welcome to official website of Grand Ayatollah Sobhani
فارسی عربی
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی گالری تصویر استفتائات اخبار قاموس المعارف ریحانة الأدب

نام کتاب : سلفى گرى درآيينه تاريخ*
نویسنده :آيت الله العظمي سبحانی*

سلفى گرى درآيينه تاريخ

صفحه 81

فصل چهارم

رفتار رهبران سلف در آيينه تاريخ

سلفيها به حكم حديث «خير القرون» مى گويند: در مورد انديشه ها و روشهاى مربوط به اصول و فروع، همان ديدگاههاى مردم اين سه قرن ملاك درستى و نادرستى است.
توگويى امّت مسلمان در اين سه قرن اعم از حاكم و محكوم يك مدينه فاضله تشكيل داده بودند و هر چه بدعت و خلاف بوده، پس از اين سه قرن، پديد آمده است. اكنون بايد اين را از نظر تاريخ بررسى كرد. بخشى از اين نظر مربوط به رفتار حاكمان مسلمان و شيوه زندگى آنها در اين سه قرن است و بخشى ديگر مربوط به پاسدارى امّت اسلامى از فرهنگ و معارف اسلامى است. ما در اين جا، بخش نخست را بررسى مى كنيم و قسمت دوّم را به بعد موكول مى كنيم و سخن را با حكومت امويان آغاز مى نماييم:

صفحه 82
 
حكومت سفيانيان و خيرالقرون
شكى نيست كه در سه قرن نخست اسلامى حتى پس از آن، كارهاى مفيد و سودمندى انجام گرفته و نور اسلام مرزهاى جغرافيائى را در هم نورديده، و بخش بزرگى از كره زمين، به نور اسلام روشن گرديد است و اگر پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله) فرموده است سه قرن، بهترين آنها است قطعاً بدين معنى است.
ولى سخن در استوارى استدلال سلفيها با اين حديث براين است كه مردمان آن زمان، همگى انسان هاى پاك و دور از عصيان و گناه بوده اند و بايد در تشخيص حق و باطل به آنان مراجعه شود.
ما اين موضوع از منظر بررسى مى كنيم
عصر امويان از سال 41 شروح شد و تا سال 132، ادامه يافت. در اين روزگار، جناياتى وحشتناك انجام گرفته كه روى انسانيت را سياه كرده است.
ريشه جنگهاى جمل و صفين و نهروان، سياست مكارانه معاويه بود كه سبب شد خون هزاران تن از مسلمانان ريخته شود و سرانجام، شالوده حكومت امويان استوار گردد و تا حدود 80 سال، ادامه يابد يكى از جنايات دوران او كشتن شخصيتهاى والايى از صحابه و تابعان است كه تنها به جرم دوستى على (عليه السلام) به قتل رسيدند و برخى را در اين جا نام مى بريم:

صفحه 83
 
حجربن عدى در چنگال دژخيمان معاويه
زياد بن أبيه، از طرف معاويه به استاندارى كوفه و بصره منصوب شد. او در نخستين خطبه خود ماجراى عثمان را پيش كشيد و از قاتلان او بدگويى كرد. حجر، بى درنگ به پاخاست و به زياد، اعتراض كرد و زياد او را به دارالأماره احضار كرد و از او خواست تا از طرفداراى على(عليه السلام) دست بردارد. سرانجام، حجر را با هفت تن از ياران او دستگير كرد و با پرونده سازى و جمع امضا عليه حجر، او را روانه شام كرد تا خود با معاويه با توجه به محتويات پرونده، به زندگى او خاتمه دهد. معاويه و كارگزارانش گمان مى كردند كه حجربن عدى اسير و در زنجير، چون در يك قدمى مرگ است، از على(عليه السلام)تبرى مى جويد و تبرى او از على، شكستى براى طرفداران على(عليه السلام) خواهد بود. ولى او بر ولايت على(عليه السلام)پا برجاماند و سرانجام با هفت تن از يارانش در مرج عذرا به قتل رسيد.1
اين يك نمونه از جرائم معاويه است. او بسيارى از ياران على(عليه السلام) را بى خانمان كرد و از بين برد، تا آنجا كه حسين بن

1 . مروج الذهب، ج 3، ص 4; البدايه و النهايه، ج 8، ص 50; تاريخ يعقوبى، ج 3، ص 219.

صفحه 84
على(عليه السلام)در نامه خود به معاويه از اين جرائم پرده برداشت و در اين نامه ماهيّت اين حكومت را روشن ساخت. وى در اين نامه، جرائم دهگانه اى را براى معاويه مى شمارد. اينك به گوشه اى از اين نامه اشاره مى كنيم:
آغازنامه اشاره دارد به اين كه نامه تو به من رسيده و مطالبى را از من براى تو نقل كرده اند، ولى من از اين كه پرچم جنگ را برضد تو برنيفراشته ام، از خدا مى ترسم.
1. آيا تو حجر و ياران عابد و پرهيزكار او را نكشتى؟ جرم آنها اين بود كه با بدعتها مبارزه كرده و امر به معروف و نهى از منكر مى كردند. تو بعد از آن كه با آنان پيمان عدم تعرض بسته بودى، ناجوانمردانه آنها را كشتى!
2. آيا تو قاتل عمرو بن حمق نيستى؟ مردى كه عبادت، قامت او را خم كرده و چهره او را دگرگون ساخته بود. بعد از آن كه به او امان داده بودى، امانى كه اگر به حيوانات وحشى مى دادى از فراز كوهها به زير مى آمدند.
3. آيا تو زياد بن أبيه را به خاندان خود ملحق نكردى (و او را از فرزندان پدرت نشمردى) در حالى كه از نظر قانون اسلام، فرزند، از آنِ بسترى است كه در آن متولد شده است، زيرا پيامبر فرمود: «الولد للفراش و للعاهر الحجر». او را برادر خود خواندى. آنگاه او را بر مسلمانان مسلط كردى او آنان را مى كشت و دست و

صفحه 85
پاى آنان را مى بريد و آنها را بر درختان خرما به دار مى آويخت.
4. آيا تو قاتل شخصيت حضرمى نيستى كه زياد درباره او به شما نوشت كه او بر دين على(عليه السلام) است، در حالى كه دين على(عليه السلام)همان دين پسر عمويش، پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) است. پيامبرى كه اگر نبود، شما امروز اين جايگاه و قدرت را نداشتيد.1

دوران حكومت يزيد

معاويه در سال 60 درگذشت و در روزهاى پايانى عمر خود، با زور و زر از مردم براى فرزندش يزيد بيعت گرفت، ولى شخصيتهاى بزرگى مانند حسين بن على و عبدالله بن زبير و عبدالله بن عباس از بيعت امتناع جستند. معاويه به هنگام مرگ به پسرش يزيد سفارش كرد كه درباره بيعت متعرض حسين بن على نشود، ولى جانشين جوان و بى تجربه و مغرور او، پند پدر را نپذيرفت، و به فرماندار مدينه نوشت كه از آن افراد براى او بيعت بگيرد. فرماندار مدينه، حسين بن على را احضار كرد و نامه يزيد را براى او خواند. حضرت پاسخ منفى داد و فرمود: «فعلى الاسلام السلام إذا بليت الأمة براع مثل يزيد».2

1 . الامامة و السياسة، ج 1، ص 131; در چاپ ديگر، ص 148; جمهرة الرسائل، 2/167; تاريخ الخلفاء، ص 196; مختصر تاريخ دمشق، ابن منظور، 7/135.
2 . تاريخ طبرى، ج 6، ص 169 تا 182; البداية و النهاية، ج 8، ص 174 .

