر با زمان پيامبر اسلام نيز به همين دو گروه تقسيم مى شد اكثريت جامعه عرب، مشرك بوده و به خاطر اعراض از پرستش حق، به پرستش مخلوق گرايش يافته و خود را از اعتقاد به معاد بى نياز مى دانستند در حالى كه اقليتى به نام (احناف) معاد را پذيرفته و شيوه عقيده آنان همان آيين ابراهيم بوده است.
علاوه بر اين گروه، جامعه يهود و نصارى نيز به نوعى معاد را پذيرفته بودند.
بدون شك انكار منكران معاد، داراى انگيزه هاى خاصى بوده است در آياتى از قرآن عوامل و انگيزه هاى انكار آنان بيان شده است و ما در اين بحث مى خواهيم با رجوع به آيات قرآن اين عوامل و انگيزه ها را باز شناسيم.

انگيزه هاى واقعى انكار معاد

انگيزه واقعى انكار گروههاى مخالف، با شبهات و مستمسكات آنان كاملاً متفاوت است در حقيقت آنان انگيزه هايى داشتند و شبهاتى، و به دنبال انگيزه ها، دست به طرح شبهات، و تشكيكات مى زدند. دقت در آيات مى تواند ما را به جداسازى انگيزه هاى واقعى، از علل ظاهرى (شبهات)


صفحه 73
رهنمون گردد. ما در اين بخش نخست انگيزه ها را متذكر مى شويم آنگاه شبهات آنان را بررسى مى نماييم و در عين حال ممكن است احياناً انگيزه واقعى برخى از منكران همان شبهات و تشكيكات آنان باشد، ولى در اكثريت قابل ملاحظه اى، انگيزه هاى انكار، غير از مستمسكات زبانى و ظاهرى آنان بوده و در حقيقت شبهات ،بهانه اى بيش نبوده است.
از ميان انگيزه ها به بيان دو انگيزه مى پردازيم:

1. ميل به آزادى نامحدود

افراد نفس پرست براى اشباع غرايز حيوانى خود، هيچ نوع حد و مرزى قائل نمى باشند و اگر هم به ظاهر به قوانين تن مى دهند براى اين است كه چاره اى جز آن ندارند لذا در پنهانى همه را زير پا مى نهند.
اعتقاد به معاد در انسان يك نوع حالت خويشتن دارى و محدوديت، و رعايت قوانين الهى وحقوق ساير انسانها پديد مى آورد، قهراً اين گروه با چنين عقيده اى در مخالفت و كشمكش خواهند بود، زيرا آنان مى خواهند با درهم شكستن هر نوع انديشه محدوديت آور، گام به پيش نهند و به ارضاى غرايز و خواسته هاى حيوانى خود بپردازند قرآن از اين انگيزه چنين ياد مى كند:
(أَيَحْسَبُ الإِنْسانُ اَلَّنْ نَجْمَعَ عِظامَهُ* بَلى قادِرينَ عَلى أَنْ نُسَوِّىََ بَنانَهُ) .1
«آيا انسان مى پندارد كه ما استخوانهاى او را جمع نخواهيم كرد، بلكه ما بر ساختن سر انگشتان او قادر و تواناييم».
در اين دو آيه به يكى از شبهات منكران معاد و پاسخ آن اشاره شده است و آن مسأله قدرت الهى است. كه منكران زنده شدن مردگان را بيرون از قدرت

1 . قيامت/3ـ4.


صفحه 74
الهى مى دانستند و قرآن به آنان پاسخ مى دهد كه قدرت خدا به قدرى گسترده است كه بر آفرينش سر انگشتان به گونه نخست نيز توانا است. ولى در آيه بعدى، انگيزه انكار را مطرح مى كند و روشن مى سازد كه شك و انكار آنان دستاويزى بيش نيست واقع قضيه چيز ديگر است و آن اين كه:
(بَلْ يُريدُ الإِنْسانُ لِيَفْجُرَ أََمامَهُ * يَسْئَلُ أَيّانَ يَومُ القِيامَةِ) .1
«بلكه انسان مى خواهد (در طول زندگى) گناه كند، (با لحنى انكار آميز) مى پرسد روز قيامت چه وقت فرا مى رسد؟».
«فجر» در لغت عرب به معنى شكافتن است و اگر به انسان آلوده و تبهكار«فاجر» مى گويند ، چون او پرده عفاف و ديانت را پاره مى كند در اين جا متعلق«فجر» كلمه«اَمام» است كه به معنى باقيمانده زندگى است و مقصود از آن، پيوسته گناه كردن است در حقيقت او مى خواهد هر نوع مانع ورادع را از پيش خود بردارد، تا به خواسته هاى حيوانى خود برسد، طبعاً چنين انسانى نمى تواند معاد را بپذيرد، بلكه به انكار آن تظاهر كند.

2. سلطه گرى و انكار معاد

قدرت و سلطه گرى با غرور و اعمال نفوذ و بهره گيرى از ديگران همراه است، و عقيده به معاد با اين شيوه از قدرت نمايى سازگار نيست از اين جهت پيوسته در طول تاريخ، سياست قدرتمندان با انكار معاد توأم بوده است، زيرا حفظ قدرتِ سياسى و موقعيت اجتماعى خود را در انكار آن مى ديدند نه در اذعان به آن.
اصولاً از آنجا كه پيامبران و اين گروه در دو قطب مخالف بودند، مخالفان نه تنها به انكار معاد برمى خاستند، بلكه مجموع مكتب را انكار كرده

1 . قيامت/5 6.


صفحه 75
و براى موجه ساختن انكار خود به القاى شبهات پرداخته و يادِ ساده لوحان مى دادند چنان كه مى فرمايد:
(وَقالَ الْمَلأُ مِنْ قَوْمِهِ الَّذِينَ كَفَرُوا وَكَذَّبُوا بِلِقاءِ الاخِرَةِ وَأَتْرَفْناهُمْ فِى الْحَياةِ الدُّنْيا ما هذا إِلاّ بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يَأْكُلُ مِمّا تَأْكُلُونَ مِنْهُ وَيَشْرَبُ مِمّا تَشْرَبُونَ* وَلَئِنْ أَطَعْتُمْ بَشَراً مِثْلَكُمْ إِنَّكُمْ إِذاً لَخاسِرُونَ* أَيَعِدُكُمْ أَنَّكُمْ إِذا مِتُّم وَكُنْتُمْ تُراباً وَعِظاماً أَنَّكُمْ مُخْرَجُونَ* هَيْهاتَ هَيْهاتَ لِما تُوعَدُونَ* إِنْ هِىَ إِلاّ حَياتُنَا الدُّنْيا نَمُوتُ وَنَحْيا وَما نَحْنُ بِمَبْعُوثين* إِنْ هُوَ إِلاّ رَجُلٌ افْتَرى عَلَى اللّهِ كَذِباً وَما نَحْنُ لَهُ بِمُؤْمِنينَ).1
«مقتدران و سران قوم پيامبر پس از نوح، آنان كه كفر ورزيدند و لقاى اخروى را تكذيب كردند و در زندگى دنيوى از نعمت هاى فراوان برخوردار بودند، گفتند اين مدعى نبوت جز انسانى مانند شما نيست از آنچه مى خوريد، او نيز مى خورد، و از آنچه مى نوشيد، او نيز مى نوشد، و اگر از انسانى كه مانند شما است، پيروى نماييد در اين صورت از زيانكاران خواهيد بود، آيا به شما وعده مى دهد كه هنگامى كه مرديد و خاك و استخوان شديد از خاك بيرون آورده مى شويد، دور است، دور است آنچه وعده داده مى شويد زندگى جز حيات دنيوى نيست برخى مى ميريم و برخى زنده (متولد) مى شويم و ما مبعوث نخواهيم شد، او (پيامبر) جز انسان دروغگويى نيست كه مسأله معاد را به خدا نسبت مى دهد و ما به او ايمان نداريم».
قدرتمندان، كه قرآن در صدر آيه از آنها به لفظ«ملأ» تعبير مى آورد با مكتب انبيا مبارزه مى كردند و با يكى از اصيل ترين اصول آن مكتب، كه معاد

1 . مؤمنون/33ـ 38.


صفحه 76
است، به مخالفت برمى خاستند و براى عوام فريبى و حق جلوه دادن مخالفت خود به طرح شبهات مى پرداختند(أَيَعِدُكُمْ أَنَّكُمْ...) آنگاه از طرف خود و گروهى كه بر آنها سلطه داشتند، شعار مى دادند و مى گفتند: (...و َما نَحْنُ بِمُؤْمِنينَ) .
در حقيقت در اين آيه به دو انگيزه اشاره شده است:
1. انگيزه نفسانى يعنى اتراف و لذت طلبى كه با عقيده به معاد سازگار نيست و به آن با جمله (...وَأَتْرَفْناهُمْ فِى الحَياةِ الدُّنْيا...) اشاره كرده است و اين انگيزه شاخه اى از انگيزه نخست است.
2. انگيزه سياسى و حفظ قدرت كه آنان را بر انكار مجموع مكتب و انكار يكى از اصيل ترين اصول آن مكتب (معاد) و طرح شبهات وا مى داشت.
در آيه ديگرى نيز به اين انگيزه به طور كلى اشاره شده است و آن اين كه طرح شبهات در طرح انكار معاد مستمسكى بيش نبوده است، بلكه همه اين مستمسكات يك ريشه واقعى دارد وا ن تكذيب انبيا و پيامبران است(به هر علتى باشد) آن هم نه به خاطر قصور و نا آگاهى، بلكه از روى عناد و لجاج آنجا كه مى فرمايد:
(ءَإِذا مِتْنا وَكُنّا تُراباً ذلِكَ رَجعٌ بَعيدٌ* قَدْعَلِمْنا ما تَنْقُصُ الأَرْضُ مِنْهُمْ وَعِنْدَنا كِتابٌ حَفيظٌ* بَلْ كَذَّبُوا بِالحْقِّ لَمّا جاءَهُمْ فَهُمْ فِى أَمْر مَريج) .
(«كافران گ1فتند) آيا هنگامى كه مرديم و خاك شديم (دوباره زنده خواهيم شد) اين بازگشتى بعيد است، ما بر آنچه از زمين از آنان مى كاهد آگاهيم، و نزد ما كتابى است نگهدار و نگهبان، بلكه آنان حق را آنگاه كه به سوى آنان آمد تكذيب كردند پس آنان در كارى آشفته و مضطرب مى باشند».

1 . ق/3ـ5.


صفحه 77
در آيات ياد شده به يك شبهه و آنگاه به يك انگيزه اشاره شده است. با جمله (ءَإِذا مِتْنا) به شبهه اشاره شده و با جمله (قَدْ عَلِمْنا ما تَنْقُصُ)به پاسخ آن اشاره شده است كه در بخش شبهات خواهد آمد.
ولى قرآن بر مى گردد دست منكران را رو كرده و انگيزه واقعى انكار آنان را يادآور مى شود و آن اين كه اين شبهات بهانه اى بيش نيست و انگيزه واقعى آنان از انكار معاد، انكار مجموع مكتب است و آن هم از طريق عناد و لجاج، و طبعاً چنين انكارى، انكار معاد را نيز به دنبال خواهد داشت چنان كه مى فرمايد:(بَلْ كَذَّبُوا بِالحَقّ) : رسالت پيامبر را انكار كرده اند و گواه بر اين كه انكار آنان انكار منطقى نبوده، بلكه از لجاجت آنها سرچشمه مى گرفت، اين است كه آنان پيوسته در انديشه هاى اضطرابى خود و به تعبير قرآن (فى أَمْر مَريج) غوطهورند، زيرا نمى توانند انكار خود را به صورت صحيح توجيه كنند.
شايد همين انگيزه از آيه ياد شده در زير نيز استفاده شود آنجا كه مى فرمايد:
(...قالُوا ءَإِذا ضَلَلْنا فِى الأَرْضِ ءَإِنّا لَفى خَلْق جَديد بَلْ هُمْ بِلِقاءِ رَبِّهِمْ كافِرُونََ* قُلْ يَتَوفّاكُمْ مَلَكُ الْمَوتِ الَّذِى وُكِّلَ بِكُمْ...) .1
«كافران گفتند آن روز كه ما در زمين گم شديم آيا آفرينش جديدى خواهيم داشت، بلكه آنان به لقاى پروردگار خود منكرند، بگو شماها را فرشته مرگ كه بر قبض جانهاى شما مأمور شده است مى گيرد».
در اين آيه يك شبهه و يك پاسخ و يك انگيزه بيان شده است:
جمله (ءَإِذا ضَلَلْنا) بيانگر شبهه است و جمله (قُلْ يَتَوفّاكُمْْ مَلَكُ الْمَوْت)پاسخ آن است به گونه اى كه بيان خواهد شد، ولى قرآن يادآور مى شود

1 . سجده/10 11.


صفحه 78
كه طرح اين شبهات بهانه اى بيش نبوده و انگيزه واقعى چيز ديگرى است و آن اين كه آنان به هر علتى معاد را نپذيرفته و به انكار آن برخاسته اند و ناچارند انكار خود را با اين بهانه جويى ها توجيه نمايند. چنان كه مى فرمايد: (بَلْ هُمْ بِلِقاءِ رَبِّهِمْ كافِرُونَ) .
تا اينجا انگيزه ها و علل واقعى انكار معاد بيان شد، اكنون وقت آن رسيده است كه به شبهات آنان گوش فرا دهيم شبهاتى كه قرآن آنها را بيان نموده است:

1. دليلى بر معاد نيست

(وَإِذا قيلَ إِنَّ وَعْدَ اللّهِ حَقٌّ وَالسّاعَةُ لا رَيْبَ فِيها قُلْتُمْ ما نَدْرى مَاالسّاعَةُ إِنْ نَظُنُّ إِلاّ ظَنّاً وَما نَحْنُ بِمُسْتَيْقِنينَ).1
«وقتى گفته شد وعده الهى حق است و شكى در وقوع رستاخيز نيست، گفتيد ما نمى دانيم قيامت چيست؟ ما نسبت به آن گمانى بيش نداشته و يقين نداريم».
شبهه اى كه در اين آيه مطرح گرديده است، اين است كه گويا منكران معاد چنين وانمود مى كردند كه علت مخالفت آنان با مسأله معاد برهانى نبودن مسأله، و نداشتن دليل كافى براى وقوع يا امكان آن مى باشد، و اگر دعوت كنندگان به معاد دليل كافى بر آن اقامه مى كردند آنان نيز مخالفت نكرده و آن را قبول مى كردند.
اگر چه قرآن كريم در اين جا به طور مستقيم پاسخ اين شبهه را نداده است، ولى با توجه به بيانات قرآن پيرامون معاد روشن مى گردد كه آنان به خاطر نبودن دليل كافى بر معاد با آن مخالفت نمى كردند، بلكه براى مخالفت،

1 . جاثيه/32.


صفحه 79
انگيزه هاى ديگرى داشته اند و اگر آنان معاد را از دريچه هاى مختلفى كه قرآن مطرح كرده است، مطالعه مى كردند و بدون هيچ غرض نفسانى يا سياسى به داورى مى نشستند، شك آنان تبديل به يقين مى گرديد.
قرآن معاد را يك حقيقت اجتناب ناپذير به شمار آورده و دلايل روشن و محكمى بر امكان وقوع آن اقامه نموده است كه براى جويندگان حقيقت جاى هيچ گونه انكار و يا شكى را باقى نمى گذارد به همين جهت قرآن شك و ترديد در آن را امرى شگفت مى داند و مى فرمايد:
( وَ إِنْ تَعْجَبْ فَعَجَبٌ قَولُهُمْ ءَإِذا كُنّا تُراباً ءَإِنّا لَفِى خَلْق جَديد...) .1
«اگر از چيزى در شگفتى، شگفت آور سخن آنها است كه مى گويند آيا هنگامى كه تبديل به خاك شديم آفرينش جديد خواهيم داشت. يعنى چگونه يك امر روشن را انكار مى كنند؟».

2. اعتقاد به معاد از اساطير است

از آنجا كه اصول شرايع در همه شرايع يكسان بوده و پيامبران بعدى بسان پيامبران پيشين، دعوت به معاد مى كردند، از اين جهت عرب معاصر با پيامبر اسلام كه به نبوت پيامبر اعتقاد نداشت معاد را دنباله اساطير تاريخى مى انگاشت قرآن سخن آنان را در اين باره چنين بازگو كرده است:
(لَقَدْوُعِدْنا نَحْنُ وَآباؤُنا هذا مِنْ قَبْلُ إِنْ هذا إِلاّ أَساطِيرُ الأَوّلينَ).2
«ما و پدران ما پيش از اين، به معاد وعده داده شده ايم ولى اين، جز افسانه

1 . رعد/5.
2 . مؤمنون/83.


صفحه 80
گذشتگان، چيزى نيست».
اين تنها معاد نبود كه مخالفان آن را دنباله انديشه هاى افسانه اى گذشتگان قلمداد مى كردند، اصولاً آنان مجموع دعوت به اصول معارف را به همين برچسب معرفى مى كرده، آن را دليل بر مخالفت و انكار خود مى شمردند.
چنان كه مى فرمايد:
(وَقالُوا أَساطِيرُ الأَوّلينَ اكْتَتَبَها فَهِىَ تُمْلى عَلَيْهِ بُكْرَةً وَأَصِيلاً) .1
«كافران گفتند:"قرآن" افسانه هاى گذشتگان است كه هر بامداد و شب بر او املاء مى گردد».
بدون شك يك چنين اعتراض ارزش پاسخگويى ندارد، زيرا هيچگاه كهنگى و قدمت تاريخى يك انديشه، نشانه بى پايگى آن نخواهد بود انسان واقع گرا بايد انديشه و تفكر حق را از طريق دليل و برهان بشناسد نه با معيارهاى قديم و جديد بودن. از اين جهت قرآن متعرّض پاسخ اين شبهه نمى گردد.

3. افترا يا جنون زدگى است

دعوت به معاد را نوعى دروغ و افترا به خدا و يا برخاسته از جنون دعوت كننده قلمداد مى كردند قرآن سخن آنان را اين گونه بازگو نموده است:
(...قالَ الَّذِينَ كَفَرُوا هَلْ نَدُلُّكُمْ عَلى رَجُل يُنَبِّئُكُمْ إِذا مُزِّقْتُمْ كُلَّ مُمَزَّق إِنَّكُمْ لَفِى خَلْق جَديد * أَفْترى عَلياللّهِ كَذِباً أَمْ بِهِ جِنَّةٌ...).2

1 . فرقان/5.
2 . سبأ/7 8.

صفحه 81
«كافران گفتند آيا مردى را به شما نشان دهيم كه به شما مى گويد هرگاه (پس از مرگ) كاملاً ريزه ريزه و پراكنده شديد، در آفرينش جديدى خواهيد بود،(او) به خدا دروغ بسته و يا جنون دارد».
اين نوع سخن از منكران معاد جز بهانه جويى براى موجه جلوه دادن مخالفت با معاد، چيزى نيست و از اين كه آنان سخن خود را به صورت ترديد (اَفْتَرى عَلى اللّه كَذِباً أَمْ بِهِ جِنَّةٌ) مطرح مى ساختند، مى خواستند با يك نوع ظاهر سازى و عوام فريبى، به داورى خود درباره معاد، رنگ بى طرفى بخشند. و در هر صورت به خاطر بى پايگى اين اعتراض قرآن از كنار آن بدون پاسخ مى گذرد.

4. نياكان ما را زنده كنيد

يگانه حجت و دليل برخى از مخالفان و منكران معاد اين بود كه وقتى از جانب پيامبران دعوت به معاد مى شدند مى گفتند اگر معاد امكان دارد براى جلب اطمينان ما ، نياكان ما را زنده كنيد، چنان كه مى فرمايد:
(وَ إِذا تُتْلى عَلَيْهِمْ آياتُنا بَيِّنات ما كانَ حُجَّتَهُمْ اِلاّ اَنْ قالُوا ائْتُوا بِآبائِنا إِنْ كُنْتُمْ صادِقينَ) .1
«آنگاه كه آيات روشن ما بر آنها تلاوت مى شد، دليل آنان در مقابل آن جز اين نبود كه مى گفتند پدران ما را بياوريد (زنده كنيد) اگر راست مى گوييد».
عنايت آنان به احياى نياكان، گواه بر اين است كه آنان جز بهانه گيرى قصد ديگرى نداشتند و گرنه زنده كردن يك فرد مرده هر چند از نياكان آنان نباشد براى ارائه نمونه كافى بود و اگر هم پيامبر دست به چنين كارى مى زد، هر روز از جانب افراد و قبايل مختلف، درخواست جديدى مطرح مى گرديد،

1 . جاثيه/25.


صفحه 82
و در نتيجه دستگاه نبوت، رنگ بازيچه به خود مى گرفت و سرانجام آنان به انكار خود ادامه مى دادند، و آن را سحر وجادو مى انگاشتند.

5. معاد نوعى جادوگرى است

از آنجا كه آنان معاد را يك مسأله فوق قدرت مى انديشيدند، طبعاً احياى مردگان در نظر آنان امكان نداشت و اگر براى اقناع آنان مرده اى زنده مى شد، نزد آنان واقعيتى جز چشم بندى وجادوگرى نداشت چنان كه مى فرمايد:
(...لَئِنْ قُلْتَ إِنَّكُمْ مَبْعُوثونَ مِنْ بَعْدِ الْمَوتِ لَيَقُولَنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا إِنْ هذا إِلاّ سِحْرٌ مُبينٌ) .1
«واگر بگويى كه شما پس از مرگ برانگيخته شدگانيد، افراد كافر مى گويند كه اين جز جادويى آشكار، چيزى نيست».
اين تنها معاد نبود كه مخالفان آن را جادوگرى مى دانستند، بلكه آنان با معجزات پيامبران نيز همين برخورد را داشتند و با بر چسب جادوگرى از قبول آن، خوددارى مى كردند.
قرآن در اين باره مى فرمايد:
(وَإِذا رَأَوْا آيَةً يَسْتَسْخِرُونَ* وَقالُوا إِنْ هذا إِلاّ سِحْرٌ مُبينٌ).2
«هرگاه آيت و معجزه اى را مشاهده نمايند آن را به مسخره گرفته مى گويند اين جز جادويى آشكار، چيزى نيست».

6. از قلمرو قدرت بيرون است

گاهى مى گفتند باز گرداندن حيات به استخوانهاى پوسيده از قلمرو

1 . هود/7.
2 . صافات/14 15.


صفحه 83
قدرت بيرون است، چه قدرتى مى تواند خاكهاى بى روح را به انسان زنده تبديل كند؟
و غالباً روى اين شبهه تكيه مى كردند، چنان كه مى فرمايد:
(وَضَرَبَ لَنا مَثلاً وَنَسِىَ خَلْقَهُ قالَ مَنْ يُحْيى العِظامَ وَهِىَ رَميمٌ) .1
«براى ما حقيقتى را توصف كرد، امّا آفرينش خود را فراموش كردو گفت كيست كه استخوانها را در حالى كه پوسيده اند، زنده كند؟».
البته قرآن از اين شبهه به دنبال اين آيه و در آيات ديگر پاسخ گفته است كه در آينده مشروحاً خواهد آمد.

7. احياى مردگان كار دشوارى است

گاهى روى دشوارى مسأله تكيه كرده و آن را امر مشكلى مى پنداشتند البته اين اعتراض كم رنگ تر از اعتراض ششم آنان است كه آن را از قلمرو قدرت بيرون مى انگاشتند اين اعتراض هر چند به طور صريح در قرآن وارد نشده، ولى از آيات متعددى كه معاد را كارى سهل و آسان مى شمرد، مى توان به زمينه چنين اعتراض پى برد چنان كه مى فرمايد:
(...إِنَّ ذلِكَ عَلَى اللّهِ يَسيرٌ) .2
(...ذلِكَ حَشْرٌ عَلَيْنا يَسيرٌ) .3
(...ذلِكَ عَلى اللّهِ يَسيرٌ) .4
مجموع اين آيات مى رساند كه حشر انسان و برانگيختن او بر خدا كار آسانى است و در آيه ديگر آسانى آن را به بر هم زدن چشم تشبيه مى نمايد كه

1 . يس/78.
2 . عنكبوت/19.
3 . ق/44.
4 . تغابن/7.


صفحه 84
توانايى انسان به آن بسيار روشن است آنجا كه مى فرمايد:
(...وَما أَمْرُ السّاعَةِ إِلاّ كَلَمْحِ الْبَصَرِ أَوْ هُوَ أَقْرَبُ...) .1
«كار قيامت بسان بر هم زدن چشم است و يا از آن هم نزديكتر».
تشبيه مى تواند ناظر به سرعت عمل، يا آسانى عمل و يا بيانگر هر دو باشد.2
در آيه ديگر مى فرمايد:
(...هُوَ الَّذِى يَبْدَئُ الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ وَهُوَ أَهْوَنُ عَلَيْهِ...) .3
«او است كه آفرينش را آغاز مى كند آنگاه آن را باز مى گرداند و آن بر خدا آسان تر است».
لازم به تذكر است كه در اين جا، با مقايسه با قدرت بشر، بايد گفت اعاده آسان تر از ايجاد نخستين است، زيرا ايجاد نخست از عدم مطلق است در حالى كه اعاده، تبديل ماده موجود به شكل صورت از دست رفته است ولى اگر از مقايسه با قدرت انسان، چشم پوشى كنيم و موضوع را با قدرت گسترده حق بسنجيم در مقايسه با قدرت او آسان و دشوار، بزرگ و كوچك، سنگين و سبك، يكسان خواهد بود واصولاً دشوار معنا نخواهد داشت.4

1 . نحل/77.
2 . برخى از آيات ديگر نيز مى تواند ناظر به دوجهت ياد شده باشند در سوره صافات آيه 19 پس ازيادآورى استبعاد منكران معاد مى فرمايد: (فَإِنَّما هِى زَجْرَةٌ واحِدَةٌ...) جز اين نيست كه آن يك راندن (يا يك خروش) است . همين مضمون در آيه 13 سوره نازعات نيز آمده است.
3 . روم/27.
4 . امير مؤمنان (عليه السلام) در اين باره مى فرمايد:«وما الجليل واللطيف، والثقيل والخفيف، والقويّ والضعيف في خلقه إلاّ سواء»(نهج البلاغه، صبحى صالح، خطبه 180): بزرگ و كوچك ، سبك وسنگين،نيرومند و ناتوان از نظر آفرينش در برابر او يكسانند.


صفحه 85

8. مرگ نابودى مطلق انسان است

معنى معاد بازگشت انسان مرده به صحنه قيامت است در حالى كه انسان با مرگ كاملاً فانى و نابود مى شود بنابر اين انسانى وجود ندارد كه بار ديگر بازگردد چنان كه مى فرمايد:
(...قالُوا ءَ إِذا ضَلَلْنا فِى الأَرْضِ ءَإِنّا لَفِى خَلْق جَديد...) .1
«گفتند: آيا اگر ما در زمين ناپيدا نابود شديم آفرينش نوى خواهيم داشت؟».
ممكن است اين آيه اشاره به شبهه ديگرى باشد كه هم اكنون يادآور مى شويم:

9. پيوندى ميان دو آفرينش نيست

انسان از طريق مرگ راه فنا را در پيش مى گيرد، و برفرض اين كه آفرينش جديدى صورت بپذيرد، پيوندى با آفرينش نخستين نخواهد داشت، و هرگز نمى توانيم بگوييم انسان معاد، همان انسان دنيوى است و با هم وحدت و يگانگى دارند و شايد جمله (ضَلَلْنا فِى الأَرْضِ)در آيه گذشته كه به معنى پراكنده شدن در زمين است ناظر به انحلال شخصيت و واقعيت انسان است و در اين صورت رابطه اى ميان دو آفرينش (اول و دوم) نخواهد بود.
آنچه قرآن در پاسخ اين شبهه يادآور مى شود مى تواند براى هر دو شبهه جواب قطعى باشد قرآن در پاسخ مى فرمايد: انسان مركب از تن و روان است و واقعيت انسان همان روح و روان او است كه تمام خصوصيات وجودى او، در

1 . سجده /10.


صفحه 86
آن تحقق مى يابد و به هنگام مرگ اين واقعيت به وسيله فرشته مرگ گرفته مى شود و بدون كمترين زوال و كاستى باقى مى ماند و آنچه كه راه فنا و نابودى را (به صورت ظاهر) در پيش مى گيرد، همان بدن انسان است كه نسبت به واقعيت انسان (روح و روان) به منزله ابزار و وسيله است و به هنگام رستاخيز، آن واقعيت محفوظ، با گردآورى اجزاى بدن كه وسيله و ابزار است، بار ديگر گام به حيات جديد مى گذارد، در اين صورت انسان، معدوم و فانى نشده است تا گفته شود كه چيزى از انسان باقى نمانده است كه باز گردد (شبهه هشتم) و نه انسان دوم غير انسان اول است تا گفته شود كه رابطه اى ميان دو انسان نبوده و پيوند يگانگى ميان آن دو گسسته است(شبهه نهم) قرآن اين پاسخ را با اين جمله بيان مى كند:
(قُلْ يَتَوفّاكُمْ مَلَكُ الْمَوتِ الَّذِى وُكِّلَ بِكُمْ ثُمَّ إِلى رَبِّكُمْ تُرْجَعُونَ).1
«بگو فرشته مرگ كه براى قبض روح شما مأموريت دارد، شماها را مى گيرد، آنگاه به سوى پروردگار خود باز مى گرديد».
اين جواب در صورتى از خود آيه فهميده مى شود كه بدانيم«تَوَفّى» در لغت عرب به معنى مردن يا ميراندن نيست، بلكه به معنى«أَخْذْ» و گرفتن است و آيات ديگر قرآن به اين معنى گواهى مى دهند و تفصيل اين پاسخ را بعداًخواهيم خواند.

1 . سجده 11.


صفحه 87

10. اجزاى پراكنده قابل شناخت نيست

مرگ انسان مايه متلاشى شدن اجزاى بدن او و درهم ريختن آن در ميان ذرات بى شمار جهان است و انسان در طى قرنها و زمانهاى ممتد وطولانى آنچنان در اين جهان گم و ناپيدا مى شود كه هرگز نمى توان اجزاى بدن انسانى را از انسان هاى ديگر و از ديگر اشيا باز شناخت در اين صورت چگونه معاد انسان تحقق مى پذيرد؟ و هر انسانى حيات دوباره خمود را باز مى يابد؟ در اينجا شبهه ناظر به علم گسترده خدا است و اگر منكران علم او را بسان قدرت او وسيع و دامنه دار مى انديشيدند هرگز اين شبهه را مطرح نمى كردند و قرآن در آيه ياد شده در زير اصل شبهه و پاسخ آن را به گونه اى يادآور شده است:
(وَقالَ الَّذِينَ كَفَرُوا لا تَأْتِينَا السّاعَةُ قُلْ بَلى وَرَبّى لَتَأْتِيَنَّكُمْ عالِمِالْغَيْبِ لا يعْزُبُ عَنْهُ مِثْقال ذَرَّة فِى السَّماواتِ وَلا فِى الأَرْض وَلا أَصغْرُ مِنْ ذلِكَ وَلا أَكْبَرُ إِلاّ فِى كِتاب مُبين) .1
«افراد كافر گفتند قيامت نمى آيد، بگو چرا، سوگند به خدايم به سوى شما مى آيد آرنده آن خدايى است كه بر پنهانى ها آگاه است و هم وزن ذره اى نه در آسمانها و نه در زمين و نه كوچكتر از آن و نه بزرگتر، از او فوت نمى شود و همگى در كتاب مبين ثبت است».
و در آيه اى ديگر هنگامى كه معاد را مطرح مى كند روى«عليم» بودن خدا تكيه مى كند وانسان در بدو نظر تصور مى كند كه شايسته بود به جاى آن«قدير» گفته شود در حالى كه اين مطلب پندارى بيش نيست، زيرا از خود پاسخ بايد به نوع اعتراض آنها پى برد، مثلاً از اين كه قرآن در آيه پيشين با كلمات : 11.(عالم الغيب)، 2. (لا يعزب عنه) ، 3. (فى كتاب مُبين)مسأله

1 . سبأ/3.


صفحه 88
«علم خدا» را مطرح مى كند و در آيه اى كه هم اكنون يادآور خواهيم شد، با جمله (وَهُوَ بِكُلِّ خَلْق عَليمٌ) مسأله علم الهى را يادآور مى شود، مى توان ماهيت اعتراض را بدست آورد آنگاه پاسخ را بر آن منطبق دانست چنان كه مى فرمايد:
(وَضَرَبَ لَنا مَثَلاً وَنَسِىَ خَلْقَهُ قالَ مَنْ يُحْىِ الْعِظامَ وَهِىَ رَمِيمٌ* قُلْ يُحْيِيها الَّذِى أَنْشَأَها أَوَّل مَرَّة وَهُوَ بِكُلِّ خَلْق عَليمٌ).1
«حقيقتى را براى ما توصيف كرد (استخوان پوسيده اى را كوبيد و ذرات آن را در آسمان پخش كرد) و آفرينش نخستين خود را فراموش كرده گفت كيست كه اين استخوانها را در حالى كه پوسيده شده اند، احيا كند؟ بگو خدايى كه آن را روز نخست ايجاد كرده است و او نسبت به هر آفريده اى آگاه است».
از بررسى اين آيه استفاده مى شود كه مشكل معاد در نظر گوينده اين كلام دو چيز بوده است:
1. محال بودن تجديد حيات استخوانهاى پوسيده .
2. عدم امكان شناختن اجزاى بدن انسانى كه در طول تحولات با ديگر موجودات درهم آميخته مى شود.
قرآن در مقام پاسخ اعتراض نخست آفرينش نخست انسان را مطرح مى كند كه از امكان نخستين مى توان امكان دومى را نيز به دست آورد و در اين صورت بعيد شمردن آن بى مورد است.
و در باره شبهه دوم روى علم گسترده خدا كه لفظ«عليم» از آن حاكى است، تكيه مى كند و از اين جهت با آيه (لا يَعْزُبُ عَنْهُ ...) هماهنگ مى باشد.

1 . يس/78 79.


صفحه 89
و سرانجام اين دو آيه از آن گونه آياتى است كه اصل شبهه در آن به طور مستقيم مطرح نشده است ولى از شيوه پاسخ به ماهيت و نوع اعتراض پى مى بريم.
تا اينجا مجموع شبهات دهگانه معترضان و منكران معاد در اعصار پيامبران و عصر رسالت به دست آمد همچنان كه پاسخهاى مختصر و كوتاه ولى محكم و استوار قرآن به آنها روشن گرديد و شايد در ميان آيات قرآن اعتراض و شبهات ديگرى نيز نقل شده باشد كه با تتبع و بررسى بيشتر آيات مربوط به معاد بتوان بر آنها نيز آگاه گرديد.
در پايان اين بخش فهرست شبهات ده گانه را يادآور مى شويم:
1. دليلى بر معاد وجود ندارد.
2. اعتقاد به معاد از اساطير است.
3. افترا يا جنون زدگى است.
4. معاد نوعى جادوگرى است.
5. پدران ما را زنده كنيد.
6. از قلمرو قدرت بيرون است.
7. احياى مردگان پس از تبديل شدن آنها به خاك كار دشوارى است.
8. مرگ نابودى مطلق است، چيزى باقى نمى ماند كه باز گردد.
9. پيوندى ميان دو آفرينش نيست.
10. اجزاى پراكنده قابل شناخت نيست.


صفحه 90


صفحه 91

5

دلايل امكان معاد

يا

پاسخ تفصيلى به شبهات منكران

آيات موضوع

1. (...أَيْنَما تَكُونُوا يَأْتِ بِكُمُ اللّهُ جَميعاً إِنَّ اللّهَ عَلى كُلِّ شَىْء قَديرٌ). (بقره/148)
2. (وَلا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِى سَبِيلِ اللّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ) . (آل عمران/162)
4. (...وَلَوْ تَرى إِذِ الظّالِمُونَ فِى غَمَراتِ الْمَوْتِ وَالمَلائِكَةُ باسِطُوا أَيْدِيهِمْ أَخْرِجُوا أَنْفُسَكُمُ الْيَوْمَ تُجْزَونَ عَذابَ الْهُونِ بِما كُنْتُمْ تَقُولُونَ عَلَى اللّهِ غَيْرَ الْحَقِّ وَكُنْتُمْ عَنْ آياتِهِ تَسْتَكْبِرُونَ) . (انعام/93)
5. (وَ هُوَ الَّذِى يُرْسِلُ الرِّياحَ بُشْراً بَيْنَ يَدَىْ رَحْمَتِهِ حَتّى إِذا أَقَلَّتْ سَحاباً ثِقالاً سُقْناهُ لِبَلَد مَيِّت فَأَنْزَلْنا بِهِ الْماءَ فَأَخْرَجْنا بِهِ مِنْ كُلِّالثَّمَراتِ كَذلِكَ نُخْرِجُ الْمَوْتى لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ) . (اعراف/57)


صفحه 92
6. (فَعَقَرُوا النّاقَةَ وَ عَتَوْا عَنْ أَمْرِ رَبِّهِمْ وَقالُوا يا صالِحُ ائْتِنا بِما تَعِدُنا إِنْ كُنْتَ مِنَ الْمُرْسَلينَ* فَأَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ فَأَصْبَحُوا فِى دارِهِمْ جاثِمينَ* فَتَولّى عَنْهُمْ وَقالَ يا قَوْم لَقَدْ أَبْلَغْتُكُمْ رِسالَةَ رَبِّى وَنَصَحْتُ لَكُمْ وَلكِنْ لا تُحِبُّونَ النّاصِحينَ) .
(اعراف/77 79)
7. (فَأَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ فَأَصْبَحُوا فِى دارِهِمْ جاثِمينَ* فَتَولّى عَنْهُمْ وَقالَ يا قَوْم لَقَدْ أَبْلَغْتُكُمْ رِسالاتِ رَبِّى وَنَصَحْتُ لَكُمْ فَكَيْفَ آسى عَلَى الْقْومِ الْكافِرينَ). (اعراف/ 91 93)
8. (فَالْيَوْمَ نُنَجّيكَ بِبَدَنِكَ لِتَكونَ لِمَنْ خَلْفَكَ آيَةً...) . (يونس/92)
9. (وَلَقَدْ بَعَثْنا فِى كُلِّ أُمَّة رَسُولاً أَنِ اعْبُدوا اللّهَ وَاجْتَنِبُواالطّاغُوتَ...). (نحل/36)
10. (وَقالُوا ءَإِذا كُنّا عِظاماً وَرُفاتاً ءَإِنّا لَمَبْعُوثُونَ خَلْقاً جَديداً* ...فَسَيَقُولُونَ مَنْ يُعيدُنا قُلِ الّذِى فَطَرَكُمْ أَوَّلَ مَرَّة...) . (اسراء/49 51)
11. (...فَما بالُ الْقُرون الأُولى). (طه/51)
12. (قالَ عِلْمُها عِنْدَ رَبّى فِى كِتاب لا يَضِلُّ رَبّى وَلا يَنْسى). (طه/52)
13. (يا أَيُّهَا النّاسُ إِنْ كُنْتُمْ فِى رَيْب مِنَ الْبَعْثِ فَإِنّا خَلَقْناكُمْ مِنْ


صفحه 93
تُراب ... وَتَرَى الأَرْضَ هامِدَةً فَإِذا أَنْزَلْنا عَلَيْهَا الْماءَ اهْتَزَّتْ وَرَبَتْ وَأَنْبَتَتْ مِنْ كُلِّ زَوج بَهيج* ذلِكَ بِأَنَّ اللّهَ هُوَ الحَقُّ وَ أَنَّهُ يُحْيى الْمَوتى وَ أَنَّهُ عَلى كُلِّ شَىْء قَديرٌ* وَ أَنَّ السّاعَةَ آتِيَةٌ لا رَيْبَ فِيها وَ أَنَّ اللّهَ يَبْعَثُ مَنْ فِى الْقُبُورِ). (حجّ/75)
14. (وَلَقَدْ خَلَقْنَا الإِنْسانَ مِنْ سُلالَة مِنْ طين...) . (مؤمنون/12)
15. (...ثُمَّ أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَ...) . (مؤمنون/14)
16. (وَقالَ الَّذِينَ كَفَرُوا ءَإِذا كُنّا تُراباً وَآباؤنا ءَإِنّا لَمُخْرَجُونَ) . (نمل/67)
17. (ما خَلْقُكُمْ وَلا بَعْثُكُمْ إِلاّ كَنَفْس واحِدَة إِنَّ اللّهَ سَمِيعٌ بَصيرٌ)(لقمان/28)
18. (وَقالُوا ءَإِذا ضَلَلْنا فِى الأَرْضِ ءَإِنّا لَفِى خَلْق جَديد بَلْ هُمْ بِلِقاءِ رَبِّهِمْ كافِرُونَ) . (سجده/10)
19. (قُلْ يَتَوَفّاكُمْ مَلَكُ الْمَوْتِ الّذى وكِّلَ بِكُمْ ثُمَّ إلى رَبِّكُمْ تُرْجَعُونَ) . (سجده/11)
20. (...قالَ يا لَيْتَ قَوْمى يَعْلَمُونَ* بِما غَفَر لى رَبّى وَجَعَلَنى مِنَ الْمُكْرَمينَ). (يس/26 27)


صفحه 94
21. (أَوَ لَيْسَ الَّذِى خَلَق السَّماواتِ وَالأَرْضَ بِقادِر عَلى أَنْ يَخْلُقَ مِثْلَهُمْ...). (يس/81)
22.(وَما قَدَرُوا اللّهَ حَقَّ قَدْرِهِ وَالأَرْضُ جَميعاً قَبْضَتهُ يَومَ القِيامَةِ وَالسَّماواتُ مَطْويّاتٌ بِيَمِينِهِ...) . (زمر/67)
23. (وَنُفِخَ فِى الصُّورِ...) . (زمر/68)
24. (اللّهُ يَتَوفَّى الأَنْفُسَ حينَ مَوْتِها وَالَّتى لَمْ تَمُتْ فِى مَنامِها فَيُمْسِكُ الَّتِى قَضى عَلَيهَا المَوتَ وَيُرْسِلُ الأُخرى إِلى أَجَل مُسَمّىً إِنَّ فِى ذلِكَ لآيات لِقَوْم يَتَفَكَّرُونَ) . (زمر/42)
25. (...وَحاقَ بِآلِ فِرْعَوْنَ سُوءُ الْعَذابِ* النّارُ يُعْرَضُونَ عَلَيها غُدوّاً وَعَشِيّاً وَيَوْمَ تَقُومُ السّاعةُ أَدْخِلُوا آلَ فِرْعَونَ أَشَدَّ الْعَذابِ) (غافر/45 46)
26. (...الَّذِى نَزَّلَ مِنَ السَّماءِ ماءً بِقَدَر فَأَنْشَرْنا بِهِ بَلْدَةً مَيْتاً كَذلِكَ تُخْرَجُونَ). (زخرف/11)
27. (وَاسْئَلْ مَنْ أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رُسُلِنا أَجَعَلْنا مِنْ دُونِ الرَّحْمنِ آلِهَةً يُعْبَدُونَ) . (زخرف/45)
28. (أَوَ لَمْ يَرَوْا أَنَّ اللّهَ الّذِى خَلَق السَّماواتِ وَالأَرْضَ وَلَمْ يَعْىَ بِخَلْقِهنَّ بِقادِر عَلى أَنْ يُحْيى الْمَوتى...) . (احقاف/33)
29. (ءَإِذا مِتْنا وَكُنّا تُراباً ذلِكَ رَجْعٌ بَعيدٌ) . (ق/3)
30. (قَدْعَلِمْنا ما تَنْقُصُ الأَرْضُ مِنْهُمْ وَعِنْدَنا كِتابٌ حَفيظٌ). (ق/4)


صفحه 95
31. (مِمّا خَطيئاتِهِمْ أُغْرِقُوا فَادْخِلوا ناراً فَلَمْ يَجِدُوا لَهُمْ مِنْ دُونِ اللّهِ أَنْصاراً). (نوح/25)
32. (أَيَحْسَبُ الإِنْسانُ أَنْ يُتْرَكَ سُدىً * أَلَمْ يَكُ نُطْفَةً مِنْ مَنِىّ يُمْنى* ثُمَّ كانَ عَلَقَةً فَخَلَقَ فَسَوّى* فَجَعَلَ مِنْهُ الزَّوجَيْن الذَّكَرَ والأُنْثى* أَلَيْسَ ذلِكَ بِقادِر عَلى أَنْ يُحْيى المَوْتى) .
(قيامت/ 36 40)
33.(يَقُولُونَ ءَإِنّا لَمَرْدُودُونَ فِى الحافِرَة* ءَإِذا كُنّا عِظاماً نَخِرَةً) . (نازعات/ 10 11)

ترجمه آيات

1.«هر كجا باشيد خدا همگان را (در روز قيامت) مى آورد، خدا بر همه چيز توانا است».
2.«گمان مبريد، افرادى كه در راه خدا كشته شده اند مردگانند، بلكه آنان زندگانى هستند كه نزد پروردگار خود روزى مى خورند».
3.«اگر ببينى آنگاه كه ظالمان در گردابهاى مرگ فرو رفته اند و فرشتگان دست هاى خود را گشوده اند (و به آنان مى گويند) جانهاى خود را بيرون بياوريد، امروز به خاطر گفتارهاى باطل درباره خدا و براى استكبار در برابر آيات الهى به عذاب خوار كننده اى كيفر داده مى شويد».
4.«اوست كه بادها را مى فرستد در حالى كه از رحمت خدا مژده مى دهند، تا آنجا كه بادها ابرهاى متكاثف و به هم فشرده را حمل مى كنند، و آنها را به سوى سرزمين هاى مرده مى رانند، وما به وسيله آنها، آب فرو فرستاده و به واسطه آن


صفحه 96
انواع ميوه ها (از زمين) بيرون مى آوريم و مردگان را نيز همين گونه (از خاك) بيرون مى آوريم(يادآورى اين مطلب براى اين بود كه) شما متذكر حقيقت معاد و امكان آن گرديد».
6.(«قوم ثمود) شتر را (كه معجزه صالح بود) پى كردند و از دستور پروردگار خود سر پيچيدند و گفتند اگر پيامبرى، عذابى را كه به ما وعده مى دهى، بيار، زلزله اى آنان را فرا گرفت سپس در خانه هاى خويش بى جان افتادند آنگاه صالح از آنان روى برتافت و گفت اى قوم، من پيامهاى خدا را رسانيدم و شما را پند دادم ولى شما ناصحان را دوست نمى داريد».
7.« زمين لرزه قوم شعيب را فرا گرفت و در خانه هاى خود هلاك شدند(پس از مرگ و هلاكت آنان) شعيب پشت به آنان كرد وگفت من پيامهاى پروردگارم را به شما رسانيدم و پندتان دادم پس چگونه بر گروه كافر اندوه بخورم».
8.«امروز بدن تو را از آب مى گيريم تا براى كسانى كه پس از تو مى آيند، نشانه عبرت باشد».
9.«ما براى تمام امتها پيامبرى فرستاديم كه همگى بگويند خدا را بپرستيد و از پرستش طاغوت بپرهيزيد».
10.«گفتند: آنگاه كه ما به صورت استخوانها و خاك درآمديم آيا آفرينش نوى خواهيم داشت؟... خواهند گفت چه كسى ما را باز مى گرداند؟ بگو آن كس كه شما را براى نخستين بار آفريده است».
11.«چگونه است سرنوشت امت هاى گذشته؟».
12.«آگاهى از وضع اين امت هاى پيشين در كتابى است نزد پروردگار من (علم او آن چنان گسترده است) كه هرگز چيزى را اشتباه و فراموش نمى كند».
13.«اى انسانها! اگر نسبت به رستاخيز ترديد داريد، پس به تحقيق ما شما را از خاك آفريديم... و زمين را خشك و افسرده مى بينى پس هنگامى كه آب بر آن فرو فرستاديم، حركت و جنبش نموده و بالا آمده و از هر جفت (گياهان) زيبا رويانيديم، و اين به خاطر آن است كه خدا حق است و او مردگان را زنده مى كند و او بر هر چيزى (كارى) توانا است و حقا كه رستاخيز مى آيد شكى


صفحه 97
در آن نيست و حقا كه خداوند مردگان را از قبرها بر مى انگيزد».
14.«انسان را از عصاره اين گل آفريديم».
15.«آنگاه به او آفرينش ديگرى اعطا نموديم».
16.«كافران گفتند: آيا هنگامى كه ما و پدرانمان خاك شديم، (زنده مى شويم) و از دل خاك بيرون مى آييم؟».
17.«آفرينش و برانگيختن همه شما انسانها نيست مگر مانند آفريدن و برانگيختن يك انسان، حقّا كه خداوند شنوا و بينا است».
18.«بگو شماها را فرشته مرگ كه مأمور شما است، مى گيرد سپس به سوى ما باز مى گرديد بلكه آنان به لقاى پروردگار خود كفر مىورزند».
19.«خدا كسى است كه از آسمان به مقدار معين آب فرو مى فرستد و ما (خدا) به وسيله آن آب، زمين هاى مرده را زنده مى سازيم، شما نيز روز قيامت اين گونه از خاك بيرون آمده و زنده مى شويد».
20.«آيا آن كس كه آسمانها و زمين را آفريده است، قادر بر آفرينش جديد انسانها نخواهد بود؟».
21.«خدا را آنچنان كه شايسته است، نشناختند و روز رستاخيز زمين يكسره در قبضه او است و آسمانها در پرتو قدرت او به هم پيچيده است».
22.«اى كاش قوم من مى دانستند كه خداى من مرا بخشيد و از عزيزان قرار داد».
23.«در صور دميده مى شود».
24.«خدا جانها را به هنگام مرگ و به هنگام خواب به طور كامل مى گيرد آن را كه مرگ او قطعى شده است نگه مى دارد و ديگرى را تا مدت معينى رها مى سازد، در اين كار بر آنان كه تفكر مى كنند، آيت و يا نشانه ها است».
25.«آل فرعون را عذاب بد فرا گرفت، صبح و عصر بر آتش عرضه مى شوند و روزى كه قيامت بر پا مى شود فرمان صادر مى شود كه آنان را در سخت ترين عذاب وارد سازيد».


صفحه 98
26.«از پيامبران پيشين بپرس آيا غير از خداى رحمان، خدايى معرفى كرده ايم كه پرستش شوند؟».
27.«آيا نمى نگرند خدايى كه آسمانها و زمين را آفريد و نسبت به آفرينش آنها عاجز و ناتوان نبوده، توانا است كه مردگان را زنده كند».
28.«آيا هنگامى كه مرديم و تبديل به خاك شديم (دوباره زنده خواهيم شد) اين بازگشتى بعيد و باور نكردنى است».
29.«ما بر آنچه زمين از آنان مى كاهد آگاهيم و نزد ما است كتابى نگهبان و نگهدارنده».
30.«به خاطر كارهاى خطاى خود غرق شدند سپس وارد آتش گشتند، وجز خدا ياورى نيافتند».
31.«آيا انسان مى پندارد كه به خود واگذار خواهد شد، آيا او نخست ذره اى از منى ريخته شده نبود؟ سپس به صورت خون بسته درآمد، آنگاه او را آفريد و بياراست، و از او دو جفت نر و ماده آفريد آيا اين آفريدگار توانا بر زنده كردن مردگان قادر نيست».
32.«مى گويند آيا ما پس از مردن باز گردانده مى شويم، هنگامى كه استخوانهاى پوسيده و متلاشى گرديديم؟».

تفسير آيات

با شبهات دهگانه منكران معاد كه در قرآن مطرح شده است، آشنا شديم
هر چند قرآن به هنگام طرح شبهه يا شبهات، به گونه اى از آنها پاسخ گفته است، ولى به خاطر اهميت اصل معاد، قرآن در سوره هاى مختلفى به پاسخ تفصيلى شبهات آنان پرداخته، و اينك در اين بحث مورد تحليل قرار مى گيرد:
در ميان شبهات دهگانه آنان چهار شبهه، اهميت خاصى دارند، و قرآن


صفحه 99
روى آنها تأكيد بيشترى نموده است و شبهات ديگر به خاطر سطحى بودن نياز به گفتگوى تفصيلى ندارد و شايد به همين جهت قرآن در باره آنها به تفصيل سخن نگفته است اين چهار شبهه عبارتند از:
1. معاد از قلمرو قدرت بيرون است.
2. زنده شدن بدنهاى خاك شده باور كردنى نيست.
3. اجزاى پراكنده قابل شناخت نيست.
4. پيوندى ميان دو آفرينش كه مايه وحدت باشد، برقرار نيست.
شايد بتوان گفت كه شبهه دوم صورت ديگرى از شبهه نخست است ولى چون قرآن در مقام پاسخ، هر يك را به طور مستقل متذكر شده، از اين جهت ما آنها را از هم جدا ساختيم.

الف. معاد از قلمرو قدرت بيرون است

منكران معاد به خاطر جهل به عظمت مقام ربوبى تصور مى كردند كه زنده كردن انسان و تأسيس نشأت جديد خارج از قدرت است، حال خواه بگوييم امكان ذاتى آن را پذيرا نبودند و آن را مانند جمع ميان دو نقيض مى پنداشتند ويا در امكان ذاتى آن شك و شبهه اى اظهار نمى كردند، بلكه وقوع آن را محال و ممتنع مى پنداشتند.1
قرآن در ردّ اين شبهه در مرحله اى، اصل قدرت خدا و گستردگى آن را

1 . البته براى اهل فن تفاوت امكان ذاتى با امكان وقوعى روشن است نفى امكان ذاتى به معنى اين است كه تصور خود موضوع حاكى از امتناع آن باشد در حالى كه در نفى امكان وقوعى مسأله به شكل ديگر است و آن اين كه تصور موضوع گواه بر امتناع آن نيست، بلكه يك رشته امور خارج از واقعيت شىء مانع از تحقق آن خواهد بود مثل اين كه مى گفتند اجزاى پراكنده انسانها قابل شناخت نيست به گونه اى كه اگر قابل شناخت بود در امكان آن بحثى نبود.


صفحه 100
يادآور مى شود و در مرحله ديگر كاخ عظيم آفرينش آسمانها را كه نشانگر عظمت قدرت او است، يادآور مى گردد، و در مرحله سوم آفرينش نخستين انسان را گواه بر امكان وقوعى آن مى گيرد، و سرانجام بشر منكر معاد را با بهترين شيوه ها، هدايت مى نمايد تا آن دسته از منكران كه به خاطر اين شبهه گرايش به انكار يافته اند هدايت گرديده و اصل معاد را پذيرا شوند، و براى معاندان نيز هيچ گونه عذرى باقى نماند. اينك آيات مربوط به اين مراحل سه گانه:

1. قدرت گسترده خدا

اصلاً در مسايل مربوط به معجزات و كرامات و امور خارج از قدرت عادى نبايد قدرت انسان را مقياس داورى قرار داد، بلكه بايد قدرت خدا را در نظر گرفت اشتباه مشركان در بسيارى از انكارها ناشى از تصور آنان در شناخت قدرت خدا بود، قرآن به اين نوع از قصور و جهل چنين اشاره مى كند:
(وَما قَدَرُوا اللّهَ حَقَّ قَدْرِهِ 1وَالأَرْضُ جَميعاً قَبْضَتهُ يَومَ القِيامَةِ وَالسَّماواتُ مَطْويّاتٌ بِيَمِينِهِ...) .2
«خدا را آنچنان كه شايسته است، نشناختند و روز رستاخيز زمين يكسره در قبضه او است و آسمانها در پرتو قدرت او به هم پيچيده است».
ارتباط اين آيه با مسأله معاد در صورتى به خوبى روشن مى گردد كه آيات بعد از آن كه مربوط به معاد مى باشند مطالعه شوند در آيه بعد مى فرمايد:
(وَنُفِخَ فِى الصُّورِ...).3

1 .«قدر» به معنى شأن و شايستگى است نه قدرت ولى در عين حال شناخت خدا به نحو شايسته همراه با شناخت قدرت گسترده او است.
2 . زمر/67.
3 . زمر/68.


صفحه 101
«در صور دميده مى شود».
وباز مى فرمايد:
(...أَيْنَما تَكُونُوا يَأْتِ بِكُمُ اللّهُ جَميعاً إِنَّ اللّهَ عَلى كُلِّ شَىْء قَديرٌ).1
«هر كجا باشيد خدا همگان را (در روز قيامت) مى آورد، خدا بر همه چيز توانا است».
و در سوره هود آيه 4 مى فرمايد:
(إِلَى اللّهِ مَرْجِعُكُمْ وَهُوَ عَلى كُلِّ شَىْء قَدِيرٌ) .
«به سوى او است بازگشت شما و او بر همه چيز توانا است».2
همان گونه كه ملاحظه مى نماييد در اين گروه از آيات نويد تحقق معاد با قدرت گسترده الهى مقرون گرديده است و از اين كه در قدرت الهى هيچ محدوديتى متصور نيست و هر چه شايسته دريافت هستى است خداوند بر ايجاد آن توانا است، و چون احياى مردگان امتناع ذاتى ندارد، در اين صورت در وقوع آن از نظر قدرت خداوند جاى هيچ گونه ترديد نيست.

2. معاد و كاخ عظيم خلقت

گروهى كه معاد را خارج از قلمرو قدرت مى پنداشتند بايد كاخ عظيم خلقت يعنى آفرينش آسمانها و زمين را در نظر بگيرند آنگاه زنده كردن يك انسان را با چنين آفرينش مقايسه كنند آيا قدرتى كه اين كاخ دل آويز را برافراشته

1 . بقره/148.
2 . در اين مورد به سوره هاى نحل/ 77، عنكبوت /20، روم/50، فصلت/ 39، شورى/9و29، احقاف/23 و حديد/2 مراجعه نماييد.


صفحه 102
و زمين را گسترانيده است قادر بر احياى انسان نخواهد بود؟
چنان كه مى فرمايد:
(أَوَ لَيْسَ الَّذِى خَلَق السَّماواتِ وَالأَرْضَ بِقادِر عَلى أَنْ يَخْلُقَ مِثْلَهُم...) .1
«آيا آن كس كه آسمانها و زمين را آفريده است، قادر بر آفرينش جديد انسانها نخواهد بود؟».
و باز مى فرمايد:
(أَوَ لَمْ يَرَوا أَنَّ اللّهَ الّذِى خَلَق السَّماواتِ وَالأَرْضَ وَلَمْ يَعْىَ بِخَلْقِهنَّ بِقادِر عَلى أَنْ يُحْيى الْمَوتى...) .2
«آيا نمى نگرند خدايى كه آسمانها و زمين را آفريد و نسبت به آفرينش آنها عاجز و ناتوان نبوده، توانا است كه مردگان را زنده كند».3

3. آفرينش نخست انسان

در فلسفه اسلامي ضابطه اى است كه مى گويند:«روشن ترين گواه بر ممكن بودن چيزى، تحقق آن است».4
وباز در ضابطه ديگر مى گويند:«حكم همانندها از نظر امكان و امتناع يكسان است».5
بنابراين خداى قادر بر آفرينش نخست انسان، قادر بر آفرينش دوم او نيز خواهد بود، و اگر در اين داورى قدرت انسان معيار باشد طبعاً آفرينش دوم آسان تر از آفرينش نخست خواهد بود. آيا شايسته نيست كه منكران از اين

1 . يس/81.
2 . احقاف/33.
3 . در اين مورد به سوره اسراء/69 نيز مراجعه شود.
4 . أدلّ دليل على إمكان الشىء وقوعه.
5 . حكم الأمثال فيما يجوز و ما لا يجوز واحد.


صفحه 103
رهگذر، درس گرفته و از انكار و لجاجت خود دست بردارند چنان كه مى فرمايد:
(وَقالُوا ءَإِذا كُنّا عِظاماً وَرُفاتاً ءَإِنّا لَمَبْعُوثُونَ خَلْقاً جَديداً* ...فَسَيَقُولُونَ مَنْ يُعيدُنا قُلِ الّذِى فَطَرَكُمْ أَوَّلَ مَرَّة...) .1
«گفتند آنگاه كه ما به صورت استخوانها و خاك درآمديم آيا آفرينش نوى خواهيم داشت؟... خواهند گفت چه كسى ما را باز مى گرداند؟ بگو آن كس كه شما را براى نخستين بار آفريده است».
وباز مى فرمايد:
(أَيَحْسَبُ الإِنْسانُ أَنْ يُتْرَكَ سُدىً * أَلَمْ يَكُ نُطْفَةً مِنْ مَنِىّ يُمْنى* ثُمَّ كانَ عَلَقَةً فَخَلَقَ فَسَوّى* فَجَعَلَ مِنْهُ الزَّوجَيْن الذَّكَرَ والأُنْثى* أَلَيْسَ ذلِكَ بِقادِر عَلى أَنْ يُحْيى المَوْتى) .2
«آيا انسان مى پندارد كه به خود واگذار خواهد شد، آيا او نخست ذره اى از منى ريخته شده نبود؟ سپس به صورت خون بسته درآمد، آنگاه او را آفريد و بياراست، و از او دو جفت نر و ماده آفريد آيا اين آفريدگار توانا بر زنده كردن مردگان قادر نيست».3

ب. معاد و بدنهاى پوسيده وخاك شده يا دومين شبهه

مراجعه به آيات قرآن خصوصاً آنجا كه كلمه«عظام» آمده است اين مطلب را روشن مى سازد كه منكران روى اين شبهه بيشتر تكيه مى كردند و

1 . اسراء/49ـ 51.
2 . قيامت/36ـ 40.
3 . در اين مورد به سوره يس/79 و طارق/ 5 8 مراجعه نماييد.


