welcome to official website of Grand Ayatollah Sobhani
فارسی عربی
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی گالری تصویر استفتائات اخبار قاموس المعارف ریحانة الأدب

نام کتاب : سيماى فرزانگان / ج 7*
نویسنده :آيت الله العظمي سبحانی*

سيماى فرزانگان / ج 7

صفحه 1
   
    سيماى فرزانگان

صفحه 2

صفحه 3
سيماى فرزانگان / ج 7

صفحه 4

صفحه 5
سيماى فرزانگان
 
جلد 7
تأليف
آية الله العظمى جعفر سبحانى (دام ظله العالى)
 
انتشارات مؤسسه ى امام صادق(عليه السلام)

صفحه 6
آيت الله العظمى سبحانى، 1308 ـ
سيماى فرزانگان / تأليف جعفر سبحانى ـ قم: مؤسسه امام صادق (عليه السلام)، 1389
   ج.   (ج.7) ISBN: 978 - 964 - 357 - 438 - 3
(دوره) ISBN: 978 - 964 - 357 - 431 - 3
1. اسلام ـ ـ مقاله ها و خطاب ها. الف. مؤسسه امام صادق (عليه السلام). ب. عنوان.
1389 9س 2س/ 5 /10BP    08/ 297
اسم كتاب:    سيماى فرزانگان / ج 7
مؤلّف:    حضرت آيت الله العظمى سبحانى
چاپخانه:   مؤسسه امام صادق (عليه السلام)
ناشر:   مؤسسه امام صادق (عليه السلام)
تاريخ:    1389
چاپ:    اول
تعداد:   1000
مركز پخش
قم ـ ميدان شهدا، كتابفروشى توحيد
?7745457 ; 09121519271
http://www.imamsadiq.org
www.shia.ir

صفحه 7
الحمدلله ربّ العالمين والصّلاة والسلام على خاتم الأنبياء والمرسلين والأئمة الطاهرين.
وبعد;
افكار و انديشه هاى علمى و فلسفى و تاريخى و فقهى است كه در شرايط گوناگون به مناسبت هاى مختلف به رشته تحرير درآمده و هم اكنون به عنوان جلد هفتم كتاب «سيماى فرزانگان» تقديم خوانندگان مى شود.
اين جلد نيز بسان اجزاى پيشين از بخش هاى مختلف تشكيل شده است .
اينك عناوين بخش ها:
بخش اول، كلامى: حاوى بيست و شش مقاله
بخش دوم، زندگانى معصومان(عليهم السلام):حاوى سه مقاله
بخش سوم، فقه و حديث، حاوى نه مقاله
بخش چهارم، مقالات قرآنى، در قالب شش مقاله
بخش پنجم، تراجم و شرح حال بزرگان، حاوى هشت مقاله
بخش ششم: پيام ها، حاوى نوزده مقاله
كه مجموعاً هفتاد و يك مقاله است.
به اميد اين كه اين كتاب چراغى فراراه جوانان و فرهيختگان و علاقمندان مسائل اسلامى باشد. و نگارنده را كه دوران كهولت را مى گذراند از دعاى خير فراموش نكنند و اگر در آن لغزشى ديدند با بزرگوارى خود ببخشند و در صورت امكان مؤلف را تذكر دهند. پيراستگى از خطا و لغزش از آن خدا و

صفحه 8
كسانى است كه خدا به آنان نعمت عصمت عنايت فرموده است.
در پايان از دانشمند محترم جناب آقاى شيخ محمود باقرپور سپاسگزارم كه در تنظيم اين مقالات و رفع مشكلات آن مرا يارى كرد، خدا در دو جهان يار و ياور او باشد.
جعفر سبحانى
15ربيع الأول1431

صفحه 9

بخش اول:

مقالات كلامى
1. نوانديشى دينى يا مرعوب شدن در برابر غرب؟!
2.سكولاريسم تعبير محترمانه ماترياليسم است
3. احياى داروينيسم در غرب...
4. پاسخ به اشكالات دكتر شيخ يوسف قرضاوى به شيعه
5. قرن بيست و يكم و تحريم منطق و فلسفه در مدارس كويت
6. ندامت واتيكان از موضع گيرى خود در برابر علم
7. در حاشيه ى بازگشايى دوره ى جديدى از گفت و گوى اسلام و مسيحيت كاتوليك
8. سليمان خراشى و ايجاد شكاف ميان اهل سنّت
9. پاسخ به پنج پرسش قرآنى و كلامى
10. رويداد غدير خم در سال دهم، از متواترين رويدادهاى اسلامى
11. رابطه ى علم و دين در مسيحيت كاتوليك
12. معرفى دانشنامه ى كلام اسلامى
13. سيره ى مسلمانان در توسل به اولياء
14. انتقاد از دين يا معيارهاى دوگانه؟
15. اسلام ستيزى به صورت نوين
16. ريشه هاى قرآن ستيزى
17. در واتيكان چه مى گذرد؟
18. تبرك در قرآن و سنت
19. توسل در قرآن و حديث
20. آثار اسلامى نشانه ى اصالت هاست
21. ارتدادهاى سياسى هدايت شده!
22. «پولس» پديد آرنده ى تثليث در آيين مسيح
23. مسيحيان و شريعت
24. حضرت مهدى(عج) در روايات اهل سنت
25. بريتانياى مسيحى و كسادى بازار كليسا!!
26. خداشناسى در اسلام و مسيحيت

صفحه 10
 

صفحه 11
نوانديشى دينى يا مرعوب شدن در برابر غرب؟!
1
نوانديشى دينى
يا
مرعوب شدن در برابر غرب؟!
پس از سخنرانى يكى از نوانديشان دينى در روز رحلت پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله)(28صفر) در دانشگاه اصفهان، برخى از مؤسسات، متن سخنرانى را تايپ و به حضور آية الله سبحانى ارسال كردند و نظرخواهى شد. آن چه در ذيل مى خوانيد نظر معظم له در اين باره است.
آيين اسلام بشر را به تفكر و انديشيدن دعوت نموده و آن را يكى از نشانه هاى ايمان راسخ در انسان ها دانسته است. آن جا كه مى فرمايد:«... و در آفرينش آسمان ها و زمين مى انديشند و مى گويند: بارالها! اينها را بيهوده نيافريده اى».1 در آيه اى ديگر، هدف از نزول قرآن را تدبر در مضامين و دستورهاى آن مى داند و مى فرمايد:«اين كتابى است پر بركت كه بر تو نازل كرده ايم تا در آيات آن تدبر كنند و خردمندان متذكر شوند».2

1 . سوره ى آل عمران، آيه ى 191.
2 . سوره ى ص، آيه ى 29.

صفحه 12
در روايات اسلامى آمده است: يك لحظه انديشيدن از عبادت هفتاد سال، برتر و بالاتر است. بنابراين، نوانديشى دينى بر اساس تدبر و تفكر، خواسته ى اسلام است و يك فرد مسلمان، بايد در اصول عقايد بر برهان و دليل تكيه كند و از تقليد بى دليل بپرهيزد.
ولى متأسفانه برخى از افراد، با استفاده از اين لفظ زيبا، مفهوم ديگرى را القا مى كنند و آن اين كه انديشه هاى غربيان، بالاخص متكلمان مسيحى را با ادبيات روز به هم آميخته و آن را به اسلام نسبت مى دهند و مى گويند ما پيرو نوانديشى دينى هستيم و اسلام هم با نوانديشى هماهنگ است!

1. وحى الهى يا تفسير نبوى از جهان؟!

ساليان درازى است كه غربيان براى «اسلام زدايى» برنامه ريزى كرده و اساس برنامه ى آنها را تشكيك در نبوّت پيامبر اسلام، تشكيل مى دهد، ولى با تجربه دريافتند كه تشكيك به صورت صريح و آشكار كارساز نيست، امّا به صورت خزنده مى توان به مقصود رسيد. از اين جهت راه دوم را بر راه نخست ترجيح دادند، بالاخص تئوريسين هاى جديد آنها از فروپاشى ماركسيسم نيز درس آموختند و فهميدند علّت فرو ريختن ماركسيسم آن بود كه با دين و مذهب، مقابله ى صريح و رو در رويى پرشتابى داشت و وقتى فرو پاشيد، مساجد و كليساها دوباره رونق گرفتند.
بهترين منبع براى اين گونه نوانديشى«دانش نامه ى كاتوليك»1 است كه در ذيل مدخل «اسلام»، سموم خود را ريخته و آن چه توانسته است در اين مورد قلم فرسايى كرده است و در اين گستره بر خلاف سياست كلى، صريحاً بر پيامبر و قرآن تاخته است و يكى از تفسيرهاى آن از اسلام، اين است كه مى گويد: محمّد،

aidepolcycnE cilohtaC..

