welcome to official website of Grand Ayatollah Sobhani
فارسی عربی
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی گالری صوت گالری تصویر گالری فیلم اخبار

نام کتاب : منشور جاويد / ج 4*
نویسنده :آيت الله العظمي سبحانی*

منشور جاويد / ج 4

صفحه 1
نخستين تفسير موضوعى
به زبان فارسى
منشور جاويد
عصمت پيامبران و امامان
در قرآن
جلد چهارم
نگارش
آية الله جعفر سبحانى

صفحه 2
شناسنامه

صفحه 3
بسم الله الرحمن الرحيم

پيش گفتار

عصمت از ديدگاه عقل و قرآن

لفظ «عصمت» با تمام مشتقاتش در قرآن، سيزده بار وارد شده است و اين لفظ از نظر «ريشه شناسى» يك معنى بيش ندارد و آن «تمسك و نگاهدارى» و «منع و بازدارى» است.1 و در قرآن نيز در همين معنى به كار رفته است. مثلاً: قرآن مجيد به هنگام دعوتِ افراد با ايمان به تمسك به ريسمان الهى از ماده «عصمت» كمك مى گيرد و چنين مى فرمايد:
(وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللّهِ جَمِيعاً وَلا تَفَرَّقُوا...) .2
«به حبل الهى چنگ بزنيد و آن را نگاه داريد و متفرق نشويد».
باز در بيان امتناع يوسف از پذيرش دعوت زن عزيز اين كلمه را به كار مى برد و مى گويد:
(...وَلَقَدْ راوَدْتُهُ عَنْ نَفْسِهِ فَاسْتَعصَمَ...) .3

1 . مقاييس اللغة،ج1، ص 331.
2 . آل عمران/102.
3 . يوسف/32.

صفحه 4
«يوسف را به سوى خود دعوت كردم ولى او خوددارى كرد».
همانطور كه ملاحظه مى فرماييد مقصود از «اعتصام» در آيه نخست، امساك و نگاهدارى و در آيه دوم، منع وبازدارى است، و هر دو به يك ريشه باز مى گردند.
گاهى لفظ «عصمت» به چيزى كه جنبه سپرى داشته و انسان را از حوادث بد باز مى دارد، گفته مى شود و از اين جهت بلنديهاى كوه را عصمت مى نامند.1
از اين لحاظ در لغت عرب به ريسمانى كه بار به وسيله آن بسته مى شود «عصام» مى گويند; زيرا بار به وسيله آن ، از سقوط و افتادن و تفرق و پراكندگى، باز داشته مى شود و در هر حال مقصود از اين لفظ در اين بحث مصونيت گروهى از بندگان صالح خدا از ارتكاب گناه، بلكه بالاتر، مصونيت از خواست و اراده خلاف و خطا واشتباه است.

ريشه تاريخى بحث

يهود به خاطر نسبت هاى ناروايى كه به پيامبران خود مى دهد و عهد قديم كنونى مملو از اين نسبتها است نمى تواند عصمت پيامبران را مطرح كند وپيرامون آن به بحث و گفتگو بپردازد.
دانشمندان مسيحى هر چند مسيح را از هر گناه و خطايى پيراسته مى شمارند، ولى اين اعتقاد به خاطر آن است كه آنان او را خود خدا و يا جزئى از خداى سه گانه مى دانند از اين جهت يك چنين اعتقادى درباره مسيح نمى تواند مبدأ بحث درباره پيامبران و اولياى الهى باشد.

1 . أوائل المقالات، ص 111.

صفحه 5
در اين ميان تحليل گران شرق شناس مانند: «دونالدسن» مسيحى مؤلف كتاب «عقيدة الشيعة» و يا «گلدزهير» يهودى نويسنده كتاب «العقيدة والشريعة» معتقدند كه مسأله «عصمت» براى نخستين بار به وسيله متكلمان شيعه مطرح شده است; زيرا آنان براى برتر نشان دادن پيشوايان خود، مسأله «عصمت» پيامبران را به خاطر عصمت امامان خود مطرح كرده اند تا از اين طريق بتوانند پيشوايان خود را به عنوان افراد معصوم توصيف كنند.1
يك چنين تحليل، پندارى بيش نيست وجاى تأسف است كه تاريخ اسلام و تاريخ علم كلام با چنين پندارها آميخته شده و تحليل گران به جاى تحقيق در ريشه هاى بحث، به اسطوره ها و پندارها پناه مى برند. زيرا حقيقت «عصمت» به معنى مصونيت از گناه و خطا، قطع نظر از عصمت خود پيامبران، به طور روشن در قرآن مطرح گرديده است، و كتاب آسمانى، گروهى از فرشتگان را چنين توصيف مى كند:
(...عَلَيْها مَلائِكَةٌ غِلاظٌ شِدادٌ لايَعْصُونَ اللّهَ ما أَمَرَهُمْ وَيَفْعَلُونَ ما يُؤْمَرُونَ) .2
«در اطراف دوزخ يك عدّه فرشتگان سخت گير هستند كه هرگز در آنچه كه خدا به آنها امر مى كند، مخالفت نمى كنند و آنچه كه به آن امر شود، انجام مى دهند».
هيچ جمله اى در بيان و مفهوم عصمت از گناه، گوياتر از جمله (...لا يَعْصُونَ اللّهَ ما أَمَرَهُمْ وَيَفْعَلُونَ ما يُؤْمَرُونَ)نيست و مسلمانان صدر اسلام با تلاوت اين آيه در شب و روز به مفهوم عصمت در فرشتگان انتقال يافته و آن را به صورت يك اصل مسلم در باره آنان مى پذيرفتند.
اگر اين آيه، فرشتگان را پيراسته از گناه توصيف مى كند، خدا قرآن را

1 . عقيدة الشيعة، ص 328; العقيدة والشريعة، ص 180.
2 . تحريم/6.

صفحه 6
پيراسته از هر نوع خطا و اشتباه توصيف كرده و اين كتاب آسمانى را منزه از هر نوع لغزش مى داند، آنجا كه مى فرمايد:
(لا يَأْتِيهِ الباطِلُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَلا مِنْ خَلْفِهِ...) .1
«هرگز باطل به قرآن از پيش رو و پشت سر راه ندارد».
وباز مى فرمايد:
(إِنَّ هذَا الْقُرآنَ يَهْدِى لِلَّتى هِىَ أَقْوَمُ وَيُبَشِّرُ الْمُؤْمِنينَ...) .2
«اين قرآن به راه استوار راهنمايى مى كند و افراد با ايمان را نويد مى دهد».
اين اوصاف و نظاير آنها كه خدا براى كتاب آسمانى خود يادآور مى شود، آن را در عالى ترين درجه پيراستگى از خطا و اشتباه (عصمت) قرار مى دهد.
وبا توجه به اين نوع از آيات درباره فرشتگان و قرآن، بايد ريشه پيدايش يك چنين «مفهوم» را در ميان مسلمانان، مربوط به خود كتاب آسمانى دانست، و اينكه اين حقيقت (پيراستگىِ چيزى از گناه وخطا) از طريق قرآن وارد اذهان مسلمانان گرديده است.

عصمت پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم)در قرآن

در اين مورد بايد توجه نمود كه عصمت داراى مراحل و مراتب است كه در آينده به صورت روشن بيان خواهد شد و عصمت پيامبر و پيراستگى او از خطا و اشتباه در اخذ وحى از مقام ربوبى، و يا در ابلاغ رسالتى كه بر عهده گرفته است، به طور صريح در آيات قرآن مطرح است كه هيچ فرد با انصاف نمى تواند دلالت آنها را بر عصمت، انكار كند.
چه جمله اى مى تواند روشن تر از آيه هاى ياد شده در زير باشد، آنجا كه

1 . فصلت/42.
2 . اسراء/9.

صفحه 7
مى فرمايد:
(وَما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى*إِنْ هُوَ إِلاّوَحْىٌ يُوحى).1
«او از روى ميل نفسانى سخن نمى گويد، بلكه وحى الهى است كه به او القاء مى گردد».
اين آيه به روشنى مصونيت و پيراستگى پيامبر را در تلقى وحى و تبليغ آن مى رساند و برخى از آيات، مصونيت قلب وچشم او را درباره آنچه كه در معراج ديده ونقل كرده است تصديق نموده و چنين يادآور مى شود:
(ما كَذَبَ الْفُؤادُ ما رَأَى*... ما زاغَ الْبَصَرُ وَما طَغى) .2
«دل آنچه را كه ديده تكذيب نكرد... چشم اوخطا و طغيان ننمود».
با توجه به اين آيات روشن پيرامون برخى از مراحل عصمت، وبا توجه به ديگر آياتى كه پيرامون عصمت پيامبران و بالخصوص پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) وارد شده است هرگز صحيح نيست كه از اين دو تحليل گر شرق شناس كه يكى يهودى و ديگرى مسيحى است، پيروى كرده و بگوييم مسأله عصمت زاييده تكامل علم كلام شيعه در عصر امام صادق (عليه السلام) است در حالى كه ريشه هاى بحث در عصر رسالت به وسيله خود قرآن مطرح شده است.

ريشه هاى عصمت در سخنان على(عليه السلام)

برخى از نويسندگان مصرى مانند احمد امين و پيروان تحليل هاى فكرى او اصرار مى ورزند كه ثابت كنند شيعه بسيارى از عقايد خود را در مسايل مربوط به عدل الهى و عصمت پيامبران از گروه معتزله گرفته است3 ولى يك چنين انديشه، پندارى بيش نيست; زيرا ريشه بسيارى از عقايد مشترك ميان

1 . نجم/3ـ4.
2 . نجم/11ـ17.
3 . ضحى الإسلام، ج3، ص 268.

