welcome to official website of Grand Ayatollah Sobhani
فارسی عربی
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی گالری تصویر استفتائات اخبار قاموس المعارف ریحانة الأدب

نام کتاب :   قاموس المعارف- در چهار مجلد*
نویسنده :آيت الله ميرزا محمد على مدرس تبريزى*

  قاموس المعارف- در چهار مجلد

انجمن دويّم

(در حرف باى ابجدى)
و آن مبتنى بر 29 آيين است:

آيين اوّل

(در حرف باء با الف ]ابجدى[)
و امّا باى مفرده كه اوّلين اعضاى اين انجمن است و در گفتار سيّم از آيين اوّل مقدّمه مذكور افتاد.
با : مخفّفِ باد و باشد و نام يكى از حروف هجا و هم از جمله ادوات عطف و استعانت و مقابله و مصاحبت مى باشد كه در نگارش سيّم از آيين سيّمِ مقدمه مذكور افتاد و در حال تركيب با اسامى آش ها مفيد معنىِ آش باشد، همچو: ماست با، غوره با و مانند اينها.
بااوش : (چو پاپوش) زنگله[ر.م] خوشه و خيار بزرگى كه براى تخمى نگاه دارند.
باب : بابا و خصوص و باره و لايق و شايسته و به تركى، يُمن و سعادت و به عربى، دَر و به همين معنى عربى لقب سيّد على محمّد شيرازى، رئيس بابيّه]در قرن13ه:. [مى باشد.
باب الابواب ---> دربند.
بابْ دستان : موضع معروفى است در سمرقند[در ازبكستان].
باب الدشت : بزرگترين محلاّت اسپهان است.
بابِ فيروز قباد ---> فيروزقباد.
باب المندب : بُغازى[تنگه اى] است مابين بحر قلزم]درياى سرخ [و بحر محيط هندى از افريقاى شمالى كه...(1) كيلومتر وسعت دارد.
بابا : جدّ و پدر وسركرده و ريش سفيد قلندران.
بابا اسحق : ملحدى بوده قره مانى[در تركيه] كه در 637 هجرى در آناطولى[آسياى صغير] ادعاى نبوت كرده و با گروهى از پيروان خود بناى يغماگرى گذاشته، عاقبت با بعضى از ياران خود به دست كيخسرو سلجوقى]دوازدهمين پادشاه سلجوقى روم [دستگير شده و اعدام گرديد.
بابا الياس : يكى از عجمان كه در آماسيّه]در تركيه [بناى مرشدى و پيرى گذاشته و گروهى بر وى گرويده و در عهد سلطان اورخان از ممالك عثمانيّه]دوّمين پادشاه عثمانى در قرن8ه:. [مطرود شدند، و مريدان او را بابايى گويند.
بابا طاهر : ]طاهر عريان همدانى، نام شريفش باباطاهر است. از علما و حكما و عرفاى عهد بوده است و صاحب كرامات و مقامات عاليه و اينكه بعضى او را معاصر سلاطين سلجوقيه دانسته اند خطاست. وى از قدماى مشايخ است معاصر ديالمه[آل بويه در قرن 4 و 5ه:]بوده و در سنه410 هجرى قبل از عنصرى و فردوسى و امثال و اقران ايشان رحلت نموده. رباعيات بديع و مضامين رفيع به زبان قديم دارد(لغت نامه دهخدا)[.
بابا كوهى : لقب على ابن محمّد ابن عبدالله شيرازى از قدماى مشايخ صوفيه كه در 442 هجرى در شيراز وفات يافت.
بابا نعمت الله : از مشايخ نقشبنديه كه رسائل بسيارى در تصوّف نوشته و در آقشهر[در تركيه] مدفون است و تفسيرى عربى بر قرآن نوشته و شرحى بر گلشن راز شبسترى از او در اثر است.
بابات : مبارك و ميمون و خجسته.
بابارى : فلفل سياه است.(نان)
::::::::::::::::::::::::::::::::::
1. در اصل خالى است.

صفحه 338 - جلد اول
باباغورى; باباقورى : نوعى از عقيق است; رجوع به «جزع» و «عقيق» شود(تركى يا پارسى)
بابايى : منسوب به بابا و بالخصوص مريدان بابا الياس]ر.م [است.
بابت : (چو حالت) باره و خصوص.
بابر : (ل) ببر و نام يكى از ملوك فرغانه]در ازبكستان [كه در 900 هجرى جلوس نموده[نخستين پادشاه گوركانى هند].(1)
بابرنج : (چو كاربند) نارگيل.
بابروش : نام قديمى كلده[در عراق] و بابل[در عراق].
بابزن : (چو كارْگر) سيخ كباب.
بابك : (چو حالت) بابكان[ر.م] و ايمن و استوار و پدر و نوعى از فيروزه و تصغير باب و شهرى است در كرمان بنا كرده بابكان]ر.م [و هم زنديقى بوده در عهد مأمون عباسى[هفتمين خليفه عباسى در قرن 2 و 3ه:] كه مذهب جديدى اختراع كرده و مَنهيّات اسلاميّه را مباح دانسته و در همه چيز تابع مزدك]بنيان گذار آيين مزدكى در قرن 5م [بوده و گروهى را به دام خويش دركشيده و به بابك فرّخ و خرّم دين و بابك خرّم اشتهار يافت، و ازاين رو پيروان او را بابكيّه و فرّخيّه و خرّميّه گويند، و زياده بر هزارهزار كس از مخالفان خود را به عدم فرستاده و چند نوبت لشگر مأمون و معتصم]هشتمين خليفه عباسى در قرن 3ه: [را شكسته و اصفهان و همدان را مطيع خود ساخته و عاقبت در 223 هجرى مقتول گرديد.
بابكان : پادشاهى بوده عظيم الشأن كه خال اردشير، مؤسس دولت ساسانيّه[در قرن3م] و يا پدر او و يا پدرزن او و يا جدّ او بوده و ازاين رو به اردشيربابكان اشتهار دارد.
بابكيّه ---> بابك و باطنيّه.
بابل : (چو كامل و ناخن) مشرق و نام يونانى ستاره مشترى ]و [شهرى است قديم و بزرگ كه خلاصه كلام بعضى مورّخين را درباره آن بدون اينكه صحّت آن را عهده دار باشيم، مى نگاريم. همين شهر از مداين سبعه عراق عرب و در وسط آن خطّه و سمت شرقى فرات واقع و ازاين رو كه عراق هم وسط عالم است، همين شهر مركز روى كره بوده و حضرت خليل(عليه السلام) در خود آن ديار و يا حوالى آن، تولّد يافته و هاروت و ماروت]نام دو فرشته [در غار كوه آن : كه به چاه بابل معروف بوده و يهود و نصارى در اعياد خودشان بدانجا آيند : سرنگون آويخته، و به مسافت 93 كيلومتر از سمت جنوبى بغداد مى باشد. و قينان ابن انوش ابن شيث ابن آدم بنايش كرده و تهمورس ديوبند]سوّمين پادشاه پيشدادى [به عمارتش افزوده و يا نمرود اوّل بنايش گذاشته و مَقَرّ حكومتش كرده و معبدى به نام بعل كه معبود بزرگشان بود، و داراى قلّه اى است بس بلند و به تلّ بابل و تلّ نمرود معروف است كه آن مردود به جهت عروج سماوات و مداخله در امور كائنات، در ساليان درازش ساخته و بدان سر بود كه تا عنان آسمانش بيفرازد; پس خداى قادر مقابل اين جسارت ايشان به هريك از عمله و مزدوران قلّه، زبانى داد مغاير زبان ديگرى به طورى كه هيچ يك آشناى زبان همراه خود نبوده و ازاين رو 72 زبان مختلف در ميانشان پديد آمده و قلّه ناتمام ماند. پس بر بالاى قلّه آمده و آسمان را به همان وضع زمينى مشاهده كرده و وشرمگين به زير آمد. و تير انداختن وى به جانب آسمان و خون آلود برگشتن همان تير هم در السنه مشهور است. بالجمله به نوشته بعضى سيّاحين، همان مناره روز ديگر برافتاد و چنان آواز مهيبى به گوش بابليان رسيد كه از هوش رفتند و بعد از افاقه[به هوش آمدن]، زبان خود را فراموشيده و هر فوجى به لغتى سخن راندند. چنانچه 72 لغت مختلف در ميان ايشان پديد آمد و چون تبديل السنه به همين روش يا روش اوّلى در اين سرزمين وقوع يافته آن را بابل ناميدند، كه از تَبَلبُل : به معنى وحشت و اضطراب : اشتقاق يافته. على الجمله اين شهر در قديم زيباترين بلاد روى كره و نفوس آن بيشتر از يك كرور]پانصدهزار [بوده و مدّتى مركز كلدانيان]در بين النهرين در قرن 8 تا6 ق. م [گرديده و زمانى بعد از خرابى نينوا]در عراق [پايتخت آشورى ها گشته، و عهدى دارالملك[پايتخت] ضحّاك و نمرود بوده و چندى مقرّ حكومت كنعانيان گشته و اسكندر رومى به
::::::::::::::::::::::::::::::::::
1. ضبط لغت نامه دهخدا: بابَر: ببر/بابِر: يكى از ملوك فرغانه.

صفحه 339 - جلد اول
عمارتش افزوده و ادنى محله آن در مقابل حلّه]در عراق [مى بوده و در اين اواخر خراب شده، و از توابع حلّه در شمار است.
بابلستان : خطّه اى قديمى بوده از عراق عرب كه از حدود بغداد تا درياى بصره امتداد داشته.
بابِليون : نام قديمى عمومى ديار مصر است.
بابو : (چو كاهو) پدر.
بابوته : كوزه پر آب.
بابونه : نباتى است معروف و طويل العمر كه بوييدن آن منوم]خواب آور [است و طلا كردن[ماليدن] آب آن بر دور خصيه[بيضه] و ذَكَر، قوه باه را افزوده و چند قسم از آن كه «عاقِرقَرحا» و «بابونه منتن» و «بابونه رومى يا شيرازى» گويند و در طب مستعمَل است و معرّب آن، بابونج و بابونق است.
بابونه گاو : گياهى است زردتوى و سفيدبيرون و رجوع به «گاوچشم» نمايند.
بابويَه : پدر.
بابى : بابيّه و هريك از آحاد آن فرقه و هم تخلّص شيخ مصطفىنام، از شعراى حَلَب است.
بابيزان; بابيزَن : بادزن و ضامن و كفيل و ميانجى.
بابيل : پرستوك و مخفّف ابابيل است.
بابيلونيا ---> عراق عرب.
بابيّه : نام فرقه ضالّه تابعه ميرزا على محمّد شيرازى ابن ميرزا رضا بزّاز مى باشد. و به خداى لاشريك قسم، وقت حيف و ساعت دريغ است كه در نقل خرافات و هرزه درايى وى مصروف شود. چگونه همچنين نباشد و حال آنكه مادرش، خديجه كه مدّتى بعد از كشته شدن او هم در قيد حيات بوده و به مادر باب اشتهار داشته، از افسانه ها و هرزه درايى هاى پسر خود تبرّى جسته و در كربلاى معلّى مجاورت نموده و هم در آن ارض اقدس وفات يافت.
«گور نيجه شوردى كه خانم دا آنليوپ».(1)
و مع ذلك محضِ من باب مشت نمونه خروار و زيادت خَبرت ناظرين، به ذكر اجمالى چندى از بدو امر او و شمّه اى از مزخرفات بى پايان وى پرداخته و تنقيد آنها را : اگر لزوم داشته باشد : به عهده نظر خود ناظرين موكول مى داريم. بالجمله همين ميرزا على محمّد در زمان طفوليّت در مكتبى مسمّى به قهوه اوليا: كه در يكى از تكاياى شيراز است : در نزد معلّمى ملقّب به شيخنا تدرُّس نموده و پس از بلوغ به تجارت اشتغال ورزيده و در اوايل بلوغ متحمّل امور شاقّه رياضت گرديده و اهتمام بسيارى در اذكار و ادعيه، خصوصاً زيارت عاشورا داشته و به جهت عدم اعتنا به علوم رسميّه، كمالى در مقدّمات تحصيل ننموده و مدّت دو سال در هواى گرم تابستان بندر بوشهر در هنگام ارتفاع، زيارت عاشورا را با لحن و آداب آن به جا مى آورد تا آنكه خرده خرده رطوبت دماغش[مغزش] كم شد و خشكى دماغ بر آن واداشت كه دست از شغل عادى خود كشيده و مجاور كربلا بوده و زمانى با سيّد كاظم رشتى : كه از تلامذه شيخ احمد احسائى]مؤسّس شيخيّه در قرن 12 و 13ه:. [و مروّج طريقه او بود : زيسته و عاقبت عنوان باب ارشد را از كلمات (2) او از براى خود لقب منتخب نمود، چنانچه حاج محمدكريم خان عنوان ركن رابع را از كلمات مذكوره منسوب به خود داشت و غرض اصلى وى دعوى مقام خليفة الخليفة و حجّة الحجّة و نايب الامام بود. و پس از مراجعت به بندر بوشهر باب را از معنى مذكور، تغيير داده و دعاوى ديگر آغازيده و هر دم به رنگى درافتاد; جايى گفت كه من نقطه ام و پيغمبر الف است و جايى ديگر مدّعى ذكر اكبر گرديد و گاهى قائم مُنْتَظَر و مهدى موعود(عليه السلام)بودن را بر زبان راند. پس نغمه ديگرى سراييده و گفت: «اَوَّلُ مَنْ سَجَدَنى مُحَمَّدٌ ثُمَّ عَلىٌ ثُمَّ الذين هُمْ شُهَداء مِنْ بَعْدِهِ». تا آنكه طاير همتش قدرى بلندتر پروازيده و لحن ديگرى بدان نغمه افزوده و گفت:«لااِلهَ إلاّ
::::::::::::::::::::::::::::::::::
1. ببين كه چقدر شور است كه خانم هم فهميده است.
2. كلمات مذكوره را در شرح قصيده مرثيه عبدالباقى به قالب زده و ايمان را بعد از اركان و مراتب ثلاثه توحيد و نبوّت و امامت، مرتبه و ركن چهارمى قرار داده و آن را نور ساطع /بدر لامع / ركن رابع / شيخ كامل/ مرشد واصل/ باب ارشد/ طريق اقصد/ نورالمحجّه /حجّة الحجّة/خليفة الخليفه نام كرده است. لمؤلفه.

صفحه 340 - جلد اول
أنَا أحَدُ الأحيد/لاإلهَ إلاّ أنَا الصّمادُ الصّميد/ لا إلهَ إلاّ أنَا السِّراجُ السّريج». و بدين روش بسيارى دراييده و كتابى تلفيق داده و افضل از قرآنش شمرده و بيان نامش كرده و به 19 بابش مرتّب نمود كه عدد ابجدى «وجود واحد» و عدد حروف «بِسمِ الله الرَّحمنِ الرَّحيم و لااله الاّ الله حقّاً حقاً» مى باشد. پس هر باب را هم به 19 باب مبنى ساخته، بهواسطه آنكه ضرب 19 در 19، 361 بوده و با عدد «كلّ شىء»، مطابق و با شماره ايّام سال موافق آيد. و ازاين رو تمامى اوامر و نواهى را به 19 ختم نموده و نظام احكام را به همين اساس گذاشته، مثلاً نماز 19 ركعت و روزه 19 روز و سال 19 ماه و ماه 19 روز و هكذا. بارى پيروان اين مرد مزخرف گوى كه در 1260 هجرى بدين نغمه سرايى ها آغازيد، باب حجّة اللّهش پنداشته و گاهى خودِ حجّة الله و قائم مُنتَظَر و مهدى موعودش(عليه السلام) انگاشته و گاهى خداى زمين و آسمانش خوانده و گويند: حضرت روح الله(عليه السلام)كه در آخر زمان آمده و به حضرت قائم(عليه السلام)اقتدا خواهد كرد و همچنين حسينى كه بعد از ظهور آن حضرت رجعت خواهد نمود، اشاره به ميرزا حسينعلى مى باشد كه بعد از كشته شدن ميرزا على محمّد از تهران تبعيد شده و پانزده سال مجاور بغداد بوده، پس به اسلامبول]استانبول [منقول و از آنجا به ادرنه]در تركيه [مطرود گرديده و عاقبت 24 سال در عكّا[در فلسطين اشغالى] سكنى كرده و عازم دارالبَوار]دوزخ [گرديد و آن يوم الله و روز عظيم كه تمامى انبيا خبر داده و در قرآن و كلمات ائمّه دين به حشر و نشر و حاقّه و قارعه و معاد و تَناد و غير اينها موسوم گرديده، كنايه از همين روزى است كه ميرزا حسينعلى]مؤسّس فرقه بهايى در قرن 13 و 14ه:. [قيام به دعوت نمود، بلكه مراد او از قيامت، قيام هريك از داعيان الهى است به دعوت، و خود ميرزا حسينعلى هم روز حشر و نشر را انكار كرده و موهومش شمرده و جنّت را به لقاى خود و جهنّم را به مخالفت خود تأويل نموده. و ابوالفضل گلپايگانى[از مبلّغان سرشناس بهايى]، مسجدالحرام و مسجدالاقصى و وادى مقدّس و مابين ركن و مقام را تأويل به عكّا كرده. بالجمله چه گويم كه ناگفتنم بهتر است. عمر حيف و زمان حيف و سال حيف و ماه حيف و شب حيف و روز حيف و ساعت حيف و دقيقه حيف و ثانيه حيف است كه در مذاكره موهومات صرف شود. و احمق تر از ايشان، پيروان ايشانند كه خر مفت ديگران هستند، والاّ خودشان خيلى اشخاص مقتدر و توانا مى باشند كه هيچِ صِرف و موهوم محض را به طورى جلوه گر نظر عوام مى نمايند كه عالمى را به ضلالت انداخته و پول هاى مفت را خورده و مالك رقاب[صاحب اختيار] اين گونه عوام عَلَقه و مُضغه]پست و بى ارزش [مى باشند. اى كاش حالا كه از جاده حق منصرف بوده و از شاه راه هدايت منحرف مى شدند، پيرو دهر و طبيعت بوده و خودشان را از قيد مذهب و ديانت رها نموده و عمر پنج روزه خود را با كمال آسودگى گذرانده و بدون اينكه به ملاحظه قانونِ دين باطل خودشان از چيزى محروم باشند، در سايه حُرّيّت مطلقه فعلى و قولى مى زيستند، كه اقلاً اين دنياى حاضر نقدى به خوشى و خرّمى سپرى شدى و امّا آخرت موهوم و يا نسيه است. والاّ در جايى كه بنا بر قيد مذهبى باشد خود را از قيد قرآن و مسجد و مكّه و نماز و روزه خلاص كرده و به تورات بى اصل و انجيل جعلى و ايقان ميرزا حسينعلى و فرائد گلپايگانى و بيان ميرزا على محمّد و عكّاى بابيّه و كليساى نصارى و چارس]چرس; بنگ [زدن ايشان و پرهيز كبير و صغيرِ اوشان، مغلول و مُقيّد ساختن، عقل خود باختن و در عرصه حماقت تاختن است.
باپ : پدر.
باتبات : (ر) سرخ مرد[ر.م] است.
باتر : (چو مادَر و شاطِر) مرغ كلنگ[ر.م] و شمشير برّان و مردى بوده مجهول.
باتره : (چو بامزه) دف و دايره.
باتس : (چو ناخن) به زبان اهل شبانكاره]در جنوب ايران [ترنج است.
باتنگان : بر وزن و معنى بادمجان.
باتنگل : (چو ماتم گر) نام كتاب معتبر كفّار هند است.

صفحه 341 - جلد اول
باتو : (چو زانو) ترنج و بيدانجير خطائى[ناحيه اى در شمال و شمال غربى چين] و نام يكى از خانان ممالك قبچاق]در شمال درياى خزر [كه از ملوك چنگيز بوده و در 634 هجرى با ششصدهزار تن مغول، در بلغار و سمت جنوبى روسيه توطّن كرده و در 639 لهستان را مُسَخَّر نموده و در 654 هجرى درگذشت.
باتوته : كوزه پر آب.
باتوم : قصبه اى است معروف و شهرمانند و لنگرگاه كشتى در ساحل شرقى بحر اسود[درياى سياه] به مسافت 59 كيلومتر از سمت جنوبى پوتى و 178 كيلومتر از شمال شرقى طَرَبزون[در تركيه]، كه قبلاً در جزو ممالك عثمانيّه بوده و در اين اواخر در معاهده برلين، ملحق به روسيّه گرديد و نفوس آن را در حوالى دوازده هزار تخمين كرده اند.
باتونه : كوزه پر آب.
باج : برسم[ر.م] و مالى كه پادشاه قوى از عاجز و سلاطين از رعايا و راه داران از مسافرين بستانند و به پارسى «باژ» و «ساو» هم گويند.
باجاناق : هم پاچه.
باجَروان : (ل) از بلاد مغان و يا شيروان[در جمهورى آذربايجان]، و اكنون ويران است.
باجِلان ---> لك.
باجنگ : (چو پابند) باجهك[ر.م].
باجور : (چو كافور) ناحيه اى است در سه منزلى پيشاور]در پاكستان [كه هوايش گرم و آبش فراوان و مردمانش افغان و فواكه]ميوه ها [گرمسيرى اش بسيار است.
باجه : (چو كاسه) مُخَفَّف بادجه[ر.م].
باجهك : (چو باادب) مُصَغَّر باجه[ر.م].
باچيناق : (چو باقى دار) قبيله بزرگى است در تركستان[در آسياى مركزى].
باحور; باحوراء; باحوره : شدّت گرما و بخارى كه در هواى گرم از زمين برخيزد و رجوع به «ايّام» شود.
باخ : راه و جاده و ايلچى و فرستاده.
باختر : (چو كارْگر) سمت مغرب و يا مشرق و به نوشته بعضى، مخفّفِ با اختر است و على هذا، سمت مشرق را باختر گفتن اولى و اَنسَب باشد از ناميدن مغرب با آن، زيراكه اختران از سمت مشرق طلوع مى نمايند. و بالجمله در اصل، شهر بلخ[در افغانستان] و يا ناحيه اى كه همين شهر در مركز آن واقع است، موسوم به باختر بوده و در آبادى و قدمت با بابِل[در عراق] و نينوا]در عراق [همسرى داشته، بلكه برتر از آن مى نموده است، ليكن آن شهر قديمى خراب شده و ديگرباره آباد گرديده و از آن جز تپّه و پست و بلندى : كه آثار آبادى قديم را مى نمايد : چيزى باقى نيست. و ولايت و ناحيه مزبوره كه در سمت جنوبى ماوراءالنهر[در آسياى مركزى] و جهت شرقى خراسان و طرف شمالى افغانستان است، در زبان جغرافيينِ قديمِ يونان بدين اسم مسمّى بوده و بعضاً باختره و باختريان و باختريانه نيز گفته و گاه است كه خاىِ ثَخذْ را مبدَّل به قاف نمايند.
باخْتَره : باختر[ر.م].
باختَريان : باختر[ر.م] و مردمان منسوب به او.
باختَريانه : باختر[ر.م].
باختن : بازى كردن و به حريف مغلوب شدن.
باخَرْز; باخزر : (چو پابند) نام يكى از 48 گوشه موسيقى و قصبه اى است در خراسان و ولايتى است در آن سامان كه بر پنجاه قريه آباد مشتمل و مابين هرات و مشهد مقدّس واقع و مسكن ايل هرات است.
باخسه : (چو باغچه) نشتر[ر.م] و راه غير متعارف خانه.
باخور : (چو كافور) نام جدّ حضرت خليل(عليه السلام) كه پدر تارخ و پسر ساروغ بوده، و به زعم بعضى، سكّه درهم در عهد او به هم رسيد.
باخويش : (چو جاگير) تنهايى و غوطه خوردن در آب.
باخه : پشت و كاسه پشت و لاك پشت.
باخه زن; باخيزن : نجّار و درودگر.
باد : تكبّر و خودبينى و مدح و ثنا و حرف و كلام و تند و تيز و نابود و هيچ و اسب و باشه و آه و ناله و شراب و باده و دويّمِ هشت گنج خسروى[ر.م] و نام روز 22 يا 21 ماه هاى

صفحه 342 - جلد اول
شمسى و هم فرشته اى است موكّل بر تزويج و تبديل امور و مصالح روز مذكور و به معنى معروف و مشهور كه يكى از عناصر اربعه و عبارت از تموّج هواى مُلاصِق]چسبيده [ارض مى باشد و سبب آن، اين است كه سطح زمين بهواسطه اختلاف آفاق و غيره به يك اندازه از شمس حرارت نگيرد و آن جزو مجاور زمين كه بهواسطه اشعه آفتاب گرم شده، منبسط مى گردد و انبساط، سبب خفّت و تصاعد آن مى باشد; پس هواى سرد آفاقِ بارده از طرف قطبين به جاى آن هواى گرم متصاعد آمده و آنجا را پر مى كند و از اين صعود و نزولِ هوا دو جريان و وزش حاصل گردد: جريان گرم از بالا به سمت قطبين و جريان سرد از پايين به سمت خط استوا، و اين جريان را باد گوييم.
بادْآبله : آبله مهلك.
بادْآس ---> آسياب.
بادْآفراه; بادْآفره : (چو آرامگاه و آرامگه) پاداش و عذاب و خِشت باد[ر.م] و فرفرك اطفال كه از چوب و چرم مدوّر ساخته و ميخى كوچك بر سر آن نصب كرده و ريسمانى در آن گذرانيده و بكشند تا به گردش درآمده و صدايى از آن ظاهر گردد.
بادْآور; بادْآورد : كنگر و هر چيز مفت و بى زحمت و موضعى است نزديك شهر واسط]در عراق [و نوايى است از موسيقى و خارى و نباتى است بسيار تلخ و داراى بوى نامطبوع و رنگ سفيد و مادّه مخصوصى از آن استخراج كرده و به «گنيسين» موسومش كرده و در معالجه حمّيات]تب ها [نايبه تجويز كرده و از ساليسين قوى الأثرش دانسته و به «كنگر خر» هم رجوع شود و هم دويّمِ هشت گنج خسروپرويز]ر.م [كه وقتى قيصر گنجى از زر و گوهر به يكى از جزاير حصينه مى فرستاد اتفاقاً باد كشتى را به اوردوى خسرو رسانيده و آن را متصرّف گرديده و بدين اسم موسوم گشت.
بادْآوله : بادآبله.
بادْآهنگ : نقش و صورت خوانندگى و گويندگى.
بادافراه; بادافره : (چو كارپرداز و كار كردن) بادآفراه]ر.م [است.
بادْانجير : نوعى از انجير كه كاواك و پربار مى باشد.
بادْانگيز : نام گلى است كه اگر آن را بر دست ماليده و برگ آن را بر هوا پاشند، باد به هم رسد و در هواى صامت مزارعان را كارگر آيد.
بادْبار; بادْباز : بادبَر[ر.م] و بادزن.
بادْبان : تير كشتى و پرده اى كه بر آن بندند و شخص سبك روح و آستين و گريبان و دست زير و دست بالاى قبا كه از دو طرف، به چپ و راست زير بغل بسته شود و هم كاغذپاره معروف كه اطفال به ريسمانى بسته و به باد دهند تا در هوا به گردش آيد.
بادبانِ اخضر : آسمان و عرش و كرسى.
بادْ بِدَست : مردم مفلس و بى حاصل و هيچ كاره.
بادْبَر : بادآفره[ر.م] و كاغذ باد و چوبى كه سر آن از ديوار عمارت بيرون بوده و چوبى كه دو سر آن را در ديوار عمارت بنصبند و كسى كه خودفروش بوده و هماره فخر كرده و حرف هاى دليرانه بر زبان رانده و منصب و جلال خود را بر مردم اظهار كرده و چيزى از دست او برنيايد و مزاج گويى]تملّق [را هم گويند.
بادْبَرَك : كاغذ باد و مُصَغَّر بادبر[ر.م] است.
بادِ بروت : عُجْب و غرور و متكبّر و مغرور.
بادْبَرّه : روز 22 بهمن ماه كه سابق زمانى در ايران باد نيامد و در اين روز، شبانى پيش انوشيروان ]بيستودوّمين پادشاه ساسانى در قرن 6م [آمده و گفت كه دوش آن مقدار باد آمد كه موى در پشت گوسپندان بجنبيد. پس آن روز نشاط كردند و بدين نام موسوم گرديد.
بادِ برين : باد دبور يا باد صبا.
بادْبيز; بادْبيزَن : بادبر[ر.م] و بادزن.
بادْپا : سريع السير و تندرو، خصوصاً چاروا.
بادْپَر; بادْپَران : بادبر[ر.م].
بادْپروا : روزنه و خانه روزنه دار و بى تفاوت و كسى كه همه چيز پيش او مساوى باشد.

صفحه 343 - جلد اول
بادْپَرّه : تراشه[ر.م].
بادْپيچ : ريسمانى كه از جايى آويخته و بر آن نشسته و در هوا ورزش نمايند و به پارسى «سابود» به معنى گهواره و مهره هايى كه از آن بياويزند تا اطفال بدان بازى كنند.
بادْپيز; بادپيزن : بادبر[ر.م] و بادزن.
بادْپيما : مردم مُفلس و لااُبالى و شراب خوار و كار بيهوده كننده و لغو و دروغ گوى و سريع الحركه و سيّاح و بيابان گرد، خصوصاً بهايم تيزتك و تندرو.
بادتخم : رازيانه.
بادْجَه; بادْخان; بادْخانه : دريچه و پنجره و روزنه بزرگ يا كوچك و بادگير و خانه اى كه بادگير داشته باشد.
بادْخانى : چشمه اى است در قريه هوا[در دامغان] كه اگر مردارى يا خصوصاً لتّه حايضى در آن افتد، به مرتبه اى باد و طوفان شود كه آدمى را برده و اسب را بيندازند.
بادْخايه : باد فتق خصيه[بيضه].
بادْخَن : بادخان[ر.م] است.
بادْخوان : معرّف[ر.م] و مردم هرزه گوى و مزاج گوى[ر.م].
بادْخور; بادْخورك : بادخان[ر.م] و مرغكى است سياه كه خوراكش باد و هميشه در پرواز و بعد از نشستن نتواند برخاست.
بادْخون : بادخان[ر.م] و مزاج گوى[ر.م].
بادْدار : مغرور و متكبّر و پرباد و آماسيده و مردم مصروع و دنيادار و بى علاقه و هيچ انگار.
بادِ دَبور : بادى كه از مغرب و يا مابين جنوب و مغرب وزد.
بادْ در بوق انداختن : برخاستنِ ذَكَر.
بادْ در سر داشتن : كبر و غرور داشتن و انديشه باطل كردن.
بادْ در كف; بادْ در مشت : بى فايده و هيچ كاره و بدخرج و مُسرِف و بى چيز و مفلس.
بادْدِژنام : غلبه خون در بدن كه به سبب آن در بدن توليد ريش[جراحت] و دُمّل نمايد.
باددست : باد در كف.
بادْدم : كسى كه متكبّر بوده و متجبّر بنشيند.
بادْران : بادزن و مردم متكبّر و رياست طلب و مَلَكى است موكّل بر باد كه آن را از جايى به جايى ديگر برد.
بادْرَس : خانه اى كه از هر طرف آن باد آيد.
بادْرفتار : بادپيما.
بادْرَنجبويه; بادْرَنجويه : معرّبِ بادرنگبويه[ر.م].
بادْرنگ : بادپيما[ر.م] و ليمو و ترنج و گهواره و خيار سبز و تازه و بزرگ تخمى و هم خيارى است بزرگ و دراز و زردرنگ كه از براى تخمى نگهدارند و مرضى كه از بسيارى غصّه عارض شده باشد و بيمارى كه از غصّه مريض شده باشد.
بادْرَنگبويه : كه معرّب آن بادرنجبويه و به عربى «مفرّح القلب» گويند، نباتى است معروف كه داراى چندين قِسم و مُهلك عقرب و در امراض سوداوى و بلغمى نافع و در دفع ضعف عضلانى و كندى حواسّ : كه در نقاهت امراض طولانى مشاهده مى شود : و در صُداعِ[سردرد]عارض در اشخاص زكىّ الحسّ، و دوار[سرگيجه] و طنينِ عارض در اشخاص كثيرالفكر، در جايى كه سبب آنها ازدياد خون نباشد، مستعمل و سودمند آيد.
بادِ رنگين : رباعى و قطعه و غزل و مطلق شعر.
بادْرو; بادْروج : بادرنگبويه[ر.م] و گل بستان افروز و نوعى از چنار و نباتى است به بوى ترنج كه برگش به سِپَرغَم مى ماند و هم نوعى از ريحان است كه برگش ريزه و ساقش مربّع و پر شاخ و كم بوتر از ريحان و گل آن مايل به سرخى و به نام برّى و بستانى به دو قِسم مقسوم، و در مصر به «ريحان أحمر» موسوم و گاه است كه «ريحان كوهى» نيز گفته و «تره خراسانى» هم گويند.
بادْروزه : خوراك و پوشاك هرروزه و چيزى كه مردم را هميشه در كار باشد.
بادْروك : بادروج[ر.م].

صفحه 344 - جلد اول
بادْرونه; بادْرويه : بادرنگبويه[ر.م].
بادِره : سخن بى انديشه و تندى در كار و پارچه تنبان و شلوار.
بادْريس; بادْريسه : بادزن و كماجِ خيمه و چرم و چوب مدوّر كه بر گلوى دوك پيچند.
بادْريسه چشم : لوچ و احول و دجّال و شيطان.
بادْزن; بادْزنه : معروف است، كه به عربى «مِرْوَحه» و به تركى «يِلپيك» گويند.
بادْزو : بادروج[ر.م].
بادْزَهر; بادْزَهره : خُناق[ر.م].
بادْسا; بادْسار : مردم سبك سير و متكبّر و بىوقار.
بادْسَخا: دنيا و مردم سخى و كريم الطبع.
بادْسر : مغرور و متكبّر و گردنكش.
بادْسره : نوعى از آزار اسب است.
بادْسنج : مردم متكبّر و خام طمع و باطل خيال.
باد شِمال; بادِ صبا : باد هرات[ر.م] است.
باد عقيم آزرى : طفل مشيمه.
بادغد; بادغر; بادغرد; بادغس; بادغن : (چو كارگر و كاربند) بادرس[ر.م] و بادگير و مردم بادبَر[ر.م].
بادغيس : شهرى است بزرگ و آباد در سه منزلى سمت شمالى هرات كه اكنون خراب و محل سكونت تركان است و يا ناحيه اى است مشتمل بر دهات بسيار از اعمال هرات، كه در اصل به مناسبت هبوب رياح بادخيز بوده.
بادْفَر; بادَفراه : بادآفراه[ر.م] و بادبر[ر.م] و خِشت باد[ر.م].
بادْفرنگ : (چو دلبر) بادفر[ر.م] و (چو درنگ) آتش پارسى[ر.م].
بادِ فرودين; بادِ فروردين : باد دبور[ر.م] است.
بادفروش : مزاج گوى[ر.م].
بادفَره : بادفراه[ر.م].
بادِ فَوْرَدين (1): باد دبور.
بادكانه : بالكانه[ر.م].
بادِ كج; بادِ كژ : بادى كه محلّ وزيدن آن ميان دو باد باشد، خصوصاً ميان باد دَبور]بادى كه از مغرب وزد [و باد صبا[بادى كه از مشرق وزد].
بادْكش : بادفر[ر.م] و دم آهنگر و غيره و حجامتى كه بر آن تيغ زنند.
بادِ كُنجى : قولنج و نفخى كه پشت آدمى را خم كند.
بادگان; بادگانه : بزرگان و مُحتشمان و محلّ و مكان و خزانه دار و پاسبان و پس و پيش پنجره و گريبان، خصوصاً آنچه از درونش، بيرون نمايان بوده و از بيرونش، درون را نتوان ديد.
بادگِرد : گردباد.
بادِ گُند : باد فتق خصيه[بيضه].
بادگير : گذرگاه باد و جايى كه باد از آن آمدوشد نمايد و خانه تابستانى را هم گويند.
بادِ گيسو : كبر و غرور زنان.
بادِ مسيح; بادِ مسيحا : نفس حضرت على(عليه السلام)كه مرده را زنده مى كرد.
بادْمهره : مهره مار كه از قفاى سر افعى برمى آرند.
بادِ نوا : صوت و نفس و خوانندگى.
بادِ نوروز : باد بهار و هم لحنى است از موسيقى.
باد و بيد : (با دال مهمله و مُعجمه در آخر) بى فايده و ناسودمند.
باد و دم : كبر و غرور و تجبّر و خودنمايى و قدرت و طاقت.
بادويز; بادويزَن : بادبر[ر.م] و بادزن.
بادِ هرات : بادى كه از مشرق و يا از مابين مشرق و شمال وزد، به خلاف دَبور[بادى كه از مغرب وزد].
بادْهرزه : افسونِ دزد بر مردم به جهت گرانى خواب، كه بر صاحب متاع بدمد.
بادِ هوا : مُفت و رايگانى و مجّانى.
بادابرَنگ; بادارَنگ : ليمو و ترنج و بادرنگ[ر.م].
باداش : پاداش و مكافات.
بادام : ميوه و ثمرى است معروف كه داراى دو قسم تلخ و شيرين، و به عربى «لوز» و به فرانسه «آماند» گويند.
بادام شكوفه فشان : چشم گريان است.
::::::::::::::::::::::::::::::::::
1. ضبط لغت نامه دهخدا: باد فَوَردين.

صفحه 345 - جلد اول
بادامه : پيله ابريشم و نوعى از ابريشم و خال گوشتى و نگين انگشتر و هر چيز مطبوع و دلپسند و حلقه هاى زنجير و پينه و چشم مانندى كه از طلا و نقره ساخته و بر كلاه اطفال دوزند و خرقه مرقّعى كه دراويش از پاره هاى رنگين دوخته باشند.
بادان : مخفّفِ آبادان است و رجوع به «تُبَّع» و «مَهرام» هم شود.
بادانْ فيروز : نام اردبيل است; رجوع بدانجا شود.
بادخانى : مكرّر است; رجوع به تركيبات «باد» نمايند.
بادرام; بادرم : (چو كارزار و كارْگر) رعيّت و قول و فعل عبث و بيهوده.
بادرَنجبويه; بادرَنگ; بادرَنگبويه; بادرنگين; بادرو; بادروج; بادروزه; بادروك; بادرونه; بادِره; بادريس; بادريسه : اين لغات دوازده گانه به جهت احتمال اِفراد و بِساطت آنها مكرّر]است [و در ترجمه، به تركيبات «باد» رجوع نمايند.
بادْزَم : بر وزن و معنى بادرم.
بادْزهر : خناق[ر.م] و پازهر است.
بادْزهره : مرض خناق[ر.م] و پازهر.
بادژ; بادِژفام; بادِژكام; بادِژنام; بادِژوام : (چو ساكت) صفرا و سرخ باد[ورمى سرخ بر پوست] و شراب لعلى و ورم خونى و سرخى مفرط مايل به بنفشى و كمودت[تيرگى] و سياهى و كدورت كه در روى مردم از دم محترق و صفراى سوخته عارض، و بيشتر مقدّمه جذام گردد.
بادِس : (ل)رجوع به «ماكادونيا» شود.
بادَستر : بيدستر[ر.م].
بادْسَره : نوعى از آزار اسب، مكرّر است.
بادْسين : زن مُرضعه و شيردهنده.
بادِش; بادِشفام; بادِشكام; بادِشنام; بادِشوام : بر وزن و معنى بادژ و بادژفام و بادژكام و بادژنام و بادژوام.
بادغيس : مكرّر است; به تركيبات «باد» رجوع نمايند.
بادفوز : شخصى كه قبول نصيحت كند.
بادكوبه : شهرى است محكم از آسياى روسيّه كه در كنار بحر خزر واقع و بهترين بندرگاه هاى آن دريا و به قول بعضى، از بناهاى انوشيروان عادل[بيستودوّمين پادشاه ساسانى در قرن 6م] بوده و ازآن رو كه ملوك شيروان]در جمهورى آذربايجان [خودشان را از اولاد و احفاد آن شهريار دانند، در تعمير اين شهر ساعى بوده اند. و ازآن رو كه بيشتر اوقات باد از اين ديار كم نگرديده و گاه است كه عمارات وحيوانات آن را نقصان فاحش رساند، بدين اسم موسوم داشته و گاهى تخفيفاً بادكو، باكوبه، باكويه]و [باكو نيز گويند. و در نزديكى آن دو چشمه آب گرم موجود، و حاصل آن نفت و زعفران، و از وفور نفت از بلاد اوّلين جهان، و در نزد هندوان از جمله بقاع متبرّكه بوده وبالخصوص آتشگده اى از فرسان قديم در سه فرسخى سمت شرقى آن بوده و در عهد ملوك مجوس از معابد مشرّفه معدود، و هنوز آثارش باقى، و هندوان مجوسان از اقصى بلاد هندوستان غالباً پياده به زيارت آنجا آمده و نذورات بسيار آورده و به روش كيش خويش پرستش نمايند. اين شهر بدواً جزو ايران بوده و در 1138 هجرى به تصرّف روسيّه رفته، باز در 1148 ]هجرى [دولت قوى شوكت متصرّف آن مملكت گرديده، بازهم در حدود 1218 ]هجرى [روس آنجا را متصرّف گرديده و شهر نظامى و بندرگاه جنگى اش نموده و تا حال به همين منوال است.
«پايان شب سيه سفيد است»
بادْگان; بادْگانه : مكرّر است; بر تركيبات «باد» رجوع نمايند.
بادمجان : (ر) معروف الحقيقه و به عربى «مَغْد» و «وغد» و به هندى «بيگن» و به لغتى «بهانتا» گويند، و يا آنكه وغد پارسى است و ظاهراً همين است، چنانچه به پارسى «كهير» و «بادنگان» و «باتنگان»[گويند].
بادمجان برّى : حدق.
بادنج : (چو باخِشم) نارگيل و جوز هندى.
بادنجان : بادمجان.
بادِنگ : نارگيل و جوز هندى.
بادنگان : بادمجان.

صفحه 346 - جلد اول
بادوريدن : بر وزن و معنى فاتوريدن.
باده : مى و شراب و پياله شراب.
بادى : بطّ و قاز و دائم و هميشه و هم رجوع به «مثلّثه» نمايند.
باديان : رازيانه، اِفراداً و تركيباً خصوصاً بستانى آن.
باديج : زنگل[ر.م].
باديه : ظرفى است معروف كه فوق آن فراخ و اَسفل آن تنگ مى باشد و به عربى، صحرا و بيابان را گويند و رجوع به «سهل» هم[شود].
باديه غول : كنايه از دنياى فانى است.
باذرم : (چو پابند) بيهوده و هذيان.
بار : چند معنى دارد:1. شاخ. 2. تكليف شاقّ. 3. هر چيز خوردنى. 4. آنچه نويسندگان نويسند. 5. خوراك و قوت. 6. دهى است در طوس. 7. يار و دوست. 8. ديگدان و جاى كنده. 9. ساز مطربان. 10. راه دخول ملاقات. 11. پر كردن طبق از طعام. 12. اندوه و غم و گناه. 13. پرده و سراپرده و بارگاه. 14. آنچه با زر و نقره درگداز نهند. 15. انبار غلّه. 16. غشّ متاع. 17. مخفّف بيار. 18. نام خدا و پروردگار. 19. مرادف كار، همچو: كاروبار. 20. بيخ و بن هر چيز. 21. بزرگى و شوكت. 22. دفعه و نوبت. 23. اذن و رخصت. 24. امر به باريدن، يعنى ببار.25. اسم فاعل از باريدن، همچو: گهربار و مشگ بار و غيره. 26. حاصل درخت از گل و ميوه و غيره. 27. جاى بسيارى چيزى، همچو: رودبار و زنگبار و غيره. 28. پشته قماش و خروار و آنچه بر پشت توان برداشت. 29. آرد ارزن و برنج كه به جهت بوزه]نوعى شراب [مهيّا ساخته، و هنوز آن را صاف نكرده باشند. 30. معنى معروف كه حمل بهايم و زنان است.
باربردن : جور و جفا كشيدن.
بارجا : بارگاه.
بارجامه : جوالى كه دهنش را از پهلو كرده و بر بالاى چاروا انداخته و هر چيز كه خواهند در آن كنند.
بارخدا : لفظى است مركب به معنى صاحب رخصت و صاحب بزرگ، و ازاين رو خداى تعالى و مولا و پادشاهان بزرگ و اولى الامر را گويند.
باردان : صُراحى شراب و خُرجين و جوال و ظرفى كه در آن چيزى گذارند و به فرانسه، پيل گوش[ر.م] را گويند.
بارِ دِل : غم و غصّه و انديشه روزگار.
بارِ زمان : حوادث و جفاهاى روزگار.
بارِ عامّ : به عموم رعيّت اذن دادن كه به محضر امرا و سلاطين روند.
باركشان : اعمال شاقّه.
بارگاه : شكم حيوانات مادّه و چادر و خيمه و جاى رخصت و اجازت و خيمه سلاطين كه محلّ بار]اجازه حضور نزد شاه [ايشان است و محل و مكان بار به هر معنى كه باشد.
بارگذار : مردم مأنوس و خوش مشرب و خوش علف.
بارگز ---> گزبار.
بارگى : (چو خانگى) قدرت و توانايى و روسپى اى و قحبگى و اسب و چارواى باركش پالانى و حوض و آبگير.
بارگير : هودج و كجاوه و مادّه حيوانات و چارواى باركش.
بارنامه : پروانه و لقب نيك و مدح و منقبت و غرور و تفاخر و منيّت و اسباب تجمّل و حشمت و ورقه اى كه اذن و رخصت و تفصيل حمل و ساير معانى بار در آن ثبت شده باشد.
بار نهادن : كنايه از زاييدن است.
باروَرْ : ]درختى كه بار دارد و آبستن و حامله(لغت نامه دهخدا)[.
باراب : بر وزن و معنى فاراب.
باراته : به فرنگى، كلاه است.
باراج : قابله و ماما.
باران : مشهور و معروف است و موافق نوشته ارباب فنّ، بخارى كه بهواسطه حرارت متصاعد بوده و از سطح زمين به بالا مى رود. اگر از برودت هوا منجمد نگردد، متكاثف شده و مبدّل به آب گرديده و به شكل قطرات آبى سرازير

صفحه 347 - جلد اول
آمده و تقاطر نمايد و باران، همان است. و آنچه از آن بُخارِ متصاعد در هوا مجتمع و منقبض بوده و تقاطر ننمايد آن را «ابر» نامند. و گاه است كه باران در بين راه با ذرّات بخاراتى كه از زمين متصاعد مى شوند، ملاقات نموده و با هم يكى شده و آنها را نيز مُستَحيل[تبديل] به آب نموده و قطره اى بزرگ شده و به زمين آيد. پس باران هاى ريزه در اوّل ريزه تر، و باران هاى درشت هرچه به طرف زمين آيد درشت تر گردد. بالجمله اگر برودت هوا آن بخار متصاعد را پيش از اجتماع اجزاء مائيّه آن منجمد سازد، برف آمده و اگر بعد از اجتماع اجزاء مائيّه اش منجمد گردد، به شكل تگرگ بارد. و اين همه در صورتى است كه بخار متصاعد به طبقه زمهرير رسيده باشد و اگر به جهت قلّت حرارت كه موجب صعود است بدان طبقه نرسد، پس اگر بسيار بوده و از برودت معقود نشود، نم و ميغ و ابر تُنُكى مانند دود در هوا پديد آيد و از كثرت لطافت به اَدنى حرارتى مرتفع گردد و به عربى «ضَباب» گويند. و اگر بسيار بوده و از كثرت برودت معقود و مُتكاثف]متراكم [شود ابر شده و باران آيد، چنانچه از شيخ رئيس[ابن سينا] نقل است گويد كه من بخار را ديدم كه بعد از اندك صعودى متكاثف شده و ابر گرديده و به دهى كه در زير آن بود، مى باريد و من فوقِ آن ابر پيش آفتاب بودم. و اگر اندك بوده و از برودت شب منجمد نگردد، پس آن را «نم» و «شِهْ» و يا «باران سبك» گويند و به عربى «طَلّ» گويند. و اگر اندك بوده و از برودت منجمد گردد، پس برف مانند در شب مى بارد كه به عربى «صقيع» و به پارسى «پُژ» گويند و نسبت آن به طَلّ، مثل نسبت برف است به باران.
   تبصره: اينها كه مذكور افتاد، سبب اكثرى و غالبى آن شش چيز نازله از بالا مى باشند، و الاّ گاه است كه هوا از شدّت برودت، معقود و متكاثف شده و بدون ابر و بخار متصاعد، برف و باران و نظاير آنها به وجود آيند و اين اغلب در تابستان، در درّه هاى بسيار عميق اتفاق افتد، چون بهواسطه غروب آفتاب هواى آنها منقبض گرديده و هواى مرطوب درّه مستحيل به آب شده و باران هاى بسيار ريزه مى بارد.
«چشم بگشا قدرت يزدان ببين»
(سَنُرِيهِمْ آياتِنا فِي الآفاقِ وَفِي أنْفُسِهِمْ)(فصّلت، 53).
بارانى : ايام بارش و قبيله اى است از تركان و هر چيز منسوب به باران، خصوصاً لباسى كه به جهت تحفّظ از باران بالاى جامه ها پوشيده و كلاهى كه در روزهاى باران بر سر گذارند.
باربَد; باربَذ : نام مطرب خسروپرويز[بيستوچهارمين پادشاه ساسانى در قرن 6 و 7م] است كه اصل او از جهرم، و در بربط نوازى و موسيقى دانى بى نظير بوده و سرود خسروانى(1) از اختراعات اوست.
بارتَنگ : نباتى است معروف كه «خرغول» و «خرگوش» و «اسب غول» و «خوب كلا» و «خوب كلان» نيز گفته و به عربى «لِسان الحَمَل» و به فرانسه «پلانتن» گويند و به چهار قسم صغير و كبير و متوسّط و شاخ گوزنى مقسوم و نوعاً مانند قابضات ضعيفه مؤثر و در پاكيزه كردن جراحت هاى بى نظير و سرشته تخم آن با گلاب جراحت امعا را نافع باشد.
بارج : (چو مادر) سگ انگور[ر.م] و سپستان[ر.م].
بارْجا : بارْجامه : مكرّر است; رجوع به تركيبات «بار» نمايند.
بارداق : به تركى، تُنگ و قدح و كوزه را گويند.
باردان : به تركيبات «بار» رجوع نمايند.
باردو : چيزى كه در زير درخت ميوه دار زنند كه نشكند.
بارديا :(ل) نام برادر كيكاوس.
بارزد : (چو كارْگر) بيرزد[ر.م] است.
بارِسطاريون : به يونانى، نوعى از غلّه كه مقشّر]پوست كنده [كرده و به جهت فربه نمودن به گاو دهند و كبوترش بسيار دوست داشته وازاين رو به عربى «رعى الحمام» گويند.
بارش : (چو خارش) اسم مصدر باريدن است.
بارفروش : علاوه بر معنى تركيبى[آن كه تره بار را كلّى فروشد]، شهرى است از مازندران در كنار درياى
::::::::::::::::::::::::::::::::::
1. نوعى سرود به نثر مسجّع كه گويند باربد در مجلس خسروپرويز مى خواند.

صفحه 348 - جلد اول
گيلان]درياى خزر [آبش معتدل و هوايش به گرمى مايل و مركّباتش ممتاز و لحوم طيور و بهايمش باامتياز و حبوبات آن، خصوصاً برنجش خوب و فراوان، معدن ارباب صناعت و داد و بِستاد و تجارت است و چون در بدو حال دهى بوده كه بار تجارت از درياى مذكور آمده و در آنجا به فروش مى رسيد، به مناسبت معنى تركيبى، بدين اسم موسوم بوده و سابقاً بارفروشْ دِهْ مى گفته اند [بارفروش همان بابل است].
بارقه : به عربى و پارسى، تيغ و شمشير است و مملكتى است در جهت شمالى افريقا و نام موضعى هم است در نزديكى كوفه.
بارك : بر وزن و معنى نازك و باريك.
بارگاه; بارگى : (چو خانگى) رجوع به تركيبات «بار» نمايند.
بارگل صحرايى ---> دَليك.
بارگين : بر وزن و معنى پارگين.
بارمان : پهلوانى بوده تورانى.
بارَنُدَك ---> فراه.
بارندن : (چو پا بستن) فنجيدن[ر.م] و خميازيدن.
بارو : باروت و برج و حصار و قلعه.
بارواز : كفش.
باروت : جسمى است معروف كه به پارسى به «يمسو» هم موسوم، و مركّب از شوره[ر.م] و گوگرد و زغال]است [كه صد جزو آن از قرار نسبت زير تركيب يافته:
         شوره      گوگرد      زغال
         75         11         14
و گاه است كه بر حسب محلّ استعمالِ باروت، مانند باروت جنگى و شكارى و باروتى كه جهت استخراج معادن و كندن بعضى تخته سنگ هاى بزرگ از كوه و مانند آنها مى سازند، مقادير اين سه عنصر تغيير يابد.
و سبب كثرت قوّت باروت همين دُخانِ آن است كه چون آن را در مكان ضيّقى[تنگ] آتش زنند فى الفور دخان حادث شده و به شدّتِ تمام از جميع اطراف فشار وارد آورده و موانعى را كه در معبر خود از قبيل گلوله توپ و تفنگ و چارپاره و تخته هاى سنگ و امثال آنها مى يابد، با قوّت عقب برده و به مكان بعيدى مى پراند.
و طرز ساختن باروت آن است كه بايد شوره خالص و گوگرد مسحوق[ساييده شده] و زغال سبكوزن را كه از احتراق چوب هاى خفيفه، همچو تاك و بيد و عُشَر و اَروسه و بيدانجير و امثال آنها، از هر درختى كه زود آتش گرفته و آتش آن تند باشد، انتخاب كرده و اين سه عنصر را با آب رطوبت داده و خمير كرده و بعد آن خمير را خشكانيده، پس آن را كوفته و بر حسب محلّ استعمالات مختلفه بزرگى و كوچكى اين دانه هاى مسحوق را مراعات نمايند كه باروت دانه دار، سريع الاشتعال تر از خاكه باروت است. و اگر بسيار تند خواهند، با بول انسان و يا با شراب دوآتشه و يا يك آتشه خمير كرده و كوبيده و حبوب بسيار صغار ساخته و خشك كرده و استعمال مى نمايند، و الاّ با آب.
و بالجمله به نوشته بعضى، اوّل استعمال آن در عرب در 41 هجرى بوده و شيوع استعمال آن در 685 هجرى بوده است و در بعضى تواريخ عربيّه نقل است كه اوّل استعمال آن در 407 هجرى بوده و در مجلّه الهلال[ر.ض] گويد: مشهور در نزد اهل سير از فرنگ آن است كه مخترع آن مردى آلمانى يوحنّا شوارتزنامى بوده كه در 1320 ميلادى، مطابق 719 هجرى اختراعش كرده. و از تاريخ شرق قديم مكشوف مى گردد كه در نزد چينيان چيزى بوده است كه در اندفاع و انطلاق و آوازِ شديد، شبيه به باروت بوده و يك نفر راهب انگليزى]انگليسى [از اهالى قرن 13 ميلادى هم اشاره كرده بر اينكه پيش از زمان وى، تركيبى از اين قبيل معروف بوده و ليكن از مراجعه تواريخ اسلاميّه، استكشاف توان نمود كه جماعت عرب در استعمال باروت پيش قديم ترينِ اهل روى كره بوده و اگر مخترع هم نباشند، بالقطع در زير سايه همّت ايشان به همين درجه كنونى ارتقا جُسته. پس گويد كه عرب تركيب باروت را در اواخر قرن 13 ميلادى به طورى بيان كرده اند كه شبيه به تركيب امروزى آن است.
و در بعضى متتبّعين فرنگ نقل كرده كه مخترع اسلحه

صفحه 349 - جلد اول
ناريّه، عرب است و بس. و ايضاً از تواريخ عرب استكشاف كرده كه همين اسلحه ناريّه در محاربه مسلمين با مردمان مغرب زمين : كه در قرن 13 ميلادى اتفاق افتاد : مستعمل بوده است و بالجمله اينكه اوّل استعمال آن در 41 هجرى بوده است، شاهدى ندارد. بلى، هم در همان مجلّه گويد كه قدماى مشرق زمين چيزى سريع الاشتعالى استعمال مى كرده اند كه اهالى اوروپا در قرن هفتم ميلادى، پى به حقيقت آن بردند و در آن اوان اهالى روم محتاج ترين مردم به همان چيز بودند كه بهواسطه آن، در مدافعه اعراب از هجوم قسطنطنيّه]استانبول [و ساير بلاد خودشان كوشند و به همين مقصد خودشان هم موفّق بوده و چندين بار كه عرب قسطنطيه را محاصره كردند، كارى از پيش نبردند. و اهالى روم هم در كتمان اجزاء و عناصر همان چيزى كه در آن اوان به «آتش يونانى» اشتهار داشته اصرار تمام داشتند تا آنكه عرب پى به حقيقت آن برده و فهميدند كه از كبريت و پاره اى اَدهان]روغن ها [ديگر به شكل سيلان و ميعان تركيب يافته تا آنجا كه گويد و ظاهر آن است كه بعضى قواى ناريّه كه در محاصره حُصَين ابن نمير مر عبدالله ابن زبير را در 64 هجرى كه بهواسطه آنها احتراق كعبه شد، از قبيل همان آتش يونانى بوده و دخلى به باروت امروزى نداشته است. تا آنكه اعراب به جهت اتقان فن شيمى و علوم طبيعى به حالت اكنونى آوردند.
باروتى : منسوب به باروت و رجوع به «چاى» نمايند.
باروخ : ابن نريا ابن ماسا، او از انبياى بنى اسرائيل(عليهم السلام) كه در 4822 هبوطى ظهور نموده و پيوسته ملازم خدمت ارميا]از انبياى بنى اسرائيل [بوده و با سارياى پيغمبر[از انبياى بنى اسرائيل] : كه شرح حالش مذكور خواهد افتاد : برادر بودند.
بارود : شوره[ر.م] و باروت.
باروزنه : (چو باحوصله) نوايى است از موسيقى.
باروزه : (چو پالوده) جامه كهنه و خوراك و پوشاك و مايحتاج هرروزه از لباس و غيره.
باروق : به لغت رومى، قلعى و سفيدآب است.
بارومتر : ميزان الهوا كه آلتى است كه بهواسطه آن تضييق و حرارت و برودتِ هواى ملاصِق]چسبيده [ارض را تعيين نمايند و به نوشته بعضى در 1049 هجرى ايجاد شده.(سه)
بارون : به لغت فرانسه، علاوه بر معنى نجابت، عنوانى است كه از طرف امپراطوران اوروپا، به معتبران و شاهزادگان عنايت شده و در ميان معتبرترين ارامنه شرق هم معمول بوده و در قرون 11 و 12 و 13 ميلادى داراى اهميّتى مخصوص گرديده و به ساير عناوين محترمه، مقدّمش مى داشتند و به «شواليه» هم رجوع نمايند.
باره : باب و شراب بوزه[ر.م] و نوبت ودفعه و اسب خوب و يورقه]ر.م [و ديوار حصار شهر و قلعه و طرز و قاعده و گلّه گاو و غيره و به معنى زشت و زلف و حقّ و شأن، درباره فلان يعنى در حقّ او و شأن او و در حال تركيب به معنى دوست و زاده و فرزند باشد، همچو: غلام باره و غيره.
بارهَنگ : بارتنگ[ر.م].
بارى : بوريا و نوبت و دفعه و ديوار شهر و قلعه و هر چيز سنگين و پربار و يكى از نام هاى پروردگار و بدين معنى عربى است و قصبه اى است در هندوستان و از براى تقليل كلام هم هست، مثل الحاصل و القصّه.
باريا : بوريا و آدم مزوّر و اهل ريا.
باريدن : آمدن باران و مانند آن از طرف آسمان.
باريقون : به يونانى، شوكران است.
باريك : هر چيز نازك و دقيق.
باريك آب : نام چند موضع است و بهتر از همه، باريك آبِ كابُل است.
باريك بين : تندفكر و تيزخيال و دقّت كننده.
باريك ريس : باريك بين و خيال بيهوده كننده.
باريك نگر : باريك بين است.
باز : باژ[ر.م] و شراب و عكس و قلب و شِبر و وَجَب و جانب و طرف و على حده و جدا و گذرگاه سيل و دريا و درّه و كوچه و نشيب و پايين و گشاده و واماندن و نرسيدن و امر و فاعل از بازيدن و ميان دو چيز تفرقه نمودن و تمييز كردن و معاودت و تكرارو به معنى معروف كه مُرغى است

صفحه 350 - جلد اول
شكارى و به تركى «اَل قوشى» و از جمله طيورِ سِباع شكارى و رنگ آن اَغبَر[خاكى] مايل به سفيدى و زردى و منقّط به نقطه هاى سياه و بعضى سفيدرنگ مانند خروس سفيد و در لسان پادشاهان به «شاه طيور» موسوم بوده و به جهت شكار، تعليم و تربيت نموده و در حضور خود نگاه مى دارند.
باز آزردن : خاطرخواه كردن.
بازآور : راپورت و تفتيش.
بازافكن : پينه جامه و مداخل مانندى كه سپاهيان برپشت گريبان جامه مى دوزند چنانچه سرِ مداخل برميان هر دو شانه افتد.
بازبست : ثبت كردن و ضبط نمودن.
بازپرس : استنطاق كردن.
بازپيچ : بادپيچ[ر.م].
بازِخَشين ---> خشين.
بازخَميدن : به طعنه صدارت كردن و سخن كسى را بازگفتن.
بازخواست : عتاب و غضب و مؤاخذه و مسئوليّت.
بازخوردن : ملاقات كردن.
بازدار : امر و فاعل از بازداشتن و برزيگر و ميرشكار و نگارنده مرغ باز است.
بازداشت : مانع و ملك وقف و ماضى و اسم مفعول از بازداشتن.
بازداشتن : پنهانيدن و ميرشكار بودن و از سر رها نمودن و وقف كردن و نگاه داشتن و دفع و منع كردن.
بازديد : معروف است، كه استيناف باشد.
بازِ سفيدپر : آفتاب.
بازگرفت : پروتست[ر.م].
بازگشا : نطق و بيان و علم منطق و قوّه مميزه انسانى.
بازگشتن : مراجعت و بازداشتن.
بازگون; بازگونه : وارون و وارونه.
بازگير : مردم مورّخ و تاريخ دان.
بازماندن : توقّف كردن و موقوف داشتن و بقيّه ماندن.
بازنيچ : بادپيچ[ر.م].
بازيار : برزيگر و صيّاد و ميرشكار.
بازيافت : استرداد و مستردّ و باز پس گرفته شده.
بازا : علاوه بر معنى باز بيا، مقدار 90 سِتير است.
بازار : مخفّفِ با آزار و مردم دلزار(1) و امر و فاعل از باز آوردن و به معنى معروف كه به عربى «سوق»[گويند].
بازارِ خاك : قالب آدمى و عظمت بشريّت و رونق امور دنيويّه و اخرويّه.
بازارگان : تاجر و سوداگر و اهل بازار.
بازام : بادپيچ[ر.م].
بازانيدن : بازى كردن و ديگرى را به بازى آوردن.
بازنيچ : رجوع به تركيبات «باز» شود.
بازرگان : مخفّف بازارگان.
باززهر ---> پازهر.
بازگون; بازنيچ : در هر دو رجوع به تركيبات «باز» نمايند.
بازو : از سر دوش است تا سر مِرفَق[آرنج].
بازو دادن : يارى كردن و مددكارى نمودن.
بازودراز : غالب و قاهر و مردم درازدست.
بازور : به نوشته بعضى، مردِ جادوگرى بوده تورانى، كه به سِحر و جادو لشگر ايران را شكست داده و عاقبت به دست رهّام ابن گودرز]از پهلوانان ايرانى شاهنامه [كشته شد.
بازه : باز[ر.م] و باژ[ر.م].
بازهر : (چو پابند) پازهر[ر.م].
بازى : مرغ باز و لهو و لعب و بازيچه و كارهاى طفلانه و جاهلانه و رجوع به «هرز» هم شود.
بازيار : رجوع به تركيبات «باز» شود.
بازيچه : مسخره و ريشخند و هرآنچه بدان بازى كنند.
بازيچه روم و زنگ : روزگار و دنيا و مسخره روز و شب.
بازيدن : بازيچه و بازى كردن.
بازيره : پاره و مقدارى از شب را گويند.
بازيگوش : مُحيل و مكّار و شوخ و شنگ و عيّار.
باژ : باج و خراج و جزيه و قلاج[ر.م] و بازو و دوش و
::::::::::::::::::::::::::::::::::
1. چنين است در اصل.