صفحه 13
وحى را از خدا نگرفت بلكه قرآن، ساخته و پرداخته ى خود اوست و او از طريق قرآن از انديشه هاى خود كه در طول زندگى خويش به آنها رسيده بود، خبر مى داد. اين دانش نامه در سال 1967 به چاپ رسيد و در سال 2002 تجديد چاپ شد.
نويسندگان «دانش نامه ى كاتوليك» چنان كه از نام آنها پيداست، مسيحى كاتوليك هستند. آنها صريحاً وحى محمدى را انكار كرده و آن را ساخته و پرداخته ى شخص حضرت رسول دانسته اند.
مسلّماً فردى كه در محيط اسلامى بزرگ شده و در دانشگاهى كه دانشجويان آن مسلمانند و دعوت كننده نيز انجمن اسلامى است، نمى تواند به صورت برهنه و با بيان كاتوليكى، مسأله را مطرح كند. او ناچار است با بيانى ديگر اين انديشه ى وارداتى را تحت عنوان «نوانديشى دينى» مطرح كند و بگويد:
«قرآن، تفسير پيامبر است از هستى. تفسير موحدانه پيامبر است با امداد الهى از هستى...»
اكنون سؤال مى شود: بيان اين فرد نوانديش دينى كه خود را مسلمان و پيرو پيامبر مى داند با آن چه كه «دانش نامه ى كاتوليك» درباره ى وحى محمدى مى انديشد، چيست؟
جز اينكه اين نوانديشى به هنگام اقامت در آلمان، شبها به درس كلام مسيحى مى رفت و از آن، تأثير پذيرفته است؟
آيا كوچك ترين تفاوتى بين اين دو هست؟ با اين تفاوت كه آن مى گويد:«من مسيحى هستم، آيين محمد(صلى الله عليه وآله)را نمى پذيرم و از اين جهت مى گويم قرآن ساخته ى خود اوست»، ولى اين نوانديش دينى در لباس اسلام و مسلمانى، همان انديشه ى وارداتى را با اين عبارت بازگو مى كند.
بالاتر از آن اين كه، وى نه تنها نظريه ى كاتوليك ها درباره ى پيامبر را بازگو كرده، بلكه در بخش هايى از سخنان خود، نظريه ى ماركسيست ها درباره ى كل

صفحه 14
اديان و پديده ى وحى را منعكس كرده است كه مى گويند: اصل دين ساخته ى بشر است. جنبه ى متافيزيكى ندارد. كتاب هاى «ارانى» و نوچه هاى او، مملو از اين سخنان است.
بخشى از كلمات اين نوانديش اشاره به اين عقيده است كه مى گويد:
«بنابراين، دين هم از انسان شروع مى شود. فلسفه هم از انسان شروع مى شود. علم هم از انسان شروع مى شود. هنر هم از انسان شروع مى شود... بنابراين، اين تعبير كه دين، ماورايى است را بنده برايش معنى درستى نمى بينم... چون اصلاً بنده دين و دين دارى را كار خودِ آدمى مى دانم».
آيا تكرار سخن ماركسيست هايى كه خود آنها هم، اكنون از آن دست برداشته و به آن بى اعتقاد شده اند، نوانديشى به حساب مى آيد يا تقليد كوركورانه؟! آن هم تقليد از نظرياتى كه نادرستى خود را در عمل و تجربه ثابت كرده است و از سوى جهان متمدّن، بر اثر پيشرفت علم، كنار گذاشته شده اند!!
شگفتا اين نوانديش دينى در آخر كلام خود، از پيروى نسنجيده از افكار ديگران انتقاد مى كند و مى گويد:«اين را دوستانه مى گويم كه وقتى انسان بخواهد اهل فكر باشد، اهل تعقل باشد، از عده اى طلب ارشاد بكند، تقليد كوركورانه غلط است... تقليد كوركورانه كار درستى نيست...»
آيا پيروى نسنجيده ازمسيحيان كاتوليك و بدتر از آن، پيروى از انديشه هاى ماركسيستها، زيبنده ى يك نوانديش مسلمان است؟

2. دست آويزى به نام «مدرنيته»

شكى نيست كه انسان در كيفيت زندگى خود، پيوسته تجديد نظر كرده و زندگى فردى و اجتماعى او پيوسته رو به تكامل است. زندگى در خانه هاى گلى كجا و زندگى در آسمان خراش ها كجا؟ بهره گيرى از آب هاى آلوده ى نهرهاى باز كجا و استفاده از آب لوله كشى بهداشتى كجا؟ حكومت هاى فردى و استبدادى

صفحه 15
گذشته كجا و حكومت هاى مردمى و نظام هاى پارلمانى امروزى كجا؟ اين نوپديده ها لازمه ى تكامل بشر است و هيچ گاه هم بشر در پله ى اول توقف نكرده و زندگى مردم دوران نوح با زندگى مردم روميان مسيحى بسيار متفاوت بوده است.
اسلام نيز طرف دار اين نوع تكامل زندگى است تا آنجا كه در تقويت بنيه ى دفاعى يادآور مى شود:(وَأَعِدُّوا لَهُمْ مَااسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّة)1; «هر نيرويى كه مى توانيد براى رويايى با دشمنان آماده سازيد».
در پرتو دعوت اسلام به علم و دانش و تدبر در آسمان ها و زمين، مسلمانان، قدم به قدم، قلّه هاى علم را تسخير كردند و حلقه ى تمدنى نوى را پديد آوردند و در اين مورد كافى است به تاريخ علوم بنگريد; بالاخص به كتاب ميراث اسلام، نوشته ى بيست تن از دانشمندان غربى درباره ى خدمات مسلمانان به جهان علم و دانش و پيشرفت تمدن .
«مدرنيته» يعنى تطبيق زندگى بر اساس داده هاى نو در مسائل اجتماعى و سياسى و فردى و بهداشتى، جاى گفتوگو نيست، ولى در اين ميان بايد، جايگاه «مدرنيته» را به دست آورد. در مسائل مربوط به جهان آفرينش و قوانين حاكم بر آن، جايگاهى براى «مدرنيته» نيست. زيرا قوانين حاكم بر جهان هستى، ثابت و پابرجاست. جدول ضرب «فيثاغورث» هزاران سال است، حاكميت خود را حفظ كرده و قوانين شيمى مثل قانون «ارشميدس» و ساير علوم كه نتايج قطعى دارند، جاى «مدرنيته» نيستند.
در مسائل دينى، بايد بين امور ثابت و متغير فرق نهاد. مسائل متغير، لباس هاى مسائل ثابت هستند كه مطابق زمان، لباس عوض مى شود، اما اصل ثابت و پايدار است. از اين رو، مسائل حفظ عدالت و عمل به پيمان يا پاداش

1 . سوره ى انفال، آيه ى 6.

صفحه 16
نيكى به نيكى، صبر و استقامت در راه هدف، و حفظ كرامت انسانى و ده ها اصل عقيدتى و اخلاقى، از اصول ثابت اسلام هستند كه هيچ گاه دگرگونى نپذيرفته و تابع مدرنيته نمى شوند، امّا لباس اين اصول، مثلاً شيوه هاى بسط عدالت در جامعه ، قابل دگرگونى است. اگر مسلمانان، پارلمان را پذيرفته اند، چون پارلمان، ابزارى براى بسط عدالت است و اگر براى كشور، قانون اساسى تنظيم كرده اند، به خاطر اين است كه پارلمان در برنامه ريزى اجرايى قوانين اساسى، از اصول آن تخطى نكند.
بنابراين، نبايد مسأله ى«مدرنيته» بهانه اى براى سركوبى انديشه هاى دينى باشد كه از وحى الهى سرچشمه گرفته و ريشه در تكوين و آفرينش و فطرت انسان دارد.
اين نوع تفكر، كاملاً يك تفكر كودكانه است كه بگوييم چون در مسائل روزانه ى زندگى خود از وسائل و ابزار مدرن استفاده مى كنيم، پس در مسائل عقيدتى و فلسفى نيز بايد هر روز تجديد نظر كنيم و بدون دليل و ضرورت آنها را به دور بريزيم و مبانى جديد و وارداتى را بپذيريم.
اگر اين نوانديش دينى اصول ثابت را از اصول متغير جدا مى ساخت، هرگز «مدرنيته» را به همه چيز گسترش نمى داد.

