welcome to official website of Grand Ayatollah Sobhani
فارسی العربیة
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی گالری تصویر استفتائات اخبار قاموس المعارف ریحانة الأدب

نام کتاب : منشور جاويد / ج 3*
نویسنده :آيت الله العظمي سبحانی*

منشور جاويد / ج 3

صفحه 1
نخستين تفسير مsوضوعى
به زبان فارسى
منشور جاويد
درباره پيامبران
«نبوّت عامّه»
جلد سوم
نگارش
آية الله جعفر سبحانى

صفحه 2
شناسنامه

صفحه 3
بسم الله الرحمن الرحيم

مصلحان بزرگ بشر

در بازار آشفته جهان بشريت كه أنانيّت و خود خواهى، از هر سوى آن به چشم مى خورد، و بشر پيوسته قربانى تنگ نظرى ها و تصادم منافع بوده است، انسان هايى در افق اجتماع پديد آمده اند، كه خود و زندگى خويش را وقف اصلاح انسان ها نموده، و راه سعادت را به آنان نمايانده اند. اين گروه نه تنها از صفات زشت خودخواهى «وغير خود نخواهى» پيراسته بوده اند، بلكه جامعه بشرى را به تهذيب نفس و پاكيزگى روح و نوع دوستى، و ضعيف پرورى، دعوت نموده، و آتش فتنه ها وجنگ ها و خودكامگى ها را تا حدى خاموش ساخته اند، و چه بسا خود را فداى راه و دعوت خود نموده، و در اين فداكارى خوشحال و شادمان بوده اند.
مصلحان، همگى درموارد ياد شده شريك و سهيم بودند، ولى از يك نظر با هم تفاوت داشتند و در حقيقت اين تفاوت، مايه تقسيم آنها به دو گروه «مصلحان الهى» و «مصلحان بشرى» شده است:
كتابى كه هم اكنون به حضور خوانندگان گرامى تقديم مى گردد، جلد سوم از كتاب تفسير موضوعى «منشور جاويد» است كه پيرامون خصوصيات مصلحان الهى و آسمانى از ديدگاه قرآن، سخن مى گويد.
در باره مصلحان الهى به دو نوع مى توان سخن گفت:
1. بحث هاى كلى مربوط به نوع پيامبران، مانند لزوم بعثت پيامبران، اهداف

صفحه 4
آنان در اين بعثت، وسيله ارتباط آنان با جهان غيب، وظايف پيامبران نسبت به يكديگر، شرايط و خصوصيات مصلحان الهى، و پايه آگاهى هاى آنان، و وسيله شناسايى آنان از متنبّيان دروغگو، روش آنان در تبليغ، واكنش مردم در برابر دعوت هاى آنان ، و... كه همگى مى توانند يك رشته بحث هاى كلى را در باره پيامبران تشكيل دهند.
2. تبيين زندگى پيامبران، كه پيوسته به نام قصص انبيا مطرح بوده و بخشى از آيات قرآن را به خود اختصاص داده است.
كتاب حاضر، قسمت اول را بر عهده گرفته، و قسمت دوم بر عهده اجزاى آينده اين فرهنگ قرآنى است كه اميد است در پرتو الطاف الهى به تحرير آن نيز توفيق يابيم.
هم اكنون، مؤلف، خدا را سپاسگزار است كه پس از يك تلاش ممتد و طولانى توانسته است مجموعه اى چهارده جلدى را در اختيار شيفتگان حقايق قرآن، قرار دهد كه قسمت اعظم آن را مسايل عقيدتى از توحيد تا معاد و قسمت كمى از آن مربوط به بحث هاى اخلاقى واجتماعى قرآن است، وما تكامل خود را رهين تشويق ها،انتقادهاى سالم و سازنده خوانندگان مى دانيم، و اميد است اين مجموعه كه به عنوان نخستين تفسير موضوعى به زبان فارسى منتشر مى شود، بسان مجموعه اى ديگر در همين رابطه كه به زبان عربى «مفاهيم القرآن» منتشر مى گردد، موجب قرب الهى، و وسيله هدايت بندگان باشد.
و در پايان از مساعدت هاى ارزنده جناب حجة الاسلام آقاى حاج شيخ على ربّانى كه در تأليف اين كتاب، مؤلّفِ ناتوان را كمك نموده، صميمانه تشكر مى نمايم.
قم. مؤسسه امام صادق (عليه السلام)
جعفر سبحانى
29/7/70

صفحه 5

امكان بعثت پيامبران الهى

و بررسى دلايل منكران 1

آيات موضوع

1.(فَقالَ المَلأُ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ قَومِهِ ما نَريكَ إِلاّبَشَراً مِثْلَنا...) (هود/27).
2.(وَقالَ الْمَلأُ مِنْ قَومِهِ الَّذِينَ كَفَرُوا وَكَذَّبُوا بِلِقاءِالآخِرَةِوَأَتْرَفْناهُمْفِيالحَيوةِ الدُّنْيا ما هذا إِلاّبَشَرٌ مِثْلَكُمْ يَأكُلُ مِمّا تَأْكُلُونَ مِنْهُ وَيَشْرَبُ مِمّا تَشْرَبُون* وَلَئِنْ أَطَعْتُمْ بَشَراً مِثْلَكُمْ إِنَّكُمْ إِذاً لَخاسِرُونَ)(مؤمنون/33ـ34).
3.(وَقالَ الَّذِينَ لا يَرْجُونَ لِقائَنا لَوْلا أُنْزِلَ عَلَيْنَا الْمَلائِكَةُ...) (فرقان/21).

1 . شايسته بود قبل از ورود به اين بحث، واژه «نبى» و «نبوت» به صورت روشن تعريف و تفسير شود، ولى با توجه به آنچه در آغاز مقدمه يادآور شديم (در جامعه بشرى دو گروه مصلح وجود داشته است) و نيز با توجه به بحثى كه در باره واژه هاى نبوت در قرآن خواهيم نمود، تفسير نبى ونبوت را به آينده واگذار نموديم.

صفحه 6
4.(فَلَولا أُلْقِىَ عَلَيْهِ أَسْوِرَةٌ مِنْ ذَهَب أَوْ جاءَمَعَهُ الْمَلائِكَةُ مُقْتَرِنينَ) (زخرف/53).
5.(...أَوْ تَأْتِىَ بِاللّهِ وَالْمَلائِكَةِ قَبِيلاً)(اسراء/92).

ترجمه آيات

1.«بزرگان قوم نوح كه به شريعت او كفر ورزيده بودند، به او مى گفتند تو بشرى مانند ما هستى».
2.«بزرگانى از قوم آن پيامبر كه به آيين خدا كفر ورزيده و لقاى خدا در سراى ديگر را تكذيب نموده بودند و در زندگى دنيا از نعمت هاى فراوانى برخوردارشان كرده بوديم، گفتند كه اين پيامبر بشرى است مانند شما از آنچه كه شما مى خوريد و مى نوشيد او نيز مى خورد و مى نوشد و اگر بشرى مثل خود را اطاعت كنيد، زيانكار خواهيد بود».
3.«آنان كه به روز رستاخيز اميد نداشتند گفتند چرا بر خود ما فرشته نازل نمى گردد؟».
4. «اگر راست مى گويد، چرا دستبندهاى طلا به او داده نشده است و چرا با او فرشتگان نازل نشده اند» .
5.«خدا و فرشتگان را بايد به ما بنمايانى».

بررسى و تفسير آيات

بر خلاف اتفاق نظر پيروان تمام شرايع آسمانى، گروهى به نام «براهمه» بعثت پيامبران را از جانب خدا امرى غير ممكن و محال دانسته و دلايل موهون آنان در كتاب هاى ملل و نحل1 و علم كلام مذكور است و ما به طور اجمال به

1 . ملل و نحل شهرستانى1: 258ـ259.

صفحه 7
نقل و نقد آنها مى پردازيم:

دليل اوّل:

«برنامه پيامبران درمقايسه با داورى هاى عقل از دو حالت بيرون نيست:
الف. موافق با داورى هاى خرد است.
ب. مخالف با داورى هاى عقل است.
در صورت نخست، نيازى به بعثت آنان نيست، و در حقيقت بعثت پيامبران، كارى لغو و بيهوده به شمار مى رود.
و در صورت دوم، برنامه هاى آنان قابل پذيرش نمى باشد».
پاسخ اين استدلال بسيار روشن است، زيرا برنامه پيامبران قطعاً با داورى هاى عقل (آنجا كه عقل داورى دارد) موافق مى باشد، ولى آنچه را عقل در مورد آن، داورى دارد يك رشته قضاياى كلى است بدون اينكه جزئيات و مصاديق آن را بيان كند، مثلاً خرد مى گويد: بايد به دنبال كارهاى مفيد و سودمند رفت، و از كارهاى زيانبار دورى جست، امّا اين كه كدام كار مفيد، و كدام كار مضر است، عقل در اين باره نظر روشنى ندارد و غالباً دچار شك وترديد مى گردد.
آگاهى خرد تا آن حد گسترده نيست كه علاوه بر تبيين ضابطه كلى، صغريات و موضوعات را نيز بدون كم و زياد بيان كند، و از طرفى علم بشر نيز نمى تواند پاسخگوى اين مشكل باشد. زيرا، اوّلاً مطالعات علمى بشر غالباً محدود به سود و زيان هاى جسمى است، و ثانياً برد معرفت علمى در اين قلمرو نيز محدود است. و ما در اين باره در فصل دلايل قرآنى بر لزوم بعثت

صفحه 8
پيامبران بحث خواهيم كرد.
خلاصه: اعزام پيامبران براى تبيين موضوعات آن ضابطه كلى است كه عقل پيوسته به آن دعوت مى كند، تو گويى پيامبران بسان پزشكانى هستند كه به بيماران مى گويند:از آن غذا بخور كه مفيد است و از غذاى ديگر بپرهيز كه مضر است.
به عبارت ديگر: سعادتمندى انسان در بعد نظرى، در گرو دو مطلب است:
1. بيان ضوابط كلى و معيارهاى ثابت خوب و بد (حسن و قبح).
2. بيان مصاديق و موارد آن ضوابط كلى.
مخالفان لزوم بعثت پيامبران در بخش نخست همان «براهمه» هستند كه به قضاوت هاى عقلى استناد مى كنند و مى گويند: فرد انسانى در تبيين اين ضوابط كار آمد است و پاسخ آن اين است كه داده هاى شرع و ارمغان هاى رسالت، اگر چه با قضاوت هاى عقل هماهنگ است ولى در اين مورد، خرد، با دو نوع نارسايى مواجه است: يكى درمورد بيان مصاديق و ديگرى محدوديت داورى هاى عقل در زمينه ضوابط ومعيارهاى كلى.
ومخالفان لزوم اعزام رجال الهى، در بخش دوم به كاوش هاى علمى استناد مى جويند. ولى مطالعات و كاوش هاى علمى نيز با مشكل مهمى روبرو هستند و آن محدوديت قلمرو مباحث علمى و ره نيافتن آن به حقايق روحى و سود و زيان هاى فكرى و معنوى است با آن كه بخش اصيل شخصيت انسان را روح و خواص روحى تشكيل مى دهند.
به ديگر سخن: ريشه اشتباه در اين استدلال آن است كه برنامه هاى

صفحه 9
پيامبران در دو نوع (موافق خرد و مخالف آن) خلاصه شده است در صورتى كه «ره آورد» وحى مى تواند چيزى غير از اين دو باشد يعنى امكان دارد پيامبران در پرتو وحى برنامه اى را عرضه كنند كه مرغ انديشه هيچ دانشمندى هر چه هم بلند پرواز باشد، به آشيان آن نرسد، و با مراجعه به برنامه هاى شرايع پيامبران روشن مى شود كه آنان روى موضوعاتى فشار مى آورده اند كه مردم آن روز دچار اشتباه و گمراهى بودند آنان به يكتا پرستى و خدا پرستى دعوت مى كردند در حالى كه بشر در منجلاب بت پرستى و شرك فرو رفته بود، بشر آن روز بازگشت انسان را به حيات جديد امرى محال يا مستبعد تلقى مى كرد، در حالى كه تمام پيامبران پس از توحيد، معاد را ركن شريعت خود معرفى نموده، و دين را بدون اعتقاد به معاد، كاملاً عقيم و بى ثمر مى انديشيدند.
علاوه بر اين، آن دسته از تعاليم پيامبران كه ارشاد به حكم عقل مى باشد نيز عبث و بى فايده نخواهد بود، زيرا موجب تقويت و تأييد احكام و آراى عقلى مى باشد هم چنان كه بر يك مطلب نخست دليل عقلى اقامه مى گردد، آنگاه براى تأييد و تحكيم آن دلايل عقلى ديگرى نيز آورده مى شود، بدون شك هيچ متفكرى تعدد دلايل عقلى بر يك مطلب (و به ويژه مطلب مهم و حياتى) را عبث و بيهوده ندانسته، بلكه آن را مفيد و سودمند مى شمارد.

دليل دوم:

«در شرايع آسمانى دستورهايى وارد شده است كه فاقد نفع و فايده مى باشند، و يا از برخى كارهاى مفيد براى بشر نهى گرديده است، مثل اين كه رو به كعبه بايستيم و نماز بخوانيم و دور آن طواف كنيم، و سنگى را استلام

صفحه 10
كنيم، و احياناً از خوردن و نوشيدن برخى آشاميدنى ها و نوشيدنى ها نهى كرده است».
اين سخن در صورتى مى تواند در صحت اين تعاليم شك و ترديد ايجاد كند كه ما بدانيم در اين موارد مصلحت و سودى نيست، در حالى كه نه تنها چنين نيست، بلكه نفع و سود آنها كاملاً روشن است مثلاً اگر برخى از غذاها حرام گرديده است به خاطر زيانبار بودن آنها است، و خوشبختانه خود بشر به مرور زمان در پرتو علم و تجربه، به زيانبار بودن آنها پى برده است، دانش بشر امروز از مفاسد و مضار مرده خوارى واستفاده از گوشت خوك و نوشيدن شراب پرده برداشته است، و بسيارى از مرگ و ميرهاى زودرس و يا رشد جنايت در جامعه را معلول استفاده از اين غذاها مى داند، اگر دستور داده است كه به نقطه واحد متوجه شويم به خاطر اين است كه وحدت پيروان آيين را از اين جهت حفظ كند تا همگى به نقطه واحدى متوجه گردند. استلام حجر به خاطر تجديد ميثاق با ابراهيم خليل و بت شكن است كه از جاده توحيد منحرف نشويم، درست ما نند تعظيم در برابر پرچم كشور است كه به ظاهر يك پارچه چند سانتى مترى است ولى در واقع مظهر استقلال كشور به شمار مى رود و خضوع در برابر آن احترام به كشور و استقلال آن است. و خوشبختانه پيشوايان بزرگ اسلام از روز نخست به پيروى از قرآن بخشى به نام «علل الشرايع» گشوده اند كه پاسخگوى اين نوع پرسش ها است.
تا اين جا با دلايل عمده برهمن ها آشنا شديم البته شبهات آنان منحصر به آنچه كه در اين جا يادآورد شد نيست و قاضى عبد الجبار شبهات متعددى از آنان نقل كرده كه نقل و نقد آنها مايه گستردگى سخن است و علاقمندان

صفحه 11
مى توانند به كتاب هاى مفصل كلامى مراجعه كنند.1
هم چنان كه منكران امكان بعثت پيامبران منحصر به اين گروه نبوده، بلكه دو گروه ديگر نيز در طول تاريخ بشريت منكر اعزام آنان شده اند اين دو گروه عبارتند از دهريه و نافيان تكليف.

1. دهريه:

عقيده دهريّه (بر خلاف آنچه كه امروز از آن تبادر مى كند: منكران خدا) اين است كه خدا فقط علم به كليات دارد و عالم به امور متغيّر و جزئى نيست و طبعاً نزول وحى از جانب خدا بر پيامبران از امور جزئى است نه كلى.
پاسخ اين است كه هيچ مانعى در مورد آگاهى خدا نسبت به جزئيات نيست تنها بهانه اى كه مخالفان دارند اين است كه جزئيات در دست دگرگونى است و اگر خدا علم به جزئيات داشته باشد; مستلزم تغير در مقام ذات الهى خواهد بود.
پاسخ مى دهيم كه تغير و دگرگونى در ناحيه معلوم است نه در ناحيه عالم، و به ديگر سخن: علم خدا نسبت به جزئيات علم حضورى است نه حصولى و هرگز مانند بشر نيست كه صورتى جانشين صورت ديگر گردد و در اين صورت دگرگونى در معلوم مايه دگرگونى در عالم نخواهد بود.2

1 . المغنى15: 109ـ146.
2 . يكى از اتهامات غزالى به فلاسفه همين است كه تصور نموده است كه فلاسفه منكر علم خدا به جزئيات مى باشند، در حالى كه يك چنين نسبت به آنان از دانشمندى مانند غزالى بسيار بعيد است در اين مورد به شرح هدايه اثيرى صدر المتألهين: 333 رجوع شود.

صفحه 12

2. نافيان تكليف:

آنان گروهى هستند كه تكليف بر بشر را، امرى عبث و بيهوده مى انگارند زيرا تكاليف يك رشته دستورات مشقت آور براى بندگان است، و نه تنها براى آنان نافع نيست، بلكه مستلزم زيان و مشقت آنان است و از طرفى معقول نيست كه فايده تكاليف به خداوند متوجه گردد زيرا خدا از هر نوع نفع و فايده اى از غير خود بى نياز است.1
اين گروه از فوايد دنيوى و اخروى تكليف، غفلت ورزيده و آن را عبث و لغو انديشيده اند، در حالى كه تكاليف، ضامن سعادت دنيوى انسان و مايه اجر و پاداش اخروى او است.
اين گروه سخن ديگرى نيز دارند و آن اين كه: تكاليف، مايه بازدارى عقل از تفكر در مقام ربوبى است. ولى اين گفتار جز سفسطه چيزى نيست زيرا بسيارى از تكاليف، مايه ياد خدا است، چگونه مى توان انكار نمود كه نماز و روزه، مايه ياد خدا مى باشد.
به راستى بايد گفت اين گروه خواهان آزادى در عمل از نظر اشباع غرايز خود مى باشند، و تكاليف را مزاحم آمال و خواسته هاى نفسانى خود مى بينند، از اين جهت به يك رشته مغالطه دست زده تا خود را از بار تكليف برهانند، و هر نوع مانع را در برابر غرايز نفسانى برطرف نمايند.
چه بسا اين گروه پس از غرق در فساد، و كسب آزادى مطلق در عمل،

1 . شرح مقاصد2: 175.

صفحه 13
به اين گونه سفسطه ها پرداخته و عملاً ثابت مى كنند كه ماديگرى اخلاقى منتهى به ماديگرى فلسفى است و انسان اگر يك عمر در فساد و گناه به سر برد كار او به جايى منتهى مى شود كه به اصل شريعت انكار مىورزد، و كسانى كه مى كوشند ماديگرى اخلاقى را از ماديگرى فلسفى جدا سازند، تلاشى بى فايده مى نمايند. ما، در زندگى كوتاه خود افرادى را مشاهده نموده ايم كه در آغاز زندگى، از افراد معتقد بوده ولى به خاطر گرايش به فساد و فرو افتادن در ورطه تبهكارى و گناه، كارشان به جايى منتهى شده كه اصل دين و ماوراى طبيعت را انكار كردند.1

منطق مشركان در باره رسالت رسولان

در اين ميان گروه مشركان به شيوه ديگرى به نفى رسالت پيامبران پرداخته و رسالت بشر را از جانب خدا انكار مى نمودند و به ديگر سخن: اصل رسالت را مى پذيرفتند ولى معتقد بودند كه اين مقام رفيع از آنِ يك موجود ملكوتى به نام فرشته است كه از هر نظر منزه مى باشد، نه انسان مادى كه از جهاتى آن طهارت و پاكيزگى را فاقد است.
قرآن اين شبهه را در موارد متعددى از مشركان عصر رسالت و غير آنان نقل مى كند كه به نقل برخى مى پردازيم:
درباره امت نوح يادآور مى شود كه يكى از انتقادهاى آنان از «نوح» اين

1 . نويسنده كتاب «بيست و سه سال» از اين افراد است كه فساد اخلاق، او را به انكار تمام مقدسات واداشت تا آنجا كه در آن كتاب، خدا و سراى ديگر را نيز انكار نمود.

صفحه 14
بود كه مى گفتند: تو جز بشرى بسان ما نيستى چنان كه مى فرمايد:
(فَقالَ المَلأُ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ قَومِهِ ما نَريكَ إِلاّ بَشَراً مِثْلَنا...) 1.
«بزرگان قوم نوح كه به شريعت او كفر ورزيده بودند، به او مى گفتند تو بشرى مانند ما هستى».
باز قرآن از اقوام پس از نوح همين شبهه را يادآور مى شود و مى فرمايد:
(وَقالَ الْمَلأُ مِنْ قَومِهِ الَّذِينَ كَفَرُوا وَكَذَّبُوا بِلِقاءِ الآخِرَةِ وَأَتْرَفْناهُمْ فِى الحَياةِ الدُّنْيا ما هذا إِلاّبَشَرٌ مِثْلُكُمْ يَأكُلُ مِمّا تَأْكُلُونَ مِنْهُ وَيَشْرَبُ مِمّا تَشْرَبُونَ* وَلَئِنْ أَطَعْتُمْ بَشَراً مِثْلَكُمْ إِنَّكُمْ إِذاً لَخاسِرُونَ) 2.
«بزرگانى از قوم آن پيامبر كه به آيين خدا كفر ورزيده و لقاى خدا در سراى ديگر را تكذيب نموده بودند و در زندگى دنيا از نعمت هاى فراوانى برخوردارشان كرده بوديم، گفتند كه اين پيامبر بشرى است مانند شما از آنچه كه شما مى خوريد و مى نوشيد او نيز مى خورد و مى نوشد و اگر بشرى مثل خود را اطاعت كنيد، زيانكار خواهيد بود».
اين آيات مى رساند كه اين شبهه كه رسول بايد فوق انسان باشد، شبهه اى دير پا بوده، و اين سخن سينه به سينه تا عهد رسول كشيده شده بود، و همين اعتراض را مشركان زمان پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) نيز به او مى نمودند، آنان در طرح اين شبهه به صورت هاى مختلفى سخن مى گفتند كه به عنوان نمونه يادآور مى شويم:
1. گاهى مى گفتند: بايد فرشته بر خود ما نازل گردد چنان كه

1 . هود/27.
2 . مؤمنون/33ـ34.

صفحه 15
مى فرمايد:
( وَقالَ الَّذِينَ لا يَرْجُونَ لِقائَنا لَوْلا أُنْزِلَ عَلَيْنَا الْمَلائِكَةُ...)1 .
«آنان كه به روز رستاخيز اميد نداشتند گفتند چرا بر خود ما فرشته نازل نمى گردد؟» و به همين مضمون است آيه (14) سوره فصلت.
2. گاهى مى گفتند كه بايد همراه پيامبر فرشته اى نيز فرود آيد، و او را تصديق كند چنان كه مى فرمايد:
(فَلَولا أُلْقِىَ عَلَيْهِ أَسْوِرَةٌ مِنْ ذَهَب أَوْ جاءَ مَعَهُ الْمَلائِكَةُ مُقْتَرِنينَ)2.
«اگر راست مى گويد، چرا دستبندهاى طلا به او داده نشده است و چرا با او فرشتگان نازل نشده اند» و به همين مضمون است آيه (7) سوره فرقان.
3. و بار سوم تقاضاى ديدن فرشته را مى كردند زيرا پيامبر مدعى بود كه فرشته وحى بر من نازل مى شود، آنان مى گفتند: ما هم مثل تو بشريم اگر راست مى گويى فرشته را به ما نشان بده.
(...أَوْ تَأْتِىَ بِاللّهِ وَالْمَلائِكَةِ قَبِيلاً) 3.
«خدا و فرشتگان را بايد به ما بنمايانى».
پاسخ اين شبهه با توجه به دو مطلب روشن است:
الف. دو آيه اى را كه از سوره مؤمنون نقل كرديم انگيزه اين انكارها را روشن مى سازد و آن اين كه چون اين گروه قبلاً به خدا كفر ورزيده و آخرت را

1 . فرقان /21.
2 . زخرف/53.
3 . اسراء /92.

صفحه 16
انكار كرده اند، و غرق در نعمت هاى مادى مى باشند، از اين جهت به انكار نبوت بشر برخاسته، زيرا شريعت را مزاحم آمال و اهداف مادى خود مى انديشيدند و اگر فاقد انگيزه هاى قبلى بودند چه بسا بر اين شبهات دامن نمى زدند.
ب. نزول فرشته از جانب خدا به دو صورت مى تواند انجام گيرد، يا به صورت بشر تمثل پيدا كند، در اين صورت او را بشر انگاشته و رسالت او را رد خواهند كرد، و يا به صورت واقعى فرشته كه از نظر مراتب وجود در درجه بالاتر از ماده قرار گرفته است تجلى نمايد. در اين صورت اين گروه توانايى ديدن او را نخواهند داشت مگر اين كه لباس ماده را از چهره نفس بركنند، و از جهان ماده رخت بربندند، و در اين صورت سرنوشتى جز مرگ و انتقال به سراى ديگر، نخواهد بود، و اين با هدف اعزام پيامبران كاملاً مخالف است، آنان آمده اند كه بشر را در اين جهان تربيت كنند، نه اين كه قبل از تربيت، او را به جهان ديگر منتقل سازند و ما در اين باره در بخش شيوه هاى مخالفت دشمنان پيامبران نيز مجدداً بحث خواهيم كرد.

بعثت پيامبران از ديدگاه متكلمان وحكيمان

قبل از آن كه به بررسى دلايل لزوم بعثت پيامبران از ديدگاه قرآن بپردازيم، لازم است به طور فشرده دلايل متكلمان و حكيمان را در اين باره مورد ارزيابى قرار دهيم:

متكلمان و بعثت پيامبران

مقصود از متكلمان در اين بحث، متكلمان عقل گرا است كه به حسن و

صفحه 17
قبح عقلى معتقدند ولى آن دسته از متكلمان اسلامى (اهل حديث و اشاعره) كه عقل را ناتوان تر از اين مى دانند كه در زمينه معارف دينى به طور مستقل داورى و اظهار نظر نمايد، در اين بحث مورد نظر نمى باشند.
متكلمان گروه نخست در مسئله نبوت دو مطلب را از هم جدا نموده، و پيرامون آنها بحث نموده اند:
الف. حسن بعثت.
ب. وجوب بعثت.
وطبعاً مطلب نخست، مقدمه مطلب دوم به شمار مى رود قاضى «عبد الجبار» پس از آن كه به تفصيل درباره حسن بعثت بحث نموده است مى گويد:
«بِعْثَةُ الرَّسُولِ مَتى حَسُنَتْ وَجَبَتْ»1.
بعثت پيامبر هرگاه حسن و نيكو باشد، واجب و لازم خواهد بود.
محقّق طوسى نيز در «تجريد الاعتقاد» اوّلين مطلبى را كه در مبحث نبوت مطرح كرده حسن بعثت است او مى گويد:
«البعثة حسنة» آن گاه پس از ذكر وجوه و دلايل حسن آن مى گويد: «وهى واجبة...».2
اكنون بايد ديد دلايل متكلمان بر لزوم بعثت چيست؟ آنان اگر چه در اين باره دلائل گوناگون اقامه كرده اند، لكن مى توان گفت نقطه محورى و جامع در دلايل آنان همان قاعده «لطف» است كه گاهى از آن به رعايت «مصالح بندگان» تعبير مى شود چنان كه «عبد الجبار» معتزلى به اين مطلب تصريح كرده

1 . المغنى: ج15، ص 63.
2 . كشف المراد، ط: قم ، انتشارات مصطفوى، ص 273.

صفحه 18
مى گويد: قوى ترين سخن در اين باب كه مى توان آن را در برابر "براهمه " به كار برد، اين است كه «بعثت پيامبران لطف به حال بندگان است و اين مطلبى است كه همه طرفداران بعثت قائل به آن مى باشند».1 و در جاى ديگر مى گويد: «همه مشايخ ما وجه و علت وجوب شرايع آسمانى را بيان كرده اند، و آن اين كه شرايع آسمانى مايه صلاح بندگان خدا است، اگر چه در وجه مصلحت بودن آن اختلاف نظر دارند».2

تقرير قاعده لطف در مسئله نبوت

لازم است يادآور شويم كه لطف در اصطلاح متكلمان بر دو نوع است:
1. لطف محصّل.
2. لطف مقرّب.
لطف محصل آن است كه، غرض از آفرينش يا تكليف، بدون انجام آن از جانب خدا برآورده نمى شود، ولطف مقرّب آن است كه انجام آن از جانب خداوند موجب تقرب بندگان به اطاعت و دورى آنان از نافرمانى و معصيت پروردگار مى گردد، بدون آن كه با اصل اختيار و آزادى آنان در تصميم گيرى منافات داشته باشد.
وجوب بعثت پيامبران را مى توان بر پايه هر دو نوع لطف (محصل و

1 . اقوى ما يعتمد فى مكالمة البراهمة هو كون بعثتهم لطفاً لأنّه ممّا قد أجازه الجميع.(المغنى، ط: مصر، ج15، ص 921).
2 . همان مدرك، ص 42.

صفحه 19
مقرب) تقرير كرد. امّا لطف «محصَّل» زيرا كه هدف از آفرينش انسان،معرفت خدا و تكامل روحى و معنوى او است و بديهى است كه اين اهداف، بدون رهبرى و هدايت پيامبران الهى امكان پذير نيست، زيرا مشعل عقل و فطرت آن چنان نفوذ و فروغى ندارد كه بتواند اين راه را به طور كامل و همه جانبه روشن سازد.
ولى عبارات متكلمان در اين مورد غالباً با «لطف مقرب» هماهنگ است و حاصل آن اين است كه عقل، به طور مستقل انسان را به يك رشته تكاليف و وظايف اخلاقى فرمان مى دهد، مثلاً: شكر منعم، رعايت عدل در معاشرت، امانت دارى و مانند آن را واجب، و كفران نعمت، ظلم و بى عدالتى، خيانت در امانت و نظاير آن را قبيح و ناروا مى شمارد.
بدون شك در ميان كارهاى بشر، يك رشته افعال وجود دارد كه انجام آنها انسان را به رعايت واجبات عقلى نزديك مى سازد، و موجب موفقيت او در اين زمينه مى گردد، و نيز كارهايى هست كه ترك آنها موجب دورى او از قبايح عقلى مى گردد، و از طرفى عقل بشر به تنهايى به همه اين كارها آگاهى ندارد ولى خداوند بر آنها آگاه است، و مى تواند از طريق بعثت پيامبران، بشر را نسبت به اين نوع كارها آگاه سازد، و اين همان اصل لطف است كه از نظر متكلّمان بر خدا واجب است (يعنى مقتضاى حكمت يا رحمت الهى است) بنابر اين بعثت پيامبران به حكم اين كه مصداق روشنى از «لطف الهى» نسبت به بندگان به شمار مى رود، واجب و لازم است.

صفحه 20
محقّق طوسى رحمه اللّه اين مطلب را درعبارتى كوتاه و گويا، چنين بيان كرده است:
«وهى واجبةٌ لاشتمالها على اللطف فى التكاليف العقليّة».1
«بعثت رسولان الهى واجب است زيرا مشتمل بر لطف در تكاليف عقلى است».
قاضى عبد الجبار نيز همين مطلب را با تفصيل بيان كرده و مى گويد:
«اصل در اين باب (نبوت) اين است كه بگوييم عقل بر انسان عاقل حكم مى كند تا ضرر را از خود دور نمايد. و نيز ثابت گرديده است كه آنچه انسان را از انجام واجب باز مى دارد، و به سوى قبيح سوق مى دهد، قبيح و ناروا است».
و از طرفى در ميان افعال، كارهايى است كه هرگاه آنها را انجام دهيم، ما را به اداى واجبات وترك زشتى ها نزديك تر مى سازد، و نيز در ميان افعال، كارهايى است كه انجام آنها نتيجه معكوس دارد.
ومعلوم است كه درك و شناخت اين كارها به صورت مفصل و كامل، در توانايى عقل نيست. بنابر اين لازم است كه خداوند اين كارها را به انسان بشناساند، تا اين كه موجب نقض غرض خداوند از تكليف بندگان نگردد، و چون تعريف و شناساندن آن به انسان، جز از طريق بعثت پيامبران ممكن نيست، پس ارسال و بعثت آنان به سوى بشر لازم خواهد بود و به همين جهت مشايخ ما گفته اند:
«هرگاه بعثت انبيا نيكو و پسنديده باشد، لازم و واجب خواهد بود، يعنى

1 . كشف المراد، ط: قم، مصطفوى، ص 273.

صفحه 21
اگر واجب نباشد، قبيح و نارواست، ومسئله بعثت از اين جهت مانند مسئله ثواب و پاداش است كه حسن آن از وجوبش جدا نمى گردد».1

بعثت پيامبران و وجوب تكليف

متكلمان اسلامى مسئله لزوم نبوت را نه تنها به طور مستقيم بر مبناى قاعده «لطف» استوار نموده اند، بلكه آن را از برخى از مصاديق و فروع قاعده لطف چون مسئله «تكليف» نيز آن را ثابت نموده اند.
مسئله تكليف در بحث مربوط به افعال خدا مطرح گرديده و از آن به عنوان يكى از نمونه هاى تحسين و تقبيح عقلى ياد مى شود. آنان تكليف را حسن و نيكو دانسته و ترك آن را قبيح و ناروا مى دانند و از آنجا كه آفريدگار حكيم منزه از هر نوع قبح و نقصان است، نتيجه مى گيرند كه تكليف بندگان بر خدا واجب است (مقتضاى حكمت پروردگار است).
بديهى است ابلاغ تكاليف الهى به بندگان جز از طريق وحى و بعثت پيامبران امكان پذير نيست. در اين صورت بعثت انبيا به عنوان شرط لازم و مقدمه قطعى براى ابلاغ تكاليف الهى به بندگان است و از نظر عقل، مقدمه واجب نيز بسان خود واجب، لازم و واجب مى باشد.
از متكلمانى كه به وجوب تكليف بر وجوب بعثت استدلال كرده است، جمال الدين مقداد سيورى حلى (م/826هـ) است چنان كه گفته است:
«روش متكلمان در اثبات وجوب بعثت پيامبران اين است كه نبوت

1 . شرح اصول خمسه، ط: قاهره، ص 564.

صفحه 22
مشتمل بر لطف در تكاليف عقلى و نيز شرط در تكاليف سمعى (شرعى) است و آنچه داراى اين خصوصيت باشد، واجب است.
بيان صغراى نخست (نبوت مشتمل بر لطف در تكاليف عقلى است) اين است كه عبادات از پيامبران دريافت مى گردد و شكى نيست كه مواظبت بر آنها موجب تقويت معرفت معبود مى شود كه خود واجب عقلى است، بنابر اين نبوت، لطف (مقرب) در واجبات عقلى است... و نيز اگر شرط تكليف واجب نباشد، اخلال و ترك آن جايز خواهد بود، و در نتيجه اخلال به مشروط (تكليف) نيز جايز خواهد بود و اخلال به واجب بر حكيم قبيح و نارواست».1

لزوم نبوت از ديدگاه حكيمان

راه حكما، راه ديگرى است . آنان از طريق لزوم وجود قانون در مجتمع بشرى وارد شده اند كه مايه حفظ نظام و بقاى نسل بشرى است و وضع چنين قانون به صورت واقع بينانه و عادلانه كار فرد يا گروهى نيست، زيرا بايد قانونگذار داراى شرايطى باشد كه جز در خدا جمع نيست، و از آنجا كه اين برهان در كتاب هاى فلسفى و احياناً كلامى به صورت فشرده مطرح شده است ما اين برهان را به گونه اى روشن و مشروح مطرح مى كنيم ولى در حقيقت لُبّ و روح برهان يكى است. اينك بيان اين برهان:
زندگى اجتماعى براى بشر امرى اجتناب ناپذير است. حال سرچشمه آن چيست، فعلاً وارد آن نمى شويم گاهى مى گويند: زندگى اجتماعى براى

1 . اللوامع الالهيه، ط: تبريز، ص166ـ 167.

صفحه 23
انسان يك امر غريزى و طبيعى است و كشش به چنين زندگى، از درون الهام مى گيرد چنان كه مى گويند: «الإنْسانُ مَدَنىٌّ بالطَّبْع» و برخى معتقدند كه ريشه اين گرايش، غريزه «استخدام طلبى» بشر است و آن اين كه همان گونه كه انسان به حكم غريزه از ميوه و شاخه و برگ و ريشه درخت ها بهره مى گيرد، و يا از پشم و پوست وشير و حتى شاخ حيوانات به سود خويش استفاده مى كند، به حكم همين غريزه مى خواهد از همنوعان خود نيز استفاده كند و اين روح استخدام طلبى، او را به زندگى دسته جمعى كه اثر بارز آن استفاده متقابل از دسترنج ديگران است، وادار مى سازد.
ما فعلاً در تعيين يكى از اين دو نظريه، بحثى نداريم هر چند نظر دوم فقط از يك زاويه مى تواند صحيح باشد و آن توجه به جنبه حيوانى و سفلى انسان است كه پيوسته مى خواهد همه چيز و همه افراد را به خدمت بگيرد، در حالى كه جنبه علوى و ملكوتى انسان او را به اجراى عدالت، بلكه ايثار و خودگذشتگى دعوت مى كند. در هر حال انسان به هر انگيزه اى باشد، ناچار است كه به زندگى اجتماعى تن دهد. اين از يك طرف.
و از طرف ديگر زندگى اجتماعى به شهادت تجربه ها و آزمون ها بدون يك برنامه جامع، امكان پذير نيست برنامه اى كه داراى مزاياى زير باشد:
1. حدود وظايف افراد را در محيط اجتماع روشن سازد، زيرا تا وظايف افراد وحدود قانونى آن وحقوق انسان ها روشن نباشد، تصادم و تنازع از بين نخواهد رفت، و انسان ها هر چه هم ملكوتى باشند و در درجه والا از كمال قرار بگيرند به خاطر نا آشنايى با وظايف و حدود كار و حقوق خويش از نزاع و درگيرى به دور نخواهند بود.

صفحه 24
2. با تعيين كيفرهاى مخصوص، به خودكامگى انسان هاى خودكامه و تعدى طلب خاتمه بخشد و خودخواهى ها را كه در غالب افراد به صورت يك سيل بنيان كن و بى حد و مرز جلوه مى كند،مهار نمايد.
تا اين دو مطلب از طريق يك طرح جامع پياده نشود، زندگى اجتماعى بدون جنگ و نبرد امكان پذير نخواهد بود.
3. قانونگذار لازم است كه دو شرط زير را دارا باشد:
الف. انسان شناس كاملى باشد كه از اسرار جسمى و روانى و روحى او كاملاً آگاه باشد و نسخه طبيب آنگاه كه وى از اوضاع و احوال بيمار كاملاً آگاه باشد، مى تواند مفيد و سودمند گردد.
به ديگر سخن، قانونگذار بايد انسان شناس و جامعه شناس كامل باشد و از غرايز و عواطف انسان آگاه بوده تا در تعديل و هدايت آنها راه خطا نرود.
ب. قانونگذار بايد كوچكترين نفعى در تدوين قانون نداشته باشد، زيرا حس خودخواهى كه در انسان ريشه دارد، حجاب ضخيمى در برابر ديدگان عقل و خرد او پديد مى آورد ومصالح فردى را بر مصالح نوعى مقدم مى دارد.
4. ناگفته پيدا است كه قانون جز مركبى بر برگ نيست و آن در صورتى مى تواند به آرمان قانونگذار كمك كند، كه ضامن اجرايى نيز براى آن در نظر بگيرد اگر قانون، يك قانون بشرى باشد ضامن اجراى آن همان پليس و دستگاه قضايى است كه فقط مى تواند از كارشكنى هاى ظاهرى ـ آن هم به شكل محدود ـ جلوگيرى نمايد، و چه بسا ممكن است خود پليس و دستگاه قضايى

صفحه 25
فريب بخورند و با قانون شكنان همكارى كنند ولى اگر قانون يك قانون الهى و مافوق طبيعى باشد قهراً از قداست بيشتر برخوردار بوده و در پرتو ايمان به خدا و سراى ديگر ضمانت اجراى نيرومندترى خواهد داشت.
چنين طرح جامعى مى تواند به زندگى دسته جمعى بشر سر و سامان بخشد، ولى اين طرح جامع جز در تشريع الهى وجود ندارد، زيرا قانونگذاران بشرى به حكم محدوديت دانش و آگاهى آنان در مورد انسان، انسان شناس و جامعه شناس كاملى نبوده، و هرگز نمى توانند احساسات و عواطف درونى انسان را به طور دقيق اندازه گيرى كنند، و از اين جهت پيوسته قوانين بشرى در مورد تنظيم زندگى انسان با بن بست هايى روبرو شده وشكست مى خورد.
گذشته از اين، بشر هر چه هم بخواهد خود را پاك و طاهر نگه دارد، باز نمى تواند خود را از چنگال حب ذات نامرئى برهاند، و سود خود و اقوام و بستگان را در نظر نگيرد، و سرانجام گرايش هايى از درون، او را به سودجويى سوق مى دهد.
گذشته از اين دو مطلب، مطلب سوم كه همان ضامن اجراى درونى و برتر است در قوانين بشرى به خاطر قدسى نبودن، موجود نيست ولذا روز به روز دستگاه قضايى و پليس گسترده تر مى شود و زندان ها در تمام جهان متمدن توسعه مى يابد.
اين اصول،حكيمان را معتقد ساخته است كه براى تكميل انسان وحفظ نوع بشرى قانونى جامع و كامل لازم است و آن جز در شرايع آسمانى كه به وسيله پيامبران عرضه مى شود تحقق نمى يابد از اين جهت بايد از جانب خدا

صفحه 26
پيامبرانى اعزام شوند و با تشريع كامل به حفظ نظام و بقاى نوع كمك نمايند.1
اين بود بيان دو راهى كه متكلمان وحكيمان الهى درباره لزوم بعثت پيموده اند و ما به صورت فشرده و در عين حال روشن و گويا نقل كرديم، علاقمندان مى توانند براى توضيح بيشتر به مدارك ياد شده در پاورقى مراجعه نمايند.
در پايان اين فصل مناسب است روايتى را كه از امام صادق (عليه السلام) درباره لزوم بعثت پيامبران نقل گرديده است يادآور شويم كه به گونه اى به هر دو شيوه يا دليل متكلمان وحكيمان در مورد لزوم نبوت اشاره دارد.
هشام بن حكم گويد: زنديقى از امام صادق (عليه السلام) سؤال كرد، كه شما از چه راهى نبوت پيامبران را اثبات مى كنيد؟ امام در پاسخ فرمود: «ما پس از آن كه اثبات كرديم كه براى ما آفريدگار متعالى است كه انسان ها نمى توانند او را مشاهده نمايند، و با او به طور مستقيم تماس جسمى برقرار نمايند، و از طرفى او آفريدگارى حكيم است، نتيجه مى گيريم كه او فرستادگانى دارد كه مصالح و منافع انسان ها و هر كارى را كه انجام آن مايه بقاى زندگى و ترك آن موجب نابودى مى گردد بيان مى كنند و اين فرستادگان همان پيامبران الهى هستند كه مورد تأييد خاص خداوند حكيم و دانا مى باشند و با دلايل و معجزات روشن رسالت خود را اثبات نموده اند».2

1 . اشارات، ج3، ص 371; تلخيص المحصل ط : تهران، مؤسسه مطالعات اسلامى، ص 363; كشف المراد ط: قم، مصطفوى، ص 271; اللوامع الالهية ط: تبريز، ص 167; المغنى ط: مصر، ج15، ص 19ـ95; شرح اصول خمسه ط: قاهره، ص 563 ورسالت جهانى پيامبران، ص 29ـ43.
2 . بحار الأنوار، ج11، ص 29ـ 30.

صفحه 27

1

لزوم بعثت پيامبران از ديدگاه قرآن

(بخش نخست)

1. تثبيت و تكميل توحيد.
2. رفع اختلاف ها.
3. فصل خصومات.

آيات موضوع

الف. آيات مربوط به تثبيت و تكميل توحيد:
1.(وَلَقَدْ بَعَثْنا فى كُلِّ أُمَّة رَسُولاً أَنِ اعْبُدُوا اللّهَ وَاجْتَنِبُوا الطّاغُوتَ...) (نحل/36).
2. (وَإِلى مَدْيَنَ أَخاهُمْ شُعَيْباً فَقالَ يا قَوْمِ اعْبُدُوا اللّهَ وَارْجُوا اليَومَالآخِرَ...)(عنكبوت/36).
3. (وَإِلى عاد أَخاهُمْ هُوداً قالَ يا قَومِ اعْبُدُوا اللّهَ ما لَكُمْ مِنْ إِله غَيْرُهُ أَفَلا تَتَّقُون)(اعراف/65).

صفحه 28

ترجمه آيات

1. «ما در هر امتى پيامبرى برانگيختيم تا به آنان بگويند خدا را بپرستيد و از پرستش غير خدا (طاغوت) خوددارى كنيد...».
2.«برادرشان شعيب را به مدين فرستاديم. گفت: اى قوم من خدا را بپرستيد و به روز قيامت اميدوار باشيد».
3.«عاد به قوم خود گفت: خدا را بپرستيد، براى شما جز او خدايى نيست چرا از مخالفت خدا نمى پرهيزيد» .

ب. آيات مربوط به رفع اختلاف ها:

1. (كانَ النّاسُ أُمَّةً واحِدَةً فَبَعثَ اللّهُ النَّبِيِّينَ مُبَشِّرينَ وَمُنْذِرينَ وَأَنْزَلَ مَعَهُمُ الكِتابَ بِالحَقِّ لِيَحْكُمَ بَيْنَ النّاسِ فِيمَا اخْتَلَفُوا فِيهِ وَمَا اخْتَلَفَ فِيهِ إِلاّ الَّذينَ أُوتُوهُ مِنْ بَعْدِ ما جاءَتْهُمُ البَيِّناتُ بَغْياً بَيْنَهُمْ فَهَدَى اللّهُ الَّذِينَ آمَنُوا لِمَا اخْتَلَفُوا فِيهِ مِنَ الحَقِّ بِإِذْنِهِ وَ اللّهُ يَهْدِى مَنْ يَشاءُ إِلى صِراط مُسْتَقيم)(بقره/213).

ترجمه آيه

1.«مردم يك دسته بيش نبودند( و در ميان آنان اختلافى وجود نداشت و آنگاه كه در ميان آنان اختلاف و دو دستگى پديد آمد) خدا پيامبران نويد دهنده و بيم دهنده خود را برانگيخت و همراه آنان كتاب را به حق فرو فرستاد تا در ميان مردم در آنچه كه اختلاف كرده بودند داورى كنند( افراد مؤمن، به داورى پيامبران گردن نهاده و آن را پذيرفتند ) ولى

صفحه 29
گروهى از آنان پس از روشن شدن سيماى حقيقت، به خاطر فتنه گرى و تجاوز به حقوق ديگران، اختلاف كردند خدا به اذن و مشيت خود افراد با ايمان را به حقيقت چيزى كه در آن اختلاف كرده بودند، هدايت كرد، خدا هركس را بخواهد به صراط مستقيم هدايت مى كند».

ج. آيات مربوط به فصل خصومات:

1. (يا داوُدُ إِنّا جَعَلْناكَ خَلِيفَةً فِى الأَرْضِ فَاحْكُمْ بَيْنَ النّاسِ بِالحَقِّ وَلا تَتَّبِعِ الْهَوى فَيُضِلَّكَ عَنْ سَبِيلِ اللّهِ...) (ص /26).
2. (...وَآتاهُ اللّهُ الْمُلْكَ وَالْحِكْمَةَ وَعَلَّمَهُ مِمّا يَشاءُ...)(بقره/251).
3. (...فَقَدْ آتَيْنا آلَ إِبْراهيمَ الْكِتابَوَالْحِكْمَةَ وَآتَيْناهُمْ مُلْكاً عَظِيماً)(نساء/54).
4. (...وَإِنْ حَكَمْتَ فَاحْكُمْ بَيْنَهُمْ بِالْقِسْطِ إِنَّ اللّهَ يُحِبُّ المُقْسِطينَ) (مائده/42).

ترجمه آيات

1.«اى داوود تو را در روى زمين خليفه خود قرار داديم پس در ميان مردم به حق داورى كن و از هوى و هوس پيروى مكن كه تو را از راه خدا گمراه مى سازد».
2.«خداوند به داوود ملك (حكومت جامع) و حكمت داد، و از آنچه كه مى خواست به او آموخت».
3.«به فرزندان ابراهيم كتاب وحكمت آموختيم و به آنان سلطنت بزرگى داديم».

صفحه 30
4.«اگر در ميان آنان داورى كردى به عدل داورى كن، خدا دادگران را دوست دارد».

انگيزه اوّل . تثبيت توحيد و يكتا پرستى

هدف از آفرينش انسان آشنايى او با مبدأ و معاد است و انسان فاقد معرفت يك انسان ناقص است كه در حد حيوان توقف نموده است موجودات ديگر مانند جهان نبات و حيوان در پرتو غرايز، به كمال خود مى رسند ولى انسان با اينكه با دو قوه نيرومند به نام فطرت و «غريزه» و «عقل» و خرد مجهز است، نمى تواند از طريق اين دو ابزار به كمال مطلوب خود برسد، و گواه آن تاريخ طولانى بشر است كه پيوسته در منجلاب انحراف از توحيد و معرفت حق دست و پا زده و هنوز هم متجاوز از يك ميليارد انسان با پرستش بت هاى گوناگون از جماد و حيوان دست به گريبان هستند و ما اكنون در هند (موزه مذاهب) ميليون ها انسان را مى بينيم كه به جاى خدا گاو را مى پرستند، و هنوز در كشور صنعتى ژاپن براى هر نوع رويداد و حادثه اى پيكره اى وجود دارد كه آن حادثه به آن نسبت داده مى شود.
روى اين اساس لازم است در هر عصر و زمانى كه بشر قابليت پذيرش دعوت هاى الهى را داشته است پيامبرانى برانگيخته شوند كه آنان را با اين هدف كه كمال انسان در آن نهفته است آشنا سازند و در غير اين صورت هدف آفرينش جامه عمل نپوشيده و انسان به آمال خود نرسيده است. يك رشته آيات

صفحه 31
قرآنى به روشنى بر چنين انگيزه دلالت دارند كه برخى را در اين جا يادآور مى شويم:
1.(وَلَقَدْ بَعَثْنا فى كُلِّ أُمَّة رَسُولاً أَنِ اعْبُدُوا اللّهَ وَاجْتَنِبُوا الطّاغُوتَ فَمِنْهُمْ مَنْ هَدَى اللّهُ وَمِنْهُمْ مَنْ حَقَّتْ عَلَيْهِ الضَّلالَةُ...).1
«ما در هر امتى پيامبرى برانگيختيم تا به آنان بگويند خدا را بپرستيد و از پرستش غير خدا (طاغوت) خوددارى كنيد گروهى هدايت يافتند و گروه ديگر (از طريق عناد و لجاج) شايسته گمراهى و ضلالت شدند».
2.و باز مى فرمايد: (وَإِلى مَدْيَنَ أَخاهُمْ شُعَيْباً فَقالَ يا قَوْمِ اعْبُدُوا اللّهَ وَارْجُوا اليَومَ الآخِرَ...).2
«برادرشان شعيب را به مدين فرستاديم. گفت: اى قوم من خدا را بپرستيد و به روز قيامت اميدوار باشيد».
و به همين مضمون است آيه 85 از سوره اعراف.
3. (وَإِلى عاد أَخاهُمْ هُوداً قالَ يا قَومِ اعْبُدُوا اللّهَ ما لَكُمْ مِنْ إِله غَيْرُهُ أَفَلا تَتَّقُون).3
«عاد به قوم خود گفت: خدا را بپرستيد، براى شما جز او خدايى نيست چرا از مخالفت خدا نمى پرهيزيد» .و به همين مضمون است آيه 50 از سوره هود.
مجموع اين آيات گواهى مى دهند كه يكى از انگيزه هاى بعثت پيامبران

1 . نحل / 36.
2 . عنكبوت / 36 .
3 . اعراف / 65 .

صفحه 32
آشنايى انسان با مبدأ و معاد است، به گونه اى كه اگر اين گروه در ميان مردم نبودند هدف ياد شده به ندرت جامه عمل مى پوشيد و همان گونه كه يادآور شديم با وجود اين تمدن ها و پيشرفت هاى علمى، هنوز بشر دست از بت پرستى بر نداشته و يك ميليارد مسيحى، پيامبرى به نام مسيح را خدا مى انگارند.
حال، اگر يك چنين آموزگاران الهى در دل اجتماع مبعوث نمى شدند وضع بشر از نظر مبدأ و معاد چگونه بود؟ تو خود حديث مفصل بخواه از اين مجمل.
و در سخنان پيامبرو پيشوايان معصوم (عليهم السلام) به چنين انگيزه اى از بعثت اشاره هايى وجود دارد اينك برخى را به عنوان توضيح اين انگيزه يادآور مى شويم.
پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) ضمن حديثى مى فرمايد:
«ولا بعََثَ اللّهُ نَبِيّاً ولا رَسُولاً حتّى يَسْتَكْمِلَ الْعَقْلُ وَيَكُونَ عَقْلُهُ أَفْضَلَ مِنْ عُقُولِ أُمَّتِهِ».1
«خداوند هيچ پيامبر و رسولى را بر نينگيخت جز اين كه خردها را تكميل نمايد (عقل او به كمال رسد) و از اين نظر بايد خرد او بالاتر از عقول امت وى باشد».
شكى نيست كه تثبيت يكتاپرستى در جامعه بشرى از طريق بالا بردن خردها و بينش ها صورت مى گيرد. انسانى كه گوهر خود را نشناخته در برابر سنگ و گِل كه به مراتب از او پست ترند خضوع مى كند، ولى انسان هاى والا و

1 . كافى، ج1، باب عقل.

صفحه 33
خردمند كه سرچشمه هستى را به دست آورده اند، خالق اين اجسام را سپاس مى گويند.
امير مؤمنان (عليه السلام) زمان بعثت پيامبر را تشريح مى كند كه چگونه مردم آن زمان در شناسايى خدا گرفتار چنگال جهل و نادانى بودند، و به جاى خدا چه موجوداتى را مى پرستيدند و يا اين كه خدا را به چه مخلوقاتى تشبيه مى نمودند كه پيامبر براى اصلاح عقيدتى جامعه خود برانگيخته شد چنان كه مى فرمايد:
«إلى أنْ بَعَثَ اللّهُ سُبحانَهُ مُحَمَّداً رسول اللّهِ(صلى الله عليه وآله وسلم) لإنْجازِ عِدَتِهِ وَتَمام نُبُوَّتِهِ... وَأَهْل الأَرضِ يَومَئِذ مِلَلٌ مُتَفَرِّقَةٌ وَأَهْواءٌ مُنْتَشِرَةٌ وَطَوائِقُ مُتَشَتِّتَةٌ، بينَ مُشَبِّه للّهِ بِخَلْقِهِ أَو مُلْحِد فى اسْمِهِ أَوْ مُشير إِلى غيْرِهِ فَهَداهُمْ بِهِ مِنَ الضَّلالَةِ وَأَنْقَذَهُمْ بِمَكانِهِ مِنَ الجَهالَةِ».1
«خداوند محمّد (صلى الله عليه وآله وسلم) پيامبر خود را بر انگيخت، تا وعده خود را انجام دهد و پيامبرى را به وسيله او خاتمه بخشد، و مردم روى زمين در آن روز مذهب هاى گوناگون وبدعت هاى زياد و روش هاى مختلف داشتند گروهى او را به مخلوق تشبيه مى كردند (براى او عضو و مكان قائل بودند) برخى در نام وى تصرف مى نمودند، و گروهى به غير خدا اشاره مى كردند (بت ها را مى پرستيدند) آنان را از گمراهى به شاهراه توحيد هدايت كرد و از چنگال جهالت نجات داد».
در اين گفتار مسئله آسيب ديدن توحيد و گرايش هاى انحرافى در مردم، سبب و انگيزه اعزام پيامبر گرامى معرفى شده است تا وى بشر گمراه را از وادى شرك و الحاد به فضاى نورانى توحيد رهنمون گردد.

1 . نهج البلاغه، فيض الإسلام، خطبه 1.

صفحه 34
امير مؤمنان باز در تشريح اين انگيزه مى فرمايد:
«وَلِيَعْقِلَ العِبادُ عَنْ رَبِّهِمْ ما جَهَلُوهُ، فَيَعْرِفُوهُ بِرُبُوبِيَّتِهِ بَعْدَ ما أَنْكَرُوا، وَيُوَحِّدُوهُ بِالأُلُوهِيَّةِ بَعْدَ ما عَندُوا».1
«پيامبران را برانگيخت تا آنچه را كه بندگان خدا درباره توحيدو صفات خدا نمى دانند فرا گيرند و به ربوبيت و پروردگارى ويگانگى وى پس از انكار ايمان آورند».
نظير اين از امام صادق (عليه السلام) نيز روايت شده است كه فرمودند:
«لِيَعْقِلَ العِبادُ عَنْ رَبِّهِمْ ما جَهَلُوهُ وَعَرَفُوهُ بِرُبُوبِيَّتِهِ بَعْدَ ما أَنْكَرُوا، وَيُوحِّدُوا بِالإِلهيّةِ بَعْدَ ما أَضَدّوهُ».2
«تا بندگان آنچه را درباره خدا نمى دانستند، بينديشند و پس از انكار، او را به خدايى بشناسند و پس از شرك او را به يگانگى بپرستند».

انگيزه دوم: رفع اختلاف ها

انگيزه ديگر براى بعثت پيامبران، رفع اختلاف و دو دستگى ها در ميان بشر بوده است پيامبران الهى با تعاليم و شرايع خود مبعوث گرديدند تا به دو دستگى ها پايان بخشند، البته اين نوع تشريع درباره گروهى مؤثر مى افتد كه به آن مؤمن و معتقد باشند و امّا گروهى كه روح تجاوز و بغى بر آنها حكومت مى كند طبعاً به اختلاف دامن زده و آن را تشديد خواهند كردوآيه ياد شده در زير

1 . علل الشرايع، ص 119، باب علته اثبات الابناء، حديث 1.
2 . بحار الأنوار، ج11، ص 38، به نقل از علل الشرايع، ص 51. و لفظ «اضدوه» از ماده «ضد» به معنى نظير است.

صفحه 35
بر اين انگيزه اشاره دارد مى فرمايد:
(كانَ النّاسُ أُمَّةً واحِدَةً فَبَعَثَ اللّهُ النَّبِيِّينَ مُبَشِّرينَ وَمُنْذِرينَ وَأَنْزَلَ مَعَهُمُ الكِتابَ بِالحَقِّ لِيَحْكُمَ بَيْنَ النّاسِ فِيمَا اخْتَلَفُوا فِيهِ وَمَا اخْتَلَفَ فِيهِ إِلاّ الَّذينَ أُوتُوهُ مِنْ بَعْدِ ما جاءَتْهُمُ البَيِّناتُ بَغْياً بَيْنَهُمْ فَهَدَى اللّهُ الَّذِينَ آمَنُوا لِمَا اخْتَلَفُوا فِيهِ مِنَ الحَقِّ بِإِذْنِهِ وَ اللّهُ يَهْدِى مَنْ يَشاءُ إِلى صِراط مُسْتَقيم).1
«مردم يك دسته بيش نبودند( و در ميان آنان اختلافى وجود نداشت و آنگاه كه در ميان آنان اختلاف و دو دستگى پديد آمد) خدا پيامبران نويد دهنده و بيم دهنده خود را برانگيخت و همراه آنان كتاب را به حق فرو فرستاد تا در ميان مردم در آنچه كه اختلاف كرده بودند داورى كنند( افراد مؤمن، به داورى پيامبران گردن نهاده و آن را پذيرفتند ) ولى گروهى از آنان پس از روشن شدن سيماى حقيقت، به خاطر فتنه گرى و تجاوز به حقوق ديگران، اختلاف كردند خدا به اذن و مشيت خود افراد با ايمان را به حقيقت چيزى كه در آن اختلاف كرده بودند، هدايت كرد، خدا هركس را بخواهد به صراط مستقيم هدايت مى كند».
از اين آيه نكات ياد شده در زير استفاده مى شود:
1. زمانى بر مردم گذشته است كه همگى هماهنگ و همفكر بودند (كانَ النّاسُ أُمَّةً واحِدَةً) اين جمله ناظر به دوران ابتدايى بشر است كه هنوز غرايز آنان كاملاً شكوفا نگشته و از نظر عقل و فكر تكامل نيافته بودند آنگاه كه به مرور زمان از نظر انديشه و غريزه پا به تكامل نهادند، و در ميان آنان طبقات مختلفى از نظر فكر و درك و يا ثروت ومال پديد آمد، قهراً آميزش چنين افراد

1 . بقره/213.

صفحه 36
مختلف بدون اختلاف و درگيرى نبوده است اينجا است كه لازم بود در پرتو تعاليم الهى اين اختلاف رفع گردد، اين مطلب هر چند در خود آيه به صراحت وارد نشده است ولى از اين كه جمله (فَبَعَثَ اللّهُ النَّبِيِّينَ...)با «فاء تفريع» آمده است نشانه وجود چنين اختلافى پيش از برانگيختن پيامبران مى باشد زيرا آنچه كه بعثت آنان را ايجاب مى كند وحدت كلمه يا وحدت نظر نيست، بلكه اختلاف و دودستگى آنان از جهات گوناگون مى باشد گويى تقدير آيه چنين است:
«كانَ النّاسُ أُمَّةً واحِدَةً...فَاخْتَلَفُوا... فَبَعثَ اللّهُ النَّبِيِّينَ».
گذشته از اين جمله بعدى:( لِيَحْكُمَ بَيْنَ النّاسِ فِيمَا اخْتَلَفُوا فِيهِ) گواه بر وجود چنين اختلاف قبل از بعثت پيامبران است.
ممكن است علت وحدت كلمه آنان اين باشد كه آنان زندگى دسته جمعى نداشتند نه اين كه از نظر فكر وانديشه و يا غرايز و تمايلات درونى به حدّ كمال نرسيده بودند، به گواه اين كه فرزندان آدم از بشرهاى دوره نخستين هستند ولى منطق هابيل1، منطق يك انسان كامل از نظر عقل و انديشه، و منطق قابيل منطق يك انسان شكوفا از نظر غرايز مى باشد بنابر اين دليلى در دست نيست كه انسان هاى نخستين ازنسل آدم از اين دو جهت (غريزه و فكر) كه هر يك بخشى از شخصيت انسان را تشكيل مى دهند، انسان هايى سطحى و نارسا بوده اند، بلكه وحدت كلمه آنان به اين جهت بود كه به خاطر كم بودن افراد نوع بشر، به صورت پراكنده در نقاط مختلف زندگى مى كردند، و تصادم و

1 . به سوره مائده آيه 27 تا 31 مراجعه شود و در اين آيات متن مذاكره هر دو برادر و انگيزه هاى قتل هابيل بيان شده است.

صفحه 37
نزاعى در ميان آنان پديد نمى آمد، ولى آنگاه كه به زندگى دسته جمعى گرويدند، و مسئله تعاون و همكارى پيش آمد طبعاً تضاد منافع پديد آمد و لازم گرديد كه با وضع قوانين و مقرراتى، وظايف وحقوق افراد مشخص گردد تا افراد حق بين و واقع گرا، به حق خويش قانع شده و از تعدى به حق ديگران خوددارى كنند، و متعديان نيز تحت پيگرد قانونى قرار گرفته مجازات گردند.
در هر حال قرآن از يك نوع وحدت ميان افراد بشر و سپس بروز اختلاف و نياز به بعثت پيامبران حكايت مى كند حالا ملاك اين وحدت و سرچشمه اختلاف چه بوده است به صورت جزم، شاهدى در آيه بر آن نيست، و آنچه گفته شد، دو احتمالى است كه دقت در مسير زندگى بشر وجمله هاى آيه آن را تأييد مى كند.
2. مشيت الهى ايجاب كرد كه بار ديگر وحدت، حكمفرما گردد و اين جز با اعزام آموزگاران الهى امكان پذير نبود، آموزگارانى كه در حالى كه پاداش هاى الهى را نويد مى دادند از عذاب او نيز سخن مى گفتند چنان كه مى فرمايد:
(فَبَعَثَ اللّهُ النَّبِيِّينَ مُبَشِّرينَ وَمُنْذِرينَ) .
3. برنامه تشريعى و تعليمى پيامبران را كتابى تشكيل مى داد كه مى توانست بر هر نوع اختلاف و نزاع پايان بخشد، و در حقيقت، آنان از خود سخن نمى گفتند بلكه مدرك آنان همان كتابى بود كه همراه آنان فرو فرستاده شد چنان كه مى فرمايد:
(وَأَنْزَلَ مَعَهُمُ الكِتابَ بِالحَقِِّ) .
4. هدف از اعزام پيامبران رفع نزاع و اختلافى بود كه به عللى در ميان

صفحه 38
آنان رشد كرده بود چنان كه مى فرمايد:
(لِيَحْكُمَ بَيْنَ النّاسِ فِيمَا اخْتَلَفُوا فِيهِ) .
5. انتظار مى رفت كه با وجود داوران الهى و آيين حق، هر نوع نزاع واختلاف ريشه كن شود و بشر به همان حالت نخستين خود باز گردد، ولى متأسفانه مردم در اين جا به دو گروه تقسيم شدند و در حقيقت اختلاف دومى را پديد آوردند يعنى: در برنامه هاى دينى و تعاليم كتاب الهى كه براى ايجاد وحدت و رفع اختلاف نازل گرديده بود، به اختلاف برخاستند و آنان كه آتش اين اختلاف را بر افروختند، انسان هاى نا آگاه و بى خبر از تعاليم الهى نبودند، بلكه گروهى از عالمان به تعاليم دينى به خاطر روح بغى و تجاوز، به اختلاف دامن زدند چنان كه مى فرمايد:
(وَمَا اخْتَلَفَ فيهِ إِلاّ الَّذِينَ أُوتُوهُ مِنْ بَعْدِ ما جائَتْهُمُ الْبَيِّناتُ بَغْياً بَيْنَهُمْ) .
در اين جا از بيان نكته اى ناگزيريم و آن اين كه مقصود از كسانى كه كتاب داده شده اند(الّذِينَ أُوتُوهُ)چيست، آيا مطلق پيروان شرايع پيشين است كه داورى هاى خدا را نپذيرفتند و يا اين كه مقصود عالمانى هستند كه سر و كار با كتاب الهى داشتند و حجت بر آنان تمام شده بود و اگر گروه ديگرى نيز گمراه شدند به خاطر پيروى از اين عالمان بود كه روح «بغى»و تجاوز، آنان را از گردن نهادن به تعاليم خدا باز داشت.
احتمال قريب اين است كه مقصود همان عالمان به كتاب باشد، زيرا افراد عادى و درس نخوانده و نا آگاه از كتاب نمى توانند مصداق(أُوتُوا الكِتاب)باشند، ويا در باره آنان گفته شود:

صفحه 39
(جائَتْهُمُ البَيِّناتُ) اين تعبيرها مناسب با كسانى است كه با كتاب الهى سر و كار داشته و با بينات و دليل پيامبران روبرو بودند، امّا روح بغى و تجاوز، آنان را از حاكم قرار دادن كتاب خدا باز داشت.
به همين مضمون است آيه 19 از سوره آل عمران آنجا كه مى فرمايد:
(إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللّهِ الإِسْلامُ وَمَا اخْتَلَفَ الَّذِينَ أُوتُوا الكِتابَ إِلاّمِنْ بَعْدِ ما جائَهُمُ العِلْمُ بَغْياً بَيْنَهُمْ وَمَنْ يَكْفُر بِآياتِ اللّهِ فَإِنَّ اللّهَ سِرِيعُ الحِساب) .
«دين (مورد قبول) در نزد خدا اسلام (تسليم در برابر دستورات خدا) است و افرادى كه كتاب داده شده اند اختلاف نكردند مگر پس از شناختن و آگاهى بر حقيقت، آن هم به خاطر تجاوز در ميان خود، و هر كس به آيات الهى كفر ورزد خدا سريعالحساب است».1
با مراجعه به آياتى كه در آنها جمله (أُوتُوا الكِتابَ) يا (آتَيْناهُمُ الكِتابَ) وارد شده است به طور قاطع مى توان گفت كه مقصود مطلق انسان ها اعم از دانا و نادان وعالم و جاهل نيست، بلكه مقصود طبقه دانشمند و به تعبير قرآن «احبار» و «رهبان» آنان است كه با علم به حقيقت، در كتمان آن اصرار مىورزيدند، و انگيزه هاى دنيوى آنان را بر آن مى داشت كه حق را كتمان كنند چنان كه مى فرمايد:
(الَّذِينَ آتَيْناهُمُ الكِتابَ يَعْرِفُونَهُ كَما يَعْرِفُونَ أَبْنائَهُمْ وَإِنَّ فَرِيقاً مِنْهُمْ

1 . به همين مضمون است آيه 14 سوره شورى و 17 سوره جاثيه، وهمگى عامل اختلاف را مسئله بغى و روح تجاوزگرى در كسانى كه به آنان كتاب داده شده بود (عالمان) عرفي مى كنند.

صفحه 40
لَيَكْتُمُونَ الحَقَّ وَهُمْ يَعْلَمُونَ)1 .
«افرادى كه به آنان كتاب داديم، پيامبر را مانند فرزندان خود مى شناسند و گروهى از آنان با آنكه مى دانند حق را مى پوشانند».
6. مشيت الهى بر آن تعلق گرفته است كه افرادى كه خود را در مسير هدايت الهى قرار داده اند با هدايت مجدد به راه حق برساند، ولى آنان كه گام در چنين مسير ننهاده و آمادگى دريافت اين هدايت را در خود نشان نداده اند، قهراً بر ضلالت خود باقى مانده و خداوند آنان را گمراه مى سازد، يعنى از هدايت دوم بهره مند نمى سازد چنان كه مى فرمايد:
( فَهَدَى اللّهُ الَّذِينَ آمَنُوا لِمَا اخْتَلَفُوا فِيهِ مِنَ الحَقِّ بِإِذْنِهِ وَ اللّهُ يَهْدِى مَنْ يَشاءُ إِلى صِراط مُسْتَقيم).
مقصود از هدايت در جمله (فَهَدى اللّهُ) همان هدايت دوم است كه نخستين آن، آمادگى براى پيروى از حق است، همچنان كه مقصود از جمله (يَهْدِى مَنْ يَشاءُ)همين هدايت دوم است گويى، هدايتى، هدايت ديگرى را دنبال مى آورد و مقصود از «اختلاف» در جمله (لِمَا اخْتَلَفُوا فِيهِ مِنَ الحَقِّ) ممكن است اختلاف نخستين باشد كه، پس از وحدت كلمه رخ داد و در نتيجه مؤمنان به كتاب، به حالت نخست برگشته و همفكر و همنظر شدند در حاليكه كافران اختلاف نخست را دامن زدند.
و ممكن است هر دو اختلاف را شامل گردد زيرا در هر دو اختلاف، تنها آنان مشمول هدايت گرديدند كه به حق ايمان آورده و تسليم دستورات

1 . بقره/146.

صفحه 41
پيامبران گرديدند.
بنابر اين مى توان گفت: آيه ناظر به همان استدلال حكيمان است كه از طريق لزوم وجود قانون در اجتماع بر بعثت پيامبران استدلال نموده اند و مقصود از رفع اختلاف، رفع اختلاف در شئون مختلف زندگى اجتماعى است كه جز با سر پنجه قانون عادلانه و اجراى آن حل نمى شود.
ودر آيات ديگر نيز اين حقيقت به گونه اى يادآورى شده است چنان كه مى فرمايد:
(لِيُبَيِّنَ لَهُمُ الَّذِى يَخْتَلِفُونَ فيهِ...) .1
«تا درباره آنچه كه اختلاف نظر دارند به روشنگرى بپردازد».
و در آيه ديگر مى فرمايد:
(...ما أَنْزَلْنا عَلَيْكَ الكِتابَ إِلاّ لِتُبَيِّنَ لَهُمُ الّذِى اخْتَلَفُوا فيهِ...) .2
«قرآن را بر تو نازل نكرديم مگر اين كه آنچه را كه در باره آن اختلاف كرده اند، بيان نمايى».
و در آيه ديگر مى فرمايد:
(وَلَمّا جاءَعيسى بِالبَيِّناتِ قالَ قَدْجِئْتُكُمْ بِالحِكْمَةِ وَلأُبَيِّنَ لَكُمْ بعْضَ الَّذِى تَخْتَلِفُونَ فِيهِ فَاتَّقُوا اللّهَ وَأَطِيعُون)3.
«آنگاه كه عيسى با بينات آمد گفت: من با حكمت به سوى شما آمدم، تا برخى از آنچه را شما در آن اختلاف داريد، بيان كنم پس تقوا پيشه كنيد و از دستوراتم اطاعت كنيد».

1 . نحل/39.
2 . نحل/64.
3 . زخرف/63.

صفحه 42
امام هشتم (عليه السلام) درباره لزوم شناخت پيامبران چنين مى فرمايد:
«چون در ميان مردم كسى كه مصالح بندگان را بشناسد وجود نداشت، و خدا هم بالاتر از آن است كه ديده شود، و مردم نيز توانايى ادراك خدا را به صورت حسى ندارند، چاره اى نبود جز اين كه رسولى اعزام كند، تا امر و نهى خدا را به آنان ابلاغ نمايد، و آنان را بر آنچه كه ضامن منافع و دفع كننده زيانها است، آشنا سازد. زيرا در ميان مردم كسى كه اين نوع نيازمندى ها را بشناسد، وجود نداشت. اگر معرفت و شناسايى پيامبران و يا اطاعت آنان از نظر عقل واجب نباشد، آمدن پيامبر براى مردم نفعى نخواهد داشت و خلأئى را پر نخواهد كرد، بلكه بر انگيخته شدن او كارى بيهوده و فاقد سود و صلاح است، و اين كار از ساحت خداوند حكيم كه آفرينش هر موجودى را به اتقان آفريده، دور است».1

انگيزه سوم: فصل خصومات

گروهى از پيامبران علاوه بر تبليغ و تبيين احكام الهى موفق به تشكيل حكومت الهى شدند و طبعاً هيچ حكومتى نمى تواند بى نياز از سه قوه و قدرت باشد:
1. قانون.
2. مجريان قانون.
3. داوران در ميان مردم كه در صورت بروز اختلاف در موضوعات، به عدل، داورى كنند، و از هر سه به نام هاى :قوّه مقنّنه، قوّه مجريه، قوّه قضائيه تعبير مى شود و تعبيرعام از سه قوه همان تشكيل حكومت مى باشد.

1 . بحار الأنوار ج11، ص 40 به نقل از معانى الأخبار و عيون أخبار الرضا (عليه السلام).

صفحه 43
قرآن از برخى از پيامبران نام برده است كه علاوه بر مقام والاى تبليغ احكام الهى، اختلافات مردم را در يك رشته از موضوعات، برطرف مى كردند، البته اين اختلاف، اختلاف در حكم خدا نبود و متخاصمان اصل حكم را پذيرفته ولى از حكم مربوط به مورد نزاع آگاه نبودند، و به پيامبران مراجعه كرده و خواهان بيان حكم الهى در مورد نزاع بودند، ودر حقيقت اين نيز يكى از انگيزه هاى بعثت پيامبران است كه مى تواند شاخه اى از اصل كلى «برطرف كردن اختلافات» باشدواينك نمونه هايى از آيات قرآن در اين باره:
در باره داوود مى فرمايد:
(يا داوُدُ إِنّا جَعَلْناكَ خَلِيفَةً فِى الأَرْضِ فَاحْكُمْ بَيْنَ النّاسِ بِالحَقِّ وَلا تَتَّبِعِ الْهَوى فَيُضِلَّكَ عَنْ سَبِيلِ اللّهِ...) .1
«اى داوود تو را در روى زمين خليفه خود قرار داديم پس در ميان مردم به حق داورى كن و از هوى و هوس پيروى مكن كه تو را از راه خدا گمراه مى سازد».
در آيه ديگر خداوند او را چنين توصيف مى كند:
(...وَآتاهُ اللّهُ الْمُلْكَ وَالْحِكْمَةَ وَعَلَّمَهُ مِمّا يَشاءُ...).2
«خداوند به داوود ملك (حكومت جامع) و حكمت داد، و از آنچه كه مى خواست به او آموخت».
طبعاً كسانى كه زمام رهبرى اجتماع را در دست دارند، بايد داور مردم نيز باشند و اين كار را به طور مباشرى و مستقيم يا با تعيين و نصب حاكمان و

1 . ص/26.
2 . بقره/251.

صفحه 44
داوران صالح انجام دهند.
و در برخى از آيات شيوه داورى داوود و سليمان بيان شده است آنگاه آنان را چنين توصيف مى كند:
(...وَكُلاًّ آتَيْناهُ حُكْماً وَعِلْماً...) .1
«وهر يك از آن دو را داورى و دانش داديم».
اين نه تنها داوود و سليمان بودند كه با داشتن مقام قضاوت داورى مى كردند، بلكه از برخى از آيات استفاده مى شود كه گروهى از فرزندان ابراهيم نيز داراى چنين مقام شامخى بودند چنان كه مى فرمايد:
(...فَقَدْ آتَيْنا آلَ إِبْراهيمَ الْكِتابَ وَالْحِكْمَةَ وَآتَيْناهُمْ مُلْكاً عَظِيماً).2
«به فرزندان ابراهيم كتاب وحكمت آموختيم و به آنان سلطنت بزرگى داديم».
مسلماً يك سلطنت بزرگ، جدا از داورى در منازعات و خصومات نخواهد بود.
و در باره پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) كه خود ازآل ابراهيم است، مى فرمايد:
(...وَإِنْ حَكَمْتَ فَاحْكُمْ بَيْنَهُمْ بِالْقِسْطِ إِنَّ اللّهَ يُحِبُّ المُقْسِطينَ).3
«اگر در ميان آنان داورى كردى به عدل داورى كن، خدا دادگران را دوست دارد».

1 . انبياء/79.
2 . نساء/54.
3 . مائده/42.

صفحه 45
و در آيه ديگر مى فرمايد:
(...فَاحْكُمْ بَيْنَهُمْ بِما أَنْزَل اللّهُ...) .1
وباز مى فرمايد:
(وَأَنِ احْكُمْ بَيْنَهُمْ بِما أَنْزَل اللّهُ ...) .2
از مجموع اين آيات، و آياتى كه در باره حكم و داورى پيامبران وارد شده است، مى توان نتيجه گرفت كه يكى از انگيزه هاى برانگيخته شدن پيامبران، داورى در خصومات و مرافعات، وبه يك معنى رفع اختلاف در موضوعات بوده است با اين تفاوت كه گاهى پيامبران براى تبيين احكام كلى و رفع اختلاف در اين مورد مبعوث شده اند، و گاهى براى رفع اختلاف در موارد جزئى، يعنى مرافعات و منازعات در موضوعات، و سرانجام هر دو نوع اختلاف دو رويه از يك سكه اند كه بعثت پيامبران را به دنبال داشته است.

1 . مائده/48.
2 . مائده/49.

صفحه 46

2

لزوم بعثت پيامبران از ديدگاه قرآن

(بخش دوم)

1. اجراى قسط در جامعه بشرى.
2. تزكيه و تعديل غرايز.
3. تعليم كتاب و حكمت.
4. اتمام حجت بر بندگان.

