welcome to official website of Grand Ayatollah Sobhani
فارسی عربی
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی گالری صوت گالری تصویر گالری فیلم اخبار

جستجو در متن قاموس الکتاب :
نام کتاب :   قاموس المعارف- در چهار مجلد*
نویسنده :آيت الله ميرزا محمد على مدرس تبريزى*

  قاموس المعارف- در چهار مجلد

صفحه 9 - جلد دوم
    قاموس المعارف
 
 
 
 
 
 
 
هو الله تعالى شأنه
بسم الله الرّحمن الرّحيم
انجمن چهارم
(در تاى قرشت)
كه متضمّن 28 آيين است:

آيين اوّل

(در حرف تاى]قرشت[ با الف]ابجدى[)
و امّا تاى مفرده ـ كه صدرنشين اين انجمن است ـ در گفتار سيّم از آيين اوّل مقدّمه مذكور افتاد.
تا ـ تاى[ر.م] و تانه[ر.م] و نام يكى از حروف 28گانه و كلمه تنبيه و آگاهى و انتها و غايت و سبب و علّت و مخفّف تا و ترجمه زنهار است:
«ز صاحب غرض تا سخن نشنوى *** كه گر كار بندى پشيمان شوى».
تااو ـ نام يكى از مذاهب معموله در ممالك چين كه اكثر اكابرشان تابع آن دين بوده و «مذهب ارواح» و «مذهب اجداد»ش نامند.
تاب ـ قهر و غضب و آهن تافته و رنج و محنت و گرمى و حرارت و مجال و فرصت و رونق و طراوت و قدرت و قوّت و پيچ و خم زلف و طناب و مطلق روشنايى و امر و فاعل از پاره اين معانى.
تاب خانه ـ اوطاق و بالاخانه و خانه تابستانى و خانه تنور و بخارى و خانه اى كه زمين آن را مانند زمين حمّام مجوّف كرده و در زمستان به جهت گرمى آتش افروزند و خانه اى كه در و ديوار و پنجره اش را از بلور و آيينه سازند كه از درون آن بيرون را توان ديد.
تاب دار ـ رنج كشيده و پيچ و خم خورده و قادر و قوى و خشمناك و هر چيز روشنا و برّاق.
تاب دان ـ گلخن[ر.م] و پلواك[ر.م] و كوره آهنگر و غيره و طاقچه بزرگ نزديك به سقف خانه كه پنجره گذارند.
تابا ـ زر و طلا.(ند)
تاباشير ـ تباشير[ر.م].(سه)
تاباق ـ چوب دستى و عصا.
تاباك; تاباكو ـ تنباكو.
تاباكير ـ تباشير[ر.م].(سه)
تابان ـ هر چيز روشنا و امر و فاعل از تابيدن و تابانيدن.
تابانيدن ـ تابيده كردن.
تابستان ـ (به كسر با) فصل دويّم سال كه بودن آفتاب در سرطان[ر.م] و اسد[ر.م] و سنبله[ر.م] است در اغلب معموره، و در حقيقت از «تاب» به معنى حرارت و «ستان» ـ كه ادات كثرت است ـ تركيب يافته.
تابسه ـ (چو بامزه) چراگاه پرآبوعلف.
تابش ـ (چو مالش) گرمى و حرارت و فروغ و روشنايى.
تابعين ـ كسانى را گويند كه اصحاب حضرت رسالت مأبى(صلى الله عليه وآله) را ملاقات كرده و به فيض حضور خود آن حضرت موفّق نگرديدند.

صفحه 10 - جلد دوم
تابوت ـ به نوشته شرح قاموس[ر.ض]، صندوقى است كه متاع و غير آن را در آن گذاشته و محافظت نمايندو هم آنچه از امعا و احشا كه دنده ها بدان احاطه نمايد و در زبان اهالى ما، تخته معروفى است كه مردگان را بر بالاى آن به قبرستان نقل مى دهند وبه پارسى «تن شوى» گويند.
تابوت سكينه; تابوت شهادة; تابوت عهد ـ كه به عوض تابوت، صندوق نيز گويند، عبارت از صندوق مقدّسى است كه حضرت موسى ابن عمران(عليه السلام) در سال 3830 هبوطى از براى حفظ تورات و الواح مُنزله، از چوب شمشاد ساخته و طولش دو ذراع و نيم و عرض و ارتفاعش يك ذراع و نيم بوده و تختى از زر خالص به همان اندازه ساخته و تخت مرحمتش نام كرده و دو فرشته زرّين بر فراز آن روبه روى يكديگر نصب كردند كه پرهايشان تمامى تخت را فرومى گرفت و آن را بر سر صندوق مذكور جاى دادند و همين صندوق در آن اوان در قبة الشّهادة محفوظ بوده تا 4371 هبوطى حضرت داود(عليه السلام) آن را بر گوساله حمل كرده و در ارض صهيون]در فلسطين اشغالى[ به خيمه خود آوردند و آن حضرت قربانى هاى خود را پيش بگذرانيده و به شكرانه اين نعمت، گوشت آنها را به قوم خويش قسمت نمود و در 4414 هبوطى تمامت بنى اسرائيل به فرمان حضرت سليمان(عليه السلام) در ارض صهيون گردآمده و تابوت عهد را حمل كرده و خود آن حضرت هم با جميع اكابر در پيش روى تابوت روان و عموم قبائل با سرور تمام در پيرامون آن راه سپر بوده و 120كس در پيش روى مردم بوق و كرّنا نواخته و بدين عظمت آن را نقل داده و در قدس القدس فرود آورده و در تحت بال هاى فرشتگان زرّين جاى دادند و پس از انجام اين خدمت الهيّه به منطوقه(اِعْمَلُوا آلَ داوُدَ شُكْراً) (سبا، 13) آن حضرت سجده شكر كرده و 202 هزار گاو و 120هزار گوسپند قربان كرده و آن روز را عيد نمودند و به زعم بعضى، تابوت عهد از طرف بارى تعالى به حضرت آدم(عليه السلام)آمده و يداً بيد به حضرت موسى(عليه السلام) دررسيد و تفصيل زائد را به محلّ مناسب خود محوّل مى داريم.
تابوغ ـ آن است كه مقصّر در برابر سلطان خميده و سربرهنه و گوش به دست گرفته ايستاده و عذر تقصير خود را بخواهد، چنانچه اين قاعده در ماوراءالنهر]در آسياى مركزى[ جارى است.
تابوك ـ مخارجه]بالاخانه كوچك[ عمارت.
تابه ـ صبغ و هر چيزى كه بدان رنگ كنند و خشت پخته بزرگ و ظرفى است پهن معروف از مس و غيره كه در آن كوكو و خاگينه و مانند آنها مى پزند.
تابه بريان ـ گوشت و ماهى پخته كه در ميان تابه با روغن برشته كرده و سير و سركه و مانند آنها بر آن ريزند و اهالى «شامى كباب» گويند.
تابه زرـ آفتاب.
تابيدن ـ طلوع كردن و پرتو انداختن و آزرده ومكدّر بودن و كوفته شدن و رنج كشيدن و گرم بودن و تاب و طاقت آوردن و توانستن و برافروختن و زلف و مانند آن را تاب دادن و گنديدن و آبله آوردن و برشته و بريان بودن و فعل متعدّى از اين معانى.
تاپاك ـ تپيدن.
تاپال ـ سرگين گاو وتنه درخت و قامت بلند.
تاپسيا ـ (ل) رازيانه غلط[ر.م] است.(سه)
تاپو ـ كندو.
تاپوغ; تاپوق ـ معروف است ]مفصل بين ساق و قدم يا استخوان بلند پشت پا; كعب; شتالنگ[.(كى)
تاپه ـ تاپال[ر.م].
تات ـ تيرى كه تيراندازى را بدان تعليم دهند وهم نام گروهى است معروف كه به نوشته بعضى از ادباى عثمانى، كردها و عجم هايى است كه قديماً در تحت حكم تركان بوده اند و در مقام تحقيرش استعمال مى كرده اند.
تاتا ـ لكنت.
تاتار ـ پيك و قاصد و ساعى و دونده و ولايت تاتارستان ]نواحى ترك نشين چين، مغولستان و آسياى مركزى[ و هم نام تركان آن ديار كه از نسل ترك ابن يافث]نوه حضرت نوح(عليه السلام)[ و پسر النجه خان [ر.م] و با برادر

صفحه 11 - جلد دوم
ديگرش، مغول، توأم و هم شكم بوده و در حيات پدرشان اراضى وى را تقسيم و هر كس در قلمرو خود متصرّف و حكمران بوده و اخيراً به چندين شعبه منشعب گرديدند تا در قرن دوازدهم ميلادى حكومت مغولى به ظهور چنگيزخان متجدّد بوده و تاتاريان را لشگر رسمى خود نموده و ازاين رو مابين مغولى و تاتارى ارتباط تام و اختلاف كلّى به عمل آمده و تفريقشان خارج از تحت امكان بوده و اگرچه قوم تاتار در اكثر ديار متفرّق مى باشند لكن يورت]مكان[ اصلى ايشان مابين ختا]ناحيه اى در شمال و شمال غربى چين[ و ختن[در شمال غربى چين ] مى باشد و به نوشته احمد رفعت عثمانى [ر.ض]، تاتار بودن قبايل اورنگ و اقوام مختلفه شرق وجنوب روسيّه مأمول و مظنون است و شايد پاره اى مقاصد مناسب مقام در «ترك» نگارش يابد.
تاتارچه ـ نوعى از تير، كه پيكان ]نوك تير[خاصّى هم دارد.
تاتارستان ـ به نوشتهاحمد رفعت[ر.ض]، قديماً به مانجورى ]منچورى در چين[ و مغولستان و تركستان غربى ]ناحيه اى در آسياى مركزى[ و تركستان چينى ]ناحيه اى در شمال غربى چين[ اطلاق مى شده و اخيراً به ممالكى كه در ساحل بحر اسود [درياى سياه ] متصرّف تاتارها گذشته، توسعه دادند. پس آن اراضى را كه در آسياى شرقى است، تاتارستان چينى نام كرده و ممالكى را كه در آسياى غربى هستند، تاتارستان صغير يا مستقل ناميدند.
تاتارى ـ تازيانه معروف و گوشت نيم پخته و هر چيز منسوب به تاتار.
تاتاريك ـ فاخته.
تاتاگوش ـ نام ديگر قفقازيّه و لگزستان ]در قفقاز[ و كوه قاف تا بيابان سِبير]سيبرى[ و روسيّه.
تاتران ـ (ل) راسن[ر.م].
تاتلى ـ (چو غافلى) سفره و دستارخوان ]سفره[.
تاتو ـ خانبالغ[ر.م].
تاتور; تاتوره; تاتول; تاتوله ـ بخاو[ر.م] و تيره و تاريك و تعفّن دهان و كنج و پيرامون آن و آدم كج دهان و هم گياهى است دوايى با برگ پهن و گل چترى و ميوه به قدر جوز]گردو[ خاردار و بويى مهوّع و در ايران بسيار و در ارض غيرمزروع نمو كرده و همه اجزاء آنها در طب مستعمل و در مواقع استعمال بِلادُن ]نوعى گياه[ آن را هم استعمال نمايند و آثار سمّى آن چندان فرقى با بلادن ندارد.
تاتينا ـ به لغت بربرى، باشه[ر.م] است.
تاج ـ درخت تاخ[ر.م] و گياه بيش[ر.م] و به معنى معروف كه به پارسى «افسر» و «گرزن» ]هم گويند[ و نهرى است بزرگ در اسپانيا كه در زبان اهالى آن سامان تاژو و در لسان پورتكيزى ها ]پرتغالى ها[ تژو گويند.
تاج خروس ـ اسپرغم[ر.م] و گوشت پاره سرخ سر خروس و هم گلى است سرخ رنگ كه به جهت شباهت به تاج خروس، بدين اسم موسوم گرديده و در مخزن [ر.ض]گويد: بستان افروز لغتى است پارسى كه «تاج خروس» و «گل حلوا» و «گل يوسف» نيز گفته و به عربى «داح» و «حبق بستانى» و «زينت الرّياحين» خوانده و به هندى، نوع صغير آن را «كوكنى» و كبير آن را «جتادهارى» نامند و برگش سبز و ريزه و پرگل و گلش سرخ مايل به بنفشى و بى رايحه و تخم آن ريزه و سياه و برّاق است.
تاج دار ـ پادشاه و صاحب و نگهدارنده تاج.
تاج الرّجال ـ رابعه[ر.م].
تاج فيروزه ـ آسمان و تاج كيخسرو]سوّمين پادشاه كيانى[.
تاج گردون ـ آفتاب.
تاج الملوك ـ در اصطلاح باغبان هاى تهران، گياه بيش]ر.م [است.
تاجور ـ تاج دار.
تاجدار ـ رجوع به تركيبات «تاج» شود.
تاجِران ـ ترجمان]مترجم[.
تاجر انجام ـ نامتناهى و الى غيرالنّهايه.
تاجريزى ـ يا روپاس يا روباه تربك يا روباه تورك يا انگور روباه يا انگور شغال يا انگور شكر يا شكر انگور; كه به

صفحه 12 - جلد دوم
عربى «عنب الثّعلب» و به فرانسه «مورِل» و به لاتينى «سلاطم» و به بربرى «مزابله» و به هندى «مكو» و«كاك ماجهى» و به تركى «قوش اوزومى» گويند، نباتى است معروف و داراى چندين قسم بوده و دانشمندان فرنگ تنها آن قسمى را استعمال مى كنند كه ميوه آن پس از رسيدن سياه مى گردد و از عوامل مخدّره و مسكّنه و مليّنه محسوب است.
تاجريزى منوّم ـ كاكنج[ر.م].
تاجك ـ (چو مادر) مصغّر تاج و (چو مالك) مخفّف تاجيك[ر.م] است.
تاجوَر ـ رجوع به تركيبات «تاج» شود.
تاجه ـ تاج خروس[ر.م].
تاجيك ـ به نوشته درارى لامعات[ر.ض]، نام عجمانى است كه ساكن بلاد ترك هستند و به فرموده بستان السّياحة[ر.ض]، طايفه اى است از نسل يافث ابن نوح(عليه السلام) و يا سام ابن نوح(عليه السلام) و يا مطلق پارسى زبان را ـ هركه باشد ـ تاجيك گويند، در مقابل ترك و عرب و يا اينكه غير ترك و عرب است، هركه باشد و عربى نژادى را نيز گويند كه در عجم بزرگ شده باشد.
تاخ ـ يا تاق يا تاغ يا طاق; درختى است معروف كه آتش هيزم آن بسيار مانده و گل هاى سفيد مايل به سرخى دارد و به عربى «غضا» گويند.
تاخت ـ تاختن و ماضى قريب از آن.
تاختن ـ ريختن و جهيدن و به شدّت جوشيدن و دويدن و شتابيدن و اسب دوانيدن و تابيدن و غارت كردن و قطره زدن.
تاختنى ـ تندوتيز و اسب نر و هر چيز لايق تاختن.
تاخيره ـ نصيب و قسمت و سرنوشت و تقدير و بخت و طالع.
تأديب ـ (ر.ف) و به پارسى «فرهيختن» و «فرهنجيدن» و «فرهنگيدن»]گويند[.(عر)
تار ـ تارك[ر.م] و تاريك و تانه[ر.م] و ريزه و پاره و گل سرخ و حلقه دام و درخت تال و ابريشم و ساز و نام نسك پنجم كتاب زند[ر.م].
تارتار ـ ريزه ريزه و پاره پاره و تاريك و تيره.
تارتَن; تارتَنَك ـ عنكبوت.
تارتور ـ تارتار[ر.م].
تارچوبه ـ هليون[ر.م].
تارزنه ـ شكافه و زخمه.
تار عنكبوت ـ تنيده آن.
تارمار ـ تارومار است.
تارميغ ـ ميغ[ر.م].
تاروپود ـ علاوه بر معنى معروف ]تارهاى طول و عرض جامه[، كنايه از راز دل و خيالات پنهانى است.
تاروپور; تاروتور ـ تارتار[ر.م] است.
تارومار ـ (ع) پاشيده و از هم ريخته و زيروزبر و ريزه ريزه و نابود و ناچيز و پريشان و پراگنده.
تارا ـ ستاره.
تاراب ـ قريه اى است در سه فرسخى بخارا ]در ازبكستان[.
تارات; تاراج ـ بانگ و فرياد و تاخت و غارت و شبيخون زدن و از هم جدا كردن.
تاراس ـ تابع و زيردست و رام كردن.
تاران ـ تيره و تاريك.
تارپور ـ رجوع به تركيبات «تار» شود.
تارتاروس ـ طرطير[ر.م].(تين)
تارتِر ـ طرطير[ر.م].(سه)
تارخ ـ (چو ناخن) نام پدر حضرت خليل(عليه السلام) است.
تارد ـ (چو ماست) كَنه و شپش و پشّه.
تارز ـ (چو ظالم) ميّت و مرده.
تارك ـ (چو مادر) كلاه خود و مغفر و كلّه و ميان سر.
تارم ـ (چو ظالم و آدم) قبّه و آسمان و خرگاه و سراپرده و سقف بلند و خانه اى كه از موى يا چوب سازند و هم نام دو موضع است از فارس]ايران[ كه يكى قصبه اى است از گيلان متّصل به ولايت زنجان، آبش سالم و هوايش ملايم است و ديگرى از توابع لار و هوايش حارّ و آبش ناگوار و هم به معنى محجر]حايل[ چوبين كه به جهت منع از دخول مردم بر اطراف باغ و باغچه نصب كنند.

صفحه 13 - جلد دوم
تارما ـ تارمه[ر.م].(كى)
تارمار ـ رجوع به تركيبات «تار» شود.
تارمه ---> اوبا[ر.م].(كى)
تارنگ ـ (چو پابند) پيل پايه[ر.م].
تارو ـ گنه[ر.م].
تارون ـ تاران[ر.م].
تاره ـ تار و تارم[ر.م] و تغار و زبانه كَپان ]قَپان; نوعى ترازو[.
تارى ـ مخفّف تارين[ر.م] و به تركى، نام خداى تعالى است.
تاريخ ـ (ر)كه به پارسى «روزمَه» و «سال مَه» و «باستان» و «كارنامه» گويند، علمى است مشهور كه در آن از وقايع ماضيه بُلدان و رسوم و عادات و صنايع و انساب و ترقيّات و تنزّلات طوايف بشريّه بحث و مذاكره مى نمايند. پس آنچه را كه داير باشد به وقايع ايّام مابين هبوط آدم(عليه السلام) و انقراض روما]امپراتورى روم[ ـ كه در 395 يا 476 ميلادى است ـ «تاريخ قديم يا ازمنه قيمه يا قرون قديمه يا عتيقه» گويند و آنچه را كه داير به قضاياى مابين انقراض روما و فتح قسطنطنيّه ]استانبول[ ـ كه در 858 هجرى وقوع يافته ـ مى باشد «تاريخ قرون وسطى» خوانند و يا اينكه تاريخ قرون وسطى عبارت از وقايع مابين انقراض روما و كشف امريكا است كه در 1441 ميلادى يا 898 هجرى وقوع يافته و هرآنچه را كه از فتح قسطنطيّه يا كشف امريكا به اين طرف باشد، «تاريخ جديد و يا قرون جديده» نامند و به تقسيم ديگر، آنچه را كه از اقسام و انواع خصايص و طبايع مواليد ثلاثه[ر.م] بحث نمايد، «تاريخ طبيعى» گفته و هرآنچه را كه از اوضاع و حالات ملل و دول و روابط ايشان با يكديگر مذاكره كند، «تاريخ سياسى» خوانند. وبالجمله به جهت اهميّت مقام از طول كلام اعتذار نموده و به ذكر چند فائده مى پردازد:
فائده اوّل: چون تمامى عوالم علوى و سفلى حادث و مصنوع صانعى قادر بوده و عقول ناقصه بشريّه از ادراك مدّت فطرت ]آفرينش[ و آغاز خلقت، عاجز و ناتوان آمده و برهانى لايق به اعتماد در دست نداشتند، و لذا هريك از ارباب اين فن مقدار مدّت مابين خلقت عالم و ميلاد عيسى(عليه السلام) را به طورى ديگر ثبت اوراق نموده اند:
به قول كفايه:   183378سال
به قول اُلُغ بيگ:   183102سال
به قول موّرخين:   181136سال
فائده دويّم: در تعيين مدّت مابين هبوط آدم(عليه السلام) و طوفان نوح(عليه السلام) هم عقيده اصناف امم مختلف و هر كس به طورى ديگر نگاشته:
ناسخ التواريخ[ر.ض] موافق آنچه از ثقات موّرخين نقل كرده:   2242سال
يونانيان:   2262سال
سامريان:   1307سال
علماى يهود:   1650سال
واقدى:   1000سال
بعضى ديگر:   2000سال
ابن عباس:   2530سال
فائده سيّم: مقدار مدّت مابين هبوط آدم(عليه السلام) و ميلاد مسيح(عليه السلام) هم معركه آرا و هريك از اهل فن به قولى قائل و غوطهور بحر خلاف بوده و ازآن رو كه برهانى لايق نداشتند، خود را به ساحلى نرسانيده اند:
ابن عباس:   7969سال
به قول آلفونيستلر:   6984سال
بعضى از مفسّرين:   6640سال
نيسافور استانبولى:   5700سال
بعض ديگر از مفسّرين:   5640سال
قاله مان اسكندرى:   5624سال
تئوفيل انطاكى:   5615سال
ملك مؤيّد و كاتب چلبى:   5594سال
ناسخ التواريخ[ر.ض]:   5585سال
بعضى از اصحاب شرايع:   5550سال
يونانيان:   5390سال
منجّمين اوروپا:   5345سال
مورّخين عرب:   5328سال
جمهور مورّخين:   4963سال
آدون از اهالى ويانه]وين[:   4832سال
سامريان:   4305سال

صفحه 14 - جلد دوم
يهود:   4004سال
و در اين كتاب مستطاب هم موافق ناسخ التواريخ]ر.ض [معمول خواهد شد.
فائده چهارم: در مدّت مابين هبوط آدم(عليه السلام) و حضرت ختمى مآب(صلى الله عليه وآله):
به قول واقدى:   4600سال
به قول بعضى:   6113سال
ابن عباس:   5503سال
بعضى از مفسّرين:   7200سال
بعضى ديگر از مفسّرين:   7240سال
بعضى ديگر از مفسّرين:   8200سال
بعضى ديگر از مفسّرين:   8240سال
فائده پنجم: اگر مقدار مدّت مذكوره در فائده سيّم را از مدّت مذكوره در فائده چهارم وضع و تفريق نمايند، قدر مدّت مابين ميلاد عيسى(عليه السلام) و عهد حضرت خاتم(صلى الله عليه وآله) هم معلوم مى شود و علاوه كه موافق لوحه ذيل تصريح كرده اند:
بعضى از مفسّرين:   560سال
بعضى ديگر:   600سال
ابن عباس:   620سال
فائده ششم: بدان كه لفظ تاريخ در اصطلاح اهل اين فن، روز معيّنى است كه ازمنه بعد از آن را بدو نسبت كنند و يا شناسانيدن وقت حاضر است به اسناد كردن آن به وقوع يكى از حوادث. بالجمله سالى را كه يكى از حوادث عظيمه در آن وقوع يابد، همچو زلزله و طوفان و ظهور ملّتى و تشكيل دولتى و مانند اينها، مبدأ سازند تا چون خواهند كه وقت وقوع حوادث مابعدى را معيّن كنند، به همان مبدأ نسبت دهند; چنانچه گويند ولادت فلان در سال چندمين طوفان و يا ميلاد عيسى(عليه السلام) و يا هجرت نبوى است و مانند آنها. و موافق تصريح بعضى، اوّل تاريخى كه در روى زمين وضع شده هبوط آدم(عليه السلام) بوده، پس از آن قتل هابيل، پس وفات آدم(عليه السلام)، پس طوفان نوح(عليه السلام)، پس رفتن ذوالقرنين به ظلمات كه «تاريخ اسكندرى» گويند، پس غرق فرعون، پس كشته شدن اصحاب فيل به دست ابابيل كه «عام الفيل» گويند، پس تاريخ هجرى. و مخفى نماند ـ چنانچه عن قريب مذكور خواهيم داشت ـ تاريخ اسكندرى منسوب به اسكندر رومى مى باشد كه در 350 مقدّم ميلادى با ارسطو معاصر و زمان وى مدّتى بسيار بعد از غرق فرعون بوده و او غير از ذوالقرنين صاحب ظلمات مى باشد چنانچه در «اسكندر» مذكور افتاد. و بالجمله تواريخ موضوعه در عالم بسيار و اكثر آنها با مرور دهور متروك و بعضى معمول و نزد هر قومى چيزى متداول مى باشد غير آنچه در نزد ديگرى است و ذكر اجمالى چندى از آنها را زينت بخش اوراق مى نماييم.(عر)
تاريخ اسكندر رومى; تاريخ اسكندرى ـ كه «تاريخ رومى» نيز گويند، منسوب است به اسكندر رومى كه شرح اجمالى حالش مذكور افتاد و مبدأ آن از جلوس آن شهريار و يا سال هفتم آن و يا سال وفات او و يا دوازده سال بعد از وفات او و يا غلبه او بر دارا ]آخرين پادشاه كيانى[ بوده و سال ايشان شمسى اصطلاحى است كه 365 روز و ربعى است بى زياده و نقيصه و آن ربع زايد در مدّت چهار سال يك روز تمام شود، پس آن را به جهت كمتر بودن ايّام شباط و يا نزديك بودن آخر آن به آخر سال طبيعى ـ كه آخر حوت ]برابر اسفند[ است ـ در آخر شباط افزايند و اين است كه شباط ماه در سه سال پياپى 28روز بوده و در سال چهارم 29 روز مى باشد و آن روز بيستونهم را «كبيسه» گويند و اسامى رومى شهور ايشان با عدد ايّام آنها در اين جدول است:
1
فلقداريس
31
2
فلواريس
30
3
مارنيس
31
4
ابربليس
31
5
مايس
28 يا 29
6
ابونايس
31
7
ابوكركيس
30
8
اعنقوص
31
9
ابرسميس
30
10
اسفروس
31
11
ابوزيركوس
31
12
ابوسكرولى
30

صفحه 15 - جلد دوم
و آنچه در السنه عامّه و ارباب زيج و تقاويم معمول است، شهور مذكوره را با اسامى سريانى آنها مذكور داشته و به همان ترتيب جدولى، چنين گويند:
تشرين اوّل
31
تشرين آخر
30
كانون اوّل
31
كانون آخر
31
شباط
28 يا 29
آذر
31
نيسان
30
ايار
31
حزيران
30
تموز
31
آب
31
ايلول
30
على الجمله، اوّل سال اين تاريخ، اوّل تشرين اوّل است كه در اين زمان با نوزدهم ميزان ]برابر مهر[ مطابق و به مرور دهور اندك تغييرى يابد.
تاريخ اَغشطشى ---> تاريخ رومى.
تاريخ الهى ـ كه در 963 هجرى از روز جلوس اكبرشاه هندى ]پادشاه تيمورى هند در قرن 10 و 11هـ[ وضع شده.
تاريخ ايلخانى ـ يا تركى يا غازانى ياقاآنى; مبدأ آن از دولت غازان خان ابن ارغون خان]هشتمين پادشاه ايلخانى در قرن 7 و 8هـ[ و وضع آن 224 سال بعد از تاريخ جلالى و رسم شهور و سنين آن با آن تاريخ مطابق و حاجت به تكرار ندارد.
تاريخ پارسى ---> تاريخ فرس.
تاريخ تركى ـ شهور تركان، قمرى و نام هاى آنها بدين قرار است:
1. آرام آى.       2. ايكندى آى.   3. اوچونج آى.
4. دوردنج آى.    5. بشنج آى.   6. آلتنج آى.
7. يدّنج آى.    8. سكّنج آى.   9. دوقوزنج آى.
10. اوننج آى.    11. اون برنج آى.   12. جقشاباط آى.
و سال هايشان شمسى و آنها را بر دوازده دور معروف گردانند كه در «دور» نگارش خواهد يافت و در شمردن سال ها به همين دور اثنى عشرى اكتفا نمايند. و تاريخ ايشان را مبدئى معلوم نيست كه كدامين حادثه را مبدأ ساخته و وقايع لاحقه را بدو نسبت دهند. و ازآن رو كه سال شمسى تقريباً يازده روز از سال قمرى زيادتر است، به جهت تطبيق دو سال با يكديگر آن زياد را در هر چند سال يك دفعه جمع كرده و به طور كبيسه يك ماه بر دوازده ماه مذكور افزوده و آن سال را سيزده ماه گيرند و همان ماه زايد سيزدهم را به ختايى]ناحيه اى در شمال و شمال غربى چين[ «شون ده» و به تركى «شيون آى» گويند.
تاريخ تمام ---> فرشته.
تاريخ جلالى ـ يا ملِكى يا ملكشاهى يا مُحدث; كه سلطان جلال الدين ملكشاه سلجوقى ابن الب ارسلان ]چهارمين پادشاه سلجوقيان بزرگ در قرن 5هـ[ احداثش كرده و مبدأ آن 458 سال بعد از تاريخ يزدجردى است كه مطابق 469 هجرى مى باشد و اسامى شهور آن بدين گونه است:
1. ماه نو.          2.نوبهار.          3.گرمافزاى.
4.روزافزون.      5.جهانتاب.      6.جهان آراى.
7.مهرگان.         8.خزان.         9.سرمافزاى.
10.شب افروز.      11.آتش افروز.      12.سال افزون.
و ازآن رو كه در ميان ايشان هفته معمول نبوده، هريك از ايّام ماه را موافق جدول ذيل نامى نهاده اند:
1
جشن ساز
2
بزم نه يا بزمونه
3
سرفراز
4
كس نشين
5
نوشاخور
6
غم زداى
7
رخ فروز
8
سال بخش
9
زرفشان يا زرافشان
10
نام خوار
11
رزم جوى يارزمگير
12
كينه كش
13
تيغ زن
14
داودِه
15
دين پژوه
16
ديوبند
17
ره گشاى
18
اسب تاز
19
گوى باز
20
پادار يا پاى دار
21
مهركار
22
دوست بين
23
جانفزاى
24
دلفريب

صفحه 16 - جلد دوم
25
كامران
26
شادباش
27
دين زى
28
شيرگير
29
كامياب
30
اى شهريار
و در اين زمان اين اسامى ايّام و شهور، متروك و نام هاى روزها و ماه هاى تاريخ فرس ـ كه مذكور خواهد شد ـ در كار است و به جهت تشخيص اسامى شهور، اين تاريخ را به «ملكى» يا «جلالى» و نظائر آنها مقيّد ساخته و اسامى شهور تاريخ فرس را به «قديم» يا «يزدجردى» و مانند آنها مقرون سازند، چنانچه گويند: فروردين ماه جلالى يا فروردين ماه قديم و هكذا. و سال اين تاريخ شمسى حقيقى باشد كه به حسب زيج جديد 365 روز و 5 ساعت و 49 دقيقه و 15 ثانيه و 48 رابعه است و مناسب آن بود كه ماه هاى آن نيز شمسى حقيقى بوده و اوّل هر ماه روزى بودى كه آفتاب در نصف النهار آن در اوّل درجه برجى از بروج دوازده گانه مى بود، چنانچه بعضى از اهل فن هم به همين روش اعتبار نموده اند لكن چون وضع تقويم از زمان ملكشاه تا حال بر اين تاريخ بوده و ايّام مكث آفتاب مختلف بوده و جمهور نخواسته اند كه ايّام اوراق تقويم مختلف شود و اوّل هريك از اوراق تقويم هم اوّل ماهى باشد، هر ماه را در اين تاريخ نيز مانند تاريخ فرس سى روز گرفته و خمسه مسترقه ]پنج روز آخر سال در تقويم ايران باستان[ را بالاتفاق در آخر اسفندارمذ]اسفند[ افزايند و در هر چهار سال يا پنج سال يك روز ـ كه از كسر زايد جمع شود ـ در آخر خمسه مسترقه افزوده و آن را «كبيسه» خوانند و سبب ترديد نقصان كسر است از ربع و نام هاى خمسه مسترقه بدين گونه است:
   1. درود.   2. راست.   3. فيروز   4. فرّخ يا رامشت.    5. آفرين.
و عكس اين ترتيب را هم نوشته اند و امر سهل است. و اوّل ماه اوّل اين تاريخ ـ كه اوّل سال است و «نوروز سلطانى» هم گويند ـ روزى است كه آفتاب در نصف النّهار آن در اوّل درجه حمل باشد.
تاريخ چين ـ در 2896 هبوطى وضع شده.
تاريخ خَتا ـ مبدئى از براى اين تاريخ مانند تاريخ ترك معيّن نيست و در بستان السياحة[ر.ض] گفته كه اهل ختا]ناحيه اى در شمال و شمال غربى چين[ دوازده سال را يك «شمار» خوانده و پنج شمار را يك «ون» گويند و چون سه ون بگذرد، باز حساب را از سر گيرند و به زعم ايشان از هبوط تا جلوس چنگيزخان 28862 ون گذشته بود. و در ناسخ التواريخ[ر.ض] فرموده: اهل ختا تاريخى در دست دارند كه به عقيده ايشان تاكنون ـ كه 1258هجرى است ـ 8863 ون و 10310سال شمسى است و ون در اصطلاح ايشان 10000 و مدّت بقاى عالم را 360000 ون دانند تا آنجا كه فرموده: سلاطين ايشان ـ يعنى ختا و چين و ماچين ـ تا طوفان نوح(عليه السلام) پنج طبقه بوده و 38337 سال سلطنت كرده اند، چنانچه اجمال آن را مى نگارد:
طبقه
نفر
عدد سنين سلطنت
1
2
3
4
5
10
16
8
18
10
18000
17787
540
1520
490
38337
تاريخ خَراجى ـ معتضد بالله، شانزدهمينِ عبّاسيان، از براى سهولت برخاستن خراج، وقت حَصاد[درو كردن ] محصول زارعين را مبدأ تاريخ قرار داده و در آن اوان 1207 سال از تاريخ اسكندرى گذشته بود و بناى سال هاى اين تاريخ بر شمسى و اسامى شهورش چون شهور اسكندرى است.
تاريخ دييونيس ـ تاريخ ميلادى [ر.م] است.
تاريخ رومى ـ اهل روم را تاريخ بسيار است; از جمله تاريخ اسكندرى است كه مذكور افتاد و از معتبرترين آنها تاريخ اغشطشى است كه اوّل قياصره بوده و حضرت روح الله(عليه السلام) در عهد او ظهور نموده و مبدأ آن به قولى، از جلوس او و به قولى، از روزى است كه روميان دين مسيحى را قبول كردند.
تاريخ سُريانى ـ موافق تاريخ اسكندرى[ر.م] است الاّ اينكه سريانى ها اوّل سال را از كانون اوّل]سوّمين ماه تاريخ اسكندرى[ گيرند.

