welcome to official website of Grand Ayatollah Sobhani
فارسی عربی
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی گالری تصویر استفتائات اخبار قاموس المعارف ریحانة الأدب

نام کتاب :   قاموس المعارف- در چهار مجلد*
نویسنده :آيت الله ميرزا محمد على مدرس تبريزى*

  قاموس المعارف- در چهار مجلد
    قاموس المعارف

صفحه 160 - جلد اول

صفحه 161 - جلد اول
هو الله تعالى شأنه
بسم الله الرّحمن الرّحيم
و بعد از اختتام مقدّمه به آرايش انجمن ها مى پردازيم:

انجمن اوّل

(در حرف الف)
و آن مبتنى بر 31 آيين است:

آيين اوّل

(در حرف الف با الف)
و امّا الف مفرده : كه از روى ترتيب طبيعى صدرنشين اين انجمن است : در گفتار سيّم از آيين اوّل مقدّمه مشروحاً مذكور افتاد.
آ ا : امر بر آمدن و نام درختى هم هست و به عربى و تركى، از حروف ندا است.
آب : مى و شراب و رونق و رواج و عِرض و ناموس و لؤلؤ و جواهر و شمشير جوهردار و زيبق و جيوه و خجل و شرمنده و طرز و شيوه و قانون و قاعده و هموار به راه رونده و فيض و عطا و اميد و رجا و جلا و صفا و آبرو و عزّت و قدر و قيمت و جاه ومنزلت و ترقّى و دولت و لطافت و رحمت و واقع و حقيقت و نيك بختى و سعادت و تيزى و حدّت و نام ماه يازدهم سال روميان كه در اين زمان تقريباً مطابق 22 اسد ماه]مرداد [شمسى]است[ كه در «تاريخ اسكندرى» نگارش خواهد يافت و هم به معنى معروف كه به نوشته پيشينيان يكى از عناصر اربعه و على التحقيق، مايعى است شفّاف و بى بو و بى طعم و بى رنگ و مركّب از اكسيژن (oxygةne) و ايدروژن (hydrigةne) كه به عربى «ماء» و به فرانسه«او»(eou) و به لاتينى «آكا»(acqua) گويند و شعراى خراسان از آب، مطلق رود جيحون]در آسياى مركزى [قصد كنند.
آبِ آتش رنگ; آبِ آتش زاى; آبِ آتش زده :اشك گلگون و شراب لعلى.
آب آتش شدن :شور و غوغا برخاستن و گرم شدن آب.
آبِ آتش گون; آبِ آتش نماى; آبِ آتشين; آبِ آذرسا; آبِ آذرگون :شراب لعلى و اشك گلگون.
آبِ آمويه : آب جيحون[رودى در آسياى مركزى].
آبِ آهن :كه در پاره اى موارد مستعمل اطبّا است،آن است كه يك مشت ميخ زنگ زده آهن را در 14 سير آب جوش ريخته و در مدّت 24 ساعت بگذارند بماند. پس آب صاف آن را برداشته و از دو تا چهار پياله در عرض روز بياشامند.
آبِ ارس :ارس.
آبِ ارغوانى : آب آتش زده[ر.م].
آبْ از جگر بخشيدن :عطاى بى منّت و سخاوت بارغبت.
آبِ افسرده : آب بسته[ر.م].
آبِ باده رنگ; آبِ باده گون :اشگ خونين.
آبِ باران :علاوه بر معنى تركيبى روشن خود، سيرگاهى است از كابل در نواحى خواجه سه ياران.
آبِ بردال :آبى است كه از روم برخاسته و به درياى روم[درياى مديترانه] مى ريزد.
آبْ بَرين :كنار جوى آب كه زير آن مجوّف شده و آب رخنه كرده باشد.
آبْ بِزير كسى سُر دادن; آبْ بزير كسى هشتن :حيله

صفحه 162 - جلد اول
كردن.
آبِ بسته :برف و يخ و تگرگ و ژاله و كارد و خنجر و شمشير و شيشه و بلور و آبگينه و قدح و پياله و مرواريد.
آبِ بقا : آب حيات[ر.م].
آبْ بُن : ساداوران[ر.م].
آبِ بى لجام خوردن :خودسر و بى پروا شدن و مطلق العنان گرديدن.
آبِ پشت :منى و نطفه.
آبْ پيكران : كواكب و ستارگان.
آبْ تاختن : شاشيدن.
آبِ تبرستان : آب طبرستان[ر.م].
آبِ تلخ : آب آتش نماى[ر.م].
آبْ جامه : ظرف آبخورى.
آبِ جيحون ر جيحون[رودى در آسياى مركزى].
آبْ چرا : خوراك جنّ و پرى و وحوش و طيور و غذاى اندكى كه به جهت آب خوردن مى خورند، كه به ناشتا آب خوردن ممنوع است.
آبْ چين : قديفه، خصوصاً آنچه بدن ميّت را بعد از غسل دادن، بدان خشك كنند.
آبِ حيات; آبِ حيوان : كه «آب بقا» نيز گويند، شراب و بنابرمشهور چشمه اى است در ظلمات كه خورنده آن هرگز نميرد و آن نصيب خضر و الياس(عليهما السلام)شد و كنايه از علم و معرفت هم هست، خصوصاً علم دينى و بالخصوص علم الهى لدنّى و در اصطلاح هر طايفه، كنايه از چيزى است كه به زعم ايشان مفرّح ذات و سبب كثرت حيات باشد، مانند عشق و محبّت و لب و دهان معشوق و كلمات نغز و شيرين دوست و مناجات حضرت معبود و مانند اينها و كنايه از دوات هم هست.
آبْ خانه : بيت الخلا[ر.م].
آبِ خرابات : شراب.
آبْ خَست : جزيره و مردم بدباطن و خربزه و هر ميوه كه درونش ترش و ضايع شده باشد.
آبِ خشك : آب بسته[ر.م].
آبِ خضر : آب حيات[ر.م].
آبِ خفته : آب بسته[ر.م].
آبْ خو; آبْ خور; آبْ خورد : آبشخور.
آبْ خوردن : درنگ كردن و به معنى معروف و پرورش يافتن و چند گاهى در آب ماندن ظرف.
آبْ خوست; آبْ خون : آب گند[ر.م] و آب خست[ر.م].
آبْ خيز : ناودان و كوهه[موج بزرگ] و موجه و طغيان آب و زمينى كه هر طرف آن را بكنند، آب برآيد.
آبْ دار : تشت دار و مردم مال دار و باعزّت و باجمعيّت و لطيف و باطراوت و هم گياهى است مانند ليف خرما و كلام شايسته.
آبْ دارو : موميايى است.
آبْ دان : خيار تر و دلو و سطل و ظرف آب و گودال آن و استخر و درياچه و چاه و مثانه.
آبْ در جگر داشتن : مستى و توانگرى.
آبْ در جوى آمدن : آمدن و برگشتن دولت رفته و بخت و شوكت برگشته.
آبْ در چشم داشتن; آبْ در چشمه داشتن : باشرم و حيا بودن.
آبْ در چيزى كردن : افساد و ناراستى نمودن.
آبْ در ديده داشتن : باحيا بودن.
آبْ در شكر داشتن : ضعيف و ناتوان و گدازان بودن.
آبْ در هاون سودن; آبْ در هاون كوفتن : كار بيهوده و بى نتيجه كردن.
آبْ دست : رونق كار و صنعت و با آب استنجا كردن[پاك كردن موضع ادرار و مدفوع] و وضوساختن و آب وضو و زاهد پاك دامن و كارگرى كه دست او در كارها جلد و چابك و باطراوت باشد.
آبْ دستان : لولگين[آفتابه] و آفتابه و مانند آنها.
آبْ دستان دار : تشت دار و آفتابه دار.
آبْ دست خانه : بيت الخلا[ر.م].
آبْ دست دان; آبْ دسدان : آب دستان[ر.م].
آب دندان : (به كسر با) برق و صفاى دندان و (به سكون آن) سحر و گناه(1) و ضعيف و عاجز و زبون
::::::::::::::::::::::::::::::::::
1. ضبط برهان قاطع: شجر و گياه.

صفحه 163 - جلد اول
و احمق و نام نوعى از حلوا و حريف مغلوب در قمار و قسمى از انار و جنسى از امرود و محكم و محدود و موافق و مضبوط.
آب دِهِ دست : هر كسى كه بزرگ و زينت مجلس بوده و آرايش صدر از او باشد و بالخصوص اشاره بهوجود مقدّس حضرت رسالت مأبى(صلى الله عليه وآله وسلم)است.
آبْ راه; آبْ راهه : سيلاب و رهگذر آب.
آب رُفت : سنگى كه آب آن را تراشيده و مدوّر كرده باشد.
آب رفتن : بى آبرو شدن و ذليل بودن.
آب رو : عرض و ناموس و اعتبار و عزت و شرف و حيثيّت و(به سكون با) مفرد و به معنى سنبل و نيلوفر است.
آبِ روان : حيات و زندگانى.
آبْ رود : سنبل و نيلوفر.
آب روشن : رواج و رونق و عزّت.
آبْ ريختن : خوار و خفيف كردن و بودن.
آبْ ريز : بيت الخلا[ر.م] و دلو و ظرف آب، خصوصاً آنچه آب غسل را بدان بر سر ريزند و گودالى كه از براى آب هاى مستعمل مطبخ و حمام و امثال آنها سازند.
آبْ ريزان : روز سيزدهم تيرماه است. گويند در عهد فيروز[هجدهمين پادشاه ساسانى در قرن 5م]، جدّ انوشيروان، چند سال باران نيامده و قحطى سخت پديد آمد و ازاين رو تمامى مردم در اين روز يك جا جمع شده و شاه فيروز را هم با خودشان برده و دعا نمودند. در دم خداى تعالى رحم كرده و باران بسيار فرستاد و بدين سبب مردم عيد كرده و شادى نموده و آب و گلاب به يكديگر ريختند. پس هر سال در همان روز اين چنين كردندى و هنوز اين رسم در بعضى بلاد عجم باقى]است [و روز مذكور هم به همين انگيزه، بدين اسم مسمّى گرديد و همين جشن را نيز گويند.
آبريزگان : جشنى است كه پارسيان در روز آبريزان[ر.م]كنند.
آبْ زدن : فرونشاندن و تسكين دادن.
آبْ زُرُفت : آب خست[ر.م].
آبْ زن : حوض كوچك و امر و فاعل از آب زدن و ظرفى كه اطبّا، بيماران را در آن بر آب گرم مى نشانند.
آبْ زِه : زهاب[ر.م].
آبْ زيرگاه : مردم روشن ظاهر و بدباطن و رواج و رونق پوشيده و كمال و قابليّت مخفى.
آب زيره : شراب و شفق بعد از صبح.
آبْ سال; آبْ سالان : باغ.
آب سكون : به نوشته برهان[ر.ض] (باكاف پارسى بر وزن فاضل گون) نام جزيره و يا قريه اى است از تبرستان[مازندران و اطراف آن] در نزديكى استرآباد كه در ميان آن و جرجان سه روزه راه است و ازآن رو كه رودخانه آبگون در نزديكى بحر خزر به سكون و آهستگى مى رود، آن دريا را نيز بدين اسم مسمّى دارند و در مراصدالاطلاع[ر.ض] گفته كه ابسكون (بر وزن پرستوك) شهرى است در ساحل درياى تبرستان]درياى خزر [كه لنگرگاه كشتى و نواقل بوده و مابين آن و جرجان 24 فرسخ راه است.
آبْ سوار; آبْ سواران : حباب روى آب.
آبِ سياه : شراب و خوارى و ذلّت و آب طوفان و علّتى است در چشم و مركّب دوات.
آبْ سَيْر : چارواى خوش رفتار.
آب سِيَهْ : آب سياه[ر.م].
آبْ شار : آواز از بلند ريختن آب و رهگذر آب كه از بالا به زير ريزد.
آبْ شدن : گداختن و خجل شدن و برطرف شدن رونق و رفتن آبرو و عزّت.
آبْ شناس : قاعده دان و حقيقت شناس و صاحب مهارت در علوم و شخصى كه بر بالاى تير كشتى آمده و از صلاح و فساد دريا خبر دهد و شخصى كه آب چاه و كاريز را شناخته و مى داند كه در كدام جاى آن آب هست و در كدام طرفش نيست.
آبْ شَنگ : آبزن[ر.م].
آبِ شَنگَرفى : آب آتش زده[ر.م].
آبْ شيب : رهگذر رو به پايين آب.

صفحه 164 - جلد اول
آبْ صفت بودن : بسيار فايده رسانيدن و با تواضع بودن.
آبِ طبرستان : به نوشته برهان[ر.ض]، چشمه اى است در كوهى كه اگر بانگ بر آن زنند، بايستد و چون فرياد كنند، پنهان شود و چون طلب نمايند، روان گردد و اين حال در هر ساعتى مكرّر به فعل آيد.
آبِ طبريّه : چشمه اى است كه هفت سال روان و هفت سال خشك گردد و در جهانگيرى[ر.ض] گويد: به خاطر مى رسد كه آب طبريّه و طبرستان يكى باشد. و از رشيدى [ر.ض]نقل شده كه اين سهو است، چه تبريّه قصبه اى است از اردن و تبرستان غير است و طبريّه و طبرستان هر دو معرّبند.
آبِ طرب; آبِ عشرت : شراب.
آبِ فِسُرده : آب بسته[ر.م].
آب كار : (به كسر با) آبرو و رونق و رواج و نطفه و منى و (به سكون آن) سقّا و شراب فروش و شراب خوار.
آبِ كافور ---> كافور.
آبْ كامه ---> مرّى.
آبِ كبود : بحر اخضر[اقيانوس اطلس].
آبْ كش : سقّا و مرغ سقّا.
آبْ كُمَه : آبى است به غايت بدبو و گنديده و خاكسترى رنگ كه از شكم نوعى از ماهى كه در بحر اخضر]اقيانوس اطلس [و درياى هرموز مى باشد گيرند و به نوشته برهان[ر.ض] و مخزن الادويه[ر.ض]، هر عضوى كه بشكند اگر دو مثقال از آن بخورند به طورى كه به دندان نرسد، عضو شكسته را درست كند.
آبْ كَند : آبگير و نام شهرى است و هم رهگذر سيل و زمينى كه آب آن را كنده و چاك ها در آن افكنده باشد.
آب كوان : نشاسته.
آبْ گاه : پهلو و تهيگاه و استخر و تالاب.
آبِ گردنده : آسمان.
آبْ گند : آب بدبو و محلّى كه آب همچنانى داشته باشد.
آبِ گشاده : شراب زبون و كم كيف.
آبْ گون : آسمان و آب مانند و نشاسته و نام رودخانه بزرگى است كه از خوارزم]ناحيه اى در ازبكستان [آمده و به درياى گيلان[درياى خزر] مى ريزد.
آبْ گونْ صدف : ماه و آفتاب و آسمان.
آبْ گونْ قفس : آسمان.
آبْ گير : حوض و آفتابه و گول و درياچه و بركه بزرگ و گوداب باران و افزارى است مثل جاروب مر جولاهان[بافندگان] را كه بدان آب بر جامه و بر تانى]تار [كه مى بافند، افشانند.
آبِ مرد : نطفه و منى.
آبِ مُرغان : سيرگاهى است در نواحى شيراز كه روز سه شنبه ماه رجب در آنجا به سير روند و آن روز را هم «آب مرغان» گويند و هم نام چشمه اى است در قُهِستان]ناحيه اى در جنوب خراسان بزرگ [كه آب آن را به هرجا كه برند، هر قدر مرغ سار كه در آن نواحى باشد از دنبال شخصى كه آب را برداشته روان شوند تا به هرجا كه ملخ آمده باشد، تمام آنها را كشته و پراكنده سازند و ازاين رو آن چشمه را چشمه سار نيز گويند.
آبِ مرواريد : روشنى مرواريد و علتى است كه در چشم مردم پديد آيد و آن را «تِمْر» هم گويند.
آبِ مريم : شراب و شيره انگور و جاه و صلاح حضرت مريم.
آبِ ملخ : آبى است كه از ناحيه سميرم آرند و چون به مقصد برسند طيورى چند كوچك و سياه پيدا شده و تمامى ملخ ها را بكشند و ظاهراً همان چشمه آبِ مُرغان[ر.م]است.
آبِ منجمد; آبِ منعقد : آب بسته[ر.م].
آبِ نار; آبِ نافع : شراب.
آبِ نيل --->نيل .
آبوتاب : رونق و لطافت و طراوت.
آبودانه : طعام و آب.
آبْ وَرز : شناور.
آبْوند : ظرف آب.
آبْ يار : ميراب و سقّا و ملاّ و شخصى كه باغ و زراعت را آب مى دهد.

صفحه 165 - جلد اول
آباد : مه آباد[ر.م] و آبادان و آفرين و كلمه تحسين و درود و ثنا و خوش و خوب و زيبا و نيكو و پسنديده و مردم يزدان پرست و يزدان پسند و ده و قريه و نام خانه كعبه.
آبادان : معموره، ضدّ خرابه و ويران و نام مذهب مِه آباد]نخستين پيامبر ايرانى[.
آبادان فيروز ---> اردبيل .
آبادانيدن : آباد كردن و وصف نمودن.
آباده : قريه اى است در بَوانات و موضعى است در طرف يمين از راه كرمان و در كنار بحيره واقع و هم بلوكى است سردسير از مضافات فارس كه به مسافت 42 فرسخ از شمال شيراز اتفاق افتاده; زمينش دلگشا باغاتش روح افزا و آبش از قنات و گوارا و گندم و جو و پنبه و ميوه هاى سردسيرى اش ممتاز و مستثنى و قصبه آنجا سابقاً در نهايت استحكام بوده و در آن آبى جارى است كه فرومى آيد.
آبادى : به نوشته درارى لامعات[ر.ض]، علاوه بر معنى مصدرى معروف كه عبارت از انتظام و آبادانى است هم به زبان پارسى ورقٌ هندى للكتابة.
آباديان : ساكنان آبادانى و امّتان مِه آباد]نخستين پيامبر ايرانى[.
آباذ : بر وزن و معنى آباد.
آبازه : ولايتى است قريب به گرجستان كه مردمانش مسيحى و اكثر بلادش در كوهسار و هوايش سرد بسيار است.
آبافت : (چو ناراست) نوعى از پارچه سفت و سطبر.
آبان : نام فرشته اى است موكّل بر آهن و آتش و ماه آبان و روز آبان كه عبارت از ماه هشتم سال هاى شمسى و روز نهم يا دهم ماه هاى شمسى است، چنانچه در «تاريخ جلالى» و «تاريخ فُرس» نگارش خواهد يافت و در اين زمان آبان ماه جلالى تقريباً مطابق 24 يا 25 ميزان]مطابق مهر [بوده و آبان ماه فرس يا قديم موافق 20 يا 21 حوت]مطابق اسفند [باشد و همين روز است كه پارسيان از روى قاعده كليه مقرّره فى مابين خودشان كه چون نام ماه با نام روز تطابق نمايد : عيد كرده و جشن نموده و مباركش شمارند و نيز چون مدت مديد در ايران باران نيامده و قحطى شديد پديد آمده و گروهى انبوه تلف گرديدند، عاقبت در همين روز باران آمد، بنابرآن در اين روز جشن كرده و آن را «جشن نيلوفر» گويند.
آبانگاه : نام روز دهم فروردين و هم ملكى است موكّل بر آب.
آبانوز; آبانوس : آبنوس.
آبتين : (چو عابدين و مارگير) كامل النفس و نيكوكار و صاحب كردار و خوب گفتار و نام پدر فريدون]ششمين پادشاه پيشدادى [كه به دست ضحّاك]از شخصيت هاى پليد شاهنامه [كشته شد.
آبخ : (چو فاسق) زعرور[ر.م].
آبخو; آبخور; آبخورد; آبدار; آبدارو; آبدان : در هر شش رجوع به تركيبات «آب» نمايند و ششمى مخفّف آبادان هم هست.
آبُده : (چو ناخُنه) هرزه دراى و بيهوده گوى.
آبرس :(ل) نام پارسى اَبهَل]سرو كوهى[ است.
آبرو : رجوع به تركيبات «آب» نمايند.
آبرون ---> هميشه بهار .
آبريز; آبريزان; آبريزگان; آبزن; آبزه : در هر پنج رجوع به تركيبات «آب» نمايند.
آبِس : در برهان[ر.ض] گويد: شهرى است نامعلوم و در مراصد الاطّلاع[ر.ض] گويد: ابسس(بر وزن گندم) كه گويا همان آبس است شهرى است خراب از نواحى روم و گويند كه اصحاب كهف و رقيم در آنجايند.
آبست : (چو پابند) پيه بالنگ و(چو نارِنج) مخفّف آبستن و هم جاسوسى است كه پنهانى رفتار كند.
آبستان : (چو تابستان) آبستن، افراداً و تركيباً.
آبستن : (چو دانستن) نهفته و پنهان داشتن و هر حيوان بچه دار كه در شكم بچه داشته باشد.
آبستنِ فرياد : ساز و بربط.
آبستنگاه; آبستنگه : بيت الخلا[ر.م] و جاى پنهان شدن.
آبسته : (چو كالِسكه) آبستن و زهدان و(چو پابسته) جاسوس و مردم چاپلوس و زمينى كه به جهت زراعت مهيا كرده باشند و ظاهراً مخفّف آبِ بسته[ر.م] است.
آبسرت; آبسرد : (چو كاربند) آش كلّه و پاچه.

صفحه 166 - جلد اول
آبِسكون : رجوع به تركيبات «آب» شود.
آبسيان : (چو بادمجان) اشگ.
آبشت; آبِشتان; آبِشتن : بر وزن و معنى آبست و آبستان و آبستن، افراداً و تركيباً.
آبِشخو; آبِشخور; آبِشخورد : رزق و روزى و ظرف آبخورى و كنار رودخانه و كاريز و چشمه، خصوصاً جايى از آن كه مردمان و جانوران از آن آب مى خورند و به معنى محل اقامت و قسمت و بهره و تالاب و بركه و توقف كردن و درنگ نمودن و جاى آب خوردن مردم و حيوان و جزيره عميق ميان دريا كه نبات آن ظاهر و پيدا بوده و از كثرت آب، تعيّش در آن ممكن نباشد.
آبشگاه : ادب خانه[ر.م] و بيت الخلا.
آبشنگ : (چو كاربند) آب زن[ر.م].
آبفت : (چو پابست) آبافت[ر.م].
آبق : (چو فاسق) به عربى، بنده گريزپا و در اصطلاح اكسيريان]كيمياگران[، زيبق]جيوه [است كه معرّب آبك است.
آبك : (چو ناخن و مادر) آبله و جيوه و هر چيز پُرآب.
آبكار : رجوع به تركيبات «آب» شود.
آبكامه; آبكوان : در هر دو رجوع به تركيبات «آب» نمايند.
آبگون; آبگير : رجوع به تركيبات «آب» نمايند.
آبگينه : شراب و دل عاشق و اشگ چشم او و الماس و آينه و بلور و شيشه، خصوصاً شيشه شراب و شيشه صاف و شفاف و مانند آب و هم حلوايى است كه عسل قوام ديده را بر طبق ريخته و مى پهنايند تا سرديده و سختيده و در وقت خوردن دندان گير باشد.
آبلوج; آبلوچ : (چو واژگون) به نوشته برهان[ر.ض]، شكر و قند سوده و كلّه قند سفيد و به فرموده تحفه[ر.ض]، قند مكرّر است.
آبلوقه : محاصره و احاطه.(سه)
آبله : (چو نافله) علّتى است معروف كه به تركى «چيچك» و «قابار» و «زِگيل» گفته و به عربى «جُدَرى» نامند; رجوع به «جدرى» شود.
آبله رخ فلك : ستارگان.
آبله روز : آفتاب.
آبله فرنگ ---> جمره.
آبليتَه ; آبليسه; آبليه : برزيگر و زراعت كننده.
آبنوس : نوعى از ماهى بسيار لذيذ و هم درختى است معروف كه به نوشته بعضى در آتش مانند عود، گداخته و بوى خوش داده و مسحوق]ساييده شده[ آن شب كورى را برده و خوردن آن سنگ مثانه را ريخته و چون در آب اندازند، فرورود و منابت]محل هاى روييدن[ آن ناپيدا و كسى آن را نديده و آب دريا آن را آورده و مردمش از آب گيرند و در مخزن الادويه[ر.ض]گويد: آبنوس كه معرّب ابانس يونانى و به پارسى و هندى نيز بدين اسم مشهور ]است [و به رومى «انكسينس» و به يونانى «سيفافيطوس» نامند درختى است شبيه به درخت عنّاب و بسيار بزرگ مانند گردكان]گردو[ و از آن بزرگ تر و ثمر آن مانند انگور و زردرنگ مايل به سرخى و با حلاوت كمى و زمخت بسيار و در اوايل ميزان]مطابق مهر [رسيده و از درخت فروآرند.
آبنوسى شاخ : سرنا و شهناى و نايى كه از آبنوس سازند.
آبو : گل نيلوفر.
آبونه : به نوشته درارى لامعات[ر.ض]، خريدار نقدى و مشترك در صحايف و جرايد.(سه)
آبه : قريه اى است از بلوك خرقان مابين قزوين و همدان، حبوب و غلاتش ارزان و ميوه هاى سردسيرى اش فراوان است و هم شهرى است كه در دو فرسخى يا در چهار فرسخى ساوه واقع و اطرافش واسع و هوايش به گرمى مايل و آبش از قنات و معتدل و مردمانش شيعه مى باشند.
آبهى : (چو ظالمى) رودخانه اى است كه آن را رودخانه آهو نيز گويند.
آبى : ميراب و رنگى است مشهور و نوعى از انگور و هر چيز به آب منسوب و ميوه بِهى]به [معروف و بر هم خوردن معامله و در عربى، به معنى مانع و منكر است.
آبيار : رجوع به تركيبات «آب» نمايند.
آبيد; آبير; آبيژ; آبيژك; آبيژه : سرشگ و شراره آتش.
آبيل : به نوشته تحفه[ر.ض]، نباتى است پخش شبيه به شلغم

صفحه 167 - جلد اول
و خوش طعم و برگش مانند اَسپِست]يونجه[ و شاخه هاى آن بسيار بوده و تخمش مانند تخم زردك]هويج[ و در كنار دريا رويد.
آبين : نام قريه اى است نزديك غارى كه مومياى كانى]ماده نگهدارنده اجساد[ در آنجا به هم رسد.
آپاما : قراحصار افيون[ر.م].
آپريل : نام ماه اول از سال هاى رومى ها است كه در اين زمان تقريباً با 24حَمَل]مطابق فروردين [مطابق باشد.
آپوق : آن است كه دهان را پر باد كرده و ديگرى چنان دست بر دهانش زند كه صدا برآيد و يا اينكه انگشتان خود را بر روى زبان گذاشته و بياوازاند و اهالى]ما [«فِشقراق» گويند.
آتال ---> برغمه .
آتبين : بر وزن و معنى آبتين.
آتروپاتان ر آذربايگان .
آتش : شيطان و شخص عاشق و حرارت عشق و شجاع و دلير و خشم و غضب و رواج و رونق و گوگرد احمر و قدر و مرتبه وقوه هاضمه و ميل و اشتها و گرانى نرخ ها و نور و ضيا و به معنى معروف كه به عربى «نار» و به فرانسه «فُ»(feu) گويند. و بالجمله در برهان[ر.م] (بر وزن مادر)ش نوشته و در «آديش» از همان كتاب، كسرِ تا را از همه فرهنگ ها نقل كرده.
آتشِ آبْ پرور : شمشير آبدار.
آتشِ آسمان : رعدوبرق.
آتش افراز; آتش افرازه : تير هوايى و آتش بازى و گلوله توپ و تفنگ و غيره.
آتش افروز : آتش افروزنه و مرغ قُقنُس و پروانه و نام ماه يازدهم سال هاى ملكى يزدجردى كه در «تاريخ جلالى» مذكور گردد.
آتشْ افروزنه : چخماق و آتش گيره[ر.م] و كوروك]دمه [معروف آهنگران و مانند ايشان كه بدان آتش افروزند و از اختراعات جالينوس]پزشك يونانى در قرن 2 و 3م [است.
آتش افزا : آتش افروز[ر.م].
آتش بجان : غم و سوزش عشق و محبّت.
آتشْ برگ : كبريت و آتشزنه و شمشير.
آتشِ بسته : زر سرخ.
آتشِ بهار : لاله و گل سرخ و رونق بهار.
آتشِ بى بار; آتشِ بى دود; آتشِ بى زبانه : عقيق و لعل و ياقوت و ظلم و شراب و قهر و غضب و آفتاب.
آتشِ پارسى : يا بادِ فرنگ; جوششى است دردناك و بسيار سوزان كه رنگ آن به زردى مايل و صاحب آن در اكثر اوقات با تب و حرارت مى باشد و تب خاله را هم گويند.
آتشْ پاره : شراره و كرم شب تاب.
آتشِ پرآب : شراب و اشك غم زدگان و پياله طلا و لعل و ياقوت پر از شراب.
آتش پرور : شمشير آبدار.
آتشْ پنجه : استادكار جلد و تندوتيز.
آتشْ پيكر : آفتاب و جن و شياطين.
آتشْ تاب : آشپز و گُلخنى]روشن كننده آتش خانه حمام[ و طلا و آتشدان و آتشِ تر.
آتشِ تر; آتشِ توبه سوز : شراب و طلا و جمال معشوق و لب و دهان او.
آتشِ جامِ زيبقى : شراب است و توصيف جام به زيبقى به سبب تلألؤ و روشنى آن است.
آتشِ حَجَر : عقيق و لعل و ياقوت.
آتش خاطر : يا آتش دل; (به كسر شين) سوزوگداز قلب و(به سكون آن) مردم تيزفهم و روشن رأى و عاشق پيشه و كسى كه سخنان دلسوز عاشقانه از او سر زند.
آتشْ خرام : تيزرو و تندرو.
آتشْ خوار; آتشْ خواره; آتشْ خور; آتشْ خوره : مردم بدنفس و ظالم و حرام خوار و رشوه خوار و نام مرغى است; رجوع به «كبك» شود.
آتشْ دادن : ول كردن و ترك علايق نمودن و كسى را بى قرار ساختن و بر سر قهر و غضب آوردن.
آتشْ دان : چخماخ و منقل معروف آتش.
آتش دل : آتش خاطر.
آتشِ دهقان : آتشى است كه دهقانان بعد از درويدن

صفحه 168 - جلد اول
غلّه بر بقيه آن زنند تا زمين زور و قوّت گيرد و يا چون باران بارد، گياه زود برآيد.
آتشِ رَز : شراب.
آتشِ روز : آفتاب و گرمى و روشنايى روز.
آتشْ زبان : شاعر و مردم فصيح و بليغ و تيززبان.
آتشْ زدن : آتش دادن[ر.م] و به جهت تحصيل آتش، چخماق را بر سنگ زدن.
آتشِ زر : رونق و رواج.
آتشِ زمزم : آفتاب.
آتشْ زنه : چخماق و آتش كاو[ر.م] و قُقنُس.
آتش سخن : طعنه زننده و عتاب كننده.
آتشِ سرد : آتش توبه سوز[ر.م] است.
آتشِ سگ ---> شابانك.
آتشِ سودا : فكر و خيال و حرارت عشق.
آتشِ سيّال : شراب.
آتشِ سيماب گون : آفتاب.
آتشِ شجر : شراب.
آتشِ صبح : آفتاب صبح.
آتشْ فراز : آتش افراز[ر.م].
آتشْ فرازه : آتش افرازه[ر.م].
آتشْ فروز : آتش افروز[ر.م].
آتشْ فروزنه : آتش افروزنه[ر.م].
آتش فزا : آتش افزا[ر.م].
آتشْ فعل; آتشْ كار : غضبناك و بدكاره و شتاب زده و گُلخنى]روشن كننده آتش خانه حمام[ و مطبخى و آهنگر و امثال ايشان و تندوتيز و جلد، خصوصاً اسب.
آتشْ كاو : چوب و آهنى كه آتش تنور و غيره را بدان بر هم زنند.
آتشْ گاه; آتش گده : معبد مجوسان و آتش پرستان كه در آنجا آتش افروخته و پرستش نمايند و عجمان و پارسيان قديم هفت آتشگده بنا نهاده و هريكى را به يكى از سيّارات سبعه منسوب داشته و بخورى متعلّق به همان سيّاره مى سوزانيده اند:
   1. آذرمهر.
   2. آذرنوش.
   3. آذربهرام.
   4. آذرآيين.
   5. آذرخرداد يا آذرخُرين: كه به نام بانى خود كه يكى از موبدان و دانشمندان است موسوم گرديده و به زعم بعضى از پارسيان، نام مَلَكى است مأمور به محافظت آتشگده ها.
   6. آذر برزين: كه در «برزين» مذكور است.
   7. آذر زردشت: كه به نوشته بعضى، آن را خود زردشت در نوبهار]نام بتخانه اى بوده[ بلخ باميان]در افغانستان[ بنا كرده.
آتش گده بهرام : آذر بهرام و برج حَمَل كه خانه مريخ است.
آتشْ گيره : ماشه و چيزى كه آتش را بدان توان برداشت و هرآنچه آتش را بهواسطه آن افروزند و خرقه كهنه و رُكوى]پارچه كهنه [سوخته و چوب پوسيده و مانند آنها كه بيشتر بر روى سنگ چخماق گذاشته و چخماق را بر آن زنند تا آتش حاصل گردد و بعد از آتش گرفتن خاموش نگردد و اهالى ما «قاو» گويند.
آتشْ لباس : مردم سرخ پوش.
آتشِ مجسّم : اسلحه جنگ، خصوصاً شمشير.
آتشْ نثار : مردم غم زده و گريان .
آتشْ نشاندن : اسكات قهر و غضب و فتنه.
آتشوآب : شمشير و امثال آن و پياله بلورى پر از شراب.
آتشِ هفت مِجمَره : سبعه سيّاره.
آتشِ هندى : تيغ هندى.
آتشك : (چو باخبر) رعدوبرق و آتشيزه[ر.م] و هم رجوع به «جمره» نمايند.
آتشيان : (به كسر شين) اهل جهنّم و (به سكون آن) زبانيه و شعله جهنّم.
آتشيزه : (چو باسليقه) كرم شب تاب.
آتشين : گرم و حارّ و تند مزاج. و ساير تركيبات اين كلمه مانند تركيبات آتش است.
آتشينْ آب : آب آتش زده[ر.م].

