welcome to official website of Grand Ayatollah Sobhani
فارسی عربی
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی گالری تصویر استفتائات اخبار قاموس المعارف ریحانة الأدب

نام کتاب : سلفى گرى درآيينه تاريخ*
نویسنده :آيت الله العظمي سبحانی*

سلفى گرى درآيينه تاريخ

صفحه 21
 
آيا سلفى گرى مذهب است؟
مذهب، در اصطلاح متكلمان و فقيهان مجموعه اصول و فروعى است كه افراد به آن، دعوت مى شوند و گاهى فقط به وجود يكى اكتفا كرده و از ديگرى چشم مى پوشند. مثلاً مى گويند فلانى در اصول و عقايد، «اشعرى» است و در فقه «حنفى» است و... در هر حال، خواه، مذهب مذهب عقيدتى يا فقهى باشد، مجموعه يكپارچه از هر يك را مذهب مى نامند، مثلاً اصولى را كه ابوالحسن اشعرى در كتاب «مذاهب الاسلاميين و اختلاف المصلين»1 آورده، «مذهب اشعرى» و فقهى كه شافعى در كتاب «الأُمّ» آورده، مذهب فقهى مى نامند.
اكنون سؤال مى شود آيا سلفى گرى مى تواند به صورت مستقل، مذهبى باشد كه مردم را در اصول و فروع بدان دعوت كنيم؟ پاسخ اين سؤال منفى است، زيرا مردم اين سه قرن، مكتب واحدى در اصول و فروع نداشته اند بلكه اين سه قرن، مملوّ از آرا و عقايد گوناگون و مكتب هاى مختلف كلامى و فقهى است كه نمى توان مجموع را يك مكتب اصولى و يا فقهى شمرد، بلكه در اين سه قرن، مكاتب عقيدتى و فقهى فراوانى پرورش يافته كه ضدّ يكديگر مى باشند.

1. مقالات الاسلاميين و اختلاف المصلين، ص 320ـ 325.

صفحه 22
ما در اينجا انگشت روى محدثان مى گذاريم كه سلفى ها روى آنان تكيه مى كنند و احمد بن حنبل را نماينده آنان مى دانند.
عبدالرحمن سيوطى (م911) در كتاب ارزشمند خود، به نام «تدريب الراوى» مى نويسد: محدثان در اين سه قرن يك دست نبوده بلكه از مكتب هاى گوناگونى پيروى مى كرده كه اينك ما به صورت موجز، به نام برخى از آنان اشاره مى كنيم:

1. مرجئه

آنان كسانى بودند كه مى گفتند ايمان براى نجات كافى است و عمل چندان اهميّت ندارد و به تعبير علمى «قدّموا الايمانَ وأخّروا العمل» سپس از آنان 13 نفر نام مى برد، مانند ابراهيم بن طهمان، ايوب بن عائذ الطائى، زرّ بن عبدالله المرهبى، شبابة بن سوار و...

2. نواصب

اينان گروهى هستند كه دشمنى على(عليه السلام) را در دل مى پرورانند و گاهى هم نسبت به ساحت قدسى او جسارت مى كنند، سپس از آنها 7 نفر نام مى برد، مانند: 1. اسحاق بن سويد العدوى، 2. بهز بن اسد، 3. حريز بن عثمان، 4. حصين بن نمير الواسطى و...

3. محدثان شيعه

مقصود از آنان كسانى هستند كه على(عليه السلام) را برتر از عثمان

صفحه 23
دانسته و يا بر كليه خلفا برترى بخشيده و احياناً به خلافت بلافصل او از پيامبر معتقد شده اند و در هر حال، جامع اين افراد، برترى بخشيدن به امام على(عليه السلام) است. سپس از آنها 24 نفر نام مى برد مانند: 1. اسماعيل بن ابان، 2. اسماعيل بن زكريا خلقانى، 3. جرير بن عبدالحميد، 4. ابان بن تغلب كوفى و...