انتظار بشر از دين

ماركسيست ها، واقعيت دين را به نوعى ساخته و پرداخته ى كاهنان و جادوگران مى دانند و درباره ى دعانويسى و اين كه مردم در هنگام بيمارى به دعانويسان پناه مى برند تا از شر جن و پرى ها كه مايه ى بيمارى آنها شده اند نجات يابند، قلم فرسايى مى كنند و دين را يك مسأله ى خرافى قلمداد مى نمايند.
اين نوانديش دينى تحت تأثير نوشته هاى ماركسيست هاى غربى، گويا معتقد است كه مردم ديروز همه چيز را از دين و دعا مى خواستند و در زندگى امروز،

صفحه 17
همه چيز را از علم و فلسفه مى خواهند! او درباره ى زندگى شصت سال پيش مردم تبريز چنين گفته است: «من يادم هست كه شصت سال پيش، در آن محله اى كه ما در تبريز مى نشستيم، آن طرف كوچه دو خانه اى بود كه يك سكويى داشت كه صاحب خانه، دعانويس بود. خانه ى اين دعانويس خيلى شلوغ بود. بنده را هم يك بار بردند پيش آنها كه دعايى برايم بنويسند... خيلى وقت پيش رفته بودم تبريز، نه از آن دعانويس ها خبرى بود.نه از آن خانه ها. ساختمان هايى بلند ساخته و هر چه بخواهيم مطب پزشك اضافه شده است. ما اين را الان مى گوييم صد سال پيش كه دين مردم اين جورى نبود. مراجعه به دعانويس بود. مشكلاتشان را از آن طريق ها حل مى كردند... همان مردم متدين، ديگر اين انتظار را از اوراد دينى و ادعيه ى دينى ندارند كه بيمارى آنها را شفا بدهد. مى روند پيش پزشك يعنى انتظارهايى كه از دين بود كم مى شود، نكته ى ظريفى است».
در اين مورد، يادآور مى شوم كه اين نوانديش دينى، نمك نشناسى كرده و مردم شجاع و روشن تبريز كه پايه گذار مشروطيت در 106 سال پيش بوده اند را تا اين اندازه خرافى و عقب مانده معرفى كرده است، تو گويى آنان مانند قبايل ابتدايى دوران نخست تاريخ بشر، هميشه به جاى استفاده از علم و دانش به دعا و طلسم پناه مى برده اند. در اطراف همان محلى كه اين نوانديش زندگى كرده است، چند پزشك حاذق، مرجع طبابت بوده اند:
1. مرحوم «فيلسوف الدوله» كه تحصيل كرده ى فرانسه و مؤلف كتاب زندگى پزشكان جهان است كه يك جلد آن تا حرف «ص» چاپ شده است;
2. مرحوم «ميرزا كاظم» معروف به «طبيب»;
3. دكتر «محمد على مجير مولوى» جراح عالى مقام;
4. دكتر «صفى زاده»، پايه گذار چشم پزشكى در آذربايجان;
در سطح شهر اطباى بزرگى بوده اند كه هر كدام براى خود نام و نشانى

صفحه 18
داشتند; مانند مرحوم دكتر «حسين اردوبادى» متخصص بيمارى هاى داخلى، دكتر «رضى اسلامى» و همچنين ده ها دكتر ديگر كه داراى مطب و گرداننده ى بيمارستان ها بوده اند.
چقدر دور از كرامت انسانى است كه انسان، يك ملت بزرگ را اين همه تحقير كند!
تعاليم اسلام حاكى از آن است كه «پزشك» و «پزشكى» از اركان اجتماع است. امام صادق(عليه السلام) فرمود: هيچ كشورى در امور دنيا و آخرت از سه چيز بى نياز نيست و اگر اين سه چيز نباشند، زندگى آنها تباه خواهد شد:
1. فقيه و دانشمند پرهيزگار;
2. حاكم وفرمان رواى راست كردار كه مردم از او فرمان برند;
3. پزشك دانا و درست كار1;
مسأله ى انتظار بشر از دين به اين معنى نيست كه بشر همه چيز را از دين بخواهد، بلكه به معنى آن است كه وحى در مسائل بنيادى زندگى سكوت كرده و برعهده ى بشر نهاده، روش و نگرش را ازدين بياموزد و در پرتو آن حركت كند و نوانديشى و نوگرايى را نيز در پرتو آن و با راهنمايى آن بجويد.
خدمات اسلام به جهان پزشكى در طول قرون، براى اهل تحقيق روشن است. تنها در بغداد، بر طبق نوشته ى «جرجى زيدان» در قرن چهارم، چهارصد ماماى پروانه دار حضور داشته اند.
رجوع به پزشك به اين معنى نيست كه انسان دست به درگاه الهى دراز نكند و از او شفا نطلبد. زيرا دعا نيز گاهى از اسباب شفا است.

1 . تحف العقول، ص 514.

صفحه 19

وارستگى پيامبران از خطا و گناه

يكى از انديشه هاى ابتكارى اين نوانديش دينى اين است كه عصمت پيامبران را زير سؤال برده، بلكه انكار كرده است و در اين مورد به دو چيز تكيه نموده است:
1. تأثير كلام مسيحى در فرهنگ اسلامى به اين بيان كه مسيحيان، عيسى را خدا دانستند و مسلمانان، پيامبر را معصوم;
2. آيه ها و رواياتى كه در آنها به نظر مى رسد پيامبران مرتكب گناهانى شده اند;
درباره ى مطلب نخست يادآور مى شوم: مسلمانان، عصمت پيامبر را ازخود قرآن و حكم خرد استفاده كرده اند. دلايل عصمت در كتاب هاى كلامى به صورت روشن بيان شده است. علاقه مندان مى توانند به كتاب منشور جاويد، ج7، ص 265 ـ 306 مراجعه فرمايند.
اصولاً مسأله ى عصمت در نخستين قرن هاى تاريخ اسلام در ميان متكلمان مطرح بوده است. گروهى قشرى به ظواهر ابتدايى برخى آيات استشهاد مى نمودند. محققان مانند «سيد مرتضى» دركتاب تنزيه الانبياء و «فخر رازى» دركتابى مشابه به اثبات مسأله ى عصمت از ديدگاه عقل و نقل پرداخته و آياتى را كه دست آويز منكران بوده، به درستى تفسير كرده اند كه متأسفانه اين جا جاى بازگويى اين مسائل نيست.
مرد محقق و نوانديش بايد در مسأله اى مانند عصمت انبيا، تاريخ مسأله را از قرن هاى نخست تا به امروز بررسى كند و ادله ى طرفين را با هم بسنجد، آنگاه اظهار نظر كند تا دچار اين توهم نشود كه آن چه او مى پندارد، فكر جديدى است!
علاوه بر اين، آن چه او گفته است نظر «حشويه» از اهل سنت است كه بزرگان اهل سنت از آنها تبرّى مى جويند. آيا اين نوآورى دينى ونوانديشى دينى است؟!
در اينجا سؤال مى شود كه همين نوانديش نيز پيامبر را در تبليغ معصوم

