welcome to official website of Grand Ayatollah Sobhani
فارسی العربیة
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی گالری تصویر استفتائات اخبار قاموس المعارف ریحانة الأدب

نام کتاب : سلفى گرى درآيينه تاريخ*
نویسنده :آيت الله العظمي سبحانی*

سلفى گرى درآيينه تاريخ

صفحه 1

صفحه 2

صفحه 3
سلفى گرى
در
آيينه تاريخ

صفحه 4

صفحه 5
سلفى گرى
در
آيينه تاريخ
 
تأليف
فقيه محقّق جعفر سبحانى
انتشارات مؤسسه امام صادق(عليه السلام)
1392 ش

صفحه 6
سبحانى تبريزى، جعفر ، 1308 ـ
سلفى گرى در آيينه تاريخ/ تأليف جعفر سبحانى. ـ قم: توحيد قم ، 1392.
152ص.    ISBN: 978 - 600 - 93750 - -
فهرستنويسى بر اساس اطلاعات فيپا.
كتابنامه به صورت زير نويس.
1. سلفيه ـ ـ دفاعيه ها و رديه ها . 2. وهابيت ـ ـ دفاعيه ها و رديه ها. الف. عنوان.
7س 2س 6/ 207 Bp   416/297
1392
اسم كتاب:    سلفى گرى در آيينه تاريخ
نگارش:    آية الله العظمى جعفر سبحانى
چاپخانه:   مؤسسه امام صادق(عليه السلام)
ناشــر:   توحيد قم
تاريخ:    1392
چاپ:    اول
تعداد:   1000
صفحه آرايى:    مؤسسه امام صادق (عليه السلام)ـ محسن بطاط
      مسلسل انتشار: 7            مسلسل چاپ اول: 7
مركز پخش
قم ميدان شهدا، انتشارات موسسه امام صادق (عليه السلام)
تلفن: 37745457 ; 09121519271
http://www.imamsadiq.org
www.shia.ir
www.tohid.ir

صفحه 7
   
    سلفى گرى در آئينه تاريخ

مقدمه

آيين اسلام، آيين رحمت و مهربانى است و نخستين آيه قرآن، مشتمل بر لفظ رحمان و رحيم است و همگى خدا را به اين دو اسم مى خوانيم و خدا نيز پيامبر خود را «رَحْمَةً لِلْعَالَمِينَ»1 معرفى كرده است و به پيامبر خود، دستور داده است كه با مردم با چهره باز و سينه فراخ سخن بگويد تا آنجا كه رسول خود را دارنده بهترين خلق و خوى معرفى كرده و فرموده است: «وَ إِنَّكَ لَعَلَى خُلُق عَظِيم»2
متأسفانه در قرن اخير، گروهى برخاسته از تعاليم وهابيت، به نام سلفى گرى در جامعه پيدا شده و به گونه اى رفتار مى كنند كه تو گويى اسلام مظهر خشونت و جنگ و ستيز است. و فرقه اى به نام «سلفى» پديد آمده تو گويى از هفتاد و سه ملّت يك فرقه كم بود، و با عدد مزبور، تكميل گرديد.
مديريت مدرسه نواب و سليمان خان مشهد مقدس درخواست كردند كه در سال جارى (تابستان 1392) مسأله «سلفى گرى»

1 . انبياء: 107 .
2 . قلم: 4 .

صفحه 8
ريشه يابى شود و عقائد آنان مطرح و تجزيه و تحليل گردد و بحث سال جارى به اين موضوع اختصاص يابد. از اين جهت، نگارنده فرصت را مغتنم شمرده، اين بحثها را در ميان فضلا و طلاب شهر مقدس مشهد القا نمود.
اميد است كه ماهيت اين گروه را روشن سازد و زنگ خطر به گوش همگان برسد.
برهمگان روشن است كه امروز حركت سلفى سبب كشتارها و اعزام تروريستها به نقاط مختلف جهان است كه نتيجه آن، ويرانى كشورهاى اسلامى و كشتار بيگناهان از زنان و كودكان و غير نظاميان است. در حالى قرآن به پيامبر دستور مى دهد كه به شيوه هاى ياد شده در اين آيه مردم را به اسلام دعوت كند:
(ادْعُ إِلَى سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَ جَادِلْهُمْ بِالتي هِىَ أَحْسَنُ...).1
(مردم را با سخنان حكمت آميز و اندرز نيكو به سوى راه خداى خويش دعوت كن و با آنان به بهترين شيوه گفتگو كن...) نه با كشتار و خون ريزى.
قم ـ حوزه علميه
جعفر سبحانى
شهريور ماه 1392

1 . نحل: 125 .

صفحه 9

فصل اول

سلفى گرى ديرينه و نوين

در آغاز قرن چهاردهم، شادروان سيد جمال الدين اسدآبادى(م1316) و شاگرد با وفاى وى عبده (م1323) مصريان را براى رهايى از خرافات به اسلام اصيل دعوت نمودند تا در گفتار و رفتار اسوه و الگو قرار گيرد. در چنين برهه، واژه سلفى و يا سلفى گرى به مطبوعات و رسانه ها راه يافته و اخيراً در ميان كشورهاى عربى به عنوان مذهب، مطرح مى شود.
در اين نوشتار كوشش بر آن است كه ريشه سلفى گرى به دست آيد و آنگاه بررسى شود كه آيا مى تواند به عنوان مذهب اعم از عقيدتى و فقهى مطرح گردد؟

«سلف» در لغت

سلف در لغت به معنى بستگان انسانى است كه دار فانى را وداع كرده و درگذشته اند. طريحى مى نويسد: «سلف الإنسان من

صفحه 10
تقدّمه بالموت من آبائه وذوى قرابته» و در اصطلاح فقهى، سلف به نوعى از داد و ستد مى گويند كه در آن، خريدار، ثمن را قبلاً مى پردازد تا جنس مورد معامله را در وقت معين دريافت كند، «سلف فروشى».1
و در برخى از مذاهب فقهى آمده است كه در نماز ميت گفته شود: «واجعله لنا سلفاً»، يعنى اين ميت را به عنوان ثمن از ما بپذير و در برابر آن براى ما پاداشى در آخرت عطا فرما.2
كلينى در كافى نقل مى كند در موقع احتضار مؤمن در عالم معنى به او گفته مى شود:
«امّا الذى كنتَ ترجوه فقد أدركتَه ابشر بالسلف الصالح مرافقةَ رسولِ الله وعليّ وفاطمةَ، ثم تُسلّ نفسُه سلاًّ رفيقاً».3
«آن چه كه به آن، اميد داشتى به آن رسيده اى، بشارت باد به تو به سلف صالح ـ يعنى ـ همنشينى با رسول خدا و على و فاطمه(عليهم السلام)، آنگاه جان او به آرامى گرفته مى شود.
از لسان العرب استفاده مى شود كه سلف بر جمعيّت پيشين، گفته مى شود، هر چند از بستگان انسان نباشند و در عين حال نوعى مشابهت در ميان آن دو باشد، به گواه آيه (فَجَعَلْنَاهُمْ سَلَفًا وَ مَثَلاً

1. مجمع البحرين، ماده «سلف».
2. النهاية، ابن اثير، ج2، ص 390.
3. كافى، ج3، كتاب جنائز، باب أنّ المؤمن لا يكره على قبض روحه، حديث4.

صفحه 11
لِلآخِرِينَ)1، «آنها را پيشگامان ـ در عذاب ـ و عبرتى براى ديگران قرار داديم» ولى در عين حال، اعتراف دارد كه اگر واژه سلف به رجل اضافه شود به نياكان او گفته مى شود2.
نتيجه مى گيريم كه سلف در لغت به معنى پيشگامانى است كه نوعى با انسان پيوند داشته و يا از بستگان خاص او به شمار رود و در اصطلاح فقهى، جايى كه ثمن قبلاً پرداخت شود و كالا در وقت دگر تحويل گردد، معامله سلف ناميده مى شود.

سلفى در اصطلاح امروز

سلفى در عصر حاضر به پيروان احمد بن حنبل(186ـ 241) گفته مى شود و او يكى از شخصيت هايى است كه از سنّت پيامبر دفاع نمود و به آنچه كه صحابه و تابعان بر آن بودند، تمسك جست و به آراء و افكارى كه پس از آنان پديد آمده بود، اعتنا نكرد و در اين راه از جانب برخى از خلفاى عباسى آزار ديد امّا استقامت ورزيد و شكيبايى پيشه نمود.3
بنابراين تعريف، سلفى هاى امروز از پيروان احمد بن حنبل هستند از آن نظر كه وى در عقيده و شريعت، از روش صحابه و

1. زخرف: 56.
2. لسان العرب، 9، ماده «سلف».
3. الموسوعة الذهبية للعلوم الاسلامية، 29، ص 503 مادّه سلف.

صفحه 12
تابعان، پيروى مى كرده است. و كتاب «السنّة» تأليف فرزند احمد حنبل حاوى افكار و آرا و سنت هاى پيشينيان است، گويا همگى را از پدر گرفته است.
بنابراين، آرا و افكار و روايات احمـد بن حنبل، وسيله اى براى شناخت روش صحابه و تابعان و تابعانِ تابعان به شمار مى رود.

دليل آنان بر اين تخصيص

از بيانات احمد بن تيميه(م728) يكى از مدّعيان پيروى از سلف، استفاده مى شود كه براى بازشناسى حق از باطل و سره از ناسره بايد به آنچه كه مردم آن سه قرن بدان معتقد بوده و عمل مى كردند رجوع نمود. گويا هر چه در سيصد سال نخست در بين مسلمانان رايج و حاكم بوده، برحق بوده و آنچه كه بعد از اين سه قرن پديد آمده است، از اعتبار ساقط است.
محمد بن نسيب رفاعى سلفى معاصر در كتاب «التوصل الى حقيقة التوسل» خود را چنين معرفى مى كند: «مؤسس الدعوة السلفية وخادمها» و به آن افتخار مىورزد و در اين مورد، رجزخوانى كرده و مى گويد:
و كلّ خير فى اتّباع مَنْ سلف *** وكل شرّ فى اتباع من خلف1

1. التوصل إلى حقيقة التوسل، چاپ بيروت، 1394هـ.ق.

صفحه 13
بنابراين، محور حق و باطل، سيره و روش «سلف» است و فساد و جهل و ضلالت در پيروى از جانشينان آنان است و معنى آن، اين است كه آنچه كه در سيصد سال نخست بوده و رخ داده، بر حق بوده و آنچه كه بعد از سيصد سال تا عصر حاضر، انجام گرفته، همگى بر باطل است.
آنان بر مدعاى خود كه محور حق و باطل، روش وانديشه هاى علما و دانشمندان و محدثان سه سده نخست هست. با حديثى از پيامبر، استدلال مى كنند كه پيامبر گرامى فرمود:
«خيرُ الناس قرنى، ثمّ الذينَ يَلُونهم، ثمّ الذين يلُونهم، ثُم يجيء أقوامٌ تسْبقُ شهادةُ أحدِهم يمينَه ويمينُه شهادتَه».1
«بهترين مردم، مردم زمان من هستند، سپس گروهى كه پس از آنان مى آيند، آن گاه كسانى كه در مرتبه بعدى هستند، سپس مردمى مى آيند كه شهادت و سوگند آنان ارزشى ندارد».
و اين مطلب در حديث ديگر نيز آمده است:
«خيركم قرني ثم الذين يلونهم، ثم الذين يلونهم، قال عمران: لا أدري أذكر النبي(صلى الله عليه وآله وسلم) بعدُ قرنين أو ثلاثة، قال النبي: إن بعدكم قوماً يخونون ولا يُؤتمنون ويشهدون ولا يستشهدون ويَنذرون ولا يفون ويظهر فيهم السمن».2

1. صحيح بخارى، حديث2652، و نيز اين حديث در شماره 3651 و 3429 و 3658 با اختلاف اندكى آمده است.
2. صحيح بخارى، حديث شماره 2651.

صفحه 14
«بهترين شما قرن من، سپس آنان كه پشت سر مى آيند، سپس گروهى پس از آنان هستند، عمران مى گويد: نمى دانم پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) دو قرن را يادآور شد يا سه قرن، ولى فرمود: پس از شما گروهى مى آيند كه خيانت مىورزند ـ امين نيستند، گواهى مى دهند ولى گواهى آنان پذيرفته نمى شود. نذر مى كنند ولى به آن وفا نمى كنند، تن پرورى در ميان آنان فراوان مى شود».
اكنون بايد ديد سلفى هاى ديرين و نوين چگونه با اين حديث بر صداقت و پاكى مسلمانان سه سده نخست و بر بى اعتبارى گروه هاى بعدى استدلال مى كنند.
ابن حجر در كتاب فتح البارى كه شرحى بر صحيح بخارى است، قرن را به معنى زمان گرفته است و مى گويد: كه آخرين فرد از طبقه سوم(تابعان تابعين) در سال 220 درگذشته است. و اين مقدار زمان بهترين زمانهاست و پس از آن بدعت ها آشكار شد. معتزله آزاد گشتند، فلاسفه سربلند كردند و محدّثان مورد امتحان قرار گرفتند و پيوسته اين كاهش تا به زمان ما جريان دارد.1
از نظر ابن حجر، مقياس در صدق واژه «قرن» بر جمعى، زندگى آنان در يك زمان معين است كه از نظر زمانبندى مى تواند صد و يا كمى كمتر از آن باشد، در حالى كه از نظر قرآن، مقياس در صدق اين واژه بر هر گروهى، چيز ديگر است.

1. فتح البارى، ج7، ص 6.

صفحه 15
تـوضيح ايـن كـه، واژه «قـرن» به صـورت مفرد، پنج بار و به صيغه جمع سيزده بار در سوره هاى مختلف قرآن، وارد شده است.1
دقت در مفاد اين آيات، ثابت مى كند كه واژه «قرن» بسان «اقتران» به معنى نزديكى و همراهى است و ملاك در صدق آن، بر هر گروهى وجود يك رابطه فرهنگى يا حكومتى و يا عقيدتى در ميان آنان است تا روزى كه منقرض شوند در اين صورت چه بسا ممكن است زمان زيست گروه، متجاوز از چند صد سال و چه بسا ممكن است كمتر از صد سال باشد، بنابراين «فراعنه»، ملوك سبا، سلاطين كلده و آشور، و قيصرهاى روم، هر يك از نظر قرآن، قرنى محسوب مى شوند كه چه بسا زندگى آن اقوام، بالاتر از چند صد سال بوده است.
گواه ما بر اين تفسير، آيه(وَ عَادًا وَ ثَمُودَ وَ أَصْحَابَ الرَّسِّ وَ قُرُونًا بَيْنَ ذَلِكَ كَثِيرًا)2 است.
اقوام عاد، ثمود، و غيره كه در آيه آمده اند هر يك قرنى محسوب شده اند، در حالى كه زمان زندگى آنها محدود به حدّ

1. درباره واژه مفرد به سوره هاى انعام: 6; مريم: 74; و نيز مريم: 98، ص: 3; ق : 36; انعام: 6; مؤمنون: 31 مراجعه شود درباره واژه جمع به يونس: 13; هود: 116; اسراء: 17; طه: 51 و 128; قصص: 43 و 78; سجده: 26; يس: 31; احقاف: 17; مؤمنون: 42; فرقان: 38; قصص: 45 مراجعه گردد.
2. فرقان: 38.

صفحه 16
مشخصى به نام صد سال يا كمتر از آن نبوده است.
اتفاقاً برخى از لغوى ها نيز با اين تفسير موافقند. لغت نويس عرب، ابن منظور، چنين مى نويسد: «قرن»، امّتى پس از امّت است. آنگاه از «ازهرى» نقل مى كند: قرن امّتى است كه در ميان آنان، پيامبرى ظاهر شده يا در ميان آنان دانشمند سرشناسى وجود داشته باشد.1
شاعر عرب زبان مى گويد:
إذا ذهبَ القرنُ الذي أنتَ فيهمُ *** وخُلِّفتَ في قرن فأنت غريب
«اگر كسانى كه تو در ميان آنان مى زيستى از ميان بروند و نسل ديگرى جايگزين آنان شود، تو در ميان آنان غريبى».
آنچه كه ازهرى گفته، درست مطابق قرآن است، مفهوم قرآنى «قرن» عبارت است از جمعى كه با پيوندى خاصّ و به تعبير علمى با رابطه خاصى كنار هم زندگى كنند اين رابطه گاهى دين و گاهى حكومت و احياناً وجود پيامبر ويا دانشمندى است كه به آن جمع، وحدت مى بخشد.
در پرتو اين بيان، حديث، بر فرض صحت بر فضيلت سه گروه گواهى مى دهد كه رابطه خاصى بر آنها حاكم بود، كه در كنار

1. لسان العرب، ج13، ص 333، ماده«قرن».

صفحه 17
يكديگر به نوعى مى زيسته اند و امّا مدّت هر يك از آن گروه ها چه اندازه است، قرآن و حديث، از آن ساكت هستند.
از اين بيان، سه نتيجه مى گيريم:
1. قرن به معنى صد سال نيست، بلكه به معنى نسلى است كه نوعى وحدت اعتبارى بر آنها حاكم بوده و داراى فرهنگ و يا حكومت و دين واحدى باشند در اين صورت چند نسل آنان يك قرن حساب مى شود، مانند فراعنه يا امّت هايى كه زير سلطه افرادى خاصّ بوده اند، مثلاً قرن ايوبى ها، يا قرن اموى ها و عباسى ها و... و به عبارت ديگر، «قرن»: جمعيتى است كه با هم يك رابطه و پيوند فرهنگى، اقتصادى يا سياسى يا حكومتى داشته باشند و ناظر به صد سال و كمتر يا بيشتر نيست، آرى در اصطلاح امروز، قرن به صد سال گفته مى شود و مى گويند فعلاً قرن بيست و يكم ميلادى يا قرن پانزدهم اسلامى است.
2. مقصود از گفتار پيامبر كه فرمود: «خير الناس قرنى»، يا «خيركم قرنى» جمعيّتى است كه با پيامبر گرامى مى زيستند و وجود پيامبر در ميان آنان، باعث وحدت آنان شده و با درگذشت او، اين قرن سپرى مى شود. آن گاه نوبت گروه دوم مى رسد كه فرمود: «ثم الذين يلونهم» احتمال دارد مقصود از آن دوران خلافت باشد كه با صلح امام حسن(عليه السلام) به پايان رسيد. ولى مقصود از گروه سوم چندان روشن نيست بنابراين، تفسير گروه دوم به تابعان و گروه سوم به

صفحه 18
تابعانِ تابعان، تفسير بى دليلى است كه نمى توان آن را تفسير صحيح شمرد.
3. فرض كنيم كه مقصود از سه گروه، همان «صحابه پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)» و «تابعان» و «تابعان تابعان» باشد كه اوّلاً بر سيصد سال تطبيق نمى كند بلكه در 220 پايان مى پذيرد. افزون بر آن، مقصود از بهترين بودن زمان، اين است كه در اين عصر، فتوحات اسلامى رخ مى دهد و مردم جهان با دين اسلام آشنا مى شوند. از اين جهت اين دوره ها بهترين دوره شمرده شده است. اين مطلب غير از آن است كه عقايد و رفتار مردم اين سه عصر، ملاك حق و باطل است.
بنابراين كه سلف و خلف از نظر محوريت براى حق و باطل يكسان مى باشند وجود يك عقيده و يك رفتار در سه قرن، نشانه حق، و وجود آن در سه قرن بعدى نشانه باطل نيست، حق و باطل را بايد از جاى ديگر شناخت. رسول خدا مرجع حق و باطل را مشخص فرموده است. آن گاه كه مى فرمايد:
«إنّى تارك فيكم الثقلين، كتاب الله وعترتي، فما إن تمسّكتم بهما لن تضلّوا».1
بنابراين بايد صحيح و ناصحيح را از كتاب خدا، و سنت پيامبر كه از طريق عترت نقل مى شود، شناخت.

1. حديث متواتر است نياز به ارائه مدرك ندارد.

صفحه 19

تقسيم بى ملاك

توصيف سلف به صلاح و توصيف خلف به ضد آن، كه مى گويند سلف صالح يا خلف طالح، چيزى است كه از اين روايت استفاده نمى شود، علاوه بر آن با ظاهر قرآن، سازگار نيست. قرآن همه امّت اسلامى را به يك معنا مى ستايد و مى فرمايد:
(كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّة أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ تَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ تَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ تُؤْمِنُونَ بِاللهِ وَ لَوْ آمَنَ أَهْلُ الْكِتَابِ لَكَانَ خَيْرًا لَهُمْ مِنْهُمُ الْمُؤْمِنُونَ وَ أَكْثَرُهُمُ الْفَاسِقُونَ).1
«شما بهترين امّتى هستيد كه به سود انسانها آفريده شده ايد زيرا امر به معروف و نهى از منكر مى كنيد و به خدا ايمان داريد. و اگر اهل كتاب، ايمان آورند، به سود آنها است ولى عدّه كمى از آنها با ايمانند و اكثر آنها فاسق و نافرمان هستند».
و خطاب در جمله (كنتم) به همه مسلمانان جهان تا روز رستاخيز است و اين نوع خطاب بسان خطاب مؤلفان است كه مردم همه اعصار را دربرمى گيرد.
و در آيه ديگر مى فرمايد:
(وَ كَذَلِكَ جَعَلْنَاكُمْ أُمَّةً وَسَطًا لِتَكُونُوا شُهَدَاءَ عَلَى النَّاسِ وَ يَكُونَ الرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهِيدًا وَ مَا جَعَلْنَا الْقِبْلَةَ الَّتِي كُنْتَ

1. آل عمران: 110.

صفحه 20
عَلَيْهَا إِلاَّ لِنَعْلَمَ مَنْ يَتَّبِعُ الرَّسُولَ مِمَّنْ يَنْقَلِبُ عَلَى عَقِبَيْهِ وَ إِنْ كَانَتْ لَكَبِيرَةً إِلاَّ عَلَى الَّذِينَ هَدَى اللهُ وَ مَا كَانَ اللهُ لِيُضِيعَ إِيمَانَكُمْ إِنَّ اللهَ بِالنَّاسِ لَرَؤُوفٌ رَحِيمٌ).1
«همان طور كه قبله شما ميانه است، خود شما را نيز امّت ميانه اى قرار داديم تا امّت نمونه اى براى مردم باشيد و پيامبر هم فرد نمونه اى براى شما باشد. ما آن قبله اى را كه قبلاً بر آن بودى ـ بيت المقدس ـ را تنها براى اين قرار داديم كه افرادى كه از پيامبر پيروى مى كنند، از آنها كه به جاهليت باز مى گردند، مشخص شوند. اگر چه اين كار جز بر كسانى كه خداوند آنها را هدايت كرده دشوار بود، و خدا هرگز ايمان شما را ضايع نمى كند و خداوند نسبت به مردم، رحيم و مهربان است».
بنابراين، امّت اسلامى، اعمّ از سلف و خلف، زير يك چتر قرار گرفته اند و همگان «بهترين مردم» و يا امت وسط معرفى شده اند. تفكيك و جداسازى و صف بندى بين دو گروه بر خلاف آيات پيشين و ديگر آيه هاست، و هيچگاه زمان نمى تواند ملاك حق و باطل باشد.

1. بقره: 143.

صفحه 21
 
آيا سلفى گرى مذهب است؟
مذهب، در اصطلاح متكلمان و فقيهان مجموعه اصول و فروعى است كه افراد به آن، دعوت مى شوند و گاهى فقط به وجود يكى اكتفا كرده و از ديگرى چشم مى پوشند. مثلاً مى گويند فلانى در اصول و عقايد، «اشعرى» است و در فقه «حنفى» است و... در هر حال، خواه، مذهب مذهب عقيدتى يا فقهى باشد، مجموعه يكپارچه از هر يك را مذهب مى نامند، مثلاً اصولى را كه ابوالحسن اشعرى در كتاب «مذاهب الاسلاميين و اختلاف المصلين»1 آورده، «مذهب اشعرى» و فقهى كه شافعى در كتاب «الأُمّ» آورده، مذهب فقهى مى نامند.
اكنون سؤال مى شود آيا سلفى گرى مى تواند به صورت مستقل، مذهبى باشد كه مردم را در اصول و فروع بدان دعوت كنيم؟ پاسخ اين سؤال منفى است، زيرا مردم اين سه قرن، مكتب واحدى در اصول و فروع نداشته اند بلكه اين سه قرن، مملوّ از آرا و عقايد گوناگون و مكتب هاى مختلف كلامى و فقهى است كه نمى توان مجموع را يك مكتب اصولى و يا فقهى شمرد، بلكه در اين سه قرن، مكاتب عقيدتى و فقهى فراوانى پرورش يافته كه ضدّ يكديگر مى باشند.

1. مقالات الاسلاميين و اختلاف المصلين، ص 320ـ 325.

صفحه 22
ما در اينجا انگشت روى محدثان مى گذاريم كه سلفى ها روى آنان تكيه مى كنند و احمد بن حنبل را نماينده آنان مى دانند.
عبدالرحمن سيوطى (م911) در كتاب ارزشمند خود، به نام «تدريب الراوى» مى نويسد: محدثان در اين سه قرن يك دست نبوده بلكه از مكتب هاى گوناگونى پيروى مى كرده كه اينك ما به صورت موجز، به نام برخى از آنان اشاره مى كنيم:

1. مرجئه

آنان كسانى بودند كه مى گفتند ايمان براى نجات كافى است و عمل چندان اهميّت ندارد و به تعبير علمى «قدّموا الايمانَ وأخّروا العمل» سپس از آنان 13 نفر نام مى برد، مانند ابراهيم بن طهمان، ايوب بن عائذ الطائى، زرّ بن عبدالله المرهبى، شبابة بن سوار و...

2. نواصب

اينان گروهى هستند كه دشمنى على(عليه السلام) را در دل مى پرورانند و گاهى هم نسبت به ساحت قدسى او جسارت مى كنند، سپس از آنها 7 نفر نام مى برد، مانند: 1. اسحاق بن سويد العدوى، 2. بهز بن اسد، 3. حريز بن عثمان، 4. حصين بن نمير الواسطى و...

3. محدثان شيعه

مقصود از آنان كسانى هستند كه على(عليه السلام) را برتر از عثمان

صفحه 23
دانسته و يا بر كليه خلفا برترى بخشيده و احياناً به خلافت بلافصل او از پيامبر معتقد شده اند و در هر حال، جامع اين افراد، برترى بخشيدن به امام على(عليه السلام) است. سپس از آنها 24 نفر نام مى برد مانند: 1. اسماعيل بن ابان، 2. اسماعيل بن زكريا خلقانى، 3. جرير بن عبدالحميد، 4. ابان بن تغلب كوفى و...

