welcome to official website of Grand Ayatollah Sobhani
فارسی عربی
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی گالری صوت گالری تصویر گالری فیلم اخبار ریحانة الأدب

جستجو در متن قاموس الکتاب :
نام کتاب :   قاموس المعارف- در چهار مجلد*
نویسنده :آيت الله ميرزا محمد على مدرس تبريزى*

  قاموس المعارف- در چهار مجلد

صفحه 76 - جلد دوم

انجمن پنجم

(در ثاى ثخذ)
و ازآن رو كه اعضاى اين انجمن، معدود و در غايت قلّت بود، مانند ساير انجمن ها به آيين بندى نپرداختيم.
ثابت ـ به عربى، معلوم و محقّق و متيقّن و به پارسى، پايا و پايسته و پايدار و پاينده و نام چند نفر از اطبّاى عالى مقدار هم هست كه شرح حال ايشان خروج از موضوع است.
ثابته ـ (ر) علاوه بر معنى عربى خود، رجوع به «برج» و «رمل» شود.
ثادق ـ (چو صادق) نام اسبى است.
ثافيسا ـ به سريانى، صمغ سداب كوهى است.
ثالثه ـ علاوه بر معنى عربى معروف، يك جزو از 60 جزو ثانيه ساعت را گويند، چنانچه در «برج» اشارت نموديم و در اصطلاح عثمانى ها، نام يكى از منصب ها و رتبه هاى دولتى است كه لقب رسمى آن عزّتلو است.
ثالسقيس ـ (چو حاصلخيز و عالم گير) به يونانى، تخم سپندان[ر.م] است.
ثامر; ثامروان ـ (چو سالم و بادمجان) لوبيا.
ثانيه ـ علاوه بر معنى عربى معروف، يك جزو از 60 جزو دقيقه ساعت يا برج را گويند، چنانچه در «برج» اشارت نموديم و در اصطلاح عثمانى ها، نام يكى از رتبه هاى دولتى است كه لقب رسمى آن رُفعتلو است.
ثبير ـ (چو امير) نام چند كوهى است در ظاهر مكّه كه هر يكى را از ديگرى به وصفى امتياز دهند، چنانچه در «مكّه» خواهد آمد و هم آبى است در ديار مزينه كه حضرت رسالت مأبى(صلى الله عليه وآله)آن را به تيولِ]دادن قطعه زمينى از طرف دولت به كسى براى بهره بردارى[ شريس ابن صخره داده و نام آن را شريح نهادند.
ثَخِذ ---> ابجد.
ثرا ـ (چو قضا) رجوع به «ثرى» شود.
ثروت ـ بسيارى عدد و شمار مردم و مال است و شبى را نيز گويند كه ماه و ثريّا در آن شب در يك برج اجتماع يابند.
ثرى ـ (چو علىّ) مال بسيار و شخصى كه صاحب مال بى شمار باشد و (چو بلا) كه على الرسم النادر «ثرا» نيز مى نويسند، نيكويى و زمين و نم و خاك نم دار و خاكى كه هرگاه نم باشد، گل چسبنده نگردد.
ثريّا ـ برج ثور و سيّمين منازل 28گانه ماه و هم چند ستاره كوچك يكجا جمع شده است كه در كوهان ثور[ر.م] و يا دنباله حَمَل[ر.م] واقع و به «حاوه» و «پروين» و «عقد پروين» و «ترك» و «پَرَن» و «پرند» و «پرو» و «پژه» نيز موسوم[است ] و به تركى «اولكر» مى نامند و به زعم يونانيان قديم، آنها هفت دختر بودند كه شش تن از ايشان عاشق خدايان بوده و يكى ديگر هم با يك تن از بشر ازدواج نموده پس بعد از وفاتشان جملگى به شكل ستاره مبدل گرديدند. بالجمله ثريا به جهت آن گويند كه به زعم عرب، بارانى كه در وقت طلوعِ آن بارد از علامات ارزانى و سبب كثرت گياه باشد و آن هم مصغّر ثُروى مشتق از ثروت مى باشد و تصغير آن به جهت صغر كواكب آن است كه شش يا هفت تا است.
ثعالبه; ثعالبه معبديّه ---> عجارده.
ثعالبى ـ ]عبدالملك بن محمد بن اسماعيل، اديب لغوى منشى نيشابورى المنشأ، از اكابر علما و ادباى اوايل قرن پنجم هجرت مى باشد كه در نظم و نثر وحيد عصر و فريد دهر بود. از آثار او است: الامثال; ثمارالقلوب فى المضاف والمنسوب; غرر اخبار ملوك الفرس; فقه اللغة; لطائف المعارف; يتيمة الدهر فى محاسن اهل العصر(ريحانة الادب، ج1، ص 365)[.
ثعلبيه ـ (ر) به نوشته مراصدالاطلاع[ر.ض]، قريه مشهورى بوده از منازل مكّه كه خراب شده و رجوع به «هفتادوسه ملّت» هم شود.
ثغ ـ (چو رخ) بت و صنم و به «ارتنگ» هم رجوع نمايند.
ثغارير ـ (چو سرازير) دستنبوى و شمامه و نوعى از خربزه خوش رايحه است كه مشتمل بر خط و خال زرد و سرخ مى باشد.
ثغر ـ (چو امر) پاردُم[ر.م] و دندان و گياهى است خوش بوى و رخنه و رخنه كردن و محل خوف و هراس بلاد و ممالك كه به سرحد مشهور و جمعِ آن ثغور است.