صفحه 17 - جلد دوم
تاريخ شهدا ---> تاريخ قبطى.
تاريخ عِبرى ـ مبدأ آن هبوط آدم(عليه السلام) و سال هايشان شمسى و ماه هايشان قمرى و اوّل سال ايشان ميان آب]يازدهمين ماه تاريخ اسكندرى[، از ماه هاى روميان، و هر سال را دوازده ماه قمرى گرفته و در هر سه سال يك ماه به طريق كبيسه افزوده و آذرماه را مكرّر نموده و آذرماه اوّل را «آذرماه اصل»گفته و آذرماه ثانى را كه افزوده اند «آذرمكبوس» نامند و اسامى شهور ايشان بدين گونه است:
   1. نشرى.   2. هرحشوان.   3. كسيا.    4. طپث.
   5. شفط.    6. آذر.          7. نيسن.    8. ابر.
   9. سيون.    10. تمز.       11. ادب.    12. ايلل.
تايخ عرب ـ بدان كه عرب را پيش از اسلام تواريخ مختلفه بوده و هر كار بزرگى را كه واقع مى شده، مبدأ تاريخ مى نموده اند، همچو: بناى كعبه و فوت وليد ابن مغيره و قضيه عام الفيل و مانند آنها. و ازآن رو كه عرب را به سير نيّرَين]خورشيد و ماه[ و ساير اوضاع فلكى اطلاع نبوده، به جهت سهولت، مبادى شهور را از رؤيت هلال گرفته و اوّل ماه را به ديدن ماه نو شناختندى و اسامى شهورشان در زمان جاهليّت بدين گونه بوده است:
   1. مؤتمر يا موجب.      2. ناجر.       3. خَوّان.
   4. وبصان يا بصان.          5. حَنين.       6. حِنّين.
   7. اصمّ يا منصل الاَسنّة.    8. عاذل.      9. ناتق.
   10. وعل.               11. ورنه.      12. برك.
و سال ها و ماه هاى اين تاريخ، قمرى و اوّل سال ايشان اوّل مؤتمرماه ـ كه اوّل شهور ايشان بود ـ مى بوده و در هر سه سال يك سال را سيزده ماه گرفتندى تا با تاريخ شمسى مطابق افتد. بالجمله در عهد سعادت حضرت رسالت مأبى(صلى الله عليه وآله) تاريخ عادت نبود و بعد از رحلت آن حضرت نيز تاريخى معمول نبود ليكن تا ده سال بعد از هجرت، هر سال را نامى نهاده بودند:
   1. سنة الاذن.   2. سنة الامر.      3. سنة التّمحيص.
   4. سنة الترفيه.   5. سنة الزلازل.   6. سنة الاستيناس.    7. سنة الاستعلا يا استغلاب.      8.سنة الاستواء.
   9.سنة البرائة.         10. سنة الوداع.
تا در سال هفدهم هجرت كه ابوموسى اشعرى از طرف عمر ابن خطّاب حكومت يمن داشت، به او نوشت كه از جانب شما پاره اى احكام آمده كه شهر آنها شعبان [است ] و مرا معلوم نيست كه شعبان كدام سال است. اگر من بعد تاريخى وضع كنيد، لايق مقام خلافت خواهد بود. پس در اين باب انجمنى كرده و بعضى از يهود ـ كه به شرف اسلام مشرّف بودند ـ به تاريخ رومى اشاره كرده و بعضى ديگر تاريخ فرس را به ميان آوردند ليكن هيچ يك از آنها به جهت دشوارى ضبط حساب آنها مرضى و پسنده نيفتاده و بالاتفاق يكى از ايّام سعادت انجام حضرت خيرالانام(صلى الله عليه وآله) را منظور كرده و چهار وقت از اوقات سعادت آيات آن منبع خيرات را مذكور داشتند: روز ولادت و بعثت و هجرت و رحلت. و ازآن رو كه مذاكره روز وفات باعث تجديد مصيبت بوده و تذكار روز بعثت هم ايّام شرك و كفر ايشان را در نظرشان جلوه گر نموده و روز ولادت هم نامعلوم و مابين شب دويّم و هشتم و دوازدهم و سيزدهم و هفدهم ماه ربيع الاوّل مردّد و بلكه سال ولادت هم مجهول و در ميان سال چهلم و چهلودويّم و چهلوسيّم و چهلوهفتم سلطنت نوشيروانى[پادشاه ساسانى در قرن 6م ] متردّد بود، پس به تصويب حضرت على(عليه السلام) همه ايشان زمان هجرت آن حضرت رسالت را ـ كه به جهت آزار كفّار از مكّه به مدينه آمده و ابتداى شوكت اسلام بوده و همه شان در خدمت آن بزرگوار به شرف اسلام مشرّف بودند ـ اختيار كرده و مبدأ تاريخ را از هجرت گرفتند و روز هجرت به روايتى 14 محرّم بوده و به نقل ديگر 27 ماه صفر بوده كه در آن روز از مكّه برآمده و سه روز در غار توقّف فرموده و در غرّه ]روز اوّل ماه[ ربيع الاوّل وارد مدينه شدند و مع ذلك به جهت اشهر بودن محرّم از ساير شهور حرام و يا بهواسطه آنكه آن حضرت اراده هجرت را از ابتداى محرّم در خاطر داشتند و يا به مناسبت آنكه عرب اوّل سال را از اوّل محرّم مى گرفتند، آن كسر را نيز طرح ]حذف[ كرده و مبدأ تاريخ را از اوّل محرّم سالى گيرند كه هجرت در آن

صفحه 18 - جلد دوم
سال وقوع يافته. و بالجمله اسامى شهور عرب را كه در زمان جاهليّت معمول بوده و مذكور افتاد، بعد از ظهور زمان سعادت بدين روش تغيير دادند:
   1. محرّم الحرام كه در اين ماه جهاد كردن از محرّمات بوده.
   2. صفر كه از «صِفر» ـ به معنى خالى ـ اشتقاق يافته، چون در اين ماه حجّاج به اوطان خودشان عودت نموده و مكّه خالى از زائران مى مانده است.
   3. ربيع الاوّل.
   4. ربيع الثانى.
   كه اين دو ماه در وقت تسميه شهور به فصل ربيع افتاده بود.
   5.جمادى الاولى.
   6. جمادى الثانى.
كه در وقت تسميه شهور انجماد اثمار در اين دو ماه به حصول پيوسته.
   7. رجب كه از «ترجيب» ـ به معنى تعظيم ـ است كه اين ماه به جهت حرمت قتال در آن معظّم بوده و يا چون حضرت رسالت مأبى(صلى الله عليه وآله) فرمودند: «رجب نهرى است در بهشت; هركه در اين ماه روزه گيرد، از آن نهرش آب دهند»، بدان واسطه اين ماه را نيز «رجب» نام كردند و رجوع به «صمّ» هم نمايند.
   8. شعبان كه ارزاق عباد در آن منشعب گردد.
   9. رمضان كه از «رمض» ـ به معنى احراق ـ است و چون ماه رحمت و سوزاننده گناهان است، بدين اسم اختصاص يافته و يا بهواسطه آن است كه رگ ها در اين ماه از گرما و تشنگى سوخته مى شوند چون ريگ هاى حصار از تابش آفتاب كه ريگ تفتيده را «رمضا» گويند و يا مأخوذ از «رمض» است به معنى بارشى كه بعد از خشكى زمين و تيرگى هوا آمده و هوا را صاف گرداند.
   10. شوّال كه تسميه آن در وقتى بوده است كه ناقه دم خود را از براى حمل گرفتن برمى داشته و آن حالت را «شولان ناقه» گويند.
   11. ذيقعده كه چون از اشهر حُرُم است، از قتال و جهاد قعود كرده و دست كشيده و در اين ماه و دو ماه ديگر ـ كه ذيحجّه و محرّم است ـ جنگ نمى كرده اند; اين است كه بعضاً هر سه را به «حرام» مقيّد سازند.
   12. ذيحجّه كه اين ماه موسم حج اسلامى بوده و جنگ هم نمى كرده اند و لذا به «حرام» نيز مقيّد سازند.
تاريخ عيسوى ---> تاريخ ميلادى.
تاريخ غازانى ـ همان تاريخ ايلخانى[ر.م] است.
تاريخ فارسى; تاريخ فرس; تاريخ فرس قديم ـ يكى از تواريخ مشهوره و مستعمل فرسيان و به حسب وضع، بر ساير تواريخ اقدم و به جهت اشتهار به اسم يزدجرد ]يزدگرد[ ابن شهريار]آخرين پادشاه ساسانى در قرن 7م[، به «تاريخ يزدجردى» نيز موسوم و سال ايشان مانند سال روميان 365 روز و ربعى]است[ الاّ اينكه از شهور دوازده گانه روميّه هفت ماه، 31 روز و چهار ماه، 30 روز و يك ماه، 28 يا 29 روز مى باشد ـ چنانچه در «تاريخ اسكندرى» اشارت نموديم. و در اين تاريخ بى تفاوت هر ماه را 30 روز گرفته و 5 روز زايد بر شهور را در آخر آبان ماه يا اسفندارمُذماه]اسفند[ افزوده و آن را «خمسه مسترقه» خوانند و آن كسر زايد كه در تاريخ رومى در هر چهار سال كبيسه مى شد، در اين تاريخ در مدّت 120 سال يك ماه تمام شود و سال صدوبيستم را سيزده ماه گيرند و آن ماه را ـ كه كبيسه است ـ به نام ماهى خوانند كه به آخر آن ملحق شده و اسامى ايّام خمسه اين است:
   1. اهنود.          2. اشنود.         3. اسفندمذ.
   4. دهشت.         5. هشتويس.
ونام هاى شهور ايشان هم بدين گونه است:
   1. فروردين.      2.ارديبهشت.      3.خرداد.
   4.تير.            5.مرداد.         6.شهريور.
   7.مهر.            8. آبان.            9.آذر.
   10. دى.         11. بهمن.   12. اسفندارمذ.
و گاه است كه نام ماه آخر را تخفيفاً «اسفندار» گفته و گاهى «اسفند» نيز گويند و گاهى فا را به باى پارسى تبديل نمايند. و چنانچه در «تاريخ جلالى» اشارت نموديم در اين زمان شهور آن تاريخ را نيز بدين اسامى موسوم دارند

صفحه 19 - جلد دوم
ليكن هرجا كه مراد از اين اسامى، شهور اين تاريخ باشد به «قديم» يا «فرس» يا «يزدجردى» و مانند اينها مقيّد ساخته و در هرجا كه مراد شهور تاريخ جلالى باشد به «جديد» يا «ملكى» يا «جلالى» و مانند اينها مقرون نمايند و چنانچه به جهت عدم استعمال هفته در تاريخ جلالى، هريك از ايّام ماه را به اسمى مسمّى مى داشتند كه مذكور افتاد، هكذا پارسيان نيز ازآن رو كه هفته در ميان ايشان معمول نبوده، هريك از ايّام ماه را نامى نهاده اند:
1
اورمزد
2
بهمن
3
ارديبهشت
4
شهريور
5
اسفندارمذ
6
خرداد
7
تير
8
خور
9
آبان
10
آذر
11
ديباذر
12
مرداد
13
جوش
14
ديمهر
15
مهر
16
سروش
17
رسن يا رشن
18
فروردين
19
بهرام
20
رام
21
باد يا رام
22
ديبدين
23
دين يا ديبادين
24
ارد يا دين
25
اشتاد
26
آسمان
27
راميان
28
مار
29
اسفند
30
انيران
بالجمله، مبدأ اين تاريخ جلوس يزدجرد ابن شهريار ابن كِسرى]آخرين پادشاه ساسانى در قرن 7م[ است كه در 22 ربيع الاوّل از سال يازدهم هجرى بوده و اوّل سال ايشان روزى است كه آفتاب در نصف النهار آن در اوّل درجه حَمَل[ر.م] مى باشد و مخفى نماند كه وضع اين تاريخ در زمان جمشيد]چهارمين پادشاه پيشدادى[ بوده و بعد از او عادت چنان بوده كه جلوس هر پادشاهى را مبدأ تاريخ گرفته و بعد از انقضاى او جلوس پادشاه لاحق را مبدأ مى كردند تا اينكه نوبت ملك به يزدجرد رسيده و بعد از آنكه در روز مذكور جلوس فرمود، تاريخ را به نام وى تجديد كردند و چون در زمان عثمان از لشگر عرب منهزم شد، ديگر كسى در عجم استيلا نيافت كه به نام او تاريخ كنند، لاجرم تاريخ فرس به نام او قرار يافته و بدو مشهور شد.
تاريخ فرشته ---> فرشته.
تاريخ قاآنى ـ همان تاريخ ايلخانى[ر.م] است.
تاريخ قبطى ـ به نوشته ناسخ التواريخ[ر.ض]، مبدأ آن جلوس بختنصّر اوّل و 1369 سال مقدّم بر هجرت و اسامى شهور آن بدين گونه ]است[:
1. توت.       2.بايه.         3. اتور.
4. كيهك.      5. طويه.       6. امشير.
7.برمهات.      8.برموزه.      9.بشش.
10.بونه.      11.ابيب.      12.مسرى.
و اين تاريخ در مصر، معمول و اوّل سال آن اوّل ماه توت كه مطابق 29 آب ماه]ماه يازدهم رومى[ و يا شانزدهم درجه سنبله است، و قديماً اين تاريخ را «تاريخ شهدا» نيز مى گفته اند.
تاريخ مُحدَث ـ تاريخ جلالى[ر.م] را گويند.
تاريخ مسيحى ـ تاريخ ميلادى[ر.م] است.
تاريخ مغولى ـ تاريخ تركى[ر.م] است.
تاريخ مَلِكشاهى; تاريخ مَلِكى ـ تاريخ جلالى[ر.م] است.
تاريخ ميلادى ـ يا عيسوى يا مسيحى; كه از تولّد حضرت روح الله(عليه السلام) محسوب ليكن در همان سال وضع نشده بلكه 533 سال بعد از آن به معرفت پاپاسى دييونيسنام موضوع گرديده و ازاين رو«تاريخ دييونيس» نيز گويند. و مقدار فاصله مابين هبوط و ميلاد مذكور افتاد و اين تاريخ مابين اهالى اوروپا و فرنگستان و اغلب آحاد بشر، معمول و اسامى شهورشان به زبان فرانس ـ كه در تمام فرنگستان رايج است ـ بدين گونه است:
   1.ژانويه.      2.فوريه.      3. مارس.

صفحه 20 - جلد دوم
   4. آوريل.      5. مه.         6.ژوئن.
   7. ژوئيه.      8. اوت.      9. سپتامبر.
   10. اكتبر.      11. نوامبر.      12. دسامبر.
تاريخ هجرى ---> تاريخ عرب.
تاريخ هندى ـ بدان كه تواريخ هنديان بسيار و اشهر از همه هلاك سكاننامى است كه سخت ظالم و بى باك بوده و مردم پس از او در راحت افتاده و آن را تاريخ كردند و اسامى شهور ايشان چنين است:
   1. احر.            2. نيساك.      3. صرت.
   4. اشار.         5. سراش.      6. اشومح.
   7. بهادريت.      8. كارنك.      9.مسكهه.
   10. يوسن.         11. ماكه.      12.مالكى.
تاريخ يزدجردى ---> تاريخ فرس.
تاريخ يهود ـ مبدأ آن خروج بنى اسرائيل از مصر و هلاك فرعون و فرعونيان كه در اواسط نيسان ماه رومى ]هفتمين ماه تاريخ رومى[ بوده و از اين راه بهجت و آسايشى تمام روى نموده و اين قضيّه را تاريخ قرار دادند.
تاريك ـ سياهى و تيره و ظلمت و مسوّده.
تارين ـ تاريك و آب درخت تال[ر.م] كه مانند شراب نشأه دهد.
تاز ـ عرب و تازه و سگ تازى و سفله و فرومايه و تازيدن و امر و فاعل از آن و معشوق و دل چسب و پسر اَمرَدى كه پيوسته با فاسقان صحبت دارد.
تازانه ـ تازيانه.
تازباز ـ معلّم(1) و غلام باره.
تازش ـ (چو بالش) اسم مصدر تازيدن.
تازِك ـ مخفّف تازيك[ر.م].
تازنگ ـ (چو پابند) پاغره[ر.م] و پيل پايه[ر.م].
تازوا ـ شهرى بوده قديم از پارس.
تازه ـ جوان و ارزان و فراوان و هر چيز باطراوت، مقابل پژمرده و نو و حادث، ضدّ كهنه و قديم.
تازى ـ عرب و عربى و سگ شكارى و تاخت آرى ]تازنده[.
تازيانه ـ واسطه و آلت و سبب و جهت و قمچى ]ر.م [معروف و قطعه استخوانى كه بدان طنبور مى نوازند.
تازيدن ـ تاختن.
تازيش ـ تازش.
تازيك ـ تاجيك[ر.م] است.
تازيكاندن; تازيكانيدن ـ معرّب كردن كلمات غيرعربيّه.
تاژ ـ تاز[ر.م] و تازيانه و لطيف و نازك و خانه كرباسى و چادر و خيمه.
تاژنگ ـ (چو پابند) پيل پايه[ر.م] و پاغره[ر.م].
تاژو ---> تاج.
تاژيك ـ تاجيك[ر.م] است.
تاس ـ طاس[ر.م] و تَلواسه[ر.م] و بى طاقتى و ميل به چيزها چنانچه بيشتر ترياكى ها و زنان آبستن را دست دهد و به تركى، ادات مبالغه است كه در اوّل بعضى اوصاف آرند، مانند تاس تمام كه به معنى بسيار تمام است.
تاسا ـ تاسه [ر.م] و اندوه و ملالت.
تاسانيدن ـ خفه كردن و گلو فشردن.
تاسك ـ (چو مادر) آب ماست است.
تاسمانيا ---> ديه من.
تاسمصت ـ (چو فاضلوش) به لغت بربر، ترنج است.
تاسمَه ـ قايش [ر.م] و چرم خام و دوال چرمى و موى شانه كرده اى كه بر بالاى پيشانى باشد.
تاسه ـ تَلواسه [ر.م] و تاسانيدن[ر.م] و تاس [ر.م] و اندوه و ملالت و صداى نفس كشيدن مردمان فربه و پى درپى نفس زدن انسان و حيوان و تيره شدن روى از همّ و غمّ و فشارش گلو از سيرى و يا غصّه و اَلَم.
تاسه واسه ـ از اتباع است ]يعنى اضطراب[.
تاش ـ صاحب و خداوند و يار و شريك و ماه گرفت و در آخر كلمات، ادات شركت را باشد، همچو: فيل تاش و خواجه تاش و شهرتاش و مانند اينها; يعنى دو نفر شريك در فيل يا در خواجه و يا در شهر و مسكن كه الحال هم قطار و هم شهرى گويند و به تركى، سنگ است.
تاش كَند ـ قلعه سنگى و شهرى است زيبا از اقليم چهارم يا پنجم كه آبوهوايش سازگار و خاكش

1. لغت نامه دهخدا: مغلم.

صفحه 21 - جلد دوم
حسن خيز و زمينش طرب انگيز در 43 فرسخى شمال شرقى سمرقند]در ازبكستان[ و از احسن بلاد تركستان ]در آسياى مركزى[ است; گويند كه عشرت خانه افراسياب]پادشاه توران[ بوده و در آنجا به عيش و طرب اشتغال مى نموده. بالجمله چون در سنگلاخ واقع شده، بدين اسم اختصاص يافته كه به تركى، «تاش» و«داش»، سنگ را گفته و «كَند»،دِه و قريه و جمعيّت را گويند و بدين نسبت قلعه سنگى را هم تاش كند گويند]تاشكند پايتخت ازبكستان است[ و رجوع به «چاچ» هم نمايند.
تاشك ـ (چو مادر) مردم چابك و چالاك و روغن كره و ماست بيكاره و ضايع شده.
تاشكل ـ (چو كاهگل) آزخ[ر.م].
تاشكَند ـ رجوع به تركيبات «تاش» نمايند.
تاغ ـ تاخ [ر.م] و هيزم و درخت بيد و تخم مرغ و يكى از قلاع سيستان است.
تاغَندَست ـ به لغت بربر، عاقرقرحا[ر.م] است.
تافت ـ ماضى تافتن است.
تافت خانه ـ مطبعه را گويند.
تافتن ـ تابيدن.
تافته ـ ماضى بعيد و اسم مفعول از تافتن و جامه اى كه از كتان بافته باشند و نوعى معروف از جامه ابريشمى.
تافته جگر ـ عاشق و كسى كه علّت ]بيمارى[ دِقّ[سل ] داشته باشد.
تافشك ـ (چو با خبر)]ديوك; كرمى است كه در جامه هاى پشمين يافت شود و آن را تباه سازد (لغت نامه دهخدا)[.
تاق ـ تاخ[ر.م].
تاقيه ـ عرقچين معروف.
تاك ـ مطلق درخت، خصوصاً درخت انگور و (با كاف پارسى) به تركى، شبهه و تعجّب را گويند.
تاك دانه ـ هسته و دانه انگور است.
تاك دشتى; تاك صحرايى ---> هزارافشان و شش بندان.
تاكاج ـ غفلتاً و ناگاه و به يك بار.
تاكتيك ـ] فنّ به كار انداختن لشكر در حضور دشمن و روش حصول موفقيّت(لغت نامه دهخدا)[.
تاكدانه ـ دانه و هسته انگور.
تاكوب ـ به لغت بربر، فرفيون[ر.م] است.
تأكيد ـ يا توكيد; به عربى، محكم كردن و سخت بستن و در معنى اصطلاحى دستورى آن، به نمايش بيستوپنجم از نگارش اوّل از آيين سيّم مقدّمه رجوع نمايند.
تال ـ تالاب و نشپل[ر.م] و درخت خرما وطبق فلزّين و تار ابريشم و روى كه به عربى «صِفر» گويند و پياله برنج كوچك كه خنياگران هندوستان به هنگام خوانندگى آنها را برهم زده و به صداى آن اصول نگاه داشته و رقص كنند و هم درختى است در هندوستان شبيه به درخت خرما كه آن را «درخت ابوجهل» نيز ناميده و آب آن مانند شراب نشأه آور و برگ آن از يك گز درازتر و برهمنان ]روحانيان برهمايى[ كتاب هاى خود را از همان برگ ساخته و با نوعى از قلم فولاد چيزى بر آن نويسند و در مخزن ]ر.ض [گويد كه نر و ماده بوده و نر آن مانند نخل خوشه آورده و ثمر نبندد و ماده آن ثمر مى بندد و در جهانگيرى]ر.ض [گويد: هندوان و زنان ايشان گوش خود را پاره ساخته و برگ آن درخت را پيچيده و در آن نهند.
تالومال ـ از اتباع و به معنى تارومار است.
تالاب ـ استخر و آبگير و بركه بزرگ.
تالاج ـ غارت و تاراج و بانگ و مشغله.
تالار ـ تاب خانه[ر.م] و خانه اى كه بر بالاى چهار ستون از چوب و تخته سازند و ريسمانى كه دوشكى بر آن نصب كرده و اطفال را بر آن خوابانيده و بجنبانند كه بخوابند و به تركى، موج است.
تالان ـ تالاج[ر.م].
تالانك; تالانه ـ (چون با حالت) نوعى از شفتالو و يا ميوه اى است شبيه به آن.
تالبوس ـ (چو خاكبوس)از بزرگان حكماى يونان كه در 4878 هبوطى ظهور كرده و روزگار خويش را صرف تحصيل فنون حكمت، خاصّه رياضيّات نموده و در اين فن بر همه همگنان برترى جسته و بى آنكه از كسى شنيده و يا در كتابى ديده باشد، با سَورت ]تيزى[ ذكاوت سبب

صفحه 22 - جلد دوم
كسوف و خسوف را استنباط كرد و حكماى فرنگستان بر آنند كه تالبوس به حركت زمين و سكون آفتاب معتقد بوده و زمين را نيز يكى از سيّارات مى پنداشته، چه ايشان هريك از ستارگان را عالمى چون كره زمين دانند كه بر گرد آفتاب مدار كنند و خودشان را از پيروان او دانند و گويند فيثاغورس]رياضى دان يونانى در قرن 6م[ نيز در اين عقيده تابع تالبوس بوده است.
تالِسان ـ طَيلسان[ر.م] است.
تالِسقير; تالِسقيسير ـ به يونانى، تخم سپند و تخم تره تيزك [ر.م].
تالسم ـ (ل) رجوع به«طلسم» نمايند.
تالِش ـ بال و پر مرغان و قومى است از مردم گيلان و رجوع به «طالش» شود.
تالشا ـ (ل) عشقه[ر.م] است.
تالِشان ـ طَيلسان[ر.م] است.
تالك ـ (چو ماست) به فرانسه، طلق[ر.م] است.
تالكى ـ گشنيز كوهى و صحرايى.
تالمن ـ (چو پاك دل) روباه.(ند)
تالواسه ـ تَلواسه[ر.م].
تالومال ـ (ع) تارومار است.
تالى ـ به عربى، خواننده و تابع و هم رجوع به «تناسب» شود.
تاليس ـ ارسطو است.
تام ـ اندك و بسيار كم.
تامارن ـ به فرانسه، تمر هندى است.
تامارندوس انديكا ـ به لاتينى، تمر هندى است.
تاملول ـ برغست[ر.م] و مچّه[ر.م] و برگ پان[ر.م].
تامواره ـ آفتابه.
تامور; تامول ـ پان[ر.م] و رجوع به ماده 8 «هندوستان» شود.
تان ـ تانه[ر.م] و دهان يا اندرون آن و ضمير جمع مخاطب و رشته اى چند طولانى كه جولاهان ]بافندگان[ از كار خودشان زياد آورده و نبافند.
تانبور; تانبول ـ (چو جان سوز) پان[ر.م].
تاند ـ (چو داند) مخفّف تواند.
تانده ـ (چو مانده) چند قصبه اى است در هند و سند و به هندى، مطلق قريه است.
تانستن ـ (چو دانستن) مخفّف توانستن.
تانگر ـ (چو تبختر و ماركُش) حجّام و دلاّك و سرتراش.
تانگو ـ (چو كامجو و سمن بو) تانگر[ر.م] است.
تانم ـ (چو ماتم) مخفّف توانم.
تانور; تانوره; تانول; تانوله ـ تاتور[ر.م] و تاتوره[ر.م].
تانه ـ رشته هايى كه به درازى جامه مى بافند، مقابل پود.
تانيسر ـ (چو بازيگر) شهرى است در هندوستان.
تاو ـ تاب.
تاواتاو ـ قدرت و قوّت و توانايى.
تاوان ـ عوض و جريمه و جرم و جنايت و زيان و خسارت و تلخى و مرارت.
تاوانه ـ تاب خانه[ر.م].
تاوتَك ـ پير و دوتا و هر دو تا.(1)
تاور ـ (چو خاور) عوارضات و عَرَض، مقابل جوهر.
تاوَريدن ـ عارض شدن.
تاوَسه ـ بر وزن و معنى تابسه.
تاوش ـ (چو ناخن) صداى پا و نعلين.
تاوك ـ (چو مادر) گاو و خر جوان و بچّه آنها.
تاول ـ بر وزن و معنى تاوَك و (چو قاتل) آبله اى كه به سبب كار كردن و راه رفتن و سوختن در اعضا به هم رسد.
تاوه ـ تابه.
تاويدن ـ تابيدن.
تاه ـ تاى[ر.م] و توه[ر.م] و ته و لاى و محض و خالص و زنگار[ر.م].
تاهو ـ عرق شراب.
تاى ـ لنگ بار و طاقه و عدد و شمار، همچو: يك تاى، دو تاى يعنى يك عدد و دو عدد و به معنى فرد، مقابل جفت و مثل و مانند و جامهوارى است از قماش.
تاياق ـ عصا و چوب دستى.
تايه ـ ابريشم باريك دوكيده و ريسيده.
تاييدن ـ مانيدن و مانستن و گذاشتن.

1. مركّب از «تا» و «تك»(لغت نامه دهخدا).

صفحه 23 - جلد دوم

آيين دويّم

(در ]حرف[ تاى قرشت با باى ابجدى)
تب ـ (چو بد) شهرى است قديم در مصر عُليا كه مركز سلطنت بعضى از فراعنه مصر بوده و ثيبس نيز مى ناميده اند و هم يكى از جماهير يونانيّه كه مركز اداره آن نيز شهرى است جسيم و بدين اسم موسوم مى باشد و هر دو را تيوه نيز گويند و هم به معنى معروف كه عبارت است از حرارت بدن و ارتفاع درجه احتراقاتى كه حاصل مى كنند حركت غذايى عناصر حيّه را و مانند ساير امراض اصليّه، مرضى است اصلى كه لايق مداواى مخصوصى و لازمه بسيارى از امراض حادّ مى باشد و گاهى با بسيارى از امراض مزمن بروز مى كند و هميشه به صورت ازدياد حرارت در بدن ظاهر مى گردد. و اين مرض ـ كه اساس بيشتر امراض مهلكه است ـ ممكن است بالاصالة موجود گشته و بنفسه مرضى باشد و يا با بعضى تغييرات موضعى مرتبط و ولوله عمومى در بدن حاصل كند و به هرحال يكى از سوانح مهلكه و اغلب عروض مرگ در امراض موضعى بهواسطه تب، بيشتر است از خود مرض.
تب باده ـ تب لرز، خصوصاً آنچه به سبب ظاهر شدن و بزرگ بودن و برآمدن سِپُرز]طحال[ به هم رسد.
تب لازم ـ تب دائم متّصل را گويند كه در تهران و اصفهان «حصبه» و در كرمان «تب هفتو» و در اصطلاح مصنّفين فرنگ «تيفوس» ناميده مى شود و چون اين مرض غالباً در بيشتر ممالك ايران به صورت وبايى بروز كرده و جمع كثيرى را هلاك مى سازد، شيخ الرّئيس آن را در قانون خود به اسم «تبوبايى» ذكر مى كند.
تب لرز; تب لرزه ـ علّتى است معروف كه تب و لرزش بدن هر دو به طريق نوبه عارض مى شود.
تب وبايى; تب هفتو ـ در هر دو رجوع به «تب لازم» شود.
تب ياده; تب ياذه; تب ياره; تب يازه ـ تب باده]ر.م [است.
تَبابِعه ـ جمع تبّع است; بدانجا رجوع شود.
تَبار ـ اصل و نژاد و خاندان و دودمان و اقارب و خويشاوندان و نام يكى از قاتلين عثمان ابن عفّان و ديگرى سوران ابن حمران است و به عربى، هلاك را گويند.
تَبارى ـ جيره و مواجب و وظيفه و مقرّرى.
تَباسيدن ـ بى حال بودن و غش كردن و از شدّت گرما بى خود و بى شعور گرديدن.
تَباشير ـ چيزى است سفيدرنگ مانند استخوان سوخته كه از درون نى هندى آورده و به فرانسه «تاباشير» و«تاباكير» گويند. اگر قدرى از آن در كوزه آب اندازند، تشنگى را فرونشاند و بعضى از اطباى معاصر فرموده كه متقدّمين دانشمندان خواص چندى براى تباشير ذكر كرده اند كه گويا همه آنها خيالى باشند. بالجمله كنايه از سفيدى هر چيز هم هست، مانند تباشير صبح كه مراد روشنايى اوّل صبح است.
تَبانجه; تَبانچه ـ بر وزن و معنى تپانچه است.
تباوليوس ـ (ل) بيستويكمينِ ملوك كلدانيان]در بين النهرين در قرن 8 تا 6ق.م[ كه در 4173 هبوطى بعد از پدرش، اميوطوس [ر.م]، در بابِل ]در عراق[ جلوس نموده و نينوا ]در عراق[ و دياربكر]در تركيه[ و ارضروم]در تركيه[ و بعضى اراضى گرجستان را مسخّر داشته و مانند پدران خود جفاكار و بت پرست ]بود[ و پيوسته با سلم و ايرج، پسران فريدون، تجديد مواثيق و اظهار تضرّع نموده و بدين منوال مدّت پنجاه سال متمكّن اريكه سلطنت ]بود[ و چون رخت از جهان مى بست، اكبر فرزندان خود، العداس [ر.م]، را وليعهد نمود.
تباه ـ (چو صلاح) قسمت كننده و گمراه و عاصى و گوشت نرم و نازك و هر چيز ضايع ونابود شده و باطل و بيكاره و به كمال نرسيده و بدصورت.
تباهانيدن ـ تباه كردن.
تباهجه; تباهچه; تباهه ـ قليه بادمجان و بادمجان پخته و كباب و كوكو و خاگينه و گوشت نرم و نازك پخته.
تباهيدن ـ تباه و گمراه بودن و نافرمانى كردن.
تَباهيه ـ تباهچه[ر.م] است.

صفحه 24 - جلد دوم
تبت ـ بر وزن و معنى تِبد و (بر وزن مدّت و شدّت و لَذّت) ولايتى است جسيم و ممتاز در حدود چين كه به نوشته احمد رفعت عثمانى[ر.ض]، اهالى آن تخميناً شش مليون و زبانشان مشابه زبان چينى و عموماً بودامذهب و خطّ علما و عوامشان از هم جدا و اغلب فقير و حليم و تنبل مى باشند و اين ولايت محلّ مشگ خوب و معادن بسيار و به نام كبير و صغير به دو قسم مى باشد و مركز اداره تبّت كبير، شهر لاداق و مركز حكومت تبّت صغير شهر لاسه ]است[.
تبخال; تبخاله ـ (چو بدحال و مردانه) جوششى[جوشى ] است كه از حرارت و سَورت ]شدّت[ تب در اطراف لب پديد ]آيد[ و به تركى «اوچوق» گويند.
تَبَختُر ـ به عربى، كبر و غرور و خودبينى است و به پارسى «اوشوبوش» ]گويند[.
تبد ـ (به كسر اوّل و ثانى) تفتياك[ر.م] است.
تبر ـ (چو فكر) نام مرغى است و به عربى، طلا است و(چو خطر) دهنه آهنين معروف و آلتى است مشهور كه بدان درخت را شكسته و هيزم را بشكافند و هم يكى از قلاع مشهوره فارس است.
تبراز ـ (چو دلدار) قوس قزح]رنگين كمان[.
تَبَرخون; تَبَرخوان ـ ترخون[ر.م] و عنّاب و سرخ بيد و رنگ سرخ و چوب بقَم[ر.م] و چوبى است سخت و سرخ رنگ كه آن را با حلقه هاى آهنين تعبيه كرده و به هم پيوسته و شاطران در دست گيرند.
تبرزد; تبرزل; تبرزن; تبرزه ـ (چو سمندر) ازواى [ر.م] و قند و شكر و نبات و نمك سفيد شفّاف و نام نوعى ممتاز از ميوه ها، مانند آلوچه و زردآلو و انگور سفيد.
تَبَرزين ـ قند و شكر و نمك سفيد و نوعى از تبر كه سپاهيان از زين آويزند و به همين جهت «تبرزين» گويند و آن دسته دار است و تبرى كه بدان درخت اندازند و چوب بشكنند، از آن بزرگ تر است.
تَبَرستان ---> طبرستان.
تبرك ـ (چو اندك) طبق و سينى ميوه و عطريّات و قلعه و حصار، خصوصاً قلعه اصفهان كه جايى است مستحكم و بر فراز تپه و تلّى واقع و هنوز آثارش باقى است و نيز حصارى است بالاى كوهى از رى كهنه كه آبى داشته و هنوز باقى است و فخرالدوله ديلمى ]از امراى آل بويه در قرن 4هـ[ شبى در آن حصار شراب و كبابى از گوشت گوساله خورده و خفه گرديده، پس او را به شهر رى آورده و مدفون ساختند.
تبرم ـ (چو سمند) خاتون بزرگ و بانوى اعظم.
تبرى ـ (چو جنگى و پشتى) سماق و خشخاش است.
تبريز ـ (چو دلگير) سفره و دستار خوان]سفره[ و(چو لبريز) شهرى است شهير از معظم بلاد ايران مقرّ حكومت آذربايجان و تقريباً هفت فرسخ گرداگرد سَواد ]ده هاى اطراف شهر[ آن و طول آن از جزاير خالدات ]جزاير قنارى در شمال غربى آفريقا[ «مب» و عرض آن از خطّ استوا «لح» مى باشد. گويند كه يكى از ملوك عجم احداثش كرده و به مرور دهور رو به خرابى آورد تا در 175 هجرى زبيده خاتون، زوجه هارون عبّاسى ـ كه دختر جعفر ابن منصور عبّاسى بود ـ بنايش كرده، پس بازهم در 244 هجرى در عهد متوكّل عبّاسى از زلزله خراب بوده و خليفه دوباره آن را ساخته و پس از آنكه رواد ازدى ]حاكم تبريز در عهد منصور عبّاسى[ آذربايجان را مسخّر نموده و در تبريز ـ كه در آن اوان مانند دهى بوده ـ قرار گرفت، پسران رواد در آنجا عمارت ها ساخته و بارويى بر دور آن كشيده و مردم كم كم در آنجا توطّن كرده و پارچه هاى ابريشم خوب بافته و به اطراف مى فرستادند و دارانامى پيدا شده و پارچه ابريشمى خط خط بسيار خوب بافته و به «دارايى» معروف گرديد. و بازهم در 433 هجرى كه ايالت اين ولايت از طرف القائم بالله عبّاسى به امير سودان مفوّض بود، ابوطاهر منجّم شيرازى حكم نمود كه شب جمعه، چهارم ماه صفر، زلزله عظيمى شده و تمامى عمارات آن خراب گردد. لاجرم اغلب اهالى به حكم والى در همان شب به كوه سرخاب رفته و نظاره مى كردند. ناگاه مصدوقه (وَ زُلْزِلُواْ زِلْزَالاً شَدِيداً)(احزاب، 11) ظاهر گشته و جمعى كثير به سراى عدم شتافتند، پس خليفه به حكم ابوطاهر در 434 هجرى تجديد عمارتش نمود. و

صفحه 25 - جلد دوم
چون اين شهر در عهد مغول دارالمك]پايتخت[ گرديد، جمعيّت آن زياده بوده، چنانچه به شش صدهزار بالغ مى بوده و بلكه از نگارستان [ر.ض] نقل است كه در عهد سلطنت سلطان اويس ايلكانى ]دوّمين امير ايلكانى در قرن 8هـ[ آبادانى آن به مرتبه اى رسيد كه سيصد هزار كس به علّت طاعون درگذشته و معلوم نشد كه كسى فوت شده و از بسيارى مردم در بيرون شهر عمارت كردند. بالجمله اين شهر پايتخت مغول و هلاكوخان ]نخستين پادشاه ايلخانى در قرن 7هـ[ و اولاد او بوده تا وقتى كه خدابنده ]الجايتو هشتمين پادشاه ايلخانى در قرن 8هـ[ شهر جديد سلطانيّه را بنا كرده و پايتخت خود نمود و غازان خان ]هفتمين پادشاه ايلخانى در قرن 7و 8هـ[ گرداگرد آبادى هاى زياد خارج شهر بارويى كشيده و تمامى عمارات و باغات حوالى را داخل بارو كرده و خودش پيش از اتمام درگذشت و دور باروى غازان خانى 25000گام و هفت دروازه داشته است:
1. دروازه خيابان.          2. دروازه باغميشه.
3. دروازه نوبر.            4. دروازه شتربان.
5. دروازه سرخاب.      6. دروازه استانبول.
7. دروازه گجيل.
و بهواسطه محاربات بسيار ايران و عثمانى و زلزله هاى سخت، خصوصاً زلزله شديدى كه در عهد كريم خان زند ]نخستين پادشاه زند در قرن 12هـ[ به ظهور آمد، ويران و تا به حال اين شهر خرابى ها و آبادى هاى بسيار به خود ديده است.
آب تبريز خوش گوار و هوايش سازگار و مأكولاتش فراوان و ميوه جاتش از ساير بلاد ارزان و مَغبوط مخالف و موافق و مردمانش شيعه اثنى عشرى و از شرك و نفاق برى و عموماً بلندهمّت و عالى طبيعت اگر چه بعضى از ايشان متكبّر و مغرور و در اين شهر مقابر متفرّقه مانند چَرَنداب و گجيل و سرخاب و وَليانكوه و غيرها بسيار و قبور متبرّكه جمعى از اوليا و صلحا و عرفا در آنها بى شمارند و شيخ حسن چوپانى]حاكم سيواس در تركيه در قرن 8هـ[ عمارتى عالى در اين شهر ساخته و به استاد شاگردش موسوم داشت و جهانشاه ابن قرايوسف تركمان]از امراى قراقريونلو در قرن 9هـ[ مسجدى بزرگ جامعى در خارج دروازه خيابان ساخته كه الآن خراب و از نوادر ابنيه ايران است و ساير آثار مانند ارك على شاه و قلعه شام غازان و رشيديّه و غيرها در اين شهر بسيار و تحقيق حال را در اين مجال به كتب مفصّله محوّل مى داريم. القصّه،
«تبريز نكو است هركه آنجا است نكو است *** مغزند مپندار تو ايشان را پوست
با طبع مخالفان موافق نشوند *** هرگز نشود فرشته با ديوان دوست». تبريّه ---> جاروديّه.
تبس ـ (چو هند) تلگراف بى سيم و رجوع به «مصر عليا» شود.
تبست ـ (چو الست) تباه و(به كسر ثانى) دين و مذهب سست و ضعيف.
تبستغ ـ (چو تزلزل) مردم فصيح و تيززبان.
تبسته ـ (چو تَبَرزَه) سجّاده و جانماز و فرش و قالى معروف.
تبسيدن ـ (چو ترسيدن) گرم شدن.
تبش ـ (چو خَجِل) تپش و مخفّف تابش.
تبشك ـ (چو پلنگ) ابريشم.
تبشى ـ (چو وحشى) تشت معروف و يا طبقى است كه از مس و ارزيز]قلع[ و غيره ساخته و لب آن را باريك و برگشته كنند كه در اين زمان به «مجموعه» يا «مجمعى» معروف است.
تبع ـ (چو سخن)كثيرالكلام و كسى كه در سخن راندن پى درپى گويد و(چو عرب) تابع و پيرو و جمع آن و چهار دست و پاى چاروايان و (چو خَجِل) مردم كثيرالاتّباع و(چو مدّت) سايه و نرينه مگس عسل و هم لقب ملوك يمن و در توضيح اجمالى اين مدّعا مى نگارد كه يعرب ابن قحطان ابن هود را پسرى بود يشحبنام و از يشحب نيز پسرى به وجود آمد كه به جهت پرستش آفتاب، به عبدالشمس مشتهر بوده و به جهت اختراع كردن رسم سَبى