4. قدريه

مقصود از قدريه در اصطلاح امثال سيوطى كسى است كه قائل به اختيار بوده و شرّ را از جانب بندگان بداند، سپس از آنها 30 نفر نام مى برد از قبيل: 1. ثور بن زيد مدنى، 2. ثور بن يزيد حمصى، 3. حسان بن عطيه محاربى، 4. حسن بن ذكوان و...

5. جهميه

مقصود، گروهى است كه صفات خدا را نفى كرده و قائل به خلق قرآن شده اند و از آنان، بشر بن سرّى را نام مى برد.

6. خوارج

آنان كسانى هستند كه با تحكيم در صفين مخالفند و در حقيقت از على و عثمان تبرّى مى جويند و دو نفر از آنها را نام مى برد: 1. عكرمة مولى بن عباس، 2. وليد بن كثير...

صفحه 24
 
7. واقفه
كسانى هستند كه در مسأله «خلق قرآن»، توقف نموده و هيچ يك از دو طرف را كه يكى قرآن را مخلوق و ديگرى قديم مى دانست، حمايت نكردند، و على بن ابى هاشم از آنهاست.

8. قعديه

آنان گروه جدا شده از خوارج هستند و خروج بر حاكمان وقت را جايز مى دانند، اما عملاً در آن شركت نمى كنند.1
اكنون بناست فردى به سلف مراجعه كند به كدام يك از آنها كه داراى مكتب هاى گوناگون كلامى و فقهى هستند رجوع كند؟ ممكن است در پاسخ بگويند ما به احمد بن حنبل و آراى كلامى و فقهى او مراجعه مى كنيم، در اين صورت بايد گفت كه آنان بافته خود را واتابيده اند و از ادّعاى خود، دست برداشته اند، و در ميان اين گروهها يك نفر را به عنوان پيشوا برگزيده اند، اما ديگر محدثان را از اعتبار انداخته اند و در حقيقت اين نوع سلفى گرى، انكار سلفى گرى است.
***

1. تدريب الراوى، ج1، ص 328ـ 329.

صفحه 25
 
فقدان روش واحد در استنباط احكام
بررسى هاى پيشين به روشنى ثابت كرد سلفى گرى مذهب خاص و ويژه اى نيست تا خلف در اصول و فروع از آن پيروى كند، بلكه پيروى از مردم اين سيصد سال است كه از نظر سلفيان قداست بالايى دارد، مذاهب گوناگونى در دو قلمرو عقيده و فقه پديد آورده اند و شايسته است آن زمان را زمان پيدايش مذاهب و جوشش آرا ناميد و با مطالعه كتاب «مقالات الاسلاميين و اختلاف المصلين» به گوشه اى از اين تضارب آرا و عقايد پى مى بريم. حتى اگر ما بخواهيم به اسامى دارندگان اين مذاهب عقيدتى و فقهى اشاره كنيم، صفحات متعددى را بايد به اين كار اختصاص دهيم لذا خواننده گرامى را به مطالعه اين كتاب سفارش مى كنيم.
اكنون سخن در جاى ديگر است و آن تبيين يكى از علل پايه هاى پيدايش فزون از حدّ مذاهب فقهى در اين سه سده است.

پيروى از نصّ ـ يا پيروى از رأى

پس از درگذشت پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم)، دو روش متضاد و رو در رو در ميان صحابه و سپس در ميان تابعان و ديگران پديد آمد و نتيجه هر روش با روش ديگر، كاملاً در تضاد است. گروهى از

صفحه 26
ياران پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)، در تبيين احكام، از نصوص قرآن و سنت پيامبر بيرون نرفتند و نامورترين رجال اين گروه، امام على(عليه السلام) و شاگرد باوفاى او عبدالله بن عباس از صحابه و سعيد بن مسيّب و عامر بن شراحيل معروف به شعبى از تابعان هستند. حتى فرد اخير مى گويد: آنچه كه از رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) رسيده است، بايد آن را گرفت و غير آن را بايد در زباله دان ريخت.1 در برابر اين گروه، گروهى مصلحت گرا، پيروان رأى هستند كه با يك رشته محاسبات فتوا دادند و حتى مصلحت انديشى را بر نصّ الهى مقدّم داشتند. پيشواى آنان، عمر بن خطاب است كه در مواردى، رأى را بر نص ترجيح داده است كه برخى از نمونه هاى آن را متذكر مى شويم:
1. در عصر پيامبر و خليفه نخست و دو سال از خلافت عمر، سه طلاقه كردن زن، يك طلاق حساب مى شد، ولى عمر بن خطاب، روى مصلحت انديشى، فتوا داد كه بايد همان سه طلاق را امضا كنيم تا آنها از اين خلاف ها انجام ندهند.2
2. ازدواج موقت و حج تمتع از طرف عمر بن خطاب، تحريم شد و اين دو تحريم غوغايى در ميان صحابه پيامبر آفريد.3
حتى خليفه وقت در يكى از خطبه هاى خود چنين گفت:

1. أعلام الموقعين، ابن قيم، ج1، ص 57 و 62.
2. صحيح مسلم، ج4، ص 184، باب الطلاق الثلاث، حديث 1ـ3.
3. صحيح مسلم، كتاب نكاح، باب سوم، حديث17.

صفحه 27
«متعتان كانتا على عهد رسول الله(صلى الله عليه وآله وسلم) وأنا أنهى عنهما وأعاقب عليهما».1
ما درباره اين دو تحريم، بيش از اين سخن نمى گوييم، زيرا بنابر اختصار است.
در ميان تابعان اين دو روش به اوج خود رسيد. ابوحنيفه (80 ـ 150) به خاطر كم بودن احاديث صحيح در نزد او، قاعده هاى قياس و استحسان را به بالاترين وجه پايه فقه خود قرار داد، در حالى كه امام شافعى (150ـ 204) قياس را پذيرفته ولى درباره استحسان مى گويد: من استحسن فقد شرّع.2
ابوحنيفه، معتقد به حيل شرعى بوده و بسيارى از حرامها را از طريق حيل شرعى، حلال مى كرد تا آنجا كه بخارى براى افكار ابوحنيفه بابى گشود و به نقد آنها پرداخت.3 ابوحنيفه اين مطلب را با تأسيس قاعده «فتح ذرائع» انجام مى داد در حالى كه مالك (ـ179) به شدت با اين قاعده مخالف بود و قاعده ديگرى را جايگزين آن كرد به نام «سدّ ذرائع».4
از اين بيان، نتيجه مى گيريم كه فقيهان اين قرون بعد از رسول

1. احكام القرآن، جصاص، ج2، ص 152; السنن الكبرى، بيهقى، ج7، ص 206.
2. مصادر الفقه الاسلامى و منابعه، ص 253.
3. صحيح بخارى، ج9، ص 32، باب الاكراه.
4. الموافقات، ج4، ص 112.

صفحه 28
خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) يك مذهب مشخص و معين به گونه اى كه اكثريت را بدان دعوت كنند، نداشتند و سردرگمى در زمينه عقايد و فروع بر آنها حاكم بوده، در اين صورت چگونه مى توان يك ميليارد و نيم مسلمان را پيرو جمعى كنيم كه با شك و ترديد و تشتّت و پراكندگى، به سر برده اند.
در اينجا از بيان نكته اى ناگزيريم و آن اينكه اگر اين سلف صالح به اهل بيت پيامبر رجوع مى كرد، دائره خلاف تنگتر شده و از اين تشتت بيرون مى آمدند ولى متأسفانه سياست بر تعقل و مصلحت انديشى بر نص چيره شد!

شكاف در ميان اهل حديث

ما درباره فقيهان مذاهب فقهى سخن نمى گوييم. بلكه رشته سخن را به سوى اهل حديث مى بريم، تا روشن خواهد شد كه در آن عصر درخشان، مروّجان مكتب حديثى، در اصول عقايد، وحدت نظر نداشتند.
ابوالحسن اشعرى (260ـ 324) از اعتزال بازگشت و به اهل حديث پيوست و خود را از انصار احمد بن حنبل معرفى كرد. چرا؟ فعلاً درباره آن سخن نمى گوييم. تفصيل آن را مى توانيد در كتاب «بحوث فى الملل والنحل»1 مطالعه بفرماييد. وى، پس از پيوستن

1. بحوث فى الملل والنحل، ج2، ص 30ـ 38.

صفحه 29
به اهل حديث، كتاب «الابانه» را نوشت و اعلام كرد كه عقايد اهل حديث، در اين كتاب در چند بند آمده است. در همان زمان، محمد بن جعفر طحاوى (م321) عقيده اهل حديث را در كتاب خود به نام «العقيدة الطحاويه» آورده است، در حالى كه مؤلف آن با آنچه كه اشعرى در اين مورد نوشته در سيزده مسأله اختلاف دارد.1
اين اختلاف به خاطر آن است كه طحاوى تحت تأثير مكتب ابوحنيفه و دو شاگر او ابويوسف و محمد بن حسن شيبانى بوده است.
باز، در همان دوره، محمد بن محمود ماتريدى سمرقندى (م 330) در شرق اسلامى كه خود را پيروان سلف صالح معرفى مى كند، كتابى درباره عقايد اهل حديث نوشت و در آن در 10 مسأله با اشعرى مخالفت ورزيد.2
با اين شكاف هاى موجود در تنظيم عقايد سلف، چگونه مى توان آن را مذهب مشخصى تلقى كرد، در حالى كه هر يك از اين سه نفر به اضافه آن چه كه عبدالله بن احمد بن حنبل در كتاب «السنّة» آورده است، آهنگ هاى مختلف و كوبنده يكديگر را دارند؟!

1. طبقات الشافعيّه، سبكى، ج3، ص 376.
2. بحوث فى الملل والنحل، ج3، ص 56ـ 74، در اين صفحات در مورد اين ده مسأله به صورت مفصل بحث انجام گرفته است.

صفحه 30
 
احياگر روش سلفى در قرن هشتم؟!
ابن تيميّه(661ـ 728) نخستين كسى است كه پس از خاموشى دعوت سلفى گرى به احياى آن پرداخت. البته از واژه سلف صالح بهره نمى گيرد ولى در اكثر موارد، رأى خود را به سلف و اهل سنت و جماعت نسبت مى دهد و واژه سلف در كتاب او به نام «منهاج السنه» بيش از ديگر واژه ها به چشم مى خورد. وى تا سال 699(تا اواخر قرن هفتم) رأى خاصى نداشت ولى از آغاز قرن هشتم با نگارش رساله «العقيدة الواسطية» شكاف عظيمى ميان اهل حديث پديد آورد، زيرا وى خدا را با صفاتى معرفى كرد كه جمهور مسلمانان بر خلاف آن هستند، و اين عقايد مخالف و شاذّ را مى توان چنين برشمرد:
1. خدا را جسمانى دانست
2. براى خدا جهت و علو در نظر گرفت
3. براى خدا حركت و صعود و نزول فرض كرد
4. فنا و پايان پذيرى آتش دوزخ را مطرح كرد1.
انتشار اين عقايد، در ميان مسلمانان شام و مصر خشم دانشمندان غيور اسلامى را بر ضدّ او برانگيخت، تا اين كه چند بار

1. درباره آگاهى از اين عقايد ويژه به كتاب ابن تيميه فكراً ومنهجاً، ص 31ـ 70 مراجعه شود، عبارت هاى وى در كتب مختلف او در اين صفحات آمده است.

صفحه 31
در محكمه شرع، محكوم و زندانى شد و سرانجام، در همان زندان، درگذشت.
اكنون بايد سؤال شود كه آيا اين خلف صالح كه مى خواهد از سلف صالح پيروى كند، عقايد اين احياگر را بگيرد؟ فردى كه امروز در كشور سعودى او را شيخ الاسلام مى شناسند، و با كلمات او استشهاد مى كنند و گفتار او را حد فاصل بين حق و باطل مى دانند؟

ابن تيميه و كاستن از قدر و منزلت انبيا

ابن تيميه، در بسيارى از كتابهاى خود، مى كوشد مقامهاى انبيا و اوليا را بسيار پايين بياورد و بعد از درگذشت آنان، هيچ نوع، مقام و كرامتى براى آنان نباشد، جز همان مقامى كه براى مطلق مسلمان مى توان قائل شد. او با سه فتواى شاذّ و خلاف قاعده خود، افكار عمومى را بر ضد خود شوراند و آن سه فتوا عبارتند از:
1. تحريم سفر براى زيارت قبر رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم).
2. تحريم بنا بر روى قبور انبيا و اوليا.
3. تحريم توسّل به پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم).
در ميان فتاواى كثير او اين سه فتوا، بسيار شكننده صف وحدت بود.
در اين هنگام، برخى تحت تأثير او قرار گرفتند، مانند ابن قيم و

صفحه 32
ابن كثير،كه از شاگردان او به شمار مى روند، ولى اكثريت علماى اهل سنّت به ردّ او پرداختند و اگر مجموع كتابهايى كه بر ردّ او نوشته شده يكجا گرد آوريم، كتابخانه اى را تشكيل مى دهد كه از هزار كتاب فراتر مى رود.1
در اين ميان، مجتهد معاصر او، سبكى(م756) آستين بالا زد و بهترين كتاب را در نقد وى نوشت.2
اگر واقعاً ابن تيميه كه مدعى سلفى گرى است، لازم است به حالات سلف خود باز گردد، در اين صورت خواهد ديد كه سفر براى زيارت رسول خدا نزد آنان امر مسلّمى بود، مانند سفر بلال از شام به مدينه براى زيارت پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم).3
عمر بن عبدالعزيز، افرادى را اجير مى كرد كه از طرف او به مدينه بروند و قبر پيامبر را زيارت كنند.4 دور نرويم در اين چهارده قرن همه مسلمانان، قبل از مناسك حج يا پس از انجام مناسك به زيارت قبر پيامبر مى شتابند و احياناً راهى را انتخاب مى كنند ـ هر چند دور باشد ـ كه به زيارت رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) نائل گردند.
درباره ساختن سايبان بر قبور انبياء و اولياء، همين كافى است

1. در اين مورد به كتاب «معجم المؤلّفات الاسلامية فى الردّ على بدعة الوهابية» مراجعه شود.
2. شفاء السقام فى زيارة خير الأنام.
3. تهذيب الكمال، ترجمه بلال.
4. شفاء السقام: 56 .

صفحه 33
كه پيامبر را در خانه خود به خاك سپردند و اگر بنا بر قبور حرام باشد، در اين صورت فرقى بين بناى قبلى و بعدى نيست.1
در همان قرون ثلاثه، بسيارى از قبور امامان معصوم(عليهم السلام) و صحابه پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)، داراى بنا و ساختمان بودند كه مردم به زيارت آنها مى شتافتند. در اين مورد به كتاب رحله ابن بطوطه و رحله ابن جبير مراجعه شود.
شگفت از فتواى سوم اوست كه توسل به پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) را شرك مى داند، در حالى كه قرآن مجيد در مواردى فرمان مى دهد كه آن گناهكاران به حضور پيامبر برسند و از او درخواست دعا كنند تا او درباره آنان استغفار كند:
(وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جَاءُوكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللهَ تَوَّابًا رَحِيًما).2
«اگر آنان، هنگامى كه بر خويش ستم كرده بودند پيش تو ـ رسول خدا ـ بيايند و خود، استغفار كنند و پيامبر نيز در حق آنان طلب مغفرت كند، خدا را توبه پذير و رحيم مى يابند».
آن گاه كه اين آيه و امثال آن3، تلاوت مى شود، مى گويند اين آيات، مربوط به دوران حيات پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) است، در حالى كه آيه

1. سيره ابن هشام: 2 / 663 .
2. نساء: 64.
3. منافقين: 5; يوسف: 97.

صفحه 34
نخست، از اطلاق بالايى برخوردار است، هم حال حيات پيامبر و هم حال ممات او را مى گيرد، اگر توسّل به پيامبر شرك باشد، بايد در هر دو حالت يكسان باشد. تبعيض ميان اين دو حالت بر خلاف عقل فطرى است. با اين كه بناى ما در اينجا بر فشرده گويى است، حديث صحيحى را يادآور مى شويم كه پيامبر در آن به فردى نابينا دستور مى دهد كه دو ركعت نماز بخواند و دعايى بكند كه در آن توسل به ذات و مقام پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) وارد شده است، و اين حديث به اتفاق همه، حتى ابن تيميه، صحيح است، اينك فشرده اين حديث:
عثمان بن حنيف مى گويد:
انّ رجلاً ضريراً أتى النبي، فقال: اُدعُ الله أن يعافيني؟
فقال(صلى الله عليه وآله وسلم): إن شئتَ دعوتُ، وإن شئتَ صبرتَ وهو خير؟
قال: فادْعُه، فأمره(صلى الله عليه وآله وسلم) أن يتوضأ فيُحسِنَ وضوءَه ويصلِّي ركعتين ويدعوَ بهذا الدعاء: «اللهمّ إنّي أسألك وأتوجّه إليك بنبيّك محمّد، نبيّ الرحمة يا محمّد إنّي أتوجّه بك إلى ربّي في حاجتي لتُقضى، اللّهمّ شفّعه فيّ.
فقال ابن حنيف: «فوالله ما تفرقنا وطال بنا الحديثُ حتى دخلَ علينا كأن لم يكن به ضرّ».1

1. سنن ترمذى:5، كتاب دعوات، باب 119، شماره 3578; سنن ابن ماجه:1/441 شماره 1385; مسند احمد:4/138.

صفحه 35
عثمان بن حنيف مى گويد: نابينايى خدمت پيامبر آمد، و گفت: دعا كن خدا به من شفا دهد.
پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود: اگر بخواهى دعا مى كنم، و اگر مى توانى صبر كن و آن بهتر است.
نابينا گفت: خدا را بخوان، دعا كن!
در اين موقع پيامبر فرمود: وضوى نيكو بگير و دو ركعت نماز بخوان و پس از آن چنين دعا كن.
پروردگارا! من از تو مسألت مى كنم و به سوى تو به وسيله پيامبرت «محمد» كه پيامبر رحمت است روى مى آورم.
اى محمد من به وسيله تو به پروردگارم رو آورده ام تا حاجتم برآورده شود.
پروردگارا! شفاعت او را در حقّ من بپذير.
ابن حنيف مى گويد: ما در محضر رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) بوديم، طولى نكشيد كه اين پيرمرد بر ما وارد شد تو گويى اصلاً نابينا نبوده است.
شكى نيست كه آن مرد نابينا از پيامبر درخواست دعا كرد، يعنى به دعاى پيامبر متوسل شد، و در اين گفتگويى نيست.
سخن در دعايى است كه پيامبر به آن نابينا تعليم كرد، در آن دعا پيامبر به او آموزش داد كه به شخص و شخصيت پيامبر متوسل شود و آن را ميان خود و پروردگارش واسطه قرار دهد، تا خدا او را بيامرزد.
گواه بر اين مطلب كه در آموزش پيامبر توسل به شخص مطرح

صفحه 36
است، جمله هايى است كه در خود حديث وارد شده و ما به آنها اشاره مى كنيم:
1. «أللّهمّ إنّي أسألك وأتوجّه إليك بنبيّك».
لفظ «بنبيّك متعلق به دو فعل پيش از آن است:
الف: أسألك بنبيّك.
ب. أتوجّه إليك بنبيّك.
چه جمله روشنتر از اين كه سائل از خدا به خاطر شخص پيامبر سؤال مى كند.
در اين صورت او به شخص پيامبر متوسل شده و از خدا به خاطر احترام او درخواست حاجت كرده است.
2. «محمّد نبيّ الرّحمة».
اين جمله روشن ترين گواه است كه او شخص پيامبر را كه مظهر رحمت است را واسطه قرار داد.

پديده زشت تكفير مسلمانان

اين پديده ناهنجار بزرگترين ضربه را بر وحدت اسلامى زده و خون هاى پاكى در سايه فتاواى بى اساس، ريخته شده است. در طول 14 قرن، امّت اسلامى با داشتن تفاوت ها و اختلاف ها همگان تحت خيمه اسلام، زندگى كرده و كسى ديگرى را تكفير نمى كرد مگر آن كه اصل مسلمى از اصول اسلام را انكار كند، مانند بغض

صفحه 37
اهل بيت از سوى «نواصب» يا گروهى كه به «وحدت وجود» به معناى باطل آن گرايش پيدا كنند، اما اين گروه سلفى صداى طبل تكفير را بلند كرده بودند و ميزان شرك و توحيد را در اختيار خود گرفته بودند و بى آن كه به نصوص توجّه كنند; و هر كه را دوست داشتند مسلمان و هر كه را خوش نداشتند، كافر و مشرك مى خواندند و در اين ميان، شيعه، بيش از ديگر فرق اسلامى صدمه ديده است.
اكنون نوجوانان را در اردوگاه ها تربيت كرده، آن چنان به ايشان تفهيم مى كنند كه اگر جليقه انفجارى بپوشند و خود را در ميان مردم بى گناه منفجر كنند، ناهار خدمت پيامبر خواهند بود، و اگر ماه رمضان باشد، افطار را در محضر او هستند، حتى به اين اكتفا نكرده و قاشقى را هم همراه او مى كنند كه از آن موقع افطار استفاده كند!
ولى همين گروه تاكنون يك بت پرست، يا صهيونيست و يك محارب واقعى با اسلام و مسلمين را نكشته اند. من نمى گويم بروند آنها را بكشند ولى مى خواهم طرز تفكر آنان را بيان كنم كه هدف آنان شيعه ستيزى و مبارزه با خاندان رسالت است.
اينك براى روشن شدن معيار توحيد و شرك، چند روايت را از رسول خدا يادآور مى شوم تا سيماى حقيقت براى همگان آشكار شود.
1. «بُنيَ الإسلامُ على خِصال: شَهادةُ أنْ لا إله إلاّ اللهُ وَأنّ

صفحه 38
مُحمّداً رَسُولُ اللهِ وَالإقرارُ بِما جاءَ مِنْ عِندِ اللهِ وَالجهاد ماض مُنْذُ بَعثَ رُسُلَهُ إلى آخرِ عِصابة تَكُونُ مِنَ المُسلمين... فلا تكفّروهم بذنب ولا تشهدوا عَليهمْ بِشرك».1
«اسلام مبتنى بر چند چيز است: شهادت به يگانگى خداوند (لااله الاّ الله) و شهادت بر نبوت رسول خدا(محمّد رسول الله(صلى الله عليه وآله وسلم)) و پذيرفتن آنچه از جانب خداوند نازل شده است و اعتقاد به اينكه جهاد از ابتداى بعثت انبياء ادامه دارد تا به آخرين گروه كه مسلمانان مى باشند. پس كسى را كه به اين ويژگى ها معتقد بود، به دليل گواهى و شهادت او تكفير نكنيد و او را مشرك ننمايد».
2. ابوداود از نافع و او از ابن عمر نقل مى كند كه پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود:
«أيُّما رجل مُسلم أكفر رجلاً مسلماً فإن كان كافراً، وإلاّ كان هو الكافر».2
«هرگاه مسلمانى، مسلمان ديگرى را تكفير كند اگر او واقعاً كافر باشد كه هيچ، و گرنه خود او كافر است».
3. مسلم به نقل از نافع و او از ابن عمر روايت كرده است كه پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود:
«إذا كفّر الرجل أخاه، فقد باء بها أحدهما».3

1. كنزالعمال: ج 1، ص 29، شماره 30.
2. سنن ابى داود، ج4، ص 221، شماره 4687، كتاب السنة.
3. صحيح مسلم، ج1، ص 56، كتاب الايمان، باب «من قال لأخيه المسلم يا كافر».

صفحه 39
«هرگاه مسلمانى برادر دينى اش را تكفير كند، گناه اين نسبت را يكى از آن دو به دوش كشيده است».
4. مسلم از عبدالله بن دينار و او از ابن عمر روايت كرده است كه پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود:
«أيّما امرء قال لأخيه يا كافر، فقد باء بها أحدهما، إن كان كما قال، و إلاّ رجعت عليه».1
«اگر كسى به برادر دينى اش «كافر» خطاب كند، گناه اين نسبت را يكى از آن دو به دوش مى كشد، اگر راستگو باشد كه هيچ، والاّ به خود او برمى گردد».
5. بخارى در كتاب خود، در باب «گناهان، بازمانده دوران جاهليت اند و هيچ كس با انجام آنها كافر نمى شود، مگر با شرك ورزيدن» از پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) روايت مى كند كه خطاب به فردى فرمود:
«در تو آثار جاهليت هست» و خداوند مى فرمايد:
(إِنَّ اللهَ لاَ يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ وَ يَغْفِرُ مَا دُونَ ذَلِكَ لِمَنْ يَشَاءُ).2
براى شناسايى مؤمن از كافر بايد به منابع اسلامى مراجعه كرد، تا مؤمن را از كافر، و موحد را از مشرك بازشناخت ما در اين مورد

1. صحيح مسلم، ج1، ص 57، كتاب الايمان، باب «من قال لأخيه المسلم يا كافر»; مسند احمد، ج2، ص 22 و ص 60 و 142; سنن ترمذى، ج5، ص 22، شماره 2637، كتاب الايمان.
2. نساء: 48.

صفحه 40
به صحيح ترين كتاب نزد سلفى ها مراجعه نموده و پرده از پاسخ برمى داريم.
در گرماگرم جنگ خيبر، مرحب خيبرى ترسى در دلها افكنده بود به گونه اى كه هر يك از صحابه پيامبر، به مبارزه با وى اعزام شدند، بدون نتيجه، بازگشتند. اين وضع بسيار ناراحت كننده ، مايه خوشحالى منافقان و بزدلان گشته بود پيامبر در چنين شرايط، فرمود: فردا پرچم را به دست كسى مى دهم كه خدا و رسول او را دوست دارند، و اين قلعه به دست او گشوده مى شود.
فرداى آن روز بسيارى فكر مى كردند كه پيامبر پرچم را به دست آنها خواهد داد، ناگهان على را خواست، پرچم را به دست ا و داد و فرمود: برو، خداى به وسيله تو اين دژ را مى گشايد.
على(عليه السلام) گام به پيش نهاد، مقدارى راه رفته بود كه ناگهان ايستاد و پرسيد: تا چه حد بايد با آنها نبرد كنم؟ فرمود:
تا آنجا كه به يگانگى خدا و رسالت پيامبر گواهى دهند در اين صورت خون و مال آنان محترم مى شود.1
حديث به اين مضمون در كتب اهل حديث فراوان است.2
چيزى كه هست در آيين اسلام يك اصول و احكام وجود دارد

1. صيحيح مسلم:69، باب فضائل على بن ابى طالب7.
2. صحيح بخارى، كتاب الايمان، صحيح ابن ماجه، ج2، ص 457، باب الكف عمن قال لا اله الاّ الله.