صفحه 8
اين دو گروه را، سخنان امير مؤمنان على (عليه السلام)تشكيل مى دهد، امام در خطبه ها و يا نامه ها و يا در كلمات قصار خود، طراح بسيارى از اين مسائل مى باشد و ملاحظه سخنان امام در زمينه هاى گوناگون، اين حقيقت را روشن مى كند و اگر معتزله در برخى از موارد نظريه مشتركى با شيعه دارد، به خاطر اين است كه آنان اين حقايق را از مكتب على (عليه السلام)آموخته اند و هرگز شيعه عقايد خود را از معتزله كه به وسيله«واصل بن عطاء»متولد سال 80 و متوفاى سال 131 پايه گذارى شده، اخذ نكرده، بلكه هر دو گروه در عقايد مشترك خود مديون سخنان عالمانه امام مى باشند.
گذشته از اين، گفتار احمد امين، يك نوع اجتهاد در مقابل تنصيص بزرگان اعتزال است. آنان به روشنى مى كوشند، مذهب خود را به امام على (عليه السلام) نسبت دهند و خود را دست پرورده او قلمداد كنند.
«كعبى» كه يكى از بزرگان اعتزال است مى گويد: براى معتزله افتخارى است كه براى ديگر مذاهب، آن افتخار وجود ندارد. زيرا دشمنان «اعتزال»، اعتراف دارند كه «واصل بن عطاء» پايه گذار اين مكتب، آراء و نظرات خود را از محمد حنفيه و فرزند او «ابو هاشم» گرفته است و آنان نيز آنچه دارند از پدر خود على (عليه السلام) اخذ كرده و او نيز از رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)گرفته است.1
ونيز مى گويد: واصل بن عطاء كه از اهل مدينه بوده، او را محمد بن على بن ابى طالب پرورش داده 2 و به او علم و دانش آموخته است.
او مدتها با «ابو هاشم» (فرزند محمد حنفيه) در يك مكتب درس مى آموختند. پس از وفاتِ محمّد حنفيه مصاحبت فرزند او را ترك نكرد، از سخنان معروف در لسان گذشتگان اين است كه هركس بخواهد از مراتب علم

1 . رسائل «جاحظ»، تحقيق عمر ابو النصر، ص 228.
2 . او دست پرورده فرزند محمد حنفيه است نه خود او.

صفحه 9
و دانش «محمد بن على» آگاه گردد به يادگار او «واصل» بنگرد اين تنها واصل نيست كه از ابو هاشم علم و دانش فرا گرفته، بلكه «عمرو بن عبيد» نيز كه از مشايخ معتزله است، نزد ابو هاشم درس خوانده است.1
ابن ابى الحديد در مقدمه شرح خود، فصل مبسوطى پيرامون علم امام على (عليه السلام) دارد و ثابت مى كند كه امت اسلامى در بسيارى از علوم مرهون امام بوده و او پايه گذار بسيارى از فنون و علوم مى باشد و درباره علم كلام يادآور مى شود كه امام آغازگر مباحث كلامى بوده و همگان به سوى او باز مى گردند معتزله كه توحيد و عدل شعار آنها است و در ميان طوايف اسلامى صاحبان نظر و فكر و انديشه مى باشند اصول فكرى خود را از ابو هاشم فرزند محمد حنفيه و او نيز از پدر خود و او نيز از على (عليه السلام)آموخته است.
اين نه تنها «معتزله» است كه پايه هاى فكرى خود را از امام آموختند، بلكه گروه اشاعره كه به ابو الحسن على بن اسماعيل بن ابى بشر منتسب مى باشند، به وسيله «معتزله» به امام على (عليه السلام) مى رسيدند; زيرا ابو الحسن اشعرى تلميذ «قاضى ابو على جبايى»(متوفاى 303) است كه او نيز از بزرگان معتزله مى باشد بنابر اين امام معلم هر دو گروه بوده و هر دو به او مى رسند.2
آيا پس از چنين تصريحاتى از بزرگان اعتزال، صحيح است احمد امين مصرى كه ارادتى به خاندان رسالت ندارد، شيعه را متّهم كند كه عقايد و تعاليم خود را از معتزله گرفته است؟ اوهدفى جز اين ندارد كه اتصال معتزله را به على (عليه السلام)انكار نموده و اين قشر روشن فكر دوران خلفاى اموى و عباسى را از على (عليه السلام) منقطع اعلام كند.

1 . فضل الاعتزال، ص 226ـ 234.
2 . شرح حديدى، ج1، ص 17; امالى مرتضى، ج1، ص 148.

صفحه 10
مسأله عصمت پيامبر و اهل بيت او (عليهم السلام) در سخنان امام به نحو روشن مطرح گرديده و ما برخى را به عنوان نمونه يادآور مى شويم:
امام، رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) را در خطبه قاصعه، چنين توصيف مى كند:
«وَلَقَدْ قَرَنَ اللّهُ بِهِ (صلى الله عليه وآله وسلم) مِنْ لَدُنْ أَنْ كانَ فَطيماً أَعْظَمَ مَلَك مِنْ مَلائِكَتِهِ يَسْلُكُ بهِ طَريقَ المَكارِمِ وَمَحاسِنَ أَخْلاقِ الْعالَمِ لَيْلَهُ وَنَهارَهُ».1
«از روزى كه پيامبر از شير گرفته شد خدا بزرگترين فرشته از فرشتگان خود را بر تربيت و تكميل او گمارد تا شب و روز او را به راههاى بزرگوارى و اخلاق نيك سوق دهد».
به طور مسلم فردى كه زير نظر بزرگترين فرشته الهى قرار گيرد و تربيت شود، از گناه و لغزش مصون مى ماند. سخنان امام در معرفى «آل محمد(عليهم السلام) » روشنگر عصمت آنان از گناه و خطا است وى درباره آنان چنين مى گويد:
«هُمْ عَيْشُ الْعِلْمِ ، وَمَوتُ الجَهْلِ، يُخْبِرُكُمْ حِلْمُهُمْ عَنْ عِلْمِهِمْ،وَظاهِرُهُمْ عَنْ باطِنِهِمْ، وَصَمْتُهُمْ عَنْ حِكَمِ مَنْطِقِهِمْ، لا يُخالِفُونَ الحَقَّ وَلا يَخْتَلِفُونَ فيهِ،وَ هُمْ دَعائِمُ الإِسْلامِ، وَوَلائِجُ الإِعْتِصامِ، بِهِمْ عادَ الحَقُّ إِلى نِصابِهِ، وانْزاحَ الباطِلُ عَنْ مُقامِهِ، وَانْقَطَعَ لِسانُهُ عَنْ مَنْبِتِهِ، عَقَلُوا الدِّينَ عَقْلَ وِعايَة وَرِعايَة لا عَقْلَ سَماع وَرِوايَة».2
«آل محمّد (صلى الله عليه وآله وسلم) مايه حيات علم و دانش، وباعث مرگِ نادانى هستند، حلم آنان شما را از دانششان آگاه مى سازد، ظاهرشان از باطنشان، سكوتشان از حكمت منطقشان شما را مطلع مى گرداند هرگز با حق مخالفت نمى كنند، در آن اختلاف ندارند، آنها اركان اسلامند و پناهگاه مردم، به وسيله آنان حق به صاحب خود مى رسد، وباطل ريشه كن مى گردد و زبان باطل از بن بركنده مى شود. آنها دين را درك كردند، دركى توأم با تعمق و عمل، نه شنيدن و نقل كردن».

1 . نهج البلاغه صبحى صالح ، خطبه 192،ص300.
2 . نهج البلاغه صبحى صالح، خطبه 239،ص357.

صفحه 11
چه جمله اى روشن تر از جمله «وَلا يُخالِفُونَ الحَقَّ» كه به وضوح عصمت آنان را تثبيت مى كند; زيرا مقصود «پيروى از حق» در تمام مراحل است، مرحله عقيده و انديشه، بيان و گفتار، عمل و رفتار، و يك چنين فرد، معصوم و پيراسته از گناه و خطا خواهد بود.
جمله «عَقَلُوا الدِّين عَقْلَ وِعايَة وَرِعايَة» به روشنى بر مصونيت آنان در فهم معارف دينى، گواهى مى دهد.
امام در خطبه اى كه در آن موقعيت خود را يادآور مى شود، بيانى دارد كه بر عالى ترين مرحله اى از مراحل عصمت منطبق است. علاقمندان مى توانند به نهج البلاغه مراجعه فرمايند.1
با اين بيان روشن گرديد كه طراح عصمت به معنى وسيع، قرآن مجيد، وپس از آن امام على (عليه السلام) است و هرگز شيعه آن را در عصر «صادقين» مطرح نكرده است. آرى يك مطلب را نمى توان انكار كرد و آن اينكه مسأله عصمت در عصر «امام هشتم» به خاطر بيانات خاصّ آن امام و پاسخ هاى آن حضرت در مجلس مأمون به پرسش هاى «على بن جهم» كه از مخالفان سرسخت عصمت بود، مقام و موقعيت خاصى پيدا كرد; زيرا امام علل و دلايل عصمت پيامبران را در مناظرات خود مطرح كرده و به دلايل مخالفان پاسخ روشن داد و مناظرات امام در اين مورد، به مسأله، جلاى خاصى بخشيد2 و شايد ما در پايان بحث، بخشى از بيانات امام را نقل كنيم.

با واقعيت عصمت آشنا شويم

با ريشه تاريخى مسأله «عصمت» آشنا شديم و روشن شد كه طراح

1 . نهج البلاغه صبحى صالح، خطبه 87، و نهج البلاغه عبده، خطبه83، چاپ بيروت.
2 . بحار الأنوار، ج11، ص 72، 74، 76، 78و 85.