صفحه 104
پيوسته مى گفتند: آيا آنگاه كه ما به يك مشت خاك و استخوان تبديل شديم حيات جديدى پيدا خواهيم كرد؟ و شما اين شبهه را در بسيارى از آيه ها مشاهده مى كنيد.1
اين شبهه را به دو صورت مى توان تقرير و تبيين كرد:
1. زنده شدن بدنهاى پوسيده و خاك شده از قلمرو قدرت بيرون است.
2. زنده شدن آنها، رخدادى بعيد و باور نكردنى است.
صورت نخست آن، به شبهه سابق بر مى گردد و با پاسخ قرآن به آن آشنا شديم ولى صورت دوم خود، شبهه جداگانه اى است و از آياتى كه در رابطه با طرح اين شبهه و پاسخ به آن نازل گرديده است معلوم مى گردد كه اين خود به صورت اعتراض يا شبهه مستقلى در ذهن گروهى از منكران معاد خودنمايى مى كرده است و اينك نمونه هايى از ا يات مربوط به اصل شبهه:
1.(يَقُولُونَ ءَإِنّا لَمَرْدُودُونَ فِى الحافِرَة* ءَإِذا كُنّا عِظاماً نَخِرَةً) .2
«مى گويند آيا ما پس از مردن باز گردانده مى شويم، هنگامى كه استخوانهاى پوسيده و متلاشى گرديديم؟».3
2. (وَقالَ الَّذِينَ كَفَرُوا ءَإِذا َكُنّا تُراباً وَآباؤنا ءَإِنّا لَمُخْرَجُونَ) .4
«كافران گفتند: آيا هنگامى كه ما و پدرانمانخاك شديم،و از دل خاك بيرون مى آييم؟».5

1 . سوره هاى يس/78، اسراء/49و98، مؤمنون/35و 82، صافات/16و 53،واقعه/7و11و قيامت/3.
2 . نازعات /10 11.
3 . اَلْحافِرة اسمٌ لأوّل الأمْرِ ومنِهُ رَجَعَ فلانٌ حافِرَته: آغاز هر چيزى را«حافره» مى نامند.
4 . نمل/67.
5 . در اين باره به آيه هاى مريم/66 و احقاف /17 و صافات/16 نيز رجوع نماييد.


صفحه 105

پاسخ قرآن از اين شبهه

قرآن به مقتضاى اعجاز خود در بلاغت و هدايت هر يك از شبهات را به مناسب ترين و آموزنده ترين وجه پاسخ مى گويد: بر همين اساس اين شبهه و استبعاد را به دو طريق پاسخ داده تا هر گونه ابهامى از ميان برداشته شود و راه هدايت براى طالبان حقيقت روشن و هموار گردد. اين دو عبارتند از:
1. انسان از خاك آفريده شده است.
2. گياهان از خاك مرده، زنده مى گردند.
نخست انسان را به اين نكته متنبه مى سازد كه مبدأ خلقت وحيات او همين خاك مرده است كه در پرتو قدرت و حكمت و تدبير الهى به صورت موجود زنده اى كه اسرار شگفت انگيزى از حيات را با خود همراه دارد، پديدار گرديده است، بنابراين چرا او از شنيدن معاد و زنده شدن بدنهاى پوسيده و به خاك مبدل شده تعجب كرده و آن را رخدادى بعيد و باور نكردنى مى انگارد؟
گذشته از اين او پيوسته در طول زندگى خود غوغاى حيات را در خاك مرده با روييدن گياهان و درختان و گلها و سبزه ها مشاهده مى كند. مگر نه اين است كه زمين پس از يك دوره فترت و ركود، با خيزش خاصى زنده مى شود وگل و گياه را در دامن خود پرورش مى دهد؟
در اين صورت انكار معاد به بهانه اين كه تبديل خاك به انسان (يا به هر موجود زنده اى) امرى بعيد وباور نكردنى مى باشد كاملاً بى مورد و دور از واقع بينى است و اينك آيات مربوط به اين دو پاسخ:
(يا أَيُّهَا النّاسُ إِنْ كُنْتُمْ فِى رَيْب مِنَ الْبَعْثِ فَإِنّا خَلَقْناكُمْ مِنْ تُراب ... وَتَرىَ الأَرْضَ هامِدَةً فَإِذا أَنْزَلْنا عَلَيْهَا الْماءَ اهْتَزَّتْ وَرَبَتْ وَأَنْبَتَتْ مِنْ كُلِّ زَوج بَهيج* ذلِكَ بِأَنَّ اللّهَ هُوَ الحَقُّ وَ أَنَّهُ يُحْيى الْمَوتى وَ


صفحه 106
أَنَّهُ عَلى كُلِّ شَىْء قَديرٌ* وَ أَنَّ السّاعَةَ آتِيَةٌ لا رَيْبَ فِيها وَ أَنَّ اللّهَ يَبْعَثُ مَنْ فِى الْقُبُورِ).1
«اى انسانها! اگر نسبت به رستاخيز ترديد داريد، پس به تحقيق ما شما را از خاك آفريديم... و زمين را خشك و افسرده مى بينى پس هنگامى كه آب بر آن فرو فرستاديم، حركت و جنبش نموده و بالا آمده و از هر جفت (گياهان) زيبا رويانيديم، و اين به خاطر آن است كه خدا حق است و او مردگان را زنده مى كند و او بر هر چيزى (كارى) توانا است و حقا كه رستاخيز مى آيد شكى در آن نيست و حقا كه خداوند مردگان را از قبرها بر مى انگيزد».
آيه در آغاز شك و ترديد (شبهه) منكران معاد را يادآور مى شود (إِنْ كُنْتُمْ فِى رَيْب مِنَ الْبَعْث) آنگاه براى از بين بردن ترديد و شبهه، به دو سنت الهى در عالم هستى توجه مى دهد:
1. مبدأ حيات خود انسان را يادآور مى شود و مى فرمايد:
(فَإِنّا خَلَقْناكُمْ مِنْ تُراب) .
«ما شما را از خاك آفريده ايم».
2. آنان را به حيات زمين با پرورش گياهان و درختان و سبزه ها و... توجه مى دهد و مى فرمايد:
«زمين خشك و مرده پس از نزول باران جنبش نموده گياهان گوناگون مى روياند(حركت وجنبش از آثار حيات است)» چنان كه مى فرمايد: (وَتَرى الأَرْضَ هامِدَةً فَإِذا أَنْزَلْنا عَلَيْهَا الْماء اهْتَزَّتْ وَرَبَتْ وَأَنْبَتَتْ مِنْ كُلِّ زَوْج بَهيج) .
آنگاه مبدأ فاعلى اين دو رخداد شگفت را : (آفرينش انسان از خاك و روييدن گياهان از خاك) را متذكر مى گردد و مى فرمايد:«اينها به جهت آن است كه

1 . حج/5 7.


صفحه 107
خدا حق است» (ذلِكَ بِأَنَّ اللّهَ هُوَ الحَقُّ) ، و او زنده كننده وحيات بخش مردگان است،(وَ أَنَّهُ يُحْيىِ الْمَوتى) و او بر هر كارى تواناست (وَ أَنَّهُ عَلى كُلِّ شَىْء قَديرٌ) .
آنگاه نتيجه مى گيرد كه اين سنت الهى كه در اين دنيا پيوسته تحقق مى يابد، دليل بر امكان رستاخيز و تحقق آن مى باشد.
چنان كه مى فرمايد:
(وَ أَنَّ السّاعَةَ آتِيَةٌ لا رَيْبَ فِيها وَ أَنَّ اللّهَ يَبْعَثُ مَنْ فِى الْقُبُورِ) .1
در آيات بسيارى از قرآن حيات مستمر در زمين، به عنوان روشن ترين دليل بر امكان تحقق معاد وابطال شبهه«استبعاد» منكران يادآورى شده است و اين خود نشانگر اعجاز قرآن در مسير هدايت انسانها است كه براى بيدار كردن افكار خفته، از محسوس ترين و روشن ترين نمونه هاى بيدار كننده بهره مى گيرد. همان گونه كه در مسأله خداشناسى نيز پيوسته بشر را به مطالعه آيات تكوينى در«انفس» و«آفاق» دعوت مى كند، در مسأله معاد نيز قرآن بيشترين فشار بيان را روى دو مطلب بكار برده است، يكى قدرت گسترده الهى و آثار قدرت نمايى او در آفرينش انسان و پديده هاى شگفت انگيز ديگر، مانند كاخ دلاويز آسمانها، و ديگرى نمونه هاى رستاخيز كه به طور مستمر در حيات انسان و گياهان رخ مى دهد و خاك مرده به موجودات زنده تبديل مى گردد، در اين جا گذشته از آيات ياد شده، آيات ديگرى نيز وجود دارد كه نمونه هايى را

1 . در آيه 55 سوره طه مى فرمايد: (مِنْها خَلَقْناكُمْ وَفِيها نُعيدُكُمْ وَمِنْها نُخْرِجُكُمْ تارَةً أُخْرى) شما را از زمين آفريديم و در آن باز مى گردانيم وبار ديگر از آن بيرون مى آوريم، از اين آيه نيز مى توان به نوعى پاسخ اين شبهه را بدست آورد.


صفحه 108
يادآور مى شويم:
1. (وَهُوَ الَّذِى يُرْسِلُ الرِّياحَ بُشْراً بَيْنَ يَدَىْ رَحْمَتِهِ حَتّى إِذا أَقَلَّتْ سَحاباً ثِقالاً سُقْناهُ لِبَلَد مَيِّت فَأَنْزَلْنا بِهِ الْماءَ فَأَخْرَجْنا بِهِ مِنْ كُلِّ الثَّمَراتِ كَذلِكَ نُخْرِجُ الْمَوْتى لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ) .1
«اوست كه بادها را مى فرستد در حالى كه از رحمت خدا مژده مى دهند، تا آنجا كه بادها ابرهاى متكاثف و به هم فشرده را حمل مى كنند، و آنها را به سوى سرزمين هاى مرده مى رانند، وما به وسيله آنها، آب فرو فرستاده و به واسطه آن انواع ميوه ها (از زمين) بيرون مى آوريم و مردگان را نيز همين گونه (از خاك) بيرون مى آوريم(يادآورى اين مطلب براى اين بود كه) شما متذكر حقيقت معاد و امكان آن گرديد».
2. (...الَّذِى نَزَّلَ مِنَ السَّماءِ ماءً بِقَدَر فَأَنْشَرْنا بِهِ بَلْدَةً مَيْتاً كَذلِكَ تُخْرَجُونَ).2
«خدا كسى است كه از آسمان به مقدار معين آب فرو مى فرستد و ما (خدا) به وسيله آن آب، زمين هاى مرده را زنده مى سازيم، شما نيز روز قيامت اين گونه از خاك بيرون آمده و زنده مى شويد».

ج. معاد و مسأله علم الهى (شبهه سوم)

سومين شبهه مهم منكران معاد مسأله علم الهى بوده است. آنان از آنجا كه به طور كامل آن را درك و هضم نكرده بودند از اين نظر تحقق معاد را امرى غير ممكن يا فوق العاده بعيد و باور نكردنى مى دانستند. مسأله علم الهى و معاد از دو نظر مورد توجه منكران بوده است:
1. بازشناسى اجزاى متلاشى شده و درهم آميخته.

1 . اعراف/57.
2 . زخرف/11.


صفحه 109
2. محاسبه اعمال گوناگون همه بندگان.
شكى نيست كه تحقق بخشيدن به اين دو مطلب از توانايى علمى بشر هر اندازه نيز داراى استعداد و حافظه قوى و نيرومندى باشد و با دستگاههاى قوى و نيرومند الكتريكى مجهز گردد، ساخته نيست از اين جهت تحقق معاد از نظر آنان محال و باور نكردنى بوده است. اينك بيان شبهه آنان:

1. علم الهى و بدنهاى متلاشى شده

برخى از آيات مربوط به شبهه منكران معاد از نظر«علم» در بخش شبهات مطرح گرديد.1
اينك تنها به نقل آيه اى مى پردازيم كه در آن بخش نقل نشده است آنجا كه مى گفتند:
(ءَإِذا مِتْنا وَكُنّا تُراباً ذلِكَ رَجْعٌ بَعيدٌ) .2
«آيا هنگامى كه مرديم و تبديل به خاك شديم (دوباره زنده خواهيم شد) اين بازگشتى بعيد و باور نكردنى است».
اگر چه در اين آيه علت بعيد شمردن معاد از سوى منكران بيان نشده است ولى از آيه بعد كه«شبهه» آنان را پاسخ مى دهد، علت آن نيز روشن مى شود و آن نداشتن درك و برداشت صحيح نسبت به علم الهى است چنان كه مى فرمايد:
(قَدْ عَلِمْنا ما تَنْقُصُ الأَرْضُ مِنْهُمْ وَعِنْدَنا كِتابٌ حَفيظٌ) 3.
«ما بر آنچه زمين از آنان مى كاهد آگاهيم و نزد ما است كتابى نگهبان و نگهدارنده».

1 . در اين باره به آيات 9/روم، 11/ق و 9/فاطر رجوع شود.
2 . ق/3 4.
3 . ق/3ـ 4.


صفحه 110

2. علم الهى و حسابرسى بندگان

اگر گروهى از منكران، معاد را از اين نظر بعيد مى دانستند كه اجزاى متلاشى شده بدنهاى مردگان قابل شناخت نيست و علم خداوند را وافى به آن نمى دانستند، از نظر گروه ديگر، رسيدگى به اعمال گوناگون همه بندگان كارى شگفت تلقى شده كه علم خداوند وافى به آن نمى باشد، قرآن در پاسخ آنان مى فرمايد:
(ما خَلْقُكُمْ وَلا بَعْثُكُمْ إِلاّ كَنَفْس واحِدَة إِنَّ اللّهَ سَمِيعٌ بَصيرٌ) .1
«آفرينش و برانگيختن همه شما انسانها نيست مگر مانند آفريدن و برانگيختن يك انسان، حقّا كه خداوند شنوا و بينا است».
اگر چه از مطالعه آغاز آيه چنين به نظر مى رسد كه اين آيه ناظر به قدرت الهى است و اين كه آفريدن و برانگيختن يك انسان با همه انسانها از نظر قدرت خداوند يكسان است، ولى بخش پايانى آيه به روشنى دلالت مى كند كه اين آيه پاسخگوى شبهه«علم» است، زيرا مى فرمايد:
«خداوند شنوا و بينا است» يعنى از كارهاى بندگان آگاهى كامل دارد بنابراين شنيدنيها و ديدنيها در پيشگاه او حاضر است و از اين جهت هيچ مشكلى از نظر حسابرسى اعمال بندگان وجود ندارد.
عين اين پاسخ در مذاكره موسى با فرعون به چشم مى خورد موسى(عليه السلام)فرعون را تهديد مى كند كه عذاب الهى از آن تكذيب كنندگان پيامبران است، كسانى كه به دعوت هاى الهى پشت مى كنند (يعنى ت2و و پيروانت).
در اين موقع فرعون سؤالى را مطرح مى كند كه قرآن آن را چنين نقل مى كند:

1 . لقمان/28.
2 . ( أَنَّ العَذابَ عَلى مَنْ كَذَّبَ وَتَوَلّى) (طه/48).


صفحه 111
(...فَما بالُ الْقُرون الأُولى)1
«چگونه است سرنوشت امت هاى گذشته؟».
اين سؤال به گونه اى مجمل است ولى از پاسخ موسى مى توان به واقعيت اين پرسش پى برد و گويا پرسش فرعون اين بود كه تشخيص وضع اين همه انسانهاى گذشته از نظر كيفر و پاداش چگونه ممكن است؟ موسى در پاسخ او مى فرمايد:
(قالَ عِلْمُها عِنْدَ رَبّى فِى كِتاب لا يَضِلُّ رَبّى وَلا يَنْسى).2
«آگاهى از وضع اين امت هاى پيشين در كتابى است نزد پروردگار من (علم او آن چنان گسترده است) كه هرگز چيزى را اشتباه و فراموش نمى كند».

معاد و رابطه دو آفرينش انسان(شبهه چهارم)

آخرين شبهه منكران معاد مسأله فقدان پيوند ميان آفرينش ديرينه و آفرينش جديد است و اين كه انسان با مرگ، شخصيت وواقعيت خود را از دست مى دهد، بار ديگر چگونه مى شود با تركيب و تنظيم اجزاى پوسيده بدن، همان انسان نخستين باشد تا بگويند انسان پيشين احيا شده و اكنون بايد مورد پاداش و يا كيفر قرار گيرد، البته اين شبهه به اين روشنى كه بيان گرديد، در قرآن مطرح نگرديده، ولى از پاسخ قرآن به شبهات منكران، مى توان به اين مسأله پى برد. اينك آيه اى كه بيانگر اين شبهه است:
(...ءَإِذا ضَلَلْنا فِى الأَرْضِ ءَإِنّا لَفِى خَلْق جَديد...) .

1 . طه/51.
2 . طه/52.


صفحه 112
«آيا ما آن روز كه در زمين گم و پراكنده شديم، در آفرينش جديدى خواهيم بود؟».
قرآن در پاسخ اين پرسش دو مطلب را يادآور مى شود و اين دو مطلب از موضع پاسخ گويى كاملاً با هم تفاوت دارند.
(...بَلْ هُمْ بِلِقاءِ رَبِّهِمْ كافِرُونَ) .
«بلكه آنان به لقاى پروردگار خود كفر مىورزند».
اين جمله بيانگر انگيزه انكار آنان است و آن اين كه مسأله گم شدن و پراكندگى در زمين دستاويزى بيش نيست، انگيزه انكار اين است كه آنان از اول به انكار معاد (به هر علت روانى و اجتماعى) پرداخته اند، سپس دست به اشكال تراشى و شبهه سازى زده اند.
آنگاه به پاسخ علمى اشكال مى پردازد و مى فرمايد:
(قُلْ يَتَوَفّاكُمْ مَلَكُ الْمَوْتِ الّذى وكِّلَ بِكُمْ ثُمَّ إلى رَبِّكُمْ تُرْجَعُونَ) .1
«بگو شماها را فرشته مرگ كه مأمور شما است، مى گيرد سپس به سوى ما باز مى گرديد».
فهم دقيق معنى آيه بستگى دارد كه با معنى اصيل«توفى» آشنا شويم، معنى اصيل اين لفظ همان گونه كه در لسان العرب2 ياد مى كند به معنى«اَخْذ» و«گرفتن» است نه به معنى ميراندن و اگر كسى آيات قرآن را در اين رابطه به دقت مطالعه كند به معنى واقعى آن پى مى برد در اين صورت آيه چنين مى فرمايد: فرشته مأمور اين كار، شماها را مى گيرد و بدانيد كه روح ونفس كه

1 . سجده /10 11.
2 . لسان العرب:15/398، ماده«وفى».


صفحه 113
واقعيت شما است، نزد ما است، و آنچه كه پراكنده مى شود، شما نيستيد، بلكه ابزار و ادوات اين واقعيت است، اكنون بايد ديد آن شمايى كه فرشته آن را مى گيرد، چيست؟ مسلماً آن واقعيت از نظر فلسفى نفس انسانى و به اصطلاح شرع روح انسان است كه در نزد خدا محفوظ است،و به هنگام تحقق معاد بار ديگر با بدن عنصرى همراه مى گردد.
در اين صورت، مشكل رابطه، كاملاً حل مى شود، زيرا هرگز وجود دو انسان در كار نيست تا از رابطه آن دو، سؤال شود، بلكه يك واقعيت و يك انسان است كه در دو نشأت با بدنى كه رابطه و تعلق تدبيرى با آن دارد، ظاهر مى گردد، و اگر اين آيه را گواه بر بقاى انسان پس از مرگ و تجرد روح از آثار ماده بدانيم كاملاً واقع بينانه است.
اكنون كه قرآن پايه پاسخ به اين شبهه را، مسأله بقاى روح پس از مرگ كه ملازم با تجرد آن از ماده است، قرار داده است لازم است به گونه اى در اين باره سخن بگوييم. تجرد روح را از دو راه مى توان ثابت كرد:
1. دلايل عقلى و فلسفى.
2.دلايل قرآنى.
نخست دلايل فلسفى را مطرح مى كنيم تا زمينه ساز فهم معانى آيات قرآن باشد كه بر بقاى روح گواهى مى دهند و از ميان دلايل بسيار فلسفى، تنها به سه دليل اكتفا مىورزيم.
البته براى اثبات تجرد روح راههاى علمى و تجربى نيز هست كه فعلاً در اينجا از آن بحثى به ميان نمى آيد.


صفحه 114

1. شخصيت ثابت در كوران حوادث

شكى نيست كه انسان از آغاز زندگى در كوران تبدلات و دگرگونى هاست لذا نمى توان براى شناخت انسان در دوران پيرى، به شناخت او در دوران كودكى اكتفا ورزيد، زيرا او پيوسته از لحظه نوزادى تا دوران پيرى دستخوش دگرگونى است ولى در اين ميان يك چيز در تمام زمانها ثابت و پابرجاست و آن واقعيت«من» در زبان فارسى و«اَنَا» در زبان عربى است . او پيوسته اعضاى خود را به خويش نسبت مى دهد و مى گويد: دست من، پاى من، زبان من و...همچنان كه كارها را نيز به همان نسبت مى دهد و مى گويد: نوشتم، گفتم، انجام دادم و....
اكنون بايد ديد اين شخصيت ثابت چيست كه در دگرگونى ها، هويت خود را حفظ كرده و از هر گونه تغيير مصون مى ماند.
انسان در آغاز از سلولى تشكيل مى يابد و سپس به صورت انسان كاملى در مى آيد و از دوران كودكى تا لحظه مرگ، ميلياردها سلول عوض مى كند ولى پيوسته چيزى از اين دگرگونى ها مصون مى ماند و آن همان واقعيت«من» است مى گويد:«من كودك بودم، نوجوان شدم، جوان گشتم، كامل شدم و اكنون پير و فرتوت گشته ام».
اگر واقعاً تمام واقعيت انسان، همان ماده جسمانى او بود هرگز نبايد به يك چنين واقعيت ثابتى دست يابد، واقعيتى كه هرگز به هيچ قيمت عدول از آن را جايز نمى داند، و اين مى رساند كه هويت واقعى انسان در ماده و قوه، سلول و افزايش سلول خلاصه نمى شود، بلكه وراى اين واقعيت هاى متبدل، واقعيت ثابتى هست كه پيوسته وحدت خود را حفظ كرده و كليه اجزاى بدن را به آن نسبت مى دهد و اگر بخواهيم اين استدلال را در قالب شكل منطقى


صفحه 115
بريزيم مى گوييم:
1. انسان يك واقعيت ثابت و پيوسته اى را به نام«من» درك مى كند.
2. بخش مادى وجود انسان (بدن، قواى بدنى) ثابت نيست.
نتيجه: واقعيت من، بخش مادى وجود انسان نيست، پس هويتى غير مادى دارد.
بنابراين، اگر واقعيت انسان در همين ماده و انرژى كه در بدن انسان نهفته است، خلاصه گردد، نبايد انسان يك شخصيت ثابت را كه محور انتسابها است در خود احساس كند.

2. حضور شخصيت در ظرف غفلت از بدن

فرض كنيد، انسانى در يك باغ وسيع آرميده و آنچنان آرامش بر اين باغ حكومت مى كند كه چيزى كه انسان را متوجه خود بسازد، نباشد، مثلاً نه هوا آنچنان گرم باشد و نه آنچنان سرد كه در او ايجاد ناراحتى نمايد، و نه بادى بوزد و نه نسيمى كه صداى باد و يا حركت برگهاى درختان، در او ايجاد توجه كند،نه مرغى بخواند و نه آهنگ جويبارى به گوش برسد و ... و در يك كلام يك آرامش مطلق دور از غوغاى زندگى بر آن باغ حكومت كند، در اين هنگام به تدريج سعى كند ارتباط انديشه را با خارج از خود قطع كند و به تدريج بكوشد تا هر يك از اعضاى بدن را به دست فراموشى بسپارد، در اين موقع كه او در يك فراموشى مطلق بسر مى برد، يك چيز را حاضر مى يابد و آن واقعيت خويشتن است، و اين مى رساند كه در انسان يك واقعيت فراموش نشدنى است كه در هيچ شرايطى فراموش نمى گردد و اين واقعيت غير از بدن و


صفحه 116
اعضاى او است كه در زير پرده نسيان و فراموشى قرار مى گيرد.1
مى توان گفت در تقرير اين برهان نيازى به اين مقدمات گسترده نيست، بلكه مى توان آن را به صورت فشرده ترى نيز بيان كرد و آن اين كه متفكران و مخترعان و مكتشفان، گاهى ساعاتى در انديشه فرو مى روند،و از همه چيز غفلت مى كنند، و چه بسا اگر در مجاورت آنها حادثه مهمى رخ دهد، به آن توجه نكنند، ولى از يك چيز غفلت نمى كنند، و آن شخصيت علمى و تفكرى خويش است و اين كه او انسانى است در حال تفكر. و اين مى رساند كه واقعيت او، وراى بدن و اعضاى او است كه در زير پرده غفلت قرار گرفته اند.

3. تجزيه ناپذيرى شخصيت

يكى از ويژگى هاى ماده تجزيه پذيرى آن است. شما هر ذره اى از ذرات جهان ماده را فرض كنيد، كه از قلمرو تقسيم حسى نيز بيرون باشد، باز او از نظر عقل قابل تقسيم است به گونه اى كه مى توان گفت شرق آن، غير غرب آن است، هر چند نتوانيم با دقيق ترين دستگاه هاى مادى آن را دو نيم كنيم، روى همين اساس است كه مسأله«جزء لا يتجزى» از نظر فلسفى باطل است، زيرا واقعيت جزء هر چه هم ريز و ناپيدا باشد، يك واقعيت است كه پشت و رو دارد، و مى توان براى آن، شمال و جنوب فرض كرد.
و اگر در فيزيك كنونى از«جزء لا يتجزى» سخن مى گويند، مقصود تجزيه ناپذيرى حسى است در حالى كه از نظر عقلى موجود مادى تجزيه ناپذيرنداريم.

1 . اشارات بوعلى:2/292ـ293، شفاء، بخش طبيعيات، ص 282.


صفحه 117
روى اين اساس هر موجود مادى محكوم به قبول تجزيه و تقسيم است، ولى انسان در درون گرايى خود به واقعيتى مى رسدكه هرگز تجزيه پذير نيست، و هر چه هم بر فكر و انديشه فشار بياورد كه آن را دو نيم كند پذيرا نمى باشد، و آن شخصيت انسان است كه به آن با لفظ«من» در زبان فارسى، و«أنا» در زبان عربى اشاره مى كند و يك واقعيت بسيط و تجزيه ناپذيرى را درك مى كند، و اگر واقعيت شخصيت او يك واقعيت مادى بود نبايد به صورت يك امر بسيط و تجزيه ناپذير درك شود، از اين اصل مى توان نتيجه گرفت كه اين واقعيت كه در اصطلاح فلسفه و شرع به آن«نفس» و«روح» مى گويند، واقعيت دور از ماده و آثار مادى است.
از مطالب ياد شده روشن شده كه اين براهين سه گانه راجع به شخصيت انسان است كه از سه طريق مورد مطالعه قرار مى گيرد، گاهى از زاويه«ثبات» در كوران دگرگونى ها، وبار ديگر از زاويه«حضور» به هنگام غفلت از بدن، و بار سوم از نقطه نظر«بساطت» و تجزيه ناپذيرى، و اين ويژگى هاى سه گانه مى تواند ما را به تجرد واقعيت انسان (روح ونفس) و پيراستگى آن از ماده هدايت كند.
ما ،در اين جا به اين دلايل سه گانه عقلى و فلسفى تجرد نفس اكتفا مىورزيم اگر چه براى اثبات تجرد نفس دلايل ديگرى نيز وجود دارد علاقمندانى كه مايلند در اين مورد بيش از اين مطالعه و بررسى به عمل آورند، به كتابهاى فلسفى مراجعه نمايند.1

1 . اسفار: ج9، باب 2، فصل (براهين يازدهگانه تجرد نفس)، اشارات:2/368 371 ، اصول فلسفه:ج1، مقاله 3.


صفحه 118

قرآن و تجرد نفس

تا اينجا با دلايل عقلى تجرد نفس آشنا شديم اكنون مسأله را از دريچه نقلى مورد بررسى قرار مى دهيم در اين مورد آيات متعددى وجود داردكه برخى را يادآور مى شويم:
آيات قرآن را مى توان به دو گروه تقسيم كرد:
1. آياتى كه در اثبات موضوع مورد بحث صراحت كامل دارند.
2. آياتى كه در اين باره از صراحت كامل برخوردار نيست.
اينك بخش نخست:
1. (اللّهُ يَتَوفَّى الأَنْفُسَ حينَ مَوْتِها وَالَّتى لَمْ تَمُتْ فِى مَنامِها فَيُمْسِكُ الَّتِى قَضى عَلَيهَا المَوتَ وَيُرْسِلُ الأُخرى إِلى أَجَل مُسَمّىً إِنَّ فِى ذلِكَ لآيات لِقَوْم يَتَفَكَّرُونَ) .1
«خدا جانها را به هنگام مرگ و به هنگام خواب به طور كامل مى گيرد آن را كه مرگ او قطعى شده است نگه مى دارد و ديگرى را تا مدت معينى رها مى سازد، در اين كار بر آنان كه تفكر مى كنند، آيت و يا نشانه ها است».
آيه به حكم اين كه«توفى» به معنى«اخذ» و گرفتن كامل است مى رساند كه به هنگام مرگ، و به هنگام خواب، واقعيتى وراى بدن وجود دارد كه خدا آن را اخذ مى كند، كسانى كه مرگ آنها مورد قضاى قطعى خدا قرار گرفته است، نفس آنان را نگاه مى دارد و روح افراد ديگر را رها مى سازد تا به ارتباط تدبيرى خود نسبت به بدن ادامه دهد، واگر شخصيت انسان را همان جنبه خارجى و مادى او تشكيل مى داد هرگز به كار بردن مفاهيمى مانند«اخذ»،«امساك» و«ارسال» صحيح نبود.

1 . زمر/42.


صفحه 119
2. (وَلا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِى سَبِيلِ اللّهِ أَمْواتاً بَلْ أَحْياءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ) .1
«گمان مبريد، افرادى كه در راه خدا كشته شده اند مردگانند، بلكه آنان زندگانى هستند كه نزد پروردگار خود روزى مى خورند».
در اين آيه بسان آيه ديگر (بقره/154) صريحاً شهيدان راه حق، زندگانى واقعى بشمار آمده اند و براى اين كه افراد سطحى نگر اين حيات را به حيات اعتبارىِ اجتماعى، تفسير نكنند و نگويند كه مقصود اين است كه نام و خاطره آنها در جامعه زنده مى ماند، خود اين آيه و آيات بعد آثارى را يادآور شده است كه مربوط به حيات حقيقى است اين آثار عبارتند از:
1. (يُرْزَقُون) ، 2. (فَرِحين) (شادمانند)، 3. (يَسْتَبْشِرونَ)(بشارت مى دهند) و هر يك از اين آثار بيانگر حيات واقعى شهيدان راه خدا است و بسيار دور از واقع گرايى است كه آن را به يك نوع زندگى اعتبارى اجتماعى كه در ميان ملل عالم حتى مادى ها هم وجود دارد، تفسير كنيم، زيرا جامعه ماركسيسم نيز فداييان راه ماركس را شهيد زنده نام و زنده ياد مى داند.
3. (...وَحاقَ بِآلِ فِرْعَوْنَ سُوءُ الْعَذابِ* النّارُ يُعْرَضُونَ عَلَيها غُدوّاً وَعَشِيّاً وَيَوْمَ تَقُومُ السّاعةُ أَدْخِلُوا آلَ فِرْعَونَ أَشَدَّ الْعَذابِ) .2
«آل فرعون را عذاب بد فرا گرفت، صبح و عصر بر آتش عرضه مى شوند و روزى كه قيامت بر پا مى شود فرمان صادر مى شود كه آنان را در سخت ترين عذاب وارد سازيد».
سخن در جمله (النّارُ يُعْرَضُونَ عَلَيْها) (بر آتش عرضه مى شوند) مى باشد، اين عرضه به حكم اين كه در مقابل جمله (وَيَوْمَ تَقُوم) قرار گرفته

1 . آل عمران/169.
2 . غافر/45ـ 46.


صفحه 120
است مى رساند كه اين جريان در جهانى ميان مرگ و رستاخيز، تحقق مى پذيرد. اگر واقعيت انسان همان بدن بود و فرعونيان بسان ديگر انسانها در مدت اندكى پوسيده و راه فنا را در پيش مى گرفتند، موضوعى براى عرضه بر آتش باقى نمى ماند. و آيه مى رساند كه روح انسان در اين«فترت» با يك نوع بدنى زندگى مى كند كه در آنجا مسأله عذاب و عرضه بر آتش امكان پذير است و اين همان بدن و حيات برزخى است كه بعدها پيرامون آن سخن خواهيم گفت.
4. (...وَلَوْ تَرى إِذِ الظّالِمُونَ فِى غَمَراتِ الْمَوْتِ وَالمَلائِكَةُ باسِطُوا أَيْدِيهِمْ أَخْرِجُوا أَنْفُسَكُمُ الْيَوْمَ تُجْزَونَ عَذابَ الْهُونِ بِما كُنْتُمْ تَقُولُونَ عَلَى اللّهِ غَيْرَ الْحَقِّ وَكُنْتُمْ عَنْ آياتِهِ تَسْتَكْبِرُونَ) .1
«اگر ببينى آنگاه كه ظالمان در گردابهاى مرگ فرو رفته اند و فرشتگان دست هاى خود را گشوده اند (و به آنان مى گويند) جانهاى خود را بيرون بياوريد، امروز به خاطر گفتارهاى باطل درباره خدا و براى استكبار در برابر آيات الهى به عذاب خوار كننده اى كيفر داده مى شويد».
مقصود از«انفس» در اين آيه همان«انفس» است كه در آيه يكم اين بحث آمده است آنجا كه مى فرمايد:
(اللّهُ يَتَوفّى الأَنْفُسَ حينَ مَوْتها) گويى در اين آيه فرشتگان به ستمگران فرمان مى دهند كه جانها را رها سازند در اين صورت مى توان گفت كه ظالم بدنى دارد و«نفسى»، بدن او در ميان خاندانش متروك، و جان و نفس، از او رها مى گردد. و اگر انسان همان موجود مادى بود، رها گرديدن و خارج شدن نفس معنى صحيحى پيدا نمى كرد.

1 . انعام/93.

صفحه 121
گذشته از اين، آيه مى فرمايد:
(اَلْيَوْمَ تُجْزَونَ عَذابَ الْهُونِ) .
«امروز با عذاب خوار كننده اى جزا داده مى شويد».
ظاهر آيه اين است كه جانها پس از اخراج، شكنجه مى بينند. تصور اين كه مقصود از شكنجه در اينجا خود قبض روح است احتياج به قرينه قطعى دارد.
5. روزى كه حضرت مسيح دو نفر از حواريون خود را به شهرستان انطاكيه فرستاد تا آنان را به خداپرستى دعوت كنند مردم آنجا به مخالفت برخاستند ولى در ميان آنان مردى به نام«حبيب بن نجار» به حمايت از فرستادگان مسيح برخاست كه مورد خشم بت پرستان قرار گرفت و به او هجوم آوردند، وى فرياد برآورده گفت: (إِنّى آمَنْتُ بِرَبِّكُمْ فَاسْمَعُونِ) :«من به خداى شما اى فرستادگان ايمان آوردم شاهد باشيد». اين جمله را گفت و با هجوم مردم كشته شد.
قرآن مى فرمايد :در اين هنگام از عالم غيب به او خطاب شد (قيلَ ادْخُلِ الجَنَّةَ) :«به بهشت وارد شو». او با شنيدن اين سروش غيبى چنين گفت:
(...قالَ يا لَيْتَ قَوْمى يَعْلَمُونَ* بِما غَفَر لى رَبّى وَجَعَلَنى مِنَ الْمُكْرَمينَ).1
«اى كاش قوم من مى دانستند كه خداى من مرا بخشيد و از عزيزان قرار داد».
به طور مسلم مقصود از بهشت در اين آيه، بهشت اخروى نيست، زيرا به حكم آيات، ميان مرگ، و آخرت برزخى حائل است و قهراً اين بهشت،

1 . يس/26ـ27.


صفحه 122
بهشت ديگرى است كه در روايات از آن به بهشت برزخى تعبير آورده شده است.
نكته مهم در آيه اين است كه به او خطاب مى شود«وارد بهشت شو» مخاطب به اين خطاب كيست؟ بدن است يا چيز ديگر؟ بدن كه در زير خاك مى رود، طبعاً وراى آن واقعيت ديگرى هست كه وارد بهشت مى شود و سخن مى گويد، و از مغفرت خود و عزتش گزارش مى دهد.
تصور اين كه مقصود از ورود به بهشت، اين است كه بشارت بده پس از گذراندن دوران برزخ، وارد بهشت اخروى مى شوى، كاملاً بر خلاف صريح آيه است و اگر بنا باشد باب اين نوع تأويل در آيات قرآن باز شود بهره گيرى از قرآن مشكل مى شود. و لذا در اين جا مى فرمايد:«وارد بهشت بشو» نمى گويد:«اَبْشِر بِالْجَنَّةِ» (مژده باد تو را به بهشت).
6.قرآن آنگاه كه از طوفان نوح وغرق شدن امت وى گزارش مى دهد يادآور مى شود كه آنان به خاطر خطاهاى خود غرق شدند سپس وارد آتش گرديدند. چنان كه مى فرمايد:
(مِمّا خَطيئاتِهِمْ أُغْرِقُوا فَادْخِلوا ناراً فَلَمْ يَجِدُوا لَهُمْ مِنْ دُونِ اللّهِ أَنْصاراً) .1
«به خاطر كارهاى خطاى خود غرق شدند سپس وارد آتش گشتند، وجز خدا ياورى نيافتند».
اين آتش (به همان دليل كه در باره بهشت در آيه قبل بيان شد) نمى تواند، آتش اخروى باشد، طبعاً آتشى است در برزخ كه پس از مرگ، آدم گناهكار را فرا مى گيرد و مفاد آيه با آيه مربوط به«آل فرعون» (آيه سوم اين

1 . نوح/25.


صفحه 123
بحث) يكى است.
7.(قُلْ يَتَوَفّاكُمْ مَلَكُ الْمَوْتِ الَّذِى وُكِّلَ بِكُمْ...) .1
«بگو فرشته مرگ كه بر قبض جان شماها مأموريت دارد جان شماها را كاملاً مى گيرد».
اين آيه پاسخ قاطع و روشنى است به آن گروه از منكران معاد كه گمان مى كردند پس از مرگ،انسان به كلى نابود مى شود و ديگر چيزى از او باقى نمى ماند تا دوباره زنده شود و بر فرض كه روز قيامت، انسانى زنده شود هيچ گونه ارتباطى به انسان قبلى ندارد. قرآن نخست اين شبهه را اين گونه بيان مى كند:
(وَقالُوا ءَإِذا ضَلَلْنا فِى الأَرْضِ ءَإِنّا لَفِى خَلْق جَديد...) .2
«آيا آنگاه كه ما پس از مرگ در زمين گم و پراكنده شديم، زندگى جديدى خواهيم داشت؟».
آنگاه در پاسخ آن مى فرمايد:«اگر چه بدن شما پس از مرگ پوسيده و در زمين پراكنده مى شود ولى فرشته مرگ شما را به طور كامل تحويل مى گيرد».
بدون شك بايد غير از واقعيت بدن، واقعيت ديگرى در كار باشد تا اين پاسخ بتواند شبهه منكران را دفع نمايد، زيرا شبهه در مورد فرسودگى و پراكندگى بدن پس از مرگ است و اين واقعيتى است مشهود و غير قابل انكار، بنابراين بايد واقعيت ديگرى غير از بدن باشد تا بدون هيچگونه دگرگونى و نقصانى محفوظ بماند.
تا اينجا با آياتى كه از صراحت بيشترى برخوردار بودند آشنا شديم. اكنون

1 . سجده/11.
2 . سجده /10.


صفحه 124
آياتى را كه به گونه اى حاكى از تجرد روح و بقاى آن پس از مرگ مى باشند، مورد بحث قرار مى دهيم.
8. قرآن در تبيين آفرينش انسان از نطفه تا لحظه اى كه استخوانها با گوشت پوشيده مى شوند از كلمه (خَلَقَ) و (جَعَلَ) بهره مى گيرد و مى فرمايد:
(وَلَقَدْ خَلَقْنَا الإِنْسانَ مِنْ سُلالَة مِنْ طين...) .1
«انسان را از عصاره اين گل آفريديم».
و در تبيين آفرينش مرحله بعد از آن از لفظ«انشاء» كه به معنى ابداع است، بهره مى گيرد و آن را آفرينش ديگر توصيف مى كند كه از نظر هويت و آثار وجودى قابل قياس با آفرينش هاى گذشته نيست، چنان كه مى فرمايد:
(...ثُمَّ أَنْشَأْناهُ خَلْقاً آخَرَ...) .2
«آنگاه به او آفرينش ديگرى اعطا نموديم».
مراحل قبلى خلقت از چكيده گل، نطفه، علقه، مضغه، پوشش استخوانها با گوشت هر چند مراحل متفاوتى مى باشند ولى در عين حال همگى در يك اصل مشتركند و آن تكامل ماده از صورتى به صورت ديگر، ولى بعداً مرحله آفرينش به مرحله اى مى رسد كه در آنجا پاى ابداع و ايجاد به ميان مى آيد كه هرگز به معنى تكامل ماده به شيوه هاى پيشين نيست بلكه آفرينش ديگرى است كه هويتى نو و آثار ويژه اى را دارا است.
و به ديگر سخن: تكامل آفرينش انسان در مراحل پيشين هر چند زمينه ساز اين مرحله جديد است ولى در اين مرحله جديد، تكامل به معنى

1 . مؤمنون/12.
2 . مؤمنون/14.


صفحه 125
تكامل مادى نيست كه فقط ماده از مرحله اى به مرحله ديگر تحول و تكامل يافته باشد، بلكه در اين شرايط قابليتى درماده پيدا مى شود كه واقعيتى غير مادى بدون هيچ سابقه اى ايجاد مى گردد و يك نوع هماهنگى با آن (بدن) پيدا مى كند و به همين جهت كلمه«أنشأ» و كلمه«خلقاً آخر» به كار رفته است.
9. قرآن يادآور مى شود امواج طوفان، فرعون و پيروان او را فرا گرفت او در آن حالت اظهار ايمان كرد ولى ديگر كار از كار گذشته و فرصتى براى توبه باقى نبود به همين خاطر خطاب به او آمد كه تو غرق مى شوى امّا بدن بى جانت را از آب بيرون مى آوريم تا براى آيندگان درس عبرتى باشد چنانكه مى فرمايد:
(فَالْيَوْمَ نُنَجّيكَ بِبَدَنِكَ لِتَكونَ لِمَنْ خَلْفَكَ آيَةً...) .1
«امروز بدن تو را از آب مى گيريم تا براى كسانى كه پس از تو مى آيند، نشانه عبرت باشد».
آيه از نجات بدن فرعون سخن مى گويد، و اين حاكى از آن است كه چيزى نجات پيدا مى كند و چيز ديگرى محكوم به عذاب مى شود و اين گواه بر اين است كه بدن غير از واقعيت انسان است و به آن واقعيت خطاب مى كند و مى گويد: امروز بدن تو را نجات مى دهيم.
اين خود دليل بر آن است كه فرعون داراى دو واقعيت است، يكى بدن كه نجات مى يابد،و ديگر چيزى كه مورد خشم و عذاب الهى قرار مى گيرد و آن همان نفس و روح او است.2

1 . يونس/92.
2 . اگر چه اين آيه در شمار آياتى كه صراحت چندانى بر مطلوب ندارد، ذكر گرديده، ولى حق اين است كه همانگونه كه علاّمه طباطبايى فرموده اند اين آيه در اثبات مقصود صريح است(به الميزان:10/121 رجوع شود).


صفحه 126
10. (فَعَقَرُوا النّاقَةَ وَ عَتَوْا عَنْ أَمْرِ رَبِّهِمْ وَقالُوا يا صالِحُ ائْتِنا بِما تَعِدُنا إِنْ كُنْتَ مِنَ الْمُرْسَلينَ* فَأَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ فَأَصْبَحُوا فِى دارِهِمْ جاثِمينَ* فَتَولّى عَنْهُمْ وَقالَ يا قَوْم لَقَدْ أَبْلَغْتُكُمْ رِسالَةَ رَبِّى وَنَصَحْتُ لَكُمْ وَلكِنْ لا تُحِبُّونَ النّاصِحينَ) .1
(«قوم ثمود) شتر را (كه معجزه صالح بود) پى كردند و از دستور پروردگار خود سر پيچيدند و گفتند اگر پيامبرى، عذابى را كه به ما وعده مى دهى، بيار، زلزله اى آنان را فرا گرفت سپس در خانه هاى خويش بى جان افتادند آنگاه صالح از آنان روى برتافت و گفت اى قوم، من پيامهاى خدا را رسانيدم و شما را پند دادم ولى شما ناصحان را دوست نمى داريد».
از اين آيه دو مطلب استفاده مى شود:
1. بقاى روح پس از مرگ.
2. امكان ارتباط انسان با ارواح.
و هر دومطلب را مى توان ازجمله (لَقَدْ أَبْلَغْتُكُمْ رِسالَةَ رَبِّى...)بهره گرفت، زيرا صالح اين جمله ها را به آنان آنگاه گفت كه زلزله آنها را نابود كرده بود و به صورت موجودات بى جان در خانه هاى خود افتاده بودند چنان كه مى فرمايد:
( فَتَولّى عَنْهُمْ وَقالَ يا قَوْم لَقَدْ أَبْلَغْتُكُمْ...) و معنى آيه به حكم حرف«فاء» كه حاكى از ترتيب است اين است كه پس از مرگ آنان به وسيله زلزله، صالح پشت بر آنان كرد وچنين ندايى را به آنان سر داد.
جالب تر جمله دوم است كه فرمود: (وَلكِنْ لا تُحِبُّونَ النّاصِحين)يعنى: همين حالا هم كه زير خروارها خاك فرو رفته ايد، افراد نصيحت گر را

1 . اعراف/77ـ 79.


صفحه 127
دوست نمى داريد.
11. (فَأَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ فَأَصْبَحُوا فِى دارِهِمْ جاثِمينَ* فَتَولّى عَنْهُمْ وَقالَ يا قَوْم لَقَدْ أَبْلَغْتُكُمْ رِسالاتِ رَبِّى وَنَصَحْتُ لَكُمْ فَكَيْفَ آسى عَلَى الْقَوْمِ الْكافِرينَ).1
« زمين لرزه قوم شعيب را فرا گرفت و در خانه هاى خود هلاك شدند(پس از مرگ و هلاكت آنان) شعيب پشت به آنان كرد وگفت من پيامهاى پروردگارم را به شما رسانيدم و پندتان دادم پس چگونه بر گروه كافر اندوه بخورم».
شيوه استدلال در اين آيه با آيه پيشين يكى است و چيزى كه هست آيه قبل در باره قوم صالح بود و اين آيه درباره قوم شعيب است.
12. (وَاسْئَلْ مَنْ أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رُسُلِنا أَجَعَلْنا مِنْ دُونِ الرَّحْمنِ آلِهَةً يُعْبَدُونَ) .2
«از پيامبران پيشين بپرس آيا غير از خداى رحمان، خدايى معرفى كرده ايم كه پرستش شوند؟».
ظاهر آيه حاكى است كه پيامبر مأمور است كه از همين جهان طبيعت با پيامبرانى كه در نشأى ديگرند، گفتگو كند و همان دو مطلبى (1. بقاى روح، 2. ارتباط با ارواح) كه از دو آيه پيشين بهره گرفتيم، از اين آيه نيز مى توان استفاده نمود.
پيامبر مى تواند با انبياى سلف درباره توحيد كه اصل مشترك ميان همه شرايع سماوى است، گفتگو كند اصلى كه آيه ياد شده در زير حاكى از آن است.
(وَلَقَدْ بَعَثْنا فِى كُلِّ أُمَّة رَسُولاً أَنِ اعْبُدوا اللّهَ

1 . اعراف/91و93.
2 . زخرف/45.


صفحه 128
وَاجْتَنِبُواالطّاغُوتَ...).1
«ما براى تمام امتها پيامبرى فرستاديم كه همگى بگويند خدا را بپرستيد و از پرستش طاغوت بپرهيزيد».
بنابراين اگر ما ظاهر اين آيه را در نظر آوريم، مفاد آن همان است كه بيان گرديد. ولى در آيه، دو احتمال ديگر نيز گفته شده است كه مرحوم طبرسى آنها را يادآور شده است:
احتمال اول: مقصود سؤال و پرسش پيروان پيامبران گذشته است. اكثر مفسران اين احتمال را پذيرفته اند بنابراين معناى آيه چنين است: از پيروان پيامبران سؤال كن يعنى(وَاسْئَل أَتْباعَ مَنْ أَرْسَلْنا)«مضاف » حذف شده و«مضاف اليه» جاى آن ذكر شده است.
احتمال دوم: مخاطب خود پيامبر است ولى آيه مربوط به شب معراج است كه در آن شب همه پيامبران جمع گرديدند و پيامبر آنان را ملاقات و مذاكره كرد.2
يادآور مى شويم: دو احتمال ياد شده بر خلاف ظاهر آيه مى باشند و آيه آنگاه بر خلاف ظاهر حمل مى شود كه شاهد قطعى (لفظى يا عقلى) بر آن وجود داشته باشد وچنين قرينه و شاهدى در مورد اين آيه وجود ندارد آرى در مورد احتمال دوم رواياتى از طريق شيعه و سنى وارد شده است و بر فرض كه اين روايات از نظر سند معتبر باشد، باز هم آيه بر مقصود ما دلالت دارد، زيرا پيامبران گذشته (جز عيسى) همگى مرده اند پس آنان غير از بدن عنصرى واقعيت ديگرى دارند كه پيامبرمان در شب معراج در نشأت ديگر آنان را ملاقات كرد و مذاكره نمود.3

1 . نحل/36.
2 . مجمع البيان:5/49ـ 50.
3 . از جمله آياتى كه مى تواند به گونه اى بر تجرد و بقاى روح پس از مرگ دلالت كند، آيه 100 سوره مؤمنون است(وَمِنْ وَرائِهِمْ بَرْزَخٌ...) (به الميزان :15/72و«اللّه خالق الكون» ص 431، رجوع نماييد).


صفحه 129

6

ارائه نمونه هاى هفتگانه از احياى مردگان

آيات موضوع

1. (وَإِذْ قالَ إِبْراهيمُ رَبِّ اَرِنِى كَيْفَ تُحْيىِ الْمَوتى قالَ أَوَ لَمْ تُؤْمِنْ قالَ بَلى وَلكِنْ لِيَطْمَئِنَّ قَلبِْى...) . (بقره/260)
2. (...قالَ فَخُذْ أَرْبَعَةً مِنَ الطَّيْرِ فَصُرْهُنَّ إِلَيْكَ ثُمَّ اجْعَلْ عَلى كُلِّ جَبَل مِنْهُنَّ جُزءاً ثُمَّ ادْعُهُنَّ يَأْتِينَكَ سَعْياً وَاعْلَمْ أَنَّ اللّهَ عَزيزٌ حَكيمٌ). (بقره/260)
3. (اَوْ كَالَّذِى مَرَّ عَلى قَرْيَة وَهِىَ خاوِيَةٌ عَلى عُرُوشِها قالَ أَنّى يُحْيى هذِهِ اللّهُ بَعْدَ مَوْتِها فَأَماتَهُ اللّهُ مائةَ عام ثُمَّ بَعَثَهُ قالَ كَمْ لَبِثْتَ قالَ لَبِثْتُ يَوْماً أَوْ بَعْضَ يَوْم قالَ بَلْ لَبِثْتَ مائَةً عام فَانْظُر إِلى طَعامِك وَشَرابِكَ لَمْ يَتَسَنَّه وَانْظُرْ إِلى حِمارِكَ وَلِنَجْعَلَكَ آيةً لِلنّاسِ وَانْظُر إِلَى الْعِظامِ كَيْفَ نُنْشِزُها ثُمَّ نَكْسُوها لَحْماً فَلمّا تَبَيَّنَ لَهُ قالَ أَعْلَمُ أَنَّ اللّهَ عَلى كُلِّ شَىْء قَديرٌ) . (بقره/259)
4. (فَقُلْنَا اضْرِبُوهُ بِبَعْضِها كَذلِكَ يُحْيىِ اللّهُ الْمَوتى وَيُريكُمْ آياتِهِ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ) . (بقره/73)


صفحه 130
5. (وَإِذْ قُلْتُمْ يا مُوسى لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ حَتّى نَرَى اللّهَ جَهْرَةً فَأَخَذَتْكُمُالصّاعِقَةُ وَأَنْتُمْ تَنْظُرُونَ* ثُمَّ بَعَثْناكُمْ مِنْ بَعْدِ مَوْتِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرونَ) . (بقره/55 56)
6. (اَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ خَرَجُوا مِنْ دِيارِهِمْ وَهُمْ أُلُوفٌ حَذَر الْمَوتِ فَقالَ لَهُمُ اللّهُ مُوتُوا ثُمَّ أَحْياهُمْ إِنَّ اللّهَ لَذُو فَضْل عَلى النّاسِ وَلكِنَّ أَكْثَرَ النّاسِ لا يَشْكُرُونَ) . (بقره/243)
7. (...أُبْرِئُ الأَكْمَهَ وَالأَبْرَصَ وَأُحْىِ الْمَوْتى...) .
(آل عمران/49)
8. (...وَتُبْرِئُ الأَكْمَهَ وَالأَبْرَصَ بِإِذْنِى وَإِذْ تُخْرِجُ الْمَوْتى...). (مايده/110)
9. (...رَبِّ لَوْ شِئْتَ أَهْلَكْتَهُمْ مِنْ قَبْلُ وَإِيّاىَ أَتُهْلِكُنا بِما فَعَلَ السُّفَهاءُ مِنّا...). (اعراف/155)
10. (فَضَرَبْنا عَلى آذانِهِمْ فِى الْكَهْفِ سِنينَ عَدَداً) . (كهف/11)
11. (وَلَبِثُوا فى كَهْفِهِمْ ثَلاثَ مائِة سِنينَ وَازْدادُوا تِسْعاً) . (كهف/15)
12. (وَتَحْسَبُهُمْ أَيْقاظاً وَهُمْ رُقُودٌ...) . (كهف/18)
13. (...لَوِ اطَّلَعْتَ عَلَيْهِمْ لَوَلَّيْتَ مِنْهُمْ فِراراً وَلَمُلِئْتَ مِنْهُمْ رُعْباً)(كهف/18)
14. (...وَنُقَلِّبُهُمْ ذاتَ الْيَمِينِ وَذاتَ الشِّمالِ...). (كهف/18)


صفحه 131
15. (ثُمَّ بَعَثْناهُمْ لِنَعْلَمَ أَىّ الحِزْبَيْنِ أَحْصى لِما لَبِثُوا أَمَداً) . (كهف/12)
16. (وَكَذلِكَ أَعْثَرْنا عَلَيْهِمْ لِيَعْلَمُوا أَنَّ وَعْدَ اللّهِ حَقٌّ وَأَنَّ السّاعَةَ لا رَيْبَ فِيها...) . (كهف/21)
17. (أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحابَ الْكَهْفِ وَالرَّقيمِ كانُوا مِنْ آياتِنا عَجَباً). (كهف/9)

ترجمه آيات

1.«به ياد آور هنگامى كه ابراهيم گفت: خدايا به من نشان بده كه چگونه مردگان را زنده مى كنى(خدا) گفت مگر ايمان نياورده اى، ابراهيم گفت: چرا ولى مى خواهم قلبم آرام گيرد(وخطورهاى زجرده بر طرف شوند)».
2.(«خدا) گفت چهار پرنده انتخاب كن و آنها را در حالى كه با تو اُنس گرفته اند، ذبح كن (و قطعه، قطعه كن و بياميز) و هر جزئى از آنها را بر كوهى بگذار و سپس آنها را بخوان (خواهى ديد كه آنها) شتابان به سوى تو مى آيند به راستى خداوند قدرتمند وحكيم است (هم از ذرات بدن پرندگان آگاه است و هم بر گردآورى آنها توانايى دارد)».
3.«يا بسان آن كسى كه از كنار دهكده اى ويرانه عبور كرد، دهكده اى كه ديوارهاى آن به روى سقفهاى آن فرو ريخته و ساكنان آنجا هلاك و نابود و استخوان هاى آنها متلاشى شده بود، با خود گفت: چگونه خداوند آنان را زنده خواهد كرد خداوند (در اين هنگام) او را صد سال ميراند سپس زنده كرد و به او گفت چقدر درنگ كردى؟گفت: يك روز يا قسمتى از آن فرمود بلكه صد سال درنگ كردى (ولى) به غذا و نوشيدنى خود نگاه كن هيچ تغيير نكرده و به الاغ خود بنگر كه چگونه متلاشى شده است احياى تو پس از صد سال مايه اطمينان خاطر تو و نشانه اى از معاد براى ديگر مردم است اكنون به


صفحه 132
استخوان (مركب سوارى خود) نگاه كن كه چگونه آنها را برداشته به هم پيوند مى دهيم و گوشت بر آن مى پوشانيم(وقتى اين كارها را ديد) وى گفت مى دانم كه خداوند بر همه چيز توانا است».
4.«سپس گفتيم: قسمتى از گاو را به مقتول بزنيد! (تا زنده شود و قاتل را معرفى كند) خداوند اين گونه مردگان را زنده مى كند، و آيات خود را به شما نشان مى دهد شايد انديشه كنيد».
5.«به ياد آريد وقتى را كه به موسى گفتيد، ما به تو ايمان نمى آوريم تا خدا را آشكارا ببينيم ، همه شما را صاعقه گرفت در حالى كه نگاه مى كرديد، سپس شما را پس از مرگتان، زنده كرديم شايد سپاسگزار باشيد».
6.«مگر سرگذشت آنان را كه از بيم مرگ از ديار خويش بيرون رفتند در حالى كه هزاران نفر بودند، نشنيده اى خداوند به آنان گفت بميريد آنگاه آنان را زنده كرد، حقّا كه خداوند نسبت به مردم صاحب كرم است ولى بيشتر مردم سپاسگزار نيستند».
7.«كوران مادر زاد و بيماران را شفا مى بخشم و مردگان را زنده مى كنم».
8.«به ياد آور زمانى را كه نابينايان و بيماران برص را شفا مى بخشيدى و مردگان را به اذن من زنده مى كردى».
9.«خدايا مى خواستى من و آنان را پيش از آمدن به طور، نابود كنى آيا ما را به وسيله كار سفيهان هلاك مى كنى؟».
10.«سپس سالها پرده اى (از خواب) بر گوش آنها افكنديم».
11.«آنان در غارشان 309 سال تمام بسر بردند».
12.«آنان را بيدار مى انديشيدى، در حالى كه همگى خفته بودند».
13.«اگر آنان را مشاهده مى كردى از وحشت فرار مى كردى و ترس، تو را فرا مى گرفت».
14.«آنان را به سمت راست وچپ بر مى گردانيديم».
15.«آنان را بيدار كرديم تا روشن گردد كدام گروه از مدت توقف خود آگاه تر است».
16.«ما مردم آن زمان را از طريق بيدار كردن آنان، آگاه ساختيم كه بدانند وعده خدا حق و استوار است و در روز رستاخيز شك و ترديدى نيست».
17.«آيا گمان كردى اصحاب كهف و رقيم از آيات عجيب ما بودند؟!».


