welcome to official website of Grand Ayatollah Sobhani
فارسی عربی
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی گالری صوت گالری تصویر گالری فیلم اخبار

نام کتاب : منشور جاويد / ج 3*
نویسنده :آيت الله العظمي سبحانی*

منشور جاويد / ج 3

صفحه 1
نخستين تفسير مsوضوعى
به زبان فارسى
منشور جاويد
درباره پيامبران
«نبوّت عامّه»
جلد سوم
نگارش
آية الله جعفر سبحانى

صفحه 2
شناسنامه

صفحه 3
بسم الله الرحمن الرحيم

مصلحان بزرگ بشر

در بازار آشفته جهان بشريت كه أنانيّت و خود خواهى، از هر سوى آن به چشم مى خورد، و بشر پيوسته قربانى تنگ نظرى ها و تصادم منافع بوده است، انسان هايى در افق اجتماع پديد آمده اند، كه خود و زندگى خويش را وقف اصلاح انسان ها نموده، و راه سعادت را به آنان نمايانده اند. اين گروه نه تنها از صفات زشت خودخواهى «وغير خود نخواهى» پيراسته بوده اند، بلكه جامعه بشرى را به تهذيب نفس و پاكيزگى روح و نوع دوستى، و ضعيف پرورى، دعوت نموده، و آتش فتنه ها وجنگ ها و خودكامگى ها را تا حدى خاموش ساخته اند، و چه بسا خود را فداى راه و دعوت خود نموده، و در اين فداكارى خوشحال و شادمان بوده اند.
مصلحان، همگى درموارد ياد شده شريك و سهيم بودند، ولى از يك نظر با هم تفاوت داشتند و در حقيقت اين تفاوت، مايه تقسيم آنها به دو گروه «مصلحان الهى» و «مصلحان بشرى» شده است:
كتابى كه هم اكنون به حضور خوانندگان گرامى تقديم مى گردد، جلد سوم از كتاب تفسير موضوعى «منشور جاويد» است كه پيرامون خصوصيات مصلحان الهى و آسمانى از ديدگاه قرآن، سخن مى گويد.
در باره مصلحان الهى به دو نوع مى توان سخن گفت:
1. بحث هاى كلى مربوط به نوع پيامبران، مانند لزوم بعثت پيامبران، اهداف

صفحه 4
آنان در اين بعثت، وسيله ارتباط آنان با جهان غيب، وظايف پيامبران نسبت به يكديگر، شرايط و خصوصيات مصلحان الهى، و پايه آگاهى هاى آنان، و وسيله شناسايى آنان از متنبّيان دروغگو، روش آنان در تبليغ، واكنش مردم در برابر دعوت هاى آنان ، و... كه همگى مى توانند يك رشته بحث هاى كلى را در باره پيامبران تشكيل دهند.
2. تبيين زندگى پيامبران، كه پيوسته به نام قصص انبيا مطرح بوده و بخشى از آيات قرآن را به خود اختصاص داده است.
كتاب حاضر، قسمت اول را بر عهده گرفته، و قسمت دوم بر عهده اجزاى آينده اين فرهنگ قرآنى است كه اميد است در پرتو الطاف الهى به تحرير آن نيز توفيق يابيم.
هم اكنون، مؤلف، خدا را سپاسگزار است كه پس از يك تلاش ممتد و طولانى توانسته است مجموعه اى چهارده جلدى را در اختيار شيفتگان حقايق قرآن، قرار دهد كه قسمت اعظم آن را مسايل عقيدتى از توحيد تا معاد و قسمت كمى از آن مربوط به بحث هاى اخلاقى واجتماعى قرآن است، وما تكامل خود را رهين تشويق ها،انتقادهاى سالم و سازنده خوانندگان مى دانيم، و اميد است اين مجموعه كه به عنوان نخستين تفسير موضوعى به زبان فارسى منتشر مى شود، بسان مجموعه اى ديگر در همين رابطه كه به زبان عربى «مفاهيم القرآن» منتشر مى گردد، موجب قرب الهى، و وسيله هدايت بندگان باشد.
و در پايان از مساعدت هاى ارزنده جناب حجة الاسلام آقاى حاج شيخ على ربّانى كه در تأليف اين كتاب، مؤلّفِ ناتوان را كمك نموده، صميمانه تشكر مى نمايم.
قم. مؤسسه امام صادق (عليه السلام)
جعفر سبحانى
29/7/70

صفحه 5

امكان بعثت پيامبران الهى

و بررسى دلايل منكران 1

آيات موضوع

1.(فَقالَ المَلأُ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ قَومِهِ ما نَريكَ إِلاّبَشَراً مِثْلَنا...) (هود/27).
2.(وَقالَ الْمَلأُ مِنْ قَومِهِ الَّذِينَ كَفَرُوا وَكَذَّبُوا بِلِقاءِالآخِرَةِوَأَتْرَفْناهُمْفِيالحَيوةِ الدُّنْيا ما هذا إِلاّبَشَرٌ مِثْلَكُمْ يَأكُلُ مِمّا تَأْكُلُونَ مِنْهُ وَيَشْرَبُ مِمّا تَشْرَبُون* وَلَئِنْ أَطَعْتُمْ بَشَراً مِثْلَكُمْ إِنَّكُمْ إِذاً لَخاسِرُونَ)(مؤمنون/33ـ34).
3.(وَقالَ الَّذِينَ لا يَرْجُونَ لِقائَنا لَوْلا أُنْزِلَ عَلَيْنَا الْمَلائِكَةُ...) (فرقان/21).

1 . شايسته بود قبل از ورود به اين بحث، واژه «نبى» و «نبوت» به صورت روشن تعريف و تفسير شود، ولى با توجه به آنچه در آغاز مقدمه يادآور شديم (در جامعه بشرى دو گروه مصلح وجود داشته است) و نيز با توجه به بحثى كه در باره واژه هاى نبوت در قرآن خواهيم نمود، تفسير نبى ونبوت را به آينده واگذار نموديم.

صفحه 6
4.(فَلَولا أُلْقِىَ عَلَيْهِ أَسْوِرَةٌ مِنْ ذَهَب أَوْ جاءَمَعَهُ الْمَلائِكَةُ مُقْتَرِنينَ) (زخرف/53).
5.(...أَوْ تَأْتِىَ بِاللّهِ وَالْمَلائِكَةِ قَبِيلاً)(اسراء/92).

ترجمه آيات

1.«بزرگان قوم نوح كه به شريعت او كفر ورزيده بودند، به او مى گفتند تو بشرى مانند ما هستى».
2.«بزرگانى از قوم آن پيامبر كه به آيين خدا كفر ورزيده و لقاى خدا در سراى ديگر را تكذيب نموده بودند و در زندگى دنيا از نعمت هاى فراوانى برخوردارشان كرده بوديم، گفتند كه اين پيامبر بشرى است مانند شما از آنچه كه شما مى خوريد و مى نوشيد او نيز مى خورد و مى نوشد و اگر بشرى مثل خود را اطاعت كنيد، زيانكار خواهيد بود».
3.«آنان كه به روز رستاخيز اميد نداشتند گفتند چرا بر خود ما فرشته نازل نمى گردد؟».
4. «اگر راست مى گويد، چرا دستبندهاى طلا به او داده نشده است و چرا با او فرشتگان نازل نشده اند» .
5.«خدا و فرشتگان را بايد به ما بنمايانى».

بررسى و تفسير آيات

بر خلاف اتفاق نظر پيروان تمام شرايع آسمانى، گروهى به نام «براهمه» بعثت پيامبران را از جانب خدا امرى غير ممكن و محال دانسته و دلايل موهون آنان در كتاب هاى ملل و نحل1 و علم كلام مذكور است و ما به طور اجمال به

1 . ملل و نحل شهرستانى1: 258ـ259.

صفحه 7
نقل و نقد آنها مى پردازيم:

دليل اوّل:

«برنامه پيامبران درمقايسه با داورى هاى عقل از دو حالت بيرون نيست:
الف. موافق با داورى هاى خرد است.
ب. مخالف با داورى هاى عقل است.
در صورت نخست، نيازى به بعثت آنان نيست، و در حقيقت بعثت پيامبران، كارى لغو و بيهوده به شمار مى رود.
و در صورت دوم، برنامه هاى آنان قابل پذيرش نمى باشد».
پاسخ اين استدلال بسيار روشن است، زيرا برنامه پيامبران قطعاً با داورى هاى عقل (آنجا كه عقل داورى دارد) موافق مى باشد، ولى آنچه را عقل در مورد آن، داورى دارد يك رشته قضاياى كلى است بدون اينكه جزئيات و مصاديق آن را بيان كند، مثلاً خرد مى گويد: بايد به دنبال كارهاى مفيد و سودمند رفت، و از كارهاى زيانبار دورى جست، امّا اين كه كدام كار مفيد، و كدام كار مضر است، عقل در اين باره نظر روشنى ندارد و غالباً دچار شك وترديد مى گردد.
آگاهى خرد تا آن حد گسترده نيست كه علاوه بر تبيين ضابطه كلى، صغريات و موضوعات را نيز بدون كم و زياد بيان كند، و از طرفى علم بشر نيز نمى تواند پاسخگوى اين مشكل باشد. زيرا، اوّلاً مطالعات علمى بشر غالباً محدود به سود و زيان هاى جسمى است، و ثانياً برد معرفت علمى در اين قلمرو نيز محدود است. و ما در اين باره در فصل دلايل قرآنى بر لزوم بعثت