صفحه 12
واقعى «پيراستگى پيامبران» از گناه و خطا، خود كتاب آسمانى و سخنان عالمانه امير مؤمنان على (عليه السلام)است و انديشمندان اسلامى در سايه اين دو عامل، به اين مسأله انتقال يافته و بحث و بررسى را آغاز كرده اند.
در اين ميان گروه «عدليه» اعم از «معتزله» و «شيعه» جانب مثبت را گرفته، و مخالفان اين گروه درباره عصمت اختلاف نظر پيدا كرده اند و تفصيلاتى را مطرح كرده اند به گونه اى كه شرح آن خواهد آمد.
درست است كه مسأله «عصمت» به وسيله علماى علم كلام پخته و استوار گرديد، ومراحل و دلايل عقلى و قرآنى آن روشن شد، ولى همان طور كه يادآور شديم: مذاكرات و بحثهاى «امام هشتم» در مجلس مأمون با «على بن محمد بن جهم» كه از مخالفان سر سخت خاندان علوى بود، در تاريخ علم كلام به مسأله عصمت، جلاى ديگرى بخشيد، و بسيارى از آياتى كه دستاويز مخالفان بود و از اين طريق بر نفى عصمت در پيامبران استدلال مى كردند به وسيله امام روشن و تشريح گرديد و سرانجام، مخالف خلع سلاح شد.
پيش از تشريح دلايل عقلى و قرآنى «عصمت» لازم است به توضيح يك مطلب بپردازيم و آن توضيح، حقيقت عصمت از گناه و خطا است و اينكه واقعيت عصمت در برابر گناه در افراد معصوم چيست؟ در اينجا نظرات مختلف امّا متقاربى است كه به ترتيب مطرح مى كنيم امّا واقعيت عصمت از نظر «خطا» و«لغزش» بعداً بيان مى گردد.

الف. عصمت از گناه درجه والايى از تقوا است

درباره «حقيقت عصمت» اجمال سخن اينكه: عصمت در مورد پيراستگى از گناه درجه والاى تقوا است و هر نوع ماهيتى كه براى تقوا تصور شود به صورت كامل در عصمت موجود است، هرگاه تقوا را يك نيروى درونى و

صفحه 13
يك حالت نفسانى بينديشيم كه انسان را از بسيارى از گناهان باز مى دارد، بايد «عصمت» را نيز به همان نحو ترسيم كنيم و آن را يك نيروى باطنى و درونى بدانيم كه فرد معصوم را از ارتكاب گناه به صورت مطلق، بلكه از انديشه درباره آن باز مى دارد، و از اين جهت محققان «عصمت» را به صورت ياد شده در زير تعريف مى كنند:
«قُوَّةٌ تَمْنَعُ الإِنْسانَ عَنِ اقْتِرافِ المَعصِيَةِ وَالوُقُوعِ فِى الخَطاء».1
و به ديگر سخن: عصمت يك حالت راسخ در نفس معصوم و يا يك ملكه نفسانى است كه مانند ديگر ملكات براى خود آثار ويژه اى دارد كه هرگز از آن جدا نمى شود و مى توان آن را مانند «شجاعت» و «عفّت» و«سخاوت» دانست كه هر كدام در نفس انسانى به صورت راسخ واستوار وجود دارد و خواهان آثار ويژه اى مى باشد.
انسانى كه ذاتاً شجاع و دلير، سخىّ و بخشنده، عفيف و پاكدامن باشد به شدت آثار مخالفت را از خود طرد كرده و اجازه نمى دهد كه جبن و ترس، امساك و گرفتگى، كارهاى قبيح و زشت به زندگى او راه يابند.
«عصمت» نيز از اين مقوله است، فرد معصوم در پرتو حالت كاملى از «تقوا» و «پاكدامنى»كه در نفس و روان او راسخ و پا برجا مى باشد، به پايه اى مى رسد كه پيوسته عصيان و تجرى و خلاف و خلافكارى را از محيط زندگى طرد كرده و ساحت خود را از گناه و لغزش پاك نگاه مى دارد و حالا انسان در سايه چه عاملى داراى چنين ملكه عالى از تقوا و خداترسى مى گردد و نفس او آنچنان شريف مى شود كه نه تنها خلاف نمى كند، بلكه فكر آن را نيز نمى كند، بحث ديگرى است بعداً در اين باره توضيح خواهيم داد.

1 . الميزان، ج2، ص 142، ط تهران.

صفحه 14

عصمت نسبى و مطلق

براى روشن شدن مطلب، يادآور مى شويم: عصمت به صورت مطلق و گسترده، مربوط به گروه معدودى به نام انبيا و امامان است. ولى «عصمت نسبى» يعنى مصونيت در برابر برخى از گناهان، اختصاص به آن گروه نداردو بسيارى از انسانهاى شريف را نيز در بر مى گيرد، اين گروه از انسانها هر چند نسبت به تمام گناهان مصونيت ندارند ولى بدون شك نسبت به برخى از آنها داراى مصونيت بوده، نه تنها انجام نمى دهند، بلكه به فكر انجام آن نيز نمى باشند مثلاً گردش در خيابانها به صورت لخت مادر زاد از گناهان كبيره است كه بسيارى از انسانهاى شريف نه تنها آن را انجام نمى دهند، بلكه به فكر انجام آن نيز نمى افتند.
گروه زيادى از افراد نسبت به گناهانى مانند: سرقت مسلحانه در نيمه شب يا قتل انسانهاى بى گناه يا انتحار و خودكشى، مصونيت دارند و داراى حالت درونى خاصى مى باشند كه عوامل پيدايش اين نوع گناهان در محيط ذهن آنها آنچنان محكوم و مورد تنفّر بوده كه حتى به فكر آنها نيز نمى افتند.
با تصوير «عصمت نسبى» كه در غالب افراد نسبت به برخى از گناهان وجود دارد، مى توان به ماهيت «عصمت مطلق» و گسترده نسبت به تمام گناهان، پى برد و آن را چنين توصيف كرد:يك نيروى باطنى و يك حالت نفسانى و يك نوع تقوا و پيراستگى درونى، آنان را از انديشه گناه تا چه رسد انجام آن، باز مى دارد و اگر اين حالت از آنان گرفته شود بسان افراد عادى مى گردند كه تنها عصمت نسبى دارند نه عصمت مطلق.

ب. عصمت، نتيجه علم به عواقب گناه است

از نظر برخى از محقّقان «عصمت» نتيجه علم معصوم به عواقب گناه

صفحه 15
مى باشد، علم وشعور آنان به آثار گناهان به گونه اى است كه هيچ گاه مغلوب قواى ديگر انسانى نشده و پيوسته برتمام قوا پيروز مى گردد.1
علاّمه طباطباييرحمه اللّه مى گويد: مقصود از علم شكست ناپذير، همان علم به لوازم گناه است، به طور مسلّم هر نوع علم به لوازم گناه، پديد آرنده مصونيت نيست، بلكه بايد واقع نمايى علم به قدرى قوى و شديد باشد كه آثار گناه در نظر او مجسّم گردد و آنها را با ديده دل، موجود و محقق بيند در اين موقع است كه صدور گناه از وى به صورت يك محال عادى در مى آيد.
اين نظريه با آنچه كه يادآور شديم منافاتى ندارد و نظريه دوم زيربناى نظريه نخست است زيرا:
حالت خداترسى مطلق و به تعبير ديگر درجه عالى از تقوا بدون علم قطعى بر لوازم و تبعات عصيان و گناه، امكان پذير نيست; زيرا فرد معصوم بر اثر آگاهى خلل ناپذير، لوازم و تبعات گناه را آنچنان درك و لمس مى كند كه او را در برابر گناه بيمه مى سازد، و او از همين جهان درجات بهشتيان و دركات دوزخيان و لهيب آتش جهنم را آنچنان حس مى كند كه هر نوع پيدايش عامل گناه را در روح او محكوم مى سازد و در حقيقت او مصداق آيه: (كَلاّ لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْيَقينِ* لَتَرَوُنَّ الْجَحيمَ)2 مى باشد و در سايه «علم يقين» از همين جهان دوزخ را مى بيند و دارنده يك چنين علم روشن و قاطع، هرگز گرد گناه نمى گردد، و از اين جهت است كه علاّمه طباطبايى عصمت را از مقوله علم قاطع معصوم دانسته است و يك چنين علم قاطع، آفريننده درجه والايى از تقوا است و در نتيجه هر دو نظريه، هماهنگى كامل با هم دارند.

1 . الميزان، ج2، ص 82.
2 . تكاثر/5ـ6.

صفحه 16

ج. عصمت معلول شناخت جمال و عظمت حق

در اين جا نظريه سومى نيز وجود دارد كه عصمت را معلول شناخت كامل فرد از مقام ربوبى مى داند و مى گويد: معصوم بر اثر بالا بودن مراتب شناخت او، آنچنان دلباخته جمال حق و كمال وى مى گردد كه به خود اجازه نمى دهد گامى بر خلاف رضاى او بردارد،عشق و علاقه انسان به معبود و درك جمال وجلال او، و آگاهى از نعمت هاى بى پايان او در حق وى، آنچنان در روح انسان خضوع و فروتنى فراهم مى آورد كه هرگز به فكر معصيت و گناه تا چه رسد به خود آن نمى افتد، و هر چه مرتبه شناخت بالا باشد به همان نسبت عصمت نيز والا خواهد بود و دارنده چنين عشق سوزان و پاكى به كمال مطلق، گوينده اين جمله معروف است:
«ما عَبَدْتُكَ خَوْفاً مِنْ نارِكَ وَلا طَمَعاً فِى جَنَّتِكَ بَلْوَجَدْتُكَ أَهْلاً لِلْعِبادَةِ».1
«تو را از ترس آتشت و يا به اميد بهشتت ستايش نكردم، بلكه تو را شايسته عبادت و پرستش يافتم».
بنابر اين، خواه عصمت را معلول كمال نفسانى و روحى معصوم بدانيم يا آن را نتيجه علم شكست ناپذير و يا اثر شناخت كامل و والاى معصوم بينديشيم، در هر حال واقعيت عصمت بيرون از درون اولياى الهى و ذات پاك و والاى آنان نيست، ولى از برخى از روايات استفاده مى شود كه عامل عصمت يك امر خارجى است به نام «روح القدس» كه اوليا را از انجام گناه و ارتكاب خطا باز مى دارد، اكنون لازم است در اين مورد به بحث و بررسى بپردازيم:

د. آيا روح القدس بازدارنده معصوم است؟

از برخى از روايات استفاده مى شود: عامل عصمت كه به پيامبران از

1 . حديث منسوب به على 9: غوالى اللئالى، ج1، ص 404.