صفحه 26 - جلد دوم
]به اسيرى گرفتن دشمن[ و اسيرى، به سبا ملقّب بوده و او دو پسر داشت: يكى كهلان كه قبائل طىّ و كنده و غسّان و بعضى ديگر بدو موصول و ديگرى حِميَر كه خضاعه و قضاعه و هَمدان و برخى ديگر بدو پيوندند. و بعد از ارتحال سبا پسرش، حمير، بر اقوام يمن مستولى و دولت او بر پدر فزونى يافته و قوم ثمود را از يمن تبعيد نموده و شهر سبا را بنا كرده و بعد از پنجاه سال حكمرانى درگذشته و برادرش، كهلان، مرجع طوايف مردمان گرديد و پس از رحلت او هم ميان اولاد دو برادر حمير و كهلان كار به قتال انجاميده و عاقبت اولاد حمير بر فرزندان كهلان غالب آمد و حارث رايش را ـ كه به قابليّت فطرى آزموده بودند ـ به سلطنت برداشتند و چون نزاع از ميانه مرتفع شده و همه كس تابع او گرديدند، به تبّع ملقّب گرديده و بعد از وى هر پادشاه را در يمن تبّع گفته و آن گروه را تبابعه ناميدند. على الجمله اوّل كسى كه در يمن درجه سلطنت يافته و از جمله ملوك بزرگ شمرده شد، حارث رايش بود كه پسر قيس ابن ضيفى ابن سالار ابن سبا الاصغر ابن حمير ابن سبا الاكبر بود كه به جهت كثرت جود به رايش ملقّب گرديد كه به لغت حمير، كثيرالعطا را گويند.
على الجمله 37 تن از ملوك تبابعه يمن در آن ديار سلطنت داشته اند كه اسامى ايشان را با تاريخ جلوس و مدّت سلطنت ايشان مى نگارد:
اسامى
تاريخ هبوطى جلوس
مدّت سلطنت
1. حارث رايش
2. ابرهة ابن حارث
3 .افريقش ابن ابرهه
4. العبد ابن ابرهه
5 .هداد ابن شراحيل
6 .بلقيس بنت هداد
7 .سليمان ابن داود
8. رحبعام ابن سليمان
9. ناشر ابن عمرو ابن شراحيل
10. شمر ابن افريقش ابوكرب
11. ابومالك ابن شمر
12. اقرن ابن ابى مالك
13. ذوجيشان ابن اقرن
14 .تبّع الاقرن ابن شمر
15. كُلكَيْكَرِب ابن تبّع
16. اسعد ابن مالك ابن كلكيكرب
17 .حسان ابن اسعد
18. عمرو ابن اسعد
19 .عبدكلال ابن مثوب ابن زمران
20. حسان ابن اسعد كه ملقّب به تبّع اصغر و مكنّى به ابوكرب است
21. ربيعة ابن نضر
22. مرثد ابن عبدكلال
23. وليعة ابن مرثد
24. ابرهة ابن صباح
25. صباح ابن ابرهه
26. حسان ابن عمرو ابن تبع
27. لخنيعة ملقّب به ذوشناتر
28. زرعة ابن زيد ملقّب به ذونواس
29. ذوجدن
30. ارياط
31. ابرهة الاشرم
32 .يكشوم ابن ابرهه
33. مسروق ابن ابرهه
34. سيف ابن ذى يزن
35 .وهرز
36. مرزبان ابن وهرز.
3706
3826
4009
4173
4323
4398
4418
4442
4443
4528
4648
4703
4756
4828
4991
5314
5434
5504
5567
5641
مطابق 56ميلادى
156ميلادى
158
198
287
384
399
456
483
503
511
535
578
580
583
584
588
120سال
183
164
150
75
30
24
1
85
120
55
53
72
163
323
120
70
63
74
100
2
40
89
97
15
57
27
20
8
24
43
2
3
1
4
9
و بعد از مرزبان چند روزى پسرش، تليجان، به اريكه

صفحه 27 - جلد دوم
سلطنت نشسته و مرگش دررسيده و بعد از او هم خرخسرو يك چند روزى سلطنت نموده و به جهت عدم قابليّت از طرف هرمز ابن نوشيروان ]پادشاه ساسانى در قرن 6م[، ملك الملوك ايران، معزول و سلطنت يمن به باوان ابن ساسان مفوّض گرديد.
   37. باوان ابن ساسان كه در 597 ميلادى از طرف هرمز ابن نوشيروان منصوب و در سلطنت يمن ببود تا زمان بعثت. و هجرت حضرت رسالت مأبى (صلى الله عليه وآله) را درك نموده و بدان حضرت ايمان آورده و مطيع و منقاد گرديده و 42 سال سلطنت نموده و بعد از او پادشاهى يمن مخصوص قريش گشته و او آخر تبابعه يمن گرديد.
تَبغور; تَبفوز; تَبقوز ـ (هر سه با راء مهمله و معجمه) بر وزن و معنى بتفوز[ر.م] است.
تبك ـ (چو اشگ) حاشيه و كنار شال كمر و امثال آن.
تَبكوب ـ ريچالى]ترشى[ است كه از گوز]گردو[ و شير سازند و ترشى باشد.
تبل ـ (چو اصل) خطّ و خال و چين و شكنج و ناهموارى.
تبلاب ـ (چو مهتاب) غلاف خوشه خرما.
تَبلونِستَن ـ شكستن.(ند)
تبن ـ (چو هند) به عربى، كاه.
تِبنِ مكّى ـ اِذخِر[ر.م] است.
تبنا ـ (چو پهنا) كاه گندم و جو.(ند)
تنبنجه; تبنچه ـ (چو نبسته) تپانچه[ر.م].
تَبَند ـ مكر و حيله و محيل و مكّار و متّكا و هر چيزى كه بدان اعتماد و تكيه نمايند.
تبندر ـ (چو قلندر) چوب پَژاوند[ر.م].
تبنگ ـ (چو دختر و كمند با كاف عربى) قالتاق[زين اسب ] و طاق زين و جُناغ[ر.م] زين و دامنه آن و با سر سه انگشت چيزى برداشته و خوردن و قالب زر و سيم گداخته و (چو خدنگ با كاف پارسى)دف و دايره و دهل و غربال و تشت خوان و طبق نان خواند و پسر خوش صورت و بلندبالا و آواز بلند و تند و تيز، مانند صداى زنگ و ناقوس و غيره و طبل كوچك مزارعان كه به جهت ترسانيدن جانوران از زراعت مى نوازند و طبق پهن بزرگ چوبين كه بقّالان و غير ايشان متاع خودشان را در آن گذارند و ظرفى و چاهى كه غلّه در آن كرده و خس و خاشاك بر آن ريزند و هم دُهلى است دم دراز كه از چوب يا سفال، رخته [ساخته ] و معركه گيران و آوازه خوانان در بغل گرفته و مى نوازند.
تَبَنگَر; تَبَنگو; تَبَنگوى; تَبَنگه ـ تبنگ [ر.م] و سبد و زنبيل و تغار و تنور و كندو و تنگ است و تكلتو[ر.م] و صندوق رُخوت]رخت ها[ و اسباب و طبله اى كه نان در آن گذارند و ظرفى كه غلّه در آن كنند و ظرفى كه كسبه و اصناف دخل نقدى خودشان را در آن گذارند و كيسه و صندوقى كه سرتراشان و عطّاران اسباب سرتراشى و مال فروشى خودشان را در آن مى نهند و حجّام و سرتراش را نيز گويند.
تبوراك ـ (چو عموجان) تبنگ[ر.م] است.
تَبوك ـ طبق تبنگ [ر.م] و هم نام موضعى است مابين مدينه و شام كه حضرت خيرالانام از كفّارش گرفته و غزوه تبوك مشهور است و قالب زر و سيم گداخته را هم گويند.
تبه ـ (چو فرح) تباه است.
تبه شير ـ تباشير[ر.م].
تبهره ـ (چو تَبَرزه) گوشت نرم و نازك و تباهچه [ر.م].
تبى ـ (چو نبى) جامه و لباس.
تَبياده; تَبياذه; تَبياره; تَبيازه ـ هر چهار مكرّر است و رجوع به تركيبات «تب» نمايند.
تبيدن ـ تپيدن و تنبيدن [ر.م].
تبير; تبيره ـ (چو خمير و خميره)خانه اى كه سرگين و پليدى ها در آن ريزند و طبل و كوس و دهل و نقّاره را نيز گويند، خصوصاً آنچه ميان آن باريك و هر دو سرش پهن باشد و خصوصاً طبل كوچكى كه بيشتر بچگان و مسخره چيان نوازند.
تبيكچى ـ به مغولى، جاسوس و استراق سمع كننده.
تَبينه ـ عنكبوت و تار آن و آش شيربرنج.

آيين سيّم

(در ]حرف[ تاى قرشت با باى پارسى)
تپ; تپاك ـ (چو بد و هلاك) بى قرارى و اضطراب.
تَپاله ـ سرگين گاو و غيره كه با دست پهن كرده و به جهت سوختن بخشكانند.

صفحه 28 - جلد دوم
تپانچه ـ كوهه و موج دريا و سيلى و گردنى زدن.
تپش ـ (چو خَجِل) حركت و اضطراب و حرارت كه از همّوغم بى غايت و يا سبب ديگر در دل كسى پديد آيد.
تپنچه ـ (چو تَبَرزه) تپانچه[ر.م].
تپنگ ـ بر اوزان و معانى تبنگ.
تَپَنگو; تَپَنگوى; تَپَنگه ـ بر وزن ومعنى تبنگو و تبنگوى و تبنگه .
تپو ـ (چو كدو) كندو.
تپه ـ (چو مزه و مكّه) كوه پست و پشته بلند و كلاه محرابى زنان كه از گلابتون و جواهر دوخته و بر پيشانى نصب كنند.
تپه نمرود ---> عقرقوف.
تپيدن ـ (چو رَسيدن) تب داشتن و لرزيدن و كمين كردن و از جايى جستن و اضطراب و بى آرامى نمودن.
تپير ـ (چو دِلير) پَرويزن]غربال[ كه از موى بافند.

آيين چهارم

(در ]حرف[ تاى قرشت با تاى قرشت)
تتار ـ (چو قطار) مخفّف تاتار[ر.م] است.
تتارچه ـ (چو كمانچه) تاتارچه[ر.م] است.
تَتارى ـ تاتارى[ر.م].
تَتاريك ـ تاتاريك [ر.م].
تتر ـ (چو سفر) تاتار[ر.م].
تترا ـ (چو صحرا) تابستان.(ند)
تتربو; تتربوه ـ (چو لَبلَبو و غرض گو) لاغ و سخره و ظرافت.
تترونتن ـ (چو پهلو زدن) باريدن.(ند)
تتره ـ (چو قطره) تتربو[ر.م] و سماق.
تترى ـ (چو سفرى) منسوب به تتر[ر.م] و (چو تندى و جنگى) خشخاش و سماق است.
تَتغور; تَتفور ـ (هر دو با راء مهمله و معجمه) بتفوز]ر.م [است.
تتق ـ (چو شتر) چادر و پرده بزرگ.
تتق سپهر گردون ـ چادر و پرده كبود و پياله كبودى كه از مينا ]شيشه[ سازند.
تتق نيلى ـ آسمان و ابر سياه است.
تتقور ـ (با راء مهمله و معجمه) بتفوز[ر.م] است.
تتك ـ (چو سخن) توتك[ر.م].
تتم ـ (چو تند و سَبُك و شتر) سماق.
تتماج ـ (چو گُلباز) اُماج و آش سماق و طعامى است معروف كه در ولايت ما «دويماش» گويند و رجوع به «اطريه» هم نمايند.
تتمتا ـ (چو سرسرا) خرس.(ند)
تتمتن ـ (چو صف شكن) شغال.(ند)
تتنگ ـ (چو نهنگ) تبنگ[ر.م].
تِتُوان ـ (ل) شهرى است زيبا به مسافت 45كيلومتر از سمت جنوب شرقى طنجه از بلاد فاس ]در مراكش[ كه لنگرگاه كشتى و مشتمل بر جوامع و مدارس مكمّل و بيست هزار نفوس مى باشد.
تتوى ـ (چو فدوى) منسوب به تتّه ]در هند[ است.
تتّه ـ (چو مكّه) شهرى است دلگشا دارالملك[پايتخت ] يكى از نواحى سند كه آن هم بدين اسم موسوم و در دو منزلى بحر سند و يك منزلى حيدرآباد]در هند[ و اكثر مردمانش حنفى مذهب و باادب و برخى هندوان و مابقى اهل ايمانند. و هواى اين ديار گرم و آبش از چاه و خاكش دلخواه و چمن خوبى دارد و يا آنكه دارالملك ناحيه تتّه حيدرآباد است:
«سروى چو قدت در چمن تتّه نباشد *** مانند گُل روى تو البتّه نباشد». تتى ـ (به كسر اوّل) زنان پادشاهان گيلان و سخن گفتن با زبان بچّگان و كلمه اى است كه مرغان را بدان خوانند و صورت هايى كه به جهت مشغول شدن اطفال از خمير نان ساخته و مى پزند و يا از خاك و گل و گچ و مانند آنها به صورت آدمى و حيوانات ديگر سازند.
تثليث ـ در اصطلاح نجومى، آن است كه ميان دو كوكب 120 درجه ـ كه ثلث دوره فلكى است ـ فاصله باشد چنانچه در تحت عنوان «نظر» خواهد آمد.(عر)

صفحه 29 - جلد دوم

آيين پنجم

(در ]حرف[ تاى قرشت با جيم ابجدى)
تجا ـ (چو رجا) تند و تيز.
تَجار; تَجاره; تَجَر ـ رونده (ند) و مخزن و گنجينه و خانه زمستانى كه در آن تنور و بخارى باشد و كرّه اسبى كه هنوزش زين نكرده باشند.
تجربه ـ (ر) به عربى، نمايش كردن و امتحان نمودن.
تجره ـ (چو عمله) تجاره[ر.م] است.
تجنيس ---> جناس.

آيين ششم

(در ]حرف[ تاى قرشت با حاى حطّى)
تحت ـ (چو بخت) به عربى، معروف است كه زير و پايين باشد.
تحت الحَنَك ـ (ر.ف) و به پارسى «شاغوله» و «شاشوله» گويند.(عر)
تحت الشّعاع ---> خسوف.
تحتيّه ـ در اصطلاح نجومى، يعنى بودن كوكب نهارى در روز تحت الشّعاع و كوكب ليلى در شب.
تحجم ـ (چو گندم) در پاره اى موارد ديدم كه به معنى طمّاع است ليكن در كتب لغت حاضره به چيزى برنخوردم.
تحرير ـ به عربى، نوشتن و تنقيد و منقّح نمودن و هم نام كتاب اوقليدس ]رياضى دان يونانى در قرن 3 ق.م[.
تحريف ـ (ل) رجوع به «محرّف» شود.
تحريض ـ (ر.ف) و به پارسى «آغاليدن» و «آغاريدن» و «برغلانيدن»]گويند[. (عر)
تحريك ـ (ر.ف) و به پارسى مانند «تحريض» است.(عر)
تحسين ـ (ر.ف) و به پارسى «فَرى» و «افرا» و «آفرين» ]گويند[.(عر)
تحليل ـ (چو دلگير) احليل[ر.م] است و (چو تحويل) حلال كردن و كفّاره دادن سوگند و در اصطلاح فقها، فقط حلال كردن استمتاع از كنيز است بر سايرين و رجوع به «عكس» هم نمايند.
تحويل ـ (ر) به لغت عربى، تغيير دادن و مبدّل شدن و زايل نمودن و گرديدن و گردانيدن و در اصطلاح نجومى، انتقال كوكبى است از برجى به برجى ديگر كه در تحت عنوان «عكس» خواهد آمد.
تحويل قبله ـ كه مصطلح اهل شرع است، رجوع به «بيت المقدّس» و «قبله» نمايند.

آيين هفتم

(در ]حرف[ تاى قرشت با خاى ثخذ)
تخ ـ (چو يخ) ثُفل]تفاله[ كنجد روغن كشيده.
تُخار ـ نام پادشاه بلخ ]در افغانستان[ و باميان ]در افغانستان[ كه در اصل از مبارزان لشگر كيخسرو ]سوّمين پادشاه كيانى[ بوده و تخارستان ]ناحيه اى در دو طرف رود جيحون[ از آثار اوست.
تُخارستان ---> طخارستان.
تَخاقوى ـ به تركى، مرغ.
تخاقوى ئيل ـ سال دهم از دوره اثنى عشرى تركان كه به معنى سال مرغ است و رجوع به «دَور» نمايند.
تخت ـ (ر.ف) كه «اورنگ» و «افرنگ» و«اورند» و«آماج» و «گاه» و «گاهو» و «گاهوكب» و «گت» و «گرگر» و «يات» و «جرد» و «كد»]نيز گويند[ و به معنى تخته هم هست.
تختِ آبنوسى ـ شب.
تختِ اردشير ـ نوايى است از موسيقى.
تختِ بوستان ـ طاق بستان.
تختِ جمشيد ـ در جوار كوهى است كه در سمت شرقى مرودشت واقع و دامنه آن پهن و منبسط و به مقدارى كه محيط بر عرصه گاه تخت جمشيد است به تركيب نيم دايره و اهالى آنجا آن كوه را كوه رحمت خوانند. و عرصه گاه مذكور طولش از شمال به جنوب 470 ذرع ايرانى و عرضش 290 ذرع و در آنجا هريك از سلاطين نامدار بنياد و عمارتى كرده و نام خود را بر سنگ نگاشته مانند عمارت دارا و چهل ستون و صدستون و غيرها. و در عمارات آنجا خطوط بسيارى منقوش بر احجار است كه در اين زمان آنها را «خطّ

صفحه 30 - جلد دوم
ميخى» نامند ]رجوع به مدخل «خط» شود[ و هكذا در ضمن اشكال تخت جمشيد، اشكال و صور بسيارى از سلاطين و آلات حرب و ظروف و غيرها بسيار و اسكندر رومى كه در حوال 5281 هبوطى به اراضى ايران استيلا يافت، به تصويب زنى طيسنام ـ كه همخوابه او بود ـ به مكافات صدماتى كه از ايرانيان به يونان وارد آمده بود، تمامى استخر [شهرى در فارس ] را خراب و عمارات آن را احراق و اموال مردم را غارت و تخت جمشيد را هم در آن بين ويران ساختند. و پوشيده نماند ـ چنانچه در آثار عجم[ر.ض] گفته ـ عماراتى كه در تخت جمشيد است دخل به جمشيد [چهارمين پادشاه پيشدادى ] ندارد و از بناهاى او نيست و صور مرتسمه بر احجار آن بنيان هيچ كدام صورت جمشيد نخواهد بود بلكه ـ چنانچه اشاره نموديم ـ هريك از ملوك نامدار عمارتى بنا نهاده و در آنها جلوس نموده اند و بقاى عمارت در اين ازمنه متطاوله از زمان جمشيد تاكنون كه از پنج هزار سال متجاوز است با وجود بليّات گوناگون بسيار مشكل مى باشد بلكه به نوشته بعضى ارباب تواريخ، طوفان نوح(عليه السلام) در زمان جمشيد بوده. بلى، مدخليّتى كه در آنجا با جمشيد است كه جمشيد در رامجرد]در فارس[ و مرودشت شهرى بنا كرده و در همين مسطّحه ـ كه مشهور به تخت جمشيد است ـ نيز عمارات عاليه ساخته و در آن جلوس فرمود، ليكن پس از جمشيد آن بناها منهدم و ديگر سلاطين در آن مكان بناى عمارت نهاده اند كه الآن آثار آنها باقى است و چون بدواً به اسم جمشيد خوانده مى شده، اكنون هم به نام او مشهور است و از اين قبيل بسيار است.
تختِ خاورخداى ـ تاب]تابش[ خورشيد.
تخت دار ـ جامه خواب و جامه سفيدوسياه و بسترى كه بر روى تخت فرش كنند.
تختِ روان; تختِ رونده ـ آسمان و تخت حضرت سليمان(عليه السلام) و اسب خوش راه و رونده و چهار ستاره نعش از بنات النعش[ر.م] و تختى است معروف مانند كجاوه كه بهواسطه چهارپايه بر دو چاروا حمل نمايند.
تختِ سَراج ـ نام مدرسه شيخ ابواسحاق كازرونى ]عارف قرن 5هـ[ كه گويند خود شيخ چراغى به دست خود در آن مدرسه روشن كرده و آن چراغ زياده بر چهارصد سال است كه همچنان افروخته است.
تختِ طاقديسى ـ نام نوايى است از موسيقى و پنجمينِ سى لحن باربدى ]نوازنده دربار خسروپرويز[ و تختى بوده چند طبقه كه صور جميع بروج و كواكب در آن نقش و اوضاع فلكى و نجومى در آن ظاهر شده و از فريدون]ششمين پادشاه پيشدادى[ به خسروپرويز رسيده بوده والعهدة عليهم; تمام عساكر خسرو در طبقات آن جا داشته و در هر يك از طبقات سه گانه آن جمعى از اركان دولت قرار مى گرفته اند و خسرو نيز در آن تخت تصرّفات كرده بوده.
تختِ فيروزه ـ آسمان و تخت كيخسرو]سوّمين پادشاه كيانى[.
تخت گاه ـ پايتخت سلاطين است.
تختِ مرحمت ---> تابوت عهد.
تخت نشين ـ هر كسى كه بر تخت نشيند، خصوصاً ملوك و سلاطين.
تخت نشينان خاك ـ ارواح و اهل زمين، خصوصاً پادشاهان و اهل سلوك و عرفان.
تختدار; تخت روان; تختگاه ـ هر سه مكرّر و به تركيبات «تخت» محوّل است.
تخته ـ (چو پخته) توخته و (چو بسته) معروف است.
تخته اوّل ـ لوح محفوظ و تخته اى كه اطفال بر آن الف با تا نويسند.
تخته بند ـ محبوس و به معنى معروف و دست شكسته را با تخته و چوب بستن و پارچه اى كه بر تخته هاى اعضاى شكسته بندند.
تخته جامه ـ منگنه روغن كشى و صحّافان و غير ايشان.
تخته زدن ـ حلاّجى كردن پنبه.

صفحه 31 - جلد دوم
تخته زَرنيخ ـ زغال و انگِشت]زغال[ افروخته.
تخته سالخورده ـ حكايات گذشته.
تخته كردن پنبه ـ حلاّجى كردن آن.
تخته كلاه ـ كلاه زنگله[ر.م].
تخته مينا ـ آسمان.
تخجم ـ (چو گندم) حريص و پرطمع.
تخجيريدن ـ غلطيدن.
تخرستان ـ تخارستان[ر.م].
تَخس; تَخسانيدن; تَخساييدن; تَخسيدن ـ بر وزن و معنى بخس و بخسانيدن و بخسيدن.
تخش ـ (چو رخش) تخس[ر.م] و صدر مجلس و تير آتش بازى و نوعى از تير و قسمى از كمان كه تير بسيار كوچكى دارد و به معنى تخشيدن[ر.م] و امر و فاعل از آن.
تَخشا ـ اسم فاعل از تخشيدن[ر.م].
تَخشيدن ـ در صدر و بالا نشستن و كوشيدن و سعى نمودن.
تخكلوز; تخكلول; تخكلون; تخكله ـ (چو اَشكَبوس و زَلزَله) نخكله[ر.م] است.
تخلّص ـ ]رهايى يافتن و در اصطلاح شعرا، خروج از غزل و دخول در مدح با حسن وجه و نامى كه شاعر براى خود مقرّر كند و هر بيتى كه شاعر تخلّص خود را در آن آورد(لغت نامه دهخدا)[.
تَخله ـ نعلين و عصا و ريزه و خورده هر چيز.
تخم ـ (چو سخن) فخم[ر.م] و(چو ظلم) چادر شب و مرض هيضه[ر.م] و تخم مرغ و بيضه و اصل و نسب و نژاد و منتهاى زمين و بلاد و هر دانه اى كه بر زمين پاشند و ماده و مايه وجود هر چيز از انسان و حيوان. و بعضى تركيبات آن مثل تركيبات «حبّ» است.
تخمِ بَدران ـ تخم ترب صحرايى.
تخمِ تره تيزك ـ خردل فارسى.
تخمِ جاروب ـ اطريلال[ر.م].
تخمِ جهود ـ پراگنده و پريشان.
تخمِ خلال ـ اطريلال[ر.م].
تخمِ خليل ـ تخمى است تلخ و كبود به اندام ريزه و به مقدار تخم كرفس.
تخم دان ـ ظرف و مكان غلّه و زمينى كه تخم گل در آن پاشيده و شاخچه ها به كار برند تا بعد از بزرگ شدن به جايى ديگر نقل دهند.
تخم ريز ـ خاگينه و زارع و محلّ زراعت و قيمه اى كه در وقت بريان كردن، تخم بر آن ريخته و بر هم زنند تا همه يكى شود.
تخمِ زرداب ---> جبراهنگ.
تخمِ سپند; تخمِ سِپَندان ـ خردل فارسى و تره تيزك[ر.م].
تخمِ غاليه ـ ميوه درخت بان است.
تخمِ قيوندى ـ قاوند[ر.م].
تخم كتان ـ دانه اى است معروف كه روغنش گيرند.
تخم گان ـ خصيه ها و تخم روييدنى، خصوصاً تخم خرفه.
تخمِ ماكيان; تخمِ مرغ ـ معروف ]است[ و به عربى «بيضه» و به پارسى «آستينه» و«آسينه» و «آشينه» و «آشتينه» و «خاگ»]گويند[ و غذاى جامعى است بسيار سهل الهضم، خصوصاً در وقتى كه بهواسطه طبخ بسته نشده باشد و وزن متوسّط تخم ماكيان 64گرم كه 40 گرم وزن سفيده و 24گرم وزن زرده ]است[ و يا اينكه نسبت وزن زرده آن به وزن سفيده آن مثل نسبت 15 است به 24 و بعبارة اُخرى، وزن زرده تقريباً پنج ثمن سفيده است و سفيده آن در تصفيه شربت ها معمول و بهواسطه غشايى از پوست منفصل و غشايى ديگر از زرده اش انفصال يابد. و بالجمله بهترين آن بزرگ مقدار آن است كه در همان روز از مرغ تولد كرده باشد زيرا كه حرارت هوا مفسد آن بوده و حافظ آن از فساد هوا، در نمك نگاه داشتن است.
تخمار ـ (چو گلزار) تيرى است بى پيكان]نوك تير[ كه به جاى پيكان گرهى از چوب پهن يا استخوان يا آهن پهنى نصب كنند.
تُخماق ـ (ر.ف) و بالخصوص آلتى است مر حلاّجان را كه از چوب ساخته و بر زه كمان زنند تا پنبه حلاّجى شود و

صفحه 32 - جلد دوم
آن را «فلخم» و «فلخمه» نيز گويند.
تُخمدان; تُخمريز; تُخمَگان ـ هر سه مكرّر و به تركيبات «تخم» رجوع ]شود[.
تخمه ـ (چو پُسته) اصل و نژاد و هم نوعى از بيمارى است كه مرغان را به هم رسد، خصوصاً كبوتران را و به عربى، مرض هيضه[ر.م] است.
تخوار ـ (با واو معدوله چو شمار) نام پادشاه دهستان]در افغانستان[ كه از مبارزان كيخسرو [سوّمين پادشاه كيانى ] بوده.

آيين هشتم

(در ]حرف[ تاى قرشت با دال ابجدى)
تدبير ـ (ر.ف).
تدبير منزل ---> حكمت.
تدرج; تدرو ـ (چو كمند) درّاج و قرقاول.
تدك; تدو ـ (چو فلك و كدو) تذو[ر.م] و تذرو[ر.م].
تَدوير ---> فلك.
تده ـ مخفّف تنيده.

آيين نهم

(در ]حرف[ تاى قرشت با ذال ثخذ)
تذرج ـ (چو كمند) معرّب تذرو[ر.م] است.
تَذَرو ـ درّاج و قرقاول.
تذرو زَرنيخ ـ زغال افروخته.
تذرو زرّين پَر ـ آتش و آفتاب.
تذو ـ (چو كدو) پرنده سرخى است كه بيشتر در حمّامات و متوضّى بوده و به عربى «ابنوردان» گويند.

آيين دهم

(در ]حرف[ تاى قرشت با راى قرشت)
تر ـ (چو دل) رجوع به «ترلال» شود و (چو خر) دختر صوفى [ر.م] و مردم ملوّث و مردار و فاسق بدفعال و قمارباز جغال و شخصى كه به اندك چيزى از جا درآيد و هر چيز تازه و باطراوت و نوظهور و ادات تفضيل را هم باشد، همچو: بالاتر و كمتر و به معنى معروف كه ضدّ خشك است.
ترپياز ---> گندنا.
تردامن ـ مردم فاسق و بدگمان و گنه كار و معيوب و ملوّث و مردار.
تردست ـ مردم جلد و چابك.
ترزبان; ترزفان ـ ترجمان و مردم زبان آور و گرم سخن كه سخنان تر و تازه نقل كند.
تر شدن ـ اعراض كردن و آزرده شدن به سبب ظرافت ديگران.
ترفروش ـ مردم مزوّر و منافق و خوش ظاهر و بدباطن.
ترا ـ (چو دعا) مركّب است از لفظ «تو» و «را» و(چو سرا) ديوار بسيار بلند و ديوارى كه با كاه و گل استوار كرده باشند.
تراب ـ (چو شمار) به عربى، خاك و (چو خراب) ترابيدن[ر.م] است.
ترابزا ـ (ل) رجوع به «طرب افزون» شود.
تُرابى ـ منسوب به تراب و هر يك از حروف ترابيّه را گويند.
ترابيدن ـ (به فتح اوّل) مكر و حيله و چاپلوسى كردن و ريختن و ترشّح نمودن و كم كم چكيدن و چكانيدن.
ترابين ـ (ل) رجوع به «عريش» نمايند.
تُرابيّه ---> حرف.
تراتيزك ـ (چو هراسيدن) تره تيزك[ر.م].
تراج ـ بر وزن و معنى درّاج و (بر وزن كَنار) به معنى آمين گفتن است.
تراختن ـ (چو نواختن) تاختن است.
تراز ـ (چو حجاز) سجاف جامه و غيره و (چو نماز) قاعده و قانون و گروهى از آدميان و زينت و آرايش و نقش و نگار و آراستن و پيراستن و در ساختن و نيكو و زيبا و ريسمان خام و تناسب و التيام و نام درخت صنوبر و پُسته و نيشكر و كارخانه شكرسازى و محلّ قسمت آب كه آب چشمه و رودخانه در آنجا به چند قسمت شده و هر قسمتى به

صفحه 33 - جلد دوم
طرفى مى رود و كارخانه ديبابافى و هر كجا كه در آن جامه هاى فاخر و قيمتى بافند و شهرى در حدود چين از تركستان و ولايتى است از بدخشان ]در افغانستان[ كه هر دو منسوب به خوبان مى باشند و رجوع به «طراز» هم ـ كه معرّب آن است ـ بنمايند.
ترازو ـ (ر) عدالت و ادراك و معرفت و برج ميزان و آلت استعلام اوزان و هم رجوع به «جبّار» نمايند.
ترازو چشم داشتن ـ زيادتى يك طرف ترازو است از طرف ديگر.
ترازو شدن ـ برابر شدن دو خصم در شجاعت.
ترازوى پولادسنجان ـ نيزه و سنان]نيزه[ مبارزان.
ترازوى زر ـ آفتاب است.
تَراسُخ ---> نسخ.
تراش ـ (چو لواش) تراشه[ر.م] و تراشيدن و امر و فاعل از آن.
تَراشه ـ زيب و زينت و طمع و توقّع و قاچ [ر.م] و تراشيده شده.
تراشيدن ـ معروف است.
تَراق ـ چاك و شكاف و صداى رعد و پى درپى زدن تيغ و مانند آن و آواز برهم خوردن دندان و از جا برآوردن انگشتان و آوازى كه از شكستن و كوفتن و شكافتن چيزها به گوش رسد.
تَراقانيدن ـ به صداى تراق آوردن و شكافتن.
تَراقيدن ـ صداى تراق كردن و شكافيدن.
تَراك; تَراكانيدن ـ تراق [ر.م] و تراقانيدن[ر.م].
تَراكِمه ـ جمع تركمان است.
تَراكيدن ـ بر وزن و معنى تراقيدن[ر.م].
تِرانسوال ـ (ل) رجوع به «افريقيه» نمايند.
ترانه ـ (چو بهانه) نان خورش و بدخويى و حيله و شاهد تر و تازه و جوان خوش صورت و لاغ و ظرافت و خوش طبعى و دهن خوانى و دوبيتى و رباعى و تصنيف و نغمه، خصوصاً تصنيفى كه سه گوشه داشته باشد، هركدام به طرزى.
تراو ـ (چو خراب) تراويدن.
تراوش ـ (چو مساجد) اسم مصدر تراويدن.
تَراوِل ـ برگ گياهى يا درختى است نامعلوم.
تَراويدن ـ ترابيدن[ر.م].
تَراهى ـ ميوه نورسيده.
ترايمان ـ (چو كَماندان) مرض اسهال.
تَراييدن ـ ترابيدن[ر.م].
ترب ـ (چو قلب) مكر و تزوير و گزاف و زبان آورى و (چو تند) ترپ [ر.م] است، اِفراداً و تركيباً.
تربال; تربالى ـ (چو بدحال و بدحالى) صومعه و نام عمارتى است عالى كه اردشير بابكان ]نخستين پادشاه ساسانى در قرن 3م[ در شرقى شهر جون ]معرّب گون(1)در فارس[ بنايش نهاده.
تربامان ـ (چو مشتاقان) به يونانى، غافت[نوعى گل ] است.
تِرِبانتين ـ (ل) عبارت است از عنصر سقّزى مخصوصى طيّار كه به خودى خود و يا به اعانت شكاف از بعضى اشجار جريان يابد و نوعاً نيم مايع و لزج و شفّاف، بويش تند و نافذ و طعمش تلخ و تند و رنگش زرد سبزرنگ يا قرمزرنگ مى باشد.
تربت ـ (چو دختر) به عربى، خاك است و خصوصاً خاك پاك قبر مطهّر حضرت حسين ابن على ـ صلوات الله عليهما ـ است و هم قصبه يا شهرى است روحانى از بلاد خراسان در سه منزلى مشهد مقدّس رضوى; اطرافش واسع و در زمين هموار واقع; آبش از كاريز و هوايش بهجت انگيز و خاكش حاصلخيز و غلاّت و فواكهش خوب و فراوان و مردمانش شيعه و چون مدفن قطب الدين حيدر ]از عرفاى قرن 7هـ[ در آنجا است، تربت حيدرى نيز گويند و به «زاوه» هم رجوع شود.
تربت حيدرى; تربت حيدريّه ---> تربت.
تربد ـ (چو فلفل) شهرى است غيرمعلوم و(چو بلبل) نى و و چوب ميان خالى و دوايى است مسهل كه به فرانسه «توربيت» ]گويند[ و ريشه يكى از نباتات است كه در آسيا و هندوستان غربى عمل مى آيد و شكل آن اسطوانه اى و

1 . جور و گور صحيح است(حاشيه دكتر معين بر برهان قاطع).

صفحه 34 - جلد دوم
حجم آن به اندازه قلم و پوست آن سطبر و از جانب خارج قرمزرنگ و از طرف داخل سفيد و خشبى مى باشد و اين ريشه بى بو و طعم آن در ابتدا چندان محسوس نيست ليكن پس از چندى طعم تلخ مهوّعى از آن محسوس مى گردد.
تربد زرد ---> جبراهنگ.
تربده ـ (ل) رودخانه اى است در هند.
تربرما ـ (ل) رجوع به «روميّه» نمايند.
تربره ـ (چو غَرغَره) قوس قزح]رنگين كمان[ و نوعى از انگور است.
تربز; تربزه ـ (چو بلبل و غلغله) ترپ [ر.م] و(چو گندم و خربزه) خيار بادرنگ [ر.م] و هندوانه.
تربس; تربسه ـ (چو محبس و مدرَسه) قوس قزح ]رنگين كمان[.
تربك ـ (چو دختر) نوعى از انگور است.
تربن ـ (چو گندم) بخشش و عطا و زمين سخت.
تربند ـ (چو الوند) پارچه اى كه تر كرده و بر زخم كارد و شمشير بندند.
تربو ـ (چو بدبو) پارچه سفيد و سفت و باريك.
تربيع ـ (چو تحسين) در اصطلاح حسابى، رجوع به «ضرب» و در اصطلاح نجومى، رجوع به «نظر» و «مربّع» نمايند.
تربين ـ تربن[ر.م].
ترپ ـ (چو حرف) ترف[ر.م] و (چو تند) نباتى است معروف كه به چندين قسم مى باشد:
   1. ترپ متعارفى: كه به فرانسه «راو» گويند.
   2. ترپ سرخ: كه به فرانسه «راديس روز» است.
   3. ترپ سياه: كه به فرانسه «راديس نوار»]گويند[.
   4. ترپ دشتى يا كوهى يا صحرايى: كه به فرانسه «رفور» يا «كرانسون» گويند.
ترپك ; ترپه ـ (چو اندك و حربه) ترف[ر.م].
تَرت ـ خرده ريزه و تاخت و تاراج و زير و زبر و پريشان و زيان و نقصان و متفرّق و پراگنده و به زيان رفته و از هم افتاده و بيشتر با اتباع استعمال كرده و «ترت ومرت» گويند.
ترترك ـ (چو بدنظر) دختر صوفى[ر.م] و (چو چِل صفت) مردم سبك و بىوقار و بى تمكين و (چو گل سخن) جايى است در كوه چل مقام شيراز كه مردم در آنجا سنگى به زير خود نهاده و از بالا لغزيده و به پايين آيند و هم سنگى است لغزنده در بعضى از كوه ها كه مردم بر بالاى آن نشسته و خود را سر داده و همه جا لغزيده و به پايين آيند.
ترتك ـ (چو بلبل) كبك و قرقاول.
ترتنج ـ (چو بدرنگ) راه باريك كه بدان دشوار توان رفت.
تَرتيزَك ـ بر وزن و معنى تره تيزك.
ترجمان ـ (چو پهلَوان و بدگُمان) جريمه و نيازى كه بعد از گناه و تقصير بگذرانند و به عربى، كسى را گويند كه زبانى را به زبانى ديگر نقل و تفسير نمايد كه به تركى «دِلماج» و «ديلماج» گفته و به پارسى «پچواك» و «ترزبان» و «ترزفان» و «ترفان» و «تاجمان»]گويند[ و(به ضمّ اوّل و ثالث) به معنى مذكور و معرّب تركمان است.
ترجمه ـ (چو زَلزَله) تفسير و بيان كردن زبانى است با زبان ديگر و اين كلمه عربى و رباعى و تاى آن اصلى و از «رجم» گرفتن آن ـ چنانچه از جوهرى [ر.ض] صادر شده ـ خطا است و آن را به پارسى «وَستى» و «نورَند» و «هم سيراز» و «پَچواك» و «پاى خوان»]گويند[.
تَرجيع ـ به عربى، رجعت دادن و برگردانيدن و در اصطلاح ارباب بديع و عروض، شعرى را گويند كه خانه خانه بگويند و هر خانه از پنج تا ده بيت و قافيه هر خانه مخالف قافيه خانه ديگر بوده و بعد از تمام شدن هر خانه يك بيتى بيگانه آورده، آن گاه به خانه ديگر منتقل شوند و آن بيت را «بند ترجيع» يا«ترجيع بند» گويند. و گاه باشد كه يك بيت معيّن را در آخر هر خانه آورند. و گاه است كه بيت ها مختلف بوده و هريك بر قافيه ديگر باشند و در بعضى موارد همه آن ابيات مختلفه بر يك قافيه آيند، چنانچه اگر آن ابيات را جمع كنند خانه ديگر گردد و ازآن رو كه ذكر مثال موجب اطناب مقال است، در هريك از انواع ثلاثه رجوع به دواوين شعرا نمايند.