صفحه 20
دانسته است. آيا اعتقاد او به عصمت پيامبر، الهام گرفته از كلام مسيحيان نيست؟
شگفت اينكه نيايش پيامبران را نشانه ى عدم عصمت آنان گرفته و گفته است: «آيا مى شود كسى در خودش احساس نقص و تاريكى نكند و باز نيايش واقعى بكند؟...»
عبادت پيامبران، نشانه ى درك آنان از عظمت خدا و حاكى از روان پاك و صافى است كه عظمت حق را درك كرده و او را به خاطر كمال مطلق مى پرستد و به تعبير اميرمؤمنان(عليه السلام):«ما عبدتك... بل وجدتك أهلاً للعبادة; آنان خدا را شايسته ى پرستش يافته اند».
اين نوع پرستش، چه دليلى بر صدور گناه و خطا از آنها مى تواند باشد؟ آيا نبايد بين دليل و مدّعا رابطه اى باشد؟ آيا مى توان اين دو مطلب را به هم ربط داد كه«از پيامبران، گناه و خطا سر مى زد، به دليل اين كه خدا را مى پرستيدند؟».
آن چه كه در دعاها وارد شده است ودست آويز اين سخنرانى گرديده، از قديم الايام در باره آنها توضيح داده شده و مرحوم «سيد بن طاووس» در اين مورد، پاسخ متقنى دارد كه اجمال آن را در اينجا مى آورم:
«پيامبران مستقيماً با مبدأ جهان هستى مربوطند و شعاع علم و دانش بى پايان او بر دل هاى آنان مى تابد. حقايق بسيارى بر آنها آشكار است كه از ديگران مخفى است. علم و ايمان و تقواى آنها در عالى ترين درجه قرار دارد. خلاصه، آنها به اندازه اى به خدا نزديكند كه يك لحظه سلب توجه از خداوند، براى آنها لغزشى محسوب مى شود.
بنابراين، جاى تعجب نيست افعالى كه براى ديگران مباح يا مكروه است، براى آنها «گناه» ناميده شود. گناهانى كه در آيات و سخنان پيشوايان بزرگ دينى، به آنها نسبت داده شده و يا خود در مقام طلب آمرزش از آنها برآمده اند، همه از اين قبيل است و جمله معروف كه «حسنات الأبرار سيّئات المقربين;اعمال نيك خوبان، گناه مقربان خدا محسوب مى شود»، ناظر به اين حقيقت است.

صفحه 21
آنها هميشه متوجه خدا هستند. رو به سوى او دارند. هرگاه لحظه اى از اين حالت غافل شوند و به كارهاى مباحى از قبيل خوردن و آشاميدن و نشستن در مجالس كم فايده بپردازند، همين مقدار غفلت را براى خود گناه و خطا مى دانند و از خدا طلب آمرزش مى كنند. پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) گفت: «انّه ليران على قلبى وانى استغفر بالنهار سبعين مرة; من گاهى بر دلم گرد و غبارى مى نشيند و هر روز هفتاد بار از خدا آمرزش مى خواهم».1
شگفت اين جاست كه اين نوانديش دينى در روز رحلت پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) و به عنوان تجليل از رسول خدا و خدمات او به جامعه ى انسانى دعوت شده است و آن چه كه در اين سخنرانى نيست، كوچك ترين اشاره به مقامات پيامبران و به خصوص پيامبر اسلام وبالاخص فضائل آن حضرت و ارزش هايى است كه حتى يهوديان و مسيحيان و مادى گرايان درباره ى آن حضرت بدان اعتراف كرده اند.
از اين گوينده بايد پرسيد: اين همه مدت كه مشغول سخنرانى بوديد و صدها ساعت از وقت شنوندگان را گرفتيد، شنونده چه بهره اى برد؟ آيا ايمان او را بالا برديد؟ دين را در قلب او تقويت كرديد؟ يا جز ترديد و دو دلى چيزى عايد مستمع شما نشد؟!
عنوان سخنرانى شما «انتظار شما از پيامبران» است، ولى آن چه كه در اين سخنرانى گفته نشد، همين است. گذشته از اين كه خود اين عنوان، نوعى انديشه وارداتى است و تعبير صحيح آن اين است «انتظار دين از بشر» يا «انتظار خدا از انسان» چيست؟
اينها يك رشته نقدهاى كلى است كه خدمت دوستان عرض شد و الاّ در لابه لاى سخنان وى، لغزش بيش از آن است كه در اين صفحات بگنجد.
***

1 . پرسش ها و پاسخ ها، ج1، ص 178ـ 186.

صفحه 22
آيا شأن فرزند مجتهد عالى مقامى مانند مرحوم آيت الله، «حاج ميرزا كاظم شبسترى» اين است كه روز رحلت پيامبر اعظم به جاى تجليل از خدمات آن حضرت، او را خطاكار معرفى كند؟!
آيا فردى كه نوعى نسبت به خاندان عارف والا مقام، «حاج ميرزا جواد آقا ملكى تبريزى» دارد، بايد به جاى سخن در سلوك عرفانى پيامبران دين، آنان را انديشه ى خودِ آنان بخواند.
آيا شخصى كه از دوران يتيمى و لطيمى، آيات عظامى مانند آية الله حجّت و ديگران، او را سرپرستى كرده اند و در حدّ امكان، به او محبت نموده اند و در مدرسه ى حجتيه با سن كم، او را پذيرفته اند، سپس تحت تربيت بزرگان حوزه، در مجله ى «مكتب اسلام» به مقام مديريت رسيده و قلم به دستش داده اند، اين است كه اين همه محبت ها را ناديده بگيرد و در جامعه ى اسلامى به عنوان «اپوزيسيون دينى» قد علم كند؟ اكنون چه كسى دچار پارادوكس است؟!

صفحه 23
سكولاريسم تعبير محترمانه ماترياليسم است
2
سكولاريسم
تعبير محترمانه ماترياليسم است
از: آيت الله سبحانى
به قلم: محمدعلى ندايى
استاد سبحانى دو تفسير از عرفى شدن دين يا فقه را مطرح و مورد نقد و بررسى قرار مى دهد: الف. «عرفى شدن دين، عقلانى شدن معارف و عقلايى شدن اجتماعيات دين» پاسخ آيت الله سبحانى به اين ديدگاه آن است كه بستر بحث عقلانى شدن معارف، مسيحيت است كه بر محور ايمان مى چرخد، نه عقل، امّا در اسلام كه عقايدش بر مبناى عقل است، اين معنى وجهى ندارد، البته اسلام علاوه بر عقل از وحى نيز بهره مى گيرد. امّا عقلايى شدن احكام اجتماعى، اگر اين سخن در حد انشا و پيشنهاد باشد، دو ايراد دارد:1. عقل جمعى بشر تاكنون نتوانسته مشكلات را حل كند. 2. قانون گذارى بشرى ضمانت اجرايى ندارد و اگر جنبه ى اخبار است، با آموزه هاى كتاب و سنت نمى ساز دو دروغ است. افزون بر اين كه اين تفسير، موجب متروك شدن بخش اعظم قرآن و سنت مى شود.
ب. «تفكيك دين از سياست يا سكولاريسم».
پاسـخ آن ايـن اسـت كـه اين نظـريـه، ريشـه در آمـوزه هـاى مسيحيـت و

صفحه 24
عملكـرد اصحـاب كليسـا در قـرون وسطـى دارد و بـا آمـوزه هـاى اسـلامـى در تضاد است. «سكولاريسم» در حقيقت همان ماترياليسم با ظاهرى محتـرمانـه است.
عرفى شدن دين يا فقه، اوّل بار در غرب و نسبت به مسيحيت مطرح شد. پس از پيروزى انقلاب اسلامى در ايران همين بحث درباره ى اسلام به ميان آمد و عده اى اين فكر را دنبال كردند كه چگونه مى توان فقه يا دين را عرفى كرد. پيش از ورود به بحث لازم است يادآور شوم كه فقهاى ما از زمان «شيخ طوسى» تاكنون بلكه از عصر امام صادق(عليه السلام) تا به حال به عرف مراجعه مى كنند و هيچ يك از آنان خود را بى نياز از عرف نمى دانند; به عنوان مثال در چند مورد فقها به عرف مراجعه مى كنند:
1. در تبييـن مفـاهيـم و رفـع ابهـام از آنهـا; مثلاً فقيـه بـراى فهـم «صعيـد» در آيـه ى(فَتيممـوا صعيـداً طيّبـاً) به لغـت مـراجعـه مى كنـد و لغت هم از عرف عام گرفته شده است. فقها در الفاظ مجمل به عرف رجوع مى كننـد و با كمك عرف مشخص مى كنند كه مثلاً لفظ «بيع» شـامل بيع معاطاتى هم مى شـود يا نه.
2. در تبيين مصاديق هم به نظر بنده بايد به عرف مراجعه كرد ـ هر چند مسأله اختلافى است ـ; به عنوان مثال اراضى موات از انفال است. حال براى اين كه مشخص كنيم كه آيا مصداق موات، موات بالذات است يا موات بالعرض را هم دربرمى گيرد، به عرف رجوع مى كنيم.
3. در مسائل قضاوت و داورى، به اين معنى كه عرفيات هر قوم براى قاضى حجت است; به عنوان نمونه، زن و شوهرى كه در مهريه اختلاف دارند، مرد مدعى است مهريه را پرداخته و زن منكر است. در اين جا اگر قاضى بخواهد با مراجعه به اصل فقهى داورى كند، چون زن منكر است حق با زن است ومرد بايد بينه و شاهد بياورد، امّا اگر در نزد آن قوم، دادن مهريه عرف باشد، قاضى

صفحه 25
مى تواند با استناد به عرف، زن را محكوم كند و به نفع مرد حكم دهد.
4. در رفع غرر هم بايد به عرف رجوع كرد. پيامبر(صلى الله عليه وآله) از بيع غررى نهى كرد، امّا رفع غرر در يك منطقه با «كيل» و در يك جا با «وزن» و در جاى ديگر با «شمردن» است. در اين گونه موارد، فقه تابع عرف است. بنابراين فقه به اين معنا عرفى است و از آن كمك مى گيرد، امّا به تازگى برخى از كسانى كه چهره ى دينى دارند، امّا دينى نيستند، مسأله ى ديگرى به نام عرفى كردن دين يا فقه، مطرح كرده اند. اين حرف دو تفسير دارد كه هر دو برداشت را مورد بحث قرار مى دهم.