صفحه 351 - جلد اول
قريه اى است از طوس و كوچه و درّه و سكوت و خاموشىِ آتش پرستان بعد از زمزمه و چوب دستى قلندران و چوب كنده اى كه ترازو و قپان]نوعى ترازو [را از آن آويزند.
باژبان; باژدار : باج و خراج گيرنده و طايفه اى است از ترك.
باژدان : ظرفى كه پول باج را در آن ريزند.
باژرند; باژرنگ : (چو كاربند) سينه بند طفلان و پستان بند زنان.
باژگون; باژگونه : وارون و وارونه.
باژن : (چو مادر) بُز و گوسپندِ پيشرو گلّه.
باس : قدرت وقوّت و ترس و بيم و كهنه و قديم.
باسبوس : مرزنگوش.
باستاروبيستار : (ع) استعمال آن در اوصاف مجهوله شايع، و چنانچه فلانوبهمان را جداجدا نيز استعمال كنند، بعضاً باستاروبيستار را نيز جداجدا استعمال نمايند و گاه است كه بيستار را با فلان نيز تركيب داده و فلانوبيستار گويند.
باستارده : مَركَب و كشتى كوچك.(سه)
باستان : كهنه و قديم و دنيا و روزگار و علم تاريخ و مجرّد از علايق.
باستان نامه : كتابى است در تاريخ پارسيان.
باستانى : تاريخى و قديمى و فرس قديم و رجوع به آيين دوم از مقدّمه نمايند.
باسترك : (چو كاربند) كاخول[ر.م].
باستون : عصا.(سه)
باستى : فروتنى و افتادگى.
باستين : باشتين[ر.م].
باسرم; باسره : (چو كارْگر و ساخته) زراعت و كشتزار و زمينى كه به جهت زراعت مهيّا كرده باشند.
باسقاق : به مغولى، داروقه و شحنه است.
باسك : (چو ناخن) دهان دره و خميازه و بَسْك[ر.م].
باسو : عصا و دَگَنَك.
باسيج : پرستوك.
باسى چمن ---> چشمه.
باش : امر از باشيدن و به تركى، سر را گويند.
باش اچق : علاوه بر معنى تركيبى تركى[كسى كه بر سرش كلاه و سربندى ندارد]، يكى از بلاد گرجستان كه در ميان كوهستان است.
باشام; باشامه; باشان; باشانه : پيه و مِعجَر زنان و پرده ساز و در و پنجره و روپاك[ر.م] و دستمال را هم گويند.
باشت : (چو چاشت) چوب هاى بزرگ سقف خانه.
باشتين : بلوكى است از سبزوار و ميوه و بارى كه از ميان درخت برآيد، بى آنكه گل كند.
باشق : (چو مادر) معرّب باشه[ر.م] .
باشكوك : شخص كارآمد و كارگزار.
باشگونه : بر وزن ومعنى واژگونه.
باشنگ : (چو پابند) خيار تخمى و خوشه انگور از درخت آويزان، خصوصاً خوشه كوچك بر تاك خشكيده.
باشو : چلپاسه[ر.م] و پازه[ر.م].
باشومه : چادرى كه زنان بر سركشند.
باشه : جانورى است شكارى از جنس زردچشم و كوچك تر از باز كه به عربى «صَقر» و به هندى «جره» گفته و معرّب آن باشق است.
باشه فلك : آفتاب و نسر طاير[ر.م] و نسر واقع[ر.م] .
باشيدن : شدن و بودن و شكيفتن.
باطانه ---> سامرا.
باطرون : نام موبد قيصر روم بوده در عهد انوشيروان[بيستودوّمين پادشاه ساسانى در قرن 6م].
باطِس : توت سه گل[ر.م] و رجوع به «عُلّيق» نمايند.
باطنى : باطنيّه و ملقّب به مولانا، شاعرى بوده بلخى]در افغانستان [و يا بخارايى[در ازبكستان] كه اين شعر هم از اوست:
«بس كه دارى تنگ دل اى غنچه خندان من *** جان ز دل آمد به تنگ و دل گرفت از جان مرا».
باطنيّه : رجوع به «اسماعيليّه» و فصل 2 از ماده4 «صوفيّه» شود.
باطوم ---> باتوم.
باعور; باعورا : نام پدر بلعم]از دانشمندان بنى اسرائيل و

صفحه 352 - جلد اول
هم روزگار موسى [است.
باغ : دنيا و روزگار و به معنى معروف كه «بَن» و «پاليز» و «فاليز» هم[گويند].
باغِ اوروپا : ايتاليا است .
باغ بان : معروف است .
باغ بديع و رفيع : بهشت .
باغِ زاغان : باغى است در هرات.
باغِ سخا : دنيا و مردم باهمّت و سخاوت.
باغ سياوشان : صوتى است از موسيقى .
باغِ شيرين : چهارمِ سى لحن باربدى و نوايى است از موسيقى .
باغ قدس و وسيع : بهشتِ عنبرسرشت است.
باغبان : (ب. ر. ف) و وى را «كديور» هم گويند.
باغج; باغچ : (چو مادر) انگور نيم پخته نارس.
باغچه : معروف.
باغچه سراى : شهرى است از ملك قِريم[شبه جزيره كريمه در اكراين] كه سابقاً مقرّ حكومت خانان آن ملك و در وسط شهر سراى ايشان موجود و متضمن مساجد و جوامع و مدارس عديده و هر سال در 15 آغستوس[ر.م]، جمعيّتى به نام حضرت مريم در سمت شرقى شهر مهيّا بوده و از اطراف به زيارتشان مى آيند. و اين شهر مدّت ها در تصرّف ملوك روم بوده و اكنون از صد سال متجاوز است كه به تصرّف دولت روسيّه گذشته.
باغر; باغره : (چو مادر و بامزه و باغچه) ورم و آماس و زحمتى كه به سبب آن، زحمت ديگر پيدا شده و گرهى كه در اعضا به سبب دردمندى يا جراحت يا دُمّل به هم رسيده و درد نكند و به زبان ولايت ما «گِرمان» گويند.
باغل : بر وزن و معنى آغل و آب نيم گرم.
باغلاوا ---> تفشره.
باغنج : (چو نارنج و پابند) باغج[ر.م] است.
باغند : (چو پابند) پنبه زده.
باغندن; باغنديدن : (چو پابستن) گلوله كردن پنبه گُلوج از براى رشتن.
باغوچه : پروانه.
باغوش : باغوشيدن[ر.م] و امر و فاعل از آن.
باغوشيدن : غوطه زدن و سر به آب بردن و چيزى را به آب فروبردن.
بافتن : (ر. ف)
بافدم : (چو كارْگر و باسخن) انجام و عواقب كارها.
بافق : (ل) ناحيه اى است از يزد كه جاى محكم و هواى گرمى دارد.
بافْكار : مركّب از «باف» و «كار» و به معنى جولاهه و بافنده است.
بافيدن : بافتن است.
باقتَر; باقتَرَه; باقتَريان; باقتَريانه : باختر و باختريانه[ر.م] .
باقر : (ر) به تركى، نحاس[مس] و مس و به عربى، لقب حضرت محمّد ابن على ابن الحسين ابن على ابن ابى طالب : سلامُ الله عليهم أجمعين : كه پنجمين ائمّه اثنى عشر و ازآن رو كه غالب علوم از آن نُخبه بشر، مشهور و منتشر گرديده، بدين لقب مُلقّب مى بود، كه به قاعده نحو عربى مشتق از «بَقْر» به معنى شَقّْ و فتح و نشر و توسيع در علم است. چند نفر ديگر از مشاهير و شعرا هم بدين اسم مسمّى بوده اند كه شرح حالاتشان خروج از وضع كتاب است.
باقِعه : به عربى، زمين خالى و سختى زمانه را گويند.
باقِل : (ل) قصبه اى است در افريقاى غربى و نام شخصى است كه بين العرب به حماقت مشهور و ضرب المثل است.
باقِلا : (ر) ميوه و غلّه اى است معروف كه «كوسك» هم گويند و رجوع به «گرگر» نمايند.
باقلاى شامى : باقلاى مصرى[ر.م] است.
باقلاى قبطى : باقلاى نبطى[ر.م] است.
باقلاى مصرى : ترمسْ[ر.م] است.
باقلاى نبطى : به نوشته تحفه[ر.ض] و مخزن[ر.ض]، نوع ريزه باقلاى معروف است، به قدر ترمس و سياه رنگ، مَنْبَت[محل روييدن] آن آب هاى ايستاده و بيخ آن سطبر مانند بيخ نى و برگ آن بزرگ تر از برگ باقلاى بستانى و گل آن سرخ و به قدر گل سُرخ.

صفحه 353 - جلد اول
باقله; باقلى : باقلا است.
باقوى ---> ترك.
باقى : چند نفر از شعراى ايران از اهالى بلخ]در افغانستان [و كاشان و تبريز و هرات و ماوراءالنهر]در آسياى مركزى [و دماوند و نهاوند بدين عنوان، معنون بودند.
باك : انديشه و ترس و بيم و ترجمه نوع و التفات نمودن و از پس نگريستن.
باكتَر; باكتَرى; باكتَريان; باكتَريش; باكتَرييانا : باقتر[ر.م] و باقتريان]ر.م [است.
باكره : (ر. ف) و به پارسى «دوشيزه» و «بالست» و «بوبك» و «تَرَك»[هم گويند].(عر)
باكند : (چو پابند) ياقوت و حرير منقّش.
باكو; باكوبه ---> بادكوبه.
باكوره : به عربى، چوب دستى و باران اوّل موسم و ميوه نارس و نورسيده.
باكويه ---> بادكوبه.
باكيدن : باك كردن و ترسيدن.
باكيده : باكند[ر.م] و ماضى و اسم مفعول از باكيدن[ر.م] .
باگَر; باگره : بر وزن و معنى باغر و باغره.
باگل : بر وزن و معنى باغل.
بال : بالا و پر مرغان و باليدن و امر و فاعل از آن و نوعى از ماهى بزرگ فلوس دار كه در «وال» مذكور است و مقدار امتداد از شانه تا مِرفق[آرنج] يا سر ناخن و به تركى، عسل و به عربى، تعب و خاطر و خوشدلى را گويند.
بال افكندن : عاجز شدن است.
بالا : فوق و زَبَر و قدّ و قامت و بلندى و درازى و كوه و جبل و اسب كُتَل]ر.م [و ستون و چوبى كه در پوشش عمارت بر بالاى شاه تير چسبانيده و بر زبر آن تخته بگسترانند.
بالابين : قصر و كوشك و عمارت بلند.
بالاخانه : معروف است كه «بربار» و «برباره» و «تابوك» و «كوشك» و «گوسه» و «جوسه» و «مزبال» و «مزباله» و «گداره» هم [گويند].
بالا خواندن : چيزى را زياده از حدّ خود وانمودن.
بالادست : صدر مجلس و حريف غالب و هر چيز بسيار نفيس.
بالاگر : ستون و چوب بزرگ و تير و پردوى [چوب هاى كوچك] سقف خانه.
بالاوَر : كوزه پرآب.
بالاد; بالاده : (با دال مهمله و معجمه) والاد[ر.م] و اسب كُتَل]ر.م [و جنيبَت و يا پالانى باركش.
بالار : فرسب[ر.م] و بالاگر[ر.م] و اسير محبّت مادر كه موقوف به رضاى او باشد.
بالافتن : پالودن.
بالاق ---> بلعم.
بالال : بالار[ر.م] .
بالان : دهليز و تله جانوران و اسم فاعل از بالاندن[ر.م] و باليدن است.
بالاندن : فعل متعدّى از باليدن.
بالانه : دهليز خانه.
بالانى : كلّه و ميانِ سر.
بالاوَر : رجوع به تركيبات «بالا» نمايند.
بالاى : بالاده[ر.م].
بالاييدن : بالا بودن و بردن و نمودن.
بالبوس : (چو چاپلوس) ولايت قندهار است.
بالدِر : (ل) به اساطير و خرافات پيشينيان، شخص موهومى بوده كه عقل و صلح و مرحمت و اعتدال خدايش پنداشتندى و عاقبت به دَگنك برادرش، هودر، كشته شد. و اين را دليل مغلوبيّت عقل بر قضا و قدر گيرند.
بالْدِرْغان ---> انگدان.
بالست : (چو پابند) دختر بكر.
بالش : (چو مالش) اسم مصدر از باليدن و بندى كه بر صندوق ها زنند، خصوصاً آنچه قفل بر آن گذارند و هم نقره و زرى است به مقدار معيّن.
بالش زر و طلا : مقدار هشت مثقال و دو دانگ طلا كه در قديم نزد پادشاهان ترك مُصطَلح[بود].
بالش عاشقان ---> گون.
بالش نرم زير سر نهادن : خوشحال گردانيدن و

صفحه 354 - جلد اول
به چرب زبانى فريب دادن.
بالش نقره : هشت درم و دو دانگ از نقره است.
بالشت; بالشك : (چو باخِشم) بالش زير سرى و دويّمى (بر وزن باصفت) نيز مُصَغّر بالش است.
بالشويزم : ]اين نام بر دسته كوچكى از سوسياليست هاى روسيه اطلاق شود كه معتقد به حكومت اشتراكى و بين المللى مطلقند و مى خواهند حكومت از طبقات ممتاز و سرمايه دار به طبقه كارگر انتقال يابد(لغت نامه دهخدا)[.
بالطيق : بحرى است در سمت شمالى اوروپا، كه در حقيقت خليج بزرگى است از بحر محيط شمالى كه داخل اوروپا گرديده و هم سه ايالت روسيّه در ساحل بحرِ مرقوم، بدين اسم موسوم است[بالطيق همان بالتيك است].
بالغ : (چو مادر) ولايتى است در جانب شمال و(چو ناخن و قابل) پيمانه شراب و پياله آن كه از چوب و شاخ گاو سازند، چنانچه در گرجستان معمول است.
بالفور : ]از رجال معروف سياست انگلستان كه به سال 1848ميلادى در اسكاتلند به دنيا آمد و در 1930ميلادى درگذشت و فيزيولوژيست انگليسى متولد1851 ميلادى در اديمبورگ و متوفى به سال 1882 ميلادى(لغت نامه دهخدا)[.
بالقان : يكى از دهات مرو[در تركمنستان] و كوهى است در شرقى بحر خزر كه در ساحل خليجى موسوم بدين اسم واقع گرديده و هم سلسله جبالى است از روم ايلى]ر.م [كه قوجه بالقان نيز گويند و هم شبه جزيره اى است در جنوب شرقى اوروپاى جنوبى[بالقان همان بالكان است].
بالقِس : به رومى، شنگار[ر.م] است.
بالكانه : در و پنجره و شبكه، خصوصاً دريچه مشبّكى كه از طلا و نقره و امثال آنها به طورى سازند كه خارج از داخل آن مرئى بوده و از خارج داخل را نتوان ديد.
بالنگ : (چو پابند) خيار بادرنگ[ر.م] و نوعى معروف از ترنج كه ميوه اى است حجيم و مستطيل و آب آن : كه ترش است : در طب غيرمستعمل و خود آن چندان گوشتى نداشته و بيشتر آن پوست، و جزء مفيد و ثخين]سخت [از پوست آن را مربّا ساخته و مانند غذا معمول مى دارند و محلّل]گوارنده [و مُشهّى است. و اين ميوه در فرنگ به اسم «سيب ايران» و يا «ليموى يهودان» معروف و به فرانسه به «سِدْرا»موسوم و درخت آن را از ايران به فرنگ برده اند و رجوع به «اترج» و «ليمو» هم نمايند.
بالنگو : (چو كافرخو) بادرنجبويه[ر.م] و فرنجمشگ[ر.م] و به نوشته مخزن[ر.ض] نوعى از ريحان است كه سبز مايل به سفيدى و در بو شبيه به آن و برگ آن بى كنگره و تخم آن از تخم ريحان بلندتر و باليده تر و در خاصيّت قريب به تخم شاهسپرم است.
بالنگوى صحرائى; بالنگوى كنده رفرنجمشگ.
بالو : آزُخ[ر.م] و آواز حزين و برادر صُلبى و بطنى.
بالواسه : (چو ماهتابه) تار، مقابل پود.
بالوانه; بالوايه : مرغِ باشه و واشه و پرستوك.
بالود ---> بلوط.
بالودن : باليدن.
بالوس : شپس و كافورِ مغشوش.
بالوستيا : رومائى ها[رومى ها] گل انار را گويند.
بالوش : بالوس[ر.م] است.
بالوط : شاه بلوط.
بالوغ : پشكل شتر.
بالون : آلتى است معروف كه خفيف و مُجَوّف و غيرقابل النفوذ و امرودى الشكل كه در 1198 هجرى اختراع گرديده و بهواسطه آن به هوا صعود مى نمايند، و به عربى «طيّاره» گفتن خالى از ربط نيست.
باله : (چو باده) جوال است.
باليدن : افتخار و نازيدن و بلنديدن و درازيدن و افزودن و كشيدن و جنبيدن و بزرگ و تنومند شدن و نموّ كردن و تنظيم نمودن و آزاد شدن.
بالين : بالش زير سرى.
بالينْ پرست : مردم تنبل و بيكاره و هيچ كاره.
بالينه ---> عنبر.
بالْيَوُز; بالْيَوُس : لقب سُفراى دول اجنبيّه، و در اين زمان متروك[است] و دويّمى بر وزن و معنى بالبوس هم هست.

صفحه 355 - جلد اول
بام : بامداد و قرض و وام و تار گنده ساز و اسب بلند و بالا و لون و رنگ و قلعه اى است در ماوراءالنهر]در آسياى مركزى [و سقف و پوشش خانه و يا طرف بيرونى آن و يا جانب اندرونى آن و به تركى، ادات مبالغه است، بام بياض يعنى ابيض و سفيدتر (لمؤلفه)
بام چشم : پلك آن .
بامْ خانه : چاپارخانه.
بامِ رواق بديع : عرش و كرسى.
بامْ زد : كوس و نقاره.
بامِ زمانه : آسمان اوّل.
بام گردان ---> غلتيان.
بامِ گشاده بلند يا رفيع : عرش و كرسى.
بامْ گُلان : به معنى بام گردان[ر.م] است.
بامِ مسيح : آسمان چهارم.
بامِ واپسين : وقت سَحَر.
بامِ نهم : عرش.
بامِ وسيع : عرش.
بامْبُو : به فرانسه، خيزران است.
بامداد; بامدادان : وقت صبح و سحرگاه.
بامِره : (چو باكره) نردبان.
بامس : (چو ناخن و مادر) كسى كه در وطن، عاجز و پايبند شده و با عُسرت بگذراند و شخصى كه در غير وطنِ خود ستوهيده و دلتنگ شده و به كوچيدن از آنجا قادر نباشد.
بامشاد : مطربى بوده كه مانند باربد]نوازنده دربار خسروپرويز [نظير نداشت.
بامون : هيز و مُخَنّث و مفعول.
بامه : ريش بزرگ دراز و مردم درازريش.
بامى : لقب شهر بلخ[در افغانستان].
باميا: در جهان نما[ر.ض] گفته كه شهرى است محكم و زيبا از ولايت هرات كه در آن دو شكل بزرگ به صورت آدمى تراشيده: يكى نقشه مردى است، به خوبى، فرد و ديگرى تصوير زنى است كه طفلى شيرين اطوار در كنار دارد.
باميان : شهرى است بزرگ به مسافت 80 كيلومتر از كابل و مابين آن و بلخ]در افغانستان [و غزنين]در افغانستان [واقع و به نوشته بعضى جغرافيين، ضحّاك تازى]از شخصيت هاى پليد شاهنامه [احداثش كرده و در عهد ملوك غور]در قرن6و 7ه: [به غايت جسيم و معمور و در هنگام محاصره آن، جغتاى، پسر چنگيزخان، مقتول]شد [و ازاين رو چنگيزخان هم تخريبش نموده و اهالى اش را قتل عامّ نمود. بالجمله اين شهر در ميان كوهى است كه در ميان آن مغاره هاى صُنعى بسيار و چند صورت ديگر به صورت انسان تراشيده اند; مِنْ جمله دو صورت بزرگ از سنگ تراشيده و برجسته و از كوه برآورده كه عرضشان 16 ذرع و ارتفاعشان 60 يا 80 ذرع و به مساحت ديگر 52 گز و مؤنّث و مذكّر و جميع اعضاى آنها ظاهر، و مذكّر به «صلصال» و «سُرخ بُت» و «سرخ بُد» موسوم و عاشق صورت ديگر كه مؤنّث و به «شمامه» و «خِنْگ بت» يا «خِنْگ بُد» مُسمّى بود، و ميان هر دو، تمام مجوّف بوده و از كف هاى پايشان راه است و نردبان پايه ها كرده اند كه به جميع تَجاويف آنها مى توان گشت، حتّى سر انگشت دست و پايشان. و اين دو صورتِ عاشق و معشوق از عجايب صنايع روزگار و به زعم بعضى، لات و منات و به عقيده ديگرى، يَغوث و يَعوق عبارت از اين دو صورت مى باشند[اين آثار اخيراً توسط طالبان تخريب شده است].
بامين : (چو كابين) قصبه اى است از ناحيه بادغيس[در افغانستان].
باميه : به نوشته مخزن[ر.ض] ثَمَر نباتى است در بلاد مصر كه سياه و صُلب به قدر كرشنه و شيرين طعم و با اندك لزوجتى و در غلافى مخمّس شكل و دو طرف آن اندك باريك، و بر آن زغبى]موى ريزه [شبيه به زغب گاوزبان و همچنين بر تمام نبات آن، به قدر درخت خَطمى و اهل مصر آن را در خامى و نرمى، پخته و با گوشت مى خورند و بعد از پخته شدن و صُلب گشتن هم آرد كرده و مى خورند و در بغداد و نواحى آن نيز مى شود و مى خورند.
باميين : (چو تابعين)بامين[ر.م] است.
بان : بام و بانگ و لادن و مشگ بيد و نام درختى است كه ميوه آن را «تخم غاليه» گويند و روغنى خوش بوى از آن گيرند و رجوع به «كشته» هم نمايند و در حال تركيب از

صفحه 356 - جلد اول
ادوات فاعليّت و محافظت است، همچو: باغبان و نگهبان و غيره و به «تيرِ چرخ» هم رجوع نمايند.
بان بَربيتا : به لغت زند، فيل را گويند.
بانبولى : به تركى، آدم هرزه و بى معنى و بىوقار است.
بانپور : از بلاد بلوچستان از توابع كرمان و مردمانش بى ادب و حَنَفى مذهب مى باشند.
باندِرول : ]نشانه خاصى از جنس كاغذ با نقش خاص كه از طرف مؤسّسات دولتى بر شيشه يا بسته هاى كالاى انحصارى زده شود پيشگيرى از تقلّب و تدليس را و نوار چسب و نوار دراز باريكى از پارچه كه به بالاى دكل يا چوب بيرق و غيره مى بندند و بند تفنگ و بندى كه كيسه سربازان به آن وصل است(لغت نامه دهخدا)[.
بانِدْره : علم و بيرقى است مخصوص فرنگ.
باندو; بانده : به فرانسه، جماعت موسيقى است.
بانسه ---> وانسه.
بانق; بانقه : (چو بانگ) به انگليسى، صرّاف خانه و محل صرّافى كردن نقود است و بايد الف چندان اظهار نشود[همان بانك است].
بانْقِرْ : به تركى، علامت شدّت صوت و گريه را گويند.
بانقس : (ل) از مشاهير حكماى طبيعى و سيّاحان انگليس كه دور عالم را سياحت كرده و در احوال طبيعى برارى]خشكى ها [و بحار كشفيّات نموده و بعد از مراجعت به رياست جمعيّت علميّه لندن منصوب و در 1236 هجرى درگذشته و كتابخانه خويش را به موزه خانه لندن وقف نموده و اراضى مجهوله چندى در بحر محيط كبير كشف كرده كه تمامى آنها به نام كاشف خود موسومند.
بانقش : (چو كاهگِل) ميوه ون است.
بانگ : (ر) بانق[ر.م] و تخم غاليه[ر.م] و آواز و فرياد بلند و بانگ رُوارُو، دَمِ صور و بانگى كه پيشاپيش سلاطين زنند و بازداشتن را هم گويند.
بانگ روارو : دم صور و بانگى كه پيشاپيش سلاطين زنند و بازداشتن را هم گويند.
بانگ زدن : نگهداشتن چيزى و راندن كسى از پيش و شمردن.
بانگِ عنقا : پرده اى است از موسيقى.
بانگانيدن : به بانگ و صدا آوردن ديگرى.
بانگر : (چو كارْگر) غنّى و متموّل و صرّاف و صاحب بانق[بانك].
بانگيدن : آواز دادن و بانگ زدن.
بانو : ظرف گلاب و شراب و عروس و بى بى و خاتون خانه.
بانو ارم : (چو عرب) نام خواهر گيو[از پهلوانان ايرانى شاهنامه]، زنِ رستم.
بانو گشب; بانو گشسب : (چو سمند) نام دختر رستم.
بانوىِ مشرق : آفتاب.
بانوج; بانوچ : گهواره و بادپيچ[ر.م].
بانه : بانيو[ر.م] و زهار و عانه و موى آن و پانه[ر.م] و شهرى است از بلاد كردستان.
بانْيو : به فرانسه، حمّام است.
باو : باوند[ر.م] است.
باور : (چو مادر) قطع و يقين و قبول و تصديق و راست و استوار داشتن و شخصِ باسخن.
باوَرد : بلده اى است در خراسان كه به نام بانى آن، باورد ابن گودرز، موسوم گرديده و به نوشته بعضى، همان ابيورد]در تركمنستان [است.
باوَردى : منسوب به باورد[ر.م] و نوعى از آش آرد.
باوَريدن : باور بودن و نمودن.
باوَل : نام موضعى است كه ابريشم خوب بافند.
باوَلى : هر چيز منسوب به باول[ر.م] و هم نام جانورى است كه بعضى از پر و بال آن را كنده و در پيش باز و شاهين نورسانيده و تازه به شكار آمده پر دهند تا به آسانى بگيرد.
باوَند : نام پسر شاپور ابن كيوس ابن قباد كه ملازم درگاه خسروپرويز بوده و شيرويه[بيستوپنجمين پادشاه ساسانى در قرن 7م] او را محبوس داشته و مال و منالش را به غارت برده، عاقبت در عهد يزدجرد]يزدگرد آخرين پادشاه ساسانى در قرن 7م [خلاصيده و به مازندران آمده و در آتشگده كوسان]در مازندران [مشغول به عبادت بوده و در 45 هجرى در همان دير به سلطنت رسيده و

صفحه 357 - جلد اول
حكومت سلاله اوّلى سلطنت باونديّه، به معرفت او تشكيل يافته تا در 419 ]هجرى [منقرض و ملك ايشان به دست ديالمه]آل بويه در قرن 4 و 5ه:. [گذشته تا در 466 ]هجرى [بازهم با همّت حسام الدّوله شهريار حكومتِ سلاله دويّمين باونديّه تشكيل يافته، بازهم در 606 ]هجرى [منقرض، و در 635 ]هجرى [به دستيارى حسام الدّوله اردشير به سلطنت سلاله سيّمين باونديّه صورت گرفته و آمل را مَقرّ حكومت كرده و بعد از 115 سال حكمرانى در 750 هجرى به كلّ منقرض گرديدند و ايشان را، آل باوند و ملوك الجبال هم مى گفته اند. و موافق نوشته بعضى مورّخينِ عثمانى، جلاوى ها : كه در اواخر ظهور كرده و 99 سال حكمرانى نموده اند : از فروع حكومت باونديّه مى باشند.
باوَنديّه : چنانچه اشاره نموديم، عنوان خصوص سه سلاله ملوك مازندران مى باشند.
باوير; باويرا; باويره : خطّه بزرگى است از ممالك آلمانياى جنوبى كه مقر حكومت آن، شهرِ مونيخ و تابع امپراطور آلمان مى باشند[به آلمانى بايرن گويند].
باوين : سبد كوچكى كه پنبه ريسيدنى را در آن گذارند.
باه : به عربى، نطفه و مجامعت را گويند.
باهار : ظرف و خوانندگى پهلوى و رامندى.
باهَتْ : (چو آفت) سنگِ خنده[ر.م].
باهِشتان : (ل) غار و مغاره و درخت غار.
باهك : (چو مادر) شكنجه.
باهَكيدن : شكنجه دادن و كشيدن.
باهمان : (چو كاردان) بهمان است.
باهو : پازه[ر.م] و باز و چوب دستى بزرگ.
باهوداد : نام ديگر حضرت موسى(عليه السلام) است.
باهه : درياچه.
باى : امير و غنى و متموّل .
بايا : بايسته است.
بايات : به تركى، كهنه و غيرتازه، خصوصاً خوردنى شب مانده.
بايدوخان : پسر جوجى خان ابن چنگيزخان كه ممالك بُلغار و قبچاق[در شمال درياى خزر] و روسيّه جنوبى، حصّه او بوده، و در 639 هجرى لهستان و مجارستان را ضبط و نهب نموده و در 641 [هجرى] به جهت پاره اى شكستى ها مجبوراً به قبچاق عودت نموده و در ضبط ايران به عمّ زاده خود، منكوقاآن، معاودت نموده و پس از پاره اى فتوحاتِ ممالك چين، در 655 ]هجرى [وفات يافت و ايضاً ششمينِ ملوك ايلخانيّه، طرقاى ابن هلاكو بوده و پس از قتل عمّ زاده اش، كيخاتوخان، در 694 هجرى جلوس نموده و هم در آن سال بعد از يازده ماه حكمرانى در قرب نخجوان[در جمهورى آذربايجان] از طرف غازان خان ابن ارغون خان]هشتمين پادشاه ايلخانى در قرن 7 و 8ه: [مغلوب و مقتول گرديد و هم رجوع به «ترك» نمايند(لمولفه).
بايراق : به تركى، علم و رايت و بيرق را گويند.
بايروت : بيروت.
بايرون ---> بيرون.
بايزه : حكمى كه بزرگان به جهت اطاعت مردم، به كسى دهند.
بايزيد : از بلاد ارمنيّه كبرى و شهرى است به مسافت 250 كيلومتر از ارضروم[در تركيه] در قرب حدود ايران و روس و چند نفر از اَجلّه و مشاهير، بدين اسم موسومند:
   1. بايزيدخان اوّل: كه چهارمين ملوك عِظام عثمانيّه، پسر سلطان مرادخان ثانى، در 761 هجرى متولّد و در 791 ]هجرى [جلوس و تا 799 [هجرى] در ظرف هشت سال به فتح بلاد بسيار موفّق و به توسعه حدود دولت علّيّه نايل و به جهت تعجيل و شتاب در پيشرفتِ كار و اقداماتِ مُجِدّانه در فتح بلاد و اَمصار[شهرها] به يلديريم سلطان مُلقّب و در 805 ]هجرى [وفات يافته و سرايى همايون عالى و جوامع و مدارس بسيار در بلاد مفتوحه خود به يادگار گذاشت.
   2. بايزيدخان ثانى: كه هشتمين ملوك عثمانيّه، پسر سلطان محمّدخان ثانى و پدر سلطان سليم اوّل، در 851 ]هجرى [متولّد و در 886 [هجرى] جلوس فرموده و در 918 ]هجرى [وفات يافت. و ازآن رو كه بسيار حليم و

صفحه 358 - جلد اول
متّقى و به خيرات و مبرّات مايل بوده و بالخصوص در مؤسسات دينيّه رغبت تامّه داشته و در آناطولى[آسياى صغير] و روم ايلى و اكثر بلاد و اَمصار، جوامع[مسجدهاى نماز جمعه] و مدارس بسيار به يادگار گذاشته، به سلطان بايزيد ولى اشتهار داشت.
   3. بايزيد انصارى: كه از صوفيان افغانستان و به پير روشن ملقّب و طريقتى موسوم به روشنى ايجاد كرد و در آن ديار حكومت كوچكى تشكيل داد.
   4. بايزيد بسطامى: نامش طيفور ابن عيسى از اجلّه عرفا و اوّلين طبقه ايشان معدود و نسبت طريقت او به پنج واسطه به خليفه اوّل موصول، و در 160 هجرى در بسطام متولّد و موافق نوشته آثار عجم[ر.ض] سقّايىِ خانه حضرت صادق(عليه السلام)مى نموده و از آن حضرت استفاده علوم مى كرده و عاقبت امام(عليه السلام) جُبّه خود را به رسم خلعت در وى پوشانيده و به بسطام مراجعت نموده و در 231 يا 234 يا 261 يا 264 ]هجرى [وفات يافته و اين رباعى از اوست:
«اى عشق تو كشته عارف و عامى را *** سوداى تو گم كرده نكونامى را
ذوق لب ميگون تو آورده برون *** از صومعه بايزيد بسطامى را»
و له أيضاً:
«خواهى كه رسى به كام، بردار دو گام *** يك گام ز دنيا و دگر گام ز كام
نيكو مَثَلى شنو ز پير بسطام *** از دانه طمع بِبُر كه رَستى از دام».
بايِسْت; بايسته : شرط و فريضه و ضرورى و واجب و مايحتاج و لازم و به معنى چنانكه مى بايد و مى شايد.
بايسته هستى : واجب الوجود است.
بايِسك : نام مردى بوده.
بايْسَنْقر : پسر معين الدّين شاهرخ ابن تيمور لنگ[دوّمين پادشاه تيمورى در قرن 9ه:.] كه شاهزاده اى بوده شاعر و اديب و پاره اى اشعار پارسى و جغتايى از او در اثر و در كتابت خطوط مختلفه مهارت تامّه داشته و اين شعر از اوست:
«گداى كوى او شد بايسنقر *** گداى كوى جانان پادشاه است»
و در 802 [هجرى] متولّد و در 837 [هجرى]، در حياتِ پدرش، در هرات وفات يافت و هم پسر جلال الدّين ميران شاه، از احفاد تيمور لنگ[نخستين پادشاه تيمورى در قرن8 و 9ه:]، كه عاقبت خود را در 905]هجرى [مقتول نمود و هم چهارمين حكمرانان آق قويونلو]سلسله اى در قرن 9 و 10ه:. [كه در 896 جلوس و در 898 مقتول گرديد و هم نبيره جلال الدّين اكبرشاه[سوّمين پادشاه تيمورى هند در قرن10 و 11ه:.]، حكمران هندوستان كه در 1043 هجرى مقتول گرديد.
بايقال : كوهى است در ساحل درياى بزرگى از سيبريا، كه آن هم به مناسبت تشكيل يافتن از مياه[آب ها] و اَنهار جاريه از جبال موسوم به بايقال[بايكال]، بدين اسم مسمّى، و طول آن 660 كيلومتر و عرضش از 40 تا 100 كيلومتر و عمقِ آن از 300 تا 1200 و ازاين رو سير سَفاين در آن دريا صَعْب و پرخطر است.
بايقَرا; بايقَره : به تركى، مرغ بزرگى است از نوع كركس و هم لقب بعضى از ملوك مصريّه و ايرانيّه و هم نام پسر معزّالدّين عمر شيخ ابن تيمور لنگ كه در 796 ]هجرى [از طرف عمّ خود، شاهرخ[دوّمين پادشاه تيمورى در قرن 9ه:.]، به حكومت همدان منصوب و پسرش، ميرزا منصور، پدر سلطان حسين، ملقّب به بايقرا از حكم داران خراسان بوده و سلطان مذكور در 846 يا 875 ]هجرى [در هرات جلوس نموده و در عهد او علوم و معارف، ترقّىِ بسيار كرده و هرات مجمع فضلا و اُدبا بوده و خود آن شهريار هم شاعر و اديب بوده، و تأليفى به عنوان مجالس العشاق از او در اثر و به تركى و پارسى اشعار بسيار دارد:
«از غم عشقت مرا نى تن نه جانى مانده است *** آن خيالى گشته و زين يك نشانى مانده است».
بايقِه : بليّه[ر.م] و داهيه[ر.م].
بايَك; بايَكيدن : بر وزن و معنى باهك و باهكيدن.
بايگان : بر وزن و معنى بادگان است.

صفحه 359 - جلد اول
بايَندُر : (ل) قصبه اى است به مسافت 55 كيلومتر از جنوب شرقى ازمير[در تركيه] و هم نام يكى از ايلات و قبايل بزرگ تركمان كه به آق قويونلو مشهور است و ازاين رو حكومتِ اين قبيله را : كه رئيس ايشان قره عثمان[در قرن 9ه:.] در آذربايجان تشكيل داده و بعد از 110 سال حكمرانى، منقرض گرديده و به ملوك صفويه انتقال يافت : نيز حكومت بايندريّه گويند. و به مناسبت تجديد عهد قديم، به بيرق هاى خودشان علامت «آق قويون» : كه به تركى گوسپند سفيد است : مى زدند چنانچه علامت قديمى عشايرى ايشان بود،
«اى اياز از پوستينت ياد آر».
بايَندُريّه : نام ديگر حكومت آق قويونلو[سلسله اى در قرن 9 و 10ه:.] است، چنانچه در «بايندر» اشاره نموديم.
بايه ---> تاريخ قبطى.

آيين دويّم

(در حرف باى موحّده ابجدى با باى ابجدى ديگر)
ببا : (چو قبا) دَرِ خانه و آشِ وَن[ر.م].
ببتك : (چو خشتك) زنگله[ر.م] خرما و انگور.
ببر : (چو جگر) به تركى، فلفل است و (چو هند) موش و (چو سفر) جانورى است بى دم و صحرايى و شبيه به گربه كبود كه نرم و نازك بوده و از پوستش پوستين سازند و نانى كه در روغن برشته كنند و (چو قبر) به معنى ببربيان]ر.م [است و هم ديباى منقّش رومى است كه هر ساعت به رنگى نمايد و هم جامه اى بوده مر رستم را كه در روز جنگ مى پوشيده و از پوستِ اكوان ديو]نام ديوى در شاهنامه [و يا شير شرزه بوده و يا از بهشتش آورده بودند و بعضى ببربيان را به همين معنى ترجمه كرده، چنانچه ديباى مَذكور را هم، ببربيان گويند.
ببراله : (چو بزغاله) زراوند طويل[ر.م].
ببرِبيان : جانور معروفى است كه پيشاپيش شير فرياد كند و به نوشته تحفه[ر.ض] و مخزن[ر.ض]، شيرى است كه در بلاد هند به هم رسد و در جميع خواصّ قوى تر از شير است و يا جانورى است دشمن شير كه «شير شرزه» هم گويند و رجوع به «ببر» هم نمايند.
ببشتر : (چون سخنور) قلعه محكمى است در سه فرسخى قرطبه[در اسپانيا].
ببغا : (چو صحرا) طوطى است.
ببق : (چو شفق) ناحيه خبيص[در كرمان] است.
بِبِك : نام يكى از قُراء روم ايلى[ر.م] و به تركى، طفل و بچه و مردمك ديده و لعبت اطفال را : كه به زبان ولايت ما «قولچاق» است : مى گويند.
ببلس : (چو گندم) پيه و تريدى كه از دوشاب و روغن و نان خشك سازند.
ببليون : مخفّف بابليون[ر.م] است.
ببنه : (چو بنده) شهرى است در قرب باميين[در افغانستان].

آيين سيّم

(در ]حرف[ باى عربى با باى پارسى)
بِپاريدن; بِپساويدن; بِپسودان; بِپسودن : به نوشته جهانگيرى]ر.ض [وبرهان[ر.ض]، به معنى سودن است، ليكن ظاهِر، آن است كه باى اوّل آنها زائد، و در اصل پاريدن و پساويدن و پسودان و پسودن است.
بپغا : (چو صحرا) مرغ طوطى.
بپكن : بر وزن و معنى بفكن و كسى كه از غايت سيرى نگاه به طعام كند.(1)
بپوست كسى افتادن : غيبت و بدگويى آن كس.

آيين چهارم

(در ]حرف[ باى ابجدى با تاى قرشت)
بت : (چو دل) به فرانسه، چقندر و به تركى، شپش و(چو بَد) بتاره[ر.م] و مرغابى و صُراحى شرابى كه به صورتش باشد و به تركى، رنگ و لون و هيئت را گويند و (چو رُخ) معبود و مسجود كفّار كه «شَلّه» و «شمن» و «فَغ» هم [گويند]و كنايه از معشوق و محبوب هم مى باشد.
بت پرست : معروف است و به پارسى «شَلّه» و
::::::::::::::::::::::::::::::::::
1. چنين است در اصل. در لغت نامه دهخدا به صورت «بپگن» آمده است و در توضيح به نقل از برهان نوشته است: كسى را گويند كه از غايت سيرى نگاه به طعام نكند. ربتكندن.

صفحه 360 - جلد اول
«برهمن» هم گويند.
بتخانه : معروف است.
بُت فريب : روز 24 ماه هاى جلالى.
بتگده : بتخانه است.
بتا : (چو رضا) امر به تاييدن[ر.م] و رجوغ به «چغندر» هم نمايند. و(چو عطا و حتّى) نوعى از طعام.
بتار، بتاره : (چو كَنار و كَناره) آهار و ليف جولاهان ]بافندگان [و شومالان[كسانى كه پارچه را آهار دهند].
بَتان : يكى از نواحى حرّان[در تركيه]، مولد ابوعبدالله محمّد ابن جابر ابن سنان كه از اعاظم حكماى اسلام، خصوصاً در نجوم و هيئت و رياضيّات فريد عصر و سرآمد رياضيّين بوده و در 264 هجرى به تأليفات فلكيّه آغازيده و تا 42 سال حقايق بسيار در فنّ هيئت كشف و زيجى معروف به «زيج صابى» از او در اثر و در ميان اوروپايى ها ديگر مشهورتر و كتاب تعديل الكوكب او را به لاتينى ترجمه و به طبع رسانيده اند.
بتاوار : (چو سَزاوار) آخر كار.
بِتاييدن : تاييدن[ر.م] و باء مكسوره اوّل زائد است.
بتخاك : (چو پرخاك) موضعى است نزديك كابل.
بُتخال; بُتخاله : هر دو نام بتخانه اى است.
بتخانه : مكرّر است; رجوع به «بت» شود.
بَتَر : (چو سفر) مخفّف بدتر.
بَتَرجا : عورتين و فرجه مابين ناخن و گوشت كه موضع چرك است.
بِتِراو : به فرانسه، چغندر است.
بَتَرجا ---> بَتَر.
بتره : (چو هرزه) عناد و لجاجت.
بتغوز; بتفوز : (هر دو بر وزن مستور و با راء مُهْمله و مُعجمه) گرداگرد كلاه و منقار مرغان و پيرامون دهان از انسان و حيوان.
بَتَكْ : (چو فلك) خوشه خرما و انگور و غيره و (به كسر اول و ثانى) نامه و كتابت است.(كى. سى)
بُتكده : مكرّر است; رجوع به «بت» شود.
بتكن : (چو دلبر) بتكندن[ر.م] و امر و فاعل از آن و ماله برزيگران.
بِتكَندن; بِتكَنديدن : سر باز زدن و چيزى نخوردن و از سيرى ميل به طعام نكردن.
بَتكوب : (با باى ابجدى و تاى قرشت در آخر، چو مطلوب) ريچالى[طعام] كه از شير و شِبِت[شويد] و جوز]گردو [و ماست سازند.
بتكْيش : (چو درويش) تركش پر از تير و معنى تركيبى آن بَتْ مانند، و بت به معنى بتاره است كه مذكور افتاد.
بُتگر : (چو دختر) بت ساز و بت تراش.
بتلاب : (چو محراب) غلافِ گل خرما.
بتليس; بدليس : (چو تفليس) نهرى است از توابع دجله كه از جبال سمت غربى درياچه وان]در تركيه [نبعان]سرچشمه گرفتن [كرده و از درون شهرى مى گذرد كه آن هم بدين نام موسوم و به مسافت 15كيلومتر از جهت غربى همان درياچه واقع و مركز ولايتى است از قسم شمالى كردستان در جانب غربى درياچه وان كه آن هم بدين اسم مسمّى و شرقاً به وان و غرباً به ديار بكر[در تركيه] و جنوباً به هر دو و شمالاً به ارضروم]در تركيه [مُحاط و محدود و داراى سيصدهزار نفوس مى باشد كه اكثرشان كرد و قليل، ارمنى هستند.
بُتّم : (چو مدّت) قلعه محكمى است از فرغانه]در ازبكستان [و هم كوهى است در آن، كه انهار جاريه به سمرقند]در ازبكستان [و بُخارا[در ازبكستان] از آن نبعان[سرچشمه گرفتن] كرده و طلا و نقره و زاج و نوشادر و پاره اى معادن ديگر، از آن كوه استخراج كرده و به ساير ولايات نقل مى نمايند.
بتو : (چو اَلَو) سمت مشرق و جنوب و جايى كه هميشه در آن آفتاب بتابد و(چو عمو و نكو) قيف و دبّه روغن و قبّه سر عصا و تازيانه و سنگ درازى كه بدان داروها بسايند.
بتواز : (چو سرباز)نشيمنگاه باز و ساير طيور و چوبِ آده[ر.م].
بتوراك : (چو عموجان) تبنگ[ر.م] را گويند.
بَتوك : طبق چوبينِ مشهور بقّالان.
بتول : به عربى، لقب شريف حضرت صديقه طاهره و

صفحه 361 - جلد اول
حضرت مريم(عليهما السلام) كه به جهت قطع علاقه از مردم و انقطاع الى الله، و يا به مناسبت انفراد و انفصال از نسوانِ زمانِ خودشان قولاً و فعلاً و عملاً، و يا به سبب انقطاع از طَمْثْ بدين لقب ملقّب بودند.
بته : (چو مزه و مكّه) علامت و نشانه و خشكه پلاو و سنگ بتو[ر.م].
بتيا : (چو دريا و حِربا) سينه.
بتيار، بتياره : (چو مسمار و دلداده) شيشه بيمار و رنج و مشقّت و شرمندگى و خجلت و سختى و بلا و آفت و(چو سردار و مستانه) شور و غوغاو شدّت و حيله و دغا و فريب و نازيبا و ديو و غول بيابانى و هر چيز بد و صورتى كه در نظرها زشت و قبيح نمايد و شخص بدعمل.

آيين پنجم

(در حرف باى ابجدى با جيم عربى)
بج :(چو رخ) بُز و (چو دل) غلّه برنج و به تركى، ولدالحرام و (چو كج) زهاب[ر.م] و پالايش آب و شراب و مانند آنان و اندرون دهان و گوشت نزديكى دهان.
بِجاپور : (ل) شهرى است از خطّه دكن، مركز ولايتى كه هم بدين اسم موسوم و به مسافت 370 كيلومتر از بمباى]بمبئى [كه وقتى، بس معمور و داراى يك مليان نفوس بوده و در اين زمان مخروب است.
بجال : (چو بخار) آتش و زغال و اخگر.
بجاور : (ل) بلوكى است از پيشاور[در پاكستان]، هوايش گرم و آبش سازگار و مردمش حَنَفى مذهب و افغان و مشتمل بر 20 قريه معموره مى باشد.
بَجاوه : خطّه بزرگى است از نوبه[سودان جنوبى] كه از
عهد قديم به كثرت معادن، خصوصاً طلا مشهور و موصوف است.
بجس : (چو قفس) رنج و مشقّت و نرمى و سستى و نرمه بينى و با شين منقوطه هم هست.
بجشك : (چو سرشگ) گنجشك و گياه فروش و حكيم و دانشمند و طبيب و جرّاح.
بجكله : (چو زَلزَله) كوزه سخت و محكم.
بجكم : (چو بلبل) از مشاهير امراى اتراك كه در عهد متّقى
بالله عباسى[بيستويكمين خليفه عباسى] در 329 هجرى
از طرف اكراد، مقتول و نقود زرّينه فوق العاده اش : كه
در حوالى سه كرور ليرا بوده : مكشوف و از طرف خليفه
ضبط گرديد.
بجل : (چو شتر) مخفّف بجول[ر.م] است.
بجلى : (چو عملى)رجوع به «بجليّه» شود.
بجم : (چو جسم و ظلم) گزمازك[ر.م].
بجوآنه : قومى است ساكن به وادى افريقاى جنوبى.
بَجوجيا : (ل) ماده هر حيوان و فرج زنان.(ند)
بجور : (چو كشور) ولايتى است مابين كابل و هندوستان.
بجول : (چو نزول) استخوان شتالنگ و پژول[ر.م].
بجه : (چو مزه) جايى است مابين فارس و اصفهان.
بجير : (چو كُميل) نام چند نفر از اصحاب كرام است.
بَجيل : بر وزن و معنى اصيل و نجيب و موقّر. عربى
است.
بَجَليّه : يكى از قبايل عرب كه به معد ابن عدنان منتسب، و منسوبين به آن را بَجَلىّ گويند.

آيين ششم

(در ]حرف[ باى عربى با جيم پارسى)
بچ : (چو شد) اندرون دهن و موى پيش سر.
بُچ بُچ : بر وزن و معنى پُچ پُچ.
بچرك : (چو خشتك و سرشگ) سخره و فريب خورنده.
بچش; بچشت; بِچِشك : بر وزن و معنى بجش و بجشت و بچشك و با سين مُهْمله هم استعمال شده است.
بچشم آمدن : چشم زخم و به كسى آزار رسيدن و چيزى را دوست داشتن.
بچشم كردن : نشان كردن و انتخاب نمودن و چشم زخم رسانيدن.
بچق : (چو شتر)بچوق[ر.م] است.
بچك : (چو فلك) سلاحى است غيرمعلوم.
بَچكَم : بر وزن و معنى پچكم.
بچل : (چو شكم(1)) شخصى كه لباس خود را دائماً ضايع
::::::::::::::::::::::::::::::::::
1. ضبط لغت نامه دهخدا :بَچَل .

صفحه 362 - جلد اول
و چركين نمايد.
بِچَم : امر به چميدن[ر.م] و كارى كه با نظام و آهنگى بود و ظاهراً به هر دو معنى، باى اوّل آن زائده است.
بچو ---> گشت برگشت.
بچوق : (چو نزول) به تركى، نيمه و نصفه را گويند.
بچه : (چو مكّه) معروف است كه بوته هم [گويند].
بچه خور : با اضافه، بچّه خورشيد و بى اضافه، علّتى است كه بچّه را در شكم مادر ضايع كند.
بچه خورشيد : لعل و ياقوت و ساير فلزات و جواهر.
بجه خونين : اشگ چشم.
بچه دان : معروف است، كه «زهدان» و «بوگان» و «پرگام» هم [گويند].
بچه طاووس عِلوى : لعل و ياقوت و آتش و آفتاب و روز روشن.
بچه كو: شخصى كه او را در طفلى از رهگذر برداشته باشند و به عربى «لقيط» گويند.
بچه نو : نتيجه هر چيزو شاخه هاى تازه و شكوفه نورُسته و حادثه تازه.
بچيز : (چو ستيز) كمينه و كمتر و كهين و كوچك تر.