صفحه 35 - جلد دوم
ترح ـ (چو صبر) فقر وفاقه و(چو عرب) همّ و غم و فقر و هبوط و رجوع به «فرح» هم نمايند.
ترخ ـ (چو چرخ) ترنج و تالاب و گياهى است نامعلوم.
تَرخال ـ زيل[ر.م] و فضله مرغان.
تَرخان ـ ترخون[ر.م] و رئيس و بزرگ و پهلوانى بوده از ملك چين و پادشاهى بوده از تركان خزر ]در حاشيه درياى خزر و شمال جبال قفقاز[ و نام ابونصر فاريابى ]فيلسوف بزرگ قرن 3 و 4هـ[ و قومى است از تركان جَغَتايى و شخصى كه بزرگان قلم تكليف از او بردارند كه هرچه كند، مؤاخذه نشود و بالخصوص وقتى عنوان بزرگ زادگان تركستان ]در آسياى مركزى[ بوده كه هركسى كه بدان نايل شدى از تكاليف اميريّه مستخلص و تا نُه مرتبه از هرگونه قبايح معذور و معفوّ و بى اذن و اجازه حق ورود محضر پادشاه داشتندى.
تَرخانه ـ مفسد و مفتّن و روغن با كشك آميخته و طعامى است كه فقرا به جهت زمستان سازند كه بلغور گندم را با ادويه و آب غوره يا شير گوسپند پخته و گلوله كرده و خشكانيده و به وقت حاجت جوشانيده و مى خورند.
ترخته ـ (چو زَلزَله و تَبرَزه) نوعى از ماهى بسيار پهناور كه در رودخانه اندلس مى باشد.
ترخجه ـ (چو تَبَرزه) تاك.
ترخر ـ (چو جعفر) نوعى از ترب صحرايى.
تَرخَنده ـ مكر و حيله و طعنه و بيهوده.
تَرخوان; تَرخوانه ـ ترخان[ر.م] و ترخانه[ر.م] است.
ترخون ـ (چو مجنون) عاقرقرحا[ر.م] و چوب بَقَم[ر.م] و سبزى خوردنى معروف و رجوع به «طرخون» شود و مردم دزد و اوباش و خونى و بى باك.
تَرخينه ـ ترخانه[ر.م].
ترد ـ (چو قند) نان گرده معروف كه «كوكه» گويند.
تردك ـ (چو اندك) كرم گندم خوار.
تَرده ـ آسيابان و قباله و سند املاك و ملخ و زراعت و مزد و اجرت، خصوصاً مزد آسيا كردن گندم و تيز كردن آسيا و به معنى دندانه كليد و غنچه گل و غنچه زدن برگ و سربرآوردن آن از درخت.
تَرزال ـ بر وزن و معنى تروال است.
تَرزَبان ـ رجوع به تركيبات «تر» شود.
تَرزَده ـ ترده[ر.م] است.
تَرزَفان ـ رجوع به تركيبات «تر» نمايند.
تَرژال ـ بر وزن و معنى تروال.
ترس ـ (چو شتر) زمين سخت و(چو تند) سخت و محكم و به عربى، سپر است و(چو فرش) به تركى، عنود و شديد و شوم و نحس و مخالف و عكس و قفا و خلف و ضد و مباين و فضلات طيور و بهايم و بيشتر در غير معنى آخرى از اين معانىِ تركيّه «ترسه» گويند و به پارسى، معروف و به معنى خوف و بيم است.
ترس استودان ـ (چو شمع افروزان)(1) دعا و زند]ر.م [و پازند[ر.م] خواندن پارسيان است تا سه روز بر سر قبر مردگان خود، كه به زعم ايشان بعد از مردن روح تا سه روز بر سر قالب خود بوده و او را ترس و بيم بسيار است، پس از اين دعا و نسك [هر يك از بخش هاى بيستويك گانه كتاب اوستا ] خوانند تا روح ايمن گردد و معنى آن «خوف قبر» است.
ترس كار ـ عابد و زاهد و خداترس.
تَرسا ـ نصارى و مجوس و اسم فاعل از ترسيدن.
ترساش ـ آب پاشيدن.
تَرسانه ـ به تركى، دارالصناعة و كارخانه كشتى سازى است.
ترسانيدن ـ به واهمه و خوف انداختن.
ترست ـ (چو سرشت) بُنگن[ر.م] و عدد سه صد]سيصد[.
ترسك ـ (چو اندك) مرجمك[ر.م].
ترسّل ـ (چو تنزّل) از فروع علم انشا و در آن از احوال تحرير و مكاتبات بحث مى نمايند، مثلاً در مكتوب به دوستان از الفاظ و عبارات متشابهه كه هر يك از مدح و قدح را محتمل باشد، اجتناب بايد نمود و در موقع دعاى مخدّرات احتراز از كلمه «اَدام اللهُ حِراسَتها» را لازم بايد دانست، زيرا كه حراست صورتاً از لفظ «حر» و «است» تركيب يافته كه به عربى، «حِر» فَرْج و «اِست» مقعد را

1. ضبط لغت نامه دهخدا: ترس اُستودان.

صفحه 36 - جلد دوم
گويند.
ترسنگ ـ (چو فرزند) مرجمك [ر.م].
ترسه ـ (چو سفره) قوس قزح ]رنگين كمان[ و (چو عرصه) قوّه واهمه و هم رجوع به «ترس» نمايند.
ترسيدن ـ (ر.ف) كه خوف و واهمه كردن است.
تِرسيرا ـ (ل) رجوع به «آثور» شود.
ترسيس ---> تونس.
ترش ـ (چو تند) طعم معروف و هر چيزى كه بدان طعم باشد.
ترش با ـ آش و شورباى ترش است.
ترش پالا ـ ترشى پالا [ر.م] است.
ترش تر ـ ميخوش و ترش مزه.
ترش گيا; ترش گياه ـ ترشك [ر.م] و مطلق گياه ترش.
تُرشانيدن ـ ترش كردن.
تُرشبا ـ رجوع به تركيبات «ترش» شود.
تِرِشت ـ بر وزن و معنى ترست.
تُرشتَر ـ رجوع به تركيبات «ترش» شود.
ترشك ـ (چو دختر) مرغكى است سبز و گياهى است ترش و خوش مزه و بوستانى كه به عربى «حُمّاض» و به تركى «قوزى قولاغى» و به چندين قسم مى باشد:
   1. ترشك آبى.
   2. ترشك سرخ.
و هر دو از قابضات است.
   3. ترشك متداولى.
   4. ترشك مدحرج]مدوّر[.
و ريشه اين دو قسم از عوامل مدرّه ]ادرارآور[ و برگ آنها از اغذيه مأكوله و عوامل مبرّده ]سردكننده[ و آبگوشت مسهل را با آن مى سازند.
ترشه ـ (با دو ضمّه) ترشك [ر.م] و نام ميوه اى است و (چو سركه) به تركى، رنگ سبز و پوست نازكى كه در آن مى نويسند.
ترشى ـ (چو پشتى) معروف است و آن را «بَوارد»]گويند[.
ترشى پالا ـ ظرفى سوراخ سوراخ معروف مانند كفگير كه چلو و غير آن را در آن صاف كنند.
ترشيدن ـ ترش شدن.
ترشيز ـ (چو گلچين) شهرى است شهير از بلاد خراسان مشتمل بر دهات و قصبات بسيار و مقرّ حكومتش سلطانيّه و در وسط بلاد معتبره خراسان واقع و اتفاقاً قرب و بعد آن نسبت به تمامى آن بلاد مساوى و بعضى از ملوك ايران تختگاهش ساخته و گشتاسب ]پنجمين پادشاه كيانى[ در آنجا با زردشت ملاقات نموده است.
ترشينك ـ (چو گل چيدن) گياه ترشك[ر.م].
تُرعَه ---> نهر.
ترغ ـ (چو شتر) اسب كَهَر.
ترغازه ـ (چو دروازه) سركشى و غلبه و غالب و سركش و كسى كه از روى غلبه و سركشى حكم كند.
ترغاف; ترغاق; ترغان ـ (چو مشتاق و چخماق) دليل و رهنما و پاسبان و خبردار بودن و پاس داشتن شب ها.
ترغدن ـ (چو بدنظر) ترغندن[ر.م].
ترغده ـ (چو تَبَرزه و زَلزَله) ترغنده[ر.م].
ترغش ـ (چو رنجش) نوعى از زردآلو.
تَرغُندن ـ (چو فرخنده) رنجيده و كوفته شدن و به حركت قادر نشدن انسان به جهت دردمندى و آزار يكى از مفاصل و بندهاى بدن.
ترغنده ـ رنجيده و كوفته شده و هر عضو و مفصلى را كه به سبب دردمندى آن حركت نتوان كرد، «ترغنده» گويند.
ترغنديدن; ترغنديده ـ ترغندن [ر.م] و ترغنده[ر.م] است.
ترغو ـ (چو بدبو) نوعى از بافته حرير سرخ.
ترغوز ـ امر و حكم و فرمان.
تَرف ـ پنير خشك و كشك سفيد و كشك سياه را هم گويند كه به فرموده پزشگى نامه[ر.ض]، مايعى است رُب مانند و بى بو و بى رنگ و طعم آن به شدّت ترش و مابين دانشمندان فرنگ در دفع اسهال مستعمل و در دفع غشاء كاذب ديفتريت غرغره آن را مؤثّر دانند و رجوع به «قراقروت» هم شود.
تَرف با ـ آشى كه قاتق ]چاشنى[ آن ترف[ر.م] باشد.
ترفاس ـ (چو گُلباز) سماروغ[ر.م].
ترفان ـ (چو دربان) مخفّف ترزبان[ر.م] است.

صفحه 37 - جلد دوم
ترفنج ـ (چو شطرنج) باد فتق و راه دشوار و باريك.
ترفند; ترفنده ـ تزوير و دروغ و حيله و محال و بيهوده و خيانت و ترس و واهمه و اوّل آنچه از ميوه ها به دست آيد.
تَرفيع ـ به عربى، بلند كردن و در اصطلاح حساب، ضرب كردن عددى است بر خود يك دفعه و يا چندين دفعه مثلاً ده را بر ده ضرب كنى صد مى شود، بعد از آن ديگرباره به صد ضرب كنى هزار مى شود و هكذا و «رفع» نيز گويند.
تَرفينه ـ ترف با[ر.م] را گويند.
تَرقَنج; تَرقَند; تَرقَنده ـ بر وزن و معنى ترفنج و ترفنده.
ترك ـ (چو فلك) تراك [ر.م] و رخنه و دختر و دوشيزه و صدا و ندا و خندق و حصار و مصغّرِ تر و حلوايى است معروف كه «برغول» و «افروشه» و«آفروشه» و «فروشه»]گويند[ و روخانه اى است نزديك به دربند شيروان]شهرى در جمهورى آذربايجان[ و (چو تشت) گذشتن و گذاشتن و ويل و رها كردن و از علايق خلاص شدن و دهى است بزرگ در بيست فرسخى آذربايجان و كلاه خود آهنى و چاپوق[ر.م] و جامه و كلاه و خيمه و غيره و رجوع به «فتراك» هم نمايند و(چو تند) غلام و معشوق و مطلوب ومحبوب و ولايت تركستان [ناحيه اى در شمال غربى چين و آسياى مركزى ] و قومى است معروف از نسل ترك ابن يافث ابن نوح كه گروهى است انبوه و از اكثر طوايف بسيار بلكه در عدّت ]تعداد[ و كثرت با قبيله عرب هم شمار و هيچ يك از فرق متنوّعه مقابل اين دو فرقه نبوده و ارباب مذاهب مختلفه در اين قوم بسيار و به چندين شعبه منشعب مى باشند و معروف ترين آنها ايرانيان و عثمانيان و افغانستان و تاتارستان ]نواحى ترك نشين چين و مغولستان و آسياى مركزى[ و اوزبگان و ماوراءالنهر]در آسياى مركزى[ و تركستان و پاره اى اقوام ديگر بوده و از ميان خودشان بعضى حكومت ها تشكيل داده اند كه اشهر آنها حكومت عثمانيّه و سلجوقيّه ]سلسله اى ترك نژاد در قرن 5 تا 8هـ[ و غزنويّه ]سلسله اى ترك نژاد در قرن 4 تا 6هـ[ مى باشند.
على الجمله ترك مذكور ـ كه جدّ عالى قوم مزبور است ـ پسر هشتمينِ يافث ابن نوح و در زبان خود تركان به يافث اوغلان موسوم بوده و اوّل مَلِكى است از تركان كه در 2348 هبوطى در تركستان وليعهد پدرش، يافث، بوده و رايت جهانبانى افراشته و نخست خانه از چوب و گياه ساخته، عاقبت به اختراع خيمه و خرگاه پرداخته و لازمه عدالت به جاى آورد و او را پنج پسر بود:
   1. ابولجه خان.      2.قومك خان.   3.چكل برسخار.
   4. املاق خان.      5. فودك خان.
روزى در شكارگاه لقمه از دست فودك خان بر شوره زار افتاده و نمك آلود شد. چون فودك آن لقمه را خورده و طعم آن را ملايم ذائقه يافت، از آن پس رسم نمك در طعام پديد آمد. بالجمله ترك ابن يافث بعد از 240سال حكومت درگذشته و پسرش، ابولنجه خان، را وليعهد خود گردانيد و ابولنجه خان در 2588هبوطى جلوس نموده و در تمامى دشت قبچاق]در شمال درياى خزر[ تا بخارا]در ازبكستان[ صاحب سلطنت بوده و در حيات خود وديعت سلطنت را به فرزند خود، ديب باقوى خان، مفوّض داشته و خود در زاويه عزلت به سر برد. و لفظ «ديب» به معنى تخت و منصب و «باقوى»، بزرگ را گويند. پادشاهى بود عادل و با اقتدار و بعد از او پسرش، كيوك خان، بر سرير خانى نشسته و به رسم آباى عظام به عدل و داد قيام نمود و در هنگام رحلت، پسر خود، النجه خان، را به ولايت عهد برداشته و تركان در عهد او صاحب جاه و مال شده و طريق كفر و ضلال پيمودند و از پشت النجه خان دو پسر به يك شكم آمده يكى را تاتار نام كرده و ديگرى را مغول ناميد. و چون ايشان به حدّ رشد رسيدند، مملكت را قسمت كرده، نصف با تاتار گذاشته و نصف ديگر را با مغول مفوّض داشت و طبقه تاتار هشت تن بودند كه در قسمت خود پدربرپدر سلطنت كرده و نام هاى ايشان چنين است:
   1. تاتارخان.
   2. توقاخان ابن تاتارخان.
   3. ملنجه خان يا بلنجه خان.
   4. ابسلى خان يا ايسلى خان.
   5. اتسزخان يا اتزخان پسر ابسلى خان.

صفحه 38 - جلد دوم
   6. اردوخان پسر اتسزخان.
   7. بايدوخان ابن اردوخان.
   8 . سونج خان ابن بايدوخان.
و پيوسته ميان اين دو طبقه و اولاد مغول خان مجادله بوده و در زمان سونج خان كار فتنه و فساد بالا گرفته و دولت تاتاريان به نهايت رسيد.
و امّا طبقه مغول نُه تن بودند: اوّل ايشان مغول خان كه شوكتى بسزا و جلادتى بى منتها داشت. و بعد از او پسرش، قراخان، به منصب خانى و مسند جهانبانى متمكّن گرديده و در زمانش نايره شرك و ضلال چندان اشتعال يافت كه اگر پسر در اجابت مسئول پدر تكاهل ورزيدى خونش به دست خود پدر، هدر و به مكافات و كيفر دررسيدى. و از قراخان پسرى به وجود آمده و به خلاف طريقه منحوسه پدر دين حق را قبول و از اين راه با پدر مصاف داده و مقارن ظفر آمده و قراخان در آن جنگ مقتول و سلطنت به اوغوزخان منتقل و در 3400 هبوطى بر مسند خانى و اريكه جهانبانى استقرار يافت و اوّل پادشاهى بوده از تركان كه به وحدت الهى معترف و حوزه مملكت را به تأسيس قوانين نَصفَت [انصاف ] مُوَشَّح]آراسته[ فرموده و همّت ملوكانه بر جهانگيرى مقصور داشته و هريك از اولاد و اقوام را به جهتى مأمور فرموده و بر اغلب ممالك مستولى گرديد و او را شش فرزند به وجود آمد:
   1. گون خان.      2. آى خان.
   3.يلدوزخان.      4. كوك خان.
   5.طاق خان.      6. تنگيزخان.
و هريك از ايشان هم چهار پسر داشتند و از اين راه نسل مغولى به 24 شعبه منشعب گرديده و آنچه از اين شعبه ها در بلاد ايران و ماوراءالنهر متوطّن شده و يك دو پشت بديشان گذشته و هيئت و صورتشان به اقتضاى آبوهوا و مكان ديگرگون شد، به تركمان موسوم گرديدند; يعنى مثل و ماننده ترك. و در 3473]هبوطى[ كه اوغوزخان رخت از جهان بربست، پسر مِهينش، گون خان، به موجب وصيّت پدر نشسته و بعد از هفتاد سال سلطنت بدرود جهان گفته و برادرش، آى خان، بر سرير جهانبانى نشسته و به روش پدران خود خداپرست و به طريق سلاطين گذشته كار بسته و چون او نيز درگذشت، برادر ديگرش، يلدوزخان، كارفرماى جهانيان گشته و در زمان او مغولستان خضارت بهارستان جنان يافته و مردمان در حوزه امن و امان مى زيستند. و بعد از يلدوزخان پسرش، منكلى خان يا بيكدلى خان، صاحب تاج و گاه و وارث گنج و سپاه گرديد و چون يك صدوده سال كار با دولت و اقبال بگذرانيد، آثار شيخوخت ]پيرى[ بر گونه او طارى]عارض[ و در حيات خود پسرش، تنگيزخان، را وليعهد نموده و تنگيزخان هم در هنگام رحلت پسر خود، ايل خان، را وليعهد ساخته و خود در زاويه عزلت به مراسم عبادت پرداخته تا رخت اقامت بربسته و ايل خان كفيل ضروريّات سلطنت بوده و در قبايل مغول و بعضى از اقوام ديگر نفوذ تمام داشته و از طرف ديگر هم سونج خان ـ كه آخرين تاتاريان است ـ در قبايل تاتار و پاره اى اقوام ديگر سلطنت داشته و اين دو پادشاه پيوسته، با هم در سر خون ريزى بوده و بيشتر غلبه با ايل خان مى بود تا در حوالى 4400]هبوطى[ ـ كه تور ابن فريدون را در ماوراءالنهر و بعضى از بلاد تركستان كار بالا گرفته و در امور سلطنت استيلاى تمام حاصل كرده و بدان سر شد كه تمامى ممالك ترك را فراگيرد ـ سونج خان فرصت غنيمت شمرده و ساز مودّت با تور طراز داده و در قلع و قمع ايل خان يك جهت گرديده و سپاهى بزرگ فراهم آورده و هر طايفه را به طرفى مأمور كردند كه هر كس را از مغول بيابند، با تيغ بگذرانند. عاقبت چنان قلع و قمع نمودند كه غير از چند نفرى كه گويا دو زن و دو مرد باشد، كسى از مغوليان نماند و پس از اين نصرت، سلطنت ممالك تركستان با تور راست گشته و سونج خان نيز ناچار سر در ربقه بندگى نهاده و سر حدّ ملك وى ديوار چين بوده و سلطنت تاتار و مغول منقرض گرديد، تا اينكه بازهم در 374 ميلادى قورس باوقوىنام ـ كه نژاد به تاتاريان مى رسانيد ـ سر به سلطنت افراشته و چهار تن بعد از او به اريكه حكمرانى نشستند و آخرين ايشان به حضرت

صفحه 39 - جلد دوم
رسالت مأبى(صلى الله عليه وآله) ايمان آورده، بازهم در اوائل دوره اسلاميّه سلطنتشان منقرض ]شد[، مجدّداً در حوالى 600 هجرى به دستيارى چنگيزخان سلطنت آن دودمان تشكيل يافت، به شرحى كه در محلّ خود مذكور است.
تَرك بَند ---> فتراك.
تُرك تاز; تُرك تازى ـ جولان كردن و تاخت آوردن و هجوم نمودن با شتاب و بى خبر به جهت تاراج.
تُرك جوش ـ گوشت نيم پخته و رجوع به «كالجوش» شود.
تُركِ چين ـ آفتاب.
تُركِ حصارى ـ ماه و آفتاب.
تُركِ روستاييان ـ سير برادر پياز.
تُركِ فلك; تُركِ مُعَربِد ـ آفتاب و مرّيخ.
تُركِ نيمروز ـ آفتاب است.
تُركان ـ جمع ترك و كنايه از چشمان است.
تُركانِ چرخ ـ سبعه سيّاره.
تُركانى ـ بالاپوشى كه زنان ترك پوشند.
تُركتاز; تُركتازى ـ مكرّر است; رجوع به تركيبات «ترك» شود.
تَركَز; تَركَژ ـ تيردان و جعبه اى است از پوست خالص كه چوب ندارد و چيزى است كه تير در آن كرده و بر كمر بندند و تخم و زمين زراعت را نيز گويند.
تَركَزِ جوزا ـ تارهاى ساز و ستاره هايى كه در برج جوزا]ر.م [به صورت تركش ]تيردان[ واقع شده اند.
تُركستان ـ تاتارستان ]نواحى ترك نشين چين، مغولستان و آسياى مركزى[ و هم قطعه بزرگى است از آسيا كه به دو قسم، مقسوم]است[: يكى به تركستان چينى ياصغير موصوف و عبارت از بلاد غربى چين و تخميناً داراى سه مليون نفوس و از بلاد مشهوره اش كاشغر]در چين[ و ياركند ]در چين[ و مقرّ حكومتش آق سو ]در چين[ و كسى كه از طرف دولت چين مأمور رسمى حمايت و اداره باشد، در آق سو سكنى دارد. و ديگرى به تركستان مستقل يا كبير معروف و اهالى آن در حوالى ده مليون و اكثرشان مسلمان و در زبان ايرانيان به توران زمين مشهور ]است[ و وقتى مابين تورانيان و ايرانيان در سر اين سامان محاربات بى پايان واقع و بلاد جنوبى آن را ايرانيان به تحت حمايت خودشان آورده و در اين اواخر در حوالى 1290هجرى خيوه ]در ازبكستان[ و تاشكند]در ازبكستان[ و اكثر بلاد اين قطعه مسخّر روس ها گرديده و در تحت حمايت ايشان است و رجوع به «ماوراءالنهر» هم نمايند.
تركش ـ (چو سركَش) تركز[ر.م]، اِفراداً و تركيباً.
تركمان ـ (ر) علاوه بر آنچه در «ترك» اشارت نموديم، قريه اى است در آذربايجان و هم طايفه اى است از تركان كه عموماً در مهمان نوازى دلپذير و در سخاوت بى نظير و در غيرت و حميّت مشهور بُرنا و پير و بيشتر حنفى مذهب و ديگر على اللّهى و قليلى شيعه امامى و به نوشته بعضى از اهل سِيَر عثمانى و ايرانى، اين قوم در اصل از ترك نبوده بلكه در سابق باايشان آميزش كرده اند لهذا به تركمان موسوم شده اند; يعنى ترك مانند. و احمد رفعت]ر.ض [گفته كه تركمان قبيله بزرگى است از اقوام قديمه تركستان ]نواحى ترك نشين شمال غربى چين و آسياى مركزى[ كه به اتّفاق تركان به اراضى هرات و كابل و ايران منتشر و مابين سيحون ]رودى در آسياى مركزى[ و جيحون ]رودى در آسياى مركزى[ توطّن نمودند و ازآن رو كه مانند تركان در قبول اسلام سبقت داشتند، بدين اسم موسوم گرديدند و ازآن رو كه وطن اخيرشان مابين بحر خزر و درياچه اورال و خيوه ]در ازبكستان[ و نهر جيحون]در آسياى مركزى[ است، آن اراضى را تركمانستان ناميده و اهالى سمت شمال را تركمان يَمود و جهت جنوب را تَكَه تركمانى و ساحل شرقى بحر خزر را شرق تركمانى و ساحل غربى بحر خزر را غرب تركمانى گويند و به زعم بعضى، تركمان به فتح اوّل مخفّف تَرك ايمان است و رجوع به «قزلباش» هم شود.
تُركمان چايى ـ از بلاد آذربايجان است و در عهدنامه آن رجوع به «قاجار» نمايند.
تَركَند; تَركَنده ـ بر وزن و معنى ترفند و ترفنده.
تركون ـ (چو اَمرود) رجوع به «فتراك» نمايند.
تركهان ـ (چو بَدنِشان) ظرفى كه در آن كشك را به هم

صفحه 40 - جلد دوم
مى زنند.
تركى ـ (چو تندى) مردم و هر چيز منسوب به ترك و جايى است نزديكى فاراب]در آسياى مركزى[ و(چو كشكى) منسوب به تَرك و به تركى، طرف پسين زين را گويند.
تركيدن ـ (چو ترسيدن) ترك كردن و(به فتح راء) تراكيدن[ر.م] و آوازنيدن انگشتان.
تركيش ـ (چو زنجير) تركش ]تيردان[.
ترگون ـ (چو مجنون) فتراك [ر.م] و دوال.
ترل ـ (به كسر اوّل وثانى) به تركى، مبالغه را است: تِرل تِرل تِتريور، يعنى بسيار مى لرزد.
ترلا ـ (چو صحرا) به تركى، مزرعه را گويند.
تِرلال ـ (چو دلزار) ناحيه اى است از كشمير كه چهل پاره قريه در او و دهات خوب مضافات او و مركّب است از «لال» به معنى لعل و «تر» مخفّف تين كه به هندى، عدد سه را گويند و ازآن رو كه اين ناحيه از قيمت سه لعل آباد شده، بدين اسم موسوم گرديده.
ترلك ـ (چو مجلس و فلفل) مخفّف ترليك[ر.م] است.
ترلوه ـ (چو زَلزَله) راه پست و بلند.
ترليدن ـ دور شدن و به كناره كشيدن و توليدن[ر.م].
ترليك ـ (چو دلگير) مطلقِ كوتاه، خصوصاً لباس پيشواز و آستين كوتاه و (چو شب خيز) به تركى، نمد و جل مانندى است نازك كه از تحت زين بر پشت اسب اندازند.
تِرِليون ---> عدد.
ترم ـ (چو نرم) بخار آب و غيره و ترميدن[ر.م] و امر و فاعل از آن.
ترمتاى ـ (چو مرغ پاى) مرغى است شكارى و كوچك از جنس سياه چشم.
ترمد ـ (چو فلفل) شهرى است بهجت نشان مشهور به خراسان از بلاد توران[ر.م]; آبش خوش گوار، هوايش سازگار. قديماً بسيار بزرگ بوده و چنگيزخان مردمانش را به قتل رسانيد. انورى:
«گفتم: اى بخت! بهشت است سواد ترمد *** گفت: راضى مشو از روضه رضوان به گياه». ترمر; ترمره ـ (چو مرمر و زَلزَله) بادپيچ[ر.م].
ترمس; ترمش ـ (چو گندم) باقلاى مصرى و باقلاى شامى و گياهى است ترش مزه كه در آش ها كرده و به عربى «خرنوب» و به تركى «گيچى بونيوزى» گويند. و در مخزن[ر.ض] گويد: ترمس (چو مشرك) باقلاى مصرى است و آن سفيد مايل به زردى و از باقلا كوچك تر و وسط آن اندك فرورفته و طعم آن با اندك تلخى و بستانى و برّى بوده و اوّلى بزرگ تر و دويّمى ريزه تر و زردتر و تلخ تر و ثقيل الرايحه و بهترين آن در تغذيه، سفيدِ باليده بستانى آن و در تداوى، برّىِ بسيار تلخ آن است.
ترمشير ـ (چو اردَشير) دوايى است از اجزاء كيميا]اكسير[.
ترمك ـ (چو خشتك) قساوت قلب.
تَرمَند ـ (ل) نام شهرى است.
ترمنشت ـ (چو سرنوشت) بدكردارى است.
تَرمور; تَرموره ـ بادپيچ[ر.م].
تَرموش ـ ]درختى ترش مزه كه «ترمش» نيز گويند(لغت نامه دهخدا)[.
تِرمُومِتر; تِرمُومِترو; تِرمومِتره ـ ميزان الحرارة يا مقياس الحرارة كه آلتى است معروف از براى استعلام درجه حرارت هوا در اواخر قرن شانزدهم ميلادى به معرفت غاليلهنام]گاليله[ حكيم و يا دره بلنام از اطباى فلمنك]هلند[ و يا سانقتوريوسنام از اطباى ونديك [ونيز ] موضوع و اختراع گرديده و عبارت از لوله شيشه اى است كه بعد از تخليه هواى آن جيوه يا اسپرتو به توى آن داخل و از صعود و نزول آن اندازه حرارت را مكشوف دارند و اين آلت به سه نوع مى باشد:
   1. رئومور يا ره اومور: كه به 80 درجه منقسم و در 1731 ميلادى ـ مطابق 1144 هجرى ـ رئومور نام ترتيبش داده و به نام بانى خود مسمّى گرديد.
   2. سانتيغراد]سانتى گراد[: كه به 100درجه منقسم و در 1744 ميلادى و 1157 هجرى سلسيوسنامى اختراعش كرده و نام آن را هم از نام مخترع خود اشتقاق دارند.
3. فاحرنهيت]فارنهايت[: كه به 212 درجه منقسم و در 1714 ميلادى و 1127 هجرى فاحرنهيتنام حكيمى ـ كه در دانزيق ]دانتزيگ[ سمت معلّمى داشت ـ اختراعش

صفحه 41 - جلد دوم
كرده و به نام مخترعش موسوم داشتند.
و بالجمله درجه صفر و پايين هريك از انواع ثلاثه نقطه انجماد و درجه بالايين آنها نقطه غليان است.
ترمه ـ (چو سفره و كَلْمه) تَكلتو]نمدزين[ و توى زين و ترب و يا نوعى از قسم دشتى آن و (چو سركه) پارچه اى است معروف و پُربها از امتعه ايران.
ترميدن ـ (چو ترسيدن) انداختن و بخار شدن.
ترن ـ (چو سمن) بيابان و گل و شكوفه و نسرين و نسترن.
ترناس ـ (چو كرباس) صدا و آوازى كه در وقت تير انداختن از چلّه كمان برآيد.
تَرنانه ـ نان خورش [ر.م].
ترنج ـ (چو پلنگ) تَرنجيدن[ر.م] و امر و فاعل و مفعول از آن و (چو درست و گذشت) خشكيده و درهم كشيده و درشت گرديده و چين و شكنج و ميوه اى است معروف از قسم مركّبات كه از پوست آن مربّا سازند و رجوع به «اترج» نمايند.
تُرنجِ زر; تُرنجِ مهرگان ـ آفتاب است.
ترنجان ـ (چو شتربان) معرّب ترنگان[ر.م].
تَرنجَبين ـ (ر) معرّب ترنگبين[ر.م].
ترنجيدن ـ (چو نورديدن و شتر ديدن) فشردن و ملول بودن و از پى درآمدن و درهم كشيدن و پيچيدن و فراهم نشاندن و درشت گرديدن و كوفته شدن و چين و شكنج به هم رسانيدن و گرز و شمشير زدن.
ترند; ترندش; ترندك ـ (چو سمند و سمندر) دختر صوفى]ر.م [و به كسر اوّل و ثانى هم درست است.
ترنشك ـ (ل) رجوع به «سبزگرا» شود.
ترنگ ـ (چو تفنگ) تذرو[ر.م] و زندان و (چو درنگ و برنج) تزتك[ر.م] و خوش و زيبا و خوب و(چو نهنگ و سرشگ) غرقاب و موج آب و تارك سر و زخم و جراحت و انگيز[ر.م] و جستوخيز و صداى رسيدن تير و برخوردن گرز و شمشير و آواز كمان به وقت تير انداختن و صداى تار در هنگام ساز نواختن و ترنگيدن[ر.م] و ترنگانيدن]ر.م [و امر و فاعل از آنها.
ترنگاترنگ ـ (به كسر اوّل و ثانى و فتح آنها) صدا و آوازه ترنگ[ر.م].
ترنگان ـ (چو شتربان) بادرنگبويه [ر.م] و بالنگبويه[ر.م].
ترنگانيدن; ترنگاييدن ـ (به كسر اوّل و ثانى و فتح آنها) به صداى ترنگ[ر.م] آوردن.
تَرَنگَبين ـ بر وزن و معنى ترنجبين كه عصير [عصاره ] منجمد شيرينى است از گياه خارشتر مأخوذ و يا مانند شبنم بر آن مى نشيند. و به نوشته بحرالجواهر[ر.ض]، رطوبتى است كه بر سنگ يا درخت نشسته و منعقد گردد و آن را به عربى و فرانسه «مَنّ» و به لاتينى و يونانى «مَنّا»]گويند[. و مزاجش معتدل و مسكّن عطش و در دفع سرفه نافع و در فرنگستان آن را از تجارت ايران و آسياى صغير مى آورند و مانند برف از آسمان بر حضرت موسى ابن عمران(عليه السلام)باريد، چنانچه منطوقه (وَنَزَّلْنَا عَلَيْكُمُ الْمَنَّ وَالسَّلْوَى)(طه، 20) مشعر بر مدّعا است.
ترنگيدن ـ ترنجيدن [ر.م] و صداى ترنگ [ر.م] كردن.
ترنيان(1) ـ (چو پرنيان) سبد بزرگ و سبد و طبقى كه از چوب بيد بافند.
تِرنيب ـ شكوفه از درخت ريخته و آتش كش معروف كه بدان آتش و خاكستر از تنور و منقل و بخارى برآرند.
تروال ـ (چو بدحال) گياه و يا برگ گياه.
تروده ـ (چو گلوله) عدد جفت يا طاق.
تروشه ـ (چو گلوله) نام ميوه اى است.
تروم ـ (ل) رجوع به «اسطخودوس» شود.
تروميدن ـ (چو ملوليدن و نكوهيدن) اندوختن و آميختن.
تَروَند; تَروَنده ـ بر وزن و معنى ترفند و ترفنده.
ترووا ـ (ل) رجوع به «قسطنطنيّه» شود.
ترووه ـ (چو مكروه و شكوفه) تروده [عدد جفت يا طاق ] و راه باريك و دشوار و جفت، مقابل طاق را هم گويند.
تروه ـ (چو سفره و گندم) ترووه[ر.م] و (چو ملول و نگون) تروهيدن [ر.م] و امر و فاعل از آن.
تَِروهيدن ـ بر وزن و معنى تروميدن.
ترويه ـ (چو نمونه) راهى كه در زمستان از بسيارى لاى و گل پشته پشته باشد و (چو تنقيه) خرمن غلّه پاكيده كه در

1. مصحّف تريان(حاشيه دكتر معين بر برهان قاطع).

صفحه 42 - جلد دوم
كنار راه باشد و به عربى، انديشه كردن و نگريستن و نظر در كارى كردن و به شعر گفتن واداشتن و سيراب كردن و هم نام روز هشتم ماه ذى الحجّه كه در آن روز از آب سيراب شدند و يا اينكه حُجّاج به جهت عرفات و آتيه خودشان از مكّه آب برمى داشتند، زيراكه قديماً در عرفات آبى نبوده و يا اينكه حضرت خليل الله(عليه السلام) در اين روز از خوابى كه ديده بود به انديشه افتاد و در روز نهم شناخته و بدان علم و معرفت رسانيده و به «عرفات» موسوم گرديده و در روز دهم معمول داشت و يا اينكه در آن روز جبرئيل به حضرت خليل(عليه السلام) نازل شده و گفت: «تَرَوَّ مِنَ الماء»، يعنى سيراب باش و يا از براى آتيه آب بردار، پس به «ترويه» مسمّى گرديد.
تره ـ (چو مزه) تژه[ر.م] و(چو مزه و مكّه) سبزى خوردن، خصوصاً گندنا]تره[.
تره تندك ـ تره تيزك[ر.م].
تره توت ـ برگ توت.
تره تيزَك ـ سبزى است خوردنى معروف كه به عربى «رَشاد» گويند و هم رجوع به «جرجير» نمايند.
تره خراسانى ـ بادروج[ر.م] و رستنى است ترش مزه و بادرنگبويه [ر.م] را هم گويند.
تره دوغ ـ طعام مختصر و ماحضر.
تره شير ـ تره اى است تلخ و شبيه به ترخون.
تره فروش ـ بقّال.
تره گربه ـ بادرنگبويه[ر.م] كه گربه آن را بسيار دوست دارد.
تره مير; تره ميره ـ خردل صحرايى و سيستانيان تره تيزك[ر.م] را گويند.
تُرَّهات ـ (به ضمّ اوّل و فتح و تشديد ثانى) خرافات و مهملات و هرزه و بيهوده و راه هاى باريك و خارج از جاده.
ترهشتن ـ (چو بدفطرت) تيره و تار و كدر بودن.
ترهنده ـ (چو فرخَنده) هر چيز مرتّب و منظّم و آراسته و باطراوت.
ترى ـ (چو پرى) تره و رطوبت و تر بودن و ديوار بلند و سدّى كه پيش چيزى بكشند.
تريا ـ (ل) تريوق[ر.م] است.
ترياق ـ (چو دلدار) معرّب ترياك و نام شراب و دهى است در هرات و نام اسبى است در قبيله خزرج و هم دوايى است دافع سمّ حيوانات گزنده خزنده زهردار، مانند افعى و مانند آن كه «پازهر» و «جان دارو» و «نوشدارو» نيز گويند و ماغنيس احداثش كرده و اندروماخس [از حكماى يونان ] به زيادتى گوشت مارهاى زهردار تكميلش كرده و به همين اسم ـ كه از «تريا» يا «تريوق» اشتقاق يافته ـ مسمّى گردانيد كه از براى گزيدن خزنده هاى زهردار سودمند است. على هذا لفظ ترياق يونانى معرّب بوده و بعضى پارسى معرّب و بعضى ديگر رومى معرّبش دانند و به زعم بعضى، از «ياق» به معنى زهر و «تر» به معنى كسى كه با ديگرى تاب برابرى داشته باشد، تركيب يافته و بعضى گفته كه چون يك جزء اين دو آب دهن افعى است، بدين اختصاص يافته كه از «ريق» اشتقاق يافته و ريق به زبان عربى، آب دهن را گويند و گاه است كه از اين راه «ترياق افاعى» يا «ترياق افعى» نيز گويند.
بالجمله در بحرالجواهر[ر.ض] فرموده كه ترياق در مدّت چهارسال به دست آيد و پيش از آن مدّت، استعمال آن روا نباشد و از چهار سال هم تا سى سال تازه و جوان و در جميع افعال خود قوىّ الاثر و بعد از سى سال هم تا شصت سال پير و كهنه و در تأثيرات خود ضعيف الاثر مى باشد. و در قاموس[ر.ض] گفته كه ترياق تا شش ماه كودك، پس در بلاد گرمسير تا ده سال و در بلاد سردسير تا بيست سال جوان بوده، پس به حدّ خود باقى ماند تا ده سال در گرمسير و بيست سال در سردسير، پس از آن مى ميرد به طريق ساير معجون ها.
ترياقِ اربعه ـ ترياقى است از چهار جزو تركيب يافته.
ترياقِ اَفاعى; ترياق افعى ---> ترياق.
ترياقِ اكبر ـ ترياق افعى[ر.م] است.
ترياقِ پارسى ـ پازهر]پادزهر[ است.
ترياقِ تركى ـ موميايى[ر.م] است.
ترياقِ ثمانيه ـ ترياقى است كه از هشت جزو تركيب

صفحه 43 - جلد دوم
يابد.
ترياقِ جَبَلى ـ نوعى از مخلّصه ]نوعى گياه[ است.
ترياقِ روستاق; ترياقِ روستايى ـ سير برادر پياز.
ترياقِ طبيعى; ترياقِ فارسى ـ پازهر]پادزهر[ است.
ترياقِ كوهى ---> مخلّصه.
ترياقِ مجانين ـ گوشت خارپشت كه در صرع و ماليخوليا نافع و كارگر آيد.
تِرياك ـ پازهر]پادزهر[ و به معنى معروف كه از كوكنار]ميوه كپسولى شكل خشخاش[ مأخوذ است. هرگاه پوست كوكنار را تيغ زنند، مايع تلخ و لبنى شكلى از آن تراوش نموده و به فاصله يك روز و دو روز منجمد گردد و ترياك همان است و خود تركيبات و جوهرياتش از قبيل لُدانم و مُرفين و كُدِئين در طب مستعمل مى باشند. و ترياك را به عربى «افيون» و به فرانسه و لاتينى «اوپيوم» وبه يونانى «اوپيون» يا «مِكونيون» گويند.
ترياكِ غم ها ـ شراب است.
تَريامان ـ غافت[ر.م].
تريان ـ (چو دَربان و گريان) ترنيان[ر.م].
تريت; تريد ـ (چو شَريط) ريزه كردن نان در ميان شير و دوغ و آبگوشت و مانند آنها و نان همچنانى را نيز گويند.
تريدن ـ (چو بريدن) رميدن و (چو رَسيدن) تزيدن[ر.م].
ترير ـ (چو حرير) ترساننده.
تريز ـ (چو دِلير) مخفّف تيريز[ر.م].
ترين ـ (چو امين) زمين قات قات و درهم برهم.
تَرينان ـ ترنيان[ر.م].
تَرينه ـ طعام ترخانه[ر.م] و انواع سبزى ها و طعامى است كه با سركه و گوشت مى پزند.
تريو ـ (چو بدبو) تريوه[ر.م] است.
تريوق ـ به لغت يونانى، حيوانات گزنده و سَم دار را گويند.
تريوه ـ (چو خليفه) پارچه و جامه باريك سفيد و راه ناهموار پست و بلند و پشته پشته.

