welcome to official website of Grand Ayatollah Sobhani
فارسی عربی
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی گالری تصویر استفتائات اخبار قاموس المعارف ریحانة الأدب

نام کتاب : سيماى فرزانگان / ج 8*
نویسنده :آيت الله العظمي سبحانی*

سيماى فرزانگان / ج 8

صفحه 1
   
    سيماى فرزانگان/ج8
 
بسم الله الرحمن الرحيم

صفحه 2
 

صفحه 3
 
سيماى فرزانگان
جلد هشتم

صفحه 4
 

صفحه 5
سيماى فرزانگان
 
جلد هشتم
تأليف
آية الله العظمى جعفر سبحانى (دام ظله العالى)
 
انتشارات مؤسسه ى امام صادق(عليه السلام)

صفحه 6
آيت الله العظمى سبحانى، 1308 ـ
سيماى فرزانگان/تأليف جعفر سبحانى ـ قم: مؤسسه امام صادق(عليه السلام)، 1389
ج
(ج.8)8 ـ 459ـ357 ـ964ـ978ISBN:
(دوره)5 ـ 421ـ357 ـ964ـ978ISBN:
1.اسلام ـ مقاله ها و خطابه ها. 2. كلام ـ مقاله ها و خطابه ها.
3. مجتهدان و علما ـ ـ سرگذشتنامه. الف. عنوان. ب.مؤسسه امام صادق(عليه السلام)
1389 9س 2س/ 5/10 BP   08/297
اسم كتاب:    سيماى فرزانگان/ ج8
مؤلّف:    آيت الله العظمى جعفر سبحانى
چاپخانه:   مؤسسه امام صادق(عليه السلام)
ناشــر:   مؤسسه امام صادق(عليه السلام)
تاريخ:    1389
چاپ:    اول
تعداد:   1000
            مسلسل انتشار622            مسلسل چاپ اول368
مركز پخش
قم ـ ميدان شهدا، انتشارات توحيد
تلفن: 7745457 ; 09121519271
http://www.imamsadiq.org
www.shia.ir

صفحه 7
پيش گفتار
بسم الله الرحمن الرحيم
يكى از روش هاى تربيتى، نشان دادن اسوه ها و الگوهاست. در حقيقت، ارائه چنين چيزى براى نسل حاضر، بهترين روش براى پيشبرد آنان، در قلمروهاى مختلف زندگى است. قرآن مجيد، پيامبر را اسوه مى خواند و مى فرمايد:(لقد كان لكم فى رسول الله أُسوة حسنة)1، «براى شما در زندگى رسول خدا سرمشق نيكويى است»، اين نه تنها پيامبر گرامى است كه به عنوان سرمشق زندگى معرفى شده است، بلكه ابراهيم خليل نيز همين موقعيت را در قرآن، دارا مى باشد، چنان كه مى فرمايد: (قد كانت لكم أُسوة حسنة فى إبراهيم والّذين معه)2، «ابراهيم و همراهان او براى شما سرمشق هستند». و به يك معنى همه پيامبران و اوصياء الهى اسوه و الگو مى باشند.
قرآن آن گاه كه مى خواهد براى تربيت زنان، الگو معرفى كند، دو نمونه بسيار والا را به نامهاى آسيه و مريم، ذكر مى كند كه مى تواند براى زنان وسيله تربيت صحيح باشد3و آنگاه كه مى خواهد دو نمونه از زنان فاسد را كه در درجه بس بالايى از انحراف قرار داشتند، معرفى كند; زنهاى دو پيامبر عظيم الشأن، يعنى نوح و لوط را معرفى مى كند، و هر دو گروه را براى شناخت خوبى ها و بدى ها، الگو مى سازد».4

1.احزاب/21.
2. ممتحنه/4.
3. سوره تحريم /11و 12.
4. سوره حشر، آيه10.

صفحه 8
امروز، صدا و سيما با ارائه بازيگران داستانها و قصه ها مى تواند نقش مهمى در زمينه تربيت، ايفا كند، و لذا شكل و شمايل بازيگران، فرم آرايش و لباس و شيوه سخن گفتن آنان، تأثير مهمى در زندگى جوانان ما دارد.
از اين جهت، نگارنده در اين جزء از كتاب «سيماى فرزانگان» به تبيين زندگى 68 نفر از شخصيت هاى والاى اسلامى پرداخته و تا حدّى به شرح زندگانى آنان اشاره نموده تا بتواند براى دانش آموزان و دانشجويان و كليه كسانى كه مى خواهند الگوهاى زندگى علمى را بشناسند; سرمشق باشد.
ترتيب نگارش زندگى اين شخصيت ها، به اعتبار تاريخ زندگى آنهاست، آن كه در زمان هاى ديرينه بوده، نخست و سپس به ترتيب نگارش يافته است، هر چند مى توانست ترتيب، اسامى آنها نيز ملاك باشد.
در آغاز اين گستره يادآور شديم علّت اين كه اين مجموعه، نام «سيماى فرزانگان» گرفته آن است كه اكثر مطالب جلد اوّل، مربوط به زندگانى علما بوده است، ولى بعدها برخى از اجزاء آن، كاملاً علمى بوده و ارتباط زيادى با زندگانى فرزانگان نداشته است، ولى اين جزء يعنى جلد هفتم، سراسر براى تبيين زندگانى فرزانگان است كه در حقيقت نام مطابق مسمّى است.
از خوانندگان گرامى درخواست مى شود نگارنده را كه دوران كهولت خود را مى گذراند با دعاى خير بدرقه كنند و اگر به اشتباهى و لغزشى برخوردند، ما را تذكر دهند. اميد است جامعه علمى ما بتواند به سان الگوهاى معرفى شده در اين كتاب، الگوهاى بيشترى تربيت كند، زيرا به گفته اميرمؤمنان على(عليه السلام):«الناس موتى وأهل العلم أحياء».
جعفر سبحانى
قم ـ مؤسسه امام صادق(عليه السلام)
جمعه23/7/89برابر 8 ذى قعده 1431

صفحه 9
شيخ مفيد(قدس سره)(336 ـ 413هـ . ق)    1
متكلمى توانا و فقيهى محقّق
جهان شيعه پس از عصر غيبت در هر قرنى شخصيتهايى را در دامان خود پرورش داده كه به حق از مكتب به خوبى دفاع نموده و چشم وچراغ اين گروه بشمار مى روند.
در قرن سوم اسلامى به شخصيتهايى برمى خوريم به مانند فضل بن شاذان (م260هـ) كه با انديشه ها و كتابهاى خود مانند «الايضاح» توانست كوه آسا در مقابل هجوم و شبهات بايستد و پاسخگويى كند.
در قرن چهارم (300 تا 400هجرى)شخصيتهاى عظيمى مانند پدر صدوق، على بن بابويه(م329هـ.) و ابن قولويه(م369) و خود صدوق (م381) در جهان شيعه پديد آمده و در كنار آنان متكلّمان و محققان بزرگى در عرصه كلام خودنمايى كردند، امّا هرگز تا زمان شيخ مفيد(م413ـ 336) شخصيتى به اين عظمت و بزرگى و احاطه به مسائل عقلى و نقلى در جهان شيعه ظهور نكرده وحتى بعد از او نيز نظير او كمتر مشاهده شده است.

صفحه 10

جايگاه شيخ مفيد در ميان علماى اماميه

همگى مى دانيم كه پس از غيبت امام زمان ـ عجّل الله تعالى فرجه الشريف ـ زعامت دينى و علمى و سياسى جامعه شيعه بر دوش انديشمندان دينى سنگينى مى كند و در هر قرنى شخصيتهاى بزرگى در افق زندگى ظهور كرده و به رهبرى پرداخته اند. در اين ميان جايگاه شيخ مفيد، جايگاهى بسيار عظيم و بلند است تو گويى خورشيدى است كه سياراتى گرداگرد آن گردش مى كنند. و اين استاد بزرگ شيعه از ويژگيهاى خاصى برخوردار بوده كه به گوشه اى از آنها اشاره مى كنيم.
الف: شيخ مفيد در عصرى زندگى مى كرد كه مكتبهاى كلامى فراوانى ظهور كرده و فلسفه يونانى، هندى و ايرانى ترجمه شده و يا در دست ترجمه بود. در چنين محيط پر از جدل و مناقشه كه هر كسى جامعه اسلامى را به گوشه اى مى كشيد، شيخ قد علم كرده و عقايد اماميه را بر كتاب و سنت صحيح و براهين روشن عرضه نمود و انديشه هاى خلاف كتاب و سنت و عقل را به دور ريخت . هر چند قبل از شيخ عقايد اماميه به وسيله پيشوايان معصوم يا ياران عزيز آنان به گونه اى تنظيم شده بود مثلاً امام هشتم (عليه السلام) عقايد اسلامى را براى مأمون تحت عنوان «محض الاسلام» نگاشت و هم اكنون اين رساله در اختيار ما قرار دارد. همچنين عبدالعظيم حسنى عقايد خود را بر امام هشتم(عليه السلام)عرضه كرد كه به صورت رساله تنظيم گرديده است. استاد شيخ مفيد، مرحوم صدوق نيز دو رساله در عقايد اماميه تنظيم كرده كه يكى را خود شيخ مفيد با عنوان «تصحيح الاعتقاد» شرح كرده و ديگرى نيز به نام «رساله موجزه» در آخر امالى به عنوان مجلس شصت و هفتم به چاپ رسيده است.
با توجه به نگارش اين رساله ها، عصر شيخ چون عصر جدال عقايد و رو در رويى مكاتب كلامى و فلسفى بود، ناچار او بايد عقايد اماميه با توجه به اين افكار تنظيم كند. او با ابتكار خاصى عقايد اماميه را به صورت موجز و گاهى