صفحه 133

تفسير آيات

اذعان ويقين انسان نسبت به پديده اى، داراى مراتب و مراحل مختلف است كه به گونه فشرده يادآور مى شويم:
1.«علم اليقين»: هرگاه انسان نسبت به پديده اى يقين پيدا كند و از اوصاف و خصوصيات آن آگاه گردد، در حالى كه خود آن و يا آثار آن را به يكى از حواس، ادراك نكرده باشد، چنين علمى را«علم اليقين» مى گويند مثلاً بداند كه آتش موجودى است برافروخته و داراى حرارت و گرمى است ولى آن را مشاهده نكند، مع الوصف به وجود آن مؤمن باشد.
تا چندى قبل بسيارى از افراد از وجود تلويزيون در غرب آگاه بودند و مى شنيدند كه صنعت تلويزيون سيما و صدا را پخش مى كند امّا هرگز آن را نديده و مشاهده نكرده بودند مع الوصف به وجود چنين پديده اى مؤمن و مطمئن و داراى علم و يقين بودند.
2.«حقّ اليقين»: هرگاه انسان، پديده مورد نظر خود را مشاهده كند، مثلاً برافروختگى آتش را ببيند، به طور مسلم گامى به پيش نهاده و يقين وى، به مرحله كامل ترى قدم نهاده است، زيرا به قول معروف«شنيدن كى بود مانند ديدن»، به اين مرحله از يقين،«حقّ اليقين» مى گويند.
3.«عين اليقين»: هرگاه همين فرد آثار پديده را با حس مناسب آن، لمس كند، مثلاً دست خود را به سوى آتش ببرد و حرارت آتش را با حس لامسه، درك كند، در اين صورت يقين وى به مرحله اعلا رسيده و در زواياى ذهن وى چيزى باقى نمى ماند كه او را رنج دهد
چه بسا افرادى به موضوعى از موضوعات اطمينان و يقين دارند ولى گاه و بى گاه افكارى در ذهن آنها پديد مى آيد، كه آنان را زجر مى دهد، و سكون و


صفحه 134
آرامش را از آنها سلب مى كند و اين خطورها، با رؤيت و مشاهده مورد يقين، محو و نابود مى گردند.
هر چند قرآن مسأله معاد را واقعيت و رخدادى قطعى تلقى كرده كه عقل و برهان انسان را به پذيرش آن رهنمون مى گردد و در نتيجه مجالى براى شك و ترديد در محور آن نيست ولى در عين حال اين واقعيت مسلم عقلى را با ارائه نمونه هاى هفتگانه از احياى مردگان به گونه اى محسوس و ملموس مطرح كرده است و ما در اين فصل اين نمونه هاى هفت گانه را، يادآور مى شويم:

نمونه اوّل: ابراهيم و احياى مردگان

مفسران اسلامى نقل مى كنند، ابراهيم از كنار دريايى مى گذشت، مردارى را ديد كه در كنار دريا افتاده، قسمتى از آن در دريا و قسمت ديگر در بيرون از آن است، وحيوانات دريايى و خشكى از دو طرف، به آن هجوم آورده و آن را مى خورند و اجزاى بدن او متفرق مى گردد.
ديدن اين منظره او را به فكر مسأله رستاخيز انداخت كه چگونه انسان مرده كه اجزاى آن بسان اين مردار، در جهان متلاشى مى گردد، بار ديگر زنده مى شود.
از اين جهت از خداوند درخواست كرد كه كيفيت احياى مردگان را پس از متلاشى شدن اجزاى آنها، براى او بنماياند.
شكى نيست كه ابراهيم خليل از طريق عقل ووحى، از وجود رستاخيز آگاه بود و به آن كاملاً ايمان و اعتقاد داشت، ولى براى رفع خطورهاى ذهنى كه گاهى اصحاب يقين را نيز زجر و آزار مى دهد از خدا خواست كه منظره احياى مردگان را با ديدگان خود مشاهده نمايد، تا يقين وى به صحت رستاخيز به حدّ


صفحه 135
اعلى برسد و به اصطلاح«علم اليقين» او به«عين اليقين» تبديل شود.
قرآن مجيد، درخواست ابراهيم و پاسخ خدا را به او، طى آيه(260) سوره بقره نقل مى كند اينك متن آيه:
(وَإِذْ قالَ إِبْراهيمُ رَبِّ اَرِنِى كَيْفَ تُحْيىِ الْمَوتى قالَ أَوَ لَمْ تُؤْمِنْ قالَ بَلى وَلكِنْ لِيَطْمَئِنَّ قَلبِْى...) .
«به ياد آور هنگامى كه ابراهيم گفت: خدايا به من نشان بده كه چگونه مردگان را زنده مى كنى(خدا) گفت مگر ايمان نياورده اى، ابراهيم گفت: چرا ولى مى خواهم قلبم آرام گيرد(وخطورهاى زجرده بر طرف شوند)».
جمله (وَلكِنْ لِيَطْمَئِنَّ قَلْبى) بيانگر همان نكته اى است كه يادآور شديم و آن اين كه چه بسا در قلب دارندگان ايمان و يقين به پديده اى، خطورهايى پديد مى آيد كه محو آنها، جز با رؤيت پديده، امكان پذير نيست.
اكنون ببينيم كه خداوند چگونه به او دستور مى دهد:
(...قالَ فَخُذْ أَرْبَعَةً مِنَ الطَّيْرِ فَصُرْهُنَّ إِلَيْكَ ثُمَّ اجْعَلْ عَلى كُلِّ جَبَل مِنْهُنَّ جُزءاً ثُمَّ ادْعُهُنَّ يَأْتِينَكَ سَعْياً وَاعْلَمْ أَنَّ اللّهَ عَزيزٌ حَكيمٌ).
(«خدا) گفت چهار پرنده انتخاب كن و آنها را در حالى كه با تو اُنس گرفته اند، ذبح كن (و قطعه، قطعه كن و بياميز) و هر جزئى از آنها را بر كوهى بگذار و سپس آنها را بخوان (خواهى ديد كه آنها) شتابان به سوى تو مى آيند به راستى خداوند قدرتمند وحكيم است (هم از ذرات بدن پرندگان آگاه است و هم بر گردآورى آنها توانايى دارد)».
شأن نزولى كه در آغاز بحث نقل كرديم و همچنين دستورى كه خداوند به ابراهيم مى دهد كه چهار مرغ را به شرح ياد شده، ذبح كند، مى رساند كه هدف


صفحه 136
ابراهيم تنها مشاهده احياى مرده نبوده و گرنه كافى بود كه مرده اى را زنده كند بدون آن كه ابراهيم را به انجام اين مقدمات تكليف كند.
بلكه هدف مشاهده بازگشت اجزاى بدن هر حيوانى به بدن اصلى خود بود، از اين جهت بايد پرندگان متعددى را ذبح كند و آنها را به هم بياميزد.
و اين هدف باز در صورتى عملى مى گردد كه پرندگان از انواع مختلف باشند، زيرا در غير اين صورت هدف كه بازگشت اجزاى هر يك به بدن اصلى خود بود، تأمين نمى گردد، ولذا در روايات وارد شده است كه اين چهار مرغ عبارت بودند از طاووس، كبوتر، خروس و كلاغ كه هر كدام مظهر صفات و روحيات خاصى مى باشند، طاووس مظهر خودنمايى و خروس مظهر تمايلات شديد جنسى، كبوتر مظهر بازيگرى و كلاغ مظهر ذكاوت و هوش.

پاسخ به يك پرسش

1. گاهى گفته مى شود هرگز از آيه استفاده نمى شود كه خداوند به ابراهيم دستور ذبح مرغان را داده باشد، زيرا لفظ (فَصُرْهُنَّ) هر چند به معنى قطع كردن آمده است ولى در اين جا مقصود متمايل ساختن و مأنوس گردانيدن است، به گواه اين كه پس از لفظ (فَصُرْهُنَّ) لفظ (إِلَيْكَ) به كار رفته است و اين لفظ با معنى دوم مناسب است، نه معنى اوّل در اين صورت مفاد آيه دگرگون مى گردد، و مقصود اين مى شود كه اين چهار مرغ را بگيرد، و آنها را با خود مأنوس بسازدو هر كدام را در حالى كه زنده اند بر سر كوهى بگذارد، و سپس آنها را بخواند تا به سوى او آيند، يعنى همچنان كه دعوت تو از آنها سبب مى شود كه آنها از جاى خود حركت كنند و به سوى تو بيايند همچنين دعوت خدا، در روز رستاخيز از مردگان سبب مى شود كه اجزاى پراكنده


صفحه 137
مردگان گرد هم بيايند و به صورت انسان كامل گام در محشر بگذارند.
سهولت اين كار براى خدا بسان آسانى دعوت مرغان و آمدن آنها نسبت به تو است.

پاسخ

اين تفسير از جهاتى مردود است:
اوّلاً: ابراهيم خليل خواهان مشاهده و رؤيت احياى مردگان بود تا هرنوع خطورهاى خلاف را از خانه دل براند، و اين مطلب جز، با نشان دادن احياى موتى، امكان پذير نبود، و هرگز تشبيه و تمثيل و اين كه دعوت خدا از مردگان بسان دعوت تو از مرغان پراكنده و آمدن آنها به سوى تو است، دردى را دوا نمى كند قدرت اين تشبيه، بالاتر از وحى الهى نيست كه وى از آن راه به صحت رستاخيز يقين و ايمان پيدا كرده بود.
ثانياً: اگر معنى آيه اين است كه هر يك از چهار مرغ را به صورت زنده سر كوهى قرار دهد سپس آنها را بخواند، پس چرا مى فرمايد:
(ثُمَّ اجْعَلْ عَلى كُلِّ جَبَل مِنْهُنَّ جُزءاً) .
«سر هر كوهى جزئى از آنها را قرار بده».
بلكه بايد بگويد:
«ثُمَّ اجْعَلْ عَلى كُلِّ جَبَل مِنْهُنَّ واحِداً».
«سر هر كوهى يكى از آنها را قرار بده».
لفظ«جزء» حاكى از آن است كه وى مرغها را به هم آميخته بودو آميختگى جز با سر بريدن و قطعه،قطعه كردن و آميختن آنها به هم امكان پذير نيست.


صفحه 138
ثالثاً: لفظ (فَصُرْهُنَّ) در لغت عرب به معنى قطع كردن نيز آمده است و لفظ (إِلَيْكَ) حاكى است كه اين لفظ علاوه بر آن، متضمن معنى ديگرى از قبيل مأنوس كردن و متمايل ساختن نيز هست، گويى معنى جمله اين است كه آنها را همراه با مأنوس ساختن به خويش، قطع كن و سرهاى آنها را ببر.
از اين بيان روشن مى گردد كه خداوند بزرگ در روز رستاخيز اجزاى بدن هر انسانى را هر چند جزو بدن انسان و يا حيوان ديگرى شده باشد، به بدن اصلى باز مى گرداند و انسان كاملى را مى آفريند و اختلاط اجزا، مانع از عود هر جزئى به بدن اصلى نمى گردد.
اتفاقاً چيزى كه از قلب ابراهيم خطور كرد همين بود، وى ديد كه مُردارى كه نيمى از آن در دريا و نيمى ديگر در خشكى است مورد هجوم دسته اى از حيوانات دريايى و خشكى قرار گرفته است به طورى كه پس از اندكى، بدن مُردار جزو بدن اين حيوانات خواهد شد، در اين موقع ابراهيم خواست، نحوه بازگشت عضوى از حيوانات را به بدن اصلى، با ديدگان خود مشاهده نمايد از اين جهت با بريدن سرهاى چهار مرغ و قطعه، قطعه كردن و به هم آميختن اجزاى آنها، مسأله را مجسم كرد و از مشاهده احيا و بازگشتن عضو هر حيوانى را به بدن اصلى، به چنين خطور ذهنى خاتمه داد.1

نمونه دوم: احياى«عُزير»

اين تنها ابراهيم نبود كه نمونه اى از احياى مردگان را با ديدگان خود مشاهده كرد و اطمينانى بيشتر و يقينى كامل تر پيدا نمود، بلكه پس از وى يكى

1 . شيخ محمد عبده در تفسير آيه دست به تأويلى زده كه هرگز مناسب مقام علمى ايشان نيست به تفسير المنار: 3 / 54 56 مراجعه فرماييد.


صفحه 139
از بزرگان برگزيده خدا كه در بعضى روايات نام او«عُزير» و در برخى ديگر«ارمياء» وارد شده است، با حادثه مشابه با حادثه ابراهيم روبه رو گرديد، و از قلب او خطور كرد كه چگونه خداوند اين مردگان متلاشى شده را زنده خواهد كرد؟
او در اثناى سفر خود در حالى كه بر مركبى سوار بود و مقدارى غذا و آشاميدنى همراه داشت از كنار يك آبادى عبور كرد كه ديوارهاى آن، به روى سقف هاى آن فرو ريخته بود، و اجساد وا ستخوانهاى اهل آنجا به اين سو و آن سو پراكنده شده بود، وقتى اين منظره وحشتزا را ديد گفت: چگونه خداوند اين مردگان را زنده مى كند؟
البته اين سخن نه به معنى انكار قيامت و ترديد در امكان آن بود، بلكه سخنى بود از روى تعجب، زيرا اين فرد، از بندگان برگزيده خدا بود و لذا پس از مشاهده نمونه اى از احياى مرده، گفت مى دانم كه خدا بر همه چيز قادر و توانا است يعنى از اين حقيقت از نخست آگاه بودم و هم اكنون به آن اعتراف مى كنم خداوند براى رفع استبعاد و تعجب او، سه كار را انجام داد كه هر كدام به نوبه خود مى تواند گواه بر امكان معاد و احياى دوباره انسانها باشد:
1. او را صد سال ميراند سپس او را زنده كرد و از او پرسيد، چقدر در اينجا درنگ كرده اى؟ گفت: يك روز يا نيم روز، اين كه او در مقام پاسخ ميان يك روز و نيم روز مردد شد، معلوم مى شود كه موقع مرگ او، پيش از ظهر، و موقع زنده شدن او بعد از ظهر بوده است، از اين جهت به شك افتاد كه آيا يك شبانه روز درنگ كرده و يا نيم روز و چند ساعتى، در اين موقع به او خطاب شد بلكه صد سال درنگ كرده اى خدايى كه قادر است كه مرده اى را پس از صد سال زنده كند ، مى تواند در مدت بيشتر از آن نيز احيا نمايد، زيرا كوتاهى


صفحه 140
مدت مرگ و يا درازى آن در اين مطلب تأثيرى ندارد.
2. او مقدارى غذا و آشاميدنى همراه داشت غذاى او انجير و آشاميدنى او آب ميوه بود اتفاقاً در اين مدت صد سال هيچ كدام از آنها فاسد نشده بود، در حالى كه اين نوع غذا و نوشيدنى به سرعت فاسد وآلوده مى شوند.
خداوند به او خطاب كرد و گفت: به غذا و نوشيدنى خود بنگر، هيچ فاسد نشده با اين كه يك صد سال بر آن گذشته است خدايى كه مى تواند غذا و نوشيدنى تو را در اين مدت طولانى از فساد و آلودگى حفظ كند، مى تواند مردگان را احيا كند، زيرا صيانت آنها از فساد و آلودگى، يك نوع حيات بخشى به آنها است و يك چنين حيات بخشى كمتر از احياى مرده و حيات نو بخشيدن به او نيست.
3. مركب و الاغ سوارى او در اين مدت به كلى متلاشى شده بود، و حيات و زندگى را از دست داده بود سپس در برابر ديدگان او، اجزاى آن جابجا شد و به هم پيوست و گوشت و پوست پيدا كرد و حيات خود را بازيافت و نمونه اى از احياى مرده گرديد.
شگفتى در اين جا است: آنچه كه بايد زودتر فاسد گردد، مانند غذا و آب ميوه، در اين مدت كمترين تغييرى در طعم و بوى آنها پيدا نشده بود، امّا حيوان كه بايد عمر طولانى پيدا كند، از هم متلاشى گرديده بود.
با ارائه اين سه نمونه، كه هر كدام گواهى روشن بر امكان احياى مردگان است، او زبان به اعتراف گشود، و به قدرت و توانايى گسترده خدا اقرار كرد.
قرآن مجيد اين داستان را در سوره بقره آيه (259) اين چنين بيان مى فرمايد:
(اَوْ كَالَّذِى مَرَّ عَلى قَرْيَة وَهِىَ خاوِيَةٌ عَلى عُرُوشِها قالَ أَنّى يُحْيى


صفحه 141
هذِهِ اللّهُ بَعْدَ مَوْتِها فَأَماتَهُ اللّهُ مائةَ عام ثُمَّ بَعَثَهُ قالَ كَمْ لَبِثْتَ قالَ لَبِثْتُ يَوْماً أَوْ بَعْضَ يَوْم قالَ بَلْ لَبِثْتَ مائةَ عام فَانْظُر إِلى طَعامِك وَشَرابِكَ لَمْ يَتَسَنَّه وَانْظُرْ إِلى حِمارِكَ وَلِنَجْعَلَكَ آيةً لِلنّاسِ وَانْظُر إِلَيالْعِظامِ كَيْفَ نُنْشِزُها ثُمَّ نَكْسُوها لَحْماً فَلمّا تَبَيَّنَ لَهُ قالَ أَعْلَمُ أَنَّاللّهَ عَلى كُلِّ شَىْء قَديرٌ) .
«يا بسان آن كسى كه از كنار دهكده اى ويرانه عبور كرد، دهكده اى كه ديوارهاى آن به روى سقفهاى آن فرو ريخته و ساكنان آنجا هلاك و نابود و استخوان هاى آنها متلاشى شده بود، با خود گفت: چگونه خداوند آنان را زنده خواهد كرد خداوند (در اين هنگام) او را صد سال ميراند سپس زنده كرد و به او گفت چقدر درنگ كردى؟گفت: يك روز يا قسمتى از آن فرمود بلكه صد سال درنگ كردى (ولى) به غذا و نوشيدنى خود نگاه كن هيچ تغيير نكرده و به الاغ خود بنگر كه چگونه متلاشى شده است احياى تو پس از صد سال مايه اطمينان خاطر تو و نشانه اى از معاد براى ديگر مردم است اكنون به استخوان (مركب سوارى خود) نگاه كن كه چگونه آنها را برداشته به هم پيوند مى دهيم و گوشت بر آن مى پوشانيم(وقتى اين كارها را ديد) وى گفت مى دانم كه خداوند بر همه چيز توانا است».

نكته اى قابل توجه

جمله: ( فَأَماتَهُ اللّهُ مائةَ عام ثُمَّ بَعَثَهُ) مى رساند كه خداوند گوينده سخن را صد سال تمام ميراند سپس او را برانگيخت و زنده كرد.
ولى مؤلف«المنار»1 مى گويد: ممكن است اين جمله اشاره به يك نوع

1 . المنار: 3 / 49 50 .


صفحه 142
خواب بوده باشد كه دانشمندان آن را«سبات» مى نامند و آن اين كه يك موجود زنده براى مدتى به خواب عميق فرو رود امّا شعله زندگى او خاموش نشود، و اين معمولاً بيش از چند سال نبوده است.
بايد توجه نمود كه خواب هاى طولانى براى حيوانات و همچنين انسان امكان پذير هست و برخى از حيوانات در سراسر زمستان به خواب مى روند و به آن«زمستان خوابى» مى گويند و در تابستان كه هوا گرم مى شود، بيدار مى شوند.
ولى در آيه شاهدى بر گفتار او نيست، بلكه ظاهر جمله (فَأَماتَهُ )اين است كه او را يك صد سال تمام ميراند سپس او را برانگيخت و زنده كرد.

نمونه سوم: خفتگان افسوس

مفسران اسلامى نقل مى كنند كه سران«قريش» براى كسب آگاهى از صحت و استوارى دعوت حضرت محمد (صلى الله عليه وآله وسلم) نمايندگانى به مدينه اعزام كردند تا از يهود كه از طريق كتب آسمانى نسبت به اوصاف پيامبران آگاه بودند درباره پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) و چگونگى دعوت او آگاه گردند.
دانشمندان يهود گفتند: از او سه موضوع زير را بپرسيد:
1. گروهى كه از محل زندگى خود بيرون رفتند و ناپديد شدند و در خواب عميقى فرو رفتند، آنان چقدر خوابيدند و سپس بيدار شدند و تعداد آنان چه اندازه بود، چه چيزى همراه داشتند.
2. موسى به امر خدا لازم بود با چه كسى ملاقات كند و از او پيروى كند و مطالبى را از او بياموزد (داستان موسى با خضر).
3. سرگذشت مردى كه به خاور و باختر جهان رفت و سَدّى براى


صفحه 143
تجاوز يأجوج و مأجوج ساخت (ذى القرنين) سپس درباره وقت رستاخيز سؤال كنيد، هرگاه به سه سؤال نخست آنچنان كه ما مى دانيم پاسخ گفت او برانگيخته خدا است ولى هرگاه وقت قيامت را تعيين كرد او فرد راستگو نيست، زيرا وقت قيامت را جز خدا كسى نمى داند.
نمايندگا1ن قريش از مدينه به مكه بازگشتند و نتيجه را به سران قوم گزارش كردند، آنان پرسش هاى خود را طرح كردند و خداوند در قرآن، به سه پرسش آنان در سوره كهف پاسخ گفته است.
ما اكنون پيرامون سؤال نخست2 كه در آن به مسأله رستاخيز اشاره شده است بحث و گفتگو مى كنيم.
سرگذشت اين گروه پس از مسيح و پيش از بعثت پيامبر گرامى اتّفاق افتاده است و لذا نام و نشانى از آنان در عهد قديم وجديد نيست و دانشمندان يهود و نصارى بر حفظ سرگذشت آنان اهتمام جسته اند.
تاريخ مى گويد: فرمانروايى به نام«ديوكليس» در سالهاى 285 305 ميلادى بر روم3 حكومت مى كرد و ادعاى اُلوهيت و خدايى مى نمود.
همچنان كه تاريخ مى گويد فرمانروايى به نام«دسيوس» (دقيانوس) كه در سالهاى 249ـ 251 بر روم حكومت مى نمود و مردم را به پرستش بت دعوت مى كرد و خداپرستان را مى كشت و در زبان عرب به آن«دقيانوس» مى گويند.
گروهى از جوانان پاكدامن كه قرآن از آنان به لفظ«فِتيَة» نام مى برد براى فرار از دست حاكم جبّار (دقيانوس)، شهر را به عنوان«شكار» ترك كردند و

1 . مجمع البيان: 3 / 451.
2 . سرگذشت اصحاب كهف در قرآن در سوره كهف طى آيه هاى 9 26 وارد شده است.
3 . مقصود روم شرقى است كه تركيه فعلى و قسمتى از شامات است .


صفحه 144
سگى نيز همراه داشتند، پس از طى مراحلى به غارى رسيدند و به آن پناه بردند مشيت الهى بر اين تعلق گرفت كه آنان به مدت مديدى در غار به حالت خواب بمانند چنان كه مى فرمايد:
(فَضَرَبْنا عَلى آذانِهِمْ فِى الْكَهْفِ سِنينَ عَدَداً) .1
«سپس سالها پرده اى (از خواب) بر گوش آنها افكنديم».
مورخان غربى مدت خواب آنان را 157 سال مى دانند و مى گويند كه اين حادثه ميان 49ـ 251 ميلادى رخ داده است در حالى كه قرآن با قاطعيت هر چه تمامتر مى گويد:
(وَلَبِثُوا فى كَهْفِهِمْ ثَلاثَ مائةَ سِنينَ وَازْدادُوا تِسْعاً) .
«آنان در غارشان 309 سال تمام بسر بردند».
به طور مسلم چنين خواب طولانى در گوشه غار بدون آن كه آب و غذايى به آنان برسد، شبيه مرگ بوده و از حدود خواب طبيعى بيرون مى باشد خوابى بوده است كه فعاليت طبيعى تقريباً متوقف بوده تنها يك شعله بسيار كم فروغى در كانون وجود آنان روشن بود بسان كارخانه بزرگى كه تمام دستگاههاى آن متوقف باشد، تنها شمعى در موتورخانه آن روشن باشد كه هر موقع بخواهند آن را به كار اندازند.
يك چنين خواب، دست كم از مرگ ندارد و نگهدارى يك چنين گروه در گوشه غار با توجه به قدرت گسترده خدا كار بس آسانى است.
گذشته بر اين نمونه اين كار در جانداران كه خواب زمستانى دارند و در تابستان بيدار مى شوند، فراوان است. علاوه بر اين، مرتاضان مى توانند مدتى به ظاهر مرده در دل خاك بخوابند سپس با دادن ماساژ و ريختن آب گرم بيدار

1 . كهف/11.


صفحه 145
گردند.
امروز يكى از تئوريها، منجمد ساختنِ بدن جانداران و بدن انسان براى عمر طولانى است، اگر اين تئورى با موفقيت روبه رو گردد مى توان عمر انسان را به چند برابر افزايش داد، زيرا مطابق اين فرضيه مى توان بدن انسان را در يك سرماى زير صفر منجمد ساخت، به طورى كه حيات او متوقف گردد، نه اين كه شعله آن به كلى خاموش گردد و پس از مدتى او را در حرارت مناسبى قرار دهند و بار ديگر به حيات عادى باز گردانند.
اتفاقاً، وضع اصحاب كهف نيز به صورت توقف حيات بوده است نه خاموشى آن و به اصطلاح خواب طولانى بوده است نه مرگ و قرآن اين حقيقت را اين چنين بيان مى كند:
(وَتَحْسَبُهُمْ أَيْقاظاً وَهُمْ رُقُودٌ...) .
«آنان را بيدار مى انديشيدى، در حالى كه همگى خفته بودند».
از آن جا كه خواب آنان با خواب معمولى فرق داشته است، زيرا ديدگان انسان در خواب معمولى بسته ولى ديدگان آنان باز بوده و در بيننده ايجاد رعب و وحشت مى كرد قرآن مى فرمايد:
(...لَوِ اطَّلَعْتَ عَلَيْهِمْ لَوَلَّيْتَ مِنْهُمْ فِراراً وَلَمُلِئْتَ مِنْهُمْ رُعْباً) .
«اگر آنان را مشاهده مى كردى از وحشت فرار مى كردى و ترس، تو را فرا مى گرفت».
هر چند يك چنين خواب طولانى بر خلاف قوانين مأنوس ما از طبيعت است و قطعاً اين گروه در پرتو مددهاى غيبى، اين اندازه به خواب رفته و زندهمانده اند، ولى در عين حال از برخى از آيات استفاده مى شود كه براى


صفحه 146
جلوگيرى از پوسيدگى از برخى از عوامل طبيعى استفاده مى شد آنجا كه مى فرمايد:
(...وَنُقَلِّبُهُمْ ذاتَ الْيَمِينِ وَذاتَ الشِّمالِ...) .
«آنان را به سمت راست وچپ بر مى گردانيديم».
سرانجام قرآن يادآور مى شود كه ما آنان را پس از سيصد و نه سال از خواب بيدار كرديم، چرا بيدار كرديم براى دو جهت:
1. (ثُمَّ بَعَثْناهُمْ لِنَعْلَمَ أَىّ الحِزْبَيْنِ أَحْصى لِما لَبِثُوا أَمَداً) .
«آنان را بيدار كرديم تا روشن گردد كدام گروه از مدت توقف خود آگاه تر است».
2. (وَكَذلِكَ أَعْثَرْنا عَلَيْهِمْ لِيَعْلَمُوا أَنَّ وَعْدَ اللّهِ حَقٌّ وَأَنَّ السّاعَةَ لا رَيْبَ فِيها...) .
«ما مردم آن زمان را از طريق بيدار كردن آنان، آگاه ساختيم كه بدانند وعده خدا حق و استوار است و در روز رستاخيز شك و ترديدى نيست».
زيرا آنان پس از بيدار شدن تصور مى كردند كه يك روز يا نيم روز بيشتر درنگ نكرده اند، سپس قرار شد كه يكى از آنان به شهر برود، تا غذاى پاكيزه اى بخرد او پس از ورود به شهر همه چيز را تغيير يافته ديد، قيافه و اوضاع به كلى دگرگون گرديده بود، فرستاده با سكه اى كه در دست داشت و مى خواست با آن غذا بخرد، كاملاً جلب توجه مى كرد مردم از قيافه و نحوه سخن گفتن و سكه اى كه مى خواست با آن چيز بخرد، فهميدند كه او يكى از آن افرادى است كه در چند صد سال پيش ناپديد شده اند، زيرا حادثه ناپديد شدن آنها سينه به سينه نقل و احياناً در تواريخ ضبط شده بود.
مردم اين شهر با مشاهده اين جريان، تكانى خورده و درس بزرگى نسبت به روز رستاخيز آموختند زيرا فهميدند كه زنده شدن مردگان در روز رستاخيز


صفحه 147
مطلب بس آسانى است، خدايى كه قادر به بيدار كردن خفتگانى كه خواب آنان ، برادر مرگ بود مى باشد، قادر به احياى مردگان واقعى نيز خواهد بود.1

پاسخ به يك سؤال

محل اين غار، كجا بوده است؟ در ميان مورخان در اين مورد اختلاف نظر است.
برخى مى گويند: نام آن غار، غار«افسوس» به كسر همزه است«افسوس» شهر باستانى است كه در 73 كيلومترى«ازمير» قرار دارد و غار در بالاى كوه به فاصله يك كيلومترى«افسوس» است و در آن صدها قبر وجود دارد،و باب غار رو به شمال شرقى است.
اين غار در ميان دانشمندان نصارى، از شهرت عظيمى برخوردار است.
استاد علاّمه طباطبايى(ره) در تفسير الميزان، ج13، ص 317 با دلايلى روشن كرده است كه خصوصيات غار (افسوس) با آنچه كه قرآن از خصوصيات غار اصحاب كهف سخن گفته است تطبيق نمى كند.
برخى ديگر معتقدند كه مقصود از آن غار (رجيب) است كه در هشت كيلومترى امّان، پايتخت اردن قرار دارد و باب كهف رو به جنوب است و خصوصيات اين غار، با آنچه كه در قرآن از خصوصيات آن وارد شده است، كاملاً تطبيق مى كند و در داخل آنجا هفت و هشت قبر وجود دارد و صورت سگى نيز در ديوار آن با رنگ قرمز كشيده شده است و بالاى غار مسجدى به گونه اى كه قرآن مى گويد موجود است.
درباره غار (اصحاب كهف) نظرهاى ديگرى نيز وجود دارد كه در الميزان،.ج13، ص 320 وارد شده است و شايد، لفظ«رجيب» تحريف

1 . دنباله سرگذشت اصحاب كهف را در كتابهاى تفسير مطالعه فرماييد.


صفحه 148
يافته«رقيم» است كه در قرآن وارد شده است چنان كه مى فرمايد:
(أَمْ حَسِبْتَ أَنَّ أَصْحابَ الْكَهْفِ وَالرَّقيمِ كانُوا مِنْ آياتِنا عَجَباً) .

نمونه چهارم: مقتولى از بنى اسرائيل زنده مى شود

مفسران اسلامى مى نويسند: يكى از ثروتمندان بنى اسرائيل كه ثروتى فراوان داشت و وارثى جز پسر عموى خويش نداشت، عمر طولانى كرد، پسر عموى او هر چه انتظار كشيد تا پسر عموى او از دنيا برود، و اموال او را از راه ارث تصاحب كند، انتظار او مفيد واقع نشد، لذا تصميم گرفت كه او را بكشد.
سرانجام به طور پنهانى او را كشت و جسد او را در ميان جاده افكند، سپس بناى ناله و فرياد گذاشت و به محضر موسى شكايت برد كه پسر عموى مرا كشته اند.
در اين موقع از طرف خدا دستور آمد كه به بنى اسرائيل فرمان دهد گاوى را سر ببرند و يكى از اعضاى آن را به پيكر مقتول بزنند، تا زنده گردد و با زبان خويش قاتل را معرفى كند.
موسى دستور خدا را ابلاغ كرد، بنى اسرائيل دستور موسى را شوخى و استهزا تلقى كردند، پس از گفتگوهاى زيادى كه همه آنها در قرآن وارد شده است1 سرانجام گاوى را خريدند و سر آن را بريدند وجزئى از آن را بر بدن مرده زدند و او زنده شد، وقاتل خود را معرفى كرد.
(فَقُلْنَا اضْرِبُوهُ بِبَعْضِها كَذلِكَ يُحْيىِ اللّهُ الْمَوتى وَيُريكُمْ آياتِهِ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُونَ) .2

1 . بقره/67ـ73.
2 . بقره/67ـ73.


صفحه 149

دو نكته در آيه:

1. هدف از احياى مرده دو چيز بود، يكى اين كه قاتل شناخته شود، دوم اين كه آنان با ديدن چنين منظره اى، ايمان بيشترى به مسأله قيامت و رستاخيز پيدا كنند و لذا در آيه يكى از نتايج آن را، روشن ساختن مسأله معاد مى داند و مى گويد:
(...كَذلِكَ يُحْيىِ اللّهُ الْمَوتى...) .
«خداوند اين چنين، مردگان را زنده مى كند».
2. چرا خداوند براى زنده كردن مقتول، بريدن سر گاو و زدن عضوى از آن را وسيله قرار مى دهد؟
مفسران مى گويند: بنى اسرائيل به گاو پرستى علاقه مخصوصى داشتند خداوند از اين طريق مى خواهد اهميت آن را از دل آنان بيرون ببرد، زيرا اين جريان پس از داستان (سامرى) بود كه مردم را به گوساله پرستى دعوت كرد كشتن گاو، به دست گروهى كه به اغواى(سامرى) آن را پرستيدند سبب مى گردد كه آنان نسبت به معبود قُلابى خود با ديده حقارت و كوچكى بنگرند، و بار ديگر به فكر پرستش آن نيفتند.

نمونه پنجم: مردگانى به وسيله حضرت مسيح زنده مى شوند

دلايل پيشين، به گونه اى روشن، امكان رستاخيز انسان و جهان را روشن ساخته و بر هر فرد منصف و پيراسته از پيشداورى، آشكار مى سازد كه حيات مجدد انسان نه تنها كار محالى نيست،بلكه در جهان آفرينش نمونه هايى نيز دارد.
قرآن مجيد علاوه بر ارائه نمونه هاى چهارگانه كه در اين بحث از نظر


صفحه 150
خوانندگان گذشت، آشكارا از يكى از پيامبران خود يادآور مى شود كه وى به امتى كه براى هدايت آنان مبعوث شده بود، چنين مى گفت:
(...أُبْرِئُ الأَكْمَهَ وَالأَبْرَصَ وَأُحْىِ الْمَوْتى...) .1
«كوران مادر زاد و بيماران را شفا مى بخشم و مردگان را زنده مى كنم».
نه تنها اين پيامبر برگزيده از چنين قدرت نمايى گزارش مى داده، بلكه در مواردى، براى اثبات پيوند خود بامقام ربوبى، دست به احياى مردگان مى زد، آنجا كه خداوند پيامبر خود حضرت مسيح را چنين خطاب مى كند:
(...وَتُبْرِئُ الأَكْمَهَ وَالأَبْرَصَ بِإِذْنِى وَإِذْ تُخْرِجُ الْمَوْتى...) .2
«به ياد آور زمانى را كه نابينايان و بيماران برص را شفا مى بخشيدى و مردگان را به اذن من زنده مى كردى».
گذشته بر اين در تاريخ پيامبران و اولياى الهى، احياى زندگان به وسيله آنان به طور متواتر نقل شده است از اين لحاظ براى يك فرد واقع نگر و بى غرض، شك و ترديدى در امكان معاد باقى نمى ماند.

نمونه ششم

مفسران اسلامى مى گويند: حضرت موسى هفتاد نفر از قوم خود را برگزيد و همراه خود به«طور» برد تا نحوه سخن گفتن خدا را با موسى مشاهده كنند، آنان وقتى به«طور» رسيدند به شنيدن صدا اكتفا نورزيده و درخواست كردند كه با ديدگان خود خدا را ببينند، در اين موقع صاعقه اى آمد، همه را كشت سپس همگى به دعا و درخواست موسى زنده شدند چنان كه مى فرمايد:
(وَإِذْ قُلْتُمْ يا مُوسى لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ حَتّى نَرَى اللّهَ جَهْرَةً

1 . آل عمران/49.
2 . مائده/110.


صفحه 151
فَأَخَذَتْكُمُالصّاعِقَةُ وَأَنْتُمْ تَنْظُرُونَ* ثُمَّ بَعَثْناكُمْ مِنْ بَعْدِ مَوْتِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرونَ).1
«به ياد آريد وقتى را كه به موسى گفتيد، ما به تو ايمان نمى آوريم تا خدا را آشكارا ببينيم ، همه شما را صاعقه گرفت در حالى كه نگاه مى كرديد، سپس شما را پس از مرگتان، زنده كرديم شايد سپاسگزار باشيد».2
گواه بر آن كه اين گروه كشته شدند (نه اين كه غش كردند) لفظ (مِنْ بَعْدِ مَوْتِكُمْ) است.
حضرت موسى پس از مشاهده اين جريان، رو به خدا كرد و اين چنين گفت:
(رَبِّ لَوْ شِئْتَ أَهْلَكْتَهُمْ مِنْ قَبْلُ وَإِيّاىَ أَتُهْلِكُنا بِما فَعَلَ السُّفَهاءُ مِنّا...) .3
«خدايا مى خواستى من و آنان را پيش از آمدن به طور، نابود كنى آيا ما را به وسيله كار سفيهان هلاك مى كنى؟».
از اين جهت زنده كردن اين گروه نمونه بارزى از احياى موتا خواهد بود.

نمونه هفتم

گروهى از بنى اسرائيل بر اثر شيوع بيمارى در سرزمين آنان، ديار خود را ترك گفتند خداوند در نيمه راه جان آنان را گرفت، سپس به بركت دعاى پيامبرى به نام«حزقيل» زنده شدند4 چنان كه مى فرمايد:
(اَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ خَرَجُوا مِنْ دِيارِهِمْ وَهُمْ أُلُوفٌ حَذَر الْمَوتِ فَقالَ

1 . بقره/55ـ56.
2 . سرگذشت اين گروه در سوره نساء آيه 153 وسوره اعراف آيه 155 نيزوارد شده است.
3 . اعراف/155.
4 . مجمع البيان:1/346، ط صيدا.


صفحه 152
لَهُمُاللّهُ مُوتُوا ثُمَّ أَحْياهُمْ إِنَّ اللّهَ لَذُو فَضْل عَلى النّاسِ وَلكِنَّ أَكْثَرَ النّاسِ لا يَشْكُرُونَ) .1
«مگر سرگذشت آنان را كه از بيم مرگ از ديار خويش بيرون رفتند در حالى كه هزاران نفر بودند، نشنيده اى خداوند به آنان گفت بميريد آنگاه آنان را زنده كرد، حقّا كه خداوند نسبت به مردم صاحب كرم است ولى بيشتر مردم سپاسگزار نيستند».
مرحوم طبرسى با اين آيه بر امكان عذاب قبر، و رجعت استدلال كرده است در حالى كه شايسته بود با آن بر امكان اصل كلى (امكان احياى مردگان) استدلال كند.
اين بود نمونه هايى از احياى مردگان كه مى تواند ما را به امكان رستاخيز انسان و جهان رهنمون باشد شايد نمونه هايى ديگر در قرآن نيز وجود داشته باشد كه ما از آن اطلاعى نداريم.

1 . بقره/243.


صفحه 153

7

معاد جسمانى و روحانى

1. آراء و اقوال

2. ملاك جسمانى و روحانى بودن معاد

از مسايل مهم در بحث معاد، كيفيت و چگونگى تحقق آن است و اينكه آيا معاد، جسمانى است يا روحانى و يا اين كه هم جسمانى است وهم روحانى؟

آراء و اقوال1

در اين باره در تاريخ كلام و فلسفه پنج نظريه از جانب صاحب نظران مطرح گرديده است كه يادآور مى شويم:
1. انكار معاد: اين نظريه را گروهى از فلاسفه طبيعى برگزيده اند. واقعيت انسان از نظر اين گروه عبارت است از همين هيكل و پيكر مادى، و مزاج و قواى جسمانى آن كه بواسطه مرگ به كلى نابود مى گردد، وجز مواد عنصرىِ پراكنده آن چيزى باقى نمى ماند، و از آنجا كه اعاده معدوم محال

1 . لازم به ذكر است كه نظريه كسانى كه به طور كلى خدا و وحى را انكار مى كنند مورد نظر نيست بلكه مقصود آرايى است كه از طرف معتقدان به خدا مطرح شده است.


صفحه 154
است، بنابراين اعاده انسان كه پس از مرگ معدوم مى گردد، محال خواهد بود.
2.شك و ترديد در مورد معاد: گفته شده است جالينوس در مسأله معاد دچار شك و ترديد بوده و به اصطلاح راه«توقف» را پيش گرفته است، زيرا ترديد داشته است كه آيا نفس انسانى همان مزاج مادى بدنى است تا بواسطه مرگ نابود گردد، و ديگر اعاده نشود، و يا آن كه جوهرى است كه پس از مرگ باقى مى ماند و در سراى ديگر برانگيخته مى شود.
3. فقط معاد جسمانى: جمهور مسلمانان و اكثريّت فقيهان و حديث نگاران (در دوره هاى پيشين) تنها به معاد جسمانى معتقد گرديده و معاد روحانى را انكار نموده اند، زيرا از نظر آنان روح داراى واقعيتى مادى است كه مانند آتش در زغال و يا آب در برگهاى گل، در بدن سريان و جريان دارد و در نتيجه با نابودى بدن پس از مرگ، روح نيز نابود گرديده و چيزى به عنوان واقعيت انسان باقى نمى ماند تا در عالم ديگر برانگيخته شود.
4. فقط معاد روحانى: اكثريت فلاسفه (پيشين)و پيروان حكمت مشاء، تنها معاد روحانى و عقلى را پذيرفته اند، زيرا بدن پس از مرگ و قطع علاقه روح از آن نابود مى گردد، وچيزى از صورت واعراض آن باقى نمى ماند، تا بار ديگر در قيامت اعاده شود. ولى نفس داراى واقعيتى مجرد از ماده است كه نابودى و فنا در آن راه ندارد. بنابراين، پس از مرگ و قطع علاقه آن از بدن به عالم مفارقات باز مى گردد.
5. هم جسمانى و هم روحانى: بسيارى از بزرگان حكما و مشايخ عرفا و گروهى از متكلمين مانند غزالى، كعبى، حليمى، راغب اصفهانى و بسيارى از علماى اماميه مانند شيخ مفيد، سيد مرتضى، شيخ طوسى، محقق طوسى وعلامه حلى، هر دو (معاد جسمانى و روحانى) را پذيرفته اند. زيرا آنان نفس


صفحه 155
را جوهرى مجرد از ماده مى دانند كه بار ديگر در سراى آخرت به بدن باز مى گردد اين نظريه را اكثر نصارى نيز قبول نموده اند.1

ملاك جسمانى يا روحانى بودن معاد چيست؟

مطلب مهم در اينجا اين است كه مفهوم جسمانى و روحانى در بحث معاد تبيين گردد تا معلوم شود كه مقصود مثبتان و يا منكران جسمانى بودن معاد يا روحانى بودن آن چيست؟ مثلاً گروهى كه فقط معاد جسمانى را پذيرفته اند، مقصودشان چيست؟
اگر جسم منسلخ از روح و حيات را مى گويد در اين صورت بدن انسان، جسم جمادى بيش نيست كه فاقد هرگونه ادراك و شعور است و در نتيجه مسأله كيفر و پاداش و لذت و الم، معنى معقولى نخواهد داشت.
و اگر مى گويند جسم به ضميمه روح است در اين صورت چگونه معاد را منحصر در جسمانى كرده و روحانى بودن آن را نفى مى كنند؟
ولذا برخى از افراد غير وارد به اصطلاح، مى گويند«متشرعه» معاد را هم جسمانى و هم روحانى مى دانند، زيرا آنان هرگز به حشر انسان بدون روح معتقد نيستند. يك چنين تفسير، حاكى از آن است كه تفسير كننده از معنى جسمانى و روحانى بودن معاد و ملاك آن دو آگاه نيست.
در اين مورد دو ملاك مى تواند براى جسمانى و روحانى بودن معاد وجود داشته باشد، ملاك نخست بر مى گردد به بيان واقعيت انسان، و ملاك دوم مربوط به نوع كيفر و پاداش است و با تشريح هر يك از اين دو ملاك مى توان به مفهوم جسمانى و روحانى بودن معاد پى برد.

1 . شرح مقاصد:2/210ـ 211; اسفار:9/163ـ 165.


صفحه 156

الف. واقعيت انسان چيست؟

در واقعيت انسان اختلاف نظر وجود دارد1 اهل حديث كه به ظواهر شريعت تقيد بيشترى دارند و كمتر به تعمق و تدبر مى پردازند مى گويند واقعيت انسان همان هيكل ظاهرى او است به اضافه اين كه داراى حسّ و حركت و ادراك است و از روح و نفس مجرد وراى اين حس و حركت، خبرى نيست. آنان انسان را در حدّ حيوانى مى انديشند كه فقط از طريق امتيازات خاصى از او جدا شده و گوهرى به نام نفس و يا روح مجرد غير از روح به معنى حس و ادراك قائل نيستند.
اين گروه فقط مى تواند معاد را، جسمانى بداند البته نه جسمانى به معنى جماد، بلكه جسمانى به همان معنايى كه در حال حيات دنيوى برخوردار بود.
از اين بيان روشن مى شود كه اين گروه را نمى توان از قائلان به معاد هم جسمانى و هم روحانى انديشيد، آنان فقط پرچمدار معاد جسمانى هستند.

1 . محقق لاهيجى در اين باره چنين مى گويد:«موجب اين اختلافات (اختلاف در روحانى و جسمانى بودن معاد) اختلاف در حقيقت انسان است پس نزد هر كه حقيقت انسان نيست مگر هيكل محسوس، و روح عرضى است يا صورتى قائم به ماده بدن كه زايل شود به طريان مرگ، پس اگر با وجود اين اعتقادات قائل به شريعتى است، معاد نزد او نتواند بود مگر جسمانى فقط واگر معتقد به شريعتى نيست، قائل به هيچ يك از معادين نتواند بود، و نزد هر كه حقيقت انسان نفس مجرد او است و بدن مر او را نيست مگر آلتى منفصل از حقيقت انسان، قائل است به معاد روحانى فقط و هر كه قائل است به تركب حقيقت انسان از نفس مجرده و بدن به نحوى كه سابقاً بيان كرديم قائل است به وقوع معادين جميعاً و هر كه شاك باشد در حقيقت انسان، متوقف در امر معاد است مطلقاً».(گوهر مراد، مقاله 3، باب 4، فصل 6).


صفحه 157
ولى در برابر آنان اهل تدبر و تفكر با حفظ ظواهر قرآن، براى انسان غير از اين هيكل ظاهرى و غير از حس و حركت كه در او مشاهده مى شود، منشأ حس و حركتى به نام«نفس» مجرد و روحى پيراسته از ماده معتقدند كه نسبت به اين بدن تعلق تدبيرى دارد و به هنگام مرگ اين نوع از تعلق از بين مى رود.
معتقدان به اين اصل هرگاه بگويند كه فقط روح مجرد محشور مى شود، و ديگر بدنى كه روح به آن تعلق داشت، به محشر گام نمى نهد، فقط بايد معاد روحانى را پذيرا باشند ولى گروهى كه به بازگشت هر دو (جسم و گوهر مجرد) عقيده دارند بايد آنان معاد را جسمانى و روحانى بدانند، جسمانى به همان معنايى كه اهل حديث معتقد بودند و روحانى به معناى بازگشت روح مجرد كه به تدبير بدن مى پردازد.
نتيجه اين كه اهل حديث تنها به يك نوع از معاد مى توانند معتقد باشند در حالى كه قائلان به نفس مجرّد به هر دو مى توانند معتقد گردند و نيز زمينه اعتقاد به معاد روحانى فقط در عقيده اهل حديث نيست در حالى كه زمينه آن در عقيده غير آنان موجود است.
تا اينجا با نخستين ملاك از ملاكهاى جسمانى و روحانى بودن معاد آشنا شديم اكنون وقت آن رسيده است كه با ملاك دوم آن آشنا شويم:

ب. انواع پاداشها و كيفرها

هرگاه بگوييم در روز رستاخيز و پس از ورود به بهشت و دوزخ، پاداش وكيفر انسان منحصر به امورى است كه جنبه جسمانى دارد، و تا بدنى در كار نباشد پاداش و كيفر تحقق نمى پذيرد، مانند كاميابى از طريق ميوه هاى لذيذ بهشت، يا مناظر زيباى آن، كه همگى نوع لذت جسمانى است و همچنين است ورود به دوزخ و سوختن در آن كه نياز به جسم و بدن دارد، در اين


صفحه 158
صورت معاد را جسمانى دانسته ايم.
در اين مورد چون انسان فقط از لذايذ جسمانى بهره مند است، معاد او از نظر پاداش و كيفر، جسمانى بيش نخواهد بود. ولى اگر بگوييم در رستاخيز علاوه بر چنين لذتها و آلام يك رشته پاداشها و كيفرها و لذات و آلام روحى و عقلى نيز وجود دارد، كه نفس در ادراك آنها هرگز به بدن و قواى حس آن نياز ندارد، در اين صورت به معاد روحانى نيز معتقد شده ايم. حكماى اسلامى عموماً يا غالباً جسمانى و روحانى بودن معاد را با توجه به اين معيار سنجيده اند.
شيخ الرئيس در شفا و كتب ديگر خود بر اساس همين ملاك، معاد را مورد مطالعه قرار داده است. صدرالمتألهين نيز آنگاه كه مسأله معاد را مورد بحث قرار مى دهد، قبل از هر چيز از لذات و آلام و سعادتها و شقاوتهاى حسى و وهمى وعقلى سخن مى گويد، آنگاه درباره چگونگى تحقق آنها در رستاخيز به بحث مى پردازد و در نتيجه ديدگاه خود را درباره معاد جسمانى و روحانى مطرح مى نمايد.1
حكيم سبزوارى نيز در مسأله معاد همين راه را پيموده و تنها محشور شدن روح را (با بدن) در تحقق معاد روحانى كافى نمى داند بلكه معتقد است آنگاه انسان داراى معاد روحانى نيز هست كه نفس او در دنيا از نظر معرفت تكامل يافته و از مرتبه عقل هيولانى به مرتبه عقل بالفعل ارتقا ياب2د تا در نتيجه

1 . الهيات شفا، مقاله 9، فصل 7، اسفار:6/21.
2 . در اين مورد مى گويد:آن كس كه به تكامل يافتن از مرتبه عقل هيولايى به مرتبه عقل بالفعل برگزيده شده است، (پس ازمرگ) به عالم عقول ارتقا خواهد يافت و به مثل نورى كه هم سنخ با نفوس تكامل يافته اند ولى از هيولى و عوارض آن عالى و پيراسته اند، ملحق خواهد شد.


صفحه 159
در سراى ديگر به عالم عقول وموجودات نورى پيوسته و بلكه از اين هم بالاتر رفته و به لقاى ذات و صفات الهى نايل گردد.1

1 . در اين مورد مى گويد:« ميوه درخت معرفت براى كاملان، بهشت لقاى ذات و صفات الهى مى باشد» (شرح منظومه: بحث معاد، فريده 1).


صفحه 160

صفحه 161

8

قرآن و معاد جسمانى و روحانى

آيات موضوع

1. (وَقالَ الَّذِينَ اتَّبَعُوا لَوْ أَنَّ لَنا كَرَّةً فَنَتبَرَّأ مِنْهُمْ كَما تَبَرُّوا مِنّا كَذلِكَ يُريهِمُ اللّهُ أَعْمالَهُمْ حَسَرات عَلَيْهِمْ وَما هُمْ بِخارِجينَ مِنَ النّارِ). (بقره/167)
2. (...كُلَّما نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلْناهُمْ جُلُوداً غَيْرَها لِيَذُوقُواالْعَذابَ...) . (نساء/56)
3. (وَعَدَ اللّهُ الْمُؤْمِنينَ وَالمُؤْمِناتِ جَنّات تَجْرِى مِنْ تَحْتِهَا الأَنْهارُ خالِدينَ فِيها وَمَساكِنَ طَيِّبَة فِى جَنّاتِ عَدْن وَرِضْوانٌ مِنَاللّهِ أَكْبَر ذلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظيمُ) . (توبه/72)
4. (وَعَدَ اللّهُ الْمُنافِقينَ وَالْمُنافِقاتِ وَالْكُفّارَ نارَ جَهَنَّمَ خالِدينَ فِيها هِىَ حَسْبُهُمْ وَلَعَنُهُمُ اللّهُ وَلَهُمْ عَذابٌ مُقيمٌ) . (توبه/68)
5. (وَأَنْذِرْهُمْ يَوْمَ الْحَسْرَةِ إِذْ قُضِىَ الأَمْرُ وَهُمْ فِى غَفْلَة وَهُمْ لا يُؤْمِنُونَ) . (مريم/40)
6. (مِنْها خَلَقْناكُمْ وَفِيها نُعيدُكُمْْ وَمِنْها نُخْرِجُكُمْ تارَةً أُخرى) . (طه/55)


صفحه 162
7. (يَوْمَ تَشْهَدُ عَلَيْهِمْ أَلْسِنَتُهُمْ وَأَيْدِيهِمْ وَأَرْجُلُهُمْ بِما كانُوا يَعْمَلُونَ). (نور/24)
8. (...وَإِنَّ الدّارَ الآخِرَةَ لَهِىَ الْحَيَوان لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ) . (عنكبوت/64)
9. (وَقالَ الَّذِينَ كَفَرُوا هَلْ نَدُلُّكُمْ عَلى رَجُل يُنَبِّئُكُمْ إِذا مُزِّقْتُمْ كُلَّ مُمَزَّق إِنَّكُمْ لَفى خَلْق جَديد) . (سبأ/7)
10. (...فَإِذا هُمْ مِنَ الأَجْداثِ إِلى رَبِّهِمْ يَنْسِلُون) . (يس/51)
11. (اَلْيَومَ نَخْتِمُ عَلى أَفْواهِهِمْ وَتُكَلِّمُنا أَيْدِيهِمْ وَتَشْهَدُ أَرْجُلُهُمْ بِما كانُوا يَكْسِبُونَ) . (يس/65)
12. (وَضَرَبَ لَنا مَثَلاً وَنَسِىَ خَلْقَهُ قالَ مَنْ يُحْيىِ الْعِظامَ وَهِىَ رميمٌ). (يس/18)
13. (...وَسُقُوا ماءً حَميماً فَقَطّعَ أَمْعائَهُمْ) . (محمد/15)
14. (...يَخْرُجُونَ مِنَ الأَجْداثِ كَأَنَّهُمْ جَرادٌ مُنْتَشِرٌ) . (قمر/7)
15. (ثُمَّ يُعِيدُكُمْ فِيها وَيُخْرِجُكُمْ إِخْراجاً) . (نوح/18)

ترجمه آيات

1.«آنان كه از سران كفر پيروى مى كنند مى گويند كاش به اين دنيا باز مى گشتيم و همان گونه كه آنان در اين جا از ما بيزارى جستند، ما نيز از آنان بيزارى مى جستيم خداوند اين گونه، اعمال حسرت آفرين آنان را در آخرت نشان مى دهد و از آتش خارج نمى شوند».
2.«هر موقع پوستهاى آنان پخته و سوخته شود، پوستهاى ديگرى را به جاى آن


صفحه 163
قرار مى دهيم تا عذاب را بچشند».
3.«خدا به مردان و زنان با ايمان باغهايى را كه از زير درختان آن نهرهايى جارى مى شود و جاودانه در آنجا هستند و نيز منازل پاكيزه در باغهاى جاودان را وعده داده است و خشنودى از جانب خدا بالاتر از پاداشهاى پيشين است و آن رستگارى عظيم است».
4.«خدا به مردان و زنان منافق و كافر وعده آتش دوزخ داده كه پيوسته در آنجا هستند و اين عذاب براى آنان كافى است و آنان را از رحمت خود دور ساخته و براى آنان عذاب پايدارى است».
5.«ستمگران را از روز حسرت بيم ده، آنگاه كه عذاب آنان قطعى مى شود در حالى كه آنان (در اين دنيا) در غفلتى فرو رفته و ايمان نمى آورند».
6.«از زمين شماها را آفريده ايم و به آن شما را باز مى گردانيم و بار ديگر از آن بيرون مى آوريم».
7.«روزى كه بر آنان زبانها و دستها و پاهاى آنان به آنچه كه انجام داده اند، گواهى مى دهد».
8.«زندگى اخروى زندگى حقيقى و واقعى است اگر مى دانستند».
9.«كافران گفتند: آيا شما را با خبر سازيم از مردى كه مى گويد هرگاه بدنهاى شما (پس از مرگ) به كلى پراكنده و ريزه ريزه شد، آفرينش نوينى خواهد داشت؟».
10.«ناگهان آنان از قبرها، به سوى پروردگار خود، شتابان خواهند بود».
11.«امروز بر زبانهاى آنها مهر مى گذاريم(قادر به سخن گفتن نمى باشند) و دستهاى آنان با ما سخن مى گويند و پاهاى آنان به آنچه كه انجام داده اند، گواهى مى دهند».
12.«واقعيتى را براى ما بازگو كرد و گفت: چه كسى استخوانهاى پوسيده را زنده مى كند؟».
13.«و با آب داغ و جوشانى سيراب مى شوند و در نتيجه روده هاى آنان را قطعه، قطعه مى كند».
14.«آنان بسان ملخ هاى پراكنده از قبرها بيرون مى آيند».
15.«سپس شما را به زمين باز مى گرداند و از آن بيرون مى آورد».


صفحه 164

تفسير آيات

اكنون كه با ملاكهاى معاد جسمانى و روحانى آشنا شديم لازم است نظر قرآن را درباره كيفيت وچگونگى معاد بر اساس هر دو ملاك مورد بررسى قرار دهيم اينك به بررسى آيات قرآن درباره معاد جسمانى و روحانى بر اساس ملاك نخست مى پردازيم، آنگاه ديدگاه قرآن را درباره هر دو معاد، بر اساس ملاك دوم جويا مى شويم.

معاد جسمانى به ملاك نخست

مقصود از ملاك نخست در تحقق معاد جسمانى اين است كه بدن در سراى ديگر محشور گردد و نفس بار ديگر به آن تعلق پذيرد و پاداشها و كيفرهاى خود را ببيند.
آيات قرآنى در اين مورد بيش از آن است كه در اين صفحات به آن اشاره شود و ما تنها در اين مورد به اشاره اجمالى اكتفا مىورزيم و براى فشرده گويى به دسته بندى آيات مى پردازيم:
1. آياتى كه پيرامون احياى مردگان در امتهاى پيشين وارد شده است مانند زنده شدن پرندگان به دعاى ابراهيم، و سرگذشت گاو بنى اسرائيل (زنده شدن مقتولى از بنى اسرائيل)، و زنده شدن عزير، و زنده شدن گروهى از امت بنى اسرائيل، و زنده شدن مردگان توسط حضرت عيسى و داستان اصحاب كهف.
ملاحظه آيات وارد در اين موارد به روشنى ثابت مى كند كه كيفيت معاد در سراى ديگر بسان كيفيت احياى مردگانى است كه در اين داستانها آمده است و هدف از بيان سرگذشت آنان، علاوه بر تقريب امكان معاد به اذهان، اشاره به


صفحه 165
كيفيت معاد نيز مى باشد، با توجه به اين آيات نمى توان گفت كيفيت بدن اخروى از قبيل بدن برزخى و صورتهاى مثالى است كه نفس با خلاقيت خود آنها را ايجاد مى كند بلكه آيات به روشنى دلالت مى كنند كه بدن هاى دنيوى كه در كتب علمى از آن به بدن مادى و عنصرى تعبير مى شود، برانگيخته خواهند شد و در غير اين صورت تمام اين تشبيه ها و تقريب ها بلاغت خود را از دست خواهند داد و رابطه ميان معاد و مردگان زنده شده به وسيله پيامبران از بين خواهد رفت.
البته نكته لازم به ذكر اين است كه مسلماً حيات اخروى از كمال خاصى برخوردار است آنجا كه قرآن مى فرمايد:
(...وَإِنَّ الدّارَ الآخِرَةَ لَهِىَ الْحَيَوان لَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ) .1
«زندگى اخروى زندگى حقيقى و واقعى است اگر مى دانستند».
در اين صورت بايد بگوييم بدن برانگيخته شده در حالى كه عين بدن دنيوى است ولى از كمال و برترى خاصى برخوردار است و هرگز نمى توان گفت زندگى آنجا از هر نظر بسان زندگى دنيوى است جز اين كه زندگى دنيوى موقت، وزندگى اخروى جاودانى است، زيرا تنها جاودانى بودن زندگى اخروى و پايان پذيرى زندگى در اين دنيا سبب نمى شود كه يكى را زندگى مجازى و ديگرى را زندگى حقيقى بخوانند.
در هر حال ما با اعتراف به اين كه انسان محشور در قيامت همين بدن دنيوى است نه بدن برزخى و مثالى كه از نظر صورت شبيه اين بدن است در حالى كه فاقد ماده و خصوصيات آن مى باشد، ولى در عين حال بدن اخروى و حيات اخروى را يك حيات غير قابل قياس به بدن و حيات دنيوى مى دانيم و

1 . عنكبوت/64.


صفحه 166
اگر بنا بود كه خصوصيت حيات اخروى بسان خصوصيت حيات دنيوى باشد، به هم زدن نظام و تجديد همان حيات با تمام آن جريانها كار لغو وعبثى خواهد بود.
آرى انسان محبوس در اين جهان با خصوصياتى كه بر او حاكم است، نمى تواند از حيات كامل اخروى، درك روشن وصحيحى داشته باشد و بايد اين قسمت را از مسايل مربوط به غيب دانست كه ايمان به آن لازم است هر چند واقعيت آن براى ما روشن نيست.
2. آياتى كه به روشنى مى گويند انسان از خاك آفريده شده و به آن باز مى گردد و سپس از آن بيرون مى آيد چنان كه مى فرمايد:
(مِنْها خَلَقْناكُمْ وَفِيها نُعيدُكُمْْ وَمِنْها نُخْرِجُكُمْ تارَةً أُخرى) .1
«از زمين شماها را آفريده ايم و به آن شما را باز مى گردانيم و بار ديگر از آن بيرون مى آوريم».
و نيز مى فرمايد:
(ثُمَّ يُعِيدُكُمْ فِيها وَيُخْرِجُكُمْ إِخْراجاً) .2
«سپس شما را به زمين باز مى گرداند و از آن بيرون مى آورد».3
3. آياتى كه كيفيت حشر را در روز قيامت بيرون آمدن از قبر مى داند چنان كه مى فرمايد:
(...فَإِذا هُمْ مِنَ الأَجْداثِ إِلى رَبِّهِمْ يَنْسِلُون) .4
«ناگهان آنان از قبرها، به سوى پروردگار خود، شتابان خواهند بود».
و نيز مى فرمايد:
(...يَخْرُجُونَ مِنَ الأَجْداثِ كَأَنَّهُمْ جَرادٌ مُنْتَشِرٌ).5

1 . طه/55.
2 . نوح/ 18.
3 . به همين مضمون است آيه25روم و 25اعراف.
4 . يس/51.
5 . قمر/7.


صفحه 167
«آنان بسان ملخ هاى پراكنده از قبرها بيرون مى آيند».1
4. آياتى كه گواهى مى دهند كه روز رستاخيز اعضاى انسان به اعمال او گواهى مى دهد و تفسير اين اعضا به اعضاى برزخى و صورتهاى بدون ماده كاملاً بر خلاف ظاهر است چنان كه مى فرمايد:
(يَوْمَ تَشْهَدُ عَلَيْهِمْ أَلْسِنَتُهُمْ وَأَيْدِيهِمْ وَأَرْجُلُهُمْ بِما كانُوا يَعْمَلُونَ).2
«روزى كه بر آنان زبانها و دستها و پاهاى آنان به آنچه كه انجام داده اند، گواهى مى دهد».
و نيز مى فرمايد:
(اَلْيَومَ نَخْتِمُ عَلى أَفْواهِهِمْ وَتُكَلِّمُنا أَيْدِيهِمْ وَتَشْهَدُ أَرْجُلُهُمْ بِما كانُوا يَكْسِبُونَ) .3
«امروز بر زبانهاى آنها مهر مى گذاريم(قادر به سخن گفتن نمى باشند) و دستهاى آنان با ما سخن مى گويند و پاهاى آنان به آنچه كه انجام داده اند، گواهى مى دهند».4
5. آياتى كه بر دگرگونى هاى بدن در دوزخ گواهى مى دهند چنان كه مى فرمايد:
(...كُلَّما نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلْناهُمْ جُلُوداً غَيْرَها لِيَذُوقُوا الْعَذابَ...).5
«هر موقع پوستهاى آنان پخته و سوخته شود، پوستهاى ديگرى را به جاى آن قرار مى دهيم تا عذاب را بچشند».
و باز مى فرمايد:
(...وَسُقُوا ماءً حَميماً فَقَطّعَ أَمْعائَهُمْ) .6

1 . و به همين مضمون است آيه هاى :43/معارج; 7/حج: 4 /انفطار; 9/عاديات.
2 . نور/ 24.
3 . يس/65.
4 . و به همين مضمون است آيه 41/فصلت.
5 . نساء/56.
6 . محمد/15.