صفحه 8
پيامبران بحث خواهيم كرد.
خلاصه: اعزام پيامبران براى تبيين موضوعات آن ضابطه كلى است كه عقل پيوسته به آن دعوت مى كند، تو گويى پيامبران بسان پزشكانى هستند كه به بيماران مى گويند:از آن غذا بخور كه مفيد است و از غذاى ديگر بپرهيز كه مضر است.
به عبارت ديگر: سعادتمندى انسان در بعد نظرى، در گرو دو مطلب است:
1. بيان ضوابط كلى و معيارهاى ثابت خوب و بد (حسن و قبح).
2. بيان مصاديق و موارد آن ضوابط كلى.
مخالفان لزوم بعثت پيامبران در بخش نخست همان «براهمه» هستند كه به قضاوت هاى عقلى استناد مى كنند و مى گويند: فرد انسانى در تبيين اين ضوابط كار آمد است و پاسخ آن اين است كه داده هاى شرع و ارمغان هاى رسالت، اگر چه با قضاوت هاى عقل هماهنگ است ولى در اين مورد، خرد، با دو نوع نارسايى مواجه است: يكى درمورد بيان مصاديق و ديگرى محدوديت داورى هاى عقل در زمينه ضوابط ومعيارهاى كلى.
ومخالفان لزوم اعزام رجال الهى، در بخش دوم به كاوش هاى علمى استناد مى جويند. ولى مطالعات و كاوش هاى علمى نيز با مشكل مهمى روبرو هستند و آن محدوديت قلمرو مباحث علمى و ره نيافتن آن به حقايق روحى و سود و زيان هاى فكرى و معنوى است با آن كه بخش اصيل شخصيت انسان را روح و خواص روحى تشكيل مى دهند.
به ديگر سخن: ريشه اشتباه در اين استدلال آن است كه برنامه هاى

صفحه 9
پيامبران در دو نوع (موافق خرد و مخالف آن) خلاصه شده است در صورتى كه «ره آورد» وحى مى تواند چيزى غير از اين دو باشد يعنى امكان دارد پيامبران در پرتو وحى برنامه اى را عرضه كنند كه مرغ انديشه هيچ دانشمندى هر چه هم بلند پرواز باشد، به آشيان آن نرسد، و با مراجعه به برنامه هاى شرايع پيامبران روشن مى شود كه آنان روى موضوعاتى فشار مى آورده اند كه مردم آن روز دچار اشتباه و گمراهى بودند آنان به يكتا پرستى و خدا پرستى دعوت مى كردند در حالى كه بشر در منجلاب بت پرستى و شرك فرو رفته بود، بشر آن روز بازگشت انسان را به حيات جديد امرى محال يا مستبعد تلقى مى كرد، در حالى كه تمام پيامبران پس از توحيد، معاد را ركن شريعت خود معرفى نموده، و دين را بدون اعتقاد به معاد، كاملاً عقيم و بى ثمر مى انديشيدند.
علاوه بر اين، آن دسته از تعاليم پيامبران كه ارشاد به حكم عقل مى باشد نيز عبث و بى فايده نخواهد بود، زيرا موجب تقويت و تأييد احكام و آراى عقلى مى باشد هم چنان كه بر يك مطلب نخست دليل عقلى اقامه مى گردد، آنگاه براى تأييد و تحكيم آن دلايل عقلى ديگرى نيز آورده مى شود، بدون شك هيچ متفكرى تعدد دلايل عقلى بر يك مطلب (و به ويژه مطلب مهم و حياتى) را عبث و بيهوده ندانسته، بلكه آن را مفيد و سودمند مى شمارد.

دليل دوم:

«در شرايع آسمانى دستورهايى وارد شده است كه فاقد نفع و فايده مى باشند، و يا از برخى كارهاى مفيد براى بشر نهى گرديده است، مثل اين كه رو به كعبه بايستيم و نماز بخوانيم و دور آن طواف كنيم، و سنگى را استلام

صفحه 10
كنيم، و احياناً از خوردن و نوشيدن برخى آشاميدنى ها و نوشيدنى ها نهى كرده است».
اين سخن در صورتى مى تواند در صحت اين تعاليم شك و ترديد ايجاد كند كه ما بدانيم در اين موارد مصلحت و سودى نيست، در حالى كه نه تنها چنين نيست، بلكه نفع و سود آنها كاملاً روشن است مثلاً اگر برخى از غذاها حرام گرديده است به خاطر زيانبار بودن آنها است، و خوشبختانه خود بشر به مرور زمان در پرتو علم و تجربه، به زيانبار بودن آنها پى برده است، دانش بشر امروز از مفاسد و مضار مرده خوارى واستفاده از گوشت خوك و نوشيدن شراب پرده برداشته است، و بسيارى از مرگ و ميرهاى زودرس و يا رشد جنايت در جامعه را معلول استفاده از اين غذاها مى داند، اگر دستور داده است كه به نقطه واحد متوجه شويم به خاطر اين است كه وحدت پيروان آيين را از اين جهت حفظ كند تا همگى به نقطه واحدى متوجه گردند. استلام حجر به خاطر تجديد ميثاق با ابراهيم خليل و بت شكن است كه از جاده توحيد منحرف نشويم، درست ما نند تعظيم در برابر پرچم كشور است كه به ظاهر يك پارچه چند سانتى مترى است ولى در واقع مظهر استقلال كشور به شمار مى رود و خضوع در برابر آن احترام به كشور و استقلال آن است. و خوشبختانه پيشوايان بزرگ اسلام از روز نخست به پيروى از قرآن بخشى به نام «علل الشرايع» گشوده اند كه پاسخگوى اين نوع پرسش ها است.
تا اين جا با دلايل عمده برهمن ها آشنا شديم البته شبهات آنان منحصر به آنچه كه در اين جا يادآورد شد نيست و قاضى عبد الجبار شبهات متعددى از آنان نقل كرده كه نقل و نقد آنها مايه گستردگى سخن است و علاقمندان

صفحه 11
مى توانند به كتاب هاى مفصل كلامى مراجعه كنند.1
هم چنان كه منكران امكان بعثت پيامبران منحصر به اين گروه نبوده، بلكه دو گروه ديگر نيز در طول تاريخ بشريت منكر اعزام آنان شده اند اين دو گروه عبارتند از دهريه و نافيان تكليف.

1. دهريه:

عقيده دهريّه (بر خلاف آنچه كه امروز از آن تبادر مى كند: منكران خدا) اين است كه خدا فقط علم به كليات دارد و عالم به امور متغيّر و جزئى نيست و طبعاً نزول وحى از جانب خدا بر پيامبران از امور جزئى است نه كلى.
پاسخ اين است كه هيچ مانعى در مورد آگاهى خدا نسبت به جزئيات نيست تنها بهانه اى كه مخالفان دارند اين است كه جزئيات در دست دگرگونى است و اگر خدا علم به جزئيات داشته باشد; مستلزم تغير در مقام ذات الهى خواهد بود.
پاسخ مى دهيم كه تغير و دگرگونى در ناحيه معلوم است نه در ناحيه عالم، و به ديگر سخن: علم خدا نسبت به جزئيات علم حضورى است نه حصولى و هرگز مانند بشر نيست كه صورتى جانشين صورت ديگر گردد و در اين صورت دگرگونى در معلوم مايه دگرگونى در عالم نخواهد بود.2

1 . المغنى15: 109ـ146.
2 . يكى از اتهامات غزالى به فلاسفه همين است كه تصور نموده است كه فلاسفه منكر علم خدا به جزئيات مى باشند، در حالى كه يك چنين نسبت به آنان از دانشمندى مانند غزالى بسيار بعيد است در اين مورد به شرح هدايه اثيرى صدر المتألهين: 333 رجوع شود.

صفحه 12

2. نافيان تكليف:

آنان گروهى هستند كه تكليف بر بشر را، امرى عبث و بيهوده مى انگارند زيرا تكاليف يك رشته دستورات مشقت آور براى بندگان است، و نه تنها براى آنان نافع نيست، بلكه مستلزم زيان و مشقت آنان است و از طرفى معقول نيست كه فايده تكاليف به خداوند متوجه گردد زيرا خدا از هر نوع نفع و فايده اى از غير خود بى نياز است.1
اين گروه از فوايد دنيوى و اخروى تكليف، غفلت ورزيده و آن را عبث و لغو انديشيده اند، در حالى كه تكاليف، ضامن سعادت دنيوى انسان و مايه اجر و پاداش اخروى او است.
اين گروه سخن ديگرى نيز دارند و آن اين كه: تكاليف، مايه بازدارى عقل از تفكر در مقام ربوبى است. ولى اين گفتار جز سفسطه چيزى نيست زيرا بسيارى از تكاليف، مايه ياد خدا است، چگونه مى توان انكار نمود كه نماز و روزه، مايه ياد خدا مى باشد.
به راستى بايد گفت اين گروه خواهان آزادى در عمل از نظر اشباع غرايز خود مى باشند، و تكاليف را مزاحم آمال و خواسته هاى نفسانى خود مى بينند، از اين جهت به يك رشته مغالطه دست زده تا خود را از بار تكليف برهانند، و هر نوع مانع را در برابر غرايز نفسانى برطرف نمايند.
چه بسا اين گروه پس از غرق در فساد، و كسب آزادى مطلق در عمل،

1 . شرح مقاصد2: 175.