صفحه 86
(اگر امّت گرفتار فرمانروايى مثل يزيد بشوند، بايد فاتحه اسلام را خواند)
او سرانجام مصلحت ديد، مدينه را به قصد مكّه ترك كند و در ماه رجب سال 61 هجرى از مدينه خارج شد. سپس احساس كرد در مكه نيز امنيت ندارد. براى حفظ حرمت خانه خدا با ياران خود به خاطر دعوتهاى فراوان از سوى كوفيان، عازم عراق شد و سرانجام با وضع دلخراشى با 72 تن از ياران خود شربت شهادت نوشيد.
شهادت حسين بن على(عليه السلام) مردم مدينه را تكان داد و لذا چند نفر از پاكدامنان شهر را به شام فرستادند تا از وضع يزيد آگاه شوند. با آن كه يزيد، آنان را احترام كرد و هدايايى داد. ولى آنان از حقّ نگذشتند و پس از بازگشت، يزيد را فردى شرابخوار و فاسد و سگ باز توصيف كردند. مردم مدينه نيز بيعت يزيد را از گردن خود برداشتند و فرماندار او را از مدينه بيرون كردند اين، سبب شد كه يزيد در سال 63 لشكر عظيمى را به فرماندهى مسلم بن عقبه براى سركوبى مردم مدينه اعزام كند تا آنچه بتوانند از جنايت انجام دهند. فرمانده لشگر سه روز، مال و جان و خانواده مردم مدينه را براى سپاهيان خود، مباح كرد و آنان هر چه خواستند انجام دادند. اين سرگذشت فاجعه بار در تاريخ به نام «وقعه حرّه» ثبت گرديده است.1

1 . تاريخ طبرى، ج 7، ص 258 .

صفحه 87
«مسلم بن عقبه» كه بعدها در تاريخ او را مسرف بن عقبه خواندند پس از قتل و غارت مردم مدينه رهسپار مكه گشت تا عبدالله بن زبير را كه مدعى خلافت بود سركوب سازد ولى در نيمه راه درگذشت و فرماندهى را به حصين بن نمير واگذار كرد و به او دستور داد كه به سركوب عبدالله بن زبير و پيروان او بپردازد.
گزارش حركت سپاه يزيد بسوى مكه به عبدالله بن زبير رسيد او با ياران خود به مسجدالحرام پناه برد و در آنجا متحصن شد. سپاه يزيد با منجنيق آنچنان نقاط مختلف مسجد را سنگباران كرد كه مقدارى از كعبه ويران گشت و پرده آن آتش گرفت در اين اثناء كه هنوز پيروزى بدست نيامده بود. خبر مرگ يزيد به فرمانده رسيد او هم تصميم گرفت كه كار را ناتمام گذارد به شام برگردد، محاصره در محرم و ماه صفر و ربيعين ادامه داشت و با رسيدن خبر مرگ يزيد، كار، بدون نتيجه پايان يافت. اين پرونده سياه زندگى يزيدبن معاويه در دوران سه سال خلافت اوست.1
***

1 . تاريخ طبرى، ج 7، ص 258; تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 250; البداية و النهاية، ج 8، ص 239 .

صفحه 88
 
خلافت مروانيان و خيرالقرون
با مردن يزيد، خلافت به فرزند او معاوية بن يزيد رسيد ولى او پس از 40 روز خلافت، خود را از اين مقام عزل كرد و شگفت اينجاست كه چند روز بعد به صورت مرموزى درگذشت. در اين هنگام، نوبت به مروان بن حكم رسيد، زيرا در خاندان بنى اميه، پيرتر و با سابقه تر از او كسى نبود. او نيز پس از نه ماه خلافت در گذشت.1 پس از وى، فرزندش عبدالملك بن مروان بر تخت سلطنت نشست. جناياتى را كه در دوران خلافت او رخ داد، نمى توان در اين صفحات منعكس كرد. فقط ما برگى از آن برگهاى فراوان را در اين جا مى آوريم.
ابن قتيبه مى نويسد: عبدالملك استاندارى كوفه و بصره را به حجاج بن يوسف سپرد. او با ده هزارتن از جنگجويان شامى و چهار هزار نفر از مردم عادى كه با تطميع به او پيوسته بودند، روز جمعه هنگام نماز وارد بصره شد. و به سربازان خود دستور داد كه به صورت صد نفرى، در كنار درهاى مسجد بايستند ولى شمشيرهاى خود را زير لباس پنهان سازند هرگاه در مسجد سروصدا شد و مردم خواستند از مسجد بيرون بروند، به هنگام خروج، گردن آنها را بزنند. از اين جهت هر دسته از سپاه او نزديك

1 . مروج الذهب، 3/86 .

صفحه 89
يكى از درهاى 18 گانه مسجد مستقر شدند. حجاج وارد مسجد شد. در حالى كه صد نفر پيشاپيش او و صد نفر ديگر پشت سر او بودند و همگان شمشيرها را زير لباس خود، پنهان كرده بودند. به افرادى كه همراه او وارد مسجد شدند دستور داد كه شما آماده باشيد من با مردم سخن خواهم گفت و آنان مرا سنگسار خواهند كرد. هرگاه ديديد من عمامه را از سر برداشتم و بر روى زانو نهادم، شمشيرهايتان را از زير لباس به در آوريد و تا مى توانيد مردم را بكشيد. او وارد مسجد شد و گفت: امير مؤمنان عبدالملك مرا به استاندارى بصره گمارده است و به من دستور داده كه بيت المال را در ميان شما تقسيم كنم و انتقام مظلوم را از ظالم بگيرم و من در ميان شما حكم او را اجرا خواهم كرد و بدانيد او مرا با دو شمشير مجهز كرده است. شمشير رحمت و شمشير عذاب اما متأسفانه شمشير رحمت در نيمه راه از دست من افتاد و فقط شمشير عذاب با من مانده است. در اين هنگام، مردم از سنگريزه هاى مسجد استفاده كرده و او را سنگسار كردند. وقتى اين كار بالا گرفت. او عمامه را از سر برداشت و بر زانوهاى خود نهاد. در اين لحظه شمشيرها از زير لباس در آمد و به گردن زدن مردم پرداخت. كسانى كه نزديك درها بودند. اوضاع را وخيم ديدند. تصميم گرفتند از درهاى مسجد بيرون بروند. در همين هنگام مأموران نزديك درهاى مسجد به كشتن مردم پرداختند. آمارى كه در مورد كشتگان

صفحه 90
از ابن قتيبه رسيده، وحشتناك است ولى در هر حال، خونها از مسجد به سوى كوچه هاى بصره روانه شد.1
آيا مى توان چنين عصر و زمانى را «خيرالقرون» نام نهاد؟ ما فقط در اينجا يك پرده از پرده هاى خونبار دوران حجاج را به نمايش گذاشتيم. اگر مجموع جناياتى را كه اين مرد سفاك در زمان عبدالملك انجام داده بر شماريم. بايد صفحات بسيارى را سياه كنيم، ولى چون بناى ما برگزيده گويى است، به همين مقدار اكتفا مى كنيم.
نمونه اى ديگر:
در سال 125 وليد بن يزيد بن عبدالملك بن مروان، به سلطنت رسيد او در فساد اخلاق، به پايه اى رسيده بود كه نمى توان وصف كرد. او پيوسته به ميگسارى و انواع فسق و فجور اشتغال داشت و هيچ يك از بنى اميه مثل او شرابخوار نبودند. او حوضى را از شراب درست كرده بود. آنگاه كه به وجد و طرب در مى آمد، خود را در آن حوض مى افكند و پيوسته مى نوشيد.
او قصد حج كرد و تصميم گرفت بر بام كعبه شراب بنوشد. در اين هنگام بر قرآن تفأّل كرد. اين آيه آمد: (وَ اسْتَفْتَحُوا وَ خَابَ كُلُّ جَبَّار عَنِيد)2. (آنها از خدا تقاضاى فتح و پيروزى كردند. و هر گردن كش

1 . الامامة و السياسة، ج 2، ص 29-30 .
2 . ابراهيم: 15 .