تفسير اوّل:

1. اولين تفسير اين سخن كه از غرب گرفته شده، اين است كه مى گويند، دين دو بخش دارد: عقايد و احكام. اين عده مى گويند عقايد و معارف را بايد عقلانى و احكام را عقلايى كرد.
به نظر اينان معارف و اعتقادها را فقط بايد از عقل گرفت و كتاب و سنت را كنار گذاشت و از احكام و شريعت هم آن چه جنبه مدنى و اجتماعى دارد، بايد از طريق قانون گذارى و عقل جمعى به دست آورد و نيازى به فقه و شريعت و شوراى نگهبان نيست و فقط آن چه كه جنبه ى فردى دارد، به دين مربوط مى شود.

نقد و بررسى

اولين مطلبى كه در پاسخ به اين ادعا مى شود گفت اين است كه بستر عقلانى كردن معارف، مسيحيت است نه اسلام. زيرا در مسيحيت مى گويند اول ايمان بياور بعد بينديش. در آن جا همه چيز بر محور ايمان است، نه عقل. در اين دين، حـق بـا گـوينـده اسـت كـه مى گـويد معارف را عقلانى كنيم. زيرا اول بايد انديشه باشد، سپس ايمان و گرنه ايمان بى مبناى انديشه معنا ندارد، امّا اسلام

صفحه 26
معارفش از اوّل عقلانى است. قرآن مسائل را با برهان مطرح مى كند، «كلينى» كافى(يكى از چهار كتاب معتبر حديثى شيعه) را كتاب علم (عقل و جهل) شروع مى كند.
تو به تاريكى على را ديده اى *** زان سبب غيرى بر او بگزيده اى
انجيل فعلى را با قرآن و مسيحيت را با اسلام يكسان ندانيد. شما مطالب را در غرب شنيده اى و آنها را كپى كرده و اين جا مطرح مى كنى، در حالى كه در اسلام، اول عقل و تعقل است سپس ايمان. عقايد اسلامى، عقلانى و برهانى است. توحيد صدوق همه اش دليل است. پس صحبت شما درباره ى عقلانى كردن معارف و عقايد اسلامى، سالبه به انتفاى موضوع است، البته اتكاى به عقل در عقايد اسلامى به اين معنا نيست كه عقل از وحى بى نياز باشد. عقل و وحى مكمل يكديگرند. عقل مى تواند بخشى از عقايد را مبرهن كند و وحى بخشى ديگـر را و آن دستـه از معـارف كـه در قـالب عقـل نمى گنجد و عقل نمى تواند آنها را درك كند، ماوراى عقل است، اما ضد عقل نيست; مانند وحى، دوزخ و صراط. آن چه در آموزه هاى دينى از آن به «غيب» تعبير مى شود، از اين دسته است.
امّا بخش دوم كه مى گويند احكام اجتماعى را عقلايى كنيم و با عقل جمعى وبا تشكيل مجلس به جاى فقه و شريعت قانون وضع كنيم، پاسخ آن اين است كه اين گزاره انشايى است يا خبرى؟ يعنى شما پيشنهاد مى كنيد كه اجتماعيات اسلامى عقلايى باشد يااين كه مى گوييد واقع اسلام چنين است؟
اگر سخن شما صرفاً يك پيشنهاد است، اين پيشنهاد خيلى غلط است. مگر عقل جمعى توانسته است مشكلات بشر را حل كند؟! نمايندگان دويست كشور جهان سال هاست در سازمان ملل جمع شده اند، امّا نتوانسته اند مشكلات كره زمين را حل كنند. بيست سال پيش مشكلى به نام «ايدز» و «ترور» نبود، امروز وجود دارد. مشكل گرم شدن زمين نبود، الان هست. حتى وقاحت به جايى

صفحه 27
رسيده است كه عقل جمعى برخى كشورهاى «هم جنس گرايى» را به رسميت شناخته و به كشورهاى مخالف هشدار مى دهد.
علاوه بر اين، به فرض هم اگر عقلا قانون وضع كردند، ضامن اجرا ندارد. پليس كه همه جا حاضر نيست. در حالى كه ضامن اجراى احكام دين، معاد است.
بنابراين اگر صحبت شما پيشنهاد است، دو اشكال دارد:
1. عقل جمعى بشر نتوانسته مشكلات را حل كند; 2. قانون گذارى بشرى فاقد ضمانت اجرايى است;
اگر سخن شما «اِخبار» است، اين اخبار دروغ است. چون قرآن چنين نگفته است. قرآن هر جا مؤمنان را به رفتار و عملى امر و نهى مى كند، مى فرمايد:(وانّ هذا صراطى مستقيماً فاتّبعوه ولا تتّبعوا السُّبل...)1 قرآن در سوره ى انعام، آيه هاى 151 و 152، ده رفتار و قانون را برمى شمارد و در ادامه مى فرمايد:(وانّ هذا صراطى مستقيماً فاتبعوا) اين ده رفتار عبارت است از:
1. (أن لا تشركوا شيئاً) 2. (وبالوالدين احساناً) 3. (ولا تقتلوا أولادكم من إملاق) 4. (ولا تقربوا الفواحش ما ظهر منها وما بطن) 5. (ولا تقتلوا النفس الّتى حرم الله إلاّ بالحق) 6.(ولا تقربوا مال اليتيم إلاّ بالّتى هى أحسن)7.(وأوفوا الكيل والميزان بالقسط)8. (ولا يكلف الله نفساً إلاّ وسعها) 9. (وإذا قلتم فاعدلوا)10.(وبعهد الله أوفوا).
عقلايى كردن قوانين و وضع آنها توسط عقل بشرى بااين آيه نمى سازد. اين آيه مى گويد اين ها را بگيريد و عمل كنيد كه صراط مستقيم الهى است و از راه هاى ديگر پيروى نكنيد:(ولا تتبعوا السبل). عقلايى كردن احكام واجتماعيات، بر خلاف منطق قرآن است و به عنوان يك مسلمان نمى توان چنين

1 . سوره ى انعام، آيه ى153.

صفحه 28
سخنى را پذيرفت.
فردى كتابى نوشته به نام صراط هاى مستقيم، در حالى كه بر خلاف نصّ قرآن است و در آن جا واژه ى «صراطى» به كار رفته است. چرا براى رسيدن به مقام از دين مايه مى گذاريد؟!
وانگهى عرفى شدن دين به معناى عقلايى شدن احكام مدنى و اجتماعى، حرف و سخن مسلك هاى استعمارى مثل «بهائيت» است. بهائيت مى گويد ما در مسائل اجتماعى و سياست و نكاح، تابع بيت العدليم. در آن جا عقلاى بهائيت جمع مى شوند و سرنوشت اجتماع بهائيان را معين مى كنند. بنابراين عرفى شدن به معناى عقلايى شدن اجتماعيات، واپس گرايى است.
منطـق بهـائيت ايـن است كـه شـريعت، ثـابت و جهـان متغيـر اسـت و بـا شـريعت ثابت نمى تـوان جهـان را اداره كـرد. از اين رو بايد به شريعت متحول كه سازنده اش بيت العدل است، اعتقاد پيدا كـرد. قائلان به عرفى شدن دين، خواسته يا ناخواسته، حرف بهائيت را تكرار مى كننـد ورويكـردى واپس گرايـانه دارند.
در پاسخ به اين ادعا مى گويم كه شريعت بر دو بخش است: گوهر و صدف. گوهر شريعت، ثابت و صدفش، متغير است. گوهر، عبارت است از احكامى كه يا مطابق فطرت و آفرينش انسان است و يا بر اساس مصالح ثابت و واقعى وضع شده است.
اسلام مى گويد:«اطلبوا العلم من المهد إلى اللحد». قرآن همه ما را به كسب علم و دانش دعوت كرده، امّا ابزار آن را در اختيار خود انسان قرار داده است. اسلام عزت مى خواهد. اين گوهر دين است و قابل عوض شدن نيست، امّا ابزار عزت كه قابل تغيير است، به اختيار انسان گذاشته شده است. يك روز ابزار عزت، تير و كمان بود و روز ديگر تانك و موشك ومانند اين ها. قرآن به ابزار خاص نظر ندارد، بلكه مى فرمايد:(وَأَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّة). نه هميشه

صفحه 29
بجنگيد و نه هميشه در صلح باشيد، بلكه اصل را عزت مى داند، اين عزت گاهى در جنگيدن است و گاه در صلح. رمز خاتميت هم همين است.
خلاصه اين كه عرفى شدن دين به معناى عقلانى شدن معارف و عقلايى شدن احكام، سبب مى شود كتاب و سنت كاربرد محدودى داشته باشد.