صفحه 17
نظر گفتار و رفتار استقامت واستوارى مى بخشد يك عامل خارجى است به نام «روح القدس» و محدّث بزرگوار شيعه مرحوم كلينى در كتاب «حجت» بابى تحت عنوان «روحى كه آنان (امامان) را از لغزش حفظ مى كند» دارد، مضمون روايات به صورت ظاهر حاكى است كه «روح» نيرومندتر از جبرئيل است كه با رسول گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)بوده و پس از درگذشت وى با امامان مى باشد و درستى و استوارى آنان در قول و فعل در پرتو وجود اين روح است.
در ح1الى كه از روايات باب ياد شده استفاده مى شود كه عامل عصمت يك عامل خارجى است به نام «روح» كه با پيامبر بوده و پس از آن با ائمه مى باشد ولى از روايات ديگر2 استفاده مى شود كه اين روح جدا از ذات و شخصيت آنان نيست، و يك نوع كمال نفسانى است كه در ذات آنان پديد مى آيد; زيرا امام در تفسير آيه :(...السّابِقُونَ السّابِقُونَ* أُولئِكَ المُقَرَّبُونَ)3يادآور مى شود كه مقصود از سابقان، رسولان خدا و بندگان مخصوص او هستند، در آنها پنج روح به شرح ياد شده در زير وجود دارد و آنان به وسيله آنها مؤيد مى باشند.
«جَعَلَ فِيهِمْ خَمْسَةَ أَرْواح: 1. أَيَّدَهُمْ بِرُوحِ القُدُسِ فَبِهِ عَرَفُوا الأَشْياءَ، 2. وَأَيَّدَهُمْ بِرُوحِ الإِيمانِ ، فَبِهِ خافُوا اللّهَ عَزَّوجَلَّ، 3. وَأَيَّدَهُمْ بِرُوحِ القُوَّةِ فَبِهِ قَدَرُوا عَلى طاعَةِ اللّهِ، 4. وَأَيَّدَهُمْ بِرُوحِ الشَّهْوَةِ فَبِهِ اشْتَهَوْا طاعَةَ اللّهِ عَزَّوجلَّ وَكَرِهُوا مَعْصِيَتَهُ، 5. وَجَعَلَ فِيهِمْ رُوحَ الْمَدْرَج الَّذِى بِهِ يَذْهَبُ النّاسُ وَيَجيؤُونَ».4

1 . كافى، ج1، كتاب حجت، باب «الروح الّتى يسدد اللّه به الأئمّة (عليهم السلام)» ، ص 273.
2 . باب ذكر الأرواح التى في الأئمة (عليهم السلام) ، ص 271.
3 . واقعه/10ـ11.
4 . كافى، ج1، ص 272، چاپ دار الكتب اسلاميه.

صفحه 18
1.« خدا آنان را با روح القدس تأييد كرده كه به وسيله آن اشياء را مى شناسند،
2. آنان را با روح ايمان تأييد كرده كه در سايه آن از مخالفت خدا مى ترسند،
3. آنان را با روح قوت و قدرت كمك كرده كه بر اطاعت خدا توانا مى شوند،
4. به آنان روح علاقه به اطاعت داده كه او را اطاعت مى نمايند و مخالفت او را مكروه مى شمارند،
5. روح تلاش و سعى داده كه در پرتو آن حركت كرده و رفت و آمد مى نمايند».
با توجه به اينكه چهار روح اخير خارج از شخصيت و ذات نبوى نيست مى توان گفت: كه «روح القدس» جز يك كمال نفسانى كه پيامبر را در تمام مواقع يارى كرده و او را از گناه و لغزش باز مى دارد، چيزى نيست.
و براى همين جهت شارحان كافى مانند «ملا صالح مازندرانى»1 احتمال مى دهد كه مقصود از «ارواح» در اين احاديث همان «نفوس كامله» آنها باشد آنگاه جمله اى از صدوق نقل مى كند كه مى تواند مؤيد گفتار او شود.
باز امام باقر (عليه السلام) به جابر چنين مى فرمايد:
«يا جابِرُ إِنَّ فِى الأَنْبِياءِ وَالأَوصِياءِ خَمْسَةَ أَرْواح «رُوحَ الْقُدُسِ» وَ«رُوحَ الإِيمانِ» وَ«رُوحَ الحياة» وَ «رُوحَ القُوَّةِ» وَ«رُوحَ الشَّهْوَةِ» فَبِرُوح القُدُسِ يا جابِرُ عَرَفُوا ما تَحْتَ الْعَرْشِ إِلى ما تَحْتَ الثَّرى ثُمَّ قال: إِنَّ هذِهِ الأَرْبَعَةَ أَرْواحٌ يُصيبُهَا الحَدَثانُ إِلاّرُوحَ الْقُدُسِ فَإِنَّها لا تَلْهُو وَلا تَلْعَبُ».2
«اى جابر! در پيامبران و جانشينان آنها پنج روح وجود دارد كه عبارتند از: روح القدس، روح ايمان، روح زندگى، روح قوه، روح شهوت. در پرتو روح القدس از آنچه ميان زمين و عرش رخ مى دهد آگاه مى شوند و همه اين ارواح دچار خلل و آسيب مى شوند جز روح القدس كه هرگز دچار اشتباه و لغزش نمى گردد».

1 . تعليقات ملا صالح بر اصول كافى، ص 136، ط سنگى.
2 . كافى، ج1، ص 272، چاپ دار الكتب الاسلاميه.

صفحه 19
مرحوم علامه مجلسيرحمه اللّه در تفسير اين پنج روح بيان شيوايى دارد كه از نظر شريف خوانندگان مى گذرانيم:
«ممكن است بگوييم كه همه اين ارواح پنجگانه از مراتب نفس ناطقه انبيا و اوليا است; آنگاه كه نفس آنان از نظر عمل و كار، و اطاعت و پيروى از دستورهاى خدا ، مورد مطالعه قرار گيرد و از اين نظر به اين پنج مرتبه تقسيم مى گردد، همچنان كه از نظر علم و دانش، به مراتب چهارگانه: عقل هيولانى، عقل بالملكة، وعقل بالفعل و عقل مستفاد تقسيم مى شود احتمال دارد كه روح ايمان، روح القدس از مراتب نفس ناطقه، و آن سه روح ديگر از مراتب روح حيوانى باشند».
همچنان كه احتمال دارد كه جز روح القدس همگى از مراتب نفس ناطقه بوده و روح القدس خلق و فرشته بزرگ خدا باشد، باز احتمال دارد كه مقصود از «روح القدس» همان نفس ناطقه انسانى باشد، مشروط بر اينكه از نظر لياقت و شايستگى به پايه اى برسد كه بتواند با روح القدس خارج از درون معصوم، تماس برقرار كند. همچنانكه نفس ناطقه در افراد عادى «عقل مستفاد» ناميده مى شود، وقتى به پايه اى برسد كه با عقل بالفعل ارتباط برقرار كند و با او متّحد گردد و علوم از آن دريافت نمايد.1
دقت در اين احاديث مى رساند كه اين ارواح پنجگانه مراتب نفس نبوى مى باشند كه هر يك براى خود دعوت و خواستى دارد نه اينكه افراد معصوم داراى ارواح پنجگانه جداگانه هستند.
و بر فرض اينكه: «روح القدس» روح جدا از ذات پيامبر باشد، شكى نيست كه ديگر ارواح جز ذات و شخصيت اوچيز ديگرى نيست و«روح

1 . مرآة العقول، ج3، ص 166.

صفحه 20
القدس» مؤيد اين ارواح مى باشد كه پايه عصمت افراد معصوم را تشكيل مى دهند.

عصمت از خطا

تفسيرهاى سه گانه اى كه در باره عصمت انجام گرفت همگى مربوط به تفسير عصمت از نظر خلاف و گناه مى باشد زيرا:
درست است كه «عصمت» و مصونيت در مورد پيراستگى از گناه، يك كمال نفسانى و يك حالت استوارى روحى و از مقوله ملكات نفسانى انسانى مانند: شجاعت وعفت است كه ضد خود را از محيط خويش طرد مى كند، ولى در مورد پيراستگى از خطا و اشتباه خواه در امور شرعى و خواه در امور عادى، بايد فكر ديگرى كرد; زيرا: چنين تحليلى فقط مى تواند عصمت اولياى الهى را در انجام گناه، آن هم به صورت «عمد» تفسير كند; ولى هرگز نمى تواند مصونيت آنان را نسبت به لغزشهاى سهوى و غير عمدى توجيه نمايد; زيرا تقواى نهايى، و انزجار نفس از گناه، يا آگهى از عظمت خالق در صورتى مى تواند رادع باشد كه انسان از صورت عمل و قبح و زشتى آن آگاه باشد در حالى كه فرض بر اين است كه چهره واقعى شىء مورد توجه فاعل نبوده و انسان از زشتى كار، ناآگاه است و حقيقت شىء را به صورت ديگر انديشيده است، از اين جهت بايد براى عصمت از خطا واقعيت ديگرى باشد كه بتواند معصوم را از لغزشهاى سهوى و خطايى، حفظ نمايد و آن جز اين نيست كه عصمت را در اين مورد به صورت ديگر بينديشيم وبگوييم فرد معصوم در پرتو لطف الهى داراى علم غفلت ناپذير است كه هرگز صورت واقعى اشيا از قلمرو فكر و انديشه او كنار نرفته، و شعور و درك او خطا نمى رود.

صفحه 21
و به ديگر سخن: و اقعيت عصمت در اين مورد، علم گسترده و استوار فرد معصوم به جهان و اشيا است. كه هرگز غفلت و اشتباه به او رخ نمى دهد و چهره واقعى عمل از او پنهان نمى گردد.

مصونيت از طريق تسديد روح القدس

اين بخش از مصونيت را همانطور كه مى توان از طريق «علم گسترده و غير مغلوب» توجيه كرد، مى توان از راه تسديد روح القدس نيز تفسير نمود، وحتى مى توان احاديث گذشته را فقط مربوط به اين بخش از عصمت دانست بالأخص كه امام درباره روح فرمود: «فبه عرفوا الأشياء».
تأييد معصومان به وسيله روح القدس با نظر پيشين (علم غفلت ناپذير) منافاتى ندارد و هر دو نظر كاملاً هماهنگ مى باشند; زيرا علم استوار و نامغلوب براى خود علت وجهتى لازم دارد و ممكن است احاطه روح القدس به قلب اوليا موجب احاطه علمى آنان به حقايق و كليه امور پشت پرده باشد.