آيات موضوع

الف. آيات مربوط به اجراى قسط در جامعه بشرى:
1. (لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلَنا بِالبَيِّناتِ وَأَنْزَلْنا مَعَهُمُ الكتابَ وَالمِيزانَ لِيَقُومَ النّاسُ بِالقِسْطِ وَأَنْزَلْنَا الحَديدَ فِيهِ بَأْسٌ شَدِيدٌ وَمَنافِعُ لِلنّاسِ...)(حديد/25).
2. (وَلِكُلِّ أُمَّة رَسُولٌ فَإِذا جاءَرَسُولُهُمْ قُضِىَ بَيْنَهُمْ بِالقِسْطِ وَهُمْ لا يُظْلَمُونَ)(يونس/47).

صفحه 47
3. (...يا قَومِ اعْبُدُوا اللّهَ ما لَكُمْ مِنْ إِله غَيْرُهُ قَدْ جائَتْكُمْ بَيِّنَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ فَأَوفُوا الكَيْلَ وَالمِيزانَ وَ لا تَبْخَسُوا النّاسَ أَشيائَهُمْ وَ لاتُفْسِدُوا فِيالأَرْضِ بَعْدَ إِصْلاحِها...)(اعراف/85).

ترجمه آيات

1.«ما پيامبران خود را با دلايل روشن اعزام كرديم، و با آنان كتاب و ميزان فرو فرستاديم تا مردم قائم به قسط گردند و آهن را فرو فرستاديم و در آن قدرتى سخت و سودهايى براى مردم است».
2.«براى هر امتى پيامبرانى است هر گاه رسول آنان آمد، ميان آنان به عدل و قسط داورى مى شود و آنان مورد تعدى واقع نمى شوند».
3.«اى مردم! خدا را پرستش كنيد براى شما جز او خدايى نيست دلايل روشن كننده اى به سوى شما آمده است، كيل و ترازو را كاملاً رعايت نماييد در مقام داد و ستد كم فروشى نكنيد و در روى زمين پس از برقرارى صلح فساد ننماييد».

ب. آيات مربوط به تزكيه و تعديل غرايز:

1. (رُسُلاً مُبَشِّرينَ وَ مُنْذِرينَ لِئَلاّ يَكُونَ لِلنّاسِ عَلى اللّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ وَ كانَ اللّهُ عَزِيزاً حَكِيماً) (نساء/165).
2. (هُوَ الّذِى بَعَثَ فِى الأُمِّيِّينَ رَسُولاً مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِهِ وَيُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ الكِتابَ وَالحِكْمَةَ وَإِنْ كانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِى ضَلال مُبين)(جمعه/2).

صفحه 48
3. (إِنّا خَلْقْنا الإِنْسانَ مِنْ نُطْفَة أَمْشاج نَبْتَليهِ فَجَعَلْناهُ سَميعاً بَصِيراً) (انسان/2).
4. (فَقُلْ هَلْ لَكَ إِلى أَنْ تَزَكّى)(نازعات/18).
5. (وَهَدَيْناهُ النَّجْدَينِ)(بلد/10).
6. (وَنَفْس وَما سَوّيها* فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَتَقْويها)(شمس/7ـ8).

ترجمه آيات

1.«سوگند به نفس انسان و خدايى كه او را آفريد، بدى ها و خوبى ها را به او الهام كرد. (و اين همان است كه در كتاب هاى اخلاق به عنوان ميل به فضايل و نيكى ها، و انزجار از رذايل و بدى ها، بيان مى شود)».
2.«او را به حق و باطل هدايت كرديم».
3.«انسان را از يك نطفه مخلوط آفريديم، او را آزمايش مى نماييم (و به همين جهت) او را شنوا و بينا آفريديم».
4.«و به او بگو آيا مى خواهى پاك و منزّه شوى».
5.«هموست كه رسولى از ميان قوم بى كتاب برانگيخت تا آياتش را بر آنها بخواند و منزهشان دارد و كتاب وحكمت بر آنها بياموزد، اگر چه پيش از آن در گمراهى آشكار بودند».
6.«خداوند پيامبرانى را نويد دهنده و بيم دهنده براى هدايت مردم فرستاد، تا آنان در برابر خدا هيچ گونه عذرى نداشته باشند، خدا عزيز وحكيم است».

صفحه 49

ج. آيات مربوط به تعليم كتاب و حكمت:

1. (ذلِكَ ممّا أَوحى إِلَيْكَ رَبُّكَ مِنَ الحِكْمَةِ...)(اسراء/39).
2. (رَبَّنا وَابْعَثْ فِيهِمْ رَسُولاً مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِكَ وَيُعَلِّمُهُم الكِتابَ وَالحِكْمَة...)(بقره/129).
3. (وَما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُول إِلاّبِلِسانِ قَومِهِ لِيُبَيِّنَ لَهُمْ...)(ابراهيم/4).
4. (...وَ أَنْزَلْنا إِلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنّاسِ ما نُزِّلَ إِلَيْهِمْ وَلَعلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ) (نحل/44).

ترجمه آيات

1.«اين اصول محكم و متقنى است كه خدا به تو وحى نموده است».
2. «خدايا در ميان آنان پيامبرى از خودشان برانگيز تا آيات تو را براى آنان تلاوت كنند، و كتاب و حكمت را به آنان بياموزند و آنان را پاكيزه نمايند حقا كه تو عزيز (توانا) وحكيم هستى».
3.«ما هيچ پيامبرى را نفرستاديم مگر به زبان قوم خود تا (دستورات الهى را) براى آنان بيان كند».
4.«قرآن را بر تو فرو فرستاديم تا براى مردم آنچه را كه براى آنان فرو فرستاده شده است بيان كنى و شايد آنان بينديشند».

صفحه 50

د. آيات مربوط به اتمام حجت بر بندگان:

1. (رُسُلاً مُبَشِّرينَ وَمُنْذِرينَ لِئَلاّ يَكُونَ لِلنّاسِ عَلى اللّهِ حُجَّة بَعْدَ الرُّسُلِ وَ كانَ اللّهُ عَزِيزاً حَكِيماً)(نساء/165).
2. (يا أَهْلَ الكِتابِ قَدْ جاءَكُمْ رَسُولُنا يُبَيِّنُ لَكُمْ عَلى فَتْرَة مِنَ الرُّسُلِ أَنْ تَقُولُوا ما جاءَنا مِنْ بَشِير وَ لا نَذِير فَقَدْ جاءَكُمْ بَشِيرٌ وَنَذِيرٌ وَاللّهُ عَلى كُلِّ شَىْء قَدِيرٌ)(مائده/19).
3. (أَلَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يا بَنِى آدَمَ أَلاّ تَعْبُدُوا الشَّيْطانَ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ* وَأَنِ اعْبُدُونِى هذا صِراطٌ مُسْتَقيمٌ)(يس/60ـ61).
4. (وَلَوْ أَنّا أَهْلَكْناهُمْ بِعَذاب مِنْ قَبْلِهِ لَقالُوا رَبَّنا لَوْلا أَرْسَلْتَ إِلَيْنا رَسُولاً فَنَتَّبِعَ آياتِكَ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَذِلَّ وَنَخْزى)(طه/134).
5. (...وَما كُنّا مُعَذِّبينَ حَتّّى نَبْعَثَ رَسُولاً)(اسراء/15).

ترجمه آيات

1.«پيامبرانى نويد دهنده، و بيم دهنده بر انگيخت، تا مردم پس از آمدن پيامبران بر خدا حجّت و دليلى نداشته باشند و خدا قدرتمند و حكيم است».
2.«اى اهل كتاب رسول ما پس از انقطاع بعثت در يك دوره، به سوى شما آمد، و دستورات ما را براى شما بيان مى كند، تا اين كه نگوييد براى ما نويد دهنده و بيم دهنده اى نيامده است، اين رسولى است كه به سوى شما آمده، بشارت و بيم مى دهد و خدا بر همه چيز توانا است».

صفحه 51
3.«اى فرزندان آدم آيا خدا از شما پيمان نگرفت كه شيطان را نپرستيد، او براى شما دشمن آشكار است؟ و مرا بپرستيد، كه اين راه مستقيم است».
4.«هرگاه ما آنان را قبل از اعزام پيامبران نابود مى كرديم، مى گفتند چرا به سوى ما رسولى نفرستادى تا پيش از آن كه ذليل و خوار شويم از آيات تو پيروى كنيم».
5.«شأن ما نيست كه افراد را پيش از آن كه پيامبرى بفرستيم، عذاب كنيم».

بررسى و تفسير آيات

در فصل گذشته با سه انگيزه و دليل، از انگيزه ها و دلايل لزوم بعثت پيامبران از ديدگاه قرآن آشنا شديم و در اين فصل به بررسى دلايل و انگيزه هاى ديگر آن مى پردازيم:

انگيزه چهارم: اجراى قسط در ميان بشر

در برخى از آيات انگيزه بعثت پيامبران و فرو فرستادن كتاب هاى آسمانى تحقق قسط در ميان مردم بيان شده است چنان كه مى فرمايد:
(لَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلَنا بِالبَيِّناتِ وَأَنْزَلْنا مَعَهُمُ الكتابَ وَالمِيزانَ لِيَقُومَ النّاسُ بِالْقِسْطِ وَأَنْزَلْنَا الحَديدَ فِيهِ بَأْسٌ شَدِيدٌ وَمَنافِعُ لِلنّاسِ...).1
«ما پيامبران خود را با دلايل روشن اعزام كرديم، و با آنان كتاب و ميزان فرو فرستاديم تا مردم قائم به قسط گردند و آهن را فرو فرستاديم و در آن قدرتى سخت و سودهايى براى مردم است».

1 . حديثد / 25 .

صفحه 52
جمله (لِيَقُومَ النّاسُ بِالقِسْطِ) علت فرستادن پيامبران و نازل نمودن كتب آسمانى است كه در آغاز آيه وارد شده است. گويى بسط قسط در جامعه يكى از اهداف اعزام پيامبران و انزال كتب آسمانى مى باشد و عجيب اينكه پس از نزول كتاب و ميزان، نزول حديد (آهن) را يادآور شده، و از قدرت عجيب آن سخن مى گويد و شايد نكته ارتباط اين است كه در اجراى قسط بايد از دو راه وارد شد، يكى راه تعليم و تبليغ كه براى پاكدلان كارساز است و ديگرى راه قدرت و زور در باره گروهى كه به منطق گردن ننهاده و سركشى كنند.
در اين آيه اجراى قسط و قيام مردم به عدالت، هدف مجموع پيامبران معرفى شده است و نظير آن است از نظر كليت و عموميت، آيه (47) سوره يونس آنجا كه مى فرمايد:
(وَلِكُلِّ أُمَّة رَسُولٌ فَإِذا جاءَ رَسُولُهُمْ قُضِىَ بَيْنَهُمْ بِالقِسْطِ وَهُمْ لا يُظْلَمُونَ).
«براى هر امتى پيامبرانى است هر گاه رسول آنان آمد، ميان آنان به عدل و قسط داورى مى شود و آنان مورد تعدى واقع نمى شوند».
در اين آيه هر چند صريحاً نامى از داورى كننده برده نشده است، ولى ظاهر اين است كه داور خدا است و رسول نماينده او در اجراى قسط و عدالت در ميان مردم است.
ولى در برخى از آيات افراد معينى از پيامبران صريحاً مردم را به قسط دعوت كردند، چنان كه از شعيب نقل مى كند كه وى پس از دعوت به يكتاپرستى مسئله قسط را مطرح مى كرد چنان كه مى فرمايد:
(...يا قَومِ اعْبُدُوا اللّهَ ما لَكُمْ مِنْ إِله غَيْرُهُ قَدْ جائَتْكُمْ بَيِّنَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ

صفحه 53
فَأَوفُوا الكَيْلَ وَالمِيزانَ وَ لا تَبْخَسُوا النّاسَ أَشيائَهُمْ وَ لاتُفْسِدُوا فِى الأَرْضِ بَعْدَ إِصْلاحِها...).1
«اى مردم! خدا را پرستش كنيد براى شما جز او خدايى نيست دلايل روشن كننده اى به سوى شما آمده است، كيل و ترازو را كاملاً رعايت نماييد در مقام داد و ستد كم فروشى نكنيد و در روى زمين پس از برقرارى صلح فساد ننماييد».
قرآن اين حقيقت را در سوره هاى متعددى از زبان شعيب نقل مى كند و اين مضمون در سوره اعراف آيه 85، هود آيه هاى 84ـ 85، شعراء آيه هاى 181ـ 183، نقل شده است.
در اينجا بحث ديگرى است كه آيا مقصود از قسط همان قسط اقتصادى و عدالت در مسائل مربوط به حقوق مردم است، يا معنى وسيعى دارد كه به نوعى معادل و هم معنى با عدالت است اين خود بحث جداگانه اى است كه بايد در موضوع «عدل و قسط» در قرآن بررسى شود.
آنچه در اين جا مى توان گفت اين است كه تحقق قسط در جامعه در گرو سه عامل است:
1. يكى اين كه قانونى باشد كه مرزهاى قسط و ظلم را روشن سازد، تا در پرتو آن قانون، حق و عدل را از تجاوز و تعدى باز شناسند.
2. ديگرى مجرى عادل كه متن قانون را در جامعه پياده كند.
3. قاضى عادل و دادگر كه در جايگاه قضاوت، به قسط داورى كند. و در حقيقت پيامبران گاهى در مسند قضاوت و در قلمرو اجرا اختلاف موجود را رفع مى كردند، و گاهى با دستورات خود از اختلاف پيشگيرى مى نمودند، و

1 . اعراف/85.

صفحه 54
در آيات مربوط به قسط، هدف، پيشگيرى از اختلافات است.

انگيزه پنجم: تزكيه يا تعديل غرايز

برخلاف انديشه برخى از حكيمان كه شخصيت انسان را در تفكر و انديشه (نفس ناطقه) خلاصه مى سازند، نيمى از شخصيت انسان را غرايز و تمايلات فطرى او تشكيل مى دهد. از آنجا كه سر وكار حكيمان با ادراك و تفكر بوده از اين دريچه به او نگريسته و او را به عنوان موجود متفكر تعريف كرده اند، در حالى كه علماى اخلاق و كسانى كه با تزكيه انسان ها سر وكار دارند، بيشتر با غرايز و فطريات او در ارتباطند و به انسان از اين نظر كه توده اى از غرايز است مى نگرند، بنابر اين تعريف جامع اين است كه بگوييم: بخشى از شخصيت او را ادراك و بخشى ديگر را غرايز و تمايلات او تشكيل مى دهد.
در نهاد انسان توده اى ازغرايز و فطريات است كه كم و بيش با آنها آشنايى داريم. اگر ازمسئله خداجويى بگذريم، كه خود نيز از فطريات است، اصولاً ميل به فضايل و نيكى ها، و اجتناب از رذايل و ناپاكى ها براى انسان يك امر فطرى است. البته مسايل فطرى منحصر به اينها نيست. تمايلات جنسى، ميل به لذايذ، گرد آورى مال و ثروت، گرايش به منصب و مقام، هر يك در وجود انسان ريشه هاى تكوينى و طبيعى دارند، و ناديده گرفتن و تعطيل اين غرايز، حيات نوين انسانى را به خطر مى افكند، همچنان كه افراط در آنها به آزادى هوس تبديل مى شود، و آن نيز بسان تفريط، وجود انسان را تحديد مى كند از اين جهت بايد مسئله غرايز، به صورت صحيح تعديل و رهبرى شود و انسان نه به صورت راهب و تارك دنيا درآيد كه قيد هر نوع

صفحه 55
تمايلات مادى را بزند و نه به صورت هوسبازى باشد كه جز هوس رانى و اشباع تمايلات درونى هدف ديگرى ندارد.
وجود انسان بسان نهالى است كه بهره بردارى از آن به باغبان آگاه نياز دارد كه با برطرف كردن موانع، كمالات درونى او را آشكار سازد، تا ميوه هاى رنگارنگ بر شاخسار آن آويزان گردد يا بسان كوهسارى است كه در آن معادن گوناگون طبيعى نهفته است كه بدون رهبرى مهندسان مجرب و كار آزموده بهره بردارى از آن ممكن نيست.
اكنون بايد ديد اين گره، يعنى رهبرى غرايز به دست چه كسانى گشوده مى شود.
ناگفته پيدا است مربى بايد انسان شناسى كامل باشد تا از تمام خصوصيات درونى و ريزه كارى هاى غرايز و عواطف او مطلع گردد و ازلغزش و سهو و خطا مصون باشد، تا رهبرى او صورت كامل به خود بگيرد.
شرط ديگر اين است كه خود رهبر نمونه وكامل ازنظر تربيت باشد، زيرا صفات مربى بيش از هر چيز در نفوس افرادتحت تربيت مؤثر است، و مردم مى خواهند پيوسته به رنگ رهبران خود در آيند.
و اگر بخواهيم تربيت و رهبرى حالت كاملى به خود بگيرد، بايد ضمانت اجرايى نيز در مورد افرادتحت تربيت وجود داشته باشد، تا به خاطر آن ضمانت اجرا، دستورات مربى را در آشكار و نهان بكار بندند.
اين سه شرط فقط در رهبران آسمانى تحقق دارد، زيرا آنان در پرتو علم الهى انسان شناس كامل بوده و از تمام ريزه كارى هاى جسمى و روحى انسان آگاهند، و خود نيز نمونه كامل تربيت مى باشند و به آنچه كه مى گويند، عمل

صفحه 56
مى كنند. علاوه بر آن در اثر ايجاد اعتقاد به سراى ديگر كه افراد در آن به پاداش و كيفر اعمال خود مى رسند، برنامه تربيتى خود را تكميل مى كنند.
بنابراين يكى از اهداف پيامبران تعديل غرايز وتزكيه نفوس و آشنا كردن انسان به اخلاق سازنده مى باشد كه انحراف در آن مايه بدبختى فرد وجامعه مى شود.
در مسيحيت راهبان با دعوت به ترك لذايذ مايه بدبختى گروهى را فراهم مى آورند، و با دعوت به تجرد و ترك ازدواج درهاى ديگر مفاسد را به روى مردم مى گشايند. همچنين در ماديگرى اخلاقى جريان بر عكس است، جوانان در اثر ديدن فيلم هاى جنايى و رمان هاى محرك به صورت ديوى درمى آيند كه مى خواهند هر نوع رادع و مانع را از سر راه اشباع غرايز خود بردارند، اينجا است كه بايد گفت:در تربيت مردم به:
1. برنامه صحيح و جامع (دور از افراط و تفريط).
2. مربيان كاردان و دلسوز.
3. ضامن اجرايى نيرومندى، احتياج است.
و اين در مكتب انبياء كاملاًتحقق پذيرفته است.
آياتى كه در اين قسمت وارد شده برخى ناظر به وجود غرايز در وجود انسان، و برخى ديگر ناظر به لزوم رهبرى آن مى باشد. درباره بخش اوّل كافى است كه آيات زير را يادآور شويم:
(وَنَفْس وَما سَوّيها* فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَتَقْويها) .1
«سوگند به نفس انسان و خدايى كه او را آفريد، بدى ها و خوبى ها را به او الهام كرد».
(و اين همان است كه در كتاب هاى اخلاق به عنوان ميل به فضايل و

1 . شمس / 7 ـ 8 .

صفحه 57
نيكى ها، و انزجار از رذايل و بدى ها، بيان مى شود).
و در آيه ديگر مى فرمايد:
(وَهَدَيْناهُ النَّجْدَيْنِ) .1
«او را به حق و باطل هدايت كرديم».
ودر آيه سوم مى فرمايد:
(إِنّا خَلَقْنا الإِنْسان مِنْ نُطْفَة أَمْشاج نَبْتَلِيهِ فَجَعْلناهُ سَمِيعاً بَصيراً) .2
«انسان را از يك نطفه مخلوط آفريديم، او را آزمايش مى نماييم (و به همين جهت) او را شنوا و بينا آفريديم».
شايد مقصود از «نطفه مخلوط» همان خلاصه گرايش هاى خوب و بد باشد كه زمينه آن در نطفه انسان موجود است.
اين بخش از آيات وجود گرايش ها را در نهاد انسان تأييد مى كند، ولى بخشى از آيات ناظر به اين است كه انبيا براى رهبرى اين غرايز برانگيخته شده اند.
و در حقيقت مقصود از تزكيه، پاك و پاكيزه كردن درخت وجود انسان، از شاخه هاى كج و نامطلوب و يا تطهير سرزمين دل او از علف هاى هرزه و زيانبار است. و در آيات زيادى تزكيه يكى از اهداف پيامبران معرفى شده است چنان كه خدا به موسى (عليه السلام) دستور مى دهد كه به فرعون بگويد آيا مى خواهى راه تزكيه را پيش گيرى (فَقُلْ هَلْ لَكَ إِلى أَنْ تَزَكّى) .3

1 . بلد / 10.
2 . إنسان / 2.
3 . نازعات / 18 .

صفحه 58
در آيات متعددى يكى از اهداف بعثت پيامبر گرامى تزكيه و پاكيزه نمودن اخلاق مردم معرفى شده است چنان كه مى فرمايد:(وَيُزَكِّيهِمْ وَيُعَلِّمُهُمُ الكِتابَ وَالحِكْمَةَ) . اين جمله در آيات متعددى وارد شده است. البته در اين جا نكته اى1 است و آن اين كه آنجا كه خدا، اهداف بعثت پيامبر گرامى را مطرح نموده است تزكيه را بر تعليم و پرورش را بر آموزش مقدم داشته است ولى آنجا كه ابراهيم خليل از خداوند مى خواهد تا پيامبرى را براى مردم مكه و اطراف آن بفرستد، تعليم را بر تزكيه مقدم داشته است حال نكته اين تقدم وتأخر چيست؟ در آينده يادآور مى شويم.
البته اين هدف بزرگ گاهى با كلمه «تزكيه» بيان شده، و گاهى با كلمه «تقوى» و «توبه» بيان گرديده است بنابر اين آياتى كه در آن دعوت به تقوا و توبه از جانب انبيا نقل شده است همگى ناظر به همين انگيزه است كه بيان گرديد و همگى تأمين كننده «هدف اخلاقى» بعثت پيامبران مى باشند.2
و در برخى از آيات به ضامن اجراى يك چنين رهبرى اشاره شده آنجا كه مى فرمايد:
(رُسُلاً مُبَشِّرينَ وَ مُنْذِرينَ لِئَلاّ يَكُونَ لِلنّاسِ عَلى اللّهِ حُجَّةٌ بَعْدَالرُّسُلِ وَ كانَ اللّهُ عَزِيزاً حَكيماً) .3
«خداوند پيامبرانى را نويد دهنده و بيم دهنده براى هدايت مردم فرستاد، تا آنان در برابر خدا هيچ گونه عذرى نداشته باشند، خدا عزيز وحكيم است».

1 . بقره/129، 151; آل عمران/164 و جمعه/2.
2 . به آيات 108، 110، 124، 126، 177، 179، 184/شعراء; 74، 85، 86 اعراف; 61/هود; 46/ نمل و 36 /عنكبوت مراجعه شود.
3 . نساء/165.

صفحه 59
جمله (مُبَشِّرينَ وَمُنْذِرينَ) اشاره به پاداش ها و كيفرهايى است كه خداوند براى فرمانبرداران و متمردان مقرر فرموده است.
امير مؤمنان(عليه السلام) در خطبه اى به چنين ضمانت اجرا اشاره كرده و مى فرمايد:
«بَعَثَ رُسُلَهُ بِما خَصَّهُمْ بهِ مِنْ وَحْيِهِ، وَجَعَلَهُمْ حُجَّةً لَهُ عَلى خَلْقِهِ، لئَلاّ تَجِبَ الحُجَّةُ لَهُمْ بِتَرْكِ الإِعْذارِ إِلَيْهِمْ، فَدَعاهُمْ بِلِسانِ الصِّدْقِ إِلى سَبِيلِ الحَقِّ... فَيَكُونُ الثَّوابُ جَزاءً وَالعِقابُ بَواءً».1
«خداوند پيامبرانش را بر انگيخت، و وحى خود را به آنان اختصاص داد و آنها را براى مردم حجّت و راهنما قرار داد، تا مردم در برابرخدا عذرى نداشته باشند، همگان را به وسيله پيامبران با زبان راستى به راه حق دعوت كرد، تا ثواب، پاداش اعمال نيك و عذاب، كيفر كردار زشت باشد».
آن حضرت در خطبه اى ديگر اصول تعاليم انبيا را امر فطرى دانسته كه دست آفرينش در نهاد انسان به وديعت گذارده است، و مسئوليت انبيا اين است كه به بارور ساختن اين نوع گرايشهاى فطرى، بپردازند گويى پيامبران يادآورانند نه نوآوران، و آنچه را كه آورده اند قبلاً خود انسان در مكتب فطرت آموخته است ولى اين گوهرهاى گرانبهاى فطرى نياز به مهندسانى دارد كه به استخراج آنها بپردازند آنجا كه مى فرمايد:
«واصْطَفى سُبْحانَهُ مِنْ وُلْدِهِ أَنْبِياءَ أَخَذَ عَلى الوَحْى مِيثاقَهُمْ، وعَلى تَبْليغِالرِّسالَةِ أَمانَتَهُم... فَبَعثَ فِيهِمْ رُسُلَهُ، وَ واتَرَ إِلَيْهِمْ أَنْبِياءَهُ، لِيَسْتَأدُوهُمْ

1 . نهج البلاغه،فيض الإسلام، خطبه 144.

صفحه 60
مِيثاقَ فِطْرَتِهِ، وَيُذَكِّرُوهُمْ مَنْسِىَّ نِعْمَتِهِ، وَيَحْتَجّوا عَلَيْهِمْ بِالتَّبْليغِ، وَيُثيرُوا لَهُمْ دَفائِنَ العُقُولِ».1
«آنگاه در ميان فرزندان آدم، پيامبرانى برگزيد، و ازآنان براى رساندن وحى و تبليغ پيام هاى خدا، پيمان گرفت... آنان را فرستاد تا آن پيمان فطرى را مطالبه نمايند، ونعمت فراموش شده را يادآورى كنند، و از طريق تبليغ، حجّت را بر آنان تمام كنند، و گوهرهاى خرد را كه در فطرت آنان پنهان شده است استخراج نمايند».
تا اينجا بيان اين انگيزه به پايان رسيد و در حقيقت اين انگيزه مركب از دو مقدمه است:
1. وجود انسان توده اى از غرايز و تمايلات فطرى است.
2. بهره بردارى صحيح از اين غرايز، به صورت دور از افراط و تفريط، نياز به رهبرى دارد.
پس تكامل بشر در زندگى نياز به رهبرى دارد كه فطريات او را هدايت كند.
و اگر مقدمه اى به اين نتيجه اضافه كنيم و آن اين كه رهبرى غرايز در گرو شرايطى در رهبر است كه جز در پيامبران، در انسان هاى ديگر به اين صورت كامل نيست، نتيجه اين مى شود كه خدا براى رساندن بشر به كمال اخلاقى ممكن، بايد پيامبرانى را اعزام كند تا از طريق «تعديل غرايز» اين هدف را تحقق بخشند.
تا اينجا از طرق گوناگون كه همگى از كتاب الهى و در درجه بعد از

1 . نهج البلاغه، خطبه 1.

صفحه 61
احاديث اسلامى الهام گرفتيم لزوم بعثت پيامبران ثابت گرديد و آن اين كه مقتضاى مشيت حكيمانه الهى اين است كه بشر را به حال خودوانگذارد، و آموزگارانى براى او بفرستد، ولى مى توان گفت اين طرق پنجگانه به تحكيم سه اصل و يا تبيين آنها باز مى گردد و آن اين كه پيامبران براى اصلاح سه امر مهم در ميان بشر برگزيده شده اند و آن سه اصل عبارتند از:
1. اصلاح عقيدتى وانديشه هاى مربوط به مبدأ و معاد (طريق اول).
2. اصلاح اجتماعى يعنى حفظ نوع انسانى در پرتو تشريع قوانين عادلانه همراه با داوران عادل و مجريان لايق و شايسته (طريق هاى دوم، سوم و چهارم).
3. اصلاح اخلاقى و رهبرى و تعديل غرايز و تمايلات باطنى (طريقپنجم).
تا اين جا با انگيزه هاى پنجگانه بعثت و اصول سه گانه آن آشنا شديم وبراى تكميل بحث ناچاريم به مطلبى كه آن نيز به گونه اى از انگيزه هاى بعثت است ولى در حقيقت زير بناى سه اصل مزبور مى باشد، اشاره كنيم.

انگيزه ششم: تعليم كتاب و آموزش حكمت

در بخشى از آيات، هدف از بعثت پيامبران، آموزش كتاب آسمانى و حكمت معرفى شده است البته مقصود از كتاب، كتاب هر پيامبرى است كه با آن مبعوث شده است مانند «صحف» نسبت به نوح و ابراهيم، و «تورات وانجيل» نسبت به كليم و مسيح، و «قرآن» نسبت به پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم).
مقصود از حكمت، آن دستورات حكيمانه است كه ضامن سعادت انسان در دوجهان مى باشد، نه خصوص حكمت مرادف با فلسفه نظرى(در اصطلاح اهل معقول).

صفحه 62
به گواه اين كه قرآن پس از يادآورى يك رشته اصول و معارف1 در ابعاد عقيدتى واجتماعى و اخلاقى چنين مى فرمايد:
(ذلِكَ ممّا أَوحى إِلَيْكَ رَبُّكَ مِنَ الحِكْمَة...).2
«اين اصول محكم و متقنى است كه خدا به تو وحى نموده است».
در اين صورت بايد گفت : يكى از انگيزه هاى پيامبران به شهادت اين آيات، تعليم كتاب و حكمت است چه آيه اى روشن تر از اين كه ابراهيم در دعاى خود مى گويد:
(رَبَّنا وَابْعَث فِيهِمْ رَسُولاً مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِكَ وَيُعَلِّمُهُم الكِتابَ وَالحِكْمَة...) .3
«خدايا در ميان آنان پيامبرى از خودشان برانگيز تا آيات تو را براى آنان تلاوت كنند، و كتاب و حكمت را به آنان بياموزند و آنان را پاكيزه نمايند حقا كه تو عزيز (توانا) وحكيم هستى».
گاهى اين حقيقت به تعبير ديگر بيان شده است چنان كه مى فرمايد:
(وَما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُول إِلاّبِلِسانِ قَومِهِ لِيُبَيِّنَ لَهُمْ...).4
«ما هيچ پيامبرى را نفرستاديم مگر به زبان قوم خود تا (دستورات الهى را) براى آنان بيان كند».
در آيه ديگر مى فرمايد:
(...وَ أَنْزَلْنا إِلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنّاسِ ما نُزِّلَ إِلَيْهِمْ وَلَعلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ) .5
«قرآن را بر تو فرو فرستاديم تا براى مردم آنچه را كه براى آنان فرو فرستاده شده است بيان كنى و شايد آنها بينديشند».

1 . به سوره اسراء، آيه هاى 22 تا 39 مراجعه شود.
2 . اسراء/39.
3 . بقره/129.
4 . ابراهيم /4.
5 . نحل/44.

صفحه 63
و از اين كه مى فرمايد:
(لِتُبَيِّنَ لِلنّاسِ) مى توان حدس زد كه وظيفه پيامبر نه تنها تلاوت قرآن بود، بلكه بايد مفاهيم بلند و عالى قرآن را براى آنان روشن نمايد.
در اين جا بايد نكته اى را يادآورى نمودو آن اين كه درست است كه تعليم كتاب وحكمت از انگيزه هاى بعثت پيامبران است، ولى اين انگيزه مقدمه و پايه سه انگيزه پيشين است كه به صورت اصول سه گانه مطرح گرديد; زيرا تا تعليم الهى از طريق كتاب و حكمت نباشد، نه اصلاحات عقيدتى صورت مى پذيرد، و نه اصلاحات اجتماعى و اخلاقى، بنابر اين آموزش كتاب و حكمت قاعده مخروطى است كه هرم آن را اصول سه گانه تشكيل مى دهد ، و قبلاً نيز آيات مربوط به تعليم را در بخش تزكيه و پاك كردن روح انسان از گرايش هاى زشت يادآور شديم.
در اين جا پاسخ سؤالى را كه در گذشته مطرح كرديم يادآور مى شويم و آن اين كه در گفتار ابراهيم كه از خداوند درخواست مى كند كه براى تهامه و حجاز پيامبرى را برانگيزد، و در اين درخواست تعليم كتاب را بر تزكيه نفوس مقدّم مى دارد چنان كه مى فرمايد:
(وَيُعَلِّمُهُمُ الكِتابَ وَالحِكْمَةَ وَيُزَكِّيهِمْ)ولى در سه آيه ديگر كه خداوند خود هدف از بعثت پيامبر اسلام را مطرح كرده است تزكيه را بر تعليم مقدم داشته است.1

1 . به سوره هاى بقره / 151 ; آل عمران / 164 ; جمعه / 2 رجوع شود. خلاصه آنجا كه وظيفه پيامبران را بيان مى كند، «تعليم» را بر «تزكيه» مقدم مى دارد مانند آيه 129 بقره، و آنجا كه هدف از بعثت را مطرح مى كند، «تزكيه» را جلو مى اندازد مانند آيه هاى 151 بقره، 164 آل عمران و 2 جمعه.

صفحه 64
با توجه به آنچه يادآور شديم كه تعليم كتاب و حكمت زمينه اصلاحات عقيدتى و اجتماعى و اخلاقى است وجه تقديم تعليم بر تزكيه در گفتار ابراهيم روشن مى شود زيرا تا تعليم كتاب و حكمت صورت نگيرد و به اصطلاح بشر با برنامه الهى آشنا نگردد چگونه مى تواند حالت تزكيه پيدا كند، زيرا تزكيه و طهارت نفس، معلول عمل به دستورات الهى است كه در كتاب و حكمت وارد شده است ولى از آنجا كه تعليم كتاب و آموزش حكمت نسبت به اهداف والاى بعثت جنبه مقدّمى و ابزارى دارد، گويى در حقيقت بعثت پيامبران و نزول حكمت براى تحقق بخشيدن به آن اهداف سه گانه است كه يكى از آنها اصلاح اخلاقى مى باشد، در آياتى كه خدا از جانب خود مسئله را مطرح مى كند به خاطر اهميّت هدف، آن را بر مقدّمه، مقدّم داشته و فرموده است:
(هُوَ الَّذِى بَعَثَ فِى الأُمِّييِّنَ رَسُولاً مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِهِ وَيُزَكِّيهِمْ وَيُعَلِّمُهُمُ الكِتابَ وَالحِكْمَةَ وَإِنْ كانُوا مِنْ قَبْلُ لَفِى ضَلال مُبين).
«1او است كه در ميان افراد درس نخوانده پيامبرى را از خودشان برانگيخت، تا آيات خدا را تلاوت كند و آنانرا (از رذايل اخلاقى) پاكيزه گرداند و كتاب و حكمت را به آنان بياموزد هر چند قبلاً در گمراهى آشكار بودند».
خلاصه، تقديم و تأخير در هر مورد به خاطر نكته اى است كه بيان گرديد.

انگيزه هفتم: اتمام حجّت بر بندگان

از برخى از آيات استفاده مى شود كه هدف از بعثت پيامبران اتمام حجت

1 . جمعه/2.

صفحه 65
بر بندگان است آنجا كه مى فرمايد:
(رُسُلاً مُبَشِّرينَ وَمُنْذِرينَ لِئَلاّيَكُونَ لِلنّاسِ عَلى اللّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُلِ وَ كانَ اللّهُ عَزيزاً حَكيماً) .1
«پيامبرانى نويد دهنده، و بيم دهنده بر انگيخت، تا مردم پس از آمدن پيامبران بر خدا حجّت و دليلى نداشته باشند و خدا قدرتمند و حكيم است».
وباز مى فرمايد:
(يا أَهْلَ الكِتابِ قَدْجاءَكُمْ رَسُولُنا يُبَيِّنُ لَكُمْ عَلى فَتْرَة مِنَ الرُّسُلِ أَنْ تَقُولُوا ما جاءَنا مِنْ بَشِيروَلا نَذير فَقَدْ جاءَكُمْ بَشِيرٌ وَنَذِيرٌواللّهُ على كُلّ شَىء قَدِيرٌ) .2
«اى اهل كتاب رسول ما پس از انقطاع بعثت در يك دوره، به سوى شما آمد، و دستورات ما را براى شما بيان مى كند، تا اين كه نگوييد براى ما نويد دهنده و بيم دهنده اى نيامده است، اين رسولى است كه به سوى شما آمده، بشارت و بيم مى دهد و خدا بر همه چيز توانا است».
درباره توضيح اين انگيزه بايد گفت خداوند بزرگ يك ميثاق فطرى از انسان گرفته است كه جز او كسى را نپرستد و به اين حقيقت در اين آيه تصريح مى كند چنان كه مى فرمايد:
(أَلَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يا بَنِى آدَمَ أَلاّ تَعْبُدُوا الشَّيْطانَ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ* وَأَنِ اعْبُدُونِى هذا صِراطٌ مُسْتَقيمٌ) .3
«اى فرزندان آدم آيا خدا از شما پيمان نگرفت كه شيطان را نپرستيد، او براى شما دشمن آشكار است؟ و مرا بپرستيد، كه اين راه مستقيم است».4

1 . نساء/165.
2 . مائده/19.
3 . يس/60ـ61
4 . به آياتى كه در آن توحيد و يكتاپرستى به صورت يك امر فطرى قلمداد گرديده است رجوع شود از آن جمله آيه 172 اعراف و آيه 30 روم است.

صفحه 66
همچنين خدا از طريق فطرت كارهاى خير و شر را به انسان آموخته است و هر انسانى در درون خود گرايش به كارهاى خير ودورى از كارهاى زشت و ناهموار را آموخته است چنان كه مى فرمايد:
(وَهَدَيْناهُ النَّجْدَينِ) .1
«او را به خير و شر هدايت كرديم».
وباز مى فرمايد:
(فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَتَقْويها) .2
«زشتى ها و خوبى ها را به (نفس انسان) الهام نموديم».
وباز مى فرمايد:
(إِنّا هَدَيْناهُ السَّبيلَ إِمّا شاكِراً وَإِمّا كَفُوراً).3
«ما او را به راه (راست) هدايت كرديم يا شاكر و سپاسگزار است و يا ناسپاس كفر ورز».
ولى اين گرايش هاى درونى غالباً محكوم گرايش هاى تعديل نيافته و رهبرى نشده غرايز و تمايلات درونى است كه نمى تواند در زندگى چراغى روشن و فروزان در مسير غبار آلود غرايز باشد، از اين جهت يك چنين حجت، به خاطر كم فروغى، ملاك سؤال وحساب و كيفر نمى باشد، ـ لذا ـ بايد حجت نيرومند ديگرى به حمايت از اين حجت باطنى برخيزدتا هر نوع باب عذر و پوزش را به روى بشر ببندد اين همان بعثت پيامبران گرامى است كه حجت را بر

1 . بلد/10.
2 . شمس/8.
3 . انسان/3.

صفحه 67
بندگان كامل نموده، و درهاى هر نوع عذر و پوزش را مى بندد و به اين حقيقت علاوه بر آيات گذشته در برخى از آيات ديگر نيز اشاره شده است.
(وَلَوْ أَنّا أَهْلَكْناهُمْ بِعَذاب مِنْ قَبْلِهِ لَقالُوا رَبَّنا لَوْلا أَرْسَلْتَ إِلَيْنا رَسُولاً فَنَتَّبِعَ آياتِكَ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَذِلَّ وَنَخْزى) .1
«هرگاه ما آنان را قبل از اعزام پيامبران نابود مى كرديم، مى گفتند چرا به سوى ما رسولى نفرستادى تا پيش از آن كه ذليل و خوار شويم از آيات تو پيروى كنيم».
وباز مى فرمايد:
(...وَما كُنّا مُعَذِّبينَ حَتّّى نَبْعَثَ رَسُولاً).2
«شأن ما نيست كه افراد را پيش از آن كه پيامبرى بفرستيم، عذاب كنيم».
و به همين مضمون است آيات 47 و59 سوره قصص.
بنابر اين مشيت حكيمانه وعادلانه الهى ايجاب مى كند كه براى تحكيم رهبرى هاى فطرت و خرد كه چراغ هاى فروزان درونى هستند، پيامبرانى به عنوان حجّت هاى خارجى اعزام كند تا در پرتو هدايت اين دو، بشر راه مستقيم را بپيمايد.
امير مؤمنان (عليه السلام) درباره اين نوع انگيزه بعثت چنين مى فرمايد:
«بَعَثَ رُسُلَهُ بِما خَصَّهُمْ بِهِ مِنْ وَحْيِهِ، وَجَعَلَهُمْ حُجَّةً لَهُ عَلى خَلْقِهِ، لِئَلاّ تَجِبَ الحُجَّةُ لَهُمْ بِتَرْكِ الإِعْذارِ إِلَيْهِمْ».3

1 . طه/134.
2 . اسراء/15.
3 . نهج البلاغه،فيض الإسلام، خطبه 144.

صفحه 68
«خداوند رسولان خود را با وحى به سوى آنان برانگيخت و آنان را حجّت خود بر بندگان قرار داد تا به خاطر نبستن باب عذر بر آنان حجّت به سود آنان تمام نگردد».
و در باره آدم پس از هبوط به زمين چنين مى فرمايد:
«فَأَهْبَطَهُ بَعْدَ التَّوبَةِ لِيَعْمُرَ أَرْضَهُ بِنَسْلِهِ، ولِيُقِيمَ الحُجَّةَ بِهِ على عِبادِهِ، وَلَمْ يُخْلِهِمْ بَعْدَ أَنْ قَبَضَهُ مِمّا يُؤَكِّدُ عَلَيْهِمْ حُجَّةَ رُبُوبيَّتِهِ».1
«او را پس از توبه به روى زمين فرود آورد، تا خدا زمين را با فرزندان آدم آباد سازد، و حجت را به وسيله او بر بندگانش تمام كند، و پس از قبض روح او بندگان خود را از آنچه ربوبيت او را تحكيم مى كند، رها نكرد».
در پايان يادآور مى شويم : در بعثت برخى از پيامبران يك رشته نتايج و پيامدهايى وجود داشته كه نمى توان آنها را از انگيزه هاى كلى بعثت شمرد مثلاً يكى از علل بعثت كليم (عليه السلام) اين بود كه بنى اسرائيل را از دست فرعون نجات بخشد. البته اين مطلب هر چند هدف و غايت رسالت او بود امّا نمى توان آن را انگيزه كلّى شمرد. مسلماً هر پيامبرى كه در محيط خاصى مبعوث مى گرديد، يك نوع دگرگونى هايى در آنجا ايجاد مى كرد، و ايجاد عدل و قسط اجتماعى،يا تهذيب اخلاق و نفوس افراد بدون درگيرى با ستمگرانى همانند فرعون امكان پذير نبوده است، بنابر اين نجات جامعه از ستمگران هدفى جدا از اهداف ياد شده نمى باشد.
يا درباره پيامبر گرامى مى خوانيم: يكى از كارهاى او تحليل طيبات و تحريم خبائث و برداشتن بارهايى بود كه بر دوش اهل كتاب سنگينى مى كرد و

1 . نهج البلاغه، فيض الإسلام،خطبه 90.

صفحه 69
نيز احكام شاق و دشوارى كه در شريعت آنان وجود داشت يا احبار يهود در طول زمان، بدعت گذارى كرده بودند به وسيله شريعت خاتم برداشته شد چنان كه مى فرمايد:
(...يُحِلُّ لَهُمُ الطَّيِّباتِ وَيُحَرِّمُ عَلَيْهِمُ الخَبائِثَ وَيَضَعُ عَنْهُمْ إِصْرَهُمْ وَالأَغْلالَ الّتى كانَتْ عَلَيْهِمْ...) .1
«اشياى پاكيزه را براى آنان حلال و ناپاكى ها را حرام مى كند، و بارهاى سنگين و غل و زنجيرهايى كه بر گردن آنان بود، بر مى دارد».
البته مقصود از اين بار سنگين و يا غل و زنجير، احكام شاق و تعهدات سنگينى بود كه بسان غل به گردن داشتند، و شريعت سهله و سمحه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) همه را برداشت.
ونيز در باره عيسى مى خوانيم كه خطاب به بنى اسرائيل فرمود:
(وَلأُحِلَّ لَكُمْ بَعْضَ الَّذِى حُرِّمَ عَلَيْكُمْ...).2
«برخى از حرام ها را براى شما حلال كنم».
بنابر اين نمى توان اين نوع آيات را در رديف انگيزه هاى كلى بعثت پيامبران شمرد، و همچنين گروهى از آيات كه متن آيين پيامبران را متذكر است مانند آيات مربوط به پيروى از خدا و مبارزه با طاغوت3 و دورى از شيطان4 كه همگى بيانگر خصوصيات آيين پيامبران است ونبايد آنها را جزء انگيزه ها شمرد و همچنين آياتى كه از نتيجه پيروى از پيامبران سخن مى گويد و اين كه پيروى از

1 . اعراف/157.
2 . آل عمران/50.
3 . نساء / 60، نحل 36.
4 . نور/21، فاطر/6، زخرف/62.

صفحه 70
آنان مايه حيات جاودانه است چنان كه مى فرمايد:
(يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اسْتَجِيبُوا للّهِ وَلِلرَّسُولِ إِذا دَعاكُمْ لِما يُحْييكُمْ) .1
«اى افراد با ايمان دعوت خدا و رسول او را آنگاه كه شما را به چيزى كه مايه حيات شما است دعوت نمايند پذيرا شويد».
ناگفته پيدا است در پيروى از دعوت پيامبران دل و جان به نور ايمان زنده شده هم چنان كه در كفر و پيروى از هوا و هوس و شيطان مرگ دل فرا مى رسد. اين نوع آيات مربوط به خصوصيات شريعت است نه انگيزه ها و ما با توجه به اين آيات، آنها را در رديف انگيزه هاى بعثت به شمار نياورديم.

1 . انفال/24.

صفحه 71

3

آيا لزوم بعثت پيامبران

به داورى عقل است يا شرع؟

آيات موضوع

1.(أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناكُمْ عَبَثاً وَأَنَّكُمْ إِلَيْنا لاتُرْجَعُونَ) (مؤمنون/115).
2.(أَيَحْسَبُ الإِنْسانُ أَنْ يُتْرَكَ سُدىً)(قيامت/36).
3.(وَما خَلَقْنَا السَّماءَ وَالأَرْضَ وَما بَيْنَهُما باطِلاً ذلِكَ ظَنُّ الَّذِينَ كَفَرُوا فَوَيْلٌ لِلَّذِينَ كَفَرُوا مِنَ النّارِ) (ص/27).
4.(إِنَّ عَلَيْنا لَلْهُدى)(ليل/12).

ترجمه آيات

1.«آيا مى پنداريد كه ما شما را بيهوده آفريديم و به سوى ما باز نمى گرديد؟».
2.«آيا انسان مى پندارد كه ما او را مهمل خواهيم گذاشت».
3.«ما هرگز آسمان ها و زمين را بى هدف نيافريده ايم اين گمان كسانى است كه خدا را نشناخته اند و به او كفر ورزيده اند. واى بر كافران از

صفحه 72
آتش دوزخ».
4.«هدايت نمودن (انسان ها و ديگر موجودات به سوى اهدافى كه از آفرينش آنها منظور است) بر ما لازم است».

بررسى و تفسير آيات

با دلايل متكلمان وحكيمان در باره لزوم بعثت آشنا شديم و روشن شد كه هر يك، از راهى بر لزوم اعزام پيامبران استدلال نموده اند، و در بررسى آيات قرآن به اين نتيجه رسيديم كه قرآن از طرق سه گانه، بر لزوم بعثت پيامبران استدلال مى كند، و آن اين كه اصلاح عقيدتى و اجتماعى و اخلاقى بشر در گرو بعثت پيامبران است كه انسان ها را در قلمروهاى سه گانه رهبرى كنند، و در غير اين صورت بت پرستى و بى دينى جايگزين خداپرستى شده، و اجتماع بر اثر يك رشته قوانين غير صحيح و دور از فطرت اجتماع، به لب پرتگاه كشيده مى شود و سرانجام اخلاق انسانى، مبدل به يك اخلاق مادى مى شود، و توضيح هر يك ازاين ديدگاه هاى سه گانه در فصل قبل بيان گرديد.
اكنون مسئله اى را مطرح مى كنيم كه در كتاب هاى كلامى ريشه ديرينه دارد و آن اين كه آيا اين كه مى گوييم: بايد پيامبرانى از جانب خدا مبعوث گردند، گوينده اين بايد كيست، آيا عقل و خرد است يا اين كه عقل در اين مسئله حق داورى ندارد؟ و تنها شرع است كه به عنوان حاكم مالك، بر چنين لزومى داورى مى كند؟
ما در اين بحث نياز به گسترده گويى نداريم زيرا دلايل لزوم بعثت، چه

صفحه 73
دلايل متكلمان و حكيمان وچه دلايل قرآنى، همگى گواهى مى دهند كه گوينده اين بايد، عقل و خرد است و او با توجه به صفاتى كه در خدا جمع است، و اين كه آفريدگار يكتا، حكيم و منزه از هر نوع لغو عبث مى باشد، با توجه به اين صفات، وجوب و بايدى را كه مناسب با مقام ربوبى است كشف مى كند، و مى گويد: با توجه به اين كه خدا حكيم است، و كار لغو انجام نمى دهد، بايد براى جلوگيرى از لغو بودن خلقت و هدر رفتن استعدادها وتوان ها، آموزگارانى از جانب خود ارسال نمايد، تا بشر را به اهداف خلقت آشنا سازد و به هرج و مرج در قلمرو معارف و زندگى اجتماعى و بهره گيرى از غرايز پايان بخشند.
در اين جا متكلمان اشعرى آگاهانه و احياناً ناآگاهانه تصور مى كنند كه يك چنين «بايدها» و«نبايدها» در مورد خدا يك نوع حكومت و تعيين تكليف بر خدا است، گويى بشر ناچيز براى خدا تكليف تعيين مى كند، ولى كراراً اين نكته را در بحث هاى معارف خود يادآور شده ايم كه اين بايدها ونبايدها حكم حاكمانه نيست، بلكه استكشاف يك واقعيت با توجه به مبادى و صفاتى كه در خدا وجود دارند مى باشد، يعنى يك نوع ملازمه ميان حكيم بودن، وبازدارى بشر از هدر رفتن استعدادها و توان ها از طريق اعزام انبيا، وجود دارد، و خرد اين ملازمه را با توجه به تصور موضوع ومحمول كشف مى كند عيناً مانند ملازمه اى كه ميان زوجيت و انقسام به متساويين در مورد اعداد استكشاف مى نمايد حتى مى توان تمام قواعد عقلى در زمينه معارف و علوم را به صورت «بايد» مطرح كرد، مثلاً گفت: سه زاويه مثلث بايد با دو زاويه قائمه مساوى باشد،و اين بايد، يك نوع استكشاف حكم است نه حكم حاكمانه.

صفحه 74
سعد الدين تفتازانى در شرح مقاصد پس از نقل دلايل وجوب عقلى بعثت از معتزله و فلاسفه، يادآور مى شود كه خلاصه گفتار آنان اين است كه اصلاح حال بشر در دنيا و آخرت فقط با بعثت پيامبران تحقق مى يابد، آنگاه مى گويد از نظر معتزله يك چنين بعثت لازم و مقتضاى قاعده «لطف» است و همچنين از نظر فلاسفه نيز لازم است چون يك خير گسترده اى است كه ترك آن مخالف حكمت خدا است آنگاه يادآور مى شود برخى از متكلمان ماوراء النهر به اين برهان گرايش نشان داده اند.1
سپس اضافه مى كند پذيرش اين براهين جز احياى مكتب اعتزال، چيزى نيست زيرا مقصود معتزله از اين كه مى گويند بعثت پيامبران بر خدا لازم است، اين است كه ترك آن اخلال به حكمت مى باشد آنگاه به خاطر اين كه نسبت به مكتب اشعرى وفادار باشد، مى گويد: بعثت پيامبران كارى زيبا است ولى ترك آن قبيح نيست.2
ناگفته پيداست پيش داورى، سعد الدين را بر داورى اخير برانگيخته است و اگر او ريسمان تقليد از مكتب اشعرى را از گردن خود مى گشود در اين جا تسليم منطق عدليه شده، وجوب بعثت را به صورت يك وجوب عقلى تلقى مى كرد، ولى از اين كه مبادا مكتب اعتزال بار ديگر ترويج شود به حق ارزش نداده و مكتب را بر حقيقت مقدم داشته است.

1 . مقصود متكلمان پيرو مكتب ابو منصور ماتريدى است كه در سال (330) در گذشته است و مكتب وى به مكتب معتزله از مكتب «اشعرى» نزديك تر است و گروهى از اهل سنت پيرو اين مكتب كلامى مى باشند.
2 . شرح مقاصد، ج 2، ث 173 ـ 174 .

صفحه 75
چه انسانى مى تواند اين مسئله را منكر شود كه خدا بشر را براى غايت و هدفى آفريده است كه به خود بشر بازگشت مى كند، و اين هدف است كه فعل خدا را از بيهودگى مصون مى دارد و شكى نيست كه بشر بدون هدايت رسولان الهى، به آن هدف نمى رسد، در اين جا خرد با توجه به اين اصول، مى گويد، قطعاً خدا پيامبرانى را بر مى انگيزد، و اين حكم قطعى و روشن را با كلمه «بايد» تعبير مى كند.
قرآن گاهى انسان ها را به حكم خرد ارشاد كرده و مى فرمايد:
(أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناكُمْ عَبَثاً وَأَنَّكُمْ إِلَيْنا لا تُرْجَعُونَ).1
«آيا مى پنداريد كه ما شما را بيهوده آفريديم و به سوى ما باز نمى گرديد؟».
و باز مى فرمايد:
(أَيَحْسَبُ الإِنْسانُ أَنْ يُتْرَكَ سُدىً) .2
«آيا انسان مى پندارد كه ما او را مهمل خواهيم گذاشت»
و روشن تر از اين دو آيه ديگرى است كه مى فرمايد:
(وَما خَلَقْنَا السَّماءَ وَالأَرْضَ وَما بَيْنَهُما باطِلاً ذلِكَ ظَنُّ الَّذِينَ كَفَرُوا فَوَيْلٌ لِلَّذِينَ كَفَرُوا مِنَ النّارِ) .3
«ما هرگز آسمان ها و زمين را بى هدف نيافريده ايم اين گمان كسانى است كه خدا را نشناخته اند و به او كفر ورزيده اند. واى بر كافران از آتش دوزخ».

1 . مؤمنون / 115.
2 . قيامت / 36 .
3 . ص / 27 .

صفحه 76
از اين آيات و نظاير آنها به روشنى استفاده مى شود كه قرآن به داورى هاى خرد ارزش نهاده و بايدهاى آن را محترم وتعيين كننده دانسته است و امّا اين كه به كار بردن تعبير «بايد» و «وجوب» در باره خدا تعبيرى شايسته و درخور مقام غير متناهى خداوندى نيست، پاسخ اين است كه در قرآن كريم اين گونه تعبيرها به كار رفته است و شكى نيست كه «ادب قرآن» برترين ادب گفتار درباره خداوند است.
چنان كه مى فرمايد:
(إِنَّ عَلَيْنا لَلْهُدى) .1
«هدايت نمودن (انسان ها و ديگر موجودات به سوى اهدافى كه از آفرينش آنها منظور است) بر ما لازم است».

1 . ليل/12.

صفحه 77

4

واژه هاى قرآنى نبوت

(بخش نخست)

1. واژه نبوت.
2. واژه رسالت.
3. واژه بعثت.
آيات موضوع
الف. نمونه هايى ازآيات مربوط به واژه نبوت:
1. (قُلْ هُوََ نَبَوءٌ عَظيمٌ)(ص/67).
2. (وَاتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ نُوح...)(يونس/71).
3. (أَلَمْ يَأْتِهِمْ نَبَأُ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِهِمْ...)(توبه/70).
4. (نَحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ نَبَأَهُمْ بِالحَقِّ...)(كهف/13).

صفحه 78
5. (وَاتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ ابْنَىْ آدَمَ بِالحَقِّ...)(مائده/27).
6. (وَهَلْ أَتاك نَبَوءٌ الخَصْمِ إِذْ تَسَوَّرُوا المِحْرابَ)(ص/21).
7.(قالَ هذا فِراقُ بَيْنِى وَبَيْنِكَ سَأُنَبِّئُكَ بِتَأْوِيلِ ما لَمْ تَسْتَطِعْ عَلَيْهِ صَبْراً) (كهف/78).
8. (قالَ لا يَأْتِيكُما طَعامٌ تُرْزَقانِهِ إِلاّ نَبَّأْتُكُما بِتَأْوِيلِهِ...)(يوسف/37).
9. ( قالَ يا آدَمُ أَنْبِئْهُمْ بِأَسمائِهِمْ...)(بقره/33).
10. (... إِلَى اللّهِ مَرْجِعُكُمْ جَمِيعاً فَيُنَبِّئُكُمْ بِما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ) (مائده/105).
11. (...وَأُنَبِّئُكُمْ بِما تَأْكُلُونَ وَما تَدَّخِرُونَ فِى بُيُوتِكُمْ...)
(آل عمران/49).

ترجمه آيات

1.«بگو: اين همان خبر بزرگ است».
2.«داستان نوح را براى آنها بخوان».
3.«آيا خبر پيشينيانى چون قوم نوح و... به آنان نرسيد».
4. «ما داستان آنان را به راستى و درستى برايت بازگو مى كنيم».
5. «داستان دو پسر آدم را طبق واقع براى آنان بخوان».
6.«آيا خبر مدّعيانى كه از ديوار محراب بالا مى رفتند به تو رسيده است؟».
7. «گفت: اكنون زمان جدايى من و توست و تو را ازحقيقت چيزى كه نتوانستى در برابرش صبر كنى آگاه مى كنم».

صفحه 79
8. «گفت: من پيش از آمدن غذا و تناول آن شما را از تعبير خوابتان آگاه مى سازم».
9.«خداوند فرمود: اى آدم فرشتگان را به اسامى اينها آگاه كن».
10.«بازگشت همه شما به سوى خداست و شما را از كردارتان آگاه مى سازد».
11.«و از آنچه مى خوريد و در خانه هاى تان ذخيره مى كنيد خبر مى دهم».

ب. نمونه هايى از آيات مربوط به واژه رسالت:

1. (...فَمِنْهُمْ مَنْ أَرْسَلْنا عَلَيْهِ حاصِباً...)(عنكبوت/40).
2. (يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ... )(مائده/67).
3. (الَّذِينَ يُبَلِّغُونَ رِسالاتِ اللّهِ وَيَخْشَونَهُ...)(احزاب/39).
4.(قالَ إِنَّما أَنَا رَسُولُ رَبِّكِ لأَهَبَ لَكِ غُلاماً زَكِيّاً) (مريم/19).
5. (وَاضْرِبْ لَهُمْ مَثَلاً أَصحابَ الْقَرْيَةِ إِذْ جاءَها المُرْسَلُونَ) (يس/13).
6. (...فَلَمّا جاءَهُ الرَّسُولُ قالَ ارْجِعْ إِلى رَبِّكَ فَسْئَلْهُ ما بالُ النِّسْوَةِ اللاّتِى قَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ...)(يوسف/50).
7. (وَإِنِّى مُرْسِلَةٌ إِلَيْهِمْ بِهَدِيَّة فَناظِرَةٌ بِمَ يَرْجِعُ المُرْسَلُونَ) (نمل/35).
8. (...إِنَّ رُسُلَنا يَكْتُبُونَ ما تَمْكُرُونَ)(يونس/21).

صفحه 80

ترجمه آيات

1.«براى نابودى برخى طوفان و براى برخى ديگر صيحه آسمانى فرستاديم».
2.«اى پيامبر آنچه كه به تو از جانب پروردگارت فرود آمده است، برسان و اگر انجام ندهى رسالت خود را انجام نداده اى».
3.«كسانى كه پيام هايى از جانب خدا گرفته اند و مى رسانند و از او مى ترسند...».
4.«فرشته به مريم گفت: من مأمور پروردگار تو هستم تا به تو فرزند پاكيزه اى را ببخشم».
5.«براى آنان سرگذشت ساكنان قريه را توصيف كن آنگاه كه به سوى آنان فرستادگانى آمدند».
6.«وقتى نماينده ملك براى ديدار يوسف به زندان آمد تا او را آزاد كند و نزد ملك ببرد يوسف گفت نزد صاحب خود برو و از او بپرس چه شده كه آن زنان (موقع خوردن ميوه) با كارد دست هاى خود را بريدند پروردگار من از حيله آنان آگاه است».
7.«من به سوى آنان هديه اى را مى فرستم آنگاه منتظر مى شوم تا ببينم فرستادگان با چه پاسخى بر مى گردند».
8.«رسولان ما(فرشتگان ) آنچه را كه آنان خدعه مىورزند، ضبط مى كنند».

صفحه 81

ج. نمونه هايى از آيات مربوط به واژه بعثت:

1.(فَبَعَثَ اللّهُ النَّبِّيينَ مُبَشِّرينَ وَمُنْذِرينَ...)(بقره/213).
2. (رَبَّنا وَابْعَثْ فِيهِمْ رَسُولاً مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِكَ...) (بقره/129).
3. (وَأَنَّ السّاعَةَ آتِيَةٌ لا رَيْبَ فِيها وَأَنَّ اللّهَ يَبْعَثُ مَنْ فِى القُبُورِ) (حج/7).
4. (ثُمَّ بَعَثْناكُمْ مِنْ بَعْدِ مَوتِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ) (بقره/56).
5. (...فَأَماتَهُ اللّهُ مائَةَ عام ثُمَّ بَعَثَهُ...)(بقره/259).
6. (وَهُوَ الَّذِى يَتَوفّاكُمْ بِاللَّيْلِ وَيَعْلَمُ ما جَرَحْتُمْ بِالنَّهارِ ثُمَّ يَبْعَثُكُمْ فِيه...)(انعام/60).
7. (...فَابْعَثُوا حَكَماً مِنْ أَهْلِهِ وَحَكَماً مِنْ أَهْلِها...)(نساء/35).
8. (...وَلكِنْ كَرِهَ اللّهُ انْبِعاثَهُمْ...)(توبه/46).
9. (فَإِذا جاءَ وَعْدُ أُوليهُما بَعَثْنا عَلَيْكُمْ عِباداً لَنا أُولى بَأْس شَديد...)(اسراء/5).
10. (قُلْ هُوَ القادِرُ عَلى أَنْ يَبْعَثَ عَلَيْكُمْ عَذاباً مِنْ فَوقِكُمْ أَوْ مِنْ تَحْتِ أَرْجُلِكُمْ)(انعام/65).

صفحه 82

ترجمه آيات

1.«خدا پيامبران را نويد بخش و هشدار دهنده بر انگيخت».
2.«پروردگارا! در ميان آنان پيامبرى از خودشان برانگيز تا آيات تورا برايشان بخواند».
3.«رستاخيز مى آيد، در آن شكى نيست و خدا كسانى را كه در گورها هستند بر مى انگيزد».
4.«سپس شما را پس از مرگ بر انگيختيم شايد شاكر باشيد».
5.«او را صد ساله ميراند، سپس زنده كرد».
6.«او است كه شما را در شب به طور كامل مى گيرد، و مى داند آنچه را كه در روز به دست مى آوريد سپس شما را در روز مى انگيزد».
7.«داورى از كسان مرد، و داورى از كسان زن انتخاب كنيد».
8. «ولى خدا از حركت آنان كراهت داشت».
9.«آنگاه كه نخستين وعده از آن دو فرا رسيد بندگان قدرتمند خود را براى پيكار شما بر انگيختيم».
10.«بگو او (خدا) تواناست كه از بالا و پايين، عذاب را بر شما بر انگيزد».

بررسى و تفسير آيات

قرآن در باره مسائل مربوط به پيامبرى و پيامبران كلماتى را به كار برده است مانند واژه هاى «نبوت»، «رسالت»، «بعثت»، و«وحى» اينك به توضيح

صفحه 83
مفاد واژه هاى ياد شده در قرآن مى پردازيم:

1. واژه نبوت:

لفظ «نبى» از نظر ادبى صفت مشبهه است ولى در ريشه اشتقاقى آن دو نظر وجود دارد: برخى بر اين عقيده اند كه لفظ «نبى» ناقص واوى است و از «نبوت» و «نباوت» مشتق است و معنى آن ارتفاع و بلندى است و اگر پيامبران را «نبى» و «انبيا» مى نامند به خاطر رفعت درجه اى است كه دارا مى باشند.
برخى ديگر آن را مشتق از «نبأ» مهموز مى دانند و نبأ به معنى خبر است در اين صورت «نبى» به يكى از دو معنا خواهد بود، اگر متعدى باشد به معنى «خبر دهنده»، و اگر آن را لازم بدانيم به معنى «خبردار» مى باشد و در هر حال پيامبران هم گزارش گرانند، و هم گزارش داران، ولى بيشتر دانشمندان نظر دوم را تأييد مى كنند به گواه اين كه اين واژه در همه جا با همزه به كار مى رود مانند «نبأ» و «تنبأ» و «متنبىء» و از اين قبيل است الفاظ: «ذريه» ، «بريه» و«خابيه» كه در لهجه تهامه و مكه بدون همزه تلفظ مى شود بر خلاف ديگر لهجه ها.1
چيزى كه بايد در اين جا از آن سخن گفت، اين است كه لفظ نبأ هميشه يا غالباً در مواردى به كار مى رود كه مضمون خبر حائز اهميت باشد، و يا اين كه خبر دادن از چيزى در وقت خاصى امر قابل توجهى تلقى گردد و بررسى كاربرد لفظ «نبأ» در قرآن اين حقيقت را روشن مى سازد زيرا واژه «نبأ» به صورت مفرد و جمع و به صورت مضاف و غير مضاف در قرآن در (25) مورد آمده

1 . نهايه، ابن اثير، ماده«نبأ» براى تفصيل به مفاهيم القرآن ، ج4 رجوع شود.

صفحه 84
است، و همگى حاكى از آن است كه متن گزارش امر مهمى بوده است كه به صورت اشاره يادآور مى شويم:
1. قيامت و روز رستاخيز.1
2. سرگذشت پيامبران2، 3. سرگذشت هولناك امت هاى پيشين3، 4.سرگذشت اصحاب كهف4، 5. سرگذشت فرزندان آدم5، 6. سؤال دو متخاصم از داوود (عليه السلام) 6، 7. گزارش مصاحب موسى از راز كارهاى به ظاهر عجيب خود7، 8. گزارش يوسف ازواقعيت خواب دو زندانى خود8، 9.اخبار آدم از اسماى خداوند9، 10. انباء الهى در قيامت از كارهاى بندگان10، 11.گزارش دادن از كارهاى پنهانى.11
در اين موارد همين طور كه ملاحظه مى فرماييد، موضوع گزارش، امر بس خطيرى است، چه خبر خطيرى بالاتر از خبر قيامت و برپايى رستاخيز و يا

1 . ص/67، نبأ/2.
2 . يونس/71، شعراء/69، قصص/32، هود/120.
3 . توبه/70، تغابن/5، هود/100، طه/99، قمر/4.
4 . كهف/13(نَحْنُ نَقُصُّ عَلَيْكَ نَبَأَهُمْ بِالحَقِّ إِنَّهُمْ فِتْيَةٌ آمَنُوا بِرَبِّهِمْ وَزِدْناهُمْ هُدىً) .
5 . مائده/27 (وَاتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ ابْنَىْ آدَمَ بِالحَقِّ إِذْ قَرَّبا قُرْباناً فَتُقُبِّلَ مِنْ أَحَدِهِما...) .
6 . ص/21 (وَهَلْ أَتاكَ نَبَؤُا الْخَصْمِ إِذْتَسَوَّرُوا المِحْرابَ).
7 . كهف/78(قالَ هذا فِراقُ بَيْنِى وَبَيْنَكَ سَأُنَبِّئُكَ بِتَأْوِيلِ ما لَمْ تَسْتَطِعْ عَلَيْهِ صَبْراً) .
8 . يوسف/37 (قالَ لا يَأْتِيَكُما طَعامٌ تُرْزَقانِهِ إِلاّ نَبَّأْتُكُما بِتَأْوِيلِهِ...) .
9 . بقره/33(قالَ يا آدَمُ أَنْبِئْهُمْ بِأَسمائِهِمْ...) .
10 . مائده/105، انعام/60 و آيات بسيار ديگر.
11 . آل عمران/49، تحريم/3.

صفحه 85
سرگذشت پيامبرانى كه براى امت هايى مانند عاد و ثمود و يا بنى اسرائيل برانگيخته شده بودند؟ چه اهميتى بالاتر از اين كه گروهى سيصد و اندى سال در غار در حال خواب به سر برده پس از آن بيدار شده و زندگى را از سر گيرند و همچنين امت هاى پيشين كه به خاطر عناد و عصيان گرفتار قهر الهى شدند؟
قرآن خود در مورد خبر مربوط به قيامت، آن را به عظمت توصيف كرده ومى فرمايد:
(قُلْ هُوَ نَبَؤٌا عَظِيمٌ* أَنْتُمْ عَنْهُ مُعْرِضُونَ).1
«بگو: اين همان خبر بزرگ است و شما از آن روى گردانيد».
وباز مى فرمايد:
(عَمَّ يَتَساءَلُونَ * عَنِ النَّبَأِ الْعَظِيمِ).2
«از چه سؤال مى كنند، آيا از خبر بزرگ مى پرسند؟».
گاهى ممكن است متن خبر از اهميت فوق العاده اى برخوردار نباشد امّا كيفيت خبر حائز اهميت باشد مثل اين كه فردى از جزئيات درون خانه ديگرى بدون آن كه از نزديك ديده باشد، گزارش كند چنانكه درباره كار مسيح جريان اين گونه بوده است او مى فرمايد:
(...وَأُنَبِّئُكُمْ بِما تَأْكُلُونَ وَما تَدَّخِرُونَ فِى بُيُوتِكُمْ...).3
«از آنچه كه مى خوريد و در خانه هاى تان ذخيره مى نماييد گزارش مى دهم».

1 . ص/67 ـ 68.
2 . نبأ/1ـ2.
3 . آل عمران/49.

صفحه 86
در اين جا به خاطر اهميتى كه شيوه گزارش دارد، از فعلى كمك گرفته شده كه از ماده «نبأ» مشتق است و همچنين است آيه مربوط به گزارش پيامبر از تصميم برخى از همسرانش بدون اين كه آن دو نفر، راز خود را به كسى بازگو كرده باشند، چنان كه مى فرمايد:
(...قالَتْ مَنْ أَنْبَأَكَ هذا قالَ نَبَّأَنِى العَلِيمُ الخَبيرُ) .1
«همسر پيامبر به او گفت چه كسى از اين راز تو را مطلع ساخته است؟ فرمود: خداى آگاه مرا با خبر ساخته است».
اين نه تنها «نبأ» است كه از چنين خصوصيت برخوردار است، بلكه طبعاً مشتقات آن نيز داراى اين خصوصيت مى باشد، و اگر در موارد نادرى هم در لغت عرب بر خلاف آن ديده شود قابل توجيه است.
تا اين جا با ريشه واژه «نبى» و خصوصيت آن آشنا شديم و در ضمن يادآور مى شويم با توجه به اين كه «نبأ» به معنى خبر پر اهميت، و «نبى» به معنى دارنده خبر بزرگ يا گزارش كننده آن مى باشد طبعاً مى بايست بتوان هر كسى كه از خبر با اهميتى آگاه باشد، يا گزارش كند، او را نبى ناميد ولى بر خلاف اين انديشه، لفظ «نبى» وجمع آن فقط درباره انسان هايى به كار مى رودكه داراى سمتى از جانب خدا بوده و حامل پيامى از او براى هدايت مردم باشند، و قرآن كلمه «نبى» را به صورت مفرد و جمع،و مضاف وغير مضاف، و معرفه و نكره (79) بار آورده است، در همگى مقصود از آن انسان والا مقامى است كه از جانب خدا براى هدايت مردم برانگيخته شده است و يك چنين

1 . تحريم /3.

صفحه 87
اختصاصى يا پيش از قرآن در لغت عرب وجود داشته و يا قرآن اين اختصاص را به آن داده است، در حالى كه در لفظ رسول يك نوع وسعتى در استعمال است كه بيان خواهد شد.
روى اين اساس مى توان نبوت و نبى را چنين تعريف كرد:
نبوت عبارت از تلقى وگرفتن خبر از جانب خدا به منظور هدايت مردم است.
ونبى آن انسان والا مقامى است كه از جانب خدا براى هدايت مردم بر انگيخته مى شود.1

2. واژه رسالت:

رسول در لغت عرب حاكى از «رفق» و نرمى است. راغب در مفردات مى گويد:«اصل"الرسل" (بر وزن كبر) هو الانبعاث على التؤدة يقال ناقة

1 . « النَّبيّ هُوَ الإنْسانُ المَبْعُوثُ مِنَ الحَقِّ إِلى الخَلْقِ» شرح تجريد قوشچى، ص 461 و شايسته است كه جمله ديگرى بر آن افزوده شود:«لِهِدايَتِهِمْ إِلى ما فيهِ خَيْرُهُمْ وَصَلاحُهُمْ فِي الدّارَيْنِ».
فاضل مقداد نبى را اين گونه تعريف كرده است: «النَّبِيُّ هُو الإِنْسانُ المَأْمُورُ مِنَ السَّماء بِاصْلاحِ النّاس في مَعاشِهِمْ وَمَعادِهِمْ ، العالِمُ بِكَيْفيَّةِ ذلِكَ، المُسْتَغْني في عِلْمِهِ عَنْ وساطَةِ البَشر»: پيامبر انسانى است مأمور از جانب خدا براى اصلاح معاش و معاد مردم، كه به نحوه ايفاى رسالت خويش آگاه است و در اين آگاهى از انسان هاى ديگر بى نياز است آنگاه مى گويد: در اين تعريف قيودى به كار رفته و فايده آنها اين است كه اولاً فرشتگان را شامل نمى شود، زيرا فرشته اگر چه مأمور الهى است ولى بشر نيست، ثانياً، اوامر و معجزات اين پيامبر از جانب خداوند است و نظر گروهى از فلاسفه را كه تعاليم و معجزات او را نشأت يافته از صفات نفسانى و ارتباط او با عالم مجردات مى دانند و نه اوامر الهى، شامل نمى گردد و ثالثاً شامل امام هم نمى گردد زيرا امام نيز مانند پيامبر مأمور الهى و سماوى است براى اصلاح بشر لكن به واسطه بشر يعنى پيامبر.(اللوامع الالهية، ص 165).
قاضى عبد الجبار در مغنى ، ج15، ص14 در حالى كه به اختصاص «نبى» به انسان گزارشگر از جانب خدا تصريح مى كند ولى بر خلاف عقيده ما نبى را از نبوت و نباوت كه به معنى رفعت است، مشتق مى داند و اين بر خلاف چيزى است كه از مجموع مشتقات اين كلمه از اسم و فعل به دست مى آيد.

صفحه 88
مرسلة سهلة المسير و منه الرسول المنبعث».
رسل، بر انگيختگى با تأنى و احتياط است عرب مى گويد: ناقه مرسله يعنى شتر راهوار، و رسول آن بر انگيخته اى است كه در انجام مأموريت خود ازنرمى كمك مى گيرد.
البته وجود يك چنين معنى در اصل ريشه رسول شايد قابل انكار نباشد، ولى گاهى در برخى از مشتقات آن اين خصوصيت ملاحظه نمى شود، و خدا نزول عذاب را در مواردى با كلمه «أرسل» بيان كرده است چنان كه مى فرمايد:
(...فَمِنْهُمْ مَنْ أَرْسَلْنا عَلَيْهِ حاصِباً وَمِنْهُمْ مَنْ أَخَذَتْهُ الصَّيْحَةُ...) .1
«براى نابودى برخى طوفان و براى برخى ديگر صيحه آسمانى فرستاديم».
ولى آنچه كه مى توان از ماده اين كلمه در مجموع قرآن بهره گرفت، اين است كه رسالت، تحمل يك نوع مأموريت از جانب كسى است خواه به صورت ابلاغ پيامى از او به ديگران، يا تحقق بخشيدن به كارى در خارج. و با

1 . عنكبوت/40.

صفحه 89
مراجعه به قرآن اين حقيقت روشن مى شود.
كلمه «رسول» به صورت هاى مختلف اعم از معرفه و نكره و مضاف و غير مضاف مفرد و تثنيه و جمع و مرفوع و منصوب (328) بار در قرآن به كار رفته است و از بررسى مجموع اين آيات نتايج زير به دست مى آيد:
1. در تمام موارد، رسول موجودى است كه وظيفه اى را بر عهده دارد.
2. گاهى اين وظيفه،ابلاغ پيام است مانند:
(يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَوَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ...) .1
«اى پيامبر آنچه كه به تو از جانب پروردگارت فرود آمده است، برسان و اگر انجام ندهى رسالت خود را انجام نداده اى».
ومانند: (الَّذِينَ يُبَلِّغُونَ رِسالاتِ اللّهِ وَيَخْشَونَهُ...).2
«كسانى كه پيام هايى از جانب خدا گرفته اند و مى رسانند و از او مى ترسند...».
و غالب موارد كاربرد آن معناى مزبور است.
و گاهى رسالت و مأموريت، انجام عمل است مانند:
(قالَ إِنَّما أَنَا رَسُولُ رَبِّكِ لأَهَبَ لَكِ غُلاماً زَكِيّاً) .3
«فرشته به مريم گفت: من مأمور پروردگار تو هستم تا به تو فرزند پاكيزه اى را ببخشم».
حال، اين فرشته چگونه در بارور شدن مريم مؤثر افتاد موضوع ديگرى است كه از بحث ما بيرون است.

1 . مائده/67.
2 . احزاب /39.
3 . مريم/19.

صفحه 90
3. دارنده رسالت گاهى از جانب خدا مبعوث مى شود، و بيشترين كاربرد رسول در قرآن همين معناست و آيات گذشته نمونه هايى از همين معنا مى باشد.
و گاهى از جانب پيامبر مأموريت پيدا مى كند چنان كه درباره مبعوثان از جانب حضرت مسيح كلمه «مرسلون» به كار رفته است:
(وَاضْرِبْ لَهُمْ مَثَلاً أَصْحابَ الْقَرْيَةِ إِذْ جاءَهَا الْمُرْسَلُونَ).1
«براى آنان سرگذشت ساكنان قريه را توصيف كن آنگاه كه به سوى آنان فرستادگانى آمدند».
مفسّران به اتّفاق كلمه مى گويند مقصود تلاميذ مسيح است كه از جانب او به سوى انطاكيه يا غير آن فرستاده شدند.
و گاهى از جانب فرد عادى مأموريت پيدا مى كند كه پيامى را برساند يا كارى را انجام دهد چنان كه مى فرمايد:
(...فَلَمّا جاءَهُ الرَّسُولُ قالَ ارْجِعْ إِلى رَبِّكَ فَسْئَلْهُ ما بالُ النِّسْوَةِ اللاّتِى قَطَّعْنَ أَيْدِيَهُنَّ إِنَّ رَبِّى بِكَيْدِهِنَّ عَلِيمٌ) .2
«وقتى نماينده ملك براى ديدار يوسف به زندان آمد تا او را آزاد كند و نزد ملك ببرد يوسف گفت نزد صاحب خود برو و از او بپرس چه شده بود كه آن زنان (موقع خوردن ميوه) با كارد دست هاى خود را بريدند پروردگار من از حيله آنان آگاه است».
در اين جا مقصود از رسول، يك فرد قبطى است كه از جانب فرمانرواى

1 . يس/13.
2 . يوسف/50.