4. قدريه

مقصود از قدريه در اصطلاح امثال سيوطى كسى است كه قائل به اختيار بوده و شرّ را از جانب بندگان بداند، سپس از آنها 30 نفر نام مى برد از قبيل: 1. ثور بن زيد مدنى، 2. ثور بن يزيد حمصى، 3. حسان بن عطيه محاربى، 4. حسن بن ذكوان و...

5. جهميه

مقصود، گروهى است كه صفات خدا را نفى كرده و قائل به خلق قرآن شده اند و از آنان، بشر بن سرّى را نام مى برد.

6. خوارج

آنان كسانى هستند كه با تحكيم در صفين مخالفند و در حقيقت از على و عثمان تبرّى مى جويند و دو نفر از آنها را نام مى برد: 1. عكرمة مولى بن عباس، 2. وليد بن كثير...

صفحه 24
 
7. واقفه
كسانى هستند كه در مسأله «خلق قرآن»، توقف نموده و هيچ يك از دو طرف را كه يكى قرآن را مخلوق و ديگرى قديم مى دانست، حمايت نكردند، و على بن ابى هاشم از آنهاست.

8. قعديه

آنان گروه جدا شده از خوارج هستند و خروج بر حاكمان وقت را جايز مى دانند، اما عملاً در آن شركت نمى كنند.1
اكنون بناست فردى به سلف مراجعه كند به كدام يك از آنها كه داراى مكتب هاى گوناگون كلامى و فقهى هستند رجوع كند؟ ممكن است در پاسخ بگويند ما به احمد بن حنبل و آراى كلامى و فقهى او مراجعه مى كنيم، در اين صورت بايد گفت كه آنان بافته خود را واتابيده اند و از ادّعاى خود، دست برداشته اند، و در ميان اين گروهها يك نفر را به عنوان پيشوا برگزيده اند، اما ديگر محدثان را از اعتبار انداخته اند و در حقيقت اين نوع سلفى گرى، انكار سلفى گرى است.
***

1. تدريب الراوى، ج1، ص 328ـ 329.

صفحه 25
 
فقدان روش واحد در استنباط احكام
بررسى هاى پيشين به روشنى ثابت كرد سلفى گرى مذهب خاص و ويژه اى نيست تا خلف در اصول و فروع از آن پيروى كند، بلكه پيروى از مردم اين سيصد سال است كه از نظر سلفيان قداست بالايى دارد، مذاهب گوناگونى در دو قلمرو عقيده و فقه پديد آورده اند و شايسته است آن زمان را زمان پيدايش مذاهب و جوشش آرا ناميد و با مطالعه كتاب «مقالات الاسلاميين و اختلاف المصلين» به گوشه اى از اين تضارب آرا و عقايد پى مى بريم. حتى اگر ما بخواهيم به اسامى دارندگان اين مذاهب عقيدتى و فقهى اشاره كنيم، صفحات متعددى را بايد به اين كار اختصاص دهيم لذا خواننده گرامى را به مطالعه اين كتاب سفارش مى كنيم.
اكنون سخن در جاى ديگر است و آن تبيين يكى از علل پايه هاى پيدايش فزون از حدّ مذاهب فقهى در اين سه سده است.

پيروى از نصّ ـ يا پيروى از رأى

پس از درگذشت پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم)، دو روش متضاد و رو در رو در ميان صحابه و سپس در ميان تابعان و ديگران پديد آمد و نتيجه هر روش با روش ديگر، كاملاً در تضاد است. گروهى از