صفحه 169 - جلد اول
آتشينْ اژدها : هريك از سبعه سيّاره.
آتشينْ دَواج : شفق و شراب و آفتاب.
آتشينْ صدف; آتشينْ صَلِب; آتشينْ صَليب : آفتاب و شفق صبح.
آتشينْ لباس : لباس سرخ و مردم سرخ پوش.
آتشينْ مار : آه گرم و آتش افراز[ر.م] و زبانه آتش.
آتشينْ هفت اژدها : سبعه سيّاره.
آتل : (چو قاتل) يا آتيل; رودخانه بسيار بزرگى است كه پهنايش يك فرسخ و ابتدايش روس و بلغار و انتهايش بحر خزر مى باشد و از جبال اورال برخاسته و پس از اسقاى اراضى بسيار از سمت شمال حاجى ترخان]در جنوب غربى روسيه [بدان دريا مى ريزد و طول آن 3500 كيلومتر و قديماً به را موسوم و در اين زمان وولغا]ولگا[يش مى نامند، و در زمستان چنان يخ بندد كه تا چهارماه محلّ تردّد ايلات مى باشد و ايل روس و بلغار بر روى آن قشلاق كنند. و در تاريخ بحيره[ر.ض]گويد: چون نهر آتيل از ظلمات برآيد، آبش اندك باشد و هزارويك نهر داخل آن شود تا به بحر خزر ريزد و آتيل همين معنى دارد; يعنى «هزارويك آب» در لغت تركان آن حدود. پس از غرايب الاسرار[ر.ض]نقل كند كه ابتداى نهر آتيل از جبال روس و بلغار است و 76 شعبه از اين نهر جدا گردد كه مدار معيشت چند شهر بر آنها بوده و مع ذلك نقصانى در آب آن پديد نيايد.
آتلانتيك(Atlantique) ---> بحر محيط اطلاسى.
آتمُسفِر (atmosphere) : در بعضى كتب هيئت جديده گويد كه در اصل «آتومس اسفر» بوده و براى اختصار «آتمُسفِر» يا «آتومسفر» گويند و از دو لفظ يونانى تركيب يافته و به معنى «بخار مدوّر» است كه حالا به «هواى محيط» استعمال مى كنند و هرجا اين لفظ نوشته شده، منظور از آن هواى محيط كره ما است. و در بعضى از كتب فيزيكى گويد: آتمُسفر هوايى است كه سطح زمين را تا 200 كيلومتر (تقريباً سى فرسخ) احاطه نموده و زندگانى ما منوط به آن است و بدون آن زندگانى محال است. و در باب آن طرف آتمسفر بعضى گفته كه فضايى خالى است و بعضى ديگر موافق فرموده فلاسفه قديم، خلأ را محال دانسته و در اين قرون اخيره هم مكشوف داشته اند كه از زمين تا دويست كيلومتر اتمسفر(هواى مستنشقه) است و بالاتر از آن هواهاى لطيفه ديگر است كه «هواى اِطِرى»يا «سيّاله اِطِريّه» گويند و ابر و مِه و برف و باران و تگرگ و شبنم و باد هم كه هريكى در محل خود مذكور است از نتايج همين آتمسفر مى باشند.
آتورا : نام باستانى نينوا] شهرى باستانى در عراق[.
آتومس اسفر; آتومسفر ---> آتمسفر.
آتون : بچه دان و زن معلّمه دختران كه ايشان را خواندن و نوشتن و علم و صنعت و نقشه دوزى بياموزاند.
آتيل --->آتل.
آتين : موجودشده و حاصل گرديده و به هم رسيده.(ند)
آثور : به نوشته احمد رفعت عثمانى[ر.ض]، در بحر محيط اطلاسى 10 جزيره كوچكى است كه به جزائر آثور معروف و همه آنها به 265000 مشتمل و در تحت اداره دولت پورتكيز ]پرتغال[ بوده و مركز اداره آنها شهر آنقره از بلاد جزيره تِرسيرا كه يكى از آنها است مى باشد و هم نام پسر چهارم سام ابن نوح بوده كه با قبيله خود در حوالى بغداد توطّن كرده، عاقبت در 2640 يا 2914 مقدّم ميلادى در سواحل سمت بالايين دجله سكنى كرده و در قُرب موصل شهر بابِل]در عراق [را بنا نهاده و اوّلين دولت آثورى را تشكيل داده و به حكومت مستقلّه آغازيدند و رجوع به ترجمه لغت هم شود.
آثوريا : نام اراضى وسيعه اى است كه شرقاً به كردستان و غرباً به الجزيره]بين النهرين[ و جنوباً به اراضى بابِل]در بين النهرين [و شمالاً به دياربكر]در تركيه[ محدود و محاط بوده و در سمت جنوبى آنها اولاد سام]فرزند بزرگ نوح(عليه السلام) [سكنى داشته اند، تا در 1300 مقدّم ميلادى بلوسنام[ر.م] ايشان را از آن اراضى دست خالى و اولين دولت آثور را كه مذكور افتاد تجديد نموده و در 788 مقدّم ميلادى بلذريس، والى بابِل، بناى طغيان گذاشته و در جهات شرق و جنوب دولت دويّمين آثور را تشكيل داده و ارپاكسس، حاكم مديا]ماد[، عصيان ورزيده و حكومت

صفحه 170 - جلد اول
مديا را مرتّب نموده و دولت اول آثور منقرض گرديد، و در حوالى 700 مقدّم ميلادى همان دولت دويّمين آثورى نيز به معرفت بختنصّر ثانى منقرض و در حوالى 560 مقدّم ميلادى كيخسرو ]سوّمين پادشاه كيانى [در عرض 22 سال حكومت نينوا و بابل و آثوريا را كاملاً محو و نابود كرده و اراضى ايشان را ضبط نموده و تمامت آنها را به دولت فرس مسمّى گردانيد، و همين دولت فرس تشكيل يافته از طرف كيخسرو است كه در تواريخ شرقيّه به دولت كيانيّه اشتهار دارد و رجوع به ترجمه «لغت» هم نمايند.
آجار : همان آچار[ر.م] است كه در نسخه جهانگيرى [ر.ض]حقير با جيم ابجدى نوشته.
آجاك : خاك.
آجام : عجم، مقابل عرب و به عربى، جمع اَجَم به معنى بيشه و جنگل است.
آجامى : عجم و منسوب به آجام و رجوع به «اذخر» نمايند.
آجانته : وكالت.(سه)
آجِدَن : مخفّف آجيدن[ر.م].
آجر : (چو ناخن و خجل) به عربى، خشت پخته و يا مطلق خشت .
آجستن : (چو دانستن و پا بستن) درخت نشاندن.
آجل : (چو ناخن) آروغ و (چو فاسق) به عربى، آخرت و برانگيزيده(1) و هر چيز مهيب و بامدّت و بامهلت.
آجلتا : كتابخانه.
آجنقان; آجنگان : (چو مادر جان) يكى از دهات سرخس كه قلعه اى از خراسان است.
آجور : معرّب آگور[ر.م] است.
آجيدن : رنگ كردن و خلانيدن]فروبردن[ سوزن و غيره.
آچار : به هم ضمّ كرده و درهم آميخته و اقسام ترشى و انواع مربّا و پيروى شريعت غرّا و زمين بلند و پست و به تركى، كليد است.
آچاك : خاك.
آچى : جزيره اى است در راه چين، مشتمل بر نواحى معموره و قراء مشهوره كه تماماً جزو اقليم دويّم و هوايش گرم و مردمانش تناسخى مى باشند.
آچين : به نوشته مخزن الادويه[ر.ض]، درختى است بزرگ، برگ آن عريض طولانى و سرخ رنگ و از برگ انبه بزرگ تر و گل آن سفيد و خوشبو و در اوّل بهار، اوّل خزان كرده، پس برگ مى آورد.
آخ : اُفّ و افسوس و شور و فغان و آفرين و كلمه تحسين و ترحّم و آخيدن[ر.م] و امر و فاعل از آن و در تركيبات آن رجوع به «اخ» نمايند.
آخال : هر چيز سقط و بيكاره و افكندنى و به كار نيامدنى، همچو تراشه و خاك روبه و پوست ميوه ها و مانند آنها و نام شهرى هم هست.
آخانيدن : فعل متعدى از آخيدن[ر.م].
آختن : (چو ساختن) آخيدن[ر.م].
آخته : اسم مفعول و ماضى بعيد از آختن.
آخجسته : (چو كاربسته) آستانه.
آخر : (چو مادر) به عربى، به معنى ديگر و (چو ناظر) هم به عربى، معروف]است[ و(چو ناخن) چنبر گردن و آخور است كه طويله و اصطبل و جاى علف خوردن چاروايان باشد.
آخُرِ چرب : عيش و عشرت و وسعت روزى و نعمت.
آخِرْدست : كفش كَن و صف نعال و عاقبت كار و اواخر قمار.
آخُرْسالار : امير آخور.
آخُرِ سنگين : جاى بى حاصل و بى فايده و آخور بى كاهوعلف و در جهانگيرى[ر.ض] عكس اين را گفته.
آخرك :(چو ناخُنَك) چنبر گردن.
آخريان : (چو شاه نشان) كالا و اسباب و قماش و متاع برگزيده.
آخسته : (چو پابسته) آستانه.
آخسمه : (چو مارزده و صاف شده) بوزه[ر.م].
آخش : (چو مادر) بها و قيمت و (چو ماست) نام حكيمى بوده پارسى نژاد كه مايه عناصر را پروردگار مى دانسته و آخشيان پيروان اويند.
::::::::::::::::::::::::::::::::::
1. برهان قاطع: برانگيزنده.

صفحه 171 - جلد اول
آخشمه : بر وزن ومعنى آخسمه.
آخشيج : (چو مارگير) معرّب آخشيگ[ر.م].
آخشيجان : جمع آخشيج[ر.م].
آخشيجى : ]منسوب به آخشيج[.(1)
آخشيجى جهان : عالم اضداد است.
آخشيگ : ضد و مخالف و عنصر و مادّه و هريك از عناصر اربعه و طبايع چهارگانه.
آخشيگان : جمع آخشيگ، يعنى ضدّها و نقيض ها و بالخصوص عناصر اربعه.
آخلاط : به تركى، امرود]گلابى[ برّى است.
آخمَُسه : بر وزن و معنى آخسمه.
آخور : اِفراداً و تركيباً، محوّل به آخُر است.
آخورَك : چنبر گردن.
آخُوند : (ر) در درارى لامعات[ر.ض] گويد كه به پارسى، عظيم و كبير و قارى و معلّم است و در لسان العجم[ر.ض]گويد: تند و تيز و خداوند است. مخفى نماند كه در كتب لغت، «خوند» را به همين معنى ترجمه نموده اند; پس گويا لفظ «آخوند» هم همان «خوند» است كه در مقام تلفّظ، الفى بر وى افزوده اند، چنانچه در پاره اى كلمات ديگر متداول است: اشكم، استون و مانند آنها و در تاريخ بحيره[ر.ض]گويد: آخوند مخفّف آقاخواننده است; يعنى شخص خط خوان و باسواد و يا مخفّف آقا خواند است به صيغه ماضى. گويا وقتى كاغذى در دست جمعى بوده، يكى از آنها آن را خوانده و ديگران كه بى سواد بودند گفتند: آقا خواند. پس اين لفظ، اسم شد بر مطلق باسواد و به «خنده مير» هم رجوع نمايند.
آخيدن : رسيدن و افّ گفتن و افسوس كردن و آفرين گفتن و تحسين نمودن و حمله كردن و بركشيدن و بيرون آوردن، خصوصاً شمشير از غلاف و خايه از حيوان.
آداش : به تركى، هم نام شخص را گويند.
آداق : به تركى، نذر و عهد و وعده، و از اين است كه اهالى ما نامزد شخص را آداقلى گويند.
آداك : جزيره.
آدام ---> آدم.
آدخ : (چو مادر) بلندى و خوب و نغز و نيكو و مبارك.
آدر : (چو مادر) آتش و (چو كافر) نشتر و باد فتق(2).
آدرخش : (چو تاج بخش) سرد و سرما و صاعقه و رعد و برق و شفق و نور.
آدرِس(adresse): اسم و عنوان.(سه)
آدرم; آدرمه : (چوكارْگر و بادزده)اسلحه و نمدزين و زين اسب و درفش مانندى كه نمدزين را با آن دوزند.
آدْرنگ : غم و محنت و رنج و مشقّت و هلاكت.
آدَش : بر وزن و معنى آتش.
آدم : (چو مادر) به نوشته شرح قاموس[ر.ض] انسان گندم گون و شتر سفيد روشن و يا شترى كه سفيدى يا سياهى بر رنگ آن بلند شده و هم آهويى است كه سفيدى بر آن غالب باشد و به نوشته احمد رفعت عثمانى[ر.ض] نام كوهى هم هست بسيار عالى از جزيره سَرانديب ]سرى لانكا[ كه به ارتفاع 3335 متر بوده و تمامى آن جزيره بهواسطه سه نهر بزرگى كه از اين كوه سرازير مى آيد، مشروب مى گردد و در بالاى آن اثر قدمى است كه به زعم نصارى، اثر قدم حضرت ابوالبشر(عليه السلام)بوده و به عقيده اهالى خود آنجا، جاى قدم بودا]است[ و اكثر هندوان به زيارتش آيند. و اين كوه را آدام نيز گويند، چنانچه آدام به زبان عبرى، زمين و نام قصبه اى هم هست در ساحل نهر اردن و بالجمله چنانچه بس مشهور است پدر عالى انسان هم مسمّى به آدم بوده و هريك از آحاد بشر از نسل آن سرور و مكنّى به ابوالبشر و ملقّب به صفىّ الله و اوّلين انبياى عظام و در ميان طايف و مكّه به دست قدرت حضرت ربّ العزّة كسوت وجود پوشيده و در همان روز ساكن جنّت گرديد; عاقبت به سبب قرب شجره منهيّه، خال عصيان بر ديدار حالش طارى]ناگاه درآينده[ و از (دربار) حضرت بارى به خطاب (قُلْنَا اهْبِطُوا)(بقره،38) مخاطب]گرديد[. پس از كُربت]اندوه [غربت و مفارقت جنّت به مسكنت زيسته و به مذلت گريست و در سال
::::::::::::::::::::::::::::::::::
1. در اصل بدون معنى است.
2. لغت نامه دهخدا براى معنى باد فتق هم تلفّظ آدَر آورده است.

صفحه 172 - جلد اول
صدم هبوط به اراضى مكّه آمده و به امر خداوندى، خانه كعبه را بنا گذاشته و به طوافش اشتغال ورزيد، و در 930سالگى در همان ارض اقدس بدرود جهان گفته و در مسجدالخَيف و يا در غار كوه ابوقُبَيس به مباشرت پسرش مكفون و مدفون گرديد، و 10 يا 21 يا 40 صحيفه كه جامع حروف هجا و اسرار اسما و حساب و هندسه و خواصّ ادويه و ساير معارف الهيّه بودند بدان حضرت نازل ]گرديد[، و از صلبش 20 پسر و 20 يا 19 دختر كه هر يك پسر و دختر هم شكم بودند بهوجود آمده و عدد اولاد و احفادش در حال حيات خود به چهل هزار پيوست، و احمد رفعت[ر.ض]گويد كه عدّه نفوس بشر در تمامى قطعات پنج گانه، به موجب تخمينات قرون اخيره بدين دستور است:
230000000            اسلام
80000000            اورتودوقس]ارتودوكس[
200000000            قتولك]كاتوليك[
60000000            پروتستان
4000000               موسوى
360000000            بودا
8000000               براهمه
160000000            بت پرست مجوسى و سايره
000،000،102،1
كه جملتان يك بليون و يك صدودو مليون مى باشد. و بالجمله در وجه تسميه آدم بعضى گويد: بهواسطه آن است كه از «اَدَمَ» كه به معنى روى زمين است آفريده شده و يا از «اُدْمت» به معنى گندم اشتقاق يافته، كه رنگش گندم گون بوده است. بنابراين عربى بودن آن مظنون مى باشد و از هوشنگ نامه[ر.ض]و ديگر جاها پارسى بودن آن را نقل كرده اند و هر دو، خصوصاً ثانى، بس مشكل و محتاج به اعاده نظر است.
آدمْ پيرا : مرشد كامل عارف بالله و از جمله اوصاف و اسامى خداى تعالى.
آدمْ سَر : مردم كل و كچل.
آدن : به نوشته ناسخ التواريخ[ر.ض]، مردى بود سحرپيشه كه در 5835 هبوطى از روم برخاسته و دينى تازه آورده و مردم را فريفته نيرنگ هاى خود كرده و به فرموده او، كنيسه]عبادتگاه [معتبرى در شهر اپسال برآورده و با تمامى آن زرى كه از جنگ ها به دست آورده بودند، آن كنيسه را زراندود كرده و صورت خداى جنگ و خداى توالد و تناسل و خداى رعدوبرق را در آنجا رسم كرده و به بت پرستيدن آغازيده و هر نُه سال يك روز عيد بزرگ كرده و از هر جنس جانور، نُه سر و از آدميان نيز نه تن در آنجا حاضر كرده و قربانى نموده و تن هاى خون آلود آن جمله را به نخلستانى كه با آن كنيسه اتصال داشت برده و از درختان آويخته و آن را نخلستان مقدّسه مى ناميدند.
آدنا : شهرى است خوب; آبش از رود سيحان]در تركيه[ و هوايش راحت جان و حبوب و غلاّتش ارزان و ميوه هاى سردسيرى و گرمسيرى اش فراوان و مردمانش تركى زبان و مهربان و بيشتر حنفى مذهب و نيك مشرب مى باشند.
آده : جزيره و جاى آرام و بال گشودن مرغان و نشيمنگاه ايشان و دو چوبى كه بر زمين نصب كرده و چوبى ديگر بر بالاى آنها اندازند تا مرغان بر بالاى آن نشينند.
آديش : آتش و آذيش و رجوع بدانجا شود.
آديند; آدينده : (چو لاجْورد و پاك كلْمه) قوس قزح]رنگين كمان[.
آدينه : نام روز جمعه و در درارى لامعات[ر.ض]، باذال نقطه دارش نوشته و پارسى اش دانسته.
آذار : به نوشته برهان[ر.ض]، نام ماه اوّل از سال روميان و بودن آفتاب در برج حوت]صورت دوازدهم از صور فلكى [است.
آذاراَفيون : كف دريا[ر.م].
آذارطوس : حكيمى بوده كه مادرِ عذرا]معشوق داستان وامق و عذراى عنصرى[ را به نزد وى به زنى بردند.
آذر : (چو ناخن يا مادر) عشق و آتش و آتشگده و نام ماه ششم روميان و عبرى ها كه در «تاريخ عبرى» و «]تاريخ[اسكندرى» مرقوم خواهد شد و هم نام ماه نهم

صفحه 173 - جلد اول
سال هاى شمسى و روز نهم يا دهم ماه هاى شمسى كه در «تاريخ جلالى» و «تاريخ فرس» نگارش خواهد يافت. و همين روز است كه بنا بر قاعده مذكوره در «آبان»، روز جشن پارسيان است و نيز نام فرشته اى است موكّل بر آفتاب و امور و مصالح ماه آذر و روز آن.و در بعضى تركيبات «آذر» رجوع به تركيبات «آتش» شود.
آذرآباد : آذرآبادگان[ر.م] و نام يكى از دانشمندان مجوسان است كه معاصر اردشير بابكان]نخستين پادشاه ساسانى در قرن 3م [و از اولاد زردشت بوده.
آذر آبادگان; آذر آبادگون : گلخن و كوره آهنگرى و غيره و آتشگده شهر تبريز و نام خود آن شهر فتنه انگيز كه به انگيزه كثرت آتشگده، بدين اسم مسمّى گرديده.
آذرآيين --->آتش گده.
آذرافروز; آذرافزا : آتش افروز[ر.م] و آتش فزا[ر.م].
آذرباد : آذرآباد[ر.م] است.
آذربادگان : آذرآبادگان[ر.م].
آذربايجان : معرّب آذربايگان.
آذربايگان : يا آذرآباد يا آذر آبادگان يا آذرآبادگون يا آذرباد يا آذربادگان يا آذربايجان يا آذربيجان يا آذربيگان و يا با زاى هوّز در همه اينها; نام آتشگده شهر تبريز و اسم خود آن شهر غم انگيز و هم ايالت بزرگى است در شمال غربى ايران كه شرقاً به ديار خلخال و گيلان و غرباً به بلاد ارمن و گرجستان و جنوباً به عراق عجم و كردستان و شمالاً به مغان و شيروان محدود و مُحاط و ولايتى است معروف و لشگرخيز و مردمانش سودايى و معركه انگيز و دارالملك ]مركز [آن، شهر تبريز مى باشد. و از بلاد مشهوره اش خوى و سلماس و اورمى]اروميه[ و اردبيل و مراغه مى باشد كه قديماً مقرّ حكومت اين ديار بوده و در وجه تسميه آن بعضى گفته كه محرّف آتروپاتان است كه نام يكى از امراى اسكندر رومى است و در اصل به نام آن امير مسمّى بوده، پس تحريفش داده و آذربايگان گفته اند. و بعضى گفته كه چون اوغون اين ولايت را گرفت، صحرا و مرغزار اوجان]در آذربايجان [خوشش آمده و خودش يك دامن خاك آورده و بدانجا ريخته و فرمود كه هريك از لشگريان هم يك دامن خاك ريختند. پس پشته اى به هم رسيده و بدين اسم موسومش داشتند، كه «آذر» به تركى، به معنى بلندى و «بايگان» به معنى بزرگان و محتشمان است. و بعضى گفته چون گشتاسب ابن لهراسب كيانى]پنجمين پادشاه كيانى [دعوت زردشت را قبول كرده و در آن مذهب راسخ گشت، به اشاره زردشت فرمان داد كه در اقطار عالم آتشگده ها ساخته و تمامى خلايق به روش آيين زردشتى بپردازند و ازآن رو كه اين ولايت مسقط الرأس زردشت بود، اوّلين آتشگده را در آنجا احداث نموده و بدين اسم اختصاص يافت، كه در نواحى آن سامان آتشگده ها فراوان و مبدأ اساس اين امر نحوست بنيان است. و «آذر» به معنى آتش و «بايگان» به معنى محل و مكان و حافظ و خازن و نگهبان است، و ازاين جا روشن مى گردد كه مردمان اين ديار پيش از اعتلاى لواى اسلام، به مذهب زردشتى بوده و پيوسته ملوك فرس و عجم در آن ولايت صاحب ايالت بودند، تا چون آفتاب دولت اسلام نورافكن عالم و عالميان گرديد، اهالى آن ولا تابع اين ملّت بيضا گرديده و در سال 22 هجرى در زمان خلافت عمر، آن ولايت به دستيارى مغيرة ابن شعبه و يا حذيفة ابن يمان مفتوح اسلاميان گرديده و اعداى دين را از آن عرصه برانداخت، و بعد از عهد خلفا مسخّر بنى اميه گرديده و بعد از انهدام آن اساس به حوزه تسخير بنى عباس درآمد و بعد از انقراض ايشان هم سلجوقيان ]سلسله اى ترك نژاد در قرن 5 تا 8ه:[ و حكّام عراق و خراسان و ملوك چنگيزيّه]مغولان[ و امراى چوپانيّه]سلسله اى از مغول در آذربايجان و آسياى صغير در قرن 8ه:[ و حكمرانان ايلخانيّه]سلسله مغول از نسل هلاكوخان در قرن 7 و 8ه:[ و سلاطين صفويّه على الترتيب، رايت استيلا در آن ولا برافراشته و چند گاهى در عهد سلطان محمد صفوى به تصرّف

صفحه 174 - جلد اول
عثمانيان گذشته، عاقبت به محافظت آن قادر نشده و اولياى شاه عباس ماضى از ايشان استردادش نمود و بعد از انقراض دولت صفويّه ديگرباره به تصرّف ملوك عثمانيّه درآمد، تا به نيروى نادرشاه والا جاه استرداد شد، و پس از سپرى شدن شوكت نادرى آن مرز و بوم بين الطوايف مقسوم]شد[ و از روى ظاهرسازى، اندكى به ملوك زنديّه انقياد مى كردند تا آفتاب دولت اقبال قاجاريّه از افق سعادت طالع و حكمران آن سامان بوده و صاحب تخت و تاج كيانى گرديدند.
آذربَرزين --->آتش گده.
آذربو; آذربويه : گل اشنان و بيخ زعفران و در تحفه[ر.ض]گويد: بيخ نباتى است سياه رنگ، شبيه به شلغم و بر روى آن چيزى مانند گره رسته و گياه آن خاردار به قدر شِبرى]يك وجب[ و شاخ و برگش شبيه به برگ كَرَنب]نوعى كلم[ و ثمرش شبيه به غلاف نخود و در آن دو يا سه دانه زردرنگى مى باشد و آن را به پارسى «چوه صبّاغان» گويند و آن غير چوه گازران است و قسمى از بخور مريم است و در بردن چرك از جامه و پشمينه و مانند آنها، مانند صابون است.
آذربهرام --->آتش گده.
آذربهمن : نام قديمى اردبيل است.
آذربَيجان : مخفّف آذربايجان.
آذربَيگان : مخفّف آذربايگان.
آذرپيرا : حافظ و خادم آتشگده.
آذرخُرداد; آذرخُرين --->آتش گده .
آذرخُش : برق و نور و نام روز نهم ماه آذر.(1)
آذرخورداد : آذرخرداد[ر.م] است.
آذرخورين : آذرخرين[ر.م].
آذرخوش : آذرخش.
آذرزردشت --->آتش گده .
آذرشَپ ; آذرشَسپ; آذرشين : سمندر و فرشته اى است موكّل بر آتش كه پيوسته در آتش مى باشد و به معانى «آذرگشپ» و آخرى مخفّف آذرنشين است.
آذرطوس : آذارطوس[ر.م].
آذرفراز; آذرفرازه : آتش افراز[ر.م].
آذرفروز : آتش افروز[ر.م].
آذرفروزنه : آتش افروزنه[ر.م].
آذرفزا : آتش افراز[ر.م].
آذرگَشَپ; آذر گَشَسپ (2) : رعد و برق و آتش و آتش پرست و آذرشپ [ر.م] و آتشگده، خصوصاً آتشگده بلخ]در افغانستان [كه گشتاسپ]پنجمين پادشاه كيانى [ساخته بوده و ذوالقرنينش خراب كرده و گنج هاى او را برداشت.
آذركيش : آتش پرست.
آذرگون : يا آذريون; سمندر و نام اسبى و گل آفتاب پرست و يا هميشه بهار و يا لاله دخترى و يا خيرو و يا نوعى از بابونه و هم گياهى است سرخ رنگ كه در ميان آب مى رويد و هم به معنى تركيبى معروف كه آتش مانند است.
آذرماه : آذر .
آذرمكبوس --->تاريخ عبرى .
آذرمهر---> آتش گده.
آذرنوش : پسر اسفنديار]از پهلوانان ايرانى شاهنامه و پسر گشتاسب[ و پهلوانى بوده ايرانى و رجوع به «آتش گده» هم نمايند.
آذرهمايون : نام زنى بوده ساحره از نسل سام]جد رستم [كه خدمت آتشگده اصفهان مى كرد.
آذرهوشنگ --->مه آباد .
آذريُون --->آذرگون .
آذرم : (چو كارْگر) نمدزين و زينى كه نمد آن دو نيم باشد.
آذرمه : فرزام [ر.م].
آذرنگ : آتش و روشن و نورانى و رنج و محنت و غم و هلاكت كه مخفف آذررنگ است.
آذرى : (چو مادرى) نام شاعرى بوده از اسفرايين]در
::::::::::::::::::::::::::::::::::
1. لغت نامه دهخدا براى معنى اوّل، تلفّظ آذَرَخش و براى معنى دوم، تلفّظ آذَرخُش آورده است.
2. ضبط لغت نامه دهخدا: آذرگُشَب و آذرگُشَسب.

صفحه 175 - جلد اول
خراسان[.
آذرياس : (چو مادرجان) صمغ درخت سُداب كوهى.
آذَريان : امّتان آذرهوشنگ]يا مه آباد نخستين پيامبر ايرانى[.
آذريون : رجوع به تركيبات «آذر» شود.
آذون : به معنى آن چنان، چنانچه «آيدون» به معنى اين چنين است.(1)
آذيش : آتش و خس و خاشاك و ريزه چوب و چوبى كه بر آستانه در خانه استوار كنند و مخفى نماند كه مقتضاى قاعده فرق دال و ذال كه در گفتار سيّم از آيين اوّل مقدّمه مذكور افتاد آن است كه اين كلمه با ذال نقطه دار باشد و با دال بى نقطه نوشتن آن چنانچه ما هم در محل خود به تبعيّت پيشينيان نگاشتيم مخالف قاعده مذكوره است.
آذين : آيين و آلتى كه بدان روغن را از دوغ جدا كنند.
آذينه : آدينه و چنانچه از ترجمه «آذيش» مكشوف مى گردد، با ذال نقطه دار بودن اين كلمه چنانچه در درارى لامعات[ر.ض]هم نوشته اقرب به صحّت است.
آرا: زينت و آرايش و امر و فاعل از اين معنى.
آرابايا : نام باستانى عربستان.
آراخيدن : آراميدن.
آراد : نام روز 25ماه هاى شمسى و هم نام فرشته اى است موكل بر دين و امور و مصالح روز آراد.
آرارات --->روان .
آرازش : (چو آسايش) عطا و سخا و خير و خيرات و در راه خدا چيزى به كسى دادن.
آراستن : توانستن و زينت كردن و زينت دادن به زيادت كردن چيزى بر آن.
آراسيا --->قزوين .
آرال --->اورال .
آرام : محل و مكان و جاه و جلال و سكوت و قرار و آسايش و راحت و طاقت و اطاعت و صبر و توقف و آهوان سفيد و باغ ميان شهر و قريه و رجوع به «ارام» هم نمايند.
آرام آى --->تاريخ تركى .
آرام بَن : باغ ميان شهر و قريه و قصبه.
آرام سوز : هر چيزى كه مانع از استراحت باشد.
آرامش : بر وزن و معنى آسايش.
آراميدن : آرام بودن و نمودن و قرار گرفتن و دست از كار برداشتن.
آران : آرنج و ولايت اَرّان]در جمهورى آذربايجان[ و دهى است در كاشان و به تركى، گرمسير را گويند.
آرايش : (ر) آيين و رسم و عادت و زيب و زينت و نام نوايى است از موسيقى.
آرايشِ خورشيد : اوّل سى لحن باربدى]نوازنده دربار خسروپرويز[ و هم خطّى است كه بر عارض خوبان برآيد.
آراييدن : آراستن.
آرپَه : به تركى، جو و به مغولى، باريك است.
آرت : (چو غارت) آرنج.
آرَج : آرنج و نام مرغى است.
آرد : (چو آمد) آراد[ر.م] و (چو كارد) تقصير و به معنى معروف كه غله آسيا كرده است.
آردتوله; آرددوله : آش اماج و كاچى كه از آرد مى پزند.
آردِ رَوه; آرد زده : غربال و پرويزن]غربال[.
آردِ مَيده --->سميد.
آردم :(چو كارْگر) گل آذرگون[ر.م].
آردن : اَردَن [ر.م].
آردهاله : آردتوله[ر.م].
آرز : (چو كارد) به نوشته درارى لامعات[ر.ض] به پارسى، عرعر و درخت سرو كوهى است.
آرَزمدخت; آرَزميدخت : آزرميدخت[ر.م].
آرزو : نام زن سلم و اميد و رجا و شوق و تمنى و طلب و رغبت كه به پارسى، «بوى» و «بويه» هم گويند.
آرزه : (چو ساخته) اندود و كاهگل.
آرزه كار; آرزه گر : بنّا و گل كار و شخصى كه كاهگل سازد.
آرستن :(چو پابستن) آراستن و توانستن.
::::::::::::::::::::::::::::::::::
1. لغت نامه دهخدا: چنانچه ايذون به معنى اين چنين است.

صفحه 176 - جلد اول
آرِستونيق --->برغمه.
آرسَلان : به تركى، شير و حيوان درّنده است.
آرسَنيك : مرگ موش.
آرش : (چو ظالم) معنى، مقابل لفظ و به تركى، بازو و ذراع است و (چو مادر) پسر دويّمين كيقباد]نخستين پادشاه كيانى [و هم پهلوانى بوده ايرانى از لشگر منوچهر]هفتمين پادشاه پيشدادى [كه در تيراندازى بى نظير بوده، چنانچه از كلمات افسانه نماى بعضى از پيشينيان است كه تيرى مجوّف از آمل به مرو]شهرى در تركمنستان [كه چهل روزه راه است انداخته و آن را از شبنم پر كرده بوده و به وقت طلوع آفتاب به جانب مشرق انداخت و از آثارالباقيه[ر.ض]ابوريحان نقل است كه پس از كشيدن كمان خون از اعضاى آرش روان گشته و بمرد.
آرشامَهيا : نام پدر وَشتاسپا[ر.م] است.
آرشَميد; آرشميدُس; آرشيمُد; آرشيمْدُس : ارشميدُس [ر.م].
آرشى : (چو ظالمى) معنوى، مقابل لفظى.
آرغ : (چو ناخن) آروغ[ر.م].
آرغاوه(1) : (چو كارخانه) نام رودخانه اى است.
آرغده : (چو پابسته) حريص در كارها و (چو آزرده) خشمگين و قهرناك و غضبناك.
آرغنده : آرغده[ر.م].
آرغيس : (چو بادگير) پوست بيخ درخت زرشگ و در برهان[ر.ض]با شين نقطه دار نوشته و با]وزنِ [صنم كيش سنجيده كه در اوّل آن دو الف مفتوحه باشد.
اَاَرغيش --->آرغيس.
آركوشيا : نام باستانى ولايت سند و سنجاب.
آرگوروس --->جيوه.(نان)
آرمان : (چو آسْمان) رنج و مشقت و آرزو و حسرت و افسوس و ندامت و هم نام دوايى است كه گويا اَرمال[ر.م]است.
آرمدن : (چو پابستن) آراميدن.
آرمده : (چو داننده) آرمان[ر.م] و (به كسر ميم) آراميده.
آرمش : (چو پابَگِل) آرامش.
آرَمَند; آرَمَنده --->ارمند.
آرمون : (چو واژگون) مزد و اجرتِ پيشَكى.
آرميدن : (چو نارَسيدن) آراميدن.
آرمينا : نام قديمى ارمنيّه و ارمنستان.
آرن; آرنج :(چو ناخن و نارنج)بازو و بندگاه ساعد و بازو كه به عربى «مِرفَق» گويند.
آرَنگ : آرنج و لون و رنگ و محنت و رنج و مكر و حيله و طرز و قاعده و حاكم و والى و نام ميوه اى است و به معنى ظنّ وگمان و همانا.
آروغ; آروق : باد باصدايى كه از اندرون شكم از گلو برآيد و در ناصرى[ر.ض]، دويّمى را معرّب اوّلى دانسته.
آرومه : اوّل هر چيز.
آرون :(چو قارون) صفات خوب و اخلاق حسنه و نام درختى است.
آروند : (چو كاربند) اروند[ر.م].
آروين : امتحان و تجربه.
آره : بيخ و بن دندان ها.
آريا; آريان : در آثار عجم[ر.ض] گويد: زبانى است كه خطوط ميخى تخت جمشيد با آن زبان است و بعضى از اواخر گفته كه آريا نام يكى از قبايل قديمه]است[ كه ايرانيان قديم از نژاد او بوده و بدواً در مركز آسيا سكنى داشتند، پس به ساير نواحى پراكنده شده و قسمتى هم از ايشان به ايران آمده و رحل اقامت افكندند و احمد رفعت عثمانى[ر.ض] گويد: نام قديمى قبايلى است از اولاد يافث ابن نوح كه در ابتدا در اراضى بلخ]در افغانستان[ و سمرقند]در ازبكستان[ و ايران توطن كرده و به همين نسبت، خود آن اراضى را نيز مى گفته اند و اخيراً سجستان]سيستان[ را نيز به همين اسم موسوم داشتند و فرقه بزرگى از قبايل مذكوره در 2400 مقدّم ميلادى به تمامت آثوريا[ر.م]مستولى گرديده و حكومتى به نام آريا تشكيل داده، باز هم به فاصله دويست سال منقرض گرديدند، و اينانند كه مذهب مجوس را در عراق عرب انتشار داده و به ساير ممالك هم بعد از عهد حضرت
::::::::::::::::::::::::::::::::::
1. ضبط برهان قاطع و لغت نامه دهخدا: آرغاده.

صفحه 177 - جلد اول
خليل الله(عليه السلام)منتشر گرديد. و نيز در «ايران» گويد: بنا بر تخمين بعضى متأخّرين، ايرانيان در اصل همان آريايى ها بوده اند كه از طرف سند آمده بودند و نام ايران هم از آريا مأخوذ شده و محرّف آن است و رجوع به ترجمه «لغت» و «هرات» و «ماد»و «هندوستان»]هم شود[.
آريدبَريد : (ع) رجوع به «اريدبريد» شود.
آريغ ---> آزيغ.
آرين : (چو كابين)آرنگ و (چو كارْگر) نام قديمى زبان قديم ايرانيان كه گويا همان زبان آريا است و بالجمله مخفّف آريان و رجوع بدانجا نمايند.
آرييانيسم : اَرييانيسم[ر.م] و رجوع به «اونيتر» هم شود.
آرييوس : اَرييوس [ر.م].
آز: آواز و خواهش و آرزو و حرص و اشتياق و طمع و امر به آزيدن[ر.م] و نام جايى و نام شهرى است.
آزمند; آزوَر : حريص و مشتاق و پرطمع و باآرزو و هوسناك و صاحب حرص و آز.
آزاد : خلاص شده و نجات يافته و بى قيد و مجرّد و كريم و جوانمرد و صاحب اختيار و باهمت و نام درخت سرو و آرون و گاورس[ر.م] و اَرجن[ر.م] و رجوع به «سرو آزاد» هم نمايند و نوعى از ماهى و مطلق بى عيب و نقصان و هم شهرى است در نخجوان]شهرى در جمهورى آذربايجان [كه مردمانش سفيدپوست و شرابش معروف ]است [و هم به معنى مشهور كه مقابل بنده است و نوعى از خرماى تازه هم هست كه بسيار لذيذ و شيرين است.و پاره اى تركيبات آن مانند تركيبات «زاد» است.
آزاد دارو : چقندر جَبَلى]كوهستانى[.
آزاد درخت : درخت تاخ و يا درخت ديگرى است كه ميوه آن حنظل و برگ آن سمّ بهايم است و در مخزن الادويه[ر.م]گويد: درختى است عظيم; ثمر آن شبيه به زُعرور]ازگيل [و تلخ و زردرنگ و خوشه دار و تخم آن مانند تخم زعرور و در اواخر بهار رسيده و مدّتى تا زمستان در درخت باقى مى ماند، و برگ آن سبز اَملَس]صاف[ با اندك سياهى شرفه دار و اندك طولانى و تلخ]است[ و خزان نمى كند، و به عربى «شجرة الحرّة» و به لغت تنكابن «جبلى داروان» و «زوباترس» و به لغت جرجان «زهر زمين» و اهل مازندران «سيس بان» گويند.
آزاد سرو : سرو آزاد[ر.م] و نام شخصى است كه فردوسى داستان كشته شدن رستم را از گفته او نوشته.
آزاد كنكو --->كنكو .
آزاد ميوه : نخود قندى و بادام قندى و پسته قندى كه به رنگ هاى گوناگون رنگيده باشند و يا حلوايى است كه از قند و مغز بادام و پسته و نخود مقشّر]پوست كنده [سازند.
آزادوار : صوتى است از موسيقى و موضعى است از اسفراين]در خراسان[.
آزاده : آزاد و سرو و سوسن و مردمان پير و اصيل و حلال زاده و نجيب و عرفاى ولى شعار و فانى فى الله. و در پاره اى تركيبات آن رجوع به تركيبات «زاد» نمايند.
آزاده خوى : نام زن تور]پسر فريدون در شاهنامه [و به معنى تركيبى مشهور]داراى خوى آزادگى[.
آزاده دل : مردم صالح و فارغ بال و حلال زاده.
آزاده مردان : اوليا و عرفا.
آزار : شكنجه و رنج و مشقّت و كج طبعى و امر و فاعل از آزاريدن و نام ماه ششم سال روميان كه تقريباً مطابق اوّل بهار]است[ و به «آزر» اشتهار دارد.
آزاريدن : آزار كشيدن و ديگرى را به آزار انداختن.
آزُت --->آزوت.
آزخ : (چو مادر) زارى و ناله و زار و حزين و آواز حزين و آهسته و دانه هاى سخت بى دردى كه به قدر نخود كوچك از اعضاى آدمى برآمده و درد نمى كند و به عربى «ثؤلول» و به تركى «زگيل» و در بعضى از ولايات فارس و عراق عجم «كوك» گويند.
آزدن : (چو آمدن) آزيدن[ر.م].
آزده : (ق) اسم مفعول و ماضى بعيد از آزدن[ر.م].
آزر : (چو مادر) آزار و به نوشته درارى لامعات[ر.ض]، نام پارسى ديگر آتش هم هست و احمد رفعت عثمانى[ر.ض]گويد: ناحيه اى است در ميان رامهرمز و سوق الاهواز و هم

صفحه 178 - جلد اول
لقب تارخ، پدر حضرت خليل الله(عليه السلام)، بوده كه به مناسبت صَنَمى]بت[ كه پرستش مى كرده، بدين لقب ملقّب گرديده، و مخفى نماند كه پدر حقيقى بودن آزر، مخالف پاره اى قواعد دينيّه مبرهنه بوده و ازاين رو بزرگان دين، آزر را نام عمّ حضرت خليل(عليه السلام)دانسته كه بعد از فوت تارخ، پدر حقيقى آن حضرت، به تربيتش قيام و مواظبت نموده، و عمّ را پدر گفتن چنانچه در قرآن مجيد هم هست خصوصاً در اين حال از استعمالات مقبوله در نزد اهل لسان است. و تركيبات آن مانند «آذر» است.
آزرخش(1) : (چو تاج بخش) رعد و صاعقه و شورش و فتنه.
آزرد : (چو نامرد) لون و رنگ، خصوصاً رنگ زرد و ماضى قريب از آزردن.
آزردن : (چو پا بستن) مخفّف آزاريدن.
آزَرده : ملول و اسم مفعول و ماضى بعيد از آزردن.
آزَرده پشت : پير گوژپشت و چارواى زخم دار و جراحت دار.
آزرم : (چو پابند) صبر و تحمّل و پاس خاطر و قهر و غضب و نگاهداشتن]پاس خاطر[ و مسلمان شدن و به خوارى و زارى گذاشتن و آشكار و هويدا و شرم و حيا و غيرت و حلم و شفقت و رحم و مروّت و خاطر و حرمت و تاب و طاقت و مهر و محبّت و جنگ و خصومت و سلامتى و راحت و انصاف و عدالت و مردمى و انسانيت و حشمت و بزرگى و غم و تنگى و اندوه و سختى و يكدلى و يك جهتى و گناه و تقصير و نام دختر پرويز]خسروپرويز [كه در «آزرميدخت» مذكور است.
آزرم گين : خجل و باحيا و صاحب آزرم.
آزَرمِدُخت : مخفف آزرميدُخت [ر.م].
آزَرميدُخت : نام شهرى است از بناهاى دختر پرويز، بيستونهمينِ ساسانيان، كه به نام بانى خود موسوم و معنى تركيبى آن، دختر باحيا و در اصل «آزرمين دخت» بوده، و خودش از عقلاى نسوان بوده و در زمان خود وزارت غير را در مملكت خود قبول ننموده و با وجود بى نهايت جمال، داراى كمال غيرت مى بود، چنان كه هرمز و يا فرّخ زاد، حكمران خراسان، مفتون جمال بى مثال او بوده و باب عشق بازى بگشود. ملكه جواب داد كه پادشاهان را شوى داشتن ننگ است. اگر سپهدار در دوستى ما درستكار باشد، در فلان ساعت شب به سروقت ما درآيد تا كام دل حاصل نمايد. سپهدار بدين سخن اميدوار بوده، شب به سراى ملكه آمد. آن معشوقه خون خواره سر از تن عاشق بيچاره جدا و كناره كرده و به دستيارى امير عَسَس]رئيس پاسبانان [روح او را از قفس خارج نموده و در ميان كوى و كوچه اش انداختند. و چون اين خبر بر رستم، پسر سپهدار كه در آن اوان از جانب پدر حاكم خراسان بود رسيد لشگر به مداين كشيده و به خاك مذلّتش انداخت. و در تاريخ بحيره[ر.ض]گويد: بعد از دست يافتن بر آزرميدخت دو چشمش را كور كرده، پس به فضيحت تمام او را بكشت كه چوب در عضو زيرين او كرد تا از اين محنت بمرد و مدت حكمرانى او چهار يا شش ماه بود. فردوسى:
«همى بود بر تخت بر چار ماه *** به پنجم شكست اندرآمد به گاه
شد او نيز و آن تخت بى شاه ماند *** به كام دل مرد بدخواه ماند».
آزَرميدن : آزرم كردن و تعظيم واحترام نمودن.
آزرنگ : (چو بادْرنگ) خيار سبز و غم سخت و رنج و مشقّت و محنت و هلاكت.
آزغ : (چو ناخن) آزوغ[ر.م].
آزفِش : (چو صاف دل) قافله و كاروان.
آزفنداك : (چو باربَردار) قوس قزح]رنگين كمان[.
آزگِن; آزگِنْد; آزگى : (چو صاف دل و ساختى) درى كه مانند پنجره بوده و از عقب آن نگاه توان كرد.
آزما: مردم خبير و تجربه كار و امر و فاعل از آزماييدن.
آزمان : آرمان[ر.م] و به تركى، جسيم و خطير و هولناك را گويند، خصوصاً گوسپند بزرگ سه ساله.
آزمايش : تجربه و امتحان و اسم مصدر از آزمودن.
آزماييدن : آزمودن.
::::::::::::::::::::::::::::::::::
1. در لغت نامه دهخدا فقط ضبط آذَرَخش آمده است.