صفحه 91
مصر براى انجام مأموريتى كه آزاد كردن يوسف از زندان است، آمده بود.
و در داستان ملكه «سبا» در باره كسانى كه به سوى سليمان فرستاده شده بودند لفظ «مرسل» به كار رفته است چنان كه مى فرمايد:
(وَإِنِّى مُرْسِلَةٌ إِلَيْهِمْ بِهَدِيَّة فَناظِرَةٌ بِمَ يَرْجِعُ المُرْسَلُونَ).1
«من به سوى آنان هديه اى را مى فرستم آنگاه منتظر مى شوم تا ببينم فرستادگان با چه پاسخى بر مى گردند».
در اين آيه ملكه سبا خود را «مرسله» و مأموران خود را «مرسلون» ناميده است.
در واژه رسول از نظر ديگر نيز گستردگى و شمول هست كه در لفظ «نبى» نيست و آن اين كه لفظ نبى فقط در مورد انسان به كار مى رود، در حالى كه لفظ «رسول» هم در انسان و هم در فرشته به كار رفته است چنان كه مى فرمايد:
(...إِنَّ رُسُلَنا يَكْتُبُونَ ما تَمْكُرُونَ) .2
«رسولان ما(فرشتگان ) آنچه را كه آنان خدعه مىورزند، ضبط مى كنند».3
با توجه به اين بيان، روشن مى شود كه لفظ رسول از عموميت خاصى برخوردار است كه در لفظ «نبى» موجود نيست:
الف. نبى تنها آن فرستاده اى است كه از جانب خدا مبعوث شود بر خلاف رسول كه چنين خصوصيتى در آن نيست و ممكن است مبعوث از طرف

1 . نمل/35.
2 . يونس/21.
3 . به سوره هود، آيه 81، حج/85، انعام/61 نيز مراجعه شود.

صفحه 92
غير خدا باشد.
ب. نبى آن انسان والايى است كه براى هدايت مردم برانگيخته شود بر خلاف رسول كه ممكن است فرشته باشد و يا انسان عادى.
در اينجا از يادآورى نكته اى ناگزيريم و آن اين كه گاهى خدا، انزال نعمت و نقمت را به كلمه «ارسال» تعبير نموده است مثلاً درباره باد و باران1 و پرندگان نابود كننده اصحاب فيل2 و يا طوفان، جانوران و حشرات عذاب دهنده بنى اسرائيل3 كلمه «ارسل» به كار برده است، در اين موارد هر چند به اين عوامل ناآگاه كلمه «رسول» اطلاق نشده است امّا لبّاً وحقيقتاً آنها نيز رسولان الهى هستند كه مأموريتى را بر عهده مى گيرند، زيرا واژه «ارسل» و نظاير آن به كار برده شده است.
و حتى گاهى در مورد شياطين4 نيز كلمه «ارسل» به كار رفته است آن هم به خاطر اين كه مأموريت هاى خاصى را انجام مى دهند.
در پايان از تذكر نكته اى ناگزيريم و آن اين كه تفاوت هايى كه ميان نبى و رسول گفته شد، مربوط به معانى لغوى وكاربرد قرآنى آنها است ولى در اين جا بحث ديگرى است و آن اين كه اگر قرائن دلالت كرد بر اين كه مقصود از رسول همان پيامبران الهى است در اين صورت بحث ديگرى مطرح مى شود كه آيا ميان نبى و رسول آنگاه كه مقصود از دومى پيامبر باشد، تفاوتى وجود دارد يا نه

1 . احزاب/9، فرقان/48، حجر/22، نوح/11، انعام/6.
2 . فيل/3.
3 . اعراف/133.
4 . مريم/83.

صفحه 93
و آيا اين دو مترادفند يا به گونه اى اختلاف دارند؟ اين يك بحث ديگرى است كه از قلمرو بحث كنونى ما بيرون است و در جاى ديگر پيرامون آن بحث كرده ايم.1

3. واژه بعثت :

قرآن كلمه بعثت را به صورت هاى مختلف در (66) مورد به كار برده است كه به طور فهرست اين موارد را يادآور مى شويم:
1. بر انگيختن پيامبران براى هدايت انسان ها در (14) مورد، به عنوان نمونه:
(...فَبَعَثَ اللّهُ النَّبِيِّينَ مُبَشِّرينَ وَمُنْذِرينَ).2
(رَبَّنا وَابْعَثْ فِيهِمْ رَسُولاً مِنْهُمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آياتِكَ...).3
2. برانگيخته شدن مردگان براى حيات مجدد در (33) مورد4 به عنوان

1 . به كتاب «خاتميت از نظر قرآن و حديث و عقل» و «مفاهيم القرآن» ج4، ص 317 الى 370 مراجعه شود.
2 . بقره/213.
3 . بقره/129، به سوره هاى آل عمران/164، اعراف/103، يونس/74ـ75، نحل/36، اسراء/15و94، فرقان/41، قصص/59، غافر/34و جمعه/2 مراجعه شود.
4 . انعام/29و 36، اعراف/14، هود/7، حجر/36، نحل/21و38، اسراء/49و 98، مريم/33 و 51، حج/5، مؤمنون/16،37، 82و 100، شعراء/87، نمل/65، روم/56، لقمان/28، يس/52، صافات/16و 144، ص /79، واقعه/47، مجادله/6ـ 18، تغابن/7، جنّ/7 و مطففين/4.

صفحه 94
نمونه:
(وَأَنَّ السّاعَةَ آتِيَةٌ لا رَيْبَ فِيها وَأَنَّ اللّهَ يَبْعَثُ مَنْ فِى القُبُورِ) .1
«رستاخيز مى آيد، در آن شكى نيست و خدا كسانى را كه در گورها هستند بر مى انگيزد».
و گاهى قرآن اين واژه را در زندگى پس از مرگ هر چند در اين جهان رخ بدهد به كار برده است چنان كه درباره بنى اسرائيل آنگاه كه به خاطر عنادها و لجاج ها با عذاب الهى هلاك شدند سپس خدا آنان را زنده كرد مى فرمايد:
(ثُمَّ بَعَثْناكُمْ مِنْ بَعْدِ مَوْتِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَشْكُرُونَ) .2
«سپس شما را پس از مرگ بر انگيختيم شايد شاكر باشيد».
و در باره عزير كه پس از مرگ صد ساله بار ديگر او را زنده كرد چنين مى فرمايد:
(...فَأَماتَهُ اللّهُ مِائةَ عام ثُمَّ بَعَثَهُ...).3
«او را صد ساله ميراند، سپس زنده كرد».
و در رابطه با اين موارد به آيات ياد شده در پاورقى مراجعه نماييد.4
3. برخاستن از خواب:
چنان كه مى فرمايد:
(وَهُوَ الَّذِى يَتَوَفّاكُمْ بِاللَّيْلِ وَيَعْلَمُ ما جَرَحْتُمْ بِالنَّهارِ ثُمَّ يَبْعَثُكُمْ فِيه...).5

1 . حج/7.
2 . بقره/56.
3 . بقره/259.
4 . به سوره كهف آيه 12و29 كه مربوط به بيدار شدن اصحاب كهف پس از يك خواب طولانى است مراجعه شود.
5 . انعام/60.

صفحه 95
«او است كه شما را در شب به طور كامل مى گيرد، و مى داند آنچه را كه در روز به دست مى آوريد سپس شما را در روز مى انگيزد».

4. مأموريت يا انجام كار بزرگ:

درباره رفع اختلاف زوجين مى فرمايد:
(...فَابْعَثُوا حَكَماً مِنْ أَهْلِهِ وَحَكَماً مِنْ أَهْلِها...).1
وباز در مورد درخواست بنى اسرائيل از پيامبر خود كه فرمانده لايقى را برگزيند تا زير پرچم او در راه خدا نبرد كنند مى فرمايد:
(...إِذْ قالُوا لِنَبِىّ لَهُمْ ابْعَثْ لَنا مَلِكاً نُقاتِلْ فِى سَبيلِ اللّهِ...) .2
در اين مورد به آيات ياد شده در پاورقى رجوع نماييد.3

5. حركت به سوى جهاد:

در قرآن در باره منافقان آمده است كه خدا دوست ندارد كه آنان بسان مؤمنان به سوى جهاد بشتابند چنان كه مى فرمايد:
(...وَلكِنْ كَرِهَ اللّهُ انْبِعاثَهُمْ...) .4
و در باره بنى اسرائيل پس از انجام دو فساد و تباهى در روى زمين مى فرمايد: خدا بندگان شايسته و قدرتمند خود را براى خاموش كردن فساد و

1 . نساء/35.
2 . بقره/246.
3 . مائده/12و13، انعام/65، كهف/19، شعراء/36، شمس/12و اسراء/75.
4 . توبه/46.

صفحه 96
شكستن برترى طلبى آنان بر انگيخت چنان كه مى فرمايد:
(فَإِذا جاءَ وَعْدُ أُوليهُما بَعَثْنا عَلَيْكُمْ عِباداً لَنا أُولى بَأْس شَديد...) .1
«آنگاه كه نخستين وعده از آن دو فرا رسيد بندگان قدرتمند خود را براى پيكار شما بر انگيختيم».
از مجموع اين آيات مى توان به معنى واقعى «بعث» پى برد و آن يك نوع اعزامى است كه همراه با هدايت و توجيه باشد2 و در تمام اين موارد كه از قرآن يادآور شديم اين خصوصيت موجود است.
و اگر در قرآن مى فرمايد:
(قُلْ هُوَ القادِرُ عَلى أَنْ يَبْعَثَ عَلَيْكُمْ عَذاباً مِنْ فَوقِكُمْ أَوْ مِنْ تَحْتِ أَرْجُلِكُمْ...) .3
«بگو او (خدا) تواناست كه از بالا و پايين، عذاب را بر شما بر انگيزد».
گويى عذاب در پرتو هدايت هاى الهى راه خود را مى پيمايد و به هدف مى رسد. بنابر اين «بعثت» هر نوع ارسال و فرستادن بى هدف و بدون توجيه به سوى هدف نيست، بلكه در محدوده اى به كار مى رود كه با هدف گيرى و هدايت و توجيه همراه باشد.

1 . اسراء/5.
2 . راغب مى گويد: «البَعْثُ إثارَةُ الشيءِ وَتَوجيهه» (مفردات ماده بعث).
3 . انعام/65.

صفحه 97

5

وحى و اقسام آن در قرآن

1. هدايت هاى تكوينى.
2. ادراك غريزى.
3. القاء بر روح و روان.
4. امدادهاى غيبى.
5. وحى تشريعى.

آيات موضوع

الف. آيات مربوط به هدايت هاى تكوينى
1.(فَقَضاهُنَّ سَبْعَ سَماوات فى يَوْمَيْنِ وَأَوحى فِى كُلِّ سَماء أَمْرَها...)(فصلت/12).
2. (يَوْمَئِذ تُحَدِّثُ أَخْبارَها* بِأَنَّ رَبَّكَ أَوحى لَها)(زلزله/4ـ5).

صفحه 98

ترجمه آيات

1.«آنها را در دو روز(دوره) به صورت هفت آسمان در آورد، و وظيفه هر آسمانى را به آن القاء كرد، و ما آسمان پايين را با چراغ هايى زينت بخشيديم، و(به وسيله شهاب ها) از استراق سمع شياطين مصونيت بخشيديم اين است تقدير خداوند مقتدر و دانا».
2.«آنگاه كه زمين به گونه اى خاصّ بلرزد وآنچه در درون دارد بيرون افكند، انسان با خود مى گويد: زمين را چه مى شود؟ در چنين روزى زمين خبرهاى خود را گزارش مى دهد».

ب. آيات مربوط به ادراك غريزى

1. (وَأَوحى رَبُّكَ إِلَى النَّحْلِ أَنِ اتَّخِذى مِنَ الجِبالِ بُيُوتاً وَمِنَ الشَّجَرِ وَمِمّا يَعْرُشُونَ *ثُمَّ كُلِى مِنْ كُلِّ الثَّمَراتِ فَاسْلُكِى سُبُلَ رَبِّكِ ذُلُلاً..)(نحل/68ـ69).
2. (وَحَرَّمْنا عَلَيْهِ المَراضِعَ مِنْ قَبْلُ...)(قصص/12).

ترجمه آيات

1.«خداى تو به زنبور عسل وحى كرد كه از كوه ها و درختان و از نقاط مرتفع لانه بگزين، آنگاه دستور داد از انواع ميوه ها بخور، و راه پروردگارت را با هموارى بپيما».
2.«ما قبلاً بهره گيرى از پستان دايگان را بر او تحريم كرديم» .

صفحه 99

ج. آيات مربوط به القاء بر روح

1. (وَأَوْحَيْنا إِلى أُمِّ مُوسى أَنْ أَرْضِعيهِ فَإِذا خِفْتِ عَلَيهِ فَأَلْقِيهِ فِياليَمِّ وَلا تَخافِى وَلا تَحْزَنى إِنّا رادُّوهُ إِلَيْكِ وَجاعِلُوهُ مِنَ المُرسَلِينَ)(قصص/7).
2. (وَإِذْ أَوْحَيْتُ إِلَى الحَواريِّينَ أَنْ آمِنُوا بِى وَبِرَسُولى...) (مائده/111).
3.(...وَأَوْحَيْنا إِلَيْهِ لَتُنَبِّئَنَّهُمْ بِأَمْرِهِمْ هذا وَهُمْ لا يَشْعُرُونَ) (يوسف/15).
4. (إِذْ يُوحى رَبُّكَ إِلَى المَلائِكَةِ أَنِّى مَعَكُمْ فَثَبّتُوا الَّذِينَ آمَنُوا...) (انفال/12).
5. (...وَإِنَّ الشَّياطينَ لَيُوحُونَ إِلى أَولِيائِهِمْ لِيُجادِلُوكُمْ...) (انعام/121).
6.(وَكَذلِكَ جَعَلْنا لِكُلِّ نَبِىّ عَدُوّاً شَياطِين الإِنْسِ وَ الجِنِّ يُوحى بَعَضُهُمْ إِلى بَعْض زُخْرُفَ القَولِ غُرُوراً...)(انعام/112).

ترجمه آيات

1.«آنگاه كه به ياران نزديك مسيح وحى كرديم كه به من و رسول من ايمان بياوريد آنان نيز گفتند ايمان آورديم، شاهد باش كه ما مسلمان هستيم».
2.«همچنين در برابر هر پيامبرى دشمنى از شيطان هاى جن و انس قرار داديم اين دو نوع شيطان، سخنان بس فريبنده اى را به يكديگر القا مى كنند».

صفحه 100
3.«ما به مادر موسى وحى كرديم كه او را شير بده و آنگاه كه ترسيدى او را به دريا بيفكن و نترس و اندوهگين مباش، ما او را به سوى تو باز مى گردانيم و از پيامبران قرار مى دهيم».
4.«به او وحى كرديم كه آنها نمى دانند چگونه در آينده از نتيجه اين كار آگاهشان كرد».
5.«آنگاه كه پروردگار تو به فرشتگان وحى كرد كه من با شما هستم مؤمنان را استوار و ثابت قدم سازيد».
6.«شياطين به پيروان خود القا مى كنند تا با شما به مجادله بپردازند و اگر شما از آنان پيروى كنيد مشركيد».

د. آيه مربوط به امدادهاى غيبى

(وَأَوحَيْنا إِلَيْهِمْ فِعْلَ الخَيْراتِ وَإِقامَ الصَّلاةِ وَإِيتاءَ الزَّكاةِ وَكانُوا لَنا عابِدينَ)(انبياء/73).

ترجمه آيه

1.«به آنان انجام كارهاى خير را وحى كرديم همچنين برپايى نماز و دادن زكات را و قبلاً نيز ما را پرستش مى كردند».

هـ. آيات مربوط به وحى تشريعى

1. (أَكانَ لِلنّاسِ عَجَباً أَنْ أَوحَيْنا إِلى رَجُل مِنْهُمْ أَنْ أَنْذِرِ النّاسَ وَبَشِّرِ الَّذِينَ آمَنُوا أَنَّ لَهُمْ قَدَمَ صِدْق عِنْدَ رَبِّهِمْ ...)(يونس/2).

صفحه 101
2. (كَذلِكَ أَرْسَلْناكَ فى أُمَّة قَدْخَلَتْ مِنْ قَبْلِها أُمَمٌ لِتَتْلُوَا عَلَيْهِمُ الَّذِى أَوحَيْنا إِلَيْكَ...)(رعد/30).
3. (نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الأَمِينُ* عَلى قَلْبِكَ لِتَكُونَ مِنَ المُنْذِرينَ) (شعراء/193ـ194).

ترجمه آيات

1.«جبرئيل آن را بر قلب تو نازل كرده تا از فرستادگان باشى (افرادى كه براى هدايت انسان ها مبعوث مى شوند)».
2.«آيا براى مردم مايه شگفت است كه به مردى از خود آنان وحى كرديم (و به او گفتيم كه) مردم را (از عذاب خدا) بيم ده، و افراد با ايمان را بشارت ده كه براى آنان، نزد پروردگار خود پاداش هاى نيكى است؟».
3.«همچنين تو را در ميان گروهى فرستاديم كه قبلاً از آنها جمعيت هايى بوده اند تا آنچه كه به تو وحى كرديم بر آنان تلاوت نمايى».

بررسى و تفسير آيات

از واژه هايى كه قرآن در مورد پيامبران به كار برده است، واژه «وحى» است و ما به هنگام بحث درباره راه ارتباط پيامبران با خدا، درباره حقيقت وحى تشريعى سخن خواهيم گفت آنچه در اين جا مطرح است بررسى واژه «وحى» و كاربرد آن در قرآن است كه به گونه اى اقسام ديگر وحى (غير از وحى تشريعى) را نيز تبيين و تشريح خواهيم كرد قبلاً لازم است واژه وحى را در لغت عرب،

صفحه 102
بررسى كنيم.
ابن فارس در مقاييس مى گويد:
«وحى تعليم به صورت پنهان است».1
راغب مى گويد: «وحى اشاره سريع است و به خاطر سرعتى كه در واژه وحى نهفته است گاهى به مطالب رمزى و تعريض «وحى» مى گويند».2
ابن منظور مى گويد:
«وحى اشاره، نوشتن، الهام، سخن پنهانى و آنچه كه به ديگرى القا مى گردد، مى باشد».3
با توجه به سخنان اين گروه از لغت شناسان عرب مى توان حدس زد كه وحى آن القاى به غير است كه در آن دو عنصر وجود داشته باشد، يكى : خفا و پنهانى، دومى: سرعت و تندى و اگر به ارتباطى كه پيامبران با خدا برقرار مى كنند و تعاليم و احكام الهى را دريافت مى نمايند، وحى مى گويند از اين نظر است كه اين يك نوع آموزش غير عادى و پنهانى است و به سرعت صورت مى گيرد.
مرحوم شيخ مفيد، مقوّم و عنصر لازم در به كار بردن لفظ «وحى» را خفاى آموزش مى داند در حالى كه سرعت نيز بسان خفا، در آن دخالت دارد.
اكنون كه با معناى لغوى وحى آشنا شديم به بررسى كاربرد آن در قرآن

1 . معجم مقاييس اللغة، ج6، ص93.
2 . مفردات، ص 515.
3 . لسان العرب، ج15، ص 379.

صفحه 103
مى پردازيم.
شكى نيست كه قرآن در به كار بردن واژه وحى، اصطلاح خاصى ندارد بلكه هر جا اين لفظ را به كار مى برد ريشه لغوى آن را رعايت مى نمايد ولى در عين حال ممكن است موارد تازه اى را نشان دهد كه به خاطر محدوديت هاى دانش بشر، به كار بردن لفظ «وحى» در آنها معمول نبوده است، ولى چون قرآن از يك افق بالاتر بر جهان هستى مى نگرد، و عالم هستى را جهان آگاه و بينا و شنوا قلمداد مى نمايد، در مورد حيوانات و جمادات نيز اين واژه را به كار برده است به خاطر اين كه در همگى، آموزش مخفى و سريع وجود دارد، كار قرآن در اين جا ارائه مصاديق جديد و تازه است نه تغيير معنى «وحى» اينك موارد كاربرد لفظ وحى در قرآن را بررسى مى كنيم:

1. هدايت هاى تكوينى يا قانونمندى جهان آفرينش

از مواردى كه قرآن كلمه وحى را به كار برده است همان مورد آسمان ها است. شكى نيست كه جهان بالا در پرتو نظام ويژه و قانونمندى خاصى برپاست و اگر اين اصول و سنن از آن گرفته شود، نظام آن فرو ريخته و خلقت نابود مى شود قرآن در مورد جهان بالا چنين مى گويد:
(فَقَضاهُنَّ سَبْعَ سَماوات فى يَوْمَيْنِ وَأَوحى فِى كُلِّ سَماء أَمْرَها وَزَيَّنّا السَّماءَ الدُّنْيا بِمَصابيحَ وَحِفْظاً ذلِكَ تَقْدِيرُ العَزِيزِ العَلِيمِ) .1
«آنها را در دو روز(دوره) به صورت هفت آسمان در آورد، و وظيفه هر آسمانى را به آن القا

1 . فصلت / 12.

صفحه 104
كرد، و ما آسمان پايين را با چراغ هايى زينت بخشيديم، و(به وسيله شهاب ها) از استراق سمع شياطين مصونيت بخشيديم اين است تقدير خداوند مقتدر و دانا».
اكنون بايد ديد مقصود از وحى در اين آيه چيست؟ در اين جا مى توان دوگونه سخن گفت كه هر يك مى تواند مكمل ديگرى باشد.
1. مقصود از وحى در آسمان ها پديد آوردن سنن و قوانينى در آن است كه به طور خودكار وظايف خود را انجام دهد، به گواه اين كه در آخر آيه مى گويد:(ذلِكَ تَقْدِيرُ العَزِيزِ العَليمِ):« اين است اندازه گيرى خداوند قدرتمند و دانا».
به طور مسلم اسم اشاره(ذلك) به مجموع سه جمله (وحى به آسمان ها، زينت دادن آسمان ها با ستارگان، حفظ آسمان ها به وسيله شهاب از استراق سمع شياطين) كه يكى از آنها همان وحى به آسمان ها است، بر مى گردد، در اين صورت حقيقت وحى در آسمان ها اين است كه جهان بالا را به گونه اى اندازه گيرى كرده و در آن نظم و قانون خاصى پديد آورده كه در پرتو آن سنن و قوانين پايدار و باقى است ابتكار قرآن در به كار بردن لفظ وحى در اين است كه اين مورد را براى ما كشف كرده و آن را مناسب اين دانسته كه لفظ وحى در آن به كار رود، گويى اين جهان ناآگاه در پرتو تقدير عالمانه و قدرتمندانه آفريدگار، به گونه اى آفريده شده است كه بسان جهان آگاه، هر موجودى وظيفه و مأموريت ويژه اى را بر دوش گرفته و انجام مى دهد.
2. ممكن است در اين جا نظر ديگرى را مطرح كرد كه بالاتر از نظر پيشين باشد و آن اين كه جهان محسوس به طور مطلق آگاه و بينا و شنوا است. اين ما هستيم كه آنها را ناآگاه و نابينا و ناشنوا مى انديشيم به گواه اين كه

صفحه 105
مى گويد:
(...وَإِنْ مِنْ شَىْء إِلاّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَلكِنْ لاتَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ...).1
«هيچ موجودى نيست مگر اين كه خدا را با ستايش از هر نقص و عيب، تنزيه مى كند ولى شما، تسبيح آنها را نمى فهميد».
بنابر اين، جهان آگاه و بينا و شنوا با آموزش مخفى و سريع، تكاليف لازم را از غيب گرفته و انجام وظيفه مى كند. در اين صورت، ابتكار قرآن در اين است كه نمونه هايى از هستى ها را ارائه مى كند كه از نظر او آگاه و بينا است، هر چند از نظر انسان، فاقد درك و شعور است.2
عين اين بيان را مى توان در آيه هاى مربوط به زمين در روز رستاخيز مطرح كرد. آنجا كه مى فرمايد:
(إِذا زُلْزِلَتِ الارْضُ زِلْزالَها* وَأَخْرَجَتِ الأَرْضُ أَثْقالَها *وَقالَ الإِنْسانُ ما لَها* يَوْمَئِذ تُحَدِّثُ أَخْبارَها* بِأَنَّ رَبَّكَ أَوحى لَها).3
«آنگاه كه زمين به گونه اى خاصّ بلرزد وآنچه در درون دارد بيرون افكند، انسان با خود مى گويد: زمين را چه مى شود؟ در چنين روزى زمين خبرهاى خود را گزارش مى دهد».

1 . اسراء/44.
2 . تفاوت اين دو نظريه اين است كه استعمال لفظ وحى در صورت اول يك نوع استعمال مجازى ولى استعمال دوم آن، استعمال حقيقى است، زيرا وحى در لغت عرب به معناى آموزش آگاهانه است و در نظر نخست آموزش آگاهانه نيست، بلكه تقدير خلقت است كه او را تسخير نموده است مانند حركت هاى مكانيكى كه معلول اندازه گيريهاى مهندسين است در حالى كه در نظريه دوم حركت از نوعى آگاهى و شعور سرچشمه مى گيرد.
3 . زلزله /1ـ5.

صفحه 106
1. زمين از امورى كه در آن انجام گرفته است گزارش مى دهد.
2. علت اين گزارش اين است كه خداوند به آن وحى نموده است.
از آنجا كه آيه، مربوط به روز قيامت وجهان جزا و پاداش و كيفر اعمال است، مقصود از اخبار زمين، كارهاى نيك و بدى است كه انسان ها روى آن انجام داده اند و زمين اين گزارش ها را از طريق وحى آموخته است.
اگر بخواهيم ظاهر آيه را حفظ كنيم، اين آيات با نظر دوم بيشتر تطبيق مى كند، و ارتباطى به مسئله تقدير آفرينش ومسئله نظم و سنن تكوينى و تسخيرى ندارد، و آن اين كه خداوند همه جهان را از نوعى درك و شعور برخوردار نموده كه مى تواند چيزهايى را درك كند، و از آن جمله اعمال و افعال انسان مى باشد و آگاهى آن از اعمال انسان، در پرتو آموزش خاصى به نام وحى بوده است، گويى خدا زمين را به نوعى آفريده است كه اين اخبار را به تدريج در خود ضبط كرده تا روزى تحويل دهد، و مصحح و مجوز به كار بردن لفظ وحى همان پنهان بودن آموزش و سرعت آن مى باشد.

2. ادراك غريزى

زندگى قسمت اعظم جانداران خصوصاً جانوران بر پايه فعاليت هاى غريزى استوار است تا آنجا كه علم و دانش از آن گزارش مى دهد، فعاليت هاى شگفت انگيز زنبور عسل و لانه تنيدن عنكبوت و غيره همگى برخاسته از ندايى است كه از درون وجود آنها بر مى خيزد، و آنها را در زندگى كمك مى كند، و به تعبير ديگر: به صورت خودكار، و بدون آموزش از بيرون و بدون داشتن مسير دومى جز همان مسير، راه زندگى را مى پيمايند شكى نيست كه رفتار يك جانور و پديد آوردن كارهاى شگفت آورى كه بشر بر انجام آن قادر وتوانا نيست،

صفحه 107
بدون علت نخواهد بود، از طرف ديگر نمى توان گفت آنها از طريق فكر و انديشه و محاسبات سود و زيان و پيش بينى هاى متفكرانه دست به اين كار مى زنند پس چاره اى جز اين نيست كه يكى از دو راه ياد شده در زير را انتخاب كنيم:
الف. در آفرينش جانوران قوه اى به وديعت نهاده شده كه آن قوه به طور ناخود آگاه جانوران را به سوى اهداف معينى رهبرى مى كند، به طور مسلم يك چنين قوه نمى تواند قوّه مادى باشد بلكه يك نوع قوه مجردى متناسب با وجود اين حيوان است كه هماهنگ با جسم او مى باشد.
ب. الهام هاى غيبى است كه اين جانور را بر فعاليت هاى روزانه هدايت مى كند و چه بسا او گيرنده3 اين الهامات باشد، ولى توجّه به ادراك خود نداشته باشد. و به تعبيرى كه درباره انسان به كار مى رود، ادراك داشته باشد، امّا علم به ادراك خود نداشته باشد.
هر يك از اين دو نظريه با كلمه «وحى» مناسب است زيرا يك نوع آموزش مخفى و رمزى است كه به موجود جاندار القا مى گردد قرآن در اين باره مى فرمايد:
(وَأَوحى رَبُّكَ إِلَى النَّحْلِ أَنِ اتَّخِذى مِنَ الجِبالِ بُيُوتاً وَمِنَ الشَّجَرِ وَمِمّا يَعْرِشُونَ *ثُمَّ كُلِى مِنْ كُلِّ الثَّمَراتِ فَاسْلُكى سُبُلَ رَبِّكِ ذُللاً...).1
«خداى تو به زنبور عسل وحى كرد كه از كوه ها و درختان و از نقاط مرتفع لانه بگزين، آنگاه دستور داد از انواع ميوه ها بخور، و راه پروردگارت را با هموارى بپيما».

1 . نحل/68 ـ 69

صفحه 108
بنابر اين كار لانه سازى با آن هندسه شگفت آور و اداره وحراست آن از ورود زنبورهاى متعفن، سپس تلاش هاى شبانه روزى آنان در گلزارها و باغ ها و مكيدن شيره درختان،و تبديل آن به عسل، و قالب سازى ها وبسته بندى هاى مخصوص، همگى كارهاى غريزى است كه به يكى از دو صورت ياد شده در آفرينش او به وديعت نهاده شده است.
قرآن درباره حضرت كليم آنگاه كه در دامن آسيه همسر فرعون قرار گرفت چنين مى فرمايد:
(وَحَرَّمْنا عَلَيْهِ المَراضِعَ مِنْ قَبْلُ...) .1
«ما قبلاً بهره گيرى از پستان دايگان را بر او تحريم كرديم » و هر زن شير دارى مى آمد تا او را تغذيه كند او هيچ پستانى را به دهن نمى گرفت وهمه را عقب مى زد.
اين تحريم يك تحريم تشريعى نيست زيرا شرايط تكليف در كودك يكى دو روزه موجود نبود، بلكه به قدرت حق يك نوع بى رغبتى و بى ميلى نسبت به همه مرضعهها در او بوجود آمده بود كه به هيچ پستانى رغبت نداشت و اين يك نوع آگاهى بود كه مى توان از آن به وحى تكوينى(قسم اول) و يا وحى بسان وحى جانداران (قسم دوم) نام برد.
در مورد اين آيه احتمال سومى نيز وجود دارد و آن اين كه آفرينش اين كودك بسان آفرينش حضرت مسيح با ديگر كودكان تفاوت داشت، از اين جهت بى ميلى و بى رغبتى او بسان سخن گفتن حضرت عيسى در گهواره از يك

1 . قصص/12.

صفحه 109
نوع آگاهى برتر از نوع آگاهى حيوانى، سرچشمه مى گرفت.

3. الهام بر قلب

گاهى وحى درباره القاى بر روح و روان به كار رفته است، يعنى طرف بدون اين كه القا كننده را ببيند يا تحت آموزش قرار گيرد مطلبى را از بيرون دريافت مى كند اين دريافت معلول دو چيز است:
1. گاهى نفس به خاطر طهارت و پاكى و نورانيت معنوى به مقامى مى رسد كه شايستگى آن را پيدا مى كند كه از معلمان نورانى و موجودات برتر، وحتى از مقام ربوبى حقايق را دريافت نمايد.
در اين جا علو و برترى روح سبب دريافت چنين الهاماتى مى شود.
2. گاهى نفس از نظر دنائت و پستى و ظلمت و تاريكى به جايى مى رسد كه با موجوداتى هم سنخ خود ارتباط يافته و سخنان بى اساس و فريبنده اى به او القا مى شود.
و اگر در هر مورد كلمه وحى به كار رفته است ملاك آن خفا و پنهانى و سرعت و تندى چنين آموزشى است و بهتر است از قسم نخست به «الهام و اشراق» نام برده و از ديگرى به «وسوسه شيطانى» ياد كنيم.
و اين نوع انتقال به مطلوب به دو صورت انجام مى گيرد.
1. گاهى مسئله در قلمرو فكر و انديشه انسان قرار مى گيرد امّا به خاطر فراهم نبودن مقدمات نتيجه بخش، متحير و سرگردان مى باشد، ناگهان در همين حالت بدون اين كه مقدمات را تنظيم نمايد، به انديشه اى منتقل مى گردد.

صفحه 110
2. گاهى انسان مشغول كارهاى روزانه است و هيچ مسئله اى در قلمرو فكر و انديشه او نيست ويا در وادى خاصى فكر مى كند كه اصلاً با مسئله اى كه به او القا مى گردد ارتباط ندارد.
شكى نيست كه هيچ پديده اى بدون علت و پديد آورنده نيست در اين موقع سؤال مى شود علت القا و فرود اين فكر بر صفحه قلب چيست، نفس كه خود واجد چنين انديشه اى نبوده تا از آن ريزش كند، و فرد ديگرى هم از خارج با انسان در اين موضوع گفتگو نكرده است تا معلول اين مذاكره باشد و مفروض اين است كه از طريق مطالعه و مانند آن هم حاصل نشده است.
قهراً يك فاعل غيبى دارد كه اين انديشه را بر دل مى افكند، وبر انسان الهام مى كند حال نام اين را حدس بگذاريم يا الهام، تأثيرى در حقيقت مسئله ندارد آنچه مهم است اين است كه عامل غيبى پديد آورنده اين انديشه است نه نفس، زيرا فرض اين است كه نفس يا در آن موضوع فكر نمى كرد، و يا اگر هم مى انديشيد بدون هيچ مقدمه اى به آن منتقل شده است، ونفس به تنهائى نمى تواند زاينده اين انديشه باشد، زيرا فرض اين است كه نفس واجد اين صورت فكرى نبوده و فاقد كمال نمى تواند معطى آن باشد.
قرآن در اين موارد كلمه وحى را به كار برده مى فرمايد:
(وَأَوْحَيْنا إِلى أُمِّ مُوسى أَنْ أَرْضِعيهِ فَإِذا خِفْتِ عَلَيهِ فَأَلْقِيهِ فِى اليَمِّ وَلا تَخافِى وَلا تَحْزَنى إِنّا رادُّوهُ إِلَيْكِ وَجاعِلُوهُ مِنَ المُرسَلِينَ).1
«ما به مادر موسى وحى كرديم كه او را شير بده و آنگاه كه ترسيدى او را به دريا بيفكن و نترس و اندوهگين مباش، ما او را به سوى تو باز مى گردانيم و از پيامبران قرار مى دهيم».

1 . قصص/7.

صفحه 111
اين انديشه هاى پنجگانه: 1. شير دادن فرزند، 2. به دريا فكندن او، 3. ترسان و نگران نبودن از سرنوشت فرزند، 4. بازگشت حتمى كودك، 5. پيامبرى و رسالت او. كه بر قلب مادر موسى وارد شد زاييده نفس او نبوده بلكه يك عامل غيبى او را بر آنها آگاه ساخته است ولى چون اين آموزش به صورت پنهانى و به سرعت انجام گرفته است، كلمه«وحى» به كار رفته است.
از اين بيان،مفاد آيات ديگرى كه در آنها نيز لفظ وحى به كار رفته است روشن مى گردد چنان كه مى فرمايد:
(وَإِذْ أَوْحَيْتُ إِلَى الحَوارييّنَ أَنْ آمِنُوا بِى وَبِرَسُولى قالُوا آمَنّا وَاشْهَدْ بِأَنّنا مُسْلِمُونَ) .1
«آنگاه كه به ياران نزديك مسيح وحى كرديم كه به من و رسول من ايمان بياوريد آنان نيز گفتند ايمان آورديم، شاهد باش كه ما مسلمان هستيم».
مقصود از وحى يك نوع آموزش غيبى و القا از عالم بالا بوده كه فقط حواريون از آن مطلع گرديدند و نه ديگران و به همين مناسبت لفظ وحى به كار رفته است.
و نيز آنگاه كه حضرت يوسف در درون چاه قرار گرفت خدا به او تفهيم كرد كه به زودى تو آنان را از اين جنايت آگاه خواهى ساخت و اين آموزش غيبى را با كلمه «وحى» بيان كرده مى فرمايد:
(...وَأَوْحَيْنا إِلَيْهِ لَتُنَبِّئَنَّهُمْ بِأَمْرِهِمْ هذا وَهُمْ لا يَشْعُرُونَ).2

1 . مائده / 111 .
2 . يوسف / 15 .

صفحه 112
در اين جا ملاك به كار بردن اين واژه همان آموزش مخفى بود كه برادران يوسف از آن مطلع نبودند و تنها يوسف بر آن آگاه گرديد.
«وحى» در آيه ياد شده در زير در مورد فرشتگان نيز، همين معناست:
(إِذْ يُوحى رَبُّكَ إِلَى المَلائِكَةِ أَنِّى مَعَكُمْ فَثَبِّتُوا الَّذِينَ آمَنُوا...).1
«آنگاه كه پروردگار تو به فرشتگان وحى كرد كه من با شما هستم مؤمنان را استوار و ثابت قدم سازيد».
در قرآن مورد ديگرى براى معناى ياد شده از «وحى» نيز آمده است كه مربوط به شياطين مى باشد و تنها تفاوت آن با موارد ياد شده از نظر مورد است و نه در حقيقت وحى چنان كه مى فرمايد:
(...وَإِنَّ الشَّياطينَ لَيُوحُونَ إِلى أَولِيائِهِمْ لِيُجادِلُوكُمْ وََ إِنْ أَطَعْتُمُوهُمْ إِنَّكُمْ لَمُشْرِكُونَ) .2
«شياطين به پيروان خود القا مى كنند تا با شما به مجادله بپردازند و اگر شما از آنان پيروى كنيد مشركيد».
از آنجا كه وحى كننده، شياطين و طرف وحى مشركانند طبعاً اين آموزش به صورت القاى در قلب خواهد بود، نه به صورت نجوى و گفتگوى آهسته(در گوشى) و اين همان است كه در برخى از آيات از آن به وسوسه شيطان در

1 . انفال/12.
2 . انعام/121.

صفحه 113
سينه ها1 ياد شده است، و در آيه ديگر مى فرمايد:
(وَكَذلِكَ جَعَلْنا لِكُلِّ نَبِىّ عَدُوّاً شَياطِينَ الإِنْسِ وَ الجِنِّ يُوحِى بَعْضُهُمْ إِلى بَعْض زُخْرُفَ القَولِ غُرُوراً) .2
«همچنين در برابر هر پيامبرى دشمنى از شيطان هاى جن و انس قرار داديم اين دو نوع شيطان، سخنان بس فريبنده اى را به يكديگر القا مى كنند».
در اين آيه دو احتمال وجود دارد:
1. القاى مطلب در دل به خصوص در مواردى كه القا كننده «جن» باشد.
2. سخن گفتن سرى و در گوشى آنگاه كه القا كننده «انسان» باشد.

4. امدادها و نيروهاى غيبى

خدا درباره گروهى از پيامبران يادآور مى شود كه ما آنان را پيشوايانى قرار داديم كه به فرمان ما انسان ها را هدايت مى كنند سپس آنها را چنين توصيف مى كند:
(...وَأَوحَيْنا إِلَيْهِمْ فِعْلَ الخَيْراتِ وَإِقامَ الصَّلاةِ وَإِيتاءَ الزَّكاةِ وَكانُوا لَنا عابِدينَ) .3
«به آنان انجام كارهاى خير را وحى كرديم همچنين برپايى نماز و دادن زكات را و قبلاً نيز ما را پرستش مى كردند».

1 . (...الوَسْواسُ الخَنّاس* الَّذِى يُوسْوِسُ فِى صُدُور النّاسِ)(ناس/4ـ5).
2 . انعام/112.
3 . انبياء/73.

صفحه 114
اكنون بايد ديد وحى در اين آيه به چه معنى است؟ غالب مفسران گفته اند: مقصود از اين وحى همان وحى تشريعى است كه بر همه پيامبران نازل مى شود و وظايف خود و بندگان را در بر دارد بنابر اين آيه فوق ناظر به وحى خاصى جز وحى تشريعى كه بعداً درباره آن بحث خواهيم كرد نيست ولى در اين جا از يادآورى نكته اى ناگزيريم و آن اين كه قرآن در موارد مشابه اين آيه به جاى مصدر (فعل الخيرات) از فعل امر استفاده كرده مى فرمايد:
1. (وَأَوحى رَبُّكَ إِلَى النَّحْلِ أَنِ اتَّخِذى مِنَ الجِبالِ بُيُوتاً...).1
2. (وَأَوْحَيْنا إِلى أُمِّ مُوسى أَنْ أَرْضِعِيهِ...).2
3. (وَلَقَدْ أَوحَيْنا إِلى مُوسى أَنْ أَسْرِ بِعَبادِى...) .3
4. (وَأَوحَيْنا إِلى مُوسى وَ أَخِيهِ أَنْ تَبَوَّءَا...).4
5. (فَأَوْحَيْنا إِلَيْهِ أَنِ اصْنَع الفُلْكَ...).5
اكنون سؤال مى شود علت اين اختلاف در تعبير چيست؟ در اين جا استاد علم بلاغت عبد القاهر جرجانى در كتاب دلائل الاعجاز6 نكته اى را يادآور شده است كه به نقل آن مى پردازيم و آن اين كه هرگاه مكلف و مأمور مسبوق به كار نبوده و به واسطه همين خطاب مأمور به كارى مى گردد در اين

1 . نحل/68.
2 . قصص/7.
3 . طه/77.
4 . يونس/87.
5 . مؤمنون/27.و گاهى نيز از خود فعل بهره گرفته شده است بدون آن كه با لفظ امر همراه باشد مانند:(...وَأَوْحَيْنا إِلَيْهِ لَتُنَبِّئَنَّهُمْ بِأَمْرِهِمْ هذا...)(يوسف/15).
6 . الميزان، ج14، ص305 نقل از دلائل الاعجاز.

صفحه 115
صورت از شيوه دوم بهره مى گيرند، و مورد آيات فوق از اين قبيل است ولى اگر قبلاً به انجام كار مأمور گرديده و آن را انجام مى داد در اين جا به جاى بهره گيرى از شيوه دوم، از مصدر بهره مى گيرند و مى گويند «فعل الخيرات» و در اين صورت مفاد آيه اين است كه اين پيامبران الهى در پرتو تشريع پيشين، كار خير انجام مى دادند ولى براى ادامه اين كار، انجام اين كار نيز بر آنان وحى شد، حالا مقصود از اين وحى چيست؟ يادآور مى شويم:
گواه بر اين كه اين كارها قبلاً تشريع شده و آنان بر انجام آن اشتغال داشته اند، ذيل آيه است كه مى فرمايد:
(وَكانُوا لَنا عابِدينَ) :«ما را عبادت مى كردند».
اكنون بايد توجه نمود مقصود از اين وحى چيست؟ قطعاً مقصود وحى تشريعى نيست زيرا مفروض اين است كه قبلاً از تشريع آن آگاه بودند و بر انجام آن اشتغال داشتند از اين جهت مى توان گفت مقصود از اين وحى يك نوع امداد غيبى بود كه آنان را به سوى اين عمل سوق مى داد، وچون تأثير اين عمل غيبى بسيار پنهان و مخفى بود، به كار بردن لفظ وحى در آن تعبيرى صحيح و بلكه بليغ مى باشد و يك چنين وحى كه بشر تحت تأثير نيروهاى غيبى قرار گيرد، و او را به سوى كمال رهبرى كند، برترى ويژه اى نسبت به اقسام ديگر آن دارد.

5. وحى تشريعى

انسان هاى عادى از طريق حس و تجربه و يا تفكر و استدلال به نتايجى مى رسند ولى هرگاه انسانى از ابزار شناختى بهره گرفت كه مربوط به اين دو نوع معرفت نيست، بلكه يك نوع آگاهى سوم باشد كه از عالم بالا بر نفس او فرود آيد و هدف آن، هدايت اجتماع بشرى به سوى كمال باشد در اين صورت به

صفحه 116
چنين آگاهى «وحى تشريعى» گفته مى شود در حقيقت، وحى تشريعى از نظر ماهيت وحقيقت با برخى از اقسام پيشين، تفاوت ومباينت ندارد، چيزى كه هست در وحى تشريعى مسئله هدايت انسان ها به سوى مبدأ و معاد، به عنوان قيد لازم اخذ گرديده است چنان كه مى فرمايد:
(نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الأَمِينُ* عَلى قَلْبِكَ لِتَكُونَ مِنَ المُنْذِرينَ).1
«جبرئيل آن را بر قلب تو نازل كرده تا از فرستادگان باشى (افرادى كه براى هدايت انسان ها مبعوث مى شوند».
بنابر اين پيامبران اگر چه از ابزار حس وعقل بهره مى گيرند ولى شريعت آنان معلول اين دو نوع ابزار معرفت نيست، بلكه همگى مربوط به جهان بالا است كه به امر الهى بر روح و روان آنان فرود مى آيد و در گرفتن وحى، و ضبط و حفظ آن و يا ابلاغ و بيان آن كوچك ترين اشتباهى نمى كنند بنابر اين كسانى كه بخواهند برنامه هاى پيامبران را در قلمرو هدايت، محصول حس وعقل يا استعداد و نبوغ آنان بدانند كژ راهه را پيموده اند و هرگز به هدف نمى رسند و چون اين گروه به جهان بالاتر از طبيعت اعتقاد ندارند ناچارند تمام حوادث را رنگ مادّى و بشرى بخشند و براى آن علل مادى بينديشند.
مشروح اين بحث را در بخش مربوط به وسيله ارتباط پيامبران با خدا خواهيم آورد.
اينك برخى از مواردى كه واژه «وحى» در اين قسم به كار رفته است:
1. (أَكانَ لِلنّاسِ عَجَباً أَنْ أَوحَيْنا إِلى رَجُل مِنْهُمْ أَنْ أَنْذِرِ النّاسَ وَبَشِّرِ

1 . شعراء/193ـ194.

صفحه 117
الَّذِينَ آمَنُوا أَنَّ لَهُمْ قَدَمَ صِدْق عِنْدَ رَبِّهِمْ ...) .1
«آيا براى مردم مايه شگفت است كه به مردى از خود آنان وحى كرديم (و به او گفتيم كه) مردم را (از عذاب خدا) بيم ده، و افراد با ايمان را بشارت ده كه براى آنان، نزد پروردگار خود پاداش هاى نيكى است؟».
2. (كَذلِكَ أَرْسَلْناكَ فى أُمَّة قَدْخَلَتْ مِنْ قَبْلِها أُمَمٌ لِتَتْلُوَا عَلَيْهِمُ الَّذِى أَوحَيْنا إِلَيْكَ...) .2
«همچنين تو را در ميان گروهى فرستاديم كه قبلاً از آنها جمعيت هايى بوده اند تا آنچه كه به تو وحى كرديم بر آنان تلاوت نمايى».3
با توجه به مطالب ياد شده مى توان گفت: وحى يك معنى بيش ندارد و در قرآن نيز كلمه وحى در همان معنى واحد به كار رفته است چيزى كه هست متعلق هاى آن مختلف است، و در مجموع، يك ملاك، مجوز همه اين استعمال ها مى باشد و آن اين كه:
در همه موارد، اين آموزش يك نوع آموزش مخفى و پنهان همراه با سرعت مى باشد خواه طرف آموزش انسان باشد و يا ساير جانداران وجمادات، و خواه آموزش، مربوط به هدايت انسان ها باشد و يا غير آن، خواه آموزش دهنده خدا باشد و يا غير او.

1 . يونس/2.
2 . رعد/30.
3 . آيات مربوط به وحى تشريعى بسيار است و منحصر به موارد ياد شده نيست، به سوره هاى : انعام/19و 145، اسراء/39، 73 و 86، نحل/123، فاطر/31، شورى /13 ، مراجعه نماييد.

صفحه 118

6

آيا در ميان تمام انسان ها

پيامبرانى برانگيخته شده اند؟

آيات موضوع

1. (...وَلِكُلِّ قَوْم هاد)(رعد/7).
2. (...وَإِنْ مِنْ أُمَّة إِلاّ خَلا فِيها نَذيرٌ)(فاطر/24).
3. (وَلَقَدْ بَعَثْنا فِى كُلِّ أُمَّة رَسُولاً...)(نحل/36).
4. (يا بَنى آدَمَ قَدْأَنْزَلْنا عَلَيْكُمْ لِباساً يُوارِى سَوْءاتِكُمْ وَرِيشاً وَلِباسُ التَّقْوى ذلِكَ خَيرٌ...)(اعراف/26).
5. (يا بَنِى آدَمَ لا يَفْتِنَنَّكُمُ الشَّيْطانُ كَما أَخْرَجَ أَبَوَيْكُمْ مِنَ الجَنَّةِ يَنْزِعُ عَنْهُما لِباسهُما...)(اعراف/27).

صفحه 119
6. (يا بَنِى آدَمَ خُذُوا زِينَتَكُمْ عِنْدَ كُلِّ مَسْجِد وَكُلُوا وَاشْرَبُوا وَلا تُسْرِفُوا...)(اعراف/31).
7. (يا بَنِى آدَمَ إِمّا يَأْتِيَنَّكُمْ رُسُلٌ مِنْكُمْ يَقُصُّونَ عَلَيْكُمْ آياتِى فَمَنِ اتَّقى وَأَصْلَحَ فَلا خَوفٌ عَلَيْهِمْ وَلا هُمْ يَحْزَنُونَ)(اعراف/35).
8. (قالَ اهْبِطا مِنْها جَمِيعاً بَعْضُكُمْ لِبَعْض عَدُوٌّ فَإِمّا يَأْتِيَنَّكُمْ مِنّى هُدىً فَمَنِ اتَّبَعَ هُداىَ فَلا يَضِلُّ وَلا يَشْقى)(طه/123).
9. (يا مَعْشَرَ الجِنِّ وَالإِنْسِ أَلَمْ يَأْتِكُمْ رُسُلٌ مِنْكُمْ يَقُصُّونَ عَلَيْكُمْ آياتِى وَيُنْذِرُونَكُمْ لِقاءَ يَومِكُمْ هذا...)(انعام/130).
10. (...ما أَنَا بِباسِط يَدِىَ إِلَيْكَ لأَقْتُلَكَ إِنِّى أَخافُ اللّهَ رَبَّ العالَمينَ) (مائده /28).
11. (وَرُسُلاً قَدْقَصَصْناهُمْ عَلَيْكَ مِنْ قَبْلُ وَرُسُلاً لَمْ نَقْصُصْهُمْ عَلَيْكَ...)(نساء/164).
12. (...مِنْهُمْ مَنْ قَصَصْنا عَلَيْكَ وَمِنْهُمْ مَنْ لَمْ نَقْصُصْ عَلَيْكَ...) (غافر/78).

ترجمه آيات

1.«براى هر گروهى هادى و راهنمايى است».
2.«هيچ گروهى نبود مگر اين كه در ميان آنان بيم دهنده اى وجود داشت».

صفحه 120
3.«در ميان هر امتى پيامبرى برانگيختيم تا خدا را بپرستند و از پرستش طاغوت اجتناب ورزند».
4.«اى فرزندان آدم براى پوشاندن مواضع ناخوشايند شما جامه و ساز و برگ آن را فرو فرستاديم ( آفريديم).
5. «اى فرزندان آدم شيطان شما را فريب ندهد، همانطور كه پدر و مادر شما را از بهشت بيرون كرد لباسهاى آنان را از بدن آنان كند».
6.«اى فرزندان آدم زينت خود را نزد هر پرستشگاهى برگيريد، بخوريد و بياشاميد واسراف نكنيد خدا اسراف كنندگان را دوست ندارد».
7.«اى فرزندان آدم هرگاه پيامبرانى از شما به سوى شما آمدند و آيات مرا بر شما خواندند، آنان كه تقوا پيشه سازند و كار نيك به جاى آورند، در روز رستاخيز مطمئناً ترس و اندوهى براى آنان نيست».
8.«خطاب آمد، همگى از بهشت به زمين فرود آييد، در حالى كه برخى دشمن برخى ديگر هستيد اگر از جانب من هدايتى (پيامبرى) به سوى شما آمد، هركس از هدايت من پيروى كند نه گمراه مى شود و نه بدبخت».
9.«اى انبوه انس وجن، آيا پيامبرانى از خودتان به سوى شما نيامدند تا آيات مرا بر شما فرو خوانند و شما را از (عذاب) امروز (قيامت) بيم دهند؟ در پاسخ مى گويند، ما به زبان خود گواهى مى دهيم، زندگى دنيا آنان را فريب داد وعليه خود گواهى دادند كه كافر بودند».
10.«من هرگز دست به قتل تو دراز نمى كنم من از پروردگار جهانيان بيمناكم (اكنون كه تو بر قتل من تصميم گرفته اى) مى خواهم با گناه قتل من و گناه خود به سوى خدا باز گردى و از ملازمان آتش (اهل دوزخ) باشى و آن جزاى ستمگران است».
11.«پيامبرانى كه سرگذشت آنها را بازگو كرديم و پيامبرانى كه خصوصيات آنان را بيان نكرديم».
12.«زندگى برخى از آنان را بيان كرديم و برخى را بيان نكرديم».

صفحه 121

بررسى و تفسير آيات

قضاوت در باره تاريخ ديرينه بشر و برداشتن حجاب هاى غليظ كه تاريخ امم را پوشانيده است كار بسيار دشوار و سنگينى است و داورى هاى مبتنى بر حدس و تخمين نيز اطمينان بخش نمى باشد و يكى از اين مسائل، گسترش نبوت در ميان تمام امم و ادوار زندگى انسان هاست و اين كه از زمان آدم تا ظهور پيامبر خاتم پيوسته در ميان تمام قبايل شرق و غرب و در تمام دو نيمكره، پيامبرانى از جانب خدا مبعوث گرديده رسالت الهى خود را انجام داده اند ولى بحث ما يك بحث تاريخى نيست تا به كند وكاو تاريخى گرفتار شده و از تحقيقات دانشمندان در باره پيدايش بشر و اجتماع هاى كوچك و بزرگ و پديد آمدن تمدن ها بهره بگيريم بلكه بحث ما يك بحث قرآنى و عقلى است كه مى تواند به صورت كلى در اين جا مطرح شود، بدون اين كه نياز داشته باشيم به اين جا و آن جا دست اندازى كنيم، هر چند يك چنين بحث قرآنى وعقلى اگر از جنبه تاريخى نيز تكميل شود بر ارزش آن خواهد افزود اينك ما بحث را از هر دو نظر (عقل و نقل) مطرح مى كنيم:

1. از نظر عقل:

از نظر عقلى لزوم بعثت پيامبران ثابت گرديد و تكيه گاه عقل در برهان خود بر اين بود كه اگر باب چنين فيضى بر روى بشر بسته شود آفرينش انسان لغو و بى ثمر خواهد بود و به ديگر سخن آفرينش در صورتى حكيمانه و شايسته مقام ربوبى خواهد بود كه هدفى داشته باشد و آن هدف كمال علمى وعملى فردى و اجتماعى انسان ها است كه در سايه اعزام پيامبران تأمين مى گردد، پس

صفحه 122
بايد براى تأمين اين هدف، پيامبرانى را مبعوث كند.
هرگاه تكيه گاه ما در لزوم بعثت، اين برهان عقلى باشد، اين برهان براى خود حد و مرزى از نظر زمان و مكان نمى شناسد، و در هر كجا كه زمينه نزول اين فيض الهى فراهم بوده است قطعاً نازل گرديده است.

2. عموميت بعثت از نظر آيات:

از نظر آيات قرآنى نيز مى توان گفت كه فيض نبوت يك فيض عمومى و جهانى بوده و هر كجا كه «امت» وجمعيتى در كار بوده است، آموزگاران الهى به سوى آنان مبعوث گرديده اند. و اين را مى توان از دو گروه از آيات استفاده كرد:
الف. آياتى كه به روشنى مى گويد: براى هر قومى و گروهى هادى و راهنما بوده و يا براى هر امتى بيم دهنده وجود داشته است چنان كه مى فرمايد:
(...وَلِكُلِّ قَوْم هاد) .1
«براى هر گروهى هادى و راهنمايى است».
و باز مى فرمايد:
(...وَإِنْ مِنْ أُمَّة إِلاّ خَلا فِيها نَذِيرٌ) .2
«هيچ گروهى نبود مگر اين كه در ميان آنان بيم دهنده اى وجود داشت».
و روشن تر از همه، آيه سوم است كه مى فرمايد:
(وَلَقَدْ بَعَثْنا فِى كُلِّ أُمَّة رَسُولاً أَنِ اعْبُدُوا اللّهَ وَاجْتَنِبُوا الطّاغُوتَ...) .3

1 . رعد / 7 .
2 . فاطر / 24.
3 . نحل / 36 .

صفحه 123
«در ميان هر امتى پيامبرى برانگيختيم تا خدا را بپرستند و از پرستش طاغوت اجتناب ورزند».
اين آيات ، به روشنى وجود امت ها و اقوام را با هادى، ونذير، و رسول مرتبط و همراه دانسته و مى رساند كه هر كجا انسان هايى به صورت «قوم» ويا به عنوان «امت» زندگى مى كردند از فيض نبوت بى بهره نبودند.
ولى اگر فرض شود در برهه اى از زمان، انسان ها به صورت فردى يا جتماع هاى بسيار كوچك و كم رنگ زندگى مى كردند در اين صورت آيات ياد شده ناظر به اين برهه و مقطع تاريخى نخواهد بود.
ب. آياتى كه متضمن نداهاى آغاز آفرينش انسان است به گونه اى حاكى از گستردگى اين فيض است و اين آيات در سوره اعراف، آيات 26 تا 35 آمده است يعنى آنگاه كه آدم وحوا به خاطر ترك اولى از بهشت بيرون آمدند و در روى زمين سكنى گزيدند، خدا فرزندان آدم را با يك رشته خطا بهاى تكان دهنده مخاطب مى سازد كه در اصطلاح، آنها را خطاب هاى «آغاز خلقت» مى نامند و ظاهر آيات اين است كه فرزندان آدم بدون فترت تحت پوشش اين خطابات قرار گرفته، خطاباتى كه حاكى از وجود رسول و نذير مى باشد اينك ما به اين آيات اشاره مى كنيم:
1.(يا بَنى آدَمَ قَدْأَنْزَلْنا عَلَيْكُمْ لِباساً يُوارِى سَوْءاتِكُمْ وَرِيشاً وَلِباسُ التَّقْوى ذلِكَ خَيرٌ ذلِكَ مِنْ آياتِ اللّهِ لَعلَّهُمْ يَذَّكَرُونَ) .1
«اى فرزندان آدم براى پوشاندن مواضع ناخوشايند شما جامه و ساز وبرگ آن را فرو

1 . اعراف/26.

صفحه 124
فرستاديم،(آفريديم) آنها نشانه هاى وجود و كمالات حق است شايد آنان (انسان ها) يادآور نعمت هاى الهى گردند».
2. (يا بَنِى آدَمَ لا يَفْتِنَنَّكُمُ الشَّيْطانُ كَما أَخْرَجَ أَبَوَيْكُمْ مِنَ الجَنَّةِ يَنْزِعُ عَنْهُما لِباسهُما لِيُرِيَهُما سَوءاتِهِما إِنَّهُ يَراكُمْ هُوَ وَقَبِيلُهُ مِنْ حَيْثُ لا تَرَوْنَهُمْ إِنّا جَعلْنَا الشَّياطينَ أَوْلِياءَ لِلَّذينَ لا يُؤْمِنُونَ) .1
«اى فرزندان آدم شيطان شماها را فريب ندهد، همان طور كه پدر و مادر شما را از بهشت بيرون كرد لباس هاى آنان را از بدن آنان كند تا مواضع ناخوشايند را آشكار سازد، او و ياران او شماها را مى بينند در حالى كه شما آنها را نمى بينيد، ما شيطان ها را دوستان كسانى كه ايمان نمى آورند، قرار داديم».
3. (يا بَنِى آدَمَ خُذُوا زِينَتَكُمْ عِنْدَ كُلِّ مَسْجِد وَكُلُوا وَاشْرَبُوا وَلا تُسْرِفُوا إِنَّهُ لا يُحِبُّ الْمُسْرِفينَ) .2
«اى فرزندان آدم زينت خود را نزد هر پرستشگاهى برگيريد، بخوريد و بياشاميد واسراف نكنيد خدا اسراف كنندگان را دوست ندارد».
4. (يا بَنِى آدَمَ إِمّا يَأْتِيَنَّكُمْ رُسُلٌ مِنْكُمْ يَقُصُّونَ عَلَيْكُمْ آياتِى فَمَنِ اتَّقى وَأَصْلَحَ فَلا خَوفٌ عَلَيْهِمْ وَلا هُمْ يَحْزَنُونَ) .3
«اى فرزندان آدم هرگاه پيامبرانى از شما به سوى شما آمدند و آيات مرا بر شما خواندند، آنان كه تقوا پيشه سازند و كار نيك به جاى آورند، در روز رستاخيز مطمئناً ترس و اندوهى براى آنان نيست».

1 . اعراف/27.
2 . اعراف/31.
3 . اعراف/35.

صفحه 125
و در سوره ديگر مى فرمايد:
(قالَ اهْبِطا مِنْها جَمِيعاً بَعْضُكُمْ لِبَعْض عَدُوٌّ فَإِمّا يَأْتِيَنَّكُمْ مِنّى هُدىً فَمَنِ اتَّبَعَ هُداىَ فَلا يَضِلُّ وَلا يَشْقى) .1
«خطاب آمد، همگى از بهشت به زمين فرود آييد، در حالى كه برخى دشمن برخى ديگر هستيد اگر از جانب من هدايتى (پيامبرى) به سوى شما آمد، هركس از هدايت من پيروى كند نه گمراه مى شود و نه بدبخت».
و باز مى فرمايد:
(يا مَعْشَرَ الجِنِّ وَالإِنْسِ أَلَمْ يَأْتِكُمْ رُسُلٌ مِنْكُمْ يَقُصُّونَ عَلَيْكُمْ آياتِى وَيُنْذِرُونَكُمْ لِقاءَ يَومِكُمْ هذا قالُوا شَهِدْنا عَلى أَنْفُسِنا وَغَرَّتْهُمُ الحَياةُ الدُّنْيا وَشَهِدُوا عَلى أَنْفُسِهِمْ أَنَّهُمْ كانُوا كافِرينَ).2
«اى انبوه انس وجن، آيا پيامبرانى از خودتان به سوى شما نيامدند تا آيات مرا بر شما فرو خوانند و شما را از (عذاب) امروز (قيامت) بيم دهند؟ در پاسخ مى گويند، ما به زبان خود گواهى مى دهيم، زندگى دنيا آنان را فريب داد وعليه خود گواهى دادند كه كافر بودند».
اين آيات، همگى حاكى از اخطارها وانذارهاى الهى نسبت به فرزندان آدم است كه آنان را به پيروى از انبيا و دورى از شيطان دعوت مى نمايند و در اين صورت هرگاه بگوييم پس از صدور اين خطابات قرن هايى بر انسان ها گذشته كه از جانب خدا براى آنها رسول و نذيرى نيامده است، بلكه پس از مدتى طولانى باب بعثت پيامبران به روى بشر گشوده شده است سخنى مخالف با ظاهر اين آيات گفته ايم.

1 . طه/123.
2 . انعام/130.

صفحه 126
فرض كنيد پدرى از فرزند خود نافرمانى ديد، آنگاه يك رشته قوانين و ضوابط كلى براى اداره خانه خود تنظيم كرد معنى آن اين است كه از اين لحظه هر نوع فرزندى كه در قلمرو اين خانواده قرار گيرد مشمول اين حكم است، نه اين كه برخى از فرزندان از آن قانون معاف بوده و بعدها فرزندان ديگر محكوم آن ضوابط باشند.
از مذاكره فرزندان آدم (هابيل و قابيل) و عمل ناروايى كه يكى از آن دو مرتكب گرديد، استفاده مى شود كه فرزندان آدم از همان روز نخست از يك نوع كمالى برخوردار بودند كه مى توانستند تحت تربيت پيامبران قرار گيرند، و لذا وقتى يكى از آنان برادر ديگر را تهديد به قتل كرد او در پاسخ گفت:
(ما أَنَا بِباسِط يَدِىَ إِلَيْكَ لأَقْتُلَكَ إِنِّى أَخافُ اللّهَ رَبَّ العالَمينَ* إِنِّى أُرِيدُ أَنْ تَبُوأَ بِإِثْمِى وَإِثْمِكَ فَتَكُونَ مِنْ أَصحابِ النّارِ وَذلِكَ جَزاءُ الظّالِمينَ) .1
«من هرگز دست به قتل تو دراز نمى كنم من از پروردگار جهانيان بيمناكم (اكنون كه تو بر قتل من تصميم گرفته اى) مى خواهم با گناه قتل من و گناه خود به سوى خدا باز گردى و از ملازمان آتش (اهل دوزخ) باشى و آن جزاى ستمگران است».
اين منطق، منطق كسانى است كه به بهشت و دوزخ اذعان داشته و سرنوشت عادلان و ستمگران را از هم باز مى شناسند، وكسى كه ازنظر تفكر در اين حد باشد، قهراً شايستگى پذيرش هدايت هاى پيامبران را خواهد داشت.
تصور اين كه انسان هاى بعدى از اين درك و بينش پايين تر بوده و از نظر تفكر در حدّى بودند كه شايستگى بهره گيرى از تعاليم انبيا را نداشتند نياز به

1 . مائده / 28 ـ 29 .

صفحه 127
دليل دارد.
و اگر ما مجموع اين آيات را با توجه به برخى از روايات در نظر بگيريم بايد بگوييم كه فيض نبوت با فيض آفرينش بشر از آدم وحوا همراه بوده است.
و به ديگر سخن، ملاك هايى كه براى لزوم بعثت پيامبران، از خود آيات قرآن استفاده كرديم از روز نخست در ميان بشر وجود داشته است، اين ملاكها مربوط به اصلاح عقيدتى و اجتماعى و اخلاقى بشر بوده و منازعه و كشمكش اين دو برادر و منطق آنان حاكى از آن است كه در بشر آن روز استعداد و شايستگى براى دعوت به توحيد و تثبيت و تكميل عقيده يكتاپرستى و زمينه پديد آمدن نزاع ها و اختلاف ها و اعمال غرايز (حسد و بخل) وجود داشته است، از اين جهت، لازم بود براى اصلاح و تكميل هر سه بخش پيامبرانى مبعوث گردند، و در مكالمه دو برادر هر چند درباره انحراف از اصل توحيد سخنى به ميان نيامده، ولى دو ملاك ديگر كه از عوامل بعثت پيامبران است، در گفتگوى آنان به روشنى وجود دارد و آن منازعه و كشمكش (اختلافات) و پيروى نسنجيده و نامقبول از غرايز (حسد و بخل) است.

پاسخ به يك پرسش

در اين جا سؤالى مطرح است و آن اين كه هرگاه زندگى بشر جدا از آموزگاران الهى نبوده است، پس نام و خصوصيات پيامبرانى كه در آن نقاط دور دست زندگى كرده اند و رسالت الهى را به دوش كشيده اند چيست؟
در پاسخ يادآور مى شويم كه قرآن به روشنى مى گويد كه فقط سرگذشت قسمتى از پيامبران را بازگو نموده و از بازگويى سرگذشت گروه ديگر صرفنظر

صفحه 128
نموده است چنان كه مى فرمايد:
(وَرُسُلاً قَدْ قَصَصْناهُمْ عَلَيْكَ مِنْ قَبْلُ وَرُسُلاً لَمْ نَقْصُصْهُمْ عَلَيْكَ...).1
«پيامبرانى كه سرگذشت آنها را بازگو كرديم و پيامبرانى كه خصوصيات آنان را بيان نكرديم».
وباز مى فرمايد:
(...مِنْهُمْ مَنْ قَصَصْنا عَلَيْكَ وَمِنْهُمْ مَنْ لَمْ نَقْصُصْ عَلَيْكَ...) .2
«زندگى برخى از آنان را بيان كرديم و برخى را بيان نكرديم».
بنابر اين انتظار اين كه اسامى و خصوصيات زندگى همگان در قرآن آمده باشد، انتظار بى موردى است و تعداد پيامبرانى كه اخبار از آن گواهى مى دهد مى تواند مصحح يك چنين انديشه باشد، زيرا وجود پيامبران در حد: 124000 نفر تنها در خاورميانه و خاور نزديك، دور از اعتبار است وبايد برخى از آنان مربوط به نقاط دوردست باشد.

استدلال به روايات

امير مؤمنان (عليه السلام) پس از آن كه وظيفه رسولان را در قلمرو تبليغ روشن كرده ويادآور مى شود كه آنان آمده اند تا انديشه هاى فطرى انسان را بيدار سازند، درباره آنان چنين مى فرمايد:
1. «وَلَمْ يُخْلِ اللّهُ سُبْحانَهُ خَلْقَهُ مِنْ نَبِى مُرْسَل، أَوْ كِتاب مُنزَل، أو حُجَّة لازِمَة، أَوْ مَحَجَّة قائِمة، رُسُلٌ لا تُقَصِّرُ بِهِمْ قِلَّةُ عَدَدِهِمْ، ولا كَثْرَةُ الْمُكَذِّبينَ لَهُمْ: مِنْ

1 . نساء/164.
2 . غافر/78.

صفحه 129
سابِق سُمِّى لَهُ مَنْ بَعْده أَو غابِر عَرَّفَهُ مَنْ قَبْلَهُ عَلى ذلِكَ نُسِلَتِ القُرُونُ، وَمَضَتِ الدُّهُورُ، وَسَلَفَتِ الآباءُ، وَخَلَفَتِ الأ بْناءُ».1
«خدا هرگز بندگان خود را از اعزام پيامبر مرسل، و كتاب فرود آمده از سوى او، يا دليل و حجت الزام آور و ارائه راه روشن و استوار، خالى نساخته است پيامبرانى كه نه كمى پيروان و نه فزونى تكذيب كنندگان، آنان را از انجام وظيفه باز نداشت، گاه پيامبر بعدى براى قبلى معرفى گرديده و گاه پيامبر قبلى، پيامبر بعدى را معرفى نموده، و بر اين اساس، امت ها پديد آمده و زمان ها سپرى گشته و پدران در گذشته اند و فرزندان جانشين آنان گرديده اند».
2. باز امير مؤمنان (عليه السلام) پس از گفتگو درباره آدم و هبوط او بر زمين چنين مى فرمايد:
«فَأَهْبَطَهُ بَعْدَ التَّوبَةِ لِيَعْمُرَ أَرْضَهُ بِنَسْلِهِ، ولِيُقيمَ الحُجَّةَ بِهِ على عِبادِهِ، ولَمْ يُخْلِهِمْ بعْدَ أَنْ قَبَضَهُ، مِمّا يُؤكّدُ عَلَيْهِمْ حُجَّةَ رُبُوبيَّتِهِ، وَيَصِل بَيْنَهُمْ وَبَيْنَ مَعْرِفَتِهِ، بَلْ تَعاهَدَهُمْ بِالحُجَجِ عَلى أَلْسُنِ الخِيَرَةِ مِنْ أَنْبِيائِهِ وَمُتَحَمِّلِى وَدائعِ رِسالاتِهِ قَرْناً فَقَرْناً حَتّى تَمّتْ بِنَبِيّنا مُحَمَّد (صلى الله عليه وآله وسلم) حُجَّتُهُ وَبَلَغَ الْمَقْطَعَ عُذْرُهُ وَنُذْرُهُ».2
«او را پس از توبه به روى زمين فرود آورد تا با فرزندان (نسل) خود روى زمين را آباد كند وحجت را به وسيله او بر بندگانش تمام سازد آنگاه او را قبض روح كرد مردم را از آنچه حجت پروردگارى خدا را تأكيد نمايند و آنان را به معرفت آفريدگار متصل و مرتبط سازند، خالى نگذارد. تنها چنين نكرد، بلكه آنان را با حجت هاى روشن كه از زبان بهترين مخلوقات، و حاملان رسالت او، بيان مى گرديد، زمان به زمان، موردعنايت، قرار داد حجّت هاى خدا به وسيله پيامبر ما محمّد (صلى الله عليه وآله وسلم) پايان يافت و دلايل و وسايل بيم آنان به آخرين نقطه رسيد».

1 . نهج البلاغه، خطبه 1.
2 . نهج البلاغه، خطبه 91.

صفحه 130
امير مؤمنان (عليه السلام) در جاى ديگر مى فرمايد كه: زمين هيچ گاه از حجت خالى نبوده، چيزى كه هست گاهى آن حجّت آشكار و روشن و گاهى مخفى و پنهان بوده اند و خدا پيوسته به وسيله آنان بر بندگان اتمام حجت مى نمود، آنجا كه در گفتگوى خود با كميل مى فرمايد:
«اللّهمّ بَلى! لا تَخْلُوا الأَرْضُ مِنْ قائِم للّه بِحُجَّة، إِمّا ظاهراً مَشْهُوراً، وَإِمّا خائِفاً مَغْمُوراً، لئَلاّ تَبْطُلَ حُجَجُ اللّهِ وَبَيِّناتُهُ. وَكَمْ ذا وَأينَ أُولئِكَ؟أُولئِكَ ـ وَ اللّه ـ الأقَلّون عَدَداً والأعْظَمُونَ عِنْدَ اللّه قَدْراً. يَحْفَظُ اللّهُ بِهِمْ حُجَجَهُ وَبَيِّناتِهِ، حَتّى يُودِعُوها نُظراءَهُمْ، وَيَزْرعُوها في قُلُوبِ أَشباِهِهِم».1
«خدا شاهد است كه زمين از بر پا كنندگان حجت هاى خدا خالى نبوده است اين حجت، گاهى آشكار است و گاهى از بيم مردم مخفى و پنهان، تا دلايل خدا باطل نگردد، و اينها چقدر بودند وكجا هستند؟ به خدا سوگند آنان (نسبت به ساير انسان ها) گروه اندكى هستند ولى نزد خدا بالاترين مقام را دارا مى باشند خدا به وسيله آنان دلايل خود را حفظ مى كند تا آنان حجت هاى خدا را در قلوب همتاهاى خود به وديعت نهند و آن را در دل هاى همانندهاى خود بكارند».
از مجموع سخنان امير مؤمنان (عليه السلام) همان استفاده مى شود كه از آيات استفاده مى شد، وشايد پيشواى پرهيزگاران اين انديشه ها را از آيات قرآن استفاده كرده و در اين قالب ها ريخته است و همگى به صورت هماهنگ بر يك نكته تأكيد دارند كه خدا پس از پديد آوردن آدم بر روى زمين، فرزندان او را رها نكرد و پيوسته حجت را به وسيله پيامبران تمام كرد ودرهاى عذر را بر روى آنان بست حالا اين حجت ها چه كسانى بودند، در اين جا دو احتمال وجود دارد:
1. مقصود ازحجت ها كه بيان كنندگان دلايل روشن توحيد و ربوبيت

1 . نهج البلاغه، كلمات قصار، شماره 147.

صفحه 131
خدا بودند، جز پيامبران كسان ديگرى نبوده اند واين حقيقت از گفتار اول و دوم امير مؤمنان (عليه السلام) و خصوصاً گفتار دوم به روشنى استفاده مى شود چيزى كه هست گروهى از آنان پايه گذار شريعت و گروهى مروجان شرايع آنان بوده اند و گاهى در دو زمان قرار مى گرفتند و گاهى در يك زمان مثلاً پيامبران بنى اسرائيل پس از كليم همگى مروج شريعت تورات بوده و پس از او گام به عصر هستى نهادند در حالى كه حضرت لوط در زمان ابراهيم بود و از شريعت او پيروى مى نمود.
2. احتمال ديگر اين كه اگر اكثريت اين گروه را انبيا تشكيل مى دادند ولى در دوره هاى فترت، جانشينان آنان حقايق را براى مردم بيان و حجّت را بر آنان تمام مى كردند هر چند خود، نبى و پيامبر نبودند چنان كه پس از صعود مسيح تا ظهور نبى خاتم، حجّت هاى خدا به صورت جانشينان مسيح يكى پس از ديگرى ظهور مى كردند و شايد گفتار سوم امير مؤمنان (عليه السلام) ناظر به اين جهت باشد خصوصاً كه مصاحب موسى كه داستان او در سوره كهف آمده است از حجت هاى مخفى و پنهان خدا بوده (خائفاًمغموراً) و در عين حال طبق برخى از روايات نبى و پيامبر نبوده است.
لقمان حكيم از حجت هاى خدا و روشنگران راه او بود، در عظمت انديشه هاى او كافى است كه قرآن سخنان او را در رديف سخنان خود و پند و اندرز رسولان قرار داده و سوره اى به نام او اختصاص يافته است و طبق روايات، جزء پيامبران نبود و از طريق تزكيه نفس به اين مقام رسيده بود و در هر حال آنچه از اين بحث استفاده مى شود اين است كه فيض هدايت از طريق پيامبران و اوصياى آنان، در هر زمان به مردم مى رسيد و تمام مكان ها و زمان ها

صفحه 132
كه وجود بشر را مى پوشانيد از فيض هدايت الهى بهره مند بودند اين مطلبى است كه از آيات و روايات گذشته به روشنى مى توان استفاده كرد.
در اين جا ممكن است نظريّه ديگرى نيز مطرح گردد و آن اين كه شرط بهره بردارى از فيض نبوت، آمادگى فكرى و روحى وجسمى مردم و ضرورت هاى ايجاب كننده بعث آنها است و اگر اين شرط منتفى شد دليلى بر لزوم بعثت وجود ندارد.
از نظر برخى، انسان هاى نخستين از نظر فكرى و روحى در آن حد نبودند كه از فيض نبوت بهره بگيرند بلكه انسان هايى بودند كه از نظر فكرى با حيوانات فاصله چندانى نداشتند، البته نه به اين معنا كه حيوان انسان نما بودند، بلكه انسان هايى بودند بسان انسان هاى صحرا گرد و بيابان نشين نقاط دور جهان كه از نظر جامعه شناسان بقاياى همان انسان ها به شمار مى روند و فكر آنها در حدى بسيط و ابتدايى است، كه آخرين عددى كه مى توانند بشمارند از تعداد انگشتان تجاوز نمى كند.
از طرف ديگر زندگى آنان يك زندگى كاملاً اجتماعى نبود، بلكه در غارها و شكاف كوه ها وسايه درختان با اجتماع كوچكى زندگى مى كردند و از برگ و ميوه درختان جنگلى بهره مى بردند در اين صورت در ميان آنان نزاع و درگيرى نبود كه بعثت پيامبران را ايجاب كند ولى در عين حال براى اين كه مسئله لغويت در آفرينش پيش نيايد فطرت هاى دست نخورده و خردهاى بسيط آنان در ارشاد اين انسان ها به مبدأ و معاد واقامه عدل به معنى عدم تجاوز به حقوق ديگران (در شكل بسيار محدود) كافى بود، نتيجه اين كه عوامل لزوم بعثت در برخى از نقاط جهان و در برخى از برهه هاى تاريخ وجود نداشت و

صفحه 133
براى رسيدن به هدف خلقت، نداهاى درونى و روشنگرى هاى باطنى كافى بود، از اين جهت فيض هدايت، در همين قالب براى آنان فرود آمده و از خارج نويد و بيم دهى بر آنان مبعوث نگرديد.
هرگاه اين نظر را تصديق كنيم، قهراً بايد بگوييم كه آن آيات و روايات ناظر به اجتماعات چشمگير انسان هاست كه شايستگى دريافت و بهره گيرى از اين فيض را داشته و عوامل ايجاب كننده بعثت در آنان موجود بوده است.
البته تمدن شناسان و كسانى كه در زندگى اقوام پيشين به كاوش و جستجو پرداخته اند، از طريق حفارى ها، به اين نتيجه رسيده اند كه قديمى ترين و ديرينه ترين انديشه در بشر، انديشه توجه به خدا و پرستش او (خواه خداى واقعى وخواه خدايان دروغين) بوده است ولى اين انديشه همين طور كه مى تواند مولود دعوت هاى بيرونى باشد مى تواند نتيجه دعوت هاى فطرى و درونى به شمار رود، و در هر حال نظريّه نخست، از نظر آيات و روايات، روشن تر است.