صفحه 91
ستيزه جويى نوميد و نابود شد) او در اين حالت، خشمگين شد و كتاب خدا را با پرتاب تير، پاره پاره كرد و اين دو شعر را سرود:
تُهدّدنى بجبّار عنيد؟ *** فهاأنا ذاك جبار عنيد!
مرا با عنوان ستمگر سركش مى ترسانى؟ *** بدان كه من همان ستمگر سركش هستم!
إذا ماجئتَ ربَّك يومَ حشْر *** فَقُلْ يا ربِّ مزّقنى الوليد1
وقتى در روز رستاخيز به حضور خدايت رسيدى *** بگو پروردگارا وليد مرا پاره پاره كرد!
مسعودى مى نويسد: مبرّد نحوى مى گويد: وليد در اشعار خود، نامى از پيامبر برده و ادّعا مى كند هرگز از جانب خدا براى او وحيى فرود نيامده است و اين عقيده سخيف او در اين دو بيت منعكس است:
تلعَّب بالخلافِة هاشمىّ *** بلاوحي أتاه ولا كتاب
فقَل للهِ يمنعنى طعامى *** وقل لله يمنعنى شرابى2

1 . مروج الذهب، 3/216 .
2 . مروج الذهب، 3/216 .

صفحه 92
يكى از بنى هاشم با خلافت بازى كرد *** نه وحيى در اين زمينه رسيده بود و نه كتابى وجود داشت
به خدا بگو كه خوراكم را از من باز گيرد *** به خدا بگو كه نوشيدنى مرا از من باز گيرد
ما به همين دو رويداد اكتفا مى كنيم، زيرا جنايات بنى اميه، اعم از آل ابى سفيان و آل مروان، براى خود، دائرة المعارفى مى طلبد. ولى سخن در اين است. كه آيا اعصار اين ستمگران و خودكامگان بهترين روزگار بوده است؟!
در اين جا سخن درباره خلافت و جنايت مروانيان به پايان مى رسد، و رشته سخن به جنايات خلفاى عباسى، منتقل مى گردد و به گوشه بسيار كوچك اشاره مى شود.
***

خلافت عباسيان و حديث خيرالقرون

با كشته شدن آخرين خليفه اموىّ به نام «مروان»، و روى كار آمدن نوادگان عبدالله بن عباس بن عبدالمطّلب، تصور مى شد كه رشته ستم از هم گسسته مى شود و رشته عدل و داد و رأفت بر جامعه حاكم مى گردد، ولى برخلاف اين انديشه، ستم در اين دوره دوّم، آنچنان فزونى يافت كه مردم آرزو كردند كه اى كاش ستم بنى اميه ادامه مى يافت و دادگرى بنى عباس به جهنم مى رفت

صفحه 93
چنانكه شاعر آن دوره مى گويد:
يا ليتَ جورَ بنى مروان دامَ لنا *** وليتَ عدلَ بنى العباس فى النار
اى كاش ستم مروانيان ادامه مى يافت *** و دادگرى عباسيان به جهنّم مى رفت

نخستين خليفه عباسى

نخستين خليفه آنان عبدالله بن محمد بن على بن عبدالله بن العباس بن عبدالمطّلب بن هاشم ملقب به سفاح و مكنى به ابو العباس است. وى در سال 108 و به قولى 104 ديده به جهان گشود و در سال 132 به قدرت رسيد و در سال 136 به بيمارى آبله درگذشت و خلافت را به برادرش ابوجعفر منصور سپرد. شما از لقب سفّاح يعنى خونريز و خونخوار، موقعيت زمان او را درك مى كنيد كه چقدر انسانها به دستور او به دم شمشير سپرده شدند و جان خود را از دست دادند.1
سيوطى مى نويسد:
و كان السفّاح سريعاً إلى سفك الدماء فاتّبعه فى ذلك عمّاله فى المشرق و المغرب.2
«سفاح در خونريزى شتاب مى كرد و نمايندگان او نيز در شرق و غرب جهان اسلام چون او عمل مى كردند».

1 . تاريخ الخلفا، سيوطى، ص 257 .
2 . تاريخ الخلفا، سيوطى، ص 259 .

صفحه 94
 
خلافت ابو جعفر منصور
نام وى نيز به سان نام برادرش عبدالله فرزند محمّد فرزند على فرزند عبدالله بن عباس است و او در سال 94 ديده به جهان گشود و در سال 136 پس از مرگ برادر به خلافت رسيد. سيوطى مى نويسد: منصور دوانيقى سياست «تفرقه بينداز و حكومت كن» را در پيش گرفت. او نخستين كسى بود كه ميان عباسيان و علويان اختلاف افكند در حالى كه پيش از آن، با هم متحد بودند. منصور، بسيارى از علما را كه به قيام برضدّ وى فتوا داده بودند، آزار رساند.1

منصور دوانيقى و كشتار بنى الحسن

منصور دوانيقى از سال 136 تا 158 براريكه خلافت، تكيه كرد و در اين 22 سال، جنايات عظيمى را مرتكب شد و از اين طريق، خيرالقرون، به شرالقرون تبديل شد.
عبدالله بن حسن بن حسن مثنّى مردى موقّر و مورد احترام مردم مدينه بود، فرزندان او به نامهاى محمد و ابراهيم، انسانهاى وارسته اى بودند و پيوسته مى خواستند به حكومت منصور خاتمه دهند، ولى كار آنها كاملا پنهانى و زير زمينى بود. منصور تلاش كرد هر دو را دستگير كند، امّا چون نتوانست محل اختفاى آنها را به

1 . تاريخ خلفا: سيوطى، ص 261.

صفحه 95
دست آورد. خشم خود را به خاندان آنها نشان داد; پدر آنان به عبدالله بن حسن بن الحسن همراه جمعى ديگر دستگير كرد و دستور داد آنان را در مدينه زندانى كنند و آنان چهار سال در زندان بودند. در سفر حج در بازگشت دستور داد همه آنان را به كوفه ببرند. اما با غل و زنجير و مركبهاى ناهموار و همگى در آنجا زندانى شدند. زندان آنان به صورتى بود كه شب از روز تشخيص داده نمى شد. قساوت و سنگدلى منصور، قابل توصيف نيست. ابن اثير مى نويسد:
منصور محمد بن ابراهيم بن الحسن را كه زيباترين انسان عصر خود بود، از زندان احضار كرد و به او گفت: تو ديباج اصغر هستى؟ وى گفت: آرى. گفت: تو را آن چنان مى كشم كه تاكنون كسى را به آن صورت نكشته باشم. آن گاه دستور داد او را در ميان ديوارى در حال ساخت، نهادند و دور او را چيدند تا در همانجا مرد. سپس به تدريج كسانى كه در زندان بودند. جام مرگ را نوشيدند، زيرا زندان آن چنان وحشتناك و غير قابل زندگى بود كه به تدريج از پا در مى آمدند.
ابن اثير مى نويسد: مى گويند: منصور امر به كشتن همه آنها كرد و گاهى مى گويند: همه را با زهر كشت و تنها معدودى از آنها نجات يافتند.1

1 . ابن اثير، الكامل، ج، ص 523 ـ 526.