صفحه 168
«و با آب داغ و جوشانى سيراب مى شوند و در نتيجه روده هاى آنان را قطعه، قطعه مى كند».
6. آياتى كه شبهات منكران معاد را يادآور شده است اين آيات به روشنى دلالت مى كنند كه آنچه مورد استبعاد و انكار مخالفان معاد بود همان زنده شدن بدنهاى متلاشى و پراكنده در زمين، پس از مرگ بود.
قرآن سخن آنان را اين گونه يادآور شده است:
(وَضَرَبَ لَنا مَثَلاً وَنَسِىَ خَلْقَهُ قالَ مَنْ يُحْيىِ الْعِظامَ وَهِىَ رميمٌ).1
«واقعيتى را براى ما بازگو كرد و گفت: چه كسى استخوانهاى پوسيده را زنده مى كند؟».
و نيز مى فرمايد:
(وَقالَ الَّذِينَ كَفَرُوا هَلْ نَدُلُّكُمْ عَلى رَجُل يُنَبِّئُكُمْ إِذا مُزِّقْتُمْ كُلَّ مُمَزَّق إِنَّكُمْ لَفى خَلْق جَديد) .2
«كافران گفتند آيا شما را با خبر سازيم از مردى كه مى گويد هرگاه بدنهاى شما (پس از مرگ) به كلى پراكنده و ريزه ريزه شد، آفرينش نوينى خواهد داشت؟».
و آيات ديگرى كه در بخش مربوط به بحث شبهات منكران معاد به تفصيل پيرامون آنها بحث گرديد.
بنابراين در اين كه قرآن كريم بر معاد جسمانى به طور روشن تأكيد مىورزد، جاى هيچ گونه ترديدى نيست.

قرآن و معاد روحانى بر اساس ملاك نخست

اكنون كه با ديدگاه قرآن در مورد معاد جسمانى بر اساس ملاك اول آگاه شديم به بررسى معاد روحانى بر اساس ملاك نخست از ديدگاه قرآن

1 . يس/78.
2 . سبأ/7.


صفحه 169
مى پردازيم:
مقصود از ملاك اول در تشخيص معاد روحانى اين است كه روح يا نفس در جهان ديگر برانگيخته شود، روى اين ملاك مى گوييم:
هرگاه مقصود از برانگيخته شدن روح اين است كه بدن محشور نمى شود و تنها روح محشور مى گردد، قطعاً نظر قرآن با يك چنين معاد روحانى مخالف است، زيرا همان گونه كه يادآور شديم محشور شدن بدن از نظر قرآن، قطعى و مسلم است و جاى هيچ گونه شك و ترديدى در آن نيست. اصولاً مقصود كسانى كه مى گويند«معاد روحانى» است، همان محشور شدن روح منهاى بدن است در اين صورت بايد بگوييم نظر قرآن در اين مورد كاملاً منفى است. و لذا در ميان«متشرعه» هر كس بگويد: معاد روحانى است مطرود مى گردد، زيرا طبق اصطلاح، مقصود از آن روح مجرد بدون بدن است.
آرى اگر مقصود اين است كه علاوه بر بدن، روح نيز محشور مى گردد، در اين صورت نظر قرآن مثبت است، زيرا هدف از محشور شدن بدن، دريافت پاداش و كيفر است، و پاداش و كيفر در مورد جسم بدون روح، معنى درستى ندارد.
ولى توصيف يك چنين معاد به روحانى كاملاً بر خلاف اصطلاح است، زيرا احدى از قائلان به معاد جسمانى نگفته است كه بدنها به صورت جمادات محشور مى شوند، بلكه همگى معتقدند كه بدنها توأم با حس و شعور وحركت، محشور مى گردند و يك چنين معاد جدا از محشور شدن روح اعم از مادى و مجرد نيست و لذا اگر بخواهيم روى اصطلاح حركت كنيم بايد بگوييم طبق ملاك نخست، معاد روحانى (حشر روح بدون بدن) از نظر قرآن باطل است و توصيف معاد به جسمانى و روحانى بر اين اساس بر خلاف اصطلاح مى باشد.


صفحه 170

قرآن و معاد جسمانى بر اساس ملاك دوم

مقصود از ملاك دوم در تشخيص معاد جسمانى اين است كه در سراى ديگر يك رشته پاداشها و كيفرها و لذات و آلامى وجود دارد كه همگى جزئى و حسى بوده و تحقق آنها بدون بدن و قواى حسى آن امكان پذير نيست.
نظر قرآن درباره معاد جسمانى بر اساس اين معيار نيز مثبت است و آيات بسيارى بر درستى آن گواهى مى دهد آياتى كه در آنها از پاداش و ثواب صالحان در بهشت، و كيفر و عذاب كافران و گناهكاران در دوزخ، سخن گفته شده است. آيات در اين باره به قدرى زياد است كه كار انتخاب نمونه را مشكل مى سازد.
و هر كس كمترين آشنايى با قرآن داشته باشد، خود مى تواند نمونه هايى از آن را مطالعه نمايد مثلاً مطالعه سوره واقعه و وعده ها و وعيدها و ثواب ها و عقابهايى كه براى سه گروه«مقربان» و«اصحاب يمين »و«اصحاب شمال» بيان گرديده است گواه روشنى بر تحقق اين نوع از لذات و آلام حسى و جزئى است بنابراين به خاطر روشن بودن اين مطلب از توضيح بيشتر درباره آن، خوددارى مى كنيم.

قرآن و معاد روحانى بر اساس دومين ملاك

دومين ملاك در تشخيص معاد روحانى اين است كه علاوه بر پاداشها و كيفرهاى حسى، و لذات و آلام جزئى و جسمانى، يك رشته پاداشها و كيفرهاى روحى و غير حسى نيز براى صالحان وتبهكاران تحقق يابد كه روح در درك و دريافت آنها نياز به بدن و قواى حسى آن ندارد.
ديدگاه قرآن درباره اين نوع از معاد روحانى نيز مثبت است چنان كه در سخنان پيشوايان دينى نيز شواهدى بر آن به چشم مى خورد و ما در اين جا نمونه هايى از آيات قرآن و شواهدى از سخنان معصومين (عليهم السلام) را يادآور


صفحه 171
مى شويم:

1. رضوان اللّه يا لذت خشنودى خدا

قرآن مجيد پس از يادآورى يك رشته لذتهاى جسمانى، موضوع خشنودى خدا را مطرح مى كند و آن را بالاتر از لذتهاى جسمانى توصيف مى كند و به عنوان پاداش اكبر و بزرگ كه به بندگان شايسته الهى داده مى شود ياد مى نمايد. چنان كه مى فرمايد:
(وَعَدَ اللّهُ الْمُؤْمِنينَ وَالمُؤْمِناتِ جَنّات تَجْرِى مِنْ تَحْتِهَا الأَنْهارُ خالِدينَ فِيها وَمَساكِنَ طَيِّبَة فِى جَنّاتِ عَدْن وَرِضْوانٌ مِنَ اللّهِ أَكْبَر ذلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظيمُ) .1
«خدا به مردان و زنان با ايمان باغهايى را كه از زير درختان آن نهرهايى جارى مى شود و جاودانه در آنجا هستند و نيز منازل پاكيزه در باغهاى جاودان را وعده داده است و خشنودى از جانب خدا بالاتر از پاداشهاى پيشين است و آن رستگارى عظيم است».
در اين آيه همان طور كه روشن است، نخست لذتهاى جسمانى را مطرح نموده آنگاه رضا و خشنودى خدا را يادآور شده و آن را بالاتر از لذتهاى پيشين دانسته است. تو گويى آنگاه كه بنده خدا احساس مى كند كه معبود او از او راضى است آنچنان به خود مى بالد و غرق سرور مى شود كه لذتهاى مادى را به دست فراموشى مى سپارد.
امام سجاد (عليه السلام) در توضيح اين آيه بيانى دارد كه روشنگر عظمت اين سعادت و لذت عقلى است چنان كه مى فرمايد:
«آنگاه كه اولياى خدا وارد بهشت مى شوند از جانب خدا خطاب مى آيد:

1 . توبه/72.


صفحه 172
مى خواهيد شما را از پاداش و لذتى برتر از آنچه كه در اختيار داريد آگاه كنيم.
آنان با شگفتى مى گويند پروردگارا! كدام پاداش از آنچه كه در اختيار داريم بالاتر و برتر است؟
باز همان خطاب تكرار مى شود و بندگان خدا مى گويند خدايا، ما را از آن آگاه ساز، خطاب مى آيد: بالاترين لذتها، خشنودى من از شما و محبت و دوستى من به شما است كه از همه نعمت هاى بهشتى برتر و بهتر است، آنگاه اهل بهشت اين سخن را تصديق نموده و اقرار مى كنند كه خشنودى و دوستى خدا گواراتر از همه لذتها است».
راوى مى گويد: امام اين سخن را گفت سپس اين آيه را تلاوت كرد:(وَرِضْوانٌ مِنَ اللّهِ أَكْبَر).1

2. دورى از رحمت خدا

هرگاه احساس خشنودى معبود، مايه لذت است، در برابر آن احساس دورى از رحمت او براى كسانى كه از رحمت واسعه او آگاه باشند عذابى است جانكاه و روح آزار، و شايد همه انسانها در روز رستاخيز،به خاطر كنار رفتن حجابها، از چنين رحمت واسعه اى آگاه شوند چنان كه در آيه 68 از سوره ياد شده چنين مى فرمايد:
(وَعَدَ اللّهُ الْمُنافِقينَ وَالْمُنافِقاتِ وَالْكُفّارَ نارَ جَهَنَّمَ خالِدينَ فِيها هِىَ حَسْبُهُمْ وَلَعَنُهُمُ اللّهُ وَلَهُمْ عَذابٌ مُقيمٌ) .
«خدا به مردان و زنان منافق و كافر وعده آتش دوزخ داده كه پيوسته در آنجا هستند و اين عذاب براى آنان كافى است و آنان را از رحمت خود دور ساخته و براى آنان عذاب پايدارى است».

1 . بحار الأنوار:ج8، باب الجنّة ونعيمها،حديث57.


صفحه 173
شاهد سخن اين است كه در آيه پيشين، از«مؤمنين» و«مؤمنات» سخن گفته و در اين آيه از منافقين و منافقات و كافران.
در آيه قبل نخست نعمت ها و لذت هاى جسمانى را يادآور شده آنگاه نعمت لذت خشنودى خدا را يادآور شده است.
در اين آيه نيز نخست آتش دوزخ را يادآور شده آنگاه عذاب و تلخى احساس دورى از رحمت خدا را كه احساس آن جانكاه است، مطرح نموده است.
و در حقيقت اين دو آيه از نظر وعده و وعيد و كسانى كه آنها را دريافت خواهند كرد، حالت لفّونشر مرتب را دارند،و قطعاً دورى از رحمت خدا كيفرى غير از آتش دوزخ است ، زيرا در غير اين صورت لازم است جمله (وَلَعَنَهُمُ اللّهُ)تكرار جمله پيشين باشد و اين بر خلاف ظاهر متبادر از آيه است.
گذشته از اين، در پايان آيه از عذاب پايدار (عذاب مقيم) سخن مى گويد و اين جمله همان طور كه مى تواند به خلود در آتش ناظر باشد مى تواند بيانگر پيوستگى عذابِ دورى از رحمت خدا بشمار آيد، ولى با توجه به اين كه خلود در آتش قبلاً به طور صريح ذكر شده است بهتر آن است كه آن را ناظر به پايدارى و خلود عذاب ديگرى غير از آتش دوزخ بدانيم.

3. اندوه وحسرت جانكاه

هرگاه احساس دورى از رحمت حق مايه عذاب روحى جانكاه است حسرت بر گذشته و اين كه تمام سرمايه هاى زندگى را به هدر داده و براى زندگى جاودان خود توشه اى نيندوخته است، عذابى جانكاه بسان«دورى از رحمت حق»، خواهد بود.


صفحه 174
قرآن به اين نوع از آلام روحى اشاره كرده وحتى روز قيامت را به (يوم الحسرة) نامگذارى مى نمايد و مى فرمايد:
(وَأَنْذِرْهُمْ يَوْمَ الْحَسْرَةِ إِذْ قُضِىَ الأَمْرُ وَهُمْ فِى غَفْلَة وَهُمْ لا يُؤْمِنُونَ) .1
«ستمگران را از روز حسرت بيم ده، آنگاه كه عذاب آنان قطعى مى شود در حالى كه آنان (در اين دنيا) در غفلتى فرو رفته و ايمان نمى آورند».
و در آيه ديگر يادآور مى شود كه خدا با نشان دادن سرنوشت بدِ گمراهان در روز قيامت، حسرت آنان را مجسم مى كند و به آنان نشان مى دهد كه چگونه سرمايه ها را به هدر داده اند. چنان كه مى فرمايد:
(وَقالَ الَّذِينَ اتَّبَعُوا لَوْ أَنَّ لَنا كَرَّةً فَنَتبَرَّأ مِنْهُمْ كَما تَبَرُّوا مِنّا كَذلِكَ يُريهِمُ اللّهُ أَعْمالَهُمْ حَسَرات عَلَيْهِمْ وَما هُمْ بِخارِجينَ مِنَ النّارِ) .2
«آنان كه از سران كفر پيروى مى كنند مى گويند كاش به اين دنيا باز مى گشتيم و همان گونه كه آنان در اين جا از ما بيزارى جستند، ما نيز از آنان بيزارى مى جستيم خداوند اين گونه، اعمال حسرت آفرين آنان را در آخرت نشان مى دهد و از آتش خارج نمى شوند».
ابوسعيد خدرى از پيامبر روايتى نقل مى كند كه بيانگر پايه حسرت كافران است مى گويد: آنگاه كه بهشتيان وارد بهشت مى شوند، و دوزخيان وارد دوزخ، مرگ در برابر آنان مجسم مى گردد به آنان گفته مى شود آيا با مرگ آشنا هستيد؟ همگى مى گويند آرى! آنگاه مرگ به صورت حيوانى مجسم مى شود و در برابر آنان ذبح مى گردد و از اين طريق تفهيم مى شوند كه در سراى ديگر از مرگ خبرى نيست و هر يك از دو گروه (بهشتيان و دوزخيان) در جايگاه مقرر خود پيوسته خواهند بود.3

1 . مريم/40.
2 . بقره/167.
3 . مجمع البيان:3/515.


صفحه 175
امام باقر (عليه السلام) در تفسير (...كَذلِكَ يُريهِمُ اللّهُ أَعْمالَهُمْ حَسَرات عَلَيْهِمْ...)چنين مى فرمايد: مقصود كسى است كه مالى را به دست آورده و در راه خير مصرف نكرده است و وارثان آن را به ارث برده اند و به وسيله آن به خدا تقرب جسته اند يك چنين ثروتى مايه حسرت انسان مى شود.1

4. لقاى محبوب

در آيات فراوانى كلمه لقاء اللّه وارد شده است متكلمان و مفسران در تفسير آن سخنانى گوناگون دارند، برخى آن را به روز رستاخيز تفسير نموده و برخى ديگر به نيل به دريافت پاداشهاى اخروى حمل كرده اند و براى هر يك از اين تفسيرها شاهدى در آيات وجود دارد و اگر كسى كلمه«لقاء اللّه» را در«المعجم المفهرس» ملاحظه كند تفسيرها را دور از ذهن نمى شمارد، ولى در عين حال اين لفظ مى تواند از بعد گسترده اى برخوردار باشد كه علاوه بر اين دو، لقاى واقعى انسانهاى كامل با پروردگار خود را شامل گردد، لقايى كه هرگز در الفاظ وكلمات نمى گنجد، و اين نوع از لقاى بالاتر از رؤيت با نور قلب و شهود با باطن خرد است و عارف معروف مرحوم مَلِكى تبريزى در اين باره سخنى دارد كه اجمال آن را مى نگاريم.
عارف نامبرده نخست به آيات لقا اشاره كرده مى گويد: در قرآن مجيد زياده از بيست جا عبارت«لقاء اللّه» و نظر بر خداوند وارد شده و همچنين در تعبيرات انبيا و ائمه (عليهم السلام) . آنگاه به رواياتى كه در باره تنزيه خداوند وارد شده اشاره نموده و مى گويد: از اين طرف هم در اخبار، در تنزيه حق جل جلاله كلماتى وارد شده است كه ظاهرش تنزيه صرف است از همه مراتب معرفت.
آنگاه ديدگاه علماى شيعه در جمع ميان اين دو را يادآور شده مى گويد:

1 . مجمع البيان: 1/251.


صفحه 176
در اين مورد دو مذاق است:
1. تنزيه صرف: يعنى منتهاى معرفت، فهميدن اين است كه بايد خداوند را تنزيه صرف نمود، و آيات و اخبارى را كه در معرفت و در«لقاء اللّه» وارد شده است بايد به مرگ و لقاى ثواب و عقاب تأويل نمود.
2. اخبار تنزيه را بايد به معرفت به طريق رؤيت به اين چشم ظاهر و به معرفت كنه«ذات اقدس الهى» حمل كرد و اخبار تشبيه و لقا و وصول و معرفت را به معرفت اجمالى و معرفت اسما و صفات الهى، و تجلى مراتب ذات و اسماء وصفات حق تعالى به آن ميزان كه براى (موجود) ممكن، ممكن است، تفسير نمود.
و به عبارت ديگر: كشف حجب ظلمانيه و نورانيه كه براى«عبد» شد، آن وقت معرفت بر ذات حق تعالى و اسماء و صفات او پيدا مى كند كه آن معرفت از جنس معرفت قبل از كشف نيست.
و به عبارت سوم: انوار جمال و جلال الهى در قلب و عقل و سِرِّ خواص اولياى او، تجلى مى كند به درجه اى كه او را از خود فانى مى نمايد، و به خود باقى مى دارد، آن وقت محو جمال خود نموده و عقل او را مستغرق در معرفت خود كرده و به جاى عقل، او خود امور او را تدبير مى نمايد، اگر چه بعد از اين همه مراتب كشف سبحات جلال، و تجلى انوار جمال، و«فناى فى اللّه» و«بقاى باللّه»، باز از وصول به كنه معرفت«ذات»، عجز خود را بالعيان و الكشف خواهد ديد.
در جاى ديگر مى گويد: در معنى ملاقات ممكن با خداوند جليل، روح (واقعيت) ملاقات هست وليكن نحوه آن لايق مُلاقى (ملاقات كننده) و مُلاقى (ملاقات شونده) است و آن عبارت است از همان معنى كه در ادعيه و اخبار از آن تعبيرات مختلفى به لفظ«وصول» و«زيارت» و نظر بر وجه و«تجلى» و


صفحه 177
ديدن قلب و«تعلق روح» تعبير شده است و از ضد آن به«فراق» و«بُعد» و«حِرْمان» تعبير مى شود. آنگاه نمونه هاى بسيارى از روايات و دعاها را در اين مورد به عنوان شاهد يادآور مى شود.
آنگاه مى گويد: انسان نبايد نفى هر معنى را تنزيه حق دانسته و نفى كند وحقيقت اين جز ابطال چيزى نخواهد شد، بايد از معانى غير لائقه كه موجب محدود بودن و نقص ذات اقدس تعالى است تنزيه نمايد و معرفتى كه مثلاً به حواس است همه قسم آن را نفى نمايد و لكن معرفت به چشم قلب و روح را آن هم نه معرفت«بِالْكُنْه» بلكه«بِالْوَجْه» را اگر نفى نمايد ديگر براى انبيا و اوليا و عرفاى حقه نمى ماند مگر همين ها كه اغلب عوام دارند.
سپس طالبان وصول به يك چنين«لقاى الهى» را توصيه نموده مى فرمايد : برادر من اگر همت دارى كه از اهل معرفت شوى و انسان بشوى، بشر روحانى باشى، سهيم و شريك ملائكه باشى، و رفيق انبياء و اوليا (عليهم السلام)بوده باشى، كمر همت به ميان زده از راه شريعت بيا، مقدارى از صفات حيوانات را از خود دور كن و متخلق به اخلاق روحانيين باش، راضى به مقام حيوانات و قانع به مرتبه جمادات نشو، حركتى از اين آب و گل به سوى وطن اصلى خود كه از عوالم غيبى و محل مُقرَّبين است، بكن، تا بالكشف والعيان به حقيقت اين امر بزرگ نائل باشى، راه وصول به اين كرامت عظمى معرفت نفس است ، همت كن.
عارف بزرگوار پس از آن كه نمونه هاى فراوانى از روايات و دعاها را درباره اين مرتبه از معرفت و لقاى الهى يادآور مى شود، در پايان برترى لذت و بهجت وصال به معشوق و لقاى معبود را بر لذتها و بهجت هاى حسى، حتى آنچه در جهان ديگر براى اهل بهشت مقرر گرديده است، متذكر گرديده و حديث


صفحه 178
معراج را يادآور شده كه وقتى بهشت بر رسول گرامى عرضه شد، به خداوند عرض كرد«وقتى كه خود را به من شناسانيدى از همه چيزها مستغنى شدم». وسرانجام به ابيات عارفانه حافظ مترنم شده و مى نويسد:
از درِ خويش خدايا ببهشتم نفرست *** كه سر كوى تو از كون و مكان ما را بس
خاك درت بهشت من، مهر رخت، سرشت من *** عشق تو سرنوشت من، راحت من رضاى تو1

5. رنج فراق محبوب

در دعاى كميل به اين نوع آلام روحى اشاره شده آنجا كه امام مى فرمايد:
«فَهَبْنى صَبَرْتُ عَلى عَذابِكَ فَكَيْفَ أَصْبِرُعَلى فَراقِكَ».
«گيرم كه بر عذاب تو صبر نمودم، چگونه جدايى تو را تحمل كنم؟».
تا اينجا با مطالب ياد شده در زير آشنا شديم:
1. اقوال و آراى دانشمندان درباره كيفيت معاد.
2. ملاك نخست درباره توصيف معاد به جسمانى و روحانى.
3. ملاك دوم درباره توصيف معاد به هر دو.
4. قرآن معاد را از نظر ملاك نخست جسمانى مى داند و بس نه روحانى، به اين معنى كه فقط روح مجرد از بدن محشور گردد، و بدنى در كار نباشد.
5. قرآن معاد را از نظر ملاك دوم هم جسمانى مى داند و هم روحانى.
6. نمونه هايى از پاداشهاى جسمانى و روحانى در قرآن.

1 . طالبان به رساله«لقاء اللّه» تأليف عارف شهير ميرزا جواد آقا مجتهد ملكى تبريزى رجوع نمايند.


صفحه 179

9

ديدگاههاى حكيمان و متكلمان

درباره معاد جسمانى

آيات موضوع

1. (اَوَ لَيْسَ الَّذِى خَلَق السَّماواتِ وَ الأَرْضَ بِقادِر عَلى أَنْ يَخْلُقَ مِثْلَهُمْ...). (يس/81)

ترجمه:

«آيا خدايى كه آسمانها و زمين را آفريده است توانا نيست كه مثل انسانها را بار ديگر بيافريند».

تفسير آيه

در گذشته درباره دو مسأله از نظر قرآن بحث و گفتگو نموديم:
1. آيا معاد از نظر قرآن، جسمانى است يا روحانى و يا هر دو؟
2. ميزان جسمانى و روحانى بودن معاد چيست؟
اگر چه اين اندازه بحث در اين باره از نظر تفسير موضوعى آيات معاد كافى است و ديگر نيازى به گشودن فصل تازه اى نيست ولى براى اين كه خوانندگان گرامى با سير تاريخى معاد جسمانى در انديشه حكيمان و متكلمان آشنا شوند در اين فصل به عنوان يك بحث مستقل به اين ديدگاهها اشاره كرده و نظريات آنان را مورد تجزيه و تحليل قرار مى دهيم.


صفحه 180

1. فارابى و معاد جسمانى

فارابى معلم دوم فلسفه (م/339) كه در مسائل فلسفى براى خود نظريه هاى خاصى دارد، براى تصوير معاد جسمانى كه قرآن بر آن اصرار ورزيده، بيان خاصى دارد كه از نظر شما مى گذرانيم وى براى اين تصوير انسانهايى را كه راهى سراى ديگر مى شوند، به دو گروه تقسيم مى كند.
1. گروهى كه از نظر كمال به پايه اى رسيده اند كه در درك كمال نياز به بدن ندارند و اصولاً به بدن و تعلقات بدنى توجهى ندارند و عمده توجه آنان به عالم بالا و حقايق كلى آفرينش است.
2. گروهى كه فارابى آنان را«بدنيون» مى خواند، كسانى هستند كه در آنها توان و قدرت تعلق و توجه به بالاتر از بدن موجود نيست و غير از بدن و آنچه كه مربوط به آن است واقعيت برترى را نمى شناسند، و به طور طبيعى و فطرى خواهان بدن مى باشند.
از نظر فارابى گروه نخست كه آنان را«سعادتمندان حقيقى» يا«اشقياى حقيقى» مى نامد، در معاد خود نيازى به هيچ نوع از بدن ندارند، بلكه آنان با تعقل خويشتن و آنچه كه مربوط به او است، لذت مى برند و يا از اين طريق كيفر مى بينند، زيرا لذت و شكنجه آنان بستگى به اين دارد كه ذات آنان معجون از چه نوع از صفات و ملكات باشد، هرگاه از صفات و ملكات پسنديده و متعالى باشد، ادراك و تصور آن لذت بخش و اگر از صفات و ملكات ناپسند و منحط باشد، تصور آن رنج آور خواهد بود.
ولى گروه نخست كه در آنها هنر تعلق و توجه به مافوق بدن نيست، و پيوسته به بدن و علايق بدنى توجه دارند، براى معاد خود و درك پاداش و كيفر، به بدن نياز دارند و اين مطلبى است كه در آن سخنى نيست.
ولى«فارابى» از طرف ديگر فكر مى كند كه تعلق نفس به همان بدنى كه


صفحه 181
در دنيا ترك كرده است،نوعى تناسخ مى باشد، تناسخى كه از نظر او محال و ممتنع است.
«فارابى» در اين شرايط، خود را ميان دو محذور مى بيند: از يك طرف معاد گروه دوم، در سايه تعلّق نفس به بدن تحقق مى پذيرد، و از طرف ديگر تعلق نفس پس از جدايى به همان بدن، تناسخ مى باشد.
او براى رهايى از اين تنگنا طرح تازه اى ريخته و مى گويد: مُتعلَق نفس ممكن است بدن ديگرى باشد كه از عناصر مربوط به عالم بالا (آسمانها) تشكيل شده باشد كه مى توان از آنها به صورتهاى زير نام برد:
1. جسم آسمانى(فلكى).
2. جسمى متكون از هوا.
3. بدنى متكون از دود.
با توجه به تقسيمات معروف بطلميوسى براى مجموع جهان ماده، منحصر نمودن بدن اخروى در عناصر ياد شده كاملاً روشن است.
او معتقد بود كه جسم افلاك (آسمانها) داراى طبيعت خاصى است كه از عناصر چهارگانه تشكيل نيافته است.
وى همچنين معتقد بود كه قبل از آسمانهاى نه گانه، چهار كره وجود دارد كه نخستين آن خاك، و دومى آب، وسومى هوا، وچهارمى دود و آتش است.
روى اين اساس فارابى چنين مى انديشد كه براى پرهيز از تناسخ، نفس اين گروه به يك جرم آسمانى كه به منزله بدن او باشد، و يا به بدن متكون از ماده هوايى يا دخانى، تعلّق مى گيرد.
و در هر حال تعلق نفس به اين بدن براى تدبير آن نيست، زيرا اگر تعلق نفس به اين نوع از بدن براى تدبير آن بوده، و مستلزم تناسخ نباشد به همان بدنى دنيوى متروك نيز مى تواند تعلق بگيرد، از اين جهت براى پرهيز از تناسخ


صفحه 182
بايد تعلق نفس را به اين بدن تعلق«استخدامى» ناميد كه روح براى درك كيفرها و پاداشها اين بدن را استخدام مى كند.
لازم به يادآورى است كه از نظر فارابى اين پاداشها و كيفرها پاداشها و كيفرهاى مادى و عنصرى نيست، بلكه يك سلسله صور زيبا و مسرت بخش و يا صورتهاى زشت و آزار دهنده است كه نفس از طريق تخيل، آنها را مى سازد و در بهشت و دوزخِ اين صور و اشباح، به سر مى برد.
ممكن است در اين جا سؤال شود اگر بهشت و دوزخ موعود در نظر فارابى، همان ايجاد اين صورتهاى غيبى موعود در كتاب و سنت از طريق تخيل است، در اين صورت چه نيازى به بدن وجود دارد، زيرا اين گروه نيز بسان گروه كاملان (از نظر تعقل و تفكر) مى توانند با ايجاد اين صور و تخيل آنها بدون تعلق به بدن، كيفرها و پاداشهاى خود را بيابند.
پاسخ اين سؤال آن است كه فارابى وحتى شيخ الرئيس، صور خيالى وحسى را مادى دانسته و به تجرد (و حتى نيمه تجرد) آن نيز معتقد نبودند، از اين جهت معلم دوم، درباره اين گروه به فكر بدن افتاده، تا نفس به كمك آن اين صورتها را ايجاد كند.
براى اين كه خواننده گرامى از نظريه معلم دوم به طور روشن آگاه شود، عصاره گفتار او را در ضمن مواد ياد شده در زير بيان مى كنيم:
1. كاملاً از نظر تعقل و تفكر، اعم از سعدا و اشقيا، در پاداش و كيفر، نيازى به بدن ندارند، بلكه بازگشت و توجه به خويشتن و آنچه كه مربوط به آن است مراتب پاداش و كيفر آنها را فراهم مى سازد، و قهراً مدركات آنها يك رشته مدركاتى است كه مايه لذت عقلى و يا الم عقلى آنان مى گردد.
2. گروه ناقص كه روح آنان اوج نگرفته و غير از بدن، چيزى را


صفحه 183
نمى شناسند، (اعم از مطيع و عاصى)، در ديدن پاداش و كيفر نياز به بدن دارد.
3. تعلق نفس به بدن دنيوى كه آن را ترك كرده، مستلزم«تناسخ» است و«تناسخ» از نظر عقل محال مى باشد.
4. نتيجه جمع بين مطلب دوم و سوم اين است كه براى تحقق بخشيدن به پاداشها و كيفرها به فكر بدنى باشيم كه محذور تناسخ را نداشته باشد از اين جهت بايد بدن اخروى، بدنى از جنس افلاك آسمانى و يا كرات سه گانه باشد.
5. هدف از تعلق روح اين گروه به يك چنين بدن خاص، اين است كه فقط نياز او را در درك صور حسى لذت بخش يا آزار دهنده، برطرف كند بدون اين كه نفس به تدبير آن بدن به سان بدن دنيوى بپردازد.
6. علت اين كه نفس به تنهايى قادر به آفريدن صور حسى و خيالى نيست،آن گونه كه بر آفريدن صور عقلى قادر و توانا مى باشد، اين است كه صورتهاى حسى و خيالى منطبع در جسم اند،و بدون جسم نقش اين صور انجام نمى گيرد.1

تحليل نظريه فارابى

تا اين جا با نظريه معلم دوم آشنا شديم. ما نظريه او را بدون اين كه خود را مقيد به ترجمه عبارات او سازيم مطرح كرديم تا با روح حقيقت جويان معاصر، متناسب باشد ولى اين نظريه اشكالاتى دارد كه به رؤوس آنها اشاره مى كنيم:
1. همان طور كه يادآور شديم انگيزه اين نوع از تصوير معاد جسمانى

1 . اسفار:9/148ـ 149.


صفحه 184
پرهيز از تناسخ بوده است، زيرا از نظر فارابى و پيروان او رجوع نفس به بدن دنيوى موجب تناسخ مى باشد.
در اين جا محقق«لاهيجى» سخن زيبايى دارد. وى ريشه اين نوع تصويرهاى نارسا را به دست آورده و مى فرمايد:«به خاطر اشكال تناسخ و اشكالات نظير آن، حكما در مسأله معاد جسمانى و اعتقاد به آن مقلد محض مى باشند». و1 شايد محقّق لاهيجى به اين نكته اشاره مى كند كه اين گروه از حكيمان در واقع كشش به معاد روحانى دارند، ولى براى جمع بين اين انديشه و ظواهر شريعت، به دنبال بدن جسمانى و عنصرى مى باشند كه تحقق اين آيات امكان پذير باشد.
در حالى كه ما در بحث«تناسخ» يادآور شديم كه پايه هاى تناسخ را دو مطلب تشكيل مى دهد:
الف. تعدد بدن واين كه نفس پس از جدايى از بدن نخست، به بدن ديگرى اعم از سلول نباتى، يا نطفه حيوانى، و يا جنين انسانى، تعلق گيرد.
ب. بدن دوم از نظر شرايط، با فعليت هاى اكتسابى نفس هماهنگ نباشد و به اصطلاح، نفس براى تعلق به چنين بدنى سير نزولى و قهقرا را طى كند در حالى كه در تعلق نفس به بدن دنيوى هيچ يك از اين دو شرط موجود نيست.
2. اگر انگيزه معلم دوم براى اين تصوير پرهيز از تناسخ باشد تصوير ياد شده نه تنها مقصود وى را برآورده نمى سازد، بلكه با توجه به اين كه بدن متكوّن از جسم فلكى يا هوا و دود، بدنى عنصرى است، نفس پس از جدايى از بدن دنيوى بار ديگر به بدن عنصرى تعلق مى گيرد واين تناسخ معروف است.
3. اين فرضيه كه بدنى از جسم سماوى و يا يكى از كرات بالا تكّون

1 . گوهر مراد، مقاله 3، باب 4، فصل 6، ص 453.


صفحه 185
يابد، يك فرضيه لرزان و غير قابل اعتماد است، اصولاً بدن دنيوى با تركب از ده ها عنصر مختلف توانسته است لياقت تعلق نفس را به خود كسب كند، و امّا بدنى كه از يك عنصر واحد به1 نام هوا و يا دود تحقق مى پذيرد، چگونه مى تواند متعلق نفس باشد، هر فرضيه بايد لااقل از تجربه و آزمون كمك بگيرد ولى فرضيه فوق فاقد اين پشتوانه است.
4. در اين جا صدر المتألهين مى گويد:
تا طبيعتى بر اين جسم كه تركيب يافته از عناصر مختلف است حاكم نباشد، اين جسم دخانى و هوايى در پرتگاه جدايى اجزا از يكديگر است،و اگر بدن انسان در طول تحولات باقى و استوار است به خاطر اين است كه از تركيب عناصر گوناگون، طبيعت پنجمى به وجود مى آيد كه بدن را از انحلال و تفرق حفظ مى كند، و در نتيجه او را براى تعلق نفس آماده مى سازد، بنابراين اگر بخواهد اين بدن هوايى و دخانى متعلق نفس باشد، وصور حسى و خيالى در آن منطبع گردد، بايد داراى مزاج و طبيعت خاصى باشد و در اين صورت اشكال تناسخ باز مى گردد، زيرا اين بدن منهاى نفس، به خاطر داشتن طبيعت خاصى، بدن حيوانى است كه نفس منسلخ از بدن، به آن تعلق گرفته است و اين همان تناسخى است كه فارابى از آن مى گريزد، و سرانجام چنين نتيجه مى گيرد كه نظريه فارابى، نظريه اى مردود و نادرست است كه انديشه مادى بودن صور خيالى و حسى، وى و پيروانش را به سوى آن سوق داده است.2

2. شيخ الرئيس و معاد جسمانى

نكته اى را كه بايد در اين جا يادآور شويم، اين است كه اگر چه طراح

1 . كره هوا و يا كره آتش از نظر هيئت بطلميوس عنصر بسيطى بود و اشكال بر چنين اساس است.
2 . اسفار: ج9/150 151.


صفحه 186
اين نظريه فارابى است ولى شيخ نيز در الهيات شفا همين نظريه را پس از شرح لذات و آلام جسمانى و عقلانى برگزيده است و در حقيقت معاد جسمانى مورد قبول شيخ جدا از معاد مورد نظر فارابى نيست آنجا كه مى گويد: به نظر مى رسد كه آنچه را كه برخى از علما گفته اند درست و استوار باشد آنگاه نظريه وى را چنين نقل مى كند: نفوسى كه از بدنها جدا مى شوند و در آنها گرايش و توجه به جهان بالا نيست، نه كمالى دارند كه با آن كمال خوشبخت شوند و نه شوق به كمال دارند كه به خاطر محروم بودن از آن بدبخت گردند، بلكه تمام فعاليت هاى نفسانى آنان متوجه جهان پايين و مجذوب عالم اجسام است، و از طرفى در موجودات سماوى و مواد آسمانى مانعى نيست كه موضوع فعاليت چنين نفوسى باشد، در اين صورت چنين انسانى آنچه را كه از احوال اخروى معتقد بود، ادراك مى كند و اين اجرام سماوى، وسيله تخيل و تحقق صور آنها مى شود و بدين وسيله اين نفوس آنچه را كه در دنيا به آنان گفته بودند، از احوال قبر و رستاخيز و پاداشهاى اخروى و عقاب هاى موعود، مشاهده و دريافت مى كنند.
تصور نشود كه اين صور خيالى كه در رستاخيز مشاهده مى شود، از صورتهاى حسى ضعيف تر است بلكه از نظر تأثير و صفا برترى دارند، همچنان كه صورتهاى رؤيايى بالاتر از صورتهاى حسى است از اين گذشته، صورتهاى اخروى از نظر استقرار، از صورتهاى رؤيايى نيز پايدارتر مى باشند، زيرا به خاطر برطرف شدن موانع و تجرد نفس و صفاى قابل (ديدن سماوى و يا بدن دخانى و هوايى) اين صور استوارتر خواهند بود.
اصولاً در عالم بيدارى و در عالم رؤيا، انسان صور ذهنى را درك مى كند نه واقعيت خارج را، چيزى كه هست در عالم رؤيا، توجه به صور از درون آغاز مى گردد و در عالم بيدارى از خارج شروع مى شود و آنگاه كه صورتها در نفس


صفحه 187
ترسيم يافت، ادراك مشاهدى تحقق مى يابد و بالأخره آنچه مايه لذت و يا سبب آزار است صورتهاى ذهنى است نه موجود خارجى.
اين قسمت از كلام شيخ مربوط به سعادت و شقاوت هاى پايين نسبت به نفوس ناقص است امّا نفوس تكامل يافته، از اين اوضاع و احوال دورند و خود به خود و بدون بدن، به كمالات ذاتى نايل مى آيند و در لذت حقيقى فرو مى روند و از نگرش به عالم پست تر (دنيا) وجهانى كه در آن زندگى مى كردند دورى مى جويند و اگر هم آثارى از اين نوع گرايش در وجود آنان باشد، به خاطر همين گرايش رنج مى برند و از كاروان«علّيّين» عقب مى مانند تا اين حالت و گرايش از آنان زايل گردد.1
همين طور كه ملاحظه مى فرماييد انسانها در نظر شيخ بر دو نوعند:
1. گروهى كه گرايش خود را از بدن قطع كرده و متوجه عالم عقل بوده و از طريق لذتهاى عقلانى كه درك عالم بالا است و يا محروميت از اين لذتها كيفر و پاداش مى بينند.
2. گروهى ديگر كه از نظر تكامل به حدّى نرسيده اند كه علايق خود را از بدن و جهان ماده قطع كنند، نفس آنان به جسم فلكى و يا به بدن هوايى و دخانى تعلق مى گيرد و در همين حالت مطابق ملكات خود، صورتهايى را ادراك مى كنند كه اين صور به خاطر نورانى و يا ظلمانى بودن، براى آنان پاداش و كيفر به حساب مى آيند.
از اين بيان روشن مى شود كه قسمت اخير كلام شيخ كه درباره استوارى صور خيالى سخن مى گويد و با مقايسه صور اخروى با صور رؤيايى، و حسى، قسم نخستين را پايدارتر مى داند، نظر جديدى نيست، بلكه توضيح

1 . شفا، مقاله9، فصل 8 /472 473.


صفحه 188
نظر فارابى است. بنابراين آنچه از ظاهر كلام صدر المتألهين استفاده مى شود (كه اين خود يك نظريه جداگانه است)،1صحيح و استوار نمى باشد، بلكه در اينجا يك نظريه است كه فارابى و شيخ و به نقل صدر المتألهين غزالى نيز آن را برگزيده است.

3. صدرالمتألهين و معاد جسمانى

صدرالمتألهين در بحث معاد با تنظيم مقدماتى معاد جسمانى را مطرح كرده و از آنها نتيجه گرفته است كه بدن محشور در سراى ديگر، همان بدن موجود در اين سراى دنيوى است. از عناوين بحث وى و همچنين از عناوين بحث تلميذ مكتب او محقق سبزوارى، چنين استفاده مى شود كه وى همان معاد معروف در ميان متشرعه را اثبات مى كند خصوصاً كه اصرار مىورزد كه بدن اخروى عين بدن دنيوى است نه مثل آن، و نه مباين با آن، ولى يك چنين تبادر، تبادر ابتدايى است و با مطالعه مقدماتى كه مطرح نموده و نتيجه گيرى بعدى او به روشنى ثابت مى كند كه وى به معاد جسمانى مثالى يا برزخى معتقد است كه پيش از وى فلاسفه اشراقى به آن معتقد بوده اند. چيزى كه هست گروه دوم نتوانسته اند ثابت كنند كه بدن اخروى مثالى همان بدن مادى دنيوى است و لذا در گرداب تباين دو بدن فرو رفته اند و تنها كارى كه حكيم شيرازى انجام داده است، اثبات عينيت و وحدت هر دو بدن مى باشد كه تفاوت آن دو را به نقص و كمال باز گردانيده است و ناگفته پيدا است كه هر وجود كامل، مشتمل بر وجود ناقص نيز مى باشد.
كسانى كه معاد جسمانى را از طريق تعلق نفس به بدن مثالى تصور

1 . اسفار:9/150ـ 152.


صفحه 189
مى كنند، يكى از دو راه ياد شده در زير را پيموده اند:
1. انسان جدا از اين بدن مادى، بدن مثالى جداگانه اى در عالم مثال دارد و نفس انسان پس از جدايى از بدن دنيوى به آن بدن مثالى پيش ساخته تعلق مى گيرد و اين بدن، موضوع فعاليت هاى نفس مى شود، فعاليت هايى كه از دايره تخيل و انديشه بيرون نيست.
اين همان نظريه اى است كه حكماى اشراق به آن تمايل جسته و معاد جسمانى را از اين طريق توجيه كرده اند اين نظريه با دو اشكال روبه رو است كه يادآور مى شويم:
الف. اين بدن مثالى پيش ساخته با بدن دنيوى متباين مى باشد در اين صورت بدن محشور در آخرت غير از بدن دنيوى خواهد بود در حالى كه وحى بر اتحاد (ويا تماثل) دو بدن اصرار مىورزد.
ب. اين بدن مثالى پيش ساخته طبعاً مستعد تعلق نفس از جهان بالا مى باشد، بنابراين خود داراى نفس بوده و ديگر نفس دوم (نفس جدا شده از بدن دنيوى) را پذيرا نخواهد بود و گرنه اجتماع دو نفس در يك بدن صورت مى گيرد كه مستلزم تناسخ است.
اين گروه به خاطر رهايى از اشكال دوم موقعيت بدن مثالى را تنزل داده و مى گويند تعلق نفس به بدن بر دو نوع است:
1. گاهى تعلق براى تدبير و تصرف در آن است، چنانچه تعلّق نفس ما در اين جهان به بدن مادى از همين قبيل است.
2. تعلق نفس به بدن به خاطر اين است كه موضوع براى فعاليت هاى خيالى نفس باشد، زيرا قوه خيال و صورت هاى آن نياز به موضوع دارند و تا بدنى نباشد براى قوه خيال و صور آن، موضوع ومحلى نخواهد بود.


صفحه 190
و به عبارت فشرده نياز به بدن در سراى ديگر براى ممكن ساختن فعاليت هاى نفس مى باشد و چنين بدنى شايسته تعلق نفس نيست و در نتيجه تناسخ لازم نمى آيد.
«صدرالمتألهين» همين نظريه (تعلق نفس به بدن مثالى) را پذيرفته و با ترتيب مقدماتى به طور غير مستقيم هر دو اشكال را پاسخ داده است.
او در پرتو مقدمات يازده گانه به وحدت بدن مادى و بدن مثالى پى برده و تفاوت آن دو را از طريق كمال و نقص و اين كه بدن مثالى مرتبه متكامل بدن مادى است، تفسير نموده و بدين طريق اشكال نخست (تباين دو بدن) را حل كرده است.
و امّا اشكال دوم، وى بدن مثالى را بدن پيش ساخته در عالم مثال تصور نمى كند، بلكه طبق تقرير تلميذ او مرحوم«عبدالرزاق لاهيجى»، بدن مثالى را همراه با بدن دنيوى مى داند. او در تقرير اين مطلب چنين مى نويسد:
«همچنان كه نفس در حين تعلق به بدن، بدن خود و جميع اجزا و اعضاى ظاهر و باطن را تخيل مى كند، و آن بدنى است لا محاله خيالى غير از بدن محسوس به حواس ظاهر و آن بدنى است كه انسان در خواب، خود را با آن بدن مشاهده مى كند، بعد از مفارقت نفس از اين بدن محسوس نيز همان بدن خيالى كه متخيل او بود، با او است و آن بدن لامحاله آلت ادراك جميع جزئيات و صور محسوسه تواند بود بدون آن كه حاجت شود نفس را تعلّق به جسمى از اجسام».1
با اين تقرير، بدن مثالى مخلوق خود نفس در حيات دنيوى است كه با تخيل ايجاد مى شود و پس از مرگ مورد تعلق او قرار مى گيرد نه بدن پيش

1 . گوهر مراد، ص 371.


صفحه 191
ساخته است و نه بدنى كه مرتبه تكامل يافته بدن دنيوى به شمار آيد.
2. بدن مثالى بدنى است در داخل اين بدن و نفس انسان از طريق تكامل، از بدن دنيوى بى نياز شده و تنها به همان بدن مثالى كه در دامن اين بدن دنيوى پرورش مى يابد، تعلق مى پذيرد در اين صورت اين بدن مثالى، مخلوق نفس، به هنگام حيات دنيوى نيست، بلكه نتيجه تكامل طبيعت است كه پس ازمدتى به بدن مثالى و از آن پس از بدن مثالى نيز بى نياز گرديده و به عالم عقل مى پيوندد.
حضرت امام خمينى قدَّس سرَّه در تقرير بدن مثالى بيان خاصى داشت كه ما در اينجا آن را يادآور مى شويم و آن اين كه«اگر انسان خارجى را با تمام قواى عقلى و خيالى و حسى كه دارد همراه با ماده بينديشيم، سپس معتقد شويم كه مجموع اين قواى عقلانى و مثالى وحسى، همگى به همان شكل و نظم بدون جرم و ماده بدنى، موجود باشند، اين همان بدن مثالى است».
و نيز مى فرمود:«شايد مقصود از بدن مثالى همين قواى نفس با طول و تفصيلى كه دارند باشد».
اكنون براى روشن شدن نظريه«صدرالمتألهين» برخى از اصول و مقدمات مطرح شده از جانب او را كه دخالت اكيد در تبيين نظريه وى دارند، مى نگاريم:
او براى تبيين نظريه خود يازده اصل را وارد ميدان بحث كرده كه از نظر ما فقط سه اصل دخالت كامل در آن دارد:

1. وجود داراى مراتب است

از اصول مسلم در فلسفه صدرالمتألهين، مسأله تشكيك در وجود است


صفحه 192
و مقصود اين است كه وجود از نظر حقيقت و واقعيّت در همه مراتب و مظاهر يكى است، و اگر تفاوتى هست، تفاوت به شدّت و ضعف و تقدّم و تأخر (ذاتى)و كمال و نقص است. و به ديگر سخن در خانه واقعيت غير از وجود چيزى نيست و وجود به حكم وحدت حقيقت از نظر كمال و نقص داراى مظاهر و مجالى يا درجات و مراتب مى باشد و كمال جز شدت وجود، و نقص جز فقدان اين شدّت چيزى نيست. بنابراين از وجود واجب گرفته تا برسد به مرتبه هيولى جز يك حقيقت كه از آن به«طرد عدم» تعبير مى آوريم چيزى نيست، چيزى كه هست اين واقعيت كه حقيقت آن براى ما مجهول بوده و تنها از طريق«شرح الاسم» آن را مى شناسيم، داراى درجاتى است مانند وجود واجب ووجود ممكن، و ممكن نيز داراى مراتب بسيار است.

2. واقعيت هر چيزى به صورت او است

هر موجود مادى كه داراى ماده و صورت باشد به هنگام تحقيق بايد گفت واقعيت آن را صورت آن تشكيل مى دهد نه ماده آن، حتى اگر ما بتوانيم صورت آن را منهاى ماده، در خارج ايجاد كنيم، به حقيقت او عينيت بخشيده ايم، تختى كه انسانى بر آن مى خوابد از ماده چوبى يا فلزى و غيره گرفته شده و به صورت مستطيل ساخته شده است ولى واقعيت آن همان شكل و صورت خارجى آن است كه اگر ما بتوانيم آن را منهاى ماده، در خارج مجسم كنيم آن واقعيت را تحقق بخشيده ايم.
روى اين بيان انسان هر چند از اجناس مختلفى (جماد، نبات و حيوان) تشكيل يافته ولى واقعيت او را فصل او كه صورت وى محسوب مى شود تشكيل مى دهد و آن مرتبه تفكر و تعقل او است و اگر ما انسانى را منهاى اجناس و فصول پيشين ايجاد كنيم در حقيقت به انسان تحقق و عينيت بخشيده ايم و


صفحه 193
همچنين است ديگر موجودات كه از مراحل نازل و پايين هستى شروع به حركت نموده و در مسير تكامل به پيش مى روند وواقعيت آنها را كمال نهايى آنان تشكيل مى دهد و مقدمات پيشين جنبه اعدادى داشته و شرايط حصول اين كمال به شمار مى روند،و اگر بدون طى اين مقدمات، نيل به آن كمال ممكن بود; به مقدمات پيشين نيازى نبود.
روى اين اساس صدرالمتألهين مدعى است هويت و شخصيت انسان در گرو جرم و ماده آن نيست، بلكه در گرو صورت وكمال نهايى او است يعنى«نفس» كه با بدن وحدت پيدا كرده و به تدبير آن پرداخته است.
و به ديگر سخن: واقعيت زيد را نفس او تشكيل مى دهد نه جسد او و لذا جسد از روز تولد تا به هنگام مرگ پيوسته دستخوش تبدّل و دگرگونى است ولى در عين حال وحدت انسان محفوظ است واگر انسانى در دوران جوانى جنايت كرد در دوران پيرى مجازات مى شود هر چند از ناحيه بدن تغييرات و تبدلاتى يافته است.

3. عوالم سه گانه وجود

از نظر صدرالمتألهين آنچه در دار هستى تحقق دارد همگى به هم پيوند خاصى دارند و از نظر مراتب به سه مرتبه طولى تقسيم مى شوند.
1. عالم طبيعت كه با كون و فساد همراه است.
2. عالم صور كه مجرد از ماده و استعداد مى باشد.
3. عالم عقول و نفوس.
و به عبارت ديگر: عوالم سه گانه عبارتند از:
1. نشأه طبيعت(صور طبيعى متغير و متبدل).


صفحه 194
2. نشأه مثال (صور ادراكى مجرد از ماده).
3. نشأه عقول (صور عقليه و مُثُل الهيه).
در ميان موجودات، فقط انسان در طول حركت خود به سوى كمال از هر سه مرتبه هستى بهره مند مى باشد.
1. روزى كه چشم به دنيا مى گشايد تا به دوران جوانى مى رسد سپس مراحل كمال و پيرى را طى مى كند فردى از انسان مادى است كه از ماده و آثار آن هر دو كاملاً بهره مند است.
2. سپس به خاطر لطافتى كه در وجود او در نهايت عمر او پديد مى آيد به هنگام مرگ مبدل به يك انسان اخروى مى شود كه صلاحيت برانگيختگى را دارد و داراى قوا و اعضاى انسانى است(هر چند ماده انسان دنيوى در آن موجود نمى باشد) و در حقيقت اين انسان اخروى كه از درون آن انسان مادى پديد مى آيد به حكم واحد بودن مراتب حركت، همان انسان دنيوى است چيزى كه هست نقايص را از دست داده و به كمال پيوسته است.
3. پس از مدتى، از اين هستى به كون و هستى ديگرى قدم مى گذارد و انسان عقلى مى گردد در اين صورت براى او قوا و اعضاى عقليه خواهد بود.
اين نشاءات سه گانه به هنگام رجوع به سوى خدا و به هنگام پيمودن قوس صعودى بر خلاف آفرينش نخست و طى قوس نزولى مى باشد. در قوس نزولى، فيض از عالم عقول به عالم مثال و از آن به عالم طبيعت نازل مى گردد در حالى كه در قوس صعودى كه از طبيعت به سوى خدا متوجه مى شود، جريان برعكس است. از نشأه طبيعت به نشأه مثال و خيال، و از آن به عالم عقول ملحق مى گردد.


صفحه 195

استنتاج از اصول پيشين

صدرالمتألهين با توجه به اصول ياد شده، معاد روز رستاخيز را معاد جسمانى امّا به صورت مثالى مى انگارد و مى گويد: به حكم مقدمه نخست (وجود داراى مراتب از كمال و نقص است) طبعاً بدن انسان از اين اصل مستثنى نيست و بايد داراى مراتب و درجاتى باشد و به حكم اصل سوم كه هر فردى از انسان داراى عوامل سه گانه است براى انسان سه نوع عالم و سه مرتبه ازوجود تصور مى شود: نشأه طبيعت، نشأه مثال، و نشأه عقل و به حكم اصل دوم كه فعليت هر چيزى به صورت او است نه به ماده او، واقعيت انسان به نفس او است نه با چيزهاى ديگر، پس وحدت انسان در همه عوالم سه گانه به لحاظ وجود نفس كه صورت او بشمار مى رود محفوظ مى باشد.
روى اين اصول سه گانه بايد گفت انسان در سير خود به سوى خدا به هنگام مرگ، تبديل به يك انسان مثالى مى شود كه از بدن، صورت و از واقعيت، نفسِ او را دارا است. ديگر نمى تواند در اين مرحله ماده وجرمى در كار باشد زيرا فرض اين است كه آن مرحله سپرى شده و به مرحله جديدى گام نهاده است و اين بدن مثالى به حكم تشكيك در وجود، كامل تر از بدن دنيوى است. قهراً به هنگام قيامت، انسانى به صحنه محشر گام مى نهد كه عين انسان دنيوى است امّا از آن كاملتر، نه مثل آن است و نه مباين آن و اگر ميان اين دو بدن تفاوتى هست تفاوتها مربوط به نقص و كمال است و نبايد به بهانه اين كه بدن مثالى (اخروى) فاقد جرم و ماده است داورى نمود كه انسان اخروى مباين با انسان دنيوى است، زيرا در اين مورد فقط جرم و ماده است كه در سراى ديگر نيست نه چيز ديگر و نبود آن نشانه كمال است نه گواه بر نقص.
با اين بيان روشن مى شود كه عالم طبيعت به غايات خود مى رسد و آنچه


صفحه 196
كه در كون و هستى است به سوى خدا باز مى گردد ولى چيزى كه هست در اين بازگشت، نقص ها و قشرها و پوستها را فرو افكنده و كمال و مغز را با خود به بالا مى برد.1

تحليل اين نظريه

اين نظريه كه روى اصول يازده گانه استوار شده است از جهاتى خدشه پذير و قابل تأمل است كه برخى را يادآور مى شويم:
الف. آنچه از مجموع سخنان صدرالمتألهين استفاده مى شود اين است كه بدن دنيوى درمسير حركت و تكامل، بدن اخروى را در دامن خود مى پرورد و در حقيقت بدن اخروى باطن اين بدن، و اين بدن ظاهر آن بشمار مى رود و در قيامت اين بدن باطنى متعلَّق نفس مى باشد و به عبارت ديگر نفس و بدن حركت خود را در اين جهان هماهنگ با هم آغاز نموده و هر كدام راه كمال خود را پيش مى گيرد نفس به سوى تجرد كامل پيش مى رود، و بدن هم به سوى لطافت و سرانجام به بدن مثالى (صورت بدن نه جرم آن) تبديل مى گردد.
در اينجا اين سؤال مطرح مى شود كه تعلق نفس به بدن گزاف و بى ملاك نبوده وجهت و علتى لازم دارد و بدون آن جهت و ملاك وحدت و تركيب ميان آن دو انجام نمى گيرد، در اين جا بايد روشن شود كه نياز نفس به چنين بدنى روى چه ملاكى است؟ در اين باره دو احتمال وجود دارد كه در كلام صدرالمتألهين روشن نشده است:
1. نفس در تكامل خود بايد مدتى با اين بدن(بدن مثالى) همگام و همراه باشد تا سير تكاملى خود را طى كرده و به عالم عقول بپيوندد.

1 . اسفار:9/198ـ 199، باب 11، فصل 1.


صفحه 197
2. نفس براى ادراكات خود و نيل به ثواب وعقاب به اين بدن نيازمند مى باشد.
احتمال دوم مسلماً منتفى است، زيرا وى در يكى از مقدمات، مسلم مى گيرد كه قوّه خياليه جوهرى است قائم به نفس وحالِّ در بدن و اعضاى آن نيست و همچنين در يكى از اصول ديگر مسلم مى گيرد كه صور خيالى حالِّ در نفس و يا چيز ديگرى نيست، بلكه اين صور، قائم به نفس مى باشند همان گونه كه معلول به علت قائم مى باشد. هرگاه قوه خيال كه خلاق صور است براى خود استقلال دارد وحال در بدن نيست و همچنين صور خيالى مانند خلاق خود، براى خود استقلال دارند و از بدن بى نياز مى باشند در اين صورت نفس چه نيازى به اين بدن دارد؟! او مى تواند از طريق تخيّل و انديشيدن، صور (زيبا و زشت) متناسب با روحيات و ملكات خود را بسازد و فرض اين است كه ثواب و عقاب جز اين صور ملايم با مولم در كار نيست.
و به ديگر سخن نفس در اين جهان براى گرفتن صورت از خارج نياز به بدن و ابزار مادى داشت تا مثلاً از طريق چشم فعل و انفعالهاى فيزيكى انجام گيرد، آنگاه نفس آمادگى آن را پيدا كند كه در عالم خود صورتى مشابه صورت خارج را بسازد و اگر چشم در كار نبود براى نفس چنين آمادگى وجود نداشت در حالى كه مسأله در سراى ديگر بر خلاف جريان دنيا است و اگر در اين جهان صور از خارج وارد محيط نفس مى شوند در آنجا از رجوع به باطن و تخيل صورتهاى ملايم و مولم، صورتهاى زشت و زيبا پديدار مى گردند و ديگر براى بدن مثالى ملاك نيازى وجود ندارد.
در اين صورت ناچار بايد احتمال نخست را اختيار كنند كه نفس در كمال خود نياز به چنين بدن مثالى دارد كه راه كمال خود را طى كند. ولى در اين مورد نيز دو ابهام وجود دارد.


صفحه 198
اوّلا: در همه انسانها استعداد اتصال به عالم عقول و تحول به وجود عقلى نيست، بلكه غالب انسانها حالت بدنى و تعلق به جسم بر آنها مستولى است و هيچگاه اين افراد به عالم عقول و مفارقات نخواهند پيوست، در اين صورت زندگى با اين بدن مثالى كاملاً يك نوع زندگى انگلى و بى ملاك است.
ثانياً :لازمه اين فرض اين است كه انسانهاى متكامل و يا حتى متوسط روزگارى با اين بدن بسر برده ولى پس از رفع نياز اين بدن را رها كرده و به عالم عقول خواهند پيوست و در اين صورت معاد جسمانى به صورت موقت جلوه گر خواهد شد و نه يك معاد جسمانى دايمى.
ب. از نظر صدرالمتألهين عوالم سه گانه، عالمهاى تو در تو است، عالم عقل ريشه در عالم مثال و در نتيجه ريشه در عالم طبيعت دارد و همچنين عالم مثال در عين تحقق ريشه در عالم طبيعت دارد و اين عوالم سه گانه، عوالم جدا از يكديگر و در عرض يكديگر نيست، بلكه عالم هايى است در طول يكديگر و به تعبير ارسطو«الكل فى الكل» بنابراين نفس در جهان طبيعت داراى هر سه مرتبه مى باشد ريشه در عالم طبيعت كه مبدأ حيات غريزى و حيات حيوانى مى باشد و ريشه در عالم مثال كه صور مجرد حسى را درك مى كند و ريشه در عالم عقول كه مفاهيم كلى وحقايق مرسله را درك مى نمايد، در اين صورت اين احتمال پيش مى آيد كه چرا در سراى ديگر (البته پس از نفخ صور) كه بدن از توان و قدرت بيشترى برخوردار مى باشد اين حالت«جمع الجمعى» را حفظ نكند، و در عين حشر با بدن مثالى بدن عنصرى را مورد توجه قرار داده و او را هم دارا باشد (زيرا فرض اين است كه اين دو بدن در طول يكديگرند نه در عرض يكديگر). و در عين تدبير بدن طبيعى و حشر با بدن مثالى، توجهى به عالم عقول نيز داشته باشد.
و به عبارت روشن تر همين طور كه عالم عقول مدبر عالم نفوس و مدبر


صفحه 199
عالم طبيعت مى باشند و تجرد كامل عقل مانع از تدبير عالم طبيعت نيست يك چنين حقيقت درباره نفس نيز تحقق پذير باشد در عين تجرد عقلى، در مرتبه اى به عالم مثال و در مرتبه اى با عالم طبيعت.
ج. يك چنين تصوير از معاد اگر مقتضاى برهان عقلى است سخن در آن نيست ولى اگر به خاطر جمع بين برهان و شريعت است، بخشى از آيات قرآنى پذيراى چنين معاد نيست، بلكه چشم انداز اين بخش از آيات بدن طبيعى و عنصرى است نه مثالى، كه از طبيعت فقط صورت آن را دارا باشد نه جرم و ماده آن را.

متكلمان اسلامى و معاد جسمانى

آخرين و مشهورترين نظريه درباره حقيقت معاد جسمانى همان نظريه متكلمان اسلامى است و حاصل آن اين است كه آفريدگار توانا، اجزاى پراكنده بدنها را گرد آورده و از آن بدنى همانند بدن نخستين مى آفريند و نفس را به آن باز مى گرداند در اين صورت اين بدن هر چند غير از بدن نخست خواهد بود ولى همين مقدار در صدق معاد جسمانى كافى است و هرگز لازم نيست كه عين بدن نخست باز گردد، زيرا عينيت با آفرينش مجدد قابل جمع نيست، فقط چيزى كه مى تواند درباره بدن دوم صدق كند، عنوان«همانند» بودن است و در آيات قرآنى به چنين همانندى و«مماثلت» اشاراتى رفته است چنان كه مى فرمايد:
(اَوَ لَيْسَ الَّذِى خَلَق السَّماواتِ وَ الأَرْضَ بِقادِر عَلى أَنْ يَخْلُقَ مِثْلَهُمْ...).1
«آيا خدايى كه آسمانها و زمين را آفريده است توانا نيست كه مثل انسانها را بار

1 . يس/81.


