welcome to official website of Grand Ayatollah Sobhani
فارسی عربی
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی گالری تصویر استفتائات اخبار قاموس المعارف ریحانة الأدب

نام کتاب : سلفى گرى درآيينه تاريخ*
نویسنده :آيت الله العظمي سبحانی*

سلفى گرى درآيينه تاريخ

صفحه 61
كرد و هرگز نگفت كه مردى كه مثل ستاره آسمان در امر هدايت مى درخشد چگونه شراب خورده است؟ و لذا محققين معتقدند اين حديث در دوران حكومت امويان، جعل شده است و كسانى كه با شمشير نمى توانند آنان را يارى كنند، از اين طريق به يارى آنان برخاسته اند.1
با توجه به ضعف سند و تناقض در مضمون، لحن حديث حاكى است كه پس از رسول خدا(صلى الله عليه وآله)هنگامى كه اختلاف در ميان صحابه، رخ داده، جعل شده است.

2. حديث «عشرة مبشّرة»

دومين حديثى كه دستاويز سلفيهاست، حديث عشره مُبِشَّرة است كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) به سعيد بن زيد بن عمرو بن نفيل گفته است: ده نفر در بهشتند و ترمذى در سنن خود از عبدالرحمن بن حميد از پدرش، و او از سعيد بن زيد نقل مى كند كه رسول خدا به او گفت: ده نفر از اهل بهشتند. «ابوبكر، عمر، عثمان، على و زبير و طلحه و عبدالرحمن و ابو عبيده و سعد بن أبى وقاص» آن گاه كه از نه نفر نام برد ولى از بردن نام فرد دهم سكوت كرد. حاضران در مجلس گفتند تو را به خدا سوگند مى دهيم دهمى را هم نام ببر.

1 . شرح ابن ابى الحديد، ج /20 ص12-30 .

صفحه 62
سعيد بن زيد در پاسخ گفت: اكنون كه مرا به خدا سوگند داديد، دهمى من هستم كه كُنيه ام ابو الأعور است».1
احمد در مسند خود، نظير اين حديث را نقل كرده است. حاصل حديث اين است كه سعيد بن زيد مى گويد: من وارد كوفه شدم. مغيرة بن شعبه مرا احترام كرد ولى ديدم مردى بر مغيره وارد شد و فحّاشى كرد. من پرسيدم به چه كسى فحش داد. گفت: على بن ابى طالب را. من سه بار به مغيرة بن شعبه گفتم: تو نشسته اى و ياران رسول خدا را نزد تو دشنام مى دهند و خاموشى گزيده اى؟ من شهادت مى دهم كه دو گوش من شنيد و دلم اين را از رسول خدا دريافت كه او فرمود: ده نفر در بهشتند.
1ـ ابوبكر، 2ـ عمر، 3ـ على، 4ـ عثمان، 5ـ طلحه، 6ـ زبير، 7ـ عبدالرحمن، 8ـ سعد بن مالك و نهمين از مؤمنان.
آنگاه، صداى مردم بلند شد. گفتند: اى يار رسول خدا، آن نهمى را هم نام ببر. گفت و اكنون كه مرا سوگند داديد. من نهمين مؤمنان هستم و رسول خدا دهمين آنها ست.2
اين دو حديث با هم تناقض دارند. در اوّلى ده نفر را به جز

1 . سنن، ترمذى، ج 5، ص 648، شماره 3784 .
2 . مسند، احمد، ج 1، ص 187 .

صفحه 63
رسول(صلى الله عليه وآله) از اهل بهشت مى شمارد ولى در دوّمى، ابو عبيده جراح را نام نمى برد، و با خودش مى شوند نه نفر و رسول خدا دهمين فرد است و اين نوع اختلاف رانمى توان به سهو و نسيان، نسبت داد. از اين گذشته، پس چرا پيامبر اين حديث را تنها به سعيد بن زيد گفته و به ديگران كه شخصيتهاى مهمّى هستند نگفته است؟
از آنجا كه راوى حديث، مادح خود مى باشد، انسان در صحت حديث ترديد مى كند. مثل معروفى است كه مى گويند، فداى همسرى كه مادرش او را بستايد!
***

