welcome to official website of Grand Ayatollah Sobhani
فارسی العربیة
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی گالری تصویر استفتائات اخبار قاموس المعارف ریحانة الأدب

نام کتاب : منشور جاويد / ج 4*
نویسنده :آيت الله العظمي سبحانی*

منشور جاويد / ج 4

صفحه 1
نخستين تفسير موضوعى
به زبان فارسى
منشور جاويد
عصمت پيامبران و امامان
در قرآن
جلد چهارم
نگارش
آية الله جعفر سبحانى

صفحه 2
شناسنامه

صفحه 3
بسم الله الرحمن الرحيم

پيش گفتار

عصمت از ديدگاه عقل و قرآن

لفظ «عصمت» با تمام مشتقاتش در قرآن، سيزده بار وارد شده است و اين لفظ از نظر «ريشه شناسى» يك معنى بيش ندارد و آن «تمسك و نگاهدارى» و «منع و بازدارى» است.1 و در قرآن نيز در همين معنى به كار رفته است. مثلاً: قرآن مجيد به هنگام دعوتِ افراد با ايمان به تمسك به ريسمان الهى از ماده «عصمت» كمك مى گيرد و چنين مى فرمايد:
(وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ جَمِيعاً وَلا تَفَرَّقُوا...) .2
«به حبل الهى چنگ بزنيد و آن را نگاه داريد و متفرق نشويد».
باز در بيان امتناع يوسف از پذيرش دعوت زن عزيز اين كلمه را به كار مى برد و مى گويد:
(...وَلَقَدْ راوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ فَاسْتَعصَمَ...) .3

1 . مقاييس اللغة،ج1، ص 331.
2 . آل عمران/102.
3 . يوسف/32.

صفحه 4
«يوسف را به سوى خود دعوت كردم ولى او خوددارى كرد».
همانطور كه ملاحظه مى فرماييد مقصود از «اعتصام» در آيه نخست، امساك و نگاهدارى و در آيه دوم، منع وبازدارى است، و هر دو به يك ريشه باز مى گردند.
گاهى لفظ «عصمت» به چيزى كه جنبه سپرى داشته و انسان را از حوادث بد باز مى دارد، گفته مى شود و از اين جهت بلنديهاى كوه را عصمت مى نامند.1
از اين لحاظ در لغت عرب به ريسمانى كه بار به وسيله آن بسته مى شود «عصام» مى گويند; زيرا بار به وسيله آن ، از سقوط و افتادن و تفرق و پراكندگى، باز داشته مى شود و در هر حال مقصود از اين لفظ در اين بحث مصونيت گروهى از بندگان صالح خدا از ارتكاب گناه، بلكه بالاتر، مصونيت از خواست و اراده خلاف و خطا واشتباه است.

ريشه تاريخى بحث

يهود به خاطر نسبت هاى ناروايى كه به پيامبران خود مى دهد و عهد قديم كنونى مملو از اين نسبتها است نمى تواند عصمت پيامبران را مطرح كند وپيرامون آن به بحث و گفتگو بپردازد.
دانشمندان مسيحى هر چند مسيح را از هر گناه و خطايى پيراسته مى شمارند، ولى اين اعتقاد به خاطر آن است كه آنان او را خود خدا و يا جزئى از خداى سه گانه مى دانند از اين جهت يك چنين اعتقادى درباره مسيح نمى تواند مبدأ بحث درباره پيامبران و اولياى الهى باشد.

1 . أوائل المقالات، ص 111.

صفحه 5
در اين ميان تحليل گران شرق شناس مانند: «دونالدسن» مسيحى مؤلف كتاب «عقيدة الشيعة» و يا «گلدزهير» يهودى نويسنده كتاب «العقيدة والشريعة» معتقدند كه مسأله «عصمت» براى نخستين بار به وسيله متكلمان شيعه مطرح شده است; زيرا آنان براى برتر نشان دادن پيشوايان خود، مسأله «عصمت» پيامبران را به خاطر عصمت امامان خود مطرح كرده اند تا از اين طريق بتوانند پيشوايان خود را به عنوان افراد معصوم توصيف كنند.1
يك چنين تحليل، پندارى بيش نيست وجاى تأسف است كه تاريخ اسلام و تاريخ علم كلام با چنين پندارها آميخته شده و تحليل گران به جاى تحقيق در ريشه هاى بحث، به اسطوره ها و پندارها پناه مى برند. زيرا حقيقت «عصمت» به معنى مصونيت از گناه و خطا، قطع نظر از عصمت خود پيامبران، به طور روشن در قرآن مطرح گرديده است، و كتاب آسمانى، گروهى از فرشتگان را چنين توصيف مى كند:
(...عَلَيْها مَلائِكَةٌ غِلاظٌ شِدادٌ لايَعْصُونَ اللّهَ ما أَمَرَهُمْ وَيَفْعَلُونَ ما يُؤْمَرُونَ) .2
«در اطراف دوزخ يك عدّه فرشتگان سخت گير هستند كه هرگز در آنچه كه خدا به آنها امر مى كند، مخالفت نمى كنند و آنچه كه به آن امر شود، انجام مى دهند».
هيچ جمله اى در بيان و مفهوم عصمت از گناه، گوياتر از جمله (...لا يَعْصُونَ اللّهَ ما أَمَرَهُمْ وَيَفْعَلُونَ ما يُؤْمَرُونَ)نيست و مسلمانان صدر اسلام با تلاوت اين آيه در شب و روز به مفهوم عصمت در فرشتگان انتقال يافته و آن را به صورت يك اصل مسلم در باره آنان مى پذيرفتند.
اگر اين آيه، فرشتگان را پيراسته از گناه توصيف مى كند، خدا قرآن را

1 . عقيدة الشيعة، ص 328; العقيدة والشريعة، ص 180.
2 . تحريم/6.

صفحه 6
پيراسته از هر نوع خطا و اشتباه توصيف كرده و اين كتاب آسمانى را منزه از هر نوع لغزش مى داند، آنجا كه مى فرمايد:
(لا يَأْتِيهِ الباطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَلا مِنْ خَلْفِهِ...) .1
«هرگز باطل به قرآن از پيش رو و پشت سر راه ندارد».
وباز مى فرمايد:
(إِنَّ هذَا الْقُرآنَ يَهْدِى لِلَّتى هِىَ أَقْوَمُ وَيُبَشِّرُ الْمُؤْمِنينَ...) .2
«اين قرآن به راه استوار راهنمايى مى كند و افراد با ايمان را نويد مى دهد».
اين اوصاف و نظاير آنها كه خدا براى كتاب آسمانى خود يادآور مى شود، آن را در عالى ترين درجه پيراستگى از خطا و اشتباه (عصمت) قرار مى دهد.
وبا توجه به اين نوع از آيات درباره فرشتگان و قرآن، بايد ريشه پيدايش يك چنين «مفهوم» را در ميان مسلمانان، مربوط به خود كتاب آسمانى دانست، و اينكه اين حقيقت (پيراستگىِ چيزى از گناه وخطا) از طريق قرآن وارد اذهان مسلمانان گرديده است.

عصمت پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم)در قرآن

در اين مورد بايد توجه نمود كه عصمت داراى مراحل و مراتب است كه در آينده به صورت روشن بيان خواهد شد و عصمت پيامبر و پيراستگى او از خطا و اشتباه در اخذ وحى از مقام ربوبى، و يا در ابلاغ رسالتى كه بر عهده گرفته است، به طور صريح در آيات قرآن مطرح است كه هيچ فرد با انصاف نمى تواند دلالت آنها را بر عصمت، انكار كند.
چه جمله اى مى تواند روشن تر از آيه هاى ياد شده در زير باشد، آنجا كه

1 . فصلت/42.
2 . اسراء/9.

صفحه 7
مى فرمايد:
(وَما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى*إِنْ هُوَ إِلاّوَحْىٌ يُوحى).1
«او از روى ميل نفسانى سخن نمى گويد، بلكه وحى الهى است كه به او القاء مى گردد».
اين آيه به روشنى مصونيت و پيراستگى پيامبر را در تلقى وحى و تبليغ آن مى رساند و برخى از آيات، مصونيت قلب وچشم او را درباره آنچه كه در معراج ديده ونقل كرده است تصديق نموده و چنين يادآور مى شود:
(ما كَذَبَ الْفُؤادُ ما رَأَى*... ما زاغَ الْبَصَرُ وَما طَغى) .2
«دل آنچه را كه ديده تكذيب نكرد... چشم اوخطا و طغيان ننمود».
با توجه به اين آيات روشن پيرامون برخى از مراحل عصمت، وبا توجه به ديگر آياتى كه پيرامون عصمت پيامبران و بالخصوص پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) وارد شده است هرگز صحيح نيست كه از اين دو تحليل گر شرق شناس كه يكى يهودى و ديگرى مسيحى است، پيروى كرده و بگوييم مسأله عصمت زاييده تكامل علم كلام شيعه در عصر امام صادق (عليه السلام) است در حالى كه ريشه هاى بحث در عصر رسالت به وسيله خود قرآن مطرح شده است.

ريشه هاى عصمت در سخنان على(عليه السلام)

برخى از نويسندگان مصرى مانند احمد امين و پيروان تحليل هاى فكرى او اصرار مى ورزند كه ثابت كنند شيعه بسيارى از عقايد خود را در مسايل مربوط به عدل الهى و عصمت پيامبران از گروه معتزله گرفته است3 ولى يك چنين انديشه، پندارى بيش نيست; زيرا ريشه بسيارى از عقايد مشترك ميان

1 . نجم/3ـ4.
2 . نجم/11ـ17.
3 . ضحى الإسلام، ج3، ص 268.

صفحه 8
اين دو گروه را، سخنان امير مؤمنان على (عليه السلام)تشكيل مى دهد، امام در خطبه ها و يا نامه ها و يا در كلمات قصار خود، طراح بسيارى از اين مسائل مى باشد و ملاحظه سخنان امام در زمينه هاى گوناگون، اين حقيقت را روشن مى كند و اگر معتزله در برخى از موارد نظريه مشتركى با شيعه دارد، به خاطر اين است كه آنان اين حقايق را از مكتب على (عليه السلام)آموخته اند و هرگز شيعه عقايد خود را از معتزله كه به وسيله«واصل بن عطاء»متولد سال 80 و متوفاى سال 131 پايه گذارى شده، اخذ نكرده، بلكه هر دو گروه در عقايد مشترك خود مديون سخنان عالمانه امام مى باشند.
گذشته از اين، گفتار احمد امين، يك نوع اجتهاد در مقابل تنصيص بزرگان اعتزال است. آنان به روشنى مى كوشند، مذهب خود را به امام على (عليه السلام) نسبت دهند و خود را دست پرورده او قلمداد كنند.
«كعبى» كه يكى از بزرگان اعتزال است مى گويد: براى معتزله افتخارى است كه براى ديگر مذاهب، آن افتخار وجود ندارد. زيرا دشمنان «اعتزال»، اعتراف دارند كه «واصل بن عطاء» پايه گذار اين مكتب، آراء و نظرات خود را از محمد حنفيه و فرزند او «ابو هاشم» گرفته است و آنان نيز آنچه دارند از پدر خود على (عليه السلام) اخذ كرده و او نيز از رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)گرفته است.1
ونيز مى گويد: واصل بن عطاء كه از اهل مدينه بوده، او را محمد بن على بن ابى طالب پرورش داده 2 و به او علم و دانش آموخته است.
او مدتها با «ابو هاشم» (فرزند محمد حنفيه) در يك مكتب درس مى آموختند. پس از وفاتِ محمّد حنفيه مصاحبت فرزند او را ترك نكرد، از سخنان معروف در لسان گذشتگان اين است كه هركس بخواهد از مراتب علم

1 . رسائل «جاحظ»، تحقيق عمر ابو النصر، ص 228.
2 . او دست پرورده فرزند محمد حنفيه است نه خود او.

صفحه 9
و دانش «محمد بن على» آگاه گردد به يادگار او «واصل» بنگرد اين تنها واصل نيست كه از ابو هاشم علم و دانش فرا گرفته، بلكه «عمرو بن عبيد» نيز كه از مشايخ معتزله است، نزد ابو هاشم درس خوانده است.1
ابن ابى الحديد در مقدمه شرح خود، فصل مبسوطى پيرامون علم امام على (عليه السلام) دارد و ثابت مى كند كه امت اسلامى در بسيارى از علوم مرهون امام بوده و او پايه گذار بسيارى از فنون و علوم مى باشد و درباره علم كلام يادآور مى شود كه امام آغازگر مباحث كلامى بوده و همگان به سوى او باز مى گردند معتزله كه توحيد و عدل شعار آنها است و در ميان طوايف اسلامى صاحبان نظر و فكر و انديشه مى باشند اصول فكرى خود را از ابو هاشم فرزند محمد حنفيه و او نيز از پدر خود و او نيز از على (عليه السلام)آموخته است.
اين نه تنها «معتزله» است كه پايه هاى فكرى خود را از امام آموختند، بلكه گروه اشاعره كه به ابو الحسن على بن اسماعيل بن ابى بشر منتسب مى باشند، به وسيله «معتزله» به امام على (عليه السلام) مى رسيدند; زيرا ابو الحسن اشعرى تلميذ «قاضى ابو على جبايى»(متوفاى 303) است كه او نيز از بزرگان معتزله مى باشد بنابر اين امام معلم هر دو گروه بوده و هر دو به او مى رسند.2
آيا پس از چنين تصريحاتى از بزرگان اعتزال، صحيح است احمد امين مصرى كه ارادتى به خاندان رسالت ندارد، شيعه را متّهم كند كه عقايد و تعاليم خود را از معتزله گرفته است؟ اوهدفى جز اين ندارد كه اتصال معتزله را به على (عليه السلام)انكار نموده و اين قشر روشن فكر دوران خلفاى اموى و عباسى را از على (عليه السلام) منقطع اعلام كند.

1 . فضل الاعتزال، ص 226ـ 234.
2 . شرح حديدى، ج1، ص 17; امالى مرتضى، ج1، ص 148.

صفحه 10
مسأله عصمت پيامبر و اهل بيت او (عليهم السلام) در سخنان امام به نحو روشن مطرح گرديده و ما برخى را به عنوان نمونه يادآور مى شويم:
امام، رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) را در خطبه قاصعه، چنين توصيف مى كند:
«وَلَقَدْ قَرَنَ اللّهُ بِهِ (صلى الله عليه وآله وسلم) مِنْ لَدُنْ أَنْ كانَ فَطيماً أَعْظَمَ مَلَك مِنْ مَلائِكَتِهِ يَسْلُكُ بهِ طَريقَ المَكارِمِ وَمَحاسِنَ أَخْلاقِ الْعالَمِ لَيْلَهُ وَنَهارَهُ».1
«از روزى كه پيامبر از شير گرفته شد خدا بزرگترين فرشته از فرشتگان خود را بر تربيت و تكميل او گمارد تا شب و روز او را به راههاى بزرگوارى و اخلاق نيك سوق دهد».
به طور مسلم فردى كه زير نظر بزرگترين فرشته الهى قرار گيرد و تربيت شود، از گناه و لغزش مصون مى ماند. سخنان امام در معرفى «آل محمد(عليهم السلام) » روشنگر عصمت آنان از گناه و خطا است وى درباره آنان چنين مى گويد:
«هُمْ عَيْشُ الْعِلْمِ ، وَمَوتُ الجَهْلِ، يُخْبِرُكُمْ حِلْمُهُمْ عَنْ عِلْمِهِمْ،وَظاهِرُهُمْ عَنْ باطِنِهِمْ، وَصَمْتُهُمْ عَنْ حِكَمِ مَنْطِقِهِمْ، لا يُخالِفُونَ الحَقَّ وَلا يَخْتَلِفُونَ فيهِ،وَ هُمْ دَعائِمُ الإِسْلامِ، وَوَلائِجُ الإِعْتِصامِ، بِهِمْ عادَ الحَقُّ إِلى نِصابِهِ، وانْزاحَ الباطِلُ عَنْ مُقامِهِ، وَانْقَطَعَ لِسانُهُ عَنْ مَنْبِتِهِ، عَقَلُوا الدِّينَ عَقْلَ وِعايَة وَرِعايَة لا عَقْلَ سَماع وَرِوايَة».2
«آل محمّد (صلى الله عليه وآله وسلم) مايه حيات علم و دانش، وباعث مرگِ نادانى هستند، حلم آنان شما را از دانششان آگاه مى سازد، ظاهرشان از باطنشان، سكوتشان از حكمت منطقشان شما را مطلع مى گرداند هرگز با حق مخالفت نمى كنند، در آن اختلاف ندارند، آنها اركان اسلامند و پناهگاه مردم، به وسيله آنان حق به صاحب خود مى رسد، وباطل ريشه كن مى گردد و زبان باطل از بن بركنده مى شود. آنها دين را درك كردند، دركى توأم با تعمق و عمل، نه شنيدن و نقل كردن».

1 . نهج البلاغه صبحى صالح ، خطبه 192،ص300.
2 . نهج البلاغه صبحى صالح، خطبه 239،ص357.

صفحه 11
چه جمله اى روشن تر از جمله «وَلا يُخالِفُونَ الحَقَّ» كه به وضوح عصمت آنان را تثبيت مى كند; زيرا مقصود «پيروى از حق» در تمام مراحل است، مرحله عقيده و انديشه، بيان و گفتار، عمل و رفتار، و يك چنين فرد، معصوم و پيراسته از گناه و خطا خواهد بود.
جمله «عَقَلُوا الدِّين عَقْلَ وِعايَة وَرِعايَة» به روشنى بر مصونيت آنان در فهم معارف دينى، گواهى مى دهد.
امام در خطبه اى كه در آن موقعيت خود را يادآور مى شود، بيانى دارد كه بر عالى ترين مرحله اى از مراحل عصمت منطبق است. علاقمندان مى توانند به نهج البلاغه مراجعه فرمايند.1
با اين بيان روشن گرديد كه طراح عصمت به معنى وسيع، قرآن مجيد، وپس از آن امام على (عليه السلام) است و هرگز شيعه آن را در عصر «صادقين» مطرح نكرده است. آرى يك مطلب را نمى توان انكار كرد و آن اينكه مسأله عصمت در عصر «امام هشتم» به خاطر بيانات خاصّ آن امام و پاسخ هاى آن حضرت در مجلس مأمون به پرسش هاى «على بن جهم» كه از مخالفان سرسخت عصمت بود، مقام و موقعيت خاصى پيدا كرد; زيرا امام علل و دلايل عصمت پيامبران را در مناظرات خود مطرح كرده و به دلايل مخالفان پاسخ روشن داد و مناظرات امام در اين مورد، به مسأله، جلاى خاصى بخشيد2 و شايد ما در پايان بحث، بخشى از بيانات امام را نقل كنيم.

با واقعيت عصمت آشنا شويم

با ريشه تاريخى مسأله «عصمت» آشنا شديم و روشن شد كه طراح

1 . نهج البلاغه صبحى صالح، خطبه 87، و نهج البلاغه عبده، خطبه83، چاپ بيروت.
2 . بحار الأنوار، ج11، ص 72، 74، 76، 78و 85.

صفحه 12
واقعى «پيراستگى پيامبران» از گناه و خطا، خود كتاب آسمانى و سخنان عالمانه امير مؤمنان على (عليه السلام)است و انديشمندان اسلامى در سايه اين دو عامل، به اين مسأله انتقال يافته و بحث و بررسى را آغاز كرده اند.
در اين ميان گروه «عدليه» اعم از «معتزله» و «شيعه» جانب مثبت را گرفته، و مخالفان اين گروه درباره عصمت اختلاف نظر پيدا كرده اند و تفصيلاتى را مطرح كرده اند به گونه اى كه شرح آن خواهد آمد.
درست است كه مسأله «عصمت» به وسيله علماى علم كلام پخته و استوار گرديد، ومراحل و دلايل عقلى و قرآنى آن روشن شد، ولى همان طور كه يادآور شديم: مذاكرات و بحثهاى «امام هشتم» در مجلس مأمون با «على بن محمد بن جهم» كه از مخالفان سر سخت خاندان علوى بود، در تاريخ علم كلام به مسأله عصمت، جلاى ديگرى بخشيد، و بسيارى از آياتى كه دستاويز مخالفان بود و از اين طريق بر نفى عصمت در پيامبران استدلال مى كردند به وسيله امام روشن و تشريح گرديد و سرانجام، مخالف خلع سلاح شد.
پيش از تشريح دلايل عقلى و قرآنى «عصمت» لازم است به توضيح يك مطلب بپردازيم و آن توضيح، حقيقت عصمت از گناه و خطا است و اينكه واقعيت عصمت در برابر گناه در افراد معصوم چيست؟ در اينجا نظرات مختلف امّا متقاربى است كه به ترتيب مطرح مى كنيم امّا واقعيت عصمت از نظر «خطا» و«لغزش» بعداً بيان مى گردد.

الف. عصمت از گناه درجه والايى از تقوا است

درباره «حقيقت عصمت» اجمال سخن اينكه: عصمت در مورد پيراستگى از گناه درجه والاى تقوا است و هر نوع ماهيتى كه براى تقوا تصور شود به صورت كامل در عصمت موجود است، هرگاه تقوا را يك نيروى درونى و

صفحه 13
يك حالت نفسانى بينديشيم كه انسان را از بسيارى از گناهان باز مى دارد، بايد «عصمت» را نيز به همان نحو ترسيم كنيم و آن را يك نيروى باطنى و درونى بدانيم كه فرد معصوم را از ارتكاب گناه به صورت مطلق، بلكه از انديشه درباره آن باز مى دارد، و از اين جهت محققان «عصمت» را به صورت ياد شده در زير تعريف مى كنند:
«قُوَّةٌ تَمْنَعُ الإِنْسانَ عَنِ اقْتِرافِ المَعصِيَةِ وَالوُقُوعِ فِى الخَطاء».1
و به ديگر سخن: عصمت يك حالت راسخ در نفس معصوم و يا يك ملكه نفسانى است كه مانند ديگر ملكات براى خود آثار ويژه اى دارد كه هرگز از آن جدا نمى شود و مى توان آن را مانند «شجاعت» و «عفّت» و«سخاوت» دانست كه هر كدام در نفس انسانى به صورت راسخ واستوار وجود دارد و خواهان آثار ويژه اى مى باشد.
انسانى كه ذاتاً شجاع و دلير، سخىّ و بخشنده، عفيف و پاكدامن باشد به شدت آثار مخالفت را از خود طرد كرده و اجازه نمى دهد كه جبن و ترس، امساك و گرفتگى، كارهاى قبيح و زشت به زندگى او راه يابند.
«عصمت» نيز از اين مقوله است، فرد معصوم در پرتو حالت كاملى از «تقوا» و «پاكدامنى»كه در نفس و روان او راسخ و پا برجا مى باشد، به پايه اى مى رسد كه پيوسته عصيان و تجرى و خلاف و خلافكارى را از محيط زندگى طرد كرده و ساحت خود را از گناه و لغزش پاك نگاه مى دارد و حالا انسان در سايه چه عاملى داراى چنين ملكه عالى از تقوا و خداترسى مى گردد و نفس او آنچنان شريف مى شود كه نه تنها خلاف نمى كند، بلكه فكر آن را نيز نمى كند، بحث ديگرى است بعداً در اين باره توضيح خواهيم داد.

1 . الميزان، ج2، ص 142، ط تهران.

صفحه 14

عصمت نسبى و مطلق

براى روشن شدن مطلب، يادآور مى شويم: عصمت به صورت مطلق و گسترده، مربوط به گروه معدودى به نام انبيا و امامان است. ولى «عصمت نسبى» يعنى مصونيت در برابر برخى از گناهان، اختصاص به آن گروه نداردو بسيارى از انسانهاى شريف را نيز در بر مى گيرد، اين گروه از انسانها هر چند نسبت به تمام گناهان مصونيت ندارند ولى بدون شك نسبت به برخى از آنها داراى مصونيت بوده، نه تنها انجام نمى دهند، بلكه به فكر انجام آن نيز نمى باشند مثلاً گردش در خيابانها به صورت لخت مادر زاد از گناهان كبيره است كه بسيارى از انسانهاى شريف نه تنها آن را انجام نمى دهند، بلكه به فكر انجام آن نيز نمى افتند.
گروه زيادى از افراد نسبت به گناهانى مانند: سرقت مسلحانه در نيمه شب يا قتل انسانهاى بى گناه يا انتحار و خودكشى، مصونيت دارند و داراى حالت درونى خاصى مى باشند كه عوامل پيدايش اين نوع گناهان در محيط ذهن آنها آنچنان محكوم و مورد تنفّر بوده كه حتى به فكر آنها نيز نمى افتند.
با تصوير «عصمت نسبى» كه در غالب افراد نسبت به برخى از گناهان وجود دارد، مى توان به ماهيت «عصمت مطلق» و گسترده نسبت به تمام گناهان، پى برد و آن را چنين توصيف كرد:يك نيروى باطنى و يك حالت نفسانى و يك نوع تقوا و پيراستگى درونى، آنان را از انديشه گناه تا چه رسد انجام آن، باز مى دارد و اگر اين حالت از آنان گرفته شود بسان افراد عادى مى گردند كه تنها عصمت نسبى دارند نه عصمت مطلق.

ب. عصمت، نتيجه علم به عواقب گناه است

از نظر برخى از محقّقان «عصمت» نتيجه علم معصوم به عواقب گناه

صفحه 15
مى باشد، علم وشعور آنان به آثار گناهان به گونه اى است كه هيچ گاه مغلوب قواى ديگر انسانى نشده و پيوسته برتمام قوا پيروز مى گردد.1
علاّمه طباطباييرحمه اللّه مى گويد: مقصود از علم شكست ناپذير، همان علم به لوازم گناه است، به طور مسلّم هر نوع علم به لوازم گناه، پديد آرنده مصونيت نيست، بلكه بايد واقع نمايى علم به قدرى قوى و شديد باشد كه آثار گناه در نظر او مجسّم گردد و آنها را با ديده دل، موجود و محقق بيند در اين موقع است كه صدور گناه از وى به صورت يك محال عادى در مى آيد.
اين نظريه با آنچه كه يادآور شديم منافاتى ندارد و نظريه دوم زيربناى نظريه نخست است زيرا:
حالت خداترسى مطلق و به تعبير ديگر درجه عالى از تقوا بدون علم قطعى بر لوازم و تبعات عصيان و گناه، امكان پذير نيست; زيرا فرد معصوم بر اثر آگاهى خلل ناپذير، لوازم و تبعات گناه را آنچنان درك و لمس مى كند كه او را در برابر گناه بيمه مى سازد، و او از همين جهان درجات بهشتيان و دركات دوزخيان و لهيب آتش جهنم را آنچنان حس مى كند كه هر نوع پيدايش عامل گناه را در روح او محكوم مى سازد و در حقيقت او مصداق آيه: (كَلاّ لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْيَقينِ* لَتَرَوُنَّ الْجَحيمَ)2 مى باشد و در سايه «علم يقين» از همين جهان دوزخ را مى بيند و دارنده يك چنين علم روشن و قاطع، هرگز گرد گناه نمى گردد، و از اين جهت است كه علاّمه طباطبايى عصمت را از مقوله علم قاطع معصوم دانسته است و يك چنين علم قاطع، آفريننده درجه والايى از تقوا است و در نتيجه هر دو نظريه، هماهنگى كامل با هم دارند.

1 . الميزان، ج2، ص 82.
2 . تكاثر/5ـ6.

صفحه 16

ج. عصمت معلول شناخت جمال و عظمت حق

در اين جا نظريه سومى نيز وجود دارد كه عصمت را معلول شناخت كامل فرد از مقام ربوبى مى داند و مى گويد: معصوم بر اثر بالا بودن مراتب شناخت او، آنچنان دلباخته جمال حق و كمال وى مى گردد كه به خود اجازه نمى دهد گامى بر خلاف رضاى او بردارد،عشق و علاقه انسان به معبود و درك جمال وجلال او، و آگاهى از نعمت هاى بى پايان او در حق وى، آنچنان در روح انسان خضوع و فروتنى فراهم مى آورد كه هرگز به فكر معصيت و گناه تا چه رسد به خود آن نمى افتد، و هر چه مرتبه شناخت بالا باشد به همان نسبت عصمت نيز والا خواهد بود و دارنده چنين عشق سوزان و پاكى به كمال مطلق، گوينده اين جمله معروف است:
«ما عَبَدْتُكَ خَوْفاً مِنْ نارِكَ وَلا طَمَعاً فِى جَنَّتِكَ بَلْوَجَدْتُكَ أَهْلاً لِلْعِبادَةِ».1
«تو را از ترس آتشت و يا به اميد بهشتت ستايش نكردم، بلكه تو را شايسته عبادت و پرستش يافتم».
بنابر اين، خواه عصمت را معلول كمال نفسانى و روحى معصوم بدانيم يا آن را نتيجه علم شكست ناپذير و يا اثر شناخت كامل و والاى معصوم بينديشيم، در هر حال واقعيت عصمت بيرون از درون اولياى الهى و ذات پاك و والاى آنان نيست، ولى از برخى از روايات استفاده مى شود كه عامل عصمت يك امر خارجى است به نام «روح القدس» كه اوليا را از انجام گناه و ارتكاب خطا باز مى دارد، اكنون لازم است در اين مورد به بحث و بررسى بپردازيم:

د. آيا روح القدس بازدارنده معصوم است؟

از برخى از روايات استفاده مى شود: عامل عصمت كه به پيامبران از

1 . حديث منسوب به على 9: غوالى اللئالى، ج1، ص 404.

صفحه 17
نظر گفتار و رفتار استقامت واستوارى مى بخشد يك عامل خارجى است به نام «روح القدس» و محدّث بزرگوار شيعه مرحوم كلينى در كتاب «حجت» بابى تحت عنوان «روحى كه آنان (امامان) را از لغزش حفظ مى كند» دارد، مضمون روايات به صورت ظاهر حاكى است كه «روح» نيرومندتر از جبرئيل است كه با رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)بوده و پس از درگذشت وى با امامان مى باشد و درستى و استوارى آنان در قول و فعل در پرتو وجود اين روح است.
در ح1الى كه از روايات باب ياد شده استفاده مى شود كه عامل عصمت يك عامل خارجى است به نام «روح» كه با پيامبر بوده و پس از آن با ائمه مى باشد ولى از روايات ديگر2 استفاده مى شود كه اين روح جدا از ذات و شخصيت آنان نيست، و يك نوع كمال نفسانى است كه در ذات آنان پديد مى آيد; زيرا امام در تفسير آيه :(...السّابِقُونَ السّابِقُونَ* أُولئِكَ المُقَرَّبُونَ)3يادآور مى شود كه مقصود از سابقان، رسولان خدا و بندگان مخصوص او هستند، در آنها پنج روح به شرح ياد شده در زير وجود دارد و آنان به وسيله آنها مؤيد مى باشند.
«جَعَلَ فِيهِمْ خَمْسَةَ أَرْواح: 1. أَيَّدَهُمْ بِرُوحِ القُدُسِ فَبِهِ عَرَفُوا الأَشْياءَ، 2. وَأَيَّدَهُمْ بِرُوحِ الإِيمانِ ، فَبِهِ خافُوا اللّهَ عَزَّوجَلَّ، 3. وَأَيَّدَهُمْ بِرُوحِ القُوَّةِ فَبِهِ قَدَرُوا عَلى طاعَةِ اللّهِ، 4. وَأَيَّدَهُمْ بِرُوحِ الشَّهْوَةِ فَبِهِ اشْتَهَوْا طاعَةَ اللّهِ عَزَّوجلَّ وَكَرِهُوا مَعْصِيَتَهُ، 5. وَجَعَلَ فِيهِمْ رُوحَ الْمَدْرَج الَّذِى بِهِ يَذْهَبُ النّاسُ وَيَجيؤُونَ».4

1 . كافى، ج1، كتاب حجت، باب «الروح الّتى يسدد اللّه به الأئمّة (عليهم السلام)» ، ص 273.
2 . باب ذكر الأرواح التى في الأئمة (عليهم السلام) ، ص 271.
3 . واقعه/10ـ11.
4 . كافى، ج1، ص 272، چاپ دار الكتب اسلاميه.

صفحه 18
1.« خدا آنان را با روح القدس تأييد كرده كه به وسيله آن اشياء را مى شناسند،
2. آنان را با روح ايمان تأييد كرده كه در سايه آن از مخالفت خدا مى ترسند،
3. آنان را با روح قوت و قدرت كمك كرده كه بر اطاعت خدا توانا مى شوند،
4. به آنان روح علاقه به اطاعت داده كه او را اطاعت مى نمايند و مخالفت او را مكروه مى شمارند،
5. روح تلاش و سعى داده كه در پرتو آن حركت كرده و رفت و آمد مى نمايند».
با توجه به اينكه چهار روح اخير خارج از شخصيت و ذات نبوى نيست مى توان گفت: كه «روح القدس» جز يك كمال نفسانى كه پيامبر را در تمام مواقع يارى كرده و او را از گناه و لغزش باز مى دارد، چيزى نيست.
و براى همين جهت شارحان كافى مانند «ملا صالح مازندرانى»1 احتمال مى دهد كه مقصود از «ارواح» در اين احاديث همان «نفوس كامله» آنها باشد آنگاه جمله اى از صدوق نقل مى كند كه مى تواند مؤيد گفتار او شود.
باز امام باقر (عليه السلام) به جابر چنين مى فرمايد:
«يا جابِرُ إِنَّ فِى الأَنْبِياءِ وَالأَوصِياءِ خَمْسَةَ أَرْواح «رُوحَ الْقُدُسِ» وَ«رُوحَ الإِيمانِ» وَ«رُوحَ الحياة» وَ «رُوحَ القُوَّةِ» وَ«رُوحَ الشَّهْوَةِ» فَبِرُوح القُدُسِ يا جابِرُ عَرَفُوا ما تَحْتَ الْعَرْشِ إِلى ما تَحْتَ الثَّرى ثُمَّ قال: إِنَّ هذِهِ الأَرْبَعَةَ أَرْواحٌ يُصيبُهَا الحَدَثانُ إِلاّرُوحَ الْقُدُسِ فَإِنَّها لا تَلْهُو وَلا تَلْعَبُ».2
«اى جابر! در پيامبران و جانشينان آنها پنج روح وجود دارد كه عبارتند از: روح القدس، روح ايمان، روح زندگى، روح قوه، روح شهوت. در پرتو روح القدس از آنچه ميان زمين و عرش رخ مى دهد آگاه مى شوند و همه اين ارواح دچار خلل و آسيب مى شوند جز روح القدس كه هرگز دچار اشتباه و لغزش نمى گردد».

1 . تعليقات ملا صالح بر اصول كافى، ص 136، ط سنگى.
2 . كافى، ج1، ص 272، چاپ دار الكتب الاسلاميه.

صفحه 19
مرحوم علامه مجلسيرحمه اللّه در تفسير اين پنج روح بيان شيوايى دارد كه از نظر شريف خوانندگان مى گذرانيم:
«ممكن است بگوييم كه همه اين ارواح پنجگانه از مراتب نفس ناطقه انبيا و اوليا است; آنگاه كه نفس آنان از نظر عمل و كار، و اطاعت و پيروى از دستورهاى خدا ، مورد مطالعه قرار گيرد و از اين نظر به اين پنج مرتبه تقسيم مى گردد، همچنان كه از نظر علم و دانش، به مراتب چهارگانه: عقل هيولانى، عقل بالملكة، وعقل بالفعل و عقل مستفاد تقسيم مى شود احتمال دارد كه روح ايمان، روح القدس از مراتب نفس ناطقه، و آن سه روح ديگر از مراتب روح حيوانى باشند».
همچنان كه احتمال دارد كه جز روح القدس همگى از مراتب نفس ناطقه بوده و روح القدس خلق و فرشته بزرگ خدا باشد، باز احتمال دارد كه مقصود از «روح القدس» همان نفس ناطقه انسانى باشد، مشروط بر اينكه از نظر لياقت و شايستگى به پايه اى برسد كه بتواند با روح القدس خارج از درون معصوم، تماس برقرار كند. همچنانكه نفس ناطقه در افراد عادى «عقل مستفاد» ناميده مى شود، وقتى به پايه اى برسد كه با عقل بالفعل ارتباط برقرار كند و با او متّحد گردد و علوم از آن دريافت نمايد.1
دقت در اين احاديث مى رساند كه اين ارواح پنجگانه مراتب نفس نبوى مى باشند كه هر يك براى خود دعوت و خواستى دارد نه اينكه افراد معصوم داراى ارواح پنجگانه جداگانه هستند.
و بر فرض اينكه: «روح القدس» روح جدا از ذات پيامبر باشد، شكى نيست كه ديگر ارواح جز ذات و شخصيت اوچيز ديگرى نيست و«روح

1 . مرآة العقول، ج3، ص 166.

صفحه 20
القدس» مؤيد اين ارواح مى باشد كه پايه عصمت افراد معصوم را تشكيل مى دهند.

عصمت از خطا

تفسيرهاى سه گانه اى كه در باره عصمت انجام گرفت همگى مربوط به تفسير عصمت از نظر خلاف و گناه مى باشد زيرا:
درست است كه «عصمت» و مصونيت در مورد پيراستگى از گناه، يك كمال نفسانى و يك حالت استوارى روحى و از مقوله ملكات نفسانى انسانى مانند: شجاعت وعفت است كه ضد خود را از محيط خويش طرد مى كند، ولى در مورد پيراستگى از خطا و اشتباه خواه در امور شرعى و خواه در امور عادى، بايد فكر ديگرى كرد; زيرا: چنين تحليلى فقط مى تواند عصمت اولياى الهى را در انجام گناه، آن هم به صورت «عمد» تفسير كند; ولى هرگز نمى تواند مصونيت آنان را نسبت به لغزشهاى سهوى و غير عمدى توجيه نمايد; زيرا تقواى نهايى، و انزجار نفس از گناه، يا آگهى از عظمت خالق در صورتى مى تواند رادع باشد كه انسان از صورت عمل و قبح و زشتى آن آگاه باشد در حالى كه فرض بر اين است كه چهره واقعى شىء مورد توجه فاعل نبوده و انسان از زشتى كار، ناآگاه است و حقيقت شىء را به صورت ديگر انديشيده است، از اين جهت بايد براى عصمت از خطا واقعيت ديگرى باشد كه بتواند معصوم را از لغزشهاى سهوى و خطايى، حفظ نمايد و آن جز اين نيست كه عصمت را در اين مورد به صورت ديگر بينديشيم وبگوييم فرد معصوم در پرتو لطف الهى داراى علم غفلت ناپذير است كه هرگز صورت واقعى اشيا از قلمرو فكر و انديشه او كنار نرفته، و شعور و درك او خطا نمى رود.

صفحه 21
و به ديگر سخن: و اقعيت عصمت در اين مورد، علم گسترده و استوار فرد معصوم به جهان و اشيا است. كه هرگز غفلت و اشتباه به او رخ نمى دهد و چهره واقعى عمل از او پنهان نمى گردد.

مصونيت از طريق تسديد روح القدس

اين بخش از مصونيت را همانطور كه مى توان از طريق «علم گسترده و غير مغلوب» توجيه كرد، مى توان از راه تسديد روح القدس نيز تفسير نمود، وحتى مى توان احاديث گذشته را فقط مربوط به اين بخش از عصمت دانست بالأخص كه امام درباره روح فرمود: «فبه عرفوا الأشياء».
تأييد معصومان به وسيله روح القدس با نظر پيشين (علم غفلت ناپذير) منافاتى ندارد و هر دو نظر كاملاً هماهنگ مى باشند; زيرا علم استوار و نامغلوب براى خود علت وجهتى لازم دارد و ممكن است احاطه روح القدس به قلب اوليا موجب احاطه علمى آنان به حقايق و كليه امور پشت پرده باشد.

اشاعره و حقيقت عصمت

تا اين جا توضيح حقيقت عصمت از نظر كتاب و سنت و عقل به پايان رسيد ولى گروه اشاعره در توضيح آن نظرى دارند كه به گونه اى آن را يادآور مى شويم:
تفتازانى در شرح عقايد نسفيه1 چنين مى نويسد:
«العصمة أن لا يخلق اللّهتعالى الذنب فى العبد مع بقاء قدرته واختياره».

1 . شرح عقائد نسفيه، ط آستانه، ص 185. متن اين كتاب تأليف نجم الدين أبى حفص عمر بن محمد نسفى متوفاى 537 و شرح آن از سعد الدين مسعود بن عمر تفتازانى متوفاى سال 791 مى باشد. متن و شرح در حوزه هاى علمى اهل تسنن در گذشته از كتب درسى بود.

صفحه 22
«عصمت اين است كه خدا در زندگى بنده خود، گناهى را نيافريند، درحالى كه قدرت و اختيار او نسبت به گناه باقى باشد».
يك چنين تفسيرى، ناشى از سوء تفسير «توحيد در خالقيت» است. آنان تصور مى كنند كه مقصود از حصر آفرينش در خدا اين است كه هر نوع خالقيت اعم از مستقل و غير مستقل، مخصوص خدا است، و بندگان خدا مظاهر فعل خدا و يا ترك آن مى باشند و آنان در فعل و ترك هر كارى، كوچكترين نقشى ندارند و لذا مى گويد: عصمت اين است كه خداوند گناهى را در زندگى بنده خود خلق نكند.
در حالى كه اگر اشاعره در آيات قرآن و احاديث خاندان رسالت دقت مى كردند راهى جز اين را بر مى گزيدند; زيرا همانطور كه در جاى ديگر 1 يادآور شديم، معنى «توحيد در خالقيت» اين نيست كه در صفحه هستى فاعلى نه مستقل و نه به صورت وابسته، جز خدا وجود ندارد و بندگان خدا خالق كارهاى خود نبوده و همگى مخلوق بلا و اسطه خدا مى باشند، بلكه معنى آن نوع از توحيد، حصر خالقيت اصالى واستقلالى به خدا است نه همه نوع خالقيت ها و حتى خالقيت تبعى و غير استقلالى بلكه خالقيت هاى تبعى همه و همه در پرتو قدرت و توان او صورت مى گيرد.
اگر بخواهيم تعريف ياد شده را اصلاح كنيم بايد بگوييم: عصمت اين است كه بنده خدا در زندگى خود مرتكب گناهى نگردد، نه اينكه خدا گناهى را در زندگى اونيافريند.
و عجيب اينكه «مصلح الدين كستلى» (متوفاى 901) درحواشى خود بر شرح عقايد نسفيه، شيواترين تعريف را براى عصمت، مخالف عقايد اهل

1 . منشور جاويد: ج1، بخش «توحيد در خالقيت».

صفحه 23
سنت دانسته و در اين مورد مى گويد:
«وأمّا تفسيرها بملكة تمنع عن الفجور فهو لا يستقيم على أُصول أهل السنّة».1
«تفسير عصمت به صفت كمالى كه معصوم را از ارتكاب گناه باز مى دارد، با اصول اهل سنت مطابق نيست».
مقصود او از اهل سنت همان «اشاعره» است كه به جمود به ظواهر كتاب و سنت معروف مى باشند و هرگز به خود اجازه نمى دهند كه در مضامين اين دو منبع بزرگ به تجزيه و تحليل و تفكر و انديشه بپردازند.
اين مكتب به خاطر همين جمود، مسايلى را جزو عقايد مسلمين مى شمارد كه هرگز نه عقل باور مى كند و نه منطق قرآن (در صورتى در آن تعمق شود) آن را تصديق مى نمايد.
امام ابو الحسن اشعرى در كتاب «مقالات الاسلاميين» عقايد اصحاب حديث و اهل سنت را بيان كرده كه با توجه به آن، هرگز از تفسير عصمت به صورتى كه تفتازانى انجام داده در شگفت نخواهيم ماند; زيرا مكتب يك مكتب خاصى است كه طبعاً چنين پيامدهايى را در بر دارد.
مكتبى مى گويد:
«إنّ سيّئات العباد يخلقها اللّه».
«كار زشت بندگان خدا را ، خود خدا مى آفريند».
باز مى گويد:
«إنّ اللّه سبحانه تنزل إلى السماء الدنيا فيقول هل من مستغفر».
«خداوند به آسمان پايين فرو مى آيد و مى گويد: آيا طلب آمرزش كننده اى هست؟».

1 . به حواشى شرح عقايد نسفيه، ص 184 مراجعه شود.

صفحه 24
يا مى گويد:
«والجمعة والجماعة خلف كلّ برّ وفاجر».
«مى توان نماز جمعه و جماعت را پشت سر هر انسان نيكوكار و بدكار خواند».
«ويرون الدعاء لأئمّة المسلمين بالصلاح و الاّ يخرجوا عليهم بالسيف»1.
«دعاى خير پيشوايان واجب است و هرگز در صورت فاسد گشتن امراء نبايد با قوه و قدرت بر آنان خروج نمود».
از چنين مكتب با چنين عقايد و آراء جز آن تعريف كه نقش انبيا و اوليا را در زمينه تقوا و پاكى ناديده مى گيرد، چيزى نمى توان انتظار داشت.
آيا عصمت، موهبت خدايى است يا امرى است اكتسابى؟
با حقيقت عصمت و واقعيت آن به گونه اى آشنا شديم و معلوم گرديد كه عصمت، واقعيتى در روح وروان معصوم است كه براى خود اثر ويژه اى دارد و در اين قسمت، ميان نظريه هاى سه گانه در منشأ عصمت، تفاوتى نيست; زيرا خواه عصمت را از مقوله «تقواى والا» بدانيم، يا آن را با «علم شكست ناپذير» ومقاوم در برابر كشش هاى درونى تفسير كنيم ويا آن را معلول «شناخت كامل»از خداى جهان تلقى كنيم، در هر حال «عصمت» كمال نفسانى است كه براى خود اثر خاصى دارد.
پس از اين بحث، مسأله «موهبتى» و يا «اكتسابى» بودن آن مطرح مى گردد و اينكه آيا عصمت لطف الهى است و يا امرى است كه هر انسانى مى تواند آن را به دست آورد و خود را با آن بيارايد.
شكى نيست كه «عدالت» و قسمتى از مراتب تقوا از امور اكتسابى است كه انسانهاى حرّ و آزاد و پيراسته از بند شهوت و بردگى نفس اماره مى توانند آن

1 . مقالات الإسلاميين، ص 323، تحقيق محيى الدين محمد عبد الحميد.

صفحه 25
را به دست آورند و خود را با آن بيارايند ولى سخن در جاى ديگر است و آن اينكه: آيا مرتبه والايى از تقوا يا مرتبه كامل از علم و شناخت شكست ناپذير، اعم از علم به عواقب گناه و يا درك عظمت و كمال خالق، در پرتو عبادت و رياضت، قابل اكتساب است يا نه؟
دانشمندان علم كلام، عصمت را موهبت الهى دانسته اند كه پس از وجود زمينه و شايستگى، به شخص معصوم افاضه مى شود و هرگز قابل تحصيل و اكتساب نيست.
و به ديگر سخن، عصمت، لطف الهى است كه تحت شرايطى به افراد معصوم عطا مى شود. براى آگاهى بيشتر نصوص دانشمندان اسلام را در اين جا يادآور مى شويم:
شيخ مفيد مى گويد:
«العصمةُ تفضّلٌ من اللّه تعالى على مَن عَلِمَ أَنّهُ يَتَمسَّكُ بعصمَتِهِ».1
«عصمت تفضلى است از جانب خدا در باره كسى كه به «عصمت» او تمسك جويد».
باز استاد كلام شيعه در ملحقات كتاب«اوائل المقالات» چنين يادآور مى شود: عصمت توفيق الهى است كه به وسيله آن، انسان از هر مكروهى مصون مى ماند، اعطاى عصمت از جانب خدا بسان اعطاى ريسمان به فرد غريق است كه هرگاه به آن چنگ بزند، نجات مى يابد و هرگاه او به چنين چيزى دست زد و آن را گرفت به آن عصمت گفته مى شود، در غير اين صورت داراى عصمت نخواهد بود.2
اين نه تنها شيخ مفيد است كه آن را «موهبت الهى»مى داند، بلكه شاگرد

1 . تصحيح الاعتقاد، ص 61.
2 . ملحقات أوائل المقالات، ص 111.

صفحه 26
بزرگوار او«سيد مرتضى» نيز آن را لطف الهى مى داند و يادآور مى شود كه:
«العصمة هى لطف اللّه الذى يفعلُه تعالى فيختار العبدُ عنده الامتناع عن فعل القبيح».1
«عصمت لطف الهى است كه هرگاه به كسى داده مى شود، او جانب ترك قبيح را برمى گزيند».
دو متكلم محقق شيعه: علاّمه حلّى و فاضل مقداد، به موهبتى بودن عصمت تصريح كرده واوّلى در «كشف المراد» آن را لطف الهى مى داند كه خداوند آن را افاضه مى كند و با وجود آن، فرد داعى بر ترك واجب و ارتكاب گناه پيدا نمى كند آنگاه اسباب اين لطف را چهار چيز معرفى مى كند.2
و دومى در «اللوامع الالهية» مى نويسد: عصمت لطف الهى است كه با وجود آن، صدور معصيت به خاطر نبودن داعى بر آن، ممتنع مى گردد، ولى در عين حال، قدرت انسان بر انجام گناه محفوظ مى باشد آنگاه از «اشاعره» نقل مى كند كه عصمت از نظر آنان، قدرت بر طاعت و ناتوانى از گناه است.3
سپس از برخى از علما نقل مى كند كه گفته اند: معصوم كسى است كه خدا فطرت او را صاف و گِل او را پاكيزه، مزاج او را قابل براى پذيرش كمال آفريده است، آنگاه به او خرد نيرومند و فكر سالم عطا كرده و با الطاف بيشترى مجهز نموده است و او در پرتو اين الطاف قادر بر انجام واجبات و ترك محرمات مى گردد وپيوسته به ملكوت آسمانها التفات يافته، و از عالم ماده روى گردان مى شود و در نتيجه، نفس اماره اسير و مغلوب نفس ناطقه مى گردد.

1 . تكملة أمالى المرتضى، ج2، ص 347.
2 . كشف المراد، ط صيدا، ص 228.
3 . اللوامع الالهية، ص 169.

صفحه 27
همه اين كلمات روشنگر «اتفاق قائلان بر عصمت» بر «موهبتى» بودن آن است، و همه اين تفسيرها حاكى از نظر «موهوبى بودن آن» مورد پذيرش ما است ولى از اين نظر كه عصمت از نظر «اشاعره» سلب كننده قدرت بر گناه است، كلام بى پايه اى مى باشد وما در آينده پيرامون آن بحث و گفتگو خواهيم كرد.
استاد علاّمه طباطباييرحمه اللّه «عصمت» را علم شكست ناپذير مى داند كه به فرد معصوم عطا مى گردد1 و برخى ازآيات، موهوبى بودن «عصمت» را به گونه اى تأييد مى كنند.
در سوره ص پس از يادآورى «ابراهيم» و «اسحاق» و «يعقوب»آنان را چنين توصيف مى كند:
(وَإِنَّهُمْ عِنْدَنا لَمِنَ المُصْطَفَيْنَ الأَخْيارِ) .2
«آنان نزد ما از برگزيدگان و نيكان مى باشند».
همچنين قرآن در باره بنى اسرائيل (كه مقصود پيامبران آنان است نه فرد فرد آنان) چنين مى فرمايد:
(وَلَقَدِ اخْتَرْناهُمْ عَلى عِلْم عَلَى الْعالَمينَ).3
«آنان را از روى آگاهى بر جهانيان برگزيديم».
قرآن در باره «اهل بيت پيامبر» مى فرمايد:
(...إِنَّما يُريدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ البَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً).4
«خداوند مى خواهد پليديها را از شما اهل بيت ببرد و شما را پاك گرداند».

1 . الميزان، ج5، ص 81.
2 . ص/47.
3 . دخان/32.
4 . احزاب/33.

صفحه 28
به طور مسلم ازاله هر نوع رجس و گناه جز در سايه اعطاى «عصمت» امكان پذير نيست.
در اين مورد آيات ديگرى نيز هست كه بر افراد آشنا با قرآن، مخفى و پنهان نيست و همگى به نوعى بر موهوبى بودن عصمت گواهى مى دهند، خصوصاً آيه تطهير كه ازاله رجس و گناه را متعلَّقِ اراده حق مى شمارد ومقصود از آن اراده تكوينى است، نه تشريعى; زيرا اراده تشريعى حق بر تمام افراد متعلق گرفته است، وخدا از همه خواسته است كه راه اطاعت را در پيش گيرند.1
با توجه به اينكه دانشمندان علم كلام و ظواهر آيات قرآن، موهوبى بودن «عصمت» را تأييد مى نمايند در اين جا دو سؤال مطرح مى گردد.

طرح دو سؤال

1. اگر عصمت از مواهب الهى است كه در اختيار ولى الهى قرار مى گيرد، در اين صورت معصوم بودن افتخارى نخواهد بود.
2. آيا فرد معصوم با داشتن نيروى عصمت باز قادر بر انجام گناه مى باشد، يا نه و به ديگر سخن: آيا قوه عصمت، اختيار و حريت را از معصوم مى گيرد يا نه؟ در صورت دوم، ترك گناه نيز افتخارى نخواهد بود.
اين دو پرسش پيوسته در ميان علاقمندان به مسائل كلامى مطرح است و شايسته است به گونه اى به توضيح هر دو بپردازيم.

الف. آيا عصمت موهوبى افتخار است يا نه؟

عصمت موهوبى از آن نظر افتخار است كه اين لطف در همه شرايط به

1 . در دلالت آيه بر «عصمت» بعداً بحث خواهيم كرد.

صفحه 29
افراد داده نمى شود، بلكه بايد يك رشته زمينه هايى در خود افراد به وجود آيد تا لطف الهى شامل حال آنان گردد.
بخشى از اين زمينه ها خارج از اختيار، بخشى ديگر كاملاً در قلمرو اختيار فرد معصوم مى باشد. مثلاً بخشى از كمالات روحى كه زمينه ساز نزول لطف الهى به نام عصمت است از طريق وراثت به افراد مى رسد و امروز «زيست شناسى»به روشنى ثابت كرده كه بخشى از صفات اعم از خوب و بد از راه وراثت از نسلى به نسلى منتقل مى گردد، و براى همين جهت مى بينيم خاندانهايى كه پيامبران در آن متولد مى شوند، عموماً خاندانهاى پاك و اصيل بودند كه با گذشت زمان، كمالات و فضايل روحى برجسته اى در آنها متراكم شده، سپس به حكم قانون وراثت نسل به نسل در اين خاندانها جريان داشته است.
اين تنها «وراثت» نيست كه عامل انتقال كمالات روحى مى باشد، بلكه قسمتى از فضايل از راه تربيت به افراد منتقل مى گردد، از اين جهت كمالات و فضايلى كه در خاندانهاى پيامبران وجود داشت از راه تربيت به پيامبران منتقل مى شد و در نتيجه اين دو عامل (وراثت و تربيت) مايه كسب كمالات روحى مى گرديد و از اين جهت در خاندانهاى آنان افرادى كاملاً با ايمان و امانت دار، با هوش و شجاع و با كمال بار مى آمد.
اين دو عاملِ خارج از اختيار، پديد آرنده يك رشته كمالات روحى بوده و در عين حال زمينه ساز افاضه «عصمت» از جانب خلاّق بزرگ مى باشند; ولى بايد توجه داشت، تنها اين دو عامل، زمينه ساز افاضه «عصمت» از جانب خدا نيست، بلكه در اين مورد يك رشته عوامل اختيار در افاضه عصمت مؤثر مى باشند و در اين ميان مى توان از دو عامل كاملاً اختيارى نام برد.
1. مجاهدتهاى فردى و اجتماعى پيامبرانى مانند «ابراهيم» و «يوسف»

صفحه 30
و «موسى» 1 و پيامبر گرامى پيش از بعثت، زمينه را براى افاضه «عصمت» تشديد نموده و لياقت و شايستگى آنان را براى افاضه لطف آماده كرده است، جهاد آنان با نفس، و چشم پوشى از حرام، وهمچنان جهاد آنان با كجيها وبديهاى جامعه، به روشنى ثابت مى كند كه هرگاه لطفى به نام «عصمت» در اختيار آنان قرار گيرد، از آن در تهذيب فرد و جامعه بهره خواهند گرفت.
درست است كه ما از وجود چنين سوابقى در تمام پيامبران اطلاع نداريم ولى در عين حال يك چنين شايستگيها مى تواند در افاضه لطف الهى در خصوص اين گروه مؤثر باشد.
2. آگاهى خدا از فعاليتهاى ثمر بخش آنان در دوران رسالت و اينكه اين گروه پس از ارتقاى به مقام نبوت با استقامت و پشتكار عجيبى دست به اصلاح زده و در راه جهاد فردى واجتماعى سخت كوشش خواهند نمود.
اين عوامل كه برخى اختيارى و برخى ديگر خارج از اختيار مى باشند سبب مى شودكه فيض الهى به بندگان خاص خود افاضه گردد، و در نتيجه «عصمت» يكى از افتخارات پيامبران محسوب مى شود كه بخشى از زمينه هاى آن را خود آنان فراهم ساخته اند.
در پايان از يادآورى نكته اى ناگزيريم و آن اينكه:
نخستين مرحله عصمت كه از دوران كودكى به اولياى الهى افاضه مى شود در گرو برخى از اين شرايط (مجاهدتهاى آنان پيش از نبوّت) نيست بلكه برخى از اين شرايط ، در افاضه مرحله بالاتر از عصمت به صورت زمينه مؤثّر مى باشد.
و از جمله هايى كه در زيارت دخت گرامى پيامبر فاطمه اطهر (سلام اللّه

1 . بخشى از مبارزات اين سه پيامبر بزرگ قبل ازبعثت در قرآن مجيد آمده است، همچنان كه در تاريخ زندگى پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) پيش از بعثت، نقطه هاى بس روشن و شفافى وجود دارد كه زمينه ساز اين نوع افاضات مى باشد.

صفحه 31
عليها) وارد شده است مى توان به اهميت عامل چهارم (آگاهى خدا از فعاليتهاى ثمر بخش آنان در طول زندگى) بيش از عوامل ديگر پى برد آنجا كه مى فرمايد:
«يا مُمْتَحَنَةُ أَمْتَحَنَكِ اللّهُ الَّذى خَلَقَكِ قَبْلَ أَنْ يَخْلُقَكِ وَكُنتِ لِمَا امْتَحَنَكِ بِهِ صابِرَةً».
«اى امتحان و آزمون شده! آنجا كه خدا تو را پيش از آفرينش در اين جهان آزمود و تو را در ميدان امتحان و ابتلا، صابر و بردبار يافت».
و در دعاى ندبه مى خوانيم:
«أَوليائِكَ الَّذينَ اسْتَخْلَصْتَهُمْ لِنَفْسِكَ ... بَعْدَ أَنْ شَرَطْتَ عَلَيْهِمُ الزُّهْدَفى دَرَجاتِ هذِهِ الدُّنْيَا الدَّنِيَّة... فَشَرَطُوا لَكَ ذلِكَ وَعَلِمْتَ مِنْهُمُ الوَفاءَبِهِ».
«اوليايى كه آنان را براى خود برگزيدى پس از آنكه زهد، و پيراستگى را در زندگى اين دنياى پست براى آنان شرط نمودى، آنان نيز شرط تو را پذيرفته و تو نيز از وفاى آنان آگاه شدى».

پاسخ سيد مرتضى از پرسش

سيد مرتضى (355ـ 436هـ.ق) مسأله قابل ستايش بودن «عصمت» را مطرح كرده و يادآور مى شود كه اگر چه عصمت لطفى الهى و شامل گروهى از بندگان خاص مى باشد ولى در عين حال قابل ستايش است; زيرا بندگان خدا در برابر «عصمت» بر دو گروهند گروهى كه بر فرض افاضه عصمت، با كمال و حريت و آزادى، از آن در راه ترك گناه بهره مى گيرند، در حالى كه گروه ديگر، بر فرض افاضه عصمت بر آنها، هرگز از آن در طريق اطاعت بهره نمى گيرند; از اين جهت تنها به آن گروه كه در صورت افاضه، از آن در ترك گناه، كمك مى گيرند افاضه مى گردد و اين يكى از افتخارات آنان محسوب

صفحه 32
مى گردد.1
يك چنين تقسيم در صورتى صحيح است كه براى افاضه «عصمت» شرط و قيد قبلى قائل نشويم، در اين صورت دارندگان عصمت بر دو نوع متصور خواهند شد; ولى اگر براى افاضه اين كمال، شرايط پيشين و زمينه هاى مساعد را لازم بدانيم طبعاً در اين صورت دارندگان آن، يك گروه بيش نبوده و تنها به آن گروه افاضه مى شود كه از آن در طريق اطاعت خدا و دورى از گناه كمك بگيرند، و امكان ندارد كه به گروه فاقد شرايط مساعد، چنين لطفى افاضه گردد.
مرحوم مرتضى در ذيل سخنِ خود نظرى دارد كه تاكنون از كسى ديده و شنيده نشده است و آن اينكه: هرگاه خدا بداند كه فردى به فرض افاضه عصمت از آن در راه اطاعت خدا و ترك گناه كمك مى گيرد بايد لطف خود را در حق او انجام دهد هر چند، پيامبر و يا امام نباشد.2
بنابر اين، شماره معصوم منحصر به پيامبران و امامان نخواهد بود، بلكه ممكن است فردى داراى لطف عصمت شود، هر چند از اين گروه نباشد و اين نظريه با آنچه معروف است سازگار نيست.
تا اين جا پاسخ پرسش نخست كه آيا «عصمت» معصومان افتخار است يا نه به گونه اى روشن گرديد. اكنون وقت آن رسيده است كه به پاسخ پرسش دوم بپردازيم:

ب. عصمت و مصونيت اختيارى

هرگاه «عصمت » قدرت از گناه را از پيامبران سلب كند در چنين

1 . امالى سيد مرتضى، ج2، ص 347ـ348 با توضيحى از نگارنده.
2 . امالى سيد مرتضى، ج2، ص 347ـ 348.

صفحه 33
صورت، ترك گناه افتخارى نخواهد بود!
پاسخ اين سؤال با توجه به بحثهاى پيشين روشن است; زيرا خواه عصمت را مرحله كامل از تقوا بدانيم يا آن را معلول علم شكست ناپذير نسبت به عواقب گناه تصور كنيم و يا آن را بازتاب تكامل شناخت نسبت به مقام ربوبى قلمداد نماييم، هرگز عصمت موجب سلب قدرت و توانايى از انجام گناه نمى گردد و انسان معصوم، مى تواند يكى از دو طرف كار را برگزيند.
درست است كه هيچ فرد عاقلى به سيم لخت برق دست نمى زند و يا باقيمانده غذاى بيمار مبتلا به جذام و سل را نمى خورد ولى در عين حال آنچنان نيست كه قدرت بر اين كار را نداشته باشد، بلكه او با توجه به پيامدهاى كار، ترك را بر فعل ترجيح مى دهد و در طول زندگى گرد چنين كارها نمى رود ولى انجام ندادن، مطلبى است و نداشتن قدرت بر عدم آن، مطلبى ديگر.
و به ديگر سخن: صدور يك چنين كار از انسانهاى عاقل و علاقمند به سلامت خود، به صورت محال عادى در مى آيد نه محال عقلى و تفاوت ميان اين دومحال بسيار روشن است در اولى امكان انجام فعل محفوظ است هر چند تحقق نمى پذيرد ولى در دومى فعل، امكان انجام ندارد و براى تقريب يادآور مى شويم: صدور كار قبيح از خدا امكان پذير است مثلاً خدا مى تواند افراد مطيع و فرمانبردار را به دوزخ بفرستد در حالى كه هرگز اين كار را انجام نمى دهد، اقتضاى صفت حكيمانه اين است كه به مطيع پاداش دهد نه كيفر.
بنابر اين، «انجام ندادن فعل» گواه بر عدم توانايى نيست ، فرد معصوم به خاطر تقواى والا يا علم شكست ناپذير از پيامد گناه و يا شناخت كامل از عظمت خالق، اقدام به انجام كار خلاف نمى كند، هر چند كه اگر بخواهد مى تواند مانند ديگران مبدأ خلاف و گناه باشد.

صفحه 34

نظر قرآن مجيد

در اين مورد مى توان از آيه ياد شده در زير، نظر قرآن را به دست آورد:
(...وَاجْتَبَيْناهُمْ وَهَدَيْناهُمْ إِلى صِراط مُسْتَقيم* ذلِكَ هُدَى اللّهِ يَهْدِى بِهِ مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ وَلَوْ أَشْرَكُوا لَحَبِطَعَنْهُمْ ما كانُوا يَعْمَلُونَ) .1
«آنان را برگزيديم و به راه راست هدايت نموديم اين است هدايت خدا، به وسيله آن، هر كس از بندگان خود را بخواهد هدايت مى كند و اگر شرك ورزيدند اعمالى كه انجام داده اند حبط مى گردد».
اگر فرد معصوم قادر بر انجام گناه نباشد جمله:(...وَلَوْ أَشْرَكُوا لَحَبِطَعَنْهُمْ ما كانُوا يَعْمَلُونَ) كه درباره معصومان است بى مورد مى گردد; زيرا فرض اين است كه بر هيچ گناهى اعم از شرك و غيره قادر نمى باشد.
قرآن در آيه «ابلاغ » مى فرمايد:
(يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ...).2
«اى رسول خدا! آنچه به تو نازل گرديده برسان واگر انجام ندهى رسالت خدا را ابلاغ نكردى».
اين آيه آشكارا قدرت پيامبر بر عصيان را تصريح مى كند و اينكه پيامبر با داشتن عصمت، قادر بر ترك رسالت مى باشد.
با پاسخ اين دو سؤال وقت آن رسيده است كه به پيشگفتار خود پايان بخشيم و به نقل نظرات متكلمان درباره عصمت پيامبران پرداخته و محل خلاف و نقاش را ترسيم نماييم، آنگاه به دلايل عقلى و قرآنى عصمت، بپردازيم.

1 . انعام/87ـ88.
2 . مائده/67.

صفحه 35

1

مراحل و دلايل عصمت

آيات موضوع

1.(صِراطَ الَّذِينَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ غَيْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ وَلا الضّالّينَ) . (حمد/7)
2.(كانَ النّاسُ أُمَّةً واحِدَةً فَبَعَثَ اللّهُ النَّبِيِّينَ مُبَشِّرينَ وَمُنْذِرينَ وَأَنْزَل مَعَهُمُ الكِتابَ بِالحَقِّ لِيَحْكُمَ بَيْن النّاسِ فِيمَا اخْتَلَفُوا فِيهِ...)(بقره/213)
3. (أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تَدْخُلُوا الجَنَّةَ وَلَمّا يَأْتِكُمْ مَثَلُ الَّذِينَ خَلَوْا مِنْ قَبْلِكُمْ مَسَّتْهُمُ البَأْساءُ وَالضَّرّاءُوَزُلْزِلُوا حَتّى يَقُولَالرَّسُولُ وَالَّذِينَ آمَنُوا مَعَهُ مَتى نَصْرُ اللّهِ أَلا إِنَّ نَصْرَ اللّهِ قَريبٌ) (بقره/214)
4.(قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللّهَ فَاتَّبِعُونى يُحْبِبْكُمُ اللّهُ وَيَغْفِرْلَكُمْ ذُنُوبَكُمْ وَاللّهُ غَفُورٌ رَحيمٌ) (آل عمران/31)
5.(وَمَنْ يُطِعِ اللّهَ وَالرَّسُولَ فَأُولئِكَ مَعَ الَّذِينَ أَنَعَمَ اللّهُ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبِيِّينَ وَالصِّدّيقينَ وَالشُّهَداءِ وَالصّالِحينَ

صفحه 36
وَحَسُنَ أُولئِكَ رَفِيقاً)(نساء/69)
6.(وَما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُول إِلاّ لِيُطاعَ بِإِذْنِ اللّهِ...) (نساء/64)
7.(مَنْ يُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اللّهَ...) (نساء/80)
8. (يَعِدُهُمْ وَيُمَنّيهِمْ وَما يَعِدُهُمُ الشَّيطانُ إِلاّ غُرُوراً) (نساء/120)
9.(أُولئِكَ الَّذينَ هَدَى اللّهُ فَبهُديهُمُ اقْتَدِهْ قُلْ لا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِنْ هُوَ إِلاّذِكْرى لِلْعالَمينَ) (انعام/90)
10.(...وَاجْتَبَيْناهُمْ وَهَدَيْناهُمْ إِلى صِراط مُسْتَقيم) (انعام/87)
11. (وَما أَرْسَلْناكَ مِنْ قَبْلِكَ إِلاّرِجالاً نُوحى إِلَيْهِمْ مِنْ أَهْلِ القُرى أَفَلَمْ يَسيرُوا فِى الأَرْضِ فَيَنْظُرُوا كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَلَدارُ الآخِرَةِ خَيْرٌ لِلّذِينَ اتَّقَوا أَفَلا تَعْقِلُونَ) (يوسف/109)
12. (حَتّى إِذَا اسْتَيْأَسَ الرُّسُلُ وَظَنُّوا أَنَّهُمْ قَدْ كذِبُوا جائَهُمْ نَصْرُنا فَنُجِىَّ مَنْ نَشاءُوَلا يُرَدُّ بَأْسُنا عَنِ القَومِ الْمُجْرِمينَ)(يوسف/110)
13.( وَما أَكْثَرُالنّاسِ وَلَوْ حَرَصْتَ بِمُؤْمِنينَ) (يوسف/103)
14. (وقالَ الشَّيْطانُ لَمّا قُضِىَ الأَمْرُ إِنَّ اللّهَ وَعَدَكُمْ وََعْدَ

صفحه 37
الحَقِّ وَوَعَدْتُكُمْ فَأَخْلَفْتُكُمْ وَما كانَ لى عَلَيْكُمْ مِنْ سُلْطان إِلاّأَنْ دَعَوْتُكُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لى فَلا تَلُومونى وَلُوموا أَنْفُسَكُمْ...)(ابراهيم/22)
15.(وَلأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعينَ* إِلاّعِبادَكَ مِنْهُمُ المُخْلَصينَ) (حجر/39ـ40)
16.(إِنَّ عِبادى لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطانٌ...) (حجر/42) و (اسراء/65)
17.(أُولئِكَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللّهُ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبِيِّينَ مِنْ ذُرِّيَّةِ آدَمَ وَمِمَّنْ حَمَلْنا مَعَ نُوح وَمِنْ ذُرِّيَّةِ إِبْراهيمَ وَإِسْرائيلَ وَمِمَّنْ هَدَيْنا وَاجْتَبَيْنا إِذا تُتْلى عَلَيْهِمْ آياتُ الرَّحْمنِ خَرُّوا سُجَّداً وَبُكِيّاً)(مريم/58)
18.(فَخَلَفَ مِنْ بَعْدِهِمْ خَلْفٌ أَضاعُوا الصَّلاةَ وَاتَّبَعُواالشَّهَواتِ فَسَوْفَ يَلْقَونَ غَيّاً) (مريم/59)
19. (وَذَا النُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغاضِباً فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَيْهِ فَنادى فِى الظُّلُماتِ أَنْ لا إِلهَ إِلاّ أَنْتَ سُبْحانَكَ إِنِّى كُنْتُ مِنَ الظّالِمينَ)(انبياء/87)
20.(وَما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رَسُول وَلا نَبِىّ إِلاّ إِذا تَمَنّى أَلْقَى الشَّيْطانُ فى أُمْنِيَّتهِ فَيَنْسَخُ اللّهُ ما يُلْقى الشَّيْطانُ ثُمَّ يُحْكِمُ اللّهُ آياتِهِ وَ اللّهُ عَليمٌ حَكيمٌ)(حجّ/52)
21.(لِيَجْعَلَ ما يُلْقِى الشَّيْطانُ فِتْنَةً لِلَّذِينَ فى قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ

صفحه 38
وَالقاسِيَةِ قُلُوبُهُمْ وَإِنَّ الظّالِمينَ لَفى شِقاق بَعِيد) (حج/53)
22. (وَلِيَعْلَمَ الَّذينَ أُوتُوا العِلْمَ أَنَّهُ الحَقُّ مِنْ رَبِّكَ فَيُؤْمِنُوا بِهِ فَتُخْبِتَ لَهُ قُلُوبُهُمْ وَ إِنَّ اللّهَ لَهادِالَّذينَ آمَنُوا إِلى صراط مُسْتَقيم)(حج/54)
23. (لِيَجْعَلَ ما يُلْقى الشَّيْطانُ فِتْنَةً لِلَّذِينَ فى قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ...)(حج/53)
24. (وَلِيَعلْمَ الَّذِينَ أُوتُوا العِلْمَ أَنَّهُ الحَقُّ...) (حج/54)
25.(وَمَنْ يُطِعِ اللّهَ وَرَسُولَهُ وَيَخْشَ اللّهَ وَيَتَّقهِ فَأُولئِكَ هُمُ الفائِزونَ) (نور/52)
26.(...فَلَيَعْلَمَنَّ اللّهُ الَّذِينَ صَدَقُوا وَلَيَعْلَمَنَّ الكاذِبينَ) (عنكبوت/3)
27.(لَقَدْ كانَ لَكُمْ فى رَسُولِ اللّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ كانَ يَرجُوا اللّه وَاليَومَ الآخِرَ وَذَكَرَ اللّهَ كَثيراً) (احزاب/21)
28. (أَلَمْ أَعْهَدْإِلَيْكُمْ يا بَنِى آدَمَ أَنْ لا تَعْبُدُوا الشَّيْطانَ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبينٌ* وَأَنِ اعْبُدُونى هذا صِراطٌ مُسْتَقيمٌ* وَلَقَدْأَضَلَّ مِنْكُمْ جِبلاًّ كَثيراً أَفَلَمْ تَكُونُوا تَعْقِلُونَ)(يس/60ـ62)
29.( ...فَبِعِزَّتِكَ لأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعينَ * إِلاّعِبادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصينَ)(ص/82ـ83)

صفحه 39
30.(وَاذْكُرْ عِبادَنا إِبْراهيمَ وَإِسْحاقَ وَيَعْقُوبَ أُولى الأَيْدى وَالأَبْصارِ* إِنّا أَخْلَصْناهُمْ بِخالِصَة ذِكْرَى الدّارِ* وَإِنَّهُمْ عِنْدَنا لَمِنَ الْمُصْطَفَيْنَ الأَخْيار* وَاذْكُرْإِسْماعِيلَوَاليَسَعَ وَذا الكِفْلِوَكُلٌّ مِنَ الأَخْيارِ) (ص/45ـ48)
31. (...فَبِعِزَّتِكَ لأُغْويَنَّهُمْ أَجْمَعينَ* إِلاّعِبادَكَ مِنْهُمُ المُخْلَصينَ)(ص/82ـ83)
32. (...وَمَنْ يُضْلِلِ اللّهُ فَما لَهُ مِنْ هاد * وَمَنْ يَهْدِ اللّهُ فَما لَهُ مِنْ مُضِلّ...)(زمر/36ـ37)
33.(إِنّا لَنَنْصُرُ رُسُلَنا وَالَّذِينَ آمَنُوا فِى الحَياةِ الدُّنيا...) (غافر/51)
34.(وَاعْلَمُوا أَنَّ فيكُمْ رَسُولَ اللّه لَوْ يُطيعُكُمْ فى كَثير مِنَالأَمْرِ لَعَنِتُّمْ...) (حجرات/7)
35.(وَما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى*إِنْ هُوَ إِلاّ وَحْىٌ يُوحى) (نجم/3ـ4)
36. (أَفَرأَيْتُمُ اللاّتَ وَالعُزّى* وَمَناةَ الثالِثَةَ الأُخْرى) (نجم/19ـ20)
37. (أَلَكُمُ الذَّكَرُ وَلَهُ الأُنْثى* تِلْكَ إِذاً قِسْمَةٌ ضِيزى* إِنْ هىَ إِلاّأَسماءٌ سَمَّيْتُمُوها أَنْتُمْ وَآباؤكُمْ ما أَنْزَل اللّهُ بها مِنْسُلْطان...)(نجم/21ـ23)
38.(إِنْ هِىَ إِلاّأَسْماءٌ سَمَّيْتُمُوها أَنْتُمْ وَآباؤُكُمْ...) (نجم/23)

صفحه 40
39. (وَأَنَّهُ أَهْلَكَ عاداً الأُولى* وَثَمُودَ فَما أَبْقى*وَقَومَ نُوح مِنْ قَبْلُ إِنَّهُمْ كانُوا هُمْ أَظْلَمَ وَأَطْغى) (نجم/50ـ52)
40.(وَإِنّى كُلَّما دَعَوْتُهُمْ لِتَغْفِرَلَهُمْ جَعَلُوا أَصابِعَهُمْ فى آذانِهِمْ وَاسْتَغْشَوا ثيابَهُمْ وَأَصَرُّوا وَاسْتَكْبَرُوا اسْتِكْباراً* ثُمَّ إِنّى دَعَوْتُهُمْ جِهاراً* ثُمَّ إِنّى أَعْلَنْتُ لَهُمْ وَأَسْرَرْتُ لَهُمْ إِسْراراً) (نوح/7ـ9)
41.(عالِمُ الغَيْبِ فَلا يُظْهرُ عَلى غَيْبِهِ أَحَداً)(جن/26)
42.(إِلاّ مَنِ ارْتَضى مِنْ رَسُول فَإِنَّهُ يَسْلُكُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَمِنْ خَلْفِهِ رَصَداً)(جن/27)
43.(لِيَعْلَمَ أَنْ قَدْ أَبْلَغُوا رِسالاتِ رَبِّهِمْ وَأَحاطَ بِما لَدَيْهِمْ وَأَحْصى كُلَّ شَىْء عَدَداً) (جن/28)

ترجمه آيات

1.«راه كسانى كه به آنان نعمت بخشيدى، نه مورد خشم هستند و نه راه گمراه».
2.«مردم گروه واحدى بودند، خداوند پيامبران نويد و بيم دهنده اى را برانگيخت وهمراه آنان به حق كتاب فرستاد، تا ميان مردم در موضوعى كه اختلاف دارند داورى كنند».
3.«آيا گمان كرده ايد كه وارد بهشت مى شويد در حالى كه هنوز وضع امتهاى پيشين بر سر شما نيامده است؟! امتهايى كه با سختى و شدتهاى تكان دهنده اى دست به گريبان بودند،(شما با چنين وضعى روبرو نشديد) تا پيامبر و افراد با ايمان بگويند نصرت الهى كى است، بگو نصرت خدا نزديك است».