صفحه 26
ياران پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)، در تبيين احكام، از نصوص قرآن و سنت پيامبر بيرون نرفتند و نامورترين رجال اين گروه، امام على(عليه السلام) و شاگرد باوفاى او عبدالله بن عباس از صحابه و سعيد بن مسيّب و عامر بن شراحيل معروف به شعبى از تابعان هستند. حتى فرد اخير مى گويد: آنچه كه از رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) رسيده است، بايد آن را گرفت و غير آن را بايد در زباله دان ريخت.1 در برابر اين گروه، گروهى مصلحت گرا، پيروان رأى هستند كه با يك رشته محاسبات فتوا دادند و حتى مصلحت انديشى را بر نصّ الهى مقدّم داشتند. پيشواى آنان، عمر بن خطاب است كه در مواردى، رأى را بر نص ترجيح داده است كه برخى از نمونه هاى آن را متذكر مى شويم:
1. در عصر پيامبر و خليفه نخست و دو سال از خلافت عمر، سه طلاقه كردن زن، يك طلاق حساب مى شد، ولى عمر بن خطاب، روى مصلحت انديشى، فتوا داد كه بايد همان سه طلاق را امضا كنيم تا آنها از اين خلاف ها انجام ندهند.2
2. ازدواج موقت و حج تمتع از طرف عمر بن خطاب، تحريم شد و اين دو تحريم غوغايى در ميان صحابه پيامبر آفريد.3
حتى خليفه وقت در يكى از خطبه هاى خود چنين گفت:

1. أعلام الموقعين، ابن قيم، ج1، ص 57 و 62.
2. صحيح مسلم، ج4، ص 184، باب الطلاق الثلاث، حديث 1ـ3.
3. صحيح مسلم، كتاب نكاح، باب سوم، حديث17.

صفحه 27
«متعتان كانتا على عهد رسول الله(صلى الله عليه وآله وسلم) وأنا أنهى عنهما وأعاقب عليهما».1
ما درباره اين دو تحريم، بيش از اين سخن نمى گوييم، زيرا بنابر اختصار است.
در ميان تابعان اين دو روش به اوج خود رسيد. ابوحنيفه (80 ـ 150) به خاطر كم بودن احاديث صحيح در نزد او، قاعده هاى قياس و استحسان را به بالاترين وجه پايه فقه خود قرار داد، در حالى كه امام شافعى (150ـ 204) قياس را پذيرفته ولى درباره استحسان مى گويد: من استحسن فقد شرّع.2
ابوحنيفه، معتقد به حيل شرعى بوده و بسيارى از حرامها را از طريق حيل شرعى، حلال مى كرد تا آنجا كه بخارى براى افكار ابوحنيفه بابى گشود و به نقد آنها پرداخت.3 ابوحنيفه اين مطلب را با تأسيس قاعده «فتح ذرائع» انجام مى داد در حالى كه مالك (ـ179) به شدت با اين قاعده مخالف بود و قاعده ديگرى را جايگزين آن كرد به نام «سدّ ذرائع».4
از اين بيان، نتيجه مى گيريم كه فقيهان اين قرون بعد از رسول

1. احكام القرآن، جصاص، ج2، ص 152; السنن الكبرى، بيهقى، ج7، ص 206.
2. مصادر الفقه الاسلامى و منابعه، ص 253.
3. صحيح بخارى، ج9، ص 32، باب الاكراه.
4. الموافقات، ج4، ص 112.

صفحه 28
خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) يك مذهب مشخص و معين به گونه اى كه اكثريت را بدان دعوت كنند، نداشتند و سردرگمى در زمينه عقايد و فروع بر آنها حاكم بوده، در اين صورت چگونه مى توان يك ميليارد و نيم مسلمان را پيرو جمعى كنيم كه با شك و ترديد و تشتّت و پراكندگى، به سر برده اند.
در اينجا از بيان نكته اى ناگزيريم و آن اينكه اگر اين سلف صالح به اهل بيت پيامبر رجوع مى كرد، دائره خلاف تنگتر شده و از اين تشتت بيرون مى آمدند ولى متأسفانه سياست بر تعقل و مصلحت انديشى بر نص چيره شد!