آيين هفتم

(در حرف باى ابجدى، با حاء حُطّى)
بحتر : (چو دختر(1)) شهرى است در يمن كه ابوعُباده وليد ابن عبدالله طايى، بدانجا منسوب و به بُحترى معروف و از مشاهير شعراى عرب و ديوانى مرتّب به حروف هجا از او در اثر و در سايه قريحه صافى كه در شعر داشت به ثروتى وافى نايل، و در 204 هجرى در كوفه يا يكى از مضافات حلب متولّد، و در 252 يا 284 [هجرى] در بغداد و يا مولد دويّمينِ مذكور وفات يافت و پاره اى مدايح از او در حق متوكّل عباسى]دهمين خليفه عباسى [مأثور است.
بحثجات : (چو بدكلام) به يونانى، سرخ مرد[ر.م] است.
بحر : (چو كفر) پسر ضبع و از اصحاب كرام و در فتح مصر حاضر بوده و (چو نهر) به سه معنى مى باشد: يكى لغوىِ عربى و ديگر اصطلاحى عروضى و سيُّمى اصطلاحى حسابى كه در ماده «عدد» نگارش خواهد يافت. و امّا اوّل : كه عبارت از دريا است : در تركيب اسامى بعضى از درياها داخل و اينجا نگارش يافته و اكثر آنها كه لفظ بحر داخل تركيبشان نبوده و به نام جزوِ ثانى معروف است، در محلّ مناسب همان جزوِ ثانى مذكور خواهد افتاد. پس با وجود اينكه از همه جهت پياده بوده و فارِسِ ميدان نبوده و از شناورىِ دريا عاجزِ مَحْض مى باشم، به تأييد پروردگارى مستظهر و داخل بحر اخضر و احمر شده و مى گوييم.
بحر آزاق : به نوشته بعضى جغرافيين عثمانى، خليجى است بزرگ، در سمت شرقى شبه جزيره قريم[كريمه در اكراين] از بحراسود[درياى سياه]، كه عرضاً 240 و طولاً 320 كيلومتر و دو نهر دون[در روسيه] و قوبان[كوبان در روسيه] در آن جارى، و از صيد ماهى تجارت بسيار دارد.
بحر ابيض : يا اعظم يا روم يا آفريقا يا شام; دريايى است كه از بحرِ منجمد شمالى مُتَشَعّب[منقسم] و مزن]در روسيه [و دونباى شمالى[در روسيه] و ساير نهرهاى بزرگ در آن مُنْصَبّ و در هر سالى زياده از شش ماه، به جهت انجماد، سير سفاين در آنجا، در تعطيل است و هم يكى از دو نهرى است كه رود نيل از آنها تركيب يافته و به نيل ابيض نيز موسوم [است]، چنانچه ديگرىِ آن دو نهر را به بحر ازرق و يا نيل ازرق مسمّى مى دارند. و طولاً اين دريا از مشرق تا مغرب 1300 فرسخ و عرضش از 3 تا 200 فرسخ بوده و در حدود شام به 360فرسخ منتهى گرديده و به 202 جزيره مشتمل و دو شعبه از آن منشعب مى گردد كه يكى به خليج آزرپيش يا بحر آزرپيش موسوم و طولاً 250 فرسخ مى باشد و ديگرى به خليج يونان يا بحر يونان]ر.م [مسمّى بوده و نگارش خواهد يافت.
بحرِ اَبى نجم : درياچه اى است در طرف ايمن فرات، كه از پاره اى جداول منشعبه از نهر مذكور، حاصل و فضلابِ آن به بحر نجف مُنصَبّ، و از آنجا نيز داخل فرات بوده، و طولاً 30 وعرضاً 20 كيلومتر مى باشد.
بحر احمر : يا بحر قلزم; رجوع به «قلزم» شود.
::::::::::::::::::::::::::::::::::
1. ضبط لغت نامه دهخدا:بُحتُر.

صفحه 363 - جلد اول
بحر اخضر : همان بحر محيط اطلاسى كه از كثرت خضرت و سبزىِ رنگِ آن، در نزد جغرافيينِ عرب، بدين اسم، موسوم گرديده و به نوشته جهانگيرى]ر.ض [همان بحر چين است. و در غياث اللغات[ر.ض] گويد: عرض بحر اخضر 500 فرسخ و طولش 1000 فرسخ و جزاير آن، بسيار و آباد و يكى از آنها سرانديب است و در جانب شرقى آن چين و در غربى آن يمن و در شمالش هند و در جنوبش بحر محيط است.
بحر ازرق ---> بحرالبيض.
بحر اسود : به نوشته غياث اللغات[ر.ض]، طولش 1300 ميل و دشت قبچاق[در شمال درياى خزر] در سمت شرقى آن واقع بوده، و آن را بحر آزاق[ر.م] نيز گويند، كه آزاق موضعى است در ساحلِ آن.
بحر اصفر : يا بحر قوره; دريايى است مابين سواحل چين و سواحل غربيّه و جنوبيّه شبه جزيره قوره[كره].
بحر اطرابزنده ---> بحر بنطس.
بحر اطلس; بحر اعظم; بحر افريقيا : بحر شام]ر.م [است.
بحر اكبر : بحر مغرب[ر.م] را گويند.
بحر الماس : در اختيارات[ر.ض] گفته كه اين دريا را جزيره اى است، جزيره الماس خوانند كه در ميان وى افتاده، و از زياده از اين نامى نبرده.
بحر اندلس : بحر مغرب و يا يكى از شعبه هاى آن و يا دريايى است كه كشتى در آن كار نكند، الاّ روز شنبه، به وقتِ غروبِ آفتاب كه ساكن گردد و تا ديگربار طوفان شدن، كشتى از مخاطره گذشته باشد.
بحر اوقوچقا : دريايى است در آسيا مابين سواحل مانجورى[منچورى در چين] و شبه جزيره چامچاتقه[كامچاتكا در شرق روسيه] و دو جزيره قوريل]كوريل در روسيه [و سخالتين[ساخالين در روسيه].
بحر اوقيانوس : كه در «اوقيانوس» مذكور افتاد.
بحر ايدون ---> بحر طيس.
بحر باب الابواب ---> بحر خزر.
بحر بالتيك; بحر بالطيق ---> بالطيق.
بحر بربر : يا بحر زنج; از جمله خليج هاى بحر هند بوده و بحر مذكور در شمالى آن و زنج در جنوبى آن در تحت سهيل، و طولاً اين دريا 160 فرسخ و راكب آن سهيل، و قطب جنوبى را به غايت، ظاهر ديده و قطب شمالى را نتواند ديد، و سندل[نوعى درخت] و آبنوس]نوعى درخت [از سواحلِ آن به دست آيد، و به نوشته غياث اللغات]ر.ض [طولِ آن 1003 فرسخ و عرضش از دو سه فرسخ تا 260 فرسخ مى باشد.
بحر بصره ---> بحر عمّان.
بحر بَنْطَس : يا بحر اسود يا بحر اطرابزنده; دريايى است در وسط معموره، در ارضروم[در تركيه] و صقالبه[اسلاو].
بحر بهرنگ : دريايى است در شمالِ غربى امريكاى آسيا، در مابين سواحل چامچاتقه[كامچاتكا در شرق روسيه].
بحر بيكران خندق : كنايه از عالمِ ملكوت و جبروت.
بحر تبرستان ---> بحر خزر.
بحر توليه : بعضى جغرافيين گفته كه دريايى است بزرگ در طرف عمارت از ناحيه شمال و در قرب آن شهرى است كه هم بدين اسم موسوم بوده و پس از آن عمارتى نبوده و مردمانش اشقى خلق مى باشند.
بحر تيره نين : دريايى است منشعب از بحر ابيض[درياى مديترانه]، در قرب شبه جزيره ايتاليا.
بحر جرجان : بحر خزر است.
بحر چِگِل : درياچه اى است منسوب به شهر چگل[در آسياى مركزى].
بحر چين : دريايى است مابين هند و چين كه در اقصى هند واقع، و از بحر اخضر[ر.م] منشعب، و بلاد چين در ساحلِ آن بوده و بحر خضر نيز گويند.
بحر حزر; بحر حزز : بحر خزر است.
بحر الحفظ : لقب ابوعثمان ابن عمرو، كه در 255 هجرى وفات يافته و كتابى موسوم به آداب الملوك از او در اثر است.

صفحه 364 - جلد اول
بحر حنج : درياى بزرگى است در تركستان]در آسياى مركزى [كه به زعم بعضى، افراسياب]پادشاه توران [خود را از هام عابد خلاص داده و بدين دريا انداخت.
بحر خزر : يا حزر يا حزز يا بحر جرجان يا گرگان يا آبسكون يا ديلم يا شيروان يا قزبين يا تبرستان يا طبرستان يا مازندران يا گيلان يا باب الأبواب يا باكو; دريايى است واسع و مدوّر كه به هيچ يك از بحار، اتّصال نداشته و بزرگ ترينِ دو درياى آسيا بوده و خليجى موسوم به درياى تلخ در ميان آن موجود، و طولِ آن از مشرق به مغرب 200 فرسخ و به نوشته كشف القناع]ر.ض [750 ميل و عرضش 250 ميل و آبش بهواسطه امتزاج به نفت تلخ و شور، و در آن انواع بسيارى از ماهى و در كناره هاى آن بسيارى از مرغان آبى و عبور كشتى بهواسطه شدّتِ طوفانِ آن بسيار خطرناك است. و رود ارس و كرمل[ر.م] و سفيدرود در آن منصبّ مى گردد. و ازآن رو كه قبيله غز]قبيله اى در شمال شرقى درياى خزر [در سواحل اين دريا سكنى داشته اند، بدان نسبت، سابقاً به بحر غز موسوم بوده. و خزر يا حزر يا حزز محرّف آن است. و تركمانانى كه در ساحل شرقىِ آن سكنى دارند بحر قوزغونش گفته و اوروپايى ها مرقاسپى ين خوانند، چنانچه ارسطو ارقانيايش نام نهاد و هم رجوع به «خزر» نمايند. و در جهانگيرى]ر.ض [گويد كه عوام اين دريا را به غلط قلزم خوانند.
بحر خضر ---> بحر چين.
بحر خوارزم : درياچه اى است در سه روزه اىِ خوارزم[در آسياى مركزى]، كه محيط آن صد فرسخ و آبِ آمو[در آسياى مركزى] آنجا مى ريزد[همان درياى آرال است].
بحر دمانِ زيبقْ عمل : كنايه از ابرى است كه تقاطُر كند.
بحر روم ---> بحر ابيض.
بحر زخار : كتابى است در احكام مذهب زيديّه كه مهدىنامى از حكمداران يمن تأليفش كرده.
بحر زَنج ---> بحر بربر.
بحر ژاپون : دريايى است مابين جزيره نيپون]در ژاپن [و سواحل مانجورى[منچورى در چين] و قوره[كره].
بحر سفيد ---> بحر ابيض.
بحر سنجاب : دريايى است در ولايت زنگيان. دخان و بخار بر بالاى آن بوده و به زعم زنگيان، حضرت آدم(عليه السلام)در جزاير اين دريا بود.
بحر سند ---> بحر هند.
بحر سودان : بحر مغرب[ر.م] و خليجى است از بحر بنطس]ر.م [كه عرضاً صد فرسخ و طولاً نامعلوم است.
بحر سوس ---> بحرالطيس.
بحر سياه ---> بحر اسود.
بحر شام : نزد جغرافيين عرب، يكى از اسامى بحر ابيض[درياى مديترانه] است.
بحر شمال : دريايى است در قطبِ شمال كه قعرِ آن نامعلوم و اسب آبى در آن بسيار و در مابين ممالك آلمانيا و بريتانيا و دانيمارقه]دانمارك [و نوروِج]نروژ [واقع و در اوقات شدّت وزش بادِ شمال، بعضاً آب آن طغيان كرده و خرابى هاى بسيار در سواحل آلمانيا و بلجيقا[بلژيك] و فلمنك]هلند [پديد آورده و ازاين رو در سواحل مذكوره سدهاى مستحكم بنا كنند.
بحر طبرستان ---> بحر خزر.
بحر طنجه : بحر مغرب[ر.م] و هم دريايى است مستطيل، به عرضِ دو فرسخ و نيم، كه يك شعبه اش تا حدود روم كشيده و ديگرى بر زمين جنوب و در بلاد زنگيان و سياهان و مغرب زمين ممتدّ مى شود.
بحر طيس : يا بحر ايدون يا بحر سوس; درياى بزرگى است كه بناى شهر قسطنطنيّه[استانبول] بر آن واقع و از عقب آن شهر به زمين روس و صقلاب]اسلاو [ممتدّ و طولِ آن 430 فرسخ و اراضى بلغار از سواحل اين دريا است.
بحر ظلمات : بحر محيط اطلاسى است، كه به جهت

صفحه 365 - جلد اول
امتداد تا ظلماتِ شمال، نزد جغرافيين عرب، بدين اسم هم مسمّى گرديده و رجوع به «محيط» هم شود.
بحر عدن ---> بحر احمر.
بحر عمّان : دريايى است مابين سواحل سند و بلوچستان و مسقط و عمّان واقع و هم درياى ديگرى است كه به بحر بصره و بحر فارس و بحر هند نيز موسوم، و طولاً 460 و يا 1070 وعرضاً 180 فرسخ و مابين آن و بحر قلزم، 500 فرسخ راه است كه جزيرة العرب گويند و از كلماتِ بعضى مفهوم مى گردد كه عمّان، بحر هند را نيز گويند.
بحر غز ---> بحر خزر.
بحر غمام ---> بحر عمّان.
بحر فارس ---> قلزم.
بحر قلزم ---> قلزم.
بحر قوره : بحر اصفر[ر.م] است.
بحر قوزغون : نام تركمانى بحر خزر است.
بحر كاشغر : دريايى است در نزديكى كاشغر[در چين]، كه اگر كسى سنگى در آن اندازد، چنان طوفان شود كه بيم هلاك نزديكان گردد.
بحر گرگان; بحر گيلان : بحر خزر است.
بحر لوط : درياچه بزرگى است در فلسطين.
بحر مانش : درياى مابين فرانسه و انگلتره]انگلستان [كه فُورتَنَه[هواى شديد و تموّج دريا] آن به غايت شديد و سفاين بسيار، محلِّ خطرات بى شمار مى باشد.
بحر متوسط ---> بحر ابيض.
بحر محيط : دريايى است كه به تمامى كره محيط، و بحر محيط شرقى[اقيانوس آرام] و غربى]اقيانوس اطلس [بدو، مانند دو خليج است.
بحر محيط اطلاسى : يا بحر اخضر يا بحر ظلمات يا بحر محيط غربى; دريايى است وسيع، مابينِ اوروپا و امريكا و افريقا واقع، و از اكثر بحار عميق تر، و مساحت آن تقريباً صدمليون كيلومتر بوده، و داراى پاره اى رشته هاى تحت البحرى است كه واسطه ارتباط اوروپا و امريكا جنوبى وشمالى به يكديگر مى باشند، و فرانسوى ها «آتلانتيك» (Atlantique)گويند.
بحر محيط شرقى : بحر محيط كبير[ر.م] است.
بحر محيط غربى : بحر محيط اطلاسى است.
بحر محيط كبير; بحر محيط معتدل : دريايى است مشتمل بر جزاير بسيار و بى شمار، مابين امريكا و آسيا و اوستراليا.
بحر مظلم : به نوشته اختيارات[ر.ض] درياى بزرگى است در درياى مغرب[ر.م] واقع، و از آنجا به جانب يأجوج و مأجوج ممتدّ شده، و به حدود سدّ ذوالقرنين منتهى گردد.
بحر مغرب : يا بحر اكبر يا بحر اندلس يا بحر طنجه يا بحر سودان; به نوشته ياقوت حموى[ر.ض]، قطعه اى است از بحر محيط غربى و به زعم اختيارات[ر.ض]، عرض و طولش غيرمشخص، و بهواسطه عظمت، عبور در آن غيرميسّر، و جزاير خالدات ]جزاير قنارى [كه در آب مغمور شده جزو اين دريا بوده و به زبان بعضى اهل فنّ، اوقيانوس و بعضى ديگر بحر هند نيز گويند.
بحر منجمد جنوبى : درياى بزرگى است كه به جهات جنوبيّه اوروپا و امريكا و اوستراليا محيط[است].
بحر منجمد شمالى : درياى بزرگى است كه به جهات شماليّه آسيا و امريكا و اوروپا محيط بوده و از كثرت انجماد، سيرِ سفاين در آن، خصوصاً در جوار قطب، در حالِ انحلال نيز متعذّر و غيرقابل الحصول است.
بحر نجف : درياچه اى است در جنوب غربى نجف و نهر فرات كه از بعضى جداولِ منفصله از نهر مذكور تركيب يافته، و فضلاب آن بازهم به خود نهر مى ريزد.
بحر نهنگ آثار; بحر نهنگ آسا : كنايه از شمشير آبدار است.
بحر نيطس : محرّف بحر بنطس[ر.م] است.
بحر وسيع : فلك و آسمان و دست صاحب همّتان.
بحر هند : يا بحر عمّان يا بحر فارس يا بحر سند;

صفحه 366 - جلد اول
دريايى است معروف و بس بزرگ كه طول آن از زمين چين تا ارض حبشه]اتيوپى [2606 و عرضش 900 فرسخ، و از شمالى خطّ استوا در ميانِ مواضعى رَوَد كه خارج از اقاليم سبعه بوده، و بحر اخضر و خليج بربر و خليج هند و خليج فارس از شعب اين دريا بوده و مشتمل بر هزار جزيره مى باشد كه يكى از آنها در برابر چين واقع و هزار فرسخ است و بحر مغرب[ر.م] را نيز گويند.
تبصره: به نوشته بعضى، قطعه اى از بحر هندِ مذكور را هم به مناسبت اينكه در مقابل ارض هند اتّفاق افتاده و طول آن از مشرق تا مغرب 573 و عرض آن از جنوب به شمال 350 فرسخ بوده و جزيره سرانديب هم در آنجاست، بحر هند گويند. و موافقِ ياقوت حموى]ر.ض [بحر هند قطعه اى است از بحر محيط شرقى[اقيانوس آرام] كه مشتمل بر جزاير كثيره بوده و در سواحل آن بلادِ بسيارى است كه به بلاد صين ]چين [اتّصال دارند.
بحر يمن ---> بحر احمر.
بحر يوسف : خليج قديمى است، متوازى صحراى نيل از مصرِ اوسط.
بحر يونان : دريايى است از بحر ابيض]درياى مديترانه [منشعب و به 62 جزيره معموره مشتمل، و طول آن به جهت انحراف، غير معين و عرضش 80 فرسخ مى باشد.
تنبيه: اگرچه با عدم مساعدت وقت و زمان، چندى از بحار مشهوره به طريق اجمال به مرحله بيان آمد، مع ذلك تحقيق زائد و تدقيق در اسامى معنونه آنها را : چنانچه اشاره نموديم : به محلّ مناسب خود محوّل داشته، و به شرح اجمالىِ معنى اصطلاحى عروضى «بحر» پرداخته و مى گوييم كه:
بحر در اصطلاح علماى عروض، نام اوزان و موازينى است كه به جهت تقديرِ كلامِ موزون، مستعمل و معمول است; و بعبارة أُخرى، وزن مخصوصى است كه از اركان مخصوصه، متألف شده باشد.
چنانچه دريا متضمن دُرّ و مرجان و نبات و حيوان و ساير انواع بسيار بوده و كسى كه در آن افتد، متحيّر و سرگردان مانده و بسا در معرض خوفِ جان باشد، همچنين بحر عروضى كه متضمن لطايف و بدايع متنوّعه بوده، و كسى كه قدم بر آن نهد مبهوت مانده و غالباً تشخيص نتواند كرد كه فلان شعر از كدام بحر و كدام اصل بوده و يأسِ كلّى پيدا نمايد.
بارى، جملتانِ اوزان و بحورى كه از اساتيد اين فنّ نقل شده تا نوزده منتهى مى باشد:
1. طويل.         2. مديد.      3. بسيط.   4.كامل.
5. وافر.         6. هزج.      7. رجز.   8. رمل.
9. متقارب.         10. متدارك.   11. منسرح.
12. مقتضب.      13. مضارع.   14. مجتثّ.
15. سريع.         16. خفيف.   17. قريب.
18. جديد.         19. مشاكل.
و پنج يا چهار اوّلى از اين اوزان، مخصوص عرب و سه آخرى مختصّ عجم و باقى آنها مابين الفريقين مشترك، و هر شعرى كه به ميزان بحرى از بحور مذكوره راست آمد، موزون و هركدام كه با ميزانِ هيچ يك از آنها راست نيامد، ناموزون است. و هريك از اين بحور نوزده گانه از تكرار هشت اركانِ معروفه فعولن، فاعلن، فاعلاتن، مستفعل، مفاعيل، متفاعلن، مفاعلن]و [مفعولاتن و يا تركيب آنها با يكديگر تشكيل يافته و اركان هشت گانه هم از اجزاء ثلاثه سبب، وتد]و [فاصله، مركّب گرديده و هريك از اين اجزاء ثلاثه هم به دو قسم، منقسم گردد.
امّا سبب، عبارت از دو حرف است كه اوّلِ آنها متحرّك باشد، پس اگر دويّم نيز متحرّك باشد، آن را «سبب ثقيل» گويند، همچو: دَرِ]و [غَمِ; و اگر دويّمى ساكن باشد «سبب خفيف»ش خوانند، ]همچو: [لَنْ[و] مَنْ.
و امّا وتد، عبارت از سه حرف است كه از آن جمله، دو متحرّك باشد. پس متحرك الاوّلوالثانى را، همچو: سخن و پدر، «وتد مجموع يا موصول» گفته و متحرّك الأول والآخر را، «وتد مفروق» نامند، همچو: عَشْقِ و سيرِ.
و امّا فاصله، عبارت از لفظى است كه از سبب ثقيل و

صفحه 367 - جلد اول
خفيف و يا از سبب ثقيل و وتد موصول حاصل شده باشد، كه اوّلى را «فاصله صغرى» ناميده و دويّمى را«]فاصله [كبرى» خوانند; و به عبارت ديگر روشن، فاصله صغرى، كلمه چهار حرفى را گويند كه سه اوّل آنها متحرّك باشد، همچو: بِكَرَمَت، و كبرى، الفاظ پنج حرفى را گويند كه چهار اوّل آنها متحرّك بود، همچو: غَمِ وَطَن.
على الجمله، چون غالب اين بحور نوزده گانه در السنه، داير ولى اغلب از حقيقت آنها غافل بوده و كتابى كه در حلِّ مرام، مرجع باشد، معمول نبود، ازاين رو به طريق اجمال نقاب از روى نگار برداشته و علاوه بر آنچه مذكور افتاد، به كشفِ اجمالىِ معانىِ عروضيّه هريك از بحور نوزده گانه پرداخته و مى گوييم كه اوّلين آنها:
   1. هزج ---> هزج.
   2. رجز: كه اصلِ آن هشت بار مُستَفعِلُن و اوّلِ هر ركنى، دو سببِ خفيف و آخرِ آن يك وتدِ موصول است:
«تا كى غمِ دل گفتنم در خانه با ديوارها *** خواهم زد از بى طاقتى فرياد در بازارها».
   و ازآن رو كه رجز در لغت عرب به معنىِ سرعت و اضطراب بوده و بيشتر اشعارى كه عربان در جنگ و معركه و مفاخرت از خود و عشاير خود به زبان رانند در اين بحر بوده و در چنين اوقات، آوازْ مضطرب و حركات سريع مى باشد، بدين اسم مسمّى گرديده.
   3. رَمَل: كه اصلِ آن در عرب مسدّس و در عجم مثمّن و از شش يا هشت فاعلاتُنْ مركّب و در اركان آن وتدى در ميان دو سبب خفيف و هر دو سبب خفيف در ميانِ دو وتد به همديگر بافته شده و بدين انگيزه، بدين اسم موسوم گرديده كه در لغت به معنى حصيربافتن است:
«چند گريم؟ چند نالم؟ چند باشم جفتِ انده؟ *** نيست گويى ماهرويا مر مرا زين غم رهايى».
   4. مُنسَرِح ---> منسرح.
   5. مُضارع ---> مضارع.
   6. مقتضب ---> مقتضب.
   7. مُجتثّ ---> مجتثّ.
   8. سريع: كه در اصل، مستفعلن مستفعلن مفعولات و بعد از طى و وقف، مفتعلن مفتعلن فاعلات شده و به جهت سرعتِ تلفّظ ناشى از پيشتر و بيشتر بودن اسباب بر اوتاد، بدين اسم موسوم گرديده:
«دل كه ز خوبان همه غم ديده است *** بيشتر از عمر ستم ديده است».
   9. جديد يا غريب: كه از دو بار فاعلاتن فاعلاتن مفاعلن، مركّب و ازآن رو كه از بحور مستحدثه مى باشد، بدين دو اسم اختصاص يافته:
«چو قَدَت گرچه صنوبر كشد سرى *** نبود چون قد سروت صنوبرى».
   غريب: همان بحر جديد و متدارك است.
   10. قريب ---> قريب.
   11. خفيف: كه اصل آن فاعلاتن مفاعِلُن فعلن بوده و ازآن جهت خفيف گويند كه اركانِ آن، به سبب احاطه دو سبب بر وتد خفّت يافته:
«ماهرويا به خون مشتاب *** كشتن عاشقان كه ديد صواب؟»
   12. مشاكل ---> مشاكل.
   13. تقارب ---> متقارب.
   14. متدارك يا غريب ---> متدارك.
   متقارب ---> متقارب.
   15. طويل: كه از چهار بار فعولن مفاعيلُن، مركّب و ازآن رو بدين اسم اختصاص يافته كه جملتان حروفش 48 حرف بوده و اصلاً تغييرى در آن روا نيست، به خلافِ مديد و بسيط كه با وجود اينكه حروف آنها نيز 48 بوده و بر شش ركن سباعى موضوع هستند، بعضاً مطوى و موقوف مستعمل شده و 46 حرف باقى مانده:
«دلارام ما را گر به وعده وفا بودى *** به نوعى بودى كاخر تسلّى ما بودى».
   16. بسيط: كه اصولِ آن چهار بار مستفعلن فاعلن و ازآن رو كه در اوّل ركنِ خُماسىِ آن يك سبب خفيف و در بدو ركن سباعىِ آن دو سبب خفيف گسترده است، بدين اسم موسوم شده:

صفحه 368 - جلد اول
«اى باد حالتْ دلم، شادان ز دور فلك *** هجر تو بر خاطرم، چون بر جراحت نمك».
   17. وافر ---> وافر.
   18. كامل ---> كامل.
   19. مديد ---> مديد.
   و چون از شرح اجمالىِ دو معنىِ لغوى و اصطلاحى بحر، فراغت حاصل آمد، به ترجمه ساير لغات مى پردازيم.
بحره : از اسماء مدينه حضرت رسول الله(صلى الله عليه وآله وسلم) و يكى از دهات بحرين و موضعى است در طايف.
بحرى قُطاس : گاوى است در كوه هاى خطا[ناحيه اى در شمال و شمال غربى چين] و يا گاوى است بحرى كه دُم آن را بر سرِ علم و بر گردن اسبان بندند.
بحرين : جزيره اى است در سمت غربى بحر بصره]درياى عمّان [و هم ولايتى است در همان سمت كه در شمال شرقى جزيرة العرب و مابين اَحسا]در عربستان [و عمّان واقع و موافق قاموس الأعلام]ر.ض [در اين اواخر جزو اَحسا محسوب بوده و در اوايل دوره اسلاميّه امر برعكس[شده است] و در لسان مورّخين و جغرافيين عرب هم به همان منوال مورد استعمال مى بود. وبالجمله اين بلاد در سال ششم هجرى مفتوح لشگر اسلام بوده، پس در عهد بنى اميّه، مدّتى در دست اجانب بوده و در عصر عبّاسيان به تصرّف قرامطه]ر.م [درگذشته و در قرون اخيره تابع دولت علّيّه عثمانيّه گرديده و از مضافات بصره در شمار است و به «اَحسا» هم رجوع نمايند.
بحريه : طايفه اى است از مماليك[غلامان] و غلامان اتراك كه 24 تن از ايشان از 649 تا 784 هجرى در مصر حكمران بوده و بعد از انقراض ايشان دولتشان به چراكسه(1) انتقال يافت.
بحيرا : (چو كريما) راهبى بوده نصرانى كه به اكثر علوم آشنا، خصوصاً در نجوم و هيئت صاحب يدِ طولا بوده و الوهيّت حضرت مسيح(عليه السلام) را منكر و كفر بودنِ ام الله گفتن درباره مريم(عليها السلام) را اعلان نموده، و عرب را از بت پرستى نهى و به توحيد دعوت و به آمدن پيغمبر عربى بشارت داده، و سلمان فارسى هم از تلامذه او مى بود تا اينكه در سفر شام به فيض حضورِ آن نور الهى موفّق، و بعد از رؤيت آثار نبوّت، از وقايع آينده دايره بر مسلمينِ رسالتِ آن حضرت و غلبه عرب بر ساير طوايف، خبر داده و نبوّتِ آن حضرت را تصديق نمود.
بحيره : (چو قليله) موضعى است در يمامه]در جزيرة العرب [و هم ولايتى است در غربىِ نيلِ غربى و (به ضمّ اوّل و فتح ثانى) به عربى، درياچه را گويند و در معنى اصطلاحى حسابى و جغرافيايى آن، رجوع به «محيط» و عدد» نمايند.

آيين هشتم

(در حرف باى ابجدى با خاء ثخذ)
بخ : (چو بد) پهلو و كلمه تحسين و خوشى و بيشتر مركّب استعمال شود.
بخار : (چو خمار) علم و فضل و به عربى و به اصطلاح فيزيكى، اجزاء هوائيّه اى است كه با اجزاء صغار ارضيّه و مائيّه كه به جهت حرارت، تلطيف شده و متصاعد گردد، مخلوط شده و از كثرت صغر متمايز نباشند، و مانند اجسام مائيّه، شكلش موافقِ شكلِ ظرفِ خود تغيير كند، ليكن به خلاف مايعات، ميل به انبساط داشته و مى خواهد مكانى اوسع از مكانِ اوّل خود را متصرّف شود; مثلاً اگر يك دوات كوچك بخار را در يك بطرى داخل كنيم، تمامى آن را پر مى كند و گاه است كه دود و دخان را نيز مجازاً بخار گويند.
بُخارا : (ر) قطعه بزرگى است در سمت شمالى تبّت از وسط آسيا كه كاشغر[در چين] و ياركند[در چين]، از بلادِ آن معدود و تا 1147 هجرى بالاستقلال اداره شده و از آن تاريخ در تحت حمايت و نظارت چين مى باشد. و اين قطعه را روس ها طورفان]در چين [گويند و تركستان چينى هم،همان است، و گاه است كه بخاراى صغير نيز گويند، در مقابل بخاراى كبير، كه ولايتى است كثيرالنفوس از آسياى
::::::::::::::::::::::::::::::::::
1. دولت هاى مماليك مصر در قرن 7 تا 9ه:. كه عمدتاً بر پايه غلامان چركس قفقازى شكل گرفتند.

صفحه 369 - جلد اول
اقليم پنجم كه نفوس آن على التخمين، دو مليان و صدهزار است و هم بدونِ وصف صغير و كبير، نام شهرى است از ولايت مذكوره كه بزرگ و قديم و مثلّث الشكل و سابقاً مركز توران بوده و در تمامىِ تركستان]در آسياى مركزى [شهرى بزرگ تر از آن نبوده و با مضافاتش در 56 هجرى به دست سعيد ابن عثمان، مفتوح لشگر اسلام بوده و در 429 به دست سلجوقيان گذشته، و در 610 مغولان متصرّف آن سامان گرديده، و در 785 به تيمور لنگ]نخستين پادشاه تيمورى در قرن 8 و 9ه:. [مُسخّر، و در 1201 پايتخت اوزبكان بوده و در اين اواخر در تحت نظارت روسيّه مى باشد. و از تاريخ وصّاف[ر.ض] نقل است كه بهواسطه آنكه بخار به لغت كفّار ختايى]ناحيه اى در شمال و شمال غربى چين [محلّ عبادت است، اين شهر بدين اسم، مسمّى گرديده و نام اصلى آن اسخيان بوده است. و اين شهر به 360 مسجد و 113 مدرسه و كاروان سراهاى بسيار مشتمل و محلّ تجارت روسيّه و ايران و هند و چين و افغانستان ]بوده [و به حصارى : كه گرداگرد آن 14500 قدم بوده و متضمن دوازده دروازه و به ارتفاع 20 قدم مى باشد : محدود و مُحاط و از آنجا تا سمرقند]در ازبكستان [38 فرسخ و تا جيحون[در آسياى مركزى]، دوروزه راه بوده و علما و فضلا و متكلّمين بسيار از اين ديار برخاسته و به زعم بعضى، به همين جهت بدين اسم اختصاص يافته كه از بخار به معنىِ علم و فضل اشتقاق يافته; مولوى گويد:
«آن بخارا معدن دانش بود *** پس بخارايى است هرك آنش بود
اى بخارا دانش افزا بوده اى *** ليك از من عقل و دين بربوده اى».
و مخفى نماند كه اين وجه تسميه بى ربط و قابل تصوّر نيست مگر اينكه راجع به وجه اوّلش نماييم. و اغلب مردمانش حنفى متعصّب و قليلى شيعه و يهود و غيره و زبان شهرشان پارسىِ درى، و تركى زبان نيز بسيار و مضافاتش عموماً پارسى زبان هستند.
بُخارِست : (ل)رجوع به «رومانى» شود.
بُخارى : يكى از كبارِ مشايخ نقشبنديّه[سلسله طريقت منسوب به بهاءالدين نقشبند] كه به امير بُخارى معروف، و در محلّ مرقدِ خود، بناى ارشاد گذاشته و در 922 هجرى در اسلامبول]استانبول [رحلت نموده و در قربِ جامع فاتح مدفون گرديد و هم يكى از محدّثين اهل سنّت كه به محمد ابن اسماعيل جعفى موسوم، و به ابوعبدالله مكنّى و در 194 [هجرى] در بخارا[در ازبكستان] متولّد و در 256 ]هجرى [وفات يافته و تأليفات بسيار از او در اثر است كه اَشهر آنها جامع صحيح معروف به صحيح بخارى، يكى از صحاح ستّه اهل سنّت مى باشد.
تنبيه: در زبان ولايت ما آتش دانِ معروف را كه در توى خانه ها مى باشد هم «بخارى» گويند، شايد به جهت انتساب به بخار : به معنى دود و دخان : باشد.
بخاصره ---> نمارده.
بخاو : (چو چنار) آلتى است معروف از آهن و ريسمان و غيره كه بر پا و دست ستور و گريزپايان و عاصيان گذارند.
بخت : (چو گفت) بختنصّر[ر.م] و به يونانى، پسر و بنده و (چو تخت) فرنجك[ر.م] و جانورى است شبيه به ملخ و اقبال و طالع و سرنوشت.
بخت آور : آدم سعيد و خوش اقبال و نيك طالع.
بختِ دندان خاى : طالع ناموافق.
بختْ كال : بدبخت و ژوليده طالع.
بختج : (چو دختر) معرّبِ پخته.
بَختَجان : درياچه بزرگى است مابين فارس و كرمان كه مصبّ نهر و بندِ امير، و طولش 80 و محيط دايره اش 240 كيلومتر مى باشد.
بَختْكال ---> بخت.
بَختَگان : بختجان[ر.م] است.
بختگاو : (چو تندپاى) نطول[ر.م] است.
بُختنَصَّر : موافق نوشته بعضى تواريخ ايرانى و عثمانى، دو نفر از ملوك كلدانى]در بين النهرين در قرن 8 تا 6ق.م [بدين اسم و لقب، موسوم و ملقّب بوده اند:
اوّل، سوس دوچينَس[ر.م]، سىوششمينِ كلدانيان، كه به اين لقب، ملقّب بوده و بعد از پدرش اليسرهادان[ر.م] در

صفحه 370 - جلد اول
4753 هبوطى، در بابِل[در عراق] و نينوا]در عراق [صاحب تاج و لوا گرديده، و بعد از استقرار سلطنت با سپاهى بى كران به عزمِ تسخير ايران، از دارالملكِ]پايتخت [خود خارج و مداين را مسخّر نموده، پس به سوى عراق عجم]نواحى مركزى ايران [تاخت كرده و كاووس كى، شاهِ ايران، مقهور و همدان مسخّر، و بعد از قتل و غارت بسيار بازهم به صوبِ نينوا عازم گرديده و 21 سال مرفّه الحال حكمرانى نموده و بعد از رحلتش نوبت ملك به سلكوس]ر.م [رسيد.
دويّم، نام سىونهمينِ ايشان كه در السنه عامّه به كبير نيز موصوف، و در 4817 هبوطى، بعد از پدرش، نَبُ پُلَسَّر]ر.م [يا نابوبولاصر، در بابِل جلوس فرموده، و در سالِ هيجدهم سلطنتِ خود بتى از زر خالص برآورد كه شش ذراع عرض و شصت ذراع طول داشت، و فرمان داد كه بايد تمامى اهل مملكت حاضر شده و آنگاه كه بانگ كرناى و شيپور بر زد، جميعاً آن بت را سجده كنند و كيفر نافرمانى كسانى كه سر پيچند، با آتش سوخته خواهد شد. پس روزى را معيّن نموده و تمامى مردم بر آن بت حاضر شده و صف ها راست كردند پس به فرمانِ بُختُنَصَّر، بوق و كرناى را دميدند و مردم به يك باره به سجده افتادند مگر حَنينا و ميشايل و عزريا كه سربرتافته و سجده نكردند، بختنصّر در خشم شده و حكم داد كه ايشان را با جامه اى كه دربرداشتند در آتش انداختند. پس ايشان خوش در ميانِ آتش نشسته و زبان به تسبيح خدا گشودند. بختنصّر در عجب مانده و بانگ برآورد كه بيرون بشتابيد كه شما جز بر نهج حق نبوده ايد. پس ايشان بى آنكه تارى از جامه شان سوخته باشد بيرون خراميدند و بُختُنَصَّر در پيش روى ايشان سجده كرده و گفت: جز خداى شما، خداوندِ برحق نتواند بود، و در تعظيم ايشان كوشيده و در بابل جايى براى سكونت ايشان معيّن نموده و وظيفه اى به سزا مقرّر داشت. على الجمله، بنى اسرائيل به جهت بت پرستى ها و توهينات فوق العاده بى منتها كه درباره شريعت موسى(عليه السلام) و شانزده نفر از انبياى عظام(عليهم السلام)معمول داشتند، به كيفرِ سيّئات خود مبتلا و به دست بختنصّر پايمال، و در روز نهم ماهِ آب[ماه يازدهم يهودى و سريانى]، از سالِ 4836 هبوطى، دست به هَدْمِ بيت المقدس برآورده و آتش در مسجدالاقصى زده و خانه خدا را از بن ويران ساخته و تورات را در هر جا كه يافتند آتش زدند، چنان كه هيچ اثرى از آن باقى نماند و هفتادهزار بارِ اموال و اثقال مردم را به بابل نقل نمودند و از كثرت فتوحات، كبر و غرور در دماغش راه يافته و نغمه اى ديگر سراييده و به مشق الوهيّت افتاد; و ازاين رو روز مذكور، روز مصيبت و ماتم بنى اسرائيل بوده و تاكنون، در آن روز سوگوار باشند. بالجمله عاقبت، اين حسن و جمال بدو نيز وفا نكرده و به مكافات الهيّه گرفتار آمده و به علّت[بيمارى] جنون مبتلا گرديده و بيابان گرد شده و با هزار محنت و مشقّت جان داد. و موافقِ نوشته ناسخ التواريخ]ر.ض [عاقبت به صورت گاوى برآمده و مانند طيور، چنگال آورده و چون شير درنده، موى بر تنش دراز شده و لاجرم روى به صحرا نهاده و از گياهِ زمين خوردن گرفت و هفت سال بدين گونه زندگانى نموده، و يك نيمه از اين هفت سال، نر بوده و با هر جانور ماده درمى سپوخت، ونيمه ديگر ماده بوده و هر جانور نرينه با وى پيوند مى گشت. و بعد از انقراض اين مدّت بازهم شكل مردم گرفته و از بيابان به شيرى سواريده و به جاى تازيانه مارها به دست كرده و به دروازه بابل آمده و هنوز پسرش، اوّل مراداخ، بر تخت سلطنت بود، مجدداً يك سال حكمرانى كرده و بعد از 40 يا 43 سال سلطنت عازم مقرّ خود گرديد.
و به نوشته قاموس الاعلام[ر.ض]، حقيقتاً گاو نشده بود، بلكه به جهت جنون و زوالِ عقل، خود را گاو پنداشته و هفت سال در بيابان ها مى زيست.
«باقى نحو كان      كما تدين تدان»
«عيسى به رهى ديد يكى كشته فتاده *** حيران شد و بگرفت به حيرت سر انگشت
گفتا كرا كشتى، تا كشته شدى باز؟ *** تا باز كجا كشته شود آن كه تو را كشت؟»
تبصره: چنانچه در قاموس اللغه[ر.ض] نوشته، بختنصّر مركب

صفحه 371 - جلد اول
است: «نصّر» بر وزن تبّت كه نام بتى بوده و «بخت»، مخفّفِ بوخت كه به يونانى و سريانى، پسر و بنده را گويند و چون بختنصّر ثانى را در نزدِ نصّر طفلى لقيط]طفل سرراهى [يافتند و پدرش معلوم نبود و لذا منسوب به همان بت كردند و بُختُنَصَّر نام كردند، يعنى پسر نصّر و سوس دوچينس را هم بدين لقب، ملقّب داشتن : چنانچه مذكور افتاد : شايد به جهت تشبيه بر بُختُنَصَّرِ مشهور بوده، و در ازمنه اخيره بعد از او شده باشد.
بختو : (چو برزو و بدگو) پدراندر[ناپدرى] و هر چيز غرّنده، خصوصاً رعد و برق.
بختور : (چو پرزور و منصور) بختو[ر.م] و (چو كرگدن) مخفّف بخت آور[ر.م] است.
بختوه; بخته : (چو منصور و پرزور; چو بلبل و گندم)بختو]ر.م [و محصّل و تحصيل دار و دنبه فربه و هر چيز پوست بركنده و گوسپند سه ساله يا چهارساله و دويّمى بر وزن تخته نيز آمده.
بختى : (چو پشتى) به عربى، شتر نر و قوى و شترى كه دو كوهان داشته باشد.
بختيار : (ر) يكى از حكم داران آل بويه]ديلميان در قرن4 و 5ه:. [كه پدر زن طايع لله عبّاسى]بيستوچهارمين خليفه عباسى [بوده، و در 367 هجرى در قرب بغداد به دست عضدالدوله ديلمى مقتول گرديد و معنىِ تركيبى آن، مسعود و خوش بخت است.
بختيارى : نام طايفه اى است مشهور از طوايف لُر، كه از علم خالى و از جَهل پُر، عمرى به جنگ و جدال طالب و به راهزنى راغب مى باشند، وليكن با مروّت و شجاعت و سخاوت موصوف و اشخاص نيك محضر در ميانشان بسيار و در اين زمان به نهايت تربيت شده هستند. و مسكن اين طايفه مابين خوزستان و چهارمحال اصفهان واقع، و ييلاقشان چقاخور، و قشلاقشان ناغان است.
بختيشوع : (ظاهراً به ضم اول بوده) و به لغت سريانى، به معنى عبدالمسيح است، كه «بُخت» به معنى عبد بوده و «يشوع»، مسيح را گويند. سه نفر از اطّباى سريانييّن معاصر عبّاسيّين بدين اسم مسمّى بودند كه خودشان و اتباعشان را بخاشعه گويند:
اوّل، پسرِ جورجس طبيب ابن جبرائيل كه در 171 هجرى به جهت صُداعى[سردردى] كه به هارونِ عبّاسى عارض و اطبّاى حضور از معالجه آن عاجز بودند، در بغداد احضار و ايشان شيشه اى را كه به جهتِ امتحان، بولِ دابّه اى]چارپايى [را در آن كرده بودند، پيش وى نهاده و گفتند: بولِ مريضه اى است. آن حكيم رو به خليفه كرده و گفت كه: اين بول انسان نيست. بعضى از ايشان تكذيبش كرده، پس هارون فرمود كه: صاحب اين بول را چه غذا بايد داد؟ حكيم گفت:جوىِ خوب، پس خليفه به شدّت خنديده و به جهت مهارتى كه در معالجه خود بازنمود، به منصب رئيس الاطبايش، مفتخر و سربلند نمود و تاريخ ولادت و وفاتش معيّن نيست.
دويّم، پسر جبرائيل ابن بختيشوعِ مذكور، كه از خلفاى عباسيّه، زمانِ واثق و متوكّل و منتصر و مستعين و معتزّ را درك نموده، بلكه با مأمون و معتصم و مهتدى نيز معاصر و رئيس الاطباى ايشان بوده و ثروت و سامان بسيار از ايشان، بدو عايد گرديد; حتّى در سال 244 هجرى، روزى متوكّل عباسى با پنج هزار نفر به خانه بختيشوع رفته، آن حكيم هم تجمّلاتِ بى اندازه براىِ ورود خليفه به خرج داده و در حينِ غذا پنج هزار خوان غذا، به عددِ ملتزمينِ ركاب، مرتّب نمود. بدين انگيزه رشگ در دل خليفه راه يافته و بعد از چند روز تمامىِ اموالش را به بهانه اى مأخوذ، و آنچه را كه بدان اعتنا نكرده و باقى گذاشته بودند، به نوشته عيون الانباء[ر.ض]، شش هزار دينار تخمين شده. و در 256]هجرى [بدرود جهان گفت.
سِيّم، پسر يوحنا ابن بختيشوع كه طبيبِ خاص مقتدر بالله[هجدهمين خليفه عباسى] و راضى بالله]بيستمين خليفه عباسى [بوده و به اِنعام و جوايز بسيار، نايل گرديده، و در 329 هجرى در بغداد وفات يافت.
بخجج : (چو مخرج) رؤيا و واقعه و خواب ديدن و جاروب.
بخجد : ريم آهن[ر.م].
بَخچودن; بَخچيدن : (هر دو با جيمِ عربى و پارسى بر وزن

صفحه 372 - جلد اول
فرمودن و ترسيدن) بخشيدن است.
بِخرَد : مخفّفِ باخرد است.
بخرك : (چو دختر) بادام كوهى است.
بخس : (چو هند) سُستى و نرمه بينى و(چو شخص) ناز و غمزه و غم و غصّه و گداز و رنج و زمينِ ديمى و پژمرده و درهم آمده، خصوصاً پوستى كه از اثر حرارت چين چين و شكنج شده باشد و به معنى بخسيدن[ر.م] و امر و فاعل از آن و به عربى، قيمت اندك و زر قلب ناسره و كم قيمت را گويند.
بخسانيدن; بخساييدن : فعل متعّدى از بخسيدن]ر.م [است.
بخست : (چو الست و گذشت(1)) خراخر[ر.م] و فرنجك ]ر.م [و (چو نشست) از خستن و باى اوّلش زائد است.
بخستن : (چو نشستن) خستن و (چو نبستن) خراخر]ر.م [و فرنجك[ر.م] كردن.
بَخسِلوس : نام پادشاهى كه عذرا[معشوق داستان وامق و عذراى عنصرى] را با قهر و تعدّى برده بود.
بخسم :(چو گندم) شرابِ آردِ گندم و امثالِ آن.
بخسيدن : نخجل[نيشگون] و تافتن و گداختن و خراميدن و رنجيدن و پژمرده شدن و فراهم آمدن و چين چين بودن و متعدّى از اين معانى.
بخش : بهره و حصّه و حوت و ماهى و پهن و گشاده و نوع و قسم و علم صَرف و قدر و مقدار و برجِ فلك يا كبوتر يا قلعه و بخشيدن و امر و فاعل از آن.
بخشايش : (چو بدقالب) بخشيدن و از گناه كسى عفو كردن و هم دهى است در حوالىِ تبريز.
بخشش : گذشت و عطيّه و اسم مصدر بخشيدن.
بخشودن; بخشيدن : رحم و شفقت كردن و عفو و اغماض نمودن و بذل و سخاوت و گذشت كردن.
بخشيش : بخشش است.
بُخله : بر وزن و معنىِ خُرفه.
بخم : (چو فهم و قلم) ولايتى است كه مشگ خوب دارد.
بخمه : (چو دخمه) بيدگياه[ر.م] است.
بخند :(چو كمند) غمگين و شرمگين و رجوع به «سبزه» شود.
بخنو; بخنور; بخنوه; بخنه : بر وزن و معنى بختو و بختور و بختوه و بخته.
بخور : (چو قصور) عسل لَبَن[ر.م] و به «چودان» هم رجوع نمايند و به عربى، عطر و بوى خوش را گويند.
بخوردان : ظرف عطر.
بخور شيشه : عطرياتِ چندى كه با آب تر كرده و در آتش نهند تا مجلس معطّر گردد.
بخور مريم ---> پنج انگشت.
بخون : (چو عمود) ستاره مرّيخ است.
بخيدن : (چو چكيدن) حلاّجى كردن پشم و پنبه.
بخيذ : خسبيدن.
بخير : بيدگياه[ر.م] است.
بخيل : بيدگياه[ر.م] و به عربى، معروف است كه به پارسى «شَفْت»(2) گويند.
بخيه : دوختى است معروف كه «كلّه» هم [گويند].
بخيه بر روى كار افتادن : فاش گرديدن راز و اسرار نهانى.

آيين نهم

(در حرف باى ابجدى با دال مهمله)
بد : (چو شد) مخفّفِ بوده و آتش گيره[ر.م] و خادم و خداوند و صاحب و (چو تب) لتّه[ر.م] و آتش گيره[ر.م] و مخفّفِ باد و به معنى معروف كه ضدّ خوب است.
بدآغاز : بدسرشت.
بداختر : شوم و بدبخت.
بَدپدر : شوهر مادر.
بددل : نامرد و ترسناك.
بدرام : حيوان وحشىِ غير رام، خصوصاً اسب و استر، و معنىِ اِفرادىِ آن، هميشه و مدام و مجلس دلگشا و جاى آسايش و آرام و خوش و آراسته و خرام و خانه و باغ آراسته.
بدران : رانِ بد و امر و فاعل از بد راندن و معنىِ اِفرادى
::::::::::::::::::::::::::::::::::
1. ضبط لغت نامه دهخدا: بُخَّست.
2. ضبط لغت نامه دهخدا: شُفت: ممسك و بخيل.

صفحه 373 - جلد اول
آن ترپ صحرايى و دوقوس[ر.م] است.
بدرگ : بدسرشت و سفله و فرومايه.
بدزهره : بددل.
بدساز : خشمگين.
بدسرشت : بدفطرت.
بدسَگال : دشمن و بدانديش و بدخواه و بدگوى .
بدكيش : لامذهب و بدرفتار.
بدگوهر; بدگهر : بدسرشت.
بدلگام : اسبى كه هيچ دهنه را قبول نكند و كنايه از ياغى و غيرمطيع.
بدنام : به بدى شهرت كردن و معنىِ اِفرادى آن سراجه[آزارى در ستور] است.
بدا : (چو قضا) به عربى، ظهور امر نهانى و تصويب چيزى غيرِ آنچه اوّل تصويب كرده بود، به جهت انكشاف پاره اى مصالح ديگر كه در بدو نظر مختفى بود، و اين معنى در خداى تعالى محال و مستلزمِ جهل به عواقب امور است، تعالى الله عن ذلك، و بدايى كه معتقد شيعه مذاهب مى باشد، آن است كه به حسب مصالح عبادى كه در نزد ايشان مستور بود، حكمى ديگر نمايد و به عبارت مختصر، ظاهر كردن مصالح و مفاسدى كه در بدو امر پنهانيده و مستور داشته باشد، و اين معنى عين لطف و معتقد شيعه بوده و ازاين رو فرقه شيعه را بدائيّه نيز گويند و احمد رفعت عثمانى[ر.ض]، بدائيّه را در جزو 73 ملّت، يكى از فِرَق ممنوعه شيعه انگاشته.
بدائيّه ---> بدا.
بداسغان; بداسقان; بداسگان; بداشغان; بداشقان; بداشگان : (چو كماندار) بدسگان[ر.م] است.
بداق : (چو عراق) پاچه شلوار و تنبان.
بداك : (چو هلاك) خشم آلود و بدانديش.
بدّال : (چو بقّال) رجوع به «بقّال» نمايند.
بدبدك : (چو بلبلك) هُدهُد.
بدبوك : (چو مشكوك) آدم ترسنده و بى جگر.
بَدپوز : پيرامون دهان از طرف بيرون.
بدخش : (چو كمند) بدخشان[ر.م].
بدخش مذاب : لعل بدخشانى و شراب لعلى و چون لعل را از ولايت بدخش آرند، آن را بدخشى نامند.
بَدَخشان : خطّه و ولايتى است از آسياى وسطى در منتهاى شرق شمالىِ افغانستان، مابين چين و تركستان]در ماوراءالنهر [و خراسان و هندوستان، كه به نام بانى خود موسوم و بر قصبات و بلاد عظيمه مشتمل و تلال و جبالش بيشتر از صحرا و بهواسطه سلسله جبال بلور از تركستان چينى]در شمال غربى چين [منفصل، و هوايش سازگار و آبش خوش گوار و معدن طلا و احجار قيمتىِ بسيار خصوصاً لاجورد و لعلِ آبدار، كه لعلِ بدخشانى مشهور هر ديار [است]. و اكثر به پارسى فصيح متكلّم، و اندكى اوزبك و ساير فرق تركيّه، و عموماً در خشونت ضرب المثلند.
«اگر كوه بدخشان لعل گردد *** به ديدار بدخشانى نيرزد»
بالجمله گاه است كه تخفيفاً بدخش نيز گفته و ازاين رو منسوب بدانجا را بدخشى نيز گويند; و دو نفر از شعراى آن ديار بدين وصف معروفند، يكى از قدماى شعرا بوده و در حوالى 300 هجرى وفات يافته، و از اشعار اوست:
«زبر و زير گر شود عالم *** اى بدخشى! چه غم؟ كه در گذر است
كاين جهان همچو شيشه ساعت *** ساعتى زير و ساعتى زبر است»
و ديگرى، با الغ بيگ]چهارمين پادشاه تيمورى در قرن 9ه: [معاصر، و در سمرقند امرارِ اوقات كرده و از اشعارِ او است:
«اى زلفِ شبْ مثالِ تو را در بر، آفتاب *** از شب كه ديد، سايه كه افتد بر آفتاب؟»
بَدَخشى ---> بدخشان.
بدر : (چو هند) بلده يا ناحيه اى است از دكن]در هند [و(چو امر) به عربى، ماه چهارده شبه چنان كه در «مقابله» خواهد آمد و به پارسى «كاك» گويند و نام چند نفر از اصحاب كرام حضرت خيرالأنام و هم موضعى است، مابين مكّه و مدينه و يا چاهى است در همان موضع كه

صفحه 374 - جلد اول
غزوه مشهوره آن حضرت با كفّارِ قريش مكه، در روز جمعه هفدهم رمضان در سال دويّم هجرت در حالتى كه تمامى لشگر اسلام 320 تن بوده، و از آن جمله 80 تن مهاجر و باقى از انصار بودند، در همان جا اتّفاق افتاد، و عاقبت لشگر اسلام مظفّر و منصور گرديدند; و در كشف القناع[ر.ض] گويد: بدر، آبى است در جنوب شرقى شهرى، جارنام و در قرب آن هم قريه بدر است.
و مظفر و منصور و سيزده تن به درجه شهادت فايز گرديدند، و اين غزوه را «بدر كبرى» نيز گويند در مقابل «بدر صغرى» كه عبارت از غزوه سويق بوده، و در موضع خود، مذكور خواهد شد.
بَدرام; بَدران : هر دو مكرّر، و به تركيبات «بد» رجوع نمايند.
بدرزه : (چو تَبَرزه) حصّه و بهره و (چو دل شده و دل زده) طعامى كه در رومال[دستمال] بسته و به جايى برند.
بدرقه : (چو دغدغه) دليل و مرشد و رهبر و رهنماى.
بدرود : (چو بهبود) سالم و سلامت و ترك كردن و وداع نمودن.
بدره : (چو هرزه) بدرى[ر.م] و درخت بى بار و كِرم درخت و هم قصبه اى است در قرب حدود ايران، به مسافتِ 140كيلومتر از سمت شرقى بغداد.
بَدرى : كيسه دراز پول، از چرم باشد يا غير آن.
بدريّه ---> سهرورد.
بدست : (چو سرشت و الست) شِبر[وجب] و وجب و(چو نشست) مركّب از «با» و «دست» است.
بدست بودن : با خبر و آگاه و هشيار بودن و تقصير نكردن و از دست ندادن.
بدست چپ شمردن : كنايه از بسيار است، زيرا كه در علم عقود، آحاد و عشرات مختصّ دست راست و مآت و اُلوف، به دستِ چپ اختصاص دارد.
بدست شدن : به معنى به دست بودن و به دست آمدن چيزى.
بدستان : بازار جواهر و اقمشه نفيسه.
بدسغان; بدسقان; بدسگان : (هر سه با سين مهمله و معجمه، بر وزن دبستان) عشقه[ر.م] و لبلاب[ر.م] را گويند و به فرموده تحفه[ر.ض]، گياهى است زردرنگ و شبيه به بردى و باريك تر و نرم تر از آن و منبتِ آن، نيزارها و آب هاى ايستاده، و اهلِ زنج دست برنجن[دست بند] از آن مى سازند.
بدفورد : (ل) شهرى است در انگلتره[انگلستان]، مركز ايالتى كه آن هم بدين اسم، موسوم و به مسافت 80 كيلومتر ازشمال غربى لوندره[لندن] مى باشد.
بدفوز : (چو هر روز) اندرون دهان.
بدك : (چو سخن) هُدهُد.
بدكسان; بدكسگان; بدكشان; بدكشگان : (ل) بدسگان]ر.م [است.
بدكَم : بازداشتن.
بدكند : (چو فرزند) پاره و رشوت.
بدل : (ر.ف) (چو عمل)علاوه بر معنى عربىِ معروف خود[هرچه به جاى ديگرى بود]، در معنىِ اصطلاحى آن، رجوع به «ابدال» و به نمايش بيستوپنجم از نگارش اوّل از آيين سيّم مقدمه نمايند و رجوع به «عوض» شود.(عر)
بِدليس ---> بتليس.
بدليوم; بَدليون : (ل) دويّمى به سريانى و اوّلى به فرانسه و لاتينى، صمغ مقل[ر.م] را گويند.
بدمكژ ---> رتيلا.
بدممون(1) : (چو سرنگون) رميدن و ترسيدن.(ند)
بدن : (ر.ف) كه جسد وجثّه، مقابلِ روح است و به پارسى «تن» و «كالبد» و «بَشَن» و «اندام» [گويند] و شرفه[ر.م] و حصار قلعه را نيز گويند.
بدن مثالى ---> مثال.
بدنام : رجوع به تركيبات «بد» نمايند.
بِدندان : مركّب است از «دندان» و «با»ى مفرده.
بدندان بودن : لايق و مناسب شدن.
بدندان خوش آمدن : لذّت يافتن و محظوظ شدن.
بدو : (چو الو) اسب تيزرو.
بدواز : (چو پرواز) آده[ر.م].
::::::::::::::::::::::::::::::::::
1. ضبط لغت نامه دهخدا: بدمموم .