صفحه 179 - جلد اول
آزمَند : رجوع به تركيبات «آز» نمايند.
آزمودن : تجربه و امتحان كردن.
آزمون : آزمايش و آزمودن و اسم فاعل از آن.
آزند : (چو پابند) گِلابه و گلولاى ته حوض و نهر و گلى كه بر روى خشت پهن كرده و خشتى ديگر بر بالاى آن گذارند.
آزَندن; آزَنديدن : آزيدن.
آزَنگ : ميوه و چين و شكنجى كه به جهت پيرى و يا از روى قهر و غضب بر روى مردم افتد.
آزوت : يا آزُت; كه به زبان يونانى، هواى مماتى را گفته و «نيتْرُوژِن» نيز گويند بخارى است بى بو و بى طعم و بى رنگ و از هوا سبك تر، و لايق اشتعال و تنفس نباشد، چنانچه اگر حيوان زنده را در سرپوش ممتلى از آن نگاه دارند، مى ميرد و اگر آتش و جسم مشتعلى را در آن فروبرند، فوراً خاموش گردد. و اين بخار كه در 1775 ميلادى مطابق 1189 هجرى، به معرفت روترفور نامى ]دانيل رادرفورد[منكشف گرديده در اغلب اجسام ناميه موجود و بالخصوص در حيوانات كه در آنها وفور دارد. و آزتى كه در نباتات موجود است، اغلب بهواسطه هوا و نيز بهواسطه اجسام آزوت دار مجاور آنها است و حبوبات را چون در زمين هايى بكارند كه موادّ آزوت دار در آنها موجود نباشد، دانه هاى آنها داراى مقدار قليلى آزوت مى باشند كه همان از هوا به چنگ آورده اند. و آزوتى كه در بدن حيوانات است از اغذيه آنها است نه از هوا، زيراكه از تنفّس حيوانات در مقدار آزوت هوا تفاوت نمايانى ظاهر نمى گردد. و طرز ساختن آن، آن است كه آن را اغلب از هوا اخذ مى نمايند زيرا كه هوا از آزوت و اُكسيژن تركيب يافته و چون تجزيه كرده و اكسيژن آن را خارج نمايند، آزوت باقى ماند ليكن آزوتى كه از اين عمل به دست آيد خالص نباشد. و احمد رفعت عثمانى[ر.ض] گويد: آزوت مادّه اى است هوايى كه بيشتر در پاره اى چاه هاى متروك و غارهاى بيكاره و اوجاق هاى معادن موجود بوده و اگر به مواضع همچنانى بروند با شمعى افروخته، همان شمع خاموش شده و عودت هم ممكن نبوده و مستلزم مرگ مى باشد.
آزور : (چو كافور و دادگر) رجوع به تركيبات «آز» نمايند.
آزوغ : ليف خرما و پيراستن و زنگار كارد و غيره و شاخه هاى بريده از درختان خصوصاً از درخت تاك و هم به معنى زنگله]خوشه كوچك[ انگور و خرما آمده است.
آزيانه : (چو تازيانه) فرش سكّو كه از سنگ و آجر نمايند.
آزيخ : چرك و وَسَخ]چرك[، خصوصاً چرك گوشه چشم.
آزيدن : آزارايدن و رنگيدن و ناليدن و افكندن و دوختن و آسودن و انداختن و قصد كردن و دست به چيزى دراز نمودن و ناليدن و آوازيدن و خواهش و آرزو نمودن و حريص و مشتاق بودن و طمع كردن و استره زدن و آجيده[ر.م] كردن و سوزن و غير آن را خلانيدن]فروبردن [و در ميان دو خشت گِل نهادن و آزينه[ر.م] بر سنگ آسيا زدن.
آزير : خوب و نيكو و زيرك و هشيار و رنج و آزار و متّقى و پرهيزكار و فرياد و ناله و مهيّا و آماده و توجّه و اراده و غلبه و زياده و استخر و بركه و آزموده و تجربه شده.
آزيراك : بانگ و فرياد آدمى و غيره.
آزيريدين : آزير[ر.م] بودن و نمودن.
آزيغ : كينه و عداوت و سرددلى و نفرت.
آزين : زين و آرايش و زينت.
آزينه : آلت آهنى معروف كه سنگ آسيا را بدان تيز كنند و به معنى زينه[ر.م] هم هست.
آژ : آژيدن[ر.م] و امر و فاعل از آن.
آژَخ : بر وزن و معنى آزخ.
آژدن : آزدن[ر.م].
آژده : اسم مفعول و ماضى بعيد از آژدن[ر.م] و چين و شكنج.
آژرخش : آزرخش[ر.م].
آژَرد : آزرد[ر.م] و بسيار خوردن.
آژُغ : آزغ[ر.م].
آژفَنداك : آزفنداك[ر.م].
آژگِن; آژگِند; آژگى : آزگن[ر.م].
آژَند : آزند[ر.م].

صفحه 180 - جلد اول
آژَندن; آژَنديدن : آزيدن[ر.م].
آژَنگ : آزنگ[ر.م].
آژوغ : آزوغ[ر.م].
آژه نور ---> اوروپا.
آژيانه : آزيانه[ر.م].
آژيخ : آزيخ[ر.م].
آژيدن : آزيدن[ر.م].
آژير : آزير[ر.م].
آژيراك : آزيراك[ر.م].
آژيريدن : آزيريدن[ر.م].
آژيژ : آزير[ر.م] است.
آژيغ : آزيغ[ر.م].
آژين : آزين[ر.م].
آژينه : آزينه[ر.م].
آس : قاقم و دروغ و آسيا و آسيا كردن دانه و دانه آسيا كرده و شتر موى ريخته و نشانه هاى عمارت خرابيده و نام قريه اى است در فارس و شهرى است از قبچاق]ناحيه اى در شمال درياى خزر [و نوع بسيار خوشبويى است از ريحان و به عربى، نشانه هاى عمارت و نام درخت مورد و بقيه عسل در شان]كندو[ و تتمه خاكستر كه در محلّى و مكانى مانده باشد و به هندى، اميدوارى و كمان تيراندازى را گفته و درخت مورد را گويند; رجوع به «مورد» نمايند و به تركى، جانورى است سفيدرنگ و سرسياه و شبيه به روباه كه از پوستش پوستين سازند.
آسا : قانون و قاعده و خميازه و دهن درّه و آرايش و زينت و صلابت و هيبت و مثل و نظير و وقار و تمكين و آسودن و آساييدن و امر و فاعل از آن و هم نام يكى از حكم داران يهود كه در 944 مقدّم ميلادى در قدس شريف تشكيل حكومت داده بوده.
آسارون : اسارون[ر.م].
آساره : حساب و شماره.
آساف : يا آسَف يا آصاف يا آصَف; نام پسر برخيا]است [كه از اصحاب كرام حضرت داود(عليه السلام) و وزير كبير حضرت سليمان (عليه السلام)و از جمله علماى بنى اسرائيل و به علوم غريبه آشنا بوده و به نوشته احمد رفعت عثمانى[ر.ض]، امام و پيشواى كسانى بود كه در اثناى عبادت به قرائت مزامير]كتاب حضرت داود [اشتغال داشتندى و ازآن رو كه استاد نخستين نغمات و مزامير بود، شاگردان او هم به جهت انتساب به او موسوم به آسافى بوده و اخيراً بعضى از رؤساى دير]صومعه; عبادت گاه[ و رهبانان يهود و ملوك بنى اسرائيل نيز بدين اسم مسمّى گرديدند.
آسال : بنيان و اساس.
آسان : خواب و آسودگى و ضدّ دشوارى و محل و مكان.
آسانيدن : آسان بودن و نمودن.
آسايش : قرار و استراحت و اسم مصدر از آساييدن.
آساييدن : آراميدن و خميازيدن.
آسبان : آسيابان.
آستار : باطن و طرف درونى هر چيز، خصوصاً جامه.
آسِتان(1) : تكيه و ميان در خانه و بارگاه ملوك و حكّام و بر پشت خوابيدن و به اصطلاح نجومى، استخراج سال هاى مخوفه مولود است.
آستان برخواستن : جاه و دولت و بلندى و رفعت و خراب شدن و كردن.
آستان فنا : دنياى فانى.
آستانِ گردان; آستانِ گردون : آسمان اوّل.
آستانه --->استانه.
آستر : (چو دادگر) آستار[ر.ض].
آسْتِرِكان : شهرى است شهير از بلاد روسيه شرقى كه در ايام سلف تختگاه بعضى از سلاطين و امراى تاتاريه بوده و اغلب منافع آن در بيع و شراى پوست خز و سمور بوده و ماهى بسيار نيز از دريا آورده و مى فروشند.
آستن : (چو كاهگل) مخفّف آستين.
آستوريا --->اشتوريش.
آسته : (چو ساخته) هسته.
آستى : آستين و آبستن و سَتى[ر.م].
آستيم : آستين.
آستين : (ر) دهان ظروف و به معنى معروف و چرك و
::::::::::::::::::::::::::::::::::
1. ضبط لغت نامه دهخدا: آسْتان.

صفحه 181 - جلد اول
خون جراحت و جراحت آماسيده و جراحتى كه خون و چرك در ميان آن مانده و سرمايى كه بر جراحت خورده و آماس كند.
آستين افشاندن : رقصيدن و انكار و رد و منع و ترك كردن و انعام و بخشش نمودن و آفرين و تحسين كردن.
آستين برچيدن; آستين برزدن : آماده و مهيّا بودن بر كارى.
آستين تيريز كردن : كوتاه دست شده و فضولى و دست درازى نكردن.
آستين فشاندن : آستين افشاندن[ر.م].
آستين ماليدن : مستعد و آماده شدن.
آستينه : تخم مرغ.
آسر : (چو ناخن) مزرعه و غلّه زار و به هندى، آدم خوار است.
آسريس : (چو عابدين) ميدان اسب دوانى.
آسغده; آسفته : (چو آشفته و پابسته) مهيّا و آماده و هيزم نيم سوخته.(1)
آسك : (چو مادر) موضعى است مابين اهواز و ارّه جان]در فارس [كه آب و نخل آن فراوان و از آنجا تا ارّه جان دو منزل مسافت]است [و چشمه اى دارد عارى از لطافت و ايوانى دارد بلند، و ميان چشمه و ايوان گنبدى است كه قباد]پادشاه ساسانى در قرن 5 و 6ه:[ پدر انوشيروان، بنا نموده و ارتفاع آن بيشتر از صد ذرع مى باشد.
آسكون : بحر خزر و نام ولايتى است و آن مخفّف آبسكون است.
آسمار : درخت مورد.
آسمان : نام روز 25 يا 26 يا 27 يا 28 يا 29 ماه هاى شمسى و نام نامى حضرت عزرائيل كه موكّل است بر همان روز مذكور و هم به معنى مشهور كه به عربى «سَما» و «فلك» گفته و معنى تركيبى آن آس مانند است به اعتبار گردش آن.
آسمانِ برين : عرش و فلك الافلاك.
آسمانْ دَره : كاهكشان.
آسمانْ رَند : منجّم.
آسمانْ گير --->گله.
آسمانوريسمان : مثلى است مشهور و در جايى گويند كه در جواب حرفى معقول، سخنى نامعقول بشنوند.
آسِمانه : سقف خانه و مرغك سمانه[ر.م].
آسمانى : هر چيز منسوب به آسمان، خصوصاً رنگ آبى مخصوص و قسمى از آتشبازى است.
آسمانى زبان : زبان ملائكه.
آسمند : (چو كاربند) حيران و سرگشته و دروغ گوينده به مكر و حيله.
آسموغ : (چو آبدوغ) نام ديوى است از متابعان اهرمن كه به فتنه انگيزى و جنگ خيزى و دروغ و عداوت مأمور و موكّل است.
آسنستان : (چو كافرستان) نام پدر زن وامق]معشوق داستان وامق و عذراى عنصرى[ كه عاقبت به دست خود وامق كشته شد.
آسودن : آراميدن.
آسوده : راحت و آرام و اسم مفعول و ماضى بعيد از آسودن و هم تخلّص اديب بى مانند و فرزانه دانشمند، آقا محمّد مهدى، از شعراى شيراز كه ساليان دراز مشغول تحصيل و حكيمى بوده بى بديل.
آسور; آسورى; آسوريا; آسوريان ---> لغت.
آسه : شيرين بيان و يا ريشه آن و كشت و زراعت و زمين مهيّا كرده به جهت فلاحت.
آسيا : مخفّف آسياب و در اصطلاح جغرافيايى، نام يكى از قطعات خمسه عالم است كه اوّلين معموره آنها و از همه آنها بزرگ تر و وسيع تر و تقريباً چهار برابر اوروپا و 24 مقابلِ خاك ايران مى باشد و حكما مهد امانش خوانده و بهترين بقاعش نگاشته و بهشت روى زمينش شمرده و نسبت به قطعات ديگر اوسع و احسنش دانند، و علاوه بر آنكه مشهد حضرت خاتم(صلى الله عليه وآله) و مقدم حضرت آدم(عليه السلام)
::::::::::::::::::::::::::::::::::
1. لغت نامه دهخدا آسُغده و آسُفته را به معناى نيم سوز و آسَغده را به معناى آماده آورده است.

صفحه 182 - جلد اول
بوده و وجود مقدّسش از اين خاك پاك آفريده شده، اهالى آن هم پيش از همه صاحب علم و هنر و تخت و تاج گرديده و اساس تمدّن را نخستين رواج بوده و به مقامات عاليه علوم و صنايع ارتقا جسته و اهالى قطعات ديگر در بحر جهالت شناور بوده اند، و مقدار مساحت آن موافق مقياس كشف القناع[ر.ض] چهل مليون متر مربّع مى باشد كه هر مترى يك ذراع و ثلث آن است و به نوشته آيينه جهان نما[ر.ض] 1044162 فرسخ مربّع مى باشد. و عدّه نفوس آن به نوشته جهان نما[ر.ض] 390 مليون و به زعم احمد رفعت عثمانى[ر.ض] 600 و به اعتقاد كشف القناع[ر.ض]800 و به عقيده بعضى از اواخر 820 مليون است و منشأ اين اختلافات اختلاف زمان ارباب اقوال است . و حدود اين قطعه شرقاً اقيانوس كبير و غرباً بحر احمر]درياى سرخ[ و قطعه اوروپا و جنوباً اقيانوس هند و شمالاً بحر منجمد شمالى مى باشد. و ممالك عمده آن بدين دستور است:
   1. ايران: كه وطن عزيز خودمان بوده و در محل خود مشروحاً نگارش خواهد يافت.
   2. قفقازيه: كه مقرّ حكومتش تفليس بوده و باكو و ايروان از بلاد مشهوره آن است.
   3. آسياى عثمانى: كه از بلاد عمده اش كربلا و نجف و بغداد و ازمير و بيت المقدس و دمشق و بيروت است.
   4. عربستان: و از بلاد عمده اش مكّه و مدينه است.
   5. افغانستان: كه مقرّ حكومتش كابل و از بلاد معروفش بلخ و غزنين و هرات و گندوز و قندهار است.
   6. تركستان روسى: كه مرو]در تركمنستان[ و خَوقَند ]در ازبكستان [و بخارا]در ازبكستان[ و سمرقند] در ازبكستان [و عشق آباد و تاشكند]در ازبكستان[از بلاد مشهوره اش مى باشد.
   7. بلوچستان انگليس: كه كرسى آن كلات است.
   8. هندوستان: كه پايتخت آن كلكته، و بمبئى و لاهور]در پاكستان [از بلادش مشهور است.
   9. چين: كه مركز سلطنتش پكن است.
   10. هندوچين: كه بر چندين مملكت مقسوم و از بلاد عمده اش هانولى]هانوى در ويتنام[ و سايقون]سايگون در ويتنام [متعلّق به فرانسه و متعلّق به انگليس است.
   11. ژاپون: كه پايتخت آن توكيو است.
   12. مملكت كُره: كه پايتخت آن سئول]است[.
   13. آسياى روسيّه: كه سِبيريا نيز گويند و شهر عمده آن توبولْسْك و ايركوتْسْك و وِلادىوُستُك مى باشد. و در تفاصيل ديگر رجوع به كتب جغرافيايى نمايند.
آسياآژن; آسياافژن; آسيااَوژن; آسيازنه : آزينه[ر.م].
آسياب : وزناً و معناً مشهور و معروف است كه به عربى «رَحى» و «طاحونه» نامند و در اصل «آس آب» بوده; يعنى طاحونه اى كه با آب مى گردد و چنانچه در مقدّمه مكشوف گرديدالف را تبديل به ياء داده و «آسياب» گفتند، و از اينجا روشن مى گردد كه طاحونه دستى و طاحونه بادى را آسياب گفتن به حسب اصل درست نباشد. بلى گاه است كه مطلق آس را مجازاً آسياب گويند; و از اين راه آنچه را كه با باد مى گردد «بادآس» گفته و آنچه را با دست بگردانند «دست آس» ناميده و آنچه را كه با گاو و خر بگردانند «خرآس» خوانند و همچنين از خواصّ باء از مقدّمه مكشوف گرديد كه بعضاً حرف آخرى را مبدّل واو كرده و «آسياو» گويند.
آسيابْ آژن; آسيابْ افژن; آسيابْ اَوژن; آسيابْ زنه : آزينه[ر.م].
آسيابان : مباشر عمل آسياب، بأى نحو كان.
آسياو : بر وزن و معنى آسياب.
آسياوان : آسيابان و سرگردان.
آسيب : خطر و صدمه و بلا و مصيبت و آزار و آفت، خصوصاً آنچه از كوفته شدن و دوش بردوش و پهلوبه پهلو خوردن به هم رسد.
آسيد : اَسيد، افراداً و تركيباً.(سه)
آسيم : استاد بزرگ مرتبه و عظيم الشأن.(ند)
آسيمه : مدهوش و خيره و متحيّر و شوريده و ديوانه و آشفته و مضطرب و سرگشته و اين چنين كس را سرآسيمه گويند; يعنى مضطرب و شوريده سر.
آسينپاخ ---> كى كاووس.

صفحه 183 - جلد اول
آسيوَن : آسيمه[ر.م].
آسيه : نام زن فرعون كه بسيار عابده و زاهده بوده و حضرت موسى ابن عمران (عليه السلام) را از نيل اخذ كرده و به تربيت وى قيام نموده و در حمايتش كوشيده و به وى ايمان آورده و در اسكات غضب و افكار فاسده شوهر خود كه درباره آن حضرت داشت مساعى جميله مبذول داشت، و به زعم يهود و نوشته توراتِ حاضرِ ايشان، حامى و مربّى موسى ابن عمران (عليه السلام) دختر فرعون بوده، نه زن او.
آش : طعام و قوت و غذاى مطبوخ مايع كه به او «وا» و «ابا» و «اوا» هم گويند و مطلق طعام را هم گويند.
آشِ آرد ---> اطريه.
آشِ بچه گان : جُندِ]بيضه[ بيدَستَر]سگ آبى[.
آشِ برك ---> اطريه.
آش پختن : در آزار كسى سعى كردن و كسى را از پى اذيت ديگران برانگيختن.
آشِ حبشى ---> گوداب.
آشِ خليل : آش عدس.
آشِ رشته ---> اطريه .
آشِ عاشورا; آش هفت دانه --->هفت دانه.
آشا : مثل و مانند و هيبت و صلابت.
آشام : آشاميدن و امر و فاعل از آن و قوت لايموت و آب پلاو]پلو [صاف كرده و نام ولايتى است در شمال شرقى بنگاله]كشور بنگلادش و ايالتى در شمال شرقى هند[ كه عود خوب داشته و مابين آن و بنگاله دريا فاصله مى باشد و مشهور است كه هركه به آشام رود برنگردد و مردمانش ساحر و كافر بوده و سحر و جادو در آنجا متداول است.
آشاميدن : خوردن و نوشيدن.
آشانتى : به نوشته احمد رفعت عثمانى[ر.ض]، حكومتى است زنجى]زنگى; سياه پوست[ در سمت غربى آفريقا كه 22 حكومت زنجيّه بزرگ و كوچك در تحت حمايت او بوده و قديماً قدرت فوق العاده تحصيل كرده و تا صدهزار عسكر نظامى مرتّب نموده و اخيراً به جهت استيلاى انگليسان در شرف زوال و انقراض مى باشد.
آشب : (چو مادر و ماست) موضعى است در نواحى طالقان.
آشباز : (چو كارساز) آشپز.
آشتن : (چو ساختن) آبستن و صلح كردن و رفع كدورت نمودن.
آشتى : صلح و ساز و باز و مصدر آشتن.
آشتى خواره : طعامى و حلوايى كه بعد از آشتى ميان دوستان صرف نمايند.
آشتيان : شهرى است سردسير از بلوك فراهان; آب جارى در اكثر عماراتش روان; در ميان درّه و كوهستان، از جنوب غربى چهارده فرسخى قم واقع ]است[. آبش گوارا و هوايش جانفزا و مردمانش نيك نهاد و خوش اعتقاد و اكثرشان اهل دفتر و وزراى خردپرور مى باشند.
آشتينه : تخم مرغ.
آشُردَن; آشُريدن : آشوريدن[ر.م].
آشُفتن : عاشق و ديوانه و پريشان حال بودن و رنجيدن و به هم برآمدن و بى حال و مشوّش گرديدن و بى حيا بودن.
آشُفته : اسم مفعول و ماضى بعيد از آشفتن و تخلّص ]نام شعرى [آقامحمدكريمنام از شعراى شيراز كه به حِليه ]زينت [انسانيّت سرفراز، و جوانى بوده دانا و مقبول پير و بُرنا و اشعارش شيرين. و در 1287 هجرى وفات يافته و در نجف الاشرف مدفون گرديد. و از اشعار او است:
«از جم بيار ياد چو جام طرب كشى *** كز صدهزار شاه يكى چون جم اوفتد
گر مريمى ز روح قُدُس بارور شود *** شايد كه زاده اش چو تو عيسى دم اوفتد».
آشكار; آشكارا; آشكاره : واضح و ظاهر و جلى و هويدا و آشپز.
آشكَره : مرغ شكارى.
آشكل : (چو كارْگر) زاولانه[ر.م].
آشكو; آشكوب : فرواره[ر.م] و آسمان و آسمانه[ر.م] و آستانه و درجه و مرتبه و هر مرتبه از مرتبه هاى عمارت و خانه و هر چينه از ديوار.
آشكه : (چو ساخته)شكه[ر.م] و انگشتانه معروف خيّاطان.
آشميدن : (چو پا كَشيدن) آشاميدن.

صفحه 184 - جلد اول
آشنا : شنا و شناكننده و خبير و عارف و رفيق و مصاحب و انيس و ماهر و محبّ و دوست و نقيض بيگانه و در تركيبات آن رجوع به «شنا» نمايند.
آشناب : (چو ماهتاب) شنا و شناكننده.
آشناغر : (ل) نام دو موضع است: يكى در هندوستان كه مردمانش افغان و هوايش گرم و آبش وسط است و ديگرى از بلوك كمره كه هوايش سازگار و آبش خوشگوار و بعضى از اكابران در نهايت نيكوكارى و اكثر مردمانش بختيارى است.
آشناگر : آشناغر[ر.م] و شناور.
آشناو : آشناب[ر.م] و آشنا[ر.م].
آشناوَر : شناور و روشناس]شخص مشهور[.
آشناه : شناه و شنا و آشنا[ر.م].
آشنيدن : (چو ماه ديدن) شنيدن.
آشو; آشوب : هرجومرج و شور و غوغا و فساد و فتنه و به هم برآمدن و امر و فاعل از اين معانى و به لفظِ افتادن و افكندن و نشستن و برخاستن مستعمل است.
آشور : نام ولايت ارمنيّه و آشوريدن و امر و فاعل از آن و رجوع به ترجمه «لغت» هم شود.
آشوردن; آشوريدن : شوريدن و آميختن و خمير كردن.
آشوغ : شخص مجهول غيرمعروف.
آشوفتن : (چو آموختن) آشفتن.
آشويى : پاك و پاكيزه و مقدّس.
آشيان; آشيانه : سقف خانه و مسكن و مكان، خصوصاً خانه مرغان و به پارسى «كروه» و «كنام» و «كاوك» و «كاواك» و «كاشانه» و «لانه» و «بَگَند» هم]گويند[.
آشيفتن : شيفتن.
آشيله : شيله[ر.م].
آشينه : تخم مرغ.
آشيوه : شيوه.
آشيهه : شيهه.
آصاف; آصَف --->آساف .
آصَفانه : هر چيز قابل و لايق وزرا.
آطريلال : به نوشته برهان[ر.ض]، به لغت رومى يا يونانى، گياهى است كه به عربى «حشيشة البَرَص» خوانده و تخم آن را كه بدبو و كبود و به بزرگى تخم كرفس است در بَهَق]لكوپيس پوست [و بَرَص]لكه هاى سفيد پوست; پيسى [استعمال كرده و دميدن كوبيده آن در بينى زن آبستن، بچه را بيندازد، و به فرموده مخزن الادويه[ر.ض]، لغتى است بربرى به معنى رِجل الطّير و رِجل الغراب، به جهت مشابهت شاخ آن به چنگال غراب و گياه آن را به عربى «حشيشة الأرض» و «حِرزالشّياطين» ناميده و به تركى، به جهت مشابهت پاى مرغ غاز «غاز اياغى» و به هندى«كاك چنگى» و «مسى» نيز خوانده و در لرستان و كوهستان «پاى زاغان» گويند. و ماهيت آن تخم گياهى است شبيه به شِبِت]شويد[ و گل آن سفيد و برگ آن متفرّق و ساق آن مربّع و در اواخر بهار مى رسد و آنچه سبز تيره شبيه به رازيانه است، قسمى از دَوقو]تخم هويج [است.
آطلاس; آطلاسى ---> اطلاس.
آطه : به تركى، جزيره است.
آغا : به تركى، عمو و مولى و بزرگ و صاحب و خداوند و ضابط و مباشر و برادر بزرگ و كلمه تعظيم و احترام و رئيس قوم و قبيله و هيئت اجتماعيّه.
آغار : آغاريده و آغاريدن[ر.م] و امر و فاعل از آن.
آغاردن : آغاريدن[ر.م].
آغاره : آغازه[ر.م].
آغاريدن : آميختن و آغشتن و سرشتن وجنبانيدن و خيسيدن و خيسانيدن و برانگيختن و تحريك نمودن و به جنگ شورانيدن و نم كشيدن و فروبردن و نم بر زمين رفتن و پريشان و آشفته كردن و گرديدن و شتابيدن و تقاضا كردن و ثبت كردن و تند و تيز بودن و ناجاويده فروبردن و غَژيدن[ر.م] و راندن و چسبيدن و به زمين آب دادن و دور كردن هر چيز، خصوصاً گردى كه بر جامه نشيند.
آغاز : اوّل و ابتدا و صدا و ندا و آغازيدن[ر.م] و امر و فاعل از آن.
آغازه : دوال]تسمه[ و دست افزار كفشگران.
آغازيدن : اختلاط و امتزاج و ابتدا كردن و قصد و اراده نمودن.

صفحه 185 - جلد اول
آغاشتن; آغاشِدَن; آغاشيدن : آغاريدن[ر.م].
آغال : آغل و آغاز و خانه زنبور و آغاليدن[ر.م] و امر و فاعل از آن.
آغال پَشّه : يا سَدَه يا دَردار يا پشّه غال يا پشّه خانه يا پشّه دار يا پشّه دان يا لامِشگَر يا گَنَجَك يا سارَخك دار يا سارَشك دار يا كُزْم يا ناژين يا داروَن يا سفيددارو يا درخت پشّه; كه به عربى «شجرة البَقّ» خوانند، نام درختى است بزرگ كه در دارالمرز ]لقب شهر رشت [و ماوراءالنهر]ناحيه اى در آسياى مركزى [از ديگر بلاد ايران و توران]نواحى ترك نشين شمال شرقى ايران [بيشتر و به مثابه اى بزرگ مى باشد كه به دشوارى در بغل سه چهار كس برآيد. و بر آن درخت چيزى مانند خريطه]كيسه [چرمين به هم رسيده و پر از پشّه مى باشد، و درخت پشّه گفتن و نام عربى مزبور هم از اين راه است كه در جوف[اندرون] ثمر آن، پشّه متكوّن مى گردد و در ايّام بهار در آن خريطه، آبى به هم رسيده و در تيرماه منجمد گردد مانند صمغى، كه آن را به عوض صمغ در سياهى كنند و آن را رنگين و شفّاف سازد.
آغالِش : اسم مصدر از آغاليدن[ر.م].
آغاليدن : آغازيدن.
آغر : (چو ساغر) رودخانه خشكى كه بعد از گذشتن سيلاب در هرجاى آن آب اندكى مانده باشد.
آغَرده : جامه نازك و يا جامه پاره پاره.
آغَرَه : يا آگَرَه يا اَكبَرَه; ايالتى است در هندوستان از مستملكات انگلتره]انگلستان[ كه به جهت تأسيس يافتن آن از طرف جلال الدين اكبرشاه هندى]پادشاه تيمورى هند در قرن 10 و 11ه:[ به اكبره موسوم و پس از استيلاى مغول به آگره مسمّى و بعد از انتقال به انگليس به آغره اختصاص يافت.
آغرى --->روان.
آغريبوز : به نوشته احمد رفعت عثمانى[ر.ض]، نام جزيره بزرگ و درازى است در جنوب شرقى درياى مالياقوس از يونانستان شرقى و هم شهرى است حاكم نشين و محصول دار و لطيف هوا از همان جزيره كه داراى 38 هزار نفوس مى باشد و همين جزيره در زبان يونانيان به جزيره اوپه موسوم]است[ و در 875 هجرى به دولت علّيه ]حكومت عثمانى[ منتقل و در 1245]هجرى[ به اداره دولت يونان ملحق گرديد.
آغستن : (چو پابستن) سپوختن[ر.م].
آغِستوس : به نوشته احمد رفعت عثمانى[ر.ض]، رومائيهاى]رومى ها[ قديم مارت ماه را اوّل سال اعتبار كرده و ماه ششمين آن را كه آغستوس ماه باشد «آكستيلس» كه به معنى ششم است ناميده و روزهاى آن را سى روز اعتبار كردندى; پس ازآن رو كه آوغوست يا آوگوست يا آغوست يا آگوست يا آوگوست يا آغستوس يا آگستوس يا آغسطوس يا آگسطوس، قيصر روم كه اوّلين قياصره بوده و بَطالسه مصر]309:30ق.م [به دست او منقرض گرديده و حضرت روح الله(عليه السلام)هم در زمان او به وجود آمده بوده در اين ماه به چندين امر بزرگ موفّق گرديد، مقرّر داشت كه يك روز هم به عدد ايّام اين ماه افزوده و جمله را 31 اعتبار كرده و خودش را به جهت انتساب به نام او «آوغوستس» يا «آوگوستس» ناميدند; پس متدرّجاً تحريف كرده و «آغستوس» گفتند. و هم در «آب» گويد كه نام عبرانى و سُريانى ماه آغستوس است، لكن اگر ابتداى سال را از اوّل تِشرينِ اوّل]برابر اكتبر [حساب نماييم چنانچه عادت عبرانى ها و سريانى ها است آغستوس، ماه يازدهم سال بوده و اگر موافق حساب تاريخ شمسى فرنگى ابتداى سال را از كانون ثانى]برابر ژانويه [منظور داريم، آغستوس ماه هشتم سال بوده و اگر اوّل سال را موافق حساب رومانى هاى]رومى ها[ قديم مارت ماه بگيريم چنانچه در اوّل ترجمه مذكور گرديد ماه ششم مى باشد. و بالجمله اوّل ماه آوگوست در اين زمان تقريباً مطابق 22 اسد]برابر مرداد [مى باشد.
آغِسطوس --->آغستوس.
آغُش : (چو ناخن) آغوش.
آغُشتَن : آغوشتن[ر.م] و آغاريدن[ر.م].
آغل : (چو ناخن) آغول[ر.م] و(چو عاقل)جايى كه در كوه و صحرا به جهت خوابيدن گاو و گوسپند و امثال آنها

صفحه 186 - جلد اول
سازند.
آغَند; آغَندن; آغَنده : بر وزن و معنى آگند و آگندن و آگنده.
آغورس : نام پارسى اَبهَل]سرو كوهى[ است.
آغوز ---> فرشه.
آغوزخان ---> تُرك و آوغوز.
آغوست --->آغستوس.
آغوش : بر و بغل و بنده و پرستار.
آغوشتن; آغوشيدن : بغل گرفتن و در بر گرفتن و آغاريدن[ر.م]و بنده و خادم بودن و نمودن.
آغول : آغيل[ر.م] و گرو و وثيقه و هم طايفه اى است در شيراز كه نام بزرگشان آقااوغلى بوده; يعنى آقازاده. پس سايرين بدين اسم موسوم گرديده و از كثرت استعمال تخفيف يافته و آغولش گفتند. و يا اينكه چون اين طايفه در قديم در اقصى بلاد ايران شرارت مى كرده اند، ازاين رو چند نفرشان را گرفته و به طور وثيقه به شهر آوردند كه بدين وسيله سايرين شرارت نكنند; پس بدين اسم اختصاص يافتند و بنابراين احتياج به حمل بر تخفيف نباشد.
آغون : كاريز و چشمه.
آغيل : از روى غضب به گوشه چشم نگريستن.
آف : آفتاب و آهوى مُشگ.
آفاق : جمع اُفُق و بيشتر در عالم اجسام و تمامى روى كره استعمال نمايند، چرا كه تمامى عالم در ميان افق ها و كناره هاى آسمان است. حمايليّه، دولابيّه]و[ رَحَويّه هم تحقيق شود.
آفاقِ استوائيّه; آفاقِ اعتداليّه; آفاقِ مايله; آفاقِ مستقيمه --->خطّ استوا.
آفَت : (ر. ف) و در اصطلاح نجومى، عبارت ديگر تَرَح كواكب است كه در ذيل عنوان «فَرَح» خواهد آمد.(عر)
آفتاب : روز و شراب انگور و به معنى مشهور كه «مهر» و «خورشيد» نيز گفته و ترجمه اجمالى آن در «خورشيد» نگارش خواهد يافت، و دور نيست كه به حسب اصل لغت، روشنى خورشيد باشد، نه خود آن كه از «آف» و «تاب» تركيب يافته; يعنى تابش و روشنايى خورشيد، همچو: ماهتاب كه روشنايى ماه است، و بعضى احتمال داده كه از «آب» و «آفت» تركيب يافته باشد. و بالجمله در اصطلاح عرفا، به آفتاب از روح تعبير نمايند، چنانچه از نفس به ماهتاب و گويند كه روح در بدن به منزله آفتاب است و نفس به مثابه ماهتاب.
آفتاب بر ديوار رفتن; آفتاب بر كوه رفتن : انتها و انقضاى زندگانى و دولت و كامرانى.
آفتاب بگِل اندودن : پنهانيدن امرى كه بسيار ظاهر و آشكار باشد.
آفتابْ پرست : آذريون[ر.م] و آفتاب گَردك[ر.م]و گل نيلوفر و نام طايفه اى است از مشركان و افلاكيان(1) و رجوع به «هندو» هم شود.
آفتاب خانه صيّاد : كمينگاه او]صيّاد[ كه از شاخ درخت ساخته و در عقب آن نشيند تا صيدش نبيند.
آفتابْ دُزدَك : شبكه اى كه بچگان از بوريا]نوعى حصير [ساخته و در آفتاب گذارند.
آفتابِ زردرو : خربزه شيرين.
آفتابِ سر ديوار; آفتابِ سر كوه : آفتاب بر ديوار رفتن[ر.م].
آفتابْ سوار : خورشيدسوار[ر.م].
آفتابْ گردان; آفتابْ گردش; آفتابْ گَردَك : گياهى است سبزرنگ عاشق آفتاب كه به طرف آن ميل كرده و «پَزَك» نيز گويند و پيوسته در آب باشد و به هر طرف كه آفتاب گردد، برگ هاى آن نيز مى گردد و هم گلى است كه هميشه رو به طرف آن]آفتاب[ كند و كنايه از روى زمين و هرآنچه آفتاب بر آن تابد هم هست و به معنى سالامَندِرا]سمندر [و يا جانورى است على حده كه «آفتاب پرست» نيز گفته و به يونانى «خامالا» و «خامالاون» و «خاماليون» ناميده و به هندى «گَرگِت» خوانده و به عربى مسمّى به «حِربا» بوده و كنيه آن «ابوقادم» و «ابوجُخادِب» و «ابوزنديق» و «ابوالشّقيق»
::::::::::::::::::::::::::::::::::
1. مراد پرستندگان مهر(Mitra) است.(حاشيه دكتر معين بر برهان قاطع)

