welcome to official website of Grand Ayatollah Sobhani
فارسی عربی
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی گالری تصویر استفتائات اخبار قاموس المعارف ریحانة الأدب

نام کتاب :   قاموس المعارف- در چهار مجلد*
نویسنده :آيت الله ميرزا محمد على مدرس تبريزى*

  قاموس المعارف- در چهار مجلد

صفحه 438 - جلد اول

انجمن سِيّم

(در حرف باى پارسى)
كه مبنى بر 22 آيين است.

آيين اوّل

(در حرف باى ]پارسى[ با الف ]ابجدى[)
و امّا حرف پ مفرده در مقدّمه مذكور افتاد.
پا : پاى، اِفراداً و تركيباً.
پابخوست : هر چيز كوفته به پاى و ظاهراً مصحّف پاى خوست]ر.م [است.
پابند : پاى بند[ر.م].
پابوك : پاپوش[ر.م].
پاپ; پاپا : در ولايات روما[روم] نام معلّم بزرگ و مدير كليسا و خليفه اعظم و رئيس روحانى دين مسيحى و كشيش كيش كاتوليك ها بوده و او را پادشاه دين خود شمرده و به نهايت محترمش داشته و وكيل مسيح و خليفه سن پتروسش انگاشته و به عفو عمومى و محافظه آيين كاتوليك ها موظّف و مقتدرش دانند و به جهت كثرت نفوذ و اقتدار او در روما، آن صفحات را به نام وى هم منسوب داشته و ولايات پاپا نيز گويند. و موافق نوشته بعضى از اواخر، پاپ در يك زمان هم رياست رُم داشته و هم رئيس مذهبى عيسويان بوده، و در سابق تعيين پاپ و ساير طبقات مذهبى با امپراطور آلمانى بوده و ايشان هم مطيع امر امپراطور بودند ولى در اواخر، چون پاپ ها مايل نبودند كه حوزه مذهبى در تحت حكومت دولتيان باشد در سال 1054ميلادى اظهار كردند كه من بعد، انتخاب پاپ با كشيشان خواهد بود و قدغن كردند كه امپراطوران حق عزل و نصب كشيش ها نخواهند داشت. و ازآن رو كه بعضى از كشيشان در زير سايه امپراطوران داراى ثروت و اراضى وسيعه شده بودند، بنابراين بر ضدّ پاپ بناى مقاومت گذاشته و مابين آنها زدوخورد درگرفت پس پاپ، هانرى چهارم را به جهت ثبات او تكفير كرده، تا آنكه هانرى پنجم در 1122[ميلادى] با پاپ صلح كرده و قرار داد كه كشيش و ساير طبقات مذهبى را، همان پاپ انتخاب نمايد و تا 50 سال تمامى اوروپا مطيع پاپ بودند تا در سال 1300]ميلادى [پاپ بونيفاس حكمى به فليب لوبل، پادشاه فرانسه، فرستاد و قدغن نمود كه ديگر از كشيش ها و صومعه هاى فرانسه حقّ اخذ ماليات ندارد، پس فليب لوبل حكم پاپ را سوزانده و چون پاپ اراده نمود كه او را هم تكفير نمايد گماشتگان وى در املاك خودش توقيف ساختند و بعد از چندى، يك نفر فرانسوى كِلِماننام را به پاپى انتخاب نمودند و او هم موافقِ ميل پادشاه فرانسه رفتار مى كرد و اهالى ايتاليا در اواخر پاپ گرگوار يازدهم را به پاپى اعلان كردند و در 1376]ميلادى [به رُم آمد و در همين زمان پاپ ديگرى در آوينُن انتخاب كردند. و چون اوروپا داراى دو پاپ گرديد مسيحيان دو فرقه شده: فرانسه و اسپانيا مطيع پاپِ آوينن]شهر آوينيون در فرانسه [بوده و ساير بلاد در تحت تحكّم پاپِ رم درآمدند و ازاين رو فى مابينِ مسيحيان اختلاف مذهبى پيدا و بالأخره كشيش هاى تمامى بلاد در 1414]ميلادى [انجمن كرده و هر دو پاپ را مجبور به استعفا نموده و پاپ جديدى انتخاب كرده و به اصلاح حوزه مذهبى كه تمام مردم از ترتيب آن شاكى بودند پرداختند، لكن اختلاف مذهبى از ميان نرفته و در بسيارى از ممالك بر ضدّ پاپ شورش هايى كردند و پاپ به اقتدارى كه در ابتداى قرون وُسطى داشت، نرسيد.
پاپازيا; پاپاس : كشيش و راهب و كاهن.(كى)
پاپاور : خشخاش.(تين)
پاپاويه ---> مسيحيّه.
پاپروس : پاپيروس[ر.م].
پاپژ : (چو مادر) گلولاى نرم و كهنه و زمين پست و بلند.
پاپوج : محرّف پاپوش[ر.م].
پاپوش; پاپيچ : كفش و چكمه و جوراب و چاروق و لفافه پاى، خصوصاً زنگال[ر.م] .
پاپيچك ---> دحيه.
پاپيروس : برگ نباتى است در مصر كه قديماً به عوض كاغذ مستعمل بوده و پس از آنكه عرب بدان ديار مستولى گرديده و روابط اهالى شان با اوروپايى ها منقطع گرديد،

صفحه 439 - جلد اول
ادخالات پاپيروس سكته خورده و اهالى اوروپا از فرط نادانى كه در آن اوان داشتند چيزى كه عوض كاغذ باشد نيافته و از روى اضطرار، مطالب خودشان را در پاره اى جلود رقيقه نوشته و گاهى به جهت قلّت و نارسايى جلود مكتوبات اوّلى را محو كرده و مقاصد جديده خودشان را مى نگاشتند. اينك اكثر اخبار و آثار عتيقه ايشان در صفحه جهان محو و نابود گرديده.
و هم احمد رفعت[ر.ض] گويد: بردى يا برس، نوعى از گياه حصير است در زمان قديم از پوست داخلى آن، متاعى اخذ مى كرده اند كه به جاى كاغذ مستعمل مى شده و يونانيان آن را «پاپيروس» گويند و رجوع به «بردى» هم نمايند.
پات : تخت و اورنگ و تخته.
پاتاب; پاتابه : پاپوش[ر.م].
پاتاش : پاداش.
پاتپراس : (چو بادمجان) مكافات و جزا.(ند)
پاتريس : رجوع به دويّمِ «حواريّين» شود.
پاتشكان : بر وزن و معنى بادمجان.
پاتل : (چو جاهل) پاتيل[ر.م].
پاتْلُوژى ---> فيزيولوژى.
پاتله : (چو قافله) پاتيل[ر.م].
پاتو : كندو و خانه عطارد كه سنبله و جوزا است، و يا منزل مرّيخ كه حَمَل و عقرب است.
پاتيل; پاتيله : مطلق ديگ، خصوصاً ديگ دامن فراخ حلواپزى.
پاتيمار : شتاب و تعجيل.
پاتيموس : رجوع به چهارم «حواريّين» شود.
پاتينى : طبق چوبين معروف، كه بدان غلّه بيفشانند.
پاچال : گودال معروفى است كه جولاهان[بافندگان] در وقت بافندگى پاهاى خود را در آن آويزند و بقّالان و غير ايشان در آن ايستاده و متاع خود را مى فروشند.
پاچان : پاچيدن[ر.م] و امر و فاعل از آن.
پاچاهه : پاچال[ر.م].
پاچايه : بول و غايط.
پاچك : (چو عادت و ناخن) تپاله.
پاچله :(چو قافله) چيزى است مانند غربالِ كوچك كه پياده ها بر پاى بسته و برف را بكوبند تا مردم به سهولت تردّد نمايند.
پاچ نامه : همال و قرينو لقب.
پاچنگ : (چو پابند) كفش و پاسنگ[ر.م] و پاى اورنجن]ر.م [و پاشنا[ر.م] و زنگله و خوشه انگور كه بر تاك خشكيده باشد و دريچه كوچك خانه و بالاخانه، خصوصاً آنچه كه به يك چشم نگاه توان كرد و خيار و خربزه و مانند آنها كه به جهت تخم نگاه دارند.
پاچه : تنبان و شلوار و موضع نازك و رقيق پا و مصغّر پاى و به معنى معروف است كه به عربى «كُراع» گويند.
پاچيدن : پاشيدن و آهسته به راه رفتن.
پاچيله : پاچله[ر.م].
پاخره : (چو قافله و بامزه و ساخته) بناى ديوار و خانه و صفّه و نشيمنى كه پيش درِ خانه سازند.
پاخره زن : بنّا و ديوارساز.
پاخيره : پاخره[ر.م].
پاد : پات[ر.م] و بزرگ و عمده و پاييدن و پاس و پاسبان و دارندگى و سامان.
پادار : پاى مرد[ر.م] و باقى و ثابت و هميشه و برقرارو نام خداى تعالى و نام روز بيستم يا هشتم ماه هاى جلالى كه در «تاريخ جلالى» مذكور افتاد و امر بر پاى داشتن و فاعل از آن و اسب جلد و كعبتين قلب.
پاداش; پاداشْت; پاداشَن : مصاحب و رفيق و مطلق مكافات و يا ثواب و جزاى نيكى و بس و ايراد و اشكال و اعتراض كردن.
پادآفراه; پادافره : بادافراه[ر.م] است.
پادام : تله و دامى كه از موى اسب سازند كه مرغان به قيد درآيند و مرغى كه نزديكى دام بندند تا مرغان ديگر به هواى آن در دام آيند و حلقه چرمين معروف كه هر دو پاى را در آن كرده و بر بالاى درخت هاى بلند روند.
پادان ---> حشيشة السّعال.
پادزهر : پازهر[ر.م].

صفحه 440 - جلد اول
پادست : (چو پابند) معامله نسيه.
پادشا : مخفّف پادشاه است.
پادشاه : به لغت فرس قديم، اصل خداوند و غالب و قاهر و پاينده و دارنده است و يا لفظى است مركّب از «پاد» چنانچه مذكور افتاد و «شاه» كه خواهد آمد و بر اين تقدير از چهار وجه خالى نباشد:
   1. پاسبان بزرگ مردمان.
   2. صاحب تخت و تاج.
   3. هميشه داماد، به جهت تشبيه مُلك به عروس.
   4. هميشه صاحب و خداوند ازآن رو كه دارندگى و پايندگى به حال او اَنسب و اولى است.
پادشاهِ چين; پادشاهِ خُتَن : آفتاب.
پادشاهِ مرغان : عنقا است.
پادشاهِ نيمروز : قلب و جگر و حاكم و آفتاب و مردم نيك پى و خوش قدم و رستم زال و پادشاه سيستان را نيز گويند ازآن رو كه نيمروز نام سيستان است و كنايه از حضرت آدم(عليه السلام) هم هست چون كه نصف روز در بهشت بوده و اشاره به وجود مقدّس حضرت خاتم(صلى الله عليه وآله)نيز مى باشد كه تا نيم روز شفاعت امّت خود را خواهد نمود.
پادِكانه : بام بلند و دريچه مشبّك در خانه.
پادِنگ; پادِنگه : دِنگ (چو هند)[ر.م].
پاده : چوب دستى و گلّه بهايم و چراگاه آنها.
پاده بان : چوبان و پاسبان و گلّه بان.
پاديا; پادياب; پادياو : شستن و پاكيزه كردن چيزها با دعا خواندن.
پادير; پاذير : شب پره و چوبى كه بر پس ديوار و تحت سقف شكسته بزنند تا نيفتد.
پار; پارا : پاره و چرم دباغت كرده و پاريدن[ر.م] وامر و فاعل از آن و به معنى پيش از اين و سال گذشته.
پاراب;پاراو : پيرزن و نام بلوكى است از قزوين.
پارت : (چو ماست) رجوع به «اشكانيان» نمايند.
پارتوا : بلاد بادكوبه[باكو] و گيلان استرآباد و مازندران.
پارتى : جزو و قسم و دسته و طرف و پارتيا[ر.م].(سه)
پارتيا : نام قديمى خراسان كه پيش از ميلاد و در قرون اوايل ميلادى هم بدين اسم موسوم بوده و رجوع به «اشكانيان» و «طبرستان» هم [شود].
پارچه : (ر.ف)
پارد : (چو ماست) گنه و شپش و پشه.
پاردم : (چو كاركن) تَنگ معروف چاروا و يا چرم زيردُمى آن و به طرف پسين زين سوار شدن.
پاردو : بادرنگبويه[ر.م].
پارس : (چو ظالم) پاريس و (چو ماست)يوز[ر.م] و تمامى ايران و يا ولايت فارس از آن و هم رجوع به آيين دويّم مقدّمه نمايند و به تركى، پلنگ را گويند.
پارس ئيل : سال سيّم از دور اثنى عشرى تركان و رجوع به «دور» نمايند.
پارسا : پارسى[ر.م] و آدم متّقى و پرهيزكار و خوش كردار، خصوصاً آن كه در مدّت عمر خود با زنان نزديكى نكرده باشد و ولايت پارس را هم گويند و هم لقب خواجه محمّد ابن محمّد ابن محمود، از كبار مشايخ نقشبنديّه]سلسله طريقت منسوب به بهاءالدّين نقشبند [و اخصّ اصحاب بهاءالدين نقشبند بود. و در آخر عمر امانت ارشاد را بدو تفويض نموده و او هم در 822 هجرى در مدينه منوّره وفات يافته و پسرش، ابونصر پارسا، خليفه او گرديد.
پارساگرد ---> فسا.
پارستور : (1)
پارسنگ : پاسنگ[ر.م].
پارسوا : شهرى بوده قديم، نزديكى عشق آباد حاليّه.
پارسه : (چو پارچه) گدا و گدايى يا كدخدايى.
پارسى : منسوب به پارس; رجوع به آيين دويّم مقدّمه نمايند.
پارك : ]باغ وسيع پردرخت كه گردش و شكار و جز آن را بكار است و نام قناتى است در ملاير(لغت نامه دهخدا)[.
پارگى : (چو راستى) قحبه و حيله گر و قحبگى.
پارگين : مطبخ و آشپزخانه و آب گنديده و تالاب و انبار آب كه در ميان شهر باشد و مجراى آبى كه از گنگ سفالين
::::::::::::::::::::::::::::::::::
1. در اصل بدون معنى است.

صفحه 441 - جلد اول
ساخته باشند و جايى كه آب هاى كثيف حمّام و مطبخ و غيره در آن جمع شود.
پارمِنيد ---> برمانيدس.
پارنج : (چو پابند) زحمتانه و پولى كه به شاعران و مطربان و مانند ايشان دهند تا در جشن حاضر باشند و انعامى كه در حقّ مهمانان كنند.
پارنياس ---> تفليس.
پارو; پاروب : بيل مانندى چوبين معروف كه بدان كشتى رانده و برف و مانند آن را بروبند و پيرزن را هم گويند.
پارودن : پارو كردن.
پاروله : تراشه[ر.م].
پاره : پاريدن[ر.م] و گرز آهنين و جزو و بعض و حصّه و بهره و رشوت وتحفه و نوعى از حلوا و دختر بى بكارت و دوست و فرزند، همچو: مخدوم پاره، كه مخدوم زاده را گويند و به هندى، جيوه و به رومى، پولى است رايج آن ولايت و به تركى، يك جزو از چهل جزو قروش[ر.م] را گويند.
پاره آرد : اُماج[ر.م] و آشِ اوماج معروف.
پاره زرد : پارچه زردى كه يهودان به جهت امتياز بر دوش دوزند.
پاره كار : محبوب و شوخ و شنگ.
پاره غواى : جمهوريتى است در جوار بره زيليا از امريكاى جنوبى كه تخميناً داراى يك مليون نفوس است[همان پاراگوئه است].
پاريا; پارياب; پارياو : زراعتى كه با آب رودخانه و كاريز مزروع باشد.
پاريدن : پرواز كردن و سودن و پاره بودن و نمودن و بريدن.
پاريز : پايز[ر.م].
پاريس : شهرى است شهير، كه بزرگ ترين زيباترين بلاد اوروپا، بلكه تمامى روى كره و طول آن از شرق به غرب 12، و عرض آن از جنوب به شمال 9 كيلومتر و تقريباً داراى 5 كرور نفوس بوده و به 20 اداره بلديّه مشتمل مى باشد كه هريكى به ترتيبات و تنظيمات 4 محلّه موظّف است.
پارينه : سال گذشته.
پاز : حُسن و لطف و لطيف و نازك و بى غش.
پازگفتار : مردم خوش بيان.
پازاج : (با جيم عربى و پارسى) دايه و ماما و قابله و ناله كردن.
پازاركاد ---> سوز.
پازتارى : (با راء ثانى مهمله و معجمه) جزئى، مقابلِ كلّى.
پازج : (چو مادر) پازاج[ر.م] است.
پازدَه : عددى است معروف[پانزده].
پازش : (چو مالش) پازيدن[ر.م] و اسم مصدر آن.
پازن : (چو دادن) بز كوهى و ديّوث و قرمساق.
پازَند---> زند.
پازو : چغندر معروف و برگ آن.
پازْوانْد; پازوَند : بازوبند و پاسبان و باغبان.
پازه : چلپاسه، كه جانورى است معروف كه به تركى «سوپا» و به عربى «تولَب» و «جَحش» گويند و عصاى بزرگ كه شبانان و مسافران دارند.
پازهر : (چو پابند) ترياك و ترياق معروف كه معجونى است مركّب از پاره اى ادويه متفرّقه كه به جهت دفع زهر تركيب دهند و معنى تركيبى آن شوينده زهر است كه مركّب است از «پاو» و «زهر» و به «ترياق» و «فادزهر» هم رجوع شود.
پازهرِ گاوى : گاوزَهره[ر.م] است و رجوع به «سنگ بقر» و «سنگ اَيّل» هم شود.
پازى : پازو[ر.م].
پازيدن : علف زائد را از ميان غلّه زار بركندن و دور كردن.
پازير; پازيره : پادير[ر.م] است.
پاژ : قريه اى است در طوس.
پاژخ : (چو ناخن) آه و ناله و آزار.
پاژگين : پارگين[ر.م].
پاژَن : پازن[ر.م].
پاژنامه : پاچ نامه[ر.م].
پاژَند : پازند[ر.م].

صفحه 442 - جلد اول
پاژَنگ : پاچنگ[ر.م].
پاژه : پاچه و پازه[ر.م].
پاس : اندوه و دل تنگى و دفعه و نوبت و زنگار و پاسبان و پاسيدن و امر و فاعل از آن و جزو و پاره و بخش و حصّه، خصوصاً يك بخش از 24بخش روز و شب.
پاساد : محافظت و خوددارى از اقوال و افعال قبيحه.
پاسار : لگد و لگدكوب و لگدبازى اطفال در خشكى و آب.
پاساژ : ]بازار سرپوشيده كه دو در دارد دخول و خروج را(لغت نامه دهخدا)[.
پاسبان : شب زنده دار و محافظت كننده.
پاسبانِ طارمِ نهم; پاسبانِ فلك : ستاره زحل.
پاسپار : پاسار[ر.م].
پاستان : اِفراداً و تركيباً باستان است.
پاستور (Pasteur) : ]لوئى پاستور، عالم كيماوى بزرگ فرانسه. مولد وى به دُل به سال 1822م. و وفات در سنه 1895م. او در تخمير و بيمارى هاى كرم ابريشم و عموم امراض ساريه وبالخاصّه مرض هارى نظريه هاى بدع آورد(لغت نامه دهخدا)[.
پاسخ : (چو ناخن) جواب دادن به سؤال.
پاسخ سوختن : خاموش شدن.
پاسدار : رعايت و ملاحظه كننده.
پاسره : (چو بامزه) زمينى كه صاحب زراعت در وجه اخراجات جدا كرده و به مزارعان بدهد تا حاصل آن را در اخراجات ديوانى و غيره صرف نمايند.
پاسْقالِيه : يكى از اعياد شريفه نصارى كه به زعم خودشان، روز قيام حضرت روح اللّهش پندارند.
پاسك : (چو ناخن و مادر) خميازه و دهان دره.
پاسنگ : (چو پابند) آنچه در كفه سبك تر ترازو بگذارند تا با كفه ديگر برابر شود.
پاسَوار : پاى سَوار[ر.م] است.
پاسه : تاسه[ر.م] و تلواسه[ر.م].
پاسيدن : زنگار بستن و دل تنگ شدن و نگاه داشتن و استوار نمودن و بيدار ماندن و ملاحظه و رعايت كردن.
پاش : پاشيدن و امر و فاعل از آن.
پاشا : به زعم بعضى، لفظى است پارسى به معنى باشه]ر.م [و وزير و دستور و خان و بيگلربيگى و بعضى گفته كه مركّب از «پاى» و «شاه» است و بعضى از ادباى عثمانى گفته كه اين لفظ در زبان ترك قديم به اكبرِ اولاد اطلاق مى شده و به همين جهت سلطان عثمان غازى]نخستين پادشاه عثمانى در قرن8ه:. [سردفتر ملوك عثمانيّه، پسرش، علاءالدين، را بدان مخاطب داشته و پاره اى امور دولتى را بدو محوّل داشت، پس از آن عنوان مستخدمين دولتى گرديد.
پاشت : (ل) نام يكى از اشخاص موهومى كه مصريان قديم ايشان را معبود پنداشتندى.
پاشتو : نام زبان افغانيان است.
پاشك : بر وزن و معنى پاسك.
پاشنا : پاشنه[ر.م].
پاشنامه : پاچ نامه[ر.م].
پاشنگ; پاشنگه : (چو پابند و پابسته) پاچنگ[ر.م].
پاشنه : به معنى معروف و خيار و خربزه و مانند آن كه به جهت تخم نگاه دارند.
پاشو : پاز[ر.م].
پاشه : باشه[ر.م].
پاشيب : نردبان.
پاشيدن : افشاندن.
پاشين : تخته و پارچه چوب.
پاشينه : پاشنه[ر.م].
پاغر; پاغره : (چو لاغر) ستونى كه سقف خانه بدان قرار گيرد و ستونى كه از گچ و سنگ ساخته و پايه هاى اتاق را بر آن گذارند.
پاغند; پاغنده : (چو پابند) گلوله پنبه حلاّجى شده.
پاغوش : شناورى و غوطه زدن در آب.
پافزار : پاى فزار[ر.م].
پاق : به زعم يونانيان قديم، نام شخص موهومى كه خداى شبانان است.
پاقسوس; پاقسون --->جزاير سبعه.