صفحه 11
مفصل مبرهن كرد و شيعه را از هر نوع هرج و مرج در عقايد نجات داد و همان خط كلامى شيخ است كه پس از قرونى نيز حكمفرماست.
در ذيل اين ويژگى بايد گفت: شيخ مفيد بزرگترين دانشمند كلامى شيعه است كه در قرن چهارم قد علم كرد و ديگر براى او همتايى نيامد. گرچه مرحوم محقق طوسى و يا مرحوم علامه حلى از بزرگترين حكيمان و متكلمان شيعه بوده اند امّا تخصص محقق طوسى در فلسفه مشاء بود و علاّمه حلّى مؤسس نبوده، بلكه بيشتر مقرر و بيانگر است. هر چند كتاب «نهاية الاحكام» او در علم كلام دُرّ شاهوارى است كه در ميان كتابهاى كلامى او مى درخشد ولى كلام وى آميخته به فلسفه بوده و كلام خالص نيست.
در حالى كه شيخ مفيد متكلمى تمام عيار بوده و كافى است كه بدانيم تنها در نقد مكتب معتزله هفت كتاب و رساله نوشته است تا چه رسد به ديگر مكاتب. از اين جهت ابن نديم (م88هـ.) مى گويد: «من شيخ مفيد را ديدم و او را در كلام و مناظره بزرگ مرتبه يافتم».
ب: شيخ مفيد هم از نعمت قلم برخوردار بوده و هم از نعمت بيان. در سايه قلم آثار فراوانى از او به يادگار مانده كه فهرست آنها را شاگرد رجالى او «نجاشى» در كتاب «فهرست» خود آورده است. و در سايه بيان، شاگردان بيشمارى را از شيعه و سنى تربيت كرده كه هر يك استوانه اى علمى در عراق و خارج آن بوده اند. كافى است كه بدانيم سيد رضى (م406) و سيد مرتضى(م436) و شيخ طوسى (م460) از دست پروردگان شيخ بوده و خود جهانى از علم و دانش بوده اند.
مورخان شيعه و سنى مى نويسند:«پاى منبر شيخ جمع زيادى از تمام ملل گرد آمده و بهره مى بردند و كرسى تدريس او اختصاص به هم مذهبان خود نداشته و همگان از آن بهره مى بردند».
در ميان علما و انديشمندان گاهى افرادى هستند داراى قلم، امّا فاقد بيان و

صفحه 12
گاهى داراى بيان وفاقد قلم، امّا كسانى كه اين دو ويژگى را جمع كنند، نسبت به دو گروه پيشين كمترند و به حق استاد شيعه، مفيد دوران، از هر دو نعمت برخوردار بوده است. آثار قلمى و تربيت يافتگان مكتب او گواه بر برخوردارى او از اين دو شمشير برنده بوده است.

ج: سرآمد فنّ مناظره:

بررسى آثار باقيمانده از شيخ كه به فضل الهى و در سايه همت برگزار كنندگان كنگره شيخ مفيد همگى به زيور طبع آراسته مى شوند، يك نكته را ثابت مى كند كه شيخ نابغه دوران و نادره آفاق بود. او در قلمرو فقه نويسنده كتاب «المقنعه» است كه در عصر خود كتاب عظيمى بوده و فقه اماميه را در يك سطح خاصى تبيين مى كند. در عين حال در فن كلام استادى بى بديل بوده و آثار كلامى او بيش از آثار فقهى اوست. در حالى كه در تاريخ و حديث نيز پى افكن بوده و آثار ارزنده اى از خود به يادگار نهاده است. اصولاً نيروى تعقل و تفكر با روح تتبع كمتر جمع مى شود، ولى شيخ هر دو نيرو را در خود هضم كرده، تتبع را با تحقيق و تفكر را با گردش در آثار ديگران ضميمه نموده بود.
چيزى كه به زندگانى شيخ جلوه تازه اى بخشيده، قدرت مناظره او بود. همگى مى دانيم كه در مناظره، حضور خاطر، برندگى در عين كوتاه گويى سلاح مناظره است.شيخ در مجال مناظره از استحضار عجيبى برخوردار بوده و پيوسته انگشت روى نقاط ضعف سخن طرف مقابل مى گذاشت و اگر همه مناظرات شيخ در جايى گرد آيد، عظمت او روشنتر مى گردد، هر چند تلميذ بزرگ او مرحوم سيد مرتضى قسمتى از مناظرات او را در كتابى به نام «العيون» گرد آورده وچاپ شده است. در قدرت جدل و مناظره او همين بس كه مخالفان شيخ مى گفتند: او توانايى آن را دارد كه ثابت كند اين ستون از نقره است در حالى كه از سنگ باشد. به طور مسلم اين سخن از باب مثل گفته شده و حكايت از توان و

صفحه 13
قـدرت او در منـاظـره دارد. او در عصـر خـود با ابوبكـر باقلانى، بـزرگ فـرقـه اشـاعره (م403) و قاضى عبدالجبار اسدآبادى(م415) مرد قدرتمند معتزله بحثها و مناظراتى دارد، تا آنجا كه ابوبكر باقلانى كه فرزند كاسب باقلا فروش بود از جـامعيت شيخ نسبت به فنـون اسلامى در شگفت مـاند و از باب مزاح به او گفت: «شيخ! تو از هر فن و علمى پيمانه اى ميل كرده اى». شيخ بلافاصله پاسخ داد گفت: «جناب باقلانى! به ياد حرفه پدر افتادى. از پيمانـه و غيره سخن مى گويى».

نمونه اى از مناظرات شيخ

شيخ مفيد نزد ابو عبدالله جُعَل درس مى خواند ولى كار به جايى رسيد كه خود استاد تشخيص داد كه مراتب علمى تلميذ به جايى رسيده كه بايد از فرد برترى درس فرا گيرد. لذا نامه اى به على بن عيسى رمانى (م385) نوشت و شيخ را به او معرفى كرد تا اجازه دهد از محضر او بهره گيرد. شيخ وارد بر رمانى شد، در حالى كه مجلس او پر از شخصيتهاى علمى بود و هر يك به گونه اى مطلبى را از او سؤال مى كردند. شيخ در آخر مجلس نشست و به تدريج به استاد نزديك شد. مردى از رمانى سؤال كرد: درباره حديث غار و حديث غدير چه مى گويى؟(حديث غار نشانه فضليت خليفه اول و حديث غدير نشانه ولايت و امامت امير مؤمنان (عليه السلام) است) وى در پاسخ گفت: حديث غار علمى و قطعى است وحديث غدير روايتى بيش نيست و روايت را ياراى مقاومت در برابر علم و درايت نيست. شيخ اين سخن را شنيد و به ذهن سپرد. آنگاه كه نوبت به او رسيد، همگى مجلس را ترك كرده بودند. نامه استادش را به رمانى داد و رمانى مطالعه كرد. سپس به او گفت: سؤالى دارم درباره حديث «يا على حربك حربى» چه مى گويى؟ گفت: صحيح است. شيخ بار ديگر گفت: درباره مخالفان على كه آتش جنگ جمل را برافروختند، چه مى گويى؟ گفت: آنان كافر بلكه فاسقند، امّا

صفحه 14
توبه كردند. شيخ فرمود: كفر و فسق آنان قطعى است اما توبه آنان ظنى است و ظنى را ياراى مقاومت در برابر قطعى نيست. رمانى سر به زير افكند و گفت: آنگاه كه آن مرد درباره حديث غار وحديث غدير سؤال كرد، حضور داشتى؟ گفت: آرى. رمانى ساكت شد و سخنى نگفت.
از اين نوع مناظرات كوتاه و برنده در زندگى شيخ فراوان به چشم مى خورد و او با تمام فرق در قالب مناظره به بحث و بررسى مى پرداخت وعظمت علمى او بر همگان روشن بود.