صفحه 41
كه انكار آنها، مايه خروج از دين و ارتداد مى گردد، زيرا نپذيرفتن آنها، به نفى رسالت پيامبر باز مى گردد، مانند: انكار وجوب نماز و زكات و حج.
امروز تمام مسلمانان جهان بر اصول سه گانه: توحيد، نبوت و معاد وحدت كلمه دارند بيشترين ديدگاه هاى گوناگون مربوط به مسائل كلامى است و پيامبر گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم) همگان را مى پذيرفت بدون اينكه از آنها موضوعات مورد نظر وهابيان را بپرسد:
1. آيا به زيارت قبور انبيا مى روى؟
2. براى اموات بنا و ساختمانى مى سازى؟
3. به انبياء و اولياء متوسل مى شوى؟
4. به خلافت و امامت خلفا عقيده دارى؟
و... اينها يك رشته مسائل نوظهوريست به مرور زمان در ميان مسلمانان پديد آمده است و در اصل اسلام، تأثيرى ندارد.
بيشترين چيزى كه گروه تكفيرى آن را پيراهن عثمان كرده اند مسئله سب صحابه(دشنام دادن به ياران پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)) است كه قطعاً دروغ است آنان ميان بررسى تاريخ و بين سب و بدگويى فرق نمى گذارند.
بررسى تاريخ پس از پيامبر حق هر كاوشگرى است كه مى خواهد واقعيات را از ميان تاريخ استخراج كند فحاشى و

صفحه 42
بدزبانى دور از يك پيرو خاندان رسالت است و اگر فردى چنين عملى مرتكب شد بايد علت آن را جستجو كرد. گذشته بر اين از نظر متكلمان اهل سنت خلافت و امامت از فروع دين است و در باب امر به معروف و نهى از منكر درباره آن گفتگو مى كنند. و اختلاف نظر در مسائل فرعى يك امر رايج در ميان فقيهان اسلام است.1

1. الاقتصاد فى الاعتقاد، ص 234; غاية المرام، ص 363; شرح مواقف، ج8، ص 344.

صفحه 43

فصل دوم

آيه هايى كه دستاويز سلفيان شده است

با مفاد حديث «خيرالقرون» آشنا شديم و روشن شد كه مقصود از آن، انتشار اسلام در نقاط گوناگون جهان است و از اين جهت آن را خير القرون مى خوانند و گفتار پيامبر، گواه بر فضل و فضيلت مردم آن سه قرن نيست، به اين معنى كه در آن زمان، مدينه فاضله برپا شده و هيچ گناه و خطايى وجود نداشته است. ولى كسانى كه چنين ادّعايى دارند با آياتى بر رستگارى مردم آن زمان به ويژه صحابه پيامبر استدلال مى كند:
اينجانب آشكارا يادآور مى شوم كه در ميان دست پرورده هاى پيامبر، انسانهاى والا و ارجمندى وجود داشتند كه به حق، مظهر صلاح، تقوا و پيراستگى بودند. دعاى آنان، مستجاب و كارهاى آنان خير و فلاح بود ولى سخن در جاى ديگرى است. آيا همه صدهزار صحابه پيامبر از اين فضيلت برخوردار بودند؟ هرگز! نه تنها دليلى بر آن نيست، بلكه دليل بر خلاف آن فراوان است. اينك

صفحه 44
ما در اين فصل به توضيح آيات سه گانه اى كه دستاويز آنهاست مى پردازيم و خواهيد ديد كه ميان مفاد آيات و ادعاى آنان، فاصله فراوان است:

1. نشانه هاى ياران پيامبر در تورات و انجيل

(مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللهِ وَ الَّذِينَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ رُحَمَاءُ بَيْنَهُمْ تَرَاهُمْ رُكَّعًا سُجَّدًا يَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنَ اللهِ وَ رِضْوَانًا سِيَماهُمْ فِي وُجُوهِهِمْ مِنْ أَثَرِ السُّجُودِ ذَلِكَ مَثَلُهُمْ فِي التَّوْرَاةِ وَ مَثَلُهُمْ فِي الإِنْجِيلِ كَزَرْع أَخْرَجَ شَطْأَهُ فَأَزَرَهُ فَاسْتَغْلَظَ فَاسْتَوَى عَلَى سُوقِهِ يُعْجِبُ الزُّرَّاعَ لِيَغِيظَ بِهِمُ الْكُفَّارَ وَعَدَ اللهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ مِنْهُمْ مَغْفِرَةً وَ أَجْرًا عَظِيًما).1
«محمد(صلى الله عليه وآله) فرستاده خداست و كسانى كه با او هستتند در برابر كفّار، سرسخت و شديد، و در ميان خود، مهربانند. پيوسته آنان را در حال ركوع و سجود مى بينى. آنها همواره فضل خدا و رضاى او را مى طلبند. نشانه آنها در صورتهايشان از اثر سجده نمايان است. اين توصيف آنها است در تورات، ولى مثل آنان در انجيل همانند كشت و كارى است كه دانه هاى خود را بيرون آورده و آن را نيرومند ساخته تا آن كه بزرگ شده و بر پاى خود ايستاده تا جايى كه كشاورزان را به

1 . فتح: 29.

صفحه 45
شگفتى واداشته است. اين براى آن است كه كافران را به خشم آورد. خداوند به كسانى از آنها كه ايمان آورده و عمل صالح انجام داده اند. وعده آمرزش و پاداشى بزرگ داده است.»
خدا در اين سوره، اصحاب رسول خدا را به صفات ياد شده در زير معرفى مى كند:
1. در برابر كفّار سرسخت و در ميان خود مهربانند;
2. پيوسته در حال ركوع و سجود، ديده مى شوند;
3. آنان، فضل خدا و رضاى او را مى طلبند;
4. نشانه آنها در صورتشان در اثر سجده نمايان است.
در تورات و انجيل نيز، به نحوى توصيف شده اند.
شكى نيست كسانى كه با اين صفات پرورش يابند، انسانهاى والايى خواهند بود، امّا آيا مجرد داشتن اين صفات در يك بخش از عمر، كافى است. كه براى بشريت اسوه و الگو گردند؟ يا اين كه بايد تا پايان عمر، داراى چنين ويژگيهايى باشند؟
فرض نخست، قابل پذيرش نيست و هيچ مفسّرى و عالم دينى، ايمان و عمل در يك بخش از عمر را كافى ندانسته، بلكه بايد تا پايان عمر، با اين صفات همراه باشند. اكنون برگرديم ياران رسول خدا را از ديدگاه تاريخ مطالعه كنيم.
آنان در جنگ جمل و صفين، برخلاف ويژگى نخست حركت كردند. به جاى اينكه در برابر كافران سرسخت و در ميان خود

صفحه 46
مهربان باشند. در ميان خود، سرسخت بودند و خون يكديگر را ريختند. تنها در جنگ جمل قريب پانزده هزار مسلمان1 از دو طرف كشته شدند. در جنگ صفين، گذشته از شهادت ياران رسول خدا كه در ركاب على بودند، مجموعاً هفتاد هزار نفر كشته شدند،2بنابراين آن گروه از صحابه اسوه و الگو خواهند بود كه تا پايان عمر، اين صفات را حفظ كرده باشند، نه همه آنها و اين همان نظريه شيعه است كه مى گويد صحابه و تابعان حكم يكسان دارند. همان طورى كه تابعان، صالح و طالح دارند، صحابه نيز از اين دو قسم برخوردار هستند. در اين صورت سلف صالح مطرح نيست. صالحان مطرح هستند، خواه سلف باشد يا خلف.
گواه ديگر براين كه ياران رسول خدا يك دست نبودند و تعريف و توصيف خدا مربوط به همگان نيست، ذيل آيه است. درست است كه در آغاز آيه، همه را ياد مى كند ولى در ذيل آيه، فقط بر گروهى تأكيد مى كند كه برايمان و عمل صالح استمرار داشتند و مى فرمايد:
(وَعَدَ اللّهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ مِنْهُمْ مَغْفِرَةً وَ أَجْرًا عَظِيًما).3

1 . شيخ مفيد الجمل والنصرة: 419 .
2 . تاريخ بغداد: 9 / 120 .
3 . فتح: 29.

صفحه 47
«خداوند تنها به كسانى از آنها كه ايمان آورده اند و عمل صالح انجام داده اند، وعده آمرزش و اجر عظيم داده است».
واژه «من» در «منهم» به معنى تبعيض و بيان حال برخى از آنهاست و اين واژه، ياران رسول خدا را به دو قسمت تقسيم مى كنند:
1. بخشى كه برايمان و عمل صالح، استمرار ورزيدند و پايدارى كردند.
2. بخشى كه چنين نبودند و در ميانه راه منحرف شدند و اين نعمت را از دست دادند. چگونه با اين آيه، به عدالت همه صحابه، و الگو بودنِ همه آنان حتى معاويه ها و عمروعاصها و مروان حكمها قائل شويم؟!1
***

2. آيه پيشگامان از مهاجر و انصار

(وَ السَّابِقُونَ الأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهَاجِرِينَ وَ الأَنْصَارِ وَ
الَّذِينَ اتَّبَعُوهُمْ بِإِحْسَان رَضِىَ اللّهُ عَنْهُمْ وَ رَضُوا عَنْهُ وَ
أَعَدَّ لَهُمْ جَنَّات تَجْرِي تَحْتَهَا الأَنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا أَبَدًا


1 . گاهى تصور مى شود كه «مِنْ» در آيه مِنْ بيانى است و ناظر به جنس است ولى اين تصور كه «مِن» در اين آيه جنس را بيان كند، و از نظر قواعد عربى اشتباه است زيرا «من» بيانيه بر ضمير وارد نمى شود.

صفحه 48
ذَلِكَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ).1
«پيشگامان نخستين از مهاجران و انصار و آنها كه به نيكى از ايشان پيروى كردند. خداوند از آنها خشنود و آنها نيز از او خشنود شدند و باغهايى از بهشت براى آنان فراهم ساخته كه نهرها از زير درختانش جريان دارد و جاودانه در آن خواهند ماند و اين كاميابى بزرگى است».
در اين آيه، از پيشگامان نخستين از مهاجر و انصار، ستايش مى شود كه خدا از آنها راضى است و همچنين، از آن گروه از مهاجر و انصار كه از پى آنان آمدند، مشروط براين كه از پيشگامان به نيكى پيروى كنند يعنى در عقايد و اعمال به سان آنان باشند، بنا در اين آيه خدا از سه گروه، اظهار رضايت مى كند:
1. پيشگامان در اسلام و هجرت (السَّابِقُونَ الأَوَّلُونَ مِنَ الْمُهَاجِرِينَ) كه طبعاً مردم مكه را در برمى گيرد.
2. پيشگامان در نصرت و يارى پيامبر (وَ الأَنْصَارِ) كه طبعاً مردم مدينه و حومه آن را شامل مى شود.
3. آنها كه بعد از اين دو گروه از مهاجر و انصار به ايشان پيوسته اند (وَ الَّذِينَ اتَّبَعُوهُمْ بِإِحْسَان). گروه سوم نيز از مهاجر و انصار هستتند ولى پيشگام، نيستند.
بنابراين اگر در تابعان، شرط رضايت خدا اين است كه به نيكى

1 . توبه: 100.

صفحه 49
از سابقين پيروى كنند و عقايد و اعمال آنان، الگو باشد، طبعاً بايد در خود پيشگامان نيز اين دو شرط تا پايان عمر باشد و در غير اين صورت، نمى توانند الگو براى طبقات بعدى باشند زيرا شرط «احسان» در تابع، فرع به وجود آن در متبوع است.
از مجموع آيه استفاده مى شود كه پيشگامان از مهاجر و انصار و گروه سوم، همگى الگو هستند به شرط اينكه مسأله احسان و نيكى در ايمان و عمل، تا پايان عمر استمرار داشته باشد و اين همان عقيده شيعه است كه صحابه و تابعان تافته جدابافته اى نيستند، بلكه از احترام خاصى برخوردارند به شرط آن كه تا پايان عمر در صراط مستقيم گام بردارند. بنابراين اگر تاريخ بر انحراف برخى گواهى داد ديگر آن فرد، يا گروه نمى تواند اسوه و الگو براى مسلمانان باشد.

3. آيه بيعت رضوان

(لَقَدْ رَضِىَ اللّهُ عَنِ الْمُؤْمِنِينَ إِذْ يُبَايِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ فَعَلِمَ مَا فِي قُلُوبِهِمْ فَأَنْزَلَ السَّكِينَةَ عَلَيْهِمْ وَ أَثَابَهُمْ فَتْحًا قَرِيبًا).1
«خداوند از مؤمنانى كه در زير آن درخت يا تو بيعت كردند. راضى و خشنود شد، خدا آنچه را در درون قلب آنها (از صداقت و ايمان)

1 . فتح: 18.

صفحه 50
نهفته بود، مى دانست و لذا آرامش را بر دلهاى آنان نازل كرد و فتح نزديكى را به عنوان پاداش، نصيب آنان ساخت».
درست است كه خدا از بيعت كنندگان زير درخت در بيعتى كه بعدها «بيعت رضوان» ناميده شد، اظهار رضايت فرموده و به حكم اين فراز كه(أَنْزَلَ عَلَيْهِمْ السَّكِينَةَ)، آرامش را براى آنان فرو فرستاده با اين حال، بايد در مورد دو مطلب دقت كرد:
1. اين تعريف و توصيف، ناظر به جمعى است كه در آن نقطه با پيامبر بيعت كردند، و ناظر به فرد فرد از آنان نيست. گواه اينكه رهبر منافقان: «عبدالله بن ابى» نيز در آن گروهى بود كه با پيامبر بيعت كردند.
2. رضايت خدا، ناظر به وقت خاصى است نه به همه اوقات، چنانكه مى فرمايد: (لَقَدْ رَضِىَ اللهُ عَنِ الْمُؤْمِنِينَ إِذْ يُبَايِعُونَكَ) خدا از مؤمنان آنگاه كه بيعت نمودند، خشنود شد. اظهار رضايت از جمعى در يك حالت (هنگام بيعت كردن) دليل بر خشنودى تا پايان زندگى نيست، بلكه بايد پرونده هر فردى تا پايان زندگى رسيدگى شود.
سلفيها تنها آياتى را مطرح مى كنند، كه به ظاهر در صدد ستايش صحابه است ولى از آن دسته آياتى كه در مواقع خاص در نكوهش آنان سخن گفته، چشم مى پوشند، اينك ما به توضيح بخشى از اين دسته آيات مى پردازيم.

صفحه 51
 
نكوهش صحابه در آيات قرآن
غاليان كه در بزرگ نمايى صحابه مى كوشند، تنها آياتى را مطرح مى كنند كه به دليل برخى از كارهاى آنان به مدح و ستايش آنها پرداخته ولى از آياتى كه به صورت روشن از رفتار آنان انتقاد مى كند، چشم مى پوشند و هرگز حاضر نيستند كه پرونده زندگى صحابه را به طور كامل يكجا مطالعه كنند، بلكه برگى را مى گيرند و برگهاى ديگر را از پرونده را به دست فراموشى مى سپارند. اينك برخى از آيات دسته دوم:

1. ترك جايگاه نماز جمعه در حال خطبه خوانى پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)

نظرى به آيات سوره جمعه بيفكنيم. خدا در آنجا از گروهى
نام مى برد كه با شنيدن صداى طبل و شيپور كاروان بازرگانى
رسيده از شام، شنيدن خطبه پيامبر را در نماز جمعه نيمه كاره گذاشتند و به سراغ خريد كالا رفتتند «شگفت اينكه اين كار در اواخر دوران هجرت در مدينه انجام شده است. قرآن در اين مورد مى فرمايد:
(وَ إِذَا رَأَوْا تِجَارَةً أَوْ لَهْوًا انْفَضُّوا إِلَيْهَا وَ تَرَكُوكَ قَائِمًا قُلْ مَا عِنْدَ اللّهِ خَيْرٌ مِنَ اللَّهْوِ وَ مِنَ التِّجَارَةِ وَ اللّهُ خَيْرُ

صفحه 52
الرَّازِقِينَ).1
(هنگامى كه داد و ستد يا سرگرمى و لهوى را ببينند، و از اطراف تو پراكنده مى شوند و به سوى آن مى روند و تو را ايستاده به حال خود، رها مى كنند. بگو آنچه نزد خداست بهتر از سرگرمى و تجارت است، و خداوند بهترين روزى دهندگان است).
در اين آيه مبارك كه علاوه بر تجارت، واژه «لهو» نيز برآن عطف شده و فرموده: (تِجَارَةً أَوْ لَهْوًا) يعنى حتى سرگرميها را بر استماع خطبه هاى پيامبر و انجام نماز جمعه، ترجيح مى دهند.
مفسّران مى نويسند: پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) مشغول خطبه هاى نماز جمعه بود. ناگهان كاروان بازرگانى كه از شام آمده بود، با كالاهاى متعدد، وارد مدينه شد. در اين هنگام اكثريت قريب به اتفاق حاضران، جايگاه نماز را ترك كرده و براى خريد كالاهاى تازه رسيده، شتافتند و از نمازگزاران فقط 11 نفر و به قولى 8 نفر باقى مانند و بقيه جايگاه را ترك كردند.2 آيا مى توان اين گروه را اسوه و الگو و عادل و دادگر معرفى كرد؟
مقصود از لهو، طبل و شيپور و سائر آلات موسيقى است كه به هنگام ورود كاروان تجارى نواخته مى شد.

1 . جمعه: 11.
2 . مجمع البيان: 5/287 .

صفحه 53

2. معرفى يكى از صحابه به نام فاسق

قرآن صريحاً برخى از صحابه را فاسق مى نامد و مى گويد:
(إِنْ جَاءَكُمْ فَاسِقٌ بِنَبَإ فَتَبَيَّنُوا أَنْ تُصِيبُوا قَوْمًا بِجَهَالَة فَتُصْبِحُوا عَلَى مَا فَعَلْتُمْ نَادِمِينَ).1
«... اگر انسان ناپرهيزكارى براى شما خبرى آورد، درباره آن تحقيق كنيد تا مطلب روشن شود تا مبادا از روى اشتباه گروهى را هدف قرار دهيد و سپس از آنچه كرديد پشيمان شويد».
مفسران مى نويسند: آيه ياد شده درباره وليد بن عقبه نازل شده كه پيامبر او را براى گردآورى زكات از قبيله بنى المصطلق، اعزام داشت. هنگامى كه اهل قبيله باخبر شدند كه نماينده رسول خدا مى آيد. با خوشحالى به استقبال او شتافتند، ولى از آنجا كه ميان آنها و وليد در جاهليت، دشمنى شديدى بود، او تصور كرد كه براى كشتن او مى آيند. او به خدمت پيامبر(صلى الله عليه وآله) بازگشت و گزارش داد كه آنان از پرداخت زكات خوددارى كرده اند و بايد توجه نمود كه خوددارى از پرداخت زكات، يك نوع قيام بر ضد حكومت اسلامى تلقى مى شد. بنابراين، مفاد گزارش اين بود كه آنان مرتد شده اند (برضد حكومت دست به شورش زده اند)
پيامبر درباره آنان مى انديشيد. آيه فوق نازل شد و به مسلمانان

1 . الحجرات: 6 .

صفحه 54
دستور داد كه هرگاه گزارشى از سوى فاسقى رسيد، درباره آن تحقيق كنيد تا مطلب روشن شود.1

3. فرار از ميدان جنگ و جهاد

برخى از آيات، حاكى است كه برخى از همين صحابه اسوه و الگو، در لحظات حساس سرنوشت ساز، ميدان جهاد را ترك كرده اند، و پيامبر و ياران با وفاى او را به حال خود، رها كرده اند، چنانكه مى فرمايد:
(يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذَا لَقِيتُمُ الَّذِينَ كَفَرُوا زَحْفًا فَلاَ تُوَلُّوهُمُ الأَدْبَارَ).2
«اى كسانى كه ايمان آورده ايد، هنگامى كه با انبوه كافران در ميدان روبرو شديد. به آنها پشت نكنيد».
ابن هشام، مى نويسد: پيامبر آنان را به خاطر فرار توبيخ كرد. او هر چه آنها را صدا مى زد، به صداى او توجه نمى كردند. چنانكه مى فرمايد:
(إِذْ تُصْعِدُونَ وَ لاَ تَلْوُونَ عَلَى أَحَد وَ الرَّسُولُ يَدْعُوكُمْ فِي أُخْرَاكُمْ).3

1 . تفسير مجمع البيان، ج 9، ص 132.
2 . انفال: 15.
3 . آل عمران: 153; سيره ابن هشام: 2 / 114 .

صفحه 55
قرطبى مى نويسد: گروهى از مردم، در غزوه احد، پا به فرار نهادند، حتى در غزوه حُنين نيز به حكم آيه (ثُمَّ وَلَّيْتُمْ مُدْبِرِينَ).1 پا به فرار گذاردند.2
ما اگر بخواهيم آياتى كه در نكوهش رفتار گروهى از صحابه آمده را مطرح كنيم، سخن به درازا مى كشد، ولى به عنوان نمونه به همين مقدار بسنده كرديم.
 
ستايش صحابه از لسان رسول خدا(صلى الله عليه وآله)
پس از سپرى شدن ايام خلافت، و روى كار آمدن امويان، كوشش شد براى تحت الشعاع قرار دادن اهل بيت(عليهم السلام)، مقامات صحابه را بالا ببرند و در تنزيه و پاك نشان دادن آنان آنچنان بكوشند كه هر نوع نسبت ناروا به آنان در حكم خروج از دين تلقى شود.
شگفت اينجاست كه آنان در كتابهاى حديثى و تفسيرى، نسبتهاى ناروايى به پيامبرانى مانند داوود و سليمان مى دهند و كسى هم اعتراض نمى كند، امّا از هر نوع نقد در مورد صحابه پرهيز مى جويند.

1 . توبه: 25.
2 . تفسير قرطبى، ج7، ص 383.

صفحه 56
در تفاسير طبرى و الدرالمنثور 1در مورد داوود و سليمان، رواياتى را نقل كرده اند كه مسلّماً دروغ است و با آيات قرآن و دلائل عقلى، ناسازگار است. و كسى به آنها اعتراضى ندارد، ولى از سوى ديگر انتقاد از ابوهريره و امثال آن، به منزله ارتداد و خروج از دين است.
***
از احاديثى كه براى بالا بردن مقام صحابه مطرح مى كنند دو حديث را يادآور مى شويم:

1. حديث اصحابى كالنجوم....

سلفيها براى بالابردن مقام صحابه كه طبقه نخستين سلف مى باشند، با اين حديث استدلال مى كنند كه گويا پيامبر(صلى الله عليه وآله)فرموده است: «مثل اصحابى كالنجوم بايهم اقتديتم اهتديتم» بنابراين هر يك از صدهزار صحابى به سان ستاره است كه پيروى از آنها انسان را به مقصد مى رساند همچنانكه در سفرهاى زمينى و دريايى، ستارگان مى توانند مقصد را به ما نشان دهند.
در اينكه ستارگان چنين ويژگى دارند، سخنى نيست در زمانى كه قطب نما كشف نشده بود، تنها وسيله راهيابى در خشكى و دريا همين ستارگان بودند و الآن هم حالت راهنمايى به قوّت خود باقى

1 . الدر المنثور: 5 / 309 و ج 7 / 157 ـ 158 ; و تفسير طبرى: 3 / 100 مراجعه شود.

صفحه 57
است ولى سخن در اينجاست كه آيا همه صحابه پيامبر داراى چنين شؤونى هستند؟ قضاوت و داورى، بستگى دارد كه حديث از نظر سند و سپس از نظر محتوا مورد بررسى قرار گيرد.

ارزيابى حديث از نظر سند

ما سند اين حديث را از حديث شناس معروف ذهبى استفسار مى كنيم: ذهبى در ترجمه جعفربن عبدالواحد هاشمى قاضى چنين مى گويد:
«و من بلاياه عن وهب بن جرير عن أبيه عن الأعمش عن أبى صالح عن أبى هريره عن النبي: اصحابى كالنجوم من اقتدى بشيىء منهم اهتدى»1.
واژه بلايا، يك اصطلاح علم درايه است كه در مورد احاديثى كه بى پايه باشد، به كار مى برند. بنابراين سند حديث به خاطر آغازگر آن «جعفر بن عبدالواحد» بى پايه است.

سند دوم حديث

وى نيز در ترجمه زيد بن الجوارى العمّى چنين مى نويسد:
«روى نعيم بن حمّاد: حدّثنا عبدالرحيم بن زيد العمّى عن أبيه عن سعيد بن المسيّب عن عمر مرفوعاً: سألت ربّى

1 . ميزان الاعتدال، ج 1، ص 415، شماره 1511.

صفحه 58
بينما اختلفو فيه اصحابى من بعدى فأوحى الله إلىّ: يا محمد أنَّ اصحابك عندنا بمنزلة النجوم بعضهم أضوأ من بعض فمن أخذ بشي ممّا هم عليه من اختلافهم فهو عندى على هدى».
ذهبى بعد از نقل اين حديث مى گويد: فهذا باطل سپس مى گويد:
1. نعيم كه در آغاز سند است پيوسته احاديث منكر را نقل مى كند.
2. عبدالرحيم كه در سند آمده، روايات او متروك و غير مقبول است.1
اين نظر ذهبى است و كسى در امامت او در حديث شناسى ترديد نكرده است.

سند سوم حديث

اين حديث به سند ديگرى نيز نقل شده است: سلام بن سليم مى گويد: «حدثنا الحارث بن غصين عن الأعمش عن أبى سفيان عن جابر مرفوعاً به» ابن عبدالبرّ ناقل اين سند مى گويد: چنين سندى حجت نيست و حارث بن غصين مجهول است و شناخته نشده است.2

1 . ميزان الاعتدال، ج 2، ص 102، شماره 3003.
2 . جامع العلم، ج 2، ص 91 .