شكاف در ميان اهل حديث

ما درباره فقيهان مذاهب فقهى سخن نمى گوييم. بلكه رشته سخن را به سوى اهل حديث مى بريم، تا روشن خواهد شد كه در آن عصر درخشان، مروّجان مكتب حديثى، در اصول عقايد، وحدت نظر نداشتند.
ابوالحسن اشعرى (260ـ 324) از اعتزال بازگشت و به اهل حديث پيوست و خود را از انصار احمد بن حنبل معرفى كرد. چرا؟ فعلاً درباره آن سخن نمى گوييم. تفصيل آن را مى توانيد در كتاب «بحوث فى الملل والنحل»1 مطالعه بفرماييد. وى، پس از پيوستن

1. بحوث فى الملل والنحل، ج2، ص 30ـ 38.

صفحه 29
به اهل حديث، كتاب «الابانه» را نوشت و اعلام كرد كه عقايد اهل حديث، در اين كتاب در چند بند آمده است. در همان زمان، محمد بن جعفر طحاوى (م321) عقيده اهل حديث را در كتاب خود به نام «العقيدة الطحاويه» آورده است، در حالى كه مؤلف آن با آنچه كه اشعرى در اين مورد نوشته در سيزده مسأله اختلاف دارد.1
اين اختلاف به خاطر آن است كه طحاوى تحت تأثير مكتب ابوحنيفه و دو شاگر او ابويوسف و محمد بن حسن شيبانى بوده است.
باز، در همان دوره، محمد بن محمود ماتريدى سمرقندى (م 330) در شرق اسلامى كه خود را پيروان سلف صالح معرفى مى كند، كتابى درباره عقايد اهل حديث نوشت و در آن در 10 مسأله با اشعرى مخالفت ورزيد.2
با اين شكاف هاى موجود در تنظيم عقايد سلف، چگونه مى توان آن را مذهب مشخصى تلقى كرد، در حالى كه هر يك از اين سه نفر به اضافه آن چه كه عبدالله بن احمد بن حنبل در كتاب «السنّة» آورده است، آهنگ هاى مختلف و كوبنده يكديگر را دارند؟!

1. طبقات الشافعيّه، سبكى، ج3، ص 376.
2. بحوث فى الملل والنحل، ج3، ص 56ـ 74، در اين صفحات در مورد اين ده مسأله به صورت مفصل بحث انجام گرفته است.

صفحه 30
 
احياگر روش سلفى در قرن هشتم؟!
ابن تيميّه(661ـ 728) نخستين كسى است كه پس از خاموشى دعوت سلفى گرى به احياى آن پرداخت. البته از واژه سلف صالح بهره نمى گيرد ولى در اكثر موارد، رأى خود را به سلف و اهل سنت و جماعت نسبت مى دهد و واژه سلف در كتاب او به نام «منهاج السنه» بيش از ديگر واژه ها به چشم مى خورد. وى تا سال 699(تا اواخر قرن هفتم) رأى خاصى نداشت ولى از آغاز قرن هشتم با نگارش رساله «العقيدة الواسطية» شكاف عظيمى ميان اهل حديث پديد آورد، زيرا وى خدا را با صفاتى معرفى كرد كه جمهور مسلمانان بر خلاف آن هستند، و اين عقايد مخالف و شاذّ را مى توان چنين برشمرد:
1. خدا را جسمانى دانست
2. براى خدا جهت و علو در نظر گرفت
3. براى خدا حركت و صعود و نزول فرض كرد
4. فنا و پايان پذيرى آتش دوزخ را مطرح كرد1.
انتشار اين عقايد، در ميان مسلمانان شام و مصر خشم دانشمندان غيور اسلامى را بر ضدّ او برانگيخت، تا اين كه چند بار

1. درباره آگاهى از اين عقايد ويژه به كتاب ابن تيميه فكراً ومنهجاً، ص 31ـ 70 مراجعه شود، عبارت هاى وى در كتب مختلف او در اين صفحات آمده است.