صفحه 13
به اين گونه سفسطه ها پرداخته و عملاً ثابت مى كنند كه ماديگرى اخلاقى منتهى به ماديگرى فلسفى است و انسان اگر يك عمر در فساد و گناه به سر برد كار او به جايى منتهى مى شود كه به اصل شريعت انكار مىورزد، و كسانى كه مى كوشند ماديگرى اخلاقى را از ماديگرى فلسفى جدا سازند، تلاشى بى فايده مى نمايند. ما، در زندگى كوتاه خود افرادى را مشاهده نموده ايم كه در آغاز زندگى، از افراد معتقد بوده ولى به خاطر گرايش به فساد و فرو افتادن در ورطه تبهكارى و گناه، كارشان به جايى منتهى شده كه اصل دين و ماوراى طبيعت را انكار كردند.1

منطق مشركان در باره رسالت رسولان

در اين ميان گروه مشركان به شيوه ديگرى به نفى رسالت پيامبران پرداخته و رسالت بشر را از جانب خدا انكار مى نمودند و به ديگر سخن: اصل رسالت را مى پذيرفتند ولى معتقد بودند كه اين مقام رفيع از آنِ يك موجود ملكوتى به نام فرشته است كه از هر نظر منزه مى باشد، نه انسان مادى كه از جهاتى آن طهارت و پاكيزگى را فاقد است.
قرآن اين شبهه را در موارد متعددى از مشركان عصر رسالت و غير آنان نقل مى كند كه به نقل برخى مى پردازيم:
درباره امت نوح يادآور مى شود كه يكى از انتقادهاى آنان از «نوح» اين

1 . نويسنده كتاب «بيست و سه سال» از اين افراد است كه فساد اخلاق، او را به انكار تمام مقدسات واداشت تا آنجا كه در آن كتاب، خدا و سراى ديگر را نيز انكار نمود.

صفحه 14
بود كه مى گفتند: تو جز بشرى بسان ما نيستى چنان كه مى فرمايد:
(فَقالَ المَلأُ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ قَومِهِ ما نَريكَ إِلاّ بَشَراً مِثْلَنا...) 1.
«بزرگان قوم نوح كه به شريعت او كفر ورزيده بودند، به او مى گفتند تو بشرى مانند ما هستى».
باز قرآن از اقوام پس از نوح همين شبهه را يادآور مى شود و مى فرمايد:
(وَقالَ الْمَلأُ مِنْ قَومِهِ الَّذِينَ كَفَرُوا وَكَذَّبُوا بِلِقاءِ الآخِرَةِ وَأَتْرَفْناهُمْ فِى الحَياةِ الدُّنْيا ما هذا إِلاّبَشَرٌ مِثْلُكُمْ يَأكُلُ مِمّا تَأْكُلُونَ مِنْهُ وَيَشْرَبُ مِمّا تَشْرَبُونَ* وَلَئِنْ أَطَعْتُمْ بَشَراً مِثْلَكُمْ إِنَّكُمْ إِذاً لَخاسِرُونَ) 2.
«بزرگانى از قوم آن پيامبر كه به آيين خدا كفر ورزيده و لقاى خدا در سراى ديگر را تكذيب نموده بودند و در زندگى دنيا از نعمت هاى فراوانى برخوردارشان كرده بوديم، گفتند كه اين پيامبر بشرى است مانند شما از آنچه كه شما مى خوريد و مى نوشيد او نيز مى خورد و مى نوشد و اگر بشرى مثل خود را اطاعت كنيد، زيانكار خواهيد بود».
اين آيات مى رساند كه اين شبهه كه رسول بايد فوق انسان باشد، شبهه اى دير پا بوده، و اين سخن سينه به سينه تا عهد رسول كشيده شده بود، و همين اعتراض را مشركان زمان پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) نيز به او مى نمودند، آنان در طرح اين شبهه به صورت هاى مختلفى سخن مى گفتند كه به عنوان نمونه يادآور مى شويم:
1. گاهى مى گفتند: بايد فرشته بر خود ما نازل گردد چنان كه

1 . هود/27.
2 . مؤمنون/33ـ34.

صفحه 15
مى فرمايد:
( وَقالَ الَّذِينَ لا يَرْجُونَ لِقائَنا لَوْلا أُنْزِلَ عَلَيْنَا الْمَلائِكَةُ...)1 .
«آنان كه به روز رستاخيز اميد نداشتند گفتند چرا بر خود ما فرشته نازل نمى گردد؟» و به همين مضمون است آيه (14) سوره فصلت.
2. گاهى مى گفتند كه بايد همراه پيامبر فرشته اى نيز فرود آيد، و او را تصديق كند چنان كه مى فرمايد:
(فَلَولا أُلْقِىَ عَلَيْهِ أَسْوِرَةٌ مِنْ ذَهَب أَوْ جاءَ مَعَهُ الْمَلائِكَةُ مُقْتَرِنينَ)2.
«اگر راست مى گويد، چرا دستبندهاى طلا به او داده نشده است و چرا با او فرشتگان نازل نشده اند» و به همين مضمون است آيه (7) سوره فرقان.
3. و بار سوم تقاضاى ديدن فرشته را مى كردند زيرا پيامبر مدعى بود كه فرشته وحى بر من نازل مى شود، آنان مى گفتند: ما هم مثل تو بشريم اگر راست مى گويى فرشته را به ما نشان بده.
(...أَوْ تَأْتِىَ بِاللّهِ وَالْمَلائِكَةِ قَبِيلاً) 3.
«خدا و فرشتگان را بايد به ما بنمايانى».
پاسخ اين شبهه با توجه به دو مطلب روشن است:
الف. دو آيه اى را كه از سوره مؤمنون نقل كرديم انگيزه اين انكارها را روشن مى سازد و آن اين كه چون اين گروه قبلاً به خدا كفر ورزيده و آخرت را

1 . فرقان /21.
2 . زخرف/53.
3 . اسراء /92.

صفحه 16
انكار كرده اند، و غرق در نعمت هاى مادى مى باشند، از اين جهت به انكار نبوت بشر برخاسته، زيرا شريعت را مزاحم آمال و اهداف مادى خود مى انديشيدند و اگر فاقد انگيزه هاى قبلى بودند چه بسا بر اين شبهات دامن نمى زدند.
ب. نزول فرشته از جانب خدا به دو صورت مى تواند انجام گيرد، يا به صورت بشر تمثل پيدا كند، در اين صورت او را بشر انگاشته و رسالت او را رد خواهند كرد، و يا به صورت واقعى فرشته كه از نظر مراتب وجود در درجه بالاتر از ماده قرار گرفته است تجلى نمايد. در اين صورت اين گروه توانايى ديدن او را نخواهند داشت مگر اين كه لباس ماده را از چهره نفس بركنند، و از جهان ماده رخت بربندند، و در اين صورت سرنوشتى جز مرگ و انتقال به سراى ديگر، نخواهد بود، و اين با هدف اعزام پيامبران كاملاً مخالف است، آنان آمده اند كه بشر را در اين جهان تربيت كنند، نه اين كه قبل از تربيت، او را به جهان ديگر منتقل سازند و ما در اين باره در بخش شيوه هاى مخالفت دشمنان پيامبران نيز مجدداً بحث خواهيم كرد.

بعثت پيامبران از ديدگاه متكلمان وحكيمان

قبل از آن كه به بررسى دلايل لزوم بعثت پيامبران از ديدگاه قرآن بپردازيم، لازم است به طور فشرده دلايل متكلمان و حكيمان را در اين باره مورد ارزيابى قرار دهيم:

متكلمان و بعثت پيامبران

مقصود از متكلمان در اين بحث، متكلمان عقل گرا است كه به حسن و

صفحه 17
قبح عقلى معتقدند ولى آن دسته از متكلمان اسلامى (اهل حديث و اشاعره) كه عقل را ناتوان تر از اين مى دانند كه در زمينه معارف دينى به طور مستقل داورى و اظهار نظر نمايد، در اين بحث مورد نظر نمى باشند.
متكلمان گروه نخست در مسئله نبوت دو مطلب را از هم جدا نموده، و پيرامون آنها بحث نموده اند:
الف. حسن بعثت.
ب. وجوب بعثت.
وطبعاً مطلب نخست، مقدمه مطلب دوم به شمار مى رود قاضى «عبد الجبار» پس از آن كه به تفصيل درباره حسن بعثت بحث نموده است مى گويد:
«بِعْثَةُ الرَّسُولِ مَتى حَسُنَتْ وَجَبَتْ»1.
بعثت پيامبر هرگاه حسن و نيكو باشد، واجب و لازم خواهد بود.
محقّق طوسى نيز در «تجريد الاعتقاد» اوّلين مطلبى را كه در مبحث نبوت مطرح كرده حسن بعثت است او مى گويد:
«البعثة حسنة» آن گاه پس از ذكر وجوه و دلايل حسن آن مى گويد: «وهى واجبة...».2
اكنون بايد ديد دلايل متكلمان بر لزوم بعثت چيست؟ آنان اگر چه در اين باره دلائل گوناگون اقامه كرده اند، لكن مى توان گفت نقطه محورى و جامع در دلايل آنان همان قاعده «لطف» است كه گاهى از آن به رعايت «مصالح بندگان» تعبير مى شود چنان كه «عبد الجبار» معتزلى به اين مطلب تصريح كرده

1 . المغنى: ج15، ص 63.
2 . كشف المراد، ط: قم ، انتشارات مصطفوى، ص 273.