صفحه 59
ابن حزم مى گويد: اين روايت از حجيّت ساقط است و ابوسفيان راوى از جابر ضعيف است، و سلام بن سليم احاديث دروغى را نقل مى كند و اين يكى از آن احاديث است.1

سند چهارم اين حديث

اين حديث، از طريق سليمان ابن أبى كريمه عن جويبر عن الضحّاك عن ابن عباس نقل شده است.
ابن أبى حاتم، در رجال خود مى نويسد: سليمان ابن أبى كريمه، ضعيف الحديث است و جوبير فرزند سعيد ازدى، متروك الحديث است.2
با توجه به داوريهاى امامان حديث شناس اهل سنت، چگونه مى توان بر چنين حديثى اعتماد كرد، يعنى در حقيقت با يك خبر واحد تمام يكصدهزار صحابه را عادل قلمداد كرد. توگويى اين حديث كارخانه عادل سازى است!

بررسى مضمون حديث

مضمون حديث از دو نظرى، باطل است.
اگر صحابه پيامبر، يكدست و يك نظر بودند، در اين صورت،

1 . سلسلة الاحاديث الضعيفة و الموضوعة. 1/144 .
2 . الكفاية فى علم الدراية، ص 48; تاريخ ابن عساكر، ج 7، ص 315، حديث 2.

صفحه 60
جا داشت كه گفته شود منزلت ياران من به سان منزلت ستارگان آسمان است پيروى از هر كدام، مايه هدايت است. اما متأسفانه ياران پيامبر، يك دست نبوده بلكه با يكديگر به نزاع و جنگ و خونريزى پرداختند، مثلا هنگامى كه گروهى از صحابه، خانه عثمان را محاصره كردند و برخى از آنان، مباشر قتل و كشتن او بودند و گروهى از صحابه نيز سكوت را برگزيدند در اينجا حق با قاتل است يا با مقتول؟
عين همين مطلب در جنگهاى جمل و صفين و نهروان صادق است. چگونه مى توان هر دو صف را هادى و رهبر دانست؟
تاريخ، هنوز جنايت بسربن اُرطاة صحابى را فراموش نكرده است، وى چون به عبيدالله بن عباس دست نيافت. دو فرزند بى گناه او را سر بريد.
مغيرة بن شعبه متهم به زنا شد. چهار نفر بر عمل زشت او گواهى دادند، ولى چون شاهد چهارم يعنى زياد بن أبيه شهادتش صريح نبود، حكم در باره او صادر نشد و رئيس دادگاه هم عمر بن خطاب بود. اگر واقعاً چنين حديثى صحيح بود، رئيس دادگاه بايد هر چهار نفر را قبل از شهادت نكوهش كند و بگويد چگونه برضدّ كسى شهادت مى دهيد كه به سان ستاره در امر هدايت مى درخشد؟
قدامة بن مظعون از ياران بدرى رسول خدا(صلى الله عليه وآله) است. او مى گسارى كرد. حتى عمر بر فرزند خود حدّ شربخوارى جارى

صفحه 61
كرد و هرگز نگفت كه مردى كه مثل ستاره آسمان در امر هدايت مى درخشد چگونه شراب خورده است؟ و لذا محققين معتقدند اين حديث در دوران حكومت امويان، جعل شده است و كسانى كه با شمشير نمى توانند آنان را يارى كنند، از اين طريق به يارى آنان برخاسته اند.1
با توجه به ضعف سند و تناقض در مضمون، لحن حديث حاكى است كه پس از رسول خدا(صلى الله عليه وآله)هنگامى كه اختلاف در ميان صحابه، رخ داده، جعل شده است.

2. حديث «عشرة مبشّرة»

دومين حديثى كه دستاويز سلفيهاست، حديث عشره مُبِشَّرة است كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) به سعيد بن زيد بن عمرو بن نفيل گفته است: ده نفر در بهشتند و ترمذى در سنن خود از عبدالرحمن بن حميد از پدرش، و او از سعيد بن زيد نقل مى كند كه رسول خدا به او گفت: ده نفر از اهل بهشتند. «ابوبكر، عمر، عثمان، على و زبير و طلحه و عبدالرحمن و ابو عبيده و سعد بن أبى وقاص» آن گاه كه از نه نفر نام برد ولى از بردن نام فرد دهم سكوت كرد. حاضران در مجلس گفتند تو را به خدا سوگند مى دهيم دهمى را هم نام ببر.

1 . شرح ابن ابى الحديد، ج /20 ص12-30 .

صفحه 62
سعيد بن زيد در پاسخ گفت: اكنون كه مرا به خدا سوگند داديد، دهمى من هستم كه كُنيه ام ابو الأعور است».1
احمد در مسند خود، نظير اين حديث را نقل كرده است. حاصل حديث اين است كه سعيد بن زيد مى گويد: من وارد كوفه شدم. مغيرة بن شعبه مرا احترام كرد ولى ديدم مردى بر مغيره وارد شد و فحّاشى كرد. من پرسيدم به چه كسى فحش داد. گفت: على بن ابى طالب را. من سه بار به مغيرة بن شعبه گفتم: تو نشسته اى و ياران رسول خدا را نزد تو دشنام مى دهند و خاموشى گزيده اى؟ من شهادت مى دهم كه دو گوش من شنيد و دلم اين را از رسول خدا دريافت كه او فرمود: ده نفر در بهشتند.
1ـ ابوبكر، 2ـ عمر، 3ـ على، 4ـ عثمان، 5ـ طلحه، 6ـ زبير، 7ـ عبدالرحمن، 8ـ سعد بن مالك و نهمين از مؤمنان.
آنگاه، صداى مردم بلند شد. گفتند: اى يار رسول خدا، آن نهمى را هم نام ببر. گفت و اكنون كه مرا سوگند داديد. من نهمين مؤمنان هستم و رسول خدا دهمين آنها ست.2
اين دو حديث با هم تناقض دارند. در اوّلى ده نفر را به جز

1 . سنن، ترمذى، ج 5، ص 648، شماره 3784 .
2 . مسند، احمد، ج 1، ص 187 .

صفحه 63
رسول(صلى الله عليه وآله) از اهل بهشت مى شمارد ولى در دوّمى، ابو عبيده جراح را نام نمى برد، و با خودش مى شوند نه نفر و رسول خدا دهمين فرد است و اين نوع اختلاف رانمى توان به سهو و نسيان، نسبت داد. از اين گذشته، پس چرا پيامبر اين حديث را تنها به سعيد بن زيد گفته و به ديگران كه شخصيتهاى مهمّى هستند نگفته است؟
از آنجا كه راوى حديث، مادح خود مى باشد، انسان در صحت حديث ترديد مى كند. مثل معروفى است كه مى گويند، فداى همسرى كه مادرش او را بستايد!
***

صفحه 64

صفحه 65

فصل سوم

ميزان فرمانبردارى صحابه از پيامبر(صلى الله عليه وآله)

سلفيان و در پيشاپيش آنها، پايه گذاران مكتب، ابن تيميه و كاسه ليسان او مى انديشند كه ياران پيامبر(صلى الله عليه وآله) صددرصد گوش به فرمان او بوده اند و هيچ نافرمانى نداشته اند. ما در اينجا نمونه هايى يادآور مى شويم كه حاكى از پايه تسليم و فرمانبردارى آنهاست و خواهيد ديد كه خود خواهى و دنياطلبى بر بسيارى از آنها حاكم بود. اينك نمونه هايى چند:

1. حفظ اسير براى گرفتن فديه

قانون اسلام، اين است كه پيش از پيروزى كامل، اسيرى گرفته نشود، زيرا حفظ اسيران، در آن شرايط در حالى كه جنگ به نفع مسلمانان پايان نپذيرفته است، مشكلاتى را به بار مى آورد، و لذا

صفحه 66
قرآن مى فرمايد: (مَا كَانَ لِنَبِىّ أَنْ يَكُونَ لَهُ أَسْري حَتَّى يُثْخِنَ فِي الأَرْضِ)1(هيچ پيامبرى حق ندارد، اسيرانى از دشمن بگيرد، تا اينكه كاملا بر آنها پيروز شود). ولى برخى از مسلمانان، كسانى را كه به اسارت در آورده بودند، نزد خود نگه داشتند تا در برابر آزادى آنان، مال و ثروتى به دست آورند و قرآن به اين نيّت نادرست در ذيل همان آيه پيشين اشاره مى كند: (تُرِيدُونَ عَرَضَ الدُّنْيَا وَ اللهُ يُرِيدُ الآخِرَةَ)(شما كالاى ناپايدار دنيا را مى خواهيد ـ و مايليد در برابر گرفتن مالى، اسيران را آزاد كنيد ـ ولى خداوند سراى ديگر را براى شما مى خواهد).
اين عمل يعنى دنياگرايى در جهاد به قدرى زشت است كه خدا درباره آن مى فرمايد: (لَوْلاَ كِتَابٌ مِنَ اللّهِ سَبَقَ لَمَسَّكُمْ فِي مَا أَخَذْتُمْ عَذَابٌ عَظِيمٌ)2
(اگر فرمان پيشين خدا نبود، مجازات بزرگى به خاطر چيزى كه از اسيران گرفتيد، به شما مى رسيد).
به خاطر همان قانون كلى، كه گرفتن اسير در گرما گرم جنگ ممنوع است پيامبر دستور داد، دو اسير جنگى بدر را به قتل برسانند. يكى از آنان عقبه بن ابى معيط و دومى نضر بن حارث بود.3

1 . انقال: 67.
2 . انفال: 68.
3 . نورالثقلين، ج 2، ص 135; تفسير ابن كثير، ج 2، ص 325.

صفحه 67
 
2. پرخاشگرى در صلح حديبيه
رسول گرامى، تصميم گرفت در سال ششم هجرت، با گروهى از مسلمانان براى برگزارى مراسم عمره به مكّه بروند. جمعى با پيامبر همراه شدند كه شمار آنان به هفتصد نفر مى رسيد و از اينكه پيامبر سلاحى بجز سلاح مسافر همراه نداشت چنين برداشت مى شد كه نظرى جز زيارت خانه خدا و اداى مراسم عمره ندارد، ولى قريش، از ورود پيامبر به حرم، در نقطه اى به نام حديبيه جلوگيرى كردند. سرانجام، تصميم براين شد كه دو طرف، پيمان صلحى ببندند و پيامبر از همان جا به مدينه برگردد. سال ديگر همان موقع براى مراسم عمره به مكه بيايد. در بندهاى اين صلحنامه، پيامبر نرمش قهرمانانه اى از خود نشان داد، ولى چون برخى از صحابه از اسرار آن، آگاه نبودند. يكى از آنان (عمربن خطاب)، رو به يار ديرينه خود كرد و گفت: مگر وى رسول خدا نيست؟ مگر ما مسلمان نيستيم؟ مگر آنان، مشرك نيستند؟ ابى بكر تصديق كرد. گفت: پس چرا در اين صلحنامه خوارى و ذلّت را پذيرفته ايم؟ مرور زمان ثابت كرد كه نرمش پيامبر، صد درصد، به نفع اسلام و مسلمانان بوده است. و اما اين نرمش چه بود؟ براى پى بردن بدان به كتاب فروغ ابديت مراجعه فرماييد.1

1 . فروغ ابديت، ص 677، چاپ سى ام; ابن كثير، البداية و النهاية، ج 2، 176، دارالفكر.

صفحه 68
 
3. امتناع از افطار در سفر
پيامبر در سال هشتم هجرى در دهم ماه رمضان براى فتح مكه از مدينه بيرون رفت، در حالى كه خود و يارانش روزه بودند، آن گاه كه به نقطه اى به نام «كراع الغميم» رسيد. كاسه ى آب خواست، آن را به دهان نزديك كرد و نوشيد به گونه اى كه همه مردم افطار پيامبر را مشاهده كردند، اكثريت آنان كه در ركاب حضرت بودند، افطار نمودند، امّا گروهى برخلاف سيره پيامبر، روزه گرفتند، به گمان اينكه سفربا حالت روزه پاداش بيشترى دارد. پيامبر آنان را گنهكار و نافرمان خواند.1

4. جلوگيرى از نگارش وصيّت نامه

پيامبر گرامى چند روز پيش از درگذشت خود، در بستر بيمارى قرار گرفته بود كه گروهى از ياران او به ديدار وى آمدند، پيامبر فرمود: قلم و كاغذى بياوريد تا براى شما چيزى بنويسم تا هرگز گمراه نشويد. برخى از حاضران در مجلس، احساس كردند كه پيامبر در مورد امر مهمى مانند خلافت مى خواهد چيزى بنويسد. گفتند بيمارى بر پيامبر غلبه كرده است. كتاب خدا براى ما كافى

1 . صحيح، مسلم، ص 129، كتاب الصيام، باب 5، حديث 1114 تحقيق صدقى جميل العطّار.

صفحه 69
است. در برابر آنها برخى ديگر، اصرار بر آوردن قلم و كاغذ داشتند و در نتيجه، نوعى بگو مگو و دو دستگى در ميان آنان پديد آمد.
پيامبر با مشاهده اين منظره فرمود: برخيزيد، و بيرون برويد. شايسته نيست در محضر پيامبر اين چنين به نزاع و اختلاف بپردازيد. ابن عباس مى گويد: تمام مشكلات ما از آنجا سرچشمه گرفت كه نگذاشتند پيامبر(صلى الله عليه وآله)وصيت نامه اش را بنويسد.1

5. جدال درباره اينكه پيامبر از دنيا رفته يا نه؟

شكّى نيست كه تقدير الهى درباره هر انسانى اين است پس از عمرى اين جهان را ترك كند، حتى خدا به پيامبر خطاب مى كند: (إِنَّكَ مَيِّتٌ وَ إِنَّهُمْ مَيِّتُونَ).2
پيامبر(صلى الله عليه وآله) در خانه خود، در آغوش اميرمؤمنان به لقاءالله پيوست سپس پارچه اى بر روى بدن مطهر او كشيدند غم و اندوه، حزن و ناله همه جا را فراگرفت و مسلمانان در اطراف خانه او حضور و انتظار تجهيز و تشييع او را داشتنتد. ناگهان عمربن خطاب، وحدت كلمه را شكست و گفت: منافقان فكر مى كنند كه پيامبر در گذشته است. نه چنين نيست. پيامبر به سوى خدا رفته و هم چنانكه موسى چهل روز از مردم دور شده بود، و سپس همچنان

1 . صحيح بخارى، شماره 114.
2 . زمر: 30.

صفحه 70
كه موسى برگشت، او نيز برمى گردد و دستها و پاهاى كسانى را كه مى انديشند رسول خدا در گذشته است قطع مى كند.
سخنان تند و تهديدآميز خليفه در ساده لوحان اثر گذاشت و حيرت بر جمعيت حاكم شد. از يك طرف، وفات پيامبر يك امر قطعى بود و از طرف ديگر مخالفت با سخنان عمربن خطاب كار آسانى نبود، اين حالت بر جمعيت حاكم بود، تا اينكه ابوبكر از منزل خود كه در نقطه دورى بود، به جمعيت پيوست و از سخنان عمربن خطاب آگاه شد. در اين هنگام، رو به جمعيت كرد و گفت: آن كس كه پيامبر را مى پرستيد، بداند كه او در گذشته است. آن كس كه خدا را مى پرستيد بداند كه خدا زنده است! و آن گاه اين آيه را خواند كه:
(وَ مَا مُحَمَّدٌ إِلاَّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإِنْ مَاتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلَى أَعْقَابِكُمْ وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلَى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللهَ شَيْئًا وَ سَيَجْزِي اللّهُ الشَّاكِرِينَ).1
«محمد(صلى الله عليه وآله) جز پيامبرى نيست كه پيش از او نيز پيامبرانى آمده اند، پس اگر او بميرد يا كشته شود، آيا شما به عقب باز مى گرديد؟ ـ به كفر مى گراييد ـ و هركس به عقب برگردد. به خدا زيانى نمى زند و خداوند به زودى به سپاسگزاران ـ كه استقامت بورزند ـ پاداش مى دهد».

1 . آل عمران: 144.

صفحه 71
عمربن خطاب مى گويد پس از تلاوت اين آيه به وسيله ابى بكر تكان خوردم، گويا چنين آيه اى را تا آن زمان نشنيده بودم.1
انسان باور نمى كند مردى كه بيش از ده سال با پيامبر به سر برده، درباره مرگ او شك و ترديد كند يا نداند كه مرگ. يكى از سنتهاى الهى است. به احتمال قوى وى اين شبهه را افكند تا مسلمانان در باره وصى پيامبر و جانشين او نينديشند و لذا هنگامى كه ابوبكر به جمع پيوست، از اين ادّعا، دست برداشت.

6. شورش سقيفه

اين نوع اختلافات و درگيريها مربوط به عصر رسول خداست و اگر به عصر، پس از رحلت پيامبر(صلى الله عليه وآله)بنگريم، خواهم ديد دامنه خلاف و نزاع و جدال و جنگ و خونريزى، بسيار گسترده است. و هرگز مردم اين سه قرن در مدينه فاضله به سر نمى بردند، بلكه همان سنتهاى قبيله اى و عشيره اى بر آنها حاكم بود، هر چند در ميان اين جمعيّت ناهمگون، برخى انسانهاى والا نيز مى زيستند كه به سان دانه هاى گندم در انبار پر از كاه به چشم نمى آمدند. اينك به داستان عبرت انگيز سقيفه، مى پردازيم:
در حالى كه پيكر پاك پيامبر هنوز روى زمين بود، و مسلمانان

1 . سيره، ابن هشام، ج 4، ص 305-306.

صفحه 72
در انتظار مراسم كفن و دفن پيامبر بودند، ناگهان دو نفر از مخالفان سعدبن عباده (رهبر خزرج) از راه رسيدند و به ابى بكر گفتند: نطفه فتنه در حال انعقاد است و انصار در سقيفه بنى ساعده گردآمده اند و مى خواهند با سعد بيعت كنند. وى فوراً با دو نفر از مهاجران، يعنى عمربن خطاب و أبى عبيده ازجا برخاستند و مراسم كفن و دفن پيامبر را رها كردند و راهى سقيفه شدند و از ميان مهاجران كه در آنجا گردآمده بودند، فقط اين سه نفر، ناگهان از چشمها پنهان شدند و ديگر مهاجران همچنان آماده مراسم بودند. اين افراد وقتى به سقيفه آمدند، ديدند كه تيره هاى گوناگون اوس و خزرج، همگى به عنوان «انصار»، آنجا گرد آمده اند و مى خواهند كسى را به عنوان رهبر خود انتخاب كنند. سعدبن عباده; مشغول سخنرانى بود و اصرار داشت كه رهبر مردم پس از پيامبر، بايد از «انصار» باشد.

منطق سعدبن عباده در گزينش خليفه

سعدبن عباده در سخنرانى خود، بر يك چيز تكيه مى كرد و آن اين كه «انصار»، دفاع از پيامبر و ياران او را بر عهده گرفته اند و براى گسترش اسلام، جهاد كرده اند. و در تمام دوره ها سنگينى كار بردوش انصار بوده است و شمشيرهاى آنان روى زمين را رنگين كرده و عرب سركش را مطيع ساخته است. بنابراين جانشين پيامبر بايد از انصار باشد.

صفحه 73
خطابه سعد از نظر ديپلماسى بسيار قوى و نيرومند و سازنده بود، زيرا او به جاى تكيه بر قبيله خويش به نام خزرج، بر انصار تكيه كرد تا اوسيان را نيز در نظر بگيرد او نامى از خود نبرد و گفت: برخيزيد و امور را به دست گيريد، و زمامدار واقعى را برگزينيد.1
سخنان سعد به پايان رسيد. جاداشت انصار برخيزند و فردى را انتخاب كنند ولى سكوت او و عدم تحرك ديگران فرصت را به دست رقيب داد يعنى اقليتى در سقيفه كه بيش از سه نفر نبودند در اين هنگام، ابوبكر برخاست و رشته سخن را به دست گرفت. او هم بر معيارهاى جاهلى تكيه كرد: نخست از انصار تجليل كرد و تا حدى آنان را به سكوت و عدم تحرك واداشت. اما گفت: پيامبر از قريش بود. جانشين او نيز بايد از قريش باشد چيزى كه توانست وحدت كلمه انصار را از بين ببرد، دو مطلب بود:
1. ابى بكر، به نبردهاى خونين اوس و خزرج اشاره كرد كه در ميان دو قبيله معروف، خونهايى ريخته شده و افرادى كشته شده اند و شكافهاى غير قابل جبرانى پديد آمده است. هرگاه يك نفر از شما خود را براى خلافت آماده كند، به سان اين است كه خود را به دهان شير افكنده و سرانجام ميان دو فك مهاجر و انصار خرد مى شود.2
2. معروف است: «كرم درخت پيوسته از خود درخت است».

1 . تاريخ طبرى، طبرى، ج 3، ص 218.
2 . البيان والتبيين، ج 2، ص 181.

صفحه 74
دو نفر از انصار، يكى از خزرج، ديگرى از اوس، براى اينكه سعدبن عباده را ناكام كنند، مصلحت ديدند به ابى بكر رأى بدهند. يكى از آنان بشربن سعد خزرجى و ديگرى اسيدبن حضير اوسى بود، و در ميان عشاير رسم است اگر رييس به يك نفر رأى داد، ديگران به پيروى از او، رأى مى دهند، در اينجا نيز وقتى اسيدبن حضير دست ابى بكر را به عنوان خليفه رسول الله فشرد، اوسيان نيز به او رأى دادند و از خزرجيان نيز فقط يك نفر رأى داد.
ابى بكر مصلحت ديد با همين جمع، سقيفه را ترك كند و روانه مسجد شود. بيعت كنندگان، با شعار خليفه رسول الله وارد مسجد شدند.
سعدبن عباده در سقيفه منزوى شد و به هنگام خروج نزديك بود زير دست و پا بماند. حتى براى شكستن موقعيت سعد، عمربن خطاب او را لگد زد. مردى به عمر گفت: سعد را كشتيد. عمر گفت: خدا او را بكشد! در اين هنگام، فرزند سعد به نام قيس كه به شجاعت معروف بود، يقه عمربن خطاب را گرفت و با او به زد خورد پرداخت، كه با هشيارى ابوبكر، بدان پايان داده شد، زيرا ابوبكر احساس كرد كه اكنون هنگام زد و خورد نيست و به رفيق خود عمر گفت: «على رسلك» (آرام باش)1
اكنون سؤال مى شود آيا اين نوع گزينش كه فقط از مهاجران

1 . البداية و النهاية، ج 12، ص 387; سيره، حلبى، ج 3، ص 490.

صفحه 75
سه نفر در سقيفه بودند و بر معيارهاى جاهلى تكيه كردند، مى تواند همان گزينش شورايى باشد كه مدعيان حكومت براساس شورا پس از پيامبر(صلى الله عليه وآله)، آن را مطرح مى كنند؟ به قدرى اين نوع بيعت گيرى دور از منطق و خرد بود كه بعدها عمربن خطاب مكرّر آن را نوعى لغزش و بلكه شورش مى خواند و مى گفت: «والله ما كانتْ بيعةُ ابى بكر إلاّ فلته، وقَى الله شرّها و مَنْ بايَع رَجلا مِنْ غَيرِ مَشورة بالمسلمين فلابيعةَ له».1
***

پيامدهاى گزينش سقيفه

گزينش سقيفه، به نحوى كه بيان شد. پيامدهاى بسيارى بدى داشت. اينك به برخى اشاره مى كنيم:

1. ترور سعد بن عباده

سعدبن عباده به خاطر اهانتى كه در سقيفه به او شد، و در زير دست و پا ماند، دوران نقاهت را در منزل مى گذراند و از طرف خليفه، فردى را به دنبال او فرستادند كه بيايد و با ابى بكر بيعت كند. او از بيعت كردن سرباز زد و گفت: من با قبيله خودم با شما مى جنگم ولى بيعت نمى كنم. تصميم جدى سعد، سبب شد كه او را

1 . سيرة ،ابن هشام، ج 2، ص 658; تاريخ طبرى، ج 3، ص 205.

صفحه 76
به حال خود، رها كنند و تا ابوبكر بر مسند خلافت بود. او در نماز حاضر نمى شد. و در آغاز خلافت عمر محيط را براى خود، ناامن ديد، مدينه را ترك كرد، به شام رفت. در سال 15 هجرى در آنجا به صورت مرموزى كشته شد. و قتل او را به گردن جنيان انداختند.1

2. هجوم به خانه وحى

در اين عصر طلايى و روزگار درخشان!!! بنى هاشم از بيعت خوددارى كردند، حتى گروهى از غير بنى هاشم مانند مقداد و سلمان، و ابوذر، و عبادة بن صامت و ابن تيهان و حذيفه و عمار و زبير از بيعت امتناع جستند، سرانجام همگى در خانه فاطمه متحصن شدند. دستيار خليفه تصميم گرفت كه خانه فاطمه(عليها السلام) را به آتش بكشد.
پس از كشمكشهايى عمر با گروهى، روانه خانه فاطمه شد و در خانه را زد. هنگامى كه دخت پيامبر صداى مهاجمان را شنيد، پشت در با صداى بلند، ناله كرد و گفت: پدرجان! اى پيامبر خدا! پس از درگذشت تو، از دست فرزند خطاب(عمر) و فرزند ابى قحافه (ابوبكر) چه ها كه كشيديم! ولى عمر و همراهانش برگرفتن بيعت از على و ديگر افراد بنى هاشم اصرار مىورزيدند، و به هر قيمتى بود، در خانه را گشودند و على(عليه السلام) را از خانه بيرون آورده و

1 . تاريخ طبرى، ج 2، ص 223; اسدالغابة، ج 2، ص 284.

صفحه 77
كشان كشان به مسجد بردند تا در حضور جمع بيعت كند. ولى مقاومت سرسختانه على(عليه السلام)، سبب شد كه او را به حال خود رها كنند و بيعتى صورت نگيرد.1
1. آيا صحيح بود كه مأموران خليفه تصميم بگيرند، به زور، وارد حريم خانه فاطمه شوند؟
2. آيا درست بود كه اميرمؤمنان را با آن وضع زننده به مسجد ببرند تا با زور از او بيعت بگيرند؟
3. آيا صحيح بود كه دختر گرامى و تنها يادگار پيامبر را مصدوم سازند؟
4. آيا اين است معنى شورا و بيعت؟
ما درباره پيامدهاى سقيفه بيش از اين سخن نمى گوييم. همين اندازه اشاره مى كنيم كه نمى توانيم حاكمان اين زمانها را بهترين زمانها و همه مردم آن زمان را بهترين مردم بدانيم.