صفحه 96

قتل نفس زكيه

يكى از علويان به نام محمد بن عبدالله در سال 145، در مدينه شورش كرد و به اتفاق 250 نفر قيام كرد و صداى تكبير شهر را فراگرفت. نخست به زندان منصور حمله كردند. در زندان را شكستند و زندانيان بى گناه را آزاد كردند. سپس بالاى منبر قرار گرفت وكارهاى زشت و جنايات منصور را يادآور شد. قيام او آن چنان بر حق بود كه مالك بن أنس، فقيه مدينه، اجازه داد كه مردم با او بيعت كنند و بيعت خود با منصور را ناديده بگيرند، چون بيعت با وى از روى اكراه بوده است، سرانجام سپاه صدهزار نفرى عبّاسيان به مدينه حمله كرد او را كشت و سراو را براى منصور فرستادند.
همچنين برادر او به نام ابراهيم در بصره خروج كرد و او هم، به همين سرنوشت مبتلا شد.
سيوطى مى نويسد: در سال 145، محمد و ابراهيم دو فرزند عبدالله بن الحسن بن الحسن بن على بن ابى طالب خروج كردند، منصور، در جنگ بر آنها غلبه كرد. «فقتلهما و جماعة كثيرة من آل البيت فإنّا لله و إنّا إليه راجعون».1
(آن دو را با گروه بسيارى از خاندان پيامبر، گشت، پناه برخدا!)

1 . الكامل فى التاريخ، 5/523-536; تاريخ الخلفا، ص 257 .

صفحه 97
 
خلافت هادى عباسى و قتل عام سادات هاشمى در فخّ
پس از در گذشت منصور دوانيقى، زمام خلافت را فرزند او، مهدى به دست گرفت و در سال 169، در گذشت1 پس از وى فرزند او، موسى بر اريكه خلافت تكيه زد. ذهبى مى گويد: او شراب مى خورد و به آن علاقه داشت و چيزى نگذشت او در سال 170، به صورت مرموزى مرد.2
در زمان اين خليفه نيز، جنايتى رخ داد، كه خود، عاشوراى دوّم بود. جنايتى كه پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله) از آن گزارش داده بود. ابو الفرج اصفهانى مى نويسد: پيامبر گرامى در سرزمين فخّ دو ركعت نماز خواند و از شهادت فرزندان خود در اين نقطه خبر داد.3 شرح و تفصيل اين واقعه، از قلمرو كار ما بيرون است، فقط به اجمال مى پردازيم تا روشن شود در اين خيرالقرون چه جناياتى رخ داده است:
كشتار علويان در نقطه اى از مكّه به نام «فخّ» در سال 169 هجرى اتفاق افتاد در هشتم ذى الحجه، يعنى يوم الترويه زمين از خون جوانان خاندان على(عليه السلام) كه از جور و ستم عباسيان به تنگ

1 . تاريخ الخلفاء، ص 273 .
2 . تاريخ الخلفاء، ص 279 .
3 . مقاتل الطالبيين، ص 435 .

صفحه 98
آمده بودند، رنگين شد. در اين قيام كه نخست از مدينه آغاز شد و رهبرى آن را حسين بن على بن حسن بن الحسن بن الحسن بن على بن أبى طالب(عليه السلام) از فرزندان امام مجتبى(عليه السلام) بر عهده داشت كه با يحيى و عبدالله دو تن ديگر از سادات در زمان هادى عباسى قيام كردند و در اين درگيرى حسين وعده اى از رجال و بزرگان هاشمى به شهادت رسيدند و عده اى نيز اسير شده و به بغداد منتقل شدند. مزدوران حكومت هادى، از دفن اجساد آنان خوددارى كردند و سرهاى آنان را از تن جدا كردند و به بغداد فرستادند.
پيش از واقعه، اين حادثه توسط پيامبر(صلى الله عليه وآله) و برخى از امامان پيش گويى شده بود. تعداد كشتگان را فزون از صد تن دانسته اند.1
اين جوانان همگى اهل عبادت و تقوا نيكوكارى بودند و هيچ گاه هدف سلطه جويى نداشتند و اين قيام براى امر به معروف و نهى از منكر بود، و از اين رو، هادى عباسى امام موسى كاظم(عليه السلام) را متهم ساخت كه دستور اين قيام را صادر كرده است، و تهديد كرد كه آن حضرت را به قتل خواهد رساند.2 منطقه فخّ اكنون در مكه به «حىّ الشهداء» معروف است و در نزديكى مسجد تنعيم قرار دارد.

1 . مقاتل الطالبيين، ص 443 .
2 . محمدبن جرير طبرى، تاريخ الأمم و الملوك، 10/25; ابوالفرج اصفهانى، مقاتل الطالبيين، ص 285 و 294-295; ابن اثير، الكامل فى التاريخ، 6/93; مجلسى، بحارالأنوار، 48/165; كلينى، اصول كافى، 1/366، مكتبة الصدوق .

صفحه 99
امام جواد(عليه السلام) مى فرمايد: بعد از حادثه كربلا، هيچ حادثه اى براى ما سخت تر از واقعه فخّ نبوده است.1

خلافت هارون الرشيد و خيرالقرون

هارون الرشيد از سال 170 تا سال 193 بر اَريكه خلافت نشست. روزى كه با او بيعت شد، 22 سال بيش نداشت. در اين مدّت بيشترين اوقات او، در مجالس لهو و لعب، نوشيدن شراب مى گذشت. يكى از حادثه هاى مهم در تاريخ خلافت او، قدرت بخشيدن به برامكه، سپس كشتار جمعى آنهاست. در ميان برامكه به جعفر بن يحيى علاقه بيشترى داشت. خواهر خود «عبّاسه» را به عقد او در آورد ولى شرط كرد كه با او نزديكى نكند، امّا شهوت بر عقل و خرد آنها غلبه كرد و نزديكى انجام گرفت. سرانجام رشيد از اين وضع آگاه شد و اين، يكى از اسباب خشم هارون بر جعفر و قبيله او گشت. در اين مورد، علّت ديگرى نيز گفته اند. هارون الرشيد يحيى بن عبدالله الحسن بن الحسن را به جعفر بن يحيى سپرد تا او را زندانى كند. جعفر شبى يحيى را طلبيد و از كارهاى او پرسيد. او در پاسخ گفت: من كارى نكرده ام. خون مرا مريز. مبادا پيامبر خصم تو در روز قيامت باشد. جعفر دلش به حال او سوخت و او را آزاد كرد و خبر به هارون رسيد و اين هم بر خشم پيشين افزود.

1 . بحارالأنوار، 48/165 .

صفحه 100
سرانجام، هارون الرشيد تصميم گرفت جعفر را از ميان بردارد. به مأمورى گفت: برو و سر جعفر را براى من بياور. مأمور مى گويد نزد جعفر آمدم و جريان را به او گفتم. گفت: مبادا اين كار را بكنى. او اين سخن را در حال مستى گفته و چون هشيار شود تو را مجازات خواهد كرد. مأمور مى گويد من نزد هارون برگشتم. هارون ديد دست من خالى است. با چوبى به من زد و افزود: اگر سر او را نياورى تو را مى كشم. من به ناچار سراغ جعفر رفتم و او را كشتم و سرش را براى او آوردم. آن گاه تمام املاك جعفر و بستگان او مصادره شد. صبحگاهان جنازه جعفر را به بغداد بردند. هارون دستور داد سر او را بر پل نصب كنند و بدنش را دو نيمه كنند و هر نيمه اى را بر پلى آويزان كنند.1
اين رفتار وى با نزديكان و خدمتگزاران خود بود. از اين بايد فهميد كه با دشمنان و مخالفان چگونه رفتار كرده است؟

قتل ابراهيم بن عثمان بن نهيك

مى گويند ابراهيم از قتل جعفر بن يحيى و گروهى از برامكه بسيار ناراحت و گريان بود. هرگاه مست مى شد، شمشير خود را به دست مى گرفت و همراه با كنيزان شعار مى دادند: وا جعفراه! و اسيداه! به خدا قاتل تو را مى كشيم و انتقام خون تو را مى گيريم.