صفحه 41
4.«بگو اگر خدا را دوست داريد، از من پيروى كنيد! در اين صورت خدا نيز شما را دوست دارد و گناهان شما را مى بخشد، خداوند آمرزنده و مهربان است».
5.«كسانى كه خدا و پيامبر او را اطاعت مى كنند، آنان با كسانى خواهند بود كه مورد انعام خدا قرار گرفته اند، و آنان عبارتند از پيامبران، صديقان، شهيدان، صالحان، چه نيكو مصاحبانى هستند!».
6.«هيچ پيامبرى را نفرستاديم مگر اينكه به فرمان خدا از او اطاعت و پيروى شود».
7.«هركس از پيامبر پيروى كند، ازخداوند اطاعت كرده است».
8. «شيطان به آنها وعده مى دهد و به آرزوها سرگرم مى سازد و جز فريب، چيزى به آنها وعده نمى دهد».
9.«آنان (اشاره به پيامبران نامبرده در آيات پيش) كسانى هستند كه خدا آنان را هدايت كرده بنابر اين از هدايت آنان پيروى كنيد. بگو من از شما مزد نمى خواهم قرآن جز وسيله يادآورى براى جهانيان، چيزى بيش نيست».
10.«اين پيامبران را برگزيدم و همه را به راه راست هدايت كردم».
11. «پيش از تو افرادى را در شهرها برانگيختيم و به آنان وحى كرديم. آيا در زمين سير نكردند تا ببينند سرانجام كسانى را كه پيش از آنان بودند؟ سراى آخرت براى افراد پرهيزكار، خوب است. آيا نمى انديشيد؟».
12. «مردم شهرها به مخالفت خود با پيامبران ادامه دادند، تا رسولان ما مأيوس شدند و گمان كردند كه به آنان دروغ گفته شده است، در اين موقع نصرت ما فرا رسيد هر كس را كه بخواهيم نجات مى دهيم و عذاب از گروه گنهكاران گردانيده نمى شود».
13. «بيشتر مردم هر چند بر هدايت آنان حرص ورزى، ايمان نمى آورند».

صفحه 42
14. «آنگاه كه كار انجام گرفت، شيطان مى گويد: خدا به شما وعده درست داد و من به شما وعده دادم ولى تخلف كردم، من بر شما سلطه اى نداشتم جز اينكه شما را (به كارهاى زشت) دعوت كردم، شما نيز دعوت مرا پذيرفتيد بنابر اين مرا سرزنش نكنيد، خود را سرزنش بنماييد!».
15.«همه آنان را گمراه مى كنم، جز گروهى از بندگان تو كه مخلص هستند» .
16. «بر بندگان من راه و سلطه ندارى».
17.«اين گروه كسانى هستند كه مورد انعام خدا قرار گرفته اند و آنان عبارتند از پيامبرانى كه از ذريّه آدم و از كسانى كه با نوح بر كشتى سوار كرديم. و از خاندان ابراهيم و يعقوب و از آنها كه هدايت كرديم، برگزيديم. آنان كسانى بودند كه وقتى آيات خداوند رحمان بر آنها تلاوت مى شد، به خاك افتاده و سجده مى كردند، در حالى كه گريان بودند».
18.«پس از آنها، فرزندان ناشايسته اى روى كار آمدند كه نماز را ضايع كردند و از خواسته هاى نفسانى پيروى كردند به زودى به نتيجه گمراهى خود خواهند رسيد».
19. «مصاحب ماهى (يونس) در حال خشم، از قوم خود دور شد و گمان كرد كه ما عرصه را بر او تنگ نخواهيم كرد».
20. «ما هيچ رسولى و نبيّى را پيش از تو نفرستاديم جز اينكه هرگاه «تمنّى» مى كرد شيطان در تمناى او دخالت مى نمود، آنگاه خدا آنچه را كه شيطان القا مى كند، محو مى نمايد و به آيات خود استوارى مى بخشد، خداوند دانا و حكيم است».
21. «خداوند آنچه را كه شيطان انجام مى دهد، مايه آزمايش براى آن گروه قرار مى دهد كه دلهاى آنها بيمار است و خود قسى القلب هستند و ستمگران در نهايت جدال و اختلاف هستند».

صفحه 43
22. «تا افراد دانا بدانند كه قرآن بر حق است و از طرف پروردگار تو است و به آن ايمان بياورند، و دلهاى آنان در برابر آن خضوع كند، خداوند كسانى را كه ايمان آورده اند به راه راست هدايت مى نمايد».
23. «القا و مداخله شيطان در برنامه هاى سازنده پيامبران، مايه امتحان براى بيمارگونه ها و سنگدلان است كه به خاطر مخالفت عميق با حق و حقيقت از آن پيروى مى كنند».
24.(«و اين نيز) هدف اين بود كه آگاهان بدانند اين حقى است از سوى پروردگارت».
25.«هركس از خدا و پيامبر او اطاعت كند و داراى خشيت باشد و از مخالفت او بپرهيزد، آنان رستگارانند».
26.«تا راستگويان از دورغگويان تميز داده شده و از هم جدا شوند».
27.«رسول خدا براى شما اسوه و الگوى خوبى است، براى كسى كه اميد به خدا و سراى ديگر دارد و خدا را زياد ياد مى كند».
28.«مگر با شما اى فرزندان آدم! عهد نبستم كه شيطان را پرستش نكنيد چون او دشمن آشكارى براى شما است؟ مرا بپرستيد! اين است راه راست، و شيطان گروه زيادى ازشما را (بر اثر نافرمانى با خدا) گمراه كرده است، چرا فكر نمى كنيد!».
29.«به عزّت تو سوگند! همه بندگان تو را گمراه خواهم كرد، جز بندگان مخلَص (به فتح لام) تو را ».
30.«بندگان ما ابراهيم و اسحاق و يعقوب صاحبان نعمت و بصيرت را به يادآور! ما آنان را به خاطر ياد سراى ديگر، خالص و پاكدل قرار داديم، آنان نزد ما از برگزيدگان و خوبانندو ياد كن اسماعيل و اليسع و ذو الكفل را! كه همه از نيكوكاران بودند».
31. «سوگند به عزت تو، همه بندگان تو را گمراه خواهم ساخت جز مخلصانِ آنها را».
32.«هركس را خدا گمراه كند براى او هدايت كننده اى نيست و هركس را خدا راهنمايى كند براى او گمراه كننده اى نيست».

صفحه 44
33. «ما پيامبران خود و افراد با ايمان را در زندگى اين جهان يارى مى كنيم».
34.«بدانيد پيامبر خدا در ميان شما است اگر در بسيارى از موارد از شما پيروى كند، همگان به زحمت مى افتيد».
35.«از روى هواى نفس سخن نمى گويد بلكه گفتار او وحى الهى است كه به او الهام مى شود».
36.«به من خبر دهيد از لات و عُزّى، و منات آن سومين ديگر».
37.«آيا ]به خيالتانقدَّس سرَّه براى شما پسر است و براى او دختر؟ در اين صورت، اين تقسيم نادرستى است. ]اين بتانقدَّس سرَّه جز نامهايى بيش نيستند كه شما و پدرانتان نامگذارى كرده ايد]وقدَّس سرَّه خدا بر ]حقّانيّتقدَّس سرَّه آنها هيچ دليلى نفرستاده است».
38.«اين بتان از خدايى ، فقط نام خدا را دارند و شما و پدرانتان به غلط آنها را خدا خوانده ايد در حالى كه دليل بر خدايى آنها نيست».
39. «او قوم عاد و ثمود را نابود كرد و از آنان كسى را باقى نگذارد و قوم نوح ستمگر و طغيان پيشه را، پيش از آنان نابود كرد».
40.«و من هر موقع آنان را به سوى تو مى خوانم تا آنان را بيامرزى، انگشتان خود را در گوشهايشان نهاده، لباسها را به سر مى كشيدند(تا سخن مرا نشنوند) و بر اين كار اصرار و كبر ورزيدند، آنگاه آنان را آشكارا دعوت كردم، گاهى آشكار و گاهى پنهانى به سوى تو فرا خواندم».
41.«او(خدا) آگاه از غيب است كسى را بر غيب خود مطلع نمى سازد».
42.«مگر آن كس كه او را برگزيد از رسولان، در اين صورت خدامحافظان و مراقبانى از پيش رو و پشت سر آن رسول، قرار مى دهد».
43.«تا خدا بداند كه رسولان رسالت هاى پروردگار خود را به خوبى ابلاغ

صفحه 45
كرده اند و او بر آنچه كه نزد رسولان است احاطه پيدا كرده و آنچه كه آفريده است به خوبى شمرده است و بر آن احاطه دارد».

تفسير آيات

بحث هاى مقدماتى پيرامون عصمت به پايان رسيد و با واقعيت و ماهيت و منبع و سرچشمه آن و اينكه اتصاف به عصمت افتخارى است كه نصيب گروهى از بندگان برگزيده خدا مى شود، آشنا شديم و همچنين روشن گرديد كه هرگز «عصمت» قدرت بر گناه را از انسان سلب نمى كند. اكنون وقت آن رسيده است كه با مراحل و درجات و دلايل عقلى و قرآنى آن آشنا شويم.
براى عصمت مراحلى است كه اينك يادآور مى شويم:
1. مصونيت در تلقى وحى الهى.
2. مصونيت در تبليغ و بيان اصول و فروع دين.
3. مصونيت از گناه، خواه به صورت فعل حرام يا ترك واجب.
4. مصونيت از خطا در امور خارج از امور ياد شده، مانند: اشتباه حواس در تشخيص امور مربوط به زندگى خود يا اشخاص ديگر.
در اينجا مى توان مراحل عصمت را به گونه ديگر نيز بيان كرد; زيرامورد مصونيت يا «كفر» است و يا «معصيت» دومى نيز بر دو نوع است: يا «گناه كبيره» است و يا «صغيره»، گناه صغيره نيز بر دو نوع است: گاهى حاكى از پستى طبع فاعل و موجب تنفر جامعه است مانند سرقت يك لقمه غذا و گاهى چنين نيست، مانند: «بد زبانى» و در هر حال، گاهى مسأله «عمد» مطرح است و گاهى «سهو»، يعنى اين امور گاهى با توجه انجام مى گيرند و گاهى از روى سهو، و در هر حال گاهى مصونيت پيامبر از اين امور در زمان پيش از بعثت مطرح مى باشد و گاهى پس از آن.

صفحه 46
درباره «كفر»، احدى از دانشمندان علم كلام «كفر» را بر پيامبران تجويز نكرده و همگان ساحت پيامبران را از آن پيراسته دانسته اند و اگر گروهى از مسلمانان به نام «ازارقه» كفر را بر پيامبران تجويز كرده اند مقصود «كفر» به معنى اصطلاحى مانند انكار خالق و شرك و امثال آن نيست، بلكه مقصود تجويز معصيت است و علت اينكه آن را كفر ناميده اند اين است كه هر نوع گناه كبيره در مكتب آنان كفر است و گنهكار، كافر خوانده مى شود و اگر كفر را تجويز مى كنند در واقع صدور گناه را تجويز مى نمايند.1
شگفت از تفتازانى كه در شرح «عقايد نسفيه» ص 171 به شيعه نسبت داده است كه «آنان براى پيامبران به خاطر «تقيّه» تظاهر به كفر را تجويز كرده اند» در حالى كه كوچكترين مدركى براى گفتار خود ارائه ننموده است و شيعه از اين تهمت كاملاً پيراسته است; زيرا تقيه براى پيامبران ـ كه براى كسر شوكت كافران و هدم پايه هاى شرك و نفاق برانگيخته شده اند ـ هرگز جايز نيست و يك چنين مبارزه ها جدا از شهادت طلبى و فداكارى در راه هدف نمى باشد و با آن هماهنگ و هم پيمان است، ديگر جهتى ندارد كه براى حفظ جان خود، رسالت خويش را انكار نمايند و به كفر تظاهر كنند.
در هر حال خواه مراتب عصمت را به صورت نخست تفسير كنيم يا به صورت دوم، خود قرآن بر عصمت پيامبران در مراحل «اخذ وحى» و «تبليغ رسالت» گواهى مى دهد و احدى از دانشمندان علم كلام در اين مورد مخالفت نكرده است.2 مسأله مهم، مرحله سوم يعنى عصمت در مقابل «معصيت» و سپس مرحله چهارم است يعنى اشتباه و خطا در امور زندگى و تشخيص صلاح و فساد و يا سود و زيان.

1 . شرح تجريد قوشچى، ص 464.
2 . جز قاضى عبد الجبار كه كذب سهوى را در تبليغ رسالت نيز تجويز كرده است (شرح قوشچى، ص 464).

صفحه 47
دانشمندان شيعه، پيامبران را معصوم از گناه و مصون از خطا پيش از بعثت و پس از آن دانسته و هرگز ميان كبيره وصغيره، عمد و سهو، پيش از بعثت و پس از آن، فرقى نگذارده اند.
تنها مرحوم شيخ مفيد، صغيره سهوى را كه حاكى از خفت طبع نباشد، براى پيامبران پيش ازبعثت تجويز كرده است.1
اگر اختلافى باشد در ميان دانشمندان اهل تسنن است و اختلاف آنان به گونه اى است كه نقل جزئيات مايه اطاله سخن است و به صورت فشرده مى توان گفت:
گروه «حشويه» صدور كبيره را پس از بعثت نيز تجويز مى كنند گروهى از محقّقان «اشاعره» صدور كباير و صغاير را كه حاكى از خفت طبع باشد، پس از بعثت ممنوع دانسته ولى صدور صغيره را پس از بعثت به طور سهو در صورتى كه حاكى ازخفت طبع نباشد، تجويز نموده اند.
گروه ديگرى از اشاعره و ابوهاشم از معتزله، صدور صغيره را عمداً و سهواً، مايه تنفر باشد يا نباشد، بلامانع دانسته اند.2
قاضى عبدالجبار در كتاب خود «المغنى» عقيده معتزله را به گونه اى ديگر شرح داده است كه علاقمندان مى توانند به كتاب «المغنى» ج15، ص 279 مراجعه فرمايند.
اينها نظريات دانشمندان درباره «عصمت» است; مهم اين است كه از داورى خرد و قرآن در اين مورد آگاه گرديم.

1 . اوائل المقالات، ص 3 و اين نظر به نوعى از مقدس اردبيلى در تعليقات خود بر شرح تجريد قوشچى استفاده مى شود به صفحه 464 مراجعه شود.
2 . شرح تجريد قوشچى، ص 464.

صفحه 48

1 ـ عصمت در تبليغ شريعت

نخست به بيان حكم خرد در مورد مصونيت پيامبران در مقام اخذ وحى و تبليغ مى پردازيم، آنگاه پيرامون مراتب ديگر سخن مى گوييم.

وثوق به گفتار پيامبر بدون عصمت ممكن نيست

شكى نيست كه هدف اصلى از بعثت پيامبران، ايجاد ايمان و گرايش در مردم، آنگاه آشنا ساختن آنها با برنامه هاى الهى است. يكى از پايه هاى گرايش به پيامبران اين است كه فرد گرونده مطمئن باشد كه آنچه پيامبران الهى مى گويند، مأخوذ از خدا بوده و آنان در اخذ وحى الهى و تبليغ آن دچار سهو و اشتباه نمى شوند واگر احتمال خطا و لغزش در اين مورد به ميان آيد، پايه اذعان متزلزل شده و هدف از بعثت از ميان مى رود.
قاضى عبد الجبار در «المغنى» ج15، ص 303 ـ 305 اين دليل را پرورش داده است.
مرحوم محقّق طوسى در متن تجريد به اين برهان با عبارت بس فشرده اى اشاره كرده و مى گويد:
«وَيَجِبُ فى النَّبِىّ العِصْمَةُ لِيَحْصُلَ الوُثُوقُ بِأَفْعالِهِ وَأَقْوالِهِ وَيَحْصُلَالْغَرَضُ مِنَ البِعْثَةِ وَهُوَ مُتابَعَةُ الْمَبْعُوثِ إِلَيْهِمْ لَهُ».
«در پيامبران عصمت لازم است تا مردم به گفتار و رفتار آنان وثوق پيدا كنند و در نتيجه هدف از غايت كه پيروى مردم از پيامبران است، تحقق پذيرد».
اين داورى از خرد، اختصاص به اين دو مرحله (عصمت در اخذ وحى، و عصمت در تبليغ) ندارد بلكه در ديگر مراحل آن كه بعداً پيرامون آن گفتگو خواهيم كرد نيز حاكم است.

صفحه 49
اكنون كه با داورى خرد در اين مورد آشنا شديم، شايسته است با آياتى كه در اين مورد وارد شده نيز آشنا شويم:
گذشته از آياتى كه مصونيت پيامبران را در تمام زمينه ها تحكيم مى كنند در خصوص عصمت آنان در زمينه «اخذ وحى» و «ابلاغ رسالت» آياتى وارد شده كه برخى را يادآور مى شويم:

آيايه هاى اوّل و دوم:

(عالِمُ الغَيْبِ فَلا يُظْهِرُ 1 عَلى غَيْبِهِ أَحَداً).
«او(خدا) آگاه از غيب است كسى را بر غيب خود مطلع نمى سازد».
(إِلاّ مَنِ ارْتَضى مِنْ رَسُول2 فَإِنَّهُ يَسْلُكُ مِنْ 3 بَيْنِ يَدَيْهِ وَمِنْ خَلْفِهِ رَصَداً) .
«مگر آن كس كه او را برگزيد از رسولان، در اين صورت خدامحافظان و مراقبانى از پيش رو و پشت سر آن رسول، قرار مى دهد».
(لِيَعْلَمَ أَنْ قَدْ أَبْلَغُوا رِسالاتِ رَبِّهِمْ وَأَحاطَ بِما لَدَيْهِمْ وَأَحْصى كُلَّ شَىْء عَدَداً) .4
«تا خدا بداند كه رسولان رسالت هاى پروردگار خود را به خوبى ابلاغ كرده اند و او بر آنچه كه نزد رسولان است احاطه پيدا كرده و آنچه كه آفريده است به خوبى شمرده است و بر آن احاطه دارد».
دلالت اين آيات بر مصونيت پيامبران در تلقى وحى و حفظ و تبليغ آن بر

1 . لفظ «يظهر» فعل مضارع «أظهر » از باب «افعال» به معنى مطلع و آگاه ساختن است چنانكه در آيه (...فَلَمّا نَبّأَتْ بِهِ وأَظْهَرَهُ اللّه عَلَيْهِ...)(تحريم/3) به همين معنى است.
2 . لفظ «مِنْ» در (مِنْ رَسُول)، «بيانيه» است و بيانگر مقصود از جمله (مَنِ ارتضى) است يعنى مگر آن كس كه اورا برگزيده و او عبارت است از «رسولان».
3 . (يَسْلُكُ ) به معنى «يَجْعَلُ» (قرار مى دهد) است و مقصود از ضمير فاعل، خدا است يعنى خدا قرار مى دهد.
4 . جن/26 ـ 28.

صفحه 50
مردم در صورتى روشن مى گردد كه به توضيح جمله (فَإِنَّهُ يَسْلُكُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَمِنْ خَلْفِهِ رَصَداً) بپردازيم .
شكى نيست كه فاعل (يَسْلُكُ) همان خدا است(به قرينه (اِرْتَضى) كه مقصود از آن خدا است) اكنون بايد ديد مقصود از (بَيْنَ يَدَيْهِ) (پيش رو) و (مِن خَلْفِهِ) (پشت سر) چيست؟
جمله هاى (مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَمِنْ خَلْفِهِ) (پيش رو و پشت سر) مى رساند كه خدا رسول خود را از پيش رو و پشت سر با گماردن «راصدها» و «مراقب ها» حفاظت وصيانت مى كند و نمى گذارد به وحى الهى و رسالتى كه پيامبران بر عهده دارند، آسيبى وارد شود.
در تفسير اين دو جمله دو احتمال وجود دارد.
1. اين دو جمله كنايه از اين است كه مراقب ها اطراف قلب پيامبر را گرفته و از نفوذ عوامل مخرب، جلوگيرى مى كنند، نه فراموشى به آن راه پيدا مى كند و نه شياطين در آن تصرف مى كنند.
2. ممكن است بگوييم: پيامبراز لحظه اى كه وحى الهى را اخذ مى كند تا لحظه اى كه به مردم ابلاغ مى كند دو حالت دارد:
از آن نظر كه متوجه مقام ربوبى است، حالات پيش رويى دارد و قرآن از آن با جمله (مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ)تعبير مى آورد و همگى مى دانيم كه اين لفظ در لغت عرب به معنى «پيش رو» است.
ولى آنگاه كه نبى وحى الهى را اخذ كرد، و متوجه ابلاغ رسالت گرديد، جريان معكوس مى شود رو به مردم و پشت به مقام اخذ وحى مى كند و قرآن از آن با لفظ (مِنْ خَلْفِهِ)تعبير آورده است.
و نتيجه آيه اين مى شود كه پيامبر در تمام حالات چه حالت اخذ وحى

صفحه 51
(مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ) و چه حالت پس از آن و قبل از ابلاغ، و چه حالت پس از ابلاغ(مِنْ خَلْفِهِ) از هر آسيب درونى و بيرونى مصون است نه نفس نبوى در آن تصرف مى كند ونه شياطين خارجى.
در هر حال اين آيه حاكى است كه وقتى خداوند غيب خود را بر رسولان خود آشكار مى سازد، فرشتگان را از هر طرف مأمور مى نمايد كه او را در «اخذ وحى» (مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ) و «حفظ و نگاهدارى وابلاغ و بيان» آن (وَمِنْ خَلْفِهِ)مراقبت كنند تا دچار اشتباه و لغزش نشوند.
وسپس علت گماردن فرشتگان را چنين توضيح مى دهد.
(لِيَعْلَمَ أَنْ قَدْ أَبْلَغُوا رِسالاتِ رَبِّهِمْ وَأَحاطَ بِما لَدَيْهِمْ ...).
اين گماردن به خاطر اين است كه بداند كه رسولان او، رسالتى را كه بر عهده گرفته اند به خوبى انجام داده اند. به طور مسلم مقصود از (لِيَعْلَمَ) كسب آگاهى نيست، بلكه تحقق ابلاغ در خارج است يعنى تا اين كار را انجام دهند و ابلاغ رسالت در خارج تحقق پذيرد. و هر موقع در قرآن، چنين لفظى به خدا نسبت داده شود، مقصود تحقق مضمون است، چنان كه مى فرمايد:
(...فَلَيَعْلَمَنَّ اللّهُ الَّذِينَ صَدَقُوا وَلَيَعْلَمَنَّ الكاذِبينَ) .1
«تا راستگويان از دورغگويان تميز داده شده و از هم جدا شوند».
سرانجام، مجموع آيه حاكى است كه رسولان الهى پيوسته مورد مراقبت فرشتگان الهى بوده و مواظبند كه آنان رسالتى را كه بر دوش گرفته اند به خوبى انجام دهند و انجام چنين رسالتى بدون عصمت آنان در مقاماتِ: اخذ وحى و حفظ و ابلاغ آن، ممكن نيست.

1 . عنكبوت/3.

صفحه 52

آيه سوم:

(كانَ النّاسُ أُمَّةً واحِدَةً فَبَعَثَ اللّهُ النَّبِيِّينَ مُبَشِّرينَ وَمُنْذِرينَ وَأَنْزَل مَعَهُمُ الكِتابَ بِالحَقِّ لِيَحْكُمَ بَيْن النّاسِ فِيمَا اخْتَلَفُوا فِيهِ...).1
«مردم گروه واحدى بودند، خداوند پيامبران نويد و بيم دهنده اى را برانگيخت وهمراه آنان به حق كتاب فرستاد، تا ميان مردم در موضوعى كه اختلاف دارند داورى كنند».
آيه به روشنى حاكى است كه هدف از بعثت پيامبران و فرو فرستادن كتاب جز اين نيست كه اولاً در ميان مردم به حق داورى نمايند وثانياً آنان را به اعتقاد حق و عمل صحيح رهبرى كنند، واين دو هدف جز در سايه عصمت و مصونيت پيامبران از خطا در اخذ وحى و تبليغ آن ممكن نيست; زيرا در غير اين صورت گفتار مبعوثان الهى، آنان را به حقيقت از نظر اعتقاد و عمل رهبرى نكرده، بلكه مايه گمراهى خواهد بود.

آيه چهارم:

(وَما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى*إِنْ هُوَ إِلاّ وَحْىٌ يُوحى) .2
«از روى هواى نفس سخن نمى گويد بلكه گفتار او وحى الهى است كه به او الهام مى شود».
اين آيه به روشنى مى رساند كه آنجا كه پيامبر به عنوان نماينده خدا سخن مى گويد، وحى است كه سر سوزنى با واقع اختلاف ندارد، خواه گفتار ايشان، آيه قرآنى باشد يا به صورت حديث.
اين آيات به روشنى مصونيت پيامبران را در مقام اخذ وحى و حفظ «و ابلاغ» آن به روشنى ثابت مى كند، اكنون وقت آن رسيده است كه با دلايل

1 . بقره/213.
2 . نجم/3ـ4.

صفحه 53
عصمت آنان در مراحل ديگر آشنا شويم.

2 ـ پيراستگى از گناه

با دلايل پيراستگى پيامبران از خطا و لغزش در اخذ و دريافت وحى الهى، و حفظ ونگهدارى آن و تبليغ و بيان آن به مردم، كاملاً آشنا شديم، اكنون وقت آن رسيده است كه با دومين درجه از درجات عصمت كه پيراستگى آنان از گناه و نافرمانى خدا است، آشنا شويم و دلايل عقلى و قرآنى را مطرح نماييم.
نخست به گونه اى فشرده به دلايل عقلى عصمت اشاره مى كنيم آنگاه به دلايل قرآنى آن مى پردازيم و از ميان دلايل عقلى تنها دو دليل را كه بيش از دلايل ديگر وجدان انسان را قانع مى سازند، در اينجا منعكس مى كنيم هر چند يكى از اين دو، در بخش مصونيت پيامبران در تلقى وحى و حفظ و تبليغ آن به مردم به صورت فشرده مطرح گرديد، ولى در اين جابه صورت مبسوط مطرح مى نماييم.

1. عصمت و جلب اعتماد

هدف از بعثت پيامبران، هدايت وتربيت مردم است و تحقق اين هدف در گرو شرايطى است كه مهم آن، ايمان افراد به صدق گفتار مربى است و بدون تحقق چنين شرطى سخن و برنامه مربى نقش بر آب مى شود.
هرگاه عمل مربى با گفتار او مطابق باشد، طبعاً اعتماد شنونده را به خود جلب مى كند و مايه گرايش مردم به مكتب مى گردد; ولى اگر او بر خلاف گفتار خود رفتار نمايد، اعتماد مردم به صحت گفتار او از بين مى رود، و هر

صفحه 54
خردمندى با خود مى گويد: اگر مربى به صحت گفتار خود ايمان داشت هرگز، بر خلاف گفتار خود، كارى صورت نمى داد و در عمل به برنامه پيشگام مى شد.
ممكن است گفته شود: چه مانع دارد كه مربى به هيچ قيمت دروغ نگويد ولى ديگرخلافها را مرتكب شود، بنابر اين انجام خلاف، دليل بر بى پايه بودن برنامه هاى تربيتى مربى نمى شود.
ولى چنين تفكيكى ميان گناهان، فرضيه اى بيش نيست و نمى تواند پايه يك تربيت عمومى گردد زيرا:
اوّلاً: چنانچه در تشريح ماهيت عصمت، يادآور شديم: مصونيت در برابر همه و يا بخشى از گناهان ، معلول يك رشته ملكات و يا حالات روانى است كه انسان را از اقدام به خلاف باز مى دارد، و از اين ملكات مى توان به «عشق به خدا وجمال و جلال او» يا ترس از «پيامد گناهان» و... تعبير كرد، در اين صورت چگونه مى توان ميان گناهان چنين تفكيكى قائل شد، و انسانى را فرض كرد كه آماده انجام هر نوع گناه از قبيل: قتل نفس، هتك ناموس و اموال و... مى باشد، امّا به هيچ قيمت به خدا دروغ نمى بندد واگر در انسان حالت ترس ازخدا نباشد، تفكيك بين دروغ و ديگر گناهان بى جهت و بى ملاك خواهد بود.
ثانياً: فرض كنيد چنين تفكيكى از نظر ثبوت و واقع، امكان پذير باشد ولى اثبات اينكه اين فردِ مدّعى نبوت و آورنده برنامه ازكسانى است كه هرگز به خدا دروغ نمى بندد، امّا ازارتكاب ديگر گناهان پروا ندارد، كار آسانى نيست; زيرا انسان از كجا بداند كه اين فرد از آن نوع افرادى است كه ميان بستن دروغ به خدا و ديگر گناهان عملاً قائل به تفكيك است و اگر خود مدعى رسالت، چنين تفكيكى را ادعا كند بيشتر مايه ترديد وشك مى شود!

صفحه 55
خلاصه: تأمين هدف بعثت كه هدايت و گرايش مردم است، جز در سايه «جلب اعتماد مردم» امكان پذير نيست و يك چنين جريان عمومى بدون وارستگى مربى محقَّق نمى شود و از اين جهت بايد پيامبران به حكم خرد، پيراسته از گناه و معصيت باشند تا اعتقاد توده ها را نسبت به خود جلب كنند.
باز گاهى تصور مى شود كه در جلب اعتماد مردم كافى است كه پيامبران آشكارا مرتكب خلاف نشوند، ولى اين نوع پيراستگى مانع از آن نيست كه در خفا و پنهانى و دور از انظار، مرتكب گناه بشوند.
يك چنين تصورى درباره پيامبران، ويرانگر اهداف بعثت آنهاست; زيراهرگاه براى پيامبران مانع و رادعى از گناه وجود نداشته باشد، و فقط به خاطر جلب مردم از گناه دورى جويند در اين صورت، اعتماد به صدق گفتار آنان، از بين مى رود; زيرامردم از كجا بدانند كه اين فرد در تبيين دستورهاى خدايى راه دروغ را نمى پيمايد؟ در اين صورت براى تشخيص راست از دروغ، ملاكى در اختيار مردم نيست كه راست را از دروغ بازشناسند و اگر آنان، دروغ هم بگويند، دروغشان از راست تميز داده نخواهد شد.
گذشته از اين، يك انسان براى مدت كوتاهى مى تواند، مردم را فريب دهد و منافقانه با تضادِ«درون با برون» به سر ببرد ولى ديرى نمى پايد پرده از راز درون بر مى افتد و حقيقت روشن مى گردد.
خلاصه: اين نوع فرضيه ها نه با هدف بعثت سازگار است و نه در زندگى قابل پياده شدن مى باشد، راه منحصر براى جلبِ اعتماد، جز اعتقاد به پيراستگى پيامبران از گناه در درون و برون نمى باشد، و هر نوع فرضيه مانند دو فرضيه پيشين، پنداره اى بيش نيست.

صفحه 56

2. مايه هاى گرايش و انزجار

متكلم معروف شيعه «مرحوم مرتضى» دليل ياد شده را به گونه اى ديگر تقرير كرده ويادآور مى شود: «هدف از بعثت در صورتى تأمين مى گردد كه در زندگى راهنمايان آسمانى، نقطه ضعف وموجبات انزجار و تنفر وجود نداشته باشد، تا مردم پس از شنيدن سخنان آنان، به آسانى به سوى آنان گرايش پيدا كرده و از او پيروى كنند».
«روى اين اساس، دانشمندان معتقدند كه پيامبران آسمانى بايد از هر نقطه ضعف كه موجب تنفر و دورى مردم باشد، پيراسته گردند، هر چند موجبات تنفر، خارج از اختيار آنان باشد. ولذا افراد مبتلا به بيماريهاى جذام و برص و مانند آنها كه افراد بالطبع از آنها گريزان مى باشند، نمى توانند مسؤولان رسالت الهى باشند; زيرا هر قدر هم مؤمن و پاكدامن باشند نمى توانند مردم را به خود جذب كنند و در نتيجه هدف از بعثت تأمين نمى گردد».
«آلودگى خانوادگى يا آلودگى فردى، چه پيش از بعثت و يا پس از بعثت، مايه تنفر مردم از مدعيان رسالت است و سپردن يك چنين رسالت بزرگ، به فردى كه در آن مايه تنفر و انزجار وجود دارد كارى حكيمانه نيست; زيرا هدف از برانگيختن در اين شرايط تأمين نمى گردد».
آنگاه مرحوم مرتضى، به برخى از پرسشهايى كه پيرامون اين دليل هست مى پردازد و مى گويد:
«ممكن است گفته شود: بسيارى از فرقه ها، انجام گناه را بر پيامبران تجويز مى كنند و يك چنين تجويزى، آنان را از گرايش باز نداشته است».
وى در پاسخ اين سؤال بيانى دارد كه به آن اشاره مى كنيم:

صفحه 57
«براى سكون خاطر و آرامش دل، درجات و مراتبى است و آرامشى كه از گفتار معصوم به انسان دست مى دهد، با آرامشى كه از گفتار كسى كه داراى چنين حالتى نيست، يكسان نمى باشد، چه بسا انسان، گفتار هر دو را تصديق و باور نمايد. ولى مسلماً آن سكون خاطرى كه از گفتار انسانهاى پيراسته از گناه حاصل مى شود، با سكون خاطرى كه از گفتار انسانهاى عادى به دست مى آيد، برابرى نمى كند».
اين جريان نه تنها در باره انسانهاى معصوم و غير معصوم حكم فرماست، بلكه همين وضع درباره انسانى كه ارتكاب صغاير را بر او تجويز مى كنيم ولى او را از ارتكاب كباير پيراسته مى دانيم با انسانى كه براى او هر دو را تجويز مى نماييم، حكم فرما مى باشد و اعتماد و اطمينان ما به سخنِ انسان نخست، بيش از اطمينانمان به سخن انسان دوم است.
از اين بيان پاسخ برخى از پرسشهاى ديگر روشن مى گردد و آن اينكه: گاهى مى گويند در زمينه هاى جلب وگرايش مردم كافى است كه پيامبران پس از بعثت پيراسته از گناه باشند، هر چند قبل از برانگيخته شدن، پيراسته از آلودگى نباشند.
و يا گاهى مى گويند: كافى است كه پيامبران از گناهان بزرگ بپرهيزند هر چند از گناهان صغيره دورى نجويند.
پاسخ همه اين پرسشها يكى است و آن اينكه: مايه جلب و گرايش، هر چه بيشتر باشد، اعتماد و اطمينان ايمان و گرايش نيز بيشتر خواهد بود و هدف بعثت، به صورت كامل جامه عمل خواهد پوشيد.1
در اينجا سؤال ديگرى است كه گاهى مطرح مى گردد و آن اينكه:
عقلاى جهان در تبليغ برنامه هاى خود، مقيد به اعزام مبلِّغ هاى دور از

1 . تنزيه الأنبياء، ص 4ـ6.

صفحه 58
هرنوع كاستى نيستند و چه بسا از افرادى كمك مى گيرند كه در صفحه زندگى آنان نقطه و يا نقاط ضعفى وجود دارد، در اين صورت چه مانعى دارد كه خدا نيز در تبليغ آيين خود بر اين شيوه عمل كند؟
ولى پاسخ اين پرسش روشن است و آن اينكه: اكتفاى عقلاى جهان بر چنين مبلّغ هايى به خاطر يكى از دو جهت است: يا افراد كامل در اختيار ندارند و يا تحقق يك هدف به حدّمعيّنى اكتفا مى ورزند درحاليكه هيچ يك از دو انگيزه در ساحت خدا وجود ندارد.1

قرآن و عصمت پيامبران

با توجه به اين نوع از دلايل عقلانى بايد هماهنگى قرآن را با خرد در اين زمينه حدس زد، اتفاقاً مسأله عصمت پيامبران هر چند به صورت صريح وبه شكل دلالت مطابقى به نحوى كه درباره فرشتگان وجود دارد، مطرح نشده است امّا در پرتو دقت در بخشى از آيات مى توانيم نظر قرآن را در اين مورد بررسى كرده و اينك قسمتى از آيات را در اينجا منعكس مى كنيم:

گواه نخست از قرآن

آيات سه گانه اى در قرآن وارد شده كه از ضميمه كردن هر سه به هم، مى توان عصمت پيامبران را به دست آورد، اينك آيات سه گانه:
1. (أُولئِكَ الَّذينَ هَدَى اللّهُ فَبهُديهُمُ اقْتَدِهْ قُلْ لا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِنْ هُوَ إِلاّذِكْرى لِلْعالَمينَ) .2

1 . الميزان، ج2، ص 141.
2 . انعام/90.

صفحه 59
«آنان (اشاره به پيامبران نامبرده در آيات پيش) كسانى هستند كه خدا آنان را هدايت كرده بنابر اين از هدايت آنان پيروى كنيد. بگو من از شما مزد نمى خواهم قرآن جز وسيله يادآورى براى جهانيان، چيزى بيش نيست».
2. (...وَمَنْ يُضْلِلِ اللّهُ فَما لَهُ مِنْ هاد * وَمَنْ يَهْدِ اللّهُ فَما لَهُ مِنْ مُضِلّ...) .1
«هركس را خدا گمراه كند براى او هدايت كننده اى نيست و هركس را خدا راهنمايى كند براى او گمراه كننده اى نيست».
3. (أَلَمْ أَعْهَدْإِلَيْكُمْ يا بَنِى آدَمَ أَنْ لا تَعْبُدُوا الشَّيْطانَ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبينٌ* وَأَنِ اعْبُدُونى هذا صِراطٌ مُسْتَقيمٌ* وَلَقَدْأَضَلَّ مِنْكُمْ جِبلاًّ كَثيراً أَفَلَمْ تَكُونُوا تَعْقِلُونَ).2
«مگر با شما اى فرزندان آدم! عهد نبستم كه شيطان را پرستش نكنيد چون او دشمن آشكارى براى شما است؟ مرا بپرستيد! اين است راه راست، و شيطان گروه زيادى ازشما را (بر اثر نافرمانى با خدا) گمراه كرده است، چرا فكر نمى كنيد!».
با ضميمه كردن مفاد هر سه آيه به هم، مى توان عصمت پيامبران را در مورد گناه، نتيجه گرفت; زيرا : آيه نخست به حكم مفاد جمله (أُولئِكَ الَّذينَ هَدَى اللّهُ )مى رساند كه پيامبران هدايت يافتگان هستند كه بايد از آنان پيروى نمود.
آيه دوم به حكم مفاد جمله(وَمَنْ يَهْدِ اللّهُ فَما لَهُ مِنْ مُضِلّ) مى رساند: افرادى كه در پوشش هدايت الهى قرار گيرند، هرگز مضل و گمراه كننده، و يا اضلال وگمراهى به آنان راه ندارد.

1 . زمر/36ـ37.
2 . يس/60ـ62.

صفحه 60
آيه سوم به حكم جمله:(وَلَقَدْأَضَلَّ مِنْكُمْ جِبلاًّ كَثيراً )مى رساند: هر فردى به هر مقدارى كه خدا را نافرمانى مى كند، از راه راست منحرف و گمراه مى شود و ضلالت وگمراهى با گناه و نافرمانى توأم و همراه است و هر فردى كه خدا را نافرمانى كند، گمراه نيز مى باشد.
با توجه به اين سه مضمون، به روشنى مى توان عصمت پيامبران را از آيات ياد شده استنباط كرد; زيرا: هرگاه خلاف و نافرمانى نوعى ضلالت و گمراهى باشد و از طرف ديگر، پيامبران هدايت يافتگانى هستند كه ضلالت به آنها راه ندارد، در اين صورت نتيجه گيرى مى شود كه خلاف و نافرمانى به زندگى آنان راه ندارد و آنها پيراسته از گناه و خلاف مى باشند و اگر بخواهيم اين مطلب را به شكل منطقى در بياوريم بايد چنين بگوييم.
«هر نوع معصيت وگناه، ضلالت و گمراهى است» و «ضلالت و گمراهى به ساحت پيامبران راه ندارد» نتيجه مى دهد كه «معصيت و گناه به ساحت پيامبران راه ندارد».

گواه دوم از قرآن

قرآن به افرادى كه خدا و پيامبر او را اطاعت مى كنند، نويد مى دهد كه آنان با افرادى كه مورد انعام خدا قرار مى گيرند، همراه خواهند بود و اين گروه عبارتند از:
1. پيامبران، 2. صديقان، 3. شهيدان(بر اعمال)، 4. صالحان. چنان كه مى فرمايد:
(وَمَنْ يُطِعِ اللّهَ وَالرَّسُولَ فَأُولئِكَ مَعَ الَّذِينَ أَنَعَمَ اللّهُ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبِيِّينَ وَالصِّدّيقينَ وَالشُّهَداءِوَالصّالِحينَ وَحَسُنَ أُولئِكَ رَفِيقاً).1

1 . نساء/69.

صفحه 61
«كسانى كه خدا و پيامبر او را اطاعت مى كنند، آنان با كسانى خواهند بود كه مورد انعام خدا قرار گرفته اند، و آنان عبارتند از پيامبران، صديقان، شهيدان، صالحان، چه نيكو مصاحبانى هستند!».
بنابر اين «انبياى الهى»جزو كسانى هستند كه مورد انعام الهى قرار گرفته اند، اين از يك طرف. از طرف ديگر در سوره حمد يادآور مى شود كه گروه مورد انعام نه مورد خشم خدا هستند و نه ضال و گمراهند چنانكه مى فرمايد:
(صِراطَ الَّذِينَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ غَيْرِالْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ وَلا الضّالّينَ) .1
«راه كسانى كه به آنان نعمت بخشيدى نه راه كسانى كه مورد خشم الهى هستند و نه راه گمراهان».
از ضميمه اين دو آيه به روشنى به دست مى آيد كه پيامبران از مصاديق (غَيْرِالْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ وَلا الضّالّينَ)مى باشند.
و با توجه به اينكه هر نوع معصيت و نافرمانى خدا،نوعى ضلالت و گمراهى است، مى توان قاطعانه گفت: از آنجا كه پيامبران ضالّ و گمراه نيستند، طبعاً عاصى وخلافكار نيز نمى باشند و نتيجه آن چيزى جز «عصمت وپيراستگى از گناه» نيست.

گواه سوم از قرآن

قرآن در آيه اى، پيامبران را با اوصافى مانند: «هدايت» و «اجتبينا» ياد مى كند و مى فرمايد:
(أُولئِكَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللّهُ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبِيِّينَ مِنْ ذُرِّيَّةِ آدَمَ وَمِمَّنْ حَمَلْنا مَعَ

1 . حمد/7.

صفحه 62
نُوح وَمِنْ ذُرِّيَّةِ إِبْراهيمَ وَإِسْرائيلَ وَمِمَّنْ هَدَيْنا وَاجْتَبَيْنا إِذا تُتْلى عَلَيْهِمْ آياتُالرَّحْمنِ خَرُّوا سُجَّداً وَبُكِيّاً) .1
«اين گروه كسانى هستند كه مورد انعام خدا قرار گرفته اند و آنان عبارتند از پيامبرانى كه از ذريّه آدم و از كسانى كه با نوح بر كشتى سوار كرديم و از خاندان ابراهيم و يعقوب و از آنها كه هدايت كرديم، برگزيديم. آنان كسانى بودند كه وقتى آيات خداوند رحمان بر آنها تلاوت مى شد، به خاك افتاده و سجده مى كردند، در حالى كه گريان بودند».
همان طور كه ملاحظه مى فرماييد پيامبران با صفات ياد شده در زير توصيف شده اند:
1. (أَنْعَمَ اللّهُ عَلَيْهِمْ) .
2. (هَدَيْنا) .
3. (وَاجْتَبَيْنا) .
4. (خَرُّوا سُجَّداً وَبُكِيّاً) .
در حالى كه قرآن پيامبران را با صفات مذكور توصيف مى كند، در آيه بعد، گروه مقابل آنان را با اوصاف كاملاً متفاوت و متضاد، معرفى مى نمايد و مى فرمايد:
(فَخَلَفَ مِنْ بَعْدِهِمْ خَلْفٌ أَضاعُوا الصَّلاةَ وَاتَّبَعُوا الشَّهَواتِ فَسَوْفَ يَلْقَونَ غَيّاً).2
«پس از آنها، فرزندان ناشايسته اى روى كار آمدند كه نماز را ضايع كردند و از خواسته هاى نفسانى پيروى كردند به زودى به نتيجه گمراهى خود خواهند رسيد».
در اين آيه گروه دوم با جمله هاى ياد شده در زير توصيف شده اند:
1. (أَضاعُوا الصَّلاةَ) .

1 . مريم/58.
2 . مريم /59.

صفحه 63
2. (وَاتَّبَعُوا الشَّهَوات) .
3. (يَلْقَونَ غَيّاً) .
از تقابل دوگروه در صفات، مى توان چنين نتيجه گرفت كه پيامبران درست نقطه مقابل گروه دوم مى باشند يعنى از شهوتها وخواسته هاى نفسانى پيروى نكردند و گمراه نشدند تا مجازات آن را ببينند.
چنين گروهى كه نه از شهوات پيروى مى كنند، و نه با مجازات گمراهى روبرو مى شوند، گروهى جز معصوم نخواهند بود; زيرا فرد گنهكار پيوسته از نفسانيات پيروى مى كند، وبا كيفر گمراهى روبرو مى گردد، و افرادى كه از چنين جريانى به دور باشند، طبعاً معصوم و پيراسته از گناه خواهند بود.

گواه چهارم

مصلحان بزرگ جهان از طريق گفتار و رفتار، جامعه را به راه راست و خوشبختى هدايت مى كنند و توده هاى علاقمند به رهبران خود، رفتار و گفتار آنان را سرمشق خود قرار داده و از هر دو به صورت يكسان پيروى مى كنند و هرگز ميان اين دو، از نظر عوامل تربيت فرق نمى گذارند، وهرگاه مصلحى بگويد: «شما از گفتار من سرمشق بگيريد، نه از رفتار من!» مردم سخن او را غير منطقى تلقى كرده و كاملاً از دور او پراكنده مى شوند.
در يك چنين شرايطى كه بر جامعه ها حاكم است قرآن مى فرمايد:
(وَما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُول إِلاّ لِيُطاعَ بِإِذْنِ اللّهِ...) .1
«هيچ پيامبرى را نفرستاديم مگر اينكه به فرمان خدا از او اطاعت و پيروى شود».
اين آيه با توجه به زمينه ياد شده مى رساند كه بايد از گفتار و رفتار او

1 . نساء/64.

صفحه 64
پيروى شود و اگر گفتار او حجت و شايسته پيروى است، رفتارش نيز بايد چنين باشد.
هرگاه رفتار تمام پيامبران مطابق برنامه الهى بوده باشد، طبعاً پيروى از آنها نه تنها اشكالى نخواهد داشت، بلكه شايسته پيروى خواهد بود.
ولى اگر آنان را معصوم از گناه و پيراسته از نافرمانى ندانيم و معتقد شويم كه آنان گاه و بيگاه مصدر گناه و خلاف مى گردند; در اين صورت، مردم ناآگاه به حكم اين آيه، بايد از رفتار آنان پيروى كنند، از طرف ديگر چون عمل آنها بر خلاف قوانين الهى است، بايد از آن اجتناب ورزند در اين صورت تكليف مردم چيست؟ آيا نتيجه اين كار جز اين مى شود كه خدا در مورد چنين عملى، هم دستور پيروى داده و هم از آن نهى كرده است؟! از آنجا كه چنين تكليفى محال است، طبعاً بايد گفت: به حكم لزوم پيروى از پيامبران در همه موارد، هيچ پيامبرى دچار انحراف و گناه نمى شود.

گواه پنجم

يك رشته از آيات قرآن، دستور مى دهد كه از پيامبر گرامى اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم) بدون قيد و شرط پيروى كنيم و كليه دعوتهاى او را بپذيريم و اين نوع از آيات، گواه بر عصمت او مى باشند، اينك بيان اين نوع آيات و توضيح دلالت آنها:
(قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللّهَ فَاتَّبِعُونى يُحْبِبْكُمُ اللّهُ وَيَغْفِرْلَكُمْ ذُنُوبَكُمْ وَاللّهُ غَفُورٌ رَحيمٌ) .1
«بگو اگر خدا را دوست داريد، از من پيروى كنيد! در اين صورت خدا نيز شما را دوست دارد و گناهان شما را مى بخشد، خداوند آمرزنده و مهربان است».

1 . آل عمران/31.

صفحه 65
باز مى گويد:
(مَنْ يُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اللّهَ...).1
«هركس از پيامبر پيروى كند، ازخداوند اطاعت كرده است».
باز مى فرمايد:
(وَمَنْ يُطِعِ اللّهَ وَرَسُولَهُ وَيَخْشَ اللّهَ وَيَتَّقهِ فَأُولئِكَ هُمُ الفائِزونَ) .2
«هركس از خدا و پيامبر او اطاعت كند و داراى خشيت باشد و از مخالفت او بپرهيزد، آنان رستگارانند».
قرآن در انتقاد از تمايلات مسلمانان بر اينكه در برخى از موارد، پيامبر از آنان پيروى كند چنين مى فرمايد:
(وَاعْلَمُوا أَنَّ فيكُمْ رَسُولَ اللّه لَوْ يُطيعُكُمْ فى كَثير مِنَ الأَمْرِ لَعَنِتُّمْ...) .3
«بدانيد پيامبر خدا در ميان شما است اگر در بسيارى از موارد از شما پيروى كند، همگان به زحمت مى افتيد».
اينگونه از آيات كه بدون چون و چرا پيامبر را «مطاع» معرفى مى كنند وحتى در برخى از آيات، اطاعت او را شاخه اى از اطاعت خدا مى دانند، از دو نظر گواه بر عصمت پيامبران مى باشند.
1. كليه دعوتهاى زبانى او، لازم الاطاعه و مورد رضايت خدا است و بايد از آن اطاعت كرد، اگر او از نظر گفتار، مصون از معصيت و گناه نباشد، در اين صورت نمى توان كليه دعوتهاى زبانى و لفظى او را «لازم الاجرا»معرفى نمود اين نوع دعوت به پيروى، حاكى است كه فرمانهاى او سر سوزنى از رضاى

1 . نساء/80.
2 . نور /52.
3 . حجرات/7.

صفحه 66
خدا تخطى نكرده و پيوسته عين حقيقت است.
2. تبليغ فعلى و عملى، در نظر مردم نافذتر از تبليغ لفظى و گفتارى است و هر عملى كه از رسولان الهى سر مى زند، خود يك نوع دعوت به اطاعت و پيروى است، و موقعيت پيامبران در جامعه آنچنان حساس و باريك است كه همگان در تمام گفتار و رفتار او دقت كرده و زندگى آنان را «اسوه» و «الگو» قرار مى دهند، اگر آنان از نظر رفتار معصوم و پيراسته نباشند، هرگز نبايد بدون قيد و شرط«مطاع» معرفى گردند، بالأخص كه قرآن او را «اسوه» تلقى كرده و به جامعه اسلامى دستور مى دهد كه رفتار و گفتار او نمونه زندگى آنان باشد، چنان كه مى فرمايد:
(لَقَدْ كانَ لَكُمْ فى رَسُولِ اللّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ كانَ يَرجُوا اللّه وَاليَومَ الآخِرَ وَذَكَرَ اللّهَ كَثيراً) .1
«رسول خدا براى شما اسوه و الگوى خوبى است، براى كسى كه اميد به خدا و سراى ديگر دارد و خدا را زياد ياد مى كند».
«اسوه» و «الگو» بودن پيامبر خدا بر افراد، نشانه اين است كه رفتار و گفتار او كمترين خطايى نداشته، و همگى عين حقيقت ومورد رضايت خدا است.

گواه ششم

قرآن در برخى از آيات از قول شيطان نقل مى كند كه وى پس از طرد از درگاه الهى چنين گفت:
(...فَبِعِزَّتِكَ لأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعينَ* إِلاّعِبادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصينَ).2
«به عزّت تو سوگند! همه بندگان تو را گمراه خواهم كرد، جز بندگان مخلَص (به فتح لام)

1 . احزاب/21.
2 . ص/82ـ83.

صفحه 67
تو را ».
اين مضمون نيز در سوره حجر آيه هاى 39ـ40 نيز آمده است، آنجا كه مى فرمايد:.
(...وَلأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعينَ* إِلاّعِبادَكَ مِنْهُمُ المُخْلَصينَ) .
«همه آنان را گمراه مى كنم، جز گروهى از بندگان تو كه مخلص هستند» .
اين قسمت از آيات، حاكى از پيراستگى مخلصان از اغواى شيطان مى باشد و معناى پيراستگى از اغواى شيطان، جز عصمت مطلقه چيز ديگرى نمى تواند باشد; زيرا هر فردى به تناسب گناهى كه انجام مى دهد، تحت تأثير اغواى شيطان قرار مى گيرد، و گناهى كه از انسان سر مى زند، شيطان در آن سهمى دارد; كار شيطان جز وسوسه در صدور، چيز ديگرى نيست و پيراستگى فردى از «اغوا» ملازم با پيراستگى از معصيت و تمرد است; همچنانكه گناه وخلاف هر اندازه هم كوچك و ناچيز باشد ، از اغواى شيطان و دعوت و تحريك او جدا نيست; بنابر اين هرگاه بندگان مخلص خدا از اغواى شيطان پيراسته باشند، طبعاً از گناه نيز پيراسته خواهند بود، اين يك قسمت از آيات است كه مخلصان را معصوم و پيراسته معرفى مى كند، و در اين زمينه، آيات ديگرى نيز هست كه از اين گروه ستايش مى كند.1
در كنار اين آيات، آياتى است كه انگشت روى مصاديق و جزئيات «مخلصان» مى گذارد و برخى از آنان را معرفى مى نمايد:
(وَاذْكُرْ عِبادَنا إِبْراهيمَ وَإِسْحاقَ وَيَعْقُوبَ أُولى الأَيْدى وَالأَبْصارِ* إِنّا أَخْلَصْناهُمْ بِخالِصَة ذِكْرَى الدّارِ* وَإِنَّهُمْ عِنْدَنا لَمِنَ الْمُصْطَفَيْنَ الأَخْيار*

1 . به سوره صافات، آيات 40، 74، 128، 160و 169 مراجعه فرماييد.

صفحه 68
وَاذْكُرْإِسْماعِيلَوَاليَسَعَ وَذا الكِفْلِوَكُلٌّ مِنَ الأَخْيارِ).1
«بندگان ما ابراهيم و اسحاق و يعقوب صاحبان نعمت و بصيرت را به يادآور! ما آنان را به خاطر ياد سراى ديگر، خالص و پاكدل قرار داديم، آنان نزد ما از برگزيدگان و خوبانندو ياد كن اسماعيل و اليسع و ذو الكفل را! كه همه از نيكوكاران بودند».
اين پيامبران كه اسامى آنان در اين آيات آمده است به حكم جمله : (إِنّا أَخْلَصْناهُمْ بِخالِصَة) جزو بندگان مخلص(به فتح لام) خدا معرفى شده اند وبا ضميمه كردن اين دسته از آيات كه مصاديق «مخلصان» را معرفى مى كند، به آيات نخست كه «مخلصان» را پيراسته از اغواى شيطان مى دانند و همگى را معصوم معرفى مى نمايد، مى توان به روشنى گفت : كه اين گروه از پيامبران كه نامهاى آنان در اين آيات آمده است، قطعاً معصوم و پيراسته از گناه مى باشند.
وبا توجه به يك اصل مسلّم در باره پيامبران و آن اين كه: كسى درباره عصمت پيامبران، قائل به تفصيل نشده است وقولى ديگر مبنى بر اينكه برخى را معصوم و برخى ديگر را معصوم نداند، در كار نيست، مى توان گفت: اثبات عصمت اين گروه ملازم با اثبات عصمت انبياى ديگر نيز هست.
با اين بيان مى توان، ازا يات وارد در سوره انعام كه در باره گروهى از پيامبران بنى اسرائيل سخن مى گويد، عصمت پيامبران را ثابت نمود. قرآن در اين آيات پيامبران را ياد مى كند آنگاه همگان را چنين توصيف مى كند ومى فرمايد:
(...وَاجْتَبَيْناهُمْ وَهَدَيْناهُمْ إِلى صِراط مُسْتَقيم) .2

1 . ص/45ـ48.
2 . انعام/87.

صفحه 69
«اين پيامبران را برگزيدم و همه را به راه راست هدايت كردم».
مى توان گفت: مقصود از (اجْتَبَيْنا) در اين آيه همان افاضه عصمت بر آنان است. و وقتى گروهى از پيامبران، معصوم و پيراسته از گناه باشند، طبعاً تمام پيامبران نيز چنين هستند; زيرا قول به تفصيل درباره پيامبران وجود ندارد.
در اين بحث گسترده، بحث هاى مهمى از عصمت به صورت روشن، مورد بحث و بررسى قرار گرفت و دلايل قرآنى همگى مطرح گرديد. اين بحث هاى مهم عبارتند از:
1. مصونيت پيامبران در تلقّى وحى.
2. مصونيت در تبليغ و بيان اصول و فروع دين.
3. مصونيت از گناه به صورت فعل حرام و يا ترك واجب.
ولى با تبيين «مباحث سه گانه» كليّه بحث هاى مربوط به عصمت به پايان نمى رسد. بلكه مسأله مهمى باقى مى ماند و آن مسأله «پيراستگى پيامبران از سهو و خطا در زندگى و موضوعات عادى است و اين همان «مسأله سهو النّبى (صلى الله عليه وآله وسلم)» است كه در اخبار فريقين وارد شده است».
چون اين بحث جنبه قرآنى ندارد، و فقط از نظر حديثى درباره آن بايد سخن گفت، از ورود به آن خوددارى كرده و در كتاب «الالهيات» در باره اش سخن گفته ايم.1
اكنون لازم است آياتى را كه به ظاهر منافى با عصمت مطلق پيامبران است، مورد بحث و بررسى قرار دهيم. و در اين مورد به آياتى كه بيشتر به

1 . الالهيّات: ج 3، ص 200.

صفحه 70
بحث و بررسى نياز دارند مى پردازيم ولى آن رشته آياتى كه ايهام آنها بر عدم عصمت بسيار ضعيف، بلكه اصلاً دلالتى ندارند و فقط برخى عقيده خود را بر آيه تحميل كرده اند، وارد بحث نمى كنيم.

صفحه 71

( 1)

دستاويزهاى كلّى مخالفان عصمت

مسأله عصمت از مسايل مهم كلامى است كه زير بناى بسيارى از اصول عقيدتى را تشكيل مى دهد، به گونه اى كه اگر بر اين اصل آسيبى برسد، شكل و قيافه بسيارى از بحثها عوض و دگرگون مى گردد. و از عنايت قرآن به اين مسايل كه گاهى آن را به طور تصريح و احياناً به صورت تلويح واشاره مطرح مى كند، مى توان پايه اهميت آن را به دست آورد.
در گذشته، آيات بيانگر عصمت پيامبران را در مراحل گوناگون مطرح كرديم وبر هر فرد منصفى (مشروط بر اينكه پيشداور نباشد) جاى شك باقى نماند كه پيامبران الهى، در مقام اخذ و تلقى وحى، و ضبط ونگاهدارى، و تبليغ وتعليم آن به مردم، از خطا و لغزش مصون بوده و همچنين در مورد عمل به واجبات و ترك محرمات، «اسوه» و «الگوى» جامعه مى باشند.
ولى در طول تاريخ، مخالفان عصمت پيامبران، يك رشته آيات قرآنى را دستاويز خود قرار داده وبا آنها بر عدم عصمت پيامبران عموماً وعدم عصمت پيامبر اسلام خصوصاً، استدلال كرده و اذهان را مشوب و آلوده ساخته اند و اين نوع از آيات، دستاويزى براى گروهى شده است كه پيوسته مى خواهند شخصيتهاى الهى را از آن مقام و منزلتى كه دارند، پايين بياورند، ومناصب نبوت و رسالت و امامت را در رديف مقامات اجتماعى قرار دهند، اكنون لازم

صفحه 72
است پيرامون اين نوع از آيات، به گونه اى بحث و بررسى كنيم و در نتيجه مخالفان را خلع سلاح سازيم.
اين نوع آيات را مى توان به سه گروه تقسيم كرد:
1. گروهى كه ظاهر آنها با عصمت تمام پيامبران سازگار نيست.
2. گروهى كه به ظاهر با عصمت برخى از پيامبران مانند آدم و يونس و داوود وفق نمى دهد.
3. گروهى كه ارتباط مستقيم با عصمت پيامبر گرامى اسلام دارد1 و ما از هر گروه، آياتى را كه بيشتر دستاويز مخالفان است، مطرح مى كنيم وبحث پيرامون آياتى را كه از نظر دلالت بر مدعاى مخالف، بسيار ضعيف و ناچيز است، به وقت ديگرى موكول مى نماييم.

آيات گروه نخست

در اين بخش فقط دو گروه از آيات را مطرح مى كنيم كه بيشتر مستمسك گروه مخالف عصمت مى باشد. گروه اوّل اين آيات، در سوره يوسف و ديگرى در سوره حج مى باشد. نخست آيات سوره يوسف:
(وَما أَرْسَلْناكَ مِنْ قَبْلِكَ إِلاّرِجالاً نُوحى إِلَيْهِمْ مِنْ أَهْلِ القُرى أَفَلَمْ يَسيرُوا فِى الأَرْضِ فَيَنْظُرُوا كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَلَدارُ الآخِرَةِ خَيْرٌ لِلّذِينَ اتَّقَوا أَفَلا تَعْقِلُونَ).2
«پيش از تو افرادى را در شهرها برانگيختيم و به آنان وحى كرديم. آيا در زمين

1 . توضيح اين بخش از آيات به جلد هفتم اين مجموعه موكول مى گردد و در اين جلد عصمت پيامبر گرامى از نظر قرآن مورد تجزيه و تحليل قرار مى گيرد و دستاويزهاى مخالفان عصمت رسول گرامى مطرح مى گردد، همچنان كه مسأله مصونيت ايشان از سهو و خطا در اين جلد مشروحاً بررسى مى شود.
2 . يوسف/109.

صفحه 73
سير نكردند تا ببينند سرانجام كسانى را كه پيش از آنان بودند؟ سراى آخرت براى افراد پرهيزكار، خوب است. آيا نمى انديشيد؟».
(حَتّى إِذَا اسْتَيْأَسَ الرُّسُلُ وَظَنُّوا أَنَّهُمْ قَدْ كذِبُوا جائَهُمْ نَصْرُنا فَنُجِىَّ مَنْ نَشاءُوَلا يُرَدُّ بَأسُنا عَنِ القَومِ الْمُجْرِمينَ).1
«مردم شهرها به مخالفت خود با پيامبران ادامه دادند، تا رسولان ما مأيوس شدند و گمان كردند كه به آنان دروغ گفته شده است، در اين موقع نصرت ما فرا رسيد هر كس را كه بخواهيم نجات مى دهيم و عذاب از گروه گنهكاران گردانيده نمى شود».
شكى نيست كه لفظ «حتّى» براى غايت وبيان نهايت كار است، طبعاً بايد جمله اى در تقدير باشد كه اين لفظ بيانگر نهايت آن باشد و آن جمله اين است:«پيامبران در دعوت و تبليغ خود حداكثر سعى و كوشش داشتند و اقوام آنان نيز در برابر دعوت آنها مقاومت به خرج داده و گرايشى نشان نمى دادند تا لحظه يأس رسل فرا رسد».2
در لغت عرب ميان «يأس» و «استيأس»فرق روشنى وجود دارد و آن اينكه لفظ نخست در جايى به كار مى رود كه نوميدى به صورت يك حالت نفسانى در قلب پديد آيد و انسان به كلى مأيوس گردد، درحالى كه لفظ دوم به حكم معناى باب «استفعال» به معناى ظهور آثار و علايم يأس است، به گونه اى كه انسان رابه يأس و نوميدى مشرف مى سازد و در اين معرض قرار مى دهد،

1 . يوسف/110.
2 . تو گويى جمله اى به شرح زير مقدر است:«وما أرسلنا من قبلك إلاّرجالاً فتراخى نصرهم حتى إذا استيأسوا عن النصر»(كشاف ج2، ص 157)، يا جمله«انّا أخّرنا العقاب عن الأُمم المكذبة لرسلنا حتى إذا بلغواإلى حالة يأس الرسل عن إيمانهم» (مجمع البيان، ج3، ص371). و يا جمله هاى مشابه اينها.

صفحه 74
هرچند خودِ حالت يأس، در دل محقق نگردد.
نقطه بحث و دستاويز، جمله دوم است و آن اينكه:(وَظَنُّوا أَنَّهُمْ قَدْ كُذِبُوا) : «گمان كردند كه به آنان دروغ گفته شده است» كه لازمه آن اين است كه گمان كردند كه خدا به آنان در مسأله نصرت دروغ گفته است.
در فهم مضمون اين جمله دو چيز مهم است:
الف. مقصود از فاعل در جمله هاى «ظَنُّوا» و «كُذِبُوا» چه كسانى است؟
ب. سخنى كه گمان شده است دروغ بوده چه سخنى است؟
اكنون به شرح دو مطلب مى پردازيم:
الف. در آيه مورد بحث يك اسم ظاهر به نام «الرُّسُلُ » داريم وچهار ضمير و از اين چهار ضمير دو ضمير، ضمير متصل است يعنى «واو» در: «ظَنُّوا» و «كُذِبُوا» و دو ضمير منفصل يعنى «انّهم» و «جائهم»; با توجه به متن آيه(حَتّى إِذَا اسْتَيْأَسَ الرُّسُلُ وَظَنُّوا أَنَّهُمْ قَدْ كذِبُوا جائَهُمْ نَصْرُنا)بايد مرجع ضماير را يكى دانست و نمى توان برخى را به «رسل» و برخى ديگر را به غير آنها (الناس) باز گردانيد و هر نوع تفسيرى كه بر اساس تفكيك ميان مرجع ضماير، استوار باشد، بر خلاف ظاهر آيه است و تا دليل قطعى در كار نباشد، نمى توان چنين خلاف ظاهرى را مرتكب شد.
ب. با توجه به اينكه در ماقبلِ آيه سخن از گرفتارى اقوام تكذيب كننده و نيك فرجامى افراد پرهيزگار است و همچنين در ذيل همين آيه، گفتگو در نجات پيامبران، و افراد با ايمان و نابودى مجرمان مى باشد، مى توان گفت: سخنى كه در اين معرض قرار گرفته كه دروغ باشد، مسأله مربوط به نصرت پيامبران و گروه با ايمان و نابودى مخالفان است نه چيز ديگر، اكنون با توجه به

صفحه 75
چنين ظاهرى كه آيه دارد، برخى از احتمالاتى را كه مفسران 1 درباره آيه يادآور شده اند، متذكر مى شويم:

تفسير نخست

مقصود از جمله (وَظَنُّوا أَنَّهُمْ قَدْكُذِبُوا) اين است كه پيامبران گمان كردند كه حتى آن گروه اندك از افراد با ايمان كه به ظاهر به آنان ايمان آورده اند نيز به پيامبران دروغ گفته اند و رسل الهى در مسير دعوت خويش تنها و تنها هستند; زيرا اقوام گمراه و سركش آن قدر در مخالفت و ستيزه جويى اصرار و پافشارى داشتند كه پيامبران گمان كردند كه اصلاً هيچ كس به آنان ايمان نياورده است و آن گروهِ كم نيز در اظهار ايمان به آنان دروغ گفته اند.2
اين احتمال، در ميان احتمالات ديگرى كه مفسران گفته اند از يك نظر بهترين احتمال است; زيرا هرگز ميان ضماير تفكيك نشده است ولى با مطلب دوم (آنچه كه گمان شده دروغ بوده، مسأله نصرت پيامبران و نابودى گمراهان بوده است) سازگار نيست; زيرا در اين احتمال آنچه گمان شده است كه دروغ بوده، مسأله تظاهر گروهى بر ايمان بوده است، در حالى كه در ماقبل و مابعد آيه قرينه اى بر اين سخن نيست.
و به ديگر سخن: معناى مطابقى و به اصطلاح: فشارِ آيه، روى يك مطلب است و آن لجاجت اقوام پيامبران و سرسختى آنها در مقابل رسل الهى و تأخير نصرت خدا است و هرگز ايمان گروه كمى كه در برابر آنان تظاهر مى كردند، به طور مستقيم مطرح نيست تا پيامبران گمان كنند كه ايمان آنان نيز

1 . احتمالاتى كه مفسران گفته اند بيش از آن است كه در اين جا مطرح كرديم و احتمالات مهم همين هايى است كه در اين بحث منعكس شده اند.
2 . طبرسى اين نظريه را به عنوان نظريه دوم ياد كرده است(مجمع البيان، ج3، ص 271).

صفحه 76
دروغ بوده است.
گذشته از اين، ظاهر آيه اين است كه اين گمان بر خلاف واقع بوده و اساسى نداشته (و گروندگان به پيامبران دروغ نگفته بودند) هرگاه كه پيامبران چنين گمانى درباره افراد با ايمان كرده باشند معناى آن، اين است كه در تشخيص امور دچار اشتباه و لغزش شده اند و اين مطلب با عصمت مطلقه پيامبران سازگار نيست.
اگر واقعاً متعلق «كذب» ايمان گروه اندك باشد، بايد ذيل آيه براى ابطال اين ظن جمله اى بگويد كه حاكى از حمايت آنان از رسل الهى باشد در حالى كه از چنين سخنى در آيه نشانه اى نيست; زيرا در ذيل آيه آمده است كه: «آنان را همراه پيامبران نجات داديم» و نيامده است كه:«ايمان آنان به رسل الهى صادقانه بود».

تفسير دوم

مقصود از ضمير در «ظنوا» همه مردم و يا خصوص گروه مؤمن است، يعنى مشكلات و دشواريهاى پيامبران به حدى رسيد كه مردم گمان كردند كه وعده نصرتى كه به پيامبران داده شده است، دروغ بوده است.1
بر اين تفسير هر چند اشكال پيشين وارد نيست، ولى بر خلاف ظاهر آيه است; زيرا ظاهر آيه اتحاد مرجع ضماير چهارگانه است، در اين تفسير: مرجع ضمير نخست (ظنوا)مردم، ومرجع ضماير سه گانه ديگر، پيامبران

1 . الميزان، ج11، ص 307. اين نظريه از سعيد بن جبير نقل شده و مرحوم علامه طباطبايى اين وجه را برگزيده اند و در آيه جمله اى را مقدر مى دانند: چنانكه مى فرمايد: «حتى إذا اسْتَيْأَسَ الرُّسُلُ مِنْ ايماِنِ أُولئِكَ النّاسِ وَظنَّ النّاسُ أَنَّ الرُّسُلَ قَدْكُذِبُوا أَيْ أُخْبِرُوا بِالعَذابِ كِذْباً...».

صفحه 77
است و تا دليل قطعى در كار نباشد، نمى توان بر چنين خلاف ظاهرى دست زد. ظاهر آيه اين است كه مرجع تمام ضماير، رسل الهى است.

تفسير سوم

همه ضماير در آيه به «رسل» بازگشت مى كند و اين پيامبران بودند كه چنين گمانى را كردند و پيدايش يك چنين گمان، مقتضاى طبع هر انسانى است كه در كشاكش مشكلات و انبوه دشواريها قرار گيرد و هر چه استغاثه كند پاسخى نشنود و در اين حالت است كه يك لحظه ناپايدار گمان به دروغ بودن نصرت الهى پيدا مى كند ولى فوراً جاى آن را فكر صحيحى مى گيرد و آن اينكه ممكن است وعده پيروزى مشروط به شرايطى باشد كه هنوز تحقق نپذيرفته است.
اين تفسير در عين تحفظ بر وحدتِ مرجع ضماير، با مقام پيامبران كه داراى عصمت مطلقه بوده و پيوسته از طرف «روح القدس» تأييد مى شوند، سازگار نيست هر چند يك لحظه برق آسا و ناپايدار باشد، و فوراً فكر صحيحى جاى آن را بگيرد.1

تفسير چهارم

در اين تفسير وحدت مرجع ضماير چهارگانه محفوظ مى باشد و آسيبى

1 . اين احتمال از ابن عباس نقل شده است و كشاف درباره آن مى گويد: فإن صحّ هذا عن ابن عباس فقد أراد ما يخطر بالبال و يحبس فى القلب من شبه الوسوسة وحديث النفس على ما عليه البشرية وأمّا الظن الذي هو ترجيح أحد الجائزين على الأخير فغير جائز على رجل من المسلمين فما بال رسل اللّه الذين هم أعرف الناس بربهم و انّه متعال عن خلف الميعاد منزه عن كلّ قبيح.

صفحه 78
بر عصمت مطلقه پيامبران وارد نخواهد شد و اين احتمال در صورتى روشن مى شود كه نظاير آيه را به حكم تفسير آيه به آيه، وارد بحث كنيم.
خدا درباره حضرت يونس آنگاه كه از دست قوم خود خشمگين شده و آنها را رها كرد و منطقه را ترك گفت چنين مى فرمايد:
(وَذَا النُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغاضِباً فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَيْهِ فَنادى فِى الظُّلُماتِ أَنْ لا إِلهَ إِلاّ أَنْتَ سُبْحانَكَ إِنِّى كُنْتُ مِنَ الظّالِمينَ).1
«مصاحب ماهى (يونس) در حال خشم، از قوم خود دور شد و گمان كرد كه ما عرصه را بر او تنگ نخواهيم كرد».2
اين گمان به صورت گمان قلبى و انديشه اى نبود، يعنى هرگز در فكر او چنين گمانى خطور نكرده بود، ولى عمل او و اينكه قوم خود را رها كرد، و از آنان جدا شد، اين را نشان مى داد كه او يك چنين گمانى كرده است و لذا آنگاه كه عرصه بر او تنگ شد و در شكم ماهى فرو رفت، به ذكر خدا پرداخت و گفت:
(أَنْ لا إِلهَ إِلاّ أَنْتَ سُبْحانَكَ إِنِّى كُنْتُ مِنَ الظّالِمينَ) .
«خدايى جز تو نيست و تو پيراسته اى ! من از ستمگران بوده ام».
قرآن درباره يهودان «بنى نضير» كه پس از كشتن فرد مسلمانى، از ترس گرفتارى، مغازه ها را بستند و به قلعه هاى خود پناه بردند چنين مى فرمايد:
(...وَظَنُّوا أَنَّهُمْ مانِعَتُهُمْ حُصُونُهُمْ مِنَ اللّهِ...) .3

1 . انبياء/87.
2 . «نقدر» در آيه به معناى«ضيق» گرفتن است، مانند (...وَمَنْ قُدِرَ عَلَيْهِ رِزْقهُ...)(طلاق/7): كسى كه وضع زندگى بر او «تنگ شود» و هرگز اين لفظ به معناى «قادر» نخواهد بود. متأسفانه برخى از مدعيان تفسير اين لفظ به معناى دوم گرفته اند.
3 . حشر/2.

صفحه 79
«تصور كردند كه دژهاى آنان حافظ آنها از بلاى الهى خواهد بود».
مبدأ و منشأ اين گمان، جز وضع حال آنان چيز ديگرى نبوده است. عمل آنان چنين وانمود مى كرد كه آنان تصور كرده اند دژهايشان، مانع از تسلط مسلمانان بر آنها مى باشد وگرنه به آنجا پناه نمى بردند; بنابر اين در نسبت «ظن» به آنان، نفس عمل كافى است هر چند چنين انديشه اى در دل آنان نباشد.
خود ما ، گاهى افراد حريص و دنيا پرست را كه شب و روز در گردآورى ثروت و ساختن كاخ و عمارت، فعاليت و تلاش مى كنند، چنين توصيف مى كنيم:«فلانى گمان مى كند كه هميشه زنده است و از مرگ خبرى نيست» مبدأ چنين توصيفى، عمل و كار او است. يعنى كارهاى شبانه روزى او بر وجود چنين ظنى گواهى مى دهد، هر چند در دل او چنين ظنى وجود نداشته باشد و مانند ديگر افراد مى داند كه خواهد مرد.
با توجه به چنين اَشباه و نظايرى مى توان به معناى واقعى آيه (وَظَنُّوا أَنَّهُمْ قَدْ كُذِبُوا) پى برد و آن اين است كه: گمان اينكه «وعده نصرت خلاف است»مربوط به فكر و انديشه آنان نبود و فضاى روح و روان آنان پاك تر از آن بود كه با چنين انديشه هاى اهريمنى آلوده گردد، بلكه وضع خارجى آنان به گونه اى بود كه مى رفت گفته شود: پيامبران گمان كردند كه وعده نصرت خلاف بوده است; زيرا از يك طرف، مخالفت و سنگ اندازى مستمر مخالفان و ستيزه جويى اقوامى كه براى هدايت آنان برانگيخته شده بودند، از طرف ديگر گرايش تعداد بسيار كمى از افراد به آنان، از طرف سوم: استغاثه مؤمنان و طولانى شدن ايام محنت و تأخير نصرت الهى، به حدى كه رسول الهى و افراد با ايمان چشم به راه دوخته و با زبان حال مى گفتند:(مَتى نَصْرُ اللّهِ) ; چنين اوضاع و احوالى براى هر بيننده خارجى، زمينه ساز اين گمان است كه: «مبادا

صفحه 80
وعده نصرت دروغ باشد؟!» خلاصه: اين گمان، محصول انديشه و زبان آنها نبود، بلكه محصول زبان حال و وضع رقت بار آنان بود و در هر بيننده اى اين گمان را پديد مى آورد.
قرآن به مسلمانان صدر اسلام وضع امتهاى پيشين و گرفتارى پيامبران آنها را شرح مى دهد كه زندگى آنان با «بأساء» آميخته بود ولى هنوز براى شما مسلمانان چنين وضعى پيش نيامده است تا پيامبر وافراد با ايمان بسان امم گذشته به استغاثه درآيند و بگويند:
نصرت الهى كى خواهد رسيد و اين انتظار كى سر خواهد آمد، چنانكه مى فرمايد:
(أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تَدْخُلُوا الجَنَّةَ وَلَمّا يَأْتِكُمْ مَثَلُ الَّذِينَ خَلَوْا مِنْ قَبْلِكُمْ مَسَّتْهُمُ البَأْساءُ وَالضَّرّاءُوَزُلْزِلُوا حَتّى1 يَقُولَ الرَّسُولُ وَالَّذِينَ آمَنُوا مَعَهُ مَتى نَصْرُ اللّهِ أَلا إِنَّ نَصْرَ اللّهِ قَريبٌ).2
«آيا گمان كرده ايد كه وارد بهشت مى شويد در حالى كه هنوز وضع امتهاى پيشين بر سر شما نيامده است؟! امتهايى كه با سختى و شدتهاى تكان دهنده اى دست به گريبان بودند،(شما با چنين وضعى روبرو نشديد) تا پيامبر و افراد با ايمان بگويند نصرت الهى كى است، بگو نصرت خدا نزديك است».
اين شرايط بحرانى و مشكلات انبوه، در ميان استغاثه ها و ناله ها، و طولانى شدن ايام محنت، وتأخير مصلحت آميز نصرت، مجوز آن بود كه هر فردى گمان ببرد كه وعده نصرت، خلاف بوده است، در حالى كه چنين فكر و

1 . حتى متعلق به جمله (لَمّا يَأْتِكُمْ) است وجمله (مَثَلُ) تا (وَزُلْزِلُوا) جمله معترضه وفاعل (يَأْتِكُمْ) مى باشد و در حقيقت چنين مى فرمايد:«وَلَمّا يَأتِكُمْ ذلكَ الوَضْعُ حتّى يَقُولَالرَّسُولُ...».
2 . بقره/214.