صفحه 31
در محكمه شرع، محكوم و زندانى شد و سرانجام، در همان زندان، درگذشت.
اكنون بايد سؤال شود كه آيا اين خلف صالح كه مى خواهد از سلف صالح پيروى كند، عقايد اين احياگر را بگيرد؟ فردى كه امروز در كشور سعودى او را شيخ الاسلام مى شناسند، و با كلمات او استشهاد مى كنند و گفتار او را حد فاصل بين حق و باطل مى دانند؟

ابن تيميه و كاستن از قدر و منزلت انبيا

ابن تيميه، در بسيارى از كتابهاى خود، مى كوشد مقامهاى انبيا و اوليا را بسيار پايين بياورد و بعد از درگذشت آنان، هيچ نوع، مقام و كرامتى براى آنان نباشد، جز همان مقامى كه براى مطلق مسلمان مى توان قائل شد. او با سه فتواى شاذّ و خلاف قاعده خود، افكار عمومى را بر ضد خود شوراند و آن سه فتوا عبارتند از:
1. تحريم سفر براى زيارت قبر رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم).
2. تحريم بنا بر روى قبور انبيا و اوليا.
3. تحريم توسّل به پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم).
در ميان فتاواى كثير او اين سه فتوا، بسيار شكننده صف وحدت بود.
در اين هنگام، برخى تحت تأثير او قرار گرفتند، مانند ابن قيم و

صفحه 32
ابن كثير،كه از شاگردان او به شمار مى روند، ولى اكثريت علماى اهل سنّت به ردّ او پرداختند و اگر مجموع كتابهايى كه بر ردّ او نوشته شده يكجا گرد آوريم، كتابخانه اى را تشكيل مى دهد كه از هزار كتاب فراتر مى رود.1
در اين ميان، مجتهد معاصر او، سبكى(م756) آستين بالا زد و بهترين كتاب را در نقد وى نوشت.2
اگر واقعاً ابن تيميه كه مدعى سلفى گرى است، لازم است به حالات سلف خود باز گردد، در اين صورت خواهد ديد كه سفر براى زيارت رسول خدا نزد آنان امر مسلّمى بود، مانند سفر بلال از شام به مدينه براى زيارت پيامبر گرامى(صلى الله عليه وآله وسلم).3
عمر بن عبدالعزيز، افرادى را اجير مى كرد كه از طرف او به مدينه بروند و قبر پيامبر را زيارت كنند.4 دور نرويم در اين چهارده قرن همه مسلمانان، قبل از مناسك حج يا پس از انجام مناسك به زيارت قبر پيامبر مى شتابند و احياناً راهى را انتخاب مى كنند ـ هر چند دور باشد ـ كه به زيارت رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) نائل گردند.
درباره ساختن سايبان بر قبور انبياء و اولياء، همين كافى است

1. در اين مورد به كتاب «معجم المؤلّفات الاسلامية فى الردّ على بدعة الوهابية» مراجعه شود.
2. شفاء السقام فى زيارة خير الأنام.
3. تهذيب الكمال، ترجمه بلال.
4. شفاء السقام: 56 .

صفحه 33
كه پيامبر را در خانه خود به خاك سپردند و اگر بنا بر قبور حرام باشد، در اين صورت فرقى بين بناى قبلى و بعدى نيست.1
در همان قرون ثلاثه، بسيارى از قبور امامان معصوم(عليهم السلام) و صحابه پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم)، داراى بنا و ساختمان بودند كه مردم به زيارت آنها مى شتافتند. در اين مورد به كتاب رحله ابن بطوطه و رحله ابن جبير مراجعه شود.
شگفت از فتواى سوم اوست كه توسل به پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) را شرك مى داند، در حالى كه قرآن مجيد در مواردى فرمان مى دهد كه آن گناهكاران به حضور پيامبر برسند و از او درخواست دعا كنند تا او درباره آنان استغفار كند:
(وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جَاءُوكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللهَ تَوَّابًا رَحِيًما).2
«اگر آنان، هنگامى كه بر خويش ستم كرده بودند پيش تو ـ رسول خدا ـ بيايند و خود، استغفار كنند و پيامبر نيز در حق آنان طلب مغفرت كند، خدا را توبه پذير و رحيم مى يابند».
آن گاه كه اين آيه و امثال آن3، تلاوت مى شود، مى گويند اين آيات، مربوط به دوران حيات پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) است، در حالى كه آيه

1. سيره ابن هشام: 2 / 663 .
2. نساء: 64.
3. منافقين: 5; يوسف: 97.