صفحه 187 - جلد اول
مى باشد. و ماهيّت آن حيوانى است شبيه به موش يا چلپاسه]مارمولك[ و از آن بسيار بزرگ تر، و موى آن افشان و نظرش هميشه به آفتاب بوده و در گرما چهره آن سرخ و دنباله آن بلند و به جهت ديدن صيد چشم هايش به هر طرف حركت كرده و همين كه صيد آن كه مگس و امثال آن است نزديكش آيد، زبان خود را به سرعت آورده و آن را مى ربايد و از دور كه مى بيند، رفته و صيد مى كند، و عقرب و هزارپا و ساير حشرات سمّى را نيز صيد كرده و مى خورد و كسى را نمى گزد و اگر گزد قابل معالجه نبوده و گوشت آن هم مورث سل و دِقّ]نوعى تب[ و سمّ قاتل، و يك درهم آن كشنده است.
آفتابْ گير; آفتابْ گيرك; آفتابْ گيره : يا چَتر; چيزى كه در سرما و گرما و بارندگى سايبان كرده و به جهت محافظت بر بالاى سر نگه دارند.
آفتابه : وزناً و معناً معروف است، و آن ظرف لوله دار معروفى است كه بدان وضو كرده و شستوشو نمايند كه در اصل «آب تاب» بوده كه آب را بدان گرم كنند; پس با را بدل به فا نموده اند و هاى آخر از براى نسبت و لياقت است.
آفرازه : (چو شاهنامه) شعله آتش.
آفرنگان : (چو كافرستان) نام يكى از نُسك]هريك از 21 بخش كتاب زند[ كتاب زند.
آفروزه : اَفروزه[ر.م] و فتيله چراغ.
آفروشه : (چو چارچوبه) لوزينه[ر.م] و بلغور گندم و حلوايى است معروف كه اهالى ما]آذربايجانى ها [«تَرَك» گويند و نان خورشى]غذايى كه با نان خورند [است مشهور در گيلان كه زرده تخم مرغ را در شير خام ريخته و نيك بر هم زده و بر بالاى آتش گذارند تا شير مانند دلمه بسته شود. پس شيرينى داخل آن كرده و با قاشق مى خورند و يا نان در ميانش كرده و تريت مى نمايند.
آفره : (چو ساخته) رجوع به «افره» نمايند.
آفريدگار : خالق و پروردگار.
آفريدن : (چو پاكَشيدن) خلق كردن و ايجاد و اختراع نمودن و از عدم به وجود آوردن.
آفريدون : ]فريدون[.
آفريك(Afrique) :]افريقيا[.
آفَرين : تقدير و تمجيد و مدح و ستايش و آفريده شده و ترجمه «اَهلاً وسهلاً» و «مرحبا» و امر و فاعل از آفريدن و نام روز اوّل خمسه مسترقه جلالى]پنج روز آخر سال در تقويم ايران باستان[ و يا پنجم آن چنانچه در «تاريخ جلالى» مذكور خواهد افتاد.
آفرينش : (ر) آفريدن و اسم مصدر آن.
آفسانه : (چو كارخانه) افسانه.
آفشار : اَفشار[ر.م] است.
آفكامه; آفكانه; آفگامه; آفگانه ---> افكامه و افكانه و افگامه و افگانه.
آفگندو : چاقچاقى[ر.م].
آفنثيون : (ل) به يونانى«اَفسَنتين» و از دو كلمه «آ» به معنى نفى و «فنثيون» به معنى حلاوت تركيب يافته.
آفَند : (چو پابند) عداوت و جنگ و خصومت و چنگ.
آفنداك : (چو بادمجان و مادرجان) قوس قزح ]رنگين كمان[.
آفَندى : به تركى، مولا و سيّد و بزرگ.
آفنديدن : (چو آدم ديدن) چنگ زدن و عداوت و جنگ نمودن.
آقا : به تركى، آغا است.
آقال : آخال[ر.م].
آقباتان; آقباتانه : اَقباتان[ر.م].
آقچه : (چو طاقچه) نراقى[ر.ض] گويد: ريزه زر سفيد است و در درارى لامعات[ر.ض] به درهم و مال و فلس ترجمه كرده و احمد رفعت عثمانى[ر.ض] گويد كه يك دانگ سكّه نقره است. پس گويد در عهد سلطان اورخان غازى ]دومين پادشاه عثمانى در قرن 8ه:[ در ضمن ترتيب و قرارداد اوزان و اكيال و عيارها يكى از سكّه هاى سيمين را كه يك جزو از چهار جزو درهم نود عيارى بوده «آقچه» نام كرده، پس از چندى سه آقچه را يك درهم اعتبار كرده، پس از آن بازهم در وزن آن تخفيف دادند.

صفحه 188 - جلد اول
آقرى داغ ---> لكام.
آقسَرا : از «آق» كه به تركى، سفيد و «سرا» كه به پارسى، شهر و خانه را گويند مركّب و معنى تركيبى آن «خانه سفيد» و «شهر سفيد» مى باشد و اخيراً نام يكى از بلاد آناطولى]آسياى صغير [گرديده كه قديماً شهرى معمور بوده و به مرور دهور رو به خرابى نموده و مع هذا، فواكه سردسيرى اش ممتاز و حبوب و غلاّتش با امتياز، و آبش معتدل، و هوايش به سردى مايل، و مردمانش حنفى مذهب و خوش مشرب مى باشند.
آقسُنغُر; آقسُنقُر --->سنقر.
آقسو : نام دو موضع است: يكى شهر جديد شَماخى]در قفقاز [و ديگرى از مداين چين كه جزو بلاد تركستان و در دو منزلى ياركَند]در چين[ واقع و جايى است خوش و محلّى است دلكش و بعضى قبر مطهّر حضرت صادق آل محمّد(عليهم السلام)را به قرب اين ديار نسبت داده و گروه انبوهى از هر ديار به زيارت آن بزرگوار رفته و خدمات پسنديده نسبت به آن تربت بابركت معمول مى دارند; چنانچه جمعى قبر مطهّر حضرت على ابن ابى طالب(عليه السلام) را منسوب به بلخ]در شمال افغانستان [مى دارند و به هر حال گويا به جهت سفيدى آب بدين اسم مسمّى گرديده، كه در اصل از دو كلمه تركى «آق» به معنى سفيد و «سو» به معنى آب تركيب يافته و احمد رفعت[ر.ض] گويد: شهرى است در هشتاد ساعتى شمال شرقى بخاراى صغير]در ازبكستان [كه تركستان چينى است، بلكه به منزله اداره عسكريه آنجا بوده و در زبان چينيان به ولايت تيانشان معروف است.
آقشهر : به نوشته احمد رفعت عثمانى[ر.ض] شهرى است در 24 ساعتى شمال غربى قونيه]در تركيه [كه تخميناً داراى هفت هزار نفوس مى باشد و در هنگامى كه تيمور لنگ]نخستين پادشاه تيمورى در قرن 8 و 9ه:[، سلطان بايزيدخان]پادشاه عثمانى در قرن 8 و 9 ه: [را اسير نمود، به همين شهر فرستاد و هم در آنجا وفات يافته و نعش او را به بُروسَه]در تركيه [نقل دادند و در همين شهر يك كتابخانه و يك جامع]مسجد نماز جمعه[ از آن سلطان نيك نهاد در اثر است. و در بستان السيّاحة[ر.ض] گويد: آقشهر شهرى است خوب از بلاد آناطولى]آسياى صغير [از بناهاى ملوك سلاجقه و آبوهوايش خوب و مسجد جامعى دارد كه از غرايب زمان و از بناهاى ابراهيم بيگ از ملوك قَرامان]سلسله اى در آسياى صغير در قرن 7 تا 9ه: [است، و چنانچه بعضى نوشته ششصد سال و اندى بر آن گذشته، هيچ يك از احجار آن متحرّك نگشته و در آن كتيبه اى است كه اين خبر در آن مكتوب است: «المؤمن فى المسجد كالسّمك فى الماء والمنافق فى المسجد كالطّير فى القفس».
آق قويونلو ---> بايندر.
آقنيوم : نام قديمى قونيه]شهرى در تركيه[ است.
آك : (با كاف عربى) گندم و عيب و عار و تشبيه و نسبت و نقص و آفت و آسيب و هلاكت و (با كاف پارسى) آگستن[ر.م]و امر و فاعل از آن و نام درختى است در هندوستان كه شيره آن زهر قاتل است و به هندى، آتش را گويند.
آكاديمى : محفل علما و مجلس فضلا.(سه)
آكب; آكپ : (چو ناخن) گرداگرد اندرون دهان.
آكج; آكچ : (چو مادر) زعرور[ر.م] و نوعى از ابريشم فرومايه و قلاّب و چنگال، خصوصاً آنچه يخ را با آن به يخچال انداخته و كشتيبان، كشتى دشمن را با آن به جانب خود كشد.
آكح; آكحج; آكخ :(چو مادر و پابند(1)) جُلاّب و على القاعده لفظ اوّل و دويّم غلط است، زيرا كه حاى حطّى از مختصّات زبان عرب است.
آكس : (چو ناخن) قلم آهنين سنگ تراشان.
آكسه : (چو بامزه) چنگ زده و از چيزى آويخته.
آكِلَه --->طاعون.
آكنج : (چو پابند) چنگل آكَچ[ر.م] و (با كاف پارسى) مَبار[ر.م]است.
آكو : (چو بازو) جغد و بوم.
آكيش : آكيشتن[ر.م] و امر و فاعل از آن.
آكيشتن; آكيشدن; آكيشيدن : آگستن[ر.م].
::::::::::::::::::::::::::::::::::
1. ضبط لغت نامه دهخدا: آكَحِج.

صفحه 189 - جلد اول
آكين : فربه و مالامال و آگنده[ر.م].
آگ --->آك.
آگاه : مطّلع و خبردار و خبير و هشيار و بيدار.
آگدن : (چو آمدن) آگندن[ر.م].
آگَده : آگنده.
آگَر : وج[ر.م] و چوب عود و سرين و كفل.
آگَره --->آغره.
آگستن : (چو پابستن) بستن و آلودن و تر كردن و محكم ساختن و دراز نمودن و آويختن و آميختن و در چيزى چنگ زدن.
آگِستوس; آگِسطوس ---> آغسطوس.
آگسه : (چو آمده) آگسته.
آگش : (چو ناخن) مخفّف آگوش[ر.م].
آگَشتن : بر وزن و معنى آگستن.
آگَشه : بر وزن و معنى آگسه.
آگفت : (چو نارنج و پابند) رنج و محنت و آزار و آفت.
آگن : (چو دامن) امر و فاعل از آگندن[ر.م] و (چو فاسق) هر چيز آگندنى، مثل آنچه از پشم و پنبه و غيره در لحاف و جامه و بالش و غيره مى گذارند.
آگنج : (چو پابند) پُر و مملوّ و رجوع به «آكنج» نمايند.
آگَند : آگن[ر.م] و آگندن[ر.م] و ماضى و اسم مفعول از آن.
آگندن : (چو پابستن) پر بودن و مملوّ نمودن و انباشتن و آباد كردن و بزرگ و فربه شدن و پنبه برزده را به جهت رشتن گلوله كردن.
آگَنده : رُتَيلا و آخور و طويله و اسم مفعول و ماضى بعيد از آگندن.
آگنده گوش : آلوده دامن و كر و ناشنوا و نصيحت ناپذير و چيزى كه در گوش كنند.
آگَنِش : آگنه[ر.م] و آگندن[ر.م] و اسم مصدر آن.
آگَنَه : محلوجى كه در ميان آستر و ابره]رويه لباس [جامه گذارند و چيزى كه در بالش و نهالى]تشك[ و مانند آنها پر كنند.
آگَنيدن : آگندن[ر.م].
آگو : (چو بازو) جغد و بوم.
آگور : آجر.
آگوز : آغوز[ر.م].
آگوست --->آغستوس.
آگوش : آغوش.
آگوشتن; آگوشيدن : آغوشيدن.
آگون : آغون[ر.م] و واژون و نگون.
آگونمى : تدبير و اقتصاد و حسن اداره.(سه)
آگونمى پلتيك : يا علم ثروت و تدبر امور مملكت; در نمايشگاه هاى عمومى، دول اجنبيّه غور و دقّت نمودند كه به چه راه ممكن است ملّتى غنى شود و همين علم موسوم است به «آگونمى پلتيك» يا علم ثروت. بدواً گمان مى رفت كه ملّت غنى عبارت از ملّتى است كه داراى طلا و نقره باشد. پس از آن ملتفت شده اند كه ثروت حقيقى عبارت از تحصيل مواشى]چارپايان[ و زراعت و تأسيس ماشين و فابريك]كارخانه[ و ساختن پارچه و چرم هاى صنعتى مى باشد، زيراكه همه اينها وسيله آسايش عموم و انگيزه فراهم آوردن طلا و نقره مى باشد. پس مى توان گفت كه ملّت غنى و باثروت، ملّتى باشد كه به آزادى صنايع و زراعت و تجارت موفّق بوده و استعداد فطرى بشرى كه از طرف حضرت احديّت در مادّه او به وديعت گذاشته شده: از پس پرده برون كرده و اسباب و آلات مفيده ساخته و تجّار هم به حمل و نقل مال التجاره، مأذون و مجاز باشند كه بدون مزاحمت و مخالفت از همه گونه مال التّجاره به ممالك بيگانه خارج كرده و از خارجه هم به داخله خود وارد نموده و اسباب آسايش آحاد را فراهم آورده و به ثروت پايدار موفّق گردند. اين است كه آيين متين اسلامى هم به جهت توسعه دايره تجارت، قدغن اكيد در باب گمركات فرموده و در باب تجارت و زراعت و غَرس]درخت نشانيدن [اشجار و اجراى انهار، توكيدات اكيده گوشزد عالميان فرموده است.
آگونمى دو مستيق : علم تدبير منزل و اداره خانه.(سه)
آگه : (چو مادر) آگاه.
آگَهِش : اِخبار و اعلام و اعلان.
آگيش : آگيشتن[ر.م] و امر و فاعل از آن.

صفحه 190 - جلد اول
آگيشتن; آگيشدن; آگيشيدن : (چو آويختن و آويزيدن) آگستن[ر.م].
آگين : آيين و آگنده[ر.م] و فربه و مالامال و آنچه از قسم پنبه و پر مرغ و مثل آن در تكيه]پشتى [كنند.
آل : آرام و سرخ نيم رنگ و نوعى از ماهى فلوس دار و نام مرضى مهلك كه زنان نوزاييده را تا هفت روز، عارض و به اعتقاد عوام جنّى باشد بدين نام كه بديشان مزاحمت نمايد; اهالى ما «آل آروادى» گويند و رجوع به «گرى آل» هم شود و به هندى، نام درختى است كه از بيخ آن رنگ سرخى حاصل كرده و بدان، جامه رنگيده و در دواها نيز به كار برند و به تركى، مكر و حيله و نيرنگ و رنگ سرخ و مُهر و نگين پادشاهان و امر به ستاندن و به عربى، زمين شوره زار و اهل و عيال و بيشتر در اعزّه و اشراف استعمال نمايند.
آلِ بويه ---> بويه.
آل تَمغا; آل طَمغا : مهر و نگين و امضاى پادشاهان.
آل گون; آل گونَه : گلگونه و غازه و هر چيز سرخ رنگ.
آل مُعَصفَر : سرخ نيم رنگ و نوعى از ماهى دم دار.(1)
آلا : (چو والا) سرخ نيم رنگ.
آلاچِق; آلاچوب; آلاچوق; آلاچيق ---> الاچق.
آلاس : (چو داداش) زغال.
آلافِرانغه; آلافِرانقه : طرز فرنگى.(سه)
آلاكُلَنگ --->ذراريح.
آلاله : شقايق و لاله.
آلان : قلعه اى است در توران]كشورهاى ترك نشين شمال شرقى ايران[ و شهرى است در تركستان]نواحى ترك نشين شمال غربى چين و آسياى مركزى[ و ولايتى است در آذربايجان و نام كوهى است و رجوع به «موّ» هم نمايند و به تركى، مخلوط و مشوّش و صحن خانه است.
آلاو; آلاوه --->الاو.
آلاى : يسال[ر.م] و امر و فاعل از آلاييدن و به تركى، فوج و اوردو و جمع كثير.
آلايش : فسق و فجور و عيب و آلودگى و تكلّف و اسراف و دبدبه و حشمت و خيانت.
آلايش دنيا : زينت و اسباب دنيا.
آلاييدن : آلودن.
آلب : (چو ماست) سواره و شجاع و دلير و بزرگ.(كى)
آلبَتان : از ديار ارمنيّه صغرى و اسباب عيش فى الجمله در آنجا مهيّا، آبش گوارا و هوايش فرح افزا. چهار طرفش واسع و در زمين هموار از اقليم رابع، واقع و غلاّتش موفور و از شهر اِفِسوس]در تركيه [يك مرحله دور و اغلب مردمانش حنفى مذهب ولى دل فريب و خوش مشرب و در آن نواحى طايفه على اللّهى و اكراد بدنهادند.
آلبوم : دفتر و مجموعه تصاوير و مجموعه آثار ادبيّه.(سه)
آلتنج آى --->تاريخ تركى .
آلتون : به تركى، زر و طلا و كنيز است.
آلتون بيلقا; آلتون بيلگا; آلتون تَمغا; آلتون طَمغا : فرمان زرنشان پادشاهان.
آلر; آلست : (چو لاغر و پابست) سُرين و كفل.
آلش : (چو بالش) رفتار و رفتن.
آلغدن : (چو آشفتن) خمشگين شدن و جنگجو بودن و مخلوط و آميخته شدن.
آلغون; آلغونه : (چو جان سوز و چارگوشه) آلگونه[ر.م].
آلُفتانيدن : فعل متعدّى از آلفتن[ر.م].
آلفتن : بر وزن ومعنى آشفتن و صلح كردن و حريص و راغب و شيرگير بودن و الفت نمودن و ساز و باز شدن.
آلُفتَه : رند بى كس و درويش نامراد و اسم مفعول و ماضى بعيد از آلفتن[ر.م].
آلفونه : گلگونه.
آلك : (چو مادر) سنبل الطّيب و مصغّر آل.
آلكوآله : سنبل الطّيب.
آلكوئول; آلكول(alcool): الكل.
آلگون; آلگونه : رجوع به تركيبات «آل» نمايند.
آلمالغ; آلمالق; آلماليغ; آلماليق : ولايتى است جزيره گونه از ملك خَتاى مغربى در سمت شمالى
::::::::::::::::::::::::::::::::::
1. لغت نامه دهخدا و برهان قاطع، قسمى ماهى درم دار يعنى فلس دار آورده اند.

صفحه 191 - جلد اول
اسلامبول كه در اطراف آن خشكى و از دو جانب ديگر متّصل به بحر اسود]درياى سياه [و در تصرّف اولياى عثمانى است.
آلمان; آلمانيا; آلمانيه : كه جرمان و جرمانيا و جرمانيه و جرمن نيز گويند، نام مخصوص ممالك جسيمه اى است كه در سمت شمال غربى اوروپا فى مابين نهر رين]راين[ و ويستول]در لهستان [واقع و پايتخت آن، برلن و يك صدوپنجاه كتابخانه كه داراى پنج مليون كتاب مى باشد در آن موجود و نفوس و مردمان آن كه عموماً باهمّت و امانت و در ايجاد و اختراع، مشارٌبالبنان جهانيان بوده و نصف ايشان پروتستان و نصف ديگرشان لاتينى و كاتوليك عيسوى بوده و بيشتر از سيصدهزار نفر از جماعت يهود، در آن موجود و سكنى دارند 74 و يا 110 كرور مى باشند. و سلطنت در اين دولت، موروثى نبوده بلكه انتخابى و از نوع جمهورى بوده و هر طايفه از طرف خود وكيلى به ديوان عمومى كه در شهر فرنك فارت]فرانكفورت [انعقاد يابدمى فرستد و بعد از فوت سلطانى، بزرگان مملكت جمع شده و سلطان جديدى انتخاب مى كردند; امّا عموماً پسر يا برادر همان سلطان اوّلى را انتخاب مى كردند.
آلمُعَصفَر : رجوع به تركيبات «آل» شود.
آلّن : به تركى و مغولى، ناصيه و پيشانى است.
آلُنج : آلوچه.
آلنگ : (چو پابند) سپر و مورچال[ر.م] و جمعى كه از درون قلعه اى مأمور به محافظت آن بوده و از بيرونش محكوم به تسخير آن باشند و به تركى، صحرا و چراگاه و سبزه زار است; رجوع به «النگ» نمايند.
آلو : داش[ر.م] و زردآلو و مخفّف آلود و ميوه اى است معروف كه به تركى هم بدين اسم موسوم و به عربى «اِجّاص» و به رومى «مسقينون» گفته و اهل مغرب و اندلس، ترش آن را «عَين البَقَر» نامند و به نام كوهى و بستانى به دو قسم بوده و دويّمى نيز به چندين صنف و لون مى باشد: يكى سياه و بسيار بزرگ و ديگرى سفيد كه «آلوچه سلطانى» نيز گفته و در عراق «شاهلوج» نامند كه گويا معرّب شاه آلو است و سيّمى سرخ كه در پاره اى خواص عوض تمر هندى]است[ و چهارمى زرد كه به يونانى «اِدرِك» و به پارسى «آلوچه»]گويند[ و در هرجا كه آلو مطلق ذكر شود، مراد از آن، آلوى زرد بخارايى است كه تازه آن زرد و شفّاف كهربايى ميخوش]ترشوشيرين; ملس[ و نيكوطعم مى باشد.
آلوبالو; آلوبالى : گيلاس و يا برادر آن كه اهالى ما «گله نار» گويند; رجوع به «گيلاس» شود.
آلوبُخارا : مطلق آلو و يا قسم زرد از آن.
آلوبوعلى; آلوبولى : آلوبالو.
آلوج : به نوشته مخزن[ر.ض]، نام پارسى قند مكرّر است.
آلوچَه : ميوه اى است معروف و رجوع به «آلو» نمايند.
آلود : آلوده و آلودن و ماضى از آن.
آلودن : ملوّث بودن و نمودن و مرتكب معصيت شدن.
آلوده : وج[ر.م] و ملوّث و اسم مفعول و ماضى بعيد از آلودن.
آلوده دامن : احمق و فاسق و عاصى و لااُبالى.
آلوس : آغول[ر.م].
آلوگُرده : ميوه آلو و يا قسم زرد آن و يا ميوه ديگرى است شبيه به زردآلو كه طعمش ميخوش]ترش و شيرين; ملس[ و به رنگ هاى مختلف مى باشد.
آلومالى --->عسل داود.
آلومان --->زاگ.(تين)
آلون --->زاگ.(سه)
آلوَند --->الوند.
آلوه : (چو كافور) مرغ عقاب.
آلوى بوعلى : آلوبالو.
آلوى سفيد --->آلو.
آله : (چو ناخن) آلوه[ر.م] و (چو لاله) آلا و سنبل الطّيب.
آله چق; آله چوب; آله چوق; آله چيق ر اله چق.
آلياژ(alliage) : الياژ.
آلى بالى : آلوبالو.
آليختن : آليزيدن[ر.م].
آليدن : رفتن.

صفحه 192 - جلد اول
آليز : آليزيدن[ر.م] و امر و فاعل از آن.
آليزيدن : قهر و غضب كردن و برجستن و رميدن و لگد زدن و جفته انداختن ستور و بهايم.
آلّين : به تركى و مغولى، ناصيه و پيشانى است.
آماج : گاوآهان و تخت پادشاهان و هدف و نشان تير و جاى نصبيدن آن و نام يك حصّه]بخش; قسمت[ از 24 حصّه فرسخ و رجوع بدانجا نمايند.
آمادن : پُر كردن و مهيّا بودن و نمودن و آراستن و پيراستن و پرداختن و ساختن و آميختن و ساخته و آميخته شدن و چيزى را در ديگرى مندرج كردن و مرواريد و مانند آن را در رشته كشيدن.
آماده : ساخته و مهيّا و اسم مفعول و ماضى بعيد از آمادن و لعل و مرواريد و امثال آن كه در رشته كشيده باشند.
آمار; آماره : عاجز و آواره و هماره و دفتر و كتاب و شماره و حساب و تفحّص و تفتيش و تتبّع و استقصا و مرض استسقا و توبه و استغفار.
آماره گير : محاسب.
آماس : ورم و انتفاخ و برآمدگى اعضا و كلفت شدن آنها به جهت صدمه و آفت و آماسيدن و امر و فاعل از آن و عضو آماسيده.
آماسانيدن : منتفخ كردن اعضا يا چيزى ديگر.
آماسيدن : آماس كردن.
آماسيّه : نام يكى از بلاد آناطولى]آسياى صغير[ كه در سمت جنوبى طَرابزون]شهرى در تركيه [و سه منزلى جهت غربى توقات، در ميان كوهستان اتّفاق افتاده و اكثر مشتهياتش مهيّا و آماده و به كثرت آب و صَفوَت هوا و فراوانى حبوبات و غلاّت و بسيارى اشجار ميوه دار معروف و مردمانش مهربان و تركى زبان و برخى از ايشان مسيحى و اكثرشان حنفى]هستند[. و ازآن رو كه لشگر اسلام در عهد عمر ابن خطّاب به قرب اين مقام رسيده و در آن اثنا مرض آماسى بر اسلاميان استيلا يافته و جمعى كثير راه عدم پيمودند، بدين اسم مسمّى گرديد.
آماه; آماهانيدن; آماهيدن : بر وزن و معنى آماس و آماسانيدن و آماسيدن.
آماى : آماس و آماييدن[ر.م] و امر و فاعل از آن.
آمايانيدن : فعل متعدّى از آماييدن[ر.م].
آماييدن : آمادن و آماسيدن.
آمُختن : (چو آشفتن) آموختن.
آمد : (چو مادر) آمدن و فعل ماضى]از[ آن و (چو عابد) شهرى است دلگشا كه مقرّ حكومت ولايت دياربكر]در تركيه[ و خود آن را نيز كه آبش خوش گوار و هوايش سازگار و از بلاد قديمه ايران و از دويست سال متجاوز در تصرّف آل عثمان است دياربكر گويند و رجوع به «مردارخانه» هم نمايند.
آمد گَه : محل آمدن و خروج و بالخصوص، مخرج معروف حروف.
آمَدن : آمادن و ورود و وصول و رسيدن.
آمَده : بديهه و لطيفه و مهيّا و آماده و اسم مفعول و ماضى بعيد از آمدن.
آمدى : (به كسر ميم) منسوب به شهر آمِد]دياربكر در تركيه [و(به فتح آن) ماضى مخاطب از آمدن و هم در درارى لامعات[ر.ض]گويد: آمَدجى، رئيس قلم مخابره با امراى دربار همايونى و هم رئيس كتّاب]كاتبان [مجلس خاصّ وكلا و اسم رسمى آن آمدى ديوان همايون است.
آمُرزش : عفو و مغفرت و اغماض.
آمُرزيدن : بخشيدن و عفو و اغماض نمودن.
آمرغ : (به فتح و ضمّ ميم و سكون را) قدر و قيمت و شأن و شوكت و چيزى اندك و حصّه و ذخيره و مايه و اصل مادّه و زبده و خلاصه و نفع و فايده و درجه و مرتبه.
آمِريك(Amةrique) --->يِنگى دنيا.
آمل : (چو كاهل) به عربى، اميدوار و (چو ناخن) نام شهر مازندران و يا شهرى قديم ديگرى است از بلاد مازندران كه مردى اَشتادنام، از اهل ديلمان، با برادر خود، يزدان يا بزداد، به حوالى زمين اين ديار آمده و هريك سايبانى براى خود بر پا كرده، پس رفته رفته به اندك فاصله آباد و هريك به نام بانى خود موسوم گرديد. و در قريه اشتاد، دخترى ماه پيكر زاييده شده و مهرفيروزنام، از چاكران فيروزشاه كه در آن اوان پادشاهى بلخ]در افغانستان [

صفحه 193 - جلد اول
داشت آن دختر را در هنگام بافتن يا شستن كتان ديده و وصف جمال بى مثال او را معروض پادشاه داشت. پادشاه هم به بهانه اى پدر و مادر و برادرش را احضار كرده و او را به نگاهى، پسنديده و به نكاح خود آورد، و ازآن رو كه نامش آمُله بود، در آنجا قصرى و باغى به نام آن ماه لقا برپا كرده و به همين نسبت، آمُل نام كردند و متدرّجاً شهرى آباد گرديده و هنوز هم باقى و سواد اعظم]شهر بزرگ [تبرستان]مازندران و نواحى اطراف آن[ و برنج و مركّبات و ابريشم و كتان در آنجا فراوان و آبش وسط و هوايش مختلف و بارطوبت است.
آمِلَج : معرّب آمِله[ر.م] است.
آمِلَه : كه به هندى «آنوله» گفته و به لغت مصر «سنايزه» خوانده و شيرپرورده آن را «شير اَملَج» ناميده و نام عربى يا معرّب آن «آمِلَج» يا «اَملَج» مى باشد، ثمر درختى است هندى كه طعم آن ترش و با عُفوصَت]زمختى[ بسيار و شبيه به آلوگُرده و تا به بزرگى گردكان نيز بوده و بهترين آن، بزرگ بى ريشه سنگين زردرنگ تازه و يا خشك فاسد نشده آن است، و درخت آن هم به قدر درخت گردكان ]گردو [و برگ آن سبز بسيار ريزه و انبوه و چوب آن جوهردار و مانند چوب چنار و از آن هم صلب تر و مستعمل در معاجين]داروى مركّب از چند ماده[ و غيره ]است[. آمله ماليده بى ريشه و شيرپرورده و منقّى]پاك شده[ از دانه است كه به جهت كسر قوّت و اصلاح آن دوسه مرتبه در شير خيسانيده و شسته و مى خشكانند و نوعاً موجب ذكا و حدّت ذهن و تفريح ]شادى و نشاط[ و تقويت قلب است.
آمِنون : به نوشته ناسخ التواريخ[ر.ض]، نام يكى از فرزندان حضرت داود(عليه السلام) بوده كه در 4389 هبوطى به جهت سوءقصدى كه درباره خواهر صلبى خود، ثامار، معمول داشت به دست اَبشالوم : كه برادر صلبى و بطنى ثامار بود : مقتول گرديد.
آمنه : (چو بامزه) پشتواره هيزم بسته و توده و خرمن هيزم شكافته و(چو كامله) نام نامى والده ماجده حضرت رسالت مأبى(صلى الله عليه وآله) است.
آمو : مخفّف آمون[ر.م] و زمينى است مابين فرات و جيحون]رودى در آسياى مركزى[ و به نوشته مراصدالاطّلاع[ر.ض]، مخفّف آمُل است.
آموان : به يونانى، نشاسته است.
آموت : (چو لاهوت) آشيانه مرغان و جانوران شكارى.
آموتيا : خادم و كنيز و پرستار.(ند)
آموختن : تعليم و تعلّم و ياددادن و ياد گرفتن و تحصيل كردن و قول و فعل ديگرى را اخذ نمودن.
آموختگان : جمع آموخته.
آموختگان ازل : انبيا و اوليا.
آموخته : اسم مفعول و ماضى بعيد از آموختن.
آمودن : آمادن.
آموده : آماده.
آموز : آموزيدن و امر و فاعل از آن.
آموزِش : اسم مصدر از آموزيدن.
آموزگار : معلّم و استاد.
آموزيدن : آموختن.
آموسنى : هَوو.
آموص : به نوشته ناسخ التّواريخ[ر.ض]، نام پسر يواش و برادر اَمَصيا، پادشاه آل يهود]در قرن 9 و8 ق.م[، كه از انبياى بنى اسرائيل بوده و در 4588 هبوطى و معنى عبرانى آن، بانيرو و زورآور است.
آمون : پُر و لبالب و رودخانه اى است مشهور مابين خراسان و تركستان و يا نام رود جيحون]در آسياى مركزى[ و هم قريه اى است در كنار آن و به نوشته ناسخ التواريخ[ر.ض]، لقب ثيلوخس حكيم، از شاگردان ادريس(عليه السلام)بوده كه در 1694 هبوطى ظهور نموده و در خدمت آن حضرت به حلّ معضلات حكمت پرداخته و كسب فوايد علميّه مى نمود تا آن حضرت به يك رُبع زمين، حكومتش داده و به پاره اى نصايح و وصايا سرافرازش فرمود، من جمله تقوى و عبادت و حفظ ديانت و تذكّر زوال سلطنت و شورى در امور سياست و]در[ آتش سوزانيدن لواط كننده و اكرام اهل علم و ترويج ايشان و مقدّم داشتن ايشان بر ساير طبقات و

صفحه 194 - جلد اول
مواظبت اهل كيمياى بزرگ كه زراعت كارانند; چه لشكر با ايشان توان داشت و خزانه با ايشان توان اندوخت.
آمونتون : (ل) رجوع به «تلغراف» نمايند.
آمونياك --->امونياك.
آموى : آمويه[ر.م] و امر و فاعل از آموييدن.
آمويه : قريه آمون[ر.م] و رودخانه آمون[ر.م].
آموييدن : پر كردن و آماييدن.
آمه : (چو لاله) دوات و پشته هيزم.
آميختن : شوريدن و جماع كردن و خلط و مزج نمودن.
آميز : آميخته و آميزيدن و امر و فاعل از آن.
آميزِش : الفت و معاشرت و اختلاط و ارتباط و اسم مصدر ]از [آميزيدن.
آميزه : مزاج و طبيعت و مردم موزون و شاعر و آميختن و آميخته و كوسه و ريش دومويه.
آميزه مو : مردم كوسه.
آميزيدن : آميختن.
آميژ; آميژش; آميژه; آميژيدن : بر وزن ومعنى آميز و آميزش و آميزه و آميزيدن.
آميغ; آميغه : آميزش و آميختن و آميخته و حقيقت، مقابل مجاز و جماع و مباشرت.
آميغى : واقعى و حقيقى، در مقابل مجازى.
آن : دوغ و نمك و چاشنى و شراب و حسن و جمال و ملك و مال و عقل و شعور و اسم اشاره به چيزى دور و ضمير غايب و وقت و زمان و بالخصوص زمان حال فورىّ الزوال كه گنجايش هيچ فعلى ندارد و ملاحت را نيز گويند كه عبارت از كيفيّتى است در جمال كه به ذوق درك شده و به تقرير نيايد.
آناپولى : نام شبه جزيره اى است در كنار شرقى موره]شبه جزيره اى در يونان[ كه قديماً مقرّ حكومت يونان بوده.
آناپه : نام شهرى است در ساحل چرگزستان]در قفقاز[ به مسافت شصت كيلومتر از سمت شرقى بُغاز]تنگه [يِنگى قلعه.
آناتولى : آناطولى[ر.م].
آناتومى : كه لغت يونانى است و به عربى «تشريح» گويند، عبارت از علمى است كه شناخته مى شود از آن، حقيقت جميع اعضا و جوارح انسان و اين علم شريف را الى الان به شش زمان منقسم نموده اند; امّا در اوّلين زمان، كسانى كه پى بدين علم بردند، يونانيان بوده و ساير ملل يهود و مصريان از تشريح ابدان اجتناب مى نموده و يونانيان هم حقيرش مى شمرده اند. و در دويّمين زمان، ارسطو كه در زمان جنگ هاى اسكندر، مجال تشريح كردن داشته و اسبابش هم فراهم بود بعضى از دقايق آن را مكشوف داشته و آورده و شرايين را مبيّن ساخت. و در سيّمين زمان، جالينوس]پزشك يونانى در قرن2 و 3 ميلادى [بدين فن، مأنوس بوده و باعث انتشار آن گرديده و كتابى هم تأليف داد كه تا هزاروصدسال بعد از عهد خود، بين الاطبّا شايع بود. و در چهارمين زمان ماندينى، معلّم مدرسه بولونى ايتاليا، در 696 هجرى در حضور شاگردان خود، انسانى را تشريح داده و كتابى هم تأليف داد كه تا دويست سال مابين اطبّا، منتشر بوده و در همان كتاب بعضى اشتباهات و اغلاط كتاب جالينوس را تصحيح كرده، ليكن از اصلاح و اظهار آنها مخوف بوده، زيراكه كتاب جالينوس مقبول خواص و عوام بود. و در پنجمين زمان، حكيمى رسلنام كه در 918 هجرى در پادواى ايتاليا معلّم كامل اين فن بودبدون خوف و هراس غلط هاى كتاب جالينوس را تصحيح كرده و بدين واسطه دشمنان كثيرى به هم رسانده و كتابى هم در اين فن، با اشكال اعضا تأليف داده و از خوف دشمنان از مدرسه شهر مذكور خارج شده و بهواسطه طوفان در كشتى غرق گرديد. و در ششمين زمان، هروىنام]ويليام هاروى; 1578:1657م[، حكيم باشى شرل اوّل، پادشاه انگليس، در 997 هجرى دَوَران خون در بدن را با اعمال شرايين]سرخ رگ ها[ و اَوردَه]سياه رگ ها [ظاهر ساخته و در همين زمان معلّم مدرسه پاويا، عروق جذّابه را كه در جميع آلات بدن مى باشند مبيّن ساخته و معلّمين ديگر نيز نسج جميع آلات بدن را به تفصيل آشكار ساختند تا اين علم شريف به همين پايه ارتقا يافته و به مرتبه كمال رسيد.