صفحه 81
انديشه اى در ذهن پيامبران نبوده و آنان پيوسته وعده هاى الهى را حق و پايدار مى دانستند امّا وضع و قيافه و شرايط زندگى بر خلاف اين عقيده دلالت مى كرد.
شما مى توانيد اين پاسخ را به زبان ديگر كه زبان علمى است، بيان فرماييد و آن اينكه:
فرض كنيد كه مفاد ظاهر آيه اين است كه به پيامبران كذب و دروغ گفته شده و معناى اينكه به آنان دروغ گفته شده اين است كه خدا به آنان دروغ گفته است; زيرا وعده نصرت داده بود و نصرت انجام نگرفت; ولى بايد توجه نمود كه چنين نسبتى بالاتر از نسبت «اضلال» و «استهزاء» و «كيد» و «مكر»به خدا كه در قرآن وارد شده و برخى از شاخه هاى دروغ مى باشد، نيست، همان طور كه وجود يك چنين نسبتهايى به خدا در قرآن، ايجاد نگرانى نمى كند و همگى با حوصله و آرامش هر چه بيشتر اين آيات را تفسير مى نماييم و مى گوييم اين نوع از آيات از قبيل «خذ الغايات واترك المبادى» است، يعنى : «در نسبت دادن اين مفاهيم به مقام ربوبى، نتايج و آثار را بگير و مقدمات را رها كن» در خدا، لوازم و آثار «مكر» و «كيد» و «استهزاء» و« اضلال» هست ولى خودِ آنها وجود ندارد، مثلاً نتيجه «مكر» درمورد خدا هست، در حالى كه خود «مكر» كه كار فرد عاجز و ناتوان است، وجود ندارد.
روى اين بيان در مورد آيه مى گوييم كه در اين جا دو مطلب مطرح است:
1. خدا به پيامبران دروغ گفته است.
2. نتيجه اين دروغگويى چيست؟
اولى را مبادى و مقدمات مى گوييم و دومى را آثار و غايات مى ناميم.
در اين مورد نيز مانند «مكر» و «اضلال»و...، مطلب نخست قطعاً

صفحه 82
منتفى است و محال است كه خداى دانا و توانا و بى نياز از هر كس و از هر چيز، به كسى دروغ بگويد و در حالى كه مطلب دوم، يعنى نتيجه دروغ گفتن كه «عدم موفقيت» و به خود واگذارى است، به صورت موقت جلوه داشت و رسولان الهى خود را در حوزه «عدم موفقيت» و «خود واگذارى» ديدند و مفاد اين جمله (وَظَنُّوا أَنَّهُمْ قَدْكُذِبُوا) در قلمرو زندگى آنان تجلى كرد، البته نه به معناى اينكه به آنان دروغ گفته شده، بلكه آثار و لوازم آن را كه عدم موفقيت وشكست در طريق تبليغ است در زندگى خود مشاهده و احساس كردند ولى ناگهان نصرت الهى فرا رسيد، و اين افكار را عقب زد.
با توجه به قراين ظاهرى كه در اين باره يادآور شديم، روشن مى گردد كه آيه يك معنا بيش ندارد و هرگز مضمون آن با عصمت پيامبر مخالف نيست وهرگز نمى توان پيامبران الهى را با گمان به خلف وعده، توصيف كرد در حالى كه يك فرد عادى درباره خدا چنين گمانى نمى برد، تا چه رسد به پيامبران و آموزگاران وحى!
در گذشته يادآور شديم كه «اِسْتَيأَسَ» به معناى يأس نيست، بلكه به معناى در آستانه آن قرار گرفتن است; به همين جهت منظور از «ظن» در آيه نيز، «در آستانه آن واقع شدن است»، نه «ظن حقيقى»، يعنى وضع آنان به پايه اى رسيد كه در آستانه چنين تصوراتى قرار گرفتند، ووضع و مشكلاتِ انبوه، مجوز آن بود كه هر فردى چنين فكر كند و بينديشد.
ما اين چهار تفسير را در اختيار خواننده گرامى مى گذاريم تا خود درباره آنها قضاوت و داورى كند.

صفحه 83

دستاويز دوم مخالفان عصمت

با نخستين دستاويز مخالفان عصمت و مفاد واقعى آن آشنا شديم، اكنون دومين مستمسك آنان را مورد بررسى قرار مى دهيم:
دومين دستاويز آنان آيه هاى پنجاه ودوم ، پنجاه و سوم و پنجاه و چهارم سوره حج است كه به گونه اى بس ناروا تفسير شده اند، اينك متون و ترجمه آنها:
1.(وَما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رَسُول وَلا نَبِىّ إِلاّ إِذا تَمَنّى أَلْقَيالشَّيْطانُ فى أُمْنِيَّتهِ فَيَنْسَخُ اللّهُ ما يُلْقى الشَّيْطانُ ثُمّ يُحْكِمُ اللّهُ آياتِهِ وَ اللّهُ عَليمٌ حَكيمٌ) .
«ما هيچ رسولى و نبيّى را پيش از تو نفرستاديم جز اينكه هرگاه «تمنّى» مى كرد شيطان در تمناى او دخالت مى نمود، آنگاه خدا آنچه را كه شيطان القا مى كند، محو مى نمايد و به آيات خود استوارى مى بخشد، خداوند دانا و حكيم است».
2.(لِيَجْعَلَ ما يُلْقِى الشَّيْطانُ فِتْنَةً لِلَّذِينَ فى قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ وَالقاسِيَةِ قُلُوبُهُمْ وَإِنَّ الظّالِمينَ لَفى شِقاق بَعيد).
«خداوند آنچه را كه شيطان انجام مى دهد، مايه آزمايش براى آن گروه قرار مى دهد كه دلهاى آنها بيمار است و خود قسى القلب هستند و ستمگران در نهايت جدال و اختلاف هستند».
3. (وَلِيَعْلَمَ الَّذينَ أُوتُوا العِلْمَ أَنَّهُ الحَقُّ مِنْ رَبِّكَ فَيُؤْمِنُوا بِهِ فَتُخْبِتَ لَهُ قُلُوبُهُمْ وَ انَّ اللّهَ لَهادِالَّذينَ آمَنُوا إِلى صراط مُسْتَقيم) .
«تا افراد دانا بدانند كه قرآن بر حق است و از طرف پروردگار تو است و به آن ايمان بياورند، و دلهاى آنان در برابر آن خضوع كند، خداوند كسانى را كه ايمان آورده اند به راه راست هدايت مى نمايد».

صفحه 84
نقطه استدلال مخالفان عصمت، مضمون دو آيه نخست است كه مى گويند: هر موقع پيامبران چيزى را تمنى مى كردند، شيطان، در خواسته هاى آنان مداخله مى كرد، آنگاه خداوند آنچه را كه شيطان القا مى كرد، محو و نابود مى نمود.
مثلاً تصور شده كه شيطان در انديشه و يا بيان پيامبران دخالت مى نمود و خلاف حقيقت را بر زبان آنان جارى مى ساخت و يا در انديشه آنان پديد مى آورد، آنگاه خداوند آنها را محو مى كرد.
چنين تفسير ناروايى ناشى از عدم آگاهى از مفاد آيه است كه هم اكنون با بيان سه مطلب روشن مى گردد:

الف. مقصود از تمناى پيامبران چيست؟

ب. مداخله شيطان در تمنيات پيامبران چگونه بوده است؟
ج. مقصود از محو و نابودى اثرِ آن مداخله، از جانب خدا چيست؟
و با تفسير اين سه نقطه، مخالف كاملاً عقب نشينى مى كند.

الف. تمناى پيامبران

«تمنّى» در لغت عرب به معنى «فرض وجود شىء» است و اگر به آرزوى انسان «تمنى» گفته مى شود، به خاطر اين است كه وجود چيزى در خارج مفروض گرفته مى شود.1
تمناى پيامبران، جز گسترش آيين الهى و نشر هدايت در ميان اقوام خود، چيز ديگرى نبود، آنان با تحمل انواع مصايب و شدايد و استقامت در راه هدف، نقشه هايى براى هدايت اقوام مى كشيدند، و اصرار و پايمردى آنان در

1 . مقاييس، ج5، ص 276.

صفحه 85
طول زندگى، روشن ترين گواه بر اين گفتار است.
قرآن در باره پيامبر اسلام مى گويد:
( وَما أَكْثَرُالنّاسِ وَلَوْ حَرَصْتَ بِمُؤْمِنينَ).1
«بيشتر مردم هر چند بر هدايت آنان حرص ورزى، ايمان نمى آورند».
نوح با استقامت كم نظيرى، قوم خود را دعوت به يكتا پرستى كرد، و نتيجه آن همان بود كه قرآن از زبان خود او يادآور مى شود و مى فرمايد:
(وَإِنّى كُلَّما دَعَوْتُهُمْ لِتَغْفِرَلَهُمْ جَعَلُوا أَصابِعَهُمْ فى آذانِهِمْ وَاسْتَغْشَوا ثيابَهُمْ وَأَصَرُّوا وَاسْتَكْبَرُوا اسْتِكْباراً* ثُمَّ إِنّى دَعَوْتُهُمْ جِهاراً* ثُمَّ إِنّى أَعْلَنْتُ لَهُمْ وَأَسْرَرْتُ لَهُمْ إِسْراراً).2
«و من هر موقع آنان را به سوى تو مى خوانم تا آنان را بيامرزى، انگشتان خود را در گوشهايشان نهاده، لباسها را به سر مى كشيدند(تا سخن مرا نشنوند) و بر اين كار اصرار و كبر ورزيدند، آنگاه آنان را آشكارا دعوت كردم، گاهى آشكار و گاهى پنهانى به سوى تو فرا خواندم».
اين دعوت هاى مؤكد، بيانگر تمناى پيامبران است، كه آيه مورد بحث از آن ياد مى كند.

ب. مداخله شيطان در تمناى پيامبران

مداخله شيطان در «تمناى پيامبران» بر دو نوع متصور است:
1.در اراده و تصميم پيامبران، ايجاد خلل كند و آنان را با وسوسه در

1 . يوسف/103.
2 . نوح/7ـ9.

صفحه 86
قلوب و با آفريدن يأس و نوميدى در فضاى روح آنان، از انجام مقاصد باز دارد وبگويد: اين گروه قابل هدايت نيستند و دعوت آنها بى فايده است.
اين احتمال با آيات ديگر قرآن سازگار نيست، قرآن به روشنى دلالت دارد كه شيطان راهى به بندگان خدا ندارد و روشن ترين مصداقِ «بندگان خدا» پيامبران الهى هستند، چنانكه مى فرمايد:
(إِنَّ عِبادى لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطانٌ...).1
«بر بندگان من راه و سلطه ندارى».
حتى خود شيطان به روشنى اعتراف مى كند كه من بر بندگان مخلص خدا راهى ندارم، چنان كه نقل مى كند:
(... فَبِعِزَّتِكَ لأُغْويَنَّهُمْ أَجْمَعينَ* إِلاّعِبادَكَ مِنْهُمُ المُخْلَصينَ) .2
«سوگند به عزت تو، همه بندگان تو را گمراه خواهم ساخت جز مخلصانِ آنها را».
سستى در طريق انجام وظايف، مصداق اغواى شيطان است كه به حكم آيات پيشين، درباره پيامبران صورت نمى پذيرد.
2. مردم را بر ضد پيامبران بشوراند،وبا مخالفت اقوام، نقشه هاى آنان را عقيم، و در دست يابى بر تمنيات ناكام سازد، اين همان مداخله شيطان در آرزوهاى پيامبران است كه آيات قرآن بر آنها گواهى مى دهد.
(يَعِدُهُمْ وَيُمَنّيهِمْ وَما يَعِدُهُمُ الشَّيطانُ إِلاّ غُرُوراً) .3

1 . حجر/42و اسراء/65.
2 . ص/82ـ83.
3 . نساء/120.

صفحه 87
«شيطان به آنها وعده مى دهد و به آرزوها سرگرم مى سازد و جز فريب، چيزى به آنها وعده نمى دهد».
(وقالَ الشَّيْطانُ لَمّا قُضِىَ الأَمْرُ إِنَّ اللّهَ وَعَدَكُمْ وََعْدَ الحَقِّ وَوَعَدْتُكُمْ فَأَخْلَفْتُكُمْ وَما كانَ لِىَ عَلَيْكُمْ مِنْ سُلْطان إِلاّأَنْ دَعَوْتُكُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لِى فَلا تَلُومونى وَلُوموا أَنْفُسَكُمْ...) .1
«آنگاه كه كار انجام گرفت، شيطان مى گويد: خدا به شما وعده درست داد و من به شما وعده دادم ولى تخلف كردم، من بر شما سلطه اى نداشتم جز اينكه شما را (به كارهاى زشت) دعوت كردم، شما نيز دعوت مرا پذيرفتيد بنابر اين مرا سرزنش نكنيد، خود را سرزنش بنماييد!».
اين آيات و آيات ديگر كه بيانگر تلاش شياطين در عقيم كردن فعاليت پيامبران وتحريك مردم بر مخالفت با انوار الهى مى باشد، روشن ترين گواه بر اين است كه مداخله شيطان در تمنيات وكارهاى پيامبران، همان دعوت مردم به مخالفت و شورانيدن آنان بر ضد معلمان و آموزگاران الهى است.

ج. محو اثر مداخله شيطان

محو آثار مداخله شيطان در عقيم سازى تلاش هاى پيامبران، همان نصرتهاى الهى است كه پيوسته شامل حال پيامبران و افراد با ايمان بوده است; چنانچه مى فرمايد:
(إِنّا لَنَنْصُرُ رُسُلَنا وَالَّذِينَ آمَنُوا فِى الحَياةِ الدُّنيا...) .2
«ما پيامبران خود و افراد با ايمان را در زندگى اين جهان يارى مى كنيم».

1 . ابراهيم/22.
2 . غافر/51.

صفحه 88
گاهى محو مداخله شيطان به صورت نابود كردن دشمنان حق، و زير رو كردن سرزمين آنان و يا غرق در دريا صورت مى پذيرفت، وسرانجام رسل الهى و مؤمنان به آنان، نجات مى يافتند و اين مسأله در تاريخ و قصص پيامبرانى مانند نوح، لوط، شعيب و موسى و مانند آنها كاملاً مشخص و روشن است.
خلاصه، خدا در اين آيات سه گانه از يك سنت ديرينه حكايت كرده و يادآور مى شود كه:
از يك طرف، پيوسته پيامبران براى پيشبرد مقاصد الهى خود، نقشه ها و برنامه هايى مى ريختند ووارد ميدان عمل مى شدند.
از طرف ديگر: شياطين و دشمنان سعادت انسان، از طريق وسوسه در قلوب مردم، آنان را به مخالفت و مبارزه با رسل الهى دعوت مى كردند و محيط زندگى را به صورت صحنه نبرد حق و باطل درمى آوردند و فريب خوردگان شيطان در تحقّق مقاصد آنان، تعويق وتأخير و آسيب وخلل ايجاد مى كردند، سرانجام كمكهاى غيبى فرا مى رسيد، و پيامبران و افراد با ايمان را كمك مى كرد و سرزمين آنها را با اهلاك ونابود كردن مخالفان، پاك مى ساخت.
دقت در مفاد آيات قرآنى، اين سنت الهى را روشن مى سازد، همچنانكه دقت در آيه هاى دوم و سوم، علت مداخله شيطان را در برنامه هاى سازنده پيامبران تشريح مى كند و يادآور مى شود كه:
هدف از القاى شيطان و سپس محو و نابود كردن آثار عمليات او، آزمون افراد است، در اينجا مردم بر دو گروهند:
1. گروه بيمار و سنگدل، اينها فريب شيطان را خورده و از آن پيروى مى كنند همچنانكه مى فرمايد:
(لِيَجْعَلَ ما يُلْقى الشَّيْطانُ فِتْنَةً لِلَّذِينَ فى قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ...)1

1 . حج/53.

صفحه 89
«القا و مداخله شيطان در برنامه هاى سازنده پيامبران، مايه امتحان براى بيمارگونه ها و سنگدلان است كه به خاطر مخالفت عميق با حق و حقيقت از آن پيروى مى كنند».
2. گروه دانا و آشنا به حق، اين گروه برنامه و تلاش پيامبران را حق تلقى كرده، و مى دانند كه از جانب خدا است، چنانكه مى فرمايد:
(وَلِيَعلْمَ الَّذِين1 أُوتُوا العِلْمَ أَنَّهُ الحَقُّ...) .2
«آنگاه به آن ايمان آورده و دلهاى آنها در مقابل آن خاضع و خاشع مى گردد».
چنانكه مى فرمايد:
(فَيُؤْمِنُوا بِهِ فَتُخْبِتَ لَهُ قُلُوبُهُمْ) .
«به آن ايمان مى آورند و دلهاى آنان در برابر او خاضع مى گردد».
خلاصه : تلاش پى گير پيامبران و نقشه ها و برنامه هاى آنان در مسير هدايت اقوام، وتوطئه شيطان و تحريك مردم بر ضد پيامبران، ميدان آزمايشى است براى مؤمنان و آگاهان، و كافران و بيمار دلان; گروه نخست از عهده آزمون به خوبى برآمده وحق را از باطل جدا مى سازند و بر حقانيت دعوت پيامبران پى برده و در مقابل حقّ، خضوع و خشوع مى كنند.
و گروه ديگر به خاطر شقاق و جدالى كه با حق دارند، فريب شيطان را مى خورند و بر كفر خود باقى مى مانند.

پاسخ به چند پرسش

1. مقصود از (آياتِهِ) در آيه نخست چيست؟

1 . عطف به جمله(لِيَجْعَلَ) در آيه پيشين است.
2 . حج/54.

صفحه 90
پاسخ: از آنجا كه موضوع بحث، تمام پيامبران و رسولان الهى است چنانكه مى فرمايد: «من رسول و لا نبى» طبعاً مقصود آيات قرآنى نيست، بلكه مقصود دلايل هدايت و علايم حقانيت وبرنامه هاى سعادت آفرين پيامبران كه همگى نشانه هاى خدا محسوب مى شوند، مى باشد.
2. مرجع ضمير در جمله (فَيُؤْمِنُوا به) چيست؟
پاسخ:ضمير در لفظ «به »«مُتَمَنّا» (آرزو شده) كه جمله «إذا تمنّى» بر آن گواهى مى دهد. بر مى گردد و هرگز دليل ندارد كه مرجع ضمير قرآن باشد.
3. برخى از مفسران1 شأن نزولى پيرامون اين آيه نقل مى كنند و آن اينكه پيامبر در مسجد الحرام سوره «النجم» را تلاوت مى كرد وقتى به آيه هاى : (أَفَرأَيْتُمُ الْلاّتَ وَالعُزّى* وَمَناةَ الثّالِثَةَ الأُخْرى) رسيد ناگهان شيطان بر زبان او جمله هاى : «تِلْكَ الْغَرانيقُ العُلى وَإِنَّ شَفاعَتَهُنَّ تُرْتَجى» را جارى ساخت و مشركان از اين جريان كه پيامبر خدايان آنان را به خوبى ياد كرده است، خوشحال شدند آنگاه پيامبر پس از دو جمله به تلاوت آيات بعدى ادامه داد يعنى آيات: (أَلَكُمُ الذَّكَرُ وَلَهُ الأُنْثى* تِلْكَ إِذاً قِسْمَةٌ ضِيزى* إِنْ هىَ إِلاّأَسماءٌ سَمَّيْتُمُوها أَنْتُمْ وَآباؤكُمْ ما أَنْزَل اللّهُ بها مِنْ سُلْطان...)را تا آخر سوره كه آيه سجده است (فَاسْجُدوا للّهِ وَاعْبُدُوا) تلاوت كرد و خود و مسلمانان و مشركان همگى به سجده افتادند و بسيار خوشحال بودند كه پيامبر از خدايان آنها به نيكى ياد كرده است، در اين موقع جبرئيل نازل گرديد و پيامبر را از جريان آگاه ساخت و گفت: اين جمله ها را كه گفتى وحى الهى نبوده و من آنها را نياورده ام و در اين مورد آيات سه گانه مورد بحث نازل شد. آيا اين شأن نزول صحت دارد؟

1 . تفسير طبرى،17/ 131; الدر المنثور، 4/ 367و مجمع البيان،4/91.

صفحه 91
پاسخ: اين شأن نزول ازجهاتى باطل و بى اساس است و ما در كتاب «فروغ ابديت»در بى پايگى آن به صورت گسترده سخن گفته ايم و هم اكنون به گونه اى آن را مى نگاريم:
1. اگر اين شأن نزول صحيح و پا برجا باشد، بايد به جاى لفظ «تمنى» كلمه «تلى» به كار برد و بگويد:«وَما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُول وَلا نَبِىّ إِلاّ إِذا تَلى أَلْقَيالشَّيْطانُ» در حالى كه لفظ «تمنى» را به كار برده و در لغت قرآن و معروف كلام عرب جز در آرزو به كار نمى رود و اگر در شعر شاعر به معنى تلاوت به كار رفته، استعمال شاذى است كه هرگز قرآن فصيح، بر آن حمل نمى شود.
2. متن شأن نزول، گواه بر دروغ بودن آن است; زيرا مى گويد: پيامبر اين جمله ها را بر زبان جارى كرد، آنگاه به تلاوت بقيه آيات سوره ادامه داد، وقتى به آخر سوره (كه آيه سجده است) رسيد، خود او و مشركان سجده كردند، در اينجا اين سؤال پيش مى آيد كه مشركان مكه كه همگى اهل زبان و برخى از آنان پى افكنان سخن و سردمداران فصاحت ولغت بودند، چگونه از شنيدن اين جمله خوشحال شدند به گونه اى كه از خوشحالى در پوست نمى گنجيدند، تا آنجا كه به تلاوت او گوش داده و در پايان سوره با پيامبر سجده كردند، در حالى كه آيات بعدى، همگى در مذمت اين «غرانيق» خيره سر و تيره بخت است، چنانكه يادآور شديم مانند آيه:
(إِنْ هِىَ إِلاّأَسْماءٌ سَمَّيْتُمُوها أَنْتُمْ وَآباؤُكُمْ...) .1
«اين بتان از خدايى ، فقط نام خدا را دارند و شما و پدرانتان به غلط آنها را خدا خوانده ايد در حالى كه دليل بر خدايى آنها نيست».
نه تنها اين آيه است كه از بتها مذمت مى كند، بلكه غالب آيات اين سوره

1 . نجم/23.

صفحه 92
تا آخر آن، همگى به نوعى انتقاد از بت و بت گرا و بت پرستى است آنجا كه مى فرمايد:
(وَأَنَّهُ أَهْلَكَ عاداً الأُولى* وَثَمُودَ فَما أَبْقى*وَقَومَ نُوح مِنْ قَبْلُ إِنَّهُمْ كانُوا هُمْ أَظْلَمَ وَأَطْغى) .1
«او قوم عاد و ثمود را نابود كرد و از آنان كسى را باقى نگذارد و قوم نوح ستمگر و طغيان پيشه را، پيش از آنان نابود كرد».
3. ظاهر شأن نزول اين است كه پيامبر به طور ارتجالى اين دو جمله را گفت و پيش از پيامبر كسى آن را نگفته بود و در حالى كه در عرب جاهلى در حال طواف و سعى، اين جمله ها را مى گفتند، و سنت حج را به جا مى آوردند.
4. عصمت مطلقه پيامبران و عصمت پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) كه با دلايل قطعى و صريح آيات قرآن اثبات شده است، اين نوع شأن نزول ها را ابطال كرده و همگى را ساخته افكار دشمنان اسلام مى داند، اگر اين شأن نزول ها را درست و پا برجا تلقى كنيم، سنگ روى سنگ بند نمى شود و لطمه غير قابل جبرانى بر كتاب الهى و سنت نبوى وارد مى شود كه هرگز قابل جبران نمى باشد.
اشكالات اين شأن نزول بيش از آن است كه در اين جا بيان گرديد ما به همين اندازه اكتفا مى كنيم.
در آغاز اين بحث يادآور شديم كه دلايل مخالفان عصمت بر دو نوع است، برخى مربوط به تمام پيامبران است، و در اين بحث كه از نظر خواننده گرامى گذشت به توضيح مهم ترين آنها پرداختيم، برخى ديگر درباره افراد مشخص از آنها سخن مى گويد، و اين نوع آيات به ترتيب از نظر شريف شما مى گذرد.

1 . نجم/ 50 ـ 52.

صفحه 93

2

عصمت آدم (عليه السلام) و سرگذشت شجره ممنوعه

آيات موضوع

1.(وَقُلْنا يا آدَمُ اسْكُنْ أَنْتَ وَزَوْجُكَ الْجَنَّةَ وَكُلا مِنْها رَغَداً حَيْثُ شِئْتُما وَلا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَةَ فَتَكُونا مِنَ الظّالِمينَ)(بقره/35)
2. (فَأَزَلَّهُما الشَّيْطانُ عَنْها فَأَخْرَجَهُما مِمّا كانا فيهِ وَقُلْنَا اهْبِطُوا بَعْضُكُمْ لِبَعْض عَدُوٌّ وَلَكُمْ فِى الأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَمَتاعٌ إِلى حِين)(بقره/36)
3.(فَتَلَقّى آدَمُ مِنْ رَبِّهِ كَلِمات فَتابَ عَلَيْهِ إِنَّهُ هُوَالتَّوّابُالرَّحيمُ) (بقره/37)
4.(فَتَلَقّى آدَمُ مِنْ رَبِّهِ كَلِمات فَتابَ عَلَيهِ...) (بقره/37)
5.(وَمَنْ يَعْمَلْ سُوءً أَوْ يَظْلِمْ نَفْسَهُ ثُمَّ يَسْتَغْفِرِ اللّهَ يَجِدِاللّهَ غَفُوراً رَحيماً) (نساء/110)
6. (يا ايُّهَا النّاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمُ الَّذِى خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْس واحِدَة وَخَلَقَ مِنْها زَوْجَها وَبَثَّ مِنْهُما رِجالاً كَثيراً وَنساءً...)(نساء/1)

صفحه 94
7. (...وَاجْتَبَيْناهُمْ وَهَدَيْناهُمْ إِلى صِراط مُسْتَقيم)(انعام/87)
8. (وَيا آدَمُ اسْكُنْ أَنْتَ وَزَوْجُكَ الْجَنَّةَ فَكُلا مِنْ حَيْثُ شِئْتُما وَلا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَةَ فَتَكُونا مِنَ الظّالِمينَ) (اعراف/19)
9. (فَوَسْوَسَ لَهُمَا الشَّيْطانُ لِيُبْدِىَ لَهُما ما وُرِىَ عَنْهُما مِنْ سَوْءاتِهِما وَقالَ ما نَهيكُما رَبُّكُما عَنْ هذِِه الشَّجَرَة إِلاّأَنْ تَكُونا مَلَكَيْنِ أَوْ تَكُونا مِنَ الخالِدينَ) (اعراف/20)
10.(وَقاسَمَهُما إِنّى لَكُما لَمِنَ النّاصِحينَ) (اعراف/21)
11.(فَدَلّيهُما بِغُرور فَلَمّا ذاقَا الشَّجَرَةَ بَدَتْ لَهُما سوْءاتُهُما وَطَفِقا يَخْصِفانِ عَلَيْهِما مِنْ وَرَقِ الجَنَّةِ وَناديهُما رَبُّهُما أَلَمْ أَنْهَكُما عَنْ تِلْكُمَا الشَّجَرَةِ وَأَقُلْ لَكُما إِنَّ الشَّيْطانَ لَكُما عَدُوٌّ مُبينٌ) (اعراف/22)
12.(قالا رَبَّنا ظَلَمْنا أَنْفُسَنا وَإِنْ لَمْ تَغْفِرْلَنا وَتَرْحَمْنا لَنَكُونَنَّ مِنَ الْخاسِرينَ) (اعراف/23)
13.(وَقاسَمَهُما إِنّى لَكُما لَمِنَ النّاصِحينَ) (اعراف/21)
14.(...أَلَمْ أَنْهَكُما عَنْ تِلْكُمَا الشَّجَرةِ وَأَقُلْ لَكُما إِنَّالشَّيْطانَ لَكُما عَدُوٌّ مُبينٌ) (اعراف/22)
15.(فَوَسْوَسَ لَهُمَا الشَّيْطانُ...)(اعراف/20)
16. (...رَبَّنا ظَلَمْنا أَنْفُسَنا...)(اعراف/23)

صفحه 95
17. (...وَإِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنا وَتَرْحَمْنا لَنَكُونَنَّ مِنَ الْخاسِرينَ)(اعراف/23)
18. (هُوَ الَّذِى خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْس واحِدَة وَجَعَلَ مِنْها زَوْجَها لِيَسْكُنَ إِلَيْها فَلَمّا تَغَشّيها حَمَلَتْ حَملاً خَفيفاً فَمَرَّتْ بِهِ فَلَمّا أَثْقَلَتْ دَعَوا اللّهَ رَبَّهُما لَئِنْ آتَيْتَنا صالِحاً لَنَكُونَنَّ مِنَالشّاكِرينَ)(اعراف/189)
19. (فَلَمّا آتيهُما صالِحاً جَعلا لَهُ شُرَكاءَ فِيما آتيهُما فَتَعالَى اللّهُ عَمّا يُشْرِكُونَ) (اعراف/190)
20.(أَيُشْرِكُونَ ما لا يَخْلُقُ شَيئاً وَهُمْ يُخْلَقُونَ)(اعراف/191)
21.(ولا يَسْتَطيعُونَ لَهُمْ نَصْراً وَلا أَنْفُسَهُمْ يَنْصُرُونَ)(اعراف/192)
22. (يا بَنى آدَمَ قَدْأَنْزَلْنا عَلَيْكُمْ لِباساً...)(اعراف/26)
23.(يا بَنى آدَمَ لا يَفْتِنَنَّكُمُ الشَّيْطانُ كَما أَخْرَجَ...)(اعراف/27)
24.(يا بَنى آدَمَ خُذُوا زِينَتَكُمْ عِنْدَ كُلِّ مَسْجِد...)(اعراف/31)
25. (يا بَنى آدَمَ إِمّا يَأْتِيَنَّكُمْ رُسُلٌ مِنْكُمْ ...) (اعراف/35)
26.(وَإِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِى آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ...)(اعراف/172)

صفحه 96
27.(هُوَ الَّذِى خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْس واحِدَة وَجَعَلَ مِنْها...)(اعراف/189)
28. (لَقَدْ تابَ اللّهُ عَلَى النَّبِىِّ وَالْمُهاجِرينَ وَالأَنْصارِ الَّذِينَ اتَّبَعُوهُ فى ساعَةِ الْعُسْرَةِ...) (توبه/117)
29.(وَقالَ الشَّيْطانُ لَمّا قُضِىَ الأَمْرُ إِنَّ اللّهَ وَعَدَكُمْ وَعْدَ الحَقِّ وَوَعَدْتُكُمْ فَأَخْلَفْتُكُمْ وَما كانَ لى عَلَيْكُمْ مِنْ سُلْطان إِلاّأَنْ دَعَوتُكُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لِى فَلا تَلُومُونى وَلُومُوا أَنْفُسَكُمْ ما أَنَا بِمُصْرِخِكُمْ وَما أَنْتُمْ بِمُصْرِخِى ...) (ابراهيم/22)
30.(إِنَّ عِبادى لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطانٌ إِلاّمَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الغاوِينَ)(حجر/42)
31. (إِنَّ عِبادى لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطانٌ إِلاّ مَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الغاوِينَ)(حجر/42)
32. (إِنَّ عِبادِى لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطانٌ إِلاّمَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الغاوِينَ)(حجر/42)
33. (إِنَّهُ لَيْسَ لَهُ سُلْطانٌ عَلَى الَّذِينَ آمَنُوا وَعَلى رَبِّهِمْ يَتَوكَّلُونَ)(نحل/99)
34. (إِنَّما سُلْطانُهُ عَلَى الَّذِينَ يَتَوَلَّوْنَهُ وَالَّذينَ هُمْ بِهِ مُشْرِكُونَ)(نحل/100)
35. (إِنَّ عِبادى لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطانٌ وَكَفى بِرَبِّكَ وَكيلاً)(اسراء/65)

صفحه 97
36.(وَلَقَدْ عَهِدْنا إِلى آدَمَ مِنْ قَبْلُ فَنَسِىَ وَلَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْماً)(طه/115)
37. (وَإِذْ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لآدَمَ فَسَجَدُوا إِلاّإِبْلِيسَ أَبى) (طه/116)
38. (فَقُلْنا يا آدَمُ إِنَّ هذا عَدُوٌّ لَكَ وَلِزَوجِكَ فَلا يُخْرِجَنَّكُما مِنَ الجَنَّةِ فَتَشْقى)(طه/117)
39.(إِنَّ لَكَ أَلاّ تَجُوعَ فِيها وَلا تَعْرى)(طه/118)
40.(وَأَنَّكَ لا تَظْمَؤُا فِيها وَلا تَضْحى)(طه/119)
41. (فَوَسْوَسَ إِلَيْهِ الشَّيْطانُ قالَ يا آدَمُ هَلْ أَدُلُّكَ عَلى شَجَرَةِ الْخُلْدِ وَمُلْك لا يَبْلى) (طه/120)
42. (فَأَكَلا مِنْها فَبَدَتْ لَهُما سَوْءاتُهُما وَطَفِقا يَخْصِفانِ عَلَيْهما مِنْ وَرَقِ الْجَنَّةِ وَعَصى آدَمُ رَبَّهُ فَغَوى) (طه/121)
43.(ثُمَّ اجْتَبيهُ رَبُّهُ فَتابَ عَلَيْهِ وَهَدى)(طه/122)
44. (فَقُلْنا يا آدَمُ إِنَّ هذا عَدُوٌّ لَكَ وَلِزَوجِكَ فَلا يُخْرِجَنَّكُما مِنَ الجَنَّةِ فَتَشْقى* إِنَّ لَكَ أَلاّ تَجُوعَ فِيها وَلا تَعْرى* وَأَنَّكَ لا تَظْمَؤُا فِيها وَلا تَضْحى) (طه/117ـ119)
45. (إِنَّ لَكَ أَلاّتَجُوعَ فِيها وَلا تَعْرى)(طه/118)
46. (فَوَسْوَسَ إِلَيهِ الشَّيْطانُ...) (طه/120)

صفحه 98
47. (...وَعَصى آدَمُ رَبَّهُ فَغَوى* ثُمَّ اجْتَبيهُ رَبُّهُ فَتابَ عَلَيْهِ وَهَدى) (طه/121ـ122)
48.(ثُمَّ اجْتَبيهُ رَبُّهُ فَتابَ عَلَيْهِ وَهَدى)(طه/122)
49. (ثُمَّ اجْتَبيهُ رَبُّهُ فَتابَ عَلَيْهِ وَهَدى)(طه/122)
50. (...فَبِعِزَّتِكَ لأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعينَ * إِلاّعِبادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصينَ) (ص/82ـ83)
51. (خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْس واحِدَة ثُمَّ جَعَلَ مِنْها زَوْجَها وَأَنْزَلَ لَكُمْ مِنَ الأَنْعامِ ثَمانِيَةَ أَزْواج يَخْلُقُكمْ فِى بُطُونِ أُمَّهاتِكُمْ خَلْقاً مِنْ بَعْدِ خَلْق فى ظُلُمات ثَلاث...)(زمر/6)
52.(وَمَنْ يَهْدِ اللّهُ فَما لَهُ مِنْ مُضِلّ...)(زمر/37)
53. (يا أيُّهَاالنّاسُ إِنّا خَلَقْناكُمْ مِنْ ذَكَر وَأُنْثى...)(حجرات/13)
54.(...تُوبُوا إِلَى اللّهِ تَوْبَةً نَصُوحاً...)(تحريم/8)

ترجمه آيات

1.«به آدم گفتيم تو با همسرت در «بهشت» سكنى گزين و از هر نقطه آن هر چه خواستيد، گوارا بخوريد ولى به اين درخت نزديك نشويد كه از ستمگران مى شويد».
2.«پس شيطان هر دو نفر را دچار لغزش كرد، و از آنچه بودند اخراج نمود به آنان گفتيم فرود آييد در حالى كه برخى دشمن برخى ديگر خواهيد بود و براى شما در روى زمين استقرار و بهره گيرى موقت است».

صفحه 99
3.« آدم كلماتى را از پروردگار خود تلقى نمود و روى آنها توبه كرد. او است توبه پذير و رحيم».
4.« سپس آدم از پروردگار كلماتى دريافت داشت، (و با آنها توبه كرد)».
5. «آن كس كه كار بد انجام دهد يا بر نفس خود تعدى كند، سپس از خدا طلب مغفرت كند، خدا آمرزنده و رحيم است».
6. «اى مردم! از (مخالفت) خدا بپرهيزيد! خدايى كه شماها را از يك نفس آفريد، و همسر او را از جنس او قرار داد و از هر دو، مردان و زنان زيادى پديد آورد».
7. «آنها را برگزيديم و همگان را به راه راست هدايت كرديم».
8.« اى آدم! تو با همسرت در بهشت سكنى گزينيد و از هر چه خواستيد بخوريد و به آن درخت نزديك نشويد كه از ستمگران مى گرديد».
9.«سپس شيطان در قلوب آنان وسوسه كرد تا زشتيهاى پوشيده آنان آشكار شود و به دروغ گفت: پروردگار شما از (خوردن ميوه) اين درخت از آن جهت نهى كرده كه مبادا بخوريد تا فرشته شويد يا جاودانه در بهشت بمانيد».
10. «براى آنها سوگند ياد كرد كه من خيرخواه شما هستم».
11. «شيطان با فريب، آنان را از مقام خود فرود آورد، آنگاه كه از ميوه آن درخت تناول كردند، زشتيهايشان آشكار گرديد و بر آن شدند كه از برگ درختان بهشت، زشتيهاى خود را بپوشانند(در اين موقع) خداى آنها هر دو را ندا در داد و گفت: مگر شما را از اين درخت نهى نكردم و به شما نگفتم كه شيطان دشمن آشكار شما است؟».
12. «گفتند:خدايا! به خويشتن ستم كرديم، اگر ما را نبخشى و بر ما رحم نكنى از زيانكاران خواهيم بود».
13. «شيطان براى آدم و حوا قسم خورد وگفت: من براى شما از پند دهندگانم».
14. «آيا من شما را از اين درخت نهى نكردم و به شما نگفتم كه شيطان

صفحه 100
براى شما دشمن آشكارى است».
15.«شيطان آدم وحوا را وسوسه كرد».
16.«پروردگارا ما بر نفس خويش ستم كرديم».
17.«و اگر ما را نبخشى و بر ما رحم نكنى، از زيانكاران خواهيم بود!».
18.«اوست خدايى كه شماها را از يك نفس آفريده و جفت او را ازجنس او قرار داده است تا در كنار او بياسايد، وقتى با او نزديكى كرد، حمل سبك برداشت تا به كارهاى خود ادامه دهد; وقتى سنگين شد، هر دو از خداوند درخواست كردند كه اگر فرزند صالحى به آنان بدهد، از سپاسگزاران خواهند بود».
19. «وقتى فرزندى صالح به آنان داد، براى خدا در اين فرزندى كه به آنان داده بود شريك قرار دادند، برتر است خدا از آن كه براى او شريك مى انديشند».
20.« آيا موجوداتى را شريك قرار مى دهيد كه نه چيزى مى آفرينند، در حالى كه خود مخلوقند».
21. «نه آنها را مى توانند يارى كنند، و نه خود را يارى مى دهند».
22.«اى فرزندان آدم ! لباسى براى شما فرستاديم».
23. «اى فرزند آدم! شيطان شما را نفريبد، آن گونه كه پدر و مادر شما را از بهشت بيرون كرد».
24. «اى فرزندان آدم! زينت خود را به هنگام رفتن به مسجد، با خود برداريد».
25. «اى فرزندان آدم! اگر رسولانى از خود شما به سراغتان بيايند».
26. «و (به خاطر بياور) زمانى را كه پروردگارت از پشت و صلب فرزندان آدم، ذريه آنها را برگرفت».
27. «اوخدايى است كه (همه) شما را از يك فرد آفريد; و همسرش را نيز از جنس او قرار داد».
28. «خدا با نظر لطف و مرحمت به سوى پيامبر و مهاجران و انصار

صفحه 101
نگريست، آنان كه در سخت ترين لحظات از او پيروى كردند».
29. «آنگاه كه فرمان خدا صادر مى گردد: شيطان به گنهكاران مى گويد: خدا به شما وعده حق داد و من نيز به شما وعده كردم و خلف وعده نمودم و هرگز من بر شما سلطه اى نداشتم، جز اينكه شما را دعوت كردم، شما نيز اجابت كرديد، مرا سرزنش نكنيد و خود را ملامت كنيد، من نجات بخش شما نبوده و شما نيز نجات بخش من نيستيد».
30. «تو بر بندگان مخصوص من راه ندارى مگر آن گروه از گمراهان كه از تو پيروى كنند».
31. «تو تسلطى بر بندگان من ندارى مگر آن گروه از گمراهان (يا زيانكاران) كه از تو پيروى كنند».
32.«بر بندگان من تسلطى ندارى جز بر گمراهانى كه از تو پيروى كرده اند ».
33. «او تسلطى بر افراد مؤمن و متوكل به خدا ندارد».
34. «سلطه او بر كسانى است كه او را ولى خود اتخاذ نموده و به خداى خود شرك مى ورزند».
35. «تو بر بندگان من تسلطى ندارى و كافى است كه پروردگار تو حافظ آنها باشد».
36. «ما از آدم از قبل پيمان گرفتيم; امّا او فراموش كرد و براى او استوارى در عهد نيافتيم».
37. «آنگاه كه به فرشتگان گفتيم كه بر آدم سجده كنند، همگان سجده كردند جز شيطان كه سرباز زد».
38. «گفتيم: اى آدم! اين دشمن تو و همسر تو است، شما را از بهشت بيرون نكند كه به زحمت و رنج مى افتيد».
39. «براى تو است بهشت و در آنجا گرسنه و برهنه نخواهى شد».
40.« در آنجا تشنه نمى شوى و از حرارت آفتاب ناراحت نمى گردى».

صفحه 102
41. «شيطان او را وسوسه كرد و گفت: اى آدم! آيا مى خواهى تو را به درخت عمر جاودان و ملك فنا ناپذير راهنمايى كنم؟».
42. «سرانجام هر دو از ميوه آن درخت خورده و قسمت ناخوشايندِ اندام آنها آشكار گرديد و با برگهاى درختان بهشت، بدن خود را پوشانيدند و آدم نافرمانى كرد و به بيراهه رفت».
43.« آنگاه خدا او را برگزيد وتوبه او را پذيرفت و هدايت كرد».
44. «گفتيم اى آدم اين (شيطان) دشمن تو و همسر تو هست، شما را از بهشت بيرون نكند كه تيره بخت مى شويد، اكنون در پرتو نعمت بهشت نه گرسنه مى شوى و نه برهنه و نه در آنجا تشنه و آفتاب زده مى شوى».
45.(«امّا تو در بهشت راحت هستى! و مزيّتش) براى تو اين است كه در آن گرسنه و برهنه نخواهى شد».
46.«ولى شيطان او را وسوسه كرد».
47.« آدم با خداى خود مخالفت كرد و راه سعادت را گم كرد، سپس خدا او را برگزيد و به سوى او با رحمت بازگشت و هدايت نمود».
48.«سپس خدا او را برگزيد و به سوى او با رحمت بازگشت و هدايت نمود».
49. «خدا او را برگزيد و به سوى او با رحمت و رأفت نگريست و هدايت نمود».
50. «سوگند به عزت تو، همگان را گمراه مى كنم جز بندگان مخلص را».
51. «شماها را از يك نفس آفريده و همسرش را نيز از جنس او قرار داده است و از چهار پايان به سود شما هشت صنف آفريد، شماها را در شكم مادرانتان در دل سه تاريكى (شكم، رحم وبچه دان) با تحولات گوناگون و پى در پى آفريد».
52. «هر كسى را خدا هدايت كند، براى او گمراه كننده اى نيست».
53. «اى مردم ما شماها را از يك مرد و زن آفريده ايم».
54. «به سوى خدا بازگرديد و توبه نصوح انجام دهيد!».

صفحه 103

تفسير آيات

نيرومندترين دليل مخالفان عصمت پيامبران، سرگذشت آدم و حوا است كه با نهى صريح خدا (وَلا تَقَربا هذِهِ الشَّجَرَةَ)مخالفت كردند و سزاى كردار كار خود را كه خروج از بهشت بود، ديدند.
قرآن سرگذشت آدم را در سوره هاى مختلفى بازگو كرده و بيش از همه در سوره هاى «بقره» آيه هاى 35ـ38 و «اعراف» آيه هاى 19ـ 25 و «طه» آيه هاى 115ـ 123 به طور گسترده مطرح كرده است، افرادى كه بخواهند در باره آن دقت بيشترى كنند، لازم است مجموع آيات را يك جا بررسى كرده و از طريق تفسير موضوعى آن هم به شيوه تفسير آيه به آيه، به مفاد واقعى اين نهى و سزاى مخالفت آن پى ببرند، از اين جهت ما ناچاريم مجموع آيات هر سه سوره را در اينجا نقل كنيم و از طريق مقايسه و تفسير آيه به آيه، روشن سازيم.
قرآن در سوره بقره اين سرگذشت را چنين بيان مى كند:
(وَقُلْنا يا آدَمُ اسْكُنْ أَنْتَ وَزَوْجُكَ الْجَنَّةَ وَكُلا مِنْها رَغَداً حَيْثُ شِئْتُما وَلا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَةَ فَتَكُونا مِنَ الظّالِمينَ).1
«به آدم گفتيم تو با همسرت در «بهشت» سكنى گزين و از هر نقطه آن هر چه خواستيد، گوارا بخوريد ولى به اين درخت نزديك نشويد كه از ستمگران مى شويد».
(فَأَزَلَّهُما الشَّيْطانُ عَنْها فَأَخْرَجَهُما مِمّا كانا فيهِ وَقُلْنَا اهْبِطُوا بَعْضُكُمْ لِبَعْض عَدُوٌّ وَلَكُمْ فِى الأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَمَتاعٌ إِلى حِين).2
«پس شيطان هر دو نفر را دچار لغزش كرد، و از آنچه بودند اخراج نمود به

1 . بقره / 35.
2 . بقره / 36 .

صفحه 104
آنان گفتيم فرود آييد در حالى كه برخى دشمن برخى ديگر خواهيد بود و براى شما در روى زمين استقرار و بهره گيرى موقت است».
(فَتَلَقّى آدَمُ مِنْ رَبِّهِ كَلِمات فَتابَ عَلَيْهِ إِنَّهُ هُوَ التَّوّابُ الرَّحيمُ).1
« آدم كلماتى را از پروردگار خود تلقى نمود و روى آنها توبه كرد. او است توبه پذير و رحيم».
قرآندر سوره اعراف اين سرگذشت را گسترده تر بيان مى كند آنجا كه مى فرمايد:
(وَيا آدَمُ اسْكُنْ أَنْتَ وَزَوْجُكَ الْجَنَّةَ فَكُلا مِنْ حَيْثُ شِئْتُما وَلاتَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَةَ فَتَكُونا مِنَ الظّالِمينَ) .2
« اى آدم! تو با همسرت در بهشت سكنى گزينيد و از هر چه خواستيد بخوريد و به آن درخت نزديك نشويد كه از ستمگران مى گرديد».
(فَوَسْوَسَ لَهُمَا الشَّيْطانُ لِيُبْدِىَ لَهُما ما وُرِىَ عَنْهُما مِنْ سَوْءاتِهِما وَقالَ ما نَهيكُما رَبُّكُما عَنْ هذِِه الشَّجَرَة إِلاّأَنْ تَكُونا مَلَكَيْنِ أَوْ تَكُونا مِنَ الخالِدينَ) .3
«سپس شيطان در قلوب آنان وسوسه كرد تا زشتيهاى پوشيده آنان آشكار شود و به دروغ گفت: پروردگار شما از (خوردن ميوه) اين درخت از آن جهت نهى كرده كه مبادا بخوريد تا فرشته شويد يا جاودانه در بهشت بمانيد».

1 . بقره / 37.
2 . اعراف / 19 .
3 . اعراف / 20 .

صفحه 105
(وَقاسَمَهُما إِنّى لَكُما لَمِنَ النّاصِحينَ).1
«براى آنها سوگند ياد كرد كه من خيرخواه شما هستم».
(فَدَلّيهُما بِغُرور فَلَمّا ذاقَا الشَّجَرَةَ بَدَتْ لَهُما سوْءاتُهُما وَطَفِقا يَخْصِفانِ عَلَيْهِما مِنْ وَرَقِ الجَنَّةِ وَناديهُما رَبُّهُما أَلَمْ أَنْهَكُما عَنْ تِلْكُمَا الشَّجَرَةِ وَأَقُلْ لَكُما إِنَّ الشَّيْطانَ لَكُما عَدُوٌّ مُبينٌ).2
«شيطان با فريب، آنان را از مقام خود فرود آورد، آنگاه كه از ميوه آن درخت تناول كردند، زشتيهايشان آشكار گرديد و بر آن شدند كه از برگ درختان بهشت، زشتيهاى خود را بپوشانند(در اين موقع) خداى آنها هر دو را ندا در داد و گفت: مگر شما را از اين درخت نهى نكردم و به شما نگفتم كه شيطان دشمن آشكار شما است؟».
(قالا رَبَّنا ظَلَمْنا أَنْفُسَنا وَإِنْ لَمْ تَغْفِرْلَنا وَتَرْحَمْنا لَنَكُونَنَّ مِنَ الْخاسِرينَ) .3
«گفتند:خدايا! به خويشتن ستم كرديم، اگر ما را نبخشى و بر ما رحم نكنى از زيانكاران خواهيم بود».
در اين آيات بر خلاف آيات سوره بقره، داستان آدم مشروح تر وبازتر بيان شده است وعلّت اجمال و فشرده گويى در سوره بقره، اين است كه سوره اعراف از سوره هاى مكّى است و قبلاً نازل شده است و به خاطر تفصيلى كه در آيات آن هست، ديگر نياز نبود كه در سوره بقره كه در مدينه نازل گرديده، به طور گسترده بيان شود.

1 . اعراف/21.
2 . اعراف/22.
3 . اعراف/23.

صفحه 106
درحالى كه سرگذشت آدم در اين دو سوره وارد شده است ولى در سوره طه، اين سرگذشت به نوعى مطرح گرديده كه مى تواند مشكلات اين سرگذشت را تا حدّى حل كند چنان كه مى فرمايد:
(وَلَقَدْ عَهِدْنا إِلى آدَمَ مِنْ قَبْلُ فَنَسِىَ وَلَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْماً).1
«ما از آدم از قبل پيمان گرفتيم; امّا او فراموش كرد و براى او استوارى در عهد نيافتيم».
(وَإِذْ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اسْجُدُوا لآدَمَ فَسَجَدُوا إِلاّإِبْلِيسَ أَبى).2
«آنگاه كه به فرشتگان گفتيم كه بر آدم سجده كنند، همگان سجده كردند جز شيطان كه سرباز زد».
(فَقُلْنا يا آدَمُ إِنَّ هذا عَدُوٌّ لَكَ وَلِزَوْجِكَ فَلا يُخْرِجَنَّكُما مِنَ الجَنَّةِ فَتَشْقى).3
«گفتيم: اى آدم! اين دشمن تو و همسر تو است، شما را از بهشت بيرون نكند كه به زحمت و رنج مى افتيد».
(إِنَّ لَكَ أَلاّ تَجُوعَ فِيها وَلا تَعْرى) .4
«براى تو است بهشت و در آنجا گرسنه و برهنه نخواهى شد».
(وَأَنَّكَ لا تَظْمَؤُا فِيها وَلا تَضْحى) .5
« در آنجا تشنه نمى شوى و از حرارت آفتاب ناراحت نمى گردى».

1 . طه/115.
2 . طه /116.
3 . طه/117.
4 . طه/118.
5 . طه/119.

صفحه 107
(فَوَسْوَسَ إِلَيْهِ الشَّيْطانُ قالَ يا آدَمُ هَلْ أَدُلُّكَ عَلى شَجَرَةِ الْخُلْدِ وَمُلْك لا يَبْلى) .1
«شيطان او را وسوسه كرد و گفت: اى آدم! آيا مى خواهى تو را به درخت عمر جاودان و ملك فنا ناپذير راهنمايى كنم؟».
(فَأَكَلا مِنْها فَبَدَتْ لَهُما سَوْءاتُهُما وَطَفِقا يَخْصِفانِ عَلَيْهِما مِنْ وَرَقِ الْجَنَّةِ وَعَصى آدَمُ رَبَّهُ فَغَوى) .2
«سرانجام هر دو از ميوه آن درخت خورده و قسمت ناخوشايندِ اندام آنها آشكار گرديد و با برگهاى درختان بهشت، بدن خود را پوشانيدند و آدم نافرمانى كرد و به بيراهه رفت».
(ثُمَّ اجْتَبيهُ رَبُّهُ فَتابَ عَلَيْهِ وَهَدى).3
« آنگاه خدا او را برگزيد و توبه او را پذيرفت و هدايت كرد».
با توجه به مجموع آياتى كه در اين سوره هاى سه گانه پيرامون موضوع مخالفت آدم با نهى الهى وارد شده است، پرسشهايى به شرح ياد شده در زيرمطرح مى گردد و قائلان به عصمت پيامبران بايد به گونه اى به آنها پاسخ بگويند:
1. نهى الهى در جمله (وَلا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَةَ)در سوره هاى بقره و اعراف از كدام يك از اقسام نهى است. مولوى يا ارشادى؟
2. مقصود از (فَأَزَلَّهُمَا الشَّيْطانُ) در سوره بقره و معادل آن (فَدَلّيهُما بِغُرُور) در سوره اعراف چه مى باشد؟

1 . طه/120.
2 . طه/121.
3 . طه/122.

صفحه 108
3. شيطان به نص قرآن به مخلصان كه پيامبرانند راه ندارد، چگونه به حكم جمله (فوَسْوَسَ لَهُمَا الشَّيْطانُ)به آدم راه يافت؟
4. مقصود از (فَتَكُونا مِنَ الظّالِمينَ) در سوره بقره و يا (رَبَّنا ظَلَمْنا أَنْفُسَنا) در سوره اعراف چيست؟
5. اگر گناهى از آدم سر نزده است پس جمله هاى : (وَعَصى آدَمُ رَبَّهُ فَغَوى) در سوره طه چيست؟
6. اگر گناهى در كار نبود پس جمله (فَتابَ عَلَيْهِ) در سوره بقره چه مفهومى دارد؟
7. اگر گناهى نبود جمله (وَإِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنا وَتَرْحَمْنا) در سوره «اعراف» چه معنايى دارد؟
اكنون وقت آن رسيده كه از طريق تفسير آيه به آيه، به پرسشهاى فوق پاسخ بگوييم:

1. نهى در (لا تقربا) چه نوع نهيى است؟

اوامر و نواهيى كه از صاحبان امر و نهى صادر مى گردد بر دو نوع است:
الف. امر و نهى مولوى: مقصود از آن اين است كه آمر بر منصبى كه از طرف خدا، يا اجتماع به او داده شده، تكيه نمايد، و امر و نهى كند و به اصطلاح از موضع قدرت سخن بگويد و از آن نظر كه او بزرگ و فرمانده است و طرف مقابل، كوچك و فرمانبر است امر و نهى صادر كند و در واقع امر و نهى بر محور مولويت و عبوديت دور بزند.1

1 . هرگاه در اين صورت اراده و فرمان آمر شديد باشد آن را «واجب» و در غير اين صورت آن را مستحب مى نامند، البته نهى هم به اعتبار شدت و ضعف اراده وخواست ناهى، به تحريمى وتنزيهى مولوى تقسيم مى شود.

صفحه 109
ب. امر ونهى ارشادى: و مقصود از آن اين است كه آمر، برترى و مقام و فرماندهى خود را به رخ طرف نكشد و در دستورهايى كه به زيردست خود مى دهد، قيافه پند و اندرز بگيرد و همانند افراد بى طرف ولى خيرخواه، دلسوز و نيك انديش، لوازم و عكس العمل كردار او را گوشزد نمايد، در اين صورت امر و نهى وى بر محور ارشاد و هدايت دور مى زند.
براى روشن شدن موضوع خوب است مثالى بزنيم: طبيبى به بيمار خود دستور مى دهد كه از غذاهايى بپرهيزد و داروهايى را نيز بخورد او اگر چه دستور مى دهد كه بيمار هر روز چنين و چنان كند، ولى در عين حال مخالفت بيمار با دستور و فرمان او از نقطه نظر اينكه مخالفت با امر طبيب است تأثيرى در خارج ندارد، نتيجه آن فقط ضررى است كه بر اثر مخالفت با دستورهاى طبيب، متوجه خود بيمار مى شود و اين ضرر، خواه او فرمان دهد، يا اصلاً فرمان ندهد متوجه بيمار مى شود و مخالفت با خود طبيب هيچ گونه عكس العمل خارجى ندارد.
و به ديگر سخن: كسى كه خربزه براى او ضرر دارد و موجب تب و لرز مى شود اگر پزشك نهى نمايد و او گوش نكند، فقط يك اثر دارد و آن اينكه بايد پاى تب و لرز بنشيند، ولى از آن نظر كه سخن پزشك را گوش نداده كيفرى متوجه او نمى شود.
مثال ديگر: خداوند بر اساس «مولويت» دستور مى دهد كه به طور الزام مردم نماز بخوانند و زكات و خمس بدهند و روزه بگيرند و جهاد بروند، آنگاه به طور ارشاد مى فرمايد: (أَطيعُوا اللّهَ) ; هرگاه ما از اجراى اين امر و نهى اخير سرپيچى كنيم، فقط تبعات وآثار ترك آن اوامر پيشين (نماز بخوانيد و...) متوجه ما مى شود و امّا مخالفتِ «امر به اطاعت» و يا «نهى از مخالفت» كوچك ترين عكس العملى ندارد.

صفحه 110
و به ديگر سخن: در صورت عدم اجراى اوامر اوليه، واكنش مخالفت با اوامر (نماز بخوانيد) متوجه ما مى شود، خواه دستور ثانوى (أَطيعُوا اللّه) صادر بشود يا صادر نشود; زيرا امر به پيروى و اطاعت اگر چه به صورت ظاهر دستور و فرمان است ولى حقيقت و روح آن ارشادى است، نه امر مولوى به گواه اينكه اگر كسى نماز نخواند دو جرم مرتكب نمى شود، يكى اينكه امر نماز را ترك كرده و ديگرى اينكه (أَطيعُوا اللّه) را كه در آيه ديگرى وارد شده است عمل نكرده است، در صورتى كه همه مى دانيم براى «تارك الصلاة» يك كيفر بيش نيست و آن كيفر ترك نماز است.

آيا نهى از اكل شجره ارشادى بود؟

اكنون بايد بررسى شود كه: آيا نهى از خوردن ميوه درخت معهود، نهى مولوى بوده و بر اساس «مولويت» صادر شده بود؟ در اين صورت طبعاً علاوه بر لوازم طبيعى و آثار خارجى آن(خروج از بهشت و ريختن لباسها، هبوط به دنيا و ابتلا به زحمات و مشقات و...) كيفرى نيز همراه داشته است.
و يا اينكه: منظور از اين نهى، فقط ارشاد به لوازم طبيعى عمل بوده؟ همانند كسى كه دوست خود را از كشيدن ترياك كه ملازم با مرگ تدريجى است باز دارد.
در اين صورت، نهى از اكل شجره، از آن نظر نبود كه خداوند مولى است و آدم و حوا بندگان وى هستند وبنده بايد از دستورى كه به او داده مى شود، بدون چون و چرا اطاعت كند، بلكه از اين نظر بوده كه خوردن ميوه درخت معهود، پيامدهاى ناگوارى دارد و روى علاقه به بنده خود، او را نهى كرده است.

صفحه 111
بررسى آيات وارده در اين موضوع به خوبى، ارشادى بودن نهى مورد بحث را ثابت مى نمايد و مى رساند كه فرمان خدا از آن نظر نبوده كه من مولايم و شما بنده من، تا مخالفت آن، نافرمانى (معصيت اصطلاحى) به شمار برود، بلكه محيط ارشاد بوده و خدا مانند يك ناصح مشفق به آدم و حوا فرمود:
«هرگاه از اين شجره نخوريد، همواره در بهشت باقى مى مانيد و در نتيجه، گرسنگى و تشنگى، آفتاب زدگى و عريانى نخواهيد ديد واگر بخوريد دچار عكس آنها خواهيد شد» چنانكه مى فرمايد:
(فَقُلْنا يا آدَمُ إِنَّ هذا عَدُوٌّ لَكَ وَلِزَوْجِكَ فَلا يُخْرِجَنَّكُما مِنَالجَنَّةِ فَتَشْقى* إِنَّ لَكَ أَلاّ تَجُوعَ فِيها وَلا تَعْرى* وَأَنَّكَ لا تَظْمَؤُا فِيها وَلا تَضْحى).1
«گفتيم اى آدم اين (شيطان) دشمن تو و همسر تو هست، شما را از بهشت بيرون نكند كه تيره بخت مى شويد، اكنون در پرتو نعمت بهشت نه گرسنه مى شوى و نه برهنه و نه در آنجا تشنه و آفتاب زده مى شوى».
اينك قرائنى كه ارشادى بودن نهى را تأييد مى كند:
1. از اينكه جمله (فَتَشْقى) را با «فاء» نتيجه آورده است، بهترين گواه بر اين است كه نتيجه مخالفت اين نهى(و به اصطلاح غرض از نهى) اين بود كه آدم و همسر وى «شقاوت» پيدا نكنند، سپس آيه بعد (إِنَّ لَكَ أَلاّتَجُوعَ فِيها وَلا تَعْرى)2 بيانگر اين شقاء است و اينكه تفاوت خوردن و نخوردن از ميوه اين شجره اين است كه در صورت نخوردن، برهنگى و تشنگى و گرسنگى نيست در حالى كه در صورت مخالفت همه اينها هست و هرگز در صدد بيان

1 . طه/117ـ119.
2 . طه/118.

صفحه 112
مؤاخذه نيست ـ كه در تمام نواهىِ مولوىِ الزامى وجود دارد ـ بلكه در صدد بيان عكس العمل طبيعى اين عمل است، خواه خدا از آن نهى بكند يا نكند.
روشن تر بگوييم: اين نهى تبعات معنوى كه دورى از درگاه الهى است، نداشته، بلكه تمام تبعات آن مربوط به وضع زندگى شخصى آدم و همسر او بوده است.
2. گواه ديگر بر اينكه آفريدگار جهان در مقام اعمال مولويت نبوده، بلكه با لحن خيرخواهى و اندرزگويى با آنها سخن مى گفت اين است كه شيطان به هنگام سخن گفتن، خود را «ناصح» قلمداد كرده و گفت:
(وَقاسَمَهُما إِنّى لَكُما لَمِنَ النّاصِحينَ).1
«شيطان براى آدم و حوا قسم خورد وگفت: من براى شما از پند دهندگانم».
اين خود قرينه بر اين است كه سخن خدا نيز به عنوان خيرخواهى و نصيحت بوده و شيطان اين تعبير را از خدا اقتباس نموده و خود را به جاى ناصح واقعى قالب زده است.
3. وقتى آدم و حوا نتيجه مخالفت خود را با ديدگان خود ديدند، يعنى بلا فاصله پس از خوردن ميوه آن درخت، لباس هاى آنها ريخت، و با ندامت مخصوص «عورت» خود را به وسيله برگها پوشانيدند، ناگهان ندايى را شنيد ند كه محتواى يادآورى نصيحت پيشين است، چنان كه مى فرمايد:
(...أَلَمْ أَنْهَكُما عَنْ تِلْكُمَا الشَّجَرةِ وَأَقُلْ لَكُما إِنَّ الشَّيْطانَ لَكُما عَدُوٌّ مُبينٌ).2
«آيا من شما را از اين درخت نهى نكردم و به شما نگفتم كه شيطان براى شما دشمن آشكارى است».

1 . اعراف/21.
2 . اعراف/22.

صفحه 113
اين جمله همانند گفتار يك ناصح مشفق و مهربانى است كه وقتى، طرف از اندرز او سرپيچى كرد، و گرفتار عاقبت كار خويشتن گرديد، يك مرتبه به ملامت او بر مى خيزد و مى گويد:«من به تو نگفتم كه اين كار را انجام مده؟ اين غذا را مخور، يا در آنجا قدم مزن، حالا كه كردى جزاى خود را ببين».
و نتيجه مخالفت آدم، همان ريختن لباس و خروج از بهشت بود كه آن را به «رأى العين» ديد.
4. هرگاه نهى خدا مولوى بود، بايد تبعات و لوازم آن به وسيله توبه از بين برود، در صورتى كه مى بينيم كه آدم و حوا توبه كردند ولى تبعات آن (خروج از بهشت و... ) از بين نرفت.
هرگاه اين قراين به طور جمع ملاحظه شوند براى هر انسان غير پيشداور مفيد اطمينان مى باشد كه اين نهى، يك نهى ارشادى، به منظور بازدارى آدم و همسر او از يك سلسله تبعات و لوازم اعمال خود بوده وبس، نه نهى مولوى كه رنگ نافرمانى داشته باشد.
در اين جا پاسخ ديگرى نيز هست كه برخى از مفسران به آن تكيه كرده اند و آن اينكه مخالفت آدم، مخالفت با فرمان قطعى خداوند نبوده است، بلكه ترك اولايى بوده كه وى مرتكب شد و پيامبران از گناه و مخالفت با فرمان قطعى خداوند، مصون هستند، نه از ترك اولى.
و به تعبير ديگر پيامبران از گناه مطلق مصونيت دارند نه از «گناه نسبى»مقصود از گناه مطلق اين است كه آن عمل از هر كسى سر بزند گناه محسوب مى شود مانند: دروغ و غيبت، در حالى كه گناه نسبى عبارت از آن اعمال جايز است كه شأن و عظمت پيامبران ايجاب مى كند كه آن را هم انجام ندهند، چه بسا صدور برخى از كارها از گروهى بدون اشكال باشد ولى صدور

صفحه 114
آنها از پيامبران مورد عيب شمرده شود; مثل نمازى كه با غفلت از خدا خوانده شود از يك فرد عادى پذيرفته مى شود، ولى مطلوب از اولياء الهى مانند پيامبران، غير آن است، كمك صد ريالى يك فرد عادى و متوسط به جامعه اسلامى قابل ستايش است; ولى همان كمك از يك فرد ثروتمند و مرفه بد و ناشايست به شمار مى رود.
در اين جا مطلب يا پاسخ سومى نيز هست كه توجه به آن نيز لازم است و آن اينكه محور بحث در عصمت،مخالفت با تشريع الهى است يعنى آنجا كه محيط، محيط تكليف باشد و تشريع الهى به وسيله پيامبران اعلام گردد، در چنين صورتى مسأله عصمت براى انبيا و اوليا مطرح مى گردد.
ولى محيطى كه آدم و حوا در آنجا زندگى مى كردند، هرگز محيط تكليف، به صورت ياد شده در بالا، نبود نه پيامبرى آمده بود و نه شريعتى تصويب شده بود و نه افرادى زير بار تكليف رفته بودند، بلكه تنها خطابى متوجه به فردى شده بود كه نتايج اطاعت و مخالفت تكليف را لمس نكرده و كاملاً آشنا نگشته بود، آيا در اين صورت از مخالفت با تكليف الهى آن هم با باورى خاص كه از سوگند شيطان به آدم دست داد، خلاف عصمت استنباط مى شود؟

2. عصمت و لغزش آدم(عليه السلام)

جمله (فَأَزَلَّهُمَا الشَّيْطانُ) در سوره بقره، آيه 36 حاكى است كه آدم در برابر نهى الهى دچار لغزش شد، اكنون سؤال مى شود كه : چگونه لغزش با «عصمت» سازگار است؟
پاسخ اين پرسش روشن است; زيرا لغزش هيچ گاه ملازم با «ذنب» و

صفحه 115
«گناه» نيست، آنجا كه انسان به سخن ناصح مشفق گوش فرا ندهد و دچار مشقت و زحمت در زندگى گردد نيز «لغزش» صدق مى كند، لغزش در زندگى منحصر به مخالفت با اوامر مولوى نيست، بلكه آنجا كه دستور بزرگتر را كه جنبه ارشادى و عنوان پند و اندرز دارد، گوش ندهد و با ضررهايى روبرو گردد، نيز لفظ لغزش صدق مى كند.

3. شيطان و وسوسه در قلب آدم(عليه السلام)

خدا در قرآن درباره آدم و حوا مى فرمايد:
(فَوَسْوَسَ لَهُمَا الشَّيْطانُ...).1
«شيطان آدم وحوا را وسوسه كرد».
و در باره خصوص آدم مى فرمايد:
(فَوَسْوَسَ إِلَيهِ الشَّيْطانُ...) .2
«ولى شيطان او را وسوسه كرد».
هر دو آيه حاكى است كه وسوسه شيطان در آدم مؤثر افتاد، در حالى كه قرآن در موارد ديگر مى فرمايد: شيطان بر «مخلصان و خاصان از بندگان خدا (كه پيامبران از آن گروهند) راه ندارد» آنجا كه مى فرمايد:
(إِنَّ عِبادى لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطانٌ إِلاّمَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الغاوِينَ) .3
«تو بر بندگان مخصوص من راه ندارى مگر آن گروه از گمراهان كه از تو پيروى كنند».

1 . اعراف/20.
2 . طه/120.
3 . حجر/42.

صفحه 116
و باز مى فرمايد:
(...فَبِعِزَّتِكَ لأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعينَ * إِلاّعِبادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصينَ) .1
«سوگند به عزت تو، همگان را گمراه مى كنم جز بندگان مخلص را».
اكنون سؤال مى شود كه با وجود تصريح قرآن ، چگونه شيطان به آدم كه از مخلصان وپيامبران بود راه يافت؟
از اين پرسش مى توان به چند صورت پاسخ گفت:
الف. بندگان مخصوص و مخلص خدا ، افرادى هستند كه خداوند آنان را برگزيده است و اگر پيامبران جزو آنان به شمار مى روند به خاطر اين است كه خدا آنها را برگزيده است و قرآن به اين حقيقت كه پيامبران بندگان برگزيده خدا هستند، تصريح مى كند و مى فرمايد:
(...وَاجْتَبَيْناهُمْ وَهَدَيْناهُمْ إِلى صِراط مُسْتَقيم) .2 «آنها را برگزيديم و همگان را به راه راست هدايت كرديم».3 اين از يك طرف.
از طرف ديگر ، روزى كه آدم دچار لغزش شد، هرگز در آن روز به مقام «اجتباء» و «برگزيدگى» نرسيده و به اصطلاح برگزيده نشده بود، بلكه آنگاه كه با آموزش كلماتى توبه كرد، خدا او را برگزيد چنانكه مى فرمايد:
(...وَعَصى آدَمُ رَبَّهُ فَغَوى* ثُمَّ اجْتَبيهُ رَبُّهُ فَتابَ عَلَيْهِ وَهَدى).4
« آدم با خداى خود مخالفت كرد و راه سعادت را گم كرد، سپس خدا او را برگزيد و به سوى او با رحمت بازگشت و هدايت نمود».

1 . ص/82ـ83.
2 . انعام/87.
3 . آيه 58 از سوره مريم نيز به همين مضمون است.
4 . طه/121 ـ122.

صفحه 117
بنابر اين چون «اِجْتَبيهُ» و برگزيدگى آدم، پس از لغزش بود، از اين جهت نفوذ و وسوسه شيطان در او با آيات ديگر قرآن كه حاكى از عدم نفوذ شيطان در بندگان مخلص است، منافاتى ندارد.
ب. نفوذ شيطان در افراد گنهكار با وسوسه او در آدم تفاوت روشنى دارد، و قرآن در مقام بيان تفاوت اين دو وسوسه از دو لفظ متفاوت استفاده مى كند قرآن در مقام بيان وسوسه شيطان در مردم از لفظ «فى» كه حاكى از نفوذ در قلوب و نفوس است، كمك مى گيرد و مى فرمايد:
(يُوَسْوِسُ فى صُدُورِالنّاسِ) در حالى كه وسوسه شيطان را در آدم با لفظ «لام» (فَوَسْوَسَ لَهُمَا الشَّيْطانُ) و يا لفظ «إلى» : (فَوَسْوَسَ إِلَيْهِمَ االشَّيْطانُ)بيان مى كند و براى آگاهان از خصوصيات زبان عربى، تفاوت لفظ «فى»با دو لفظ ديگر روشن است; اوّلى به معنى رسوخ در قلوب و نفوس، دومى به معنى نزديك شدن به انسان است و چيزى كه در پيامبران منتفى است، رسوخ و نفوذ در روح و روان آنان است نه نزديك شدن به آنان، شيطان در روح و روان آنان لانه نمى گيرد، هر چند به آنها نزديك مى شود.
ج. در اين جا پاسخ سومى نيز وجود دارد و آن اينكه شيطان به حكم آيات ياد شده در زير توانايى «تسلط»و «تصرف» در نفوس افراد مخلص راه ندارد، به گونه اى كه زمام زندگى آنان را به دست بگيرد به هر كجا كه بخواهد بكشد و وسوسه از اقسام «تسلط» و «سلطه» بر روح و روان نيست چنانكه مى فرمايد:
1 . (إِنَّ عِبادى لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطانٌ إِلاّ مَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الغاوِينَ) .1

1 . حجر/42.

صفحه 118
«تو تسلطى بر بندگان من ندارى مگر آن گروه از گمراهان (يا زيانكاران) كه از تو پيروى كنند».
2. (إِنَّهُ لَيْسَ لَهُ سُلْطانٌ عَلَى الَّذينَ آمَنُوا وَعَلى رَبِّهِمْ يَتَوكَّلُونَ).1
«او تسلطى بر افراد مؤمن و متوكل به خدا ندارد».
3. (إِنَّ عِبادى لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطانٌ وَكَفى بِرَبِّكَ وَكيلاً).2
«تو بر بندگان من تسلطى ندارى و كافى است كه پروردگار تو حافظ آنها باشد».
اين آيات، وجود سلطه بر بندگان مخلص را نفى مى كند ووسوسه و ترغيب و تشويق، از سلطه و احاطه بر افكار و انديشه هاى انسانى، جدا است وجريان در داستان آدم به صورت خدعه و فريب بوده است، نه به صورت «سلطه»، و چيزى كه نفى شده است، سلطه است، نه وسوسه و دعوت و نه ترغيب و تشويق.
در اينجا سؤال ديگرى از پاسخ پيش متولد مى گردد و آن اين است كه:
اگر به تصريح اين آيات، شيطان سلطه اى بر پيامبران ندارد، و نمى تواند آنهارا بر انجام كارهاى خلاف وادار كند، در اين صورت مفهوم آن اين مى شود كه وى در باره ديگران به چنين كارى توانايى دارد و اين مطلب از دو نظر درست نيست:
1. لازمه اين مطلب جز «جبرى گرى» در عمل و ارتكاب گناه، چيز ديگرى نيست در اين صورت افراد گناهكار تحت سلطه شيطان قرار مى گيرند و

1 . نحل /99.
2 . اسراء/65.

صفحه 119
ناخواسته مرتكب خلاف و گناه مى شوند ، در حالى كه بى پايگى «جبر» از نظر خرد و عقل و آيات قرآن بر كسى پوشيده نيست.
2. خود شيطان وجود هر نوع سلطه و تسلط بر گنهكاران را نفى مى نمايد و حدود توانايى خود را در دعوت و ترغيب خلاصه مى كند، چنانكه قرآن مى فرمايد:
(وَقالَ الشَّيْطانُ لَمّا قُضِىَ الأَمْرُ إِنَّ اللّهَ وَعَدَكُمْ وَعْدَ الحَقِّ وَوَعَدْتُكُمْ فَأَخْلَفْتُكُمْ وَما كانَ لى عَلَيْكُمْ مِنْ سُلْطان إِلاّأَنْ دَعَوْتُكُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لِى فَلا تَلُومُونى وَلُومُوا أَنْفُسَكُمْ ما أَنَا بِمُصْرِخِكُمْ وَما أَنْتُمْ بِمُصْرِخِىَّ...).1
«آنگاه كه فرمان خدا صادر مى گردد: شيطان به گنهكاران مى گويد: خدا به شما وعده حق داد و من نيز به شما وعده كردم و خلف وعده نمودم و هرگز من بر شما سلطه اى نداشتم، جز اينكه شما را دعوت كردم، شما نيز اجابت كرديد، مرا سرزنش نكنيد و خود را ملامت كنيد، من نجات بخش شما نبوده و شما نيز نجات بخش من نيستيد».
با توجه به چنين تصريحى از شيطان، چگونه مى توان گفت كه شيطان بر غير مخلصان و پيامبران سلطه دارد؟ ولى بر آنها ندارد، در حالى كه به حكم اين آيات سلطه اى بر هيچ كس ندارد.
پاسخ: درست است كه در اين آيه شيطان وجود هر نوع سلطه را بر گنهكاران نفى مى كند و خدا نيز آن را بدون رد و انكار نقل مى نمايد و اين نشانه صدق گفتار او است; ولى با اين تصريح، قرآن در جاى ديگر از وجود سلطه

1 . ابراهيم /22.

صفحه 120
شيطان بر دوستداران و پيروان او گزارش مى دهد، آنجا كه مى فرمايد:
(إِنَّما سُلْطانُهُ عَلَى الَّذِينَ يَتَوَلَّوْنَهُ وَالَّذينَ هُمْ بِهِ مُشْرِكُونَ).1
«سلطه او بر كسانى است كه او را ولىّ خود اتخاذ نموده و به خداى خود شرك مى ورزند».
با توجه به اين دو نوع آيات، بايد گفت سلطه اى كه شيطان، وجود آن را انكار مى كند، غير از سلطه اى است كه قرآن از وجود آن بر دوستداران شيطان گزارش مى دهد و تفاوت اين دو نوع تسلط به قرار ياد شده در زير است:
تسلطى كه مطلقاً نفى شده است خواه بر مخلصان و انبيا و اوليا و خواه بر افراد عاصى و گنهكار، سلطه ابتدايى است كه شيطان از ناحيه خود مالك آن باشد، به گونه اى كه هر موقع بخواهد بر فرزندان آدم بتازد و آنها را در شبكه ضلالت و گمراهى خود قرار دهد، چنين سلطه اى به خاطر اينكه مستلزم جبرى گرى است، براى ابد منفى است و خدا چنين قدرتى را بر شيطان نداده است و شيطان درست مى گويد:
(...وَما كانَ لِى

1 . نحل/100.

صفحه 121
عَلَيْكُمْ مِنْ سُلْطان إِلاّ أَنْ دَعَوْتُكُمْ...) .
«براى من بر شما سلطه اى نبود جز اين كه شما را بر انجام گناه دعوت كردم».
ولى در اينجا سلطه ديگرى است كه خودِ افراد، آن را به شيطان مى بخشند و شيطان را بر خود مسلط مى سازند. و زمام زندگى را بر اثر حب شهوات، در اختيار او قرار مى دهند و در چشم انداز چنين سلطه اى، بندگان مخلص و مطيع از گروه عصيانگر و طاغى، كاملاً فاصله گرفته و شيطان نسبت به گروه نخست فاقد سلطه هست در حالى كه نسبت به گروه دوم تسلط كامل و همه جانبه دارد و آيه اى كه شيطان در آن مى گويد:(وَما كانَ لى عَلَيْكُمْ مِنْ سُلْطان)ناظر به سلطه ابتدايى و بدون سابقه است و خدا از روى لطف و كرم خود، چنين سلطه اى را به او نداده است و گرنه بندگان در «بيراهه روى» معذور مى شدند و هرگز شايسته ملامت و سرزنش نمى گشتند ولى آيه ديگرى كه مى گويد:(إِنَّما سُلْطانَهُ عَلى الَّذِينَ يَتَوَلَّوْنَهُ وَالَّذينَ هُمْ بِهِ مُشْرِكُونَ) ناظر به سلطه اى است كه خود افراد آن را به شيطان مى بخشند و زندگى خود را ملعبه خواسته هاى او قرار مى دهند و جمله (الَّذِينَ يَتَوَلَّوْنَهُ)گواه بر چنين سلطه «بخشيده شده» از جانب دوستداران او است; زيرا آنان به خاطر پيروى از خواسته ها و پذيرفتن ولايت شيطان، او را بر گرده خود سوار كرده و او نيز آنها را تا لب دوزخ رهبرى مى كند، ونفى سلطه ابتدايى، با اثبات سلطه اى كه خود افراد به شيطان مى بخشند منافاتى ندارد.
شاهد ديگر بر اينكه، اين سلطه، تسلط ابتدايى نيست، بلكه زاييده پيروى از شيطان است، آيه اى است كه مى گويد:
(إِنَّ عِبادِى لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطانٌ إِلاّ مَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ الغاوِينَ) .1
«بر بندگان من تسلطى ندارى جز بر گمراهانى كه از تو پيروى كرده اند ».
همان طور كه ملاحظه مى كنيد، از جمله نخست، كه هر نوع سلطه را نفى مى نمايد آن گروهى را كه از او پيروى نمايند استثنا مى كند و چنين گروهى به خاطر پيروى از او، مقدمات تسلط شيطان را بر خود فراهم ساخته اند، نه اينكه او ابتدا داراى چنين سلطه اى بوده است.
از اين بررسى ها نتيجه مى گيريم كه:
1. سلطه ابتدايى و ناخواسته مطلقاً منفى است و آيه(وَما كانَ لى

1 . حجر/42.