آيين يازدهم

(در ]حرف[ تاى قرشت با زاى هوّز)
تز ـ (چو خز) تژ[ر.م].
تَزاو ـ بر وزن و معنى تژاو.
تزتك ـ (چو دختر) تُفَك[ر.م] دهن و تذرو و كبك.
تُزد ـ بر وزن و معنى ترد.
تَزدَك ـ بر وزن و معنى تردك.
تَزده ـ بر وزن و معنى ترده.
تزغ ـ (چو مرغ و صمغ) تاخ[ر.م].
تزغو ـ (چو برزو) به مغولى، نُزل ]طعامى كه پيش مهمان نهند[ است.
تزف ـ (چو حرف و سَبُك) تروتازگى و طراوت و آسايش و نعمت و ريچالى]غذا; ترشى[ كه از كشك سازند.
تزفان ـ (چو دربان) ترجمان ]مترجم[.
تزك ـ (چو فلك) به هندى، سلام دادن به سلاطين و به تركى، سرگين، خصوصاً خشكيده آن و خصوصاً زيل ]فضله[ گاو و خر.
تزگاه ـ (چو درگاه) آلت نسج و بافندگى.
تزلب ـ (چو مطلب) پارچه پيه و روغن گداخته و دنبه برشته شده كه بر روى آتش ريزند.
تزم ـ (چو نرم) ميغ ]ابر; مه[.
تزند; تزندر ـ (چو سمند و سمندر) دختر صوفى[ر.م].
تزوار ـ (چو سردار) برگ نو برآمده درخت.
تَزوال ـ برگ گياه.
تَزوير ـ (ر.ف) و به پارسى «ترفند»]گويند[ و رجوع به «مزوّر» هم شود.(عر)
تزه ـ (چو مزه) تژه[ر.م].
تزيدن ـ (چو وزيدن) برآوردن و بيرون كشيدن.

آيين دوازدهم

(در ]حرف[ تاى قرشت با زاى پارسى)
تژ ـ (چو دل) تزوار[ر.م] و دندانه كليد و دختر صوفى[ر.م] و سرگيجه و گياه نورسيده و كَل و كچل.
تژال ـ (چو جمال) برگ گياه.

صفحه 44 - جلد دوم
تَژاو ـ مبارزى بوده تورانى[ر.م] داماد افراسياب]پادشاه توران[ كه بر دو گروه حكومت داشته و گيو]از پهلوانان ايرانى شاهنامه[ او را زنده گرفته و به انتقام برادرش، بهرام، به قتل آورد.
تژاول ـ (چو هلاهل) تزوار [ر.م] و تزوال[ر.م].
تُژد ـ بر وزن و معنى ترد.
تَژدَك ـ بر وزن و معنى تردك.
تژده ـ بر وزن و معنى ترده.
تژم ـ (چو بزم و هند) ميغ ]ابر; مه[.
تژو ---> تاج.
تژوال ـ (چو احوال) برگ گياه.
تژوك ـ (چو سلوك و اندك) ترك[ر.م].
تژه ـ (چو مزه) ترده[ر.م] و نهره[ر.م] و خس هاى سرتيزى كه بر سر دانه هاى گندم و جوى كه در خوشه است، مى باشد و چوب بزرگى كه اطراف چوب هاى سقف را بر آن نهند.

آيين سيزدهم

(در ]حرف[ تاى قرشت با سين سعفص)
تس ـ (چو پس) تپانچه و (چو رخ) انداختن آب دهن و بادى بى صدا كه از راه پايين برآيد.
تُسْ سگ ـ گياهى است دوايى; رجوع به «شابانك» شود.
تسپيدن ـ (چو ترسيدن) خفه بودن و نمودن.
تَست ـ بر وزن و معنى تشت.
تستر ـ (چو دختر) شهر شوشتر و معرّب آن است و علفك داغ[ر.م] را هم گويند.
تستى ـ (چو پشتى) مخفّف تو اَستى، يعنى تويى و تو بودى.
تسجيع ـ (چو تسليم) مسجّع آوردن كلام است; رجوع به «سجع» نمايند.
تسخر ـ (چو لشگر) سرزنش و طعنه و استهزا و مسخره.
تَسخير ـ به عربى، تكليف كردن و كار بى مزد فرمودن و به عمل مفت واداشتن و رام كردن و مطيع و منقاد نمودن.
تَسديس ---> نظر.
تسرگان ---> تويسرگان.
تسلسل ـ متعاقب و پى هم آمدن و در معنى اصطلاحى آن، رجوع به «دَور» نمايند.
تَسليخ ـ جانماز و سجّاده.
تَسليط ـ (ر.ف) و رجوع به «شمع» و «مسلّط» نمايند.(عر)
تسليميّه ـ رجوع به قسم 33 از فصل 2 از مادّه 4«صوفيّه» نمايند.
تَسمه ـ مخفّف تاسمه[ر.م].
تسنبر ـ (چو سمندر) كاهل و بسيارخوار.
تسو ـ (چو عمو) وزن و مقدار چهار جو و يك سهم از 24سهم سير بقّالى و 24رسد ]بخش[ گز بزّازى و يك حصّه از 24حصّه شبانروزى كه عبارت از يك ساعت است و ساعت معروف و صوبه و ناحيه را هم گويند.
تسويه ـ (چو تصفيه) به عربى، معروف است]راست كردن; برابر كردن[.
تسوية البيوت ---> زايجه.
تسى ـ بر وزن و معنى تشى.
تسيفون ـ (ل) رجوع به «مداين» نمايند.(نان)
تَسيير ـ (ر.ف) سير و حركت دادن است و در اصطلاح احكام نجومى، سير دادن درجه اى است به مقدار معيّن، مثلاً درجه طالع را به مقدار حركت وسط آفتاب سير مى دهند.

آيين چهاردهم

(در ]حرف[ تاى قرشت با شين قرشت)
تش ـ (چو بد) تيشه و ارّه و تبر و آتش و (چو دل) شپش و عطش و (چو رخ) تپش و مخفّف تواَش، يعنى تو او را.
تشبيل ـ (با باى پارسى و ابجدى) بر وزن و معنى نشبيل.
تشت ـ (چو رفت) طبق ديواردار و اطراف بلندى است معروف كه بيشتر از فلزّات سازند.
تشتِ آتش ـ آفتاب است.
تشت از بام افتادن ـ رسوا شدن.
تشتِ بلند ـ آسمان و آفتاب.
تشتخانه ـ ادب خانه[ر.م] و رختخواب و خانه آن

صفحه 45 - جلد دوم
وخانه اى كه تشت و آفتابه و مانند آنها در آن گذارند كه در اين زمان آبدارخانه گويند.
تشتْ خوان ـ سينى و مجمعى معروف و خوانى ]سفره اى[ كه به جهت طعام گذارند.
تشت دار ـ كسى كه آفتابه لگن و مانند آن را نگه دارد و در اين زمان آبدار و قهوه چى گويند.
تشتِ زر; تشتِ زرّين ـ آفتاب.
تشتِ سيمين ـ ماه.
تشت گر ـ كسى كه تشت مى سازد و هم سازنده ]ساززننده[ و مطربى هم بوده.
تشتِ نگون ـ آسمان.
تشت و خايه ـ علم نجوم و نام طلسمى و نوعى از بازى است كه تخم مرغ را خالى كرده و از جيوه و شبنم پر كرده و محكم نموده و در تشت مسى اى گذارند. چون تشت با هوا يا آتش گرم شود، همان تخم مرغ به رقص آمده و به جانب هوا پرّان شود، چندان كه از نظر غايب گردد و ازآن رو كه زمين در ميان آسمان است، كنايه از آسمان و زمين هم هست.
تشتخوان; تشتدار ـ هر دو مكرّر و به تركيبات «تشت» رجوع شود.
تشتر ـ (چو عنبر) نام ميكائيل.
تشتمير ـ تشمير[ر.م] است.
تَشتَن ـ غليواج[ر.م] و زغن.
تَشته ـ پنگان[ر.م] و ساعت.
تشتيوان ـ (چو كشتيبان) بسفايج[ر.م].
تشتيون ـ (چو سرنگون)(1)
تشريح ---> آناتومى.
تشريف ـ به عربى، مكرّم و معزّز داشتن و خلعتى كه بزرگان دهند.
تشريق ـ (ر.ف) و در اصطلاح احكام نجومى، بدان كه هر كوكبى به حدّ معيّنى و مقدار مشخّصى كه به آفتاب نزديك تر شد، مخفى و در تحت شعاع آفتاب واقع شده، ديگر نمايان نمى شود و آن حد و مقدار را «حدّ تغريب» اين كوكب گويند، چنانچه به حد و مقدار معيّنى كه از آفتاب دورتر شد، از شعاع آفتاب خارج شده و ظاهر و نمايان گردد و آن حد و مقدار را هم «حدّ تشريق» آن كوكب نامند.(عر)
تشرين ـ (ل) به «تاريخ اسكندرى» رجوع نمايند.
تشليخ ـ (چو تسليم) جانماز و سجّاده.
تَشمير ـ بسفايج[ر.م].
تَشميزَج ـ بر وزن و معنى چشميزك.
تشمين ـ (ل) بسفايج[ر.م].
تشن ـ (چو چمن) چشميزك[ر.م].
تشنّج ـ (چو تصرّف) رجوع به «فالج» نمايند.
تشنك ـ (چو اندك) يافوخ[ر.م] است.
تشنه ـ معروف است.
تشنه جگر; تشنه چيزى بودن; تشنه دل ـ اشتياق و اضطراب و طالب و راغب و سوخته دل.
تَشوير ـ خجلت و اضطراب و شرمندگى.
تشويق ـ (ر.ف) و به پارسى «گسيلانيدن»]گويند[.(عر)
تشّه ـ (چو پشّه) پيمانه روغن.
تشهيزج ـ (چو بدطينت) عينك و چشمك.
تشى ـ (چو على و تهى و بِهى) سيخول [نوعى خارپشت ] و مردم پرشپش و منسوب به تش[ر.م].
تشير; تشيره ـ (چو بشير و هليله) سايه و مازى[ر.م] و آش عدس.

آيين پانزدهم

(در ]حرف[ تاى قرشت با صاد سعفص)
تصحيف ـ در شرح قاموس[ر.ض] گفته: خطا و غلط در نوشته است و در مجمع البيان[ر.ض] فرموده كه تغيير اللّفظ حتّى يتغيّر المعنى و اصلُه الخطا; و به عبارت ساده، تغيير دادن قرائت يا كتابت كلام و كلمه و خطا كردن در آنها است و اين چنين كلمه و كلام را مصحّف (بر وزن مسلّط) گويند. و بالجمله يكى از محسّنات لفظيّه بديعيّه و معنى اصطلاحى آن، به عبارت روشن آن است كه در نظم يا نثر

1. در اصل بدون معنى است.

صفحه 46 - جلد دوم
پاره اى الفاظ استعمال كنند كه چون صورت آنها را نگاه داشته و نقاط و حركات آنها را تغيير دهند مدح، قدح شده و آفرين به نفرين مبدّل گرديده و يا به طورى ديگر خللى در معنى اوّلى راه يابد.
تصديق ـ (ر.ف) و به پارسى «استوار» و «استوان» و «باور» ]گويند[.(عر)
تصريح ـ رفتن كف شراب و بى اثر بودن هوا و ظاهر بودن حق و آشكار نمودن آن و هويدا كردن در كار و سخن گفتن آشكار در مقابل «تعريض» كه سربسته سخن گفتن است.
تصميم ـ در لغت، معروف ]عزم كردن; استوار كردن[ و در اصطلاح احكام نجومى، آن است كه كوكب از آفتاب شانزده درجه و نيم دور باشد.(عر)
تصوّر ـ (ر.ف) و به پارسى«پندار» و «انگار»]گويند[.(عر)
تصوّف ـ به مسلك صوفيّه داخل شدن و قولاً و فعلاً تابع ايشان بودن.

آيين شانزدهم

(در ]حرف[ تاى قرشت با ضاد ضظغ)
تضرّع ـ (ر.ف) و به پارسى «لابه» و «بلاده» و «گرزش» ]گويند[.(عر)
تضمين ـ عبارت از آن است كه شاعرى مصراعى يا بيتى يا بيشتر از كلام ديگرى را بر سبيل عاريه و مثل در ميان شعر خود آرد، چنانچه آن مصراع و بيت سخت مشهور بُوَد و الاّ بدان اشارت نمايد، و اين روش در ميان شعرا معمول و حاجت به ذكر شاهد و مثال نداريم.

آيين هفدهم

(در ]حرف[ تاى قرشت با عين سعفص)
تعاكُس ـ علاوه بر معنى عربى معروف]اجراى عمل به طور معكوس[، رجوع به «عكس» شود.
تعبير ـ عبارت است از معرفت احوال خواب و كيفيّت احكام آن و علمى است كه در آن از مناسبات و روابطى كه مابين خيالات نفسانيّه و امور غيبيّه باشد بحث و مذاكره مى نمايند كه بدان واسطه از خيالات نفسانيّه به امور غيبيّه منتقل شده، پس بدين وسيله به وقايع و گزارشات آفاق استدلال مى نمايند، و منفعت اين علم بيان خير و شرّ امور آتيه و تبشير و تحذير بر آنها و علمى است بس شريف و حضرت يوسف(عليه السلام) آن را ثانى مُلك قرار داده: (رَبِّ قَدْ ءَاتَيْتَنِى مِنَ الْمُلكِ وَعَلَّمْتَنِى مِنْ تَأوِيلِ الأَحاديثِ)(يوسف، 101) و شرح آن ـ چنانچه بايد و شايد ـ در اين كتاب خارج از موضوع، و به محلّ مناسب خود محوّل مى داريم.
تعبيه ـ ]آراستن و آماده كردن لشكر و حيله جنگى و مطلق حيله و پنهان كردن چيزى(لغت نامه دهخدا)[.
تعجّب ـ (ر.ف) و به پارسى «شكفت»]گويند[. (عر)
تعجيل ـ (ر.ف) و به پارسى «شتاب» و«اوژول»]گويند[. (عر)
تعريض ---> تصريح.
تعريف ـ (ر.ف) و به پارسى «فروزش»]گويند[.(عر)
تعقيد ـ آن است كه دلالت كلام بر معنىِ مراد واضح و روشن نباشد، يا به جهت استعمال الفاظ بعيده، و يا به جهت تقديم و تأخير و عدم ترتيب اركان كلام، چنانچه واضح است.
تعليقه ـ هرآنچه از قبيل شرح و غيره بر حاشيه كتاب مى نويسند و در اصطلاح اهالى ما، نامه و كتابى را گويند كه بزرگان به كمتر از خودشان نويسند.
تعميد ـ به عربى، محكم كردن جريان آب است بر كنار با خاك و مانند آن تا در يك جا جمع شود و هم عملى است در نزد نصارى كه «وافتيز» گويند، و آن چنان است كه اولاد خود را در آبى كه «معموديّه»اش گويند، به اعتقاد تطهير ايشان فروبرده و غوطه دهند، و آن مانند غسل مولود و ختنه كردن سايرين است و در قطرالمحيط[ر.ض] گويد: آن يكى از اسرار نصارى است و در درارى[ر.ض] گويد: وافتيز معموديّه نصارى است و رجوع به «وافتيز» هم نمايند.
تعويذ ـ (ر) پناه بردن و جاى پناه و رُقيه]سحر; افسون[ و افسون، خصوصاً آنچه به جهت محافظت از چشم زخم و غيره بر گردن آويخته و يا بر بازو بندند.(عر)
تعويذ آسمان ـ برج جوزا[ر.م].(عربى و فارسى)

صفحه 47 - جلد دوم
تعيين ـ (ر.ف) و به پارسى «هرنيز»]گويند[.(عر)

آيين هجدهم

(در ]حرف[ تاى قرشت با غين ضظغ)
تغار; تغاره ـ (چو كَنار و كَناره) پيمانه بزرگ و تشت گلى معروف و وجد معاش و خوردنى و جيره و مقرّرى وآذوقه.
تغتخ; تغتغ ـ (چو بلبل و عنبر) نان نازك و تنك و كيله ]پيمانه[ و قفيزى]پيمانه[ كه بدان غلّه پيمايند، خصوصاً پيمانه بزرگ يك خروارى و يا چهار خروارى.
تَغريب ـ (ر.ف) و در اصطلاح احكام نجومى، رجوع به «تشريق» نمايند.(عر)
تغل ـ (چو زحل) خباك[ر.م] است.
تغنخ; تغنغ ـ بر وزن و معنى تغتغ.

آيين نوزدهم

(در ]حرف[ تاى قرشت با فاى سعفص)
تف ـ (چو رخ) آب دهن و انداختن آن و (چو صف) دف و خشم و غضب و تاب و روشنى و بخار و حرارت و گند و عفونت و تفتن[ر.م] و امر و فاعل از آن.
تفاسخ ---> نسخ.
تفاغ ـ (چو كتاب) پياله و قدح شراب خوارى.
تُفال ـ (ل) رجوع به «سونش» شود.
تفت ـ (چو هفت) تفتن[ر.م] و ماضى آن و اسم مفعول آن و خرام و خرامان و چابك و زيرك و گياه تفته و تعجيل و شتاب و قهر و غضب و گرمى و حرارت، خصوصاً گرم شدن از غضب و گرم آمدن و گرم رفتن و گرم گفتن و هم قصبه اى است از توابع يزد و در چهار فرسخى آن كه آبش از كاريز، و هوايش فرح انگيز، و از كثرت صفا جامع گرمسير و سردسير و مردمانش باادب و شيعه مذهب و يكى از احفاد شاه نعمت الله]عارف قرن 8 و 9هـ[ در آنجا مدفون، و نمد خوب در آن سازند، چنانچه نمد تفتى مشهور است.
تَفتازان ـ قريه بزرگى است از نواحى نسا]در خراسان[ كه ملاّ سعد تفتازانى منسوب بدانجا است.
تَفتَر ـ بر وزن و معنى دفتر و كتاب.
تفتك ـ (چو بددل و فلفل) مخفّف تفتيك[ر.م].
تفتن ـ (چو رفتن) مخفّف تافتن[ر.م].
تفته ـ گياهى است كه خوردن بيخ آن جنون آرد و هم ماضى بعيد و اسم مفعول از تفتن[ر.م] است.
تفته دل; تفته جگر ـ عاشق و كسى كه مدقوق و مبتلا به علّت ]بيمارى[ دق باشد.
تفتى ---> تفت.
تفتيك ـ (چو دلگير و تكليف) بخار و پشم نازك و نرمى كه از زير موى خشن بز و امثال آن به شانه آورده و از آن شال و نمد و غيره بافند و «كرك» و«كلك» و «كلغر» و «بزشم» و «پت» و «تِبِت» و«تِبِد» هم گويند.
تفده ـ (چو بنده) گشنيز.
تفرانيدن ـ چو تفسانيدن، وزناً و معناً.
تفرچاغ; تفرچاق ـ (چو قلمدان) مستعد و مهيّا و ساخته و پرداخته.
تفرش ـ (چو ورزش) اسم مصدر تفريدن[ر.م].
تَفريدن ـ تفسيدن [ر.م].
تفريط ـ (ر) رجوع به «فرط» شود.(عر)
تفس ـ (چو شخص) گرمى و حرارت.
تَفسانيدن ـ آبله كردن و گرم نمودن و فعل متعدّى از تفسيدن[ر.م] است.
تفسنده ـ (چو شرمنده) آبله بوده و گرم شده.
تفسه ـ (چو پُسته و بسته) تاس [ر.م] و كَلَف [ر.م] و ماه گرفت.
تفسيا ـ (چو انبيا) به يونانى، صمغ سداب كوهى است.
تَفسيدن ـ تابيدن و بسيار گرم شدن.
تفسير ـ ]هويدا كردن و آنچه كه معنى را روشن كند و پيدا كردن و واكردن خبر پوشيده و شرح و بيان و شرح كردن كلام خدا را و كشف كردن ظاهر قرآن و بيان ادراك معانى و حقايق قرآن (لغت نامه دهخدا)[.
تفسيله ـ (چو چرمينه) جنسى از بافته ابريشمى كه از آن لباس دوزند.
تفش ـ (چو كفش) طعنه و سرزنش و (چو هند و خَجِل)

صفحه 48 - جلد دوم
گرمى و حرارت و اسم مصدر تفيدن [ر.م].
تفشره ـ (چو بدمزه) حلوايى است معروف كه در ولايت ما «باغلاوا» گويند.
تَفشَل ـ نفرين و لعنت و سرزنش و طعنه.
تفشله ـ (چو اَمثِله) مخفّف تفشيله[ر.م].
تفشه ـ (چو هرزه) تفشل[ر.م].
تَفشيله ـ عدس سبز نيم پخته و قليه اى كه از گوشت و تخم مرغ و زردك ]هويج[ و عسل پخته و گندنا ]تره[ و گشنيز در آن كنند و گاهى گندم و گردكان ]گردو[ و مويز هم بيفزايند.
تفصيل ـ علاوه بر معنى عربى معروف ]جدا كردن[، رجوع به «تقطيع» و«توصيل» نمايند.
تفك ـ (چو سخن) تفنگ آهنى معروف و تفنگ دهنى چوبين كه چوبى است دراز و ميان خالى كه با گلوله گل و زور نفس بدان كنجشگ و امثال آن زنند.
تفليس ـ (چو تدليس) به عربى، مفلس و بى چيز بودن و به بى چيزى نسبت دادن و حكم كردن قاضى به بى چيزى و دست خالى بودن شخصى و(چو دلگير) شهرى است شهير نزديك باب الابواب]باكو[ از بلاد قديمه ارمنيه كبرى بناكرده انوشيروان]پادشاه ساسانى در قرن 6م[ و يا اردشيرنامى از سلاطين و يا كرك اصلان خان، پادشاه گرجستان(1)، كه در 469 ميلادى بنايش كرده و نهر كُر]در جمهورى آذربايجان[ از ميان آن جارى و حمام هاى آب گرم بسيار دارد كه از چشمه ها به شدّت حرارت بيرون مى آيد و آبى دارد بسيار گرم كه تا در حمّام از آب سرد ملايمش نكنند، رفتن در آن امكان ندارد و اين شهر اصلاً از ايران و در عهد عثمان ابن عفّان مفتوح لشگر نصرت اثر اسلاميان گرديد، تا در 550 هجرى مسخّر طايفه گرج و مقرّ حكومت خانان گرجستان گرديد، تا در 623[هجرى ] سلطان جلال الدين خوارزمشاه بر آن صفحات مسلّط و طايفه گرج و اعوان ايشان را به قتل رسانيده و بدين شهر والى نصب نموده و خودش عودت نمود. پس والى و عساكر او با مردم بدسلوكى كردند، لابدّ اهالى بازماندگان گرج را طلبيده و شهر را به تصرّف ايشان داده و اتباع خوارزمشاه را بيرون كردند. پس گرجى ها به خوف اينكه مبادا خوارزمشاه دوباره بر سر ايشان تاخته و از مقاومت عاجز آيند، در 624]هجرى[ شهر را پس از غارت آتش زده و به اماكن خود برگشتند. بالجمله مسلّط ترين كسان به گرجستان ـ كه اين شهر هم دارالملك]پايتخت[ آن سامان و قفقازيّه مى باشد ـ سلاطين ايران بوده و والى هاى آنجا از سلاطين قانون مى گرفته اند، و در حوالى 980]هجرى[ به تصرّف عثمانى ها درگذشته، بازهم شاه اسماعيل صفوى ]نخستين پادشاه صفوى در قرن 10هـ[ آن صفحات را مسخّر نموده و در 1210]هجرى[ آقامحمّدخان قاجار مستولى آن ديار و در حوالى 1214]هجرى[ به تصرّف روس ها درگذشت.
تفنگ ـ (ر.ف).
تفنود ـ (چو مقصود) نجدت]شجاعت[ و آرام وقوّت قلب در مقام خوف، چنانچه جزع و فزع نكند.
تفنه; تفنى ـ (چو رخنه و يَخنى) عنكبوت و پرده آن.
تفو ـ (چو وضو) آب دهن و انداختن آن.
تفور; تفوز ـ (چو تنور) گلولاى و خَزَف]سفال[ و سفال و ظرف خاكى و گلى.
تفه ـ (چو خفه) ميغ]ابر[.
تفيدن ـ (چو بريدن) آب دهن انداختن و نوفيدن[ر.م] و (چو رَسيدن) تفتن[ر.م].
تَفين; تَفينه ـ تفنه[ر.م].
تفيه ـ (چو بخيه) پايه و دندنه بالاى در.

آيين بيستم

(در ]حرف[ تاى قرشت با قاف قرشت)
تقا ـ (چو دعا) به عربى، تقوا است.
تَقارُب ـ (ر.ف) و در معنى اصطلاحى عروضى آن، رجوع به «متقارب» شود.(عر)

1. از تاريخ گرجى ها نقل است كه پارنياس ـ كه اوّل پادشاه گرجستان و 300سال قبل از ميلاد بوده ـ در اين شهر سلطنت داشته و بنابراين مظنون آن است كه هيچ يك از انوشيروان و اردشير و كرك اصلان نباشند.(پاورقى از مؤلف)

صفحه 49 - جلد دوم
تقتق ـ بر وزن و معنى تغتغ.
تقده ـ (چو تخته) به لغت بربرى، گشنيز.
تقره ـ به بربرى، نانخواه [ر.م] و زيره رومى است.
تقرير ـ به عربى، ديگرى را در امرى و يا مكانى ثابت كردن و به اقرار و اعتراف واداشتن و انداختن شتر بول خود را و بين الناس، ادا كردن و بيان نمودن مطلب، خصوصاً سخنى كه در آن تغلّب و تصرّف ديوانى ظاهر شود و شايد اين معنى بر سبيل كنايت باشد، و الاّ در كتب لغت عربيّه نديدم.
تقريض ـ در لغت عرب، از اضداد و ستودن و مدح كردن و نكوهيدن و ذم كردن است و در اصطلاح ادبا، علمى است كه در آن از مواقع اوصاف و القاب لايق هر كس و مناسب هر مقام و دانستن كيفيّت انشاء شعر بحث و مذاكره مى نمايند.
تقصير ـ (ر.ف) و به پارسى «فرويش» و «پرويش» ]گويند[.(عر)
تقطيرالبول ---> چكميزك.
تقطيع ـ علاوه بر معنى لغوى عربى]پاره پاره كردن[، يكى از محسّنات بديعيّه و در اصطلاح ارباب بديع، عبارت از آن است كه در بيت كلماتى بيارند كه حروف هيچ يك از آنها در نوشتن به يكديگر نپيوندند و آن شعر را «مقطّع» خوانند:
«ز درد داغ روزى زرد و زارم *** ز روى زرد او آزرم دارم» و در اصطلاح عروض، ]آن است كه بيت را از هم فروگشايند و بر اسباب]رجوع به «سبب» شود[ و اوتاد ]رجوع به «وتد» شود[ و فواصل[رجوع به «فاصله» شود ] قسمت كنند تا هر جزوى در وزن برابر جزوى شود از افاعيل بحرى كه اين بيت از آن منبعث باشد، چنان كه اسباب اين در مقابل اسباب آن افتد و اوتاد در مقابل اوتاد و فواصل در مقابل فواصل و در اين باب اعتبار ملفوظ شعر را باشد نه مكتوب آن را(لغت نامه دهخدا)[.
تقلى ـ (چو پشتى) گوسپند شش ماهه.
تقليد ـ به لغت عرب، طوق و قلاده و گردن بند آويختن را گويند و ازاين رو مجازاً تشبّه بر ديگرى در اقوال و افعال را گويند و در اصطلاح علماى دين مبين اسلامى و آيين متين محمّدى(صلى الله عليه وآله)، توطين ]دل نهادن بر چيزى[ نفس است بر عمل كردن به قول غير و يا ياد گرفتن قول غير است به قصد اينكه در موقع لزوم عمل نمايد و يا خود عمل كردن به قول غير است بدون مطالبه بيّنه و برهان و بأى نحو كان. عموم طبقات، عواماً و خواصاً مبتلاى تقليد و در هر عملى كه خودشان صاحب رأى و استنباط نباشند، لابد بايد به اهل خبره آن عمل ـ اگرچه در شئونات عرفيّه پست تر از خود باشند ـ رجوع كرده و قول او را معمول و متّبع شمارند. نمى بينى كه رئيس روحانى و يا سلطان السلاطين با آن مقامى منيع و جلالت شأن كه دارند، در معالجه مرض خودشان به طبيبى ادنى رجوع كرده و قول او را دستاويز كرده و نسخه او را سندى محكم شمرده و معمول مى دارند، بلكه به قول همگان از همه گونه ارباب حرفت و صناعت از قبيل بَيطَر]دام پزشك[ و ماما و غيرهما كار مى بندند، بلكه اساس نظام عالم و مدار آسايش بشر منوط به همين مى باشد و تقليدى كه ساير طبقات در امور دينيّه به رؤساى روحانيّه مى نمايند، جز اين نيست. اگر نامه و مكتوبى به شخص بى سوادى برسد، جز اين تكليفى ندارد كه در استكشاف مضمون آن به شخص باسوادى رجوع كرده و به قول او عمل نمايد، پس مى گوييم كه اين قرآن و احاديث فرمانى است كه از جانب سلطان حقيقى به سوى رعيت آمده و قانونى است داير بر مصالح معاد و معاش جماعت بشر كه بايد مواد آن را معمول دارند; پس بايد هر كس از آحاد چندان قوّه علميّه داشته باشد كه مندرجات آن را استنباط كرده و موافق آن رفتار نمايد و يا به اهل خبره اى كه احكام مندرجه در آنها را استنباط تواند كرد رجوع كرده و به فرموده ايشان كار بندد.
تقوى ـ (ر.ف) و به پارسى «پاساد» و «هيوند» و«پرهيز» و «پروا» و «جيواد»]گويند[.(عر)
تقويم ـ به عربى، راست كردن و تصحيح نمودن و قيمت گذاشتن و قيمت چيزى را گران كردن و در اصطلاح

صفحه 50 - جلد دوم
منجّمين، بُعد موضع كوكب معيّنى است از اوّل حَمَل به توالى بروج كه معروف است:
حمل ـ ثور ـ جوزا ـ سرطان ـ اسد ـ سنبله ـ ميزان ـ عقرب ـ قوس ـ جَدى ـ دلو ـ حوت.
پس اگر كوكبى در اوّل حوت باشد گويند كه تقويم آن كوكب يعنى بُعد آن از اوّل حمل يازده برج است، اگر چه از طرف ديگر فاصله يك برج است اما به جهت خلاف توالى بودن آن منظورش ندارند. بالجمله مجازاً به صفايح و اوراقى كه مشتمل بر تقاويم كواكب و بعضى اوضاع ديگر يك ساله آنها كه در مدت يك سال شمسى از زيج و كتب احكام استخراج كرده باشند، اطلاق نمايند، و آن هم بر دو گونه مى باشد: يكى تقويم تام كه بر 365 ورق مشتمل بوده و در هر ورقى تقاويم كواكب سبعه و كليّه اوضاع و احوال متعلّقات يك روزه مخصوصه به آنها و يا اكثر آن اوضاع را ثبت نمايند، و ديگرى تقويم ناقص كه به 12 ورق مشتمل و در هر ورقى فقط تقاويم كواكب سبعه را با پاره اى اوضاع ديگر يك ماه آنها درج نموده و اكثر آن اوضاع را متروك دارند و اين قسم را «تقويم شمسى» نيز گويند، چنانچه اگر تقاويم كواكب متروك شده و فقط بر بعضى از اوضاع قمر اكتفا نمايند، آن را «تقويم قمرى» و «روزنامچه» گويند. و پوشيده نماند كه اوّل تقويمى كه منجّم از زيج استخراج كرده و ثبت اوراقش مى نمايد ـ تام يا ناقص ـ تمامى مندرجات آن را از اسامى كواكب و بروج و ايّام ماه و هفته و غيرها با رقم و علامات مخصوصه مى باشد كه بسط آنها مناسب مقام نيست و ازاين رو آن را «تقويم رقمى يا رُقومى» گويند، و گاه است كه به جهت تسهيل امر در حق بعضى مردمان فرومايه كه از معرفت قواعد نجومى بى بهره اند، ايّام هفته و ماه و بعضى اوضاع قمر را از رُقوم و علامات مخصوصه به پارسى تبديل داده و هريكى را در جدول مخصوص مصرّحاً نوشته و آن را «تقويم فارسى» خوانند، چنانچه معمول و متعارف است و بعضى ظرفا از همين تقويم فارسى به «تقويم ابلهى» تعبير نمايند.