صفحه 134

7

پيامبران و پيمان هاى الهى

آيات موضوع

1.(وَإِذْ أَخَذَ اللّهُ مِيثاقَ النَّبِيِّينَ لَما آتَيْتُكُمْ مِنْ كِتاب وَحِكْمَة ثُمَّ جاءَكُمْ رَسُولٌ مُصَدِّقٌ لِما مَعَكُمْ لَتُؤْمِنُنَّ بِهِ وَلَتَنْصُرُنَّهُ قالَ ءَ أَقْرَرْتُمْ وَأَخَذْتُمْ عَلى ذلِكُمْ إِصْرى قالُوا أَقْرَرْنا قالَ فَاشْهَدُوا وَانَا مَعَكُمْ مِنَ الشّاهِدين) (آل عمران/81).
2. (وَمُبَشِّراً بِرَسُول يَأْتِى مِنْ بَعْدِى اسْمُهُ أَحَمَدُ فَلَمّا جاءَهُمْ بِالبَيِّناتِ قالُوا هذا سِحْرٌ مُبينٌ) (صف/6).
3. (الَّذِينَ آتَيْناهُمُ الْكِتابَ يَعْرِفُونَهُ كَما يَعْرِفُونَ أَبْنائَهُمْ وَإِنَّ فَرِيقاً مِنْهُمْ لَيَكْتُمُونَ الحَقَّ وَهُمْ يَعْلَمُونَ)(بقره/146).
4. (وَأَنْزَلْنا إِلَيْكَ الْكِتابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ الْكِتابِ وَمُهَيْمِناً عَلَيهِ...)(مائده/48).
5. (وَالَّذِى أَوْحَيْنا إِلَيْكَ مِنَ الْكِتابِ هُوَ الْحَقُّ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ إِنَّ اللّهَ بِعِبادِهِ لَخَبيرٌ بَصِيرٌ) (فاطر/31).

صفحه 135
6. (كَذَّبَتْ قَومُ نُوح الْمُرْسَلِينَ* إِذْ قالَ لَهُمْ أَخُوهُمْ نُوحٌ أَلا تَتَّقُونَ) (شعراء/105ـ106).
7.(وَإِذْ أَخَذْنا مِنَ النَّبِيِّينَ مِيثاقَهُمْ وَمِنْكَ وَمِنْ نُوح وَإِبْراهيمَ وَمُوسى وَعِيسَى ابنِ مَرْيَمَ وَأَخَذْنا مِنْهُمْ مِيثاقاً غَلِيظاً)(احزاب/7).
8. (عالِمُ الغَيْبِ فَلا يُظْهِرُ عَلى غَيْبِهِ أَحَداً *إِلاّ مَنِ ارْتَضى مِنْ رَسُول فَإِنَّهُ يَسْلُكُ مِنْ بَيْن يَدَيْهِ وَمِنْ خَلْفِهِ رَصَداً *لِيَعْلَمَ أَنْ قَدْ أَبْلَغُوا رِسالاتِ رَبِّهِمْ وَأَحاطَ بِما لَدَيْهِمْ وَأَحْصى كُلَّ شَىْء عَدَداً) (جن/26ـ 28).

ترجمه آيات

1.«به يادا ور ميثاق پيامبران را آنگاه كه به آنان كتاب و حكمت داديم، سپس رسولى آمد كه آنچه را كه با شما بود تصديق نمود (و از شما پيمان گرفت) كه به او ايمان آوريد و او را كمك كنيد(آنگاه خداوند به پيامبران) گفت:آيا به اين پيمان اعتراف نموديد (و از امت هاى خود نيز بر اين امر پيمان گرفتيد؟) همگى گفتند: آرى اعتراف نموديم خدا فرمود: گواه باشيد، و من نيز از شاهدان بر آن هستم».
2.«مسيح به بنى اسرائيل گفت: من نويد دهنده ام به پيامبرى به نام احمد كه بعد از من مى آيد ولى آنان اين سخن را سحر آشكار خواندند».
3.«آنان را كه كتاب داديم، پيامبر را بسان فرزندان خود مى شناسند، گروهى از آنان حق را در حالى كه مى دانند، كتمان مى كنند».
4.«كتاب (قرآن) را بر تو به حق نازل كرديم كه تصديق كننده كتاب پيشين و حاكم بر او است (در موارد اختلاف، اين كتاب حجت است)».

صفحه 136
5.«آنچه از كتاب بر تو وحى كرديم، حق است و تصديق كننده كتاب قبلى است خداوند آگاه و بينا است».
6.«آنگاه كه نوح به قوم خود گفت چرا از گناهان اجتناب نمى كنيد (پرهيزگار نمى شويد) قوم او پيامبران را تكذيب كردند».
7.«آنگاه كه ميثاق مربوط به پيامبران را از آنان گرفتيم و نيز از تو و از نوح و ابراهيم و موسى وعيسى بن مريم از همگى پيمان شديد گرفتيم».
8.«خداوند، دانا به غيب (وحى) است (علم و آگاهى به غيب بالذات مخصوص خدا است) پس بر حقايق غيبى خود، كسى را مسلط نمى كند، مگر رسولى را كه برگزيده است، زيرا خداوند از پيش رو و پشت سر او نگهبانى را بر او قرار مى دهد، تا محقق گردد كه آن پيامبران و رسولان، رسالت هاى الهى را به خوبى ابلاغ نموده اند، و خداوند بر آنچه در برابر آنان است احاطه علمى دارد وشماره هر چيزى را مى داند».

بررسى و تفسير آيات

از بررسى آيات قرآن استفاده مى شود كه از پيامبران الهى سه نوع پيمان گرفته شده است و هر يك با ديگرى به نوعى متمايز مى باشد، اينك ما اين پيمان ها را با توجه به آيات وارد پيرامون آنها مورد بحث قرار مى دهيم.

1. ايمان و نصرت نسبت به پيامبران بعدى

از برخى از آيات استفاده مى شود كه خدا با تأكيد خاصى از پيامبران

صفحه 137
پيشين ميثاق گرفته است كه هرگاه پيامبرى پس از آنان بيايد و تصديق كننده شريعت آنان باشد حتماً به او ايمان بياورند و او را كمك كنند چنان كه مى فرمايد:
(وَإِذْ أَخَذَ اللّهُ مِيثاقَ النَّبِيِّينَ لَما آتَيْتُكُمْ مِنْ كِتاب وَحِكْمَة ثُمَّ جاءَكُمْ رَسُولٌ مُصَدِّقٌ لِما مَعَكُمْ لَتُؤْمِنُنَّ بِهِ وَلَتَنْصُرُنَّهُ قالَ ءَ أَقْرَرْتُمْ وَأَخَذْتُمْ عَلى ذلِكُمْ إِصْرِى قالُوا أَقْرَرْنا قالَ فَاشْهَدُوا وَانَا مَعَكُمْ مِنَ الشّاهِدينَ).1
«به يادا ور ميثاق پيامبران را آنگاه كه به آنان كتاب و حكمت داديم، سپس رسولى آمد كه آنچه را كه با شما بود تصديق نمود (و از شما پيمان گرفت) كه به او ايمان آوريد و او را كمك كنيد(آنگاه خداوند به پيامبران) گفت: آيا به اين پيمان اعتراف نموديد (و از امت هاى خود نيز بر اين امر پيمان گرفتيد؟) همگى گفتند: آرى اعتراف نموديم خدا فرمود: گواه باشيد، و من نيز از شاهدان بر آن هستم».
خدا چگونه از پيامبران و امت هاى آنان براى تصديق پيامبر بعدى و كمك به او پيمان گرفته است؟ لازم است به تفسير قسمت هاى مختلف آيه بپردازيم:
1. (وَإِذْ أَخَذَ اللّهُ مِيثاقَ النَّبِيّينَ) مقصود از «تبيين» پيامبرانى هستند كه از آنان پيمان گرفته شده است نه پيامبرانى كه براى آنان اخذ ميثاق شده است به گواه اين كه در ذيل آيه مى فرمايد:
(ءَأَقْرَرْتُمْ وَأَخَذْتُمْ عَلى ذلِكُمْ إِصْرى...) .
«آيا اعتراف نموديد و از امت خود بر اين امر، پيمان گرفتيد؟ ».

1 . آل عمران / 81 .

صفحه 138
بنابر اين پيامبرى كه در آغاز سلسله قرار گرفته، پيامبرى است كه از او اخذ ميثاق شده، و هرگز براى او پيمانى گرفته نشده است و پيامبرى كه در آخر سلسله قرار گرفته براى او فقط اخذ ميثاق شده، ولى از او براى كسى اخذ ميثاق نشده است.
امّا پيامبرانى كه در وسط سلسله قرار گرفته اند از آنان براى پيامبران ديگر پيمان گرفته شده است و هم از ديگران براى آنان اخذ ميثاق شده است.
علت اين كه به اين تفصيل قائل شده ايم اين است كه قرآن فرموده است: از هر پيامبرى دو پيمان، يا در مورد دو امر يك پيمان مركب گرفته شده است:
1. پيمان ايمان (لتؤمنُنَّ به) .
2. پيمان نصرت(لَتَنْصُرنّه) .
و اين دو پيمان يا يك پيمان مركب در مورد پيامبرانى متصور است كه در وسط سلسله قرار دارند، نه در آغاز يا پايان آن، و در اين صورت هرگاه پيامبر واقع در وسط سلسله در زمان حيات پيامبر قبلى مبعوث گردد، وظيفه پيامبر قبلى اين است كه قبلاً از امت خود براى ايمان و نصرت او پيمان بگيرد، و در نتيجه پس از بعثت او بر امت پيامبر پيشين، لازم است كه به او ايمان آورده و ياريش دهند.
بنابر مفاد آيه مورد بحث، از تمام پيامبران پيشين و امت آنان نسبت به پيامبران بعدى پيمان ايمان و كمك گرفته شده است و در نتيجه از تمام پيامبران و امت هاى آنان نسبت به پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) چنين ميثاقى اخذ شده است.
در سخنان امير مؤمنان (عليه السلام) به چنين اخذ ميثاق گسترده اى تصريح شده

صفحه 139
است آنجا كه مى فرمايد:
«بَعَثَ اللّهُ سُبحانَهُ مُحَمَّداً (صلى الله عليه وآله وسلم) رَسُولَ اللّهِ لإِنجازِ عِدَتِهِ وَاِتمامِ نُبُوَّتِهِِ، مَأْخوذاً على النبِيِّينَ مِيثاقُهُ مَشْهُورَةً سِماتُهُ، كَريماً مِيلادُه».1
«خداوند سبحان حضرت محمّد (صلى الله عليه وآله وسلم) را بر انگيخت تا به وعده خود جامه عمل بپوشاند و سلسله نبوت را به پايان برساند در حالى كه از همه پيامبران نسبت به او پيمان گرفته شده بود، نشانه هاى او معروف و ميلادش كريم و گرامى بود».
2. (ءَأَقْرَرْتُمْ وَأَخَذْتُمْ عَلى ذلِكُمْ إِصْرِى...)اين جمله حاكى است كه نه تنها از پيامبران پيمان ايمان و نصرت گرفته شده، بلكه از امت هاى آنان نيز چنين پيمانى گرفته شده است به گواهى جمله (وَأَخَذْتُمْ عَلى ذلِكُمْ إِصْرى) .
3. (قالُوا أَقْرَرْنا) ولى در پاسخ، تنها اقرار پيامبران يادآورى شده است نه اخذ پيمان از امت هاى خود و به اصطلاح به يكى از دو جزء پيمان توجه شده نه جزء ديگر.
حالا نكته آن چيست؟ شايد بتوان گفت كه جمله بعدى كه هم اكنون يادآور مى شويم از ذكر آن بى نياز ساخته است.
4. (قالَ فَاشْهَدُوا وَأَنَا مَعَكُمْ مِنَ الشّاهِدين)هرگاه خدا و پيامبران همگى شاهد و گواهند ناچار بايد مشهود عليهم نيز در كار باشد كه پيامبران و پيمان آنان گواهى دهند و آن جز امت هر پيامبر، كسى نيست و اگر از امت، چنين پيمانى اخذ نشده بود همگى «شاهد بدون مشهود عليه»خواهند بود.
تا اينجا با مفاد بخش هاى مختلف آيه آشنا شديم كه شامل پيامبر خاتم

1 . نهج البلاغه، خطبه 1.

صفحه 140
نيز مى گردد و روشن شد كه پيمان مأخوذ از پيامبران در اين آيه، يك پيمان كلى است، اينك لازم است با برخى از آياتى كه حاكى از سفارش پيامبران پيشين نسبت به پيامبر خاتم است، آشنا شويم:
قرآن به روشنى نويد مسيح را نسبت به پيامبر خاتم يادآور شده مى فرمايد:
(وَمُبَشِّراً بِرَسُول يَأْتِى مِنْ بَعْدِى اسْمُهُ أَحْمَدُ فَلَمّا جاءَهُمْ بِالبَيِّناتِ قالُوا هذا سِحْرٌ مُبِينٌ) .1
«مسيح به بنى اسرائيل گفت: من نويد دهنده ام به پيامبرى به نام احمد كه بعد از من مى آيد ولى آنان اين سخن را سحر آشكار خواندند».
از آيه ديگر استفاده مى شود كه تبليغ پيامبران پيشين درباره پيامبر خاتم به حدى بود كه اهل كتاب خصوصيات جسمى پيامبر را مانند فرزندان خود مى شناختند چنان كه مى فرمايد:
(الَّذِينَ آتَيْناهُمُ الكِتابَ يَعْرِفُونَهُ كَما يَعْرِفُونَ أَبْناءَهُمْ وَإِنَّ فَرِيقاً مِنْهُمْ لَيَكْتُمُونَ الحَقَّ وَهُمْ يَعْلَمُونَ) .2
«آنان را كه كتاب داديم، پيامبر را بسان فرزندان خود مى شناسند، گروهى از آنان حق را در حالى كه مى دانند، كتمان مى كنند».
ضمير در جمله (يَعْرِفُونَهُ) به حكم سياق آيات به پيامبر بر مى گردد نه به كتاب، زيرا مقتضاى تشبيه معرفت، به شناخت فرزندان، اين است كه پيامبر را مثل فرزندان خود مى شناختند نه كتاب را، زيرا متداول نيست كه گفته

1 . صف/6.
2 . بقره/146.

صفحه 141
شود من فلان كتاب يا فلان خانه را مثل فرزندم مى شناسم، بلكه مى گويند شناخت من نسبت به فلان انسان مانند شناختم نسبت به فرزندم مى باشد.
از مجموع آيات استفاده ميشود كه خدا از پيامبران خود سه پيمان گرفته است:

1 . اخذ پيمان از پيامبران پيشين به پسين

نتيجه اين كه تمام پيامبران پيشين نسبت به پيامبر بعدى هم ابراز ايمان مى كردند و هم كمك و اگر خود ديده از جهان مى بستند، امت خود را نسبت به هر دو مطلب دعوت مى نمودند و در خصوص پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم)علاوه بر اين پيمان عمومى، پيمان خصوصى هم گرفته شده است چنان كه آيات آن را يادآور شديم.
در اين جا احتمال ديگرى هست و آن اين كه مقصود از جمله (ثُمَّ جاءَكُمْ رَسُولٌ مُصَدِّقٌ لِما مَعَكُمْ)شخص پيغمبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) مى باشد نه مطلق پيامبرانى كه دروسط سلسله انبيا قرار گرفته اند، گويى خداوند منان از روز نخست، پيمان ايمان و نصرت نسبت به شخص رسول گرامى گرفته و امت ها را نسبت به ايمان و نصرت او دعوت نموده است هر چند اين قضيه را به صورت كلى (رسول) بيان كرده است.
اين نظريه از برخى از روايات نيز استفاده مى شود:
1. امير مؤمنان (عليه السلام) مى فرمايد:
«إنّ اللّهَ أَخَذَ المِيثاقَ عَلى الأنْبياءِ قَبْلَ نَبِيّنا أَنْ يُخْبِرُوا أُمَمَهُمْ بِمَبْعَثِهِ وَرفْعَتِهِ وَيُبَشِّرُوهُمْ بِهِ وَيَأْمُرُوهُمْ بِتَصْدِيقهِ».1

1 . مجمع البيان، ط : صيدا، ج 2، ص 468 .

صفحه 142
«خداوند پيش از بعثت پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) از پيامبران پيمان گرفته است كه امت هاى خويش را از مكان بعثت و مقام او آگاه سازند و به آمدن او بشارت دهند و امت خود را به تصديق او فرمان دهند».
2. طبرى و سيوطى از امير مؤمنان (عليه السلام) نقل كرده اند كه: خدا هيچ پيامبرى را از زمان آدم به بعد، بر نينگيخت مگر اين كه از او درباره محمّد (صلى الله عليه وآله وسلم) پيمان گرفت كه اگر او در حال حيات وى مبعوث شود، به او ايمان آورد و او را يارى كند و به او دستور داد كه از امت خود براى او پيمان بگيرد.
امام (عليه السلام) اين جمله را گفت آنگاه اين آيه را تلاوت كرد:(وَإِذْ أَخَذَ اللّهُ مِيثاقَ النَّبِيِّينَ لما آتَيْتُكُمْ مِنْ كِتاب وَحِكْمَة...).1

2. اخذ پيمان ايمان از پيامبران پسين به پيشين

پيمان و ميثاقى كه قبلاً مورد بحث بود داراى دو ويژگى بود:
1. از پيامبران پيشين براى پيامبران پسين بود.
2. مورد پيمان دو چيز بود يكى ايمان و ديگرى نصرت وكمك.
ولى ميثاق و پيمانى كه اكنون مورد بحث است از هر دو جهت با ميثاق قبلى متفاوت است، زيرا اوّلاً از پيامبران پسين براى پيامبران پيشين است و ثانياً مورد پيمان يك چيز است وآن ايمان و اعتقاد به نبوت آنان است، يعنى از همه پيامبران پيمان گرفته شده است كه هر يك از آنان به پيامبران قبل از خود ايمان آورده و به كتاب و شريعت آنان مانند كتاب و شريعت خود احترام بگذارند، و

1 . تفسير طبرى، ج3، ص 237، در المنثور، ج2، ص 27، فخر رازى اين حديث را در مفاتيح الغيب، ج2، ص 507 و طبرسى در مجمع البيان، ج2، ص 428 آورده است.

صفحه 143
راز اين پيمان نيز در وحدت جوهر وحقيقت وحى و شرايع آسمانى و هدف پيامبران الهى نهفته است كه در بخش بعدى درباره آن سخن خواهيم گفت.
اين نوع از پيمان نيز از برخى از آيات قرآن استفاده مى شود كه از نظر مى گذرانيم:
1. حضرت مسيح آنگاه كه براى هدايت بنى اسرائيل مبعوث شد ايمان خود را نسبت به پيامبر پيشين ابراز داشت و يادآور شد كه من تصديق كننده كتاب آسمانى پيشين هستم چنان كه مى فرمايد:
(...مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَىَّ مِنَ التَّوراةِ...) .1
2. درباره پيامبر گرامى مى فرمايد:
(وَأَنْزَلْنا إِلَيْكَ الْكِتابَ بِالْحَقِّ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ مِنَ الْكِتابِ وَمُهَيْمِناً عَلَيْهِ...) .2
«كتاب (قرآن) را بر تو به حق نازل كرديم كه تصديق كننده كتاب پيشين و حاكم بر او است (در موارد اختلاف، اين كتاب حجت است)».
وباز مى فرمايد:
(وَالَّذِى أَوْحَيْنا إِلَيْكَ مِنَ الْكِتابِ هُوَ الْحَقُّ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ إِنَّ اللّهَ بِعِبادِهِ لَخَبيرٌ بَصِيرٌ).3
«آنچه از كتاب بر تو وحى كرديم، حق است و تصديق كننده كتاب قبلى است خداوند

1 . صف/6; و به همين مضمون است آيه 50 سوره آل عمران و 46 مائده.
2 . مائده/48.
3 . فاطر/31.

صفحه 144
آگاه و بينا است».1
البته اين آيات هر چند درباره حضرت مسيح و پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) وارد شده است كه هر يك از آنان تصديق كننده پيامبران پشين بودند ولى به حكم اين كه خصوصيتى ازاين نظر در مورد اين دو پيامبر در كار نيست مى توان گفت از تمام پيامبران بعدى نسبت به پيامبران قبلى پيمان گرفته شده است كه آنان را تصديق نمايند.
شايد حكمت اين كه تمام پيامبران بايد به يكديگر ايمان آورده و همه تصديق كننده يكديگر باشند اين است كه تحقق اهداف الهى در گرو هماهنگى ووحدت كلمه آنان امكان پذير است و به خاطر پيوستگى در تبليغ و هماهنگى در هدف، قرآن تكذيب يك پيامبر را تكذيب همگان تلقى مى كند، مثلاً قوم نوح كه فقط پيامبر خود را تكذيب كرده بودن، آنان را تكذيب كننده تمام انبياء به شمار آورده است چنان كه مى فرمايد:
(كَذَّبَتْ قَومُ نُوح الْمُرْسَلِينَ* إِذْ قالَ لَهُمْ أَخُوهُمْ نُوحٌ أَلا تَتَّقُون).2
«آنگاه كه نوح به قوم خود گفت چرا از گناهان اجتناب نمى كنيد (پرهيزگار نمى شويد) قوم او پيامبران را تكذيب كردند».

3. پيمان امانت در ابلاغ وحى

در اين جا پيمان سومى نيز از پيامبران گرفته شده است و آن اين كه بايد

1 . و به همين مضمون است آيه 30 سوره احقاف آنجا كه مى فرمايد:(...إِنّا سَمِعْنا كِتاباً أُنْزِلَ مِنْ بَعْدِ مُوسى مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ...) (نيز به آيات 97 بقره و 3 آل عمران مراجعه شود).
2 . شعراء/105ـ106.

صفحه 145
اين آموزگاران الهى پس از تلقى و دريافت وحى، آن را به خوبى حفظ كرده و به مردم ابلاغ كنند اين مطلب نيز از برخى از آيات قرآن به دست مى آيد چنان كه مى فرمايد:
(وَإِذْ أَخَذْنا مِنَ النَّبِيِّينَ مِيثاقَهُمْ وَمِنْكَ وَمِنْ نُوح وَإِبْراهيمَ وَمُوسى وَعِيسى ابنِ مَرْيَمَ وَأَخَذْنا مِنْهُمْ مِيثاقاً غَلِيظاً).1
«آنگاه كه ميثاق مربوط به پيامبران را از آنان گرفتيم و نيز از تو و از نوح و ابراهيم و موسى وعيسى بن مريم از همگى پيمان شديد گرفتيم».
در اين آيه هر چند متعلق ميثاق بيان نشده است، ولى احتمال دارد كه مقصود ابلاغ رسالت الهى و سعى و كوشش در گسترش آن و عدم تصرف در مفاد آن باشد و علت اين كه فقط پنج پيامبر را پس از ميان تمام پيامبران نام برده است اهميت و عظمت رسالت آنان و علو مقام و منزلت آنان است.
البته در اينجا احتمال ديگرى نيز هست و آن اين كه اين آيه مربوط به پيمان ايمان (دومين پيمان) باشد، لكن با توجه به اين كه ميثاق به طور مطلق ذكر گرديده و متعلق آن بيان نشده است بهتر اين است كه آن را بر هر دو معنى حمل كنيم، يعنى پيمان ايمان و پيمان امانت در ابلاغ وحى.
در آيه ديگر مى فرمايد:
(عالِمُ الغَيْبِ فَلا يُظْهِرُ عَلى غَيْبِهِ أَحَداً* إِلاّ مَنِ ارْتَضى مِنْ رَسُول فَإِنَّهُ يَسْلُكُ مِنْ بَيْن يَدَيْهِ وَمِنْ خَلْفِهِ رَصَداً *لِيَعْلَمَ أَنْ قَدْ أَبْلَغُوا رِسالاتِ رَبِّهِمْ وَأَحاطَ

1 . احزاب/7.

صفحه 146
بِما لَدَيْهِمْ وَأَحْصى كُلَّ شَىْء عَدَداً) .1
«خداوند، دانا به غيب (وحى) است (علم و آگاهى به غيب بالذات مخصوص خدا است) پس بر حقايق غيبى خود، كسى را مسلط نمى كند، مگر رسولى را كه برگزيده است، زيرا خداوند از پيش رو و پشت سر او نگهبانى را بر او قرار مى دهد، تا محقق گردد كه آن پيامبران و رسولان، رسالت هاى الهى را به خوبى ابلاغ نموده اند، و خداوند بر آنچه در برابر آنان است احاطه علمى دارد وشماره هر چيزى را مى داند».
اگر چه در اين آيه كلمه ميثاق نيامده است ولى واقعيت آن به روشنى بيان گرديده است و با توجه به اطلاق «ميثاق» در آيه قبل، دلالت آن بر مدعا تمام و روشن است و در هر حال نكته ديگرى كه به روشنى از اين آيه استفاده مى شود، مسئله عصمت پيامبران در مرحله ابلاغ وحى است كه در آينده به طور جداگانه درباره آن بحث خواهيم كرد.
امير مؤمنان (عليه السلام) در مورد اين پيمان الهى از پيامبران چنين مى فرمايد:
«واصْطَفى سُبْحانَهُ مِنْ وُلْدِهِ أَنْبِياءَ، أَخَذَ عَلى الوَحى مِيثاقَهُمْ وَعَلى تَبْليغِالرِّسالَةِ أَمانَتَهُمْ».2
«خداوند از فرزندان آدم پيامبرانى را برگزيد، و بر دريافت وحى و تبليغ رسالت الهى از آنان پيمان امانت گرفت».

1 . جن/26ـ28.
2 . نهج البلاغه، خطبه 1.

صفحه 147

8

لزوم ايمان به همه پيامبران

آيات موضوع

1. (إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللّهِ الإِسْلامُ...) (آل عمران/19).
2. (ما كانَ إِبْراهيمُ يَهُودِيّاً وَلا نَصْرانِيّاً وَلكِنْ كانَ حَنِيفاً مُسْلِماً وَ ما كانَ مِنَ المُشْرِكينَ)(آل عمران/67).
3. (وَوَصّى بِها إِبْراهِيمُ بَنِيهِ وَيَعْقُوبُ يا بَنِىَّ إِنَّ اللّهَ اصْطَفى لَكُمُ الدِّينَ فَلا تَمُوتُنَّ إِلاّ وَأَنْتُمْ مُسْلِمُونَ)(بقره/132).
4. (وَجَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً فِى عَقِبِه لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ)(زخرف/28).
5. (وَقالُوا لَنْ يَدْخُلَ الْجَنَّةَ إِلاّمَنْ كانَ هُوداً أَوْ نَصارى تِلْكَ أَمانِيُّهُمْ قُلْ هاتُوا بُرْهانَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ صادِقينَ)(بقره/111).
6. (وقالُوا كُونُوا هُوداً أَوْ نَصارى تَهْتَدُوا قُلْ بَلْ مِلَّةَ إِبْراهيمَ حَنِيفاً...) (بقره/135).

صفحه 148
7.(بَلى مَنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ للّهِ وَهُوَ مُحْسِنٌ فَلَهُ أَجْرُهُ عِنْدَ رَبِّهِ...) (بقره/112).
8. (قُولُوا آمَنّا بِاللّهِ وَ ما أُنْزِلَ إِلَيْنا وَ ما أُنْزِلَ إِلى إِبْراهيمَ وَإِسماعِيلَ وَإِسْحاقَ وَيَعقُوبَ...وَنَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ)(بقره/136).
9. (لَيْسَ البِرَّ أَنْ تُوَلُّوا وُجُوهَكُمْ قِبَلَ الْمَشْرِقِ وَالْمَغْرِبِ وَلكِنَّ البِرَّ مَنْ آمَنَ بِاللّهِ وَاليَومِ الآخِرِ وَالمَلائِكَةِ وَالكِتابِ وَالنَّبِيِّينَ...)(بقره/177).
10. (آمَنَ الرَّسُولُ بِما أُنْزِلَ إِلَيْهِ مِنْ رَبِّهِ وَالمُؤْمِنُونَ كُلٌّ آمَنَ بِاللّهِوَمَلائِكَتِهِ وَكُتُبِهِ وَرُسُلِهِ لا نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَد مِنْ رُسُلِهِ ...)(بقره/285).

ترجمه آيات

1.«دين نزد خدا همان اسلام است».
2.«ابراهيم هرگز نه يهودى بود و نه نصرانى، بلكه او مسلمانى بود كه از آيين توحيد پيروى مى كرد و هرگز مشرك نبود».
3.«ابراهيم و يعقوب فرزندان خود را به طريقه ابراهيم سفارش كردند و يعقوب به فرزندان خود گفت : خدا دين خود را براى شما برگزيده، بكوشيدكه بدون اسلام از دنيا نرويد».
4.«او (ابراهيم) كلمه توحيد را به عنوان يك سنت ماندگار در نسل خود قرار داد شايد آنان به خدا بازگردند».
5.«يهود و نصارى گفتند: هرگز كسى داخل بهشت نخواهد شد مگر آن كس كه يهودى و يا نصرانى باشد ».
6.«يهود و نصارى گفتند، يهودى يا نصرانى باشيد تا هدايت گرديد».
7.«آرى پاداش كسى كه نيكوكار و در برابر خدا تسليم باشد نزد پروردگارش محفوظ است».
8.(«شما اى پيامبر و اى مسلمانان، به يهود و نصارى) بگوييد: ما به خدا و آنچه كه بر ما نازل گرديده (قرآن) و آنچه بر ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و اسباط نازل گرديده و به آنچه به موسى و عيسى و ساير پيامبران الهى داده شده، ايمان داريم،ميان آن پيامبران (از نظر ايمان) فرقى قائل نيستيم و ما تسليم امر پروردگار مى باشيم پس

صفحه 149
اگر آنان (يهود و نصارى) به آنچه كه شما ايمان آورده ايد، ايمان آورند، هدايت گرديده و اگر روى برتابند پس آنان با شما در نزاع وجنگ خواهند بود و به زودى خداوند، شما را از شر آنان كفايت خواهد كرد (شما را بر آنان غالب مى گرداند) و او شنوا و دانا است».
9.«بر و نيكى اين نيست كه به سوى شرق يا غرب روى آوريد بلكه نيكى ( نيكو كار) كسى است كه به خدا و روز قيامت و فرشتگان و كتاب هاى آسمانى و پيامبران الهى، ايمان آورده است».
10.«رسول خاتم به آنچه از جانب خدا بر او نازل گرديده است ايمان آورده، و همه مؤمنان (پيروان او) به خدا و فرشتگان و كتاب ها و رسولان الهى ايمان آورده اند، (آنان مى گويند) ما (در مورد ايمان به پيامبران) هيچ گونه فرقى ميان آنان قائل نيستيم(و به همگى ايمان داريم».

بررسى و تفسير آيات

مشيت حكيمانه خداوند بزرگ بر اين تعلق گرفته است كه براى نجات بشر از چنگال جهالت ها و انحراف ها فقط يك دين تشريع كند و پيامبران را براى تبليغ آن اعزام نمايد واين دين همان دين اسلام است كه از روز نخست در

صفحه 150
قلمرو تبليغ پيامبران قرار گرفته است و همگى براى بازگو كردن آن اعزام شده اند قرآن به اين حقيقت در آيه هاى ياد شده در زير تصريح مى كند:
1. (إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللّهِ الإِسْلامُ...) .1
«دين نزد خدا همان اسلام است».
2. (ما كانَ إِبْراهيمُ يَهُودِيّاً وَلا نَصْرانِيّاً وَلكِنْ كانَ حَنِيفاً مُسْلِماً وَ ما كانَ مِنَ المُشْرِكينَ).2
«ابراهيم هرگز نه يهودى بود و نه نصرانى، بلكه او مسلمانى بود كه از آيين توحيد پيروى مى كرد و هرگز مشرك نبود».
3. (وَوَصّى بِها إِبْراهِيمُ بَنيهِ وَيَعْقُوبُ يا بَنِىَّ إِنَّ اللّهَ اصْطَفى لَكُمُ الدِّينَ فَلا تَمُوتُنَّ إِلا ّ وَ أنْتُمْ مُسْلِمُونَ).3
«ابراهيم و يعقوب فرزندان خود را به طريقه ابراهيم سفارش كردند و يعقوب به فرزندان خود گفت : خدا دين خود را براى شما برگزيده، بكوشيدكه بدون اسلام از دنيا نرويد».
4. (وَجَعَلَها كَلِمَةً باقِيَةً فِى عَقِبِه لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ) .4
«او (ابراهيم) كلمه توحيد را به عنوان يك سنت ماندگار در نسل خود قرار داد شايد آنان به خدا بازگردند».
اين آيات و آيات همانند آنها مى رسانند كه تمام شرايع آسمانى لباس هاى مختلف بر اندام دين واحد (توحيد) بوده و خدا جز يك دين، دين ديگرى را تشريع نكرده است البته مقصود از اين كه دين خدا از روز نخست تا آخر يك

1 . آل عمران / 19 .
2 . آل عمران / 67 .
3 . بقره / 132.
4 . زخرف / 28 .

صفحه 151
دين بوده اين نيست كه تمام مذاهب آسمانى در هر زمان شايستگى پيروى دارند، بلكه با اعتراف به وحدت دين، يادآور مى شويم كه شرايع كاملاً مختلف بودند و شرايع سماوى متناسب با استعدادها و شايستگى هاى امت ها در ادوار مختلف تاريخ تنظيم وتشريع شده اند و در حقيقت هر يك از اين شرايع كلاس هايى بوده است كه مى بايست بشر، براى تكامل خود در آنها آموزش ببيند، و آخرين كلاس براى آخرين امت، همان آخرين شريعتى است كه به وسيله پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم)عرضه شده است. اگر بگوييم همه اين شرايع بر حقند به همان معنا است كه هر كلاسى نسبت به دانش آموز آن مناسب است و اگر بگوييم شريعت حق، همان شريعت محمدى (صلى الله عليه وآله وسلم) است مقصود اين است كه فارغ التحصيلان كلاس هاى قبلى فقط بايد در اين كلاس آموزش ببينند و پيروى از شرايع پيشين بسان بازگشت به كلاس هاى پيشين است نسبت به كسى كه از آنها فارغ التحصيل شده است.
قرآن به اين حقيقت با اين آيه اشاره كرده است:
(...لِكُلّ جَعَلْنا مِنْكُمْ شِرْعَةً وَمِنْهاجاً...).1
«براى هر يك از شماها آبشخور و طريقى قرار داديم و اگر خدا مى خواست همه شما را يك امت قرار مى داد».
گويى دين، فيض الهى است كه به سوى بشر سرازير گرديده است و هر يك از مذاهب آسمانى طريقى است كه هر يك از امت ها از طريق خاص خود وارد آن شريعه شده و عطش جان و خرد را با آن فرو نشانده اند.
اكنون با توجه به اصل ياد شده (وحدت دين در تمام شرايع آسمانى) با مطلب ديگرى روبرو مى شويم و آن عبارت از «لزوم ايمان به همه پيامبران الهى»

1 . مائده / 48.

صفحه 152
است، زيرا انكار شريعت برخى از پيامبران و ايمان به برخى از آنان به منزله ايمان به بخشى از يك شريعت و انكار بخش ديگر آن است، كه مردود و نادرست است. بنابر اين نخستين دليل بر لزوم ايمان به عموم پيامبران، همان وحدت حقيقت شرايع آسمانى و مأموريت هاى پيامبران است.
دومين دليل بر لزوم ايمان به همه پيامبران، آيات ميثاق است كه در فصل قبل مشروحاً پيرامون آنها بحث گرديد زيرا همان گونه كه از هر يك از پيامبران براى ديگر رسولان الهى ميثاق ايمان گرفته شده است، از امت هاى آنان هم اين ميثاق اخذ گرديده است.
سومين دليل بر اين مسئله آيات خاصى از قرآن كريم است كه در اين باره نازل گرديده و هدف اصلى ما در اين فصل تفسير اين دسته از آيات قرآنى است لكن قبل از ذكر وتفسير آيات، نكته اى را يادآور مى شويم وآن اين كه:
يهود و نصارى معتقد به اين انديشه نادرست و بى پايه بودند كه جز دين و پيامبر آنان هيچ آيين ديگرى پذيرفته نيست، و تنها كسانى اهل نجات و سعادت خواهند بود و به بهشت راه مى يابند كه به پيامبر آنان ايمان آورده و از شريعت او پيروى نمايند.
قرآن كريم در اين باره چنين مى فرمايد:
(وَقالُوا لَنْ يَدْخُلَ الجَنَّةَ إِلاّ مَنْ كانَ هُوداً أَوْ نَصارى...).1
«يهود و نصارى گفتند:هرگز كسى داخل بهشت نخواهد شد مگر آن كس كه يهودى و يا نصرانى باشد ».

1 . بقره / 111 .

صفحه 153
وباز مى فرمايد:
(وَقالُوا كُونُوا هُوداً أَوْ نَصارى تَهْتَدُوا...).1
«يهود و نصارى گفتند، يهودى يا نصرانى باشيد تا هدايت گرديد».
قرآن كريم پس از نقل اين انديشه بى پايه به شدت آن را مردود دانسته و آن را در شمار آرزوهاى كودكانه و بى مايه به شمار آورده مى فرمايد:
(تِلْكَ أَمانِيُّهُمْ قُلْ هاتُوا بُرْهانَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ صادِقينَ).2
«آن (عقيده) آرزوى آنان است بگو اگر در اين عقيده صادق مى باشيد(با واقع مطابقت دارد) بر آن اقامه برهان نماييد».
آنگاه به حقيقت شرايع آسمانى اشاره كرده و مى فرمايد:
«عامل نجات و راه رسيدن به پاداش هاى اخروى چيزى جز تسليم به خدا و احكام الهى نيست».
(بَلى مَنْ أَسْلَمَ وَجْهَهُ للّهِ وَهُوَ مُحْسِنٌ فَلَهُ أَجْرُهُ عِنْدَ رَبِّهِ وَلا خَوفٌ عَلَيْهِمْ وَلا هُمْ يَحْزَنُون).3
شكى نيست كه اسلام و احسان در مورد هر امتى به اين است كه به پيامبر عصر خود ايمان آورده و به دستورات او با نهايت خلوص گردن نهند و نيكوكار ومحسن باشند و اين مطلب در مورد اهل كتاب، آن گاه تحقق مى يابد كه به پيامبر اسلام، ايمان آورند و از شريعت او پيروى نمايند.

1 . بقره/135.
2 . بقره/111.
3 . بقره /112.

صفحه 154
با توجه به اين انديشه و عقيده بى پايه اهل كتاب و اصرار آنان بر آن، غالب آيات مربوط به لزوم ايمان به همه پيامبران، ناظر به اهل كتاب است، ولى اين مطلب، مانع از عموميت مفاد آيات نخواهد بود.
واينك بررسى اين آيات:
1.(قُولُوا آمَنّا بِاللّهِ وَ ما أُنْزِلَ إِلَيْنا وَ ما أُنْزِلَ إِلى إِبْراهيمَ وَإِسماعِيلَ وَإِسْحاقَ وَيَعقُوبَ و الأَسْباطِ وَ ما أُوتِىَ مُوسى وَ عِيسى َوَ ما أُوتِىَ النَّبِيُّونَ مِنْ رَبِّهِمْ لا نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَد مِنْهُمْ وَنَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ* فَإِنْ آمَنُوا بِمِثْلِ ما آمَنْتُمْ بِهِ فَقَدِ اهْتَدوا وَإِنْ تَوَلَّوا فَإِنَّما هُمْ فِى شِقاق فَسَيْكفِيكَهُمُ اللّهُ وَهُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ).1
(«شما اى پيامبر و اى مسلمانان، به يهود و نصارى) بگوييد: ما به خدا و آنچه كه بر ما نازل گرديده (قرآن) و آنچه بر ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب و اسباط نازل گرديده و به آنچه به موسى و عيسى و ساير پيامبران الهى داده شده، ايمان داريم،ميان آن پيامبران (از نظر ايمان) فرقى قائل نيستيم و ما تسليم امر پروردگار مى باشيم پس اگر آنان (يهود و نصارى) به آنچه كه شما ايمان آورده ايد، ايمان آورند، هدايت گرديده و اگر روى برتابند پس آنان با شما در نزاع وجنگ خواهند بود و به زودى خداوند، شما را از شر آنان كفايت خواهد كرد (شما را بر آنان غالب مى گرداند) و او شنوا و دانا است.
2. دومين آيه اى كه بيانگر لزوم ايمان به همه پيامبران الهى است، آيه (86) سوره آل عمران است و از آنجا كه اين آيه كاملاً با آيه (136) بقره كه قبلاً آن را نقل نموديم مشابهت دارد، نيازى به نقل جداگانه آن نيست.
3. سومين آيه در اين مورد آيه (177) سوره بقره است چنان كه

1 . بقره/137ـ136.

صفحه 155
مى فرمايد:
(لَيْسَ البِرَّ أَنْ تُوَلُّوا وُجُوهَكُمْ قِبَلَ المَشْرِقِ وَالمَغْرِبِ وَلكِنَّ البِرَّ مَنْ آمَنَ بِاللّهِ وَاليَومِ الآخِرِ وَالمَلائِكَةِ وَالكِتابِ وَالنَّبِيِّينَ...) .
«بر و نيكى اين نيست كه به سوى شرق يا غرب روى آوريد1 بلكه (نيكو كار) كسى است كه به خدا و روز قيامت و فرشتگان و كتاب هاى آسمانى و پيامبران الهى، ايمان آورده است».
نكته جالب توجه در آيه اين است كه لفظ «كتاب» در آيه به صورت مفرد آمده و كلمه جمع «كتب» به كار نرفته است و شايد جهت آن اين است كه روح همه كتاب هاى آسمانى يكى است و همه شرايع الهى بر پايه توحيد و معاد استوار مى باشند، در هر صورت در اين آيه ايمان به همه كتاب هاى آسمانى و پيامبران الهى، از شرايط لازم براى ورود در جرگه نيكوكاران به شمار آمده است.
4. آيه چهارمى كه بر اين اصل قرآنى (لزوم ايمان به همه پيامبران الهى ) گواهى مى دهد آيه (285) سوره بقره است چنان كه مى فرمايد:
(آمَنَ الرَّسُولُ بِما أُنْزِلَ إِلَيْهِ مِنْ رَبِّهِ وَالمُؤْمِنُونَ كُلٌّ آمَنَ بِاللّهِوَمَلائِكَتِهِ وَكُتُبِهِ وَرُسُلِهِ لا نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَد مِنْ رُسُلِهِ ...).

1 . مقصود از روى آوردن به مشرق، توجه مسيحيان مدينه است به جانب شرق به هنگام نماز، و مقصود از مغرب توجه نمودنن يهوديان مدينه است به جانب بيت المقدس، و اين آيه پس از تغيير قبله از بيت المقدس به جانب كعبه نازل گرديده است زيرا قبله پس از تغيير يافتن آن، به صورت يك بحث جدّى در ميان يهود و نصارى مطرح طرديده و گويا اصلى ترين مسئله براى ارتباط با خدان همان برگزارى نماز آن هم به جانب مشرق و مغرب بود به همين جهت اين آيه اركان اصلى ايمان و عوامل مهم نجات بخش و سعادت آفرين را يا دآور شده و بر طرز تفكر بى پايه آنان خط بطلان كشيده است (مجمع البيان، ج 1، ص 263) .

صفحه 156
«رسول خاتم به آنچه از جانب خدا بر او نازل گرديده است ايمان آورده، و همه مؤمنان (پيروان او) به خدا و فرشتگان و كتاب ها و رسولان الهى ايمان آورده اند، (آنان مى گويند) ما (در مورد ايمان به پيامبران) هيچ گونه فرقى ميان آنان قائل نيستيم(و به همگى ايمان داريم)».
از مطالعه مجموع آيات ياد شده به روشنى به دست مى آيد كه قرآن بر مسئله لزوم ايمان به همه پيامبران الهى تأكيد ورزيده و از اين نظر، هيچ گونه فرقى ميان آنان قائل نيست و مفاد اين آيات اگر چه ناظر به امت اسلامى و ايمان آنان به همه پيامبران پيشين است و در نتيجه شامل پيامبران بعدى نمى شود، ولى با توجه به دو مطلب مى توان گفت: اصل لزوم ايمان به همه انبياء شامل امت هاى پيشين نسبت به پيامبران بعدى نيز هست:
1. آيات ميثاق كه در فصل گذشته بررسى گرديد، زيرا مفاد آيات مربوط به «ميثاق» اين بود كه از هر يك از پيامبران ميثاق گرفته شده است كه پيامبر بعدى را تصديق و تأييد نمايد و از امت خويش نيز براى پيامبر بعدى پيمان ايمان و نصرت بستانند.
2. همان گونه كه يادآور شديم غالب آيات ياد شده ناظر به تفكر نادرست يهود و نصارى است كه هر يك مى پندارد، يگانه راه نجات و دين مقبول ايمان به موسى و عيسى (عليهما السلام) است بديهى است آنان در اين تفكر نادرست، به پيامبر بعدى نظر داشتند نه پيامبر قبلى، يهود ايمان به عيسى و محمد (صلى الله عليه وآله وسلم) را لازم نمى دانست و نصارى علاوه بر اين كه ايمان به موسى را لازم نمى دانست، به پيامبر بزرگ اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) هم ايمان نداشت و قرآن با اين انديشه نادرست به مخالفت برخاسته و اعلان مى دارد كه ايمان به يك پيامبر، بدون ايمان به ديگر پيامبران الهى (خواه پيامبران سابق و خواه پيامبران لاحق) ايمان كامل و مورد قبول خدا نخواهد بود.

صفحه 157
وبه عبارت ديگر: تبعيض در ايمان به پيامبران الهى همانند تبعيض در ايمان به آيين يك پيامبر است و همان گونه كه تبعيض در مورد دوم نامعقول ونامقبول است، تبعيض وتفكيك در مورد نخست نيز نادرست مى باشد.
حكمت اين اصل قرآنى نيز از آنچه در آغاز يادآور شديم كاملاً روشن است زيرا جوهر و روح همه شرايع آسمانى يك چيز است و شريعت لاحق مكمل شريعت سابق است در اين صورت عدم ايمان به شريعت لاحق، يا سابق به معنى ايمان نداشتن به روح وحقيقت همان شريعتى است كه به ظاهر مورد قبول قرار گرفته است.

صفحه 158

9

تعداد پيامبرانى كه از جانب خدا

مبعوث گرديده اند

آيات موضوع

1. (وَلَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلاً مِنْ قَبْلِكَ مِنْهُمْ مَنْ قَصَصْنا عَلَيْكَ وَمِنْهُمْ مَنْ لَمْ نَقْصُصْ...)(غافر/78).
2. (أَلَمْ تَرَ إِلىَ المَلأِ مِنْ بَنِى إِسْرائيلَ مِنْ بَعْدِ مُوسى إِذْ قالُوا لِنَبِىّ لَهُمُ ابْعَثْ لَنا مَلِكاً)(بقره/246).
3. (أَوْ كَالَّذِى مَرَّ عَلى قَرْيَة وَهِىَ خاوِيَةٌ عَلى عُرُوشِها...) (بقره/259).
4. (فَوَجَدا عَبْداً مِنْ عِبادِنا آتَيْناهُ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنا وَعَلَّمْناهُ مِنْ لَدُنّا عِلْماً) (كهف/65).
5. (إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللّهِ الإِسْلامُ...) (آل عمران/19).
6. (...لِكُلّ جَعَلْنا مِنْكُمْ شِرْعَةً وَمِنْهاجاً...)(مائده/48).
7. (شَرَعَ لَكُمْ مِنَ الدِّينِ ما وَصّى بِهِ نُوحاً وَالَّذِى أَوْحَيْنا إِلَيْكَ وَ ما وَصَّيْنا بِهِ إِبْراهيمَ

صفحه 159
وَمُوسى وَعِيسى أَنْ أَقِيمُوا الدِّينَ وَ لا تَتَفَرَّقُوا...)(شورى/13).

ترجمه آيات

1.«قبلاً پيامبرانى را بر انگيختيم. سرگذشت برخى از آنها را نقل كرديم و سرگذشت برخى را براى تو بيان نكرديم».
2.«نديدى گروهى از بنى اسرائيل به پيامبر خود گفتند كه براى ما فرماندهى را بر انگيز؟».
3.«يا مانند آن كس كه بر ويران كده اى گذر كرد».
4.«بنده اى از بندگان ما را يافتند كه به او از جانب خود رحمتى داده بوديم و از نزد خود او را دانش آموخته بوديم» مفسران مى گويند مقصود «خضر» است.
5.«دين الهى همان اسلام است».
6.«براى هر يك از شما راه و روش خاصى قرار داديم».
7.«براى شما از دين همان را تشريع كرد كه به نوح توصيه نمود و همان كه به تو (پيامبر اسلام) وحى كرديم و (همان كه ) به ابراهيم و موسى و عيسى سفارش نموديم، كه دين را برپا داريد و گروه گروه نشويد».

بررسى و تفسير آيات

مشيت حكيمانه خدا ـ همان طور كه تشريح شد ـ بر اين تعلق گرفته كه بشر را از طريق اعزام پيامبران به شاهراه توحيد، هدايت كرده و با وضع قوانين

صفحه 160
عادلانه، حدود و وظايف و حقوق آنان را معين سازد، و تمايلات درونى آنان را به نحو صحيح رهبرى كند.
از جمله مسائل قابل طرح و بحث در اين رابطه مسائل ياد شده در زير است:
1. تعداد پيامبران الهى.
2. فلسفه تعدد و كثرت پيامبران.
3. اسامى پيامبران.
4. نخستين پيامبر صاحب شريعت.
مسائل ياد شده كه در حقيقت يك رشته مباحث تاريخى در زمينه نبوت عامه است، در اين فصل به طور فشرده مورد بحث قرار مى گيرند.

1. تعداد پيامبران الهى

قرآن عدد و شماره پيامبران را ذكر نكرده است، ولى به طور ضمنى كثرت و فزونى آنان را يادآور مى شود چنان كه مى فرمايد:
(...وَإِنْ مِنْ أُمَّة إِلاّ خَلا فِيها نَذِيرٌ) .1
وباز مى فرمايد:
(وَلَقَدْ بَعَثْنا فِى كُلِّ أُمَّة رَسُولاً...) .2

1 . فاطر / 14 .
2 . نحل / 36 .

صفحه 161
ونيز مى فرمايد:
(...وَلِكُلِّ قَوم هاد) .1
مفاد صريح اين آيات، اين است كه در ميان همه اقوام و امت ها و اجتماعات بشرى از روز نخست تا زمان پيامبر خاتم (صلى الله عليه وآله وسلم) پيوسته از جانب خداوند پيامبرانى برگزيده شده اند و با توجه به تعدد و كثرت اقوام واجتماعات بشرى، چه در يك عصر و زمان چه در دوره هاى مختلف تاريخ، نتيجه مى گيريم كه از جانب خداوند، پيامبران زيادى مبعوث گرديده اند هر چند شماره دقيق آنان از نظر قرآن تعيين نگرديده است لكن در روايات، شماره و عدد پيامبران به يكصد و بيست و چهار هزار بالغ مى باشد.
شيخ صدوق (ت306ـ م381) روايت شناس معروف شيعه در كتاب عقايد خود كه چكيده و عصاره روايات است مى گويد: عقيده ما بر اين است كه 000,124 پيامبر از جانب خدا مبعوث گرديده و هر پيامبرى براى خود وصى وجانشينى داشت كه مسئوليت هدايت را پس از خود به او واگذار مى نمود و معتقديم كه همه آنان با برنامه حق و استوار، از جانب خدا برانگيخته شده اند گفتار آنان گفتار خدا، و فرمان آنان، فرمان خدا مى باشد. همچنان كه پيروى آنان، پيروى خدا و مخالفت با آنان، مخالفت با خدا است. سخنان آنان همگى از جانب خدا ووحى او بوده است، و در اين ميان پنج پيامبر درخشندگى خاصى دارند و آسياب نبوت بر محور آنان مى چرخد، و همگى صاحبان شريعت بوده و شريعت هر يك از آنان با شريعت بعدى نسخ گرديده است و اين پنج نفر عبارتند از :«نوح، ابراهيم، موسى، عيسى و محمّد(صلى الله عليه وآله وسلم)» و

1 . رعد / 7 .

صفحه 162
آنان پيامبران اولو العزم مى باشند درود خدا بر همه آنان باد ، و پيامبر خاتم سرور و برتر آنها است، با آيين حق آمده و گذشتگان را تصديق كرده است.1
كلام صدوق در اعتقادات، عصاره رواياتى است كه در اين مورد وارد شده است و اگر اين روايات به صورت متواتر يا به شكل توأم با قرآن نقل شده باشند مى تواند مبناى عقيدتى باشند.

2. حكمت كثرت پيامبران

حكمت يا راز كثرت و تعدد پيامبران بسيار روشن است به طور كلى مى توان دو امر را عامل فزونى رسولان الهى دانست:
1. تكامل بشر و دگرگونى شرايط حيات.
2. پراكندگى اقوام و جمعيت ها.
بشر در طول تاريخ حيات خود راه تكامل را پيموده و به تدريج سطح تفكر و دانش او بالا رفته است، بشر ابتدايى از فكر و انديشه اى همانند بشر دوره هاى بعد، برخوردار نبوده است. اين از يك طرف.
از طرف ديگر شرايط زندگى در دوره هاى تاريخ و نيز نقاط مختلف جغرافيايى در يك مقطع تاريخى، مختلف بوده و از نظر اخلاقى، فرهنگى، سياسى ـ اقتصادى وجهات ديگر تفاوت هايى حكمفرما بوده است و بالطبع حل اين مشكلات و مسائل برنامه هاى خاصى را طلب مى كرده است. از اين جهت خداوند براى پاسخگويى به مشكلات ومسائل گوناگون جوامع بشرى در دوره هاى متوالى (يا در يك مقطع تاريخى) پيامبرانى را مبعوث نموده است اين

1 . اعتقادات صدوق، ص 96 ـ 97 .

صفحه 163
يكى از علل تعدد رسولان الهى است.
عامل ديگر تعدد پيامبران در يك مقطع تاريخى و عصر واحد، پراكندگى اقوام وجمعيت هاى بشرى از يك طرف، و نبودن وسائل ارتباط جمعى لازم از طرف ديگر است و با توجه به عموميت دلايل لزوم بعثت مى بايست براى همه اقوام وجوامع بشرى پيامبرانى مبعوث شوند. در نتيجه هم در يك دوره و هم در دوره هاى تاريخى متوالى، پيامبرانى متعدد از جانب خدا برا نگيخته شده اند، چرا جريان بعثت با پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) متوقف گرديد و به عبارت ديگر، راز خاتميت در مسئله نبوت چيست اين بحث ديگرى است . ما در تفسير موضوعى ديگر خود به نام «مفاهيم القرآن» كه به زبان عربى تأليف گرديده است در اين باره به تفصيل بحث كرده ايم.1

3. اسامى پيامبران در قرآن

قرآن علاوه بر اين كه كثرت پيامبران را به صورت ضمنى بيان كرده است، يادآور مى شود كه سرگذشت گروهى از آنان در قرآن آمده و سرگذشت گروه ديگر بازگو نشده است چنان كه مى فرمايد:
(...مِنْهُمْ مَنْ قَصَصْنا عَلَيْكَ وَمِنْهُمْ مَنْ لَمْ نَقْصُصْ عَلَيْكَ...).2
«قبلاً پيامبرانى را بر انگيختيم. سرگذشت برخى از آنها را نقل كرديم و سرگذشت برخى را براى تو بيان نكرديم».

1 . مفاهيم القرآن، ج3، ص 83ـ318، لازم به ذكر است كه بخش خاتميت كتاب مزبور توسط دوست عزيز جناب آقاى استادى به پارسى برگردانده شده و كراراً چاپ شده است.
2 . غافر/78.

صفحه 164
پيامبرانى كه اسامى آنها در قرآن آمده از (26) نفر تجاوز نمى كند.1 و آنان عبارتند از: آدم، نوح، ادريس، هود، صالح، ابراهيم، لوط، اسماعيل، اليسع، ذو الكفل، الياس، يونس ، اسحاق، يعقوب، يوسف، شعيب، موسى، هارون، داوود، ايوب، سليمان، زكريا، يحيى، اسماعيل صادق الوعد2، عيسى و محمد (صلى الله عليه وآله وسلم).
البته برخى از پيامبران داراى دو نامند مانند: ذو الكفل، همان يوشع بن نون و يعقوب همان اسرائيل است، يونس همان ذو النون و عيسى همان مسيح مى باشد، و در باره پيامبر اسلام علاوه بر محمد (صلى الله عليه وآله وسلم)، «احمد» نيز آمده است حتى از نظر برخى الفاظ: «يس»، «طه» از اسامى آن حضرت است، ولى احتمال دارد كه اين الفاظ جزء حروف مقطعه باشند.
علاوه بر پيامبرانى كه نام صريح آنان در قرآن آمده است، از برخى نيز به صورت كنايه ياد شده است چنان كه مى فرمايد:
(أَلَمْ تَرَ إلىَ المَلأِ مِنْ بَنِى إِسْرائيلَ مِنْ بَعْدِ مُوسى إِذْ قالُوا لِنَبِىّ لَهُمُ ابْعَثْ لَنا مَلِكاً...).3
«نديدى گروهى از بنى اسرائيل به پيامبر خود گفتند كه براى ما فرماندهى را بر انگيز؟».
مفسران مى گويند مقصود از اين نبى «شمعون» يا «يوشع بن نون» يا

1 . بحار الأنوار، ج11، باب 1، روايات 21، 24، 25، 43، 48، 61، 67و 68 رجوع شود.
2 . مرحوم علامه طباطبايى اسماعيل صادق الوعد را غير از اسماعيل فرزند ابراهيم دانسته اند و اسماعيل نخست فرزند حزقيل است كه از پيامبران الهى بوده و در راه تبليغ رنج فراوانى ديده تا آنجا كه قومش پوست سر و صورت او را كندند(الميزان، ج14، ص 67).
3 . بقره/246.

صفحه 165
«اشموئيل »(اسماعيل) است.1
وباز مى فرمايد:
(أَوْ كَالَّذِى مَرَّ عَلى قَرْيَة وَهِىَ خاوِيَةٌ عَلى عُرُوشِها...).2
و مقصود از آن «عزيز» يا «ارميا» و يا «خضر» است.3
وباز مى فرمايد:
(فَوَجَدا عَبْداً مِنْ عِبادِنا آتَيْناهُ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنا وَعَلَّمْناهُ مِنْ لَدُنّا عِلْماً).4
«بنده اى از بندگان ما را يافتند كه به او از جانب خود رحمتى داده بوديم و از نزد خود او را دانش آموخته بوديم» مفسران مى گويند مقصود «خضر» است».5

4. پيامبران صاحب شريعت

شكى نيست كه همه پيامبران الهى هدف واحدى داشتند و آن هدف به طور فشرده عبارت بود از اصلاح و هدايت بشر در زمينه هاى عقيدتى و تعديل غرايز و شؤون مختلف زندگى اجتماعى، گذشته از اين كه همه آنان هدف واحدى را تعقيب مى كردند در دو جهت ديگر نيز متحد و هم آهنگ بودند يكى اين كه تعاليم همگى از جانب خداوند بود و ديگرى اين كه برنامه هاى همه آنان بر محورهاى توحيد و معاد استوار بود، همه آنان بشر را به يكتاپرستى و تسليم

1 . مجمع البيان، ج1، ص 350.
2 . بقره/259.
3 . مجمع البيان، ج1، ص 370.
4 . كهف/65.
5 . در بحار الأنوار ج 11، باب 1، حديث 65 اسامى برخى از انبيا آمده است.

صفحه 166
در برابر اراده و مشيت پروردگار دعوت مى كردند چنان كه مى فرمايد:
(إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللّهِ الإِسْلامُ...).1
«دين الهى همان اسلام است».
ولى تحقق بخشيدن به اهداف ياد شده و نيز متبلور ساختن روح تسليم در همه مراحل و شئون زندگى فردى و اجتماعى بشر در گرو برنامه ها و دستور العمل هاى خاصى بود كه از آنها به عنوان «شريعت» ياد مى شود بنابر اين در رابطه با اهداف پيامبران و ايفاى رسالت آنان دو مطلب مطرح مى گردد يكى «دين» و ديگرى «شريعت» دين همان اصول اعتقادى است كه قرآن از آن با كلمه «اسلام» تعبير نموده است و ديگرى برنامه و تعاليم مربوط به تنظيم مقررات اجتماعى و آداب زندگى كه قرآن از آن به عنوان «شريعت» ياد كرده و مى فرمايد:
(...لِكُلّ جَعَلْنا مِنْكُمْ شِرْعَةً وَمِنْهاجاً...).2
«براى هر يك از شما راه و روش خاصى قرار داديم».
مسلم است كه در عين اين كه «دين» در طول رسالت پيامبران ثابت بوده است ولى شرايع آسمانى يكسان و ثابت نبوده اند و قسمت هايى از شريعت پيشين به واسطه شريعت پسين نسخ مى گرديده است.
اكنون اين سؤال مطرح مى شود كه آيا همه پيامبرانى كه از جانب خداوند برگزيده شده اند، داراى شريعت بوده اند، يا آن كه تنها برخى از آنان صاحب شريعت بوده و ديگران ترويج كننده شريعت آنان بوده اند؟
اگر چه از آيه (48) سوره مائده (لِكُلّ جَعَلْنا مِنْكُمْ شِرْعَةً وَمِنْهاجاً) به

1 . آل عمران/19.
2 . مائده /48.

صفحه 167
نظر مى رسد كه هر يك از پيامبران داراى شريعت و روش خاصى بودند ولى از برخى ديگر از آيات قرآن به دست مى آيد كه پيامبران صاحب شريعت، تنها پنج نفر بوده اند كه عبارتند از: نوح، ابراهيم، موسى،عيسى و حضرت محمّد (صلى الله عليه وآله وسلم) چنان كه مى فرمايد:
(شَرَعَ لَكُمْ مِنَ الدِّينِ ما وَصّى بِهِ نُوحاً وَالَّذِى أَوْحَيْنا إِلَيْكَ وَ ما وَصَّيْنا بِهِ إِبْراهيمَ وَمُوسى وَعِيسى أَنْ أَقِيمُوا الدِّينَ وَ لا تَتَفَرَّقُوا...).1
«براى شما از دين همان را تشريع كرد كه به نوح توصيه نمود و همان كه به تو (پيامبر اسلام) وحى كرديم و (همان كه ) به ابراهيم و موسى و عيسى سفارش نموديم، كه دين را برپا داريد و گروه گروه نشويد».
مخاطب در آغاز آيه پيامبر و مسلمانان مى باشند (شَرَعَ لَكُمْ) و مقصود از «دين» همان محورهاى ثابت در زمينه مبدأ و معاد و معارف نيست زيرا اگر مقصود آنها بود ذكر چند پيامبر موردى نداشت زيرا آن محورها چنانچه بيان گرديد در طول تاريخ رسالت انبيا ثابت بوده است و در اين صورت مناسب اين بود كه گفته شود: «شرع لكم من الدين ما وصّى به النبيّين من قبلك» بنابراين مقصود از «دين» همان شريعت است و از اين كه تنها نام چند پيامبر را برده است و از پيامبران قبل از نوح هم ذكرى به ميان نياورده است دو مطلب استفاده مى شود:
1. پيامبران صاحب شريعت پنج نفر بوده اند (نوح، ابراهيم، موسى، عيسى، محمّد (صلى الله عليه وآله وسلم)).
2. نخستين پيامبر صاحب شريعت نوح بوده است.
نكته درخور توجه در اين آيه اين است كه در رابطه با شريعت پيامبر اسلام

1 . شورى/13.

صفحه 168
ااز كلمه «وحى» (أَوحَيْنا) (وحى كرديم) و در رابطه با شرايع پيامبران ديگر كلمه «وصيت» (وصّى ـ سفارش كرد) (أَوصَيْنا ـ سفارش كرديم) استفاده شده است و شايد نكته آن همان مطلبى باشد كه علاّمه طباطباييرحمه اللّه يادآور شده است و آن اين كه واژه «وصيت» در مواردى به كار مى رود كه آنچه به آن توصيه مى شود از اهميت خاصى برخوردار باشد، و شريعت هاى پيامبران گذشته عمدتاً به امور مهم زمان خود توجه داشت.
از اين جهت در مورد آنها كلمه «وصيت» به كار رفته است ولى واژه وحى در برگيرنده همه دستور العمل هايى است كه بشر در زندگى فردى و اجتماعى خود با آنها روبرو مى گردد. مسائل مهم و غير مهم همگى را در بر مى گيرد و با توجه به جامعيت شريعت اسلام در مورد آن واژه «وحى» به كار گرفته شده است.1
در باره تعداد پيامبران و اختلاف آنان پرسش هاى ديگرى هست كه نقل هر يك و پاسخ به آنها مايه گستردگى سخن است وغالباً متكلمان و محدثان در اين مورد به حديثى كه از ابو ذر نقل شده است تكيه مى كنند و محدّثان سنى و شيعه آن را نقل نموده اند اينك ما به ترجمه آن حديث مى پردازيم هر چند مى دانيم كه اين حديث خبر واحد است و خبر واحد در قلمرو عقايد (در صورتى كه مفيد يقين نباشد) كافى نيست، در اين حديث ابو ذر از پيامبر سؤال مى كند و او پاسخ مى دهد:
ابو ذر: چند پيامبر از جانب خدا آمده است؟
پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم): صد و بيست و چهار هزار از جانب خدا مبعوث شده اند.
ابو ذر: چه تعداد از آنان پيامبران مرسل بوده اند؟
پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم):سيصد و سيزده نفر.

1 . الميزان:ج18،ص27.

صفحه 169
ابو ذر: نخستين پيامبر چه كسى بوده است؟
پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم): حضرت آدم.
ابو ذر: آيا او جزء پيامبران مرسل بوده است؟
پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم): آرى آنگاه افزود چهار نفر از پيامبران به زبان سريانى سخن مى گفتند و آنان عبارتند از : آدم، شيث، ادريس، نوح، و چهار نفر از آنان عرب بودند و آنان عبارتند از: هود، صالح، شعيب، پيامبر توحيد حضرت محمد (صلى الله عليه وآله وسلم).
و نخستين پيامبر از بنى اسرائيل موسى و آخرين آنان عيسى است و در ميان آن دو، ششصد پيامبر آمده اند و رفته اند.1
ابو ذر: چه تعداد كتاب نازل گرديده است؟
پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم): يكصد و چهار كتاب و از آنها است كتاب هاى : ادريس، ابراهيم به نام «صحيفه» و تورات و انجيل و زبور و فرقان را نيز فرو فرستاده است.2
البته حديث ابو ذر جامع ترين حديثى است كه پاسخ اين پرسش ها در آن آمده است و در اين زمينه احاديث ديگرى نيز هست كه هر يك پاسخگوى گوشه اى از اين پرسش ها است و براى آگاهى بيشتر به رواياتى كه در پاورقى به آنها اشاره شده است مراجعه نماييد.3

1 . مرحوم مجلسى احتمال داده است كه اين ششصد نفر پس از حضرت مسيح اعزام شده اند و همچنين احتمال مى دهد كه آنان بزرگانى از پيامبران بنى اسرائيل باشند و گرنه تعداد پيامبران بنى اسرائيل فزون از ششصد مى باشد.
2 . بحار الأنوار، ج11، ص 32 به نقل از معانى الاخبار و خصال كه هر دو از كتاب هاى معتبر صدوق مى باشند.
3 . بحار الأنوار، ج11، باب اول، احاديث 21، 25، 43، 44، 46، 47، 48، 61، 67و 68.

صفحه 170

10

نبوت موهبتى الهى است

آيات موضوع

1.(...وَاجْتَبَيْناهُمْ وَهَدَيْناهُمْ إِلى صِراط مُسْتَقيم )(انعام/87).
2.(أُولئِكَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللّهُ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبِييِّنَ مِنْ ذُرِّيَّةِ آدَمَ وَمِمَّنْ حَمَلْنا مَعَ نُوح وَمِنْ ذُرِّيَّةِ إِبْراهيمَ وَإِسْرائيلَ وَمِمَّنْ هَدَيْنا وَاجْتَبَيْنا...)(مريم/58).
3.(اللّهُ يَصْطَفِى مِنَ المَلائِكَةِ رُسُلاً وَمِنَ النّاسِ إِنَّ اللّهَ سَمِيعٌ بَصيرٌ) (حج/75).
4.(أُولئِكَ الَّذِينَ هَدى اللّهُ فَبِهُداهُمُ اقْتَدِه...)(انعام/90).
5.(قالَ يا قَوْمِ أَرَأَيْتُمْ إِنْ كُنْتُ عَلى بَيِّنَة مِنْ رَبِّى وَآتانِى رَحْمَةً مِنْ عِنْدِهِ...) (هود/28).
6.(قالَ يا قَوْمِ أَرَأَيْتُمْ إِنْ كُنْتُ عَلى بَيِّنَة مِنْ رَبِّى وَرَزَقَنى مِنْهُ رِزْقاً حَسَناً...) (هود/88).

صفحه 171

ترجمه آيات

1.«آنان را برگزيديم و به راه راست هدايت كرديم».
2.«آنان (گروهى از پيامبران كه اسامى آنان در آيات پيشين آمده است) كسانى هستند كه خدا بر آنان نعمت بخشيد، پيامبرانى كه از ذريه آدم و ذريه كسانى كه با نوح بر كشتى حمل شدند و از فرزندان ابراهيم و اسماعيل و ذريه آنان كه هدايت كرديم و برگزيديم مى باشند».
3.«خدا از فرشتگان و از انسان ها رسولانى را بر مى گزيند، خدا شنوا و بيناست».
4.«آنان كسانى هستند كه خدا آنان را هدايت كرده پس از هدايت آنان پيروى نما».
5.«اى قوم من به نظر شما اگر من از جانب پروردگارم گواهى داشته او از جانب خود رحمتى به من داده است...؟».
6.«گفت اى قوم من به نظر شما اگر من از جانب پروردگار خود شاهد و گواهى داشته باشم و او روزى نيكويى به من داده باشد...».

بررسى و تفسير آيات

از بحث هاى ديرينه در علم كلام مسئله «موهبتى» بودن نبوت و يا «استحقاقى» بودن آن است. گروهى از متكلمان بر آنند كه نبوت يك نعمت معنوى الهى است كه خدا آن را به هر كس كه بخواهد (البته طبق شايستگى ها و ملاكات موجود در او) اعطا مى كند، در حالى كه از برخى نقل شده است كه آن را از طريق استحقاق تفسير كرده اند.1

1 . شيخ مفيد در كتاب أوائل المقالات، ص 32 نعمت نبوت را تفضل الهى دانسته و از آن به عنوان مشهور در ميان اهل امامت و فقهاى شيعه ياد كرده است.

صفحه 172
در اينجا بايد دو مسئله را از هم جدا كرد:
1. شكى نيست كه نبوت مقام شامخى است كه از جانب خدا به افراد خاصى داده مى شود. خواه بگوييم كه آن نعمت، موهبت الهى است و يا چيزى است كه شايستگى انسان ايجاب مى كند كه خدا چنين نعمتى را به اواعطا نمايد در هر حال بعث رسل فعل خداست و قطعاً فعل خدا به خاطر حكيم بودن فاعل، دور از هر نوع عبث خواهد بود بنابر اين مقتضاى هر دو قول اين است كه بايد ملاكى واقعى در شخص نبى موجود باشد.
2. آيا وجود آن ملاكات در پيامبران به حدى است كه ايجاب مى كند كه از جانب خدا چنين مقامى به آنان داده شود به گونه اى كه اگر از اين مقام محروم شدند يك نوع ظلم خواهد بود (استحقاق) و يا وجود اين ملاكات چيزى جز زمينه و استعداد نيست و به خاطر همين زمينه هاست كه خدا اين موهبت را به اين گروه مى بخشد و ديگران را از آن محروم مى سازد(تفضل)؟
نتيجه اين كه بنابر هر دو قول تا يك نوع قابليت و شايستگى و زمينه مساعد در افراد نباشد، به شرف نبوت نائل نشده و اين كرامت را به دست نمى آورند چيزى كه هست، اين ملاكات به عقيده قائلان به تفضل زمينه ساز است و به عقيده گروه ديگر الزام آور حال كدام يك از اين دو نظريه، واقع بينانه است؟ از بيان ياد شده در زير روشن مى شود.
مقام نبوت و رسالت الهى چيزى نيست كه به هر فردى اعطا شود، چون اعطاى اين مقام، مسئوليت زا و تكليف آفرين است و تا در افراد امكان انجام مسئوليت ها نباشد قهراً دادن اين مقام، لغو و بى اثر خواهد بود. اين اصل ايجاب مى كند كه بايد در همه ا موزگاران الهى شايستگى هايى وجود داشته باشد كه بتوانند بار امانت (رسالت الهى) را به دوش بكشند و به آن جامه عمل پوشند ولى قابليت ها بر دو نوع است:
1. يك رشته شايستگى ها، شايستگى هاى طبيعى و آفرينشى است كه از

صفحه 173
طريق وراثت يا جهات ديگر در پيامبر شكل مى گيرد، زيرا همان طور كه فرزند، صفات ظاهرى والدين را به ارث مى برد، شايستگى و ناشايستگى هاى روحى آنان نيز از طريق وراثت به او منتقل مى گردد بنابر اين پيامبران، يك رشته زمينه هاى رشد و تعالى روح را از طريق نياكان خود به ارث مى برند.
تاريخ زندگانى پيامبران حاكى است كه آنان در خانواده هاى صالح و ريشه دار كه به انواع فضايل آراسته بودند، چشم به جهان گشوده و رشد نموده اند گويى كمالات روحى پيوسته از نسلى به نسلى انتقال يافته و پس از طى مراحلى به صورت كامل در پيامبر مبعوث مجسم گرديده است.
البته وراثت عامل كافى در پرورش فضايل واتصاف به كمالات نيست. در كنار وراثت از عامل تربيت نبايد غفلت كرد زيرا تربيت نقشى جز پرورش كمالات درونى و فطرى ندارد و در مورد پيامبران علاوه بر عامل وراثت و فطرت، عامل تربيت نيز حاكم بوده است.
امير مؤمنان (عليه السلام) در باره پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) مى فرمايد:
«وَلَقَدْ قَرَنَ اللّهُ بِهِ (صلى الله عليه وآله وسلم) مِنْ لَدُنْ أنْ كانَ فَطِيماً أَعْظَمَ مَلَك مِنْ مَلائِكَتِهِ يَسْلُكُ بِهِ طريقَ المَكارم».1
از روزى كه پيامبر از شير گرفته شد خدا بزرگ ترين فرشته خود را بر هدايت او مأمور ساخت تا او را در مسير ارزش هاى اخلاقى رهبرى كند.
مقتضاى اين دو اصل: (وراثت و تربيت) پديد آمدن يك رشته كمالات و ارزش ها در آموزگاران الهى است ولى در اين رابطه بايد به تلاش هاى خود پيامبران قبل از رسالت و نبوت نيز توجه نمود.
كوشش ها و رياضت هاى روحى و اخلاقى آنان، عامل بسيار مهمى در

1 . نهج البلاغه، خطبه قاصعه، شماره 192.

صفحه 174
رشد و تكامل ارزش هاى معنوى كه از طريق وراثت در آنها شكل پذيرفته و در پرتو تربيت هاى الهى مورد تأكيد قرار گرفته، به شمار مى رود و اصولاً آنچه به عنوان عامل اختيارى در اين رابطه شناخته مى شود همين مجاهدت ها و خودسازى ها است.
2. پيامبران از نخستين روزهاى حيات خود از روزى كه مى توانستند با نفس امّاره به جهاد و مبارزه بپردازند مجاهده كرده و نفس را از نظر كمال پرورش داده اند كافى است كه در اين مورد با حيات يوسف صديق آشنا شويم كه چگونه در خانه دربسته، دست رد بر سينه نامحرم زد و خود را نجات داد1 بدون شك نفس در اين كشمكش از نورانيت و صفاى خاصى برخوردار شده و در عالم معنى كاملاً مى درخشد.
پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) قريب چهل سال به مجاهدت نفسانى و رياضت هاى شرعى پرداخت و كمالاتى را كسب كرد كه در افق عقل هيچ انسانى نمى گنجد، اين نمونه ها و نمونه هاى ديگر مى توانند ما را به يك اصل كلى در زمينه پرورش استعدادهاى خاصى در پيامبران الهى رهبرى كنند.
اين نوع مجاهدت ها كه كمال آفرينند شايستگى هايى را در روح انسان پديد مى آورند كه مايه برترى او بر ديگر انسان ها مى شود و سبب مى شود كه خدا در گزينش معلم براى امت، اين گروه را برگزيند.
در اين جا علاّمه طباطبايى سخنى دارد كه فقط به يكى از ملاكات خارج از اختيار در آن اشاره شده است در حالى كه ملاك ديگر كه جنبه اختيارى دارد، در كلام ايشان نيامده است، وى مى گويد: خدا از روز نخست برخى از انسان ها را با فطرت مستقيم وآفرينش معتدل آفريده وآنها از روز نخست با

1 . يوسف/ 32.

صفحه 175
ذهنى وقّاد و ادراكاتى صحيح و روحى پاك و قلبى سليم بزرگ شده اند و در پرتو صفاى آفرينش و سلامت نفس از نعمت اخلاص آن چنان برخوردار شده اند كه ديگران از طريق اجتهاد و كسب، آن را به دست آورده اند و آنان همان افرادى هستند كه قرآن از آن به نام «مخلصون» تعبير آورده است و در آيه ديگر مى فرمايد:
(...وَاجْتَبَيْناهُمْ وَهَدَيْناهُمْ إِلى صِراط مُسْتَقيم ) .1
«آنان را برگزيديم و به صراط مستقيم هدايت كرديم».2
همين طور كه يادآور شديم ايشان به ملاك خارج از اختيار اشاره كرده است در حالى كه قسمتى از اين ملاكات از طريق اختيار به دست مى آيد.
3. در اين جا عامل سومى نيز مى تواند سبب نزول چنين موهبتى بر انبيا باشد و آن اين كه خدا مى داند كه اگر يك چنين نعمت بزرگ معنوى را در اختيار چنين فردى بگذارد، از آن به نفع خود و جامعه بهره مى گيرد در حالى كه انسان هاى ديگر چنين نيستند و چه بسا ممكن است از اين موهبت سوء استفاده نموده و آن را در طريق الهى به كار نبندند.
اين ملاكات كه برخى غير اختيار (وراثت و فطرت) و برخى ديگر كسبى و اختيارى هستند، زمينه ساز اعطاى اين نعمت بزرگ بر افراد مى گردند و سبب مى شوند كه گزينش خدا يك گزينش حكيمانه و دور از عبث باشد.
خلاصه سخن اين كه از يك طرف كارهاى خدا حكيمانه است و هرگز در انتخاب برخى از انسان ها براى مقام نبوت، اراده او گزاف و بى ملاك نخواهد بود و از طرف ديگر حكمت الهى ايجاب مى كند كه براى بشر از جنس خود

1 . انعام/87.
2 . الميزان، ج11، ص 177.