صفحه 122
عَلَيْكُمْ مِنْ سُلْطان) ناظر به اين بخش از تسلط است.
2. سلطه اعطايى افراد به شيطان، بر اثر «ولايت بخشى» خود آنها بر او ثابت و مقبول است و چنين سلطه اى مربوط به قشر خاصى است، يعنى آنان كه او را «ولى» خود اخذ كرده و از او پيروى مى كنند و ـ لذا ـ شيطان در نكوهش افراد مى گويد: «فلا تلومونى ولوموا انفسكم: خود را سرزنش كنيد نه مرا!» يعنى اين كارى است كه خود كرده ايد و آشى است كه خود پخته ايد و بر كاسه خود ريخته ايد، من چه كنم ولى مخلصان و صالحان از چنين سلطه اى ابا ورزيده وچنين سلطه اى درباره آنان وجود ندارد.
3. وسوسه و دعوت و ترغيب درباره همه افراد انجام مى گيرد وپيامبران و مخلصان نيز از آن مستثنا نيستند، چيزى كه هست در محرمات، تحتِ تأثير آن قرار نمى گيرند.

4. مقصود از (ظَلَمْنا أَنْفُسَنا)چيست؟

پاسخ: آدم به روشنى مى گويد:
(رَبَّنا ظَلَمْنا أَنْفُسَنا).1
«پروردگارا ما بر نفس خويش ستم كرديم».
ولى بايد توجه نمود هر «ظلمى» جرم و گناه نيست، تا چه رسد به ظلم بر نفس; زيرا ظلم در لغت عرب به معنى تجاوز از حد، و كار بى مورد است.2 آن كسى كه سخن ناصح خود را نشنود و كارى را صورت دهد كه بر خلاف

1 . اعراف/23.
2 . ابن منظور در لسان العرب مى گويد: «الظلم: وضع الشىء فى غير موضعه : ظلم در لغت عرب به معنى، شىء را در غير محل خود قرار دادن است» و نيز مى گويد: «به معنى عدول از خط و تجاوز از حدّنيز به كار مى رود».

صفحه 123
مصالح او باشد طبعاً از حد تجاوز كرده و كارى بى مورد انجام داده است.
گواه روشنى بر اينكه ظلم بر نفس ملازم با جرم و گناه نيست اين است كه قرآن مجيد، ظلم بر نفس را در مقابل «عمل بد»(گناه) مى شمارد آنجا كه مى گويد:
(وَمَنْ يَعْمَلْ سُوءً أَوْ يَظْلِمْ نَفْسَهُ ثُمَّ يَسْتَغْفِرِ اللّهَ يَجِدِ اللّهَ غَفُوراً رَحيماً) .1
«آن كس كه كار بد انجام دهد يا بر نفس خود تعدى كند، سپس از خدا طلب مغفرت كند، خدا آمرزنده و رحيم است».
بنابر اين«ظلم بر نفس» دليل بر صدور جرم و گناه از افراد نيست; افراد مستبد و خود رأى بر اثر مخالفت با افكار راهنمايان و مشاوران دلسوز، دچار عواقب بدى مى شوند و زندگى آنها تباه مى گردد و سرانجام بر خويش ستم مى كنند، چه بسا در اين مسير مرتكب گناهى نيز نمى شوند. از اين بيان معنى (فَتَكُونا مِنَ الظّالِمين) نيز كه در سوره بقره وارد شده است، روشن گشته و نياز به تكرار ندارد.

5. عصمت والفاظ «عصى» و «غوى» و «تاب»

«عصى» و «عصيان» در اصطلاح امروز، در مورد «جرم» و «گناه» به كار مى رود. آيا در لغت عرب و يا عصر نزول قرآن نيز چنين بوده است يا اينكه اين لفظ در آن ايام، داراى معناى گسترده اى بوده كه يكى از موارد و مصاديق آن، «گناه» و «جرم» است، نه مصداق منحصر آن.
«ابن منظور» در «لسان العرب» مى گويد:«عصيان»2 به معناى خلاف

1 . نساء/110.
2 . متن عبارت لسان العرب چنين است: العصيان خلاف الطاعة، والعاصى الفصيل إذا لم يتبع أُمه.ج 14، ص 67. به بچه حيوان آنگاه كه دنبال مادر نباشد «عاصى» مى گويند.

صفحه 124
اطاعت است، اگر كسى از سخن كسى پيروى كرد مى گويند: «اَطاعَ» و اگر مخالفت كند، مى گويند: «عَصى».
بايد توجه نمود كه هر نوع مخالفت و پيروى نكردن عصيان اصطلاحى نيست، بلكه آنگاه به اصطلاح جرم و گناه حساب مى شود كه با امر مولوى مخالفت ورزد نه با امر ارشادى ، نه با امر استحبابى و نه با نهى به اصطلاح كراهتى و «تنزيهى»; بنابر اين تنها جمله «عصى» گواه بر عصيان اصطلاحى نيست.
لفظ «غوى» در لغت عرب در معانى مختلفى از قبيل: «خسارت و زيانكارى»، «فساد و تباهى» و «ضلالت» و «گمراهى» به كار مى رود و ابن منظور در لغت خود1 بر هر سه معنى تصريح كرده است و شما هر كدام از اين معانى را بگيريد ملازم با گناه نيست; زيرا شكى نيست كه آدم با مخالفت خود از يك زندگى بى دردسر كه قرآن آن را در سوره «طه» توصيف كرده است، محروم گرديده و دچار زيان شد(معنى نخست) همچنانكه زندگى او به فساد گراييد و نظام آن از هم گسست(معنى دوم) و در نتيجه، راه صحيحِ سعادت را گم كرد و سرانجام در پيمودن راه زندگى گمراه شد (معنى سوم) شما هر كدام از اين سه معنى را برگزينيد، جمله مزبور گواه بر گناهكارى او نيست خواه به معنى خسارت و زيانكارى باشد يا به معنى به هم خوردن نظام زندگى، يا ضلالت و گمراهى.
شما فرض كنيد كه «غوى» در آيه به معنى «ضلَّ» (گمراه شد) است، ولى بايد توجه نمود كه هر گمراهى دليل بر گناهكارى نيست، گمراهىِ به خاطر الحاد و شرك و يا مخالفت با دستورهاى مؤكد ولازم الاطاعه خداوند موجب كفر و عصيان و در نتيجه به معناى ضلالت اصطلاحى است ولى

1 . باز مى گويد: الغى: الخيبه، الفساد، الضلال، مدرك سابق، ص 140 با تلخيص.

صفحه 125
گمراهىِ انسان در طول زندگى منحصر به اين دو نوع گمراهى نيست.
فردى كه سخن ناصح را در مسير زندگى، چه از نظر تحصيل و آموزش و يا از نظر كار و كسب و يا ازدواج و تشكيل خانواده گوش نكند و سرانجام با مشكلات سر درگمى روبرو گردد، ضالّ و گمراه شمرده مى شود، ولى هرگز در اين موارد مسأله معصيت خدا مطرح نيست.
آدم در يك محيط آرام و دور از هر نوع سختى و دشوارى زندگى مى كرد، ولى به خاطر بى توجهى به ارشادات الهى، از آن زندگى سعادتمندانه، به زندگى سخت وشقاوتمندانه دنيوى فرود آمد و در مسير زندگى گم و گمراه شد.

6. مقصود از (فتاب عليه)چيست؟

در داستان آدم در دو مورد اين لفظ به كار رفته است، يكى در سوره بقره، آيه 37 و ديگرى در سوره طه، آيه 120 و در هر دو مورد، فاعل فعل، خدا است نه آدم. توضيح اينكه در لغت عرب اين لفظ با دو نوع حرف «عَلى» و «اِلى» استعمال مى گردد، اگر با حرف نخست استعمال شد، به معنى رجوع بزرگ بر تائب از طريق لطف و رحمت مى باشد واگر با حرف دوم استعمال گرديد به معنى رجوع تائب بر مولى با ندامت و پشيمانى است.
قرآن آنجا كه اين لفظ را به خدا نسبت مى دهد با «على» استعمال مى كند چنانكه مى فرمايد:
(لَقَدْ تابَ اللّهُ عَلَى النَّبِىِّ وَالْمُهاجِرينَ وَالأَنْصارِ الَّذِينَ اتَّبَعُوهُ فى ساعَةِ الْعُسْرَةِ...) .1
«خدا با نظر لطف و مرحمت به سوى پيامبر و مهاجران و انصار نگريست،

1 . توبه/117.

صفحه 126
آنان كه در سخت ترين لحظات از او پيروى كردند».
ولى آنگاه كه آن را به بندگان خدا نسبت مى دهد لفظ «اِلى» به كار مى برد، مانند:
(...تُوبُوا إِلَى اللّهِ تَوْبَةً نَصُوحاً...) .1
«به سوى خدا بازگرديد و توبه نصوح انجام دهيد!».
روى اين اصل هرگز در آيات هر دو سوره، تصريحى بر توبه آدم از گناه نيست آنچه هست رجوع و بازگشت خدا به سوى آدم است، نه بازگشت آدم به سوى خدا.
چيزى كه هست جمله (فَتابَ عَلَيْهِ) در آيه (فَتَلَقّى آدَمُ مِنْ رَبِّهِ كَلِمات فَتابَ عَلَيهِ...)2 حاكى از تقدير يك جمله است و آن اينكه «تابَ آدَمُ اِلَى اللّهِ فَتابَ اللّهُ عَلَيْهِ»: «آدم توبه كرد، خدا نيز توبه او را پذيرفت و از نظر رحمت و لطف به او نگريست» ولى بايد توجه نمود كه توبه انسان دليل بر صدور گناه نيست; زيرا انسانهاى بزرگ مانند انبيا و اوليا كه از نظر شناختِ خداى خود در سطح بس بالاترى قرار دارند، پيوسته خود را در طريق انجام وظايف در برابر حق متعال مقصر ديده و در هر لحظه زبان به استغفار مى گشايند. آدم در برابر آن لطف بزرگى كه خدا در حق او انجام داده و آن كوتاهيى كه او در استماع سخن ناصح كرده بود، خود را در برابر آن لطف عظيم خجل و شرمنده ديد، حتماً بايد اظهار ندامت كند و راه توبه را پيش گيرد و تصميم بگيرد كه جز خدا، سخن كسى را نپذيرد.
اگر يادآور شويم كه: عمل آدم هر چند يك عمل مباح و جايز بود، امّا

1 . تحريم/8.
2 . بقره/37.

صفحه 127
با توجه به عظمت مقامش، عمل او يك نوع جرم نسبى بود نه جرم مطلق! در اين صورت توبه، معناى روشن ترى براى خود خواهد گرفت.
از اين بيان، معناى ( هدى) در جمله (ثُمَّ اجْتَبيهُ رَبُّهُ فَتابَ عَلَيْهِ وَهَدى) 1 به خوبى روشن گرديد; زيرا اين هدايت در برابر آن غوايت و سردرگمى است كه به آدم دست داد و سپس در پرتو لطف الهى به مقام نبوى برگزيده شد و راه سعادت را بازيافت چنانكه جمله (اجْتَبيهُ) از آن حكايت مى كند.

7. معنى «غفران» در (وَإِنْ لَم تَغْفِرْ لَنا)چيست؟

غفران در لغت عرب به معنى پوشش است; ولى درخواستِ ستر و پوشش نشانه كار غير صحيح است، نه نشانه صدور گناه. شكى نيست كه كار آدم، كار غير صحيح و شايسته مقام او نبود ـ لذا ـ بزرگان از آن به لفظ «ترك اولى» تعبير مى آورند در اين صورت جا دارد كه از خدا بخواهد كه عيب او را بپوشاند و ناديده بگيرد و او را از خسارتى كه با آن روبرو شده است به نحوى برهاند چنانكه مى فرمايد:
(...وَإِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنا وَتَرْحَمْنا لَنَكُونَنَّ مِنَ الْخاسِرينَ).2
شما با توجه به توضيحاتى كه در باره كيفيت «نهى از شجره» داده شد، مى توانيد همه اين پرسشها را كه در دست مخالفان عصمت دستاويز شده است، پاسخ بگوييد.

1 . طه /120.
2 . اعراف/23.

صفحه 128

دستاويز ديگر درباره عصمت حضرت آدم

با بزرگترين و ديرينه ترين شبهه نافيان عصمت پيامبران، آشنا شديم اكنون وقت آن رسيده است كه با دومين شبهه آنها آشنا شويم، اين گروه، با آيات ياد شده در زير بر عدم مصونيت «ابو البشر» از گناه، استدلال مى كنند و براى روشن شدن شبهه و پاسخ، لازم است متن آيات با ترجمه آنها آورده شود:
(هُوَ الَّذِى خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْس واحِدَة وَجَعَلَ مِنْها زَوْجَها لِيَسْكُنَ إِلَيْها فَلَمّا تَغَشّيها حَمَلَتْ حَمْلاً خَفيفاً فَمَرَّتْ بِهِ فَلَمّا أَثْقَلَتْ دَعَوا اللّهَ رَبَّهُما لَئِنْ آتَيْتَنا صالِحاً لَنَكُونَنَّ مِنَ الشّاكِرينَ) .
«اوست خدايى كه شما را از يك نفس آفريده وجفت او را از جنس او قرار داده است تا در كنار او بياسايد، وقتى با او نزديكى كرد، حمل سبك برداشت تا به كارهاى خود ادامه دهد; وقتى سنگين شد، هر دو از خداوند درخواست كردند كه اگر فرزند صالحى به آنان بدهد، از سپاسگزاران خواهند بود».
(فَلَمّا آتيهُما صالِحاً جَعَلا لَهُ شُرَكاءَ فِيما آتيهُما فَتَعالَى اللّهُ عَمّا يُشْرِكُونَ) .
«وقتى فرزندى صالح به آنان داد، براى خدا در اين فرزندى كه به آنان داده بود شريك قرار دادند، برتر است خدا از آن كه براى او شريك مى انديشند».
(أَيُشْرِكُونَ ما لا يَخْلُقُ شَيئاً وَهُمْ يُخْلَقُونَ) .
«آيا موجوداتى را شريك قرار مى دهيد كه نه چيزى مى آفرينند، در حالى كه خود مخلوقند».

صفحه 129
(ولا يَسْتَطيعُونَ لَهُمْ نَصْراً وَلا أَنْفُسَهُمْ يَنْصُرُونَ).1
«نه آنها را مى توانند يارى كنند، ونه خود را يارى مى دهند».

كيفيت استدلال

نحوه استدلال با اين آيات بر نفى عصمت بر اين اصل استوار است كه مقصود از (نَفْس واحِدَة) در آيه نخست همان حضرت آدم و منظور از (زَوجَها) همان همسر او، حضرت حوا است در اين صورت مقصود از ضمير «تثنيه» در جمله هاى (اتيهُما صالِحاً جَعَلا لَهُ شُرَكاء)همان آدم و همسر او (حوا) خواهد بود و نتيجه اين مى شود كه اين دو نفر پس از دريافت فرزند صالح از جانب خداوند، در مورد همان فرزند دچار شرك و دوگانه پرستى شدند.
و به ديگر سخن: اساس استدلال اين است كه بگوييم مقصود از(نَفْس واحِدَة) و(زوجَها) همان واحدِ شخصى (آدم وحوا) است نه «واحد نوعى» به معنى پدر ومادر افراد هر فرد; زيرا همان طور كه تمام افراد از پدر ومادرى به نام آدم و حوا، ديده به جهان گشوده اند، همچنين هر فردى از يك پدر و يك مادر كه پدر و مادر نزديك او است به دنيا آمده است.
هرگاه بگوييم كه مقصود از (نَفْس واحِدَة)و(زوجَها)همان دو نياىِ ديرينه انسان يعنى آدم وحوا است، طبعاً مرجع دو ضمير تثنيه در آيه دوم همان دو نفر بوده و حاكى از شركجويى هر دو خواهد بود.
ولى اگر بگوييم كه مقصود از آنها، واحدنوعى است كه بر پدر و مادر نزديك هر فردى تطبيق مى كند در اين صورت مرجع دو ضمير «تثنيه» در آيه

1 . اعراف/189ـ 192.

صفحه 130
دوم، همان پدر و مادرهاى نوعى خواهد بود،آيات ارتباطى به حضرت آدم نخواهد داشت و مفاد آنها اين خواهد بود كه: پدران و مادرانِ انسانها در موقع مشكلات رو به سوى خدا مى آورند و از او خواهان مطلبى مى شوند، وقتى نياز آنان برطرف شد در موقع رفاه راه شرك را پيش مى گيرند.
آنچه لازم است روشن شود اين است كه مقصود از(نَفْس واحِدَة) آدم شخصى نيست، بلكه آدم نوعى و به اصطلاح پدر و مادر هر فردى نسبت به خود او است و آيه از يك سنت كلى درباره انسانها نسبت به اولاد خود حكايت مى كند نه از يك جريان شخصى، آن هم در خصوص آدم ابو البشر و همسر او، حوا.
شكى نيست كه (نَفْس واحِدَة) در قرآن گاهى در «واحد شخصى» به كار رفته است و گاهى در «واحد نوعى»; براى نمونه: در آيات ياد شده در زير در واحد شخصى (آدم و حوّا) استعمال شده است.
1. (يا أَيُّهَا النّاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمُ الَّذِى خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْس واحِدَة وَخَلَقَ مِنْها زَوْجَها وَبَثَّ مِنْهُما رِجالاً كَثيراً وَنساءً...).1
«اى مردم! از (مخالفت) خدا بپرهيزيد! خدايى كه شماها را از يك نفس آفريد، و همسر او را از جنس او قرار داد و از هر دو، مردان و زنان زيادى پديد آورد».
2. (يا أَيُِّهَا النّاسُ إِنّا خَلَقْناكُمْ مِنْ ذَكَر وَأُنْثى...).2
«اى مردم ما شماها را از يك مرد و زن آفريده ايم».3
ولى همين لفظ در قرآن و در مورد «واحد نوعى» يعنى پدر و مادر انسانها

1 . نساء/1.
2 . حجرات/13.
3 . به سوره انعام آيه 98 نيز مراجعه فرماييد.

صفحه 131
نيز به كار رفته است مانند:
(خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْس واحِدَة ثُمَّ جَعَلَ مِنْها زَوْجَها وَأَنْزَلَ لَكُمْ مِنَالأَنْعامِ ثَمانِيَةَ أَزْواج يَخْلُقُكمْ فِى بُطُونِ أُمَّهاتِكُمْ خَلْقاً مِنْ بَعْدِ خَْلق فى ظُلُمات ثَلاث...) .1
«شماها را از يك نفس آفريده و همسرش را نيز از جنس او قرار داده است و از چهار پايان به سود شما هشت صنف آفريد، شماها را در شكم مادرانتان در دل سه تاريكى (شكم، رحم و بچه دان) با تحولات گوناگون و پى در پى آفريد».
مقصود از (نَفْس واحِدَة ) و (زوْجَها) پدر و مادر هر فرد است نه آدم ابو البشر و همسر اوحوا، به گواه جمله: (يَخْلُقُكمْ فِى بُطُونِ أُمَّهاتِكُمْ ) « شما ها را در شكم مادرانتان در لابلاى سه تاريكى آفرينشهاى نوى بخشد»، اين جمله حاكى است كه هدف آيه تبيين آفرينش انسان ها است و اينكه چگونه خدا هر فردى را از پدر و مادرى پديد مى آورد و در ميان سه زندان تو در تو ، مقفل و بسته، به او آفرينشهاى نو و تازه اى مى بخشد.
و اين جمله با نوعى بودن (نَفْس واحِدَة ) تناسب بيشترى دارد، تا واحد شخصى به نام آدم.
اكنون وقت آن رسيده است قراينى را كه گواهى مى دهند كه مقصود واحد نوعى است نه شخصى در اين جا مطرح كنيم:

گواه هايى بر واحد نوعى

الف. اين آيه در سوره اعراف وارد شده، اين سوره متكفل بيان رشته ميثاقها و پيمانهايى است كه از انسان گرفته شده ولى متأسفانه بسيارى از آنها،

1 . زمر/6.

صفحه 132
زير پا نهاده شده است اين پيمانها عبارتند از:
1. (يا بَنى آدَمَ قَدْأَنْزَلْنا عَلَيْكُمْ لِباساً...).1
2.(يا بَنى آدَمَ لا يَفْتِنَنَّكُمُ الشَّيْطانُ كَما أَخْرَجَ...) .2
3.(يا بَنى آدَمَ خُذُوا زِينَتَكُمْ عِنْدَ كُلِّ مَسْجِد...).3
4. (يا بَنى آدَمَ إِمّا يَأْتِيَنَّكُمْ رُسُلٌ مِنْكُمْ ...).4
5.(وَإِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِى آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ...) .5
6.(هُوَ الَّذِى خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْس واحِدَة وَجَعَلَ مِنْها...).6
هرگاه مجموع آيات را كنار هم بگذاريم و در مفاد آنها دقت كنيم روشن مى گردد كه هدف اين آيات بيان يك رشته ميثاقها و پيمانهايى است كه از انسانها به صورت فطرى و تكوينى، و يا لسانى و زبانى گرفته شده ولى متأسفانه اكثريت آنان به ميثاقشان احترام نگذارده و غالباً آن را شكسته اند; از آن جمله آيه مورد بحث است كه مى گويد انسانها در مواقع بيچارگى رو به خدا آورده و از او فرزند صالح مى طلبند وقتى خواسته آنان عملى گرديد، بار ديگر راه شرك را مى پيمايند.
يادآورى اين همه مواثيق در اين سوره، ايجاب مى كند كه آيه مورد بحث مربوط به مطلق انسانها باشد نه خصوص آدم وحوا، و درخواست فرزند صالح

1 . اعراف/26.
2 . اعراف27.
3 . اعراف/31.
4 . اعراف/35.
5 . اعراف/172.
6 . اعراف/189.

صفحه 133
و بستن پيمان، آنگاه شكستن آن پس از اجابت حوايج، از خصايص جامعه انسانى گردد نه ازويژگى هاى دو نياى بزرگ و اصلى.
ب. مضمون آيه حاكى است كه درخواست كننده فرزند صالح كسى است كه طعم فرزند صالح و ناصالح را چشيده و يا آثار آن را در جامعه و محيط زندگى خود ديده و يا چشيده است، آنگاه به اين فكر افتاده كه از خداوند بزرگ فرزند صالحى بطلبد و پيمان ببندد كه اگر نياز او برطرف گردد، از افراد شاكر و سپاسگزار خواهد بود وچنين مضمونى بر زندگى آدم و حوا تطبيق نمى كند، بلكه با زندگى ديگر انسانها كه از جمع و اجتماعى برخوردار بوده اند منطبق مى باشد.
ج. ذيل آيه نخست پس از طرح پيمان شكنى و شرك گرايى آن پدر ومادر، در انتقاد از گرايش آنان مى فرمايد:
(فَتَعالَى اللّهُ عَمّا يُشْرِكُونَ) .
«بالا وبرتر است خدا از شركى كه آنان قايل شده اند».
از اينكه لفظ جمع (يُشْرِكُونَ) به كار مى برد، نه لفظ تثنيه (يشركان) مى توان گفت كه مقصود نوع پدر ومادر است نه شخص آدم و حوا، و الاّجهتى نداشت كه به جاى صيغه «تثنيه» لفظ جمع به كار ببرد.
د. مسأله «عصمت» پيامبران از نظر پيراستگى از گناه، هر چند مورد اختلاف مى باشد و اقليتى از مسلمين آنان را از ارتكاب برخى از گناهان معصوم نمى دانند ولى همگان اتفاق نظر دارند كه پيامبران از شرك و دوگانه پرستى مصون مى باشند.
جمله: (فَجَعلا لَهُ شُرَكاءَ فيما اتيهُما) ناظر به شرك در عبادت است واگر مربوط به آدم وحوا باشد نتيجه آن: نسبت دادن شرك در عبادت به پيامبر برگزيده الهى مى شود، در صورتى كه پيامبران هرگز شرك نمى ورزند.

صفحه 134
قرآن با صراحت كامل آدم را پس از انقلاب روحى، فرد برگزيده و هدايت شده اى معرفى مى كند و مى فرمايد:
(ثُمَّ اجْتَبيهُ رَبُّهُ فَتابَ عَلَيْهِ وَهَدى) .1
«خدا او را برگزيد و به سوى او با رحمت و رأفت نگريست و هدايت نمود».
بنابر اين، آدم به نص قرآن هدايت يافته است.
و در آيه ديگر به روشنى مى رساند : آن كس كه خدا او را هدايت كند، گمراه نمى شود، چنانكه مى فرمايد:
(وَمَنْ يَهْدِ اللّهُ فَما لَهُ مِنْ مُضِلّ...) .2
«هر كسى را خدا هدايت كند، براى او گمراه كننده اى نيست».
هرگاه آدم هدايت شده الهى است و براى چنين شخصى گمراهى نيست، ديگر چنين فردى نمى تواند با خدا پيمان توحيد ببندد، آنگاه پيمان خود را زير پا نهاده و در شمار مشركان درآيد.
اين قراين و شواهد، روشن مى سازند كه مقصود، بيان حال مطلق انسانها است كه در موقع حاجت و نياز، راه التجا به درگاه الهى را در پيش مى گيرند ووقتى گره از كارشان باز شد، راه مخالفت را مى پيمايند و در آيات قرآن بر اين مطلب شواهد فراوانى وجود دارد كه براى اختصار از نقل آنها خوددارى مى شود.

1 . طه/122.
2 . زمر/37.

صفحه 135

3

قرآن و عصمت شيخ الأنبياء، نوح (عليه السلام)

آيات موضوع

1. (فَأَنْجَيْناهُ وَأَهْلَهُ إِلاَّ امْرَأَتَهُ كانَتْ مِنَ الْغابِرينَ)(اعراف/83)
2.(وَنادى نُوحٌ رَبَّهُ فَقالَ رَبِّ إِنَّ ابْنى مِنْ أَهْلِى وَإِنَّ وَعْدَ كَالحَقُّ وَأَنْتَ أَحْكَمُ الْحاكِمينَ) (هود/45)
3. (قالَ يا نُوحُ إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ أَهْلِكَ إِنَّهُ عَمَلٌ غَيْرُصالِح فَلا تَسْأَلْنِ ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ إِنِّى أَعِظُكَ أَنْ تَكُونَ مِنَ الْجاهِلينَ)(هود/46)
4. (قالَ رَبِّ إِنِّى أَعُوذُ بِكَ أَنْ أَسْأَلَكَ ما لَيْسَ لى بِهِ عِلْمٌ وَإِلاّ تَغْفِرْ لِى وَتَرْحَمْنى أَكُنْ مِنَ الْخاسِرينَ) (هود/47)
5. (...قُلْنَا احْمِلْ فِيها مِنْ كُلّ زَوْجَيْنِ اثْنَيْنِ وَأَهْلَكَ إِلاّمَنْ سَبَقَ عَلَيْهِ الْقَولُ...)(هود/40)
6. (...وَلا تُخاطِبْنِى فِى الَّذينَ ظَلَمُوا إِنَّهُمْ مُغْرَقُونَ)(هود/37)

صفحه 136
7. (...يا بُنَىَّ ارْكَبْ مَعَنا وَلا تَكُنْ مَعَ الْكافِرينَ) (هود/42)
8.(وَلَوْلا أَنْ ثَبَّتْناكَ لَقَدْكِدْتَ تَرْكَنُ إِلَيْهِمْ شَيْئاً قَلِيلاً)(اسراء/74)
9. (يَعِظُكُمُ اللّهُ أَنْ تَعُودُوا لِمِثْلِهِ أَبَداً...)(نور/17)
10. (وَنَجَّيْناهُ وَأَهْلَهُ مِنَ الْكَرْبِ الْعَظيم)(صافات/76)
11. (...رَبِّ لا تَذَرْ عَلَى الأَرْضِ مِنَ الْكافِرينَ دَيّاراً* إِنَّكَ إِنْ تَذَرْهُمْ يُضِلُّوا عِبادَكَ وَلا يَلِدُوا إِلاّ فاجِراً كَفّاراً)(نوح/26ـ27)

ترجمه آيات

1. «ما لوط وخاندانش را نجات داديم مگر زن لوط كه آن زن از بازماندگان (در عذاب) بود».
2.«نوح به پروردگار خود گفت: فرزندم از خاندان من است ووعده تو(درباره نجات خانواده ام) حق است و تو برترين حكم كنندگان هستى».
3. «خدا گفت: اى نوح! او از اهل تو نيست او عمل غير صالح است و چيزى را كه از آن آگاهى ندارى درخواست مكن!، من تو را اندرز مى دهم تا از جاهلان نباشى».
4. «گفت: من به تو پناه مى برم از اينكه چيزى بخواهم كه از آن آگاهى ندارم و اگر مرا نيامرزى و بر من رحم نكنى از زيانكاران خواهم بود».
5.« به نوح گفتيم از هر جاندارى، يك زوج و همچنين خاندانت را مگر آنها كه قبلاً وعده هلاك آنان داده شده است، در كشتى حمل بنما».

صفحه 137
6. «درباره كسانى كه از طريق شرك ورزى ستم كرده اند از من چيزى مخواه; زيرا همه شان غرق خواهند شد».
7.« فرزندم با ما سوار كشتى شو و با گروه كافر مباش!».
8. «و اگر تو را گامهاى ثبات و استوارى نمى بخشيديم، نزديك بود كه كمى به آنان تكيه كنى».
9. «خداوند شما را پند مى دهد كه مبادا مجدداً به چنين كارى باز گرديد».
10. «ما او و خاندان او را از غم بزرگ نجات داديم».
11. «خداوندا! بر روى زمين احدى از كافران را زنده مگذار; زيرا اگر آنان را زنده بگذارى بندگان تو را گمراه مى كنند و جز كافر وگنهكار كسى را پرورش نمى دهند».

تفسير آيات

طرفداران عصمت پيامبران و مخالفان آنان، هر كدام با گروهى از آيات بر مدعاى خود استدلال كرده اند; ما قبلاً با آيات وارده درباره حضرت آدم به گونه اى آشنا شديم و ثابت شد آياتى كه مخالفان عصمت آن را دليل بر مدعاى خود پنداشته اند، دستاويزى بيش نيست و آيات ياد شده بر مدعاى آنان كوچك ترين گواهى نمى دهد.
نه تنها حضرت آدم از بد گمانى مخالفان عصمت مصون نمانده اند، بلكه اين بدگمانى به زندگى شيخ الأنبياء حضرت نوح نيز كشيده شده و با آياتى بر عدم پيراستگى او از خلاف، استدلال كرده اند كه هم اكنون از نظر شريف خوانندگان مى گذرد:
(وَنادى نُوحٌ رَبَّهُ فَقالَ رَبِّ إِنَّ ابْنى مِنْ أَهْلِى وَإِنَّ وَعْدَكَ الحَقُّ

صفحه 138
وَأَنْتَ أَحْكَمُ الْحاكِمينَ) .
«نوح به پروردگار خود گفت: فرزندم از خاندان من است ووعده تو(درباره نجات خانواده ام) حق است و تو برترين حكم كنندگان هستى».
(قالَ يا نُوحُ إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ أَهْلِكَ إِنَّهُ عَمَلٌ غَيْرُ صالِح فَلا تَسْأَلْنِ ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ إِنِّى أَعِظُكَ أَنْ تَكُونَ مِنَ الْجاهِلينَ) .
«خدا گفت: اى نوح! او از اهل تو نيست او عمل غير صالح است و چيزى را كه از آن آگاهى ندارى درخواست مكن!، من تو را اندرز مى دهم تا از جاهلان نباشى».
(قالَ رَبِّ إِنِّى أَعُوذُ بِكَ أَنْ أَسْأَ لَكَ ما لَيْسَ لى بِهِ عِلْمٌ وَإِلاّ تَغْفِرْ لى وَتَرْحَمْنى أَكُنْ مِنَ الْخاسِرينَ).1
« گفت: من به تو پناه مى برم از اينكه چيزى بخواهم كه از آن آگاهى ندارم و اگر مرا نيامرزى و بر من رحم نكنى از زيانكاران خواهم بود».
مخالفان عصمت چه عمدى و چه سهوى با جمله هاى ياد شده در زير استدلال كرده اند:
الف. نوح مدعى شد كه فرزندش جزو خاندان او است آنجا كه گفت: (إِنَّ ابْنى مِنْ أَهْلى) ولى خداوند گفتار اورا تكذيب كرد وگفت:(إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ أَهْلِكَ) :«او از خاندان تو نيست» و نتيجه اين سؤال و جواب اين است كه نوح در نظريه خود خطا رفته و سخنى بر خلاف واقع گفته است.
ب. جمله (فَلا تَسْأَلْنِ ما لَيْسَ لَكَ بهِ عِلْمٌ إِنِّى أَعِظُكَ أَنْ تَكُونَ مِنَ الْجاهِلينَ) حاكى است كه نوح، پرسش خارج از شأن و مقام پيامبران، ازخدا كرده است، و قرآن به صورت عتاب او را از تكرار چنين پرسشهايى باز

1 . هود/45ـ47.

صفحه 139
مى دارد و ناگفته روشن است كه يك چنين پرسشها كه مايه جهالت است، با عصمت مطلقه پيامبران سازگار نيست.
ج. جمله هاى (وَإِلاّ تَغْفِرْ لى وَتَرْحَمْنى) حاكى از لغزش اوست كه از خداوند طلب آمرزش مى نمايد و طلب آمرزش با عصمت سازگار نمى باشد.

پاسخ از استدلال نخست

درباره اينكه نوح سخنى بر خلاف واقع گفته است يا نه؟ دو پاسخ مى توان گفت هر چند پاسخ نخست از نظر اتقان و استوارى به پايه اتقان پاسخ دوم نمى رسد. اينك هر دو پاسخ:

پاسخ نخست

خداوند قبلاً به نوح وعده داده بود كه همه خانواده او را (جز كسانى كه قبلاً هلاك آنان قطعى اعلام شده بود) نجات خواهد داد، چنانكه مى فرمايد:
(...قُلْنَا احْمِلْ فِيها مِنْ كُلّ زَوْجَيْنِ اثْنَيْنِ وَأَهْلَكَ إِلاّمَنْ سَبَقَ عَلَيْهِ الْقَولُ...) .1
« به نوح گفتيم از هر جاندارى، يك زوج و همچنين خاندانت را مگر آنها كه قبلاً وعده هلاك آنان داده شده است، در كشتى حمل بنما».2
نوح از جمله (وَأَهْلَكَ) يك معنى وسيع فهميد و آن اينكه خداوند كليّه اعضاى خاندان او را خواه مؤمن باشند و خواه كافر، نجات خواهد داد، جز همسرش كه وعده هلاك او قبلاً داده شده بود.

1 . هود/40.
2 . قريب به همين مضمون است آيه 27 سوره مؤمنون.

صفحه 140
وقتى با هلاك فرزندش روبرو گرديد با خود گفت وعده حق خداى دادگر كجا و غرق فرزندش كنعان كجا، و اين دو با هم سازگار نيست و بايد از طريق پرسش و گفتگو با خدا مشكل را حل كند.
و به تعبير اصولى: لفظ (أَهْلَكَ) در نظر نوح از هر نظر اطلاق داشت، و همه را در بر مى گرفت خواه علاوه بر پيوند جسمانى، پيوند ايمانى هم، با نوح داشته باشند، يا نداشته باشند، و چون غرق فرزند با اطلاق (أَهْلَكَ) سازگار نبود، براى رفع تحير زبان به دعا و مناجات گشود و گفت:(رَبِّ إِنَّ ابْنى مِنْ أَهْلِى وَإِنَّ وَعْدَكَ الْحَقُّ وَأَنْتَ أَحْكَمُ الْحاكِمينَ).
بنابراين شيخ الأنبياء جز يك استعلام، و ابراز آنچه كه از سخن خدا فهميده بود، كارى صورت نداد و پاسخ الهى داير بر اينكه (إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ أَهْلِكَ) پاسخ استعلام او است و اينكه مقصود از (أَهْلِكَ) آن گروه از خانواده است كه علاوه بر پيوند جسمانى، پيوند روحى وايمانى نيز داشته باشد و تنها پيوند مادى و تنى در اين موردكافى نيست.
اگر مقصود از (أَهْلَكَ) در جمله (وَأَهْلَكَ إِلاّ مَنْ سَبَقَ عَلَيْهِ الْقَولُ) 1 مطلق اعضاى خانواده باشد، طبعاً مقصود از جمله (إِلاّمَنْ سَبَقَ عَلَيْهِ الْقَولُ)تنها همسرش خواهد بود.
تحليل اين پاسخ از جهاتى ناتمام است زيرا:
اولاً: از ساحت پيامبر بزرگى مانند «نوح» بسيار بعيد است كه از جمله (وَأَهْلَكَ) نجات تمام وابستگان خود را استنباط كند، خواه مؤمن باشد و خواه كافر، در حالى كه وى خواهان نابودى تمام كافران روى زمين بود و در

1 . هود/40.

صفحه 141
مناجات خود با خدا چنين گفت:
(...رَبِّ لا تَذَرْ عَلَى الأَرْضِ مِنَ الْكافِرينَ دَيّاراً* إِنَّكَ إِنْ تَذَرْهُمْ يُضِلُّوا عِبادَكَ وَلا يَلِدُوا إِلاّ فاجِراً كَفّاراً) .1
«خداوندا! بر روى زمين احدى از كافران را زنده مگذار; زيرا اگر آنان را زنده بگذارى بندگان تو را گمراه مى كنند و جز كافر وگنهكار كسى را پرورش نمى دهند».
آيا صحيح است پيامبر بزرگوارى مانند نوح با چنين دعاى گسترده اى، از كلمه (أَهْلَكَ) مطلق وابستگان خود را استنباط كند، خواه با او پيوند روحى داشته باشند يا نداشته باشند، بلكه مى توان گفت با توجه به اين دعا وى از جمله (وَأَهْلَكَ) تنها گروه با ايمان را استنباط كرده بود لا غير.
ثانياً: هيچ گونه گواهى در دست نيست كه وى از جمله (إِلاّ مَنْ سَبَقَ عَلَيْهِ الْقَولُ) تنها همسر خود را استنباط كرده، بلكه مى توان گفت اين جمله شامل همه وابستگان كافر از اعضاى خانواده نوح بود كسانى كه در طول رسالت نوح با او از در لجاج وارد شده و ايمان نياورده بودند.
ثالثاً: خداوند قبلاًبا صراحت هرچه تمامتر به نوح يادآور شده بود كه افراد ستمگر همگى نابود خواهند شد آنجا كه پس از امر به ساختن كشتى فرمود:
(...وَلا تُخاطِبْنِى فِى الَّذينَ ظَلَمُوا إِنَّهُمْ مُغْرَقُونَ) .2
«درباره كسانى كه از طريق شرك ورزى ستم كرده اند از من چيزى مخواه; زيرا همه شان غرق خواهند شد».

1 . نوح/26ـ27.
2 . هود/37.

صفحه 142
بنابراين جمله (إِلاّ مَنْ سَبَقَ عَلَيْهِ الْقَولُ) در آيه 40 ناظر به همان اصل كلى است كه در آيه 37 وارد شده است و آن اينكه اگر من به تو وعده نجات خاندان تو را مى دهم و مى گويم آنان را بر كشتى سوار كنى در چهار چوبه همان قانون كلى است و آن اينكه از گروه ظالم و ستمگر نباشند كه هلاك و نابودى آنان قطعى و حتمى است.
با توجه به اين اشكالات مى توان گفت: اين پاسخ از اتقان و استوارى برخودار نيست اينك دومين تحليل خود را مطرح مى كنيم.

پاسخ دوم

فرزند نوح به ظاهر مؤمن و در باطن كافر بود و براى همين جهت وقتى نوح خاندان خود را سوار كشتى كرد به فرزند خودنيز خطاب نمود و گفت:
(...يا بُنَىَّ ارْكَبْ مَعَنا وَلا تَكُنْ مَعَ الْكافِرينَ).1
«فرزندم با ما سوار كشتى شو و با گروه كافر مباش!».
از اينكه مى گويد:(وَلا تَكُنْ مَعَ الكافِرينَ) : «با كافران مباش» و نمى گويد :«ولا تَكُنْ مِنَ الكافِرينَ» : «از كافران مباش»، استفاده مى شود كه پدر به ايمان فرزندِ خود معتقد بود و او را مؤمن و خداپرست مى دانست، و گرنه در مقام دعوت به جاى كلمه «مَعَ» لفظ «مِنْ» مى آورد.
روى اين اساس، وقتى هلاك و نابودى فرزند را بر روى آب مشاهده كرد،در حيرت فرو رفت و با خود گفت چگونه فرزندم طعمه سيل شد، در حالى كه او مؤمن بود و وعده الهى درباره نجات مؤمنان كاملاً استوار مى باشد وقابل شك و ترديد نيست، آنگاه خلاصه تصورات ذهن خود را در قالب سؤال

1 . هود/42.

صفحه 143
ريخت وگفت: (رَبِّ إِنّ ابْنى مِنْ أَهْلِى...) و خدا نيز پاسخ داد كه بر خلاف تصور تو او فردى ناصالح است و غرق شدن او با وعده الهى منافات ندارد.
بنابر اين نه نوح دروغ گفته و نه خدا به نقض وعده متهم شده است، بلكه او دچار انديشه غير صحيحى در باره فرزند خود شده بود كه خدا او را روشن كرد.

توضيحى در پاسخ خدا

قرآن با صراحت كامل تر، كنعان را جزو خاندان نوح نمى داند و مى گويد:
(إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ أَهْلِكَ) .
«او جزو خاندان تو نيست».
آنگاه در تعليل اين نفى و سلب چنين مى فرمايد:
(إِنَّهُ عَمَلٌ غَيْرُ صالِح) .
«او (مبدأ) كارهاى ناشايست است».
اين نفى و اين تعليل مى رسانند كه در موضوع عضو يك خانواده بودن پيوندهاى روحى بر پيوندهاى نَسَبى غالب است و آن كس كه با انسان پيوند فكرى و روحى ندارد، از او نيست هرچند پاره تنش باشد و آن كس كه از نظر پيوند جسمى از تو دور باشد، ولى از نظر مكتب و راه و روش با تو همفكر باشد، از تو و خاندان تو است.
سلمان فارسى به خاطر داشتن پيوند روحى و ايمان به پيامبر گرامى، از خاندان او محسوب گرديد به طورى كه رسول خدا در باره او فرمود:«سَلْمانُ مِنّا أَهْلَ الْبَيْتِ» «سلمان از خاندان ما است» در حالى كه «ابو لهب» عموى نسبى

صفحه 144
پيامبر به خاطر فقدان پيوند روحى و فكرى، منفور اين خانواده و مطرود آنان گرديد تا آنجا كه خود پيامبر به امر الهى بر او نفرين فرستاد و از او تبرّى جست وگفت: (تَبَّتْ يَدا أَبى لَهَب) .
در جامعه هاى مادى، تنها عنصر سازنده «قرابت» وجزو خاندان بودن: همان پيوند نسبى و يا خويشاوندى «حسبى» است در حالى كه اسلام، علاوه بر اين عنصر، عنصر ديگرى را معتبر دانسته و آن را سازنده مفهوم «اهل بودن» و «جزو خاندان شدن» دانسته است.
تا آنجا كه قرآن از مؤمنان به لفظ «اهل» تعبير مى آورد، و در باره لوط مى فرمايد:
(فَأَنْجَيْناهُ وَأَهْلَهُ إِلاَّ امْرَأَتَهُ كانَتْ مِنَ الْغابِرينَ).1
«ما لوط وخاندانش را نجات داديم مگر زن لوط كه آن زن از بازماندگان (در عذاب) بود».
و در باره نوح مى فرمايد:
(وَنَجَّيْناهُ وَأَهْلَهُ مِنَ الْكَرْبِ الْعَظيمِ).2
«ما او و خاندان او را از غم بزرگ نجات داديم».
ولفظ (أَهْلَهُ) در دو مورد علاوه بر خاندان آن دو، گروه مؤمنان را نيز شامل است.
امام هشتم (عليه السلام) پيرامون جريان فرزند نوح مى فرمايد: كنعان فرزند نوح بود، وقتى خدا را نافرمانى كرد خدا او را از پدر نفى كرد و هركس از فرزندان ما خدا را اطاعت نكند، از ما نيست آنگاه رو به راوى كرد وگفت: «تو اگر خدا را اطاعت نمايى از ما اهل بيت پيامبر هستى».3

1 . اعراف/83.
2 . صافات/76.
3 . نور الثقلين، ج2، ص 370.

صفحه 145
آرى نمى توان گفت كه قرآن در باره «اهل»تنها اين اصطلاح را دارد، بلكه قرآن گاهى اين لفظ را در مواردى كه تنها پيوند مادى انسان را با طرف پيوند مى دهد نيز به كار مى برد به گواه اينكه پس از جمله (وَأَهلك) مى فرمايد: (إِلاّ مَنْ سَبَقَ عَلَيْهِ القَولُ)چنين استثنايى گواه بر اين است، كه قرآن، كسانى را كه تنها پيوند جسمى با انسان دارند، نيز، عضو خانواده مى داند، و در حقيقت، در اطلاق دوم، اصطلاح مردم را در نظر گرفته، در حاليكه از نظر عرفانى و معنوى، جريان بر خلاف اطلاق دوم است.
تا اين جا پاسخ پرسش نخست روشن گرديد. و اكنون لازم است به توضيح و پاسخ پرسش دوم بپردازيم.

پاسخ پرسش دوم

درست است كه خداوند نوح را از سؤال از چيزى كه به آن علم ندارد و پرسش آن نشانه جاهل بودن است، نهى كرد ولى هرگز نهى از يك شىء دليل بر صدور آن از مخاطب نيست، بلكه كافى است كه زمينه چنين سؤالى فراهم باشد وجاى چنين سؤالى پديد آيد، در اين صورت صحيح است كه مربى حكيم به فرد مورد تربيت هشدار بدهد كه چنين سؤالى را مطرح نكند تا از افراد جاهل نباشد.
اتفاقاً زمينه چنين پرسشى در آن شرايط فراهم آمده بود و جا داشت كه «شيخ الأنبياء» نجات فرزند خود را از خدا بخواهد، فوراً خداوند مبادرت مى ورزد، و او را از چنين پرسشى باز مى دارد.
اينكه گفته شد كه زمينه چنين پرسشى در آن لحظه فراهم آمده بود، به خاطر اين است كه او معتقد به ايمان فرزند خود بود و غرق او را غرق فرد مؤمن

صفحه 146
مى انديشيد كه با وعده الهى داير بر نجات اعضاى خانواده مؤمن او، سازگار نبود در چنين شرايطى خداوند به او دو هشدار مى دهد:
اوّلاً : بر خلاف تصور او، فرزند وى كافر بود نه مؤمن و او از نظر خلافكارى به پايه اى رسيده بود كه مجسمه (عَمَلٌ غَيْرُ صالِح) بود نه دارنده و انجام دهنده آن همچنانكه جمله (انَّهُ عَمل غير صالح) حاكى از آن است.
ثانياً: مبادا نجات فرزند خود را بطلبد كه چنين درخواستى كارى جاهلانه است و از ساحت مقدس پيامبران دور مى باشد.
گواه بر اين كه او چنين درخواستى از خداوند نكرده بود اين است كه خدا به او چنين خطاب مى كند:
(...فَلا تَسْأَلْنِ ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ إِنِّى أَعِظُكَ أَنْ تَكُونَ مِنَ الْجاهِلينَ) .
«چيزى را كه صلاح و فساد آن را نمى دانى از من مخواه، من تو را پند مى دهم كه مبادا از جاهلان باشى».
هرگاه نوح چنين درخواستى از خداوند كرده بود، طبعاً از گروه جاهلان شده بود، در حالى كه صريح آيه اين است كه او تا آن لحظه، جزو اين گروه نشده بود.
ممكن است تصور شود كه: نوح چنين درخواستى از خدا كرده بود و هدف از نهى (فَلا تَسْأَلْنِ) اين است كه اين نوع پرسش ها تكرار نشود.
ولى اين پندار، اساس صحيحى ندارد; زيرا اگر مقصود اين بود بايد بگويد «لِئَلاّ تَعُودَ إِلى مِثْلهِ» همچنانكه در موارد ديگر چنين مى فرمايد:
(يَعِظُكُمُ اللّهُ أَنْ تَعُودُوا لِمِثْلِهِ أَبَداً...).1
«خداوند شما را پند مى دهد كه مبادا مجدداً به چنين كارى باز گرديد».

1 . نور/17.

صفحه 147
روى اين اساس،نوح، پس از اين خطاب، رو به درگاه الهى آورده و مى گويد:
(إِنِّى أَعُوذُ بِكَ أَنْ أَسْأَلَكَ ما لَيْسَ لى بِهِ عِلْمٌ) .
«به تو پناه مى برم از اينكه از تو چيزى بخواهم كه صلاح و فساد آن را نمى دانم».
از اين بيان روشن گرديد كه مقصود از جمله (ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ) يا (لَيْسَ لى بِهِ عِلْمٌ) سؤال از شيئى مبهم و مجهول نيست ـ زيرا در اين كه انسان پيوسته از مجهول و مبهم سؤال مى كند، نه از شىء معلوم شكى نيست ـ بلكه مقصود درخواست چيزى از خدا است كه هرگز صلاح و فلاح آن را نمى داند و انسان بايد چيزى را از خداوند بخواهد كه به جوانب آن رسيده و صلاح و فساد آن را سنجيده باشد.

پاسخ پرسش سوم

اگر از شيخ الأنبياء خلاف و گناهى سر نزده بود، پس چرا در مقام اعتذار و پوزش مى فرمايد:
(وَإِلاّ تَغْفِرْ لى وَتَرْحَمْنى أَكُنْ مِنَ الْخاسِرينَ).
«اگر مرا نبخشى و رحم نكنى از زيانكاران مى شوم».
پاسخ: اين جمله، باطنى دارد و ظاهرى. ظاهر و برون اين نوع آيات هر چند توبه و انابه است; ولى اگر دقّت كنيم: مقصود از آن شكر و سپاس در لباس توبه مى باشد; زيرا درست است كه از او گناه وخلافى سر نزده امّا زمينه پرسش ناشايست فراهم گرديد واگر لطف الهى شامل حال او نمى گرديد، چه بسا چنين سؤالى را مطرح مى كرد، از اينكه لطف حق شامل حال اوگرديد، و او را از چنين پرسشى كه او را در جرگه جاهلان وارد مى ساخت، بازداشت، لازم است در برابر اين نعمت به شكر و سپاس پردازد.

صفحه 148
اصولاً معناى عصمت در پيامبران و اولياى الهى اين نيست كه آنان از تسديد و بازدارى و عنايات و الطاف خفى الهى بى نياز مى باشند، بلكه فرد هر چه هم از نظر عصمت به عالى ترين درجه برسد، باز به عنايات و توجهات خاص خدا نيازمند است.
خداوند در باره پيامبر خاتم مى فرمايد:
(وَلَوْلا أَنْ ثَبَّتْناكَ لَقَدْكِدْتَ تَرْكَنُ إِلَيْهِمْ شَيْئاً قَلِيلاً) .1
«و اگر تو را گامهاى ثبات واستوارى نمى بخشيديم، نزديك بود كه كمى به آنان تكيه كنى».
درست است كه زمينه «ركون بر ظالم» در زندگى پيامبر پديد آمده بود، امّا لطف الهى داير بر «تثبيت» پيامبر موجب خنثى گرديدن تمام زمينه ها گرديد و در حقيقت تسديدهاى غيبى والطاف الهى است كه شامل حال پيامبران مى گردد و آنان را از هر نوع لغزش باز مى دارد.
شما فرض كنيد كه برون و درون اين آيه، توبه و بازگشت به سوى خدا است، ولى توبه پيامبران نشانه صدور گناه و خلاف از آنان نيست; زيرا وقتى پيامبران ، اعمال و كارهاى خود را با مقام ربوبى مقايسه مى كنند، همگى مى گويند: «ما عَبَدْناكَ حَقَّ مَعْرِفَتِكَ» وـ لذا ـ در مقابل يك رشته قصور و نارساييها و يا انجام كارهاى مباح و ترك اولى ها كه شايسته مقام نبوت نيست دست به دعا و راز و نياز برداشته، و از خداوند بزرگ طلب مغفرت و آمرزش مى نمايند و نظير آن را در سرگذشت حضرت آدم ملاحظه نموديد.

1 . اسراء/74.

صفحه 149

4

قرآن و عصمت حضرت يوسف (عليه السلام)

آيات موضوع

1.(يا أَيُّهَا النّاسُ قَدْ جائَكُمْ بُرْهانٌ مِنْ رَبِّكُمْ...)(نساء/174)
2.(...مَعاذَ اللّهِ إِنَّهُ رَبِّى أَحْسَنَ مَثْواىَ إِنَّهُ لا يُفْلِحُ الظّالِمُونَ) (يوسف/23)
3.(حاشَ للّهِ ما عَلِمْنا عَلَيْهِ مِنْ سُوء قالَتِ امْرَأَةُ الْعَزيزِ الآنَ حَصْحَصَ الْحَقُّ أَنَا راوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ وَإِنَّهُ لَمِنَ الصّادِقينَ)(يوسف/51)
4.(وَلَقَدْهَمَّتْ بِهِ وَهَمَّ بِها لَوْلا أَنْ رَآى بُرْهانَ رَبِّهِ كَذلِكَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَالْفَحْشاءَإِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُخْلَصينَ)(يوسف/24)
5.(وَاسْتَبَقَا الْبابَ وَقَدَّتْ قَميصَهُ مِنْ دُبُروَأَلْفَيا سَيِّدَها لَدَى الْبابِ قالَتْ ما جَزاءُ مَنْ أَرادَبِأَهْلِكَ سُوءً إِلاّ أَنْ يُسْجَنَ أَوْ عَذابٌ أَلِيمٌ) (يوسف/25)

صفحه 150
6.(وَلَوْلا فَضْلُ اللّهِ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَتُهُ وَأَنَّ اللّهَ تَوّابٌ حَكيمٌ)(نور/10)
7.(...ءَإِلهٌ مَعَ اللّهِ قُلْ هاتُوا بُرْهانَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ صادِقينَ)(نمل/64)
8.(...فَذانِكَ بُرْهانانِ مِنْ رَبِّكَ إِلى فِرْعَونَ وَمَلاَئِهِ...)(قصص/32)

ترجمه آيات

1. «اى مردم! از جانب پروردگار شما گواهى آمده است».
2.«پناه به خدا مى برم! عزيز مصر ولى نعمت من است، افراد ستمگر رستگار نمى شوند».
3.«زنان دربار مصر گفتند: ما هيچ بدى در او نديديم در اين هنگام همسر عزيز گفت: اكنون كه حق آشكار گشت من بودم كه او را به سوى خود دعوت كردم و او از راستگويان است».
4. «آن زن قصد او را كرد و او نيز ـ اگر برهان پروردگار خود را نمى ديد ـ قصد وى مى نمود، چنين كرديم تا بدى و زشتى را از او دور سازيم، او از بندگان «مُخْلَص» ما است».
5.«هر دو به سوى در شتافتند و همسر عزيز پيراهن يوسف را از پشت پاره كرد، در اين هنگام هر دو آقاى زن را بر در منزل يافتند، آن زن گفت: كيفر كسى كه نسبت به اهل تو سوء قصد كند جز زندان يا عذاب دردناك چه خواهد بود؟!».
6.«اگر نبود كرم و رحمت خدا بر شما (همگى هلاك مى شديد) و خداوند توبه پذير وحكيم است».
7. «آيا خدايى، جز "اللّه" است بگو دليل و گواه خود را بياوريد!».
8.«"عصا و يدِ بيضاى" تو دو گواهند بر رسالت تو از جانب خدا به سوى فرعون و طايفه اش».
تفسير آيات
سراسر آيه هاى سوره «يوسف» بر علم و دانش، بر بردبارى و شكيبايى، بر پاكى وخويشتن دارى شگفت آور يوسف صدّيق، شهادت و گواهى مى دهند، و قرآن سرگذشت اين جوان نوشكفته خاندان يعقوب را، به عنوان «اسوه تقوا» و نمونه پاكى ، و مظهر عفت و عصمت بيان مى كند، و از اين طريق ديگران را از نتايج پر بار«عفاف» آگاه مى سازد، و به پيمودن راه او تشويق مى نمايد ـ مع الوصف ـ برخى از كوتاه نظران، آيه اى از آيات اين سوره را بر تمايل او بر گناه و يا عزم و تصميم او بر خلاف، گواه گرفته، و به خيال خود گواهى بر ادله واهىِ طرفداران عدم عصمت پيامبران افزوده اند. ما براى روشن شدن موضوع پيرامون آيه مورد نظر آنها به بحث وگفتگو مى پردازيم و قبلاًنكته اى را يادآور مى شويم:

عفت در سخت ترين شرايط

حفظ عفت و پاكدامنى در شرايط عادى، كار سهل و آسانى است، ولى گاهى شرايط به گونه اى فراهم مى شود كه حفظ عفاف به صورت محال عادى درمى آيد، واگر در آن محيط، عصمت الهى و امداد غيبى به فرياد انسان نرسد، در مقابل عوامل شكننده تقوا، هر نوع عزم و تصميم بر پاكى، با شكست روبرو مى شود و انسان در گرداب شهوت فرو مى رود.
شرايطى كه بر يوسف حكومت مى كرد، از قبيل نوع دوم بود، اگر او از

صفحه 151
نظر پاكى و پيراستگى، يك فرد عادى بود، قطعاً در مقابل شرايط حاكم بر محيط زندگى، شكست مى خورد، و دامن او آلوده مى گرديد، و اگر او از كشمكش عوامل عفت و شهوت جان به سلامت برد و از معركه نبرد عقل و نفس سرافراز و سر بلند بيرون آمد، به خاطر امدادى غيبى بود به نام «عصمت» كه به داد او رسيد. واين حقيقت با توضيح شرايط حاكم بر زندگى او روشن مى گردد.
يوسف جوانى بود كه در مسير زندگى بر قله شباب رسيده و جاذبه جنسى و كشش هاى درونى او، در حال غليان وجوشش بود و در شرايطى زندگى مى كرد كه اگر مدد غيبى به داد او نرسيده بود، حتماً گناه به صورت انفجار، در زندگى او رخ مى داد، و اگر پرده هاى زمان را كنار بزنيم و شرايط حاكم بر زندگى او را مورد نظر قرار دهيم خواهيم ديد كه يوسف جوانى است زيبا، وصورتى دلربا، واندامى دل آرا دارد و در خانه زن جوانى بس فتان و زيبا زندگى مى كند كه هر روز خود را با آخرين مد، و دل آراترين آرايش، مى آرايد. و زيباترين لباس را مى پوشد و هر روز به صورت هاى گوناگون به يوسف اظهار عشق و علاقه مى كند، و در جلب يوسف از هر نوع وسيله اى بهره مى گيرد و سرانجام او را در قصر بزرگ خود، در اتاقهاى تو در تو جاى مى دهد كه جز او ويوسف، ثالثى در آنجا وجود ندارد و بر اين اكتفا نمى كند، درهاى قصر را مى بندد تا كسى وارد نشود، و خود را در آستانه كاميابى بزرگى كه ماهها در تب و تاب آن، به سر مى برد، مى بيند و با عشوه گرى و فريبكارى خاصى به غنج و دَلال پرداخته و رو به جوان پاكدامن كنعانى مى كند و مى گويد:
(هَيْتَ لَكَ): «به سوى كارى كه براى تو آماده است بشتاب!» در اين موقع از او چنين پاسخ مى شنود:
(...مَعاذَ اللّهِ إِنَّهُ رَبِّى أَحْسَنَ مَثْواىَ إِنَّهُ لا يُفْلِحُ الظّالِمُونَ).1

1 . يوسف/23.

صفحه 152
«پناه به خدا مى برم! عزيز مصر ولى نعمت من است، افراد ستمگر رستگار نمى شوند».
اصرار و تأكيد بر كام گيرى از طرف زن عشوه گر از يك طرف، امتناع و دست رد بر سينه نامحرم زدن از طرف ديگر، سبب شد كه انديشه جديدى در مغز يوسف برق بزند و آن اينكه احساس كند كه توقف زياد در اين لغزشگاه، خطرناك است وبايد خود را از آن محل دور سازد، از اين جهت به سرعت به سوى در مى شتابد تا در را باز كند و خود را از چنگال عفريت شهوت نجات دهد.
همسر عزيز مصر نيز به دنبال او مى دود تا از خروج او مانع گردد وقتى يوسف را بر خروج از اطاق مصمم مى بيند، از عقب، دست بر يقه پيراهن او مى كند و با فشار به عقب مى كشد، در نتيجه پيراهن يوسف از عقب از بالا به پايين مى شكافد....
اين گوشه اى از شرايط حاكم بر زندگى اين جوان كنعانى است كه اگر بر كوهها و درياها حاكم بود آنها را از جاى بر مى كند، و طوفان عظيمى برپا مى نمود; ولى اين جوان در مقابل تند باد غريزه، پا برجاتر از كوه ايستاد و هرگز نلرزيد.
اكنون بايد ديد چه عاملى سبب شد كه او با قامتى راست و عزمى استوار، در برابر اين شرايط شكننده بايستد، نه تنها از مرز عفت تجاوز نكند، بلكه به سوى آن نيز تمايل نشان ندهد.
آيا فكر مى كنيد كه ترس از فاش شدن جريان او را از اين كار باز داشت؟!
آيا مناعت طبع و انتساب او به خاندان پيامبرى به نام يعقوب سبب صيانت او گرديد؟

صفحه 153
آيا حس احترام به قانون او را از خيانت باز داشت؟
هيج يك از اين عوامل در آن شرايط نمى تواند به جوان نيرومند صيانت وعفاف بخشد.
مسأله فاش شدن موضوع و اطلاع عزيز از جريان بسيار بعيد بود; زيرا فرض اين است كه همسر عزيز مسأله را در محل بسيار امنى مطرح كرد و او آنچنان بر شوهر خود تسلط داشت كه حتى وقتى آلودگى او ثابت شد، تصميم حادّى درباره او نگرفت، فقط به اوگفت:
(اِسْتَغْفِرى لِذَنْبِكِ) .
«از گناه خود توبه كن!».
يعنى واكنشى كه او نشان داد حاكى از آن بود كه وى نسبت به مسأله ناموس، فردى بى تفاوت است.
انتساب به خاندان نبوّت، در برادران يوسف نيز موجود بود و هرگز آنان را از كار زشت باز نداشت، وجنايتى را مرتكب شدند كه از زنا بدتر بود.
احترام به قانون در برابر طوفان شهوت و امواج كوه آساى غرايز، عاملى نيست كه بتواند عفت آفرين باشد.
در اينجا بايد عامل ديگرى را جستجو كرد كه يوسف را از لغزش بازداشت و يوسف از آن با جمله بس كوتاه «مَعاذَ اللّه» نام مى برد1 و در حقيقت ايمان به خدا بود كه قلب او را پر كرده و در قلب او براى غير اوجايى نگذاشته بود، يعنى عصمت الهى بود كه او را در برابر طوفان شهوت حفظ كرد و به او صيانت بخشيد، و بدون آن، انديشه مقاومت واستقامت جز خيال و پندارى بيش نيست حالا خيالبافان در باره او هرچه مى خواهند، بگويند سرچشمه بسيارى از انديشه هاى باطل درباره يوسف، روايات «يهود» است كه آنها را

1 . خداوند از اين عامل به «برهان رب» تعبير مى نمايد.

صفحه 154
«اسرائيليات» مى نامند.
عجيب است شخصى كه خدا و همسر عزيز مصر و ديگر زنان او را به تقوا و پاكى مى ستايند ولى اين داستان سرايان مى خواهند براى او پرونده سازى كنند و او را آلوده معرفى نمايند به طور مسلم اگر كوچك ترين لغزشى ازيوسف در آن حادثه سر مى زد، عاشق شكست خورده او، آن را شايع مى كرد و انتقام خود را از يوسف مى گرفت در حالى كه او و تمام زنان دربار مصر بر خلاف اين انديشه شهادت دادند و گفتند:
(...حاشَ للّهِ ما عَلِمْنا عَلَيْهِ مِنْ سُوء قالَتِ امْرَأَةُ الْعَزيزِ الآنَ حَصْحَصَ الحَقُّ أَنَا راوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ وَإِنَّهُ لَمِنَ الصّادِقينَ).1
«زنان دربار مصر گفتند: ما هيچ بدى در او نديديم در اين هنگام همسر عزيز گفت: اكنون كه حق آشكار گشت من بودم كه او را به سوى خود دعوت كردم و او از راستگويان است».
اگر كوچك ترين لغزشى ازيوسف سر مى زد، قطعاً قرآن آن را بسان سرگذشت آدم وحوا، و يونس مطرح مى نمود. و هرگز او را به صورت اسوه تقوا، و الگوى پاكى و «اسطوره عفت» مطرح نمى ساخت.
اكنون وقت آن رسيده آيه اى را كه مستمسك اين گروه مى باشد ، مورد بحث و بررسى قرار دهيم:
(وَلَقَدْهَمَّتْ بِهِ وَهَمَّ بِها لَوْلا أَنْ رَآى بُرْهانَ رَبِّهِ كَذلِكَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَالْفَحْشاءَإِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُخْلَصينَ).2
«آن زن قصد او را كرد و او نيز ـ اگر برهان پروردگار خود را نمى ديد ـ قصد وى مى نمود، چنين كرديم تا بدى و زشتى را از او دور سازيم، او از بندگان «مُخْلَص» ما است».

1 . يوسف/51.
2 . يوسف/24.

صفحه 155
گروه مخطئه در تفسير آيه، جمله (وَهَمَّ بِها) را جمله كامل گرفته، و چنين مى گويند: يوسف نيز، بسان همسر عزيز، عزم و تصميم بر گناه گرفت ولى با اين تفاوت كه يوسف پس از عزم و تصميم بر گناه، «برهان رب» را ديد و با ديدن آن از انجام عمل منصرف گرديد وجواب «لَوْلا» در جمله (وَلَوْلا أَنْ رَاى بُرْهانَ رَبِّهِ) از نظر آنان محذوف است، و آن «لَفَعَلَوَاقْتَرب» مى باشد . بنابر اين تفسير، در اين آيه دو جمله كامل داريم:
1. (وَهَمَّ بِها) : «تصميم بر گناه گرفت».
2. (وَلَوْلا أَنْ رَاى بُرْهانَ رَبِّهِ) : «لاقْتَرَفَ».
«اگر دليل پروردگار خود را نمى ديد (مرتكب گناه) مى شد».
بنابر اين ، جمله نخست حاكى از تصميم وعزم يوسف بر عمل بوده است كه بعداً به خاطر رؤيت برهان آن منصرف گرديد.1

پاسخ هاى طرفداران عصمت

طرفداران عصمت پيامبران، آيه را به گونه هاى ديگر تفسير كرده و نظريه ياد شده را رد مى كنند، اينك نظريات وپاسخ هاى آنان را در اين جا توضيح مى دهيم:
1. «هَمَّ» در جمله (وَهَمَّ بِها) به معنى «تصميم واراده» نيست تا با عصمت سازگار نباشد، بلكه مقصود خطور بر قلب انسانى است كه از اختيار

1 . اين نظريه را گروهى از مفسران مانند فخر رازى درمفاتيح الغيب، ج5، ص 120; المنار، ج12، ص 28، نقل كرده اند و افسانه هاى اسرائيلى نيز آن را تأييد مى كند و عجيب اين است كه رازى از واحدى در كتاب «البسيط» جمله اى از امام صادق (عليه السلام) نقل مى كند كه سخنان آن حضرت در تمام زندگى درباره پيامبران بر بى پايگى آن نقل گواهى مى دهد.

صفحه 156
هر انسان خارج مى باشد ومؤلف روح البيان اين نظريه را برگزيده و چنين مى گويد:
يوسف به سائقه فطرت انسانى و شهوت دوران جوانى، به سوى زنى كشش پيدا كرد، كششى، كه از اختيار انسان خارج و بيرون مى باشد و هرگز مقصود «عزم» و قصد اختيارى نيست1 وگروهى از مفسران نيز اين نظر را برگزيده اند.

نااستوارى اين پاسخ

لفظ «هَمَّ» درباره همسر عزيز و يوسف صديق به كار رفته و هر دو در كنار هم قرار گرفته اند و قرآن ياد مى كند:
(وَهَمَّتْ بِهِ)....
(وَهَمَّ بِها) ....
اگر «هَمَّ» در جمله نخست به معنى عزم و اراده است و قطعاً نيز چنين مى باشد، چرا در جمله دوم به اين معنى نباشد، و تفكيك ميان دو جمله بر خلاف ظاهر است.
2. شيخ محمد عبده طبق نقل سيد محمد رشيد رضا، لفظ (هَمَّت) را در جانب همسر عزيز به معنى تصميم بر زدن گرفته است و نكته آن از نظر وى همان سنت كلى است كه در ميان عاشقان وجود دارد; زيرا وقتى عاشق در آستانه شكست قرار گرفته به نوعى از معشوق ـ از بدگويى زبانى گرفته تا زدن وكشتن ـ انتقام مى گيرد و همسر عزيز نيز خواست از اين راه وارد شود وا نتقام خود را از معشوق سركش باز ستاند.2

1 . روح البيان، ج4، ص 237.
2 . المنار، ج12، ص 278.

صفحه 157
اگر لفظ (هَمَّ) در ناحيه زليخا به معنى تصميم بر زدن است طبعاً، در جانب يوسف نيز به حكم وحدت سياق به همان معنى خواهد بود.
برخى از نويسندگان معاصر پس از نقل اين مطلب از صاحب «المنار» به تأييد آن برخاسته و مى گويد: در آيه قبل 1از (وَلَقَدْ هَمَّتْ بِهِ) تمام مراحل كه ممكن است همسر عزيز براى جلب موافقت يوسف طى كند، ذكر شده است; حتى صريحاً به او گفته كه «هيت لك: زود باش!» و اين آخرين فعاليتى بود كه بانوى مصر براى كام گرفتن از يوسف مى توانست انجام دهد، در اين صورت اگر بگوييم (وَلَقَدْ هَمَّتْ بِهِ) ، به معنى عزم، بر كام گرفتن است، جز تكرار بى فايده چيز ديگرى نخواهد بود.2
پاسخ: هَمَّ در لغت عرب به معنى «عزم و تصميم» است واينكه متعلق عزم و اراده چيست، بايد آن را از قراين به دست آورد و در آيه مورد بحث قرينه اى وجود ندارد كه مقصود تصميم بر «ضرب» است.
تأييدى كه نويسنده معاصر براى گفتار «المنار» آورده است در صورتى موجه است كه تكرار موضوع بى فايده باشد ولى اگر تكرار مطلب سابق، مقدمه براى بيان مطلب ديگر باشد، در اين صورت تكرار بى فايده نبوده، بلكه مستحسن و زيبا خواهد بود.

1 . يعنى آيه:(وراودته التى هو فى بيتها عن نفسه وغلقت الأبواب وقالت هيت لك) :« آن زن كه يوسف در خانه او زندگى مى كرد از او تمناى كام كرد و درها را بست و گفت: به سوى كارى كه آماده است بشتاب».
همان طور كه ملاحظه مى فرماييد اين جملات بيانگر همه نوع تصميم همسر عزيز بر انجام كارى است ديگر جهتى ندارد كه دو مرتبه تصميم بر انجام آن كار گرفته شود.
2 . جمال انسانيت، ص 79.

صفحه 158
توضيح اينكه: آيه ماقبل (وَراوَدَتْهُ الَّتى) بيانگر كشمكش طرفين است و اينكه ميل و درخواست از يك طرف و ردّ و امتناع از طرف ديگر به اوج خود رسيد; ولى هرگز دو مطلب مهم كه آيه دوم وسوم بيانگر آن مى باشد در آن بيان نشده است و اين دومطلب عبارتند از:
1. علت اين امتناع چه بود؟
2. چگونه يوسف از «مخمصه» نجات يافت؟
قرآن براى بازگويى اين دو مطلب، بار ديگر بر مى گردد و اصل مسأله را مجدداً به عنوان مقدمه مطرح مى كند تا بتواند آن دو مطلب را بيان كند و ـ لذا ـ پس از جمله: (هَمَّتْ بِهِ وَهَمَّ بِها) هر دو را متذكر مى گردد.
درباره موضوع نخست (علت امتناع او) مى فرمايد:
(لَوْلا أَنْ رَآى بُرْهانَ رَبِّهِ كَذلِكَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَالْفَحْشاءَإِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُخْلَصينَ).
ودرباره موضوع دوم مى فرمايد:
(وَاسْتَبَقَا الْبابَ وَقَدَّتْ قَميصَهُ مِنْ دُبُر...) .
«هر دو به سوى درب دويدند و پيراهن يوسف از عقب دو نيم گرديد».
همان طور كه ملاحظه مى فرماييد: تكرار مسأله و اينكه، «عزم» و تصميمى از ناحيه همسر عزيز صورت گرفت، به خاطر بيان دو مطلب مهمى است كه خواننده داستان در انتظار آن به سر مى برد و بازگشت به اصل موضوع، به خاطر بيان نتايج يك كار رايج است.
نويسنده وجه ديگرى براى تأييد نظريه «عبده» افزوده است و آن اينكه: اگر بگوييم مقصود از «هَمَّ» در دو مورد، همان زد و خورد است در اين صورت لفظ «سُوء» و «فحشاء» در آيه دو معناى متغاير خواهند داشت و مقصود از

صفحه 159
اولى «ضرب» و مقصود از دومى «عمل خلاف عفت» خواهد بود ولى اگر بگوييم مقصود از آن «عمل خلاف عفت»است در اين صورت اين دو لفظ معناى واحدى خواهند داشت كه با فصاحت قرآن سازگار نيست.
اين توجيه نيز چندان استوار نيست; زيرا گذشته بر اينكه تأكيد ويا تفنن در عبارت در مواقعى مايه فصاحت است، در هر دو صورت، اين دو لفظ، مى تواند دو معنى مختلف داشته باشد; زيرا مى توان گفت مقصود از«سوء» خيانت به غريزه و مقصود از «فحشا» عمل خلاف عفت است و خداوند در پرتو «برهان رب» او را از هر دو گناه بازداشت و به تعبير قرآن هر دو را از او برطرف كرد; زيرا بر آميزش با زن شوهردار دو عنوان منطبق مى شود و اين عمل در عين اينكه «فحشا» است خيانت به حقوق مرد نيز هست ولى آميزش با زن بى شوهر، و بدون اكراه زن، فقط يك عنوان بر آن منطبق مى باشد.
اكنون بايد به توضيح صحيح آيه بپردازيم تا روشن گردد كه يوسف نه تنها گناه نكرد بلكه حتى انديشه گناه نيز هرگز در ذهن او خطور نكرد.

متصور از «برهان رب» چيست؟

يك آيه در سوره يوسف، هم مورد توجه حاميان «عصمت پيامبران» و هم «مخالفان آن» قرار گرفته و هركدام آيه را مطابق «عقيده» و انديشه خود تفسير كرده اند و ما در گذشته با توجيهات هر دو گروه آشنا شديم ونا استوارى هر دو آشكار گشت، اكنون وقت آن رسيده است كه نظريه خود را كه مورد گزينش بسيارى ا ز محقّقان تفسير مى باشد، مطرح سازيم و بار ديگر برگى بر دلايل طرفداران عصمت پيامبران بيفزاييم.
خداوند جريان همسر عزيز و يوسف را چنين بيان مى كند:
(وَلَقَدْهَمَّتْ بِهِ وَهَمَّ بِها لَوْلا أَنْ رَآى بُرْهانَ رَبِّهِ كَذلِكَ لِنَصْرِفَ

صفحه 160
عَنْهُ السُّوءَ وَالْفَحْشاءَإِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُخْلَصينَ).1
«آن زن قصد او را كرد و او نيز ـ اگر برهان پروردگار خود را نمى ديد ـ قصد وى مى نمود ـ چنين كرديم تا بدى و زشتى را از او دور سازيم، او از بندگان «مُخْلَص» ما است».
(وَاسْتَبَقَا الْبابَ وَقَدَّتْ قَميصَهُ مِنْ دُبُروَأَلْفَيا سَيِّدَها لَدَى الْبابِ قالَتْ ما جَزاءُ مَنْ أَرادَبِأَهْلِكَ سُوءً إِلاّ أَنْ يُسْجَنَ أَوْ عَذابٌ أَلِيمٌ).2
«هر دو به سوى در شتافتند و همسر عزيز پيراهن يوسف را از پشت پاره كرد، در اين هنگام هر دو آقاى زن را بر در منزل يافتند، آن زن گفت: كيفر كسى كه نسبت به اهل تو سوء قصد كند جز زندان يا عذاب دردناك چه خواهد بود؟!».
در آيه نخست كه دستاويز مخالفان عصمت است بايد به نكته اى توجه كرد و آن اينكه:
لفظ «لولا» (كه در زبان عرب آن را «لَوْلا»ى امتناعيه مى نامند)، احتياج به جواب دارد و اين لفظ در زبان عربى جانشين واژه «اگر نبود» در زبان فارسى است مثلاً مى گويند : «اگر فلانى نبود من غرق مى شدم». جمله من غرق مى شدم «پاسخ عبارت اگر نبود» است و بدون جواب، جمله تمام نمى شود شاعرى مى گويد:
گر نبودى عزم جوزا خدمتش *** كس نديدى برميان او كمر3
در اين شعر: جمله«كس نديدى» جواب «گر نبودى » است.