صفحه 18
مى گويد: قوى ترين سخن در اين باب كه مى توان آن را در برابر "براهمه " به كار برد، اين است كه «بعثت پيامبران لطف به حال بندگان است و اين مطلبى است كه همه طرفداران بعثت قائل به آن مى باشند».1 و در جاى ديگر مى گويد: «همه مشايخ ما وجه و علت وجوب شرايع آسمانى را بيان كرده اند، و آن اين كه شرايع آسمانى مايه صلاح بندگان خدا است، اگر چه در وجه مصلحت بودن آن اختلاف نظر دارند».2

تقرير قاعده لطف در مسئله نبوت

لازم است يادآور شويم كه لطف در اصطلاح متكلمان بر دو نوع است:
1. لطف محصّل.
2. لطف مقرّب.
لطف محصل آن است كه، غرض از آفرينش يا تكليف، بدون انجام آن از جانب خدا برآورده نمى شود، ولطف مقرّب آن است كه انجام آن از جانب خداوند موجب تقرب بندگان به اطاعت و دورى آنان از نافرمانى و معصيت پروردگار مى گردد، بدون آن كه با اصل اختيار و آزادى آنان در تصميم گيرى منافات داشته باشد.
وجوب بعثت پيامبران را مى توان بر پايه هر دو نوع لطف (محصل و

1 . اقوى ما يعتمد فى مكالمة البراهمة هو كون بعثتهم لطفاً لأنّه ممّا قد أجازه الجميع.(المغنى، ط: مصر، ج15، ص 921).
2 . همان مدرك، ص 42.

صفحه 19
مقرب) تقرير كرد. امّا لطف «محصَّل» زيرا كه هدف از آفرينش انسان،معرفت خدا و تكامل روحى و معنوى او است و بديهى است كه اين اهداف، بدون رهبرى و هدايت پيامبران الهى امكان پذير نيست، زيرا مشعل عقل و فطرت آن چنان نفوذ و فروغى ندارد كه بتواند اين راه را به طور كامل و همه جانبه روشن سازد.
ولى عبارات متكلمان در اين مورد غالباً با «لطف مقرب» هماهنگ است و حاصل آن اين است كه عقل، به طور مستقل انسان را به يك رشته تكاليف و وظايف اخلاقى فرمان مى دهد، مثلاً: شكر منعم، رعايت عدل در معاشرت، امانت دارى و مانند آن را واجب، و كفران نعمت، ظلم و بى عدالتى، خيانت در امانت و نظاير آن را قبيح و ناروا مى شمارد.
بدون شك در ميان كارهاى بشر، يك رشته افعال وجود دارد كه انجام آنها انسان را به رعايت واجبات عقلى نزديك مى سازد، و موجب موفقيت او در اين زمينه مى گردد، و نيز كارهايى هست كه ترك آنها موجب دورى او از قبايح عقلى مى گردد، و از طرفى عقل بشر به تنهايى به همه اين كارها آگاهى ندارد ولى خداوند بر آنها آگاه است، و مى تواند از طريق بعثت پيامبران، بشر را نسبت به اين نوع كارها آگاه سازد، و اين همان اصل لطف است كه از نظر متكلّمان بر خدا واجب است (يعنى مقتضاى حكمت يا رحمت الهى است) بنابر اين بعثت پيامبران به حكم اين كه مصداق روشنى از «لطف الهى» نسبت به بندگان به شمار مى رود، واجب و لازم است.

صفحه 20
محقّق طوسى رحمه اللّه اين مطلب را درعبارتى كوتاه و گويا، چنين بيان كرده است:
«وهى واجبةٌ لاشتمالها على اللطف فى التكاليف العقليّة».1
«بعثت رسولان الهى واجب است زيرا مشتمل بر لطف در تكاليف عقلى است».
قاضى عبد الجبار نيز همين مطلب را با تفصيل بيان كرده و مى گويد:
«اصل در اين باب (نبوت) اين است كه بگوييم عقل بر انسان عاقل حكم مى كند تا ضرر را از خود دور نمايد. و نيز ثابت گرديده است كه آنچه انسان را از انجام واجب باز مى دارد، و به سوى قبيح سوق مى دهد، قبيح و ناروا است».
و از طرفى در ميان افعال، كارهايى است كه هرگاه آنها را انجام دهيم، ما را به اداى واجبات وترك زشتى ها نزديك تر مى سازد، و نيز در ميان افعال، كارهايى است كه انجام آنها نتيجه معكوس دارد.
ومعلوم است كه درك و شناخت اين كارها به صورت مفصل و كامل، در توانايى عقل نيست. بنابر اين لازم است كه خداوند اين كارها را به انسان بشناساند، تا اين كه موجب نقض غرض خداوند از تكليف بندگان نگردد، و چون تعريف و شناساندن آن به انسان، جز از طريق بعثت پيامبران ممكن نيست، پس ارسال و بعثت آنان به سوى بشر لازم خواهد بود و به همين جهت مشايخ ما گفته اند:
«هرگاه بعثت انبيا نيكو و پسنديده باشد، لازم و واجب خواهد بود، يعنى

1 . كشف المراد، ط: قم، مصطفوى، ص 273.

صفحه 21
اگر واجب نباشد، قبيح و نارواست، ومسئله بعثت از اين جهت مانند مسئله ثواب و پاداش است كه حسن آن از وجوبش جدا نمى گردد».1

بعثت پيامبران و وجوب تكليف

متكلمان اسلامى مسئله لزوم نبوت را نه تنها به طور مستقيم بر مبناى قاعده «لطف» استوار نموده اند، بلكه آن را از برخى از مصاديق و فروع قاعده لطف چون مسئله «تكليف» نيز آن را ثابت نموده اند.
مسئله تكليف در بحث مربوط به افعال خدا مطرح گرديده و از آن به عنوان يكى از نمونه هاى تحسين و تقبيح عقلى ياد مى شود. آنان تكليف را حسن و نيكو دانسته و ترك آن را قبيح و ناروا مى دانند و از آنجا كه آفريدگار حكيم منزه از هر نوع قبح و نقصان است، نتيجه مى گيرند كه تكليف بندگان بر خدا واجب است (مقتضاى حكمت پروردگار است).
بديهى است ابلاغ تكاليف الهى به بندگان جز از طريق وحى و بعثت پيامبران امكان پذير نيست. در اين صورت بعثت انبيا به عنوان شرط لازم و مقدمه قطعى براى ابلاغ تكاليف الهى به بندگان است و از نظر عقل، مقدمه واجب نيز بسان خود واجب، لازم و واجب مى باشد.
از متكلمانى كه به وجوب تكليف بر وجوب بعثت استدلال كرده است، جمال الدين مقداد سيورى حلى (م/826هـ) است چنان كه گفته است:
«روش متكلمان در اثبات وجوب بعثت پيامبران اين است كه نبوت

1 . شرح اصول خمسه، ط: قاهره، ص 564.

صفحه 22
مشتمل بر لطف در تكاليف عقلى و نيز شرط در تكاليف سمعى (شرعى) است و آنچه داراى اين خصوصيت باشد، واجب است.
بيان صغراى نخست (نبوت مشتمل بر لطف در تكاليف عقلى است) اين است كه عبادات از پيامبران دريافت مى گردد و شكى نيست كه مواظبت بر آنها موجب تقويت معرفت معبود مى شود كه خود واجب عقلى است، بنابر اين نبوت، لطف (مقرب) در واجبات عقلى است... و نيز اگر شرط تكليف واجب نباشد، اخلال و ترك آن جايز خواهد بود، و در نتيجه اخلال به مشروط (تكليف) نيز جايز خواهد بود و اخلال به واجب بر حكيم قبيح و نارواست».1

لزوم نبوت از ديدگاه حكيمان

راه حكما، راه ديگرى است . آنان از طريق لزوم وجود قانون در مجتمع بشرى وارد شده اند كه مايه حفظ نظام و بقاى نسل بشرى است و وضع چنين قانون به صورت واقع بينانه و عادلانه كار فرد يا گروهى نيست، زيرا بايد قانونگذار داراى شرايطى باشد كه جز در خدا جمع نيست، و از آنجا كه اين برهان در كتاب هاى فلسفى و احياناً كلامى به صورت فشرده مطرح شده است ما اين برهان را به گونه اى روشن و مشروح مطرح مى كنيم ولى در حقيقت لُبّ و روح برهان يكى است. اينك بيان اين برهان:
زندگى اجتماعى براى بشر امرى اجتناب ناپذير است. حال سرچشمه آن چيست، فعلاً وارد آن نمى شويم گاهى مى گويند: زندگى اجتماعى براى

1 . اللوامع الالهيه، ط: تبريز، ص166ـ 167.