صفحه 195 - جلد اول
آناطولى : به نوشته احمد رفعت عثمانى[ر.ض]، نام قسمت غربى آسياى صغرى كه قطعه اى است بزرگ و طول آن مابين 24 و 39 و عرض آن هم مابين 36 و 42 و از سه طرف به بحر اسود]درياى سياه[ و بحر ابيض]درياى مديترانه[ و مرمره محدود]است[ و تنها از جهت شرقى به ولايت حلب و كردستان اتّصال دارد و گاه است كه ولايات حلب و كردستان و موصل و سوريه را نيز به اراضى مذكوره علاوه نموده و جملتان آنها را به آناطولى مسمّى دارند. و در بستان السّياحة[ر.ض]گويد: مملكت روم به دو قسم، مقسوم و ديارى كه در سمت شمالى خليج قسطنطنيّه مى باشند، به روم ايلى[ر.م]موسوم و بلاد سمت جنوبى آن، به آناطولى مسمّى بوده و از مشرق به ايران و از مغرب به بحر اخضر]اقيانوس اطلس [و از جنوب به ملك شام]سوريه [و دياربكر]در تركيه [و ارمنيّه صغرى و از شمال به بحر اسود]درياى سياه [و خليج روم ايلى[ر.م]محدود و محاط و مردمانش از كليمى و مسيحى و اماميّه و على اللّهى و شافعى و حنفى و مالكى و حنبلى و يزيدى، مخلوط و مركّب و نخستين فرقه اى كه از اسلاميان، حكمران آن سامان گرديده، بنى اميّه بوده. پس بنى عباس و سلجوقيان و چنگيزيان على الترتيب در اين اراضى حكمران گرديده تا در 691 هجرى عثمان بيگ، پسر تكين ابن طغرل، افسر اقتدار در اين ديار بر سر كرده و در اندك روزگار به استيلاى تمام موفّق گرديد و از آن پس تا اين زمان قرن هاى فراوان در تصرّف آل عثمان و تسميه اين اراضى به عثمانيّه هم بدين عنوان است، نه چنانچه به ذهن عوام و پاره اى قاصرين آيد كه به جهت انتساب دينى ايشان به عثمان ابن عفّان باشد. و بعضى از جغرافيين گويد: آناطولى نام يكى از ايالات سبعه ممالك آسياى عثمانى است كه در سمت غربى، واقع و مركز اداره همان ايالت را هم گويند.
آنام : حكومت مستقلّه اى است در طرف شرقى هند وچينى كه متّصل به قطعه سيام]تايلند[ است.
آنبار ---> انبار.
آنت : (چو ماست و حالت) به به و آفرين و كلمه تحسين و به معنى آن تو را: آنت بس است يعنى آن تو را بس است.
آنتِپرين : مخفّف آنتى پيرين[ر.م] است.
آنتى : به يونانى يا فرانسه، ضد و مخالف و عكس هر چيز.
آنتى پيرين : دوايى است معروف و ضدّ تب و مسكّن صُداع]سردرد و اوجاع]دردها [عصبيّه و در اصل از دو كلمه «آنتى» به معنى ضد و «پيرين»كه از «پيروس» به معنى آتش مشتق است تركيب يافته و ازآن رو كه در اطفاى حرارت تب قوىّ الأثر است، بدين اسم مسمّى گرديده و گاه است كه «آنالژزين» نيز گويند كه از «آن» كلمه نفى و «آلژزين» كه از «الكوس» به معنى وَجَع]درد [مشتق است تركيب يافته و حاصل معنى تركيبى آن «دافع اوجاع» است.
آنتيك (antique): قديم و آثار عتيقه.
آنتيل; آنتيمون ---> انتيل و انتيمون.
آنَج : (چو مادر) زعرور[ر.م].
آندرينويل ---> اَدِرنَه.
آندون : آنجا و آن چنان و آن زمان.
آنس : سپند.
آنَسته : گياهى است كه به عربى «سُعد» گويند.
آنغ --->خان.
آنك : (چو ماست) مخفّف آنكه و (چو ناخن) به عربى، سرب و(چو مادر) آبله و مصغّر لفظ آن و اشاره به چيز نزديك است.
آنگندن : (چو كار كردن) آگندن[ر.م].
آنى : منسوب به آن و هر چيز فورى و شهرى و قلعه محكمى است در ارمنيّه مابين اَخلاط]در تركيه [و گنجه]در جمهورى آذربايجان[.
آنيست; آنيسه : (چو ماليدن و ماليده) مداد]مركّب[ و مركّب بسته و خون بسته و هر چيزى بسته كه به دشوارى وا شود.
آنين : نهره[ر.م] و بستو[ر.م].
آو : آب.
آوا : آش و شوربا و آواز.
آواخ : واخ[ر.م].

صفحه 196 - جلد اول
آواختَر : طرف شمال.
آواخِشتر : سمت جنوب.
آوار : آواره و آواريدن و امر و فاعل از آن و ظلم و ستم و رجوع به «اوار» هم نمايند.
آوارازميا : نام باستانى مرو و خوارزم.
آوارجه : دفتر حساب هاى پراكنده.
آواره : خراب و حساب و ستم و آزار و معطّل و بيكار و ديوان خانه و دارالاماره و پريشان و پراكنده و تعداد و شماره و گم و نابود شده و از وطن دورافتاده و متحيّر و سرگردان و بى نامونشان و دفتر حساب ديوان و قطع و تصديق و يقين و تحقيق و آهن ريزه اى كه از نعل در وقت سوراخيدن آن بيفتد.
آواره گير : محاسب و حسابدار.
آواريدن : اوباريدن[ر.م] و آواره بودن و نمودن.
آوارين ---> اوارين.
آواز : شهرت و گفتار و صدا و ندا و بانگ بلند.
آواز شدن; آواز گشتن : شهرت يافتن و سَمَر گرديدن و قيلوقال شدن.
آوازَه : آبازه[ر.م] و آواز، اِفراداً و تركيباً و رجوع به «اوازه» هم نمايند.
آوازيدن : آواز كردن و احوال خود را به ديگرى گفتن.
آواژ : باج و خراج.
آواس : خوشه گندم.
آواك : جزيره.
آوام : قرض و وام و قبّه و قلعه و برج كبوتران.
آوخ : (چو مادر) واخ و نصيب و قسمت.
آور : (چو باور) قطع و يقين و مخفّف آوار و فلك هفتم و بدمنظر و بدقيافه و سخن زشت و ياوه و امر و فاعل از آوردن و در مقام تركيب، معنى صاحب و خداوند را افاده نمايد، همچو: دلاور و جنگاور و مانند آنها.
آورال ---> اورال.
آورجه : (چو پابسته) آوارجه[ر.م].
آوَرد : حمله و جنگ و پيش خورد و ماضىِ آوردن.
آوَردگاه : معركه جنگ و جدال.
آوَردن : آوريدن.
آوَرده : قابله و ماما و اسم مفعول و ماضى بعيد از آوردن.
آوَرديدن : جنگيدن و حمله كردن.
آورس : (چو پابند) ابهل[ر.م] و عرعر و سرو كوهى.
آوَرَك : بادپيچ[ر.م].
آورند : (چو پالْهنگ) مكر و حيله و رود نيل و دجله بغداد و جمع مضارع غايب يا امر حاضر از آوردن.
آوره : (چو بامزه) اوره[ر.م].
آورى : (چو ياورى) صاحب تحقيق و يقين و فعل مشتق از آوردن و رجوع به «اورى» هم نمايند.
آوَريدن : آورديدن و مقابلِ بردن.
آوريسا ---> اوريسا.
آوريل : آپريل.
آوزين : سرو كوهى و طوقه و حلقه معروف كه از آهن و مانند آن برطرف پيشين كمربند نصب كنند.
آوستراليا; آوسترليج; آوستريا ---> اوستراليا و اوسترليج و اوستريا.
آوشن : (چو كاهگل) سعتر[ر.م].
آوشنگ : (چو كاربند) اوشنگ[ر.م].
آوشه : بلغور و شبنم.
آوشين : سعتر[ر.م].
آوغوز : به تركى، اخته و خايه كشيده و نادان و احمق و رايج و پاك و زيبا و صاف و مردم بامروّت و نام قبيله اى است از تركان كه در سمت غربى آسيا ساكن و در اواخر، عنوان و لقب بعضى از پادشاهان ترك گرديد.
آوغوزخان : به نوشته ناسخ[ر.ض]، نام يكى از پادشاهان قديم مغول كه در دوره سلطنت خود مدّت مديدى با اهالى هندوچين محاربه كرده و ممالك بسيارى فتح نموده و به مغولستان توسعه داده و در 2916]هبوطى [درگذشته و پسر كوچكش، كوك الب خان كه به روايتى جدّ اعلاى سلطان عثمان غازى، اوّلين ملوك عثمانيّه ] در قرن 8 ه: [، است جانشين او گرديد و محتمل است كه آغوزخان، مخفّف همين آوغوزخان باشد.
آوغوست; آوغوستس ---> آغوست.

صفحه 197 - جلد اول
آوغون : انگ[ر.م] و سقف دهان.
آوقا : (چو پارسا) رجوع به «اوقا» شود.
آوقاش ---> اوباش.
آوكان : نام پهلوانى بوده از لشگر فريدون]ششمين پادشاه پيشدادى[.
آوگوست; آوگوستس ---> آغوست.
آولوج : آبلوج[ر.م] و رجوع به «اولوج» هم شود.
آوِله : بر وزن و معنى آبله، اِفراداً و تركيباً.
آوليت --->بطلميوس.
آون : (چو مادر) مخفّف آوند[ر.م] و آونگ[ر.م].
آوند : (چو پابند) ظرف و اورنگ[ر.م] و آونگ[ر.م] و قمار و شطرنج و اوّل و نخست و برهان وحجّت و اوانى و ظروف.
آوَندى : ظرف شراب.
آوَنگ : تعليقه و هر چيز آويزان و آويخته و ريسمان شريط معروف كه رخت بر آن اندازند و ريسمانى كه خوشه انگور بر آن آويزند.
آوَنگيدن : آويختن.
آوننگ : (چو كاربند) اوشنگ[ر.م].
آوه : داش[ر.م] و آوخ[ر.م] و صدا كننده و زنجيره كنار جامه و غيره و قريه و شهر آبه[ر.م] و هم شهرى است نيكو كه مقرّ حكومت پيكو]ناحيه اى در مشرق هندوستان [است.
آويج; آويج گِن; آويجه; آويجيدن : بر وزن و معنى آويز و آويزگِن و آويزه و آويزيدن.
آويختن : از هوا معلّق كردن.
آويز : آويزه[ر.م] و آويزيدن و امر و فاعل از آن.
آويزگِن; آويزگين : گداى مُبرِم و اصراركننده.
آويزه : ثريّا[ر.م] و گوشواره و تعليقه و هر چيز آويزان.
آويزيدن : آويختن.
آويژگان : جمع آويژه[ر.م].
آويژه : خاص و خالص و پاك و پاكيزه و معشوق و دلبر و شراب انگورى.
آويش; آويشمَر; آويشَن : آويختن و كاكوتى[ر.م] و سَعتَر[ر.م]و كشيدن تيغ از غلاف.
آويشه : سعتر[ر.م] و كاكوتى[ر.م].
آويندن : قصد و اراده كردن و چشم داشتن و طمع و اميدوارى.
آه : كلمه افسوس و حسرت.
آهار : فولاد جوهردار و خورش و چيز خوردنى و چيزى خورده، چنانچه ناخورده را ناهار گويند كه مخفّف ناآهار است و ازآن رو كه خورش باعث قوّت است، آش كاغذ و جامه را نيز گويند كه تخم مرغ و نشاسته را ممزوج كرده و به جهت قوّت بر آنها مالند.
آهازيدن : برآوردن و ادب و تربيت كردن و مطلقِ كشيدن، چه قد و قامت باشد و يا دست از چيزى و يا تَنگ اسب و يا شمشير از غلاف و غير اينها.
آهازيده : مطلقِ برآورده و ادب شده و كشيده.
آهانه : تلّ و پشته و عمارت كوچك.
آهَبَنيابه : (چو ناخلف زاده) دهن درّه و خميازه.
آهتن : (چون ساختن) آهازيدن[ر.م].
آهته : آهازيده[ر.م].
آهِختَن : آهازيدن[ر.م].
آهرامن : (چو پاك دامن) رجوع به «اهرامن» نمايند.
آهران : تيشه نجّاران.
آهرايمن : (چو پاك ساختن) آهرمن.
آهرَم : (چو كارْگر) آهرمن و چوبى كه هَريسه]حليم [را بدان كوبند.
آهرمن : (چو واكردن و لاف زدن)]اهرمن[.(1)
آهرن : (چو بادزن) رجوع به «اهرن» نمايند.
آهريمن; آهريمه : (چو ماه ديدن و كارديده) رجوع به «اهريمن» نمايند.
آهزان : (چو كاردان) نفت.
آهِسته : ملايم و آرام و ساكن و بَطىء.
آهك : (چو مادر) معدنى است معروف كه به عربى «نورَه»]گويند[.
آهمر : (چو كارْگر) شغال.
آهُمَند(2) : كسى كه به جهت فريبيدن مردم دروغ گويد.
::::::::::::::::::::::::::::::::::
1. در اصل بدون معنى است.
2. ضبط برهان قاطع: آهْمَند.

صفحه 198 - جلد اول
آهن : (ر) تيغ و شمشير و در معنى معروف آن رجوع به «حديد» نمايند.
آهَنْ جان : مردم محنت كش و سخت جان و شجاع و دلاور و بى رحم.
آهن جُفت : گاوآهن.
آهنْ جگر : آهن جان.
آهنْ خاى : اسب سركش و پرزور و با قوّت.
آهنْ ربا: مقناطيس.
آهنْ رگ : آهن جان و آهن خاى.
آهنِ سرد كوفتن : كار بى فايده كردن.
آهنِ سفيد ---> حلبى.
آهنْ كُرسى : سِندان آهنگر و غيره.
آهنْ كَش : مقناطيس.
آهنْ گاو: گاوآهن.
آهنج : (چو پابند) آهنگ[ر.م] و آهنگيدن[ر.م] و امر و فاعل از آن.
آهَنجه : (با جيم پارسى) ريسمانى كه جولاهان]بافندگان [بر آخر جامه بافيده بسته و در سقف خانه بند كنند و(با جيم ابجدى) پهناكش جولاهان و آن چوبى است كه طولش موافق عرض جامه اى كه مى بافند بوده و بر هر دو سرش آهنى نصب كرده و آن را در وقت بافندگى بر دو كنار جامه بند كنند.
آهَنجيدن : آهنگيدن[ر.م].
آهنگ : نظم و نَسَق و نوع و صنف و خميدگى طاق ايوان و صف انسان و حيوان و آهنگيدن[ر.م] و امر و فاعل از آن و اصطبل و طويله و ساز و نغمه و سرور و شاديانه و عزم و اراده و ابتدا و اندازه و قانون و قاعده و كنار حوض و غيره و صوت موسيقى و آوازه و نغمه، خصوصاً آنچه در اوّل خوانندگى بركشند.
آهَنگيدن : آهازيدن[ر.م] و صف كشيدن و سرودن و شاد بودن و اراده كردن و قانون گذاشتن و نوشيدن و انداختن و شتابيدن و نظم دادن و ساز نوازيدن و اتّحاد كردن.
آهنوخُوشى --->اهنوخوشى.
آهَنَود --->اهنود.
آهَنيابه : دهان درّه.
آهنين : هر چيز سخت و محكم و از آهن ساخته و در تركيبات آن رجوع به تركيبات «آهن» شود.
آهو : آبِهى و تنگى نفس و آواز بلند و خطا و غلط و عيب و منقصت و چشم و ديده و شاهد و معشوقه و رميدن و امر و فاعل از آن و نام نُسك]هريك از بخش هاى بيستويك گانه اوستا [دويّم كتاب زند و هم جانورى است معروف كه به عربى «غزال» گفته و به پارسى «نَخجير» و «شَبالَنگ» هم گويند.
آهوپاى; آهوپى : تنددونده و دنيا و روزگار و خانه شش پهلو و خانه مُقرنَس و گچ پزى يا گچ بُرى و يا خانه اى كه با گچ نقّاشى شده باشد.
آهو دستَك; آهو دوستَك : گياهى است كه گزندگى عقرب را نافع و رجوع به «حزا» شود.
آهوىِ آب : جامه غوك [ر.م].
آهوىِ آتشين; آهوىِ خاورى; آهوىِ خُتَن : آفتاب.
آهوىِ زرّين : آفتاب و ظرف طلاى شراب.
آهوىِ سيمين : ساقى صاحب جمال و سيم اندام.
آهوىِ شيرافكن : ساقى و چشم محبوب و دلبر.
آهوىِ فلك : آفتاب و برج حَمَل.
آهوىِ مانده گرفتن : ناانصافى كردن.
آهوىِ مشرق : آفتاب.
آهوىِ مُشگ --->مشگ.
آهوار : (چو مالدار) واله و حيران و دلبر و معشوق.
آهواز : نام ديگر ايالت خوزستان و يا شهرى است كه قديماً مقرّ حكومت آن سامان و بناكرده اردشير بابكان]نخستين پادشاه ساسانى در قرن 3م[ و پايتخت اردوان، چهارمينِ اشكانيان، بوده. و از بعضى كتب معتبره قديمه نقل شده كه شاپور در خوزستان دو شهر بنا كرده; يكى را به نام خداى تعالى موسوم داشته و ديگرى را به نام خودش مسمّى گردانيده، پس هر دو را يك نام داده و هرمزداد شاپور خواندند; يعنى خدا داد به شاپور، و بعد از مراوده تجارتى عرب سوق الاهواز نام كردند; يعنى تجارت خانه جامع. و بالجمله آب آهواز از رود، و از

صفحه 199 - جلد اول
شوره زارها و مرداب هاى بد و غليظ به نهرهايش مخلوط، و هوايش گرم و غم فزا و قتّال الغُرَبا و گزنده، و پرنده و چرنده و ملخ و عقرب بسيار و مار و افعى بى شمار دارد و مگس هايش چون زنبور و آوازشان چون طنبور و به نوشته بعضى، هركس كه يك سال در آنجا ماند عقلش ناقص گردد. «عيب يارم چو بگفتى هنرش نيز بگوى». چيزى كه در آهواز مايه تعجّب است سدّى است قديم كه اكنون خراب و قدر قليلى خارج از آب است و پارچه سنگ هاى مربّع كه از هر جانب هشت قدم تا ده قدم است در آن به كار برده و از همان مقدار قليل معلوم مى گردد كه با چقدر مايه جانى و مالى و علمى و صناعى اين كار را كرده اند. و به نوشته بعضى از مورّخينِ مملكتِ ايران، به سبب همين سد، چهل فرسخ اراضى از حوالى آن مشروب مى شده و نيشكر بسيارى به عمل مى آمده و قند و شكر تمامى ايران و عربستان و حجاز و يمن و تركستان از آهواز مى رفته، و ازآن رو كه خلفاى بنى عبّاس نهايت اهتمام در رفاهيّت اهالى آن سامان داشتند، در عهد ايشان به نهايت آباد بوده و در فترات مغولى رو به خرابى نموده و اهالى آن متفرّق گرديدند و در نزديكى آهواز، بالاى تپّه عمارات خرابى موجود و در آن خرابه ها، سرستون هاى مرمر شبيه به ستون هاى تخت جمشيد نمودار است و رجوع به «مناذر» هم نمايند.
آهوَر : (چو كارْگر) آهوار[ر.م].
آهورامَزدا : نام خداى تعالى.
آهورى : (چو لاهوتى) خردل.
آهون : منفذ و ثُقبه و نَقب و رخنه.
آهون بَر : چاه جوى و نَقب كَن.
آهويى : عيبناكى و رميدگى.
آهى : آهو[ر.م].
آهيانه : (چو ماهيانه) شقيقه و كاسه سر و گلو و دماغ و استخوان بالاى دماغ و طرف نزديك به حلقوم از سقف دهان.
آهيختن : برآوردن و آهازيدن[ر.م].
آى : به تركى، ماه و حرف ندا است.
آى خان ---> ترك.
آيا : كلمه تعجّب و تمنّى و استفهام و معنى شايد و احتمال دارد و به تركى، باطن كف و قدم است.
آياز --->اياز.
آيام : (چو ناكام) قرض و وام.
آيدون : اكنون و اين چنين و هم چنين.
آيدين : به تركى، مبارك و ميمون و روشنا و نورانى و لامع و باهر و آشكار و ظاهر است و هم نام ولايتى است مشهور كه بر بلاد و قصبات بسيار و بساتين و باغات بى شمار، مشتمل و همه آنها بى ديوار و آبش خوشگوار و هوايش سازگار و فواكه]ميوه ها [سردسيرى اش موفور و ميوه جات گرمسيرى اش نامحصور مى باشد و به نوشته بعضى از سيّاحين، به طول شصت فرسخ و عرض چهار فرسخ زراعات و باغات داشته و به غير از جادّه، زمين لم يزرعى مشاهده نگرديده و در هزار گامى، يك نهر جارى و در هر نيم فرسخ يك قريه و در هر ميلى دو قهوه خانه داشته و مردمانش باجمال و تركى زبان هستند و هم شهرى است شهير و دلپذير كه تجارت آن داير و به مسافت 24 ساعت راه آهنى از جنوب شرقى اِزمير]در تركيه[ و دائماً شُمَندُفير]راه آهن در زبان فرانسه[، در ميان اين دو شهر در كار است.
آيران : دوغ و ماست مخلوط با آب.(كى)
آيِشتَنَه : جاسوس و چاپلوس.
آيشم : (چو باخِشم) ماهتاب و پرتو ماه.
آيِشْنَه; آيِشَه : جاسوس و چاپلوس.
آيِفت : حاجتى كه از خالق يا مخلوق خواهند.
آيك دلاله : به نوشته فرهنگ مخزن [ر.ض]نام پارسى سنبل الطّيب است و در تحفه[ر.ض]، «آلكوآله» نوشته.
آين : (چو دامن) آهن و(چو خازن) آيين.
آينه : (چو باصره) جسمى است شفّاف از شيشه كه صورت چيزها در آن نمايان]است[ و رجوع به «شيشه» هم نمايند.
آينه آسمان : ماه و آفتاب.
آينه اسكندر : آفتاب و هم آيينه اى بود از هنرهاى

صفحه 200 - جلد اول
ارسطو كه به جهت آگاهى از حال فرنگ، بر سر مناره اسكندريّه]شهرى در مصر[ ترتيب دادند كه عكس اشيا از چند روزه راه در آن مى افتاد و به همين وسيله، آن شهر چند گاهى از صدمات آن قوم محفوظ مانده تا آنكه شبى، پاسبانان غافل بوده و كفره فرنگ، فرصت يافته و آن آينه را به دريا انداخته و اسكندريّه را بر هم زدند. عاقبت بازهم ارسطو آن را به سنگ مقناطيس از دريا برآورد و در تفصيل زائد رجوع به «اسكندر» و «اسكندريّه» شود.
آينه اسكندر از ظلمات بحر جَستن : كه در قصيده يائيه خاقانى است: «چشمه خضر ساز لب از لب جام گوهرى/ كز ظلمات بحر جَست آينه سكندرى»، كنايه از بيرون آمدن خورشيد از ظلمات شب است كه عبارت ديگر ظهور صبح است; يعنى لب خود را از لب جام گوهرى، شراب آلود كن تا به سبب شراب مانند چشمه خضر شود در حيات بخشيدن; و شراب خوردن را به ظهور صبح ظهور صبح را هم كه عبارت از بيرون آمدن آفتاب است از ظلمات شب به بيرون آمدن آينه اسكندر از درياى مغرب تشبيه نموده.
آينه اَفروز : صيقل گر است.
آينه چرخ : آفتاب.
آينه چينى : به نوشته برهان[ر.ض] آينه اى است كه از تال]طبق فلزّى; فلزّ روى[ سازند و در فرهنگ مخزن[ر.ض]گويد: اسم چيزى است مانند آينه كه از نقره و برنج سازند و در تحفه[ر.ض]فرمايد: چيزى است كه از مس و نقره و برنج سازند.
آينه خاورى : آفتاب.
آينه دار : روبه رو و مقابل و ظاهركننده نيكى و بدى و حجّام و سرتراش و خادمى كه نگهدار شانه و آينه باشد.
آينه زُداى : آينه افروز[ر.م].
آينه شش جهت : اصحاب كهف و رجال الغيب و مكاشفه و شاهد است و قلب مبارك سرور كاينات عليه الصّلوات والتّحيّات.
آينه طارَم : آسمان و آفتاب.
آينه فروز : آينه افروز[ر.م] است.
آينه گردان : با اضافه آفتاب و بدون اضافه، امر و فاعل از معنى تركيبى خود.
آيه : ]نشان و علامت و معجزه و كرامت و دليل و حجّت و هريك از تكّه، طائفه، جمله، كلام، فقره و جماعت حرف هاى قرآن كه سوره از آنها مركّب است (لغت نامه دهخدا)[.
آيه توس ---> اونيتر.
آييد : آبيد[ر.م].
آييدن : آمدن.
آيير; آييژ; آييژك; آييژه : سرشگ و شراره آتش.
آيين : (چو كابين) قاعده و قانون و طرز و اصول و آفرين و تحسين و آرايش و زينت، خصوصاً آرايش گرد شهر و ولايت و رسم و عادت و دين و شريعت و مذهب و طريقت و سليقه و مسلك و مراسم مذهبيّه، خصوصاً شريعت غرّاى اسلاميّه و هم نام دهى يا ولايتى است كه غار موميائى در نزديكى آن است، چنانچه در «موميا» خواهد آمد، و با لفظِ دادن و گرفتن و داشتن و بستن و نهادن و كردن و برانداختن و تازه كردن و ساز كردن، مستعمل است.
آيين پرستى : خدمت كردن با فروتنى و عمل كردن به اصول مذهبى.
آيينِ جمشيد : دويّم سى لحن باربدى]نوازنده دربار خسروپرويز[ و نام نوائى از موسيقى.
آيينْ فرمود : امر و عمل شرعى و قانونى كه موافق شرع و قانون باشد.
آيين گر : صاحب شريعت.
آيينه  : آينه و آيين، اِفراداً و تركيباً.

آيين دوّيم

(در حرف الف با باى ابجدى)
اب : (چو تب) به عربى، پدر و به پارسى، سنبل الطّيب است.
ابا : (چو رضا و قبا) آش و شوربا و به معنى با، كه به عربى

صفحه 201 - جلد اول
«مَعَ» گويند و (چو دعا) بنايى است دلربا و مشتمل بر معدن آب گرمى كه از آن حمّام و گرمابه ترتيب داده اند كه آب خزانه اش از آن چشمه روانه و هميشه بى آتش، گرم است و(چو رضا) به عربى، منع و امتناع است.
اَبابيل : به نوشته فرهنگ مخزن[ر.ض]، پرستوك[ر.م]است و در «دمسنجه» از برهان[ر.ض] گويد: مرغى است كه چون بر زمين افتد، نتواند برخيزد و در مجمع البحرين[ر.ض]از عبّاد ابن موسى نقل كند: كه مرغ زُرزور است و از اخفش نقل كند كه جمع بلامفرد و معنى آن فرقه فرقه و در مقام تكثير استعمال يابد و از بعضى ديگر نقل كند مرغ سبزى است كه از لُجّه دريا خارج شده و سر آن شبيه به سر درنده و يا شب پره است و از ديگرى نقل است مرغى است كه در ميان آسمان و زمين زندگانى كرده و جوجه گذاشته و خرطوم و منقار آن مانند مرغان و پاهايش مانند سگان است و به نوشته كنزاللّغة[ر.ض] و قطرالمحيط[ر.ض]، ابابيل جمع اَبّول يا اِبّول يا اِبَّول يا اِبّيل است كه به معنى گروه و فرقه مرغان و دسته اسبان باشد و خود طُرَيحى هم در مجمع البحرين[ر.ض] همين قول را پسنديده و آيه شريفه (وَاَرْسَلَ عَلَيْهِمْ طَيْراً اَبَابِيلَ)(فيل،3) را هم به همين معنى تفسير كرده و بنابراين، نام مرغ خاصّى نمى باشد.
ابازير : (چو سرازير) به نوشته تحفه [ر.ض]هر چيزى كه از تره و ادويه يابسه در طعام ها كنند و رجوع به «ابزار» نمايند.
اباش; اباشه : (چو قماش و شماره) مجمعى كه از همه گونه مردم در آنجا باشد و «اوباش» و «اوباشه» نيز گويند.
اِباضيّه : نام فرقه باطله اى است از خوارج كه رئيسشان عبدالله ابن اِباض مرّى]نيمه دوم قرن اوّل هجرى[ از طرابلس غربى بوده و در 153 هجرى به ولايت افريقيه هجوم آورده و والى منصوب از طرف منصور]دومين خليفه عباسى [را مغلوب نموده، پس جمعيّت ايشان كثرت به هم رسانيده و به سه شعبه ابوحاتم و ابوعاد و ابوقُرَّه منشعب گرديدند. و ايضاً به نوشته احمد رفعت عثمانى[ر.ض]، نام عمومى چهار فرقه حارثيّه و يزيديّه و رابعه و حفصيّه مى باشد كه هريكى از شعب خوارج و از جمله 73 فرقه امّت مرحومه بوده و حضرت على(عليه السلام)و اصحاب كبار را سَبّ]دشنام [و ناسزا گفته و افعال عباد را مخلوق خدا دانسته و مرتكب كبائر را كافر نعمت پنداشته نه كافر ملّت]شريعت[ و مخالف عقيده خودشان را خارج از دين شمرده و در مقام حرب، اموالشان را حلال دانند. و در ميان ايشان، يزيديّه نغمه ديگرى هم سروده و مى گويند كه خداى تعالى پيغمبرى از ايرانيان خواهد فرستاد كه دين او ناسخ دين محمّدى(صلى الله عليه وآله وسلم)بوده و كتاب او در آسمان مكتوب شده و يك دفعه به زمين خواهد افتاد. و بالخصوص جمعى از يزيديّه هستند كه ساكن كوه سنجار[ر.م] بوده و به دين نصارى، بيشتر از اسلام مايل شده و شيطان را به نام «مَلَك طاووس» پرستيده و گويند كه عاقبت بازهم به آسمان رفته و رئيس ملائكه خواهد شد.
اَباقاخان : نام دويّمينِ ايلخانيان كه پسر هُلاكوخان]بود [و در 663 هجرى بعد از فوت پدر به اريكه سلطنت نشسته و شمس الدين جوينى را وزير اعظم قرار داده و ملتزم عدل و داد بود و بيداد و تعدّيات پدر را موقوف داشته و عبدالمؤمنِ صاحب الادوار و ياقوت مُستَصَمى، خطّاط مشهور، و ساير ادبا و ارباب معارف و كمال را به مراحم ملوكانه بى پايان، جلب آستان نموده و در 680 هجرى در همدان وفات يافت.
ابام : (چو سلام) بام و قرض و وام.
اَبان : آبان[ر.م] و شهر كوچكى است از كرمان.
اَبانگاه : آبانگاه[ر.م].
ابانور; ابانوس : (چو قبادوز) آبنوس[ر.م].
ابتين : (چو تخمين) آبتين[ر.م].
اَبجَد : (ر) چنانچه در اوّل مقدّمه مكشوف گرديد، هريك از حروف بيستوهشت گانه عربى را به تنهايى، «حروف هجا يا تهجّى» گويند كه به معنى تعداد است و به جهت منقوط بودن اكثر اين حروف نسبت به حروف ساير ملل، «معجمه» نيز گويند كه به معنى منقوطه است و همچنين مجموع و مركّب آنها را ثلاثى باشد يا رباعى يا غيره، «حروف جُمَل» خوانند كه جمع جمله به معنى كل و

صفحه 202 - جلد اول
مجموع است و اين هم به حسب ترتيب و حيثيّت تركيب مختلف و اشهر از همه جمل ابجدى و ابتثى و ايقغى و اهطمى بوده و افضل از همه جمل ابجدى و اطلاق لفظ جمل بدو منصرف و بناى تقاويم و مدار حساب زيجات]جدول هايى براى آگاهى از حركات سيّارات[ بر آن است; زيراكه اهل نجوم اعداد را به جهت سهولت و اختصار با علامات و ارقام حروف بيستوهشت گانه عربى به ترتيب جمل ابجدى نوشته و از الف تا طا، رقم آحاد گرفته و از ياء تا صاد، علامات عشرات قرار داده و از قاف تا ظا، از براى مآت وضع كرده و غين را به جهت هزار، موضوع داشته و ارقام اعداد مركّبه را هم از همين ارقام مفرده تركيب نمايند : به شرحى كه در محلّ خود مفصّلاً نگارش يافته. و بالجمله كلمات هشت گانه حروف ابجدى به زعم بعضى، حروف عبرانى ها است و به عقيده برخى، محض از براى اين موضوع هستند كه بعد از تعليم حروف مفرده، راه تركيب آنها را هم بر مبتدى ها بياموزند و بس. و از ذخائرالاسماء[ر.ض] نقل است كه وضع اين تركيب از حكيمى بوده يونانى كه هشت پسر داشته و هريكى را به اسمى مسمّى گردانيد كه حروف هيچ يك در اسم ديگرى نباشد. و به نوشته برخى، ابجد محرَّف ابى جاد است كه يكى از رؤساى اصحاب اَيكه]شهرى نزديك مَديَن[ از امّت حضرت شعيب(عليه السلام)بوده و هوّز و سعفص و قرشت، رفقاى او و كلمن رئيس كل مى بود ودر يوم ظلّه : كه امّت مذكوره هلاك شدند : كلمن نيز فوت شده و دخترش اين مرثيه را انشاد كرد: «كلمن قد هدّر كنى هلكه وسط المحلّة سيّد القوم اتاهم الحتف نارا وسط ظلّة * جعلت نارا عليهم دارهم كالمضمحلّة». و بعضى ديگر كلمات ابجدى را بدين روش ترجمه كرده:
ابجد: شروع كرد
هوّز: ركوب نمود
حُطّى: ايستاد
كلمن: گفت
سعفص: زود آموخت
قرشت: دانا شد
ثخذ: حفظ كرد
ضظغ: كامل شد
و بعضى ديگر به همان ترتيب بدين گونه ترجمه نموده:
]ابجد:[ بدان
]هوّز:[ درياب
]حطّى:[ نيك فهم كن
]كلمن:[ نگه دار
]سعفص:[ فرومگذار
]قرشت:[ دانا باش
]ثخذ:[ واقف باش
]ضظع:[ از پيش بدان
و بعضى اين حروف بيستوهشت گانه را به طرزى عجيب على حدّه، چهارچهار در ضمن هفت كلمه، تركيب و هريكى را موافق لوحه ذيل، به يكى از سيّارات منسوب داشته:
ابجد به زحل
هوزح به مشترى
طيكل به مرّيخ
منسع به آفتاب
فصقر به زهره
شتثخ به عطارد
ذضظغ به قمر
و هفت حرف اوّلى اين كلمات سبعه را «حروف ناريّه» خوانده و هفت حرف دويّمى آنها را «حروف هوائيّه» ناميده و هفت حرف سيّمى را «حروف مائيّه» گفته و هفت حرف آخرى را «حروف ترابيّه» انگارند، چنانچه در لوحه ذيل است:
اهطمفشذ: ناريّه
بوينصتض: هوائيّه
جزكسقثظ: مائيّه
دحلعرخغ: ترابيّه
و موافق قواعد مخصوصه خودشان در مقاصد خود معمول دارند. و امّا وضع ترتيب جمل ابجدى به زعم بعضى، از نزد حضرت آدم(عليه السلام)مى باشد كه به تعليم خداى

صفحه 203 - جلد اول
تعالى به همين ترتيبش انداخت، و به عقيده بعضى ديگر منسوب به حضرت ادريس(عليه السلام) مى باشد كه بيستوهشت صورت حروف را از صور بيستوهشت گانه منازل قمر نقل نموده.
تتمه: اهل مغرب را در حساب و اعداد و حروف بيستوهشت گانه، اصطلاح و روش ديگرى است غير از ترتيب مشهور كه در اعصار سابقه به ترتيب ذيل در ميان عرب شايع و معمول بوده:ابجد، هوّز، حطى، كلمن، صعفض، قرست، ثخذ، ظغش
يعنى صاد را شصت و ضاد را نود و سين مهمله را سيصد و ظاى منقوطه را هشت صد و غين معجمه را نهصد و شين نقطه دار را هزار گرفته و باقى حروف را موافق مشهور حساب كرده و اين را «ابجد مغربى» يا «ابجد مغاربه» گويند چنانچه ابجد مشهور مذكور را «ابجد شرقى» نامند. و پاره اى اخبار و آثار وارده از ائمّه طاهرين(عليهم السلام) را هم كه در باب فرج آخرالزمان ورود يافته، محمول بر همين حساب ابجد مغربى دارند و گاه است كه هر مرتبه از آحاد را با معادل خود از عشرات موافق لوحه ذيل تركيب داده:
ايقغ، بكر، جلش، دمت، هنث، وسخ، زعذ، حفض، طصظ
و از فلك الافلاك شروع كرده و هريك از تركيبات نه گانه را على الترتيب به يكى از سيّارات سبعه منسوب داشته و اين را «جمل ايقغى» نامند و در ابجد مغربى هم بدين روش گويند:
ايقش، بكر، جلس، دمت، هنث، وصخ، زعذ، حفظ، طضغ
وبالجمله پرواضح است كه اكثر مطالب مذكوره در اين باب : اگر يكسر هم نباشد : مجرّد حدس و تخمين بوده و دور از تحقيق و يقين مى باشد، و در پاره اى مطالب مناسب مقام رجوع به «جمل» هم نمايند.
اَبجَدِ تَجريد نوشتن : فنا فى الله.
اَبجَدخوان : مبتدى و نوآموز و خواننده ابجد.
اَبجَدِ شرقى; اَبجَدِ غربى; اَبجَدِ مغاربه; اَبجَدِ مغربى --->ابجد.
ابجل : (چو دختر) نام دختر پادشاه جابَلسا[ر.م].
ابخار; ابخاز : (چو سرباز) ولايتى است از تركستان روسيّه كه بيشتر مردمانش ترسا]مسيحى[ و مغان ]زرتشتيان[ و دير]صومعه [بسيار بزرگى دارد.
اَبخوار; اَبخواز : بر وزن و معنى ابخاز.
ابخوسا : (ل) به سريانى، سنگسار است.
اَبَد : ]استمرار وجود در ظرف آينده. زمانه اى كه نهايت ندارد و چيزى كه نهايت و آخر ندارد (لغت نامه دهخدا)[.
ابدالآباد : جاودان جاويد.
ابدال : (به كسر اوّل) به عربى، عوض كردن و(به فتح آن) هم به عربى، جمع بَدَل به معنى عوض]است[ و معنى اصطلاحى خاصّ آن كه در السنه داير و زبانزد عامّه است به نوشته طُرَيحى [ر.ض]قومى اند از صلحا كه دنيا از ايشان خالى نبوده و هركدام كه بميرد، خداى تعالى ديگرى را به جاى او بدل نمايد. و از قاموس[ر.ض] نقل است كه ايشان هفتاد نفر بوده و چهل نفرشان در شام و سى نفرشان در ساير بلاد و قوام ارض از بركت وجود ايشان]است[ و هركدام كه بميرد، يكى از ساير مردم قائم مقام او گردد. و به نوشته احمد رفعت عثمانى[ر.ض]، ابدال نام ذَوات مكرّمه اى است كه به جهت تصرّف در مصالح عباد، مظهر خلافت الهيّه و رفتارشان به امر خداى تعالى و چهل نفرشان در شام و سى نفر در ساير بلاد]است[ و بعد از وفات هريك، يكى از صلحاى امّت را به جاى وى انتخاب كنند.
ابدالى : (چو بدنامى) افغان.
اَبدام : جسم، مقابل جوهر.
اَبدان : ابذان[ر.م] و به عربى، جمع بدن است.
ابدرم : (چو اِسپَرَم) نام كتاب شاكمونى(1) و معنى آن به اعتقاد وى، اوّل و آخر كتاب ها است.
ابذان : (چو افغان) لايق و سزاوار و اتباع و پيروان و خاندان و دودمان.
ابر : (چو خبر) آغوش و بر كه به عربى «عَلى» گويند و به زندى، آلت تناسل است و (چو صبر) اسفنج و مرد و به معنى معروف كه در «باران» خواهد آمد و رجوع به «تاريخ عبرى» هم نمايند و نام دهى هم هست در بسطام]در استان
::::::::::::::::::::::::::::::::::
1. به اعتقاد برخى از مردم هند، پيامبر صاحب كتاب است و كتاب او را هم شاكمونى مى نامند.