1 . يوسف/24.
2 . يوسف/25.
3 . اين شعر فارسى، به زبان عربى، به صورت شعر نيز ترجمه شده است آنجا كه مى گويد:
لو لم تكن نية الجوزاء خدمته *** لما رأيت عليها عقد منتطق

صفحه 161
در زبان عرب «لولا» نيز مانند «اگر نبود» به جواب نياز دارد، و اين جواب سه نوع مى تواند باشد.
1. پاسخ آن آشكارا ذكر مى شود مانند:
«لَولا عَليٌّ لَهَلَكَ عُمَر»: «اگر على، نبود، عمر هلاك مى شد».
2. گاهى پاسخ آن حذف مى شود، و جواب از قراين معلوم مى گردد مانند:
(وَلَوْلا فَضْلُ اللّهِ عَلَيْكُمْ وَرَحْمَتُهُ وَأَنَّ اللّهَ تَوّابٌ حَكيمٌ).1
«اگر نبود كرم و رحمت خدا بر شما (همگى هلاك مى شديد) و خداوند توبه پذير وحكيم است».
آنچه در ترجمه ميان پرانتز قرار گرفته، پاسخ «لَوْلا» است و هرگز در عبارت نيامده ولى از قراين معلوم مى شود.
3. گاهى جمله متقدم بر «لَوْلا» قرينه بر جواب محذوف مى گردد مانند:
«قَدْكُنْتَ هَلَكتَ لَوْلا إِنّى نَجَّيْتُكَ».
«هلاك ونابود مى شدى اگر تو را نجات نداده بودم».
جمله «قَدْكُنْتَ هَلَكتَ» كه پيش از «لَوْلا» وارد شده است قرينه بر جواب «لولا» است كه حذف شده است وشكل واقعى جمله چنين است:«لَوْلا إِنّي نَجَّيْتُكَ قَدْكُنْتَ هَلَكْتَ» و در زبان عرب، در نظم ونثر براى آن نظاير زيادى است، اكنون برگرديم و جواب «لَوْلا» را در آيه مورد بحث جستجو كنيم:
در آيه مورد بحث، شكل ظاهرى جمله چنين است:(وَهَمَّ بِها لَوْلا أَنْ رَاى بُرْهانَ رَبِّهِ) .
به طور مسلم لفظ «لولا»به پاسخ نياز دارد، و جواب آن در ظاهر جمله

1 . نور/10.

صفحه 162
نيست و بايد جواب آن را در تقدير بگيريم1 وچيزى كه مى تواند قرينه بر جواب محذوف باشد همان جمله متقدم بر «لَولا» است و آن جمله (وَهَمَّ بِها) مى باشد بنابر اين شكل واقعى جمله چنين است
«لَولا أَنْ رَاى بُرْهانَ رَبِّهِ لَهَمَّ بِها».
«اگر برهان پروردگار خود را نمى ديد او نيز درباره همسر عزيز عزم مى كرد».ولى چون با چنين رؤيت وشهود مواجه شد، «عزمى از او سر نزد و اراده اى رخ نداد».
با توجه به اين بيان در آيه دو جمله داريم يكى مطلق و ديگرى مشروط اولى جمله (وَلَقَدْ هَمَّت بِهِ) است و حاكى است كه عزم تحقق پذيرفت، دومى جمله (لَولا أَنْ راى بُرْهانَ رَبِّهِ لَهَمَّ بِها) است و حاكى است كه به خاطر وجود مانع يعنى «برهان رب»، عزمى تحقق نپذيرفت، و صفحه قلب يوسف حتى از اين مقدار آلودگى نيز پاك ماند.
و به ديگر سخن: «لام» در جمله (وَلَقَدْ هَمَّتْ بِهِ وَهَمَّ بِها)براى سوگند است و متضمن قسم به خدا مى باشد ومفاد آيه از نظر لامِ قسم در معطوف (وَهَمَّ بِها)و معطوف عليه (وَلَقَدْ هَمَّتْ بِهِ) چنين است:
سوگند به خدا زليخا عزم يوسف كرد و به خدا قسم اگر يوسف «برهان» رب را نديده بود، عزم مى كرد(ولى چون آن را ديد، چنين عزمى منتفى گرديد).
امام هشتم (عليه السلام) بر اين تفسير در عبارت كوتاهى اشاره مى فرمايد:
«إنّ يُوسُفَ كانَ مَعْصُوماً وَالْمَعْصُومُ لا يَهُمُّ بِذَنْب وَلا يَأْتِيهِ».2
«يوسف معصوم بود و فرد معصوم نه گناه را قصد مى كند و نه آن را مى آورد».

1 . علماى ادب اتفاق نظر دارند كه جواب و پاسخ «لولا» بر آن مقدم نمى شود از اين جهت جمله تقدم قرينه بر پاسخ است نه خود آن.
2 . تفسير نور الثقلين، ج2، ص 421.

صفحه 163
در اين صورت آيه نه تنها گواه بر آلودگى يوسف نيست، بلكه يكى از دلايل عصمت وپيراستگى او از هر نوع گناه و حتى انديشه خلاف مى باشد.

مقصود از برهان رب چيست؟

«برهان» در لغت عرب به معنى «حجت» قاطع و گواه روشنگر و مبيّن حقيقت است1 و هر چيزى كه شك و ترديد را قطع كند، و حقيقت را روشن كند و به اصطلاح مفيد علم و يقين گردد، به آن «برهان» مى گويند.
اگر قرآن معجزه را برهان مى نامد و مى فرمايد:
(...فَذانِكَ بُرْهانانِ مِنْ رَبِّكَ إِلى فِرْعَونَ وَمَلاَئِهِ) .2
«"عصا و يدِ بيضاى" تو دو گواهند بر رسالت تو از جانب خدا به سوى فرعون و طايفه اش».
اگر قرآن خود پيامبر را «برهان» مى خواند و مى فرمايد:
(يا أَيُّهَا النّاسُ قَدْ جائَكُمْ بُرْهانٌ مِنْ رَبِّكُمْ).3
«اى مردم! از جانب پروردگار شما گواهى آمده است».
اگر قرآن به مشركان مى گويد:
(...ءَإِلهٌ مَعَ اللّهِ قُلْ هاتُوا بُرْهانَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ صادِقينَ) .4

1 . ابن منظور در «لسان العرب» مى گويد: «البرهان: الحجّة الفاصلة البيّنة يقال: بَرهَنَ يُبَرْهِنُ بَرهَنة إذا جاء بحجّة قاطعة للدد الخصم»(لسان ، ج13، ص 51).
«برهان آن دليلِ فيصله دهنده اختلاف، و روشنگر است عرب مى گويد فلانى اقامه برهان كرد يعنى دليلى آورد كه عناد طرف را قطع كرد».
2 . قصص/32.
3 . نساء/174.
4 . نمل/64.

صفحه 164
«آيا خدايى، جز "اللّه" است بگو دليل و گواه خود را بياوريد!».
اگر قرآن... همه و همه به خاطر اين است كه معجزه، حجت برنده و دليل قاطع بر حقانيت آورنده آن است همچنانكه وجود پيامبر در آن محيط و آوردن كتابى كه همه بليغان عرب در برابر آن عاجز و ناتوان گرديدند، خود گواه قاطع و دليل روشنگر حقيقت است وثابت مى كند كه اين شخصيّت ميوه باغ ديگر و تربيت يافته مقام بالاتر وبرتر ازمحيط مكه و يا جهان ماده مى باشد.
با توجه به معنى «برهان» از نظر لغت و قرآن، بايد ديد مقصود از اين مفهوم كلى، چيست؟ در اينجا مفسران وجوهى را يادآور شده اند كه بسيارى از آنها نااستوار است مانند:
1. آگاهى يوسف از تحريم زنا و عذابى كه بر آن مترتب است.
2. صفات برجسته كه در پيامبران و برگزيدگان هست و آنان را به عفت و صيانت نفس از پليدى دعوت مى نمايد.1
به طور مسلّم علم عادى از تحريم زنا و مفاسد اخروى آن، در آن شرايط، به تنهايى نمى تواند كارى از پيش ببرد، و صفات برجسته تا تكيه گاهى محكم واستوار نداشته باشد در برابر امواج شكننده طوفان غرايز، در محيط هاى مناسب وآماده، خُرد و شكسته مى شود.
گروهى آن را به نبوّت، و برخى آن را به عصمت و طايفه اى آن را به لطف الهى و امداد غيبى تفسير كرده اند، و شايد همگى به يك حقيقت رجوع كند.
ولى مى توان گفت كه مقصود از آن، تجسم واقعيت فحشا و نتايج وحشتناك آن در زندگى دنيوى و اخروى است و يك چنين تجسمى در پرتو نبوت و عصمت و الطاف غيبى الهى رخ مى دهد.

1 . مجمع البيان، ج3، ص 225.

صفحه 165
رؤيت چنين واقعيتى كه قرآن درباره آن مى فرمايد:(رَاى بُرْهانَ رَبِّهِ) افق را در نظر او آنچنان روشن كرد كه زمينه كوچكى از شك و ترديد نيز در دل اوباقى نماند.
و به ديگر سخن:همان طور كه حجت هاى عقلى، افق دلايل علمى را در نظر انسان روشن مى سازد، و به انسان جزم و قاطعيت مى بخشد، همچنين رؤيت واقعيت عمل كه از لوازم نبوت و عصمت و الطاف الهى است، به او روشنى بخشيده و قاطعيت مى دهد و براى همين جهت، انديشه انجام آن را در مغز، مى سوزاند.
در اينجا برخى از مفسران براى «برهان رب» معناى ديگرى ياد كرده اند كه هرگز با مقام نبوت و عصمت پيامبران سازگار نيست و احياناً، خامه از يادِ آنها شرم دارد، و غالباً احاديث اسرائيلى الهامگر اين نوع توجيهات و تفسيرات شده است.
برخى از نويسندگان مدعى شده اند كه مقصود از آن «باز شدن» درها به صورت اعجاز است ويادآور شده اند كه چون در آيه ما قبل(...وغلقت الأبواب وقالَتْ هَيْتَ لَكْ...)بستن درها مطرح شده است ولى از باز شدن آن سخنى به ميان نيامده است، طبعاً مقصود ازآن، در آيه، مورد بحث(آيه بيست و چهار) باز شدن آن به اراده الهى خواهد بود.1
اين تفسير با سياق آيات و با كشمكش كه ميان بانوى عزيز و يوسف رخ داد و منجر به پاره شدن پيراهن يوسف از پشت سر شد، سازگار نيست; زيرا قرآن چنين مى فرمايد:
(...وَهَمَّ بِها لَوْلا أَنْ رَآى بُرْهانَ رَبِّهِ كَذلِكَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَالْفَحْشاءَإِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُخْلَصينَ).

1 . تفسير آيات مشكله قرآن.

صفحه 166
«اگر برهان پروردگار خود را نمى ديد قصد مى كرد، چنين كرديم تا از او بدى و فحشا را برگردانيم، او از بندگان مخلص ما است».
(وَاسْتَبَقَا الْبابَ وَقَدَّتْ قَميصَهُ مِنْ دُبُر وَأَلْفَيا سَيِّدَها لَدَى الْبابِ قالَتْ) .
«هر دو به سوى در دويدند وبانوى عزيز، پيراهن يوسف را از عقب شكافت و نزد درب با شوهر او مواجه شدند، بانو گفت:...».
آيه دوم مى رساند كه انديشه خروج از صحنه جرقّه اى بود كه در ذهن يوسف زده شد و او تصميم گرفت كه از كاخ بيرون رود از اين جهت به سوى درب دويد، بانو نيز براى جلوگيرى از خروج او، به سوى درب شتافت و در حقيقت هر دو به سوى درب دويدند ولى انگيزه يكى نجات از عفريت شهوت و انگيزه دومى جلوگيرى از خروجِ طرف بود.
يكى مى كوشيد كه درب را باز كند و ديگرى مى كوشيد كه درب باز نشود، و براى همين هدف بانو براى اينكه يوسف را عقب بزند از پشتِ سر يقه پيراهن او را گرفت و به شدت كشيد به طورى كه طوقه گردن پيراهن از بالا به پايين شكافت.
اگر مقصود از«برهان رب» در آيه ماقبل، باز شدن در به اراده الهى باشد، توجيه دو حادثه پس از باز شدن درب كه آيه دوم آن دو را متذكر مى شود، كاملاً مشكل خواهد بود. اينك دو حادثه:
1. هرگاه درب به اراده الهى باز شد، تسابق براى خروج و اينكه هر كدام جلوتر از ديگرى بيرون برود، بى جهت خواهد بود و هرگز تقدم يكى بر ديگرى آن هم به مدت يك لحظه دليل بر پاكى متقدم و ناپاكى متأخر نخواهد بود.
2. اگر درب قبل از تسابق باز شده در اين صورت درگيرى و كشيدن

صفحه 167
پيراهن و پاره كردن طوقه گردن و خود پيراهن، از بالا به پايين كاملاً بى جهت خواهد بود.
سياق حادثه ايجاب مى كند كه بگوييم يوسف براى باز كردن درب به سوى آن دويد، وبانوى عزيز براى جلوگيرى از باز كردن و خروج، به سوى در شتافت در اين كشمكش، كه يكى خواهان باز كردن و خروج و فرار و ديگرى خواهان مسدود ماندن درب و ماندن ديگرى در اتاق بود، پيراهن يوسف شكافت، ولى سرانجام مجاهد پرتوان، توانست با همه فشارى كه ديد در را باز كند و بيرون برود....
با توجه به اين اصل تفسير«برهان رب» به «باز شدن در به اراده غيبى» نا استوار خواهد بود.

صفحه 168

5

قرآن و عصمت موسى (عليه السلام)

آيات موضوع

1.(...أَنْ تَضِلَّ إِحْداهُما فَتَذَكِّرَ إِحْداهُمَا الاُْخْرى...)(بقره/282)
2.(...وَإِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنا وَتَرْحَمْنا لَنَكُونَنَّ مِنَ الْخاسِرينَ)(اعراف/23)
3.(وَلَمّا رَجَعَ مُوسى إِلى قَوْمِهِ غَضْبانَ أَسِفاً قالَ بِئْسَما خَلَفْتُمُونى مِنْ بَعْدِى أَعَجِلْتُمْ أَمْرَ رَبِّكُمْ وَأَلْقَى الأَلْواحَ وَأَخَذَ بِرَأْسِ أَخيهِ يَجُرُّهُ إِلَيْهِ...) (اعراف/150)
4.(...اخْلُفْنى فِى قَوْمى وَأَصْلِحْ وَلا تَتَّبِعْ سَبيلَ الْمُفْسِدين) (اعراف/142)
5.(...بِئْسَما خَلَفْتُمُونى مِنْ بَعْدى أَعَجِلْتُمْ أَمْرَ رَبِّكُمْ...)(اعراف/150)
6.(...إِنَّ الْقَومَ اسْتَضْعَفُونى وَكادُوا يَقْتُلُونَنى فَلا تُشْمتْ بِىَ الأَعْداءَ وَلا تَجْعَلنِى مَعَ القَوْمِ الظّالِمينَ) (اعراف/149)

صفحه 169
7.(...رَبِّ اغْفِر لى وَلأَخِى وَأَدْخِلْنا فى رَحْمَتِكَ وَأَنْتَ أَرْحَمُ الرّاحِمينَ)(اعراف/150)
8.(إِنَّ الَّذينَ اتَّخَذُوا الْعِجْلَ سَيَنالُهُمْ غَضَبٌ مِنْ رَبِّهِمْ ذِلَّةٌ فِى الْحَياةِ الدُّنْيا وَكَذلِكَ نَجْزِى الْمُفْتَرينَ) (اعراف/152)
9.(...وَقَتَلْتَ نَفْساً فَنَجَّيْناكَ مِنَ الْغَمِّ...)(طه/40)
10.(...يابْنَ أُمَّ لا تَأْخُذْ بِلِحْيَتى وَلا بِرَأْسى...) (طه/94)
11.(...يا قَوْمِ إِنَّما فُتِنْتُمْ بِهِ وَإِنَّ رَبَّكُمُ الرَّحْمنُ فَاتَّبِعُونى وَأَطِيعُوا أَمْرِى) (طه/90)
12.(...إِنِّى خَشيتُ أَنْ تَقُولَ فَرَّقْتَ بَيْنَ بَنى إِسْرائيلَ وَلَمْ تَرْقُبْ قَوْلى) (طه/94)
13. (...فَإِنّا قَدْ فَتَنّا قَوْمَكَ مِنْ بَعْدِكَ وَأَضَلَّهُمُ السّامِرىُّ)(طه/85)
14.(أَلَمْ يَعِدْكُمْ رَبُّكُمْ وَعْداً حَسَناً أَفَطالَ عَلَيْكُمُ الْعَهْدُ...) (طه/86)
15. (...ما مَنَعَكَ إِذْرَأَيْتَهُمْ ضَلُّوا* أَلاّ تَتَّبِعَنِ أَفَعَصَيْتَ أَمْرِى) (طه/92ـ93)
16.(...فَعَلْتُها إِذاً وَأَنَا مِنَ الضّالّينَ)(شعراء/20)
17. (...أَلَمْ نُرَبِّكَ فينا وَلِيداً وَلَبِثْتَ فِينا مِنْ عُمُرِكَ سِنينَ)(شعراء/18)

صفحه 170
18. (وَفَعَلْتَ فَعْلَتَكَ الّتى فَعَلْتَ وَأَنْتَ مِنَ الْكافِرينَ)(شعراء/19)
19.(قالَ فَعَلْتُها إِذاً وَأَنَا مِنَ الضّالّينَ)(شعراء/20)
20.(وَتِلْكَ نِعْمَةٌ تَمُنُّها عَلَىَّ أَنْ عَبَّدْتَ بَنى إِسْرائيلَ)(شعراء/22)
21.(...هذا مِنْ عَمَلِ الشَّيْطانِ إِنَّهُ عَدُوٌّ مُضِلٌّ مُبينٌ)(قصص/15)
22. (...رَبِّ إِنّى ظَلَمْتُ نَفْسى فَاغفِر لِى فَغَفَرَ لَهُ إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحيمُ) (قصص/16)
23. (وَلَمّا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَاسْتَوى آتَيْناهُ حُكْماً وَعِلْماً وَكَذلِكَ نَجْزِى الْمُحْسنينَ)(قصص/14)
24.(وَدخلَ المَدينَةَ عَلى حينِ غَفْلَة مِنْ أَهْلِها فَوَجَدَ فِيها رَجُلَيْنِ يَقْتَتِلانِ هذا مِنْ شيعَتِهِ وَ هذا مِنْ عَدُوِّهِ فَاسْتَغاثَهُ الَّذى مِنْ شيعَتِهِ عَلَى الَّذِى مِنْ عَدُوِّهِ فَوَكَزَهُ مُوسى فَقضى عَلَيْهِ قالَ هذا مِنْ عَمَلِ الشَّيْطانِ إِنَّهُ عَدُوٌّ مُضِلٌّ مُبينٌ)(قصص/15)
25.(قالَ رَبِّ إِنّى ظَلَمْتُ نَفْسى فَاغْفِرْ لِى فَغَفَرَ لَهُ إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحيم) (قصص/16)
26.(قالَ رَبِّ بِما أَنْعَمْتَ عَلَىَّ فَلَنْ أَكُونَ ظَهِيراً لِلْمُجْرِمينَ) (قصص/17)

صفحه 171
27.(إِنَّ فِرْعَونَ عَلا فِى الأَرْضِ وَجَعَلَ أَهْلَها شِيَعاً يَسْتَضْعِفُ طائِفَةً مِنْهُمْ يُذَبِّحُ أَبْنائَهُمْ وَيَسْتَحْيى نِسائَهُمْ إِنَّهُ كانَ مِنَ المُفْسِدينَ)(قصص/4)
28.(وَجاءَ رَجُلٌ مِنْ أَقْصَى الْمَدِينَةِ يَسْعى قالَ يا مُوسى إِنَّالْمَلأَ يَأْتَمِرُونَ بِكَ لِيَقْتُلُوكَ فَاخْرُجْ إِنِّى لَكَ مِنَ النّاصِحينَ)(قصص/20)
29. (...فَاغْفِر لِى فَغَفَرَ لَهُ إِنَّهُ هُوَالْغَفُورُ الرَّحيمُ)(قصص/16)
30.(...آتَيْناهُ حُكْماً وَعِلْماً وَكَذلِكَ نَجْزِى الْمُحْسِنينَ)(قصص/14)
31.(...رَبِّ بِما أَنْعَمْتَ عَلَىَّ فَلَنْ أَكُونَ ظَهيراً لِلْمُجْرِمينَ) (قصص/17)
32.(...ءَإِذا ضَلَلْنا فِى الأَرْضِ ءَإِنّا لَفى خَلق جَديد...)(سجده/10)

ترجمه آيات

1. «تا اگر يكى فراموش كرد و از خاطر او رفت آن ديگرى يادآورى كند».
2. «اگر ما را نبخشى و بر ما رحم ننمايى از زيانكاران خواهيم بود».
3. «آنگاه كه موسى خشمگين به سوى قوم خود بازگشت، گفت: پس از من بد جانشينانى براى من بوديد: آيا در فرمان پروردگار خود عجله نموديد؟ الواح را انداخت و سر برادر را گرفت و به سوى خود كشيد».

صفحه 172
4.«جانشين من در ميان قوم من باش و اصلاح كن و از مفسدان مباش».
5.«چه بد جانشينانى در غياب من، براى من بوديد آيا در فرمان پروردگار شتاب كرديد؟».
6.« اين گروه مرا تنها و ناتوان ديدند و نزديك بود مرا بكشند و كارى مكن كه شماتت دشمنان بر ضد من تحريك شود و مرا از قوم ستمگر قرار مده!».
7. «پروردگارا! من و برادرم را ببخش و ما را در رحمت خود وارد ساز، تو ارحم الراحمينى».
8. «آنان كه گوساله را پروردگار خود قرار داده اند، به همين زودى مشمول خشم و غضب خداى خود قرار گرفته و ذلت و خوارى در اين جهان آنان را فرا مى گيرد كسانى را كه بر خدا افترا مى بندند اين گونه كيفر مى دهيم».
9.«انسانى را كشتى، پس تو را از غم و اندوه نجات دادم».
10.«فرزند مادرم! ريش و سر مرا مگير!».
11. «اى قوم من! شما به وسيله اين گوساله مورد آزمايش قرار گرفتيد پروردگار شما «رحمان» است، از من پيروى كنيد! امر مرا اطاعت نماييد».
12. «اگر شدت عمل به خرج ندادم از آن ترسيدم كه بگويى چرا ميان بنى اسرائيل دو دستگى ايجاد كردى و سفارش مرا رعايت نكردى؟».
13. «ما قوم تو را در غياب تو آزموديم وسامرى آنان را گمراه كرد».
14. «آيا پروردگار شما وعده نيكى به شما نداد، آيا عهد او طولانى شد؟».
15. «چه باعث شد وقتى ديدى آنان گمراه شدند از من پيروى نكردى؟ آيا با فرمان من مخالفت ورزيدى؟».
16.«انجام دادم در حالى كه من از افراد ضال بودم».

صفحه 173
17.«فرعون به موسى گفت: آيا تو را از روز تولد تربيت نكرديم و سالها در ميان ما زندگى نكردى؟».
18.«وكردى آنچه را كه كردى در حالى كه به خدمات و نعمت هاى خدا كافر هستى (كفران نعمت مى كنى)».
19.«موسى گفت: انجام دادم در حالى كه من از افراد ضال بودم».
20.« اين چه نعمتى است كه بر من منت مى گذارى(تو را تربيت كرديم و...) در حالى كه تمام بنى اسرائيل را بردگان خود قرار داده اى».
21.«اين كار شيطان است او دشمن و گمراه كننده آشكار است».
22. «پروردگارا من بر خويشتن ستم كردم مرا ببخش، خدا اورا بخشيد او بخشاينده و رحيم است».
23.«وقتى نيرومند و كامل شد، به او حكمت و دانش داديم، اين گونه نيكوكاران را پاداش مى دهيم».
24. «او هنگامى مردم شهر در حال غفلت بودند (كار و كسب خود را تعطيل كرده و به خانه هاى خود رفته بودند) وارد شهر شد ديد، دو نفر مشغول زد وخوردند يكى از پيروان او و ديگرى از دشمنان او است ، ناگهان كسى كه از پيروان او بود، موسى را به كمك خود طلبيد، موسى مشتى بر او زد و كار او را ساخت، موسى گفت اين از كار شيطان بود و او دشمن و گمراه كننده آشكار است».
25.«گفت پروردگارا! من بر نفس خود ستم كردم، مرا ببخش، او را بخشيد، او بخشاينده و رحيم است».
26.«گفت: پروردگارا! به شكرانه نعمتى كه بر من ارزانى داشته اى هرگز براى مجرمان پشتيبان نمى باشم».
27.«فرعون تفوق طلبى كرد و اهل آنجا را به گروه هايى تقسيم كرد، گروهى را به ضعف و ناتوانى مى كشانيد، پسران آنهارا سر مى بريد و زنان آنها را به كنيزى مى گرفت او از مفسدان بود».

صفحه 174
28.«مردى از نقطه دور شهر (مركز سران فراعنه) آمد و گفت: اين جمعيّت براى قتل تو، به مشورت نشسته اند فوراً از شهر خارج شو، من خيرخواه تو هستم».
29.«مرا ببخش! او نيز بخشيد، او بخشاينده و رحيم است».
30. «حكمت و دانش به او داديم; و اين گونه نيكوكاران را جزا مى دهيم!».
31.«پروردگارا به شكرانه نعمتى كه به من لطف فرمودى هرگز پشتيبان مجرمان نخواهم بود».
32.« اگر در روى زمين مخفى و پنهان شديم باز در آفرينش مجددى هستيم».

تفسير آيات

1. قتل قبطى

در زندگى موسى بن عمران مى خوانيم: وى وارد شهر شد دو نفر را كه يكى از بنى اسرائيل و ديگرى از فراعنه بود، ديد كه به شدت مشغول زد و خورد هستند، آن مرد اسرائيلى موسى را به كمك خود طلبيد، موسى نيز به كمك او برخاست وبا زدن مشتى بر سينه او، مرد قبطى به زمين افتاد و مُرد. در اين موقع وى عمل خود را چنين توصيف كرد:
1.(...هذا مِنْ عَمَلِ الشَّيْطانِ إِنَّهُ عَدُوٌّ مُضِلٌّ مُبينٌ).1
«اين كار شيطان است او دشمن و گمراه كننده آشكار است».
2. بعداً خود را ظالم بر خويشتن خواند و سپس از خداوند طلب مغفر

1 . قصص/15.

صفحه 175
كرد و گفت:
(...رَبِّ إِنّى ظَلَمْتُ نَفْسى فَاغفِر لِى فَغَفَرَ لَهُ إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحيمُ) .1
«پروردگارا من بر خويشتن ستم كردم مرا ببخش، خدا اورا بخشيد او بخشاينده و رحيم است».
3. وقتى فرعون، قتل قبطى را به رخ او كشيد، او عمل خود را چنين توجيه كرد:
(...فَعَلْتُها إِذاً وَأَنَا مِنَ الضّالّينَ).2
«انجام دادم در حالى كه من از افراد ضال بودم».
اكنون سؤال مى شود: اين جمله ها كه همگى از خود آن حضرت است، چگونه با عصمت وى سازگار مى باشد؟
پاسخ: قرآن داستان قتل قبطى را به وسيله موسى در دو سوره بيان كرده است و براى توضيح لازم است با متون آيات آشنا شويم.
(وَلَمّا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَاسْتَوى آتَيْناهُ حُكْماً وَعِلْماً وَكَذلِكَ نَجْزِى الْمُحْسنينَ).3
«وقتى نيرومند و كامل شد، به او حكمت و دانش داديم، اين گونه نيكوكاران را پاداش مى دهيم».
(وَدخلَ المَدينَةَ عَلى حينِ غَفْلَة مِنْ أَهْلِها فَوَجَدَ فِيها رَجُلَيْنِ يَقْتَتِلانِ هذا مِنْ شيعَتِهِ وَ هذا مِنْ عَدُوِّهِ فَاسْتَغاثَهُ الَّذى مِنْ شيعَتِهِ عَلَى الَّذِى مِنْ عَدُوِّهِ فَوَكَزَهُ

1 . قصص/16.
2 . شعراء/20.
3 . قصص/14.

صفحه 176
مُوسى فَقضى عَلَيْهِ قالَ هذا مِنْ عَمَلِ الشَّيْطانِ إِنَّهُ عَدُوٌّ مُضِلٌّ مُبينٌ)1.
«او هنگامى مردم شهر در حال غفلت بودند (كار و كسب خود را تعطيل كرده و به خانه هاى خود رفته بودند) وارد شهر شد ديد، دو نفر مشغول زد وخوردند يكى از پيروان او و ديگرى از دشمنان او است ، ناگهان كسى كه از پيروان او بود، موسى را به كمك خود طلبيد، موسى مشتى بر او زد و كار او را ساخت، موسى گفت اين از كار شيطان بود و او دشمن و گمراه كننده آشكار است».
(قالَ رَبِّ إِنّى ظَلَمْتُ نَفْسى فَاغْفِرْ لِى فَغَفَرَ لَهُ إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحيم).2
«گفت پروردگارا! من بر نفس خود ستم كردم، مرا ببخش، او را بخشيد، او بخشاينده و رحيم است».
(قالَ رَبِّ بِما أَنْعَمْتَ عَلَىَّ فَلَنْ أَكُونَ ظَهِيراً لِلْمُجْرِمينَ).3
«گفت: پروردگارا! به شكرانه نعمتى كه بر من ارزانى داشته اى هرگز براى مجرمان پشتيبان نمى باشم».
درسوره شعراء نيز همين سرگذشت به صورت فشرده بيان شده است و چنين مى فرمايد:
(...أَلَمْ نُرَبِّكَ فينا وَلِيداً وَلَبِثْتَ فِينا مِنْ عُمُرِكَ سِنينَ).4«فرعون به موسى گفت: آيا تو را از روز تولد تربيت نكرديم و سالها در ميان ما زندگى نكردى؟».
(وَفَعَلْتَ فَعْلَتَكَ الّتى فَعَلْتَ وَأَنْتَ مِنَ الْكافِرينَ) . 5
«وكردى آنچه را كه كردى در حالى كه به خدمات و نعمت هاى خدا كافر هستى (كفران نعمت مى كنى)».

1 . قصص/15.
2 . قصص/16.
3 . قصص/17.
4 . شعراء/18.
5 . شعراء/19.

صفحه 177
(قالَ فَعَلْتُها إِذاً وَأَنَا مِنَ الضّالّينَ) .1
«موسى گفت: انجام دادم در حالى كه من از افراد ضال بودم».
اكنون برگرديم و انگشت روى موارد سؤال بگذاريم:
1. شكى نيست كه فراعنه جز يك فرد مؤمن در دربار فرعون، فرزندان اسرائيل را به استضعاف كشانيده و فرزندان آنان را سر بريده و زنان آنان را به كنيزى مى گرفتند; در اين مورد به اين دو آيه توجه فرماييد:
(إِنَّ فِرْعَونَ عَلا فِى الأَرْضِ وَجَعَلَ أَهْلَها شِيَعاً يَسْتَضْعِفُ طائِفَةً مِنْهُمْ يُذَبِّحُ أَبْنائَهُمْ وَيَسْتَحْيى نِسائَهُمْ إِنَّهُ كانَ مِنَ المُفْسِدينَ).2
«فرعون تفوق طلبى كرد و اهل آنجا را به گروه هايى تقسيم كرد، گروهى را به ضعف و ناتوانى مى كشانيد، پسران آنهارا سر مى بريد و زنان آنها را به كنيزى مى گرفت او از مفسدان بود».
درسوره شعراء آيه 22 چنين مى خوانيم:
(وَتِلْكَ نِعْمَةٌ تَمُنَّها عَلَىَّ أَنْ عَبَّدْتَ بَنى إِسْرائيلَ) .
« اين چه نعمتى است كه بر من منت مى گذارى(تو را تربيت كرديم و...) در حالى كه تمام بنى اسرائيل را بردگان خود قرار داده اى».
بنابراين، كشتن يك فرد قبطى و وابسته به گروهى كه هزاران كودك بى گناه را سر بريده و زنان آنان را به بردگى گرفته است، در پيشگاه عقل و خرد ووجدان بيدار موسى كوچكترين جرمى به حساب نمى آيد.3 آن هم در حالى كه

1 . شعراء/20.
2 . قصص/4.
3 . تاريخ نگاران مى گويند آن مرد قبطى خباز بود و مقدارى هيزم خريده بود، و اصرار داشت كه آن اسرائيلى آن را به محل كار او ببرد، مرد اسرائيلى نيز از حمل آن امتناع مىورزيد، در اين كشاكش چشمش به موسى(عليه السلام) افتاد و دادخواهى كرد(بحار الأنوار، ج13، ص 57).

صفحه 178
مى خواست، آن فرد اسرائيلى را بكشد و اگر موسى به داد او نمى رسيد بسان هزاران اسرائيلى ديگر، جان خود را از دست مى داد و چون او وابسته به نظام حاكم بود، كار او كوچك ترين واكنشى ايجاد نمى كرد، اگر نگوييم كه كار او را همگان تحسين مى نمودند.
اكنون سخن در تفسير الفاظ وجمله هايى است كه موسى در اين مورد فرموده است اينك تحليل آنها:
درباره جمله: (هذا مِنْ عَمَلِ الشَّيْطانِ) دو احتمال وجود دارد:
الف. لفظ «هذا» اشاره به نزاع طرفين و كشمكش آن دو و سرانجام عمل مقتول است كه بر اثر زورگويى بر يك فرد اسرائيلى، مقدمات قتل خود را فراهم آورد، واگر متعرض اسرائيلى نمى شد دچار چنين سانحه اى نمى گشت.1
بنابر اين تفسير، در آيه جاى سؤال نيست.
ب. لفظ «هذا» اشاره به كار خود مى باشد يعنى كار خودم، يك كار شيطانى است. وعلت اينكه كار خود را چنين توصيف كرد اين است كه قتل يك قبطى آن هم در آن شرايط، كارى بى موقع و كاملاً عجولانه بود، زيرا اگر موسى شكيبايى به خرج مى داد، اين قبطى با ساير قبطيان پس از چند سال، طعمه امواج دريا مى شد و موسى دچار دربدرى نمى گشت.
قتل يك قبطى با بودن نظام،بسان قطع شاخه درخت با نگهدارى اصل آن است، بايد به جاى قطع شاخه، ريشه را زد و گرنه قطع شاخه سبب گرفتارى مى شود، همچنان كه درباره موسى شد ـ لذا ـ وقتى عامل قتل شناسايى شد، فوراً جلسه «امنيت» شهر تشكيل گرديد و حكم قتل موسى

1 . اين تفسير در خبر «ابن الجهم» به حضرت رضا (عليه السلام) منسوب است به بحار، ج13، ص 57 مراجعه كنيد.

صفحه 179
صادر شد و اگر فردى از بيت فرعون، موسى را از نتيجه شورا آگاه نساخته بود، او را دستگير مى كردند و رأى شورا را به اجرا مى گذاشتند چنان كه مى فرمايد:
(وَجاءَ رَجُلٌ مِنْ أَقْصَى الْمَدِينَةِ يَسْعى قالَ يا مُوسى إِنَّ الْمَلأَ يَأْتَمِرُونَ بِكَ لِيَقْتُلُوكَ فَاخْرُجْ إِنِّى لَكَ مِنَ النّاصِحينَ).1
«مردى از نقطه دور شهر (مركز سران فراعنه) آمد و گفت: اين جمعيّت براى قتل تو، به مشورت نشسته اند فوراً از شهر خارج شو، من خيرخواه تو هستم».
بنابر اين قتل يك مفسد كه كمتر اثرى در اصلاح نظام نمى گذارد و مايه گرفتارى و در به درى انسان مى گردد كار شتابزده و عجولانه اى بود كه موسى مرتكب شد كه به حق بايد آن را به «شيطان» نسبت داد و در حديث آمده است : «اَلْعَجَلَةُ مِنَ الشَّيْطانِ; شتابزدگى دركار، كار شيطان است».
از اين بيان مفاد جمله دوم نيز روشن مى گردد:
2.(رَبِّ إِنِّى ظَلَمْتُ نَفْسى) .
«پروردگارا من بر نفس خويش ستم كردم».
«ظلم» در لغت عرب كارِ بى موقع و به تعبير فرهنگ نويسان عرب «وضع الشَّيء في غير موضعه» مى باشد و اگر به ستمگرى و تعدى و تجاوز «ظلم» مى گويند، براى اين است كه كار ستمگر كار بى موردى است.
شكى نيست كه كار موسى، كارى عجولانه، بى مورد و بى موقع بود;كارى بود كه دورى از وطن و در به درى براى او فراهم آورد، شايسته توجه اين است كه مى گويد: بر نفس خويش ستم كردم:(ظَلَمْتُ نَفْسى) نه بر خدا، و نه بر فرد ديگر.
كار موسى بسان كار حضرت آدم ترك اولايى بود كه اثر وضعى هر دو

1 . قصص/20.

صفحه 180
عمل دامن آن دو را گرفت، و در نتيجه آدم را از راحتى به زحمت افكند، موسى را از خانه وزندگى در ميان اقوام، به غربت و رنج شبانى در مدين كشانيد وجالب اين جاست كه هر دو نفر (موسى و آدم) پس از كار خود بر ستم خويش بر نفس اعتراف كردند موسى گفت:(ظَلَمْتُ نَفْسى)آدم وحوا گفتند:(رَبَّنا ظَلَمْنا أَنْفُسَنا) .
3. حضرت موسى پس از اعتراف به ظلم بر نفس از خداوند درخواست مغفرت كرد و گفت:
(...فَاغْفِر لِى فَغَفَرَ لَهُ إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحيمُ) .
«مرا ببخش! او نيز بخشيد، او بخشاينده و رحيم است».
همچنين آدم و حوا پس از اعتراف بر ستم خويش گفتند:
(...وَإِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنا وَتَرْحَمْنا لَنَكُونَنَّ مِنَ الْخاسِرينَ) .1
«اگر ما را نبخشى و بر ما رحم ننمايى از زيانكاران خواهيم بود».
تفسير«طلب مغفرتها» اين است كه: شايسته مقام بزرگ پيامبران است كه از چنين كارهائى (هر چند معصيت و گناه نباشد) خوددارى نمايند و درخواست مغفرت نشانه صدور جرم و گناه و انجام عمل محرم و مخالف با نهى صريح نيست; ولى با توجه به مقام و موقعيتى كه موسى داشت، شايسته نبود كه چنين كارى از او سر بزند و اين كار در خور مقام او نبود از اين جهت وقتى عمل خود را با مقام بزرگ خود سنجيد، آن را متناسب و هماهنگ نيافت، از اين جهت از خدا درخواست بخشايش كرد وچه بسا آن را يك «عصيان نسبى» و «ذنب مقام» تلقى نمود و بزرگان گفته اند«حسنات الأبرار سيّئات المقرّبين»: «كارهاى نيك نيكوكاران، گناهانِ مقرّبين درگاه الهى

1 . اعراف/23.

صفحه 181
است» زيرا انتظار از افراد مقرّب مافوق انتظار از افراد عادى است، چه بسا صدور عملى از يك فردِ عادى مستحسن باشد، در حالى كه همان عمل از يك فرد ديگر نازيبا تلقى گردد.
گذشته از اين، احتمال دارد كه مقصود از طلب مغفرت نجات او از اثر وضعى عملش باشد; زيرا چنين عملى آن هم در آن محيط، بدون واكنش نمى ماند، از اين جهت در سوره طه پس از نقل قتل او، نجات او را يادآور مى شود و مى فرمايد:
(...وَقَتَلْتَ نَفْساً فَنَجَّيْناكَ مِنَ الْغَمِّ...).1
«انسانى را كشتى، پس تو را از غم و اندوه نجات دادم».
اين احتمال در باره طلب مغفرت حضرت آدم نيز حاكم است.
4. آخرين جمله اى كه در سرگذشت موسى باقى مى ماند، جمله(فَعَلْتُها إِذاً وَأَنَا مِنَ الضّالّينَ) است. تفسير اين جمله را با ذكر دو نكته مى آوريم:
الف. خداوند موسى را پيش از صدور اين عمل با جمله:
(...آتَيْناهُ حُكْماً وَعِلْماً وَكَذلِكَ نَجْزِى الْمُحْسِنينَ).2
«حكمت و دانش به او داديم; و اين گونه نيكوكاران را جزا مى دهيم».
توصيف مى كند.
ب. موسى پس از ارتكاب قتل و پس از اعتراف بر ستم خويش و درخواست مغفرت، باز ماهيت عمل خود را دفاع از مظلوم وستيزه با مجرم مى داند، هر چند از نظر موقع و زمان كار بى موردى بوده است آنجا كه

1 . طه/40.
2 . قصص/14.

صفحه 182
مى فرمايد:
(...رَبِّ بِما أَنْعَمْتَ عَلَىَّ فَلَنْ أَكُونَ ظَهيراً لِلْمُجْرِمينَ).1
«پروردگارا به شكرانه نعمتى كه به من لطف فرمودى هرگز پشتيبان مجرمان نخواهم بود».
يعنى همان طور كه تاكنون در خدمت مظلومان و رنجديدگان بودم و به كمك آنها مى شتافتم باز هم خواهم شتافت.
اين جمله حاكى است كه عمل از نظر ماهيت كاملاً صحيح و استوار بود، هر چند از نظر زمانى در غير موقع خود انجام گرفته است.
اكنون با توجه به اين دو نكته به توضيح معنى «ضال» مى پردازيم.
با توجه به توصيفى كه خدا از موسى بن عمران در آغاز سرگذشت مى نمايد، هرگز نمى توان آن را به معناى «گمراه از راه حق» تفسير كرد، بلكه لفظ «ضلَّ» و «ضالّ» به مناسبتى در معناى «نسيان» و «غفلت» و «بى خبرى از عواقب كار و سرانجام عمل» به كار مى رود.
خداوند دستور مى دهد هنگامى كه افراد به يكديگر وام مى دهند، كاتبى آن را بنويسد و دو نفر به عنوان شاهد آن را تصديق و گواهى كنند، آنگاه علت تعدد شهود را چنين تفسير مى كند:
(...أَنْ تَضِلَّ إِحْداهُما فَتَذَكِّرَ إِحْداهُمَا الاُْخْرى...).2
«تا اگر يكى فراموش كرد و از خاطر او رفت آن ديگرى يادآورى كند».
لفظ( تضلّ) در اين آيه به معنى «نسيان» و «غفلت» به كار رفته است.
گاهى اين لفظ به مناسبتى به معنى «غايب» و «مخفى» شدن به كار

1 . قصص/17.
2 . بقره/282.

صفحه 183
مى رود، و عرب در مورد پنهان و غايب شدن آن را به كار مى برد، چنان كه مى فرمايد:
(...ءَإِذا ضَلَلْنا فِى الأَرْضِ ءَإِنّا لَفى خَلق جَديد...) .1
« اگر در روى زمين مخفى و پنهان شديم باز در آفرينش مجددى هستيم».2
با توجه به اين نوع استعمالات بايد گفت مقصود موسى در اين مورد كه آن را در مقام «اعتذار» به فرعون مى گويد اين است كه: من در لحظه (مشت زدن) از عواقب كار غافل و بى خبر بودم و نمى دانستم كه كار من منجر به قتل او مى گردد و گرنه مرتكب نمى شدم و براى خود اين همه درد سر فراهم نمى آوردم. يعنى يك نوع غفلت و بى خبرى مرا فرا گرفت و سرانجام كار از من مخفى و پنهان گشت، وكارِ خارج از كنترل من صادر گرديد.
در اين جا دستاويز ديگرى بر نفى عصمت و يا تشكيك در عصمت موسى هست كه هم اكنون مطرح مى كنيم.
2. موسى و مشاجره با هارون
موسى براى دريافت تورات و قوانين و احكام آيين خود مأمور شد كه به ميقات برود و در غياب خود، هارون را جانشين خود قرار داد ولى قوم موسى در غياب وى گوساله طلايى را پرستش كردند، وقتى موسى به ميان قوم خود آمد، و جريان را ديد به قدرى خشمگين شد كه «الواح» را انداخت و سر برادر خود را گرفت به سوى خود كشيد چنان كه مى فرمايد:
(وَلَمّا رَجَعَ مُوسى إِلى قَوْمِهِ غَضْبانَ أَسِفاً قالَ بِئْسَما خَلَفْتُمُونى مِنْ بَعْدِى أَعَجِلْتُمْ أَمْرَ رَبِّكُمْ وَأَلْقَى الأَلْواحَ وَأَخَذَ بِرَأْسِ أَخيهِ يَجُرُّهُ

1 . سجده/10.
2 . لسان العرب، ج11، ماده ضل، ص 392ـ 393.

صفحه 184
إِلَيْهِ...) .1
«آنگاه كه موسى خشمگين به سوى قوم خود بازگشت، گفت: پس از من بد جانشينانى براى من بوديد: آيا در فرمان پروردگار خود عجله نموديد؟ الواح را انداخت و سر برادر را گرفت و به سوى خود كشيد».
و از آيه سوره طه استفاده مى شود كه سر و ريش برادر خود را گرفت، چنان كه قرآن از زبان هارون مى فرمايد:
(...يابْنَ أُمَّ لا تَأْخُذْ بِلِحْيَتى وَلا بِرَأْسى...) .2
«فرزند مادرم! ريش و سر مرا مگير!».
اكنون سؤال مى شود كه آيا اين دو مطلب (افكندن تورات و گلاويز شدن او با هارون) با مقام عصمت پيامبران سازگار است؟

پاسخ:

قبلاً لازم است ذهن خوانندگان گرامى را به نكاتى متوجه سازيم:
1.هنگامى كه موسى (عليه السلام) به ميقات پروردگار خود مى رفت، برادر خود را جانشين خود قرار داد و به او چنين سفارش كرد:
(...اخْلُفْنى فِى قَوْمى وَأَصْلِحْ وَلا تَتَّبِعْ سَبيلَ الْمُفْسِدين).3
«جانشين من در ميان قوم من باش و اصلاح كن و از مفسدان مباش».
2.هارون علاوه بر داشتن مقام نبوّت به سفارش موسى كاملاً عمل كرد

1 . اعراف/150.
2 . طه/94.
3 . اعراف/142.

صفحه 185
ووقتى قوم وى خواستند گوساله طلايى را بپرستند رو به آنان كرد وگفت:
(...يا قَوْمِ إِنَّما فُتِنْتُمْ بِهِ وَإِنَّ رَبَّكُمُ الرَّحْمنُ فَاتَّبِعُونى وَأَطِيعُوا أَمْرِى) .1
«اى قوم من! شما به وسيله اين گوساله مورد آزمايش قرار گرفتيد پروردگار شما «رحمان» است، از من پيروى كنيد! امر مرا اطاعت نماييد».
البته همان طور كه لحن آيه حاكى است وى تا آنجا كه شرايط اجازه مى داد انجام وظيفه كرد، اگر شدت عمل به خرج نداد براى اين است كه خواست در غياب موسى، ميان آنان تفرقه اى ايجاد نكند چنانكه مى فرمايد:
(...إِنِّى خَشيتُ أَنْ تَقُولَ فَرَّقْتَ بَيْنَ بَنى إِسْرائيلَ وَلَمْ تَرْقُبْ قَوْلى) .2
«اگر شدت عمل به خرج ندادم از آن ترسيدم كه بگويى چرا ميان بنى اسرائيل دو دستگى ايجاد كردى و سفارش مرا رعايت نكردى؟».
3. موسى در ميقات از طريق وحى الهى از انحراف بنى اسرائيل آگاه شد، و خداوند به او اعلام فرمود كه:
(...فَإِنّا قَدْ فَتَنّا قَوْمَكَ مِنْ بَعْدِكَ وَأَضَلَّهُمُ السّامِرىُّ) .3
«ما قوم تو را در غياب تو آزموديم وسامرى آنان را گمراه كرد».
4. موسى از شنيدن اين خبر سخت اندوهگين شد و زحمات چندين ساله خود را در آستانه فنا و نابودى ديد، وقتى به ميان قوم خود آمد، آتش خشم او از وضع اسفناكى كه حاكى از زحمات ونادانى قوم او بود، شعلهور گشت، از اين جهت رو به قوم خود كرد وگفت:
(...بِئْسَما خَلَفْتُمُونى مِنْ بَعْدى أَعَجِلْتُمْ أَمْرَ رَبِّكُمْ...) .

1 . طه/90.
2 . طه/94.
3 . طه/85.

صفحه 186
«چه بد جانشينانى در غياب من، براى من بوديد آيا در فرمان پروردگار شتاب كرديد؟».
و در سوره طه اين حقيقت را به صورت ديگر بيان مى كند و آن اينكه به آنان گفت:
(...أَلَمْ يَعِدْكُمْ رَبُّكُمْ وَعْداً حَسَناً أَفَطالَ عَلَيْكُمُ الْعَهْدُ...).1
«آيا پروردگار شما وعده نيكى به شما نداد، آيا عهد او طولانى شد؟».
5.در اين شرايط خشم و ناراحتى درون خود را از اين وضع اسفناك به دو صورت اظهار كرد:
الف. الواح تورات را به دور افكند.
ب. به گمان اينكه هارون در برابر اين عمل بد، عكس العملى كافى نشان نداده، به او گفت:
(...ما مَنَعَكَ إِذْرَأَيْتَهُمْ ضَلُّوا* أَلاّ تَتَّبِعَنِ أَفَعَصَيْتَ أَمْرِى).2
«چه باعث شد وقتى ديدى آنان گمراه شدند از من پيروى نكردى؟ آيا با فرمان من مخالفت ورزيدى؟».
اكنون بايد ديد چرا پيامبر عظيم الشأنى مانند موسى (عليه السلام)اين دو واكنش را از خود نشان داد؟ در اينجا مى توان چنين گفت:
شكى نيست كه عمل بنى اسرائيل از نظر وقاحت و زشتى خارج از حد و اندازه بوده و هرگز صحيح نبود كه موسى بن عمران در اين مورد، ملايمت و نرمش به خرج بدهد و اگر چه بنى اسرائيل به عمق خطا و زشتى كار خود پى نمى بردند ولى پيامبر خدا متوجه بود كه چه حادثه بس خطرناكى رخ داده كه اگر واكنشى حاد و عكس العملى تند از خود نشان ندهد، چه بسا ممكن است قوم

1 . طه/86.
2 . طه/92ـ93.

صفحه 187
او به اين آسانى از كردار زشت خود دست برندارند ويا در صورت دست برداشتن و بازگشت به توحيد، باز اثر سوء آن در اعماق ذهن آنان باقى بماند.
از اين جهت وقتى با قوم خود روبرو شد، ووضع بس اسفبار و ناراحت كننده آنها را مشاهده كرد بسان كسى واكنش نشان داد كه در محيط كار و قلمرو اداره خود، كار نامطلوبى را ببيند چنين كسى نخست، نزديك ترين فرد را كه سرپرستى آنجا را برعهده دارد مورد مؤاخذه قرار مى دهد; زيرا او را از خود، و خود را از او مى داند آنگاه كه برائت و پيراستگى او ثابت شد، به دنبال عوامل و مسبب هاى ديگر مى رود تا ريشه هاى فساد را به دست آورد و در قطع آن بكوشد.
موسى نيز نخست سراغ «هارون» رفت و او را مورد بازجويى قرار داد و اگر او را رها مى كرد، وبه اصطلاح «يقه» ديگرى را مى گرفت، كار او اصولى و صحيح شمرده نمى شد.
ولى علت اينكه الواح را به دور انداخت و سر وريش هارون را گرفت و به سوى خود كشيد، گذشته از اينكه از اقدام هارون و انجام وظيفه او آگاه نبود، اين كار، كاملاً جنبه تربيتى داشت تا از اين راه ملت لجوج به عمق خطاى كار خود و يا به زشتى كردار خود پى ببرند تا هر چه زودتر صحنه را عوض كنند، و از گوساله پرستى به خداپرستى بازگردند.
مشاهده اينكه موسى الواح را به دور انداخت (الواحى كه براى دريافت آن چهل روز در ميقات به سر برده بود) و با برادر اين گونه گلاويز شد، سبب مى شود كه ديگران حساب كار خود را بكنند و دگرگونى عميقى در روح وروان آنان پديد آيد و عملاً عمق خطاى خود را درك نمايند.
از اين جهت وقتى بى گناهى برادر ثابت شد و هارون اقدام معقولانه خود

صفحه 188
را بيان كرد وگفت:
(...إِنَّ الْقَومَ اسْتَضْعَفُونى وَكادُوا يَقْتُلُونَنى فَلا تُشْمتْ بِىَ الأَعْداءَ وَلا تَجْعَلنِى مَعَ القَوْمِ الظّالِمينَ) .1
« اين گروه مرا تنها و ناتوان ديدند و نزديك بود مرا بكشند و كارى مكن كه شماتت دشمنان بر ضد من تحريك شود و مرا از قوم ستمگر قرار مده!».
فوراً عواطف موسى تحريك شد، رو به درگاه الهى كرد و گفت:
(...رَبِّ اغْفِر لى وَلأَخِى وَأَدْخِلْنا فى رَحْمَتِكَ وَأَنْتَ أَرْحَمُ الرّاحِمينَ) .2
«پروردگارا! من و برادرم را ببخش و ما را در رحمت خود وارد ساز، تو ارحم الراحمينى».
اين طلب مغفرت براى خود و برادر كه كوچك ترين گناهى را در اين مورد مرتكب نشده بودند، نشانه توجه آنان به عظمت مسؤوليتشان است و پيوسته پيامبران از خدا طلب مغفرت مى كردند، نه به خاطر صدور گناه، بلكه به خاطر بزرگى مسؤوليتى كه در برابر خداى بزرگ داشتند.
آنگاه چهره خشمگين خود را متوجه گنهكاران واقعى كرد و گفت:
(إِنَّ الَّذينَ اتَّخَذُوا الْعِجْلَ سَيَنالُهُمْ غَضَبٌ مِنْ رَبِّهِمْ ذِلَّةٌ فِى الْحَياةِ الدُّنْيا وَكَذلِكَ نَجْزِى الْمُفْتَرينَ) 3
«آنان كه گوساله را پروردگار خود قرار داده اند، به همين زودى مشمول خشم و غضب خداى خود قرار گرفته و ذلت و خوارى در اين جهان آنان را فرا مى گيرد كسانى را كه بر خدا افترا مى بندند اين گونه كيفر مى دهيم».

1 . اعراف/149.
2 . اعراف/150.
3 . اعراف/152.

صفحه 189

6

قرآن و عصمت سليمان(عليه السلام)

آيات موضوع

1.(...إِنِ اسْتَحَبُّوا الْكُفْرَ عَلَى الإِيمانِ...)(توبه/23)
2.(وَوَهَبْنا لِداوُدَ سُلَيْمانَ نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوّابٌ)(ص/30)
3.(إ ِذ عُرِضَ عَلَيْهِ بِالْعَشِىِّ الصّافِناتُ الْجِيادُ) (ص/31)
4. (فَقالَ إِنِّى أَحْبَبْتُُ حُبَّ الْخَيْرِعَنْ ذِكْرِرَبّى حَتّى تَوارَتْ بِالْحِجابِ) (ص/32)
5. (رُدُّوها عَلَىَّ فَطَفِقَ مَسْحاً بِالسُّوقِ وَالأَعْناقِ)(ص/33)
6.(وَلَقَدْ فَتَنّا سُلَيْمانَ وَأَلْقَيْنا عَلى كُرْسِيِّهِ جَسَداً ثُمَّ أَنابَ)(ص/34)
7. (قالَ رَبِّ اغْفِرْ لِى وَهَبْ لى مُلْكاً لا يَنْبَغى لأَحَد مِنْ بَعْدى إِنَّكَ أَنْتَ الْوَهّابُ)(ص/34)
8.(...أُفَوِّضُ أَمْرِى إِلَى اللّهِ إِنَّ اللّهَ بَصيرٌ بِالْعِبادِ)(غافر/44)
9.(...فَاسْتَحَبُّوا الْعَمى عَلَى الْهُدى...)(فصلت/17)

صفحه 190
10.(...إِنَّمَا الحَياةُ الدُّنْيا لَعِبٌ وَلَهْوٌ وَزينَةٌ وَتَفاخُرٌ بَيْنَكُمْ وَتَكاثُرٌ فِى الأَمْوالِ وَالأَولادِ...) (حديد/20)
11.(هُوَ اللّهُ الَّذِى لا إِلهَ إِلاّ هُوَ الْمَلِكُ الْقُدُّوسُ...)(حشر/23)

ترجمه آيات

1.«اگر كفر را بر ايمان برگزينند».
2.«ما به داوود سليمان را بخشيديم، چه بنده خوبى بود! زيرا همواره به سوى خدا باز مى گشت(و به ياد اوبود)!».
3.«به ياد آر زمانى را كه اسبهاى چابك و تندرو را بر او عرضه داشتند».
4.«او گفت من اسبها را به خاطر يادآورى خدا دوست دارم و او به آنها مى نگريست تا از ديدگان پنهان شدند».
5.«فرمان داد كه آنها را بازگردانند، آنگاه بر گردنهاى آنها دست كشيد».
6.«ما سليمان را آزموديم وجسد بى روح انسانى را بر كرسى (تخت كوتاه پايه) او افكنديم، سپس او به خدا «انابه» نمود و به سوى او بازگشت».
7.«گفت : خدايا مرا بيامرز و به من حكومتى را ببخش كه پس از من سزاوار كسى نباشد، تو بسيار بخشنده اى».
8.«كار خود را به خدا تفويض مى كنم او از وضع بندگان آگاه است».
9.«كوردلى را بر هدايت مقدم داشتند».
10. «دنيا فقط بازيچه و سرگرمى و زيور ومايه فخر فروشى و وسيله افزايش ثروت و فرزندان است».
11.«اوست خدايى كه جز او خدايى نيست، اوست پادشاه بسيار منزه و پاك».

صفحه 191

تفسير آيات

در قصص پيامبران مى نويسند: روزى «سليمان نبى» عصرگاهان از اسبان چابك و تندرو، سان ديد و به اندازه اى سرگرم اين كار شد كه آفتاب غروب كرد و نماز عصر او قضا شد، او براى جبران اين كار از فرشتگان درخواست نمود كه خورشيد را بازگردانند، آنگاه وضو گرفت و نماز خواند وچون رژه اسبها مايه فراموشى نماز شده بود، ساق و گردن همه آنها را با شمشير زد و مى نويسند: مجموع اين مطالب از آيات سوره ص آيه 31ـ 32 استفاده مى شود، آيا چنين تفسيرى صحيح است؟

پاسخ:

داورى در اين موضوع مرهون آوردن متن آيات و سپس تجزيه و تحليل آنها است ازاين جهت آيات مربوط به اين قسمت را مى آوريم:
(وَوَهَبْنا لِداوُدَ سُلَيْمانَ نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوّابٌ).
«ما به داوود سليمان را بخشيديم، چه بنده خوبى بود!زيرا همواره به سوى خدا باز مى گشت(و به ياد اوبود)!».
(إ ِذ عُرِضَ عَلَيْهِ بِالْعَشِىِّ الصّافِناتُ الْجِيادُ).
«به ياد آر زمانى را كه اسبهاى چابك و تندرو را بر او عرضه داشتند».
(فَقالَ إِنِّى أَحْبَبْتُ حُبَّ الْخَيْرِعَنْ ذِكْرِرَبّى حَتّى تَوارَتْ بِالْحِجابِ) .
«او گفت من اسبها را به خاطر يادآورى خدا دوست دارم و او به آنها مى نگريست تا از ديدگان پنهان شدند».

صفحه 192
(رُدُّوها عَلَىَّ فَطَفِقَ مَسْحاً بِالسُّوقِ وَالأَعْناقِ) .
«فرمان داد كه آنها را بازگردانند، آنگاه بر گردنهاى آنها دست كشيد».
پيش از آنكه به تفسير آيات بپردازيم نكاتى را يادآور مى شويم:
1. (صافِنات) جمع «صافنه» اسب چابك و تيزرو را گويند كه روى يك دست و دو پا ايستاده و دست ديگر را گاهى برداشته و در هوا نگاه مى دارد، و گاهى نوك سم خود را بر زمين به نشانه اينكه آماده حركت است، مى گذارد.
2. ( جياد) جمع «جواد» از ماده «جود» گرفته شده است تو گويى اسب تندرو با دويدن، جان خود را نثار مى كند. اين لفظ را در مورد «جان دادن» نيز به كار مى برند و مى گويند:«فلان يجود نفسه»: «فلانى جان مى بخشد».
3. (خير) در لغت عرب يك معنى دارد و آن ضدّ«شر»است و در قرآن گاهى درمورد «مال» به كار مى رود مانند:
(إِنْ تَرَكَ خَيْراً).1
«اگر مالى را به ارث بگذارد» .
و درآيه مورد بحث، مقصود به قرينه ما قبل (الصّافِناتُ الْجِيادُ) اسبان تندرو است كه مايه حيات ووسيله زندگى، و سراسر خير و نفع است از اين جهت مفسران از پيامبرنقل مى كنند كه آن حضرت فرمود:«الْخَيْرُ مَعْقُودٌ بِنَواصي الْخَيْلِ»:«نفع و سود به پيشانى اسبان بسته شده است».
4. «حب» ضد «بغض » است و (أَحْبَبْتُهُ) به معناى «حَبَبْتُهُ»: «او را دوست دارم»2 به كار مى رود.

1 . بقره/180.
2 . لسان العرب، ج2، ص 289.

صفحه 193
5. (حُبَّ الْخَيْرِ) جانشين و بدل از مفعول محذوف فعل «أَحْبَبْتُ» است و تقدير جمله چنين است:«أَحْبَبْتُ الْخَيْلَ حُبَّ الْخَيْرِ» و مفاد جمله چنين است: «علاقه ومحبت من به اسبان تندرو، علاقه به امر خير است»; زيرا اين اسبان همان وسايل زندگى و مايه بقاى حياتند،و در پرتو اين اسبان چابك، مى توان با دشمن توحيد جهاد، كرد، ونظام شرك را درهم شكست.
ممكن است اين جمله را به صورت ديگر تحليل نمودو اين تحليل با توجه به لفظ بعدى يعنى (عَنْ ذِكْرِ رَبِّى)مناسب تر است وآن اينكه خود لفظ (حُبَّ الْخَيْر)مفعول است نه جانشين مفعول و مقصود از «خير » همان طور كه در آغاز بحث ياد كرديم اسبان است و تركيب واقعى جمله چنين است«أحببت الخير حبّاً عن ذكر اللّه»: اين اسبان را دوست دارم به نوعى دوست داشتن، و اين دوستى از ياد خدا و امر او ـ كه مى گويد: پيوسته براى جهاد با دشمن آماده باشيد; ـ سرچشمه مى گيرد و هرگز تصور نشود كه طبعاً دوستدار مال و منال و آرايش هاى نظامى و قدرت نمايى خود هستم واگر مسأله «ياد خدا» و فرمانهاى او نبود، هرگز از اين اسبان رژه نمى ديدم، و به اين آرايش نظامى، دل نمى بستم.
6.(حَتّى تَوارَتْ بِالْحِجابِ) .
«تا پشت پرده پنهان گرديد».
فاعل (تَوارت) همان (الصّافِناتُ الْجِيادُ)است كه در آيه ماقبل وارد شده و مقصود اين است كه : اين اسبها آنچنان از او دور شدند كه از ديدگان پنهان گرديدند.
7. (رُدُّوها) ـ آنگاه كه اسبان قدرتمند با شكوه از ديدگان او پنهان شدند، بار ديگر به مأموران و مربيان آنها دستور داد كه آنها را بار ديگر بازگردانند براى چه؟ براى نكته اى كه جمله بعد متذكر آن است.

صفحه 194
8.(فَطَفِقَ مَسْحاً بِالسُّوقِ وَالأَعْناق) وقتى اسبهاى مجاهدان با سواران آنها به حضور سليمان بازگشتند به عنوان تقدير از عمل مربيان دست بر ساق و گردن آنها كشيد. عمل سليمان در اين مورد يك نوع اظهار علاقه به كار مربيان و مايه دلگرمى سواران آنها بود كه در ارتش سليمان انجام وظيفه مى كردند.
تا اين جا با مفاد مفردات وجمله هاى آيه آشنا شديم و نتيجه اين تحليل كه با ظواهر جمله ها كاملاً مطابق اين است كه:
سليمان نبى، اين امير و فرمانرواى قدرتمند كه خداوند مظاهر قدرت او را در سوره هاى مختلف قرآن، مخصوصاً سوره«نمل» بيان كرده است، روزى به هنگام عصر از اسبان چابك و تيز رو خود سان مى ديد، اسب سواران از جلو او رژه رفتند، در اين حالت به اطرافيان خود نكته اى يادآور شد و گفت:
علاقه من به اين خيول و مراكب، علاقه به چيز خير و نيك، و ناشى از ياد (دستورهاى) خدا است، وتوجه به اين مظاهر، ريشه الهى و خدايى دارد، آنگاه كه مراكب از چشمان او دور شدند دستور داد بار ديگر بازگردند، در اين حالت وى به عنوان تقدير و اظهار علاقه به كار مأموران و مربيان، بر سر و صورت وگردن و ساق و پاى اسبان دست كشيد و برنامه سان ديدنِ يك فرمانرواى عادل و دادگر به پايان رسيد.
و در حقيقت اين آيات، برنامه نظامى يكى از امراى بزرگ جهان را كه برنامه آن، كاملاً الهى بود بيان مى كند:
اين تفسير كه صورت كم رنگ آن در سخنان مرحوم سيد مرتضى در «تنزيه الأنبياء»و «مفاتيح الغيب» فخر رازى و بحار الأنوار 1 مجلسى موجود

1 . تنزيه الأنبياء، ص 95ـ97; مفاتيح الغيب، ج7، ص 136; بحار الأنوار، ج14، ص 102ـ 104;و تفاسير ديگر كه جسته وگريخته به اين تفسير اشاره كرده امّا روى آن پافشارى نكرده اند.

صفحه 195
است، كاملاً با ظاهر آيات مطابق است.
اكنون وقت آن رسيده است كه به نقد تفسيرى ديگر كه از ظاهر آيه شده است بپردازيم:
سليمان موقع عصر غرق تماشاى رژه اسبها بود، كه خورشيد در افق پنهان گرديد، آنگاه به فرشتگان دستور داد كه خورشيد را باز گردانند تا نماز عصر خود را بخواند.
در اين جا قائلان اين تفسير بر دو گروه تقسيم مى شوند برخى مى گويند: از اينكه تماشاى آنها او را از نماز بازداشت اسبان را طلبيد و با شمشير ساق و گردن آنها را زد، و مقصود از جمله (فَطَفِقَ مَسْحاً بِالسُّوقِوَالأَعْناقِ)همين است.
برخى ديگر كه تا حدى روشن فكرترند مى گويند: مقصود اين است كه پس از بازگشتِ خورشيد ساق و گردن خود را به عنوان وضو شست و در آيين سليمان برنامه وضو به همين نحو بوده است.
اين تفسير در بيشتر تفاسير به صورت قبول و پذيرش، و يا به صورت رد و نقد آمده است ديگر نياز ندارد كه به مدارك آن اشاره كنيم.
سيد قطب در تفسير «فى ظلال» چون تفسير معروف را با اصول عقلى و اسلامى مخالف ديده مى گويد: من نتوانستم از حادثه اسبان چابك و تندرو تفسير درستى به دست آورم و آنچه مفسران نقل كرده اند يك مشت احاديث اسرائيلى است كه به «احبار»و علماى يهود مى رسد و يا يك رشته تأويلهايى كه سند ندارد.
آنگاه مى افزايد: تنها حديثى كه مى توان به آن اعتماد كرد، حديثى است كه ابوهريره از رسول خدا نقل كرده است.1

1 . حديثى را كه سيد قطب آن را صحيح دانسته است كم تر از ديگر احاديث كه آنها را اسرائيلى قلمداد مى كند نيست; علاقمندان مى توانند به كتاب «في ظلال القرآن»، ج23،ص 100 مراجعه فرمايند.

صفحه 196
اكنون لازم است به نقد نقاط منفى و ضعف اين تفسير كه نه با اصول عقلى و اسلامى سازگار است و نه با ظاهر آيات، بپردازيم:
1. خداوند در نخستين آيه سليمان را با جمله (نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوّابٌ) تعريف مى كند آيا صحيح است كه هنوز مركّب آن آيه خشك نشده خدا جريانى را نقل كند كه هرگز با آن سازگار نباشد؟ معناى «اواب» اين است كه او زياد خدا را ياد مى كرد در اين صورت سؤال مى شود كه اين فردِ «اوّاب»چطور غرق تماشاى اسبان مى گردد و فريضه الهى (نماز عصر) را فراموش مى كند؟
2. تفسير ياد شده با جمله (أَحْبَبْتُ حُبَّ الْخَيْرِعَنْ ذِكْرِرَبّى) در صورتى سازگار است كه لفظ (أَحْبَبْتُ)علاوه بر معنى «دوست داشتم» معنى ديگرى نيز به آن تضمين شود، مانند انتخاب و برگزيدن يعنى: علاقه به اسبان را بر «ذكر اللّه» (نماز) مقدم داشتم در حالى كه بر اين تضمين قرينه اى وجود ندارد.1
3. اگر معنى (أَحْبَبْتُ) همين است كه در بند قبل گفته شد، بايد به جاى «عن ذكر اللّه» «على ذكر اللّه» بفرمايد چنانكه در موارد مشابه لفظ «عَلى» به كار رفته است مانند:
(...فَاسْتَحَبُّوا الْعَمى عَلَى الْهُدى...) .2
«كوردلى را بر هدايت مقدم داشتند».
و در آيه ديگر مى فرمايد:
(...إِنِ اسْتَحَبُّوا الْكُفْرَ عَلَى الإِيمانِ...).3

1 . به طور مسلم تطبيق تفسير يادشده بر آيه بدون تضمين معنى ديگرى امكان پذير نيست، خواه به نحوى كه در متن گفته شد يا به نحو ديگر كه برخى را زمخشرى دركشاف ياد كرده است به كشاف ج3، ص 13 مراجعه فرماييد.
2 . فصلت/17.
3 . توبه/23.

صفحه 197
«اگر كفر را بر ايمان برگزينند».
4.ظاهر آيه اين است كه ضمير «توارت» به (صافنات جياد) كه در آيه ما قبل آمده است بر مى گردد و ارجاع آن به خورشيد، گذشته از اينكه نامى از آن در آيه ها نيامده است، خلاف ظاهر است جز اينكه در ماقبل آن كلمه «بِالعشي» وارد شده كه هرگز در تعيين مرجع ضمير «توارت» كافى نيست.
5. ظاهر جمله (رُدُّوها عَلَىَّ) اين است كه ضمير آن (ها) به (صافِناتُ الْجِيادِ) باز مى گردد، امّا بنابر اين تفسير، بايد ضمير آن(ها) به «شمس» بر گردد در حالى كه شمس در آيه مذكور نيست.
6. اگر مقصود از آن خطاب به فرشتگان است كه خورشيد را براى او باز گردانند، يك چنين خطاب آمرانه اى از سليمان به ملائكه خدا، با مقام او سازگار نيست.
7. تصرف در جهان آفرينش براى پيامبران در مقام اعجاز و اظهار كرامت كاملاً امكان پذير است و آيات قرآن كاملاً بر آن دلالت دارد; ولى اين مورد، مقام اعجاز و اظهار كرامت نبوده كه او به چنين كار عظيمى دست بزند، در حالى كه مى توانست آن فريضه را قضا كند، و اگر هم نمازِ فوت شده، نمازِ نافله بوده ـ چنان كه در برخى از تفاسير آمده است ـ فوت آن اشكالى نداشت و نيازى نبود كه از ولايت تكوينى خود براى قضاى آن بهره بگيرد.
8. كسانى كه مى گويند: مقصود از (ردّوها على) ، درخواست بازگشت خورشيد است و مقصود از (فَطَفِقَ مَسْحاً بِالسُّوقِ وَالأَعْناقِ) قطع گردن و پاى اسبان است، در ارتباط جمله دوم با جمله نخست دچار اشكال مى گردند; زيرا بنابر اين بايد بگويد:«رُدُّوها عَليَّ فأَتوَضّأَ وَ أُصَلِّي»; زيرا به طور مسلم پس از بازگشت خورشيد، نماز را بر انتقام از اسبان مقدم داشته است در حالى كه در آيه نامى از وضو و نماز نيست.

صفحه 198
آرى بنابر اين تفسيرى كه جمله دوم را به معناى شستن و شستن ساق و گردن گرفته است; اين اشكال متوجه نيست بلكه بر آن، اشكال ديگرى متوجه است كه هم اكنون يادآور مى شويم:
9. اگر مقصود از (فَطَفِقَ مَسْحاً بِالسُّوقِ وَالأَعْناقِ) شستن ساق و گردن به عنوان وضو است، چرا اوّلاً، به جاى «غسل» ، «مسح» به كار برده؟ و ثانياً چرا به جاى «عُنُق» از لفظ «اعناق» كه جمع است استفاده كرده است در حالى كه سليمان يك گردن بيش نداشت و ثالثاً اطلاق لفظ «سوق» و اراده دو «ساق» كاملاً بر خلاف ظاهر است.
10. اگر مقصود از جمله(فَطَفِقَ مَسْحاً) زدن گردن و پى كردن آنها است پس چرا كلمه «مَسْحاً»را به جاى «ضرباً» يا «قطعاً» به كار برده است در حالى كه در زبان عرب اين كلمه به ندرت درمعناى قطع وبريدن به كار مى رود.1
11. اگر مقصود از قتل و نابود كردن اين حيوانات فرو نشاندن غضب وخشم خود بودكه باعث شدند نماز سليمان قضا شود، اين چهارپايان زبان بسته و خدمتگزار جامعه انسانى تقصيرى نداشتند تا سليمان با شمشير به جان آنها بيفتد و اگر قتل آنها به خاطر اين است كه سبب فوت نماز شدند، در اين صورت بايد سليمان هر نوع سرگرمى را كه مايه اعراض از خدا مى گردد، از بين ببرد و به خشك و تر رحم نكند; زيرا دنيا سراسر، مايه «لهو» و سرگرمى و مايه بازماندگى انسان از خدا است چنانكه مى فرمايد:
(...إِنَّمَا الحَياةُ الدُّنْيا لَعِبٌ وَلَهْوٌ وَزينَةٌ وَتَفاخُرٌ بَيْنَكُمْ وَتَكاثُرٌ فِى الأَمْوالِ وَالأَولادِ...) .2

1 . تنزيه الأنبياء، ص 96ـ 97.
2 . حديد/20.

صفحه 199
«دنيا فقط بازيچه و سرگرمى و زيور ومايه فخر فروشى و وسيله افزايش ثروت و فرزندان است».
12. رواياتى كه اين تفسير بر آن متكى است از نظر مضمون آنچنان اغراق آميز است كه هرگز فرد زير بار آن نمى رود مثلاً سيوطى در «الدر المثنور» نقل مى كند كه اسبان سليمان داراى پر بودند كه از دريا براى او بيرون آورده بودند و براى احدى قبل از او و پس از او مانند آن نبوده و نخواهد بود. و سپس تعداد اسبانى را كه قربانى آن موضوع شدند، بيست هزار رأس ياد مى كند.1
با توجه به اين شذوذى كه در متن برخى از اين روايات وجود دارد، مى توان بدون ملاحظه وضع سند، همه را جزو اسرائيليات دانست كه ناآگاهانه وارد كتابهاى تفسيرى وحديثى شده است!

دستاويز ديگرى درباره عصمت سليمان (عليه السلام)

قرآن در مقام تشريح گوشه اى از زندگى «سليمان» چنين مى فرمايد:
(وَلَقَدْ فَتَنّا سُلَيْمانَ وَأَلْقَيْنا عَلى كُرْسِيِّهِ جَسَداً ثُمَّ أَنابَ) .
«ما سليمان را آزموديم وجسد بى روح انسانى را بر كرسى (تخت كوتاه پايه) او افكنديم، سپس او به خدا «انابه» نمود و به سوى او بازگشت».
(قالَ رَبِّ اغْفِرْ لِى وَهَبْ لى مُلْكاً لا يَنْبَغى لأَحَد مِنْ بَعْدى إِنَّكَ أَنْتَ الْوَهّابُ) .2
«گفت : خدايا مرا بيامرز و به من حكومتى را ببخش كه پس از من سزاوار كسى نباشد، تو بسيار بخشنده اى».

1 . الدر المنثور، ج5، ص 305.
2 . ص/34.

صفحه 200
در اين آيات پرسشهايى به شرح زير مطرح مى باشد:
1. «ماهيت و واقعيت آزمون سليمان» چه بود؟
2. طلب مغفرت از خدا، چگونه با مقام عصمت او سازگار است؟
3. چرا براى خود حكومت مى طلبد؟
4. چرا حكومتى را مى خواهد كه به غير او سزاوار نباشد؟ آيا اين جمله بوى بخل نمى دهد؟

پاسخ:

1. در باره پرسش نخست، ظاهر آيه بيش از اين نمى رساند كه خدا سليمان را با افكندن جسدى بر تخت او، آزمود و امّا اين جسد از آن چه كسى بود، وچگونه سليمان با اين كار دربوته آزمايش قرار گرفت، از خود آيه، چيزى در اين باره استفاده نمى شود، از اينكه ذيل آيه مى فرمايد:(ثُمَّ أَناب) : «به سوى خدا بازگشت» مى توان گفت: از وى كارى سر زده بود به خاطر آن كار او در بوته آزمايش قرار گرفت و سرانجام انابه نمود.
در اين مورد مفسران بالأخص آنان كه به گردآورى روايات به هر صورتى باشد، عنايت دارند احتمالاتى را نقل كرده اند كه بسيارى از آنها شبيه اسرائيليات، و ريشه آنها احبار يهود و كتابهاى آنها است.
در اين ميان تنها يك احتمال از آن احتمالات تا حدودى قابل اعتماد است و آن اينكه: او داراى فرزندى بود كه به او دل بسته بود، و او را مظهر اميدهاى خود در آينده مى دانست، خداوند با گرفتن جان او ـ به طورى كه حضرت سليمان جسد بى روح فرزند خود را در برابر ديدگان خود ديد ـ پايه مقاومت و شكيبايى او را در برابر مصايب آزمود و در ضمن تفهيم كرد كه قبل از هر چيزى بايد كارها را به خدا تفويض كرد و به او سپرد.

صفحه 201
امتحانها و آزمونهاى مشكل وسخت، مايه شكوفايى استعدادها وبروز شايستگى ها است. و صبر و بردبارى سليمان در اين حادثه كه جسد بى جان فرزند خود را بر روى تخت خود ديد، نشانه تسليم او در برابر رضا و خواست خدا است.
2. از اين بيان پاسخ پرسش دوم نيز روشن مى گردد; زيرا توجه به فرزند، و او را مظهر آمال و آرزوها انديشيدن براى افراد عادى نه تنها گناه نيست، بلكه نسبت به شناختى كه از جهان آفرينش دارند، ترك اولى نيز حساب نمى شود، در حالى كه براى پيامبران با شناختى كه از خدا وجهان دارند، و مى دانند كه هيچ كارى بدون خواست او صورت نمى پذيرد، يك نوع ترك اولايى است كه اثر آن با «انابه» و طلب مغفرت از ميان مى رود; اگر چه داشتن فرزند، براى اونهال اميد، ومظهر رجا و تجلى گاه آرزوها است ولى در عين حال بايد كارها را به خدا سپرد، و تسليم قضا و تقدير او نيز شد و پيوسته گفت:
(...أُفَوِّضُ أَمْرِى إِلَى اللّهِ إِنَّ اللّهَ بَصيرٌ بِالْعِبادِ).1
«كار خود را به خدا تفويض مى كنم او از وضع بندگان آگاه است».
اصولاً درخواست «مغفرت»و آمرزش، نشانه صدور جرم و گناه نيست، بلكه عظمت مسؤوليت و بزرگى مقام، اولياى الهى را پيوسته متوجه مقام ربوبى ساخته و از او طلب آمرزش مى نمودند و اگر كارى (هر چند مباح) كه شايسته مقام آنان نبود انجام مى دادند، به همين جهت رو به خدا آورده و انابه مى جستند و طلب مغفرت مى نمودند.
3. درباره پرسش سوم، اجمال سخن اينكه: آنچه از ملك وحكومت به اذهان تبادر مى كند همان قدرتهاى همراه با ظلم وتعدى و مهار نشده است، و

1 . غافر/44.