صفحه 34
نخست، از اطلاق بالايى برخوردار است، هم حال حيات پيامبر و هم حال ممات او را مى گيرد، اگر توسّل به پيامبر شرك باشد، بايد در هر دو حالت يكسان باشد. تبعيض ميان اين دو حالت بر خلاف عقل فطرى است. با اين كه بناى ما در اينجا بر فشرده گويى است، حديث صحيحى را يادآور مى شويم كه پيامبر در آن به فردى نابينا دستور مى دهد كه دو ركعت نماز بخواند و دعايى بكند كه در آن توسل به ذات و مقام پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) وارد شده است، و اين حديث به اتفاق همه، حتى ابن تيميه، صحيح است، اينك فشرده اين حديث:
عثمان بن حنيف مى گويد:
انّ رجلاً ضريراً أتى النبي، فقال: اُدعُ الله أن يعافيني؟
فقال(صلى الله عليه وآله وسلم): إن شئتَ دعوتُ، وإن شئتَ صبرتَ وهو خير؟
قال: فادْعُه، فأمره(صلى الله عليه وآله وسلم) أن يتوضأ فيُحسِنَ وضوءَه ويصلِّي ركعتين ويدعوَ بهذا الدعاء: «اللهمّ إنّي أسألك وأتوجّه إليك بنبيّك محمّد، نبيّ الرحمة يا محمّد إنّي أتوجّه بك إلى ربّي في حاجتي لتُقضى، اللّهمّ شفّعه فيّ.
فقال ابن حنيف: «فوالله ما تفرقنا وطال بنا الحديثُ حتى دخلَ علينا كأن لم يكن به ضرّ».1

1. سنن ترمذى:5، كتاب دعوات، باب 119، شماره 3578; سنن ابن ماجه:1/441 شماره 1385; مسند احمد:4/138.

صفحه 35
عثمان بن حنيف مى گويد: نابينايى خدمت پيامبر آمد، و گفت: دعا كن خدا به من شفا دهد.
پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود: اگر بخواهى دعا مى كنم، و اگر مى توانى صبر كن و آن بهتر است.
نابينا گفت: خدا را بخوان، دعا كن!
در اين موقع پيامبر فرمود: وضوى نيكو بگير و دو ركعت نماز بخوان و پس از آن چنين دعا كن.
پروردگارا! من از تو مسألت مى كنم و به سوى تو به وسيله پيامبرت «محمد» كه پيامبر رحمت است روى مى آورم.
اى محمد من به وسيله تو به پروردگارم رو آورده ام تا حاجتم برآورده شود.
پروردگارا! شفاعت او را در حقّ من بپذير.
ابن حنيف مى گويد: ما در محضر رسول خدا(صلى الله عليه وآله وسلم) بوديم، طولى نكشيد كه اين پيرمرد بر ما وارد شد تو گويى اصلاً نابينا نبوده است.
شكى نيست كه آن مرد نابينا از پيامبر درخواست دعا كرد، يعنى به دعاى پيامبر متوسل شد، و در اين گفتگويى نيست.
سخن در دعايى است كه پيامبر به آن نابينا تعليم كرد، در آن دعا پيامبر به او آموزش داد كه به شخص و شخصيت پيامبر متوسل شود و آن را ميان خود و پروردگارش واسطه قرار دهد، تا خدا او را بيامرزد.
گواه بر اين مطلب كه در آموزش پيامبر توسل به شخص مطرح

صفحه 36
است، جمله هايى است كه در خود حديث وارد شده و ما به آنها اشاره مى كنيم:
1. «أللّهمّ إنّي أسألك وأتوجّه إليك بنبيّك».
لفظ «بنبيّك متعلق به دو فعل پيش از آن است:
الف: أسألك بنبيّك.
ب. أتوجّه إليك بنبيّك.
چه جمله روشنتر از اين كه سائل از خدا به خاطر شخص پيامبر سؤال مى كند.
در اين صورت او به شخص پيامبر متوسل شده و از خدا به خاطر احترام او درخواست حاجت كرده است.
2. «محمّد نبيّ الرّحمة».
اين جمله روشن ترين گواه است كه او شخص پيامبر را كه مظهر رحمت است را واسطه قرار داد.