صفحه 77 - جلد دوم
ثغور ـ (چو شعور) رجوع به «ثغر» نمايند.
ثفا ـ (چو دعا) خردل سفيد.
ثفل ـ (چو قفل) دُردى]ته نشين[ و ته نشينِ هر چيز كه به پارسى «كُنجار» و «كُنجاره» و «كُنجال» و «كُنجاله» و«كسبه»]گويند[ و (چو خَجِل) كسى را گويند كه دُردى را مى خورد و (چو عمل) شترِ كُندراه و (چو هند) آنچه از پوست و غير كه بر تحت دست آس اندازند تا آرد و بلغور و مانند آنها بر روى آن ريزد.(عر)
ثقب ـ (چو تند) سوراخ و (چو قند) سوراخ و سوراخ كردن و (چو هنر) جمعِ ثقبه[ر.م] است.
ثُقبه ـ (چو پُسته) سوراخ.
ثقل ـ (چو شكم) گرانى و (چو اصل و هند) معاصى و بار گران و خزاين و دفاين زمين و (چو عمل) حشم و متاع مسافر و هر چيز نفيس و محفوظ او است.
ثَقَلَين ـ انس و جنّ.
ثقه ـ (چو گِلِه) مردم امين و معتمد و هم نامِ قصبه اى است.
ثقيف ـ (چو حريف) سركه تند و يكى از قبايل مشهوره جوار مكّه كه حجّاج ابن يوسف و عروة ابن ابى مسعود و مختار ابن ابى عبيده هم منسوب بدان قبيله مى باشد.
ثقيل ـ علاوه بر معنى عربى معروف]گران; سنگين[، ناحيه اى است از ولايت سرچين، هوايش خوب و آبش روان و در خانه هاى آن جارى و مشتمل بر چند قريه معمور مى باشد.
ثلاثه ـ (چو خرابه) به عربى، عدد سه را گويند.
ثلاثه غسّاله ـ كه در شعر خواجه هم مذكور است:
«ساقى حديث سرو و گل و لاله مى رود *** اين بحث با ثلاثه غسّاله مى رود» به چند وجه تفسير توان كرد كه موقوف به بيان مقدّمه و ذكر پاره اى اصطلاحات صوفيّه و عُرَفا مى باشد.
بدان كه باده كشان و اهلِ طرب سه پياله در صباح به ناشتا مى نوشند تا معده را از مواد فاسده پاك كرده و نشاط شراب در هنگام بزمْ خوب ظاهر شود و همين سه پياله را در اصطلاحِ خودشان «ثلاثه غسّاله» مى نامند. و در اصطلاحِ اهلِ عرفان، عبارت از فناى آثارى و صفاتى و ذاتى است كه اوّل آثار خود را شسته و ثانياً صفات و ثالثاً ذات را كه عارف به جز آثار حَقّه حق چيزى نديده و همه صفات و ذوات را در جنب ذات و صفاتِ وجودِ حقيقى، محو و مضمحلّ بيند. و نيز بدان كه ارباب ذكر و عرفان مى گويند كه بعد از آنكه كسى آينه دل را صفا داده و اغيار را از خانه دل بيرون كرد و متوجّه ياد مطلوب شد، خواه آن مطلوب معشوق باشد يا شيخ و مرشد يا ولى و صاحب الامر، بدواً سرّ مطلوب در باطن جلوه گر گرديده و بويى از آن به مشام مى رسد و چون تصقيل زياده شد آن سر روشن تر مى گردد و چون ديگر زياده شد مطلوب سرتاپا جلوه اندازد و به اصطلاح اين طايفه، اوّلى را گُل و دويّمى را لاله و سيّمى را سرو خوانند. و بعد از بيان اين اصطلاحات معنى شعر روشن گردد و مراد آن است كه در بزم ما سخن از سرو و گل و لاله مى رود و مطلوب به سه طور جلوه گر شده و اين از اثر ثلاثه غسّاله، كه عبارت از فناى آثارى و فناى صفاتى و فناى ذاتى است مى باشد، چه بهواسطه هريك از اينها، يكى از اطوار ثلاثه بروز يابد.
   و يا اينكه ياران در طلب سرو و گل و لاله اند كه مطلوب جلوه تمام نمايد و حال آنكه اين موقوف به ثلاثه غسّاله بوده و بدون آنها تحقّق نيابد.
   و ممكن است كه مراد از سرو و گل و لاله معانى ظاهريه آنها بوده و با ساقى، از خود و يارانِ خود اظهار شكوه نموده و طالب سه پياله غسّاله بوده و معنى اين باشد كه: اى ساقى هنوز ما و ياران ما حديث سرو و گل و باغ و لاله و بستان و چمن و نسترن مى گوييم و طالب سير و سياحت مى باشيم و حال آنكه اين بحث ـ يعنى سرو و گل حقيقى ـ در گشت و سياحت معنوى با ثلاثه غسّاله تحقّق يابد كه همه آنها از نظر محو و به كلّى غرق فناى آثار و صفات و ذات شده و تمامى آنها را فراموشيده و در طاق نسيان بگذاريم.
   و شايد مراد اين باشد كه ما را هوس سير و باغ و بوستان و تماشاى سرو و گل و لاله در سر افتاده و اين