رويدادهاى غم انگيز در عصر خلافت

خلافت به اصطلاح اسلامى از نخستين روزهاى خود تا برسد به دوره حكومت عثمان بن عفان رويدادهاى غم انگيز ى داشت كه به اندكى از آنها اشاره مى كنيم:

1 . ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 2، ص 325، چاپ دارصادر.

صفحه 78
در مورد خليفه نخست كافى است كه به ندامت او به هنگام مرگ اشاره كنيم. عبدالرحمن بن عوف مى گويد: «به هنگام بيمارى ابوبكر كه به مرگش انجاميد، به نزد او رفتم و سلام كردم و از او پرسيدم. چگونه اى؟ برخاست و راست نشست و سخن گفت تا آنجا كه با ناراحتى چنين گفت:
به راستى براى هيچ چيز اندوهگين نيستم مگر براى سه كار كه اى كاش آنها را انجام نمى دادم و سه چيز كه اى كاش از پيامبر خدا مى پرسيدم:
آن سه كار كه انجام دادم و از آنها پشيمانم:
1. كاش در خانه فاطمه را نمى شكستم حتى اگر آنها براى جنگ در آن سنگر گرفته بودند.
2. كاش روز سقيفه، خلافت را به عمر يا ابوعبيده سپرده بودم و خودم آن را نمى پذيرفتم.
3. كاش وقتى فجاءه را به نزد من آوردند، او را با شمشير مى كشتم و يا او را رها مى كردم و دستور زنده زنده سوزاندن او را نمى دادم.1
خلافت خليفه دوم، از نظر لغزش و خطا كمتر از خليفه نخست نبود و در زمان او بسيارى از احكام الهى، دگرگون شد. حج

1 . تاريخ ابن كثير، 6/319; الكامل فى التاريخ ،ابن اثير، 2/146; الاصابة، 2/322 و نيز ر.ك: النص و الاجتهاد.

صفحه 79
تمتع و متعة النساء، حرام اعلام گشت و سه طلاق در يك مجلس، مشروعيت يافت و نماز تراويح را كه عمر، خود، به جماعت خواندن آن را بدعت مى دانست، پسنديده شمرد، و عرب را بر عجم برترى داده شد و خشونتهاى فراوان و انحرافهاى بسيار ديگر.1
دوران خليفه سوم، دوران آشوب و انحراف بود زيرا وى اكثر استانداران و فرمانداران و كارگزاران را از بنى اميه انتخاب كرد، كه بعضى از آنها، كه به ظاهر مسلمان بودند با عده اى از ياران مخلص پيامبر كه در صدق و دلسوزى آنان شكى نبود، بدرفتارى كردند و برخى از آنان مورد ضرب و شتم قرار گرفتند.
روزى ابن مسعود در مسجد به گفتار عثمان اعتراض كرد. عثمان دستور داد كه نوكرانش او را با كتك از مسجد بيرون كنند. و غلام عثمان به نام يحموم آنچنان او را به زمين كوبيد كه دنده اش شكست.2
يكى از كسانى كه بر حاتم بخشى عثمان اعتراض مى كرد، كه چرا بيت المال را بى حساب و كتاب به خويشاوندان خود مى بخشد، عمار ياسر بود. او به صراحت، به عثمان اعتراض كرد، او

1 . به كتاب شريف «النص و الاجتهاد» مراجعه شود.
2 . انساب الاشراف، ج 4، ص 147; تاريخ ابن كثير، ج 7، ص 163 و 183 (حوادث سال 32).

صفحه 80
را گرفتند و به خانه عثمان آوردند و آن چنان زدند كه بيهوش شد. سپس او را بيرون آوردند. او به خانه ام سلمه همسر پيامبر رفت...1
ابوذر به خاطر اعتراض به حيف و ميل كردن بيت المال به ربذه تبعيد شد و در غربت و محروميّت جان سپرد.2
***
در سال 25 عثمان، سعد بن أبى وقاص را از ولايت كوفه بركنار كرد و ليد بن عقبه برادر مادرى خود را منصوب كرد و اين نخستين نقطه انتقاد از عثمان بود كه نزديكان خود را بر مقامات كليدى نصب مى كرد. سيوطى مى نويسد: وليد بن عقبه در حالى كه مست بود، نماز صبح را چهار ركعت خواند و سپس بعد از نماز رو به مؤمنين كرد و گفت: اگر مى خواهيد برايتان بيشتر بخوانم!3
تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل!

1 . انساب الاشراف، ج 6، ص 161.
2 . تاريخ الخلفاء، سيوطى، ص 156 .
3 . تاريخ الخلفاء، سيوطى، ص 154.

صفحه 81

فصل چهارم

رفتار رهبران سلف در آيينه تاريخ

سلفيها به حكم حديث «خير القرون» مى گويند: در مورد انديشه ها و روشهاى مربوط به اصول و فروع، همان ديدگاههاى مردم اين سه قرن ملاك درستى و نادرستى است.
توگويى امّت مسلمان در اين سه قرن اعم از حاكم و محكوم يك مدينه فاضله تشكيل داده بودند و هر چه بدعت و خلاف بوده، پس از اين سه قرن، پديد آمده است. اكنون بايد اين را از نظر تاريخ بررسى كرد. بخشى از اين نظر مربوط به رفتار حاكمان مسلمان و شيوه زندگى آنها در اين سه قرن است و بخشى ديگر مربوط به پاسدارى امّت اسلامى از فرهنگ و معارف اسلامى است. ما در اين جا، بخش نخست را بررسى مى كنيم و قسمت دوّم را به بعد موكول مى كنيم و سخن را با حكومت امويان آغاز مى نماييم:

صفحه 82
 
حكومت سفيانيان و خيرالقرون
شكى نيست كه در سه قرن نخست اسلامى حتى پس از آن، كارهاى مفيد و سودمندى انجام گرفته و نور اسلام مرزهاى جغرافيائى را در هم نورديده، و بخش بزرگى از كره زمين، به نور اسلام روشن گرديد است و اگر پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله) فرموده است سه قرن، بهترين آنها است قطعاً بدين معنى است.
ولى سخن در استوارى استدلال سلفيها با اين حديث براين است كه مردمان آن زمان، همگى انسان هاى پاك و دور از عصيان و گناه بوده اند و بايد در تشخيص حق و باطل به آنان مراجعه شود.
ما اين موضوع از منظر بررسى مى كنيم
عصر امويان از سال 41 شروح شد و تا سال 132، ادامه يافت. در اين روزگار، جناياتى وحشتناك انجام گرفته كه روى انسانيت را سياه كرده است.
ريشه جنگهاى جمل و صفين و نهروان، سياست مكارانه معاويه بود كه سبب شد خون هزاران تن از مسلمانان ريخته شود و سرانجام، شالوده حكومت امويان استوار گردد و تا حدود 80 سال، ادامه يابد يكى از جنايات دوران او كشتن شخصيتهاى والايى از صحابه و تابعان است كه تنها به جرم دوستى على (عليه السلام) به قتل رسيدند و برخى را در اين جا نام مى بريم:

صفحه 83
 
حجربن عدى در چنگال دژخيمان معاويه
زياد بن أبيه، از طرف معاويه به استاندارى كوفه و بصره منصوب شد. او در نخستين خطبه خود ماجراى عثمان را پيش كشيد و از قاتلان او بدگويى كرد. حجر، بى درنگ به پاخاست و به زياد، اعتراض كرد و زياد او را به دارالأماره احضار كرد و از او خواست تا از طرفداراى على(عليه السلام) دست بردارد. سرانجام، حجر را با هفت تن از ياران او دستگير كرد و با پرونده سازى و جمع امضا عليه حجر، او را روانه شام كرد تا خود با معاويه با توجه به محتويات پرونده، به زندگى او خاتمه دهد. معاويه و كارگزارانش گمان مى كردند كه حجربن عدى اسير و در زنجير، چون در يك قدمى مرگ است، از على(عليه السلام)تبرى مى جويد و تبرى او از على، شكستى براى طرفداران على(عليه السلام) خواهد بود. ولى او بر ولايت على(عليه السلام)پا برجاماند و سرانجام با هفت تن از يارانش در مرج عذرا به قتل رسيد.1
اين يك نمونه از جرائم معاويه است. او بسيارى از ياران على(عليه السلام) را بى خانمان كرد و از بين برد، تا آنجا كه حسين بن

1 . مروج الذهب، ج 3، ص 4; البدايه و النهايه، ج 8، ص 50; تاريخ يعقوبى، ج 3، ص 219.

صفحه 84
على(عليه السلام)در نامه خود به معاويه از اين جرائم پرده برداشت و در اين نامه ماهيّت اين حكومت را روشن ساخت. وى در اين نامه، جرائم دهگانه اى را براى معاويه مى شمارد. اينك به گوشه اى از اين نامه اشاره مى كنيم:
آغازنامه اشاره دارد به اين كه نامه تو به من رسيده و مطالبى را از من براى تو نقل كرده اند، ولى من از اين كه پرچم جنگ را برضد تو برنيفراشته ام، از خدا مى ترسم.
1. آيا تو حجر و ياران عابد و پرهيزكار او را نكشتى؟ جرم آنها اين بود كه با بدعتها مبارزه كرده و امر به معروف و نهى از منكر مى كردند. تو بعد از آن كه با آنان پيمان عدم تعرض بسته بودى، ناجوانمردانه آنها را كشتى!
2. آيا تو قاتل عمرو بن حمق نيستى؟ مردى كه عبادت، قامت او را خم كرده و چهره او را دگرگون ساخته بود. بعد از آن كه به او امان داده بودى، امانى كه اگر به حيوانات وحشى مى دادى از فراز كوهها به زير مى آمدند.
3. آيا تو زياد بن أبيه را به خاندان خود ملحق نكردى (و او را از فرزندان پدرت نشمردى) در حالى كه از نظر قانون اسلام، فرزند، از آنِ بسترى است كه در آن متولد شده است، زيرا پيامبر فرمود: «الولد للفراش و للعاهر الحجر». او را برادر خود خواندى. آنگاه او را بر مسلمانان مسلط كردى او آنان را مى كشت و دست و

صفحه 85
پاى آنان را مى بريد و آنها را بر درختان خرما به دار مى آويخت.
4. آيا تو قاتل شخصيت حضرمى نيستى كه زياد درباره او به شما نوشت كه او بر دين على(عليه السلام) است، در حالى كه دين على(عليه السلام)همان دين پسر عمويش، پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) است. پيامبرى كه اگر نبود، شما امروز اين جايگاه و قدرت را نداشتيد.1

دوران حكومت يزيد

معاويه در سال 60 درگذشت و در روزهاى پايانى عمر خود، با زور و زر از مردم براى فرزندش يزيد بيعت گرفت، ولى شخصيتهاى بزرگى مانند حسين بن على و عبدالله بن زبير و عبدالله بن عباس از بيعت امتناع جستند. معاويه به هنگام مرگ به پسرش يزيد سفارش كرد كه درباره بيعت متعرض حسين بن على نشود، ولى جانشين جوان و بى تجربه و مغرور او، پند پدر را نپذيرفت، و به فرماندار مدينه نوشت كه از آن افراد براى او بيعت بگيرد. فرماندار مدينه، حسين بن على را احضار كرد و نامه يزيد را براى او خواند. حضرت پاسخ منفى داد و فرمود: «فعلى الاسلام السلام إذا بليت الأمة براع مثل يزيد».2

1 . الامامة و السياسة، ج 1، ص 131; در چاپ ديگر، ص 148; جمهرة الرسائل، 2/167; تاريخ الخلفاء، ص 196; مختصر تاريخ دمشق، ابن منظور، 7/135.
2 . تاريخ طبرى، ج 6، ص 169 تا 182; البداية و النهاية، ج 8، ص 174 .

صفحه 86
(اگر امّت گرفتار فرمانروايى مثل يزيد بشوند، بايد فاتحه اسلام را خواند)
او سرانجام مصلحت ديد، مدينه را به قصد مكّه ترك كند و در ماه رجب سال 61 هجرى از مدينه خارج شد. سپس احساس كرد در مكه نيز امنيت ندارد. براى حفظ حرمت خانه خدا با ياران خود به خاطر دعوتهاى فراوان از سوى كوفيان، عازم عراق شد و سرانجام با وضع دلخراشى با 72 تن از ياران خود شربت شهادت نوشيد.
شهادت حسين بن على(عليه السلام) مردم مدينه را تكان داد و لذا چند نفر از پاكدامنان شهر را به شام فرستادند تا از وضع يزيد آگاه شوند. با آن كه يزيد، آنان را احترام كرد و هدايايى داد. ولى آنان از حقّ نگذشتند و پس از بازگشت، يزيد را فردى شرابخوار و فاسد و سگ باز توصيف كردند. مردم مدينه نيز بيعت يزيد را از گردن خود برداشتند و فرماندار او را از مدينه بيرون كردند اين، سبب شد كه يزيد در سال 63 لشكر عظيمى را به فرماندهى مسلم بن عقبه براى سركوبى مردم مدينه اعزام كند تا آنچه بتوانند از جنايت انجام دهند. فرمانده لشگر سه روز، مال و جان و خانواده مردم مدينه را براى سپاهيان خود، مباح كرد و آنان هر چه خواستند انجام دادند. اين سرگذشت فاجعه بار در تاريخ به نام «وقعه حرّه» ثبت گرديده است.1

1 . تاريخ طبرى، ج 7، ص 258 .

صفحه 87
«مسلم بن عقبه» كه بعدها در تاريخ او را مسرف بن عقبه خواندند پس از قتل و غارت مردم مدينه رهسپار مكه گشت تا عبدالله بن زبير را كه مدعى خلافت بود سركوب سازد ولى در نيمه راه درگذشت و فرماندهى را به حصين بن نمير واگذار كرد و به او دستور داد كه به سركوب عبدالله بن زبير و پيروان او بپردازد.
گزارش حركت سپاه يزيد بسوى مكه به عبدالله بن زبير رسيد او با ياران خود به مسجدالحرام پناه برد و در آنجا متحصن شد. سپاه يزيد با منجنيق آنچنان نقاط مختلف مسجد را سنگباران كرد كه مقدارى از كعبه ويران گشت و پرده آن آتش گرفت در اين اثناء كه هنوز پيروزى بدست نيامده بود. خبر مرگ يزيد به فرمانده رسيد او هم تصميم گرفت كه كار را ناتمام گذارد به شام برگردد، محاصره در محرم و ماه صفر و ربيعين ادامه داشت و با رسيدن خبر مرگ يزيد، كار، بدون نتيجه پايان يافت. اين پرونده سياه زندگى يزيدبن معاويه در دوران سه سال خلافت اوست.1
***

1 . تاريخ طبرى، ج 7، ص 258; تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 250; البداية و النهاية، ج 8، ص 239 .

صفحه 88
 
خلافت مروانيان و خيرالقرون
با مردن يزيد، خلافت به فرزند او معاوية بن يزيد رسيد ولى او پس از 40 روز خلافت، خود را از اين مقام عزل كرد و شگفت اينجاست كه چند روز بعد به صورت مرموزى درگذشت. در اين هنگام، نوبت به مروان بن حكم رسيد، زيرا در خاندان بنى اميه، پيرتر و با سابقه تر از او كسى نبود. او نيز پس از نه ماه خلافت در گذشت.1 پس از وى، فرزندش عبدالملك بن مروان بر تخت سلطنت نشست. جناياتى را كه در دوران خلافت او رخ داد، نمى توان در اين صفحات منعكس كرد. فقط ما برگى از آن برگهاى فراوان را در اين جا مى آوريم.
ابن قتيبه مى نويسد: عبدالملك استاندارى كوفه و بصره را به حجاج بن يوسف سپرد. او با ده هزارتن از جنگجويان شامى و چهار هزار نفر از مردم عادى كه با تطميع به او پيوسته بودند، روز جمعه هنگام نماز وارد بصره شد. و به سربازان خود دستور داد كه به صورت صد نفرى، در كنار درهاى مسجد بايستند ولى شمشيرهاى خود را زير لباس پنهان سازند هرگاه در مسجد سروصدا شد و مردم خواستند از مسجد بيرون بروند، به هنگام خروج، گردن آنها را بزنند. از اين جهت هر دسته از سپاه او نزديك

1 . مروج الذهب، 3/86 .

صفحه 89
يكى از درهاى 18 گانه مسجد مستقر شدند. حجاج وارد مسجد شد. در حالى كه صد نفر پيشاپيش او و صد نفر ديگر پشت سر او بودند و همگان شمشيرها را زير لباس خود، پنهان كرده بودند. به افرادى كه همراه او وارد مسجد شدند دستور داد كه شما آماده باشيد من با مردم سخن خواهم گفت و آنان مرا سنگسار خواهند كرد. هرگاه ديديد من عمامه را از سر برداشتم و بر روى زانو نهادم، شمشيرهايتان را از زير لباس به در آوريد و تا مى توانيد مردم را بكشيد. او وارد مسجد شد و گفت: امير مؤمنان عبدالملك مرا به استاندارى بصره گمارده است و به من دستور داده كه بيت المال را در ميان شما تقسيم كنم و انتقام مظلوم را از ظالم بگيرم و من در ميان شما حكم او را اجرا خواهم كرد و بدانيد او مرا با دو شمشير مجهز كرده است. شمشير رحمت و شمشير عذاب اما متأسفانه شمشير رحمت در نيمه راه از دست من افتاد و فقط شمشير عذاب با من مانده است. در اين هنگام، مردم از سنگريزه هاى مسجد استفاده كرده و او را سنگسار كردند. وقتى اين كار بالا گرفت. او عمامه را از سر برداشت و بر زانوهاى خود نهاد. در اين لحظه شمشيرها از زير لباس در آمد و به گردن زدن مردم پرداخت. كسانى كه نزديك درها بودند. اوضاع را وخيم ديدند. تصميم گرفتند از درهاى مسجد بيرون بروند. در همين هنگام مأموران نزديك درهاى مسجد به كشتن مردم پرداختند. آمارى كه در مورد كشتگان

صفحه 90
از ابن قتيبه رسيده، وحشتناك است ولى در هر حال، خونها از مسجد به سوى كوچه هاى بصره روانه شد.1
آيا مى توان چنين عصر و زمانى را «خيرالقرون» نام نهاد؟ ما فقط در اينجا يك پرده از پرده هاى خونبار دوران حجاج را به نمايش گذاشتيم. اگر مجموع جناياتى را كه اين مرد سفاك در زمان عبدالملك انجام داده بر شماريم. بايد صفحات بسيارى را سياه كنيم، ولى چون بناى ما برگزيده گويى است، به همين مقدار اكتفا مى كنيم.
نمونه اى ديگر:
در سال 125 وليد بن يزيد بن عبدالملك بن مروان، به سلطنت رسيد او در فساد اخلاق، به پايه اى رسيده بود كه نمى توان وصف كرد. او پيوسته به ميگسارى و انواع فسق و فجور اشتغال داشت و هيچ يك از بنى اميه مثل او شرابخوار نبودند. او حوضى را از شراب درست كرده بود. آنگاه كه به وجد و طرب در مى آمد، خود را در آن حوض مى افكند و پيوسته مى نوشيد.
او قصد حج كرد و تصميم گرفت بر بام كعبه شراب بنوشد. در اين هنگام بر قرآن تفأّل كرد. اين آيه آمد: (وَ اسْتَفْتَحُوا وَ خَابَ كُلُّ جَبَّار عَنِيد)2. (آنها از خدا تقاضاى فتح و پيروزى كردند. و هر گردن كش

1 . الامامة و السياسة، ج 2، ص 29-30 .
2 . ابراهيم: 15 .

صفحه 91
ستيزه جويى نوميد و نابود شد) او در اين حالت، خشمگين شد و كتاب خدا را با پرتاب تير، پاره پاره كرد و اين دو شعر را سرود:
تُهدّدنى بجبّار عنيد؟ *** فهاأنا ذاك جبار عنيد!
مرا با عنوان ستمگر سركش مى ترسانى؟ *** بدان كه من همان ستمگر سركش هستم!
إذا ماجئتَ ربَّك يومَ حشْر *** فَقُلْ يا ربِّ مزّقنى الوليد1
وقتى در روز رستاخيز به حضور خدايت رسيدى *** بگو پروردگارا وليد مرا پاره پاره كرد!
مسعودى مى نويسد: مبرّد نحوى مى گويد: وليد در اشعار خود، نامى از پيامبر برده و ادّعا مى كند هرگز از جانب خدا براى او وحيى فرود نيامده است و اين عقيده سخيف او در اين دو بيت منعكس است:
تلعَّب بالخلافِة هاشمىّ *** بلاوحي أتاه ولا كتاب
فقَل للهِ يمنعنى طعامى *** وقل لله يمنعنى شرابى2

1 . مروج الذهب، 3/216 .
2 . مروج الذهب، 3/216 .

صفحه 92
يكى از بنى هاشم با خلافت بازى كرد *** نه وحيى در اين زمينه رسيده بود و نه كتابى وجود داشت
به خدا بگو كه خوراكم را از من باز گيرد *** به خدا بگو كه نوشيدنى مرا از من باز گيرد
ما به همين دو رويداد اكتفا مى كنيم، زيرا جنايات بنى اميه، اعم از آل ابى سفيان و آل مروان، براى خود، دائرة المعارفى مى طلبد. ولى سخن در اين است. كه آيا اعصار اين ستمگران و خودكامگان بهترين روزگار بوده است؟!
در اين جا سخن درباره خلافت و جنايت مروانيان به پايان مى رسد، و رشته سخن به جنايات خلفاى عباسى، منتقل مى گردد و به گوشه بسيار كوچك اشاره مى شود.
***

خلافت عباسيان و حديث خيرالقرون

با كشته شدن آخرين خليفه اموىّ به نام «مروان»، و روى كار آمدن نوادگان عبدالله بن عباس بن عبدالمطّلب، تصور مى شد كه رشته ستم از هم گسسته مى شود و رشته عدل و داد و رأفت بر جامعه حاكم مى گردد، ولى برخلاف اين انديشه، ستم در اين دوره دوّم، آنچنان فزونى يافت كه مردم آرزو كردند كه اى كاش ستم بنى اميه ادامه مى يافت و دادگرى بنى عباس به جهنم مى رفت

صفحه 93
چنانكه شاعر آن دوره مى گويد:
يا ليتَ جورَ بنى مروان دامَ لنا *** وليتَ عدلَ بنى العباس فى النار
اى كاش ستم مروانيان ادامه مى يافت *** و دادگرى عباسيان به جهنّم مى رفت

نخستين خليفه عباسى

نخستين خليفه آنان عبدالله بن محمد بن على بن عبدالله بن العباس بن عبدالمطّلب بن هاشم ملقب به سفاح و مكنى به ابو العباس است. وى در سال 108 و به قولى 104 ديده به جهان گشود و در سال 132 به قدرت رسيد و در سال 136 به بيمارى آبله درگذشت و خلافت را به برادرش ابوجعفر منصور سپرد. شما از لقب سفّاح يعنى خونريز و خونخوار، موقعيت زمان او را درك مى كنيد كه چقدر انسانها به دستور او به دم شمشير سپرده شدند و جان خود را از دست دادند.1
سيوطى مى نويسد:
و كان السفّاح سريعاً إلى سفك الدماء فاتّبعه فى ذلك عمّاله فى المشرق و المغرب.2
«سفاح در خونريزى شتاب مى كرد و نمايندگان او نيز در شرق و غرب جهان اسلام چون او عمل مى كردند».

1 . تاريخ الخلفا، سيوطى، ص 257 .
2 . تاريخ الخلفا، سيوطى، ص 259 .

صفحه 94
 
خلافت ابو جعفر منصور
نام وى نيز به سان نام برادرش عبدالله فرزند محمّد فرزند على فرزند عبدالله بن عباس است و او در سال 94 ديده به جهان گشود و در سال 136 پس از مرگ برادر به خلافت رسيد. سيوطى مى نويسد: منصور دوانيقى سياست «تفرقه بينداز و حكومت كن» را در پيش گرفت. او نخستين كسى بود كه ميان عباسيان و علويان اختلاف افكند در حالى كه پيش از آن، با هم متحد بودند. منصور، بسيارى از علما را كه به قيام برضدّ وى فتوا داده بودند، آزار رساند.1

منصور دوانيقى و كشتار بنى الحسن

منصور دوانيقى از سال 136 تا 158 براريكه خلافت، تكيه كرد و در اين 22 سال، جنايات عظيمى را مرتكب شد و از اين طريق، خيرالقرون، به شرالقرون تبديل شد.
عبدالله بن حسن بن حسن مثنّى مردى موقّر و مورد احترام مردم مدينه بود، فرزندان او به نامهاى محمد و ابراهيم، انسانهاى وارسته اى بودند و پيوسته مى خواستند به حكومت منصور خاتمه دهند، ولى كار آنها كاملا پنهانى و زير زمينى بود. منصور تلاش كرد هر دو را دستگير كند، امّا چون نتوانست محل اختفاى آنها را به

1 . تاريخ خلفا: سيوطى، ص 261.

صفحه 95
دست آورد. خشم خود را به خاندان آنها نشان داد; پدر آنان به عبدالله بن حسن بن الحسن همراه جمعى ديگر دستگير كرد و دستور داد آنان را در مدينه زندانى كنند و آنان چهار سال در زندان بودند. در سفر حج در بازگشت دستور داد همه آنان را به كوفه ببرند. اما با غل و زنجير و مركبهاى ناهموار و همگى در آنجا زندانى شدند. زندان آنان به صورتى بود كه شب از روز تشخيص داده نمى شد. قساوت و سنگدلى منصور، قابل توصيف نيست. ابن اثير مى نويسد:
منصور محمد بن ابراهيم بن الحسن را كه زيباترين انسان عصر خود بود، از زندان احضار كرد و به او گفت: تو ديباج اصغر هستى؟ وى گفت: آرى. گفت: تو را آن چنان مى كشم كه تاكنون كسى را به آن صورت نكشته باشم. آن گاه دستور داد او را در ميان ديوارى در حال ساخت، نهادند و دور او را چيدند تا در همانجا مرد. سپس به تدريج كسانى كه در زندان بودند. جام مرگ را نوشيدند، زيرا زندان آن چنان وحشتناك و غير قابل زندگى بود كه به تدريج از پا در مى آمدند.
ابن اثير مى نويسد: مى گويند: منصور امر به كشتن همه آنها كرد و گاهى مى گويند: همه را با زهر كشت و تنها معدودى از آنها نجات يافتند.1

1 . ابن اثير، الكامل، ج، ص 523 ـ 526.