تفاوت اساسى در ديدگاههاى مفيد و شيخ صدوق

شيخ صدوق محدث بزرگوار شيعه بود، ولى در عين حال يك محدث ساده نبود، بلكه در حديث نقاد و محقق بود و مرحوم مفيد در عين اطلاعات وسيع در زمينه حديث، يك فرد عقلانى و محقق عقايد بود. مسلماً ديدگاه اين دو شخصيت بزرگ در مسايل كلامى مختلف خواهد بود و انتظار اينكه هر دو در بحث و بررسى به يك نقطه برسند انتظارى بيجاست. از اين جهت در پاره اى از مسايل شيخ مفيد، صدوق وغالب محدثان مدرسه قم را مورد انتقاد قرار مى دهد. در ميان مسايل كلامى، در دو مسأله اختلاف بارزى دارند:
1. سهو النبى: شيخ صدوق، مطابق برخى از روايات آن را بر پيامبران تجويز مى كند. در حاليكه مفيد با نقد و رد احاديث مورد اعتماد صدوق، بر برهان عقلى تكيه مى كند و آن را مخل به هدف بعثت مى داند. و در كتاب تصحيح الاعتقاد در اين زمينه نقد و اعتراضى دارد كه بر اهل فن مخفى نيست.
2. مقـام پيشـوايان معصـوم(عليهم السلام) از نظـر مفيـد بسيـار عظيم و والاست، خصوصاً مراتب علم و دانش آنان نسبت به عقيده و شريعت و يا اسرار آفرينش، در حالى كه اين بينش در محـدثان مدرسه قم نبوده است. استاد شيخ صدوق به نام ابن وليد (م343) نظـرياتى دارد كه شيخ آنها را رد مى كند و مى گويد: گروهى

صفحه 15
از تلاميذ ابن وليد از قم به عراق آمدند و نظرياتى داشتند كه از نظر ما همگى مردود است.

عصر شيخ مفيد

عصر شيخ مفيد، عصر شكوفايى تمدن اسلامى بوده و كاروان علم و دانش اُفقها را مى شكافت و پيش مى رفت. و جز مراكز اسلامى هيچ نقطه اى از نقاط جهان مهد علم و دانش نبود و آثار تمدن از همه جا دست و پاى خود را جمع كرده و به اين نقطه سرازير گرديده بود. هنوز صليبيان در فكر حمله به شرق نبوده و نيز ثنويان (مغول) در فكر هجوم به تمدن اسلامى نبودند. در چنين شرايطى كه جامعه اسلامى از نعمت امنيت خارجى برخوردار بوده و هر روز دامنه علم گسترش مى يافت و كافى است بدانيم كه در پيشرفت علوم، كمتر قرنى مانند قرن چهارم و پنجم اسلامى نظيرى خواهيم داشت.
فرقه معتزله كه عقل گرا بودند، هرچند بوسيله متوكل و خلفاى بعدى سركوب شدند، امّا پس از روى كار آمدن آل بويه كه خود شيعه و عقل گرا بودند، بار ديگر معتزله رشد كرده و سدى در مقابل اهل حديث و سلفى ها بوجود آمد و در عين حال همان گروه كه مورد حمايت آل بويه نيز بودند با شيعه نيز ناسازگاريهاى فراوانى داشتند.
شيخ مفيد از يك طرف گرفتار اين نوع عقلگرايانى بود كه به عقل بيش از حد بها مى دادند و آيات و احاديث را تأويل مى كردند، ولى در عين حال اهل حديث و سلفى نيز كفه سنگينى را داشتند و آنان نيز در برابر شيخ و مكتب او مزاحمتهايى ايجاد مى كردند و در حقيقت شيخ و شاگردان او با هر دو گروه دست و پنجه نرم مى كردند ولى بيش از همه اهل حديث و سلفى ها مايه دردسر شيخ بودند. به خاطر سخن چينى هاى اين گروه بود كه شيخ كراراً از بغداد تبعيد شد. يكبار در سال 93هـ و بار ديگر پس از سال 400هـ، امّا چون داراى عظمت و

صفحه 16
شخصيت بود و تبعيد او آثار سوئى داشت، دستگاه خلافت ناچار مى شد شيخ را با كمال احترام به بغداد باز گرداند. او در سوم رمضان 413درگذشت تو گويى امتى درگذشت.
از شمار دو چشم يك تن كم از شمـار خـرد هـزاران بيـش
***
در اين جا شايسته ديدم سرگذشت مناظره شيخ مفيد را با ابوبكر باقلانى يادآور شوم.
پس از مناظره گسترده و پيروزى شيخ بر ابوبكر باقلانى كه رئيس اشاعره وقت بود، باقلانى خواست در عين طنز نوعى اظهار علاقه به علميت شيخ كند و به او چنين گفت:«إنّ لك من كلّ قدر مغرفة(از هر ديگى كفگيرى دارى)، يعنى از هر دانشى بهره اى دارى.
شيخ مفيد هم به عنوان مزاح گفت: «جناب باقلانى به ياد ابزار كار و حرفه پدرت افتادى! زيرا پدر ابوبكر باقلا فروش بود و طبعاً لازمه حرفه او ديگ و كفگير بود.

صفحه 17
مولا محسن فيض كاشانى(قدس سره)(1007ـ1091هـ . ق)   2
شخصيت علمى وسياسى
يكى از شخصيت هاى درخشنده و بالنده ى قرن يازدهم هجرى، محدّث عالى مقام، فقيه نام دار و حكيم متأله، مرحوم «مولا محسن فيض كاشانى» است. او در سال 1007هـ . ق در كاشان ديده به جهان گشود و در سال 1091هـ . ق ديده از جهان بربست و در طول 84سال عمر، آثار گران قدرى از خود به جاى نهاد.
شيخ اجازه ى ما، مرحوم «شيخ آغا بزرگ تهرانى»، در الذريعه، از او به تعداد 211 تأليف نام برده كه اكثر آنها به زيور طبع آراسته شده و بخشى از آن به خط خود فيض يا به خط ارادتمندان او در كتابخانه ها موجود است، و برگزار كنندگان كنگره ى علمى وپژوهشى مولا محسن فيض كاشانى، در پرتو همّت بلند، بخش عظيمى از مخطوطات او را به زيور چاپ آراسته و در اختيار علاقه مندان نهاده اند. و در بررسى آثار علمى فيض گواهى مى دهد كه وجود چنين دانشمندى فرزانه، با چنين وسعت معلومات، خارق العاده است و چه كار خارق العاده اى بالاتر از اين كه يك روحانى در گوشه ى «كاشان» و به دور از قدرت هاى حكومتى بتواند اين همه آثار از خود به يادگار بگذارد كه يكى از آنها كتاب

صفحه 18
«الوافى» است كه در 26جلد منتشر شده است. براى ترسيم نيمرخى روشن از زندگانى اين دانشمند بزرگ، توضيح محورهايى لازم است كه مى تواند در معرفى شخصيت او مؤثر باشد. خوش بختانه مرحوم«فيض» شخصاً در دو رساله زندگانى خود را شرح داده است:
1.رساله ى «شرح صدر» كه در سال 1065هـ . ق آن را نگاشته; يعنى آنگاه كه 58بهار از عمر او گذشته بود.
2. رساله ى «الانصاف» كه آن را در سال 1083هـ . ق، در 76سالگى به رشته ى تحرير درآورده و ميان نگارش اين دو رساله هجده سال فاصله داشته است و هشت سال پس از نگارش رساله ى دوم زيسته است.
اينك عصاره اى از حيات او را از اين دو رساله برمى گيرم و در محورهاى زندگى او توضيحاتى مى دهم:
1. وى تا بيست سالگى در شهر كاشان زيست و علوم عربى و منطق و حديث و فقه و اصول را در محضر دايى خود آموخت. در اين هنگام در خود احساس نياز بيشترى به تحصيل معارف كرد. گويا پدر او چندان علاقه اى به مسافرت وى به اصفهان نداشته است. از اين رو بنا را بر استخاره مى گذارند و وقتى قرآن را باز مى كنند، در اوّل صفحه ى مصحف اين آيه به چشم مى خورد:
(فلولا نَفر من كلّ فرقة منهم طائفة ليتفقهوا فى الدين ولينذروا قومهم إذا رجعوا إليهم).1
آنگاه به قرآن بسنده نكرده، به ديوان منسوب به امام على(عليه السلام) نيز تفأل مى زنند كه اين ابيات مى آيد:
تغرّب عن الأوطان فى طلب العلى *** وسافر ففى الأسفارِ خمسُ فـوائـد
تفــرّجُ هــمّ واكتســابُ معيشــة *** وعلـمٌ وآدابٌ وصحبــةُ مــاجــدِ

1 . سوره ى توبه، آيه ى 122.