صفحه 23
انسان يك امر غريزى و طبيعى است و كشش به چنين زندگى، از درون الهام مى گيرد چنان كه مى گويند: «الإنْسانُ مَدَنىٌّ بالطَّبْع» و برخى معتقدند كه ريشه اين گرايش، غريزه «استخدام طلبى» بشر است و آن اين كه همان گونه كه انسان به حكم غريزه از ميوه و شاخه و برگ و ريشه درخت ها بهره مى گيرد، و يا از پشم و پوست وشير و حتى شاخ حيوانات به سود خويش استفاده مى كند، به حكم همين غريزه مى خواهد از همنوعان خود نيز استفاده كند و اين روح استخدام طلبى، او را به زندگى دسته جمعى كه اثر بارز آن استفاده متقابل از دسترنج ديگران است، وادار مى سازد.
ما فعلاً در تعيين يكى از اين دو نظريه، بحثى نداريم هر چند نظر دوم فقط از يك زاويه مى تواند صحيح باشد و آن توجه به جنبه حيوانى و سفلى انسان است كه پيوسته مى خواهد همه چيز و همه افراد را به خدمت بگيرد، در حالى كه جنبه علوى و ملكوتى انسان او را به اجراى عدالت، بلكه ايثار و خودگذشتگى دعوت مى كند. در هر حال انسان به هر انگيزه اى باشد، ناچار است كه به زندگى اجتماعى تن دهد. اين از يك طرف.
و از طرف ديگر زندگى اجتماعى به شهادت تجربه ها و آزمون ها بدون يك برنامه جامع، امكان پذير نيست برنامه اى كه داراى مزاياى زير باشد:
1. حدود وظايف افراد را در محيط اجتماع روشن سازد، زيرا تا وظايف افراد وحدود قانونى آن وحقوق انسان ها روشن نباشد، تصادم و تنازع از بين نخواهد رفت، و انسان ها هر چه هم ملكوتى باشند و در درجه والا از كمال قرار بگيرند به خاطر نا آشنايى با وظايف و حدود كار و حقوق خويش از نزاع و درگيرى به دور نخواهند بود.

صفحه 24
2. با تعيين كيفرهاى مخصوص، به خودكامگى انسان هاى خودكامه و تعدى طلب خاتمه بخشد و خودخواهى ها را كه در غالب افراد به صورت يك سيل بنيان كن و بى حد و مرز جلوه مى كند،مهار نمايد.
تا اين دو مطلب از طريق يك طرح جامع پياده نشود، زندگى اجتماعى بدون جنگ و نبرد امكان پذير نخواهد بود.
3. قانونگذار لازم است كه دو شرط زير را دارا باشد:
الف. انسان شناس كاملى باشد كه از اسرار جسمى و روانى و روحى او كاملاً آگاه باشد و نسخه طبيب آنگاه كه وى از اوضاع و احوال بيمار كاملاً آگاه باشد، مى تواند مفيد و سودمند گردد.
به ديگر سخن، قانونگذار بايد انسان شناس و جامعه شناس كامل باشد و از غرايز و عواطف انسان آگاه بوده تا در تعديل و هدايت آنها راه خطا نرود.
ب. قانونگذار بايد كوچكترين نفعى در تدوين قانون نداشته باشد، زيرا حس خودخواهى كه در انسان ريشه دارد، حجاب ضخيمى در برابر ديدگان عقل و خرد او پديد مى آورد ومصالح فردى را بر مصالح نوعى مقدم مى دارد.
4. ناگفته پيدا است كه قانون جز مركبى بر برگ نيست و آن در صورتى مى تواند به آرمان قانونگذار كمك كند، كه ضامن اجرايى نيز براى آن در نظر بگيرد اگر قانون، يك قانون بشرى باشد ضامن اجراى آن همان پليس و دستگاه قضايى است كه فقط مى تواند از كارشكنى هاى ظاهرى ـ آن هم به شكل محدود ـ جلوگيرى نمايد، و چه بسا ممكن است خود پليس و دستگاه قضايى

صفحه 25
فريب بخورند و با قانون شكنان همكارى كنند ولى اگر قانون يك قانون الهى و مافوق طبيعى باشد قهراً از قداست بيشتر برخوردار بوده و در پرتو ايمان به خدا و سراى ديگر ضمانت اجراى نيرومندترى خواهد داشت.
چنين طرح جامعى مى تواند به زندگى دسته جمعى بشر سر و سامان بخشد، ولى اين طرح جامع جز در تشريع الهى وجود ندارد، زيرا قانونگذاران بشرى به حكم محدوديت دانش و آگاهى آنان در مورد انسان، انسان شناس و جامعه شناس كاملى نبوده، و هرگز نمى توانند احساسات و عواطف درونى انسان را به طور دقيق اندازه گيرى كنند، و از اين جهت پيوسته قوانين بشرى در مورد تنظيم زندگى انسان با بن بست هايى روبرو شده وشكست مى خورد.
گذشته از اين، بشر هر چه هم بخواهد خود را پاك و طاهر نگه دارد، باز نمى تواند خود را از چنگال حب ذات نامرئى برهاند، و سود خود و اقوام و بستگان را در نظر نگيرد، و سرانجام گرايش هايى از درون، او را به سودجويى سوق مى دهد.
گذشته از اين دو مطلب، مطلب سوم كه همان ضامن اجراى درونى و برتر است در قوانين بشرى به خاطر قدسى نبودن، موجود نيست ولذا روز به روز دستگاه قضايى و پليس گسترده تر مى شود و زندان ها در تمام جهان متمدن توسعه مى يابد.
اين اصول،حكيمان را معتقد ساخته است كه براى تكميل انسان وحفظ نوع بشرى قانونى جامع و كامل لازم است و آن جز در شرايع آسمانى كه به وسيله پيامبران عرضه مى شود تحقق نمى يابد از اين جهت بايد از جانب خدا

صفحه 26
پيامبرانى اعزام شوند و با تشريع كامل به حفظ نظام و بقاى نوع كمك نمايند.1
اين بود بيان دو راهى كه متكلمان وحكيمان الهى درباره لزوم بعثت پيموده اند و ما به صورت فشرده و در عين حال روشن و گويا نقل كرديم، علاقمندان مى توانند براى توضيح بيشتر به مدارك ياد شده در پاورقى مراجعه نمايند.
در پايان اين فصل مناسب است روايتى را كه از امام صادق (عليه السلام) درباره لزوم بعثت پيامبران نقل گرديده است يادآور شويم كه به گونه اى به هر دو شيوه يا دليل متكلمان وحكيمان در مورد لزوم نبوت اشاره دارد.
هشام بن حكم گويد: زنديقى از امام صادق (عليه السلام) سؤال كرد، كه شما از چه راهى نبوت پيامبران را اثبات مى كنيد؟ امام در پاسخ فرمود: «ما پس از آن كه اثبات كرديم كه براى ما آفريدگار متعالى است كه انسان ها نمى توانند او را مشاهده نمايند، و با او به طور مستقيم تماس جسمى برقرار نمايند، و از طرفى او آفريدگارى حكيم است، نتيجه مى گيريم كه او فرستادگانى دارد كه مصالح و منافع انسان ها و هر كارى را كه انجام آن مايه بقاى زندگى و ترك آن موجب نابودى مى گردد بيان مى كنند و اين فرستادگان همان پيامبران الهى هستند كه مورد تأييد خاص خداوند حكيم و دانا مى باشند و با دلايل و معجزات روشن رسالت خود را اثبات نموده اند».2

1 . اشارات، ج3، ص 371; تلخيص المحصل ط : تهران، مؤسسه مطالعات اسلامى، ص 363; كشف المراد ط: قم، مصطفوى، ص 271; اللوامع الالهية ط: تبريز، ص 167; المغنى ط: مصر، ج15، ص 19ـ95; شرح اصول خمسه ط: قاهره، ص 563 ورسالت جهانى پيامبران، ص 29ـ43.
2 . بحار الأنوار، ج11، ص 29ـ 30.

صفحه 27

1

لزوم بعثت پيامبران از ديدگاه قرآن

(بخش نخست)

1. تثبيت و تكميل توحيد.
2. رفع اختلاف ها.
3. فصل خصومات.

آيات موضوع

الف. آيات مربوط به تثبيت و تكميل توحيد:
1.(وَلَقَدْ بَعَثْنا فى كُلِّ أُمَّة رَسُولاً أَنِ اعْبُدُوا اللّهَ وَاجْتَنِبُوا الطّاغُوتَ...) (نحل/36).
2. (وَإِلى مَدْيَنَ أَخاهُمْ شُعَيْباً فَقالَ يا قَوْمِ اعْبُدُوا اللّهَ وَارْجُوا اليَومَالآخِرَ...)(عنكبوت/36).
3. (وَإِلى عاد أَخاهُمْ هُوداً قالَ يا قَومِ اعْبُدُوا اللّهَ ما لَكُمْ مِنْ إِله غَيْرُهُ أَفَلا تَتَّقُون)(اعراف/65).