صفحه 204 - جلد اول
سمنان[.
اَبردست : مردم سخى و جوانمرد و باهمّت. انورى گويد:
«آن ابردست گشت كه خاشاك سيل او *** تاريخ عهد آذر و نيسان و بهمن است»
و در شرح اجمالى اين شعر گوييم: چنانچه در «تاريخ» نگارش خواهيم داد، هر واقعه بزرگى را مبدأ وقايع متأخّره از آن قرار داده و تاريخ عهد نمايند، و مراد انورى آن است ]كه[ممدوح او چنان سخاوت نمود كه محقّرات آن كه به منزله خاشاك است چنان بزرگ و عظيم بود كه سه ماه آذر و نيسان و بهمن با وجود كثرت فيض آنها آن خاشاك را عمده دانسته و تاريخ عهد خود نموده اند. و يا آنكه مراد، محض مقدّم بودن است، زيرا كه تاريخ عهد هر چيز مقدّم بر خود آن چيز است و مقصود، آن كه جود و سخا تازه نيست بلكه قديم تر از اين سه ماه هم هست و حال آنكه آن سه ماه از ابتداى عالم بوده اند.
ابرِ كهن; ابرِ مرده : اسفنج.
ابراهام : (چو اِسپاهان) ابراهيم است.
اِبراهِم : مخفّف ابراهيم است.
ابراهيم : نام سيزدهمينِ خلفاى بنى اميّه و هم نام نامى يكى از انبياى عظام كه داراى مقام رسالت و عزم و در 3323 يا 3472 هبوطى، متولّد و به خليل الله و خليل الرّحمن ملقّب و به ابوالأنبيا و ابومحمّد و ابوالضَّيفان مكنّى و نام پدرش تارخ و در شانزده يا هفتادسالگى به تبليغ رسالت مبعوث گرديده و مردم را از عبادت اوثان و پرستش اجرام سماويّه منع فرموده و ازاين رو به دستيارى آزر در آتش انداخته و آتش هم به مَنطوقه (يا نارُ كُونِى بَرْداً وَسَلاماً عَلى اِبراهِيمَ)(ابراهيم، 69) گلزار بوده.پس به ارض بابِل]در بين النهرين [پس به مصر پس به قدس خليل]حَبرون، شهرى در فلسطين [هجرت فرموده و تا آخر عمر در آنجا توطّن فرموده و در 3418 يا 3558]هبوطى [پسرش اسماعيل، از كنيزش، هاجر، متولّد و در 3423]هبوطى [پسر ديگرش اسحاق، از زوجه اش، ساره، به وجود آمده و در 3428]هبوطى[ به ذبح اسماعيل، مأمور و در 3429 ]هبوطى[ به تجديد عمارت خانه كعبه : كه در طوفان نوح بيشتر ديوارهايش منهدم و چون تلّ سرخى مى نمود : پرداخته و در 3508 يا 3647 هبوطى، در 180 يا 175 سالگى در قدس خليل بدرود جهان گفته و هم در آنجا مدفون گرديد.
اِبراهيميّه : علاوه بر معنى نسبى خود، در اصطلاح اطبّا، به فرموده تحفه[ر.ض]، آشى است كه با آبغوره و قند و بادام و گلاب و عود و ادويه حارّه ترتيب داده و خودش هم مفرِّح و مقوّى دل و معده و جگر است و در مخزن[ر.ض]فرمايد: آشى است مركّب مانند زيرباج كه حوائج]ادويه ها [آن، ادويه حارّه و قدرى عود باشد كه در كرباسى، بسته و در ديگ انداخته و قند و بادام را با گلاب، حل كرده و در آن ريخته و به جاى سركه، آبغوره داخلش نمايند يا سركه مُصعَّدِ ]تصعيدشده; پاك شده [مقطّر و قند زياده باشد.
ابربليس : (ل) رجوع به «تاريخ اسكندرى» نمايند.
ابربيون : (ل) فرفيون[ر.م].
ابرج : (چو كمند) بلوكى است سردسير از فارس كه در ميان كوهستان واقع و آبش خوب و هوايش مرغوب ]است [و جنگل و باغات بسيار دارد.
اِبَرخُس; اِبَرخوس : يا هيپارق يا هيپارخوس; به نوشته احمد رفعت عثمانى[ر.ض]، نام يكى از قدماى علماى هيئت كه در ردوس(1)]جزيره اى در درياى اژه[ متولّد و در 128 مقدّم ميلادى درگذشته و تعيين حركات مختلفه سيّارات و مقدار بعد آنها از زمين، از نتايج فكر اين حكيم بوده و به جهت تعيين ابعاد مذكوره، آلتى هم اختراع نموده و مدّت كسوف و خسوف را تا شش صد سال بعد از فوت خود هم خبر داده بوده است.
ابرسميس : (ل) رجوع به «تاريخ اسكندرى» نمايند.
ابرش : (چو احمد) اسب ابلق خال دار و رنگ سرخ و سفيد درهم آميخته.
اَبرَشِ خورشيد : آسمان.
ابرشهر :(چو كمربند) نام اصلى قديمى نيشابور.
::::::::::::::::::::::::::::::::::
1. ضبط لغت نامه دهخدا: رودس.

صفحه 205 - جلد اول
اَبرِشيم : ابريشم.
ابرفيون :(ل) فرفيون[ر.م] .
ابرق : (چو اَبلَق) طلق[ر.م] و شِفنين بحرى[ر.م].
اَبَرقُباد : ولايتى است از توابع اَرّه جان كه در ميان فارس و اهواز واقع و آبادكرده قباد شهريار]از پادشاهان سلسله ساسانى [است.
ابرقو; ابرقوه :(چو سَمَن بو و پرستوك) معرّب ابركوه[ر.م]است.
ابرك : (چو اندك) ابر كهن و مصغّر ابر و رجوع به «طلق» و «گل شاموس» نمايند.
اَبركار : (چو اشك بار) متحيّر و سرگردان.
اَبَركاكيا; اَبَركاكياب : تار عنكبوت.
ابركو : (چو ارسطو) مخفّف اَبَركوه[ر.م] است.
اَبَركوه : شهرى است از عراق عجم]نواحى مركزى و غربى ايران [كه به جهت وقوع آن بر كوه بدين اسم اختصاص يافته و از چهار طرف آن، چشمه هاى آب روان است. و در مراصد[ر.ض] گويد: شهرى است شهير در نزديكى يزد از ناحيه استخر و از ابوسعيد نقل كرده كه شهر كوچكى است در بيست فرسخى اسپهان. پس گويد كه اين سهو است مگر اينكه ابركوه، نام دو شهر باشد و بالجمله در تاريخ بحيره[ر.ض] از صاحب رساله هيئت نقل كرده كه به جهت دعاى حضرت خليل(عليه السلام)هرگز در ابرقو باران نباريده و از عجايب البلدان[ر.ض] نقل كند كه در آن، سروى بوده كه درختى بزرگ تر از آن نشان ندادندى و گويند اگر جهود چهل روز در آنجا بماند، البتّه بميرد.
ابرمان : (چو قلمدان) دودمان و لايق و سزاوار.
اِبرِنج : برنج.
ابرنجن; ابرنجين :(چو بدمنظر و فروردين) حلقه طلا و نقره و غيره كه زنان در دست و پا كرده و اوّلى را «دست اَبرَنجَن» گفته و دويّمى را «پاى اَبرَنجَن» نامند و گاهى در هر دو، الف را انداخته و «دست بَرَنجَن يا بَرَنجين» و «پاى بَرَنجين يا بَرَنجَن» خوانند; چنانچه در همه آنها به عوض باء، واو آورند.
ابرو : (چو بدبو) علاوه بر معنى معروف كه به عربى «حاجب» گويند رجوع به «تلغراف» نمايند.
اَبرو زدن : رضا دادن و اشاره كردن.
اَبروفَراخى : سخاوت و همّت و خوش دلى و گشاده رويى.
اَبروىِ زالِ زَر : هلال و ماه نو.
ابرود : (چو محمود) سنبل و نيلوفر.
ابروق : (چو محمود) موضعى است از ديار روم و در آنجا مردگانى است خشكيده و بدن نپاشيده و نپوسيده كه از آفاق عالم به زيارتشان آمده و جماعت نصارى ايشان را از خودشان دانسته و گروه مسلمين گويند كه ايشان مجاهدين زمان عمر مى باشند.
اَبرون --->هميشه بهار.
ابرونتن : (چو پهلوشكن) مردن.(ند)
ابره :(چو سركه) ميوه نورس و (چو دَهره) ابر مرده[ر.م] و روى كلاه و قبا و غيره و (به ضمّ اوّل و فتح ثانى) مرغ تودَرِه.
ابرهام : (چو قلمدان) طبيعت و مزاج و نام مَلِكى است موكّل بر تدبير امور عالم و هم نام پيغمبرى است كه گويا حضرت خليل الله(عليه السلام) باشد.
اِبرَهِميّه : ابراهيميّه[ر.م].
ابرهه(1) : (چو زَلزَله) مرغى است حقير و نام يكى از پادشاهان يمن كه به نوشته ابن خلدون[ر.ض]، در 180 هجرى حكمران آن سامان بوده و هم چند نفر ديگر از تَبابِعه يمن كه إن شاءالله تعالى در «تبع» به ترجمه اجمالى ايشان خواهيم پرداخت بدين اسم مسمّى و اشهر از همه، ابرهه صاحب فيل مى باشد كه به نوشته احمد رفعت عثمانى[ر.ض]، پدرش صَباح و لقبش اَشرَم و در تحت حمايت نجّاشى]پادشاه حبشه يا اتيوپى [بوده و به نام او كليساى بزرگى، قُليَّسنام، بنا نهاده و فرمان داد كه اهل حجاز در هر سال به زيارت آن آمده و از حجّ كعبه مكرّمه صرف نظر نموده و آيين و قوانين لازمه موسم حج را در همين كليسا اقامه نمايند. ايشان هم بدين فرمان گران تن
::::::::::::::::::::::::::::::::::
1. ابرهه صورت حبشى كلمه ابراهيم است.(حاشيه دكتر معين بر برهان قاطع)

صفحه 206 - جلد اول
درنداده و بلكه كليسا را ملوّث]آلوده [نموده و ازاين رو، ابرهه هم تأديب ايشان را تصميم داده و محو و هَدم كعبه را مكنون ضمير خود داشت، تا در سال 570 ميلادى با تمامت عسكر خود و سيزده فيل مُعلَم]نشان دار; منقّش [رو به جانب مكّه نهاده و در چند جا با قبايل، مقابل و عاقبت وارد صحراى مكّه گرديدند. حضرت عبدالمطّلب نگهبانى خانه خدا را به صاحبش محوّل داشته و با كسان و متعلّقان خويش از مكّه خارج گرديدند. پس همين كه ابرهه با هزاران دَبدَبه]آواز دهل و نقّاره; عظمت [هجوم آور شد، اَبابيل از طرف ربّ جليل با سنگ سِجّيل]سنگ گل[، مقابله نموده و تمامى عسكر را پريشان و مُضمَحل نمودند و خودش هم در حين فرار راه را از چاه ندانسته و از نفيل مكّى(1) : كه در تحت اسارت خود او بود : خواستار رهنمايى گرديده و اين جواب را شنيد: أينَ المَفَرّ وَالإلهُ الطّالب والاشرَمُ المَغلوب ليسَ الغالِب». و عقب اين حال يكى از آن سنگ ها بر او برخورده و راه دوزخ پيش گرفت و به نوشته بعضى، ابرهه در اثناى راه مكّه رهسپار عدم گرديده و هركه قبرش را ببيند، بى اختيار سنگى بر آن زند.
اِبرَهيميّه : ابراهيميّه[ر.م].
ابريز : (چو دلگير) طلا و زر و بالخصوص خالص آن.
اِبريسَم : ابريشم.
اَبريشِم(2) : كه «ابريشيم» و «اَبرِشيم» و «اَبرِشِم» نيز گفته و نوشته و به يونانى«برنى» و به سريانى«شتاريه» و به هندى «ريشم» و به تركى«ايپك» گويند، به فرموده مخزن الادويه[ر.ض]، پيله هاى كرمى است خاص كه به تربيت و خورانيدن برگ هاى توت ريزه كرده نِتاج ]نسل; بچه[ از آن گيرند و آن از لعاب دهن خود، پيله بر خود مى تند و آنچه بر سر خود بدون پرورش بر درخت بيد يا توت پيله تند، آن را ابريشم نمى نامند. و بهترين آن، پيله هاى بزرگ باليده زردرنگ و به شكل رطب كوچك فربهى است كه كرم هاى درون آن، آنها را سوراخ نكرده باشند و بعد از آن سوراخ كرده و كرم ها... و ابريشم خام هم، عبارت از اين دو پيله بوده و آنچه را كه در آب پخته و نخ از آن كشيده باشند، از قسم ابريشم خام نبوده بلكه به نوشته تحفه[ر.ض]، آن را «حرير» گويند و همان قسم سوراخ نكرده از ابريشم خام را به عربى «اِبريسَم» گفته و قسم سوراخ كرده آن را هم به عربى «قَزّ» گويند و اينكه در قاموس[ر.ض]، قَزّ را به مطلق ابريشم ترجمه كرده، تغليطش كرده و محمول بر اشتباهيش داشته اند و در مخزن الادويه[ر.ض]از بعضى نقل كرده: قَزّ كه به پارسى «كَج» نامند پيله هايى است كه بر درخت توت و بيد و غيره تنيده باشند. بالجمله لفظاً ابريشم، تارِ سازها را نيز گويند.
ابريق : (چو دلگير) معرّب آبريز[ر.م].
ابزار : (چو انصار) به نوشته تحفه[ر.ض]، گياهى است شبيه به هليون كه ساقش نازك و شكننده و در انتهاى ساق، برگ ها به هم پيچيده به جاى گل و در بهار در بلاد بارده و جاى هاى سايه دار و مكان هاى نمناك و يا مواضعى كه مدّتى آب در آن ايستاده باشد، روييده و در بغداد و موصل و شيراز، پخته و مى خورند و اندك تلخى و تندى دارد. و در فرهنگ مخزن[ر.ض] گويد: ادويه خوشبويى است كه در طعام ها داخل مى كنند و همچنين تَوابِل مگر اينكه تَوابِل را در اطلاق يابسه اطلاق كرده و ابزار را در رَطبه استعمال نمايند. و گويا اَبازير هم جمع همين ابزار است.
اَبَزقباد : ابرقباد[ر.م] با راى بى نقطه.
ابزوقيلوس :(ل) رجوع به «افيقورس» نمايند.
ابسار : (چو انصار) سنگِ فَسان[ر.م].
ابست : (چو اَلَست و شكست) ترنج.
اَبِستا; اَبِستاق : پازند و تفسير كتاب زند و يا نام صُحُف حضرت خليل الله(عليه السلام) است.
اَبِسته : جاسوس و چاپلوس.
اَبسَس --->آبس.
ابسكون : (چو پرستوك) آب سكون[ر.م].
ابسلى خان :(ل) رجوع به «ترك» نمايند.
ابسنت : (چو فرزند) رجوع به «افسنتين» شود.(سه)
::::::::::::::::::::::::::::::::::
1. ترجمه تفسير الميزان، ج20، ص 622.
2. ضبط لغت نامه دهخدا: اَبريشَم; ضبط فرهنگ معين: اَبريشَم، اَبريشُم.

صفحه 207 - جلد اول
اَبسَنتين --->افسنتين. (سه)
اَبَسنتيوم : افسنتين[ر.م]، اِفراداً وتركيباً.(تين)
اَبِشتَن : پوشيده داشتن.
ابطح : (چو احمد) به عربى، مطلق گذرگاه سيل و يا آنچه در آن سنگ ريزه باشد و يا تنها آنچه فراخ بوده و سنگ ريزه داشته باشد و بالخصوص سيل گاه مكّه كه در ميان وادى مِنى واقع و اوّل آن از انتهاى شعب ابى طالب و آخرش به مقبره اى : كه در نزد اهل مكّه به معلّى موسوم است : متّصل مى باشد.
ابطحسف : (ل) به نوشته ناسخ[ر.ض]، يازدهمينِ طبقه ثانى كلدانيان]در بين النهرين در قرن 8 تا 6 ق.م [كه در 5023 هبوطى بعد از داريوس سيّم بر سرير پادشاهى نشسته و به فرمان گشتاسب]پنجمين پادشاه كيانى[، سلطنت مصر و بابِل]در بين النهرين [و اَفريقيا نموده و كار به عدالت كرده و به نبوّت زردشت اقرار آورده و در استحكام اساس آتشگده ها و رواج دين زردشتى، مساعى جميله مبذول داشته و بعد از 23 سال حكمرانى، جهان فانى را بدرود گفت.
ابطخس : (ل) پادشاهى بوده رومى يا يونانى كه در 5295 هبوطى، چهار سال بعد از اسكندر در پارس حكمرانى نمود و در ناسخ[ر.ض]از جمله اشكانيانش شمرده و رجوع به «اشك» هم نمايند.
اَبَقاخان : مخفّف اَباقاخان[ر.م].
ابقر : (چو عنبر) به عربى، شوره[ر.م] است.
اِبُقراط : (ل) هفتمينِ هشت حكيم مشهور يونانيان كه پزشگ يونانى بعد از اسقليبيوس ثانى[ر.م] و پيش از جالينوس]در قرن 2 و 3م[، ظهور نموده و در 460 مقدّم ميلادى در شهر استانكو]جزيره اى در درياى سرخ [متولّد]شد [و به نوشته قاموس الاعلام[ر.ض]، درخت چنار و حمّامى كه منسوب بدو است : فعلاً در همين شهر موجود]است [و در شانزده سالگى از تحصيل فارغ]شد [و 79 يا 84 سال تتمّه عمر خود را : كه 95 يا 100 سال بود : در تعليم و تدوين و معالجه مصروف]داشت [و اكثر كتب و رسائل اين فيلسوف، با شروح جالينوس، در كتابخانه اياصوفيّه موجود]است[. و در معالجات خود شيوه حسنه قياس و تجربه را معاً ملحوظ مى داشت و در طب و حكمت نادره جهان و اوّل مؤسّس مريض خانه و بيمارستان و نخستين طبيبى است كه فنّ شريف طب را بدون بخل و به طور سهل و ساده بر عموم متعلّمين ياد داده و به طورى كه عموم ناس را استفاده ممكن باشد، درج كتب و دفاتر نموده و رسم و عادت اسلاف خود را : كه اين فنّ شريف را به جز اولاد خودشان به كسى ديگر نياموختندى : ترك داده و مكتوبات رمزى را بى پرده نوشته و رسوم كهانت]علم سحر[ و اوهام باطله نيرنجاتlعلم سحر [را : كه پيش از عهد او اساس عمده اين فن بود : موقوف داشته و به سبب تدقيقات مُحدَثه خود، معنون به معلّم اوّل گرديد. و الاّ اين فنّ شريف، پيش از عهد او كنزى بود مخفى و از زمان اسقليبيوس اوّل[ر.م]، جدّ عالى اين حكيم، تا عهد او كه 4000 و يا 3417 سال بود هنوز فنّ طب مدوّن نگشته و تمامى اطبّاى اين زمان طويل، همچنين علم جليل را لساناً بدون كتاب، تنها به اولاد خودشان آموخته و اگر چيزى هم نوشته مى شد، با رمز و لُغَز]چيستان [مى بود كه هم غير از اولاد خودشان كسى ديگر نمى فهميد; اين است كه تا زمان ابقراط هيچ كسى را به جز اولاد اسقليبيوس اوّل بهره و اطّلاعى از اين فنّ عالى نداشتند تا اينكه ابقراط ملاحظه نمود كه به جهت انقراض اخلاف اسقليبيوس، اين فنّ عالى محو و نابود بوده و از ميان بشر خواهد رفت; عادت پيشينيان را ترك كرده و مرموزات را آشكارا نوشته و بر تدوين كتب و ترتيب بيمارستان ها آغازيده و تعميم داد كه فنّ طب را البتّه بايد به فرزندان ظاهرى اختصاص نداده و هر متعلّم را فرزند دانسته و خير را از اهل آن آشنا باشد يا بيگانه بايد مضايقه نكرده و كتب طبّى را، آشكارا و بى پرده، بايد نوشت كه ديگران نيز بهره مند گرديده و اين فنّ شريف در عالم مخلّد باشد و بااين همه در پايان عمر، به مرض فلج كه بالخصوص در معالجه آن يد طولا داشت درگذشت.
«چشم بگشا قدرت يزدان ببين»
ابكار : (چو انصار) كشت و زراعت.

صفحه 208 - جلد اول
ابل : (چو خَجِل) هيل[ر.م] و (چو سَبُك) بِل شيرين[ر.م].
ابلق : (چو احمق) معرّب ابلگ[ر.م].
اَبلَقِ ايّام; اَبلَقِ چرخ : شبوروز و دنيا و روزگار.
ابلگ : (چو اندك) هر چيز دورنگ، خصوصاً سياه و سفيد و آن را «پيس» و «پيسه» و «چپار» و «اَبلوك»]هم نامند [و(چو نهنگ) شراره آتش.
ابلوج; ابلوچ : (چو ممزوج) آبلوج[ر.م] است.
اَبلوك : قند و مردم فضول و منافق و دوروى.
ابليته : (چو ترسيده) برزيگر.
ابليس : (چو دلگير) نام عجمى شيطان كه به زعم بعضى، عربى و كنيه اش ابومرّة و لقبش شيخ نجد و شيطان و نام عربى اش حارث و اسم عبرانى اش عَزازيل و فرقه ابليسى بدو منسوب بوده و پرستش وى نموده و طاووس الملائكهاش گويند. بعضى از عرفا گويد: زيراكه بسيط جهان بساط او و بازار هفتادودو ملّت از او بارونق و كاروبار جهانيان از او مُنسَّق]بسامان; آراسته[، ترسا ناقوسش نوازد و يهودش قبله سازد. سلطنت ضحّاك و فرعون و نمرود از آثار لطف آن مردود و فتنه و شرّ بختنصّر و خون ريزى چنگيزى و بليّه بنى اميه و اساس بنى عبّاس و بهشت شدّاد از نتايج افكار آن بدنهاد و حجّاج و يزيد معاون آن پليد و معاويه و ابن زياد دستيار آن بدبنياد و ترك و تاجيك در دست او جيك]جانورى شبيه به ملخ [و عجم و عرب از فرمان بردارى او در طرب و مخالف او قليل و در ميان سايرين ذليل قومى دربه در و فرقه اى بى پاوسر نوح(عليه السلام) در طوفان، يوسف(عليه السلام)در زندان و حضرت خليل(عليه السلام)خوار و ذليل و دربه در عالميان و موسى(عليه السلام)دستگير]اسير [فرعونيان و عيسى(عليه السلام)بر دار ذلّت رو به پايان و حال پيغمبر آخرالزمان و متعلّقين او مشهور جهان است.
(وَكانَ مِنَ الكافِرينَ* وَإنَّ عَلَيْكَ لَعْنَتِي إلَى يَوْمِ الدِّينِ)(ص، 74و 78).
ابليسه : (چو بدديده) برزيگر.
اِبليسيان --->ابليس.
ابليه : (چو تَحنيه) برزيگر.
اَبناخون : (چون افلاطون) قلعه و حصار و جاى محكم.
ابن الاعرابى : ]محمّد بن زياد، كوفى مكنّى به ابوعبدالله، شاعرى است ماهر; نحوى فاضل لغوى كامل; راوى اشعار قبايل و حافظ آنها. از تلامذه كسايى و ناپدرى خودش، مفضل بن احمد، بود. ولادت ابن الاعرابى در سال يك صدوپنجاهم، شب وفات ابوحنيفه، وفات او هم سال 231 يا 232 هجرت در سامره واقع شد. از تأليفات او است: اسماءالبئر وصفاتها; اسماء الخيل وانسابها; تاريخ القبائل; تفسيرالامثال (ريحانة الادب، ج7، ص 387)[.
ابن الحائك : ]حسن بن احمد بن يعقوب بن يوسف بن داود، همدانىّ القبيلة، يمنىّ البلدة. اديبى است كامل; شاعر نحوى لغوى و از تلامذه ثعلب نحوى مشهور. عاقبت به جهت پاره اى هجويّات ناشايست و ناگفتنى در زندان مولد خود، صنعاى يمن، در سال 334 هجرت درگذشت. از تأليفات او است:الاكليل فى انساب حمير وايّام ملوكها; صفة جزيرة العرب (ريحانة الادب، ج7، ص 457)[.
ابن رسته : ]ابوعلى احمد بن عمر بن رسته، اصلاً ايرانى از مردم اصفهان و در قرن سوّم هجرى مى زيسته. از احوال او اطّلاع زيادى در دست نيست، جز اينكه در سال290 هجرت توفيق زيارت خانه خدا يافته و كتابى داشته موسوم به الأعلاق النفسية و آن هفت مجلّد است در تقويم بلدان و وصف شهرها و كشورها با مقدمّه اى در افلاك و كره زمين ( لغت نامه دهخدا)[.
ابن السِّكّيت : ]يعقوب بن اسحق سكيت خوزى دورقى اهوازى شيعى امامى، مكنّى به ابويوسف، از ائمّه شعر و ادب و نحو و لغت و مورد تصديق و توثيق علماى رجال و ارباب سيَر، در شعر و علوم قرآنيّه باخبر و از تلامذه فراء و ابن الاعرابى و ابوعمرو شيبانى بود. ابن السّكّيت در عين حال كه از خواصّ اصحاب حضرت امام محمد تقى(عليه السلام) و امام على النقى(عليه السلام)بوده، مؤدِّب معتزّ و مؤيّد، پسران متوكّل عبّاسى بود. عاقبت به امر متوكّل زبانش را از قفايش بيرون كردند و يا غلامان، او را در زير پا انداخته وشكمش را لگدمال نمودند تا در پنجم رجب سال 243 يا 244 يا 246 هجرت عازم جنان گرديد. از تأليفات او

صفحه 209 - جلد اول
است:اصلاح المنطق; الاضداد; الامثال; الايّام واللّيالى; تهذيب الالفاظ (ريحانة الادب، ج7، ص 569)[.
ابن سيرين : كنيه يكى از تابعين كه از جمله علماى بصره و نامش محمّد و پدرش غلام انس ابن مالك و به نوشته احمد رفعت عثمانى[ر.ض] با حسن بصرى]فقيه و زاهد قرن 1و2ه: [معاصر و در علم تعبير شهره جهان]بود[ و از يك زن، سى پسر و يازده دختر داشته و در 110 هجرى بدرود جهان گفت.
ابن سينا : كنيه حسين ابن عبدالله ابن حسن ابن على ابن سينا كه مولدش بخارا]در ازبكستان[ و كنيه ديگرش ابوعلى و از جمله مشاهير حكماى اسلاميّه مى باشد كه در شانزده سالگى از تحصيل طب و منطق و رياضى و طبيعى فارغ و به تدريس و تأليف مشغول و بسيارى از تأليفاتش بين الطلاّب، معمول و چندين نسخه گران بها از آنها در كتابخانه هاى اوروپا يافت شده و يك رساله موسوم به فاتحة ابواب المدرسة فى اصول حساب الهندسة در كتابخانه دولتى پطرزبورغ]در روسيه [موجود، و از بعضى دانشمندان معاصر نقل است كه همان رساله را ديده و پاره اى فقراتش را در كتاب خود درج نموده و كتاب شفا و قانون و اشارات او هم به اكثر السنه اروپا مترجَم و چندين بار در آن ديار به طبع رسيده و در عهد لوى11، انجمن طبّى در پاريس بر پا و تأسيس داده و كتاب هاى اين فيلسوف را به لاتينى ترجمه كرده و به شاگردان مدارس فرانسه تعليم مى كردند. و مع هذا : چنانچه مرض ارباب غرض است : بعضى قاصرين درباره او زبان به طعن گشوده و بلكه حكم به كفرش نموده اند و حال آنكه در مذهب تشيّع رسوخ تمام داشته و از اشعار او است:
«تا باده عشق در قدح ريخته اند *** واندر پى عشق عاشق انگيخته اند
با جان و روان بوعلى مهر على *** چون شير و شكر به هم برآميخته اند»
«كفر چو منى گزاف و آسان نبود *** محكم تر از ايمان من ايمان نبود
در دهر چو من يكى و آن هم كافر *** پس در همه دهر يك مسلمان نبود».
ابن الفقيه : ]احمد بن فقيه يا احمد بن محمّد بن اسحق بن ابراهيم همدانى، مكنّى به ابوبكر يا ابوعبدالله در اوايل قرن چهارم هجرت از اكابر جغرافيين و اهل ادب بوده. از تأليفات او است: كتاب البلدان يامختصر كتاب البلدان (ريحانة الادب، ج8، ص 140)[.
ابن ماجه : ]محمّد بن يزيد بن ماجه قزوينى، مكنّى به ابوعبدالله. از مشاهير و اكابر حفّاظ محدّثين عامّه مى باشد كه از ائمّه علم حديث محسوب و در تمامى شعب آن بالاطراف دانا و متفرّد بود و يكى از اصحاب صحاح ستّه عامّه بوده است. از تأليفات او است: تاريخ قزوين; تفسير قرآن مجيد معروف به تفسير ابن ماجه; السّنن معروف به سنن ابن ماجه (ريحانة الادب، ج 8، ص 183)[.
ابن مفرّغ : ]يزيد بن ربيعة بن مفرّغ يا يزيد بن زياد بن ربيعة بن مفرّغ حميرى يمانى كه به ابوعثمان مكنّى و گاهى به جهت انتساب به جدّ دوازدهمى يا سيزدهمى اش، يحصب حميرى، به ابن يحصب هم موصوف بوده. اغلب اشعار ابن مفرّغ در ذم و هجو خاندان زياد مى باشد و در سال 69 هجرت به مرض طاعون درگذشت (ريحانة الادب، ج8، ص 218)[.
ابن المقفّع : ]عبدالله بن مقفّع بن مبارك، مكنّى به ابومحمّد يا آنكه نام پدرش مبارك ملقّب به مقفّع است. نام اصلى فارسى اش پيش از اسلام روزبه پسر دادبه و يا آنكه نام خودش دادبه بوده. اديبى است فاضل كامل شاعر، كاتب منشى فصيح بليغ و از مشاهير ادبا و فصحا و بلغا. با اينكه در اصل از شهرمرو از بلاد فارس و نژادش از قبايل عجم بوده، به زبان عرب نيز كاملاً آشنايى داشت و به هر دو زبان فارسى و عربى در نهايت فصاحت و بلاغت سخن مى راند. نخست كاتب و منشى داود بن عمر بن هبيره بود و اخيراً در كرمان متصدّى كتابت و انشاى عيسى بن على، عمّ ابوجعفر منصور عبّاسى، گرديد و به امر او كتاب هاى بسيارى را از پارسى پهلوى به عربى ترجمه كرد. ابن مقفّع با آن همه كمالات ساميه كه داشته، طريق الحاد و زندقه

صفحه 210 - جلد اول
پيموده و معتقد بود بر اينكه روح ابومسلم خراسانى در وى حلول كرده است. عاقبت وى در سال 142 يا 143 يا 145 هجرت به امر منصور عبّاسى به قتل رسيد. از تأليفات او است:ترجمه كتاب آيين نامه; ترجمه كتاب التاج فى سيرة انوشيروان; ترجمه كتاب خداى نامه; ترجمه كتاب كليله ودمنه (ريحانة الادب، ج8، ص 222)[.
ابن نباته : ]عبدالرّحيم بن محمّد بن اسماعيل يا محمّد بن نباته فارقى حذاقى خطيب حلب و كنيه اش ابويحيى و از ائمّه علوم ادبيّه و صاحب خطب معروفه در ادبيّات مى باشد كه به خطب ابن نباته معروف و محلّ توجّه اكابر بوده. ازآن رو كه مخدومش، سيف الدّوله، حرصى قوى به جهاد داشته اكثر خطبه هاى او راجع به تحريص مردم به جهاد و نصرت و يارى سيف الدّوله مى باشد. ابن نباته به سال 374 يا 394 هجرى در موطن خود، شهر ميافارقين، از بلاد دياربكر]در تركيه [درگذشت (ريحانة الادب، ج8، ص 245)[.
ابواسحاقى --->فيروزه.
ابوالاسود : ]ابوالاسود ظالم بن ظالم دئلى يا دولى يا ديلى، از اكابر و اشراف فقها و شعرا و نحويّين و مردمان بافطانت و حاضرالجواب و نادره گوى و از اعيان و سادات محدّثين تابعين و از خواصّ اصحاب اميرالمؤمنين(عليه السلام)مى باشد. وى نخستين كسى است كه قرآن مجيد را اعراب گذاشت و بسيارى از قواعد نحويّه را بر روى همان اصل و اساسى كه از زبان معجزبيان اميرالمؤمنين(عليه السلام) دريافته بوده، چيده و مرتّب نموده. ابوالاسود در سال 69 يا 99 هجرى در بصره به مرض فلج يا طاعون عام درگذشت (ريحانة الادب، ج 7، ص 14)[.
ابوالاطبّا : اسقليبيوس[ر.م] است.
ابوالانبيا --->ارفخشد.
ابوتمام : ]حبيب بن اوس بن حارث بن قيس بن اوس طائى عاملى شامى معروف به ابوتمام، از مشاهير ادبا و شعراى عرب بلكه اشهر و اشعر ايشان. از كثرت ابتكار معانى طريفه به صيقل المعانى ملقّب]بود[. در عهد معتصم، هشتمين خليفه عبّاسى به تمامى شعراى وقت مقدّم بود و در مدح اهل بيت عصمت(عليهم السلام) نيز اشعار بسيارى گفته. وفات ابوتمام به سال 226 يا 228 يا 229 يا 231يا 232 هجرى در موصل واقع شد (ريحانة الادب، ج 7، ص 45)[.
ابوجهل : كنيه عمرو ابن هشام، از مشايخ معدوده قريش، كه در دوره اوّل]عصر جاهليّت[ به ابوالحكم مُكنّى بوده و اخيراً : بنا بر خباثتى كه به هيچوجه درباره حضرت رسالت مأبى (صلى الله عليه وآله وسلم) فروگذارى نداشت : به همين كنيه اشتهار يافته و در سال دويّم هجرى در غزوه بدر در هفتادسالگى بدورد جهان گفته و سرش را از بدن جدا كرده و حضرت رسول خدا حمد نمودند كه فرعون امّت مرحومه، مقتول گرديد.
ابوحنيفه :]نعمان بن ثابت بن زوطى يا مرزبان يا كامگار يا طوس يا ماه يا هرمرزد بغدادىّ المسكنوالمدفن، يزدجردى النّسب، امام الاعظم اللّقبوالشهرة ابوحنيفة الكنية. اوّلين ائّمه اربعه فروعيّه اهل سنّت و جماعت مى باشد كه در باطن مذهب زيدى را داشت و از مشاهير و اكابر تابعين بود. جدّ ابوحنيفه از اهل كابل طخارستان و از موالى بنى تيم الله بن ثعلبه بوده و نخست از كفّار و ملل بيگانه بوده تا در يكى از جنگ هاى اسلامى اسير مسلمانان شد و به دين مقدّس اسلامى مشرّف و پسرش، ثابت، پدر ابوحنيفه نيز در ايّام اسلام وى به وجود آمد و خود ابوحنيفه به سال 80 يا 82 هجرت در كوفه متولّد گرديد. از تلامذه حضرت صادق(عليه السلام)بوده و از انوار علميّه آن امام حقيقت اقتباس نموده و اخيراً به هر وسيله كه بوده از آن حضرت منحرف شد. وفات ابوحنيفه در ماه رجب يا شعبان 151 يا 152 يا 153 هجرى در بغداد واقع شد. از تأليفات او است: الفقه الاكبر; المسند; المقصود (ريحانة الادب، ج7، ص 76)[.
ابوخالد : به نوشته مراصد[ر.ض]، كنيه درياى قُلزُم]درياى سرخ [است كه فرعون در آنجا غرق گرديد.
ابوخلسا; ابوخنسا : (هر دو چو اَبودَردا) شنگار[ر.م]است.
ابودلامه : ]زند يا زبد بن جون، غلامى بوده حبشى سياه رنگ از موالى بنى اسد. وى شاعر مخصوص سفّاح، منصور و مهدى عبّاسى و به جهت ضعف عقيده مذهبى به