صفحه 19
به دنبال آن، وى راهى شهر اصفهان شد و در آن جا نيز به خدمت جمعى از فضلا مشرف شد و بهره ها برد. او تشنه ى علم حديث و آثار اهل بيت(عليهم السلام) بود و چون آوازه ى محدّث بزرگ «سيد ماجد بن هاشم بحرانى» را شنيده بود كه فردى متبحر در علم حديث و به تعبير خود فيض استاد «اسناد و عنعنه» در شيراز بود، اصفهان را به عزم شيراز ترك گفت. در رساله شرح صدر، در اين باره نوشته است: «پس به جهت تحمّل حديث و اسناد و عنعنه و تصحيح، به شيراز رفته، به خدمت فقيه عصر كه متبحر در علوم ظاهره بود، أعنى سيد ماجد بن هاشم صادقى بحرانى ـ تغمّده الله بغفرانه ـ رسيده و از خدمتش به سماع و قراءات و اجازه ى شطرى معتدّ به از حديث و متعلّقات آن استفاده نموده تا آن كه فى الجمله بصيرتى در علم حلال و حرام و ساير احكام تحصيل كرده و از تقليد كسان مستغنى شد».
«سيد ماجد» استاد حديث او در سال 1028هـ . ق درگذشت و در كنار تربت «احمد بن موسى الكاظم» در شيراز به خاك سپرده شد و فيض نيز در سن بيست سالگى، حدود سال1026هـ . ق، كاشان را ترك كرده و مدتى در اصفهان بود و سپس به شيراز رفت. بنابراين مدت يك سال و يا كمى افزون در محضر اين استاد بوده، ولى علوم و فنون حديث را به زيبايى آموخت.
مرحوم «فيض» بعد از سال 1028هـ . ق بار ديگر به اصفهان برگشت و از بحار علم شيخ حديث و عرفان و فقه، «شيخ بهاءالدين عاملى» درس آموخت و از ايشان، اجازه ى روايت گرفت.
سفر حج
وى در رساله ى شرح صدر نوشته است: «نشانه هاى استطاعت حج در آن اوان رو نمود. پس به شرف اداى حجة الاسلام و زيارت سيد انام و ائمّه ى معصومين(عليهم السلام)مشرّف گرديدم».

صفحه 20
در آن سفر، شخصيت هاى ياد شده در زير را ملاقات كرد:
1. «شيخ محمد»، فرزند «شيخ حسن»، صاحب المعالم، نوه ى «شهيد ثانى»، مؤلّف شرح تهذيب الاحكام و شرح استبصار. وى در سال 980هـ . ق ديده به جهان گشود و در سال 1030هـ . ق چشم از جهان بربست. از نوشته ى «ابن حجر هيتمى» در كتاب الصواعق المحرقه استفاده مى شود كه در قرن دهم، مكه و مدينه مركز تجمع شيعيان بوده است. بر اين اساس بايد گفت مرحوم «فيض» با دو شخصيت ديگر ياد شده در زير نيز در مكه و مدينه ديدارى داشته و آن دو شخصيت در طرز فكر «فيض» مؤثر بوده اند:
2. رجالى بزرگ، مرحوم «ميرزا محمد استرآبادى»، مؤلف منهج المقال و الوسيط و الوجيز كه در سال 1028در مكه ى مكرمه در گذشت و در قبرستان «معلاة» به خاك سپرده شد.
3. «محمد امين استرآبادى»، داماد و تلميذ ميرزا محمد پيشين، پايه گذار مكتب اخبارى در قرن يازدهم و متوفاى سال 1036;
«استرآبادى» در كتاب خود به نام دانشنامه ى شاهى نوشته است:«إلى أن وصل المطاف إلى أعلم علماء المتأخرين فى علم الحديث والرجال وأورعهم استاذ الكلّ فى الكلّ ميرزا محمد الاسترآبادى نور الله مرقده الشريف و بعد أن قرأت عنده علم الحديث أشار إلىّ قائلاً: جدّد طريقة الأخباريين وارفع الشبهات المعارضة لهم ثم أشار الاستاذ بقوله: إنّ هذا المعنى كان يدور فى خاطرى، ولكن الله قدّر أن يكون على يدك».
هر چند در دو رساله ى ياد شده (شرح صدر و الانصاف) چيزى كه حاكى از ديدار مرحوم «فيض» با اين دو شخصيت باشد، نيافتم، ولى بسيار بعيد است كه مرحوم «فيض» در مكّه و مدينه با اين دو نفر خصوصاً با دومى كه ساليان درازى مقيم حرمين بود، ملاقاتى نداشته باشد و از اين جا مى توان دريافت كه گرايش مرحوم «فيض» به حديث و قواعد حديث كه تا آخر عمْر بر آن استوار ماند،

صفحه 21
نتيجه ى ديدار با چهار شخصيت ياد شده در زير است كه بيشتر در حوزه ى حديث فعاليت مى كردند:
1. سيد ماجد بحرانى(رحمه الله)
2. شيخ بهاء الدين عاملى(رحمه الله)
3. شيخ محمد، فرزند شيخ حسن، مؤلف المعالم(رحمه الله)
4. ميرزا محمد استرآبادى(رحمه الله)
5. ميرزا محمد امين استرآبادى(رحمه الله)

مراجعت از زيارت حرمين

«مولامحسن فيض» پس از اتمام زيارت حرمين به هنگام بازگشت، گرفتار راهزنان شد و برادر كوچك او كه در هجده سالگى به مرتبه ى اجتهاد رسيده بود، به دست آنان كشته شد كه اين فاجعه در روح او اثر نامطلوبى نهاد. او در فراق اين برادر چنين گفت: «گويى يك روح بوديم در دو بدن، هم درس و هم درد و هم راز و همراه، رفيق و شفيق، انيس و مونس، همدم و محرم، طاب الله ثراه وجعل الجنة مثواه.
ز پيش من برفت او با دل صد جـاى ريش مـن *** ز حسرت در فراقش چون غريبان در وطن گردم
خيالش چون به برگيـرم ز سـر تـا پاى گـردم او *** ز خود بيرون روم از خويشتن بى خويشتن گردم
(إنّا للّه وإنّا إليه راجعون).
از رساله ى شرح صدر استفاده مى شود كه او پس از پايان زيارت حرمين، بلافاصله به زادگاه خود برنگشت، بلكه به سير و سياحت در شهرهاى مختلف ادامه داد و گويا به دنبال گمشده ى خود بوده كه فردى دست او را بگيرد و با معارف بلند و كمال روحى آشنا سازد. لذا چنين گفته است:

صفحه 22
«وبالجمله مدّتى در مواطن بلاد، گشت و در يوزه ى علم و كمال از بواطن عباد كرده، هر جا بزرگى به انگشت اشارت نشان دادند كه نوعى از علم و كمال پيش او هست، «سحبا على الهام لا مشيا على القدم» رفت; يعنى به جاى گام زدن با سر شتافت و به قدر مايه و استعداد بهره يافت».
ولى روشن نيست كه چگونه در مسير بازگشت از اين سير و سياحت، گذرش به قم مى افتد و در آن جا گمشده ى خود را پيدا مى كند و آن، وجود «صدرالمتألهين» سپهر فلسفه و عرفان بوده است كه هشت سال در نزد او رحل اقامت افكند و حتى به اين اكتفا نكرد و پس از هشت سال از بهره گيرى او، وقتى «صدرالمتألهين» عازم شيراز گشت، او نيز همراه او به شيراز رفت و دو سال در آن جا ماند و اقامت او در شيراز به عشره ى كامله رسيد.
وى در اين باره گفته است:
«تا آن كه در بلده ى قم به خدمت صدر اهل عرفان و بدر سپهر ايقان، صدرالدين محمدشيرازى ـ قدس الله سره ـ كه در فنون علم باطن يگانه ى دهر و سرآمد عصر خود بود، رحل اقامت افكنده، مدت هشت سال ماند و به رياضت و مجاهده مشغول شد تا فى الجمله بصيرتى در فنون و علم يافت.
شبـانِ وادى ايمـن گهـى رسـد بــه مــراد *** كه هشت سال به جان، خدمت شعيب كند و آخر به شرف مصاهرت ايشان سرافراز گرديد. باز چون مشاراليه را از قم به شيراز تكليف نمودند و بدان جانب اقامت فرمودند به مقتضاى (فإن أتممت عشراً فمن عندك)1 به شيراز رفته و دو سال ديگر در خدمت با بركات ايشان به سر برده و از انفاس طيبه ى ايشان بسى استفاده نمود».

1 . سوره ى قصص، آيه ى 27.