صفحه 200
ديگر بيافريند».
در اينجا ممكن است گفته شود اگر بدن دوم از نظر تشخص غير از بدن نخستين است، در اين صورت چگونه كيفر و پاداش متوجه دومى مى شود در صورتى كه بدن نخست شايسته چنين كيفر و پاداش است.
ولى پاسخ آن روشن است، زيرا آنچه حقيقت پاداش و كيفر را تشكيل مى دهد، ادراك آنها است و حقيقت ادراك قائم به نفس است و بدن وسيله اى بيش نيست و فرض اين است كه بدن از نظر ماده همان بدن نخستين است كه صورت خود را از دست داده بود، و بار ديگر صورت نخست را با آفرينش مجدد باز يافت و به خاطر همين اصل است كه انسانى كه از دوران كودكى به پيرى مى رسد يك انسان است هر چند در گردونه زمان صورت ها و هيئت هايى را از دست داده و صورتها و هيأتهاى نوى را بدست آورده است از اين جهت جوان جنايتكار را در دوران پيرى قصاص مى كنند و هرگز كسى اعتراض نمى كند كه شما انسان غير جانى را قصاص نموده ايد.
متكلمان اسلامى مى گويند مدرك ما براى اثبات چنين معاد جسمانى دلايل نقلى است كه شرايع آسمانى بيانگر آن مى باشند و در ميان كتابهاى آسمانى قرآن و از ميان پيامبران حضرت محمد (صلى الله عليه وآله وسلم) بازگو كننده آن است حتى متكلمان معتزله بر وجوب معاد به گونه ياد شده دليل عقلى نيز اقامه كرده اند.1
در اينجا يادآور مى شويم معاد جسمانى كه متكلمان به آن اصرار مىورزند با ظواهر كتاب و سنت كاملاً تطبيق مى كند و ما در ضمن بيان آيات مربوط به معاد جسمانى، آياتى را كه چنين معادى را ايجاب مى كند، يادآور شديم و گروههاى مختلفى از آيات را كه به اين هدف اشاره دارند بازگو نموديم

1 . شرح مقاصد:2/211ـ 212.

صفحه 201
ديگر نيازى به تكرار نيست.
در اينجا سخن استوارى را كه طرفداران معاد روحانى به آن اشاره كرده اند، مى آوريم طرفداران معاد روحانى در مقابل اين آيات مى گويند بايد همه اين آيات را به بيان سعادت نفوس و يا شقاوت آنان باز گرداند هر چند ظواهر آنها مطلب ديگرى را مى گويند وعلت اين تصرف آن است كه پيامبران براى هدايت همه انسانها به راه حق و تكميل نفوس آنان از نظر قوه نظرى و عملى برانگيخته شده اند بلكه علاوه بر اين براى حفظ نظام اجتماعى كه متضمن مصلحت همگان است، نيز مبعوث گرديده اند و يك چنين هدف در پرتو ترغيب و ترهيب و اميد و بيم به آنچه كه لذت و كمال و يا الم و درد مى پندارند انجام گرفته است و از آنجا كه اكثريت انسانهارا گروهى تشكيل مى دهد كه خرد آنان از درك كمالات حقيقى و لذات عقلى ناتوان است و بيشتر به لذتها و آلام حسى توجه دارند و آمال و نقصان را در آنها جستجو مى كنند.
از اين جهت پيامبران با آنان با اين لسان سخن گفته اند يعنى نويدهايى از پاداش جسمانى و بيم هايى از اين گونه كيفرها به آنان داده اند تا در پرتو اين اميدها و بيم ها، آن هدف كلى كه تكميل نفوس و بقاى نظام است تأمين گردد و در حقيقت گفتارهاى قرآن درباره لذات و آلام جسمانى يك رشته مثالها بوده و به اصطلاح جديد جنبه«سمبليك» دارد و گرنه در سراى ديگر نه ميوه اى وجود دارد و نه سريرى، و نه حورى مطرح است و نه قصورى ونه آتش در كار است و نه شراره ها و زبانه هاى هولناك آن، همه آيات مربوط به اين مطالب كنايه از يك رشته سعادتها و شقاوتهاى عقلى مى باشد، و سرانجام يادآور مى شوند كه آيات معاد جسمانى بالاتر از آيات مربوط به تجسيم و جبر نيست همان طور كه آيات مربوط به اين دو مطلب در پرتو دلايل عقلى تأويل مى شوند


صفحه 202
همچنين آيات مربوط به معاد جسمانى، و عجيب اين است كه اين سخن را از معلم دوم فلسفه ابو نصر فارابى نيز نقل نموده اند.1
پاسخ اين سخن با توجه به دو مطلب روشن مى گردد:
1. اولاً لازمه اين تفسير آن است كه پيامبران پيوسته دروغ گفته و حقيقت را پنهان داشته اند تفسير يك آيه به عنوان سمبليك و به صورت مَثَل اگر صحيح باشد نمى توان مجموع كتابهاى سماوى و بالأخص آيات بسيارى از قرآن را از اين طريق تفسير كرد، زيرا نتيجه آن اين است كه همه آيات قرآن در محتواى خود متزلزل و لرزان باشند و انسان اصل معاد را نيز به گونه ديگر تفسير كند و دعوت به آن را يك دعوت صورى و به منظور حفظ نظام زندگى تلقى كند، در اين صورت (نه تاكى مى ماند و نه تاك نشانى).
2. در ميان آيات مربوط به معاد و آيات مربوط به جبر و تشبيه (بر فرض تسليم دلالت آنها بر اين دو معنى) فاصله روشنى وجود دارد و تجسيم و جبر با حكم خرد كاملاً مخالف است از اين جهت چاره اى جز تأويل آيات مربوط به اين دو مطلب نيست در حالى كه معاد جسمانى يك حقيقت ممكن است كه قرآن به آن دعوت نموده و مخالف عقل و خرد نمى باشد بنابراين انگيزه تأويل در آيات نخست موجود ولى در آيات مورد بحث وجود ندارد.

1 . شرح مقاصد: 2/213.


صفحه 203

10

معاد جسمانى در سنجش خرد

و

اشكالات سه گانه آن

آيات موضوع

(اَوَ لَيْسَ الَّذِى خَلَقَ السَّماواتِ وَالأَرْضَ بِقادِر عَلى أَنْ يَخْلُقَ مِثْلَهُمْ بَلى وَهُوَ الْخَلاّقُ الْعَليمُ) . (يس/81)
ترجمه آيه :
«آيا آن خدايى كه آسمانها و زمين را آفريده است، توانا نيست كه همانند اين بشرها را بيافريند؟ چرا او آفريدگار توانا و دانا است».

تفسير آيه

تا اين جا معاد جسمانى و روحانى را از ديدگاه قرآن بررسى كرديم و نيز اقوال حكيمان و متكلمان اسلامى را در اين باره يادآور شديم. اكنون به بررسى آن دو از ديدگاه عقل و برهان مى پردازيم:
نخست نظر عقل را درباره معاد جسمانى بر پايه دو ملاك ياد شده جويا مى شويم:
بايد توجه داشت كه تحقق معاد جسمانى به ملاك دوم متفرع بر امكان معاد جسمانى به ملاك اول مى باشد. يعنى هرگاه كسى معاد جسمانى را بر پايه


صفحه 204
ملاك اول غير ممكن بداند، ديگر جايى براى بحث درباره آن، برپايه ملاك دوم باقى نمى ماند، زيرا دريافت آلام و لذايذ حسى و جزئى، بدون محشور شدن بدن در قيامت امكان پذير نيست. و هرگاه معاد جسمانى بر پايه ملاك نخست از نظر عقل بى اشكال باشد و بدن در قيامت محشور گردد، در اين صورت نه تنها تحقق معاد جسمانى به معنى آلام و لذايذ حسى اشكالى ندارد، بلكه به عنوان يك امر قطعى و لازم خودنمايى مى كند، زيرا هرگاه بدن محشور شود، و آلام و لذايذ حسى در كار نباشد، و تنها پاداشها و كيفرهاى روحى تحقق پذيرد، حشر بدن كارى لغو وبى فايده خواهد بود كه با اصل حكمت الهى سازگار نيست.
آرى خصوصيات اين آلام و لذايذ حسى از نظر كميت و كيفيت، به وسيله عقل و برهان عقلى قابل اثبات نيست و تنها چيزى كه عقل مى تواند درباره آن داورى كند اين است كه با محشور شدن بدن، پاداشها و كيفرهاى حسى نيز تحقق خواهد داشت امّا اين كه مقدار و خصوصيات ديگر آن چيست؟ عقل به آن راهى ندارد.
به نظر مى رسد آنچه شيخ در كتاب الهيات شفا مطرح نموده و گفته است معاد جسمانى از نظر برهان عقلى قابل اثبات نيست و يگانه راه قبول آن تصديق قرآن و وحى نبوى است، مقصود همين مطلب است، زيرا ظاهر عبارات او اين است كه دو نوع معادى كه وى مطرح نموده و يكى را قابل اثبات از طريق برهان عقلى دانسته و راه اثبات ديگرى را منحصر در تصديق شرع نموده است، همان معاد جسمانى و روحانى بر پايه لذتها و آلام است، و همان گونه كه يادآور شديم اثبات اين لذتها و آلام به گونه اى كه در قرآن مطرح گرديده است، با خصوصيات كمى و كيفى آن، از طريق قياس عقلى قابل اثبات نمى باشد.1

1 . يَجِبُ أَنْ يُعْلَمَ أَنَّ الْمَعادَ ، مِنْهُ ما هُوَ مَقْبُولٌ مِنَ الشَّرْعِ وَلا سَبيلَ إِلى إثْباتِهِ إِلاّ مِنْ طَريقِالشَّريعةِ وتصديقَ خَبَرِ النَّبِيّ وَهُوَ الَّذي لِلْبَدَنِ عِنْدَ الْبَعْث. وَخَيْراتُ الْبَدَن وَشُرُورهُ مَعْلُومَةٌ لا يَحْتاجُ إلى تَعَلُّم وَقَدْ بَسَطتِ الشَّريعَةُ الحَقّةِ الّتي أَتانا بِها سيّدنا وَمَولانا وَ نَبيّنا مُحَمّد(صلى الله عليه وآله وسلم) حالَ السَّعادَةِ وَالشّقاوَةِ الّتي بِحَسَبِ البَدَن. وَمِنْهُ ما هُوَ مُدْرَك بِالْعَقْلِ وَالْقياسِ الْبُرهاني، وَقَدْ صَدَّقَتْهُ النُّبُوَّة،وَهُوَ السَّعادَةُ وَالشَّقاوَةُ الثّابِتَتانِ بِالْقِياسِ،اللّتانِ للأَنْفُس. الهيات شفاء، مقاله 9، فصل 7.


صفحه 205
بنابراين سخن ياد شده را دليل بر مخالفت شيخ با معاد جسمانى دانستن، دور از واقع بينى و ناشى از تدبر كافى نكردن در كلام او است.

زنده شدن بدن امتناع ذاتى ندارد

اكنون كه معلوم شد كه مهمترين بحث در بررسى معاد جسمانى از نظر عقل ملاك نخست يعنى محشور شدن بدن در قيامت مى باشد، بايد ببينيم نظر عقل در اين باره چيست؟
در بحث از تحقق يك پديده و حادثه آنچه قبل از هر چيز نظر عقل را به خود جلب مى كند، امكان يا امتناع ذاتى آن حادثه است.
اكنون بايد ببينيم زنده شدن بدن پس از مرگ، از حوادث ممكن بشمار مى رود يا امرى است محال و ممتنع.
شكى نيست كه چنين حادثه اى از نظر عقل در شمار حوادث محال و ممتنع قلمداد نمى گردد، زيرا تحقق آن مستلزم هيچ محذور عقلى نيست.
توضيح آن كه: ملاك ممتنع بودن يك حادثه اين است كه يا خود از قبيل اجتماع يا ارتفاع دو نقيض باشد و يا آن كه به نحوى به يكى از آن دو باز گردد. مثلاً اگر دور و تسلسل در سلسله علل، از نظر عقل ممتنع است براى اين است كه بازگشت آن به اين است كه يك موجود هم علت باشد و هم نباشد، يا هم مثلاً تحقق داشته باشد و هم نداشته باشد، يا هم هستى آن هستى رابطه ووابسته به غير باشد، وهم اين گونه نباشد وهمه اينها به اجتماع دو نقيض باز


صفحه 206
مى گردد.بديهى است از محشور شدن بدن به هيچ وجه اجتماع يا ارتفاع دو نقيض لازم نمى آيد.1
اصولاً در تاريخ فلسفه و كلام نيز تاكنون ديده نشده است كه مخالفان معاد جسمانى آن را در شمار حوادث ممتنع و محال قلمداد نمايند.

شبهات سه گانه منكران معاد جسمانى

آرى علاوه بر شبهات دهگانه اى كه در قرآن از سوى منكران معاد مطرح گرديده است و در گذشته به تفصيل پيرامون آن بحث گرديد، در كتب كلام و فلسفه سه شبهه معروف از طرف مخالفان معاد مطرح گرديده است كه شايسته است در اين جا پيرامون آن به بحث و بررسى بپردازيم تا معلوم شود كه تحقق معاد و محشور شدن بدن در سراى ديگر نه تنها امتناع ذاتى ندارد،بلكه از نظر وقوع نيز هيچ گونه محذورى به چشم نمى خورد آنگاه چنين نتيجه خواهيم گرفت كه:
1. دلايل قطعى وقوع معاد را امرى ضرورى و لازم مى شمارد.
2. تحقق معاد جسمانى (و روحانى) امتناع ذاتى ندارد.
3. از نظر وقوع نيز هيچ گونه محذورى در كار نيست.
4. بنابراين يك انسان محقق و واقع بين راهى جز پذيرش اصل معاد به گونه اى كه قرآن مطرح نموده است، ندارد.
آرى گاهى شبهاتى را مطرح مى كند، كه بر فرض صحت، منافاتى با

1 . صدرالمتألهين مى گويد: بايد از منكران معاد پرسيد، آيا شما مدعى امتناع آن هستيد، يا امكان و جواز آن؟ در صورت نخست بايد بر اثبات مدعاى خود، دليل اقامه نماييد، و در سخنان ما هيچ اثر و نشانى از آن به چشم نمى خورد، و در صورت دوم گفته مى شود: آنچه كه به حسب ظاهر محال و ممتنع نيست، و از طريق وحى و به واسطه گوينده اى كه از هر نوع اشتباه و گفتار دروغ مقدس ومبرّا است. از وقوع آن خبر داده شده است. در اين صورت، درحدّبراهين رياضي مورد اعتماد خواهد بود. اسفار:9/167.


صفحه 207
امكان ذاتى آن ندارد، بلكه به خاطر تضاد با حكمت حق، وقوع آن را نفى مى كند . در اين جا شايسته است كه به تحليل آنها بپردازيم.
اين شبهات سه گانه عبارتند از:
1. معاد از قبيل اعاده معدوم است.
2. شبهه اى به نام آكل و مأكول.
3. معاد انسان و جهان كارى بيهوده است.
اينك به بررسى شبهات ياد شده مى پردازيم:

1. معاد اعاده معدوم است

اين اشكال توجه دو گروه را به خود جلب كرده است:
يكى گروهى كه معاد را به طور كلى انكار نموده اند، و ديگرى آنان كه فقط به معاد روحانى معتقد گرديده و معاد جسمانى را منكر شده اند.
اين دو گروه مى گويند پس از مرگ، بدن، صورت و اعراض آن به كلى نابود و معدوم مى گردد و در اين صورت زنده شدن آن در سراى ديگر از قبيل اعاده معدوم خواهد بود كه از نظر عقل امرى محال و غير ممكن است.

پاسخ اشكال از نظر متكلمان

متكلمان در پاسخ اين اشكال گاهى اعاده معدوم را ممكن دانسته اند و گاهى نيز گفته اند زنده شدن بدن در قيامت از قبيل اعاده معدوم نيست و به اصطلاح فنى هم صغراى دليل مخالف را خدشه دار نموده و هم كبراى دليل او را نادرست دانسته اند.
محقق تفتازانى پس از ذكر اين اشكال مى گويد: پاسخ اشكال اين است كه اعاده معدوم ممتنع نيست و بر فرض اين كه امتناع را بپذيريم، پاسخ اين


صفحه 208
است كه مقصود از اعاده بدن اين نيست كه با همه خصوصياتى كه در حيات دنيوى داشته است، برانگيخته شود، بلكه مقصود اين است كه اجزاى بدن پس از متلاشى شدن بار ديگر جمع آورى شده و از حيات بهره مند گردد.
آنگاه متوجه اشكالى شده و آن اين كه در اين صورت بدن اخروى با بدن دنيوى اتحاد و عينيت نخواهد داشت، در پاسخ مى گويد:
شرط معاد جسمانى اتحاد و عينيت دو بدن دنيوى و اخروى نيست، بلكه همين اندازه كه از نظر شرع و عرف دو بدن يكى دانسته شوند به گونه اى كه هركس آن را ببيند بگويد اين بدن فلانى است، كافى است.1

تكميل و توضيح

يادآور مى شويم از دو پاسخ ياد شده آنچه قابل بحث بوده و مى تواند پاسخگوى اشكال باشد همان پاسخ دوم است، زيرا در امتناع اعاده معدوم با تمام خصوصيات جاى هيچ گونه ترديدى نيست و به همين جهت افرادى چون فخر رازى كه غالباً در برابر حكما موضع مخالف اتخاد كرده و راه تشكيك را برمى گزيند، امتناع اعاده معدوم را از ادراكات بديهى به شمار آورده است.2 زيرا فرض اين است كه اعاده معدوم، در گرو آفرينش مجدد است و با چنين فرض نمى توان آن را اعاده معدوم تلقى كرد، بلكه بايد آن را، آفرينش مماثل، خواند.
و به ديگر سخن:هرگاه مقصود اين است كه چرخ زمان به عقب برگردد و شىء معدوم در زمان دوم را در ظرف زمانى و مكانى خود موجود ببينيم، اين

1 . وَالْجَوابُ مَنْعُ امْتِناعِ اعادَةِ الْمَعْدُومِ وَلَوْ سُلِّمَ فَالمُرادُ إعادَةُ الأَجْزاءِ إِلى ما كانَتْ عَلَيْهِ مِنَ التَّأليفِ وَالحَياةِ وَنَحْوِ ذلِكَ،ولا يَصُرُّنا كُونُ الْمُعاد مِثْلَ الْمَبْدأ لا عَيْنَهُ(شرح مقاصد:2/213).
2 . شرح مقاصد:2/209.


صفحه 209
فرض هر چند به خلقت دوم نياز ندارد ولى هرگز اعاده معدوم نيست، بلكه مشاهده وجود شىء در ظرف خود مى باشد، و تمام معدومات داراى چنين خصيصه مى باشند يعنى در زمان دوم معدوم هستند ولى در ظرف خود موجود مى باشند. ولى اگر مقصود تحقق شىء در زمان دوم است، يك چنين تحقق بدون آفرينش مجدد نخواهد بود و نتيجه آن، همان ايجاد مماثل است نه اعاده معدوم. خلاصه مسأله اعاده معدوم، يا مشاهده هر موجود در ظرف تحقق خود او است، نه اعاده آن، و يا ايجاد مماثل و خلقت همانند با آفرينش نخست.
بنابراين بر كبراى استدلال نمى توان خدشه اى گرفت آنچه مهم است ابطال صغراى دليل است و آن اين كه احياى بدن در روز قيامت از قبيل اعاده معدوم نيست اينك در توضيح و تكميل اين پاسخ مى گوييم:
پس از مرگ دو چيز موجود و باقى است:
1. اجزاى پراكنده بدن كه به صورت خاك و غيره در آمده و در اطراف زمين پراكنده شده است.
2. روح و نفس كه به وسيله فرشته مرگ قبض شده و در نزد خدا محفوظ مى باشد.
درباره اين دو، نمى توان كلمه معدوم را به كار برد، بلكه هر دو از وجود و هستى برخوردارند تنها چيزى كه مى توان گفت معدوم گشته و بار ديگر مماثل آن پيدا مى شود. ويژگى هاى اجتماع اجزاى بدن و به هم پيوستگى ذرات آن است كه مايه و سرچشمه يك نوع روح حيوانى مى باشد.
اصولاً ريشه اشكال مربوط به اين است كه تصور شده است كه در سايه مرگ، قسمتى از اجزاى بدن نابود مى شود، و در انسان همان تصورى را داشتند كه به هنگام سوختن هيزم همان فكر را دارند. غالب مردم در گذشته و


صفحه 210
گروهى نيز امروز فكر مى كنند هيزمى كه در اجاق مى سوزد به يك جرم لطيف بىوزن (آتش) تبديل شده و اندكى دود از آن برخاسته متفرق و معدوم مى گردد، و تنها باقى مانده از آن همان خاكستر اجاق مى باشد ولى«لاوازيه» شيمى دان فرانسوى در سال 175 اعلان كرد كه اجرام از بين رفتنى نيست، حاصل جمع اوزان اجسامى كه در يك فعل و انفعال شيميايى يا حياتى وارد و خارج مى شود، از دو طرف مساوى است. فعل و انفعال هاى شيميايى و پديده هاى فيزيك و آثار حياتى نه چيزى را معدوم و فانى مى كنند، و نه بر وزن عالم مثقالى مى افزايد.
عالم از لحاظ جرم يا به عرف ما از لحاظ وزن، ثابت است ولى البته صورت ها در حال تكوّن و فنا مى باشند.
خلاصه اين شيمى دان در نتيجه آزمايش هاى مشهور دريافت كه در طبيعت چيزى نابود نمى گردد و در ضمن اعمال شيميايى، جرم (وزن) اجسام ثابت است.
اين قانون يا اصل را كه در حقيقت اولين نداى انكار فنا و اعلان ابديت به زبان بشر است، اصل بقاى ماده مى گويند.
امروز قانون«لاوازيه» را به نام اصل بقاى جرم و عنصر بيان مى كنند و در ضمن تركيب شيميايى، مولكول هاى اجسام شكسته مى شوند امّا چون جنس و شماره اتم هاتغيير نمى كند جرمشان ثابت مى ماند.
قانون بقاى ماده، جاده امكان ابديت انسان را صاف نمود، و نداى پيامبران را كه همگى مى گفتند براى بقا و ابديت آفريده شده ايم، نه براى فنا و نابودى، كاملاً تأييد كرد، و از طرف ديگر اشكال ديرينه بشر را (مرگ انسان مايه فناى قسمتى از ماده و اجزاى بدن او است و در روز رستاخيز خدا بايد اجزا ى نابود شده را از نو بيافريند) پاسخ گفت و ثابت كرد كه قيامت جز شكل گيرى اجزاى ماده و صورت سازى آن، چيز ديگرى نيست و اصلاً از


صفحه 211
انسان چيزى نابود نمى شود تا به اعاده معدوم نيازى باشد.

2. شبهه آكل و مأكول1

«آكل» در لغت عرب به معنى«خورنده» و«مأكول» به معنى«خورده شده» است محور اشكال اين است كه اگر انسانى، طعمه انسانى ديگر و جزء بدن او گردد، خواه به طور مستقيم چنان كه گاهى اتفاق مى افتد، يا به صورت غير مستقيم چنان كه بدنهاى مردگان به خاك تبديل مى شود، سپس از طريق نبات و گياه، عضو بدن حيوانى مى گردد، و سرانجام تبديل به انسان مى شود، و يا مستقيماً خود انسان از آن نبات و گياه بهره مى گيرد. در اين صورت تكليف معاد انسان نخست (مأكول) چيست؟
از آنجا كه بهره گرفتن انسانى مستقيماً از گوشت انسان ديگر، بسيار كم است مناسب است كه اشكال از طريق غير مستقيم مطرح گردد و اين يك حقيقت ملموس است كه خاكهاى مردگان در قبرستان از طريق كشاورزى به نبات و گياه تبديل شده و انسان ها و حيوان ها از آن بهره مى گيرند و در نتيجه به طور غير مستقيم بدن هاى مردگان جزء بدنهاى انسانهاى زنده مى شود در اين صورت مستشكل چنين مى گويد:
هرگاه بدن انسانى طعمه انسان ديگرى گرديد در اين صورت قسمتى از

1 . اين شبهه در غالب كتابهاى كلامى آمده است، به مدارك ياد شده در زير مراجعه نماييد:1. كشف المراد، ص 355; شرح مواقف:8/295: شرح مقاصد:2/213; اسفار:9/199. شبهه آكل و مأكول از دو نظر در معاد مايه اشكال شمرده شده است:
1. ناقص محشور شدن يكى از دو نفر كه قسمتى از بدن يكى، جزء بدن ديگرى شود.
2. مخالفت با عدل الهى آنجا كه جزئى از بدن مؤمن، جزء بدن كافر يا بالعكس شود، زيرا سبب مى شودكه بخشى از بدن مؤمن در دوزخ معذب، يا بخشى از بدن كافر در بهشت در نعمت قرار گيرد. و در كتابهاى كلامى اين دو صورت اشكال به هم آميخته شده است.


صفحه 212
اجزاى بدن مأكول با بدن آكل تركيب مى شود، وجزء بدن او به شمار مى رود، روز قيامت كه خدا مى خواهد هر دو بدن را برانگيزد چند صورت براى فعل الهى متصور است:
1. جزء مصرف شده در يك لحظه و يك زمان با هر دو بدن محشور گردد.
2. تنها ضميمه بدن آكل شود.
3. تنها ضميمه با بدن مأكول باشد.
4. اصلاً اين جزء به حساب نيايد و ضميمه هيچ بدنى نشود.
فرض نخست يك فرض محال است زيرا ممكن نيست شىء واحد در يك زمان در دو مكان حضور پيدا كند. صورت دوم مستلزم آن است كه بدن انسان مأكول ناقص محشور شود، و در صورت سوم بدن انسان آكل، ناقص برانگيخته خواهد شد، و در صورت چهارم هر دو بدن به طور ناقص زنده خواهند شد و همگى بر خلاف اصولى است كه متشرعه به آن معتقد مى باشند.
تصور نشود كه لازمه فرض دوم و سوم اين است كه يكى از دو بدن آكل و مأكول اصلاً محشور نگردد. زيرا فرض اين كه همه اجزاى بدن انسانى، مأكول انسان ديگرى شود فرض صحيحى نيست، بلكه بخشى از اجزاى بدن جذب مى شود، و قسمت اعظم آن دفع مى گردد، تا آنجا كه از نظر علم تنها سه درصد از غذاهايى كه انسان از آن بهره مى گيرد، جذب بدن مى شود و بقيه به صورتهاى مختلف دفع مى گردد.
آرى ممكن است يك بدن در شرايط مختلفى آنچنان در كوران تبديل و تحول قرار گيرد كه پيوسته از صورتى به صورتى درآيد، و پى در پى از طريق تبديل به گياه و درخت، انسانهاى مختلف از او بهره بگيرند كه غالب بدن او جزء بدن انسانهاى متعدد گردد، و در مقام محاسبه براى او چيزى باقى نماند،


صفحه 213
البته اين فرض نادرى است كه در پايان بحث پيرامون آن گفتگو نموده و اثبات خواهيم كرد كه معاد جسمانى حتى درمورد اين فرض هم با هيچ اشكالى مواجه نمى شود.

پاسخ

شكى نيست كه صورت نخست و چهارم مورد نظر قائلان به معاد جسمانى نيست، زيرا صورت نخست همان طورى كه يادآور شديم،مستلزم محال و صورت چهارم نيز فرضيه اى است كه كسى به آن قائل نيست طبعاً بايد عضو مأكول با يكى از دو بدن محشور گردد و على القاعده با توجه به اين كه از اجزاى بدن آكل به شمار مى رود، بايد با بدن آكل محشور شود نه مأكول در اين صورت اين سؤال پيش خواهد آمد كه بدن مأكول بايد به صورت ناقص محشور گردد.
در اين جا مطالبى را يادآور مى شويم كه هر يك از آنها مى تواند به گونه اى شبهه را پاسخ بگويد:
1. از نظر علمى بدن انسان به صورت يك چشمه جوشان است كه در پرتو فعل و انفعالات طبيعى، پيوسته از درون، اجزاى جديدى مى رويد،و از برون به تحليل مى رود، دانشمندان در اين مسأله تقريباً به اين نقطه رسيده اند كه در هشت سال، انسان، يك بار بدن عوض مى كند، حالا اگر انسانى عمرى به اندازه شصت و چهار سال داشته باشد، قهراً در اين مدت داراى بدنهاى هشتگانه بوده كه پيوسته بر صورت يك چشمه جوشان يكى پس از ديگرى آمده و رفته است، و از آنجا كه تبدلات و تحولات در بدن حالت پيوستگى دارد، انسان از آن آگاه نمى شود، خصوصاً كه به صورت آرام و تدريجى نيز تحقق مى يابد، و تبدلات تدريجى كه در مدت مديدى رخ مى دهد، در صورتى كه حالت پيوستگى داشته باشد، براى انسان محسوس نمى باشد.


صفحه 214
حالا اگر بدن اخير اين انسان طعمه انسان ديگرى شد، ديگر بدنها مقرون به مانع نيست، وممكن است كه يكى از آنها برانگيخته گردد، حتى اگر بدنهاى ديگر او نيز مانند بدن هفتم، ششم و پنجم، از طريق تبديل به گياه و نبات جزء بدن انسانى شود، بالأخره بدنهاى ديگر فارغ از اين مانع است، بسيار بعيد است كه تمام بدنهاى انسان به اين سرنوشت مبتلا شوند.
2. فرض كنيد نه تنها بدن اخير، بلكه همه بدنهاى او به چنين سرنوشتى دچار شده و به طور مستقيم يا غير مستقيم جزء بدن انسانهاى ديگر گردد، ولى يادآور شديم كه همه بدن انسان جذب بدن ديگرى نمى شود، بلكه قسمت اعظم آن دفع مى شود در اين صورت چه مانعى دارد كه روح او به بدن لاغرتر و ظريفتر تعلق بگيرد، و او با بدن لاغرتر محشور شود، ما هرگز دليل شرعى بر اين كه بدن انسان در آخرت، حتى از نظر وزن وحجم، كوچكترين تفاوتى با بدن دنيوى نخواهد داشت، نداريم، بلكه كافى است كه بدن محشور، همان بدن دنيوى باشد هر چند از جهاتى با هم مختلف باشند، بالأخره ماده بدن همان ماده است تنها تفاوت در كميت و حجم بدن است.
3. فرض كنيد همه بدنها بر اثر ورود در گردونه تحول، آن قدر به ميدان مصرف بيايد و عضو بدنهاى ديگر شود كه ديگر براى اين انسان مأكول جز اجزاى ناچيزى باقى نماند. در اينجا نيز دو پاسخ وجود دارد:
الف. هرگاه انسان آكل، بدنهاى فارغ از مانع داشته باشند چه اشكالى دارد كه اجزاى بدن انسان مأكول به خود او باز گردد، و انسانهاى آكل با بدن هاى فارغ از مانع محشور شوند؟
ب.اگر فرض كنيم (هر چند فرض نادر و در حكم معدوم است) همه بدنها از آكل و مأكول دچار مانع باشد، و اگر اجزاى مأكول به خود او باز گردد، زمينه اى براى انسانهاى آكل باقى نمى ماند در اين جا بايد گفت هيچ


صفحه 215
مانعى ندارد براى تكميل بدن مأكول، از مواد زمينى بدون مانع(كه جزء بدن انسانهاى ديگر نيست) بهره گرفته شود و ساختمان بدن او به صورت يك انسان تكميل شود، و ما در معاد جسمانى بيش از اين دليل نداريم كه وقتى انسان برانگيخته مى شود، درباره او بگويند كه اين همان انسان دنيوى است.
در اين جا لازم است نظر خوانندگان گرامى را به برخى از آيات و روايات در باب معاد جلب كنيم، دقت در اين آيات و روايات مى رساند كه در معاد تنها،«مثل بودن انسان معاد» با انسان دنيوى كافى است و هرگز سخت گيرى و اصرار بر تحقق عينيت لازم نيست، تا در مواردى اگر بدن انسان برانگيخته نشده،دچار اشكال گردد معاد جسمانى آن امكان پذير نباشد.
البته آنجا كه عينيت امكان پذير است جهت ندارد كه از مواد ديگر بهره گيرى شود وقتى كه اجزاى مادى بدن انسان در زمين باقى است طبعاً بايد خود آن احيا گردد، اكتفا به مثليت در صورتى است كه بر فرض نادر، چيزى از بدن انسان مأكول براى احياى دوباره، باقى نماند.
قرآن مى فرمايد:
(اَوَ لَيْسَ الَّذِى خَلَقَ السَّماواتِ وَالأَرْضَ بِقادِر عَلى أَنْ يَخْلُقَ مِثْلَهُمْ بَلى وَهُوَ الْخَلاّقُ الْعَليمُ) .1
«آيا آن خدايى كه آسمانها و زمين را آفريده است، توانا نيست كه همانند اين بشرها را بيافريند؟ چرا او آفريدگار توانا و دانا است».2
همين طور كه ملاحظه مى شود در آيه لفظ (مِثْلَهُمْ) به كار رفته است نه«عينهم».

1 . يس/81.
2 . همين مضمون در آيه 99 سوره اسراء نيز آمده است.


صفحه 216
در حديثى امام صادق (عليه السلام) مى فرمايد:«خداوند روح مؤمن را پس از قبض روح در بهشت برزخى، متنعم مى سازد، و در روز رستاخيز با همان صورتى كه در دنيا بود محشور مى نمايد».1
آيه و روايت گواه بر اين است كه محور معاد حفظ صورت انسان است و كافى است كه شخص برانگيخته شده با همان شكل و هيئت كه در دنيا داشت، محشور شود و امّا اين كه حتماً بايد از همان خاكى كه روز نخست از آن آفريده شده بود در معاد نيز از آن بهره گرفته شود و شكل پذيرد، دليلى بر آن نيست.
باز يادآور مى شويم در جايى كه خود ماده نخست محفوظ باشد عدول از آن به ماده جديد بى جهت خواهد بود.
در اينجا مرحوم صدرالمتألهين سخنى دارد كه در حقيقت يكى از اصول فلسفى او را تشكيل مى دهد وى مى گويد: شخصيت و واقعيت هر انسان مربوط به نفس و روح او است نه به بدن وى. بدنى كه انسان در انجام امور مادى به آن نياز دارد، بدن مشخص نيست و از اين جهت براى آن تعينى نيست، بلكه نفس انسانى به هر بدنى تعلق گرفت او همان انسان خواهد بود كه قبلاً بود، اعتقاد به اين كه انسانها با جسدهاى خود از قبرها محشور مى شوند بيش از اين نيست كه هر كس او را ببيند بگويد او همان فردى است كه او را ديده بوديم، ديگر لازم نيست در بدن او هيچ تبدل و تحولى رخ ندهد، همچنان كه اگر در دنيا آفرينش زشت داشته باشد لازم نيست كه به آن شكل محشور گردد، و يا اگر پا بريده و نابينا و پير باشد بايد اين خصوصيات رعايت

1 . وَإِذا قَبَضَهُ اللّهُ إِلَيْهِ صَيَّر تِلْكَ الرُّوحَ إلَى الجَنَّةِ في صُورَة كَصُورَتهِ فَيَأْكُلُونَ وَيَشْرَبُونَ فَإِذا قَدِمَ عَلَيْهِمُ الْقادِمُ عَرَفَهُمْ بِتِلْكَ الصُّورَةِ الّتي كانَتْ عَلَيْها فِي الدُّنْيا(بحار الأنوار:6، باب احوال برزخ، حديث 32).


صفحه 217
شود، التزام به همه اينها بى دليل است آنچه لازم است اين است كه واقعيت او به بدنى تعلق گيرد همانند بدن دنيوى، خواه ماده خاكى بدن دوم همان ماده خاكى بدن نخست باشد يا نباشد.1
تا اين جا با پاسخ اشكال آكل و مأكول از آن نظر كه تحول بدنها به ميوه ها و غذاها يا طعمه شدن بدن انسانى براى انسانهاى ديگر، مايه نقص در بدن انسان محشور مى شود، آشنا شديم وروشن گشت كه هيچ گاه معاد جسمانى با چنين بن بستى روبه رو نخواهد شد ولى شبهه آكل و مأكول به شكل ديگرى نيز مطرح گرديده كه بايد مورد بررسى قرار گيرد.

شبهه آكل و مأكول وعدل الهى

در اين جا همين اشكال به اين نحو مطرح مى شود و آن اين كه: اگر انسان مأكول، فرد مؤمنى باشد و جزء بدن انسانى گردد كه او كافر است در اين صورت دومى محكوم به كيفر خواهد بود و در نتيجه بايد بخشى از بدن مؤمن كه مرتكب جرم نشده در آتش بسوزد و همچنين است عكس آن و نتيجه آن اين است كه بخشى از بدن كافر در بهشت متنعم گردد، و هر دو، بر خلاف عدل الهى است.
همين طورى كه ملاحظه مى شود محور اشكال در اين جا مسأله ثواب و عقاب و عدل الهى است در حالى كه محور اشكال در بيان نخست ناقص بودن بدن انسانى است كه طعمه انسان ديگر شده است.
در پاسخ اين اشكال دو مطلب را يادآور مى شويم:
1. عضو مأكول در چنين شرايط جزء بدن آكل است و ارتباطى به بدن

1 . اسفار:9/200 با اندكى بسط و توضيح.


صفحه 218
مأكول ندارد درست بسان اين است كه كليه انسانى را به بدن يك بيمار كليوى پيوند دهند، عمل نيز موفقيت آميز باشد، در اين صورت اين كليه، جزء بدن انسان دوم است كه از اين طريق از مرگ نجات مى يابد، و ارتباطى به انسان نخست ندارد. هم اكنون بخشى از اعضاى حيوانات را از قبيل چشم و روده به انسانهاى زنده پيوند مى زنند، در صورتى كه اين پيوند با موفقيت همراه باشد، اعضاى پيوند داده شده، ارتباطى به موجود پيشين ندارد، عين همين پاسخ در اين جا نيز حاكم است.
2.يك چنين اشكال برخاسته از طرز تفكر مادى است كه واقعيت انسان را در گوشت و پوست وحرارتهاى طبيعى خلاصه مى كند، در حالى كه واقعيت انسان در نفس و روح و روان او خلاصه مى گردد، يك چنين عضو آنگاه كه جزء بدن دوم شد، مورد تعلق تدبيرى نفس انسان دوم قرار مى گيرد.
حال اگر بدن چنين انسانى كه بخشى از آن مربوط به انسان نخستين است مورد عذاب يا رحمت الهى قرار گيرد، طبعاً كيفر وپاداش مربوط به انسان دوم خواهد بود، زيرا مركز آلام و لذات همان روح و نفس انسانى است و بدن جز وسيله اى براى ادراك آلام و لذات جسمانى، بيش نيست و فرض اين است كه اين عضو هيچ گونه ارتباطى با انسان پيشين ندارد، تا بدين وسيله آلام و شادى هاى او در روى او تأثير بگذارد.
تا اين جا با دو صورت اشكال آكل و مأكول و پاسخ هر دو آشنا شديم اكنون وقت آن رسيده است كه به اشكال دوم منكران معاد بپردازيم:

3. هدف از كيفر چيست؟

اگر هدف از معاد اين است كه نيكوكاران به پاداش نيك و مجرمان به كيفر


صفحه 219
اعمال خود برسند، در اينجا سؤالى مطرح مى شود كه هدف از كيفر مجرمان چيست؟ در اينجا سه مطلب مى تواند براى برانگيختن انسان مجرم هدف باشد:

1. تَشَفّى و تسكين آلام

اگر انسانى انسان ديگرى را از روى عمد به قتل برساند بازماندگان پيوسته خواهان قصاص او هستند تا از اين طريق بغض خود را فرو نشانند.

2. تربيت مجرم

برخى از كيفرها به خاطر تربيت مجرم است. مثلاًبزهكارى محكوم به زندان مى شود، تا بر اثر فشار محيط، از كار زشت خود دست بردارد.

3. عبرت گيرى ديگران

گاهى برخى از بزهكاران را در انظار عمومى تنبيه مى كنند. در اينجا علاوه بر اين كه مجرم ادب مى شود مايه عبرت ديگران نيز مى گردد.1
اكنون سؤال مى شود كه هدف از كيفر در روز رستاخيز چيست؟ اگر مقصود تسكين آلام كيفر دهنده است خدا بالاتر از آن است كه داراى چنين احساسات مادى باشد،و اگر هدف تنبيه مجرمان است، انديشه تنبيه مربوط به دنيا است نه آخرت، و اگر هدف عبرت است، در آن سرا عبرت مفهومى ندارد، زيرا كار از كار گذشته، مجال بازنگرى در رفتار و كردار سپرى شده است.
طراح اين اشكال، ايراد خود را حتى به پاداشهاى اخروى نيز گسترش

1 . (...وَلْيَشْهَدْ عَذابَهُما طائِفَةٌ مِنَ الْمُؤْمِنينَ) (نور/2):« بايد گروهى از افراد با ايمان تنبيه مردان و زنان بدكار را تماشا كنند».


صفحه 220
داده و مى گويد:
لذت جسمانى واقعيت ندارد، بلكه انسان مى خواهد از طريق لذت دردى را از خود برطرف كند و به عبارت ديگر واقعيت لذت يك امر عدمى است نه يك امر وجودى. و اين هدف در صورتى كه انسان محشور و برانگيخته نگردد هم حاصل است، ديگر چه نيازى به معاد است.1

پاسخ

اين شبهه را مى توان از دو راه پاسخ گفت:
1. در گذشته با دلايل ششگانه، ضرورت تحقق معاد ثابت و مبرهن گشت، و معنى ضرورت آن، اين است كه تحقق چنين جهان با اين خصوصيات يك امر قطعى و ضرورى است بنابراين سؤال از غرض از معاد، در مقابل يك قضيه قطعى و ضرورى كاملاً دور از واقع بينى است.
و به ديگر سخن: اگر تحقق معاد يك امر ضرورى نبود، بلكه در همان بوته امكان باقى بود جا داشت مستشكل سؤال كند چرا به يك چنين امر ممكن وجود مى بخشيد ولى اگر يك رشته علل و اسباب ضرورت وجود پديده اى را ايجاب كند، در اين مورد سؤال از علت غايى كاملاً بى مورد است، زيرا عللى كه معاد را به صورت يك پديده ضرورى قلمداد مى كند، هم علت فاعلى در آن هست و هم علت غايى، بايد در كشف انگيزه هاى معاد و پاداش و كيفر، به آن علل كه ضرورت معاد را ايجاد مى كند، رجوع كرد و علت غايى را در آنها جستجو نمود.
كافى است كه در اين مورد يكى از آن ادله ششگانه را مطرح كنيم و بگوييم از آنجا كه معاد تجلى گاه عدل الهى است، و بدون آن عدل خدا مظهر

1 . شرح مواقف:8/296; شرح مقاصد:2/214.


صفحه 221
كاملى ندارد، طبعاً غرض از معاد تحقق بخشيدن به عمل نيكو و زيبايى است كه عقل وجود آن را زيبا، و ترك آن را قبيح و نازيبا مى شمارد، در اين صورت سؤال از اين كه چرا اين عمل زيبا بايد صورت پذيرد سؤالى است كه پاسخ آن در خود آن نهفته است.
گويى طراح اين اشكال از ادله ضرورى بودن معاد غفلت كرده از اين جهت سؤال مى كند كه غرض از كيفر و پاداش چيست؟ ولى اگر به آن علل ضرورت بخش توجه مى كرد، علت غايى از معاد را به دست مى آورد، زيرا علت غايى در دل آنها نيز نهفته است البته تجلى عدل الهى در معاد يكى از علل ضرورى بودن آن است، و در كنار آن علت هاى ديگرى نيز وجود دارد كه در گذشته يادآور شديم و اكنون براى اختصار از تكرار آن خوددارى مى كنيم.
شگفت آور، ديدگاه اشكال كننده درباره لذات جسمانى است كه براى آن اصالت قائل نيست، و آن را به عنوان برطرف كننده درد و الم مى شناسد، در حالى كه اين سخن اگر در برخى از موارد صحيح باشد در موارد زيادى صحيح نيست مثلاً به هنگام گرسنگى شديد، لذت اكل برطرف كننده درد گرسنگى است ولى آيا همه لذتها اعم از جسمى و روحى از اين قبيل است؟
آيا انسانى كه از ديدن يك منظره زيبا لذت مى برد، برطرف كننده درد است كه اگر نبيند از درد به خود مى پيچد؟
2. اين اشكال مى تواند در پاره اى از كيفرها و پاداش هايى كه جنبه قراردادى دارد، مطرح شود يعنى كيفرها و پاداش هايى كه لازمه وجود انسان نيست، و از مقامى به انسان اعطا مى گردد، يا انسان را تنبيه مى كند.
ولى بايد توجه نمود كه بخشى از كيفرها و پاداش ها(نه همه) جنبه قراردادى ندارد، بلكه لازمه وجود انسان است به اين معنى كه انسان در اثر يك


صفحه 222
رشته اعمال نيك و بد در اين جهان ملكاتى پيدا مى كند و با آن ملكات به شخصيت خود قوام و فعليت مى بخشد و به هنگام برانگيختگى، او با همان ملكات و فعليتها به محشر گام مى نهد، سپس در سايه اين ملكات مبدأ يك رشته افعال و آثار مى گردد كه متناسب با آن ملكات است و نمى تواند از آن آثار و افعال رها گردد. و اين افعال مايه فرح و خشنودى و يا مايه عذاب او مى گردد.
مثل معروفى است كه مى گويند:«شتر در خواب بيند پنبه دانه».
مقصود اين است كه واقعيت اين حيوان بر اثر ارتباطى كه با مأكول خود دارد نمى تواند آن را فراموش كند و اگر هم خواب بيند، خواب آن را مى بيند، گويى انسانهاى گناهكار در اثر غرق در شهوات داراى ملكات خاص مى شوند كه قهراً براى خود صورتهاى خبيث و موذى را مى آفرينند. همچنان كه افراد نيكوكار داراى ملكات زيبايى مى گردند كه پيوسته براى خود صور زيبايى مى آفرينند. انسان نخست از آفرينشگرى خود رنج مى برد، در حالى كه انسان دوم لذت مى برد.
در اين پاسخ بر اين نكته تكيه شده است كه قسمتى از رنج ها و لذتها، مخلوق خود انسانِ برانگيخته شده است كه در آن جهان به تناسب واقعيت خود مى آفريند.
3. در اين جا مى توان درباره كيفرها و پاداشها سخن سومى نيز گفت و آن اين است كه اعمال انسان در اين جهان صورتى دارد، و همين اعمال در برزخ و در روز رستاخيز صورت ديگرى، يعنى شىء واحد به تناسب ظروف و شرايطى كه دارد تجلى خاصى دارد. مثلاً سنگ چخماق در شرايطى سرد و ملايم است، در حالى كه در شرايط ديگر آنگاه كه به آهن زده مى شود از درون آن آتش جرقه مى زند در حقيقت سنگ چخماق يك واقعيت بيشتر ندارد ولى در


صفحه 223
هر شرايطى به گونه اى خود را نشان مى دهد.1
روى اين اساس، قسمتى از پاداشها و كيفرها، تجسم اعمال نيك و بد انسان است كه در هر شرايطى به گونه اى خود را نشان مى دهند.
مسأله تجسم اعماق يك مسأله قرآنى است كه آيات متعددى پيرامون آن وارد شده است و ما اين مسأله را در فصل جداگانه اى با توجه به آيات مربوط به جزا مورد بررسى قرار مى دهيم.

1 . اين مثال از بيان امير مؤمنان (عليه السلام) اقتباس شده است آنجا كه عربى استخوان كافرى را پيش خليفه سوم آورد و گفت اگر مشركان در دوزخند چرا من از اين استخوان حرارت احساس نمى كنم خليفه سوم سراغ على (عليه السلام) فرستاد و او مشكل را با اين تمثيل حل كرد(الغدير:8/214)و درحقيقت اگر انسان احساس حرارت از استخوان كافر نمى كند به اين دليل است كه فاقد حس برزخى است و اگر واجد آن بود، آن را درك مى كرد.


صفحه 224


صفحه 225

11

تحليلى ديگر از اشكالات معاد جسمانى

آيات موضوع

1. (...فَأَهْلَكْناهُمْ بِذُنُوبِهِمْ وَأَنْشَأْنا مِنْ بَعْدِهِمْ قَرْناً آخَرينَ) . (انعام/6)
2. (هُوَ الَّذِى يُرِيكُمُ الْبَرْقَ خَوْفاً وَطَمَعاً وَيُنْشِئُ السَّحابَ الثِّقالَ...). (رعد/12)
3. (...يَوْمَ يَقُومُ الْحِسابُ) . (ابراهيم/41)
4. (وَقالَ الَّذِينَ كَفَرُوا هَلْ نَدُلُّكُمْ عَلى رَجُل يُنَبِّئُكُمْ إِذا مُزِّقْتُمْ كُلَّ مُمَزَّق إنِّكُمْ لَفى خَلْق جَديد* أَفْتَرى عَلَى اللّهِ كَذِباً أَمْ بِهِ جِنَّةٌ...).(سبأ/7 8)
5. (...يَوْمَ يَقُومُ الأَشْهادُ) .(غافر/51)
6. (لا يَذُوقُونَ فيهَا الْمَوتَ إِلاّ الْمَوْتَةَ الأُولى...) . (دخان/56)
7. (نَحْنُ قَدَّرْنا بَيْنَكُمُ الْمَوتَ وَما نَحْنُ بِمَسْبُوقينَ * عَلى أَنْ نُبَدِّلَ أَمْثالَكُمْ وَنُنْشِأَكُمْ فِيما لا تَعْلَمُونَ) . (واقعه/60 61)
8. (...هُوَ الَّذِى اَنْشَأْكُمْ وَجَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ وَالأَبْصارَ وَالأَفْئِدَةَ...). (ملك/23)


صفحه 226
9. (نَحْنُ خَلَقْناهُمْ وَشَدَدْنا أَسْرَهُمْ وَإِذا شِئْنا بَدَّلْنا أَمْثالَهُمْ تَبْدِيلاً). (دهر/28)
10. (يَوْمَ يَقُومُ الرُّوحُ وَالْمَلائِكَةُ صَفّاً...) . (نبأ/38)
11. (يَوْمَ يَقُومُ النّاسُ لِرَبِّ الْعالَمينَ) . (مطففّين/6)

ترجمه آيات

1.«آنان را به خاطر گناهانشان نابود كرديم و پس از آنها گروه ديگرى را آفريديم».
2.«او است كه برق را به عنوان بيم و آز، در آسمان پديد مى آورد و ابرهاى سنگينى را به وجود مى آورد...».
3.«در آن روز كه حساب برپا مى شود».
4.«كافران گفتند آيا به شما نشان دهيم كسى را كه به شما مى گويد آنگاه كه پاره پاره شديد در آفرينش نوى قرار خواهيد داشت، اين فرد يا دروغ مى گويد يا جنون دارد».
5.«روزى كه گواهان بپا مى خيزند».
6.«بهشتيان جز مرگ نخست، مرگ ديگرى را نمى چشند».
7.«ما مرگ را ميان شما اندازه گيرى كرديم و هرگز (از ادامه حيات دنيوى) ناتوان نيستيم».
8.«او است كه شماها را آفريد و براى شما گوش و چشم و دل قرار داد».
9.«ما آنها را آفريديم و به آفرينش آنان استحكام بخشيديم و هنگامى كه بخواهيم آنان را مى ميرانيم و امثال آنان را مى آوريم».
10 .«روزى كه«روح» و«ملائكه» در يك صف مى ايستند».
11.«روزى كه مردم در پيشگاه پروردگار جهانيان مى ايستند».


صفحه 227

تفسير آيات

در بحث پيش با تحليل اشكالات سه گانه معاد جسمانى آشنا شديم در اين جا اشكالات ديگرى نيز مرحوم صدرالمتألهين مطرح كرده كه به تحليل آنها مى پردازيم:
قبلاً يادآور مى شويم كه صدرالمتألهين بر معاد جسمانى اصرار مىورزد لكن معتقد است كه آن به صورت بدن مثالى تحقق مى پذيرد نه به صورت بدن عنصرى، و به ديگر سخن معاد جسمانى بر پايه ملاك دوم (درك لذتهاى حسى) مورد پذيرش ايشان است(همان گونه كه مورد پذيرش متكلمان هم باشد) ولى وى معتقد است كه درك اين نوع لذتها يا آلام با بدن مثالى صورت مى پذيرد نه با بدن عنصرى، بنابراين اختلاف نظر وى با متكلمان در مسأله معاد جسمانى در مورد ملاك نخست (متعلق دوباره نفس به بدن عنصرى) است. و اينك نقل و بررسى اشكالات وى بر نظريه متكلمان:

1. معاد جسمانى بازگشت به دنيا است

تفسير معاد جسمانى به گونه اى كه متكلمان مى گويند (اجزاى پراكنده بدن جمع و انسان به صورت پيشين در مى آيد آنگاه نفس به آن تعلق مى گيرد) در حقيقت بازگشت به دنيا است، نه آخرت، در حالى كه در كلمات وحى از سراى ديگر به«دار عقبى» و«نشأه اخرى» تعبير آورده شده است و اين حاكى از آن است كه معاد جسمانى بايد به شكل ديگرى غير از آنچه متكلمان پنداشته اند باشد كه در آن عناوين ياد شده تحقق يابد و زندگى به گونه اى غير از حيات دنيوى باشد.1

1 . اسفار:9/153.


صفحه 228

پاسخ

تحقق عناوينى«عقبى» و«اخرى» و مغايرت حيات اخروى با زندگى دنيوى در گرو اين نيست كه معاد جسمانى از حالت عنصرى و مادى بيرون آيد، بلكه كافى است كه دنيا را خانه عمل و سعى و كوشش بدانيم و سراى ديگر را سراى چيدن ثمره عمل و تلاش.
امير مؤمنان (عليه السلام) درباره تفاوت اين دو جهان چنين مى فرمايد:
«وَأَنَّ الْيَوْمَ عَمَلٌ وَلا حِسابَ وَغَداً حِسابٌ وَلا عَمَلَ».1
«امروز (دنيا) جهان كار و كوشش است نه جهان محاسبه و فردا (سراى ديگر) زمان محاسبه است نه هنگام كار و كوشش».
اين كه به اين جهان در لسان وحى«نشأه اولى» و به جهان ديگر«نشأه اُخرى» گفته شده است، نكته آن اين است كه آن جهان از هر نظر متكامل تر از جهان كنونى است، و نفس در عين تعلق به بدن، مى تواند افقهاى تازه ونوى را مشاهده كند، و به مراحل بالاترى گام نهد كه طى آن در اين جهان امكان پذير نبود و نكته آن اين است كه تعلّق نفس به بدن در اين جهان تعلق تدبيرى است و به خاطر تعلق و توجه منوط به نفس به بدن، نمى تواند به مراحل بالاترى نايل آيد ولى تعلق آن به بدن در سراى ديگر مورد چشيدن ثواب و عذاب است وجنبه تدبيرى آن بسيار ضعيف وكم فروغ است، از اين جهت قلمرو اودر آن گسترده تر بوده و بر ادراكات كمالات بيشتر تواناتر خواهد بود.
و در هر حال دو نوع حيات و زندگى و دو نوع منزل و موطن است، هر چند ميان اين دو، مشتركات فراوانى نيز وجود دارد و تحقق آن دو وصف (اولى و اخرى) در گرو اين نيست كه يكى را مادى و ديگرى را غير مادى بدانيم.

1 . نهج البلاغه: صبحى صالح، خطبه 42.


صفحه 229

2. مفسده تناسخ در معاد جسمانى

مشكل بزرگى كه مرحوم صدرالمتألّهين پيرامون معاد جسمانى انديشيده است مسأله مفسده تناسخ است كه در معاد جسمانى مطرح مى باشد ،زيرا اگر به خاطر داشته باشيد تجويز تناسخ به صورتهاى مختلف مستلزم اجتماع دو نفس در يك بدن بود و چون چنين اجتماعى ممكن نيست پس تناسخ نيز ممكن نمى باشد.
مى گويد: مشكلى كه قائلان به تناسخ با آن روبه رو هستند و نظريه آنان به خاطر آن مطرود شد; در قول به معاد جسمانى عنصرى نيز موجود است و اعتقاد به آن نيز مستلزم اجتماع دو نفس در يك بدن مى باشد، هر چند به آن تناسخ گفته نشود.
زيرا از يك طرف اين اجزاى به هم پيوسته وقتى شايستگى تعلق نفس پيدا كرد، خود كافى است كه از عالم بالا نفس جديد، به آن تعلق گيرد.
و از طرف ديگر اگر نفس ديرينه، و به اصطلاح مستنسخه نيز به آن تعلق گيرد تا مسأله معاد، تحقق پذيرد در اين صورت، نتيجه اى جز اجتماع دو روح در يك بدن نخواهد داشت، و اين همان محذور تناسخ است كه در قول به معاد جسمانى نيز حاكم مى باشد.1
و در جاى ديگر همين مسأله را به عنوان لزوم مفسده تناسخ در معاد جسمانى عنصر يادآور شده مى گويد: اين شبهه محكم و پيچيده اى است كه هرگز از غير طريقه ما قابل حل نيست، و پاسخى كه درباره آن گفته اند ناتمام است، و تاكنون هيچ حكيم اسلامى به حل اين مشكل موفق نگشته است، تا آنجا كه برخى از فرط بيچارگى تناسخ را تجويز كرده اند.

1 . اسفار:9/170.


صفحه 230
سپس پاسخى را يادآور مى شود و آن را ناتمام مى شمارد.1

پاسخ از مفسده تناسخ

پاسخ اين شبهه، روى اصولى كه خود صدرالمتألهين پى ريزى كرده است، چندان مشكل نيست، زيرا اگر نفس و روح را مولود تكامل ماده ندانيم بلكه بگوييم به هنگام شايستگى ماده براى تعلق نفس، نفسى از عالم تجرد بر جنين تعلق مى گيرد و تكامل ماده در هستى اين نفس دخالتى ندارد.
و به ديگر سخن به هنگام شايستگى ماده نفس از پيش ساخته يا شبيه آن از عالم بالا بر اين قالب ارسال مى شود در اين صورت مشكل اجتماع دو روح جاى خودنمايى خواهد داشت و به هنگام اجتماع اجزاى پراكنده، روح بسان مرغ بر اين قفس روانه مى شود و از طرف ديگر روح مستنسخه نيز بر آن تعلق خواهد گرفت.
ولى اين نظريه، خواه به صورت خلقت ارواح قبل از ابدان يا به صورت خلقت روح و روان منهاى استمداد از تكامل ماده، مطرح گردد، از نظر اصول فلسفه حكمت متعاليه مردود است.
حكمت متعاليه به ما مى گويد: روح انسان معلول تكامل ماده و هستى آن تكامل بدن جنين است بدين معنى كه ماده انسان در جنين با طى مراحلى به حدى مى رسد كه تبديل به مجرد مى گردد، بدون آن كه از وزن و جرم ماده چيزى كاسته شود و اين تكامل زير نظر مشيت الهى صورت مى گيرد كه اراده حكيمانه او بر اين تعلق گرفته است كه هر موجودى را به حد كمال برساند.
روى اين اصل، آنگاه كه جنين به پايه اى از تكامل رسيد كه روح انسانى

1 . اسفار:9/205.


صفحه 231
بر آن به عنوان يك موجود لطيف كه كمترين مرتبه از مراتب تجرد را دارا است تعلق گرفت، پيوسته در طول زمان با تكامل جسم و تن جنين و نوزاد همراه بوده يا سرانجام تبديل به نفس انسانى مى گردد و به مرور زمان، راه تكامل را مى پيمايد تا آنجا كه نفس انسانِ سى ساله با نفس نوزاد از نظر تكامل قابل قياس نيست، نفس نوزاد، پايين ترين مرحله از تجرد را دارا است كه فقط مى تواند صور اشيا را به صورت يك وجود مجرد درك كند در حالى كه انسان سى ساله از نظر عقل عملى و نظرى به پايه اى از كمال مى رسد كه از نظر تجرد در مرتبه بالاتر قرار دارد.
اكنون با توجه به اين مطلب به پاسخ اشكال مى پردازيم و آن اين كه اگر مسأله معاد جسمانى حالت تدريجى داشت و بشر در آن جهان نيز از طريق جنين به صورت نوزادى درآمده و سرانجام انسان كامل مى شد شبهه ياد شده ارزش طرح داشت، زيرا آن روز كه اين انسان معاد در چهار چوب جنينى قرار گيرد، خود شايستگى تعلق نفس جديد را دارد و به ضميمه نفس مستنسخ، مفسده تناسخ خود را نشان مى دهد، ولى مسأله معاد، آن گونه كه قرآن يادآور شده دفعى و آنى است و در يك لحظه، كمتر از«طرفة العين» اجزاى بدن دور هم گرد مى آيند. در اين صورت اين بدن فقط شايستگى تعلق نفس خويش را دارد نه نفس مستأنف و روح جديد را، زيرا روح جديد طبق اصل ياد شده نه پيش از آن آفريده شده و نه خلق الساعه پديد مى آيد، بلكه در سايه تكامل ماده، از نازلترين مرتبه به كاملترين آن مى رسد واين در صورتى ميسّر است كه مسأله تدريج در آفرينش در روز رستاخيز وجود داشته باشد ولى ديديم كه آيات قرآنى بر دفعى و آنى بودن آن تصريح دارند.
و به ديگر سخن، نفس مستأنف، در سايه حركت و تدريج پديد مى آيد


صفحه 232
و بدون آن، نفسى وجود نخواهد داشت در اين صورت به هنگام احياى موتى، جز نفس پيشين نفس ديگرى موجود نيست كه با بدن پيوند يابد و موجب اجتماع دو نفس در يك بدن گردد.
اين شبهه، بر اساس انديشه«مشائى ها» پى ريزى شده و مانع از تفكر صحيح گرديده است آنان مى گويند: روح نسبت به بدن حالت مرغ نسبت به قفس را دارد و گويا دست آفرينش از پيش نفوسى را آفريده است و همگى در صف انتظار قرار دارند كه بدنى مستعد در جهان پديد آيد تا آنها در آن لانه گزينند و يا مشيت الهى تعلق گرفته است كه هر وقت بدنى پيدا شد (و لو بدن انسان بزرگسال كه هشتاد بهار از عمر او گذشته) فوراً روحى را متناسب آن بدن بيافريند، و به سوى او روانه سازد در حالى كه هر دو مطلب با اصول حكمت متعاليه سازگار نيست بنابراين، در روز رستاخيز، جز يك بدن و يك روح متناسب با آن بدن وجود نخواهد داشت.
در پايان، يادآور مى شويم در مورد معاد جسمانى هيچ يك از مفاسد تناسخ موجود نيست، زيرا مجموع مفاسد تناسخ عبارت بودند از:
1. عقيده به تناسخ،نقطه مقابل اعتماد به معاد است.
2. اعتقاد به تناسخ مستلزم تعلق دو نفس به يك بدن بود.
3. اعتقاد به تناسخ آنگاه كه نفس كامل به بدن نازلتر تعلق مى گرفت مستلزم سير نزولى نفس بود.
در هيچ يك از اين اشكالات به نحوى كه گذشت در معاد جسمانى موجود نيست.