اشاعره و حقيقت عصمت

تا اين جا توضيح حقيقت عصمت از نظر كتاب و سنت و عقل به پايان رسيد ولى گروه اشاعره در توضيح آن نظرى دارند كه به گونه اى آن را يادآور مى شويم:
تفتازانى در شرح عقايد نسفيه1 چنين مى نويسد:
«العصمة أن لا يخلق اللّهتعالى الذنب فى العبد مع بقاء قدرته واختياره».

1 . شرح عقائد نسفيه، ط آستانه، ص 185. متن اين كتاب تأليف نجم الدين أبى حفص عمر بن محمد نسفى متوفاى 537 و شرح آن از سعد الدين مسعود بن عمر تفتازانى متوفاى سال 791 مى باشد. متن و شرح در حوزه هاى علمى اهل تسنن در گذشته از كتب درسى بود.

صفحه 22
«عصمت اين است كه خدا در زندگى بنده خود، گناهى را نيافريند، درحالى كه قدرت و اختيار او نسبت به گناه باقى باشد».
يك چنين تفسيرى، ناشى از سوء تفسير «توحيد در خالقيت» است. آنان تصور مى كنند كه مقصود از حصر آفرينش در خدا اين است كه هر نوع خالقيت اعم از مستقل و غير مستقل، مخصوص خدا است، و بندگان خدا مظاهر فعل خدا و يا ترك آن مى باشند و آنان در فعل و ترك هر كارى، كوچكترين نقشى ندارند و لذا مى گويد: عصمت اين است كه خداوند گناهى را در زندگى بنده خود خلق نكند.
در حالى كه اگر اشاعره در آيات قرآن و احاديث خاندان رسالت دقت مى كردند راهى جز اين را بر مى گزيدند; زيرا همانطور كه در جاى ديگر 1 يادآور شديم، معنى «توحيد در خالقيت» اين نيست كه در صفحه هستى فاعلى نه مستقل و نه به صورت وابسته، جز خدا وجود ندارد و بندگان خدا خالق كارهاى خود نبوده و همگى مخلوق بلا و اسطه خدا مى باشند، بلكه معنى آن نوع از توحيد، حصر خالقيت اصالى واستقلالى به خدا است نه همه نوع خالقيت ها و حتى خالقيت تبعى و غير استقلالى بلكه خالقيت هاى تبعى همه و همه در پرتو قدرت و توان او صورت مى گيرد.
اگر بخواهيم تعريف ياد شده را اصلاح كنيم بايد بگوييم: عصمت اين است كه بنده خدا در زندگى خود مرتكب گناهى نگردد، نه اينكه خدا گناهى را در زندگى اونيافريند.
و عجيب اينكه «مصلح الدين كستلى» (متوفاى 901) درحواشى خود بر شرح عقايد نسفيه، شيواترين تعريف را براى عصمت، مخالف عقايد اهل

1 . منشور جاويد: ج1، بخش «توحيد در خالقيت».

صفحه 23
سنت دانسته و در اين مورد مى گويد:
«وأمّا تفسيرها بملكة تمنع عن الفجور فهو لا يستقيم على أُصول أهل السنّة».1
«تفسير عصمت به صفت كمالى كه معصوم را از ارتكاب گناه باز مى دارد، با اصول اهل سنت مطابق نيست».
مقصود او از اهل سنت همان «اشاعره» است كه به جمود به ظواهر كتاب و سنت معروف مى باشند و هرگز به خود اجازه نمى دهند كه در مضامين اين دو منبع بزرگ به تجزيه و تحليل و تفكر و انديشه بپردازند.
اين مكتب به خاطر همين جمود، مسايلى را جزو عقايد مسلمين مى شمارد كه هرگز نه عقل باور مى كند و نه منطق قرآن (در صورتى در آن تعمق شود) آن را تصديق مى نمايد.
امام ابو الحسن اشعرى در كتاب «مقالات الاسلاميين» عقايد اصحاب حديث و اهل سنت را بيان كرده كه با توجه به آن، هرگز از تفسير عصمت به صورتى كه تفتازانى انجام داده در شگفت نخواهيم ماند; زيرا مكتب يك مكتب خاصى است كه طبعاً چنين پيامدهايى را در بر دارد.
مكتبى مى گويد:
«إنّ سيّئات العباد يخلقها اللّه».
«كار زشت بندگان خدا را ، خود خدا مى آفريند».
باز مى گويد:
«إنّ اللّه سبحانه تنزل إلى السماء الدنيا فيقول هل من مستغفر».
«خداوند به آسمان پايين فرو مى آيد و مى گويد: آيا طلب آمرزش كننده اى هست؟».

1 . به حواشى شرح عقايد نسفيه، ص 184 مراجعه شود.

صفحه 24
يا مى گويد:
«والجمعة والجماعة خلف كلّ برّ وفاجر».
«مى توان نماز جمعه و جماعت را پشت سر هر انسان نيكوكار و بدكار خواند».
«ويرون الدعاء لأئمّة المسلمين بالصلاح و الاّ يخرجوا عليهم بالسيف»1.
«دعاى خير پيشوايان واجب است و هرگز در صورت فاسد گشتن امراء نبايد با قوه و قدرت بر آنان خروج نمود».
از چنين مكتب با چنين عقايد و آراء جز آن تعريف كه نقش انبيا و اوليا را در زمينه تقوا و پاكى ناديده مى گيرد، چيزى نمى توان انتظار داشت.
آيا عصمت، موهبت خدايى است يا امرى است اكتسابى؟
با حقيقت عصمت و واقعيت آن به گونه اى آشنا شديم و معلوم گرديد كه عصمت، واقعيتى در روح وروان معصوم است كه براى خود اثر ويژه اى دارد و در اين قسمت، ميان نظريه هاى سه گانه در منشأ عصمت، تفاوتى نيست; زيرا خواه عصمت را از مقوله «تقواى والا» بدانيم، يا آن را با «علم شكست ناپذير» ومقاوم در برابر كشش هاى درونى تفسير كنيم ويا آن را معلول «شناخت كامل»از خداى جهان تلقى كنيم، در هر حال «عصمت» كمال نفسانى است كه براى خود اثر خاصى دارد.
پس از اين بحث، مسأله «موهبتى» و يا «اكتسابى» بودن آن مطرح مى گردد و اينكه آيا عصمت لطف الهى است و يا امرى است كه هر انسانى مى تواند آن را به دست آورد و خود را با آن بيارايد.
شكى نيست كه «عدالت» و قسمتى از مراتب تقوا از امور اكتسابى است كه انسانهاى حرّ و آزاد و پيراسته از بند شهوت و بردگى نفس اماره مى توانند آن

1 . مقالات الإسلاميين، ص 323، تحقيق محيى الدين محمد عبد الحميد.

صفحه 25
را به دست آورند و خود را با آن بيارايند ولى سخن در جاى ديگر است و آن اينكه: آيا مرتبه والايى از تقوا يا مرتبه كامل از علم و شناخت شكست ناپذير، اعم از علم به عواقب گناه و يا درك عظمت و كمال خالق، در پرتو عبادت و رياضت، قابل اكتساب است يا نه؟
دانشمندان علم كلام، عصمت را موهبت الهى دانسته اند كه پس از وجود زمينه و شايستگى، به شخص معصوم افاضه مى شود و هرگز قابل تحصيل و اكتساب نيست.
و به ديگر سخن، عصمت، لطف الهى است كه تحت شرايطى به افراد معصوم عطا مى شود. براى آگاهى بيشتر نصوص دانشمندان اسلام را در اين جا يادآور مى شويم:
شيخ مفيد مى گويد:
«العصمةُ تفضّلٌ من اللّه تعالى على مَن عَلِمَ أَنّهُ يَتَمسَّكُ بعصمَتِهِ».1
«عصمت تفضلى است از جانب خدا در باره كسى كه به «عصمت» او تمسك جويد».
باز استاد كلام شيعه در ملحقات كتاب«اوائل المقالات» چنين يادآور مى شود: عصمت توفيق الهى است كه به وسيله آن، انسان از هر مكروهى مصون مى ماند، اعطاى عصمت از جانب خدا بسان اعطاى ريسمان به فرد غريق است كه هرگاه به آن چنگ بزند، نجات مى يابد و هرگاه او به چنين چيزى دست زد و آن را گرفت به آن عصمت گفته مى شود، در غير اين صورت داراى عصمت نخواهد بود.2
اين نه تنها شيخ مفيد است كه آن را «موهبت الهى»مى داند، بلكه شاگرد

1 . تصحيح الاعتقاد، ص 61.
2 . ملحقات أوائل المقالات، ص 111.

صفحه 26
بزرگوار او«سيد مرتضى» نيز آن را لطف الهى مى داند و يادآور مى شود كه:
«العصمة هى لطف اللّه الذى يفعلُه تعالى فيختار العبدُ عنده الامتناع عن فعل القبيح».1
«عصمت لطف الهى است كه هرگاه به كسى داده مى شود، او جانب ترك قبيح را برمى گزيند».
دو متكلم محقق شيعه: علاّمه حلّى و فاضل مقداد، به موهبتى بودن عصمت تصريح كرده واوّلى در «كشف المراد» آن را لطف الهى مى داند كه خداوند آن را افاضه مى كند و با وجود آن، فرد داعى بر ترك واجب و ارتكاب گناه پيدا نمى كند آنگاه اسباب اين لطف را چهار چيز معرفى مى كند.2
و دومى در «اللوامع الالهية» مى نويسد: عصمت لطف الهى است كه با وجود آن، صدور معصيت به خاطر نبودن داعى بر آن، ممتنع مى گردد، ولى در عين حال، قدرت انسان بر انجام گناه محفوظ مى باشد آنگاه از «اشاعره» نقل مى كند كه عصمت از نظر آنان، قدرت بر طاعت و ناتوانى از گناه است.3
سپس از برخى از علما نقل مى كند كه گفته اند: معصوم كسى است كه خدا فطرت او را صاف و گِل او را پاكيزه، مزاج او را قابل براى پذيرش كمال آفريده است، آنگاه به او خرد نيرومند و فكر سالم عطا كرده و با الطاف بيشترى مجهز نموده است و او در پرتو اين الطاف قادر بر انجام واجبات و ترك محرمات مى گردد وپيوسته به ملكوت آسمانها التفات يافته، و از عالم ماده روى گردان مى شود و در نتيجه، نفس اماره اسير و مغلوب نفس ناطقه مى گردد.