1 . الكامل فى التاريخ، ج 6، حوادث سال 187، ص 175 تا 178 .

صفحه 101
خبر به هارون رسيد. فوراً ابراهيم بن عثمان را حاضر كرد و در كنار سفره شراب نشاند و او را با شراب سير كرد و گفت: من از كشتن جعفر بن يحيى پشيمانم. آرزو مى كردم كه من سلطنت را از دست بدهم ولى او بماند. از روزى كه او كشته شده خواب به چشمانم راه ندارد.
ابراهيم بن عثمان در حال مستى اين جمله را شنيد. اشك از چشمانش جارى شد و گفت: هارون به خدا سوگند در قتل او خطا كردى. آيا مانند جعفر در دنيا پيدا مى شود؟
در اين هنگام هارون الرشيد: با لحن تندى گفت: برخيز لعنت خدا بر تو! او در حالى كه مست بود مجلس را ترك گفت و در خانه خود به وسيله شمشيرى مجروح شد و پس از چند روز در گذشت.
تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل!1
جنايت او در مورد امام كاظم(عليه السلام) معروف و متواتر است كه ساليان درازى او را در حبس نگاه داشت و سرانجام، او را مسموم كرد.2 اكنون سؤال مى شود آيا اين حاكمان اسلامى فرمانروايان خيرالقرون بودند يا شرّالقرون؟ خليفه اى كه پيوسته به غنا و سماع و عشق بازى و شهوت رانى از يك سو و قتل بى گناهان از سوى ديگر به سر ببرد مظهر خيرالقرون خواهد بود، يا شرّ القرون؟!
***

1 . الكامل فى التاريخ، ج 6، ص 175-180 .
2 . مقاتل الطالبيين، ص 499-505 و دهها منبع ديگر.

صفحه 102
 
متوكل عباسى محيى السنّة!
ما در اين برگها، از جنايات فرزندان هارون الرشيد يعنى امين و مأمون صرف نظر مى كنيم حتى از پرداختن به زشتكاريهاى خليفه هاى بعدى به نام هاى معتصم باللهِ يا واثق بالله خوددارى مى نماييم زيرا هدف برخى از مهمترين جناياتى است كه در اين خيرالقرون، صورت گرفته است. اينك به زندگى متوكل كه اهل حديث او را محيى السنّة مى نامند،1 مى پردازيم.
در سال 232، واثق بالله درگذشت. برادر او جعفر بن محمد بن هارون ملقب به متوكل بر اريكه خلافت تكيه كرد. در عصر خلفاى پيشين; بحثهاى عقلى و كلامى كاملا آزاد بود. اما در عصر او هر نوع بحث و استدلال عقلى ممنوع گشت. ولى در مقابل، لهو و لعب و مى گسارى و خنياگرايى و شهوترانى و خوشگذرانى و در كنار آن وحشى گرى و خونريزى، فزونى يافت و وزير مورد توجه او فتح بن خاقان تركى بود. اينك، به شيوه حكومت وى و با نقل رويدادى اشاره مى كنيم.
محمد بن عبدالملك زيّات وزير او بود. او انسانهاى انقلابى را به شيوه خاصّى شكنجه مى داد. شيوه او، اين بود كه تنورى از آهن ساخته بود و درون آن را ميخكوب كرده بود به گونه اى كه سرهاى

1 . الكامل فى التاريخ، ص 36-48 .

صفحه 103
ميخها رو به داخل تنور بود سپس افراد دستگير شده را در آن جاى مى داد به گونه اى كه اگر حركت مى كردند ميخها در بدن ايشان فرو مى رفت و قدرت حركت را از آنها مى گرفت.
اتفاقاً خود وى نيز مورد خشم متوكل قرار گرفت. متوكل دستور داد او را در همان تنور بيفكنند و چند روزى در آن تنور ماند تا جان سپرد، ولى در آخرين روزها قلم و كاغذى خواست و اين دو بيت را نوشت:
هى السبيلُ فَمِنْ يوم إلى يوم *** كانّه ما تُريك العينُ فى نوم
اين راهى است كه ادامه دارد، و هر روز نوبت كسى است *** گويا انسان، در يك خواب و رؤيا به سر مى برد.
لا تَجزعَنّ رويداً إنّها دُول *** دنيا تُنقّلُ مِنْ قوم إلى قوم
بى تابى نكن آرام باش كه اين حكومتها دست به دست مى گردد *** و دنيا است كه از گروهى به گروهى ديگر مى رسد
وقتى كه اين دو بيت را به متوكل دادند، دستور داد او را بيرون بياورند ولى او به سزاى اعمال خود رسيده بود فقط نعش او بيرون آوردند. فاعتبروا يا اولى الابصار.1

1 . مروج الذهب، ج 4، ص 5 و 6; الكامل فى التاريخ، ج 7، ص 36-39 .

صفحه 104
 
امام هادى در مجلس متوكل
برخى از امام هادى نزد متوكل سعايت كردند كه در منزل او اسلحه و نوشته ها و اشياى ديگرى است كه از شيعيان او در قم به او رسيده و او عزم شورش برضدّ دولت را دارد. متوكل گروهى را به منزل حضرت فرستاد و آنان شبانه به خانه امام هجوم بردند، ولى چيزى به دست نياوردند، آنگاه امام را در اتاقى تنها ديدند كه در به روى خود بسته و جامه پشمين برتن دارد و بر زمينى بى فرش و پوشيده از شن و ماسه نشسته و به عبادت خدا و تلاوت قرآن مشغول است.
امام را با همان حال نزد متوكل بردند و به او گفتند: در خانه اش چيزى نيافتيم و او را رو به قبله ديديم كه قرآن مى خواند.
متوكل چون امام را ديد، عظمت و هيبت امام او را فراگرفت و بى اختيار حضرت را احترام كرد و در كنار خود نشاند و جام شرابى را كه در دست داشت به آن حضرت تعارف كرد! امام سوگند ياد كرد و گفت: گوشت و خون من با چنين چيزى آميخته نشده است، مرا معاف دار! او دست برداشت و در مقابل گفت: شعرى بخوان!
امام فرمود: من شعر زيادى به خاطر ندارم.
گفت: بايد بخوانى!
امام اشعارى خواند كه ترجمه آن چنين است:

صفحه 105
(زمامداران جهانخوار و مقتدر) بر قله كوهسارها شب را به روز آوردند تا آن كوههاى بلند از آنان پاسدارى كنند، ولى قله ها نتوانستند آنان را (از خطر مرگ) برهانند.
آنان پس از مدتها عزت از جايگاههاى خود به زير كشيده شدند و در گودالها (گورها) جا گرفتند; چه منزل و آرامگاه ناپسندى!
پس از آنكه به خاك سپرده شدند، فرياد گرى فرياد برآورد: كجاست آن دست بندها و تاجها و لباسهاى فاخر؟
كجاست آن چهره هاى در ناز و نعمت پرورش يافته كه به احترامشان پرده ها مى آويختند (بارگاه و پرده و دربان داشتند)؟
گور به جاى آنان پاسخ داد: اكنون كرمها بر سر خوردن آن چهره ها با هم مى ستيزند!
آنان مدت درازى در دنيا خوردند و آشاميدند; ولى امروز آنان كه خورنده همه چيز بودند، خود خوراك حشرات و كرمهاى گور شده اند!
چه خانه هايى ساختند تا آنان را از گزند روزگار حفظ كند، ولى سرانجام پس از مدتى، اين خانه ها و خانواده ها را ترك گفته به خانه گور منتقل شدند.
چه اموال و ذخائرى انبار كردند، ولى همه آنها را ترك گفته رفتند و آنها را براى دشمنان خود واگذاشتند!