صفحه 64

صفحه 65

فصل سوم

ميزان فرمانبردارى صحابه از پيامبر(صلى الله عليه وآله)

سلفيان و در پيشاپيش آنها، پايه گذاران مكتب، ابن تيميه و كاسه ليسان او مى انديشند كه ياران پيامبر(صلى الله عليه وآله) صددرصد گوش به فرمان او بوده اند و هيچ نافرمانى نداشته اند. ما در اينجا نمونه هايى يادآور مى شويم كه حاكى از پايه تسليم و فرمانبردارى آنهاست و خواهيد ديد كه خود خواهى و دنياطلبى بر بسيارى از آنها حاكم بود. اينك نمونه هايى چند:

1. حفظ اسير براى گرفتن فديه

قانون اسلام، اين است كه پيش از پيروزى كامل، اسيرى گرفته نشود، زيرا حفظ اسيران، در آن شرايط در حالى كه جنگ به نفع مسلمانان پايان نپذيرفته است، مشكلاتى را به بار مى آورد، و لذا

صفحه 66
قرآن مى فرمايد: (مَا كَانَ لِنَبِىّ أَنْ يَكُونَ لَهُ أَسْري حَتَّى يُثْخِنَ فِي الأَرْضِ)1(هيچ پيامبرى حق ندارد، اسيرانى از دشمن بگيرد، تا اينكه كاملا بر آنها پيروز شود). ولى برخى از مسلمانان، كسانى را كه به اسارت در آورده بودند، نزد خود نگه داشتند تا در برابر آزادى آنان، مال و ثروتى به دست آورند و قرآن به اين نيّت نادرست در ذيل همان آيه پيشين اشاره مى كند: (تُرِيدُونَ عَرَضَ الدُّنْيَا وَ اللهُ يُرِيدُ الآخِرَةَ)(شما كالاى ناپايدار دنيا را مى خواهيد ـ و مايليد در برابر گرفتن مالى، اسيران را آزاد كنيد ـ ولى خداوند سراى ديگر را براى شما مى خواهد).
اين عمل يعنى دنياگرايى در جهاد به قدرى زشت است كه خدا درباره آن مى فرمايد: (لَوْلاَ كِتَابٌ مِنَ اللّهِ سَبَقَ لَمَسَّكُمْ فِي مَا أَخَذْتُمْ عَذَابٌ عَظِيمٌ)2
(اگر فرمان پيشين خدا نبود، مجازات بزرگى به خاطر چيزى كه از اسيران گرفتيد، به شما مى رسيد).
به خاطر همان قانون كلى، كه گرفتن اسير در گرما گرم جنگ ممنوع است پيامبر دستور داد، دو اسير جنگى بدر را به قتل برسانند. يكى از آنان عقبه بن ابى معيط و دومى نضر بن حارث بود.3

1 . انقال: 67.
2 . انفال: 68.
3 . نورالثقلين، ج 2، ص 135; تفسير ابن كثير، ج 2، ص 325.

صفحه 67
 
2. پرخاشگرى در صلح حديبيه
رسول گرامى، تصميم گرفت در سال ششم هجرت، با گروهى از مسلمانان براى برگزارى مراسم عمره به مكّه بروند. جمعى با پيامبر همراه شدند كه شمار آنان به هفتصد نفر مى رسيد و از اينكه پيامبر سلاحى بجز سلاح مسافر همراه نداشت چنين برداشت مى شد كه نظرى جز زيارت خانه خدا و اداى مراسم عمره ندارد، ولى قريش، از ورود پيامبر به حرم، در نقطه اى به نام حديبيه جلوگيرى كردند. سرانجام، تصميم براين شد كه دو طرف، پيمان صلحى ببندند و پيامبر از همان جا به مدينه برگردد. سال ديگر همان موقع براى مراسم عمره به مكه بيايد. در بندهاى اين صلحنامه، پيامبر نرمش قهرمانانه اى از خود نشان داد، ولى چون برخى از صحابه از اسرار آن، آگاه نبودند. يكى از آنان (عمربن خطاب)، رو به يار ديرينه خود كرد و گفت: مگر وى رسول خدا نيست؟ مگر ما مسلمان نيستيم؟ مگر آنان، مشرك نيستند؟ ابى بكر تصديق كرد. گفت: پس چرا در اين صلحنامه خوارى و ذلّت را پذيرفته ايم؟ مرور زمان ثابت كرد كه نرمش پيامبر، صد درصد، به نفع اسلام و مسلمانان بوده است. و اما اين نرمش چه بود؟ براى پى بردن بدان به كتاب فروغ ابديت مراجعه فرماييد.1

1 . فروغ ابديت، ص 677، چاپ سى ام; ابن كثير، البداية و النهاية، ج 2، 176، دارالفكر.