صفحه 28

ترجمه آيات

1. «ما در هر امتى پيامبرى برانگيختيم تا به آنان بگويند خدا را بپرستيد و از پرستش غير خدا (طاغوت) خوددارى كنيد...».
2.«برادرشان شعيب را به مدين فرستاديم. گفت: اى قوم من خدا را بپرستيد و به روز قيامت اميدوار باشيد».
3.«عاد به قوم خود گفت: خدا را بپرستيد، براى شما جز او خدايى نيست چرا از مخالفت خدا نمى پرهيزيد» .

ب. آيات مربوط به رفع اختلاف ها:

1. (كانَ النّاسُ أُمَّةً واحِدَةً فَبَعثَ اللّهُ النَّبِيِّينَ مُبَشِّرينَ وَمُنْذِرينَ وَأَنْزَلَ مَعَهُمُ الكِتابَ بِالحَقِّ لِيَحْكُمَ بَيْنَ النّاسِ فِيمَا اخْتَلَفُوا فِيهِ وَمَا اخْتَلَفَ فِيهِ إِلاّ الَّذينَ أُوتُوهُ مِنْ بَعْدِ ما جاءَتْهُمُ البَيِّناتُ بَغْياً بَيْنَهُمْ فَهَدَى اللّهُ الَّذِينَ آمَنُوا لِمَا اخْتَلَفُوا فِيهِ مِنَ الحَقِّ بِإِذْنِهِ وَ اللّهُ يَهْدِى مَنْ يَشاءُ إِلى صِراط مُسْتَقيم)(بقره/213).

ترجمه آيه

1.«مردم يك دسته بيش نبودند( و در ميان آنان اختلافى وجود نداشت و آنگاه كه در ميان آنان اختلاف و دو دستگى پديد آمد) خدا پيامبران نويد دهنده و بيم دهنده خود را برانگيخت و همراه آنان كتاب را به حق فرو فرستاد تا در ميان مردم در آنچه كه اختلاف كرده بودند داورى كنند( افراد مؤمن، به داورى پيامبران گردن نهاده و آن را پذيرفتند ) ولى

صفحه 29
گروهى از آنان پس از روشن شدن سيماى حقيقت، به خاطر فتنه گرى و تجاوز به حقوق ديگران، اختلاف كردند خدا به اذن و مشيت خود افراد با ايمان را به حقيقت چيزى كه در آن اختلاف كرده بودند، هدايت كرد، خدا هركس را بخواهد به صراط مستقيم هدايت مى كند».

ج. آيات مربوط به فصل خصومات:

1. (يا داوُدُ إِنّا جَعَلْناكَ خَلِيفَةً فِى الأَرْضِ فَاحْكُمْ بَيْنَ النّاسِ بِالحَقِّ وَلا تَتَّبِعِ الْهَوى فَيُضِلَّكَ عَنْ سَبِيلِ اللّهِ...) (ص /26).
2. (...وَآتاهُ اللّهُ الْمُلْكَ وَالْحِكْمَةَ وَعَلَّمَهُ مِمّا يَشاءُ...)(بقره/251).
3. (...فَقَدْ آتَيْنا آلَ إِبْراهيمَ الْكِتابَوَالْحِكْمَةَ وَآتَيْناهُمْ مُلْكاً عَظِيماً)(نساء/54).
4. (...وَإِنْ حَكَمْتَ فَاحْكُمْ بَيْنَهُمْ بِالْقِسْطِ إِنَّ اللّهَ يُحِبُّ المُقْسِطينَ) (مائده/42).

ترجمه آيات

1.«اى داوود تو را در روى زمين خليفه خود قرار داديم پس در ميان مردم به حق داورى كن و از هوى و هوس پيروى مكن كه تو را از راه خدا گمراه مى سازد».
2.«خداوند به داوود ملك (حكومت جامع) و حكمت داد، و از آنچه كه مى خواست به او آموخت».
3.«به فرزندان ابراهيم كتاب وحكمت آموختيم و به آنان سلطنت بزرگى داديم».

صفحه 30
4.«اگر در ميان آنان داورى كردى به عدل داورى كن، خدا دادگران را دوست دارد».

انگيزه اوّل . تثبيت توحيد و يكتا پرستى

هدف از آفرينش انسان آشنايى او با مبدأ و معاد است و انسان فاقد معرفت يك انسان ناقص است كه در حد حيوان توقف نموده است موجودات ديگر مانند جهان نبات و حيوان در پرتو غرايز، به كمال خود مى رسند ولى انسان با اينكه با دو قوه نيرومند به نام فطرت و «غريزه» و «عقل» و خرد مجهز است، نمى تواند از طريق اين دو ابزار به كمال مطلوب خود برسد، و گواه آن تاريخ طولانى بشر است كه پيوسته در منجلاب انحراف از توحيد و معرفت حق دست و پا زده و هنوز هم متجاوز از يك ميليارد انسان با پرستش بت هاى گوناگون از جماد و حيوان دست به گريبان هستند و ما اكنون در هند (موزه مذاهب) ميليون ها انسان را مى بينيم كه به جاى خدا گاو را مى پرستند، و هنوز در كشور صنعتى ژاپن براى هر نوع رويداد و حادثه اى پيكره اى وجود دارد كه آن حادثه به آن نسبت داده مى شود.
روى اين اساس لازم است در هر عصر و زمانى كه بشر قابليت پذيرش دعوت هاى الهى را داشته است پيامبرانى برانگيخته شوند كه آنان را با اين هدف كه كمال انسان در آن نهفته است آشنا سازند و در غير اين صورت هدف آفرينش جامه عمل نپوشيده و انسان به آمال خود نرسيده است. يك رشته آيات

صفحه 31
قرآنى به روشنى بر چنين انگيزه دلالت دارند كه برخى را در اين جا يادآور مى شويم:
1.(وَلَقَدْ بَعَثْنا فى كُلِّ أُمَّة رَسُولاً أَنِ اعْبُدُوا اللّهَ وَاجْتَنِبُوا الطّاغُوتَ فَمِنْهُمْ مَنْ هَدَى اللّهُ وَمِنْهُمْ مَنْ حَقَّتْ عَلَيْهِ الضَّلالَةُ...).1
«ما در هر امتى پيامبرى برانگيختيم تا به آنان بگويند خدا را بپرستيد و از پرستش غير خدا (طاغوت) خوددارى كنيد گروهى هدايت يافتند و گروه ديگر (از طريق عناد و لجاج) شايسته گمراهى و ضلالت شدند».
2.و باز مى فرمايد: (وَإِلى مَدْيَنَ أَخاهُمْ شُعَيْباً فَقالَ يا قَوْمِ اعْبُدُوا اللّهَ وَارْجُوا اليَومَ الآخِرَ...).2
«برادرشان شعيب را به مدين فرستاديم. گفت: اى قوم من خدا را بپرستيد و به روز قيامت اميدوار باشيد».
و به همين مضمون است آيه 85 از سوره اعراف.
3. (وَإِلى عاد أَخاهُمْ هُوداً قالَ يا قَومِ اعْبُدُوا اللّهَ ما لَكُمْ مِنْ إِله غَيْرُهُ أَفَلا تَتَّقُون).3
«عاد به قوم خود گفت: خدا را بپرستيد، براى شما جز او خدايى نيست چرا از مخالفت خدا نمى پرهيزيد» .و به همين مضمون است آيه 50 از سوره هود.
مجموع اين آيات گواهى مى دهند كه يكى از انگيزه هاى بعثت پيامبران

1 . نحل / 36.
2 . عنكبوت / 36 .
3 . اعراف / 65 .

صفحه 32
آشنايى انسان با مبدأ و معاد است، به گونه اى كه اگر اين گروه در ميان مردم نبودند هدف ياد شده به ندرت جامه عمل مى پوشيد و همان گونه كه يادآور شديم با وجود اين تمدن ها و پيشرفت هاى علمى، هنوز بشر دست از بت پرستى بر نداشته و يك ميليارد مسيحى، پيامبرى به نام مسيح را خدا مى انگارند.
حال، اگر يك چنين آموزگاران الهى در دل اجتماع مبعوث نمى شدند وضع بشر از نظر مبدأ و معاد چگونه بود؟ تو خود حديث مفصل بخواه از اين مجمل.
و در سخنان پيامبرو پيشوايان معصوم (عليهم السلام) به چنين انگيزه اى از بعثت اشاره هايى وجود دارد اينك برخى را به عنوان توضيح اين انگيزه يادآور مى شويم.
پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) ضمن حديثى مى فرمايد:
«ولا بعََثَ اللّهُ نَبِيّاً ولا رَسُولاً حتّى يَسْتَكْمِلَ الْعَقْلُ وَيَكُونَ عَقْلُهُ أَفْضَلَ مِنْ عُقُولِ أُمَّتِهِ».1
«خداوند هيچ پيامبر و رسولى را بر نينگيخت جز اين كه خردها را تكميل نمايد (عقل او به كمال رسد) و از اين نظر بايد خرد او بالاتر از عقول امت وى باشد».
شكى نيست كه تثبيت يكتاپرستى در جامعه بشرى از طريق بالا بردن خردها و بينش ها صورت مى گيرد. انسانى كه گوهر خود را نشناخته در برابر سنگ و گِل كه به مراتب از او پست ترند خضوع مى كند، ولى انسان هاى والا و

1 . كافى، ج1، باب عقل.