آيين بيستويكم

(در ]حرف[ تاى قرشت با كاف كلمن)
تك ـ (چو دل) تكه[ر.م] و اسب و پيش و نزديك و شيرين و (چو رخ) چراغ كم نور و منقار مرغان و نوك نيزه وخنجر و امثال آنها و (چو سگ) كم و اندك و خرما و آواز بلند و صدا و تاختن و دويدن و تكيدن[ر.م] و امر و فاعل از آن و سرعت و عجله و بُن دفتر و ته حوض و غيره و مطلق زدن، خصوصاً زدن دست بر كنار تخته نرد كه كعبتين درست بنشيند و گياهى است در ميان گندمزار كه سخت تر از گياه گندم مى باشد و گياهى است ديگر در ميان آب كه در مصر از آن كاغذ سازند و به تركى، فرد و واحد، مقابل جفت و به معنى حتّى و انتها است.
تك بند ـ كمربندى كه از ابريشم و غيره ساخته و در يك سر آن تكمه و در سر ديگرش حلقه دوخته و بر كمر بندند.
تَكاب ـ بر وزن و معنى تگاب.
تَكاپوى; تكادو ـ دويدن و گوشش و تردّد بى فايده و جستوجوى بسيار و آمدوشد باشتاب.
تكاك ـ (چو هلاك) تاك[ر.م].
تَكاو ـ بر وزن و معنى تكاب.
تكاور ـ (چو سراسر) تاختن و دويدن و وزغه ]وزغ[ و حيوانات دونده و رونده، خصوصاً اسب و شتر.
تكاورِ ابلق ـ دنيا و روزگار به اعتبار ليل و نهار.
تكايا ـ جمع تكيه است.
تكبّر ـ (ر.ف) و به پارسى «پغار» ]گويند[.(عر)
تكپوى ـ (چو بدخوى) تكاپوى و تكاور[ر.م].
تكت ـ (به كسر اوّل و ثانى) گاه[ر.م] سياه رنگ.
تكتاز ـ (چو سرباز) تكاور[ر.م].
تكدو ـ تكاپوى و تكاور[ر.م].
تكر ـ (چو قمر) تار عنكبوت و به تركى، چرخه هاى فايتون]درشكه[ و مانند آن است و (چو خَجِل) به تركى، حاكم و آمر و والى است.
تكرور ـ (چو مغرور) ولايتى است مشهور و در السنه، مذكور از بلاد سودان مشتمل بر نواحى فراوان، مردمانش

صفحه 51 - جلد دوم
سياه فام، و در جنوبى مصر و غربى حبش]اتيوپى[ و شرقى بربر واقع مى باشد.
تكرونتن ـ (چو پهلوشكن) پيچيدن.(ند)
تكريت ـ (چو تسليم) شهرى است شهير مابين موصل و بغداد به جانب غربى دجله و در سى فرسخى دجله كه به نام بانى خود، تكريت بنت كليب وائل، از رؤساى عرب موسوم ]است[ چنانچه دياربكر]در تركيه[ را برادرش، بكر ابن وائل، بنا كرده و به نام او موسوم گرديده و اينكه بعضى از مورّخين و ارباب جغرافيا در اصل داربگرد يا دارابجردش دانسته و از بناهاى سلاطين عجمش پندارند، به صحّت نرسيده و به نوشته آثار عجم[ر.م]، شهر تكريت بناكرده اردشير بابكان]نخستين پادشاه ساسانى در قرن 3م[ است.
تكز; تكژ; تكس; تكسك; تكسل ـ (چو پشم و قفس و سبُك و خَجِل و نهنگ و درنگ) تخم و دانه انگور و خوشه و شيره آن و هر چيز افشرده را نيز گويند.
تكسين ـ (چو تحسين) نام يكى از بزرگان ترك است.
تكش ـ (چو حبش) تكس[ر.م] و نام يكى از سلاطين است]پنجمين پادشاه خوارزمشاهى در قرن 6هـ[.
تكَشْمُشى ـ به مغولى، اعزاز و اكرام و نوازش و التفات است.
تكفور ـ (چو منصور) به تركى، حاكم و والى است.
تكل ـ (به كسر ثانى و فتح و كسر اوّل) قوچ و دكل [ر.م] و مردم ابله و بى اندام و(چو شكم) پينه و وصله اى كه بر جامه پاره شده مى دوزند و (بر وزن عمل) به تركى، خياطه اى ]نخ[ است غليظ و كلفت.
تَكَلتو; تكَلتى ـ نمدزين معروف كه بر پشت اسب گذاشته و زين را بر بالاى آن نهند.
تَكلِثْ پَلِلسَر ـ سىودويّمين ملوك كلدانيان]در بين النهرين در قرن 8 تا 6ق.م[ و اوّل پادشاهى است از ايشان كه در 4633 هبوطى دارالملك]پايتخت[ را از بابِل[در بين النهرين ] به نينوا تبديل داده و از حدود بحر عمّان تا گرجستان به حيطه تصرّف آورده و سبب ضعف دولت بنى اسرائيل گرديد و 42 سال سلطنت كرده و در هنگام رحلت، پسر خود، شلمانظر[ر.م]، را وليعهد نمود.
تَكَلّو ---> قزلباش.
تكله ـ (چو سفره) ديوانه و نام يكى از اتابكان شيراز.
تكليف ـ (ر.ف) كه به پارسى «دستورى»]گويند[.(عر)
تكمار; تكمر ـ (چو گلزار و دختر) بُز تكه[ر.م] و تخمار ]ر.م [است.
تكمه ـ گوى گريبان و غيره كه «بندمه» و «بندنه» و «جوسك» و «گوى» و «كرج» و «اخكوژنه» و «جوساك» و «بنديمه» و «بندينه» و «انگل» و «انگوله» و «انگول» و «انگله» هم گويند، چنانچه چهار آخرى حلقه آن را هم گويند، و اينكه تا را به دال تبديل داده و «دوگمه» گويند، غلط است.
تكن ـ (چو سمن) درخت ميوه دار.
تكند ـ (چو سمند و فِرَنگ) كابك [ر.م] و تخم مرغ.
تكو ـ (چو عمو) نان نازك روغنى و زلف و كاكل و مطلق موى، خصوصاً مجعّد و درهم پيچيده از آن.
تكور ـ به تركى، حاكم و والى است.
تَكوز; تَكوژ; تَكوس ـ تكس [ر.م] است.
تكوك ـ (چو سلوك) نشانه و غرفه بزرگ و (چو عمود) ظرف و صراحى شراب خوارى كه به صورت شير و ديگر جانوران سازند.
تَكوى ـ تكو [ر.م].
تكه ـ (چو گِله) لقمه و پاره هر چيز و (چو شده) تخمار]ر.م [و بلندى و پشته و (چو مزه) يك جلد دفتر و زاويه و گوشه و تپاله و خانقاه و مطلق بز نرينه، خصوصاً آنچه پيشرو گلّه گوسپندان باشد.
تكيدن ـ (چو رَسيدن) زدن و تاختن و دويدن و شتابيدن و فرياد كردن.
تَكيز; تكيژ; تكيس ـ تكس[ر.م] است.
تكيسه ـ خرجين و عيبه[ر.م].
تَكيش ـ تكس[ر.م].
تكين ـ زيرين و تكس[ر.م] و شجاع و دلاور و برنا و جوان و بانوى بزرگ و هم نام پادشاهى بوده.
تكيه ـ متكاى معروف و گوشه و زاويه و خانقاه و اعتماد و

صفحه 52 - جلد دوم
اتّكال كردن و اطمينان نمودن و به چيزى پشت دادن.

آيين بيستودويّم

(در ]حرف[ تاى قرشت باكاف پارسى)
تگ ـ (چو بد) به معنى تك (چو سگ)[ر.م] و بوم و زمين و معموره.
تگاب; تگاو ـ قيف و جنگ و خصومت و نغمه اى است از موسيقى و ولايتى است از گنجه [در جمهورى آذربايجان ] و زمين آب كند[ر.م] و درّه وزمين نشيب پرسبزه و علف كه آب باران بر آن آمده و جابجا بماند و زمين كه بعضى جاهاى آن خشك و بعضى سبز و در بعضى جاهايش آب ايستاده و بعضى جاهايش روان باشد.
تگتاز ـ (چو پرواز) تكاپوى و تكاور[ر.م] است.
تگرگ ـ (چو اندك) پايه و پى ديوار و (چو نهنگ) بارانى كه در وقت فرود آمدن، بُرودت در آن اثر ]كند[ و يخ بندد و ازاين رو «يخچه» نيز گويند و به هندى «اوله» و به پارسى «ژاله» و «شخكاسه» هم گفته و به تركى «دولى» نامند، و در تحقيق مقام رجوع به «باران» نمايند. و از ابن جوزى ]ر.م [نقل است كه در سالى كه سلطان محمود]سوّمين پادشاه غزنوى در قرن 4 و 5هـ[ ملك عراق را فتح نمود، در حوالى رى تگرگى باريد كه هريك به وزن صد من بود و يكى از آن جمله موازى يك جريب زمين را فروبرد، و هم در حين خلافت المعتصم بالله[هشتمين خليفه عباسى در قرن 3هـ ] در بغداد تگرگى باريد كه كوچك ترين آن از بيضه شترمرغ بزرگ تر بوده و در يك روز 370 كس را كشته و اكثر عمارات بغداد را خراب نمود.
تگل ـ بر وزن ومعنى تكل.
تگمار;تگمر ـ (چو گلزار و دختر) تخمار[ر.م] و بُز تكه[ر.م].

آيين بيستوسيّم

(در ]حرف[ تاى قرشت با لام كلمن)
تل ـ (چو دل) مخفّف تلگراف و به تركى، موى و خياط ]نخ[ و يك دانه از آنها، خصوصاً موى پيشانى كه به پارسى «كسمه» گويند و (چو بد) پسر اَمرَد و كوه پست و پشته بلند و هر چيزى كه بر روى هم ريخته و خرمن كرده باشند. گويى عربى و لام آن مشدّد است و آن را به پارسى «بردك» و «بَردنگ» و«بَرَندك» و «پَرَندك» و «توده» و «پشته» و «كول» و«گر» و «گريوه» ]گويند[ و رجوع به «كوه» هم نمايند.
تلِ بابل; تلِ نمرود ---> بابل.
تلابه ـ (چو خرابه) به عربى، يزك[ر.م] و قراول[ر.م].
تلاتف; تلاتوف ـ (چو تصادف و قبادوز) اُشتُلُم و شور و غوغا و كسى كه خود را پليد و چركين نگه داشته و مردم از او نفرت كنند.
تلاج ـ (چو كلام و كتاب) شور و غلغله و بانگ و مشغله و غارت.
تلاد ـ (چو كتاب) مال ]چارپا[ ديرينه كهنه كه پيش تو زاييده شده از مال تو و يا نتاج گرفته شده است و مشهور «خانه زاد» گويند و عربى است.
تلاس ـ (چو پلاس) شهرى است در تركستان ]نواحى ترك نشين شمال غربى چين و آسياى مركزى[.
تلاش ـ سعى و كوشش و متفرّق و پراگنده.
تَلاشان ـ مرغزار بزرگى است در اصفهان.
تلاشى ـ تلاشنده.
تلاشيدن ـ تلاش كردن و متفرّق بودن.
تِلاق ـ موى فرج و گوشت زيادتى ميان آن و پارچه شلوار و تنبان.
تَلالا ـ نقش(1) و صوت خوانندگى.
تَلامذه; تَلاميذ ---> تلميذ.
تلانج ـ (چو سلامت) تلاج[ر.م].
تلاويدن ـ بيرون شدن و خارج رفتن.
تلايه ـ (چو كنايه)يزك[ر.م] و قراول[ر.م].
تلبا ـ (چو صحرا) پيه گوسپند و غيره.(ند)
تَلبه ـ ]جامه دان(لغت نامه دهخدا)[.
تلخ ـ (چو سلخ) طعم معروف و هر چيزى كه بدان طعم باشد.
تلخ جَكوك; تلخ جوك ـ (هر دو با جيم عربى و

1. لغت نامه دهخدا: نفس.

صفحه 53 - جلد دوم
پارسى) تره و كاسنى صحرايى.
تلخ عيش ـ كسى كه مبتلا به آزار و مصيبتى باشد.
تلخوترش; تلخوشيرين ـ محنت و مشقّت دنيا.
تلخك ـ (چو اندك) كاسنى و حنظل[ر.م] و صفرا[ر.م] و مصغّر تلخ و گياهى است بسيار تلخ و نام يكى از ظرفاى سلطان محمود غزنوى]سوّمين پادشاه غزنوى در قرن 4 و 5هـ[.
تلخه ـ (چو هرزه) تلخ و مصغّر آن.
تلخه پياز ---> پياز.
تلخى ـ كاسنى و تلخ بودن.
تلخيار ـ ميوه اى كوهى و صحرايى.
تلد ـ (چو تند) هر چيز مدوّر.
تِلِسقوپ ـ تلسكوپ[ر.م].
تلسك ـ (چو سرشگ) زنگله انگور[ر.م].
تلسكوپ (tإlescope)ـ به فرانسوى، نام دوربين بزرگ آيينه دارى است كه ارباب هيئت در رصدات خود استعمال كرده و در 1609ميلادى ـ مطابق 1018هجرى ـ و يا در 1075هجرى ايجاد و اختراعش نموده و استعمال كرده اند، و در اصل از دو لفظ يونانى «تِل»(tele) ـ به معنى دور ـ و «سِكوپَن» (skopein) ـ به معنى امتحان كردن ـ مأخوذ گرديده است.
تلغراف ـ آلت مخابره معروفى است كه به زبان يونانى، مركّب از «تِل» ـ به معنى دور ـ و «قِرافن» ـ به معنى نوشتن ـ مى باشد و ازاين رو به پارسى «دورنويس» گفتن خالى از ربط نباشد. تلغراف ملل قديمه ايرانيان و مصريان و چينيان و يونانيان و سُريانيان در حوالى پانصد سال مقدّم ميلادى، عبارت از مخابره اِشارى بوده كه با اشارات مخصوصه آتشى و بيدقى و مانند آنها مخابره كرده و در اصلاح نواقص آن سعى بليغ مى نموده اند، و به نوشته بعضى مورّخين عثمانى، همين مخابره اشارى در ميان اوردوهاى روما]امپراتورى روم[ در موقع اجراى سياسات معمول بوده و فليب، حكمران مكدونيا ]مقدونيه[ در اين قسم مخابره ملكه كامله و مهارت تامّه داشته، تا در قرون وسطى سن لويىنام، از رؤساى اهل صليب، به جهت مخابره فِرَق و اهالى فلسطين طيّاره هاى خاچوارى ]صليبوار[ از اطلس سرخ و نفير و شيپورهاى گوناگون ـ كه هر يك نغمه اى از آنها به مقصدى دلالت داشتى ـ اختراع كرده و معمول نمود. و جماعت عرب نيز با شعله آوردن و گشادن آتش و فَنار]به تركى، مشعل[ و بيدق مخابره مى نموده اند. و در حوالى 1676ميلادى ـ مطابق 1087 هجرى ـ موسيو آمونتن، از اعضاى انجمن دانش فرانسه، به اختراع دوربين در امر مخابره نائل گرديده ليكن مقبول طباع اكثرين نيامده و پس از مدّتى برغ شتراسرنامى، از اهالى هانوره، اصول ديگرى اختراع نموده و مقبول دولت انگلتره]انگلستان[ گرديده و پنج هزار ليره انعامش بخشيدند و در حوالى 1703 ميلادى پسند دولت فرانسه هم آمده، ليكن ازآن رو كه فقط در روزها و هواى صاف قابل مخابره بوده و در ساير اوقات قابليّت مخابره نداشت، در 1743]ميلادى[ مجبور به اصول تلغراقى ديگر گرديدند كه در همه اوقات قابل مخابره باشد و به معرفت ابرونام ارمنى از روى همين اصول اخيره خطّ تلغرافى مابين قاهره و اسكندريّه كشيدند تا اينكه در 1774ميلادى ـ مطابق 1188هجرى ـ و به نوشته بعضى در 1206هجرى پساژنامى، از اهالى جنوه]جنووا در ايتاليا[ به تمديد بيست عدد تِل و ترتيب بيست حروف الفباى لاتينى و يك ماكينه[ماشين ] الكتريكى به ايجاد همين تلغراف الكتريكى ـ كه در حكم امروزه معمول عالميان است ـ موفّق گرديده و اصول و اختراعات قديمه تماماً متروك و در گوشه خفا ماندند. پس از آن بعضى از اهالى آلمانيا و اسپانيا در اصلاح آن صرف همّت نمودند و تلغراف الكتريكى بدواً در باويرا]بايرن در آلمان[ و بلجيقا]بلژيك[ ايجاد و مستعمل شده، پس به فرانسه و انگلتره]انگلستان[ انتقال يافته، پس به تمامى قطعات زمين منتشر و پسند طبع جميع آحاد بشر گرديده و امروز مابين تمامى شهرهاى اوروپا و امريكا خطوط تلگراف الكتريكى موجود است تا در اين اواخر خطوط تلگراف تحت البحرى و تلگراف بى سيم پا به عرصه وجود گذاشته و موافق نوشته بعضى از ارباب فنّ

صفحه 54 - جلد دوم
نور و ضيا ـ كه در ظرف مدّت يك ثانيه مسافت هفتادهزار ساعت طى مى كند ـ قوّه الكتريكيّه اسرع ودونده تر از آن است و ممكن است كه بهواسطه همين تلگراف الكتريكى در كمتر از ثانيه اى از يك طرف عالم با طرف ديگر صحبت نمايند.
تلگراف بى سيم: در صفحه 257 از مجلّه سال دهم الهلال[ر.ض] گويد كه تلگراف بى سيم در ظرف چهار سال از مخابره مسافت دو ميل به مخابره دوهزار ميل، موافق لوحه ذيل متدرّجاً ترقّى كرده:
اوّل تجربه در سال 1897:   2 ميل.
دويّم تجربه در سال 1899 كه مابين فرانسه و انگلتره وقوع يافته:    32 ميل.
سيّم تجربه باز در سال فوق:    60 ميل.
چهارم تجربه در سال 1900 كه مابين بلجيكا و انگلتره وقوع يافته:    100 ميل.
پنجم تجربه در سال 1901:   287 ميل.
ششم تجربه در سال 1901 كه مابين كورنول و نيوفوندلاند وقوع يافته:   2000 ميل.
تلگراف مصوّر: در صفحه 27 از همان مجلّه گويد كه در اين اواخر تلگرافى ايجاد كرده اند كه شكل و صورت طرف را مانند صوت او نقل دهد و كرّات به تجربه رسيده و هم در صفحه 256 از همان مجلّه گويد كه دكتور سلفستر آلتى موسومه به «سبكتروغراف» اختراع كرده كه چون آن را به آلت تلفون اضافه نمايند، متكلّم به آن آلت را ممكن باشد كه صورت مخاطب خود را در پيش روى خود مجسّم ببيند، بلكه گاه است كه غرفه مسكونه او هم ديده باشد و همين هنر خود را در محضر جمعى از اشراف نمايش داده، پس گويد: ممكن است كه همين آلت به مجرّد اتّصال به يكى از سيم هاى تلگراف هم معمول گردد.
تلف ـ (چو شرف) تكس[ر.م] و به عربى، معروف است.
تلفك ـ (چو اندك) قالب زرگران.
تلفن ـ (چو مخزن) گلولاى و (به كسر اوّل و ضمّ ثالث) مخفّف تلفون است.
تلفون (tإlإphone)ـ به فرانسه، آلت نقل صوت معروف كه به پارسى، «دورگو» گفتن خالى از مناسبت نيست و حقيقت آن، آلت معروفى است كه بهواسطه آن دو نفر كه از همديگر دورند، صحبت مى نمايند بدون اينكه يكديگر را ببينند و در 1293هجرى ايجاد شده و كم كم رو به بالا رفته و چنانچه در «تلغراف» مذكور داشتيم، تلفون مصوّر اختراع گرديده، بلكه موافق آنچه در مجله سال دهم الهلال[ر.ض] گويد، گاه است كه زنگ تلفون از منزل شخصى در غياب او به صدا آيد و حال آنكه مخابره فورى با خود وى لازم باشد، پس بهواسطه اينكه آن امر فورى شخصى در عهده تعويق نماند، بعضى از ارباب فنون كهربائيّه آلت تلفون مشتمل بر فونوغراف اختراع كرده كه غياب صاحب منزل را با رمز و اشاره فهمانده و بهواسطه همان فونوغراف اخذ صوت كرده و بعد از عودت صاحب منزل بدو اظهار دارد.
تلك ـ (چو خشك) لوبيا و (چو خشت) زنجبيل تروتازه و (چو كشك) تلخ و زرورق و نوعى از قماش و (چو مِخَك) زعرور[ر.م] و جامه ترليك[ر.م] و درخت سيب صحرايى و (چو فلك) سبلت بركنده و مرد ريش و سبيل ريخته و شخصى كه بُروت ]سبيل[ او پر و گنده باشد و رجوع به «طلق»]شود[.
تلگراف (tإlإgraphe) ---> تلغراف.
تلگرام (tإlإgramme) ـ ]اخبار و مطالب ارسال شده يا دريافت شده به كمك دستگاه تلگراف(لغت نامه دهخدا)[.
تُلُمبه ـ ]اسبابى كه بهوسيله آن هوا يا گاز يا مايعى را از جايى به جايى منتقل سازند(لغت نامه دهخدا)[.
تلمن ـ (چو بددل) بينى.(ند)
تَلميح ـ در اصطلاح ارباب بديع، عبارت از آن است كه به فحواى كلام به مثلى ساير و يا به شعرى نادر و يا قصّه مشهوره اشارت كنند بى ذكر آن:
«حكايت شتر و ماهتاب و اعرابى *** شنيده ام كه شنيده است شاه بنده نواز». تلميد; تلميذ ـ (چو دلگير) به نوشته قطرالمحيط[ر.ض]، تابع و زيردست و متعلّم و طالب علم و كسى كه به قصد تعلّم،

صفحه 55 - جلد دوم
در مدرسه سكنى نمايد و جمع آن تلامذه و تلاميذ است.
تَلميع ـ در اصطلاح بديع، عبارت از آن است كه يك مصراع شعرى را به تازى گويند و مصراع ديگر شعر را به پارسى:
«اى برده فراق تو دل جان رهى را *** اِرحَم فَلَقَد حَيَّرَ فى العِشقِ أسيرا» و يا اينكه يك شعر يا بيشتر به پارسى باشد و معادل آن به عربى:
«خداوندا تو را در كامرانى *** هزاران سال بادت زندگانى
وَقاكَ اللهُ نائِبةَ اللّيالى *** وصانكَ مِن تَلمّات الزّمانِ». تلنده ـ (چو دونده) كج زبان و تمنده[ر.م].
تلنك ـ (چو اندك با كاف عربى) ميوه اى است شبيه به شفتالو و (با كاف پارسى چو سرشگ) تلسك[ر.م] و انگشت زدن بر دف و دايره و (چو بزرگ و تفنگ و خدنگ) به معنى تلنه [ر.م] و(چو سرشگ و درنگ) ديارى است از دكن ]در هند[ مشتمل بر بلاد قديمه و نواحى عظيمه، اكثر مردمانش هندوان و بعضى مسلمان و دارالاماره]پايتخت; مركز[ حيدرآباد است.
تَلَنگَبين ـ بر وزن ومعنى ترنگبين.
تُلَنگى ـ مخفّف تولنگى[ر.م] است.
تلنه ـ (چو دنبه) خواهش و حاجت و نياز و ضرورت.
تلو ـ (چو كدو) خار و شوكه و (چو وضو) پايين تير غير آن سرى كه بر نشانه برمى خورد.
تلواسه ـ (چو چلپاسه) تاس [ر.م] و اضطراب و بى قرارى و اندوه و بى آرامى.
تلواشه ـ خرمن نكوبيده و به باد نداده.
تلوز ـ (چو عمود) تكس[ر.م].
تلوسه ـ (چو مدرسه) تلواسه [ر.م] و (چو گلوله و سبوچه) غلاف كارد و شمشير و غيره و (چو تَبَرزه) تيشه نجّارى و غلاف دانه خرما و خوشه آن.
تلوشه ـ (چو وسوسه) تلواشه[ر.م].
تلوك ـ بر وزن و معنى تكوك.
تلومه ـ (چو سبوچه) بوژنه[ر.م].
تله ـ (چو گِلِه) به يونانى، دور و بعيد و (چو غلّه و چلّه) زر و طلا و پايه نردبان و پلّه و كفه ترازو و (چو لَلَه) اوتو[ر.م] و سنگ فسان[ر.م] و پوست نازك و بِسملگاه حيوانات و جايى كه چاروا را در آن بندند و مطلق آنچه جانوران در آن به قيد آيند و به فريب گرفتار شوند و آن را «دام» و «جال» و «بالان»]گويند[.
تلى ـ (چو بهى) طلا و (چو تهى) دست افزاردان حجّامان وسرتراشان و كيسه اى كه خيّاطان سوزن و خياطه ]نخ[ و انگشتانه در آن نهند.
تليبار ـ (چو خريدار) خانه اى كه به جهت حاصل كردن پيله چوب بندى كرده و كرم ابريشم در آنجا نگه دارند تا پيله حاصل شود و (به كسر اوّل) زر و طلا است.
تليجان ---> تبع.
تَليد ـ تلاد[ر.م].
تَليس ـ معروف است]پارچه از ابريشم يا كَنَب كه بدان بار و جز آن پيچند; گون(لغت نامه دهخدا)[.
تَليسه ـ خرجين و عيبه[ر.م].
تليفوس ـ (1)
تَليمان ـ پهلوانى بوده ايرانى يا تورانى]حكومت ترك آسياى مركزى در شاهنامه[.
تليوار ـ بر وزن ومعنى تليبار.

آيين بيستوچهارم

(در ]حرف[ تاى قرشت با ميم كلمن)
تم ـ (چو دل) تيم [ر.م] و (چو غم) سماق و آفتى است كه مانند پرده در چشم پيدا و به عربى «غشاوه»گويند.
تماج ـ (چو كتاب) تيماج[ر.م] و (چو خمار) كيسه درازى كه از پارچه و ابريشم دوخته و يا بافند.
تماخره ـ (چو كمانچه) مطلق سخن و(چو بلا زده) مسخره و مزاح و ظرافت.
تماسُخ ---> مسخ.

1. در اصل بدون معنى است.

صفحه 56 - جلد دوم
تماشا ـ به چيزى نظر كردن از روى لذّت يا عبرت.
تمام ـ به عربى، معروف است.
تمام شدن ـ به آخر رسيدن و كنايه از مردن.
تمان ـ (چو امان) ميغ]ابر; مه[ و (چو شمار) مخفّف تومان است.
تمتراق ـ (به ضمّ هر دو تاء) كرّوفرّ و خودنمايى است.
تمتم ـ (چو فلفل) سماق و (چو بلبل) قطاس[ر.م].
تمچه ـ (چو سركه) تيمچه.
تمخيشاـ (چو مه سيما) نام يكى از اصحاب كهف و نام دعايى است كه به وقت حاجت مى خوانند، كذا قيل.
تمدّن ـ به عربى، متخلّق به اخلاق اهل شهر بوده و از اخلاق دهاتيان كناره كشيدن و از حالت وحشيّت و جهالت و خشونت به عالم انس و معرفت و ملايمت و ظرافت منتقل شدن و هر كسى به وظيفه خود كه از طرف دين و انسانيّت خودش مأمور و موظّف بدان است، قيام كردن و در ترقيّات حوزه خود كوشيدن و اوقات عزيز خود را در قطع احتياج از اجانب مصروف داشتن.
تمده ـ (چو بنده) تمنده[ر.م].
تمر ـ (به كسر اوّل و ثانى) به هندى، ظلمت و تاريكى و(چو سبُك) به تركى، آهن و (چو فكر و جفر) آب مرواريد و يا علّتى است در چشم كه در چهل سالگى به هم رسيده و در پنجاه سالگى به خودى خود برطرف گردد و به عربى، خرما است.
تمر هندى ـ كه به فرانسه «تامارْن» گويند، ثمر درختى است در مصر كه از آنجا به جزاير آنتيل ]در آمريكاى مركزى[ و هندوستان شرقى حمل شده و در منطقه هاى محترقه و در ممالكى كه تا 30 درجه عرض شمالى واقعند، عمل مى آيد و ميوه آن به شكل غلافى سياه رنگ و مسطّح و منحنى مانند شمشير كه طول آن از 11 تا 130 سانتى متر و در جوف آن 3 يا 4 هسته مربع الاضلاع قرمزرنگ واقع و در تجارت، تمر را از افريقا و آسيا و امريكا آرند و تمر امريكا بر ساير اقسام ترجيح دارد. و تمر اعلى كه خوب رسيده و تازه باشد، داراى طعمى است شبيه به طعم انگور و شيرين ترش مزه و رنگ آن قهوه اى مايل به قرمزى و خودش مضرّ سرفه و سينه و مصلح آن شربت خشخاش و بنفشه و دافع قى و عطش و مسهل صفرا و مقوّى قلب مى باشد.
تمر هيرون ـ خرماى سرخ كوچكى است كه هسته كوچك نازكى دارد.
تَمِرْقَزَك ـ به تركى، قرآن مجيد است.
تمز ---> تاريخ عبرى.
تَمزَدَن ـ خاموش شدن.
تمساح ـ (چو دلزار) به عربى، نهنگ است.
تمسخر ـ (چو تزلزل) ريشخند و استهزا و مسخره.
تمش ـ (چو سبُك) تموش[ر.م].
تمغا ـ (چو صحرا) به تركى، نشانه و علامت و اثر و خزانه پادشاهان و محلّ مهر و امضاى دولت، فرمان و برات سلطنتى را عموماً و باج و خراج و ماليات و داغى كه بر ران اسب نهند.
تَمغور; تَمفور ـ (هر دو با راء قرشت و هوّز) بر وزن و معنى بتفوز است.
تمل ـ (چو عمل) به تركى، بينى و اساس و اصل و ثبات و دوام و بقا و متانت و استحكام.
تملول ـ (چو مقبول) برغست[ر.م] و پان[ر.م]و مچّه[ر.م].
تمليت ـ (چو تمليك) تنبليت[ر.م] است.
تمن ـ (چو سمن) ميغ[ر.م] و (چو سخن) مخفّف تومان است.
تمنده ـ (چو تَبَرزه) شخصى كه در زبانش لكنت بوده و در اثناى حرف زدن گرفتگى داشته باشد و به عربى«الكن» گويند و مردم كج زبان كه خوب تكلّم نتواند نمايد، خصوصاً آن كه به غير از مخرج فا هيچ يك از مخارج ساير حروف را درست نداند و يا بر عكس او كه فقط در حرف فا عاجز باشد.
تمنگ ـ (چو سرشگ و زرشگ) ميوه اى كوهى و صحرايى و نباتى سرخ رنگ و ترش مزه.
تَموچين ---> چنگيز.
تمود ـ (چو يهود) طايفه ترك.

صفحه 57 - جلد دوم
تَموز ـ گرماى سخت و نام ماه اوّل تابستان كه ماه و هم سال روميان است، چنانچه در «تاريخ اسكندرى» اشارت نموديم و در اين زمان تقريباً با اوّل ايول ماه روسى و 23سرطان ]برابر تير[ مطابق آيد.
تِموش ـ درخت كوچكى است كه در كوهستان ايران و بيشتر ممالك فرنگ ديوار باغ ها را از آن بنا كنند و رجوع به «عليق» هم نمايند.
تَموك ـ نشانه تير و تير پهن پيكانى كه چون به گوشت و استخوان و غيره فرورود برآوردن آن دشوار باشد و هر چيزى را نيز گويند كه همچنين باشد و هم ظرفى است به صورت شير و گاو كه از روى و نقره و سفال ساخته و بدان شراب خورند.
تميز ـ (ر) مخفّف تمييز و در معنى اصطلاحى نحوى آن، به نمايش بيستوپنجم از نگارش اوّل آيين سيّم مقدّمه رجوع نمايند.
تمّيشه ـ (به فتح اوّل و كسر ثانى مشدّد) نام شهرى و نام بيشه اى است در نواحى شهر آمل كه در ميان آمليان به شيماى بيشه اشتهار دارد.
تميك ـ (چو شريك و دِلير) تمنگ [ر.م] است.
تمييز ـ (چو تسليم) به عربى، جدا و منفصل كردن چيزى از چيزى.

آيين بيستوپنجم

(در ]حرف[ تاى قرشت با نون كلمن)
تن ـ (چو من) بدن و خاموش شدن و جسم، مقابل جوهر و هم نام نهرى است در اوروپاى روسيّه.
تن آسا ـ آسوده و تنبل و آسودگى و تنبلى.
تن جامه ـ لباس و جامه.
تن دادن ـ راضى شدن و قبول كردن.
تن درست ـ سالم و صحيح المزاج.
تن زدن ـ آسودن و خاموش شدن و صبر و تحمّل نمودن.
تن شناس ـ طبيب.
تن شوى ـ تابوت ميّت و حوض و نهر و چشمه و مانند آنها.
تنا ـ تنيدن[ر.م].
تَناسا; تَناسان ـ تنبل و آسوده و تن درست.
تناسب ـ علاوه بر معنى لغوى عربى معروف، در اصطلاح اهل حساب، ارتباط مخصوصى است مابين دو جمله عدديّه كه به شرح اجمالى آن مى پردازد: بدان كه نتيجه سنجش و موازنه مابين دو عدد و قياس كميّت احد عددين به ديگرى را «نسبت» گويند و اين قياس و موازنه گاهى به ملاحظه فضل مابين عددين باشد كه يكى از ديگرى چقدر بزرگ تر است و اين قسم را «نسبت عددى» ناميده و فضل مذكور را «قدر نسبت عددى» گويند و گاهى به ملاحظه خارج قسمت اكثر بر اقل و بعبارة اُخرى اكثر چند برابر اقل است، مى باشد و اين قسم را «نسبت هندسى» و خارج قسمت را «قدر نسبت هندسى» خوانند، مثلاً در 6 و 3 در ملاحظه نسبت عددى 3 ـ كه فضل بين العددين است ـ قدر نسبت، عددى مى شود و در ملاحظه نسبت هندسى 2 ـ كه خارج قسمت است ـ قدر نسبت، هندسى مى باشد. و معلوم است كه پيدا كردن نسبت وجود دو عدد را لازم گرفته و يكى از آنها را «مقدّم» و ديگرى را «تالى» و هر دو را يك «جمله» گويند، مثلاً در مثال مذكور 6 را مقدّم و 3 را تالى خوانند، و اگر دو جمله يا زيادتر قدر نسبت مساوى و متجانس داشته باشند، تساوى نسبت آنها را «تناسب» گويند و بعبارة اُخرى تناسب عبارت از اجتماع دو نسبت متساوى است، چنانچه اجتماع دو نسبت متساوى عددى را «تناسب عددى» ناميده و اجتماع دو نسبت متساوى هندسى را «تناسب هندسى» خوانند، مثلاً 4 و 2 و 8 و 6 كه در اين مثال تناسب عددى هست، زيرا 2=6-8=2-4
و در 4 و 2 و 6 و 3 تناسب هندسى هست زيرا كه:
2 = 36 = 24
و در تناسب، مقدّم جمله اوّل و تالى جمله ثانى را «طرفين» خوانده و تالى جمله اوّل و مقدّم جمله ثانى را «وسطين» نامند و هريك از دو تناسب را اقسامى بسيار و خواصّى چند است كه به جهت اختصار، از هريك خاصيّتى را نگارش داده و تفصيل اقسام و ساير خواص آنها را به محلّ

صفحه 58 - جلد دوم
مناسب خود موكول مى داريم. امّا تناسب عددى: پس حاصل جمع طرفين آن مساوى است با حاصل جمع وسطين، چنانچه در مثال فوق مشهور است. پس اگر يكى از اجزاى تناسب مجهول باشد، از سه جزو معلوم ديگر مى توان آن را به دست آورد، بدين روش كه اگر مجهول از طرفين باشد، طرف معلوم را از حاصل جمع وسطين تفريق نمايند و اگر مجهول از وسطين باشد، وسط معلوم را از حاصل جمع طرفين تفريق نمايند. و امّا تناسب هندسى: پس حاصل ضرب وسطين آن مساوى است با حاصل ضرب طرفين آن، پس هرگاه يكى از چهار جزو تناسب مجهول باشد، آن را بهواسطه سه جزو معلوم ديگر استكشاف توان كرد بدين قسم كه اگر مجهول از طرفين باشد، حاصل ضرب وسطين را برطرف معلوم قسمت نمايند و اگر مجهول از وسطين باشد، حاصل ضرب طرفين را بر وسط معلوم قسمت دارند، چنانچه از مثالين فوق و نظاير آنها روشن و هويدا]است[ و حاجت به تكرار نيست.
تتمةٌ: چنانچه بعضى از اجلّه اهل فن نوشته، شقوق تناسب منحصر به دو شق مذكور نيست و بعضى از اهل فن تا ده شق نوشته اند، لكن اشهر و انفع آنها همان دو شق مذكور است و از جمله آنها يكى هم تناسب تأليف است كه اكثر در فنّ موسيقى به كار آيد و ازاين رو «تناسب موسيقى» هم گويند، و آن غالباً در ميان سه عدد بوده و گاه است كه در ميان چهار عدد هم مى شود، و آن چنان است كه اگر ميان سه عدد باشد، نسبت اوّل به ثالث مثل نسبت فضل مابين اوّل و ثانى باشد به فضل مابين ثانى و ثالث و بعبارة اُخرى نسبت فضل مابين اعظم و اوسط به فضل مابين اوسط و اصغر، مثل نسبت اعظم باشد به اصغر، چنانچه در 3 و 4 و 6 و يا 6 و 8 و 12و مانند آنها، و اگر تناسب مزبور ميان چهار عدد باشد، در اين صورت نسبت اوّل به رابع مثل نسبت فضل مابين اوّل وثانى باشد به فضل مابين ثالث و رابع، چنانچه در 6 و 8 و 12 و 18. و هر اعدادى كه تناسب تأليفى داشته باشند، اگر به عدد واحد ضرب شوند در حاصل ضرب آنها نيز تناسب تأليفى خواهد شد و از خواص همين تناسب است كه اگر ميان سه عدد باشد، حاصل ضرب مجموع طرفين به اوسط مثل حاصل ضرب احد طرفين به آن ديگرى است و حاصل ضرب ضِعف ]دو برابر[ اوسط به اكبر مثل حاصل ضرب ضِعف اوسط به اصغر است، چنانچه از مثال هاى مذكوره روشن است. و عمده تفاوتى كه مابين تناسب عددى و هندسى و تأليفى هست، آن است كه در اوّلى سلسله مراتب اعداد الى غير النّهايه مى رود، ليكن نزولاً به غايتى منتهى گردد و در دويّمى ـ چه صعوداً و چه نزولاً ـ نهايت ندارد و در هر دو صورت الى غيرالنّهايه مى رود و در سيّمى نزولاً الى غير النّهايه رفته و صعوداً به غايتى منتهى گردد.
تناسُخ ـ علاوه بر معنى لغوى عربى مشهور]يكديگر را نسخ كردن; باطل كردن[، يكى از عقايد باطله مجوس و بعضى فرق ضالّه ديگر كه بر تناسخ ارواح و انتقال آنها از جسدى به جسدى ديگر قائل، و زحمت و راحت انسانى را مترتّب به افعال سابقه خود ـ كه در جسد ديگرى مرتكب بوده ـ دانسته و بهشت و جهنّم را در همين بدن انگاشته و اسفل سافلين را مرتبه حيات و اعلى علّيين را درجه نبوت پنداشته و هذيانات بسيار به قالب مى زنند و رجوع به «نسخ» هم نمايند و تناسخ را به پارسى «دانوشت» و«فرهنگسار»]گويند[ و در بسط زائد، رجوع به «هفتادوسه ملّت» نمايند.
تناسخى ـ يكى از آحاد تناسخيّه [ر.م] را گويند.
تناسخيّه ـ فرقه قائل به تناسخ[ر.م] را گويند.
تناظر ـ (چو تفاخر) به عربى، معروف]به يكديگر نظر كردن[ و در معنى اصطلاحى نجومى آن، رجوع به «نظر» نمايند.
تِناغ ـ بر وزن و معنى تفاغ.
تَنافور ـ مقدارى از گناهان به شريعت زردشت.
تَناليدن ـ افشاندن و تراييدن[ر.م].
تَنانى ـ جسمانى.
تَناور ـ (چو سراسر) آدم فربه و تنومند و قوى جثّه.
تنباكو ـ و توتون; نباتى است معروف كه به فرانسه «تاباك» گويند و هر دو لفظ از «تاباكو» ـ كه يكى از شهرهاى امريكا