صفحه 176
آنان معلمان و آموزگارانى اعزام كند و ناچار بايد اين معلمان، نسبت به افراد مورد تعليم، برترى داشته و آگاهى هاى لازم را دارا باشند و از آنجا كه نفس هر انسانى در حدّ ذات فاقد هر نوع كمال و فضيلت بالفعل است ناچار بايد خداى جهان آفرين چنين كمالاتى را به انسان اعطا نمايد و در نتيجه كمالات پيامبران نيز از جانب خداوند به آنان اعطا مى شود.
بنابر اين مجموع اين عوامل مى تواند دليل برگزيده شدن برخى از انسان ها به عنوان پيامبر الهى باشد. و از آنجا كه قسمت اعظم اين عوامل خارج از اختيار است، مسئله نبوت يك امر استحقاقى نخواهد بود.
اكنون لازم است، هر دو نظريه را بر قرآن عرضه داريم و از رهنمودهاى آن در اين باره بهره مند شويم:
قرآن طرفدار نظريه تفضل است و مى توان اين مطلب را از امور ياد شده در زير استفاده كرد:

الف. نبوت وگزينش الهى:

قرآن درباره پيامبران واژه هايى مانند «اصطفاء» و «اجتباء» به كار مى برد.
وناگفته پيدا است «گزينش» آهنگ تفضل دارد نه استحقاق، زيرا بنابر استحقاق، انسانى كه واجد ملاكات لازم براى پيامبرى است خود به خود براى چنين مقامى متعين مى گردد و نيازى به انتخاب و گزينش نيست1 آنجا كه پس از نام بردن گروه بسيارى از پيامبران چنين مى فرمايد:
(وَاجْتَبَيْناهُمْ وَهَدَيْناهُمْ إِلى صِراط مُسْتَقيم ).2
«آنان را برگزيديم و به راه راست هدايت كرديم».

1 . ولى ممكن است گفته شود گزينش و اصطفا با استحقاق منافات ندارد زيرا قائل به استحقاق نيز قبول دارد كه پيامبران از جانب خدا برگزيده مى شوند لكن مستحق و سزاوار اين گزينش هستند.
2 . انعام/87.

صفحه 177
و باز مى فرمايد:
(أُولئِكَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللّهُ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبِيِّينَ مِنْ ذُرِّيَّةِ آدَمَ وَمِمَّنْ حَمَلْنا مَعَ نُوح وَمِنْ ذُرِّيَّةِ إِبْراهيمَ وَإِسْرائيلَ وَمِمَّنْ هَدَيْنا وَاجْتَبَيْنا...).1
« آنان (گروهى از پيامبران كه اسامى آنان در آيات پيشين آمده است) كسانى هستند كه خدا بر آنان نعمت بخشيد، پيامبرانى كه از ذريه آدم و ذريه كسانى كه با نوح بر كشتى حمل شدند و از فرزندان ابراهيم و يعقوب و ذريّه آنان كه هدايت كرديم و برگزيديم مى باشند».
در برخى از آيات در مورد پيامبران واژه «اصطفا» به كار رفته است چنان كه مى فرمايد:
(اللّهُ يَصْطَفِى مِنَ المَلائِكَةِ رُسُلاً وَمِنَ النّاسِ إِنَّ اللّهَ سَمِيعٌ بَصيرٌ) .2
«خدا از فرشتگان و از انسان ها رسولانى را بر مى گزيند، خدا شنوا و بيناست».3

ب. هدايت خاص الهى:

با وجود اين كه هدايت الهى، عمومى و گسترده است ولى درباره پيامبران از هدايت ويژه اى ياد كرده مى فرمايد:
(وَاجْتَبَيْناهُمْ وَهَدَيْناهُمْ إِلى صِراط مُسْتَقيم ).4
«آنان را برگزيديم و به راه راست رهنمون شديم».

1 . مريم/58; استدلال به آيه مبنى بر اين است كه جمله (وَممَّنْ هَدَيْنا) عطف بر(مِنَ النَّبيِّين)است و نه كلام مستأنف.
2 . حج/75.
3 . در مورد اجتباء به آيه هاى زير مراجعه شود: حج/78، طه/122، قلم/50، يوسف/6 و....
4 . انعام/87.

صفحه 178
وباز مى فرمايد:
(أُولئِكَ الَّذِينَ هَدَى اللّهُ فَبِهُداهُمُ اقْتَدِه...) .1
«آنان كسانى هستند كه خدا آنان را هدايت كرده پس از هدايت آنان پيروى نما».
و از آنجا كه هدايت را به خود نسبت مى دهد طبعاً اين هدايت همان موهبت نبوت است كه در برگيرنده همه مراحل هدايت مى باشد.

ج. نبوت، نعمت، رحمت و رزق الهى است:

در قسمتى از آيات، نبوت «رحمت» خدا و در پاره اى ديگر «رزق الهى» و «نعمت» پروردگار جهان شمرده شده است و همه اين واژه ها آهنگ تفضل دارند چنان كه مى فرمايد:
(قالَ يا قَوْمِ أَرَأَيْتُمْ إِنْ كُنْتُ عَلى بَيِّنَة مِنْ رَبِّى وَآتانِى رَحْمَةً مِنْعِنْدِهِ...).2
«اى قوم من به نظر شما اگر من از جانب پروردگارم گواهى داشته او از جانب خود رحمتى به من داده است...؟».3
و در آيه ديگر به جاى «رحمت» ، «رزق حسن» به كار برده است كه كنايه از نبوت است چنان كه مى فرمايد:
(قالَ يا قَوْمِ أَرَأَيْتُمْ إِنْ كُنْتُ عَلى بَيِّنَة مِنْ رَبِّى وَرَزَقَنى مِنْهُ رِزْقاً حَسَناً...).4
«گفت اى قوم من به نظر شما اگر من از جانب پروردگار خود شاهد و گواهى داشته باشم

1 . انعام/90.
2 . هود/28.
3 . مضمون اين آيه در آيه 63 همين سوره نيز وارد شده است.
4 . هود/88.

صفحه 179
و او روزى نيكويى به من داده باشد...».
وشايد در آيات پيشين كه كلمه (أَنْعَم اللّه) در آنها به كار رفته است ناظر به اين حقيقت باشد و مقصود از نعمت، همان نعمت نبوت است.
در اينجا از تذكر نكته اى ناگزيريم وآن اين كه يك چنين نزاع مى تواند يك نزاع لفظى باشد نه حقيقى زيرا به حكم دلايل لزوم بعثت بايد پروردگار جهان براى هدايت بشر افرادى را اعزام كند و اين اعزام با توجه به مشيت حكيمانه او، امرى قطعى وحتمى است.
از طرف ديگر بايد در ميان انسان هاى متفاوت، انسان متناسب با مقام نبوت را انتخاب كند، و با وجود فاضل، مفضول را بر نگزيند.
نتيجه اين دو مطلب اين مى شود كه برگزيدن افراد لايق و شايسته براى هدايت انسان ها يك امر الزامى وحتمى است وشايد مقصود كسانى كه نبوت را يك امر استحقاقى مى انديشند ناظر به همين مطلب باشد نه اين كه با قطع نظر از اين مبادى، كمالات درونى و فضايل نفسانى ايجاب كننده مقام نبوت است.

صفحه 180
ويژگى هاى پيامبران
( 1)

11

عصمت رسولان الهى از ديدگاه متكلمان

مراحل عصمت واقوال متكلمان:
عصمت كه به معنى مصونيت از خطا و گناه است داراى مراحلى است:

1. عصمت در تبليغ وحى الهى.

اين مرحله خود داراى مراحل سه گانه اى است:
الف. مرحله تلقّى و دريافت وحى.
ب. مرحله حفظ و نگهدارى وحى.
ج. مرحله ابلاغ و بيان وحى.
در دو مرحله «الف » و «ب» خطاى عمدى متصور نيست، آنچه متصور است سهو نسيان است و مقتضاى عصمت، مصونيت پيامبر از هر نوع خطاى غير عمدى (نسيان و فراموشى) در اين دو مرحله است و در اين مورد هيچگونه نظر مخالفى نيز ارائه نگرديده است.
ولى در مرحله «ج» علاوه بر خطاى سهوى، لغزش عمدى نيز متصور است بدين صورت كه وحى الهى كتمان گرديده و از ابلاغ آن خوددارى شود،

صفحه 181
و يا آن كه در آن تصرف گرديده كم يا زياد گردد.
ولى شكى نيست كه عصمت پيامبران در اين مرحله نيز امرى قطعى و غير قابل ترديد است، و نظريه مخالفى نيز نقل نگرديده است جز آنچه به قاضى ابو بكر باقلانى از متكلمان اشعرى نسبت داده شده است كه وى خطاى سهوى در تبليغ را منافى با مقام نبوت و هدف رسالت ندانسته است.

2 . عصمت در مقام عمل به احكام الهى

شكى نيست كه پيامبران همان گونه كه مبلغان احكام الهى به انسان هاى ديگر هستند، خود نيز مكلف به آن احكام مى باشند، ومقتضاى عصمت در اين مرحله اين است كه آنان در برابر دستورات الهى كاملاً مطيع و منقاد بوده و مرتكب ترك واجب يا فعل حرامى نگردند. گرچه اصل «عصمت» پيامبران در اين مرحله مورد قبول همه متكلمان اسلامى (جز حشويه و اصحاب الحديث)است، ولى در چگونگى و مراتب آن آراى مختلفى ابراز گرديده است.

الف. متكلمان اماميه

از نظر آنان دايره عصمت بسيار گسترده است، هم قبل از بعثت را شامل است و هم بعد از بعثت را، و پيامبران هم از گناهان كبيره معصومند و هم از گناهان صغيره خواه به صورت عمدى و خواه به صورت سهوى و يا از روى تأويل و مانند آن.1

1 . اين سخن فاضل مقداد است ولى شيخ مفيد گفته است قبل از نبوت صدور صغيره هايى كه موجب پايين آمدن شأن فاعل آن در نظر مردم نيست به طور سهوى جايز است و امّا ما كان من صغيرة لا يستخف فاعله فجائز وقوعه منهم قبل النبوة وعلى غير عمد (اوائل المقالات، ص 29ـ30).

صفحه 182

ب. حشويه و اصحاب الحديث

اين گروه، ارتكاب گناهان را اعم از كبيره و صغيره، عمداً يا سهواً قبل از بعثت يا پس از آن بر پيامبران جايز مى دانند و در حقيقت بايد از آنان به عنوان مخالفان عصمت در اين مرحله ياد كرد.

ج. اكثر متكلمان معتزلى

اين گروه پيامبران را قبل و بعد از بعثت، از ارتكاب گناهان كبيره و صغيره اى كه صدور آن از پيامبر موجب تنفر عمومى مى گردد، معصوم مى دانند.
تفتازانى اضافه ميكند:صغيره سهوى پس از بعثت بهطور اتّفاقى مانع ندارد، نه بهصورت يك امر شايع1.
در پايان يادآور ميشويم كه اقوال مربوط به اين گروه، از آن بزرگان آنها است و در غير اين صورت در ميان هر گروهى افراد نادرى، اقوال ديگرى دارند كه نقل آنها سودى ندارد.

د. اكثريت متكلمان اشعرى

از نظر آنان صدور گناه كبيره يا صغيره، عمداً يا سهواً از پيامبران قبل از نبوّت جايز است ولى پس از نبوّت صدور گناه كبيره را مطلقاً (عمداً يا سهواً) جايز ندانسته و ارتكاب گناهان صغيره را به صورت غير عمدى جايز دانسته و به صورت عمدى جايز ندانسته اند.

3. عصمت در امور عادى و موضوعات فردى و اجتماعى

آنچه در اين مرحله متصور است همان خطاى غير عمدى و اشتباه در

1 . شرح مقاصد، ج2، ص 193; اللوامع الالهية،170ـ171.

صفحه 183
تشخيص موضوعات مربوط به داورى ها و تصميم گيرى هاى پيامبر در زمينه هاى مختلف مى باشد.
و به عبارت ديگر: اين بحث مربوط به دايره علم پيامبران است و اين كه آيا قلمرو آگاهى آنان از مرز احكام كلى فراتر رفته و در موردموضوعات نيز هرگز خطا و اشتباهى براى آنان رخ نخواهد داد؟ و يا آن كه آنان در اين بخش مصون از خطا نبوده و در مواردى كه خطا و اشتباه، به احكام كلى الهى لطمه وارد نكند، ارتكاب اشتباه و خطا ممكن است؟
در ميان متكلمان اماميه مرحوم شيخ صدوق، خطا و سهو پيامبر را در اين زمينه جايز دانسته است.

دلايل عصمت پيامبران

اكنون كه با مراحل عصمت و اقوال متكلمان در اين باره آشنا شديم، به بررسى دلايل عصمت مى پردازيم تا معلوم شود كه كدام يك از اقوال ياد شده صحيح و كدام يك نادرست مى باشد و قبل از آن كه به دلايل قرآنى عصمت بپردازيم دلايل كلامى آن را به طور فشرده از نظر مى گذرانيم:

دلايل متكلمان بر لزوم عصمت

روشن ترين و استوارترين دليل آنان در اين مورد همان است كه محقق طوسى با عبارتى فشرده بيان كرده و گفته است:«وَيَجِبُ فى النَّبِىِّ العِصْمَة لِيَحْصل الوُثُوقُ فَيَحْصلَ الغَرَضُ».1
معصوم بودن پيامبر لازم است، تا اين كه به او اطمينان حاصل شود و در نتيجه غرض از بعثت او تحقق يابد.

1 . كشف المراد، ط: صيدا، ص 217.

صفحه 184
توضيح اين دليل آن است كه يكى از مهمترين اهداف بعثت پيامبران الهى، فراهم نمودن زمينه هاى كامل براى تربيت و هدايت افراد بشر است شكى نيست كه تحقق اين هدف مستلزم آن است كه مردم نسبت به مربيان الهى اطمينان كامل داشته باشند و آنها را افرادى راستگو و امين بشناسند، در غير اين صورت با ديده شك و ترديد به آنان نگريسته و زمينه كامل فكرى و روحى براى پذيرش احكام تربيتى آنان در افراد تحقق نخواهد يافت و اين موجب نقض غرض بعثت خواهد بود.
شكى نيست كه همان گونه كه امانتدارى و راستگويى پيامبران در تحقق اين هدف مؤثر و لازم است عامل بودن آنان به گفتارهاى خود نيز سهم به سزايى در تحقق آن خواهد داشت.
اين بيان مى تواند عصمت پيامبران را در همه مراحل چهارگانه ثابت كند زيرا اگر احتمال دهيم كه پيامبران در تلقى وحى و حفظ و ابلاغ آن عمداً و يا سهواً دگرگونى هايى به وجود مى آورند، در اين صورت اعتماد مردم به آنها سلب شده و گرايش، كاهش مى يابد عيناً بسان پزشكى كه انسان احتمال دهد كه بر اثر پيرى و ناتوانى، در تنظيم نسخه دچار اشتباه ميشود. مسلماً تعداد مراجعه كنندگان كاهش يافته و احياناً به حد صفر مى رسد.
روى اين بيان بايد گفت پيامبران نه تنها در ابلاغ وحى مرتكب خطا و گناه نمى شوند، بلكه در مقام عمل به شريعت هم حتى سر سوزنى از برنامه هاى الهى فاصله نمى گيرند و خود صد در صد به آنچه مى گويند عمل مى كنند زيرا در غير اين صورت اعتماد مردم سلب مى شود و در نتيجه آرمان بعثت مختل مى گردد.
و به ديگر سخن: صدور گناه و خلاف از مربى، مايه سلب اطمينان نسبت به او است و انسان هاى تحت تربيت مى گويند هرگاه او بر انگيخته از

صفحه 185
جانب خداست و به درستى وحقانيت گفتار خود ايمان و اعتقاد دارد پس چرا عملاً آن را زير پا مى نهد؟ نكند او يك انسان دروغگو و فريبكارى است؟و در نتيجه آرمان بعثت مختل مى شود.
با اين دليل حتى مى توان ثابت نمود كه پيامبران از خطا در زندگى واشتباه درموضوعات نيز بايد مصون باشند، زيرا جلب اعتماد كه نخستين پايه موفقيت يك مربى است همانگونه كه مستلزم آن است كه او را از هر نوع خطا در دريافت و تبليغ احكام الهى و نيز عمل به وظايف مذهبى و دينى مبرا بدانيم، همچنين مستلزم مصون دانستن پيامبران در كارهاى عادى و موضوعات فردى واجتماعى است، زيرا درست است كه اشتباه در امور روزانه و عادى، ملازم با اشتباه در بيان احكام الهى نيست، چه بسا ممكن است كسى در بيان احكام و معارف كاملاً مصونيت داشته باشد ولى در امور عادى و روزانه كه اشتباه در آنها به احكام دينى ضرر نمى رساند دچار خطا گردد، و تفكيك ميان اين دو قسمت براى انسان هاى واقع بين و صاحب نظر آسان است، ولى نوع مردم، به زحمت مى توانند ميان اين دو موضوع فرق بگذارند، و چه بسا با ديدن خطا و اشتباهى در امور جزئى و عادى به كليه تعاليم وى بدگمان و بى اعتماد گردند و اين بى اعتمادى به پيامبر سرانجام به تحقق يافتن آرمان بعثت لطمه وارد مى كند.

دلايل ديگر متكلمان

روشن ترين و رساترين دليل متكلمان بر لزوم عصمت پيامبران، همان دليل سابق است ولى متكلمان دلايل ديگرى نيز بر اثبات مدعاى خود اقامه كرده اند كه برخى را يادآور مى شويم.

الف. دعوت به متضادين محال است

مى دانيم كه پيروى از پيامبران الهى امرى واجب و لازم است، زيرا برآورده

صفحه 186
شدن هدف رسالت وابسته به اين است كه پيروى از او لازم باشد حال اگر فرض كنيم كه پيامبر معصوم از گناه نيست و احياناً مرتكب عمل خلافى گرديد، به حكم اين كه متابعت از او لازم است، بايد در اين عمل نيز از او پيروى شود، در حالى كه پيروى از او در اين عمل به معنى اين است كه خداوند بندگان خود را دعوت به انجام گناه كند، كه در نادرستى آن جاى كلام نيست.
محقّق طوسى اين برهان را چنين آورده است:
«ولوجوب متابعته وضدها»: يعنى اگر پيامبر معصوم نباشد، دو امر متضاد لازم مى آيد، وجوب متابعت وحرمت متابعت(زيرا به حكم اين كه پيامبر است پيروى از او واجب و به حكم اين كه عمل، عمل نارواست، پيروى از او حرام است).
ممكن است گفته شود: وجوب پيروى از پيامبر در مورد كردار و افعال او مبتنى بر معصوم بودن او از گناه است ولى اگر معتقد به عصمت در اين خصوص نباشيم تنها چيزى كه بر مكلفان واجب است عمل به گفتار پيامبر است وعصمت در اين موردمربوط به مرحله تبليغ وحى است نه عمل به آن.
آرى اين استدلال را مى توان بدين صورت تكميل كرد كه:
1. قرآن اطاعت و تبعيت از پيامبر را واجب دانسته است.1
2. اطلاق آن شامل اطاعت و تبعيت عملى نيز مى گردد.
3. خداوند انسان ها را به گناه دعوت نكرده، بلكه از آن نهى كرده است.2

1 . (وَأَطِيعُوا اللّهَ وَالرَّسُولَ...) (آل عمران/132)، (مَنْ يُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اللّهَ...) (نساء/80)، (قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللّهَ فَاتَّبِعُونى يُحْبِبْكُمُ اللّهُ...)(آل عمران/31).
2 . (...وَيَنْهى عَنِ الفَحْشاءِ وَالمُنْكَرِ وَالْبَغى...)(نحل/90).

صفحه 187
پس در اينجا دو حكم دينى وجود دارد:
الف. وجوب پيروى از پيامبر در گفتار و رفتار.
ب. حرمت پيروى از گناه.
اكنون اگر پيامبرمعصوم نباشد و مرتكب گناه گردد، لازمه آن، دو دعوت متضاد از جانب خدا نسبت به مكلفان است.
1. دعوت به پيروى مطلق از پيامبر.
2. دعوت به ترك حرام و در نتيجه پيروى نكردن از پيامبر.
حاصل اين دليل را در شكل قياس استثنايى، اين گونه مى توان تقرير كرد:
معصوم نبودن پيامبر ازگناه، مستلزم دعوت به متضادين است.
دعوت به متضادين محال است.
معصوم نبودن پيامبر هم محال است.
پس معصوم بودن او لازم مى باشد.
ناگفته معلوم است كه اين دليل كلامى از مستقلات عقليه نمى باشد،زيرا يكى از دو مقدمه آن مأخوذ از نقل (قرآن) است و به عبارت ديگر ملازمه ميان مقدم وتالى مستفاد از شرع است، ولى محال بودن لازم امرى عقلى است.
بنابر اين دليل نخست كه هر دو مقدمه آن عقلى است، دليلى «برهانى» ولى دليل دوم به شيوه استدلال «جدلى » مى باشد.

ب. ايذاى پيامبر حرام است

هرگاه پيامبر معصوم از گناه نباشد و ارتكاب گناه براى او جايز باشد در صورتى كه مرتكب كار ناروايى گردد باز هم محذور دعوت به متضادين لازم مى آيد، زيرا از يك طرف، نهى از منكر بر مكلفان واجب است و شكى نيست

صفحه 188
كه نهى از منكر موجب «ايذاى» پيامبر مى گردد.
و از طرفى خداوند از ايذاى به پيامبران نهى كرده است1، بنابر اين نهى از منكر در مورد پيامبر هم واجب است و هم حرام، وجمع ميان فعل واجب وحرام ممكن نيست.
اگر چه در اين دليل هم محذور دعوت به متضادين لازم مى آيد، ولى گذشته ازاين جهت، خود عنوان «ايذاى پيامبر» حرام است و ايذاى در محل كلام ما از فرض عدم عصمت پيامبر ناشى شده است بنابر اين عصمت پيامبران امرى لازم خواهد بود.
محقّق طوسى اين دليل را چنين بيان كرده است:«والانكار عليه» يعنى وجوب انكار بر پيامبر (نهى از منكر) مستلزم آن است كه پيامبر معصوم از گناه باشد و گرنه به حكم وجوب نهى از منكر، بايستى او را نهى از منكر نمود واين عمل موجب ايذاى او مى گردد.2
اينها دلايل سه گانه اى است كه متكلم نامدار اماميه در تجريد الاعتقاد يادآور شده است و ما به همين سه دليل كلامى اكتفا كرده و در فصل آينده به بررسى دلايل قرآنى عصمت مى پردازيم.3

1 . (إِنَّ الَّذِينَ يُؤْذُونَ اللّهَ وَرَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللّهُ فِى الدُّنْيا وَالآخِرَةِ وَأَعَدَّ لَهُمْ عَذاباً مُهِيناً) (احزاب/57): «خداوند كسانى را كه خدا و پيامبر او را اذيت نمايند در دنيا و آخرت از رحمت خود دور كرده و براى آنان عذاب خوار كننده اى را فراهم نموده است».
2 . كشف المراد، ط: صيدا، ص 217.
3 . علاقمندان به اطلاع بر دلايل ديگر متكلمان به «اللوامع الالهيه»، ط: تبريز، ص 172; شرح مقاصد، ج2، ص 193ـ194 مراجعه نمايند.

صفحه 189
ويژگى هاى پيامبران
(2)

12

عصمت رسولان الهى از ديدگاه قرآن

(بخش نخست عصمت از گناه عمدى)

آيات موضوع

1.(عالِمُ الغَيْبِ فَلا يُظْهِرُ عَلى غَيْبِهِ أَحَداً *إِلاّ مَنِ ارْتَضى مِنْ رَسُول فَإِنَّهُ يَسْلُكُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ رَصَداً *لِيَعْلَمَ أَنْ قَدْ أَبْلَغُوا رِسالاتِ رَبِّهِمْ وَأَحاطَ بِما لَدَيْهِمْ وَأَحْصى كُلَّ شَىْء عَدَداً) (جن/26ـ28).
2. (كانَ النّاسُ أُمَّةً واحِدَةً فَبَعَثَ اللّهُ النَّبِيِّينَ مُبَشِّرينَ وَمُنْذِرينَ وَأَنْزَلَ مَعَهُمُ الكِتابَ بِالحَقِّ لِيَحْكُمَ بَيْنَ النّاسِ فِيمَا اخْتَلَفُوا فِيهِ...)(بقره/213).
3. (وَما يَنْطِقُ عَنِ الهَوى * إِنْ هُوَ إِلاّ وَحْىٌ يُوحى) (نجم/3ـ4).
4. (أُولئِكَ الَّذِينَ هَدى اللّهُ فَبِهُداهُمُ اقْتَدِه...)(انعام/90).
5. (...وَمَنْ يُضْلِلِ اللّهُ فَما لَهُ مِنْ هاد* وَمَنْ يَهدِى اللّهُ فَما لَهُ مِنْ مُضِلّ...)(زمر/36ـ37).

صفحه 190
6. (أَلَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يا بَنِى آدَمَ أَلاّ تَعْبُدُوا الشَّيْطانَ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبينٌ * وَأَنِ اعْبُدُونى هذا صِراطٌ مُسْتَقيمٌ* وَلَقَدْ أَضَلَّ مِنْكُمْ جِبِلاًّ كَثِيراً أَفَلَمْ تَكُونُوا تَعْقِلُونَ)(يس/60ـ62).
7. (أُولئِكَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللّهُ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبِيِّينَ مِنْ ذُرِّيَّةِ آدَمَ وَمِمَّنْ حَمَلْنا مَعَ نُوح وَمِنْ ذُرِّيّةَ إِبْراهيمَ وَإِسْرائيلَ...)(مريم/58) .
8. (إِهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقيمَ* صِراطَ الَّذينَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ غَيْرِالْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ وَلاَ الضّالّينَ) (حمد/6ـ7).
9.(...وَمِمَّنْ هَدَيْنا وَاجْتَبَيْنا إِذا تُتْلى عَلَيْهِمْ آياتُ الرَّحْمنِ خَرُّوا سُجَّداً وَبُكِيّاً)(مريم/58).
10. (فَخَلَفَ مِنْ بَعْدِهِمْ خَلْفٌ أَضاعُوا الصَّلاةَ وَاتَّبَعُوا الشَّهَواتِ فَسَوفَ يَلْقَونَ غَيّاً)(مريم/59).
11. (...قُلْ إِنَّ اللّهَ لا يَأْمُرُ بِالفَحْشاءِ أَتَقُولُونَ عَلَى اللّهِ ما لا تَعْلَمُونَ) (اعراف/28).
12. (قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللّهَ فَاتَّبِعُونى يُحْبِبْكُمُ اللّهُ ...)
(آل عمران/31).
13. (لَقَدْ كانَ لَكُمْ فِى رَسُولِ اللّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ كانَ يَرْجُوا اللّهَ وَاليَوم الآخِر وَ ذَكَرَ اللّه كَثيراً) (احزاب /21).
14. (قَدْ كانَتْ لَكُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ فى إِبْراهيمَ وَالَّذِينَ مَعَهُ... ) (ممتحنه/4).
15. (مَنْ يُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اللّهَ...)(نساء/80).

صفحه 191
16. (وَمَنْ يُطِعِ اللّهَوَرَسُولَهُ وَيَخْشَ اللّه وَيَتَّقِهِ فَأُولئِكَ هُمُ الفائِزُونَ) (نور/52).
17. (وَاعْلَمُوا أَنَّ فِيكُمْ رَسُولَ اللّهِ لَوْ يُطِيعُكُمْ فِى كَثِير مِنَ الأَمْرِ لَعَنِتُّمْ...)(حجرات/7).
18. (...فَبِعِزَّتِكَ لأُغوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ * إِلاّ عِبادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصينَ) (ص/82ـ83).
19. (وَاذْكُرْ عِبادَنا إِبْراهيمَ وَإِسحاقَ وَيَعْقُوبَ أُولى الأَيْدى وَالأَبْصارِ* إِنّا أَخْلَصْناهُمْ بِخالِصَة ذِكْرَى الدّار)(ص45 ـ 46).

ترجمه آيات

1.« خدا آگاه از غيب است كسى را بر غيب خود مطلع نمى سازد. مگر آن كس كه او را برگزيند، يعنى پيامبران. در اين صورت خدا محافظان و مراقبانى از پيش رو و پشت سر آن رسولان قرار مى دهد. تا خدا بداند (تحقق پذيرد) كه رسولان، رسالت هاى پروردگار خود را به خوبى ابلاغ كرده اند، و او بر آنچه كه نزد رسولان است احاطه داشت و همه چيز را به خوبى شمرده است».
2. «مردم گروه واحدى بودند، آنگاه پيامبران نويد دهنده و بيم دهنده را بر انگيخت و همراه آنان به حق كتاب نازل كرد تا در ميان مردم در باره آنچه اختلاف كرده اند داورى كند».
3. «پيامبر از روى هواى نفس سخن نمى گويد، بلكه گفتار او وحى الهى است كه به او مى رسد».
4.«آنان (اشاره به پيامبران) كسانى هستند كه خدا آنها را هدايت كرده پس از هدايت آنان پيروى كن، بگو من از شما مزدى نمى خواهم، اين قرآن جز وسيله يادآورى براى جهانيان چيزى نيست».
5.«هر كس را خدا گمراه كند، براى او هدايتگرى نيست و هركس را خدا هدايت نمايد، گمراه كننده اى براى او وجود ندارد».

صفحه 192
6.«مگر با شما فرزندان آدم عهد نبستيم كه شيطان را پرستش نكنيد او دشمن آشكارى براى شما است و مرا بپرستيد اين راه راست است و شيطان گروه زيادى از شماها را گمراه كرده است چرا فكر نمى كنيد؟!».
7.«آنان (پيامبرانى كه در آيات قبل نامبرده شده اند) كسانى هستند كه از نعمت داده شدگان از پيامبران هستند، از ذريه آدم، و از ذريه آنان كه با نوح (در كشتى) حمل نموديم و از ذريه ابراهيم و يعقوب...».
8.« ما را به راه راست هدايت كن، راه كسانى كه به آنان نعمت داده اى».
9.(«رسولان الهى) كسانى هستند كه ما آنان را هدايت كرده و برگزيده ايم و هرگاه آيات خداوند بر آنان تلاوت مى شد با ديده گريان روى خاك افتاده و سجده مى كردند».
10.«پس از آنان فرزندان ناشايسته اى روى كار آمدند كه نماز را ضايع كردند و از خواسته هاى نفسانى پيروى نمودند و به زودى به نتيجه گمراهى خود خواهند رسيد».
11.«بگو خدا به انجام بدى ها فرمان نمى دهد آيا آنچه را نمى دانيد به خدا نسبت مى دهيد؟».
12.« بگو: اگر دوستدار خداييد از من پيروى كنيد تا خدا دوستتان بدارد و گناهانتان را بيامرزد كه خدا آمرزنده مهربان است».
13.«براى شما در (رفتار و گفتار) پيامبر خدا الگوى نيكويى است، خصوصاً براى كسانى كه به خدا و سراى ديگر اميدوارند و خدا را بسيار ياد مى كنند».
14.«براى شما در ابراهيم و كسانى كه با او بودند الگوى نيكو است آنگاه كه به قوم خود گفتند ما از شما و از آنچه كه غير از خدا مى پرستيد، دورى مى جوييم».

صفحه 193
15. «هركس از پيامبر پيروى كند، از خدا اطاعت كرده است
16.«هر كس از خدا و پيامبر او اطاعت كند و از خدا بترسد و از مخالفت با او بپرهيزد آنان رستگارانند».
17.«بدانيد پيامبر خدا در ميان شما است و اگر در بسيارى از موارد سخن شما را گوش كند به زحمت مى افتيد».
18.«به عزت تو سوگند همه آنان جز بندگان مخلص تو را گمراه خواهم كرد».
19.«بندگان ما ابراهيم و اسحاق و يعقوب صاحبان نعمت و بصيرت را به ياد آور، ما آنان را به خاطر ياد سراى ديگر، خالص و پاكدل قرار داديم، آنان نزد ما از برگزيدگان و خوبانند، و ياد كن اسماعيل و يسع وذو الكفل را كه همه از نيكو كاران بودند».

بررسى و تفسير آيات

در فصل قبل با دلايل كلامى عصمت پيامبران آشنا شديم، اكنون بايد اين مسئله را بر آيات قرآن عرضه نماييم و از چگونگى نظر قرآن درباره آن آگاه شويم:

الف. قرآن وعصمت پيامبران در رابطه با وحى:

از آيات متعددى از قرآن، عصمت پيامبران و مصونيت آنان از خطا، در امور مربوط به وحى (تلقى، حفظ و ابلاغ) استفاده مى شود اينك بيان اين

صفحه 194
آيات:

1. پيامبران و نگهبانان غيبى

(عالِمُ الغَيْبِ فَلا يُظْهِرُ عَلى غَيْبِهِ أَحَداً* إِلاّ مَنِ ارْتَضى مِن1 رَسُول فَإِنَّهُ يَسْلُك2 مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ رَصَداً *لِيَعْلَمَ أَنْ قَدْ أَبْلَغُوا رِسالاتِ رَبِّهِمْ وَأَحاطَ بِما لَدَيْهِمْ وَأَحْصى كُلَّ شَىْء عَدَداً) .3
« خدا آگاه از غيب است كسى را بر غيب خود مطلع نمى سازد. مگر آن كس كه او را برگزيند، يعنى پيامبران. در اين صورت خدا محافظان و مراقبانى از پيش رو و پشت سر آن رسولان قرار مى دهد. تا خدا بداند (تحقق پذيرد) كه رسولان، رسالت هاى پروردگار خود را به خوبى ابلاغ كرده اند، و او بر آنچه كه نزد رسولان است احاطه داشت و همه چيز را به خوبى شمرده است».
از اين آيه مصونيت پيامبران در مسائل مربوط به وحى وابلاغ دين اعم از تلقى، نگهدارى و ابلاغ كاملاً استفاده مى شود، زيرا جمله (فَإِنَّهُ يَسْلُكُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ رَصَداً) گواه بر اين است كه خدا مراقبان و محافظانى را از همه جانب بر پيامبران تعيين كرده است.
همگى مى دانيم كه جمله (بَيْنَ يَدَيْهِ) در لغت عرب به معنى «پيش رو» و جمله (ومِنْ خَلْفِهِ) به معنى «پشت سر» است و اين دو، كنايه از آن است كه پيامبران از همه جوانب تحت كنترل و مراقبت راصدان و مراقبان الهى مى باشند.
و نتيجه اين رصدها و مراقبت ها آن است كه از نفوذ عوامل مخرب به

1 . لفظ «من» در جمله «من رسول» بيانيه است و مقصود اين است كه فردى كه براى ظاهر ساختن غيب بر او برگزيده شده است، پيامبر مى باشد.
2 . يسلك به معنى «يجعل» است و فاعل آن خدا است يعنى از پيش رو و پشت سر آن رسول مراقبانى را مى گمارد.
3 . جن/26ـ28.

صفحه 195
قلب پيامبران الهى جلوگيرى مى شود، نه شياطين در آن نفوذ مى كنند و نه پيامبران آن را فراموش مى نمايند.
گواه بر اين كه مفاد اين جمله آن است، آيه سوم است كه قرار دادن «راصدان» و مراقبان را با جمله ( لِيَعْلَمَ أَنْ قَدْ أَبْلَغُوا رِسالاتِ رَبِّهِمْ )تعليل نموده مى فرمايد: علت اين كار كه اطراف وجود پيامبران با نگهبانان احاطه مى شود، اين است كه آنان به رسالت هاى پروردگار خود تحقق بخشند و جمله (لِيَعْلَمَ) به معنى «ليتحقق» است چنان كه در آيه ديگر مى فرمايد:
(...فَلَيَعْلَمَنَّ اللّهُ الَّذِينَ صَدَقُوا وَلَيَعْلَمَنَّ الكاذِبينَ).1
«تا افراد راستگو از افراد دروغگو تميز داده شوند».
آنگاه براى تأكيد، يادآور مى شود كه نه تنها مراقبانى بر آنان مى گمارد بلكه خود نيز بر پيامبران و مراقبان آنان احاطه دارد و از دقايق اشيا كاملاً آگاه است.
با توجه به مضمون اين آيه مى توان گفت كه رسولان الهى در مسائل مربوط به غيب ووحى، پيوسته مورد مراقبت فرشتگان الهى بوده تا رسالتى را كه بر دوش گرفته اند به خوبى انجام دهند و اين تعبير ديگرى از مصونيت آنان در تلقى وحى و حفظ و ابلاغ آن است، زيرا اگر خللى در اين مراحل رخ دهد، هرگز رسالت الهى تحقق نمى پذيرد.

2. داورى به حق

برخى از آيات قرآن حاكى است كه خدا همراه پيامبران كتاب فرستاده تا در ميان مردم به حق داورى كند.

1 . عنكبوت/3.

صفحه 196
و اين دو هدف جز با مصونيت پيامبران در مسائل مربوط به دنيا تحقق نمى پذيرد آنجا كه مى فرمايد:
(كانَ النّاسُ أُمَّةً واحِدَةً فَبَعَثَ اللّه النَّبِيِّينَ مُبَشِّرينَ وَمُنْذِرينَ وَأَنْزَلَ مَعَهُمُ الكِتابَ بِالحَقِّ لِيَحْكُمَ بَيْنَ النّاسِ فِيمَا اخْتَلَفُوا فِيهِ...) .1
«مردم گروه واحدى بودند، آنگاه پيامبران نويد دهنده و بيم دهنده را بر انگيخت و همراه آنان به حق كتاب نازل كرد تا در ميان مردم در باره آنچه اختلاف كرده اند داورى كند».
درست است داور در آيه، به حكم اين كه فعل را مفرد آورد(لِيَحْكُمَ)كتاب است و طبعاً كتاب آسمانى بايد عين حق و مصون از هر نوع لغزش باشد امّا اين كتاب صامت، به وسيله كتاب ناطق بيان مى گردد و اگر كتاب ناطق (پيامبر) در مسائل مربوط به وحى از اخذ و حفظ و تبليغ دچار اشتباه گردد، قهراً خود كتاب نيز مصون از خطا نخواهد بود.

3. از روى هواى نفس سخن نمى گويند

پيامبران، جانشينان خدا در روى زمين بوده و منطق آنان مستند به هواى نفس نيست، بلكه آنچه را از خدا مى گيرند، براى مردم بيان مى كنند چنان كه مى فرمايد:
(وَما يَنْطِقُ عَنِ الهَوى * إِنْ هُوَ إِلاّ وَحْىٌ يُوحى).2
«پيامبر از روى هواى نفس سخن نمى گويد، بلكه گفتار او وحى الهى است كه به او مى رسد».
اين آيه به مجموع گفتارهاى پيامبر اعم از قرآن و حديث، مصونيت

1 . بقره/213.
2 . نجم/3ـ4.

صفحه 197
مى بخشد و لذا پيامبر نه تنها در بيان دين از طريق قرآن، از هر لغزشى (عمدى وسهوى) مصون مى باشد، بلكه در بيان دين از طريق حديث نيز همين اصل بر او حاكم است.
اين مقدار از آيات مصونيت پيامبران را در اين زمينه ها ثابت نموده و نيازى به اطاله سخن نيست، خصوصاً كه در اين مورد، مخالف به چشم نمى خورد، بلكه تمام طوايف اسلامى مصونيت پيامبر را در بيان شريعت تصويب نموده اند، مهم بخش ديگر از عصمت است كه هم اكنون يادآور مى شويم:

قرآن و مصونيت پيامبران از گناه و خلاف

قرآن، همه پيامبران را در زندگى پيراسته از گناه و خلاف معرفى كرده و اين مطلب را مى توان از آيات متعددى استفاده كرد.

الف. پيامبران هدايت يافتگانى هستند كه هرگز گمراه نمى شوند

از مجموع مفاد سه دسته از آيات به روشنى مى توان عصمت پيامبران را از گناه استفاده كرد:
1. (أُولئِكَ الَّذِينَ هَدَى اللّهُ فَبِهُداهُمُ اقْتَدِهْ قُلْ لا أَسْئْلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِنْ هُوَ إِلاّ ذِكْرى لِلْعالَمينَ ) .1
«آنان (اشاره به پيامبران) كسانى هستند كه خدا آنها را هدايت كرده پس از هدايت آنان پيروى كن، بگو من از شما مزدى نمى خواهم، اين قرآن جز وسيله يادآورى براى جهانيان چيزى نيست».

1 . انعام/90.

صفحه 198
2. (...وَمَنْ يُضْلِلِ اللّهُ فَما لَهُ مِنْ هاد* وَمَنْ يَهدِى اللّهُ فَما لَهُ مِنْ مُضِلّ...) .1
«هر كس را خدا گمراه كند، براى او هدايتگرى نيست و هركس را خدا هدايت نمايد، گمراه كننده اى براى او وجود ندارد».
3. (أَلَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يا بَنِى آدَمَ أَلاّ تَعْبُدُوا الشَّيْطانَ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبينٌ * وَأَنِ اعْبُدُونى هذا صِراطٌ مُسْتَقيمٌ* وَلَقَدْ أَضَلَّ مِنْكُمْ جِبِلاًّ كَثِيراً أَفَلَمْ تَكُونُوا تَعْقِلُونَ) .2
«مگر با شما فرزندان آدم عهد نبستيم كه شيطان را پرستش نكنيد او دشمن آشكارى براى شما است و مرا بپرستيد اين راه راست است و شيطان گروه زيادى از شماها را گمراه كرده است چرا فكر نمى كنيد؟!».
با توجه به مفاد هر سه آيه مى توان عصمت پيامبران را نتيجه گرفت. آيه نخست به حكم مفاد جمله (أُولئِكَ الَّذِينَ هَدى اللّه) مى رساند كه پيامبران هدايت يافتگانند و بايد از آنان پيروى نمود.
آيه دوم مى رساند كه افراد هدايت يافته هرگز براى آنان گمراه كننده اى نيست.
آيه سوم به حكم جمله ( وَلَقَدْ أَضَلَّ مِنْكُمْ جِبِلاًّ كَثِيراً)مى رساند كه ضلالت افراد به خاطر پيروى از شيطان بوده و هر اندازه كه از شيطان پيروى كنند به همان اندازه خدا را نافرمانى كرده و از صراط مستقيم منحرف گرديده اند و در نتيجه گناه و نافرمانى با ضلالت و گمراهى و انحراف از صراط مستقيم همراه است.

1 . زمر/36ـ37.
2 . يس/60ـ62.

صفحه 199
و در نتيجه: پيامبران هدايت يافتگانند و براى آنان گمراهى نيست، وچون هر نوع نافرمانى و گناه با ضلالت و گمراهى همراه است پس كسانى كه به حكم دو آيه نخست، ضلالت در مورد آنان راه ندارد، به حكم آيه سوم پيراسته از گناه و نافرمانى مى باشند.

ب. پيامبران نعمت داده شدگانند

قرآن كريم پيامبران الهى را از نعمت داده شدگان دانسته مى فرمايد:
7. (أُولئِكَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللّهُ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبِيِّينَ مِنْ ذُرِّيَّةِ آدَمَ وَمِمَّنْ حَمَلْنا مَعَ نُوح وَمِنْ ذُرِّيَّةَ إِبْراهيمَ وَإِسْرائيلَ...) .1
«آنان (پيامبرانى كه در آيات قبل نامبرده شده اند) كسانى هستند كه از نعمت داده شدگان از پيامبران هستند، از ذريه آدم، و از ذريه آنان كه با نوح (در كشتى) حمل نموديم واز ذريه ابراهيم و يعقوب...».2
و از طرف ديگر راه نعمت داده شدگان را راه مستقيم دانسته مى فرمايد:
(إِهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقيمَ* صِراطَ الَّذينَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ...).3
« ما را به راه راست هدايت كن، راه كسانى كه به آنان نعمت داده اى».
آنگاه راه مقابل صراط مستقيم را راه ضلالت و غضب الهى دانسته مى فرمايد:
( غَيْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ وَلاَ الضّالّينَ) .

1 . مريم/58.
2 . در آيه 68 سوره نساء نيز چهار گروه از نعمت داده شدگان به شمار آمده اند كه در رأس آنان پيامبران مى باشند.
3 . حمد/6ـ7.

صفحه 200
و با توجه به اين كه هر نوع گناه و معصيت، ضلالت بوده و موجب خشم و غضب الهى مى گردد بنابر اين پيامبران كه برخوردار از نعمت خاص الهى بوده و طريق مستقيم خدا را مى پيمايند هرگز مرتكب گناه و معصيت (كوچك و بزرگ) نمى گردند، زيرا گناه و معصيت، مايه ضلالت و موجب غضب الهى است و راه آنان، صراط مستقيم است كه نقطه مقابل راه گمراهان و غضب شدگان مى باشد.

ج. پيامبران تسليم بى چون وچراى پروردگارند

از بيان فوق دلالت بخش ديگرى از آيات نيز بر عصمت پيامبران از گناه و نافرمانى خدا روشن مى گردد و آن آياتى است كه انبياى الهى را هدايت شدگان، و برگزيدگان از جانب خدا توصيف نموده است چنان كه مى فرمايد:
(أُولئِكَ الَّذِينَ هَدَى اللّهُ...).1
«آنان (پيامبران ) افرادى هستند كه خدا آنان را هدايت كرده است».
وباز مى فرمايد:
(...وَمِمَّنْ هَدَيْنا وَاجْتَبَيْنا إِذا تُتْلى عَلَيْهِمْ آياتُ الرَّحْمنِ خَرُّوا سُجَّداً وَبُكِيّاً).2
(«رسولان الهى) كسانى هستند كه ما آنان را هدايت كرده و برگزيده ايم و هرگاه آيات خداوند بر آنان تلاوت مى شد با ديده گريان روى خاك افتاده و سجده مى كردند».
بدون شك افرادى كه اطاعت و انقياد آنان به گواهى قرآن و داورى خداوند به پايه اى است كه در برابر آيات الهى از خود بى خود شده و براى ابراز

1 . انعام/90.
2 . مريم/58.

صفحه 201
تواضع و تسليم خود در برابر دستورات الهى روى خاك افتاده و سجده مى نمايند، به هيچ وجه مرتكب گناه و خطا نمى گردند.
و به عبارت ديگر، در اين آيات، پيامبران در مقام عمل به احكام الهى مورد ستايش و تمجيد خداوند قرار گرفته اند. و اين تمجيد و ستايش الهى ـ آن هم در اين پايه ـ گواه روشنى بر مصونيت عملى پيامبران در مورد دستورات الهى است.
گواه بر اين مطلب، آن است كه در آيه بعد، از گروهى ياد مى كند كه آنان در عمل، نقطه مقابل پيامبران بوده و به جاى پيروى از «رحمان»، از هواهاى نفس پيروى نمودند، چنان كه مى فرمايد:
(فَخَلَفَ مِنْ بَعْدِهِمْ خَلْفٌ أَضاعُوا الصَّلاةَ وَاتَّبَعُوا الشَّهَواتِ فَسَوفَ يَلْقَونَ غَيّاً) .1
«پس از آنان فرزندان ناشايسته اى روى كار آمدند كه نماز را ضايع كردند و از خواسته هاى نفسانى پيروى نمودند و به زودى به نتيجه گمراهى خود خواهند رسيد».
از مقابله اين دو گروه به روشنى استفاده مى شود كه پيامبران به هيچ وجه در عمل هواى نفس پيروى نمى كنند و اين همان عصمت و مصونيت از گناه و نافرمانى در مقام عمل به دستورات الهى است.

د. اسوه هاى پسنديده در رفتار و گفتار

در آيات بسيارى از قرآن بر اطاعت و پيروى از پيامبر گرامى تأكيد گرديده و پيروى از او پيروى از پروردگار و مخالفت با او مخالفت با خدا به شمار آمده است. اين آيات كه شماره آنها بسيار است از يك نظر به دو گروه تقسيم

1 . مريم/59.

صفحه 202
مى شوند:
1. آياتى كه در آنها واژه «تبعيت» به كار رفته است.
2. آياتى كه در آنها از واژه «اطاعت» استفاده شده است.
واژه اطاعت غالباً در مورد پيروى از گفتار رهبران و مربيان و واژه «تبعيت» بيشتر درمورد پيروى روش و رفتار، رهبران به كار مى رود.
با توجه به اين كه در اين آيات بدون قيد و شرط فرمان مى دهد كه از پيامبر تبعيت كنيم قهراً بايد پيامبر گرامى در گفتار و رفتار مصون از لغزش بوده و اعمال او همگى مورد رضاى خدا باشد و در غير اين صورت فرمان پيروى از او به صورت فرمان پيروى از گناه درمى آيد و هرگز خدا فرمان تبعيت از خلاف و گناه را نمى دهد چنان كه مى فرمايد:
(...قُلْ إِنَّ اللّهَ لا يَأْمُرُ بِالفَحْشاءِ أَتَقُولُونَ عَلَى اللّهِ ما لا تَعْلَمُونَ).1
«بگو خدا به انجام بدى ها فرمان نمى دهد آيا آنچه را نمى دانيد به خدا نسبت مى دهيد؟».
و عين همين بيان در آيات مربوط به اسوه بودن پيامبر گرامى حاكم است، اسوه بودن يك انسان آن هم بدون قيد و شرط ملازم با معصوم بودن او است. و اگر او از نظر گفتار و رفتار معصوم نباشد فرمان به اسوه گيرى او ملازم با فرمان به انجام گناه و خطا است كه خداوند پيراسته از آن است.
با اين بيان مى توان از آيات مربوط به وجوب اطاعت از پيامبر نيز عصمت او را استفاده كرد و اگر بگوييم اين آيات مربوط به اطاعت از فرمان هاى زبانى است دلالت اين آيات منحصر به عصمت در گفتار مى شود، ولى اگر اطاعت شامل رفتار نيزباشد، دليل بر عصمت در رفتار نيز خواهد بود.

1 . اعراف/28.

صفحه 203
اينك نمونه هايى از اين آيات را از نظر مى گذرانيم:
درباره تبعيت مى فرمايد:
(قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللّهَ فَاتَّبِعُونى يُحْبِبْكُمُ اللّهُ وَيَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ وَ اللّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ).1
برخى از آيات، پيامبر گرامى را اسوه و الگو در رفتار و گفتار معرفى كرده مى فرمايد:
(لَقَدْ كانَ لَكُمْ فِى رَسُولِ اللّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ كانَ يَرْجُوا اللّهَ وَاليَوم الآخِر وَ ذَكَرَ اللّه كَثيراً).2
«براى شما در (رفتار و گفتار) پيامبر خدا الگوى نيكويى است، خصوصاً براى كسانى كه به خدا و سراى ديگر اميدوارند و خدا را بسيار ياد مى كنند».
اين نه تنها پيامبر گرامى است كه الگو معرفى شده است، بلكه ابراهيم نيز براى جامعه با ايمان از نظر قرآن الگو مى باشد چنان كه مى فرمايد:
(قَدْ كانَتْ لَكُمْ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ فى إِبْراهيمَ وَالَّذِينَ مَعَهُ إِذْ قالُوا لِقَومِهِمْ إِنّا بُرَءاؤا مِنْكُمْ وَمِمّا تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللّهِ ...) .3
«براى شما در ابراهيم و كسانى كه با او بودند الگوى نيكو است آنگاه كه به قوم خود گفتند ما از شما و از آنچه كه غير از خدا مى پرستيد، دورى مى جوييم».4
ودر باره اطاعت از پيامبر مى فرمايد:

1 . آل عمران/31.
2 . احزاب/21.
3 . ممتحنه/4.
4 . البته دلالت آيه نخست اقوى از دلالت آيه دوم است زيرا دايره اسوه بودن در آيه نخست گسترده تر از موضوع پيروى در آيه دوم است.

صفحه 204
(مَنْ يُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اللّه...) .1
«هركس از پيامبر پيروى كند، از خدا اطاعت كرده است».
و در آيه ديگر پاداش اطاعت از خدا و رسول را چنين بيان مى كند:
(وَمَنْ يُطِعِ اللّهَوَرَسُولَهُ وَيَخْشَ اللّهَ وَيَتَّقِهِ فَأُولئِكَ هُمُ الفائِزُونَ).2
«هر كس از خدا و پيامبر او اطاعت كند و از خدا بترسد و از مخالفت با او بپرهيزد آنان رستگارانند».
در آيه ديگر نيز مؤمنان را نكوهش مى كند كه احياناً خواهان تبعيت پيامبر از آنان مى باشند و يادآور مى شود كه اگر از شماها پيروى كند (به خاطر مصون نبودن شماها) گمراه مى شود چنان كه مى فرمايد:
(وَاعْلَمُوا أَنَّ فِيكُمْ رَسُولَ اللّهِ لَوْ يُطِيعُكُمْ فِى كَثِير مِنَ الأَمْرِ لَعَنِتُّمْ...) .3
«بدانيد پيامبر خدا در ميان شما است واگر در بسيارى از موارد سخن شما را گوش كند به زحمت مى افتيد».

هـ. پيامبران از اغواى شيطان پيراسته اند

برخى از آيات قرآن حاكى از آن است كه شيطان به هنگام رانده شدن از درگاه الهى سوگند ياد كرد كه همه بندگان خدا را گمراه كند مگر بندگان مخلَص (به فتح لام) را كه شيطان در مورد آنان كمترين راه نفوذى ندارد و آنان از اغواى شيطان مصون و در نتيجه از هر گناهى پيراسته و معصوم خواهند بود.

1 . نساء/80.
2 . نور/52.
3 . حجرات/7.

صفحه 205
چنان كه مى فرمايد:
(...فَبِعِزَّتِكَ لأُغوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ * إِلاّ عِبادَكَ مِنْهُمُ المُخْلَصينَ) .1
«به عزت تو سوگند همه آنان جز بندگان مخلص تو را گمراه خواهم كرد».
و به همين مضمون است آيه هاى (40) و (41) سوره حجر.
هرگاه اين مطلب را در كنار مطلب ديگر قرار دهيم و آن اين كه: هرگناهى كه از انسان سر مى زند شيطان در آن سهمى دارد و از طريق وسوسه او كه سرانجام به گمراهى مى كشد صادر مى گردد.
و به ديگر سخن هر نوع فعل و رفتار ناروا هر چه هم كوچك و ناچيز باشد سرچشمه آن اغوا و دعوت وتحريك شيطان است.
از جمع اين دو مطلب مى توان گفت: كسانى كه به طور مطلق از اغواى شيطان مصونيت دارند قطعاً از گناه و خلاف مصون بوده و مصدر هيچ خلافى نخواهند بود و از اين جا مى توان به عصمت مطلق گروه «مخلَص» پى برد.
و آيه ديگرى پيامبران را بندگان مخلص خدا معرفى مى كند و مى فرمايد:
(وَاذْكُرْ عِبادَنا إِبْراهيمَ وَإِسحاقَ وَيَعْقُوبَ أُولِى الأَيْدِى وَالأَبْصارِ* إِنّا أَخْلَصْناهُمْ بِخالِصَة ذِكْرَى الدّارِ* وَإِنَّهُمْ عِنْدَنا لَمِنَ المُصْطَفَيْنَ الأَخْيارِ *وَاذْكُرْ إِسْماعيلَ وَالْيَسَعَ وَذَا الكِفْلِوَكُلٌّ مِنَ الأَخْيارِ) .2
«بندگان ما ابراهيم و اسحاق و يعقوب صاحبان نعمت و بصيرت را به ياد آور، ما آنان را به خاطر ياد سراى ديگر، خالص و پاكدل قرار داديم، آنان نزد ما از برگزيدگان و خوبانند، و ياد كن اسماعيل و يسع وذو الكفل را كه همه از نيكو كاران بودند».
اين پيامبران كه اسامى آنان در قرآن آمده است به حكم جمله (إِنّا

1 . ص/82ـ83.
2 . ص/45ـ48.

صفحه 206
أَخْلَصْناهُمْ بِخالِصَة ذِكْرَى الدّارِ) جزء بندگان «مخلَص» (به فتح لام) مى باشند و با توجه به اين كه از اغواى شيطان مصونند، طبعاً از هر نوع گناه مصون خواهند بود.
البته در اين دسته آيات، اسامى همه پيامبران نيامده است ولى با توجه به اين كه همه پيامبران به حكم آيه (وَاجْتَبَيْناهُمْ وَهَدَيْناهُمْ إِلى صِراط مُسْتَقيم ).1 برگزيدگان و هدايت يافتگان از جانب خداوند هستند، طبعاً همگى حكم يكسانى خواهند داشت.

1 . انعام/87.

صفحه 207
ويژگى هاى پيامبران
(3)

13

عصمت رسولان الهى از ديدگاه قرآن

(بخش دوم . عصمت از خطا)

آيات موضوع

1.(إِنّا أَنْزَلْنا إِلَيْكَ الْكِتابَ بِالْحَقِّ لِتَحْكُمَ بَيْنَ النّاسِ بِما أَراكَ اللّهُ وَلا تَكُنْ لِلْخائِنينَ خَصِيماً)(نساء/105).
2. (وَلَوْلا فَضْلُ اللّهِ عَلَيْكَ وَرَحْمَتُهُ لَهَمَّتْ طائِفَةٌ مِنْهُمْ أَنْ يُضِلُّوكَ وَما يُضِلُّونَ إِلاّ أَنْفُسَهُمْ وَما يَضُرُّونَكَ مِنْ شَىْء وَأَنْزَل اللّهُ عَلَيْكَ الْكِتابَ وَالْحِكْمَةَ وَعَلَّمَكَ ما لَمْ تَكُنْ تَعْلَمُ وَ كانَ فَضْلُ اللّهِ عَلَيْكَ عَظِيماً)(نساء/113).
3. (وَكَذلِكَ جَعَلْناكُمْ أُمَّةً وَسَطاً لِتَكُونُوا شُهَداءَ عَلَى النّاسِ وَيَكُونَالرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهِيداً...)(بقره/143).
4. (وَإِذا رَأَيْتَ الَّذِينَ يَخُوضُونَ فِى آياتِنا فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ حَتّى يَخُوضُوا فِى حَديث غَيْرِهِ وَإِمَّا يُنْسِيَنَّكَ الشَّيْطانُ فَلا تَقْعُدْ بَعْدَ الذِّكْرى مَعَ القَومِ الظّالِمينَ) (انعام/68).

صفحه 208
5. (وَلا تَقُولَنَّ لِشَىء إِنِّى فاعِلٌ ذلِكَ غَداً *إِلاّ أنْ يَشاءَ اللّهُ وَاذكُرْ رَبَّكَ إِذا نَسِيتَ وَقُلْ عَسى أَنْ يَهْدِيَنِ رَبِّى لأَقْرَبَ مِنْ هذا رَشَداً)(كهف/23ـ24).
6. (سَنُقْرِئُكَ فَلا تَنْسى* إِلاّ ما شاءَ اللّهُ إِنَّهُ يعَْلَمُ الجَهْرَ وَما يَخْفى) (اعلى/6ـ7).
7. (وَلَقَدْ عَهِدْنا إِلى آدَمَ مِنْ قَبْلُ فَنَسِىَ وَلَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْماً) (طه/115).
8. (فَلَمّا بَلَغا مَجْمَعَ بَيْنِهِما نَسِيا حُوتَهُما...). (كهف/61).

ترجمه آيات

1.«ما قرآن را به حق بر تو فرو فرستاديم تا ميان مردم به آنچه كه خدا به تو آموخته است، داورى كنى و هرگز مدافع خائنان نباشى».
2.«اگر فضل و كرم و رحمت خدا بر تو نبود گروهى از آنها (اهل كتاب) تصميم مى گرفتند كه تو را گمراه كنند، و در واقع خود را گمراه مى كنند و ضررى به تو نمى رسانند، خدا كتاب و حكمت را فرو فرستاده و آنچه را كه نمى دانستى به تو آموخته است، فضل خدا بر تو، بزرگ است».
3.«شما را امت ممتاز قرار داديم تا بر مردم شاهد باشيد و پيامبر نيز گواه بر شما خواهد بود».
4.«هرگاه كسانى را ديدى كه آيات مرا استهزا مى كنند از آنان روى برگردان تا به سخن ديگرى بپردازند و اگر شيطان از ياد تو برد، پس از يادآورى، با گروه ستمگر منشين».
5.«هرگز مگو من چيزى را فردا انجام مى دهم مگر اين كه بگويى اگر خدا بخواهد و خدا را به ياد آر آنگاه كه فراموشى دست داد و بگو اميدوارم خدا مرا به راهى روشن تر از اين هدايت كند».

صفحه 209
6.«قرآن را بر تو قرائت خواهيم كرد، پس تو آن را فراموش نمى كنى مگر آن كه خدا بخواهد به درستى او آشكار و پنهان را مى داند».
7.«ما از قبل به آدم توصيه كرديم، او فراموش كرد و در او، استوارى نيافتيم».
8.«وقتى به محل تلاقى دو دريا رسيدند ماهى خود را فراموش كردند...».

بررسى و تفسير آيات

پيراستگى پيامبران از خطا در داورى ها و موضوعات

درباره پيراستگى پيامبران و يا پيامبر اسلام از خطا و لغزش هاى غير عمدى اتفاق نظرى در ميان دانشمندان اسلامى ديده نمى شود و برخى از محدثان خطا را در اين مورد تجويز كرده و آن را منافى با مقام نبوت ندانسته اند در حالى كه از آيات قرآن مى توان مصونيت پيامبر را در قلمرو داورى و موضوعات روزمره نيز استفاده نمود اينك آيات مربوط به داورى هاى پيامبر اسلام را از نظر قرآن مطرح مى كنيم.
قرآن يادآور مى شود كه پيامبر خدا در داورى ميان دو متنازع، به آنچه كه خدا به او ارائه مى دهد حكم مى كند چنان كه مى فرمايد:
(إِنّا أَنْزَلْنا إِلَيْكَ الكِتابَ بِالحَقِّ لِتَحْكُمَ بَيْنَ النّاسِ بِما أَراكَ اللّهُ وَلا تَكُنْ لِلْخائِنينَ خَصِيماً).1
«ما قرآن را به حق بر تو فرستاديم تا ميان مردم به آنچه كه خدا به تو آموخته است، داورى كنى و هرگز مدافع خائنان نباشى».
سياق آيات و مفردات خود آيه از قبيل (خائنين)و(خصيم)حاكى

1 . نساء/105.

صفحه 210
است كه آيه مربوط به مرافعات است خواه مربوط به اموال باشد و يا مربوط به عرض و جان، و در هر حال اساس داورى پيامبر چيزى است كه خدا به او ارائه مى كند.
هرگاه بگوييم مقصود ازجمله ياد شده، تعليم احكام كلى الهى است كه در قرآن وارد شده است در اين صورت شاهد گفتار نخواهد بود واگر بگوييم مقصود ارائه حق و واقع در مورد هر قضيه و نزاع است و اين كه كداميك از اين دو منازع راستگو و ديگرى دروغگو است طبعاً گواه بر مصونيت او از خطا نيز خواهد بود هر چند بسيارى از مفسران «ارائه» را به معنى تعليم احكام كلى گرفته اند.
در اين مورد آيه ديگرى است كه دلالت آن بر صيانت پيامبر از خطا در موضوعات روشن تر و آشكارتر است آن نيز در مورد نزاع و مرافعه نازل شده است آنجا كه مى فرمايد:
(وَلَوْلا فَضْلُ اللّهِ عَلَيْكَ وَرَحْمَتُهُ لَهَمَّتْ طائِفَةٌ مِنْهُمْ أَنْ يُضِلُّوكَ وَما يُضِلُّونَ إِلاّ أَنْفُسَهُمْ وَما يَضُرُّونَكَ مِنْ شَىْء وَأَنْزَل اللّهُ عَلَيْكَ الْكِتابَ وَالْحِكْمَةَ وَعَلَّمَكَ ما لَمْ تَكُنْ تَعْلَمُ وَ كانَ فَضْلُ اللّهِ عَلَيْكَ عَظِيماً).1
«اگر فضل و كرم و رحمت خدا بر تو نبود گروهى از آنها (اهل كتاب) تصميم مى گرفتند كه تو را گمراه كنند، و در واقع خود را گمراه مى كنند و ضررى به تو نمى رسانند، خدا كتاب و حكمت را فرو فرستاده و آنچه را كه نمى دانستى به تو آموخته است، فضل خدا بر تو، بزرگ است».
دقت در فقرات مختلف آيه، ما را به وسعت عصمت پيامبر از خطا و سهو و نسيان رهبرى مى كند اينك ما به تفسير بخش هاى مختلف آيه

1 . نساء/113.

صفحه 211
مى پردازيم:
1. (وَلَوْلا فَضْلُ اللّهِ عَلَيْكَ وَرَحْمَتُهُ لَهَمَّتْ طائِفَةٌ مِنْهُمْ أَنْ يُضِلُّوكَ وَما يُضِلُّونَ إِلاّ أَنْفُسَهُمْ وَما يَضُرُّونَكَ مِنْ شَىْء) .
2.( وَأَنْزَل اللّهُ عَلَيْكَ الكِتابَ وَالحِكْمَةَ) .
3.( وَعَلَّمَكَ ما لَمْ تَكُنْ تَعْلَمُ) .
4.( وَ كانَ فَضْلُ اللّهِ عَلَيْكَ عَظِيماً) .
فقره نخست حاكى است كه نفس پيامبر به تنهايى در مصونيت او از ضلال كافى نيست و مقصود از ضلال، قضاوت بر خلاف حق است و اين خداست كه در پرتو كرم و رحمت خود او را از داورى هاى ناحق باز مى دارد و از آنجا كه رحمت حق از نخستين روز تولد پيامبر تا لحظه درگذشت او را همراهى مى كرد يادآور مى شود كه آنان خود را گمراه مى كنند و كوچك ترين زيانى به تو نمى رسانند.
فقره دوم حاكى از منابع حكم و مدارك داورى او است و اين كه او از روى كتاب و حكمت داورى مى كند.
از آنجا كه تنها آگاهى از احكام و قوانين كلى در داورى كافى نيست، بلكه بايد موضوع نيز تشخيص داده شود تا حكم بر آن منطبق گردد، و به ديگر سخن: محق از غاصب، خائن از امين، زانى از عفيف باز شناخته شوند، خداوند در فقره سوم به وسعت علم پيامبر اشاره كرده مى فرمايد:( وَعَلَّمَكَ ما لَمْ تَكُنْ تَعْلَمُ). و مسلماً مقصود از اين علم، علم به كتاب وحكمت نيست بلكه مقصود آگاهى از جزئيات است كه يكى از پايه هاى داورى به حق را تشكيل مى دهد و اگر بگوييم اين جمله ناظر به آشنايى به احكام كلى است نتيجه اين مى شود كه معطوف و معطوف عليه يكى باشد، زيرا در فقره دوم به

صفحه 212
اين حقيقت تصريح گرديده، و ديگر نيازى به تكرار آن نبود.
در پايان آيه بار ديگر از فضل و كرم خدا سخن به ميان آمده و از آن به عظمت ياد شده است واينكه اگر مخالفان،نمى توانند پيامبر را گمراه سازند به خاطر فضل الهى است كه او را احاطه كرده است و انسان محاط به فضل الهى قطعاً پيراسته از خطا خواهد بود.
اگر به توضيحات ياد شده پيرامون آيه، شأن نزول آن نيز ضميمه گردد، طبعاً دلالت آيه بر مصونيت پيامبر در قلمرو داورى، روشن تر خواهد شد اينك به شأن نزولى كه طبرى نقل كرده است، اشاره مى كنيم:
«مردى زرهى را دزديد و آن را در خانه فردى يهودى افكند، صاحب زره مرد يهودى را به محاكمه نزد پيامبر برد، همسايگان وى نيز در محكمه حاضر شدند و مى كوشيدند تا پيامبر را بر ضدّ آن يهودى بشورانند ومحكوميت او را قطعى سازند و چيزى نمانده بود كه پيامبر رأى به محكوميت او صادر كند، كه آيه كريمه نازل گرديد».1
خواه اين شأن نزول صحيح باشد يا نه، از مجموع رواياتى كه در مورد اين آيه وارد شده است به دست مى آيد كه دو نفر به عنوان متخاصم نزد پيامبر حاضر شدند و در محكمه، فرد ديگرى بود كه مى كوشيد تا با تحريك عواطف پيامبر، جو محكمه را بر ضدّ يهودى بشوراند و محكوميت او قطعى گردد.
شكى نيست كه خطا واشتباه در مورد حكم كلى براى پيامبر به هيچ وجه متصور نيست، وتحريك كنندگان هم در صدد اين نبوده اند كه زمينه را به گونه اى فراهم سازند كه پيامبر در حكم الهى مرتكب خطا گردد، بلكه آنچه آنان در پى آن بوده اند، خطا در تشخيص راستگو و دروغگو بوده است، كه در

1 . تفسير طبرى، ج4، ص 172.

صفحه 213
پرتو فضل خاص الهى پيامبر از چنين خطايى مصون و محفوظ ماند.

عصمت از خطا در مقام شهادت

اگر پيامبر گرامى به حكم آيه پيش، در داورى ها، مصون از خطا و اشتباه است، به حكم آيات ديگر گواهى دادن بر مردم نيز از خطا و اشتباه مصون مى باشد قرآن پيامبر گرامى را در روز رستاخيز به عنوان شاهد اعمال معرفى مى كند كه بر كارها واعمال امت خود گواهى مى دهد و گواهى بر اعمال در روز قيامت بدون عصمت از خطا در اين جهان ممكن نيست و در غير اين صورت در مواردى شهادت بر خطا بوده و از ميزان عدل خارج خواهد بود.
گذشته از اين، بخشى از اعمال خوب و بد از نظر ظاهر يكسانند و تنها از راه قصد و نيت مى توان نيكى و بدى آنها را از هم جدا كرد و از اين جهت لازمه شاهد و گواه بودن پيامبر اين است كه نه تنها از صورت و ظاهر اعمال آگاه باشد، بلكه از حقايق و انگيزه هاى آنان نيز آگاه باشد تا بتواند واقع بينانه و صادقانه گواهى دهد.
در مورد اين كه قرآن پيامبر را شاهد بر امت مى شمارد آيات متعددى است كه برخى را يادآور مى شويم:
(وَكَذلِكَ جَعَلْناكُمْ أُمَّةً وَسَطاً لِتَكُونُوا شُهَداءَ عَلَى النّاسِ وَيَكُونَ الرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهِيداً).1
«شما را امت ممتاز قرار داديم تا بر مردم شاهد باشيد و پيامبر نيز گواه بر شما خواهد بود».
شكى نيست كه شهادت بر كارهاى مردم آن هم شهادتى كه در روز رستاخيز پذيرفته شود كار همه امت نيست، زيرا در ميان امت كسانى هستند كه

1 . بقره/143.

صفحه 214
به فرموده امام صادق (عليه السلام) 1: شهادت آنان بر يك دسته سبزى هم پذيرفته نيست؟ چگونه مى توانند همه امت در روز رستاخيز گواه بر اعمال ديگران باشند طبعاً گروه خاصى بر همه مردم شهادت داده و پيامبر نيز بر آنان شاهد خواهد بود.
در بحث معاد درباره شاهدان روز قيامت به تفصيل سخن گفته شده و آمده است كه پيامبر و افراد زبده از امت مانند پيشوايان معصوم بر اعمال ظاهرى و باطنى، عملى و قلبى مردم شهادت خواهند داد و يك چنين شهادت بر حق در روز جزا جز با عصمت و مصونيت از خطا امكان پذير نيست، زيرا آنگاه شهادت مطابق حق است كه در مقام «تحمل» و در مقام «ادا» هيچگونه خطا و لغزش رخ ندهد كه اين شهادت مربوط به روز قيامت است نه دنيا و در قيامت بر اساس واقعيت داورى مى شود و شهادت برپا مى گردد نه ظواهر و در نتيجه حكم و شهادت، آنگاه بر حق است كه مطابق با واقع باشد، و اين در صورتى است كه شاهد از هر گونه خطاى عمدى و سهوى مصون باشد.
البته اين نوع از آيات فقط عصمت پيامبر را در زمينه داورى و شهادت ثابت مى كند نه در زمينه هاى ديگر و در موارد ديگر بايد از دلايل عقلى و يا رواياتى كه پيامبر را به نگهبانى روح القدس، مصون از لغزش معرفى مى كند مراجعه كرد.2

1 . تفسير برهان، ج1، ص 160.
2 . كافى، ج1، ص 261ـ 273.

صفحه 215

دلايل مخالفان عصمت:

همان گونه كه در فصل قبل بيان گرديد، عصمت پيامبران در سه مرحله، قابل بحث است:
1. مرحله تلقى و ابلاغ وحى.
2. مرحله عمل به دستورات دينى.
3. مرحله داورى ها و تشخيص موضوعات.
تا اين جا با دلايل قائلان به عصمت در مراحل ياد شده ـ اعم از دلايل عقلى و نقلى ـ آشنا شديم اكنون به بررسى دلايل مخالفان مى پردازيم:
در مرحله نخست در ميان فرق اسلامى نظر مخالفى ديده نمى شود جز آنچه به قاضى ابو بكر باقلانى نسبت داده شده است كه وى خطاى سهوى را در اين رابطه منافى با مقام نبوت ندانسته است ولى نادرستى اين نظريه با توجه به دلايل ياد شده كاملاً روشن است و نياز به بحث جداگانه ندارد آنچه بايد بررسى شود دلايل مخالفان در دو مرحله دوم و سوم است.
دستاويز مخالفان عصمت در مرحله دوم بر دو نوع است:
گاهى به آياتى كه مربوط به مطلق پيامبران است، استدلال مى كنند و گاهى به آياتى كه درباره پيامبران خاص مانند آدم، نوح، ابراهيم، و غير آنان وارد شده است، احتجاج مى نمايند و ما مجموع اين آيات را در جلد چهارم «منشور جاويد» پيرامون اين آيات بهطور گسترده سخن خواهيم گفت و مجموع اين آيات در خور يك رساله است كه در آنجا آورده ايم و تكرار آن لازم نيست.
درباره مرحله سوم عصمت، برخى به آياتى از قرآن بر عدم عصمت استدلال كرده اند كه از ميان آنها سه آيه را مطرح مى كنيم:
1. (وَإِذا رَأَيْتَ الَّذِينَ يَخُوضُونَ فِى آياتِنا فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ حَتّى يَخُوضُوا

صفحه 216
فِى حَديث غَيْرِهِ وَإِمَّا يُنْسِيَنَّكَ الشَّيْطانُ فَلا تَقْعُدْ بَعْدَ الذِّكْرى مَعَ القَومِ الظّالِمينَ).1
«هرگاه كسانى را ديدى كه آيات مرا استهزا مى كنند از آنان روى برگردان تا به سخن ديگرى بپردازند و اگر شيطان از ياد تو برد، پس از يادآورى، با گروه ستمگر منشين».
اين آيه از نظر گروه مخالف، گواه بر اين است كه براى پيامبر فراموشى دست مى دهد، از اين جهت خداوند دستور مى دهد پس از تذكر، مجلس استهزا كنندگان را ترك كند.
استدلال كننده از يك نكته غفلت كرده است و آن اين كه اين قبيل آيات قرآن كه پيامبر را مخاطب قرار داده است، از قبيل «اياك أعنى و اسمعى يا جاره» مى باشد يعنى به تو مى گويم تا (جاره) بشنود. و در زبان فارسى مى گويند: «به دختر مى گويم تا عروس بشنود».
مخاطب در اين آيه ـ هر چند به ظاهر ـ پيامبر گرامى است ولى او حقيقتاً طرف خطاب نيست بلكه هدف در اين خطاب تفهيم جامعه با ايمان است كه با استهزا گران ننشينند و اگر هم از روى غفلت در مجلس آنان شركت كردند پس از يادآورى بلا فاصله مجلس را ترك كنند.
با اين كه هدف، تفهيم مؤمنان است ولى به صورت ظاهر، خطاب متوجه پيامبر گرديده است و نكته آن تأكيد بر مسئله، و بيان اهميت آن است، يعنى به فرض، اگر پيامبر هم در اين مورد دچار اشتباه شد، بايد پس از تذكر و توجه بى درنگ مجلس گروه باطل را ترك نمايد و با آنان مجالست ننمايد تا چه رسد به ديگران.

1 . انعام/68.

صفحه 217
2. (وَلا تَقُولَنَّ لِشَىء إِنِّى فاعِلٌ ذلِكَ غَداً *إِلاّ أنْ يَشاءَ اللّهُ وَاذكُرْ رَبَّكَ إِذا نَسِيتَ وَقُلْ عَسى أَنْ يَهْدِيَنِ رَبِّى لأَقْرَبَ مِنْ هذا رَشَداً) .1
«هرگز مگو من چيزى را فردا انجام مى دهم مگر اين كه بگويى اگر خدا بخواهد و خدا را به ياد آر آنگاه كه فراموشى دست داد و بگو اميدوارم خدا مرا به راهى روشن تر از اين هدايت كند».
شيوه استدلال در اين آيه بسان استدلال در آيه نخست است و پاسخ نيز همان پاسخ است، درست است كه خدا مى گويد:(وَاذْكُرْ رَبَّكَ إِذا نَسِيتَ) :«اى پيامبر آنگاه كه خدا را فراموش كردى به خاطر آور» ولى هدف، بيان يك حكم عمومى است و آن اين كه هيچ انسانى نبايد تصور كند كه بدون مشيت خدا مى تواند كارى را انجام دهد، و در اين مورد، ميان پيامبر و غير او فرقى نيست، همه كائنات از خدا قوت و نيرو مى گيرند و چيزى از خود ندارند.
3. (سَنُقْرِئُكَ فَلا تَنْسى* إِلاّ ما شاءَ اللّهُ إِنَّهُ يعَْلَمُ الجَهْرَ وَما يَخْفى) .2
«قرآن را بر تو قرائت خواهيم كرد، پس تو آن را فراموش نمى كنى مگر آن كه خدا بخواهد به درستى او آشكار و پنهان را مى داند».
شيوه استدلال اين است كه در عين يادآورى اين نكته كه پيامبر قرآن را فراموش نمى كند، يك صورت را استثنا كرده و آن صورتى است كه اراده خدا بر نسيان او تعلق گيرد.
ولى پاسخ از اين استدلال روشن است:
اوّلاً: ظاهر آيه بيش از اين نيست كه در صورت تعلق مشيت خدا، فراموشى به پيامبر دست مى دهد ولى آيا مشيت بر نسيان پيامبر تعلق گرفته است يا نه؟ آيه دلالتى بر اين ندارد. به طور مسلم، استثنا دلالت بر امكان دارد

1 . كهف/23ـ24.
2 . اعلى /6ـ7.