صفحه 78 - جلد دوم
از اثر سه پياله صبوحى است كه نشاط شراب را در ما به بروز آورده، و دور نيست كه مراد از سرو و گل و لاله معنى ظاهرى آنها و سير و سياحت بوده و از ثلاثه غسّاله معشوق مهوش و چمن و گلزار دلكش و آب صافى و خوش باشد، چنانچه در شعر عربى است:
«ثلثةٌ يُذْهِبْنَ عن قَلبى الحَزَنَ *** الماء والخضراء والوجهُ الحَسَن»
   و بنابراين، معنىِ شعر چنين باشد كه ما طالب گشت و سياحت و گل و لاله هستيم و حال آنكه اين مقصد بى وجود يار و گلزار و كنار آب بى فايده و عبث بوده و صورت وقوع ندارد.
«كنار آب و پاى بيد و طبع شعر و يارى خوش *** معاشر دلبرى شيرين و ساقى گلعذارى خوش».
ثلث ـ (چو تند) يك جزو از سه جزوِ هر چيز و نام خطّى هم هست، چنانچه در اقسامِ «خط» خواهد آمد.
ثلثان ـ به عربى، دو ثلث و به سريانى، سگْ انگور]ر.م [است.
ثلج ـ (چو خرج) برف و قريه اى است در هشت فرسخى بيت المقدّس كه به جهت سردى هوا بدين اسم اختصاص يافته.
ثلج چينى ـ نمك چينى[ر.م] است.
ثله ـ (چو مزه) قصبه اى است از بلاد يمن.
ثمال ـ (چو شُمار) سوارخ و (چو چنار) دادرس و كارگزار.
ثَماميه ـ از شعب معتزله و يكى از 73 فرقه امّت مرحومه كه رئيسشان ثمامة ابن اشرس، مصاحب مأمون عباسى ]در قرن 2 و 3هـ[، بوده و كفّارى را كه خالق را نشناخته اند معذور دانسته و به حسن و قبح عقلى معتقد بوده و مى گويند كه يهود و نصارى و مجوس و مشركين و زنادقه در روز قيامت اهل جهنم نبوده و مانند بهايم و صبيان خاك خواهند شد.
ثمقولس ---> توتيا.
ثمود ـ نام جدّ پدرى حضرت صالح نبى(عليه السلام) كه آن حضرت در 2973هبوطى از پسرش، جابر، متولّد گرديده و آن قبيله كه از اولاد ثمود بودند هم ثمود ناميده شدند و قريه ايشان را نيز به جهت كم آبى ثمودى گفتند، كه به عربى آب قليل است.
ثنايا ـ چهار دندانِ پيش، دو بالا و دو پايين.
ثنگ ـ (چو تنگ) ارتنگ[ر.م].
ثنويّه ---> اهرمن و هفتادوسه ملّت.
ثواب ـ انگبين و عسل و مگس عسل و جزا و پاداش طاعت و بندگى است كه به پارسى «كرفه» و «پاداش» و «پاداشن»]گويند[.
ثوابت ـ جمعِ ثابت و در اصطلاح منجّمين قديم، تمام كواكبى را گويند كه غير از سبعه سيّاره و در آسمان هشتم مى باشند:
«هشتمين چرخ ثابتات در او است *** زبر او نهم كه جمله در او است»    و ازآن رو كه اصلاً حركت نداشته و يا حركت آنها در غايتِ بطىء و كندى است، بدين اسم اختصاص يافته اند و به دو قسم منقسم مى باشند: مرصوده و غير مرصوده كه در «برج» نگارش يافت. و علاوه بر آنچه مذكور افتاده، بازهم على الاجمال مى نگاريم كه كمّيت حركات ثوابت را به حسب ارصاد مختلف يافته اند. ارسطو و اتباع وى را عقيده آن بوده كه خود آنها ثابت محض و غيرِ حركت يوميّه كه مستند به فلك ثامن است، حركتى ديگر ندارند و ابرخُس[ر.م] در آنها حركتى از مغرب به مشرق يافته و از غايت قلّت بر كميت آن مطّلع نشد. بعد از آن بطلميوس ]منجّم مصرى در قرن 2م[ و مالاناوس كه به مقام مداقّه برآمدند، راى ايشان بر اين قرار گرفت كه در هر صد سال يك درجه قطع مى كنند و جمعى از متأخرين مثل ابن الاعلم و غيره استقصاى تمام كرده و معتقد گرديدند بر اينكه در هر هفتاد سال يك درجه قطع مى كنند و اين موافق است با آنچه محقق طوسى و سلطان مغفور در ارصاد خود يافته اند و امّا اعتقاد جمعى كه در زمان مأمون عبّاسى ]قرن 2 و 3هـ[ رصد كواكب كرده اند، آن است كه در هر 66 سال يك درجه قطع مى كنند و ملامظفّر]منجّم قرن 11هـ[ هم در بيست باب[ر.ض] خود به همين عقيده بوده و