صفحه 202
درخواست چنين حكومتى شايسته هيچ انسان عاقلى نيست تا چه رسد به مقام پيامبران.
ولى آنچه كه سليمان از خداوند درخواست نمود، قدرت مهار شده اى بود كه تحت مراقبت هاى شديد و كنترل لازم مقام نبوت ووحى آسمانى باشد، و درخواست چنين حكومتى، درخواست خدمت به آيين خدا و خلق او است.
گواه بر اينكه متبادر از«ملك» همان قدرتهاى مهار نشده و خودكامه است، اين است كه خداوند درموردى كه از خود به عنوان «ملك» نام مى برد، بلافاصله كلمه «قدوس» را كه مبالغه در قداست است، مى آورد، آنجا كه مى فرمايد:
(هُوَ اللّهُ الَّذِى لا إِلهَ إِلاّ هُوَ الْمَلِكُ الْقُدُّوسُ) .1
«اوست خدايى كه جز او خدايى نيست، اوست پادشاه بسيار منزه و پاك».
يعنى اگر خداوند «ملك» و پادشاه صفحه هستى است، مانند «ملك هاى آلوده دنيا» نيست، بلكه در نهايت قداست و پاكى ونزاهت مى باشد.
سيره نويسان از پيامبر نقل كرده اند كه مى فرمود:
«ما أَنَا بِمَلِك; من پادشاه نيستم» ; زيرا برداشت مردم از اين لفظ، همان قدرتهاى خودكامه و مهار نشده است، ولى آن قدرت مهار شده اى كه در خدمت دين خدا، و سعادت مردم قرار گيرد و در اختيار انسانى قرار گيرد كه در اومايه خودكامگى نباشد، يكى از الطاف الهى است كه آن را به بندگان خاص خود افاضه مى فرمايد:
پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) درباره «اين حاكم عادل و دادگر، خاضع و فروتن»

1 . حشر/23.

صفحه 203
چنين مى فرمايد:
«أَرَأَيْتُمْ ما أُعْطِىَ سُلَيْمانُ بْنُ داوُدَ مِنْ مُلْكِهِ فَإِنَّ ذلِكَ لَمْ يَزِدْهُ إِلاّتَخَشُّعاً ما كانَ يَرْفَعُ بَصَرَهُ تَخَشُّعاً لِرَبِّهِ» .1
«عظمت و قدرت و حكومتى را كه خدا به سليمان بن داوود داده است، شنيده ايد; ولى اين قدرت گسترده براى او، جز خضوع در مقابل خدا نيفزود، او به خاطر خضوع به خدا، چشم به آسمان بلند نمى كرد».
4. از اين بيان، پاسخ سؤال چهارم روشن گرديد; زيرا قرآن در آيات بعدى وضع گسترده او را بدينگونه بيان مى كند:
«به او قدرتى بخشيديم و باد را مسخر او ساختيم كه مطابق فرمان او به نرمى حركت مى كرد و به هر كجا كه مى خواست مى رفت، و شياطين را كه طبيعت آنها تمرد و سركشى است، مسخر او نموديم كه در سازندگى كشور و استخراج منابع گرانبهاى دريا در خدمت او باشند و گروهى ديگر در غل و زنجير تحت سلطه او قرار گرفته بودند».2
چنين قدرت الهى و عظيمى كه نيروهاى جهان طبيعت و شياطين متمرد را در اختيار داشته باشد، شايسته هيچ انسانى به جز انسان معصوم مانند سليمان نيست; زيرا او و امثال او، ازاين قدرت در طريق آمال شخصى و سركوبى ديگران و بسط تعدّى و ظلم، بهره نمى گيرند و اين نوع حكومت فقط سزاوار سليمان بن داوود و انسانهاى معصومى است كه به قدرت به چشم وسيله مى نگرند نه هدف، آن را ابزار بسط عدالت و آيين توحيد مى دانند، نه ابزار آرزوها و رؤياها.

1 . روح البيان، ج8، ص 39.
2 . به سوره3 ص: آيه3هاى 37ـ 40 مراجعه فرماييد.

صفحه 204
از آنجا كه سليمان از خداوند حكومتى را درخواست كرد كه در آن باد و دريا و شياطين در اختيار او قرار گيرند، و چنين حكومتى شايسته انسانهاى عادى وغير معصوم نيست، ازاين جهت عرض كرد: حكومتى به من بده كه شايسته كسى پس ازمن نباشد ومقصودش انسانهاى عادى بود، نه انسانهاى معصوم وپاكى مانند پدرش «داوود»; زيرا درخواست چنين اختصاصى، در حالى كه افراد ديگرى با او همشأن و هم ملاك مى باشند، درخواست غير صحيحى است كه شايسته مقام انسان كامل نيست تا چه رسد به پيامبران!
و به ديگر سخن: او ملك وحكومتى خواست كه نشانه نبوت و رسالت او باشد وجايگزين معجزات پيامبران گردد، بنابر اين اگر مى گويد:(لا يَنْبَغِى لأَحَد مِنْ بَعْدى)مقصود وى كسانى است كه در قلمرو نبوت او قرار مى گيرند، نه همه انسانهايى كه تا روز قيامت گام بر روى زمين مى نهند، هر چند بسان او معصوم و پيراسته از گناه باشند و از آن ،جز به عنوان ابزار بسط عدالت وآيين توحيد بهره اى نگيرند.1

1 . تنزيه الأنبياء، ص 100، الميزان، ص 17، ص 205.

صفحه 205

7

قرآن و عصمت ايوب (عليه السلام)

آيات موضوع

1. (قُلْ لا أَمْلِكُ لِنَفْسى نَفْعاً وَلا ضَرّاً إِلاّما شاءَ اللّهُ...)(اعراف/188)
2.(...أَنِ اضْرِبْ بِعَصاكَ الْحَجَرَ فَانْبَجَسَتْ مِنْهُ اثْنَتا عَشْرَةَ عَيْناً...)(اعراف/160)
3.(وَإِذا مَسَّ الإِنْسانَ الضُّرُّ دَعانا لِجَنْبِهِ أَوْ قاعِداً أَوْ قائِماً فَلَمّا كَشَفْنا عَنْهُ ضُرَّهُ مَرَّ كَأَنْ لَمْ يَدْعُنا إِلى ضُرّ مَسَّهُ...)(يونس/12)
4.(...مَسَّنِىَ الضُّرُّ...)(انبياء/83)
5.(وَأَيُّوبَ إِذْ نادى رَبَّهُ انّى مَسَّنِىَ الضُّرُّ وَأَنْتَ أَرْحَمُ الرّاحِمينَ) (انبياء/83)
6. (فَاسْتَجَبْنا لَهُ فَكَشَفْنا ما بِهِ مِنْ ضُرّ وَآتَيْناهُ أَهْلَهُ وَمِثْلَهُمْ مَعَهُمْ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنا وَذِكْرى لِلْعابِدينَ) (انبياء/84)
7.(...مَسَّنِى الشَّيْطانُ بِنُصْب وَعَذاب)(ص/41)

صفحه 206
8. (وَاذْكُرْ عَبْدَنا أَيُّوبَ إِذْ نادى رَبَّهُ أَنِّى مَسَّنِىَ الشَّيْطانُ بِنُصْب وَعَذاب) (ص/41)
9.(أُرْكُضْ بِرِجْلِكَ هذا مُغْتَسَلٌ بارِدٌ وَشَرابٌ) (ص/42)
10.( وَخُذْ بِيَدِكَ ضِغْثاً فَاضْرِبْ بِهِ وَلاتَحْنَثْ إِنّا وَجَدْناهُ صابِراً نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوّابٌ) (ص/44)

ترجمه آيات

1.«بگو من براى خويش، سود و زيانى را مالك نيستم جز آنچه كه خدا بخواهد».
2. «به موسى گفتيم كه عصاى خود را بر سنگ (كوه) بزن! از آن دوازده چشمه (به عدد قبايل بنى اسرائيل) خارج مى گردد».
3.«هرگاه به انسان يك حالت ناگوارى رخ دهد، در همه احوال: خوابيده و نشسته و ايستاده، ما را مى خواند وقتى گرفتارى او را برطرف كرديم، (ما را فراموش مى كند) گويا او همان كس نبو دكه ما را براى رفع گرفتارى مى خواند».
4. «بد حالى و مشكلات به من روى آورده ».
5.«به ياد آور ايوب را آنگاه كه خداى خود را خواند و گفت: خدايا! وضعِ ناگوار، وگرفتارى سختى به من رو آورده و تو ارحم الراحمين هستى».
6.« نداى او را پاسخ گفتيم، وضع ناگوار وگرفتارى اورا برطرف كرديم و خانواده او را به او بازگردانديم و همانند آن را نيز به او داديم( واين به خاطر) رحمتى بود از ما به ايوب، و مايه تذكر است براى افرادعبادت كننده».

صفحه 207
7. («و گفت پروردگارا!) شيطان مرا به رنج و عذاب افكنده است».
8. «بنده ما ايوب را به خاطر بياور! آنگاه كه گفت شيطان مرا به رنج و عذاب افكنده است».
9.«به او گفتيم پاى خود را حركت بده(آبى نمايان گرديد) و اين آبى است مايه شستسوى بدن و خنك ونوشيدنى».
10. «دسته اى از چوبهاى نازك را برگير وبا آن بزن و سوگند خود را مشكن! او را بردبار يافتيم و چه نيكو بنده اى بود كه به سوى خدا بسيار باز مى گشت».

تفسير آيات

قهرمان صبر و استقامت

حضرت ايوب از پيامبران عالى مقامى است كه در صبر و استقامت، زبانزد عام و خاص است و خداوند بر خلاف تورات كه او را به عنوان پيامبر ياد نكرده است، در سوره نساء آيه 163 و در سوره انعام آيه 84 نام او را در رديف اسامى پيامبران برده است ولى قرآن جمله هايى از او نقل مى كند كه به حسب ظاهر با مقام نبوت كه سراسر عصمت و پيراستگى است، سازگار نيست مانند:
(...مَسَّنِىَ الضُّرُّ...).1
(...مَسَّنِى الشَّيْطانُ بِنُصْب وَعَذاب).2
اكنون لازم است براى رفع ابهام پيرامون موضوعات ياد شده به بحث و بررسى بپردازيم:
الف. معانى لغوى كلمات سه گناه (ضرّ، نصب و عذاب) چيست؟

1 . انبياء/83.
2 . ص/ 41.

صفحه 208
ب. نحوه گرفتارى «ايوب» كه اين الفاظ اجمالاً از آن حاكى است چگونه بوده است؟
ج. دخالت شيطان در اين مورد كه جمله دوم از آن حاكى است چگونه مى تواند باشد؟

الف. معانى لغوى كلمات سه گانه

قرآن در سوره هاى ياد شده خصوصاً در سوره «ص» سرگذشت وگرفتارى اورا مطرح مى كند و مى گويد:
(وَأَيُّوبَ إِذْ نادى رَبَّهُ أَنّى مَسَّنِىَ الضُّرُّ وَأَنْتَ أَرْحَمُ الرّاحِمينَ) .1
«به ياد آور ايوب را آنگاه كه خداى خود را خواند و گفت: خدايا! وضعِ ناگوار، وگرفتارى سختى به من رو آورده و تو ارحم الراحمين هستى».
(فَاسْتَجَبْنا لَهُ فَكَشَفْنا ما بِهِ مِنْ ضُرّ وَآتَيْناهُ أَهْلَهُ وَمِثْلَهُمْ مَعَهُمْ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنا وَذِكْرى لِلْعابِدينَ) .2
« نداى او را پاسخ گفتيم، وضع ناگوار وگرفتارى اورا برطرف كرديم و خانواده او را به او بازگردانديم و همانند آن را نيز به او داديم( واين به خاطر) رحمتى بود از ما به ايوب، و مايه تذكر است براى افرادعبادت كننده».
همين مضمون در سوره «ص» به گونه اى ديگر وارد شده است، آنجا كه مى فرمايد:
(وَاذْكُرْ عَبْدَنا أَيُّوبَ إِذْ نادى رَبَّهُ أَنِّى مَسَّنِىَ الشَّيْطانُ بِنُصْب وَعَذاب) .3

1 . انبياء/83.
2 . انبياء/84.
3 . ص/41.

صفحه 209
«بنده ما ايوب را به خاطر بياور! آنگاه كه گفت شيطان مرا به رنج و عذاب افكنده است».
هر دو آيه از نظر مضمون به هم نزديكند گرچه در نحوه تعبير متفاوتند اكنون به توضيح هر سه لفظ مى پردازيم:

مقصود از ضرّ چيست؟

«ضَرّ» بر وزن «شَرّ» به معنى زيان درمقابل سود است قرآن مى فرمايد:
(قُلْ لا أَمْلِكُ لِنَفْسى نَفْعاً وَلا ضَرّاً إِلاّما شاءَ اللّهُ...) .1
«بگو من براى خويش سود و زيانى را مالك نيستم جز آنچه كه خدا بخواهد».
ولى«ضُرّ» بر وزن «حُرّ» به معنى «وضع بد» و «سوء حال» و«گرفتارى» و «ناهنجارى» است و آنجا كه انسان دچار فقر و تنگدستى و يا مرض و بيمارى مى گردد، لفظ دوم به كار مى رود2 قرآن مى فرمايد:
(وَإِذا مَسَّ الإِنْسانَ الضُّرُّ دَعانا لِجَنْبِهِ أَوْ قاعِداً أَوْ قائِماً فَلَمّا كَشَفْنا عَنْهُ ضُرَّهُ مَرَّ كَأَنْ لَمْ يَدْعُنا إِلى ضُرّ مَسَّهُ...) .3
«هرگاه به انسان يك حالت ناگوارى رخ دهد، در همه احوال: خوابيده و نشسته و ايستاده، ما را مى خواند وقتى گرفتارى او را برطرف كرديم، (ما را فراموش مى كند) گويا او همان كس نبو دكه ما را براى رفع گرفتارى مى خواند».
بنابر اين جمله (مَسَّنِىَ الضُّرُّ) جز اين نمى رساند كه يك نوع گرفتارى و ناراحتى، او را فرا گرفته بود ولى اين نوع گرفتارى چه بوده است در مطلب دوم

1 . اعراف/188.
2 . لسان العرب، ج4، ماده «ضرّ».
3 . يونس/12.

صفحه 210
بيان مى شود.
مقصود از «نُصب» و «عذاب» چيست؟
«نُصْب» بر وزن «ظلم» به معنى «رنج و تعب» است1 و اگر در مورد «بيمارى» و «شر» و «بلا» به كار مى رود به خاطر اين است كه اين موارد با رنج و زحمت همراه است.
لفظ «عذاب» مصدر «عذّب» (فعل باب تفعيل) است برخى از اهل لغت آن را به معنى «عقوبت» و «پيامد» گرفته اند2 در حالى كه معنى اصلى آن، «كيفر» نيست، بلكه كيفر يكى از معانى آن است; عذاب معناى وسيعى دارد كه در هر نوع ناراحتى جسمى ويا روحى كه بر انسان وارد مى شود، هر چند مستحق آن نباشد، به كار مى رود و لذا ستمگر شكنجه گر را «مُعَذّب» و فعل او را عذاب مى نامند.3
ابن فارس مى گويد:«عذاب» در اصل به معنى «ضرب» است ـ و به همين جهت، گوشه تازيانه را «عذبه» مى گويند ـ ولى بعداً كارهاى شديد را كه تحمل آن براى انسان سخت است، «عذاب» ناميدند.4
اين الفاظ سه گانه بيش از اين دلالت ندارند، كه يك نوع وضع ناگوار (ضُرّ) و رنج و تعب (نُصْب) و حالت دردآورى (عذاب) بر ايوب دست داده بود و از خداوند خواست كه آنها را برطرف سازد و عروض چنين اوضاع و حالات، نشانه صدور گناه نيست، اگر گواه بر تزكيه وشكوفايى كمالات نباشد! (چنانكه بعداً اشاره مى كنيم).

1 . مقاييس اللغة، ج5، ص 434.
2 . لسان العرب، ج1، ص 585.
3 . تنزيه الأنبياء، ص 61.
4 . مقاييس اللغة، ج4، ص 260.

صفحه 211

ب. نحوه گرفتارى ايّوب

نحوه گرفتارى «ايوب» در آيات اين دو سوره، به روشنى وارد نشده است، جز اينكه در سوره ص، آيه 42 اشاره اى بر اين است كه گرفتارى او با شستشو در آبى كه از طريق كرامت از زير پاى او جوشيد، برطرف شد; تو گويى گرفتارى او يك نوع بيمارى بدنى بود، كه از طريق شستشو با آن، برطرف گرديد چنانكه مى فرمايد:
(أُرْكُضْ بِرِجْلِكَ هذا مُغْتَسَلٌ بارِدٌ وَشَرابٌ) .
«به او گفتيم پاى خود را حركت بده(آبى نمايان گرديد) و اين آبى است مايه شستشوى بدن و خنك ونوشيدنى».
خروج چشمه سارى از زير پاى ايوب، بسان بروز زمزم از زير پاى اسماعيل كاملاً با موازين اعجاز تطبيق مى كند، خداوند به موسى فرمان مى دهد كه :
(...أَنِ اضْرِبْ بِعَصاكَ الْحَجَرَ فَانْبَجَسَتْ مِنْهُ اثْنَتا عَشَرَةَ عَيْناً...) .1
«به موسى گفتيم كه عصاى خود را بر سنگ (كوه) بزن! از آن دوازده چشمه (به عدد قبايل بنى اسرائيل) خارج مى گردد».
در روايات، نوع گرفتارى او، بيمارى معرفى شده است. تا آنجا كه در برخى از روايات كه از احبار يهود گرفته شده، نوع بيمارى او به گونه اى تشريح شده است كه با مقام «پيامبران» سازگار نيست.2
امام صادق (عليه السلام) در روايت گسترده اى مى فرمايد: بيمارى «ايوب»

1 . اعراف/160.
2 . بحار الأنوار، ج12،ص342; تفسير ابن كثير، ج4، ص 39 وغيره.

صفحه 212
كوچك ترين تأثيرى در قيافه و چهره و ساير اعضاى وى ننهاده بود و در او مايه هاى تنفر و انزجار پديد نياورده بود.1

ج. دخالت شيطان در گرفتارى ايوب

حضرت ايوب گاهى در مقام دعا مى گويد:(مَسَّنِىَ الضُّرُّ) ، وگاهى مى گويد:(مَسَّنِىَ الشَّيْطانُ بِنُصْب وَعَذاب) براى تحليل اين دو كه در ضمن، واقعيت مطلب سوم نيز روشن مى گردد، دو راه وجود دارد:
1. مقصود از «ضُرّ» همان بيمارى ممتد ايوب است، درحالى كه مقصود از «نصب و عذاب» ـ كه به معنى رنج و درد است ـ چيزى غير از بيمارى جسمى است، بلكه مقصود از آن همان شماتت راهبان بود كه به تحريك شيطان، ايوب را شماتت مى كردند و مى گفتند، تو چه گناهى را مرتكب شده اى كه به اين وضع گرفتار شده اى؟ اينجاست كه تحمل ايوب به پايان مى رسد وعامل ناراحتى را شيطان معرفى مى كند و از خدا مى خواهد كه گرفتارى او را برطرف سازد.
امام صادق (عليه السلام) مى فرمايد:
«إِنَّ اللّهَ ابْتَلى أَيُّوبَ بِلا ذَنْب فَصَبَرَحَتّى عُيِّرَ وَأَنَّ الأَنْبياءَلا يَصْبِرُونَ عَلَيالتَّعْييرِ».2
«ايوب بدون آنكه گناهى از او سر بزند، دچار بلا گرديد و استقامت ورزيد تا اينكه مورد سرزنش قرار گرفت و پيامبران بر شماتت صبر نمى كنند».
بنابر اين شيطان، در عارضه بدنى او دخالتى نداشته، وفقط در

1 . خصال، ج2، ص 399.
2 . بحار الأنوار، ج12، ص 347، چاپ اسلاميه.

صفحه 213
ناراحتى هاى روحى اوكه از جانب راهبان بنى اسرائيل متوجه وى مى شد، دخالت داشته است و تأثير شيطان در اين حد كه در قلوب راهبان وسوسه كند و آنان را بر اين كار تشويق نمايد و سرانجام مايه ناراحتى ايوب گردد كاملاً امكان پذير است.
2. مقصود ازكلمات سه گانه يك چيز بيش نيست و آن عارضه بدنى و بيمارى جسمانى بود كه بر او عارض شده بود و شيطان در اين عارضه به نوعى دخالت داشته است.
كسانى كه اين وجه را برگزيده اند مى گويند:
شيطان به خدا عرض كرد:«اگر ايوب را بنده شاكر و سپاسگزارى مى بينى به خاطر نعمت هايى است كه در اختيار او گذارده اى، و اگر مرا بر او مسلط سازى تا نعمت ها را از اوسلب كنم ديگر او را به همين حالت نمى يابى» شيطان به اذن الهى درمزاج ومال او تصرف كرد ولى او را در هر دو حال يكسان، يعنى شاكر وسپاسگزار يافت و انديشه شيطان باطل گرديد.1
از اين جهت در سوره دوم از فاعل اين گرفتارى نام مى برد و مى گويد:(مَسَّنِى الشَّيْطانُ).
اين وجه هر چند بعيد است، ولى جزو محالات نيست و با اصول و معارف اسلامى چندان مخالفتى ندارد; زيرا اگر پيامبران از علل مادى تأثير مى پذيرند و سرانجام مريض و بيمار مى گردند، چه مانعى دارد كه در يك مورد به اذن الهى از عاملى مانند شيطان،(در طريق از دست دادن صحت و اموال) تأثير پذير باشند؟
زمخشرى در كشاف به ردّ اين وجه پرداخته، مى گويد: اگر شيطان چنين

1 . مدرك سابق.

صفحه 214
سلطه اى داشته باشد، ديگر در روى زمين، جان و مال صالح و پاكدامنى از شرّ او ايمن نمى باشد، شيطان فقط در قلوب افراد وسوسه مى كند و در جان و مال آنها تصرف نمى كند.
اين بيان در صورتى درست است كه شيطان پيوسته داراى چنين قدرت مطلقه اى باشد، نه در يك مورد آن هم به اذن الهى آن هم به خاطر يك رشته مصالح.
البته حدود تسلط شيطان بر بندگان خدا، از نظر وسوسه در صدور، يا تشويق و دعوت به معصيت، خود بحث جداگانه اى دارد كه فعلاً وارد آن نمى شويم ولى چنين سلطه اى به صورت كاملاً جزئى، محال نيست وبا اصول عدل الهى مخالف نمى باشد.
در پايان از تذكر دو نكته ناگزيريم:

1. هدف از ابتلاى ايوب چه بود؟

آزمونهاى الهى براى شكوفايى كمالات درونى صورت مى گيرد، چه بسا فردى كه در درون، استعداد يك سلسله شايستگيها را دارد ولى اين شايستگى به صورت قوه و توان در درون او موجود است و تا شرايط خاص پيش نيايد، آن كمالات بروز و ظهور نمى كند.
ابراهيم و ايوب و ديگر پيامبران بزرگ با شديدترين وسخت ترين آزمايشها آزموده شدند و از اين طريق ثابت كردند كه جز خدا و رضاى او، چيزى بر قلب آنها حكومت نمى كند، تا آنجا كه قتل فرزند و بيماريهاى ممتد را از صميم دل پذيرفتند تا رضاى او را به دست آورند، و در حقيقت اين شرايط سخت، بسان كوره داغ و گرم وسوزان است، كه خالص را از ناخالص پاك و جدا مى سازد.

صفحه 215
مردى كه بيست سال و يا هجده سال با درد و بيمارى و فقر و نادارى بسازد و پيوسته شاكر و سپاسگزار باشد، شايسته است كه خداوند در باره او بفرمايد:
(...إِنّا وَجَدْناهُ صابِراً نِعْمَ الْعَبْدُإِنَّهُ أَوّابٌ).1
«ما او را شكيبا يافتيم چه بنده خوبى بود! كه به سوى خداوند بسيار بازگشت و توجه مى كرد» بديهى است كه چنين كمالى (خداخواهى و جز خدانخواهى) جز در شرايط سخت جوانه نمى زند.
آيه هشتاد و چهارم از سوره انبياء بازيابى صحت ايوب را رحمتى از خدا به ايوب، و مايه تذكر ديگران مى داند و چنين مى فرمايد:(...رحمةً من عِندنا و ذكرى للعابدينَ) .
البته فلسفه «ابتلا» منحصر به اين نيست; در اين مورد آثار سازنده ديگرى وجود دارد كه در محل خود بيان شده است.
2. س2وگند ايوب و حيله شرعى
ايوب در دوران بيمارى، از همسر خود تخلفى ديده وسوگند ياد كرده بود كه اگر بهبودى يابد اورا چند ضربه بزند وى پس از بهبودى از طرف خدا مأمور شد كه به مضمون آيه ياد شده عمل كند:
( وَخُذْ بِيَدِكَ ضِغْثاً فَاضْرِبْ بِهِ وَلاتَحْنَثْ إِنّا وَجَدْناهُ صابِراً نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوّابٌ) .3
«دسته اى از چوبهاى نازك را برگير وبا آن بزن و سوگند خود را مشكن! او را

1 . ص/44.
2 . شناخت صفات خدا، بخش عدل به بحث فلسفه بلاها مراجعه شود.
3 . ص/44.

صفحه 216
بردبار يافتيم و چه نيكو بنده اى بود كه به سوى خدا بسيار باز مى گشت».
آيا اين نحو عمل به سوگند، يك حيله شرعى است؟
پاسخ منفى است; زيرا اين زن در عين تخلف و داشتن استحقاق اين ضربات، خدمات ارزنده اى نسبت به شوهر خود در طول بيمارى او انجام داده بود حتى در حالى كه همگان ايوب را ترك كرده بودند، او در خدمت شوهر انجام وظيفه مى كرد، از اين جهت شايسته چنين عفوى بود، ولى از طرفى نام خدا و مسأله احترام به قانون در ميان بود. در اين مورد خداوند به حكم مولويتى كه دارد صورت حقيقى آن سوگند را به جاى صورت واقعى آن قبول كرد و اين يك كار استثنايى بود و ربطى به حيله هاى شرعى هوسبازان، ندارد، كسانى كه مى خواهند محرمات الهى را به صورت شرعى مرتكب گردند، و در حقيقت هم خدا را مى خواهند و هم خرما را!

صفحه 217

8

قرآن و عصمت يونس (عليه السلام)

آيات موضوع

1.(فَأَرْسَلْنا عَلَيْهِمُ الطُّوفانَ وَالْجَرادَ وَالْقُمَّلَ وَالضَّفادِعَ وَالدَّمَ آيات مُفَصَّلات فَاسْتَكْبَرُوا وَكانُوا قَوْماً مُجْرِمينَ)(اعراف/133)
2.(وَلَمّا وَقَعَ عَلَيْهِمُ الرِّجْزُ قالُوا يا مُوسَى ادْعُ لَنا رَبَّكَ بِما عَهِدَ عِنْدَكَ لَئِنْ كَشَفْتَ عَنّا الرِّجْزَ لَنُؤمِنَنَّ لَكَ وَلَنُرْسِلَنَّ مَعَكَ بَنى إِسْرائيلَ) (اعراف/134)
3. (فَلَمّا كَشَفْنا عَنْهُمُ الرِّجْزَ إِلى أَجَل هُمْ بالِغُوهُ إِذا هُمْ يَنْكُثُونَ) (اعراف/135)
4.(وَلَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرْى آمَنُوا وَاتَّقَوا لَفَتَحْنا عَلَيْهِمْ بَرَكات مِنَ السَّماءِ وَالأَرْضِ...)(اعراف/96)
5.(فَلَوْلا كانَتْ قَرْيَةٌ امَنَتْ فَنَفَعَها إِيمانُها إِلاّقَوْمَ يُونُسَ لَمّا آمَنُوا كَشَفْنا عَنْهُمْ عَذابَ الْخِزْىِ فِى الْحَياةِ الدُّنْيا وَمَتَّعْناهُمْ إِلى حين) (يونس/98)

صفحه 218
6.(أَلانَ وَقَدْ عَصَيْتَ قَبْلُ وَكُنْتَ مِنَ الْمُفْسِدينَ)(يونس/91)
7.(...وَمَتَّعْناهُمْ الى حين) (يونس/98)
8.(وَلَوْ شاءَرَبُّكَ لآمَنَ مَنْ فِى الأَرْضِ كُلُّهُمْ جَميعاً أَفَأَنْتَ تُكْرِهُ النّاسَ حَتّى يَكُونُوا مُؤْمِنينَ) (يونس/99)
9.(إِنَّ رَبَّكَ يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ يَشاءُ وَيَقْدِرُ...) (اسراء/30)
10.(وَذَا النُّونِ إِذْذَهَبَ مُغاضِباً فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَيْهِ فَنادى فِى الظُّلُماتِ أَنْ لا إِلهَ إِلاّانْتَ سُبْحانَكَ إِنِّى كُنْتُ مِنَ الظّالِمينَ)(انبياء/87)
11. (فَاسْتَجَبْنا لَهُ وَنَجَّيْناهُ مِنَ الْغَمِّ وَكَذلِكَ نُنْجِى الْمُؤْمِنينَ) (انبياء/88)
12.(وَإِنَّ يُونُسَ لَمِنَ الْمُرْسَلينَ * إِذْ أَبَقَ إِلَى الْفُلْكِ الْمَشْحُونِ* فَساهَمَ فَكانَ مِنَ الْمُدْحَضينَ* فَالْتَقَمَهُ الْحُوتُ وَهُوَ مُليمٌ * فَلَوْلا أَنَّهُ كانَ مِنَ الْمُسَبِّحينَ* لَلَبِثَ فى بَطْنِهِ إِلى يَوْمِ يُبْعَثُونَ* فَنَبَذْناهُ بِالْعَراءِ وَهُوَ سَقيمٌ* وَأَنْبَتْنا عَلَيْهِ شَجَرَةً مِنْ يَقْطين* وَأَرْسَلْناهُ إِلى مائَةِ أَلْف أَوْ يَزيدُونَ* فَامَنُوا فَمَتَّعْناهُمْ إِليحين) (صافات/139ـ148)
13.(إِذْ أَبَقَ إِلَى الْفُلْكِ الْمَشْحُونِ)(صافات/140)

صفحه 219
14.(...وَمَنْ قُدِرَعَلَيْهِ رِزْقهُ فَلْيُنْفِقْ مِمّا آتيهُ اللّهُ...)(طلاق/7)
15.(فَاصْبِرْ لِحُكْمِ رَبِّكَ وَلا تَكُنْ كَصاحِبِ الْحُوتِ إِذْنادى وَهُوَ مَكْظُومٌ*لَوْلا أَنْ تَدارَكَهُ نِعْمَةٌ مِنْ رَبِّهِ لَنُبِذَ بِالعَراءِ وَهُوَ مَذْمُومٌ* فَاجْتَبيهُ رَبُّهُ فَجَعَلَهُ مِنَ الصّالِحينَ) (قلم/48ـ50)
16.(فَاصْبِرْ لِحُكْمِ رَبِّكَ وَلا تَكُنْ كَصاحِبِ الْحُوتِ إِذْنادى وَهُوَ مَكْظُومٌ) (قلم/48)

ترجمه آيات

1.«براى (بيدارى) آنان بلاهايى مانند طوفان، ملخ و آفت هاى گياهى و قورباغه و خون كه هر يك به تنهايى آيتى (بلا) بودند، فرستاديم ولى كبر ورزيدند و گروه گناهكارى بودند».
2.«هنگامى كه عذاب بر آنها مسلط گرديد، گفتند: اى موسى! از خدايت بخواه، به عهدى كه با تو كرده وفا كند، اگر اين بلاها را برطرف سازد ما ايمان مى آوريم و بنى اسرائيل را آزاد مى سازيم».
3. «وقتى عذاب را از آنان به مدت معينى برطرف كرديم، ناگهان پيمان شكنى كردند».
4.«اگر مردم شهر و ديار همه ايمان آورده، و پرهيزكار مى شدند، همانا ما، درهاى بركات آسمان و زمين را به رويشان مى گشوديم».
5. «چرا هيچ يك از آباديها (به موقع) ايمان نياوردند تا ايمان آنها سودشان بخشد؟ مگر قوم يونس آنگاه كه ايمان آوردند و ما عذاب خوار كننده اى در زندگى دنيا از آنها برطرف كرديم و تا مدتى آنان را با نعمت (حيات) بهره مند ساختيم».

صفحه 220
6.«آيا حالا؟ در حالى كه پيش از اين، يك عمر، مخالفت ورزيده و از مفسدان بودى».
7.«به آنان تا مدت معينى زندگى بخشيديم».
8. «اگر پروردگار تو مى خواست تمام آنها كه در روى زمين هستند ايمان مى آوردند. آيا تو به مردم اصرار مى ورزى كه ايمان بياورند؟».
9.«خدا است كه روزى افراد را بسط مى دهد و يا آن را ضيق مى گرداند».
10.«مصاحب ماهى(يونس) آنگاه كه خشمگين رفت وگمان كرد كه بر او تنگ نخواهيم گرفت، سپس در تاريكى ها ندا داد كه جز تو، خدايى نيست تو منزهى! من از ظالمان بودم!».
11. «نداى او را پاسخ داديم و او را از اندوه نجات داديم اين گونه مؤمنان را (از غم) نجات مى دهيم».
12. «يونس از رسولان بود، آنگاه كه به سوى كشتى پر از سرنشين فرار كرد، با آنها قرعه زد، (قرعه به نام او اصابت كرد) ومغلوب گرديد، او را ماهى بزرگى بلعيد، در حالى كه مستحق سرزنش بود، اگر او (در شكم ماهى) خدا را تسبيح نمى گفت، در شكم او تا روز رستاخيز درنگ مى كرد،( او را نجات داديم) و به سرزمين خالى از گياهى افكنديم، در حالى كه بيمار بود، براى او بوته كدويى رويانيديم و او را به سوى صد هزار نفر و بلكه بيشتر اعزام كرديم، آنها ايمان آوردند، و ما هم از زندگى بهره مندشان ساختيم».
13.«آنگاه كه به سوى كشتىِ پُر جمعيّتى فرار كرد».
14.«آن كس كه زندگى بر او تنگ باشد از آنچه كه خدا داده(در حد امكان) انفاق كند» .
15.«بر تقدير پروردگارت صابر باش! و بسان يونس مباش، آنگاه كه خدا را ندا كرد در حالى كه سخت غمگين بود، اگر رحمتى از خداوند او را درك نكرده بود، به بيابان پرت مى شد در حالى كه سرزنش شده بود خدا او را برگزيد و از صالحانش قرار داد».
16.«بر حكم و فرمان خدا صابر و بردبار باش و بسان مصاحب ماهى مباش، آنگاه كه ما را خواند در حالى كه از خشم گلوگير بود».

صفحه 221

تفسير آيات

يكى از بزرگترين دستاويزهاى مخالفان عصمت، سرگذشت معروف«يونس» پيغمبر نبى اللّه است كه غالباً به طور اجمال با آن آشنا هستيم، در اين مورد آياتى نازل شده است كه همگى را نقل و ترجمه مى كنيم، آنگاه به توضيح آنها مى پردازيم:
1.(فَلَوْلا كانَتْ قَرْيَةٌ امَنَتْ فَنَفَعَها إِيمانُها إِلاّقَوْمَ يُونُسَ لَمّا آمَنُوا كَشَفْنا عَنْهُمْ عَذابَ الْخِزْىِ فِى الْحَياةِ الدُّنْيا وَمَتَّعْناهُمْ إِلى حين).1
«چرا هيچ يك از آباديها (به موقع) ايمان نياوردند تا ايمان آنها سودشان بخشد؟ مگر قوم يونس آنگاه كه ايمان آوردند و ما عذاب خوار كننده اى در زندگى دنيا از آنها برطرف كرديم و تا مدتى آنان را با نعمت (حيات) بهره مند ساختيم».
2.(وَذَا النُّونِ إِذْذَهَبَ مُغاضِباً فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَيْهِ فَنادى فِى الظُّلُماتِ أَنْ لا إِلهَ إِلاّانْتَ سُبْحانَكَ إِنِّى كُنْتُ مِنَ الظّالِمينَ).2
«مصاحب ماهى(يونس) آنگاه كه خشمگين رفت وگمان كرد كه بر او تنگ نخواهيم گرفت، سپس در تاريكى ها ندا داد كه جز تو، خدايى نيست تو منزهى! من از ظالمان بودم!».
(فَاسْتَجَبْنا لَهُ وَنَجَّيْناهُ مِنَ الْغَمِّ وَكَذلِكَ نُنْجِى الْمُؤْمِنينَ).3
«نداى او را پاسخ داديم و او را از اندوه نجات داديم اين گونه مؤمنان را (از غم) نجات مى دهيم».

1 . يونس/98.
2 . انبياء/87.
3 . انبياء/88.

صفحه 222
3.(وَإِنَّ يُونُسَ لَمِنَ الْمُرْسَلينَ * إِذْ أَبَقَ إِلَى الْفُلْكِ الْمَشْحُونِ* فَساهَمَ فَكانَ مِنَ الْمُدْحَضينَ* فَالْتَقَمَهُ الْحُوتُ وَهُوَ مُليمٌ * فَلَوْلا أَنَّهُ كانَ مِنَ الْمُسَبِّحينَ* لَلَبِثَ فى بَطْنِهِ إِلى يَوْمِ يُبْعَثُونَ* فَنَبَذْناهُ بِالْعَراءِ وَهُوَ سَقيمٌ* وَأَنْبَتْنا عَلَيْهِ شَجَرَةً مِنْ يَقْطين * وَأَرْسَلْناهُ إِلى مائَةِ أَلْف أَوْ يَزيدُونَ* فَامَنُوا فَمَتَّعْناهُمْ إِلى حين).1
«يونس از رسولان بود، آنگاه كه به سوى كشتى پر از سرنشين فرار كرد، با آنها قرعه زد، (قرعه به نام او اصابت كرد) ومغلوب گرديد، او را ماهى بزرگى بلعيد، در حالى كه مستحق سرزنش بود، اگر او (در شكم ماهى) خدا را تسبيح نمى گفت، در شكم او تا روز رستاخيز درنگ مى كرد،( او را نجات داديم) و به سرزمين خالى از گياهى افكنديم، در حالى كه بيمار بود، براى او بوته كدويى رويانيديم و او را به سوى صد هزار نفر و بلكه بيشتر اعزام كرديم، آنها ايمان آوردند، و ما هم از زندگى بهره مندشان ساختيم».
4.(فَاصْبِرْ لِحُكْمِ رَبِّكَ وَلا تَكُنْ كَصاحِبِ الْحُوتِ إِذْنادى وَهُوَ مَكْظُومٌ*لَوْلا أَنْ تَدارَكَهُ نِعْمَةٌ مِنْ رَبِّهِ لَنُبِذَ بِالعَراءِ وَهُوَ مَذْمُومٌ* فَاجْتَبيهُ رَبُّهُ فَجَعَلَهُ مِنَ الصّالِحينَ) .2
«بر تقدير پروردگارت صابر باش! و بسان يونس مباش، آنگاه كه خدا را ندا كرد در حالى كه سخت غمگين بود، اگر رحمتى از خداوند او را درك نكرده بود، به بيابان پرت مى شد در حالى كه سرزنش شده بود خدا او را برگزيد و از صالحانش قرار داد».
اينها مجموع آياتى است كه پيرامون رسالت و سرگذشت عجيب حضرت يونس وارد شده است وبا ملاحظه آنها مى توان به كليه پرسشهاى موجود در

1 . صافات/139ـ 148.
2 . قلم/48ـ50.

صفحه 223
اطراف سرگذشت وى پاسخ داد، هر چند برخى مربوط به مقام عصمت نباشد ما براى پربار بودن بحث قبلاً سرگذشت او را اجمالاً نقل كرده، آنگاه پرسشها را مطرح مى نماييم:
يونس در سرزمين عراق به دعوت قوم خود پرداخت، ولى از دعوت خود نتيجه اى نگرفت. در ميان قوم او دو نفر به وى ايمان آوردند كه يكى عابد و ديگرى عالم بود اولى او را دعوت به نفرين كرد كه از خدا بخواهد كه بر آنها عذاب نازل كند، دومى او را به صبر و بردبارى مى خواند، سرانجام او از سرسختى قوم خود به تنگ آمد و در حقّ آنان نفرين كرد و خدا نيز نزول عذاب را در روزى معين به يونس وعده داد. آنگاه كه روز عذاب نزديك شد او با عابد، منطقه را ترك كرد وقتى روز عذاب فرا رسيد، و نشانه فرود آمدن آن قطعى گرديد، مردم دور آن عالم را گرفتند، او به آنها گفت:«به خدا پناه ببريد، و گريه و ناله سر دهيد، و رو به بيابان بگذاريد و كودكان را از مادران وحيوانات را از بچه هاى آنها جدا سازيد و راه انابه و توبه را در پيش گيريد! و آنها نيز چنين كردند، در اين لحظه موج درياى لطف و رحمت حق آنان را فرا گرفت و نشانه هاى عذاب برطرف گرديد».
«يونس (قبل از آگاهى از وضع قوم خود و يا پس از آگاهى از نجات آنان ولى بدون اطلاع از ايمان آنها) راهى دريا شد و بر كشتى نشست. دريا طوفانى شد و براى سبك شدن كشتى، ناخدا اخطار كرد كه بايد يك نفر به حكم قرعه به دريا افكنده شود، و بنا به نقلى گفت: نهنگ عظيمى جلو كشتى را گرفته و غذا مى طلبد، به ناچار يك نفر بايد قربانى گردد، و يا گفت: بنده گريزانى است كه از مولاى خود فرار نموده است1 وبايد به حكم قرعه، به آب افكنده

1 . اين خصوصيات كه در روايات آمده است غالباً روايات آحاد مى باشند كه نمى توان به آنها اطمينان نمود واعتماد كرد هر چند اصل قصه قطعى است.

صفحه 224
شود، سرانجام قرعه به نام او در آمد، و چون به دريا انداخته شد در دل ماهى فرو رفت و در آن تاريكيها(تاريكيهاى شب و دريا و شكم ماهى) خدا را تسبيح گفت و خدا نيز او را نجات داد و به بيرون از آب افتاد، و سپس به سوى قوم خود بازگشت».1
اكنون كه از اجمال سرگذشت او آگاه شديم به پرسشهايى كه پيرامون آيات است، پاسخ بگوييم:

1. چرا توبه آنان پذيرفته شد؟

قرآن گواهى مى دهد كه ايمان اقوام طغيانگر در موقع نزول عذاب مفيد واقع نمى شود وعذاب الهى آنها را نابود مى سازد، در همين سوره يونس، در آيه 90 ايمان فرعون را به هنگام غرق در دريا يادآور مى شود آنگاه با لحن اعتراض مى گويد:
(آلانَ وَقَدْ عَصَيْتَ قَبْلُ وَكُنْتَ مِنَ الْمُفْسِدينَ).2
«آيا حالا؟ در حالى كه پيش از اين، يك عمر، مخالفت ورزيده و از مفسدان بودى».
اكنون سؤال مى شود كه ايمان قوم يونس، با ايمان اقوام ديگر چه تفاوتى داشت كه ايمان قوم وى، مفيد واقع شد در حالى كه ايمان اقوام ديگر به حال آنان سودى نبخشيد و قرآن به گونه فشرده به اين دو نوع ايمان در سوره يونس اشاره مى كند و مى فرمايد:(فَلَوْلا كانَتْ قَرْيَةٌ آمَنَتْ...) .

1 . مجموع سرگذشت حضرت در تفاسير موجود است و تفاصيل آن را مجلسى در بحار و بحرانى در برهان و « عبد على» در نور الثقلين آورده است.
2 . يونس/91.

صفحه 225
در اين جا بايد به تفاوت بين دو نوع ايمان اشاره كرد:

ايمان جدّى و ايمان صورى

ايمان قومِ يونس پس از مشاهده نشانه هاى عذاب، ايمانى جدّى و آگاهانه بود و نشانه هاى عذاب آنچنان پرده هاى جهل و نادانى را دريد كه بار ديگر تا پايان زندگى به سوى كفر بازنگشتند و به خاطر همين جهت قرآن مى فرمايد:
(...وَمَتَّعْناهُمْ الى حين) .1
«به آنان تا مدت معينى زندگى بخشيديم».
ولذا وقتى يونس بار ديگر به سوى آنان بازگشت، از او با آغوش باز استقبال كردند، تو گويى نشانه عذاب آنچنان مغز آنها را تكان داده بود كه تا آخر زندگى از جاده توحيد نلغزيدند، در حالى كه ايمان اقوام ديگر، ايمان جدّى و يا وعده آنها كه مى گفتند ايمان مى آوريم، جدّى نبود و به گونه اى كه اگر عذاب برطرف مى شد، باز به همان حالت پيشين باز مى گشتند و اين مسأله در زندگى فراعنه كاملاً مشهود است.
خدا به آنان طوفان و ملخ و آفت گياهان فرستاد و همگى دست به دامن موسى (عليه السلام) زدند همچنان كه مى فرمايد:
(فَأَرْسَلْنا عَلَيْهِمُ الطُّوفانَ وَالْجَرادَ وَالْقُمَّلَ وَالضَّفادِعَ وَالدَّمَ آيات مُفَصَّلات فَاسْتَكْبَرُوا وَكانُوا قَوْماً مُجْرِمينَ) .2
«براى (بيدارى) آنان بلاهايى مانند طوفان، ملخ و آفت هاى گياهى و قورباغه و خون كه هر يك به تنهايى آيتى (بلا) بودند، فرستاديم ولى كبر ورزيدند و گروه

1 . يونس/98.
2 . اعراف/133.

صفحه 226
گناهكارى بودند».
(وَلَمّا وَقَعَ عَلَيْهِمُ الرِّجْزُ قالُوا يا مُوسَى ادْعُ لَنا رَبَّكَ بِما عَهِدَ عِنْدَكَ لَئِنْ كَشَفْتَ عَنّا الرِّجْزَ لَنُؤمِنَنَّ لَكَ وَلَنُرْسِلَنَّ مَعَكَ بَنى إِسْرائيلَ) .1
«هنگامى كه عذاب بر آنها مسلط گرديد، گفتند: اى موسى! از خدايت بخواه، به عهدى كه با تو كرده وفا كند، اگر اين بلاها را برطرف سازد ما ايمان مى آوريم و بنى اسرائيل را آزاد مى سازيم».
(فَلَمّا كَشَفْنا عَنْهُمُ الرِّجْزَ إِلى أَجَل هُمْ بالِغُوهُ إِذا هُمْ يَنْكُثُونَ).2
«وقتى عذاب را از آنان به مدت معينى برطرف كرديم، ناگهان پيمان شكنى كردند».
خلاصه: چيزى كه قوم يونس را از اقوامى مانند فرعون جدا مى سازد، اين است كه قوم يونس از مشاهده عذاب پند گرفتند و فوراً ايمان جدى آوردند ولى قوم فرعون، كبر ورزيدند و از در خدعه و حيله وارد شدند، همان طور كه در آيه مربوط به آنان بيان گرديد، آنان وعده ايمان دادند ولى به وعده خود وفا نكردند، و لذا همگى در دريا غرق گرديدند به گونه اى كه اگر نجات مى يافتند، باز به سوى كفر مى رفتند همچنان كه پس از برطرف شدن عذاب نخست، به وعده خود عمل نكردند و به سوى كفر رفتند.
بنابر اين، ايمانِ در حالِ رؤيتِ عذاب بر دو نوع است:

الف. ايمان اختيارى

مشاهده علايم عذاب پرده هاى جهل و كبر را آنچنان مى درد كه فضاى

1 . اعراف/134.
2 . اعراف/135.

صفحه 227
روان به نور ايمان روشن مى گردد، و اگر عذاب هم برطرف گردد باز بر ايمان خود باقى مى ماند و اين همان ايمان اختيارى است كه مايه تكامل و موجب نجات مى باشد.

ب. ايمان اضطرارى

ايمانى است كه منشأ آن، پذيرش دل نيست، بلكه خوف و ترس است با اين ايمان، فضاى روح از غبارِكبر، پاك نمى شود و پرده هاى جهالت به حال خود باقى مى مانند، چنين ايمانى نه مايه تكامل است و نه موجب نجات و نه خواسته خدا است.
ايمان قوم يونس از قسم نخست است در حالى كه ايمان قوم فرعون در دل دريا از قسم دوم بود، قرآن مى فرمايد:
(وَلَوْ شاءَرَبُّكَ لآمَنَ مَنْ فِى الأَرْضِ كُلُّهُمْ جَميعاً أَفَأَنْتَ تُكْرِهُالنّاسَ حَتّى يَكُونُوا مُؤْمِنينَ) .1
«اگر پروردگار تو مى خواست تمام آنها كه در روى زمين هستند ايمان مى آوردند. آيا تو به مردم اصرار مى ورزى كه ايمان بياورند؟».
شكى نيست كه خداوند خواهان ايمان همه افراد است، و دليلِ آن هم ارسال اين همه پيامبر و رسول است; پس مقصود از اين آيه چيست؟
و مقصود همان ايمان اضطرارى و اجبارى است كه به مشيّت تكوينى و خواست اجبارى خدا صورت پذيرد، و هرگز مشيّت خدا بر چنين ايمانى تعلق نمى گيرد; آنچه او از مردم مى خواهد اين است كه مردم با كمال حريت و آزادى به او ايمان بياورند و راه پيامبران او را بپويند.
پس خدا، هم خواهان ايمان مردم هست و هم نيست; خواهان ايمان

1 . يونس/99.

صفحه 228
اختيارى مردم است كه در اصطلاح به آن خواست، اراده تشريعى مى گويند، ولى خواهان ايمان اجبارى مردم نيست كه در اصطلاح به آن اراده تكوينى مى گويند، البتّه در مقابل خواست تكوينى او چيزى مقاومت نشان نمى دهد. و چيزى از آن تخلف نمى ورزد پس روشن است كه: ايمان نشأت گرفته از اراده تكوينى; ايمانى اجبارى بوده و ايمان اجبارى كاملاً بى ارزش است.

2. آيا رفع عذاب تكذيب يونس نبود؟

شكى نيست كه خدا، رسولان خود را پيوسته كمك مى نمايد، و هرگز مقدمات «تكذيب» آنها را فراهم نمى سازد و اگر به يكى از اولياى الهى از ناحيه غيب گزارشى دهد، و آن گزارش صورت نپذيرد، در انظار مردم يك نوع تكذيب به شمار مى رود ولى در اخبار و روايات موارد انگشت شمارى وارد شده كه گزارش اولياى الهى انجام نگرفته و در عين حال مايه تكذيب آنان نشده است; زيرا قراينى در متن قضايا بر صدق گفتار آنها گواهى داده و علّت عدم وقوع را روشن ساخته است.
و در مورد سرگذشت يونس، طلايع عذاب و نشانه هاى آن بر قوم يونس آشكار گرديد و همگى مطمئن شدند كه اگر چاره اى نينديشند، بلا و عذاب آنان را فرا خواهد گرفت و گزارش غيبى يونس تحقق خواهد پذيرفت از اين جهت به شيوه اى كه عالم آن قوم تعليم داده بود به تضرع و زارى و جدا كردن مادران از فرزندان پرداختند و رحمت خدا را با اعمال خود جلب كردند و به مفاد اين آيه تجسّم و عينيت بخشيدند:
(وَلَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرْى آمَنُوا وَاتَّقَوا لَفَتَحْنا عَلَيْهِمْ بَرَكات مِنَ السَّماءِ وَالأَرْضِ...) .1

1 . اعراف/96.

صفحه 229
«اگر مردم شهر و ديار همه ايمان آورده، و پرهيزكار مى شدند، همانا ما، درهاى بركات آسمان و زمين را به رويشان مى گشوديم».1
اين تنها موردى نيست كه ولىّ الهى از حادثه اى خبر داده كه انجام نگرفته است; بلكه موارد ديگرى (هر چند بسيار كم) نيز وجود دارد كه با سرگذشت يونس مشابه است، يعنى در عين عدم وقوع، قراين و شواهدى در متن حادثه گواهى داده كه ولىّ الهى راستگو بوده و اگر گزارش تحقق نپذيرفته است، به خاطر عللى بوده، كه شرايط تحقق را به هم زده است.2

3. دستاويزهاى مخالفان

دو سؤال پيش مربوط به آيه اى از سوره يونس بود كه با تفسير آن، علّت پذيرش توبه قوم يونس; و عدم تكذيب حضرتش، روشن گشت. ولى دستاويزهاى مخالفان در آياتى از سوره «انبياء» است كه قبلاً به نقل و ترجمه آنها پرداختيم و براى خلع سلاح مخالف لازم است به توضيح نقاط زير بپردازيم:
الف. مقصود از (مُغاضِباً) چيست؟ او بر چه كسى خشم كرد؟
ب. مقصود از (فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ علَيْهِ) چيست؟
ج. چگونه مى گويد:(إِنِّى كُنْتُ مِنَ الظّالِمينَ)؟
آيا اين سه تعبيربا مقام عصمت يونس سازگار است؟
اينك پاسخ هر سه پرسش:
الف. مقصود از (مُغاضِباً) همان خشم او بر قوم خود بود; زيرا انسانى

1 . مشروح اين بحث را در كتاب «البدا فى الكتاب والسنة» مطالعه فرماييد.
2 . مدرك سابق.

صفحه 230
كه سالها از روى دلسوزى قوم خود را به راه سعادت دعوت كند وفقط دو نفر از آنها به او ايمان بياورند يكى عابد، و دومى عالم، در اين حالت غضب و خشم يك امر طبيعى است، بالأخره پيامبران الهى معصوم از گناه مى باشند ولى جنبه هاى بشرى آنان كاملاً محفوظ است.
چقدر نادانى است اگر كسى بگويد: «مقصود اين است كه او بر خدا خشمگين شد كه چرا عذاب خود را بر آنان نفرستاد» اين گونه تفسير كردن جز تهمت بر پيامبران و سوء ظن به آنان چيز ديگرى نيست.1
ب. مقصود از (فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ علَيْهِ) اين است كه تصور كرد كه ما زندگى را بر او تنگ نخواهيم كرد; (نَقْدِرَ) در آيه از «قدر» به معنى ضيق وتنگ است و چنان كه در مورد ديگر مى فرمايد:
(...وَمَنْ قُدِرَعَلَيْهِ رِزْقُهُ فَلْيُنْفِقْ مِمّا آتيهُ اللّه...) .2
«آن كس كه زندگى بر او تنگ باشد از آنچه كه خدا داده(در حد امكان) انفاق كند» .
و در آيه ديگرى مى فرمايد:
(إِنَّ رَبَّكَ يَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ يَشاءُ وَيَقْدِرُ...) .3
«خدا است كه روزى افراد را بسط مى دهد و يا آن را ضيق مى گرداند».
بنابر اين مفاد جمله اين است كه او در حالى كه بر قوم خود خشمگين بود آنان را ترك گفت و تصور كرد كه ما عرصه را بر او تنگ نخواهيم كرد.4

1 . تنزيه الأنبياء، ص 102.
2 . طلاق/7.
3 . اسراء/30.
4 . اين تفسير به گونه اى از حضرت رضا (عليه السلام) نقل شده است آنگاه كه مأمون معنى اين آيه را از آن حضرت پرسيد. نور الثقلين، ج3، ص 450.

صفحه 231
ولى با توجه به اينكه جمله «نقدر» از «قدر» به معنى ضيق است باز سؤال مى شود كه چگونه چنين گمانى به مغز او راه يافت و او گمان كرد كه خدا بر او تنگ (سخت) نخواهد گرفت؟ در اين مورد يادآور مى شويم:
كارى كه يونس انجام داد اين بودكه منطقه را با كمال عجله و سرعت ترك گفت در حالى كه شايسته بود كه تا آخرين لحظه امكان توقف، در آنجا بماند ولى او سرزمين قوم خود را ترك گفت و به سمت دريا رفت و بر كشتى نشست.
ترك منطقه به اين شيوه، عملاً بيانگر اين بود كه كار او متناسب با مقام و موقعيت اوبود و خدا هرگز عرصه را بر او تنگ نخواهد گرفت و به ديگر سخن: هرگز چنين گمانى به صورت فكر و انديشه به مغز و روان او راه نيافت، ولى شيوه كار او مجسم كننده اين انديشه بود كه مثل اينكه تصور مى كند كه خدا درباره او، كارى صورت نخواهد داد.
اين نوع بيان در زبان فارسى نيز نظايرى دارد مثلاً درباره فرد سالخورده اى كه آفتاب عمرش بر لب بام است، امّا براى تحصيل مال و منال چهار اسبه مى تازد، مى گوييم «او فكر مى كند كه هرگز نخواهد مرد» به طور مسلم چنين انديشه اى در مغز او وجود ندارد ولى عمل اومجسم كننده اين انديشه است. كار حضرت يونس نيز بدين گونه بود.
ترك منطقه به اين نحو، شايسته مقام اولياى الهى نيست، آنان كه همگى مظاهر رحمت حق وواسطه هاى فيض الهى مى باشند، بايد بيش از اين به بندگان خدا علاقه و مهر ورزند و اين كار حضرت يونس همان است كه در اصطلاح دانشمندان به آن «ترك اولى» مى گويند.
ج. مقصود از (الظّالِمينَ ) كه يونس خود را جزو آنان مى داند، چيست؟
«ظلم » در لغت عرب «وضع الشىء فى غير موضعه» است يعنى انسان

صفحه 232
كارى را صورت دهد كه حقش اين بود كه انجام ندهد و اگر به تعدى به نفوس و نواميس و اموال، «ظلم» مى گويند، به خاطر اين است كه كار بى مورد و نابجايى است.
شكى نيست كه كار يونس،كارى متناسب با مقام او نبود و مقتضاى رأفت ورحمت مقام نبوّت، ايجاب مى كرد كه او در ميان آنان قرار گيرد و در حدّ امكان آنان را كمك كند ولى او بر عكس، منطقه را ترك گفت و قوم خود را بسان گله بى صاحب رها كرد و اين كار، شايسته مقام او نبود هر چند به نحو احسن، انجامِ وظيفه كرده بود.

دو احتمال ديگر در تفسير (الظّالِمينَ)

1. خدا در آيات سوره قلم به پيامبر دستور مى دهد كه بر تقدير خدا صابر و بردبار باشد آنجا كه مى فرمايد:
(فَاصْبِرْ لِحُكْمِ رَبِّكَ وَلا تَكُنْ كَصاحِبِ الْحُوتِ إِذْ نادى وَهُوَ مَكْظُومٌ) .1
«بر حكم و فرمان خدا صابر و بردبار باش و بسان مصاحب ماهى مباش، آنگاه كه ما را خواند در حالى كه از خشم گلوگير بود».
اين آيات به گونه اى حاكى است كه علت ملامت يونس از جانب خدا، همان كم صبرى در برابر فشارها و سرانجام طلب عذاب او بر قوم خود بوده است و ـ لذا ـ خدا به پيامبر سفارش مى كند كه مبادا جام صبرش لبريز گردد و عنان اختيار از كف بدهد و بر قوم خود عذاب بطلبد واين حقيقت با توجه به جمله (إِذْ نادى) به خوبى روشن مى شود ومفاد آن اين است كه ما را بر انزال

1 . قلم/48.

صفحه 233
عذاب خواند در حالى كه خشمگين بود.1
بنابر اين ترك اولايى كه از او سر زد، همان درخواست نزول عذاب بود در حالى كه شايسته مقام او صبر بيشتر وشكيبايى فزون تر بود.
2. از برخى از روايات استفاده مى شود: علت ملامت چيز سومى بوده است و آن اينكه وى پس از خروج، ازوضع قوم خود، خبر گرفت و آگاه شد كه عذاب از آنان برطرف شده (و شايد از توبه و ايمان آنان آگاه نبود) از اين خبر خيلى خشمگين شد، لذا به سوى قوم خود باز نگشت.2
و در هر حال علت ملامت او مربوط به يكى از اين سه امر مى باشد:
1. منطقه را زودتر ترك گفت و در كنار قوم خود تا لحظه اى كه توقف ممكن بود، توقف نكرد.
2. جام صبرش لبريز گرديد و براى قوم خود عذاب طلبيد.
3. از وضع قوم خود خبر گرفت و روشن شد كه عذاب برطرف شده وچون از توبه و ايمان آنان آگاه نبود ـ با خشم و غضب بر قوم خود، راهى طرف دريا شد.
به هر حال هر كدام از اينها سبب ملامت باشد; هيچ كدامشان عمل محرَّم نيست و مورد نهى الهى نبوده، طبعاً فقط ترك اولايى بوده است كه از او سر زده است.
آخرين سؤالى كه در مورد او مطرح مى باشد اين است كه قرآن، عمل وى

1 . هرگز نبايد تصور شود كه متعلق «ندا» در اين آيه با متعلق ندا در آيه (فَنادى فى الظُّلُماتِ أَنْ لا إِلهَ إِلاّ أَنْتَ) يكى است، بلكه به قرينه (وَهُوَ مَكْظُومٌ)متعلق آن درخواست عذاب بر قوم خود مى باشد.
2 . بحار الأنوار، ج14،ص 400.

صفحه 234
را به كار بنده اى تشبيه مى كند كه از مولاى خود فرار كند آنجا كه مى فرمايد:
(إِذْ أَبَقَ إِلَى الْفُلْكِ الْمَشْحُونِ) .1
«آنگاه كه به سوى كشتىِ پُر جمعيّتى فرار كرد».
اباق در لغت عرب، فرار بنده اى را گويند كه از مولاى خود بگريزد، طبعاً عمل او در پيشگاه خدا داراى چنين چهره اى بوده است; به طورى كه خداوند راهى شدن او به سوى دريا و ترك منطقه، مأموريت را ـ با توجه به عظمت مسؤوليتى كه بر عهده داشت ـ مانندِفرار بنده اى دانسته است كه از مولاى خود بگريزد، و در نتيجه جا دارد هر نوع تخلفى از وظيفه ـ هر چند اين وظيفه، الزامى نباشد ـ بزرگ تلقى شود،و مورد ملامت قرار گيرد.

دستاويزهاى مخالفان عصمت درباره پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم)

تا اينجا با دست آويزهاى مخالفان عصمت پيامبران آشنا شديم و به نقاط اشتباه آنان پى برديم و روشن شد كه اين آموزگاران الهى از هر نوع نقص و كاستى و خلاف و نافرمانى پيراسته مى باشند.
ولى اتمام بحث ايجاب مى كند: آياتى را كه با آنها بر عدم عصمت پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله وسلم) استدلال شده، مورد بررسى قرار دهيم، تا اين بحث را به صورت كامل به علاقمندان تفسير موضوعى عرضه كنيم.

1 . صافات/140.

صفحه 235
ولى چون ما در جلد ششم و هفتم درباره پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم)از نظر قرآن سخن خواهيم گفت، لازم ديديم اين بخش از آيات را در همانجا مطرح كنيم و به نقاط اشتباه مخالفان عصمت اشاره كنيم.

صفحه 236
از آنجا كه مسئله عصمت امام نيز در قرآن به نوعى وارد شده است ما باقى مانده اين جلد را به عصمت امام اختصاص دهيم و از ميان آياتى كه مى توان به عصمت او استدلال كرد، دو آيه را برمى گزينيم و در اطراف آنها به بحث و بررسى مى پردازيم.
اين دو آيه عبارتند از:
1 ـ آيه ابتلاء.
2 ـ آيه تطهير.
با تشريح اين دو آيه مجموع آيات مربوط به عصمت (جز عصمت پيامبر اسلام) مورد بررسى قرار مى گيرد.

صفحه 237

عصمت امام در قرآن


صفحه 238
در باره عصمت امام پيرامون دو آيه بحث و گفتگو خواهيم كرد:

آيه ابتلاء

(وَإِذِ ابْتَلى إِبْراهيمَ رَبُّهُ بِكَلِمات فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّى جاعِلُكَ لِلنّاسِ إِماماً قالَ وَمِنْ ذُرِّيَّتى قالَ لا يَنالُ عَهْدِى الظّالِمينَ)
(بقره / 124)

آيه تطهير


صفحه 239

عصمت امام در قرآن

مقدمه

آشنايى با مفهوم «امام » در قرآن و دلايل عصمت او در كتاب آسمانى از مباحث ارزنده قرآنى و كلامى است كه در اين مقاله به صورت گسترده مطرح مى گردد.
امام، در كتاب هاى كلامى به كسى مى گويند كه پس از درگذشت پيامبر زمام امور امت را به دست گيرد و انجام وظيفه نمايد.
در اين جا در ميان دانشمندان دو نظريه كاملاً متضاد وجود دارد، يكى در امام عصمت و پيراستگى از گناه را شرط اساسى مى داند، در حالى كه ديگرى در آن پس از اسلام، جز كاردانى و كارايى، چيزى را شرط نمى داند.

ريشه هاى اختلاف در عصمت امام

اين دو نظريه متضاد در مسأله «عصمت امام» از دو بينش متضاد درباره امام واختلاف در تحليل مفهوم «امامت» سرچشمه مى گيرد و اينكه معناى «خلافت پيامبر» چيست؟ وآيا جانشينى پيامبر مانند نبوّت يك مقام الهى است با اين تفاوت كه امام طرف وحى و پايه گذار شريعت نيست، يا يك منصب عرفى است بسان «وزارت» كه از جانب مردم و يا مقام ديگر به او داده مى شود؟

صفحه 240
در نظريه نخست «امام» يك انسان ملكوتى است كه تحت تربيت الهى قرار مى گيرد و به صورت انسان كامل در مى آيد، طبعاً در چنين انسانى، عصمت و پيراستگى از گناه مقوِّم مقام و موقعيت او خواهد بود در حالى كه در نظريه دوم، امام يك، انسان برگزيده از جانب مردم و يا مجلس و يا مقام متنفذى است كه به خاطر يك رشته علل و صلاحيت ها براى رهبرى مردم در مسائل زندگى و تأمين امنيت و اجراى عدالت و هماهنگ ساختن مؤسسات و سازمانها، برگزيده مى شود، در چنين فردى، بيش از همه چيز، لياقت و شايستگى، سياست وكاردانى، شرط است و امّا پرهيز از گناه در خلوت وجلوت، لزومى ندارد.
به خاطر اين دو بينش مختلف در معناى امامت و خلافت، در مسأله عصمت امام اختلاف شديد پديد آمده يكى آن را لازم و ديگرى آن را غير لازم اعلام مى نمايد.
اصولاً بسيارى از اختلافات موجود در باب امامت، ناشى از دو بينش متضاد در مسأله «حقيقت امامت» است، آن كس كه امامت را بسان نبوّت و رسالت يك مقام الهى و منصب معنوى مى داند، در امام به شرايطى مى انديشد كه حتى يك دهم آن را گروه متقابل كه امامت را يك منصب عرفى بسان منصب رياست جمهورى و نخست وزيرى مى دانند، تصور نمى كند، بلكه از اشتراط اينگونه شرايط بسيار، در شگفت مى مانند.
روى اين بيان تعجب نخواهيد كرد كه « ابوبكر باقلانى» پيشواى گروه اشاعره در باره «امام» چنين مى گويد: در خليفه، شرايط زير معتبر است:
1. قرشى باشد.
2. به اندازه يك قاضى آگاهى داشته باشد.

صفحه 241
3. نسبت به تاكتيك هاى جنگى و اداره سپاه وحفظ مرز و صيانت مركز و انتقام از ستمگر، آشنايى داشته باشد.1
وى سپس اضافه مى كند:
«لا ينخلع الإمام بفسقه وظلمه بغصب الأموال وضرب الابشار وتناول النفوس المحرمة وتضييع الحقوق وتعطيل الحدود، ولا يجب الخروج عليه، بل يجب وعظه وتخويفه وترك طاعته فى شىء ممّا يدعوا إليه من معاصى اللّه».
«هرگز امام با غصب اموال، زدن چهره ها، كشتن نفوس محترم، تضييع حقوق وعدم اجراى حدود; ازمقام و موقعيت خود بركنار نمى شود، بلكه بر امت است كه او را نصيحت كند و بترساند و در مورد گناه از او فرمان نبرد».
تفتازانى در شرح مقاصد مى گويد:
«إذا مات الإمام وتصدى للإمامة من يستجمع شرائطها من غير بيعة واستخلاف وقهر الناس بشوكته انعقدت الخلافة له، وكذا إذا كان فاسقاً أو جاهلاً على الأظهر إلاّ انّه يعصى فيما فعل ويجب طاعة الإمام ما لم يخالف حكم الشرع سواء كان عادلاً أو فاسقاً».2

1 . أن يكون قرشياً من صميم، أن يكون في العلم بمنزلة من يصلح أن يكون قاضياً من قضاة المسلمين، أن يكون ذا بصيرة بأمر الحرب وتدبير الجيوش والسرايا وسدّ الثغور وحماية البيضة وحفظ الإمامة والانتقام من ظالمها والأخذ لمظلومها(التمهيد، ص 18). اين كتاب نوشته : قاضى ابوبكر محمد بن طيب، متكلم عصر عضد الدوله ديلمى مى باشد كه در سال 403 در سن شصت وپنج سالگى درگذشته است. به كتاب «ريحانة الأدب» ج1، ص 222 تا 223 مراجعه شود.
2 . شرح مقاصد الطالبيين فى علم أُصول عقائد الدين، ط استانبول سال 1305، نوشته مسعود بن عمر بن عبد اللّه خراسانى كه در سال 712 در تفتازان متولد شد و در سال 791 يا 793 وفات يافت اين كتاب به صورت متن و شرح است و هر دو از خود ايشان مى باشد.

صفحه 242
«هرگاه امامى بميرد و امام ديگرى مقام خلافت را از طريق قهر و غلبه به دست آورد، اوخليفه اسلام خواهد بود، و همچنين است اگر فاسق شود يا به احكام جاهل باشد، چيزى كه هست اگر به كار نامشروع فرمان داد، اطاعت او لازم نيست، خواه عادل باشد، خواه فاسق».
گاهى برخى كه بينش صحيح ترى داشته اند، مى گويند كه امام بايد عادل باشد تا ستم نكند1. و در اصول و فروع مجتهد باشد، ولى در عين حال نه عصمت را شرط مى دانند و نه علم به تمام مسايل دين را.
برخى مى گويند: امام بايد در اصول و فروع دين مجتهد باشد، ولى اضافه مى كنند كه گروهى اين شرط را لازم نمى شمارند.2
با اين نوسان هايى كه در سخنان نويسندگان اين مكتب است، كه برخى عدالت را شرط دانسته وبرخى شرط نمى دانند; برخى مى گويند: علم امام بايد در حد علم يك قاضى باشد و برخى مى گويند كه امام بايد در اصول و فروع مجتهد باشد; با اين همه از مجموع سخنان آنان يك مطلب استفاده مى شود كه امام فردى است برخاسته از اين جامعه كه علم و آگاهى و عدالت و پيراستگى او در سطح خود امت است و يك فرد برخاسته از جانب خدا نيست چه بسا ممكن است كه در ميان امّت فرد آگاهتر و پاكتر از او باشد، ولى، هرگاه مردم كسى را براى اداره مقام امامت برگزينند، بايد از او اطاعت كنند، هر چند اطاعت او در مورد گناه و خلاف لازم نيست، بلكه حرام است.
روى همين اساس است كه پيروان اين مكتب معاويه ها و يزيدها و مروان ها و عبد الملك ها و هشام ها و يا مهدى عباسى و هارون عباسى را كه دستشان تا مرفق به خون ملت فرو مى رفت، و هر روز حمام خون راه

1 . المواقف، نگارش قاضى عضد الدين عبد الرحمان بن احمد ايجى متوفاى سال 756 مطبعة السعادة مصر، ط سال 1349، همراه با شرح سيد شريف جرجانى.
2 . مطارح الأنظار، تأليف شمس الدين محمود، متوفاى سال 749.

صفحه 243
مى انداختند، خليفه پيامبر دانسته و بر همگى به عنوان «امير المؤمنين» سلام مى كردند وحكم و رأى ايشان را نافذ مى دانستند.
امروز برخى از كشورهاى به اصطلاح اسلامى كه رنگ و قيافه حكومت اسلامى خود را حفظ كرده، خطيب در نماز جمعه زمامداران خود را به عنوان «امير المسلمين» ويا «امير المؤمنين» دعا مى كند ولو مصدر صدها خلاف و بزه فردى و اجتماعى باشد، و بر لزوم پيروى از چنين فردى با آيه زير استدلال مى كند:
(يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطيعُوا اللّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُولى الأَمْرِمِنْكُمْ...) .1
«اى اهل ايمان! از خدا و پيامبر و صاحبان فرمانِ از شما اطاعت كنيد».
ما فكر مى كنيم كه جمله هاى پيشين كه از اساتيد علم كلامِ اين گروه نقل كرديم، در نشان دادن واقعيت اين مكتب كافى باشد، ولى براى جلب اطمينان خوانندگان به حقيقت گفتار خود، چند فراز ديگر از عقيده نويسندگان آنان را نقل مى كنيم:
اسفراينى شافعى يكى از علل تحقق امامت را قهر و غلبه و به اصطلاح كودتاى سفيد ويا سرخ امام مى داند و مى گويد:
«بالقهر و الاستيلا ولو كان فاسقاً أو جاهلاً».2
«با قدرت و تسلط، هر چند فردمسلط، فاسق وجاهل به احكام وحدود اسلام باشد امامت تحقق مى پذيرد».
مؤلف «الوقاية في فقه الحنفية» مسأله اى را طرح كرده كه نمايى روشن از

1 . نساء/59.
2 . دلائل الصدق، ج2، ص 12.

صفحه 244
مقام امامت درنظر اوست، وى مى گويد:
«انّه لا يحَدُّ الإمام حدّالشرب لانّه نائب للّه».1
«اگر امام، شراب خورد، حد شرابخوار بر او اجرا نمى شود; زيرا او نماينده خدا است».
شارح«العقائد النسفية» بر مدعاى خود كه گناه و آلودگى امام موجب عزل و بركنارى او نمى گردد2 اين چنين استدلال مى كند:
«لا ينعزل الإمام بالفسق والجور لانّه قد ظهر الفسق والجور فى الأئمّة والأُمراء بعد الخلفاء و السلف كانوا ينقادون بهم».
«امام بر اثر آلودگى به گناه و ستم، از مقام امامت بركنار نمى شود; زيرا از پيشوايان و اميران اسلام كه پس از خلفا بودند، گناه، آشكار گرديد و امت اسلام همگى از آنان اطاعت مى كردند».
نتيجه چنين مكتبى، ظهور واقعه كربلا وحادثه حَرّه مدينه و تسلط حَجّاج ها و سفّاح ها برجان و مال و ملت مى باشد، و كسانى كه در راه آنان مى جنگيدند و شمشير مى زدند، خود را مجاهد فى سبيل اللّه مى دانستند كه خدا به آنان وعده بهشت داده است.

مقام امامت در مكتب شيعه

مقام امامت در مكتب شيعه به گونه اى ديگر است. در اين مكتب، مقام امامت يك مقام و منصب الهى است كه بايد متصدى و مسئول آن را، خدا مشخص سازد.
به عبارت ديگر: همان طور كه مقام نبوّت، يك مقام و منصب الهى است و بايد نبىّو پيامبر را خداوند تعيين نمايد و هرگز امكان ندارد فردى از

1 . دلائل الصدق، ج2، ص 12.
2 . دلائل الصدق، ج2، ص 12.