صفحه 443 - جلد اول
پاك : جمله و همه و باقى و تتمّه و صاف و بى غش و پاكيزه.
پاكان خطّه اوّل : ملائكه و حاملان عرش.
پاك باز : زاهد و مجرّد و عاشقِ پاك نظر و قماربازِ بى دغل و شخصى كه تمام اسباب خود را ببازد.
پاكار : خدمتكار، خصوصاً كنّاس]آن كه خاشاك خانه روبد [و خادم بيت الخلا[ر.م] و پيشكار و تحصيل دار و كسى كه در غياب يا حضور او زر و بده]بدهى; وام [ديوانى را از مردم جمع كرده و بدو برساند.
پاكت : به فرانسه، كيسه و هر چيزى كه چيزهاى ديگر را بدان ببندند.
پاكند : (چو پابند) ياقوت.
پاكى : اُستُره[ابزارى براى سرتراشيدن] و صفا و طهارت و تمام بودن.
پالا : فرياد و فغان(ند) و آويخته و پالاد[ر.م] و پالادن[ر.م] و امر و فاعل از آن و در حال تركيب اسم فاعل است به معنى صاف كنند، همچو: مِى پالا و ترشى پالا و غيره.
پالا آهنگ : پالاهنگ[ر.م] است.
پالاپال : سخت و هر چيز سختيده، خصوصاً پالوده.
پالاد : مفسد و بدگوى و اسب جنيبت[ر.م] و حيران و سرگشته.
پالادن : پالاييدن.
پالاده : پالاد[ر.م] و از پالادن [است].
پالار : سقف و درخت و ستون بزرگ.
پالاش : پالايش.
پالان : معروف است.
پالانه : مخارجه[ر.م] خانه كه معروف است.
پالانى : اسب كم راه و كندرو.
پالاوان; پالاوَن : ترشى پالا[آبكش; غربال].
پالاهنگ : كاه كشان[ر.م] و زمام و افسار و كمند دوشاخه و چوبى كه بر گردن سگ نهند و كمند و دوال و ريسمانى كه صيد و شكار و گناهكاران، بدان محكم بسته و بر يك طرف لجام اسب جنيبت بسته و بدان بكشند و اسب را با آن بندند و معنى تركيبى آن جنيبت كش است و نزد عرفا، هر چيزى است كه باعث تعلّق باشد.
پالاى : پالا[ر.م] و پالاد[ر.م].
پالايش : پالاييدن[ر.م] و اسم مصدر آن.
پالاييدن : پالودن[ر.م].
پالتو; پالتون : به فرانسه، پالطون[ر.م] است.
پالدُم : بر وزن و معنى پاردُم است.
پالِش : پاليدن[ر.م] و اسم مصدر آن.
پالطو; پالطون : به فرانسه، لباسى است دراز و فراخ دامن كه بالاى تمام لباس ها پوشند.
پالغ : (چو ناخن) پيمانه شرابى كه از چوب و استخوان فيل و شاخ گاو و كرگدن سازند.
پالكونيك : (1)
پالگانه : پاسنگ[ر.م] و پادكانه[ر.م] و شروع در درويدن غلّه.
پالنگ : (چو پابند) كفش و چاروق و دريچه و معنى تركيبى آن، مردم و حيوان لنگ پاى است.
پالو : آزخ[ر.م] و پالودن و امر و فاعل از آن.
پالوا : بريون[ر.م].
پالوازه; پالواسه : بادپيچ[ر.م] و تاسه[ر.م] و تلواسه[ر.م] و غم و غصّه.
پالوانه : ترشى پالا[ر.م] و بادخورك[ر.م].
پالوايه : پرستوك[ر.م].
پالود : ماضى پالوده[ر.م] و پوستينى كه از پوست برّه سازند و ميوه اى است معروف و رجوع به «بلوط» و «شاه بلوط» نمايند.
پالودن : باليدن و آويختن و جستوجو كردن و چكيدن و ترابيدن[ر.م] و آلوده و خلاص و زياده و بزرگ و پاك و روشن و صاف بودن ونمودن، خصوصاً با ترشى پالا]غربال [صاف كردن.
پالوده : لُبّ و خلاصه و كفه ترازو و اسم مفعول و ماضى بعيد از پالودن و به معنى معروف كه چيزى است از نشاسته پخته و با شربت قند مى خورند و رجوع به «فالوذج» شوند.
پالوس : (با سين مهمله و معجمه) كافور مغشوش.
پالونه : پالوانه[ر.م].
::::::::::::::::::::::::::::::::::
1. در اصل بدون معنى است.

صفحه 444 - جلد اول
پاله : ]كرسى مربيهان واقع در بل ايل از ناحيه لوريان داراى 3205 تن سكنه و آن را بندرى است(لغت نامه دهخدا)[.
پالَهَنگ : پالاهنگ[ر.م].
پالى : زبانى است قديم از شعب سانسكرى، كه زبان مقدّس دينىِ متديّنين به دين بودا بوده، وكتب مقدّسه ايشان هم با همين زبان است.
پاليدن; پاليده : پالودن[ر.م] و پالوده[ر.م].
پاليز : باغ و بوستان و زراعت سبزى خوردنى و كشتزار، خصوصاً خربزه زار و هندوانه زار و خيارزار.
پاليزبان; پاليزوان : باغبان و پاسبان پاليز و نغمه اى است از موسيقى.
پاليك : پاپوش[ر.م].
پام : وام.
پامس : بر وزن و معنى بامس.
پان : برگى است در هندوستان كه با آهك و پوپل[بار درختى است در هند] مى خورند تا لب ها را سرخ كند و هم نام يكى از معبودهاى باطل يونانيان قديم كه به زعم ايشان، پسر مشترى و حامى گلّه و گلّه بان و نصف بدنش بُز و نيمه ديگرش انسان بوده و عصاى درازى در دست دارد.
پاناما; پانامه : برزخى است كه امريكاى جنوبى را به شمالى مربوط كرده و در ميان آنتيل[جزايرى در آمريكاى مركزى] و بحر محيط]اقيانوس اطلس [واقع و شكلش معوّج و از شرق به غرب ممتدّ است و هم خليج بزرگى است در جنوب همان بزرخ و هم قصبه و اسكله اى است در همان خليج كه مركز ايالتى است كه هم بدين اسم، موسوم است.
پانچاتانترا ---> كليلهودمنه.
پانزده : عدد معروف.
پانسته : ثابت و مقرّر و معيّن و معلوم و محقّق.
پانسند : (چو ناپسند) پرسيده و احوال گرفته.
پانه : بانه[ر.م] و زبانه و حوض كوچك و خياطه[بنه] نازكى كه از ليف خرما ساخته و تخته ها را بدان محكم بندند و چوبك تنكى كه در پشت گذارند تا گشوده نگردد و كفش دوزان در ميان كفش و قالب نهند و نجّاران در شكاف چوبى كه مى شكافند و گاهى در زير ستون گذارند تا راست بايستد.
پانى پَت : شهر كوچكى است در سه منزلى دهلى كه اكثر مردمانش مسلمان و بعضى هندوانند.
پانيد :(با دال مهمله و معجمه) قند سفيد و يا شكرْبرگ]ر.م [و يا نوعى از حلوا است و معرّب آن فانيذ و به عربى «كعب الغزال» گويند.
پاو : پاى و پاويدن[ر.م] و امر و فاعل از آن.
پاوپر : (چو كارگر) قدرت و توانايى و تاب و طاقت.
پاوچَك : پاچك[ر.م].
پاوَرَنجَن : مخفّف پاى اورنجن[ر.م].
پاوَند : بر وزن و معنى پابند.
پاوو : به فرانسه، خشخاش است.
پاويدن : شستن و پاك و پاكيزه كردن.
پاهك : (چو مادر) شكنجه و پاهكيدن[ر.م] و امر و فاعل از آن.
پاهَكيدن : شكنجه دادن.
پاهَنگ; پاهَنگه : پاچنگ[ر.م] و پاى اورنجن[ر.م].
پاى : صبر و تحمّل و تاب و طاقت و پاييدن[ر.م] و امر و فاعل از آن و فرود هر چيز مانند دامنه كوه و ديوار و غيره و به معنى معروف و به تركى، حصّه و نصيب است و رُتِيلا را نيز گويند.
پاىْ آهو : آهوپاى[ر.م].
پاىْ ابرنجن; پاى ابرنجين ---> ابرنجن.
پاىْ افزار; پاىْ افشار : پاپوش[ر.م] و دو تخته كوچك است به مقدار نعلين كه جولاهان در وقت بافندگى، پاى بر آن گذاشته و بردارند و چون يك پاى بر آن گذارند نصف رشته هايى را كه مى بافند پايين رود و چون پاى ديگر بگذارند نصف ديگر.
پاىْ انداز : ثابت قدم و آنچه در زير پاى امرا و سلاطين بگسترانند كه بر بالاى آن راه روند.
پاىْ اَورَنجَن; پاىْ اَورَنجين ---> اورنجن.
پاىْ اَوژار; پاىْ اَوژاره : پاى افشار[ر.م] است.

صفحه 445 - جلد اول
پاىْ باف : جولاهه[بافنده].
پاىْ بر پى نهادن : متابعت و پيروى كردن.
پاىْ برجا : هميشه و ثابت قدم و دائم و قائم و معلوم و محقّق.
پاىْ بر زمين نرسيدن : خوشحالى بى اندازه.
پاىْ بر سنگ آمدن : پيش آمدن مخاطره.
پاى بَرَنجَن; پاى بَرَنجين ---> ابرنجن.
پاىِ بز افكندن : بى طاقتى و سحر و جادو كردن; گويند كه قصّابان افسونى خوانده و بر پاى بز دميده و يا چيزى نوشته و ببسته و آن بز را به صحرا سر دهند، تمامى گلّه پيش آن بز آيند و قصّابان هر كدام را كه خواهند، بگيرند.
پاىْ بزمين نرسيدن : خوشحالى بى اندازه.
پاىْ بست; پاىْ بسته : بيكار و مقيّد و گرفتار و بناى ديوار و اسير و آواره و منتظر و ايستاده.
پاىْ بلند كردن : دويدن.
پاىْ بند : بندى كه بر پاى بهايم و مجرمان گذارند.
پاىْ بوك : پاپوش[ر.م].
پاىْ پس آوردن : ترك كردن و صرف نظر نمودن و به جهت عجز از طلب بازماندن و در جنگ منهزم شدن.
پاىْ پوزان : آواز مهيب.
پاىْ پوش : پاپوش[ر.م].
پاىْ پيچيدن : رفتن و گريختن و سر تافتن و جان كندن.
پاى پيل : نوعى از پياله شراب خورى و حربه اى كه اكثر زنگيان دارند.
پاىْ تابه گشادن : از سفر بازماندن و اقامت كردن و از سفر آمدن.
پاىْ جامه : شلوار و تنبان.
پاىِ حوض : جاى رسوايى و بدنامى.
پاىْ خاست; پاىْ خاسته : پاى خسته[ر.م] است.
پاىْ خاكى كردن : سفر كردن و طلبكارى و قدم رنجه نمودن.
پاىْ خَست; پاىْ خَسته : هر چيزى كه در زير پا ماليده و كوفته باشد، زمين يا غيره.
پاىْ خوان : ترجمه و ترجمان[مترجم] و ديلماج[به تركى، مترجم].
پاىْ خَوست; پاىْ خَوسته : پاى خسته[ر.م].
پاىْ خوشه : زمينى پر از لاى و گل كه به سبب تردّد، سختيده و محكم گردد.
پايدار : پادار[ر.م].
پايداره : پادار[ر.م] و پايمرد[ر.م].
پاىْ داشتن : قائم و ثابت و محكم و مضبوط نمودن.
پاىْ دام : پادام[ر.م].
پاىْ در ركاب : سواره و سوارى سفر و مستعدّ شدن اسباب سفر و حالت احتضار و خروج روح از بدن و هر چيزى كه نزديك به ضايع شدن بوده باشد، خصوصاً شراب مايل به ترشى.
پاىْ دست : پادست[ر.م].
پاىْ رنج : پارنج[ر.م].
پاىْ زار : پاپوش[ر.م].
پاى زاغان ---> آطريلال.
پاىْ سبك : مطلق تندرو، خصوصاً اسب.
پاىِ ستور : نام سازى كه كمينه ترين سازهاست.
پاىِ سخن : قوّت و استحكام آن.
پاىْ سوار : پياده جلد و چابك.
پاى شيب : عقبه رمى جمرات و نردبان.
پاى فرو كشيدن : بازماندن و توقّف نمودن.
پاىْ فزار; پاىْ فشار : پاى افزار[ر.م].
پاى فشردن : ثبات قدم و ايستادگى.
پاىْ كار : پاكار[ر.م].
پاىِ كلاغ : دوايى است كه به رومى «زرقورى» گويند.
پاى كوفتن : رقّاصى و سماع كردن و رفتن و نزديك به مردن شدن.
پاى گاه : آستانه و طويله و پاياب و مقام و درجه و قدر و مرتبه و اصل و نسب و بناى هر چيز.
پاىْ گذار : مُعين و مددكار.
پاى گشادن : گريختن و طلاق دادن و آمدن بعد از نيامدن.

صفحه 446 - جلد اول
پايگه : پايگاه.
پاى لَغز : جُرم و خَبط.
پاىْ ماچان : به اصطلاح دراويش و صوفيان، آستانه است و رسم ايشان است كه مقصّر را در صف نعال[كفش كَن] به يك پاى نگاه دارند و او گوش راست را به دست چپ، و گوش چپ را به دست راست گرفته و چندان بايستد كه مُرشد عذر او را بپذيرد.
پاىْ مَرد : مدد كار و مُعين و پيك و دست گير.
پاىْوَرَنجَن; پاىْوَرَنجين : پاى برنجن[ر.م].
پاىْوند : پاى بند[ر.م].
پايا : هميشه و پادار و قائم. «عَرَض پايا به جسم است».
پاياب : هميشگى و بقا و حوض و دريا و ته آنها و تاب و مقاومت و قدرت و طاقت و پايان و نهايت و گذرگاه رودخانه و آبى كه پاى به ته آن برسد، كه ضدّ غَرقاب است و چاه و انبار آبى كه پلّه بر آن ساخته باشند كه به آسانى به ته آن رفته و آب بردارند و آن را «واى» هم نامند.
پايازى : درد و سوزش.
پايان : پايين و آستانه و آخر مجلس و خاتمه و انتهاى هر چيز.
پايْچال : پاچال[ر.م].
پايچه : پاچه[ر.م].
پايدار; پايداره : پادار[ر.م]; مكرّر است.
پايدام ; پايدان : پاپوش[ر.م] و پادام[ر.م]; مكرّر است.
پايز : (چو جايز) ايّام پيرى و فصل خزان.
پايزار : پاپوش[ر.م].
پايْزه : حكمى كه ملوك و اُمرا به كسى دهند تا مردم اطاعتش كنند و چيزى كه عنان را بدان بندند و ريسمانى كه بر دامن خيمه و سراپرده نصب كرده و آن را به ميخ بسته و در زمين استوار كنند.
پايِژ : پايز[ر.م].
پايْژه : پايزه[ر.م].
پايَستن : پاسيدن[ر.م] و باقى ماندن و دائم و ثابت شدن.
پايك : (چو مادر) پيك و رجوع به «بدّوح» نمايند.
پايكار : پاكار[ر.م].
پايگاه; پايگه : پاى گاه[ر.م]; مكرّر است.
پايَندان : آستانه و ميانجى و ضامن و كفيل و رهن و گرو و در قيد و بند كسى بودن.
پايون : زينت و آرايش .
پايه : پاياب[ر.م] و پاخره[ر.م] و قدر ومرتبه و فرع، مقابل اصل و نردبان و چوب كتك و تأديب استادان و فروريختن باران و رجوع به «سره» هم نمايند.
پايه حوض : پاى حوض[ر.م].
پايه دار : پادار[ر.م] و صاحب قدر و وقار. و در پاره اى تركيبات آن به تركيبات «پاى» رجوع شود.
پاييدن : بهيدن[ر.م] و آراستن و هميشه بودن و در نظر داشتن و چشم برنداشتن و به پا ايستادن و توقّف كردن و صبر و تحمّل نمودن و تاب و طاقت آوردن.
پاييز : (با زاء هوّز و پارسى) پايز[ر.م].
پايين : تحت، مقابلِ فوق.
پايينْ پرستى : اطاعت و بندگى و خدمتكارى.

آيين دويّم

(در ]حرف[ باى پارسى با باى پارسى)
پپتك :(چو خشتك) خوشه كوچك انگور و خرما و پاره اى از خوشه.
پپره : (چو طلبه) پير.(ند)
پپريسدن; پپريسيدن : (با سين مهمله و معجمه، چو انگيختن و انديشيدن) پراگنده و پريشان كردن.
پپغان : طوطى و مرغ سار; گويا تركى است.
پپلس : (چو گندم) تريت، خصوصاً آنچه از نانِ خشك كنند.
پَپليپا : جامه و قبا.(ند)

آيين سيّم

(در ]حرف[ باى پارسى با تاء قرشت)
پت : (چو بد) تفتيك[ر.م] و آهار جامه و كاغذ و هر چيز نرم.
پتار; پتاره : (چو كَنار و كَناره) بتاره[ر.م].

صفحه 447 - جلد اول
پتاس : ]تئدروكسيد پتاسيم كه بدان پتاس محرق گويند(لغت نامه دهخدا)[.
پتاوه : يكى از جزاير هند كه به غايت معمور و همه گونه ادويّه در آنجا موفور است.
پتت : (چو صفت) توبه و انابه.
پتخ : (چو سلخ) متحيّر و احمق.
پتر : (چو كمر) حلبى و تنكه معروف و ورق فلزات كه تعويذ و طلسمات در آن نقش كنند و (بر وزن هند) به لاتينى، پدر است و هم چندى از ملوك روسيّه بدين اسم، موسوم بوده اند.
پِترا : (ل) رجوع به «سلا» نمايند.(نان)
پِتِربورغ ; پتْر پُرُك; پِتِرسبورغ : شهرى است جسيم و معتبر و مشهور، پايتخت دولت روسيه كه پتر اوّل، پادشاه روس، آنجا را ساخته و به نام خود موسوم داشته. و خود شهر از اقليم ششم يا هفتم و تخميناً داراى يك مليون نفوس مى باشد و سيّمى شهرى ديگر هم هست از امريكاى شمالى كه تخميناً داراى 22هزار نفوس مى باشد و رجوع به «روس» نمايند.
پِتروس --->حواريين.
پِتروغراد; پِتروگراد : پتربورغ است; رجوع بدانجا شود.
پتسو : (چو بدبو) كشك و قروت[ر.م].
پتفت : (چو الست و نسبت) پتت[ر.م].
پَتفوز : بر وزن و معنى بتفوز.
پتك : (چو خشك) گرز و عمود و چكش زرگر و غيره و (چو فلك) به تركى، شيشه معروف و خانه مسدّس زنبور عسل كه از موم درستش كرده و عسل را در توى آنها مى گذارد و به پارسى «كندو» و «كندول» و «كوار» و «كواره» گويند.
پتكچى : زرگر و آهنگر و مسگر و بالش ساز.
پتكير : (چو كفگير) ماشو[غربال] و پرويزن[غربال].
پتن : (چو كفن) به هندى، بندر و رجوع به «چيناپتن» شود.
پتنك : (چو درنگ) دريچه و منفذ روشنايى.
پتنه : (چو هرزه) بلده عظيم آباد از بلاد بنگاله[كشور بنگلادش و ايالتى در شمال شرقى هند].
پتنى : (چو كفنى و يخنى) پاتينى[ر.م].
پتو : (چو كدو) نوعى از بافته پشمينه و (به فتح ثانى) پرتو و موضعى از كوه و غيره، كه هماره آفتاب در آن بتابد.
پتوار : پيلهور[ر.م].
پتواز : (چو سرباز) بتواز[ر.م].
پَتوله : بافته ابريشمى منقّش، كارِ هندوستان.
پَته : ]جواز و گذرنامه و بليط و بندگونه اى كه جاجا در جوى هاى نشيب دار بندند كه هم آب نگاه دارد و هم جوى شسته نشود و به هندى، نوعى از شمشير راست باشد (لغت نامه دهخدا)[.
پَتيار; پَتياره : بتيار[ر.م].
پَتير; پَتيره : بتيار[ر.م] و هر چيز مكروه طبيعت.
پتيرى : (چو دليرى) به زبان سانسكريت، پدر است.
پتيك : به تركى، مكتوب است.
پتيله : بر وزن و معنى فتيله.
پتينى : پاتينى[ر.م] است.

آيين چهارم

(در حرف باى پارسى با جيم ابجدى)
پج; پجار : (چو دَج و كَنار) كوه.
پَجْ پَج : پچ پچ، با جيم پارسى.
پجول : (چو نزول) استخوان شتالنگ[ر.م].
پجيو : (چو خديو و عجيب) ريا و تزوير.

آيين پنجم

(در ]حرف[ باى پارسى با جيم پارسى)
پچ : (چو رخ) اندرون دهان.
پچ پچ : (چو بلبل) سرگوشى و آهسته حرف زدن و كلمه اى كه شبانان بدان، بز را پيش خود خوانده و بنوازند.
پُچپُچه : سخنى كه در افواه و السنه افتاده و همه كس به طريق خُفيه به همديگر گويند.
پچشك : (چو درست) پشكل و پزشگ.
پچكم : (چو بلغم و دلبر) گرگ و ايوان و صفّه و بارگاه و خانه، خصوصاً خانه تابستانى كه اطراف آن پنجره و شبكه داشته باشد.

صفحه 448 - جلد اول
پِچَل : بر وزن و معنى بچل.
پچواك; پچوه : (چو افلاك و نصوح) ترجمه و ترجمان]مترجم [و ديلماج[به تركى، مترجم].
پچه : (به كسر اوّل) پيچه[ر.م] و(به فتح آن) بچّه و لبلاب[ر.م].

آيين ششم

(در ]حرف[ باى پارسى با خاء ثخذ)
پخ : (چو بد) بخ[ر.م] و ژفك[ر.م] و پهلو و(چو دل) كلمه اى است كه گربه و سگ را بدان برانند.
پَِخْپِخُو : كف پا خاريدن و حركت دادن انگشتان در زير بغل يا پهلوى ديگرى، به جهت خنداندن.
پخت : (چو تخت) پخش و (چو جفت) لگد و پختن و ماضى و اسم مفعول از آن.
پختن : (چو رفتن) پخشيدن[ر.م] و (چو گفتن) طبخ كردن و مطبوخ شدن و لگد زدن.
پخته : پنبه و اسم مفعول و ماضى بعيد از پختن.
پخته جوش : مشروبى است مخصوص كه شيره انگور را با گوشت بره در ديگ كرده و باقى ادويه نيم كوفته در كيسه كرده و در ديگ انداخته و جوشانيده و صاف كرده و به جهت ضعف باه و معده بنوشند.
پخته خوار; پخته خور : داماد و گدا و گدايى كننده.
پخته كاو : نطول[ر.م].
پخج; پخجودن; پخجيدن : (چو خرج) هر سه با جيم ابجدى و پارسى، بر وزن و معنى پخش و پخشودن و پخشيدن و اوّلى جاروب و چيزى را نيز گويند كه در زمين پهن باشد.
پَخس : عشوه و غمزه و عشق و امر و فاعل و مفعول از پخسيدن[ر.م].
پَخسانيدن : به پخسيدن[ر.م] آوردن و واداشتن.
پَخسودن ; پَخسيدن : بشخيدن[ر.م].
پَخسينه : گداخته و پژمرده و درهم آمده.
پخش : (چو نقش) ناز و غمزه و پهن و سست و بى آب و پژمرده و امر و فاعل و مفعول از پخشيدن[ر.م].
پَخشا : فاعل از پخشيدن[ر.م] و امر از پخشانيدن[ر.م].
پَخشانيدن; پَخشاييدن : بشخانيدن[ر.م].
پَخشودن; پَخشيدن : بشخيدن[ر.م].
پخل : (چو پشت) گياه خرفه[ر.م] و تخم آن.
پخلوچه; پخليچه : (چو فرموده و ترسيده) پخپخو[ر.م].
پَخمه : ]ساده و پپه(لغت نامه دهخدا)[.