تفسير دوم

معنى دوم عرفى شدن دين، تفكيك دين از سياست است(سكولاريزم). در حقيقت طرف داران عرفى شدن مى خواهند كه جامعه ما «سكولار» شود. پيش از تحليل و تجزيه اين نظريه لازم است نكته اى را يادآور شوم:
دين پژوهى اكنون در دانشگاه هاى جهان به صورت يك رشته وجود دارد و وضعيت بسيار خوبى هم دارد. دين پژوهان بر دو دسته اند:1. دين پژوهان متدين مانند حكما و متكلمان اسلامى 2. دين پژوهان غير معتقد به دين. اينان مسائل و موضوعات دينى را به صورت پديده اى اجتماعى مى بينند.
برخى از دين پژوهان غربى و داخلى از دسته دوم هستند و پژوهش هاى دينى آنان مانند حكما و متكلمان اسلامى نيست. تفكر سكولاريسم ريشه در تفكرات غربى دارد و متأسفانه بعد از انقلاب افرادى پيدا شده اند كه كلام مسيحى و با زيركى، انديشه ها و افكار غربى ها را منتقل مى كنند. سكولارها در واقع ماترياليست هستند; يعنى عالم طبيعت را قبول و ماوراء الطبيعه را قبول ندارند و چون مى بينند اين مكتب مشترى ندارد و مردم به ماوراء معتقدند، از راهى ديگر وارد مى شوند. اسم را عوض مى كنند كه نگويند ماترياليست هستند. نام خود را سكولاريستمى گذارند; يعنى دين، حق است، امّا مجراى دين فقط مسائل مربوط به فرد با خداست، امّا بقيه ى مسائل از سياست مدنى و خارجى يا نحوه حكومت، در قلمرو دين نيست واصلاً دين با اين موارد كارى ندارد. سكولارها نمى گويند خدا نيست، ماوراء طبيعت نيست ـ چنان كه ماترياليست ها

صفحه 30
مى گفتند ـ اين ها را قبول دارند، ولى دايره ى دين را به مسجد و خانه محدود مى نند و به تفكيك مذهب از مسائل اجتماعى قايلند.

ريشه هاى پيدايى سكولاريسم در غرب

سكولاريسم اوّل بار در غرب مطرح شده است. عواملى كه سبب پيدايى اين تفكر شد چند چيز است:
1. كتاب انجيل كه در آن اصلاً مسائل سياسى ـ اجتماعى مطرح نشده و فاقد اين گونه احكام است. همين امر، الهام بخش انديشه ى تفكيك دين از سياست شد. حتى در انجيل محرف نشانه هايى از ترويج اين فكر را هم پيدا كردند زيرا در انجيل مى گويد كار خدا را به خدا و كار قيصر را به قيصر واگذار كنيد.
2. كارهاى پاپ در قرون وسطا كه تفتيش عقايد مى كرد و دانشمندان رااز اظهار افكار نو حتى در طبيعيات باز مى داشت.
3. علم گرايى بيش از حد; علم خوب است، امّا علم زدگى نه. محصور شدن در دايره ى كوچكى به نام علم، درست نيست. علم زدگى سبب كنار زدن دين و خارج شدن مسائل اجتماعى از دايره دين شد.
اين عوامل سبب طرح سكولاريسم در غرب شد كه تعبيرى محترمانه از ماترياليست است. زيرا باطن سكولاريسم، مادى گرى است، ولى با ظاهرى محترمانه مطرح مى شود.

ادله ى سكولاريسم

1. قواعد و قوانين اسلام، امضايى است; به اين معنا كه اسلام بسيارى از رفتارها و هنجارهاى اعراف جاهلى مانند بيع و نكاح و... را امضا كرده است. آيا بشر قرن 21 به مقدار عرب جاهلى عقل ندارد كه اين مسائل را با انديشه ى خود حل كند؟ آيينى كه رسوم جاهليت را پذيرفت و آنها را امضا كرد، طبيعى است

صفحه 31
براى قوانين برخاسته از بشر درس خوانده ى قرن 21، اعتبار بيشترى قايل شود و آنها را تأييد كند.
پاسخ: شما در وسط دعوا نرخ تعيين كرديد و گفتيد پيامبر قوانين عرب جاهلى را پذيرفت. چه كسى اين حرف را گفته است؟ پيامبر قوانين جهانى بشرى را پذيرفت كه اختصاص به يك قوم وملتى نداشت. اگر حكمى در عرف جاهلى بود، عرب انشا كنند. و واضع آن حكم نبود، بلكه جهان بشرى پديد آورنده ى آن بود. بر فرض كه پيامبر در يك جا هم رسم جاهلى را پذيرفته باشد، دليل نمى شود كه همه قوانين اسلامى امضايى باشد. پيامبر(صلى الله عليه وآله) به تنهايى با افكار جاهلى مبارزه كرد و بسيارى از رفتارهاى آنان مانند رباخوارى، فحشا و... را ممنوع كرد.
بنابراين پيامبر قوانين را از عرب جاهلى نگرفت، بلكه اين قوانين ريشه ى بشرى و جهانى داشت و آن چه را كه به صلاح بود پيامبر پذيرفت و بقيه را لغو كرد. اين امر هم به خاطر آن است كه هيچ گاه يك جامعه نمى تواند صد در صد به خطا باشد و نيز پذيرش يك رفتار و امضاى آن نمى تواند دليلى بر امضايى بودن همه ى قوانين اسلامى باشد.
2. وجود «منطقة الفراغ»
بنا به نظر آيت الله شهيد«صدر»، در اسلام«منطقة الفراغ» داريم; يعنى جايى است كه اسلام در آن جا حكم ندارد، قهراً اين منطقه، دست مردم و عرف است و موجب عرفى شدن دين در اين منطقه مى شود.
پاسخ: ما چنين موضوعى در دين نداريم.«منطقة الفراغ» اگر به معناى مباحات باشد، مباح خودش حكم شرعى است. بر طبق حديث: «انّ الله لا يدع شيئاً تحتاج إليه الأمّة إلى يوم القيامة إلاّ أنزله فى كتابه وسنة رسوله». ما چيزى نداريم كه حكم نداشته باشد. بر همين اساس است كه هر مسأله ى جديد و مستحدثى پيش مى آيد، فقها بر طبق ضوابط، حكم آن را از منابع استخراج

صفحه 32
مى كنند.
3. مسأله ى خاتميت
سكولارها مى گويند«پيامبرى» پايان يافته است و از طرف ديگر قوانين، محدود و حوادث نامحدود است و با قوانين محدود نمى توان حوادث نامحدود را پاسخ داد. پس بايد به سراغ عرفى شدن دين رفت و حكومت عقل جمعى را در اين موارد پذيرفت.
پاسخ: اصول قوانين اسلام محدود است، امّا استنباط از آن نامحدود. زيرا قوانين اسلام پويايى دارد و با آن مى شود هر حادثه اى را پاسخ گفت.
4. ولايت فقيه دليل بر عرفى شدن دين است.
پاسخ: ولايت فقيه، نگهبان دين است و اجازه نمى دهد حركت دولت بر خلاف مكتب باشد و مديريت عالى جامعه را در دست دارد، امّا ولايت فقيه مشرّع نيست، بلكه ولىّ فقيه اهم و مهم را تشخيص مى دهد و در موارد تزاحم، دفع تزاحم مى كند.