صفحه 96

قتل نفس زكيه

يكى از علويان به نام محمد بن عبدالله در سال 145، در مدينه شورش كرد و به اتفاق 250 نفر قيام كرد و صداى تكبير شهر را فراگرفت. نخست به زندان منصور حمله كردند. در زندان را شكستند و زندانيان بى گناه را آزاد كردند. سپس بالاى منبر قرار گرفت وكارهاى زشت و جنايات منصور را يادآور شد. قيام او آن چنان بر حق بود كه مالك بن أنس، فقيه مدينه، اجازه داد كه مردم با او بيعت كنند و بيعت خود با منصور را ناديده بگيرند، چون بيعت با وى از روى اكراه بوده است، سرانجام سپاه صدهزار نفرى عبّاسيان به مدينه حمله كرد او را كشت و سراو را براى منصور فرستادند.
همچنين برادر او به نام ابراهيم در بصره خروج كرد و او هم، به همين سرنوشت مبتلا شد.
سيوطى مى نويسد: در سال 145، محمد و ابراهيم دو فرزند عبدالله بن الحسن بن الحسن بن على بن ابى طالب خروج كردند، منصور، در جنگ بر آنها غلبه كرد. «فقتلهما و جماعة كثيرة من آل البيت فإنّا لله و إنّا إليه راجعون».1
(آن دو را با گروه بسيارى از خاندان پيامبر، گشت، پناه برخدا!)

1 . الكامل فى التاريخ، 5/523-536; تاريخ الخلفا، ص 257 .

صفحه 97
 
خلافت هادى عباسى و قتل عام سادات هاشمى در فخّ
پس از در گذشت منصور دوانيقى، زمام خلافت را فرزند او، مهدى به دست گرفت و در سال 169، در گذشت1 پس از وى فرزند او، موسى بر اريكه خلافت تكيه زد. ذهبى مى گويد: او شراب مى خورد و به آن علاقه داشت و چيزى نگذشت او در سال 170، به صورت مرموزى مرد.2
در زمان اين خليفه نيز، جنايتى رخ داد، كه خود، عاشوراى دوّم بود. جنايتى كه پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله) از آن گزارش داده بود. ابو الفرج اصفهانى مى نويسد: پيامبر گرامى در سرزمين فخّ دو ركعت نماز خواند و از شهادت فرزندان خود در اين نقطه خبر داد.3 شرح و تفصيل اين واقعه، از قلمرو كار ما بيرون است، فقط به اجمال مى پردازيم تا روشن شود در اين خيرالقرون چه جناياتى رخ داده است:
كشتار علويان در نقطه اى از مكّه به نام «فخّ» در سال 169 هجرى اتفاق افتاد در هشتم ذى الحجه، يعنى يوم الترويه زمين از خون جوانان خاندان على(عليه السلام) كه از جور و ستم عباسيان به تنگ

1 . تاريخ الخلفاء، ص 273 .
2 . تاريخ الخلفاء، ص 279 .
3 . مقاتل الطالبيين، ص 435 .

صفحه 98
آمده بودند، رنگين شد. در اين قيام كه نخست از مدينه آغاز شد و رهبرى آن را حسين بن على بن حسن بن الحسن بن الحسن بن على بن أبى طالب(عليه السلام) از فرزندان امام مجتبى(عليه السلام) بر عهده داشت كه با يحيى و عبدالله دو تن ديگر از سادات در زمان هادى عباسى قيام كردند و در اين درگيرى حسين وعده اى از رجال و بزرگان هاشمى به شهادت رسيدند و عده اى نيز اسير شده و به بغداد منتقل شدند. مزدوران حكومت هادى، از دفن اجساد آنان خوددارى كردند و سرهاى آنان را از تن جدا كردند و به بغداد فرستادند.
پيش از واقعه، اين حادثه توسط پيامبر(صلى الله عليه وآله) و برخى از امامان پيش گويى شده بود. تعداد كشتگان را فزون از صد تن دانسته اند.1
اين جوانان همگى اهل عبادت و تقوا نيكوكارى بودند و هيچ گاه هدف سلطه جويى نداشتند و اين قيام براى امر به معروف و نهى از منكر بود، و از اين رو، هادى عباسى امام موسى كاظم(عليه السلام) را متهم ساخت كه دستور اين قيام را صادر كرده است، و تهديد كرد كه آن حضرت را به قتل خواهد رساند.2 منطقه فخّ اكنون در مكه به «حىّ الشهداء» معروف است و در نزديكى مسجد تنعيم قرار دارد.

1 . مقاتل الطالبيين، ص 443 .
2 . محمدبن جرير طبرى، تاريخ الأمم و الملوك، 10/25; ابوالفرج اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 285 و 294-295; ابن اثير، الكامل فى التاريخ، 6/93; مجلسى، بحارالأنوار، 48/165; كلينى، اصول كافى، 1/366، مكتبة الصدوق .

صفحه 99
امام جواد(عليه السلام) مى فرمايد: بعد از حادثه كربلا، هيچ حادثه اى براى ما سخت تر از واقعه فخّ نبوده است.1

خلافت هارون الرشيد و خيرالقرون

هارون الرشيد از سال 170 تا سال 193 بر اَريكه خلافت نشست. روزى كه با او بيعت شد، 22 سال بيش نداشت. در اين مدّت بيشترين اوقات او، در مجالس لهو و لعب، نوشيدن شراب مى گذشت. يكى از حادثه هاى مهم در تاريخ خلافت او، قدرت بخشيدن به برامكه، سپس كشتار جمعى آنهاست. در ميان برامكه به جعفر بن يحيى علاقه بيشترى داشت. خواهر خود «عبّاسه» را به عقد او در آورد ولى شرط كرد كه با او نزديكى نكند، امّا شهوت بر عقل و خرد آنها غلبه كرد و نزديكى انجام گرفت. سرانجام رشيد از اين وضع آگاه شد و اين، يكى از اسباب خشم هارون بر جعفر و قبيله او گشت. در اين مورد، علّت ديگرى نيز گفته اند. هارون الرشيد يحيى بن عبدالله الحسن بن الحسن را به جعفر بن يحيى سپرد تا او را زندانى كند. جعفر شبى يحيى را طلبيد و از كارهاى او پرسيد. او در پاسخ گفت: من كارى نكرده ام. خون مرا مريز. مبادا پيامبر خصم تو در روز قيامت باشد. جعفر دلش به حال او سوخت و او را آزاد كرد و خبر به هارون رسيد و اين هم بر خشم پيشين افزود.

1 . بحارالأنوار، 48/165 .

صفحه 100
سرانجام، هارون الرشيد تصميم گرفت جعفر را از ميان بردارد. به مأمورى گفت: برو و سر جعفر را براى من بياور. مأمور مى گويد نزد جعفر آمدم و جريان را به او گفتم. گفت: مبادا اين كار را بكنى. او اين سخن را در حال مستى گفته و چون هشيار شود تو را مجازات خواهد كرد. مأمور مى گويد من نزد هارون برگشتم. هارون ديد دست من خالى است. با چوبى به من زد و افزود: اگر سر او را نياورى تو را مى كشم. من به ناچار سراغ جعفر رفتم و او را كشتم و سرش را براى او آوردم. آن گاه تمام املاك جعفر و بستگان او مصادره شد. صبحگاهان جنازه جعفر را به بغداد بردند. هارون دستور داد سر او را بر پل نصب كنند و بدنش را دو نيمه كنند و هر نيمه اى را بر پلى آويزان كنند.1
اين رفتار وى با نزديكان و خدمتگزاران خود بود. از اين بايد فهميد كه با دشمنان و مخالفان چگونه رفتار كرده است؟

قتل ابراهيم بن عثمان بن نهيك

مى گويند ابراهيم از قتل جعفر بن يحيى و گروهى از برامكه بسيار ناراحت و گريان بود. هرگاه مست مى شد، شمشير خود را به دست مى گرفت و همراه با كنيزان شعار مى دادند: وا جعفراه! و اسيداه! به خدا قاتل تو را مى كشيم و انتقام خون تو را مى گيريم.

1 . الكامل فى التاريخ، ج 6، حوادث سال 187، ص 175 تا 178 .

صفحه 101
خبر به هارون رسيد. فوراً ابراهيم بن عثمان را حاضر كرد و در كنار سفره شراب نشاند و او را با شراب سير كرد و گفت: من از كشتن جعفر بن يحيى پشيمانم. آرزو مى كردم كه من سلطنت را از دست بدهم ولى او بماند. از روزى كه او كشته شده خواب به چشمانم راه ندارد.
ابراهيم بن عثمان در حال مستى اين جمله را شنيد. اشك از چشمانش جارى شد و گفت: هارون به خدا سوگند در قتل او خطا كردى. آيا مانند جعفر در دنيا پيدا مى شود؟
در اين هنگام هارون الرشيد: با لحن تندى گفت: برخيز لعنت خدا بر تو! او در حالى كه مست بود مجلس را ترك گفت و در خانه خود به وسيله شمشيرى مجروح شد و پس از چند روز در گذشت.
تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل!1
جنايت او در مورد امام كاظم(عليه السلام) معروف و متواتر است كه ساليان درازى او را در حبس نگاه داشت و سرانجام، او را مسموم كرد.2 اكنون سؤال مى شود آيا اين حاكمان اسلامى فرمانروايان خيرالقرون بودند يا شرّالقرون؟ خليفه اى كه پيوسته به غنا و سماع و عشق بازى و شهوت رانى از يك سو و قتل بى گناهان از سوى ديگر به سر ببرد مظهر خيرالقرون خواهد بود، يا شرّ القرون؟!
***

1 . الكامل فى التاريخ، ج 6، ص 175-180 .
2 . مقاتل الطالبيين، ص 499-505 و دهها منبع ديگر.

صفحه 102
 
متوكل عباسى محيى السنّة!
ما در اين برگها، از جنايات فرزندان هارون الرشيد يعنى امين و مأمون صرف نظر مى كنيم حتى از پرداختن به زشتكاريهاى خليفه هاى بعدى به نام هاى معتصم باللهِ يا واثق بالله خوددارى مى نماييم زيرا هدف برخى از مهمترين جناياتى است كه در اين خيرالقرون، صورت گرفته است. اينك به زندگى متوكل كه اهل حديث او را محيى السنّة مى نامند،1 مى پردازيم.
در سال 232، واثق بالله درگذشت. برادر او جعفر بن محمد بن هارون ملقب به متوكل بر اريكه خلافت تكيه كرد. در عصر خلفاى پيشين; بحثهاى عقلى و كلامى كاملا آزاد بود. اما در عصر او هر نوع بحث و استدلال عقلى ممنوع گشت. ولى در مقابل، لهو و لعب و مى گسارى و خنياگرايى و شهوترانى و خوشگذرانى و در كنار آن وحشى گرى و خونريزى، فزونى يافت و وزير مورد توجه او فتح بن خاقان تركى بود. اينك، به شيوه حكومت وى و با نقل رويدادى اشاره مى كنيم.
محمد بن عبدالملك زيّات وزير او بود. او انسانهاى انقلابى را به شيوه خاصّى شكنجه مى داد. شيوه او، اين بود كه تنورى از آهن ساخته بود و درون آن را ميخكوب كرده بود به گونه اى كه سرهاى

1 . الكامل فى التاريخ، ص 36-48 .

صفحه 103
ميخها رو به داخل تنور بود سپس افراد دستگير شده را در آن جاى مى داد به گونه اى كه اگر حركت مى كردند ميخها در بدن ايشان فرو مى رفت و قدرت حركت را از آنها مى گرفت.
اتفاقاً خود وى نيز مورد خشم متوكل قرار گرفت. متوكل دستور داد او را در همان تنور بيفكنند و چند روزى در آن تنور ماند تا جان سپرد، ولى در آخرين روزها قلم و كاغذى خواست و اين دو بيت را نوشت:
هى السبيلُ فَمِنْ يوم إلى يوم *** كانّه ما تُريك العينُ فى نوم
اين راهى است كه ادامه دارد، و هر روز نوبت كسى است *** گويا انسان، در يك خواب و رؤيا به سر مى برد.
لا تَجزعَنّ رويداً إنّها دُول *** دنيا تُنقّلُ مِنْ قوم إلى قوم
بى تابى نكن آرام باش كه اين حكومتها دست به دست مى گردد *** و دنيا است كه از گروهى به گروهى ديگر مى رسد
وقتى كه اين دو بيت را به متوكل دادند، دستور داد او را بيرون بياورند ولى او به سزاى اعمال خود رسيده بود فقط نعش او بيرون آوردند. فاعتبروا يا اولى الابصار.1

1 . مروج الذهب، ج 4، ص 5 و 6; الكامل فى التاريخ، ج 7، ص 36-39 .

صفحه 104
 
امام هادى در مجلس متوكل
برخى از امام هادى نزد متوكل سعايت كردند كه در منزل او اسلحه و نوشته ها و اشياى ديگرى است كه از شيعيان او در قم به او رسيده و او عزم شورش برضدّ دولت را دارد. متوكل گروهى را به منزل حضرت فرستاد و آنان شبانه به خانه امام هجوم بردند، ولى چيزى به دست نياوردند، آنگاه امام را در اتاقى تنها ديدند كه در به روى خود بسته و جامه پشمين برتن دارد و بر زمينى بى فرش و پوشيده از شن و ماسه نشسته و به عبادت خدا و تلاوت قرآن مشغول است.
امام را با همان حال نزد متوكل بردند و به او گفتند: در خانه اش چيزى نيافتيم و او را رو به قبله ديديم كه قرآن مى خواند.
متوكل چون امام را ديد، عظمت و هيبت امام او را فراگرفت و بى اختيار حضرت را احترام كرد و در كنار خود نشاند و جام شرابى را كه در دست داشت به آن حضرت تعارف كرد! امام سوگند ياد كرد و گفت: گوشت و خون من با چنين چيزى آميخته نشده است، مرا معاف دار! او دست برداشت و در مقابل گفت: شعرى بخوان!
امام فرمود: من شعر زيادى به خاطر ندارم.
گفت: بايد بخوانى!
امام اشعارى خواند كه ترجمه آن چنين است:

صفحه 105
(زمامداران جهانخوار و مقتدر) بر قله كوهسارها شب را به روز آوردند تا آن كوههاى بلند از آنان پاسدارى كنند، ولى قله ها نتوانستند آنان را (از خطر مرگ) برهانند.
آنان پس از مدتها عزت از جايگاههاى خود به زير كشيده شدند و در گودالها (گورها) جا گرفتند; چه منزل و آرامگاه ناپسندى!
پس از آنكه به خاك سپرده شدند، فرياد گرى فرياد برآورد: كجاست آن دست بندها و تاجها و لباسهاى فاخر؟
كجاست آن چهره هاى در ناز و نعمت پرورش يافته كه به احترامشان پرده ها مى آويختند (بارگاه و پرده و دربان داشتند)؟
گور به جاى آنان پاسخ داد: اكنون كرمها بر سر خوردن آن چهره ها با هم مى ستيزند!
آنان مدت درازى در دنيا خوردند و آشاميدند; ولى امروز آنان كه خورنده همه چيز بودند، خود خوراك حشرات و كرمهاى گور شده اند!
چه خانه هايى ساختند تا آنان را از گزند روزگار حفظ كند، ولى سرانجام پس از مدتى، اين خانه ها و خانواده ها را ترك گفته به خانه گور منتقل شدند.
چه اموال و ذخائرى انبار كردند، ولى همه آنها را ترك گفته رفتند و آنها را براى دشمنان خود واگذاشتند!

صفحه 106
خانه ها و كاخهاى آباد آنان به ويرانه ها تبديل شد و ساكنان آنها به سوى گورهاى تاريك شتافتند!1
تأثير كلام امام چنان بود كه متوكل به سختى گريست، تا آنجا كه ريشش از اشك، تر شد. ديگر مجلسيان نيز گريستند. متوكل دستور داد بساط شراب را جمع كنند و چهار هزار درهم به امام تقديم كرد و آن حضرت را با احترام به منزل باز گرداند!2
عبدالرحمن سيوطى در كتاب تاريخ الخلفا با آن كه كمتر به جنايات خلفا با آن مى پردازد، در اين مورد مى نويسد: متوكل، به نصب و عداوت با آل البيت مشهور بود. مسلمانان، از رفتار او با

1 . مسعودى، مروج الذهب، 4/11; ابن خلكان، وفيات الاعيان، 3/272 و... .
باتوا على قلل الأجبال تحرسهم *** غُلب الرجال فما اغنتهم القلل
واستنزلوا بعد عزّ عن معاقلهم *** فاودعوا حفراً يابئس ما نزلوا
ناداهم صارخ من بعد ما قبروا *** أين الأساور والتيجان والحلل؟
اين الوجوه التي كانت منعّمة *** من دونها تضرب الأستار والكلل؟
فافصح القبر عنهم حين ساءلهم *** تلك الوجوه عليها الدود تنتقل
قد طالما اكلوا دهراً و ما شربوا *** فاصبحوا بعد طول الأكل قد أُكلوا
وطالما عمّروا دوراً لتحصنهم *** ففارقوا الدور والأهلين وانتقلوا
وطالما كنزوا الأموال و ادّخروا *** فخلّفوها على الأعداء وارتحلوا
اضحت منازلهم قفراً معطّلة *** وساكنوها الى الاجداث قد رحلوا
2 . مسعودى، مروج الذهب، 4/11; شبلنجى، نورالأبصار، ص 166; سبط ابن الجوزى، تذكرة الخواص، ص 361; ابن خلكان، وفيات الأعيان، 3/272; قلقشندى، مآثر الأنافة في معالم الخلافة، 1/232 و غيرهما.

صفحه 107
خاندان رسالت دل آزرده شدند تا آنجا كه اهالى بغداد بر در و ديوار آن شهر و مساجد، شعارهايى بر ضد او نوشتند و شاعران به بدگويى او پرداختند. از اشعارى كه در مورد عداوت او با خاندان رسالت گفته شده است، اين سه بيت، معروف است:
بالله إن كانت امية قد أتت *** قتل ابن بنت نبيها مظلوماً
فلقد أتاه بنو أبيه بمثله *** هذا لعمرى قبره مهدوماً
أسفوا على أن لا يكونوا شاركوا *** فى قتله فتتبعوه رميماً
: «،به خدا سوگند اگر امويان ** فرزند دختر پيامبر را مظلومانه كشتند.
عموزادگان او جنايتى مانند آن انجام دادند ** و يكى از آنها اين است كه قبر فرزند دختر پيامبر را تخريب كردند.
عباسيان افسوس خوردند كه چرا در آن جنايت شريك نبودند ** از اين جهت، آن جنايت را با خاك او انجام دادند.»
زيرا، متوكل در سال 236، قبر حسين بن على(عليه السلام) را با خانه هايى كه در اطراف آن بود، ويران كرد و دستور داد آن جا را شخم زنند و آب بر روى آن ببندند و مردم را از زيارت قبر او بازداشت و آن زيارتگاه آباد را به صورت صحرا در آورد.1

شقاوت كم نظير

يعقوب بن سكّيت، امام ادبيات عربى، معلم فرزندان متوكل

1 . سيوطى، تاريخ الخلفاء، ص 347 .

صفحه 108
بود، و در حقيقت به اجبار او را به تعليم در فرزند خليفه وادار كرده بودند. روزى متوكل در كلاس درس آنها حاضر شد و به دو فرزندش به نامهاى معتز و مؤيد نگريست. در اين هنگام، به معلم گفت: اين دو فرزند مرا بيشتر دوست دارى يا حسن و حسين(عليهما السلام)را؟
ابن سكيّت سوخته ولايت نتوانست تاب بياورد و از در تقيّه وارد شود و گفت: قنبر خادم خاندان رسالت در نزد من از دو فرزندت بهتر است.
گفتار ابن سكيّت، خشم متوكل را برانگيخت. به غلامان خود، دستور داد شكم او را لگد مال كنند و بنا به نقلى، دستور داد زبان او را از بيخ بيرون بكشند، آنگاه ديه او را به فرزندش بدهند.1
سيوطى مى نويسد: متوكل ناصبى بود.2
مسعودى مى نويسد: هيچ كس از خلفا، نتوانست ثروتى را كه در اختيار متوكل بود، به دست آورد، «وكان منهمكاً فى اللّذات و الشراب» (او در خوشگذرانى و شرابخوارى غرق شده بود) و چهار هزار كنيز داشت كه با همه آنان، نزديكى كرده بود.3

1 . تاريخ الخلفا، ص 348 .
2 . تاريخ الخلفاء، ص 348. و در نسخه به جاى ناصبى «رافضيا» آمده و آن غلط چاپى است.
3 . مروج الذهب، ص39-40; تاريخ الخلفا، ص 349 .

صفحه 109
اى كاش به همين مقدار اكتفا مى كرد. ابوالفرج اصفهانى مى نويسد: متوكل بسيار بر خاندان ابى طالب سخت گيرى مى كرد در دل با آنها دشمن بود. او عمر بن فرج را به عنوان عامل خود در مدينه و مكه منصوب كرد و به او دستور داد كه اجازه ندهد آل ابوطالب با مردم سخن بگويند تا مردم به آنها كمك كنند. و نيز مردم را از كمك كردن به آنها بازدارد. و اگر به او خبر مى رسيد كه فردى به او اين خاندان كمك كرده است، او را مجازات مى كرد. آن گاه اسامى كسانى از اين خاندان را كه از قلمرو حكومت متوكل فرارى شده و در بلاد غربت جان سپرده اند را بر مى شمارد.1

جايى كه فرزند، پدر را مى كشد

متوكل، از بدگويى به اميرمؤمنان لذت مى برد. گاهى دلقكى را مى آورد تا در نقش اميرمؤمنان بازى كند و درباريان را بخنداند. در آن مجلس، فرزند متوكل، به نام منتصر، حضور داشت. او از آن جريان، بسيار متأثر شد و رنگش پريد. متوكل از رنگ رخساره فرزند به روحيه او پى برد، و اين شعر را انشا كرد:
غضب الفتى لا بن عمه *** رأس الفتى فىِ حرامّه

1 . مقاتل الطالبيين، ص 599; سيوطى، تاريخ الخلفا، ص 349 به نقل از مسعودى.

صفحه 110
جوان براى پسر عمويش خشمگين شد *** سرش در... مادرش باد !
از اين جهت، منتصر با گروهى از درباريان ناراضى كه غالباً ترك بودند، نقشه قتل پدر را كشيد. متوكل در حالى كه در اوج مستى بود، ناگهان با شمشير كشيده آنان رو برو شد و به دست آنها كشته شد.
تا اينجا، ما گوشه اى از جنايات خلفاى خيرالقرون را نشان داديم. و امّا از ذكر ديگر خلفا كه پس از متوكل حكومت كرده اند و جنايات آنان، در تاريخ آمده است خوددارى مى نمائيم فقط يادآور مى شويم در عصر سه خليفه بعدى (معتزّ و مهتدى و معتمد) گروه كثيرى از آل أبى طالب، كشته شدند و ابو الفرج اصفهانى، اسامى كسانى كه به وسيله شمشير در عهد اين سه خليفه كشته شده اند، آورده است و آنان عبارتند از:
1. ابراهيم بن محمد بن عبدالله بن عبيدالله بن الحسن بن عبدالله بن العباس بن على اميرالمؤمنين(عليه السلام).
2. جعفر بن محمد بن جعفر بن الحسن بن على بن عمر بن على زين العابدين(عليه السلام).
3. موسى بن عبدالله بن موسى بن عبدالله بن الحسن بن الحسن المجتبى(عليه السلام).
4. جعفر بن اسحاق بن موسى بن جعفر الصادق(عليه السلام).

صفحه 111
5. محمد بن احمد بن محمد بن الحسن بن على بن عمر بن على زين العابدين(عليه السلام).
6. حمزة بن عيسى بن محمد بن القاسم بن الحسن بن زيد بن الحسن المجتبى(عليه السلام).1
سپس ابوالفرج، نام افرادى را مى برد كه تعداد آنها به پا نزده مى رسد كه همگى شربت شهادت نوشيدند.
اينها كسانى هستند كه با شمشير كشته شده اند، ولى كسانى كه در حبس ماندند تا جان سپردند، دوازده نفر از آنها را نام مى برد:
1. احمد بن محمد بن يحيى بن عبدالله بن الحسن بن الحسن المجتبى(عليه السلام).
2. على بن موسى بن اسماعيل بن موسى الكاظم(عليه السلام).
3. محمدبن الحسين بن محمد بن عبدالرحمن بن القاسم بن الحسن بن زيد بن الحسن المجتبى(عليه السلام).2
4. ...
تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل.
ما در اينجا سخن را در مورد كارنامه حاكمان اسلامى، به پايان مى رسانيم و از اين طريق روشن شد كه هرگز عصر آنان، عصر تقوا و پرهيزكارى و فضل و فضيلت نبوده بلكه همگان دنياطلب بودند

1 . مقاتل الطالبيين، ص 597-599 .
2 . مقاتل الطالبيين، ص 669-690 .

صفحه 112
و براى حفظ مقام خود، انسانها بى گناه بسيارى را به خاك و خون مى كشيدند. اينك بخش دوم يعنى آشفتگى فرهنگى را از نظر حفظ حديث و مذاهب فكرى و فقهى بررسى مى كنيم.

صفحه 113
 
فصل پنجم

پاسدارى از آموزه هاى نبوى و خيرالقرون

آموزه هاى نبوى كه از آن به احاديث و روايات رسول(صلى الله عليه وآله)تعبير مى شود، ارزشمندترين يادگار پيامبر پس از قرآن مجيد است و به سان قرآن، بزرگترين منبع براى بهره گيرى در قلمرو و اصول و معارف و احكام مى باشد. شايسته بود زمامداران اسلامى، با چنگ و دندان، آنچه را كه از پيامبر شنيده و ديده بودند. از آن حفاظت كنند و منتشر سازند،
ولى سوكمندانه خلافت اسلامى از نوشتن حديث پيامبر و حتى از بازگويى گسترده آن جلوگيرى كرد و حتى برخى احاديثى را كه نوشته شده بود، در حضور جمعى به آتش كشيد. شايد شما در شگفت بمانيد كه با ارزشمندترين يادگار پيامبر چنين معامله اى انجام گرفت ولى تاريخ به روشنى آن را بازگو مى كند. حتى به اين كار اكتفا نكردند و از لسان رسول خدا نقل كردند كه فرمود: جز قرآن چيزى از من ننويسيد. احمد در مسند خود نقل مى كند كه پيامبر فرمود:
«لاتكتبوا عنّى و من كتب عنّى غير القرآن فليمحه»:1

1 . مسند، احمد، ج3، ص12; سنن، دارمى، ج1، ص119 .