1 . تكملة أمالى المرتضى، ج2، ص 347.
2 . كشف المراد، ط صيدا، ص 228.
3 . اللوامع الالهية، ص 169.

صفحه 27
همه اين كلمات روشنگر «اتفاق قائلان بر عصمت» بر «موهبتى» بودن آن است، و همه اين تفسيرها حاكى از نظر «موهوبى بودن آن» مورد پذيرش ما است ولى از اين نظر كه عصمت از نظر «اشاعره» سلب كننده قدرت بر گناه است، كلام بى پايه اى مى باشد وما در آينده پيرامون آن بحث و گفتگو خواهيم كرد.
استاد علاّمه طباطباييرحمه اللّه «عصمت» را علم شكست ناپذير مى داند كه به فرد معصوم عطا مى گردد1 و برخى ازآيات، موهوبى بودن «عصمت» را به گونه اى تأييد مى كنند.
در سوره ص پس از يادآورى «ابراهيم» و «اسحاق» و «يعقوب»آنان را چنين توصيف مى كند:
(وَإِنَّهُمْ عِنْدَنا لَمِنَ المُصْطَفَيْنَ الأَخْيارِ) .2
«آنان نزد ما از برگزيدگان و نيكان مى باشند».
همچنين قرآن در باره بنى اسرائيل (كه مقصود پيامبران آنان است نه فرد فرد آنان) چنين مى فرمايد:
(وَلَقَدِ اخْتَرْناهُمْ عَلى عِلْم عَلَى الْعالَمينَ).3
«آنان را از روى آگاهى بر جهانيان برگزيديم».
قرآن در باره «اهل بيت پيامبر» مى فرمايد:
(...إِنَّما يُريدُ اللّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ البَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً).4
«خداوند مى خواهد پليديها را از شما اهل بيت ببرد و شما را پاك گرداند».

1 . الميزان، ج5، ص 81.
2 . ص/47.
3 . دخان/32.
4 . احزاب/33.

صفحه 28
به طور مسلم ازاله هر نوع رجس و گناه جز در سايه اعطاى «عصمت» امكان پذير نيست.
در اين مورد آيات ديگرى نيز هست كه بر افراد آشنا با قرآن، مخفى و پنهان نيست و همگى به نوعى بر موهوبى بودن عصمت گواهى مى دهند، خصوصاً آيه تطهير كه ازاله رجس و گناه را متعلَّقِ اراده حق مى شمارد ومقصود از آن اراده تكوينى است، نه تشريعى; زيرا اراده تشريعى حق بر تمام افراد متعلق گرفته است، وخدا از همه خواسته است كه راه اطاعت را در پيش گيرند.1
با توجه به اينكه دانشمندان علم كلام و ظواهر آيات قرآن، موهوبى بودن «عصمت» را تأييد مى نمايند در اين جا دو سؤال مطرح مى گردد.

طرح دو سؤال

1. اگر عصمت از مواهب الهى است كه در اختيار ولى الهى قرار مى گيرد، در اين صورت معصوم بودن افتخارى نخواهد بود.
2. آيا فرد معصوم با داشتن نيروى عصمت باز قادر بر انجام گناه مى باشد، يا نه و به ديگر سخن: آيا قوه عصمت، اختيار و حريت را از معصوم مى گيرد يا نه؟ در صورت دوم، ترك گناه نيز افتخارى نخواهد بود.
اين دو پرسش پيوسته در ميان علاقمندان به مسائل كلامى مطرح است و شايسته است به گونه اى به توضيح هر دو بپردازيم.

الف. آيا عصمت موهوبى افتخار است يا نه؟

عصمت موهوبى از آن نظر افتخار است كه اين لطف در همه شرايط به

1 . در دلالت آيه بر «عصمت» بعداً بحث خواهيم كرد.

صفحه 29
افراد داده نمى شود، بلكه بايد يك رشته زمينه هايى در خود افراد به وجود آيد تا لطف الهى شامل حال آنان گردد.
بخشى از اين زمينه ها خارج از اختيار، بخشى ديگر كاملاً در قلمرو اختيار فرد معصوم مى باشد. مثلاً بخشى از كمالات روحى كه زمينه ساز نزول لطف الهى به نام عصمت است از طريق وراثت به افراد مى رسد و امروز «زيست شناسى»به روشنى ثابت كرده كه بخشى از صفات اعم از خوب و بد از راه وراثت از نسلى به نسلى منتقل مى گردد، و براى همين جهت مى بينيم خاندانهايى كه پيامبران در آن متولد مى شوند، عموماً خاندانهاى پاك و اصيل بودند كه با گذشت زمان، كمالات و فضايل روحى برجسته اى در آنها متراكم شده، سپس به حكم قانون وراثت نسل به نسل در اين خاندانها جريان داشته است.
اين تنها «وراثت» نيست كه عامل انتقال كمالات روحى مى باشد، بلكه قسمتى از فضايل از راه تربيت به افراد منتقل مى گردد، از اين جهت كمالات و فضايلى كه در خاندانهاى پيامبران وجود داشت از راه تربيت به پيامبران منتقل مى شد و در نتيجه اين دو عامل (وراثت و تربيت) مايه كسب كمالات روحى مى گرديد و از اين جهت در خاندانهاى آنان افرادى كاملاً با ايمان و امانت دار، با هوش و شجاع و با كمال بار مى آمد.
اين دو عاملِ خارج از اختيار، پديد آرنده يك رشته كمالات روحى بوده و در عين حال زمينه ساز افاضه «عصمت» از جانب خلاّق بزرگ مى باشند; ولى بايد توجه داشت، تنها اين دو عامل، زمينه ساز افاضه «عصمت» از جانب خدا نيست، بلكه در اين مورد يك رشته عوامل اختيار در افاضه عصمت مؤثر مى باشند و در اين ميان مى توان از دو عامل كاملاً اختيارى نام برد.
1. مجاهدتهاى فردى و اجتماعى پيامبرانى مانند «ابراهيم» و «يوسف»

صفحه 30
و «موسى» 1 و پيامبر گرامى پيش از بعثت، زمينه را براى افاضه «عصمت» تشديد نموده و لياقت و شايستگى آنان را براى افاضه لطف آماده كرده است، جهاد آنان با نفس، و چشم پوشى از حرام، وهمچنان جهاد آنان با كجيها وبديهاى جامعه، به روشنى ثابت مى كند كه هرگاه لطفى به نام «عصمت» در اختيار آنان قرار گيرد، از آن در تهذيب فرد و جامعه بهره خواهند گرفت.
درست است كه ما از وجود چنين سوابقى در تمام پيامبران اطلاع نداريم ولى در عين حال يك چنين شايستگيها مى تواند در افاضه لطف الهى در خصوص اين گروه مؤثر باشد.
2. آگاهى خدا از فعاليتهاى ثمر بخش آنان در دوران رسالت و اينكه اين گروه پس از ارتقاى به مقام نبوت با استقامت و پشتكار عجيبى دست به اصلاح زده و در راه جهاد فردى واجتماعى سخت كوشش خواهند نمود.
اين عوامل كه برخى اختيارى و برخى ديگر خارج از اختيار مى باشند سبب مى شودكه فيض الهى به بندگان خاص خود افاضه گردد، و در نتيجه «عصمت» يكى از افتخارات پيامبران محسوب مى شود كه بخشى از زمينه هاى آن را خود آنان فراهم ساخته اند.
در پايان از يادآورى نكته اى ناگزيريم و آن اينكه:
نخستين مرحله عصمت كه از دوران كودكى به اولياى الهى افاضه مى شود در گرو برخى از اين شرايط (مجاهدتهاى آنان پيش از نبوّت) نيست بلكه برخى از اين شرايط ، در افاضه مرحله بالاتر از عصمت به صورت زمينه مؤثّر مى باشد.
و از جمله هايى كه در زيارت دخت گرامى پيامبر فاطمه اطهر (سلام اللّه

1 . بخشى از مبارزات اين سه پيامبر بزرگ قبل ازبعثت در قرآن مجيد آمده است، همچنان كه در تاريخ زندگى پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) پيش از بعثت، نقطه هاى بس روشن و شفافى وجود دارد كه زمينه ساز اين نوع افاضات مى باشد.

صفحه 31
عليها) وارد شده است مى توان به اهميت عامل چهارم (آگاهى خدا از فعاليتهاى ثمر بخش آنان در طول زندگى) بيش از عوامل ديگر پى برد آنجا كه مى فرمايد:
«يا مُمْتَحَنَةُ أَمْتَحَنَكِ اللّهُ الَّذى خَلَقَكِ قَبْلَ أَنْ يَخْلُقَكِ وَكُنتِ لِمَا امْتَحَنَكِ بِهِ صابِرَةً».
«اى امتحان و آزمون شده! آنجا كه خدا تو را پيش از آفرينش در اين جهان آزمود و تو را در ميدان امتحان و ابتلا، صابر و بردبار يافت».
و در دعاى ندبه مى خوانيم:
«أَوليائِكَ الَّذينَ اسْتَخْلَصْتَهُمْ لِنَفْسِكَ ... بَعْدَ أَنْ شَرَطْتَ عَلَيْهِمُ الزُّهْدَفى دَرَجاتِ هذِهِ الدُّنْيَا الدَّنِيَّة... فَشَرَطُوا لَكَ ذلِكَ وَعَلِمْتَ مِنْهُمُ الوَفاءَبِهِ».
«اوليايى كه آنان را براى خود برگزيدى پس از آنكه زهد، و پيراستگى را در زندگى اين دنياى پست براى آنان شرط نمودى، آنان نيز شرط تو را پذيرفته و تو نيز از وفاى آنان آگاه شدى».