صفحه 375 - جلد اول
بدوان : (ل) طايفه اى است از جزاير كه ماقبل اسلام، بعد از فتوحات اسلاميّه، حالا به شرايط آن ملتزم نبوده و احكامِ آن را ياد نگيرند و به جهاد بسيار راغب هستند.
بُدّوح : با اينكه در السنه مشهور است، اثرى از آن در كتب موجوده نزدِ احقر به دست نيامد، مگر در لغت تاريخيّه و جغرافيّه احمد رفعت[ر.ض]، كه در آنجا گفته كه بدّوح : بنابه فرموده حضرت جعفر صادق(عليه السلام) و امام غزالى : از سِفْر آدم و صُحف ادريس، مستخرج و از علوم موصوله به حضرت على المرتضى(عليه السلام)بوده و حروف مزوّجه اى وفقِ مثلّث است كه عبارت از حروف نه گانه ا، ب، ج، د، ه، و، ز، ح، ط، بوده و پنج حرفِ ا، ج، ه، ز، ط، حروف مفرده و در دفع اعدا و تحقير اشرار دركار، و چهار حرف ب، د، و، ح، از آنها، حروف مزوّجه، و از براى جلب و سرور و محبّت، مستعمل و اين حروف چهارگانه از ايّام به يكشنبه و دوشنبه و چهارشنبه و جمعه، و از كواكب به شمس و قمر و عطارد و زهره منسوب بوده و كلمه بدّوح و يا عدد حروفش را تيمّناً و تبرّكاً در پاره اى مهره ها حك كرده و در مكتوبات و مراسلات بدين شكل مى نگارند:
               ب   د   و   ح
               2   4   6   8
                  (20)
و در جايى ديدم داريوش براى گرفتن اخبار، از ولايات، دو قسم چاپار تأسيس داد، يكى را كه حامل آن پياده بود «پيك» مى گفتند، يعنى پايك، و ديگرى را كه به توسط اسب بوده و در هر منزل براى اين كار بسته و حاضر داشته بودند، «بدو» گفته و در پشت نوشتجاتِ فوق العاده دولتى بدو مى نوشتند، يعنى كه چاپار بايد مكتوب را به تاختِ اسب برساند و اين رسم تا اواخر ساسانيان معمول بوده، و تازيان معنى آن را ندانسته و گمان كردند فرشته حاملِ مكتوب است; پس آن را معرّب كرده و «بدّوح» گفته و از آن طلسمات غريبه و آثار عجيبه نقل كردن گرفتند، چنانچه جبر و مقابله را نيز «جفر» گفته و شيمى را «كيمى» و «كيميا» پنداشتند، و از كثرت طمع مى خواستند كه از مس، طلا حاصل نمايند و عجب تر اينكه جهّال ايران هنوز از اصرار در اين باب دست نمى كشند. رَحِمَ اللهُ الحِمارَ.(1)
بدوره : بر وزن و معنى بدرزه.
بدويّه : رجوع به فصلِ دويّمِ ماده چهارمِ «صوفيه» شود.
بده : (چو شده) آتش گيره[ر.م] و(چو دده) نام درختى است كه هرگز بار نداده و صمغ آن بهترين صمغ ها بوده، و تا زخمى به پاى آن نزنند و نشكافند صمغ از آن برنيايد، و به عربى، اين درخت را «غرب» گويند و مطلق درخت بى ميوه را نيز گويند، خصوصاً درختِ بيد.
بدى : (چو تهى) مخفّفِ بودى و (چو على) بد بودن و مخفّف بادى است.
بديج : (چو خليج) هليله و بليله .
بَديد; بَديدار : پديد و پديدار.
بَديسه : بادريسه[ر.م].
بديع : عجيب و غريب و هم نامِ علمى است معروف كه موضوعِ آن محسّناتِ كلام [است] و هم بناى بزرگى بوده مر متوكّل[دهمين خليفه عباسى در قرن3ه:.] را در سامرا و هم ناحيه اى است مابين فدك و خيبر و چند نفر از شعرا و فضلا بدين لقب و اسم، موسوم و ملقّب بودند، كه بعضى از آنها را مى نگارد:
   1. عبدالرزاق ابن احمد عامرى، از شعراى عرب كه در حوالى 900 هجرى وفات يافت.
   2. بديع اسطرلابى ---> اسطرلاب.
   3. چند نفر شاعر سبزوارى و سمرقندى و سيستانى.
   4. بديع الزمان همدانى، كه نامش احمد ابن حسين و كنيه اش ابوالفضل از اصحاب منشآت رائقه و رسائل فائقه و مقامات او مشهور و حريرى[اديب قرن 5 و6ه:.]، مقامات خود را از روى تقليد او نوشته و در 310 هجرى در همدان متولّد، و در 398 مسموماً و يا به علت سكته وفات يافته، و در حالِ انقطاع نفس مدفون گرديده و در قبر به خودش آمده و فرياد برآورده، پس با قدرى تأنّى قبرش را گشاده، بازهم حياتى معلوم نشده و همين قدر ديدند كه دست راست خود را از كفن خارج كرده و ريش
::::::::::::::::::::::::::::::::::
1.يعنى: خداوند بر خر رحمت كند، به كنايه يعنى از خر نافهم تر هستند.

صفحه 376 - جلد اول
خود را گرفته است.
بديعى : از شعراى عثمانى عهدِ سلطان مرادخانِ ثالث[دوازدهمين پادشاه عثمانى در قرن 10ه:.] و هم يكى از شعراى تبريز و از اشعار اوست:
«مرا از جوانان شيرين شمايل *** به جان منّت است آنچه كردند بر دل
كند منع ما شيخ شهر از جوانان *** چه گوييم او را كه پيرى است جاهل».
بَديل : شش و هفت تن از اصحاب كرام بدين اسم موسوم بودند و حكيم خاقانى[شاعر قرن 6ه:.] را نيز بدين لقب، ملقّب دارند.
بِديه : آرزومندى است.

آيين دهم

(در حرف باى ابجدى با ذال ثخذ)
بذ : (چو خر) ناحيه اى است مابين ارّان[ناحيه اى در جمهورى آذربايجان] و آذربايجان، كه بابك خرّمى]ر.م [در زمان معتصم[هشتمين خليفه عباسى در قرن 3ه:.] از آنجا ظهور نمود و به تشديد هم آمده.
بذان : (چو چنار) يكى از نواحى اهواز است.
بَذَخشان : بر وزن و معنى بدخشان.
بذر : (چو امر) به عربى، تخم است.
بذرقطونا : به يونانى، اسبغول[ر.م] است.
بَذل : علاوه بر معنى عربى معروف[بخشش]، نام يكى از جوارى مُغنيّه[زنان آوازخوان] منسوبه به خلفاى عبّاسى كه در جمال، بى مثال و آوازش به غايت زيبا و مؤثّر و مهارت او در موسيقى و اصول تغنّى، محيّرالعقول و به زعمِ بعضى، به سى هزار نغمه آشنا و كتابى در فنّ موسيقى : كه حاوى دوازده هزار نغمه مى باشد : از او در اثر است.
بذله : (چو هرزه) سخن خوب و دلكش و خواندن شعر به آهنگ.
بذه : بر وزن و معنى بده.
بِذيذ : مثل و مانند.(عر)
بذيون : (چو افيون) قماشِ نفيس.

آيين يازدهم

(در حرف باى ابجدى باراء قرشت)
برّ : (با كسر و تشديد) خير و احسان و نيكوكارى و(با فتح و تشديد) صحرا و بيابان، و به هر دو معنى عربى است و (با فتح و تخفيف) عرض و پهنا و فوق و بالا و بلندى و استعلا و جانب و طرف و زمين بى آب و علف و آغوش و كنار و مخفّف برگ و بار و تن و بدن و مسكن و وطن و امر و فاعل از بردن و دَرِ خانه و نفع و فايده و ياد و حافظه و صدر و سينه و بارگاه و در خانه و پستان و زن جوان و صحرا و بيابان و نام درختى است در هندوستان و يكى از مرغان و يكى از مشاهير منجّمين آلمان و هم نام يكى از اصحاب اشرف پيغمبران و گاه است كه زائد هم باشد.
بر آب آمدن : ظاهر شدن و فاش گرديدن.
بر آب گفتن : زود گفتن و فى الحال جواب دادن.
برآمدن : تعظيم كردن و بر پاى خاستن و هم، آمدن و بر زائده است.
برآورد; برآورده : بودجه و تقليد كرده و عادت نموده و از هم جدا ساخته و قلعه و حصار و اساس و ديوار و كسى كه از نوازش سلاطين و امرا، بلندمرتبه شده باشد.
برانداز : اندازنده[ر.م] و مانع و دافع اغيار.
بر بالاى پاردُم گوزيدن : لاف و گزاف زدن و بر امر خارج از قدرت اقدام نمودن.
بر بست; بربسته : شعر و نظم و روش و طرز و قاعده و قانون و هر چيز جماد كه روح نباتى ندارد.
بربند : سينه بند طفلان و پستان بند زنان.
بر جان قدم نهادن : ترك چاره كردن و به هلاك راضى شدن.
برچِدَن; برچيدن : چيدن.
بر خُلد سر كردن : ترقّى نمودن و جاودانى و پايدارى يافتن.
برخوابه : بستر و همخوابه.
برخور; برخوردار : بهره بر و شريك و انباز.
بردادن : سردادن و رها كردن.

صفحه 377 - جلد اول
برشدن : بالا رفتن و بلند شدن.
بر شير نر زين نهادن : به نهايت غالب شدن و زيادتى كردن.
بر صحرا نهادن : آشكارا كردن.
بر طاق نهادن : ترك دادن و فراموش كردن و به مرتبه اعلى رسانيدن.
بر كردن : حفظ كردن و به خاطر نگاه داشتن و كنايه از آتش افروختن.
بر كرسى نشاندن : نيك سامان دادن و به فعل آوردنِ كارى.
برّ كوچك ---> اوقيانوس.
بر كشيده : تربيت شده.
بر لنگ زدن : گريختن.
بر ناخن ايستادن : اطاعت كردن و به ادب ايستادن.
بر يخ زدن; بر يخ نوشتن : فراموشيدن و نام نبردن و خاطر محو كردن و معدوم گردانيدن و هيچ انگاشتن و كار لغو و بى اثر و بيهوده و بى فايده كردن و كارى را ضايع نمودن.
برائت : به عربى، برى شدن.
برابانت : (ل) نام خطّه اى قديمى است، كه عبارت از قسمى از بلجيقا[بلژيك] و سمت جنوبى فلمنك]هلند [مى باشد.
برابانت جنوبى : ايالتى است از بلجيقا[بلژيك]، و[برابانت] شمالى، ايالتى از فلمنك[هلند] است.
برابر : متّحد و متّفق و مساوى.
برابران : گياهى است دوايى كه ضماد آن بر گزندگى عقرب نافع و به يونانى «سطاريون» گويند.
برات : برائت و ذمّه و امر سلطان كه به پارسى «چك»]گويند [و شب پانزدهم ماه شعبان و شهرى است حاكم نشين از ويانيه]وين [كه در كنار نهرى موسوم بدين اسم، واقع[است].(عر)
برات بر شاخ آهو : دروغ گفتن و وعده دروغ دادن.
براتوس : (ل) به يونانى، درخت اُرس است.
براتى : جامه كهنه و هر چيز نابود و ضايع كه در وجه برات، مواجب به مردم دهند و جمعى كه در عروسى همراه داماد شده و به خانه عروس روند.
بَراد : برات و برادر، اِفراداً و تركيباً.
برادر : به معنى معروف و وى را «بردر» هم [گويند].
برادراندر : پسر پدر از زنِ ديگر و پسر مادر از شوهر ديگر و برادر بزرگ را نيز گويند.
براده : (چو شماره) به عربى يا پارسى، سونش[ر.م] است.
برار : (چو كَنار) خطّه اى است متّصل به اورنگ آبادِ هند كه اراضى آن منبت و محصول دار و از مستملكات انگليس در شمار است و دارالملك[پايتخت] آن نيز، به همين اسم موسوم است.
براز : (چو حجاز) به عربى، مبارزه و بول و غائط و بيرون آمدن است و (چو نماز) برازيدن و امر و فاعل از آن و پنبه و پينه جامه و غيره و قايش[تسمه] و تسمه و مكتوب و نامه و چوبكى كه كفشگران مابين كفش و قالب نهند و درودگران ميان شكاف چوب مى گذارند.
برازبان; برازبانه; برازوان; برازوانه : (چو نگاهبان و نگارخانه) دنباله ميخ و خنجر و غيره كه در جوف دسته و قبضه فروكنند.
برازيدن : (چو نوازيدن) خوب و زيبا نمودن و وصل كردن و چسبانيدن و لايق و مناسب بودن و آراسته و نيكو شدن و زينت دادن.
برازيليا : (ل) مملكتى است واسع از امريكاى جنوبى، كه على التقريب نصف آن قطعه را حاوى است.
براستك : بلوكى است مشتمل بر 20 قريه از ارضروم[در تركيه].
براش : (چو كَنار) زخم و خراش و پريشان و براشيدن]ر.م [و امر و فاعل از آن.
بَراشيدن : پاشيدن و فرونشاندن و پراگنده و پريشان و بى خود بودن و نمودن و برباد دادن.
برّاغ : (چو دبّاغ) فصّاد[ر.م] و فصد كننده.
براغند : (چو دماوند) حشو و ميان.
بُراق : نام مَرْكب حضرت خيرالأنام(صلى الله عليه وآله وسلم) در شب معراج كه به جهت سرعت سير و يا كثرت برّاقى و روشنايى

صفحه 378 - جلد اول
چشمان، بدين اسم، مسمّى گرديده و هم قريه اى است در يك فرسخى حلب[در سوريه] كه بنابر آنچه مابين اهالى آن ديار شهرت يافته، شَلْ و بيمار به معبدى كه در آنجاست رفته و در خواب كسى دست بدو ماليده و شفا يابد و يا شخصى را در خواب بيند كه دواى مرضش را بيان نمايد. و هم لقب قُتْلُغ خان، مؤسس دولت آل براق، كه از 621 تا 706 هشت تن از ايشان در كرمان حكمران بوده و اسامى شان را با تاريخ جلوسشان مى نگارد:
براق حاجب    621
ركن الدّين مبارك ابن براق   632
قطب الدّين محمّد، برادرزاده براق   650
حجّاج ابن قطب الدّين   655
جلال الدّين سيورغميش ابن قطب الدّين   681
پادشاه خاتون   691
مظفّرالدّين محمّد شاه ابن حجّاج   695
قطب الدّين شاه جهان ابن سيورغميش   703
و دوره حكمرانى ايشان به دست الجايتوخان]هشتمين پادشاه ايلخانى در قرن 8ه:. [منقرض و هشتمى شان به شيراز فراريده و بقيه زندگانى خود را در آنجا به سر داد.
بُراقِ جم : بادى است كه تخت سليمان را مى بُرد.
بَراكنده : بر وزن و معنى پراگنده و رشوت و پاره[رشوه].
براكوه : كوهى است مابين شرق و جنوب اوش]در ازبكستان [و هم به معنى آن طرفِ كوه و يا طرفِ عميق آن كه آب از آنجا جارى شود.
برآمد : دخل و خرج و مصارف.
برآمدگه : مخرج از هر چيز كه باشد.
بَرامكه ---> برمك و هم محلّه اى است در بغداد و قريه اى است در جوار آن كه مسقط رأس جمعى از علما بوده و به برمكى اشتهار دارند.
براند ---> مرگ موش.
بُرانداف : (چو كماجدان) روده انسان و حيوان.
براندبورغ; براندبورك : خطّه اى است بزرگ از اواسط پروسيا[بخشى از آلمان كه سابقاً امپراتورى مستقل بوده] و هم شهرى است شهير از همان خطّه و رجوع به «پروسيا» نمايند.
براندن : (به ضمّ اول) ديگرى را به بردن و بريدن واداشتن و(به كسر آن) راندن، و باى اوّلش زائد است.
برانه : (چو كَناره) شهرى و يا قصبه اى است از قوصوه[در آسياى صغير].
بَراو : طايفه اى كه از جنس كنّاس و سرگين كش باشد.
بَراوان : جمعِ براو[ر.م] است.
براوو : به فرانسه، كلمه تحسين است.
براه : زيبايى و خوب و خوبى و براهيدن [ر.م] و امر و فاعل از آن.
براهام : بر وزن و معنىِ پراهام.
براهان : قلعه اى است در نواحى همدان كه فروحان نيز گويند.
براهم : براهما[ر.م] و مخفّفِ ابراهيم است.
بِراهما : نام شخصى است موهوم كه به زعم مجوسان قديم، خدا و معبود بوده و مربّى اول و رب الأنواعش پنداشتندى و خلق و قدرت و صيانت وحكمت و قهاريّت و غلبه را از صفات لازمه اش شمرده و به اعتبار وصف اوّل براهمايش گفته و به لحاظ وصف دويّم قريشنو يا ويشنو يا محافظش خوانده، و به ملاحظه وصف سيّم سيوا يا سيوه يا مخرّبش ناميدندى. و از مختلف تصوّر كردنِ مسمّى به حسب اختلاف اسامى مذكوره، و به طورى ديگرى عبادت كردن هريك از آنها، تثليث و تعدّد آلهه مستفاد مى گردد، علاوه بر اينكه رب الأرباب پنداشتن براهما، صريح در تعدّد است.
بِراهماپوترا; بِراهماپوتره : يكى از انهار عظيمه آسياى هند و معنى تركيبى آن به زبان مجوسى هند، پسر براهما است.
بَراهِمه : جمع برهمن[ر.م] است.
براهميا : قطعه بزرگى است از چين.
براهيدن : (به كسر اول) راهيدن و (به فتح آن) برازيدن[ر.م].
بَربار : مخفّف برباره[ر.م] است.
بربارس : (چو بد حالت) به تركى، زرشگ است.
بَرباره : پرواره[ر.م].
بربت : بر وزن و معنى بربط.

صفحه 379 - جلد اول
بربد : (چو گندم) ولايت سيستان و مخفّف باربد]ر.م [است.
بربر : (چو صرصر) لجاجت و هرزه گويى و پرگويى و قبيله بزرگى است از عرب كه اولاد كنعان بوده و به اُمم و قبايل بسيار منشعب مى باشند و هم نام سه موضع مى باشد:
يكى، بربر مصر كه در شش منزلى شهر سوان]اسوان در مصر [و مابين آن و ديار سودان واقع، و مردمانش گندم گون و سياه فامند و ديگرى، بربر مشرق كه در شش منزلىِ كابل و مسكن قوم هزاره مى باشد و سيّمى، بربر مغرب كه عبارت از قسم شمالى آفريقا و از حدود مصر تا بحر محيط اطلاسى]اقيانوس اطلس [ممتدّ و شمالاً به بحر ابيض]درياى مديترانه [و جنوباً به صحراى كبير محدود و مُحاط است، و بربرستان در صورت اطلاق عبارت از همين مواضع بوده و به دو قسم اوّلى گفتن نيز صحيح باشد و رجوع به «مغرب زمين» و «هندوستان» هم شود.
تبصره: لفظ بربر به تركى، حلاّق[سرتراش] و مزيّن و سرشوى و سرتراش و كسى را گويند كه ريش و لحيه]چانه [را اصلاح كند.
بَربَرا : همان بلاد بربر[ر.م] است كه مذكور افتاد و به نوشته مراصد[ر.ض] بلادى ديگر است مابين زنج]تانزانيا [و حبش]اتيوپى [و يمن، در ساحل بحر زنج]در شرق آفريقا [و بحر يمن[درياى سرخ]، و اهالى آنها سياه رنگ مى باشند.
بَربَرِستان ---> بربر.
بربروش; بربروشان : (چو اشكبوس) ملّت و امّت پيغمبران و گروه هر جنس كه باشد از مردمان; و شايد دويّمى جمع باشد.
بربره : شهرى است مركز از اراضى سومال]سومالى [در مقابل عدن[در يمن] از افريقاى شرقى كه در جنوب شرقى حبشه]اتيوپى [واقع[است] و هم شهرى است در ساحل جنوبى بحر عدن[درياى سرخ] به مسافت 265 كيلومتر از سمت جنوبى آن و 315 كيلومتر از جنوب شرقى باب المندب[تنگه اى بين عربستان و آفريقا]، واقع گرديده.
بَربَريس : به لاتينى، زرشگ است.
بَربَست ; بَربَسته : رجوع به تركيبات «بر» شود.
بَربَط : ساز عود.
بربطيّه ---> قسطنطنيّه.
بَربَند : به تركيبات «بر» رجوع نمايند.
بَربوسيوس : نوعى از لبلاب[گياه عشقه] كه به رنگ زعفران است.
بربهن : (چو نسترن) گياه خُرْفه[ر.م] و تخم آن.
بَربِيون : فرفيون[ر.م] است.
بَرپار; بَرپاره : بر وزن و معنى پروار و پرواره.
بَرْپْروش; بَرْپْروشان : بر وزن ومعنى بربروش و بربروشان.
برپوز; برپوژ; برپوس : (چو سرپوش) پيرامون دهان چرندگان و منقار پرندگان.
بَرتاس : (با سين مهمله و معجمه) مبارزى بوده مشهور و شهرى است در حدود روس و ولايتى است از تركستان[شمال غربى چين و آسياى مركزى] كه از پوست روباهش، پوستين خوب و لطيف ومرغوب سازند و آن پوستين را نيز گويند.
برتاشك : (چو بدحالت) بومادران[ر.م] است.
بِرتانى; بِرتانيا ---> بريتانيا.
برت پور : قلعه محكمى است مابين اكبرآباد]آگرا در هند [و شاه جهان آباد[دهلى] كه مردمانش هندوانند.
برتر : رجوع به تركيبات «بر» نمايند.
بَرتَراسَك : (چو سرتراشك) بومادران[ر.م] است.
برتك : (چو سرشگ) برنج و (چو اندك) اسب تندرو.
برتلو : ]مارسلن برتلو، شيمى دان و سياست مدار فرانسوى در قرن 19م (فرهنگ معين)[.
برتن : (چو بستن) امّت و ملّت و قوم و قبيله.
بَرتَنگ : كلاه و قنداق و قماط و نوعى از پارچه كم عرض و تنگ بالايى اسب و نوارمانندى كه از كرباس و غيره دوخته و طفل را بدان در گهواره بندند.
بَرتَنى : غرور و تكبّر.

صفحه 380 - جلد اول
بَرته : برادر كيكاووس[دوّمين پادشاه كيانى] و پهلوانى بوده ايرانى.
برتهيدن : (چو سركشيدن) غژيدن[ر.م].
برتيبا : پرستوك[ر.م].(ند)
برج : (چو شرف) و ج[ر.م] و (چو خرج) ارخلوغ(1) و وردنه و (چو تند) قريه اى است در قرب اصفهان و هم چند قريه ديگر است از سوريه و به عربى، قصر و قلعه و هم يكى از 12 بخشِ دوره فلكى است، كه به پارسى «ورده» و «پيواسته» [گويند]، ودر توضيح اجمالىِ اين مدّعا مى نگارد كه: كواكب ثابته غير از سيّارات سبعه مشهوره، غيرمَحصور و احصاى آنها درباره غيرِ خداىِ متعال غيرميسور مى باشد، ليكن آنچه از آنها به رصد آمده و مواضع آنها از فلك معيّن گرديده 1022 كوكب بوده و از براى تعيين و شناسايى خود آنها و سهولتِ معرفت اسامى و درجات و سموتِ]سمت ها [آنها، 48 صورتِ حيوانى و غير حيوانى : كه بهواسطه تركيب بعضى از آنها با يكديگر و وصل آنها به همديگر، بهواسطه خطوط موهومه مستقيمه، تشكيل مى يابند : تخيّل كرده اند. چنانچه 917كوكب از آنها بر نفس اين صُوَر واقع، و آنها را «كواكب داخل الصُوَر» ناميده و 105 از آنها بيرونِ اين صور واقع شده و آنها را «كواكبِ خارج الصُوَر» گويند; و چون خواهند كواكب داخل الصُوَر را بيان كنند، گويند: كوكبى كه بر سر فلان صورت است و يا بر دستِ راست آن و على هذاالقياس، و در جايى كه از كواكب خارج الصُوَر خبر دهند، گويند: كوكبى كه نزديكِ پاى راست فلان صورت و يا به قُرب دستِ چپِ آن و هكذا; و از اين صور چهلوهشت گانه، 21 در شمالىِ منطقة البروج بوده و 15 در جنوبىِ آن و 12 بر نفس منطقه و حوالى آن، كه صُوَر بروج دوازده گانه و اسامى آنها در اين شعر درج است:
«چون حَمَل چون ثور چون جوزا و سرطان و اسد *** سنبله ميزان و عقرب، قوس و جدى و دلو وحوت»
و از اين بروج دوازده گانه هم حمل و ثور و جوزا را بروج بهارى يا ربيعى گفته، و سرطان و اسد و سنبله را صيفى يا تابستانى خوانده و ميزان و عقرب و قوس را خريفى ناميده، و سه آخرى را زمستانى يا شتايى گويند، و برج اوّل هر يك از فصول را «منقلب» خوانده، و برج دويّم آنها را «ثابت» نام كرده، و برج آخرين آنها را«ذوجَسَدين» خوانند; و به تقسيم ديگر، شش برج بهارى و تابستانى شمالى باشد و عالى و صاعد، و شش برج ديگر، جنوبى و منخفض و هابط باشد; و به تقسيمِ ديگر، حَمَلْ، مذكّر و نهارى است و ثور، مؤنّث و ليلى، و به همين ترتيب، يكى مذكّر و نهارى باشد و ديگرى مؤنّث و ليلى، و نيز به نام آتشى و بادى و آبى و خاكى، به چهار قسم باشند كه در عنوان «مثلّثه» خواهد آمد.
و به جهت اختصار و عدم خروج از موضوع كتاب، از ذكر باقى صور سىوشش گانه صرف نظر نموده و فقط چندى از آنها را كه در السنه داير و عامّه را بر ياد گرفتن آنها حاجت افتد : كه عبارت از: جبّار و فكّه و عوّا و حوت و بنات النعش و عيّوق : باشد، با شرحِ اجمالىِ هريك از بروج دوازده گانه در محلّ مناسب خود، مذكور و ثبتِ اوراق مى نمايد.
على الجمله دوره فلك هشتم را بهواسطه 6 دايره عظيمه به 12 قسم مساوى : كه شبيه به قاچ ها و پهلوهاى خربزه مى باشند : منقسم كرده و هر قسمى را برجى نامند، كه به منزله عمارت و قصر است مر آن كوكبى را كه بدانجا حلول يابد و برج هم در لغت، قصر عالى را گويند و هر برجى را به 30 بخش كرده و هر يكى را درجه گويند، و هر درجه را به 60 دقيقه و هر دقيقه را به 60 ثانيه و هر ثانيه را به 60 ثالثه و هكذا تا عاشره، هر قدر كه حاجت افتد قسمت نمايند.
برج ثريّا : عبارت از برج ثور و كنايه از دهان معشوق و صاحب جمالان مى باشد.
برج دريدن : بى حجاب آمدن.
برج نمرود : عقرقوف[ر.م].
برج هلال : برج سرطان، كه خانه ماه است.
بُرجاس : (چو گلزار) به عربى، نشانه و آماجگاه تير است در هوا، چنانچه آنچه را كه در زمين باشد «هدف» گويند و
::::::::::::::::::::::::::::::::::
1. ضبط لغت نامه دهخدا: «اَرخالق» به معنى نيم تنه روئين زنانه.

صفحه 381 - جلد اول
هم به معنى سنگى است كه در ميان چاه افكنند تا آب آن را شيرين نمايد.
بُرجاسب : مبارزى بوده تورانى، كه با پيران ويسه]سپهسالار و مشاور افراسياب، پادشاه توران [به جنگ گودرز[از پهلوانان ايرانى شاهنامه] برآمد.
بَرجَم : (چو مرهم) بند انگشتان.
برجند : (چو دلبند) قصبه اى است شهرمانند، از توابع خراسان كه دارالملك[مركز] قهستان[ناحيه اى در جنوب خراسان] و نزديك به دشت بياض، آبش خوش گوار و هوايش سازگار و مردمانش شيعه و حكومتش از عرب، و نمد برجندى مشهور است[برجند همان بيرجند است].
برجيس : (چو ادريس) يكى از نام هاى ستاره مشترى است.
برچاف : (چو گلزار) جلبان[ر.م].
برچخ : (چو برزخ) زوبين[ر.م].
برچم : پرچم.
برخ : (چو چرخ) برق و ماهى و شبنم و سرشگ آتش و جزو و جزئى و بعضى و پاره و تالاب و بركه و حصّه و بهره.
بَرخاج : بادريسه[ر.م].
بَرخان : صدا و آواز و ولايتى است از فارس.
برخچ; برخش : (چو پلنگ و مخرج) زشت و زبون و نازيبا و پشتِ اسب و كفل و ساغرىِ بهايم و پاره[رشوه] و رشوت.
بَرخُشان : (چو بدگمان) يكى از قراء ماوراءالنهر]در آسياى مركزى [است.
برخفچ : (چو بدمست) فرنجك[ر.م] و درشت و ستيزه كار.
برخوابه; برخور; برخوردار : هر سه مكرّر و به تركيبات «بر» رجوع نمايند.
بَرخوز : هميان و انبان.
بَرخه : برخ[ر.م].
برخى : برخ[ر.م] و برخيدن[ر.م] و فدا و قربانى و حصّه و بهره و آنچه در عوض چيزى به كسى دهند.
برخيدن : درنگيدن و فدا و قربانى بودن و نمودن.
برد : (چو شكم) امر به دور شدن از راه و (چو فرد) سنگ
و به عربى، سرما و (چو عرب) به عربى، ژاله و تگرگ و
(چو تند) لغز و چيستان و معمّا و ماضى بردن و چادر و لباس و قماشى است مخصوص يمن و بردِ يمانى مشهور است و هم، نامِ پدر حضرت ادريس(عليه السلام) و پسر مهلائيل، كه به موجب بعضى تواريخ، تصوير صور مردگان در عبادت خانه ها در عصر او ظهور يافته و بت پرستى، از نتايج همين اصول منحوسه گرديد.
برد العجوز ر ايّام عجوز
بردابرد : (چو تنهاگرد) امر به دور شدن از راه.
بردادن : سردادن و رها كردن (مكرّر است).
برداشتن : حمل كردن.
برداغ(1) : گياه اسپرك[ر.م].
برداق : كوزه تنگ و قدح.
بَردال : بر وزن و معنى پرگار.
بَردان : شيره گياهى است گنده و بدبوى.
بردبار : (چو تندكار) باركش و جفاكش و صبر و تحمّل كننده و حليم و با وقار.
بَرْدْبَرد : بردابرد[ر.م] است.
بَردَر : مخفّف برادر.
بردسير : در مقابل گرمسير، جايى را گويند كه هوايش سرد باشد و هم بلوكى است در كرمان كه به دو قطعه محتوى مى باشد: يكى در كوهستان و ديگرى در دشت و صحرا واقع، و اطرافش واسع.
بردع; بردعه : (چو مجمع و مسخره) ارّان]در جمهورى آذربايجان [و يا شهرى بوده دارالملكِ]پايتخت; مركز [آذربايجان، و يا خود گنجه[در جمهورى آذربايجان] و يا خود شهر قره باغ[ناحيه اى خودمختار در جنوب غربى جمهورى آذربايجان]، و يا شهرى است ديگر، مابين گنجه[در جمهورى آذربايجان] و قره باغ، آبادكرده نوشابه[ملكه بردع]، و به هر حال در اصل، بردم بوده و اسكندر آن را بردع نام نهاد و بعضى گفته كه بردعه معرّبِ برده دار است، كه به فارسى محلّ نگاهداشتن اسرا است،
::::::::::::::::::::::::::::::::::
1. ضبط لغت نامه دهخدا: برداع .

صفحه 382 - جلد اول
زيرا وقتى، سلطانِ ايران، ارمنيّه را غارت كرده و اسرايش را آنجا سكنى دادند، و استر خوب راهوار از آنجا آرند.
بردك : (چو اندك) لُغز[چيستان] و معمّا و افسانه.
بَردَم : نام اصلىِ بردع[ر.م] است.
بردن : (چو دلبر) تندى و تيزرفتارى و اسب جلد و تند و(چو خفتن) يافتن و ربودن و ضدِّ آوردن.
بردنگ : (چو بدرنگ) پشته و كوه كوچك.
بِردُون : (چو فرعون) اسب نر تند و جلد.
برده : (چو پرده) غلام و كنيز وبنده و اسير.
بردهان : (ل)رجوع به «فردجان» شود.
بردى : ظروف سنگى و خرمايى است لطيف و گياهى است كه بيشتر در مصر بوده و از آن كاغذ سازند و در تحفه]ر.ض [گويد: آن نباتى است ساقش غليظ و مدوّر و نرم و زياده بر ذرعى و آن را ريزه كرده و ريسمان ترتيب مى دهند و گُلش مستدير]گرد [و ضخيم و سفيد و ذهبى[طلايى] و خوش منظر و برگش مثل برگ خرما دراز، و كاغذ مصرى از آن و بشنينِ]گلى در مصر [آن : كه پخته باشند : ساخته مى شود، و مراد از قرطاس در كتب طبى، آن كاغذ است. و بالجمله لفظ بردى، به نوشته مخزن]ر.ض [عربى است و به پارسى «پيزر» و به سريانى «بانورس» و به هندى «كوندل» و به مصرى «فاقير» گويند و رجوع به «پاپيروس» هم نمايند. و هم در مخزن]ر.ض [گويد: سامان نام پارسىِ نوعى از بردى است كه به پارسى «پيزر» گفته و بسيار نرم و نازك مى باشد.
بَرديدن : از راه دور شدن و به كناره كشيدن.
بَرديرلوس : به يونانى، مرغ چكاوك است.
بردين : چرك و وسخ.
بَرراه; بَررَه : آراسته و خوب و آراستگى و خوبى و برازيدن.
بَرز : بر وزن و معنى ورز.
برزكار; برزگر : مُزارع و زراعت كننده كه «كديور» و «برزيگر» و «بازيار» و «شميز» و «شومز» و «شوميز» و «كشاورز» و «كشتمند» هم [گويند].
برزال : (ل) يكى از عشاير قبايل بربريّه مى باشد.
برزخ : (ر) به عربى، وسط و ميانه هر چيز، خصوصاً عالمِ مابينِ دنيا و آخرت كه از ساعت مرگ و قبض روح است تا وقت حشر و به اصطلاح جغرافيين عرب، راهِ تنگ و درازى است از زمين كه مابين دو نقطه زمين بوده و آنها را به همديگر وصل نمايد و يا زبانه خاكى است كه مابين دو دريا واقع باشد، در مقابلِ بغاز[تنگه]، و آن را «مختنق» نيز گويند.
برزدن : برابرى و همسرى كردن و به هم آوردن و استثنا نمودن و از هم جدا ساختن و كشتى به كنار رسيدن و حساب كردن چند نفر قمار را به انگشت.
برزده : موضوع و مستثنى شده و اسم مفعول و ماضى بعيد از برزدن.
برزك : (چو اندك) بزرك[ر.م] و تخم كتان.
برزكار; برزگر ---> برز.
برزم : (چو مريم) ناز و كرشمه و قلعه اى است در كنار آب آمون[در آسياى مركزى].
برزن : (چو دلبر) محلّه و كوچه و صحرا و سر كوچه و محلّه و (چو سندل) امر به زدن و تابه گلى كه بر بالاى آن نان پزند.
بُرزو : پهلوانى بوده مشهور.
بُرْزُويلا : مبارزى بوده تورانى[در شاهنامه حكومتى ترك در آسياى مركزى]، در لشگر افراسياب.
برزه : (چو لرزه) زراعت و شاخ درخت و هم موضعى است در جزيرة العرب كه در زمان جاهليّت وقعه اى مابين بنى سليم و بنى فارس در آنجا واقع، و يوم برزه مشهور است.
برزه كار; برزه گر : برزگر.
برزه گاو : گاو زراعت.
بَرزيدن : زراعت كردن و به كارى مواظبت نمودن.
برزيق : آدم كودن و نافهم و احمق.
بَرزيگر : برزگر.
برزيل ] ---> برازيليا[.
بَرزين : آتش و صحرا و آشكار و هويدا و كوچه و محلّه و مبارزى بوده ايرانى و آتشگده ششمينِ پارسيان است در

صفحه 383 - جلد اول
بلخ]در افغانستان [و هم نام يكى از ائمّه دين مجوس و خلفاى دين زردشت كه آتشگده مذكور را بنا كرده و آذربرزين نام نهاد و يا موافق نوشته جهانگيرى[ر.ض]، كيخسرو]سوّمين پادشاه كيانى [مى رفته در آن اثنا رعد، صدايى با مهابت مى كند و كيخسرو خود را از اسب مى اندازد، همان دم صاعقه افتاده و بر زين اسب او خورده و زين فروزان مى گردد، نمى گذارند كه آتش فرونشيند، به جهت آن آتشگده اى ساخته و آن را آذربرزين ناميدند.
برزين كُروس : نام يكى از موبدان است.
برس : (چو هند) پنبه و (چو بند) مهميز و مهار گاو و شتر و چوبى كه بر بينى شتر كرده و ريسمان مهار را بدان بندند و (چو تند) ميوه و بار درخت اُرس[ر.م] و رجوع به «پاپيروس» و«عرعر» هم نمايند.
بُرس غنچه : هم تخم آن و يا خود آن است و رجوع به «عرعر» شود.
بُرسا : (چو خرما) برسه[ر.م] است.
برسام : (چو سرسام) ذات الجنب[ر.م] و علّتى و ورمى است حارّ، كه در سينه مردم به هم رسد كه مركّب از بر : به معنى سينه : و سام : به معنى ورم : است و رجوع به «سرسام» هم شود.
برسان : (چو گلدان) اژدها و (چو كرمان و درمان) گروه آدميان و امّت پيغمبران و دوشاب خوش بوى و سياه رنگ.
بُرسانيدن : محو و معدوم و مضمحلّ كردن.
بَرساوش ---> رأس الغول.
برسم : (چو مرهم) كتابى و يا گياهى است كه مجوسان در حين پرستش بر دست گيرند و شاخچه هايى است كه به دست گرفته و ستايش آتش كنند، و آنها شاخه هايى است باريك به قدّ يك وجب، كه آنها را با برسم چين : كه كاردى است آهن دسته : بعد از پاكيزه شستن آن، از درختِ هوم و اگر نباشد از درخت گز و الاّ از درخت انار بريده و در برسم دان، بعد از پاكيزه شستن آن، گذارند و پيش از بريدن، دعايى كه در وقت عبادت آتش و بدن شستن و چيزى خوردن مى خوانند، بايد بخوانند. و هرگاه خواهند كه كارى كنند، از بدن شستن و چيزى خوردن و نسك خواندن، عدد معيّنى از آن برسم ها كه به جهت آن كار معيّن است به دست گيرند، چنانچه در خواندن نسكِ ونديداد، 35 برسم، و از براى نسك يشت 24 برسم و در خوردن و عبادت كردن و بدن شستن 5 برسم بر دست گيرند، و از فرهنگ جهانگيرى]ر.ض [نقل شده كه اين ترجمه را از موبدى مجوسى، اردشيرنام : كه به غايت فاضل بوده : تحقيق نمود.
برسم چين---> برسم.
برسم دان : ظرفى است مانند قلمدان، كه از طلا و نقره و مانند آنها ساخته، و برسم ها را در توى آن گذارند.
برسن(1) : لواشه و پنبه و يا شبيه آن و زمام و افسارِ حيوان، خصوصاً از شتر.
برسوله : (چو منصوره) معجونى است كه از بنگ و جوز و ساير ادويّه حاره سازند.
برسه : (چو بركه) خطّه كوچكى است از اقطار شرقيّه فرانسه و هم شهرى است بزرگ در سه منزلى اسلامبول]استانبول [كه شرق و شمالش واسع ومدّت ها دارالملك]پايتخت [آل عثمان بوده و بعد از فتح روم ايلى[ر.م]، ادرنه[در تركيه] را پايتخت نمودند و آل عثمان را در اين شهر آثار بسيارى از مساجد و مدارس و بساتين و باغات و قصور و عمارات و حمّامات در صفحه روزگار، يادگار است; و حمّامات آنجا، اصلاً محتاج به گرم كردن نبوده و چشمه هاى بسيار گرمى : كه نسبت به ساير چشمه هاى گرم به نهايت امتياز دارند : در آنها جارى، و آب هاى فراوان در اكثر خانه هايش روان است.
برسيان; برسيانا; برسيان دارو : (چو بدخيال) گياهى است دوايى كه در اسهال و قروح[زخم ها] و اورام]ورم ها [حارّه به كار برند، و به نوشته بعضى، گياهى است كه تخم آن مانند تخم كرفس بوده و در جَرَب[گرى] كارگر آيد; و به نوشته مخزن[ر.ض] ، از ادويه غير مشهوره، و مَنبَتِ آن بلاد بابل، و بى گل و شكوفه تخم كرده، و در اوّل تَموز]ماه اوّل تابستان [مى رسد.
::::::::::::::::::::::::::::::::::
1. ضبط لغت نامه دهخدا در دو معنا به ترتيب: بِرسُن; بُرسُن.

صفحه 384 - جلد اول
برسيدن : (چو ترسيدن) محو و معدوم و مُضمحلّ گرديدن.
برش : (چو خَجِل و فرش) برسن[ر.م] و اعراض نمودن و كشوث[ر.م] و قاچِ خربزه و هندوانه و معجونى است كه از براى نشئه و كيف از برگ كتان سازند و رجوع به «كشوث» هم شود و مرغ چكاوك را هم گويند.
برش ديده : قطع نظر نمودن از چيزى.
برشاد : (ل) شلغم.
برشان : (چو افشان) ملّت و امّت پيغمبران.
بَرشاوش : نام ديگر رأس الغول[ر.م] است.
بُرُشتن : بريان كردن و خامى طعام را به واسطه آتش بردن.
برشجا; برشجان : (چو كربلا و سرفراز) موضعى است مابين ايران و توران[در شاهنامه حكومتى ترك در آسياى مركزى]، و با خاء ثخذ هم آمده اند.
برشدن : (چو بدسخن) بلند رفتن و بالا شدن.
برشگ : (چو پلنگ) برتنگ[ر.م] است.
برشن : (چو عنبر) عَشَقه[ر.م] و لبلاب[ر.م].
برشوم : (چو مرسوم) نوعى از خرماى خشك است و رجوع به «قسب» نمايند.
برشيان : يا برشيان دارو; سرخ مرد[ر.م] است و رجوع به «كسته» هم نمايند.
برص : (چو عرب) به نوشته بحرالجواهر[ر.ض]، سفيدى است كه در بعض اعضا ظاهر شده و غور نمايد، و گاه است كه به تمامى اعضا سرايت كرده و رنگ تمامى بدن سياه گردد، و اين قسم را برص منتشر گويند، چنانچه برص أسود، آن سياهى است كه از غلبه موادّ سودواى در بدن ظهور يابد.
برصوم : يكى از پيشوايان مذهب نسطورى]از فرقه هاى مسيحيّت [بوده كه در قرن پنجم ميلادى ظهور نموده و مذهب خود را در عراق و ايران نشر نمود.
بَرصيصا : (ر) عابدى بوده معروف كه عاقبت به اغواى شيطان، به ضلالت افتاد.
برطاس : (چو كرباس) شهرى است در تركستان[شمال غربى چين و آسياى مركزى] كه روباهش پوست خوب دارد و آن پوست را نيز گويند و رجوع به «كمارى» نمايند.
بِرطانيقى : گل بستان افروز و يا تخم آن.(نان)
بَرطايل : جزيره اى است در هند كه از يكى از درختانش صدايى مهيب مى آيد و يا كوهى است در آن جزيره كه شب ها از همان كوه صداى طبل و دهل و سِنج مى آيد.
بَرطيسقون : به يونانى، گلِ سرخ است.
برغ; برغاب; برغاو : (چو فرق و خَجِل و سفر و سرداب) بندِ آب و جايى كه پيش آب را با خس و خاشاك و غيره بندند.
برغست : (چو سرمست) مُچّه[ر.م] و جامه غوك[ر.م] و جوى آب زراعت و خيار دشتى و رجوع به «سبزه» شود.
برغَسْتْبا; بَرغَسْتْوا : طعام و آشِ برغست[ر.م].
برغشت : برغست[ر.م]، اِفراداً و تركيباً.
برغ شتراسر ---> تلغراف.
بَرغَلانيدن : برانگيختن و تحريك نمودن.
برغمان : (چو هم زبان) اژدها و مار بزرگ.
برغمه : دولتى بوده كوچك كه در 283 مقدّم ميلادى، بعد از اسكندر رومى، از طرف فيلترنامى، تأسيس يافته و هفت تن از ايشان در ظرف 154سال حكمرانى نموده اند كه اسامى شان را با تاريخ جلوسشان، ذيلاً مى نگارد:
   1. فيلتر   283
   2. اومن اوّل   263
   3. آتال اوّل   241
   4. اومن ثانى   198
   5. آتال ثانى يا فيلادلف   157
   6. آتال ثالث يا فيلوميتور   157
   7. آرستونيق   132 الى129(1)
و ايشان با كثرت ثروت و علوم و معارفْ معروف; و آتال سيّم : كه ششمينِ ايشان است : در حين وفاتِ خود، مملكت را به رومايى ها[رومى ها] وصيّت كرده و ازاين رو بعد از وفاتش سه سال با آريستونيق به جنگ و جدال آغازيده، و عاقبت تمامى مملكت را ضبط و تصرّف نمودند.
::::::::::::::::::::::::::::::::::
1. همه اين تاريخ ها پيش از ميلاد هستند.

صفحه 385 - جلد اول
برغندان : (چو دربندان) نام روز آخر ماه شعبان و يا نشاطى است كه به جهت نزديكى ماه رمضان در اواخر شعبان كنند.
برغو : (چو برزو) شاخى است تهى ميان كه مانند نفير نوازند و بورقى، محرّف آن است و (چو بدبو) نهى و منع كردن و از صولت انداختن.
بَرغُواطه : (ل) قبيله بزرگى است از بربر كه در سواحل مغربِ اقصى]منطقه اى شامل مراكش، الجزاير و تونس [ساكن، و در اوايل قرن دويم هجرى، بعضى از ايشان ادّعاى نبوّت آغازيده و به جهت اجراى مقاصد فاسده خودشان، بلاد بسيارى تخريب نموده و نفوسى بى شمار به قتل رسانيدند.
برغوثى : (چو بدبويى و پر زورى) اسبغول[ر.م] است.
بُرغوثيّه ---> نجّاريّه.
بَرغول : آفروشه[ر.م] و بلغور و آشِ آن.
برف : (چو حرف) معروف است، كه به عربى «ثلج» و به پارسى«فنجا» هم [گويند] و رجوع به «باران» نمايند.
برفاب : آب برف و آب سرد و آبى كه در وقتى كه كسى چيزى را مى خورد، در دهان شخص ديگر به جهتِ ميل طبيعت به وجود آمده، و گاه است كه بى اختيار بريزد.
برفاب دادن : مأيوس كردن و دلسرد نمودن.
برفر : (چو صرصر) شأن و شوكت و جلالت و عظمت.
بَرفروش : برپروش[ر.م] و مخفّفِ بارفروش است.
برفروشان : بر وزن و معنى برپروشان است.
برفره : (چو مسخره) برفر[ر.م] است.
برفك : (چو اندك) طلق و زَروَرَق.
برفنجك : (چو بدمذهب) فرنجك[ر.م].
بَرفَندار : عالم و فاضل و شارح و مفسّر.
بَرفَنده : بر وزن و معنى برونده.
برفوز; برفوس : (چو سردوز) پيرامونِ دهان.
بَرفيون : فرفيون[ر.م] است.
برق : (ر) يكى از مشاهير شعراى هندوستان كه در بنگاله ]كشور بنگلادش و ايالتى در شمال شرقى هند [امرار وقت نموده و هم به معنى معروف كه به پارسى «درخش» و «آدرخش» و «برخ» و «بشك» ]هم گويند [و يكى از كائناتِ جَوّ مى باشد و ازآن رو كه در السنه، داير و عامّه را به ياد گرفتنِ آن رغبت افتد، حتّى الميسور، به طورِ سهلْ به كشفِ اجمالىِ آن پرداخته و مى گوييم كه چنانچه تسخين]گرم كردن [و حرارات يافتن اجسام رطبه، مانند بحار و اراضى و غيرها، از آتش و حركت شديده و شعاع آفتاب و غير آنها، منتجِ انفصال اجزاء مائيّه و اجزاء هوائيّه بوده و از اختلاط و امتزاجِ آنها بخار تشكيل يابد، كه در مادّه خود مذكور افتاد. همچنين تسخين و گرمانيدن اجسامِ يابسه هم موجب انفصالِ اجزاء ارضيّه و ناريّه بوده و از آميزش آنها به طورى كه حسّاً متمايز نباشند دود و دخان صورت يابد، و چون اين مقدّمه مكشوف آمد، پس مى گوييم كه گاه است دخان و بخار بسيار، معاً مرتَفَع شده و از تكاثف]اجتماع [اَبخره]بخارها [كثيره متصاعده، اَبر حاصل و منعقد گرديده، چنانچه در «باران» اشاره نموديم، ليكن دخان متصاعد در ميان همان ابر محتبس گردد، پس گاهى حرارتِ غريزى، باقى مانده و به جهت شدّتِ يُبْس و لطافت كه مقتضىِ تصعيد است، بالا رفته و در صعودِ خود به شدّت از ابر منفصل شده و خرقش نمايد، و گاهى حرارت مذكوره به سبب غلبه سرما، زايل گرديده و ثقيل و متكاثف بوده و به جهت كثرت ثقل و كثافت كه مستلزم هبوط است، پايين آمده و در نزول خود بازهم به شدّت و عنف از ابر جدا شده و منفجرش سازد، و در هر دو صورت صعود و هبوطِ دخانِ متصاعد و محبوس در ميانِ ابر و انفصالِ آن از ابر، صوتى مهيب و هولناكِ معروف حاصل گردد كه آن را «رعد» گويند. و شايد كه همان دخان متصاعد در حين انفصالِ صعودى يا هبوطى به جهتِ حركتِ شديده كه مقتضىِ حرارت است اشتعال يابد، و در اين صورت، اگر همان شعله لطيف بوده و به زودى محو و نابود گردد، آن را «برق» گويند و اگر غليظ و كثيف بوده و آن قدر منطفى نگردد تا به زمين برسد، آن را «صاعقه» نامند; و بعضاً به انسان و يا حيوانى برخورده و آنها را از جاى خود حركت داده و به زمين مى زند، و گاهى مقتول و

صفحه 386 - جلد اول
گاهى مجروح و گاهى آثار سوختگى در آنها ظاهر و گاهى عمل تنفّس و دَوَرانِ خون را موقتاً بازداشته و مرگ ظاهرى دست مى دهد، كه ممكن است به طورِ معالجه آدمِ خفه شده علاجش نمايند، و گاه است كه به سنگ كوه و بيابان و عمارات عاليه مستحكمه، برخورده و آنها را خُرد و منهدم سازد، و ممكن است كه بهواسطه برق گير: كه «سپرِ صاعقه» نيز گويند : ابنيه و عمارات را از تصادم برق و صاعقه، محفوظ داشت. على الجمله، برق و صاعقه، همان قوه الكتريكى است كه مابين دو ابر از اثر اصطكاك و فعل و انفعالِ آنها پيدا شده و صداى مهيبى را هم كه از سرعت حركت آنها در هوا حادث گردد، رعد گويند.
و در مادّه «الكتريك» هم مكشوف گرديد كه فقط مالشْ موجبِ حصول الكتريك نمى شود، بلكه تمامى تغييرات طبيعيّه و شيميائيّه كه در موادّ اجسام پيدا مى شود، احداث الكتريك مى نمايد و مهمّ ترين آنها، بخار شدن آب هاى درياها است.
برق گير] ---> برق[.
بَرقَشيشا : بر وزن و معنى مرقشيشا.
برقك : (چو اندك) طلق و زَروَرَق.
بَرقَندان : بر وزن و معنىِ برغندان.
برقوق : لقبِ ملك ظاهر سيف الدين، اوّلين ملوك چراكسه مصريّه[قرن 7 تا 9 ه:]، كه در اصل از مماليك اتراك بوده و عاقبت در سايه استعداد و شجاعتْ، قطعِ مراتب و تحصيل نفوذ كرده، و بعد از انقراض ملوك اتراكِ مصريّه، به موجب انتخاب اكثر امرا به اريكه مصر مستقرّ گرديد.
برقوه : نام شهرى است از عراق.
بَرقَه : به عربى، زمينى را گويند كه احجار مختلف الألوان داشته باشد و ازاين رو با پاره اى اسامى ديگر تركيب يافته و به اكثر مواضع جزيرة العرب اطلاق مى شود و هم خطّه بزرگى است از سواحل شماليّه افريقاى شمالى و هم شهرى است كه مركز همان خطّه بوده و در 22 هجرى به دست عمر ابن عاص مفتوحِ لشگرِ نصرت اثرِ اسلام گرديد.
بَرقى : دو نفر از شعراى قديم عثمانى بدين لقب، ملقّب بودند كه يكى آيدينى[اهل شهر آيدين در تركيه] و ديگر استانبولى بوده و از اشعار اوست:
«بِردم ايچنده، غربى و شرقى
سِير ايدر، يلدرم كبى، برقى»(1).
برك : (چو پشت) به تركى و مغولى، كلاه است و(چو فلك) ستاره سهيل و صدا و ندا و نظم امور و رودخانه اى است در ايران و ايالتى است در مجارستان و ولايتى است كه قطب جنوبى از آنجا نمايان[است] و قسمى است از گليم و بافته اى است معروف و مكانى است در راهِ فارس، مشهور به امن آباد و جامه كوتاهى است كه تا كمرگاه، بيشتر مردم دارالمرز]لقب شهر رشت [پوشند و در بعضى جاها آن را «عجايبى» گويند و به «تاريخ عرب» هم رجوع نمايند و به انگليسى، پوست درخت است.
بركاپوز; بركاپوس; بركافوز; بركافوس : (چو دقيانوس) پيرامون دهان.
بركان : جهل و نادانى و رجوع به «كوه آتش فشان» هم شود.
بَركر : طوقى است مرصّع كه ملوك فرس در گردن اندازند.
بركم : (چو مرهم) منع و بازداشتن و امر و فاعل از آن.
بركن(2) : شهرى است از نوروِج[نروژ].
بركند : (چو فرزند) پاره[رشوه] و رشوت و امردِ ضخم و تنومند.
بركنه : (چو دَندَنه و اِشگَنه) اطراف و ناحيه هر چيز درهم كوفته، خصوصاً عطريّات.
بركنى : (چو بستنى) يكى از اقسام شراب است.
بركون : (چو مسكون) فتراك[ر.م] و سموت[ر.م].
بَركوه : مخفّفِ ابركوه[ر.م] است.
بركه : (چو پسته) نام چند نفر از صحابيّات]زنان صحابى [كه به بركه حبشيّه و بركه بنت يسار و بركه بنت شعبه اشتهار داشتند و هم نامِ پسرِ جوجى خان ابن چنگيزخان، كه در
::::::::::::::::::::::::::::::::::
1. ترجمه: برقى (لقب شاعر)، در يك دم، مانند صاعقه شرق و غرب را سير مى كند و درمى نوردد.
2. ضبط لغت نامه دهخدا: بِرگِن.