آيين هفتم

(در ]حرف[ باى پارسى با دال مهمله)
پد : (چو دل) پدر و (چو بد) درختى كه هرگز بار ندهد و (چو رخ) چوب پوسيده كه آتش گيره[ر.م] كنند.
پدپود : (چو پرزور) آتش گيره[ر.م].
پدر : (چو جگر) معروف است، كه «پِيَر» هم گويند.
پدراَندر; پدرِ سببى : شوهر مادر كه غير از پدر باشد.
پدرام : (چو اسلام) نكو و آراسته و باقى و هميشه و خوش و خرّم و جاى خواب و آرام.
پدرختن : (چو افكندن) مكدّر و ملول شدن.
پَدَرزه : بر وزن و معنى بدرزه.
پِدرَندر : مخفّف پدراندر[ناپدرى].
پِدرود : بر وزن و معنى بدرود.
پدمه : (چو صدمه) بدرزه[ر.م].
پدندر : (چو سمندر و سكندر و بدنظر) پدراندر[ناپدرى].
پدواز : (چو پرواز) آده[ر.م] و پيرامون منقار و كلاه و دهان.
پده : بر وزن و معنى بده.
پديد; پديدار : (چو شديد و خريدار) ظاهر و موجود و آشكار.
پديره : (چو سليقه) به استقبال رفتن.
پَديسار : بر سر كارى رفتن كه قبلاً شروع كرده باشند.

آيين هشتم

(در ]حرف[ باى پارسى با ذال معجمه)
پذرفتن : (چو دل بردن) قبول كردن و اقرار نمودن و روان شدن و پيش رفتن و سخن شنودن و مطيع و فرمان بردار بودن و استقبال و پيشواز كردن.
پذير : (چو وزير) امر و فاعل از پذيرفتن.

صفحه 449 - جلد اول
پذيرا : مقبول و فرمان بردار و استقبال و مادّه، مقابلِ صورت و اسم فاعل از پذيرفتن.
پذيرش : پذيرفتن و اسم مصدر آن.
پذيرفتكار : سردار و ريش سفيد قوم و اسم فاعل از پذيرفتن.
پذيرفتن : پذيرفتن.
پَذيره : پذيرا[ر.م] و پذيرفتن.

آيين نهم

(در ]حرف[ باى پارسى با راء قرشت)
پر : (چو رُخ) مملو و مالامال و فراوان و بسيار.
پُر آمدن پيمانه; پُر آمدن قَفيز : كنايه از انجام يافتن زندگانى است.
پُرتاب : تيرى كه تابش بيشتر بوده و بسيار دور توان انداخت.
پر خم شدن : پيچ پيچ شدن و بسيار كج بودن.
پُر دل : جوانمرد و سخى و شجاع و دلاور.
پر : (بر وزن خر) پرّه و پرتو و كنار و آغوش و از سر انگشتان تا سر دوش و به معنى معروف كه در ولايت ما «قانات» گويند و اجزاى آن را نيز گويند.
پر انداختن : ريختن پر مرغان و مجرّد گشتن و نشاط كردن و فروماندن و عاجز و زبون گرديدن.
پر كندن : درمانده و عاجز شدن.
پر گستردن : عجز نمودن و پر گشادن.
پر مگس : هر چيز بسيار تُنُك و نازك و شمشير جوهردار و نوعى از اسلحه كارزار و جنسى از جامه ابريشمى و قسمى از نى نواختن و خوانندگى.
پر نهادن : بيرون كردن كسى از جايى و دفع نمودن و آواره كردن و از سر خود به لطايف الحيل وانمودن.
پر و بال; پر و پاى : تاب و طاقت و قدرت وقوّت.
پرادران; پراذران : (چو برادران) مرغى است شكارى از جنس سياه چشم كه بسيار خوش اعضا و خوش منظر بود، ليكن در آن نفعى ديگر نيست و شايد كه اوردك و كلنگ و مانند اينها را شكار كنند.
پرارين : (چو شياطين و دلاويز) خوب و نيكو.(ند)
پرازده : (چو دوازده) زواله[ر.م] است.
پراسيوم : به لاتينى، افنان سر[ر.م] است.
پراسيون : به لاتينى، افنان سر[ر.م] است.
پَراش : بر وزن و معنى براش.
پَراشيدن : بر وزن و معنى براشيدن.
پراكندن : متفرّق و پريشان بودن و نمودن و افشاندن.
پراكنده : پريشان و متفرّق و كنايه از كلام نثر است.
پراكنديدن : پراكندن; و اين سه لغت با كاف پارسى هم آمده، بلكه مشهورتر است.
پَراكوه : بر وزن و معنى براكوه.
پرالك : (چو اتابك) فولاد جوهردار، خصوصاً شمشير.
پرانداخ : (چو چپ انداز) سختيان[ر.م].
پَراندن : مخفّف پرانيدن.
پَرانه : بر وزن و معنى برانه.
پَرانيدن : پرواز كردن و مدح بى اندازه كردن.
پراور : (چو برادر) مرغ تندرو و تيزپر.
پراوند : (چو دماوند) پژاوند[ر.م] است.
پراهام : (چو فراوان) نامى است پارسى باستانى كه معرّب آن ابراهيم [است] و هم نام جهودى بوده متموّل كه بهرام گور]پانزدهمين پادشاه ساسانى در قرن 5م [تمامى اموال او را به سقّايى لُنبَكنام بخشيد.
پَربار; پَرباره ; پَربال; پَرباله : بر وزن و معنى بربار و برباره.
پربرناوش : (ل) آسمان و فلك.
پُرپايه : هزارپا و خرخدا[ر.م].
پَرپَره : فلوس تنك بسيار كوچك.
پرپهن : (چو كرگدن و بدمست) خرفه[ر.م].
پَرپين : پروين و جدوار[ر.م].
پَرت : از راه يكسو شدن و بى اختيار از بالا به پايين درآمدن.
پرتاب; پرتابه : انداختن و نوعى از تير كه بسيار دور رود; و از تركيبات «پُر» واضح گرديد كه به ضمّ اوّل است و فتح آن، چنانچه برهان[ر.ض] گفته، خطاست.
پرتاد : (چو فرهاد) غيبت و سخن چينى.
پَرتاش : (با سين مهمله و معجمه) برتاش[ر.م] و وجود.

صفحه 450 - جلد اول
پُرتست : [پروتست].
پرتقال : يا پرتگال يا پرتوقال يا پرتوگال يا پورتقال يا پورتگال يا پورتوقال يا پورتوگال; ميوه اى است معروف از اقسام مركّبات و هم يكى از طوايف فرنگ و هم يكى از ممالك جنوب غربى اوروپا كه شرقاً و شمالاً به اسپانيا، و جنوباً و غرباً با بحر محيط غربى]اقيانوس اطلس [محدود، كه هوايش مساعد و اراضى اش منبت و محصول دار و تخميناً داراى هفت كرور نفوس و مذهبشان قتاليك[كاتوليك] و زبانشان نوعى از لاتينى و سابقاً در تحت حكومت رومانيين بوده و در 1139 ميلادى استقلال يافته و در اندك مدّتى مملكتى بزرگ بوده و املاك آن در شرق و امريكا امتداد يافته و در 1578[ميلادى] به اسپانيا ملحق، و در 1640]ميلادى [بازهم استقلال يافته، وليكن حرّيّت و سطوت و قوّه بحريّه و برّيّه قبل را حاصل نكرد. و بالجمله همين مملكت را در اصطلاح اواخر پورتكيز نيز گويند. احمد رفعت[ر.ض] گويد: پورتو، شهرى است شهير در دم نهر دورو از ممالك پورتكيز كه داراى صدهزار نفوس بوده و به اوپورتو نيز موسوم، و شرابش مشهور و نام قديمى پورتكيز : كه پورتوغال است : به مناسبت انتساب به همين شهر بوده است.
پُرتكيش : يكى از طوايف فرنگ كه اغلب در هندوستان و جزاير آن مكان سكونت دارند.
پرتگال ---> پرتقال.
پرتله : (چو زَلزَله) بارانى.
پَرتَميدن : چاكيدن و آماسيدن لب.
پرتو : (ر) آسيب و صدمه و فروغ و روشنايى و عكس و مظهر.
پرتوقال; پرتوگال ---> پرتقال.
پرچم : (چو مرهم)كاكل[ر.م] و قُطاس[ر.م] و بيدق[ر.م] و هر چيز سياه و مدوّر كه بر گردن و بالاى نيزه و عَلَم بندند.
پرچيدن : (چو پرسيدن) مذمّت كردن.
پرچين : (چو پروين) حصارى كه بر دور باغ و پاليز]بوستان [از خار و خلاشه سازند و خار و چوب هاى سرتيزى كه بر سر ديوار بنصبند و محكم كردن چيزى در چيزى، مانند ميخ در تخته و غير آن.
پرخ : بدرزه[ر.م].
پَرخاش : جنگ و جدال فعلى و زبانى.
پرخاش خر : خريدارِ جنگ.
پرخاش خور : شجاع و جنگ جوى.
پرخچ : بر وزن و معنى برخچ.
پرخش : برخش[ر.م].
پَرخَو : پرخودن[ر.م] و كندن و جايى كه در كنج خانه ساخته و پر از غلّه كنند.
پرخودن : پيراستن، خصوصاً تاك را از رز.
پَرخيده : مخفّف اپرخيده[ر.م].
پرد : (چو تند) پلِ نهر و رودخانه و(چو درد) لاى جامه و كاغذ و خوابِ ماهوت[نوعى پارچه پشمى] و غيره و(به فتح ثانى و حركات ثلاثه اوّل) فعل مضارع از پريدن است.
پَردا : بر وزن و معنى فردا.
پرداختن : ربودن و گرفتن و برانگيختن و تمام شدن و به آخر رسيدن و خالى كردن و از علايق فارغ گشتن و توجّه نمودن و مقيّد گرديدن و مشغول شدن و پاييدن و ثبات نمودن و بسيار ماندن و ترك كردن و دور نمودن و برجستن و نغمه خواندن و ساز نواختن و رفع نمودن و برداشتن و افراختن و مرتّب ساختن و آراستن و جلا و صيقل دادن و با كسى در ساختن; و به تمامى معانى مذكوره، لازم و متعدّى، هر دو آمده است.
پرداز : پردازيدن[ر.م] و امر و فاعل از آن.
پردازيدن : پرداختن[ر.م].
پَرداس : پرداسيدن[ر.م] و امر و فاعل از آن.
پَرداسيدن : پرداختن[ر.م] و پاييدن[ر.م].
پَردال : پرگار.
پردختن : (چو برجستن) پرداختن[ر.م].
پردك : (چو اندك) لغز[چيستان] و معمّا و افسانه.
پَردِگى : دربان و پرده دار و عفّت و خدارت و هر چيز مستور و پوشيده، خصوصاً زنان و دختران و اهل حرم.
پردگىِ رَز : شراب انگورى.

صفحه 451 - جلد اول
پردگىِ هفت رنگ : دنيا و عالم سفلى.
پُردل : رجوع به تركيبات «پُر» نمايند.
پَردو : چوب هاى كوچكى كه در پوشش عمارت بر بالاى شاه تير گذاشته و ساير اسباب خانه پوشيدن را بر بالاى آنها بگسترانند.
پِردوس : (ل) رجوع به «فردوس» نمايند.
پرده : پردك[ر.م] و آسمان و ته و لاى و به معنى معروف.
پرده اهريمنى : حجاب شيطانى و نفوس شريره انسانى.
پرده برگرفتن : ظاهر و آشكار كردن.
پرده چَغانه; پرده خرّم : هريكى نام پرده اى است از موسيقى.
پرده خُماهن : آسمان.
پرده دار فلك : ماه.
پرده دُخانى : شب تيره و تار.
پرده دريدن : رسوا نمودن و ناموس ديگرى را خيانت كردن.
پرده ديرسال : آسمان و پرده اى است از موسيقى.
پرده زُجاجى : آسمان و شب تار و ابر سياه.
پرده زنبور : پرده اى است از موسيقى.
پرده زنبورى : آسمان.
پرده شناسان : عرفا و مطربان و نوازندگان و ارباب فِراسَت.
پرده عيسى گراى : آسمان چهارم.
پرده قُمرى : پرده اى است از موسيقى.
پرده مكدّر : پرده اهريمنى[ر.م].
پرده نشين : ملائكه و مستور و خلوت نشين و سرحدّدار و محرمان اسرار.
پرده نيلگون : آسمان.
پرده هفت رنگ : دنيا و عالم سفلى و هفت طبقه زمين و كنايه از هفت آسمان است كه بنابر آنچه از تورات نقل شده، هركدام از آنها به رنگى مى باشد.
پرده ياقوت : پرده اى است از موسيقى.
پَردى : پَردو[ر.م].
پرز : (چو پشت) خاو و ليقه دوات و آنچه زنان بر خود گيرند و آنچه بر روى سَقِرلات[جامه پشمى] و ديگر لباس هاى پشمينه و ابريشمنه به هم رسد.
پرزور : (چو گلگون) معروف است، كه مركّب از «پر» و «زور»، به معنى بسيارزور و بسيارقوّت است و (به كسر اوّل و ثانى) به فرانسه، پنيرمايه را گويند.
پرزه : (چو پُسته) پُرز[ر.م] و (چو هرزه) شياف و پارچه و قراضه و خورخورده[خرده ريز و خرتوپرت].
پرزيوند : (چو افعى بند) صريح، مقابلِ اشاره.
پرژك : (چو اندك) گريه و نوحه.
پرس : (چو درس) پرده و (چو پشت) امر و فاعل از پرسيدن.
پرسا : (چو خرما) پرسنده.
پرسبورغ : (ل) يكى از بلاد مشهوره مجارستان كه قديماً پايتخت آن سامان بوده و تخميناً داراى شصت هزار نفوس مى باشد[پرسبورغ همان براتيسلاوا، پايتخت اسلوواكى، است].
پرست : (چو الست) امر و فاعل از پرستيدن و شخصى كه در فكر و خيال خود مانده باشد.
پرستار : غلام و كنيز و زن و خدمتكار و مطيع و فرمان بردار و اطاعت و عبادت كننده.
پرستاران خيال : شعرا و مُنشيان.
پرستش : اسم مصدر پرستيدن.
پَرَستُك; پَرَستُو; پَرَستوك : مرغى است معروف و سرخ منقار و سفيدسينه و سياه پشت كه در سقف خانه ها آشيان كرده و به تركى «قرلان قوش» و به عربى «ابابيل» و «خطاف» و به ديلمى «حجلا» و به هندى «سيانى» و «كنهيا» و «پت ديوژى» [گويند].
پرسته : (چو فرشته) پرستار و (چو تَبَرزه) معبود و پرستيده، حق باشد يا باطل.
پرستيدن : مطيع بودن و اطاعت و عبادت و بندگى و خدمت كردن، خصوصاً مر بيماران را.
پرسق : (چو بلبل) راسو.
پرسم : (چو گندم) آردى كه بر خمير پاشند تا بر چيزى

صفحه 452 - جلد اول
ديگر نچسبد.
پِرسُنِل : ]مجموع كارمندان يك اداره(لغت نامه دهخدا)[.
پرسه : (چو هرزه) پارسه[ر.م] و (چو پُسته) پرسيدن.
پرسيان : (چو پهلَوان) لبلاب[ر.م].
پرسياوُش; پرسياوشان; پرسياهشان : رأس الغول[ر.م] و هم گياهى است دوايى كه خلاشه[خار] آن باريك و سياه فام و برگ آن سبز و بيشتر در ميان دو سنگ در كنار حوض ها و جوى ها رويد و به فرانسه «كاپيلر» و به عربى «شعرالارض» و «شعرالجبال» و «شعر الخنازير» و«شعر الكلاب» و «دم الاخوين» و«عوام سنبل» و «وصيف» و «ساق الاسود» و «كزبرة البرّ» گفته، و به هندى «كرجا» و به يونانى «بولوطونخون» و «برسياوشان» به باى ابجدى گويند. گويند اگر آن را بسوزانند و با سركه و روغنِ زيت بر سر كل بمالند موى بروياند. و در تحفه[ر.ض] و مخزن[ر.ض] گويند: نباتى است برگ آن شبيه به برگ گشنيز و بى ساق و ثمر و شاخه هاى آن بسيار باريك و صلب و سياه و در مواضع سايه و نمناك روييده و قوّتش تا شش ماه باقى است.
پرسيدن : (چو ترسيدن) پرستيدن و (به ضمّ اوّل) سؤال كردن و خبر گرفتن و به عيادت مريض رفتن.
پِرسيل ---> جعفرى.
پِرِشتِنه : شهرى است مركز ولايت قوصوه[در آسياى صغير].
پرشخ : درمنه[ر.م].
پَرشَك : بر وزن و معنى پرژك.
پَرشَن : ]كشوث[ر.م] و افرهنج[ر.م] و حماض الارنب باشد(لغت نامه دهخدا)[.
پرشيدن : (چو ترسيدن) بر باد دادن.
پرغازه; پرغزه : (چو مردانه و زَلزَله) بيخ و بن پر مرغان كه به پوست متّصل باشد.
پَرغور; پَرغول : بر وزن و معنى برغول.
پَرغونه : هر چيز زشت و اسباب خانه.
پرك : بر وزن و معنى پلك و برك.
پركام : (چو بدنام) زهدان و بچّه دان.
پَركان : جهل و نادانى و جواب ندادن سؤال، به جهت عدم معرفت.
پركاوش : (چو افزايش) پيراستن درخت.
پركر : (چو عنبر) منتظر بودن و (با كاف پارسى) پرگار و طوقى بوده مرصّع كه ملوك پيشين بر گردن خود يا بر گردن اسب مى انداخته اند.
پُركسون : (ل) زين پوش پوستى.
پركم : (چو مرهم) بيكاره و ناچيز و از كار رفته.
پركنج : (چو گلْ بدن) حلواى بادام.
پرگار : (چو سردار) آسيا و اشياء عالم و چنبر گردن و جمعيت و اسباب و سامان و آلت دايره كشى استادان.
پَرگاره : پرگار و رقعه[ر.م] و تعليقه[ر.م] و پينه و وصله و بهره و حصّه و لخت و پاره و جزو و بعض و پارچه اى است ريسمانى.
پَرگاس : تلاشيدن و درهم آويختن و به هندى، طلوع آفتاب.
پَرگال : پرگار[ر.م].
پَرگاله : پرگاره[ر.م].
پَرگَر ---> پركر .
پَرگندن; پَرگنده; پَرگنديدن : مخفّف پراگندن و پراگنده و پراگنديدن و با كاف عربى هم آمده است.
پرگنه : (چو زَلزَله) سونش[ر.م] و براده[ر.م] و زمينى كه از آن باج و خراج گيرند و چيزى است مركّب از عطريات كه به عربى «زريره» گويند و به هندى، ناحيه و بلوك است.
پَرگوك : عمارت عالى.
پرگينه : (چو ترسيده) پرگنه[ر.م].
پَرماس; پَرماسش; پَرماسيدن : بر وزن و معنى برماس و برماسش و برماسيدن.
پَرمان : فرمان.
پَرماه; پَرماهه : برماه[ر.م] و برماهه[ر.م].
پَرمايون; پرمايه ---> برمايون و برمايه.
پَرمَخ; پَرمَخيدن : برمخ[ر.م].
پرمدن : (چو بدسخن) مخفّف پرمودن[ر.م].
پرمر : (چو مرمر) برمر[ر.م].