پاسخ سيد مرتضى از پرسش

سيد مرتضى (355ـ 436هـ.ق) مسأله قابل ستايش بودن «عصمت» را مطرح كرده و يادآور مى شود كه اگر چه عصمت لطفى الهى و شامل گروهى از بندگان خاص مى باشد ولى در عين حال قابل ستايش است; زيرا بندگان خدا در برابر «عصمت» بر دو گروهند گروهى كه بر فرض افاضه عصمت، با كمال و حريت و آزادى، از آن در راه ترك گناه بهره مى گيرند، در حالى كه گروه ديگر، بر فرض افاضه عصمت بر آنها، هرگز از آن در طريق اطاعت بهره نمى گيرند; از اين جهت تنها به آن گروه كه در صورت افاضه، از آن در ترك گناه، كمك مى گيرند افاضه مى گردد و اين يكى از افتخارات آنان محسوب

صفحه 32
مى گردد.1
يك چنين تقسيم در صورتى صحيح است كه براى افاضه «عصمت» شرط و قيد قبلى قائل نشويم، در اين صورت دارندگان عصمت بر دو نوع متصور خواهند شد; ولى اگر براى افاضه اين كمال، شرايط پيشين و زمينه هاى مساعد را لازم بدانيم طبعاً در اين صورت دارندگان آن، يك گروه بيش نبوده و تنها به آن گروه افاضه مى شود كه از آن در طريق اطاعت خدا و دورى از گناه كمك بگيرند، و امكان ندارد كه به گروه فاقد شرايط مساعد، چنين لطفى افاضه گردد.
مرحوم مرتضى در ذيل سخنِ خود نظرى دارد كه تاكنون از كسى ديده و شنيده نشده است و آن اينكه: هرگاه خدا بداند كه فردى به فرض افاضه عصمت از آن در راه اطاعت خدا و ترك گناه كمك مى گيرد بايد لطف خود را در حق او انجام دهد هر چند، پيامبر و يا امام نباشد.2
بنابر اين، شماره معصوم منحصر به پيامبران و امامان نخواهد بود، بلكه ممكن است فردى داراى لطف عصمت شود، هر چند از اين گروه نباشد و اين نظريه با آنچه معروف است سازگار نيست.
تا اين جا پاسخ پرسش نخست كه آيا «عصمت» معصومان افتخار است يا نه به گونه اى روشن گرديد. اكنون وقت آن رسيده است كه به پاسخ پرسش دوم بپردازيم:

ب. عصمت و مصونيت اختيارى

هرگاه «عصمت » قدرت از گناه را از پيامبران سلب كند در چنين

1 . امالى سيد مرتضى، ج2، ص 347ـ348 با توضيحى از نگارنده.
2 . امالى سيد مرتضى، ج2، ص 347ـ 348.

صفحه 33
صورت، ترك گناه افتخارى نخواهد بود!
پاسخ اين سؤال با توجه به بحثهاى پيشين روشن است; زيرا خواه عصمت را مرحله كامل از تقوا بدانيم يا آن را معلول علم شكست ناپذير نسبت به عواقب گناه تصور كنيم و يا آن را بازتاب تكامل شناخت نسبت به مقام ربوبى قلمداد نماييم، هرگز عصمت موجب سلب قدرت و توانايى از انجام گناه نمى گردد و انسان معصوم، مى تواند يكى از دو طرف كار را برگزيند.
درست است كه هيچ فرد عاقلى به سيم لخت برق دست نمى زند و يا باقيمانده غذاى بيمار مبتلا به جذام و سل را نمى خورد ولى در عين حال آنچنان نيست كه قدرت بر اين كار را نداشته باشد، بلكه او با توجه به پيامدهاى كار، ترك را بر فعل ترجيح مى دهد و در طول زندگى گرد چنين كارها نمى رود ولى انجام ندادن، مطلبى است و نداشتن قدرت بر عدم آن، مطلبى ديگر.
و به ديگر سخن: صدور يك چنين كار از انسانهاى عاقل و علاقمند به سلامت خود، به صورت محال عادى در مى آيد نه محال عقلى و تفاوت ميان اين دومحال بسيار روشن است در اولى امكان انجام فعل محفوظ است هر چند تحقق نمى پذيرد ولى در دومى فعل، امكان انجام ندارد و براى تقريب يادآور مى شويم: صدور كار قبيح از خدا امكان پذير است مثلاً خدا مى تواند افراد مطيع و فرمانبردار را به دوزخ بفرستد در حالى كه هرگز اين كار را انجام نمى دهد، اقتضاى صفت حكيمانه اين است كه به مطيع پاداش دهد نه كيفر.
بنابر اين، «انجام ندادن فعل» گواه بر عدم توانايى نيست ، فرد معصوم به خاطر تقواى والا يا علم شكست ناپذير از پيامد گناه و يا شناخت كامل از عظمت خالق، اقدام به انجام كار خلاف نمى كند، هر چند كه اگر بخواهد مى تواند مانند ديگران مبدأ خلاف و گناه باشد.

صفحه 34

نظر قرآن مجيد

در اين مورد مى توان از آيه ياد شده در زير، نظر قرآن را به دست آورد:
(...وَاجْتَبَيْناهُمْ وَهَدَيْناهُمْ إِلى صِراط مُسْتَقيم* ذلِكَ هُدَى اللّهِ يَهْدِى بِهِ مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ وَلَوْ أَشْرَكُوا لَحَبِطَعَنْهُمْ ما كانُوا يَعْمَلُونَ) .1
«آنان را برگزيديم و به راه راست هدايت نموديم اين است هدايت خدا، به وسيله آن، هر كس از بندگان خود را بخواهد هدايت مى كند و اگر شرك ورزيدند اعمالى كه انجام داده اند حبط مى گردد».
اگر فرد معصوم قادر بر انجام گناه نباشد جمله:(...وَلَوْ أَشْرَكُوا لَحَبِطَعَنْهُمْ ما كانُوا يَعْمَلُونَ) كه درباره معصومان است بى مورد مى گردد; زيرا فرض اين است كه بر هيچ گناهى اعم از شرك و غيره قادر نمى باشد.
قرآن در آيه «ابلاغ » مى فرمايد:
(يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ...).2
«اى رسول خدا! آنچه به تو نازل گرديده برسان واگر انجام ندهى رسالت خدا را ابلاغ نكردى».
اين آيه آشكارا قدرت پيامبر بر عصيان را تصريح مى كند و اينكه پيامبر با داشتن عصمت، قادر بر ترك رسالت مى باشد.
با پاسخ اين دو سؤال وقت آن رسيده است كه به پيشگفتار خود پايان بخشيم و به نقل نظرات متكلمان درباره عصمت پيامبران پرداخته و محل خلاف و نقاش را ترسيم نماييم، آنگاه به دلايل عقلى و قرآنى عصمت، بپردازيم.

1 . انعام/87ـ88.
2 . مائده/67.

صفحه 35

1

مراحل و دلايل عصمت

آيات موضوع

1.(صِراطَ الَّذِينَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ غَيْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ وَلا الضّالّينَ) . (حمد/7)
2.(كانَ النّاسُ أُمَّةً واحِدَةً فَبَعَثَ اللّهُ النَّبِيِّينَ مُبَشِّرينَ وَمُنْذِرينَ وَأَنْزَل مَعَهُمُ الكِتابَ بِالحَقِّ لِيَحْكُمَ بَيْن النّاسِ فِيمَا اخْتَلَفُوا فِيهِ...)(بقره/213)
3. (أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تَدْخُلُوا الجَنَّةَ وَلَمّا يَأْتِكُمْ مَثَلُ الَّذِينَ خَلَوْا مِنْ قَبْلِكُمْ مَسَّتْهُمُ البَأْساءُ وَالضَّرّاءُوَزُلْزِلُوا حَتّى يَقُولَالرَّسُولُ وَالَّذِينَ آمَنُوا مَعَهُ مَتى نَصْرُ اللّهِ أَلا إِنَّ نَصْرَ اللّهِ قَريبٌ) (بقره/214)
4.(قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللّهَ فَاتَّبِعُونى يُحْبِبْكُمُ اللّهُ وَيَغْفِرْلَكُمْ ذُنُوبَكُمْ وَاللّهُ غَفُورٌ رَحيمٌ) (آل عمران/31)
5.(وَمَنْ يُطِعِ اللّهَ وَالرَّسُولَ فَأُولئِكَ مَعَ الَّذِينَ أَنَعَمَ اللّهُ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبِيِّينَ وَالصِّدّيقينَ وَالشُّهَداءِ وَالصّالِحينَ

صفحه 36
وَحَسُنَ أُولئِكَ رَفِيقاً)(نساء/69)
6.(وَما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُول إِلاّ لِيُطاعَ بِإِذْنِ اللّهِ...) (نساء/64)
7.(مَنْ يُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اللّهَ...) (نساء/80)
8. (يَعِدُهُمْ وَيُمَنّيهِمْ وَما يَعِدُهُمُ الشَّيطانُ إِلاّ غُرُوراً) (نساء/120)
9.(أُولئِكَ الَّذينَ هَدَى اللّهُ فَبهُديهُمُ اقْتَدِهْ قُلْ لا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِنْ هُوَ إِلاّذِكْرى لِلْعالَمينَ) (انعام/90)
10.(...وَاجْتَبَيْناهُمْ وَهَدَيْناهُمْ إِلى صِراط مُسْتَقيم) (انعام/87)
11. (وَما أَرْسَلْناكَ مِنْ قَبْلِكَ إِلاّرِجالاً نُوحى إِلَيْهِمْ مِنْ أَهْلِ القُرى أَفَلَمْ يَسيرُوا فِى الأَرْضِ فَيَنْظُرُوا كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ وَلَدارُ الآخِرَةِ خَيْرٌ لِلّذِينَ اتَّقَوا أَفَلا تَعْقِلُونَ) (يوسف/109)
12. (حَتّى إِذَا اسْتَيْأَسَ الرُّسُلُ وَظَنُّوا أَنَّهُمْ قَدْ كذِبُوا جائَهُمْ نَصْرُنا فَنُجِىَّ مَنْ نَشاءُوَلا يُرَدُّ بَأْسُنا عَنِ القَومِ الْمُجْرِمينَ)(يوسف/110)
13.( وَما أَكْثَرُالنّاسِ وَلَوْ حَرَصْتَ بِمُؤْمِنينَ) (يوسف/103)
14. (وقالَ الشَّيْطانُ لَمّا قُضِىَ الأَمْرُ إِنَّ اللّهَ وَعَدَكُمْ وََعْدَ