صفحه 33
خردمند كه سرچشمه هستى را به دست آورده اند، خالق اين اجسام را سپاس مى گويند.
امير مؤمنان (عليه السلام) زمان بعثت پيامبر را تشريح مى كند كه چگونه مردم آن زمان در شناسايى خدا گرفتار چنگال جهل و نادانى بودند، و به جاى خدا چه موجوداتى را مى پرستيدند و يا اين كه خدا را به چه مخلوقاتى تشبيه مى نمودند كه پيامبر براى اصلاح عقيدتى جامعه خود برانگيخته شد چنان كه مى فرمايد:
«إلى أنْ بَعَثَ اللّهُ سُبحانَهُ مُحَمَّداً رسول اللّهِ(صلى الله عليه وآله وسلم) لإنْجازِ عِدَتِهِ وَتَمام نُبُوَّتِهِ... وَأَهْل الأَرضِ يَومَئِذ مِلَلٌ مُتَفَرِّقَةٌ وَأَهْواءٌ مُنْتَشِرَةٌ وَطَوائِقُ مُتَشَتِّتَةٌ، بينَ مُشَبِّه للّهِ بِخَلْقِهِ أَو مُلْحِد فى اسْمِهِ أَوْ مُشير إِلى غيْرِهِ فَهَداهُمْ بِهِ مِنَ الضَّلالَةِ وَأَنْقَذَهُمْ بِمَكانِهِ مِنَ الجَهالَةِ».1
«خداوند محمّد (صلى الله عليه وآله وسلم) پيامبر خود را بر انگيخت، تا وعده خود را انجام دهد و پيامبرى را به وسيله او خاتمه بخشد، و مردم روى زمين در آن روز مذهب هاى گوناگون وبدعت هاى زياد و روش هاى مختلف داشتند گروهى او را به مخلوق تشبيه مى كردند (براى او عضو و مكان قائل بودند) برخى در نام وى تصرف مى نمودند، و گروهى به غير خدا اشاره مى كردند (بت ها را مى پرستيدند) آنان را از گمراهى به شاهراه توحيد هدايت كرد و از چنگال جهالت نجات داد».
در اين گفتار مسئله آسيب ديدن توحيد و گرايش هاى انحرافى در مردم، سبب و انگيزه اعزام پيامبر گرامى معرفى شده است تا وى بشر گمراه را از وادى شرك و الحاد به فضاى نورانى توحيد رهنمون گردد.

1 . نهج البلاغه، فيض الإسلام، خطبه 1.

صفحه 34
امير مؤمنان باز در تشريح اين انگيزه مى فرمايد:
«وَلِيَعْقِلَ العِبادُ عَنْ رَبِّهِمْ ما جَهَلُوهُ، فَيَعْرِفُوهُ بِرُبُوبِيَّتِهِ بَعْدَ ما أَنْكَرُوا، وَيُوَحِّدُوهُ بِالأُلُوهِيَّةِ بَعْدَ ما عَندُوا».1
«پيامبران را برانگيخت تا آنچه را كه بندگان خدا درباره توحيدو صفات خدا نمى دانند فرا گيرند و به ربوبيت و پروردگارى ويگانگى وى پس از انكار ايمان آورند».
نظير اين از امام صادق (عليه السلام) نيز روايت شده است كه فرمودند:
«لِيَعْقِلَ العِبادُ عَنْ رَبِّهِمْ ما جَهَلُوهُ وَعَرَفُوهُ بِرُبُوبِيَّتِهِ بَعْدَ ما أَنْكَرُوا، وَيُوحِّدُوا بِالإِلهيّةِ بَعْدَ ما أَضَدّوهُ».2
«تا بندگان آنچه را درباره خدا نمى دانستند، بينديشند و پس از انكار، او را به خدايى بشناسند و پس از شرك او را به يگانگى بپرستند».

انگيزه دوم: رفع اختلاف ها

انگيزه ديگر براى بعثت پيامبران، رفع اختلاف و دو دستگى ها در ميان بشر بوده است پيامبران الهى با تعاليم و شرايع خود مبعوث گرديدند تا به دو دستگى ها پايان بخشند، البته اين نوع تشريع درباره گروهى مؤثر مى افتد كه به آن مؤمن و معتقد باشند و امّا گروهى كه روح تجاوز و بغى بر آنها حكومت مى كند طبعاً به اختلاف دامن زده و آن را تشديد خواهند كردوآيه ياد شده در زير

1 . علل الشرايع، ص 119، باب علته اثبات الابناء، حديث 1.
2 . بحار الأنوار، ج11، ص 38، به نقل از علل الشرايع، ص 51. و لفظ «اضدوه» از ماده «ضد» به معنى نظير است.

صفحه 35
بر اين انگيزه اشاره دارد مى فرمايد:
(كانَ النّاسُ أُمَّةً واحِدَةً فَبَعَثَ اللّهُ النَّبِيِّينَ مُبَشِّرينَ وَمُنْذِرينَ وَأَنْزَلَ مَعَهُمُ الكِتابَ بِالحَقِّ لِيَحْكُمَ بَيْنَ النّاسِ فِيمَا اخْتَلَفُوا فِيهِ وَمَا اخْتَلَفَ فِيهِ إِلاّ الَّذينَ أُوتُوهُ مِنْ بَعْدِ ما جاءَتْهُمُ البَيِّناتُ بَغْياً بَيْنَهُمْ فَهَدَى اللّهُ الَّذِينَ آمَنُوا لِمَا اخْتَلَفُوا فِيهِ مِنَ الحَقِّ بِإِذْنِهِ وَ اللّهُ يَهْدِى مَنْ يَشاءُ إِلى صِراط مُسْتَقيم).1
«مردم يك دسته بيش نبودند( و در ميان آنان اختلافى وجود نداشت و آنگاه كه در ميان آنان اختلاف و دو دستگى پديد آمد) خدا پيامبران نويد دهنده و بيم دهنده خود را برانگيخت و همراه آنان كتاب را به حق فرو فرستاد تا در ميان مردم در آنچه كه اختلاف كرده بودند داورى كنند( افراد مؤمن، به داورى پيامبران گردن نهاده و آن را پذيرفتند ) ولى گروهى از آنان پس از روشن شدن سيماى حقيقت، به خاطر فتنه گرى و تجاوز به حقوق ديگران، اختلاف كردند خدا به اذن و مشيت خود افراد با ايمان را به حقيقت چيزى كه در آن اختلاف كرده بودند، هدايت كرد، خدا هركس را بخواهد به صراط مستقيم هدايت مى كند».
از اين آيه نكات ياد شده در زير استفاده مى شود:
1. زمانى بر مردم گذشته است كه همگى هماهنگ و همفكر بودند (كانَ النّاسُ أُمَّةً واحِدَةً) اين جمله ناظر به دوران ابتدايى بشر است كه هنوز غرايز آنان كاملاً شكوفا نگشته و از نظر عقل و فكر تكامل نيافته بودند آنگاه كه به مرور زمان از نظر انديشه و غريزه پا به تكامل نهادند، و در ميان آنان طبقات مختلفى از نظر فكر و درك و يا ثروت ومال پديد آمد، قهراً آميزش چنين افراد

1 . بقره/213.

صفحه 36
مختلف بدون اختلاف و درگيرى نبوده است اينجا است كه لازم بود در پرتو تعاليم الهى اين اختلاف رفع گردد، اين مطلب هر چند در خود آيه به صراحت وارد نشده است ولى از اين كه جمله (فَبَعَثَ اللّهُ النَّبِيِّينَ...)با «فاء تفريع» آمده است نشانه وجود چنين اختلافى پيش از برانگيختن پيامبران مى باشد زيرا آنچه كه بعثت آنان را ايجاب مى كند وحدت كلمه يا وحدت نظر نيست، بلكه اختلاف و دودستگى آنان از جهات گوناگون مى باشد گويى تقدير آيه چنين است:
«كانَ النّاسُ أُمَّةً واحِدَةً...فَاخْتَلَفُوا... فَبَعثَ اللّهُ النَّبِيِّينَ».
گذشته از اين جمله بعدى:( لِيَحْكُمَ بَيْنَ النّاسِ فِيمَا اخْتَلَفُوا فِيهِ) گواه بر وجود چنين اختلاف قبل از بعثت پيامبران است.
ممكن است علت وحدت كلمه آنان اين باشد كه آنان زندگى دسته جمعى نداشتند نه اين كه از نظر فكر وانديشه و يا غرايز و تمايلات درونى به حدّ كمال نرسيده بودند، به گواه اين كه فرزندان آدم از بشرهاى دوره نخستين هستند ولى منطق هابيل1، منطق يك انسان كامل از نظر عقل و انديشه، و منطق قابيل منطق يك انسان شكوفا از نظر غرايز مى باشد بنابر اين دليلى در دست نيست كه انسان هاى نخستين ازنسل آدم از اين دو جهت (غريزه و فكر) كه هر يك بخشى از شخصيت انسان را تشكيل مى دهند، انسان هايى سطحى و نارسا بوده اند، بلكه وحدت كلمه آنان به اين جهت بود كه به خاطر كم بودن افراد نوع بشر، به صورت پراكنده در نقاط مختلف زندگى مى كردند، و تصادم و

1 . به سوره مائده آيه 27 تا 31 مراجعه شود و در اين آيات متن مذاكره هر دو برادر و انگيزه هاى قتل هابيل بيان شده است.