صفحه 218
نه بر وقوع.
ثانياً: هدف از اين استثناها اشاره به وقوع آنها نيست، بلكه اشاره به نكته ديگرى است و آن اين كه تصور نشود كه اگر مشيت خدا بر چيزى تعلق گرفت ديگر زمام اختيار از دست او بيرون مى رود و دگرگون نمودن آن محال مى باشد، خير چنين نيست، او با حكم پيشين زمام كار را در دست دارد، هر نوع دگرگونى براى او ممكن است.
مفسران عين اين بيان را در آيه ياد شده در زير هم گفته اند آنجا كه خدا به افراد خوشبخت نويد بهشت جاودان داده ولى در پايان به آن استثنا زده يادآور مى شود مگر اينكه خدا بخواهد چنان كه مى فرمايد:
(وَأَمَّا الّذينَ سُعِدُوا فَفِى الجَنَّةِ خالِدينَ فِيها مادامَتِ السَّماوات والأَرْضُ إِلاّ ما شاءَ رَبُّكَ... *عَطاءً غَيْرَ مَجْذُوذ).1
«آنان كه خوشبخت شده اند تا آسمان ها و زمين برقرار است، در بهشت، جاودان مى باشند، مگر آن كه خداى تو بخواهد، اين پاداش، پايان نمى پذيرد».
هدف از استثنا در آيه، اشاره به اين مطلب است كه حكم به جاودانگى آنان اختيار را از دست خدا نمى گيرد او پس از بردن آنان به بهشت مى تواند آنان را از آن خارج سازد، امّا آيا اين مشيت صورت مى پذيرد يا نه؟ آيه مزبور دلالتى بر آن ندارد، بلكه ذيل آيه كه بهشت را يك عطيّه غير مقطوع و پايان ناپذير اعلان مى كند گواه بر آن است كه اين نوع پاداش ها جاودانى بوده و مشيت الهى بر اخراج آنان از بهشت تعلق نخواهد پذيرفت.
استدلال با اين قبيل آيات، غفلت از نكات دقيق ادبى، فلسفى و علمى

1 . هود/107ـ108.

صفحه 219
است كه در آيات نهفته است.
تا اين جا استوارترين دلايل مخطّئه به پايان مى رسد ولى در عين حال آيات ديگرى درباره برخى از پيامبران آمده كه آشكارا به آنها نسبت نسيان داده است مثلاً درباره آدم مى گويد:
(وَلَقَدْ عَهِدْنا إِلى آدَمَ مِنْ قَبْلُ فَنَسِىَ وَلَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْماً).1
«ما از قبل به آدم توصيه كرديم، او فراموش كرد و در او، استوارى نيافتيم».
در باره موسى مى فرمايد:
(فَلَمّا بَلَغا مَجْمَعَ بَيْنهِما نَسِيا حُوتَهُما...).2
«وقتى به محل تلاقى دو دريا رسيدند ماهى خود را فراموش كردند...».
البته مفسران درباره اين نوع آيات توضيحات روشنى دارند مثلاً درباره آيه دوم مى گويند فراموش كننده مصاحب موسى بوده است نه خود موسى و به قرينه و علاقه مقارنت و مصاحبت، فراموشى به غير او نسبت داده شده است، به گواه اين كه خود مصاحب آنگاه كه موسى خدا را طلب كرد گفت:
(...فَإِنِّى نَسِيتُ الْحُوتَ وَ ما أَنْسانيهُ إِلاّ الشَّيْطانُ أَنْ أَذْكُرَهُ...).3
«من ماهى را فراموش كردم و جز شيطان كسى آن را از يادم نبرد».
و همچنين در باره آيه مربوط به حضرت آدم مى گويند: نسيان به معنى ترك عمل به عهد الهى است زيرا لازمه نسيان ترك است گويى ملزوم گفته شده و لازم اراده گرديده است و شايد ذيل آيه گواه بر اين نظر باشد كه مى فرمايد:

1 . طه/115.
2 . كهف/61.
3 . كهف/63.

صفحه 220
(وَلَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْماً) «در آدم استوارى بر عمل به عهد و پيمان نديديم» و اين با توجه و تذكر به عهد و ترك آن بيشتر مناسب است تا با نسيان و فراموشى آن.
تنها موردى كه باقى مى ماند، آيه اى است كه موسى در مقام مذاكره، با مصاحب خود، نسيان را به خود نسبت داده است آنگاه كه همسفر ديگر وى (بنا به روايات، خضر) از او تعهد مى گيرد كه در باره كارهاى شگفت آور او اعتراضى نكند. او نيز مى پذيرد ولى پس از مشاهده اعمال شگفت انگيز مانند سوراخ كردن كشتى، زبان به اعتراض گشوده و مصاحب، پيمان پيشين را يادآورى مى كند و او در مقام اعتذار مى گويد: (...لا تُؤاخِذْنِى بِما نَسِيتُ...)1 :«مرا بر آنچه من فراموش كردم، مؤاخده مكن»، ولى توجيه آن با توجه به آنچه بيان شد روشن مى گردد و گاهى از نا استوارى در عزم، به نسيان تعبير مى شود همان طور كه در باره حضرت آدم، بيان شد.

مسئله اى به نام سهو النبى

اكنون كه با دلايل موافق و مخالف در اين مسئله آشنا شديم مناسب است مسئله ديگرى كه در ميان متكلمان و فقيهان اسلامى مطرح گرديده است، به نام مسئله «سهو النبى(صلى الله عليه وآله وسلم)» را مورد گفتگو قرار دهيم و طرح اين مسئله در كلام و فقه اسلامى به خاطر احاديثى است كه از فريقين در اين خصوص روايت شده است و مجموع احاديثى كه در اين باره از شيعه و سنى روايت شده است از دوازده روايت تجاوز نمى كند.2
متكلمان و فقيهان اماميه در اين باره دو گروهند:
الف. اكثريت آنان سهو را جايز ندانسته اند از اين گروه مى توان شيخ

1 . كهف/73.
2 . صحيح بخارى، ج2، ص 68; بحار الأنوار، ج17، ص 97ـ 129.

صفحه 221
مفيد، شيخ طوسى، خواجه نصير الدين طوسى، محقق صاحب شرايع، شهيد اول، علامه حلى و... را نام برد.
از ميان اين گروه، متكلم و فقيه نامدار شيخ مفيد بيش از همه اصرار ورزيده وحتى رساله اى را در رد نظريه قائلان به جواز سهو بر پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) نگاشته است، و علاّمه مجلسى اين رساله را در بحار الأنوار نقل نموده است.1
اينك نمونه هايى از آراى صاحب نظران ياد شده را در اين باره نقل مى كنيم:
1. محقّق طوسى در تجريد الاعتقاد مى گويد: عصمت در پيامبر واجب است تا وثوق و اطمينان به گفتار او حاصل گردد و نيز واجب است كه پيامبر مرتكب سهو نگردد.2
2. علاّمه حلى در شرح كلام خواجه مى گويد: سهو بر پيامبر جايز نيست تا اين كه در آنچه به تبليغ آن مأموريت يافته است دچار سهو نگردد.3
3. محقق حلى در مختصر نافع مى گويد: حق اين است كه منصب امامت بالاتر از آن است كه در عبادات مرتكب سهو گردد.4
4. علاّمه حلى در برخى از كتاب هاى فقهى خود در مسئله تكبير در دو سجده سهو مى گويد: مخالفان به روايتى كه ابو هريره از پيامبر روايت كرده است، استدلال نموده اند و آن اين كه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) پس از سجده اول تكبير گفت و دوباره به سجده رفت، ولى اين روايت از نظر ما نادرست است زيرا سهو بر

1 . بحار الأنوار، ج17،ص 122ـ 129.
2 . كشف المراد، ص 195.
3 . همان مدرك.
4 . المختصر النافع، ص 45.

صفحه 222
پيامبر محال است و نيز در مسئله اى ديگر مى گويد: شيخ (طوسى) گفته است: با توجه به محال بودن سهو بر پيامبر سخن مالك صحيح نيست.1
5. شهيد در ذكرى مى گويد: خبر ذى اليدين در ميان اماميه متروك است، زيرا دليل عقلى بر عصمت پيامبر از سهو اقامه گرديده است.2
ب. شيخ صدوق (م381) و استادش محمد بن حسن وليد(م343) نخستين كسانى هستند كه از جواز سهو بر پيامبر طرفدارى كرده و منكر آن را به غلوّ نسبت داده اند. ولى بايد توجه داشت كه وى به جواز سهو بر پيامبر به طور مطلق قائل نيست، بلكه مى گويد: پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) داراى برخى حالات اختصاصى و برخى حالات مشترك با مكلفان ديگر است. در آنچه به او اختصاص دارد كه همان تبليغ احكام الهى است، سهو جايز نيست، ولى در امور مشترك، مانند عبادات سهو بر او جايز است.
ولى سهو پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) با سهو انسان هاى ديگر در اين موارد يكسان نيست، زيرا سهو انسان هاى ديگر از نفوذ و سيطره شيطان بر انسان ناشى مى گردد ولى سهو پيامبر و ديگر معصومان از اراده و مشيت الهى، آنچه در مورد معصومان است «انساء اللّه» است نه «انساء الشيطان».3
ج. سيد مرتضى (م 436) در اين باره تفصيل ديگرى داده و گفته است در تبليغ احكام و مسائل شرعى و نيز امورى كه نسيان و سهو در آنها مايه نفرت عمومى مى گردد سهو و نسيان بر پيامبر الهى جايز نيست ولى در موارد ديگر وقوع نسيان مانعى ندارد.4

1 . منتهى المطلب، ص 418ـ 419.
2 . الذكرى، ص 215.
3 . من لا يحضره الفقيه، ج1، ص 232.
4 . تنزيه الأنبياء، ص 87.

صفحه 223
د. امين الاسلام طبرسى مؤلف مجمع البيان نيز قائل به تفصيل شده مى گويد: در تبليغ احكام الهى سهو بر پيامبران روا نيست، ولى در موارد ديگر هرگاه مخالف حكم عقل نباشد مانعى ندارد و اماميه آن را جايز مى دانند.1
هـ. علاّمه مجلسى در اين مورد چنين مى گويد: اين مسئله بسيار مشكل است زيرا آيات و روايات بسيارى بر صدور سهو از پيامبران دلالت مى كند واز طرفى اصحاب ما جز گروه اندكى بر عدم جواز سهو بر آنان اتفاق نظر دارند و برخى از آيات و روايات و دلايل كلامى و اصول برهانى هم بر آن هماهنگ هستند. گذشته از آن در روايات سهو، خلل و اضطراب ديده مى شود و نيز آيات دال بر سهو قابل تأويل هستند و خداوند هدايت كننده به راه راست است.2
از آنجا كه وى نظر قاطعى در اين مورد نداده است مى توان گفت وى در اين مسئله «توقف» كرده است ولى از ذيل كلام ايشان چنين استفاده مى شود كه او از مخالفان نظريه «سهو» پيامبران مى باشد.

بررسى و تحقيق:

اكنون كه با اقوال محققان اسلامى در اين مسئله آشنا شديم يادآور مى شويم به نظر مى رسد كلام مرحوم صدوق (در صورت صحيح و حجّت بودن آنها در مورد اصول عقايد) واقع گرايانه است چه بسا ممكن است مصالح الهى ايجاب كند كه به پيامبر، نسيان و سهوى دست دهد چه بسا براى جلوگيرى از غلو و اين كه پيامبران آميزه اى از الوهيت دارند، انجام يك چنين كارها ازمصلحت بيشترى بر خوردار باشد بنابر اين، مسئله، مسئله «انساء اللّه»

1 . مجمع البيان، ج2، ص 317.
2 . بحار الأنوار، ج17، ص 118ـ119.

صفحه 224
است نه غلبه شيطان يا افكار دنيوى بر پيامبر.
ولى سخن در حجت بودن اين روايات است به گونه اى كه در باب عقايد صلاحيت احتجاج را داشته باشند، و متتبع معاصر حضرت آقاى شوشترى در رساله ويژه اى مجموع روايات اين مطلب را در آخر جلد يازدهم قاموس الرجال آورده است، علاقمندان به تحقيق در مورد مدارك اين بحث به رساله مزبور رجوع نمايند.

صفحه 225
ويژگى هاى پيامبران
(4)

14

علم و دانش سرشار

آيات موضوع

1. (...وَآتاهُ اللّهُ الْمُلْكَ وَالحِكْمَةَ وَعَلَّمَهُ مِمّا يَشاءُ...)(بقره/251).
2. (وَلَمّا بَلَغَ أَشُدَّهُ آتَيْناهُ حُكْماً وَ عِلْماً...)(يوسف/22).
3. (وَلُوطاً آتَيْناهُ حُكْماً وَعِلْماً...)(انبياء/74).
4. (وَلَمّا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَاسْتَوى آتَيْناهُ حُكْماً وَعِلْماً...)(قصص/14).
5. (إِنَّما يُريدُ الشَّيْطانُ أَنْ يُوقِعَ بَيْنَكُمُ العَداوَةَ وَالْبَغْضاءَ فِى الخَمْرِ وَالْمَيْسِرِ وَيَصُدَّكُمْ عَنْ ذِكْرِ اللّهِ وَ عَنِ الصَّلاةِ فَهَلْ أَنْتُمْ مُنْتَهُونَ)(مائده/91).
6. (...وَأَقِمِ الصَّلاةَ إِنَّ الصَّلاةَ تَنْهى عَنِ الفَحْشاءِ وَالْمُنْكَرِ...) (عنكبوت/45).

صفحه 226
7. (وَلَقَدْآتَيْنا داوُدَ وَسُلَيْمانَ عِلْماً وَقالاَ الحَمْدُ للّهِ الَّذِى فَضَّلَنا عَلى كَثِير مِنْ عِبادِهِ الْمُؤْمِنينَ) (نمل/15).
8. (وَ وَرِثَ سُلَيمانُ داوُدَ وَقالَ يا أَيُّهَا النّاسُ عُلّمْنا مَنْطِقَ الطَّيْرِ وَأُوتِينا مِنْ كُلِّ شَىْء إِنَّ هذا لَهُوَ الْفَضْلُ الْمُبِينُ)(نمل/16).
9. (وَأَنْزَلَ اللّهُ عَلَيْكَ الْكِتابَ وَالْحِكْمَةَ وَعَلَّمَكَ ما لَمْ تَكُنْ تَعْلَمُ وَكانَ فَضْلُ اللّهِ عَلَيْكَ عَظِيماً) ( نساء/113) .
10. (...وَما أُوتِيتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلاّ قَلِيلاً)(اسراء/85).
11. (رَبِّ لا تَذْرْ عَلَى الأَرْضِ مِنَ الكافِرينَ دَيّاراً* إِنَّكَ إِنْ تَذَرْهُمْ يُضِلُّوا عِبادَكَ وَ لا يَلِدُوا إِلاّ فاجِراً كَفّاراً)(نوح/26ـ27).
12. (وَأُوحِىَ إِلى نُوح أَنَّهُ لَنْ يُؤْمِنَ مِنْ قَوْمِكَ إِلاّ مَنْ قَدْ آمَنَ فَلا تَبْتَئِسْ بِما كانُوا يَفْعَلُون) (هود/36).
13. (...يا بُنَىَّ لا تَقْصُصْ رُؤْياكَ عَلى إِخْوَتِكَ فَيَكِيدُوا لَكَ كَيداً إِنَّ الشَّيْطانَ لِلإِنْسانِ عَدُوٌّ مُبِينٌ * وَكَذلِكَ يَجْتَبيكَ رَبُّكَ وَيُعَلِّمُكَ مِنْ تَأْويلِ الأَحاديثِ وَيُتِمُّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكَ وَعَلى آلِ يَعْقُوبَ كَما أَتَمَّها عَلى أَبَويْكَ مِنْ قَبْلُ إِبْراهيمَ وَإِسْحاقَ إِنَّ رَبَّكَ عَلِيمٌ حَكِيمٌ)(يوسف/5ـ6).
14. (...عَسَى اللّه أَنْ يَأْتِيَنى بِهِمْ جَمِيعاً...)(يوسف/83).
15. (...إِنّى لأَجِدُ ريحَ يُوسُفَ لَوْلا أَنْ تُفَنِّدُونِ)(يوسف/94).
16.(...وَأُنَبِّئُكُمْ بِما تَأْكُلُونَ وَما تَدَّخِرُونَ فى بُيُوتِكُمْ...)
(آل عمران/49).

صفحه 227
17. (...وَمُبَشِّراً بِرَسُول يَأْتِى مِنْ بعدِى اسْمُهُ أَحْمَدُ...) (صف/6).
18. (وَإِذْأَسَرَّ النَّبِىُّ إِلى بَعْضِ أَزْواجِهِ حَدِيثاً فَلَمّا نَبَّاَتْ بِهِ وَأَظْهَرَهُ اللّهُ عَلَيْهِ عَرَّفَ بَعْضَهُ وَأَعْرَضَ عَنْ بَعْض فَلَمّا نَبَّأْها بِهِ قالَتْ مَنْ أَنْبَأَكَ هذا قالَ نَبَّأَنىَ العَلِيمُ الخَبيرُ)(تحريم/3).
19. (وَعَلَّمَ آدَمَ الأَسْماءَ كُلَّها ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلى المَلائِكَةِ فَقالَ أَنْبِئُونِى بِأَسماءِ هؤلاءِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقينَ) (بقره/31).
20. (قالُوا سُبْحانَكَ لا عِلْمَ لَنا إِلاّ ما عَلَّمْتَنا إِنَّكَ أَنْتَ العَلِيمُ الحَكِيمُ) (بقره/32).
21. (قالَ يا آدَمُ أَنْبِئْهُمْ بِأَسمائِهِمْ فَلَمّا أَنْبَأَهُمْ بِأَسمائِهِمْ قالَ أَلَمْ أَقُلْ لَكُمْ إِنّى أَعْلَمُ غَيْبَ السَّماوات والارَضِ وَأَعْلَمُ ما تُبْدُونَ وَما كُنْتُمْ تَكْتُمُونَ) (بقره/33).

ترجمه آيات

1.«خداوند حكومت و حكمت در اختيار داوود گذاشت و از آنچه مى خواست به اوآموخت».
2.«آنگاه كه به بلوغ رسيد به او مقام حكمرانى و دانش بخشيديم».
3.«به لوط داورى و دانش داديم».
4.«آنگاه كه به حد بلوغ و كمال از سن رسيد به او مقام داورى و علم داديم».

صفحه 228
5.«شيطان مى خواهد از طريق شراب و قمار در ميان شما دشمنى پديد آورد و شما را از ياد خدا و نماز باز دارد، آيا از اين كار ناروا خوددارى مى كنيد؟».
6.«نماز را به پا دار نماز انسان را از بدى ها باز مى دارد».
7.«ما به داوود و سليمان دانش خاصى داديم و هر دو گفتند ستايش خدا راست كه ما را بر بسيارى از بندگان مؤمن خود برترى بخشيده است».
8.«سليمان از داوود ارث برد و روى به مردم كرد و گفت: زبان پرندگان (از طرف خدا) به ما تعليم شده است و از هر كمالى به ما داده شده است، اين است فضل بزرگ و آشكار».
9.«و خداوند كتاب وحكمت را بر تو نازل كرد و آنچه را نمى دانستى به تو آموخت و كرم خدا نسبت به تو بزرگ است».
10.«و جز اندكى از دانش به شما داده نشده است».
11.«پروردگارا ! احدى از كافران را بر روى زمين باقى مگذار، زيرا اگر آنان را باقى بگذارى بندگان تو را گمراه كرده وجز فرزندان فاجر و كافر به دنيا نخواهند آورد».
12.«به نوح وحى گرديد كه غير از آنان كه ايمان آورده اند فرد ديگرى از قوم تو ايمان نخواهد آورد، پس ازكارهاى آنان آزرده خاطر مباش».
13.«اى فرزندم خواب خود را براى برادرانت بازگو مكن، تا اين كه آنان با تو مكر و خدعه ننمايند، حقا شيطان براى انسان دشمن آشكارى است، اين گونه است كه خداوند در مورد تأويل گفتارها تو را بر مى گزيند (دانش تعبير خواب را به تو مى آموزد) و نعمت خود را بر تو و بر آل يعقوب تمام مى كند همان گونه كه بر پدران تو ابراهيم و اسحاق تمام نمود، حقّاً كه پروردگار تو دانا و حكيم است».
14.«اميد است خداوند هر دوى آنان (يوسف و برادرش) را براى من بياورد».
15.«من به طور قطع و يقين بوى يوسف را مى يابم اگر مرا تكذيب نكنيد».
16.«شما را از آنچه مى خوريد و در خانه هايتان اندوخته مى سازيد با خبر مى كنم».

صفحه 229
17.«شما را به پيامبرى به نام "احمد" كه پس از من خواهد آمد بشارت مى دهم».
18.«هنگامى كه پيامبر رازش را به يكى از همسرانش اظهار داشت او نيز به ديگرى فاش ساخت، خداوند پيامبرش را از آن آگاه كرد. پيامبر قسمتى از آن راز را بر او بيان داشت و از قسمت ديگر خوددارى كرد. در اين موقع زن پرسيد چه كسى تو را از اين راز آگاه ساخت؟ فرمود: خداوند داناى آگاه مرا مطلع كرد».
19. «به آدم همه اسماء را آموخت، آنگاه آنها را بر فرشتگان عرضه كرد و گفت اگر راست مى گوييد مرا از اسامى اينها (عرض شده ها) آگاه سازيد».
20. «فرشتگان در پاسخ گفتند: تو پيراسته اى! ما جز آنچه كه به ما آموخته اى آگاهى نداريم. تو دانا وحكيم هستى».
21.« آنگاه به آدم گفت: فرشتگان را از اسامى آنها آگاه ساز، وقتى آنان را از اسامى آگاه ساخت، خدا گفت: من به شما نگفته ام كه من پنهانى هاى آسمان و زمين را مى دانم، و مى دانم آنچه را كه آشكار مى كنيد و آنچه را كه پنهان مى سازيد؟».

بررسى و تفسير آيات

يكى از ويژگى هاى پيامبران، آگاهى هاى وسيع و گسترده آنان در مسائل و زمينه هاى مختلف است و ما در اين فصل ابعاد مختلف علم و آگاهى آنان را با مراجعه به آيات قرآن به طور فشرده مورد بحث قرار مى دهيم.

الف. آگاهى جامع به تشريع الهى

نخستين مرحله علم و آگاهى پيامبران كه لازمه لا ينفك مقام نبوت و پيامبرى آنان است، علم جامع به تشريع و تقنين الهى است، و به عبارت ديگر آگاهى بر آنچه در تحقق بخشيدن به هدف بعثت لازم ومفيد است.

صفحه 230
هدف از بعثت پيامبران تعليم وتربيت و اجراى عدل و قسط در جامعه و هدايت آنان به يكتا پرستى و توحيد است طبعاً بايد در اين موضوع از آگاهى سرشارى برخوردار باشند تا از عهده انجام اين هدف خطير برآيند.
اصولاً معنا ندارد كه خدا گروهى را براى هدف خاصى اعزام كند ولى ابزار آن را در اختيار آنان نگذارد.
مى توان با مراجعه به آيات فراوانى كه درباره علوم پيامبران وارد شده است اين حقيقت را لمس كرد. در قسمتى از آيات گروهى از پيامبران را يادآور مى شود كه به آنان مقام فرمانروايى وحكمرانى اعطا گرديده است آنگاه مسئله علم و دانش آنان را مطرح مى كند و از اين طريق اظهار مى دارد كه ابزار حكمرانى و داورى را كه همان آگاهى است، كاملاً در اختيار آنان قرار داده است و ممكن نيست كه اين حكمرانان الهى نسبت به حق يا حكم يا وظيفه اى، نا آگاه باشند ممكن است براى روشن شدن مسئله و رسيدن به وظيفه و حكم از جانب خداوند منتظر وحى الهى باشند ولى با رسيدن وحى از جانب خداوند هيچ چيز مجهول و نامعلوم نخواهد بود و در اين باره به آيات ياد شده در زير توجه نماييد:
1. درباره داوود مى فرمايد:
(...وَآتاهُ اللّهُ الْمُلْكَ وَالحِكْمَةَ وَعَلَّمَهُ مِمّا يَشاءُ...) .1
«خداوند حكومت و حكمت در اختيار داوود گذاشت و از آنچه مى خواست به او آموخت».
2. درباره يوسف مى فرمايد:
(وَلَمّا بَلَغَ أَشُدَّهُ آتَيْناهُ حُكْماً وَ عِلْماً...).2
«آنگاه كه به بلوغ رسيد به او مقام حكمرانى و دانش بخشيديم».

1 . بقره/251.
2 . يوسف/22.

صفحه 231
3. و در باره لوط مى فرمايد:
(وَلُوطاً آتَيْناهُ حُكْماً وَعِلْماً...) .1
«به لوط داورى و دانش داديم».
4. و در باره موسى مى فرمايد:
(وَلَمّا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَاسْتَوى آتَيْناهُ حُكْماً وَعِلْماً...) .2
«آنگاه كه به حد بلوغ و كمال از سن رسيد به او مقام داورى و علم داديم».
نكته جالب در اين آيات اين است كه پس از اعطاى مقام «حكم» و يا «ملك» مسئله علم و دانش را مطرح كرده، مشعر بر اين كه پيامبران علم لازم را در صحنه تشريع و اجراى احكام الهى دارا بودند.3

ب . پيامبران و آگاهى بر ملاكات تشريع

آگاهى از تشريع بسان سكه دو رويه است، يك رويه آن را احكام و رويه ديگر آن را ملاكات احكام تشكيل مى دهد و از آنجا كه فعل الهى، پيراسته از عبث و بيهودگى است، قطعاً تشريعات الهى نيز كه نوعى از افعال او است داراى ملاك بوده و پيامبران از آن ملاكات آگاه بوده اند. اگر چه در اين باره دليل روشنى در آيات قرآن يافت نمى شود، ولى با توجه به برخى از آيات و نيز پاره اى از روايات مى توان بر آگاهى پيامبران از ملاكات احكام استدلال نمود.

1 . انبياء/74.
2 . قصص/14.
3 . مع الوصف مى توان درباره آيات مربوط به يوسف و لوط و موسى نظرى ديگر داد و آن اين كه مقصود از «حكم»، همان تعاليم حكيمانه است كه به آنان لطف فرموده است، و در باره پيامبر مى فرمايد: (ذلِكَ مِمّا أَوْحى إِلَيْكَ رَبُّكَ مِنَ الحِكْمَةِ...)(اسراء/39).

صفحه 232
قرآن ملاك برخى از احكام الهى را بيان نموده است و ازاين آيات مى توان استفاده كرد كه خداوند پيامبر گرامى را برملاك احكام خود آگاه نموده است و با توجه به اين كه اين امر از ويژگى هاى او به شمار مى رود مى توان گفت ديگر پيامبران الهى نيز از اين آگاهى برخوردار بوده اند.
قرآن در باره ملاك تحريم شرابخوارى و قمار بازى مى گويد:
(إِنَّما يُريدُ الشَّيْطانُ أَنْ يُوقِعَ بَيْنَكُمُ الْعَداوَةَ وَالْبَغْضاءَ فِى الخَمْرِ وَالْمَيْسِرِ وَيَصُدَّكُمْ عَنْ ذِكْرِ اللّهِ وَ عَنِ الصَّلاةِ فَهَلْ أَنْتُمْ مُنْتَهُونَ).1
«شيطان مى خواهد از طريق شراب و قمار در ميان شما دشمنى پديد آورد و شما را از ياد خدا و نماز باز دارد، آيا از اين كار ناروا خوددارى مى كنيد؟».
در آيه ديگر مى فرمايد:
(...وَأَقِمِ الصَّلاةَ إِنَّ الصَّلاةَ تَنْهى عَنِ الْفَحْشاءِ وَالْمُنْكَرِ...).2
«نماز را به پا دار نماز انسان را از بدى ها باز مى دارد».
و در آيات ديگر نيز به برخى از ملاكات احكام الهى اشاره شده است.
از رواياتى كه از پيشوايان معصوم در مورد ملاكات تشريع نقل شده است نيز مى توان بر آگاهى پيامبران از علل تشريع احكام استدلال نمود، زيرا اين روايات گواه بر آگاهى امامان از ملاك و حكمت احكام الهى هستند، و با توجه به اين كه علم آنان به علم پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) منتهى مى گردد قهراً پيامبر اسلام بر آنها آگاه بوده است و بر اساس مطلبى كه قبلاً يادآور شديم مى توان بر آگاهى پيامبران ديگر نيز استدلال نمود.
مرحوم شيخ صدوق در اين موضوع كتاب مستقلى به نام «علل الشرايع»

1 . مائده/91.
2 . عنكبوت/45.

صفحه 233
نوشته است و در آنجا ملاكات تشريع، و به اصطلاح امروز حكمت احكام را آورده است كه براى نمونه برخى را مى آوريم:
الف. امام در علت تحريم خوردن خون مى فرمايد:
«خوردن خون مايه بدخويى وسنگدلى مى گردد و بيم آن است كه پدر، فرزند را بكشد».1
ب. درباره ميخوارگى مى فرمايد: «افراد ميگسار بسان بت پرستند و سرانجام به ارتعاش در اعضا دچار مى شوند و خوى جوانمردى در آنان مى ميرد و بيم آن مى رود كه دنبال كردار زشت تا حد خونريزى بروند».2
اين نمونه ها ما را به گستردگى علم پيامبر اسلام از طريق آگاهى فرزندان معصوم او رهبرى مى كند.
و علاقمندان مى توانند در اين قسمت به كتاب ياد شده مراجعه كنند.
البته بايد به اين نكته توجه داشت كه نتيجه اين برهان اثبات يك اصل كلى در باب علم پيامبران نيست و تنها مى توان به طور «فى الجمله» آن را اثبات كرد، و نيز بايد توجه نمود كه سخن در مقام ثبوت و امكان نيست، بلكه سخن در مقام اثبات و دليل بر چنين علمى است ولى در مقام ثبوت و امكان آن هيچ گونه ترديدى نيست.
از برخى از آيات استفاده مى شود كه برخى از اولياى الهى از روى ملاك داورى كرده و حكم را اجرا مى نمودند و از اين نمونه است مصاحب موسى كه سه كار شگفت انگيز را انجام داد آنگاه به تفسير آنها پرداخت و روشن كرد كه كارهاى او بر اساس آگاهى از متن تكوين و مصالح و مفاسد حاكم بر آن بوده است. مثلاً:
الف. كشتى مردم را سوراخ كرد.

1 . بحار الأنوار، ج14، ص 872.
2 . بحار الأنوار، ج14، ص 872.

صفحه 234
ب. ديوارى را كه در حال سقوط بود تعمير ونوسازى كرد.
ج. نوجوانى را بدون ارتكاب گناهى، كشت.
آنگاه كه موسى از اعمال شگفت انگيز او سؤال كرد وى ملاكات، و مصالح موجود در آن را مطرح نمود وخود را مأمور به تطبيق حكم بر آن ملاكات دانست و فرمود:
كشتى را سوراخ كردم كه در پيش رو مأموران پادشاه به آن رغبت پيدا نكنند زيرا كار آنان يغماگرى و چپاول اشياى نفيس بود.
جوان را كشتم چون پدر و مادر او مؤمن بودند از آن ترسيدم كه او پدر و مادر خود را به كفر و طغيان نزديك سازد.1
ديوار را به رايگان به پا داشتيم براى اين كه زير ديوار گنجى متعلق به يتيم بود كه با سقوط ديوار آن گنج آشكار مى گرديد و به يغما مى رفت خدا خواست كه از اين طريق اين گنجينه پنهان بماند و دستبردى به آن نرسد و آنان آنگاه كه بزرگ شدند، گنج خود را بيرون آورده و از آن بهره ببرند.
همه اين پاسخ ها حاكى از آن است كه مصاحب موسى به علل تشريع و ملاكات آن نيز آشنا بوده است و در عين حال بر عدم آگاهى موسى از ملاك و مصلحت موجود در كارهاى به ظاهر شگفت آور مصاحب خود، دلالت دارد.

ج. آگاهى از زبان پرندگان

آگاهى از زبان پرندگان كمالى است كه خداوند به داوود و سليمان اعطا نمود و اين مطلب در آيه هاى (15)و (16) سوره نمل بيان گرديده است كه

1 . آيه مربوط به اين مصلحت چنين است:(فَخَشِينا أَنْ يُرْهِقَهُما طُغْياناً وَكُفْراً) و اين بخش از آيه به گونه اى ديگر نيز تفسير شده است.

صفحه 235
تحليل هر دو آيه ما را به گستردگى علم اين دو پيامبر و طبعاً پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) و برخى پيامبران ديگر رهبرى مى كند. چنان كه مى فرمايد:
(وَلَقَدْآتَيْنا داوُدَ وَسُلَيْمانَ عِلْماً وَقالاَ الحَمْدُ للّهِ الَّذِى فَضَّلَنا عَلى كَثِير مِنْ عِبادِهِ الْمُؤْمِنينَ).1
«ما به داوود و سليمان دانش خاصى داديم و هر دو گفتند ستايش خدا راست كه ما را بر بسيارى از بندگان مؤمن خود برترى بخشيده است».
و باز مى فرمايد:
(وَ وَرِثَ سُلَيمانُ داوُدَ وَقالَ يا أَيُّهَا النّاسُ عُلِّمْنا مَنْطِقَ الطَّيْرِ وَأُوتِينا مِنْ كُلِّ شَىْء إِنَّ هذا لَهُوَ الْفَضْلُ الْمُبِينُ).2
«سليمان از داوود ارث برد و روى به مردم كرد و گفت: زبان پرندگان (از طرف خدا) به ما تعليم شده است و از هر كمالى به ما داده شده است، اين است فضل بزرگ و آشكار».
دقت در جمله هاى كوتاه اين آيه ما را به حدود علم پيامبران آشنا مى سازد.
الف.(وَلَقَدْ آتَيْنا داوُدَ وَسُلَيْمانَ عِلْماً ) علم در اين جمله به صورت نكره آمده است كه حاكى از تعظيم است نه تحقير. زيرا تحقير مناسب با مقام توصيف پيامبر نيست.
ب. (عُلِّمْنا مَنْطِقَ الطَّيْرِ ) زبان پرندگان را مى دانيم. (با توجه به انواع مختلف پرندگان، اين آموزش وسيع و گسترده خواهد بود).
ج. ( وَأُوتِينا مِنْ كُلِّ شَىْء) «از هر كمالى به ما داده شده است».

1 . نمل/15.
2 . نمل/16.

صفحه 236
اين جمله اخير از گستردگى خاصى حكايت مى كند و آن اين كه اين دو پيامبر از هر كمالى بهره اى را داشته اند. كمالى نبود كه آنان فاقد آن باشند، مگر اين كه مصلحت ايجاب كند كه آن كمال را دارا نباشند. چنان كه پيامبر اسلام به حكم آيه (وَما عَلَّمْناهُ الشِّعْرَ ...) 1 و آيه (ما كُنْتَ تَتْلُوا مِنْ قَبْلِهِ مِنْ كِتابوَ لا تَخُطُّهُ بِيَمِينكَ...)2، قادر به سرودن شعر نبود و نيز قبل از بعثت خواندن و نوشتن نمى دانست و اين به خاطر يك مصلحت والاتر و برتر بود كه به خاطر آن، خداوند اين دو كمال را در اختيار او ننهاد زيرا اگر او شعر مى سرود اتهام اين كه قرآن او نتيجه هنر نمايى ادبى او است، حق جلوه مى كرد، و اگر چيزى مى نوشت يا مى خواند و اتهام مخالفان به اين كه او قرآن را از كتب پيشينيان و دانشمندان يهود و نصارا گرفته است، به صورت يك اشكال وارد به نظر مى آمد، و به همين جهت قرآن با اين آيات، بى پايگى اتهامات آنان را بر ملا مى سازد.
قرآن در مورد گستردگى علم پيامبر گرامى تعبير خاصى دارد چنان كه مى فرمايد:
(وَأَنْزَلَ اللّهُ عَلَيْكَ الْكِتابَ وَالْحِكْمَةَ وَعَلَّمَكَ ما لَمْ تَكُنْ تَعْلَمُ وَكانَ فَضْلُ اللّهِ عَلَيْكَ عَظِيماً) .3
خدا كتاب و حكمت را بر تو فرو فرستاد و از آن جا كه جمله اخير(وَكانَ فَضْلُ اللّهِ عَلَيْكَ عَظِيماً)پس از مسئله علم پيامبر وارد شده است، قطعاً ناظر به عظمت علم پيامبر خواهد بود و جايى كه خدا علم انسانى را بزرگ بخواند (تو خود حديث مفصل بخوان ازاين مجمل) اين در حالى است كه همين

1 . يس/69.
2 . عنكبوت/48.
3 . نساء/113.

صفحه 237
قرآن، علم مجموعه انسان ها را ناچيز دانسته و مى فرمايد:
(...وَما أُوتِيتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلاّ قَلِيلاً).1

د. پيامبران و آگاهى از غيب

بخش ديگرى از علم پيامبران را آگاهى آنان از اسرار پشت پرده و به اصطلاح «علم غيب» تشكيل مى دهد، و در اين رابطه آيات بسيارى وجود دارد كه ما در اين جا نمونه هايى را يادآور مى شويم:

1. نوح از چگونگى نسل آينده خبر مى دهد

نوح آنگاه كه پس از سال ها تبليغ و ارشاد، از هدايت قوم خود نااميد گرديد دست به نفرين آنها بلند كرد و چنين گفت:
(رَبّ لا تَذَرْ عَلَى الأَرْضِ مِنَ الكافِرينَ دَيّاراً* إِنَّكَ إِنْ تَذَرْهُمْ يُضِلُّوا عِبادَكَ وَ لا يَلِدُوا إِلاّ فاجِراً كَفّاراً).2
«پروردگارا ! احدى از كافران را بر روى زمين باقى مگذار، زيرا اگر آنان را باقى بگذارى بندگان تو را گمراه كرده وجز فرزندان فاجر و كافر به دنيا نخواهند آورد».
نوح از وقوع دو مطلب در آينده خبر داده است:
1. كافران در آينده ايمان نخواهند آورد و بندگان الهى را گمراه خواهند نمود.
2. فرزندانى كه از اين كافران متولد خواهند شد، همگى انسان هايى

1 . اسراء/85.
2 . نوح/26ـ27.

صفحه 238
تبهكار و بى دين خواهند بود.
اكنون سخن در اين است كه او از كجا بر اين دو مطلب غيبى آگاه گرديده است؟
ممكن است گفته شود، او نخستين مطلب را از مطالعه ومشاهده انديشه، اخلاق و رفتار قوم خود پس از ساليان متمادى معاشرت با آنان به دست آورد و اين آگاهى، ريشه اى غيبى و غير طبيعى ندارد، كه به عنوان امتيازى براى وى به شمار آيد!
ولى از مراجعه به خود قرآن روشن مى شود كه آگاهى نوح در اين مورد، يك آگاهى برتر و برخاسته از وحى الهى بوده است. چنان كه مى فرمايد:
(وَأُوحىَ إِلى نُوح أَنَّهُ لَنْ يُؤْمِنَ مِنْ قَوْمِكَ إِلاّ مَنْ قَدْ آمَنَ فَلا تَبْتَئِسْ بِما كانُوا يَفْعَلُونَ).1
«به نوح وحى گرديد كه غير از آنان كه ايمان آورده اند فرد ديگرى از قوم تو ايمان نخواهد آورد، پس ازكارهاى آنان آزرده خاطر مباش».
همانطور كه ملاحظه مى شود، آگاهى او بر ايمان نياوردن گروه كافر از قوم خود، از وحى الهى سرچشمه گرفته است. و خداوند، او را بر آينده قوم خود كاملاً آگاه نموده است.
از اين جا معلوم مى شود كه منشأ علم و آگاهى او نسبت به موضوع دوم (نسل بعدى و فرزندان كافران) هم وحى الهى بوده است وخداوند اين آگاهى غيبى را به او اعطا نموده است.

2. آگاهى كامل يعقوب بر آينده يوسف

آنگاه كه يوسف در خواب ديد كه يازده ستاره و ماه و خورشيد بر او

1 . هود/36.

صفحه 239
سجده مى كنند و آن را براى پدرش يعقوب حكايت كرد يعقوب چنين فرمود:
(...يا بُنَىَّ لا تَقْصُصْ رُؤْياكَ عَلى إِخْوَتِكَ فَيَكِيدُوا لَكَ كَيداً إِنَّ الشَّيْطانَ لِلإِنْسانِ عَدُوٌّ مُبِينٌ *وَكَذلِكَ يَجْتَبيكَ رَبُّكَ وَيُعَلِّمُكَ مِنْ تَأْويلِ الأَحاديثِ وَيُتِمُّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكَ وَعَلى آلِ يَعْقُوبَ كَما أَتَمَّها عَلى أَبَويْكَ مِنْ قَبْلُ إِبْراهيمَ وَإِسْحاقَ إِنَّ رَبَّكَ عَلِيمٌ حَكِيمٌ).1
«اى فرزندم خواب خود را براى برادرانت بازگو مكن، تا اين كه آنان با تو مكر و خدعه ننمايند، حقا شيطان براى انسان دشمن آشكارى است، اين گونه است كه خداوند در مورد تأويل گفتارها تو را بر مى گزيند (دانش تعبير خواب را به تو مى آموزد) و نعمت خود را بر تو و بر آل يعقوب تمام مى كند همان گونه كه بر پدران تو ابراهيم و اسحاق تمام نمود، حقّاكه پروردگار تو دانا و حكيم است».
همان طور كه ملاحظه مى شود، يعقوب از چند مطلب غيبى با قاطعيت خبر داده است:
1. خدعه و مكر برادران يوسف.
2. اعطاى علم تعبير خواب به يوسف.
3. اعطاى نعمت نبوت و پيامبرى به او.
و آگاهى بر يك چنين مسائل غيبى، فضل خاص الهى بوده است كه به يعقوب اعطا گرديده است. چنان كه در آيه ديگر به اين مطالب اشاره كرده و مى فرمايد:
(...وَإِنَّهُ لَذُو عِلْم لِما عَلَّمْناهُ...) .2
«يعقوب به خاطر آنچه ما به او تعليم كرده ايم صاحب علم و دانش است».

1 . يوسف/5ـ6.
2 . يوسف/68.

صفحه 240
در اين آيه به روشنى سرچشمه علم و آگاهى وسيع يعقوب بيان گرديده است، و آن (تعليم) خاص الهى است.
و به خاطر همين «تعليم» خاص خداوند است كه او در موارد ديگرى نيز به روشنى از آينده خبر داده است.
الف. تكذيب گزارش برادران يوسف به اين كه او را گرگ خورده است، و اخبار و اطمينان به زنده بودن او.
ب. تكذيب گزارش برادران در مورد برادر ديگر (بنيامين)، آنگاه كه يوسف اورا نزد خود نگه داشت و برادران به پدر گفتند: او به كيفر سرقت بازداشت گرديد، يعقوب به آنان گفت:
(...عَسَى اللّه أَنْ يَأْتِيَنى بِهِمْ جَمِيعاً...).1
«اميد است خداوند هر دوى آنان (يوسف و برادرش) را براى من بياورد».
ج. آنگاه كه كاروان همراه با پيراهن يوسف از مصر بيرون آمد، يعقوب گفت:
(...إِنّى لأَجِدُ رِيحَ يُوسُفَ لَوْلا أَنْ تُفَنِّدُونِ).2
«من به طور قطع و يقين بوى يوسف را مى يابم اگر مرا تكذيب نكنيد».

3. گزارش هاى غيبى مسيح

قرآن در باره مسيح و گزارش هاى غيبى او دو مورد را يادآور شده است:
الف. اندوخته هاى مردم در خانه ها
چنان كه مى فرمايد:
(...وَأُنَبِّئُكُمْ بِما تَأْكُلُونَ وَما تَدَّخِرُونَ فى بُيُوتِكُمْ...).3

1 . يوسف/83.
2 . يوسف/94.
3 . آل عمران/49.

صفحه 241
«شما را از آنچه مى خوريد و در خانه هايتان اندوخته مى سازيد با خبر مى كنم».

ب. نبوت پيامبر خاتم

چنان كه مى فرمايد:
(...وَمُبَشِّراً بِرَسُول يَأْتِى مِنْ بعدِى اسْمُهُ أَحْمَدُ...) .1
«شما را به پيامبرى به نام "احمد" كه پس از من خواهد آمد بشارت مى دهم».

4. گزارش هاى غيبى پيامبر اسلام

قرآن كريم مواردى از گزارش هاى غيبى پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) را يادآور شده است كه ما به ذكر يك نمونه اكتفا مى كنيم:
پيامبر مطلبى را به يكى از همسران خود گفت و از او خواست كه آن رابه صورت يك راز پيش خود نگه دارد و از افشاى آن خوددارى نمايد، ولى او به اين توصيه پيامبر عمل نكرد و آن را افشا نمود، آنگاه خداوند پيامبر را از اين امر مطلع نمود. و رسول خدا برخى از آن خبر را كه افشا شده بود به افشا كننده آن گوشزد نمود، او از اين مطلب در شگفت شد وگفت چه كسى تو را بر آن مطلع نموده است؟ پيامبر در پاسخ او فرمود: خداى دانا وآگاه مرا با خبر ساخته است.
چنان كه مى فرمايد:
(وَإِذْأَسَرَّ النَّبِىُّ إِلى بَعْضِ أَزْواجِهِ حَدِيثاً فَلَمّا نَبَّأَتْ بِهِ وَأَظْهَرَهُ اللّهُ عَلَيْهِ عَرَّفَ بَعْضَهُ وَأَعْرَضَ عَنْ بَعْض فَلَمّا نَبَّأَها بِهِ قالَتْ مَنْ أَنْبَأَكَ هذا قال َنَبَّأَنىَ الْعَلِيمُ الخَبيرُ).2
موارد ياد شده نمونه هايى از آگاهى پيامبران الهى بر امور غيبى است كه

1 . صف/6.
2 . تحريم/3.

صفحه 242
در قرآن مطرح شده است، و نمونه هاى ديگر نيز در قرآن آمده است كه ما به خاطر رعايت اختصار از ذكر آن خوددارى نموديم.1

هـ. پيامبران و آگاهى از حقايق آفرينش

از برخى از آيات استفاده مى شود كه پيامبران الهى نسبت به اسرار آفرينش علم گسترده اى داشته اند، گويى روح آنان آيينه تمام نماى قوانين خلقت و سنن آفرينش است و در اين مورد كافى است در جمله هاى سه آيه ياد شده در زير دقت كنيم.
1. (وَعَلَّمَ آدَمَ الأَسْماءَ كُلَّها ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلى الْمَلائِكَةِ فَقالَ أَنْبِئُونِى بِأَسماءِ هؤلاءِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقينَ) .2
2. (قالُوا سُبْحانَكَ لا عِلْمَ لَنا إِلاّ ما عَلَّمْتَنا إِنَّكَ أَنْتَ العَلِيمُالحَكِيمُ).3
3. (قالَ يا آدَمُ أَنْبِئْهُمْ بِأَسمائِهِمْ فَلَمّا أَنْبَأَهُمْ بِأَسمائِهِمْ قالَ أَلَمْ أَقُلْ لَكُمْ إِنّى أَعْلَمُ غَيْبَ السَّماوات والارَضِ وَأَعْلَمُ ما تُبْدُونَ وَما كُنْتُمْ تَكْتُمُونَ) (بقره/33).4

ترجمه

1. «به آدم همه اسماء را آموخت، آنگاه آنها را بر فرشتگان عرضه كرد و گفت اگر راست

1 . مثلاً در باره صالح چنين نقل مى كند كه به قوم خود گفت:(...تَمَتَّعُوا فِى دارِكُمْ ثَلاثَةََ أَيّام ذلِكَ وَعْدٌ غَيْرُ مَكْذُوب) (هود65):«سه روز در خانه هاى خود به سر بريد، پس از آن نابود خواهيد شد واين خبر قطعى است».
2 . بقره/31.
3 . بقره/32.
4 . بقره/33.

صفحه 243
مى گوييد مرا از اسامى اينها (عرض شده ها) آگاه سازيد».
2. «فرشتگان در پاسخ گفتند: تو پيراسته اى! ما جز آنچه كه به ما آموخته اى آگاهى نداريم. تو دانا وحكيم هستى».
3.« آنگاه به آدم گفت: فرشتگان را از اسامى آنها آگاه ساز، وقتى آنان را از اسامى آگاه ساخت، خدا گفت: من به شما نگفته ام كه من پنهانى هاى آسمان و زمين را مى دانم، و مى دانم آنچه را كه آشكار مى كنيد و آنچه را كه پنهان مى سازيد؟».
مضمون اين سه آيه از مضامينى است كه در قرآن فقط يك بار آمده و براى آنها در كلام الهى نظيرى نيست تا با مطالعه مجموع آنها و تفسير برخى به كمك برخى ديگر بتوان ابهام آيه ها را برطرف كرد از اين جهت مفسران در تبيين مقصود و مفاد اين سه آيه وجوه مختلفى را ذكر كرده اند كه همگى احتمالاتى بيش نيست و براى آنها شاهدى وجود ندارد ولى با دقت در مفردات آيه وحفظ روابط جمله ها مى توان به گونه اى آيات را تفسير كرد.
الف. در آغاز آيات، سخن از تعليم اسماء به ميان آمده است (وَعَلَّمَ آدَمَ الأَسْماءَ) و متبادر از آن، اسامى موجودات است ولى اين معناى ابتدايى به سه جهت مقصود نيست.
1. اوّلاً در آن زمان لغت و زبانى اختراع نشده بود تا آدم به وسيله يك لغت رايج بشرى از اسامى اشيا آگاه گردد و اگر هم خدا در بهشت با آدم سخن مى گفت و يا پس از هبوط به زمين او را طرف خطاب قرار داده است، كيفيت اين خطاب ها و مفاهمه ها براى ما روشن نيست. و هرگز روشن نيست كه مكالمه هاى الهى به صورت مكالمه هاى رايج بشرى بوده و با خلق و ايجاد حروف واصوات با او مكالمه كرده است يا نه؟
2. اصولاً آموزش اسامى بسان آموزش يك لغت چندان افتخارى نيست كه آدم به وسيله آن بر ملائكه برترى يابد.

صفحه 244
3. اگر مقصود آموزش اسامى بود طبعاً بايد ضمير «ها» كه مخصوص جميع اشياى فاقد عقل و شعور است به كار بردو بگويد«ثمّ عرضها» و «بأسمائها» در حالى كه در همه اين موارد ضمير «هُم» كه مخصوص موجودات صاحب عقل و شعور است، به كار مى برد.
از اين جا به دست مى آيد كه مقصود از اين اسماء الفاظ و اسامى آنها نيست. بلكه حقايق آنها و به تعبير ديگر «مسميات» آنها است و مقصود، شناخت حقايق موجودات و سنن و رموز حاكم بر آنها مى باشد.
در اين جا ممكن است سؤال شود اگر مقصود مسميات و موجودات است همه آنها از عقل و شعور برخوردار نيستند چرا ضمير مخصوص موجودات صاحب عقل وشعور را به كار برده است؟
پاسخ آن، اين است كه از نظر قرآن مجموع جهان و موجودات، متناسب با مرتبه وجودى خود از علم و آگاهى برخوردارند و به همان نسبت نيز سپاسگزار و ستايشگر خدا هستند.
وآيه(...وَإِنْ مِنْ شَىْء إِلاّيُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَلكِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ...).1
«چيزى نيست مگر اين كه خدا را تنزيه و تسبيح مى گويد: اين شما هستيد كه تسبيح و تنزيه آنها را درك نمى كنيد» به روشنى بر اين مطلب دلالت دارد.
گواه ديگر بر اين مطلب جمله (إِنِّى أَعْلَمُ غَيْبَ السَّماواتِ وَالأَرْضِ) است كه پس از تعليم اسماء از طرف آدم به فرشتگان، آمده است با توجه به اين جمله مى توان گفت: مقصود، تعليم الفاظ و اسماء نبوده بلكه پنهانى هاى آسمان و زمين بوده است، كه همه و يا قسمتى از آنها در اختيار آدم قرار

1 . اسراء/44.

صفحه 245
گرفت.
نتيجه اين كه آدم به خاطر آگاهى از اسرار جهان، مأمور شد به زمين فرود آيد و در عمران و آبادى زمين بكوشد، زيرا علم، مسئوليت زا است.
در آيه ديگر مى فرمايد:
(...هُوَ أَنْشأَكُمْ مِنَ الأَرْضِ وَاسْتَعْمَرَكُمْ فِيها...) .1
«او است كه شما را از زمين آفريده و بر عمران آن مأمور ساخته است».
و با توجه به اين كه از مجموع اين آيات استفاده مى شود كه ملاك خلافت آدم از طرف پروردگار بر روى زمين، همان «آموختن اسماء» به او بوده است، مى توان نتيجه گرفت كه همه خلفاى الهى يعنى پيامبران و اوصياى آنان، بهره مند از اين علم و آگاهى بوده اند.
آنچه بيان شد چيزى است كه از دقت و تأمل در آيات به دست مى آيد و در روايات وارد از خاندان پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) نيز اين نظريه تأييد شده است. مفسر شيعى، عياشى، معاصر با كلينى (م/329) در تفسير خود مى گويد: فردى از امام صادق (عليه السلام) سؤال كرد كه خدا به آدم چه آموخت؟ فرمود: زمين ها ، كوهها، دره ها، بيابان ها، آنگاه به فرشى كه زير پاى او بود نگاه كرد و فرمود حتى اين بساط زير پاى مرا هم به او آموخت.2
ونيز اين نظريه كه ما به شرح آن پرداختيم به صورت كم رنگ در تفاسير ديگر آمده و طبرسى رحمه اللّه نيز آن را به عنوان رساترين و بهترين اقوال تلقى نموده است.3

1 . هود/61.
2 . تفسير عياشى، ج1، ص 32 وى دو روايت ديگر نيز به همين مضمون نقل كرده است . رجوع شود.
3 . مجمع البيان، ج1، ص 76.

صفحه 246
ويژگى هاى پيامبران
(5)

15

كمالات جسمى و روحى پيامبران

آيات موضوع

1. (إِنَّ إِبْراهيمَ لَحَليمٌ أَوّاهٌ مُنِيبٌ) (هود/75).
2. (إِنَّ إِبْراهيمَ كانَ أُمَّةً قانِتاً للّهِ حَنِيفاً...)(نحل/120).
3. (وَلَقَدْ آتَيْنا إِبْراهيمَ رُشْدَهُ مِنْ قَبْلُ... )(انبياء/51).
4. (وَإِبْراهيمَ الَّذِى وَفّى)(نجم/37).
5. (وَاذْكُرْ عِبادَنا إِبْراهيمَ وَإِسْحاقَ وَيَعْقُوبَ أُولِى الأَْيدِى وَالأَبْصارِ) (ص/45).
6. ( إِنّا أَخْلَصْناهُمْ بِخالِصَة ذِكْرَى الدّارِ)(ص/46).

صفحه 247
7. (وَإِسْماعِيلَ وَالْيَسَعَ وَيُونُسَ وَلُوطاً وَكُلاًّ فَضَّلْنا عَلَى الْعالَمِينَ) (انعام/86).
8. (وَإِسْماعِيلَ وَإِدْرِيسَ وَذَا الكِفْلِ كُلٌّ مِنَ الصّابِرينَ)(انبياء/85).
9. (وَاذْكُرْ فِى الكِتابِ إِسْماعيلَ إِنَّهُ كانَ صادِقَ الْوَعْدِ...)(مريم/54).
10. (فَبِما رَحْمَة مِنَ اللّهِ لِنْتَ لَهُمْ وَ لَوْ كُنْتَ فَظّاً غَلِيظَ القَلْبِ لانْفَضُّوا مِنْ حَولِكَ...)(آل عمران/159).
11. (لَقَدْجاءَكُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِكُمْ عَزِيزٌ عَلَيْهِ ما عَنِتُّمْ حَرِيصٌ عَلَيْكُمْ بِالْمُؤْمِنينَ رَءُوفٌ رَحِيمٌ) (توبه/128).
12. (وَإِنَّكَ لَعَلى خُلُق عَظِيم) (قلم/4).
13. (قالَ رَبِّ اشْرَحْ لِى صَدْرى* وَيَسِّرْ لِى أَمْرِى *وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسانِى* يَفْقَهُوا قَوْلِى) (طه/25ـ28).

ترجمه آيات

1.«به راستى ابراهيم بردبار و نرم دل و انابه گر بود».
2.«به راستى ابراهيم پيشواى فرمانبر خدا و حنيف بود».
3.« ما پيش از اين ابراهيم را رشد و رهشناسى عطا كرديم».
4.«و ابراهيم، همان كسى كه وظيفه خود را بهطور كامل ادا كرد».
5.«بندگان ما ابراهيم و اسحاق و يعقوب، صاحبان قدرت و بصيرت را ياد كن».
6. «ما آنان را به عنوان بندگان خالص خود برگزيديم».
7. « واسماعيل، يسع، يونس و لطوط كه هر يك را به عالميان برترى داديم».
8.«و اسماعيل وادريس و ذوالكفل همه از صابران بودند».
9.«در قرآن اسماعيل را ياد كن كه "صادق الوعد" بود».

صفحه 248
10. «به واسطه رحمت الهى بر آنان نرمخو و مهربان گشتى، و اگر درشت خو وسخت دل بودى، از اطراف تو پراكنده مى شدند...».
11.«حقّاكه از خود شما فرستاده اى به سوى شما آمد كه رنج هاى شما بر او دشوار است و بر هدايت شما حريص مى باشد، و نسبت به مؤمنان مهربان است».
12. «حقا كه تو بر صفات اخلاقى بزرگى هستى».
13.«پروردگارا! سينه ام را گشاده نما،كارم را آسان كن، و گره از زبانم بگشاى، تا اين كه سخنم را بفهمند».

بررسى و تفسير آيات

در فصل هاى گذشته پيرامون دو ويژگى از ويژگى هاى پيامبران الهى يعنى عصمت وعلم به تفصيل سخن گفتيم، عصمت و علم رسولان الهى در واقع دو ويژگى از ويژگى هاى معنوى و روحى آنان به شمار مى آيد. هدف ما در اين فصل، بررسى ساير كمالات روحى و نيز كمالات جسمى پيامبران به طور فشرده و گذرا است. بنابر اين، اين بحث به دو بخش تقسيم مى گردد.
1. كمالات روحى.
2. كمالات جسمى.
و هر يك از اين دو را بايد از ديدگاه عقل ووحى مورد مطالعه قرار دهيم:

الف. كمالات روحى پيامبران و داورى عقل

هدف از بعثت پيامبران، (همان گونه كه بارها يادآور شده ايم) در سه محور كلى خلاصه مى شود:1. اصلاح فكر و عقيده انسان ها، 2. تعديل غرايز يا اصلاح اخلاق جامعه، 3. برقرارى قسط و عدل اجتماعى در

صفحه 249
زمينه هاى مختلف (اصلاح اجتماعى).
شكى نيست كه برآورده شدن اين نوع آرمان هاى والا در شكل كامل و همه جانبه، در گرو اعتماد تمام عيار انسان ها به رسولان الهى است، و اين جلب اعتماد، معلول پيراستگى آنان از هر گونه نقص فكرى و روحى است.
و به عبارت ديگر آرمان والاى نبوت آنگاه تحقق مى يابد كه ابزار و شرايط لازم آن فراهم گردد، و دارندگان اين مقام از آن برخوردار باشند.
اين شرايط بر دو گروه تقسيم مى شوند:
1. شرايط تكوينى.
2. شرايط اكتسابى.
ما فعلاً پيرامون شرايط تكوينى سخن مى گوييم و از آن به كمالات جسمى و روحى پيامبران تعبير مى آوريم.
با توجه به مطلب ياد شده، داورى عقل در اين رابطه روشن است، و آن اين كه پيامبران الهى نبايد به هيچ وجه نقص روحى داشته باشند و فاقدكمالى از كمالات روحى باشند.
به عبارت ديگر: همانگونه كه لازم است پيامبران از ويژگى عصمت و علم فراگير و سرشار برخوردار باشند، همچنين لازم است انسان هايى صبور، شجاع، حليم و بردبار، متواضع و فروتن، دلسوز و مهربان، مصلحت انديش و خيرخواه، زاهد و پارسا، دور انديش و بلند نظر، و... باشند. تا بتوانند از عهده وظايف خطير خويش برآيند.
جايى كه رهبران عادى اگر بخواهند به آرمان هاى انسانى خود جامه عمل بپوشانند بايد از چنين صفات روحى برخوردار باشند حساب رهبران برگزيده از جانب خداوند روشن است، بنابر اين به تناسب عظمت مقام نبوت و

صفحه 250
برگزيدگى از جانب خدا، بايستى پيامبران الهى از نظر كمالات فكرى و روحى در مرتبه بالاترى قرار گيرند. و باز با توجه به تفاوت هايى كه از نظر كمالات وجودى در ميان رسولان الهى موجود است قهراً همه آنان از درجه و مرتبه يكسانى از كمالات فكرى و روحى ياد شده بهره مند نخواهند بود، لكن همانگونه كه يادآور شديم هر يك از آنان، از انسان هاى تحت تربيت خود برتر و والاتر خواهند بود.

كمالات روحى پيامبران از ديدگاه قرآن

قرآن كريم در آيات بسيارى، پيامبران را توصيف نموده و ويژگى هاى اخلاقى و كمالات روحى آنان را يادآور شده است. در اين جا نمونه هايى را نقل مى نماييم.
1. قرآن، ابراهيم خليل را فردى «حليم»، «منيب» 1، «قانت»2، «رشيد»3 ، «وفا كننده»4به عهد و پيمان معرفى كرده است.
2. و در جاى ديگر از او و فرزندش اسحاق و نوه اش يعقوب به عنوان انسان هاى قدرتمند، و با بصيرت ياد كرده مى فرمايد:(وَاذْكُرْ عِبادَنا إِبْراهيمَ وَإِسْحاقَ وَيَعْقُوبَ أُولِى الأَيْدى وَالأَبْصارِ) .5
«بندگان ما ابراهيم و اسحاق و يعقوب، صاحبان قدرت و بصيرت را ياد كن».
آنگاه «اخلاص» آنان را يادآور شده و آن را به منزله اصل و ريشه

1 . (إِنَّ إِبْراهيمَ لَحَلِيمٌ أَوّاهٌ مُنيبٌ) (هود/75).
2 . (إِنَّ إِبْراهيمَ كانَ أُمَّةً قانِتاً للّهِ حَنِيفاً) (نحل/120).
3 . (وَلَقَدْ آتَيْنا إِبْراهيمَ رُشْدَهُ مِنْ قَبْلُ...) (انبياء/51).
4 . (وَإِبْراهيمَ الَّذِ ى وَفّى) (نجم/31).
5 . ص/45.

صفحه 251
ارزش هاى اخلاقى ديگر قلمداد مى كند، چنان كه مى فرمايد:
(إِنّا أَخْلَصْناهُمْ بِخالِصَة ذِكْرى الدّارِ) .1
«ما آنان را به عنوان بندگان خالص خود برگزيديم».
زيرا كه آنها قيامت را خالصانه ياد نمودند، (چشم به آخرت دوخته و از زندگى دنيا دل بر كندند).
همان گونه كه ملاحظه مى شود يكى از عالى ترين صفات روحى كه به عنوان ويژگى اين پيامبران الهى دانسته شده است، زهد و پيراستگى آنان از دلبستگى به دنيا است كه خود، موجب راه يافتن آنان به مقام قرب الهى و گزينش آنان از جانب خداوند گرديده و به آنان قدرت و بصيرت داده است.
3. در مورد «اسماعيل»، «اليسع»، «يونس» و «لوط» مى فرمايد:
(...وَكُلاًّ فَضَّلْنا عَلَى العالَمِينَ) .2
«هر يك را به عالميان برترى داديم».
مقصود اين است كه هر يك از اين پيامبران، از مردم روزگار خود برتر بودند، و ملاك اين برترى همان صفات و ملكات معنوى و كمالات فكرى و روحى است.
4. در آيه ديگر «اسماعيل»، «ادريس» و« ذو الكفل» را انسان هايى صابر توصيف كرده مى فرمايد: (...كُلٌّ مِنَ الصّابِرينَ)3.
5. و در جاى ديگر اسماعيل را «صادق الوعد» (راست پيمان) توصيف

1 . ص /46.
2 . انعام/86.
3 . انبياء/85.

صفحه 252
كرده مى فرمايد:
(وَاذْكُرْ فِى الْكِتابِ إِسْماعِيلَ إِنَّهُ كانَ صادِقَ الوَعْدِ...).1
«در قرآن اسماعيل را ياد كن كه "صادق الوعد" بود».
و در روايتى از امام رضا (عليه السلام) نقل شده است كه فرمودند: علّت اين كه اسماعيل، «صادق الوعد» ناميده شد اين است كه در مكانى با فردى وعده گذاشت و مدت يكسال در آن مكان منتظر او ماند.2
در روايتى نيز آمده است پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) به برخى از ياران خودوعده داده بود كه كنار كعبه منتظر او است تا او بيايد ولى يار آن حضرت وعده خود را فراموش كرد، پس از گذشت سه روز، او را به وعده اش يادآورى كردند، در اين هنگام، او خدمت پيامبر آمد و از او عذر خواهى كرد، و در نتيجه رسول گرامى سه روز نزد كعبه ماند تا به وعده خود وفا نمايد3 در توضيح اين دو روايت استاد علاّمه طباطبايى قدَّس سرَّه كلامى دارد كه يادآور مى شويم:
صفت وفا، مانند ايمان، اراده، عزم، توكل و تسليم از صفات روحى است كه مقول به تشكيك است و مراتب گوناگون دارد، ايمان در نازل ترين مرتبه خود با هر گونه گناه و نافرمانى جمع مى گردد، و در عالى ترين مرتبه خود از هر گونه گناه مصون و پيراسته است وحتى شرك خفى هم در آن راه ندارد و در اين مرتبه قلب و دل به چيزى جز خدا توجه ندارد.
وفا به وعده نيز همين گونه است. در مرتبه اى از آن، وعده كننده بيش از اندكى صبر نخواهد كرد. و هرگاه كار مهم ديگرى پيش آيد، از عمل به وعده

1 . مريم/54.
2 . تفسير برهان، ج3، ص 15.
3 . الميزان، ج14، ص 68.

صفحه 253
سرباز مى زند و منتظر نمى ماند، اين درجه از وفا به وعده همان است كه رايج ميان مردم است مرتبه عالى تر از آن اين است كه به قدرى منتظر بماند كه از آمدن طرف مأيوس گردد،و بدين صورت اطلاق وعده را مقيد مى سازد، و مى گويد مقصود طرف تا اين زمان بيشتر نبوده است.
ولى عالى ترين مرتبه آن اين است كه اطلاق سخن را حفظ نموده، و به طور مطلق به آن عمل نمايد،و به قدرى بماند تا طرف وعده باز گردد، حتى اگر يكسال به طول بينجامد.1
از آيه كريمه (مريم/54) وروايات ياد شده به روشنى استفاده مى شود كه پيامبران الهى از عالى ترين مرتبه از كمالات روحى برخوردارند.
6. در آيات بسيارى پيامبر خاتم (صلى الله عليه وآله وسلم) به صفاتى از قبيل: نرمخويى، دلسوزى و مهربانى، صاحب «خلق عظيم» توصيف گرديده است . چنان كه مى فرمايد:
(فَبِما رَحْمَة مِنَ اللّهِ لِنْتَ لَهُمْ وَ لَوْ كُنْتَ فَظّاً غَلِيظَ الْقَلْبِ لانْفَضُّوا مِنْ حَولِكَ...).2
«به واسطه رحمت الهى بر آنان نرمخو و مهربان گشتى، و اگر درشت خو وسخت دل بودى، از اطراف تو پراكنده مى شدند...».
ب. (لَقَدْ جاءَكُمْ رَسُولٌ مِنْ أَنْفُسِكُمْ عَزِيزٌ عَلَيْهِ ما عَنِتُّمْ حَرِيصٌ عَلَيْكُمْ بِالْمُؤْمِنينَ رَءُوفٌ رَحِيمٌ) .3
«حقّاكه از خود شما فرستاده اى به سوى شما آمد كه رنج هاى شما بر او دشوار است و بر هدايت شما حريص مى باشد، و نسبت به مؤمنان مهربان است».

1 . همان مدرك، ص 68.
2 . آل عمران/159.
3 . توبه/128.

صفحه 254
ج. (وَإِنَّكَ لَعَلى خُلُق عَظِيم) .1
«حقا كه تو بر صفات اخلاقى بزرگى هستى».2

ويژگى هاى اخلاقى پيامبران در روايات

اكنون كه با نمونه هايى ازآيات قرآن در زمينه كمالات روحى و ويژگى هاى اخلاقى پيامبران آشنا شديم، مناسب است رواياتى كه خصايص اخلاقى پيامبران را بازگو نموده اند، از نظر خوانندگان گرامى بگذرانيم:
1. قوت غالب پيامبران، از نان جو تهيه مى شد «أبى اللّه تعالى أَنْ يَجْعَلَ قُوتَ أَنْبيائِهِ إِلاّشعِيراً».3
2. از امام صادق (عليه السلام) روايت شده است كه فرمودند: «إنَّ اللّهَ عَزَّ وجَلَّ لَمْ يَبْعَثْ نَبِيّاً إِلاّبِصِدْقِ الحَديثِ وَ أَداءِ الأَمانَةِ إِلَى البرِّ والفاجِرِ».4
«خداوند هيچ پيامبرى را مبعوث نكرد مگر به راستگويى و ردّ امانت به نيكوكار و بدكار».
3. هشام بن سالم از امام صادق (عليه السلام) روايت كرده است كه فرمود:
«إنّ أَشَدَّ النّاسِ بَلاءً الأَنْبياءُ صَلواتُ اللّهِ عَلَيْهِمْ ثُمَّ الَّذِينَ يَلُونَهُمْ ، ثُمَّ الأَمْثَل فَالأَمْثَل».5

1 . قلم/4.
2 . خلق جمع خلق است، و خلق (ضم خاء و سكون لام) به معناى قوا و سجاياى غير محسوس است، و خلق (به فتح خاء) به معناى خصوصيات واشكال قابل درك حس است (مفردات راغب) درباره معناى خلق در آيه اقوال مختلفى است. يكى از آنها اين است كه مقصود، آداب معاشرت او با دوستان و دشمنان است. و مقصود از عظمت خلق پيامبر اين است كه او جامع همه مكارم اخلاق بود. به مجمع البيان، ج5، ص 333 رجوع شود.
3 . بحار الأنوار، ج11، ص 66.
4 . همان مدرك، ص 67.
5 . بحار الأنوار، ج11، ص 69.

صفحه 255
سخت ترين انسان ها از نظر امتحانات الهى، پيامبران بودند، و سپس آنان كه در مرتبه بعد از آنان قرار داشتند( اوصياى پيامبران) و سپس هر كس مماثلت فكرى وروحى بيشترى با پيامبران داشت.
كمالات جسمى پيامبران
تا اينجا با ديدگاه و داورى عقل ووحى درباره صفات و كمالات روحى پيامبران آشنا شديم، اينك كمالات جسمى آنان را مورد بررسى قرار مى دهيم:
آنچه عقل به روشنى مى تواند در اين مورد داورى كند با توجه به مقدمه اى كه در آغاز بحث يادآور شديم، اين است كه پيامبران بايد از عيوب جسمانى كه مانع از تحقق آرمان هاى الهى آنان و مايه نفرت وانزجار عمومى است، پيراسته باشند، زيرا در غير اين صورت مستلزم نقض غرض خواهد بود، و آفريدگار حكيم پيراسته و منزه از آن است.
و متكلمان اسلامى (متكلمان اماميه) همه اين ويژگى ها را بر پايه قاعده لطف مبتنى نموده اند وحكيم طوسى رحمه اللّه صفات ياد شده در زير را بر صفت عصمت عطف نموده مى گويد:
«وَكَمالُ العَقْلِ، والذَّكاء والفِطْنَة وَقُوَّة الرَأى وَعَدَم السَّهْو وَكُلَّما يُنفرُ عَنْهُ مِنْ دَناءَة الآباءِ وَعَهْرِ الأُمَّهاتِ وَالفَظاظَة و... وشِبهها وَ الأَكْلِ عَلى الطَّريقِ وَشِبْهِِهِ».1
و براى پيامبر لازم است كه داراى كمال عقل، و ذكاوت و هوشيارى، و قوت رأى و نظر باشد بايد از سهو و نسيان و آنچه مايه تنفر انسان ها است، مانند پستى پدران، و بدكارى مادران، درشتخويى، و بيمارى هاى جنسى و مانند آن پيراسته باشد و همچنين كارهايى مانند غذا خوردن در ميان راه و نظاير

1 . كشف المراد، ط: صيدا، ص 218.

صفحه 256
آن را (كه نفرت آور است) انجام ندهد.
و به عبارت ديگر: صفات بر دو دسته اند، ثبوتى و سلبى. و صفات سلبى نيز دو نوعند: صفات روحى و صفات بدنى. مقتضاى قاعده لطف و حكمت الهى اين است كه پيامبران از صفات ثبوتى برخوردار و از صفات سلبى و نواقص روحى و جسمى پيراسته باشند.
بنابر اين پيامبران واجد همه كمالات روحى هستند، و از همه صفات نقص و عيب اعم از روحى وجسمى منزه و پيراسته اند.1
ولى آيا در زمينه صفات بدنى علاوه بر پيراستگى از نقايص و عيوب، بايد برترين كمالات جسمى را دارا باشند، مثلاً زيباترين، خوش صداترين، و از نظر اندام بدنى اكمل همگان باشند؟ نه از نظر عقل و نه از نظر قرآن وروايات دليلى بر آن نيست و ما در اين جا به نقل چند روايت در اين باره اكتفا مىورزيم:
1. امام هشتم (عليه السلام) فرمودند: پاكيزگى، خوشبويى، زدودن موهاى زايد بدن از اخلاق پيامبران است.2
صفات ياد شده در اين روايت اگر چه مربوط به اخلاق و آداب فردى و اجتماعى آنان است، ولى از آنجا كه مربوط به جسم و بدن است آنها را در اين بخش قرار داديم.
2. امام صادق (عليه السلام) فرمودند: مسواك نمودن از آداب پيامبران است.3
3. و از آن حضرت روايت شده است كه فرمودند: خداوند هيچ پيامبرى

1 . به اللّوامع الالهيّه، ص 211 رجوع شود.
2 . بحارالانوار، ج11، ص 66.
3 . همان مدرك، ص 67.

صفحه 257
را مبعوث نكرد مگر آن كه صوت نيكو داشت.1
شكى نيست كه بد صدايى و درشت و خشن بودن آن، تنفر آور است و انسان ها رغبتى به شنيدن چنين صدايى ندارند، و از طرفى مهم ترين ابزار تبليغ پيامبران، زبان و سخن گفتن آنان بود، به همين جهت لازم است كه پيامبران از صداى نيكو برخوردار باشند، يعنى از عيب و نقصان جسمانى مربوط به زبان پيراسته باشند، به همين جهت حضرت موسى از خدا مى خواهد كه در مقام سخن گفتن، عقده و گرفتگى زبان عارض وى نگردد. چنان كه مى گويد:
(رَبِّ اشْرَحْ لِى صَدْرى* وَيَسِّرْ لِى أَمْرِى *وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِنْ لِسانِى* يَفْقَهُوا قَوْلِى).2
«پروردگارا! سينه ام را گشاده نما،كارم را آسان كن، و گره از زبانم بگشاى، تا اين كه سخنم را بفهمند».
و ما اين آيه را حسن ختام اين بحث قرار داده، دامن سخن را جمع مى كنيم.

1 . همان مدرك، ص 66.
2 . طه/25 ـ 28.

صفحه 258
ويژگى هاى پيامبران
(6)

16

وحى

يگانه وسيله ارتباط پيامبران

با جهان غيب

آيات موضوع

1. (نَزََلَ بِهِ الرُّوحُ الأَمِينُ* عَلى قَلْبِكَ...)(شعراء/193ـ194).
2. (...قُلْ ما يَكُونُ لِى أَنْ أُبَدِّلَهُ مِنْ تِلْقاءِ نَفْسِى إِنْ أَتَّبِعُ إِلاّ ما يُوحى إِلَىَّ إِنِّى أَخافُ إِنْ عَصَيْتُ رَبّى عَذابَ يَوْم عَظِيم)(يونس/15).
3. (قُلْ لَوْ شاءَ اللّهُ ما تَلَوْتُهُ عَلَيْكُمْ وَلا أَدراكُمْ بِهِ فَقَدْ لَبِثْتُ فِيكُمْ عُمُراً مِنْ قَبْلِهِ أَفَلا تَعْقِلُونَ)(يونس/16).
4. (الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالغَيْبِ وَيُقِيمُونَ الصَّلاةَ...) (بقره/3).
5. (...إِنْ أَتَّبِعُ إِلاّما يُوحى إِلَىَّ...)(انعام/50).

صفحه 259
6. (وَما هُوَ بِقَوْلِ شاعِر قَلِيلاً ما تُؤْمِنُونَ)(حاقه/41).
7. (...تَمَتَّعُوا فِى دارِكُمْ ثَلاثَةَ أَيّام ذلِكَ وَعْدٌ غَيْرُ مَكْذُوب) (هود/65).
8. (ا لم* غُلِبَتِ الرُّومُ * فِى أَدْنَى الأَرْض ِوَهُمْ مِنْ بَعْدِ غَلَبِهِمْ سَيَغْلِبُونَ* فِى بِضْعِ سِنينَ...)(روم/1ـ4).
9. (بَلْ قالُوا أَضْغاثُ أَحْلام...)(انبياء/5).
10. (ما كَذَبَ الفُؤادُ ما رَأى*أَفَتُمارُونَهُ عَلى ما يَرى *وَلَقَدْ رَآهُ نَزْلَةً أُخرى* عِنْدَ سِدْرَةِ الْمُنْتَهى* عِنْدَها جَنَّةُ المَأوى *إِذْيَغْشيالسِّدْرَةَ ما يَغْشى* ما زاغَ البَصَرُ وَ ما طَغى* لَقَدْرَأى مِنْ آياتِ رَبِّهِ الكُبْرى)(نجم /11ـ18).
11. (وَإِنْ تَجْهَرْ بِاْلقَولِ فَإِنَّهُ يَعْلَمُ السِّرَّ وَ أَخْفى) (طه/7).
12. (كَذلِكَ يُوحِى إِلَيْكَ وَإِلَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكَ اللّهُ العَزِيزُ الحَكيمُ) (شورى/3).
13. (وَكَذلِكَ أَوْحَيْنا إِلَيْكَ قُرآناً عَرَبِيّاً لِتُنْذِرَ أُمَّ الْقُرى وَمَنْ حَولَها...) (شورى/7).
14. (وَكَذلِكَ أَوْحَيْنا إِلَيْكَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنا ما كنْتَ تَدْرِى مَا الْكِتابُ وَلا الإِيمانُ...)(شورى/52).
15. (قَدْ سَمِعَ اللّهُ قَوْلَ الَّتِى تُجادِلُكَ...)(مجادله/1).

صفحه 260

ترجمه آيات

1.«اين قرآن را روح امين بر قلب تو فرود آورده است».
2.«بگو من نمى توانم از جانب خود قرآن را عوض كنم، من از آنچه كه بر من وحى مى شود پيروى مى كنم، من در مخالفت با پروردگارم از عذاب بزرگ مى ترسم».
3.« بگو اگر خدا نمى خواست من آن را براى شما تلاوت نمى كردم و شما را از آن آگاه نمى ساختم، به گواه اين كه روزگارى قبل از نزول قرآن در ميان شما بسر بردم،(وچيزى از كتاب بر شما نخواندم) چرا نمى انديشيد؟».
4.«آنان كه به غيب ايمان دارند و نماز را برپا مى دارند».
5. «جزآنچه بر من وحى شده است، از چيزى پيروى نمى كنم».
6. «اين قرآن گفتار شاعر نيست، اندكى از شما ايمان آوريد».
7.«صالح به قوم خود (پس از آن كه ناقه او را پى كردند) گفت: سه روز در خانه هاى خود از زندگى بهره ببريد و پس از سه روز همگى كشته خواهيد شد. و اين يك گزارش قطعى است».
8.«روميان در نزديكى هاى شما مغلوب شدند و آنان پس از مغلوب شدن در مدت كمتر از ده سال پيروز خواهند شد».
9.«آنان گفتند قرآن خواب هاى آشفته است».
10.«دل، آنچه را كه چشم ديد تكذيب نكرد آيا با او درباره آنچه كه ديده است (جبرئيل) مجادله مى كنيد، او بار ديگر جبرئيل را ديده است، نزد سدرة المنتهى، نزد آن است جنت مأوى، آنگاه كه سدره را مى پوشانيد آنچه مى پوشانيد، چشم او نلغزيد و خطا نكرد. او آيات بزرگ پروردگار خود را ديد».
11. «واگر سخن خود را آشكار كنى (يا پنهان سازى، از نظر علم الهى يكسان است) زيرا او پنهان و پنهان تر را مى داند».
12.«اين چنين خداى عزيز و حكيم به تو و به كسانى كه قبل از تو بودند وحى (كرده) و مى كند».