صفحه 23

رو به عرفان اسلامى

در رساله ى الانصاف چيزى كه بتواند گوياى شرح زندگى او باشد نيست، ولى اين رساله منعكس كننده ى آن است كه مرحوم «فيض»، سرانجام از كلام و فلسفه ى سرخورده و به قرآن و حديث روى آورد. او گفته است:
«بالجملة طايفه اى(متكلمان) مى گويند: «واجب و ممكن» و قومى (فلاسفه)«علت و معلول» مى نامند و فرقه اى (عرفا) «وجود و موجود»، نام مى نهند وما متكلمان كه متقلدان اهل بيت معصومين و متابعان شرع هستيم «سبحان الله» مى گوييم. «الله» را «الله» و«عبيد» را «عبيد» مى دانيم . قال الله (إِن كل من فى السموات والأرض إلاّ آتى الرحمن عبداً)1 نامى ديگر از پيش خود نمى تراشيم و در آن چه شنيده ايم قانع مى باشيم».
به رغم آثار گران بها و رساله هاى كوچك و بزرگى كه مرحوم «فيض» از خود به يادگار نهاد، ولى زوايايى در زندگى او هست كه بايد روشن گردد:

1. علّت گرايش او به حديث

شكى نيست كه حديث پس از قرآن كريم، اولين مدرك اسلامى است و همه بايد به آن ، به ديده ى احترام بنگرند و حديث صحيح را از ناصحيح و سره را از ناسره جدا سازند، ولى «مولا محسن فيض» در علم حديث، استاد بود و عمر شريف خود را در احياى اين علم، صرف نمود و مطالعه ى كتاب الوافى مرتبه ى آگاهى او را از علم حديث، به ثبوت مى رساند.
سخن اينجاست كه اين گرايش فوق العاده، چگونه در زندگى او پديد آمد.
آن چه مى توان در اين جا گفت اين است كه مشايخ او در پرورش اين فكر در او مؤثر بودند. زيرا وى از محضر «سيد ماجد بحرانى» و «شيخ محمد» فرزند

1 . سوره ى مريم، آيه ى 93.

صفحه 24
شيخ حسن، مؤلف معالم و «شيخ بهاء الدين عاملى» بهره برد و از آنها اجازاتى گرفت.
در قرن دهم و يازدهم، بر طبق نوشته ى «ابن حجر هيتمى»، حرمين شريفين، مركز تجمع شيعيان و علماى آنان بوده و به تعبير او روافض بر اين دو شهر چيره گشته بودند و در حرمين شريفين، دو شخصيت اخبارى مسلك ، زندگى مى كردند و «مولا محسن فيض» در سفر خود به حج، طبعاً با آنها ولااقل با «امين استرابادى» ملاقات كرده است، زيرا چنان كه گذشت، اين دو شخصيت، ساكن حرمين شريفين بوده و در آن جا زيستند و در گذشتند و «محمد امين استرابادى»، پايه گذار مسلك اخبارى بود كه فيض تا حدى از او متأثر گشت و از نظر سن نيز با او فاصله ى زيادى داشت.

2. علل پيدايش مسلك اخبارى گرى

«ملامحمد امين استرآبادى»، شاگرد «ميرزا محمد استرآبادى»، در سال هاى آغاز قرن يازدهم در حرمين شريفين به سر مى برد و موج اخبارى گرى از همان جا آغاز شد و غالب حوزه هاى شيعى را دربرگرفت; به گونه اى كه مجتهدان و اصوليان در اقليت قرار گرفتند و اكثريت با اخباريان شد. سؤال اين است كه علت پيروزى اين مسلك چه بود.
در اين جا فرضيه هايى هست كه همه ى آنها را در كتاب ادوار الفقه الاسلامى بيان كرده ام و غالب اين فرضيه ها، قانع كننده نيست.
مرحوم «آية الله بروجردى»گفت: «در قرن يازدهم، در غرب، مسأله ى حس گرايى و گرايش به علوم تجربى و رياضى، ديگر علوم را تحت الشعاع قرار داد و شخصيت هايى مانند «دكارت»، عهده دار اين پديده شدند. در همان زمان نيز در شرق، مسلك اخبارى گرى كه متضمن روى گردانى از عقل و برهان و فلسفه است، رخ داد و آگاهى هاى حسى از دين بر آگاهى هاى عقلى غلبه كرد».

صفحه 25
البته اين فرضيه اى است كه ايشان فرمود، امّا دليلى براى ارتباط اين دو پديده ذكر نكرد و من اين بحث را در اختيار حاضران گرامى قرار مى دهم تا در علل پيدايش اين پديده بينديشند.

3. خدمات اخبارى گرى

پديده ى اخبارى گرى هر چند، علوم عقلى و برهانى را كم فروغ كرد و بيشترين توجه را به آثار منقول معطوف ساخت، ولى بركات و خيراتى نيز داشت.
پس از درگذشت «شيخ طوسى»(م460هـ . ق) در جهان شيعه خدمت كمترى به حديث انجام گرفت و مرجع، همان كتب اربعه بود . شكى نيست كه گردآورى روايات كتب اربعه در يك گستره به استنباط، كمك شايانى مى كند در حالى كه بيشترين كاوش هاى فقيهان ما متوجه فروع فقهيه و مسائل اصولى و كلامى و فلسفى بود و كمتر به حديث كه يكى از ثقلين است، توجه شد، ولى در دولت اخبارى گرى به حق، احدالثقلين، جامه ى نوى پوشيد و حديث و حديث شناسى و حديث آموزى، رونق به سزايى يافت. به گواه اين كه سه موسوعه ى بزرگ حديثى تقريباً متقارب هم ، تأليف گشت و خوشبختانه اين سه موسوعه را سه دانشمند «محمد» نام انجام دادند; همچنان كه كتب اربعه را «محمّدون ثلاثه» گردآوردند:
1. «الوافى»، به قلم «محمد محسن فيض»; او مجموع روايات عقيدتى و فقهى را در يك جا جمع كرد و مشكلات حديث را با بيان هاى خود حل نمود و حق اين است كه كتاب وافى از همه ى كتاب هاى حديثى، صحيح تر و دقيق تر است و او در پرتو گردآورى نسخ متعدد صحيح را برگزيد و ناصحيح را رها كرد و برترى «الوافى» در مقايسه با «وسائل»، از اين نظر روشن مى شود; هر چند «وسائل» از نظر تكثير باب و افزودن روايات هفتاد كتاب، مزيت ديگرى دارد.

صفحه 26
2.«وسائل الشيعه»، نگارش «محمد بن حسن حر عاملى» (1033ـ 1104هـ . ق);
3. «بحارالأنوار»، نگارش «محمدباقر مجلسى» (1037ـ 1110هـ . ق);
اين سه موسوعه ى حديثى، در حقيقت از بركات پديده ى اخبارى گرى است كه به حق، خلأهايى را پر كرده اند، البته موسوعه هاى حديثى، منحصر به اين سه نيست، بلكه در اين مورد، در همان اعصار، مجموعه هاى حديثى ديگر نيز نوشته شد كه از ذكر آنها خوددارى مى شود.

4. خدمات فيض

خدمات فيض را نمى توان در چند سطر بيان كرد، ولى مى توان به برخى از آنها اشاره نمود:
1. از خدمات بزرگ او كتاب وافى است كه توانست اخبار ائمه ى اهل بيت(عليهم السلام)را در كتاب واحدى گرد آورد. او تنها به گردآورى اكتفا نكرد. بلكه به بيان مشكلات آنها نيز پرداخت. رفع مشكلات اخبار، شيوه ى قدماست. مرحوم «صدوق» كتابى به نام معانى الاخبار دارد و در آن به بيان معضلات اخبار پرداخته است; همچنان كه در ميان اهل سنت نيز كتاب هايى پيرامون مشكل الآثارنوشته شده است. مرحوم«علامه طباطبايى» مى فرمود: هر دو شخصيت(مولا محسن فيض و مرحوم مجلسى) تحت عنوان بيان، به رفع مشكلات احاديث پرداخته اند، امّا به هنگام مقايسه، برترى بيان هاى فيض، كاملاً روشن است.
علاوه بر اين، در ضبط الفاظ حديث و خصوصيات آن، بر ديگر آثار مشابه برترى دارد.
2. يكى ديگر از خدمات او، تنقيح احياء العلوم «غزالى» است ، كتاب «غزالى» كتاب ارزنده اى است ولى متأسفانه با روايات عامى آميخته شده است.