صفحه 233

3. معاد جسمانى هماهنگ با ظواهر آيات نيست!

آيات قرآن در باره معاد كلمه«انشاء» و«مثل» بكار برده است.
آنجا كه مى فرمايد:
(نَحْنُ قَدَّرْنا بَيْنَكُمُ الْمَوتَ وَما نَحْنُ بِمَسْبُوقينَ * عَلى أَنْ نُبَدِّلَ أَمْثالَكُمْ وَنُنْشِأَكُمْ فِيما لا تَعْلَمُونَ) .1
«ما مرگ را ميان شما اندازه گيرى كرديم و هرگز (از ادامه حيات دنيوى) ناتوان نيستيم».
تقدير مرگ براى شما، براى اين است كه گروهى را در اين جهان جايگزين شما; و شما را در آفرينشى كه نمى دانيد، قرار دهيم.
و باز مى فرمايد:
(نَحْنُ خَلَقْناهُمْ وَشَدَدْنا أَسْرَهُمْ وَإِذا شِئْنا بَدَّلْنا أَمْثالَهُمْ تَبْدِيلاً).2
«ما آنها را آفريديم و به آفرينش آنان استحكام بخشيديم و هنگامى كه بخواهيم آنان را مى ميرانيم و امثال آنان را مى آوريم».
در آيه نخست كلمه«انشاء» و در آيه دوم كلمه«مثل» به كار رفته است وكلمه«انشاء» در موردى به كار مى رود كه آفرينش، بى سابقه باشد در صورتى كه اگر كيفيت معاد به گونه اى كه متكلمان مى گويند باشد; آفرينش و احياى مردگان بى سابقه نيست و واژه«مثل» گواه بر اين است كه آفرينش اخروى عين آفرينش نخستين نيست بلكه همانند آن است.3

1 . واقعه/60 61.
2 . دهر/ 28.
3 . اسفار:9/153.


صفحه 234

پاسخ

كلمه«انشاء» همان طورى كه در مورد آفرينش بى سابقه به كار مى رود، در مواردى كه آفرينش سابقه داشته ولى به نابودى كشيده شده و از نو ايجاد گرديده است، نيز به كار مى رود.
قرآن در آفرينش نوع انسان چنين مى فرمايد:
(...هُوَ الَّذِى اَنْشَأَكُمْ وَجَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ وَالأَبْصارَ وَالأَفْئِدَةَ...).1
«او است كه شماها را آفريد و براى شما گوش و چشم و دل قرار داد».
كلمه«إنشاء» در اين آيه به حكم اين كه مربوط به آفرينش نوع انسان است و آفرينش نوع انسان كاملاً ابداعى و بى سابقه بوده است به معنى آفرينش ابداعى مى باشد.
ولى در موارد ديگر كه آفرينش ابداعى نبوده و سابقه داشته است نيز اين لفظ به كار رفته است چنان كه مى فرمايد:
(...فَأَهْلَكْناهُمْ بِذُنُوبِهِمْ وَأَنْشَأْنا مِنْ بَعْدِهِمْ قَرْناً آخَرينَ) .2
«آنان را به خاطر گناهانشان نابود كرديم و پس از آنها گروه ديگرى را آفريديم».
ممكن است گفته شود ملاك به كار بردن لفظ«انشاء» در باره اقوام جديد اين است كه آفرينش آنان بى سابقه بوده، هر چند اصل آفرينش انسان سابقه داشته است آفرينش انسان نيز در معاد، آفرينش دوم است كه مماثل آفرينش نخست مى باشد و از اين نظر شبيه آفرينش اقوام جديد خواهد بود كه در نوع

1 . ملك/23.
2 . انعام/ 6.


صفحه 235
آفرينش داراى سابقه بوده و هر چند از نظر شخصى جديد و تازه مى باشند.
اصولاً از مطالعه كلمه«انشاء» در قرآن استفاده مى شود كه انشاء به معنى آفرينش و ايجاد است، خواه براى آن آفرينش، سابقه اى در كار باشد، وخواه كاملاً ابداعى وبى سابقه باشد، قرآن درباره مقدمات نزول باران مى فرمايد:
(هُوَ الَّذِى يُرِيكُمُ الْبَرْقَ خَوْفاً وَطَمَعاً وَيُنْشِئُ السَّحابَ الثِّقالَ...).1
«او است كه برق را به عنوان بيم و آز، در آسمان پديد مى آورد و ابرهاى سنگينى را به وجود مى آورد...».
در مورد ابرهاى سنگين كلمه«انشاء» را به كار برده است آيا ايجاد چنين ابرها در آسمان بى سابقه است؟و اگر ميزان در بى سابقه بودن ابرها وجود شخصى آنها باشد، عين اين مسأله در مورد بدن اخروى نيز صادق است، زيرا اين آفرينش، آفرينش دوم است كه از جهاتى با آفرينش نخست شباهت دارد.
بى پايه تر از آن، اين كه در اين مورد به كار بردن لفظ«مثل» تمسك بجوييم و بگوييم، مقتضاى آن اين است كه معاد بايد به گونه اى غير از آنچه كه متكلّمان مى گويند باشد در حالى كه كلمه«مثل» بيش از اين را نمى رساند كه حيات اخروى همانند حيات دنيوى است نه عين آن و از آنجا كه اين آفرينش هر چند به صورت عنصرى و مادى باشد، آفرينش دوم است وگذشته بر اين كامل تر و لطيف تر است، پس تاب به كار بردن لفظ«مثل» را خواهد داشت. انسانى كه خانه هاى مشابهى را مى سازد خانه دوم را«مماثل» خانه نخست مى داند نه عين آن.

1 . رعد/12.


صفحه 236

4. معاد غايت آفرينش دنيوى است نه بازگشت به آن

معاد به حكم دلايل عقلى و نقلى غايت خلقت وآغاز حركت به سوى خدا و قرب به او است و اين در صورتى تحقق مى پذيرد كه آفرينش انسان در جهان ديگر غير از آفرينش انسان در اين جهان باشد اگر معاد به بازگشت به خلقت مادى وآفرينش خاكى و زندگى ظلمانى تفسير شود، رجوع به سوى خدا و قرب به او چه معنى مى تواند داشته باشد، و چگونه مى تواند غايت خلقت انسان بشمار آيد.1

پاسخ

شكى نيست كه معاد رجوع به سوى خدا است و به يك معنى قرب به او بشمار مى رود و هم غايت خلقت انسان مى باشد ولى محور اين حالات نفس انسانى است نه بدن خواه اين نفس جدا از بدن محشور شود يا با بدن برزخى و يا با بدن عنصرى و مادى، در هر حال بدن براى نفس ادوات و ابزار است و نفس در جهان ماده از اين ابزار به نحوى بهره مى گيرد و در سراى ديگر به نحوى ديگر، در اين جهان نفس از بدن به عنوان ابزار تحصيل و كمال استفاده مى كند در حالى كه نياز نفس به بدن در آخرت براى دريافت پاداشها و كيفرهاى حسى است و در هر حال رجوع به سوى خدا و قرب به او مشروط به تجرد نفس از بدن يا همراه بودن نفس با بدن برزخى و صورت مثالى بدن نيست، نفس موجود مجردى است و در عين حال داراى مراتب همين طورى كه در نشأه نخست در عين تعلق به بدن و حضور در طبيعت، مدرك كليات وحقايق مرسله و مشاهد صور غيبى است همچنين در سراى ديگر با حفظ تعلق

1 . اسفار:9/153.


صفحه 237
به بدن و ادراك گونه اى كامل تر از دنيا بر ادراك لذات معنوى و توجه به حقايق غير مادى نيز توانا است.
جسمانى بودن معاد به گونه اى كه متكلمان مى گويند نيز با رجوع و قرب الى اللّه، منافات ندارد، با غايت بودن معاد و سراى ديگر، نسبت به حيات دنيوى نيز سازگار نيست، زيرا غايت بودن آن از دو نظر قابل مطالعه است:
1. از نظر تبلور و تجسم اعمال و يا پاداشها و كيفرها.
2. از نظر به فعليت رسيدن استعدادها و قوه ها و متوقف شدن حركت استكمالى انسان.
و هيچ يك از اين دو مطلب با زنده شدن بدن عنصرى منافات ندارد امّا از نظر دريافت پاداشها وكيفرها و تبلور و تجسم اعمال، واضح و روشن است و امّا از نظر فعليت يافتن استعدادها و متوقف شدن حركت براى آن كه تعلق نفس به بدن اخروى غير از تعلق آن به بدن دنيوى است و در صورتى تعلق نفس به بدن عنصرى ملازم با حركت و پويايى است كه نوع تعلقها نيز يكسان باشد ولى همان گونه كه قبلاً يادآور شديم هدف از تعلق نفس به بدن در سراى ديگر غير از هدف از تعلق آن به بدن در اين جهان است.

5. نفس در سراى ديگر قائم به خويش است

نفس در اين جهان، قائم به بدن مى باشد و در حيات تكاملى خويش بى نياز از بدن نيست. در سراى ديگر به خاطر تكامل و قوه و قدرت بيشتر قائم به خويش بوده و از بدن بى نياز مى گردد و اگر بدنى در كار باشد، آن بدن، قائم به نفس است نه نفس به بدن و اين كه سراى ديگر را روز قيامت ناميده اند به خاطر اين است كه روح از چنين آشيانه اى پرواز كرده و از آن جدا و بى نياز


صفحه 238
مى گردد و به خاطر توجه به عالم غيب و آفريدگار آن، قائم به خود و باقى مى باشد.
و در اين صورت نمى توان بدن اخروى را بدن مادى دانست كه در نتيجه نياز روح به بدن قطع نمى گردد، بلكه بايد بدن مثالى و برزخى انگاشت كه بدن مخلوق نفس و قائم به آن باشد.1

پاسخ

محور استدلال كلمه«قيامت» است كه در آيات و روايات وارد شده است و يكى از نامهاى آخرت مى باشد ولى به كار بردن اين لفظ درباره اين جهان نه به آن جهت است كه بيان گرديد، بلكه به خاطر ملاكاتى است كه آيات ياد شده در زير از آن پرده برمى دارد چنان كه مى فرمايد:
1. (...يَوْمَ يَقُومُ الْحِسابُ) .2
2. (...يَوْمَ يَقُومُ الأَشْهادُ) .3
3. (يَوْمَ يَقُومُ الرُّوحُ وَالْمَلائِكَةُ صَفّاً...) .4
4. (يَوْمَ يَقُومُ النّاسُ لِرَبِّ الْعالَمينَ) .5
مجموع اين آيات مى رساند كه علت نامگذارى چنين روز به لفظ قيامت به خاطر اين است كه در آن روز حساب برپا مى شود، گواهان برمى خيزند،

1 . اسفار:9/156.
2 . ابراهيم/41.
3 . غافر/51.
4 . نبأ/38.
5 . مطففين/6.


صفحه 239
روح و ملائكه صف كشان به پا مى باشند، مردگان به سوى پروردگار جهانيان از قبرها برمى خيزند، و هرگز در آيات به نكته اى كه در گفتار پيش آمده است، اشاره اى نشده است.
گذشته از اين ترك بدن طبيعى در صورتى صحيح است كه نياز نفس از آن به كلى برطرف شود در حالى كه در سراى ديگر نفس براى دريافت پاداش و كيفر، نياز به آن دارد و هرگز بدن برزخى ومثالى كه طراح اين پرسشها طرفدار آن است رافع اين نياز نمى باشد.

6. انگيزه انكار، تعيين كننده كيفيت معاد است

وقتى قرآن مسأله حيات اخروى را مطرح كرد با انكار شديد منكران روبه رو شد، اگر معادى كه قرآن مردم را به آن دعوت مى كند همان احياى مردگان بود، اين همه تحاشى و انكار مورد نداشت، زيرا نظاير يك چنين حيات مجدد را در عالم گياه وحيوان و انسان مشاهده مى كردند ولى اگر بگوييم قرآن آنان را به سرايى دعوت مى كرد كه نفس در آنجا تعلق خود را از بدن از دست مى دهد و در جهاتى كاملاً مغاير با اين جهان برانگيخته مى شود، در اين صورت آنان براى چنين انكارى دو انگيزه خواهند داشت:
1. از آنجا كه فهم چنين حيات اخروى دور از ادراك حسى آنان بود به مخالفت آن برمى خاستند.
2. آنان به خاطر علاقه مفرطى كه به بدن و آثار و لوازم آن از قبيل شهوت وغضب داشتند، به مخالفت با اين نوع از معاد اصرار ورزيده و در مقابل وحى موضع گيرى مى كردند.1

1 . اسفار:9/157.


صفحه 240

پاسخ

پاسخ اين پرسش روشن است، زيرا آنان همان معاد به صورت نخست را امر غير معقول دانسته و گويند، آن را به جن زدگى نسبت مى دادند.
مسأله احياى موتى، مسأله آسانى نيست كه مشركان بى غرض به آسانى آن را بپذيرند وحتى امروز نيز با تكاملى كه در خردها و انديشه ها پديد آمده است، مسأله حيات مجدد و سراى ديگر براى علم زده ها كاملاً مفهوم نيست قرآن از لسان گروهى از مخالفان چنين نقل مى كند:
(وَقالَ الَّذِينَ كَفَرُوا هَلْ نَدُلُّكُمْ عَلى رَجُل يُنَبِّئُكُمْ إِذا مُزِّقْتُمْ كُلَّ مُمَزَّق إنِّكُمْ لَفى خَلْق جَديد* أَفْتَرى عَلَى اللّهِ كَذِباً أَمْ بِهِ جِنَّةٌ...).1
«كافران گفتند آيا به شما نشان دهيم كسى را كه به شما مى گويد آنگاه كه پاره پاره شديد در آفرينش نوى قرار خواهيد داشت، اين فرد يا دروغ مى گويد يا جنون دارد».
همان طور كه ظاهر آيه حاكى است آنچه كه براى آنان مايه تعجب بوده است همان احياى مردگان بوده است و اين كه چگونه مى شود اجزاى پاره پاره بدن بار ديگر به هم پيوسته شوند و آفرينش جديدى را پديد آورند و ما در گذشته در فصلى جداگانه درباره شبهات منكران معاد بحث نموديم ومطالعه شبهات آنان خود گواه روشنى بر معاد جسمانى به گونه اى كه متكلمان معتقدند مى باشد.
و امّا در باره انگيزه دوم يادآور مى شويم، اين عامل اگر چه عمده ترين عامل مخالفت گروهى از منكران معاد بوده و مى باشد ولى آنچه با اين انگيزه در

1 . سبأ/7ـ8.

صفحه 241
تضاد است، اصل تحقق معاد است كه مستلزم حساب و بازخواست مى باشد خواه بدن برانگيخته شده در قيامت همان بدن عنصرى باشد و خواه بدن برزخى و يا به گونه اى ديگر، در هر حال اعتقاد به معاد با تمايلات نامحدود مادى انسان سازگار نبود، نه كيفيت آن.

7. تعلق نفس به بدن پيشين مرجح لازم دارد

از آنجا كه نفس عصاره و چكيده تكامل بدن است با آن رابطه مخصوص دارد. رابطه نفس با بدن رابطه جعلى و قراردادى نيست، بلكه رابطه تكوينى و آفرينشى است و به خاطر همين رابطه تا روزى كه نفس با بدن همراه است به بدن خود تعلق دارد نه به بدن ديگرى.
ولى آنگاه كه نفس از بدن جدا شد و بدن به اجزاى پراكنده خاكى تبديل گشت در اين صورت، رابطه نفس با بدن قطع شده حتى اگر اين اجزا در سايه گرد آمدن، صورت انسانى را تشكيل دهند، تعلق نفس به آن بدن (كه رابطه طبيعى را از دست داده است) مرجح مى خواهد و گفته مى شود چرا به اين بدن تعلق گرفت نه به بدن ديگر؟1

پاسخ

اعتماد بر اين اشكال و نفى معاد جسمانى عنصرى در صورتى صحيح است كه از طريق برهان ثابت شود كه ميان هر نفس و بدنى كه از آن جدا شده است، رابطه اى وجود ندارد ونسبت هر نفس به هر بدن مساوى و يكسان مى باشد و در غير اين صورت ما احتمال مى دهيم كه ميان هر نفس و بدنى كه در دامن آن پرورش يافته است خصوصيتى وجود دارد كه آن خصوصيت در ميان

1 . اسفار:9/205.


صفحه 242
نفس و بدن ديگر موجود نيست، از اين جهت به هنگام برپايى رستاخيز هر نفسى تنها با بدنى كه در دامن آن پرورش يافته است متناسب و هماهنگ است نه با بدن ديگر و لذا بايد به همان بدن باز گردد نه به بدن ديگر وچون شبهه، يك شبهه عقلى است و با دليل و برهان همراه نيست، احتمال ياد شده براى ظواهر كتاب و سنت كافى است.
و به ديگر سخن درست است كه نسبت هر روح به مواد بدن كه همان عناصر گوناگون است يكسان مى باشد امّا از آنجا كه از تركيب اين عناصر كيفيتى پديد مى آيد كه آن را در اعضا و عضلات و اعصاب و ديگر اجزاى بدن مشاهده مى كنيم، ممكن است كيفيت حاضر از تركيب عناصر در هر بدن تنها با نفس كه در دنيا به آن بدن تعلق داشته است، سازگار و هماهنگ باشد نه با بدن ديگر.
درست است روز رستاخيز عين بدن باز نمى گردد، زيرا حفظ عينيت به معنى فلسفى ملازم با بازگشت زمان و مكان و ديگر خصوصيات ملازم است كه امر محال به شمار مى رود ولى از آنجا كه بدن بازگشته، واجد تمام خصوصيات و كيفيات بدن پيشين مى باشد، طبعاً تناسب و هماهنگى بدن با نفس نيز محفوظ خواهد بود و از اين طريق مشكل«ترجيح بلا مرجح»، حل خواهد شد.

8. بازگشت فعليت به قوّه

از اشكالاتى كه در برابر معاد جسمانى عنصرى مطرح مى گردد، مسأله بازگشت فعليت ها به قوه است كه از نظر يك فرد حكيم امرى محال شمرده مى شود.
نفس انسان به هنگام ترك بدن، همه يا برخى از قوه ها و توان ها را به


صفحه 243
فعليت و بودن تبديل مى نمايد و همه آنها را يك جا و به صورت جمعى واجد مى گردد.
در اين صورت هيچ نوع هماهنگى ميان اين موجود مجرد (نفس) و مادى محض (بدن) نيست تا بار ديگر با هم متحد شوند بنابراين اگر معاد جسمانى را بپذيريم بايد نفس به بدن مادى باز گردد و براى ايجاد هماهنگى ميان آن دو راهى جز اين نيست كه نفس از حالت تجرد تنزل يافته و از فعليت به قوه باز گردد و اين با حكمت الهى ناسازگار است، زيرا مشيّت حكيمانه او بر اين تعلّق گرفته است كه پيوسته ناقص ها را به كمال رساند، نه بر عكس.
خلاصه، بازگشت نفس بار ديگر به اين بدن عنصرى يا با حفظ تجرد وحفظ كمالات است و يا با تنزل از آن، در صورت نخست هماهنگى ميان آن دو موجود نيست و در صورت دوم رجوع فعليت به قوه است كه بر خلاف مشيت حكيمانه است.
مرحوم«صدرالمتألهين» به وجه نخست اين اشكال توجه داشته و شق دوم را به خاطر مسلم بودن امتناع آن يادآور نشده و چنين مى فرمايد:
«سرچشمه پيدايش نفس همان حركت ذاتى ماده است كه پيوسته راه كمال را مى پيمايد و از مرتبه پايين به مرتبه بالا مى رسد تا آنجا كه در سايه حركت جوهرى همه مراتب را طى نموده و به مرتبه نفس و بالاتر از آن راه پيدا مى كند در اين صورت هيچ نوع مناسبتى ميان نفس و اجزاى خاكى بدن باقى نخواهد بود».1
پايه گذار حكمت متعاليه از آنجا كه نشأه اخروى را نقطه مقابل نشأه دنيوى مى داند يادآور مى شود:
«بر ارباب بصيرت پنهان نيست كه هستى بازپسين انسان، شيوه ديگرى

1 . اسفار:9/206.


صفحه 244
ازوجود است كه با شيوه دنيوى آن كه از خاك و آب و گل پديد آمده است، تباين دارد، اصولاً مرگ و رستاخيز آغاز حركت به سوى خدا و يا قرب به او است نه بازگشت به آفرينش مادى و بدن خاكى كه ظلمت و تاريكى ماده، آن را فرا گرفته است».1
اين مشكل نه تنها در برابر قائلان به معاد جسمانى عنصرى خودنمايى مى كند، بلكه اشكال ديرينه اى است كه درباره نظريه خلقت ارواح قبل از ابدان، نيز اظهار گرديده است، كسانى كه مى گويند نفوس انسانها پيش از بدنها آفريده شده اند و هر نفسى به امر الهى به بدنى تعلق مى گيرد با اين مشكل روبه رو مى شوند كه نفس، موجودى است مجرد وپيراسته از ماده و قوه، و ارجاع آن به جهان ماده كه عين قوه و توان است موجب بازگشت فعليت ها به قوه است.
و به ديگر سخن اگر با حفظ تجرد كامل با بدنى پيوند كند در اين صورت فاقد سنخيت، ملاك اتحاد خواهد بود و اگر با تنزل از فعليت و تجرد و آلودگى به ماده وقوه، به بدن متعلق شود، مايه بازگشت فعليت ها به قوه ها است و همين اشكال مهم است كه«شيخ الرئيس» در قصيده معروف«عينيّه» آن را يادآور شده است نخستين بيت آن قصيده، اين است:
«هَبَطَتْ اِلَيْكَ مِنَ الْمَحَلِّ الأَرْفَعِ *** وَرْقاءُ، ذاتُ تَعزُّز وَتَمَنُّع»
البته پس از شيخ، گروهى به استقبال قصيده او رفته به همان وزن قصايدى را سروده و به نظر خود مشكل شيخ را پاسخ گفته اند كه فعلاً مورد نظر ما نيست.
كوتاه سخن آن كه: مشكل بازگشت فعليت ها به قوه ها كه از نظر گروهى

1 . اسفار:9/153.


صفحه 245
دامنگير معاد جسمانى عنصرى است، در تاريخ فلسفه و عرفان به مناسبتهاى گوناگون مطرح شده است. مثلاً مولانا در«مثنوى» فقط به تمثيل اكتفا نموده و سربسته از آن مى گذرد، ومى گويد:
هيچ آيينه دگر آهن نشد *** هيچ فانى، گندم خومن نشد
هيچ انگورى دگر غوره نشد *** هيچ ميوه پخته، با كوره نشد1

پاسخ

قبل از آن كه به پاسخ اشكال بپردازيم نكته اى را يادآور مى شويم و آن اين كه ما با متكلمان اسلامى و صدرالمتألهين بر يك اصل اتفاق نظر داريم و آن اين كه ميان اين نشأه دنيا و نشأه ديگر تفاوتى وجود دارد و خدا هرگز نمى خواهد بار ديگر دنيا بسازد و بار ديگر انسان را به دنيا باز گرداند، اگر هدف همين بود در خود همين دنيا تحقق مى يافت ولى اختلاف ما با وى بر سر اين است كه وى تفاوت دو نشأه را در تحقق وجود مادى و عدم تحقق آن مى داند، ومعتقد است در سراى ديگر به هيچوجه وجود مادى در كار نيست، نه از بدن مادى عنصرى خبرى هست و نه از كيفرها و پاداشهاى حسى و مادى، ولى ما معتقديم: اين نظريه، نه برهان قطعى به همراه دارد و نه با ظواهر آيات بسيارى از قرآن نيز هماهنگ است، بنابراين با اعتقاد به وجود بدن مادى عنصرى وكيفرها و پاداشهاى حسى مادى در سراى ديگر تفاوت دوجهان را به گونه اى ديگر تفسير مى كنيم. و آن اين كه يك نوع تفاوتهاى كيفى ميان دو نشأه حاكم است كه ملاك و امتياز اين دو جهان از يكديگر مى باشد و در آيات و روايات اين تفاوتها به روشنى مطرح شده است كه نمونه هايى را يادآور مى شويم:
1. شراب اين جهان، مست كننده است، چراغ عقل را خاموش

1 . مثنوى: دفتر اول، ص 138.


صفحه 246
مى سازد ولى در جهان ديگر اين اثر تباه كننده را ندارد.1
2. قرآن كريم آنجا كه نعمتهاى بهشتى را كه به پرهيزكاران وعده داده شده است، توصيف مى كند، چنين مى فرمايد:
«واقعيت بهشتى كه به پرهيزكاران وعده داده شده است در آن نهرهايى از آب و نهرهايى از شير است كه هرگز تغيير نكرده و بدمزه يا بد بو و فاسد نمى گردد» و نهرهايى از شراب لذّت بخش و گوارا و نهرهايى از عسل هاى مصفى و پاكيزه در آن موجود است.2
در اين آيه از چهار نعمت بهشتى سخن به ميان آمده است و براى آنها اوصافى ذكر شده است كه همگى بر خلاف اوصاف دنيوى آنها است.
3. در جهان ديگر از مرگ خبرى نيست، قرآن كريم در اين باره مى فرمايد:
(لا يَذُوقُونَ فيهَا الْمَوتَ إِلاّ الْمَوْتَةَ الأُولى...) .3
«بهشتيان جز مرگ نخست، مرگ ديگرى را نمى چشند».4
از آنجا كه مرگ معلول تضاد و تزاحم حاكم در عالم طبيعت است كه در نهايت نيروها به تحليل رفته و قابليت حيات از آن سلب مى شود، بنابراين نبودن مرگ گواه بر نبودن تزاحم و تضاد در سراى ديگر مى باشد.
4. در اين جهان در مناسب ترين و معتدل ترين شرايط آب و هوا باز هم بدن انسان از احساس گرما و سرما به كلى مصون نيست ولى در جهان ديگر

1 . (لا فيها غَولٌ وَلا هُمْ عَنْها يُنْزَفُونَ) (صافات/47).
2 . (مَثَلُ الجَنَّةِ الَّتي وُعِدَ المُتَّقُونَ فِيها أَنْهارٌ مِنْ ماء غَيْرِ آسن وَأَنْهارٌ مِنْ لَبَن لَمْ يَتَغَيَّرْ طَعْمهُ وَأَنْهارٌ مِنْ خَمْر لَذَّة لِلشّاربينَ وَأَنْهارٌ مِنْ عَسَل مُصَفّىً...)(محمد/15).
3 . دخان/56.
4 . (...لا يرون فيها شَمساً وَلا زَمهريراً) (دهر/13).


صفحه 247
اهل بهشت از هر گونه سردى و گرمى در امان مى باشند.1
آن جهان، جز باقى و آباد نيست *** زانكه تركيب وى از اضداد نيست
نفى ضدّ كرد از بهشت بى نظير *** كه نباشد شمس و ضدّش زمهرير
گذشته از تفاوتهاى ياد شده در آيات و روايات، تفاوتهاى ديگرى نيز ذكر شده است كه فعلاً مورد نظر ما نيست مقصود ما در اين جا اثبات اين مطلب است كه ملتزم شدن به معاد جسمانى عنصرى مستلزم اين نيست كه به وجود همه احكام و خصوصيات مادّه اين جهان، در آنجا ملتزم شويم و ما هيچ دليل عقلى بر اين نداريم كه مادّه، در هر ظرفى كه موجود گردد هر چند شرايط مختلف باشد، احكام و آثار يكسانى دارد.
اينك با توجه به اين مطلب، پيرامون اشكال ياد شده مطالبى را يادآور مى شويم كه هر يك مى تواند به گونه اى اين اشكال را حل نمايد:
الف: مرگ و جدايى روح از بدن نشانه تجرد كامل نيست تجردى كه در آن قوه ها و توان ها به پايان برسد و قابليت ها به كلى از بين برود، زيرا همه و يا غالب مرگ ها از نظر حكما، مرگ«پيش رس» و به اصطلاح«اخترامى» است نه مرگ طبيعى، يعنى هنوز امكان تكامل نفوس وجود داشته كه به عللى مرگ فرا مى رسد و نفس از بدن جدا مى گردد.
اين مسأله كه مرگ نشانه تجرد كامل نفس و از بين رفتن امكان تعلق به بدن مى باشد نه تنها دليل ندارد، بلكه دليل بر خلاف آن مى باشد به گواه اين كه مرگ افراد همگى يكنواخت نبوده و با تفاوتهايى از نظر كمالات و فعليت ها، اين جهان را ترك مى كنند.

1 . درباره دوزخيان نيز مى فرمايد:(وَالَّذينَ كَفَرُوا لَهُمْ نارُ جَهَنَّمَ لا يُقْضى عَلَيْهِمْ فَيَمُوتُوا...) .(فاطر/36):«براى كافران آتش دوخ است و بر آنان حكم مرگ صادر نمى شود تا بميرند».


صفحه 248
مفسر گرانقدر قرآن مرحوم«علاّمه طباطبايى رحمه اللّه » در رابطه با مسأله احياى موتى و مسخ برخى از امتهاى گذشته، كلامى دارد كه به دليل مناسبت آن با اين بحث آن را عيناً مى آوريم.
وى پس از آن كه اشكال رجوع از فعليت به قوه را در مورد احياى موتى مطرح مى كند، در پاسخ آن مى گويد:
«آنچه از طريق حس(تجربه) و برهان به دست مى آيد اين است كه واقعيت انسان در آغاز آفرينش بسان يك جوهر نباتى است كه در سيرتكامل به سوى جوهر حيوانى به پيش مى رود و به مرتبه تجرد برزخى نايل مى شود كه بر ادراك جزئى و خيال خود توانا مى گردد اين مرحله نسبت به مرتبه پيشين (صورت نباتى) فعليت و كمال به شمار مى رود و محال است كه در مسير حركت استكمال خود بار ديگر به آن باز گردد، آنگاه به تدريج اين نفس برزخى حيوانى، راه تكامل را مى پيمايد و در صورتى كه عمر طبيعى خود را طى مى كند به گونه حيوان خاصى تبديل مى گردد ولى اگر قبل از طى عمر طبيعى خود، به مرگ اخترامى گرفتار شود، بر همان مرتبه نفس بسيط حيوانى خود باقى مى ماند.
سپس هرگاه اين نفس حيوانى در طريق تكامل به سوى انسانيت قرار گيرد به تدريج و در پرتو حركت جوهرى از فعليت مثالى پا فراتر نهاده و به فعليت و تجرد عقلانى دست مى يازد، وواقعيت وصورت انسان براى او بالفعل تحقق مى يابد، و در اين هنگام او مى تواند ذات و هستى خود را به گونه اى كلى و مجرد از ماده و لوازم آن، ادراك نمايد و محال است كه بار ديگر از اين مرتبه از فعليت عقلانى به مرتبه پيشين يعنى فعليت مثالى كه قوه و استعداد مرتبه عقلانى به شمار مى رود، باز گردد.
اين صورت و فعليت انسانى نيز براى خود افعال و حالاتى دارد كه به


صفحه 249
تراكم و تحقق تدريجى آنها موجب پيدايش نوعى خاص از انسان مى گردد(همان گونه كه در مرتبه فعليت حيوانى نيز جريان بر اين منوال بود).
بنابراين اگر فرض كنيم كه انسانى پس از مرگ بار ديگر به دنيا باز گردد، و نفس او بار ديگر به ماده و به شيوه ماده اى كه قبلاً به آن تعلق داشته است، متعلق گردد به هيچ وجه تجرد آن از بين نمى رود و او همان گونه كه قبل از مرگ به مرتبه تجرد رسيده بود، اينك نيز همان مرتبه را دارا است بدون آن كه سيرى نزولى وعقب گرد را انجام دهد و يا از مرتبه فعليت به رتبه قوه تنزل يابد».1
و به ديگر سخن: فرق است ميان آفرينش مجردات كه از روز نخست در قالب تجرد كامل، ريخته و آفريده مى شوند، كه در مورد آنان امكان تعلق به بدن موجود نيست، وميان نفس محصول استكمال ماده كه پيوسته در حال حركت و به سوى كمال پيش مى رود، و به هنگام مرگ از بدن جدا مى گردد قياس اين دو موجود به يكديگر، قياس مع الفارق است.
ب: امكان تعلق به بدن مادى در صورتى نقص به شمار مى آيد كه با كمالات و فعليت هاى بدست آمده نفس منافات داشته باشد، و امّا اگر به خاطر اين كه نفس داراى مراتب و درجاتى است، با حفظ آن كمالات و فعليت ها، اين قوه و توان را نيز حفظ كند، يك چنين امكان تعلق براى نفس، نقص به شمار نمى آيد.
نفس، يك موجود الهى است كه در مرتبه اى، عقلانى محض مى باشد كه قادر بر درك مجردات كامل است، و در مرتبه ديگر تجرد مثالى و برزخى دارد كه صور اشيا را منهاى ماده آنها درك مى كند ولى در عين حال با داشتن اين دو مرتبه در مرتبه اى داراى خصوصيتى است كه مى تواند به بدنى تعلق گيرد و آن

1 . تفسير الميزان:1/207 209.


صفحه 250
را تدبير نمايد همان گونه كه در دنيا نيز همين مراتب سه گانه را دارا است.
و به ديگر سخن حفظ قوه و توان با حفظ ديگر فعليت ها و كمالات نقص و عيبى در اين حد از وجود بشمار نمى آيد.
ج: ما از طريق يك مقايسه مى توانيم موقعيت نفس را نسبت به بدن اخروى بدست آوريم و آن اين كه بگوييم موقعيت نفس در سراى ديگر نسبت به بدن، همان موقعيت جهان عقول است از نظر فلاسفه نسبت به عالم ماده همين طور كه از نظر اصول حكمت متعاليه عالم ماده با گستردگى خود زير نظر عالم عقول تدبير مى شود و تجرد عقول مانع از آن نيست كه تعلق تدبيرى ميان اين دو برقرار باشد همچنين تجرد و كمال نفس در سراى ديگر مانع از آن نيست كه بدن پيشين خود را تدبير كرده و به گونه اى مبدأ حيات و درك گردد كه در نتيجه، آلام و لذايذ حسى را درك كند.
شكى نيست كه بين اين دو نوع تعلق و تدبير تفاوت يا تفاوتهايى وجود دارد ولى با توجه به اين تفاوتها يك نوع قدر مشتركى ميان اين دو نوع تعلق نيز هست كه مى تواند مشكل را حل كند و آن اين كه تجرد كامل مانع از تعلق و اداره امر ماده نيست، بالأخص كه نفس مدبر، داراى مراحل و مراتبى است كه فقط يك مرحله از آن با بدن سر و كار دارد نه همه مراحل آن.
اصولاً بايد يادآور شد كه مبادى از اين مباحث بر انسان امكانى كاملاً روشن نيست و عالم آخرت جهان غيب است كه در پرده هاى ابهام فرو رفته و تنها بخشى از آن در سايه روشنگرى هاى خرد و وحى آشكار شده است و اگر وحىِ خطا ناپذيرى بر مطلبى به صورت روشن تصريح كند هرگز نمى توان با اين انديشه ها كه هرگز براى انسانهاى غير پيش داور قطعى و روشن نيست، از آن دست برداشت و به تأويل آيات پرداخت.


صفحه 251

12

معاد روحانى در سنجش خرد و

از ديدگاه حكيمان

در بحث از چگونگى معاد از نظر جسمانى و روحانى، مطالب ياد شده در زير را بررسى نموده ايم:
1. اقوال و آرا در اين باره.
2. ملاكات بازشناسى معاد جسمانى و روحانى.
3. معاد جسمانى و روحانى از نظر قرآن بر پايه هر دو ملاك.
4. آراى حكيمان و متكلمان اسلامى درباره معاد جسمانى.
5. معاد جسمانى در سنجش خرد.
6. پاسخ به اشكالات مربوط به معاد جسمانى.
آخرين بحث در اين زمينه مسأله معاد روحانى در سنجش خرد و نيز بررسى ديدگاه حكيمان در اين باره است. نظر عقل درباره معاد روحانى برپايه هر دو ملاك مثبت است، امّا ملاك نخست يعنى محشور شدن روح در سرا1ى ديگر، مطلبى است روشن و بديهى، زيرا پس از اثبات تجرد وبقاى روح و

1 . از نظر قرآن حشر روح همراه با بدن است، نه روح مجرد از بدن. هر چند خرد، بر اصل معاد روحانى صحّه مى گذارد، خواه با بدن همراه باشد يا نه.


صفحه 252
نفس، ديگر ترديدى در محشور بودن روح نخواهيم داشت، مهم در اين بحث بررسى معاد روحانى برپايه ملاك دوم است.
در اين مورد حكم عقل را از دو نظر جويا مى شويم:
1. امكان و امتناع آن.
2. دليل بر تحقق آن.
از نظر نخست، هيچ گونه عذر عقلى در تحقق پاداشها و كيفرهاى غير حسى كه نفس در دريافت آنها نياز به بدن و قواى حسى آن ندارد وجود ندارد، بنابراين مهم در اين باره مطلب دوم است يعنى دليل عقلى بر تحقق معاد روحانى برپايه ملاك ياد شده.

معاد روحانى و حكمت و رحمت الهى

در گذشته آنجا كه دلايل قطعى بودن معاد را بررسى مى كرديم يادآور شديم كه اصولى مانند«حكمت» و«رحمت الهى» قطعى بودن معاد را اثبات مى نمايد اينك متذكر مى گرديم كه مقتضاى اين دو اصل تحقق معاد روحانى نيز مى باشد.
توضيح اين كه انسانهاى محشور در سراى ديگر دو دسته اند:
1. گروهى كه از نظر تكامل، تنها به حدّى رسيده اند كه از لذايذ، لذتهاى حسى و از آلام، همان سنخ را درك مى كنند. به طور مسلم، معاد اين گروه از نظر ثواب و عقاب در چارچوب همين لذايذ و آلام جسمانى خلاصه مى شود، و از نظر سعادت و شقاوت و خوشبختى و بدبختى، جسم و تن و ادراك حسى آنها ملاك قرار مى گيرد.
ولى در اين جا انسان هايى وجود دارند كه در اين جهان از نظر معرفت


صفحه 253
وكمال در قلمرو عقل نظرى و عملى به مرحله اى رسيده اند كه لذايذ جسمانى مورد التفات آنان نبوده و هرگز به آن توجه نمى كنند، اينها با نيل به مقامات معنوى و قرب حق، بيش از همه چيز لذت مى برند و از اين كه در كنار موجودات شريف و والا و برتر، باشند، سعادتمند مى شوند.
رحمت گسترده حق ايجاب مى كند كه اين گروه به چنين پاداشهايى نايل آيند و معاد آنان در چارچوب لذايذ جسمانى خلاصه نگردد.
و به ديگر سخن: افراد كامل از نظر عقل و عمل، حيات معنوى كاملى را در نفس خود ذخيره كرده اند و در اين جهان به خاطر ارتباط شديد با ماده، اين گونه از حيات زمينه ظهور و بروزى ندارد ولى در روز رستاخيز كه حجابها برطرف مى شودحيات معنوى انسانهاى كامل كه به تدريج در وجود آنان پديد آمده است خود را به صورت روشن نشان مى دهد يعنى قرب به حق و لقاى الهى و پيوستگى به موجودات نورانى، صورت مى پذيرد و اين نوع كمالات كه براى انسان در آخرت دست مى دهد يك نوع مشاهدات قلبى و نفسى است كه بذر آن در اين جهان به واسطه علم و عمل پاشيده شده است. گويى معرفت ها و عمل ها بذرى است كه مشاهده و لقاها را در آن جهان تحقق مى بخشد.
و در هر1 حال اكتفا به معاد جسمانى از نظر سعادت ها يك نوع ستم در حق نفوس كامل است كه خواهان فيض بيشتر بوده و شايستگى كمال فزون ترى را دارند.2

1 . اَلْمَعْرِفَةُ بَذْرُ الْمُشاهَدةِ.
2 . حكيم سبزواري دليل عقلى ياد شده بر ضرورت معاد روحانى را چنين يادآور شده است:«إنّ الْخَلْقَ طَبَقاتٌ، فالمُجازاةُ مُتَفاوِتَةٌ فَلِكُلّ مِنْها مَحْبُوبٌ وَمَرْغُوبٌ وَجَزاء يَليق بِحالِها،ولَذائذُ الْحِسّيَةُ وَالْمُبْتَهِجاتُ الصُّوريَّة لِلْكُمَّل في العِلْمِ وَالْعَمَل كَالظِّلِّ غَيْرِ الْمُلْتَفِتِ إِلَيهِ بِالذّاتِ وَالتِفاتُهُمْ بِباطِنِ ذَواتِهِمْ وَما فَوقَهُمْ»(شرح منظومه، بحث معاد، فريده دوم).


صفحه 254

معاد روحانى حكيمان همگانى نيست

نكته اى كه يادآورى آن لازم است اين است كه اگر چه معاد روحانى همان گونه كه از نظر عقل وحكيمان مورد قبول است قرآن نيز بر آن صحه گذارده است، لكن ميان اين دو تفاوتى وجود دارد و آن اين كه معاد روحانى قرآن عمومى است و همه كسانى را كه وارد بهشت يا دوزخ مى شوند شامل مى گردد در حالى كه معاد روحانى مورد نظر حكيمان اختصاص به گروه خاصى دارد كه عبارتند از كاملان در علم و عمل، امّا كسانى كه نيكوكارند ولى از نظر معرفت به حدّكمال نرسيده اند، اگر چه اهل سعادت اخروى مى باشند، ولى از معاد روحانى مورد نظر حكما كه برخوردارى از نوعى لذات عقلانى است، محروم خواهند بود بنابراين لازم است در اين جا به طور فشرده نظريه حكيمان را درباره لذات و آلام عقلانى كه پايه معاد روحانى را تشكيل مى دهند، يادآور شويم:

1. ماهيت لذت نزد حكما

قبل از هر چيز لازم است بدانيم كه لذت از نظر حكيمان عبارت است از ادراك چيزى كه با قواى درك كننده ملايمت و هماهنگى داشته باشد مانند لذت شيرينى كه براى قوه ذايقه حاصل مى شود. در اين صورت، چيز ملايم و هماهنگ با نفس ناطقه و قوه تعقل آن، ادراك معقولات وحقايق كلى هستى است، بدين گونه كه هستى بخش جهان را با صفات جمال و جلال او بشناسد، آنگاه نحوه صدور موجودات را از مبدأ آفرينش به ترتيب از عقول و نفوس مجرده تا اجرام سماوى و موجودات عنصرى و مادى، درك كند وصور علمى موجودات، به طور كلى در نفس او ترسيم پذيرد.1

1 . شرح هدايه اثيرى، ص 388.


صفحه 255
بنابراين ماهيت لذت از مقوله ادراك است و واقعيت آن به دو چيز بستگى دارد: يكى ادراك شونده و ديگرى قواى ادراك كننده.

2. برترى لذت هاى عقلانى بر لذت هاى حسى

اكنون كه با ماهيت و واقعيت لذت و لذت هاى عقلانى آشنا شديم يادآور مى شويم از نظر حكيمان لذت هاى عقلانى برتر از لذت هاى حسى است به گونه اى كه قابل مقايسه با آن نمى باشد و ملاك برترى آن دو چيز است:
1. برترى ادراك كننده.
2. برترى ادراك شونده.
صدرالمتألهين در اين باره مى گويد:«ادراك هستى كه مايه لذت و سرور است، متفاوت مى باشد گاهى ادراك حسى است و گاهى عقلانى بنابراين لذتها وسعادتهايى كه در پرتو ادراكات به دست مى آيد نيز متفاوت خواهند بود». و نيز مى گويد:«ادراكات عقلانى مربوط به قواى غير مادى، و ادراكات حسى، فعل قواى مادى است و از آنجا كه هستى مجرد بر هستى مادى برترى دارد بنابراين ادراكات عقلانى نيز بر ادراكات حسى برترى خواهد داشت و از آنجا كه كامل ترين هستى ها،واجب الوجود است كامل ترين سعادت و لذت نيز در ادراك وجود خدا به دست مى آيد. اين لذت همانند لذت و بهجت خداوند به واسطه (ادراك) ذات خود مى باشد و نظير لذاتى است كه براى فرشتگان و مقربان درگاه الهى به واسطه ادراك ذات خود و نيز ادراك مبدأ آفرينش حاصل مى گردد، وبديهى است كه يك چنين لذت و بهجتى به هيچ وجه قابل مقايسه با لذايذ حسى كه از طريق قواى شهوانى و مانند آن حاصل مى شود، نيست».


صفحه 256

3. لذتهاى عقلانى به طور كامل در دنيا ادراك نمى شوند

حكما معتقدند كه اين نوع از لذت ها و بهجت هاى عقلانى به طور كامل در دنيا قابل ادراك نيستند ولى در سراى ديگر براى گروهى از انسانها (كه بعداً يادآور خواهيم شد) تحقق مى يابد.
علت عدم نيل به درك واقعى و كامل اين نوع از لذت ها در دنيا تعلق و وابستگى نفس انسان به بدن مادى است، كه هر اندازه تعلق و وابستگى به ماده(خواه از طرف ادراك كننده و خواه از نظر ادراك شونده) بيشتر باشد، حضور و شهود، نازلتر و كم فروغ تر خواهد بود حتى ادراك حضورى انسان از ذات خويش نيز آن گونه كه در سراى ديگر تحقق مى يابد در اين دنيا انجام نمى گيرد.
بنابراين ادراك تمام عيار كه مايه لذت هاى عقلانى به وجه كامل است در اين دنيا تحقّق نخواهد يافت، زيرا نفس هنوز به بدن تعلق دارد. خصوص گروهى از انسانها كه به بعد مادى وجود خود و علايق جسمانى آن، اهميت بيشترى داده و اصولاً گوهر ذات خود را فراموش كرده باشند.1
امّا در سراى ديگر، هم ادراك به طور كامل مى پذيرد و هم لذت و سعادت برخاسته از آن، زيرا در آنجا هيچ گونه مانعى وجود ندارد، براى آن كه آنچه مى تواند مانع انسان از پيوستن به حقايق كلى و موجودات عقلانى گردد، دوچيز است:
1. جهل و ناآگاهى.
2. توجه و علاقه به بدن.
از آنجا كه بحث درباره كسانى است كه در دنيا معرفت كامل نسبت به

1 . (...نَسُوا اللّهَ فَأَنْساهُمْ أَنْفُسَهُمْ...) (حشر/19).


صفحه 257
حقايق كلى وعقلى دارند، بنابراين مانع نخست منتفى است و مانع دوم نيز به واسطه مرگ از ميان برداشته مى شود.

اشكال

ممكن است گفته شود: تعلق نفس به بدن در جهان ديگر هم تحقق دارد، زيرا فرض اين است كه معاد در سراى ديگر، معاد جسمانى و روحانى است نه روحانى فقط بنابراين هرگاه تعلّق نفس به بدن مانع ادراك كامل عوامل عقلى است و درنتيجه لذات عقلى به طور كامل دريافت نمى گردند، اين مشكل در سراى ديگر نيز وجود دارد.

پاسخ

در پاسخ آن سه مطلب را يادآور مى شويم:
1. اولاً بدن اخروى هر چند بدن جسمانى و عنصرى است (نه مثالى برزخى بسان صورتهاى رؤيايى) ولى در عين حال بدن اخروى كاملتر و لطيف تر از بدن دنيوى مى باشد هيچ بعيد نيست كه تعلق نفس به چنين بدن مانع از ادراك عوالم عقلى نباشد.
2. تعلق نفس به چنين بدن، با تعلق آن به بدن دنيوى تفاوت دارد، نفس در اين جهان مدبر بدن و مايه حيات او است و سرانجام، انسان با به كار انداختن دستگاه گوارش و فعل و انفعالات فيزيكى و شيميايى به زندگى خود ادامه مى دهد در حالى كه تعلق نفس به بدن در سراى ديگر به نوع ديگر است و هدف از تعلق آن اين است كه نفس به ثواب و عقاب جسمانى نايل آيد.
3. ممكن است نفوس بشرى پس از جدايى از اين بدن در عالم ديگر، قوى و نيرومند شوند و پس از بازگشت به بدن، امكانات بيشتر براى دريافت


صفحه 258
امور عقلانى داشته باشد.
در اين مورد فقيه و متكلم نامدار شيعه، فاضل مقداد، كلامى دارد كه يادآور مى شويم:
نيل به سعادتها و لذتهاى عقلى به طور كامل، در اين دنيا تحقق نمى پذيرد، زيرا نفوس بشرى اگر چه مجرد از ماده اند، ولى در اين دنيا ضعيف و ناتوانند، ولى پس از مفارقت از بدن به هنگام مرگ، از عالم قدس دريافت فيض نموده،قوى و پر تجلى مى شوند، و در نتيجه پس از بازگشت به بدن در سراى ديگر، بعيد نيست كه بتوانند هر دو نوع سعادت حسى و عقلى را به وجه تام و كامل به دست آورند و شكى نيست كه اين مرتبه، عالى ترين مراتب سعادت به شمار مى رود.1

4. شرط دريافت لذتهاى عقلانى

حال بايد ديد شرط دريافت لذتهاى عقلانى چيست؟
پاسخ اين سؤال به طور اجمال از بحث هاى گذشته معلوم شد، زيرا لذت هاى عقلانى نتيجه ادراك عقلانى انسان است. بنابراين شرط رسيدن به آن،تكامل در زمينه ادراكات عقلانى در اين دنيا است.
به همين جهت در ميان حكما اين جمله معروف است كه:
«المعرفة بذر المشاهدة» معرفت بذر و زمينه ساز مشاهده موجودات نورى است.يعنى شناخت حقايق و موجودات عقلى در اين دنيا مقدمه و عامل

1 .«لكنْ تَعَذَّر ذلِكَ سَبَبُه ضَعْفُ النُّفُوسِ الْبَشَريّة هُنا فَمَعَ مُفارَقَتِها وَاسْتِمْدادِها الْفيضَ مِنْ عالَمِ الْقُدسِ تَقَوّى وَتَشْرَقَ فَمَعَ إعادَتها إلى أبدانِها غَيْرُ بعيد أن يَصيرَ هُناكَ قَويَّةً عَلى الْجَمعِ بَيْنَ السَّعادَتينِ عَلَى الوَجْه التّامِ وَهُوَ الْغايَةُ الْقُصوى في مَراتِبِ السَّعادَة».(اللوامع الالهية: ص 378)


صفحه 259
حضور در ميان آنها و پيوستن به آنها در سراى ديگر مى باشد.
درباره اين كه كمترين مرتبه از ادراك عقلانى كه مايه رسيدن به آن لذايذ عقلانى در سراى ديگر است چيست؟ صدرالمتألهين كلام مشروحى دارد كه حاصل آن را يادآور مى شويم:
1. شناخت وجود خدا و صفات كمال وجمال الهى چون علم فعلى و ازلى، قدرت گسترده،عنايت در آفرينش، جود و رحمت بيكران خدا و ديگر صفات حقيقى خدا با توجه به اين كه همه آنها عين ذات بارى بوده و نه زايد بر ذات و نيز توجه به اين كه صفات غير حقيقى (اضافى) چون خالقيت، رازقيت و مانند آن همگى به اصل«موجديت» (آفريدگارى) خدا باز مى گردند.
2.شناخت و معرفت عقول كه كلمات تام خدا و فرشتگان علمى او هستند.
3. معرفت وشناخت نفوس كلى كه كتب الهى و فرشتگان عملى او مى باشند.
4. كيفيت وچگونگى صدور هستى از مبدأ آفرينش و ارتباط موجودات با مبدأ آفرينش در دو قوس صعودى و نزولى.
هرگاه انسان در دنيا به اين درجه از معرفت نايل گشت به رستگارى بزرگى دست يافته است و بهره فراوانى از سعادت نصيب او خواهد شد.
البته اين درجه از معرفت اولين مرتبه، براى نيل به سعادت عقلانى است و هرچه بر اين مقدار از نظر كمى و كيفى افزوده شود سعادت عقلانى كامل تر خواهد بود.

5. نقش ادراكات عملى در سعادتهاى عقلانى

واقعيت نفس انسان دو جنبه دارد كه از يك جنبه با حقايق برتر از خود


صفحه 260
(عالم ربوبى، عالم عقول) ارتباط دارد و از جنبه ديگر با حقايق پايين تر از خود (بدن و قواى بدنى)، از اين نظر ادراكات آن نيز دو نوع است.
1.ادراكات نظرى و علمى.
2. ادراكات عملى.
از نظر حكما آنچه در تحقق سعادت عقلانى نقش دارد، ادراكات علمى ونظرى به شرح ياد شده است ولى ادراكات عملى ونيز كارهاى شايسته و اجتناب از گناهان، در تحقق آن دخالتى ندارند و تنها نقشى كه اين دو دارند اين است كه نفس را از آلودگى و فرو رفتن در شهوات و زشتى ها باز مى دارند. البته براى اين گروه از انسانهاى زاهد و پارسا كه در معرفت علمى كامل نيستند، نوع ديگرى از سعادت و لذت مناسبت با آنها تحقق خواهد داشت.

6. مراتب لذتهاى عقلانى

بر اساس مطالب ياد شده معلوم مى شود كه كسانى كه از لذتهاى عقلانى برخوردار مى شوند همگى داراى يك مرتبه نيستند، بلكه تفاوتهايى وجود دارد. در اين باره حكيم سبزوارى كلام جامعى دارد كه يادآور مى شويم:
انسانها ازنظر مراتب علمى و عملى به هفت گروه تقسيم مى شوند:
1. كاملان در علم و عمل.
2. كاملان در علم و متوسطان در عمل.
3. كاملان در علم و ناقصان در عمل.
4. كاملان در عمل و متوسطان در علم.
5. كاملان در عمل و ناقصان در علم.
6. متوسطان در هر دو مورد.


صفحه 261
7. ناقصان در هر دو زمينه.
از گروههاى هفت گانه فوق، سه گروه نخست از لذتهاى عقلانى برخوردار خواهند شد ولى مراتب متفاوتى دارند، زيرا گروه نخست، پس از مرگ، بى درنگ به عالم عقول ارتقا پيدا مى كنند ولى گروه دوم و سوم پس از توقف در عالم مثال و طى مراحلى، به عالم عقول مى پيوندند.1

7. شقاوتهاى عقلانى

شقاوتهاى اخروى معلول يكى از دو عامل ياد شده در زير است:
1. گناهان و معاصى كه از بدن و قواى بدنى صادر مى گردد.
2. ملكات پليد نفسانى چون حسادت، ريا، عناد با حق و انكار حقايق علمى.
نوع نخست شقاوتهاى جسمانى است كه در مقابل سعادتهاى جسمانى وحسى مى باشد ولى نوع دوم شقاوتهاى غير جسمانى و نقطه مقابل سعادتهاى روحى و عقلانى است و اين شقاوتهاى عقلانى مربوط به افرادى است كه در اين دنيا با توجه به استعداد و اشتياق فطرى كه نسبت به معرفت هاى عقلانى داشته اند در كسب آن سستى و غفلت نموده، و از رسيدن به مرتبه عقل بالفعل و عقل مستفاد، محروم شده اند و به واسطه صورتهاى علمى مخالف با واقع و اعتقادات نادرست كه زاييده تعصب وكوردلى آنان است، به شقاوت و عذاب اخروى گرفتارند.
اين شقاوتهاى عقلانى، ابدى و زوال ناپذير است و بر خلاف شقاوتها و عذابهاى جسمانى كه ممكن است پس از مدتى قطع گردند و انسان معذب،

1 . اسرار الحكم: ص 311; شرح منظومه، بحث معاد، فريده 1.


صفحه 262
نجات يابد انسانهاى معذب به عذاب ها و شقاوتهاى عقلانى به صورت هميشگى در عذاب و رنج خواهند بود.
اين بود خلاصه اى از آنچه حكماى اسلامى درباره معاد روحانى و آلام و لذايذ عقلانى مطرح نموده اند.
تفصيل بيشتر از حوصله بحث تفسيرى ما درباره معاد بيرون است.1

1 . جهت اطلاع بيشتر در اين باره به اسفار:9/121ـ 140; شرح منظومه و اسرار الحكم سبزوارى; گوهر مراد; الهيات شفاء; مبدأ و معاد ملا صدرا و ابو على سينا و كتب ديگر فلاسفه رجوع نماييد.


صفحه 263

13

تناسخ و معاد

آيات موضوع

1. (فَجَعَلْناها نَكالاً لِما بَيْنَ يَدَيْها وَما خَلْفَها وَمَوْعِظَةً لِلْمُتَّقين)(بقره/66)
2. (قُلْ هَلْ أُنَبِّئُكُمْ بِشَرّ مِنْ ذلِكَ مَثُوبَةً عِنْدَ اللّهِ مَنْ لَعَنَهُ اللّهُ وَ غَضِبَ عَلَيْهِ وَجَعَلَ مِنْهُمُ الْقِرَدَةَ وَالْخَنازِيرَ وَعَبَدَ الطّاغُوتَ أُولئِكَ شَرٌّ مَكاناً وَأَضَلُّ عَنْ سَواء السَّبيلِ) . (مائده/60)
3. (فَلَمّا عَتَوْا عَنْ ما نُهُوا عَنْهُ قُلْنا لَهُمْ كُونُوا قِرَدَةً خاسِئينَ) . (اعراف/166)
4. (حَتّى إِذا جاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوتُ قالَ رَبِّ ارْجِعُونِ *لَعَلّى أَعْمَلُ صالِحاً فِيما تَرَكْتُ كَلاّ إِنَّها كَلِمَةٌ هُوَ قائِلُها وَمِنْ وَرائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلى يَوْمِ يُبْعَثُونَ). (مؤمنون/99 100)

ترجمه آيات

1.«ما آن را كيفرى براى گناهان پيش از (نهى از شكار ماهى از دريا) و گناهان پسين آنها، قرار داديم وعبرتى براى پندگيران».


صفحه 264
2.«بگو شما را به كيفرى بد نزد خدا آگاه سازم، آنان كسانى هستند كه خدا آنها را از رحمت خود دور كرده و بر آنها خشم گرفته و برخى از آنان را به صورت ميمون و خوك درآورده است و كسانى كه طاغوت را به اطاعت خود پرستش كرده اند، آنان جايگاه بدى دارند و از طريق حق منحرف تر مى باشند».
3.«وقتى از آنچه كه بازداشته شده بودند سرپيچيدند فرمان داديم كه به صورت ميمونهاى پست درآييد».
4.«لحظه اى كه پيك مرگ به سراغ يكى از آنان مى آيد مى گويد:پروردگارا مرا به دنيا باز گردان تا عمرى را كه ضايع كرده ام، با عمل صالح جبران نمايم، خطاب مى آيد«كَلاّ» نه، ديگر بازگشتى نيست و اين سخنى است كه او گوينده آن است وسودى در آن نيست، پيش روى اوتا روز قيامت مانعى است كه از رجوع اوجلوگيرى مى كند».

تفسير آيات

تناسخ از ريشه«نَسْخ» گرفته شده و از كلمات اهل لغت درباره اين واژه، چنين بر مى آيد كه از آن، دو خصوصيت استفاده مى شود:
1. تحول و انتقال.
2. تعاقب دو پديده كه يكى جانشين ديگرى گردد.1
در آنجا كه حكمى در شريعت به وسيله حكم ديگر برطرف شود، لفظ«نسخ» به كار مى برند،و هر دو ويژگى به روشنى در آن موجود است، ولى آنجا كه اين لفظ در مسايل كلامى مانند«تناسخ» به كار مى رود تنها به ويژگى اول

1 . در اقرب الموارد مى نويسد: اَلنَّسْخُ فِى الأَصْل: النَّقْل، راغب در مفردات خود مى گويد: اَلنَّسْخُ إزالَةُ شَىء بِشَىء يَتَعاقَبُهُ كَنَسْخِ الشَّمْسِ الظِّلَ، والظَّلِّ الشَّمْسَ، والشَّيبِ الشَّبابَ، نسخ از بين بردن چيزى است، چيز ديگر را به صورت متعاقب، مانند خورشيد كه سايه را، يا سايه كه خورشيد را محو مى كند، و پيرى كه جوانى را نابود مى سازد، و در همه اين موارد نسخ به كار مى رود.