صفحه 261
13.«و اينچنين قرآنى عربى بر تو وحى كرديم تا (اهل) مكه وپيرامون آن را هشدار دهى».
14.«و اينگونه قرآن را به فرمان خود بر تو وحى كرديم. تو نمى دانستى كتاب و ايمان چيست».
15.«خدا مجادله مردى را در مورد همسرش با تو شنيد».

بررسى و تفسير آيات

مسئله وحى از مسائل مهم و حساس كلامى و قرآنى است كه حق آن در كتب كلامى به طور كامل ادا نشده و مفسران نيز به صورت پراكنده از آن بحث كرده اند، در حالى كه اثبات امكان وحى و واقع نمايى آن، اساس نبوت پيامبران را تشكيل مى دهد و اگر اصالت وحى اثبات نگردد، رابطه انسان زمينى با جهان غيب قطع مى گردد، و اخبار جهان غيب و عالم بالا به اين طرف نمى رسد. اين از يك طرف.
و از طرف ديگر، چون وحى از ويژگى هاى پيامبران است و افراد ديگر از اين وسيله محروم مى باشند، تبيين منطقى وحى براى انسان هاى محروم از آن كارى بس دشوار است، ولى در عين حال وحى بسان ديگر مسائل غيبى است كه مى توان از طريق آشنايى با آثار و علايم آن به گونه اى آن را شناخت. اينك در اين بخش به توضيح واقعيت وحى از طريق آثار و ويژگى هاى آن مى پردازيم.
ما در بحث مربوط به واژه هاى قرآنى نبوت، بحث هاى گوناگونى درباره وحى انجام داديم، ديگر به آنها بر نمى گرديم چيزى كه در اين جا فقط لازم است از مسئله حقيقت «وحى تشريعى» و فرضيه هايى پيرامون آن بحث شود.

صفحه 262
ابزار شناخت انسان در زندگى، از حس و عقل تجاوز نمى كند، ديدنى ها را به وسيله چشم، شنيدنى ها را به وسيله گوش و همچنين ديگر محسوسات را از طريق حواس ويژه آنها درك مى كند.
او اگر امور حسى را با حواس پنجگانه درك مى كند، مسائل عقلانى و علمى را با به كار گرفتن استدلال و برهان كه نتيجه كار فكر و عقل است، به دست مى آورد.
معمولاً ادراكات انسان به دو نوع ابزار شناخت ياد شده مستند مى باشد.
نوع ديگرى از ادراك نيز براى انسان هاى عادى فراهم مى گردد كه آنها را فطريات و يا وجدانيات مى نامند و قلمرو آنها گاهى مربوط به امور مادى و گاهى امور معنوى است و درهر دو مورد، درك فطرى ندايى است كه انسان، آن را از درون مى شنود، همه انسان ها از درون ذات، نيكو بودن خدمت به پدر و مادر و بد بودن پيمان شكنى را مى شنوند، همچنان كه گرسنگى و تشنگى را احساس مى كنند.
همه اين ادراكات (حسى، عقلى، وجدانى) ميان تمام انسان ها مشترك است ولى گاهى بعضى از انسان ها واجد معرفت و ادراك خاصى مى باشند كه در ديگر انسان ها موجود نيست و آن اين است كه انسانى بدون به كار گرفتن ابزار شناخت حسى و يا به كار انداختن فكر وخرد، يك رشته معانى و مفاهيم و يا تكاليف و دستورها را در خود مى يابد و نسبت به آنها جزم و يقين پيدا مى كند در حالى كه اين ادراكات محصول تلاش حسى و فكرى او نيست، ووجدان و فطرت نيز در آن نقشى ندارند بلكه يك آگاهى مرموزى است كه انسان آن را در خود مى يابد و در آن شك نمى كند.
اين همان ادراك مرموزى است كه بخشى از مراتب آن در فصل هاى گذشته گفته شد. و اگر اين دريافت ها مربوط به تبيين تكاليف الهى نسبت به

صفحه 263
انسان ها باشد به آن وحى تشريعى مى گويند.
و به ديگر سخن اگر اين دريافت ها جنبه فردى و شخصى پيدا كرد در اصطلاح به آن «الهام» و اگر جنبه اجتماعى پيدا كرد به آن وحى، يا وحى تشريعى مى گويند. بنابر اين وحى، آن دريافت هاى قطعى وحتمى است كه شخص پيامبر بر همه آنها بدون اعمال و به كار گيرى ابزار متداول شناخت، دست مى يابد و در صحت و استوارى آنها ترديد نمى كند و از آنجا كه هيچ پديده اى(اگر وحى را پديده بناميم) بدون علت نخواهد بود، طبعاً براى آن علتى است كه جز جهان غيب نمى تواند باشد.
قرآن در آيات متعددى به اين ويژگى وحى اشاره كرده است، كه دو آيه را يادآور مى شويم:
1. (نَزََلَ بِهِ الرُّوحُ الأَمْينُ* عَلى قَلْبِكَ... ).1
«اين قرآن را روح امين بر قلب تو فرود آورده است».
از اين كه محل فرود وحى را قلب معرفى مى كند اشاره به اين دارد كه وحى چيزى است كه از عالم بالا وارد محيط قلب پيامبر مى شود و ابزارهاى شناخت عادى در آن دخالت ندارند.
درست است كه پيامبر به هنگام نزول وحى، فرشته وحى را مى بيند و سخن او را مى شنود، امّا رؤيت فرشته و شنيدن سخن او معلول به كار گرفتن چشم و گوش نيست، به گواه اين كه افراد ديگر حاضر در كنار پيامبر،همان چشم و گوش را داشتند ولى به هنگام نزول وحى نه فرشته را مى ديدند و نه سخن او را مى شنيدند.
2. در سوره يونس آنگاه كه مشركان پيشنهاد مى كنند كه او شيوه دعوت را

1 . شعراء/193ـ194.

صفحه 264
عوض كند و محتويات قرآنش را دگرگون سازد خدا پس از نقل اين پيشنهاد به پيامبر دستور مى دهد كه در پاسخ آنان بگويد:
(...قُلْ ما يَكُونُ لِى أَنْ أُبَدِّلَهُ مِنْ تِلْقاءِ نَفْسِى إِنْ أَتَّبِعُ إِلاّ ما يُوحى إِلَىَّ إِنِّى أَخافُ إِنْ عَصَيْتُ رَبّى عَذابَ يَوْم عَظِيم*قُلْ لَوْ شاءَ اللّهُ ما تَلَوْتُهُ عَلَيْكُمْ وَلا أَدراكُمْ بِهِ فَقَدْلَبِثْتُ فِيكُمْ عُمُراً مِنْ قَبْلِهِ أَفَلا تَعْقِلُونَ).1
«بگو من نمى توانم از جانب خود قرآن را عوض كنم، من از آنچه كه بر من وحى مى شود پيروى مى كنم، من در مخالفت با پروردگارم از عذاب بزرگ مى ترسم. بگو اگر خدا نمى خواست من آن را براى شما تلاوت نمى كردم و شما را از آن آگاه نمى ساختم، به گواه اين كه روزگارى قبل از نزول قرآن در ميان شما بسر بردم،(وچيزى از كتاب بر شما نخواندم) چرا نمى انديشيد؟».
اين دو آيه حاكى است كه پيامبر اسلام بسان ديگر پيامبران، تعاليم و آگاهى هاى خود را به مصدرى نسبت مى داد كه از آن جز به جهان غيب نمى توان تعبير آورد جهانى كه بشر با عقل كوچك خود نمى تواند بر آن احاطه پيدا كند و آنچه از او خواسته شده است ايمان به آن است چنان كه مى فرمايد:
(الَّذِينَ يُؤْمِنُونَ بِالغَيْبِ وَيُقِيمُونَ الصَّلاةَ...) . 2
بنابر اين وحى محصول ارتباط پيامبران با عالم غيب است و چنين ارتباطى قابل توصيف با ادراكات عادى انسان نيست.
روى اين بيان، وحى الهى نسبت به پيامبران، قابل توصيف با علل مادى وطبيعى نيست و فقط كسانى كه به جهان غيب ايمان دارند، مى توانند آن را پذيرا باشند. ولى در اين ميان كسانى كه عالم غيب و ما وراى طبيعت را نپذيرفته اند، در مقابل چنين پديده اى، به دست و پا افتاده اند كه براى آن علت يا علل مادى جستجو كنند و در اين مورد به فرضيه هاى سست و بى پايه اى

1 . يونس/15ـ16.
2 . بقره/3.

صفحه 265
دست زده اند كه هرگز نمى توان چنين حادثه عظيمى را با آن علل محدود توجيه و تفسير كرد. ما در اين جا به چهار فرضيه كه از طرف گروه هاى مادى گرا مطرح شده و برخى از ساده لوحان نيز با خوش بينى آن را نقل كرده اند مطرح مى كنيم:

1. وحى نتيجه نبوغ انسان است

گروهى بر اين عقيده اند كه نبوغ فردى، سبب انديشه هايى در درون افراد مى شود كه از آن به نام «وحى» و نبوت تعبير آورده مى شود. آنان در اين مورد مى گويند:
دستگاه آفرينش، افراد نابغه و خيرخواهى را در دامن خويش پرورش مى دهد و آنان روى نبوغ ذاتى و افكار عالى خود جامعه را به اخلاق نيك و اعمال شايسته و رعايت عدالت اجتماعى و... دعوت نموده و از اين رهگذر گام هاى مؤثرى براى سعادت بشر بر مى دارند، وآنچه را كه به عنوان دستور و قانون به مردم عرضه مى دارند، جز نتيجه نبوغ و زاييده فكر عالى آنان چيز ديگرى نيست. و هرگز ارتباطى با جهان ديگر ندارند.
وحى منبعى جز عقل انسانى ندارد، و محصول نبوغ بشرى است، و در طول تاريخ بشر، در هر قرنى، نوابغى كه عالى ترين تجليات افكار انسانى را دارا بودند بروز كرده و خدماتى به جهان انسانيت نموده اند.
برخى از آنان پا فراتر نهاده، وجود نبوغ را معلول يك سلسله حوادث واتفاقات روانى دانسته و كوشيده اند كه با بررسى هاى وهمى و پندارى، اين علل را در زندگى پيامبران نيز پيدا كنند.
عواملى كه موجب بالا رفتن استعداد و پيدايش نبوغ مى گردد، در نظر آنان به قرار زير است:
1. عشق: اين عامل قوى ترين و پر انرژى ترين افكار را به وجود مى آورد،

صفحه 266
زيرا عشق طولانى سبب مى شود كه عاشق، صحنه هاى رؤيايى را در سر بپروراند، و فكر وى در طول اين مدت، سريع و پر انرژى گردد.
2. ستمكشى طولانى، سبب مى شود كه فرد ستمديده، فكر خود را براى رفع ستم به كار اندازد و لحظه اى آرام ننشيند.
3. در اقليت قرار گرفتن، و شرايط نامساعد اجتماعى از عوامل رشد اين افكار است، زيرا يك اقليت براى پر كردن فاصله اى كه با اجتماع دارد، ناچار است به فكر افتد و سرانجام آنچه را مى خواهد به دست آورد.
4. دوران كودكى، چون در اين سن كودك براى مبارزه با مشكلات آمادگى ندارد، در برابر پيش آمدهاى ناملايم، به درون گرايى مى پردازد،در اين صورت افكار كودك، رشد مى كند.
5. تنهايى، به افكار انسان رشد مى بخشد، زيرا هنگامى كه با افراد ديگر هستيم مجبوريم لا اقل براى مدت كم هم كه باشد، مغز و افكار خود را در اختيار ديگران بگذاريم.
6. سكوت و بيكارى، سبب مى گردند كه اراده، كمتر فعاليت كند و افكار غير ارادى آزادانه جريان يافته رشد كند.
7. پرورش نخستين، در پيدايش نبوغ، نقش بزرگى را ايفا مى كند، مجموع علل ياد شده به اضافه وجود يك اجتماع فاسد و بى قانون سبب مى شود كه افكار پيامبران در باره مسائل اجتماعى رشد يابد و راه هاى تازه اى را براى زندگى به مردم نشان دهند.1

نارسايى اين تفسير

اشكالات اين نظريه فزون تر از آن است كه در اين جا بازگو شود زيرا:

1 . تلخيص از كتاب: نبوغ و علل آن، تأليف دكتر عزت اللّه مجيد پور.

صفحه 267
اوّلاً: دارندگان اين تفسير قبلاً مدعا را مسلم گرفته و مى خواهند براى آن دليلى جستجو كنند آنان پذيرفته اند كه وحى علت مادى دارد و مربوط به جهان غيب نيست، پس از آن دست و پا مى كنند براى آن علل مادى پيدا كنند و از ميان آنها به نظرشان رسيده است كه پيامبران را نوابغ اجتماعى معرفى كنند كه در سايه نبوغ، داراى چنين افكار و انديشه هاى بالايى بوده اند ولى تفسير تحولى كه پيامبران در جوامع بشرى پديد آورده اند از طريق نبوغ بسان تعليل زلزله ويرانگر ارمنستان شوروى به فرو ريختن يك طاق چوبى در زمين هاى مجاور آن مى باشد، بلكه مى توان گفت از نظر ضعف و سستى از اين نارساتر است.
ثانياً: ما در جهان دو نوع مصلح داريم: گروهى برنامه هاى اصلاحى خود را به جهان بالا نسبت مى دهند، و گروه ديگر برنامه هاى خود را مولود انديشه هاى خود مى دانند.
گروه نخست از طريق ايمان به خدا و سراى ديگر ووعده و وعيدهاى الهى مى خواهند برنامه هاى خود را پياده كنند. در حالى كه گروه ديگر از طريق ديگر مى خواهند به هدف برسند.
اگر وحى، زاييده نبوغ است پس چرا گروه نخست آن را به جهان غيب نسبت داده اند؟
تصور اين كه اين انسان هاى بسيار، با تبانى و توافق قبلى، آنچه را محصول نبوغ خود بوده است، به جهان غيب نسبت داده اند، تصورى موهون و كاملاً بى پايه است. چگونه متصور است انسان هايى در مناطق پراكنده و زمان هاى مختلف به صورت هماهنگ يك شعار را سرداده وخود را رسولان الهى بنامند و بگويند:
(...إِنْ أَتَّبِعُ إِلاّما يُوحى إِلَىَّ...) .1
«جزآنچه بر من وحى شده است، از چيزى پيروى نمى كنم».

1 . انعام/50.

صفحه 268
ثالثاً: اين نظريه، چيز جديدى نيست بلكه به گونه اى در عصر جاهليت نيز مطرح بوده است، چيزى كه هست در بيان گذشته در قالب به ظاهر علمى ريخته شده و بيان گرديده است، وعرب جاهلى، قدرت نمايى پيامبر در ميدان فصاحت و بلاغت را به قريحه خوش آن حضرت در شعر نسبت داده و او را شاعر مى خواند. خداوند اين مطلب را حكايت كرده مى فرمايد:(...بَلْ هُوَ شاعِرٌ...)1. آنگاه در پى نقد آن بر آمده، و قرآن را بالاتر از آن مى داند كه محصول قريحه شعرى و يا مقام نبوت مقام شاعرى باشد، چنان كه مى فرمايد: (وَما هُوَ بِقَوْلِ شاعِر قَلِيلاً ما تُؤْمِنُونَ) .2
«اين قرآن گفتار شاعر نيست، اندكى از شما ايمان آوريد».
و باز مى فرمايد:
(وَما عَلَّمْناهُ الشِّعْرَ وَ ما يَنْبَغِى لَهُ إِنْ هُوَ إِلاّ ذِكْرٌ وَقُرآنٌ مُبينٌ).3
«ما به او شعر نياموختيم و شايسته او نبود، بلكه اين قرآن، كتاب يادآورى و قرآن مبين است».
رابعاً: هرگز نوابغ نمى توانند از آينده به صورت قطعى و جزمى خبر دهند. و اگر هم خبرى بدهند خبر خود را با كلمات :«شايد» و به نظر مى رسد، حدس مى زنم، و مانند آن همراه مى كنند، در حالى كه پيامبران به صورت جزم از آينده هاى امت خود گزارش مى دادند، گزارشى كه آن را مانند آفتاب مى ديدند، چنان كه مى فرمايد:
(...تَمَتَّعُوا فِى دارِكُمْ ثَلاثَةَ أَيّام ذلِكَ وَعْدٌ غَيْرُ مَكْذُوب) .4

1 . انبياء/5.
2 . حاقه/41.
3 . يس/69.
4 . هود/65.

صفحه 269
«صالح به قوم خود (پس از آن كه ناقه او را پى كردند) گفت: سه روز در خانه هاى خود از زندگى بهره ببريد و پس از سه روز همگى كشته خواهيد شد. و اين يك گزارش قطعى است».
هيچ نابغه اى نمى تواند يك چنين خبر قطعى را درباره گروهى، بدهد. به گونه اى كه حتى زمان دقيق وقوع حادثه را نيز تعيين نمايد.
روزى كه ملت فارس مشرك بر مسيحيان به ظاهر موحد غالب گرديدند، هيچ كس باور نمى كرد كه در مدت كمى ورق برگردد و ملت مغلوب، غالب، و ملت غالب مغلوب شود. ولى پيامبر اسلام اين گزارش را به صورت قطع و يقين مطرح كرد و گفت:
(ا لم* غُلِبَتِ الرُّومُ * فِى أَدْنَى الأَرْض ِوَهُمْ مِنْ بَعْدِ غَلَبِهِمْ سَيَغْلِبُونَ* فِيبِضْعِ سِنينَ...).1
«روميان در نزديكى هاى شما مغلوب شدند و آنان پس از مغلوب شدن در مدت كمتر از ده سال پيروز خواهند شد».
اين نوع گزارش هاى قطعى از ويژگى هاى پيامبران الهى است كه در پرتو ارتباط با مبدأ جهان از روى حوادث آينده پرده برداشته و گزارش مى كنند. و نمونه هايى ازاين نوع گزارش هاى غيبى را در فصل مربوط به علم و دانش پيامبران يادآور شديم و ديديم كه منبع اين گزارش هاى غيبى هم چيزى جز وحى الهى نيست.
آرى گاهى برخى از افراد مرتاض مى توانند از آينده خبر دهند ولى اين گزارش مربوط به نبوغ آنها نيست زيرا آنان اصولاً نابغه نبوده بلكه در اثر قطع علاقه از جهان طبيعت و فرو رفتن در عالم روح وروان، مى توانند به وسايلى اين گزارش ها را انجام دهند و هرگز ادّعا نمى كنند كه اين گزارش ها، نتيجه

1 . روم/1ـ4.

صفحه 270
محاسبات فكرى و مغزى آنها است. و به عبارت ديگر آگاهى هاى اين گروه نيز از جهان غيب و ماوراى طبيعت سرچشمه مى گيرد. و امّا اين كه تفاوت اين گروه با پيامبران چيست؟ بحث ديگرى است كه در آينده از آن بحث خواهيم كرد.

2. وحى نفسى

وحى نفسى مسئله اى است كه غرب امروز، در تفسير وحى به آن پناه برده و مى خواهد از اين طريق، وحى نازل بر پيامبران را توجيه و تفسير كند وحاصل سخن آنان اين است كه:
پيامبران بر اثر انقطاع از مردم و توجه به خدا، در خلوت و تنهايى، پيرامون آرمان هاى عالى و بشر دوستانه به تفكر نشسته اند. آنان فكر مى كردند كه امت خود را از طريق برنامه هايى كه خدا در اختيارشان مى گذارد، اصلاح كنند يك چنين انديشه مداوم، آن هم در مكان خلوت سبب مى شود كه قوه تخيّل، قوى و نيرومند گردد و پيامبران آنچه را فكر مى كردند، در برابر ديدگان عقل خود حاضر و آماده مى ديدند. ناگهان صدايى مى شنيدند كه مى گويد: «تو رسول خدا هستى» و در اين حال تصويرى را در برابر خود مشاهده كرده و چنين تلقى مى كردند كه او آورنده وحى از جانب خدا است، و با شنيدن جمله هاى موزون و بليغ گمان مى كردند آن كلام خداست كه بر قلب آنان نازل شده است، در حقيقت آنان فكر مى كردند كه همه اين مطالب از عالم بالا بر آنان فرو فرستاده شده است. غافل از اين كه اين نفس و قوه تخيل آنها است كه افاضه مى كند واين مسائل را در برابر آنان مجسم مى سازد.
خلاصه، كليه رؤياها و صورت هايى كه مشاهده مى كردند معلول تصورات ذهنى آنان بوده است كه به نفس پيامبر قوه وقوت مى بخشيد كه آنچه را در ساليان دراز آرزو مى كرد، در مقابل خود مشاهده كند.1

1 . الوحى المحمدى، ص 66، ط 6.

صفحه 271
اخيراً يكى از نويسندگان ايرانى كه دست توانايى در تحريف حقايق دارد توانسته است اين نظريه را در قالب هاى داستانى و خيالى بريزد وچنين مى گويد:
«آفتاب گدازنده لا ينقطع مى تابيد، در روح حساس و رؤيا زاى محمد همهمه اى برپا مى شد كه با فرا رسيدن شب فرو مى نشست.
اين طبايع در خود فرو رفته و سرگرم پندار رؤياى درونى كه موجبات زندگى آنها را از غوغاى زندگانى دور ساخته، در خلأ صحراى خاموش، ناچار بيشتر به خود فرو مى روند تا وقتى كه شبحى (فرشته) نامترقب پديد آيد و در اعماق وجود خويش صداى موجى را بشنوند، امواج يك درياى ناپيدا ومجهول.
چند سال به اين نحو گذشت تا واقعه اى روى داد. اثر تازه اى در جان او گذاشت. در سن 11 سالگى با ابو طالب به شام رفت و مايه اى بدين حركت غوغاى درونى رسيده دنيايى تازه و روشن كه اثرى از جهالت وخرافت و نشانى از زمختى و خشونت ساكنان مكه، در آن نبود».1
لازم به يادآورى است كه اين تفسير وتحليل از وحى، از نويسنده مسيحى به نام "درمنگام" است كه با تخيّلات فراوانى خواسته است رسالت و نبوت پيامبر اسلام را تحليل نمايد. و نويسنده ايرانى ياد شده به تقليد از او قلم به دست گرفته با نقل مطالب او به صورت دست و پا شكسته خواسته است نبوت پيامبر را تحليل و بررسى كند.

نبوت است يا خواب هاى آشفته؟

اين نظريه در حقيقت همان نظريه مشركان جاهليت است كه در آن

1 . كتاب بيست و سه سال، تأليف على دشتى.

صفحه 272
روزگار بى پيرايه مطرح شده است، چيزى كه هست عرب جاهلى به خاطر ساده انديشى، مدعاى خود را مطرح مى كرد ولى نمى توانست به آن صورت علمى بدهد، ووحى را درخواب هاى آشفته مى دانست.
(بَلْ قالُوا أَضْغاثُ أَحْلام...) .1
«آنان گفتند قرآن خواب هاى آشفته است».
و ناگفته پيداست خواب هاى آشفته مخلوق تخيل انسان است كه قوّه عقل را تحت الشعاع قرار داده و فضاى ذهن را در اختيار خود مى گيرد. و به آنچه در خارج، فاقد واقعيت است، لباس واقعيت مى پوشاند.
اكنون اين نظريه با قيافه علم گرايانه و در قالب عبارت هاى فريبنده مطرح شده تا از اين طريق بتوانند آن را به خورد افكار بدهند، و در حقيقت ماده اى سمى را با ماده اى شيرين تركيب نموده اند تا به راحتى به افكار ساده بخورانند.
پيامبران آسمانى خردمندترين ، دلسوزترين، و واقع گراترين مردم جهان بودند كه پيوسته از طريق پند و نصيحت و عقل و برهان به هدايت مردم مى پرداخته اند و يك چنين افراد نمى توانند بسان انسان هاى گوشه گير و زاويه نشين باشند كه در اثر بريدن از مردم مخزن خيال را تقويت كنند تا بر اثر بالا آمدن قوه تخيل، آرزوهاى خود را حاضر و ناظر ببينند (و نعوذ باللّه) بسان شترى كه «در خواب بيند پنبه دانه»!
قرآن مجيد در برخى از آيات تلويحاً اين نظريه را نقد كرده و مى فرمايد:
(ما كَذَبَ الفُؤادُ ما رَأى*أَفَتُمارُونَهُ عَلى ما يَرى* وَلَقَدْ رَآهُ نَزْلَةً أُخرى* عِنْدَ سِدْرَةِ الْمُنْتَهى *عِنْدَها جَنَّةُ المَأوى *إِذْ يَغْشى السِّدْرَةَ ما يَغْشى *

1 . انبياء/5.

صفحه 273
ما زاغَ البَصَرُ وَ ما طَغى* لَقَدْ رَأى مِنْ آياتِ رَبِّهِ الكُبْرى).1
«دل، آنچه را كه چشم ديد تكذيب نكرد آيا با او درباره آنچه كه ديده است (جبرئيل) مجادله مى كنيد، او بار ديگر جبرئيل را ديده است، نزد سدرة المنتهى، نزد آن است جنت مأوى، آنگاه كه سدره را مى پوشانيد آنچه مى پوشانيد، چشم او نلغزيد و خطا نكرد. او آيات بزرگ پروردگار خود را را ديد».
اگر در اين نظريه تمام آنچه را كه پيامبر ديده و شنيده، غير واقعى و محصول نفس او مى داند و براى آن واقعيتى قائل نيست قرآن براى همه آنها حقيقت قائل شده و معتقد است كه ابزار شناخت پيامبر، اعم از حواس(چشم) و عقل، هيچ يك دچار خطا و اشتباه نشده است.
و به ديگر سخن: تفسير وحى از طريق «وحى نفسى» تعبير محترمانه اى است از جنون كه پيوسته مخالفان انبيا آنان را به آن متهم مى كرده اند، چيزى كه هست انسان گذشته، عريان و بى پرده سخن مى گفت. و عصر كنونى، عصر خدعه ها وحيله ها است و تلخ ترين و كشنده ترين افكار و انديشه ها را با زيركى و آب و رنگ خاصى به خورد جامعه مى دهند.

3. تجلى شعور باطن و ضمير ناخود آگاه

در اين جا نظريه ديگرى نيز در تفسير وحى مطرح است كه با نظريه دوم فاصله چندانى ندارد، جز اين كه در اين جا مسئله خيال و تخيل در كار نيست، بلكه افاضه اى است از باطن نفس به ظاهر آن وحاصل آن اين است كه از نظر روانكاوان روان انسان داراى دو بخش است.بخشى از آن ظاهر، و بخش ديگر آن پنهان است، گويى روان انسان به صورت هندوانه اى است كه

1 . نجم/11ـ18.

صفحه 274
در آب افتاده باشد كه قسمت كوچكى از حجم آن ظاهر و قسمت بزرگتر آن در آب پنهان است، بخش نخست از روان انسان را «روان خود آگاه» و بخش دوم آن را روان «ناخود آگاه» مى نامند.
روان ناخود آگاه بر روان خودآگاه حكومت و فرمانروايى دارد. چه بسا انسان رازى دارد كه هرگز راضى به كشف آن نيست. و از ترس فاش شدن، آن را به دست فراموشى مى سپارد، امّا ناگهان بر زبان او جارى مى گردد و راز خود را فاش مى سازد، و نكته آن اين است كه، چنين راز از جهان ناخود آگاه وارد حوزه خودآگاه مى گردد و به فرماندهى بخش ناخود آگاه روان، بخش خودآگاه بدون اختيار آن را مى پذيرد و از طريق زبان ظاهر مى گردد.
ممكن است اين فرمايش امير مؤمنان (عليه السلام) كه «هيچ كس چيزى را پنهان نمى كند مگر آن كه (در مواقعى) در چهره او ظاهر و يا بر زبان اوجارى گردد».1 اشاره به همين مطلب باشد.
قرآن كريم خداوند را داناى پنهان و پنهان تر (سرّ و اخفى) توصيف كرده مى فرمايد:
(وَإِنْ تَجْهَرْ بِالقَولِ فَإِنَّهُ يَعْلَمُ السِّرَّ وَ أَخْفى) .2
«واگر سخن خود را آشكار كنى (يا پنهان سازى، از نظر علم الهى يكسان است) زيرا او پنهان و پنهان تر را مى داند».
امام صادق (عليه السلام) در تفسير اين آيه فرموده اند: «السّرُّ ما أخْفَيْتَهُ فى نَفسِكَ وَأخْفى، ما خَطَرَ بِبالِكَ ثُمَّ أَنْسَيتَهُ».3
«راز آن چيزى است كه آن را در دل پنهان نموده اى وپنهان تر آن است كه در ذهن آمده ولى آن را به دست فراموشى سپرده اى».

1 . ما أَضْمَرَ أَحَدٌ شَيْئاً إِلاّ ظَهَرَ فِى فَلَتاتِ لِسانِهِ، وَصَفَحاتِ وَجْهه.(نهج البلاغه، كلمات قصار، شماره 26).
2 . طه/7.
3 . مجمع البيان، ج7. ص 3.

صفحه 275
اين گروه با اثبات اين شخصيت نامرئى براى انسان مى خواهند مشكل وحى را از اين طريق توجيه كنند، مى گويند وحى همان تراوش وجدان مخفى و تجلى شعور باطن پيامبران است و هرگز فرشته اى در كار نبوده و پيامى از خدا نيامده است، بلكه شخصيت باطنى آنان در صفحه ذهن خودآگاه، ظاهر شده و از آن نهانگاه به صفحه ذهن خودآگاه وارد مى شود.
فريد وجدى (متوفاى 1372) در تبيين اين نظريه چنين گفته است:
دانشمندان اروپا تا قرن شانزدهم بسان ملتهاى ديگر، به وحى آسمانى و بسيارى از موضوعات غيبى معتقد بودند، روزى كه طلايع تمدن جديد در افق علمى ملت اروپا آشكار گرديد و فلسفه مادى از نو رونق گرفت اين حقيقت مذهبى در رديف افسانه درآمد، وحى و صاحب آن نيز مورد انكار قرار گرفت.
ولى از سال 1846 كه در امريكا موضوع وجود روح مستقل بار ديگر مطرح گرديد و از آنجا به سرزمين اروپا سرايت كرد و با دلايل حسى ثابت گرديد كه جهانى وراى اين ماده كه داراى عقول و افكار بزرگ است وجود دارد، موضوع روح ووحى بار ديگر روى پرده علوم دانشمندان درآمد ومورد توجه قرار گرفت.
براى رسيدگى به حقيقت اين مسأله در سال 1882 در لندن جمعيتى به نام «گروه بحثهاى روانى» زير نظر استاد جويك استاد دانشگاه كمبريج تشكيل گرديد واعضاى اين جلسه عبارت بودند از:"اوليفردلوته" كه بعدها لقب داروين علوم طبيعى گرفت، "ويليام كروكس "شيميدان بزرگ انگلستان، "فردريك مپرس" و "هودسن "استادان دانشگاه "هاروارد"امريكا و....
هدف از تشكيل اين كنگره ى علمى اين بود كه داورى قاطع در باره وجود وعدم روح نموده و در صورت عدم ثبوت آن را از صحنه ى علم و فلسفه حذف نمايند. اين گروه حوادث بيشمارى را مورد مطالعه قرار داده و متجاوز از پنجاه جلد كتاب در اين باره انتشار داده اند. نتيجه مطالعات آنها اين شد كه انسان دو

صفحه 276
شخصيت روانى دارد.
1. شخصيت ظاهرى كه در حصار قواى پنجگانه مى باشد.
2. شخصيت باطنى، مواقعى كه شعور ظاهرى به حالت تعطيل در آيد او شروع به فعاليت كرده و تجليّاتى از خود نشان مى دهد ضمير باطن در يك افق بسيار وسيعى فعاليت نموده حتى فعّاليتهاى غير ارادى اعضاى بدن مانند كبد و قلب و معده معلول فعل اوست، و او منبعى الهام بخش براى بسيارى از افكار ناگهانى و تجليّات غير ارادى مى باشد. شخصيّت دوم انسان روى آزمايشهاى فراوانى به صورت امر حسى در آمده و ديده شده كه گروهى كه در حالت عادى و بيدارى از نظر تفكّر جزو طبقه متوسط يا پايين تر به شمار مى روند، در مواقع تنويم مغناطيسى به يك سلسله فعاليتهاى علمى و فكرى دست مى زنند كه انجام آن از عهده طبقه دانشمند اجتماع خارج است، آنان از مجموع آزمايشهايى كه انجام دادند به وجود روح و ضميرى باطن كه قدرت و تجلّى علمى و فكرى آن، به مراتب از ضمير ظاهر قوى تر است، قايل شده و روح و كليه افكار بلند را تجلّى او دانسته اند.
آنان با اين دلايل، شخصيّت دومى براى انسان قايل شده كه فعّاليّت آن در اختيار انسان نبوده و تابع اراده او نيست. اين شخصيت نامرئى بسان شخصيّت مرئى شدت و ضعف دارد. و هر چه قوى تر باشد تجلّيات آن صحيح تر و بيشتر خواهد بود.
وحى در نزد آنان همان تراوش وجدان مخفى وتجلى شعور باطن پيامبران، كه آنان را به آنچه نمى دانند آگاه ساخته و اصول ترقى را به آنان مى آموزند. و هرگز فرشته اى در كار نبوده و پيامى ازخدا نياورده است. و اگر گاهى صورتى را در برابر ديدگان خود مى ديدند، صورت متجسد همان روح خودشان مى باشد كه در برابر آنها مجسّم گرديده است. سپس مى گويد:
«والوحى عندهم لا يكون إلاّ بظهور الشخصية الباطنة للرسول، ووحيها إليه ما ينفعه وينفع قومه المعاصرين له...».

صفحه 277

تحليل اين نظريه

اين نظريه بسان نظريه پيش كاملاً بى پايه است، در نظريه نخست، وحى مخلوق تخيل انسان بوده و در اين نظريه، وحى، مولود ظهور افكار پس رانده انسان در صفحه ذهن خودآگاه معرفى شده است، وسرانجام هر دو نظريه، وحى را مخلوق نفس انسانى مى دانند، چيزى كه هست دومى رنگ علمى بيشترى به خود گرفته است، در اين باره چند مطلب را يادآور مى شويم.
1. اگر ما براى انسان، شعور مخفى و ضمير ناخودآگاه قائل شديم، به چه دليل بايد وحى را معلول افاضه درونى نفس بدانيم و ارتباط آن را از مقام ربوبى قطع كنيم؟ طراح اين نظريه هرگز رابطه اين دو را با هم بيان نكرده است. به چه دليل مى گويد وحى تراوش ضمير ناخود آگاه است؟ يك چنين تحليل و برداشت عاملى جز غرور علمى ندارد. بشر مى خواهد تمام مجهولات خود را در يك عصر حل كند و براى آينده جاى سؤال و ابهامى باقى نماند، چقدر فكر خام و سست و بى پايه اى است؟ (...وَما أُوتِيتُمْ مِنَ العِلْمِ إِلاّ قَلِيلاً) .
2. تجليات ضمير ناخود آگاه در افراد صحيح و سالم بسيار كم و نادر است و قلمرو ذهن ناخود آگاه معمولاً در افراد بيمار، خسته، نگران و شكست خورده تجلى مى نمايد، زيرا قلمرو ذهن ناخود آگاه آنان از مشاغل روزانه كاملاً تخليه شده است، و ميان هزاران دانشمند براى يك دانشمند، آن هم در طول عمر يكى دو بار ممكن است اتفاق افتد كه به طور ناخود آگاه بدون تأمل و تفكر در سطح ذهن خودآگاه به برهان نظريه اى دست يابد.
خلاصه: تجلى شعور باطن در زندگى انسان بسيار كم است و در شرايط خاصى مانند رؤيا، يا دگرگونى هاى زندگى كه توجه او را از عالم خارج كم مى كند، و به ضمير باطن متوجه مى سازد، تجلى مى نمايد.

صفحه 278
ولى اين شرايط در پيامبران وجود نداشته است و قرآن مجيد در مدت 23 سال بر پيامبر نازل گرديد، و در اين مدت قلمرو خودآگاه او كاملاً به واسطه مسائل و فعاليت هاى سياسى و تبليغى و ده ها گرفتارى هاى روزانه اشغال بود، و تمام توجه او معطوف به اين فعاليت ها بوده است، بسيارى از آيات مربوط به جهاد، در صحنه هاى خونين نبرد نازل شده، و در آن حالت شخصيت روحى او مقهور و متأثر مسائل حاد نظامى و سياسى بوده است.
اگر پيامبران الهى افرادى گوشه گير، بيمار، خسته، و شكست خورده در زندگى بودند و شرايط فعاليت ضمير باطن، در آنها موجود بود و ضمير ظاهر و خودآگاه آنان دستخوش ضمير باطن و ناخودآگاه آنان بود، نه متأثر از حوادث مهم اجتماعى، جاى يك چنين توهم پيرامون وحى آسمانى بود. ولى پيامبران آسمانى در طول دوران نبوّت خود، مردانى مجاهد و مبارز بودند كه فكرى جز اصلاح اجتماع و رهبرى مردم و حل مشكلات زندگى و بالا بردن سطح معنويات آنان نداشتند، در يك چنين شرايط، چگونه شخصيت دوم انسان مى تواند فعاليت كند، وحقايق مهمى را از ضمير باطن و ناخود آگاه به روح خودآگاه القا نمايد؟!
3. مدعيان وحى، مصلحان پاك و مخلصان پيراسته از هر نوع دروغ بودند چرا آنان تعاليم خود را به مبدأ آفرينش نسبت داده اند و هرگز در گفتار آنان حتى اشاره اى هم به تجلى شخصيت باطنى پيامبر، وجود ندارد، چنان كه مى فرمايد:
(كَذلِكَ يُوحِى إِلَيْكَ وَإِلَى الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكَ اللّهُ العَزِيزُ الحَكيمُ) .1
«اين چنين خداى عزيز و حكيم به تو و به كسانى كه قبل از تو بودند وحى (كرده) و مى كند».

1 . شورى/3; سوره شورى از سوره هايى است كه مسئله وحى در آن بيش از ديگر سور قرآنى مطرح شده است و اين مضمون و قريب به آن در آيه هاى :7، 13و52 آن سوره آمده است.

صفحه 279
4. مهم تر از همه اين كه بايد بدانيم كه ذهن ناخود آگاه، خود منبع اطلاعات و آگاهى ها نيست به گونه اى كه از درون او انديشه هاى بلند و افكار ثمر بخش برخيزد و از طريق ذهن خودآگاه به جامعه ابلاغ گردد، بلكه ذهن ناخودآگاه گيرنده دومى است كه از مجراى ذهن خودآگاه مسائلى را دريافت مى كند، در اين صورت چگونه مى توان شرايع آسمانى و خصوصاً، آخرين وكامل ترين شريعت را از اين طريق توجيه كرد. ما در قرآن، حقايقى را مشاهده مى كنيم كه مغز هيچ بشرى قادر به ابتكار آن نيست، انديشه اى كه ما فوق مرزهاى علوم بشرى است.
طراح اين نظريه تصور كرده است كه شخصيت باطنى، منبع علومى است كه هر لحظه از آن آگاهى هاى خاصى مى جوشد و پس از عبور از مرز، وارد ذهن خودآگاه مى شود. در حالى كه ذهن و ضمير ناخود آگاه، حكم بايگانى ذهن نخست را دارد و چيزى از خود بر آن اضافه نمى كند.
بنابر اين شايسته است در مقابل حقيقت وحى خضوع لازم را به كار ببريم و بگوييم: وحى يك ادراك مرموز و شعور نهفته و پنهانى است كه از آن پيامبران مى باشد و ديگران را در آن سهمى نيست، و اگر هم سهمى باشد، مربوط به القاءات الهى است كه در قلوب اولياى خود وارد مى سازد و از آن به كرامت تعبير مى آوريم.

4. عقيده فلاسفه مشاء

فلاسفه مشاء پس از اثبات وجود صانع به عقول ده گانه معتقدند، كه دهمين عقل را «عقل فعال» مى نامند، و وظيفه عقل فعال اين است كه نفوس انسانى را از مقام قوّه به فعل رسانيده و درخواست طبيعى هيولاى جهان ماده را كه با زبان حال خواستار صورت هاى جوهرى است، پاسخ مثبت دهد.

صفحه 280
عقل فعال در مكتب مشاء نقش مهمى در القاى حقايق و افاضه معارف وتكميل نفوس دارد و تمام معارف كه بر قلوب اولياء و بزرگان افاضه مى شود; همگى از ناحيه او است.
نفوس ضعيف همواره اسير حواس ظاهرى و گرفتار قواى باطنى مى باشند1. ولى هرگز قدرت و توانايى صعود به مقام برتر را ندارند، امّا نفوس قوى و نيرومند، نفوسى كه از صفاى كامل برخوردارند در حالت خواب و بيدارى مى توانند با عقل فعال تماس گرفته وحقايق و معارفى را به صورت معقول و كلى از آنجا دريافت نمايند.
از آنجا كه قواى درونى انسان، حالت محاكات داشته و بسان آئينه هاى متقابل مى باشند، اين معارف عقلى را در قوه خيال به صورت كلام موزون و فصيح درك كرده، وقوّه خيال، اين افاضات عقلى را در اين مرحله به صورت كلام كه مشتمل بر يك سلسله معارف حقيقى است، دريافت مى كند و سپس اين كلام موزون، به حكم اصل محاكات، از مرحله خيال تنزل كرده و در حس مشترك به صورت كلام شنيده مى شود.
در نتيجه حقايق علمى و معارف الهى از طريق عقل فعال (البته به اذن و مشيت الهى) به نفوس مستعد و آماده افاضه مى گردد. و در هر يك از قواى انسانى به شكل خاصى و متناسب با آن متجلى و ظاهر مى شود.
از طرفى عقل فعال، كه در لسان شرع همان فرشته الهى و ملك قدسى است، و مفيض اين حقايق علمى و معارف الهى است، در عالم مثال به صورت ملك ديده مى شود. و گاهى حقيقت آن تنزل يافته در عالم طبيعت و ملك به صورت انسان متمثل مى گردد، و انسان كامل با ديدگان ظاهرى خود او را مشاهده مى كند.

1 . مقصود از قواى باطنى، قوّه وهميّه است، كه معانى جزئى را درك مى كند وقوه عاقله كه مدرك كليات مى باشد و در اين جا فقط قوه وهميّه مراد است.

صفحه 281
اكنون كه با اين اصل كلى در زمينه دريافت حقايق علمى توسط نفوس انسانى از طريق غيب، آشنا شديم مى توانيم تفسير روشنى از «نبوت»، «وحى و كلام الهى» و «فرشته آورنده» وحى داشته باشيم:
حقيقت «نبوت» همان ارتقاى نفس نبوى به مقام عقل فعال است كه حقايقى از آن به صورت معارف و علوم در آئينه روح او منعكس مى گردد. آنگاه قوه خيال، اين حقايق را متناسب با واقعيت خود به صورت كلام فصيح و بليغ كه پرتو وجود عقلى آن معارف است درك كند، و سپس صورتى محسوس از آن، در حس مشترك منعكس مى گردد، و نفس نبوى با گوش خود كلام الهى را مى شنود، و فرشته وحى، همان عقل فعال است، كه درعالم مثال به صورت موجود مثالى نمايان گرديده و گاهى نيز به صورت انسانى در عالم طبيعت متمثّل مى شود.
بنابر اين وحى يك حقيقت علمى است كه در هر سه درجه واقعيت و خارجيت دارد، ولى در هر مرحله متناسب با آن تجلى كرده و به صورت مناسب آن در مى آيد.
مثلاً وحى در عالم عقل به صورت وجود عقلى و معارف كلى است و در عالم مثال به صورت الفاظ و اصوات مثالى است كه در اين ظرف و مرتبه وجودى، حقيقتاً وجود دارد، و در حس مشترك به صورت اصوات و الفاظ مسموع مى باشد، و هر كدام در مرحله خود وجود واقعى داشته و هرگز مخلوق نفس پيامبر و ساخته فكر و خيال او نيست، بلكه آيينه روح او شايستگى دارد كه حقيقت وحى با مراحل سه گانه آن، در مراتب عقل، خيال وحس مشترك او متجلى گردد. و از آنجا كه سلسله نظام هستى به آفريدگار جهان منتهى مى گردد، سرانجام حقيقت وحى از مبدأ آفرينش به نفس پيامبر افاضه مى شود.
فرشته وحى نيز واقعيتى است غير قابل انكار ولى در هر مرحله با وجود مناسب آن جلوه و تجلى مى كند. فرشته وحى در عالم مثال و خيال، وجود مثالى همان عقل فعال است كه براى خود واقعيتى انكار ناپذير دارد و همين

صفحه 282
گونه است تمثل جسمانى او در برابر ديدگان پيامبر كه در اين مرحله نيز براى خود داراى حقيقت و واقعيت متناسب با اين مرحله است.1

تحليل اين نظريه

نظريه عقول ده گانه در سلسله طويله نظام وجود، از آراى مخصوص فلسفه مشاء است كه از طريق آن مشكل فلسفى صدور كثرت از علت و فاعل بسيط من جميع الجهات، يعنى واجب الوجود تعالى را حل كرده اند. و بررسى آن نياز به بحث عميق فلسفى دارد، كه از حوصله بحث ما بيرون است. آنچه مربوط به اين بحث مى شود اصل وجود عالم عقل و جهان برتر از عالم ماده است كه جاى انكار ندارد، و براهين عقلى متعددى وجود آن را تأييد و تثبيت مى نمايد، كه در كتاب هاى فلسفى مذكور است. ولى در عين حال تفسير حقيقت وحى و نبوت و نيز فرشته حامل وحى بر اساس اين نظريه مطلبى است كه جاى تأمّل دارد، و نمى توان به طور دربست آن را پذيرفت و ما در اين رابطه دو نكته را يادآور مى شويم:
1. آنچه فلاسفه مشاء در تفسير وحى و نبوت گفته اند، تنها در حد يك فرضيه است، و دليلى بر مطابقت وجود عقل مفارق با فرشته وحى، و القاى معارف الهى و شرايع آسمانى بر قلب پيامبران اقامه نگرديده است.
2. ارتباط با عقل فعّال و اخذ معارف از او اختصاص به پيامبران ندارد; بلكه كليه نفوس مستعد، حقايق را از مقام بالا گرفته و در سايه اتصال و تلاقى با عقل فعال معارفى را به دست مى آورند.
گواه اين مطلب سخنى است كه فلاسفه در باب عقل نظرى يادآور

1 . اشارات، ج 3، نمط دهم، ص 403، اسفار، ج 7، فصل 7، ص 23 ـ 28، و آنچه بيان گرديد اقتباس از همين فصل است .

صفحه 283
شده اند، حكيم سبزوارى در اين باره گفته است:
كمالُ حدسِ قوة قدسيّة *** يكادَ زيتُها يضىءُ مأتيّة
شَجرة زيتونة افكار *** لعقل فعال يُعزّى نار 1
حكيم سبزوارى در شرح اين دو بيت مى گويد: «فكر» حركتى از مطالب به مبادى، آنگاه حركت ديگرى است، از مبادى ، به مطالب; در حالى كه «حدس» دست يابى بر حد وسط به هنگام توجه به مطالب، بدون اين دو حركت ـ يعنى حد وسط و مطالب را يك جا درك مى كند ـ ولى كمال حدس قوه قدسى است، اين است شجر زيتونى فكر بر اثر ارتباط عقل فعال مشتعل گردد و بر حقايقى دست يابد.
نتيجه، اين كه تخصيص آن به پيامبران با اصول و قواعد فلسفى سازگار نيست.
3. شكى نيست كه پيامبران داراى مراتب و درجاتى بوده، گروهى از آنان «اولو العزم» و صاحب شريعت بوده، و گروهى ديگر مبلغ و مروّج شريعت پيامبران ديگر بودند، در اين صورت چگونه مى توان اين تفاوت و تفاصيل را از طريق اتصال نفس پيامبر با عقل فعال تفسير كرد؟
2. تفسير وحى از طريق تشكيك در وجود و اين كه وحى در عالم عقل، وجود عقلانى و در عالم مثال، وجود مثالى، و در عالم حس، به صورت الفاظ و اصوات متمثّل مى گردد، در پاره اى از آيات قرآن صحيح و پا بر جا است، مانند آيات مربوط به معارف و احكام كه مى توان براى آنها يك نوع وجود عقلى و مثالى وحسى تصور كرد، و وحى را هم تنزل و تمثل وجودى اين مراحل دانست.
ولى در كتاب هاى آسمانى عموماً و قرآن خصوصاً يك سلسله حوادث

1 . شرح منظومه حكيم سبزوارى، ص 307، لفظ «مائية» وصف «قوة» است .

صفحه 284
مربوط به جدال اهل كتاب با پيامبر، و گفتگوى مشركان با او، و تهمت ها و افتراهاى آنان به پيامبران و همچنين گفتگوهاى پيامبران با افراد مختلف آمده است كه نمى توان در آنها مراحل سه گانه را به صورت صحيح تصوير كرد مثلاً براى آيه (قَدْ سَمِعَ اللّهُ قَوْلَ الَّتِى تُجادِلُكَ...)1 :«خدا مجادله مردى را در مورد همسرش با تو شنيد»، و آيات ديگرى كه از همين سنخ مى باشد، چگونه مى توان سه نوع وجود عقلائى، مثالى و حسى تصوير كرد ووحى را تنزل وجود عقلى دانست؟ اين نوع تنزل و مراتب وجودى مربوط به معارف و احكام ومبادى آنها است كه مى توانند درجات سه گانه وجودى داشته باشند.
آرى نقطه قوت اين نظريه اين است كه ارتباط وحى را با جهان غيب محفوظ داشته و هرگز آن را زاييده نفس نبى به صورت هاى سه گانه اى كه بيان شد نمى داند، و لذا قائلان به اين نظريه را نمى توان از اين جهت مورد انتقاد قرار داد.
در پايان يادآور مى شويم كه حساب انسان هاى تلاشگر و انديشمند كه پيوسته مى خواهند مشكلات علمى را حل كنند هر چند موفق به اين كار نگردند، از حساب افراد وامانده، و واپس گرا جدا است. گروه نخست براى تسخير قله هاى علم به راه مى افتند، هر چند به قله، راه نمى يابند، ولى گروه دوم در همان دامنه كوه دست روى دست گذارده و تن آسايى را بر رنج كار مقدم مى دارند.

1 . مجادله / 1 .

صفحه 285
مشتركات و مختصات پيامبران
(1 )

17

پيامبران اولوا العزم كيانند؟

آيات موضوع

1. (وَما جَعَلْناهُمْ جَسَداً لا يَأْكُلُونَ الطَّعامَ وَما كانُوا خالِدينَ) (انبياء/8).
2. (وَلَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلاً مِنْ قَبْلِكَ وَجَعَلْنا لَهُمْ أَزْواجاً وَذُرِّيَّةً...) (رعد/38).
3. (وَقالُوا مالِ هذا الرَّسُولِ يَأْكُلُ الطَّعامَ وَيَمْشِى فِى الأَسْواقِ...) (فرقان/7).
4. (وَما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ إِلاّ رِجالاً نُوحِى إِلَيْهِمْ...)
(يوسف/109)، (نحل/43).
5. (تِلْكَ الرُّسُلُ فَضَّلْنا بَعْضَهُمْ عَلى بَعْض مِنْهُمْ مَنْ كَلَّمَ اللّهُ وَرَفَعَ بَعْضَهُمْ دَرَجات وَآتَيْنا عِيسى ابْنَ مَرْيَمَ البَيِّناتِ وَأَيَّدْناهُ بِرُوحِالقُدُسِ...)(بقره/253).
6. (وَإِذْ أَخَذْنا مِنَ النَّبِيِّينَ مِيثاقَهُمْ وَمِنْكَ وَمِنْ نُوح وَإِبْراهيمَ وَمُوسى وَعِيسى ابن مَرْيَمَ وَأَخَذْنا مِنْهُمْ مِيثاقاً غَلِيظاً)(احزاب/7).
7. (شَرَعَ لَكُمْ مِنَ الدِّينِ ما وَصّى بِهِ نُوحاً وَالَّذِى أَوْحَيْنا إِلَيْكَ وَ ما وَصَّيْنا بِهِ إِبْراهيمَ وَمُوسى وَعِيسى أَنْ أَقِيمُوا الدِّينَ وَ لا تَتَفَرَّقُوا...)(شورى/13).

صفحه 286
8. (فَاصْبِر كَما صَبَرَ أُولُوا العَزْمِ مِنَ الرُّسُلِ وَلا تَسْتَعجِلْ لَهُمْ كَأَنَّهُمْ يَوْمَ يَرَونَ ما يُوعَدُونَ لَمْ يَلْبَثُوا إِلاّساعَةً مِنْ نَهار بَلاغٌ فَهَلْ يُهْلَكُ إِلاّ القَومُ الفاسِقُونَ)(احقاف/35).
9. (...فَإِذا عَزَمَ الأَمْرُ فَلَو صَدَقُوا اللّهَ لَكانَ خَيْراً لَهُمْ)(محمد/21).
10. (...فَإِذا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللّهِ...)(آل عمران/159).
11. (وَإِنْ عَزَمُوا الطَّلاقَ...)(بقره/227).
12. (...وَ لا تَعْزِمُوا عُقْدَةَ النِّكاحِ...)(بقره/235).
13. (...وَإِنْ تَصْبِرُوا وَتَتَّقُوا فَإِنَّ ذلِكَ مِنْ عَزْمِ الأُمُورِ...)
(آل عمران/186).
14. (...وَاصْبِرْ عَلى ما أَصابَكَ إِنَّ ذلِكَ مِنْ عَزْمِ الأُمُورِ)(لقمان/17).
15. (وَلَقَدْ عَهِدْنا إِلى آدَمَ مِنْ قَبْلُ فَنَسِى وَلَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْماً)(طه/115).
16. (أَلَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يا بَنِى آدَمَ أَنْ لا تَعْبُدُوا الشَّيْطانَ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ* وَأَنِ اعْبُدُونِى هذا صِراطٌ مُسْتَقيمٌ)(يس/60ـ61).
17. (فَاصْبِرْ لِحُكْمِ رَبِّكَ وَلا تَكُنْ كَصاحِبِ الْحُوتِ إِذْ نادى وَهُوَ مَكْظُومٌ) (قلم/48).

صفحه 287
18. (...قَدْ جِئْتُكُمْ بِالحِكْمَةِ وَلأُبَيِّنَ لَكُمْ بَعْضَ الَّذِى تَخْتَلِفُونَ فِيهِ...) (زخرف/63).
19. (...وَلأُحِلَّ لَكُمْ بَعْضَ الَّذى حُرِّمَ عَلَيْكُمْ...) (آل عمران/50).
20. (أُولئِكَ الَّذِينَ هَدى اللّهُ فَبهُداهُمُ اقْتَدِهْ...)(انعام/90).
21. (وَمِنْ آبائِهِمْ وَذُرِّيّاتِهِمْ وَإِخْوانِهِمْ وَاجْتَبَيْناهُمْ وَهَدَيْناهُمْ إِلى صِراط مُسْتَقِيم)(انعام/87).

ترجمه آيات

1.«ما آنان را بدن هاى بى نياز از غذا قرار نداده و براى آنان زندگى جاودانه مقرر نكرديم(بسان ديگران غذا مى خورند و از اين جهان رحلت مى كنند)».
2.«پيش از تو پيامبرانى را بر انگيختيم و براى آنان همسران و فرزندانى مقرر داشتيم».
3.«چه شده است كه اين پيامبر غذا مى خورد و در بازارها راه مى رود».
4.«و ما قبل از تو نفرستاديم مگر مردانى كه به آنان وحى مى نموديم».
5.«برخى از اين پيامبران را بر برخى ديگر برترى بخشيديم(به گواه اين كه) خدا با برخى سخن گفته و درجه بعضى را بالا برده است. و به عيسى بن مريم گواهان(معجزه) داديم و او را با روح القدس تأييد كرديم».
6.«به يادآور آنگاه كه از پيامبران و از تو و از نوح و ابراهيم و موسى وعيسى بن مريم، پيمان خاص گرفتيم. و از آنان پيمان غليظى را اخذ نموديم».
7.«تشريع كرد براى شما از دين آنچه را كه به نوح سفارش كرد و آنچه را كه به تو وحى نمود وآنچه را كه به ابراهيم و موسى و عيسى سفارش كرده ايم.(و آن اين است ) كه دين را به پا داريد و در آن گروه گروه نشويد».
8.«صبر كن همچنان كه اولو العزم از رسولان استقامت ورزيدند، و براى كافران عجله مكن، گويا آنگاه كه روز ميعاد را مى بينند; گمان مى كنند كه بخشى از روز (در قبر) درنگ كرده اند، قرآن پيامى است، و جز گروه فاسق كسى هلاك نمى شود».

صفحه 288
9.«هر موقع تصميم، قطعى شد».
10.«هرگاه تصميم گرفتى بر خدا توكل كن».
11.«هرگاه تصميم برجدايى گرفتند».
12.«نكاح را قطعى نسازيد تا عدّه آنان تمام گردد».
13.«اگر بردبار و پرهيزگار باشيد، اين كار از امورى است كه در گرو عزم و تصميم جدى است».
14.«برمصائبى كه بر تو وارد مى شود صبر نما، زيرا صبر كردن از امورى است كه بايد بر آن تصميم جدى گرفت».
15.«با آدم قبلاً عهد و پيمان بستيم پس فراموش كرد و در او استوارى و تصميم جدى كه حافظ عهد است نيافتيم».
16.«اى فرزندان آدم آيا با شما عهد نكردم كه شيطان را مپرستيد، زيرا او دشمن آشكار شما است، و اين كه مرا عبادت كنيد؟ اين است صراط مستقيم».
17.(«بسان صاحب ماهى مباش آنگاه كه در حال خشم خداى خود را خواند) نيز داراى عزم استوار نبوده است».
18.«با سخنان حكيمانه آمده ام تا اختلافات شما را روشن سازم».
19.«بعضى چيزهايى را كه برايتان حرام بوده است حلال مى كنم».

صفحه 289
20.«اينها هدايت يافتگان هستند، از هدايت آنان پيروى كن».
21.«از پدران، فرزندان و برادران آنها افرادى را برگزيديم و به راه راست هدايت كرديم».

بررسى و تفسير آيات

از جمله مباحث قرآنى پيرامون پيامبران الهى مسئله مختصات و مشتركات آنان است.
بحث پيرامون مختصات ومشتركات پيامبران، در دو بخش انجام مى گيرد:
1. مختصات و مشتركات پيامبران در مقايسه با انسان هاى ديگر.
2. مختصات و مشتركات پيامبران نسبت به يكديگر.
ابتدا به بررسى بخش نخست مى پردازيم اين بحث نيز به نوبه خود در دو زمينه انجام مى گيرد.
الف. مشتركات پيامبران و انسان هاى ديگر.
ب. مختصات پيامبران.
و ما هر دو مطلب را با هم مورد بررسى قرار مى دهيم:
قانون تربيت و هدايت اقتضا مى كند كه پيامبران با انسان هاى تحت تربيت آنان، در بسيارى از زمينه هاى جسمى وروحى مشابهت و سنخيت داشته باشند، زيرا در غير اين صورت هدف رسالت عملى نمى گردد. و ما در گذشته در اين باره به گونه اى سخن گفته ايم.

صفحه 290
قرآن كريم مواردى از مشابهت هاى آنان را يادآور شده است كه از نظر مى گذرانيم:
1. (وَما جَعَلْناهُمْ جَسَداً لا يَأْكُلُونَ الطَّعامَ وَما كانُوا خالِدينَ).1
«ما آنان را بدن هاى بى نياز از غذا قرار نداده و براى آنان زندگى جاودانه مقرر نكرديم(بسان ديگران غذا مى خورند و از اين جهان رحلت مى كنند)».
2. در آيه ديگر مى فرمايد:
(وَلَقَدْ أَرْسَلْنا رُسُلاً مِنْ قَبْلِكَ وَجَعَلْنا لَهُمْ أَزْواجاً وَذُرِّيَّةً...) .2
«پيش از تو پيامبرانى را بر انگيختيم و براى آنان همسران و فرزندانى مقرر داشتيم».
3. قرآن يكى از اشكالات مشركان را همين تشابه ظاهر دانسته و نقل مى كند:
(وَقالُوا مالِ هذا الرَّسُولِ يَأْكُلُ الطَّعامَ وَيَمْشِى فِى الأَسْواقِ...).3
«چه شده است كه اين پيامبر غذا مى خورد و در بازارها راه مى رود».
ولى از طرف ديگر بايد معلم، برترى خاصى بر متعلم داشته باشد كه بتواند از عهده آموزش او بر آيد، و اعتماد او را به خود جلب نمايد و اين ضابطه ايجاب مى كند كه پيامبران از برترى خاصى برخوردار بوده، تا تعاليم الهى را آموزش داده و تحقق بخشند. و اين، همان جنبه امتياز پيامبران بر ديگران است. و امتياز مهم همان مسئله نزول وحى بر پيامبران است كه ديگران از آن محرومند و در حقيقت اين امتياز است كه ديگر امتيازها را نيز به دنبال مى آورد و اگر اين حلقه را از ميان برداريم، پيامبران با انسان هاى ديگر در يك

1 . انبياء/8.
2 . رعد/38.
3 . فرقان/7.

صفحه 291
سطح قرار خواهند گرفت و لذا قرآن در آيات متعدد به اين نكته تصريح كرده است، در سوره كهف (آيه 110)، و (فصلت آيه 6) وجه تشابه و امتياز را در دو كلمه جمع مى كند.
امّا تشابه، مى فرمايد:(قُلْ إِنَّما أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ...).
«بگو من هم مانند شما بشر هستم».
امّا امتياز، مى فرمايد: (يُوحى إِلَىَّ) .
«با جهان بالا در ارتباط هستم».
و در اين امتياز همه امتيازهاى ديگر نهفته است، كسى كه مى تواند با جهان بالا تماس برقرار كند و پذيراى وحى الهى گردد بايد داراى كمالات روحى وجسمى باشد كه بتواند پيام هاى خدا را بگيرد و آنها را حفظ كرده و تحقق بخشد. بنابر اين نبايد تعجب كرد كه چرا قرآن تنها روى امتياز«وحى» تكيه و پافشارى دارد و امتيازهاى ديگر را يادآور نشده است زيرا همان گونه كه اشاره شد، اين امتياز همه امتيازها را داراست.و به اصطلاح: «چون كه صد آمد نود هم پيش ما است». و در آيه ياد شده در زير نيز به اين نكته اشاره شده است، چنان كه مى فرمايد:
(وَما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ إِلاّ رِجالاً نُوحِى إِلَيْهِمْ...) .1
«و ما قبل از تو نفرستاديم مگر مردانى كه به آنان وحى مى نموديم».
و امّا حقيقت وحى چيست وچگونه اين امتياز، همه امتيازات را در بر دارد، در فصل قبل پيرامون آن بحث نموديم و در آيه ديگر از زبان معترضان نقل مى كند كه آنان به پيامبران گفتند:(إِنْ أَنْتُمْ إِلاّ بَشَرٌ مِثْلُنا) . ولى پيامبران ضمن قبول اين كه بشرى بيش نيستند به طور اشاره امتياز خود را يادآور شده و

1 . يوسف/109; و43 سوره نحل، و به همين مضمون است آيه 7 سوره انبياء.

صفحه 292
فرمودند:
(...إِنْ نَحْنُ إِلاّ بَشَرٌ مِثْلُكُمْ وَلكنَّ اللّه يَمُنُّ عَلى مَنْ يَشاءُ مِنْ عِبادِهِ وَ ما كانَ لَنا أَنْ نَأْتِيَكُمْ بِسُلْطان إِلاّ بِإِذْنِ اللّهِ...).1
«پيامبران گفتند: آرى ما مانند شما بشر هستيم ولى خدا بر هر كس از بندگان خود بخواهد منت مى نهد (خلعت وحى را به او اعطا مى كند) و هرگز ممكن نيست ما براى شما معجزه اى بياوريم مگر به اذن خدا».
در اين آيه به امتيازات خود تصريحاً و تلويحاً اشاره كرده اند. امّا تلويحاً آنجا كه مى فرمايد: «خدا بر هر كس كه بخواهد منت مى نهد» يعنى بر ما منت نهاده و مأموريت داده تا پيام هاى او را ابلاغ كنيم.
و امّا تصريحاً آنجا كه يادآور شدند: «ما داراى بينه و معجزه هستيم، اين بينه و معجزه به اذن الهى به ما داده شده است و شما فاقد اين كمال مى باشيد».

مختصات و امتيازات پيامبران نسبت به يكديگر

تا اين جا وجه امتياز پيامبران بر امت هاى آنان روشن گرديد، اكنون وقت آن رسيده است كه برترى برخى از پيامبران را بر برخى ديگر از نظر قرآن بررسى كنيم.
آيات قرآن حاكى است كه پيامبران الهى از نظر فضيلت و برترى يكسان نيستند. بلكه در حالى كه همگى از نظر منصب نبوت واتصال به عالم وحى با يكديگر يكسان مى باشند، ولى در عين حال از نظر ملاكات ديگر با هم اختلاف دارند و همين برترى ها سبب شده است كه برخى از آنان، حلقه اتصال

1 . ابراهيم/11.

صفحه 293
ميان تمام پيامبران بوده و اسامى و كتاب ها و شريعت هاى آنان در ميان آنان كاملاً مى درخشد. همين برترى ها سبب شده است كه برخى واجد كتاب و برخى ديگر فاقد آن، گروهى صاحب شريعت وگروهى ديگر پيرو شريعت آنها باشند، اينك براى اشاره به مراتب فضيلت آنان، از آيات ياد شده در زير كمك مى گيريم.
1. (تِلْكَ الرُّسُلُ فَضَّلْنا بَعْضَهُمْ عَلى بَعْض مِنْهُمْ مَنْ كَلَّمَ اللّهُ وَرَفَعَ بَعْضَهُمْ دَرَجات وَآتَيْنا عِيسى ابْنَ مَرْيَمَ البَيِّناتِ وَأَيَّدْناهُ بِرُوحِ الْقُدُسِ...).1
«برخى از اين پيامبران را بر برخى ديگر برترى بخشيديم(به گواه اين كه) خدا با برخى سخن گفته و درجه بعضى را بالا برده است. و به عيسى بن مريم گواهان(معجزه) داديم و او را با روح القدس تأييد كرديم».
در اين آيه، گذشته از اين كه بر تفاوت درجات پيامبران تصريح مى كند، نشانه هايى از اين تفاوت را يادآور مى شود و آن اين كه، خداوند با موسى تكلم كرده و معجزات بسيارى در اختيار مسيح نهاده و او را با روح القدس تأييد كرده است. شكى نيست كه همه پيامبران داراى چنين مزايايى نبوده اند.
2. (وَإِذْ أَخَذْنا مِنَ النَّبِيِّينَ مِيثاقَهُمْ وَمِنْكَ وَمِنْ نُوح وَإِبْراهيمَ وَمُوسى وَعِيسى ابن مَرْيَمَ وَأَخَذْنا مِنْهُمْ مِيثاقاً غَلِيظاً) .2
«به يادآور آنگاه كه از پيامبران و از تو و از نوح و ابراهيم و موسى وعيسى بن مريم، پيمان خاص گرفتيم. و از آنان پيمان غليظى را اخذ نموديم».
در اين آيه به طور اجمال يادآور مى شود كه از پيامبران پيمان گرفته شده است به گواه اين كه مى گويد:(مِنَ النَّبِيِّينَ)آنگاه از پيامبر اسلام و چهار پيامبر ديگر به طور خاص ياد مى كند و مى گويد: «از تو و آنان پيمان گرفتيم» و

1 . بقره/253.
2 . احزاب/7.

صفحه 294
از اين كه در ميان پيامبران، اين پنج نفر را جداگانه مطرح مى كند مى توان گفت كه آنها از برترى خاصى برخوردارند كه موجب چنين تخصيص شده است.
حالا متعلق پيمان چه بود، اين آيه متكفل آن نيست ولى آيه ديگر (آيه 81 سوره آل عمران) بيانگر متعلق آن است.
3. (شَرَعَ لَكُمْ مِنَ الدّينِ ما وَصّى بِهِ نُوحاً وَالَّذِى أَوْحَيْنا إِلَيْكَ وَ ما وَصَّيْنا بِهِ إِبْراهيمَ وَمُوسى وَعِيسى أَنْ أَقِيمُوا الدِّينَ وَ لا تَتَفَرَّقُوا...).1
«تشريع كرد براى شما از دين آنچه را كه به نوح سفارش كرد و آنچه را كه به تو وحى نمود وآنچه را كه به ابراهيم و موسى و عيسى سفارش كرده ايم.(و آن اين است ) كه دين را به پا داريد و در آن گروه گروه نشويد».
درست است كه در اين آيه سخن از اصل مشترك ميان پنج پيامبر به ميان آمده است، ولى اين اصل، مخصوص آيين اين پنج پيامبر نيست بلكه امّت هاى تمام پيامبران بايد اين اصل را حفظ كنند ولى از اين كه اين پنج پيامبر را به ضميمه امت آنها به طور خاص مورد خطاب قرار داده است مى توان گفت كه فضيلت خاص آنان سبب اين تخصيص شده است.
از بررسى اين آيات، مى توان پيامبران برتر را تا حدى تعيين كرد و آن كسانى اند كه داراى شريعت بوده و پيامبران معاصر با آنان يا پس از آنان تا ظهور شريعت جديد، مأمور به پيروى از آنها بوده اند.

پيامبران اولوا العزم كيانند؟

قرآن كريم گروهى از پيامبران را به عنوان «اولو العزم» (صاحبان تصميم استوار) معرفى كرده و مى فرمايد:
(فَاصْبِر كَما صَبَرَ أُوْلُوا العَزْمِ مِنَ الرُّسُلِ وَلا تَسْتَعجِلْ لَهُمْ كَأَنَّهُمْ يَوْمَ يَرَونَ

1 . شورى/13.

صفحه 295
ما يُوعَدُونَ لَمْ يَلْبَثُوا إِلاّساعَةً مِنْ نَهار بَلاغٌ فَهَلْ يُهْلَكُ إِلاّ الْقَومُ الْفاسِقُونَ) 1.
«صبر كن همچنان كه اولو العزم از رسولان استقامت ورزيدند، و براى كافران عجله مكن، گويا آنگاه كه روز ميعاد را مى بينند; گمان مى كنند كه بخشى از روز (در قبر) درنگ كرده اند، قرآن پيامى است، و جز گروه فاسق كسى هلاك نمى شود».
در اين آيه خدا به پيامبر خود امر مى كند كه بسان رسولان اولو العزم در برابر دشمن بايستد و استقامت ورزد. اكنون لازم است به توضيح معنى «عزم» از نظر لغت و قرآن بپردازيم:
عزم در لغت و قرآن
عزم در لغت يك معنى بيش ندارد و آن قطع و بريدن است و اگر هم به تصميم جدى عزم مى گويند به خاطر اين است كه: تصميم، حيرت و شك را قطع كرده و نابود مى سازد و اين معنى از فرهنگ هاى معروف لغت عرب استفاده مى شود.2
و عزم در قرآن نيز در همان تصميم قطعى وجدى كه در لغت عرب به آن «عقد القلب» مى گويند به كار رفته است و آيات قرآن بر اين مطلب گواهى مى دهند:
1. (...فَإِذا عَزَمَ الأَمْرُ ...) 3.
«هر موقع تصميم، قطعى شد».
2. (...فَإِذا عَزَمْتَ فَتَوَكَّلْ عَلَى اللّهِ...)4.
«هرگاه تصميم گرفتى بر خدا توكل كن».

1 . احقاف/35.
2 . المقاييس، ج4، ص 308.
3 . محمد/21.
4 . آل عمران/159.

صفحه 296
3. (وَإِنْ عَزَمُوا الطَّلاقَ...) 1.
«هرگاه تصميم برجدايى گرفتند».
4. (...وَ لا تَعْزِمُوا عُقْدَةَ النِّكاحِ...) 2.
«نكاح را قطعى نسازيد تا عدّه آنان تمام گردد».
5. (...وَإِنْ تَصْبِرُوا وَتَتَّقُوا فَإِنَّ ذلِكَ مِنْ عَزْمِ الأُمُورِ)3.
«اگر بردبار و پرهيزگار باشيد، اين كار از امورى است كه در گرو عزم و تصميم جدى است».
از آيه اخير استفاده مى شود كه «صبر» و «عزم» مترادف نيستند. بلكه ملازم يكديگرند همچنان كه اين مطلب از آيه ديگر نيز استفاده مى شود مانند:
(...وَاصْبِرْ عَلى ما أَصابَكَ إِنَّ ذلِكَ مِنْ عَزْمِ الأُمُورِ)4.
«برمصائبى كه بر تو وارد مى شود صبر نما، زيرا صبر كردن از امورى است كه بايد بر آن تصميم جدى گرفت».
وباز مى فرمايد:
(وَلَمَنْ صَبَرَ وَغَفَرَ إِنَّ ذلِكَ لَمِنْ عَزْمِ الأُمُورِ) 5.
«هر كس استقامت ورزد و ببخشد و آن از امور بايسته و لازم است».
با اين كه آيات ياد شده حاكى از مغايرت «صبر» و «عزم» است، ولى زمخشرى دركشاف اين دو را با هم مرادف دانسته و در تفسير خود مى گويد: «أولو العزم أى أولو الجدّ والثبات و الصّبر» صاحبان كوشش واستوارى و صبر.

1 . بقره/227.
2 . بقره/235.
3 . آل عمران/186.
4 . لقمان/17.
5 . شورى/43.

صفحه 297
و از اين بيان معنى آيه ياد شده در زير روشن مى شود:
(وَلَقَدْ عَهِدْنا إِلى آدَمَ مِنْ قَبْلُ فَنَسِىَ وَلَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْماً)1.
«با آدم قبلاً عهد و پيمان بستيم پس فراموش كرد و در او استوارى و تصميم جدى كه حافظ عهد است نيافتيم».
بنابر اين،عزم در لغت به معنى قطع (مقابل وصل) و در قرآن به مناسبتى به معنى تصميم جدى و اراده قاطعانه كه از آن به «عقد القلب» تعبير مى آورند; به كار رفته است.
بنابر اين، عزم در تمام موارد به معنى تصميم قطعى است، و «اولو» به معناى صاحبان و دارندگان است بنابر اين معناى اولو العزم صاحب و دارندگان تصميم قطعى و اراده استوار است، كه هرگز جدا از عمل و كوشش نخواهد بود. حالا مصداق اين كلى چه كسانى هستند، اكنون درباره آن بحث مى كنيم.
در اين مورد احتمالات گوناگونى در تفاسير آمده است كه به صورت فشرده به نقل آنها مى پردازيم:

1. پيامبرانى كه آيين جهانى داشته اند

برخى بر آنند كه مقصود از اولو العزم، آن گروه از پيامبرانند كه آيين آنان جهانى بوده و شرق و غرب وجن و انس، زير پوشش آيين آنان بوده اند.2
البته اين تفسير با عقيده كسانى مناسب است كه آيين پيامبران پيشين را بسان آيين اسلام جهانى انگاشته اند، در حالى كه آيين جهانى منحصر به آيين اسلام است و پيامبران پيشين داراى چنين خصوصيتى نبوده اند، حتى آيين

1 . طه/115.
2 . حقّ اليقين، شبر، ص 111.

صفحه 298
موسى و مسيح نيز از چنين گستردگى برخوردار نبوده است و ما تفصيل اين مطلب را در موارد ديگر آورده ايم.1

2. همه پيامبران اولو العزم بوده اند

از نظر برخى، مقصود ازپيامبران اولو العزم، تمام پيامبران الهى است. زيرا همگى داراى عزم راسخ و اراده محكم در راه تبليغ آيين الهى بوده اند و هيچ مجاهده اى بدون عزم استوار امكان پذير نيست. بنابر اين لفظ «مِن» در جمله (أُولو العَزْمِ مِنَ الرُّسُلِ)«بيانيه» خواهد بود. و معنى آيه چنين است:استقامت كن همچنان كه دارندگان عزم راسخ استقامت كردند، يعنى پيامبران. وگواه اين كه همه پيامبران تحت اين عنوان قرار دارند اين است كه از همگى ميثاق و پيمان اخذ شده است، و عمل به پيمان جز در سايه عزم استوار عملى نيست.
در اين مورد به آيه 7 سوره احزاب توجه كنيد:
(وَإِذْ أَخَذْنا مِنَ النَّبِيّينَ مِيثاقَهُمْ وَمِنْكَ وَمِنْ نُوح وَإِبْراهِيمَ وَمُوسى وَعِيسى ابْنِ مَرْيَمَ وَأَخَذْنا مِنْهُمْ مِيثاقاً غَلِيظاً) .
«به ياد آر هنگامى كه از پيامبران ميثاق مربوط به آنان را گرفتيم، و از تو و از نوح و ابراهيم و موسى وعيسى بن مريم پيمانى گرفتيم. و از همگى پيمان غليظ و شديد گرفتيم».
بحث ما فعلاً مربوط به اين كه متعلق پيمان چيست نمى باشد، ولى عمل به ميثاق غليظ بدون استقامت و روح استوار امكان پذيرنمى باشد. و امّا وجه اين كه از ميان پيامبران تنها اين پنج نفر را به خصوص ياد كرده است به خاطر عظمت خاص آنان مى باشد. و مضمون اين آيه در آيات ديگر نيز آمده است.2

1 . مفاهيم القرآن، ج3، ص 77ـ 106.
2 . شورى/13، آل عمران/81.

صفحه 299
در اينجا ممكن است گفته شود اگر همه پيامبران در پوشش اين عنوان قرار مى گيرند چگونه قرآن آدم را به نداشتن عزم توصيف كرده است، آنجا كه مى فرمايد:
(وَلَقَدْ عَهِدْنا إِلى آدَم مِنْ قَبْلِهِ فَنَسِىَ وَلَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْماً)1.
«قبلاً با آدم عهد نموديم ولى فراموش كرد و براى او عزمى نيافتيم».
ولى ممكن است پاسخ داده شود كه اين آيه مربوط به پيش از هبوط است در حاليكه بحث ما مربوط به «دار تكليف» مى باشد، و هرگز دليلى بر اين كه آدم در اين جهان عزم الهى را فراموش كرده است در دست نمى باشد.
امّا در عين حال اين نظريه قابل خدشه است.
اوّلاً: ظاهر حرف «من» در (من الرُّسل) تبعيض است، نه تبيين، و اين گواه بر اين است كه گروهى از آنان به مقام شامخ «اولو العزمى» رسيده و گروهى به آن پايه نرسيده اند. پس چگونه مى گوييد كه همه پيامبران اولو العزم بوده اند؟
ثانياً: استدلال به اين كه از همه پيامبران پيمان گرفته شده است بر اين كه همگان صاحب عزم استوار بوده اند صحيح نيست زيرا گرفتن پيمان گواه بر وجود عزم در مقام عمل به پيمان نيست، خدا از بشر هم در آغاز خلقت پيمان گرفته است در حاليكه اكثر انسان ها قيام به آن نكرده اند. چنان كه مى فرمايد:
(أَلَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يا بَنِى آدَمَ أَنْ لا تَعْبُدُوا الشَّيْطانَ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ* وَأَنِ اعْبُدُونِى هذا صِراطٌ مُسْتَقِيمٌ) .2
«اى فرزندان آدم آيا با شما عهد نكردم كه شيطان را مپرستيد، زيرا او دشمن آشكار شما است، و اين كه مرا عبادت كنيد؟ اين است صراط مستقيم».