صفحه 27
مرحوم «فيض» لباس نوى بر آن پوشانيد و اين حاكى از نظر بلند «مرحوم فيض» است كه حق را در هر كجا بيابد، مى گيرد: «الحكمة ضالة المؤمن أينما وجدها أخذها».
3. يكى ديگر از خدمات او، نگارش يك دوره فقه به نام مفاتيح الشرايع است كه در حقيقت پس از «شرايع» مرحوم محقّق، كتاب برجسته اى به شمار مى رود و گواه بر اتقان اين كتاب، نگارش حاشيه ها و شروح فراوان بر آن است; چنان كه بر كتاب شرايع الاسلام «محقق» نيز شرح ها و تعليقه هاى زيادى نوشته شده است.
4. او نه تنها در قلمرو حديث و اخلاق، عالى ترين اثر را از خود به يادگار نهاده است، بلكه در قلمرو تفسير نيز دو اثر مهم به نام هاى الصافى و الاصفى، دارد. درباره ى تفسير صافى از تذكر دو نكته ناگزيرم:
1. در اين تفسير مقدمه ى بسيار طولانى هست و در آن نكاتى را يادآور شده كه در هيچ يك از مؤلّفات فيض ـ تا آن جا كه من اطلاع دارم ـ نيست و ظاهر مقدّمه اين است كه وى مى خواهد تفسير خود را بر اساس همان داده هاى مقدمه بنويسد، ولى متأسفانه در متن به اين خواسته، جامه ى عمل نپوشانيده است.
2. وى تفسير خود را بر اساس تفسير بيضاوى نوشته است و جاهايى كه با او از نظر فكرى موافق نبوده، عبارت را عوض نموده و در آن دگرگونى هايى پديد آورده است. در مقابل، از روايات اهل بيت(عليهم السلام)بهره ى بيشترى گرفته است.
خدمات اين مرد، منحصر به آن چه گفتم نيست، بلكه آثار گران سنگ او حاكى از آن است كه اين مرد، از درخت عمر خود، ميوه هاى شيرينى چيده است.

5. فيض و تصدّى امور شرعى و اجتماعى

غالباً ترجمه نويسان، به گونه اى درباره ى فيض سخن مى گويند كه گويا او پيوسته در طول زندگى در كاشان منزوى بوده و غير از مطالعه و نوشتن و احياناً

صفحه 28
نماز جماعت، كار ديگرى انجام نمى داده است، ولى واقعاً چنين نيست.
اوّلاً: ايشان با نوشتن كتاب الشهاب الثاقب، وجوب عينى نماز جمعه را مبرهن نمود و از اين طريق از علماى بلاد خواست كه به اين حكم شرعى، جامه ى عمل بپوشانند و اين نشانه ى ورود او به مسائل اجتماعى و سياسى است.
ثانياً: آوازه ى علمى مرحوم «فيض» سبب شد كه «شاه صفى» ايشان را براى امامت در اصفهان و نشر احكام و ترويج دين مبين به اصفهان دعوت كند، ولى فيض، دعوت او را نپذيرفت. او در اين زمينه نوشته است: «چون در حوالى شاه صفى جمعى از علماى ظاهر بودند و بنده هنوز خام بود، مصلحت دين و دنياى خود را در آن نمى ديد، زيرا ترويج دين، با آن جماعت ميسّر نبود و لذا از خدمت استعفا نمود».
وقتى «شاه صفى»، درگذشت و «شاه عباس ثانى» زمام امور را به دست گرفت، در سال 1064هـ . ق مرحوم «فيض» را براى اقامه ى جمعه و جماعات و نشر علوم دينى و معارف الهى، دعوت كرد. مرحوم «فيض» احساس كرد كه مى تواند در اين مورد، موفقيتى به دست بياورد لذا به اصفهان رفت و مدتى بر مقام مرجعيت تكيه كرد، ولى پس از مدتى، باز يافت كه با آن حواشى شاه نمى توان، كارى صورت داد. لذا از آن مسند استعفا كرد و به كاشان بازگشت و در عين حال تا سال 1071 تلاش هاى خوبى انجام داد، هر چند مورد رضايت او قرار نگرفت.

6. جامعيّت فيض

مرحوم «فيض» ـ اعلى الله مقامه ـ از جامعيت خاصى برخوردار بود و چنين جامعيتى در ميان علماى ما نادر و كمياب است. غالباً، افراد در يك رشته و حداكثر در دو رشته تخصص پيدا مى كنند، ولى مرحوم «فيض»، در غالب علوم اسلامى، از تفسير و حديث و اصول و فلسفه و كلام و اخلاق، تأليف بلكه

صفحه 29
تأليف هايى دارد و كتاب وافى او در حديث و مفاتيح الشرائع وى در فقه، از كتاب هاى ماندگار است.
شگفت آورتر اين كه وى با وجود گرايش هاى اخبارى و حديثى، از نظر «شعر» نيز در درجه ى بسيار عالى بوده و ديوان او و برخى از اشعار او، از شعرهاى درجه ى يك عرفانى و اخلاقى است كه نظير آنها را در ديوان حافظ و سعدى بايد جست و جو نمود. او قريحه ى خود را در خدمت مذهب و اخلاق و عرفان گرفته و مفاهيم نوى را عرضه كرد.
مرحوم«فيض» از جهت خانوادگى نيز ممتاز بود و هم اكنون احفاد و اسباط او در نقاط مختلف ايران منتشر و غالباً اهل قلم و فكر و انديشه اند; حتى همسر وى كه دختر «صدرالمتألهين» بود، از علم والايى برخوردار بود. گويا «صدرالمتألهين» لقب «فيض» را به او و «فيّاض» را به داماد ديگرش (ملاعبدالرزاق لاهيجى) داده است. همسر مرحوم «فيض»، شكوه به پدر برد كه به شوهر خواهر من لقب «فيّاض» داده ايد كه حاكى از مبالغه در فيض است و به شوهر من، لقب «فيض». او در پاسخ گفت: «فيض»، مانند: «زيد عدل» است و رسايى آن بيش از «فيّاض» است.
فسلام الله عليه يوم ولد ويوم مات ويوم يبعث حيّاً
از شمـــار دو چشــم يـك تــن كــم *** واز شمـار خـرد هـزاران بيش
***

صفحه 30
زندگانى حكيم ميرزا حسن لاهيجى(قدس سره)   3
(1045ـ1121هـ . ق)

شمع يقين يا آيينه ى دين

كتابى كه در پيش روى خود داريد، از نامى زيبا و محتوايى زيباتر برخوردار است و مؤلف در مقدمه دو نام براى آن ذكر كرده است:
أ. شمع يقين
ب. آيينه ى دين
هر دو اسم از دو كلمه ى زيبا تركيب يافته كه پيوسته الهام بخش اديبان و شاعران و روشنى بخش محفل عارفان بوده است.
«شمع» كه در زبان پارسى به آن «شماله» گويند، هر چند ازموم يا پيه ساخته مى شود و از آن براى روشنايى بهره مى گيرند، ولى در مكتب اديبان و سرايندگان و عارفان، نماد يك رشته آموزه ها است. اگر در آن دقت كنيم درس هايى به ما مى آموزد:
1. شمع مى سوزد و خود را فدا مى كند تا ديگران از روشنايى وجود او، بهره

صفحه 31
بگيرند.
چـــــــــو شمعى بود، كو كم و بيش را *** دهد نور و سوزد تن خويش را
2. شمع، در اجتماعات، حالت محورى دارد و همه گرد آن جمع مى شوند.
محفل بى شمع را هيچ نباشد فروغ *** مجلسى بى دوست را هيچ نباشد نظام
3. اگر او عاشقانه خود را فداى جامعه مى كند تا از او بهره بگيرند، عاشقانى نيز دارد كه پروانهوار بر گرد وجود او مى چرخند و خود را فداى او مى كنند.
شب بود خاطره ساز آن جمع *** شب بود عالم پروانه و شمع
4. انتقال فرهنگ به نسل هاى آينده اعصار ديرينه از طريق نوشتن بدون شمع ميسر نبود.
نبشته شد و شمع برداشتند *** شب تيره به انديشه بگذاشتند
5. شمع، راست قامت است و با افتخار سرپا مى ايستد و مى سوزد و تا آخر خم نمى شود.
6. اگر پروانه اى در راه معشوق خود سر به اين سو و آن سو مى زند و در آخر در غم معشوق خود مى سوزد، معشوق او نيز نسبت به عاشق بىوفا نيست و او هم پس از لحظاتى خاموش مى شود و به عاشق مى پيوندد.
شمع از اين قصه چنان اشك ريخت *** كاتش شعله، طغيان انگيخت
شعله بر كرد ز فانوس علم *** شمع و پروانه رسيدند به هم
لحظه اى بعد به جز مشتى دود *** اثر از شعله و پروانه نبود
اگر شمع داراى ويژگى هاى خاصى است كه برخى را يادآور شديم، «يقين» نيز كه به دنبال آن در نام اين كتاب آمده است، از ارزش بالايى برخوردار است.
1. اگر محسوسات به وسيله ى نور شمع ديده مى شوند، معارف و علوم با يقين از تاريكى بيرون آمده و چهره ى خود را در خانه ى دل به نمايش