صفحه 211 - جلد اول
محرّمات دينيّه مايل بود. وفات ابودلامه به سال 161هجرت واقع گرديد (ريحانة الادب، ج7، ص 97)[.
ابودهبل : ]وهب بن زمعه، از مشاهير شعراى قريش مى باشد كه در اواخر خلافت حقّه حضرت على(عليه السلام)نشأت و در زمان معاويه و يزيد شهرت يافت. طراوت اشعارش با صباحت و لطافت اندامش توأم بود. ازاين رو معاشقاتى مابين او و بعضى از مشاهير نسوان عرب واقع شد. وفات او در سال 63هجرت واقع گرديد (ريحانة الادب، ج7، ص 103)[.
ابوزيركوس; ابوسكرولى --->تاريخ اسكندرى.
ابوشِهر; ابوشير --->بندر بوشهر.
ابوالشيص : ]محمّد بن رزين، مكنّى به ابوجعفر، از اعاظم شعراى عرب اواخر قرن دويّم هجرت مى باشد كه در رديف شعراى نامى طراز اوّل بود. در سال 196 هجرت درگذشت (ريحانة الادب، ج7، ص 156)[.
ابوصخر : ]كثير بن عبدالرّحمان بن ابى جمعة اسود بن عامر بن عويمر خزاعى، از مشاهير شعرا و عشّاق عرب مى باشد كه با عشق و محبّت عزّة، دختر جميل بن حفص، شهرت داشت و اكثر اشعارش درباره همين معشوقه اش بوده. بالجمله كثير اغلب اوقات در مصر و دمشق شام امرار حيات مى نمود و عاقبت به سال 105هجرت در مدينه منوّره درگذشت (ريحانة الادب، ج7، ص 158)[.
ابوطالب : كنيه سنيّه والد ماجد حضرت اميرمؤمنان(عليه السلام) و نام نامى اش، عمران كه بعد از وفات پدرش، حضرت عبدالمطّلب، در محافظت حضرت رسالت مأبى گوشيده و در مدافعه مكايد يهود، جهدى بليغ فرموده و جان خود را سپر نموده و در سه سال مقدّم هجرى وفات يافت.
ابوالعبّاس :]ابوالعباس مروزى از قدماى حكماى خراسان بود. در سال 170 هجرت كه مأمون به خراسان رفت، ابوالعباس مدحت ملمّعى مخلوط از كلمات فارسى و عربى نظم و در حضور مأمون انشاد كرد و بس پسنده طبع شد. از آن پس فارسى زبانان بدان شيوه رغبت كردند. او در سال 200هجرت درگذشت (لغت نامه دهخدا)[.
ابوعبيده : ]عامر بن عبدالله بن جراح بن هلال بن اهيب بن ضبة بن حارث بن فهر، يا عامر بنجراح بن هلال بن ضبة بن حارث بن فهر كه به جهت انتساب به پدر يا جدّش، جراح، به ابوعبيدة بن جراح يا ابوعبيده جراح معروف گشت. او در غزوات اسلامى حاضر ركاب حضرت رسالت(صلى الله عليه وآله وسلم) بود و در بدر پدر خود را كه در لشگر كفّار بوده كشت. در سال 18 هجرت در اثناى مسافرت جهاد مابين رمله و بيت المقدّس به مرض طاعون درگذشت (ريحانة الادب، ج7، ص 193 )[.
ابوالعتاهيه : ]اسماعيل بن قاسم ياابى القاسم بن سويد بن كيسان از مشاهير شعراى نامى اوايل قرن سوّم هجرت مى باشد كه در سلامت طبع و طلاقت لسان وحيد عصر خود به شمار مى رفت. اغلب اشعارش در زهديّات و مذمّت دنيا و بى بقا بودن آن و تذكّر موت و اخلاق و پندو نصيحت گفته شده. ولادت ابوالعتاهيه به سال 130 هجرت در بلده عين التمر سمت غربى فرات نزديكى شهر انبار و وفاتش بين سال هاى 209 تا 213 يا 221 هجرت در بغداد واقع شد (ريحانة الادب، ج7، ص 195)[.
ابوالعرب --->سام.
ابوالعلا : كنيه احمد ابن عبدالله كه در فنون ادبيّه خصوصاً در شعر و معانى و بيان، نادره جهان و حافظه اش محيّرالعقول و در تواريخ، مسطور و دو چشمش اعمى و كور و خودش ملحد و دهرى و دهرى مذهب و مناقشات وى در احكام صادره از معادن عصمت، بسيار و تأليفاتش بى شمار و ديوانش بين الادبا معمول، و در 449 هجرى درگذشت.
ابوعلى ---> مقله و ابن سينا.
ابوعمرو : ]زبان بن علاء بن عمار يا عمرو بن عبدالله بن حسن بن حارث بن جلهم بن خزاعى بن مازن بن مالك بن عمرو تميمى مازنى قارى، از اشراف و اعيان عرب و از ائمّه نحو و لغت و قرائت و يكى از قراء سبعه بود. ولادت ابوعمرو به سال 70 در مكّه و وفاتش بين سال هاى 154 تا 159 هجرت در كوفه واقع شد (ريحانة الادب، ج7، ص 213)[.
ابوفراس : ]حارث بن ابى العلاء سعيد بن حمدان بن

صفحه 212 - جلد اول
حمدون، از امراى آل حمدان است. آل حمدان در زمان خلافت بنى عبّاس در موصل و ديار ربيعه امارت و رياست داشتند. ابوفراس از اعاظم ادبا و شعرا و در علم و فضل و ادب و كرم و شجاعت و عقل و فراست يگانه زمانه بود. وى در سىوهفت سالگى در حمص مقتول شد (ريحانة الادب، ج7، ص 231)[.
ابوقَلَمون --->بوقلمون.
ابوكالَنجار; ابوكاليجار : كنيه دو نفر از پادشاهان آل بويه]سلسله اى ايرانى; 320:448 هجرى[ كه هر دو به مرزبان موسوم و اوّلى، دهمين ايشان و پسر عضدالدّوله و ملقّب به صمصام الدّوله بوده و در 388 هجرى درگذشت و دويّمين، پانزدهمين ايشان كه پسر سلطان الدّوله بوده ودر 416 هجرى جلوس نموده و در 440 هجرى در چهل سالگى بدرود جهان گفت و رجوع به «كالنجار» هم شود.
ابوكَرَب ---> تبع.
ابوكركيس --->تاريخ اسكندرى.
ابول : (چو عمود) بِل شيرين[ر.م].
ابولجه خان : (ل) رجوع به «ترك» شود.
ابولس : (ل) رجوع به «نينياس» نمايند.
ابومُرّه --->ابليس.
ابومُسَيلمه --->مسيلمه.
ابوالملوك --->سام و گيومرت.
ابوالمليح --->صفراغون.
ابونايس --->تاريخ اسكندرى.
ابوالنّجم : ]حكيم ابونجم احمد بن يعقوب يا قوس بن احمد دامغانى، از اساتيد شعراى نامى و اكابر بلغا و سخنوران ايرانى است و در هر علمى حظّى وافى داشت و ازآن رو كه در بدايت حال مدّاح فلك المعالى امير منوچهر بن شمس المعالى از سلسله آل زيار بوده به منوچهرى تخلّص مى نمود. وى در دربار سلاطين محمود، محمّد و مسعود غزنوى تقرّب يافت و در سال 432 يا 440 هجرت وفات يافت (ريحانة الادب، ج7، ص 282)[.
ابونصر : كنيه محمّد ابن محمّد ابن اوزلغ ابن طرخان كه به معلّم ثانى مشهور و به شهر فاراب]در ماوراءالنهر [منسوب و در مأه چهارم هجرى. اعجوبه روزگار و از حكماى نامدار و ابن سينا با آن جلالت مقام از تصانيف وى استفاده مى نموده. و اين حكيم در 339 هجرى در عهد خلافت المطيع لله عبّاسى در سنّ هشتادسالگى در دمشق وفات يافته و در بيرون دروازه صغير دمشق مدفون گرديد و به نوشته آثار عجم[ر.ض] در 344 هجرى در راه مكّه به دست قطّاع الطّريق مقتول گرديد و از اشعار پارسى اين حكيم است:
«اسرار وجود جمله بنهفته بماند *** و آن گوهر بس شريف ناسفته بماند
هر كس به دليل عقل چيزى گفتند *** آن نكته كه اصل بود ناگفته بماند».
و پوشيده نماند چنانچه بعضى تصريح كرده اين حكيم غير از ابونصر فراهى]شاعر قرن 6 و7 ه:[، صاحب رساله نصاب الصّبيان مشهور است.
ابونُواس : ]حسن بن هانى بن عبدالاول بن صباح بصرى يا اهوازى الولادة، از مبرّزين ادبا و شعراى اواخر قرن دويّم هجرى مى باشد كه در بديهه گويى شعر و لطافت اشعار در غايت اشتهار و در رديف امرأالقيس معدود بود. ابونواس از محبّين خلّص خانواده عصمت و مدّاحين اهل بيت طهارت بود و قصايد بسيارى در مناقب حضرت رضا(عليه السلام) انشاد كرده است. وفات او در سال 195 يا 196 يا 198 يا 199 يا 200 هجرت در بغداد واقع شد (ريحانة الادب، ج7، ص 287)[.
ابويزيد --->بايزيد.
ابه :(چو بَبَه) به تركى، دايه و ماما و قابله.
ابهام : (چو اسلام) به عربى، مشتبه و پوشيده بودن و نمودن امرى و كسى را از كارى بازداشتن و در را بستن و هم نام انگشت بزرگ پا و دست است.
اَبهَر : كوهى است در حجاز و قصبه اى است در نواحى اصفهان و هم شهرى است شهير مابين قزوين و زنجان و همدان كه به جهت تركيب از «آب» و «هر» : كه به معنى سياه است : بدين اسم موسوم]است[ و در 24 هجرى در

صفحه 213 - جلد اول
ايّامى كه مغيرة ابن شعبه، والى كوفه و جرير ابن عبدالله بَجَلى، حاكم همدان و براء ابن عازب، حكمران رى بودند، براء و جرير همين شهر را فتح نموده، پس قزوين هم با قهر و غلبه مفتوح گرديد. و بالجمله شهر ابهر به نوشته بعضى از ارباب سيَر، بناكرده كيخسرو]سوّمين پادشاه كيانى[، قلعه آن از آثار دارا]نهمين پادشاه كيانى [و يا شاپور ذوالاكتاف]دهمين پادشاه ساسانى [است.
اَبهَل --->سرو كوهى.
ابى :(چو على) به معنىِ بى.
ابيارى : (چو سردارى) نوعى از كبوتر و جنسى از جامه بسيار نازك و لطيف.
اَبيب --->تاريخ قِبطى.
اَبى جاد --->ابجد.
ابيداد : (چو على جان) بيداد.
اَبير : پيراهن.
اَبيز : شراره آتش.
اَبيشالوم : اپسالون[ر.م].
ابيل : هيل[ر.م].
اَبيو : رنگ آبى معروف.
ابيورد : (چو رَسيدند) شهرى است مابين سرخس و نِسا از بلاد خراسان كه داخل دشت خاوران و مسقط الرّأس نادرشاه افشار]است[. هوايش خرّم و آبش بد و كم و قلعه كلاب كه در نزديكى آن است يكى از قلاع معروفه جهان و مأمن حكّام ايران است.
اَبيوَردى : منسوب به ابيورد و بالخصوص طايفه اى است كه از خراسان آمده و در فارس سكونت دارند.
اَبيون : بر وزن و معنى افيون و هم نام دوايى است كه بيهوشى آورد.
ابى يَهميا : نوعى از تشنّج كه مانع از حسّ و حركت مى گردد.(نان)

آيين سيّم

(در حرف الف با باى پارسى)
اپرا :(چو صحرا) خاك.
اِپراهام; اِپراهِم; اِپراهيم ر ابراهام و ابراهم و ابراهيم.
اپرخيده : (چو نترسيده) رمز و اشاره و سخن رمزى و پوشيده و صريح و آشكار و بى پرده(از اضداد است).
اپرناك :(چو سبك بار) نوچه و جوان و جماعتى است از تركان.
اپرنداخ; اپرنذاخ :(چو سَندَل ساز) تيماج[ر.م] و سختيان[ر.م].
اَپَرويز : (چو سحرخيز) پرويز.
اَپريشِم : بر وزن و معنى ابريشم.
اپسالون : (ل) نام پسر حضرت داود(عليه السلام) كه برادر خود، آمنون، را كشته و فرار نمود.
اپسان : (چو مستان) سنگِ فسان[ر.م].
اپشك : (چو اندك) شبنم.
اپگانه : (چو افسانه) بچّه نارسيده كه از شكم انسان و حيوان افتد و به عربى «سِقط» گويند.
اپيرنداخ : (چو على سرباز) اپرنداخ[ر.م].
اپيقان --->بطلميوس.
اَپيكا : كه به فرموده پزشگى نامه[ر.ض]، لغتى است پارسى و يكى از ادويه بسيار متداول و به فرانسه «ايپِكاكوانا» گويند، نام عمومى سه قسم از ريشه اى است كه در پاره اى ممالك جنوبى امريكا به عمل آمده و به نام حلقه اى و مخطّط و سفيد از همديگر ممتاز و در خواص، مشابه يكديگر و گويا اين اختلاف بهواسطه سنّ نبات و بهواسطه اختلاف اراضى باشد. و اپيكايى كه در تجارت متداول است، حلقه اى مى باشد و مخلوطى است از اپيكاى حلقه اى خاكسترى قرمزرنگ و اپيكاى حلقه اى خاكسترى سفيدرنگ و علاوه بر خواصّ مقيّئه]قى آور [داراى خواصّ مخرجه بلغم و در ذوسنطارياى]اسهال خونى [مزمن و دفع نفث الدّم]خروج خون با خلط از سينه[ و نزف الدّم]خون ريزى[ هم مستعمل و در استعمال آن در ادويه مُقَيّئه هيچ خطرى متصوّر نبوده و احتمال عروض بعضى سوانح نمى باشد.
اپيلون : (چو شبيخون) درمنه كوهى.
اَپيون : بر وزن و معنى افيون.

صفحه 214 - جلد اول

آيين چهارم

(در حرف الف با تاى قرشت)
ات :(چو بد) ضمير مخاطب است: خانه ات، جامه ات.
اتابك : (چو امانت) نگاهدارنده و ادب آموزنده و وزير سلطان و گويا لفظى است تركى كه از «آتا» و «بيگ»، مركّب و معنى تركيبى آن «پدر بزرگ» مى باشد. و بالجمله لفظ اتابك به نوشته احمد رفعت عثمانى[ر.ض]، مقدّماً لقب سراوبه هاى تاتار بوده و اخيراً سركردگان اتراك كه در عصر 11 و 12]هجرى [در عراق و ايران خيال سلطنت داشتند معنون بدين عنوان بوده ولى هيچ كدام از ايشان موفّق به درجه سلطنت نگرديده و حكومت هاى اتابكيّه هم منحصر به چهار سلاله مى باشند:
   1. اتابكان موصل: كه به معرفت عمادالدّين زنگى تشكيل يافته و از 521 هجرى تا 109 سال پايدار بودند.
   2. اتابكان فارس و شيراز: كه از اولاد سنقر يا سلغر و به معرفت سنغر ابن مودود تشكيل يافته و از 542 ]هجرى [تا 143 سال بعد از آن برقرار و در اين مدّت متمادى، ده تن از ايشان به خراسان آمده و چند گاهى به خدمت سلجوقيان بوده و بعضى از آنها به جانب شيراز آمده و رفته رفته حكومت يافتند.
   3. اتابكان آذربايجان: كه به اقدام ايلدِگِزنام، غلام شمس الدّين، تشكيل يافته و از 555 هجرى تا 67 سال پس از آن حكومت داشتند.
   4. اتابكان لرستان صغير: كه از 570 هجرى تا 146 سال حكمران بودند.
اِتازونى(Etats-Unis):]ايالات متّحده آمريكا (لغت نامه دهخدا)[.
اتان : (چو كتان) به عربى، الاغ ماده است.
اتاوه : (چو عِلاوه) باج و خراج.
اتبا : (چو صحرا) تير و خدنگ.
اِتِر :(ether) به فرموده پزشگى نامه[ر.ض]، در زبان يونانى به معنى هوا است و در اصل آسمان را بدين اسم مى نامند; پس طبيعيّون يونان اين كلمه را بر روح فرضى كه موافق اعتقادشان موجب حيات كليّه عالم است، اطلاق نمودند.
اترار; اتراز : (چو سرباز) زرشگ و (چو گلباز) قصبه اى است خوش هوا از اقليم پنجم و هم شهرى بوده است بزرگ در آن طرف رود سيحون در آخر ملك خوارزم]در ازبكستان [و به تركستان متّصل و كلان آنجا به دست چنگيزخان مقتول گرديدند.
اترج : (چو بلبل) كه به يونانى «مارسيسقا» و به سريانى «اطروفا» و به هندى «بجوژه» و به لغت مصر «ريحان النّعنع» و به عربى علاوه بر «اُترُج»، «مُتكه» و «ريحان الماء» نيز گويند، ميوه اى است گرمسيرى معروف و از جمله مركّبات، معدود و به نام صغير و كبير به دو قسم مقسوم و اوّلى را : كه پوستش املس]نرم; هموار [مستوى]هموار; مستقيم; برابر[ و دو طرفش باريك است : به پارسى «ترنج» گفته و دويّمى را: كه پوست آن غيرمستوى و دو طرف آن چندان باريك نبوده بلكه طرف متّصل به شاخ درخت اندكى پهن تر و طرف ديگرش قدرى باريك تر است : هم به پارسى «بالنگ» گويند.
اترد : (ل) نام يكى از اجداد رستم كه از نبيره هاى جمشيد]چهارمين پادشاه پيشدادى[ است.
اتريب : (چو تخريب) ناحيه اى است در سمت شرقى مصر.
اتسِز; اتسيز : (چو فلفل و دلگير) نام پادشاه خوارزم]ناحيه اى در ازبكستان[ كه با زمخشرى معاصر]بود[ و با سلطان سنجر]آخرين پادشاه سلجوقيان بزرگ در قرن 5 و 6 ه: [جنگ كرده و به زعم بعضى اين لغت، تركى و به فتح همزه و معنى تركيبى آن، بى گوشت و لاغر]است [و رجوع به «ترك» و «خوارزم» هم نمايند.
اتشى : (چو خَجِلى) سيخول]نوعى خارپشت[.
اتّصال : (ر.ف) و در اصطلاح احكام نجوم، آن است كه كوكبى به كوكب ديگر به يكى از نظرات پنج گانه تسديس و تربيع و تثليث و قِران و مقابله، اتّصال يابد و هماره كوكب سريع السّير به بَطىءالسّير اتّصال پيدا مى كند و چون اتّصال دو كوكب در يك دقيقه فلكى شود، آن را «اتّصال تمام» گويند; مثلاً عطارد در دهم درجه حَمَل بوده و زحل در دهم ميزان، گويند كه عطارد و زحل اتّصال تمام

صفحه 215 - جلد اول
دارند به نظر مقابله. و چون دو كوكب به هم متّصل شده و به عرض و طول يكى باشند، آن را «حاقّ اتّصال» گويند; چنانچه در مثال مذكور عرض شمالى هريك از زحل و عطارد پنج درجه باشد مثلاً. و چون اتّصال بر توالى باشد، آن را «اتّصال ايمن» خوانند; چنانچه تربيع مرّيخ و زهره بدين نحو باشد كه مرّيخ در اوّل حَمَل بوده و زهره در اوّل سرطان و برعكس چون اتّصال برخلاف توالى بروج باشد، آن را «اتّصال ايسر» نامند; مثل آنكه در مثال مذكور مرّيخ در اوّل حَمَل بوده و زهره در اوّل جدى باشد.(عر)
اتّصال ايسر --->اتّصال.
اتّصال ايمن --->اتّصال.
اتّصال بجرم; اتّصال بشعاع : غرض از اوّلى در اصطلاح علم احكام نجوم، اتّصال با نظر مقارنه و دوّمى اتّصال با نظرات جز مقارنه.
اتّصال تمام --->اتّصال.
اتّصال طبع : بر دو قسم است: اتّفاق طريقت و اتّفاق قوت; امّا «اتّفاق طريقت» آن است كه دورى دو كوكب از اوّل سرطان و جدى مساوى باشد; چنانچه كوكبى در پانزده درجه سرطان بوده و ديگرى در پانزده درجه جوزا باشد و يا يكى در دهم جدى و ديگرى در بيستم قوس باشد و «اتّفاق قوت» آن است كه دورى دو كوكب از اوّل حَمَل مساوى باشد; مثلاً يكى در پانزدهم حَمَل و ديگرى در پانزدهم حوت باشند.
اتّصال عرض : در اصطلاح احكام نجومى چون دو كوكب داراى يك درجه عرض باشند، آن را «اتّصال عرض» گويند و آن هم به چندين قسم است; مانند اينكه هردو در يك جهت يا در دو جهت و يا در صعود و يا در هبوط باشند.
اتّصال محل : همان اتّصال طبع[ر.م] است.
اتّفاق : ]با هم يكى شدن و سازوارى و اجماع (لغت نامه دهخدا)[.
اتّفاق طريقت; اتّفاق قوت --->اتّصال طبع.
اتك : (چو فلك) موضعى است در شمال طوس از بلاد خراسان و يكى ديگر در راه كشمير و لاهور ]در پاكستان [و دو مرحله از بلده پيشاور]در پاكستان[ دور و از بناهاى جلال الدّين اكبرشاه ابن نصيرالدّين همايون ابن ظهيرالدين بابرشاه گوركانى]پادشاه تيمورى هند در قرن 10 و 11ه: [كه از بلاد اقليم سيّم و آبش گوارا و هوايش گرم و اكثر مردمانش هندوان و بعضى ديگر مسلمان]هستند[ و ازآن رو كه اين بلده در آخر كابلستان و اوّل هندوستان واقع و بلده اوّلى هم در آخر خراسان و اوّل ملك توران]نواحى ترك نشين شمال غربى چين و آسياى مركزى [اتّفاق افتاده، هر دو به اسم اَتَك اختصاص يافته اند كه به تركى، دامن و آخر و نهايت و كناره را گويند.
اتكه : (چو عمله) اتابك.
اَتلانتيك : بحر محيط غربى.
اتن :(به كسر اوّل و ثانى) اَرزيز]قلع[ و قلعى است.(سه)
اتوت : (چو كبود) تندى و تيزى.(ند)
اتور --->تاريخ قبطى.

آيين پنجم

(در حرف الف با ثاى ثخذ)
اگرچه از تحقيقات سابقه در اوّل مقدّمه روشن گرديد كه ثاى ثخذ از مختصّات زبان عرب بوده و در پارسى پيدا نباشد، مع هذا پاره اى لغات متضمّن اين حرف را محض من باب تأسّى پيشينيان و معمول بودن بعضى از آنها آيين ديگر قرار داديم.
اثاث :(چو اساس) اسباب و آلات خانه و هر چيزى كه آن را استعمال مى نمايند، خصوصاً پوشاك و فِراش و رخت خواب و به معنى بسيار بودن و انبوه شدن هم هست.
اثارب :(چو مطالب) قلعه اى است در سه فرسخى حلب.
اثر :(چو صبر) جوهر شمشير و (چو هند و تند و خبر) سنّت و حديث و خبر و هرآنچه از رسوم و علامات چيزى باقى ماند.
اثرا : (چو صحرا) شهرى است در حدود شامات.
اثرار; اثراره : (چو دلدار(1) و دلداده) زرشگ.
اثرب :(چو مسجد) يثرب.
::::::::::::::::::::::::::::::::::
1. ضبط لغت نامه دهخدا: اَثرار.

صفحه 216 - جلد اول
اثره :(چو شجره) بقيه هر چيز، خصوصاً بقيه شرف و مكرمت موروثى و بالخصوص بقيه علم و فضلى كه از پيشينيان منقول باشد و (چو پُسته) قحط و خصلت ناپسنديده و به معنى مذكور.
اثقف : (ل) يا اسقف; رجوع به «اسقف» و «جاثليق» نمايند.
اثل : (چو اصل) مال بسيار و درختى است بزرگ كه گويا نوعى از درخت گز باشد.
اثلق : (چو احمق) تخم درخت دل آشوب كه «فلفل برّى» نيز گويند و رجوع به «دل آشوب» نمايند.
اثله : موضعى است در مدينه و قريه اى است در يك فرسخى سمت غربى بغداد.
اثمد : (چو فلفل) سرمه و سنگ سرمه و اَنتيمون و نام موضعى است.
اثنى عشرى : به عربى، منسوب به دوازده و بالخصوص، عنوان مخصوص فرقه محقّه از فرق هفتادوسه گانه اسلاميّه كه به امامت دوازده امام معروف، معتقد]هستند [و آن بزرگواران را مفترض الطّاعة دانند. حَشَرنا اللهُ فى زُمرَتِهِم و رجوع به «دَور» و «دوازده بهر» هم نمايند.
اثير : (چو بصير) كُره نار و شاعرى بوده نامدار و (چو كُمَيل) نام صحرايى است در كوفه كه به نوشته مراصدالاطّلاع[ر.ض]، حضرت على(عليه السلام) كسانى را كه درباره او غلوّ و افراط داشتند، در همانجا به آتش سوزانيد.
اثيژ : (با زاى پارسى) بومادران و شراره آتش چنانچه در برهان[ر.ض] گفته; ليكن بر تقدير صحّت ترجمه، با زاى پارسى بودن آن، منافى قواعد ممهّده در مقدّمه مى باشد زيرا كه ثاى سه نقطه مخصوص زبان عرب و ژاى سه نقطه هم از مختصّات زبان پارسى بوده و اجتماع آنها در يك كلمه درست نباشد.
اثيل : (چو دِلير) ماده گاو دشتى و به درد آمدن گردن از درشتى بالين و (چو بصير) گناهكار و محكم و استوار و مدّت عمر و وقت و مهلت و هنگام اداى فرايض و (چو كُمَيل) موضعى است در قرب مدينه كه چشمه اى دارد مخصوص به آل جعفر طيّار.

آيين ششم

(در ]حرف[ الف با جيم ابجدى)
اج :(چو رخ) مطلق كدو.
اجازه : (ر. ف) كه به پارسى «ويژش» ]گويند[.(عر)
اجازه نامه : ويژش نامه[ر.م].
اجامر :(چو عناصر) گويا به قانون عربى، جمع جُمرى]جلف; هرزه[ است.
اجان : (چو خمار) مخفّف اوجان.
اجتماع : علاوه بر معنى عربى معروف]گرد آمدن; تجمّع[، در معنى اصطلاحى آن، رجوع به «رَمل» و «مقارنه» نمايند.
اجداد : به عربى، جمع جدّ و رجوع به «تااو» هم نمايند.
اجدرونتن : (چو اندرونْ تن) درويدن.(ند)
اجرشت : (ل) به نوشتهناسخ التّواريخ[ر.ض]، يكى از عظماى ايران و هشتمين طبقه ثانى كلدانيان]در بين النهرين در قرن 8 تا 6 ق.م[ كه در 4999 هبوطى بعد از فنجمشت[ر.م]از طرف گشتاسب]پنجمين پادشاه كيانى[ كه در آن اوان ملك الملوك ايران بود به سلطنت مصر و بابِل]در بين النهرين [و ارمن زمين، سربلند]شد [و شوشتر را مقرّ حكومت خود قرار داده و همه سال خراج ممالك را انفاذ]فرستادن [درگاه گشتاسب نموده و بعد از سه سال درگذشت.
اِجفيل : (چو دلگير) شترمرغ و آدم ترسان و جَبان.
اجل : (چو عمل) آروغ[ر.م] و زبان و مدّت معيّن.
اجلْ گيا; اجلْ گياه : گياهى است شبيه به ماه پروين.
اَجلاف : (چون اشراف) جمع جِلف است.
اجلتا : ]جَلتا[ر.م][.(1)
اجله : (چو هرزه) سرِ واز و مردم سرواز]فراخ پيشانى [و(چو غنچه) اجتماع قوم و گل هاى جمع شده در دور نخل.
اجماج : (چو گلدان) بهشت.
اجمود : (چو محمود) كرفس.
اجمير : (چو انجير) شهرى است دلپذير از صَوبه]مملكت; ولايت [أُچين]ناحيه اى از هندوستان[;
::::::::::::::::::::::::::::::::::
1. در اصل بدون معنى است.

صفحه 217 - جلد اول
آبش وسط و هوايش گرم و فواكه]ميوه ها [گرمسيرى اش نيكو و اكثر مردمانش هندو و برخى مسلمان مى باشند و اعظم بلاد جى نگر]است[.
اَجُنبان : (چو سبك بار) ساكن و حركت نكننده كه ضدّ جنبان است.
اجهره; اجهزه : (چو پنجره) بوته پرخارى كه چون به جامه و مانند آن بچسبد، به دشوارى جدا شود.

آيين هفتم

(در ]حرف[ الف با جيم پارسى)
اچه : (چو مزه) برادر بزرگ.
اچين : (چو كُمَيل) ناحيه اى است از هندوستان كه مشتمل بر بلاد فراوان و قصبات بسيار و دهات بى شمار]است[; اغلب آنها از اقليم دويّم و اندكى از سيّم و اغلب مردمانش هندو و برخى حنفى و اقلّ قليلى شيعه و هماره مقرّ حكومت سلاطين باحشمت بوده ومدّت هاى مديدى در آن ديار حكمرانى نموده اند.

آيين هشتم

(در ]حرف[ الف با حاى حطّى)
اگرچه از مندرجات مقدّمه روشن گرديد كه كلمات مشتمل بر حاى حطّى در پارسى پيدا نباشد، مع ذلك چندى از آنها را به جهت كثرت دوران در آيين جداگانه ثبت اوراق مى نماييم.
اِحتِراق : به عربى، سوختن و سوزش و در معنى اصطلاحى نجومى، احتراق كواكب كه على الرّسم در جدول توقيعات تقاويم ثبت نمايند; رجوع به «مقارنه» شود.
احد : (چو شتر) نام كوهى است سرخ رنگ در سمت شمالى مدينه و يا جنوبى آن كه از طرف حضرت رسالت(صلى الله عليه وآله وسلم)، ممدوح و در سال سيّم هجرت در همانجا غزوه مشهوره با ابوسفيان روداده و جناب حمزه، عمّ امجد آن حضرت، در همين غزوه به درجه شهادت فايز گرديد و(چو صمد) واحد و يك و بسيط، مقابل مركّب و نام موضعى است در نجد]فلاتى در عربستان [و هم روز يكشنبه.
اَحَد الجديد : كه در جدول توقيعات تقاويم ثبت نمايند، روز يكشنبه بعد از عيد فطر نصارى كه در آن روز عبادت هاى مخصوصه، معمول داشته و محترمش شمارند و ازآن رو كه اوّل يكشنبه است بعد از عيد فطر، بدين اسم موسوم دارند.
احدب : (چو احمد) كوهى است در ديار بنى فزاره از حجاز.
اَحدَث : بلده اى است در نزديكى نجد]فلاتى در عربستان[.
احر:(ل) رجوع به «تاريخ اسكندرى» شود.
احريض : (چو دلگير) گل كافشه.
احسا : (چو صحرا) به لغت عرب، جمعِ حِسْىْ و آن آبى است كه در ريگزارها به زمين فرورفته و بعد از رسيدن به سختى كه ديگر فرونرفت اعراب زمين را حفر كرده و بيرونش آرند و در اصطلاح جغرافيايى، نام ديگر ولايت بحرين و يا شهرى است از بلاد آن ديار كه شيخ احمد احسائى]مؤسّس شيخيّه در قرن 12 و 13 ه: [بدانجا منسوب و از بناهاى ابوطاهر قرمطى]در قرن 3 و 4 ه: [مى باشد.
اِحساس : (ر. ف) و به پارسى «اِستِرسا»]گويند[.(عر)
اَحشا --->معى.
احشوروش --->كورش.
اَحقاف : كوهى است در شام و ولايتى است از بلاد عرب مابين حَضرَموت]ناحيه اى در جنوب شبه جزيره عربستان[ و عمّان كه در سمت شرقى يمن و شمال غربى حضرموت واقع و اكثر اراضى اين ديار، صحرا و ريگزار و به همين جهت موسوم به اَحقاف گرديده كه جمعِ حِقف به معنى ريگ بسيار و مستطيل و معوّج و مستدير مى باشد. گويند كه حضرت هود(عليه السلام)بر اهالى همين ديار مبعوث به نبوّت گرديده و ايشان هم ايمان نياورده و ازاين رو به قهر و غضب خداوند جبّار گرفتار بوده و عازم آن ديار گرديدند.

صفحه 218 - جلد اول
«تا دل مرد خدا نايد به درد *** هيچ قومى را خدا رسوا نكرد»
اِحلَب دِيا : به عربى، گياهى است شيردار كه در صحراها و كنار جوى ها روييده و رنگ ساقش به سرخى مايل و خوردن قدرى از آن، گاو را بميرانده و به گوسپند ضرر رساند و دو درم از شير آن هم سمّ قاتل و قوبا]جوش هاى پوستى [و جَرَب]گرى[ را نافع مى باشد.
احليل : (چو دلگير) جاى بيرون آمدن شير از پستان و بول از ذَكَر انسان.
اَحمَدآباد : چند موضع از بلاد و قصبات و دهات هند و سِند]در پاكستان[ و عراق و فارس بدين اسم، موسوم و به جهت اختصار، به ذكر اجمالى احمدآباد هند و احمدآباد سند : كه اشهر و اهمّ همه است : مى پردازيم. امّا احمدآباد سند قلعه سنگين محكمى بوده كه در بالاى تلّى واقع و هوايش گرم و آبش ناگوار و مردمانش بدكردارند. و امّا احمدآباد هند : كه بعضاً احمدآباد گجرات نيز گويند : علاوه بر آنچه در «هندوستان» مذكور خواهد شد، شهرى است بزرگ از ولايت بومباى]بمبئى [هندوستان كه قديماً خيلى معمور و محلّ تجارت بوده و پس از تصرّف انگليس ها رو به خرابى نموده و از چندين صد هزار نفوس تخميناً يك صد هزار مانده و اكثرشان هندو و مابقى از حنفى و فِرَق سايره، مخلوط]هستند[. و اين شهر را در 830 هجرى، احمدنظام، از حكم داران، مغول بنا نهاده و خود و اولاد و احفادش ساليان دراز در آنجا حكومت كرده اند و به زعم بعضى اين احمدآباد هند نام ديگر شهر احمدنگر است كه يكى از بلاد عظيمه دكن و شهرى است حَسَن و از بناهاى ملك احمد ابن نظام الملك البحرى، اوّلين ملوك نظامشاهيّه]سلسله مسلمان هند در قرن 9 تا 11 ه:[، كه قرب به صد سال اين شهر را دارالملك ]پايتخت [خود نموده و در زمانشان ازدحام بى پايان در آنجا بوده است.
اَحمديّه : رجوع به فصل 2، ماده 4 «صوفيّه»نمايند.
اَحوَص :]عبدالله بن محمّد بن عبدالله; مدنى البلده، از غزليّين شعراى عرب كه به تشبيب و غزل مايل و اكثر اشعارش در همين رشته مى باشد و به هجوگويى نيز رغبتى تمام داشته و اغلب اشعارش با رونق و طراوت بوده(ريحانة الأدب، ج1، ص 84)[.
اَحوَل : به عربى، لوچ است; رجوع بدان شود.
* *
*
*
احيا : (چو اِنشا) به عربى، زنده كردن و شب زنده ماندن و (چو صحرا) به نوشته ناسخ[ر.ض]، نام يكى از انبياى بنى اسرائيل كه در ارض شيلو متولّد و ازاين رو به اَحياى شيلونى معروف]شد [و در 4440 هبوطى ظهور نموده و با سليمان ابن داود(عليهما السلام)معاصر بوده و بعضى با خاى نقطه دارش گويند.