1 . طه/115.
2 . يس/60ـ61.

صفحه 300

3. پيامبرانى كه صبر و استقامت بيشترى داشته اند

قول ديگر اين است كه مقصود همه پيامبران نيست بلكه آن گروه از پيامبران است كه در راه تبليغ آيين الهى بردبارى بيشترى داشته و با وجود تكذيب و آزار مخالفان بسان كوه استوار بوده اند.
در اين نظريه دو مطلب مورد توجه است:
الف. تمام پيامبران در پوشش اين وصف قرار ندارند.
ب. مقصود آن گروه از پيامبرانى است كه در طريق تبليغ مانند كوه ايستاده اند. و امّا صبر و بردبارى درموارد ديگر ملاك اين صفت نيست گويى معنى آيه چنين است: صبر كن چنان كه صاحبان عزم و استقامت از رسولان در طريق رسالت خود صبر كرده اند.
در قرآن آيه اى كه به واسطه آن بتوان اين گروه را تعيين نمود يافت نمى شود اگر چه در برخى از روايات به چهار پيامبر مانند: نوح، ابراهيم و موسى و عيسى بن مريم تفسير شده است.1
در حالى كه ظاهر اين است كه: مقصود، استقامت ورزى آنان در طريق تبليغ مى باشد برخى از روايات آيه را بر گروهى از پيامبران تطبيق مى كنند كه استقامت آنان در حوزه خارج از قلمرو تبليغ آنها بوده است مانند يعقوب كه بر فراق فرزند خود صبر كرد تا آنجا كه نابينا شد. و يا يوسف كه به خاطر حفظ پاكدامنى، بر زندگى در چاه و زندان تن داد و يا داوود كه بر لغزش خود چهل سال گريسته و يا حضرت مسيح كه خشتى بر خشتى ننهاد و گفت اين جهان گذرگاه است از آن بگذريد و در تعمير آن صرف وقت نكنيد. آنگاه مى گويد: آدم به گواه آيه (وَلَمْ نَجِدْ لَهُ عَزْماً) فاقد چنين استقامت بوده و يا يونس به گواه

1 . تفسير برهان، ج4، ص 179.

صفحه 301
آيه :
(فَاصْبِرْ لِحُكْمِ رَبِّكَ وَلا تَكُنْ كَصاحِبِ الْحُوتِ إِذْ نادى وَهُوَ مَكْظُومٌ) 1
(«بسان صاحب ماهى مباش آنگاه كه در حال خشم خداى خود را خواند) نيز داراى عزم استوار نبوده است».2
ولى اين روايت بر خلاف ظاهر آيه بوده و نمى توان به آن اخذ كرد، بلكه روايت نخست از استوارى بيشترى برخوردار است ـ بالأخص كه در روايت دوم به جاى اسماعيل، اسحاق را يادآور شده كه در ذبح استقامت ورزيد، و اين بر خلاف قرآن است، و شبيه روايات يهود است كه به گونه اى وارد احاديث اسلامى شده است.3

4. آنان كه صاحب شريعت بودند

نظريه ديگر اين است كه مقصود از اولو العزم آن گروه از پيامبران است كه صاحب شريعت بوده، و شريعت پيشين را با ظهور خود نسخ كرده اند ـ و نخستين آنان نوح، سپس ابراهيم، و موسى و عيسى آنگاه پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) مى باشند و همه آنان سروران پيامبران بودند كه آسياب رسالت بر محور وجود آنان مى گرديد.4 اين تفسير در برخى ازروايات خاصه نيز آمده است.
كلينى رحمه اللّه آن را با سند موثق از امام صادق (عليه السلام) و صدوق رحمه اللّه نيز با سند

1 . قلم/48.
2 . مجمع البيان، ج5، ص 169; مفاتيح الغيب، ج7، ص 468.
3 . برخى از مفسران آن را به پيامبرانى تفسير كرده اند كه از جانب خدا، مأمور به جهاد و قتال در طريق پيشبرد دين بوده اند، طبعاً اين تفسير با اين نظريه يكى است، از اين جهت، آن را وجه مستقلى به شمار نياورديم.
4 . مجمع البيان، ج5، ص 194.

صفحه 302
موثق از امام رضا (عليه السلام) روايت كرده اند.1
سؤالى كه در اين جا مطرح مى شود اين است كه شريعت بعدى پيوسته ناسخ شريعت قبلى نبوده است.
مثلاً هرگز مسيح ناسخ شريعت موسى نبود، بلكه مقصود او داورى در ميان اختلافات بنى اسرائيل بوده است، قرآن در اين باره مى فرمايد:
(...قَدْ جِئْتُكُمْ بِالْحِكْمَةِ وَلأُبَيِّنَ لَكُمْ بَعْضَ الَّذِى تَخْتَلِفُونَ فِيهِ...).2
«با سخنان حكيمانه آمده ام تا اختلافات شما را روشن سازم».
مگر اين كه مقصود از نسخ، تجديد پاره اى از احكام باشد كه حضرت مسيح آن قيد و بندها را برداشته است چنان كه مى فرمايد:
(وَلأُحِلَّ لَكُمْ بَعْضَ الَّذى حُرِّمَ عَلَيْكُمْ).3
« بعضى چيزهايى را كه برايتان حرام بوده است حلال مى كنم».

5. مقصود، پيامبران هجده گانه است

قرآن در سوره انعام در آيه هاى (82ـ86) از هجده پيامبر نام مى برد يعنى

1 . تفسير برهان، ج 4، ص 178 ـ 179. سند كلينى چنين است : عدّة من أصحابنا عن أحمد بن محمّد بن خالد عن عثمان بن عيسى، عن سماعة بن مهران قال: قلت لأبي عبدالله (عليه السلام)قولُ اللهِ عزَّ وجلّ (فَاصْبِرْ كَمَا صَبَرَ أُولُو الْعَزْمِ مِنَ الرُّسُلِ) فقال: نوحٌ وإبراهيم....
وسند صدوق چنين است: حدّثنا محمّد بن إبراهيم بن إسحاق الطالقانى، قال حدّثنا محمّد بن سعيد الكوفي الهَمدانى قال حدّثنى على بن الحسن بن على بن فضال، عن أبيه عن أبي الحسن الرضا (عليه السلام)قال: إنّما سُمّى أُولوا العَزم لأنّهم كانوا أصحاب العزائم والشرائع....
2 . زخرف / 63 .
3 . آل عمران / 50.

صفحه 303
از: ابراهيم، اسحاق، يعقوب، نوح، داوود، سليمان، ايوب، يوسف، موسى، هارون، زكريا، يحيى، عيسى، الياس، اسماعيل، اليسع، يونس و لوط نام مى برد، سپس مى فرمايد:
(أُولئِكَ الَّذِينَ هَدَى اللّهُ فَبِهُداهُمُ اقْتَدِهْ).1
«اينها هدايت يافتگان هستند، از هدايت آنان پيروى كن».
و در آيه مورد بحث نيز مى فرمايد:(فَاصْبِرْ كَما صَبَرَ أُولُوا العَزْمِ).
و صبر كردن يك نوع هدايت گرى از پيامبران اولوا العزم است.
ولى اين وجه سست ترين وجوهى است كه در تفسير اولوا العزم گفته شده است. زيرا قرآن هدايت گرى را در خود اين آيات به اين هجده نفر مخصوص نكرده ـ بلكه پس از نام اين هجده نفر، پدران و فرزندان و برادران آنان را نيز به صورت كلى ذكر كرده و فرموده است :
(وَمِنْ آبائِهِمْ وَ ذُرِّيّاتِهِمْ وَإِخْوانِهِمْ وَاجْتَبَيْناهُمْ وَهَدَيْناهُمْ إِلى صِراط مُسْتَقيم) .2
«و از پدران و فرزندان و برادران آنها (افرادى را برترى داديم) و برگزيديم و به راه راست، هدايت نموديم».
آنگاه پس از اين آيه فرموده است:(أُولئِكَ الَّذِينَ هَدى اللّهُ فَبِهُداهُمُ اقْتَدِه...) جهت ندارد كه مايه گيرى از هدايت هاى پيامبران منحصر به همين هجده نفر باشد.
گذشته از اين در ميان اين پيامبران هجده گانه از يونس نام برده شده است كه خدا پيامبر را از پيروى از شيوه عجولانه او نهى فرموده و فرمود:(فَاصْبِرْ

1 . انعام / 90 .
2 . انعام / 87 .

صفحه 304
لِحُكْمِ رَبِّكَ وَلا تَكُنْ كَصاحِبِ الْحُوتِ...) .
در ميان اين وجوه پنج گانه، وجه سوم و چهارم استوارتر به نظر مى رسند و آن اين كه مقصود گروهى از پيامبران است كه در راه تبليغ بسان كوه ايستاده و در برابر حوادث سخت، لغزش و هراسى به خود راه نداده اند، كه در رأس آنان همان پيامبران صاحب شريعت يعنى نوح و ابراهيم و موسى و عيسى و پيامبر اسلام بوده اند. در نتيجه وجه سوم با وجه چهارم در يك جهت با يكديگر مطابقت دارند. و آن اين كه اين پيامبران صاحب شريعت از پيامبران اولوا العزم مى باشند ـ و تفاوت آنها در اين است كه وجه چهارم، اولوا العزم را منحصر در اين پيامبران مى داند ولى وجه سوم عنوان عامى را مطرح مى كند كه بر پيامبران ديگر كه در راه تبليغ احكام الهى داراى اراده اى استوار و عزمى محكم بوده اند نيز منطبق مى باشد ولى با توجه به دو روايت معتبر كه بر وجه چهارم گواهى مى دهند، التزام به اين وجه در تفسير آيه، اقرب به واقع است.

صفحه 305
مشتركات ومختصات پيامبران
(2)

18

رسول و نبى كيست؟

آيات موضوع

1. (الَّذِينَ يَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِىَّ الأُمِّىَّ الَّذِى يَجِدُونَهُ مَكْتُوباً عِنْدَهُمْ فِيالتَّوراةِ وَالإِنْجِيلِ...) (اعراف/157).
2. (وَما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رَسُول وَلا نَبِىّ إِلاّ إِذا تَمنّى أَلْقَى الشَّيْطانُ فيأُمْنِيَّتِهِ...)(حج/52).
3. (وَاذْكُرْ فِى الْكِتابِ مُوْسى إِنَّهُ كانَ مُخْلَصاً وكانَ رَسُولاً نَبِيّاً)(مريم/51).
4. (...فَبَعثَ اللّهُ النَّبِيِّينَ مُبَشِّرينَ وَمُنْذِرينَ وَأَنْزَلَ مَعَهُمُ الْكِتابَ...) (بقره/213).
5. (وَكَذلِكَ جَعَلْنا لِكُلِّ نَبِىّ عَدُوّاً مِنَ الْمُجْرِمينَ وَكَفى بِرَبِّكَ هادِياً وَنَصِيراً)(فرقان/31).
6. (...وَكانَ رَسُولاً نَبِيّاً)(مريم/54).
7. (لَقَدْأَرْسَلْنا رُسُلَنا بِالبَيِّناتِ وَأَنْزَلْنا مَعَهُمُ الْكِتابَ وَالْمِيزانَ...)(حديد/25).

صفحه 306
8. (لَقَدْ صَدَقَ اللّهُ رَسُولَهُ الرُّؤْيا بِالْحَقِّ لَتَدْخُلُنَّ الْمَسجِدَ الحَرامَ إِنْ شاءَ اللّهُ آمِنين مُحَلِّقينَ رُءُوسَكُمْ وَمُقَصِّرِينَ لا تَخافُونَ...)(فتح/27).
9. (...وَما جَعَلْنا الرُّءْيا الَّتِى أَرَيْناكَ إِلاّ فِتْنَةً لِلنّاسِ وَالشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِيالْقُرآنِ وَنُخَوِّفُهُمْ فَما يَزيدُهُمْ إِلاّ طُغياناً كَبيراً)(اسراء /60).
10. (إِنّا أَوْحَيْنا إِلَيْكَ كَما أَوْحَيْنا إِلى نُوح وَالنَّبِيِّينَ مِنْ بَعْدِهِ وَأَوحَيْنا إِلى إِبْراهيمَ وَإِسْماعيلَ وَإِسْحاقَ وَيَعْقُوبَ وَالأَسْباطِ وَعِيسى وَأَيُّوبَ وَ يُونُسَ وَهارُونَ وَسُلَيْمانَ وَآتَيْنا داودَ زَبُوراً) (نساء/163).
11. (وَما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رَسُول إِلاّ نُوحِى إِلَيْهِ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلاّ أَنَا فَاعْبُدُونِ)(انبياء/25).
12. (يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ ...)(مائده/67).
13. (قالَ إِنَّما أَنَا رَسُولُ رَبِّكِ لأَهَبَ لَكِ غُلاماً زَكِيّاً) (مريم/19).
14. (...فَهَلْ عَلى الرُّسُلِ إِلاّ الْبَلاغُ المُبِينُ)(نحل/35).
15. (...وَ ما عَلَى الرَّسُولِ إِلاّ الْبَلاغُ المُبِينُ)(عنكبوت/18).
16. (...فَإِنْ تَوَلَّيْتُمْ فَإِنَّما عَلى رَسُولِنا البَلاغُ المُبِينُ)(تغابن/12).
17. (إِلاّ بَلاغاً مِنَ اللّهِ وَرِسالاتِهِ وَمَنْ يعْصِ اللّهَ وَرَسُولَهُ فَإِنَّ لَهُ نارَ جَهَنَّمَ خالِدينَ فِيها أَبَداً)(جن/23).
18. (الَّذِينَ يُبَلِّغُونَ رِسالاتِ اللّهِ وَيَخْشَونَهُ...)(احزاب/39).
19. (أُبَلِّغُكُمْ رِسالاتِ رَبِّى وَأَنْصَحُ لَكُمْ...)(اعراف/62).

صفحه 307
20. (...إِنَّما الْعِلْمُ عِنْدَ اللّهِ وَأُبَلِّغُكُمْ ما أُرْسِلْتُ بِهِ...)(احقاف/23).
21. (...يا بَنِى إِسْرائيلَ إِنِّى رَسُولُ اللّهِ إِلَيْكُمْ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَىَّ مِنَ التَّوراةِ...)(صف/6).
22. (...حَتّى إِذا جاءَ أَحَدَكُمُ المَوتُ تَوَفَّتْهُ رُسُلُنا...)(انعام/61).
23. (...فَلَمّا جاءَهُ الرَّسُولُ قالَ ارْجِعْ إِلى رَبِّكَ...)(يوسف/50).
24. (وَاذْكُرْ فِى الْكِتابِ إِسْماعِيلَ إِنَّهُ كانَ صادِقَ الوَعْدِ وَكانَ رَسُولاً نَبِيّاً) (مريم/54).

ترجمه آيات

1.«آنان كه از رسول و نبى امّى كه او را در تورات و انجيل نوشته مى يابند، پيروى مى كنند...».
2.«قبل از تو هيچ رسول و نبى را نفرستاديم مگر اين كه هر وقت (براى پيشبرد مقاصد خود) آرزويى نمود، شيطان در آن آرزو مداخله و خدعه كرد».
3.«در قرآن موسى را ياد كن كه بنده اى مخلَص و رسول و نبى بود».
4.«خدا پيامبران را نويد بخش و هشدار دهنده بر انگيخت و به همراهشان كتابى را كه به حق دعوت مى كند فرستاد».

صفحه 308
5. «براى هر پيامبرى از گنهكاران دشمنى قرار داديم، كافى است كه پروردگار تو راهنما ويارى دهنده باشد».
6.«... ورسول و پيامبرى(بزرگ) بود».
7.«ما پيامبران خود را با شاهدان و گواهان ارسال كرديم و همراه آنان كتاب و ميزان فرستاديم».
8.«خدا رؤياى صادقه را نصيب پيامبر كرد، البته به خواست خدا، و با اطمينان خاطر وارد مسجد الحرام خواهيد شد در حاليكه سرها را تراشيده و ناخن ها را گرفته ايد».
9.«ما خوابى را كه به تو نشان داديم، و شجره ملعونه در قرآن را، جز مايه آزمايش انسان ها قرار نداديم، و آنان را بيم مى دهيم ولى چيزى جز طغيان بزرگ نتيجه نمى دهد».
10.«ما به تو وحى كرديم همچنان كه به نوح و پيامبران پس از او وحى كرديم و نيز به ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب واسباط و عيسى و ايوب، و يونس و هارون و سليمان وحى نموديم، و به داوود، زبور را داديم».
11. «ما پيش از تو رسولى را نفرستاديم مگر اينكه به او وحى كرديم كه جز من خدايى نيست مرا پرستش كنيد».
12.«اى پيام رسان آنچه كه از پروردگارت به سوى تو فرود آمده است ابلاغ كن».
13.«گفت من فرستاده پروردگار تو هستم تا به تو فرزند پاكيزه اى ببخشم».
14.«آيا بر پيامبر جز ابلاغ روشن تكليف ديگرى هست».
15.«بر پيامبر غير از ابلاغ روشن رسالت، تكليف ديگرى نيست».
16.«اگر اعراض نماييد، بر رسول ما جز ابلاغ روشن، تكليف ديگرى نيست».
17.«بگو من از جانب پروردگار خود وظيفه اى ندارم جز ابلاغ پيام هاى او و هركس با خدا و رسول او مخالفت كند براى او آتش دوزخ است و در آن جاودانه خواهد بود».
18.«آنان كه پيام هاى خدا را ابلاغ مى كنند و از او مى ترسند».

صفحه 309
19.«من رسالت هاى پروردگار خود را ابلاغ مى كنم و خيرخواه شما هستم».
20.«بگو علم نزد خدا است، و آنچه را كه براى بيان آن مبعوث شده ام ابلاغ مى كنم».
21.«اى بنى اسرائيل، من پيام رسان خدا به سوى شما و تصديق كننده توراتى كه پيش از من فرستاده شده است مى باشم».
22.«آنگاه كه مرگ يكى از شما فرا رسد فرستادگان ما جان او را مى گيرند».
23.«وقتى فرستاده پادشاه، در زندان پيش يوسف آمد، يوسف به او گفت به نزد صاحب خود برگرد و داستان زنانى را كه دستان خود را بريدند بررسى كن».
24.«در قرآن اسماعيل را ياد كن، او به وعده خود عمل مى كرد و رسول و نبى بود».

بررسى و تفسير آيات

قرآن كريم پيامبران الهى را غالباً با دو واژه «نبى» و «رسول» معرفى مى كند در برخى از آيات تنها واژه «نبى» و در برخى ديگر، فقط واژه رسول و احياناً هر دو واژه را به كار مى برد و از ظاهر برخى از اين آيات چنين استفاده مى شود كه اين دو واژه با يكديگر متفاوت مى باشند چنان كه مى فرمايد:
(وَما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رَسُول وَلا نَبِىّ إِلاّ إِذا تَمنّى أَلْقَى الشَّيْطانُ فى أُمْنِيَّتِهِ...).1
«قبل از تو هيچ رسول و نبى را نفرستاديم مگر اين كه هر وقت (براى پيشبرد مقاصد خود) آرزويى نمود، شيطان در آن آرزو مداخله و خدعه كرد».

1 . حج / 52 .

صفحه 310
اين آيه به روشنى، دلالت مى كند كه گروهى، نبى، وگروهى رسولند، و در اين جا آيات ديگرى نيز هستند كه از نظر دلالت به اين آيه نمى رسند مانند:
(الَّذِينَ يَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِىَّ الأُمِّىَّ الَّذِى يَجِدُونَهُ مَكْتُوباً عِنْدَهُمْ فِيالتَّوراةِ وَالإِنْجِيلِ...) 1
«آنان كه از رسول و نبى امّى كه او را در تورات و انجيل نوشته مى يابند، پيروى مى كنند...».
وباز مى فرمايد:
(وَاذْكُرْ فِى الْكِتابِ مُوْسى إِنَّهُ كانَ مُخْلَصاً وكانَ رَسُولاً نَبِيّاً) 2.
«در قرآن موسى را ياد كن كه بنده اى مخلَص و رسول و نبى بود».
و باز مى فرمايد:
(وَاذْكُرْ فِى الْكِتابِ إِسْماعِيلَ إِنَّهُ كانَ صادِقَ الوَعْدِ وَكانَ رَسُولاً نَبِيّاً)3.
«در قرآن اسماعيل را ياد كن كه درست وعده و رسول و نبى بود».
در اين آيات، رسول و نبى با حرف عطف به يكديگر عطف

1 . اعراف/157.
2 . مريم/51.
3 . مريم/53.

صفحه 311
شده اند و در همه آنها كلمه نبى بر رسول عطف شده است.
احتمال ترادف اين دو لفظ ضعيف است، و از طرفى احتمال اين كه مقصود از رسول، كسى غير از نبى است هم با ظاهر اين آيات سازگار نيست، زيرا در اين آيات دو واژه نبى و رسول حال يك انسان را توصيف مى نمايند و موصوف در آيه نخست، پيامبر اسلام (صلى الله عليه وآله وسلم) و در آيه سوم، اسماعيل است، درحالى كه در آيه 52 حج، اين دو لفظ با كلمه «أو» بر يكديگر عطف شده اند، و ظاهر آن تقسيم است، يعنى آنان دو طايفه اند، گروهى رسولان، و گروه ديگر انبيا.
به همين جهت، مفسران در صدد جستجوى فرق ميان رسول و نبى برآمده و اقوال مختلفى را بيان كرده اند. و در تمام اين اقوال يك مطلب مورد اتفاق ديده مى شود و آن اين كه: «رسول» اخص از «نبى» است، و تفاوت اقوال در بيان وجه اخص بودن رسول از نبى است، و اينك اين اقوال را مورد بررسى قرار مى دهيم، آنگاه نظر خود را يادآور مى شويم.

الف. رسالت ملازم با تبليغ است

رسول كسى است كه به اووحى شود و مأمور به تبليغ گردد، در حالى كه نبى كسى است كه طرف وحى قرار گيرد، اگر چه مأمور به تبليغ نباشد... اين همان معناى مشهورى است كه در بيشتر تفاسير آمده است.1
در توجيه اين نظر مى توان چنين گفت: لفظ نبى به اصطلاح ادبى صفت مشبهه است، كه به معنى «خبردار» و آگاه مى باشد و ناگفته پيداست آگاهى از خبر، ملازم با ابلاغ آن نيست، ولى اگر بگوييم: «نبى» به معنى «منبئى» يعنى «خبر دهنده» است شايد در اين صورت ملازم با ابلاغ باشد، و امّا لفظ رسول، مخصوص كسى است كه انجام رسالتى را از طرف كسى بپذيرد، و روشن است كه تحمل رسالت و پذيرفتن ابلاغ كلام يا انجام عملى ملازم با ابلاغ به ديگران است. ولى اين نظريه با اين توجيه نيز از جهاتى مخدوش است، زيرا:
1. قرآن، پيامبران را نويد و بيم دهندگان معرفى مى كند و آن را يك صفت عمومى براى همه به شمار مى آورد. در اين صورت بايد تمام پيامبران

1 . تبيان، ج7، ص 331; مجمع البيان، ج4، ص 91; تفسير جلالين، سوره حج تفسير آيه 52; المنار، ج9، ص 225.

صفحه 312
براى تبليغ مبعوث شده باشند، چنان كه مى فرمايد:
(فَبَعثَ اللّهُ النَّبِيّينَ مُبَشِّرينَ وَمُنْذِرِينَ وَأَنْزَلَ مَعَهُمُ الكِتابَ...)1.
مگر اين كه به قرينه (وَأَنْزَلَ مَعَهُمُ الْكِتابَ)گفته شود كه مقصود تمام پيامبران نيست، بلكه پيامبرانى است كه همراه آنان كتاب فرو فرستاده شده است، در اين صورت نظريه ياد شده از اين اشكال مصون خواهد بود.
2. قرآن يادآور مى شود كه تمام پيامبران دشمنانى از انس و جن داشتند چنان كه مى فرمايد:
(وَكَذلِكَ جَعَلْنا لِكُلِّ نَبِىّ عَدُوّاً مِنَ الْمُجْرِمِينَ وَكَفى بِرَبِّكَ هادِياً وَنَصِيراً)2
«براى هر پيامبرى از گنهكاران دشمنى قرار داديم، كافى است كه پروردگار تو راهنما ويارى دهنده باشد».
و روشن است كه اين دشمنى معلول تبليغ آنها است. اگر پيامبرى دست به تبليغ آيين خود نزند; كسى با او دشمنى نخواهد كرد و از اين كه همگى دشمنانى داشته اند معلوم مى شود كه همگى مبلغ و گوينده احكام الهى بوده اند.
3. اگر اين نظريه صحيح باشد، بايد مقام رسالت شريف تر از مقام نبوت، و رسول نيز اشرف از نبى باشد، در حالى كه در قرآن جريان بر عكس است، خدا در مقام توصيف، «رسول» را قبل از «نبى» ذكر كرده مى فرمايد: (...وَكانَ رَسُولاً نَبِيّاً)3، و همچنين است آيات ديگرى كه اين دو لفظ در آنها به كار رفته است و در مقام توصيف، پيوسته ازضعيف، به سوى قوى پيش

1 . بقره/213.
2 . فرقان/31.
3 . مريم/54.

صفحه 313
مى روند.
برخى به خاطر فرار از اشكال، «نبى» را به معنى «رفيع» و بلند مرتبه تفسير كرده اند، نه به معنى آگاه از خبر و يا خبرگزار.
در حالى كه اين لفظ در قرآن جز در همان معناى معروف در معنى ديگرى به معنى «رفيع» به كار نرفته است به گواه اين كه لفظ نبى از «نبأ» به معنى «خبر» مشتق است، نه از «نبوت» به معنى «رفعت».
گذشته از اين، تفسير ياد شده در برخى از آيات صحيح نيست آنجا كه مى فرمايد:
(وَما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رَسُول وَلا نَبِىّ إِلاّ إِذا تَمنّى أَلْقَى الشَّيْطانُ فى أُمْنِيَّتِهِ...)1.
«ما هيچ رسول و پيامبرى را مبعوث نكرديم، مگر اينكه هر موقع آرزو مى كرد; شيطان در آرزوهاى او مداخله مى كرد».
زيرا اگر مقصود از «نبى» فردى باشد كه براى تبليغ اعزام نشده است، در اين صورت با جمله (وَما أَرْسَلْنا)ناسازگار خواهد بود، زيرا صدر آيه حاكى است كه نبى و رسول هر دو اعزام شده اند و شيطان در امنيه و آرزو (برنامه هاى تبليغاتى )آنها مداخله مى كرد.

ب. رسول، پيامبر صاحب كتاب است

زمخشرى در تفسير آيه(وَما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رَسُول وَلا نَبِىّ ...) مى گويد: رسول كسى است كه علاوه بر معجزه، كتابى هم بر او نازل شده باشد، در حالى كه نبى ممكن است پيامبرى باشد اعم از اين كه كتابى بر او

1 . حج/52.

صفحه 314
فرو فرستاده شده باشد يا نه.1
اين وجه كاملاً فاقد دليل و شاهد است. و رسول بودن يك نفر، يعنى حامل رسالت بودن، اعم از انجام فعلى يا بيان كلامى، مستلزم اين نيست كه حتماً داراى كتاب باشد.
ولى ممكن است برخى بر اين نظريه با آيه (25) از سوره حديد استدلال كنند آنجا كه انزال كتاب را بر ارسال رسولان عطف كرده و به نظر مى رسد كه ميان اين دو، تلازمى هست. چنان كه مى فرمايد:
(لَقَدْأَرْسَلْنا رُسُلَنا بِالبَيِّناتِ وَأَنْزَلْنا مَعَهُمُ الْكِتابَ وَالْمِيزانَ...).2
«ما پيامبران خود را با شاهدان و گواهان ارسال كرديم و همراه آنان كتاب و ميزان فرستاديم».
ولى اين توجيه صحيح و پا بر جا نيست، زيرا ارسال رسولان با گواه و شاهد، انزال كتاب و حكمت و ميزان، دليل بر اين نيست كه بر فرد فرد آنان كتاب فرو فرستاده است بلكه كافى است همراه گروهى كتاب بفرستد و گروه ديگر را فرمان دهد تا از آن كتاب بهره بگيرند. و اگر عطف در اين آيه گواه بر آن باشد كه هر رسولى داراى كتابى بوده، پس به حكم آيه (213) بقره بايد گفت: هر نبى نيز كتابى داشته است. چنان كه مى فرمايد:(...فَبَعَثَ اللّهُ النَّبِيِّينَ مُبَشِّرينَ وَمُنْذِرِينَ وَأَنْزَلَ مَعَهُمُ الْكِتابَ...) .
گذشته از اين هرگز نمى توان گفت: همه رسولان، داراى كتاب بودند و اثبات اين مسئله كار دشوارى است بلكه برخى از روايات، گواهى مى دهند كه

1 . كشاف، ج 2، ص 165 و 352 ; تفسير نيشابورى، ج 2، ص 513 ; تفسير بيضاوى، ج 4، ص 57 ; مفاتيح الغيب، ج 23، ص 49; بحار الأنوار، ج 11، ص 32 .
2 . حديد / 25.

صفحه 315
رسولان 313 نفرند در حالى كه تعداد كتاب هاى آسمانى (104) كتاب مى باشد.1
با توجه به اين روايات كه آمار كتاب هاى آسمانى را كمتر ازآمار رسولان الهى مى داند، چگونه مى توان گفت رسول كسى است كه همراه او كتابى باشد؟

ج. رسول كسى است كه شرع جديد بياورد

برخى گفته اند خصوصيت و ويژگى رسول اين است كه شرع جديد بياورد و به اصطلاح مقصود از رسولان الهى، پيامبران صاحب شريعت است، ولى نبى از اين جهت اعم است.2
اين نظريه نيز بسان نظريات پيشين چندان استوار نيست، زيرا طبق روايات، شرايع جهانى يا همگانى، از پنج شريعت تجاوز نمى كند، در حالى كه تعداد رسولان به مراتب بيش از اين است. و ما در گذشته يادآور شديم كه از برخى از آيات 3 استفاده مى شود كه پنج پيامبر، صاحب شريعت مستقل بوده و ديگر پيامبران اعم از معاصر با آنان و يا پس از آنان پيرو شريعت آنان به شمار مى رفتند.

د. رسول كسى است كه فرشته وحى را مى بيند و با او سخن مى گويد

برخى گفته اند:نبى كسى است كه در عالم رؤيا به او وحى مى شود و بر مسائل پشت پرده واقف مى گردد، و رسول كسى است كه ملك را در بيدارى مشاهده و با او مكالمه مى كند.

1 . معانى الأخبار، ص 59; خصال، ج2، ص 104; و بحار، ج11، ص 60.
2 . تفسير مراغى، ج17، ص 127; تفسير بيضاوى، ج4، ص 57.
3 . سوره شورى آيه 13. به بحار الأنوار، ج11، ص 35; عيون الأخبار، ص 234 رجوع شود.

صفحه 316
اين نظريه بدون ارائه دليل مطرح شده است و گروهك بهايى كه مدعى نبوت حسينعلى مازندرانى هستند و او را بهاء اللّه مى خوانند مى گويند: نبوت به معنى مشاهده در رؤيا ختم شده ولى باب رسالت به معنى مشاهده در بيدارى هنوز مفتوح است و با اين بيان خاتميت پيامبر اسلام را توجيه كرده اند.
سؤال ما در مورد اين سخن آن است كه مقصود اين قائل چيست؟
اگر مقصود اين است كه واقعيت نبوت با وحى در عالم رؤيا تحقق مى پذيرد و واقعيت رسالت با مشاهده فرشته وحى در بيدارى انجام مى گردد، درباره آن يادآور مى شويم كه كوچك ترين دليلى بر اين مطلب نيست، زيرا نبى به فرد مطلع از غيب مى گويند، خواه اين غيب از طريق رؤيا بر او كشف شود، يا با القا در روح و قلب، يا با شنيدن سخن از كوه و درخت يا از طريق مكالمه فرشته، و هرگز دليلى در دست نيست كه سبب و راه آن منحصر به رؤيا باشد. و همچنين رسول به معنى صاحب رسالت است، خواه اين رسالت در رؤيا فرض و لازم گردد، يا در بيدارى.
و اگر مقصود اين است كه هر كجا خدا پيامبر را با كلمه «يا أيّها النبى» خطاب كرده است مقصود، جنبه وحى در رؤيا است، اين احتمال نيز فاقد دليل است، زيرا در موارد فراوانى به پيامبر «يا أيّها النبى» گفته شده و هرگز يك چنين التزام در خطاب نبوده است، تا چه رسد كه خطاب «يا أيّها الرسول» مقيد به رؤيت فرشته ومذاكره با او باشد.
گذشته از اين نزول وحى بر پيامبر در رؤيا بسيار كم و نادر بوده است و فقط قرآن دو مورد را يادآور مى شود، يكى مسئله صلح حديبيه است كه در آن پيامبر در رؤيا ديد كه خود با مسلمانان وارد مسجد الحرام شده است. و ديگرى مربوط به شجره ملعونه است كه تفصيل آن را مفسران در تفاسير خود آورده اند.

صفحه 317
در مورد غزوه حديبيه چنين مى گويد:
(لَقَدْ صَدَقَ اللّهُ رَسُولَهُ الرُّؤْيا بِالْحَقِّ لَتَدْخُلُنَّ الْمَسجِدَ الحَرامَ إِنْ شاءَ اللّهُ آمِنينَ مُحَلِّقينَ رُءُوسَكُمْوَمُقَصِّرِينَ لا تَخافُونَ...) 1.
«خدا رؤياى صادقه را نصيب پيامبر كرد، البته به خواست خدا، و با اطمينان خاطر وارد مسجد الحرام خواهيد شد در حاليكه سرها را تراشيده و ناخن ها را گرفته ايد».
و در مورد شجره ملعونه كه از نظر مفسران، حكومت هشتاد ساله بنى اميه است چنين مى فرمايد:
(...وَما جَعَلْنا الرُّءْيا الّتِى أَرَيْناكَ إِلاّ فِتْنَةً لِلنّاسِ وَالشَّجَرَةَ الْمَلْعُونَةَ فِيالْقُرآنِ وَنُخَوِّفُهُمْ فَما يَزِيدُهُمْ إِلاّ طُغياناً كَبيراً)2.
«ما خوابى را كه به تو نشان داديم، و شجره ملعونه در قرآن را، جز مايه آزمايش انسان ها قرار نداديم، و آنان را بيم مى دهيم ولى چيزى جز طغيان بزرگ نتيجه نمى دهد».
و در هر حال نزول وحى بر پيامبر در عالم رؤيا بسيار كم بوده است، بنابر اين يك چنين فرق ميان نبى و رسول كه مصاديق لفظ نخست را به دو مورد منحصر مى كند، صحيح نخواهد بود.

هـ. هر يك از رسالت و نبوت به جنبه خاصى از پيامبران نظر دارد

تا اينجا با نظريه هايى كه در بيان تفاوت رسول و نبى گفته شده بود آشنا شديم و همان گونه كه ملاحظه شد، هيچ يك از اين اقوال، دليل استوارى نداشته و قابل قبول نيست، ولى در اين جا نظريه ديگرى هست كه مى توان تفاوت نبوت و رسالت را بر اساس آن توجيه كرد و آن اين كه:
نبى و رسول (رسولى كه از جانب خدا مبعوث گردد) هر يك بر شخص

1 . فتح/27.
2 . اسراء/60.

صفحه 318
واحدى اطلاق مى شوند، و غالباً ميان اين دو، مگر در موارد اندك تساوى حاكم است، ولى توصيف اشخاص به نبوت به خاطر ملاكى خواهد بود، و توصيف آنان به رسالت، به خاطر ملاكى ديگر، زيرا نبى از «نبأ» به معنى خبر، مشتق است، و به كسى گفته مى شود كه از جهان بالا خبر را دريافت كند، خواه از طريق رؤيا، و خواه از طرق ديگر كه تفصيل آن در سوره شورى1 آمده است.
و به ديگر سخن واقعيت «نبى»، واقعيت «خبر گيرى» و خبردارى او است كه بتواند از عالم بالا گزارش دريافت كند و ميان او و جهان غيب ارتباطى برقرار شود و در قرآن به شخصى كه واجد اين حيثيت است «نبى» گفته مى شود.
ولى از آنجا كه يك چنين انسان آگاه، مسئوليت ابلاغ پيامى و يا انجام عملى را برعهده دارد از اين جهت چنين شخصى را رسول مى نامند و با توجه به اشتقاق نبى از «نبأ» و رسول از «رسالت» و با توجه به آنچه كه اهل لغت پيرامون اين دو كلمه گفته اند اين تفاوت روشن مى شود.
بنابر اين هرجا به يك انسان «نبى» گفته مى شود، ملاك اين استعمال همان آگاهى از غيب است، و هرگاه به انسان مطلع از غيب رسول گفته مى شود، جهت ابلاغ پيام و انجام مأموريت الهى در نظر گرفته مى شود.
و به ديگر سخن «نبى» هر انسان گزارشگر و خبرگيرى نيست، بلكه گزارشگر اخبار مهم سماوى است كه از جانب خدا به او ابلاغ مى گردد. و همچنين رسول (رسولى كه در ارتباط با وحى تشريعى است نه رسول لغوى) آن انسان مطلع و آگاه از اخبار سماوى است كه مأمور است آنچه را دريافت كرده

1 . آيه پنجاه و يكم:(وَما كانَ لِبَشَر أَنْ يُكَلِّمَهُ اللّهُ إِلاّ وَحْياً أَوْ مِنْ وَراءِ حِجاب أَوْ يُرْسِلَ رَسُولاً فَيُوحِىَ بِإِذْنِهِ...) .

صفحه 319
است، ابلاغ نمايد و جامه عمل بپوشاند، و در تمام موارد قرآن، آنجا كه لفظ نبى به كار رفته، نظر به جهت نخست بوده و آنجا كه لفظ رسول به كار رفته است نظر به جهت دوم مى باشد.
ازاين جهت پيوسته كلمه «وحى» با واژه نبى و نبيّين همراه بوده است چنان كه مى فرمايد:
(إِنّا أَوْحَيْنا إِلَيْكَ كَما أَوْحَيْنا إِلى نُوح وَالنَّبِيِّينَ مِنْ بَعْدِهِ وَأَوحَيْنا إِلى إِبْراهيمَ وَإِسْماعيلَ وَإِسْحاقَ وَيَعْقُوبَ وَالأَسْباطِ وَعِيسى وَأَيُّوبَ وَ يُونُسَ وَهارُونَ وَسُلَيْمانَ وَآتَيْنا داودَ زَبُوراً)1.
«ما به تو وحى كرديم همچنان كه به نوح و پيامبران پس از او وحى كرديم و نيز به ابراهيم و اسماعيل و اسحاق و يعقوب واسباط و عيسى و ايوب، و يونس و هارون و سليمان وحى نموديم، و به داوود، زبور را داديم».
آرى اگر در مواردى كلمه «وحى» با واژه رسول به كار رفته است به خاطر نكته ديگرى است كه از اين اصل عدول شده است، چنان كه مى فرمايد:
(وَما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رَسُول إِلاّ نُوحِى إِلَيْهِ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلاّ أَنَا فَاعْبُدُونِ)2
«ما پيش از تو رسولى را نفرستاديم مگر اين كه به او وحى كرديم كه جز من خدايى نيست، مرا پرستش كنيد».
علت عدول از كلمه «نبى» به «رسول» در اين آيه جمله (وَما أَرْسَلْنا)است، و اگر به جاى آن كلمه «وما أوحينا من قبلك» به كار مى برد، حتماً به جاى رسول، كلمه نبى را استعمال مى كرد.
و همچنين در مواردى كه شخص طرف وحى را بر انجام كارى و تبليغ

1 . نساء/163.
2 . انبياء/25.

صفحه 320
سخنى مأمور مى سازد از كلمه رسول بهره مى گيرد، نه از كلمه نبى، و اين خود، گواه بر اين است كه رسول و نبى ناظر به دو گروه و دو صنف از پيامبران نيست، بلكه از نظر قرآن، گروه واحدى است داراى دوحيثيت كه از جهتى «نبى» و ازجهت ديگر «رسول» ناميده مى شوند. مثلاً مى فرمايد:
(يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ ...) 1.
«اى پيام رسان آنچه كه از پروردگارت به سوى تو فرود آمده است ابلاغ كن».
و نيز مى فرمايد:
(قالَ إِنَّما أَنَا رَسُولُ رَبِّكِ لأَهَبَ لَكِ غُلاماً زَكِيّاً) 2.
«گفت من فرستاده پروردگار تو هستم تا به تو فرزند پاكيزه اى ببخشم».
همچنان كه ملاحظه مى شود در هر دو آيه، كلمه رسول به كار برده است، چيزى كه هست در آيه نخست، وظيفه او ابلاغ پيام و در آيه دوم انجام كارى است.
باز گواه روشن بر اين مدعا اين است كه آنجا كه خدا وظيفه پيامبران الهى را تحديد و تعيين مى كند و مى گويد شما جز ابلاغ سخن و پيام، تكليف ديگرى نداريد در همه موارد كلمه «رسول» به كار مى برد، و لفظ ابلاغ را با لفظ رسول همراه مى سازد و ما در اين قسمت نمونه هايى از اين آيات را مطرح مى كنيم:
1. (...فَهَلْ عَلَى الرُّسُلِ إِلاّ البَلاغُ الْمُبينُ)3.
«آيا بر پيامبر جز ابلاغ روشن تكليف ديگرى هست».

1 . مائده/67.
2 . مريم/19.
3 . نحل/35.

صفحه 321
2. (...وَ ما عَلى الرَّسُولِ إِلاّ البَلاغُ المُبِينُ)1.
«بر پيامبر غير از ابلاغ روشن رسالت، تكليف ديگرى نيست».
3. (...فَإِنْ تَوَلَّيْتُمْ فَإِنَّما عَلى رَسُولِنا الْبَلاغُ المُبِينُ) 2.
«اگر اعراض نماييد، بر رسول ما جز ابلاغ روشن، تكليف ديگرى نيست».
4. (إِلاّ بَلاغاً مِنَ اللّهِ وَرِسالاتِهِ وَمَنْ يعْصِ اللّهَ وَرَسُولَهُ فَإِنَّ لَهُ نارَ جَهَنَّمَ خالِدينَ فِيها أَبَداً) 3.
«بگو من از جانب پروردگار خود وظيفه اى ندارم جز ابلاغ پيام هاى او و هركس با خدا و رسول او مخالفت كند براى او آتش دوزخ است و در آن جاودانه خواهد بود».
5. (الَّذِينَ يُبَلِّغُونَ رِسالاتِ اللّهِ وَيَخْشَونَهُ...) 4.
«آنان كه پيام هاى خدا را ابلاغ مى كنند و از او مى ترسند».
6. (أُبَلِّغُكُمْ رِسالاتِ رَبِّى وَأَنْصَحُ لَكُمْ...)5.
«من رسالت هاى پروردگار خود را ابلاغ مى كنم و خيرخواه شما هستم».
7. (...إِنَّما العِلْمُ عِنْدَ اللّهِ وَأُبَلِّغُكُمْ ما أُرْسِلْتُ بِهِ...) 6.
«بگو علم نزد خدا است، و آنچه را كه براى بيان آن مبعوث شده ام ابلاغ مى كنم».
8. (...يا بَنِى إِسْرائيلَ إِنِّى رَسُولُ اللّهِ إِلَيْكُمْ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَىَّ مِنَ التَّوراةِ...)7.

1 . عنكبوت/18.
2 . تغابن/12.
3 . جن/23.
4 . احزاب/39.
5 . اعراف/62.
6 . احقاف/23.
7 . صف/6.

صفحه 322
«اى بنى اسرائيل، من پيام رسان خدا به سوى شما و تصديق كننده توراتى كه پيش از من فرستاده شده است مى باشم».
اين آيات و آيات ديگر كه در آنها لفظ نبى و رسول آمده است بر اين حقيقت دلالت دارند كه ملاك اتّصاف به نبوت و اطلاق لفظ نبى همان ارتباط پيامبران با مقام ربوبى است و ملاك به كار بردن لفظ رسول و توصيف آنان به اين وصف، همان عهده دار بودن آنان نسبت به ابلاغ دستورات الهى مى باشد.
و اگر در مواردى كه ضابطه ايجاب كرد لفظ نبى به كار رود ولى اين ضابطه رعايت نگردد، به خاطر نكته اى است كه اين عدول را ايجاب كرده است. و گرنه اين دو واژه داراى دو مفهوم مى باشند، و يكى (نبوت) مقدم بر ديگرى (رسالت) است.
و از اين جا روشن مى شود كه هرگز نمى توان اين دولفظ را از نظر مفهوم مترادف خواند بلكه دو مفهوم مختلف دارند.
امّا از نظر مصداق و مقام انطباق، غالباً ميان آن دو تساوى است، يعنى هر نبى و پيامبر (كه به او از عالم بالا وحى مى شد) رسول بوده، يعنى وظيفه اى را بر عهده داشته است كه پيامى را برساند، و يا عملى را انجام دهد همچنان كه هر رسولى (رسالت انسان از جانب خدا)، نبى و طرف وحى مى باشد، ولى از طرف اول يك حكم غالبى است يعنى اكثريت قريب به اتفاق انبيا كه طرف وحى بوده اند، رسالتى را بر عهده داشته اند، اگر چه در موارد اندكى نبوت او مخصوص خود او بوده و از خود او تجاوز نمى كرده است ـ چنان كه در برخى از روايات وارد شده است كه نبوت برخى از پيامبران بنى اسرائيل از خود تجاوز نكرده و نسبت به ديگران مأموريتى نداشته اند.1

1 . كافى، ج 1، باب طبقات الأنبياء والرسل والأئمّة، ص 174. البته يك چنين افراد را نبى و پيامبر خواندن يك نوع توسع در اطلاق است والاّ نبوتى كه از خود إنسان تجاوز نكند، چه معنى مى تواند داشته باشد ـ جز اين كه بگوييم اين فرد نبى به معنى خبرطير است نه گزارش گر.

صفحه 323
آرى بحث ما در مقام نسبت سنجى ميان نبى و انسان رسولى است كه از جانب خدا مأموريت ابلاغ پيام و يا انجام كارى داشته باشد، و اگر از اين نكته صرف نظر كنيم، گاهى قرآن كلمه رسول را درباره فرشته به كار مى برد و مى فرمايد:
(...إِنَّما أَنَا رَسُولُ رَبِّكِ لأَهَبَ لَكِ غُلاماً زَكِيّاً) .1
«من فرستاده پروردگار تو هستم تا اين كه فرزندى را به تو ببخشم».
و باز مى فرمايد:
(...حَتّى إِذا جاءَ أَحَدَكُمُ الْمَوتُ تَوَفَّتْهُ رُسُلُنا...) .2
«آنگاه كه مرگ يكى از شما فرا رسد فرستادگان ما جان او را مى گيرند».
همچنان كه گاهى كلمه رسول را در فردى به كار مى برد كه از جانب بشر معمولى، مأموريتى را بر عهده داشته باشد. چنان كه در سوره يوسف مى خوانيم:
(...فَلَمّا جاءَهُ الرَّسُولُ قالَ ارْجِعْ إِلى رَبِّكَ...) 3.
«وقتى فرستاده پادشاه، در زندان پيش يوسف آمد، يوسف به او گفت به نزد صاحب خود برگرد و داستان زنانى را كه دستان خود را بريدند بررسى كن».
با توجه به دو نوع استعمال واژه رسول، هرگز نمى توان گفت ميان «نبى» و رسول، تساوى حاكم است بلكه قطعاً، رسول به اعتبار اين كه مصاديق بيشترى نسبت به نبى دارد مفهوم گسترده ترى نيز دارد. و در حقيقت آن سخن معروف كه مى گويند: ميان نبى و رسول از نسبت هاى چهارگانه، عموم و خصوص مطلق است صحيح به نظر مى رسد. زيرا هر نبى و پيامبرى (منهاى

1 . مريم / 19.
2 . انعام / 61 .
3 . يوسف / 50 .

صفحه 324
پيامبرى كه اختصاص به خود داشته است) رسول است، در حالى كه برخى از رسولان مانند فرشتگان و افراد عادى كه از جانب افراد ديگر اعزام مى شوند رسولند، ولى نبى نيستند.
البته اين مطلب از بحث ما بيرون است، بحث ما در باره رسول اصطلاحى است، نه رسول لغوى و عرفى.

نتايج بحث

از اين بيان نتايج زير به دست مى آيد:
1. نبوت و رسالت دو واقعيت جدا از هم هستند كه يكى در اتصال به عالم غيب و ديگرى در ابلاغ پيامى يا انجام عملى خلاصه مى شود. و توصيف هر كس به يكى از اين دو وصف به خاطر اين دو ملاك متمايز است.
2. مقام نبوت بالاتر و برتر از مقام رسالت است، زيرا حيثيت «نبوت» حيثيت ارتباط با مقام ربوبى است، در حالى كه حيثيت رسالت، حيثيت انجام وظيفه است، در يكى (نبوت) پيامبر، طرف وحى قرار مى گيرد و پيام خدا را دريافت مى كند، و در ديگرى (رسالت)، مأموريت دارد كه كارى را انجام دهد، و اگر «نبوت» از «رسالت» برتر شد، طبعاً در مقام انطباق بر مصاديق، «نبى» از «رسول»برتر خواهد بود. بدين معنا اگر يك نفر هم نبى و هم رسول باشد، شرافت و برترى او به خاطر نبوت او است نه به خاطر رسالت. و اگر هم رسالت او داراى فضيلت باشد، فضيلتى را كه از جانب نبوت كسب كرده است، بالاتر از فضيلتى خواهد بود كه از جانب رسالت كسب كرده است.
3. نبوت، اساس رسالت انسان از جانب خداست، زيرا همان گونه كه گفته شد مقصود از رسالت، رسالت بشر از جانب خدا است نه رسالت هر

صفحه 325
كسى كه حتى فرشته را هم شامل شود. و نه رسالتى از جانب هر كس كه رسولان عادى را هم شامل گردد، بلكه مقصود رسالت بشر از جانب خدا است. در اين صورت در مرتبه نخست، نبوت و ارتباط با جهان غيب است، كه به دنبال آن، رسالت مى آيد.
4. ميان نبى و رسول از نظر مصداق نسبت تساوى برقرار است، و هر جا «نبوتى» بوده است، به دنبال آن رسالتى نيز بوده است. و همين طور كه گفته شد، پيامبران فاقد رسالت، نسبت به ديگران نادر و انگشت شمار بوده اند. موارد نادر و اندك، ملاك نسبت گيرى نيست، گذشته از اين چنين نبوتى كه فاقد رسالت باشد مفهوم روشنى ندارد.
از اين بيان روشن مى گردد كه ختم نبوت ملازم با ختم رسالت است، و در مقام ختم باب نبوت و رسالت، فرقى ميان خاتم النبيين وخاتم الرسل نيست، زيرا فرض اين است كه ميان اين دو، مساوات برقرار است. و تازه اگر «نبى» اعم از رسول هم باشد و شامل پيامبرانى باشد كه داراى رسالت نبودند طبعاً انسداد باب نبوت ملازم انسداد باب رسالت خواهد بود.
و نكته ديگر اين كه قرآن «خاتم النبيين» گفته است نه «خاتم الرسل» اين است كه «نبوت» اساس رسالت است و ختم باب نبوت، قطعاً ختم باب رسالت را هم به دنبال خواهد داشت.
و به ديگر سخن اگر منصب پيام گيرى از جانب خدا قطع شود ديگر براى پيام رسانى موضوعى نخواهد بود.

پاسخ به يك سؤال

ازبيان گذشته روشن شد كه نبوت و رسالت دو منصب و دو مقام براى

صفحه 326
آموزگاران الهى است، و هر يك، از مقام و موقعيت خاص معلمان الهى حكايت مى كند. ولى اين سخن در جايى مى تواند صحيح و استوار باشد كه اين دو لفظ، جدا از هم وارد شوند، ولى در اينجا آياتى هست كه هر دو را با هم آورده، يك پيامبر را با آنها توصيف نموده است، مثلاً درباره اسماعيل مى فرمايد:
(وَاذْكُرْ فِى الكِتابِ إِسْماعِيلَ إِنَّهُ كانَ صادِقَ الوَعْدِ وَكانَ رَسُولاً نَبِيّاً) .1
«در قرآن اسماعيل را ياد كن، او به وعده خود عمل مى كرد و رسول و نبى بود».
و در باره پيامبر گرامى مى فرمايد:
(الَّذِينَ يَتَّبِعُونَ الرَّسُولَ النَّبِىَّ الأُمِّىَّ...) .
«آنان كه از رسول و نبى درس نخوانده پيروى مى كنند».
اكنون سؤال مى شود در اين آيات تفاوت نبى و رسول چيست؟

پاسخ

مجموع آياتى كه در آنها كلمه رسول و نبى آمده است، به چهار گروه تقسيم مى شوند:
1. آياتى كه تنها كلمه رسول در آن وارد شده است.
2. آياتى كه در آنها فقط كلمه نبى آمده است.
3. آياتى كه در آنها اين دو لفظ، معرف يك فرد، واقع شده اند.
و آيات اين سه قسمت در مجموع بحث ها گذشت و در اين كه هر يك به مقام و منصبى اشاره مى كند و فرقى ميان اين سه گروه نيست خواه تنها وارد شوند، يا با هم. مشكل در قسم چهارم است كه اكنون بيان مى گردد.
4. آيه اى كه به ظاهر مى رساند كه آموزگاران الهى به دو گروه تقسيم

1 . مريم / 54 .

صفحه 327
مى شوند: گروهى رسول، و گروهى نبى. چنان كه مى فرمايد:
(وَما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رَسُول وَلا نَبِىّ إِلاّ إِذا تَمنّى أَلْقَى الشَّيْطانُ فى أُمْنِيَّتِهِ...)1.
«ما پيش از تو هيچ رسول و نبى نفرستاديم مگر اين كه هر موقع، تمنّا و آرزو نمود، شيطان در آرزوى او مداخله مى كرد».
اكنون بايد ديد مفاد اين آيه چيست؟ و آيا واقعاً پيامبران به دو گروه تقسيم مى شوند گروهى داراى مقام نبوت و گروهى ديگر داراى مقام رسالت؟ ويا اين كه اين آيه مى تواند مفاد ديگرى داشته باشد؟
و به عبارت ديگر دو گروه اوّل و دوم از نظر مفاد همان است كه قبلاً بيان گرديد، يعنى هر يك از دو واژه نبوت و رسالت به منصبى از مناصب آموزگاران الهى اشاره دارد. و مشكلى در تفسير اين دو گروه نيست.
همچنين گروه سوم را مى توان از اين طريق تفسير كرد و آن اين كه اسماعيل هر دو مقام را دارا بود، هم وحى را دريافت مى كرد و هم مأموريت ابلاغ و انجام رسالت الهى را داشت و علت اين كه رسول را بر نبى مقدم داشته، شرافت مقام نبوت است كه بر رسالت ترجيح دارد. و طبعاً نبى نيز بر رسول برترى خواهد داشت. و همگى مى دانيم كه در مقام توصيف از اضعف به اقوى پيش مى روند. مثلاً مى گويند: فلانى نويسنده محققى است.
مشكل در گروه چهارم است كه به حسب ظاهر پيامبران را به دو گروه تقسيم مى كند. در اين جا بايد دقت بيشترى كرد. در تحليل اين آيه كه در قرآن منفرد است، مى توان چنين گفت:
آنگاه كه اين دو لفظ با هم ذكر گردند، و به ظاهر به دو گروه اشاره

1 . حج/52.

صفحه 328
نمايند، بايد ميان آنان به نوعى فرق گذارد و در اين مورد فرق هاى زيادى را گفته اند كه چندان قابل تصديق نيست. و در گذشته همه را به محك بحث زديم، تنها چيزى كه مى توان گفت اين است كه: آنجا كه اين دو لفظ به شيوه آيه اخير جمع مى شوند، «نبى» اشاره به آن فردى است كه تعاليم خود را از مقام غيب بدون واسطه اخذ مى كرد و خدا بر او بدون وسيله اى تجلى مى كرد، در حالى كه رسول آن آموزگارى است كه پيام هاى الهى را از طريق وسايط و وسايل خاصى مانند فرشته وغيره دريافت مى كرد.
و به تعبير ديگر: رسول آن كسى است كه رسالت هاى الهى را به وسيله رسولان سماوى دريافت مى كرد. وجبرئيل براى او امر و نهى الهى را بيان مى نمود، در حالى كه نبى آن پيام گيرى است كه به طريقى غير از اين مانند الهام بر قلب و مانند آن پيام هاى الهى را دريافت مى كند.
و در برخى ازروايات به اين نوع فرق اشاره شده است كه يادآور مى شويم:
زراره از امام صادق (عليه السلام) سؤال مى كند: آن فرو رفتگى در خود (يا از خود بى خود شدن) كه بر رسول خدا به هنگام نزول وحى دست مى داد چه بود؟
امام صادق (عليه السلام) در پاسخ فرمود: اين حالت، حالت عمومى نبود، تنها در آن زمان كه ميان او و خدا در نزول وحى واسطه اى نبود، اين حالت به او دست مى داد. آنگاه فرمود: اين است نبوت اى زراره، و سپس به نشانه خضوع، سر خود را به پايين خم نمود.1
در اين جا بايد گفت: نبوت كه به معنى پيام گيرى است حقيقتى است

1 . قلتُ لأبى عبد اللّه (عليه السلام) : جعلت فداك الغشيَة الّتى تصيبُ رسول اللّه إذا أنزل عليه الوحى، قال: فقال: ذلك إذا لم يكن بينه و بين اللّه أحد، ذاك إذا تجلى اللّه له. قال:ثمّ قال: تلك النبوة يا زرارة ـ و أقبل يتخشع (فأخذ يتخضع). توحيد صدوق، ص 115.

صفحه 329
داراى مراتب، خواه آنجا كه پيام بلا واسطه از خدا دريافت مى شود يا باواسطه، حقيقت نبوت موجود است و تمام پيامبران در اين مراتب «نبى» مى باشند ولى فرد كامل در اين مراتب كسى است كه بدون وساطت كسى پيام را از خدا دريافت نمايد... و خداوند بر او تجلى كند و اين كه امام صادق (عليه السلام) مى فرمايد: چنين فردى «نبى» است و اين حقيقت نبوت است، در حقيقت اشاره به فرد كامل، و مرتبه عالى نبوت است. و اگر از اين خصوصيت چشم بپوشيم حقيقت نبوت در تمام مراتب، موجود و همه پيامبران مصداق آن مى باشند.
روى اين اساس بايد گفت: مقصود از نبى آنگاه كه با رسول همراه باشد و با كلمه «أو» بر يكديگر عطف بشوند آن گروه از پيامبران هستند كه وحى را بدون واسطه دريافت مى كنند و يا اشاره به پيامبران است از آن نظر كه وحى را بدون دخالت موجود امكانى دريافت مى كنند هر چند به غير اين طريق هم پيام الهى را دريافت مى نمايد.
تا اينجا بحث ما پيرامون فرق ميان نبوت و رسالت به پايان رسيد و بايد يادآور شد كه در روايات علاوه بر اين دو لفظ ، واژه «محدث» نيز وارد شده است، كه مقصود از آن انسان هاى والايى است كه فرشتگان با آنان سخن مى گويند. هر چند، فاقد شريعت بوده و به او در اين مرحله مأموريتى داده نشده است. وچون بحث در اين قسمت خارج از موضوع است دامن سخن را كوتاه مى نماييم، ولى يادآور مى شويم كه برخى از نويسندگان بى مايه، انسان «محدث» را با «نبى» و «رسول» خبط كرده و اعتقاد به محدث بودن دخت گرامى پيامبر و يا فرزندان معصوم او را مساوى با اعتقاد به نبوت و رسالت آنان دانسته اند. و با توجه به نكته اى كه يادآور شديم، پاسخ اين پندار روشن مى باشد.1

1 . در اين قسمت به مفاهيم القرآن، ج 4، ص 369 ـ 370 مراجعه نماييد.

صفحه 330

صفحه 331
راه هاى اثبات نبوت
( 1)

19

راه هاى اثبات

سرشت انسانى با حس كنجكاوى و گواه خواهى از مدعى آميخته شده است، و براى هيچ انسانى گوارا نيست كه ادعايى را بدون دليل بپذيرد، و يا در برابر فردى بى آنكه عظمت و شايستگى او را به دست آورد، سر تسليم فرود آورد.
از اين جهت، «شيخ الرئيس» مى گويد: هرگاه كسى مدعاى فردى را بدون برهان بپذيرد، بايد گفت: وى فطرت اصيل و سالم انسانى را از دست داده، و سرشت وى از مسير مستقيم فطرت منحرف گرديده است و در شفا مى گويد: سفيران الهى بايد داراى امتيازات و نشانه هايى باشند تا به وسيله آن شناخته شوند و مردم آنها را از مدعيان قلابى و متنبيان دروغگو، تميز دهند.1
مدعيان مقاماتى مانند: سفارت، فرماندارى و استاندارى تا سند زنده اى در حوزه حكمرانى خود به مردم نشان ندهند، كسى تسليم آنان نمى شود، و بر مدعاى آنان صحه نمى گذارد، تا چه رسد به مدعيان مقام رسالت و نمايندگى

1 . الهيات شفا، مقاله دهم، فصل دوم، النجاة، ص 304 .

صفحه 332
از جانب خداوند بزرگ كه هرگز قابل قياس با مقامات عادى نيست چه مقام و منصبى بالاتر از اين كه فردى ادعا كند من سفير الهى و نماينده خدا در روى زمين هستم و همه مردم بايد بدون چون و چرا از من پيروى كنند؟
گذشته از اين، صفحات تاريخ گواهى مى دهد كه در ادوار گذشته افرادى جاه طلب براى هوس هاى زودگذر مادى، مدعى رسالت و نبوت شده، وگروهى از ساده دلان را فريب داده اند، و گاهى با دسيسه بازى ها و صحنه سازى ها، محيط كوچكى را تحت نفوذ خود درآورده، و احياناً گروهى ازساده دلان را مطيع ومنقاد خود كرده اند.
روى اين دوجهت بايد مدعى نبوت، با دليل قاطعى همراه باشد.
از اين نظر دانشمندان عقايد براى شناسايى پيامبران، طرق و نشانه هايى را معين كرده اند، كه هر كدام از آنها مى تواند سند زنده اى براى حقانيت ادعاى آنان باشد و اين راه ها عبارتند از:
1. اعجاز:انجام كارهاى خارق العاده به نحوى كه شرح داده خواهد شد.
2. تنصيص پيامبر پيشين بر پيامبر بعدى.
3. قرائن و شواهدى كه نبوت مدعى را قطعى مى سازد.
و ما هر يك از طرق را مورد بحث قرار مى دهيم:

صفحه 333

معجزه يا راه عمومى اثبات نبوت

(بررسى ماهيت معجزه)

آيات موضوع

1. (...كُلَّما دَخَلَ عَلَيْها زَكَرِيّا الْمِحْرابَ وَجَدَ عِنْدَها رِزْقاً قالَ يا مَرْيَمُ أَنّى لَكِ هذا قالَتْ هُوَ مِنْ عِنْدِ اللّهِ إِنَّ اللّهَ يَرْزُقُ مَنْ يَشاءُ بِغَيْرِ حِساب) (آل عمران/37).
2. (قالَ الَّذِى عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتابِ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ...)(نمل/40).
3. (...قَدْ جِئْناكَ بِآيَة مِنْ رَبِّكَ وَالسَّلامُ عَلى مَنِ اتَّبَعَ الهُدى) (طه/47).
4. (فَلَنَأْتِيَنَّكَ بِسِحْر مِثْلِهِ فَاجْعَلْ بَيْنَنا وَبَيْنَكَ مَوْعِداً لا نُخْلِفُهُ نَحْنُوَلا أَنْتَ مَكاناً سُوىً) (طه/58).
5. (إِنّا لَنَنْصُرُ رُسُلَنا وَالَّذِينَ آمَنُوا فِى الْحَياةِ الدُّنْيا وَيَومَ يَقُومُ الأَشْهادُ) (غافر/51).
6. (كَتَبَ اللّهُ لأَغْلِبَنَّ أَنَا وَرُسُلِى إِنَّ اللّهَ قَوىٌّ عَزِيزٌ)(مجادله/21).

صفحه 334

ترجمه آيات

1.«هر موقع حضرت زكريا بر او وارد مى شد، روزى او را در كنار محراب آماده مى ديد، و ازروى تعجب مى پرسيد اين غذا از كجاست؟ مريم پاسخ مى داد: از جانب خدا است خدا به هر كس كه بخواهد روزى بى حساب مى دهد».
2.«آن كس كه بهره اى از دانش كتاب داشت گفت: من پيش از آن كه چشم بر هم زنى آن را نزد تو خواهم آورد».
3.«من از پروردگار تو با معجزه اى به سوى تو آمده ام، و درود بر پيروان هدايت».
4.«ما نيز همانند سحر تو را مى آوريم پس زمانى و مكانى را براى اين كار معين كن كه ما و تو تخلف نكنيم».
5.«ما پيامبران خود و افراد با ايمان را در زندگى دنيا و روز برپايى گواهان كمك مى كنيم».
6.«اراده قطعى خدا بر اين تعلّق گرفته است كه من (خدا) و رسولانم پيروز شويم و خدا نيرومند و برتر است».

بررسى و تفسير آيات

1. معجزه يا راه عمومى اثبات نبوت

دانشمندان علم كلام براى اعجاز تعريف هاى گوناگونى يادآور شده اند، و تعريف جامعى كه مى توان براى آن ذكر كرد اين است كه گفته شود«امر خارق للعادة، مقرون بالدعوى والتحدّى مع عدم المعارضة ومطابقة الدعوى»1: امرى

1 . براى آگاهى از تعريف اعجاز به كشف المراد ص 218 و شرح تجريد قوشجى ص 645 مراجعه شود و تعريف ياد شده در بالا پس از بررسى كلمات متكلمان استخراج شده است.

صفحه 335
بر خلاف عادت كه همراه با دعوى نبوت و تحدى و مبارز طلبى و با مدعا هماهنگ بوده و كسى از عهده معارضه با آن بر نيايد.
در اين تعريف براى اعجاز، قيودى ذكر شده است كه هر يك را اجمالاً مطرح مى كنيم:
1. اعجاز، كار خارق العاده است (خارق للعادة): معجزه در حالى كه يك پديده خارجى است و براى خود علتى دارد، هرگز بر منوال امور عادى نيست بلكه بر خلاف قوانين متعارف مى باشد، مثلاً مار كوچك بر اثر مرور زمان افعى مى گردد، يا بيماران بر اثر مراقبت هاى پزشكى بهبودى مى يابند، آب هاى زير زمينى از طريق حفر قنات و چاه هاى نيمه عميق و عميق بيرون كشيده مى شوند ولى هرگاه يك چنين نتايج بدون علل عادى آن، پيدا شوند قهراً كار خارق العاده خواهند بود مثلاً چوب خشك در يك لحظه افعى شود بيمار با دست كشيدن كسى بر بدن يا موضع درد او شفا يابد، آب هاى زير زمينى با كوبيدن عصا بيرون ريخته شوند، قطعاً چنين كارى معجزه (خارق العاده) خواهد بود.
البته ممكن است كارى در زمانى خارق العاده باشد و در زمان ديگر حالت عادى پيدا كند، مثلاً معالجه مبتلايان به سل و يا سرطان در گذشته امكان عادى نداشت ولى اكنون تا حدودى جنبه عادى پيدا كرده است، پرواز انسان در آسمان در گذشته خارق العاده بود ولى اكنون يك كار متعارف است، آرى عادى است ولى «خارق العاده » نيست زيرا از علل طبيعى روشن و معين كمك مى گيرد در حالى كه معجزه، پيوسته «خارق العاده» است چه در گذشته و چه حالا زيرا آورنده آن از علل پنهانى كمك مى گيرد.
و به ديگر سخن: امور غيرعادى ممكن است، كم كم حالت عادى به خود بگيرند، مانند معالجه سل و برخى ديگر از بيمارى هاى صعب العلاج كه

صفحه 336
اگر كسى در گذشته انجام مى داد مى گفتند كار فوق العاده انجام داده است ولى انجام كارى از طريق معجزه، پيوسته غير عادى خواهد بود حتى پس از اين همه كشفيات و پيشرفت علوم، باز شفا بخشى مسيح با كشيدن يك دست، غير عادى بوده و خواهد بود، نكته آن اين است كه غير عادى در گذشته وعادى كنونى هر دو از علل طبيعى معين سرچشمه مى گيرند و به موازات پيشرفت علوم، كم كم حالت غيرعادى بودن را از دست مى دهند، در حالى كه معجزه هميشه از علل غير طبيعى سرچشمه مى گيرد، و يك چنين علل هيچ گاه عادى نخواهند بود از اين جهت حالت غيرعادى بودن معجزه، پيوسته ثابت مى باشد.
2. منصبى را ادعا كند (مع الدعوى): دست زدن به كار خارق العاده در صورتى معجزه خوانده مى شود كه آورنده آن مدعى منصبى از جانب خدا باشد و در غير اين صورت نام كرامت به خود مى گيرد انسان هاى والا ووارسته بدون دعوى نبوت، دست به امورى مى زنند كه با مجارى طبيعى و عادى سازگار نمى باشد ولى در عين حال نه آنان پيامبر الهى هستند و نه كار آنان معجزه نام دارد قرآن درباره حضرت مريم مى فرمايد:
(...كُلَّما دَخَلَ عَلَيْها زَكَرِيّا الْمِحْرابَ وَجَدَ عِنْدَها رِزْقاً قالَ يا مَرْيَمُ أَنّى لَكِ هذا قالَتْ هُوَ مِنْ عِنْدِ اللّهِ إِنَّ اللّهَ يَرْزُقُ مَنْ يَشاءُ بِغَيْرِ حِساب)1.
«هر موقع حضرت زكريا بر او وارد مى شد، روزى او را در كنار محراب آماده مى ديد، و ازروى تعجب مى پرسيد اين غذا از كجاست؟ مريم پاسخ مى داد: از جانب خدا است خدا به هر كس كه بخواهد روزى بى حساب مى دهد».
در ميان امت هاى پيشين و امت اسلامى وارستگانى بوده و هستند كه در سايه سير و سلوك و تهذيب نفس نه تنها كشور بدن در اختيار اراده آنان قرار

1 . آل عمران/37.

صفحه 337
مى گيرد، بلكه مى توانند در محدوده اى از تكوين تصرف كنند و با نيروى اراده كارى را صورت دهند.
قرآن از قول يكى از پيروان سليمان چنين گزارش مى دهد كه او گفت: من قبل از آن كه چشم بر هم زنى تخت بلقيس را نزد تو خواهم آورد، چنان كه مى فرمايد:
(قالَ الَّذِى عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتابِ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ...)1.
اين كار هر چند كارى خارق العاده و بسيار شگفت انگيز است، ولى چون از طرف خود سليمان انجام نگرفت، معجزه ناميده نمى شود در اصطلاح اين عمل را «كرامت» مى نامند.
3. دعوت به مقابله (مع التحدى): شرط سوم اعجاز اين است كه جهانيان را براى مقابله و مبارزه دعوت نمايد، هرگاه مدعى مقام و منصبى دست به كار خارق العاده اى بزند ولى جهانيان را به مقابله دعوت نكند نام معجزه به خود نخواهد گرفت، البته ادعاى مقامى آن هم همراه با انجام عمل خارق العاده با تحدى ملازمه دارد، زيرا اگر فردى منصبى را از جانب خدا ادعا كند و دليل راستگويى خود را كار خارق العاده خود قرار دهد، معنى آن اين خواهد بود كه اى مردم اين خداست كه اين منصب را در اختيار من نهاده و اين برنامه ها از جانب او است، و اگر فكر مى كنيد كه مصنوع ذهن و انديشه من است برخيزيد و مانند آن را بياوريد.
4. ناتوانى جهانيان (مع عدم المعارضة): امر خارق العاده توأم با قيود پيشين در صورتى گواه بر صحت گفتار طرف مى شود كه آورنده معجزه مغلوب

1 . نمل/40.

صفحه 338
جهانيان نباشد و نوع بشر از مقابله و مبارزه با وى ناتوان گردند وحتى اگر متخصصان و دانشمندان جهان دور هم گرد آيند در آن شرايط نتوانند كارى مثل كار او صورت دهند و در غير اين صورت چنين كارى معجزه نبوده، بلكه كار بشرى خواهد بود.
روزى پيوند قرنيه و روز ديگر عمل پيوند قلب كار فوق العاده اى به حساب مى آمد، و ديرى نپاييدكه ديگران نيز به همين كار دست زدند و از ميدان عمل پيروزمندانه بيرون آمدند از اين جهت هيچگاه معجزه نخواهند بود و اين قيد يكى از قيود مهم معجزه است كه در آيات قرآن نيز بر آن اشاراتى شده است. گاهى اشارات خصوصى و گاهى عمومى.
در داستان موسى كه صحنه مبارزه حق و باطل و معجزه و سحر بود،موسى به فرعون و اطرافيان او چنين گفت:
(...قَدْ جِئْناكَ بِآيَة مِنْ رَبِّكَ وَالسَّلامُ عَلى مَنِ اتَّبَعَ الهُدى).1
«من از پروردگار تو با معجزه اى به سوى تو آمده ام، و درود بر پيروان هدايت».
و چون مفهوم گفتار موسى اين بود كه ديگران را ياراى مقابله با اين معجزه نيست فرعون به پاسخ پرداخت و گفت:
(فَلَنَأْتِيَنَّكَ بِسِحْر مِثْلِهِ فَاجْعَلْ بَيْنَنا وَبَيْنَكَ مَوْعِداً لا نُخْلِفُهُ نَحْنُوَلا أَنْتَ مَكاناً سُوىً)2.
«ما نيز همانند سحر تو را مى آوريم پس زمانى و مكانى را براى اين كار معين كن كه ما و تو تخلف نكنيم».
و نيز قرآن كريم مشيت حكيمانه و قاهرانه الهى را يادآور مى شود كه در

1 . طه / 47.
2 . طه / 58 .

صفحه 339
مصاف پيامبران الهى با مخالفان، پيوسته رسولان خود را بر مخالفان غالب خواهد ساخت چنان كه مى فرمايد:
(إِنّا لَنَنْصُرُ رُسُلَنا وَالَّذِينَ آمَنُوا فِى الْحَياةِ الدُّنْيا وَيَومَ يَقُومُ الأَشْهادُ) 1.
«ما پيامبران خود و افراد با ايمان را در زندگى دنيا و روز برپايى گواهان كمك مى كنيم».
و باز مى فرمايد:
(كَتَبَ اللّهُ لأَغْلِبَنَّ أَنَا وَرُسُلِى إِنَّ اللّهَ قَوىٌّ عَزِيزٌ) 2.
«اراده قطعى خدا بر اين تعلّق گرفته است كه من (خدا) و رسولانم پيروز شويم و خدا نيرومند و برتر است».
5. مطابقت عمل با ادعا (مع مطابقة الدعوى): هرگاه در عملى اين قيود چهار گانه گرد آيند ولى كار او تكذيب كننده ادعاى او باشد، در اين صورت نه تنها گواه بر راستگويى اونيست، بلكه گواه بر اين است كه او بر خدا افترا بسته و خدا از اين طريق او را رسوا مى سازد مثلاً مدعى نبوت بگويد: گواه من بر راستگويى ادعايم اين است كه اگر دست بر بيمارى بكشم شفا مى يابد ولى پس از انجام اين عمل او بميرد يا وضع او بدتر شود، چنان كه درباره مسيلمه نقل مى كنند كه وى در مقام اعجاز آب دهان خود را به چاه افكند تا آب آن افزايش يابد، ولى ناگهان آب فروكش كرد يا دست خود را بر كودكان قبيله بنى حنيفه كشيد ناگهان بيمار شدند.3 تا اين جا با تعريف معجزه وحدود آن آشنا شديم ولى امروز پيرامون اين برهان نبوت (معجزه) پرسش هاى زيادى مطرح است كه پيرامون آنها بحث مى كنيم:
تا اينجابا ماهيت معجزه و تعريف آن در اصطلاح متكلمان اسلامى آشنا

1 . غافر / 51 .
2 . مجادله / 21.
3 . كامل ابن اثير، ج 2، ص 138.

صفحه 340
شديم و روشن شد كه از قيود پنج گانه اى كه در تعريف آن به كار رفته است، دو قيد نقش تعيين كننده دارند كه عبارتند از:
1. خارق العاده بودن عمل.
2. ناتوانى ديگران از معارضه با آن.
ولى سه قيد ديگر در ماهيت اعجاز دخالتى ندارند، زيرا فرض اين است كه عمل خارق العاده است و كسى هم قادر به معارضه با آن نيست، لكن از نظر اصطلاح وتفكيك ميان خارق العاده هاى پيامبران با كرامت اوليا دو قيد ديگر (سوم وچهارم) هم لازم است يعنى آورنده كار خارق العاده بايد:
1. دعوى نبوت و پيامبرى داشته باشد.
2. مخالفان را به مقابله دعوت نمايد (تحدى كند).
و اگر شرط نخست (دعوى نبوت) موجود نباشد عمل را از نظر اصطلاح، معجزه نمى نامند ولى ماهيت آن، با معجزه يكى است همچنين است صورت فقدان دوم، مثلاً اگر تحدّى نكنند، كار از خارقالعاده بودن بيرون نميرود. نظير اين دو است شرط آخر (مطابق بودن ادعا با عمل) زيرا مطابق بودن معجزه با ادعا، شرط خارق العاده بودن نيست بلكه آن نيز يك نوع اعجاز است ولى چون بحث ما درباره معجزه اى است كه آورنده آن را تصديق كند، طبعاً بر آن اعجاز گفته نميشود.

صفحه 341
راه هاى اثبات
(2)

20

پاسخ به چند پرسش پيرامون اعجاز

آيات موضوع

1. (...وَما كانَ لِرَسُول أَنْ يَأْتِىَ بِآيَة إِلاّ بِإِذْنِ اللّهِ) (غافر/78).
2. (قالَ الَّذِى عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتابِ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ...)(نمل/40).
3. (...فَيَتَعلَّمُونَ مِنْهُما ما يُفَرِّقُونَ بِهِ بَيْنَ الْمَرْءِ وَزَوجِهِ...) (بقره/102).
4. (...وَما يُعَلِّمانِ مِنْ أَحَد حَتّى يَقُولا إِنَّما نَحْنُ فِتْنَةٌ فَلا تَكْفُرْ...) (بقره/102).
5. (حَقِيقٌ عَلى أَنْ لا أَقُولَ عَلَى اللّهِ إِلاّ الْحَقَّ قَدْ جِئْتُكُمْ بِبَيِّنَة مِنْ رَبِّكُمْ فَأَرْسِلْ مَعِى بَنِى إِسْرائيلَ)(اعراف/105).
6. (قالَ إِنْ كُنْتَ جِئْتَ بِآيَة ف