صفحه 59 - جلد دوم
است ـ اشتقاق يافته. چون اهالى اسپانيول]اسپانيا[ ابتدا اين نبات را در آن شهر كشف نمودند، پس نيكوتنام كه در 1560 ميلادى ـ مطابق 968 هجرى ـ كه سفير فرانسه در پرتقال بود، سبب ادخال تنباكو به اوروپا گرديد و ازاين رو آن را «نيكوتينيا» نيز گويند. و در مخزن الادويه[ر.ض] گويد كه قريب به سيصد سال است كه تنباكو به هم رسيده و دوصد و كسرى است كه شيوع تمام يافته و باعث شهرت آن در هند و ايران و توران]نواحى ترك نشين آسياى مركزى[، گروه پرتكيش[ر.م] از نصارى است كه از ينگى دنيا به دست آورده و برگ آن را بدان ممالك برده، پس به بلاد ديگر منتشر گرديد، به طورى كه هيچ مملكتى و قريه و بلدى نباشد كه آن را به سموط]به بينى كشيدن[ و سَفوف ]داروى خشك كوبيده[ و يا به خوردن جرم آن و يا به سمت كشيدن به غليان و يا به طرق ديگر آن را استعمال ننمايند، اگرچه بهواسطه نقل كردن از بلاد ديگر و بذل كردن قيمت عالى بوده باشد. و بدو شيوع آن در ايران در عهد شاه عباس ثانى [هفتمين پادشاه صفوى در قرن 11هـ ] و در هندوستان در اواخر اكبرشاه هندى]سوّمين پادشاه تيمورى هند در قرن 10 و 11هـ[ و اوايل جهانگيرشاه ]چهارمين پادشاه تيمورى هند در قرن 11هـ[ بوده و به چندين اقسام مى باشد. و در تحفه[ر.ض] فرمايد كه ظاهراً تنباكو قسمى از ماهى زهرج جبلى[نوعى گياه دارويى ] است كه «قلومس» نامند، زيراكه در ماهيت به قسم سيّم آن شبيه و در سمّيّت ماهى مشابه آن مى باشد و قسم سيّم قلومس را هم تعريف كرده اند به اينكه برگش مثل برگ كرنب]كلم[ و از آن درازتر و با اندك رطوبت چسبنده و ساقش زياده بر ذرعى و با اندك زغب[ر.م] و تخمش در غلافى مايل به سياهى است، و مؤيّد ديگر اينكه در زمان بقراط]پزشك يونانى در قرن 4و 5ق.م[ گياهى را معيّن كردند كه جهت رفع وبا در خندق اطراف شهر دود كردند و ازاين رو وبا در هيچ كس اثرى نكرد و آن گياه قسمى از قلومس بود و اين اثر با تنباكو، هم مى باشد چه در هر بلدى كه تنباكو شيوع يافته وبا به تدريج كم شده. والله اعلم بحقائق الأمور و رجوع به «قلومس» هم شود.
   وبالجمله تنباكو از داخل در معالجه بعضى امراض داخلى و از خارج در پاره اى امراض جلدى معمول و مداومت كشيدن آن در تمام ممالك شايع و جويدن برگ آن و انفيه غبار آن در بعضى بلاد، متعارف و در اشخاصى كه عادى به آن نيستند، از استعمال مقدار زياد آن اتّساع حدقه با سياهى چشم و دوار ]سرگيجه[ و ضعف و عطالت و كسالت و كثافت ذهن و نقصان باه و حافظه وقوّه هاضمه و ضيق النفس و حالتى شبيه به اغما با تهوّع و قىّ و اسهال و رعشه و برد اطراف عارض گردد و اثر آن در بدن انسان بهواسطه عادت كمتر شود. و از تنباكو جوهرى كشند كه ماده عامله آن است و آن را «نيكوتين» نامند.
تنباكوى هندى ـ نباتى است سبز زردرنگ كه داراى طعمى گزنده و بويى فى الجمله مهوّع و قدرى شبيه به تنباكو كه در انگلستان و ممالك متحدّه امريكا مى رويد و در فرانسه نيز زراعتش نمايند و به زبان عوام اين ممالك «گياه آسِم» مى نامند.
تنبان ـ (چو گلدان) زيرجامه و شلوار، خصوصاً شلوار چرمى كشتى گيران.
تنبد ـ (چو تنبل) فعل مستقبل تنبيدن[ر.م] و (چو گندم) مركّب است از «تن» به معنى جسم و «بد» به معنى كل و همه يعنى جسم كل، چنانچه «روان بُد» نفس كل است.
تنبسه ـ (چو مدرسه) فرش قالى معروف.
تنبَسيدن ـ تنيدن[ر.م] و تنبيدن[ر.م].
تنبك ـ (چو اندك و دختر) كباده[ر.م] و تبنك[ر.م].
تنبل ـ (چو گندم و بلبل) مكر و حيله و جادو و(چو سندل) مسخره و كاهل و بيكار و هيچ كاره كه «كتنبر» و«كتنبل» و«وارخد» ]هم گويند[.
تنبليت ـ (چو عندليب) نيك نام و يك لنگ بارو بار كوچكى كه بر بار بزرگ بندند و گاهى بر پشت چاروا گذاشته و بر آن سوار شوند و آن را «تمليت» و«تمبليت» هم گويند.
تنبور ـ سازى است مشهور.
تَنبوك ـ تنبك [ر.م].
تَنبول ـ كباده[ر.م] و تنبل[ر.م] و برگ پان[ر.م] و قلعه اى است

صفحه 60 - جلد دوم
در هندوستان.
تنبه ـ (چو سركه و پنبه) تبند[ر.م] و تبندر [ر.م].
تنبيدن ـ (چو خنديدن) تپيدن و تنيدن [ر.م] و حركت كردن و ترنجيدن [ر.م] و خاموش شدن.
تنبيك; تنپك; تنپيك ـ (چو گلچين و دختر و اندك) تنبك [ر.م].
تنتاك ـ (چو غمناك) نام پادشاهى بوده و نام مردى هم هست.
تنتنه ـ به فرانسه، چيزى كه زنان از براى زينت بر لباس خودشان دوزند و رجوع به «اسطوخودوس» ]شود[.
تنته ـ (چو پُسته) زنبور سرخ و (چو خسته) پرده و تنيده عنكبوت و ظرف و پاكت و چيزى است مانند غنچه كه اوّل از درخت سر زده و بعد از آن برگ از ميان آن برآيد و به فرانسه، نشانه و آثار عمارت و پرده اى كه مانند سقف مكانى را بدان پوشند.
تنج ـ (چو هند و رنج) تنجيده و تنجيدن[ر.م] و امر و فاعل از آن.
تَنجامه ـ رجوع به تركيبات «تن» شود.
تَنجِره ـ ]ديگ(لغت نامه دهخدا)[.
تنجيدن ـ (چو رنجيدن و خِشميدن) ترنجيدن[ر.م].
تند ـ (چو اسد) فعل مضارع از تنيدن و(چو زلف) سخت و تيز و سركوه و بلند و بلندى و ديو و ديوانه و غول بيابانى و فربه و درشت و توانا و سريع الحركه و خشم و خشمگين و هر چيزى كه از جايى برجهيده و جهنده باشد.
تندباد ـ گردباد.
تُندبار ـ موذيات و حيوانات درنده و هر جانورى كه جانور ديگر را بخورد.
تُندبالا ـ كوه بلند.
تُندبور ـ جستن و برجستن.
تُندخوى ـ غضبناك و خشمناك.
تندرو ـ (به فتح را) تيزرونده و (به ضمّ آن) بخيل و ممسك و ترش روى و رعدوبرق.
تندوخند; تندوخوند ـ (ع) (به فتح تا و خا و ضمّ آنها) تارومار.
تُنديور ـ جستن و برجستن.
تندر ـ (چو كندر و دختر) بلبل و تراك[ر.م] و غرّنده و برقنده، خصوصاً رعد و صاعقه.
تندرست ـ رجوع به تركيبات «تن» شود.
تندس; تندسه ـ (چو محبس و مجلس و مدرَسه و بدگِله) تنديسه[ر.م] است.
تندو ـ (چو بدبو) عنكبوت.
تندور ـ (چو پرزور) تندر[ر.م].
تنده ـ بر وزن ومعنى تنته.
تنديدن ـ (چو ترسيدن وجنبيدن) اعراض كردن و در خشم شدن و تند بودن و سر برآوردن برگ و شكوفه و غنچه از درخت.
تنديس; تنديسه ـ (چو لبريز و بدريشه) تمثال و صورت و قالب و بدن و پيكر و جسد انسان و حيوان، خصوصاً هراسه[ر.م] و در حقيقت مركّب است از «تن» به معنى بدن و «ديس» و«ديسه» به معنى نظير و مثل و مانند.
تُنديور ـ رجوع به تركيبات «تند» شود.
تنزانيدن ـ (چو ترسانيدن) ساكن و ساكت و آرام نمودن.
تنزو ـ تنسخ[ر.م].
تنزه ـ بر وزن و معنى تنته.
تنزيب ـ (چو ترتيب) ارخالق معروف ]جامه اى كه زير قبا پوشند[ و پارچه اى است ريسمانى معروف.
تُنزيدانيدن ـ تنزانيدن[ر.م].
تَنزيدن; تَنزيديدن ـ ساكن و ساكت و آرام بودن.
تنزيل ـ (ر) رجوع به «وحى» و «مرابحه»]شود[.
تنستن ـ (چو سمندر) تنيدن[ر.م].
تَنَسته ـ تنيده.
تنسخ ـ (چو گندم) هر چيز بسيار نفيس و نادر و كمياب و بى مانند و تحفه و غريبه و عجيبه.
تنسوق ـ معرّب تنسخ[ر.م] و به تركى، تحفه و پيشكش است.
تنسه ـ (چو خنده) تبسته[ر.م].
تنشوى ـ رجوع به تركيبات «تن» شود.
تنغال ـ به مغولى، حكم كلّى است.

صفحه 61 - جلد دوم
تنفسه; تنفه ـ (چو زَلزَله و خنده) تبسته[ر.م].
تنقطار ـ (چو تندباد و پر خُمار و ذوالفقار) پاسبان و شمع باريك بلندى كه از سر شب تا صباح بسوزد.
تنك ـ (چو خجل) يوخه[ر.م] و باريك.
تنكْ ريش ـ مردم كوسه.
تَنِكَه ---> حلبى.
تنگ ـ (چو هند) منقار و (چو تند)مخفّف تونگ[ر.م] و (چو سنگ) تنسخ[ر.م] و قهر و غضب و نزديك و اقرب و فروبردن وناپديد كردن و آزرده و رنجيده و بارِ بسته و ملول و افسرده و مقدار نيمه خروار و يك لنگ بار و سخت و بسيار و درّه كوه و اندوه و ستوه[ر.م] و شاهين ترازو و به معنى معروف و كنايه از دهان خوبان و هم به معنى تير عصّاران و ولايتى است از بدخشان ]در افغانستان[ و مقامى است در تركستان ]نواحى ترك نشين شمال غربى چين و آسياى مركزى[ كه «تركان تنگى» بدانجا منسوب و به خوش صورتى معروف هستند و هر صفحه و تخته اى كه نقّاشان و مصوّران در آن اظهار صنعت خود كنند، خصوصاً ارتنگ[ر.م] و به معنى رانَكى[تسمه عقب پالان ] و دوالى كه بدان زين و بار را بر پشت چاروا محكم بندند.
تَنگِ الله اكبر ـ ميان دو كوه است در شيراز كه ممرّ نهر ركناباد ـ كه يكى از انهار خوش گوار آن بلده مسرّت طراز است ـ مى باشد، چنانچه در آثار عجم [ر.ض] و بعض كتب ديگر گويد كه منبع نهر مذكور تقريباً به مسافت يك فرسخ از ميان دو كوه و ممرّش جايى است كه به تنگ الله اكبر معروف است، بهواسطه آنكه وقتى يكى از عرفا به عزم زيارت اكابر و اولياى شيراز آمده و چون به همين موضع رسيد، چشمش بر بقاع شريفه و مزارات اوليا و امامزادگان افتاده و بى اختيار چهار بار تكبير گفته و به خاك افتاد و پس از آن وارد شهر شد.
بالجمله نهر مذكور از آثار ركن الدوله ديلمى ]از امراى آل بويه در قرن 4هـ[ و ازاين رو به همان اسم، موسوم و آبش خوش گوار و سازگار و روح افزا و غم زدا و تمامى محسّنات آب از قبيل دور افتادن از منبع و گذشتن از مجراى سرگشاده و جريان يافتن بر روى سنگ ريزه و زمين سخت و روان بودن از اعلى به اسفل بر سبيل انحدار]فرود آمدن[ و سراشيبى و خالى بودن از زَلو[زالو ] و حيوانات ديگر و عارى بودن كنار آن از درخت هايى كه تغيير دهنده مزاج آبند و مانند اينها، در آن جمع مى باشد.
خواجه:
«ز ركناباد ما صد لَوحَش الله *** كه آب خضر مى بخشد كنارش»
أيضاً
«فرق است ز آب خضر كه ظلمات جاى او است *** تــا آب مــا كــه منبـعش الله اكبــر اســت».
تَنگ بار ـ تنگ ياب[ر.م] و كافيلو[ر.م] و فريده[ر.م] و حريم و دربار و شخصى كه همه كس را به نزد خود راه نداده و مردم به دشوارى نزد او راه يابند و در اصطلاح عرفا، يكى از نام هاى خداى تعالى است به اعتبار وحدت حقيقى كه آنجا گنجايش هيچ چيز نيست نه از طريق وجود ونه از راه تعقّل و نه بر سبيل خيال، «كلُّ ما مَيّزتُموهُ بِأوهامِكُمْ فَهُوَ مَخلوقٌ مِثلُكُمْ مَردُودٌ إلَيكُمْ».
تنگ بيز ـ اَلَك و ترشى پالا]آبكش; غربال[.
تَنگْ بيغوله ـ دنيا و روزگار.
تَنگ تاش ـ به زعم بعضى، از بلاد چين و به عقيده ديگرى، ولايتى است على حده از مضافات ملك چين و اكنون از توابع ختا]ناحيه اى در شمال و شمال غربى چين[.
تَنگِ تركان ـ موضعى است از تركستان]نواحى ترك نشين شمال غربى چين و آسياى مركزى[.
تَنگِ تَكا(1) ـ موضعى است از نواحى بهبهان كه موميايى آن ديار مشهور روزگار است.
تَنگ چشم ـ مردم بخيل و ناديده و ديورنگ و كنايه از جماعت تركان و زنى كه به غير از يك شوهر نديده باشد.
تَنگ دست ـ مفلس و فقير و بى چيز و بخيل و مَسند

1. ضبط لغت نامه دهخدا: تنگ تكاب.

صفحه 62 - جلد دوم
كوچك و مسندى كه كم به دست آيد.
تنگ روى ـ (به ضمّ و كسر ثانى) شخصى كه به اندك مبالغه مطلب بزرگى را بفهمد و قبول كند.
تَنگ سار ـ ضعف و جهل و فساد رأى و نقصان عقل و در اصطلاح تناسخيّه، آن است كه چيزى دو مرتبه تنزّل يابد، چنانچه روح انسانى به صورت حيوان ديگر جلوه گر بوده، پس به صورت نباتى درافتد.
تَنگِ شِكر ـ دهان معشوق است.
تَنگ عيش ـ بى چيز و مفلس و غمناك.
تَنگ گرم ـ قريه اى است از مضافات شهر فسا كه گويند در آنجا آتشگده اى بوده، در شب ولادت حضرت رسالت مأبى(صلى الله عليه وآله) خاموش شد.
تَنگ لوش; تَنگ لوشا ـ هر دو مفرد و رجوع به «تنگلوش» شود.
تَنگ ناى ـ تنگى وجاى تنگ و درّه و قبر و لحد و قالب آدمى و دنيا و روزگار.
تَنگ ياب ـ آنچه عزيزالوجود بوده و به دشوارى به دست آيد.
تنگابن ـ (چو گُلْ ناخن) قصبه اى است جنگل توأمان از بلاد گيلان، آبش فراوان، هوايش بد و زمينش ابريشم خيز است.
تنگار; تنگال ـ (چو سردار) رجوع به «بوره» نمايند.
تَنگبار ـ رجوع به تركيبات «تنگ» شود.
تنگت ـ (چو فلفل) قصبه اى است مابين حصار و كولاب ]ختلان در افغانستان[.
تَنگتاش ـ رجوع به تركيبات «تنگ» شود.
تنگرخان ---> ترك.
تنگز; تنگس ـ (چو هرگز) درختى است پُرخار كه گل آن شبيه به گل كاسنى و آتش هيمه آن بسيار تند و تيز مى باشد.
تنگست ـ (چو بدمست) نام جايى كه بلور آبى را از آنجا آرند.
تنگستان ـ يكى از نواحى فارس كه در قُرب بندر بوشهر واقع، آبش كم و هوايش گرم و زراعاتش ديمه و خاكش حاصلخيز و نخلستانش بسيار و مردمانش شيعه مذهب مى باشند.
تنگلوش; تگلوشا ـ (چو اندرون) علم خانه روميان است در صورتگرى و نقاشى كه بدايع صنايع آن در مقابل نگارخانه چينى است و هم كتابى است از لوشاى حكيم]اهل روم[ در نقاشى كه در مقابل ارتنگ]كتاب مانى نقاش[ ترتيب داده و هم حكيمى است بابِلى ]در عراق[ كه در 3119 هبوطى در عهد نى نياس ]پادشاه كلدانى[ ظهور يافته و كتاب وجوه و حدود ـ كه كتابى است مشهور و در دست مردم موجود است ـ از مصنّفات او و خودش از پيروان يوزاسف[ر.م] مى باشد.
تنگناى ـ رجوع به تركيبات «تنگ» شود.
تنگو ـ (چو بدبو) نام پادشاه ختا و ختن]نواحى شمال و شمال غربى چين[ و سبدى كه در آن گوشت گذارند.
تنگوز ـ به تركى، خوك و خنزير است.
تنگوز ئيل ـ سال دوازدهم از دور اثنى عشرى تركان است; رجوع بدانجا شود.
تنگه ـ (چو چنگه) به اصطلاح هر جايى، مقدارى از زر و پول است.
تَنگياب ـ رجوع به تركيبات «تنگ» شود.
تَنگيره ـ تيان[ر.م] و پاتله[ر.م].
تنگيزخان ---> ترك.
تنند ـ (چو سمند) تنندو[ر.م] و اسم فاعل و جمع مضارع غايب از تنيدن.
تنندو ـ مكوك[ر.م] و تبنگو[ر.م] و تنبل[ر.م] و عنكبوت و كشيدن.
تننده ـ تنندو[ر.م] و اسم فاعل از تنيدن.
تنو ـ (چو كدو) قدرت و قوت و توانايى.
تَنوب ـ درختى است در كوه هاى روم كه شبيه به صنوبر و كوچك تر از آن و قطران را از بيخ آن گيرند و به عربى «صنوبر صغير» خوانند و رجوع به «زفت» نمايند.
تَنوتاس ـ صاحب علم و عمل.
تَنوخى ـ طايفه اى بوده در يمن كه بعضى از آنها در هرات مسكن داشتند.

صفحه 63 - جلد دوم
تَنودن ـ تنيدن[ر.م].
تنور ـ به عربى و پارسى و تركى، محلّ نان پختن است.
تنورخانه ـ مطبخ.
تَنوره ـ تنور و گرديدن و چرخ زدن و حلقه زدن و غَيبه(1)جوشن]زرهى از حلقه هاى آهن[ و سلاحى است مانند جوشن، ليكن غيبه هاى آن درازتر از غيبه هاى جوشن باشد و به معنى پوستى كه قلندران مانند لنگى بر ميان بندند و گويى كه مانند برج در پهلوى آسيا سازند تا آب از سوراخ هاى آن بر پره هاى چرخ آب خورده و به گردش درآيد.
تَنوز; تَنوزه ـ چاك و شكاف و چاكيده و شكافيده.
تنومند ـ (ر) فربه و تن پرور و تندرست و دلخوش و توانا و صاحب قوّت و بلندقامت.
تنوند ـ (چو فرزند) پراگنده و پريشان.
تنوين ـ به عربى، كتابت و نوشتن و به اصطلاح نحويين، نون ساكن است كه در آخر كلمه آمده و رسماً نمى نويسند، مثل عليماً حكيماً.
تَنه ـ قبول و رضا و تنيده و بدن و جثّه و كره و مسكه[ر.م] و ساقه درخت.
تنها ـ (ر) واحد و منفرد و جمع تن.
تنى ـ (چو غنى) جسمانى.
تَنيان ـ جسمانيّات.
تنيدن ـ تن زدن و خاموشيدن و كشيدن و انديشيدن و فريب دادن و تار بافتن عنكبوت و غيره و به هم بافتن موى سر و مانند آن.
تنيده ـ ماضى بعيد و اسم مفعول از تنيدن [ر.م]، خصوصاً تار عنكبوت و گيسوى زنان.
تَنيزه ـ طرف و دامن هر چيزى، مثل كوه و غيره.
تِنين ـ (چو دلير) مثل و مانند و (به تشديد ثانى) ماهى و اژدها ]مار بزرگ[ و مار بزرگ و كاهكشان و در اصطلاح منجّمين،عبارت است از يكى از صور 48گانه فلكيّه كه در «برج» اشارت نموديم و آن از 31 ستاره تركيب يافته و اژدهايى را ماند گرداگرد قطب شمالى فلك البروج ]فلك هشتم[ و بر سر آن 4 كوكب است به هيئت منحرف و عرب «عوايذ»ش گويد، و «تنّين فلك» هم عبارت از همين صورت مى باشد و يا اشاره به عقده رأس و ذنب[ر.م] و يا ـ چنانچه در قطرالمحيط[ر.ض] گفته ـ بياضى خفى است در آسمان كه جسد آن در 6 برج و دُم آن ـ كه نازك ]است[ و پيچيدگى هم دارد ـ در برج هفتم بوده و مانند سيّارات، از موضعى به موضعى ديگر منتقل گردد.
تنينه ـ (چو خزينه) پرده عنكبوت.

آيين بيستوششم

(در ]حرف[ تاى قرشت با واو]هوّز[)
تو ـ (به فتح اوّل) تاب و گوداب و(به ضمّ اوّل و ظهور واو) توى [ر.م] و به انگليسى، عدد دو را گويند و(به اخفاى واو) خود و خويشتن و ضمير مخاطب است.
توبَرتو ـ توى برتوى[ر.م] است.
توا ـ (چو هوا) تلف و ضايع و خراب.
تَوابل ـ (ل) رجوع به «ابزار» ]شود[.
تَوابه ـ مبارزى بوده ايرانى يا تورانى [حكومتى ترك در شرق ايران در شاهنامه ] كه پدر برته[ر.م] است.
تَوار ـ ريسمان باربندى.
تواره ـ (چو سواره) نشيمن و خانه و ديوارى كه از چوب و نى و علف سازند و(چو شماره) خار سر ديوار و دور فاليز]پاليز; بوستان[ و باغ و خانه اى كه در آن كاه و سرگين و پليدى ها ريزند.
تَواريك ـ نام قبيله اى است كه در شمال شرقى و جنوب غربى صحراى كبير از افريقا متوطّن و عدّه ايشان يك مليان و عموماً مسلمان هستند.
تواسى ـ (چو قياسى)گليم و فرش منقّش و الوان.
تواضع ـ (ر.ف) و به پارسى «بيوس» و «فروتنى»]گويند[. (عر)
تواغج ـ (چو مبارك) پوست درختى است.(مى)
توأم ـ (چو حوضك) به عربى و پارسى، جنابه]دوقلو[ و هم شكم است و به پارسى «غول» و«دغل» و«دوغوله»

1. آهن هاى تنك كوچك كه براى ساختن جوشن به هم وصل كنند.

صفحه 64 - جلد دوم
]گويند[.
توأمين ـ برج جوزا[ر.م].
توان ـ (چو جوان و دخان) تاوان و ابر و تنو[ر.م] و امكان هر چيز.
توان كُن ـ مختار و صاحب اختيار.
توان گر ـ غنى و مالدار و توانا و به پارسى «بُندار» ]گويند[.
توانا ـ قوى و مقتدر و باكفايت و هر چيز ممكن الوجود.
تَوانچه ـ بر وزن و معنى تپانچه.
توانستن ـ تلخ بودن و نمودن و جريمه كردن و دست يافتن و مقتدر شدن و از عهده كارى برآمدن و طاقت آوردن.
توانش ـ قدر و اختيار و اسم مصدر توانستن.
توانكُن; توانگر ـ رجوع به تركيبات «توان» شود.
تَوانه ـ توابه[ر.م] كه در بعضى نسخ با نون نوشته اند.
توانيدن ـ توانستن.
تَواه ـ بر وزن و معنى تباه.
تَواهچه; تواهه ـ تباهه[ر.م].
توب ـ يا توپ; آلت نارى معروفى است كه به اقسام كثيره بوده و در 762 هجرى ايجادش كرده اند و رجوع به «گوى» هم نمايند.
توبال ـ مس و سونش [ر.م] و نام پسر ششم يافث ابن نوح كه در هنگام تفرق در ارمنستان متوطّن و جدّ عالى طايفه ارمن بودن او مظنون است.
توبان ـ تنبان و شلوار.
توبَرتو ـ توى برتوى[ر.م] و ولايتى است نيكو در هفت منزلى كابل كه به كافرستان و ملك سياهپوشان مشهور و با جبال سخت و جنگل هاى پُردرخت محاط و محدود، و ازاين رو، گرفتن آن به طريق غلبه از محالات، معدود مگر اينكه امير تيمور[نخستين پادشاه تيمورى در قرن 8و 9هـ ] قدر قليلى بر ايشان تاخت و به حكمت عملى ايشان را پريشان ساخت. و اهالى آن عموماً بت پرست و كافر و با جمال و مسلمان را دشمن جانى هستند و هر كسى از ايشان كه مسلمانى نكشد، به وى زن ندهند و هركه يك مسلمان بكشد، يك عدد زنگ بر خود بندد تا از عدد زنگ ها معلوم گردد كه چند مسلمان كشته و مع هذا دراويش را فرزندان خدا گويند و از پرستارى شان قرب حق جويند و زنا و لواطه در ميانشان نباشد و زانى و لاطى را به قتل رسانند و رجوع به «كافرستان» هم نمايند.
توبْره ـ معروف است.
توبَزه ـ بيخ بياره[ر.م] و قاچ خربزه و هندوانه.
توبك ـ (چو كودك و حوضك) مخزن و گنجينه.
توبكى ـ (چو توپچى) نام درمى بوده كه در قديم رايج بوده.
توبل ـ (چو كودك) طرف بالاى پيشانى.
توبه ـ (چو بوته) قوس قزح]رنگين كمان[ و معنى عربى آن را ـ كه معروف است ـ به پارسى«پتت» و «پتفت»]گويند[.
توبى ـ (چو طوطى) عرقچين.
توپ ـ توب[ر.م].
توپا ـ سيب.(ند)
توپال ـ توبال[ر.م].
توپك ـ توبك[ر.م].
توپى ـ عرقچين.
توت ـ ميوه اى است معروف كه به عربى «توث» و به فرانسه «مور» و به لاتينى «موروم» و به يونانى «مورون» ]گويند[ و به دو قسم مى باشد: يكى سفيد كه قائم مقام انجير و به «توت شيرين» و«توت كرم ابريشم» نيز موسوم و طعم آن شيرين و مأكول و از اغذيه مطبوعه مى باشد، و ديگرى سياه كه خشكيده كال آن عوض سماق و به «توت ترش» و «توت شامى» نيز موسوم و داراى ترشى مطبوع و شربت آن ترش و قابض و غرغره آن در دفع امراض حلق مفيد و مستعمل، و پوست ريشه هر دو قسم مسهل مى باشد و به «تاريخ قبطى» هم رجوع شود.
توتِ ترش ـ توت سياه است.
توتِ رنگرزان ـ قسمى از توت است كه در جزاير انتيل]در آمريكاى مركزى[ به عمل آيد و درخت آن خيلى بزرگ و چوب آن در خارج زردرنگ و در داخل زرد تيره و در رنگرزى آن را به كار مى برند.
توتِ سه گل ـ ميوه درخت سه گل كه چون پخته شود،

صفحه 65 - جلد دوم
سرخ و قابض گردد و رجوع به «عليق» هم نمايند.
توتِ شامى ـ توت سياه است.
توتِ شيرين ـ يا نبطى; توت سفيد است.
توت فرنگى ـ كه به تركى «چيلك» و به فرانسه «فِرِز» گويند، ميوه يكى از نباتات است كه مأكول و مطبوع و ترش مزه و شربت آن مانند مبرِّدات، مستعمل و دم كرده برگ هاى جوان توت فرنگى را جهت تحريك ترشّح بول معمول مى دارند.
توتِ نبطى ـ توت سفيد است.
توتِ وحشى ـ توت سه گل[ر.م] است.
توتك ـ (چو حوضك) مخزن و گنجينه و(چو كودك) طوطى و محله اى است در شيراز و قسمى معروف از نى كه شبانان نوازند و نوعى از نان كه در قزوين و توابع آن، خصوصاً در راوند خوب مى پزند.
توتماج ـ تتماج[ر.م] است.
توتون ـ به تركى، دود و دخان و تنباكو.
توته ـ طوطى و تيته[ر.م].
توتى ـ طوطى و جهاز كشتى.
توتيا ـ يا سنگ سرمه; كه معرّب دودها و يا دوديا بوده و به يونانى «ثمقولس» نامند، به دو قسم باشد: معدنى و انابيبى. امّا معدنى به سه نوع است: يكى، سفيد كه بهترين آنها و ديگرى زرد كه پست تر از آن و سيّمى، كبود و شفّاف كه از همه غليظ تر و مشهور به «توتياى هندى» و در غايت حدّت مى باشد. و امّا انابيبى كه مشتق از «انبوبه» و به پارسى «توتياى قلم» نامند، و دود و دخانى است كه از گداختن سنگ مس در كوره دوطبقه به هم رسيده، و صاعد و سفيد آن را «توتيا» و راسب]فرونشيننده[ و ثقيل آن را «اقليميا» گويند، و از بعضى ارباب فن نقل است كه توتياى بحرى نيز مى باشد كه سفيد و مُستدير و شبيه به سنگ ريزه است و به هر حال مقوّى چشم و حافظ صحّت آن و مانع انحدار]فرود آمدن[ مواد و جهت تقويت روح باصره و قُرحه]زخم[ چشم و قضيب و مقعد و سرطان نافع و كارگر آيد.
توتياى اكبر ـ نوعى از صدف است.
توث ـ به عربى، توت و نام قريه اى در جرجان[ر.م] و يكى هم در بوشنج]شهرى باستانى در افغانستان[ و يكى هم در اسفرايين.
توج ـ (چو روز) ميوه بهى ]به[ و به تركى، مس و شبه]فلز برنج[ و (چو تبّت) شهرى است شديدالحرارة در نزديكى كازرون.
توجبه ـ (چو موصَده) سيلاب و فرشته.
توجّه ـ (ر.ف) و به پارسى «گرايش» ]گويند[.(عر)
توجيه ـ (چو توضيح) در اصطلاح ارباب بديع، سخن گفتن است به طورى كه محتمل ضدّين باشد:
«با طلعت توسور نمايد ماتم»
و از عربى چنانچه:
«خاط لى عمروٌ قباءً *** ليتَ عينيه سواءً» كه در حق استاد خيّاطى عمرونام يك چشم گفته شده.
توحيد ـ كه يكى از اصول ثلاثه دين مبين اسلام و بدون آن احكام كفر جارى مى شود، عبارت است از معرفت صانع و صفات ثبوتيّه و سلبيّه او و اعتقاد بر اينكه اين عوالم علوى و سفلى خودبه خود نبوده و از صنع صانعى عالم قادر حكيم كسوت وجود پوشيده و اين مطلب مكنون فطرت هريك از آحاد و انكار آن محض عناد است. اين است كه به غير از جمع معدودى هيچ كس از عقلا و ارباب ملل در اصل وجود صانع همچنانى توقّف و ترديدى نكرده و هر كس به نظر حقيقت به عجايب صنع الهى ـ كه در هريك از موجودات بالخصوص اين هيكل بشرى مكنون و مخزون است ـ نگاه كند، خصوصاً كه از علم تشريح هم نصيبى داشته باشد، ملتفت خواهد شد كه چند هنر به كار رفته و چه صناعت اعمال شده. در حقيقت معمّايى است لاينحل كه عقول فلاسفه از حلّ آن عاجز و طاير عقل از ادراك اوج آن قاصر آيد.
توحيد اعظم; توحيد حقى; توحيد خلقى ---> وحدت وجود.
توختن ـ دوختن و اندوختن و ذخيره كردن و آوردن و تصديق نمودن و كشيدن و فروبردن و ساختن و تاختن و خواستن و جستوجو كردن و حاصل نمودن و گزاردن و

صفحه 66 - جلد دوم
ادا نمودن نماز و قرض و امانت و غيره.
توخره ـ (ل) رجوع به «كرويا» نمايند.
توخش ـ (چو سوزش) كشيدن و اسم مصدر توختن.
تود ـ توت و توده.
تودج ـ (چو كودك) معرّب توده.
تودر ـ (چو روزن) پسنديده.
تودَره ـ مرغى است برّى بلندمنقار و درازپا و لذيذگوشت كه شكارش كرده و به عربى «حُبارى» و به هندى «چرز» و به تركى «توغدرى» گفته و به پارسى «هوبره» هم نامند و به فرموده مخزن[ر.ض]، به سه قسم مى باشد: يكى، بزرگ ابلق اندك بزرگ تر از خروس خانگى، و ديگرى خاكسترى رنگ منقّش به سياهى و كوچك تر از قسم اوّل، و ديگرى، بسيار كوچك كه به هندى «لِك» گويند.
تودرى ـ (چو سوسنى) سماق و مرغى است كه چون خواهند با چرغ و باز و غيره شكارش كنند، پَنجالى ]چنگى[ بر سر و روى آنها انداخته و خود را خلاص كند و هم تخم گياهى است معروف كه «قدومه» و «ماردرخت» يا «مادردُخت» يا «ماردُخت» يا «مادردرخت» نيز گفته و به فرانسه «ولار» و به نوشته مخزن[ر.ض]، به يونانى «اردسيمن» و به تبريزى «درنيه» و به عربى «قصيصه» و «بزرالخمخم» و «بزرالهوه» گويند و برگ هاى آن غيرمنتظم و گل هاى آن زرد و كوچك و در كنار جاده ها مى رويد و از عوامل محرّكه و دافع سعال ]سرفه[ و 10گرم برگ آن را با 100گرم آب دم كرده استعمال نمايند، و يك قسم از تودرى هم هست كه به «تودرى وحشى» نيز موسوم، و نباتى است بى بو و طعم آن تلخ و گزنده و در جنگل ها و مواضع مرطوب و در كنار رودخانه ها روييده و به جاى جرجير[ر.م] استعمال مى نمايند، ولى بايد مقدار آن دو مقابل جرجير باشد.
تودَريج ـ معرّب تودرى[ر.م] است.
تودَريون ـ به يونانى، بيخ دورس[ر.م] است.
تودوه ـ (چو روپوش) جفت، مقابل فرد.
توده ـ (چو روزه) گدك[ر.م] و عقبه و تل ]تپه[ و پشته و خرمن غلّه و غيره كه بر بالاى هم ريزند.
تور ـ (چو نظر) تبر و (چو شور) توران]حكومت ترك در شرق ايران در شاهنامه[ و پهلوان و بهادر و دلاور و تورج]پسر فريدون در شاهنامه[ و نام دختر ايرج]پسر فريدون در شاهنامه[ و طايفه ترك و گياه ترشك و قليل و اندك و توليدن[ر.م] و تفحّص نمودن و ضيافت و مهمانى و معشوق هرجايى.
تورا ـ (چو شورا) گاو.(ند)
تورات ـ كتابى است آسمانى معروف كه به حضرت موسى ابن عمران(عليه السلام) نازل و به 5 سِفر مشتمل مى باشد:
1. سفر تكوين: كه حاوى خلقت عالم و آدم و انتشار بنى آدم و احوال بعضى از انبيا و ساير طبقات كه تا زمان حضرت موسى ابن عمران(عليه السلام) بوده اند، مى باشد و متضمّن 27 فصل است.
2. سفر خروج: حالات حضرت موسى(عليه السلام) تا خروج آن حضرت از مصر، مشتمل بر 36 فصل.
3. سفر لاويّين: ظهور اوامر الهيّه و ساير احوال آن حضرت از خروج مصر تا دو سال بعد از آن، متضمّن 27 فصل.
4. سفر اِعداد: مباشرت آن حضرت به ترتيب لشگر و تفريق و تعداد مردان قابل حرب از بنى اسرائيل و تعيين رئيس از براى هر فرقه، مشتمل بر 36 فصل.
5. سفر تورات المثنّى: وقايع آن حضرت كه داير بر غلبه بر عوج[ر.م] و گذشتن از رود نيل و پاره اى حالات ديگر تا هنگام وفات مى باشد و جملتان 34 فصل است.
و الواح عشره ـ كه در طور سينا از جانب ربّ العزّت به آن حضرت كرامت شد ـ عبارت بود از احكام عشره كه ذيلاً مى نگارد:
   1. كلمه توحيد.
   2. ترك امور و مصالح دنيا در ايّام جمعه.
   3. حسن رفتار با والدين.
   4. اجتناب از قتل.
   5. اجتناب از زنا.
   6. اجتناب از سرقت.
   7. اجتناب از شهادت زور.