صفحه 68
 
3. امتناع از افطار در سفر
پيامبر در سال هشتم هجرى در دهم ماه رمضان براى فتح مكه از مدينه بيرون رفت، در حالى كه خود و يارانش روزه بودند، آن گاه كه به نقطه اى به نام «كراع الغميم» رسيد. كاسه ى آب خواست، آن را به دهان نزديك كرد و نوشيد به گونه اى كه همه مردم افطار پيامبر را مشاهده كردند، اكثريت آنان كه در ركاب حضرت بودند، افطار نمودند، امّا گروهى برخلاف سيره پيامبر، روزه گرفتند، به گمان اينكه سفربا حالت روزه پاداش بيشترى دارد. پيامبر آنان را گنهكار و نافرمان خواند.1

4. جلوگيرى از نگارش وصيّت نامه

پيامبر گرامى چند روز پيش از درگذشت خود، در بستر بيمارى قرار گرفته بود كه گروهى از ياران او به ديدار وى آمدند، پيامبر فرمود: قلم و كاغذى بياوريد تا براى شما چيزى بنويسم تا هرگز گمراه نشويد. برخى از حاضران در مجلس، احساس كردند كه پيامبر در مورد امر مهمى مانند خلافت مى خواهد چيزى بنويسد. گفتند بيمارى بر پيامبر غلبه كرده است. كتاب خدا براى ما كافى

1 . صحيح، مسلم، ص 129، كتاب الصيام، باب 5، حديث 1114 تحقيق صدقى جميل العطّار.

صفحه 69
است. در برابر آنها برخى ديگر، اصرار بر آوردن قلم و كاغذ داشتند و در نتيجه، نوعى بگو مگو و دو دستگى در ميان آنان پديد آمد.
پيامبر با مشاهده اين منظره فرمود: برخيزيد، و بيرون برويد. شايسته نيست در محضر پيامبر اين چنين به نزاع و اختلاف بپردازيد. ابن عباس مى گويد: تمام مشكلات ما از آنجا سرچشمه گرفت كه نگذاشتند پيامبر(صلى الله عليه وآله)وصيت نامه اش را بنويسد.1

5. جدال درباره اينكه پيامبر از دنيا رفته يا نه؟

شكّى نيست كه تقدير الهى درباره هر انسانى اين است پس از عمرى اين جهان را ترك كند، حتى خدا به پيامبر خطاب مى كند: (إِنَّكَ مَيِّتٌ وَ إِنَّهُمْ مَيِّتُونَ).2
پيامبر(صلى الله عليه وآله) در خانه خود، در آغوش اميرمؤمنان به لقاءالله پيوست سپس پارچه اى بر روى بدن مطهر او كشيدند غم و اندوه، حزن و ناله همه جا را فراگرفت و مسلمانان در اطراف خانه او حضور و انتظار تجهيز و تشييع او را داشتنتد. ناگهان عمربن خطاب، وحدت كلمه را شكست و گفت: منافقان فكر مى كنند كه پيامبر در گذشته است. نه چنين نيست. پيامبر به سوى خدا رفته و هم چنانكه موسى چهل روز از مردم دور شده بود، و سپس همچنان

1 . صحيح بخارى، شماره 114.
2 . زمر: 30.