صفحه 32
مى گذارند.
2. اگر شك، دوزخ سوزانى است كه قلب و دل را فشار مى دهد و آدم شكاك پيوسته به خود مى پيچد، يقين، آب حياتى است كه دل شكاك را حيات نويى مى بخشد و او را به ساحل آرامش دعوت مى كند.
3. اثر يقين به معارف الهى اين است كه پرده ها رااز جلو چشم برافكنده و به قلب انسان نيرويى مى بخشد كه از همين جهان، جهان ديگر را مشاهده مى كند و جهان برزخ و ماوراى طبيعت براى او به صورت «عين اليقين» هويدا مى گردد; چنان كه مى فرمايد:(كَلاّ لَوْ تَعْلَمُونَ عِلْمَ الْيَقين لَتَرَونَ الْجَحيم);1 چنين نيست. اگر علم يقين به آخرت داشتيد، قطعاً دوزخ را مى ديديد.
اكنون كه با چنين نام زيبايى آشنا شديم، چه بهتر كه با مسمّاى آن و پديد آرنده ى آن نيز آشنا گرديم.
اين نام زيبا، نام كتاب ارزشمندى است كه در آن يك دوره عقايد اسلامى در پنج باب، مطرح گرديده و در بخش امامت، داد سخن را داده است. اين كتاب هر چند در سال 1303 در تهران، در قطع وزيرى، به طبع رسيده، ولى اكنون به صورتى بس زيبا و در شأن چنين كتاب كلامى به خوانندگان تقديم مى شود. مؤلف بزرگوار سپس اين كتاب را تلخيص كرده و آن را اصول دين يا اصول خمسه ناميده است.
اكنون وقت آن رسيده است كه با پديد آرنده ى اين اثر آشنا شويم:
پديد آرنده ى اثر
او متكلم شيعى، «حسن بن عبدالرزاق لاهيجى» است كه در حدود 1045هـ . ق ديده به جهان گشود2 و پس از 76 بهار از عمر خود، در سال 1121

1 . سوره ى تكاثر، آيه ى 7.
2 . آغابزرگ طهرانى، الكواكب المنتشرة، ص 77.

صفحه 33
هـ . ق درگذشت.1
قرائن حاكى از آن است كه وى تمام عمر خود را در قم گذراند و در همان جا به خاك سپرده شد. قبر او در نزديكى قبرستان شيخان، در كنار خيابان ارم، در تقاطع آن با خيابان چهارمردان، در پياده رو و در چند قدمى مقبره ى «على بن بابويه» پدر صدوق واقع شده است و با سنگ قبرى برجسته مزار همگان است.

ميوه ى شجره ى طيبه

مرحوم ميرزا حسن لاهيجى، ميوه ى شجره ى طيبه اى است كه شاخه هاى آن در آسمان علم گسترده و پيوسته ميوه هاى پاكيزه اى از آن به دست آمده است.
مادر وى، «بدريّه»، ملقب به «ام كلثوم»، دختر «صدرالمتألهين» از زنان فاضله ى دوران خود بوده و در 18 رمضان 1019هـ . ق ديده به جهان گشوده و در سال 1090هـ .ق درگذشت.
«ام كلثوم» در محضر پدر بزرگوار خود مراحلى از علم و دانش را طى كرد و به عقد يكى از تلاميذ بزرگ پدرش، «ملاعبدالرزاق لاهيجى» درآمد كه خود از نادره هاى زمان و از متكلمان متعهد ومؤلف كتاب هاى ارزنده; مانند شوارق الالهام فى شرح تجريد الكلام و گوهر مراد و ديگر آثار كلامى و فلسفى است و در سال 1072هـ . ق در شهر قم درگذشت و در صحن حضرت معصومه در نزديكى قبر «قطب الدين راوندى» به خاك سپرده شد. تا چندى قبل جايگاه قبر او مشخص بود، ولى متأسفانه پس از بازسازى كف صحن و بتن ريزى، اين اثرناپديد شد، ولى جايگاه آن براى عارفان مشخص است.
اگر «ملاعبدالرزاق لاهيجى» افتخار دامادى «ملاصدرا» را پيدا كرد «فيض كاشانى»(1007ـ1091هـ .ق) نيز به افتخار دامادى وى درآمد و هر دو داماد در

1 . رياض العلماء، ج1، ص 207.

صفحه 34
آسمان معارف، بالاخص معارف اهل بيت(عليهم السلام) به سان دو ستاره ى درخشان در آسمان علم و معرفت درخشيدند.
از نيايى مانند «صدرالمتألهين» و مادر فاضله ى به نام «بدريه» و از پدر حكيم و متكلم نامدارى مانند «ملاعبدالرزاق لاهيجى» بايد فرزندى پديد آيد كه معاصران و ترجمه نويسان در حق او جمله هاى زيبايى كه حاكى از عظمت علمى و عرفان عملى اوست، به يادگار گذارند.
«حزين لاهيجى»(1103ـ 1180هـ . ق) كه در ادب فارسى مقامى بس والا دارد و ديوان او از ذوق لطيف وى حكايت مى كند، در دوران كودكى مؤلف را در شهر قم ديده و از او چنين ياد كرده است:
«مجملاً والد مرحوم را به شوق ملاقات برادر و ذوى الارحام، اراده ى رفتن به لاهيجان از خاطر سر بزد و مرا همراه گرفته و به آن صوب نهضت نمودند. و در هر منزل بعد از نزول، شرح الهيات شرح تجريد و زبدة الاصول را در خدمت ايشان مى خواندم و از افاضل و اعلام كه در آن سفر ملاقات شد، فاضل محقق ميرزا حسن خلف مرحوم مولانا عبدالرزاق لاهيجى است كه در دارالمؤمنين قم كه موطنش بود، در سن كهولت و اواخر حيات سعادت خدمت ايشان يافته ام. در علم و تقوى آيتى بود، مصنفات شريفه دارد; چون «شمع يقين» در عقايد دينيه و «جمال الصالحين» در اعمال و رساله ى تقيه و غير آن».1
اين تنها «حزين» نيست كه به مقامات علمى او تصريح نموده، بلكه ترجمه نگاران پس از وى نيز به كلمات مشابهى دست زده اند. از اين ميان، گفتار «عبدالله افندى» را در رياض العلما مى آورم. او نوشته است: مولا حسن فرزند عبدالرزاق فرزند على، فرزند حسن اصلاً لاهيجانى بوده و در قم ديده به جهان

1 . تاريخ و سفرنامه حزين، ص 16، چاپ شده در مقدمه ديوان لاهيجى، تهران، 1350ق.

صفحه 35
گشوده و در آنجا زيسته است. او دانشمندى فرزانه و حكيمى عارف از معاصرين ماست. نزد پدرش در شهرستان قم درس آموخته و در سال 1121هـ . ق درگذشته است.1
اگر از ايشان بگذريم، نوبت به نويسنده ى تتميم أمل الآمل، «شيخ عبدالنبى قزوينى» مى رسد. او نيز در ستايش نويسنده سخن گفته و چنين نگاشته است:
«ميرزا حسن فرزند مولانا عبدالرزاق لاهيجى در روزگار ما بى همتا و پيشتاز عصر خود به شمار مى رود... هرگاه بر كرسى تدريس مى نشيند، چهره ى صاحب نظران از انديشه هاى دقيق و بلند خود به شوق مى آورد، و آنگاه كه آنان را به نكته هاى ظريف توجه مى دهد، از درك حقايق والا، شادمان مى گردند.2
استاد بزرگ ما، مرحوم «ميرزا محمدعلى مدرّس»، آنگاه كه به ترجمه ى «ملاعبدالرزاق لاهيجى» پرداخت، از فرزند او، «ميرزا حسن لاهيجى» چنين ياد كرد:
«فياض پسرى داشت ميرزا حسن نام، فاضلى بوده و صالح كه در سال يكهزارو يكصد و بيست و يكم هجرى در قم وفات و قبرش در سمت شرقى قبرستان بزرگ شيخان مى باشد و اين نگارنده در ماه رجب هزار و سيصد و پنجاه و دوم هجرت موقع تشرّف بدان بلده ى طيبه به سر قبر شريفش رفتم و اخيراً در موقع تسطيح طرق و شوارق، ملحق به جاده شده است».3
در اين جا از استاد نيز، ياد كنم. روزى مرحوم «مدرس تبريزى خيابانى» اين

1 . رياض العلماء، ج1، ص 207.
2 . تتميم أمل الآمل، ص 108.
3 . ريحانة الأدب، ميرزا محمدعلى مدرس تبريزى، ج4، ص 363، صحيح تر آن است كه در قسمت پياده رو قرار گرفته است.