صفحه 106
خانه ها و كاخهاى آباد آنان به ويرانه ها تبديل شد و ساكنان آنها به سوى گورهاى تاريك شتافتند!1
تأثير كلام امام چنان بود كه متوكل به سختى گريست، تا آنجا كه ريشش از اشك، تر شد. ديگر مجلسيان نيز گريستند. متوكل دستور داد بساط شراب را جمع كنند و چهار هزار درهم به امام تقديم كرد و آن حضرت را با احترام به منزل باز گرداند!2
عبدالرحمن سيوطى در كتاب تاريخ الخلفا با آن كه كمتر به جنايات خلفا با آن مى پردازد، در اين مورد مى نويسد: متوكل، به نصب و عداوت با آل البيت مشهور بود. مسلمانان، از رفتار او با

1 . مسعودى، مروج الذهب، 4/11; ابن خلكان، وفيات الاعيان، 3/272 و... .
باتوا على قلل الأجبال تحرسهم *** غُلب الرجال فما اغنتهم القلل
واستنزلوا بعد عزّ عن معاقلهم *** فاودعوا حفراً يابئس ما نزلوا
ناداهم صارخ من بعد ما قبروا *** أين الأساور والتيجان والحلل؟
اين الوجوه التي كانت منعّمة *** من دونها تضرب الأستار والكلل؟
فافصح القبر عنهم حين ساءلهم *** تلك الوجوه عليها الدود تنتقل
قد طالما اكلوا دهراً و ما شربوا *** فاصبحوا بعد طول الأكل قد أُكلوا
وطالما عمّروا دوراً لتحصنهم *** ففارقوا الدور والأهلين وانتقلوا
وطالما كنزوا الأموال و ادّخروا *** فخلّفوها على الأعداء وارتحلوا
اضحت منازلهم قفراً معطّلة *** وساكنوها الى الاجداث قد رحلوا
2 . مسعودى، مروج الذهب، 4/11; شبلنجى، نورالأبصار، ص 166; سبط ابن الجوزى، تذكرة الخواص، ص 361; ابن خلكان، وفيات الأعيان، 3/272; قلقشندى، مآثر الأنافة في معالم الخلافة، 1/232 و غيرهما.

صفحه 107
خاندان رسالت دل آزرده شدند تا آنجا كه اهالى بغداد بر در و ديوار آن شهر و مساجد، شعارهايى بر ضد او نوشتند و شاعران به بدگويى او پرداختند. از اشعارى كه در مورد عداوت او با خاندان رسالت گفته شده است، اين سه بيت، معروف است:
بالله إن كانت امية قد أتت *** قتل ابن بنت نبيها مظلوماً
فلقد أتاه بنو أبيه بمثله *** هذا لعمرى قبره مهدوماً
أسفوا على أن لا يكونوا شاركوا *** فى قتله فتتبعوه رميماً
: «،به خدا سوگند اگر امويان ** فرزند دختر پيامبر را مظلومانه كشتند.
عموزادگان او جنايتى مانند آن انجام دادند ** و يكى از آنها اين است كه قبر فرزند دختر پيامبر را تخريب كردند.
عباسيان افسوس خوردند كه چرا در آن جنايت شريك نبودند ** از اين جهت، آن جنايت را با خاك او انجام دادند.»
زيرا، متوكل در سال 236، قبر حسين بن على(عليه السلام) را با خانه هايى كه در اطراف آن بود، ويران كرد و دستور داد آن جا را شخم زنند و آب بر روى آن ببندند و مردم را از زيارت قبر او بازداشت و آن زيارتگاه آباد را به صورت صحرا در آورد.1

شقاوت كم نظير

يعقوب بن سكّيت، امام ادبيات عربى، معلم فرزندان متوكل

1 . سيوطى، تاريخ الخلفاء، ص 347 .

صفحه 108
بود، و در حقيقت به اجبار او را به تعليم در فرزند خليفه وادار كرده بودند. روزى متوكل در كلاس درس آنها حاضر شد و به دو فرزندش به نامهاى معتز و مؤيد نگريست. در اين هنگام، به معلم گفت: اين دو فرزند مرا بيشتر دوست دارى يا حسن و حسين(عليهما السلام)را؟
ابن سكيّت سوخته ولايت نتوانست تاب بياورد و از در تقيّه وارد شود و گفت: قنبر خادم خاندان رسالت در نزد من از دو فرزندت بهتر است.
گفتار ابن سكيّت، خشم متوكل را برانگيخت. به غلامان خود، دستور داد شكم او را لگد مال كنند و بنا به نقلى، دستور داد زبان او را از بيخ بيرون بكشند، آنگاه ديه او را به فرزندش بدهند.1
سيوطى مى نويسد: متوكل ناصبى بود.2
مسعودى مى نويسد: هيچ كس از خلفا، نتوانست ثروتى را كه در اختيار متوكل بود، به دست آورد، «وكان منهمكاً فى اللّذات و الشراب» (او در خوشگذرانى و شرابخوارى غرق شده بود) و چهار هزار كنيز داشت كه با همه آنان، نزديكى كرده بود.3

1 . تاريخ الخلفا، ص 348 .
2 . تاريخ الخلفاء، ص 348. و در نسخه به جاى ناصبى «رافضيا» آمده و آن غلط چاپى است.
3 . مروج الذهب، ص39-40; تاريخ الخلفا، ص 349 .

صفحه 109
اى كاش به همين مقدار اكتفا مى كرد. ابوالفرج اصفهانى مى نويسد: متوكل بسيار بر خاندان ابى طالب سخت گيرى مى كرد در دل با آنها دشمن بود. او عمر بن فرج را به عنوان عامل خود در مدينه و مكه منصوب كرد و به او دستور داد كه اجازه ندهد آل ابوطالب با مردم سخن بگويند تا مردم به آنها كمك كنند. و نيز مردم را از كمك كردن به آنها بازدارد. و اگر به او خبر مى رسيد كه فردى به او اين خاندان كمك كرده است، او را مجازات مى كرد. آن گاه اسامى كسانى از اين خاندان را كه از قلمرو حكومت متوكل فرارى شده و در بلاد غربت جان سپرده اند را بر مى شمارد.1

جايى كه فرزند، پدر را مى كشد

متوكل، از بدگويى به اميرمؤمنان لذت مى برد. گاهى دلقكى را مى آورد تا در نقش اميرمؤمنان بازى كند و درباريان را بخنداند. در آن مجلس، فرزند متوكل، به نام منتصر، حضور داشت. او از آن جريان، بسيار متأثر شد و رنگش پريد. متوكل از رنگ رخساره فرزند به روحيه او پى برد، و اين شعر را انشا كرد:
غضب الفتى لا بن عمه *** رأس الفتى فىِ حرامّه

1 . مقاتل الطالبيين، ص 599; سيوطى، تاريخ الخلفا، ص 349 به نقل از مسعودى.