صفحه 453 - جلد اول
پرمشخ : (چو گلقند) استاد و معلّم، و ظاهراً مركّب است.
پرمو : (چو بدبو) برمر[ر.م] است.
پَرموته : برموده[ر.م].
پَرمودن : فرمودن.
پَرموده : برموده[ر.م] و نام پسر ساوه شاه[از پهلوانان تورانى شاهنامه]، كه به دست بهرام چوبينه گرفتار شد و با ذال معجمه هم صحيح است.
پَرمور; پَرموره : (هر دو با راء مهمله و معجمه) برمر]ر.م [و پرموده[ر.م].
پَرمون : زينت و آرايش.
پرمه; پرمهه : (چو صدْمه و زَلزَله) بدرزه[ر.م] و برماه[ر.م] و (چو سركه و اشكنه) تأخير و تنبلى نمودن در كارها و (چو غنچه وگل تپه) قازان سنگ[ر.م] است.
پُرمِى : نوعى از انگور است.
پرميو : (چو هر چيز) مرض سوزاك.
پرن : (چو چمن) ديروز و پرنيان و پروين.
پرنا : بر وزن و معنى برنا و پرنيان.
پَرناس : بر وزن و معنى فرناس.
پرناك : بر وزن و معنى برناك و طايفه اى است از تركان.
پرنج : بر وزن و معنى برنج.
پَرَنجمِشگ : فرنجمشگ[ر.م].
پرند : (چو كمند) مرغ و پريز[ر.م] و فريز[ر.م] و پرنيان و شقّه و پرچم و حرير ساده و نازك و خيار صحرايى و تيغ و شمشير و جوهر آن و آهن و فولاد و زين پوش و برگستوان[ر.م].
پرنداخ : (چو قلمدان) تيماج[ر.م] و سختيان[ر.م] و شمشير جوهردار.
پرنداور : (چو حسن ياور) پرند[ر.م] و شمشير جوهردار.
پرندك : (چو سمندر) پشته و كوه كوچك ميان صحرا.
پَرَندوار; پَرَندُوش; پَرَندُوشين : پريشب و يا ديشب و يا ديروز و يا پريروز.
پرنده : (چو تَبَرزه) اسم فاعل از پريدن، خصوصاً جيوه.
پَرَندين : هر چيز كه از حرير سازند.
پرنذاخ : (چو قلمدان) تيماج[ر.م] و سختيان[ر.م].
پرنگ : بر وزن و معنى پرنج و (چو درنگ) برق شمشير جوهردار.
پرنو; پرنون; پرنيان : (چو بدبو و مجنون و بدحساب) ديباى چينى منقّش بسيار نازك و لطيف و جامه رزم رستم زال كه از پوست پلنگ دوخته بود و شكلى صد در صدى در آن نگاشته بوده اند و هم پوششى بوده كه به زعم پادشاهان قديم، جبرئيل از بهشتش آورده و بدين انگيزه به فال نيكش داشته و در روزهاى جشن پوشيدندى.
پرنيان خوى : خوش حال و خوش دل و نرم دل.
پرنيخ : (چو زرنيخ) سنگ مسطح هموار.
پرنيش : بر وزن و معنى برنيش.
پرو : (چو سرو) پروين و چادر شب و آنچه در جنگ و تاخت و تاراج از دشمن به دست آيد و هم جمهوريتى است در سمت غربى امريكاى جنوبى، كه داراى هفت كرور نفوس و مركز آن شهر ليما است و رجوع به «مكزيك» هم نمايند.
پَروا : پرورش و پرواز و ترس و باك و توجّه و قصد و اراده و التفات و فراغت و پرداخت و صبر و آرام و تاب و طاقت و ميل و رغبت و علم و معرفت.
پَروار; پَرواره; پَروارى : مخزن و گنجينه و تخته هايى كه خانه را بدان بپوشند و پيشاب بيمار كه پيش طبيب برند و دوابّ پرورده شده كه در جاى خوبى بسته و خوراكى لايق دهند تا فربه شود و جايى كه بهايم را پرورش كنند و خانه زمستانى و يا غرفه و بالاخانه و خانه تابستانى بادگيردار كه هر طرف آن پنجره داشته باشد و بيراهه و راه غيرمتعارفِ خانه را هم گويند و در جايى به معنى سنجاب و عظمت و جلال هم ديدم.
پرواز : پرتو[ر.م] و پردو[ر.م] و آده[ر.م] و پروين و نثار و پريدن.
پَروازه : عيش و خرّمى و طعامى كه در سفر و سياحت، همراه بردارند و ورق طلا و نقره كه نقّاشان به كار برند و يا ريزه ريزه كرده و نثار نمايند و آتشى كه پيشاپيش عروس افروزند و هم آتشى كه پارسيان، در هنگام سپردن عروس به داماد روشن كرده و دامنشان رابه هم بسته و بر گرد آن

صفحه 454 - جلد اول
آتش طواف مى داده اند.
پَرواس; پَرواسش; پَرواسيدن : بر وزن و معنى برماس و برماسش و برماسيدن.
پرواش : (چو سرباز) سرگشته و حيران.
پرواق : علفى است كه بيخ آن سريش است.
پرواك : (چو سردار) پاسبان.
پروال; پرواله : (چو سردار و سردابه) پرگار و پرواره[ر.م].
پَروان : شهرى است نزديك به غزنين]در افغانستان [و چرخ ابريشم تابى كه آن را به پاى بگردانيده و ابريشم را از پيله برآرند.
پَروانَچه : فرمان و رقم پادشاهان.
پروانس : ]ايالتى قديم از فرانسه كه كرسى آن، اِكس آن پرووانس بود(لغت نامه دهخدا)[.
پروانك; پروانه : (چو بدحالت و مردانه) چراغ پايه و امضا و اجازه و حكم و فرمان سلاطين و پيشرو لشگر و جانوركى معروف كه شب ها خود را به شعله شمع و چراغ زند و هم جانورى است كه پيشاپيش شير رفته و جانوران را از آمدنش مى آگاهاند كه به كنار روند و هماره پس مانده شير را مى خورد و آن به قدرِ سگ كوچكى و به رنگ آهو و گوش آن سياه است و به همين جهت آن را «سياه گوش» هم گويند، و به تركى «قره قولاق» و به عربى «بريد» نامند و هم جانورى است درنده كه امرا و سلاطين بدان شكار كنند و ظاهراً همان سياه گوش است.
پروپونتس : (ل) رجوع به «مرمره» نمايند.
پروتست : يا پروتستو; به زبان فرانسه، اتمام حجّت و اقامه برهان و ملزم و مجاب نمودنِ مخالفِ قانون.
پروتستان : كه معنى لغوى آن اصرار و ابرام كردن است، نام مذهب يكى از ملل نصارى و عيسوى ها كه به 15 فرقه منشعب و در 1520 ميلادى : مقارن 927 هجرى : از طرف لوترنامِ آلمانى، در مقابل مذهب قتوليك]كاتوليك [احداث گرديده، به شرحى كه در «لوتر» مذكور است و رجوع به «مسيحيّه» هم نمايند.
پروتستو : پروتست[ر.م] است.
پرور : (چو عمود و صفدر) برور[ر.م] و پروار[ر.م].
پروردگار : مشهور و معروف، كه نام خداى تعالى ]است [و كنايه از پادشاه هم هست، و او را «پروردگارگونه» نيز گويند.
پَروَردگان ---> فروردگان.
پروردن : پروريدن.
پَروَردين : فروردين.
پرورش : (چو بدمنش) علم و حكمت و اسم مصدر پروريدن.
پرورشْ آموختگان : انبيا و اوليا و شعرا.
پروره; پرورى : (چو زَلزَله و بستنى) پرواره[ر.م] و پروارى[ر.م].
پروريدن : پرستش و پرستيدن و علم و حكمت آموختن و تربيت دادن.
پروز : (چو مركز) بروز[ر.م] و پريز[ر.م] و حلقه زدن لشگر، از سواره و پياده.
پروزن : (چو صف شكن) مخفّف پرويزن[غربال].
پروژه : به فرانسه، ترتيب دادن و تصوّر نمودن.
پروس : (ل) پروسيا[ر.م] است.
پَروَسنّان : (چو مصلحت دان) بربروشان[ر.م].
پروسيا; پروسيه : بزرگ ترين و مهم ترين حكومات آلمانيا كه بر ساير حكومت ها، نوعى حاكميّت داشته و تقريباً داراى 60 كرور نفوس مى باشد و هم خطّه بزرگى است در منتهاى شمال شرقى همان حكومت كه تخميناً داراى 7كرور نفوس بوده و به نام شرقى و غربى، به دو ايالت منقسم مى گردد. و به نوشته كشف النقاع[ر.ض]، پروسيا هم مانند آلمانيا يكى از اقسام شانزده گانه قطعه اوروپا بوده و مساحت سطح آن، 106هزار ميل مربع و آحادش 15مليان است. و در بعضى از كتب اواخر ديدم كه پروس، دولتى است جديد و مركّب از دو قطعه: يكى براندبورگ و ديگرى پروس، كه متّحدان دولت پروس را تشكيل داده و در تحت حكومت سلطانِ واحد بودند. امّا براندبورگ مهم تر است كه بر شهر برلن احاطه داشته و آلمان ها آن را در قرون وسطى از اسلاوها گرفته و حاكم نشين قرار دادند; و امّا پروس، مملكتى است باتلاقى نزديك روسيه

صفحه 455 - جلد اول
كه در قرن چهاردهم آن را فتح كرده و در سال 1617]ميلادى [موروثاً به حاكم براندبورگ رسيده و جانشين هاى او متدرّجاً ولايات و بلاد كوچك آلمانى را نيز گرفته و جزو نمودند، و دولت پروس مانند ايران از مملكت واحدى تشكيل نيافته و از ايالاتى چند : كه از يكديگر مجزّى مى باشند : مركّب گرديده، مثلاً وقتى پادشاه پروس مى خواهد از شهرى به شهرى ديگر رود، بايد از ممالكى عبور نمايد كه تعلّق به او ندارد.
پروش : (چو خموش) آبله و زگيل و جوششى كه از اعضاى آدمى پديد آيد و خورش و پرورش و پروردن را نيز گويند.
پروشان : بربروشان[ر.م].
پروغرام : به فرانسه، خطّه و منهج و ورقه و دفترى كه انواع دروس مدارس و اوقات آنها در آن ثبت و مبيّن گردد.
پَروقَه : موى و زلف و گيسوى عاريتى.(سه)
پَروگار : حلاّق[ر.م].(سه)
پِروگرام : پروغرام.(سه)
پرون : (چو مخزن) پروان[ر.م].
پَروَند; پَروَنده : ديّوث و قرمساق و امرد[ر.م] و امرود[ر.م] و مفرش بند معروف و مزرعه اى است در قزوين و بسته و بقچه قماش و اسباب و لفافه آنها و يك لنگه بار و سلّه اى]زنبيلى [كه بزّازان، قماش در آن كنند.
پرونو : به فرانسه، آلو را گويند.
پرونوس : به لاتينى، آلو است.
پرووه : به فرانسه، تجربه و امتحان و نمونه و سر مركب و طرف مقدّم آن.
پروه : (چو مروه) پرو[ر.م] و بارگاه و خيمه.
پروهان : (چو بدزبان) ظاهر و آشكار.
پرويز : (چو تبريز) پروين و پرويزن[غربال] و بيختن و جلوه كردن و عزيز و گرامى و حلم و خوش رفتارى و همّت و سخاوت و منصور و مظفّر و هم لقب خسرو ابن هرمز ابن نوشيروان بيستودويّمين ساسانيان، كه معنىِ آن ملك مظفّر است و يا اينكه چون خسرو ماهى را بسيار دوست مى داشت، بدين لقب اختصاص يافته، كه پرويز به زبان پهلوى، ماهى را گويند و يا به جهت آن است كه بيشتر خود و اولاد خود را از راه فال نيك، با اسامى كواكب موسوم مى داشته اند.
پرويزِ فلك : آفتاب.
پرويزن : (چو گرديدن) هر چيز سوراخ سوراخ، خصوصاً غربال.
پرويش : پرونده[ر.م] و تقصير و تنبلى كردن و فرويش[ر.م].
پروين : ثريّا و يكى از منازل بيستوهشت گانه ماه است.
پرّه : (چو ذرّه) پهلو و كليد و طرف و كناره، خصوصاً دامن و كنار صحرا و برگ درخت و كاه و تركِ كلاه و نفع و فايده و حصّه و بهره و حلقه زدن لشگر و صف مردم و پرّه معروف دولاب و آسياب و غيره و زبانه قفل را هم گويند كه بدان محكم و مضبوط گردد.
پرهازه : (چو دروازه) آتش گيره[ر.م].
پرهام : (چو سرسام) پراهام[ر.م].
پرهختن : (چو بدفطرت) آهازيدن[ر.م].
پَرهود; پَرهوده : صابون و كلام و سخن، خصوصاً هرزه و بيهوده و هر چيزى كه از حرارت آتش زرد و رنگ گردانيده و به سوختن نزديك باشد.
پَرهون : دايره و چوب بندى و خاربست و حصار و در خانه و خانه كوچك و زينت و آرايش و كمربند و كمرگاه و كمركوه و مقرّ و مركز و اداره، همچو: اداره ماليّه و غيره و هر چيز خالى ميان، همچو: هاله ماه و طوق گردن و چنبر و غيره.
پَرهونور : مدير.
پَرهيختن : آهازيدن[ر.م].
پرهيز : فرق و تفاوت و ترس و واهمه و احتراز و اجتناب.
پرهيزيدن : پرهيز كردن و پاك و تميز نمودن.
پرى : (به كسر اوّل) به تركى، بسيار قديم و به معنى اِنعام و بخشش و (به ضمّ آن) پر و مملوّ بودن و (به فتح آن) پرير]ر.م [و مضارع مخاطب از پريدن و ماده جن و يا مسلمانِ ايشان و يا صنفى است از ايشان كه بسيار لطيف و خوش منظر مى باشند.
پرى افساى; پرى خوان : افسونگر كه از براى تسخير

صفحه 456 - جلد اول
جنّ افسون خواند و صاحب تسخير كه جنّ را تسخير كرده باشد و دخترى كه افسونگران، عزايم خوانده و بر او بدمند تا به رقص آمده و از مغيّبات خبر دهد.
پرى دار : ديوانه و مجنون و جن زده و پرى خوان]ر.م [و منزل و مقام ديوان.
پرى دخت : ستاره زهره و نام پادشاه چين كه سامِ نريمان، عاشق وى گشته و زال از او به هم رسيد.
پرى ساى; پرى گرفته : پرى دار[ر.م] است.
پريدن : (چو دِريدن) گرديدن و (چو بريدن) نخجل[ر.م] و پر و مملوّ شدن و(چو خريدن) طيران و پرواز كردن و به هوا رفتن و تراشيدن و قطع نمودن و موى و پشم را از بيخ بركندن.
پرير : (چو حرير) تيهو[ر.م] و روز پيش از ديروز كه روز حاضر، سيّم باشد.
پريروز : على الظاهر مخفّف پرير روز است.
پريره : زر و طلاى مسكوك.
پَريز : پرويز و پرويزن[غربال] و پرير[ر.م] و فرياد و فغان و آرد و گياهى است سبز و خرّم كه در جاى بسيارآب رويد.
پريزبا : نانى كه در روى اخگر بپزد.
پريزن : (چو كشيدن) پرويزن[غربال].
پريزه : پريره[ر.م].
پَريساى : پرى ساى[ر.م].
پَريسوز : معبدى بوده در زمان خسروپرويز [بيستوچهارمين پادشاه ساسانى در قرن 6 و7 م] و يا مقامى است در انجوك]دشتى در ارمنستان [كه شيرين به آنجا رفت.
پَريش : پريشان و پريشيدن و امر و فاعل از آن.
پريشان : اسم فاعل از پريشيدن و هم قريه اى است در دو فرسخى اصفهان كه تقريباً به هزار خانه مشتمل و اغلب مُكارى[كرايه دهنده چارپا] هستند.
پَريشب : شبِ پيش از ديشب.
پَريشَن : مخفّف پريشان است.
پَريشيدن : افشاندن و پراكندن و مضطرب و بدحال و بيخود و آشفته و پريشان بودن و نمودن و بر باد دادن.
پريوس : (ل) پيرامون دهان.
پريون : (چو افيون) علّت خارش و جرب[گرى] و قوبا[جوش هاى پوستى].

آيين دهم

(در ]حرف[ باى پارسى با زاء هوّز)
پز : (چو بد) كوه است.
پَزاختن : (به كسر اوّل و فتح آن) گداختن و پاك بودن و نمودن.
پزاوه : (چو كجاوه) داش[ر.م].
پزپونتن : (چو پهلوشكن) دادن، مقابلِ گرفتن.(ند)
پزد : (چو مست) جان و روح و خون.
پزداغ : بر وزن و معنى بزداغ.
پَزدَك : كرم گندم خوار.
پزده : (چو هرزه) نام شهرى است.
پزشگ : بر وزن و معنى بزشگ.
پُزغُنج; پُزغُند : بر وزن و معنى بزغنج و بزغند.
پزك : (چو فلك) گياه آفتاب گردك[ر.م].
پزوى : (چو يزدى و فدوى) ارذل و فرومايه.

آيين يازدهم

(در ]حرف[ باى پارسى با زاء پارسى)
پژ : (چو بد) چرك و ريم[چرك] و مردار و نجس و كهنه و كوه و جبل و اسب كتل و زمين پست و بلند و عقبه اى كه راه بدان افكنده باشند و يال اسب و آش شوربا و (چو رخ) برف و دمه و سرماريزه و برف ريزه هايى كه از شدّت سرما، مانند زرك[زرشك] از آسمان ريزد و رجوع به «باران» نمايند.
پَژاختن : بر وزن و معنى پزاختن.
پژار : (چو كَنار) قدم.
پژاژ : تسمه و قايش[تسمه].
پژاگن : (چو مساكن) زشت و پليد و كثيف.
پژامند; پژاوند; پژاوه : (چو دماوند و كجاوه) فرين]ر.م [و پزاوه]ر.م [و ديّوث و قرمساق و چوب گازران و چوبى كه پسِ در اندازند تا محكم شده و گشوده نگردد.

صفحه 457 - جلد اول
پژپژ; پژپژى : (هر دو به ضمّ اوّل و ثالث) كلمه اى است كه شبانان بز را بدان نواخته و به سوى خود خوانند.
پژده : (چو پرده) نام شهرى است.
پژغرده : (چو سربسته) اوخلو[وردنه] و وردنه.
پژغول : (چو پرزور) طعامى است كه از گندم نيم كوفته مى پزند.
پژفند : (چو فرزند) پژقند[ر.م].
پژقله : (چو زَلزَله) حشرات الارض، خصوصاً مغمغا[ر.م].
پژقند : سخن هرزه و بى معنى و بيهوده و زرق و محال.
پژك : (چو فلك) پژقله[ر.م].
پَژگاله : بر وزن ومعنى پرگاله.
پژگر : (چو چنبر) آشپز.
پژم : (چو حلم و بزم) بژم[ر.م] است.
پژمان : (چو گلدان) آرزو و خواهش و(به حركات ثلاثه اوّل) پژمرده است.
پژمايون; پژمايه : (چو افلاطون و همسايه) نام گاوى است كه فريدون[ششمين پادشاه پيشدادى] را شير مى داد و هم گاوى كه با شير تربيت يافته و بزرگ شده باشد.
پژمرانيدن : (چو بدگمانيدن) پژمرده كردن.
پژمردن : (چو دل بردن) پژمرده بودن.
پژمرده : غمناك و درهم كشيده و بيمار و خسته و بى رونق و افسرده و روى به خشكى آورده و خوار و زبون و كهنه.
پَژمُريدن : پژمردن.
پَژمُريده : پژمرده.
پژمژه : چشم و ديده.
پَژَن : بر وزن و معنى زغن.
پَژَند : حنظل[ر.م] و نوعى از مچّه[نوعى گياه] و خيار صحرايى.
پژواك ; پژوال : (چو احوال) بانگ و فرياد، خصوصاً صداى معكوس كه چون در حمّام و گنبد و غيره آواز كنند، در جواب همان را بشنوند.
پژوان : مشته[ر.م] و تُخماق[ر.م].
پژوك : (چو سلوك) پژواك.
پژول : (چو قبول) فندق و كعب پا و استخوان شتالنگ]ر.م [و پستان زنان و گلوله بازيچه بچّگان و (چو نگون) امر و فاعل از پژوليدن[ر.م].
پژولش : (چو نكوهش) اسم مصدر پژوليدن.
پژوليدن : وزيدن و نصيحت كردن و تفحّص و بازپرس نمودن و ناقص و ابتر و پژمرده و پريشان بودن و نمودن و بى آب و تاب شدن و درخواستن و طلب نمودن و تقاضا كردن و شور و غوغا نمودن و برانگيختن و آغازيدن.
پژوم : (چو سَموم) فقير و حقير و ذليل و بى اعتبار.
پژوند; پژوه : (چو دربند و هرزه) پژاوند[ر.م] و دويّمى (بر وزن نگون) به معنى آستر و پشته بلند و پژوهيدن[ر.م] و امر و فاعل از آن.
پژوهش : (چو نكوهش) اسم مصدر پژوهيدن[ر.م].
پژوهيدن : پژوليدن[ر.م] و حكيم و عاقل و دانا و زيرك شدن.
پژوى : بر وزن و معنى پزوى.
پژويدن : (چو ترسيدن) پژوهيدن[ر.م].
پَژوين : پژاگن[ر.م].
پژه : (به كسر اوّل و ثانى) پژوه[ر.م] و گياه اگر[ر.م] و(بر وزن مزه) كتل[ر.م] و گريوه[ر.م] و پروش[ر.م] و زمين پشته پشته.
پُژهان : بر وزن و معنى بژهان.
پژهيدن : (به كسر اوّل) مخفف پژوهيدن[ر.م].
پژيدن : (چو رَسيدن) پختن.
پژيژ; پژيژه; پژيشه : پشم و آرد غلّه.
پژيون : (چو افيون) كشتى تجارتى و باركشى.

آيين دوازدهم

(در ]حرف[ باى پارسى با سين سعفص)
پس : (چو دل) پسر و (چو بد) پست و مابعد و پايان و خلف و قفا و انجام و انتها و به معنىِ از اين جهت و بدان سبب.
پس آماده : پس افكند[ر.م] و در راه به عقب مانده.
پس افكند; پس اوگند : ميراث و ذخيره و پس انداز و اندوخته و اموال دنيوى و يا اعمال اُخروى.
پسْ جانشين : شخصى كه چون صاحب دكّان برخيزد، او به جايش نشسته و متاع را بفروشد.

صفحه 458 - جلد اول
پسْ خم زدن : گريختن.
پسِ دست نهادن : پنهانيدن و ذخيره كردن.
پسِ سر نمودن : به خجالت رو گردانيدن و كسى را كه سوهان روح باشد به لطايف الحيل دور كردن.
پس شام : سحور.
پسِ گردنى : سيلى كه بر گردن زنند.
پسِ گوش افكندن : فراموشيدن.
پسا : (چو قضا) شهر فسا و پسانيدن[ر.م] و امر و فاعل از آن.
پساچين : بقيه ميوه كه در باغ و پاليز[بوستان] بعد از چيدن بماند.
پَسادست : معامله نسيه.
پَساك : بساك[ر.م].
پسانتن : (چو قضا صفت) افشاندن.(ند)
پَسانيدن : آب دادن و سيراب كردن، خصوصاً زراعت و باغ را.
پَساوند : بر وزن و معنى بساوند.
پساويدن : (چو رَسانيدن) سودن و ساييدن و سوراخيدن و دست ماليدن و مستى كردن.
پساهنگ : (چو دماوند) پانه[ر.م].
پست : (چو پشت) مخفّف پوست و(چو كوشك) به فرانسه، پوسته[ر.م] و (چو سمت) دون و حقير و ذليل و خراب و كوتاه و زمين يكسان و زمين نرم و هموار و مردم بخيل و بى همّت و (چو زشت) مطلق آرد، خصوصاً آرد حبوبات بريان شده كه به عربى «سويق» و به تركى «قاووت» گويند و هم معجونى است كه دراويش ومرتاضان از جگر آهو و مغز بادام ومانند آنها سازند، كه اگر مقدار پسته اى از آن خورند، ديگر تا چند روز محتاج به طعام نباشند.
پستا : (چو فردا) بر سر كارى رفتن كه قبلاً شروع شده باشد.
پَستادست : معامله نسيه.
پستان : معروف است.
پستانِ مادر بريدن : حرص و شره و بى همّتى و بى حقيقتى و بىوفايى و حق ناشناسى.
پستر : بستر، اِفراداً و تركيباً و مخفّف پست تر است.
پسترك : (چو بدنظر) صدايى كه بى اختيار از گلو برآيد.
پَستَك : لباسى است كوتاه و بى آستين معروف.
پستنگ : (چو دل تنگ) سنجد.
پُسته : ميوه اى است معروف و رجوع به «فستق» شود.
پسته خندان; پسته دهان گشاده; پسته شكرفشان : لب و دهان معشوق.
پسته غاليه : دانه اى است مدوّر و كوچك تر از پسته و در غلافى مثل غلاف لوبيا و اندك تلخ و پوست آن سفيد و برگش بسيار سبز و شبيه به برگ بيد است.
پستيوار : (چو بدديدار) تازه كار و كسى كه زبان و صنعت نداند.
پسخان : بلوكى است از گيلان كه اكثر قراى آن در قرب بحر خزر واقع، و ابريشم فراوان از آنجا حاصل و آبوهوايش چندان ممدوح نبوده و محمود رئيس مذهب نقطه از آنجا ظهور يافته كه در «نقطه» خواهد آمد.
پسر : (چو جگر و هنر) اولاد نرينه كه «پور» و «پوره» هم گويند.
پسراَندر : پسرِ زن از شوهر ديگر و پسر شوهر از زن ديگر.
پسر خورشيد ---> فراعنه.
پسرَندر : مخفّف پسراندر[ر.م] است.
پسريچه : (چو كنجيده) مردم سفله و پسران بدكاره.
پَسَغ : بر وزن و معنى بسغ.
پَسَغدن : بر وزن و معنى بسغدن.
پَسَغده : بر وزن و معنى بسغده.
پَسَغديدن : بر وزن و معنى بسغديدن.
پسك : بر وزن و معنى بسك و به تركى، چرك دندان است.
پسكل : (چو فلفل) پسته.
پسكله : پانه[ر.م].
پسكوهه : (چو منصوره) طرف پسين زين.
پِسِلْيُون : به فرانسه، اسبغول[ر.م] است.
پسند : (چو كمند) پسنديدن و امر و فاعل و مفعول از آن.