صفحه 114
«از من. جز قرآن چيزى را ننويسيد و اگر نوشته ايد، آن را پاك كنيد».
تو گويى حديث پيامبر كه مضمون آن، وحى الهى است، از درهم و دينار كم ارزشتر است. قرآن، آشكارا دستور مى دهد كه اگر كسى به كسى وامى داد آن را بنويسد. و براى آن شاهدى تعيين كند، آنجا كه مى فرمايد:
(يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذَا تَدَايَنْتُمْ بِدَيْن إِلَى أَجَل مُسَمًّى فَاكْتُبُوهُ وَ لْيَكْتُبْ بَيْنَكُمْ كَاتِبٌ بِالْعَدْلِ).1
«اى افراد با ايمان! اگر به كسى وامى، تا مدت معينى داديد، آن را بنويسيد. و نويسنده اى به عدالت آن را به نگارش در آورد».
مسلّماً اين حديث و مانند آن، كه پيامبر فرمان محو احاديث خود را داده است، از احاديث دروغى است كه آن را به پيامبر بسته اند، زيرا آن وجود گرامى متجاوز از صد نامه و قرارداد و دعوتنامه به سران و مشايخ قبايل و ملوك نوشته است و همه آنها در دنيا منتشر بود، آيا پيامبر كسى را فرستاد كه آنها را محو و نابود كند؟
طبرى در تاريخ خود مى نويسد: عمربن خطاب هر گاه مسؤولى را به منطقه اى اعزام مى كرد، به او مى گفت:
«جرِّدوا القرآن و أقِلّوا الرواية عن محمّد(صلى الله عليه وآله) و أنا شريككم».(2)

1 . بقره: 282 .   2 . تاريخ طبرى، ج3، ص273، چاپ اعلمى.

صفحه 115
فقط قرآن را به مردم بياموزيد و از محمد(صلى الله عليه وآله) كمتر روايت نقل كنيد و من در اين قسمت با شما همراهم.
و نيز وى با تندى به ابى ذر و عبدالله بن مسعود و ابى الدرداء خطاب مى كرد: ما هذا الحديث الذى تفشون عن محمد(صلى الله عليه وآله)؟1
خطيب بغدادى در كتاب تقييد العلم از قاسم بن محمد نقل مى كند: عمربن خطاب آگاه شد كه در دست مردم نوشته هايى از احاديث رسول خدا هست. او بالاى منبر خطاب به مردم گفت: در ميان شما نوشته هايى از حديث هست. دوست دارم آنها را ببينم. هيچ كس نوشته اى در خانه او نباشد، مگر آن كه بياورد تا من آن را ببينيم تا آن را اصلاح نمايم.
همگى آنچه را كه از پيامبر نوشته بودند آوردند، به خيال اينكه خليفه به آنها نگاه مى كند و آنها را يكدست مى سازد، تا اختلافى در آنها نباشد. او همه آنها را گرفت و جلو چشم صاحبان آنها، در آتش افكند و گفت: «امنيّة كَأُمنِيّةِ اهل الكتاب» (اين روش شما روش اهل كتاب بود كه خاطرات خود را از پيامبرشان نگه داشته بودند).
اتفاقاً روش خليفه براى آيندگان نيز ملاك عمل قرار گرفت. عثمان بالاى منبر گفت: تنها بايد احاديثى بازگو شود كه در عهد ابى بكر و عمر بازگو شده است.2
معاوية بن أبى سفيان نيز خير و صلاح خود را در محدود كردن

1 . كنزالعمّال، ج10، ص293، حديث 29479 .
2 . كنزالعمال، ج10، ص295، حديث 29490 .

صفحه 116
حديث رسول خدا مى ديد، در يكى از پيامهاى خود گفت: اى مردم! كمتر از رسول خدا نقل حديث كنيد. تنها به احاديثى اكتفا كنيد كه در عهد عمر بازگو شده است.1
ناگفته پيداست در عهد دو خليفه نخست، احاديث به آتش كشيده شد و كمتر حديثى از رسول خدا بازگو مى شد.
اين حالت، يعنى ترك نگارش حديث و بازگويى آن، مگر به صورت كمرنگ تا سال 143، ادامه يافت2 و اين كار به داستان سرايان مسيحى و احبار يهود كه به ظاهر مسلمان شده بودند، فرصت داد تا احاديث يهود و نصارا در بين مسلمين انتشار دهند.
جاى تعجب نيست كه عمربن خطاب در آخرين روزهاى زندگى پيامبر(صلى الله عليه وآله) از نگارش نامه آن حضرت جلوگيرى كرد تا آنجا كه خشم پيامبر را برانگخيت.3
خليفه و همفكران او در جلوگيرى از نگارش حديث، چه انگيزه اى داشتند؟ بايد گفت: همان انگيزه اى كه از نگارش نامه جلوگيرى كرد، از نگارش و نقل حديث رسول خدا نيز منع كرد، زيرا در احاديث رسول خدا فضائل اهل بيت و مناقب آنها فراوان بود. بازگويى احاديث رسول خدا با خلافت او و خلافت ابى بكر در تضاد بود. و لذا مصلحت در آن ديدند كه فقط به قرآن اكتفا كنند

1 . كنزالعمال، ج10، ص291، حديث29473 .
2 . سيوطى، تاريخ الخلفاء: 261 .
3 . صحيح بخارى، كتاب العلم، شماره 114 .

صفحه 117
و از نگارش احاديث رسول خدا جلوگيرى كنند.
ضررهاى جلوگيرى از نگارش حديث سبب شد كه دروغ پردازان حلقه به گوش امرا و خلفاى اموى و عباسى ، هزاران حديث از لسان رسول خدا جعل كنند و به او نسبت بدهند تا آنجا كه تاريخ، زندگانى متجاوز از هفتصد جاعل حديث و دروغگو را ضبط كرده است. مرحوم علاّمه امينى، اسامى آنها را طبق حروف ابجد در الغدير آورده است. علاقه مندان مى توانند به جلد پنجم آن كتاب ص 301 تا 446 مراجعه كنند.
وجود چنين احاديث دروغ، آن چنان چهره اسلام را پوشاند كه هنوز مسلمانان، گرفتار چنين احاديث بى اساس هستند.
صحيح ترين كتاب حديث نزد اهل سنت، صحيح بخارى است. اين كتاب با حذف مكررات 2761 حديث را از پيامبر نقل مى كند و مى گويد: من اين مقدار را از ششصدهزار حديث برگزيدم.1
ابو داوود در سنن خود 4800 حديث آورده و مى گويد: من آنها را از پانصد هزارحديث گزينش كرده ام.2
مسلم مى گويد: من 4000 حديث را از سيصد هزار حديث

1 . تاريخ بغداد، ج2، ص8، ش 424; ارشاد السارى، ج1، ص28 و غيره.
2 . تاريخ بغداد، ج9، ص57، ش 4638; منتظم، ابن جوزى، ج5، ص97.

صفحه 118
گزينش كرده ام.1
احمد بن حنبل در مسند خود 000/30 حديث را آورده و مى گويد من آنها را از هفتصد و پنجاه هزار حديث برگزيده ام و شايسته ذكر اين كه او يك ميليون حديث را حفظ داشت.2
اينها پس از لرزه هاى منع نگارش حديث و بازگويى آن در عهد خلفا بود. آيا با اين وضع، بايد بگوييم اين بخش خيرالقرون بوده است و اعمال و ا فعال افرادى كه در اين سه نسل زندگى كرده اند، ملاك حق و باطل است يا اينكه بايد خيرالقرون را بر فرض صحت حديث به نحو ديگر تفسير كرد؟.

روش گزينشى در پيروى از سلف

امامان شيعه كه در حقيقت امامان مسلمين به شمار مى روند از سه گروه بيرون نيستند:
1. گروهى از آنان صحابى بوده اند، مانند اميرمؤمنان و فرزندان گراميش امام حسن و امام حسين(عليهما السلام).
2. گروهى از تابعان بوده اند، مانند امام سجاد و امام باقر و امام صادق(عليهما السلام).
3. گروهى از تابعان، تابعان به شمار مى روند كه از امام هفتم شروع شده تا به بعد.

1 . المنتظم، ابن جوزى، ج5، ص32; شرح صحيح ،مسلم نووى، ج1، ص32 .
2 . طبقات، ذهبى، ج2، ص 431، ش 438 .

صفحه 119
اين شخصيتها، انسانهاى وارسته اى هستند كه احدى از مسلمين درباره تقوا و پرهيزكارى و دانش گسترده آنان شك و ترديد نكرده و بسيارى از فقهاى اهل سنت نزد آنان درس آموخته اند كه اگر بخواهيم اسامى آنان را بياوريم سخن به درازا مى كشد.
اكنون سؤال مى شود كه اگر واقعاً مراد از خيرالقرون نيكى اهل آنهاست، پس سلفيها چرا به ائمّه اثناعشر مراجعه نمى كنند و از آنها سرمشق نمى گيرند؟
شگفت اينجاست كه اهل سنّت از انسانهاى خيرالقرون كمتر بهره گرفته ولكن در عقائد و فروع از كسانى بهره مى گيرند كه هرگز در اين عرصه نبوده و يا مردم خيرالقرون به آنها توجهى نداشته اند:
1. ابوالحسن اشعرى در سال 260 ديده به جهان گشوده و در سال 324 يا 330 در گذشته است. اكنون اكثريت اهل سنت در عقائد اشعرى هستند و حال آنكه اشعرى از اهالى خيرالقرون نبوده تا مردم آن زمان از او پيروى كنند.
2. در فروع، احمد بن حنبل كه مورد توجه سلفيهاست، در سال 164 ديده به جهان گشوده و در سال 241 درگذشته است و مرجعيّت فقهى او بعدها مطرح شده است كه خيرالقرون از آن پيروى ننموده است.
ولى در مقابل، پيامبر گرامى در حديث معروف ثقلين به پيروى

صفحه 120
از اهل بيت امر كرده است و فرموده است:
«إنّى تركت فيكم ما إن تمسكتم به لن تضلّوا بعدى: كتاب الله حبل ممدود من السماء إلى الارض، و عترتى أهل بيتى ولن يفترقا حتى يردا على الحوض فانظروا كيف تخلفونى فيهما»1.
«من در ميان شما چيزى را گذاشته ام كه اگر به آن چنگ بزنيد، هرگز پس از من گمراه نمى شويد نخست كتاب خدا كه ريسمانى است آويخته ميان آسمان و زمين و خاندانم و خانواده ام كه اين دو هرگز از هم جدا نمى شوند تا برسر حوض كوثر آيند).
و قال(صلى الله عليه وآله): إنى تارك فيكم خليفتيّ، كتاب الله حبل محدود ما بين السماء والأرض او ما بين السماء إلى الارض وعترتى أهل بيتى، وإنهما لن يفترقا حتى يردا على الحوض»2.
و فرمود: «من در ميان شما دو چيز مى گذارم كه يادگار من هستند: كتاب خدا ريسمانى كشيده ميان آسمان و زمين و خانواده ام كه هرگز اين دو از هم جدا نمى شوند تا بر سر حوض كوثر آيند».
اكنون سؤال مى شود علت اين نوع تبعيض در گزينش چيست؟!!

1 . ترمذى، ج 5، ص329، دارالفكر.
2 . حديث متواتر بى نياز از مدرك است .

صفحه 121

فصل ششم

هفتاد و سه ملّت و خيرالقرون!

هرگاه حديث «خيرالقرون»، ناظر برپاكى امّت اسلامى در اين سه نسل، يا سه قرن باشد، بايد اسلام محمّدى(صلى الله عليه وآله) به صورتى دست نخورده در ميان آنان محفوظ باشد و هيچ نوع پيرايه اى بر آن بسته نشود، متأسفانه خود سلفيها از پيامبر نقل مى كنند. امت يهود به هفتاد و يك فرقه و مسيحيان به هفتاد و دو فرقه و امّت اسلامى به هفتاد و سه فرقه تقسيم مى شوند.1 شگفت اين جا كه بيشترين فرق اسلامى در همين سه قرن پيدا شده اند. و آنچه كه اكنون از مذاهب گوناگون، در امّت اسلامى ديده مى شود، ريشه در اين سه قرن نخست دارند. در اين مورد كافى است كه به هر يك كتاب از كتابهاى ملل و نحل مراجعه شود و بهترين آنها كتاب «مقالات الاسلاميين و اختلاف المصلين» است كه ابوالحسن اشعرى

1 . مستدرك حاكم، ج1، ص128 .

صفحه 122
(260-324) آن را تدوين كرده است و نام كتاب، حاكى از آن است كه تمام فرقه هايى كه در اين كتاب آمده است، مربوط به امّت اسلامى است. بهترين دليل براى اين مطلب، نام آن كتاب است.
در اينجا نمى توانيم اسامى مذاهب پديد آمده در اين سه قرن را يادآورشويم اما به ريشه هاى اين مذاهب كه هر كدام شاخه هاى گوناگونى پيدا كردند، اشاره مى كنيم:
1. خوارج: گروهى كه شيخين را پذيرفته اند ولى با صهرين يعنى عثمان و على در جدال و كنكاشند. اين گروه در سال 38 هجرى براثر موضوع «تحكيم» پديد آمدند و به گروههاى مختلف تقسيم شدند كه ساليان درازى مزاحم حكومتها و خلفا بودند و جمعى از آنها به سان تكفيريهاى امروز، مسلمانان را تكفير كرده و ريختن خون آنها را جايز مى دانستند.
2. مرجئه: گروهى كه مردم را به حفظ ايمان دعوت كرده و امّا نسبت به عمل و رفتار، بى رغبت مى ساختند و به تعبير امروزيان صلح كلى بوده، و عملا اباحى گرى را ترويج مى كردند. اين گروه هم در اواخر قرن اول پديد آمد و انديشه آنان نسبت به جوانان خطرناك بود زيرا دست آنان را در معصيت. باز نهاده و چنين مى گفتند: «لايضرّ العصيان مع الايمان».
3ـ معتزله: گروهى كه از واصل بن عطا پيروى كرده اند، او نيز از اصحاب و ياران حسن بصرى بود. اين مكتب در سال 105 براثر

صفحه 123
يك مسأله كلامى پديد آمد. مردى از حسن بصرى پرسيد: آيا مرتكب گناه كبيره، مؤمن هست يا نه؟ پيش از آن كه استاد پاسخ بگويد، واصل گفت: اين گروه نه مؤمنند و نه كافر بلكه «بل منزلة بين المنزلتين»، در وسط اين دو قرار گرفته اند سپس از حسن بصرى جدا شد و بر ستونى از مسجد تكيه كرد و به تبيين نظريه خود پرداخت وبه خاطر جدا شدن او از اطراف استاد گفتند: اعتزل واصلٌ: و از ميان شاگردان حسن بصرى عمروبن عبيد به او پيوست و پايه گذار مكتب اعتزال شدند كه خود به اعتزال بغدادى و اعتزال بصرى تقسيم مى شود.
4. جهميّه: مكتبى است كه آن را جهم بن صفوان، پايه گذارى كرد و يكى از عقائد او، انديشه جبر است كه مفاسد آن بر همگان آشكار است. سرانجام، وى در سال 128 كشته شد.
5. مجسّمه: پيروان مقاتل بن سليمان، در خراسان، پرچمدار اين نظر بوده. وى براى خدا اندام و گوشت و خون، به صورت انسان، ثابت مى كرد. سرانجام او نيز به سزاى اعمال خود رسيد، امّا پيش از آن، محيط فكرى مسلمانان را آلوده كرده بود.
6. غلاة: آنان، كسانى هستند كه مى گويند: خدا همه امور را به پيامبر تفويض كرده و اوست كه به پيامبر قدرت داده تا جهان را بيافريند و تدبير كند. ريشه عقيده به زمان على(عليه السلام)باز مى گردد، و آنان نيز درباره اميرمؤمنان به الوهيّت، معتقد شدند.

صفحه 124
7. صوفيّة: فرقه هاى گوناگونى دارند كه نمى توان همه را زير يك عنوان بيان كرد، ولى در عين حال، انديشه حلول، گاهگاهى در ميان آنان جلوه كرد و نسبت به فروع دين، كاملا اهل تساهل بودند.
اينها نمونه هايى از مذاهبى است كه در سه قرن درخشان اوّل، پديد آمدند و مكتبهايى را پى ريزى ساختند و جامعه اسلامى را با افكار باطل خود، آلوده ساختند.
اگر شما تاريخ طبرى و تاريخ كامل ابن اثير را در اين سيصدسال بررسى نمايند خواهيد ديد امّت اسلامى در اين سيصد سال همواره با جنگ و خونريزى روبرو بوده است. و دستگيرى و آزار انسان ها ادامه داشته است و به جاى اينكه بنشينند و درباره مسائل اسلامى و اسرار آفرينش مطالعه كنند بر سر تاج و تخت و مقام و منصب با هم درگير بودند گرچه جمعى اندك از دلباختگان اسلام در پى پيشبرد فرهنگ اسلامى بودند. در برابراين جمع يك اقليّت به شمار مى آمدند و اگر اين گروه اندك نبودند، قطعاً چراغ اسلام به خاموشى مى گراييد.

پيروى از سلف صالح

اى كسانى كه مدّعى پيروى از سلف هستيد! بياييد شما و ما، همگان از سيره سلف صالح كه در رأس آنان رسول گرامى و گروهى از ياران و خاندان او و تابعان واقعى هستند، پيروى كنيم.

صفحه 125
خدا رسول گرامى را چنين معرفى مى كند:(وَ مَا أَرْسَلْنَاكَ إِلاَّ رَحْمَةً لِلْعَالَمِينَ)1 پيامبر گرامى پيامبر رحمت و رأفت است و در آيه ديگر مى فرمايد: (وَ اخْفِضْ جَنَاحَكَ لِمَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ)2 رسول گرامى و ياران پس از وى به كمترين تلفات و خسارات جهانى را پيرو اسلام ساختند. در تمام غزوات و سراياى پيامبر مجموعاً از دو طرف بيش از 800 نفر كشته نشده است و اين مطلب را مى توانيد از بررسى تعداد كشته شدگان در سيره ابن هشام به دست آوريد ولى پيامبر با اين تلفات، شبه جزيره عربستان را زير پرچم اسلام در آورد و بت پرستى را زدود.
امّا شما گاهى با يك بمب گذارى يا يك حمله انتحارى صدها نفر را كشته و زخمى مى كنيد، در حالى كه در ميان آنان، كودكان بى گناه و پيران از كار افتاده و نمازگزار هستند و در اثر اى رفتارها و وحشى گرى ها جهانيان را از اسلام بيزار مى سازيد، بى آن كه با اين كارها كسى را به اسلام جذب كنيد و كشورهاى غير مسلمان را به اسلام خوشبين سازيد.
بزرگترين خطاى شما اين است كه خود را در قلّه علم و دانش و فقه و دين مى دانيد و براى عقل و خرد ديگران و فقه و دانش آنان ارزش قائل نيستيد. آيا سلف صالح اصلا به مشورت

1 . انبياء: 107 .
2 . شعراء: 215 .

صفحه 126
نمى پرداختند؟ شما سلاح را كنار بگذاريد و با تشكيل مجالس و محافل، مسلمانان را به هم نزديك كنيد تا صف واحدى را تشكيل دهند. و كشورهاى اسلامى را متحد سازيد تا دشمنان در آنان طمع نكنند و از حقوق مسلمانان دفاع كنيد، و انسان دوستى و رحمت اسلام را به جهان نشان دهيد، آن گاه ادّعا كنيد كه سلفى هستيم.
سوكمندانه: چماق تكفير شما تنها بر سر مسلمانان فرود مى آيد و تنها كودكان بى گناه را مى كشد. زنان را بى سرپرست مى كند و ويرانى به بار مى آورد. و از آن، نظام شيطانى استكبار و صهيونيسم بيشترين بهره را مى برد و روزبه روز نيرومند مى شود.
امروز، در پرتو مكتب تكفيرى، از نقاط مختلف دنيا، دختر و پسر، تحت عنوان «جهاد» يا «جهاد نكاح»، براى جنگيدن در سوريه بر ضد كشورى كه تنها كشور مقاوم در برابر تجاوزات صهيونيستهاست، جمع شده اند و مى خواهند آن كشور را قطعه قطعه كنند تا فكر اسرائيل از اين خطر هم آسوده شود زيرا ديگر كشورها به عناوين مختلف به اصطلاح سپرانداخته، و از در دوستى وارد شده اند و چيزى نمى گذرد كه ـ لا سمح الله ـ مسجد اقصى و فرو ريزد و چشم اسرائيل و حاميان آن روشن گردد...
روش سلفيهاى امروز شبيه روش خوارج در قرن اول است كه براى خود، در برداشت از قرآن و حديث و سيره رسول خدا روش خاصى داشتند و تنها خود را مسلمان و ديگران را كافر مى پنداشتند

صفحه 127
و ريختن خون آنها را جايز دانسته و اموال آنها را غارت مى كردند و زنانشان را به اسارت مى گرفتند ولى هيچ جنگ و جهادى با كفّار حقيقى و دشمنان امّت اسلامى و مردم مظلوم نداشتند شما نيز بعد از چهارده قرن، روش خاصى در استفاده از منابع اسلامى داريد. تا آنجا كه گوش جهان چيزى كه تاكنون نشنيده بود ـ به نام «جهاد نكاح» را شنيد و در نتيجه دختران عفيف و پاكدامن براى اشباع جوانان مجاهد، روانه جبهه شدند تا نياز جنسى آنها را برطرف كنند تا آنان با روحيه شاداب بجنگند! شرمتان باد!
آبروى اسلام را با اين عمل برديد. گزارشهاى رسمى حاكى از آن است كه گروهى از دختران تونس و عربستان، حامله شده و به وطن خود باز گشته اند در حالى كه پدران فرزندان آنها مشخص نيست و اين بچه ها بايد به عنوان بچه سر راهى (ولد شبهه) شناسايى شوند.
البته جهان اسلام در طول تاريخ خود نشيب و فرازهايى داشته است. ملاحده در قرن سوم و چهارم كمر به نابودى اسلام بسته بودند ولى خدا قول كمك داده بود و كمك كرد (لَيَنْصُرَنَّ اللّهُ مَنْ يَنْصُرُهُ إِنَّ اللّهَ لَقَوِىٌّ عَزِيزٌ)1
نتيجه مى گيريم:
1. در اين سه قرن در ميان ياران پيامبر و تابعان و نسلهاى

1 . الحج: 40 .

صفحه 128
بعدى، انسانهاى والايى بودند كه قرآن را به دست گرفته به جهاد اسلامى مى پرداختند و از آن مال و منال كه خلفا بر سر آن در جنگ و ستيز بودند، چشم پوشى نموده و در فكر گسترش آيين الهى بودند.
2. در اين سه قرن يا در ميان اين سه نسل، انسانهاى متفكر و علاقه مند، فرهنگ اسلامى را پى ريزى كرده و به قرآن و حديث و معارف، كمكهاى بسزايى نمودند. و اگر رسول گرامى اين سه قرن را بهترين فرون شمرده باشد به خاطر اين دو ملاك است كه ياد آور شديم، ولى در مقابل، نقاط منفى اين سه قرن را نبايد ناديده گرفت.
3. خلفا و پادشاهان و امرا و سلاطين، در اين سه قرن، در جنگ و ستيز بودند و روى زمين را با خون پاكان رنگين كردند و بالاخص بر خاندان رسالت، ستم بيشترى روا داشته و به جاى «مودّت فى القربى»، عداوت و دشمنى ذوى القربى را پيشه خود ساختند. برخى از خلفا، جناياتى را مرتكب شدند كه چهره انسانيّت را سياه كردند.
4. در بخشى از اين سه قرن، حاكمان اسلامى، نه تنها پاسدار آثار رسول خدا(صلى الله عليه وآله) و آموزه هاى ارزشمند او نبودند. بلكه مى كوشيدند كه كمتر درباره آنها سخن گفته شود و از نگارش آن جلوگيرى مى كردند.
5. در اين سه قرن، مذهب سازى، رشد فزاينده اى داشت و

صفحه 129
پايه گذاران مذاهب باطل كه هر مذهبى نيز به شاخه هايى منشعب شده بود، در اين سه قرن بوده و مطالعه كتاب «مقالات الاسلاميين و اختلاف المصلين» اين مطلب را روشن مى سازد و اين مذاهب، آن چنان تأثير منفى بر وحدت اسلامى گذاشته كه هنوز هم مسلمانان در آتش آن مى سوزند.
6. اگر واقعاً بناست از سلف صالح پيروى كنيم چرا از ائمه اهل بيت(عليهم السلام) كه برخى از آنان، صحابى و قسمتى تابعان هستند، پيروى نمى كنيم؟ در تمام معارف و فروع به دنبال روايات خاصّى هستيم كه از غير آنان نقل شده است. ولى كمتر به آنها توجه مى شود.
7. در لابلاى بحثها روشن شد كه در ميان صحابه هر چند انسانهاى والايى بودند ولى همه آنان يكدست نبودند و از نظر فكر و انديشه با هم اختلاف و از نظر تقوا و تعهد، تفاوت داشتند. عين همين مطلب در مورد تابعان درست است.
8. اكنون سؤال مى شود «سلفيها» كه مردم را به مذهب سلف دعوت مى كنند، كدام سلف را در نظر دارند. آيا انديشه سلفيان در اصول و معارف و فروع و معارف به صورت منسجم، مدوّن شده است؟ يا اينكه پراكندگى بر همه آنها حاكم است؟

صفحه 130

صفحه 131

فصل هفتم

چگونه واژه، سلفى در كشور مصر ظاهر شد   
 

چگونه واژه، سلفى

در كشور مصر ظاهر شد

در اينجا سؤالى باقى است. با اينكه پرچمدار پيروى از سلف در قرون اخير، محمد بن عبدالوهاب (م 1206) بود، اما به خاطر انزواى او در دوران عثمانيها، در رسانه ها و روزنامه ها چيزى از آن گفته نشد وبازتابى نيافت. ولى چطور شد كه يكباره در مصر اين عقيده، سر بلند كرد و از زبان سيدجمال اسدآبادى و يار او محمد عبده شنيده شد؟
پاسخ اين سؤال را جناب دكتر محمدسعيدرمضان بوطى اهل سوريه كه اخيراً به وسيله سلفيهاى تندرو در مسجد خود به شهادت رسيد به خوبى بيان كرده است. او مى گويد:
شايد بتوان گفت: نخستين بار ظهور شعار «سلفيه» در مصر بود، زمانى كه انگلستان اين سرزمين را در اشغال داشت و در برابر آن حركت «اصلاح دينى» به رهبرى جمال الدّين اسدآبادى» و محمد عبده شكل گرفته بود; چه ظهور اين حركت با بالا گرفتن

صفحه 132
شعار «سلفيّه» و بازگشت به سلف همراه شد.
علّت اين مسأله هم به اوضاع مصر در آن دوران باز مى گردد: در آن زمان با وجود الأزهر و علماى آن و نيز حركت علمى فعّالى كه در جاى جاى اين دانشگاه بزرگ و بلكه در سرتاسر مصر جريان داشت، مصر خاستگاه انواع فراوانى از بدعتها و خرافه هاى روزافزونى بود كه در گوشه و كنار اين كشور و بلكه در زواياى خود الأزهر با نام تصوّف و در زير حمايت بسيارى از طريقه هاى تصوّف فزونى مى يافت و رشد مى كرد; طريقه هايى كه هيچ اصل و ريشه اى دينى نداشتند و تنها مى توانستند گاه عنوان شعبده و تردستى و گاه عنوان لهو و خودپسندى و اباحيت به خود گيرند.
در داخل الازهر نيز فعاليتهاى زنده علمى به آداب و رسومى صورى و جامد و دروغين تبديل شد و به صورت ستيزه جويى و لجبازى و صيغه ها و عبارتهايى كه از گذشتگان به ارث رسيده و ميراث باستان است در آمد كه هيچ پيوندى با زندگى و هيچ رابطه اى با واقعيت مردم نداشت. عالم و دانشجوى الأزهر نه فقط از جامعه بريده بود. بلكه احساس نمى كرد كه رسالت اصلاح و تغيير هم بر دوش اوست. اين همه گذشته از آلودگيهايى است كه جاى جاى دانشگاه الأزهر و صحن و رواق و حتى كوچه هاى پيرامون آن را آكنده بود و اشمئزاز و دلزدگى و ناخوشايندى را در مردم برمى انگيخت.