صفحه 70
كه موسى برگشت، او نيز برمى گردد و دستها و پاهاى كسانى را كه مى انديشند رسول خدا در گذشته است قطع مى كند.
سخنان تند و تهديدآميز خليفه در ساده لوحان اثر گذاشت و حيرت بر جمعيت حاكم شد. از يك طرف، وفات پيامبر يك امر قطعى بود و از طرف ديگر مخالفت با سخنان عمربن خطاب كار آسانى نبود، اين حالت بر جمعيت حاكم بود، تا اينكه ابوبكر از منزل خود كه در نقطه دورى بود، به جمعيت پيوست و از سخنان عمربن خطاب آگاه شد. در اين هنگام، رو به جمعيت كرد و گفت: آن كس كه پيامبر را مى پرستيد، بداند كه او در گذشته است. آن كس كه خدا را مى پرستيد بداند كه خدا زنده است! و آن گاه اين آيه را خواند كه:
(وَ مَا مُحَمَّدٌ إِلاَّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإِنْ مَاتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلَى أَعْقَابِكُمْ وَ مَنْ يَنْقَلِبْ عَلَى عَقِبَيْهِ فَلَنْ يَضُرَّ اللهَ شَيْئًا وَ سَيَجْزِي اللّهُ الشَّاكِرِينَ).1
«محمد(صلى الله عليه وآله) جز پيامبرى نيست كه پيش از او نيز پيامبرانى آمده اند، پس اگر او بميرد يا كشته شود، آيا شما به عقب باز مى گرديد؟ ـ به كفر مى گراييد ـ و هركس به عقب برگردد. به خدا زيانى نمى زند و خداوند به زودى به سپاسگزاران ـ كه استقامت بورزند ـ پاداش مى دهد».

1 . آل عمران: 144.

صفحه 71
عمربن خطاب مى گويد پس از تلاوت اين آيه به وسيله ابى بكر تكان خوردم، گويا چنين آيه اى را تا آن زمان نشنيده بودم.1
انسان باور نمى كند مردى كه بيش از ده سال با پيامبر به سر برده، درباره مرگ او شك و ترديد كند يا نداند كه مرگ. يكى از سنتهاى الهى است. به احتمال قوى وى اين شبهه را افكند تا مسلمانان در باره وصى پيامبر و جانشين او نينديشند و لذا هنگامى كه ابوبكر به جمع پيوست، از اين ادّعا، دست برداشت.

6. شورش سقيفه

اين نوع اختلافات و درگيريها مربوط به عصر رسول خداست و اگر به عصر، پس از رحلت پيامبر(صلى الله عليه وآله)بنگريم، خواهم ديد دامنه خلاف و نزاع و جدال و جنگ و خونريزى، بسيار گسترده است. و هرگز مردم اين سه قرن در مدينه فاضله به سر نمى بردند، بلكه همان سنتهاى قبيله اى و عشيره اى بر آنها حاكم بود، هر چند در ميان اين جمعيّت ناهمگون، برخى انسانهاى والا نيز مى زيستند كه به سان دانه هاى گندم در انبار پر از كاه به چشم نمى آمدند. اينك به داستان عبرت انگيز سقيفه، مى پردازيم:
در حالى كه پيكر پاك پيامبر هنوز روى زمين بود، و مسلمانان

1 . سيره، ابن هشام، ج 4، ص 305-306.

صفحه 72
در انتظار مراسم كفن و دفن پيامبر بودند، ناگهان دو نفر از مخالفان سعدبن عباده (رهبر خزرج) از راه رسيدند و به ابى بكر گفتند: نطفه فتنه در حال انعقاد است و انصار در سقيفه بنى ساعده گردآمده اند و مى خواهند با سعد بيعت كنند. وى فوراً با دو نفر از مهاجران، يعنى عمربن خطاب و أبى عبيده ازجا برخاستند و مراسم كفن و دفن پيامبر را رها كردند و راهى سقيفه شدند و از ميان مهاجران كه در آنجا گردآمده بودند، فقط اين سه نفر، ناگهان از چشمها پنهان شدند و ديگر مهاجران همچنان آماده مراسم بودند. اين افراد وقتى به سقيفه آمدند، ديدند كه تيره هاى گوناگون اوس و خزرج، همگى به عنوان «انصار»، آنجا گرد آمده اند و مى خواهند كسى را به عنوان رهبر خود انتخاب كنند. سعدبن عباده; مشغول سخنرانى بود و اصرار داشت كه رهبر مردم پس از پيامبر، بايد از «انصار» باشد.