پديده زشت تكفير مسلمانان

اين پديده ناهنجار بزرگترين ضربه را بر وحدت اسلامى زده و خون هاى پاكى در سايه فتاواى بى اساس، ريخته شده است. در طول 14 قرن، امّت اسلامى با داشتن تفاوت ها و اختلاف ها همگان تحت خيمه اسلام، زندگى كرده و كسى ديگرى را تكفير نمى كرد مگر آن كه اصل مسلمى از اصول اسلام را انكار كند، مانند بغض

صفحه 37
اهل بيت از سوى «نواصب» يا گروهى كه به «وحدت وجود» به معناى باطل آن گرايش پيدا كنند، اما اين گروه سلفى صداى طبل تكفير را بلند كرده بودند و ميزان شرك و توحيد را در اختيار خود گرفته بودند و بى آن كه به نصوص توجّه كنند; و هر كه را دوست داشتند مسلمان و هر كه را خوش نداشتند، كافر و مشرك مى خواندند و در اين ميان، شيعه، بيش از ديگر فرق اسلامى صدمه ديده است.
اكنون نوجوانان را در اردوگاه ها تربيت كرده، آن چنان به ايشان تفهيم مى كنند كه اگر جليقه انفجارى بپوشند و خود را در ميان مردم بى گناه منفجر كنند، ناهار خدمت پيامبر خواهند بود، و اگر ماه رمضان باشد، افطار را در محضر او هستند، حتى به اين اكتفا نكرده و قاشقى را هم همراه او مى كنند كه از آن موقع افطار استفاده كند!
ولى همين گروه تاكنون يك بت پرست، يا صهيونيست و يك محارب واقعى با اسلام و مسلمين را نكشته اند. من نمى گويم بروند آنها را بكشند ولى مى خواهم طرز تفكر آنان را بيان كنم كه هدف آنان شيعه ستيزى و مبارزه با خاندان رسالت است.
اينك براى روشن شدن معيار توحيد و شرك، چند روايت را از رسول خدا يادآور مى شوم تا سيماى حقيقت براى همگان آشكار شود.
1. «بُنيَ الإسلامُ على خِصال: شَهادةُ أنْ لا إله إلاّ اللهُ وَأنّ

صفحه 38
مُحمّداً رَسُولُ اللهِ وَالإقرارُ بِما جاءَ مِنْ عِندِ اللهِ وَالجهاد ماض مُنْذُ بَعثَ رُسُلَهُ إلى آخرِ عِصابة تَكُونُ مِنَ المُسلمين... فلا تكفّروهم بذنب ولا تشهدوا عَليهمْ بِشرك».1
«اسلام مبتنى بر چند چيز است: شهادت به يگانگى خداوند (لااله الاّ الله) و شهادت بر نبوت رسول خدا(محمّد رسول الله(صلى الله عليه وآله وسلم)) و پذيرفتن آنچه از جانب خداوند نازل شده است و اعتقاد به اينكه جهاد از ابتداى بعثت انبياء ادامه دارد تا به آخرين گروه كه مسلمانان مى باشند. پس كسى را كه به اين ويژگى ها معتقد بود، به دليل گواهى و شهادت او تكفير نكنيد و او را مشرك ننمايد».
2. ابوداود از نافع و او از ابن عمر نقل مى كند كه پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود:
«أيُّما رجل مُسلم أكفر رجلاً مسلماً فإن كان كافراً، وإلاّ كان هو الكافر».2
«هرگاه مسلمانى، مسلمان ديگرى را تكفير كند اگر او واقعاً كافر باشد كه هيچ، و گرنه خود او كافر است».
3. مسلم به نقل از نافع و او از ابن عمر روايت كرده است كه پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود:
«إذا كفّر الرجل أخاه، فقد باء بها أحدهما».3