صفحه 245
طريق گزينش مردم به مقام نبوّت برسد، همچنين مقام امامت، يك مقام الهى است كه هرگز فردى از طريق انتخاب مردم و يا انتخاب اهل حل و عقد وجلسه شورى به مقام امامت نمى رسد.
مردم در برابر پيامبر به دو دسته تقسيم مى شوند: مؤمن و كافر، و هرگز مردم بسان حكومت هاى دموكراتيك برنامه اى ندارند كه فردى را براى پيامبرى انتخاب كنند، و يا انتخاب نكنند، بلكه بحث از انتخاب، اتفاق آرا، اكثريت و شورا در اين مورد بى معنى است در اينجا مسأله شناخت وعدم شناخت، ايمان وانكار، تصديق وتكذيب مطرح است.
اگر همه مردم جهان در يك انتخابات كاملاً آزاد«مسيلمه كذاب» را به اتفاق نظر براى نبوت برگزينند، وبر پيامبر اسلام يك رأى هم ندهند، دموكرات ترين و روشنفكرترين ليبرال، نبايد براى چنين گزينش و ردى، پشيزى ارزش قائل شود.
در اين جا مسايلى مانند وراثت، انتصاب(از طريق مقام بشرى)، انتخاب، غلبه و پيروزى كانديداتورها و... بى معنى است.
عين اين مطلب در امام نيز حكم فرماست; امامت و به تعبير صحيح تر «ملاك امامت» واقعيتى است در امام، همچنان كه نبوّت حقيقتى است در پيامبر، و نبوغ واقعيتى است در نابغه، از اين جهت بايد رفت و نبى ونابغه را شناخت، گاهى مردم راه شناسايى موضوعى را در اختيار دارند و الماس را از سنگهاى قيمتى مى شناسند و آن را از شيشه و الماس تقلبى و بلور والماس مصنوعى تشخيص مى دهند، ولى گاهى در مردم چنين تشخيصى وجود ندارد، بلكه بايد از طريق خدا به مردم معرفى گردد، وهرگز سنت واشرافيت و انتخابات قلابى و فضيلت تراشيهاى بى مبنا و تعيين رسمى به وسيله عوامل

صفحه 246
داخلى و خارجى، ملاك نيل به اين مقام نيست.
كمى اين حقيقت را بيشتر بشكافيم و روشن كنيم كه چرا مقام امامت بالاتر و برتر از موضوع انتخاب و گزينش است.
اصولاً دو نوع مقام داريم:
مقام و منصبى كه به وسيله يك عامل خارجى تحقق مى پذيرد، مانند وكالت كه از طريق انتخاب و اخذ رأى انجام مى گيرد، همچنان كه از طريق نصب يك مقام بالا و برتر صورت مى پذيرد.
نوع ديگر از مقامات داريم كه هرگز با انتخاب افراد ونصب مقام برتر صورت نمى پذيرد مثلاً يك نابغه، يك پارسا، يك شاعر، يك نويسنده، يك مخترع يك مكتشف بزرگ و... مقامش انتخابى يا انتصابى نيست يك قهرمان ورزش، نه با انتخاب تعيين مى شود و نه كانديدا شدن درباره او معناى صحيحى دارد، اگر منصوب بشود يا نشود، برگزيده گردد يا نگردد، نابغه نابغه است و نويسنده نويسنده، ولو هيچ فرد و مقامى به نبوغ او پى نبرد و هيچ فرد و مقامى او را تأييد ننمايد.
ابن سينا نابغه فلسفه مشاء و شهاب الدين سهروردى استاد فلسفه اشراق است، سيبويه بزرگ مرد جهان ادب عرب است، محقق حلى استاد فقه شيعه است و... اين مقامات و مناصب جزو ذات آنهاست، با تصويب و رأى گيرى حاصل نمى شود، و به اصطلاح فلسفه: از امور «حقيقى وواقعى» است، نه «اعتبارى و جعلى».
اگر در مكتب تشيع مى گويند: امام بايد از جانب خدا منصوب گردد، مقصود اين است كه :فردى كه شرايط رهبرى در او جمع است، به مردم معرفى گردد و در حقيقت، نصب الهى وسيله تشخيص مردم است، نه تعيين فردى براى خلافت; زيرا صاحب اين مقام در واقع مردد نيست تا معين گردد، بلكه

صفحه 247
حق با صاحب حق ملازم مى باشد، فقط پرده جهل روى آن را گرفته، آن هم به وسيله وحى آسمانى برطرف مى گردد.
اصولاً لفظ «نصب» و انتصاب و... در نظام طاغوتى، در مواردى به كار مى رود كه با استبداد و خودسرى، با سلب حريّت و آزادى، با سلب حقوق از ديگران همراه باشد; استعمال اين لفظ در مسايل عقيدتى بر اثر «تداعى معانى» مفاهيم غير صحيحى را همراه دارد. از اين جهت به توضيح اين قسمت مى پردازيم، تا روشن گردد كه انتصابى داريم و انتصابى!
انتصاب افراد غير لايق، در نظام هاى ياد شده، براى اشغال كرسى هاى شورا و سنا، موجب محروميت لايق ها و شايسته هاست، ولى انتصاب الهى به معناى ارائه طريق براى شناسايى فرد لايق و شايسته است كه مى تواند مسئوليت رهبرى امت را در تمام شؤون مادى و معنوى به عهده بگيرد و كاروان بشرى را به كمال مطلوب خود برساند و اگر چنين انتصابى نبود، يعنى فرد لايق و شايسته اى از جانب خدا معين نمى شد، دين تكميل نمى گشت و دليل با توجه به خلأاى كه با درگذشت رسول گرامى پيش مى آيد روشن مى گردد در پايان يادآور مى شويم كه در ميان دانشمندان اهل تسنّن، ابن خلدون در مقدمه خود توانسته است كه حقيقت و واقعيّت دو مكتب را با عبارت كوتاه منعكس كند.
وى امامت را از نظر اهل تسنن چنين تعريف مى كند:
«الإمامة، المصالح العامة التى تفوض إلى نظر الأُمّة ويتعيّن القائم لها بتعيينهم».
«امامت در نظر اهل تسنن از مصالح همگانى است كه به خود امت بستگى دارد هر كس را تعيين كردند او پيشوا خواهد بود».
«الإمامة لدى الشعية: ركن الدين وقاعدة الإسلام ولا يجوز لنبى اغفاله ولا

صفحه 248
تفويضه إلى الأُمّة،بل يجب عليه تعيين الإمام لهم و يكون معصوماً من الكبائر والصغائر».1
«امامت،ستون و پايه دين است، بر پيامبر جايز نيست آن را ناديده بگيرد و به امت واگذار كند، بلكه بايد امام را تعيين كند و بايد ازگناهان كبيره و صغيره مصون باشد».
به عبارت روشن تر: امامت و پيشوايى پس از پيامبر اداره وظايف مقام رسالت است و امام، تمام وظايفى را كه رسول و پيامبر برعهده دارد، بر عهده مى گيرد2 تنها تفاوتى كه رسول و امام دارند اين است كه پيامبر پايه گذار دين و طرف وحى الهى و داراى كتاب است، و امام منهاى اين جهت و يا جهات ديگر، نسخه دوم پيامبر، مبيّن و بيانگر اصول و فروع، حافظ و نگهبان دين از تحريف، مرجع كليه امور دينى و دنيوى و تعقيب كننده تمام وظايف مقام نبوت به عنوان جانشينى پيامبر است.
در اين نظر و ديد كه امامت، ادامه وظايف رسالت مى باشد و امام نسخه دوم پيامبر ـ منهاى نبوّت و نزول وحى آسمانى ـ است، بايد امام علاوه بر شرايط گذشته دو شرط ديگر را نيز دارا باشد:
1. اعلم امت و آگاه ترين فرد نسبت به اصول و فروع اسلام بوده و علم او از افرادعادى مكتسب نباشد، تا بتواند مبيّن اصول و فروع اسلام و برطرف كننده كليه نيازهاى علمى و معنوى امت، گردد و امت با وجود او به كسى و

1 . مقدمه ابن خلدون، طبع المكتبة التجارية، مصر، ص 196.
2 . از نظر دقيق تر: امامتِ پس ازپيامبر، ادامه مقام امامتِ پيامبر گرامى است، وبا درگذشت پيامبر اسلام، نبوّت و رسالت پايان پذيرفت ولى امامت او، به وسيله امامان بعدى ادامه داشت. و اگر گاهى گفته مى شود: «امامت» ادامه وظايف «رسالت» است يك نوع «مسامحه» است، در حقيقت «امامت» امام، پس از درگذشت رسول گرامى، ادامه «امامت» پيامبر گرامى مى باشد و چنان كه در آينده خواهد آمد، رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم) علاوه بر مقام «نبوّت» و «رسالت» داراى مقام «امامت» بود مانند «ابراهيم خليل(عليه السلام) ».

صفحه 249
مقامى نيازمند نشود.
به عبارت ديگر: داشتن آگاهى و اطلاعاتى وسيع تر نسبت به معارف واصول و كليه فروع و احكام اسلام; زيرا بدون چنين علم وسيعى نمى تواند خلأاى راكه از رفتن پيامبر در جامعه اسلامى پديد مى آيد، پر كند.
2. مصونيت از گناه و پيراستگى از خطا; زيرا بدون داشتن عصمت نمى تواند اعتماد مردم را به گفتار و رفتار خود جلب كند والگويى براى مردم باشد همچنان كه بدون مقام عصمت نمى تواند در قلوب و ارواح نفوذ كند، بنابر اين امام به خاطر دو جهت ـ جلب اعتماد مردم، نفوذ در افكار وانديشه ها ـ بايد از تمام لغزشهاى عمدى و سهوى مصون بوده باشد.1
همان طور كه در اين مكتب، شرايط امام افزايش يافت ـ علاوه بر لياقت و كاردانى و عدل و دادگرى دو شرط ديگر به نام «علم وسيع» و «عصمت» بر شرايط وى اضافه گرديد ـ همچنين وظيفه امام در اين مكتب، علاوه بر تأمين عدالت اجتماعى وتحكيم امنيت و گسترش اسلام، و ديگر امور متشابه، مسئول دو موضوع زير نيز مى باشد:
1. بيان اصول و فروع اسلام و رفع هر نوع نيازمنديهاى علمى و فكرى و سياسى جامعه اسلامى.
2. صيانت دين از هر نوع تحريف، تا معارف و احكام دين به صورت دست نخورده به دست مردم برسد، و از اسلاف به اخلاف منتقل گردد و سوداگران و بازرگانان حديث و تاريخ و دشمنان خارجى با حقايق دين بازى ننمايند.

1 . با توجه به اين كه «امام » مبيّن احكام، حوادث نوظهور، و مفسر آيات قرآن، و... يعنى داراى وظايفى مانند وظايف پيامبر است طبعاً دلايل عقلى حاكم بر لزوم عصمت در «پيامبران» درباره او نيز حاكم است.(دقت بفرماييد).

صفحه 250

دليل عصمت امام

بحث هاى پيش ماهيت دو مكتب را در مسأله «امامت» و جانشينى پيامبر به گونه اى روشن ساخت و معلوم شد كه چرا «عصمت» شرط مقوم «امام» در بينش شيعى است، در حالى كه در نظر اهل سنت چنين شرطى مايه شگفتى مى باشد.
اصولاً خاصيت بينش شيعى ـ كه امامت را، ادامه انجام وظيفه مقام نبوّت و رسالت مى داند، و اينكه منهاى تأسيس دين و طرف وحى بودن، كليه وظايف نبى اكرم به امام محول است ـ اين است كه امام پس از وى، مانند خود او معصوم باشد و در غير اين صورت نمى تواند به وظايف محوله ادامه دهد; در حالى كه مقتضاى بينش سُنّى ـ كه مقام امامت را بسان مقام رياست جمهورى و نخست وزيرى تلقى مى كند ـ اين است كه در آن درايت و كفايت در اداره كشور، اكتفا مى ورزند، هر چند به انجام ديگر وظايف مقام نبوّت و رسالت قادر نباشد.
در كتابهاى ملل و نحل ويا نوشته هاى كلامى اهل سنت يكى از نقاط ضعف مذهب شيعه در نظر آنان اين است كه به عصمت على و فرزندان او عقيده دارند، و از اين عقيده وحشت زده و متعجب مى شوند همانطور كه ما (مثلاً) از شنيدن نظريه «جبريه» در تعجب و شگفت فرو مى رويم.
علت شگفتى آنان اين است كه به مسأله امامت از دريچه فكر خود مى نگرند و آن را يك مقام عادى و امام را يك شخصيت معمولى تلقى مى كنند! البتّه با اين بينش، عقيده به عصمت على و فرزندان او جز شگفتى پيامدى نخواهد داشت.
در حالى كه در بينش شيعه، كه امام مانند پيامبر واسطه نزول فيض معنوى از جانب خدا به امت است، كوچك ترين تعجّبى در كار نخواهد بود.

صفحه 251
و از اين بحث دو نتيجه گرفته شد:
1. مقام امامت پس از پيامبر گرامى، يك مقام تنصيصى است; زيرا يك فرد عادى هر چند از نظر دانش و بينش در رتبه عادى باشد، تا تحت تربيت الهى قرار نگيرد و علوم نبوى را از طريق غيب اخذ نكند، به سدّاين خلأها و رفع اين مشكلات موفق نمى گردد.
2. تا جانشين پيامبر، از خلاف و گناه، بلكه از خطا و اشتباه و لو در قلمرو امور مربوط به شريعت، معصوم نباشد، هرگز نمى تواند به اين وظايف قيام و اين خلأها را پر كند.
بنابر اين ، تربيت الهى و علوم گسترده و مافوق عادى و عصمت از گناه و لغزش، شرط اساسىِ بيان احكام نوظهور، تفسير مقاصد آيات قرآن، و پاسخ گويى به شبهات واشكالات وصيانت دين از هر نوع تحريف است.
گذشته بر اين، كليه دلايل عقلى كه در عصمت پيامبر مطرح گرديد، مانند: تحقق اهداف بعثت، جلب اعتماد مردم، همگى به نحوى در مورد امام در بينش شيعى حاكم مى باشد. و اگر بخواهيم اين دليل را در قالب عبارت فشرده بريزيم بايد بگوييم: معصوم بودن امام لازمه مكتبى است كه مقام امامت را، ادامه دهنده وظايف رسالت يا ادامه مقام امامت پيامبر تلقّى مى كند و چنين ادامه اى، بدون عصمت امام، امكان پذير نيست.
اكنون وقت آن رسيده است كه همين دليل گذشته را به گونه ديگر و يا به صورت مشروح تر مطرح نماييم و آن اينكه:
با رحلت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) يك رشته خلأهايى در جامعه پديد مى آيد و سدّ اين خلأها بدون وجود امام معصوم امكان پذير نيست.
و به ديگر سخن:اگر پر كردن اين خلأها كه هم اكنون، به شرح آن مى پردازيم لازم و ضرورى مى باشد حتماً بايد با وجود يك امام معصوم پر شود،

صفحه 252
و گرنه براى فرد عادى، چنين امكانى وجود ندارد.
اينك بيان اين خلأها:1
1. بيان احكام حوادث نوظهور كه هرگز سابقه اى نداشته است.
2. تفسير مقاصد و اهداف آيات قرآن.
3. پاسخ گويى به شبهات واشكالات.
4. صيانت و حفاظت آيين اسلام از هر نوع تحريف.
اينها وظايفى بود كه پيامبر گرامى در عصر خويش به آنها قيام نموده و خلأهاى موجود از اين طرق را مسدود مى ساخت. اينك ما به ترتيب به توضيح اجمالى اين وظايف مى پردازيم:
الف.پيامبر بيانگر حكم هر نوع حادثه نوظهورى بود كه رخ مى داد و اين نياز پس از پيامبر گرامى نيز ادامه داشته و امت اسلامى شديداً به شخصيتى كه مبيِّن احكام و حوادث نوظهورى باشد كه هرگز در زمان پيامبر گرامى رخ نداده و سابقه نداشته است، نيازمند بودند و در بسيارى از مسايل درمانده شده و به دامن اين و آن پناه مى بردند، و سرانجام با يك سلسله دلايل ظنى و پندارى، خود را قانع كرده و به اصطلاح سر و ته آن را بند مى آوردند.
ب. پيامبر گرامى در حال حيات خود به توضيح بخشى از آيات و تشريح ابعاد قسمتى از آيات مى پرداخت و اين نياز پس از رحلت پيامبر گرامى از بين نرفته و مسلمانان در تفسير قسمتى از آيات دچار اختلاف و دو دستگى

1 . پيامبر حاكم امت و رئيس دولت اسلامى است، و با درگذشت او خلأاى از اين جهت، در جامعه اسلامى پيش نمى آيد، زيرا بنابر هر دو نظر (تنصيصى ـ انتخابى) سرانجام اين كار زمين نمى ماند و شخصى زمام امور را به دست مى گيرد، از اين جهت به اين خلأ در متن اشاره نشد.

صفحه 253
شدند حتى در آياتى مربوط به وضو، حدّ سارق و فرايض، اختلاف نظر شديدى پيدا كردند.
ج. رسول خدا به شبهات يهود و نصارى و ديگر ملل جهان كه در مدينه مى زيستند و يا به آنجا رفت و آمد مى كردند پاسخ مى گفت و آيه مربوط به ابطال الوهيت عيسى (عليه السلام)1 و غير آن،گواه زنده بر اين مطلب است و اين نياز، پس از رحلت رسول خدا، به قوت خود باقى بود و سيل شبهات از طريق احبار يهود و نصارى، و ديگر ملل جهان بر سرزمين مدينه سرازير بود، و تاريخ زندگى خلفا و عجز و ناتوانى بسيارى از ياران پيامبر از حلّ شبهات اجانب و بيگانگان گواه روشنى بر بقاى چنين نيازى بود.
د. حفظ و صيانت آيين اسلام از تحريف محرفان و جعلِوضاعان مسأله اى است كه نمى توان از آن به سادگى گذشت، در زمان پيامبر، تحريف و جعل حديث كم و بيش وجود داشت و پس از درگذشت پيامبر، رواج بيشترى پيدا كرد. البتّه هر نوع تحريفى با مراجعه به پيامبر گرامى، خنثى مى شد ولى پس از درگذشت پيامبر، نبودن يك مرجع معصوم(يا به تعبير صحيح تر: عدم مراجعه به فرد معصوم) كه بتوان از طريق مراجعه به او صحيح را از غير صحيح تميز داد، مشكل بزرگى را در جامعه به وجود آورد، و احاديث زيادى در زمينه هاى مختلف وارد احاديث پيامبر گرديد كه چهره تاريخ حديث را در صدر اسلام دگرگون ساخت.
گذشته از اين، مسأله تحريف، اختصاص به موضوع حديث ندارد، پيدايش فرقه هاى گوناگون پس از رحلت پيامبر، كه تاريخ ملل و نحل، شاهد گوياى آن است، گواه روشنى بر وجود تحريف در اصول و فروع است، و هنوز چيزى از رحلت پيامبر نگذشته بود كه فرقه سازى وگروه بازى در فروع و اصول

1 . آل عمران/59.

صفحه 254
پى ريزى گرديد و مسلمانان به هفتاد و دو ملت يا بيشتر منشعب شدند كه تنها يكى از آن بر حق بوده و بقيه بر باطلند.
اين اشكالات و مشكلات با وجود ارزشمند پيامبر گرامى، برطرف مى شد ولى پس از درگذشت وى اين مشكلات باقى مى ماند، مگر اينكه خليفه و جانشين او مانند خود او فيض بخش و كمال آفرين باشد و در غير اين صورت امت اسلامى از چنين فيضى محروم بوده و جانشين او نيز، جانشين واقعى نخواهد بود.
اين نقيصه ها هرگز با امام منتخب مردم بر طرف نمى گردد، بلكه با امام و خليفه اى برطرف مى شود كه مانند پيامبر از تربيت الهى بهره اى داشته و از علم سرشار و عصمت و مصونيت خدايى برخوردار باشد و در غير اين صورت اين نقايص به قوت خود باقى خواهد بود و شناخت چنين فردى مانند پيامبر، بدون تنصيص الهى و معرفى او امكان پذير نيست; زيرا خدا بايد قبلاً با تربيت و تعليم هاى خارق العاده، چنين فردى را براى امت تدارك ببيند، آنگاه در موقع مناسب از طريق پيامبر معرفى كند.
اين نوع محاسبات كه فشرده آن را در اين جا آورديم، و صورت گسترده آن را در كتاب «پيشوايى از نظر اسلام» كه در امامت نوشته شده است، نيز آورده ايم علاوه بر تنصيصى بودن مقام امامت، عصمت امام را نيز روشن مى سازد و چون در بحث عصمت پيامبر به توضيح دلايل عقلى عصمت پرداختيم، ديگر در اينجا به اختصار برگزار مى كنيم. و از آن دلايل كه در باره امام نيز حاكم است سخن نمى گوييم.
اگر بر عصمت مجموع پيامبران و يا خصوص پيامبر گرامى يك سلسله آيات قرآن گواهى مى دهند، بر عصمت و پيراستگى «امام» به صورت كلى نيز آياتى دلالت دارند.

صفحه 255
و در اين مورد به تشريح دو آيه مى پردازيم:
1. آيه مربوط به امامت «ابراهيم».
2. آيه مربوط به تطهير «اهل بيت».
و از تشريح آيات ديگر كه ممكن است بتوان با آنها بر عصمت امام استدلال كرد، خوددارى مى نماييم.

صفحه 256

آيه ابتلاء و عصمت امام

آيات موضوع

1. (وَإِذِ ابْتَلى إِبْراهيمَ رَبُّهُ بِكَلِمات فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّى جاعِلُكَ لِلنّاسِ إِماماً قالَ وَمِنْ ذُرِّيَّتى قالَ لا يَنالُ عَهْدِ يالظّالِمينَ)(بقره/124)
2. (فَتَلَقّى آدَمُ مِنْ رَبِّهِ كَلِمات فَتابَ عَلَيْهِ...) (بقره/37)
3. (وَلَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَىْء مِنَ الْخَوفِ وَالْجُوعِ وَنَقْص مِنَ الأَمْوالِ وَالأَنْفُسِ وَالثَّمَراتِوَبَشِّرِ الصّابِرينَ) (بقره/155)
4. (...فَبَعَثَ اللّهُ النَّبِيِّينَ مُبَشِّرينَ وَمُنْذِرِينَ...) (بقره/213)
5.(...وَآتيهُ اللّهُ الْمُلْكَ وَالحِكْمَةَ وَعَلَّمَهُ مِمّا يَشاءُ...)(بقره/251)
6.(...إِنَّ اللّهَ قَدْبَعَثَ لَكُمْ طالُوتَ مَلِكاً قالُوا أَنّى يَكُونُ لَهُالْمُلْكُ عَلَيْنا وَنَحْنُ أَحَقُّ بِالْمُلْكِ مِنْهُ وَلَمْ يُؤْتَ سَعَةً

صفحه 257
مِنَ الْمالِ قالَ إِنَّ اللّهَ اصْطَفيهُ عَلَيْكُمْ وَزادَهُ بَسْطَةً فِيالْعِلْمِ وَالْجِسْمِ وَاللّهُ يُؤْتِى مُلْكَهُ مَنْ يَشاءُ وَاللّه واسِعٌ عَليمٌ)(بقره/247)
7.(...إِنِّى جاعِلُكَ لِلنّاسِ إِماماً...)(بقره/124)
8. (...أَوْفُوا بِعَهْدى أُوفِ بِعَهْدِكُمْ...)(بقره/40)
9.(...وَعَهِدْنا إِلى إِبْراهيمَ وَإِسْماعيلَ أَنْ طَهِّرا بَيْتِىَ لِلطّائفينَ...) (بقره/125)
10.(ما كانَ إِبْراهيمُ يَهُودِيّاً وَلا نَصْرانيّاً ولكِنْ كانَ حَنِيفاً مُسْلِماً وَما كانَ مِنَ الْمُشْرِكينَ) (آل عمران/67)
11. (إِنَّ أَولَى النّاسِ بِإِبْراهيمَ لَلَّذِينَ اتَّبَعُوهُ وَهذا النَّبِىُّ وَالَّذِينَ آمَنُوا وَاللّهُ وَلِىُّ الْمُؤْمِنِينَ) (آل عمران/68)
12. (...قُلْ أَطيعُوا اللّهَ وَالرَّسُولَ...) (آل عمران/32).
13.(...وَللّهِ عَلَى النّاسِ حِجُّ الْبَيْتِ مَنِ اسْتَطاعَ إِلَيْهِ سَبيلاً...) (آل عمران/97)
14.(يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطيعُوا اللّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُولى الأَمْرِمِنْكُمْ...) (نساء/59)
15.(وَمَنْ يُطِعِ اللّهَ وَالرَّسُولَ فَأُولئِكَ مَعَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللّهُ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبِيِّينَ وَالصِّدّيقينَ وَالشُّهَداءِوَالصّالِحينَ وَحَسُنَ أُولئِكَ رَفيقاً) (نساء/69)
16. (...وَاتَّخَذَ اللّهُ إِبْراهيمَ خَليلاً)(نساء/125)

صفحه 258
17. (مَنْ يُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اللّهَ...)(نساء/80)
18.(وَما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُول إِلاّ لِيُطاعَ بِإِذْنِ اللّهِ...)(نساء/64)
19.(أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذينَ أُوتُوا نَصيباً مِنَ الْكِتابِ يُؤْمِنُونَ بِالْجِبْتِ وَالطّاغُوتِ وَيَقُولُونَ لِلَّذِينَ كَفَرُوا هؤلاء أَهْدى مِنَالَّذينَ آمَنُوا سَبيلاً) (نساء/51)
20. (أَمْ يَحْسُدُونَ النّاسَ عَلى ما اتيهُمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ فَقَدْآتَيْنا آلَ إِبْراهيمَ الْكِتابَ وَالْحِكْمَةَ وَآتَيْناهُمْ مُلْكاً عَظيماً)(نساء/54)
21. (...آتَيْناهُمْ مُلكاً عَظيماً) (نساء/54)
22.(...وَأُمَّهاتُ نِسائِكُمْ...) (نساء/23)
23. (...فَإِنْ تَوَلَّيْتُمْ فَاعْلَمُوا أَنَّما عَلى رَسُولِنَا الْبَلاغُ الْمُبينُ) (مائده/92)
24.(...اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللّهِ عَلَيْكُمْ إِذْجَعَلَ فيكُمْ أَنْبياءَ وَجَعَلَكُمْ مُلُوكاً...)(مائده/20)
25. (...وَجَعَلَكُمْ مُلُوكاً...) (مائده/20)
26.(...السّارِقُ وَالسّارِقَةُ فَاقْطَعُوا أَيْدِيَهُما... )(مائده/38)
27.(وَلْيَحْكُمْ أَهْلُ الاِْنْجِيلِ بِما أَنْزَلَ اللّهُ فيهِ...)(مائده/47)

صفحه 259
28. (...قُلِ الاَْنْفالُ للّهِ وَالرَّسُولِ...) (انفال/1)
29.(اَلتّائِبُونَ الْعابِدُونَ الْحامِدُونَ...)(توبه/112)
30. (...ما عَلَى الْمُحْسِنينَ مِنْ سَبيل...)(توبه/91)
31. (يَقْدُمُ قَوْمَهُ يَوْمَ القِيامَةِ فَأَوْرَدَهُمُ النّارَ...) (هود/98)
32. (...وَمِنْ قَبْلِهِ كِتابُ مُوسى إِماماً وَرَحْمَةً...)(هود/17)
33.(...قالُوا لا تَخَفْ إِنّا أُرْسِلْنا إِلى قَوْمِ لُوط* وَامْرَأَتُهُ قائِمَةٌ فَضَحِكَتْ فَبَشَّرناها بِإِسْحاقَ وَمِنْ وَراءِ إِسْحاقَ يَعْقُوبَ)(هود/70ـ71)
34. (وَلا تَرْكَنُوا إِلَى الَّذِينَ ظَلَمُوا...)(هود/113)
35.(...أَتَعْجَبينَ مِنْ أَمْرِ اللّهِ رَحْمَتُ اللّهِ وَبَرَكاتُهُ عَلَيْكُمْ أَهْلَ الْبَيْتِ إِنَّهُ حَميدٌ مَجيدٌ) (هود/73)
36.(رَبِّ قَدْآتَيْتَنى مِنَ الْمُلْكِ وَعلَّمْتَنى مِنْ تَأْوِيلِ الأَحاديثِ...) (يوسف/101)
37. (يُوسُفُ أَعْرِضْ عَنْ هذا وَاسْتَغْفِرى لِذَنْبِكِ إِنَّكِ كُنْتِ مِنَ الْخاطِئينَ)(يوسف/29)
38. (اَلْحَمْدُ للّهِ الَّذى وَهَبَ لى عَلَى الكِبَرِ إِسْماعِيلَ وَإِسْحاقَ إِنَّ رَبِّى لَسَمِيعُ الدُّعاءِ) (ابراهيم/39)
39. (...فَانْتَقَمْنا مِنْهُمْ وَإِنَّهُما لَبِإِمام مُبين)(حجر/79)
40.(قالُوا لا تَوْجَلْ إِنّا نُبَشِّرُكَ بِغُلام عَلِيم*قالَ أَبَشَّرْتُمُونى

صفحه 260
عَلى أَنْ مَسَّنِىَ الكِبَرُ فَبِمَ تُبَشِّرونَ)(حجر/53ـ54)
41.(مَنْ عَمِلَ صالِحاً مِنْ ذَكَر أَوْ أُنْثى وَهُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَياةً طَيِّبَةً...) (نحل/97)
42.(ثُمَّ أَوْحَيْنا إِلَيْكَ أَنِ اتَّبِعْ مِلَّةَ إِبْراهيمَ حَنِيفاً وَما كانَ مِنَ الْمُشْرِكينَ) (نحل/123)
43.(...وَأَنْزَلْنا إِلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنّاسِ ما نُزِّلَ إِلَيْهِمْ وَلَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرونَ) (نحل/44)
44.(يَوْمَ نَدْعُوا كُلَّ أُناس بِإِمامِهِمْ...)(اسراء/71)
45.(وَلَقَدْعَهِدْنا إِلى آدَمَ مِنْ قَبْلُ فَنَسِىَ وَلَمْ نَجِدْلَهُ عَزْماً)(طه/115)
46. (...إِنّى كُنْتُ مِنَ الظّالِمينَ) (انبياء/87)
47.(وَوَهَبْنا لَهُ إِسْحاقَ وَيَعْقُوبَ نافِلَةً وَ كُلاًّ جَعَلْنا صالِحِينَ* وَجَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا...)(انبياء/72ـ73)
48.(...جاهِدُوا فِى اللّهِ حَقَّ جِهادِهِ هُوَ اجْتَبيكُمْ وَما جَعَلَ عَلَيْكُمْ فِى الدِّينِ مِنْ حَرَج مِلَّةَ أَبيكُمْ إِبْراهيمَ هُوَ سَمّيكُمُالْمُسْلِمِينَ مِنْ قَبْلُ...) (حج/78)
49.(الَّذِينَ هُمْ فى صَلاتِهِمْ خاشِعُونَ*وَالَّذِينَ هُمْ عَنِاللَّغْوِ مُعْرِضُونَ...) (مؤمنون/2ـ9)
50.(اَلزّانِيَةُ والزّانى فَاجْلِدُوا كُلَّ واحِد مِنْهُما مائَةَ

صفحه 261
جَلْدَة...) (نور/2)
51.(وَجَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَدْعُونَ إِلَى النّارِ وَيَوْمَ القِيامَةِ لايُنْصَرُونَ) (قصص/41)
52.(...هذا مِنْ عَمَلِ الشَّيْطانِ إِنَّهُ عَدُوٌّ مُضِلٌّ مُبينٌ)(قصص/15)
53.(...هَلْ أَدُلُّكُمْ عَلى أَهْلِ بَيْت يَكْفُلُونَهُ لَكُمْ...)(قصص/12)
54. (...يا بُنَىَّ لا تُشْرِكْ بِاللّهِ إِنَّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظيمٌ)(لقمان/13)
55.( وَجَعَلْنا مِنْهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا لَمّا صَبَرُوا...)(سجده/24)
56.(وَلَقَدْ آتَيْنا مُوسَى الكِتابَ فَلا تَكُنْ فى مِرْيَة مِنْ لِقائهِِ وَجَعَلْناهُ هُدىً لِبَنى إِسْرائيل* وَجَعَلْنا مِنْهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا لمّا صَبَرُوا...) (سجده/23ـ24)
57.(النَّبِىُّ أُولى بِالْمُؤْمِنينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ...)(احزاب/6)
58 . (فَراغَ عَلَيْهِمْ ضَرْراً بِاليَمِينِ) (صافّات / 93)
59.(...فَأَلْقُوهُ فِى الْجَحيمِ) (صافات/97)
60.(وَقالَ إِنّى ذاهِبٌ إِلى رَبّى سَيَهْدِينِ * رَبِّ هَبْ لى مِنَ الصّالِحينَ* فَبَشَّرناهُ بِغُلام حَليم* فَلَمّا بَلَغَ مَعَهُالسَّعْىَ...)(صافات/99ـ 102)

صفحه 262
61.(...يا بُنَىَّ إِنِّى أَرى فِى المَنامِ أَنّى أَذْبَحُكَ...)(صافات/102)
62. (إِنَّ هذا لَهُوَ الْبَلاءُ الْمُبينُ) (صافات/106)
63. (وَشَدَدْنا مُلْكَهُ وَآتَيْناهُ الْحِكْمَةَ وَفَصْلَ الْخِطابِ)(ص/20)
64. (...وَهَبْ لِى مُلْكاً لا يَنْبَغى لأَحَدمِنْ بَعْدى إِنَّكَ أَنْتَ الْوَهّابُ) (ص/35)
65. (...قُلْ لا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِى الْقُربى...) (شورى/23)
66.(...أَلَيْسَ لى مُلْكُ مِصْرَ وَهذِهِ الأَنْهارُ تَجْرى مِنْ تَحْتى...) (زخرف/51)
67. (...يُريدُونَ أَنْ يُبَدِّلُوا كَلامَ اللّهِ ...)(فتح/15)
68. (الَّذينَ هُمْ عَلى صَلاتِهِمْ دائِمُونَ)(معارج/23)
69.(فَذَكِّرْ إِنَّما أَنْتَ مُذَكِّرٌ* لَسْتَ عَلَيْهِمْ بِمُصَيْطِر)(غاشيه/21ـ22)

ترجمه آيات

1. «آنگاه كه پروردگار ابراهيم او را با پاره اى از تكاليف و امور، آزمود، خدا (يا ابراهيم) آنها را به پايان رسانيد(و به خوبى از عهده امتحان بر آمد) خدا گفت: تو را براى مردم امام قرار مى دهم، گفت از فرزندانم نيز امام قرار بده، فرمود: عهد من به ستمگران نمى رسد».
2.«آدم از پروردگار خود كلماتى را دريافت كرد و خدا نيز از نظر رحمت

صفحه 263
به او بازگشت».
3.«ما شما را، به وسيله ترس و گرسنگى و نقصان دارايى ونفوس و ميوه ها مى آزماييم، به افراد با استقامت بشارت بده».
4.«پيامبران را برانگيخت در حالى كه نويد و بيم مى دهند» .
5.«به اوحكومت وحكمت عطا كرد و از آنچه كه مى خواست به او آموخت».
6.« خداوند طالوت را براى زمامدارى شما برانگيخته است، بنى اسرائيل گفتند: چگونه مى تواند حاكم ما باشد؟ ما از او شايسته تريم و او ثروت زيادى ندارد. پيامبر گفت: خدا او را بر شما برگزيده و به او علم و قدرت جسمى بيشترى بخشيده است; خدا ملكش را به هر كسى كه بخواهد مى بخشد و احسان خدا گسترده، (و از لياقت افراد) آگاه است».
7.« من تو را امام و پيشواى مردم قرار دادم!».
8. «به عهد من وفا كنيد، تا من نيز به عهد شما وفا كنم».
9.«به ابراهيم و اسماعيل سفارش كرديم كه خانه مرا براى طواف كنندگان پاكيزه گردانند».
10.«ابراهيم نه يهودى ونه نصرانى بود (واو بالاتر از آن بود كه جزو يكى از اين دو گروه باشد) او يك فرد «حنيف» (پيراسته از هر نوع انحراف از جاده توحيد) و مسلمان بود، و مشرك نبود».
11.«شايسته ترين مردم از امم گذشته به ابراهيم كسانى هستند كه از او پيروى كرده اند و (از اين امت) پيامبر و افراد با ايمان است و خداوند سرپرست مؤمنان مى باشد».
12.«بگو خدا و رسول او را اطاعت نماييد».
13.«براى هر فرد مستطيع است زيارت بيت خدا».
14.«اى اهل ايمان! از خدا و پيامبر و صاحبان فرمانِ از شما اطاعت

صفحه 264
كنيد».
15. «كسانى كه خدا و رسول او را اطاعت مى كنند آنان كسانى هستند كه خداوند به آنان نعمت بخشيده يعنى پيامبران، صديقان، شهدا وصالحان، چه نيكو همنشينانى هستند!».
16. «خدا ابراهيم را دوست اتخاذ كرد».
17.«هركس پيامبر را اطاعت كند، خدا را اطاعت نموده است».
18.«هيچ پيامبرى را نفرستاديم مگر اينكه به اذن خدا از او اطاعت شود».
19.«آيا نديدى كسانى كه سهمى از كتاب به آنان داده شده است، به بت پرستان مى گويند: آنان (بت پرستان) از كسانى كه ـ به محمد(صلى الله عليه وآله وسلم) ـ ايمان آورده اند، هدايت يافته ترند».
20. «آيا به آنچه كه خدا بر مردم (بر امت اسلامى كه در پيامبر تجلّى كرده است) از كرمش لطف كرده، حسد مى ورزند؟! ما به آل ابراهيم، كتاب وحكمت و حكومت عظيمى داديم».
21 . «ما به آنان ملك عظيم بخشيديم».
22.«مادران همسران شما (بر شما حرامند)».
23.«اگر روى برتافتيد بدانيد بر پيامبر ما وظيفه اى جز ابلاغ روشن نيست».
24. «نعمت هاى خدا را در حق خود به ياد آوريد، در ميان شماها پيامبرانى برانگيخت وشماها را ملوك روى زمين قرار داد».
25. «و شما را حاكم و صاحب اختيار خود قرار داد».
26.«دست مرد دزد و زن دزد را ببريد».
27.«اهل انجيل به آنچه كه در آن وارد شده است حكم كنند».
28. «بگو : انفال مخصوص خدا و پيامبر است».
29.«توبه كنندگان، عبادت كاران، سپاسگويان،(مؤمنان حقيقى اند)».

صفحه 265
30.«بر نيكوكاران راهى نيست».
31. («فرعون)در روز رستاخيز براى قوم خود پيشوايى مى كند و آنان را به آتش وارد مى سازد».
32. «و پيش از قرآن كتاب موسى به عنوان پيشوا و رحمت فرو فرستاده شد».
33. «درهر حال گفتند مترس ما به سوى قوم لوط فرستاده شديم همسر او در حالى كه ايستاده بود خنديد و به او، اسحاق و پس از آن يعقوب را مژده داديم».
34.«بر ستمگران تكيه نكنيد».
35.« آيا از فرمان و دستور خدا در شگفت هستى، رحمت و بركتهاى او بر شما خاندان است او ستوده و نيكوكار است».
36. «پروردگارا به من حكومت دادى و تأويل خواب آموختى».
37.«يوسف! از او در گذر، تو (زليخا؟) نيز از گناهى كه انجام داده اى استغفار كن، تو از خطاكاران بودى».
38.«سپاس خدا را براى من در دوران پيرى اسماعيل و اسحاق را بخشيد او شنونده دعا است».
39.« ما از قوم لوط و «اَصحابُ الأَيْكة» انتقام گرفتيم و مناطق مسكونى ويران شده آنان، بر سر راه آشكار است».
40. «وقتى فرشتگان مأمور بودند قوم لوط را سنگباران كنند، بر ابراهيم وارد شدند، او از آنان ترسيد. گفتند: مترس! ما تو را به غلام دانا بشارت مى دهيم. گفت آيا به من مژده مى دهيد در حالى كه پيرى به من رو آورده و چگونه به من بشارت مى دهيد؟».
41. «هركس از مرد و زن در حالى كه مؤمن است، عمل صالحى انجام دهد اورا با زندگى پاكيزه و خوب زنده مى كنيم».
42.«سپس به تو وحى كرديم كه از آيين ابراهيم پيروى كن كه از مشركان نبود».

صفحه 266
43. «قرآن را به سوى تو فرو فرستاديم تا براى مردم، آنچه را كه براى آنان نازل شده است، بيان كنى و شايد آنان نيز بينديشند».
44.«روزى فرا مى رسد كه همه مردم را با پيشواى خودتان دعوت مى كنيم».
45.«قبلاً از آدم پيمان گرفته بوديم، او فراموش كرد و براى او استوارى نيافتيم».
46.«من از ستمكاران بودم».
47.«به ابراهيم، اسحاق و يعقوب را بخشيديم و هر يك را از صالحان قرار داديم و آنان را پيشوايانى قرار داديم كه به امر ما هدايت مى نمايند».
48. «در راه خدا به شايسته ترين وجه جهاد كنيد، او شماها را برگزيد و در دين بر شما مشقت و سختى قرار نداد ـ اين آيين، آيين پدر شما ابراهيم است، او شماها را مسلمان ناميد».
49. «آنان كه در نمازشان خشوع دارند; و آنان كه از لغو و بيهودگى روى گردانند».
50.«زن و مرد زناكار را صد تازيانه بزنيد».
51. «آنان را پيشوايانى قرار داديم كه امت خود را به آتش، هدايت مى كنند و آنان كمك كرده نمى شوند».
52.«اين كار شيطان است و او دشمن گمراه كننده آشكار است».
53. «آيا شما را به خانواده اى كه تربيت موسى را بر دوش بگيرند هدايت كنم؟».
54.«فرزندم براى خدا شريكى قرار مده! حقاً كه شرك ستم بزرگى است».
55.«برخى از آنان را امام قرار داديم تا مردم را به وسيله امر ما هدايت كنند; زيرا آنان صبر كردند».
56.« به موسى كتاب داديم، در نزول كتاب به او شك و ترديد مكن، آن

صفحه 267
را مايه هدايت براى بنى اسرائيل قرار داديم و از بنى اسرائيل (نه پيامبران!) پيشوايانى قرار داديم كه به امر ما هدايت مى كردند، به خاطر صبرى كه از خود نشان دادند».
57 . «پيامبر به افراد با ايمان، از خود آنان اولى است».
58.«سپس به سوى آنها رفت و ضربه اى محكم با دست راست بر پيكر آنان فرود آورد».
59. (بت پرستان) گفتند: «بناى مرتفعى براى او بسازيد و او را در جهنمى از آتش بيفكنيد!».
60.« او پس از آنكه در ميان آتش پرتاب شد، و از آن نجات يافت،گفت من به سوى خدايم مى روم، او مرا به زودى هدايت مى كند (بابل را به عزم فلسطين ترك مى نمايم)، به او بشارت داديم به غلام بردبار(اسماعيل) وقتى كه با او به «مسعى» رسيد...».
61.« پسرم! من در خواب ديدم كه تو را ذبح مى كنم».
62.«اين همان امتحان مهم و آشكار است».
63.«به او حكومت استوارى بخشيديم و دانش و داورى عادلانه آموختيم».
64.«خدايا به من حكومت ببخش كه پس از من شايسته كسى نباشد، كه تو بسيار بخشاينده اى».
65. «بگو من هيچ پاداشى از شما به رسالتم درخواست نمى كنم جز دوست داشتن نزديكانم».
66. «آيا زمامدارى مصر از آن من نيست و اين چشمه ها از زير كاخ من جريان ندارد؟».
67 . «مى خواهند سخن خدا را دگرگون سازند».
68. «آنان كه نماز را پيوسته بجا مى آورند».
69. «يادآورى كن، و بر آنها تسلّطى ندارى».

صفحه 268

تفسير آيات

از مفاهيم شايسته بررسى، تحليل مفهوم «امام» در قرآن است، مفهوم «امام» بسان مفاهيم «نبى» ، «رسول» ، «صديقين»، «شهدا» و «صالحين» شايسته تفسير و بررسى دقيق مى باشد.
قرآن مجيد مجموع اين مفاهيم جز «امام» را در آيه اى گرد آورده آنجا كه مى فرمايد:
(وَمَنْ يُطِعِ اللّهَ وَالرَّسُولَ فَأُولئِكَ مَعَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللّهُ عَلَيْهِمْ مِنَالنَّبِيِّينَ وَالصِّدّيقينَ وَالشُّهَداءِوَالصّالِحينَ وَحَسُنَ أُولئِكَ رَفيقاً).1
«كسانى كه خدا و رسول او را اطاعت مى كنند آنان كسانى هستند كه خداوند به آنان نعمت بخشيده يعنى پيامبران، صديقان، شهدا وصالحان، چه نيكو همنشينانى هستند!».
به حق، هر يك از اين مفاهيم در خور تحليل و توضيح مى باشند، در حالى كه قرآن در اين آيه مفاهيم پنجگانه را مطرح مى نمايد در آيات ديگر موضوع «امام» و «ائمه» را مطرح نموده و درباره آن سخن مى گويد وبارزترين آيه اى كه پيرامون «امام» وارد شده است آيه ياد شده در زير مى باشد:
(وَإِذِ ابْتَلى إِبْراهيمَ رَبُّهُ بِكَلِمات فَأَتَمَّهُنَّ قالَ إِنِّى جاعِلُكَ لِلنّاسِ إِماماً قالَ وَمِنْ ذُرِّيَّتى قالَ لا يَنالُ عَهْدِى الظّالِمينَ).2
« آنگاه كه پروردگار ابراهيم او را با پاره اى از تكاليف و امور، آزمود، خدا (يا ابراهيم) آنها را به پايان رسانيد(و به خوبى از عهده امتحان بر آمد) خدا گفت: تو

1 . نساء/69.
2 . بقره/124.

صفحه 269
را براى مردم امام قرار مى دهم، گفت از فرزندانم نيز امام قرار بده، فرمود: عهد من به ستمگران نمى رسد».
توضيح مفهوم «امام» كه اين آيه و آيات ديگرى از آن سخن مى گويند در گرو روشن شدن امور ياد شده در زير است:
1. مقصود از «كلمات» چيست؟
2. هدف از «ابتلا» و آزمون در خصوص اين مورد يا موارد ديگر چيست؟
3. چگونه «ابراهيم» از عهده امتحان به خوبى در آمد؟(فأَتَمَّهُنَّ) .
4. مقصود از (إِماماً ) و به تعبير ديگر (عهدى)چيست؟
5. چگونه «امامت» عهد الهى است؟
6. مقصود از «ظالم» كه از مقام امامت محروم است كيست؟
7. چگونه آيه بر لزوم عصمت در امام دلالت دارد؟
اينها و امثال اينها يك رشته مباحثى است كه علاوه بر اينكه از مفهوم «امام» در قرآن پرده بر مى دارد، خود بحث هاى مهم و مفيد قرآنى است كه به ترتيب مورد بحث قرار مى گيرند.

1. مقصود از «كلمات» چيست؟

«كلمه» در لغت عرب لفظى است كه از معناى خاصى حكايت مى كند وجمع آن كلمات است مانند:
(فَتَلَقّى آدَمُ مِنْ رَبِّهِ كَلِمات فَتابَ عَلَيْهِ...).1
«آدم از پروردگار خود كلماتى را دريافت كرد و خدا نيز از نظر رحمت به او بازگشت».

1 . بقره/37.

صفحه 270
و گاهى روى عنايت (به طور مجاز) در اعيان خارجيه به كار مى رود تا آنجا كه مسيح، «كلمه خدا» و جهان «كلمات» خدا شمرده شده اند1 ولى مقصود در اين مورد، يك رشته امر و نهى و دستورهايى است كه به وسيله آن ابراهيم مورد آزمايش قرار گرفت، اصولاً راه و روش آزمايش در ميان بزرگان به نحوى است كه پيوسته براى به دست آوردن پايه اخلاص و صداقت فردى دستوراتى صادر مى كنند كه اطاعت آنها ، روشنگر پايه اخلاص او مى باشد.
بنابر اين مقصود از «كلمات» يك سرى اوامر و نواهى است كه به وسيل آن ابراهيم در بوته امتحان قرار گرفت.
ممكن است گفته شود كه مقصود از آن، خود محنت ها ومشقت هايى است كه زندگى ابراهيم را فرا گرفت. ولى بايد توجه نمود: اطلاق «كلمه» و يا «كلمات» بر محنت ها ومشقت ها يك نوع مجاز است، و مصحح آن اين است كه كارهاى مشقت بار از طريق كلام بيان مى گردد، و به صورت تكليف درمى آيد، از اين جهت شدايد را «كلمات»مى خوانند و مى گويند فلانى را با يك رشته سخنها و كلامهايى آزموديم و او را مخلص و وارسته يافتيم؟
اكنون بايد ديد كه ابراهيم با چه تكاليف و دستوراتى در بوته آزمون قرار گرفت؟ در اين جا مفسران نظراتى ابراز كرده اند كه به صورت فشرده يادآور مى شويم:
1. مقصود از«كلمات» همان «امامت» است و تحمل آن مقام، جدا از تكاليف شاق نيست، گواه بر اينكه مقصود از آن، همان «امامت» است اين است كه قرآن پس از جمله (وَإِذِ ابْتَلى إِبْراهيمَ رَبُّهُ بِكَلمات) فرمود:
(قالَ إِنِّى جاعِلُكَ لِلنّاسِ إِماماً) و هرگز نگفت: فقال يا «وقالَ»و اين

1 . نساء/171، كهف/109و لقمان/27.

صفحه 271
نشانگر اين است كه جمله ياد شده مفسر «كلمات»، و به اصطلاح عطف تفسير آن است. يعنى خدا ابراهيم را با كلماتى آزمود و آن كلمات عبارت از اين است كه او را امام مردم قرار داد وتحمل اين مقام، خود آزمونى است كه پيوسته با رنج و زحمت و مشقت و دردسر همراه است و چه بسا حامل آن را در پرتگاه «قتل» قرار مى دهد.1
اين احتمال بسيار سست و ناتوان است; زيرا ظاهر آيه اين است كه خدا ابراهيم را با كلماتى آزمود و او نيز به گواهى جمله (فَأَتَمَّهُنَّ) به خوبى از عهدهامتحان برآمد، آنگاه به او مقام امامت داد. و اگر مقصود از آن ، خود مقام امامت باشد بايد جمله (فَأَتَمَّهُنَّ) كه به معنى (از عهده امتحان برآمد) پس از جمله(قالَ إِنِّى جاعِلُكَ لِلنّاسِ إِماماً) قرار گيرد، نه پيش از آن.
خلاصه ظاهر آيه اين است كه خدا او را آزمود و او نيز از عهده امتحان برآمد، آنگاه او را با مقام امامت مفتخر ساخت خواه بگوييم آزمون پيشين دراعطاى اين مقام مؤثر بوده يا نه.2
ولى قطعاً، اعطاى مقام، پس از آزمون بوده است، در اين صورت كلماتى كه او به وسيله آن امتحان شده است قطعاً غير از اعطاى منصب امامتى خواهد بود كه بعداً به او داده شد.
2. مقصود دستورات دهگانه اى است كه به سنن ابراهيم معروف است كه پنج دستور از آن دستورات دهگانه، مربوط به سر و صورت، و پنج دستور

1 . مفاتيح الغيب رازى، ج1، ص 490.
2 . شيخ عبده اصرار دارد كه آزمون مؤثر در اعطا مقام امامت نبوده است و ما در آينده در اين باره گفتگو خواهيم كرد. وناتوان تر از آن اين كه بگوييم «فاعل» در جمله «فأتمهنّ» خدا است نه «ابراهيم»; زيرا يك چنين تفسير كاملاً بر خلاف متبادر از آيه است.

صفحه 272
ديگر مربوط به تن مى باشد و همگى عبارتند از:1. مضمضه، 2. استنشاق، 3. تراشيدن موى سر، 4. كوتاه كردن شارب، 5.مسواك دندان، 6. ختنه، 7. ازاله كردن موى عانه، 8. ستردن موى زير بغل، 9. گرفتن ناخن، 10.شستن مخرج غايط با آب.
اين تفسير از تفسير پيشين سست تر است، هرچند از ابن عباس نقل شده است با توجه به اين كه (هر نقلى صحيح و قطعى نيست); زيرا ظاهر آيه اين است كه كلماتى كه با آن ابراهيم مورد آزمايش قرار گرفت، يك سلسله دستورات شاقى بود كه حاكى از شايستگى او بر تصدى مقام امامت گرديد و دستورات دهگانه ياد شده يك رشته دستورات بسيط وساده است كه نوع افراد متدين آنها را به آسانى انجام مى دهند.
3. مقصود سى و يا چهل دستورى است كه در قرآن در سوره هاى مختلف نازل شده است و آنها عبارتند از:
1.(اَلتّائِبُونَ الْعابِدُونَ الْحامِدُونَ...)1 (اوصاف دهگانه).
2.(إِنَّ الْمُسْلِمينَ وَالْمُسْلِماتِ وَالْمُؤْمِنينَ وَالمُؤْمِناتِ...).2
3.(الَّذِينَ هُمْ فى صَلاتِهِمْ خاشِعُونَ*وَالَّذِينَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ...) .3
4. (الَّذينَ هُمْ عَلى صَلاتِهِمْ دائِمُونَ) .4
اين تفسير نيز بسان، دو تفسير پيش سست و ناتوان است زيرا: هيچ دليل و گواهى در دست نيست كه ابراهيم با اين تكاليف مورد آزمايش قرار گرفت،و در اين آيه ها نام و نشانى از ابراهيم نيست.

1 . توبه/112.
2 . احزاب/35.
3 . مؤمنون/2ـ9.
4 . معارج/23.

صفحه 273
يك چنين تفسيرهاى بى جا، حاكى از عدم مراجعه به آيات وارده، در داستان ابراهيم خليل است و اگر اين گروه در تفسير قصص قرآن، از روش تفسير موضوعى كه جدا از تفسير آيه به آيه نيست، پيروى مى كردند، قطعاً به چنين احتمالاتى دل نمى بستند. و نسبت اين نظريه به «ابن عباس» كاملاً مورد ترديد است.

تفسير صحيح كلمات

قرآن در سوره صافات سرگذشت ابراهيم را از آيه 83(وَإِنَّ مِنْ شيعَتِهِ لإِبْراهيمَ) شروع نموده و در آيه 113 (وَبارَكْنا عَلَيْهِ وَعَلى إِسْحاقَ...) به پايان رسانيده است و در اين آيات از مجموع سرگذشت هاى گوناگون او سخن مى گويد، هر چند مشروح آنها، در سوره هاى ديگر نيز آمده است اينك اين مجموعه:
1. مبارزه منطقى او با بت پرستان، تا لحظه اى كه فهميد كار از مرحله منطق و دليل گذشته، بايد كانون فساد آنان را درهم بكوبد و عملاً تفهيم كند كه از اين خدا نمايان كارى ساخته نيست، از اين جهت روزى كه همگان شهر را ترك كردند او به عنوان اينكه بيمار است، در شهر ماند و در غياب آنان، تمام بتهاى بتكده را شكست جز بت بزرگ كه تبر را به دست او داد:
(فَراغَ عَلَيْهِمْ ضَرْباً بِالْيَمينِ) .1
2. او در محكمه اى، محاكمه گرديد و محكوم شد كه در ميان آتش پرتاب شود، سرانجام او را در دريايى از آتش افكندند و خدا او را نجات داد.
(...فَأَلْقُوهُ فِى الْجَحيمِ) .2

1 . صافات/93.
2 . صافات/97.

صفحه 274
3. او زادگاه خود «بابل» را شايسته زندگى نديد، و تصميم گرفت كه دست همسر خود ساره را بگيرد و در نقطه اى دور از بت پرستان (فلسطين) زندگى كند و رنج غربت را به خاطر خدا پذيرا گردد، چنانكه مى فرمايد:
(...إِنّى ذاهِبٌ إِلى رَبِّى سَيَهْدِينِ) .1
«من به سوى پروردگار خود مى روم، او مرا هدايت مى كند».
4. او از طرف خدا مأمور شد كه همسر و فرزند خود را در سرزمين بى آب و علف(مكه) رها كند.
5. او پس از مدتى به مكه بازگشت، آنگاه كه با فرزند خود «اسماعيل» به مسعى رسيدند دستور الهى فرود آمد كه فرزند خود را در راه خدا ذبح كند، او جريان را به فرزند خود گفت او نيز پذيرا شد كه در راه خدا ذبح گردد، لحظه انجام كار ندا آمد كه مأموريت خود را به نحو احسن انجام دادى.
(...يا بُنَىَّ إِنِّى أَرى فِى المَنامِ أَنّى أَذْبَحُكَ...) .2
قرآن پس از نقل اين پنج سرگذشت، در سوره صافات كه هر يك با كوهى از مشكلات همراه و همگام است و جز مردان بزرگ از عهده انجام آنها بر نمى آيند، مى فرمايد:
(إِنَّ هذا لَهُوَ الْبَلاءُ الْمُبينُ) .3
«اين همان امتحان مهم و آشكار است».
در اين سوره مجموع اين چهار سرگذشت ابراهيم يا خصوص ذبح فرزند در راه خدا، با «بَلاء مبين» كه به معناى «آزمونِ آشكار» است، توصيف شده است و خود مى رساند كه جمله (إِذِ ابْتَلى إِبْراهيمَ) ناظر به حادثه ذبح و مشابه آن است كه در اين سوره مجموعاً بيان شده اند و اگر آمادگى براى ذبح ولد

1 . صافات/99.
2 . صافات/102.
3 . صافات/106.

صفحه 275
«كلمه اى» به شمار برود، قطعاً آن سه حادثه ديگر كه از نظر عظمت تالى تلو چهارمى هستند، كلماتى را تشكيل مى دهند كه ابراهيم به وسيله آنها آزموده شد.
گذشته از اين، در ديگر سوره هاى قرآن بخشى از اين جريانها به صورت گسترده بيان شده است; مثلاً داستان مبارزه او با صابئان (پرستشگران اجرام سماوى) در سوره انعام آيه هاى 75ـ83 و سرگذشت مبارزه او با بت پرستان و محكوميت او به سوختن در كوهى از آتش، آنگاه مهاجرت او به سرزمين «فلسطين» در سوره انبياء آيه هاى 53ـ 71 و داستان انتقال دادن خانواده خود به سرزمين مكه در سوره ابراهيم آيه هاى 37ـ 40 وجريان مأموريت او براى نوسازى كعبه پس از ويرانى بر اثر طوفان نوح در سوره بقره آيه هاى 127ـ 128 و سرانجام اداى مناسك حج و تعليم آن به مردم در سوره حج آيه هاى 26ـ 27 وارد شده است.
به طور مسلم «ابتلا» و آزمون ابراهيم به وسيله اين وظايف مهم و اين دستورهاى مشقت زا بوده است كه جز صالحان وعاشقان پاكباز به مقام ربوبى هيچ كس از عهده اين امور برنمى آيد و انجام اين امور است كه كمالات درونى انسان را آشكار ساخته و لياقت او را براى مقامات بالاتر، روشن مى نمايد.

2. هدف از «آزمون» چيست؟

در مجموع آيه هايى كه لفظ «ابتلا»1 و نظير آن وارد شده است يك سؤال مشتركى مطرح مى گردد و آن اينكه: كسى به امتحان و آزمون نياز دارد كه از

1 . مانند: (وَلَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَىْء مِنَ الخَوفِ وَالْجُوعِ...)، و (...لِيَبْلُوَكُمْ أَيُّكُمْ أَحْسَنُ عَملاً) (وَلَنَبْلُوَّنَكُمْ حَتّى نَعْلَمَ الْمُجاهدينَ مِنْكُمْ...) به سوره هاى بقره، هود و محمد، آيه هاى 155، 7 و31 مراجعه شود.

صفحه 276
واقعيت هايى بى خبر باشد، خدايى كه از همه چيز، چه پيش از آفرينش وچه پس از آن آگاه است، چه نيازى به امتحان و آزمون دارد؟ و در مورد بحث، خدا از لياقت وشايستگى ابراهيم كاملاً آگاه بود و ديگر براى امتحان انگيزه اى در كار نبوده است.
پاسخ اين پرسش روشن است و آن اينكه امتحان به خاطر يكى از دو انگيزه انجام مى گيرد: يكى كسب آگاهى از زمينه ها ولياقت ها و ديگرى به خاطر به فعليت رسانيدن لياقت ها و تجلى شايستگى هاى موجود درونى به گونه اى كه اگر امتحان در كار نباشد، شايستگى به صورت ماده خام در روح و روان انسان باقى مى ماند، و در حقيقت با اين امتحان است كه لياقت بالقوه را به معرض فعليت درآورده و به آن كمال مى بخشد.
و به ديگر سخن: هدف او از امتحان بندگان تربيت و پرورش استعدادهاى بندگان است.
توضيح اينكه: روزى كه بشر، ديده به جهان مى گشايد در نهاد او يك سلسله استعدادها و امكانات شگفت انگيز وجود دارد، و همه كمالات انسانى و فضايل اخلاقى به صورت استعداد در كانون وجود او نهفته، و سرشت او با آنها عجين و خمير شده است،ولى اين استعدادها بسان منابع زيرزمينى است كه بدون وسايل مخصوص آشكار نمى شوند، و از مرحله قوه و استعداد به مرحله فعليت نمى رسند، بديهى است كه اين شايستگى ها تا به مرحله ظهور نرسند هرگز تكامل و فضيلت و به دنبال آن پاداش و ثواب وجود خارجى نخواهد يافت.
چنين آزمايشى به منظور تربيت انسانها و پرورش صفات عالى انسانى در كانون وجود آنها، انجام مى گيرد و اگر اين تكاليف و آزمايشها نبود، هرگز اين شايستگى ها در كانون وجود انسانها ظاهر و آشكار نمى گشت وكسى مستحق

صفحه 277
پاداش و تقدير نمى گرديد.
اين حقيقت را امير مؤمنان على (عليه السلام) در نهج البلاغه در يك جمله كوتاه و پر معنى بيان كرده و مى فرمايد:
«هرگز نگوييد كه خدايا از امتحان و آزمايش به تو پناه مى برم; زيرا در جهان كسى نيست كه آزمايش نشود، بلكه به هنگام دعا بگوييد: خدايا از آزمايشهاى گمراه كننده به تو پناه مى بريم(يعنى از آن آزمايش هايى كه نتوانم از عهده آنها برآمده و به وسيله آنها خود را كامل سازم).
سپس امام چنين توضيح مى دهد كه مقصود از امتحان و آزمايش كسب اطلاع و آگاهى نيست; زيرا چيزى در جهان بر خدا مخفى نمى باشد، بلكه:
«لِيَتَبَيَّنَ السّاخِطَ لِرِزْقِهِ وَالرّاضِىَ بِقِسْمِهِ وَإِنْ كانَ سُبْحانَهُ أَعْلَمَ بِهِمْ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَلكِنْ لِتَظْهَرَ الأَفْعالُ الَّتى بِها يُسْتَحَقُّ الثَّوابُ وَالعِقابُ».1
«هدف اين است كه آن صفات درونى مانند رضا و خوشنودى و يا غضب و خشم از بهره هاى خدادادى، آشكار گردد و اين صفات باطنى به صورت فعل و عمل خارجى تجلى كنند تا استحقاق ثواب وعقاب و كيفر و پاداش صورت گيرد».
چنانكه ملاحظه مى فرماييد: امام، هدف از امتحان را اين مى داند كه در سايه امتحان، آن صفات درونى و استعدادهاى باطنى به صورت فعل خارجى جلوه كنند و افراد بر اثر تجسم صفات درونى، به صورت عمل و فعل خارجى، شايسته پاداش و كيفر گردند و گرنه آنها را با صفات درونى (بدون عمل خارجى) نه پاداش مى توان داد و نه كيفر نمودو در حقيقت تكاملى صورت نمى گيرد.
مثلاً هنگامى كه خداوند ابراهيم را با فرمان ذبح اسماعيل، آزمايش

1 . نهج البلاغه عبده، كلمات قصار، شماره 93، چاپ بيروت.

صفحه 278
مى كند هدف اين نيست كه بداند آيا ابراهيم فرمان او را اطاعت مى كند يا نه، بلكه هدف اين است كه روح فرمانبردارى و تسليم، در برابر دستورات خدا را كه در وجود ابراهيم (عليه السلام) بود، پرورش دهد و به مرحله فعليت برساند و از اين طريق ابراهيم گامى به سوى تكامل بردارد(دقت كنيد).
لذا خداوند به وسيله مشكلات و سختى ها افراد بشر را آزمايش مى كند چنان كه مى فرمايد:
(وَلَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَىْء مِنَ الْخَوفِ وَالْجُوعِ وَنَقْص مِنَ الأَمْوالِوَالأَنْفُسِ وَالثَّمَراتِوَبَشِّرِ الصّابِرينَ) .1
«ما شما را، به وسيله ترس و گرسنگى و نقصان دارايى ونفوس و ميوه ها مى آزماييم، به افراد با استقامت بشارت بده».
مشكلات و دشواريها بسان كوره اى است كه به آهن، صلابت و استقامت مى بخشد. انسان نيز در كوره حوادث و مشكلات پر قدرت و نيرومند مى گردد، وقادر به شكستن موانع راه زندگى و سعادت خود مى گردد.
اينكه مى گوييم: مقصود خداوند از امتحان بندگان خود، تربيت و پرورش صفات عالى در كانون وجود آنها است، نه به آن معنى است كه همه افراد، مورد امتحان، الزاماً و اجباراً به اين هدف مى رسند و صفات برجسته انسانى در وجود آنها رشد و نمو مى كند، بلكه مقصود اين است كه امتحانِ خداوند، زمينه هاى تربيت و پرورش را در محيط زندگى به وجود مى آورد. گروهى كه خواهان سعادتند از اين موقعيت حداكثر استفاده را نموده و در اين راه پرورش خاصى پيدا مى كنند، ولى دسته ديگر از مردم هم سوء استفاده كرده و صفات بد و زشت درونى آنها بروز نموده، و در لباس اعمال بد آنها مجسم

1 . بقره/155.

صفحه 279
مى گردد و به اصطلاح در اين امتحان مردود مى شوند. اين بود يكى از اسرار امتحانات الهى.

3. چگونه ابراهيم از عهده امتحان برآمد؟(فَأَتَمَّهُن)

آيه پس از تصريح به آزمون «ابراهيم» با كلماتى، يادآور مى شود كه (فَأَتَمَّهُنَّ) : آن كلمات را به پايان رسانيد.
«اتمام» در مقابل نقص است، آنگاه كه يك شىء به حدّ كمال خود رسيد، به آن «اتمام» مى گويند مانند:
(...وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتى...) .1
«نعمت خود را بر شما تمام نمودم».
اين جمله حاكى است كه فرد مورد امتحان در تمام مواقف و مواضع به شايسته ترين وجه، از عهده امتحان برآمده وكوچك ترين كسرى نمره هم نياورده، نه در شكستن بت هاى طاغوتيان پروايى داشت، و نه در پرتاب به ميان توده هاى آتش ترسيد، نه غربت در كام او تلخ بود، و نه تعمير خانه خدا و اسكان جگر گوشه خود در سرزمين «لم يزرع» براى او گران و سنگين بود، بلكه سراسر روح او را عشق خدا و خداجويى و غير خدا نجويى فرا گرفته بود، تا آنجا كه ذبح فرزند در راه خدا برا ى او گوارا بود، از اين جهت قرآن مى فرمايد:(فَأَتَمَّهُنَّ) «خود ابراهيم اين آزمونها را به پايان رسانيد و يا خدا از طريق ابراهيم به آخر رساند».
اوصاف و منزلتى كه قرآن براى ابراهيم يادآور مى شود از عظمت مقام او

1 . مائده/3.

صفحه 280
حكايت مى كند، متجاوز از شصت بار نام او را مى برد و مى فرمايد:
(...وَاتَّخَذَ اللّهُ إِبْراهيمَ خَليلاً) .1
«خدا ابراهيم را دوست اتخاذ كرد».
اگر او را با اوصافى مانند حليم، اواه، منيب، صديق، نبى2 و ديگر صفات توصيف مى نمايد همگى به خاطر كمالاتى است كه اين مرد در فراز و نشيب زندگى به دست آورده و در طول مبارزات و انجام وظايف بسان طلا در كوره، به صورت يك موجود كامل خداجو درآمد.
در لغت عرب «خُلّت» كه «خليل» از آن مشتق است، به معنى مستقر ساختن محبت خدا در سراسر وجود است، و راغب در اين مور مى گويد:
قد تخلَّلْتَ مَسْلَكَ الروح منى *** وبه سمى الخليل خليلا
يعنى: محبت بسان روح در وجود انسان نفوذ مى كند و به خاطر محبت ابراهيم، خليل ناميده شده است.

4. مقصود از (اماماً) چيست؟

براى توضيح اين قسمت لازم است كه «امام» را از نظر لغت اوّلاً و موارد استعمال آن در قرآن ثانياً، مورد بررسى قرار دهيم.
ابن فارس مى گويد:
«الإمام:كلّ من اقتدى به وقدم فى الأُموروالنبى (صلى الله عليه وآله وسلم)إمام الأئمّة والخليفة إمام الرعية والقرآن إمام المسلمين».3

1 . نساء/125.
2 . هود /73ـ 75 و مريم/41.
3 . مقاييس اللغة:ج1،ص28.

صفحه 281
«امام كسى است كه به آن اقتدا شود و در كارها مقدم گردد، پيامبر امام امامان و خليفه امام رعيت، و قرآن امام مسلمانان است».
ابن منظور در لسان العرب مى گويد:
«الإمام من ائتم به من رئيس وغيره وفى التنزيل: (فَقاتِلُوا أَئِمّة الكُفْر) أى قاتلوا رؤساء الكفر وقادتهم، الذين ضعغاءهم تبع لهم».
«امام كسى است كه به او اقتدا مى شود، مانند رئيس و غيره، در قرآن مى فرمايد: با امامان كفر نبرد كنيد، مقصود سران كفر و زمامداران آنها است كه افراد مستضعف تابع آنها مى باشد» آنگاه مى گويد:
«إمام كلّ شىء قيِّمُه والمصلح له والقرآن إمام المسلمين...».1
«امام هر چيز، كسى است كه قائم به امور او و اصلاح كننده كارهاى اوست و قرآن امام مسلمانان است».
فيروز آبادى در قاموس نيز عين عبارت لسان را آورده است و چيزى بر آن نيفزوده است و انگشت روى مصاديق امام نهاده و قرآن و پيامبر و خليفه و فرمانده لشگر را از معانى امام (صحيح تر از مصاديق آن مفهوم كلى) دانسته است.
آنگاه مى گويد:«وما يتعلمه الغلام كلّ يوم و ما امتثل عليه المثالُ ، والدليل...وخشبة يسوّى عليها البناء».
«درسى كه نوجوان هر روز مى آموزد و نقش و صورتى كه همانند آن بكشد و دليل وراهنما وچوبى (طراز) كه با آن بنّاها، بنا را هماهنگ مى سازند».
اين جمله ها همگى تقريباً به يك معنى اشاره مى كنند و آن اين كه: چيزى

1 . لسان العرب،ج12، ص 24، ماده امم تا آخر عبارت مقاييس.

صفحه 282
كه انسان بايد آن را مؤتَمّ و مقتدا، اسوه و الگو، متبوع و پيشواى خود قرار دهد خواه انسان باشد خواه چيز ديگر، به آن چيز، امام مى گويند: حتى به مثالى كه معلم به عنوان نمونه مى زند،و يا سرمشقى كه مى نويسد،ويا به طرازى كه در دست بنّا است و... امام مى گويند، به خاطر اين است كه آن مثال و يا آن خط، و يا آن ريسمان و چوب، اسوه و نمونه كار و يا متبوع وپيشواى او است و بايد كار خود را بر آن تطبيق دهد.
از اين جهت فراهى در كتاب «نصاب الصبيان» مى گويد:
«امام دان رژه بَنّا، و راز دان بَنّا».
تا اينجا از معناى آن آگاه شديم، اكنون وقت آن رسيده است كه موارد استعمال آن را در قرآن برشمريم:

موارد استعمال «امام» در قرآن

امام در قرآن با برخى از مشتقات خود، دوازده بار، هفت بار آن به صورت «مفرد» و پنج بار آن به نحو «جمع » وارد شده است واشيايى با آن توصيف شده اند كه به نحو اجمال يادآور مى شويم:
1. انسان: كسى كه پيشوايى گروهى را بر عهده مى گيرد مانند:
(إِنِّى جاعِلُكَ لِلنّاسِ إِماماً) .1
«من تورا براى مردم پيشوا قرار مى دهم».
اين پيشوايى گاهى به سود «تابع» مى شود، همان طور كه جريان در آيه ياد شده چنين است و گاهى به ضرر آن تا جايى كه او را در دوجهان گرفتار

1 . بقره/124.

صفحه 283
مى سازد چنان كه مى فرمايد:
(وَجَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَدْعُونَ إِلَى النّارِ وَيَوْمَ القِيامَةِ لا يُنْصَرُونَ).1
«آنان را پيشوايانى قرار داديم كه امت خود را به آتش، هدايت مى كنند و آنان كمك كرده نمى شوند».
پيشوايى هر دو امام چه امام حق و چه امام باطل، اختصاص به اين جهان ندارد، بلكه هر دو ، در دو سراى پيشوايى را بر عهده مى گيرند، چنانكه به طور گسترده مى فرمايد:
(يَوْمَ نَدْعُوا كُلَّ أُناس بِإِمامِهِمْ...) .2
«روزى فرا مى رسد كه همه مردم را با پيشواى خود دعوت مى كنيم».
و درباره امامت خصوص فرعون مى فرمايد:
(يَقْدُمُ قَوْمَهُ يَوْمَ القِيامَةِ فَأَوْرَدَهُمُ النّارَ...).3
«در روز رستاخيز براى قوم خود پيشوايى مى كند و آنان را به آتش وارد مى سازد».
2. كتاب: (...وَمِنْ قَبْلِهِ كِتابُ مُوسى إِماماً وَرَحْمَةً...) .4
«و پيش از قرآن كتاب موسى به عنوان پيشوا و رحمت فرو فرستاده شد».
3. طريق و راه: (فَانْتَقَمْنا مِنْهُمْ وَإِنَّهُما لَبِإِمام مُبين) .5
« ما از قوم لوط و «اَصحابُ الأَيْكة» انتقام گرفتيم و مناطق مسكونى ويران شده آنان، بر سر راه آشكار است».

1 . قصص/41.
2 . سراء/71.
3 . هود/98.
4 . هود/17.
5 . حجر/79.

صفحه 284
اگر در اين آيه طريق و «راه» به عنوان «امام»توصيف شده است به خاطر اين است كه مسافر راه را در پيش مى گيرد و از آن پيروى مى كند، راه به هر كجا منتهى شد، او نيز از همان طريق مى رود و به آنجا مى رسد.
4. لوح محفوظ: مانند: (...وَكُلَّ شَىْء أَحْصَيْناهُ فى إِمام مُبين) .1
«همه چيز را در كتاب احصاء كرديم».
از آنجا كه لوح محفوظ به عنوان كتاب ياد مى شود، اين قسم در قسم دوم قابل ادغام مى باشد، ولى چون واقعيت «لوح محفوظ» براى ما معلوم نيست، از اين جهت به صورت جداگانه از آن ياد شد و اگر اين آيه به امام معصوم تفسير گردد، در اين صورت در قسم نخست داخل خواهد بود.
با توجه به معناى لغوى امام، اكنون بايد ديد كه مقصود از «جعل امامت» در آيه چيست در اين جا آرا و نظريات گوناگونى است كه همه را يكى پس از ديگرى منعكس مى كنيم.
مهمترين مسأله در اين مورد، شكافتن ماهيت اين امامت و پيشوايى است و شگفت از بسيارى از مفسران است كه در اين جا درنگ لازم را ننموده و به سرعت از آن گذشته اند. اكنون نظراتى را كه در تفاسير وارد شده است در اين جا منعكس مى كنيم:

الف . «امامت» به معنى «نبوّت» است

مقصود از «امامت» در اينجا همان مقام «نبوّت» است و فخر رازى در

1 . يس/12.

صفحه 285
تفسير خود1 و شيخ عبده به نقل، «المنار»2 اين نظريه را برگزيده اند و دومى مى افزايد كه هرگز گواهى بر اين نيست كه اين آزمون قبل از نبوّت بوده است.
اوّلاً: آيه حاكى است: روزى كه ابراهيم به منصب امامت مفتخر گرديد، داراى «ذريّه» بود، و پس از استماع جمله (إِنّى جاعِلُكَ لِلْنّاسِ إِماماً) خواهان اين شده است كه اين نعمت معنوى در ذريّه او نيز باقى بماند، اين گونه سؤال كردن از كسى كه داراى فرزند نيست بر خلاف متعارف است.
گاهى گفته مى شود كه او در آن حال داراى فرزند نبود و انگيزه او از سؤال اين بود كه دريابد آيا داراى ذريّه مى شود يا نه، و بر فرض دارا شدن، آيا امامت در خاندان او جريان پيدا مى كند يا نه3 ولى چنين تفسيرى بر خلاف ظاهر آيه است; زيرا ظاهر آن، سؤال جدّى در بقاى امامت در نسل او مى باشد، و اين درخواست جدّى بدون داشتن فرزند هرگز صحيح نيست، و در هيچ جاى قرآن آنگاه كه ابراهيم از ذريّه خود سخن گفته است سخن او بر ذريّه فرضى حمل نشده، بلكه در همه موارد به ذريّه محقق تفسير شده است.4
ثانياً: «ابراهيم» به تصريح خود در دوران پيرى داراى ذريّه و فرزند شده چنان كه مى فرمايد:
(اَلْحَمْدُ للّهِ الَّذى وَهَبَ لى عَلَى الكِبَرِ إِسْماعِيلَ وَإِسْحاقَ إِنَّ

1 . فخر رازى مى گويد: «المراد من الإمامة هنا هو النبوة وهذا التكليف يتضمن مشاقاً عظيماً» مفاتيح الغيب، ج1، ص 490.
2 . عبده مى گويد: «الإمامة هنا عبارة عن الرسالة وهي لا تنال بكسب الكاسب وليس في الكلام دليل على انّ الابتلاء كان قبل النبوة».
3 . در مجمع البيان ، ج1، ص 201 از برخى نقل نموده است.
4 . بقره/128 وابراهيم/37و40.

صفحه 286
رَبِّى لَسَمِيعُ الدُّعاءِ).1
«سپاس خدا را براى من در دوران پيرى اسماعيل و اسحاق را بخشيد او شنونده دعا است».
صريح آيه ديگر حاكى است كه او پيش از آن كه داراى ذريّه گردد، وحى الهى كه نشانه نبوّت است بر او فرود مى آيد، و او را به انجام امورى موظف مى ساخت، و در همان زمان كه به مقام نبوّت و رسالت رسيده بود، از طرف خدا بشارت داده شد كه به همين زودى داراى فرزندى حليم و بردبار و فرزندى عليم و دانا مى شود و چنين بشارت در سه مورد وارد شده و در هر سه مورد او نبىّ و پيامبر بوده، به گواه اين كه: در مورد اسماعيل وحى بر او نازل مى شده و در مورد «اسحاق» با فرشتگان مجسم سخن مى گفت.
خدا در يك مورد، فرزند موعود اورا به «حليم» توصيف كرده چنان كه مى فرمايد:
(وَقالَ إِنّى ذاهِبٌ إِلى رَبّى سَيَهْدِينِ* رَبِّ هَبْ لى مِنَالصّالِحينَ* فَبَشَّرناهُ بِغُلام حَليم* فَلَمّا بَلَغَ مَعِهُ السَّعْىَ...)2
« او پس از آنكه در ميان آتش پرتاب شد، و از آن نجات يافت، گفت من به سوى خدايم مى روم، او مرا به زودى هدايت مى كند (بابل را به عزم فلسطين ترك مى نمايم)، به او بشارت داديم به غلام بردبار(اسماعيل) آنگاه كه با او به «مسعى» رسيد...».
در اين مورد مقصود از غلام به قرينه «حليم» و به گواهى (فَلَمّا بَلَغَ مَعَهُ السَّعْىَ) همان اسماعيل است و آيه گواهى مى دهد كه او پيش از آن كه داراى فرزندى به نام «اسماعيل» گردد، طرف خطاب الهى بود، به گواه نزول

1 . ابراهيم/39.
2 . صافات/99ـ 102.

صفحه 287
وحى يعنى (فَبَشَّرْناهُ بِغُلام حَليم) .
گذشته از اين، جمله هاى ما قبل اين آيه(فَبَشَّرْناهُ بِغُلام حَليم) حاكى است كه او قبل از اين بشارت، نبى بود و به خاطر مبارزه هايش با بت پرستان به دل آتش پرتاب گرديد و به لطف الهى نجات يافت و همه اين حوادث پيش از داشتن ذريّه و در دوران نبوّت او بوده است.
اگر خدا او را در اين آيه به غلام حليم نويد مى دهد در دو مورد او را به فرزند عليم نويد مى دهد چنان كه مى فرمايد:
(قالُوا لا تَوْجَلْ إِنّا نُبَشِّرُكَ بِغُلام عَليم*قالَ أَبَشَّرْتُمُونى عَلى أَنْ مَسَّنِىَ الكِبَرُ فَبِمَ تُبَشِّرونَ) .1
«وقتى فرشتگان مأمور بودند قوم لوط را سنگباران كنند، بر ابراهيم وارد شدند، او از آنان ترسيد. گفتند: مترس! ما تو را به غلام دانا بشارت مى دهيم. گفت آيا به من مژده مى دهيد در حالى كه پيرى به من رو آورده و چگونه به من بشارت مى دهيد؟».
مقصود از (غُلام عَليم) اسحاق است، به گواه اين كه در سوره هود پس از نقل داستان ورود فرشتگان بر ابراهيم، از آن غلام نام مى برد و مى فرمايد:
(...قالُوا لا تَخَفْ إِنّا أُرْسِلْنا إِلى قَوْمِ لُوط * وَامْرَأَتُهُ قائِمَةٌ فَضَحِكَتْ فَبَشَّرناها بِإِسْحاقَ وَمِنْ وَراءِ إِسْحاقَ يَعْقُوبَ).2
«درهر حال گفتند مترس ما به سوى قوم لوط فرستاده شديم همسر او در حالى كه ايستاده بود خنديد و به او اسحاق و پس از آن يعقوب را مژده داديم».