صفحه 110
جوان براى پسر عمويش خشمگين شد *** سرش در... مادرش باد !
از اين جهت، منتصر با گروهى از درباريان ناراضى كه غالباً ترك بودند، نقشه قتل پدر را كشيد. متوكل در حالى كه در اوج مستى بود، ناگهان با شمشير كشيده آنان رو برو شد و به دست آنها كشته شد.
تا اينجا، ما گوشه اى از جنايات خلفاى خيرالقرون را نشان داديم. و امّا از ذكر ديگر خلفا كه پس از متوكل حكومت كرده اند و جنايات آنان، در تاريخ آمده است خوددارى مى نمائيم فقط يادآور مى شويم در عصر سه خليفه بعدى (معتزّ و مهتدى و معتمد) گروه كثيرى از آل أبى طالب، كشته شدند و ابو الفرج اصفهانى، اسامى كسانى كه به وسيله شمشير در عهد اين سه خليفه كشته شده اند، آورده است و آنان عبارتند از:
1. ابراهيم بن محمد بن عبدالله بن عبيدالله بن الحسن بن عبدالله بن العباس بن على اميرالمؤمنين(عليه السلام).
2. جعفر بن محمد بن جعفر بن الحسن بن على بن عمر بن على زين العابدين(عليه السلام).
3. موسى بن عبدالله بن موسى بن عبدالله بن الحسن بن الحسن المجتبى(عليه السلام).
4. جعفر بن اسحاق بن موسى بن جعفر الصادق(عليه السلام).

صفحه 111
5. محمد بن احمد بن محمد بن الحسن بن على بن عمر بن على زين العابدين(عليه السلام).
6. حمزة بن عيسى بن محمد بن القاسم بن الحسن بن زيد بن الحسن المجتبى(عليه السلام).1
سپس ابوالفرج، نام افرادى را مى برد كه تعداد آنها به پا نزده مى رسد كه همگى شربت شهادت نوشيدند.
اينها كسانى هستند كه با شمشير كشته شده اند، ولى كسانى كه در حبس ماندند تا جان سپردند، دوازده نفر از آنها را نام مى برد:
1. احمد بن محمد بن يحيى بن عبدالله بن الحسن بن الحسن المجتبى(عليه السلام).
2. على بن موسى بن اسماعيل بن موسى الكاظم(عليه السلام).
3. محمدبن الحسين بن محمد بن عبدالرحمن بن القاسم بن الحسن بن زيد بن الحسن المجتبى(عليه السلام).2
4. ...
تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل.
ما در اينجا سخن را در مورد كارنامه حاكمان اسلامى، به پايان مى رسانيم و از اين طريق روشن شد كه هرگز عصر آنان، عصر تقوا و پرهيزكارى و فضل و فضيلت نبوده بلكه همگان دنياطلب بودند

1 . مقاتل الطالبيين، ص 597-599 .
2 . مقاتل الطالبيين، ص 669-690 .

صفحه 112
و براى حفظ مقام خود، انسانها بى گناه بسيارى را به خاك و خون مى كشيدند. اينك بخش دوم يعنى آشفتگى فرهنگى را از نظر حفظ حديث و مذاهب فكرى و فقهى بررسى مى كنيم.

صفحه 113
 
فصل پنجم

پاسدارى از آموزه هاى نبوى و خيرالقرون

آموزه هاى نبوى كه از آن به احاديث و روايات رسول(صلى الله عليه وآله)تعبير مى شود، ارزشمندترين يادگار پيامبر پس از قرآن مجيد است و به سان قرآن، بزرگترين منبع براى بهره گيرى در قلمرو و اصول و معارف و احكام مى باشد. شايسته بود زمامداران اسلامى، با چنگ و دندان، آنچه را كه از پيامبر شنيده و ديده بودند. از آن حفاظت كنند و منتشر سازند،
ولى سوكمندانه خلافت اسلامى از نوشتن حديث پيامبر و حتى از بازگويى گسترده آن جلوگيرى كرد و حتى برخى احاديثى را كه نوشته شده بود، در حضور جمعى به آتش كشيد. شايد شما در شگفت بمانيد كه با ارزشمندترين يادگار پيامبر چنين معامله اى انجام گرفت ولى تاريخ به روشنى آن را بازگو مى كند. حتى به اين كار اكتفا نكردند و از لسان رسول خدا نقل كردند كه فرمود: جز قرآن چيزى از من ننويسيد. احمد در مسند خود نقل مى كند كه پيامبر فرمود:
«لاتكتبوا عنّى و من كتب عنّى غير القرآن فليمحه»:1

1 . مسند، احمد، ج3، ص12; سنن، دارمى، ج1، ص119 .

صفحه 114
«از من. جز قرآن چيزى را ننويسيد و اگر نوشته ايد، آن را پاك كنيد».
تو گويى حديث پيامبر كه مضمون آن، وحى الهى است، از درهم و دينار كم ارزشتر است. قرآن، آشكارا دستور مى دهد كه اگر كسى به كسى وامى داد آن را بنويسد. و براى آن شاهدى تعيين كند، آنجا كه مى فرمايد:
(يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذَا تَدَايَنْتُمْ بِدَيْن إِلَى أَجَل مُسَمًّى فَاكْتُبُوهُ وَ لْيَكْتُبْ بَيْنَكُمْ كَاتِبٌ بِالْعَدْلِ).1
«اى افراد با ايمان! اگر به كسى وامى، تا مدت معينى داديد، آن را بنويسيد. و نويسنده اى به عدالت آن را به نگارش در آورد».
مسلّماً اين حديث و مانند آن، كه پيامبر فرمان محو احاديث خود را داده است، از احاديث دروغى است كه آن را به پيامبر بسته اند، زيرا آن وجود گرامى متجاوز از صد نامه و قرارداد و دعوتنامه به سران و مشايخ قبايل و ملوك نوشته است و همه آنها در دنيا منتشر بود، آيا پيامبر كسى را فرستاد كه آنها را محو و نابود كند؟
طبرى در تاريخ خود مى نويسد: عمربن خطاب هر گاه مسؤولى را به منطقه اى اعزام مى كرد، به او مى گفت:
«جرِّدوا القرآن و أقِلّوا الرواية عن محمّد(صلى الله عليه وآله) و أنا شريككم».(2)

1 . بقره: 282 .   2 . تاريخ طبرى، ج3، ص273، چاپ اعلمى.

صفحه 115
فقط قرآن را به مردم بياموزيد و از محمد(صلى الله عليه وآله) كمتر روايت نقل كنيد و من در اين قسمت با شما همراهم.
و نيز وى با تندى به ابى ذر و عبدالله بن مسعود و ابى الدرداء خطاب مى كرد: ما هذا الحديث الذى تفشون عن محمد(صلى الله عليه وآله)؟1
خطيب بغدادى در كتاب تقييد العلم از قاسم بن محمد نقل مى كند: عمربن خطاب آگاه شد كه در دست مردم نوشته هايى از احاديث رسول خدا هست. او بالاى منبر خطاب به مردم گفت: در ميان شما نوشته هايى از حديث هست. دوست دارم آنها را ببينم. هيچ كس نوشته اى در خانه او نباشد، مگر آن كه بياورد تا من آن را ببينيم تا آن را اصلاح نمايم.
همگى آنچه را كه از پيامبر نوشته بودند آوردند، به خيال اينكه خليفه به آنها نگاه مى كند و آنها را يكدست مى سازد، تا اختلافى در آنها نباشد. او همه آنها را گرفت و جلو چشم صاحبان آنها، در آتش افكند و گفت: «امنيّة كَأُمنِيّةِ اهل الكتاب» (اين روش شما روش اهل كتاب بود كه خاطرات خود را از پيامبرشان نگه داشته بودند).
اتفاقاً روش خليفه براى آيندگان نيز ملاك عمل قرار گرفت. عثمان بالاى منبر گفت: تنها بايد احاديثى بازگو شود كه در عهد ابى بكر و عمر بازگو شده است.2
معاوية بن أبى سفيان نيز خير و صلاح خود را در محدود كردن

1 . كنزالعمّال، ج10، ص293، حديث 29479 .
2 . كنزالعمال، ج10، ص295، حديث 29490 .