منطق سعدبن عباده در گزينش خليفه

سعدبن عباده در سخنرانى خود، بر يك چيز تكيه مى كرد و آن اين كه «انصار»، دفاع از پيامبر و ياران او را بر عهده گرفته اند و براى گسترش اسلام، جهاد كرده اند. و در تمام دوره ها سنگينى كار بردوش انصار بوده است و شمشيرهاى آنان روى زمين را رنگين كرده و عرب سركش را مطيع ساخته است. بنابراين جانشين پيامبر بايد از انصار باشد.

صفحه 73
خطابه سعد از نظر ديپلماسى بسيار قوى و نيرومند و سازنده بود، زيرا او به جاى تكيه بر قبيله خويش به نام خزرج، بر انصار تكيه كرد تا اوسيان را نيز در نظر بگيرد او نامى از خود نبرد و گفت: برخيزيد و امور را به دست گيريد، و زمامدار واقعى را برگزينيد.1
سخنان سعد به پايان رسيد. جاداشت انصار برخيزند و فردى را انتخاب كنند ولى سكوت او و عدم تحرك ديگران فرصت را به دست رقيب داد يعنى اقليتى در سقيفه كه بيش از سه نفر نبودند در اين هنگام، ابوبكر برخاست و رشته سخن را به دست گرفت. او هم بر معيارهاى جاهلى تكيه كرد: نخست از انصار تجليل كرد و تا حدى آنان را به سكوت و عدم تحرك واداشت. اما گفت: پيامبر از قريش بود. جانشين او نيز بايد از قريش باشد چيزى كه توانست وحدت كلمه انصار را از بين ببرد، دو مطلب بود:
1. ابى بكر، به نبردهاى خونين اوس و خزرج اشاره كرد كه در ميان دو قبيله معروف، خونهايى ريخته شده و افرادى كشته شده اند و شكافهاى غير قابل جبرانى پديد آمده است. هرگاه يك نفر از شما خود را براى خلافت آماده كند، به سان اين است كه خود را به دهان شير افكنده و سرانجام ميان دو فك مهاجر و انصار خرد مى شود.2
2. معروف است: «كرم درخت پيوسته از خود درخت است».

1 . تاريخ طبرى، طبرى، ج 3، ص 218.
2 . البيان والتبيين، ج 2، ص 181.

صفحه 74
دو نفر از انصار، يكى از خزرج، ديگرى از اوس، براى اينكه سعدبن عباده را ناكام كنند، مصلحت ديدند به ابى بكر رأى بدهند. يكى از آنان بشربن سعد خزرجى و ديگرى اسيدبن حضير اوسى بود، و در ميان عشاير رسم است اگر رييس به يك نفر رأى داد، ديگران به پيروى از او، رأى مى دهند، در اينجا نيز وقتى اسيدبن حضير دست ابى بكر را به عنوان خليفه رسول الله فشرد، اوسيان نيز به او رأى دادند و از خزرجيان نيز فقط يك نفر رأى داد.
ابى بكر مصلحت ديد با همين جمع، سقيفه را ترك كند و روانه مسجد شود. بيعت كنندگان، با شعار خليفه رسول الله وارد مسجد شدند.
سعدبن عباده در سقيفه منزوى شد و به هنگام خروج نزديك بود زير دست و پا بماند. حتى براى شكستن موقعيت سعد، عمربن خطاب او را لگد زد. مردى به عمر گفت: سعد را كشتيد. عمر گفت: خدا او را بكشد! در اين هنگام، فرزند سعد به نام قيس كه به شجاعت معروف بود، يقه عمربن خطاب را گرفت و با او به زد خورد پرداخت، كه با هشيارى ابوبكر، بدان پايان داده شد، زيرا ابوبكر احساس كرد كه اكنون هنگام زد و خورد نيست و به رفيق خود عمر گفت: «على رسلك» (آرام باش)1
اكنون سؤال مى شود آيا اين نوع گزينش كه فقط از مهاجران

1 . البداية و النهاية، ج 12، ص 387; سيره، حلبى، ج 3، ص 490.