صفحه 37
نزاعى در ميان آنان پديد نمى آمد، ولى آنگاه كه به زندگى دسته جمعى گرويدند، و مسئله تعاون و همكارى پيش آمد طبعاً تضاد منافع پديد آمد و لازم گرديد كه با وضع قوانين و مقرراتى، وظايف وحقوق افراد مشخص گردد تا افراد حق بين و واقع گرا، به حق خويش قانع شده و از تعدى به حق ديگران خوددارى كنند، و متعديان نيز تحت پيگرد قانونى قرار گرفته مجازات گردند.
در هر حال قرآن از يك نوع وحدت ميان افراد بشر و سپس بروز اختلاف و نياز به بعثت پيامبران حكايت مى كند حالا ملاك اين وحدت و سرچشمه اختلاف چه بوده است به صورت جزم، شاهدى در آيه بر آن نيست، و آنچه گفته شد، دو احتمالى است كه دقت در مسير زندگى بشر وجمله هاى آيه آن را تأييد مى كند.
2. مشيت الهى ايجاب كرد كه بار ديگر وحدت، حكمفرما گردد و اين جز با اعزام آموزگاران الهى امكان پذير نبود، آموزگارانى كه در حالى كه پاداش هاى الهى را نويد مى دادند از عذاب او نيز سخن مى گفتند چنان كه مى فرمايد:
(فَبَعَثَ اللّهُ النَّبِيِّينَ مُبَشِّرينَ وَمُنْذِرينَ) .
3. برنامه تشريعى و تعليمى پيامبران را كتابى تشكيل مى داد كه مى توانست بر هر نوع اختلاف و نزاع پايان بخشد، و در حقيقت، آنان از خود سخن نمى گفتند بلكه مدرك آنان همان كتابى بود كه همراه آنان فرو فرستاده شد چنان كه مى فرمايد:
(وَأَنْزَلَ مَعَهُمُ الكِتابَ بِالحَقِِّ) .
4. هدف از اعزام پيامبران رفع نزاع و اختلافى بود كه به عللى در ميان

صفحه 38
آنان رشد كرده بود چنان كه مى فرمايد:
(لِيَحْكُمَ بَيْنَ النّاسِ فِيمَا اخْتَلَفُوا فِيهِ) .
5. انتظار مى رفت كه با وجود داوران الهى و آيين حق، هر نوع نزاع واختلاف ريشه كن شود و بشر به همان حالت نخستين خود باز گردد، ولى متأسفانه مردم در اين جا به دو گروه تقسيم شدند و در حقيقت اختلاف دومى را پديد آوردند يعنى: در برنامه هاى دينى و تعاليم كتاب الهى كه براى ايجاد وحدت و رفع اختلاف نازل گرديده بود، به اختلاف برخاستند و آنان كه آتش اين اختلاف را بر افروختند، انسان هاى نا آگاه و بى خبر از تعاليم الهى نبودند، بلكه گروهى از عالمان به تعاليم دينى به خاطر روح بغى و تجاوز، به اختلاف دامن زدند چنان كه مى فرمايد:
(وَمَا اخْتَلَفَ فيهِ إِلاّ الَّذِينَ أُوتُوهُ مِنْ بَعْدِ ما جائَتْهُمُ الْبَيِّناتُ بَغْياً بَيْنَهُمْ) .
در اين جا از بيان نكته اى ناگزيريم و آن اين كه مقصود از كسانى كه كتاب داده شده اند(الّذِينَ أُوتُوهُ)چيست، آيا مطلق پيروان شرايع پيشين است كه داورى هاى خدا را نپذيرفتند و يا اين كه مقصود عالمانى هستند كه سر و كار با كتاب الهى داشتند و حجت بر آنان تمام شده بود و اگر گروه ديگرى نيز گمراه شدند به خاطر پيروى از اين عالمان بود كه روح «بغى»و تجاوز، آنان را از گردن نهادن به تعاليم خدا باز داشت.
احتمال قريب اين است كه مقصود همان عالمان به كتاب باشد، زيرا افراد عادى و درس نخوانده و نا آگاه از كتاب نمى توانند مصداق(أُوتُوا الكِتاب)باشند، ويا در باره آنان گفته شود:

صفحه 39
(جائَتْهُمُ البَيِّناتُ) اين تعبيرها مناسب با كسانى است كه با كتاب الهى سر و كار داشته و با بينات و دليل پيامبران روبرو بودند، امّا روح بغى و تجاوز، آنان را از حاكم قرار دادن كتاب خدا باز داشت.
به همين مضمون است آيه 19 از سوره آل عمران آنجا كه مى فرمايد:
(إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللّهِ الإِسْلامُ وَمَا اخْتَلَفَ الَّذِينَ أُوتُوا الكِتابَ إِلاّمِنْ بَعْدِ ما جائَهُمُ العِلْمُ بَغْياً بَيْنَهُمْ وَمَنْ يَكْفُر بِآياتِ اللّهِ فَإِنَّ اللّهَ سِرِيعُ الحِساب) .
«دين (مورد قبول) در نزد خدا اسلام (تسليم در برابر دستورات خدا) است و افرادى كه كتاب داده شده اند اختلاف نكردند مگر پس از شناختن و آگاهى بر حقيقت، آن هم به خاطر تجاوز در ميان خود، و هر كس به آيات الهى كفر ورزد خدا سريعالحساب است».1
با مراجعه به آياتى كه در آنها جمله (أُوتُوا الكِتابَ) يا (آتَيْناهُمُ الكِتابَ) وارد شده است به طور قاطع مى توان گفت كه مقصود مطلق انسان ها اعم از دانا و نادان وعالم و جاهل نيست، بلكه مقصود طبقه دانشمند و به تعبير قرآن «احبار» و «رهبان» آنان است كه با علم به حقيقت، در كتمان آن اصرار مىورزيدند، و انگيزه هاى دنيوى آنان را بر آن مى داشت كه حق را كتمان كنند چنان كه مى فرمايد:
(الَّذِينَ آتَيْناهُمُ الكِتابَ يَعْرِفُونَهُ كَما يَعْرِفُونَ أَبْنائَهُمْ وَإِنَّ فَرِيقاً مِنْهُمْ

1 . به همين مضمون است آيه 14 سوره شورى و 17 سوره جاثيه، وهمگى عامل اختلاف را مسئله بغى و روح تجاوزگرى در كسانى كه به آنان كتاب داده شده بود (عالمان) عرفي مى كنند.

صفحه 40
لَيَكْتُمُونَ الحَقَّ وَهُمْ يَعْلَمُونَ)1 .
«افرادى كه به آنان كتاب داديم، پيامبر را مانند فرزندان خود مى شناسند و گروهى از آنان با آنكه مى دانند حق را مى پوشانند».
6. مشيت الهى بر آن تعلق گرفته است كه افرادى كه خود را در مسير هدايت الهى قرار داده اند با هدايت مجدد به راه حق برساند، ولى آنان كه گام در چنين مسير ننهاده و آمادگى دريافت اين هدايت را در خود نشان نداده اند، قهراً بر ضلالت خود باقى مانده و خداوند آنان را گمراه مى سازد، يعنى از هدايت دوم بهره مند نمى سازد چنان كه مى فرمايد:
( فَهَدَى اللّهُ الَّذِينَ آمَنُوا لِمَا اخْتَلَفُوا فِيهِ مِنَ الحَقِّ بِإِذْنِهِ وَ اللّهُ يَهْدِى مَنْ يَشاءُ إِلى صِراط مُسْتَقيم).
مقصود از هدايت در جمله (فَهَدى اللّهُ) همان هدايت دوم است كه نخستين آن، آمادگى براى پيروى از حق است، همچنان كه مقصود از جمله (يَهْدِى مَنْ يَشاءُ)همين هدايت دوم است گويى، هدايتى، هدايت ديگرى را دنبال مى آورد و مقصود از «اختلاف» در جمله (لِمَا اخْتَلَفُوا فِيهِ مِنَ الحَقِّ) ممكن است اختلاف نخستين باشد كه، پس از وحدت كلمه رخ داد و در نتيجه مؤمنان به كتاب، به حالت نخست برگشته و همفكر و همنظر شدند در حاليكه كافران اختلاف نخست را دامن زدند.
و ممكن است هر دو اختلاف را شامل گردد زيرا در هر دو اختلاف، تنها آنان مشمول هدايت گرديدند كه به حق ايمان آورده و تسليم دستورات

1 . بقره/146.