صفحه 116
حديث رسول خدا مى ديد، در يكى از پيامهاى خود گفت: اى مردم! كمتر از رسول خدا نقل حديث كنيد. تنها به احاديثى اكتفا كنيد كه در عهد عمر بازگو شده است.1
ناگفته پيداست در عهد دو خليفه نخست، احاديث به آتش كشيده شد و كمتر حديثى از رسول خدا بازگو مى شد.
اين حالت، يعنى ترك نگارش حديث و بازگويى آن، مگر به صورت كمرنگ تا سال 143، ادامه يافت2 و اين كار به داستان سرايان مسيحى و احبار يهود كه به ظاهر مسلمان شده بودند، فرصت داد تا احاديث يهود و نصارا در بين مسلمين انتشار دهند.
جاى تعجب نيست كه عمربن خطاب در آخرين روزهاى زندگى پيامبر(صلى الله عليه وآله) از نگارش نامه آن حضرت جلوگيرى كرد تا آنجا كه خشم پيامبر را برانگخيت.3
خليفه و همفكران او در جلوگيرى از نگارش حديث، چه انگيزه اى داشتند؟ بايد گفت: همان انگيزه اى كه از نگارش نامه جلوگيرى كرد، از نگارش و نقل حديث رسول خدا نيز منع كرد، زيرا در احاديث رسول خدا فضائل اهل بيت و مناقب آنها فراوان بود. بازگويى احاديث رسول خدا با خلافت او و خلافت ابى بكر در تضاد بود. و لذا مصلحت در آن ديدند كه فقط به قرآن اكتفا كنند

1 . كنزالعمال، ج10، ص291، حديث29473 .
2 . سيوطى، تاريخ الخلفاء: 261 .
3 . صحيح بخارى، كتاب العلم، شماره 114 .

صفحه 117
و از نگارش احاديث رسول خدا جلوگيرى كنند.
ضررهاى جلوگيرى از نگارش حديث سبب شد كه دروغ پردازان حلقه به گوش امرا و خلفاى اموى و عباسى ، هزاران حديث از لسان رسول خدا جعل كنند و به او نسبت بدهند تا آنجا كه تاريخ، زندگانى متجاوز از هفتصد جاعل حديث و دروغگو را ضبط كرده است. مرحوم علاّمه امينى، اسامى آنها را طبق حروف ابجد در الغدير آورده است. علاقه مندان مى توانند به جلد پنجم آن كتاب ص 301 تا 446 مراجعه كنند.
وجود چنين احاديث دروغ، آن چنان چهره اسلام را پوشاند كه هنوز مسلمانان، گرفتار چنين احاديث بى اساس هستند.
صحيح ترين كتاب حديث نزد اهل سنت، صحيح بخارى است. اين كتاب با حذف مكررات 2761 حديث را از پيامبر نقل مى كند و مى گويد: من اين مقدار را از ششصدهزار حديث برگزيدم.1
ابو داوود در سنن خود 4800 حديث آورده و مى گويد: من آنها را از پانصد هزارحديث گزينش كرده ام.2
مسلم مى گويد: من 4000 حديث را از سيصد هزار حديث

1 . تاريخ بغداد، ج2، ص8، ش 424; ارشاد السارى، ج1، ص28 و غيره.
2 . تاريخ بغداد، ج9، ص57، ش 4638; منتظم، ابن جوزى، ج5، ص97.

صفحه 118
گزينش كرده ام.1
احمد بن حنبل در مسند خود 000/30 حديث را آورده و مى گويد من آنها را از هفتصد و پنجاه هزار حديث برگزيده ام و شايسته ذكر اين كه او يك ميليون حديث را حفظ داشت.2
اينها پس از لرزه هاى منع نگارش حديث و بازگويى آن در عهد خلفا بود. آيا با اين وضع، بايد بگوييم اين بخش خيرالقرون بوده است و اعمال و ا فعال افرادى كه در اين سه نسل زندگى كرده اند، ملاك حق و باطل است يا اينكه بايد خيرالقرون را بر فرض صحت حديث به نحو ديگر تفسير كرد؟.

روش گزينشى در پيروى از سلف

امامان شيعه كه در حقيقت امامان مسلمين به شمار مى روند از سه گروه بيرون نيستند:
1. گروهى از آنان صحابى بوده اند، مانند اميرمؤمنان و فرزندان گراميش امام حسن و امام حسين(عليهما السلام).
2. گروهى از تابعان بوده اند، مانند امام سجاد و امام باقر و امام صادق(عليهما السلام).
3. گروهى از تابعان، تابعان به شمار مى روند كه از امام هفتم شروع شده تا به بعد.

1 . المنتظم، ابن جوزى، ج5، ص32; شرح صحيح ،مسلم نووى، ج1، ص32 .
2 . طبقات، ذهبى، ج2، ص 431، ش 438 .

صفحه 119
اين شخصيتها، انسانهاى وارسته اى هستند كه احدى از مسلمين درباره تقوا و پرهيزكارى و دانش گسترده آنان شك و ترديد نكرده و بسيارى از فقهاى اهل سنت نزد آنان درس آموخته اند كه اگر بخواهيم اسامى آنان را بياوريم سخن به درازا مى كشد.
اكنون سؤال مى شود كه اگر واقعاً مراد از خيرالقرون نيكى اهل آنهاست، پس سلفيها چرا به ائمّه اثناعشر مراجعه نمى كنند و از آنها سرمشق نمى گيرند؟
شگفت اينجاست كه اهل سنّت از انسانهاى خيرالقرون كمتر بهره گرفته ولكن در عقائد و فروع از كسانى بهره مى گيرند كه هرگز در اين عرصه نبوده و يا مردم خيرالقرون به آنها توجهى نداشته اند:
1. ابوالحسن اشعرى در سال 260 ديده به جهان گشوده و در سال 324 يا 330 در گذشته است. اكنون اكثريت اهل سنت در عقائد اشعرى هستند و حال آنكه اشعرى از اهالى خيرالقرون نبوده تا مردم آن زمان از او پيروى كنند.
2. در فروع، احمد بن حنبل كه مورد توجه سلفيهاست، در سال 164 ديده به جهان گشوده و در سال 241 درگذشته است و مرجعيّت فقهى او بعدها مطرح شده است كه خيرالقرون از آن پيروى ننموده است.
ولى در مقابل، پيامبر گرامى در حديث معروف ثقلين به پيروى

صفحه 120
از اهل بيت امر كرده است و فرموده است:
«إنّى تركت فيكم ما إن تمسكتم به لن تضلّوا بعدى: كتاب الله حبل ممدود من السماء إلى الارض، و عترتى أهل بيتى ولن يفترقا حتى يردا على الحوض فانظروا كيف تخلفونى فيهما»1.
«من در ميان شما چيزى را گذاشته ام كه اگر به آن چنگ بزنيد، هرگز پس از من گمراه نمى شويد نخست كتاب خدا كه ريسمانى است آويخته ميان آسمان و زمين و خاندانم و خانواده ام كه اين دو هرگز از هم جدا نمى شوند تا برسر حوض كوثر آيند).
و قال(صلى الله عليه وآله): إنى تارك فيكم خليفتيّ، كتاب الله حبل محدود ما بين السماء والأرض او ما بين السماء إلى الارض وعترتى أهل بيتى، وإنهما لن يفترقا حتى يردا على الحوض»2.
و فرمود: «من در ميان شما دو چيز مى گذارم كه يادگار من هستند: كتاب خدا ريسمانى كشيده ميان آسمان و زمين و خانواده ام كه هرگز اين دو از هم جدا نمى شوند تا بر سر حوض كوثر آيند».
اكنون سؤال مى شود علت اين نوع تبعيض در گزينش چيست؟!!

1 . ترمذى، ج 5، ص329، دارالفكر.
2 . حديث متواتر بى نياز از مدرك است .
Website Security Test