1 . حجر/53ـ54.
2 . هود/70ـ71.

صفحه 288
همين سرگذشت نيز به صورت مشروح تر در سوره«الذاريات» در آيه هاى24ـ 37 آمده است و در آنجا نيز فرزند مورد بشارت به عليم توصيف شده است.
خلاصه: از بررسى مجموع آيات وارده در باره ذريّه ابراهيم استفاده مى شود كه ابراهيم مدتها منصب نبوّت را دارا بود ولى داراى فرزند نبود وبعدها داراى فرزند شد، آنگاه كه «بابل» را به عزم «فلسطين» ترك مى كرد، به اسماعيل بشارت داده شد، و پس ازمدتى كه رحل اقامت در ديارغربت افكند، وجريان هاى شرم آور قوم لوط به اوج خود رسيد، وقتى فرشتگان بر سر راه خود بر اووارد شدند و از نابود كردن آنان سخن گفتند، به وى بشارت دادند كه او داراى فرزندى عليم مى گردد.1
با توجه به اين مقدمه گسترده، روشن مى گردد كه تفسير «امام» در آيه به نبى و رسول و تفسير امامت به نبوّت و رسالت; سرچشمه اى جز غفلت از آنچه قرآن درباره ابراهيم گفته است، ندارد و روزى كه ابراهيم نبى و رسول قطعى بود،و در سراشيبى و پيرى فوق العاده قرار گرفته بود، به او گفتند تو را امام مردم قرار مى دهيم در اين صورت چگونه مى توان آن را به نبوّت و رسالت توصيف كرد؟ يادآورى مى شود كه مورد بحث، «اماماً» در اين آيه است، نه آيات ديگر، وگرنه در برخى از موارد «امام» به معنى پيشوا، منطبق بر «نبى» مى باشد و پيشوايى در آنجا در حدّ پيشوايى يك پيامبر است و تفصيل آن را بعداً مى خوانيد.

1 . بشارت به اسماعيل در يك سوره(صافات /101) و داستان بشارت به اسحاق در سه سوره (حجر/53; هود/71 و ذاريات/24) وارد شده است.

صفحه 289

ب . «امام»، اسوه والگو در گفتار و رفتار 1

واقعيت «نبوّت» تحمّل وحى، وحقيقت «رسالت» اداى چيزى است كه «نبى» آن را پذيرفته است و به ديگر سخن فرد را، از آن نظر كه وحى الهى را مى پذيرد، «نبى» و از آن نظر كه وحى پذيرفته شده را در خارج عينيّت مى بخشد و «رسالت» الهى را تبليغ مى كند «رسول» مى گويند.
انبيا ورسل به حكم دلايل قطعى وعقلى و قرآنى، در پذيرش وحى و اداى آن مصون از خطا و لغزش مى باشند، همچنان كه از نظر گفتار و كردار از هر گونه خلاف و گناه، معصوم به شمار مى روند.
عصمت ومصونيت آنان در اين مراحل در حالى كه از عظمت روحى وروانى آنان حاكى است، مانع از آن نبود كه در صفحات زندگى آنان امورى هر چند در حدّ «ترك اولى»و يا به تعبير ديگر «نقص نسبى» (نسبت به عظمت مقامى كه دارند) ديده شود و آنان نيز به لغزش خود اعتراف نمايند و خواهان «مغفرت» و پوزش باشند.
قرآن در اين قسمت مواردى را يادآور مى شود كه برخى را متذكر مى شويم:
1.درباره آدم ابو البشر مى فرمايد:
(وَلَقَدْعَهِدْنا إِلى آدَمَ مِنْ قَبْلُ فَنَسِىَ وَلَمْ نَجِدْلَهُ عَزْماً) .2
«قبلاً از آدم پيمان گرفته بوديم، او فراموش كرد و براى او استوارى نيافتيم».
نااستوارى آدم جز اين نبود كه دستور ارشادى خدا را ناديده گرفت، و دچار آن همه رنج و زحمت گرديد هر چند خلاف وگناهى را مرتكب نشد.

1 . اين نظريه را برخى مفسران معاصر برگزيده اند.
2 . طه/115.

صفحه 290
2. يونس به خاطر يك ترك اولى در شكم ماهى فرو رفت، و از كار خود نادم و پشيمان گرديد به حدّى كه در تاريكى هاى بطن ماهى ندا در داد:
(...إِنّى كُنْتُ مِنَ الظّالِمينَ) .1
3. موسى بن عمران در نزاع يك اسرائيلى با قبطى مشرك، قبطى را كشت آنگاه از عمل خود نادم گشت و گفت:
(...هذا مِنْ عَمَلِ الشَّيْطانِ إِنَّهُ عَدُوٌّ مُضِلٌّ مُبينٌ).2
«اين كار شيطان است و او دشمن گمراه كننده آشكار است».
زيرا كشتن يك فرد مشرك مايه دربدرى او گرديد و اگر او را نمى كشت همان شخص همراه با فرعون در دريا غرق مى گشت.
اين گروه از پيامبران، در عين عصمت وپيراستگى از خلاف و گناه، به پايه اى نيستند، كه براى مردم حجّت مطلق از نظر رفتار و كردار باشند، ومردم آنان را «امام» و «پيشوا» و «قدوه» و «مقتدا» و «اسوه» و «الگو» اتخاذ كنند و زندگى آنان را بسان ريسمان بنّا مقياس درستى ها و راستى ها هر چند در سطح ترك اولى ها قرار دهند.
آرى آنگاه كه اين حجّت هاى الهى به مرحله «امامت» و مقتدايى مفتخر شدند داراى حجّيت مطلقه مى شوند و هيچ انحصار ومحدوديتى در حجّت بودن آنان نخواهد بود و مفاد حجّيت مطلقه اين است كه آنان از هر نظر اسوه و الگو مى شوند.
به خاطر اين حجّيت گسترده است كه قرآن امامانى از سلسله پيامبران را هاديان به فرمان خدا معرّفى مى كند و مى فرمايد:
(وَجَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا وَأَوْحَيْنا إِلَيْهِمْ

1 . انبياء/87.
2 . قصص/15.

صفحه 291
فِعْلَ الْخَيْراتِ...) .1
«آنان را پيشوايانى قرار داديم كه به فرمان ما هدايت كنند و به آنان، انجام كارهاى نيك را وحى نموديم».
اين مى رساند كه امام مصدر هدايت مطلقه و دعوت گسترده بوده و هدايت او در محدوده گفتارش خلاصه نمى شود، بلكه از نظر فعل وكار، هادى و راهنما واسوه والگو و سراسر«خير» و «نيكى» است.
از آنجا كه بخشش به اندازه «ارزش» انسان است، پيامبران پيش از رسيدن به مقام امامت با مسايل بس سخت وگران، آزمايش مى شوند و از اين طريق لياقت و قابليت خود را ثابت مى نمايند به طورى كه درباره ابراهيم مى فرمايد:
(وَإِذِ ابْتَلى إِبْراهيمَ رَبُّهُ بِكَلِمات)
«اورا با حوادث بزرگ آزمود».
و در حديثى وارد شده است كه :
«إنّ اللّهَ تَبارَكَ وَتَعالى اتَّخَذَ إِبْراهيمَ عَبْداً قَبْلَ أَنْ يَتَّخِذَهُ نَبِيّاً وَإِنَّ اللّهَ اتَّخَذَهُ نَبِيّاً قَبْلَ أَنْ يتَّخِذَهُ رَسُولاً وَإِنَّ اللّهَ اتَّخَذَهُ رَسُولاً قَبْلَ أَنْ يَتَّخِذَهُ خَليلاً وَإِنَّ اللّهَ اتَّخَذَهُ خَليلاً قَبْلَ أَنْ يَجْعَلَهُ إِماماً فَلَمّا جَمَعَ لَهُ الأَشْياءَ ( قال َانّى جاعِلُكَ لِلنّاسِ إِماماً)».2
«خداوند ابراهيم را بنده خود قرار داد، پيش از آن كه او را نبى قرار دهد و نبى قرار داد پيش از آن كه رسولش گرداند، و او را رسول اتخاذ كرد پيش از آن كه اورا خليل قرار دهد و او را خليل خود قرار داد پيش از آن كه به مقام امامت برساند; آن گاه كه تمام كمالات براى او گرد آمد، گفت: تو را براى مردم امام قرار مى دهم».

1 . انبياء/73.
2 . اصول كافى، ج1، باب طبقات الأنبياء، ص 175، چاپ دار الكتب الإسلامية.

صفحه 292
بنابر اين حديث «خُلّت» پس از رسالت و پيش از مقام امامت است وخلّت جز اين نيست كه قلب از سوى اللّه فارغ گردد، دست غير از مملكت وجود كوتاه گردد و انسان در اختيار خدا قرار بگيرد.
بنابر اين، «امام» آن انسان الهى است كه در پرتو تعالى و پيشرفت در معرفت و شناخت خدا، به پايه اى مى رسد كه بر سراسر وجود او جز خدا حكومت نكرده و از ما سوى اللّه كاملاً منقطع مى گردد، و به خاطر چنين شايستگى و صلاحيتى، گفتار و رفتار و سكوت او در برابر حوادث حجّت مى باشد، وبه صورت يك انسان نمونه و كاملى درمى آيد كه مقتداى انسان ها و الگو و اسوه بشرها مى باشد.
و هر نبى و رسولى در حالى كه از عصمت در گفتار و رفتار برخوردار است، امّا گاهى از نظر كمال به پايه اى نمى رسد كه رفتار و كردار آنان صد در صد (در تمام مراحل حيات) يا قبل از رسيدن به مقام امامت، اُسوه و الگو باشد و زندگى او در هر مرحله، حجّت مطلقه شمرده شود مگر اين كه ابراهيم وار به مقام «امامت» برسد.
آنچه بيشتر اين معنا را تأييد مى كند، اين است كه «امام» به معناى «پيشوا» و «مقتدا» مى باشد و لازمه امام بودنِ يك فرد و «مأموم» بودن فرد ديگر، اين است كه فرد پيشوا در هر مرحله «الگو » و «اسوه» باشد و به تعبير معروف :«إنّما سُمِّىَ الإمامُ إماماً لأَنَّهُ يُؤْتَمُّ بِهِ».1 «به امام از آن نظر "امام" مى گويند كه به او اقتدا مى شود» در حالى كه شيوه زندگى برخى از پيامبران نمى تواند براى نوع مردم «الگو» باشد و آنان در اين مرحله امام مردم شمرده شوند.
همگى مى دانيم كه حضرت مسيح تا پايان عمر ازدواج نكرد وقطعاً

1 . امام در نهج البلاغه عبده نامه شماره 45 مى فرمايد:«أَلا وَإنّ لكلِّ مَأْمُوم إِماماً يَقْتَدي بِهِ وَيَسْتَضِئُ بِنُورِعِلْمِه». «براى هر مأمومى امامى است كه به وى اقتدا مى كند و از نور دانش او نور مى گيرد».

صفحه 293
مصالحى در كار بود كه وى سنت الهى را اجرا نكرد و همچنين حضرت يحيى به تصريح قرآن «حصور» بود1 يعنى عملاً اظهار رغبت به زنان نمى نمود در حالى كه شرايط زندگى نوع مردم وپايه تقوا و عفت آنان، با اين دو شخصيت روحانى، كاملاً متفاوت مى باشد وافراد ديگرحتماً بايد ازدواج كنند. آيا در اين صورت مى توان گفت اين دو پيامبر عظيم الشأن و پيراسته از خلاف و گناه كه به خاطر يك رشته مصالح و يا دوگونگى شرايط، از ازدواج سرباز زده اند از هر نظر حتى رفتار، مى توانند امام و اسوه باشند؟ به طور مسلّم نه.
بنابر اين، «امامت» از آنِ كسانى است كه پس از يك سلسله آزمايش ها به مرحله اى از كمال برسند كه از تمام جهات «پيشوا» باشند و بر مردم لازم شود كه از گفتار و رفتار آنها در همه مراحل پيروى كنند.

اين نظريه چندان استوار نيست

اوّلاً: پيراستگى از خلاف و گناه از نظر گفتار و رفتار كافى است كه فردى براى توده مردم «اسوه» و «الگو» باشد و ارتكاب ترك اولى صدمه اى بر اسوه بودن وارد نمى سازد. وحالات بسيار نادر مانند حضرت آدم در غير دار تكليف منافاتى با الگو بودن در اين جهان ندارد وجريان حضرت موسى نيز قبل از نبوّت اوبوده است.
ثانياً: آنچه در اين نظريه آمده مى تواند بخشى از ويژگى هاى امام باشد، نه تمام ويژگى، بلكه براى امام يك رشته مزاياى ديگرى است كه در آخرين نظر بيان خواهد شد.
ثالثاً: خلاصه اين نظريه اين است كه «الگو» بودن داراى مراتبى است، و

1 . (وَسَيِّداً وَحَصُوراً وَنَبِيّاً مِنَ الصّالِحينَ) (آل عمران/39).

صفحه 294
مرتبه كامل آن مربوط به كسانى است كه به مقام «امامت» برسند. ولى يك چنين تخصيص نياز به دليل و گواه دارد.

ج . نظريه علاّمه طباطباييرحمه اللّه در تفسير «امام»

امام آن فرد والايى است كه در درون، سمت پيشوايى و رهبرى دارد و اوست قافله سالار كاروان انسانيت كه از راه باطن به سوى خدا سير مى كند.
توضيح اين كه: يگانه وسيله خوشبختى و بدبختى واقعى وابدى انسان كارهاى نيك و بد اوست، درست است كه اين اعمال، مناسب طرز تفكر ما به صورت امر و نهى و تحسين و تقبيح بيان شده است، وبراى فرمانبر، زندگى جاويد شيرين، و براى متمرد زندگى جاويد تلخ نويد داده شده است، ولى اين، ظاهر قضيه است و حقيقت مطلب غير از اين است و مقام ربوبى بالاتر از آن است كه به صورت يك سازمان بشرى درآيد، و براى فرمانبر، پاداش بيرون از زندگى، و براى متمرد كيفر خارج از حقيقت آن قرار دهد، بلكه مقام ربوبى مقام خلقت و آفرينش است و زندگى سعادتمندانه و يا شقاوتمندانه زاييده نيك و بد اعمال ما است كه به مشيت حكيمانه خدا، طبق روابط واقعى به تدريج پديد مى آيند.
بنابراين ميان اعمال نيك و بد ما در زندگى، در جهان ابديت رابطه حقيقى برقرار است كه خوشى وناخوشى زندگى آينده مولود كارهاى ماست.
و به ديگر سخن : هر يك از اعمال نيك و بد، در درون انسان واقعيتى پديد مى آورد كه چگونگى زندگى آينده او مرهون آن است.
و اگر بنا باشد تأثير اعمال خود را در چگونگى زندگى آينده خود، از طريق مثالى بيان كنيم مى توانيم چنين بگوييم:
تأثير اعمال در كيفيت و زندگى آينده انسان، بسان پيروى كودك از

صفحه 295
سخن مربى دلسوز خود است كه خواه ناخواه در او يك رشته ملكات روحى ارزنده اى پديد مى آورد و در اجتماع به زندگى سعادتمندى نايل مى گردد، هرچند خود از آن آگاه نباشد.
يا بسان پيروى بيمار از دستور پزشك است كه ناخود آگاه در درونِ خود، صحت و تندرستى پديدمى آورد.
بنابراين در درون اين حيات مادى، حيات ديگرى (حيات باطنى و معنوى) وجود دارد كه از اعمال او سرچشمه مى گيرد و رشد مى كند و خوشبختى و يا بدبختى وى، در زندگى آن سرا بستگى كامل به آن دارد.
قرآن اين حقيقت را (كه حيات پاكيزه اخروى مولود اعمال نيك ماست) به روشنى تأييد مى كند و براى نيكوكاران و اهل ايمان، حيات ديگر و روح ديگرى بالاتر از اين حيات ثابت مى نمايد آنجا كه مى فرمايد:
(مَنْ عَمِلَ صالِحاً مِنْ ذَكَر أَوْ أُنْثى وَهُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْيِيَنَّهُ حَياةً طَيِّبَةً...) .1
«هركس از مرد و زن در حالى كه مؤمن است، عمل صالحى انجام دهد اورا با زندگى پاكيزه و خوب زنده مى كنيم».
امام آن رهبر و راهنمايى است كه نه تنها در مرحله اعمال ظاهرى ما را هدايت مى كند، بلكه در هر مرحله، حيات معنوى نيز رهبرى به عهده اوست، وحقايق اعمال با رهبرى او سير مى كنند.
قرآن در مواردى كه از امام سخن مى گويد بلا فاصله هدايت آنان را مطرح مى كند چنان كه مى فرمايد:
(وَجَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا وَأَوْحَيْنا إِلَيْهِمْ

1 . نحل/97.

صفحه 296
فِعْلَ الْخَيراتِ...).1
« ما آنها را امامانى قرار داديم كه به امر ما مردم را هدايت كنند، و انجام كارهاى نيك را به آنان وحى كرديم».
و در جاى ديگر مى فرمايد:
( وَجَعَلْنا مِنْهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا لَمّا صَبَرُوا...) .2
«برخى از آنان را امام قرار داديم تا مردم را به وسيله امر ما هدايت كنند; زيرا آنان صبر كردند».
اين آيات مى رساند كه امام علاوه بر ارشاد وهدايت ظاهرى، داراى يك نوع هدايت وجذبه معنوى است كه از سنخ عالم «امر» و «تجرد» مى باشد و به وسيله حقيقت و نورانيت و باطن درون خود، در قلوب مردم شايسته تأثير و تصرف نموده و آنها را به سوى مرتبه كمال و غايت ايجاد جذب مى كند.
استاد علاّمه طباطباييرحمه اللّه در تفسير «الميزان» مى فرمايد:
تفسير «امامت » به نبوت و «مطاع بودن» و «خلافت»و «وصايت» و «رياست در امور دين و دنيا» تفسير مبتذلى است و سرچشمه آن اين است كه لفظ «امامت» به مرور زمان به خاطر كثرت استعمال معنى واقعى خود را از دست داده و اين معنى جديد را به خود گرفته است; زيرا «مطاع» بودن از لوازم نبوّت است و ارتباطى به امامت كه ابراهيم پس از نبوّت به آن مقام مفتخر گرديد، ندارد و همچنين است «نيابت» و «وصايت» و «رياست» همگى نوعى «مطاع» بودن است و حقيقت مطاع بودن جز داشتن يك مصدر اجتماعى چيز ديگرى نيست.

1 . انبياء/73.
2 . سجده/24.

صفحه 297
در اين صورت چگونه مى توان لفظ «امامت» را ـ كه معناى آن مقتدا بودن است و ديگران بايد اقوال و افعال خود را با گفتار و رفتار او تطبيق كنند وچيز ديگرى نيست ـ. به «مطاع بودن» و تصدى يك مقام اجتماعى تفسير كرد.1
خلاصه: هدايت پيامبران و رسولان، جز ارائه طريق چيز ديگرى نيست در حالى كه هدايت امام به صورت ايصال به مطلوب است; يعنى امام از نظر تأثير باطنى ونفوذ روحانيى كه اثر وجوديش در قلب انسان مى تابد، آنان را هدايت مى كند، امام از اين نظر بسان خورشيد است كه با اشعه نور خود گياهان را پرورش مى دهد و قلوب مستعد وآماده را به كلى منقلب مى سازد.
امام در پرتو قدرت روحى، افراد مستعد و آماده را از ظلمت و گمراهى خارج كرده و به سوى نور وارد مى كند و اين مقام براى ابراهيم و امثال او پس از يك سلسله امتحانات به دست مى آيد و آنان داراى چنين روح و روانى مى گردند.
امام در اين نظريه از مجارى فيض بلكه از علل وصول فيض (هدايت) به مردم به شمار مى رود، يعنى همان طور كه فيض مادى براى خود، مجارى و علل مادى دارد، همچنين فيض معنوى كه مقصود از آن در آيه، هدايت تكوينى است، براى خود داراى چنين مجارى و عللى مى باشد و اين نوع هدايت به خاطر لياقت و شايستگى طرف، خارج از اختيار و خواست صورت مى پذيرد و افراد لايق قهراً مجذوب هدايت امام بوده و در حوزه هدايت تكوينى او قرار مى گيرند.
خلاصه: پيامبران از آن نظر كه داراى هدايت تشريعى مى باشند و از طريق ابلاغ رسالت الهى و بيان اوامر و نواهى خدا، مردم را هدايت مى كنند«نبى» مى باشند، ولى از آنجا كه داراى هدايت تكوينى، بوده و مايه3 نيل

1 . الميزان، ج1، ص 274.

صفحه 298
مردم به كمال و سعادت و متصرفان در قلوب و ارواح مى باشند و مردم در حوزه هدايت تكوينى آنان قرار مى گيرند، امام مى باشند.

پايه استوارى اين نظريه

در اين كه برخى از شخصيت هاى والا مى توانند علاوه بر هدايت تشريعى، داراى هدايت تكوينى گردند سخنى نيست هر چند اثبات آن ، نياز به دليل قطعى دارد; ولى تفسير امام به كسى كه داراى چنين هدايت تكوينى است شاهد روشن ندارد; زيرا:
اوّلاً: درست است كه قرآن پس از جمله (وَجَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً) مى فرمايد: (يَهْدُونَ بِأَمْرِنا) ولى جمله اخير ناظر به توصيف و ثناى آنهاست، وبيانگر اين است كه آنان وظيفه هدايت را كه به فرمان خدا بر دوششان نهاده شده است، به نحو احسن انجام مى دهند و در اين مورد كوچك ترين خطايى به گواه اين كه در ذيل آيه سوره انبياء مى فرمايد:(وَكانُوا لَنا عابِدينَ) :«آنان نسبت به ما خاضع و فرمانبردار هستند» و در ذيل آيه سجده مى فرمايد:(وَكانُوا بِآياتِنا يُوقِنُونَ) : «به آيات ما ايمان داشتند»، نه اين كه آنان به فرمان تكوينى خدا (بأمرنا) به تزكيه و تصفيه قلوب مى پردازند.
خلاصه، آيه در صدد توصيف و ستايش آنهاست، نه در صدد بيان تعريف امامت.
احاديثى كه از امام صادق (عليه السلام) رسيده است، نظريه ما را تأييد مى كند. امام صادق (عليه السلام) پس از آيه (وَجَعَلْناهُمْ ... يَهْدُونَ بِأَمْرِنا) فرمود:
«لا بِأَمْرِ النّاسِ يُقَدِّمُونَ أَمْرَ اللّهِ قَبْلَ أَمْرِهِمْ ، وَحُكْمَ اللّهِ قَبْلَ حُكْمِهِمْ»1.

1 . بحار الأنوار، ج24، ص 156، چاپ دار الكتب الاسلاميه.

صفحه 299
«به امر خدا هدايت مى كنند نه به امر مردم. حكم خدا را بر حكم مردم مقدم مى دارند».
آنگاه امام درباره امامانى كه به آتش دعوت مى كنند، سخن مى گويد و ياد آور مى شود كه آنان بر عكس گروه نخست، اراده مردم را بر اراده خدا و تمايلات آنها را بر كتاب خدا مقدم مى شمارند.
اين روايت و نظاير آن حاكى است كه هدف از جمله (أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا) تعريف وثناى آنان بر اساس عصمت آنها است كه رضاى خدا را با چيزى عوض نمى كنند، نه اين كه واقعيت امامت اين است كه به امر تكوينى خدا كه با آن امر جهان را آفريد، مردم را هدايت مى كنند.
و ثانياً: تفسير امام به «سرپرست جامعه» و يا مطاع و لازم الاتباع بودن و يا اسوه و الگو بودن به طورى كه رفتار و گفتار مأموم بايد طبق رفتار و گفتار امام باشد، معناى مبتذلى نيست كه بعداً بر كلمه عارض شده باشد، در حالى كه حضرت على (عليه السلام)مى فرمايد: «وَالإمامَةَ نِظاماً للأُمّة»: «امامت مايه انتظام جامعه مى باشد».1
ثالثاً: اين كه مى فرمايد: هر پيامبرى پيش از ارتقا به مقام امامت مطاع بوده و مطاع بودن از لوازم «نبوّت» است، چندان استوار نيست; زيرا در نظريه آينده خواهيم ديد كه هيچ نبى و پيامبرى از آن نظر كه پيامبر بود، مطاع نبود، بلكه آنگاه «مطاع» مى گردد كه داراى مقام امامت بشود و توضيح اين قسمت را در نظريه آينده خواهيد خواند. و اگر در آيه (وَما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُول إِلاّلِيُطاعَ بِإِذْنِ اللّهِ) براى «رسول» اطاعتى مى شمارد، مقصود حقيقى «اطاعت خدا»

1 . نهج البلاغه فيض الإسلام، كلمات قصار، شماره244، در چاپ عبده به جاى «والإمامة» كلمه «والأماناةَ » آمده است كه مسلماً اشتباه است متأسفانه صبحى صالح نيز در ضبط اين كلمه اشتباه كرده و آن را به صورت «والأمانة» آورده است.

صفحه 300
است نه اطاعت خود رسول به گواه (بِإِذْنِ اللّهِ) و توضيح اين قسمت بعداً مى آيد.
***

«امام» در قرآن يا «اماماً» در آيه:

در اين جا از تذكر مطلبى ناگزيريم وتشريح آن پايه استوارى برخى از استدلال ها را روشن مى سازد و آن مطلب اين است:
آيا هدف، تفسير معناى «امام» در قرآن است يا هدف توضيح خصوص «إماماً» در آيه (إِنّى جاعِلُكَ لِلنّاسِ إِماماً)مى باشد؟ ترديد در سؤال نه براى آن است كه امام در قرآن دو معنى و به اصطلاح دو «موضوع له» دارد; زيرا يك چنين احتمالى كاملاً مردود است و امام يك معنى بيش ندارد و آن «مقتدا» و «پيشوا» است ولى در عين وحدت معنى، ملاك مقتدا بودن، مختلف و متعدد مى باشد; مثلاً امام جماعت، آموزگار نوآموزان، نبى و رسول و حاكم و سرپرست جامعه هر يك به نوبه خود، امام و پيشوا مى باشند و زير پوشش اين كلمه قرار دارند، ولى ملاك و محور پيشوايى در هر يك به گونه اى است كه كاملاً با يكديگر مختلف مى باشند.
بنابر اين ما نبايد زياد به دنبال تعيين مفهوم «امام» به صورت مطلق در قرآن باشيم; زيرا مفاد آن با توجه به نصوصى كه از اهل لغت نقل كرديم كاملاً واضح و روشن مى باشد، آنچه مهم است اين است كه ملاك امامت را در آياتى كه درباره افراد مشخص وارد شده است، روشن ساخته و بيان كنيم كه ملاك پيشوايى و امامت آنان چيست؟
شكى نيست كه ملاكِ امامت ابراهيم،نبوّت و يا رسالت او نبود; زيرا او

صفحه 301
ساليان درازى قبل از خطاب (إِنّى جاعِلُكَ لِلنّاسِ إِماماً)داراى مقام نبوّت بود و اين حد از پيشوايى را داشت، طبعاً بايد افاضه اين مقام به خاطر ملاك ديگرى باشد.
امّا در غير ابراهيم مانند اسحاق ويعقوب چنين مسأله اى وجود ندارد و ظاهراً ملاك امامت و پيشوايى آنان همان نبوّت الهى آنان است.
توضيح اين كه: گروهى در دو آيه ياد شده به عنوان امام توصيف شده اند واين دو آيه عبارتند از:
1 . (وَوَهَبْنا لَهُ إِسْحاقَ وَيَعْقُوبَ نافِلَةً وَكُلاًّ جَعَلْنا صالِحينَ* وَجَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا...) .1
«به ابراهيم، اسحاق و يعقوب را بخشيديم و هر يك را از صالحان قرار داديم و آنان را پيشوايانى قرار داديم كه به امر ما هدايت مى نمايند».
اسحاق ويعقوب بدون شك به تصريح اين آيه، امام مى باشند، ولى ملاك پيشوايى آنان همان نبوّت و رسالت آنهاست و در شعاع اين منصب مقتدا و پيشوا بودند و مردم را هم به راه حق هدايت مى كردند و اين امامت جز پيشوايى در حدّنبوّت، واين هدايت جز هدايت تشريعى كه تمام پيامبران دارا بودند چيز ديگرى نبود.
هرگز جهتى ندارد كه ملاك امامت آن دو نفر، جز نبوّت و رسالت آنان باشد و زندگى آنان نيز بر اين مطلب گواهى مى دهد و آنان از آن نظر كه پيامبر بودند امام و پيشوا بودند، همچنان كه جهتى ندارد كه هدايت آنها غير از هدايت تشريعى كه همه پيامبران آن را دارا هستند، چيز ديگرى باشد.
با اين معنى، همه پيامبران «امام» و پيشوا هستند و مردم در اخذ وظايف

1 . انبياء/72ـ73.

صفحه 302
الهى بايد به آنان اقتدا نمايند و از خطوطى كه ترسيم مى نمايند، خارج نشوند.
2 . (وَلَقَدْ آتَيْنا مُوسَى الكِتابَ فَلاتَكُنْ فى مِرْيَة مِنْ لِقائِهِ وَجَعَلْناهُ هُدًى لِبَنى إِسْرائيلَ* وَجَعَلْنا مِنْهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا لمّا صَبَرُوا...) .1
« به موسى كتاب داديم، در نزول كتاب به او شك و ترديد مكن، آن را مايه هدايت براى بنى اسرائيل قرار داديم و از بنى اسرائيل (نه پيامبران!) پيشوايانى قرار داديم كه به امر ما هدايت مى كردند، به خاطر صبرى كه از خود نشان دادند».
در اين آيه ضمير (مِنْهُمْ) كه به معنى برخى است، به بنى اسرائيل بر مى گردد، و مفاد آن اين است كه گروهى از بنى اسرائيل را (نه گروهى از پيامبران بنى اسرائيل را) امام و پيشوا قرار داديم.
اين گروه كه آيه از آن ياد مى كند، همان پيامبران بنى اسرائيل مى باشند و موسى بن عمران نمونه بارز آنها است و ملاك امامت آنها همان نبوت آنان مى باشد.
علت اين كه علاّمه طباطبايى و برخى ديگر تصوّر كرده اند كه ملاك امامت آنان غير از نبوّت آنها بوده اين است كه گمان كرده اند كه مرجع ضمير در (مِنْهُمْ) به پيامبران بنى اسرائيل برمى گردد و چون «مِنْ» در آيه مفيد معناى «تبعيض» است، طبعاً مقصود اين است كه برخى از پيامبران بنى اسرائيل را امام قرار داديم; در اين صورت نتيجه گرفته اند كه ملاك امامت آنان بايد غير از نبوّت آنها باشد و اگر ملاك امامت آنها، نبوّت آنها بود، اين ملاك را همه پيامبران دارا بودند، ديگر تبعيض علّتى نداشت، در حالى كه دقت در اين آيه روشن مى سازد كه مرجع ضمير همان، نزديك ترين كلمه يعنى لفظ «بنى

1 . سجده/23ـ 24.

صفحه 303
اسرائيل» است و مفاد آيه اين است كه بعضى از بنى اسرائيل را كه همه پيامبران بنى اسرائيل است، پيشوا قرار داديم و اين پيشوايى جز نبوّت آنها چيز ديگر نبوده است.
خلاصه سخن اين كه: امام در قرآن به معنى پيشوايى است و اين پيشوايى براى خود ملاك هاى مختلفى دارد، گاهى نبوّت ورسالت است مانند دو آيه ياد شده و گاهى غير آن است مانند آيه (لِلنّاسِ إِماماً) اكنون بايد ديد ملاك امامت ابراهيم غير از نبوّت چه بوده است و چون نظريات گذشته با اشكالاتى روبرو شد، اكنون نظريه چهارم را مطرح مى كنيم:

امام سر سلسله هدايت ها

امام آن انسان والايى است كه سر سلسله هدايت گران،ونقطه مركزى براى گروهى از پيامبران و هاديان زمان مى باشد كه همگى زير نظر او، فعاليت و كار و سعى وتلاش كنند.
اين انسان ملكوتى از نظر كمال به پايه اى مى رسد كه در ميان همه مردم حتى پيامبران معاصر و كليه هاديان، آن چنان مى درخشد كه بر همه لازم مى شود كه او را به عنوان مقتدا و پيشوا، اسوه و الگو بپذيرند.
امامت به اين معنى، درباره ابراهيم كاملاً ملموس ومشهور است; زيرا معارفى كه او آورد، احكام و سنتى كه او اشاعه داد، رفتار و گفتارى كه او داشت، بسان روح در شرايع آينده دميده شد، او امام مردم زمان خود بود، حتى پيامبرى مانند لوط 1زير نظر او و بر اساس امامت وى تبليغ و تلاش

1 . امام صادق (عليه السلام) در بيان طبقات پيامبران و رسولان مى فرمايد:«وعليهِ إمامٌ مِثلُ ما كان إبراهيمَ على لوط» و باز در باره يونس مى فرمايد: «وعليهِ إمامٌ»، كافى ، ج1، ص 175، چاپ دار الكتب الاسلاميه مراجعه فرماييد.

صفحه 304
مى كرد و امامت او پس از خودش نيز ا دامه داشت تا آنجا كه تمام پيامبران بنى اسرائيل با آن همه عظمت (حتى پس از نيل به قدرت)خود را پيرو ابراهيم دانسته و بر او اقتدا مى كردند.
روزى كه اهل كتاب درباره ابراهيم به نزاع پرداختند و هر گروهى از يهود و نصارى او را از آن خود دانست، قرآن براى قطع نزاع آنان، دو مطلب را يادآور شد:
1. شأن ابراهيم بالاتر از آن است كه او جزو يكى از اين دو گروه باشد.
2. سزاوارترين فرد به ابراهيم كسانى است كه از او پيروى كرده اند، و اين اشخاص پيامبر گرامى و مؤمنان وفادار مكتب او مى باشند، چنان كه مى فرمايد:
(ما كانَ إِبْراهيمُ يَهُودِيّاً وَلا نَصْرانيّاً ولكِنْ كانَ حَنِيفاً مُسْلِماً وَما كانَ مِنَ الْمُشْرِكينَ).1
«ابراهيم نه يهودى ونه نصرانى بود (واو بالاتر از آن بود كه جزو يكى از اين دو گروه باشد) او يك فرد «حنيف» (پيراسته از هر نوع انحراف از جاده توحيد) و مسلمان بود، و مشرك نبود».
(إِنَّ أَولَى النّاسِ بِإِبْراهيمَ لَلَّذِينَ اتَّبَعُوهُ وَهذا النَّبِىُّ وَالَّذِينَ آمَنُوا وَاللّهُ وَلِىُّ الْمُؤْمنينَ).2
«شايسته ترين مردم به ابراهيم كسانى هستند كه از امم گذشته از او پيروى كرده اند و (از اين امت) پيامبر و افراد با ايمان است و خداوند سرپرست مؤمنان مى باشد».

1 . آل عمران/67.
2 . آل عمران/68.

صفحه 305
اين آيه سه گروه را به ابراهيم سزاوارتر از ديگران مى داند:
1. گروهى كه از او در امت هاى گذشته (يهود و نصارى) پيروى كرده اند.
2. شخص پيامبر گرامى.
3. افراد با ايمان.
گروه نخست به خاطر پيروى و ديگران به خا طر حفظ مكتب و وفادارى به اصول او.
اين آيه از عظمت ابراهيم و بقاى امامت او حتى پس از طلوع پيامبرى مانند موسى بن عمران، گزارش مى دهد اين پيامبر عظيم الشأن با اين كه خود، امام بود ـ مع الوصف ـ امامت ابراهيم نيز به قوت خود باقى بود، و در حالى كه پيامبران پس از موسى بايد از شريعت و آيين وگفتار و رفتار اوپيروى نمايند، ولى امامت ابراهيم و روح شريعت و سنن و احكام او بسان روح در شرايع بعدى حاكم بوده ومسأله (لِلنّاسِ إِماماً) هنوز تجلى داشته است، بلكه مى توان گفت كه امامت ابراهيم حتى پس از طلوع خورشيد اسلام باقى بود به گواه اين كه خدا به پيامبر اسلام دستور مى دهد كه از آيين ابراهيم پيروى نمايد آنجا كه مى فرمايد:
(ثُمَّ أَوْحَيْنا إِلَيْكَ أَنِ اتَّبِعْ مِلَّةَ إِبْراهيمَ حَنِيفاً وَما كانَ مِنَ الْمُشْرِكينَ) .1
«سپس به تو وحى كرديم كه از آيين ابراهيم پيروى كن كه از مشركان نبود».
در آيه ديگر، آيين اسلام را از آن نظر كه سهل و آسان است و در آن تكليف شاق و سنگين نيست، متن آيين ابراهيم دانسته و يادآور مى شود كه

1 . نحل/ 123.

صفحه 306
اوست كه ماها را مسلمان ناميده است. چنان كه مى فرمايد:
(...جاهِدُوا فِى اللّهِ حَقَّ جِهادِهِ هُوَ اجْتَبيكُمْ وَما جَعَلَ عَلَيْكُمْ فِى الدِّينِ مِنْ حَرَج مِلَّةَ أَبيكُمْ إِبْراهيمَ هُوَ سَمّيكُمُ الْمُسْلِمينَ مِنْ قَبْلُ...).1
«در راه خدا به شايسته ترين وجه جهاد كنيد، او شماها را برگزيد و در دين بر شما مشقت و سختى قرار نداد ـ اين آيين، آيين پدر شما ابراهيم است، او شماها را مسلمان ناميد».
از اين آيات و برخى ديگر كه يادآور شديم، به روشنى استفاده مى شود كه ابراهيم به حق (لِلنّاسِ إِماماً) و حامل لواى امامت بود، و رفتار و گفتار او الگو براى كليه پيامبرانى بود كه در عرض او وپس از درگذشت او در نقاط جهان مشغول انجام وظيفه بودند و پس از طلوع پيامبرانى مانند اسحاق و يعقوب و يوسف و موسى هنوز امامت او باقى بود و سنن احكام او نيز رسميت داشت.

امامت اسحاق و يعقوب و موسى(عليهم السلام)

در ذيل نظريه استاد علاّمه طباطبايى يادآور شديم كه «امامت» اسحاق و يعقوب در شعاع نبوّت آنان بود، و اگر قرآن مى فرمايد:
(وَجَعَلْناهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا...) .2
مقصود پيشوايى آنان در حدّ پيامبرى است و هرگز دليلى در دست نيست كه ملاك پيشوايى آنان غير از نبوّت آنها باشد، اين فقط ابراهيم است كه ملاك امامت او غير از نبوّت او مى باشد; زيرا او پس از آن كه يك مدت نبى و

1 . حج/ 78.
2 . انبياء/73.

صفحه 307
رسول بود مخاطب به خطاب (إِنّى جاعِلُكَ لِلنّاسِ إِماماً)شد در حالى كه چنين جريانى درباره اسحاق و يعقوب وجود ندارد و يا لااقل محرز نمى باشد.
تنها كسى كه مى توان از پيامبران بنى اسرائيل او را «امام» ناميد موسى بن عمران است كه پيامبران بنى اسرائيل در پرتو شريعت و زير لواى او انجام وظيفه مى كردند. و حتى قرآن كتاب او را (نه خود او را) «امام» مى نامد چنان كه مى فرمايد:
(...وَمِنْ قَبْلِهِ كِتابُ مُوسى إِماماً وَرَحْمَةً...).1

امامت خاتم پيامبران

امامت پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) با توجه به اين كه خاتم پيامبران وآيين او خاتم آيين ها و كتاب او خاتم كتاب ها است، وخلفا و جانشينان بعد از او بايد در شعاع خطوط ونبوت و رسالت او كار كنند، كاملاً محرز مى باشد.2

پايه استوارى اين نظريه

در ميان چهار نظريه گذشته، اين نظريه از استوارى بيشترى برخوردار است ولى در عين حال از دو نظر قابل خدشه است:
1. روح اين نظريه اين است كه ابراهيم «امام» گروهى از هدايت كنندگان است كه در زمان او و يا پس از او به عنوان «نبى» و «رسول» فعاليت و تلاش مى كردند در حالى كه قرآن مى فرمايد:(لِلنّاسِ إِماماً) : «پيشوا براى همه

1 . هود/17.
2 . بنابر اين تفسير از نظر قرآن فقط امامت سه نفر از پيامبران محرز است: ابراهيم خليل، موساى كليم و محمد حبيب (صلوات اللّه عليهم).

صفحه 308
مردم» بنابراين، ابراهيم امام فرد يا افرادى بود كه در حوزه امامت او زندگى مى كردند و ظاهر آيه (لِلنّاسِ إِماماً) ، با اين نظريه سازگار نيست كه امامت را به خصوص هدايت گران نسبت مى دهد. مگر اين كه ذكر پيامبران به عنوان فرد روشن باشد، نه اين كه امامت او به آنها اختصاص داشته باشد.
2. در صورت استوارى اين نظريه، پيشوايان معصوم شيعه، امام به اين معنى نخواهند بود; زيرا آنان صاحب شريعتى نبودند كه سر سلسله هدايت ها باشند در حالى كه ائمه معصومين (عليهم السلام) با اين آيه به صورت متواتر، بر حقانيّت امامت خويش و نا استوارى امامت ديگران استدلال كرده اند و اگر روايات اهل بيت پيرامون آيه، مورد بررسى قرار گيرد، روشن مى گردد كه ائمه ما «امام» در آيه را به گونه اى تفسير كرده اند كه قابل انطباق بر خلافت و وصايت و جانشينى از پيامبر گرامى نيز مى باشد و اگر امامت در آيه به معنى «سر سلسله هدايت ها» و يا مشابه آن تفسير گردد، هرگز اين روايات قابل انطباق بر اين معنى نخواهد بود.
اكنون وقت آن رسيده است پنجمين نظريه را كه آخرين آنها است مطرح كنيم شايد در اين نظريه به فضل الهى پرده ابهام كنار رود و سيماى حقيقت خود را نشان دهد.
***

امام پيشواى مفترض الطاعه

تحليل معناى حقيقى «امام» در قرآن در گرو شناخت مفاد «نبى» و «رسول» است تا حد و مرز اين دو كلمه شناخته نشود، هرگز نمى توان مرز «امامت» را تحديد كرد يادآور مى شويم: به حكم مفاد اين كه ابراهيم پس از طى مراحل نبوت و رسالت، به مقام امامت نايل گرديد، مى توان گفت كه

صفحه 309
نبوّت و رسالت آخرين نقطه كمال و منصب الهى نيست و اگر اين دو مقام آخرين سير يك انسان ملكوتى باشد، ديگر براى يك انسان كامل خط سيرى باقى نمى ماند، از اين جهت نخست به تشريح مفاد اين لفظ مى پردازيم، آنگاه مسأله «امامت» را مطرح مى كنيم.
«نبى» از لفظ «نبأ» به معنى خبر خطير و بزرگ گرفته شده و مفاد لغوى آن حامل خبر بزرگ و يا مخبر از آن، مى باشد.
لفظ «نبى1» در قرآن مجيد درباره انسانى به كار مى رود كه وحى الهى را از خدا، به طريق مختلف مى گيرد و حقيقت«نبى» كه معادل آن در فارسى «پيامبر» است جز اين، چيز ديگرى نيست و هر نوع خصوصيتى كه براى «نبى» دركتاب هاى لغوى و يا تفسيرى وحديثى گفته شده است همگى خارج از مفهوم آن بوده و هرگز اين لفظ بر آنها دلالتى ندارد و بايد آنها را از قراين خارجى استفاده كرد.
شيخ طوسى مى فرمايد:«انّه مؤد من اللّه بلا واسطة من البشر»2: «نبى آن گزارشگرى است كه بدون وساطت بشرى، از خدا خبر مى دهد».
«نبى» به معناى گيرنده «نبأ» يا مخبر از جانب خدا است ولى لفظ «رسول» ـ آنگاه كه رسالت او از جانب خدا باشد نه از جانب بشر،3 يعنى رسالت او در حوزه مفهوم «نبوّت» قرار گيرد ـ به معناى حامل پيامى است كه

1 . اگر صيغه «نبى» صيغه لازم باشد به معنى نخست و اگر متعدى باشد به معنى دوم خواهد بود هر چند ظاهر همان معنى دوم است و به گونه اى با معنى «رسول» تناسب دارد.
2 . الرسائل العشر، ص 111. عبارت شيخ حاكى است كه او لفظ «نبى» را متعدى گرفته است ونيز درمفهوم «نبى» وساطت بشر نفى شده است نه وساطت ملك و فرشته.
3 . مانند:(...فَلَمّا جائَهُ الرَّسُولُ...) (يوسف/50) ومقصود كسى است كه از جانب عزيز مصر به سوى يوسف آمد و قرآن در اين مورد لفظ « رسول» به كار مى برد.

صفحه 310
ابلاغ سخن و يا انجام عملى را از جانب خدا بر عهده داشته باشد. و به ديگر سخن هر يك از اين دو مفهوم (نبوّت ـ رسالت) به خصوصيتى از خصوصيات پيامبرانى كه از جانب خدا وحى دريافت كرده اند، اشاره مى كند. اين افراد از اين نظر كه حاملان نبأ و گيرندگان وحى الهى هستند «نبى» مى باشند و از آن نظر كه وظيفه اى را به نام ابلاغ وحى بر عهده مى گيرند، «رسول»ناميده مى شوند.
اين مفهوم واقعى اين دو لفظ است و كليه ويژگى هايى كه در كتاب هاى لغت و تفسير و كلام براى اين دو لفظ گفته اند، ارتباطى با معناى واقعى اين دو لفظ ندارند.
«نبى» و «رسول» در اين چشم انداز وظيفه اى جز انذار و بيم دهى، تبليغ و راهنمايى ندارند، نه امرى دارند و نه نهيى، نه دستورى مى دهند و نه فرمانى، و در اين مورد، جز بازگو كنندگان وحى و اعلام كنندگان امر و نهى الهى، شخصيّت ديگرى ندارند و قرآن به صورت كلى درباره پيامبران مرسل چنين مى فرمايد:
(...فَبَعَثَ اللّهُ النَّبِيِّينَ مُبَشِّرينَ وَمُنْذِرِينَ...).1
«پيامبران را برانگيخت در حالى كه نويد و بيم مى دهند» .
و در باره شخص پيامبر مى فرمايد:
(فَذَكِّرْ إِنَّما أَنْتَ مُذَكِّرٌ* لَسْتَ عَلَيْهِمْ بِمُصَيْطِر).2
«يادآورى كن، وبر آنها تسلطى ندارى».

1 . بقره/213.
2 . غاشيه/21ـ22.

صفحه 311
اين دو آيه و آيه:
(...فَإِنْ تَوَلَيْتُمْ فَاعْلَمُوا أَنَّما عَلى رَسُولِنَا الْبَلاغُ الْمُبينُ) .1
«اگر روى برتافتيد بدانيد بر پيامبر ما وظيفه اى جز ابلاغ روشن نيست».
علاوه بر مطلب ياد شده كه پيامبر از خود امر و نهى ندارد، بيانگر مطلب دومى نيز هستند و آن اين كه حقيقت مكتب پيامبران همان ارشاد و هدايت است.
پيامبران الهى تا لحظه اى كه در محدوده نبوّت و رسالت، در حركت و تلاشند هدايت گرانى هستند كه خطوط مخطور و ممنوع ومشروع ومجاز را اعلام مى دارند و راه هاى سعادت و خوشبختى را مى نمايانند، و از خود سخنى، رأى و نظرى ندارند. آنچه مى گويند و يا انجام مى دهند همگى گويندگان متن كلام الهى و يا برگردانندگان وحى الهى (احاديث) ومترجمان سخن خدا مى باشند.
در اين حلقه از هدايت آمر و فرمانده يك نفر است آن هم خدا و سلسله پيامبران مأموران او، و امتها مطيعان و فرمانبران و يا عاصيان و نافرمانبران خدا هستند وبس، و براى پيامبر، نه اطاعتى است و نه عصيانى ولذا در قرآن مى فرمايد:
(مَنْ يُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اللّهَ...) .2
«هركس پيامبر را اطاعت كند، خدا را اطاعت نموده است».
زيرا فرمانده خدا است و او گيرنده سخن خدا و يا مترجم كلام اوست.و

1 . مائده/92.
2 . نساء/80.

صفحه 312
اگر آيه ديگرى مى فرمايد:
(وَما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُول إِلاّ لِيُطاعَ بِإِذْنِ اللّهِ...) .1
«هيچ پيامبرى را نفرستاديم مگر اينكه به اذن خدا از او اطاعت شود».
نه به اين معناست كه خود پيامبر، اطاعت و عصيانى مستقل وجدا از اطاعت و عصيان الهى دارد، بلكه جمله (بِإِذْنِ اللّهِ) حاكى است كه رسول «مُطاع واقعى» نيست، مطاع واقعى خداست و اطاعت او، به فرمان اوست.
و اگر بخواهيم اين حقيقت را به اصطلاح علمى بگوييم، بايد بگوييم: اطاعت خدا، موضوعيت و اطاعت پيامبر طريقيت دارد، وما از آن نظر رسول را اطاعت مى كنيم كه اطاعت او عين اطاعت خدا است نه چيزى غير از آن و جدا از آن.
تا اين جا با مفاد واقعى هر دو لفظ آشنا شديم، اكنون وقت آن رسيده است كه روشن سازيم چه مقام معنوى ديگرى در انتظار اين گروه مى باشد.
هرگاه چنين نبى و رسولى در طول زندگى در بوته يك سلسله امتحانات وآزمايش هايى قرار گرفت كه توانست كمالات درونى خود را به مرحله فعليت برساند و از نظر عشق به خدا، عاشق سوته دل، وسوته دلى عاشق گرديد، در خانه قلب او جز خدا، كسى حكومت نكرد، خدا او را به مقام سرپرستى جامعه نصب مى كند كه علاوه بر وظيفه ابلاغ رسالت و دادن نويد و بيم، پيشوايى باشد كه شخصاً داراى امر و نهى، وتكليف ودستور باشد وجامعه بشرى را با مديريت صحيح به حدّ كمال برساند.
هيچ انسانى (هر چه هم در نهايت كمال باشد)، ولايتى بر هيچ انسانى ندارد، بلكه ولايت از آن خدايى است كه به او خلقت و آفرينش داده است

1 . نساء/64.

صفحه 313
وبس. ولى در عين حال، خدا روى مصالحى با اعتماد بر ولايت مطلقه خود، به انسان كاملى كه در نشيب و فراز زندگى آزمون خوبى داده است، ولايتى مى بخشد، و او را امام و پيشوا، ولىّ و سرپرست، مطاع و فرمانده جامعه قرار مى دهد و به مقتضاى كار خود، داراى امر ونهى، تكليف ودستور و به صورت مستقل «واجب الاطاعه» مى شود.
شكى نيست كه چنين مقامى، غير ازمقام نبوّت و رسالت است كه در اخذ وحى و ابلاغ دستورهاى خدا خلاصه مى گردند، در حالى كه اگر به مقام امامت رسيد به مقام ديگرى ارتقا يافته و عهده دار اداره جامعه و تنظيم امور امت خود مى گردد.
در نبوت و رسالت مجرد از امامت، اطاعت رسول، عين اطاعت خدا بوده و هرگز دو نوع اطاعت وجود ندارد، ولى آنگاه كه به مقام امامت مفتخر گرديد، با جعل و نصب الهى، داراى امر ونهى مى گردد وحق اطاعت مستقل پيدا مى كند; اينك شواهدى از قرآن بر چنين تفسير:

گواه از قرآن

يهود براى بازدارى مشركان از پيروى پيامبر گرامى، به مشركان گفتند كه آيين بت پرستى بهتر از آيينى است كه محمد(صلى الله عليه وآله وسلم)شما را به آن دعوت مى كند و خدا گواهى آنان را چنين نقل مى كند:
(أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذينَ أُوتُوا نَصيباً مِنَ الْكِتابِ يُؤْمِنُونَ بِالْجِبْتِ وَالطّاغُوتِ وَيَقُولُونَ لِلَّذِينَ كَفَرُوا هؤلاء أَهْدى مِنَ الَّذينَ آمَنُوا سَبيلاً).1

1 . نساء/51.

صفحه 314
«آيا نديدى كسانى كه سهمى از كتاب به آنان داده شده است، به بت پرستان مى گويند: آنان (بت پرستان) از كسانى كه ـ به محمد (صلى الله عليه وآله وسلم) ـ ايمان آورده اند، هدايت يافته ترند».
قرآن در پاسخ هاى خود، به ريشه چنين داورى ظالمانه اى اشاره مى كند و مى گويد: ريشه اين كار، حسد و رشگ است; زيرا نبوّت پيامبر گرامى نشانه انتقال نبوّت از آل اسحاق به آل اسماعيل است و يهود ـ كه از يعقوب فرزند اسحاق است ـ بر اين جريان حسد مى ورزند و با كمال بى شرمى، بت پرستى را بر آيين توحيد ترجيح مى دهند. چنان كه مى فرمايد:
(أَمْ يَحْسُدُونَ النّاسَ عَلى ما اتيهُمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ فَقَدْآتَيْنا آلَ إِبْراهيمَ الْكِتابَ وَالْحِكْمَةَ وَآتَيْناهُمْ مُلْكاً عَظيماً).1
«آيا به آنچه كه خدا بر مردم (بر امت اسلامى كه در پيامبر تجلّى كرده است) از كرمش لطف كرده، حسد مى ورزند؟! ما به آل ابراهيم، كتاب وحكمت و حكومت عظيمى داديم».
شكى نيست كه مقصود از (النّاس) كه يهود به آنها حسد مى ورزند ، شخص پيامبر است و حسادت كسانى كه از پيامبر پيروى مى كنند، جنبه عرضى دارد.
همچنان كه مقصود از (آلَ إِبْراهيمَ) كه خداوند به آنان، كتاب وحكمت و ملك داده است، گروهى از فرزندانِ ابراهيم از نسل اسحاق و اسماعيل مى باشند، نه همه آنان.
در سوره آل عمران، آيه هاى 33 و34 چنين مى خوانيم:
(إِنَّ اللّهَ اصْطَفى آدَمَ وَنُوحاً وَآلَ إِبْراهيمَ وَآلَ عِمْرانَ

1 . نساء/54.

صفحه 315
عَلَى الْعالَمينَ* ذُرِّيَّةً بَعْضُها مِنْ بَعْض وَاللّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ) .
«خداوند آدم و نوح وآل ابراهيم وآل عمران را بر جهانيان برگزيد، فرزندانى كه برخى از برخى ديگرند و خداوند شنوا و دانا است».
در اين آيه، «آل عمران» كه همگى از فرزندان ابراهيم مى باشند و به يك معنى در «آل ابراهيم» (كه قبل از آن، در آيه ذكر شده) داخل هستند، بر (آلَ إِبْراهيمَ) عطف شده كه از قبيل عطف خاص بر عام است وعلت اين تخصيص يكى از دو امر ياد شده در زير است:
1. بيشتر عظمت خاندان آل عمران از اين نظر است كه از نسل اسحاق مى باشد و اين، موجب شده كه به صورت مستقل از آنها ياد شود.
2. براى اين كه تفهيم كند كه از فرزندان اسحاق، فقط آل عمران برگزيده شده اند نه كليه فرزندان اسحاق.
ولى نكته نخست از اين نكته مناسب تر است; زير اگر ملاك «اصطفاء» نبوّت و كتاب وحكمت باشد، گروه ديگرى از اولاد حضرت اسحاق نيز مانند: موسى و هارون و داوود و سليمان، داراى چنين مقامى بودند; در اين صورت اصطفاء به آل عمران اختصاص نخواهد داشت،ولى در مورد فرزندان اسماعيل تنها خانواده اى كه مشمول چنين فضيلتى شده است، همان پيامبر گرامى و فرزندان معصوم او مى باشند.
در هر حال آيه مى رساند كه خداوند بر آل ابراهيم علاوه بركتاب وحكمت كه كنايه از نبوّت و رسالت است، «ملك عظيم» داده است، اين ملك عظيم جز امامت كه ابراهيم آن را براى ذريّه خود درخواست كرد ـ و دعاى او نيز درباره فرزندان صالحش پذيرفته شد ـ چيز ديگرى نيست.
مقصود از «ملك عظيم» ركوب بر گرده مردم و تسلط بر جامعه از طريق

صفحه 316
كشيدن شمشير و ريختن خون ها كه شأن جباران و ستمگران است، نيست، بلكه اعطاى ولايت الهى است بر تنظيم امور و حفظ نظام.
اين ملك عظيم وراىِ نبوّّت و رسالت است هر چند در ظرف عمل از شعاع آن بيرون نيست.
اگر در عصر كنونى از شنيدن لفظ «مُلْك» و «مَلِك» (به كسر لام) مو بر بدن انسان راست مى شود به خاطر اين است كه بشر در طول تاريخ از مُلْك و مَلِك هاى عادى جز خون ريزى و غارتگرى، استكبار و استضعاف، چيزى نديده است; ولى اگر رشته حكومت و تدبير كشور و نظام امت در دست افراد صالح و برگزيده قرار گيرد و دارندگان ولايت الهى، به تصرف در امور بپردازند، در اين صورت وضع جامعه انسانى به گونه اى ديگر مى شود.
در روايات اسلامى «مُلْكٌ عظيمٌ» به طاعت مفروض و لازم تفسير شده است.
اينك برخى از آن روايات را يادآور مى شويم:
كلينى به سند صحيح از امام صادق (عليه السلام) نقل مى كند كه مقصود از «كتاب» نبوت و مقصود از «حكمت»، قضا وداورى ومقصود از «ملك»، طاعت لازم است.1
حسين مختار از امام باقر (عليه السلام) نقل مى كند كه مقصود از (وَآتَيْناهُمْ مُلْكاً عَظيماً) ـ «الطّاعَةُ المَفْرُوضَةُ»2 «طاعت لازم است».
جلال الدين سيوطى متوفاى 911 در كتاب «الدر المنثور» از كتاب موفقيات زبير بن بكار نقل مى كند كه معاويه به ابن عباس گفت: فرزندان

1 . كافى، باب «انّ الأئمّة ولاة الأمر»، ص 206، حديث 2.
2 . كافى، ج1، باب فرض طاعت، ص 186، حديث 4، چاپ دار الكتب الاسلامية.

صفحه 317
هاشم خود را براى خلافت لايق و شايسته مى دانند، همچنان كه براى نبوّت نيز شايسته دانسته اند; ولى هرگز اين دو مقام در يك خانواده جمع نمى شود. ابن عباس در طى پاسخ گسترده خود چنين گفت: اين كه مى گويى اين دو منصب در يك خانواده جمع نمى شود، پس درباره خدا چه مى گويى كه فرمود:(فَقَدْ آتَيْنا آلَ إِبْراهيمَ الكِتابَ وَالْحِكْمَةَ وَآتَيْناهُمْ مُلْكاً عَظيماً) : كتاب رمز نبوّت و حكمتِ سنت است و ملك نيز، خلافت و زعامت. و ما هم فرزندان ابراهيم هستيم، سنت خدا درباره ما و ديگران (اولاد اسحاق) يكسان است.1
بريد عجلى از امام باقر نقل مى كند كه آن حضرت فرمود:«اَلْمُلْكُالعَظيمُ أن جعِلَ فيهِمْ أَئِمَّةً مَنْ أَطاعَهُمْ أَطاعَ اللّهَ وَمَنْ عَصاهُمْ عَصى اللّه».2
«مقصود از ملك عظيم، اين است كه در ميان آنان پيشوايى قرار دارد كه هركس آنان را اطاعت كند خدا را اطاعت كرده و هركس آنان را مخالفت نمايد خدا را مخالفت نموده است».
از مجموع اين آيات برداشت مى كنيم كه مقصود از امامت سرپرستى و حق اطاعت است كه خدا به ابراهيم پس از نبوّت و رسالت داده و او از خدا خواست كه اين فيض را در ذريّه او باقى بدارد، و خدا نيز بقاى آن را درباره ذريّه دادگر او پذيرفت، از اين جهت به فرزندان ابراهيم علاوه بر كتاب و حكمت كه رمز نبوّت و رسالت است، «ملك عظيم» داد، و به درخواست ابراهيم جامه عمل پوشانيد.
هرگاه آيه (إِنِّى جاعِلُكَ لِلنّاسِ إِماماً قالَ وَمِنْ ذُرِّيَّتى) را در كنار آيه

1 . الدر المنثور، ج2، ص 173.
2 . كافى، ج1، باب «انّ الأئمّة ولاة الأمر، ص 206، حديث 5، چاپ دار الكتب الإسلامية.

صفحه 318
(فَقَدْ آتَيْنا آلَ إِبْراهيمَ الْكِتابَوَالْحِكْمَةَ وَآتَيْناهُمْ مُلْكاً عَظيماً) قرار دهيم به وسيله آيه دوم از آيه نخست رفع ابهام مى شود.

«ملك عظيم» در قرآن

آيه ياد شده در بحث پيش به روشنى ثابت كرد كه خدا به (آلَ إِبْراهيمَ) علاوه بر نبوّت و رسالت، «ملك عظيم» نيز عطا فرموده و مقصود از «ملك» همان سرپرستى و رهبرى همه جانبه جامعه است و قراينى بر آن مطلب گواهى مى دهد، اينك بيان اين قراين:
آياتى كه پيرامون پيامبران بنى اسرائيل وارد شده آنان را بر دو گروه تقسيم مى كند:
1. گروهى فقط داراى نبوت و رسالت بوده و هرگز وراى اين مقام، داراى مقام ديگرى نبودند و شايد پيامبران بزرگوارى مانند: ايوب، ادريس، يونس، زكريا و يحيى (عليهم السلام)از اين گروه بوده اند.
2. گروهى كه علاوه بر اين دو مقام، حايز مقام سومى به نام «ملك» بودند كه برخى از آنها را يادآور مى شويم:
1. يوسف: وى به عنوان عرض سپاس به درگاه الهى مى گويد:
(رَبِّ قَدْآتَيْتَنى مِنَ الْمُلْكِ وَعلَّمْتَنى مِنْ تَأْوِيلِ الأَحاديثِ...) 1
«پروردگارا به من حكومت دادى و تأويل خواب آموختى».
آموزش تأويل احاديث، اشاره به بخشى از نبوّت، و دادن قدرت نشانه امامت وحكومت است.

1 . يوسف/101.

صفحه 319
2. قرآن در باره داوود مى فرمايد:
(...وَآتيهُ اللّهُ الْمُلْكَ وَالحِكْمَةَ وَعَلَّمَهُ مِمّا يَشاءُ...) .1
«به اوحكومت وحكمت عطا كرد و از آنچه كه مى خواست به او آموخت».
و باز مى فرمايد:
(وَشَدَدْنا مُلْكَهُ وَآتَيْناهُ الْحِكْمَةَ وَفَصْلَ الْخِطابِ).2
«به او حكومت استوارى بخشيديم و دانش و داورى عادلانه آموختيم».
3. سليمان از خداوند چنين درخواست مى كند:
(...وَهَبْ لِى مُلْكاً لا يَنْبَغى لأَحَد مِنْ بَعْدى إِنَّكَ أَنْتَ الْوَهّابُ).3
«خدايا به من حكومت ببخش كه پس از من شايسته كسى نباشد، كه تو بسيار بخشاينده اى».
خدا دعاى او را مستجاب نموده و در آيه بعدى شيوه حكومت گسترده او بيان شده است.
4. از آيات وارد در باره «طالوت» ونبرد اوبا «جالوت» به خوبى استفاده مى شود كه پس از درگذشت موسى، نبوّت از آن فردى از بنى اسرائيل (گويا) به نام «اشموئيل» و «امامت» وحكومت از آن «طالوت» بود.
اينك توضيح جريان:
پس از درگذشت موسى گروهى از بنى اسرائيل به پيامبر خود گفتند كه زمامدارى براى ما برگزين تا تحت فرماندهى او در راه خدا پيكار كنيم سرانجام

1 . بقره/251.
2 . ص/20.
3 . ص/35.

صفحه 320
پيامبر آنها گفت:
(...إِنَّ اللّهَ قَدْبَعَثَ لَكُمْ طالُوتَ مَلِكاً قالُوا أَنّى يَكُونُ لَهُ الْمُلْكُ عَلَيْنا وَنَحْنُ أَحَقُّ بِالْمُلْكِ مِنْهُ وَلَمْ يُؤْتَ سَعَةً مِنَ الْمالِ قالَ إِنَّ اللّهَ اصْطَفيهُ عَلَيْكُمْ وَزادَهُ بَسْطَةً فِى الْعِلْمِ وَالْجِسْمِ وَاللّهُ يُؤْتِى مُلْكَهُ مَنْ يَشاءُ وَاللّه واسِعٌ عَليمٌ) .1
« خداوند طالوت را براى زمامدارى شما برانگيخته است، بنى اسرائيل گفتند: چگونه مى تواند حاكم ما باشد؟ ما از او شايسته تريم و او ثروت زيادى ندارد. پيامبر گفت: خدا او را بر شما برگزيده و به او علم و قدرت جسمى بيشترى بخشيده است; خدا ملكش را به هر كسى كه بخواهد مى بخشد و احسان خدا گسترده، (و از لياقت افراد) آگاه است».
از اين آيه نكات ياد شده در زير استفاده مى شود:
الف. ممكن است مصالحى ايجاب كند كه نبوّت از حكومت و زمامدارى و به اصطلاح قرآن «امامت» جدا گردد، و در يك زمان، نبوّت از آن كسى، و حكومت و زمامدارى از آن فرد ديگرى باشد و هر يك به منصبى كه به او داده شده است لياقت و شايستگى داشته باشد و به خاطر امكان تفكيك ميان اين دومنصب، فرزندان اسرائيل هرگز اعتراض نكردند كه تو اى پيامبر از او شايسته ترى، بلكه در مقام اعتراض گفتند: ما از او شايسته تريم.و اين مطلب به معنى تفكيك دين از سياست كه ابزار استعمارگران است نيست; زيرا آن «ملك» و سياستمدار زير نظر «نبى» و پيامبر الهى كه مركز وحى الهى است انجام وظيفه مى كند نه جدا از آن و چه بهتر نام آن را «تقسيم مسئوليت» بگذاريم.
ب. مقامى كه طالوت به دست آورد، از جانب خدا بود و خدا بخشاينده

1 . بقره/247.

صفحه 321
اين مقام به او بود آنجا كه مى فرمايد:(إِنَّ اللّهَ قَدْ بَعَثَ لَكُمْ طالُوتَ مَلِكاً) و حكومتى كه او تشكيل داد، حكومتى الهى بوده است.
ج. مقام و منصب الهى طالوت در فرماندهى سپاه خلاصه نمى شد، بلكه او مَلِك و زمامدار بنى اسرائيل بود به گواه اين كه مى فرمايد:«مَلِكاً»; هر چند هدف از اين فرماندهى، در آن روز، رهبرىِ بنى اسرائيل در جهاد در راه خدا بود; ولى منصب «الهى» او كارهاى ديگرى را نيز به او اجازه مى داد كه همگى از شئون حكومت مى باشند. به گواه اين كه در آخر آيه مى فرمايد:(وَاللّهُ يُؤْتِى مُلْكَهُ مَنْ يَشاءُ) .
خلاصه، قرآن از «طالوت» به عنوان دارنده ملْك و يا مِلْك(به كسر لام) كه متصدى حكومت و زمامدارى جامعه آن روز بود تعبير مى آورد و بررسى لفظ «ملك» در قرآن اين حقيقت را مسلم مى سازد ولذا فرعون در مقام بيان برجستگى خود بر موسى مى گويد:
(...أَلَيْسَ لى مُلْكُ مِصْرَ وَهذِهِ الأَنْهارُ تَجْرى مِنْ تَحْتى...)1
«آيا زمامدارى مصر از آن من نيست و اين چشمه ها از زير كاخ من جريان ندارد؟».
د.مهم ترين شرط در زمامدارى جامعه، گستردگى علم و دانش و قدرت جسمى و بدنى است، بالأخص در زمامدارانِ آن زمان كه لازم بود همراه سپاه در حال نقل و انتقال وحركت و تلاش باشند و توانايى جسمى شرط اساسى بود.
هـ. سر انجام قرآن برمى گردد، در بيان نعمت هايى كه بر بنى اسرائيل ارزانى داشته است مى فرمايد:
(...اذْكُرُوا نِعْمَةَ اللّهِ عَلَيْكُمْ إِذْجَعَلَ فيكُمْ أَنْبياءَ وَجَعَلَكُمْ

1 . زخرف/51.

صفحه 322
مُلُوكاً) .1
«نعمت هاى خدا را در حق خود به ياد آوريد، در ميان شماها پيامبرانى برانگيخت وشماها را ملوك روى زمين قرار داد».
در اين آيه، ملوك در مقابل پيامبران قرار گرفته و به طور روشن مى رساند كه در ميان اين طايفه علاوه بر پيامبران، زمامدارانى كه فرمان زمامدارى را از جانب خدا اخذ كرده بودند، وجود داشته است و اين كه مى فرمايد: شماها را زمامدارانى قرار داديم در حالى كه برخى از آنان زمامدار بود به خاطر اين است كه اگر فردى از يك قبيله به مقام عظيمى برگزيده شد، آن مقام را به همه افراد آن قبيله نسبت مى دهند و عظمت آن مرد را، عظمت جمع، تلقى مى نمايند.

خلاصه مطلب

ملاحظه اين آيات كه درباره بنى اسرائيل وارد شده و همگى ذريّه ابراهيم به شمار مى روند، يك مسأله را به نحو روشن ثابت مى كند كه:
خداوند ابراهيم را پس از نبوّت، به مقام امامت مفتخر ساخت و ابراهيم از خدا درخواست نمود كه اين عطيه الهى در ذريّه او نيز جريان داشته باشد، خدا نيز درخواست او را پذيرفت و اعلام نمود كه ظالمان از ذريّه او به اين مقام نمى رسند. اين از يك طرف.
از طرف ديگر مى بينيم كه برخى از ذريّه ا و مانند: يوسف، داوود و سليمان، علاوه بر مقام نبوّت از جانب خداوند به حكومت و زمامدارى و رهبرى جامعه برگزيده شدند اين نيز از يك طرف.
آيا با ملاحظه اين دو مطلب مى توان به طور قطع گفت كه مقصود از

1 . مائده/20.

صفحه 323
امامت و پيشوايى همان مقام مُطاع بودن است كه خدا به اين افراد عنايت فرموده و آنان علاوه بر مقام نبوّت، داراى مقام امامت بودند كه قيادت جامعه را به نحو احسن انجام دادند و در اين راه به سعى و تلاش پرداختند؟
اگر نگوييم معناى امامت در اين مطلب خلاصه مى شود، ولى به طور مسلم، قيادت و سرپرستى همه جانبه جامعه در پرتو احكام الهى و تنظيم امور دنيوى و دينى امّت، يكى از اركان مفهوم امامت است. براى تكميل مطلب لازم است به يك سرى از پرسش ها پاسخ داد:
1. آيا قيادت و زعامت اين گروه به جعل الهى بود؟
پاسخ اين پرسش مثبت است وآيات گذشته را مى توان به دو قسم تقسيم كرد:
الف. آياتى كه به روشنى دلالت دارند كه امامت اين گروه به جعل و نصب و تشريع خدا بوده است مانند:
1.(...إِنِّى جاعِلُكَ لِلنّاسِ إِماماً...) .1
2. (...إِنَّ اللّهَ قَدْ بَعثَ لَكُمْ طالُوتَ مَلِكاً...).2
3. (...وَجَعَلَكُمْ مُلُوكاً...) .3
اين سه آيه به روشنى دلالت دارند كه زعامت اين گروه به تشريع الهى بوده و تشريع خدا، تحقق خارجى نيز پذيرفت.
ب. آياتى كه از وجود خارجى زعامت گزارش مى دهد چنان كه مى فرمايد:

1 . بقره/124.
2 . بقره/247.
3 . مائده/20.

صفحه 324
1. (...آتَيْناهُمْ مُلكاً عَظيماً) .1
2. (...وَاتاهُ اللّه المُلْكَ وَالحِكْمَةَ...) .2
3. (ربِّ قَدْ آتَيْتَنى مِنَ الْمُلْكِ...) .3
درست است كه اين آيات از وجود خارجى حكومت اين گروه گزارش مى دهد ولى به قرينه آيات نخست، بايد گفت اين امر تكوينى مسبوق به تشريع قبلى الهى بوده و آنان از جانب خدا بر اين مقام منصوب شده اند.
2. آيا هر پيامبرى امام، و هر امامى پيامبر است؟
آيا هر فردى كه به مقام نبوت رسيد، حتماً بايد امام نيز باشد، و يا كسى كه داراى منصب امامت گرديد، حتماً بايد پيامبر باشد؟
پاسخ هر دو سؤال منفى است و آيات گذشته مى تواند علت منفى بودن پاسخ را روشن سازد.
زيرا ابراهيم مدتها پيامبر بود و هرگز امام نبود و همچنين پيامبران ديگرى كه اصلاً به مقام «امامت» نرسيدند و از سوى ديگر نبىّ معاصر با طالوت، پيامبر بود، در حالى كه امامت از آن اونبود و به «طالوت» واگذار شده بود و طالوت امام بود، ولى پيامبر نبود.
با ملاحظه اين بخش مى توان گفت: ميان نبى و امام، تلازمى نيست و به اصطلاح لازم نيست كه هر پيامبرى امام و هر امامى نبى باشد. آرى گاهى يك فرد، واجد هر دو منصب ومقام مى گردد، مانند ابراهيم و يوسف و داوود وسليمان و....

1 . نساء/54.
2 . بقره/251.
3 . يوسف/101.

صفحه 325
گاهى بر اين مطلب (كه هر پيامبرى امام نيست) با آيه :
(وَجَعَلْنا مِنْهُمْ أَئِمَّةً يَهْدُونَ بِأَمْرِنا...) .1
استدلال مى كنند. ولى اين استدلال تمام نيست و ما نظر خود را در باره «مفاد» آيه بيان كرديم ديگر تكرار نمى كنيم.
3. آيا در كنار امامت، بايد نبوّتى باشد؟
اين پرسش با پرسش نخست تفاوت جوهرى دارد:
محور پرسش در سؤال نخست اين است كه ميان نبوّت و امامت امام تا چه حد تلازم وجود دارد و به اصطلاح اين دو منصب الهى به نام نبوّت و امامت، تا چه پايه با هم همراه مى باشند.
در حالى كه محور سؤال در دومى، تعيين حوزه فعاليت امام است، واين كه آيا امام مى تواند در بيرون از حوزه نبوّت تلاش كند، يا اين كه حتماً بايد در قلمرو سعى و كوشش او، نبوّتى در كار باشد كه تمام دستورهاى كلى واصولى خود را از آن بگيرد وبر طبق آن عمل كند.
توضيح اين كه: حكومت و زمامدارى به خودى خود هدف نيست، بلكه وسيله اى است براى تنظيم امور امت بر اساس قوانين الهى، و امام يگانه شخصيتى است كه در پرتو ولايت الهى، امور جامعه را در زمينه هاى سياسى، اقتصادى، اجتماعى، فرهنگى وتربيتى، بر اساس اصول نازل از جانب خدا تنظيم مى كند وسعادت و خوشبختى امت را در دو جهان از اين طريق تأمين مى سازد، چنين كار و تلاشى بدون آگاهى از برنامه هاى الهى در زمينه هاى ياد شده، امكان پذير نيست ازاين نظر بايد در كنار «امامت» آئينه تمام نمايى از قوانين و مقررات خدايى به نام نبوّت باشد تا كه مأخذ و معيار كارهاى او باشد;

1 . سجده/24.

صفحه 326
از اين جهت يا امام بايد خود نبى و رسول نيز باشد، مانند «ابراهيم» و داوود و سليمان و يا بايد در كنار او پيامبرى باشد، مانند طالوت نسبت به نبى زمان خويش. در آينده خواهيم گفت كه پيامبرگرامى هم نبى بود هم امام. ولى امير مؤمنان فقط امام بود و در كنار نبوّت رسول گرامى قرار داشت و اصول و مقررات اسلام كه وسيله رسول گرامى رسيده بود مأخذ و معيار كارهاى او بود.

نياز امامت به آزمون

نبوّت، اخذ وحى است و رسالت بيان تبليغ آن. در حالى كه امامت و زعامت و سرپرستى همه جانبه جامعه در پرتو اصول و تعاليم الهى مى باشد، شكى نيست كه هر يك از مقامات در گرو يك رشته لياقت ها و شايستگى ها است و «عطاياى» الهى به اندازه صلاحيت ها است و اگر تحمل نبوّت و رسالت در گرو شرايط است، تحمل امامت در گرو شرايط شديدترى مى باشد; زيرا انسان آسمانى در مقام نخست موظف به اخذ و بيان اصول و احكام است در حالى كه در مقام ديگر موظف به تحقق بخشيدن به برنامه هاى الهى است تا جامعه انسانى را با قيادت و رهبرى صحيح در مسيرى سوق دهد كه سعادت دو جهان آنان را تضمين نمايد.
و به ديگر سخن: قلمرو كار انبيا و رسل، از آن نظر كه حامل نبوّت و رسالت مى باشند، فقط تبيين و تذكر است ولى آنگاه كه به مقام امامت منصوب شدند، وظيفه خطيرترى را برعهده مى گيرند و آن تربيت انسان هاى جاهل و تأمين كليه نيازهاى بشر در تمام قسمت ها است، و قيام براى اين وظيفه بزرگ، بدون صبر و بردبارى، استقامت و شكيبايى و بدون خلّت و سوختگى در راه خدا، امكان پذير نيست; از اين جهت ابراهيم پس از يك رشته آزمون ها كه استقامت و خويشتن دارى وخلّت و شكيبايى خود را در راه خدا ثابت كرد،

صفحه 327
به چنين مقامى نايل آمد.
خلاصه، قيام به وظيفه امامت كه پيوسته با مشكلات گريبانگير، وهمراه با مصايب و نبرد با تمايلات است به سوختگى وساختگى بيشترى نياز دارد و بدون عشق خدايى و فنا در رضاى او امكان پذير نيست از اين جهت اين مقام به ابراهيم در آخرين مراحل عمر او عطا گرديد.
از اين بيان بى پايگى گفتار «المنار» پيرامون جمله (فَأَتَمَّهُنَّ) روشن مى گردد.
وى مى گويد: خداوند پس از بيان آزمون ابراهيم با (كَلِمات) فرمود:(قالَ إِنّى جاعِلُكَ لِلنّاسِ إِماماً) از اين كه جمله را بدون «فاء» تفريع آورده و نفرموده: «فقالَ» مى توان گفت كه اعطاى مقام امامت، ارتباطى به آزمون پيشين نداشته است واين كار به فضل و كرم الهى صورت گرفته است.1
چنين تفسيرى از شيخ عبده، معلول يك نوع پيشداورى در معارف الهى است شما اگر اين آيه را به دست هر عرب زبانى، بلكه عربى دانى بدهيد، به روشنى مى گويد: ابتلا پيشين و خروج از امتحان به نحو احسن (فَأَتَمَّهُنَّ)سبب شد كه خداوند چنين مقام و موقعيتى را به او ببخشد و آن هنرنمايى معنوى مايه چنين مقامى گرديد.
علت اين كه «عبده» دچار اين گونه تفسير شده، اين است كه وى امامت را به نبوّت تفسير كرده و نبوّت نيز اكتسابى نيست.
بايد يادآور شويم كه: اولاً: «امامت