صفحه 33
احياى داروينيسم در غرب و پيشنهاد وزير فرهنگ ايالت «هسن» در آلمان
3

احياى داروينيسم در غرب و پيشنهاد وزير فرهنگ ايالت «هسن» در آلمان

«داروينيسم»، در زبان علمى، كنايه از اشتقاق انواع از يكديگر است و اين كه هر نوعى حتّى انسان، روز اول به اين شكل نبوده، بلكه به تدريج از يك سلول بسيط با طى مراحلى به اين حالت رسيده است و نيز ديگر انواع پرندگان و خزندگان و... .
در مقابل اين نظريه، نظريه ى «ثبات انواع» است واين كه هر نوعى، از روز نخست به همين شكل، آفريده شده است. با توجه به اين جريان، اخيراً خانم «كاترين ولف»، وزير فرهنگ ايالت «هسن» در آلمان از احزاب دموكرات مسيحى تقاضا كرده است كه در كنار نظريه ى داروين، نظريه ى خلقت گرايان و عقيده ى دينى درباره ى آفرينش انسان، در مدارس آلمان آموزش داده شود. او در گفت و گو با روزنامه ى «فرانكفورتر آلگمانيه» گفته است: ميان نظريات علمى و بينش دينى تضادّى وجود ندارد.
ما از خانم «ولف» به خاطر اين درخواست سپاس گزاريم، امّا اين كه ميان نظريه ى «تحول انواع» و«ثبات انواع» تضادى نيست نياز به تحليل دارد. اگر مقصود خانم «ولف» اين است كه علم قاطع و واقع نما نمى تواند با وحى قاطع و

صفحه 34
واقع نما تضادّى داشته باشد و هر كجا كه تضادّى به چشم مى خورد، طبعاً يا در مقدّمات علمى اشتباهى رخ داده كه ما به آن توجه نكرده ايم يا برداشت ما از وحى غير صحيح است، نظريه اى بسيار صحيح و استوار است و اگر مقصود او اين باشد كه علم براى خود، راهى را در پيش مى گيرد و دين راهى ديگر را و راه علم، غير از راه دين است. اين سخن، عذر بدتر ازگناه است. چگونه مى شود گزاره ى علمى كه مى گويد «انسان روز نخست سلولى بيش نبوده و به تدريج به اين حالت درآمده است» و گزاره ى دينى كه انسان را از نوع نخست به اين شكل آفريده شده معرفى مى كند، منافاتى وجود نداشته باشد؟!
هر دو گزاره از واقع خبر مى دهند و هرگز امكان ندارد كه واقع به دو گونه باشد. اين نوع نظريه پردازى يادآور خاطره ى استاد دكتر «قاسم غنى» است كه گفته است در دانشگاه آمريكايى بيروت مشغول تحصيل بودم و استاد ما، هم فيزيكدان بود و هم كشيش. هفته اى يك روز براى ما درس فيزيك مى داد و روز ديگر درباره ى تعاليم مسيح سخن مى گفت. روزى ايشان در يكى از كلاس ها سخنى را گفت. من به استاد اعتراض كردم كه اين سخن شما با آن چه كه در كلاس ديگر گفتيد در تضاد است. او در پاسخ من گفت: من مغز خودم را دو قسمت كرده ام و بين اين دو قسمت ديوارى حائل است; بخشى را اختصاص به علوم و انديشه هاى علمى داده ام و بخشى ديگر را به آموزه هاى دينى و اين دو هرگز با هم مخلوط نمى شوند.
در اين جا يادآور مى شوم علاقه مندان به موضوع تحول انواع و تضاد ويا عدم تضاد آن با نظريه دينى مى توانند به كتاب مسائل جديد كلامى، بخش هشتم مراجعه كنند.

صفحه 35
پاسخ به اشكالات دكتر شيخ يوسف قرضاوى به شيعه
4

پاسخ به اشكالات دكتر شيخ

يوسف قرضاوى به شيعه
بسم الله الرحمن الرحيم
اخيراً جناب آقاى «دكتر شيخ يوسف القرضاوى»، مصاحبه اى با روزنامه ى مصرى «اليوم» و سپس بيانيه اى در تأكيد بر مواضع خود داشته اند كه چون اشكال ها و ابهام هايى در برداشت، با اين نامه، نظر شريف ايشان را به آن نكات جلب مى كنيم:
حضور انور جناب آقاى دكتر يوسف القرضاوى ـ دامت بركاته ـ
با اهداى سلام
موفقيت روزافزون وجود مبارك را در تقريب مسلمانان و حفظ وحدت كلمه و نشر فرهنگ صحيح اسلامى در ميان امّت اسلامى، از خداوند متعال خواستارم.
بيانيه ى 13رمضان 1429هـ . ق برابر با 13سپتامبر 2008 م صادر شده از طرف جناب عالى در پاسخ به خبرگزارى مهر و آقايان«فضل الله» و«تسخيرى»، ملاحظه شد.
بيانيه ى مزبور نكات برجسته و قابل تقديرى دارد. زيرا به طور استدلالى

صفحه 36
شيعه را از اعتقاد به تحريف قرآن مبرّا دانسته ايد. دفاع جناب عالى از به كارگيرى انرژى صلح آميز هسته اى از سوى ايران نيز قابل تقدير و تشكر است. علماى بزرگ اسلام پيوسته بايد با ديد وسيع و فكر باز بر مسائل بنگرند و اختلافات طايفه اى مانع آنان از رؤيت حقايق نشود و با شجاعت سخن حق را بر زبان آورند كه جناب عالى نيز همين كار را انجام داده ايد.
در اين كه جناب عالى مرد تقريب هستيد و پيوسته در حفظ وحدت كلمه مقالات و سخنرانى هايى داشته ايد،سخنى نيست و همگان از موضع شما در اين مسأله به خوبى آگاهند و انتظار از شما جز اين نيست كه از استاد بزرگ مرحوم «شلتوت» پيروى كنيد و رشته ى تقريب را محكم تر نماييد. اختلاف در ميان مسلمانان، پس از رحلت پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)وجود داشته و تاكنون ادامه دارد و در ظرف يك روز و يك هفته و يك سال، برطرف نمى شود. آن چه كه حكمت و درايت بزرگان را مى طلبد، اين است كه بر مواضع مشترك پاى بفشارند و مسائل اختلافى را ناديده گرفته ويا فقط در همايش هاى علمى و دور از جنجال هاى سياسى مطرح كنند و تا مى توانند دايره ى اختلاف را كم كنند.
اينك ضمن تقدير و تشكر از شما، نظر جناب عالى را به نكات زير جلب مى كنم:
1. حضرت عالى و همه ى افراد متفكر مى دانيد كه غرب و صهيونيسم جهانى، ساليان درازى است كه براى دور كردن جهانيان از اسلام، بر سه شعار تأكيد كرده و از آنها بهره مى گيرند و آنها عبارتند از:
1. اسلام هراسى;
2. ايران هراسى;
3. شيعه هراسى.
رسانه هاى آنها پيوسته غربيان، بلكه همه ى جهانيان را از اين سه موضوع مى ترسانند. گويا اينها خطرناك ترين مسائل براى تمدن بشرى و صلح جهانى