صفحه 75
سه نفر در سقيفه بودند و بر معيارهاى جاهلى تكيه كردند، مى تواند همان گزينش شورايى باشد كه مدعيان حكومت براساس شورا پس از پيامبر(صلى الله عليه وآله)، آن را مطرح مى كنند؟ به قدرى اين نوع بيعت گيرى دور از منطق و خرد بود كه بعدها عمربن خطاب مكرّر آن را نوعى لغزش و بلكه شورش مى خواند و مى گفت: «والله ما كانتْ بيعةُ ابى بكر إلاّ فلته، وقَى الله شرّها و مَنْ بايَع رَجلا مِنْ غَيرِ مَشورة بالمسلمين فلابيعةَ له».1
***

پيامدهاى گزينش سقيفه

گزينش سقيفه، به نحوى كه بيان شد. پيامدهاى بسيارى بدى داشت. اينك به برخى اشاره مى كنيم:

1. ترور سعد بن عباده

سعدبن عباده به خاطر اهانتى كه در سقيفه به او شد، و در زير دست و پا ماند، دوران نقاهت را در منزل مى گذراند و از طرف خليفه، فردى را به دنبال او فرستادند كه بيايد و با ابى بكر بيعت كند. او از بيعت كردن سرباز زد و گفت: من با قبيله خودم با شما مى جنگم ولى بيعت نمى كنم. تصميم جدى سعد، سبب شد كه او را

1 . سيرة ،ابن هشام، ج 2، ص 658; تاريخ طبرى، ج 3، ص 205.

صفحه 76
به حال خود، رها كنند و تا ابوبكر بر مسند خلافت بود. او در نماز حاضر نمى شد. و در آغاز خلافت عمر محيط را براى خود، ناامن ديد، مدينه را ترك كرد، به شام رفت. در سال 15 هجرى در آنجا به صورت مرموزى كشته شد. و قتل او را به گردن جنيان انداختند.1

2. هجوم به خانه وحى

در اين عصر طلايى و روزگار درخشان!!! بنى هاشم از بيعت خوددارى كردند، حتى گروهى از غير بنى هاشم مانند مقداد و سلمان، و ابوذر، و عبادة بن صامت و ابن تيهان و حذيفه و عمار و زبير از بيعت امتناع جستند، سرانجام همگى در خانه فاطمه متحصن شدند. دستيار خليفه تصميم گرفت كه خانه فاطمه(عليها السلام) را به آتش بكشد.
پس از كشمكشهايى عمر با گروهى، روانه خانه فاطمه شد و در خانه را زد. هنگامى كه دخت پيامبر صداى مهاجمان را شنيد، پشت در با صداى بلند، ناله كرد و گفت: پدرجان! اى پيامبر خدا! پس از درگذشت تو، از دست فرزند خطاب(عمر) و فرزند ابى قحافه (ابوبكر) چه ها كه كشيديم! ولى عمر و همراهانش برگرفتن بيعت از على و ديگر افراد بنى هاشم اصرار مىورزيدند، و به هر قيمتى بود، در خانه را گشودند و على(عليه السلام) را از خانه بيرون آورده و

1 . تاريخ طبرى، ج 2، ص 223; اسدالغابة، ج 2، ص 284.

صفحه 77
كشان كشان به مسجد بردند تا در حضور جمع بيعت كند. ولى مقاومت سرسختانه على(عليه السلام)، سبب شد كه او را به حال خود رها كنند و بيعتى صورت نگيرد.1
1. آيا صحيح بود كه مأموران خليفه تصميم بگيرند، به زور، وارد حريم خانه فاطمه شوند؟
2. آيا درست بود كه اميرمؤمنان را با آن وضع زننده به مسجد ببرند تا با زور از او بيعت بگيرند؟
3. آيا صحيح بود كه دختر گرامى و تنها يادگار پيامبر را مصدوم سازند؟
4. آيا اين است معنى شورا و بيعت؟
ما درباره پيامدهاى سقيفه بيش از اين سخن نمى گوييم. همين اندازه اشاره مى كنيم كه نمى توانيم حاكمان اين زمانها را بهترين زمانها و همه مردم آن زمان را بهترين مردم بدانيم.

رويدادهاى غم انگيز در عصر خلافت

خلافت به اصطلاح اسلامى از نخستين روزهاى خود تا برسد به دوره حكومت عثمان بن عفان رويدادهاى غم انگيز ى داشت كه به اندكى از آنها اشاره مى كنيم:

1 . ابن اثير، الكامل فى التاريخ، ج 2، ص 325، چاپ دارصادر.