صفحه 37
الحَقِّ وَوَعَدْتُكُمْ فَأَخْلَفْتُكُمْ وَما كانَ لى عَلَيْكُمْ مِنْ سُلْطان إِلاّأَنْ دَعَوْتُكُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لى فَلا تَلُومونى وَلُوموا أَنْفُسَكُمْ...)(ابراهيم/22)
15.(وَلأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعينَ* إِلاّعِبادَكَ مِنْهُمُ المُخْلَصينَ) (حجر/39ـ40)
16.(إِنَّ عِبادى لَيْسَ لَكَ عَلَيْهِمْ سُلْطانٌ...) (حجر/42) و (اسراء/65)
17.(أُولئِكَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللّهُ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبِيِّينَ مِنْ ذُرِّيَّةِ آدَمَ وَمِمَّنْ حَمَلْنا مَعَ نُوح وَمِنْ ذُرِّيَّةِ إِبْراهيمَ وَإِسْرائيلَ وَمِمَّنْ هَدَيْنا وَاجْتَبَيْنا إِذا تُتْلى عَلَيْهِمْ آياتُ الرَّحْمنِ خَرُّوا سُجَّداً وَبُكِيّاً)(مريم/58)
18.(فَخَلَفَ مِنْ بَعْدِهِمْ خَلْفٌ أَضاعُوا الصَّلاةَ وَاتَّبَعُواالشَّهَواتِ فَسَوْفَ يَلْقَونَ غَيّاً) (مريم/59)
19. (وَذَا النُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغاضِباً فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَيْهِ فَنادى فِى الظُّلُماتِ أَنْ لا إِلهَ إِلاّ أَنْتَ سُبْحانَكَ إِنِّى كُنْتُ مِنَ الظّالِمينَ)(انبياء/87)
20.(وَما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رَسُول وَلا نَبِىّ إِلاّ إِذا تَمَنّى أَلْقَى الشَّيْطانُ فى أُمْنِيَّتهِ فَيَنْسَخُ اللّهُ ما يُلْقى الشَّيْطانُ ثُمَّ يُحْكِمُ اللّهُ آياتِهِ وَ اللّهُ عَليمٌ حَكيمٌ)(حجّ/52)
21.(لِيَجْعَلَ ما يُلْقِى الشَّيْطانُ فِتْنَةً لِلَّذِينَ فى قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ

صفحه 38
وَالقاسِيَةِ قُلُوبُهُمْ وَإِنَّ الظّالِمينَ لَفى شِقاق بَعِيد) (حج/53)
22. (وَلِيَعْلَمَ الَّذينَ أُوتُوا العِلْمَ أَنَّهُ الحَقُّ مِنْ رَبِّكَ فَيُؤْمِنُوا بِهِ فَتُخْبِتَ لَهُ قُلُوبُهُمْ وَ إِنَّ اللّهَ لَهادِالَّذينَ آمَنُوا إِلى صراط مُسْتَقيم)(حج/54)
23. (لِيَجْعَلَ ما يُلْقى الشَّيْطانُ فِتْنَةً لِلَّذِينَ فى قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ...)(حج/53)
24. (وَلِيَعلْمَ الَّذِينَ أُوتُوا العِلْمَ أَنَّهُ الحَقُّ...) (حج/54)
25.(وَمَنْ يُطِعِ اللّهَ وَرَسُولَهُ وَيَخْشَ اللّهَ وَيَتَّقهِ فَأُولئِكَ هُمُ الفائِزونَ) (نور/52)
26.(...فَلَيَعْلَمَنَّ اللّهُ الَّذِينَ صَدَقُوا وَلَيَعْلَمَنَّ الكاذِبينَ) (عنكبوت/3)
27.(لَقَدْ كانَ لَكُمْ فى رَسُولِ اللّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ كانَ يَرجُوا اللّه وَاليَومَ الآخِرَ وَذَكَرَ اللّهَ كَثيراً) (احزاب/21)
28. (أَلَمْ أَعْهَدْإِلَيْكُمْ يا بَنِى آدَمَ أَنْ لا تَعْبُدُوا الشَّيْطانَ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبينٌ* وَأَنِ اعْبُدُونى هذا صِراطٌ مُسْتَقيمٌ* وَلَقَدْأَضَلَّ مِنْكُمْ جِبلاًّ كَثيراً أَفَلَمْ تَكُونُوا تَعْقِلُونَ)(يس/60ـ62)
29.( ...فَبِعِزَّتِكَ لأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعينَ * إِلاّعِبادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصينَ)(ص/82ـ83)

صفحه 39
30.(وَاذْكُرْ عِبادَنا إِبْراهيمَ وَإِسْحاقَ وَيَعْقُوبَ أُولى الأَيْدى وَالأَبْصارِ* إِنّا أَخْلَصْناهُمْ بِخالِصَة ذِكْرَى الدّارِ* وَإِنَّهُمْ عِنْدَنا لَمِنَ الْمُصْطَفَيْنَ الأَخْيار* وَاذْكُرْإِسْماعِيلَوَاليَسَعَ وَذا الكِفْلِوَكُلٌّ مِنَ الأَخْيارِ) (ص/45ـ48)
31. (...فَبِعِزَّتِكَ لأُغْويَنَّهُمْ أَجْمَعينَ* إِلاّعِبادَكَ مِنْهُمُ المُخْلَصينَ)(ص/82ـ83)
32. (...وَمَنْ يُضْلِلِ اللّهُ فَما لَهُ مِنْ هاد * وَمَنْ يَهْدِ اللّهُ فَما لَهُ مِنْ مُضِلّ...)(زمر/36ـ37)
33.(إِنّا لَنَنْصُرُ رُسُلَنا وَالَّذِينَ آمَنُوا فِى الحَياةِ الدُّنيا...) (غافر/51)
34.(وَاعْلَمُوا أَنَّ فيكُمْ رَسُولَ اللّه لَوْ يُطيعُكُمْ فى كَثير مِنَالأَمْرِ لَعَنِتُّمْ...) (حجرات/7)
35.(وَما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى*إِنْ هُوَ إِلاّ وَحْىٌ يُوحى) (نجم/3ـ4)
36. (أَفَرأَيْتُمُ اللاّتَ وَالعُزّى* وَمَناةَ الثالِثَةَ الأُخْرى) (نجم/19ـ20)
37. (أَلَكُمُ الذَّكَرُ وَلَهُ الأُنْثى* تِلْكَ إِذاً قِسْمَةٌ ضِيزى* إِنْ هىَ إِلاّأَسماءٌ سَمَّيْتُمُوها أَنْتُمْ وَآباؤكُمْ ما أَنْزَل اللّهُ بها مِنْسُلْطان...)(نجم/21ـ23)
38.(إِنْ هِىَ إِلاّأَسْماءٌ سَمَّيْتُمُوها أَنْتُمْ وَآباؤُكُمْ...) (نجم/23)

صفحه 40
39. (وَأَنَّهُ أَهْلَكَ عاداً الأُولى* وَثَمُودَ فَما أَبْقى*وَقَومَ نُوح مِنْ قَبْلُ إِنَّهُمْ كانُوا هُمْ أَظْلَمَ وَأَطْغى) (نجم/50ـ52)
40.(وَإِنّى كُلَّما دَعَوْتُهُمْ لِتَغْفِرَلَهُمْ جَعَلُوا أَصابِعَهُمْ فى آذانِهِمْ وَاسْتَغْشَوا ثيابَهُمْ وَأَصَرُّوا وَاسْتَكْبَرُوا اسْتِكْباراً* ثُمَّ إِنّى دَعَوْتُهُمْ جِهاراً* ثُمَّ إِنّى أَعْلَنْتُ لَهُمْ وَأَسْرَرْتُ لَهُمْ إِسْراراً) (نوح/7ـ9)
41.(عالِمُ الغَيْبِ فَلا يُظْهرُ عَلى غَيْبِهِ أَحَداً)(جن/26)
42.(إِلاّ مَنِ ارْتَضى مِنْ رَسُول فَإِنَّهُ يَسْلُكُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَمِنْ خَلْفِهِ رَصَداً)(جن/27)
43.(لِيَعْلَمَ أَنْ قَدْ أَبْلَغُوا رِسالاتِ رَبِّهِمْ وَأَحاطَ بِما لَدَيْهِمْ وَأَحْصى كُلَّ شَىْء عَدَداً) (جن/28)

ترجمه آيات

1.«راه كسانى كه به آنان نعمت بخشيدى، نه مورد خشم هستند و نه راه گمراه».
2.«مردم گروه واحدى بودند، خداوند پيامبران نويد و بيم دهنده اى را برانگيخت وهمراه آنان به حق كتاب فرستاد، تا ميان مردم در موضوعى كه اختلاف دارند داورى كنند».
3.«آيا گمان كرده ايد كه وارد بهشت مى شويد در حالى كه هنوز وضع امتهاى پيشين بر سر شما نيامده است؟! امتهايى كه با سختى و شدتهاى تكان دهنده اى دست به گريبان بودند،(شما با چنين وضعى روبرو نشديد) تا پيامبر و افراد با ايمان بگويند نصرت الهى كى است، بگو نصرت خدا نزديك است».