صفحه 459 - جلد اول
پسندر : (چو سخنور وسكندر) مخفّف پسراندر[ر.م].
پسندن : (چو سمندر) مخفّف پسنديدن.
پسنده : پسنديده و پسندر[ر.م].
پسنديدن : پذيرفتن و برگزيدن و قبول كردن و انتخاب نمودن و تحسين و استحسان نمودن.
پسنگك : (چو سمندر) شبنم و تگرگ وژاله.
پَسودن : سودن.
پسور ; پسوريدن ; پسول; پسوليدن : بر وزن و معنى پشور و پشوريدن.
پسهانتن : (چو صفراشكن) افشاندن.(ند)
پسى : (به كسر اوّل) به تركى، گربه است.
پسيچ : (چو كريم) مهيّا و آماده و سفر و سازگار و قصد و اراده.
پَسيچيدن : پسيچ[آماده] بودن ونمودن.
پَسين : آخر و مؤخر و وامانده.
پسين دمان : آخرالزّمان است.

آيين سيزدهم

(در ]حرف[ باى پارسى با شين قرشت)
پش : (چو دل) پيش و(چو رخ) جغد و بوم و يال و دم اسب و دنباله هر چيز و (چو بد) رقّاصى كردن و وجد نمودن و سره و برگزيده و عمامه و دستارچه و آوازِ گشودن بند جامه و ناقص و فرومايه و پيرامون دهان و پژمرده و پريشان و مثل و مانند و طرّه و علاقه دستار و كمربند كه به مقدار يك وجب از سر آنها، به طريق علاقه گذارند و كاكل آدمى و موى يال و گردن و كاكل اسب و دنباله هر چيز و خوب و نيك و خوش و بند آهنين كه از بهر محكمى بر در صندوق نهند.
پشام : (چو سلام) هر چيز تاريك و تيره رنگ.
پَشان : بر وزن و معنى چشان.
پشت : معروف و مشهور و پنگان[ر.م] و بلده اى است در نيشابور و مخنّث و حيز و بيرون هر چيز و قريه اى است از بادغيس[در افغانستان] و خراسان و پناه و پشتيبان و هم يكى از اقسام بيستويك گانه زند، كه به منزله باب است.
پشت بان : پشتيبان.
پشت بست; پشت بند : قوّت كمر و شال و گليمى كه برزگران و باغبانان چيزى در آن نهاده و بر پشت بندند.
پشتِ پا خاريدن : خوش آمدن و شاد شدن.
پشت پا زدن : منهزم شدن و ترك و اعراض نمودن.
پشتْ پاى : حيز و مخنّث.
پشتِ چمن : صحن چمن.
پشت خار : چوبكى كه به اندام پنجه دست يا چيزى ديگر ساخته و پشت را بدان بخارند.
پشت دادن : تكيه كردن و اعتماد نمودن و گريختن و روى گردانيدن و ترك نمودن.
پشت دار : پشتيبان و هر چيز ضخيم، خصوصاً از جنس پوشيدنى.
پشتِ دست بدندان كندن; پشتِ دست بدندان گزيدن; پشتِ دست كندن; پشتِ دست گزيدن : افسوس و ندامت و پشيمانى و حسرت.
پشت لُنگ : بى معنى و هرزه و ناقص و پس افتاده و معيوب.
پشت ماز; پشت مازن; پشت مازه : استخوان هاى ميان پشت و گوشتى كه در ميان آنها باشد و در زبان اهالى ما «راسته» گويند.
پشت مال : لنگ و فوطه و ماليدن پشت.
پشت مان; پشت مانه : پشت ماز[ر.م] است..
پشتْ ماهى ---> خرپوشته.
پشت مَز; پشت مَزه : پشت ماز[ر.م] است.
پشت نمودن : پشت دادن است.
پشتوار; پشتواره : پشتيبان و هر چيزى كه بر پشت توان برد است.
پشتوان : پشتيبان.
پشت يافتن : قدرت و قوّت يافت.
پشتاره : (چو رخساره) پشتواره[ر.م].
پُشتُرُم : لفش[ر.م] است.
پشتك : (چو فرصت) جامه كوتاه كه تا كمربند باشد و بيشتر مردم دارالمرز[لقب شهر رشت] پوشند و پاى ها را بر هوا كرده و بر كف دست راه رفتن و نوعى از بازى

صفحه 460 - جلد اول
معروف كه شخصى خم شده و كف دست ها را بر زانو مى گذارد تا ديگرى از پشت او بجهد و مرضى است در بهايم كه بر دست و پاى آنها دانه آمده و پخته شده و به سبب آن از رفتار باز ماند.
پُشتماز; پُشتمازه; پُشتمال; پُشتمان; پُشتمانه; پُشتمَز; پُشتمَزه : مركّب، و در ترجمه آنها به تركيبات «پشت» رجوع نمايند.
پشتنگ : (چو گل قند) تنگِ دويّم زينِ اسب.
پشتو : (چو بدخو) بستو[ر.م] و (چو برزو) نام زبان افغانى و (چو دلجو) به فرانسه، قمه و غدّاره.
پُشتوار; پُشتواره; پُشتوان : رجوع به تركيبات «پشت» نمايند.
پشته : (چو خفته) شله[ر.م] و تپه و بلندى.
پشتى : ممدّ و معاون و استظهار و جامه پشتك[ر.م].
پشتيبان ; پشتيوان : پشت و پناه و ممدّ و معاون و چوبى كه پسِ در يا ديوار به جهت استحكام نصب كنند.
پَشخانيدن : بر وزن و معنى بشخانيدن.
پَشخاييدن : بر وزن و معنى بشخاييدن.
پِشخودن : بر وزن و معنى بشخودن.
پُشخور : بر وزن و معنى بشخور.
پَشخيدن : بر وزن و معنى بشخيدن.
پشك : (چو شكم) پيشك[ر.م] و (چو فلك) شبنم و (چو زشت) قرعه و پشكل و(چو سخن) به لغت ماوراءالنهر [ناحيه اى در آسياى مركزى]، گربه و (چو تند) پشكل و خمره و مرطبان]ر.م [و خمچه و (چو اشك) لاتار]ر.م [و جغد و جُعَل[ر.م] و عشق بازى و محبّت و درآويختن و برابر و برابرى كردن و علّتى است در اسبان.
پشكال : (چو دسمال) درخت نارون و فصل باران هندوستان.
پشكر; پشكره; پشكل; پشكله : (چو فلفل و فرفره) كجك]ر.م [كليدان[ر.م] و سرگين شتر و آهو و بز و گوسفندان و امثال آنها.
پِشكَليدن : بر وزن و معنى بشكليدن.
پشكم : بر وزن و معنى بشكم.
پَشگال : پشكال[ر.م] است.
پشگول : (چو پرزور) مردمِ حريص و قوى و باركش.
پَشَل : بر وزن و معنى نشل.
پشلنگ : (چو گل قند) پشت لُنگ[ر.م] و پدر افراسياب]پادشاه توران [و پسر او و بنگن[ر.م] و افزارى است آهنين و دراز و سرتيز، مانند كلنگ كه بنّايان ديوار را بدان سوراخ كنند و هم نام قلعه اى است كه بر سر كوهى واقع شده باشد.
پَشليدن : بر وزن و معنى بشليدن.
پشم : (ر.ف) كه موى گوسفند و امثال آن است.
پشم آگند : پالان و به معنى علاوه و هر چيزى كه آن را پرپشم كرده باشند.
پشم در كلاه نداشتن : بى غيرت و بى دانش و بى مرتبه شدن.
پشم دريا : صوف البحر.
پشم شدن : جدا و پراگنده بودن و نمودن.
پشم غوك; پشم وزغ : جامه غوك[ر.م] است.
پشماگند : (چو خنداخند) رجوع به تركيبات «پشم» شود.
پَشمَك : تصغير پشم و حلوايى است معروف.
پشمه : بشمه[ر.م] و پشمك[ر.م].
پَشميدن : پشم شدن.
پشمين; پشمينه : كپنك[ر.م] و پارچه پشم.
پشن : (چو چمن) مخفّف پشنگ[ر.م] و هم موضعى است كه در عهد كيخسرو[سوّمين پادشاه كيانى]، جنگ ايرانى و تورانى، يعنى جنگ گودرز[از پهلوانان ايرانى شاهنامه] و طوس]از پهلوانان ايرانى شاهنامه [با پيران[سپهسالار و مشاور افراسياب، پادشاه توران]، در آنجا واقع و ايرانيان فراريده و به كوه هماون]در خراسان [پناهيدند و اين جنگ را «جنگ لادن» و «جنگ پشن» گويند، كه «لادن» نام ديگر آن موضع است.
پشنجه : (چو شكنجه) بشنجه[ر.م].
پَشَنجيدن : بشخيدن[ر.م] و آب و مانند آن، پاشيده شدن.
پشنگ : (چو پلنگ) پشلنگ[ر.م] و زنبر[ر.م] و بوشنج[ر.م] و جور و جفا و ترشّح آب و غيره و نام پدر منوچهر]هفتمين

صفحه 461 - جلد اول
پادشاه پيشدادى [و مبارزى بوده ايرانى.
پشور : (چو قصور و نگون) نفرين و دعاى بد و پشوريدن]ر.م [و امر و فاعل از آن.
پُشوريدن : نفرين كردن و پريشان و پراگنده و ژوليده بودن و نمودن.
پُشول : پشور[ر.م].
پُشوليدن : پشوريدن[ر.م].
پشّه : (چو مكّه) جانورى است معروف، كه 3 روز يا 40 روز عمر كند[ر.م].
پشّه خانه : آغال پشّه[ر.م] و رجوع به «كلّه» هم نمايند.
پشّه خورد : جراحتى است كه بيشتر در ملك بلخ]در افغانستان [به هم رسيده و دير التيام پذيرد.
پشّه دار; پشّه دان : آغال پشّه[ر.م] و چادرى است معروف كه به جهت دفع مگس و پشّه سازند.
پشّه غال : آغال پشّه[ر.م] است.
پشى : (به كسر اوّل) پشيز[ر.م] است.
پشيز; پشيزه : (چو ستيز و ستيزه) فلوس ماهى و چرمى كه بر دامن خيمه دوخته و ريسمان بدان گذرانند و پول قلب و ناسره و پول ريزه نازك رايج كه از مس و برنج سازند و چيزى نازك از برنج و غيره كه مابين دسته و تيغه كارد وصل كنند.
پشيم : (چو نسيم) پشيمان و نشناختن و جدايى و پراكندگى.
پَشين : پسر سيّمين كيقباد[نخستين پادشاه كيانى] و يا پسر بزرگ او كه پدر سهراب و لهراسب بوده.

آيين چهاردهم

(در ]حرف[ باى پارسى با غين معجمه)
پغار : (چو كَنار) پغاز[ر.م] و(چو خمار و چنار) آب جارى و عُجب و تكبّر و خودستايى.
پغاز : پانه[ر.م] است.
پغنه : (چو رخنه) مرتبه و درجه و پلّه و نردبان.

آيين پانزدهم

(در ]حرف[ باى پارسى با فاى سعفص)
پف : (چو رخ) بادى كه در وقت روشن كردن آتش و چراغ از دهن برآيد.
پُفتَره : خروهه[ر.م] و خرخسه[ر.م].
پَفتَرى : بر وزن و معنى بفترى.
پفشريدن : پاشيدن و افشاندن.
پفيدن : (چو بريدن) پف كردن و خاموش بودن و نمودن.

آيين شانزدهم

(در ]حرف[ باى پارسى با كاف كلمن)
پك : (چو دل) بند انگشتان و (چو بد) پغنه[ر.م] و چغر]ر.م [و بى هنر و خودآرا و خودپسند و به تركى، سخت و محكم و متين و قوى و شديد و بسيار را گويند و (چو رخ) پتك]ر.م [و پوك و استخوان شتالنگ[ر.م] و يا طرف حبابى آن و برجستن و فروجستن.
پُك و لُك : (ع) (به ضمّ پا و لام) ناهموار و گُنده و ناتراشيده و (به فتح آنها) رعنا و احمق و بى هنر و تكاپوى و آمد و شدِ با تعجيل و گرد مردم برآمدن و اسباب و ضروريات خانه كه فى الجمله مندرس شده باشند از فرش و ظرف و غيره و هر چيز بى فايده و به معنى بضاعت مزجاة است.
پكاندن; پكانيدن : (1)
پكمال : (چو دسمال)افزارى است كه كفشگران بدان خط كشند.
پِكَن ---> چين.
پكند : (چو سمند) نان و آشيانه مرغان و(چو فرنگ) فعل ماضى از پكندن[ر.م] است.
پِكندن : بر وزن و معنى فكندن.
پكنگ : بر وزن و معنى بگنگ.
پكنه : (چو رخنه) مردم فربه و كوتاه قدّ و هر چيز انباشته و بر روى هم جمع شده.
پَكنى : بوزه[ر.م].
::::::::::::::::::::::::::::::::::
1. در اصل بدون معنى است.

صفحه 462 - جلد اول
پِكو ---> چاى.
پكوك : (چو عمود) چكش و محجر و غرفه و مخارجه]ر.م [خانه.
پَكول : تالار و بالاخانه.
پِكين : (ل) رجوع به آخرِ «چين» نمايند.

آيين هفدهم

(در ]حرف[ باى پارسى با كاف پارسى)
پگ : (چو سگ) گاورس[ر.م] و زن نارپستان و گلوله اى كه اطفال بدان مى بازند.
پگانون : (ل) به يونانى، سداب است.
پگاه : (چو پناه) سَحَر و صبيحِ زود.
پَگوى : موبد و حكيم و دانا.(ند)
پگه : (چو فرح) پگاه.
پگين : (چو نگين) ارزن.(ند)

آيين هجدهم

(در ]حرف[ باى پارسى با لام ] كلمن[)
پل : (چو بد) مرز و (چو دل) پيل و پاشنه و مازالاق]ر.م [و اشگلك[ر.م] و چوب كوچك چاليك[الك دولك] و (چو رخ) پول و گذرگاهى كه بر نهر و رودخانه بندند.
پل دسته ---> چاليك.
پل شكستن : بى طاقتى و محروم ماندن.
پل صراط ---> صراط.
پل هفت طاق : هفت آسمان است.
پلاتر : (ل) به فرانسه، گچ است.
پلاچقه : (ل) به تركى، غنيمت و غارت است.
پَلاخم; پَلاخن : فلاخن[ر.م] و به گيلانى، خربق سفيد]ر.م [است.
پَلارَك : بر وزن و معنى بلارك.
پلاس : (چو هراس) مُحيل و مكّار و مكر و حيله و اشياء قديمه و طرز و قاعده و فرش و گستردنى و پشمينه پربها و سطبرى كه دراويش پوشند و هم به نوشته مخزن[ر.ض]، درختى است مشهور هندى كه به نام بزرگ و كوچك به دو قسم بوده و آن را «دهاك» و «تيسو» نيز نامند.
پلاس انداختن : پريشان و پراگنده نمودن.
پلاس پاره : به نوشته مخزن[ر.ض] ثمر درختى است هندى و پوست آن زرد و مغز آن سفيد مايل به زردى و با اندك لعابى و آشاميدن آن جهتِ ديدان[كرم ها] و بواسير نافع است.
پَلاساغون : بلاساغون[ر.م] است.
پلاسك : (چو هلاكت) نكبت و فلاكت و تصغير پلاس.
پلاطُن; پلاطون ---> افلاطون.
پَلاكى : به تركى، نوعى از ماهى است كه با پياز و روغن زيت پخته و مى خورند و هم نوعى از كجاوه معروف و سرگشاده.
پَلالَك : بر وزن و معنى بلارك.
پلان : مخفّف پالان و به فرانسه، شكل و رسم و تدبير و ترتيب است.
پلانتاكو : به لاتينى، بارتنگ[ر.م] است.
پلانتن : به فرانسه، بارتنگ[ر.م] است.
پَلانى : مخفّف پالانى[ر.م].
پَلاو : يا پيلاو; طعامى است معروف كه از برنج پخته و با روغن و پاره اى خورش هاى متفرّقه مى خورند و هم جزيره كوچكى است به مسافت 1500 متر از ساحل شمالى تونس.
پِلپِل ---> فلفل.
پلتك : (چو اندك) به تركى، تَلَنده[ر.م] را گويند.
پلته : پالوده[ر.م].
پُلتِيك : پولتيك[ر.م] است.
پلچى : (چو پشتى) خرمهره و فروشنده آن.
پلخ : (چو ملخ) گلو و حلق.
پلخم; پلخمان : (چو پلنگ و قلمدان) فلاخن[ر.م] و به گيلانى، خربق سفيد[ر.م] است.
پَلَست : وجب و چركين و مردار و نكبتى.
پَلَستُك; پَلَستو; پَلَستوك : بر وزن ومعنى پرستك و پرستو و پرستوك.
پلسك : بر وزن و معنى بلسك.
پلسكى : (چو پزشگى) گياهى است معروف، دوايى كه

صفحه 463 - جلد اول
طلايه[مرهم] آن با روغنِ خنزير دافع خنازير]نوعى بيمارى [است.
پَلَشت : بر وزن و معنى پلست.
پلغده : (چو تَبَرزه) ميوه و تخم مرغى كه ضايع و گنديده باشد.
پُلُفته : پارچه هاى كاه و علفِ سوخته كه چون آتش در خانه كاهى و علفى افتد، زور آتش آنها را به هوا برد.
پلك : (چو خشك) كليه و (چو كشك و خِشم و فلك) آويخته و لحاف چشم.
پلكن; پلكه : (هر دو به ضمّ اوّل و ثانى و فتح ثالث) طعنه و سرزنش و حرف درشت و سخنانِ كنايه آميز كه مُشعر به معانى بد باشد، به كسى گفتن.
پلم : (چو پشم) خاك.
پَلمُردن; پَلمُرده : بر وزن و معنى پژمردن و پژمرده.
پلمس; پلمسه : (چو كركس و مدرَسه) دروغ گفتن و متّهم ساختن و مضطرب شدن و دست و پا گم كردن و عيب گرفتن و غيبت كردن.
پَلَمليدن : محاوره و سخن گفتن دو كس با هم.
پَلمه : پلمس[ر.م] و لوحى كه ابجد و غيره در آن نويسند تا اطفال بخوانند.
پُلميدن : پلمليدن[ر.م] و ركيدن[ر.م] و مبهم و مخفى نمودن و سِرّ را در سينه پنهان داشتن.
پَلَنجمِشگ : بر وزن و معنى پلنگمشگ.
پلنگ : (ر) (چو سرشگ) از پيشِ آستانه تا نهايت ضخامت ديوار كه ميانِ در باشد و (چو نهنگ) چهارپايى و شترگاو]ر.م [و هر چيز خال خال و جانورى است معروف، كه دشمن شير است.
پلنگ گوزن افكن : شجاع و بهادر.
پلنگ مِشگ : بيدمشگ و سنبل و قرنفل صحرايى و بالنگوى خودروى صحرايى كه در كنار آب روان بسيار مى باشد و هم دارويى است كه گل آن شبيه گل هاى پشتِ پلنگ و به رنگ آن بوده و به بوى مشگ مى باشد و به معرّبِ خود، فرنجمشك اشتهار دارد.
پلنگر : (چو سمندر و ستمگر) نام پادشاه زاده زنگيان، كه در ميدان به دستِ سكندر كشته شد.
پَلَنگمِشگ : رجوع به تركيبات «پلنگ» شود.
پلنگير : آلتى است كه نجّاران تخته ها را بدان صاف كرده و جلا دهند.
پلواس : (چو الماس) مكر و حيله و چاپلوسى.
پَلواك : چكش و ستون و بالاگر[ر.م] و پشكل و غرفه و روزنه و مخارجه[ر.م] و تالار و بالاخانه .
پلوان : (چو گلدان) پشتواره[ر.م] و بلندى اطراف زمين زراعت كه مزارعان بر بالاى آن تردّد نمايند تا زراعت پايمال نگردد و معنى تركيبى آن، پل مانند است.
پلوت : (چو عمود) عمامه كوتاه و كوچك.
پلوز : سفره و دستارِ خوان.
پلوس :(چو فلوس و محبس) پلواس[ر.م].
پلوك : (چو اندك و عمود) پلواك[ر.م].
پلومب : به فرانسه، سرب است.
پلومبوم : به لاتينى، سرب است.
پلون : (چو گُلخَن) پلوان[ر.م] است.
پَلوَنده : بر وزن و معنى پرونده.
پله : (چو غلّه و چلّه) كفه ترازو و هر درجه و مرتبه نردبان و خانه ها و (چو صله) پيله و درخت بيدمشگ و ابريشم و آنچه كرم ابريشم بر خود تنيده باشد و چوب كوچك چاليك]الك دولك [كه «پَلَه چوب» نيز گويند و خود چاليك را هم گويند و (چو لله) پلّه و مازالاق]ر.م [و نوع وجنس و سرمايه قليل و موى اطراف سر و شيرِ حيوانِ نوزاييده و نام درختى است خودرو در جنگل هاى هندوستان كه برگش شبيه به پنجه آدمى و گلش مانند ناخن شير و بيخ آن گل سياه و برگ آن نارنجى مى باشد.
پَلَه چوب---> پله.
پليته : (چو سليقه) فتيله.
پَليد : مردار و نجس و كثيف و ماضى پليدن[ر.م].
پَليدن : پالودن[ر.م].
پليس ---> پوليس.
پليش : (چو مدير) زبانى است مخصوص، كه «لهستانى» نيز گويند.