صفحه 36
نكته را براى ما نقل كرد و فرمود: مرحوم صدرالمتألهين دو داماد معروف به نام هاى «فيض» و«فياض» داشت. يكى از دخترانش كه همسر فيض بود، از پدر گله كرد كه به شوهر خواهرم لقب «فيّاض» و به شوهر من لقب «فيض» دادى؟ گويا در نظرش اين بود كه «فياض» در تكريم و تعظيم، رساتر از «فيض» است. پدر(صدرالمتألهين) با يك كلمه دختر خود را قانع كرد. گفت: لقب«فيض» به سان «زيد عدل» است كه طبعاً رسايى بيشترى دارد.
چنين خاندانى كه زن و مرد، عاشق علم و دانش بودند و دامادانى ارجمند كه ستارگان آسمان علم و عرفانند، بايد فرزندانى فرزانه تحويل جامعه ى علمى بدهند.

شخصيت علمى ميرزا حسن لاهيجى

شخصيت علمى هر فردى به سان مثلثى است كه از سه ضلع تشكيل مى يابد و با بررسى هر يك از اين اضلاع مى توان به پايه ى علمى فرد،پى برد:
1. استادان و كسانى كه از آنها درس آموخته;
2. تلاميذ و شاگردان و كسانى كه از او دانش آموخته اند;
3. آثار قلمى و نگارشى كه از او به جاى مانده است;
از بررسى مثلث شخصيت مى توان از گرايش هاى او آگاه شد و پايه ى علم و دانش او را به نحو روشنى به دست آورد.

استادان

نويسنده تتميم امل الآمل(«شيخ عبدالنبى قزوينى») كه در قرن دوازدهم مى زيست، سخنى دارد كه براى آن مدركى ذكر نكرده است. او نوشته است: «ميرزا حسن لاهيجى به هنگام درگذشت والد بزرگوار خود (ملاعبدالرزاق 1072هـ . ق) به مقام بلندى از علم و دانش نرسيده بود. آنگاه از طريق تلاميذ و

صفحه 37
دانش آموختگان پدر، مطالبى آموخت و سپس به عتبات عاليات رفت و نزد مشايخ عصر خود، فقه و حديث آموخت و به زادگاه خود، قم برگشت و سرگرم مطالعه و تدريس و تأليف گشت.1، ولى اين سخن با آثار به جاى مانده از مرحوم لاهيجى تطبيق نمى كند. زيرا وى كتاب مجمع البحرين و برخى از كتاب هاى خود را در سال 1070هـ . ق يعنى دو سال قبل از درگذشت پدر، نگاشته است. آن چه مى توان گفت اين است كه وى هر چه آموخته، در قم آموخته و از دو شخصيت بزرگوار بعد از پدر بهره گرفته است:
1. ملامحسن فيض كاشانى (1007ـ 1091هـ . ق) كه شوهرخاله ى وى بوده و در عرفان و حديث و فقه مقام بس بلندى داشته است;
2. قاضى سعيد، محمد بن محمد قمى(1049ـ 1107هـ . ق) كه در فلسفه و عرفان نادره ى روزگار و مؤلف شرح توحيد صدوق است كه اخيراً به زيور طبع آراسته گشت. در اهميّت اين شرح همين بس كه استاد بزرگوار، حضرت امام خمينى فرمود: من در روزگارى علاقه مند بودم كه اين كتاب را از اوّل تا به آخر استنساخ كنم و زياد از ايشان، ياد مى كرد. خوش بختانه اين كتاب به صورت بس زيبايى چاپ شده است.

شاگردان

ترجمه نگاران، كمتر به اين قسمت پرداخته اند، ولى محقق فرزانه، جناب آقاى «على صدرايى خويى» در مقدمه رسائل فارسى «ملاحسن لاهيجى» با كوشش فراوان، از برخى از علم آموختگان او نام برده است كه به نقل آن مى پردازم:
1. ميرزا عبدالرحمن، فرزند سيد كمال الدين;

1 . تتميم أمل الآمل، ص 108.

صفحه 38
2. مرتضى بن روح الامين حسينى;
3. محمد بن صفى الدين سيد محمد حسينى;
4. عبدالخالق بن محمود دماوندى;
5. ميرزا محمدتقى شريف رضوى قمى;
مسلّماً اين مدرس عالى مقام در شهر فقه و عرفان، مانند قم بايد بيش از اين دانش آموختگانى را تحويل جامعه دهد، ولى بيش از اين، اطلاعى در دست نيست.

آثار علمى

آثار علمى هر فردى نمايان گر پايه ى علمى و ذوق و سطح تلاش او در پرورش انديشه ها و تأسيس دانش هاست. مؤلف بزرگوار شمع يقين، فزون از بيست اثر از خود به يادگار نهاده و محور تأليفات او كلام، فلسفه، فقه، اخلاق و دعا بوده است و بيشترين اثرش مربوط به دو بخش كلام و فلسفه مى باشد و اگر برخى از آثار كوچك وى را اضافه كنم، تأليفات او به سى اثر مى رسد.

علم اخلاق

در علم اخلاق دو اثر دارد:
1. تزكية الصحبة يا تأليف المحبّة كه ترجمه گونه اى از كتاب كشف الريبه ى «شهيد ثانى» است;
2. رسالة فى الغيبة كه ظاهراً مقصود از آن، احكام غيبت است كه در عين حال فقهى و اخلاقى نيز هست;

علم فقه

در فقه سه اثر از او به جاى مانده است:

صفحه 39
1. رسالة الزكية الزكاتية كه در آن احكام زكات بيان شده;
2. هدية المسافر كه در آن احكام مسافر از نظر نماز و روزه بيان گشته است;
3. الحاشية على الوافى، تعليقه بر وافى، نگارش «ملامحسن فيض» شوهرخاله ى مؤلف. طبعاً تعليقه او بر بخش اصول كافى كه در كتاب وافى مندرج است، كلامى خواهد بود.

دعا و نيايش

در اين زمينه دو اثر دارد:
1. جمال الصالحين كه در آن ادعيه و آداب سال را در چهارده باب آورده است;
2. تحفة المسافر كه در حقيقت برگرفته از كتاب هدية المسافر است كه ادعيه ى مربوط به سفر مسافر را اضافه كرده است.
با توجه به آثار هفت گانه كه در اين موضوع ها است، ديگر آثار او مربوط به كلام و اصول دين و فلسفه و حكمت است كه اينك اسامى آنها را به ترتيب ذكر مى كنم:
1. آيينه ى حكمت: در اين رساله به پيروى از مكتب نياى خود «صدرالمتألهين» به آشتى ميان فلاسفه و گروه هاى ديگر پرداخته است.
2. ابطال تناسخ: در اين رساله به ابطال تناسخ(بازگشت انسان به اين جهان از طريق لقاح و پرورش نطفه در رحم و... پرداخته است.
3. اثبات الرجعة يا سرّ مخزون: اصل رجعت از ضروريات مذهب اماميه است، البته حد و حدود آن، قطعى نيست.
4. اصول دين در پنج فصل: هر اصلى از اصول پنج گانه، فصلى را تشكيل مى دهد.
5. تعليقه بر شوارق الالهام(تأليف پدر بزرگوار خود): اين تعليقات در

صفحه 40
حواشى شوارق به صورت سنگى چاپ شده است.
6. حقيقة النفس: اين كتاب به زبان عربى در تجرد نفس نگاشته شده است.
7. درّ مكنون: گاهى به آن رساله ى تقيه هم مى گويند كه در پاسخ به اعتراض كسانى است كه چرا امام حسين(عليه السلام) با نداشتن ياران قيام كرد، در حالى كه پدرش، اميرمؤمنان(عليه السلام)پس از رحلت رسول خدا(صلى الله عليه وآله) همان حالت را داشت، ولى قيام نكرد.
8. روايع الكلم وبدايع الحكم: اين كتاب به زبان عربى و درباره ى مسائل فلسفى است.
9. زواهر الحكم: اين كتاب با زبان عربى به مسائل فلسفى پرداخته است. اين رساله در ضمنِ منتخباتى از آثار حكماى اسلام در جلد سوم به چاپ رسيده است.
10. سؤالات يورد لبطلان الحكمة و جوابات شافية أوردها أهل الحكمة: به زبان فارسى.
11. الشجرة المنهية: رساله ى كوتاهى در اثبات واجب الوجود است.
12. شرح صحيفه ى سجاديه;
13. شمع يقين يا آيينه ى دين: همين كتابى است كه تقديم خوانندگان مى گردد.
14. قِدَم و حدوث عالم: به زبان فارسى; جناب آقاى صدرايى معتقد است اين كتاب بخشى از كتاب آيينه ى حكمت يعنى فصل پنجم آن مى باشد.
15. مجمع البحرين: به زبان عربى در مسائل فلسفى;
16. مصابيح الهدى و مفاتيح المنى: پيرامون مسائل فلسفى;
17. مصباح الدراية: مؤلف در برخى از آثار خود به آن اشاره كرده است.
اين هفده اثر به اضافه هفت اثر پيشين و برخى از آثار كوچكى كه از آن نام نبردم، از آثار مؤلف است.
Website Security Test