صفحه 387 - جلد اول
دشتِ قبچاق[ناحيه اى در شمال درياى خزر]، حكمران بوده و ازاين رو دشتِ مذكور را دشت بركه نيز گويند و ازآن رو كه در عربى، به معنى گودال آب و درياچه است كه به پارسى «شَمَر» [گويند]، گاه است كه با پاره اى اسامىِ ديگر تركيب يافته و به بعضى مواضعى كه مشتمل بر درياچه باشد اطلاق يابد و بعضاً به پاره اى امكنه كه درياچه هم نداشته باشد، استعمال نمايند كه بعضى از آنها را مى نگارد و در توضيح معنى اصطلاح جغرافيايى آن، رجوع به «محيط» شود.
بركه ابراهيم : درياچه اى است متّصل به جنوب شهر اورفه[در تركيه].
بركه اردشير : شهرى است از فارس.
بركة الجبّ; بركة الحاج : موضعى است دلگشا، به مسافت 10 كيلومتر از شمال شرقى قاهره.
بركة الحبش : نزهتگاهى است در كنار نيل.
بركه خليص : محلى است مابين مكّه و مدينه.
بركه زلزل : درياچه اى است در بغداد.
بركة الفيل : درياچه اى است متّصل به قاهره.
بركه قارون; بركه قرموط : درياچه اى هستند در مصر و رجوع به «فيوم» نمايند.
بركه لاجورد; بركه ناصريّه : درياچه اى است در مصر.
بركه نعمان ---> بُنيان.
بَرَكى : (چو سفرى) كلاه دراز زاهدان، كه به عربى «بريس» گويند و (چو هندى) يكى از نواحى آيدين]در تركيه [است.
بَركيارُق; بَركياروق : (ل) چهارمينِ ملوك سلجوقيّه كه پسر ملكشاه ابن الب ارسلان بوده، و در 484 هجرى بعد از وفات پدرش جلوس نموده و مدّتى با برادرانش در تجاذب و تشاجر بوده، عاقبت مصالحه نمودند بر اين كه خراسان، برادرش سنجر را بوده، و سوريه و عراق و جزيره و آذربايجان و گرجستان از برادر ديگرش محمّد، و ساير ممالك هم به خودش عايد گردد، و بعد از 12 سال حكمرانى درگذشت.
برگ : (چو مرگ) ورق درخت و كاغذ و كتاب و توجّه و التفات و عزم و اراده و آهنگ و نغمه و يخنى و ذخيره و كسوت قلندران و ساز و سامان، خصوصاً تدارك مهمانان.
برگِ بابا آدم ---> پيل گوش.
برگ بيد : علاوه بر معنى تركيبى، نوعى از پيكان است كه به صورت برگ بيد سازند.
برگ تنبل ---> ساده.
برگ ريزان : فصل پاييز و آخر عمر و ايّام پيرى.
برگ كازرونى ---> جزا.
برگ نيل : وسمه.
برگان : دهى است در شيراز كه كانِ سنگِ برگان[ر.م] است.
برگذار : (چو سرشمار) ارمغان و تقديم نمودن.
برگزار : عرض كردن و عرضه داشتن.
برگس; برگست : (چو اطلس و بدمست) ترجمه «معاذالله» و «نعوذبالله» و «خدا نكرده»، كه در موضع انكار باشد.
برگستان; برگُستوان : (چو انگشتان) لباسى است كه در روز جنگ پوشيده و بر اسب و فيل نيز پوشانيده و درون آن را پنبه و كج[نوعى ابريشم] و ابريشم كرده و بخيه بسيارى زده و در روز جنگ پوشند كه بدن را از ضرب تير و نيزه حفظ نمايد و آن را «كجيم» و «كجين» و «كژيم» و «كژين» و «كژاگند» و «كژاغند» و «قژاگند» و «قژاغند» و «قزاقند» و «قزاگند» و «قزاگنك» هم [گويند].
برگسه : (چو مدرَسه) پنهان و پوشيده.
برگه : برگ و ورق است.
بِرلِن; بِرلين : شهرى است شهير، پايتخت دولت آلمان، كه نقطه اجتماع راه هاى بسيار و تجارتش به نهايت داير و در 537 هجرى تأسيس يافته و از حوالى 1061 اهميّتى مخصوص پيدا كرده تا در اين اواخر به منتهاى امتياز و وسعت رسيده، به مرتبه اى كه نفوسِ خود شهر از دو كرور و نيم متجاوز و به 34 جسر و 19 مريض خانه و 21 كليسا و دارالفنونى بس عالى مشتمل، و هيئت اجتماعيّه از براى همه گونه علوم و فنون مهيّا، و از 13 محلّه بزرگ : كه هريكى از آنها قصبه اى بوده بزرگ و مستقل و به جهت توسعه شهر جزو خودِ آن گرديده و ازاين رو بازهم به نام قصبه اشتهار دارد : تركيب يافته، و در 1171 به تصرّف

صفحه 388 - جلد اول
اوستريا]اتريش [گذشته و به فاصله سه سال روس ها متصرّف گرديده و بعد از 46 سال فرانسزها در آنجا استيلا يافته، و بازهم استرداد شد.
برلينكه : (ل) چند جزيره كوچكى است در بحر محيط اطلاسى[اقيانوس اطلس].
برم : (چو شتر) بروم[ر.م] و بره مَن[ر.م] و (چو عجم) چفت]ر.م [و (چو نرم) گياه مرغ و توقع و انتظار و چشمه آب و استخر و تالاب و حفظ كردن و به ياد نگهداشتن و هم در تحفه]ر.ض [از مؤلّف معنى نقل كرده كه شكوفه امّ غيلان]ر.م [است، و از مؤلّف جامع بغدادى[ر.ض] نقل كرده كه شكوفه درخت خاردارى است شبيه به امّ غيلان به قدرِ زعرور[ر.م]، و زرد با سفيدى و خوش بوى و منوّم و مفرّح.
برماس : (چو الماس) حس و احساس و وجدان و ادراك و نجات و قوّه لامسه و برماسيدن[ر.م] و امر و فاعل از آن.
بَرماسش : اسم مصدر برماسيدن[ر.م].
بَرماسيدن : لمس كردن و دست ماليدن و عضوى را به ديگرى سودن و بيم و ترسيدن و فراغت و پرداختن تير و نموّ و باليدن و نجات و خلاصى يافتن و علم و دانستن و حسّ و احساس نمودن و دراز كردن.
برمال : برماليدن و امر و فاعل از آن و سر و سينه و بالاى كوه و پشته.
برمال زدن; برمال كردن : برماليدن[ر.م] است.
بَرماليدن : نَوَرديدن و دامن بر ميان زدن و پاچه شلوار و آستين جامه را بالا كردن و گريختن، خصوصاً آنچه از ترس جان باشد.
برمان : حكومتى است در هندِ چينى.
بَرمانيدِس : (ل) دو نفر از دانشمندان يونان بدين اسم موسوم بودند:
اوّل، چهارمينِ هشت حكيم يونانىِ مشهور كه در هر معالجه به خلاف پيشينيان : كه تجربه و قياس را معاً معمول مى داشتند : تجربه را بالمرّه انداخته و فقط قياس را مرعى داشته، و متجاوز از دو هزار سال پيش از بقراط ظهور نموده بود، و چهل سال زندگانى كرده و بعد از وفاتش شاگردان او اختلاف نموده، و بعضى فقط تجربه را مرعى داشته، و برخى قياسِ تنها را معتبر شمرده، و پاره اى معتقد گرديدند بر اينكه صناعت طبّ را اساسى نيست، بلكه حيله چندى است كه به هم بافته اند و ازاين رو به ارباب حيل موسوم گرديده و بدين منوال 735 سال گذشته و افلاطون طبيب به ظهور آمد.
دويّم، فيلسوف مشهور كه حكماى فرنگ پارمنيدش نامند، از فلاسفه يونان قديم بوده و 160سال پيش از بقراط [پزشك يونانى در قرن 4 و 5ق.م] به ظهور آمده و زياده بر هشتاد سال زندگانى كرده و مسلك تصوّف را اختيار نموده و به وحدت وجود معتقد بوده و مى گفت كه وجود يكى است و تمامى اشياء موجوده در عالم صُوَرِ مختلفه آن وجودِ احدِ مطلق مى باشند:
«نم از يم است، يم از نم».
بَرماوَرد : بر وزن و معنى بزماورد.
برماه; برماهه : (چو درگاه و مردانه) مثقب]ابزار سوراخ كردن [معروف نجّاران و حكّاكان.
برمايون; برمايه : (چو افلاطون و بى ناموس) رجوع به «گاو فريدون» شود.
برمچ; برمچيدن : (چو مخرج) برماس[ر.م] و برماسيدن]ر.م [و مچ[ر.م] و مچيدن[ر.م]، و ظاهراً «بر» زائد است.
برمخ; برمخيدن : مَخ[ر.م] و مَخيدن[ر.م]، و على الظاهر «بَر» زائد است.
برمر : (چو زرگر) زنبور عسل و انتظار و اميدوارى و علف خشكيده ستور و بهايم.
برمغاز; برمغازه : (چو سرفراز و بدكَناره) شاگردانه معروف.
برمك : (چو اندك) نام ولايتى و هم نامِ جدّ وزراى عظامِ برامكه[خاندان ايرانى از بزرگان و وزراى بنى عباس] و يا لقبِ او است كه در اصل به جعفر موسوم، و مردى بوده فاضل و خراسانى از نسل ملوك فرس و در اوايل حال، مجوس و متولّىِ مدينه و به غايت مكرم و محترم و ازآن رو كه متولّى بخارا[در ازبكستان] هر كس كه بودى، برمك مى گفتند، جعفر هم بدين لقب، ملقّب بوده و هريك از اخلافش را برمكى گفته و مجموع ايشان را برامكه ناميدند

صفحه 389 - جلد اول
كه جمعِ برمكى است. و در اوايل دوره عبّاسيّه متعاقباً حاوى مقام صدارت و وزارت و به نفوذ و اقتدار فوق الغاية موفق گرديدند، و ايشان چهار تن بودند:
اوّل، خالد ابن جعفر كه در اسقاط دولت امويّه و تأسيس دولت عبّاسيّه مساعىِ مُجدّانه، مبذول داشته و ازاين رو از طرف ابوالعباس سفّاح، اوّلينِ عبّاسيان[در قرن2ه:.]، به صدارت منصوب و در عهد ابوجعفر منصور، دويّمينِ ايشان[در قرن 2ه:.]، بازهم در منصب خود باقى و مأمور بيت المال گرديد.
دويّم، يحيى ابن خالد ابن جعفر كه معلّمِ هارون[پنجمين خليفه عباسى در قرن2ه:.] بوده و بعد از خلافتش، از طرف او به وزارت معيّن، و بعد از چندى از مقامِ خود استعفا نموده و پسرش، فضل، به مسند وزارت مستقرّ، و پس از چندى جعفر ابن يحيى : كه چهارمينِ برامكه است : مدّتى بسيار، حاوىِ مقام عالى وزارت گرديده و برادرش، فضل، به خدمات عاليه ديگر معيّن گرديد، و رفته رفته شرف و شهرت برامكه، تزايد و اقتدارشان از حد اعتدال متجاوز، و بالخصوص جعفر ابن يحيى : كه مشهورترين ايشان بوده : و ازاين رو پاره اى اوهامِ باطله، هارون را دامن گير شده و در عودت از سفر حج، جعفر و برادرش، فضل، و پدرش، يحيى، را در 189يا 190 هجرى اعدام، و منسوبين ايشان را طرد، و خانه هايشان هدم و اموالشان ضبط، و از زبانزدِ اسامى شان قدغن اكيد نمود;
«اى روزگار اگر تو ز پستان حرص و آز *** روزى دو، شير دولت و اقبال برمكى
غرّه مشو كه از اثر دور روزگار *** يادآور از زمان بزرگان برمكى»
(فَاعتَبِرُوا يا أولِى الأبْصَار)(حشر،2)
«خوش درخشيد ولى دولت مستعجِل بود»
و رجوع به «نوبهار» هم نمايند. و بعضى از عقلا در جواب استفسار از سبب انقراض برامكه، با آن همه جود و سخى كه داشتند، گفته[اند]: نومُ الغَدَوات و شُرْبُ العَشيّات.(1)
برمگان : (چو قلمدان و پهلوان) موى زهار.
برمو : (چو بدبو) برمر[ر.م] است و رجوع به «عكبر» هم نمايند.
بَرمود : نام سه نفر از ملوك و قَرال هاى]رؤسا; پادشاه ها [فرنگ است.
برموده : شيئى و چيز و هم جزاير كوچكى است از بحر محيط اطلاسى[اقيانوس اطلس].
بَرمور; بَرموز : برمر[ر.م] و علف دوابّ و ستور.
بَرموزه : نام پسر ساوه شاه]از پهلوانان تورانى شاهنامه [است و به «تاريخ قبطى» هم رجوع نمايند.
بَرَموم ---> عكبر.
برموه : (چو منصور) صابون.
برمه : (چو گندم) برموه[ر.م] و (چو همره) برماه[ر.م] است.
برمهان ---> تاريخ قبطى.
برن : (چو چمن) بزن[ر.م] و قصبه اى است در هندوستان و مركز اداره يكى از ممالك اوستريا[اتريش] و هم شهرى است معمور، كه مركز اداره جمهوريت اسويچره ]سوييس [و به مسافت 425 كيلومتر از جنوب شرقى پاريس واقع مى باشد.
برنا : (چو صحرا و خرما) حَنا و جوان و نوچه اول عمر و خوب و نيك و شوخ و ظريف.
برناآباد : يكى از قراء هرات كه فواكهش نيكو و مسكن طايفه شاملو است.
برناپارت :(2)
برناس; برناسا : (چو كرباس و سرتاپا) سويس و ابن آدم.
برناك : (چو غمناك و گلزار) برنا است.
برنامه : (چو مردانه) شروع و اوّل هر چيز و سرلوحه و سرنامه و آنچه بر سر نامه ها و كتاب ها نويسند، كه به عربى «عنوان» گويند.
برناه : بر وزن و معنى برناك است.
برنايشت; بَرنايِشتى : (ل) پشتى و تعصّب و حميّت.
برنايون : گاو فريدون.
برنج : (چو خدنگ) كسى كه به جهت كورى با تاريكى دست بر ديوار و جايى ديگر بمالد تا رهگذر پيدا نمايد و
::::::::::::::::::::::::::::::::::
1. خواب صبحگاهان و نوشيدن شراب شامگاهى.
2. در اصل بدون معنى است.

صفحه 390 - جلد اول
حريص و پرطمع را هم گويند و (چو سرشگ) كانى است معروف كه در «شَبَه» مذكور است و غلّه اى است خوردنى و مشهور كه به فرانسه «رَىْ» و به پارسى «گرنج» هم گفته، و در اراضى گرم و مرطوب و باتلاق حاصل و از اين مواضع برنجزار غيرسالم، و اگرچه در اصل از محصولات هندوستان بوده، ولى اكنون در هر چهار قسمت عالم زراعتش معمول است.
برنج شماله : طعامِ مزعفر معروف. گويند در شيراز طبّاخى بوده كه شب ها در سر راهى نشسته و زردپلاوى پخته، و در پيش خود فانوسى داشته و گاهى دو سه مشعل افروخته، و فرياد كردى كه: «بيا ببر برنج شماله»، و اين بيت را نيز خواندى:
«اين شمع ها كه در دل بسحاق برفروخت *** از رهگذار نور برنج شماله بود».
برنج كابلى : تخمى است دوايى، كوچك و بزرگ و مايل به سرخ و در وَجَعِ مفاصلْ مؤثّر، و بيشتر از كابل آرند.
بَرَنجْ مشگ : فرنجمشگ[ر.م] است.
برنجار : (چو گرفتار) مخفّف برنجزار است.
بِرِنجاسپ; بِرِنجاسف : بومادران و اوّلى به تاء قرشت هم آمده.
برنجر : (ل) دو نفر از ملوك ايتاليا بدين اسم، موسوم بودند.
بَرَنجمشگ : (ل) فرنجمشگ[ر.م].
برنجن; برنجين : (چو قلم زن و تبرزين) رجوع به «ابرنجن» شود.
برند : (چو تفنگ و پلنگ) پرند[ر.م] است.
برنداف; برنداق : (چو قلمدان) روده و تسمه، خصوصاً آنچه نرم و سفيد و جسيم باشد.
برندك : (چو سمندر) پشته و تپّه و كوه كوچك.
بِرَندَكام : (ل) گياه بابونه گاو است.
برنده : (چو دونده) پروانه و اسم فاعل از بردن و (چو خجسته) اسم فاعل از بريدن است.
برنس : (چو فلفل) برنيس[ر.م] و (چو محبس) برناس]ر.م [و (چو بلبل و مفلس) به عربى، نامِ كلاه فرنگيان و جامه و كلاهِ گنده پشمينه كه بيشتر نصارا پوشند.
برنسا : (چو بد اَدا) برناسا[ر.م].
بَرنش : (چو مسجد و مفلس) برنيش[ر.م] است.
برنق : (ل) معرّب برنج.
برنگ : (چو سرشگ) برنج، خصوصاً برنج كابلى و (چو درست) اندوخته و پس انداز و ذخيره و ولايتى است كه قطب جنوبى از آنجا نمايان است و(چو خدنگ) بزنگ]ر.م [است و رجوع به «بوره» هم نمايند.
برنو : (چو بدبو) ديبا و حرير نازك و تُنُك.
برنوس : (چو پر زور و افسوس) لشگر و لشگرى و نامِ سرلشگرى و يكى از سپهداران است و با شينِ قرشت هم آمده است.
برنون : بر وزن و معنى بريون.
برنهاد : نظم و نسق و قاعده و قانون و موضوع و امر واقع و مشخص و ماضىِ نهادن.
برنهادن : نهادن و تبانى و به چيزى اتّفاق كردن.
برنهاده : برنهاد[ر.م] است.
برنى : (چو يخنى) مرطبانِ[ر.م] كوچك.
بَرنيان : بر وزن و معنىِ پرنيان.
برنيس : (چو ادريس) نوعى از بلوط.
برنيش : (چو درويش و گلچين) سانجو]دل درد در زبان تركى [و پيچش شكم.
برو : (چو گلو) ابرو و(چو وضو) بروت[ر.م] و(چو سرو) ماه و ستاره مشترى.
بَروار; بَرواره : بر وزن و معنى بربار و برباره.
بَرواز; بَروازه : پرواز و پروازه.
بروانى : (چو سردارى) به نوشته مخزن[ر.ض]، لغت عجمى است، به سريانى«عربروس» و به يونانى «اسقوانس»، و عبارت از نباتى است پرشاخ و شاخ هاى آن مانند كمان كج و خميده و گلش سفيد و ثمرش مانند زيتون، و بيخ آن سفيد و پوست بيخش با زردى است.
بَروانيا : به يونانى، هزارافشان[ر.م] است.
بروت : (چو ورود) شارب و سبيل و موى بالاى لب و

صفحه 391 - جلد اول
كنايه از كبر و غرور است.
بروتير : (1)
بروج : (چو خروج) به عربى، جمعِ برج و(چو مخرج) شهرى است قديم و مركز تجارت و كشتى، در ساحلِ غربى هندوستان به مسافت 335 كيلومتر از شمال بمباى]بمبئى [و داراى 30 هزار نفوس مى باشد و لاكِ خوب و نيلِ]گياهى كه بدان رنگ كنند [مرغوب از آنجا آرند.
بروج شاپور---> شاپور.
بروجِرد : شهرى است بزرگ از لرستان در 10 فرسخى كرج و 18 فرسخى همدان و مابين آن دو ديار واقع، و اطرافش فى الجمله واسع، و محمدتقى ميرزاى حسام السلطنه بارويى مشتمل به پنج دروازه دور آن كشيده، و بناى آن به زعمِ بعضى، از منوچهر[هفتمين پادشاه پيشدادى]، طولش نيم فرسخ و عرضش كم و فواكه و منافعش بسيار، و آبوهوايش سازگار و مسقط رأس جمعى از فضلاى ابرار و علماى نامدار است، و زعفران خوب در آنجا به عمل مى آيد و ازآن رو كه باصفاترين اغلب بلاد ايران است، دارالسرورش ناميده اند و رجوع به «فيروزگرد» هم شود.
برودوى : (ل) شهرى است از ايالت غاليچياى[گاليسيا ايالت سابق اتريش و فعلى لهستان] اوستريا[اتريش]، كه تجارتش داير و به 25 هزار نفوس مشتمل، و اكثر يهودى مى باشند.
بروده : (چو نمونه) شهر بزرگى است از گجرات[در هند]، اغلب مردمانش هندو و قليلى مسلمان هستند.
برور : (چو صفدر) جمله و ضميمه و دامن و سجاف جامه و سرهاى آستين پوستين و مخفّف بارور و وصل عاشق بر معشوق و ربط و پيوند درخت به درخت و يا انسان به انسان و به لغت زند، برادر است.
بروز : (چو مركز و رموز) بروژه[ر.م] و اصل و اصلى و نسب و نژاد و اساس و دامن و سجاف جامه و سرآستين پوستين و فرش و بساط و شب انداز و وصله هاى جامه كه مخالفِ رنگِ آن باشد.
بروژه : (ل) شهرى است حاوى 50 هزار مردم از بلچيقا[بلژيك].
بروس : بروسان[ر.م] و سيّاحى است مشهور از اسقوچيا]اسكاتلند [و هم نام سه نفر از حكم داران اسقوچيا و حكيمى بوده بابلى در زمان اسكندر كبير كه تاريخِ مفصّل بابلستان را نوشته و پاره اى آثار راجع به فنّ هيئت هم از او در اثر است.
بروسان : (چو عموجان) بربروشان[ر.م] است.
بروسل : (ل) بروكسل است.
بروسه : (ل) شهرى است شهير حاوى 52 هزار نفوس از آناطولى[آسياى صغير] كه مركز ولايت خداوندگار]در تركيه [است.
بِروسين(به فرانسه); بِروسينا(به لاتينى): يكى از دو ماده عامله كُچوله و مانند استريكنين : كه ماده ديگرِ آن است : مؤثّر، ولى پنج تا شش مقابل كمتر از آن است. رجوع به «اذاراقى» و «استريكنين» نمايند.
بروش; بروشان : (چو عمود و عموجان) بربروشان]ر.م [است.
بروشك : (چو رطوبت) خاك و تراب است.
بَروفِرو : فراز و نشيب و پست و بلند.
بروفه : (چو علوفه) فوطه و دستمال و كمربند.
بروكسل : (ل) شهرى است شهير، پايتخت دولت بلچيقا[بلژيك]، به مسافت 265كيلومتر از شمال شرقى پاريس كه با ملحقّاتش داراى 360 هزار نفوس مى باشد.
بُروگِرد : بر وزن و معنى بروجرد.
بُروم : از اجسام مفرده و مايعى قهوه اى رنگ، بوى آن تند، طعم آن مُكرِه و مُهوّع، و در 1825ميلادى منكشف و بسيار سريع التصعيد، و خود آن در طبّ به تنهايى كم مستعمل و اغلب تركيباتِ آن استعمال يابند كه انفع و اهمّ آنها برومور پتاسيوم، و در دفع صرع خيلى مؤثّر، و در عرض روز از دو تا هشت گرم متدرّجاً مستعمَل و تا يك سال بر آن مداومت كرده و در سال دويّم، هر سه ماه، پانزده روز بايد صرف نمود، و چون محتمل است كه استعمال آن
::::::::::::::::::::::::::::::::::
1. در اصل بدون معنى است.

صفحه 392 - جلد اول
در بعضى موارد ضعفِ زياد و گرفتگى در تجاويف دماغ توليد نمايد، بدين انگيزه اگر خواهند مقدار زيادى بر استعمال برومور مداومت نمايند، بهتر آن است كه به جاى برومور پتاسيومِ تنها، مخلوطى از آن و برومور سوديوم و برومور امانيوم : كه در توليد ضعف اضعف مى باشد : به همان مقدارِ برومور پتاسيوم به كار برند.
برومبرغ : (ل) شهرى است از پروسيا[بخشى از آلمان كه سابقاً امپراتورى مستقل بوده].
برومند : (چو تنومند) صاحب نفع و باردار و كامياب و برخوردار.
برومور ] ---> بُروم[.
برون : (به فتح اوّل و تشديد ثانى) به لغت زند، بز كوهى و بز و گوسپند كه پيشاپيش گله راه رود و (بر وزن نزول) حلقه، خصوصاً حلقه بينى شتر و هم شهرى است مركز ايالت، از اوستريا[اتريش]، به مسافت 170كيلومتر از ويانه[وين] و (بر وزن نگون) مخفّف بيرون و رجوع بدانجا نمايند.
برونده : (چو شرمنده) سبد و سلّه و بسته و بقچه قماش.
برونسويق : (ل) خطّه اى است تابع انگلتره[انگلستان]، از امريكاى شمالى و هم يكى از دول صغيره آلمانياى وسطى كه از هر طرف با ممالك پروسيا]بخشى از آلمان كه سابقاً امپراتورى مستقل بوده [محدود است.
برونوس : (با سين مهمله و معجمه چو گلوسوز) برنوس]ر.م [است.
بره : (چو فرح) برده و خوب و آراسته و(چو مزه) ابره]ر.م [و عجز و عاجز و بچّه گوسپند و برج حَمَل.
بره دو مادرى : چيزى و كسى كه غصّه و ضرر دنيا را نديده باشد; چون خواهند كه بره اى زود فربه و خوب شود از دو ميش شيردار، بدان شير مى دهند.
بره فلك : برج حَمَل.
بره گرفتن : عاجز و زبون شدن.
برهان : (ر) به عربى، حجّت و دليل قطعى است كه به پارسى «فرنود» و «فرنوس» [گويند].
برهان مسيح : شفاى بيمار و اجابت دعوات و احياى اموات است.
بُرهانپور : يكى از بلاد هندوستان و مقرّ حكومت خانديس[ايالتى در هند] است.
بره زيليا : قطعه بزرگى است از جهت غربى امريكاى جنوبى كه على التخمين داراى 11 مليون نفوس است.
برهليا : (چو مجلس ها) رازيانه است.(نان)
بره من : (چو كلمن) نام جمهوريتى است از متّفقه آلمانيه كه شهر مركزى آن نيز بدين اسم، موسوم است.
برهمن : (چو قلم زن و كرگدن) برهمنه[ر.م] و هم شاعرى بوده ايرانى در عهد شاه سليمانِ صفوى.
بَرَهمند; بَرَهمنه : مطابق و موافق و ابر بارنده و كوچك ]و [بسياردان و راست گفتار و درست كردار و اصيل و نجيب هندوان و زنّاربند و بت پرست و پير و مرشد ايشان و عنوان مخصوص رؤساى روحانيين هندو و مجوس و مذهبِ برهمنى، يكى از مذاهب معتبره مشهوره مى باشد كه هندو و هندويى گويند و به حلول و تناسخ ارواح و معبودين خويش معتقد بوده و متعصّبين ايشان خودشان را بر آتش انداخته و بالخصوص مردگان خود را گاهى تنها و گاهى زن زنده را هم با شوهر مرده يا شوهر زنده را با زن مرده سوزانيده و شامانى را : كه يكى از فرق برهمنى است : عقيده آن است كه دالايى لاما : كه بزرگ و معلّم ايشان است : هرگز نمرده و با حيات جاودانى خواهد زيست الاّ اينكه به اقتضاى حكمت، چندى از ميان قوم خود غايب بوده و به لباسى ديگر جلوه گر گردد، و اين مذهب در تبّت و سبير]سيبرى [و مغول مستعمل است و رجوع به «شامانى» هم نمايند.
بَرَهمنى ---> برهمنه.
بره موله : قصبه اى است دلپذير در 16 فرسخى كشمير، مردمانش بى ادب و حنفى مذهب مى باشند.
برهمه : (چو زَلزَله و طبقچه) برهمنه[ر.م] است.
برهميّه ---> وثنيّه.
برهنه : (ر.ف) كه لوت و عريان است.
برهوت : (چو مبهوت و جبروت) دشتى است در حضرموت از يمن و يا شهرى است در آنجا و يا چاهى

صفحه 393 - جلد اول
است در آن شهر كه آب هاى آن سياه و متعفّن و جايى است به غايت حارّ و زندان ارواح كفّار و منافقين و فسّاق كه در عالم برزخ در آنجا معذّبند.
بَرهود; بَرهوده : بر وزن و معنى پرمود و پرموده.
بَرهون : بر وزن و معنى پرهون.
بَرهوه : صابون.
بريان : (ر.ف)
بريان فقرا : روده بره شيرخواره، كه آن را پاكيزه كرده و درهم پيچيده و در سيخ كشيده و كباب كنند.
بريان گر : كباب پز و بريان پز.
بريان مُحَلاّ : بريان با تره و پودنه و ترخان و نان و پياز را گويند.
بريانى : هر چيز بريان شده، خصوصاً كباب.
بريتانيا : در اصطلاح جغرافيين، با قيود مختلفه، در اراضى متفرّقه استعمال يابد:
   1. بريتانياى جديد: كه جزيره اى است در قسم بلانزيا از اقيانوسيّه، و هم قطعه بزرگى است در منتهاى شمالىِ امريكاى شمالى، كه از مستحكماتِ واسعه انگليس بوده و در اين زمان به دومينيون اشتهار دارد.
   2. بريتانياى صغير: كه خطّه بزرگِ شبه جزيره اى است، از شمالِ غربى فرانسه.
   3. بريتانياى كبير: كه اوّلينِ دول بحريّه و يكى از دول معظّمه اوروپا، و در هر يك از قطعات خمسه، ممالك و مستحكمات بسيارى را مشتمل، و از سه خطّه انگلتره [انگلستان] و اسقوچيا[اسكاتلند] و ايرلانده]ايرلند [مركّب، و ازاين رو به دولت متّحده نيز موسوم، و اصول حكومت آن مشروطه مى باشد.
بريجرد : نام چشمه اى است; رجوع به «چشمه» شود.
بريجن : (چو رَسيدن) فُرُن[ر.م] و تنور كماج و سنگگ پزى.
بريد : به عربى، مقدار چهار فرسخ راه و پيك و قاصد را نيز گويند.
بريدِ فلك : ماه و ستاره زحل.
بريدن : (ر.ف) كه قطع و فصل كردن است.
بريده : شهرى است در نجد[فلاتى در عربستان] و هم يكى از اصحاب كرام حضرتِ خيرالأنام (عليه السلام)بوده كه در اثناى هجرت قبولِ اسلام نموده و در اكثر غزوات حاضر بوده و هم اسم مفعول و ماضى بعيد از بريدن است.
بريزن : بر وزن و معنىِ بَريجن و (چو نشيمن) پرويزن]غربال [و ترشى پالا[آبكش; غربال] و تابه گلين نان پزى.
بريزه : (چو ستيزه) بيرزد[ر.م] است.
بريزيدن : ريزيدن[ر.م]، و باى اوّلش زائد است.
بريستول : (ل) شهرى است بزرگ از انگلتره[انگلستان]، به مسافت 180كيلومتر، از سمت غربىِ لوندره[لندن].
بريسيكولوژى :(1)
بريش : (چو دِلير) بريشيدن[ر.م] و امر و فاعل از آن.
بريشم : مخفّف ابريشم است.
بريشيدن : پاشيدن و فرونشاندن و افشاندن.
بريغ : (چو دريغ) خوشه انگور.
بريغتون : (ل) يكى از بلاد انگلتره[انگلستان] در 80 كيلومترى لوندره[لندن].
بريگاد : ]چندين واحد نظامى از يك صنف كه تحت فرماندهى يك سرتيب باشند(لغت نامه دهخدا)[.
بريلى : شهرى است دلگشا از بلاد هندوستان; رجوع به «هندو» نمايند.
برين : (چو دِلير) سوراخ، خصوصاً سوراخ تنور و (چو مدير) قاچِ كوچكِ هلالوارىِ خربزه و هندوانه و (چو قرين)شكاف و رخنه و باد صبا و بالاتر و بلندترين و نام آتشگده اى است در حوالى نيشابور.
برين فرگاه : اعلى حضرت.
برينش : (چو تهى دل) برنيش[ر.م] است.
برينه : (چو نرينه) برين[ر.م].
بريون : (چو دلخون و فرعون و دويدن) قوبا[ر.م] و (چو افيون) حرير نازك و پيرامون دهان.
::::::::::::::::::::::::::::::::::
1. در اصل بدون معنى است.

صفحه 394 - جلد اول

آيين دوازدهم

(در حرف باى ابجدى با زاء هَوّز)
بز : (چو دل) زنبور و(چو خطّ) به عربى، جامه و اسباب
خانه و(چو بد) قانون و رسم و مجلس و بزم و تيغه كوه و
پشته بلند و بزيدن]ر.م [و امر و فاعل از آن و (چو رخ) به
معنى معروف.
بُزپَشم : تفتيك[ر.م].
بُزگوش : نام قومى است.
بزان : (چو خزان) وَزَنده و جهنده .
برانسون : شهرى است مركز ايالت، از فرانسه.
بزانه : (چو خزانه) بزان[ر.م].
بزباز ; بزبازه : (چو سرباز و سرمايه) بَسفايَج[ر.م] و يا
پوست گردكان و گل آن و به نوشته تحفه[ر.ض] ، نام عمومى
بز و گوسپند است و در مخزن[ر.ض] گويد كه پوست زيرينِ پوست خشبى جوزبويا[ر.م] است، كه بر بالاى پوست صُلبِ صدفى آن پيچيده باشد و به عربى «بسباسه» و به هندى «جاوترى» گويند.
بزپونتن : (چو پهلوشكن) دادن.(ند)
بزداغ : (چو سردار و دلدار و گلزار) صيقل و چيزى كه بدان، زنگ آيينه و غيره را بزدايند.
بزر : (چو نذر) به عربى، تخم است.
بزرقطونا : اسبغول[ر.م] است.
بزركار : برزيگر.
بزر كتان ---> كتان.
بَزرا : تخم، از هر جنس باشد.(ند)
بُزُرجمهر : معرّب بزرگ مهر[ر.م] است.
بزرك : (چو اندك) دانه معروف و تخم كتان و رجوع به «كتان» نمايند و (چو درست با كاف پارسى) مقامى است از موسيقى و به معنى معروف.
بزرگ اميد : نام حكيمى است كه استاد پرويز ابن نوشيروان بوده و هم دويّمين حكمرانان قهستان]ناحيه اى در جنوب خراسان بزرگ [كه در 518 هجرى جلوس كرده و در 533وفات يافت.
بزرگ مهر : يعنى آفتابِ بزرگ، وزير نوشيروان [بيستودوّمين پادشاه ساسانى در قرن 6م]، در عقل و حكمت مشهور، و نوادر بسيار در باب اقوال و افعالِ حكيمانه اش منقول و بعد از عمر بسيار در عهد هرمز ابن نوشيروان]بيستوسوّمين پادشاه ساسانى [در 580 يا 590 ميلادى درگذشت، و عربان، تعريبش كرده بزرجمهر گويند و غالباً واوى هم بدان افزوده بوزرجمهر خوانده و گاه است كه اَلِفى هم در اوّلش آورده ابوزرجمهر گويند.
بزرگمهر : بزرگ مهر است; رجوع به «بزرگ» شود.
بزسك : (چو سرشگ) مرجمك[ر.م] و عدس.
بزشك : حكيم و طبيب و دكتر و جرّاح و (چو نهنگ) جغد و بوم.
بزشم : (چو گذشت) تفتيك[پرز جامه].
بزغ : (چو مغز) رنگ آب و گودى كه آب در آن جمع شود و (چو قمر) وزغ و بندى كه در پيش آب بندند.
بَزَغْ سَمه : جامه غوك[ر.م].
بزغاله : (ر.ف) كه بچّه بز باشد.
بزغاله فلك : برجِ جدى است.
بَزغَست : بر وزن و معنىِ برغست.
بزغسمه : (چو سمندره) بزغ سمه[ر.م].
بزغش : (چو جنبش) نام يكى از اولياءالله است.
بَزَغْمه : (چو[نكرده])بَزَغْسَمه[ر.م] است.
بُزغُنج; بُزغُند : پسته بى مغز و يا نام درختى و يا پسته مانندى است بى مغز كه پوست را بدان دباغت كنند، و در مخزن]ر.ض [گويد: بار درخت نابسته پسته است، و گويند ثمرپسته، يك سال مغز مى بندد و آن را «پسته» گويند و يك سال نمى بندد و آن را «بزغنج» نامند و آن در خواصّ مانند پوست بيرونِ پسته نيست، و در دباغت پوست مستعمل است و رجوع به «كرت» هم نمايند.
بزغه : بر وزن و معنىِ وزغه و (چو بركه) دهره[ر.م] و (چو هرزه) چوبى كه شاخ انگور بر بالاى آن اندازند تا به زمين نيفتد.
بزق; بزقسمه; بزقمه; بزقنج; بزقند; بزقه : بر وزن و معنى

صفحه 395 - جلد اول
بزغ و بزغسمه و بزغمه و بزغنج و بزغند و بزغه، على الترتيب.
بزك : (چو سخن) مرغى است سياه رنگ و سرسرخ و منقاردراز و بلندآواز، كه بيشتر در كنار آب و بعضاً بر درختان نشسته و آواز بلند كند.
بُزگوش : قبيله اى است .
بزله : (چو حمله) مزاح و ظرافت و سخنان لطيف و شيرين.
بزم : شبنم و مجلس جشن و شراب و دهى است در بوانات.
بزمگاه : مجلس عيش و شراب و كتابى است در مقامات صوفيّه.
بزم نه ---> تاريخ جلالى.
بزمانون : بزمايون[ر.م].
بزماورد : (چو تنهاگرد) نوعى از نانِ سطبرِ ميان آگنده و آنچه ميان آن گذارند.
بَزمايون; بزمايه : مادّه گاوى بوده كه فريدون[ششمين پادشاه پيشدادى] را شير مى داد.
بُزمَجه : (ل) به نوشته تحفه[ر.ض] ، نام پارسىِ سقنقور برّى]ر.م [است و رجوع به «ورل» هم [نمايند].
بزمنه : رجوع به تركيبات «بزم» شود.
بَزمونه : روز دويّم ماه هاى جلالى.
بَزمه : گوشه و طرفى از بزمگاه.
بزن : (چو شكم) امر به زدن و (چو چمن) ماله برزيگران.
بزنجرد : (ل) نام چشمه اى است; رجوع به «چشمه» نمايند.
بزند : (چو كمند) رجوع به «سبزه» [شود].
بَزِندار : پنجره اى كه پيش آستان در سازند.(ند)
بَزَنطيّه ---> قسطنطنيّه.
بزنگ : (چو نهنگ) كليد و ناقوس و دراى و جرس و غلق در خانه.
بزوشم : (چو گلقند) تفتيك[ر.م] و در اصل بزپشم بوده.
بُزوشه : (ر) نباتى است معروف كه تخمِ آن بارتنگ]ر.م [است.
بزه : (چو مزه) خطا و گناه و مسكين و نامراد و ظلم و بيداد و مردم عاجز و بى اقتدار و (به ضمّ اوّل) زمينِ پشته پشته و نوعى از ميوه خوش بوى است.
بزه كار : عاصى و گنه كار و لقب بهرام، چهارمين ساسانيان[در قرن 3م] و هم لقب يزدجرد]چهاردهمين پادشاه ساسانى در قرن 5م [است.
بزهش : (چو پرسش) مقابله و روبه رو ايستادن.
بزيچه : (چو بريده) بزغاله و سه پايه سلاّخ و قصّاب.
بَزيدن : بر وزن و معنى وزيدن و جهيدن.
بزيشه : (چو حليمه) ارده كنجد و ثفلِ كنجدِ روغنْ كشيده.
بَزين : وزنده و جهنده و آتشگده برين[ر.م].

آيين سيزدهم

(در حرف باى ابجدى با زاء پارسى)
بژ : بر وزن و معنى پژ و برف و دمه و سرما ريزه.
بژاوه : (ل) واش[ر.م].
بژكم : (چو شلغم) منع كردن و بازداشتن.
بژكول : (چو دلخون و مسئول) شخص جلد و قوى هيكل و رنج كش و حريص در كارها.
بژم : (چو عزم و حلم) شبنم و ژاله و كوه و كتل و نزم[ر.م] و ميغ[ر.م].
بژمان : (چو درمان و گلدان) افسرده و غمگين و غم خوار.
بژمژه : (چو زَلزَله) جانور آفتاب پرست.
بژن : (چو چمن) لاى و گلِ ته حوض ها و نهرها و نجاست و كثافت.
بژند : (چو لوند) مچّه[ر.م] و يا گياهى ديگرى است خوش بوى و مردم بيچاره و دردمند و نامراد و تنگ معاش.
بَژَنگ : بر وزن و معنى بزنگ.
بژواك; بژوال : (چو احوال) پژوال[ر.م] است.
بژوج : (چو عمود) پيدا كردن و به هم رسانيدن.
بژول : بر وزن و معنى پژول.
بژهان : (چو برهان) آرزو و خواهشِ دل و غبطه و اندوه و غم و غصّه.

صفحه 396 - جلد اول

آيين چهاردهم

(در حرف باى ابجدى با سين سعفص)
بس : (چو بد) كافى و وافى و كثير و بسيار و امر به قطع كردن و تمام نمودن و (چو رخ) بوسه و سيخ آهنى كباب.
بُس خواسته : معشوق و مطلوب.
بسا : (چو قضا) اى بس و بسيار و اندك بارو شهر فسا.
بِسارابيا : ايالتى است در منتهاى شرق جنوبى روسيّه.
بساردن : بساريدن[ر.م].
بساره : بام و ايوان و صفّه.
بساريدن : شياريدن و آب دادن زمينى، به جهت كشت و زراعت.
بساسه : يكى از اسامىِ مكّه مكرمه بوده در زمان جاهليّت.
بساط : فرش و گستردنى سليمانى.(عر)
بَساك : تاجى كه از گل و ريحان و مانند آنها ساخته و سلاطين در روز جشن و عيد و ساير مردم در دامادى بر سر نهند.
بَسّام : ]ابوالحسن على ابن محمّد ابن نصر ابن منصور ابن بسّام بغدادى كه به ابن بسّام نيز معروف است، از اعيان شعراى عرب و محاسن ظرفاى ايشان مى باشد، به هجوگويى اشتهار داشت. كسى از امير و وزير، صغير و كبير، برنا و پير از آسيب زبان وى ايمن نبود بلكه پدر و خانواده خود را نيز هجو مى گفت(ريحانة الأدب، ج1، ص 260)[.
بسانج : (چو امانت) گياهى است به هيئتِ هزارپاى.
بساول : (چو تطاول) دهى است مابين پيشاور]در پاكستان [و كابل.
بساوند : (چو نهاوند) قافيه شعر و هر دو چيز مناسب با يكديگر.
بَسباس; بَسباسه : بر وزن و معنى بزباز و بزبازه و هرزه و بى معنى.
بسپايك; بسپايه : (چو بدحالت و مردانه) بسفايج]ر.م [است.
بست : (چو مدّت) مرجان و بيخ آن و يكى از بلاد زابلستان است و (چو خشت) مخفّف بيست و(چو دست) سدّ و كوه و گره و دشتى است در آذربايجان و قسمت آبى كه برزيگران در ميان خودشان گذارند و(چو پشت) بستان و قلعه اى است مشهور و نام ولايتى است معروف و شهرى است بزرگ و گرمسير، مابين سجستان]سيستان [و هرات و غزنين[در افغانستان]، مولد جمعى از علما و در زمان مدنيّت اسلاميّه به نهايت معمور بوده و در اصطلاح منجّمين، ساعتى است منحوس و شرحِ اجمالىِ آن چنان است كه حكماى هند دورى نهاده اند كه بر هفت بخش مقسوم و هر بخشى را به كوكبى منسوب داشته، و آن را بُستِ آن كوكب نامند ومدّتِ تمام دوره 84 ساعت زمانى و هر بخشى 12 ساعت بوده و هر 12 ساعت را به ترتيب ذيل، به يكى از كواكب نسبت داده و بُست آن كوكب نامند و به نوشته بعضى از فضلاى عصر ما آن را ساعات محترقه نيز گويند، و بالجمله ابتداى دور از اجتماع حقيقى نيّرين[ماه و خورشيد] بوده و تا 12 ساعت زمانى، منسوب به آفتاب داشته، پسْ 12 ساعت به زهره و 12 ساعت به عطارد و 12 ساعت به قمر و 12 ساعت به زحل و 12 ساعت به مشترى و 12 ساعت به مرّيخ، على الترتيب تا بازهم نوبت به آفتاب رسيده و بعد از آن به طريق مذكور مى گردد تا اجتماع ديگر، و چون اجتماع شود، نوبتِ هر كوكب كه باشد باطل و نوبت شمس ابتدا شود، و بُستِ مطلق كه در تقاويم مى نگارند، همين بست آفتاب و در اختيارت، به غايت مذموم و ضرر آن از تباهى قمر كه اوّلين محذورات است، بيشتر و در تقويم رقمى جدولى مخصوص از براى تعيينِ ساعتِ بُستِ آفتاب رسم كرده و بُستِ ساير كواكب به ترتيبِ مذكور، به فاصله 12 ساعت معيّن خواهد شد، و شايد كه در بعضى تقاويم هفت جدول رسم كرده و در هر يك ابتداى بُستِ يكى از كواكبِ سبعه را ثبت نمايند.
بستاخ : بر وزن و معنى گستاخ.
بستار : (چو دلزار) سست و نااستوار.
بستاع : (چو گلزار) نام اصلى كتاب زردشت كه به لغت فرس ساخته و ازآن رو كه هيچ كس آن را نمى فهميد، تفسيرى كرده و زَنْد نام نهاده و آن تفسير را هم، تفسيرى

صفحه 397 - جلد اول
ديگر كرده و پازَنْد ناميدند.
بستام : (چو اسلام) اوستام[ر.م] و مرجان.
بستان : (چو گلدان) اِفراداً و تركيباً بوستان است.
بستانيدن : (چو بد ماليدن) به بستن واداشتن ]كسى را [و فعل متعدّى از آن و (به كسر اوّل) ستانيدن، و بايش زائد است.
بستاوند : (چو گل مانند) زمينِ ناهموار پشته پشته.
بستج : (چو دختر) معرّب بستك[ر.م] است.
بستر : (ر.ف) كه «توشك» و «تشك» و «نهالى» و «شادگونه» و «شاديچه» [هم گويند].
بسترْ آهنگ : چادر شبِ رخت خواب و لحاف و نهالى و چادرشبى كه بر روى نهالى كشند.
بستر سمندر : آتش.
بستك : (چو دختر) كُندُر و صمغ درخت پسته.
بستن : (چو رفتن) معروف است.
بستنى : جمادات و هر چيز لايق بستن.
بستو; بستوق : نهره[ر.م] و ظرف سفالين معروف و چوبى كه بدان ماست را برهم زنند تا كره از دوغ جدا شود.
بُستوقَه : استخوان، خصوصاً آنچه متّصل به گردن باشد.
بستوه : (چو دلخون) ستوه[ر.م] است.
بسته : مخفّف بستوه[ر.م] است و (چو پسته) فندق و(چو دسته) جمادات و حرير منقّش و نوايى است از موسيقى و اسم مفعول وماضى بعيد از بستن، خصوصاً دامادى كه آن را به سحر بسته باشند.
بسته رَحِم : زن نازاينده.
بسته نگار : نوايى است از موسيقى، كه مركّب است از حصار و حجاز و سه گاه.
بستياج; بستيباج : (چو بدحساب و بدديدار) به رومى، خَسَك]ر.م [است; رجوع به «درمنه» نمايند.
بسحاق; بسحق : (چو گلزار و دختر) هر دو مخفّف ابواسحق، از مشاهيرِ شعراى شيراز بوده و اگر سايرين از مىو معشوقه دم مى زدند، اين مدّاحِ اطعمه بوده و ازاين رو به بسحق اطعمه اشتهار داشته، و در 827 وفات يافته و اشعارش لطيف و هزل آميز و از كلماتِ او است:
«جمالِ برّه بريان و حسن دنبه فربه *** چنان بردند صبر از دل كه تركان خوان يغما را
چه آرايى به مشك و زعفران رخسار پالوده *** به رنگ و بوى و خال و خط چه حاجت روى زيبا را؟»
و به «اصطخر» هم رجوع نمايند.
بسد : بر اوزان و معانى بست است.
بسدك : (چو زردك) اكليل الملك[ر.م] و (چو تگرگ) فاژه]ر.م [و خميازه و جغد و جُعَل[ر.م] و دسته جو و گندم درو كرده شده.
بُسَدّين : سُرخ رنگ.
بِسِرْيا : به لغتِ زند، گوشت است.
بَسطام : معرّب اوستام[ر.م] و قصبه يا شهرى است در منتهاى جنوب شرقى خراسان، مابين كرمان و قهستان[ناحيه اى در جنوب خراسان بزرگ]، در سر راه نيشابور و دو منزل از دامغان دور; و حبوب و غلاّت و ميوه جاتش، فراوان و ارزان، و به نام بانى خود بسطام، خالوى خسروپرويز[بيستوچهارمين پادشاه ساسانى در قرن 6 و 7م]، موسوم و جمعى از مشاهير و عرفا بدانجا منسوب، و بايزيد بسطامىِ]عارف ايرانى در قرن 3ه:. [مشهور در وسط آن، در زير گنبدى : كه مرقد يكى از فرزندانِ حضرت صادق(عليه السلام)است : مدفون و پهلوى آن گنبد، مناره اى است كه 25 ذرع بلندى داشته و مانند مناره جنبان اصفهان متحرّك است و در خواصّ آن نوشته اند كه درد چشم در آنجا يافت نشده و احدى از اهلِ آن عاشق نشده و نمى شود، و اگر كسى در ساير بلاد عاشق شود، به مجرّدِ ورود اين شهر و خوردن آب آن عشقش زايل گردد; و در آنجا آب تلخى است كه ناشتا خوردن آن بوى دهان را ببرد. و مشگ عنبر و ساير طيّبات در اينجا قوىّ الرايحه گردند الاّ عودى كه وارد اين شهر نمايند ديگر رايحه اى از آن به مشام نرسد، ودر تاريخ بحيره]ر.ض [گويد: در بسطام بر سر قبر شيخ ابوعبدالله داستانى، درختى است خشك و چون يكى از فرزندان آن شيخ را وفات رسد، شاخى از آن درخت بشكند و با او در قبر گذارند، و آن درختْ عصاىِ خود شيخ بود كه به حسب وصيّت او بعد از وفاتش در

صفحه 398 - جلد اول
بالاى قبر، محاذىِ سينه او نصب كردند، پس درختى بزرگ شده و شاخ و برگ آورده و مردم آن سامان، بسيار محترمش داشته و حالات عجيبه از آن مشاهده مى كردند، و اينكه بعضى گفته كه آن درختْ اوّل عصاى حضرت موسى(عليه السلام)بوده، پس به تواتر به حضرت جعفر صادق(عليه السلام)رسيده و آن حضرت هم به شيخ بايزيد بسطامى داده و شيخ هم وصيّت نمود كه دويست سال بعد از اين، مردى از داستان]محلّى در بسطام [برخيزد و اين عصا را بدو برسانيد، پس اخلاف شيخ آن عصا رابه شيخ ابوعبدالله رساندند و او هم عصا را بوسيده و شب و روز با خود مى داشت، تا اينكه او هم به دستور مذكور وصيّت نمود، مخالف آن است كه از ديانت اسلاميّه ثابت [است] و عصاى حضرت موسى(عليه السلام)از مواريث انبيا بوده و در محضر ملايك منتظر حضرت مهدى موعود : عجل الله فرَجه : مى باشد.
بَسطاميّه : رجوع به ماده 3 «صوفيّه» نمايند.
بسغ : (چو قمر) خانه اى كه از چينى يا بلور ساخته باشند.
بسغدن : مخفّف بسغديدن[ر.م] است.
بسغده : ساخته و آماده و مهيّا و شخصى كه كارها را بسازد و سامان كند.
بسغديدن : (چو درنگيدن و نورديدن) ساخته شدن و آماده و مهيّا بودن ونمودن و كارها را انجام دادن.
بسفايج : (چو بدحالت) بيخ نازك نباتى است كه مانند پر غاز حجيم و داراى انشعاباتِ چند، و از اين جهت است كه يونانيان آن را «پولوپوديون» گويند، كه مشتقّ است از «پولوس» : به معنىِ بسيار : و «پودوس» : به معنىِ «پا» : و به فرانسه «پرليپود» و به عربى «اضراس الكلب» و «كثيرالأرجل»، و به فارسى «بس پايك» و «بسپايه» نامند و بسفايج هم، معرّب همان نام پارسى است. بالجمله طعمِ اين بيخ، شيرين مخلوط با گزندگى از عوامل دافع نزله، و به نوشته بعضى اطبّاى متقدّمين، در دفع جذام و ماليخوليا كارگر، و در ميان فرنگيان، كمتر مستعمل و بعضى مليّن و مفتّحش دانند.
بسك : (چو فلك) مخفّف بسدك[ر.م] و (چو شتر) فتيله پنبه كه به جهت رشتن پيچيده باشند.
بسكله : (چو مشغله) چوب پس در.
بسل : (چو عمل) پاشنه و غلّه گاورس و امر به آويختن.
بِسلانيدن : مخفّف بگسلانيدن است.
بسله : (چو مرزه) كرشنه[ر.م] و غلّه مُلك.
بسمل : (چو صفدر) قصبه كوچكى است به مسافت 40 كيلومتر از جنوب شرقى دياربكر[در تركيه] و (چو طفل) تخلّص يكى از شعراى دامغان و سه نفر از شعراى هندوستان و هم به معنى نيم كشته [و] به معنى ذبح كردن و نحر نمودن و هر چيز نحر و ذبح شده.
بسمل گاه : سلاّخ خانه و محلّ ذبح و نحر از گلوى حيوانات.
بسمه : (چو هرزه) راسخت[ر.م].
بَسناس : نام استاد و معلّم دهريان كه به واجب الوجود اعتقاد نداشته و طلسمات و علوم غريبه را خوب مى دانستند.
بسنج : (چو درنگ) امر به سنجيدن و رجوع به «ماه گرفت» هم نمايند.
بسند; بسنده : (چو كمند و رونده) تمام و لايق و سزاوار و كافى و كفاف و كفايت.
بسنك : (چو خدنگ) اكليل الملك[ر.م].
بسنگك : (چو سمندر) شبنم و تگرگ و ژاله.
بسوته : (چو نمونه) زلف و نفرين.
بسودن : سودن و از «ببسوده» برهان[ر.ض] مستفاد مى گردد كه باى اوّلش اصلى است.
بُسور; بُسوريدن; بُسول; بُسوليدن : نفرين و دعاى بد و نفرين و دعاى بد كردن.
بسه : (چو مزه) اكليل الملك[ر.م].
بسيا : (چو دريا) شراب انگورى.(ند)
بسيار : (چو دلدار) معروف است و «فراوان» و «فروت» و «فَرَه» هم [گويند].
بسيج : (چو امير و دِلير) يراق و بسيجيدن و امر و فاعل از آن.
بسيجيدن : قصد و اراده و كارسازى و ساز سفر كردن و

صفحه 399 - جلد اول
ساخته و مستعدّ و مهيّا بودن و نمودن.
بسيط : (ر) به عربى، معروف است كه در مقابلِ مركّب باشد وبه پارسى «كامود» و «كاموس» ]گويند [و به اصطلاح عروض، بحرى است مخصوص، چنانچه در «بحر» مرقوم افتاد و رجوع به «سطح» هم نمايند.
بَسيله : نوعى از باقلاى صحرايى.
بَسيم : خوش مزه و خوش لذّت.

آيين پانزدهم

(در حرف باى ابجدى با شين قرشت)
بش : (چو دل) امر به دادن، به معنىِ بِدَهش و به معنىِ به او، بش بگو يعنى به او بگو و(چو رخ) ناقص و ناتمام و فرومايه و كاكل آدمى و موى گردن و يال اسب و(چو بد) زراعت ديمى و مطلق بند، خصوصاً آنچه از آهن و مس و غيره بر صندوق ها زنند و (چو خطّ) به عربى، شادكام و گشاده روى است.
بشار : (چو چنار و كَنار) پاى بند و گرفتار و شباش و نثار و ساييدن و مانده و كوفته و هر چيز طلاكوب و نقره كوب.
بشاسب : (چو مناسب) مخفّف بوشاسب[ر.م] است.
بشان : بر وزن ومعنى چشان.
بشاور; بشاورد : (چو مبارك) زمين پشته پشته.
بشبش : (چو بلبل و صندل) حنظل و يا برگ آن.
بشبق; بشبه : (چو احمق و هرزه) يكى از قراء مروِ شاه جهان[مرو در تركمنستان] است.
بشبيون : (چو اندرون و سرنگون) فربه.
بشپول : (چو دلخون) بشپوليدن[ر.م] و امر و فاعل از آن.
بِشپوليدن : متفرّق كردن و پراگنده و پريشان نمودن.
بشت : (چو پشت) ناحيه اى در نيشابور كه مشتمل بر 226 قريه مى باشد.
بشتالم; بشتام : (چو دل دادن و اسلام) طفيلى است.
بشتر : (چو دختر) بشترم[ر.م] و (چو نشتر) ابر و نام حضرت ميكائيل و فرشته اى است بر نباتات و باران.
بشترغ : (چو بد سخن) اسپرك[ر.م] و پاره اى از خوشه خرما و انگور.
بشترم : (چو بلبلك و محتشم) قوبا و جوشش و آماس و دميدگى.
بشترى : (چو مشترى) شخصى كه علّت بشتر]ورم [داشته باشد.
بشتك : (چو گندم و جفتك و اندك) خُمره كوچك و كوزه تنگ دهن.
بشتو : بر وزن و معنى پشتو.
بشجير : (چو برجيس) درختى است كه از آن كمان سازند.
بشخانيدن; بشخاييدن : (چو ترسانيدن) بشخيدن[ر.م] و واداشتن به آن.
بشَخْشَم : لغزيدن.
بشخودن : (چو بشنودن) بشخيدن[ر.م].
بشخور : (چو پرزور) بازمانده آبِ دَوابّ.
بشخه : (چو هرزه) كاسموى[ر.م] است.
بشخيدن : (چو ترسيدن) لغزيدن و از پا درافتادن و خليدن و خراشيدن و ريش بودن و در رنج افتادن و شعله كشيدن و درخشيدن و پاشيدن و افشاندن و زدن و رفتن و پهن و پايمال و پژمرده و ناقص گرديدن و كوفته شدن و مضايقه كردن و گداختن موم و غيره و درهم شدن و تافتن دل از غم و اذيّت و گدازش بدن از محنت و بى آب ماندن زراعت و چين چين شدن پوست از حرارت و فرورفتن چيزى به جايى و با ناخن و دندان ريش شدن و متعدّى از معانىِ لازمه مذكور.
بشر ابن معمّر : رئيس فرقه بشريّه است.
بشرونتن : (چو پهلو شكن) پرسش كردن.(ند)
بَشَره : ]بيرون پوست مردم و آنچه ظاهر شده باشد و قشر بيرونى پوست و در فارسى اغلب بر ظاهر پوست چهره و خودِ روى و گونه ها اطلاق شود(لغت نامه دهخدا)[.
بشرى : (ر.ف) و رجوع به تركيبات «كوه» هم نمايند.(عر)
بشريّه : يكى از شعب طايفه معتزله و از جمله 73 فرقه امّت محمّديّه كه تابعين بشر ابن معمّر[ر.م] بوده و مى گويند كه خداى تعالى را دو اراده است: يكى، از صفاتِ ذاتيّه و يكى، از صفات فعليّه، وتوبه معاصى كبيره قبول است در جايى كه ثانياً عود نكند و اگر بعد از توبه كردن از معصيّتى مجدداً مرتكب آن شود، بازهم جرم و وِزر همان معصيّت

صفحه 400 - جلد اول
به حال خود باقى خواهد بود.
بشش ---> تاريخ قبطى.
بشغره : (چو مسخره) ساخته و پرداخته شده.
بشقاب : (ف) ظرفى است معروف.
بشك : (چو پشت) زلف و كاكل و موى مجعّد و موى پيش سر و (چو اشگ) شبنم و برق و تگرگ و نام درختى و عشوه و غمزه و پرده در خانه و مخفّفِ باشد كه، همچو بوك، كه مخفّف بودكه است و رجوع به «سم» هم نمايند.
بشكارى : (چو سردارى) كشت و زراعت.
بشكر; بشكرد : (چو دلبر) شكار و شكارى و شكارگاه و اوّلى، پشكل را هم گويند.
بِشكَل; بِشكَله : چنگال و پشكل و چوب كجى كه كليدان(1) را بدان گشايند.
بِشكَليدن : پهن كردن و رخنه بودن و نمودن با ناخن و انگشت و سر سوزن و كارد و غيره.
بشكم : (چو شلغم و دلبر) بارگاه و ايوان و صفّه و خانه تابستانى و خانه اى كه اطراف آن بادگير و شبكه داشته باشد.
بشكنج : (چو فرزند) بيلك[ر.م] و مابين بازو و دست.
بِشكَنه : بر وزن و معنى بشكله.
بِشكوفه : شكوفه.
بشكول; بشكوله : (چو دلخون و كشكول) وسمه و شكوفه و بشكوليدن[ر.م] و امر و فاعل از آن.
بشكوليدن : جلد و هشيار بودن و حريص و پر طمع شدن و قوى هيكل گرديدن و پهلوان شدن.
بشكون; بشكونه; بشكونيدن : بر وزن و معنىِ بشكول و بشكوله و بشكوليدن.
بشكوه : (چو دلخون) مردم باشكوه است.
بشل; بشلش : (چو اصل و ورزش) تجسّس و گرفتوگير و تحقيق و تفتيش و بشليدن[ر.م].
بشلستان : اداره تفتيش است.
بِشِلْشَكَه : به يونانى، بيخى است سرخ رنگ.
بشلنگ : (چو دل تنگ) قلعه اى است در سر كوهى از هندوستان.
بَشليدن : چسبيدن و درهم آويختن و گرفتوگير بودن و نمودن و امتحان كردن و غافل نبودن و سركشى نمودن.
بشم : (چو قلم) ناگوار و ملول و سوگوار و (چو پشم) شبنم ريزه و ملحد و بى دين و موضعى است سردسير مابين رى و طبرستان[مازندران و اطراف آن].
بشمه : (چو وسمه و سرمه) جاكسو[ر.م] و پوست دباغت نشده.
بشن : (چو چمن) بدن و بن و بيخ و سر و قدّ و قامت و اطراف هر چيز.
بشنج : (چو شكنج) كلف[ر.م] و (چو كمند) آبرو و طراوت رخسار و (چو سرشگ) به تركى، پنجم را گويند.
بشنج آى : ---> تاريخ تركى.
بشنجه : (چو شكنجه) آهار و شومالِ]آهار يا وسيله آهار زدن جامه [جولاهان و بشنج[ر.م].
بشنژه : (چو زَلزَله و معجزه) چنگالى[ر.م] است.
بشنگ : (چو پزشگ) اسكنه[ر.م] و كلنگ معروف.
بشنيز; بشنيزه : (چو گشنيز) بومادران.
بشنين : (چو گلچين) گياهى است در مصر كه بى برگ[است]، و ساقى دارد و بس، و پيوسته در آب بوده و هر صباح سر از آب برآورده و شام به تهِ آن مى رود.
بشوتن : (چو كبوتر و نكوتر) بوزينه و نام برادر اسفنديار.
بشور; بشورانيدن; بشورش; بشوريدن; بشول; بشولانيدن; بشولش; بشوليدن : همه اين لغاتِ هشت گانه (به كسر باى زائده در اوّل) همان شور و شورانيدن است كه در «شور» مذكور، و ذكر آنها در «بشوريدن» چنانچه در برهان]ر.م [است، خطاست.
بِشُولْيُون : به يونانى، اسبغول[ر.م] است.
بشيز; بشيزه : بر وزن و معنى پشيز و پشيزه است.
بشين : (چو نگين) ذاتْ، مقابلِ صفت و مخفّف بنشين است.
بشيون : (چو افيون) فربه و سمين.
::::::::::::::::::::::::::::::::::
1. چوبى استوانه اى شكل و حفره دار كه چوبى دندانه دار به نام زبانه داخل حفره اش جاى مى گيرد و آن را در ديوار درگاه خانه يا باغ نصب مى كردند و با كليد زبانه آن را حركت مى دادند تا در بار يا بسته شود.