صفحه 464 - جلد اول
پلين : به تركى، افسنتين[ر.م] است.
پليندى : (چو فرزندى) نام نوعى از خربزه.
پُلينِزى ---> اوقيانوس.

آيين نوزدهم

(در ]حرف[ باى پارسى با نون ]كلمن[)
پن : (چو من) امّا و ليكن و رجوع به «ليرا» هم شود.
پَناد : هوا.
پِناغ : دبير و ماشوره[ر.م] و فرموك[ر.م] و تار ابريشم.
پَنافتن : برچيدن و منقضى شدن و ملول و مكدّر بودن.
پَنام : پوشيده و پنهان و تعويذ و اعمالى كه به جهت دفع چشم زخم به كار برند و به زبان زندى، پارچه اى است چهارگوشه كه در دو گوشه آن، دو بند دوخته و زردشتيان در وقت خواندن زند و پازند و اُستا، آن را بر روى خود بندند.
پَنانَج : شخصى كه دو زن داشته باشد و آن زنان را هم گويند.
پنانك : (چو سلامت) صمغ و كتيرا.
پَناور: دنبل[دمل] بزرگ.
پناه : ملاذ و ملجاء و سايه ديوار و پناهيدن و امر و فاعل از آن.
پناهيدن : ملتجى بودن و پناه و اميد بردن و دادن و گرفتن.
پنبه : (ر) هر چيز گل رنگ و به معنى معروف كه به عربى «قطن» گويند و رجوع به «قطن» نمايند.
پنبه بَز : حلاّج و پنبه بن.
پنبه در گوش : مردم غافل و سخن نشنو.
پنبه در گوش افكندن و كردن و نهادن : غفلت داشتن و سخن نشنودن.
پنبه روى : جسمى است بسيار سفيد و بى بو و بى طعم و در لمس خيلى نرم.
پنبه زار : علاوه بر معنى تركيبى، نوعى از قماش است.
پنبه زن : حلاّج.
پنبه شدن و كردن : گريختن و گريزانيدن و از كسى بى جهت بريدن و عاجز و منكر و محو ونابود و دفع و پريشان و خاموش و نرم و صاف و سفيد بودن و نمودن.
پنبه نهادن : فريب دادن و كسى را به چيزى راضى نمودن.
پنبهوَز : حلاّج.
پنبه يُدى : كه 25 گرم پنبه محلوجِ خشك را با 2 گرم يدِ مسحوق[ساييده]، در صراحى مخلوط كرده و سر آن را بسته و مدّت يك ساعت صد درجه حرارت وارد كنند، در بعضى موارد مستعمل اطبّاست.
پِنتى : به تركى، دون و رذيل و خسيس و بخيل و چركين و كثيف را گويند.
پنج : (چو هند) نخجل[ر.م] و (چو رنج) عددى است معروف.
پنج اَرَش : ارش بزرگ[ر.م].
پنج انگشت : اشنان[ر.م] و دل آشوب[ر.م] و چوبك پشت و موضعى است نزديك مراغه و به معنى تركيبى معروف و گياهى است خوش بوى و نافعِ يرقان، به صورت انگشتان كه مجوسان به وقت پرستش آتش بر دست گيرند، گويند كه حضرت مريم(عليها السلام)دست بر آن زده و هنگام وضع حمل بدان چسبيده بود و بدين جهت به صورت پنج انگشت گرديد و ازاين رو «پنجه مريم» و «شجره مريم» نيز گويند.
پنجْ بى چاره : خمسه متحيّره[ر.م].
پنج پا; پنج پايك; پنج پايه : خرچنگ و سرطان.
پنجْ دزديده : خمسه مسترقه[ر.م].
پنج روز : علاوه بر معنى تركيبى، كنايه از مدّت قليل است، چنان كه گويند: دنيا پنج روز است. و تخصيص بدين عدد از آن جهت است كه آدمى در يك روز از ايّام هفته به دنيا آمده و در يكى هم رفته، و باقى ايّام هفته كه پنج روز باشد ايّام تعيّش و زندگانى او است.
پنج شعبه; پنج گانه; پنج گنج : عبارت از نمازهاىِ پنج وقتى يوميّه و حواسّ خمسه ظاهره.
پنج نوش : معجونى است مركّب از ريم آهن[آلودگى آهن كه هنگام گداختن جدا گردد] و هليله و بليله و عسل، كه به «ممدّالحيوة» موسوم بوده و به جهت تقويت دل به كار برند.

صفحه 465 - جلد اول
پنجْ يوده : نصف عُشر است.
پنجاب : خطّه و ولايتى بزرگ است در شمال غربى هندوستان كه اكثر اراضى آن كوهستان، و از بلاد مشهوره اش لاهور و پيشاور و مُلَتان [است]; و تفكيك بزهاى آن ديار مشهور و شال هاى خوب از آن مى بافند و اهالى آن تخميناً 25 مليون. اكثرشان مسلمان و مابقى مابين نصارى و برهمنى و بودا مى باشند و ازآن رو كه در ميان پنج رود بزرگى كه نهر سند از آنها تشكيل يافته، واقع گرديده و از آنها مشروب مى گردد، بدين اسم اختصاص يافته.
پَنجاتانتره : (ل) رجوع به «كليلهودمنه» شود.
پنجال : فضله مرغان است.
پنجاه : (ر.ف).
پنجاهه : مدّت رياضت و اعتكاف نصارى كه 50 روز است، مانند چلّه اسلاميان كه 40 روز است.
پَنجبوده : (ل) بيدمشگ[ر.م] است.
پنجر : (چو خنجر) قفس و پنجره و هر چيز شبكه دار و به تركى، چغندر است.
پنجره : معروف [است].
پنجره لاجورد : آسمان.
پنجش : (چو دلكش) گلوله پنبه حلاّجى شده.
پُنجَشك : بر وزن و معنى گنجشك.
پنجشكزون : (ل) نامِ پارسىِ ديگر زبان گنجشك است.
پنجشنبه : (ر.ف) كه يكى از ايّام هفته است و رجوع به «شنبه» نمايند و هم ناحيه اى است از طربزون]در تركيه [كه بر 42 قريه مشتمل مى باشد.
پنجك : (چو دختر) پنجش[ر.م] و (چو اندك) گياهى است پنج شاخه كه مانند لبلاب[ر.م] بر درخت مى پيچد، مانند ريسمانِ تافته و رجوع به «گشت برگشت» شود.
پنجم : (چو گندم) معروف است.
پنجم رواق : آسمان پنجم.
پَنجَنگُشت : مخفّف پنج انگشت[ر.م] است.
پنجه : (چو غنچه) پنچه[ر.م] و (چو ابله) پنجاه و ماهى و دام و قلاّب آن و (چو رنجه) لبلاب[ر.م] و قوّت و سطوت و سنگ منجنيق و سنگى كه ديده بانان براى جنگ نگاه دارند و بازى و رقصى است كه جمعى دست يكديگر را گرفته و رقص نمايند و علامتى بوده شبيه به كفِ دست كه در ذيل احكام و فرامين مى نگاشته اند و به معنى معروف كه عبارت از چنگ طيور و بهايم و كف دست و پا است با انگشتان، از انسان باشد يا حيوان.
پنجه بر روى زدن : رو سياه كردن.
پُنجه بند : دستمالِ پيشانى بند.
پنجه بيچاره; پنجه دزديده : خمسه مُسترقه[ر.م] .
پنجه زنجبيل : پارچه اى از آن[يعنى زنجبيل] كه چند شاخ داشته باشد.
پنجه سرگردان : خمسه متحيّره[ر.م].
پنجه كبك درى : نام لحنِ سىوهفتم سى لحن باربدى.
پنجه گربه : بيدمشگ[ر.م] .
پنجه مريم : پنج انگشت[ر.م].
پنجيدن : (چو رنجيدن) پاره پاره كردن.
پنچه : (چو خنده) دولبندى[دستار] كه زنان بر دست بندند و (چو غنچه) زلف كسمه[ر.م].
پُنچه بند : دستمال پيشانى بند.
پِنُخْشُت : چيزى كه به يك بار از بيخ و بن بركنده باشد.
پنخال : (چو گلدان) سرگين مرغ.
پند : (چو تند) پنجش[ر.م] و (چو قند) زغن و غليواج]ر.م [ونصيحت و موعظه و (چو هند) كون و مقعد و به هندى، قريه بزرگ را گويند كه من جمله پِندِ دادن خان، كه دادن خاننامى افغانى، در سمت شمالى لاهورش ساخته و قريه اى است خوش آبوهوا و پندِ ملكاسنگ، جايى است خوب از هندوستان.
پندتوز : نصيحت گذار.
پِندِ دادن خان ---> پند.
پِندِ ملكاسنگ ---> پند.
پندار : (چو دلدار) پنداريس[ر.م] و خيالات و پنداريدن و امر و فاعل از آن و هم شاعرى بوده ايرانى از اهل رى، كه در اوايل قرن پنجم هجرى زندگانى كرده و اشعار بسيارى

صفحه 466 - جلد اول
به عربى و پارسى و ديلمى از او در اثر است:
«از مرگ حذر كردن، دو روز روا نيست *** روزى كه قضا باشد و روزى كه قضا نيست
روزى كه قضا باشد، كوشش نكند سود *** روزى كه قضا نيست، در آن مرگ روا نيست».
پِنداره : عُجب و تكبّر و فكر و تصوّر.
پِنداريدن : گمان بردن و تصوّر كردن و عُجب و تكبّر نمودن.
پنداريس : طايفه اى است در هندوستان.
پنداشتن : پنداريدن.
پندش; پندك : (چو دختر و دلكش) پنجش[ر.م].
پَندَند : چو فرزند، وزناً و معناً.(ند)
پندو : (چو دلجو) شپش و پشّه و گَنِه.
پندوره : آواز آب و مانند آن در وقتِ ريختن.
پندوز : جوال دوز.
پنده : (چو سركه) نقطه و ذرّه و قطره و پنجش[ر.م].
پنديدن : (چو خنديدن) نصيحت كردن و شنيدن.
پَنزه : رقص پنجه[ر.م].
پنطيقسطى : (ل) روز يكشنبه اى كه ده روز بعد از سلاق]ر.م [باشد. نصارى گويند كه در اين روز عيسى(عليه السلام)روح القدس را به نوعى كه وعده كرده بود به حواريين فرستاد، پس ايشان هريك به قصد دعوت به ولايتى رفته و به الهام ربّانى زبان آن ولايت را يافته و با مردم آنجا به لغت ايشان سخن راندند.
پنك : (با كاف عربى، چو خَجِل) آلوچه(ند) و (چو هند) نخجل]ر.م [و (چو فلك) شِبر[وجب] و وجب و خس و خاشاك و خوشه خرما و(با گاف پارسى، چو هند) پنگان]ر.م [و پنگا[ر.م] و (چو سنگ) چوب و بامداد و دريچه خانه و خوشه خرما.
پنگا : (چو صحرا) مشّاطه و كسى كه دست عروس را به دست داماد بدهد.
پنگان : (چو دلزار) ظرف كوچك سفالين معروف كه در آن قهوه و چايى و غيره مى خورند و هم به معنى كاسه و طاس و پياله، خصوصاً طاس ته سوراخى كه از مس و امثال آن ساخته، و در ميان آب ايستاده گذارند كه در زمانِ يك ساعتِ نجومى پر شده و به ته آب رود و از اين راه مقدار ساعات شبانروزى را مكشوف نمايند و بيشتر آبياران و مزارعان، در تقسيمِ آبِ املاك و زراعات به كار برند و معرّب آن فنجان است.
پننگ : (چو درنگ و پلنگ) دريچه خانه.
پنهان : مخفى و مستور و پوشيده كه «پنام» و «پنهام» هم [گويند].
پنهانيدن : پنهان كردن و شدن.
پنير : (ر.ف) كه به عربى «جُبُنّ» [گويند].
پنيرِخرما ---> جمّار.
پنير شكرى : نوعى از شيرينى ها است كه از قند و نشاسته مى سازند.
پنير مايه : كه به فرانسه «پِرزور» و به عربى «انفحه» و به هندى «چال» و «چُسته» گويند، چيزى است زرد كه از شكم برّه و بزغاله شيرخواره خارج شده و در پشمى كه در شير خيسيده باشد مى افشرند، پس مانند پنير سخت و غليظ گردد. و در مخزن[ر.ض] گويد: معده حيواناتِ شيرخواره بسيار صغيرِ قريب به ولادت است كه بعد از ذبح برآورده و استعمال نمايند و چون آنها اندكى بزرگ شده و كاه خورند ديگر آن را انفحه نناميده و خواصّ و منافع آن، بر آن، مترتّب نگردد.
پنيرك; پنيره : (چو طبيعت و كَليله) پنيرمايه[ر.م] و خيرو]ر.م [و خُبّازى[ر.م] و حِربا[ر.م] و نيلوفر و گل آفتاب پرست.
پَنيلو : (ل) جايى است از شهر كه اسباب و غلّه و امثال آنها فروشند.

آيين بيستم

(در ]حرف[ باى پارسى با واو ]هوّز[)
پو : (چو مو) پوى و پويه.
پوارو : به فرانسه، گندنا[گياه تره] است.
پوازى : (چو نمازى) درد و سوزش.
پِواوْر : به فرانسه، فلفل است.
پوب : (با باء ابجدى) هدهد و پدر و كاكل مرغان و بساط

صفحه 467 - جلد اول
فرش كه بدان خانه را بيارايند.
پوبك : (چو كوچك) هدهد و نادان و احمق و دختر بكر و دوشيزه.
پوپ; پوپش : (چو خوب و روكش) كاكل مرغان و مرغ سليمان است.
پوپشمن : (چو روچَركن) خودِ[كلاه جنگى] آهنى.(ند)
پوپَك : بر وزن و معنى پوبك.
پوپل : (چو دوزخ) رجوع به «فوفل» شود.
پوپو; پوپه : هدهد و آواز آن و آرزو و آرزومندى.
پوت : (چو شتر) به تركى، حرير مفتول و (چو توت) طعام لوت]ر.م [و نوعى از خربزه و بت و صنم و جگر گوسفند است و ازاين رو قليه اى را كه از جگر گوسفند سازند «قليه پوتى» گويند و به هندى، فرزند را گويند و رجوع به «گروانكه» هم نمايند.
پوترا; پوتره : به هندى، پسر است.
پوتون : (1)
پوته : بوته و مخزن و خزانه و دكّان و مغازه و در ولايت ما [آذربايجان] فربه و آماسيده را گويند.
پوتى : علاوه بر آنچه در «پوت» مذكور افتاد، قصبه اى است از قفقازيّه[در آسياى صغير] كه مبدأ راهِ آهنين مابينِ تفليس[در گرجستان] و بادكوبه [باكو] است و تخميناً داراى پنج هزار نفوس و سابقاً از بلاد عثمانى و در 1829 ميلادى، ملحق به روسيّه گرديد.
پوچ : پُچ[ر.م] و سُست و ضايع و خراب و پهن شده.
پوخ : چرك گوش و بينى و چشم و به معنى معروف[به تركى، مدفوع و غائط].(كى)
پوختن : پختن.
پوخل : (چو سوخت) گياه خرفه[ر.م] و تخم آن.
پود : آتش گيره[ر.م] و سوده و ريخته و كهنه و پوسيده و ضايع شده و گنديده و رشته پهنايىِ جامه، در مقابلِ تار، كه رشته درازى آن است.
پودات : حسّ و محسوس و آنچه به حسّ و نظر درآيد.
پوداتات; پوداتان : حواسّ و محسوسات.
پودارات; پودرات : پودورات[ر.م].
پودَنَك; پودنه : (چو روبدر) تيهو[ر.م] و يا مرغ وشم[ر.م] و سلوى[ر.م] و سبزى نعناع معروف و يا قِسم كوهى كه به فرانسه «تيم» و به لاتينى«تيموس» و به تركى «يارپوز» و به يونانى«توموس» گويند و در تركيبات آن، رجوع به «حبق» نمايند.
پودورات : (2)
پوده : پود[ر.م] و رجوع به «فوذج» هم شود.
پوذ : پود[ر.م].
پور : پسر و مرغ درّاج[ر.م] و كسى كه خود را نادان و هيچ ندان وانمايد و به هندى، شهر و ولايت است و هم يكى از ملوك قديمه هندوستان، كه اسكندر رومى اسيرش كرده و از وى پرسيد كه چطور رفتار و حكم در حقّ خودت تقاضا دارى؟ در جواب، اشاره به قتل خود كرده و گفت كه رفتار حكم دار و مالك رقاب. اسكندر از اين سخن در شگفت شد و ممالك او را به خودش عودت داد.
پورِ آبتين; پورِ آتبين : فريدون]ششمين پادشاه پيشدادى [است.
پورِ اَدَهم : سلطان ابراهيم ادهم[زاهد قرن 2ه:.].
پورِ اعرابى : شيخ مُحى الدين عربى.
پور افدر : پسر عمو.
پور بُختگان : بوزرجمهر[ر.م] است.
پوربها : شاعرى بوده ايرانى از قصبه جام كه در عهد ارغون خانِ ايلخانى[چهارمين پادشاه ايلخانى در قرن 7ه:.]، امرار وقت كرده و نهايت در تبريز وفات يافته و از اشعار او است:
«يا رب اين يك قطره خون كو را همى خوانند دل *** تا كى از بيداد مَهرويان ستم خواهد كشيد؟»
پورشَسب : نام پدر زردشت كه پارسيان پيغمبرش دانند.
پورِ عنقا : لقب زال[پدر رستم].
پوركَند : طاق و ايوان و منزل.
::::::::::::::::::::::::::::::::::
1. در اصل بدون معنى است.
2. در اصل بدون معنى است.

صفحه 468 - جلد اول
پورمَند : صاحب عيال و فرزند و هم گياهى است خوش بوى.
پوران : يادگار و جانشين و خليفه و نام شهر كنوج]در هند [و جمع پور[ر.م] است.
پوران تروش : ساحرى بوده بى نظير.
پوران دخت : نام دختر خسروپرويز [بيستوچهارمين پادشاه ساسانى در قرن 6 و7م]، كه پيش از آزرميدخت]دختر خسروپرويز [16 ماه پادشاهى كرده و ازآن رو كه كارهاى مردانه از او به ظهور آمد بدين اسم، موسوم گرديد. و ازآن رو كه از نسل ملوك تركستان بوده، او را توران دخت نيز مى ناميده اند و رجوع به «شهريزاد» شود.
پورتاتور : (1)
پورت سعيد : شهرى است آلافرانقه]مانند مردم فرانسه در عادات [از مصر به مسافت 174 كيلومتر از شمال شرقى قاهره، كه تخميناً داراى سى هزار نفوس بوده و از طرف سعيدپاشا، خديو مصر، تأسيس يافته و بدان جهت بدين اسم اختصاص يافته.
پورتكيز; پورتگال; پورتو; پورتوقال; پورتوگال --->پرتقال.
پَوَردگان; پَوَرديان : ده روز ايّام جشن پارسيان كه خمسه مسترقه]پنج روز آخر سال در تقويم ايران باستان [را بر پنج روز آخر آبان ماه افزوده، و مجموع آن ده روز را بدين اسم، موسوم داشته و جشن نموده و آن را «جشن پوردگان» گويند، و آفتاب در آن ايّام در برج عقرب مى باشد.
پورسوخ; پورسوق : به تركى، متعفّن و سست و مسترخى]سست [و هم دابّه اى است مثل گربه كه به عربى «زبزب» و به پارسى «فتك» و «اشغار» و «اشغر» گويند.
پورشَسب : رجوع به تركيبات «پور» نمايند.
پورك : (چو كودك) نام دختر پور[يكى از ملوك قديم هند]، كه زن بهرام گور]پانزدهمين پادشاه ساسانى در قرن 5م [بوده.
پوركَند; پورمَند : رجوع به تركيبات «پور» نمايند.
پورنيه : شهرى است دلگشا از بلاد بنگاله[كشور بنگلادش و ايالتى در شمال شرقى هند]، در سه منزلى عظيم آباد كه اكثر مردمانش هندو و برخى مسلمانند.
پوره : پسر و تنه درخت و به هندى، كامل و تمام است.
پوريان : ساكنان كنوج[در هند] كه پايتخت پور[يكى از ملوك قديم هندوستان] بود.
پوز : لب و چانه و زنخ و مابين بينى و لب و ميان زانو و شتالنگ]ر.م [و ساق درخت و منقار مرغان و پيرامون دهان.
پوزش : (چو سوزش) عجز و الحاح و عذر آوردن و معذرت خواستن.
پوزن : (چو سوزن) زمينى كه به جهت زراعت پاك كرده باشند.
پوزه : پوز[ر.م].
پوزيدن : پوزش.
پوزينه : بوزنه[ر.م].
پوژ; پوژه : پوز[ر.م]و پوزه[ر.م].
پوژينه : بوژينه[ر.م].
پوس : بوس و پوز[ر.م] و پوسيدن و امر و فاعل از آن.
پوسانه : پوسيدن.
پوسانيدن : پوسيده كردن.
پوست : (ر) انيس و محرم و مقام و منصب و مركز و مسند و بدگويى و غيبت و فرش و بساط و به معنى معروف كه به عربى «جلد» و به هندى «چمره» و «كهان» گويند و به فرانسه، مكاتيب و نامه هايى كه قاصد از جايى به جايى برد و فوجى از لشگر نظامى كه از براى سلام رسمى و يا كشيك صف زده باشند و علاقه و مخابره را نيز گويند و بدين معانى «پوسته» نيز گويند.
پوست باز كردن : راز گفتن و اظهار سرّ نمودن.
پوست پيراى : چَرمگر و دبّاغ.
پوستخانه : معروف است، كه مركّب از «خانه» و «پوست» به معنىِ فرانسوى است[اداره پست].
پوست دادن : پوست باز كردن[ر.م].
پوستِ سگ برو كشيدن : بى حيايى نمودن.
::::::::::::::::::::::::::::::::::
1. در اصل بدون معنى است.