صفحه 133
مردم در برابر اين واقعيت زشت و رسوا دو گروه شده بودند: گروهى بر اين عقيده شدند كه مى بايست به كاروان تمدّن غرب پيوست و از باقيمانده قيدها و ضوابط و حتى از افكار اسلامى رهايى جست; و گروهى براين باور بودند كه مى بايست با بازگرداندن مردم به دامن اسلام ناب و پيراسته از همه خرافه ها، بدعتها و توهّمات و نيز با رهايى بخشيدن اسلام از انزوايى كه بسيارى از شيوخ الأزهر به آن تحميل كرده بودند و سرانجام با پيوند دادن اين دين به كاروان پرشتاب زندگى نوين و جستن راههايى براى همزيستى ميان آن و تمدن تازه وارد، اوضاع مسلمانان را اصلاح كرد.
شيخ محمد عبده و سيدجمال الدين اسدآبادى افغانى پيشگامان گروه اخير به شمار مى رفتند و با جديت و راستى پرچم اين اصلاح طلبى را بر دوش مى كشيدند.1
با توجه به اين كه مى بايست حركت اصلاح طلبى داراى نشانى روشن در ميان محافل باشد كه حقيقت و معناى اين حركت را بخوبى بيان كند و بتواند مردم را از اين طريق به خود جلب كند و پيرامون خويش گردآورد، سردمداران اين حركت نشانى براى خويش برگزيدند. اين نشان چيزى جز «سلفيه» نبود; بدان معنا كه

1 . ر.ك: د. محمد محمدحسين، الاتجاهات الوطنيه في الادب المعاصر، ج 1، ص 300 و پس از آن.

صفحه 134
مى بايست همه رسوباتى را كه پاكى و صفاى اسلام را به تيرگى
مبدّل ساخته و همه بدعتها و خرافه ها و خزيدن در كنج عزلت و فاصله گرفتن از زندگى را دور كرد، بدان گونه كه مسلمانان در فهميدن اسلام و در درآمدن به رنگ اين آيين به دوران سلف صالح ـ رضوان الله عليهم ـ برگردند و از آنان پيروى كنند و همان شيوه ايشان را در پيش گيرند. حقيقتى كه اينان در بازگشت به دوران و سيره سلف بر آن اصرار داشتند رهايى يافتن از بدعتها، اوهام و خرافه هايى بود كه پس از عصر سلف انبوهى يافته و پس از آن در نهاد بيشتر جامعه هاى اسلامى و در كشورهاى مختلف رسوب كرده و جايگزين شده است آنان را بدين حقيقت فرا مى خواندند عنوان دين كار و تلاش و زندگى مورد توجه قرار گيرد، نه دستورالعملى براى خواب و بيدارى و دورى از درگيريهاى زندگى.
براى آن پيشگامان اين امكان وجود داشت كه اين مفاهيم بلند و درست را كه در هر عصرى بيانگر حقيقت اسلام است با نام و نشان ديگرى جز واژه «سلفيه» يا «سلف» پيوند دهند. آيا اساساً نامى نزديكتر از نام «اسلام» و راست تر از اين واژه براى اشاره به آن حقيقت وجود داشت؟ اسلام ناب و پيراسته از همه شائبه هايى كه رخ نموده بود و افزوده هايى نادرست كه به جامه اين دين درآمده بود.1

1 . سلفيه بدعت يا مذهب، ص 256ـ 257، ترجمه كتاب، السلفية مرحلة مباركة وليس بمذهب.

صفحه 135

فصل هشتم

   
سلفى گرى در فرايند تكامل
سلفى گرى ديرينه كه از امام احمدبن حنبل(م241) آغاز مى شود با سلفى گرى نوظهور كه ريشه در افكار محمدبن عبدالوهاب (م1206) دارد، در برخورد با مخالفان تفاوت هايى دارد و كه به برخى از آنهابه صورت گذرا اشاره مى كنيم.

1 . خروج بر نظام هاى به ظاهر اسلامى

سلفى گرى نوظهور خروج بر دولت هايى را كه گرايش هاى غربى پيدا كرده و به عقيده آنان از مسير اسلامى دور شده اند «جهاد» مى نامند، و در حقيقت در مفهوم «جهاد و عدو» تصرّف كرده و آنرا گسترش داده اند، در حالى كه قرآن «جهاد» را به گونه ديگر تفسير مى كند، و جهاد با «عدو» را، در جهاد با «كافران» و «منافقان» خلاصه مى نمايد و مى فرمايد: (يَا أَيُّهَا النَّبِىُّ جَاهِدِ الْكُفَّارَ وَ الْمُنَافِقِينَ وَ اغْلُظْ عَلَيْهِمْ)1 بنابراين نظر حاكمان و وزيران و گردانندگان اين نظام ها همگى مصداق «عدو» بوده و بايد با آنان جنگيد و بر ويرانه هاى آنها، حكومت اسلامى به بر پا نمود. اين نظر برخى از سلفيان امروز است. ولى ببينم، سلفيان ديرينه در اين مورد چه نظرى دارند؟

1 . التوبه: 73 .

صفحه 136
1 . احمد بن حنبل كه همه سلفيان با تفاوتهايى كه دارند، او را پيشواى خود مى دانند، خروج بر حكومتهاى منحرف را جايز نمى دانستند و او در يكى از رساله هاى خود، چنين مى نويسد:
وظيفه ما شنيدن و پيروى كردن از فرمانهاى حاكمان است، خواه نيكوكار باشند يا بدكار تا آنجا كه مى نويسد: هركس از اطاعت حاكمى كه مردم، فرمانروايى او را با طيب نفس يا به زور پذيرفته اند، بيرون برود، و بر خلاف او قيام كند، رشته وحدت را گسسته و اگر بميرد، مرگ او مرگ جاهليت است.1
2 . ابوالحسن اشعرى (م324) اصول عقايد احمد را در فزون از 50 بند تنظيم كرده در بند 35 چنين مى نويسد:
بايد از خدا خواست به زمامداران صلاح و پايدارى بخشد، آن گاه كه از آنان كجى ظاهر گشت، خروج با شمشير برآنها، ضلالت و گمراهى است.2
3 . ابوالحسين ملطى (م377) كه به تنظيم عقايد اهل حديث پرداخته دراين مورد مى گويد: شكيبايى زير پرچم سلطان دادگر و يا ستمگر يكى از اصول ماست و نبايد با اميران جائر به نبرد برخاست و بر روى آنان شمشير كشيد.3

1 . ابوزهره، تاريخ المذاهب الاسلامية، 2/322، به نقل از يكى از رساله هاى احمد.
2 . اشعرى: مقالات الاسلاميين، ص 320-325 .
3 . ابوالحسين ملطى، التنبيه و الرد، ص 12 .

صفحه 137
4 . احمد بن تيميه(م728)، احياگر سلفى گرى در قرن هشتم همين نظر را تأييد مى كند، آنجا كه مى نويسد: هرگاه شخصى، مانند «يزيد» و «عبدالملك» و «منصور دوانيقى» مسند خلافت را اشغال كرد، نبايد آنان را از اين مقام، پايين كشيد و با آنان جنگيد تا ديگرى جاى آنان بنشيند، زيرا ضرر اين كار، بيش از نفع آن است و غالب قيامهاى كه بر ضد خلفا انجام گرفته است، شرّ آن بيش از خير آن بوده است.1
اتفاقاً ديگر علماى اهل سنت كه با محدّثان در پاره اى از مسائل همسو نيستند، همين نظر را تأييد مى كنند. به عنوان نمونه به مدارك ياد شده در زير مراجعه بفرماييد.2

چرخشى 180 درجه اى

محمدبن عبدالوهاب (م1206) منادى سلفى گرى در قرن دوازدهم، پس از يك فترت و خاموشى، درست برخلاف نظريه «سلف صالح» فتوا داده است. او نه تنها خروج بر نظامهاى منحرف به نظر خودش را حرام نمى داند، بلكه در پرتو پيمانى كه با خاندان آل سعود بست، عملا با خلافت عثمانى جنگ مسلّحانه به راه انداخت و با اشراف مكّه و مدينه كه از طرف خلفاى عثمانى

1 . ابن تيميه، منهاج السنة، 4/527 .
2 . امام يزدوى، اصول الدين، ص 190; تفتازائى، شرح عقايد نسيفه، ص 185-186 .

صفحه 138
منصوب بودند كراراً درگير شد، و به نقاط مختلف از نجد تا به عراق حمله نمود و غارتگرى امر قبائل سنى و شيعى را «غنايم جنگى» ناميد و از اين طريق سطح زندگى پيروان خود را بالا برد. در اين مورد كافى است كه به نبردهاى وهابيان چه در زمان محمدبن عبدالوهاب به كتاب «عنوان المجد فى تاريخ نجد» نگارش ابن بشر مراجعه فرماييد.
حتى در اوايل قرن بيستم عبدالعزيز بن سعود، در پرتو كمكهاى خارجى، به حرمين شريفين يورش برد و سلطه خود را بر نجد و حجاز، گسترش داد و در اين مورد از هيچ جنايتى خوددارى نكرد بالاخص در طائف كه شرح آن، از قلمرو اين مقاله بيرون است. در عين حالى كه دولت سعودى براساس يورش بر نظام خلافت، اسلامى پديد آمده است، ولى عالمان عربستان و وابسته آنجا به دو گروه تقسيم مى شوند: گروهى مخالف و گروهى موافق دولت.
از گروه نخست شيخ يوسف قرضاوى است كه مرد شماره يك «اخوان مسلمين» به شمار مى رود. او در يك مصاحبه تلويزيونى چنين گفت: در آيين اسلام، خروج بر حاكمان، احكام ويژه اى دارد و هرگز دين، اين باب را به روى همگان نگشوده است تا هر فردى، امر منكرى را نزد حاكم ديد، سلاح بر دارد و با او بجنگد و فتنه بر پا كند، زيرا چنين كارى بسيارى خطرناك است. خروج بر حاكمان،

صفحه 139
فقط در يك صورت، مشروعيّت دارد و آن زمانى است كه آنان كفرورزند و آن چنان كافر شوند كه حتى دو نفر در كفر آنان، اختلاف نكنند، حتى جنگ مسلمانان با كافران به خاطر كفر آنان نبود، بلكه به لحاظ دشمنى آنان با مسلمانان بود.1
از گروه دوّم كسانى هستند به نام «سلفيان جهادگر» كه موضوع اطاعت از واليان را انكار كرده و برانداختن دولتهاى به ظاهر اسلامى را كه در مسير مصالح غرب، گام برمى دارند. جزء برنامه خود قرار داده اند و از اين گروه، مى توان احزابى را نام برد چون «القاعده» و «طالبان» و امثال آنان. حتى در اين مورد، رساله هايى دارند و رساله ابو عمر به نام «الجهاد و الاجتهاد» منادى نبرد مسلحانه با اين نظام ها است.
***

2 . تربيت فدايى

دوّمين موردى كه سلفيان نوظهور با سلفيان ديرينه تفاوت دارند مسأله تربيت فداييان است. گروه دوم جوان و يا نوجوان را براى عمليات انتحارى يا به تعبير خودشان «عمليات استشهادى» تربيت مى كنند كه با كشتن خود، تعداد بسيارى از كودكان و زنان و

1 . ماهر الشريف، تطوّر مفهوم الجهاد، ص 229 .

صفحه 140
مردان بيگناه را به جرم آن كه در حكومتى زندگى مى كنند كه از نظر آنان منحرف است; به خاك و خون بكشند. و آنان رفتار ناجوانمردانه خود را چنين توجهى مى كنند اين انفجارها كه در درون چنين دولتهايى رخ مى دهد، آنها را تضعيف مى نمايد و سرانجام نابود شده و بر ويرانه آنها مى توان دولت اسلامى را تشكيل داد.
اجتهاد براى خود شرائطى دارد كه دانشمندان اصولى در كتابهاى خود، آن شرائط را يادآور شده اند، ولى اجتهاد اين است كه مجتهد براثر احاطه بر كتاب و سنت، آيات قرآنى و احاديث اسلامى، را به سخن در آورد نه اين كه در مقابل آن، اظهار نظر كند.
كتاب آسمانى ما هر نوع خود كشى را براى هر نوع هدفى، تحريم كرده است آنجا كه فرموده است:
(وَ لاَ تَقْتُلُوا أَنْفُسَكُمْ إِنَّ اللّهَ كَانَ بِكُمْ رَحِيًما).1
خودكشى نكنيد خداوند به بندگان خود، مهربان است.
مع الوصف، آنان در مقابل اين نصّ قرآنى، جوانان را به اميد بهشت به مسلخ مى فرستند تا هم خود را بكشند و هم كودكان و زنان و مردان بيچاره را به خيال اين كه اين نوع اعمال وحشيانه سبب تضعيف دولتها شده و به تشكيل دولت مورد نظر آنان مى انجامد. ذهى تصور باطل! زهى خيال محال!

1 . نساء: 29 .

صفحه 141
آنگاه كه از آنان سؤال مى شود: دليل شرعى شما بر چنين خودكشى چيست؟
با گفتار زبير بن عوام در جنگ جمل استدلال مى كنند كه گفت: «اقتلونى و مالكاً» (مالك اشتر را كه جنگ شعلهور ساخته بكشيد ولو به قيمت كشتن من!)
چه دليل محكمى؟! با گفتار يك ياغى كسى كه بر خليفه برحق خروج كرده، بر انديشه خود، استدلال مى كنند.
آيا در آن سيصد سال اوّل، كه خيرالقرون است، خود پيامبر و يا ياران او و يا تابعان به چنين برنامه اى دست زده اند يا اينكه آنان به هنگام اعزام گردانى براى قطع ريشه هاى فساد، چنين سفارش مى كردند:
«سيروا باسم الله و استعينوا بالله و اغزُوا على ملّة رسول الله... ولا تغدروا و لا تغلّوا ولا تمثُلوا. و لا تقتلوا شيخاً فايناً، ولا امرأة، ولا صبيّا ولا رهباناً، ولا تقطعوا شجراً إلاّ ما اضطروتم، ولا تحرقوا النخل ولا تغرقوه بالماء و لا تقطعوا شجرة مثمرة، ولا تحرقوا زرعاً، ولا تعقروا من البهائم مايؤ كل لحمه الاّ ما لابّد لكم من أكله ولا تمزجو مياه العدوّ بالسمّ، ايّاكم والحيلة».1
«به نام خدا پيش برويد و از خدا كمك بطلبيد. برطبق شريعت رسول

1 . تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 59; الاموال، ص 212; فروع الكافى، ص 34 .

صفحه 142
خدا جهاد كنيد. خيانت مكنيد و كسى را فريب ندهيد، دشمن را مثله نكنيد. پيران و زنان و كودكان و راهبان را نكشيد. درختى را نبريد مگر آن كه ناچار باشيد. درختان خرما را نسوزانيد و يا به وسيله آب، غرق نكنيد، درختان بارور را نبريد، خرمنها را آتش نزنيد، دست و پاى چارپايانى كه گوشت آنها خورده مى شود را نبريد، و جز به اندازه نياز آنها را نكشيد، آب دشمن را با زهر آلوده نكنيد و از هر نوع حيله گرى دورى جوييد».
اين نمونه اى از برنامه هاى برخورد پيامبر با دشمن است. او نه تنها اين ها را مى گفت بلكه عملا نيز به آنها پاى بند بود. در جنگ خيبر كه گرسنگى بر رزمندگان اسلام غلبه كرده بود و ناچار شدن از گوشت حيواناتى كه خوردن آنها مكروه است، استفاده كنند، چوپانِ سياه چهرده اى كه براى يهوديان گله دارى مى كرد، اسلام آورد و گفت! اين گوسفندان همگى در دست من امانت است. و من اسلام آوردم اكنون كه رابطه من با صاحبان آنها قطع شده. تكليف من چيست؟ پيامبر در برابر ديدگان صدها سرباز گرسنه، فرمود:
«در دين ما، خيانت به امانت، يكى از بزرگترين جرمهاست. بر تو لازم است كه همه گوسفندان را تا قلعه ببرى و به دست صاحبانش برسانى»

نمونه اى ديگر

در ششمين شب از جنگ در خيبر، ارتش اسلام يك فرد يهودى را دستگير كردند و او را به خدمت پيامبر آوردند. رسول

صفحه 143
خدا(صلى الله عليه وآله)اوضاع يهوديان را از او پرسيد. وى گفت: اگر تأمين جانى دارم بگويم. پس از اخذ «تأمين»، چنين گفت: امشب، دلاوران خيبر، از دژ «نسطاط» به قلعه «شق» انتقال مى يابند تا در آنجا از خود، دفاع كنند. شما فردا دژ نخست را به آسانى فتح مى كنيد. پيامبر فرمود: ان شاءالله.
آن گاه آن اسير اشاره كرد: در زير زمينهاى آنجا، مقادير زيادى منجينق، آرابه جنگى، زره و شمشير موجود است. شما مى توانيد با استفاده از اين وسائل، دژ «شق» را سنگباران كنيد. اطلاعات اسير ياد شده، كاملا درست بود و در «نسطاط» به زودى فتح شد ولى هرگز پيامبر از آن وسائل تخريبى استفاده نكرد.1

نمونه سوّم

در گشودن يكى از قلعه ها، پس از سه روز تلاش، شخصى از يهوديان براى نجات جان خود، حضور پيامبر(صلى الله عليه وآله) آمد و گفت: اگر يك ماه در اين محلّ توقف كنيد، هرگز بر آنها دست نخواهى يافت، ولى من راه آب اين قلعه را نشان مى دهم. شما مى توانيد آب را به روى آنان ببنديد، ولى پيامبر(صلى الله عليه وآله) با اين پيشنهاد موافقت نكرد و گفت: من هرگز آب را به روى كسى نمى بندم تا از تشنگى بميرد.2

1 . سيره حلبى، ج 3، ص 35 .
2 . ناسخ التواريخ، ج 2، ص 299 .

صفحه 144
اينها نمونه هايى از نظام جهادى اسلام است كه در اينجا آورده ايم. شما آن را با برنامه هاى امروز سلفيان جهادى مقايسه كنيد باكمال تأسف روزى نيست كه در سرزمين عراق و شام، دهها انسان بى گناه، به وسيله بمب گذاريها يا انفجارهاى انتحارى كشته نشوند.

3 . دگرگونى در مفهوم ايمان و كفر

سوّمين نقطه اى كه سلفيان نوظهور با سلف خود در آن تفاوت دارند، تصرف در مفهوم «ايمان» و «كفر» است. رهبران سلف صالح، از احمد بن حنبل گرفته تا ابن تيميه، هيچ يك از فرق اسلامى را تكفير نكرده اند. هر چند آنها را نكوهش مى كردند و نقاط ضعف عقائد آنان را بيان مى نمودند. امّا با همگان، به عنوان مسلمانان، معامله مى كردند، اما متأسفانه سلفيان نوظهور، به پيروى از محمدبن عبدالوهاب فقط، گروهى را مسلمان و مؤمن مى دانند كه با آنها در اصول و فروع، همسو باشند از اين رو از نظر آنان بسيارى از اهل سنت و شيعه و صوفيه، از دايره اسلام بيرون هستند حكم «مرتد» و «كافر» را دارند بنابراين، كشتن آنان را مجاز دانسته و چه بسا به آن افتخار ورزند.
***

صفحه 145

هشدار به نخبگان جامعه

اكنون كه سخن به اينجا رسيد، از بيان مطلبى ناگزيريم و آن اينكه تكفيرهاى ديروز، جنبه فتوايى داشتند و از مرحله افتا و نظر به بيرون نمى رفت ولى تكفير امروز جنبه عملى پيدا كرده و گروهى كه براى خرابكارى و ترور و كشتن بى گناهان آموزش ديده اند، فتواهاى مفتيان تكفيرى را دستاويز خود ساخته اند. اين گروههاى آدم كش تكفيرى (كه از كشورهاى قدرتمند جهان، كمك دريافت مى كنند) داراى رسانه ها و اردوگاهها و سلاحهاى پيشرفته اى هستند و روز به روز بر قدرت خود مى افزايند و جوانان ناآگاه را از شرق و غرب به اردوگاه خود، جذب مى كنند تا به تدريج، به كشتن عموم مسلمانان به جز گروه همسو كمر همّت ببندند و يا اينكه آنها را به تسليم و بازگشت به اسلام ساختگى خود وادار كنند. مسلّماً اين خطر منحصر به صوفيان و شيعيان نيست، بلكه همه مسلمانان را نشانه گرفته اند. در اين جنگ نابرابر در سوريه دهها هزار نفر كشته شده اند كه يك دهم آن شيعه و بقيه از برادران اهل سنت هستند. و اگر اين گروه بر مصر مسلّط شوند فاجعه آن قابل بيان نيست.
اكنون ما از نخبگان جامعه از اُمرا و حاكمان، از عالمان و فيقهان، از سياستمداران و مديران ارشد، درخواست مى كنيم كه براى حفظ كيان اسلام و جان بى گناهان، به مطالب ياد شده در زير

صفحه 146
توجه كنند و در حدّ امكان عمل كنند:
1 . بر مفتيان و فقيهان وارسته لازم است به طور صريح هر نوع تكفير را محكوم كرده و اين ضابطه را «و من صلّى صلاتنا و استقبل قتلبتنا و أكل ذبيحتنا فهو مسلم ـ له مالنا و عليه، علينا» بر همگان تفهيم كنند.
2 . جوانان پاك و نورس را از طريق رسانه ها و منابر دينى، از گرايش به اين فكر باز دارند و خطر گرايش ها را گوشزد كنند و بگويند: كشتن خويشن و ديگران به هر نيتى باشد بالاترين منكر است.
3 . تعاليم اسلام و فرهنگ اين آيين آسمانى را كه مظهر اخوت و رحمت و مهربانى و گذشت است، در ميان مسلمانان رواج دهند و بگويند: نه تنها بايد خون و مال و آبروى مسلمانان را حفظ كرد. بلكه بايد به شئون همگان احترام گذاشت. زيرا امام مسلمانان على بن ابى طالب به مالك اشتر نوشت: «فالنّاس صنفان اِمّا اخٌ لك فى الدين او نظير لك فى الخلق»1
4 . كوشش كنند. ميان سران مذاهب و زعماى امّت، رابطه بهترى برقرار شود و ديدگاههاى آنان را به هم نزديك كنند.
5 . با تشكيل كنگره ها، ضررهاى طيف تكفيرى را گوشزد كنند و با قطعنامه هايى، دولتها را به رعايت آن دعوت كنند.

1 . نهج البلاغه، بخش نامه ها شماره 53 .

صفحه 147
6 . عالمان واقعى بايد با ناديده گرفتن اختلافات فرقه اى در اين نقطه، همسو و همنوا گردند و جامعه اسلامى را از چنين پديده تكفير و پيامدهاى آن آگاه سازند و اگر چنين كارى انجام نگيرد، اين گروه كه هم اكنون در اردوگاههاى خاصّ خود، مشغول تعليم و تمرين چنين يورشهاى بى رحمانه اى هستند، اگر قدرت بگيرند، بر صغير و كبير و تر و خشك، رحم نخواهند كرد. امروز نه سنّى مطرح است و نه شيعه، بلكه اسلام و مسلمين و به تعبير جامع تر، انسانيّت.
7 . بايد توجه نمود همين احزاب تكفيرى گاهى آلت دست دولتهاى نيرومند مى شوند، آنان آن گاه كه بخواهند نظام كشور كوچكى را به هم بزنند به عناوينى از وجود آنها استفاده مى كنند و آگاهانه يا ناآگاهانه مجرى اهداف ابر قدرتها مى شوند كه خواهان بر چيدن نظامهاى موجود و پديد آوردن نظامهاى جديد تحت عنوان «نقشه راه» هستند.
در اينجا دامن سخن را كوتاه مى كنيم و از خداوند متعال خواهانيم كه و قلوب مسلمانان را بهم نزديك سازد و به زعما و بزرگان، هشيارى بيشترى دهد كه بتوانند از نواميس اسلامى به نحواحسن دفاع كنند.
پايان
الحمدلله رب العالمين
Website Security Test