صفحه 79 - جلد دوم
رجوع به «ستاره» و ماده 6 «سيّاره» هم نمايند.
ثوانى نجوم ـ در اصطلاح نجومى، آنچه در زير فلك قمر ظاهر شود، «ثوانى نجوم» گويند، چه آنها دلايل ثانويه هستند در احكام، و دلايل اوّليه همان نجومند و قدما ذوات الاذناب]دنباله دارها[ را از ثوانىِ نجوم مى دانستند، همين طور شهب]شهاب ها[ و نيازك[ر.م] را.
ثوبانيه ـ از شعب مرجئه[ر.م] و يكى از 73 فرقه امّت مرحومه كه معتقد هستند بر اينكه اگر خداى تعالى در روز قيامت گنه كارى را بيامرزد، لابد بايد امثال و اقران او را هم بيامرزد.
ثور ـ گاو نرينه و پارچه بزرگ از پنير و ظاهر شدن خون و برانگيخته شدن و بالا رفتن و برجهيدن و قائم شدن ملخ و سنگ خواره [ر.م] براى پريدن و دشتى است در بلاد مزينه]از قبايل عرب[ و كوهى است در مدينه و كوهى است ديگر در مكّه و پدر قبيله اى است از مضر كه سفيان ابن سعيد ثورى]صوفى و محدّث قرن 2هـ[ مشهور هم از ايشان است و چنانچه در «برج» اشارت نموديم، نام عربى دويّمين بروج دوازده گانه هم هست كه گاوى را ماند كه كفل و دوپايش نيست و سربرداشته و پا در پيش انداخته و مقدم آن به طرف مغرب و ستارگانش 32 و كواكب خارج الصّور آن ـ كه در «برج» ايمائى نموديم ـ يازده اند و همين برج را به پارسى «گو» و «گاو» و «گاو گردون»]گويند[.
ثوريّه ـ رجوع به ماده 3 «صوفيه» نمايند.
ثومس ـ (چو جوشش) به سريانى، نوعى از پودنه[پونه ] كوهى كه گل هاى بسيار و كوچك مايل به سرخى دارد.
ثومنيّه ـ از شعب مرجئه[ر.م] و يكى از 73 فرقه امّت مرحومه كه ايمان را عبارت از اخلاص و محبّت وتصديق و معرفت دانسته و تارك بعضى از آنها را خارج از ايمان پنداشته و كسى را كه به قصد قضا ترك نماز نمايد، عاصى ندانند.
ثيبس ---> تب.
ثيل ـ بيدگياه[ر.م] است.
تبصرةٌ: چنانچه در ديباچه به ظهور پيوست، حرف ثاى ثخذ در زبان پارسى معدوم و يا بسيار نادر و بلكه به نوشته بعضى از ارباب فن، منحصر به «ثغ» و «ارثنگ» مى باشد، پس پاره اى لغات دايره در السنه كه در اين انجمن نگارش يافت، اكثر آنها عربى و بعضى از لغات ديگر است.
Website Security Test