صفحه 469 - جلد اول
پوستگال; پوستگاله : پوستِ بى موى مقعد گوسفند و زير دنبه آن.
پوست گنه گنه : [پوست گياه گنه گنه كه مصرف دارويى دارد].(1)
پوسته ---> پوست.
پوستين : بدگويى و غيبت و لباسى است معروف و در بعضى تركيبات آن رجوع به تركيبات «پوست» شود.
پوستينْ بِگازُر : بدگو و عيب جوينده وغيبت كننده.
پوستين دريدن : اظهار راز كردن.
پوستين كردن : غيبت و بدگويى كردن.
پوسله : (ل) نام آلتى است كه بحريّين و مهندسينى كه اخذ خريطه[نقشه جغرافيايى] مى نمايند، معمول و مستعمل دارند. و اگرچه اوروپايى ها ايجاد آن را به هنروران ايتاليا منسوب دارند، ليكن از پاره اى كلمات احمد رفعت عثمانى]ر.ض [بسيار قديم بودن آن معلوم مى گردد.
پوسه : بوسه و ريسمانى كه در وقت رشتن بر دوك مى پيچند.
پوسيدن : سختى كردن و فروتنى نمودن و به چرب زبانى فريب دادن و بوسيدن و به معنى معروف.
پوش : بردابرد[ر.م] و زره و جوشن و پوشيدن و امر و فاعل از آن و گياهى است كه از ارمن آورده و گاهى پوش دربندى نيز گفته و از آن شاف ساخته و در دفع نقرس معمول دارند و شاف خوزى همان است.
پوشا : اسم فاعل پوشيدن.
پوشاك : لباس.
پوشانيدن : به پوشيدن واداشتن.
پوشت : حيز و مخنّث و پشت، افراداً و تركيباً.
پوشش : پرده و لباس.
پوشك : (چو كودك) گربه.
پوشگان : (چو كودكان) مغيّبات و چيزهايى كه در عالم غيب باشند و هم نوايى است از موسيقى و (چو دوستان) جايى و مقامى است نزديك به نيشابور و آخر مقامى است از مقامات سالك كه آن را «غيب الغيب» و «فنا فى الله و بقا بالله» نامند، و چون سالك قطع اين مقام كند، ذات مقدّس تجلّى نمايد.
پوشنگ : (چو سوختن) گربه و (چو هوشنگ) قريه اى است مابين مولتان[در پاكستان] و قندهار، در نزديكى هرات.
پوشِنه : پوشينه[ر.م].
پوشِنى : پوشيدنى.
پوشو : پوشى[ر.م].
پوشه : مطلق پرده، كه بر درها آويزند و بر چيزها پوشند.
پوشى : به تركى، عمامه اى بوده كه در قديم عساكر بر سر مى نهاده اند.
پوشيدن : پرده كشيدن و پنهانيدن و لباس در بدن كردن.
پوشيده : اسم مفعول و ماضى بعيد از پوشيدن.
پوشيده چشم : كور و نابينا و قانع و كم طمع.
پوشينه : سرپوش و هر چيزى كه بپوشند و در بر كنند.
پوك : بى مغز و ميان تهى و آتش گيره[ر.م] و پف كردن و غلّه اى كه در جايى پنهانيده و خاك ريزش نمايند.
پول : پل نهر و رودخانه و هر چيز مدوّر، خصوصاً قطعه مدوّر معدنى و آيينه و شيشه دميده شده و به معنى معروف كه به عربى «فلوس» گويند.
پولاب : پُل و پودات[ر.م].
پولاد : گرز و عمود و تيغ و شمشير و پهلوانى بوده ايرانى و ديوى بوده مازندرانى كه «پولاد غندى»اش نيز مى گفته اند و هم به معنى معروف كه آهنى است جوهردار و از آن كارد و شمشير و امثال آن سازند، و طريق تشخيص آن از آهن متعارفى بدين نوع است كه يك قطره اسيد ازتيك در روى آن ريزند پس اگر بعد از لحظه اى لكه سياه رنگى در آن مشاهده گردد، پولاد است، والاّ آهن.
پولادخاى; پولادرَگ : اسب قوى و پرزور.
پولادسنج : مبارز و دلاور و اسلحه دار.
پولاد غَندى ---> پولاد.
پولاد هندى : شمشير هندى.
پولانى : نوعى از آش آرد و اوماج است.
::::::::::::::::::::::::::::::::::
1. در اصل بدون معنى است.

صفحه 470 - جلد اول
پولتيك (1) : ]سياست; علم سياست مُدُن (لغت نامه دهخدا)[.
پولوپوديون : به يونانى، بسفايج[ر.م] را گويند.
پولوس : به يونانى، كثير و بسيار.
پولونى; پولونيا; پولونيه : نامِ لهستان، كه در السنه اجانب بدين اسم، موسوم گرديده. دولتى است كه ممالك آن چندين دفعه تغيير و تبديل يافته و عاقبت منقرض و اكثر مردمانش قتوليك[كاتوليك]، و از آنجا كه يهوديان در اين ديار معزّز و محترم هستند، آنجا را بهشت يهوديان نيز گويند.
پوله : خربزه و ميوه هاى ديگر كه درون آنها مضمحلّ و نرم و ضايع شده باشد.
پوليپود : به فرانسه، بسفايج[ر.م] است.
پوليپوديوم : به لاتينى، بسفايج[ر.م] است.
پوليس : به فرانسه، كسانى كه از طرف دولت و حكومت مأمور به حفظ و حراست و ضبط و محافظت باشند.
پوليمه توس ---> زرافشان.
پولين : لوله و سوزگش[ر.م].
پولينزيا : يكى از اقسام چهارگانه كه قطعه اوستراليا از آنها تشكيل يافته و ازآن رو كه به جزاير كثيره بى شمار در جنوب و شمالِ خطّ استوا مشتمل است، بدين اسم اختصاص يافته، كه به فرانسه، جزاير كثيره را گويند.
پون : نمدزين و تكلتو[ر.م].
پونْج : به فرانسه، نوعى از مسكرات است.
پونزه : يك سهم از 16 سهم و به فرانسه، سنگى است در جلاها، معادن و فلزّات معمول است و هم نام هيئت مجموعه 6 جزيره كوچكى است كه بر يك قصبه و لنگرگاهى كه هم بدين اسم، موسوم است مشتمل و از طرف عرب ها مفتوح بوده.
پونه : پودنه[ر.م] و هم شهرى است از ولايت اورنگ آباد، به مسافت 147كيلومتر از بمباى[بمبئى] كه تخميناً داراى دويست هزار نفوس بوده و اكثرشان هندوان و قليلى مسلمانند.
پوهرا : (ل) رجوع به «كوهستان» نمايند.
پوى : لپوى [؟] و پويه و پوييدن و امر و فاعل از آن.
پويا; پويان : اسم فاعل از پوييدن و امر از پويانيدن.
پويانيدن : فرستادن و به پوييدن واداشتن.
پويچه : (چو دريچه) گياه لبلاب[ر.م].
پُويراز : به فرانسه، باد شمال است.
پويك : (چو كودك) هدهد.
پويه : بويه[ر.م] و پويا و رفتار تند و تيز و يا متوسّط.
پوييدن : دويدن و تند و تيز راه رفتن.

آیین بیست و یکم

(در ]حرف[ باى پارسى با هاى هوز)
په : (چو بد) كلمه اى است كه در مقام تحسين، با حيرت آميخته بر زبان رانند و مكرّر نيز گويند.
پَهانه : پانه[ر.م].
په په ---> په.
پهر : (چو پشت) مدرسه جهودان و(چو نهر) يك حصّه از هشت حصّه روز و شب، چنانچه در هندوستان مصطلح است.
پهره : پاس و محافظت.
پهلو : (چو بدبو) نفع و فايده و به معنى معروف و (چو رهرو) پهله[ر.م] و شهر و مدينه و شجاع و پهلوان و مردم بزرگ و صاحب حال و در «زبان پهلوى»، رجوع به آيين دويّم مقدمه نمايند.
پهلو تهى كردن : گريختن و كناره كردن و اجتناب نمودن و از چيزى و كسى تنها شدن.
پهلو دادن : پهلو تهى كردن[ر.م] و نفع رسانيدن و نزديكى كردن.
پهلودار : آدم منفعت رسان و كنايه از سخنى است كه متضمن دشنام و رنجش باشد.
پهلو زدن; پهلو ساييدن : برابرى كردن در قدر و مرتبه و جاه و جلال.
پهلو كردن : پهلو دادن[ر.م].
پهلو نهادن : خوابيدن.
پهلوان : مردم شجاع و جسور و مبارز و كشتى گير و
::::::::::::::::::::::::::::::::::
1. ضبط لغت نامه دهخدا: پليتيك.

صفحه 471 - جلد اول
سخت و توانا و دلاور و قوى جثّه و درشت گوى و كلفت اندام.
پهلوان يزدى : دجّال است.
پهلوانى : پهلوى[ر.م] است.
پهلوى : (چو مثنوى) شهر و مردم شهرى و متمدّن و سياسى و زبان شهرى كه يكى از زبان هاى پارسى است و يا نام ديگر پارسى باستانى است، به شرحى كه در آيين دويّم مقدّمه مذكور افتاد و پهلوان بودن و منسوب به پهلو[ر.م] را هم گويند و رجوع به «پهله» هم نمايند.
پَهله : جنب و پهلو و نام قديمى غرب شمالى ايران كه عبارت از رى و دينَوَر[در استان كرمانشاه] و اصفهان بوده و در نزد يونانيان معروف به مديا يا ميديا مى باشد و زبان پهلوى على التحقيق بدنجا منسوب، و از پهلو يا پهلوان گرفتن آن خط است.
پهليان ---> فهليان.
پهمزك : (چو بدنظر) سيخول[نوعى خارپشت].
پهن : (چو صحن) پخت و پخش و عريض و واسع و(چو دهن) شيرى كه در پستان مادر طغيان كند و نام برادر شاپور هم هست.
پهن دز ---> قلعه بندر.
پهنا : (چو صحرا) پهناور.
پهناكش ---> آهنجه.
پَهنانه : كليچه[قرص نان] روغنى و نوعى از ميمون.
پهناور : هر چيز عريض وواسع و مسطّح.
پهند : (چو كمند) دامى كه بدان آهو گيرند.
پَهنگير : رنده نجّارى است.
پهنور : (چو بدنظر) پهناور[ر.م] و (چو منصور) بهى]ميوه به [و يا پهى[ر.م] است.
پهنه : (چو عمله) شيرِ پَهَن[ر.م] و (چو دهره) پهنى]ر.م [و چوگان بازى و نوعى از چوگان كه سر آن را مانند كفچه ساخته و گوى را در آن نهاده و بر هوا اندازند و چون نزديك به زمين رسد باز به همان پهنه مى زنند و نگذارند كه بر زمين آيد تا به مقصد برسانند.
پهنى : (چو دهره(1)) پهنا و ميدان و مازالاق[ر.م] و ران انسان و حيوان از جانب درون.
پهى : (چو پرى) حنظل و خرزهره و خربزه تلخ.
پَهين : پهناور.

آیین بیست و دویم

(در ]حرف[ باى پارسى با ياى حطّى)
پى : (به كسر اوّل) پيه و (به فتح آن) اساس و بنياد و سبب و جهت و تاب و طاقت و دفعه و نوبه و قصد و اراده و پاى و قدم و جاى آن و عقب و دنبال و اثر و نشان و دَمار]به تركى، رگ [كلفت معروف كه بر بالاى پاشنه باشد و به معنى مشهور، و آن چيزى است كه بر كمان و زين اسب و بر جايى از تير كه پيكان در آن كنند مى پيچند و به تركى، هرآنچه خريدار و اجاره دار از قيمت و وجه اجاره، قبلاً و پيشكى مى دهد.
پى بردن : علامت و نشان يافتن.
پى سپار; پى سپر : راه رونده و لگدكوب و پايمال شده.
پى كردن اميد : نااميد شدن.
پى گم كردن : كارى كه كسى بر نيّت و مقصد فاعل آن مطّلع نشود و بى نشان شدن را هم گويند.
پياب : (چو خراب) پاياب[ر.م].
پياده : (ر) ضدّ سواره و مردم بى سواد و نوعى از درخت بيد و تاك انگور و گلى است مشهور و يكى از اجزاء مهره هاى شطرنج و نگينى كه به انگشتر نصب نكرده باشند.
پياده نهادن : عاجز و زبون پنداشتن.
پياز : (ر.ف) كه به فرانسه «وانيون» و به عربى «بصل» و به هندى هم «پياز» گويند.
پيازِ تلخ : پياز كوهى است.
پيازِ دشتى : پياز موش[ر.م] است.
پيازِ سگ : نباتى است داراى برگ هاى مسطّح و رُمحى و مستقيم و در چمن ها از اواسط سنبله تا اواسط عقرب گل مى كند و گل آن بزرگ و داراى انبوبه است كه از 16 تا 21 سانتى متر درازى آن و بلاواسطه از
::::::::::::::::::::::::::::::::::
1. چنين است در اصل; احتمالاً بايد «دهرى» باشد.

صفحه 472 - جلد اول
پياز خارج و مدّتى پيش از برگ دادن شكفته مى شود و چون فى الجمله شباهتى به زعفران دارد، عوام آن را «زعفرانِ بداصل» و «زعفرانِ حرام زاده» گويند و «زعفران چمن» هم عبارت از آن است و گاهى «سگ كش» هم مى گويند.
پيازِ صحرايى; پيازِ كوهى; پيازِ ليز; پيازِ موش; پياز نرگس : گياهى است معروف كه به فرانسه «روكامبول» و به عربى «بصل الذئب» و «بصل الفار» و «عُنصُل» و «بصل البّر» و به تركى «داغ سوغانى» و در لرستان «طرم» و به يونانى «بلبوس» و «اسقيل» و به هندى «كابده» و «كدرى» و به پارسى «زير» و «پياز تلخ» و «تلخه پياز» نيز گفته و در بعضى لغات «اطيطون» گويند، در سواحل بحر روم[درياى مديترانه] مى رويد و در طب استعمال نمى كنند مگر پياز آن را كه مخروطى و حجيم و مركّب از پرده هايى مستحكم و بر روى هم پيچيده [است] و در فرنگ آن را از اسپانيول]اسپانيا [و جزاير بحر روم]درياى مديترانه [آرند و در ايران از بوشهر و يا بعضى سواحل بحر عمّان مى آرند و در برهان]ر.ض [گفته كه اگر موشش بخورد، بميرد و اگر گرگ پاى بر برگ آن بگذارد، همين كه بردارد لنگ شود و اگر ساعتى توقّف كند البتّه بميرد و در مخزن الادويه]ر.ض [گويد: مانند پياز كوچكى است الاّ اين كه توبرتو نيست بلكه مانند سيرِ يك دانه، و پوست آن سياه و در بوى و طعم و برگ شبيه به پياز و خودش مهيّجِ باه و جالى و جاذبِ خون به ظاهرِ بدن است.
پيازك : حصير و بوريا و بيانك[ر.م] و چوگان و تصغير پياز و قريه اى است در دامن كوه، معدنِ لعل.
پيازكى : لعلى است قيمتى و هر چيز منسوب به پيازك[ر.م].
پيازو : پياز است.
پيازى : چوگان و پيازك[ر.م] و نوعى از لعل قيمتى.
پياكى ---> جزاير سبعه.
پياله : جام و قدح شراب و ظرفى است معروف.
پياله جور ---> جور.
پيام : خبر و پيغام است، اِفراداً و تركيباً و هم يكى از امرا و شعراى هندوستان كه 1066 هجرى وفات نمود.
پيامُش : پياز.
پَيامى : منسوب به پيام و هم شاعرى بوده استانبولى در عهد سلطان مرادخان ثالث[دوادهمين پادشاه عثمانى در قرن 10ه:.].
پيانو : سازى است جديدالاختراع و آن صندوق مانندى است كه در پيش رو گذاشته و بر كرسى نشسته و با دست مى زنند و پاى ها نيز در كار است.
پياهو : (چو ترازو) آهوپاى[ر.م].
پيت : (ل) نهرى است در سيبريا و چند موضع از اوقيانيا]استراليا [و امريكا هم بدين اسم، موسومند.
پيتاغوراس;پيتاغورس; پيتاغوس; پيتاقوراس; پيتاقورس; پيتاقوس : هر يك استعمالى است در فيثاغورس كه شرحِ حالش مذكور گردد و به نوشته قاموس الاعلام[ر.ض]، پيتاقوس يكى از حكماى سبعه يونان قديم بوده كه در 650 مقدّم ميلادى متولّد و در 579 ]مقدّم ميلادى [درگذشت.
پيتام : بر وزن و معنى پيغام.
پيتان : خصم و دشمن.
پيتر : (چو ديگر) به زبان بنگاله[بنگلادش و ايالتى در شمال شرقى هند]، پدر است.
پيترسب : (چو ديوبند) نامِ پدر پورشسب[پدر زرتشت].
پيتك : (چو زيرك) موريانه.
پيته : فتيله.
پيچ : ولدالزّنا و رشگ و حسد و تاب و حلقه و كج و خميده و تشويش و اضطراب و هر چيز درهم پيچيده و امر و فاعل از پيچيدن و آنچه از فتيله چراغ، سوخته و سرازير باشد.
پيچ اندرپيچ : مشوّش و مضطرب و به هم پيچيده.
پيچ پا : خرچنگ.
پيچاپيچ : مضطرب و مشوش و هرجومرج.
پيچانيدن : به پيچيدن واداشتن.
پيچپا : خرچنگ; مكرّر است.
پيچك : (چو زيرك) نقاب و گياه لبلاب[ر.م] و سربند زنان و

صفحه 473 - جلد اول
گروهه ابريشم و ريسمان و انگشتر بى نگين كه از شاخ و استخوان سازند و رجوع به «گشت برگشت» [نمايند].
پيچَند : لبلاب[ر.م] و پيشانى بند زنان.
پيچو ---> گشت برگشت.
پيچه : ايازى[ر.م] و زلف عَملى و نيستان و گياه لبلاب]ر.م [و بهرمه[ر.م] و رمز و اشاره و گره و عقده و پوشش بالاىِ خانه و موى بافيده و پيرايه مرصّع كه بر سر عروس بندند و طرّه زلف و كاكل كه پيچيده و بر يكديگر گره زنند.
پيچى : به تركى، پيچين[ر.م] است، افراداً و تركيباً.
پيچيچ : اسگنجه[شكنجه] مقصّران.
پيچيدن : روگردانيدن و نافرمانى كردن و قات قات نمودن و تحاشى كردن و به يك سو رفتن.
پيچيده : ماضى بعيد و اسم مفعول از پيچيدن، خصوصاً دست برنجينى[دست بند زنان] كه آن را چهارگوشه تافته باشند.
پيچين : به تركى، جانور ميمون است.
پيچين ئيل : سال نهم از دور اثنى عشرى تركان است; رجوع به «دور» نمايند.
پيخ : چرك چشم و آب آن كه مژگان را به هم چسباند.
پيخال : پيخ[ر.م] و ته و لاى هر چيز و فضله هر شيئى از نباتات و حيوانات، خصوصاً مرغان و مگسان.
پيختن : (چو ريختن) پيچيدن.
پيخس; پيخست; پيخسته : (چو حيدر و پيوست و پيوسته) ظنّ و گمان و از روى گمان فهميدن و پى به چيزى بردن و محبوس و متحصّن و بدبو و متعفّن و گنديده و آگنده و بركنده و عاجز و درمانده و ديوار بيخ بركنده و هر چيز در زير پاى نرم شده.
پيد : (چو ديد) بى فايده و ترتومرت[خرده ريزه] و موريانه و هر چيزى كه از تَف آتش زرد و ضايع شده باشد.
پيدا; پيداد : (چو شيدا و ميدان) ظاهر و آشكار.
پيدار : گدك[ر.م] و عقبه و پشته بلند.
پيداوسى : (چو شيدادلى و ميخانه چى) پولى بوده رايج زمان كيان]كيانيان، دوّمين سلسله اسطوره اى ايران [كه هريك به پنج دينار خرج مى شده.
پيدايش : (چو فرمايش) ظهور و انكشاف.
پيدها---> كليلهودمنه.
پير : مرشد و پدر و آدم معمّر و كل و كچل.
پير اَهَرى : خواجه عبدالله انصارى[عارف قرن 5ه:.].
پير بُرناتن : دنيا و فلك.
پيرْبُنيه : آدم نزديك به پيرى و جوانى كه موى بدنش سفيد شده باشد.
پيرِ پنبه : كسى كه به غايت پير شده و در تمامى بدن موى سياهى نداشته باشد.
پير چهارشنبه ---> چهارشنبه.
پير چهلساله : عقل و فرشته و فيروزه و حضرت آدم ابوالبشر(عليه السلام).
پيرِ حاجات : لقب خواجه عبدالله انصارى[عارف قرن 5 ه:.] و سلسله پير حاجات : كه يكى از سلاسل چهارده گانه معروف بوده و در «ذهبيّه» مذكور خواهد افتاد : بدو منسوب است.
پير دوموى : دنيا، به اعتبار شب و روز.
پيرْ دهقان : شراب كهنه انگورى و به معنى معروف.
پيرِ روشن : لقب بايزيد انصارى است.
پيرِ سالخورده : پيرِ دهقان[ر.م] است.
پيرِ سرانديب : حضرت آدم(عليه السلام) است.
پيرِ صنعان : زاهدى بوده مشهور.
پيرِ فلك : ستاره زحل يا مشترى.
پيرِ كنعان : حضرت يعقوب(عليه السلام) است.
پيرِ مُغان : مرشد و خمّار و مدير و ريش سفيد ميخانه.
پيرِ هفت فلك : ستاره زحل يا مشترى.
پيرا : پيراى[ر.م].
پيراستن : پيراييدن.
پيراكندن : پراكندن.
پيرامَن; پيرامون : حاشيه و كناره و اطراف هر چيز.
پيران : پهلوانى بوده تورانى، سرلشگر افراسياب]پادشاه توران [و به دانايى مشهور و در جنگِ دوازده رخ به دست گودرز[از پهلوانان ايران شاهنامه] مقتول ]شد [چنانچه فردوسى مشروحاً نگاشته و ازآن رو كه پدرش ويسه نام