صفحه 401 - جلد اول

آيين شانزدهم

(در حرف باى ابجدى با صاد سعفص)
بُصان : در زمان جاهليّت، نام ماه ربيع الآخر بوده و در بعضى نُسَخ، وبصان است.
بصره : (ر.ف) كه يكى از اشهره بلاد عراق عرب، به مسافت 460كيلومتر از جنوب شرقى بغداد و 90كيلومتر از شمالِ بحر فارس، و در ساحل نهرى كه از اجتماع دجله و فرات تشكيل يابد، واقع و نخلستانِ آن بى پايان، دو فرسخ عرض و سى فرسخ طول داشته و بهواسطه بلندى زمين، آبِ نهر آنها را مشروب نسازد، ليكن هنگامِ جزر و مدّ دريا، آب نهر بلند شده و باغات را سيراب كرده و اهل بلد از آن كارسازى نمايند.
بالجمله شهر بصره مركز ولايتى است در منتهاى شرق جنوبى ممالك عثمانيّه، كه آن هم بدين اسم، موسوم و معرّب بس راه است. و يا به جهت درشتى زمين و بسيارىِ سنگ ريزه هاى نرم بدين اسم اختصاص يافته كه به لغت عربى به همين معنى است. و در حبيب السّير[ر.ض] گويد كه عمر در عهد خلافت خود لشگرى بر سر ملك عجم معيّن كرد، پس از بيم آنكه مبادا شاه عجم با پادشاه هند رابطه پيدا كند، در آن موضع كه كوهپايه و بسيار سنگستان بود همين شهر را طرح انداخته و به همين نسبت بدين اسم، مسمّى گرديد.
تتمّةٌ: بصره علاوه بر شهر شهيرِ مذكور، نام شهرى نيز بوده، بزرگ و معمور، در جوار سوس، در قرب ساحل بحر محيط اطلاسى[اقيانوس اطلس]، كه از قرن ششم هجرى منهدم و ويران است.
بصرى : (چو مستى) منسوب به بصره و حسنِ بصرى[از فقها و زهّاد معروف قرن 1ه:.] مشهور است و (چو دنيا) قريه اى است در جوار بغداد و شهرى بوده معمور و محكم، مركز خطّه حوران از قطعه سوريه به مسافت 90كيلومتر از جنوب شرقى دمشق و 130كيلومتر از شمال شرقىِ قدس شريف، و در سيزده هجرى به دستيارى خالد ابن وليد، فتح و در قرون وسطى از زلزله و محاربات كثيره خراب، و در اين اواخر از جمله دهات و به شامِ قديم معروف است.
بصيرى : (چو حصيرى) از مشاهير شعراى خراسان كه در 941 هجرى وفات يافت.

آيين هفدهم

(در حرف باى ابجدى با طاء حطّى)
بطّ : (چو خطّ) نام عربىِ بَتّ[ر.م] و يا معرّب آن است.
بطارس : (چو مدارس) به يونانى، گيل دارو[ر.م] است.
بطالسه : جمع بطلميوس است.
بطايح : (چو مساجد) رجوع به «بطيحه» شود.
بَطباط : (چو سردار) به سريانى سرخ مرد[ر.م] است.
بَطحا : قصبه اى است از جزاير و ناحيه اى است در مصر و نام قديمى مدينه منوّره و موضعى است در آن و به زعم بعضى، كليه حجاز را بطحا گويند و رجوع به «بطيحه» هم شود.
بطحان ---> عقيق.
بَطرا : كوه و جبل.
بَطراخو; بَطراخون : وزغِ آبى.(نان)
بَطراخيون; بَطراساليون : كرفس كوهى و صحرايى.(نان)
بَطراولان : به يونانى، نفت را گويند.
بُطرى : (ر.ف)
بطريق : (چو زنديق) رئيس روحانى ترسايان و رجوع به «جاثليق» شود و نامِ صومعه نشينى است از ايشان و هم به معنى مرغ فربه و مرد بزرگ منش و نازكرده شده و سرهنگ شراب و طبيبى بوده نصرانى، در عهد ابوجعفر منصور]دوّمين خليفه عباسى در قرن 2ه:. [و سرهنگى است از سرهنگان روم كه اميرِ ده هزار كس باشد، چنانچه ترخان رئيس پنج هزار، و قومس مهتر دويست كس را گويند.
بطلميوس; بطليموس : از مشاهير حكما و رياضيين قرن دويّم ميلادى و اساس هيئت قديمه معموله در هند و ايران از نتايج افكار او، و ازاين رو به «هيئت بطلميوسى» مشهور گرديده. و به زعم اكثر مورّخين اوروپا، تأسيس هيئت قديم از ابرخسِ حكيم : كه زياده از سيصد سال پيش از عهد بطلميوس[منجّم مصرى در قرن 2م] بوده و شرح

صفحه 402 - جلد اول
حالش مذكور افتاد : مى باشد. ليكن چون اصول و قواعد مزبوره از بطلميوس منتشر و در كتب وى منضبط گرديده، ازاين رو به «هيئت بطلميوسى» اشتهار يافته.
و پوشيده نماند كه بطلميوس، به زبان يونانى، رئيس و پادشاه را گويند و بدين جهت عنوان و نام مشترك ملوك طوايفى گرديده كه بعد از اسكندر رومى، از رؤساى مكدونيّه[مقدونيه] تشكيل يافته و بعد از طبقه اوّل ملوك مصر كه به فراعنه اشتهار داشتند، 14 تن از ايشان : موافق نوشته قاموس الأعلام[ر.ض] : حكمران بوده اند، كه طبقه دويّم ملوك مصر بوده و معروف به بطالسه مصر مى باشند كه جمع بطلميوس است، و اسامى آنها را با تاريخ جلوسشان مى نگارد:
   1. بطلميوس      لاغوس يا سوتير   306(1)
   2.               فيلادلف   285
   3.                اورجت   247
   4.                فيلوپاتر   222
   5.               اپيقان    205
   6.               فيلوميتور   181
   7.                اورجت ثانى   146
   8.                سوتير ثانى   117
   9.               اسكندر اوّل   107
   10.               اسكندر ثانى   81
   11.             آوليت   80
   12.               دنيس   52
   13.             جوجق   48
   14.               قيصريون   42
و آخرينِ اين طبقه به امر اغستوس، قيصر روم، مقتول، و دوره حكمرانى ايشان منقرض و در 30 يا 31 سالِ مقدّم ميلادى، تمامى مصر، ضميمه ايتاليا و روميّة الكبرى[روم غربى] شد.
بطليوس : (چو اشكبوس) شهرى است از اسپانيا.
بطيحه : (چو مليحه) و بطحا(چو صحرا); به نوشته شرح قاموس[ر.ض]، گذرگاه سيلى است فراخ، كه در آن سنگ ريزه باشد و جمع آن بطايح است و در مراصد]ر.ض [گويد: زمين بزرگى است مابين واسط[در عراق] و بصره كه از يك زمينِ معموره و چند قريه متّصله به همديگر تشكيل يافته، و در عهد كسرى كه فرات و دجله به اندازه خارج از عادت طغيان نمود، آن دهات و مزارع را خراب كرده و سكنه آنها هلاكيده و بعد از نقصان آب كه اراده تجديد عمارت نمود، بدرود جهان گفته و سايرين هم عاجز مانده و همچنان به حالتِ خرابى باقى ماند.
بطين : به عربى دور و بعيد و شكم بزرگ و(چو زبير) نام شاعرى و هم دويّمين منازل بيستوهشت گانه ماه كه مانند سه پايه، بر شكل مثلّث و از سه ستاره كوچك مركّب، و موقع آن بطنِ حَمَل، و ازآن رو كه نسبت به سه ستاره بطن حوت كوچك تر است، تصغير كرده و «بُطَيْنْ» ناميده اند:
*
* *

آيين هيجدهم

(در حرف باى ابجدى با عين سعفص)
بعل : (چو لعل) به عربى، رَبّ و مربّى و شوهر و گران و سنگين و يكى از سلاطين و نام بتى است بزرگ و مشهور كه اوّلين معبود آثورى ها[آشوريان در بين النهرين] و كنعانيان و مردمان فنيكه]فنيقيّه [بوده و مجسمه زحل يا شمس پنداشته و در ايّام مخصوصه بعضى از آحاد بيچاره خودشان را در حضورش قربان كرده و پاپاس ها ]كشيش ها [من باب تعظيم سرگشاده و پابرهنه به نزد او رفته و از زوّارى كه از اطراف مى آيند بدين حقّه بازى نذر و نياز بسيار بردوباخت مى نمايند. و در هنگامِ شدايد فوق العاده به عزم التجا و استغاثه بعضى از سُحَرا و كودكان خود را در روى بازوهاى آن زنده زنده مى سوزانند و آن را «ملك الأرض» هم گويند.
بعلبك : يكى از بلاد جسيمه قديمه به مسافت 80كيلومتر از شمال غربى شام و 85 كيلومتر از شرق جنوبى طرابلس، و در 14 هجرى مفتوح لشگر اسلام بوده و در 1173 از شدّت زلزله خراب، و هنوز به همان حال باقى و قلعه
::::::::::::::::::::::::::::::::::
1. تاريخ ها پيش از ميلاد هستند.

صفحه 403 - جلد اول
بعلبك مشهور جهان، و به نوشته بعضى سيّاحان، بعد از گنبد هِرَمان]اهرام مصر [همچنان بنايى ديده نشده.

آيين نوزدهم

(در حرف باى ابجدى با عين ضظغ)
بغ : (چو بد) گود و زمين كنده و نام بتى است.
بَغا : حيز و مخنّث و پشت پاى[ر.م].
بغار : (چو چنار) آب جارى و پغار[ر.م].
بغاز : (چو گداز) مخفّف بوغاز[ر.م] است و (چو نماز) پغاز]ر.م [است.
بغامه : (چو شمامه) غول بيابانى.
بَغانوش : اسب يورقا[راهرو] و تندرو.
بغبنج : (چو فرزند) مارى كه در باغ ها گردد ونگزد.
بقتاق : (چو چخماق) كلاه و برگستوان[ر.م].
بغچه : مخفّف باغچه.
بغچه سراى ---> باغچه سراى.
بغداد : بطن و شكم و خط دويّم جام جم و قصبه اى است از قفقاز كه به بغداد جق معروف [است] و نام زوجه سلطان بوسعيد، آخرين ايلخانيان]سلسله مغول از نسل هلاكوخان در قرن 7 و 8ه: [كه در حسن و جمال و عقل و كمال، شهره جهانيان است و هم شهرى است شهير از بغداد عرب، مركز ولايتى بزرگ و مهم، از ولايات آسياى عثمانى : كه آن هم بدين اسم، موسوم : بلكه مركز تمامى عراق عرب و در دو طرف دجله واقع و در 145 هجرى از طرف ابوجعفر منصور دويّمين خلفاى عبّاسيّه، تأسيس و آثار بسيارى از خرابه هاى شهر قديم مداين در بناى آن مستعمل و در 149 اساس آن انجام يافته و 10 مليون دينار مصارف آن شده و موافق دفتر ابوجعفر 4 مليون دينار و 736 درم خرج شده و پايتخت و مقرّ خلافت عبّاسيان گرديده و مهدى ابن منصور[سوّمين خليفه عباسى در قرن 2ه:] در عمارتش كوشيده و هارون ابن مهدى[پنجمين خليفه عباسى در قرن 2ه:] به مرتبه اى در وسعتش افزود كه طول آن 4 فرسخ و عرض آن 2 فرسخ و در عهد او و پسرش، مأمون[هفتمين خليفه عباسى در قرن 2 و 3ه:]، مركز تمامى اهل اسلام گرديده، و مدارس و رصدخانه ها و كتابخانه ها و ساير مؤسسات علميّه، رو به بالا رفته و اهالى آن در آن اوان از دومليان متجاوز، و مستظهر عبّاسى بارويى : كه به 14 دروازه مشتمل و دور آن 18هزار گام بود : به طرف شرقى آن كشيده و بارويى ديگر : كه دور آن 12هزار گام بود : به طرف غربى آن مقرّر كرده و در وسعت آن چندان مبالغه نمود كه گويند : والعهدة عليهم : 60 هزار حمام داشت; و بدين منوال معمور و آباد و مقرّ خلافت اكثر عبّاسيان بود تا در حوالى 656 هجرى در عهد مستعصم عبّاسى، كه آخرين ايشان است، از اثر محارباتى كه در دوره تسلّط آل بويه[يا ديلمان در قرن4 و 5ه:] و سلجوقيان]سلسله اى ترك نژاد در قرن 5 تا 8ه: [وقوع يافته، و با چندين طغيانِ آبِ دجله و حريق هاى متعدّد و طاعون و قحط و غلاى بسيار، دست به هم گرديده و اساس آن تمدّن و عمران منهدم و ويران، و در همان سال هلاكوخان[نخستين پادشاه ايلخانى در قرن 7ه:] با لشگر مغول، متصرفِ اين مرزوبوم و 700هزار و يا هزارهزار نفر بعد از قتل مستعصم مقتول، و كليّه آثار آبادانى محو و كتابخانه هاى بسيار به دجله انداخته و بقيّة السيفِ ايشان با دو حمله تيمور لنگ[نخستين پادشاه تيمورى] در 795 و 804 محو ونابود و اعظمِ اهالى مقتول و شهر به كلّى خراب، و در 906 شاه اسمعيل صفوى بدان ديار مستولى ]شد [پس چندين بار مابين لشگر ايرانى و عثمانى معركه گاه گرديده تا در 1048 در عهد سلطان مرادخانِ رابع[هفدهمين پادشاه عثمانى] قطعاً به ممالك عثمانيّه الحاق، و از آن تاريخ كم كم رو به ترقّى مى باشد. وبالجمله در وجه تسميه بغداد، بعضى گفته كه«بغ»، نامِ باغى و «داد» نام بانى آن بوده و همين شهر در محلّ همان باغ بنا شده. و ديگرى گويد كه انوشيروان]بيستودوّمين پادشاه ساسانى در قرن 6م [همين شهر را به اِقطاعِ يكى از غلامانِ خود داده، و آن غلام را هم بتى بود، بغنام و پس از موهبتِ كسرى]پادشاه ساسانى [گفت كه: بغ داد، يعنى آنچه من دارم عطاى بغ است، پس ازاين رو اهل ديانت مكروه داشتند كه نامِ بغ رامذكور دارند و آن شهر را دارالسّلام گفتندى. و بعضى ديگر گفته: در اصل باغ داد بوده و در

صفحه 404 - جلد اول
هنگامى كه مداين دارالملك ساسانيان بود، در آن موضع باغى بود كه گاه گاهى اعيان مداين به عزم تفرّج بدانجا آمدندى، و چون خلافت به ابوجعفر دوانيقى[دوّمين خليفه عباسى در قرن 2ه:] رسيد، روزى بدانجا آمده و به خاطرش آمد كه شهرى بنا كند، و در اين باب با جمعى كه حاضر ركاب بودند مشورت كرده و ايشان مانع آمدند، پس ابوجعفر غرض خود را با راهبى كه در آن حدود بود بيان كرده و راهب گفت: در كتب مجوس آمده كه در اين مكان شخص مقلاصنامى شهرى بنا كند. ابوجعفر گفت: راست گفتى، مرا دايه اى بود كه مقلاصم گفتى، بهواسطه اينكه ما جمعى اطفال بوديم و هر روز كه از خدمت اديب مى آمديم به نوبت يكديگر را ضيافت مى كرديم، و در نوبتِ من هيچ چيزم نبود، پس لابدّ به خانه آمده و چيزى از ظرايف دايه دزديده و خرج ضيافت كردم و چون دايه خبردار شد مرا مقلاص گفت، چه در آن وقت در عرب دزدى بود مقلاصنام كه ضرب المثل بود.
تَتَمَّةٌ: بغداد قديم يا كهنه به نوشتهقاموس الأعلام]ر.ض [خرابه اى است در ساحل يسار دجله كه به مسافت يك ساعت و نيم از شمال سامره و چهار ساعت از جنوب شرقى تكريت واقع مى باشد.
بغدادجق : بغداد[ر.م].
بغدادِ خراب : گرسنگى و ساغر خالى از شراب.
بغدان : (چو گلدان) مخفّف بوغدان[ر.م] است.
بغرا : (چو صحرا) خوك نر و (چو صغرا) پيش آهنگ كلنگان و نام آشى است مشهور كه «آشِ اوماج» و يا «آشِ رشته» نيز گويند و در «اطريه» هم نگارش يافت و واضع آن بُغراخان، پادشاه خوارزم]در ازبكستان [از ملوك تركستان]شمال غربى چين و آسياى مركزى [كه كاشغر [در چين] را فتح نموده و در 389 هجرى بخارا]در ازبكستان [را نيز از سامانيان ضبط و در 438 وفات يافته و بدين جهت همان آش را «بُغراخانى» ناميده، پس تخفيفاً «بغرا» خواندند. و پوشيده نماند كه بغراخان نام يكى از ملوك هند نيز مى باشد كه در اوايل قرن هشتم هجرى در خطّه بنگاله]كشور بنگلادش و ايالتى در شمال شرقى هند [حكمرانى داشت.
بغشور : (چو محشور) قريه اى است مابين سرخس و هرات.
بَغطاق : كلاه.
بغل : (چو لعل) نام يهودى بوده ضرّابى كه دِرهَم بَغْلى بدون منسوب و رأس البغل نيز مى گفته اند و (چو عمل) معروف است.
بَغَل ترى : خجالت و شرمندگى.
بَغَل زدن : شماتت.
بغلان : (چو دستان) تابع و موافق مزاج.
بغلتاق; بغلطاق : (چو قلمدان) بغتاق[ر.م] است.
بغلك : (چو مسلك و بركت) خشتك و گره زير بغل و تركيباً همچو «بغل» است.
بغلنقار : (چو بدمستان، با راء مهمله و معجمه) مرغى است ابلق پا و گردن دراز و پهن منقار.
بغنج : (چو بلبل) نان خواه[ر.م] و زينان[ر.م] است.
بغند : (چو سمند) غرغن[ر.م].
بَغيار; بغيارى; بَغياز; بَغيازى : فغيار[ر.م] است.

آيين بيستم

(در حرف باى ابجدى با فاء سعفص)
بف : (چو بد) بفترى[ر.م] و امر و فاعل از بافتن.
بفار : بر وزن و معنى پغاز[ر.م] است.
بفترى : (چو جعفرى) كارگاه و دفتين[ر.م] جولاهگان.
بَفتَن : مخفّف بافتن است.
بفج : (با جيم عربى و پارسى، چو رنج) لب سطبر فروهشته و آبى كه در حين تكلّم از دهان برآيد و دهانى كه هماره آبش مى ريزد و شخصى كه همچنين دهانى داشته باشد.
بفخم : (چو چم خم) كثير و بسيار و فخم.
بفده : (چو رفته) خروهه[ر.م] و خرخسه[ر.م].
بَفش : كرّوفر و شكوه و عظمت.
بَفكين : كوشك و بالاخانه.(ند)
بفم : (چو پشم و قلم) اندوه و اندوهگين و دل تنگ و فرومانده.

صفحه 405 - جلد اول
بفنج : (چو مخرج) نوعى از مار كه گزند آن ضرر نرساند.

آیین بیست و یکم

(در حرف باى ابجدى با قاف قرشت)
بقّال : (چو جبّار) به عربى، معروف و بقل و تره فروش است و فروشنده خوراك و مأكولات را بقّال گفتن، سخن عوامّ و از اطلاقات ايشان است و صحيحِ آن بدّال است، چنانچه در دو موضع از قاموس[ر.ض] تصريح كرده.
بقباق : (چو سردار) دهان.
بقچه : (چو غنچه) پارچه مربّع معروف كه لباس و غيره در آن گذارند. و ظاهر آن است كه فارسى بوده و در اصل بوقچه بوده كه مصغّر بوق : به معنى چادر رخت خواب : است، و در آنندراج]ر.ض [به پارسى بودنش تصريح كرده است و بقچه هم مخفّف خطّىِ آن است. و در درارىِ لامعات[ر.ض] و قاموس تركى[ر.ض]، بوغچه با غين نوشته و تركى اش دانسته اند.
بُقراط : مخفّف ابقراط[ر.م] است.
بقعه : (ر.ف) و در معنى اصطلاحى جغرافيايى آن، رجوع به «سهل» شود.(عر)
بقل : (چو عقل) گياه و تره.
بَقْلَنْقار : بغلنقار است از هر جهت.
بقله : (چو هرزه) علاوه بر معنى عربى معروف[يك تره; يك سبزى]، رجوع به «ذاقنويداس» نمايند.
بقم : (چو قلم) معرّب بگم[ر.م] است و (چو مدّت) به لغت اهل يمن، جوزماثل[ر.م] است.

آیین بیست و دوم

(در حرف باى ابجدى با كاف عربى)
بك : (چو دل) زغال و (چو رخ) روى ورخسار و درشت و ناهموار و بى عقل و بى هنر و ظرفى است معروف كه «تُنگ» نيز گويند و (چو بد)غوك و وزغ و خيار دشتى و گريزگاه و جنگل و بيشه و شهرى است در ماوراءالنهر[در آسياى مركزى].
بُكولُك : از اتباع است.
بَكارى : (ل)يكى از عشاير عرب كه ساكن دياربكر]در تركيه [مى باشند.
بَكاوَل : (ل.ف) چاشنى گير است.
بكبر : (چو عنبر) خيار چنبر.
بَكبَكه : ترخوانه[ر.م].
بكتاش : بكتاشيدن[ر.م] و امر و فاعل از آن و يكى از معروفين سادات نيشابور كه از كبار عرفاء مشهور و نسبش به حضرت على الرّضا(عليه السلام)موصول، و در اصل به سيّد محمّد رضوى موسوم، و در اوايل قرن هشتم هجرى در جهات آناطولى]آسياى صغير [مشغول ارشاد بوده و عسكر ينگى چرى از يُمن ارشاد او تشكيل يافته و در عهد سلطان مرادخان ابن اورخان ابن عثمان بيگ[سوّمين پادشاه عثمانى]، در سالِ 738 هجرى رحلت يافته و در قريه اى كه مابين قونيّه[در تركيه] و قيصريّه]در تركيه [واقع است، مدفون گرديده و بدين جهت آن قريه را نيز مانند خودِ او به حاجى بكتاش و بكتاش ولى موسوم دارند و لفظ بكتاشيه مادّه تاريخ سال رحلت او است. و فرقه بكتاشيّه هم كه ملتزم عبادات نبوده و ليالى جمعه را محترم داشته و مراسم تعزيه روز عاشورا به عمل آورده و از لباس نيلى و كبود متنفّر بوده و از مختَرَعاتِ معاويه اش دانسته و پوشنده آن را سنّى و عُمَرى گفته و تقيّه را جايز نداشته و يكى از سلاسل چهارده گانه معروف : كه در مادّه «ذهبيّه» مذكور خواهند شد : مى باشد، تابعين همين بكتاش بوده و در تمامى بلاد آناطولى و روم ايلى[ر.م] و بلاد شام و عراقِ عرب طريقتشان جارى است و در برهان [ر.ض] يكى از پادشاهان خوارزم]در آسياى مركزى [را موسوم به بكتاش دانسته، و در جايى ديگر به نظر نرسيد.
بَكتاشيدن : خراميدن و جلوه كردن.
بكتاشيه ---> بكتاش.
بَكتوسان : مردى بوده عاقل و دانا و هم نام شاعرى است.
بكر : (چو فكر) به عربى معروف است، دختر دوشيزه و هر چيز دست نزده را گويند.
بكر پوشيده : كنايه از شرابى است كه هنوز از خم برنياورده باشند.
بكر مشاطه خزان : شراب، خصوصاً آنچه از آن

صفحه 406 - جلد اول
نخورده باشند و رجوع به «طفل مشيمه» شود.
بكران : (چو نقصان) قازماق[ر.م].
بِكران بهشت : حوريان.
بِكران چرخ : ستاره هاى آسمان است.
بكراى; بكرايى : (چو صحراى و صحرايى) ميوه اى است معروف و شيرين كه از نارنج كوچك تر و از ليمو بزرگ تر مى باشد، و به فرانسه «ليم» گويند و رجوع به «ليمو» هم شود.
بكرش : (چو دختر) شهرى است پايتخت رومانيا[رومانى].
بكروى; بكرهى : (چو مثنوى) بكرايى[ر.م] است.
بكريّه ---> شعبان و صوفيه.
بكس : (ل) شهرى است از مجارستان، مركز ايالتى كه آن هم بدين اسم، موسوم است.
بكسمات : (چو پهلَوان) نوعى از نان روغنى معروف.
بكسه : (چو پُسته) حصّه و پارچه اى از گوشت است.
بكشه : (چو سكته) ريشى[جراحت] كه بر گردن و شكم برآيد.
بَكَم : بر وزن و معنى بگم.
بكماز : بر وزن و معنى بگماز.
بكمون : (چو پرزور) به نوشته تحفه[ر.ض] و مخزن[ر.ض]، لغت پارسى است و به عربى «عرفج» گويند، گياهى است شبيه به درخت سماق كه در كنار آب ها مى رويد و ساقش مايل به سرخى و شيردار و شاخه هايش زياده بر پنج عدد نباشد و ازاين رو «ذوخمسة اغصان» گويند و تخم آن شبيه به شاهدانه است.
بَكَند; بكنك; بَكنى : بر وزن و معنى بگند و بگنگ و بگنى.
بكوك; بكول : (چو عمود) شمشير چوبين و نشانه تير و ظرف و جام شراب، خصوصاً آنچه به صورت حيوانى باشد.
بكونك ; بكونه : (چو كبوتر) بكوك[ر.م] و شمشير چوبين.
بكّه : بر وزن و معنى مكّه، و يا فقط وسط آن و يا مخصوص به موضع بيت شريف است.
بكهوجتان : (چو محمودخان) خرپشته[ر.م].
بكياسا : (چو الياسا) تنبليت[ر.م] و سربار و به معنى به علاوه.

آیین بیست و سوم

(در حرف باى ابجدى با كاف پارسى)
بگتر : (چو دفتر) نوعى از سلاح جنگ كه آهنى چند را به هم وصل كرده و بر روى آن مخمل و مانند آن كشيده و در روز جنگ پوشند.
بگم : (چو قلم) چوبى است سرخ رنگ معروف كه به معرّبش، بقم، مشهور و چيزها را بدان برنگند، و در تحفه]ر.ض [و مخزن]ر.ض [گويند: درختى است عظيم و منبت]محلّ روييدن [آن هند و دكهن[دكن در هند] و زنگبار[تانزانيا] و برگ آن مانند برگِ بادام و گل آن بسيار زرد و ثمر آن مدوّر مايل به سرخى و بعد از رسيدن سياه و شيرين باشد و چون دو سه شب آن را بخيسانند مداد]مركّب [به غايت خوش رنگى مى شود و چشم خروس تخمِ ميوه آن است.
بگماز : (چو مقراض و سرباز) اندوه و غم و مهمانى و شراب و پياله آن و خوردن آن.
بگماز كردن : مجلس شراب داشتن.
بگند : (چو كمند) نان و آشيانه مرغان.
بگنگ : (چو اندك و نهنگ) حيوانِ دم بريده.
بگنى : (چو يخنى) بوزه[ر.م] .

آیین بیست و چهارم

(در حرف باى ابجدى با لام ]كلمن[)
بل : (چو بد) پاشنه و(چو دل) انار هندى كه «بل شيرين» نيز گويند و هم مخفّف بيل و مخفّف بِهِل است و (چو گُل) احمق و بسيار، همچو: بُلكامه و بُلهوس و مانند آنها و(با حركت مجهوله) نام شخصى موهومى كه بابِلى ها به زعم فاسد خودشان، معبودش دانسته و حامى شهر خودشان پنداشته و «بلوس» نيز گفتندى و هم مُهرى است مخصوص پاپا ]پاپ [كه از سرب ساخته و در يك طرفش سر يكى از حواريين رسم و در روى ديگرش نام كسى كه حائز مسند پاپا بود، محكوك بودى و نوشته جاتى را كه با

صفحه 407 - جلد اول
همين مهر ممهور باشد هم «بل» گفته و هر دو را «بهول» نيز گويند.
بلا : علاوه بر معنى عربى مشهور كه به پارسى «جسك»[گويند]، مركز ايالتى است كه در ساحل شرقى جنوب بلوچستان واقع مى باشد.
بلابه : (چو اقامه) به تضرّع و چاپلوسى سخن گفتن و بد و تباه و هرزه گوى و نابكار و فاسق و بدكار، خصوصاً زن بدكردار.
بلاتگين : (ل) چخماق.
بلاج : (چو رواج) حصير و بوريا.
بَلادُر : مخفّف بلادور[ر.م] است.
بِلادُن : مخفّف بلادون[ر.م] است.
بَلادور : تصدّقات و پيرايه زنان، خصوصاً زرّينه سر ايشان و بار درختى است در هندوستان كه به يونانى «انقرديا» ]گويند [و ذهن و حافظه را بيفزايد و ازاين رو به عربى «حبّ الفهم» گفته و به جهت مشابهت آن به قلب حيوان، «حبّ القلب» نيز خوانند و مغز آن شبيه به مغز گردكان ]گردو [است و ليكن بسيار خوردن مورث خون گردد.
بِلادون : نباتى است طويل العمر، برگ هاى آن بيضى و حاد و بزرگ و گل هاى آن قرمز خمرى و ميوه آن كوچك و مدوّر و در ابتدا سبز، بعد قرمز و بالاخره سياه و از جهت شكل شبيه به گيلاس سياه مى باشد و ازاين رو غالباً اشتباه شده و عوض آن خورده مى شود، چنانچه در مازندران جمشيدنامى آن را به عوض گيلاس خورده و از اثر سمّيّت آن مرده بود و بدين جهت است كه اهالى مازندران ميوه بلادون را «جمشيدكش» مى گويند. بالجمله همه اجزاء آن، خصوصاً برگش در طب استعمال مى شوند.
بِلاده : بر وزن و معنى بلابه و مفسد و مفتّن.
بلاذُرى : ]ابوبكر يا ابوجعفر يا ابوالحسن احمد بن يحيى بن جابر بن داود، عالمى است فاضل، كاتب، شاعر، مورّخ و مترجم. در آخر عمر به جهت خوردن ميوه بلاذر ]بلادر [مبتلا به اختلال حواس شد و در سال 279 هجرى در بغداد جان داد. از آثار او است: انساب الاشراف; البلدان الصغير; البلدان الكبير(ريحانة الادب، ج1، ص 275)[.
بلار : (چو كَنار) اشنان[ر.م] و آذربويه[ر.م].
بلارج : (چو سراسر) مرغ لك لك.
بَلارَك : شمشير و جوهر آن و فولاد جوهردار.
بلاژ : (چو دراز) بى سبب و بى جهت.
بَلاس : بر وزن و معنى پلاس.
بَلاساغون : شهرى است بزرگ در ماوراءالنهر]در آسياى مركزى [نزديك به كاشغر[در چين] و فاراب كه پايتخت افراسياب[پادشاه توران] بوده و يا خطّه اى است كه همين شهر مركز آن است.
بِلاسِيوس : به يونانى، چيزى است آيينه مانند كه در كنار دريا مى يابند.
بلاش : (چو تراش) بلاژ[ر.م] و (چو لواش) مردم عارف و يكى از ساسانيان و سه نفر از اشكانيان و هم نام شهرى و قريه اى است در چهارفرسخى مرو شاهجهان[شهر مرو در تركمنستان]، بنا كرده بلاش ابن فيروز]نوزدهمين پادشاه ساسانى در قرن 5م [كه بلاش جرد و بلاش گرد نيز گويند و در فرهنگ ناصرى]ر.ض [گويد: ولاشكرد : كه در اصل بلاشكرد بوده : شهرى بوده در ميان همدان و كرمانشاهان و قصبات قديمه بدين نام در نواحى اخلاط و كرمان و غيره باقى است و در ولاشكرد آبِ هزار چشمه در يك نهر مى رود.
بَلاشان : يازدهمينِ اشكانيان، پسر بلاش ابن فيروز، كه به زعم بعضى، حضرت مسيح(عليه السلام) در زمان او تولّد يافت.
بَلاشجُرد : بلاش جُرد[ر.م] است.
بلاشر : اوّلين طايفه اى است كه در يونانستان ظهور يافته و به اهالى وحشيه قديمه طبخ و زراعت و اجتماع و معاونت آموختند.
بلاشگرد : بلاش جُرد[ر.م] است.
بلال : (چو ملال) بلار[ر.م] و (چو هلال) چند نفر از اصحاب كرام، كه مشهورترين ايشان، حبشى و پدرش رباح و مادرش حمامه و در اصل بنده بوده كه ابوبكر او را خريده و آزاد كرده و بعد از قبول اسلام از خدّام حضرت خيرالأنام بوده و اوّل كسى كه اذان گفت، او بوده و در حضر و سفر، مؤذّن آن حضرت و در غزوات حاضر، و در

صفحه 408 - جلد اول
20 يا 21 هجرى در دمشق وفات يافت.
بَلالك : بر وزن و معنى بلارك.
بلان : ](چو حمّال) گرمابه و استاد حمامى و(چو چنار) سوسياليست فرانسوى، وى از رهبران انقلاب 1848 ميلادى بود و چون بهواسطه مخالفت معاندان و كارشكنى آنها نقشه ايجاد كارگاه اجتماعى او با شكست مواجه شد، كوشيد كه كارگران را بشوراند و چون توفيق نيافت به انگلستان گريخت (لغت نامه دهخدا)[.
بلاند : (ل) رجوع به آخرِ «روى» نمايند.
بِلايه : بلاده[ر.م] است.
بِلباس : (ل) طايفه اى است سفّاك از طوايف كرد كه تماماً حنفى مذهب بوده و چندان عفّت نداشته و فرزندان خود را بفروشند.
بلبال : (چو دلدار) خَلَجان قلب و اندوه و ملال.
بلبكه : (چو معركه) مسكه[ر.م] و كَرِه تازه.
بلبل : (ر.ف) كه مرغى است خوش الحان و به قدر گنجشك، كه «بوبرد» و «بوبردك» [هم گويند].
بلبلِ شامى ---> مخلّصه.
بلبلِ گنج : جغد و بوم است.
بلبلِ هزاردستان : كنايه از سعدى شيرازى و رجوع به «هزاردستان» هم شود.
بلبله : (چو زَلزَله) مصلحت و مشورت و غم و غصّه و ساغر و پياله و صراحى و مشربه و جرغتو[ر.م] و آواز آنها.
بلبلى : (چو سنبلى) شراب و پياله آن و نوعى از زردآلو و چرمى است نازك و ملوّن.
بلبن : (چو بهمن) گياه خرفه[ر.م] و تخم آن.
بلبوس : (چو ملبوس) خشخاش زبدى[ر.م] و نوعى از پياز دشتى.(نان)
بلتيس : (چو ابليس) نامِ دارويى است.
بلج : (چو عرب) غوزه خرما و (چو خرج) يكى از اصنام زمان جاهليّت و نام يكى از طوايف قديمه اوروپا است.
بِلجيق; بِلجيقا; بِلجيك; بِلجيكا : از جمله دول صغيره، كه مملكتى است مثلّث الشكل، از ممالك غريبه اوروپا، مابين فلمنك[هلند] و فرانسه و آلمانيا واقع، و پايتخت آن بروكسل و تقريباً از 150 سال قبل، استقلالِ آن از قِبَلِ دول اوروپا تصديق شده و نفوس آن از شش مليون متجاوز [است].
بلخ : (چو سلخ) كدويى كه شراب در آن كنند و هم يكى از بلاد مشهوره قديمه تركستان جنوبى كه قديماً به زارياسپا يا زراسب يا زرياسب موسوم، و در لسان اوروپايى ها و يونانيان به باختر و باختريان معروف، و بنا كرده كيومرس[نخستين بشر طبق روايات زرتشتى] و يا كيكاوس] دوّمين پادشاه كيانى[ و يا ملاخ ابن اخلوخ از بنى اعمامِ كيومرس بوده و مدّتى پايتخت كيانيان[دوّمين سلسله اسطوره اى ايران] و ملوك تركستان گرديده و در عهد لهراسب]چهارمين پادشاه كيانى [و گشتاسب ]پنجمين پادشاه كيانى [بسيار اهميّت يافته و در آن اوان به جهت خروج زردشت، مركز دينِ مجوس و حاوى آتشگده هاى بسيار گرديده تا در 31 هجرى، مفتوح لشگر اسلام، و رفته رفته بر شهرت و معموريّتش افزود تا امّ البلاد و قبّة الاسلام نام يافته، و در عهد بنى عباس به مرتبه اى معمور بوده كه در خود شهر و مضافات آن 1200 حمّام موجود، و در 1200 جا سجّاده نمازِ جمعه گسترده مى شده، و مدّتى هم پايتخت آل سبكتگين]سلجوقيان [بوده تا در 617 به دست چنگيزخان و در 771 به دست تيمورلنگ[نخستين پادشاه تيمورى در قرن 8 و 9ه:]، ضبط و تخريب و قتل و غارت گرديده و هنوز آن جراحت التيام نيافته و اثر آن شكستگى باقى، و در اين اواخر به منزله شهر كوچكى مى باشد. بالجمله اين شهر مركز خطّه اى است كه آن هم بدين اسم، موسوم و اوايل تابع بخارا]در ازبكستان [بوده و اخيراً به افغانستان ملحق گرديده است.
بلخار : (ل) يكى از نواحى اسپهان كه مشتمل بر 40 قريه مى باشد.
بَلخَچ : (با جيم عربى و پارسى) زاج سياه[ر.م].
بَلخَم; بَلخَمان : فلاخن[ر.م].
بلده : (چو طلبه و هرزه) به عربى، شهر و هم نام پارسى حضرت حوّا، امّ البشر و هم نامِ منزل بيستويكم از منازل

صفحه 409 - جلد اول
بيستوهشت گانه ماه كه فضايى است مابين ذابح[ر.م] و نعايم[ر.م]، و در آن هيچ ستاره نيست، و ازاين جهت عرب آن را به بلدة الثعلب : كه خوابگاه روباه است : تشبيه كرده اند، چه روباه آن موضع را دائماً از خس و خاشاك خالى مى دارد.
بِلژيك; بِلژيكا : بلجيك[ر.م] است.
بلس : (چو شتر) مرجمك[ر.م] و انجير سفيد و نام ديگر نمرود اول.
بلسان : (چو سرطان) بيدانجير[ر.م] ودرختى است در مصر كه از برگ آن روغن كشند و بعضى گفته كه اگر قطره اى از آن بر شير گاو چكانند، بعد از لمحه اى پنير شود و اگر بر آب چكانند مانند شير سفيد گردد، و در تحفه[ر.ض] و مخزن]ر.ض [فرمايند: درختى است به قدر درخت سقّز و برگش شبيه به برگ سداب، و از آن سفيدتر و منبت آن عين الشمس از دهات مصر، و مانند انسان از گرمى و سردى و عطش و سيرآبى، متأذّى و بهترين روغنِ آن، آن است كه در سرطان نزد طلوع شَعراى يمانى]ر.م [گرفته باشند، بدين روش كه ساق درخت را شكافته و آبِ آن، كه مثل صمغ منجمد باشد، روغنِ آن است كه در نزد نصارى به غايت محترم بوده و به اضعافِ وزنِ طلا خريده و در نزد بطارقه[فرماندهان سپاهيان; كشيشان] و رُهبانان خود ذخيره گذارند، به زعم اين كه آن درخت از آبِ جامه هاى حضرت مريم(عليها السلام)روييده و به وجود آمده است. و تخم آن را : كه به قدر فلفل و بزرگ تر از آن و اندك مايلْ به طول و رنگ آن اشقر]سرخوسفيد [و اندك ثقيل الوزن و مغز آن سفيد و طعم آن تلخ است : «حبّ بلسان» گويند.
بلسك : (چو نهنگ) پرستوك[ر.م] و (چو سرشك) سيخ كباب و سيخ تنور نان پزى و (چو درست) چوبى يا سيخى كه بدان، بريان در تنور آويزند.
بلسن : (چو بلبل) مرجمك[ر.م].
بلشازار : چهلوچهارمينِ ملوك كلدانيان[در بين النهرين در قرن 8 تا 6 ق.م] كه در 4884 هبوطى، بعد از پدرش، نبنيدَس[ر.م]، در نينوا[شهرى باستانى در عراق] به اريكه سلطنت نشسته و به سانِ پدرانِ خود خمّارى و بت پرستى آغازيده و نصايح حضرت دانيال(عليه السلام) مؤثّر نيفتاده، عاقبت بعد از سه سال حكمرانى به دست لشگر داريوش مقتول و دولت كلدانيان منقرض و ممالك ايشان به داريوش مقرّر گرديد.
بلشان : (ل) رجوع به «مردخاى» نمايند.
بلشك : بر وزن و معنى بلسك.
بلع : (چو لعل) به عربى معروف است، كه فروبردن طعام و غيره است كه به پارسى «اوباريدن» و «اوباشتن» و «بُنگُش»[گويند] و به اصطلاح نجومى، بيستوسيّم منازل بيستوهشت گانه ماه كه علامت آن دو ستاره مى باشد كه گويا يكى از آنها به جهت روشنايى خود، آن ديگرى را كه تاريك تر است، بلع مى نمايد، و يا اينكه چون در وقت قضيه (يا اَرضُ ابْلَعى)(هود،44)، قمر در اين منزل بوده، بدين اسم اختصاص يافته و «سعد بلع» نيز گويند.
بلعام; بلعم : (چو فرجام و شلغم) بلدى است در روم و هم مردى بوده زاهد و مستجاب الدعوه، پسر باعور، در هنگامى كه حضرت موسى(عليه السلام) با بنى اسرائيل متوجه استيلاى ملوك بنى مؤاب گرديد، بالاق، حكم دار ايشان، درخواست نفرين كرد، كه در حق بنى اسرائيل دعايى بد كرده و زوال ايشان را بطلبد، بلعم قبول نكرده و اظهار داشت كه بنى اسرائيل را در نزد خداوند منزلتى عظيم است و ايشان را نتوان نفرين كرد. بعد از اصرار بسيار گفت: چاره آن است كه دختر بنى مؤاب را با زينت تمام در ميان بنى اسرائيل برهانيد تا با ايشان هم بستر شده و مستحق غضب الهى گرديده و كار به مراد شود. بالاق اين سخن را پسنديده و بدان روش عمل كرده، ناچار جمعى از بنى اسرائيل به زنا درآمده و از اين ممرّ مستحق سطوت الهيّه گرديده و بلعم هم به جهت برانگيزانيدن اين فتنه، زبانش از دهان بيرون شده و به مدلولِ (وَاتلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ الَّذِى ءاتَيْناهُ ءاياتِنا فَانْسَلَخَ مِنها)(اعراف، 175) از اسم اعظم و ساير علوم مسلوب گرديد.
بلغار : (چو گلزار) بلغاريا[ر.م] و پوستى است رنگين و خوش بوى و موج دار كه از تابش ستاره سهيل آن رنگ به هم رسد و آن را به پارسى «كيمخت» [گويند]، و در

صفحه 410 - جلد اول
مخزن الادويه[ر.ض] گويد: چرمى است سرخ رنگ خوش بوى كه از هشترخان[شهر حاجى ترخان در روسيه] مى آورند و سبب بوى آن، آن است كه دباغت آن با پوستِ درختى خوش بوى است كه در ساير بلاد يافت نمى شود، و در فرهنگ ناصرى[ر.ض] گويد: اديم در عربى پوستِ دباغت كرده و رنگ كرده با سرخ است كه «بلغار» نيز گويند و بنابر مشهور از طلوع سهيل آتش در چرم مى افتد و بسوزاند و آن را بر پوستين ديگرى سايند خوش بوى و خوش رنگ شود.
بُلغارستان; بُلغاريا : ولايتى است در شام و خطّه اى است تابع دولت عثمانيّه از شبه جزيره بالقان]بالكان [و هم شهرى بوده قديم از جبال اورال روسيّه كه مسكن طايفه اى مى باشند كه ايشان هم بدين اسم، موسوم و در اصل از اقوام تاتار، و به مرورِ دهور، از فرق اسلاوى ها درشمارند و رجوع به «كمارى» هم شود.
بُلغاق; بُلغاك : فتنه و آشوب و غوغاى بسيار.
بلغد; بلغده : (چو اندك و بدمزه) ضايع و گنديده و(چو بلبل و سنبله) جمع نموده و بالاى هم نهاده و يك لنگ و پشتواره و اسباب و هر چيزى كه بسته و سختيده باشد مثل خون و بلغم و غيره.
بِلغِراد : (ل) شهرى است مشهور و مستحكم از اواخر روم ايلى]ر.م [و سرحدِّ روم، پايتخت و مقرّ اداره صربيّه و معنى تركيبىِ صربى آن، حصار سفيد و قلعه سفيد است و عدّه نفوس آن 60هزار است.
بلغشنه : (چو بلبلچه) تله طيور و ريسمانى كه يك سر آن را حلقه حلقه كرده و طرف ديگرش را از ميان حلقه بگذرانند، بر نهجى كه به مجرّدِ كشيدنِ ريسمان، آن حلقه ها تنگيده و پاى طيور بند شود.
بلغند : (چو فرزند) بَلغَد(چو اندك)[ر.م] است و(به ضمّ اوّل و ثالث) بُلغُد (چو بلبل)[ر.م] است.
بلغندر :(چو رخ بستن) مردم بى قيد و بى دين و لااُبالى و (چو بدمنظر) لفظ مدح و ثنا و دشنام است.
بلغور : (چو پرزور) هر چيز درهم شكسته و كوفته، خصوصاً گندم نيم پخته كه در آسيا نيم كوب كنند كه آرد نشود و آشى كه از آن بپزند و آن را «افشه» و «فروشك» هم [گويند].
بُلغونه : بر وزن و معنى گلگونه.
بِلفاست : (ل) قصبه اى است در امريكاى شمالى و شهرى است شهير و مركز كشتى كه از زيباترين بلاد ايرلاندا]ايرلند [مى باشد.
بلفختن : (چو سر بستن) اندوختن.
بلقا : (چو صحرا) قلعه اى قديمى است در شهرى حاكم نشين كه آن هم بدين اسم، موسوم و مركز ولايتى است كه هم بدين اسم، مسمّى و در شرقى فلسطين و جنوبى شام مى باشد.
بلقان : (چو سردار) مخفّف بالقان[بالكان] است و (چو گلدان) كوه آتش فشان.
بلقدر : مخفّف بلقندر[ر.م] است.
بلقند : بر وزن و معنى بلغند است.
بلقندر : بر وزن و معنى بلغندر است.
بُلقور : بر وزن و معنى بلغور.
بُلقونه : بر وزن و معنى بلغونه.
بلقيس : (چو ادريس) شهر كهنه و قديمى است در حلب]در سوريه [و هم نامِ دختر هدهاد ابن شرجيل كه در 4398 ]هبوطى [بعد از فوت پدر در شهر سبا از يمن جلوس كرده و در تمامى يمن، پادشاهِ نافذ فرمان گشته و تا 30 سال با كمال استقلال سلطنت يمن را داشته و به دينِ پدران به آيين آفتاب پرستى زيسته و حضرت سليمان(عليه السلام)را ايمان نياورده و از در طاعتِ آن بزرگوار بيرون شدى تا در 4428 به نزد آن حضرت آمده و زمين خدمت بوسيده و به شريعت و نبوّت او ايمان آورده و بعد از چند روزى به تشريفات نبوى مفتخر و به حكومت يمن مقرّر و همه ساله خراج مملكت به حضرت او مى فرستاد.
بلك : بر وزن و معنى برگ و (چو خشت) آتش و شراره و (چو شتر) چشم بزرگ برآمده و(چو مِخَك) بلگنجك]ر.م [و(به كسر اوّل و ثانى) تشبّث و چنگ زدن را گويند.
بلكام : (ل) شهرى است زيبا از هندوستان به مسافت 400كيلومتر از جنوب شرقى بمباى[بمبئى].

صفحه 411 - جلد اول
بُلكامه ---> بل.
بلكس : (چو فلفل و بلبل) منجنيق و سر ديوار.
بلكفد; بلكفده : (چو خرسند و گلدسته) رشوت و پاره[رشوه].
بلكك; بلكل : (چو خشتك) آب نيم گرم.
بلكن : بر وزن و معنى بلكس.
بِلگِراد : (ل) بلغراد[ر.م] است.
بلگنجك : (چو مستحكم و بلبلوش) ارمغان و تحفه و هر چيز تازه و طرفه كه خنده آورده و طبع از ديدنش محظوظ گردد.
بُلگونه : بر وزن و معنى بلغونه.
بللا : (ل) شهرى بوده پايتخت فليب[پدر اسكندر مقدونى].
بللون : (ل) نام شخص موهومى است كه رومايى هاى]رومى ها [قديم خداى جنگش پنداشتندى.
بلما : (چو صحرا) درشت و گنده و ضخيم.
بلماج : (چو محتاج و سخنان) آشى است رقيق و آبكى و بى گوشت.
بلمون : (چو مجنون) برگى است دوايى مانند برگ گردكان[گردو].
بلمه : (چو نغمه و سرمه) ريش دراز و مردم ريش دراز.
بلن : (ل) عدس و مرجمك[ر.م].
بلنج : (چو نهنگ و سرشگ) مَبلغ و اندازه و مقدار.
بِلِنجاسپ; بِلِنجاسف : بومادران[ر.م].
بَلَنجمِشت; بَلَنجمِشگ : بر وزن و معنى پلنگمشگ[ر.م].
بلنجه خان ---> ترك.
بلند : (چو درنگ و كمند) به معنى معروف و چوب بالايينِ درِ خانه و چارچوبه آن.
بلندگراى; بلندنظر: عالى همّت و كسى كه ميل بزرگى داشته باشد.
بُلَندانيدن : بالا بردن و بلند كردن.
بُلَنديدن : بلند شدن و بالا رفتن.
بلندين : (چو سخن چين) بلند و پيرامونِ درِ خانه.
بلنسيه : (ل) شهرى است در ساحل شرقى اسپانيا.
بَلَنگمِشت; بَلَنگمِشگ : بر وزن و معنى پلنگمشگ.
بلواج : خزانه دار و شراب دار.
بلواز : (چو سردار، با راء مهمله و معجمه) بلور و شيشه.
بَلوايه : پرستوك[ر.م].
بلوتك : (چو خروسك) پياله شراب خورى، خصوصاً آنچه به صورت حيوانى باشد.
بلوتوس : (ل) به اعتقاد يونانيان قديم، نام خداى غنا و ثروت و جواهر زمين است.
بلوتون : به زعم بت پرستان، نام خداى جهنّم است.
بلوج : (با جيم عربى و پارسى، چو نزول(1)) بلوجستان]ر.م [و تاج خروس و پارچه اى گوشتى است شبيه به آن در فرج زنان كه بريدن آن از سنن حسنه اسلاميّه مى باشد و هم كوهى است كه جماعتى از اكراد در دامنه آن جا دارند و هم علامتى كه بر تيزى طاق و ايوان نصب كنند و نام قومى است صحرايى و كم عقل و دلير، از تركمانان كه قِسم اعظمِ اهالى بلوجستان از ايشان تشكيل يافته.
بلوجستان : يكى از ايالات دوازده گانه ايران و قطعه جسيمه و خطّه قديمه اى است از جهتِ جنوبىِ آسيا، مابينِ هند و ايران كه به اصطلاح جغرافيينِ قديم يونان، به جدروسيا معروف و شرقاً به سند، و غرباً به كرمان و سيستان، و جنوباً به بحر عمّان و شمالاً به افغانستان محدود و مُحاط، و مقرّ حكومتش شهرِ كلات و مردمانش تخميناً دومليون و نيم و اكثرشان از طايفه بلوج، و بهواسطه كوهى كه در ميان اين ديار است، به دو قسم جنوبى و شمالى، مقسوم و اوّلى را «بلوجستان بحرى» موسوم داشته و دويّمى را «بَرّى» مى نامند. و به نوشته قاموس الاعلام[ر.ض]، در اوايل دوره اسلام، سمتِ غربى بلوجستان از ايران و جهت شرقى آن از هندوستان معدود مى بود.
بلور : سلسله جبال بزرگى است از آسياى وسطى كه تركستان شرقى[ناحيه اى در شمال غربى چين] و غربى[ناحيه اى در آسياى مركزى] بهواسطه آنها از يكديگر تفريق يابند و به «سنگ بلور» هم رجوع نمايند.
::::::::::::::::::::::::::::::::::
1. ضبط لغت نامه دهخدا: بَلوچ.

صفحه 412 - جلد اول
بلورِ آبى : نوعى از بلور است، بسيار مشهور و لطيف.
بلوس : (چو عروس و دروس) تواضع و فروتنى و مكر و حيله و مكّار و فريبنده و هم نام اوّلين مؤسّس دولت آثور[آشور در بين النهرين] مى باشد و هم رجوع به «بل» نمايند.
بلوسطيوس : به يونانى، گلنار است.
بلوشر : ]بلوشر يا بلوخر، ژنرال پروسى(1742: 1819) كه در لينيى از ناپلئون شكست خورد ولى تواست به موقع خود را به واترلو برساند(فرهنگ معين)[.
بلوص : معرّب بلوج[ر.م]است.
بلوط : درختى است در فرنگستان فراوان كه پوست شاخه هاى جوان آن از عوامل قابضه قَويّه محسوب است و به «شاه بلوط» رجوع نمايند.
بلوط الأرض : كه «كماذريون» نيز گفته و به فرانسه «ژِرمانِدره» نامند، نباتى است سبزرنگ و بسيار تلخ كه داراى چندين قِسم و همه آنها در طب مستعمل و در امراض مزمن كبد و استسقا و عسرالبول و صلابت طحال و ضعفِ مجارىِ هضم، نافع و اطباء يونان و ايران از اثر آن در احشا، به خصوص در طحال تمجيد كرده اند.
بلوط المَلِك : شاه بلوط[ر.م] است.
بُلوك : بلوتك[ر.م] و پشكل شتر و محالّ و ولايتى كه مشتمل بر چندين قريه باشد و به تركى، فوج و زمره و جماعت و طايفه و چند نفر از مردم را گويند.
بُلوكات : جمع بلوك.
بلوكاتِ ثلاثه : اوجان و عباس و مهرانه رود، از محالاّت آذربايجان است.
بلون : (چو سكون) بنده، مقابل آزاد است.
بلوندك; بلونك; بلونه : (چو بدمنظر و كبوتر) شمشير چوبين است.
بله : (ل) به فرانسه، گندم است.
بلهوس : (چو مختصر) رجوع به «بل» شود.
بلى : (چو على) حرف جواب و تصديق است.
بلياد : (چو بغداد) جامه ساده يا سياه.
بليان : (چو دلزار) بليون[ر.م] و(چو قليان)قريه اى است از كازرون كه به نام بانى خود : كه نام ديگر حضرت خضر(عليه السلام)است : موسوم شده.
بِليت; بِليط : به فرانسه، رقعه و تذكره معروف و سند مسافرين كه از اُمناى دولتى به جهت عبور به مملكتِ ديگر مى گيرند و به جهتِ مانع شدنِ راهداران، به مسافران دهند.
بليلا : (چو رحيما) نامِ نامىِ انجيلىِ حضرت على ابن ابى طالب : عليه الصّلاة والسّلام : است.
بليلج : (چو فضيلت) معرّب بليله[ر.م] است.
بَليله : دواى قابض معروفى است به اندام بيضه مرغ كه در شيره پرورده كرده و مى خورند، و در تحفه[ر.ض] و مخزن]ر.ض [گويند: ثمر درختى است هندى، مايل به استداره و بزرگ تر از مازو[نوعى بلوط] و شبيه به هليله و پوست آن زرد و اغبر]تيره [و نازك تر از پوست هليله و مستعملْ، پوستِ آن است. و درخت آن بزرگ و برگش عريض تر از برگ انبه و كوتاه تر از آن و شبيه به برگ گردكان[گردو] است; وبالجمله معرّب آن بليلج و به هندى «بهيره» نامند.
بَليناس : حكيمى بوده جليس اسكندر.
بلينسيا ---> اوقيانوس.
بليون : (چو دلخون) عددِ هزارمليون است.