صفحه 67 - جلد دوم
   8. اجتناب از خيانت عرض و مال و همسايه.
   9. اجتناب از بت پرستى.
   10. اجتناب از ذكر اسماء الهى در محلّ غيرمناسب.
توران ـ چنانچه در «تركستان» اشارت نموديم، عبارت است از تركستان مستقل بلكه به نوشته بعضى جغرافيين، تمامى ممالك تركستان موسوم به توران و متّصل است از شمال به سبير]سيبرى[ و اوروپا و از شرق به مغول و از غرب به بحر خزر و از جنوب به ايران و طوايف اوزبگ و تركمان و گرگين كه به قازاق اشتهار دارد و ساكن اين ديار است. و بعضى از ارباب فن گفته كه توران از جنوب به تخارستان ]ناحيه اى در افغانستان[ و از شمال به بلاد خوارزم]در ازبكستان[ و دشت قبچاق]در شمال درياى خزر[ و از مغرب به خراسان و ديار جرجان]گرگان[ و از مشرق به تركستان و مغولستان محدود و محاط است; بنابراين غير از تركستان مى باشد و به هر حال قطعه بزرگى است از آسيا كه مركز آن ولايت بخارا[در ازبكستان ] است و ازآن رو كه در طرف شرقى جيحون ]رودى در آسياى مركزى[ واقع شده، به ماوراءالنهر موسومش داشته و بدان نسبت كه اين اراضى به حكم فريدون ]ششمين پادشاه پيشدادى[ به پسرش، تورج ـ كه تور نيز گفتندى ـ مسلّم شد به تورانش مسمّى كردند، چنانچه آن قسمتى از ممالك فريدون را كه در هنگام تقسيم به پسر ديگرش، ايرج، اختصاص يافت ايران ناميدند و در پاره اى مطالب مناسب مقام رجوع به «تركستان» نمايند و در شرح اجمالى لغات تورانى رجوع به «لغت» نمايند.
توران دخت ـ پوران دخت[ر.م].
تورانى ـ منسوب به توران[ر.م] و لقب اهلى ترشيزى ]شاعر قرن 10هـ[.
توربيت ---> قالموق و تربد.
تورپ ـ ترپ [ر.م] است.
تورپل; تورپيل ـ به فرانسه، آنچه از آلات ناريه كه بهواسطه سيّاله كهربائيه به جهت غرق و هلاك كردن كشتى هاى جنگى در دريا اندازند.
تورته ـ (چو سوخته) كليد و دُردى ]ته نشين[ كره انداخته.
تورتيز ـ (چو خون ريز) انفاق مال به آسانى در امور حسنه جميله.
تورج ـ (چو دوزخ) نام بزرگ ترين پسران فريدون ]ششمين پادشاه پيشدادى[ كه به تور مشهور و با برادر ديگرش، سلم، از يك مادر و در اجمالى احوال آنها، رجوع به «سلم» نمايند.
تَوَرزين ـ بر وزن و معنى تبرزين.
تورك ـ (چو بزرگ و كوچك) تخم خرفه[ر.م] و گياه آن و پهلوانى بوده ايرانى يا تورانى و كوچه اى است در بلخ]در افغانستان[.
تورنسول ـ به فرانسه، آفتاب گردان است.
تورنگ ـ (چو هوشنگ) تذرو]مرغى سخت رنگين است[.
توروه ـ بر وزن ومعنى تودوه.
توره ـ (چو روضه) فرزند گرامى و (چو روزه) بخاو [ر.م] و شغال و نام شريعت چنگيزخان كه از خود وضع كرده بوده و به هندى، اندك و به تركى، قاعده و قانون و طرز و روش و عادت و نظام است.
توريدن ـ توليدن[ر.م].
توز ـ (چو هوّز) توّج[ر.م] و (چو تبّت و روز) توزه[ر.م] و پيرامون دهان و تورج [ر.م] و توزيدن [ر.م] و امر و فاعل از آن و منزلى است در راه مكّه و شهرى است خراب نزديك به كوفه يا اهواز كه در عهد قباد ]پادشاه ساسانى[ آباد بوده.
توزه ـ (چو روزه) پوست درختى است كه بر كمان و زين اسب و مانند آنها پيچند و درخت سرو و صنوبر را نيز گويند و رجوع به «حور» هم نمايند.
توزى ـ غراب[ر.م] و كَشتى و منسوب به توز [ر.م] و جامه تابستانى بسيار نازك و مضارع مخاطب از توزيدن [ر.م].
توزيدن ـ توختن[ر.م].
توژ; توژه ـ توج[ر.م] و تورج [ر.م] و توز[ر.م] و توزه[ر.م].
توژى ـ مهمانى اطفال كه هركدام طعامى پخته و آورده و يكديگر را مهمان كنند.
توس ـ زمين سخت.
توسن ـ (چو روغن) مطلق وحشى و غيررام، خصوصاً

صفحه 68 - جلد دوم
اسب سركش و حرون و تعليم نشده و جهنده.
توسنگ ـ (چو هوشنگ) قناعت كردن.
توسه ـ مربّى و همدم و مصاحب.
توسيلاژر حشيشة السّعال.
توش ـ قوت لايموت و بدن و جثه و زور و قوّه و ذخيره و توشه و تاب و طاقت و گرمى و حرارت و مخفّف تُواَش، يعنى تو او را.
توشاميشى ـ به مغولى، تفويض كردن و به ديگرى واگذار نمودن.
توشقان ـ به تركى، خرگوش است.
توشقان ئيل ـ سال چهارم از دور اثنى عشرى تركان است; رجوع به «دور» شود.
توشك ـ (چو دوزخ) گربه و بستر معروف.
توشك خانه ـ خانه اى كه رختخواب و لباس را در آن گذارند.
توشْكان ـ (با كاف عربى) گلخن [ر.م] و (با كاف پارسى) توشقان [ر.م] است.
توشمال ـ آشپز و چاووش [ر.م] و سرهنگ و چاشنى گير [ر.م].
توشمان ـ نشانه و علامت و دشمن.
توشه ـ قوت لايموت و طعامى كه مسافر با خود بردارد و آن را «پرواره»]هم گويند[.
توشه برداشتن ـ مسافر شدن و اعمال حسنه كردن.
توشه چشم ـ با افراط نگاه كردن به سوى مطلوب است.
توشى ـ توژى[ر.م].
توشيح ـ در اصطلاح بديع، عبارت از آن است كه در اوّل بيت يا در ميانه آن حروف و كلماتى آرند كه چون عين آنها را يا تصحيف آنها را جمع كنند، مثلى يا نامى يا لقبى بيرون آيد:
«معشوقه دلم به تير اندوه بخَست *** حيران شده ام كسى نمى گيرد دست
مسكين تن من ز پاى محنت شده است *** دست غم و دست پشت من جور شكست» كه مجموع حروف اوّل چهار مصراع «محمّد» است.
توصيل ـ در اصطلاح بديع، آنكه در شعر كلماتى آرند كه حروف هيچ يك از كلمات آن گسسته نبوده و تنها نوشته نشود:
«تن عيشم نحيف گشت به رنج *** گل بختم نهفته گشت به خار» و گاهى شعرى را كه تلفّظ كردن به هريك از كلمات آن محتاج به لب رساندن باشد:
«موى مه ما به بوى بويا به *** بى او مويم موى وى ام مأوى به
مائيم و مهى آن مه ما به تا ما *** ما با مه و ما و مه ما با ما به» و به هر دو معنى مقابل تفصيل[ر.م] است كه گاهى تقطيع را گويند، چنانچه مذكور افتاد. و گاهى شعرى را گويند كه هيچ يك از كلمات آن در مقام تلفّظ محتاج به لب رساندن نباشد:
«اى ديده! رخ نگار ديدن خطر است *** اى دل! سر اين رشته كشيدن خطر است
هان! تا نچشى ز ساغر عشق دگر *** زنهار دلا! زهر چشيدن خطر است». توغ ـ تاغ [ر.م] و هيزم تاخ[ر.م] و هم يك دسته از موى اسبان كه قديماً به امرا داده مى شد به حسب اختلاف رتبت ايشان.(كى)
توغاج ـ تواغج[ر.م].
توغدرى ـ تودرى[ر.م].
توف ـ تُف و نوف[ر.م].
توفان ـ طوفان.
توفك ـ (چو كودك) تفك[ر.م].
توفيدن ـ نوفيدن[ر.م].
توق ـ (چو شوق) طوق و علم و بيدق ]علم; درفش[.
توقاخان ---> ترك.
توقات ـ (چو سوقات) بلده اى بهجت آيات از بلاد آناطولى ]آسياى صغير[ مابين قونيه]در تركيه[ و سيواس]در تركيه[، آبش خوش گوار و هوايش سازگار،

صفحه 69 - جلد دوم
خاكش حاصلخيز و حسن انگيز و بيشتر مردمانش حنفى و برخى مسيحى و عموماً تركى زبان و به فقرا مهربانند.
توقيـع ـ به عـربى، سـوءظن كـردن و شب را به سحر آوردن و شمشير را با سنگ فسان[ر.م] تيز كردن و اثر كردن ريش ]جراحت[، خصوصاً در پشت شتر و به نوشته قطرالمحيط[ر.ض]، طغرا[ر.م] و حكم و فرمان را هم گويند و پاره كردن سنگ پيش سمّ حيوانات را و متفرّق باريدن باران و هر آنچه از مهر و غيره كه مكتوبات را بدان نشان كنند تا بدان نشان و علامت ظاهر شود كه نوشته و مكتوب از او است، خصوصاً رسانيدن حكم و فرمان به مُهر سلطان و ازاين رو خود حكم و فرمان را هم مجازاً «توقيع» گويند و در صورت اطلاق، راجع به فرمان عدالت بنيان شاهنشاه حقيقى حضرت حجة ابن الحسن ـ عجّل الله فرجه ـ مى باشد.
توقيعات ـ جمع توقيع و هم نام جدول بزرگى است در تقويم كه پاره اى ايّام مشهوره را در آن درج نمايند.
توك ـ (چو دوك) ثريّا [ر.م] و ديده و چشم و زلف و پشم و يك دسته از موى، خصوصاً كاكل اسب و موى پيشانى و (چو شُد) به تركى، مطلق موى و امر بر ريختن است.
توكيو ـ (ل) رجوع به «ژاپون» نمايند.
تول ـ تمنده[ر.م] و بتفوز[ر.م] و مردم كج دهان و جنگ و پرخاش و توليدن[ر.م] و امر و فاعل از آن.
تولا ـ توله[ر.م] و شهرى است بزرگ در ساحل يمين نهر وولغا]ولگا[ از روسيّه كه تخميناً داراى هشتادهزار نفوس و فابريك هاى ]كارخانه هاى[ اسلحه عمده و مشهور در آنجا است.
تولب ـ نام موضعى است و رجوع به «پازه» شود.
تولبَرَه ـ قالب كفش.
تولچه ـ مقدار دو مثقال و نيم را گويند كه 96 حبّه باشد.
تولك ـ (چو دوزخ) پر ريختن مرغان، خصوصاً چرغ و شاهين و باز و به تركى، ملجأ و مأوى و چوبى كه مرغان مادر بالاى آن نشسته و خوابند.
تولنگ ـ (چو روبند) كج زبان و تمنده[ر.م].
تولِنگى ـ گدا و نيازمند و خواهش كننده و ميان پاچه و پسر امرد ضخيم و مترس و خونى[ر.م] و تونى [ر.م] و بى باك.
توله ـ (چو لوله) گلولاى و گل خبّازى و گياه آفتاب گردك و بچّه سگ و نوعى از سگ شكارى كه طعمه و جانور را به بوييدن پيدا كند و به هندى يا نيز پارسى، تولجه[ر.م] است.
تولِيَت ـ والى و مباشر كردن و چيزى را بلافاصله از پى چيزى ديگر آوردن.
توليدن ـ (چو بوسيدن) رميدن و وحشت كردن و به يك سو رفتن و دور شدن و در نزد دشمن شرمنده بودن و بانگ زدن و آواز دادن و راست كردن.
توليه ـ توليت [ر.م] و هم شهرى است در قُرب درياچه بزرگى كه بعضى از آن در تحت قطب شمالى و بعد از آن معموره نيست.
توما ـ سير برادر پياز.(ند)
تومار ـ طومار[ر.م] است.
تومان ; تومن ـ (چو خوبان و كودك) تنبان و يكى از دهات مصر و عدد ده هزار، خصوصاً ده هزار دينار معروف و ازاين رو سركرده ده هزار نفر را اميرتومان گويند و قصبه و شهرى را نيز گويند كه صدپاره ده در تحت آن باشد و ايضاً نام سكّه طلايى از مسكوكات ايرانيه بوده كه تقريباً معادل نصف ليره طلاى عثمانى و در اين زمان به «اشرفى» مشهور است و رجوع به «مقياس» هم شود.
تومنيّه ---> مرجئه.
توموس ---> پودنه.
تون ـ بر وزن و معنى بدن و (چو خون) روده پاك نكرده و گلخن[ر.م] و آتشدان و رحم و زهدان و شهرى يا ولايتى است از خراسان.
تونس ـ يكى از ولايات افريقيا كه از ممالك ممتازه دولت علّيه عثمانيّه بوده و داراى زياده از سه مليون نفوس مى بوده و مقرّ حكومت آن هم شهرى است بدين اسم موسوم و نفوس آن از 150هزار نفر متجاوز و تجارت آن داير و قديماً به ترسيس موسوم و دور بارويش 21هزار ذراع و گويا در اين اواخر در تصرف فرانسه است و رجوع به «مغرب زمين» هم نمايند.
تونك; تونكه ـ (چو كودك) گنجينه و مخزن.

صفحه 70 - جلد دوم
تونگ ـ (چو تند) تبيره[ر.م] و كوزه سرتنگ و گردن كوتاه معروف كه «كماس» و «كماسه» و «كراز»]هم گويند[.
تونگر; تَوَنگو; تَوَنگوى; تَوَنگه ـ بر وزن و معنى تبنگر و تبنگو و تبنگوى و تبنگه.
تونل ـ به فرانسه، نقب تحت الارض، خصوصاً آنچه از براى مرور راه آهن در زير كوه ها مى كنند.
تونه ـ (چو روزه) چلّه [ر.م] جولاهان ]بافندگان[.
تونى ـ گلخنى]رجوع به «گلخن» شود[ و منسوب به تون ]آتشدان حمام[ و پست طبع و زبون و دزد و عيّار و مفسد و مكّار و راهزن و كنّاس [ر.م] و خيانت و افساد.
تووه ـ (چو روزه) جفت، مقابل فرد.
توه ـ (چو فرح) تباه و نشتر[ر.م] و (چو كوه) توى [ر.م] و تووه[ر.م].
توى ـ جشن و مهمانى، خصوصاً زفاف و عروسى و قيماق[ر.م] و اندرون خانه و دهان و غيره و ته و لاى و پرده.
توى برتوى ـ ته برته و لاى برلاى و پرده برپرده و پى درپى و دنبال يكديگر و مردم سر در خود و حرام توشه و هزار خانه[ر.م] گوسپند.
توى سرگان ـ تويسرگان[ر.م] است.
توى شير ـ آش شيربرنج معروف.
توىوسرگان ـ تويسرگان [ر.م] است.
تويج ـ (چو كودك) گياه لبلاب[ر.م].
تويسرگان ـ كه گاهى رسماً توى سرگان نوشته و گاهى واوى هم در ميان دو كلمه علاوه نموده و بيشتر تخفيفاً تسرگان گويند، قصبه و قلعه اى است در كمال خوبى و آبادى در سمت شمالى نهاوند و مابين آن و همدان، و غلات و ميوه جاتش فراوان و ارزان و مردمانش تاجيك]فارس[ و باادب و شيعه مذهب و تقريباً صد پاره قريه معموره مضافات آن جزو ايالت همدان است.
تويك ـ (چو كودك) مخزن و گنجينه و مصغّر توى[ر.م].
تويل ـ (چو خليل) مردم داز]طاس[ و (چو مُحيل) تارك سر و بالاى پيشانى و علامتى كه صيّادان برپا كنند تا نخجير از آن رميده و به سوى دام آيد.
تويه ـ (چو كوزه) قوس قزح]رنگين كمان[.

آيين بيستوهفتم

(در ]حرف[ تاى قرشت با هاى هوّز)
ته ـ (به كسر اوّل و خفاى ها) به فرانسه، چاى است و (چو رخ) تفو[ر.م] و (چو بد) تودوه[ر.م] و زنگار و تا و لاى و پى و زير و پايين و نشان و علامت.
تهْ ديك ـ قازماق[ر.م].
ته غربال ـ نخاله و دانه هاى كوچك هر چيز.
تهوبالا ـ زير و زبر و اضطراب و بى قرارى و لواط كردن دو پسر با يكديگر.
تهال ـ (چو مجال) غار و مغاره كوه.
تهامه ـ نام دو موضع است در عرب: يكى تهامه يمن و ديگرى تهامه حجاز. و در بستان السياحة[ر.ض] فرموده: پوست آهوى تهامه كه در بعضى ادعيه وارد شده، آهوى تهامه حجاز است.
تهان ـ تهى و عارى و خالى.
تَهبَل ـ بر وزن و معنى تهمل.
تهپو ـ (چو برزو) تفو[ر.م].
تهجا ـ (چو ترسا) شيره گرفتن از انگور.
تهران ـ به معرّب آن، «طهران»، رجوع نمايند.
تهك ـ (چو فلك) خاك و خالى و برهنه.
تهم ـ (چو عزم و قلم) بزرگ و دلاور و بى نظير و پهلوان و شخصى كه در مردى و شجاعت و بلندى قامت و بزرگى جثّه نظير نداشته باشد.
تهم مرز ---> فرمرز.
تهماسِب ـ دو نفر از سلاطين صفويه بدين اسم مسمّى بوده اند كه اوّلشان 930]هجرى[ جلوس نموده و 54 سال سلطنت كرده و در 984 هجرى وفات يافت و دويّمى 10 سال يا 14 سال سلطنت نموده ليكن بالتّمام، يا مخذول افغان و يا دست نشان نادرشاه افشار بوده و در 1145 هجرى از سلطنت خلع شد.
تُهمت ـ (ر.ف) و به پارسى «پلمس» و «پلمسه»]گويند[ و رجوع به «غيبت» هم نمايند.(عر)
تهمتن ـ (چو قلمزن و سخت تن) لقب بهمن]پسر گشتاسب در شاهنامه[ و رستم زال و بنده و فرمان بردار و

صفحه 71 - جلد دوم
لشگركش و سپهدار و به معنى تهم[ر.م] هم آمده و در حقيقت مركّب است از «تهم» و «تن».
تهمك ـ (چو اندك و به فتح ثانى هم) تهك[ر.م] و مصغّر تهم[ر.م].
تهمل ـ (چو منقل) مردم پرخوار و بيكاره و تنبل.
تهمورث ـ معرّب تهمورس[ر.م] است.
تهمورس ـ (چو بدصورت) سيّمينِ پيشداديان ]نخستين سلسله اسطوره اى ايران[ و پور هوشنگ ]دوّمين پادشاه پيشدادى[ يا پسر ديوجهان ابن هوشنگ كه در 2389 هبوطى جلوس نموده و از فرط جلادت به ديوبند اشتهار يافته و رِنباوند]زيناوند[ نيز ـ كه به معنى تمام سلاح است ـ از القاب او است و نوشتن خط پارسى بر كتاب و حمل اثقال بر دواب و بناى آمل و قندهار و مرو[در تركمنستان ] و طبرستان ]مازندران و اطراف آن[ و سارى و اصفهان بدو منسوب، و بر اغلب رُبع مسكون آمر و ناهى بوده و سمت سلطنت داشته و در عهد او قحط و غلاى ]گرانى[ عظيم حادث گشت، پس بفرمود تا اغنيا همه روزه طعام چاشتگاه خود را به فقرا بخش كردند تا آن بلا برخاسته و قحط و غلا به فراوانى و ارزانى مبدّل گرديد. گويند كه سنّت حسنه صوم از آن روز در ميان مردم انتشار يافت و بالجمله لفظ تهمورس محرّف تهم مرز[ر.م] است.
تهميشه ـ (چو انديشه) بيشه اى است در دارالمرز[رشت ] نزديك به بيشه نارون.
تهمينه ـ نام دختر شاه سمنگان]در افغانستان[ كه مادر لهراسب]چهارمين پادشاه كيانى[ بوده.
تهو ـ (چو وضو) تفو[ر.م] و (چو نكو) تيهو.
تهى ـ خالى و عارى و فارغ و نام شهرى هم هست.
تهى دست ـ فقير و محتاج و بى چيز.
تهىوتَهَك ـ خالى و برهنه و عريان.
تهيشه ـ (چو هميشه) نام شهرى است كه مسكن فريدون ]ششمين پادشاه پيشدادى[ بوده.
تهيگاه ـ مابين شكم و پهلو.

آيين بيستوهشتم

(در ]حرف[ تاى قرشت با ياى حطّى)
تى ـ (به كسر اوّل) مخفّف تهى.
تياتر; تياترو ـ لفظى است فرنگى و عبارت از ملعبه معروفى است كه در حوالى 5250 هبوطى در دولت روما ابتدا شده و نخستين تياترخانه كه در آن دولت تشكيل يافت، گنجايش چهل هزار نفر مى داشت. و در آن اوان تياتر را «فلاويبوس» مى ناميدند و در يونانستان هم بسيار قديم بوده، ليكن نه در صورت اكنونى امروزى بلكه بدواً به جهت تفرّج و انبساط به سرودن بعضى اشعار و نواختن آلات تغنّى تأسيس يافته و اخيراً به جهت پاره اى لعبيّات شنيعه كه بهواسطه همين آلت به بروز آوردند، درباره پاره اى شهوت پرستان محل مسخره و ملعبه گرديد و ازآن رو كه اين مطلب منافى ناموس ملّى بوده و رفته رفته به رذالت منتهى مى گرديد، از طرف سلطنت ممنوع و قدغن گرديد. پس از چندى به لحاظ اينكه هنر و بدايع صنايع ارباب معارف و كمال و اهل صنايع را در نظر عامه جلوه گر كرده و ترغيب و تحريف نمايند، بازهم به اعمال و استعمال آن اجازت يافتند. و بعد از زمان اصول مذكوره نيز برهم خورده و به سرود اشعار و نقل حكايات قرار دادند تا رفته رفته به حالت امروزى درافتاد كه كليه حالات و وقايع تاريخى پيشينيان را در انظار عامه محسوس و مجسّم مى دارند.
تياق ـ (چو سياق) به تركى، عصا و دگنك و چوب دستى.
تَيامُن ـ (ر.ف) كه ميل به طرف راست كردن است و در اصطلاح احكام نجومى، همان تشريق [ر.م] مذكور است.(عر)
تيان ـ (چو ميان) ديگ سرگشاده بزرگ كه كوچك آن را «تيانچه» گويند و آن را «لويد» و «لوير» هم گويند.
تيانچه ]--->تيان[.
تيب ـ سيب و مدهوش و سرگشته و بى قرار و شتاب زده.
تيب تيز; تيبوتيز ـ تيزتيب[ر.م] است.
تيبوشيب ـ (ع) تيب [ر.م] به معنى غير سيب.
تيبا ـ آهو و افسانه و قصّه.(ند)

صفحه 72 - جلد دوم
تيباش ـ مكر و حيله و عشوه و غمزه.
تيبت ـ (چو طينت) به تركى، قماشى است نرم و پشمينه.
تيبر ـ (ل) رجوع به «روما» شود.
تيپى ـ به تركى، رمق و باد و برف.
تيت ـ به تركى، حركت خفيفه.
تيتال ـ فريب و چاپلوسى است.
تيته ـ گوشت نرم زائدى كه گاهى در اندرون پلك چشم و گاهى در بيرون آن برآمده و مانند توت سياه آويزان و گاهى به سرخى مايل و گاهى به سياهى گراييده و گاه است كه خون هم از آن جارى است.
تى تى ـ تتى[ر.م] است.
تيج ـ تير كمان و ياى ]زه[ كمان حلاّجى و تيجيدن[ر.م] و امر و فاعل از آن و تار و نخ ابريشم و پنبه اى كه آن را با دست از هم بگشايند و ريزه هاى پنبه كه به هنگام حلاّجى كردن آن بر سر و ريش استاد حلاّج بچسبد.
تيجان ـ به عربى، جمع تاج.
تيجيدن ـ پيچيدن و فشاردن.
تيخ ـ هر چيز سرتيز.
تيخال ـ آشيانه مرغان و جانوران.
تيداك ـ يهودى است.
تير ـ دكل و كرباس و عطارد و گل نرگس و شكوفه خرما و بافته مورى [ر.م] و هر چيز مرغوب وممتاز و كريش [ر.م] و تار و نوعى از مار و ضيق و تنگ و گلوله توپ و تفنگ و موى و رشته و تاريك و تيره و تيريز[ر.م] جامه و مرغى است شبيه به طاووس ماده و بهر و حصّه و نصيب و قسمت و عظمت و شوكت و قدر و مرتبه و جلالت و تاب و طاقت و امان و مروّت و خشم و غضب و صولت و هر چيز برابر در تركيب و صفت و فصل خزان و صاعقه و طوفان و صحرا و بيابان و به معنى معروف كه همراه كمان است و هر چوب راست را نيز گويند، مانند چوب سقف خانه و شاهين ترازو و مانند آنها و نام ماه چهارم سال هاى شمسى هم هست كه عبارت از بودن آفتاب است در برج سرطان و روز سيزدهم يا هفتم ماه مذكور را نيز گويند، چنانچه در «تاريخ جلالى» و «تاريخ فرس» مذكور افتاد و در اين زمان تيرماه جلالى تقريباً مطابق 30 جوزا و تيرماه فرس ـ كه «قديم» نيز گويند ـ موافق 19 يا 20 عقرب مى باشد كه بنابر قاعده مذكوره در «آبان» روز جشن پارسيان است و يا به جهتى ديگر جشن نمايند كه در «تيرگان» مذكور گردد و نام فرشته اى است موكّل بر ستوران و به تدبير امور و مصالح ماه تير و روز آن و نام شهرى هم هست از بيروت كه در اين زمان صور نامند.
تير افگندن ـ طعنه زدن و نفرين كردن.
تير بردن ـ تير انداختن.
تير بند ـ كمرى]كمربند[ است كه از چند رشته پشم شتر بافته و شاطران بر ميان بسته و بر يك سر آن زهگير و خلالدان و غيره آويخته و زنگ ها را بدان نصب كنند.
تيرِ تَخش ـ تير هوايى[ر.م] است.
تيرِ تظلّم ـ آه و نفرين مظلومان.
تير تيماج ـ وردنه و اوخلو[ر.م].
تير چرخ ـ تير گردون[ر.م] و چيزى است مانند تير هوايى[ر.م] كه از آهن ساخته و پر باروت كرده و آتش زده و به جانب دشمن سر دهند، چنانچه در هندوستان معمول ]است[ و به هندى «بان» گويند.
تير سَحَر ـ نفرين سحرى و روشنى صبح كاذب و آه دردناك و سوزناك سحرى.
تير شهاب ---> شهاب.
تيركش ـ تركز[ر.م] و تيرانداز.
تير كشيدن ـ تير انداختن.
تير گردون ـ آفتاب و عطارد و حوادث آسمانى.
تيرماهى ـ گزر]هويج[ وزردك]هويج[ و نوعى از انگور و نام دوايى است.
تير هوايى ـ تير آتش بازى از فشنگ و غيره.
تيراژه ـ (چو شيرازه) قوس قزح ]رنگين كمان[.
تيراست; تيرست ـ (چو پيشْ دست و بى دست) عدد ده و صد و يا سيصد.
تيرك ـ (چو زيرك) مصغّر تير[ر.م] و به معنى نبض و درد وجستن درد در اعضا و آبله مانندى است كه در ديگ

صفحه 73 - جلد دوم
جوشنده از گوشت و روغن و غيره به هم رسد و بخارى كه از پاره شدن همين آبله مى جهد.
تيرگان ـ (چو ميهمان) چنانچه در «تير» اشارت نموديم، نام روز سيزدهم تيرماه كه در اين روز بعد از استيلاى افراسياب]پادشاه توران[ بر ايران و متحصّن بودن منوچهر]هفتمين پادشاه پيشدادى[ در قلعه تركستان [نواحى ترك نشين شمال غربى چين و آسياى مركزى ] صلح كردند به شرط اينكه يك كس از لشگر منوچهر به همه نيروى خويش تيرى بيندازد و افراسياب راه يك تير پرتاب را به منوچهر داده و جاى افتادن تير سرحد باشد. پس حكما از روى حكمت تيرى ساخته و آرش آن را بر كمان نهاده و در وقت طلوع آفتاب از جبال تبرستان ]مازندران و نواحى اطراف آن[ به طرف مشرق انداخت. بعد از فحص بسيار آن تير را در كنار آب آمو]رود جيحون در آسياى مركزى[ يافته و همان جاى را سرحد نمود و پارسيان از ذلّت رهايى يافته و آن روز را عيد كرده و جشن نموده و به «تيرگان» موسومش داشتند، چنانچه جشن مذكور را نيز «جشن تيرگان» نامند و به نوشته فرهنگ جهانگيرى[ر.ض]، جشن آبريزان [ر.م] را هم «تيرگان»گويند.
تيرم ـ (چو بى رخ و بى غم) بانوى بزرگ.
تيره ـ مرغ عكّه[ر.م] و آب گل آلود و تاريك و ريزه ريزه و سياه فام و به تركى، ريسمان است.
تيره بخت ـ بدبخت.
تيره دست ـ دنيا و عالم و روزگار.
تيره دل ـ ملول و متكدّر و آب و شراب.
تيره گِل ـ آب و شراب دُردآميز]كدر[.
تيره مغاك ـ اين عالم جسمانى.
تيريز ـ چاپوق[ر.م] جامه و بال و پر مرغان.
تيريل ـ به تركى، فقير و محتاج است.
تيز ـ هر چيز قاطع و برّان و به صدا آوردن دهان و صداى حزينى كه از مقعد برآيد.
تيزپا ـ تند رونده.
تيزتيب; تيز دادن ـ باد باصدا از راه پايين آوردن.
تيز گرديدن ـ قهرآلود و خشمگين شدن.
تيزمغز ـ مردم زودفهم و تند و تيز كه زود از جا برآيد.
تيزهوش ـ مردم زودفهم و زيرك است.
تيزاب ـ يا جوهر شوره; كه «اسيدنيتريك» گويند، جسمى است جامد كه در كارخانجات مى سازند و اوّل شخصى كه آن را ساخت جابر عرب[جابر بن حيّان، شيمى دان قرن 2هـ ] بوده كه از مشاهير ارباب صنعت است ليكن آنچه در صنايع معمول است، عبارت است از تيزاب مشهور متعارفى كه آبدار خالص و به فرانسه «اسيد ازتيك» و مايعى است بى رنگ و گاهى داراى رنگ ليمويى بسيار روشن مبخّر در هوا و بوى گزنده داشته و مى توان آن را جزو مسموم قتّاله محسوب داشت و غير از طلاى متعارف و طلاى سفيد، جميع فلزّات را حل كرده و با آنها مركّب گردد، و محلّ استعمال اين بسيار زياد و در استخراج معدن و حكّاكى مس و فولاد و رنگرزى و زرد نمودن ابريشم و غيرها مستعمل است. و يك قسم از تيزاب است كه از اسيد ازتيك و اسيد كلريدريك مخلوط و طلا و طلاى سفيد را نيز حل نموده و به سبب قوّه حلاّله در استخراج معدن محل استعمالات عديده دارد و اين قسم را «تيزاب فاروق» و «تيزاب سلطانى» و«تيزاب طلاخوار» نيز ناميده و به فرانسه «اُرِگال» يا «اورِگال» گويند.
تيزاب سلطانى; تيزاب طلاخوار; تيزاب فاروق ---> تيزاب .
تيزك ـ (چو ديگر) تره تيزك[ر.م] و مصغّر تيز.
تيزنا ـ محل تيزى شمشير و مانند آن.
تيزوير ـ تيزهوش و بسيار تيز و صاحب تيزى.
تيزى ـ تازى [ر.م] و تاجيك [ر.م] و زنجبيل و تيز بودن.
تيزى باخَرز ـ نغمه اى است از موسيقى.
تيزى راست ـ نام ديگر نغمه كردانيه[ر.م].
تيزيدن ـ تيز بودن و تيز دادن[ر.م].
تيژ ـ خباك[ر.م].
تيسفون ـ نام قديمى شهر مداين[ر.م] است.
تيش ; تيشه ـ افزار معروف نجّار و غيره.
تيشه بر پاى خود زدن ـ بر هم زدن و ضايع كردن كاروبار خود.

صفحه 74 - جلد دوم
تيشه بسوى خود زدن ـ حرص و طمع و حريص و طامع بودن.
تيشه فرهاد تيز كردن ـ شروع كردن در عشق و عاشقى.
تيغ ـ جوهر فولاد و بلندى كوه و هر چيز بلند راست ايستاده و شمشير و اُستره[ر.م] و روشنى آفتاب و غيره.
تيغ آفتاب ـ تيغ خورشيد[ر.م] است.
تيغ افراسياب ـ خط شعاعى كه از تابش چراغ و آفتاب در پياله اى افتد.
تيغ خورشيد ـ طلوع آفتاب و خطوط شعاعى آن.
تيغ خونبار ـ كنايه از هجو و قدح است.
تيغ دودستى زدن ـ جنگ صعب كردن و چيزى بسيار از مردم گرفتن و شمشير دراز كار فرمودن.
تيغ زن ـ علاوه بر معنى تركيبى، نام روز سيزدهم ماه هاى جلالى است كه در «تاريخ جلالى» مذكور افتاد.
تيغ زن آسمان ـ صبح صادق و مريخ و آفتاب.
تيغ ستم ـ رونق ظلم و رواج تعدّى.
تيغ سحر ـ تير سحر[ر.م].
تيغ شدن ـ روبه رو شدن و غضب نمودن.
تيغ شرربار ـ تيغ خونبار[ر.م] است.
تيغ كوه ـ جاى بلندتر از كوه.
تيغ گوشتين ـ زبان است.
تيغ نطق ـ مردم فصيح زبان.
تيغار ---> دجله.
تيغال ـ آشيانه مرغان و جانوران و دوايى است شبيه به نمك كه مانند ترنجبين بر خار مى بندند و رجوع به تركيبات «شكر» هم شود.
تيغر ـ (چو ديگر) تيغار[ر.م] است.
تيف ـ خار و خس و خلاشه.
تيفْ گنج ـ نوايى است از موسيقى.
تيفاگنج ـ تيف گنج [ر.م] است.
تيفره ---> حبش.
تيفُوايد(1) ـ ]حصبه و از امراض عفونى و سارى كه به سبب وجود ميكروب و ايجاد زخم هاى دگمه اى شكل در روده تشخيص داده مى شود(لغت نامه دهخدا)[.
تيفوز ـ به اعتقاد مصريان قديم، نام شخص موهومى است كه مبدأ شر و ظلمت و يبوست بوده.
تيفوس ---> تب لازم.
تيكوز ـ (چو ديروز) بلغور و كشك و قروت[ر.م].
تيل ـ ]نقطه و خال و مفتولى از طلا يا آهن يا نقره و تار برنجى در آلات موسيقى و دهى از دهستان شرفخانه در شبسترِ شهرستان تبريز و دهى از دهستان شاهرودِ شهرستان هروآباد(لغت نامه دهخدا)[.
تيلا ـ (چو مينا) رسن و چنبر رسن تابى و(چو ليلا) جُعَل[ر.م] منقّش پر خط و خال.
تيلس ـ (ل) پولى است رايج چين كه تخميناً موازى نُه قران ايرانى است.
تيلول ـ به پارسى و فرانسه، درخت بزرگى است كه در جنگل هاى فرنگستان به عمل آمده و گل آن را در طب مانند عوامل معرّق و ضدّ تشنّج استعمال مى كنند.
تيليك ـ (چو بى چيز) ترليك (چو دلگير)[ر.م].
تيم ـ بازار و كاروان سراى بزرگ، و كوچك آن را تيمچه گويند و رجوع به «پودنه» هم نمايند.
تيما ـ دشت و بيابان.
تيماج ـ پوست دبّاغى شده، خصوصاً از بز و آن را «پرنداخ» و «پرانداخت» و «سختيان»]هم گويند[.
تيمار; تيماره ـ تيمسار[ر.م] و فكر و انديشه و غم و غصّه و خدمت و غم خوارى و محافظت و پرستارى، خصوصاً در حق بيماران و به تركى، آن حصّه از اراضى را گويند كه بعد از فتح و نصرت به نام حقِّ شمشير به سپاهيان مى داده اند، چنانچه اراضى عايده به وزرا را خواص وزرا مى ناميد و آنچه را كه در مقام تفرقه به خزانه عامره سلطانى اختصاص مى يافته، خاص همايون مى گفته اند.
تيمارخانه ـ دارالشّفا و مريض خانه.
تيماس ـ بيشه و جنگل و نيستان.
تيماو ـ بلادت و كودنى.
تيمچه ---> تيم.

1. ضبط لغت نامه دهخدا: تيفوئيد.

صفحه 75 - جلد دوم
تيمسار ـ (چو پيشكار) ترجمه جناب و حضرت.
تيمناك ـ معاونت و مواسات.
تيمور ـ تيموره[ر.م] و به تركى، آهن و پاروى كشتى است و هم نام يكى از ملوك تركستان كه به تيمورلنگ معروف و در 772 هجرى در بلخ ]در افغانستان[ اعلان استقلال داده، پس خوارزم]ناحيه اى در آسياى مركزى[ و كاشغر]در چين[ و سمرقند]در ازبكستان[ را نيز مسخّر نموده و در 778]هجرى[ سمرقند را پايتخت خود نمود و در حوالى 800]هجرى[ هندوستان را متصرّف و به جهت اظهار عظمت صدهزار اسير به قتل آورده و در 803 هجرى حلب ]در سوريه[ و شام و مصر را مسخّر نموده و در 804]هجرى[ به ازمير ]در تركيه[ و گرجستان مستولى بوده و به سمرقند عودت نمود تا در 807]هجرى[ با دويست هزار سواره علوفه دار و مواجب خوار علاوه بر كوچ عمومى، تسخير چين را تصميم داده و در آن اثنا در قُرب سيحون ]رودى در آسياى مركزى[ وفات يافته و جنازه اش را به سمرقند نقل نمودند و نفوسى كه به سمت قتل عام اعدام نمود، در سرخس و قندهار و بغداد و سيواس ]در تركيه[ و سيستان و اصفهان و غيرها از دومليان متجاوز بوده و عده نفوسى كه به طور محاربه از طرفين فوت نمود، زياده بر سه مليان مى باشد و بالجمله به جهت اعرج و لنگ بودن به تيمورلنگ اشتهار يافته والاّ نام اصلى وى تيمور كوركان بوده و كوركان به تركى، داماد است.
تيمور باش ـ به تركى، اسباب و اوضاع خانه و در ممالك عثمانيه، عنوان شايع شارل دوازدهم ]1681ـ 1718م[ از قرال هاى]پادشاهان[ اسوج [سوئد ] است.
تيمور بوزان ـ به تركى، توتيا[ر.م] است.
تيمور قاپى ـ شهر دربند]باكو[ و نام معبرى است در جوار اسلميه[ر.م] از قوجه بالقان[ر.م].
تيمور قازيق ـ مابين عوام عثمانيان، نام ستاره جُدى و يا ستاره قطب است و يا قطب شمالى است.
تيمور لنگ ---> تيمور.
تيموره ـ گاوگلوز[ر.م].
تيمورى ـ قبيله اى در نواحى خاف و هرات كه اكثرشان مردمان خوش اعتقاد و نيكونهاد و شيعه اماميّه و برخى ثنويّه و ايلاتشان از اهل سنّت مى باشند.
تيموس ---> پودنه.
تيموك ـ (چو بى نور) عبوس و ترش روى و اظهار كراهت.
تين ـ به عربى و زندى، انجير است و به هندى، عدد سه.
تينا ـ لاى و گل.(ند)
تيناب ـ رؤيا و خواب ديدن.
تينوس ـ خرمن چاش[ر.م].
تينه ـ تفو[ر.م] و عنكبوت و تار آن.
تيو ـ (چو ديو) تاب و طاقت و توانايى و معنى، مقابل لفظ و ترجمه يعنى، كه در مقام شرح و تفسير آرند.
تيواز ـ قمار و اكتساب از راه ناپسند.
تيواى ـ بى پروايى و بى تحاشى بر سر كارى دويدن.
تيور ـ (چو غيور) مرغى است شبيه به طاووس ماده.
تيورگ ـ (چو ديوسر) رشگ و حسد.
تيوسول ـ (چو نيم پول) شماتت.
تيول ـ (چو فضول) باج و خراج مُلكى كه پادشاه در عوض جيره و مواجب مقرّرى به كسى بدهد كه در عوض وظيفه خود گرفته و صرف نمايد و در بعضى موارد ديدم كه اين لفظ تركى و به معنى مدد معاش است و آن را به پارسى «پابر»]گويند[.
تيوه ـ (چو جيوه) رجوع به «تب» نمايند.
تيه ـ به عربى، صحرا و بيابان است، خصوصاً آنچه در آن حيرت و سرگردانى باشد و رجوع به «عريش» هم نمايند.
تيها ـ حشرات زراعت و كشتزار.
تيهال ـ (ل) به «شكر تيغال» رجوع نمايند.
تيهو ـ (چو ليمو) گودال آب و مرغى است شبيه به كبك و كوچك تر از آن و زير بال آن سياه با سفيدى و گردن و منقار آن سرخ و به اندلسى «ضريس» و «ذريس» گفته و به پارسى «فرفور» هم گويند.
تيهوج; تيهوش ـ (چو بى نور) معرّب تيهو[ر.م] است.