1. كنزالعمال: ج 1، ص 29، شماره 30.
2. سنن ابى داود، ج4، ص 221، شماره 4687، كتاب السنة.
3. صحيح مسلم، ج1، ص 56، كتاب الايمان، باب «من قال لأخيه المسلم يا كافر».

صفحه 39
«هرگاه مسلمانى برادر دينى اش را تكفير كند، گناه اين نسبت را يكى از آن دو به دوش كشيده است».
4. مسلم از عبدالله بن دينار و او از ابن عمر روايت كرده است كه پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود:
«أيّما امرء قال لأخيه يا كافر، فقد باء بها أحدهما، إن كان كما قال، و إلاّ رجعت عليه».1
«اگر كسى به برادر دينى اش «كافر» خطاب كند، گناه اين نسبت را يكى از آن دو به دوش مى كشد، اگر راستگو باشد كه هيچ، والاّ به خود او برمى گردد».
5. بخارى در كتاب خود، در باب «گناهان، بازمانده دوران جاهليت اند و هيچ كس با انجام آنها كافر نمى شود، مگر با شرك ورزيدن» از پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) روايت مى كند كه خطاب به فردى فرمود:
«در تو آثار جاهليت هست» و خداوند مى فرمايد:
(إِنَّ اللهَ لاَ يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ وَ يَغْفِرُ مَا دُونَ ذَلِكَ لِمَنْ يَشَاءُ).2
براى شناسايى مؤمن از كافر بايد به منابع اسلامى مراجعه كرد، تا مؤمن را از كافر، و موحد را از مشرك بازشناخت ما در اين مورد

1. صحيح مسلم، ج1، ص 57، كتاب الايمان، باب «من قال لأخيه المسلم يا كافر»; مسند احمد، ج2، ص 22 و ص 60 و 142; سنن ترمذى، ج5، ص 22، شماره 2637، كتاب الايمان.
2. نساء: 48.

صفحه 40
به صحيح ترين كتاب نزد سلفى ها مراجعه نموده و پرده از پاسخ برمى داريم.
در گرماگرم جنگ خيبر، مرحب خيبرى ترسى در دلها افكنده بود به گونه اى كه هر يك از صحابه پيامبر، به مبارزه با وى اعزام شدند، بدون نتيجه، بازگشتند. اين وضع بسيار ناراحت كننده ، مايه خوشحالى منافقان و بزدلان گشته بود پيامبر در چنين شرايط، فرمود: فردا پرچم را به دست كسى مى دهم كه خدا و رسول او را دوست دارند، و اين قلعه به دست او گشوده مى شود.
فرداى آن روز بسيارى فكر مى كردند كه پيامبر پرچم را به دست آنها خواهد داد، ناگهان على را خواست، پرچم را به دست ا و داد و فرمود: برو، خداى به وسيله تو اين دژ را مى گشايد.
على(عليه السلام) گام به پيش نهاد، مقدارى راه رفته بود كه ناگهان ايستاد و پرسيد: تا چه حد بايد با آنها نبرد كنم؟ فرمود:
تا آنجا كه به يگانگى خدا و رسالت پيامبر گواهى دهند در اين صورت خون و مال آنان محترم مى شود.1
حديث به اين مضمون در كتب اهل حديث فراوان است.2
چيزى كه هست در آيين اسلام يك اصول و احكام وجود دارد

1. صيحيح مسلم:69، باب فضائل على بن ابى طالب7.
2. صحيح بخارى، كتاب الايمان، صحيح ابن ماجه، ج2، ص 457، باب الكف عمن قال لا اله الاّ الله.
Website Security Test