صفحه 37
هستند!!
در چنين شرايطى، مصاحبه ى جناب عالى با روزنامه ى مصرى «اليوم» درباره ى شيعه و گسترش موج تبشير شيعى در كشورهاى غالباً سنى مذهب و هشدار شما در اين باره، چه معنايى مى تواند داشته باشد؟ برداشت خوانندگان (بر خلاف شخص جناب عالى) چه مى تواند باشد؟ جز اين كه موضع استكبار جهانى و صهيونيسم بين الملل را تأييد كرده و بر آن صحّه بگذارد؟
2. جناب عالى كه بر اهل بدعت بودن شيعه تأكيد مى كنيد و از طرفى هم از ميان هفتاد و سه فرقه تنها اهل سنّت را اهل نجات مى دانيد و ديگر فرق را اهل دوزخ شمرده و بر موضع خود با حديث معروف استدلال مى نماييد، در اين شرايط برداشت يك جوان متعصب سنى چه مى تواند باشد؟ جز آن كه كمربند انفجارى به خود ببندد و از اردن به حلّه عراق برود تا با انفجار آن، جمع كثيرى از شيعيان را بكشد و به عقيده ى خود، راهى بهشت شود! و فراتر از آن، خانواده ى او در اردن براى وى جشن عروسى بگيرند. زيرا بدون ازدواج به رحمت حق پيوسته است!!
در زبان فارسى مثلى هست كه مى گويد:«هر سخن جايى و هر نكته مقامى دارد» و در زبان عربى گفته مى شود:«لكلّ مقام مقال». آيا شايسته ى آن عالم روشنفكر مسلمان اين بود كه در اين شرايط بحرانى كه استكبار جهانى و صهيونيسم بر شعلهور ساختن جنگ هاى داخلى در ميان امت اسلامى، اصرار مىورزند، چنين مصاحبه اى انجام دهد و يا در بيانيه بر اين مواضع تأكيد كند؟!
اگر دو عزيز بزرگوار،(آقايان: فضل الله و تسخيرى كه مورد قبول شما هستند)، از اين راه و روش انتقاد كرده اند، مقصود آنان همين است و بس.
3. شما مسأله ى گسترش تشيع در نقاط سنى نشين را خطرى براى اسلام سنّى تلقى مى كنيد، اما آيا هيچ اطلاع داريد كه در عربستان سعودى و در امارات روزى نمى گذرد مگر اين كه كتابى يا رساله اى و يا مقاله اى عليه شيعه نوشته

صفحه 38
مى شود؟ و متأسفانه همگى تكرار مكررات و تهمت هاى واهى است كه دهها بار، پاسخ آنها داده شده است. آيا شايسته نيست كه جنابعالى در يكى از مصاحبه ها و پيامها اين عمل را نكوهش كنيد؟ آنان حتى به اين حد اكتفا نكرده، كتاب هايى در نقد شيعه به نام علماى شيعه چاپ و منتشر مى كنند و حتى كتابى به نام اينجانب و كتاب ديگرى به نام مرحوم «علامه عسكرى» چاپ و منتشر كرده و هر دو نفر را مبلّغ وهابيت و منتقد تشيع معرفى كرده اند!
حتى اخيراً در مصر عزيز(زادگاه جناب عالى) كتابى در نقد نظر فقهى اينجانب درباره ى«الصلاة خير من النوم» نوشته اند كه سه چهارم آن فحاشى و بدگويى و افترا و تهمت است و من به عرض جنابعالى مى رسانم كه روى جلد چنين نوشته است:«جعفر السبحانى...لا محقّق مقرّب» و شگفت اينجاست كه يكى از اساتيد ازهر به نام دكتر محمد البِرّى مقدمه اى بر آن نوشته است. آيا بحث در يك فرع فقهى شايسته ى اين همه بدگويى و بدزبانى است؟!
4. در بيانيه، روى «حديث افتراق امت اسلامى بر هفتاد و سه فرقه» تأكيد فرموده ايد، ولى يادآور مى شوم كه محققان و حديث شناسان، اسانيد اين حديث را ضعيف شمرده اند، و اگر هم يك سند معتبر داشته باشد نمى توان با خبر واحد چنين اصلى را در اسلام ثابت كرد و هفتاد و دو فرقه را دوزخى و تنها يك فرقه را بهشتى معرفى كرد.
مضمون حديث حاكى از نادرستى آن است. من با فرقه هاى هفتاد و يك و هفتاد و دوى يهود و نصارى كارى ندارم ولى اين هفتاد و سه فرقه در اسلام كجا هستند؟
آيا مى توانيد در كتاب هاى ملل و نحل، هفتاد و سه فرقه را نام ببريد؟ آيا مى شود اختلاف در يك مسأله ى كلامى را موجب پيدايش فرقه ناميد؟فرقه هاى اساسى اسلامى از عدد انگشتان دست فراتر نمى رود، و لذا نويسندگان ملل و نحل با تشبّثات سست و بى پايه مى خواهند تعداد فرقه هاى مسلمانان را بالا ببرند

صفحه 39
تا بتوانند اين حديث را بر واقعيت تاريخى تطبيق كنند.
جا داشت آن عزيز عقيده ى خود را بر اساس اين حديث كه بخارى آن را نقل كرده است، استوار مى نمود. او آورده است كه:
قال رسول الله(صلى الله عليه وآله): كلُّ أمّتى يدخلُونَ الجنّةَ إلاّ مَن أبى. قالُوا يا رسولَ اللهِ ومَنْ يأبى؟ قال:«مَنْ أطاعَنى دَخَلَ الجَنَّةَ وَمَنْ عَصانى فَقَدْ أبى».
«همه ى امت من به بهشت خواهند رفت، مگر كسى كه خوددارى كند. گفتند: اى پيامبر خدا چه كسى خوددارى مى كند؟ فرمود: هر كس از من فرمانبردارى كند، به بهشت مى رود و هر كس مرا نافرمانى كند، او خوددارى كرده است».
در اين حديث ملاك بهشتى و دوزخى بودن، اطاعت و عصيان پيامبر است و ناگفته پيداست كه عصيان و نافرمانى در صورتى صدق مى كند كه فرد براى عمل خود حجت و دليلى معقول نداشته باشد و براى شما و همه ى افراد اهل بينش روشن است كه شيعيان در آن موارد اختلاف از حجت و دليل كافى برخوردارند، هر چند از نظر جنابعالى كافى و وافى نيست.
شما در اين بيانيه براى شيعه دو نوع بدعت طرح كرده ايد:
1. بدعت نظرى
2. بدعت عملى
با اين كه مجال سخن كم است، به نوعى به تحليل آنها مى پردازيم:

الف. بدعت هاى نظرى

1. ادعاى وصايت براى اميرالمؤمنين على(عليه السلام)
شكى نيست كه اساس تشيع اين است كه رهبرى علمى و سياسى امت پس از درگذشت پيامبر(صلى الله عليه وآله) از آن عترت او و در رأس آنان، اميرمؤمنان على(عليه السلام) است

صفحه 40
و وصايت آن حضرت از طريق احاديث متواتر، ثابت شده است، من از ميان آنها به چند حديث اكتفا مى كنم:
1. روزى كه آيه ى(وَأَنْذِرْ عَشيرتَكَ الأقْرَبين) نازل شد، پيامبر(صلى الله عليه وآله)، بنى هاشم را به خانه ى خود دعوت كرد و در آن جمع اميرمؤمنان(عليه السلام) رابه عنوان وصى و خليفه ى خود معرفى كرد و فرمود: «أنتَ وزيرى وخليفتى من بعدى» و چون در اين جا مجال بيان مصادر حديث نيست، همين قدر يادآور مى شوم كه حتى حسنين هيكل در كتاب خود «حيات محمد» اين حديث را آورده است، هر چند در چاپ هاى بعدى آن را حذف كرده است.
2. حديث «أنْتَ مِنّى بمنزلةِ هارونَ مِنْ مُوسى إلاّ انّه لا نبى بعدى» و استثناى نبوت، حاكى از اين است كه على تمام مقامات هارون راكه وزارت و خلافت نيز از آن جمله است دارا بود.
3. حديث«مَثَلُ أهل بَيتى كسَفينَةِ نُوح مَنْ رَكِبها نَجى وَمَنْ تَخَلَّفَ عَنْها غَرَق».
4. حديث «مَنْ كُنْتُ مَولاهُ فَهذا عَلىٌّ مَولاهُ، اللّهُمَّ والِ مَنْ والاهُ وَعادِ مَنْ عاداهُ». در تواتر اين حديث كافى است كه 120صحابى و قريب 90 تابعى و مجموعاً 360 عالم سنى آن را نقل كرده اند.
با توجه به چنين ادله ى روشنى كه شيعه در اختيار دارد، لااقل بايد اين گروه را معذور بشماريد نه «مبتدع» بالاخص شما فقهاى عزيز مى گوييد«للمصيب أجران وللمخطئ أجر واحد» در اين صورت، نه نتها شيعه مبتدع نخواهد بود بلكه داراى پاداش خواهد بود.
5. در اين بيانيه خود، تصريح مى كند كه اختلاف در فروع قابل تسامح وتحمل است ومى فرماييد: اختلاف در فروع، در ميان اهل سنت بيش از اختلاف ميان اهل تشيع و اهل تسنن است. با توجه به اين اصلى كه به آن تصريح فرموديد، آيا مسأله امامت و خلافت در ميان اهل سنت از اصول است يا از
Website Security Test