صفحه 78
در مورد خليفه نخست كافى است كه به ندامت او به هنگام مرگ اشاره كنيم. عبدالرحمن بن عوف مى گويد: «به هنگام بيمارى ابوبكر كه به مرگش انجاميد، به نزد او رفتم و سلام كردم و از او پرسيدم. چگونه اى؟ برخاست و راست نشست و سخن گفت تا آنجا كه با ناراحتى چنين گفت:
به راستى براى هيچ چيز اندوهگين نيستم مگر براى سه كار كه اى كاش آنها را انجام نمى دادم و سه چيز كه اى كاش از پيامبر خدا مى پرسيدم:
آن سه كار كه انجام دادم و از آنها پشيمانم:
1. كاش در خانه فاطمه را نمى شكستم حتى اگر آنها براى جنگ در آن سنگر گرفته بودند.
2. كاش روز سقيفه، خلافت را به عمر يا ابوعبيده سپرده بودم و خودم آن را نمى پذيرفتم.
3. كاش وقتى فجاءه را به نزد من آوردند، او را با شمشير مى كشتم و يا او را رها مى كردم و دستور زنده زنده سوزاندن او را نمى دادم.1
خلافت خليفه دوم، از نظر لغزش و خطا كمتر از خليفه نخست نبود و در زمان او بسيارى از احكام الهى، دگرگون شد. حج

1 . تاريخ ابن كثير، 6/319; الكامل فى التاريخ ،ابن اثير، 2/146; الاصابة، 2/322 و نيز ر.ك: النص و الاجتهاد.

صفحه 79
تمتع و متعة النساء، حرام اعلام گشت و سه طلاق در يك مجلس، مشروعيت يافت و نماز تراويح را كه عمر، خود، به جماعت خواندن آن را بدعت مى دانست، پسنديده شمرد، و عرب را بر عجم برترى داده شد و خشونتهاى فراوان و انحرافهاى بسيار ديگر.1
دوران خليفه سوم، دوران آشوب و انحراف بود زيرا وى اكثر استانداران و فرمانداران و كارگزاران را از بنى اميه انتخاب كرد، كه بعضى از آنها، كه به ظاهر مسلمان بودند با عده اى از ياران مخلص پيامبر كه در صدق و دلسوزى آنان شكى نبود، بدرفتارى كردند و برخى از آنان مورد ضرب و شتم قرار گرفتند.
روزى ابن مسعود در مسجد به گفتار عثمان اعتراض كرد. عثمان دستور داد كه نوكرانش او را با كتك از مسجد بيرون كنند. و غلام عثمان به نام يحموم آنچنان او را به زمين كوبيد كه دنده اش شكست.2
يكى از كسانى كه بر حاتم بخشى عثمان اعتراض مى كرد، كه چرا بيت المال را بى حساب و كتاب به خويشاوندان خود مى بخشد، عمار ياسر بود. او به صراحت، به عثمان اعتراض كرد، او

1 . به كتاب شريف «النص و الاجتهاد» مراجعه شود.
2 . انساب الاشراف، ج 4، ص 147; تاريخ ابن كثير، ج 7، ص 163 و 183 (حوادث سال 32).

صفحه 80
را گرفتند و به خانه عثمان آوردند و آن چنان زدند كه بيهوش شد. سپس او را بيرون آوردند. او به خانه ام سلمه همسر پيامبر رفت...1
ابوذر به خاطر اعتراض به حيف و ميل كردن بيت المال به ربذه تبعيد شد و در غربت و محروميّت جان سپرد.2
***
در سال 25 عثمان، سعد بن أبى وقاص را از ولايت كوفه بركنار كرد و ليد بن عقبه برادر مادرى خود را منصوب كرد و اين نخستين نقطه انتقاد از عثمان بود كه نزديكان خود را بر مقامات كليدى نصب مى كرد. سيوطى مى نويسد: وليد بن عقبه در حالى كه مست بود، نماز صبح را چهار ركعت خواند و سپس بعد از نماز رو به مؤمنين كرد و گفت: اگر مى خواهيد برايتان بيشتر بخوانم!3
تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل!

1 . انساب الاشراف، ج 6، ص 161.
2 . تاريخ الخلفاء، سيوطى، ص 156 .
3 . تاريخ الخلفاء، سيوطى، ص 154.
Website Security Test