صفحه 474 - جلد اول
داشته، پيرانِ ويسه نيز گفتندى.
پيرانه : هر چيز ممتاز و لايق به انتخاب.
پيراهان : پيراهن.
پيراهِستن : پيراييدن.
پيراهش : پيرايش.
پيراهن : (ر.ف) كه لباسى است مُلاصق[چسبيده] بدن.
پيراهن قبا كردن : چاك زدن و پاره كردن پيراهن.
پيراهن كاغذى : دادخواهى و روشنايى بامداد و پرتو آفتاب.
پيراى : امر و فاعل از پيراييدن.
پيرايش; پيرايه : ساختن و پرداختن و انتظام و زينت و آرايش از طرف نقصان، همچو: سر تراشيدن و اصلاح كردن و شاخه هاى زيادى را بريدن.
پيرايه دان : ظرفى است كه زنان اسباب زينت و جواهرآلات خود را در آن گذارند.
پيراييدن : ساختن و پرداختن و زينت دادن و دباغت نمودن و مستعدّ و مهيّا كردن و مرتّب و منظّم و منقّح و مصحّح نمودن و چيزى را از عيب خالى كردن و كم گردانيدن چيزى، به جهت زيبايى و خوش آيندگى، همچو: بريدن موى زائد از بدن و شاخ زائد از درخت و علف هاى زيادى از باغ و زراعت.
پيرزه; پيرزى : (چو تَبَرزه و پلنگى) خورخورده ]خرتوپرت [خانه و غيره و آنچه در دستمال بسته و به جايى برند.
پيرنداخ : (چو ديگر بار) تيماج[ر.م] و سختيان[ر.م].
پَيرَو : تابع و مقلّد و هم يكى از اقوام قديمه امريكاى جنوبى كه مردمانِ تندرست و جنگ آور و ساكن كوهستان مى باشند.
پيروج : پيل مرغ[ر.م].
پيروز : معروف[است] و به معرّب خود، فيروز اشتهار دارد.
پيروزه : فيروزه، اِفراداً و تركيباً.
پيروزى : ظفر و نصرت و غالب بودن.
پيروس : به يونانى، آتش است.
پيرومى : به اساطير مصرى هاى قديم، بزرگ ترين معبودها بوده و به غيرمرئى بودنش معتقد بودندى.
پيروى : يكى از شعراى عثمانى و دو نفر ديگر ايرانى بدين اسم متخلّص بودند.
پيره : پير و خانقاه نشين و وليعهد و جانشين و خليفه مشايخ و ارباب طريقت.
پيره پيوسته : وصىّ اوّل و خليفه بلافصل.
پيرهن; پيرهند : (چو بى غرض و ريشخند) پيراهن است.
پيرين : آب گنديده و به يونانى، آتش است.
پيزر : فروشنده و رجوع به «بردى» نمايند.
پيژن : بيژن.
پيس : خرماى ابوجهل و رنگ سفيد و مردم خسيس و علّت بَرَص و جذام و چل چل شدن.
پيست : (چو كيست) آدمى كه جذام و برص داشته باشد.
پيسودن : گراييدن و ميل نمودن و به طرفى اراده كردن.
پيسه : ابلق[ر.م].
پيش : عاقل و دانا و ماضى و مستقبل و مقدّمه مطلب و خرماى ابوجهل و شاخ و برگ درخت خرما و حركت معروف كه به عربى «ضمّه» گويند و به معنى مشهور كه ضدّ پس است.
پيش آب : شاش.
پيش آره; پيش آرى : خدمت و محضر و پيش يار]ر.م [است.
پيش آهنگ : شعر اوّل قصيده و پيشرو لشگر و قافله و هر چاروايى كه پيشرو نوع خود باشد.
پيش انداز; پيش اندازه : كندوره [ر.م].
پيش بار; پيش باره : پيش خورد[ر.م] است.
پيش باز : پيشواز.
پيش بُد; پيش بود : هر دو حضور و محضر و خدمت.
پيش بين : مردم عاقبت انديش.
پيش پاره : حلواى تَرَك معروف.
پيش خانه : بنه و آستانه و رواق.
پيش خورد : پيشَكى و سَلَم ]پيش دادن بها [فروخته شده و طعامى كه طرف صبح در اوّل روز مى خورند و

صفحه 475 - جلد اول
ميوه و غلّه نارسيده كه پيشتر فروشند و برشته كرده و مى خورند و مواجبى كه قبلاً گرفته و تا سر موعد تلف كرده باشند.
پيش داد : پيشَكى[ر.م] و عادل اوّل و حاكمى كه اوّل به داد مظلوم برسد و اوّل كسى كه تظلّم بر حاكمى كند و پارسيان اوّلين ملوك پيشداديان را هم بدين اسم موسوم مى داشته اند و پوشيده نماند كه پيشداديان عنوان طبقه اوّلى از طبقات اربعه ملوك فرس و عجم مى باشد كه به نوشته بعضى مورّخين، 2400سال سلطنت ايران درعهده ايشان بوده و اگرچه همين مدّت با تعدادشان : كه شش يا ده يا يازده تن باشد : التيام بردار نيست خصوصاً مدّتى كه در باب سلطنت بعضى از ايشان مذكور است، همچو: 500 سال در جمشيد و فريدون و 1000 سال در ضحّاك افسانه نما است، با وجود اين اسامى شان را با تاريخ هبوطى جلوسشان موافق ناسخ التواريخ[ر.ض] بر وجه اجمال نگاشته و صحّت و فساد آن را به عهده خود ناظرين موكول و محوّل مى داريم. و بديهى است كه مدّت سلطنت هريك، ازجلوس او است تا جلوس ديگرى و حاجت به ذكر مدّت جلوس ايشان نداريم:
   1. كيومرث   2319
   2. هوشنگ   2349
   3. تهمورس ابن هوشنگ   2389
   4. جمشيد ابن تهمورس   2419
   5. ضحّاك تازى ابن علوان   2919
   6. فريدون ابن اتقيان ابن جمشيد   3919
   7. منوچهر ابن ايرج ابن فريدون   4419
   8. نوذر ابن منوچهر   4539
   9. افراسياب   4546
   10. زاب ابن تهماسب   4558
   و به نوشته ناسخ التواريخ[ر.ض]، زاب : كه آخرينِ پيشداديان بود : پنج سال در ايران پادشاهى داشت و بنابراين مدّت سلطنت جملتان ايشان 2244 سال مى باشد. و بعضى اين طبقه را يازده تن انگاشته و گرشاسب را هم يازدهمينِ ايشان پنداشته، والله اعلم و رجوع به «هوشنگ» هم نمايند.
پيشْ دار : مقدّمه و پيشرو لشگر و حربه بسيار بزرگى است كه حلقه هاى چهارگوشه و سرنيزه و غيره بر آن نصب كرده و بدان گرگ و خوك شكار كنند.
پيشْ دست : پيشَكى[ر.م] و صدر مجلس و نقد، مقابلِ نسيه و معين و مددكارو غالب شدن و سبقت نمودن.
پيش رو لشگر صحرا : گورخر.
پيشْ شاخ : لباس پيشواز.
پيش فروش : بيع سلم.
پيش كار; پيش كاره : ماما و ممدّ و معاون و مزدور و خدمتكار و بانوى سرپرست و شاگرد و نوكر.
پيش گاه : محراب مسجد و صدر مجلس و حضور و محضر و پادشاه صاحب تخت و تاج و فرشى كه بر صدر مجلس و پيش ايوان اندازند.
پيش گاه نُشور : روز قيامت است.
پيش گر : پيشكار.
پيش گو; پيش گوى : معرّف و كسى كه در مجلسِ ملوك و امرا، مردم را بشناساند كه اهل مجلس بر احوال وى اطّلاع يافته و فراخور حال خود تعظيم نمايند و هم شخصى است كه عرايض مردم را به عرض امرا و سلاطين برساند، كه آن را در دكن«خبرداد» و در هند «ميرعرض» گويند.
پيش گه : پيشگاه[ر.م] است.
پيش مزد : بيعانه و پيشكى[ر.م].
پيش نشين : ماما و امر و فاعل از پيش نشستن.
پيشوا : مقتدا و سركرده و پيشرو مردمان و نوعى از جامه پوشيدنى، كه بيشتر زنان پوشند.
پيشواى آميغى يا حقيقى : امام(عليه السلام) است.
پيشواز : استقبال مسافر و جامه پيشوا.
پيشواز كردن : كلامى مثل آن را گفتن است.
پيش يار; پيش ياره : پيشاب و پيش دست[ر.م] و پيشكار و ماما و پيش يان[ر.م] و خوانچه و طبقى كه گل و تنقّلات در آن گذاشته و به مجلس آرند، خصوصاً

صفحه 476 - جلد اول
حلوايى كه به جهت مجاهدين درست نمايند.
پيش يان : شيشه اى كه بول بيمار را در آن كرده و پيش طبيب برند.
پيشا : پيش، اِفراداً و تركيباً.
پيشاب; پيشار; پيشاره; پيشارى : رجوع به تركيبات «پيش» نمايند.
پيشان : ابتدا و پيشِ پيش كه از همه اسبق باشد.
پيشانى : شوخى و سخت رويى و مقابل و برابر و عزّت و دولت و قوّت و صلابت و به معنى معروف.
پيشانى دار : دولتمند و كسى كه كارى را به شكفتگى از پيش برد.
پيشاوَر : شهرى است در قرب حدود افغانستان، در منتهاى شمال شرقى پنجاب به مسافت 220 كيلومتر از جنوب شرقى كابل و داراى 80 هزار نفوس و از بناهاى اكبرشاه هندى [پادشاه تيمورى هند] بوده و مركز ولايتى است كه آن هم بدين اسم، موسوم و مدّتى در تحت حمايه افغان بود، پس مجوسان ضبطش نموده و اخيراً در تصرّف انگليس است.
پيشبُد; پيشبود; پيشداد; پيشداديان; پيشدار : هر پنج مكرّر است و به تركيبات «پيش» رجوع نمايند.
پيشَك : مصغّر پيش.
پيشك دندان : چهار دندان پيشين است.
پيشكار; پيشكاره : رجوع به تركيبات «پيش» نمايند.
پيشَكى : پولى كه پيش از كار به مزدور دهند و از بابتِ قيمتِ چيزى و يا كرايه آن پيش از قبضِ عوضِ آن بدهند.
پيشگاه; پيشگر; پيشگو; پيشگه : رجوع به تركيبات «پيش» نمايند.
پيشن; پيشند : (چو بى سر و ديدند) ليف خرما كه از آن رسن بتابند.
پيشوا; پيشواز : رجوع به تركيبات «پيش» نمايند.
پيشه : توتك[ر.م] و شغل و عمل و حرفت و صنعت و عادت و طبيعت و رسنى كه از ليف خرما بتابند.
پيشه آتش : كارهاى شيطانى.
پيشه كار; پيشه گر; پيشهور : استاد و اهل صنعت.
پيشيار; پيشياره : رجوع به تركيبات «پيش» نمايند.
پيشين : اوّل و نخستين و مقدّم و مقدّمه و نقداً و معجّلاً و وقت ظهر را نيز گويند.
پيغا : (چو شيدا) طوطك[ر.م] و طوطى.
پيغار; پيغاره; پيغاريدن; پيغال; پيغاله : بر وزن و معنى بيغار و بيغاره و بيغاريدن و بيغال و بيغاله.
پيغام : خبر و سفارش.
پيغامبر; پيغامر : علاوه بر معنى تركيبى معروف كه رسول و ايلچى است سفير وحى الهى است.
پيغان : بر وزن و معنى بيغان.
پيغلوش : بر وزن و معنى پيل غوش است.
پَيغُله; پيغن : بر وزن و معنى بيغله و بيغن.
پيغو : بيغو[ر.م] و بيكو[ر.م].
پيغور; پيغوله; پيغون : بر وزن و معنى بيغور و بيغوله و بيغون.
پيفه : (چو جيفه) چوب پوسيده كه آتش گيره كنند.
پيك : (چو صيد) ساعى و دونده و پوسته[پُست] و قاصد و نامه و ستاره سيّاره كوچكى كه در اطراف سيّاره اصلى سير مى كند و رجوع به «بدّوح» هم نمايند.
پيك خانه : پوسته خانه[پُست].
پيكِ رايگان : ماه و باد صبا و سوداگر و رهگذر.
پيكِ فلك : ماه است.
پيكار : نقش و نگار و جنگ و كارزار .
پيكارپُرس : مردمِ جنگجوى است.
پيكارگر : نقّاش و صورتگر و مرد جنگجوى است.
پيكان : لوله و تيغه شمشير و تفنگ و مانند آنها و ناوك تير و نيزه و به معنى معروف و جمع پيك است و قصبه اى است از ناحيه جرقويه از نواحى اسپهان كه مردمانش بى ادب و شيعه مذهب و گيوه خوب در آنجا سازند.
پيكان مقراضه : پيكانِ دوشاخه.
پيكانى : منجنيق و نوعى از انگور و قسمى از لعل و فيروزه و جنسى است از نوشادر[ر.م] كه به شكل پيكان مى باشند.
پيكر : (ر) قالب و بدن و جثّه و صورت و وجه و لون و رنگ.

صفحه 477 - جلد اول
پيكرانِ درخش : ستاره هاى آسمان.
پيكران مانا : عالم برزخ.
پيكرستان : عالم برزخ.
پيكرِ گاو : علاوه بر معنى تركيبى، صراحى شراب كه به هيئتِ گاو باشد.
پيكرو : تمر پوسته خانه[پُست] است.
پيكريدن : محاكمه كردن و تصوير و مجسّم نمودن، در نظر يا در خارج.
پيكستان : پوسته خانه[پُست] است.
پيكن : (چو حيدر) غربال و پرويزن[غربال].
پَيكند : ماضى پيكندن و نام مقامى است از توران زمين [نواحى ترك نشين شمال غربى چين و آسياى مركزى].
پَيكندن : پيوستن و جمع نمودن و در سلك و رشته كشيدن.
پيكو; پيكوه : مملكتى است نيكو، جنوبش زمين بنگاله[بنگلادش و ايالتى در شمال شرقى هند] و مشرقش بلاد چين و دو سمت آن دريا و به زعم بعضى، ماچين همان است و به نوشته بستان السياحه[ر.ض]، مشتمل است بر بلادِ عظيمه و مداين قديمه و معادنِ نفيسه و قربِ 90 منزل طولِ آن و دارالملكِ[مركز] آن آوه و در ظاهر، آن ديار بتخانه اى است كه به زعم ايشان 18لك ]صدهزار [سال است كه عمارت يافته، و آن از عجايب روزگار و گنبد هرمان[ر.م]، نمونه اى از آن. دور آن چهار فرسخ و ارتفاع آن يك فرسخ و مشتمل بر دوازده هزار درجه، و در چهار طرفش چهار معدن طلا و نقره و مس و ياقوت، و اهالى آن ديار عموماً كافر و در مأكولات بى تميز و آكلِ هر چيزند، چنانچه اكابر آن ديار قاذوراتِ انسان را متعفّن كرده و از آن كِرمى حاصل نموده و آن كرم را شستوشو داده و در روغن، مانندِ قيمه و قاوورمه پخته و تناول كنند ورجوع به «چين» هم نمايند.
پيكه : (چو ريشه) به فرانسه، قماشى است منقّش و اندكى درشت است و به تركى، سكّو و مكان بلندى است كه بر آن مى نشينند.
پيگاده : شخصى كه حالت جماع نداشته باشد.
پيگار : بر وزن و معنى بيگار.
پيل : گره و عقده و كيسه و خريطه[كيسه چرمى] و جانورى است معروف كه به معرّب خود، فيل، مشهور و رجوع بدانجا نمايند.
پيل آرام : حصارى است بسيار بزرگ[در هند].
پيل افكندن : عاجز كردن.
پيل اَمرود : نوعى از امرود[گلابى] است.
پيل بالا : بلند و بزرگ جثّه و بسيار و توده و خرمن كرده.
پيل پا; پيل پاى; پيل پايه : پاغر[ر.م] و پاغره]ر.م [و حربه اى است كه اكثر زنگيان دارند و هم نوعى از قدح بزرگ شراب خورى است.
پيل تن : اسب و يكى از القاب رستم.
پيل زَهره : زهره پيل و مردم شجاع و دلير و درخت حضض[ر.م].
پيل سُم : شب تاريك و مردم سخت و ستبر و كلفت سُم و هم نام برادر پيرانِ ويسه[سپهسالار و مشاور افراسياب، پادشاه توران] كه به دست رستم كشته شد.
پيل غوش; پيل گوش : نوعى از حلوا و گل نيلوفر و خاك انداز معروف و نوعى از سوسن كه خال هاى آن سياه و بر كنار آن چين ها و رخنه هاى كوچك مى باشد و هم نباتى است كه در اطراف جاده ها و اراضىِ غيرمزروعه فراوان، و برگ هاى آن بزرگ و به عربى «لوف» و به فرانسه «باردان» ناميده و مردم طهران برگ بابا آدمش گويند و در طب، ريشه و برگ و تخم آن مستعمل و در خاصيّت تعريق و ادرار مشهور است.
پيل گوشَك : گلِ ريواج و تصغير پيل گوش[ر.م].
پيل مال : پى سپر كردن.
پيل مرغ : مرغى است كه سر و گردن آن ساده و بى پر و هر ساعت به رنگى وانموده و بالاى منقار آن، پوستى مانند خرطوم فيل آويزان است و در جنگل هاى پرتقال و مغرب زمين به هم رسد.
پيلِ معلّق در هوا; پيلِ هوايى : ابر است.
پيلارام : رجوع به تركيبات «پيل» نمايند.

صفحه 478 - جلد اول
پيلاطن; پيلاطون ---> افلاطون.
پيلاو ---> پلاو.
پيلس; پيلسته : (چو بى كس) روى و رخساره و انگشت و تيماج]ر.م [و استخوان و دندان فيل.
پيلسُم : رجوع به تركيبات «پيل» شود.
پيلُفت : بر وزن و معنى بيلفت.
پيلك : (چو زيرك) پرتاب و مصغّر پيل است.
پيلو : پلاو[ر.م] و بار درخت اراك[ر.م] و چوب آن كه بدان مسواك كنند.
پيلوا : (چو بى نوا) دوافروش و عطّار.
پيلوار : (چو پيشكار) بسياربسيار.
پيلْوايه : پرستو.
پيلور : (چو بى خبر) پيلهور است.
پيله : چرك زخم و پيكان تير و نوعى از گياه دارو و ابريشم و كرم ابريشم و اصل و غوزه آن كه كرم تنبيده باشد و كيسه و خريطه[كيسه چرمين] و چشم و ديده و پلك آن و گره و عقده، خصوصاً آنچه در ميان دنبل[دمل] به هم مى رسد و دو طرف بينى كه به منزله پر و جناح هستند و صحرا و جزيره و زمين خشكى كه در ميان نهر و يا دريا و يا دو نهر واقع باشد و اشياء خورخورده]خرتوپرت [را نيز گويند، از قبيلِ سوزن و خياطه و اجناس عطّارى و مانند اينها.
پيلهور : شخصى كه سوزن و خياطه[نخ] و مهره و دارو و ادويه و مانند اينها به خانه ها گردانيده و بفروشد.
پيم : (چو قلم) پيغام و (چو ميم) سداب[ر.م] و نهرى است در سيبريا.
پيما : (چو شيدا) امر و فاعل از پيماييدن و نام يكى از اقوام اصليّه امريكاى شمالى.
پيمان : عهد و شرط و حلف و سوگند و خويش و پيوند و قوم و قبيله.
پيمانْ تاش : كسانى كه در عهد و پيمان با همديگر شريك و متعهّد باشند، چنانچه در رعاياى دو دولت نسبت به يكديگر و مانند اينها.
پيمان فرهنگ : كتابى از مه آباد]نخستين پيامبر ايرانى [در آداب جهان دارى.
پيمان ناگزير : شرط و معاهده حتمى و قطعى.
پيمانه : پياله شراب خورى و ظرفى كه با آن چيزها را پيمايند كه «كفيز» و «كويژ» و «گز» و «گرى» هم [گويند].
پيمانه پر آمدن; پيمانه پر شدن : قفيز[ر.م] پر آمدن.
پيمايش : مساحت و اسم مصدر پيماييدن.
پيماييدن : پيمودن.
پيَمبر : (ر) پيغامبر است.
پيمودن : راه رفتن و طىّ نمودن و مساحت كردن و قدر و اندازه چيزى را به دست آوردن.
پينكى : (چو زيركى) خواب سبك كه «ناوش» و «ناويدن» هم گفته و به تركى «مُرگى» گويند.
پينو; پينوك : (چو ليمو) كشك و قروت[ر.م] و قراقروت و ترخوانه[ر.م] و ماست، خصوصاً چكيده آن كه روغنش را نگرفته باشند.
پينوبا; پينووا : آش قروت[ر.م] است.
پينه : موى و بغل[ر.م] و ابلق[ر.م] و گزنه و پارچه اى كه بر كفش و جامه و غيره دوزند و پوست اعضا كه به سبب كار كردن، سخت شده باشد.
پينيون ---> چلغوزه.
پيو : (چو كدو) كلوخ و مرض رشته[ر.م].
پيوار; پيواره : (چو ديوار و بيچاره) بيوار[ر.م] و بيواره[ر.م].
پيواز : بنواز[ر.م] است.
پيواسته : برج قلعه و حصار.
پيور : (چو حيدر) پيوار[ر.م] است.
پيوره : پيواره[ر.م] است.
پيوس : (چو نگون) طمع و توقّع و انتظار و استعفا دادن.
پيوست : (چو نى بست) پيوند و دائم و هميشه و نظم و شعر و توابع و لواحق و ماضى قريب از پيوستن.
پيوَستانيدن : پيوند كردن و به پيوستن واداشتن.
پيوَستگان : مواليد ثلاثه[ر.م] و منسوبين و متعلّقين.
پيوستن : الحاق نمودن و به يكديگر رسيدن و متّصل شدن و پيوند بودن و نمودن و درهم بستن و بلافاصله هم آمدن

صفحه 479 - جلد اول
و از بسيارى گريه از سخن درماندن، چنانچه نتواند بگويد و اگر گويد گره بر سخنش افتد.
پيوسيدن : بيوسيدن[ر.م].
پيوگ; پيوگانى : بر وزن و معنى بيوگ و بيوگانى.
پيون : (ل) ترياك و به اساطير قديمه يونانيان، طبيب معبودينِ باطل خويش پنداشتندى.
پِيوَند : بيوند[ر.م] و ارتباط و اتّصال و خويش و تبار و متّصل و پيوسته.
پيوند مريم : كه به عربى «حبّ المحلب» و به هندى «كهپونى» گويند، حبّ درختى است شبيه به درخت وَن]ر.م [و تا يك قامتِ انسان و زياده بر آن، و برگش دراز و شبيه به برگ بيد و از برگ زردآلو كوچك تر و خوش بو و چوب آن نيز خوش بو است. و لهذا قصّارانِ]جامه شوى [نهاوند چوب دستى جهت كوبيدن ثياب از آن مى سازند، تا بوى آن به مشام رسيده و درست بماند. و منبت[محل روييدن] آن قلّه هاى كوه و بلاد سردسير، و در ميزان]برابر مهر [رسيده. و به نوشته مخزن[ر.ض]، از آذربايجان و نهاوند مى آورند; و به نوشته تحفه]ر.ض [در طبرستان ]مازندران و اطراف آن [بسيار بوده و آن را «مهلب» نامند.
پيونيا : (ل) خطّه اى قديمى است از شبه جزيره بالقان[بالكان].
پيوه : بيوه[ر.م] و ديرك[ر.م] و ديرچه[ر.م] و هم رودخانه اى است در سمت شمالى قره داغ.
پيه : (چو مزه) پايه و تابع و لاحق و پيرو و(چو ريح) كبر و غرور و به معنى مشهور كه از آن شمع ساخته و در چراغ سوخته و به عربى «شحم» و به فرانسه «سوئيف» گويند.
پيه بالنگ : گوشتِ ترنج.
پيه خرما ---> جمّار.
پيه درختى ---> قاوند.
پيه زمين : پنبه و يا خراتين[ر.م] و يا جوزِ گندم]ر.م [است.
پيه سوز : چراغى است معروف كه با پيه و موم روشن كنند.
پيهِ قاوَندى; پيهِ قيوَندى : قاوند[ر.م] است.
پيهْكِست : (ل) حنظل[ر.م].
پايان جلد نخست
Website Security Test