آیین بیست و پنجم

(در حرف باى ابجدى با ميم ]كلمن[)
بم : (چو غم) فوق و بالا و بمپور[ر.م] و دست زدن بر سر و دست ديگرى از روى غضب و نام قلعه اى است از توابع كرمان و تار گنده اى است از تارهاى ساز عود.
بمباى : (به فتح اوّل يا ضمّ آن) كه مخفّف بومباى باشد، يكى از نواحىِ ثلاثه اى كه از ممالك هندوستان در تحت تصرّف انگليس، و به سه ايالتْ منقسم و تخميناً داراى 16 مليون و نيم نفوس مى باشد و هم شهرى است شهير از ناحيه مزبوره كه از اعظم بلاد آسيا و در قرب ساحل غربى دكن و نفوس آن على التخمين، يك كرور و نيم، اكثرشان هندو و مابقى مابين مُسلم و مجوس و انگليس، و از سه طرف به بحر محيط هندى[اقيانوس هند] متّصل، و مركز

صفحه 413 - جلد اول
تجارت سواحل آن دريا مى باشد.
بمپور : (چو منصور) از بلاد كرمان، مركز و مقرّ حكومت بلوجستانِ ايران و ضابط نشين آن سامان به مسافت 120كيلومتر از شرقى بندرعبّاس واقع، و در كنار نهرى كه آن هم بدين اسم، موسوم است، اتّفاق افتاده.
بمزا : ترجمه الحاصل و مختصر كلام است.
بمنگ : (چو درنگ) اندوه و غم و غصّه.
بمير : (چو امير) گريوه اى[گردنه] است در راه كشمير و (چو دِلير) امر به مردن است.
بميرا : (1)

آیین بیست و ششم

(در حرف باى ابجدى با نون ]كلمن[)
بن : (چو من) قهوه و زراعت و خرمن و ميوه وَن[ر.م].
بنِ كوهى : (چو گل) آبكامه[ر.م] و سوراخ مقعد و خوشه خرما و تنه و بيخ درخت و بنياد و پايان هر چيز.
بُنِ بخت بر زمين ماليدن : استوارى بخت و دولت.
بُنِ دندان : قصد و اراده و پس انداز و ذخيره و رغبت تمام و اطاعت و انقياد.
بُنِ كار خوردن : عاقبت انديشى در كارها.
بن كل ---> دليك.
بَنِ كوهى : گياهى است بسيار چرب كه در آش ريزند.
بُنِ گوش : بن دندان[ر.م] و زير نرمه گوش.
بِنا : (ر. ف) كه به پارسى «لاد» گويند.(عر)
بناب : مخفّف بيناب[ر.م] است.
بنابه : (چو خرابه) نوبت.
بَنات : (ر.ف) و رجوع به «دُبّ» هم شود.(عر)
بنات النعش ---> دُبّ.
بَناج : بر وزن و معنى بناغ.
بناد : (2)
بنارس : (چو دَمادَم) ايالتى است از هندوستان و هم نام مركز و مقرّ حكومتِ آن سامان كه شهرى است شهير و قديم به مسافت 640كيلومتر از غرب شمالىِ بنگاله[كشور بنگلادش و ايالتى در شمال شرقى هند] از اماكن مشرّفه هندوان و مزار و معبد ايشان و مركز تجارت جواهرات، و براهمه آن را شهر مقدس ناميده و از اقطار بلاد، قصد آن مى كنند و تخميناً داراى 200 هزار نفوس مى باشد و در ترصيع و صياغت طلا و نقره يدِ طولا دارند، و بناهاى اين شهر از اكثر بلاد هندوستان بهتر [است].
بناسب; بناست : (چو كتابت و مكاسب) كُندُر]ر.م [است.
بناغ : (چو دَماغ) هوو و دلير و تارِ ريسمانِ خام كه بر دوك پيچد و يا مردمى كه دو زن داشته باشد.
بناكت : (چو كرامت) قديماً شهرى بوده بزرگ، از ماوراءالنهر[ناحيه اى در آسياى مركزى] كه اخيراً به جهت انتساب به شاهرخ ابن تيمور لنگ[سوّمين پادشاه تيمورى در قرن 9ه:]، بهواسطه تعمير و تصرّفِ او، به شاهرخيّه موسوم بوده و در اين اواخر خراب، و به منزله قصبه اى است.
بُناگوش : اطاعت و انقياد و برداشتن ماما، كامِ طفل را.
بنام : (چو نظام) آداش[ر.م] و هم نام و (چو تمام) مردم مشهور و نام دار.
بنامِ ايزد; بنامِ خدا : كلمه تعجّب و قَسَم و مانند مرحَبا و ماشاءالله و امثال آنها، در مقامِ دفعِ زخم چشم نيز استعمال يابد; چنانچه گويند: به نام ايزد، عجب چابك است، و هكذا.
بَناميزد : مخفّف بنام ايزد[ر.م] است.
بَنانْج; بَنانْجه :(با جيمِ عربى و پارسى) بناغ[ر.م] است.
بَنان : به عربى، انگشت و هم نام جاريه متوكّل عبّاسى[دهمين خليفه عباسى در قرن 3ه:]، كه از زنانِ شاعره عرب بوده و هم شخصى بوده در عهد حضرت باقر(عليه السلام) كه رئيس فرقه بنانيّه، از جمله 73 فرقه امّتِ مرحومه، كه ذات خداى تعالى را به صورت انسانى پنداشته و مى گويند كه در جسد حضرت على ابن ابى طالب(عليه السلام)حلول كرده و با همان قوّت، قلعِ بابِ خيبر نموده و بعد از حضرت به محمّد حنفيّه، پس به چندين واسطه به همين بنان انتقال يافت.
بَنانيّه ---> بنان.
::::::::::::::::::::::::::::::::::
1. در اصل بدون معنى است.
2. در اصل بدون معنى است.

صفحه 414 - جلد اول
بناور : (چو برادر) دُنبلِ[دمل] بزرگ.
بِناوند : نگاه داشتنِ چيزى در جايى، مثلِ آب در كوزه و حوض و غيره.
بنايِن : (ر) و رجوع به «كالار» [شود].(كى)
بنبا : (چو صحرا) آشِ ون كه مركّب است از «بن» و «با».
بنبر : (چو لنگر) سپستان[ر.م].
بَنبَل : مطلق ترش، خصوصاً سيب.
بنج : (چو تند) بيرون رخ و (چو رنج) هَوو و معرّب بنگ.
بنجوالا : بيخوالا[ر.م] و گويا تحريف شده.
بُنجَشك : بر وزن و معنى گنجشك.
بُنجشك زوان : زبان گنجشك[ر.م] است.
بنجك : (چو دختر) پنبه گلوله كرده به جهتِ رشتن.
بنجيك : (چو دلگير) به مغولى، جاى بستن اسبانِ چاپارى در راه ها.
بُنچه : (چو غنچه) جمع بندىِ رعيّت و اصناف و اهلِ حرفت در بده[بدهى; وام] ديوانى و به كسر اوّل هم آمده و مخفّف بنيچه است.
بند : (ر) قفل و كمربند و توقّع و طمع و فكر و خيال و جفتِ گاو و مرغِ غليواج[ر.م] و سدِّ پيش آب و زنجير پا و فاصله ميان اعضا و عهد و پيمان و طناب و ريسمان و مكر و حيله و غم و غصّه و گره و عقده و گرو و وثيقه و طومار كاغذ و فنّ كشتى گيرى و ترجيع و تركيب اشعار و نام ولايتى و پس گرفتنِ آنچه غنيم برده باشد و آنچه در دارالحرب از غنيم گيرند و تنكه آهنى كه به جهت استحكام، بر صندوق و امثال آن زنند و هرآنچه، چيزى را بدان ببندند، مثلِ شال كمر و بند قبا و شمشير و غيره.
بنداب : جزيره است.
بندِامير : بندرى است محيّرالعقول در سه فرسخى تخت جمشيد، مابينِ كربال و مرودشت كه امير عضدالدوله ديلمى]از امراى آل بويه در قرن4ه: [در نهر كُر بسته و سنگ هاى بزرگِ باريك و آهك چنان به هم نصب كرده اند كه يك پارچه كوه گرديده و گويا كه كوهى در ميان دريا ساخته و ارتفاع آن تقريباً هشت ذرع و سنگ هاى سمت جنوبِ آن مانند پلّه، و در وقت فروريختن آب بسيار فرح افزا، و در سمت شمالى آن، از دو طرف رودخانه، سدّى بزرگ و بسيار طولانى كشيده اند كه بهواسطه آن دو سدّ و ارتفاع بند، ناچار آب مرتفع شده و بر دو نهرى كه به فاصله پانصد قدم از بند مذكور درست كرده اند، سوار شده و ناحيه كربال و زراعاتِ آن را مشروب و معمور مى نمايد.
بالجمله بند مذكور، شالوده پلى است كه بر بالاى آن ساخته و 115 ذرع طول و21 4 عرض داشته و به 13 چشمه طاق مشتمل مى باشد، كه دهن آنها به سمت شمال و جنوب گشاده و آب رودخانه از شمال به جنوب مى رود و رجوع به «هزاره» هم نمايند.
بندِ بهمن : بندى است كه بهمن ابن اسفنديار در سمت غربى كوار[قصبه يا شهرى در فارس]، بر رودخانه قره آغاج] در فارس [بسته و از پشت آن دو نهر بريده اند كه آب از آنها به بلوك كوار رفته و زراعت مى نمايند.
بندِ ترجيع ---> ترجيع.
بندْ روغ : بندى كه با خاك و چوب و علف در پيش آب بندند تا بلند شده و به زراعت رود.
بندِ شهريار : نوايى است از موسيقى.
بندگير : شهاريج[ر.م] است.
بُنداد : بر وزن و معنى بنياد و پشتيبان.
بُندار : خانه دار و بامكنت و گران فروش و يكى از شعراى قديم است.
بندخت : (چو گنجشك) روى و چهره.
بندد : (چو گنبد) بنداد[ر.م].
بندر : (چو كندر) شهرى است در ولايت غرچه[ناحيه اى در افغانستان] و(چو لنگر) شهرى است از بسارابيا [ناحيه ى در جنوب شرقى اروپا] و هم محلّ تردّد قافله و تجّار و بيشتر لب دريا و شهرى را گويند كه در كنار آن واقع باشد، و ازاين رو بندر، در عالم بسيار و بعضى از آنها را كه در خاك ايران، و در السنه مشهور است مى نگارد:
بندر بوشهر : يا بوشير; بندرى است مشهور و در السنه مذكور. اعظم بندرهاى خليج فارس و شهرى

صفحه 415 - جلد اول
است در ساحل جنوبى ايران، به مسافت 60 كيلومتر از جنوبِ غربى شيراز و 330 كيلومتر از شرق جنوبى بصره، كه يك طرفش صحرا و سه طرفش دريا و لنگرگاه كشتى، هوايش بسيار گرم، آبش بد و اهالى در حوالى 15هزار است.
بندر جَز: يكى از بلاد استرآباد[گرگان] است.
بندر عبّاس : شهرى است در ساحل جنوبى ايران از ايالت كرمان كه در اوايل قرن يازده هجرى از طرف شاه عبّاس صفوى تأسيس يافته و به نامِ خودِ آن شاهِ والاجاه، موسوم و مركز تجارت هند و ايران است.
بندر هنديان : دهى است مشهور در فارس و در آنجا چاهى است كه معدن كبريت است.
بندرز : (چو فرزند و گلقند) جوال دوز.
بَندْروغ : مكرّر است; رجوع به «بند» نمايند.
بندش : (چو مفرش) بنجك[ر.م] و (چو ورزش) تركيب دادن و مركّب نمودن و نقش كردن سيم و زر و نام ولايتى است.
بندق : (چو بلبل) به عربى، فندق است، اِفراداً و تركيباً.
بُندَك : بر وزن و معنى بنجك.
بندمه; بندنه : (چو بدگله) تكمه و گوى گريبان.
بندور : (چو منظور) نفس مطمئنّه و (چو مزدور) ريسمانى كه بدان جوال و توبره و غيره دوزند.
بنده : (چو خنده) جيوه و به معنى معروف كه مقابل آزاد است و «بلون» و «گرّا» هم [گويند].
بَنديبان : پاسبان و زندانبان است.
بَنديدن : بستن.
بَنديشه : انديشه.
بَنديمه; بَندينه : بندمه[ر.م].
بنزين : (ل) مايعى است بى رنگ خنثى كه از زغال سنگ مُستخرج و در آب چندان محلول نبوده و در الكل به خوبى محلول، و در ازاله لكّه لباس، معمول و در دفع جرب]گرى [و شپش مؤثّر آيد.
بنساله : (چو دنباله) مردم سال خورده.
بنصر : (چو بلبل) انگشتِ پهلوى انگشتِ كوچك.(عر)
بِنطاسيا; بِنطاسيه : به يونانى، حسّ مشترك است.
بُنطُس : (ل) نزد جغرافيين عرب نام بحر اسود]درياى سياه [است.
بِنغازى : خطّه برقه[ر.م] و هم شهرى است در ساحل غربى همان خطّه كه قديماً به بنه ديس موسوم بود.
بَنغاله : بنگاله[ر.م].
بنغلا : (ل) قطعه بزرگى است از مستحكمات پورتغال، در افريقاى غربى.
بنفسج : (چو سمندر) معرّب بنفشه است.
بنفش : (ر) بنفشه و رجوع به «شنگ» هم شود.
بنفشه : (ر) گلى است معروف كه «فرمه» و «كاكوش» هم ]گويند [و گياهى است كه در آب روييده و ريشه آن مقيّئ و مى تواند بدلِ اپيكا[ر.م] گردد و به عربى «فرفير» و به يونانى«ابرو» و به فرانسه «وِيولِت» گويند.
بنفشه سگ : شابانك[ر.م] است.
بنفشه گون طارم : آسمان.
بنفشه گون مهد : زمين و آسمان.
بَنقه : (ل) رجوع به «مشو» و «عدس» نمايند.
بنك : (چو تند) پوست بيخِ امّ غيلان[ر.م] و (چو سخن) اثر و نشانه و مصغّر بنه[ر.م] و(چو فلك) ون[ر.م] و مصغّر بن]ر.م [و بنه[ر.م] و نوعى از قماش متن اطس كه بر آن گل هاى زربفت باشد و عرق و گل هايى كه از خوردن شراب بر پيشانى مهوشان و روى ايشان نشيند.
بَنكاله : بنگاله[ر.م] است.
بنكران ; بنكردان : (چو دختران و دخترجان) بكران]ر.م [است.
بَنكَن : بر وزن و معنى بنگن.
بنگ : نام ملكى است كه به نامِ بانى خود، بنگ ابن هند ابن حام ابن نوح، موسوم و مُلك بنگاله هم بدو منسوب و يا آنكه مُلك بنگ همان بنگاله است و هم برگ گياهى است معروف و در ايران كثيرالوجود كه كيف آور و بيهوش كننده، كه در سر قليان گذارده و مى كشند. و تخمِ آن شاهدانه و استعمال آن مورثِ خبط و جنون و هذيان بوده و بيشتر حالت تخدير و ثقلِ رأس و دوار]سرگيجه [

صفحه 416 - جلد اول
آورده، و در بعضى صور زبانه كشيدن آتش در سر شنيده شده و هر چيز نزديك را دور ديده، و زمان قصير را مدّت مديد پنداشته و اصوات منكره را لطيف و خفيف شنوده، و بعضى خيال كند كه به هوا عروج كرده و با ملائكه جليس بوده و بدين سبب خود را در نفس خود عظيم شمرده و به اشخاص مجاور، به نظر حقارت نگاه كنند و از اين راه ها در آيين متين اسلامى در جزو منهيّات مى باشد. و آن را به عربى «اسرار» و «حشيش» و «حشيشه» و «دق الخيال» و «حبة المساكين» و «مونس المهموم» گفته و به پارسى «نشاط افزا» و «فلك تاز» و «عرش نما» و «چتر اخضر» و «چتر زمرّد» «رنگ» و «كنب» خوانده، و نام عربى و يا معرّب آن «قَنّب» بوده و به فرانسه «شانور» و به لاتينى «كانابليس» گفته و تخم آن را به پارسى «شاهدانه» و به فرانسه «شِنوى» گويند و رجوع به «كنب» هم نمايند و غبار زغبى آن را «چرس» نامند.
بنگ آب ---> كنب.
بَنگاله : خطّه بزرگى است از شمال شرقى هندوستان كه مقرّ حكومتش شهر كلكته يا قالكوته، و ساليان دراز در تصرّف ملوك اسلام بوده و اكنون از 150 سال زياده مى باشد كه در تصرّف انگليس است و رجوع به «بنگ» هم شود.
بنگان : بر وزن و معنى فنجان و كاسه و پياله، خصوصاً طاسِ مسِ سوراخيده كه دهقانان به جهت استعلامِ ساعات شبانروزى در طغارى پرآب گذارند، به مقدار زمانى كه پر شود آب از رودخانه و چشمه : هر چند دفعه كه در ميان خودشان مقرّر است : به زراعت هريك مى رود.
بنگاه : (چو گمراه) وطن و مسكن و منزل و مكانى كه نقد و جنس در آن گذارند.
بنگره : (چو دل زده) فرموك[ر.م] و (چو مسخره) لاى لاى اطفال.
بنگش : (چو بلبل) بنگشتن[ر.م] و امر و فاعل از آن و(چو رنجش) نام دو موضع است: يكى بنگش صغير از توابع كشمير و ديگرى، كبير از بلاد كابل كه مردمانش افغان و اغلب اهل ايمان و اواخر اسامى شان على، همچو: حيدرعلى، صفدرعلى و آنچه چنين نباشد، سنى و دغلى است.
بنگشتن; بنگشيدن : (به ضمّ اوّل و ثالث) اوباريدن[ر.م].
بنگل : (چو بلبل) گل و درخت آن و ثمر آن درخت و ميوه اى است شبيه به وَن[ر.م] يا سپستان[ر.م].
بنگلك : (چو بلبلك) مصغّر بنگل[ر.م] است.
بنگن : (چو بهمن) ماله بنّايان و دو سرىِ معروف و بيل و كلنگ و آهنى است پهن كه دسته چوبين بر آن نصب كرده و به هر دو طرف آن ريسمان بسته و شخصى دسته آن را، و ديگرى ريسمان ها را گرفته و زمين را بدان هموار كنند.
بنگو : (چو بدبو) اسبغول[ر.م] است.
بنگه : (چو دختر) بنگاه[ر.م] و (چو بركه) آواز كشيدن.
بُنلاد : پشتيبان و بنياد و اساس ديوار.
بنمتن; بَنمين : پسر.(ند)
بنو : (چو عمو) خرمن هر چيز و طناب باريك.
بنواز : (ل) شب پره و پاسخ و اجابت و قبول.
بنوان : (چو دربان و گلدان) نگهبان خرمن و غيره.
بنوره : (چو تنوره) بنلاد[ر.م].
بنوسرخ : (به ضمّ اوّل و ثانى و رابع) مرجمك[ر.م].
بُنوسياه : ماش.
بنوگ; بنوگانى : بر وزن و معنى بيوگ و بيوگانى.
بَنوماش : ماش و غلّه مُنگ[نوعى غلّه].
بَنونخله : نوعى از عدس صحرايى.
بنوه : (چو صبوح و هرزه) بنو[ر.م].
بنه : (چو ننه) طناب باريك و (چو شده) بيخ و بنياد و خانه و دكان و منزل و مكان و اسباب و رُخوتِ]رخت ها [خانه و اساس البيت و احمال و اثقالى كه بزرگان پيش از كوچيدن به منزل فرستند.
بنه بستن : كوچيدن.
بنه ريس---> بنغازى.
بنى : (چو تهى) چارچوبه در و پنجره و(چو على) به قانونِ زبان عربى، عندالاضافه، حالت نصب و جرّ بنون، جمعِ ابن، بوده و داخل تركيب اسامى اكثر عشاير و قبايل و غيرها مى باشد كه بعضى از آنها را كه زبانزد عامّه مى باشد،

صفحه 417 - جلد اول
در اينجا مى نگارد:
بنى اسرائيل ---> اسرائيل.
بنى اشعر ---> اشعر.
بنى اميّه : كسانى را گويند كه از نسل اُميّه : كه شرح حالش مذكور گرديد : مى باشند و 14 تن از ايشان بعد از انسداد بابِ خلافت در شام حكمران بوده اند، به شرحى كه موافقِ قاموس الاعلام[ر.ض] و بعضى تواريخ عثمانى با تاريخ جلوسشان مى نگارد:
   1. معاوية بن ابى سفيان   41
   2. يزيد ابن معاويه   60
   3. معاوية ابن يزيد   64
   4. مروان بن حكم   64
   5. عبدالملك ابن مروان   65
   6. وليد ابن عبدالملك   86
   7. سليمان ابن عبدالملك   96
   8. عمر ابن عبدالعزيز ابن مروان    99
   9. يزيد ابن عبدالملك    101
   10. هشام ابن عبدالملك   105
   11. وليد ابن يزيد ابن عبدالملك   125
   12. يزيد ابن وليد ابن عبدالملك   126
   13.ابراهيم بن وليد ابن عبدالملك   126
   14. مروان ابن محمّد ابن مروان   129
و مروان ابن محمّد هم : كه آخرين ايشان است : در 132 مغلوب عبّاسيين شده و سر او را پيش سفّاح بردند ]و [دولت بنى اميّه منقرض گرديد، و سبب مغلوبيّت او، اين شد كه در اثناى جنگ براى ادرار پياده شد، ناگاه اسب او رم خورده و از دست جلودار رها شده و توى اوردو بتاخت، پس لشگر او از بى صاحب ديدن اسب به كشتن او قطع كرده و متفرّق گرديدند و ازآن روز «ذَهَبَتْ الدولَة بالبَولَة» دولت و حكومتى براى ادرار از بين رفت. ضرب المثل گرديد. و بالجمله همين مروان ثانى است كه در السنه ملقّب به حمار مى باشد، چون در عهد طفوليّت روزى انگشت خود را در شكاف در و چارچوبه گذاشته بوده، ناگاه پدرش در را گشوده و انگشت در شكاف در مانده و بيخود گرديده و از اين رو پدرش آزرده شده و بر سرش زد كه يا حمار اين چه عمل است؟ از آن روز بدين لقبش خواندند و بعضى در وجه مناسبت لقب مذكور گفته كه چون عرب، سر سالِ صدم هجرى را «سنة الحمار» گويند كه از آيه شريفه (وَانْظُر إلى حِمَارِكَ)(بقره، 259) مأخوذ شده و خلافت مروان در صد هجرى بوده ازاين رو به مروان حمار ملقّب گرديده و مخفى نماند كه سر سال صدم بى زيادهوكم، مطابق جلوس هيچ يك از خلفا نيست و اگر مقصود اين باشد كه صد را تمام كرده و به صدِ دويّم نرسيده باشد، بايد شش تن از بنى اميّه بدين لقب، ملقّب گردند. و احمدرفعت]ر.ض [گويد: عرب در توصيف شجاعت كس، گويند كه استقامت فلان از حمار هم بيشتر است و ازآن رو كه همين مروان از مبارزت احدى خسته نشده، بدين لقب اختصاص يافته. بارى، ملوك بنى اميّه با كثرت ظلم و تعدّى معروف، خصوصاً درباره عترت طاهره نبويّه، چيزى فروگذارى نكردند; بلى دو نفر از ايشان مستثنى: معاوية ابن يزيد بعد از چند روزى استعفا و خود را از مقام خلافت عزل كرده و عمر ابن عبدالعزيز هم سبّ حضرت ولايت مأبى را قدغن اكيد كرده و شفقت بسيار درباره آل اطهار معمول مى داشت.
و بعد از انقراض 14 تنِ مذكور از بنى اميّه : كه در تمامى ممالك اسلاميّه حكومت داشتند : بازهم حكومتى از آن طايفه به دستيارى و تأسيس عبدالرحمن ابن معاوية ابن هشام ابن عبدالملك تشكيل يافته و 11 تن ديگر از ايشان از 138 الى 403 هجرى فقط در اسپانيا حكومت داشته، و بعضى از ايشان كه ضعف عبّاسيين را مشاهده كردند، عنوان خلافت و اميرالمؤمنين را بر خود بسته و مانند بنى عبّاس، خودشان را به ناصر و منتصر و مانند آنها ملقّب مى داشتند.
بنى عباس : اولاد عبّاس ابن عبدالمطلّب، عمّ امجد حضرت رسالت مأبى(صلى الله عليه وآله); و 37 تن از ايشان بعد از

صفحه 418 - جلد اول
انقراض بنى اميّه، تخميناً 550 سال، به تمامى ممالك اسلاميّه حكمران بوده، عاقبت در حوالى 660 مستعصم : كه آخرين ايشان است : به دست هلاكوخانِ مغولى[نخستين پادشاه ايلخانى در قرن 7ه:]، مقتول و اساس شوكتشان منهدم و روزگار دولتشان منقرض گرديد. الملكُ للهِ الواحِدِ القَهّار.
احمد رفعت[ر.ض] گويد: عباسيّه عنوان دولت جديده اسلاميّه كه در 749 ميلادى، ق 132 هجرى، بعد از انقراض بنى اميّه، به دستيارى ابومسلم خراسانى تأسيس يافته و همه شان 56 تن مى باشند كه 37 تن از ايشان از تاريخ مذكور تا 656 هجرى در عراق سلطنت داشته و 19 تن هم از 659 هجرى تا 923 هجرى، متعاقباً در مصر ممكّنِ سرير سلطنت بوده اند.
بنى قريظه ---> قريظه.
بنياد : (چو دلشاد) اصل و بنا و طرح و اساس و آشيانه و عمارت و سرشت و طينت و خلقت و طبيعت .
بنياد بر يخ نهادن : بى مدارى و بى ثباتى است.
بنياده :(چو دلداده) ديوار و صورت زشت، كه از ديدار آن مردم را سرگذشت و افسانه باشد.
بنى اسرائيل; بنى اشعر ر بنى.
بِنيامين : نام برادر پدرى و مادرى حضرت يوسف(عليه السلام)كه اصغر اولاد يعقوب(عليه السلام) بوده و هم يكى از مشاهير علماى يهود كه به جهت وقوف بر احوال هم مذهبانِ خود، تا حدود چين به سياحت رفته و سياحت نامه مفصّلى از او در اثر است.
بنيان : (چو برهان) بنا و اساس كه «كدواده» و «كدداده» هم گويند و نام حوض نعمان.
بنيچه : (چو بريده) بنچه[ر.م].
بنيدر : (چو دريدن) چارچوبه در و پنجره.
بِنيز : نيز و زود و تعجيل و حاشا و هرگز و اصلاً.
بنى عبّاس : رجوع به تركيبات «بنى» نمايند.
بنيك : (چو شريك) كژ[ابريشم كم ارزش] و ابريشم فرومايه.

آیین بیست و هفتم

(در حرف باى ابجد با واو ]هوّز[)
بو : (چو مو) رايحه و عطريات و گوشت بز كوهى و آرزو و خواهش و طمع و نصيب و بهره و ميل و محبّت و خوى و طبيعت و مخفّف بُوَد، كه باشد است و (چو جو) پوست شتر بچّه پُرِ كاه كرده، كه پيش ناقه بچّه مرده ببرند تا به گمان بچّه خويش شير بدهد.
بوافزا; بوافزار : ادويه گرمى كه در طعام ريزند، مانند دارچين و فلفل و مانند آنها.
بو بردن : گمان كردن و چيزى شنيدن و اندك اطّلاعى بر چيزهاى مخفى به هم رسانيدن.
بوپَرَست : جنّ و ملك و سگ شكارى.
بودان : ظرف عطريّات.
بورَنگ : گل.
بوسا : سنگى كه عطريّات بر آن سايند.
بوفروش : عطّار و مشگ فروش.
بوكلك : (چو نمك) ميوه وَن[ر.م].
بوى جهودان : مَقل[ر.م] است.
بوارد :(چو شكافت) ترشى، مقابل شيرينى.
بَوارى : ]بوريافروش و نسبتى است به بوريا كه حصير باشد و لقب حسن ابن الربيع شيخ بخارى و مسلم(لغت نامه دهخدا)[.
بواس : (چو هراس) رنج و محنت و آزار.
بواسحق : نام طايفه اى است و يكى از چند معدن فيروزه را كه در نيشابور است «بواسحقى» گويند.
بَواسير : ]مرض مشهور و اين جمع باسور است و آن گوشت پاره اى باشد كه در مقعد يا بينى پيدا شود(لغت نامه دهخدا)[.
بواشه : (چو تراشه) شنه دهقانان.
بوالخجدر : (چو گل منظر) ملحد و بى دين.
بوالقاسم : مردم فضول و شوخ چشم.
بوالكفد : (چو گلقند) پاره[رشوه] و رشوت.
بُوالگنجك : بر وزن و معنى بلگنجك.
بوّان : (چو بقّال) دهى است در اصفهان و نام پسر ايران ابن

صفحه 419 - جلد اول
اسود ابن سام ابن نوح كه به زعم بعضى، اهالى فارس از نسل اويند و به نوشته ياقوت حموى[ر.ض] نام سه آبادى است كه معروف ترين آنها شعب بوّان، كه يكى از متنزّهات جهان، و در ميانِ ارّه جان]در فارس [و نوبندگان]در فارس [واقع، و آن درّه اى است كه طولش سه فرسخ و نيم و عرضش يك فرسخ و نيم، همه گونه ميوه هاى رنگين بسيار و از كثرت اشجار، آفتاب بر زمين نيفتد.
بَوانات : بلوكى است سردسير از فارس در 28 فرسخى از شرق و شمال شيراز.
بوئيس : به فرانسه، شمشاد است.
بوب : (چو خوب) بوبو[ر.م] و فرش و بساط خانه.
بوب اندين : چادر و بارگاه و خيمه.
بوبا : آشى كه از گوشت بز كوهى بپزند.
بوباش : هميشه و قديم.
بوبرد; بوبردك : (چو گوگرد) بلبل و مصغّر آن.
بوبك : (چو كودك) هدهد و دختر بكر و احمق و نادان.
بوبو; بوبويه; بوبه : هدهد و مرغ سليمان و آرزو و آرزومندى.
بوتان : خطّه اى است مستقلّ در سمت جنوبى تبّت و شمال شرقى هند، كه در تحت حمايه دولت چين بوده و مردمانش مذهب بودا دارند.
بوتنيه : (ل) خطّه بزرگى است در سمت شمالى دريايى كه آن هم بدين اسم، موسوم و در واقع قسم شمالى بحر بالطيق]درياى بالتيك در شمال اروپا [است، واقع مى باشد.
بوته : (ر) نشانه تير و مطلق بچّه، خصوصاً از شتر و جزيره اى است در اسقوچيا[اسكاتلند] و درخت و نبات پر شاخ و برگى كه به زمين پهنيده و بسيار بلند نشود و ظرف گلى معروف كه فلزات را در آن بگذارند.
بوته خاك : بدن انسانى.
بوتيمار : مرغى است آبى و ماهى خوار و يا مرغى است كه در كنار آب نشسته و با وجود تشنگى از خوف كم شدن آب نخورد، و در مخزن[ر.ض] فرمايد: مالك الحزين : كه «مالكى» نيز گفته و به پارسى «بوتيمار» و به هندى «بكله» گويند : مرغى است آبى، سفيدرنگ به قدر جثّه كبوتر و گردن و پاها و منقار آن دراز و در اكثر كنار آب ها مجاور و سر به زير افكنده باشد و رجوع به «شفنين» هم نمايند.
بوجاق : علاوه بر معنى تركى معروف[گوشه; جاى دور]، قصبه كوچكى است از قونيه و خطّه اى است از طربزون[در تركيه] و ناحيه اى است از بيروت و ولايتى است از دياربكر[در تركيه] كه مشتمل بر 39 قريه مى باشد.
بوجپا : خيار بادرنگ[ر.م].(ند)
بوجك : به تركى، حشرات الأرض است.
بوجنورد : (ل) قصبه اى است شهرمانند از بلاد خراسان.
بوجوق : لفظى است بلغارى كه عيد ولادت حضرت روح الله(عليه السلام)را گويند.
بوچ : (چو كوچ) اندرون دهان و (چو موج) كرّوفرّ و خودنمايى.
بوچق; بوچوق : به تركى، نصفه و نيمه را گويند.
بوحا : به يونانى، جدوار[ر.م] است.
بوخت : (چو سوخت) به يونانى و سريانى و به پارسى هم، پسر و بنده است.
بُوخَجدَر : بوالخجدر[ر.م].
بوخل; بوخله : (چو دوزخ) خُرفه[ر.م].
بود : بودن و بودش و هستى و كل و مجموعه و همه.
بودا : يا بودها; كه به زبان هندى، علاّمه را گويند، يكى از مذاهب مقبوله و منتشره چين و هند و ژاپونيا و پاره اى ولايات تركستان چينى]ناحيه اى در شمال غربى چين [كه اهالى آن چهارصد مليون تخمين[شده اند] و مؤسّس آن بوداغاوتامه يا بوداج يا شاكمونى يا شاكيامونى يا سيدارته يا سيدهارثا : كه به نوشته قاموس الأعلام]ر.ض [اسامى مختلفه مانى نقاش]بنيان گذار آيين مانوى در قرن3م [هستند : مى باشد. و اساساً اين دنيا را موهوم و خيالى دانسته و ارواح را غير از اين عالم محسوس، عالمى ديگر، حقيقى و باقى پنداشته و مى گويند كه آحاد انسان را ممكن است كه خود را در سايه رياضات و اعمال صالحه به آن عالم حقيقى رسانيده و با عقل كلّ، وحدت حاصل نمايند.

صفحه 420 - جلد اول
و گاه است كه خود عقل كلّ را نيز بدين اسم، موسوم داشته و بلكه كسانى را كه به سعادت مذكوره نائل گرديده و عقل كلّ در ايشان تجلّى و ظهور نمايد هم بدين اسم، مسمّى دارند و اكثرشان تأمّل نكرده و رئيس روحانى بزرگ خودشان را دالاى لِما ناميده و مى گويند كه او در حيات جاودانى و لباس زندگانى زيسته و هرگز نخواهد مرد الاّ اينكه به اقتضاى حكمت از ميان قوم خود غايب بوده و به لباس ديگر جلوه گر گردد.
بوداج : (با جيم ابجدى و حاء حُطّى) رجوع به «بودا» [شود].
بوداغاوتامه ---> بودا.
بودجه : (چو كوفته) بارنامه و دفتر مخارج و مداخل و محلّى كه از براى مخارج معيّنى منظور دارند.
بودروم : به فرانسه، سرداب است.
بودش : (چو سوزش) هستى و وجود و اسم مصدر بودن.
بودن : (چو كودك) شدن و موجود گرديدن.
بودنه : بر وزن و معنى پودنه.
بوده : شهرى است از مجارستان و اسم مفعول و ماضى بعيد از بودن.
بودها---> بودا.
بوذه; بوذيّه :(ل) رجوع به «ثنيّه» نمايند.
بور : آرد و كبك و تذرو و اسب سرخ رنگ و تباه و پوچ و زمين خراب و رنگ بوز[ر.م] و امر به آوردن و به فرانسه، روغن كره را گويند.
بورِ اَبرَش : اسب سرخ رنگ با داغ هاى سفيد.
بوراش : به فرانسه، گاوزبان است.
بوراكس : به فرانسه، بوره[ر.م] است.
بوران : لقب خديجه، دختر حسن ابن سهل زوجه مأمون عبّاسى، كه 8 سال با او به سر برده و بعد از وفات او هم مدّتى در قيد حيات بوده و در 271 هجرى در 80 سالگى وفات يافت.
بوران دخت : نام دختر خسروپرويز كه بيستوهفتمين ساسانيان[در قرن 6 و 7م] بوده و بعد از برادرش، شيرويه، و برادرزاده اش، اردشير، در ايران جلوس كرده و 16 ماه حكمرانى نمود.
بوربون ---> جوزبوا.
بوردو : شهرى است قديم و مشهور از بلاد فرانسه به مسافت 560 كيلومتر از جنوب غربى پاريس كه مردمانش تخميناً دويستوپنجاه هزار و شراب آن مشهور هر ديار است.
بوردور : شهرى است حاكم نشين از قونيه[در تركيه].
بورسيبا---> كوفه.
بورغوس : شهرى است از اسپانيا، مركز ايالتى كه هم بدين اسم، موسوم است.
بورغونيه : خطّه اى است از فرانسه.
بورق : (چو دوزخ) معرّب بوره[ر.م].
بورقى ---> برغو.
بورك : (چو كودك و كوچك) شتل[ر.م] و اوماج]ر.م [وسنبوسه و قطّاب و زنگار روى نان.
بورمند : (چو گوسفند) گياهى است به غايت خوش بوى.
بورمنى : (ل) رجوع به «سپيدمرز» نمايند.
بورمه : (چو دوخته) بورمند[ر.م].
بورنئو; بورناى : بورنه او[ر.م] است.
بورنگ : (چو هوشنگ) نوعى از ريحان كوهى.
بورنو : يكى از ممالك وسيعه افريقا است.
بورنه او : يكى از جزاير بحر محيط كبير در تحت خط استوا، كه بعد از اوستراليا و فلمنك جديد، جزيره اى بزرگ تر از آن نبوده و مشتمل بر شش حكومت، و نفوس آن تخميناً هفت مليون، و اكثرشان مسلمان و برخى مجوس هستند.
بُورورَه : نام پادشاهى بوده و هم جزيره اى است در جانب قطب شمالى كه شنقار[نوعى گياه] را از آنجا آرند.
بوره : كه «تنگار» و «نمك ايرانى» نيز گفته و به هندى «پاپرى لون» ناميده و معرّب آن بورق بوده و به فرانسه «بوراكس» و به لاتينى «تنگال» گويند، شكر سفيد و ارزيز و قلعى و آلات و ظروف لحيم كرده و نمك مانند است معروف كه بيشتر در درياچه هاى چين و آسيا و تبّت و هند به طور معمول موجود و از تبخير آب آنها مأخوذ و فلزات

صفحه 421 - جلد اول
را بدان لحيم كرده و بچسبانند و آن دو قسم است: معدنى، كه مانند برف و يخ از چشمه برمى آيد; و مصنوعى، به شرحى كه در محلّ خود مذكور. واين قسم دويّمى را نمك مصنوعى نيز مى نامند و در مخزن]ر.ض [گويد:تنكار (چو سرطان) كه به هندى «سهاكه» گويند، دو قسم مى باشد: يكى مصنوعى و ديگرى معدنى كه نوعى از بوره است و آن هم به دو قسم است: يكى شبيه به يخ كه «بوره زبدى» گفته و به شيرازى «يخك» گويند و ديگرى شبيه به برف كه به شيرازى «برفك» گويند.
بورى : بخارى و دودكش معروف.
بوريا : نى و حصير.
بورياكوبى : مهمانىِ خانه تازه.
بوريطِش : به يونانى، مرقشيشا[ر.م] است.
بوز : (چو حوض) زنگار[ر.م] و تنه درخت و زنبور سياه و (چو روز) اسب جلد و تيزرو و مردم با ادراك و تيز فهم و هر چيز نيلى رنگ يا سرخ رنگ كه مايل به تيرگى و سفيدى باشد.
بوزار : (چو تومار) ادويه حارّه كه در طعام ها ريزند.
بوزرجمهر---> بزرگ.
بوزك : (چو حوضك) زنگار[ر.م].
بوزمند; بوزمه : بورمند[ر.م] است.
بوزنطيّه ---> قسطنطنيّه.
بوزِنَه; بوزِنينه : جانور ميمون.
بوزه : خيار و تنه درخت و شرابى كه از آرد و جو و برنج و ارزن سازند و آن را «بگنى» هم ]گويند [و رجوع به «فقاع» نمايند.
بوزيدان : دارويى است در مصر كه حلواى آن با آرد برنج و يا شير گوسفند، بدن را فربه كرده و شير را زياد كند و به «مستعجله» هم رجوع شود.
بوزينه : بوزنه[ر.م].
بوژ : (چو موج) گرداب و (چو روز) تب و حرارت و سنگينى.
بوژْنه; بوژينه : شكوفه و غنچه و قنطار[ر.م] و قپان[ر.م] و بوزنه[ر.م].
بوس : سختى و فروتنى و بوسه وبوسيدن و امر و فاعل از آن.
بوستان : گلزار و گلستان و جايى كه گل هاى خوش بوى و ميوه هاى گوناگون در آنجا به هم رسد.
بوستان افروز : گلِ تاجِ خروس.
بوستان پيرا : باغبان.
بوستانِ شيرين : نوايى است از موسيقى.
بوستانِ گلنماى : آسمان.
بوسحاق : بسحاق[ر.م] و بواسحق[ر.م].
بوسعيد : مخفّف ابوسعيد و نهمينِ ايلخانيان[سلسله شاهان مغول ايرانى در قرن 7 و 8ه:.] كه مسمّى به بهادر و پسر سلطان محمّد خدابنده كه بعد از وفات پدرش در 716 هجرى، در 13سالگى در سلطانيّه جلوس كرده و بعد از 20 سال حكمرانى در ارّان]ناحيه اى در جمهورى آذربايجان [وفات يافته و جنازه اش را به سلطانيّه نقل كرده و به خاكش سپردند و بعد از وفات او به جهت ظهور ملوك الطوائف تا پنجاه سال كار ايران هرجومرج شده تا اين كه تيمور لنگ[نخستين پادشاه تيمورى در قرن 8 و 9ه:.] صاحب اورنگ[تخت پادشاهى] گرديد.
بوسَك : بال و پر و مصغّر بوسه.
بوسُلَيك : يكى از مقامات موسيقى و هم نام شاعرى است.
بوسنه : نهرى است بزرگ كه از وسط شهرى معظم و زيبا جارى، كه آن هم بدين اسم، موسوم و از بلاد، خطّه و ولايت بزرگى است در منتهاى شمال اوروپاى عثمانى و مركز و مقرّ حكومت آن خطّه بوده و خود آن خطه را نيز بدين نام مسمّى دارند.
بوسه : (ر) قوسِ قزح[رنگين كمان] و به معنىِ معروف.
بوسه شكستن : بوسه با صدا.
بوسيدن : بوسه كردن.
بوش : (چو حوض) كرّوفرّ و خودنمايى و (چو هوش) بوشيدن]ر.م [و امر و فاعل از آن و شيافى است كه از دربند آرند و (چو خَجِل) قضا و قدر و توانايى و قدرت و(به ضمّ اوّل و كسر ثانى) وجود و هستى.
بوشاب : خواب و رؤيا و خواب ديدن.

صفحه 422 - جلد اول
بوشاد : به يونانى، شلغم خام است.
بوشاسپ; بوشپاس : (چو لهراسب و سوزناك) بوشاب[ر.م].
بوشنج : (چو هوشنگ) قصبه اى است از خراسان كه پشنگ نيز گويند و معرّب آن فوشنج است، و از تاريخ هرات]ر.ض [نقل است كه آن شهرى است در چهارفرسخى هرات، بانى اش هوشنگ[دوّمين پادشاه پيشدادى] و يا پشنگ[پدر منوچهر، هفتمين پادشاه پيشدادى] و اوّل شهرى است كه در آن اراضى بنياد يافته و هرات بعد از آن ساخته شده.
بوشهر ---> بندر بوشهر.
بوشيدن : اهتمام و مواظبت كردن.
بوشير---> بندر بوشهر.
بوصير; بوصين : گوش خرس و يا ماهى زهره و يا باقلاى شامى، گويا عربى است.
بوطانيه : به يونانى، هزارافشان[ر.م] است.
بوغا : به تركى، آهو و گوساله را گويند.
بوغاز : به تركى معروف[تنگه] و به اصطلاح جغرافيايى جزئى است از دريا كه مابين دو خاك و بيابان واقع و محصور شده و دو دريا را به همديگر وصل نمايد، مثل بوغاز كوه طارق كه بحر متوسّط[درياى مديترانه] و اوقيانوس آتلانتيكى]اقيانوس اطلس [را به يكديگر وصل مى نمايد.
بوغچه ---> بقچه.
بوغدان : خطّه اى است در منتهاى شرق شمالى شبه جزيره بالقان[بالكان].
بوغَلس; بوغُلْصُنْ : به لغت رومى، گاوزبان است.
بوغمه : (ل) رجوع به «غر» نمايند.
بوغَنج : بر وزن و معنى بوشنج و شونيز[ر.م].
بوغَند : عشقه[ر.م] و لبلاب[ر.م].
بوغوته : يكى از بلاد عظيمه امريكاى جنوبى كه در كنار نهرى موسوم بدين اسم واقع و داراى صدهزار نفوس مى باشد.
بوف : جغد و بوم.
بوفالو : يكى از بلاد عظيمه امريكاى شمالى است.
بوفت : (1)
بوق : چادر شبِ رختخواب و بورقىِ معروف[شاخ ميان تهى حيوان كه آن را چون نفير نوازند].
بوقچه ---> بقچه.
بوقَلمون : سنگ پشت و ديباى رومى و سنگ يشم و دنيا و روزگار و نوعى از چلپاسه[مارمولك] و كسى كه خود را هر ساعتى به رنگى وانمايد و جانورى است آبى كه چون خواهد جانورى را بگيرد خود را به شكل آن اندازد و به پارسى «شوالك» [گويند] و مرغى است مايل به سرخى كه هر دم خود را به رنگى اندازد و منقارش برابر لك لك بوده و «ابوفراش» نيز گويند و هم جامه اى است كه هر دم به رنگى وانمايد.
بوقناق ---> چرخله.
بوقوونيه : (ل) خطّه اى است از اوستريا[اتريش] كه به غاليچيا[گاليسى در لهستان] ملحق و در جنوب شرقى آن واقع مى باشد.
بوقيصا : به يونانى، درخت سپيدار يا آغال پشّه[ر.م] است.
بوك : (چو خوك) الاّ و مگر و فرض و تقدير و نوعى از آتش گيره[ر.م] و جاى پنهانيدن غلّه و كلمه تمنّى مخفّفِ «بُوَد كه» به معنىِ باشد كه و اى كاش و هم غلّه اى كه در زير خاك پنهانند.
بوكستران : (ل) طايفه اى است از چينيان.
بوكِلَك : ميوه وَن[ر.م].
بوگان : (چو خوبان) گلزار و زهدان.
بوگورتگن : (ل) نام تركىِ علّيق[ر.م] است.
بول : وَلَد و به عربى معروف است كه عبارت از مائيّت مشروب و مطعوم حيوان و انسان است كه طبيعت از راهِ گُرده و مثانه و احليل و قبل دفع مى كند و به هندى «موت» و به پارسى«شاش» و «كميز» و «پاچاپه» و «پيشيار» و «پيشاب» است.
بولخجدر : (چو گل منظر) ملحد و بى دين.
بولدو : (ل) قصبه اى است از آناتولى]آسياى صغير [كه
::::::::::::::::::::::::::::::::::
1. در اصل بدون معنى است.

صفحه 423 - جلد اول
بعضى از مردمانش نصارى و اكثرشان حنفى مذهب و عموماً خوش احوال و صاحب جمال هستند.
بولشويك : ]طرفدار بلشويسم كه مكتبى است سياسى، طرفدار مكتب پرولتاريا. مركز اين مكتب اتّحاد جماهير شوروى است(لغت نامه دهخدا)[.
بولغار : بلغار[ر.م] است.
بولْكِنه : پاره[رشوه] و رشوت.
بولنجك : (چو رو بستن) بلگنجك[ر.م].
بولو : به يونانى، بسيار است.
بولوبودْبُون; بولوبوديون : به يونانى، بسفايج[ر.م] است.
بولوطَريخون : به يونانى، پرسياوشان[ر.م] است.
بوله; بولين : سوزگش[به تركى، فيلتر و صافى] و لوله.
بوليويا : يكى از ممالك عظيمه امريكاى جنوبى.
بوم : (چو سخن) به معنى باشم و(چو موم) سرشت و طبيعت و منزل و وطن و جا و مقام و خانه و زمين شيار نكرده و آبادانى و معموره كه در «مرز» مذكور خواهد شد و پارچه اى از زمين و گياهى كه شدكار[ر.م] باشد و به عربى، مرغى است معروف كه به نحوست مشهور بوده و در خرابه ها به سر برده و بيشتر در شب ها پرواز كند و مرغان به پادشاهى اش قبول كرده و زاغ، به جهت لئامت، آن صلاح نديده و ازاين رو دشمن همديگر شدند، و آن را «جغد» نيز گفته و به تركى «بيگ قوش» گويند و در تحفه[ر.ض] و مخزن[ر.ض] گويند كه در روز به جهت نور آفتاب، قوّه باصره آن ضعيف گردد به حدّى كه نمى تواند از آشيانه خود برآيد. و به سه قسم مى باشد: يكى بزرگ جثّه كه «شاه بوم» و «يوف» يا «بوق» نيز گفته و به تركى «سارى قوش» و به هندى «الو» نامند، و ديگرى اوسط كه جغد نيز گفته و در تنكابن «كوره بوم» ناميده و به هندى «چيله» گويند، و سيّم اصغر، كه از همه كوچك تر و به مقدار قمرى و سرش به قدرِ نارنجِ كوچكى است و اين را «مرغ حق» نيز گفته و به تركى «بيلاق» و به هندى «پيچه» گويند.
بوم كند : خانه اى كه در زير زمين به جهت مسافران و گوسفندان سازند.
بومادران; بوماران : گياهى است مايل به كمودت]تيرگى [و تيزى كه گل آن نيز كبود و به عربى «قيصوم» [گويند]، و چون آن را در خانه بگسترانند گزندگان بگريزد و آن را «برتراسك» و «انيژ» نيز گفته و به عربى «سويلا» و به يونانى «ارطيه ماسيا» گويند.
بوماره : مرغى است غيرمعلوم.
بومباى ---> بمباى.
بومُسيلم : شخصى بوده كه ادّعاى نبوّت نمود.
بومَهَن; بومَهين : زلزله زمين و روده پاك نكرده.
بون : (با واو خفى و ضمّ باء) به تركى، ابله و احمق و بليد و كودن و (چو تبّت) قصبه اى است مركز بادغيس]در افغانستان [و (چو خوف) حصّه و بهره و (چو خون) روده پاك نكرده و يا پاك كرده و زهدان و آسمان و بن و پايان هر چيز و قصبه اى است در يمن و شهرى است از پروسيا]بخشى از آلمان كه سابقاً امپراتورى مستقل بود [و شهرى است ديگر در حدود تونس كه مسقط الرأسِ عبدالرحمن البُوبى، مخترع صابون كه در مقابل اين هنر، در مقامِ تحسين اصابَ البونى گفته شده و پس همان كلمه تحسين تخفيفاً صابون شده و نام آن اختراع كرده او گرديد.
بوند : (چو درست) مردم با تمكين و وقار و آهسته و(به فتح ثانى و كسر آن) مردم متكبّر و با هستى و هيبت و به معنىِ باشند.
بونده : (به زيادتىِ ها) بر وزن و معنىِ بوند، الاّ معنىِ آخرى و اسم فاعل از بودن.
بونه ---> تاريخ قبطى.
بوه : (چو شده) مردم آهسته و درختى كه هرگز بار ندهد.
بوهال : به هندى، خراهن[ر.م] است.
بوهمان : (چو دودمان) فلان و بهمان و بچّه دان.
بوى : بو، اِفراداً و تركيباً.
بويا : بوى كننده و هر چيزِ خوش بوى و معطّر.
بويار : نزد صقالبه[اسلاوها] كلمه احترام است، مانند لفظ افندى و آقا.
بوياك : بادرنگبويه[ر.م].

صفحه 424 - جلد اول
بويان : بويا[ر.م] است.
بويانيدن : به بوييدن واداشتن.
بويچه : (چو بوقچه) لبلاب[ر.م] و عشقه[ر.م].
بويژه : (چو دريده) بيژه[ر.م].
بويناق : از بلاد داغستان و يا از طايفه آن مكان است.
بوينگ : (چو هوشنگ) بادروج[ر.م].
بويه : شاه تره و توقّع و طمع و اميد و آرزو و هم مردى بوده پارسى الأصل كه با نهايت فقر و عسرت در ديلمان]گيلان [به سر مى برده، عاقبت اولاد او در سمت ايران و عراق عرب در عهد خلفاى عبّاسيّه سلطنت يافته و دولتى مستقل بوده و به آل بويه مشتهر گرديده و از 321 هجرى تا 448 حكمران بوده و چنان استقلال يافتند كه به عبّاسيين مستولى بوده و عزل و نصبِ ايشان در يدِ قدرت ايشان بوده و عضدالدوله را كه دويّمين ايشان بود، شاهنشاه گفتند.
«سرِ پادشاهىّ و بازوى دولت
حيات مروّت، شهنشاه بويى»
بالجمله 18 تن از ايشان در مدّت مذكوره حكمران بوده اند كه 9 تن در اصلِ مقرّ سلطنت جلوس كرده و به نام خود خطبه خوانده و 9 تنِ ديگر هم از طرفشان در پاره اى ولايات و ايالات به سِمَت اميرالامراء حكمران بوده، عاقبت به دست طغرل بيگ سلجوقى[نخستين پادشاه سلاجقه بزرگ در قرن 5ه:.] منقرض گرديدند. و ازآن رو كه عمادالدوله على ابن بابويه، مؤسّس دولت آل بويه، از اهل ديلم بوده، ايشان را ديالمه نيز گويند كه به قانون عربى جمع ديلمى است.
بويى : منسوب به بويه[ر.م] و مضارع مخاطب از بوييدن.
بوييدن : بو گرفتن و بو كشيدن از چيزها.