صفحه 265
اكتفا مى شود، ويژگى دوم مورد نظر قرار نمى گيرد. مثلاً خواهيم گفت:«تناسخ» اين است كه روحى از بدنى به بدن ديگر منتقل شود، در اين جا تحول و انتقال هست ولى حالت تعاقب، كه يكى پشت سر ديگرى درآيد،وجود ندارد. و در هر حال شايسته است ما به انواع تحول ها و نقل ها اشاره كنيم:
1. انتقال نفس انسانى از اين جهان به سراى ديگر.
2. انتقال نفس در سايه حركت جوهرى، از مرتبه قوه به مرتبه كمال، همان طور كه جريان، درنفس نوزاد چنين است، زيرا نفس نوزاد از نظر كمالات كاملاً به صورت قوه و زمينه است، ولى به تدريج به حد كمال مى رسد.
3. انتقال نفس پس از مرگ به جسمى از اجسام مانند سلول نباتى و يا نطفه حيوان و يا جنين انسان، و به ديگر سخن: آنگاه كه انسان مى ميرد، روح او به جاى انتقال به نشأه ديگر، باز به اين جهان باز مى گردد، و در اين بازگشت نفس براى خود بدنى لازم دارد، كه با آن به زندگى مادى خود ادامه دهد، اين بدن كه ما از آن به جسم تعبير آورديم گاهى نبات است، وگاهى حيوان است، و گاهى انسان،و در حقيقت روح انسان پس از آن همه تكامل، تنزل يابد و به نبات يا حيوان و يا جنين انسانى تعلق گيرد، و بار ديگر زندگى را از نو شروع كند،واقعيت مثل معروف«روز نو و روزى از نو»تجسم پيدا مى كند، اين همان تناسخ است كه در فلسفه اسلامى و قبلاً در فلسفه يونان، بلكه در مجامع فكرى بشر مطرح بوده است و غالباً كسانى كه تجزيه و تحليل درستى از معاد نداشتند به اين اصل پناه مى بردند، گويى اصل تناسخ جبران كننده مزاياى معاد است و بازگشت انسان به اين دنيا، و تعلق نفس به بدن مادى، گاهى براى دريافت پاداش، و يا براى كيفر بينى است، مثلاً كسانى كه در زندگى ديرينه خود درست كار و پاكدامن بوده اند بار ديگر كه به اين جهان


صفحه 266
باز مى گردند و از زندگى بسيار مرفه و دور از غم و ناراحتى(به عنوان پاداش) برخوردار مى شوند، در حالى كه آن گروه كه در زندگى پيشين خود تجاوز كار و ستمگر بوده اند براى كيفر، به زندگى پست تر باز مى گردند تو گويى اگر امروز گروهى را مرفه وگروه ديگرى را گرسنه و برهنه مى بينيم اين به خاطر نتيجه اعمال پيشين آنها است كه به اين صورت تجلى مى كند و هرگز تقصيرى متوجه فرد يا جامعه نيست.
ما با اين كه از آميختن بحث هاى فلسفى وكلامى به بحث هاى اجتماعى مى پرهيزيم ولى در اين جا از اشاره به نكته اى ناگزيريم و آن اين كه اعتقاد به تناسخ به اين شكل، مى تواند اهرمى محكم در دست جهان خواران باشد كه عزت و رفاه خود را معلول پارسايى دوران ديرينه، و بدبختى و بخت برگشتگى بيچارگان را نتيجه زشتكاريهاى آنان در زندگى هاى قبلى قلمداد كنند و از اين طريق، بر ديگ خشم فروزان وجوشان توده ها كه پيوسته خواستار انقلاب و پرخاشگرى بر ضد مرفهان و مستكبران مى باشند، آب سرد بريزند و همه را خاموش نمايند. اگر ماركسيسم مى گويد«دين افيون ملتها است» بايد چنين انديشه هاى دينى را افيون ملتها بداند و آن را در خدمت مستكبران و غارتگران بينديشد، نه آيين هاى منزّه از اين خرافات را، و شايد به خاطر اين انگيزه بوده است كه انديشه تناسخ در سرزمين هايى مانند«هند» رشد نموده كه از نظر بدبختى و گسترش فاصله طبقاتى وحشت زا و هولناك مى باشد. به طور مسلم صاحبان زر و زور براى توجيه كارهاى خود، و براى فرو نشاندن خشم ملتهاى گرسنه و برهنه به چنين اصلى پناه مى بردند، و رفاه خود و سيه روزى همسايه ديوار به ديوار را از اين طريق توجيه مى نمودند، تا آن هندى بيچاره به جاى فكر در انقلاب، بر زندگى قبلى خود تأسف ورزد، و با خود بگويد چرا من در هزاران سال پيشين در اين جهان كه زندگى مى كردم چنين وچنان كرده ام كه


صفحه 267
اكنون دامنگيرم شده است،ولى خوشا به حال آن خواجگان كه هم اكنون ميوه نيكوكارى خود را مى چينند، بدون آن كه ستمى به كسى بنمايند.
يك چنين اصل درست در خدمت ستمگران زورگو بوده است كه متأسفانه در سرزمين هند رشد و نمو كرده است.
در هر حال ما در اين جا به بحث فلسفى خود ادامه مى دهيم و اقسام تناسخ را يادآور مى شويم.
اصولاً از طرف قائلان به تناسخ سه نظريه مطرح مى باشد كه عبارتند از:
1. تناسخ نامحدود.
2. تناسخ محدود به صورت نزولى.
3. تناسخ محدود به صورت صعودى.
هر چند هر سه نظريه، از نظر اشكالِ تصادم با معاد يكسان نمى باشند،1 زيرا قسم نخست از نظر بحث هاى فلسفى باطل و با معاد كاملاً

1 . محقق لاهيجى در اين باره كلامى دارد كه يادآور مى شويم، مى گويد:«امّا تناسخ هيچ كس از حكماى مشايين به جواز آن نرفته وجدى ترين ناس در ابطال تناسخ ارسطاطاليس شكر اللّه سعيه و اتباعش از قدماى مشاييه اسلامند و جدى ترين مردم در وقوع تناسخ حكماى هند و چين و بابل و به زعم شيخ اشراق و اتباعش قدماى حكماى يونان و حكماى مصر وفارس، جميع مايل به تناسخ اند در نفوس اشقيا فقط و اين گروه اگر چه در انتقال از نوعى به نوع ديگر اختلاف نظر دارند ولى همه اتفاق دارند در قول به خلاص نفوس بالأخره از تردد در ابدان عنصريه و اتصال به عالم افلاك يا به عالم مثال و اين تردد در ابدان عنصريه نزد اين جماعت، عقوبت و عذاب و جهنم نفوس شريره است، اين است تناسخى كه از جمله منسوبين حكمت قائل اند به آن و امّا قول به دوام تردد نفوس در ابدان عنصريه و عدم خلاص از آن، مذهب جماعتى است كه قائل به حكمت و توحيد و به حشر و نشر و ثواب وعقاب نيستند و اين طايفه اردى(پايين ترين) طوايف اهل تناسخند». گوهر مراد، مقاله 3، باب 4، فصل 7، ص 472.


صفحه 268
در تضاد مى باشند، درحالى كه قسم سوم فقط يك نظريه فلسفى غير صحيح است هر چند اعتقاد به آن، مستلزم مخالفت با نديشه معاد نيست، همان گونه كه قسم دوم نيز مخالفت همه جانبه با انديشه معاد ندارد، ولى چون همگى در يك اصل اشتراك دارند و آن انتقال نفس از جسمى به جسم ديگر، از اين جهت قسم سومى را نيز در شمار اقسام تناسخ مى آوريم. اينك به توضيح اقسام نامبرده از تناسخ مى پردازيم:

1. تناسخ نامحدود يا مطلق

مقصود از آن اين است كه نفس همه انسانها، پيوسته در همه زمانها از بدنى به بدن ديگر منتقل مى شوند، و براى اين انتقال از نظر افراد، و از نظر زمان محدوديتى وجود ندارد، يعنى نفوس تمام انسانها در تمام زمانها به هنگام مرگ، دستخوش انتقال، از بدنى به بدن ديگر مى باشند، و اگر معادى هست جز بازگشت به اين دنيا آن هم به اين صورت، چيز ديگرى نيست و چون اين انتقال از نظر افراد و از نظر زمان، گسترش كامل دارد از آن به تناسخ نامحدود يا مطلق تعبير نموديم.
قطب الدين شيرازى در تشريح اين قسم چنين مى گويد:
«گروهى كه از نظر تحصيل و آگاهى فلسفى در درجه نازل مى باشند به يك چنين تناسخ معتقدند، يعنى پيوسته نفوس از طريق مرگ و از طريق بدنهاى گوناگون، خود را نشان مى دهند و فساد و نابودى يك بدن مانع از عود ارواح به اين جهان نمى باشد».1

1 . شرح حكمة الاشراق: ص 476.


صفحه 269

2. تناسخ محدود به شكل نزولى

قائلان به چنين تناسخ معتقدند، انسانهايى كه از نظر علم و عمل، و حكمت نظرى و عملى، در سطح بالاترى قرار گرفته اند، به هنگام مرگ بار ديگر به اين جهان باز نمى گردند بلكه به جهان مجردات و مفارقات (از ماده و آثار آن) مى پيوندند و براى بازگشت آنان پس از كمال، به اين جهان وجهى نيست.
ولى آن گروه كه از نظر حكمت عملى و علمى در درجه پايين قرار دارند، و نفس آنان آيينه معقولات نبوده و در مرتبه«تخليه نفس» از رذايل توفيق كاملى به دست نياورده اند، براى تكميل در هر دو قلمرو (نظرى وعملى) بار ديگر به اين جهان باز مى گردند، تا آنجا كه از هردو جنبه به كمال برسند و پس از كمال به عالم نور مى پيوندند. در اين نوع از تناسخ دو نوع محدوديت وجود دارد يكى محدوديت از نظر افراد، زيرا تمام افراد به چنين سرنوشتى دچار نمى گردند و افراد كامل بعد از مرگ به جاى بازگشت به دنيا به عالم نور و ابديت ملحق مى شوند، ديگرى از نظر زمان يعنى حتى آن افرادى كه براى تكميل به اين جهان بازگردانده مى شوند، هرگز در اين مسير پيوسته نمى مانند، بلكه روزى كه نقصان هاى علمى و عملى خود را برطرف كردند بسان انسانهاى كامل قفس را شكسته و به عالم نور مى پيوندند.

3. تناسخ صعودى

اين نظريه بر دو پايه استوار است:
1. از ميان تمام اجسام، نبات آمادگى و استعداد بشرى براى دريافت فيض (حيات) دارد.


صفحه 270
2. مزاج انسانى براى دريافت حيات برتر، بيش از نبات، شايستگى دارد، او شايسته دريافت حياتى است كه مراتب نباتى و حيوانى را پشت سر گذاشته باشد. به خاطر حفظ اين دو اصل،(آمادگى بيشتر در نبات، و شايستگى بيشتر در انسان) فيض الهى كه همان حيات و نفس است، نخست به نبات تعلق مى گيرد، وپس از سير تكاملى خود به مرتبه نزديك به حيوان، در«نخل» ظاهر مى شود، آنگاه به عالم جانوران گام مى نهد،و پس از تكامل و وصول به مرتبه ميمون با يك جهش به انسان تعلق مى گيرد و به حركت استكمالى خود ادامه مى دهد تا از نازلترين درجه به مرتبه كمال نايل گردد.1
اكنون كه با اقسام تناسخ و تفاوتهاى آنها آشنا شديم پيرامون تحليل و نقد اين اقسام مطالبى را يادآور مى شويم:

1. تناسخ و معاد

دقت در اقسام سه گانه تناسخ اين مطلب را به ثبوت مى رساند كه اعتقاد به تناسخ مطلق صد در صد در نقطه مقابل معاد قرار گرفته است وقائلان به تناسخ نامحدود، حتى به عنوان نمونه هم نمى توانند در موردى معتقد به معاد باشند، زيرا انسان در اين نظريه پيوسته در حال بازگشت به دنيا است و از نقطه اى كه شروع مى كند باز به همان نقطه باز مى گردد.
در حالى كه در تناسخ نزولى، تناسخ نه همگانى است و نه هميشگى و گروه كامل از روز نخست داراى معاد مى باشند يعنى مرگ آنان سبب مى شود كه نفوس آنان به عالم نور ملحق گردد، ولى طبقه غير كامل تا مدتى فاقد معاد مى باشند و مرگ آنان مايه بازگشت به اين جهان است ولى آنگاه كه از نظر

1 . اسرار الحكم: ص 293 294.


صفحه 271
علمى و عملى به حد كمال رسيدند، به گروه كاملان ملحق مى شوند و قيامت آنان نيز بر پا مى شود.
نظريه سوم كوچكترين منافاتى با معاد ندارد، بلكه خطاى آن در تبيين خط تكامل است كه آن را به صورت منفصل و جداى از هم تلقى مى كند، و نفس را روزى در عالم نبات محبوس كرده، سپس از آنجا به عالم حيوان منتقل مى سازد، و پس از طى مراحلى، متعلق به بدن انسان مى داند، و نفس در اين نظريه مثل مرغى است كه از قفس به قفسى و از نقطه اى به نقطه اى منتقل مى گردد، و هرگز ميان اين مراتب، اتصال و پيوستگى، وجود ندارد و«نفس» در هر دوره اى براى خود بدنى دارد، تا لحظه اى كه به آخرين بدن برسد و به هنگام مرگ به عالم آخرت ملحق شود.
و اگر دارنده اين نظريه، اين مراتب را متصل و به هم پيوسته مى انگاشت، با حركت جوهرى كاملاً هماهنگ بود، و در حقيقت حركت جوهرى در اين نظريه به صورت منفصل منعكس شده، در حالى كه اگر قيد انفصال را بردارد، و بگويد نطفه انسان از دوران جنينى تا انسان كامل گردد، مراحل نباتى وحيوانى را طى كرده و به مرتبه انسانى مى رسد، بدون اينكه براى نفس متعلقات و موضوعات مختلفى باشد، و در هر حال يك چنين نظريه هر چند با معاد تصادم ندارد از نظر برهان فلسفى مردود مى باشد.

2. تناسخ مطلق و عنايت الهى

در اين باره دومطلب را يادآور مى شويم:
1. هرگاه نفوس به صورت همگانى و هميشگى راه تناسخ را پيمايند، ديگر مجالى براى معاد نخواهد بود، در حالى كه با توجه به دلايل فلسفى، آن


صفحه 272
يك اصل ضرورى و حتمى است و شايد قائلان به اين نظريه، چون به حقيقت (معاد) پى نبرده اند«ره افسانه زده اند»، و تناسخ را جايگزين معاد ساخته اند، در حالى كه دلايل ششگانه ضرورت معاد يك چنين بازگشت را غايت معاد نمى داند، زيرا انگيزه معاد منحصر به پاداش وكيفر نيست، تا تناسخى كه هماهنگ با زندگى پيشين انسان باشد، تأمين كننده عدل الهى باشد، بلكه ضرورت معاد دلايل متعددى دارد كه جز با اعتقاد به انتقال انسان به نشأه اى ديگر تأمين نمى شود.
در اين نظريه قدرت الهى محدود به آفريدن انسانهايى بوده كه پيوسته در گردونه تحول و دگرگونى قرار گرفته اند، گويى قدرت حق محدود بوده و ديگر انسانى را نمى آفريند و آفريده نخواهد شد.
2. نفس كه از بدنى به بدن ديگر منتقل مى شود، از دو حالت بيرون نيست، يا موجودى است منطبع و نهفته در ماده و يا موجودى است مجرد و پيراسته از جسم و جسمانيات.
در فرض نخست، نفس انسانى حالت عرض يا صور منطبع و منقوش در ماده به خود مى گيرد، كه انتقال آنها از موضوعى به موضوع ديگر محال است، زيرا واقعيت عرض و صورت منطبع، واقعيت قيام به غير است و در صورت انتقال نتيجه اين مى شود كه نفس منطبع، در حال انتقال كه حال سومى است بدون موضوع بوده و حالت استقلال داشته باشد.
و به عبارت ديگر: نفس منطبع در بدن نخست داراى موضوع است و پس از انتقال نيز داراى چنين واقعيت مى باشد سخن در حالت سوم (انتقال) است كه نتيجه اين نظريه اين است كه در اين حالت نفس به طور متصل و منهاى موضوع، وجود داشته باشد و اين خود امر غير ممكن است و در


صفحه 273
حقيقت اعتقاد به چنين استقلال، جمع ميان دو نقيض است زيرا واقعيت اين صورت، قيام به غير است و اگر با اين واقعيت وابسته، وجود مستقلى داشته باشد، اين همان جمع ميان دو نقيض است در آن واحد.
فرض دوم كه در آن، نفس مستنسخ حظى از تجرد دارد و پيوسته متعلق به ماده مى گردد، مستلزم آن است كه موجودى كه شايستگى تكامل و تعالى را دارد، هيچ گاه به مطلوب نرسد و پيوسته در حدّمحدودى در جا زند ،زيرا تعلق پيوسته به ماده مايه محدوديت نفس است، زيرا نفس مُتَعلِق، از نظر ذات مجرد، و از نظر فعل، پيوسته قائم به ماده مى باشد،و اين خود يك نوع بازدارى نفس از ارتقا به درجات بالاتر است در حالى كه عنايت الهى ايجاب مى كند كه هر موجودى به كمال مطلوب خود برسد.
اصولاً مقصود از كمال ممكن، كمال علمى و عملى است و اگر انسان پيوسته از بدنى به بدن ديگر منتقل گردد، هرگز از نظر علم و عمل، و انعكاس حقايق بر نفس، و تخليه از رذايل و آرايش به فضايل به حد كمال نمى رسد.
البته نفس در اين جهان ممكن است به مراتب چهارگانه عقلى از هيولايى تا عقل بالملكه، تا عقل بالفعل، وعقل مستفاد برسد ولى اگر تجرد كامل پيدا كرد و بى نياز از بدن شد از نظر معرفت و درك حقايق، كاملتر خواهد بود از اين جهت حبس نفس در بدن مادى به صورت پيوسته با عنايت حق سازگار نيست.1
در اينجا يادآورى اين نكته لازم است كه ابطال شق دوم به نحوى كه بيان گرديد صحيح نيست زيرا تعلق نفس به بدن مانع از پويايى او در تحصيل كمال نيست و اصولاً اگر تعلق نفس به بدن با حكمت حق منافات داشته باشد بايد

1 . شرح حكمة الاشراق: ص 476; اسفار:9/7.


صفحه 274
گفت معاد همگان و يا لا اقل گروهى از كاملان روحانى است، يعنى فقط روح آنان محشور مى شود و از حشر بدن آنان خبرى نيست در حالى كه اين بيان با نصوص قرآن سازگار نمى باشد از اين جهت در ابطال فرض دوم، بايد به گونه ديگر سخن گفت و آن اين كه پذيرفتن فرض دوم با ادله اى كه وجود معاد، وحشر انسان را در جهان ديگر ضرورى تلقى مى كند، كاملاً منافات دارد، واگر آن ادله را پذيرفتيم، هرگز نمى توانيم فرض دوم را (نفس مستنسخ پيوسته در اين جهان به بدن متعلق گردد) بپذيريم.

3. تناسخ نزولى و واپس گرايى

در تناسخ نزولى گروه كاملان در علم و عمل، وارسته از چنين ارتجاع وبازگشت به حيات مادى مى باشند، فقط گروه ناقص در دو مرحله به حيات دنيوى برمى گردند آن هم از طريق تعلق به«جنين انسان» يا سلول گياه و نطفه حيوان.
در نقد اين نظريه كافى است كه به واقعيت نفس آنگاه كه از بدن جدا مى شود، توجه كنيم، نفس به هنگام جدايى از بدن انسان مثلاً چهل ساله به كمال مخصوصى مى رسد، و بخشى از قوه ها، در آن به فعليت در مى آيد، و هيچ كس نمى تواند انكار كند كه نفس يك انسان چهل ساله، قابل قياس با نفس كودك يك سال و دو ساله نيست.
در تناسخ نزولى كه روح انسان چهل ساله، پس ازمرگ به«جنين انسان» ديگر تعلق مى گيرد از دو حالت بيرون نيست:
1. نفس انسانى با داشتن آن كمالات و آن فعليت ها به جنين انسان يا جنين حيوان يا به بدن حيوان كاملى تعلق گيرد.


صفحه 275
2. نفس انسان با حذف فعليات و كمالات به جنين انسان يا حيوانى منتقل گردد.
صورت نخست امتناع ذاتى دارد زيرا نفس با بدن يك نوع تكامل هماهنگ دارند و هرچه بدن پيش رود نفس نيز به موازات آن گام به پيش مى گذارد.
اكنون چگونه مى توان تصور كرد كه نفس به تدبير بدنى، كه نسبت به آن كاملاً ناهماهنگ است، بپردازد.
و به عبارت ديگر: تعلق نفس به چنين بدن مايه جمع ميان دو ضد است، زيرا از آن نظر كه مدتها با بدن پيش بوده داراى كمالات و فعليت هاى شكفته مى باشد، و از آن نظر كه به«جنين» تعلق مى گيرد بايد فاقد اين كمالات باشد، از اين جهت يك چنين تصوير از تعلق نفس، مستلزم جمع ميان ضدين و يا نقيضين است.
و اگر فرض شود كه نفس با سلب كمالات و فعليات، به جنين تعلق گيرد يك چنين سلب، يا خصيصه ذاتى خود نفس است يا عامل خارجى آن را بر عهده دارد.
صورت نخست امكان پذير نيست، زيرا حركت از كمال به نقص نمى تواند، خصيصه ذاتى يك شىء باشد.
و صورت دوم با عنايت الهى سازگار نمى باشد، زيرا مقتضاى حكمت اين است كه هر موجودى را به كمال ممكن خود برساند.
آنچه بيان گرديد تصوير روشنى از سخن صدرالمتألهين در اسفار مى باشد.1

1 . اسفار:9/16.


صفحه 276

4. تناسخ صعودى

در تناسخ صعودى مسير تكامل انسان، گذر از نبات به حيوان، سپس به انسان است و از آنجا كه نبات براى دريافت حيات آماده تر از انسان، و انسان شايسته تر از ديگر انواع است بايد حيات (نفس نباتى) به نبات تعلق گيرد و از طريق مدارج معينى به بدن انسان منتقل گردد.
از قائلان به اين نظريه سؤال مى شود اين نوع (نفس منتقل از نبات به حيوان سپس به انسان) از نظر واقعيت چگونه است آيا موفقيت انطباعى در متعلق دارد، آنچنان كه نقوش در سنگ و عرض در موضوع خودمنطبع مى باشد، يا موجود مجردى است كه در ذات خود، نياز به بدن مادى ندارد هر چند در مقام كار و فعاليت، از آن به عنوان ابزار استفاده مى كند.
در صورت نخست سه حالت خواهيم داشت:
1. حالت پيشين كه نفس در موضوع پيشين منطبع بود.
2. حالت بعدى كه پس از انتقال نفس در بدن دوم منطبع مى شود.
3. حالت انتقال كه از اولى گسسته و هنوز به دومى نپيوسته است. در اين صورت اين اشكال پيش مى آيد كه نفس در حالت سوم چگونه مى تواند هستى و تحقق خود را حفظ كند در حالى كه واقعيت آن انطباع در غير و حالّ در محل است و فرض اين است كه در اين حالت (حالت سوم) هنوز موضوعى پيدا نكرده و موضوعى را به دست نياورده است.
در صورت دوم مشكل به گونه اى ديگر است و آن اين كه مثلاً نفس متعلق به حيوان آنگاه كه در حدّ حيوان تعيّن پيدا كند، نمى تواند به بدن انسان تعلق بگيرد، زيرا نفس حيوانى از آن نظر كه در درجه حيوانى محدود و متعين


صفحه 277
گشته است كمال آن در دو قوه معروف شهوت وغضب است، و اين دو قوه، براى نفس در اين حد كمال شمرده مى شود، و اگر نفس حيوانى در اين حد فاقد اين دو نيرو شد در حقيقت حيوان نبوده وبالاترين كمال خود را فاقد مى باشد.
در حالى كه اين دو قوه براى نفس انسانى نه تنها مايه كمال نيست، بلكه مانع از تعالى آن به درجات رفيع انسانى است، نفس انسانى در صورتى تكامل مى يابد كه اين دو نيرو را مهار كند و همه آنها را بشكند. اكنون سؤال مى شود چگونه مى تواند نفس حيوانى پايه تكامل انسان باشد در حالى كه كمالات متصور در اين دو، با يكديگر تضاد و تباين دارند، و اگر نفس حيوانى با چنين ويژگى ها به بدن انسان تعلق گيرد نه تنها مايه كمال او نمى باشد، بلكه او را از درجه انسانى پايين آورده و در حدّ حيوانى قرار خواهد داد كه با چنين سجايا و غرايز همگامند.
البته قائلان به اين نوع از تناسخ سوراخ دعا را گم كرده و به جاى تصوير تكامل به صورت متصل و پيوسته، آن را به صورت منفصل و گسسته انديشيده اند، و تفاوت تناسخ به اين معنى، با حركت جوهرى در اين است كه در اين مورد تكامل به صورت گسسته و با موضوعات مختلف (نبات، حيوان و انسان) صورت مى پذيرد، در حالى كه تكامل نفس در حركت جوهرى به صورت پيوسته و با بدن واحد تحقق مى يابد.
و به تعبير روشن تر در اين نظريه نفس نباتى تعين پيدا كرده و با اين خصوصيات به بدن حيوانى تعلق مى گيرد، و نفس حيوانى با تعينات حيوانى كه خشم و شهوت از صفات بارز آن است، به بدن انسان تعلق مى گيرد، آنگاه مسير كمال را مى پيمايد، ولى بايد توجه كرد كه اين نوع سير، مايه تكامل


صفحه 278
نمى گردد، بلكه موجب انحطاط انسان به درجه پايين تر مى باشد، زيرا اگر نفس انسانى كه با خشم و شهوت اشباع شده به بدن انسان تعلق گيرد او را به صورت انسان درنده درآورده كه جز اعمال غريزه، چيزى نمى فهمد.
در حالى كه در حركت جوهرى، جماد در مسير تكاملى خود به انسان مى رسد ولى هيچ گاه در مرتبه اى تعين نيافته و ويژگى هاى هر مرتبه را به صورت مشخص واجد نمى باشد.
اين جا است كه سير جماد از اين طريق مايه تكامل است در حالى كه سير پيشين مايه جمع بين اضداد و انحطاط به درجات نازلتر مى باشد.
آرى اين نوع از تناسخ يك اصل باطل است هر چند با معاد تضادى ندارد.1

تحليلى جامع از تناسخ

تا اين جا با اقسام تناسخ و نادرستى هر يك، با دليل مخصوص به آن آشنا شديم، اكنون وقت آن رسيده است كه تناسخ را به صورت جامع بدون در نظر گرفتن ويژگى هر يك مورد بحث و بررسى قرار دهيم و ما از ميان دلايل زيادى كه براى ابطال تناسخ گفته شده است دو دليل را برمى گزينيم:

1. تعلق دونفس به يك بدن

لازمه قول به تناسخ به طور مطلق تعلق دو نفس به يك بدن و اجتماع دو روح در يك تن مى باشد و اين برهان را مى توان با قبول دو اصل مطرح كرد.

1 . اسفار:9/22ـ 23.


صفحه 279
1. هر جسمى اعم از نباتى وحيوانى و انسانى آنگاه كه آمادگى و شايستگى تعلق نفس داشته باشد، از مقام بالا نفس بر آن تعلق مى گيرد، زيرا مشيت خدا بر اين تعلق گرفته است كه هر ممكن را به كمال مطلوب خود برساند.
در اين صورت سلول نباتى خواهان نفس نباتى، نطفه حيوانى خواهان نفس حيوانى، وجنين انسانى خواهان نفس انسانى مى باشد وقطعاً نيز تعلّق مى گيرد.
2. هرگاه با مرگ انسانى، نفس وى، به جسم نباتى يا حيوانى يا جنين انسان تعلق گيرد در اين صورت جسم و بدن مورد تعلقِ اين نفس، داراى نوعى تشخص و تعين و حيات متناسب با آن خواهد بود.
پذيرفتن اين دو مقدمه مستلزم آن است كه به يك بدن دو نفس تعلق بگيرد يكى نفس خود آن جسم كه بر اثر شايستگى از جانب آفريدگار اعطا مى شود و ديگرى نفس مستنسخ از بدن پيشين.
اجتماع دو نفس در يك بدن از دو نظر باطل است:
اولاً: بر خلاف وجدان هر انسان مدركى است، و تاكنون تاريخ از چنين انسانى گزارش نكرده است كه مدعى دو روح و دو نفس بوده باشد.
ثانياً: لازم است از نظر صفات نفسانى داراى دو وصف مشابه باشد مثلاً آنجا كه از طلوع آفتاب آگاه مى شود و يا به كسى عشق مىورزد بايد در خود اين حالات را به طور مكرر در يك آن بيابد.1
و به عبارت ديگر: نتيجه تعلق دو نفس به يك بدن، داشتن دو شخصيت ودو تعين و دو ذات، در يك انسان است، و در حقيقت لازمه آن

1 . كشف المراد: ص 113.


صفحه 280
اين است كه واحد، متكثر و متكثر واحد گردد زيرا فرد خارجى يك فرد از انسان كلى است و لازمه وحدت ، داشتن نفس واحد است ولى بنابر نظريه تناسخ، داراى دو نفس است طبعاً بايد دو فرد از انسان كلى باشد و اين همان اشكال واحد بودن متكثر و يا متكثر بودن واحد است و اين1 فرض علاوه بر اين كه از نظر عقل محال است محذور ديگرى نيز دارد و آن اين كه بايد هر انسان در هر موردى داراى دو انديشه و آگاهى و ديگر صفات نفسانى باشد.

پاسخ به يك سؤال

ممكن است به نظر برسد سلول نباتى آنگاه كه آماده تعلق نفس است و يا نطفه حيوانى و يا جنين انسانى كه شايستگى تعلق نفس را دارد، تعلق نفس مستنسخ، مانع از تعلق نفس ديگر مى باشد و در اين صورت دو شخصيت و دو نفس وجود نخواهد داشت.
پاسخ اين پرسش روشن است، زيرا مانع بودن نفس مستنسخ از تعلق نفس جديد، بر اين سلول و يا نطفه و يا جنين انسانى، اَوْلى از عكس آن نيست و آن اين كه تعلق نفس مربوط به هر سلول و جنين،مانع از تعلق نفس مستنسخ مى باشد و تجويز يكى بدون ديگرى ترجيح بدون مرجح است.
و به ديگر سخن: هر يك از اين بدنها آمادگى نفس واحدى را دارد، و تعلق هر يك مانع از تعلق ديگرى است چرا بايد مانعيت يكى را پذيرفت و از ديگرى صرفنظر كرد؟

2. نبودن هماهنگى ميان نفس و بدن

تركيب بدن و نفس يك تركيب واقعى و حقيقى است، هرگز مشابه تركيب

1 . اسفار:9/9ـ 10.

صفحه 281
صندلى و ميز از چوب و ميخ(تركيب صناعى) و نيز مانند تركيبات شيميايى نيست، بلكه تركيب آن دو، بالاتر از آنها است و يك نوع وحدت ميان آن دو حاكم است و به خاطر همين وحدت، نفس انسانى هماهنگ با تكامل بدن پيش مى رود، و در هر مرحله از مراحل زندگى نوزادى، كودكى، نوجوانى، جوانى، پيرى و فرتوتى، براى خود شأن و خصوصيتى دارد كه قوه ها به تدريج به مرحله فعليت مى رسد و توان ها حالت شدن پيدا مى كنند.
در اين صورت نفس با كمالات فعلى كه كسب كرده است چگونه مى تواند با سلول نباتى و يا نطفه حيوانى وجنين انسانى متحد و هماهنگ گردد، در حالى كه نفس از نظر كمالات به حدّ فعليت رسيده و بدن، در نخستين مرحله از كمالات است و تنها قوه و توان آن را دارد.
آرى اين برهان در صورتى حاكم است كه نفس انسانى به بدن پايين تر از خود تعلق گيرد، بدنى كه كمالات آن به حدّ فعليت نرسيده ولى آنگاه كه به بدن هماهنگ تعلق گيرد اين برهان جارى نخواهد بود.1
و در آخر يادآور مى شويم محور برهان در اين جا فقدان هماهنگى ميان نفس و بدن است كه در غالب صورتهاى تناسخ وجود دارد و اين برهان ارتباطى به برهان گذشته كه در تناسخ نزولى يادآور شديم و نتيجه آن يك نوع واپسگرايى و بازگشت فعليت ها به قوه ها بود، ندارد.

1 . اسفار:9/2ـ3.


صفحه 282

پاسخ به سه پرسش

1. آيا مسخ در امت هاى پيشين تناسخ نيست؟

نخستين پرسشى كه در اين جا مطرح است اين است كه به گواهى قرآن در امت هاى پيشين مسخ رخ داده است و گروهى از تبهكاران به صورت خوك و ميمون در آمده اند آيا اين، گواه بر اين معنا نيست كه نفس انسانى آنان از بدن آنها جدا شده و بر بدن چنين حيوانات كثيف تعلق گرفته است.
قرآن در اين زمينه مى فرمايد:
(قُلْ هَلْ أُنَبِّئُكُمْ بِشَرّ مِنْ ذلِكَ مَثُوبَةً عِنْدَ اللّهِ مَنْ لَعَنَهُ اللّهُ وَ غَضِبَ عَلَيْهِ وَجَعَلَ مِنْهُمُ الْقِرَدَةَ وَالْخَنازِيرَ وَعَبَدَ الطّاغُوتَ أُولئِكَ شَرٌّ مَكاناً وَأَضَلُّ عَنْ سَواء السَّبيلِ) .1
«بگو شما را به كيفرى بد نزد خدا آگاه سازم، آنان كسانى هستند كه خدا آنها را از رحمت خود دور كرده و بر آنها خشم گرفته و برخى از آنان را به صورت ميمون و خوك درآورده است و كسانى كه طاغوت را به اطاعت خود پرستش كرده اند، آنان جايگاه بدى دارند و از طريق حق منحرف تر مى باشند».
و نيز مى فرمايد:
(فَلَمّا عَتَوْا عَنْ ما نُهُوا عَنْهُ قُلْنا لَهُمْ كُونُوا قِرَدَةً خاسِئينَ) .2
«وقتى از آنچه كه بازداشته شده بودند سرپيچيدند فرمان داديم كه به صورت ميمونهاى

1 . مائده/60.
2 . اعراف/166.


صفحه 283
پست درآييد».

پاسخ:

همان طور كه يادآور شديم اساس تناسخ را دو چيز تشكيل مى دهد:
الف: وجود دو بدن: بدنى كه روح و نفس از آن منسلخ شود و بدنى كه روح پس از مفارقت، به آن تعلق گيرد، حالا اين بدن دوم سلول نباتى و نطفه حيوانى باشد ويا جنين انسانى و يا يك حيوان كامل عيار.
ب: واپسگرايى نفس، و انحطاط آن از كمال پيشين به درجه پست تر، همچنان كه اين مسئله آنگاه كه به سلول نباتى يا نطفه حيوانى يا جنين انسانى تعلق گيرد، تحقق پيدا مى كند.
ولى در مورد سؤال هيچ يك از دو شرط محقق نيست، نه از تعدد بدن خبرى هست، و نه از نزول نفس از كمال خود به مقام پست تر.
امّا تعدد بدن نيست زيرا فرض اين است كه همان انسانهاى طغيانگر به فرمان خدا به صورت ميمون وخوك درآمده اند و لباس ظاهر انسانى را از دست داده و لباس ظاهر حيوانى بر خود پوشيده اند و در حقيقت يك بدن بيش وجود نداشت، چيزى كه هست شكل ظاهرى آنان تغيير يافت.
و امّا مسأله انحطاط نفس، آن نيز منتفى است، زيرا هدف از عمل ، كيفر دادن اين گروه است كه خود را به صورت دوم (ميمون و خوك) ببينند، و سخت ناراحت شوند واين دگرگونى ظاهرى به عنوان كيفر در آنها تحقق پذيرفت و اگر نفس آنان از مقام انسانى به مرتبه حيوانى تنزل مى كرد و درك آنان درحدّ درك حيوانى مى بود، مسأله كيفر منتفى مى گرديد، كيفر در صورتى است كه آنان با شعور انسانى و ادراك پيشين خود به ظاهر و به پيكر ممسوخ خود


صفحه 284
بنگرند، وسخت در رنج و تعب باشند و گرنه اگر نفس آنان در حدّ يك نفس حيوانى مانند خوك و ميمون تنزل نمايد، هرگز از نگرش به ظاهر خود رنج نبرده، بلكه از آن شادمان مى بودند.
قرآن به اين حقيقت اشاره كرده مى فرمايد:
(فَجَعَلْناها نَكالاً لِما بَيْنَ يَدَيْها وَما خَلْفَها وَمَوْعِظَةً لِلْمُتَّقين) .1
«ما آن را كيفرى براى گناهان پيش از (نهى از شكار ماهى از دريا) و گناهان پسين آنها، قرار داديم وعبرتى براى پندگيران».2
همان طور كه يادآور شديم هدف از اين كار، كيفر و عقوبت آنان بود و در عين حال براى ديگران مايه عبرت و پند، و هدف اول در صورتى تحقق مى پذيرد كه حالات روانى، انسانى آنان محفوظ بماند.3
و به ديگر سخن: واقعيت مسخ اين بود كه آنان با داشتن مقام انسانيت به شكل ميمون درآيند نه اين كه علاوه بر تغيير صورت ظاهرى، انسانيت آنان مسخ وباطل گردد وروح خوكى و ميمونى به بدن آنان تعلق گيرد.

2. تفاوت تناسخ و رجعت چيست؟

در بحث علايم ونشانه هاى قيامت يادآور شديم كه پيش از برپايى

1 . بقره /66.
2 . استدلال به آيه مبتنى بر اين است كه مقصود از كلمه«ما» ذنوب و گناهان آنان باشد چه گناهان قبل از نهى از صيد وچه گناهان پسين، در حالى كه برخى لفظ«ما» را به معنى امتهاى معاصر و امتهاى پسين تفسير كرده اند، در اين صورت ناچارند ( نكالاً) را به معنى عبرت بگيرند ودر نتيجه جمله (موعظة للمتّقين) تكرار ما قبل خواهد بود. به تفسير مجمع البيان:1/130 رجوع شود.
3 . به شرح مقاصد:2/39; بحار:58/113، ط بيروت، و الميزان:1/210 رجوع شود.


صفحه 285
رستاخيز گروهى از تبهكاران به اين دنيا بازگردانده مى شوند و بنابر بعض از روايات گروهى از نيكوكاران نيز در همين شرايط به اين جهان باز گردانده مى شوند، و در نتيجه روح آنان بار ديگر به بدن دنيوى آنها تعلق مى گيرد، اكنون سؤال مى شود تفاوت اين نوع بازگشت با تناسخ چيست؟

پاسخ:

بازگشت اين گروه به اين جهان با احياى مردگان به وسيله حضرت مسيح، تفاوتى ندارد، تمام پيروان قرآن و پيروان آيين مسيح بر معجزه هاى او در اين مورد صحه نهاده اند، و هيچ كس فكر نكرده است كه احياى مردگان از مقوله تناسخ مى باشد بلكه آن را معجزه وكرامت ناميده اند، بنابراين بازگشت گروهى از تبهكاران ونيكوكاران به دنيا، حالت احياى مردگان توسط مسيح را دارد و هيچ ارتباطى به مسأله تناسخ ندارد، زيرا همان طور كه در پاسخ پرسش پيشين گفتيم محور تناسخ تعدد بدن و تنزل نفس از مقام انسانى است و در احياى مردگان نه تعدد بدن وجود دارد و نه نفس از مقام شامخ خود به مقام پايين تر تنزل مى يابد، بلكه نفس به همان بدنى كه ترك كرده و با او هماهنگى كامل داشته و دارد تعلق مى گيرد بنابراين در مسأله رجعت هم بدن يكى است و هم نفس، بدن همان است كه قبل از مرگ، مورد تعلق تدبير روح بود، و نفس هم همان نفس و روح انسانى است كه در گذشته مدبر بدن بوده است و در رجعت و بازگشت به بدن در اين دنيا هرگز نفس، فعليتهاى خود را از دست نمى دهد، و به صورت تنزل يافته، تعلق به بدن پيدا نمى كند تا گفته شود حركت ارتجاعى از فعليت به قوه يا به مراتب نازلتر، محال است بلكه با همان فعليتهايى كه در زمينه سعادت يا شقاوت كسب نموده است بار ديگر به بدن دنيوى تعلق تدبيرى پيدا مى كند.


صفحه 286
آرى در اين جا سؤال ديگرى مطرح است و آن اين كه هدف از اين بازگشت چيست؟ آيا پس از تعلق روح به بدن دنيوى، وبرقرار شدن مجدد تعلق تدبيرى، نفس، حركت استكمالى مى پذيرد، و آيا اصولاً براى انسانهاى صالحى چون پيامبر و افراد طغيانگرى چون فرعونيان مراحلى از فعليت و كمال كه آن را دريافت نكرده باشند متصور است تا به هنگام رجعت، حركت استكمالى براى آنان تحقق پذيرد، يا اين كه آنان همه درجات ومراتب فعليت ها را درنورديده و بنابراين حركت استكمالى براى آنان متصور نيست؟
اين سؤالى است در خور دقت و تأمل، ولى پاسخ به آن، ارتباطى به سؤال مورد بحث ندارد، هدف اين است كه روشن شود كه تناسخ ورجعت از دو مقوله اند چنان كه روشن گرديد ولى ما اين سؤال را در بحثهاى آينده در فرصتى مناسب پاسخ خواهيم داد.1
در اينجا لازم است به خيانت تاريخ نگارى، در نگارش تاريخ علم كلام اشاره كنيم، و او احمد امين مصرى است كه در كتاب«فجر الإسلام» شيعه را متهم به اعتقاد به تناسخ كرده است2، در حالى كه كتابهاى كلامى شيعه از روز نخست، تناسخ را به شدت ردّ كرده اند.

3. سنت الهى و بازگشت انسان به اين دنيا

قرآن كريم در مواردى از احياى مردگان و بازگشت نفوس (اعم از انسان وغير انسان) پس از مفارقت از بدن به اين دنيا گزارش مى دهد.3

1 . به تفسير الميزان: 1/210 مراجعه فرماييد.
2 . فجر الإسلام: ص 277.
3 . نمونه هاى قرآنى احياى مردگان عبارتند از:
1. زنده شدن پرندگان توسط ابراهيم (بقره /260).
2. زنده شدن عزير و الاغ او (بقره /259).
3. مقتولى از بنى اسرائيل(بقره/ 73).
4. احياى مردگان توسط حضرت عيسى (آل عمران/49 و مائده/110).
5. زنده شدن هفتاد نفر از قوم موسى (بقره/55ـ56).
6. زنده شدن گروهى ازبنى اسرائيل پس از مرگ آنان به هنگام مسافرت.


صفحه 287
حال سؤالى كه مطرح مى شود اين است كه آيا بازگشت روح به بدن در اين دنيا از نظر سنت الهى چگونه است؟
پاسخ: سنت الهى در مورد زندگى و مرگ انسان، اين است كه پس از انتقال انسان به عالم برزخ، بار ديگر به اين جهان باز نگردد جز در موارد استثنايى مانند احياى مردگان به واسطه مسيح يا رجعت پيش از قيامت و نظاير آن، وخدا در قرآن به اين سنت كلى اشاره كرده مى فرمايد:
(حَتّى إِذا جاءَ أَحَدَهُمُ الْمَوتُ قالَ رَبِّ ارْجِعُونِ *لَعَلّى أَعْمَلُ صالِحاً فِيما تَرَكْتُ كَلاّ إِنَّها كَلِمَةٌ هُوَ قائِلُها وَمِنْ وَرائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلى يَوْمِ يُبْعَثُونَ).1
«لحظه اى كه پيك مرگ به سراغ يكى از آنان مى آيد مى گويد:پروردگارا مرا به دنيا باز گردان تا عمرى را كه ضايع كرده ام، با عمل صالح جبران نمايم، خطاب مى آيد«كَلاّ» نه، ديگر بازگشتى نيست و اين سخنى است كه او گوينده آن است وسودى در آن نيست، پيش روى اوتا روز قيامت مانعى است كه از رجوع اوجلوگيرى مى كند».
در اين جا يادآورى نكته اى لازم است و آن اين كه در نظام گذشته (رژيم پهلوى) يكى ازنويسندگان، براى بالا بردن تيراژ مطبوعات خود، دست به

1 . مؤمنون /99ـ 100.


صفحه 288
ابتكارى زده بود و مسأله«ارتباط با ارواح» را مطرح مى كرد و مدعى اين بود كه از طريق«تنويم مغناطيسى» (يك نوع خواب كردن افراد) موفق به كشف جديد علمى شده است و آن اين كه، روح افراددر چنين حالت، از اسرارى پرده بر مى دارند، ومى گويند: كه روزگارى، در بدن مرغى و يا گياهى بوده اند اكنون در بدن انسانى قرار گرفته اند... و از اين طريق انديشه كفر آميز«تناسخ» را در اذهان زنده مى كرد.
شكى نيست يك چنين پرسشها و پاسخها نمى تواند ارزش علمى داشته باشد. و عقلاً و شرعاً حجت نيست، و دردى را درمان نمى كند، ما شاهد اين قبيل از جلسه ها بوديم كه اين افراد پس از به خواب رفتن، مطالبى را مى گفتند كه هرگز اساس صحيحى نداشت هيچ بعيدنيست پاسخهاى اين افراد ساخته خيال و وهم آنان باشد كه در اين حالت، براى خيال پردازى مجالى پيدا مى كنند، و تفصيل اين مطلب از آنِ مقام ديگرى است، به اميد آن كه به تفصيل درباره آن سخن بگوييم.
شرح اين هجران و اين خون جگر *** اين زمان بگذار تا وقت دگر


صفحه 289

14

مرگ دريچه اى براى زندگى نو

آيات موضوع

1. (...وَكُنْتُمْ أَمْواتاً فَأَحْياكُمْ) . (بقره/28)
2. (قُلْ إِنْ كانَتْ لَكُمُ الدّارُ الآخِرَةُ عِنْدَ اللّهِ خالِصَةً مِنْ دُونِ النّاسِ فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ إِنْ كُنْتُمْ صادِقينَ* وَلَنْ يَتَمَنَّوْهُ أَبَداً بِما قَدَّمَتْ أَيْدِيهِمْ وَاللّهُ عَليمٌ بِالظّالِمينَ) . (بقره/94 95)
3. (وَلا تَقُولُوا لِمَنْ يُقْتَلُ فِى سَبيلِ اللّهِ أَمْواتٌ بَلْ أَحْياءٌ وَلكِنْ لاتَشْعُرُونَ) . (بقره/154)
4. (كُتِبَ عَلَيْكُمْ إِذا حَضَرَ أَحَدَكُمُ الْمَوتُ إِنْ تَرَكَ خَيْراً الْوَصِيَّةُ...). (بقره/180)
5. (كُلُّ نَفْس ذائِقَةُ الْمَوْتِ) . (آل عمران/185)
6. (أَيْنَما تَكُونُوا يُدْرِكْكُمُ الْمَوتُ وَلَوْ كُنْتُمْ فى بُرُوج مُشَيَّدة...). (نساء/34)
7. (...وَمَنْ يَخْرُجْ مِنْ بَيْتِهِ مُهاجِراً إِلَى اللّهِ وَرَسُولِهِ ثُمَّ يُدْرِكْهُالْمَوتُ فَقَدْوَقَعَ أَجْرُهُ عَلَى اللّهِ...) . (نساء/100)


صفحه 290
8. (وَلَيْسَتِ التَّوْبَةُ لِلَّذِينَ يَعْمَلُونَ السَّيِّئاتِ حَتّى إِذا حَضَرَ أَحَدَهُمُالْمَوتُ قالَ إِنِّى تُبْتُ الآنَ...) . (نساء/18)
9. (...وَاللّهُ يَكْتُبُ ما يُبَيِّتُونَ...) . (نساء/81)
10. (يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا شَهادَةُ بَيْنَكُمْ إِذا حَضَرَ أَحَدَكُمُ الْمَوتُ حينَالْوَصِيَّةِ اثْنانِ ذَوا عَدْل مِنْكُمْ) . (مائده/106)
11. (أَوَ مَنْ كانَ مَيْتاً فَأَحْيَيْناهُ وَجَعَلْنا لَهُ نُوراً يَمْشى بِهِ فِى النّاسِ كَمَنْ مَثَلُهُ فِى الظُّلُماتِ لَيْسَ بِخارِج مِنْها...) . (انعام/122)
12. (وَلِكُلِّ أُمَّة أَجَلٌ فَإِذا جاءَ أَجَلُهُمْ لا يَسْتَأْخِرُونَ ساعَةً وَلا يَسْتَقْدِمُونَ). (اعراف/34)
13. (...اَلا لَهُ الْخَلْقُ وَالأَمْرُ تَبارَكَ اللّهُ رَبُّ الْعالَمينَ) . (اعراف/54)
14. (...حَتّى إِذا أَدْرَكَهُ الْغَرَقُ قالَ آمَنْتُ انَّهُ لا إِلهَ إِلاَّ الَّذى آمَنَتْ بِهِ بَنُوا إِسْرائيلَ وَأَنَا مِنَ الْمُسْلِمينَ*اَلانَ وَقَدْ عَصَيْتَ قَبْلُ وَكُنتَ مِنَ الْمُفْسِدينَ) . (يونس/90 91)
15. (وَما كانَ رَبُّكَ لِيُهْلِكَ الْقُرى بِظُلْم وَأَهْلُها مُصْلِحُونَ) . (هود/117)
16. (أَمْواتٌ غَيْرُ أَحْياء...) . (نحل/21)
17. (الَّذِينَ تَتَوَفّاهُمُ الْمَلائِكَةُ طَيِّبينَ يَقُولُونَ سَلامٌ عَلَيْكُمْ...) . (نحل/32)


صفحه 291
18. (وَإِذا أَرَدْنا أَنْ نُهْلِكَ قَرْيَةً أَمَرْنا مُتْرَفيها فَفَسَقُوا فيها فَحَقَّ عَلَيْهَا الْقَوْلُ فَدَمَّرْناها تَدْمِيراً* وَكَمْ أَهْلَكْنا مِنَ الْقُرُونِ مِنْ بَعْدِ نُوح وَكَفى بِرَبِّكَ بِذُنُوبِ عِبادِهِ خَبيراً بَصِيراً) .
(اسراء/16 17)
19. (وَسَلامٌ عَلَيْهِ يَوْمَ وُلِدَ وَيَوْمَ يَمُوتُ وَيَوْمَ يُبْعَثُ حَيّاً) . (مريم/15)
20. (وَما جَعَلْنا لِبَشَر مِنْ قَبْلِكَ الْخُلْدَ أَفَإِنْ مِتَّ فَهُمُ الْخالِدُونَ)(انبياء/34)
21. (ثُمَّ إِنَّكُمْ بَعْدَ ذلِكَ لَمَيِّتُونَ) . (مؤمنون/15)
22. (حَتّى إِذا جاءَ أَحَدَهُمُ المَوْتُ قالَ رَبِّ ارْجِعُونِ* لَعَلّى أَعْمَلُ صالِحاً فِيما تَرَكْتُ...) . (مؤمنون/99 100)
23. (إِنَّكَ لا تُسْمِعُ الْمَوْتى وَلا تُسْمِعُ الصُّمَّ الدُّعاءَ إِذا وَلَّوا مُدْبِرينَ). (نمل/80)
24. (...وَما تَدْرى نَفْسٌ بِأَىِّ أَرْض تَمُوتُ...) .(لقمان/34)
25. (قُلْ يَتَوَفّاكُمْ مَلَكُ الْمَوْتِ الَّذِى وُكِّلَ بِكُمْ...) . (سجده/11)
26. (وَآيَةٌ لَهُمُ الأَرْضُ الْمَيْتَةُ...) . (يس/33)
27. (اللّهُ يَتَوَفَّى الأَنْفُسَ حينَ مَوْتها...) . (زمر/42)
28. (فَلَمّا رَأَوْا بَأْسَنا قالُوا آمَنّا بِاللّهِ...* فَلَمْ يَكُ يَنْفَعُهُمْ إِيْمانُهُمْ لَمّا رَأَوْا بَأْسَنا...) . (غافر/84 85)


صفحه 292
29. (أَمْ يَحْسَبُونَ أنّالا نَسْمَعُ سِرَّهُمْ وَنَجْويهُمْ بَلى وَرُسُلُنا لَدَيْهِمْ يَكْتُبُونَ) . (زخرف/80)
30. (فَكَيْفَ إِذا تَوَفَّتْهُمُ الْمَلائِكَةُ يَضْرِبُونَ وُجُوهَهُمْ وَأَدْبارَهُمْ) . (محمد/27)
31. (وَجاءَتْ سَكْرَةُ الْمَوْتِ بِالحَقِّ ذلِكَ ما كُنْتَ مِنْهُ تَحيدُ) . (ق/19)
32. (نَحْنُ قَدَّرْنا بَيْنَكُمُ الْمَوْتَ وَما نَحْنُ بِمَسْبُوقينَ) . (واقعه/60)
33. (الَّذِى خَلَقَ الْمَوْتَ وَالْحَياةَ...) . (ملك/2)
34. (يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ * ارْجِعى إِلى رَبِّكِ راضيَةً مَرْضِيَّةً) . (فجر/27 ـ 28)

ترجمه آيات

1.«درحالى كه شما مردگان (و اجسام بى روحى) بوديد».
2.«به آنان بگو اگر در اين پندار كه بهشت اختصاص به شما دارد، راستگو هستيد، پس مرگ را آرزو كنيد، ولى آنان به خاطر اعمالى كه انجام داده اند هرگز مرگ را آرزو نمى كنند، وخدا به وضع ظالمان آگاه است».
3.«كسانى را كه در راه خدا كشته مى شوند مرده نخوانيد آنان زندگانند ولى شماها درك نمى كنيد».
4.«بر شما نوشته شده است آنگاه كه علايم مرگ فرا رسيد اگر مالى از خود بجا گذارده است وصيت كند».
5.«هر جا كه باشيد مرگ شما را در مى يابد هر چند در دژهاى مستحكم باشيد».


صفحه 293
6.«آنان كه از خانه خود به عنوان هجرت به سوى خدا و رسول او بيرون آيند آنگاه مرگ آنها را درك كند، اجر آنان با خدا است».
7.«توبه كسانى كه مدتها بدى ها را انجام مى دهند، و آنگاه كه مرگ يكى از آنان فرا رسيد مى گويند اينك توبه نموديم، پذيرفته نيست».
8.«خدا آنچه را كه در شب مى انديشيد(پنهان مى دارند) مى نويسد».
9.«اى افراد با ايمان آنگاه كه مرگ يكى از شماها فرا مى رسد، به هنگام وصيت بايد دو نفر عادل از شما حضور به هم رسانند و آن را گواهى كنند...».
10.«آيا آن كس كه مرده(دل) بود و او را زنده كرديم و براى او نورى را آفريديم كه در پرتو آن با بينايى در ميان مردم راه مى رود، بسان كسى است كه در تاريكى ها فرو رفته و از آن بيرون نمى آيد!!».
11.«براى عمر هر امتى پايانى است. هرگاه پايان عمرشان برسد لحظه اى نه تأخير مى كنند و نه زودتر فانى مى شوند».
12.«براى او است آفريدن و امر تدبير خلقت، بزرگ است خدايى كه پروردگار جهانيان است».
13.(«فرعون بر پيمودن راه بد ادامه داد) تا لحظه اى كه غرق او را گرفت، در اين هنگام به فكر توبه افتاد، گفت: ايمان آوردم كه خدايى جز خدايى كه بنى اسرائيل به آن ايمان آورده اند نيست و من يكى از تسليم شدگان در پيشگاه او هستم (خطاب آمد) اَلان، در حالى كه در گذشته مخالفت مى كردى و از مفسدان بودى؟».
14.«هرگز پروردگار تو ظالمانه ملتى را نابود نمى كند، آنگاه كه آنان در راه اصلاح و پاكى گام بردارند».
15 .«آنها مردگانى هستند كه هرگز استعداد حيات ندارند».
17.«پرهيزكاران كسانى اند كه فرشتگان جان آنان را در حالى كه پاك و پاكيزه اند مى گيرند و به آنان مى گويند درود بر شما باد».
18.«آنگاه كه بخواهيم اهل آبادى را نابود كنيم به متنعمان آنان فرمان (اطاعت) مى دهيم، پس آنان از اطاعت خدا بيرون مى آيند و سزاوار عذاب مى گردند در


صفحه 294
اين موقع آن آبادى را ويران مى كنيم چقدر جمعيت هايى را پس ازنوح نابود ساختيم و كافى است كه خدا از گناه بندگان خود آگاه است».
19.«سلام بر او آن روز كه تولّد يافت، و آن روز كه مى ميرد، و آن روز كه زنده برانگيخته مى شود».
20.«ما براى هيچ فردى قبل از تو (پيامبر) حيات دنيوىِ جاودان قرار نداديم، پس اگر تو بميرى آيا آنان جاودان خواهند بود؟».
21 .«سپس شما بعد از آن مى ميريد».
22.«آنگاه كه مرگ يكى از اين بدكاران فرا مى رسد، مى گويد: بارالها مرا به دنيا برگردان تا من در مواردى كه كوتاهى كرده ام عمل صالح انجام دهم (خطاب مى آيد) هرگز...».
23.«تو اى پيامبر، مردگان و كران را نمى توانى بشنوانى، آنگاه كه بر تو پشت كنند (و از پذيرش حق سرباز زنند)».
24.«هيچ انسانى نمى داند در چه سرزمينى خواهد مرد».
25.«بگو: ملك الموت كه مأمور قبض روح شماست، شما را به طور كامل مى گيرد».
26.
27.«خدا جانها را به هنگام مرگ مى گيرد».
28.«آنگاه كه عذاب ما را ديدند گفتند ايمان آورديم ولى ايمان آنان در اين حالت مؤثر و مفيد نبود».
29.«آيا مى پندارند كه ما گفتارهاى سرى و پنهانى آنان را نمى شنويم؟ چرا مى شنويم و فرستادگان ما نزد آنها هستند و آن را مى نويسند».
30.«چگونه است آنگاه كه فرشتگان جانشان را مى گيرند در حالى كه به صورت و پشت آنان (تازيانه) مى زنند».
31.«آمد سختيهاى مرگ( كه تقدير به )حق است،(به او گفته مى شود) اين همان چيزى است كه از آن گريزان بودى».
32.«ما مرگ را در ميان شما اندازه گيرى كرديم، و هرگز مغلوب نمى شويم».
33.«خدايى كه مرگ و زندگى را آفريد».


صفحه 295
34.«اى انسان صاحب نفس مطمئن، بر گرد به سوى پروردگارت، در حالى كه خشنود به پاداش، وبرگزيده در نزد خدا مى باشى».

تفسير آيات

مرگ آخرين مرحله زندگى دنيوى و سرآغاز حيات جديد انسان بشمار مى رود1 از اين جهت لازم است، در مباحث مربوط به معاد از ديدگاه قرآن، با مسايل مربوط به مرگ نيز آشنا شويم.
مباحث مربوط به«موت» را در قرآن مى توان در موضوعات ياد شده در زير خلاصه نمود:
1. واژه موت از نظر لغت و قرآن.
2. آيا موت امر عدمى است؟
3. مرگ سنتى قطعى و همگانى.
4. وحشت انسان ها(به جز اولياى الهى) از مرگ.
5. انواع مرگها در قرآن.
6. مرگ و اجل حتمى و....
7. توبه وندامت در حال مرگ.
8. وصيت در حال مرگ.
9.ناآگاهى انسان از مرگ خويش.

1 . از پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) نقل شده است:«اَلْمَوتُ اَوَّلُ مَنْزِل مِنْ مَنازِلِ الآخِرَةِ وَآخِر مَنْزِل مِنْ مَنازِلِ الدُّنْيا».(بحار الأنوار:6/133) مرگ نخستين منزل از منازل آخرت و آخرين منزل از منازل دنيا است.


صفحه 296
10. مرگ و مأموران الهى.
ما پيرامون هر يك از اين موضوعات از نظر قرآن به بحث و گفتگو مى پردازيم:

1. واژه موت در لغت و قرآن

موت در لغت عرب مرادف«مرگ» در زبان فارسى است و اين لفظ جز يك معنى كه مؤلف«مقاييس» از آن ياد كرده است، ندارد. وى مى گويد: موت به معنى«ذِهابُ القوَّةِ مِنَ الشِّىء» :«از دست رفتن قدرت و توان چيزى، مى باشد». بنابراين با توجه به اين ريشه است كه عرب در موارد خاموشى آتش، و از كار افتادن زمين از قابليت كشت و زرع، و حتى در مورد خواب انسان، لفظ«موت» بكار مى برد، چون در همه اينها يك قدر مشتركى وجود دارد و آن اين كه قابليت ها و توان ها از ميان مى رود.1
روى همين معنى مشترك، قرآن لفظ موت را در اين موارد به كار مى برد:
1. زمين باير و فاقد سبزه و درخت (وَآيَةٌ لَهُمُ الأَرْضُ الْمَيْتَةُ...) .2
2. بتهاى فاقد حركت و جنبش (أَمْواتٌ غَيْرُ أَحْياء...) .3
3. مراحل پيشين آفرينش انسان(...وَكُنْتُمْ أَمْواتاً فَأَحْياكُمْ ...) .4
4. انسان آنگاه كه قبض روح شود (ثُمَّ إِنَّكُمْ بَعْدَ ذلِكَ لَمَيِّتُونَ) .5

1 . مقاييس اللغه: 5/283; لسان العرب:2/90.
2 . يس /33.
3 . نحل/21.
4 . بقره/28.
5 . مؤمنون/15.


صفحه 297

2. آيا موت امر عدمى است؟

هرگاه مقصود از موت«حالتى» باشد كه پس از ذهاب قوا، به انسان دست مى دهد يعنى آن حالت فقدانى كه مثلاً بر انسان به هنگام مرگ عارض مى شود، بايد آن را امر عدمى خواند ولى در عين حال مى توان«موت» را از دريچه هاى مختلف امر وجودى تلقى كرد.
1. مرگ انسان به وسيله فرشتگان انجام مى گيرد و آنها قوا و توانها را از انسان باز مى ستانند و اين يك نوع فعل و حركت است كه نمى توان آن را امر عدمى ناميد هر چند نتيجه آن امر عدمى است يعنى حالت از كار افتادن قوا و حواس.
2. مرگ از نظر قرآن پايان زندگى نيست، بلكه انتقال ازمرحله اى به مرحله ديگر، و از يك زندگى پست تر به يك زندگى برتر است.
على (عليه السلام) در اين باره مى فرمايد:
«أَيُّهَا النّاسُ إِنّا وَ إِيّاكُمْْ خُلِقْنا لِلْبَقاءِ لا لِلْفَناءِ لكِنَّكُمْ مِنْ دار إِلى دار تُنْقَلُونَ».1
«اى انسانها ما و شما براى بقا آفريده شده ايم نه براى فنا و به هنگام مرگ از سرايى به سراى ديگر منتقل مى شويم».
و در سخنان سالار شهيدان نيز به اين نكته اشارتى رفته است، آنجا كه خطاب به ياران خود مى فرمايد:
«صَبْراً بَنِى الْكِرام فَمَا الْمَوتُ إِلاّ قَنْطَرةٌ تَعْبُر بِكُمْ عَنِ الْبُؤْسِ وَالضَّرّاءِ إِلَى الْجِنانِ الواسِعَةِ وَالنَّعيمِ الدائِمَةِ ، فَأَيُّكُمْ يَكْرَهُ أَنْ يَنْتَقِلَ مِنْ سِجْن إِلى قَصْر...».