آیین بیست و هشتم

(در حرف باى ابجدى با هاى هوّز)
به : (به فتح اوّل) پَهْ[ر.م] و (به كسرِ آن) ميوه بهى[به] و نيك و خوب.
به آزاد : ميوه بهى[به] شيرين است.
به آفريد; به آفرين : نام دختر گشتاسب]پنجمين پادشاه كيانى [كه با خواهرش، همابانو، اسير ارجاسب]پادشاه توران [بوده، عاقبت به دست برادرشان اسفنديار، خلاصى يافتند.
به افتاده : بهبودى و خيريّت.
به كارى : عمل مندوب و مستحب.
به گزين : نقّاد و صرّاف و امر و فاعل و مفعول از به گزيدن كه انتخاب كردن است و چيزهاى نيكو و سره و برگزيده را نيز گويند كه كسى آنها را از چيزهاى نيكو بگزيند.
بها : (چو رضا) به عربى، خوبى و زيبايى و روشنايى و (چو قضا) قدر و قيمت.
بَهادار; بَهاگير; بَهاور : هر چيز پرقيمت و گران.
بهاءالدوله : قوام الدين ابونصر شهنشاه، پنجمين ملوك آل بويه كه در 380 هجرى جلوس و 24 سال فارس و بغداد را مستقلاً اداره و در 404 در ارّه جان[در فارس] به علّت صرع درگذشت.
بهاءالدين : از اجلّه علماء شيعى معاصر شاه عبّاس صفوى كه در اصل مسمّى به محمّد بوده و در 1040 وفات يافته و آثار علميّه بسيار از او يادگار و خود را به بهائى متخلّص مى داشت و رجوع به «نقش بند» هم نمايند.
بَهائى---> بهاءالدين.
بَهائيّه ---> سهرورد.
بهادر : (چو تصادف) جوانمرد و جوان و شجاع و جنگى و دلير به كمال و هم چند نفر از حكم داران بدين اسم، موسوم بوده اند:
   1. بهادر ايلخانى: رجوع به «بوسعيد» نمايند.
   2. بهادرخان فاروقى: كه از حكم دارانِ خطّه دكن]در هند [بوده و در 1005[هجرى] جلوس نموده و به فاصله سه سال ملك او از طرف اكبرشاه]پادشاه تيمورى هند در قرن 10 و 11ه:. [ضبط گرديد.
   3. بهادرشاه افغان: از حكم داران افغان كه در 951 هجرى در خطّه بنگاله]كشور بنگلادش و ايالتى در شمال شرقى هند [حكمران بود.
   4. بهادرشاه اوّل: يكى از سلاله تيموريّه كه در 1118 هجرى در هندوستان جلوس كرده و در 1124 هجرى

صفحه 425 - جلد اول
درگذشت.
   5. بهادرشاه ثانى: كه آخرين ملوك تيموريّه و در 1253 هجرى در شهر دهلى جلوس و در 1274 هجرى درگذشته و سلاله تيموريّه منقرض گرديد.
   6. بهادرشاه گجراتى: كه در 932 هجرى در گجرات]در هند [جلوس كرده و در 943 هجرى درگذشت.
بهادريت ---> تاريخ هندى.
بهار : (چو چنار) لنگ بار و (چو كَنار) گل و شكوفه، خصوصاً گل گاوچشم و گل نارنج و يكى از فصول اربعه و خانه منقّش و طلاكار و جزيره اى است آبوهوايش سازگار و بت و صنم و بتخانه، خصوصاً بتخانه چين و حرم سلاطين و آتشگده تركستان و قريه اى است در دو فرسخى همدان و شاعرى است هندى و خطّه بزرگى است در شمال شرقى هندوستان كه قسم غربى قطعه بنگاله مى باشد و هم شهرى است در همان خطّه و دارالملك آن عظيم آباد است و خود آن خطّه را هم عظيم آباد گويند.
بهارِ بَشكَنه : نوايى است از موسيقى.
بهارخانه : بتخانه.
بهارخوش : گوشت خشكيده و نمك سوده.
بهارِ شكنه : بهار بشكنه[ر.م] است.
بهار وحش : قديد است.
بَهاران : فصل بهار.
بَهارستان : نام دارالشوراى ملّى ايران و به معنى معروف.
بَهارى : هر چيز منسوب به بهار و شاعرى بوده قمى و يكى ديگر كازرونى و هم يكى از قدماى شعرانى عثمانى است.
بهاز : (چو دراز) اسب اصيلى كه به جهت نتاج گرفتن در ايلخى[رمه] سر دهند.
بهاشميّه : رجوع به مادّه 3 «صوفيّه» شود.
بهامين : (چو سلاطين) فصل بهار.
بهانستن : (چو ندانستن) كرايه كردن.
بَهانه : سبب و وسيله و عذر آوردن و نقصان.
بَهاور : هر چيز پرقيمت.
بَهايم : جمعِ بهيمه است.
بِهبود : حسن و صحّت.
بهبهان : (چو پهلوان) قصبه اى است مشهور در فارس به مسافت 260 كيلومتر از شمال غربى شيراز و مومياى خوب در بعضى جبال آن حاصل گردد.
بهت : (چو غلط) فِرنى يا شير برنج يا حلواى برنج.
بهتر : (چو دلبر) خوب تر و نيكوتر و مستحسن.
بِهتَرَك : مصغّر بهتر و نام سال كبيسه 13 ماهه پارسيان كه پيش از ظهور اسلام در هر 120 سال، يك سال را 13 ماه شمرده و آن را «بهترك» ناميده و مبارك دانسته و در عهد هر پادشاهى كه واقع مى شد، دليل شوكت او مى داشته اند; چنانچه در زمان نوشيروان[بيستودوّمين پادشاه ساسانى در قرن 6م] واقع شده و در آن سال دو ارديبهشت وقوع يافت.
بِهترين : مبالغه در بهتر است.
بهج : (چو خرج) بوزيدان[ر.م].
بِهْجَت : به عربى، سرود و شادى است و هم شاعرى بوده عثمانى و يكى ديگر هندوستانى و هم لقب مصطفى افندى از علما و اطباى عثمانى كه حكيم باشى سلطان سليم خان ثالث]هجدهمين پادشاه عثمانى در قرن 12ه:. [و سلطان محمودخان ثانى]سى امين پادشاه عثمانى در قرن 13ه:. [بوده.
بِهدان : عالم و دانا و بهدانه[ر.م].
بِهدانه : تخم و دانه بهى[به].
بهر; بهرا : (چو شهر) نى و ابريشم و بيدمشگ و بزرگى و زيور اسب و سبب و انگيزه و غم و غصّه و نصيب وحصّه و نام ولايتى است و در معنى اصطلاحى بهر، رجوع به «ذرع» هم نمايند.
بَهرام : مرّيخ و گل كاجيره و روز بيستم يا نوزدهم ماه هاى شمسى و نام فرشته اى است موكّل بر امور آن روز و محافظت مسافران و پهلوانى بوده ايرانى و هم چند نفر از مشاهير و حكم داران ايران بدين اسم، موسوم بوده اند كه شرح اجمالى هريك را مى نگارد:
   1. چهارمين يا ششمين اشكانيان: كه بعد از پدرش، شاپور، در 5374 هبوطى در رى بر كرسى مملكت برآمده

صفحه 426 - جلد اول
و 48 يا 50 سال حكمرانى نمود.
   2. چهارمين ساسانيان: كه در 232 ميلادى بعد از پدرش، هرمز اوّل، در جندشاپور]شهرى باستانى در خوزستان [به اريكه سلطنت نشسته و مانى نقّاش]بنيان گذار آيين مانوى در قرن 3م [را جلب و طرف داران او را طرد و مقيّد نموده و بعد از سه سال در گذشته و پسرش، بهرام، خلف او گرديده و او را به شاهنده و بزه كار ملقّب مى داشتند.
   3. پنجمينِ ساسانيان: كه در 235 ميلادى بعد از پدرش : كه در حال حياتِ خود نامِ خود بدو نهاده بود : صاحب تاج و تخت گرديده و مدّت 4 سال حكمرانى نمود.
   4. ششمين ساسانيان: كه در 239 ميلادى بعد از پدرش، بهرام دويّم، به جاى او نشسته و 9 سال حكمرانى نموده و او را سكان شاه لقب داشت، و ازآن رو كه در عهد پدر حكومت سيستان او را بوده و سيستان را سكان گفتندى.
   5. دوازدهمينِ ساسانيان: كه در 379 ميلادى بعد از پدرش، شاپور ابن شاپور ذوالاكتاف، به اريكه حكمرانى مستقرّ، و بعد از 3 سال مقتول و ازآن رو كه در عهد پدر حكومت كرمان داشت، به كرمانشاه اشتهار يافته و شهر كرمانشاه هم از بناهاى او است.
   6. چهاردهمين ساسانيان: كه در 404 ميلادى بعد از پدرش، يزدگرد، جلوس كرده و در ظرف 23 سال مدّت حكمرانى خود بلاد كثيره در ايران تأسيس كرده و ازآن رو كه به صيد گور بيشتر حريص بود به بهرام گور اشتهار داشت.
   7. سيزدهمينِ ملوك غزنويان: كه پسر مسعود ابن ابراهيم ابن مسعود ابن سلطان محمود ابن سبكتكين بوده و در 511 هجرى در غزنه]در افغانستان [جلوس و 32 سال با كمال معدلت سلطنت كرده، پس از طرف حسن غورى مغلوب بوده و به هندوستان فرار نموده، پسرش، خسروشاه، در لاهور]در پاكستان [خلف او گرديد، متعاقباً او هم از طرف حسن غورى اخذ و حبس و دولت غزنويان منقرض و ممالك ايشان به غوريان[سلسله اى در افغانستان در قرن 6 و7 ه:.] انتقال يافت.
   8 . هشتمينِ سلجوقيان[سلسله اى ترك نژاد در قرن 5 تا 8ه:.]: كه در 562 هجرى بعد از پدرش، طغرل شاه، در كرمان جلوس، و تا 8 سال در ميان او و برادرانش در سر سلطنت جنگ و جدال بوده، پس بعد از وفات او پسرش، محمّدشاه، جلوس كرده و آخرين سلجوقيان گرديد.
   9. يكى از ملوك ايّوبيه[حاكمان مصر و شام در قرن 6 و7 ه:.]: كه در 627 هجرى جلوس، و بعد از يك سال مقتول گرديد.
   10. يكى از حكمرانان دهلى: كه پسر سلطان ركن الدين فيروز بوده و در 638 [هجرى] جلوس كرده و به فاصله 2 سال از مقام خود اسقاط گرديد.
   11. بهرام چوبين: كه يكى از سرداران هرمز ابن نوشيروان بوده، عاقبت هواى سلطنت به دماغش مستولى و در 590 [ميلادى] به اريكه سلطنت مستقرّ، عاقبت خسرو پرويز ابن هرمز]پادشاه ساسانى در قرن 6 و 7م [به دستيارى قيصر روم مقهورش كرده و به تخت موروثى پدر مالك گرديده و بهرام به طرف تركستان[نواحى ترك نشين شمال غربى چين و آسياى مركزى] فرار نمود، بالجمله به جهت لاغرى به چوبين ملقّب بود.
بهرام تلّ : كلّه منارى است كه بهرام چوبين[سردار شورشى در زمان ساسانيان] از سر تركان ساخته بود.
بَهرامان : بهرامن[ر.م].
بهرامج : (چو تردامن) معرّب بهرامه[ر.م] است.
بَهرامَن : غازه و گل كاژيره و بتخانه و نوعى از ياقوت سرخ و مطلق ياقوت و نوعى از بافته ابريشمى هفت رنگ.
بَهرامه : بناغ[ر.م] و ابريشم و بيدمشگ و جامه سبز و مثقب[ابزار سوراخ كردن] نجّاران.
بَهرَج : معرّب بهره.
بَهرَك : چرك و بيدمشگ و پوست اعضا كه به جهت كار كردن سختيده و پينه بسته باشد.
بهرم; بهرمان; بهرمن : (چو احمد و قهرمان و اهرمن) بهرامن[ر.م].
بَهرَمه : بهرامه[ر.م].

صفحه 427 - جلد اول
بهروج ; بهروجه; بهروز; بهروزه : (چو دلسوز) كندر هندى و مردم خوش اقبال و غالب و قاهر و بلور و شيشه، خصوصاً نوعى از بلور كبود خوش رنگ و كم قيمت.
بِهرون : نام ديگر اسكندر ذوالقرنين است.
بهره : (چو سركه) قصبه اى است در لاهور]در پاكستان [و (چو سفره) طايفه اى است اسماعيلى مذهب در گجرات[در هند] و (چو دهره) سبب و جهت و حصّه و قسمت و حظّ و نصيب و هر چيز بد و باطل و نامرغوب.
بهره بر : شريك و انباز.
بهره بود : علّت و سبب.
بهرهور : شريك.
بهزاد : (چو دلدار) نام اسب سياوش[پسر كيكاووس، پادشاه كيانى].
بِهِستان : به نوشته ياقوت حموى[ر.ض] قلعه اى است در جوار قزوين.
بِهستون : معرّب بيستون[ر.م] است.
بهش : (چو سبك) باهوش و (چو نقش) ميوه درختى است كه صمغ آن را در تازگى «مقل» و بعد از خشكيدن «وقل» گويند و رجوع به «بلوط» هم شود.
بهشت : (چو سرشت) معروف است; رجوع به «دوزخ» نمايند.
بهشتِ دنيا : دمشق و وادى السّلام و سغد سمرقند[در ازبكستان].
بهشتِ روى زمين : چين و بهشت دنيا[ر.م] و رجوع به «آسيا» هم نماييد.
بهشتِ شام : دمشق.
بهشتِ شدّاد ---> آدم و شدّاد.
بهشتِ گَنگ : گنگ بهشت[ر.م] است.
بهشتِ يهود ---> پولونيه.
بهشتى : خوب روى و خوش صورت و دو نفر از شعراى عثمانى.
بهشتى چهره; بهشتى روى : خوش صورت را گويند و رجوع به «فيروزه مرقد» هم شود.
بِهْشَميّه : يكى از 73 فرقه امّت مرحومه كه از جمله فِرَق معتزله بوده و مى گويند كه استحقاق عِقاب بدون معصيت، ممكن; و توبه از يكى از كباير با اصرار به كبيره ديگر و همچنين توبه كردن از معصيتى با عدم قدرت بر آن بى ثمر و غيرمقبول است و رجوع به معانى ماده 3 «صوفيه» هم نمايند.
بهق : (چو شفق) معرّب بهك[ر.م].
بهقباد : (ل) سه ناحيه است از توابع بغداد كه به اعلى و اسفل و اوسط امتياز يابند.
بهك : (چو فلك) مرضى است كه پوست آدمى را سفيد و يا سياه و سفيد مى كند.
بهكار : (چو دلدار) عمل مندوب و مستحبّ.
بِهِل : امر به هليدن[ر.م]، و باى اوّلش زائد است.
بهله : (چو هرزه) قولچاق[ر.م] و دست كش پوستى و آهنى كه در روز جنگ در دست كشيده و صيّادان در دست كرده و چرغ[پرنده اى شكارى] و شاهين را بدان بر دست گيرند.
بهم : (چو شكم)آرى و بلى و (چو قلم) مخفّف با هم.
بهم برآمدن : در غضب شدن.
بهمار : (چو سردار) بسيار.
بهمان : هر شخص و هر چيز مجهول، مرادف فلان.
بهمن : (چو مخزن) برهمنه[ر.م] و عقل اوّل و روح القدس و مردم درازدست و پرده اى است از موسيقى و كوهى است بلند و چشمه اى است در جرجان[گرگان] و قلعه اى است در هندوستان و قلعه ديگرى است در نواحى اردبيل كه در قديم جادوگران بسيار در آنجا بوده و پارچه هاى برف كه به سبب حرارت از كوه جدا شود و نام روز دويّم ماه هاى شمسى و ماه يازدهم سال هاى شمسى كه در «تاريخ جلالى» و «تاريخ فرس» خواهد آمد و به زعم زردشتيان، فرشته اى است موكّل بر چهارپايان و تسكين خشم و غضب و حراست حيوانات اهلى و ادخال ارواح صلحا بر بهشت و تدبير مصالح و امور ماه و روز بهمن كه بزرگ ترين ملائكه است و هم گياهى است كه در ماه بهمن گل كند و به نوشته مخزن[ر.ض] بيخى هم هست فارسى شبيه به زردك]هويج [كوچكى و با اندك صلابت و كجى

صفحه 428 - جلد اول
و با خشونت قليلى و ناهموارى، و منبت آن كوهستان ارمن و خراسان و گياه آن به قدر شبرى]يك وجب [و به نام سرخ و سفيد، دو قسم مى باشد و هم نام ششمينِ كيانيان]دوّمين سلسله اسطوره اى ايران [كه پسر اسفنديار ابن گشتاسب بوده و در 5113 هبوطى بعد از جدّ خود در ايران جلوس نموده و 112 سال در كمال استقلال سلطنت كرده و چون اجل محتوم نزديك شد دختر خود، هماى، را كه به رزانت رأى معروف بوده و در امور مُلكى طرف مشاوره او بودى، وليعهد خود ساخته و تاج و تخت را بدو سپرده و خود رخت به سراى ديگر برد و پسرش، دارا، در اين وقت خردسال بوده و رتق و فتق امور مملكت را شايسته نبوده و فرزند اكبرش، ساسان، هم در زمان پدر راه زهد و تقوى پيش گرفته و طريق تجرّد پيموده و خود شبانى كرده و با شير گوسفندان معيشت نموده و پشت به كاخ سلطنت كرده و دو دختر ديگرش، فرنگيس و بهمن دخت، هم در حصانت رأى كمتر از هماى بودند. وبالجمله چون گشتاسب[پنجمين پادشاه كيانى]، بهمن را از سيستان طلب داشت، اردشيرش لقب داد و از اين، بهمن اردشير نيز گفته و گاهى تخفيفاً بهمنشير نيز گويند. و ازآن رو كه بسيار راست گفتار و درست كردار بوده و يا در خردسالى به غايت زيرك و عاقل و بسياردان بوده است و يا اينكه در ايستادن دستش از زانو فروافتاده و يا در بيشتر از ممالك روى زمين، دست تصرّفش دراز بودى او را بدين اسم خواندندى و به همان جهت بهمنِ درازدست هم گويند.
بَهمن دخت ---> بهمن.
بهمن دِز : قلعه اى است محكم در بالاى كوه سبلان، چهار فرسخى اردبيل.
بهمنجنه; بهمنجه : (چو بدمنظره و سرپنجه) عيد و روز دويّم ماه هاى شمسى و يا بالخصوص، ماه بهمن كه پارسيان بنابر قاعده مذكوره در «آبان» جشن كرده و در اين روز به جهت زيادتى حافظه، سپند را با شير خورده و به طعام هايى كه جميع حبوبات در آن باشد، مهمانى كنند.
بَهمَنشير ---> بهمن.
بَهمَنى : موضعى است در دو فرسخى بوشهر كه اعيان بوشهر در آنجا عمارات بسيار ساخته و از چاه هايش آب را با مَشك به بوشهر مى برند.
بَهمَنيار : پسر مرزبان، مكنّى به ابوالحسن، از مشاهير حكماى اسلام و از تلامذه شيخ ابوعلى سينا كه به حركت جوهريّه معتقد بوده.
بهمى : (چو سختى) به نوشته مخزن[ر.ض]، نباتى است شبيه به گياهِ جو، و از آن كوتاه تر و باريك تر و خوشه آن شبيه به شيلم[ر.م].
بهنامه : (چو بهدانه) كليچه[ر.م] و (چو شهنامه) بوزينه.
بهو; بهوه : (چو سهو) كوشك[ر.م] و بالاخانه و(چو سبو) رنگ خالص و نام يكى از رايان هند.
بهودل : (ل) رجوع به «طلق» شود.
بهور : (چو قصور) چشم و نگاه كردن به آن.
به ول ---> بل.
بهى : (به كسر اوّل) خوبى و نيكويى و ميوه اى است زردرنگ و پرزدار معروف كه به فرانسه «كوان» و به تركى «هيوا» و به عربى «سَفَرجل» و به يونانى «قودو نياميلا» گفته و به پارسى «به» و «آبى» و «پهنور» و «ترج» نيز گويند، و بوى آن تند و خوش و طعم آن مخصوص و گوارا و تخم آن داراى مادّه لعابى بوده و به نام شيرين و ترش محض و ترش و شيرين به سه قسم بوده و اوّلى را «به آزاد» نيز گويند.
بهيدن : (چو رَسيدن) چيزى را فرسودن و لگدكوب نمودن.
بَهيم : بهو[ر.م].
بهين; بهينه : (چو نگين) بهتر و حلاّج و ايّام هفته و توانگرى يافتن و گزيده و انتخاب شده.
بهينْ كردار : احسنِ اعمال و مردم خوش رفتار.

آیین بیست و نهم

(در حرف باى ابجدى با ياى حطّى)
بى : حرف نفى است به معنى بِلا: بى اصل، بلااصل.
بيا : (چو حيا) پر و مملوّ و (چو رضا) امر بر آمدن.
بَياب : بر وزن و معنى خراب.
بيابان : (به كسر اوّل) دشت و صحرا.
بيابه : نوبت و دفعه.

صفحه 429 - جلد اول
بيات : (چو نبات) كهنه و شب مانده كه «شبينه» و «شبانه» هم]گويند [و طايفه اى است از قديم در اكثر بلاد روم و هندوستان و ايران و توران]نواحى ترك نشين شمال غربى چين و آسياى مركزى [سكونت داشته و اصل ايشان از تركستان و نسل ترك ابن يافث و اكثرشان شيعى و ديگر حنفى مى باشند.
بياتى : نام مقامى است در موسيقى.
بياد : (چو زياد) هشيارى و بيدارى.
بيار : امر به آوردن و نام خداىِ موهومىِ يونانيانِ قديم كه به خيالشان به جسامت فيل و 50 سر و 100 بازو داشته.
بيارجُمند : ولايتى است از خراسان قريب به سبزوار، آبش خوش گوار و هوايش سازگار است و در تاريخ بحيره]ر.ض [در وجه تسميه اش گفته كه در اصل بسيار ارجمند بوده و رفته رفته بيارجمند شده.
بيارش : (چو نوازش) علاج و چاره و تدبير.
بياره : هر درختى كه ساق آن بلند و افراشته نباشد، همچو: درخت خربزه و مانند آن.
بياس : نهر بزرگى است در سند و از جمله حكماى هندوستان بوده كه در عهد زردشت در 5028 هبوطى ظهور نموده و دين زردشتى را قبول نمود.
بياستو : (چو درازگو) خميازه و گنده دهان.
بياسه : شهرى بزرگى است در اندلس كه مسقط رأس جمعى از علماى اسلام است.
بياض : علاوه بر معنى عربى[سپيدى]، رجوع به «دمل» هم شود.
بيان : علاوه بر معنى معروف[پيدا و آشكار شدن]، ناحيه اى است در اندلس و تخلّص بعضى از شعراى ايران و هم علمى است معروف از فنون فصاحت.
بيانك : (چو حمايت) گياهى است كه از آن بوريا بافند.
بيانه : (چو بهانه) شهرى است در هندوستان كه نيل خوب از آنجا آرند; رجوع به «نيل» شود.
بيانى : چند نفر از شعراى ايرانى و عثمانى بدين لقب، ملقّب بودند.
بياوار : شغل و عمل و كار.
بياه : (چو سياه) رودخانه بزرگى است در نواحى لاهور.
بى بى : زن نيكو و خاتون خانه و هم يكى از مشاهير نسوان محدّثات است.
بيت : به عربى، خانه و در اصطلاح عروضى، به جهت تشبيه به معنى مذكور شعر و كلام موزون را گويند كه هر دو را در نزد مردم عزّت و اعتبار است و يا چنانچه قوام خانه و بيوت اهل باديه به سه چيز است: ريسمان و ميخ و ستون، همچنين بيت شعر هم به سه چيز قوام دارد: سبب و وتد و فاصله، به شرحى كه در «بحر» مرقوم افتاد و در معنى اصطلاحى نجومى، رجوع به «خانه» نمايند.
بيت الاحزان : خانه اى بوده كه حضرت يعقوب (عليه السلام)در فراق پسرش، يوسف(عليه السلام)، از براى خود ساخته بود و يا قصبه اى بوده در قرب دمشق كه آن حضرت در ايّام مفارقت در آنجا اقامت داشته و بدان جهت بدين اسم، مسمّى گرديد.
بيتِ تَرَح : كه مصطلح علم احكام نجوم است، تحت عنوان «فرح» خواهد آمد.
بيت الحرام : كعبه و يكى از اسامى مكّه مشرّفه.
بيت الخلا; بيت فراغ; بيت فراق : مستراح و ادب خانه.
بيتِ فَرَح : كه مصطلح علم احكام نجوم است، در تحت عنوان «فرح» خواهد آمد.
بيت الفقيه : نام دو قصبه است از بلاد يمن از توابع صنعا كه به نام صغير و كبير از همديگر امتياز يافته و يكى از آنها بنا كرده زبيده خاتون]همسر هارون الرشيد [است.
بيت اللحم : نام چند قصبه است در ممالك مجتمعه امريكا و هم قصبه اى است در دو فرسخى سمت جنوبى بيت المقدس كه بنابر مشهور، مسقط رأس حضرت روح الله(عليه السلام) و چشمه اى كه آن حضرت را در آنجا شستوشو داده اند هنوز به جا و به زعم بعضى، مرقد حضرت داود(عليه السلام)و حضرت سليمان(عليه السلام)هم در آنجاست.
بيت الله : مساجد مسلمين و رجوع به «كعبه» هم شود.
بيت المال : مخزن حقوق و واردات شرعيّه دينيّه كه در تحت تصرّف حكومت اسلاميّه بوده و در مصالح عامّه

صفحه 430 - جلد اول
مصروف مى دارد.
بيت المعور : موافق آنچه طُرَيحى[ر.ض] از بعضى نقل كرده، مقام جليلى است در آسمان در محاذى]برابر [كعبه كه از غرق و طوفان شاكىِ درگاه حضرت رحمان بوده و بدين واسطه به آسمانش رفع نموده و اساس آن بازهم در زمين باقى ماند و هر روز هفتادهزار ملائكه داخل وى شده و ديگر برنمى گردند و رجوع به «كعبه» نمايند.
بيت المقدس : يا مسجد اقصى يا ايليا يا قدس خليل يا دز هوخت گنگ; معبد مشهور و قديمى است در قدس شريف كه به نوشته بعضى تواريخ اسلاميّه، حضرت داود(عليه السلام) در 4400 هبوطى بنايش گذاشته و حضرت سليمان(عليه السلام) در 4407 به اتمامش آغازيده و تخميناً در مدّت هشت سال به انجامش رسانيده و در 4836 به دست بختنصّر ثانى]پادشاه بابل در بين النهرين [تخريب و در 4906 از طرف داريوش تجديد عمارت شده و در 90 ميلادى بازهم به دست طيطوس[قيصر روم] خراب و به همان حال مى بود تا آن كه در عهد سلطان سليم خان، جامع]مسجد نماز جمعه [شريفى از روى همان اساس قديم بنا نهادند، و در مراصد]ر.ض [گويد: در وسط مسجد كوه كوچكى است كه صخره مشهور بنى اسرائيل در بالاى آن كوه است كه ايشان قربانى هاى خود را پيش آن مى برده اند و از اطراف اربعه آن سكويى و بنايى تپّه دارى ساخته اند كه بر بالاى آن توان رفت و صخره در وسط آنها واقع و قدرى بلندتر از آنها است و در روى صخره قبّه بسيار بلندى بر بالاى ستون ها ساخته اند و گرد آن قبّه ايوان و رواق است. و از آثارالبلاد[ر.ض] نقل است كه خوبى عمارات بيت المقدس خارج از قدرت بشر و از آن جمله دارالعمامه است و آن ديرى است مر نصارى را در غايت بزرگى در ميان شهر و در آن قنديلى است كه به اعتقاد نصارى نور آن از آسمان فرود مى آيد، چنان كه مشاهده كردن آن در روز هم ممكن باشد.
بالجمله بيت المقدس همواره مكانى شريف و قبله اهل كتاب بوده و امّت موسى(عليه السلام) و قوم عيسى(عليه السلام) و فرقه يهود و اتباع داود(عليه السلام)در هنگام عبادت توجّه به آن مى نموده اند و در صدر اسلام نيز مدّتى قبله اسلاميان بوده تا آن كه در سال دويّم يا سيّم هجرت، در اثناى نماز عصر يا ظهر به منطوقه (فَلَنُوَلِيَنَّكَ قِبْلَةً تَرضيها فَوَلِّ وَجْهَكَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الحَرامِ)(بقره، 144) تحويل قبله شده و روى توجّه به كعبه آورده و رجوع به «قبله» و «يهود» هم نمايند.
بيت النور ---> كوه بيت المقدس.
بيتا : (چو مينا) خانه.(ند)
بيتانه : بيگانه.(ند)
بيثينوس : (ل) نام ديگر اسقلبياذس[پزشك يونانى در قرن 1 ق.م].
بيثينيا : (ل) شهرى است مولد اسقلبياذس[پزشك يونانى در قرن 1ق.م].
بيجاپور : ناحيه اى است از دكن[در هند] كه دارالملك]مركز [آن اورنگ آباد و بر بلاد كثيره مشتمل و اكثر مردمانش هندوان و برخى مسلمانند و خود آن ناحيه را هم اورنگ آباد گويند.
بيجاد; بيجاده : كاه رُبا و يا نوعى از ياقوت و يا سنگى است ريزه و كم بها و سرخ رنگ كه آن نيز كاه و يا پرِ مرغ را به خود جذب كند و به نوشته بعضى بُسَّتِ سياه است، و با ذال معجمه هم استعمال شده اند.
بيجانگر : شهر بزرگى است از بلاد دكن.
بيجن : (چو ديگر) بيژن.
بيخ : گره و عقده و اصل و ريشه.
بيخِ اَنجُدان; بيخ اَنگُدان : شترخار[ر.م].
بيخِ بخور مريم : آذرگون[ر.م].
بيخِ برنده : نام اسپهانى شاه تره هندى است.
بيخِ بنفشه : ايرسا[ر.م].
بيخِ ترخون : عاقِرقَرحا[ر.م].
بيخِ تفت : شوكران[ر.م].
بيخِ چمان : سرخس[ر.م].
بيخِ دارچمان : بسفايج[ر.م].
بيخِ زرّين گياه ---> زرّين درخت.
بيخِ سنبل ---> شيستره.

صفحه 431 - جلد اول
بيخِ كازُران ---> كندس.
بيخِ كوهى : شوكران[ر.م].
بيخِ مرجان : بُسَّد[ر.م].
بيخوالا ---> اذخر.
بيختن : (چو ريختن) غربال كردن.
بيخستن; بيخشتن : (چو بى منظر) درماندن و عاجز شدن و حبس كردن و آگندن و گنديدن و در زير پا نرم شدن و از بيخ بركندن ديوار و درخت و غيره.
بيخيله : (چو پيچيده) خرفه[ر.م].
بيد : موش و عقل و هوش و كرمكى است كه كاغذ و لباس پشمينه را ضايع گرداند و ديوى بوده مازندرانى كه رستمش كشت و هم كتابى است در احكام دين هندوان كه آسمانيش دانند و هم مخفّف بُويد، كه به معنى شويد و باشيد است و در حال تركيب با لفظ باد، به معنى بى فايده و بيهوده باشد، همچو: باد و بيد و هم درختى است مشهور كه داراى چندين قسم بوده و به عربى «صفصاف» و به فرانسه «سول» گويند و 22 گرم پوست شاخه هاى جوان آن در دفع حميّات[تب ها]، به طور سَفوف مستعمل و نيز 32 تا 48 گرم در هزار گرم آب مى جوشانند تا يك ثلث باقى ماند و صاف كرده و در دفع نوائب معمول مى دارند.
بيدانجير : كرچك و درخت بلسان[ر.م] و گياهى است نرم و نازك كه در كنار آب مى رويد.
بيدْبرگ : نوعى از پيكان تير كه شبيه به برگ بيد است.
بيدِ برّى : بيد مطلق، معروف است.
بيد بلخ : بيدمشگ و يا نوع ديگرى از بيد است.
بيدپا : يكى از فلاسفه قديم هندوستان كه در عهد دابشليم، پادشاه آن مملكت، از حكماى معروف آن ديار بوده و تأليف اصل كتاب كليله و دمنه بدو منسوب است و رجوع به «كليله» نمايند.
بيدخام : عود خام.
بيدخشت ---> شير خشت.
بيدِ طبرى : بيدمشگ يا بيد مجنون يا نوع ديگر از بيد.
بيدگربه : بيدمشگ.
بيدگيا; بيدگياه : نيل[ر.م] و نوعى از حرشف[ر.م] كه «گزمازك» نيز گويند.
بيدمال : پاك كردن زنگار از روى آينه و غيره با بيد، چون چوبى ديگر اين كار را نشايد.
بيدِ مجنون : نوعى معروف از درخت بيد كه شاخه هايش سرازير مى باشد.
بيدمشگ; بيدموش : عود و نوعى از بيد كه شكوفه اش خوش بوى و عرق آن در تبريد[خنك كردن] و تفريج[بردن اندوه] دل معمول و در شام «شاه بيد» گفته و در روم «بهرامج» گويند. و در مخزن[ر.ض] گويد كه درخت آن شبيه به درخت بيد ساده و از آن كوچك تر و برگش نازك تر و عريض تر و در طول كمتر و گل آن قبل از برآمدن برگ به هم رسيده و زرد با اندك سرخى و بر آن زغب هاى[پرزهاى] بلند و بسيار خوش بو مى باشد و همين است كه اهالى ما«پِش پشير» گويند، و ازآن رو كه در بلخ[در افغانستان] بسيار به هم رسيده به عربى «بلخيّه» و «خلاف بلخ» گويند و به پارسى «بهرامه» و «گربگو» [گويند].
بيدموله : بيد مجنون[ر.م] است.
بيداد : ظلم و ستم و شهرى است از تركستان[نواحى ترك نشين شمال غربى چين و آسياى مركزى].
بيدار : معروف است.
بيدارمغز : عاقل و هشيار.
بيدانجير; بيدبرگ; بيد بلخ; بيدپا : رجوع به تركيبات «بيد» نمايند.
بيدخ : (چو حيدر و ديگر) اسبِ جلد و تندخيز.
بيدخت : (چو بى جفت) ستاره زهره.
بيدَر : نام شهرى است از هندوستان كه قديماً مقرّ حكومتى موسوم به همين اسم بوده است و يا شهرى است كه دارالملك[مركز] صوبه احمدآباد است.
بيدِرَفش : پهلوانى بوده از لشگر ارجاسب[پادشاه توران].
بيدستر : (چو بى منظر) سگ ديوانه و سگ آبى و يا حيوانى است ديگر كه به تركى «قُندُز» و به فرانسه «كاستور» ]گويند [و سرش مدوّر و قدرى از گربه اهلى بزرگ تر و ذات المعاشين]دوزيست [است كه هم در آب و هم در

صفحه 432 - جلد اول
خشكى زندگى تواند كرد.
بيدق : (چو حيدر) معرّب پياده، خصوصاً پياده شطرنج و به معنى معروف كه به پارسى «پرچم» [گويند].
بيدقِ سيم : ستاره است.
بيدل : علاوه بر معنى تركيبى، شاعرى بوده گيلانى و يكى ديگر هراتى، از اشعار اوست:
«روم به باغ و ز نرگس، دو ديده وام كنم
كه تا نظاره آن سرو خوش خرام كنم»
و هم شاعرى بوده شيرازى كه در عهد فتحعلى شاه قاجار در 1206[هجرى] در قم وفات يافته و از اشعار اوست:
«بيابانى است عشق اى دل كه پيدا نيست پايانش *** به منزل كى رسى تا گم نگردى در بيابانش
ندانم عشق را ملّت ولى هر كس كه عاشق شد *** مسلمان كافرش مى خواند و كافر مسلمانش».
بيدلا : (چو كيميا) سخن هذيان و بى ربط.
بيدْواز : كوهى است در ماوراءالنهر[در آسياى مركزى].
بيدوَند : شادنه[ر.م].
بير : رعد و برق و صاعقه و طوفان و رختخواب و حفظ و از بر كردن است و به تركى، عدد يك و به هندى، برادر و شجاع و پهلوان است.
بيراز : شاخ حيوان.
بيراستن : پيراستن.
بيراق : لوا و علم و بيرق و شقّه حرير رنگين كه بر سر نيزه و علم و كلاه خود بندد.
بَيرام : به تركى، عيد است.
بيرام آباد : چند قريه است در عراق و فارس و كرمان.
بيرام گَلَه : قريه اى است در چهار فرسخى كشمير.
بيراميّه : رجوع به قسم 29 فصل 2 مادّه 4 «صوفيّه» نمايند.
بيران; بيرانه : بر وزن و معنى ويران و ويرانه.
بيراه; بيراهه : كار نالايق و نامناسب و مردم نامشخّص و دو طرف راه كه در آن جاده نباشد.
بيربوشا : خيار بادرنگ[ر.م].
بيرجند : معرّب بيرگند[ر.م] است.
بيرخشت ---> شيرخشت.
بيرزد; بيرزه; بيرزى : (چو تيغ زن) سونش[ر.م] فلزات و دارويى كه به جهت دفع مگس بر دميدگى ها مالند و چيزى كه براى لحيم كردن برنج و امثال آن به كار برند و صمغى است بدبوى شبيه به مصطَكى[ر.م]، كه بچّه مرده از شكم بيندازد و در مخزن الادويه[ر.ض] گويد: آنچه به تحقيق پيوسته و ديده شده لبنِ درخت بزرگى است به قدر سرو، كه تنه آن را به تيشه و غير آن جابه جا خراشيده و از آن تراوش مى نمايد و مانند روغن بلسان در اوّل سفيدرنگ و به تدريج منجمد و زردرنگ پس زرد تيره پس سرخ و اندك خشكِ صلب، مانند كندر مى گردد و چون بر آتش گذارند، مى گدازد و آن را به عربى «قنّه» و به يونانى «خلبانى» و به تركى «قامى» و به هندى «بريجا» و به لغتى «كنده بهروزه» گويند.
بيرَگ : لفظى است مركّب و كنايه از بى غيرت است.
بيرگند : (چو ريشخند) نام شهرى است[بيرجند است].
بيرم : (چو حيدر) كوكه و قرص نان و نوعى از پارچه ريسمانى و مخفّف بيرام[ر.م] است.
بيرمانيا : خطّه بزرگى است از مستحكمات انگلتره]انگلستان [كه عبارت از سمت شمال غربى هند چينى مى باشد.
بيرماه; بيرمه : برماه[ر.م] است.
بيرن : (چو بى رخ) مخفّف بيرون است.
بيرِنجاسب; بيرِنجاسف : بومادران[ر.م].
بيرَنگ : هيولاى هر چيز و اشاره به عالم تجرّد و وحدت و لاهوت و هم طرح و نشان و صورتى كه بنّايان و نجّاران و نقّاشان مرتبه اوّل بر كاغذ و ديوار و غيره كشيده و در مرتبه ثانيه، موافق همان نقشه بنا كرده و رنگ آميزى نمايند.
بيرو : كيسه پول و غيره و مردم بى منفعت و بى شرم و كسى كه سخنان ناخوش بر روى ديگر بگويد.
بيروت : يا بايروت; شهرى است جسيم و مشهور و به غايت معتبر و معمور از بلاد عثمانيّه در ساحل بحر ابيض[درياى مديترانه]، مقرّ حكومت ولايتى است كه هم بدين اسم، موسوم و قسم اعظم سوريّه مى باشد و اين شهر بس قديم و لنگرگاه شام و در 13 هجرى در عهد عمر از

صفحه 433 - جلد اول
طرف يزيد ابن ابى سفيان مفتوح اسلاميان گرديده، پس از آن اهل روم مسخّرش كرده، بعد از طرف معاويه استرداد شده و در 503 هجرى اهل صليب آن ديار را ضبط نموده و در 923 هجرى از طرف سلطان سليم خان]نهمين پادشاه عثمانى [عثمانى ضميمه ممالك عثمانيّه گرديده و معمورترين بلاد آن سامان، و تجارت آن بس داير و از جهت معارف با مصر توأم و اوّلين بلاد عثمانيّه مى باشد.
بيروز : پيروز است و هم سنگى است سبزرنگ و شبيه به زمرّد و بسيار كم بها.
بيروزى : محروم و نااميد.
بيرون : (چو ميمون) يا بايرون; از مشاهير شعراى انگلتره[انگلستان] و هم يكى از معارف بحريّين انگلتره كه در 1725ميلادى متولّد و در 1786 وفات يافته و جزاير معروفه به بيرون از كشفيّات او است و(به كسر اوّل) قصبه اى است در فرانسه و يكى ديگر از ولايت آيدين[در تركيه] كه چهار كيلومتر از ازمير، دور و مركز ناحيه اى است كه هم بدين نام، مشهور و به بيرون آباد معروف است.
بيرون آمدن : خارج شدن و ترك اطاعت كردن.
بيرونْ دستور : وزير خارجه.
بيرونْ سرا: پولى كه قلب و در غير ضرّاب خانه سكّه كرده باشند.
بيرونى : ]ابوريحان بيرونى، از حكماى نامى و اكابر فلسفه اسلامى مى باشد كه در فنون رياضى و شعب طبّى و بالجمله در تمامى علوم متبحّر و با ابوعلى مسكويه، ابوسهل مسيحى وابوعلى سينا معاصر بود.از آثار اوست: الآثار الباقية عن القرون الخالية، اختصار المجسطى، الاستيعاب فى الاسطرلاب، التفهيم لأوائل صناعة التنجيم (ريحانة الأدب، ج7، ص 114)[.
بيرَه : قصبه كوچكى است از فلسطين.
بيره زن : چيزى است مانند تابه كه از گل ساخته و بر روى آن نان مى پزند.
بيرى : فرش و بساط و گستردنى.
بيز : زده، كه از زدن است و به تركى، معروف است[يعنى ما].
بيزانتيس; بيزانتيون; بيزانس; بيزانسه : نام قديمى قسطنطنيّه[استانبول] كه تا هنگامى كه از طرف قسطنطين]نخستين امپراتور مسيحى روم در قرن 3 و 4م [اِعمار شده و مقرّ حكومت گرديد، بدين اسم، موسوم بوده و هم نام يكى از دو دولتى است كه در 395 ميلادى دولت روما]روم [بدانها انقسام يافته و ازآن رو كه مركز و مقرّ حكومتِ اين دولت، شهر قسطنطنيه موسومه به بيزانتيون بوده، بدان نسبت به همين اسم مسمّى گرديده و بعضاً امپراطورى شرق نيز گويند.
بيزيدن : بيختن.
بيژن : هفدهمينِ اشكانيان كه پسر گودرز و يا گيو ابن گودرز بوده و در 104 ميلادى بعد از پدر در ايران از رى، رافع لواى سلطنت گرديده و 20 سال حكمرانى نمود و بيژن خواهرزاده يا دخترزاده رستمِ زال بوده و بر منيژه، دختر افراسياب[پادشاه توران]، عاشق بوده، عاقبت افراسياب او را در خانه دخترش گرفته و در چاهى تنگ و تارى بست، پريشان و زار محبوسش كرده پس از آن رستم با خبر بوده و نجاتش داد، و چاه بيژن معروف است.
بيژه : خاصّ و خاصّه و پاك و خالص و صاف و بى غش و مخصوص و ترجمه خصوصاً و على الخصوص و مقدّس.
بيسار : بيستار[ر.م].
بيسان : دهى است در شام.
بيست : امر به ايستادن و قصبه اى است در برقه[ر.م] و عددى است معروف.
بيستويك پيكر; بيستويك وشاق : عبارت از 21 صورت شمالى از جمله صُوَر چهلوهشت گانه فلك البروج كه در «برج» مذكور داشتيم.
بيستاخ : گستاخ.
بيسْتار---> باستار.
بيستگانى : جيره و مواجب و حقوق مقرّرى.
بيستورْت : انگبار[ر.م].(سه)
بيستون : آسمان و نام يكى از عشاير خطّه تراكى[نام باستانى بخش هاى اروپايى تركيه] و قريه اى است مشهور در شش فرسخى كرمانشاه و هم كوهى است در جنب

صفحه 434 - جلد اول
همان قريه كه به كوه طاق بستان متّصل، و ارتفاع آن موافق نوشته بعضى از سيّاحان، تخميناً 500 ذرعِ شاهىِ ايرانى و به مغاره هاى بسيار و هياكل و تصاوير بى شمار مشتمل و در بسط زائد، رجوع به محلّ مناسب خود نمايند.
بيستى كوسك : (ل) رجوع به «گرگر» نمايند.
بيسر : (چو ديگر) استر و مرغى است شكارى شبيه به بيغو.
بيسراك : (چو بى كران و بى شمار) استر و كره خر و شتر جوان پرقوّت و شتر يك ساله و دوساله و شترى كه مادرش عربى و پدرش 2 كوهان داشته باشد.
بيسِره : (چو بى مزه) بيسر[ر.م] است.
بيسم : (ل) يا بيشم; به نوشته تحفه[ر.ض] ثمر درختى است شبيه به بهى[به] كوچك و صُلب و زغب دار]پرزدار [زياده از بهى، و از تذكره[ر.ض] نقل است كه درخت پيوند سيب و امرود]گلابى [است بر نهال بهى و بلوط و درخت بيد.
بيسور : (چو بى نور) شهرى است نامعلوم.
بيش : زيادتى و زياده و جنگل و بيشه و بلده اى است در راه حجاز از يمن و بيخى است مهلك و شبيه به ماه پروين]ر.م [و نباتى است از جنس مازريون[ر.م] كه در كوه هاى بلند روييده و يكى از سموم مخدّره و سميّتِ تازه آن بيشتر از خشك و بالخاصيّه قاتل گرگ، و ازاين رو به عربى «خانق الذّئب» گويند.
بيشْ بالغ : شهرى است خوش آبوهوا دارالملك ختاى مغربى[نواحى شمال و شمال غربى چين] كه قُبلا]ى [قاآن[نوه چنگيزخان] احداثش كرده.
بيشْ بهار : هميشه جوان[ر.م].
بيشْ موش : جانورى است مانند موش كه مكان آن منبت گياه بيش و گوشت آن ترياق سمِّ بيش و ساير مسمومات حيوانى و نباتى.
بيشا : بيش موش[ر.م].
بيشليا : (ل) شهرى است در ايتاليا كه تخميناً داراى بيستودوهزار نفوس مى باشد.
بيشِم : (ل) رجوع به «بيسم» شود.
بيشه : (چو ريشه) جنگل، كه «تيماس» هم گويند و نيز سازى است از نى و شبيه به چنگ يا رباب كه شبانان مى نوازند.
بيضا : (چو شيدا) به عربى، نام لواى شريف و حربه سعادت و يكى از عمامه ها و اسبان خاصّه حضرت رسالت مأبى(صلى الله عليه وآله وسلم) و هم كنايه از آفتاب و نام ديگر حلب و يا ناحيه اى است از آن و قصبه اى است در شمال شرقى عدن[در يمن] و بلوكى است سردسير در هفت و هشت فرسخى شمال غربى شيراز كه به جهت سفيدى خاك، بدين اسم اختصاص يافته و هم شهرى است از بلوك مذكور كه قديماً به نسايك و يا درِ سپيد موسوم بوده و ازآن رو كه قلعه آن از دور به رنگ سفيد پديدار و نمايان است، بيضا نام كردند و در اوايل اسلام شهرى بوده بزرگ و معمور و در هنگام فتح اصطخر]شهرى در فارس [اردوگاه لشگر اسلام بوده و مسقط الرأس جمعى از فحول و فضلاى نامدار مى باشد، از آن جمله حسين ابن منصور حلاّج و ابوالخير ناصرالدين عبدالله ابن عمر قاضى بيضاوى كه سرآمد فضلاى جهان و از مشاهير علماى اهل سنّت و در شهر بيضا متولّد و در 685 يا 691 يا 696 در تبريز وفات يافته و در قبرستان چرنداب مدفون گرديده و تأليفات بسيارى از وى يادگار است كه اشهر آنها انوارالتّنزيل معروف به تفسير بيضاوى است. و احمد رفعت عثمانى]ر.ض [گويد كه در جوار تبريز قريه اى است موسوم به بيضا و قاضى بيضاوى هم منسوب به آنجاست، و بر هيچ يك از اين دو مدّعا شاهدى نيافتم.
بيضاوى : منسوب به بيضا است; رجوع بدانجا شود.
بيضتين : (ر) كه «خصيه» نيز گفته و به پارسى «خايه» گويند، دو غدّه است واقع در كيسه اى كه از جلد و لحم به وجود آمده است و در ميان طرف پيشين ساق ها قرار گرفته و غدّه چپ بزرگ تر و فروتر از راست و جوف هر يك بيضه، مانندِ نارنج 18 حجاب و در هريك از حجاب ها اوعيه اى منى ابتدا نموده و همين اوعيه بسيار طويل و به يكديگر پيچيده، به نحوى كه اگر از يكديگر بگشايند به طول نيم فرسنگ خواهد بود.(عر)

صفحه 435 - جلد اول
بيضه : به عربى، خصيه و طاسِ كلاه و تخم مرغ و در نزد اطبّا صُداعى است[سردرد] كه به تمامى سر احاطه نمايد.
بيضه آتشين; بيضه چرخ : آفتاب.
بيضه درآب : تخم مرغى كه هنوز بچّه در آن متكوّن نشده باشد.
بيضه زر; بيضه زرّين : آفتاب.
بيضه هاى زر; بيضه هاى زرّين : كواكب و ستاره ها.
بيضى : منسوب به بيضه، خصوصاً آنچه به شكل تخم مرغ باشد.
بيعانه : آنچه در عوض متاعى به شرط قبول مى دهند و آنچه در مقام معامله، هريك از خريدار و فروشنده به جهت اطمينان به ديگرى مى دهد.
بيعه ---> دير.
بيغا : (چو شيدا) طوطك[ر.م] و طوطى.
بيغار; بيغاره : (چو ديدار و بيچاره) طعنه و سرزنش و افترا و بهتان و نفرين و لعنت و نيزه و مجرگ[ر.م].
بيغاريدن : طعنه زدن و افترا بستن.
بيغال; بيغاله; بيغاليدن : بر وزن و معنى بيغار و بيغاره و بيغاريدن.
بيغان : بيغون[ر.م].
بَيغُله : مخفّف بيغوله.
بيغن : (چو حيدر) سداب[ر.م].
بيغو : (چو نيكو) منقار و جانورى است شكارى از جنس باشه.
بيغور : (چو بى نور) شيپور دهان تنگ و خُم كوچك و امثال آن.
بيغوره : بيغوله.
بيغول : تخم كتان.
بيغوله : بيراهه و گوشه چشم.
بيغون : هرزه و بيهوده و عهد و شرط و پيمان.
بيق : شارب و سبيل است.(كى)
بيكدلى خان ---> ترك.
بيكم : (چو حيدر) صفّه و ايوان.
بيكن; بيكند : شهرى است كوچك مابين بخارا[شهرى در ازبكستان] و جيحون]رودى در آسياى مركزى [به مسافت 44 كيلومتر از جنوب غربى بخارا كه جمشيد]چهارمين پادشاه پيشدادى [بنايش كرده و فريدون]ششمين پادشاه پيشدادى [تعميرش نموده و به گنگ دژ موسومش داشته و قديماً مركز ماوراءالنهر[در آسياى مركزى] و پايتخت افراسياب]پادشاه توران [بوده و در اوايل اسلام بس بزرگ و معمور بوده و مسقط رأس جمعى از مشاهير علما مى باشد، و در فرهنگ ناصرى]ر.ض [گويد: بيكند مخفّف باى كند است و باى و بَى و بيگ و بيوك، بزرگ و شاه و سال خورده را گويند و چون تركان پادشاه را خان و شهر را باليغ گويند، آن شهر خان باليغ نام يافت و هنوز معمور، و بزرگ ترين شهرها است و آن را بيكن گويند كه به چين مشهور شده.
بيكنير : شهرى است دلپذير مابين دهلى و مُلَتان[در هند]، و اكثر مردمانش هندوان و قليلى مسلمانند.
بيگ : به تركى، حاكم و امير و آمر و رئيس و بزرگ و كبير.
بيگ قوش ---> بوم.
بيگار : (چو ديدار) مجرگ[ر.م] و به تركى، چشمه و منبع آب است و (چو نيسان) قصد و اراده و خصومت و جنگ و جدال است.
بيگار كرد : (ل) نام نوايى است از موسيقى.
بيگان : (چو نيسان) مخفّف بايگان[ر.م] است.
بيگانه : (چو بيجاده) مجهول و غريب و بى كس و خارجه و اجنبى.
بيگاه : درنگ و غير وقت و هنگام شام.
بيگلربيگى : به تركى، اميرالامرا و بزرگ بزرگان.
بيگه : (چو ديگر) مخفّف بيگاه[ر.م] است.
بيل : (چو فيل) گره و عُقده و چاه و پارو و آلت آهنى معروف كه «انگز» و «انگژه» هم [گويند] و سبد سرگين و قاذورات و ميوه اى است شيرين در هندوستان مانند انار و يا بهى]به [ايران و درخت آن : كه «اقطى» گويند : مانند درخت زردآلو است.
بيلْ دسته : بيد جودان[ر.م] و دسته بيل است.
بيلاك : (چو ميدان) فرمان پادشاهان و قباله و اسناد املاك

صفحه 436 - جلد اول
و تيرى كه پيكان آن دو شاخ داشته باشد و (چو ديدار) نوعى از پيكان كه آن را مانند بيل كوچك پهن سازند و آن را پيكان شكارى نيز گويند و به تركى و مغولى، معرفت و تحفه و رشوت و هر چيز نفيس و به معنى معروف كه مابين ساق و قدم و مفصل بازو و دست است كه به پارسى «پيلسته» [گويند].
بيلاى : (چو بى پاى) چاه است.(ند)
بيلت : به فرانسه، بليت است.
بيلستون : (ل) شهرى است در انگلتره[انگلستان] كه داراى 20 هزار نفوس بوده و معادن آهن و زغال بسيار دارد.
بيلسته : (چو بى دسته) انگشتان دست و نوعى از گل است.
بيلغِراد : بلغراد[ر.م] است.
بيلفت : (چو مى گفت) ستاره زهره.
بَيلفَوش : سوسن، و ظاهراً مصحّف پيل گوش[ر.م] است.
بيلقان : (چو طيلسان) معرّب بيلگان[ر.م] است.
بيلك : (چو حيدر و ديگر) مخفّف بيلاك[ر.م] است.
بيلكن : منجنيق و سر ديوار.
بيلگان : (چو طَيلَسان) بلده اى است از مغان و يا از كشور آذربايجان و يا از ملك شيروان]شهرى در كشور آذربايجان [و يا مابين شيروان و آذربايجان كه قباد[بيستمين پادشاه ساسانى در قرن 5 و 6م] پدر انوشيروان، بانى اش بوده.
بيله : (چو حيله) بيلاك[ر.م] و چرك زخم و پيله ابريشم و نوعى از دوا و پارو و پهلو و روى و رخسار و طبله و خريطه عطّار و جزيره دريا و رودخانه و به تركى، ]به منعى [همچنين است.
بيله دارو : به لغت تنكابن، جند[ر.م] است.
بيليك : بيلاك[ر.م].
بيم : ترس و واهمه و سداب[ر.م].
بيمار : مريض و خسته و امر به ترسيدن.
بيمارسان : بيمارستان و بيمارمانند.
بيمارستان : مريض خانه.
بيمارغَنج : كسى كه اكثر اوقات بيمار بوده و يا بيمارى او از روى ناز و غمزه باشد.
بيمحابا : به معنى بى پروا و بى مُسامحه و لااُبالى، مركّب از پارسى و عربى است.
ببمحابا پلنگ : موت و مرگ و دنيا و روزگار.
بيمر : (چو ديگر) بى حساب و بسيار و بى حد و بى شمار.
بيمند : مازالاق[ر.م].
بيمورى : صلابت و مهابت.
بين : (چو شير) امر و فاعل از ديدن و(چو خير) به عربى، ميانه و وسط است.
بين النهرين : اراضى مابين دجله و فرات، خصوصاً دو ناحيه اى است در سمت شرقى دجله يكى قرب بغداد و ديگرى قرب موصل; و در كشف القناع[ر.ض]گويد كه اين اراضى به دو قسم است: يكى جنوبى كه عراق عرب گويند و ديگرى شمالى، و آن جزيره اى است كه از شمال به ارمنيّه و از شرق به كردستان و در جنوب به عراق عرب و در مغرب به آسياى صغير و سوريا و باديه شام محدود، و در تورات مابين النهرين ناميده شده.
بينا:(چو مينا) شهر و ماه (ند) و بيننده و ديدهور و هم تخلّص ميرزا صدر گيلانى از شعراى ايران، كه از اشعار اوست:
«گر مرد رهى جز ره بى چون نروى
از جاده حق به مكر و افسون نروى».
بيناب : معاينه و مكاشفه و چيزهايى كه در حالت مكاشفه ديده شود و هم قصبه اى است در قرب مراغه كه هوايش صاف و تخميناً داراى ده هزار نفوس مى باشد.
بيناس; بيناسك : دريچه خانه.
بيند : (چو ديگر) مضارع ديدن و (چو درنگ) به معنى بُوَند و هستند.
بيندو : (چو ديرگو) مازالاق[ر.م].
بينش : معرفت و بصيرت و تخلّص جعفر بيگ از شعراى كشمير و از اشعار او است:
«تا به راهت يك جهت سازم فغان خويش را
چون جرس با دل يكى كردم زبان خويش را»
و هم تخلّص سيّد مرتضى از شعراى هندوستان كه از

صفحه 437 - جلد اول
اشعار او است:
«عكس زلف افكنده در چشم ترم دل مى كشد
همچو ماهى گير دريا طُرفه طرح دام ريخت».
بينَند : شمارى است مجهول.
بيننده : چشم و مردم هشيار.
بينو : كشك و قروت[ر.م].
بينوا : فقير و مفلس و بى چيز و عاجز.
بينون : قلعه اى است مشهور در قرب صنعا.
بينونه : نام موضعى است مابين عمّان و يمن و يا بحرين.
بينى : (ر.ف) و رجوع به «شامّه» نمايند.
بيو : (چو عمو) عروس و (چو ديو) شپشه و ديوك[ر.م].
بيوار : عدد ده هزار و هر چيز گرد و مدوّر و گردو و بادام و مانند آنها كه مغزش پوچ و ضايع شده باشد.
بيواراَسب : ضحّاكِ ماران]از شخصيّت هاى پليد شاهنامه [را گويند، ازآن رو كه قبل از پادشاهى ده هزار اسب داشته.
بيواره : اوخلو[ر.م] و وردنه و بى كس و غريب و تنها و بى اعتبار.
بيواز : بنواز[ر.م] است.
بيوايه : بى پناه و بى كس.
بيوباريدن; بيوبُردن : اوباريدن[ر.م] و ظاهراً باى اوّل آن زائد است.
بيور : (چو ديگر) بيوار[ر.م].
بيوراسب : بيواراسب[ر.م].
بيوَرد : ابيورد[شهرى در تركمنستان] و هم نام مبارزى بوده كه افراسياب[پادشاه توران] به مدد پيرانويسه[سپهسالار و مشاور افراسياب] فرستاد.
بيوَرَسب : مخفّف بيواراسب [ر.م].
بيوس : (چو عروس) بيوسيدن[ر.م] و امر و فاعل از آن.
بَيوسيدن : تمنّى و خواهش كردن و طمع و توقّع و اميد و انتظار داشتن و اميدوار بودن و تواضع و چاپلوسى نمودن و از كارى استعفا دادن.
بيوگ : (چو عمود و نمود) عروس.
بيوگانى : توى و زفاف و عروسى.
بيَوگندن : بر وزن و معنى بيفكندن.
بيون : (چو درون) ترياك.
بيوند : (چو ريوند) غدر و حيله و بىوفايى كردن.
بيوه : خيار صحرايى و غريب و تنها و مرد زن مرده و زن طلاق داده و يا شوهرمرده كه كاكم و كالم و كالمه نيز گويند.
بيهار : (ل) ايالتى است از مجارستان كه مشتمل بر معادن پرقيمت بسيار بوده و مرمر نيكو داشته و تخميناً داراى 560هزار نفوس مى باشد.
بيهُده : مخفّف بيهوده.
بيهس : (چو حيدر) از مشاهير شعراى عرب كه معاصر عبدالملك ابن مروان، پنجمينِ بنى اميّه، بوده و در شام امرار وقت كرده و به معاشقه دخترى صفرانام اشتهار داشت.
بيهسيّه : يكى از 73 فرقه امّت مرحومه كه در تحقّق ايمان، مجرّدِ اقرار زبانى را كافى دانسته و اطفال را در كفر و ايمان تابع پدرانشان پنداشته و مرتكب كبيره را كافر مى دانند و حَجّاج دست و پاى رئيس ايشان، بيهس، را قطع كرده و اعدام نمود.
بيهَق : ناحيه بزرگى است از خراسان در قرب نيشابور كه به نوشته ياقوت حموى[ر.ض] هر يك از عرض و طول آن 25 فرسخ و به 321 قريه و قصبه مشتمل و بسيارى از علما و اُدبا از آنجا ظهور نموده و مركز آن سابقاً خسروجرد[شهركى بوده در خراسان] بوده و در اواخر، سبزوار مقرّ حكومت آن ديار است، و از تاريخ بيهقى]ر.ض [نقل است كه قديماً خود شهر سبزوار را بيهق مى گفته اند كه معرّب بيهه : به معنى بهين : است، يعنى اين شهر بهترين بلاد نيشابور است.
بيهن : (چو ديگر) سيخول[خارپشت].
بيهود; بيهوده : (به كسر اوّل) ناحقّ و باطل و بى فايده و هذيان و هرزه و لغو و عبث كه به پارسى «غاب» هم ]گويند [و (به فتح اوّل) چيزى كه نزديك به آتش شده و زرد شده باشد.
بيهوذ; بيهوذه : بر وزن و معنى بيهود و بيهوده.
Website Security Test