1 . ارشاد: شيخ مفيد، ص 127.


صفحه 298
«جوانمردان صبر كنيد، مرگ پلى است كه شما را از سختى ها و دشوارى ها به باغهاى گسترده و نعمتهاى پيوسته منتقل مى كند ، پس كداميك از شما انتقال از زندان به قصر را ناخوش مى دارد؟».1
3. زندگى بشر در اين جهان اندازه گيرى شده و محدود است و حدّزمانى آن موت ومرگ است كه آخرين ضلع حيات دنيوى او را تشكيل مى دهد.
4. مرگ را گاهى به بدن مى سنجيم و گاهى به روح، در سنجش نخست موت فقدانى بيش نيست، زيرا بدن هر نوع حركت وجنبش را از دست مى دهد، در حالى كه اگر به روح نسبت دهيم طبعاً مرگ انتقالى است به جهانى ديگر، و فقدانى در كار نيست و به خاطر همين نكته موت در قرآن، در مورد انسان، به جسم و بدن نسبت داده شده است نه به روح و روان.
قرآن به هنگام توصيف حيات و موت هر دو را مخلوق خدا مى داند و مى فرمايد:
(الَّذِى خَلَقَ الْمَوْتَ وَالْحَياةَ) .2
«خدايى كه مرگ و زندگى را آفريد».
طبعاً تعلق آفرينش به موت به خاطر نگرشهاى گوناگونى است كه يادآور شديم و گرنه نيستى و فقدان محض هرگز متعلق خلق وآفرينش نمى باشد.
همان طور كه يادآور شديم«موت» ضلع نهايى زندگى دنيوى است و قرآن از اين تقدير و اندازه گيرى چنين ياد مى كند:
(نَحْنُ قَدَّرْنا بَيْنَكُمُ الْمَوْتَ وَما نَحْنُ بِمَسْبُوقينَ) .3

1 . معانى الاخبار، شيخ صدوق، ص 289 و بحارالانوار: 6/154.
2 . ملك/2.
3 . واقعه/60.


صفحه 299
«ما مرگ را در ميان شما اندازه گيرى كرديم، و هرگز مغلوب نمى شويم».
يعنى پايان پذيرى حيات مادى انسان نه بدين خاطر است كه قدرتى برتر، در برابر آفريدگار يكتا از ادامه زندگى انسان جلوگيرى مى كند، بلكه اين خود از تقديرات الهى و از مظاهر قدرت نمايى او مى باشد.

3. مرگ سنتى قطعى، و همگانى است

از نظر قرآن و احاديث اسلامى مرگ انسان و جهان يك سنت قطعى است كه احدى را از آن گريزى نيست وعلم نيز در اين مطلب با وحى الهى هماهنگ است پيش از آن كه آيات قرآن را در اين باره مطرح نماييم براى روشن شدن مفاد آيات بد نيست يكى از اصول علمى را به نام اصل دوم«ترموديناميك» مطرح كنيم:
دانشمندان فيزيك از«نيوتون» به اين طرف بر اين عقيده اند كه جهان، از نظم و ترتيب، روبه بى نظمى و انهدام مى رود، و روزى فرا مى رسد كه حرارت تمام اجسام با يكديگر مساوى و برابر مى گردند. درست بسان ظروف به هم پيوسته مايعات، كه به هنگام تفاوت سطوح داراى حركت و جنبشند امّا آنگاه كه سطوح آنها برابر شد، تمام آنها به سكون و آرامى مى گرايند.
دانشمندان مى گويند تمام تغييراتى كه در حرارت توليد مى شود، يك قسمت از نيروى قابل استفاده، به نيروى غير قابل استفاده تبديل مى گردد، و هيچ گاه نيروى غير قابل، به نيروى قابل تبديل نمى شود.
طبق قانون دوم«ترموديناميك» حرارت از اجسام گرم به طرف اجسام سرد جارى مى گردد واين جريان نمى تواند خود بخود ، به طور معكوس انجام گيرد. و در حقيقت«انتروپى» (پيرى) عبارت است از نسبت نيروى غير قابل استفاده، به نيروى قابل استفاده. از اين جهت جهان پيوسته رو به پيرى و


صفحه 300
يكنواختى مى رود، و روزى فرا مى رسد كه حالت بى تفاوتى بر سراسر جهان حكومت مى كند و نظام آفرينش فرو ريخته و جهان از ادامه حيات خود باز مى ماند.
اين اصل، مرگ مجموع جهان ماده را قطعى مى سازد، و ما درباره آيات مربوط به فرو ريختن نظام آفرينش به هنگام برپايى قيامت، نيز از اين اصل سخن خواهيم گفت ولى مسأله مهم، مرگ قطعى انسان است كه هرچه هم در حفظ حيات و بهداشت خود مراقبت و كوشش كند راهى براى فرار از مرگ نخواهد يافت، زيرا تلاشها و مراقبتهاى بهداشتى، هر چند برگهايى بر اوراق عمر او مى افزايد ولى سرانجام برگهاى حيات به پايان رسيده، و براى بشر چاره اى جز گزينش برگ سياه مرگ نيست در اين مورد دانشمند قرن معاصر مى گويد:«به كجا مى رويم؟ به سوى مرگ، حتى اگر بتوانيم به كمك اكتشافات جديد، جهت«فيزيولوژى» خود را برگردانيم، و دوباره جوان تر شويم و زندگى را دو سه قرن طولانى نماييم، به مرگ فايق نخواهيم شد، زيرا ساختمان بدن ما ضرورت مرگ را ايجاب مى كند. سرعت سير به سوى مرگ، بر حسب پيشرفت سن كمتر مى شود، ولى هرگز متوقف نمى گردد و جهت خود را عوض نمى كند. ترقيات علم در آينده هر چه باشد هر موجود انسانى محكوم است دير يا زود اين جهان را ترك گويد».1
اكنون آياتى كه مرگ را يك پديده قطعى براى همه انسانها مى داند يادآور مى شويم:
1. (أَيْنَما تَكُونُوا يُدْرِكْكُمُ الْمَوتُ وَلَوْ كُنْتُمْ فى بُرُوج مُشَيَّدة...).2

1 . راه و رسم زندگى، الكسيس كارل، ص 141.
2 . نساء/78.


صفحه 301
«هر جا كه باشيد مرگ شما را در مى يابد هر چند در دژهاى مستحكم باشيد».
2. (كُلُّ نَفْس ذائِقَةُ الْمَوْتِ) .1
«هر انسانى طعم مرگ را مى چشد».
3. (وَما جَعَلْنا لِبَشَر مِنْ قَبْلِكَ الْخُلْدَ أَفَإِنْ مِتَّ فَهُمُ الْخالِدُونَ).2
«ما براى هيچ فردى قبل از تو (پيامبر) حيات دنيوىِ جاودان قرار نداديم، پس اگر تو بميرى آيا آنان جاودان خواهند بود؟».3
حضرت على (عليه السلام) درباره عموميت مرگ مى فرمايد:
«وَلَوْ أَنَّ أَحَداً يَجدُ إِلَى الْبَقاءِسُلَّماً أَوْ لِدَفْعِ الْمَوتِ سَبيلاً، لَكانَ ذلِكَ سُلَيْمانَ بْنَ داود َ(عليه السلام) الَّذِى سُخِّرَ لَهُ مُلْكُ الجِنِّ وَالإِنْسِ».4
«اگر كسى مى توانست راهى به سوى حيات جاودان دنيوى بيابد، ومرگ را از خود دور سازد، سزاوارتر از همه حضرت سليمان (عليه السلام) بود كه جن و انس براى وى مسخر گرديده بود».
و در جاى ديگر مى فرمايند:
«إِنَّ للّهِ مَلَكاً يُنادى فِى كُلِّ يَوْم لِدُوا لِلْمَوْتِ...».5
«هر روزى فرشته اى از جانب خدا اعلان مى كند كه بزاييد براى مرگ(عاقبت خواهيد مرد».

1 . آل عمران/185. اين آيه در سوره هاى انبياء/35، عنكبوت/57 نيز آمده است.
2 . انبياء/34.
3 . در اين باره به آيات 30 و 42/زمر، 16/احزاب، 60/واقعه، 8/جمعه، 168/آل عمران، 15/مؤمنون نيز رجوع شود.
4 . نهج البلاغه: خطبه 182.
5 . نهج البلاغه: صبحى صالح، كلمات قصار، شماره 132.


صفحه 302
روايات وارد از خاندان پيامبر (عليهم السلام) در اين باره بسيار است و ما به همين مقدار اكتفا مى كنيم.1

4. وحشت انسانها (بجز اولياى الهى) از مرگ

انسان فطرتاً علاقه به دوام زندگى دارد و اين ندايى است كه آن را از درون، مى شنود. علاقه به زندگى پيوسته كه فطرى انسان است، خود گواه بر اين است كه بشر علاوه بر اين زندگى دنيوى، زندگى ديگرى دارد كه تجلى گاه اين ميل طبيعى است. و هرگز معنى نداردكه در انسان چنين ميلى ايجاد گردد، ولى هيچ گاه تحقق نپذيرد.
در اين جا مردم بر دو گروهند. گروهى كه از حيات اخروى شناخت صحيحى ندارند و تصور مى كنند كه مرگ پايان زندگى است، از اين جهت پيوسته از شنيدن كلمه مرگ بر خود مى لرزند، زيرا آن را يك نوع عمل ناهماهنگ با خواسته درونى خود مى پندارند، و مرگ براى آنها بسان غولى وحشتناك جلوه مى كند كه با حيات آنان در جنگ و ستيز است. ولى مردان خدا كه علاوه بر زندگى دنيوى، به زندگى برترى نيز معتقدند، مشكل مرگ را كاملاً حل مى كنند، زيرا حقيقت مرگ جز عوض كردن محيط زندگى چيزى نيست و در حقيقت از يك نوع زندگى، به زندگى ديگر منتقل مى شوند.
ولى با اين اعتراف، مرگ در همه جا و همه افراد، با يك نوع نگرانى طبيعى همراه است. زيرا گسستن الفت انسان با عزيزان مانند همسر و فرزند و دوست، بدون رنج نخواهد بود هر چند انسان پس از مرگ به زندگى برترى نيز گام بگذارد، و به حيات و مقام بالاترى ارتقا يابد. ما اين نوع نگرانى و ناراحتى

1 . به نهج البلاغه و بحار الأنوار، ج6، باب 4 رجوع شود.


صفحه 303
را يك امر طبيعى مى دانيم كه در تمام افراد بشر در لحظه مرگ وجود دارد، ولى نگرانى غير طبيعى معلول دو چيز است كه از آنِ افراد غير مؤمن است:
الف: مرگ در نظر گروه كافر پايان زندگى است، و قطعاً تصور آن نيز ناراحت كننده است ولى اين عامل به خاطر ايمان به واقعيت مرگ، درباره افراد با ايمان منتفى است.
ب: گروهى كه به نوعى به معاد معتقدند ولى از سنگينى جرايم، پيوسته در رعب و وحشت بسر مى برند، و طبعاً مرگ براى آنها جُرعه تلخى است كه در كامشان ريخته مى شود.
در برخى از آيات از وحشت يهود دنيا پرست از مرگ، سخنى به ميان آمده است مانند:
(قُلْ إِنْ كانَتْ لَكُمُ الدّارُ الآخِرَةُ عِنْدَ اللّهِ خالِصَةً مِنْ دُونِ النّاسِ فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ إِنْ كُنْتُمْ صادِقينَ* وَلَنْ يَتَمَنَّوْهُ أَبَداً بِما قَدَّمَتْ أَيْدِيهِمْ وَاللّهُ عَليمٌ بِالظّالِمينَ) .1
«به آنان بگو اگر در اين پندار كه بهشت اختصاص به شما دارد، راستگو هستيد، پس مرگ را آرزو كنيد، ولى آنان به خاطر اعمالى كه انجام داده اند هرگز مرگ را آرزو نمى كنند، وخدا به وضع ظالمان آگاه است».2
نگرانى اين گروه يك نگرانى غير طبيعى است كه معلول يكى از دو عامل ياد شده مى باشد.
در روايات عوامل ترس از مرگ به گونه اى كه شرح داديم وارد شده است

1 . بقره /94ـ 95.
2 . همين مضمون با اندك تفاوتى در تعبير، در آيه هاى 6 و 7 سوره جمعه نيز آمده است:(قُلْ يا أَيُّهَا الَّذينَ هادُوا إِنْ زَعَمْتُمْ أَنَّكُمْ أَولياءُ للّهِ مِنْ دُونِ النّاسِ فَتَمَنَّو االْمَوتَ إِنْ كُنْتُمْ صادِقينَ) .


صفحه 304
وما به خاطر اين كه اين بحث براى خوانندگان گرامى كاملاً آموزنده باشد، برخى از روايات را در اين جا مى آوريم:
1. مردى حضور پيامبر آمد و يادآور شد كه من مرگ را دوست نمى دارم، پيامبر از او پرسيد آيا ثروتى دارى؟ گفت: بلى، فرمود: آيا چيزى جلوتر از خود به سراى ديگر فرستاده اى؟ گفت: نه، پيامبر فرمود: به همين جهت مرگ را دوست نمى دارى.1
2. امير مؤمنان در سخنان خود درباره آنان كه به دنيا دل بسته اند، چنين يادآور مى شود:
ّّچيزى در اين جهان نيست مگر اين كه انسان از آن سير و آزرده مى گردد جز زندگى، زيرا در مرگ راحتى احساس نمى كند.2
3. و در كلمات حكيمانه خود چنين يادآور مى شود: از آن گروه مباش كه مرگ را به خاطر فزونى گناهان دوست نمى دارد.3
4. مردى به امام مجتبى (عليه السلام) گفت: چرا ما مرگ را دوست نمى داريم؟
امام در پاسخ فرمود: شما خانه آخرت را ويران كرديد و خانه دنيا را آباد نموديد، طبعاً دوست نمى داريد كه از خانه آباد به ويرانه منتقل شويد.4

1 . أَتَى النبىّ رَجُلٌ فَقالَ ما لى لا أُحبُّ المَوْتَ؟ فقال له: أَلَكَ مال؟ قالَ : نَعَمْ، قال: فَقَدَّمْتَهُ؟ قال: لا، قال: فَمِنْ ثَمَّ لا تُحِبُّ الْمَوتَ(بحار الأنوار:6/127).
2 . وَاعْلَمُوا أَنَّهُ لَيْسَ مِنْ شَىء إِلاّ وَيَكادُ صاحِبُهُ يَشْبَعُ مِنْهُ وَيَمَلُّهُ إِلاّ الْحَياةَ فَإِنَّهُ لا يَجِدُ فى الْمَوتِ راحَةً (نهج البلاغه، صبحى صالح، خطبه 133).
3 . لا تَكُنْ مِمَّنْ تَكْرَهُ الْمَوتَ لِكَثْرَةِ ذُنُوبِهِ. نهج البلاغه، كلمات قصار، شماره 150.
4 . قالَ رَجُلٌ لِلْحَسَنِ بْنِ عَلىّ(عليهما السلام) : ما بالَنا نَكْرَهُ الْمَوتَ وَلا نُحبُّهُ؟ فقال: إنّكُم أخرَبْتُمْ آخِرَتَكُمْ وَعَمَّرْتُمْ دُنْياكُمْ، فَأَنْتُمْ تَكْرَهُونَ النَّقْلَة مِنَ الْعُمْرانِ إِلى الْخَرابِ(بحار الأنوار:9/129).


صفحه 305
5. مردى به امام جواد (عليه السلام) عرض كرد چرا گروهى از مسلمانان مرگ را دوست نمى دارند؟ فرمود: براى اين كه مرگ را نشناخته اند و اگر آن را مى شناختند و از اولياى الهى مى بودند، او را دوست مى داشتند و مى دانستند كه سراى آخرت براى آنان بهتر از دنيا است.1
همان طور كه يادآور شديم عوامل ترس از مرگ عبارتند از : فقد ايمان به معاد، يا ناآگاهى نسبت به حقيقت مرگ، و يا ترس از كيفر گناهان. بدون شك عوامل ياد شده در مورد اولياى خدا منتفى است از اين جهت آنها به استقبال مرگ مى روند و فرشته مرگ را به آغوش مى كشند.
امير مؤمنان (عليه السلام) مى فرمايد:«به خدا سوگند، فرزند ابوطالب به مرگ مأنوس تر است از كودك شيرخوار به پستان مادرش».2
و باز مى فرمايد:«به خدا سوگند بيم ندارم بر مرگ وارد شوم يا مرگ به سوى من بيايد».3

5. انواع مرگها در قرآن

مرگ يك رخداد طبيعى در زندگى انسان است و از جهاتى قابل بحث و تقسيم است كه ما با توجه به آيات وارد در اين باره، اقسامى از آن را متذكر

1 . قيلَ لِمُحَمَّدِ بْنِ عَلىّ بن مُوسى(عليهم السلام) : ما بالَ هؤلاءِ الْمُسْلِمينَ يَكْرَهُونَ الْمَوتَ؟ قال: لأَنَّهُمْ جَهَلُوهُ فَكَرِهُوهُ وَلَوْ عَرَفُوهُ وَكانُوا مِنْ أَولياءِ اللّهِ عَزَّوَجَلَّ لاحبُّوهُ وَلَعَلِمُوا أنَّ الآخِرَةَ خَيرٌ لَهُمْ مِنَالدُّنْيا(معانى الاخبار،ص 290).
2 . وَاللّهِ لابنُ أبى طالِب آنَس بِالْمَوتِ مِنَ الطِّفْلِ بِثَدْى أُمِّهِ(نهج البلاغه، صبحى صالح، خطبه5).
3 . فَوَاللّهِ ما اُبالى دَخَلتُ إِلَى الْمَوْتِ أَوْ خَرَجَ الْمَوتُ إِلَىَّ(نهج البلاغه، خطبه 55).


صفحه 306
مى شويم:

الف: مرگهاى دشوار و آسان

انتقال از يك زندگى به زندگى ديگر به طور طبيعى بدون مشكلات نخواهد بود و اين نه تنها لحظه مرگ و انتقال از سراى دنيا به سراى آخرت است كه همراه با سختى ودشوارى انجام مى گيرد، بلكه نوزادى هم كه دوران كوتاه زندگى در رحم را، پشت سر مى گذارد، ومى خواهد گام به زندگى جديد نهد، دشواريهايى را احساس مى كند. بدين خاطر در روايتى از امام رضا(عليه السلام) سه مرحله به عنوان وحشتناكترين مراحل زندگى انسان معرفى شده است.
1.مرحله تولد.
2. مرحله مرگ.
3. مرحله برانگيخته شدن.
آنگاه فرمودند خداوند يحيى (عليه السلام) را در اين مراحل خوف آور، در پناه امنيت و آرامش خود قرار داده است، چنان كه مى فرمايد:
(وَسَلامٌ عَلَيْهِ يَوْمَ وُلِدَ وَيَوْمَ يَمُوتُ وَيَوْمَ يُبْعَثُ حَيّاً) .1
اگر چه مرگ از اين نظر بدون دشوارى و سختى نخواهد بود، ولى از نظر عوارض و دشواريهاى غير طبيعى به دو نوع تقسيم مى شود:
1. مرگ دشوار كه غالباً مربوط به ظالمان و گناهكاران است.

1 . مريم/15. بحار الأنوار:6/158، إنّ أوْحَشَ ما يَكُونُ هذَا الْخَلْقَ فى ثَلاثَةِ مَواطِنَ: يَوْمَ يُولَدُ وَيَخْرُجُ مِنْ بَطْنِِ أُمِّهِ فَيَرىَ الدُّنْيا،وَيَوْمَ يَمُوتُ فَيُعايِنُ الآخِرَةَ وَأَهْلَها،وَيَومَ يُبْعَثُ فَيَرى أَحكاماً لَمْ يَرَها فى دارِ الدُّنْيا....


صفحه 307
قرآن در اين باره مى فرمايد:
(وَجاءَتْ سَكْرَةُ الْمَوْتِ بِالحَقِّ ذلِكَ ما كُنْتَ مِنْهُ تَحيدُ) .1
«آمد سختيهاى مرگ( كه تقدير به )حق است،(به او گفته مى شود) اين همان چيزى است كه از آن گريزان بودى».
و در آيه ديگر مى فرمايد:
(فَكَيْفَ إِذا تَوَفَّتْهُمُ الْمَلائِكَةُ يَضْرِبُونَ وُجُوهَهُمْ وَأَدْبارَهُمْ).2
«چگونه است آنگاه كه فرشتگان جانشان را مى گيرند در حالى كه به صورت و پشت آنان (تازيانه) مى زنند».3
2. مرگ آسان كه غالباً از آن صالحان مى باشد.
قرآن در اين باره مى فرمايد:
(الَّذِينَ تَتَوَفّاهُمُ الْمَلائِكَةُ طَيِّبينَ يَقُولُونَ سَلامٌ عَلَيْكُمْ...) .4
«پرهيزكاران كسانى اند كه فرشتگان جان آنان را در حالى كه پاك و پاكيزه اند مى گيرند و به آنان مى گويند درود بر شما باد».
و در آيه ديگر مى فرمايد:
(يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ * ارْجِعى إِلى رَبِّكِ راضيَةً مَرْضِيَّةً) .5
«اى انسان صاحب نفس مطمئن، بر گرد به سوى پروردگارت، در حالى كه خشنود به پاداش، وبرگزيده در نزد خدا مى باشى».

1 . ق/19.
2 . محمد/27.
3 . به همين مضمون است آيه هاى 97/نساء;28/انفال; 93/انعام و 75/قيامت.
4 . نحل/32.
5 . فجر /27 28.


صفحه 308
عين همين تقسيم، در احاديث اسلامى نيز وارد شده است كه نمونه هايى از آن را يادآور مى شويم:

مرگهاى آسان و دشوار در روايات

1. امام مجتبى (عليه السلام) مرگ مؤمن را چنين توصيف مى كند:«مرگ بزرگترين مژده و نويدى است كه بر مؤمن وارد مى شود، زيرا از يك خانه پر مشقت به نعمت هاى جاودان منتقل مى شود».1
2. امام سجاد (عليه السلام) مى فرمايد:«مرگ براى مؤمن بسان كندن لباس و باز كردن زنجير از پا است و مانند پوشيدن فاخرترين لباسها وخوشبوترين آنها است، مرگ براى مؤمن هموارترين مركب و مأنوس ترين خانه ها است».2
3. امام صادق (عليه السلام) مى فرمايد:«مرگ براى مؤمن بسان بوييدن بوى خوش است كه به خاطر خوشى آن، به خواب سبك مى رود و همه دردها ، از او رخت برمى بندد».3
درباره مرگهاى دشوارى رواياتى را يادآور مى شويم:
4. امام مجتبى (عليه السلام) در اين باره مى فرمايد:«مرگ براى كافران بزرگترين هلاكت است، زيرا از بهشت خود (دنيا) به دوزخ و آتش هميشگى وارد مى شوند».4

1 . أعْظَمُ سُرور يَرِدُ عَلَى الْمُؤْمِنينَ إذا نُقِلُوا عَنْ دارِ النَّكَدِ إلى نَعيم الأَبَدِ (بحار الأنوار:6/154).
2 . كَنَزْعِ ثِياب وَسَخةِ قُمْلَة وَفَكِّ قُيُود وَأَغلال ثَقيلَة، والاسْتِبْدالُ بِأَفْخَرِ الثِّيابِ وَ أَطْيَبِها رَوائحَ وَأَوطَىءِ المَراكِبِ وَآنَسِ المَنازِل(بحار الانوار:6/155).
3 . لِلْمُؤْمنِ كأَطيَبِ ريح يَشُمُّهُ فَيَنْعَشُ لِطيبه وَيَنْقَطِعُ التَّعَبُ وَالأَلَمُ كُلُّهُ عَنْهُ (بحار الأنوار:6/154).
4 . اَعْظَمُ ثُبُور يَرِدُ عَلَى الكافِرينَ إذا نُقِلُوا عَنْ جَنَّتِهِمْ إلى نار لا تَبيدُ وَلا تَنْفَدُ(بحار الأنوار: 6/154).


صفحه 309
5. امام سجاد (عليه السلام) مرگ كافر را چنين توصيف كرده اند:«مرگ براى كافران بسان تعويض لباسهاس قيمتى و پوشيدن كثيف ترين و خشن ترين لباسها است و يا انتقال از خانه هاى مأنوس و سكنى گزيدن در وحشت آورترين منازل و در كنار بزرگترين عذابها مى باشد».
1 ب: مرگ تن و مرگ قلب
غالباً مرگ را به جسم و تن نسبت مى دهند، آنگاه كه رابطه روح از آن گسسته شود. ولى از نظر قرآن، آن انسانى كه ازنظر تفكر و تعقل، در درجه بسيار پايين باشد، مرده زنده نما است، از اين جهت خدا گروه معاند را مردگانى مى داند كه نمى شنوند و نه درك مى كنند چنان كه مى فرمايد:
(إِنَّكَ لا تُسْمِعُ الْمَوْتى وَلا تُسْمِعُ الصُّمَّ الدُّعاءَ إِذا وَلَّوا مُدْبِرينَ).2
«تو اى پيامبر، مردگان و كران را نمى توانى بشنوانى، آنگاه كه بر تو پشت كنند (و از پذيرش حق سرباز زنند)».
در اين آيه مشركان لجوج مردگانى تلقى شده اند كه گويا نمى فهمند، كرانى معرفى شده اند كه گويا نمى شنوند.3
و باز مى فرمايد:
(أَوَ مَنْ كانَ مَيْتاً فَأَحْيَيْناهُ وَجَعَلْنا لَهُ نُوراً يَمْشى بِهِ فِى النّاسِ كَمَنْ مَثَلُهُ فِى الظُّلُماتِ لَيْسَ بِخارِج مِنْها...) .4

1 . لِلْكافِرِ كَخَلْعِ ثِياب فاخِرَة وَالنَّقْلُ عَنْ مَنازِلَ أَنيسَة والاستبدالُ بِأَوسَخِ الثِّيابِ وَأَخْشَنِها وَأَوْحَشِ الْمَنازِل وَأَعْظَمِالْعَذابِ(بحار الانوار:6/155).
2 . نمل/80.
3 . به همين مضمون است آيه هاى 51 52 سوره روم.
4 . انعام /122.


صفحه 310
«آيا آن كس كه مرده(دل) بود و او را زنده كرديم و براى او نورى را آفريديم كه در پرتو آن با بينايى در ميان مردم راه مى رود، بسان كسى است كه در تاريكى ها فرو رفته و از آن بيرون نمى آيد!!».
از نظر على (عليه السلام) گروه تنبل و بى عار كه از جهاد سرباز مى زنند و ذلت و تسلط دشمن را به خاطر زندگى چند روزه دنيا، پذيرا مى گردند، مردگانند، در حالى كه گروه مجاهد كه براى حفظ آرمانهاى الهى شربت شهادت مى نوشند، زندگانند. چنان كه مى فرمايد:
«فَالْمَوْتُ فى حَياتِكُمْ مَقْهُورينَ وَالْحَياتُ فى مَوْتِكُمْ قاهِرينَ».1
و نيز كسانى كه نهى از منكر را به كلى ترك نموده، نه از طريق زبان و نه از طريق قلب و نه با اعمال قدرت، با منكران مبارزه نمى كنند از نظر على (عليه السلام)مردگان زنده نما مى باشند، چنان كه مى فرمايد:
«وَمِنْهُمْ تارِكٌ لانْكارِ الْمُنْكَرِ بِلِسانِهِ وَقَلْبِهِ وَيَدِهِ فَذلِكَ مَيِّتُ الأَحْياءِ».2
و در وصف زاهدان و پارسايان مى فرمايد:
«دلبستگان به دنيا مرگ اجساد خود را بزرگ مى شمارند در حالى كه پارسايان مرگ دلهاى اين گروه را بزرگتر مى دانند».3

ج: موت فرد و اجتماع

دانشمندان براى حيات اجتماعى، همچون فرد، اوج وحضيض، و

1 . نهج البلاغه، صبحى صالح، خطبه 51.
2 . نهج البلاغه، كلمات قصار، شماره 374 در اين باره به خطبه 87 نيزرجوع شود.
3 . نهج البلاغه، خطبه 230«يَرَوْنَ أهْلَ الدُّنْيا يُعَظِّمُونَ مَوْتَ أَجْسادِهمْ وَهُمْ أَشَدُّ إعْظاماً لِمَوتِ قُلُوبِ أَحْيائِهِمْ».


صفحه 311
صعود و نزول معتقدند، و به عبارت ديگر: جامعه مانند فرد است و يك فرد تا به سن كمال نرسد، حال پويايى و تهاجم دارد و پس از مدتى كه به اوج رشد و قدرت رسيد، وقفه اى در پيشروى او نمايان مى گردد، آنگاه ضعف وسستى بر اعصاب و قواى او حكومت كرده و در اين سن و سال به جاى مهاجم، مدافع است تا آنچه را كه دارد، از دست ندهد و سرانجام محكوم به مرگ مى شود.
جامعه نيز بسان فرد، مدتى حالت تهاجمى دارد، و پس ازمدتى حالت تدافعى به خود مى گيرد، و سرانجام منقرض مى گردد. و تاريخ جوامع بر اساس مراحل:تكون ، تهاجم، تدافع و انقراض شكل مى گيرد و در هر دوره اى نوعى فرهنگ و تمدن، بر جامعه حكومت مى كند و بالأخره رشد مى كند و سرانجام پس از رشد، دوران فترت، و سپس مرگ فرهنگ حاكم برجامعه فرا مى رسد، و فرهنگى نو تكون مى يابد.
قرآن به حيات و مرگ جامعه در آيه ياد شده در زير اشاره مى كند:
(وَلِكُلِّ أُمَّة أَجَلٌ فَإِذا جاءَ أَجَلُهُمْ لا يَسْتَأْخِرُونَ ساعَةً وَلا يَسْتَقْدِمُونَ).1
«براى عمر هر امتى پايانى است. هرگاه پايان عمرشان برسد لحظه اى نه تأخير مى كنند و نه زودتر فانى مى شوند».2
مسلماً درخشندگى و افول تمدن ها از سنت هاى قطعى خدا است كه بر اقوام و ملل جهان حاكم بوده و خواهد بود ولى هرگز معنى سنت الهى اين نيست كه جامعه بدون هيچ عاملى از درون پوسيده و فرو ريزد،بلكه براى پيرى و

1 . اعراف/34.
2 . مضمون اين آيه در سوره يونس آيه 49 نيز آمده است.


صفحه 312
فرتوتى جامعه ها عللى است كه يكى را از نظر قرآن يادآور مى شويم:

ستم: عامل مرگ جامعه ها

ظلم و تعدى در ميان ملل از نقطه كوچكى شروع مى شود و به مرور زمان به پايه اى مى رسدكه انفجار به دنبال مى آورد وبسان ديگ بخار كه بر اثر فشار درونى و بسته شدن دريچه هاى اطمينان با يك انفجار آنى ساختمانى را فرو مى ريزد، ظلم و بيدادگرى نيز مايه ويرانى جامعه مى گردد.
قرآن به اين حقيقت در آيه اى به گونه اى اشاره مى فرمايد:
(وَما كانَ رَبُّكَ لِيُهْلِكَ الْقُرى بِظُلْم وَأَهْلُها مُصْلِحُونَ) .1
«هرگز پروردگار تو ظالمانه ملتى را نابود نمى كند، آنگاه كه آنان در راه اصلاح و پاكى گام بردارند».
و در آيه ديگر مى فرمايد:
(وَإِذا أَرَدْنا أَنْ نُهْلِكَ قَرْيَةً أَمَرْنا مُتْرَفيها فَفَسَقُوا فيها فَحَقَّ عَلَيْهَا الْقَوْلُ فَدَمَّرْناها تَدْمِيراً* وَكَمْ أَهْلَكْنا مِنَ الْقُرُونِ مِنْ بَعْدِ نُوح وَكَفى بِرَبِّكَ بِذُنُوبِ عِبادِهِ خَبيراً بَصِيراً) .2
«آنگاه كه بخواهيم اهل آبادى را نابود كنيم به متنعمان آنان فرمان (اطاعت) مى دهيم، پس آنان از اطاعت خدا بيرون مى آيند و سزاوار عذاب مى گردند در اين موقع آن آبادى را ويران مى كنيم چقدر جمعيت هايى را پس ازنوح نابود ساختيم و كافى است كه خدا از گناه بندگان خود آگاه است».
در اين آيات، عامل مرگ و فناى جامعه ها، آن هم بر اثر قهر الهى،

1 . هود/117.
2 . اسراء/16 17.


صفحه 313
مسأله گناه و نافرمانى(كه جمله هاى (فَفَسَقُوا فِيها) ، و (بِذُنُوبِ عِبادِهِ)از آن حاكى است) قلمداد گرديده است. البته قسمتى از گناهان يك نوع رابطه مادى با فرو ريختن نظام جامعه دارد مثلاً گسترش ظلم موج تنفر را نسبت به هيئت حاكمه ايجاد مى كند و تخم عداوت را در جامعه مى پاشد، و قتل و كشتار را به دنبال آورده، و تمدن را از بين مى برد.
ولى تأثير قسمتى ديگر از گناهان در فرو ريختن جامعه، براى ما روشن نيست و شايد رابطه مادى دارد كه ما از آن آگاه نيستيم، يا در سايه يك رابطه غيبى، مشمول قهر و عذاب الهى مى شوند البته بحث در اين مورد گسترده تر از آن است كه در اين مناسبت بيان گردد.

د: مرگهاى افتخار آميز

در ميان مرگها، مرگهاى افتخار آميزى داريم كه به حق بايد انسان به آن افتخار كند، و آن مرگ در راه خدا، و در طريق اقامه قسط و عدل، و يا در طريق فراگيرى علم و دانش، و سرانجام كسب معارف الهى مى باشد. به اين نوع از مرگ در آيات ياد شده در زير تصريح شده است:
(وَلا تَقُولُوا لِمَنْ يُقْتَلُ فِى سَبيلِ اللّهِ أَمْواتٌ بَلْ أَحْياءٌ وَلكِنْ لاتَشْعُرُونَ) .1
«كسانى را كه در راه

1 . بقره/154.


صفحه 314
خدا كشته مى شوند مرده نخوانيد آنان زندگانند ولى شماها درك نمى كنيد».1
نه تنها مرگ اين گروه، مرگ افتخار آميز است بلكه، گروهى كه در راه تحصيل آيين حق و كسب معارف الهى، خانه و ديار خود را ترك كنند و در نيمه راه مرگ آنان را فرا گيرد، مرگ افتخارآميزى دارند كه در ديگر مرگها نيست چنان كه مى فرمايد:
(...وَمَنْ يَخْرُجْ مِنْ بَيْتِهِ مُهاجِراً إِلَى اللّهِ وَرَسُولِهِ ثُمَّ يُدْرِكْهُ الْمَوتُ فَقَدْوَقَعَ أَجْرُهُ عَلَى اللّهِ...) .2
«آنان كه از خانه خود به عنوان هجرت به سوى خدا و رسول او بيرون آيند آنگاه مرگ آنها را درك كند، اجر آنان با خدا است».3

6. مرگ و اجل قطعى و...

در قرآن مجيد دو نوع اجل معرفى شده است:
1. اجل مسمى.
2. اجل (به طور مطلق).
مفسران درباره اين دو نوع اجل، بحثهاى زيادى دارند ولى آنچه كه از مطالعه مجموع آيات به دست مى آيد اين است كه مقصودا ز«اجل مطلق» عمر طبيعى نوع موجودات است. بدين معنى كه در عمر و بقاى نوع پديده ها نقطه اى وجود دارد كه پايان عمر آن نوع است. مثلاً عمر طبيعى براى انسان (مى گويند 120 سال است) كه تجاوز از اين حد نادر و كمياب است ومقياس قضاوت نيست همچنان كه براى پديده هايى كه بشر به دست خود مى سازد يك عمر محدودى است ساختمانى كه با آهن ساخته شود عمر طبيعى دارد در حالى كه ساختمانى كه با بتون ساخته شود عمر طبيعى ديگر، و

1 . به همين مضمون است آيه 169 از سوره آل عمران.
2 . نساء/100.
3 . به همين مضمون بلكه با توسعه بيشتر، آيه 58 از سوره حج مى باشد.


صفحه 315
همچنين است سيل بندهايى كه بشر براى جلوگيرى از هدر رفتن آب در تنگه هاى كوهها مى سازد براى خود عمر ويژه اى دارند.
ولى آن چنان نيست كه هر پديده اى از اين عمر طبيعى بهره بگيرد و چه بسا عوامل شكننده، آن را از طى اين راه طبيعى باز مى دارد، و در نيمه راه مرگ او فرا مى رسد اين نوع از اجل را«اجل مُسَمى» مى نامند چون تنها خدا از سرنوشت همه انسانها آگاه است يادآور مى شود كه«اجل مسمى» در نزد او است يعنى بشر مى تواند از اجل مطلق آگاه شود امّا هرگز از«اجل مسمى» كه لحظه مرگ حتمى است آگاه نخواهد بود.
البته بحث كامل درباره اجلهاى حتمى و غير حتمى نياز به رساله جداگانه اى دارد، در اين جا به همين اندازه اكتفا مى شود.
بنابراين اجل مطلق با قابليت نوع پديده سنجيده مى شود، در حالى كه اجل مسمى، به فرد، با تمام خصوصياتى كه با توجه به آنها مرگ در كمين او است، نسبت داده مى شود.

7. توبه و ندامت در حال مرگ

آيات قرآن حاكى از آن است كه به هنگام مرگ حجاب هاى مادى از ديدگان افراد برداشته مى شود، به گونه اى كه افراد از سرنوشت خود در سراى ديگر آگاه مى شوند، و به گونه اى عالم برزخ را با ديدگان برزخى خود مى بينند، اين جاست كه گروه نيكوكاران به استقبال مرگ مى روند و آن را هديه الهى تلقى مى كنند، در حالى كه گناهكاران، سخت در ندامت فرو رفته و گمان مى كنند كه توبه و انابه و تظاهر به ايمان در اين لحظه سودى دارد.
قرآن در آياتى تذكر مى دهد كه توبه اين گروه در اين لحظه پذيرفته نيست


صفحه 316
و ندامت سودى ندارد، زيرا ندامت در صورتى مايه كمال روح است كه فرد نادم به انجام گناه قادر باشد، ولى آنگاه كه قدرت و توان از او سلب گرديده، و جز يك راه پيش روى او نيست، در اين صورت ندامت، حاكى از دگرگونى روحى، و توبه به معنى شستشوى روح نخواهد بود. از اين جهت اين نوع ندامت و توبه با ندامت ها و توبه هاى دوره قبل از لحظات مرگ، اختلاف ماهوى دارد. آيات در اين باره فراوان است كه برخى را يادآور مى شويم:
(وَلَيْسَتِ التَّوْبَةُ لِلَّذِينَ يَعْمَلُونَ السَّيِّئاتِ حَتّى إِذا حَضَرَ أَحَدَهُمُالْمَوتُ قالَ إِنِّى تُبْتُ الآنَ...) .1
«توبه كسانى كه مدتها بدى ها را انجام مى دهند، و آنگاه كه مرگ يكى از آنان فرا رسيد مى گويند اينك توبه نموديم، پذيرفته نيست».
و در آيه ديگر مى فرمايد:
(حَتّى إِذا جاءَ أَحَدَهُمُ المَوْتُ قالَ رَبِّ ارْجِعُونِ* لَعَلّى أَعْمَلُ صالِحاً فِيما تَرَكْتُ...) .2
«آنگاه كه مرگ يكى از اين بدكاران فرا مى رسد، مى گويد: بارالها مرا به دنيا برگردان تا من در مواردى كه كوتاهى كرده ام عمل صالح انجام دهم (خطاب مى آيد) هرگز...».
طاغوت مصر، فرعون، به هنگام غرق شدن در دريا، خواست از اين اصل بهره بگيرد و اظهار ايمان نمود ولى با ردِّ خدا روبه رو شد. آنجا كه مى فرمايد:
(حَتّى إِذا أَدْرَكَهُ الْغَرَقُ قالَ آمَنْتُ انَّهُ لا إِلهَ إِلاَّ الَّذى آمَنَتْ بِهِ بَنُوا

1 . نساء/18.
2 . مؤمنون/99ـ 100.


صفحه 317
إِسْرائيلَ وَأَنَا مِنَ الْمُسْلِمينَ*اَلانَ وَقَدْ عَصَيْتَ قَبْلُ وَكُنتَ مِنَالْمُفْسِدينَ).1
(«فرعون بر پيمودن راه بد ادامه داد) تا لحظه اى كه غرق او را گرفت، در اين هنگام به فكر توبه افتاد، گفت: ايمان آوردم كه خدايى جز خدايى كه بنى اسرائيل به آن ايمان آورده اند نيست و من يكى از تسليم شدگان در پيشگاه او هستم (خطاب آمد) اَلان، در حالى كه در گذشته مخالفت مى كردى و از مفسدان بودى؟».
امت هايى كه مستحق نزول عذاب بودند تا پيش از نزول آن، پيامبران الهى را مسخره مى كردند ولى آنگاه كه با عذاب روبه رو مى شدند دست به دامن انبيا شده اظهار ايمان مى كردند چنان كه مى فرمايد:
(فَلَمّا رَأَوْا بَأْسَنا قالُوا آمَنّا بِاللّهِ...* فَلَمْ يَكُ يَنْفَعُهُمْ إِيْمانُهُمْ لَمّا رَأَوْا بَأْسَنا...).2
«آنگاه كه عذاب ما را ديدند گفتند ايمان آورديم ولى ايمان آنان در اين حالت مؤثر و مفيد نبود».
امير مؤمنان در يكى از سخنان خود به اين حقيقت چنين اشاره مى كند:
«گناهكاران در برابر عذابى كه به هنگام مرگ براى آنها آشكار مى شود انگشت ندامت به دندان مى گيرند».3
و در پايان يادآور مى شويم كه: امتناع از پذيرايى اين نوع توبه و ندامت با رحمت گسترده الهى مخالف نيست، زيرا پذيرفتن پشيمانى در دستگاه تشريع

1 . يونس/90 91.
2 . غافر/84 85.
3 . فَهُوَ يَعضُّ يَدَهُ نَدامَةً عَلى ما أصحر لَهُ عِنْدَ الْمَوتِ مِنْ أَمْرِهِ(نهج البلاغه، صبحى صالح، خطبه 109).


صفحه 318
به خاطر لفظ آن نيست بلكه براى اين است كه در روح انسان تحول و دگرگونى خاصى ايجاد مى كند كه شايسته نزول فيض مى گردد(اين مسأله را ما در شفاعت نيز خواهيم گفت).
يك چنين تحول در موقع آزادى بشر و قدرت او بر گناه و ترك آن، دست مى دهد نه در لحظه اى كه بر لب پرتگاه هلاكت قرار گيرد كه يك راه بيش در پيش پاى او نباشد در اين جا توبه در روان او اثرى نمى گذارد، و دل و جان را صفا نمى بخشد، تا مشمول رحمت حق گردد.

8. وصيت در حال مرگ

از نظر احاديث اسلامى مستحب است هر انسانى در همه حالات وضع زندگى خود را از نظر ديون وحقوق، روشن سازد كه مبادا لحظه مرگ فرا رسد و موفق به بيان وظايف نگردد.
امام على (عليه السلام) مى فرمايد: بر انسان مسلمان شايسته نيست كه شب را بخوابد مگر اين كه وصيت او زير سر او باشد.1
ولى چه بسا افرادى به موقع صحت، موفق به وصيت نمى گردند، از الطاف الهى است كه دستور مؤكد مى دهد كه هر مسلمانى به هنگام مرگ درباره«ما تَرَكِ» خود وصيت كند چنان كه مى فرمايد:
(كُتِبَ عَلَيْكُمْ إِذا حَضَرَ أَحَدَكُمُ الْمَوتُ إِنْ تَرَكَ خَيْراً الْوَصِيَّةُ...).2
«بر شما نوشته شده است آنگاه كه علايم مرگ فرا رسيد اگر مالى از خود بجا

1 . وسائل الشيعه: 13، كتاب وصايا، باب 1، حديث 7، ما يَنْبَغى لامْرِىء مُسْلِم أَنْ يَبيتَ لَيْلَةً إِلاّ وَوَصِيَّتُهُ تَحْتَ رَأْسِهِ.
2 . بقره /180.


صفحه 319
گذارده است وصيت كند».
براى اين كه وصيت انسان چه لفظى و چه كتبى تنفيذ شود يادآور مى شود كه دو فرد عادل وصيت او را بشنوند و بر آن شهادت دهند چنان كه مى فرمايد:
(يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا شَهادَةُ بَيْنَكُمْ إِذا حَضَرَ أَحَدَكُمُ الْمَوتُ حينَالْوَصِيَّةِ اثْنانِ ذَوا عَدْل مِنْكُمْ) .1
«اى افراد با ايمان آنگاه كه مرگ يكى از شماها فرا مى رسد، به هنگام وصيت بايد دو نفر عادل از شما حضور به هم رسانند و آن را گواهى كنند...».

9. ناآگاهى انسان از مرگ خويش

يكى از الطاف الهى اين است كه در انسان پيوسته روح اميد به بقا آفريده، تا در خود احساس مرگ و خاموشى چراغ زندگى نكند، اميد و آرزو، چراغ فروزنده زندگى است كه اگر از انسان گرفته شود شبستان زندگى به خاموشى و سردى مى گرايد، و در برخى از روايات آمده است.«آرزو بر امت من رحمت است اگر آرزو از انسان گرفته شود، مادرى به شيرخوار خود شير نمى دهد، باغبانى نهالى را نمى كارد».2
اگر انسان از پيش، از زمان و مكان مرگ خود آگاه مى بود، سالها پيش از رسيدن اجل، غم و اندوه، سردى و خاموشى، آن چنان بر او حكومت مى كرد كه هر نوع حركت و تلاش را از او سلب مى نمود و چه بسا«دق مرگ» مى شد و قبل از فرا رسيدن اجل مقرر، جهان را بدرود مى گفت.

1 . مائده/106.
2 . الأَمَلُ رَحْمَةٌ لأُمّتى، وَلَولا الأَمَلُ ما رَضَعَتْ والِدةٌ وَلَدَها، ولا غَرَسَ غارِسٌ شَجراً(سفينة البحار، ماده«امل)».


صفحه 320
اصولاً يكى از اسباب زنده ماندن انسان تا اجل محدود و مقرر، جهل انسان به زمان و مكان مرگ است و اگر جهل تبديل به علم شود چه بسا ادامه زندگى تا اجل محدود و مقرر ممكن نگردد، از اين جهت خدا اين بخش از علم را (جز در مواردى) به خود اختصاص داده و افراد را از زمان و مكان مرگ خود آگاه نساخته است.
البته ناآگاهى انسان از فرا رسيدن مرگ، جنبه تربيتى نيز دارد، زيرا برگزيدن راه صلاح، آنگاه نشانه كمال روح بشمار مى آيد كه انسان در خود احساس قدرت بر انجام و ترك فعل، بنمايدنه روزى كه آفتاب عمر خود را بر لب بام ببيند،و چراغ اميد و آرزوى او خاموش گردد آرى ناآگاهى انسان از زمان مرگ غرور آفرين است، ولى مردان بزرگ با مهار كردن اين غرور به سوى كمال پيش مى روند.
جهل به مرگ به گونه اى ديگر نيز مى تواند اثر تربيتى داشته باشد و آن اين كه آگاهى از مرگ، در آن زمان كه ميان انسان و مرگ فاصله فراوانى باشد چه بسا در انسان، روح عصيان را به اميد توبه در آينده، پرورش دهد، زيرا با خود مى گويد كه من پنجاه سال بعد رخ در نقاب خاك خواهم كشيد پس دم را مغتنم شمارم و در آينده توبه مى كنم ولى آنگاه كه زمان مرگ براى انسان مجهول باشد و در هر لحظه احتمال فرا رسيدن آن را بدهد در اين صورت اگر فرد عاقلى باشد كمتر گناه مى كند، زيرا نمى تواند به خود اميد توبه و نويد نجات دهد.
قرآن در اين مورد مى فرمايد:
(...وَما تَدْرى نَفْسٌ بِأَىِّ أَرْض تَمُوتُ...) .1
«هيچ انسانى نمى داند در چه سرزمينى خواهد مرد».

1 . لقمان/34.

صفحه 321
از آيات گوناگون جهل انسان به مرگ خود، كاملاً استفاده مى شود از اين جهت به اين آيه بسنده شد و آياتى كه آگاهى از«اجل مسمى» را از آن خدا مى داند، از اين گروه است.

10. مرگ و مأموران الهى

يكى از مراتب توحيد، توحيد در ربوبيت است و اين كه تدبير جهان از آن خدا است و در عالم آفرينش، كارگردانى به جز خدا نيست و هر نوع انديشه شرك در تدبير، از نظر قرآن مردود است. بنابراين نورافشانى خورشيد و فروزندگى ماه، و... همه و همه كار خدا است.
(...اَلا لَهُ الْخَلْقُ وَالأَمْرُ تَبارَكَ اللّهُ رَبُّ الْعالَمينَ) .1
«براى او است آفريدن و امر تدبير خلقت، بزرگ است خدايى كه پروردگار جهانيان است».
ولى اعتقاد به توحيد در تدبير، مانع از آن نيست كه جهان از طريق اسبابى كه خدا خود آنها را برانگيخته است، اداره شود. چه زيبا مى گويد:
نقش هستى از ايوان ماست *** آب و باد و خاك، سرگردان ماست
ما به دريا حكم طوفان مى دهيم *** ما به سيل و موج،فرمان مى دهيم
آبها از خود نه طغيان مى كنند *** آنچه مى گوييم ما، آن مى كنند
قبض روح و گرفتن جانها يك پديده طبيعى است، و نوعى مربوط به كارگردانى جهان آفرينش است قرآن گاهى آن را به خدا نسبت مى دهد و فعل او مى داند، و گاهى آن را از آن فرشتگان كه مأموران الهى هستند، مى داند.

1 . اعراف/54.


صفحه 322
در جايى مى فرمايد:
(اللّهُ يَتَوَفَّى الأَنْفُسَ حينَ مَوْتها...) .1
«خدا جانها را به هنگام مرگ مى گيرد».
و در جاى ديگر آن را از آن فرشتگان مى داند، چنان كه مى فرمايد:
(اَلَّذِينَ تَتَوَفّاهُمُ الْمَلائِكَةُ...) .2
«آنان كه فرشتگان، جان آنها را قبض مى كنند».
و در آيه سوم آن را كار«مَلَكَ المَوتْ» مى داند كه بر قبض ارواح مأموريت خاصى دارد، چنان كه مى فرمايد:
(قُلْ يَتَوَفّاكُمْ مَلَكُ الْمَوْتِ الَّذِى وُكِّلَ بِكُمْ...) .3
«بگو ملك الموت كه مأمور قبض روح شماست، شما را به طور كامل مى گيرد».
و هر سه نسبت از واقعيت خاصى برخوردارند، زيرا از يك طرف جهان، يك مدبر اصيل و مستقل بيش ندارد، و طبعاً قبض روح از آن خدا خواهد بود، از طرفى ديگر سازمان هستى بر اساس نظام علت و معلول و اسباب و مسببات، استوار است، و هر پديده اى عمل خاصى دارد طبعاً فرشتگان و ملك الموت كه مأموران الهى هستند مصدر اين كار خواهند بود، و اين نوع نسبت، در قرآن فراوان است، يعنى يك پديده در عين انتساب به خدا به غير او نيز نسبت داده شده است امّا با دو نسبت مختلف ومتغاير، يكى اصيل و بالذات، و ديگرى وابسته و غيرمستقل، اينك دو نمونه:

1 . زمر/42.
2 . نحل/28.
3 . سجده/11.


صفحه 323
1. قرآن در مورد كارهاى پنهانى انسان مى فرمايد:
(...وَاللّهُ يَكْتُبُ ما يُبَيِّتُونَ...) .1
«خدا آنچه را كه در شب مى انديشيد(پنهان مى دارند) مى نويسد».
در آيه ديگر آن را به فرشتگان نسبت داده مى فرمايد:
(أَمْ يَحْسَبُونَ أنّالا نَسْمَعُ سِرَّهُمْ وَنَجْويهُمْ بَلى وَرُسُلُنا لَدَيْهِمْ يَكْتُبُونَ) .2
«آيا مى پندارند كه ما گفتارهاى سرى و پنهانى آنان را نمى شنويم؟ چرا مى شنويم و فرستادگان ما نزد آنها هستند و آن را مى نويسند».
2. در آيات ياد شده در زير موت و حيات فعل خدا شمرده شده است: آل عمران/158، توبه/116، واقعه /60، نجم/44، بقره /258، حجر/23، ملك/2، مؤمنون/60، غافر/68 و دخان/8.
و در آيه هاى: انعام/61، اعراف/37، نحل/28و32 فعل فرستادگان الهى قلمداد شده و جمع ميان اين دو نوع نسبت، به نحوى است كه بيان شد، ولى به خاطر رفع هر نوع انديشه ثنويت و انديشه استقلال در اسباب، در مجموع قرآن در عين اين كه نظام اسباب ومسببات مورد قبول واقع شده است، اصرار كم نظيرى بر اين مطلب است كه همه انواع پديده ها و آثار طبيعت از خدا است و پديده هاى امكانى فقط به حول و قوه الهى منشأ يك رشته آثار و افعال مى باشند و هيچ گونه استقلالى از خود ندارند.

1 . نساء/81.
2 . زخرف/80.


صفحه 324


صفحه 325

15

قبر و برزخ در قرآن

آيات موضوع

1. (كَيْفَ تَكْفُرُونَ بِاللّهِ وَكُنْتُمْ أَمْواتاً فَأَحْياكُمْ...) . (بقره/28)
2. (...وَكانَ وَرائَهُمْ مَلِكٌ يَأْخُذُ كُلَّ سَفينَة غَصْباً) . (كهف/70)
3. (...وَأَنَّ اللّهَ يَبْعَثُ مَنْ فِى الْقُبُورِ) . (حجّ/7)
4. (...وَمِنْ وَرائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلى يَوْمِ يُبْعَثُونَ) . (مؤمنون/100)
5. (وَنُفِخَ فِى الصُّورِ فَإِذا هُمْ مِنَ الأَجْداثِ إِلى رَبِّهِمْ يَنْسِلُونَ) . (يس/51)
6. (وَنُفِخَ فِى الصُّورِ فَصَعِقَ مَنْ فِى السَّمواتِ وَمَنْ فِى الأَرْضِ إِلاّ مَنْ شاءَ اللّهُ...) . (زمر/64)
7. (قالُوا رَبَّنا أَمَتَّنَا اثْنَتَيْنِ وَ أَحْيَيْتَنَا اثْنَتَيْنِ فَاعْتَرَفْنا بِذُنُوبِنا فَهَلْ إِلى خُروج مِنْ سَبيل) . (غافر/11)
8. (بَيْنَهُما بَرْزَخٌ لا يَبْغِيانِ) . (الرحمن/20)
9. (ثُمَّ أَماتَهُ فَأَقْبَرَهُ) . (عبس/21)


صفحه 326

ترجمه آيات

1.«چگونه به خداوند كفر مىورزيد در حالى كه مرده بوديد و او شما را زنده كرد».
2.«پيش روى آنان فرمانروايى بود كه كشتى ها را به يغما مى برد».
3.«خدا كسانى را كه در قبرها هستند برمى انگيزد».
4.«و در پيشاپيش آنان برزخى است تا روزى كه برانگيخته مى شوند».
5.«در صور دميده مى شود ناگاه مردگان از قبرها به سوى محشر مى شتابند».
6.«آنگاه كه در صور دميده شد آن كه در آسمانها و زمين است مى ميرد، مگر آنچه را كه خدا بخواهد».
7.(«كافران در روز قيامت مى گويند) پروردگارا دوبار ما را ميراندى، و دوبار زنده كردى پس ما به گناهان خود معترفيم، پس آيا راهى براى بيرون رفتن از آتش دوزخ وجود دارد؟».
8.«ميان دو دريا، فاصله و حايلى است كه به هم سرايت نمى كند».
9.«سپس او را ميراند، پس وارد قبر كرد».

تفسير آيات

اگر لحظه جانكاه مرگ را نخستين منزل انسان پس از دنيا بدانيم، و طبعاً مراسم غسل و كفن و نماز بر ميت ادامه همان منزل خواهد بود، بايد نزول در قبر را منزل دوم بشماريم. خانه اى كه انسان كوچكترين سابقه اى با آن ندارد، خانه بسيار تنگ، ومقدار گنجايش آن به پهناى نيم متر، وطولِ كمتر از دو متر مى باشد، و انسان پس ازساييدن«چهره بر خاك»، به تدريج از چشمهاى انسانهاى مادى نگر، پنهان مى گردد، و با گذاردن چند آجر بر روى ديواره قبر، خروارها خاك بر آن ريخته مى شود و ارتباط مادى انسان با جهان


صفحه 327
پيشين قطع مى گردد.
البته اين نوع از منزل يك مسأله حسى است، قرآن نيز به اين منزل به مناسبتهايى اشاره مى كند ومى فرمايد:
(ثُمَّ أَماتَهُ فَأَقْبَرَهُ) .1
«سپس او را ميراند، پس وارد قبر كرد».
و در آيه ديگر مى فرمايد:
(...وَأَنَّ اللّهَ يَبْعَثُ مَنْ فِى الْقُبُورِ) .2
«خدا كسانى را كه در قبرها هستند برمى انگيزد».3
ولى با ديده واقع بينانه، دومين منزل واقعى انسان از نظر قرآن همان برزخ است كه روح و روان انسان با بدن متناسبى در آن محيط بسر مى برد، و انسان براى خود در آنجا حالاتى دارد كه متذكر مى شويم و مقصود از«قبر» در مواردى همان جهان برزخ است.
قرآن از اين منزل دوم در آيه ياد شده در زير حكايت مى كند و مى فرمايد:
(...وَمِنْ وَرائِهِمْ بَرْزَخٌ إِلى يَوْمِ يُبْعَثُونَ) .4
«و در پيشاپيش آنان برزخى است تا روزى كه برانگيخته مى شوند».
«وراء» در اين آيه بر خلاف آنچه كه غالباً در آن استعمال مى شود، به معنى پيش رو است، چنان كه در برخى از آيات ديگر نيز در اين معنى به كار

1 . عبس/21.
2 . حج/7.
3 . در اين زمينه به آيات 84/توبه، 22/فاطر، 13/ممتحنه، 9/عاديات و 2/تكاثر مراجعه شود.
4 . مؤمنون/100.


صفحه 328
رفته است. آنجا كه مى فرمايد:
(...وَكانَ وَرائَهُمْ مَلِكٌ يَأْخُذُ كُلَّ سَفينَة غَصْباً) .1
«پيش روى آنان فرمانروايى بود كه كشتى ها را به يغما مى برد».
«برزخ» در لغت عرب به معنى فاصله است چنان كه مى فرمايد:
(بَيْنَهُما بَرْزَخٌ لا يَبْغِيانِ) .2
«ميان دو دريا، فاصله و حايلى است كه به هم سرايت نمى كند».
علت اين كه اين نوع از حيات را، حيات برزخى مى نامند، اين است كه اين قسمت از زندگى فاصله اى است ميان زندگى دنيوى و زندگى اخروى، ولى از آيه ياد شده وجود حيات برزخى استفاده نمى شود. و بيش از اين دلالت نمى كند كه ميان دنيا و آخرت فاصله اى وجود دارد، ولى آيات ديگر واقعيت اين حيات برزخى را روشن مى سازد.
1. آياتى كه با آنها بر تجرد نفس و بقاى روح پس از مرگ استدلال شد، بر وجود چنين حياتى براى انسان گواهى مى دهند.
اين آيات به روشنى ثابت مى كنند كه انسان در عالم برزخ ، هم داراى آثار روحى و روانى مانند فرح و شادمانى، حزن و اندوه، و هم داراى آثار جسمانى است مانند:«رزق» و«روزى»، وكلمه هاى (فرحين* يستبشرون* يرزقون*

1 . كهف/70.
2 . الرحمن/20.


صفحه 329
بنعمة من اللّه) همگى حاكى از چنين آثار حيات مى باشند1 همچنان كه آيات مربوط به عرضه آل فرعون بر آتش، و ورود قوم نوح بر آن كه توضيح آن در بحث تجرد نفس گذشت گواه بر شكنجه شدن كافران در آن منزل مى باشد.
از جمله آياتى كه به گونه اى بر حيات برزخى دلالت مى كند آيه ياد شده در زير است:
(قالُوا رَبَّنا أَمَتَّنَا اثْنَتَيْنِ وَ أَحْيَيْتَنَا اثْنَتَيْنِ فَاعْتَرَفْنا بِذُنُوبِنا فَهَلْ إِلى خُروج مِنْ سَبيل) .2
(«كافران در روز قيامت مى گويند) پروردگارا دوبار ما را ميراندى، و دوبار زنده كردى پس ما به گناهان خود معترفيم، پس آيا راهى براى بيرون رفتن از آتش دوزخ وجود دارد؟».
در اين آيه سخن از دو ميراندن و دو زنده كردن به ميان آمده است، مفسران در اين كه مقصود از اين دو ميراندن و زنده كردن چيست، آراى مختلفى دارند، آنچه ازميان همه آنها واقع بينانه تر بوده و با آيه سازگارتر است اين است كه مقصود از دو«اماته» يكى ميراندن در همين جهان است و ديگرى اماته اى است كه پس از حيات برزخى به هنگام نفخ صور نخست، تحقق مى پذيرد و مرگ همه را فرا مى گيرد چنان كه مى فرمايد:
(وَنُفِخَ فِى الصُّورِ فَصَعِقَ مَنْ فِى السَّمواتِ وَمَنْ فِى الأَرْضِ إِلاّ مَنْ شاءَ اللّهُ...) .3
«آنگاه كه در صور دميده شد آن كه در آسمانها و زمين است مى ميرد مگر آنچه را

1 . (...عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ * فَرِحينَ بِما آتاهُمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَيَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِينَ لَمْ يَلْحَقُوا بِهِمْ مِنْ خَلْفِهِمْ أَلاّ خَوفٌ عَلَيْهِمْ وَلا هُمْ يَحْزَنُونَ * يَسْتَبْشِرُونَ بِنِعْمَة مِنَ ا