آيين نهم

(در حرف الف با خاى ثخذ)
اخ :(چو يخ) آخ و (چو رخ) اوخ.
اخ اخ : (چو بلبل) اوخ و (چو عنبر) آخ و بَه بَه و خوش خوش.
اَخ تُف; اخ تفو : آب دهن را جمع كرده و انداختن.
اخار : (چو بُخار) رجوع به «جگرنه» شود.
اخبون : (چو مغبون) ميوه نباتى است صحرايى.
اَخبِيَه : به فرموده خواجه[ر.ض] و ساير ارباب نجوم، نام منزلى است نحس از منازل بيست وهشت گانه ماه ك:ه علامت آن چهار ستاره بدين شكل      و بر كف دست راستِ ساكِب الماء]صورت فلكى دلو [و شبيه به پاى اردك و «سعدالاَخبيه» نيز گويند و آن منزل بيستوپنجمين ماه است.
اخت : (چو پشت) نظير و قرين و به عربى، خواهر و بعضى به هر دو معنى، عربى دانند.
اختر : (ر) كوكب و ستاره و بخت و طالع و بيدق و عَلَم و تفأّل و خوش فال زدن و فرشته اى است موكّل بر زمين و به نوشته برهان[ر.ض]، نام يكى از منازل ماه هم هست ليكن در كتب نجوميّه موجوده در نزد احقر نديدم. و تركيبات اختر مانند تركيبات «ستاره» است.
اخترستان : نام كتابى است در نجوم و هيئت.
اخترِ گاوان; اختر گاويان; اخترِ گاويانى : گاويان درفش[ر.م]است. و تركيبات بيستودوگانه لفظ

صفحه 219 - جلد اول
درفش در همين لفظ اختر هم جارى و مستعمل است.
اختلاج : (چو اختلاف) به عربى، تيرك[ر.م] زدن و جهيدن اعضا و ربودن و كشيدن و بچّه از شير باز گرفتن.
اختلاف : (ر. ف).(عر)
اختلافِ اخلاق : در اصطلاح علم احكام نجوم، اين است كه وقتى كه دو كوكب با هم از حيث جوهر متضادّ باشند، مانند اينكه يكى نارى باشد و ديگرى مائى و يا سعد و نحس، گويند كه آن دو كوكب اختلاف اخلاق دارند.
اختن : (چو رفتن) آختن[ر.م].
اَخته : آخته[ر.م].
اخجسته : (چو برجسته) آستانه.
اَخدَر : خواهرزاده و برادرزاده.
اخروش : (چو پرزور و خرگوش) شور و غوغا و خروش.
اخريان : (چو پرنيان) آخْريان[ر.م].
اخريت; اخريط : (چو دلگير) گندناى صحرايى.
اخزم : (چو اشرف) كوهى است در قرب مدينه.
اخسخه : (ل) شهرى است از گرجستان كه اراضى آن غلّه خيز و كوهستان و مردمانش ترك و گرجى و لاز]قومى در قفقاز [و در حوالى سى هزار هستند و جامعى]مسجد نماز جمعه [دارد ممتاز و موسوم به احمديّه، و اين شهر سابقاً جزو ممالك عثمانيّه بوده و در 1244 هجرى قسم اعظم آن منتقل به دولت روسيّه بوده و ساير اراضى اش هم در 1294 با قارْص و اَردَهان]شهرى در تركيه[ به يد استيلاى روسيّه درگذشت.
اَخسَُمَه : بوزه[ر.م].
اخسى; اخسيسك; اخسيكت :(چو سختى و بدطينت) قصبه و ناحيه اى است در سمت شرقى جيحون]رودى در ماوراءالنهر [از ناحيه فَرغانه]در ازبكستان [كه از بهترين بلاد آن ديار است.
اخسينه : (چو بدديده) خردل برّى.
اخش : (چو ادب) ارزش و بها و قيمت.
اَخشَُمه : بوزه[ر.م].
اخشنبه : (چو شرمنده(1)) شهرى است مشهور در اندلس]در اسپانيا[.
اخشيج : (چو تدريج) آخشيج[ر.م].
اَخشيجان : آخشيجان [ر.م].
اِخشيد : عنوان مخصوص حكمرانان فرغانه]در ازبكستان [كه ابوبكر اخشيد]بنيان گذار اخشيديان مصر در قرن 4 ه: [والى رَمله و سوريّه در]323 هجرى[(2) مصر را مسخّر نموده و اعلان استقلال داده و حكومت خود را به حكومت اخشيديّه مسمّى داشت و اين حكومت زياده بر 33 سال پايدار نشد.
اَخشيگ : آخشيگ[ر.م].
اَخشيگان : آخشيگان[ر.م].
اخشين : (چو دلگير) به نوشته مراصد[ر.ض] بلده اى است در فارس.
اَخطَل : ]غياث بن غوث بن صلت تغلبى بن طارقه، نصرانى الاصل و از فحول شعراى عصر اموى است كه به جهت مديحه گويى و اظهار خلوص در حق خلفاى بنى اميّه، نزد ايشان مقرّب بوده و در سال 95 هجرى وفات يافته(ريحانة الادب، ج1، ص 88)[.
اخفاك : (چو افلاك) عشقه[ر.م] ولبلاب[ر.م].
اخكر : (چو عنبر) شراره.
اخككندو : (چو نسترن بو) چاقچاقى[ر.م] معروف اطفال.
اخكل : (چو عنبر) داسه جو و گندم.
اَخكَم : چوب مدوّر پَرويزَن]غربال[ و غربال.
اخكوز : (چو سردوز) چغاله[ر.م].
اَخكوزَنَه; اخكوژَنَه : تكمه كلاه و جامه.
اخكوك : (چو مخلوط) زردآلوى نارسيده.
اَخگَر; اَخگَگَندو; اَخگَل; اَخگَم; اَخگوز; اَخگوزَنه; اَخگوژنه; اَخگوك : همه اين لغات هشت گانه بر وزن و معنى هموزن خود كه با كاف عربى بودند.
اَخلاط : به نوشته بسيان السيّاحة[ر.ض] شهرى بوده دلنشين از اقليم رابع و چهار طرفش واسع و در شمال غربى درياچه وان واقع و مقدّماً بسيار بزرگ و به جسامت
::::::::::::::::::::::::::::::::::
1. ضبط لغت نامه دهخدا: اُخشَنبه.
2. دايرة المعارف بزرگ اسلامى و لغت نامه دهخدا.

صفحه 220 - جلد اول
استانبول و پايتخت ارمن بوده. پس به مرور زمان از صدمات طوايف بى كران خراب و ويران و در عهد خلافت عثمان ابن عفّان، حبيب ابن سلمه رجال آن ولايت را از تيغ گذرانيده و زنان و اطفالشان را اسير كرده و در اوان چنگيزيان و چوپانيان]سلسله اى از مغول در آذربايجان در قرن 8 ه: [خرابى آن به غايت رسيده و كرّات به اركان عمارتش خرابى راه يافته و در اين قرون اخيره هزار خانه در آن تخمين و مردمانش حنفى مذهب و تركى زبان و به غربا، مهربان هستند.
اخلاق : (چو اصحاب) رجوع به «حكمت» نمايند و به پارسى «افروزه» و «فُروزه» گويند.
اَخلَكَندو : بر وزن و معنى اخككندو.
اخلور : (چو منصور) خَرنوب نبطى[ر.م].
اخمسه; اخمشه : (چو وسوسه) بوزه[ر.م].
اخنوخ : (چو گلگون و مطبوخ) نام سريانى و يا عبرانى حضرت نوح(عليه السلام) و يا حضرت ادريس(عليه السلام)است.
اَخواستى : (چو نخواستى) به معنى اجبارى و غيرارادى.
اخى : (چو سخى) صاحب مروّت و هر فعل و قولى كه قابل تحسين و تمجيد باشد.
اخيدن : (چو رَسيدن)]آخيدن[ر.م][.(1)
اخيروس; اخينوس : (چو پريروز) گندم دشتى خودرو و يا نباتى است كه در كنار آب ها روييده و ثمر آن دراز و سياه و كوچك و درد چشم و گوش را نافع باشد.
اخينه (چو كمينه) خردل برّى.
اَخيون : بر وزن و معنى اخبون.

آيين دهم

(در حرف الف با دال ابجدى)
اداختر : (ل) طرف شمال.
ادادا : (چو مبادا) نوعى از مازَريون[ر.م].
اَدارافى; اَداراقى : بر وزن و معنى اذاراقى.(مى يا نان)
ادارين : (چو مساكين) هر چيز بد و زشت. (ند)
اَداك : جزيره.
اداليه : (چو اشاعره) شهرى است از آناطولى]آسياى صغير [در قرب مدينه آدنا.
اَدانوش : نام رسولى بود كه به سمت رسالت به نزد عذرا]معشوق داستان وامق و عذراى عنصرى [آمده و عذرا هم از روى قهر چشم او را به انگشت بركند.
ادب : (چو عرب) حسن اخلاق و خوبى رفتار و گفتار و اجتماع خصال خميده و به پارسى «فرهنج» و «فرهنگ» ]گويند [و رجوع به «تاريخ عبرى» هم نمايند.
ادب آوازه : بلندآوازه.
ادب خانه : مَبال و بيت الخلا.
اِدبار : (ر.ف) و معنى اصطلاحى نجومى آن، در ضمن «اقبال» خواهد آمد.(عر)
ادبر : (چو عنبر) نام موضعى است در يمامه]ناحيه اى در جزيرة العرب[.
ادبيات --->فرهنگ سار.
ادرافيس : (چو ابراهيم) كف دريا[ر.م].(نان)
ادرام : (چو بدنام) درفش نمدزين و تَكَلتو ]نمدزين [دوزى.
ادرجان : (ل) مصطلح اهل نجوم است و در ضمن «وجوه» خواهد آمد.
ادرفن : (چو قلم زن) قوبا[ر.م].
ادرك : (چو مسلك) زنجبيل تر و (چو فلفل) آلو و آلوچه و رجوع به «آلو» نمايند.
ادرم : (چو اعلم) تَكَلتو و نمدزين و توى زين و درفشى كه بدان تكلتو و نمدزين را دوزند.
ادرمكش : (چو بدمنظر) ادرام[ر.م].
ادرمه : (چو زَمزَمه) ادرام[ر.م].
ادرنگ : (چو بدرنگ) رنج و محنت و هلاكت.
اَدِرنَه : شهرى است بزرگ از بلاد روم ايلى[ر.م] كه به نوشته احمد رفعت عثمانى[ر.ض]، به مسافت 177كيلومتر از شمال غربى استانبول تخميناً داراى صدهزار نفوس و سابقاً : كه در دست يونانى ها بود : موسوم به اراسته بوده. پس از آن امپراتور آدريياننام]امپراتور روم در قرن 1 و 2 م[، توسيعش داده و به جهت انتساب به او به اندرينويل مسمّى گرديد و در 763 هجرى به مأموريّت لالاشاهين پاشا از
::::::::::::::::::::::::::::::::::
1.در اصل بدون معنى است.

صفحه 221 - جلد اول
طرف سلطان مراد اوّل]سومين سلطان عثمانى در قرن 8 ه: [مفتوح عثمانيان بوده و مدّت هايى هم دارالملك]پايتخت [آل عثمان بوده است.
اِدريس : لقب اخنوخ ابن يارِد ابن مهلائيل ابن قينان ابن انوش ابن شيث ابن آدم كه در 1122 يا 830 هبوطى متولّد و به جهت كثرت تدريس ملقّب به ادريس و به سبب جامع بودن مقام نبوّت و حكمت و سلطنت به مثلّث النعمة و مثلّث الحكمة هم موصوف و در صدسالگى به نبوّت مبعوث و سى صحيفه : كه محتوى بر اسرار سماويه و طبايع اشيا و مواليد ثلاثه و تسخير روحانيات بود : بر وى نازل و وضع اسطرلاب و حساب و علم هيئت و رياضيّات و تركيب جمل ابجدى و اختراع كتابت و خياطت بدو منسوب و ازاين رو بعضاً به معلّم اوّل نيز ملقّب و به فرموده احمد رفعت عثمانى[ر.ض]، در 345سالگى و به نوشته ناسخ[ر.ض]، در 865سالگى عروج به آسمان كرده و پسرش، متوشلخ، جانشين وى گرديد.
ادريس خانه : بهشت.
ادغر : (چو عنبر) بادگير[ر.م] و بادغر[ر.م].
ادك : (چو سَبُك) فرج انسان و حيوان.
ادكن : (چو عنبر) رنگ مايل به سياهى.
اَدمَن : مُشگ خالص.
اَدوار; اَدوار سنين : در اصطلاح نجومى آن، رجوع به كلمه «هزارات» نمايند.
اَدواى : صدا و ندا و آواز.
ادوس : (چو عروس) شب كور و كسى كه چشمش به سبب علّتى]بيمارى[، تاريك بيند و علّت شب كورى را هم گويند.
ادوى : (چو سختى) ازواى[ر.م] و يا دواى وج و اَگَر.
ادهجا : (چو بد لِقا) اجهره[ر.م] و چارواى تندوتيزرونده.
اديم : (چو كُمَيل) موضعى است در ميان يمن و تهامه]ناحيه اى شامل مكّه و شهرهاى جنوبى حجاز[ و (چو اديب) ديم و بُلغار و پوست دباغت شده كه در «بُلغار» مذكور است و نان خورش و طعام گسترده و هم نام موضعى است از بلاد هُذيل]در تهامه[.

آيين يازدهم

(در حرف الف با ذال ثخذ)
اذاخر : (چو اواخر) موضعى است در طرف بالايى مكّه معظّمه كه حضرت رسالت مأبى(صلى الله عليه وآله وسلم) از آنجا داخل مكّه شده و هم در آنجا خيمه و چادر زدند.
اذاراقى : (چو قَراباغى) بنا به نوشتهمخزن الادويه[ر.ض] و پزشگى نامه[ر.ض] : بعد از تلخيص كلمات آنها : لغتى است يونانى يا رومى يا سريانى كه به هندى و پارسى «كُچُله» و «كُچوله» گفته و به عربى «قاتل الكلب» و «خانق الكلب» خوانده و به فرانسه «نواووميك» ناميده و به لاتينى «نوكسووميكا» گويند و ماهيّت آن تخم درختى است بزرگ تر از درخت نارنج از محصولات هندوستان شرقى و جزيره سيلان كه ميوه آن بى بو و سرخ رنگ و مدوّر و به حجم نارنج و محتوى گوشتى آبدار و در آن از دوازده تا پانزده دانه صُلب و بزرگ و پهن ومدوّر و بى بو و تند و تلخ و پُرزدار و خاكسترى رنگ موجود مى باشد كه مغز آنها سفيد و نيم شفّاف و بعضاً سياه و كثيف بوده و اَذاراقى هم عبارت از همين دانه ها است كه يكى از سموم قتّاله قويّه، خصوصاً در ماده حيوانات دُم دار و موافق تجزيه بعضى از دانشمندان داراى دو مادّه عامله موسوم به «اِستريكنين» [ر.م]و «بِروسين»[ر.م] بوده و خاصيّت آن هم بهواسطه همين دو مادّه مطويّه]درهم پيچيده شده[ در آن مى باشد و ازاين رو در موارد استعمال آنها، اين را هم معمول مى دارند. و حكماى بزرگ اسلام اَذاراقى را ذكر كرده و عالم به خواصّ آن بوده اند و حكماى فرنگ تقريباً دويست سال است كه پى به خواصّ آن برده اند و چنانچه اشاره شد يكى از سموم قتّاله و مقدار كمى از آن در تسميم و حصول مرگ كافى مى باشد; چنانچه نقل شده كه يك گرم و نيم گرد آن كه در دو دفعه استعمال شده بود دخترى را كشته و شصت سانتى گرم آن موجب هلاكت دخترى ديگر گرديد و سميت اِستريكنين كه احد جزئين اَذاراقى است از همه سموم مكشوفه تا حال بيشتر و از سه تا پنج سانتى گرم آن در حال سلامتى در صورتى كه يك دفعه استعمال شود، در حصول مرگ كافى و شايد كه به حسب

صفحه 222 - جلد اول
اختلاف محل، متفاوت التأثير باشد.
اذخر : (چو فلفل) گياهى است دوايى خوشبوى كه به نوشته مخزن الادويه[ر.ض] به دو قسم مقسوم]است[: يكى مكّى كه به عربى «تِبن مكّه» و «خلال مأمونى» و به رومى يا يونانى «سخس» و «سخيس» و به پارسى «كاه مكّه» و «كورگياه» و «كزنه دشتى» يا «گربه دشتى» گويند و در تازگى خورده و در خشكى بدان دست مى شويند و گورخر را به خوردن آن رغبت تمام بود. و عبارت از نباتى است با شاخه هاى بسيار و باريك از يك بيخ رسته و بيخ آن غليظ و برگ آن ريزه تر از كَوَلان]گياهى كه با آن حصير بافند[ و در حجم و قدر از آن كوچك تر و مايل به سرخى و زردى و تندبو و شكوفه آن انبوه و بسيار و سفيد و با عطريّت و تندطعم و گزنده زبان. پس گويد: كسى كه آن را «گربه دشتى» گفته، تصحيف كرده است، و ديگرى آجامى كه گياه آن خشن و چندان خوشبو نبوده و بيخ آن خوشبو و باريك و بسيار دراز قريب به ذراعى و به پارسى «بيخ والا» گويند.
اذربيجان : (چو قمرديدار و بدرقيبان) مخفّف آذربايجان.
اذرع : (چو گندم) موضعى است در نجد]فلاتى در عربستان[.
اَذرِعات : شهرى است در شام، مجاور ارض بَلقا[ر.م].
اذرقى : به نوشتهتحفه[ر.ض] ، غير اَذاراقى و شبيه به كف دريا(1) و در نهايت حدّت و به غايت محلِّل]داروهاى تحليل غذا و تسهيل هضم [و مسكّن دردهاى بارده مزمنه و خوردن آن به قدر دانگى، كشنده و در اطليه مستعمل است.

آيين دوازدهم

(در حرف الف با راى قرشت)
ار : (چو خر) ارّه و كُنجاره و مخفّف اگر.
ارابه : (چو خرابه) گردون معروف.
اَراجيف : به عربى، جمع اِرجاف به معنى خبرهاى شر و فتنه و فساد و پرآشوب است.
اَراره : به رومى، مَصطَكى[ر.م] است.
ارارين : هر چيز زشت و بد.(ند)
اراسته : (ل) رجوع به «اَدِرنَه» نمايند.
اراقوا : (چو برادرا)رجوع به «سيهك» شود.(مى)
اراقوسيا : (ل) نام يونانى سجستان]سيستان[ است.
اراك : (چو هلاك) دشتى است در قرب مكّه و شهرى است كوچك از بلاد آناطولى]آسياى صغير[ كه هوايش سرد و مردمانش از اهل سنّت مى باشد و هم درختى است معروف كه مسواك كردن با چوب آن از سنن حسنه اسلاميّه و به زبان گرمسيرى ايران«جوج» و به هندى «پيلو» و «جال» گفته و به نوشته مخزن الادويه [ر.ض] به نام برّى و جبلى به دو قسم مقسوم مى باشد; و امّا اوّلى شبيه به درخت انار و برگش عريض و بلند و راست و سبز و خرّم بوده و خزان نمى كند و خاردار]است[ و گلش مايل به سرخى و ثمرش خوشه دار مانند انگور و در خامى، تلخ و زمخت و بعد از رسيدن سياه و با اندك حلاوت مى باشد. و امّا دويّمى از اوّلى كمتر و خوشه ثمرش از وى بزرگ تر و با خارهاى متفرّق مى باشد.
ارام : (چو سلام) نام يكى از حكمرانان ممالك ارمنيّه كه پدر سلاله اراميان بوده و به نوشته احمد رفعت عثمانى[ر.ض]، در 1844 مقدّم ميلادى بعد از انقراض سلاله حايق به سلطنت نائل و قلمرو خود را به شرحى كه در تواريخ ثبت است به نهايت وسعت داد و سلاله اراميان را او تشكيل داده و بدو منسوب است و در لغت «اراميه» رجوع به ترجمه «لغت» شود.
اَراميان ---> اَرام.
اران : (چو امان) حنا و(چو امان و بقّال) حرّان و گرجستان و ولايت بزرگى است معروف و به كثرت آب و نباتات موصوف و مابين رود كُر]در جمهورى آذربايجان[ و اَرَس واقع و از شرق به آذربايجان و از مغرب به مضافات روم و از شمال به مغان و گرجستان و از جنوب به ارمنستان محدود و محاط و به بلاد مشهوره و قصبات معموره مشتمل و بيلقان]در جمهورى آذربايجان[و
::::::::::::::::::::::::::::::::::
1. توده هايى كه امواج به ساحل مى افكند و بيشتر از گياهان دريايى و حيوانات گياهى آبى يا بقاياى گياهان و حيوانات دريا متشكل مى گردد.

صفحه 223 - جلد اول
نخجوان و بَردَع]در جمهورى آذربايجان[ و گنجه]در جمهورى آذربايجان[ و توابع آنها در اين شمار و ايروان]در ارمنستان [دارالملك]پايتخت [اين ديار و در سابق ولايتى مستقل بوده، پس رو به هبوط نموده و سال هاى فراوان از توابع آذربايجان و مدّت مديدى هم در تحت تصرّف قاجاريّه بوده; عاقبت روس ها تصرّفش نموده و از آذربايجان منفصل گرديده و رود اَرَس حدّ سدّ طرفين و سمت غربى آن از ارّان و جهت شرقى اش از آذربايجان است. آه!
«شب آبستن است تا چه زايد سحر»
و بالجمله ازآن رو كه هواى اين ديار نسبت به هم جوار خود گرما است، بدين اسم اختصاص يافته كه «اَران» به تركى، گرمسير را گويند.
اُرانژ --->افريقيا.
اُرانوس : يا اورانوس; رجوع به «سكينه» نمايند.
اراوند : (چو نهاوند) الوند.
اراوه : به رومى، مصطكى[ر.م] است.
ارباب : (چو اصحاب) به عربى، جمعِ رَبّ.
ارباب ايّام; ارباب ساعات; ارباب ليالى : كه مصطلح احكام نجوم است، آن است كه هر روز از ايّام هفته را به كوكبى منسوب داشته و آن كوكب را «ربّ النّهار» گفته و هر شب هفته را نيز به كوكبى نسبت داده و آن كوكب را «ربّ اللّيل» ناميده و ساعات هر روز را نيز به هفت قسمت منظور داشته و هريكى را به كوكبى نسبت داده و آن كوكب را «ربّ السّاعة» خوانند و بسط زائد اين مراتب،تحت عنوان «ساعت» خواهد آمد.
ارباب مثلّثات : كه مصطلح احكام نجوم است، در ذيل عنوان «مثلّثه» خواهد آمد.
ارباغ طالع : كه مصطلح احكام نجوم است، در ذيل عنوان «زايجه» خواهد آمد.
اربايا : (ل) نام قديمى عربستان است.
اربر : (چو اكبر) نام باستانى اردبيل.
اَربَعه :(ر) به عربى، عدد چهار است.
اَربعه متناسبه : در اصطلاح اهل حساب، چهار عدد است كه نسبت اوّل به ثانى مثل نسبت ثالث باشد به رابع و اگرچه در حقيقت جزو تناسب هندسى است، ليكن بهواسطه مزيد منافع آن در باب مستقل مذكورش داشته اند.
اربق; اربك : (چو گندم و احمق) ولايتى است از نواحى اهواز مشتمل بر دهات و مزارع بسيار و پلى دارد مشهور.
اربل : (چو فلفل) نام قديمى اردبيل و هم نام شهرى است در نواحى شام و هم شهر بزرگ ديگرى است در كنار مدينه مشتمل بر قلعه اى حصينه كه گرداگرد آن خندقى عميق و حصار مدينه در نصف آن تمام و منقطع و بر تلّ بزرگ بلندى واقع و بازارش بسيار و منازل غربا در آن بى شمار و به قلعه حلب شبيه تر و از آن بزرگ تر مى باشد.
اربنجن : (چو بدفطرت) شهر كوچكى است از نواحى سمرقند]در ازبكستان[.
اربنيژ : (ل) سبزى ترخون.
اربو : (چو بدبو) امرود]گلابى[.
اَربودار : درخت امرود]گلابى[.
اَربوجينا : خربزه و يا جزيره.(ند)
اَربودار : درخت امرود ]گلابى[.
اربه : (چو طلبه) ارابه و (چو هرزه) رجوع به «حبرون» شود و (چو سفره) دوايى استعنبربيد نام كه از جانب شام آرند.
اربياسلوس : (چو مرد چاپلوس) طبيب حاذقى بوده يونانى.
اربيان : (چو پهلَوان) گل بابونه و ملخ آبى.
اربيتا: (چو بَرصيصا) بام خانه.(ند)
اربيل : (ل) اِربِل[ر.م] و نام شهرى است به مسافت 85 كيلومتر از جنوب شرقى موصل]در عراق [كه به زعم بعضى داراب شاه عجم]هشتمين پادشاه كيانى[ در 5263 هبوطى در دست اسكندر رومى در اين شهر مغلوب و پريشان شده و همين غلبه، مبدأ تاريخ گرديد و گويا اين شهر همان شهر اِربِل است كه در نواحى شام است.
ارپاقساد :(ل) ارفخشد[ر.م].
ارتا : (چو فردا) زمين و بوم.
اَرتابان : نام ديگر اردوان.

صفحه 224 - جلد اول
ارتاق : (چو سلطان) به مغولى، شريك و مصاحب.
اِرتَجِك : برق و رعد.
ارتكان; ارتكن : (چو خشم كار و خشم گر) كه به نوشته مخزن[ر.ض]، لغتى است پارسى و به يونانى«اجرا» گويند و عبارت از سنگ ريزه هايى است زردرنگ و سرخ رنگ كه چون بسوزانند، سرخ گردد.
ارتل : (چو گندم) قلعه محكمى است در يمن.
اَرِتماتيق(1) : (ل) به لاتينى، علم حساب.
ارتنگ : (چو بدرنگ) ارژنگ[ر.م] و كتابخانه چين و بتخانه آن و نگارخانه مانى نقّاش]بنيان گذار آيين مانوى در قرن3 م[ و هم نام كتابى است كه تمامى اشكال مانوى در آن نقش و به نوشته بعضى، اين لغت با ثاى ثخذ بوده و در زبان پارسى لغتى ديگر غير از آن و لفظ ثغ با ثاى ثخذ نيامده و در تحقيق مقام رجوع به گفتار اوّل از آيين اوّل مقدّمه شود.
ارتيشدار : (چو پرهيزكار) مرد لشگرى و رودخانه بسيار بزرگى است در حدود قپچاق]ناحيه اى در شمال درياى خزر[.
ارثد : (چو احمد) به رومى يا يونانى، بيخى است كه تخم آن را «فلفل برّى» گفته و نبات آن را «پنج انگشت» نامند.
اَرثَنگ --->ارتنگ.
اَرج : (چو خرج) مرغ قو و كرگدن و كندن و جدا كردن و قدر و مرتبه و حدّ و اندازه و وصف و صفت و ارزش و قيمت و علم و معرفت و عزّت و شوكت و مثل و مانند و زيبايى و وجاهت و هم نام قصبه اى است از فيروزكوه تبرستان]مازندران و اطراف آن[.
ارجاسب : (چو تهماسب) پهلوانى بوده تورانى و هم نام نبيره افراسياب كه حكمران توران]نواحى ترك نشين شمال غربى چين و آسياى مركزى[بوده و در رويين دژ مسكن داشته و هماى و بهافرين، دختران گشتاسب ]پنجمين پادشاه كيانى[، را در آنجا حبس كرده و چندين پسر خود را با پدرش لهراسب]چهارمين پادشاه كيانى[ : كه ترك سلطنت كرده و در بلخ مشغول عبادت بود : به قتل رسانيد; عاقبت اسفنديار ابن گشتاسب رويين دژ را مسخّر كرده و ارجاسب را كشته و خواهران خود را نجات داد.
ارجالون : (چو افلاطون) كرم دشتى و رز صحرايى.
ارجان :(چو مرجان) چلغوزه[ر.م] و يا نوعى از بادام كوهى و (چو سرطان) ارّه جان[ر.م] و بدين معنى به تشديد ثانى هم آمده.
ارجسب : (چو بدمست) مخفّف اَرجاسب[ر.م].
اَرجمند : عزيز و محترم و صاحب اوصاف ارج.
اَرجَن : (چو بهمن) درخت بادام تلخ و بادام كوهى كه از چوب آن عصا ساخته و پوست آن را بر كمان پيچند و «دشت ارجن» در «دشت» خواهد آمد.
اَرجَند : بر وزن و معنى هرچند و نام شهرى هم هست.
اَرجَنگ : ارتنگ[ر.م] و نگارخانه مانى]بنيان گذار آيين مانوى در قرن 3 م[ و هم پهلوانى بوده تورانى]نواحى ترك نشين شمال غربى چين و آسياى مركزى[ و يا ديوى بوده مازندرانى كه به دست رستم كشته شد.
ارجنه : (چو دَندَنه) لحنى است از موسيقى و نام دشتى است از فارس در سى فرسخى شيراز و واقعه خلاص كردن حضرت على(عليه السلام) سلمان را از چنگ شير در همين دشت بوده و معروف است.
ارجوان : (چو بُلبُلان) معرّب ارغوان و (چو مردمان) قريه اى است از گيلان كه شاه اسماعيل صفوى]نخستين پادشاه صفوى در قرن10 ه: [از آنجا خروج نموده و در بدو خروج در آنجا قشلاق فرموده است.
ارجيش : (چو بدكيش) شهرى است قديم و خوش آب وهوا از نواحى ارمنيّه كبرى از بلاد اقليم رابع و در ساحل شمالى درياچه وان]در تركيه [واقع و قديماً اكثر مردمانش ارمنى و نصارى و در اواخر يكسر مسلمان هستند.
اَرچَنگ : بر وزن و معنى ارتنگ.
ارچين : (چو گلچين(2)) نردبان.
ارچينى : كوهى است از توابع اصفهان.
اَرحيقِنه : اِسپَرَك[ر.م].(مى)
اَرخميدس : ]ارشميدس (لغت نامه دهخدا)[.
::::::::::::::::::::::::::::::::::
1. ضبط لغت نامه دهخدا: اَرِتماطيقى; اَرِثماطيقى.
2. ضبط لغت نامه دهخدا: اَرچين.

صفحه 225 - جلد اول
ارد : (چو تند) مثل و مانند و شهرى است در فارس و (چو مرد)صمغ و قهر و غضب و مخفّف آرد و نام يكى از دهات بوشيخ و (چو هند) فرشته اى است موكّل بر دين و مذهب و به تدبير مصالح روز ارد كه 24 يا 25 ماه هاى شمسى و در «تاريخ فرس» مذكور خواهد شد.
اردا; ارداد : (چو فردا و فرهاد) نام موبدى بوده در زمان اردشير بابكان]نخستين پادشاه ساسانى در قرن 3 م [كه به زعم پارسيان، پيغمبر و پدرش ايراف يا ويراف بود و ازاين رو به اَرداويراف شهرت كرده و او در عهد اردشير، موبد موبدان بوده و بر آوزباد كه او نيز موبد بزرگى بوده در دانش و رياضيت برترى داشته.
ارداله : آرد.
اَردانه : گل خيرى معروف.
اردب : (چو هر شب) جنگ و جدال و هم به نوشته احمد رفعت عثمانى[ر.ض]، مكيال معروفى است در مصر لكن مقدار وسعت و كنجايش آن مختلف و در اسكندريّه 272 و در قاهره 179 لتره را يك اَردَب گويند و هر لتره يك عشر مترو مكعّب است.
اردبيل : (چو زنجبيل) شهرى است جميل و قديم البنيان از بلاد آذربايجان كه صاحب قلعه اى متين و به مسافت 164كيلومتر از جهت شرقى تبريز و به نام بانى خود، اردبيل ابن ارمن ابن لنطى ابن يونان ابن عامر ابن شالِخ ابن اَرفَخشَد ابن سام ابن نوح، موسوم و يا از بناهاى كيومرث]نخستين بشر به روايت زرتشتيان[ و يا از آثار كيخسرو ابن سياوش كيانى]سوّمين پادشاه كيانى[ و يا بناكرده فيروز]هجدهمين پادشاه ساسانى در قرن 5م[، جدّ انوشيروان]بيستودوّمين پادشاه ساسانى در قرن6م[، بوده و ازاين رو فيروزگرد و آبادان فيروز و بادان فيروز هم گفته و ازآن رو كه مشايخ عرفا و صوفيّه از عهد شيخ صفى الدّين]عارف و جدّ صفويان در قرن 7 و 8 ه:[ تا عصر سلطان حيدر ابن سلطان جنيد در همين شهر به ارشاد خلايق اشتغال داشتند، ملقّب به دارالارشاد نيز مى باشد و مرقد همين شيخ صفى هم كه جدّ سلاطين صفويّه مى باشد در همين ديار و مطاف اغلب اهل روزگار و مدفن شاه اسماعيل]نخستين پادشاه صفوى در قرن 10 ه: [هم در جنب آن مزار است و اين شهر در عهد اين سلطنت به غايت معمور و ملجأ نزديك و دور و كتابخانه آن در جهان مشهور و انواع كتاب هاى بى نظير موفور در آنجا جمع و جلدهاى آنها بيشتر طلا و نقره بوده، و موقوفات بسيارى از براى طلاّب مقرّر، ليكن بعد از انقراض آن دولت قوى شوكت، اين شهر لگدكوب مخالف و مؤالف گرديده و به اركان عماراتش خرابى راه يافته و اثرى از كتابخانه و اسباب موقوفه به جا نمانده و اكثر كتاب ها را طايفه روسيّه در هنگام استيلاى آذربايجان به يغما بردند و تشريفات تاج گذارى نادرشاه والاجاه هم در 1159 هجرى در همين شهر به عمل آمد.
اردجان : (چو هم زبان) نام يكى از اشكال و جداول اهل نجوم و در احكام مرقوم است.
اردستان : (چو بدكردار و فلفل دان) شهرى است قديم، مابين اصفهان و كاشان در 18 فرسخى سمت شمالى اصفهان، مسقط الرّأس انوشيروان]بيستوسوّمين پادشاه ساسانى در قرن 6 م[، آبش خوش گوار و هوايش سازگار و بنايش استوار و به محلاّت چندى مشتمل مى باشد كه در هر محلّه، قلعه اى و در هر قلعه، آتشگده اى موجود و مؤسّس آنها به زعم بعضى، بهمن ابن اسفنديار و مردمانش خوش مشرب و شيعه مذهب و از عادات معموله ايشان آنكه چيزى از مأكولات مانند جگر و غيره به رسم باج و خراج به شغال ها مى دهند كه زراعات و باغاتشان از اذيّت آنها سالم بماند و الاّ خسارت فاحش مى رسانند.
اردش : (چو گندم) به زعم پارسيان، مقدار معيّنى است از گناهان.
اردشير : (چو زنجبيل) مرد شجاع و پرزور و دلير و معنى تركيبى آن«شير خشم گير» است، كه از «شير» و «اَرد» به معنى قهر و خشم تركيب يافته و چند نفر از ملوك فرس هم بدين اسم مسمّى بوده اند كه كلمات مورّخين ايرانى و عثمانى در ترجمه احوالشان مختلف و ما به جهت نهايت اختصار به ذكر اجمالى دو فقره از آنها اكتفا مى نماييم. به نوشته احمد رفعت عثمانى[ر.ض]، سه تن از ايشان بدين اسم

صفحه 226 - جلد اول
مسمّى بوده اند: اوّلى، يكى از طبقه كيانيان]دوّمين سلسله پادشاهى اسطوره اى ايران [كه در 465 مقدّم ميلادى جلوس كرده و بعد از چهل سال حكمرانى، بدرود جهان كرده و پسر كوچكش، داراى ثانى، صاحب تاج و تخت گرديد. و دويّمى هم يكى ديگر از آن طبقه كه نبيره اردشير اوّل بوده و در 405 مقدّم ميلادى بعد از فوت پدرش، داراى ثانى، به اريكه جهانبانى نشسته و در 359 مقدّم ميلادى درگذشت. و سيّمى، پسر ساسان كه اوّلىِ طبقه ساسانيان بوده و در 235 يا 228 ميلادى دولت ساسانيّه را تشكيل داده و به اردوان هم غالب و نام و نشان دولت اشكانى را از صفحه روزگار، محو و در سيزده سال مدّت سلطنت خود، ابداً استراحت نديده و تمامى اوقات خود را در عالم گيرى مصروف مى داشت. و امّا به نوشته ناسخ التّواريخ[ر.ض]، هيچ يك از كيانيان و ساير طبقات بدين اسم، اردشير، مسمّى نبوده و تنها سه تن از ساسانيان مسمّى به اردشير بوده اند: يكى اردشير ابن بابك ابن ساسان اصغر ابن بابك ابن ساسان ابن بهمن ابن اسفنديار بوده كه در 5761 هبوطى جلوس نموده و به فاصله 25سال درگذشته و پسرش، شاپور، در 5786]هبوطى[ وارث سلطنت گرديد و از نسب مذكور، وجه صحّت اردشير بابكان گفتن هم مكشوف گرديد و بعضى بابك را جدّ مادرى ساسان دانسته كه اردشير را به جهت انتساب او اردشير بابكان مى گفته اند و اگرچه بعد از اسكندر تقريباً پانصد سال در اقتدار ايران فتورى به هم رسيد، ليكن بازهم در عهد همين اردشير بابكان : كه به تصديق جميع مورّخين رومى و يونانى و اوروپ و ايرانى از اعقل و اشجع ملوك ايران است : آب رفته به جوى آمده و روحى تازه بدان قالب پوسيده دميده گرديد و علاوه بر عقل كامل، صاحب فضلى باهر بوده و كارنامه و آداب العيش را كه هر دو از تأليفات او است به فرموده انوشيروان نسخه هاى متعدّد كرده و به اطراف ممالك فرستادند. و امّا اردشير ثانى، دهمين ساسانيان و در 5939 هبوطى بعد از برادر مادرى اش، شاپور ذوالاكتاف]دهمين پادشاه ساسانى در قرن 4 م [كه پسرش به جهت خردسالى قابليّت امور سلطنت نداشته و او هم شاپور نام داشت به تصويب اكابر ايران جلوس نموده و بعد از چهار سال كه پسر مذكور برادرش به حدّ كمال رسيد، تاج و تخت را بدو مفوّض داشته و خود را از بار گران سلطنت خلع نموده و تتمّه عمر خود را به عزلت و عبادت مى گذرانيد. و امّا اردشير ثالث، بيستوچهارمين ساسانيان و در سال هفتم هجرت بعد از پدرش، شيرويه، به اريكه سلطنت نشسته، ليكن ازآن رو كه آبروى سلطنت عجم رفته و عزّت سلاطين برگشته بود، لاجرم شهريزاد با چندى از اعيان مملكت بر وى تاخته و بعد از يك سال و نيم او را از پاى درآورده و كرسى ملك به دست گرفت.
اردشيرخره; اردشيرخوره : (چو شده و غرّه و چو كوره) اردشيركوره[ر.م] است.
اردشيردارو : نوعى است تلخ و خوشبو از گياه مرو و رجوع به «مرو تلخ» شود.
اردشيركوره : بزرگ ترين پنج اُلكه]ناحيه[ فارس كه در «خره» مذكور خواهد شد و كازرون و برخان و خَفر وسمنكان و ميمند و شيراز و كام فيروز و سيراف و ساير اعيان بلاد فارس در جزو همين اُلكه كه رسم كرده اردشير بابكان]نخستين پادشاه ساسانى در قرن 3م [و يا نمرود ابن كنعان است مى باشند و تختگاه اردشير بوده و اكنون كرمان و اراضى آن است و بيشتر كوره اردشير گويند و مخفّف آن كَواشير است.
اردشيروان : اردشيردارو[ر.م] است.
اردشيران : جمعِ اردشير و مروتلخ[ر.م] را هم گويند.
اَرِدفَنافى --->خيار خر[ر.م].(نان)
اردك : (چو دختر) به نوشته تحفه[ر.ض] و مخزن[ر.ض]، لفظى است پارسى و در زبان اهالى ما]آذربايجانى ها[ هم بدين اسم معروف و ماهيّت آن قسمى است از طيور آبى كه ابلق و مختلف الألوان بوده و به عربى «بطّ» و به هندى «تبخ» و «چينابدك» گفته و به پارسى «مرغابى» هم گويند و از قاز كه به عربى «اِوَزّ» و به هندى «راج هنس» گويند كوچك تر و پاى هاى آن كوتاه، و اهلى و وحشى و جنگلى مى باشد.

صفحه 227 - جلد اول
اردكان : (با كاف پارسى بر وزن پهلَوان) اردجان[ر.م] و (بر وزن مشركان) رجوع به «جشن» نمايند و (با كاف عربى بر وزن پهلَوان) نام دو موضع است: يكى در يزد كه جايى است خوب و منقل آهنى آن مرغوب است و ديگرى در شيراز كه جايى است بهجت انباز و محتوى بر هزار باب خانه و آبوهوايش سازگار و همه چيزش ارزان و فراوان است.
اردگان --->اردكان.
اردلان :(چو پهلَوان) نام طايفه اى است از طوايف اكراد كه از جمله خاندان هاى بزرگ مى باشد.
اَردَم : آذرگون[ر.م] و كار و هنر خوب و سوره هاى بزرگ زند و پازند و يا هريك از سوره هاى آن.
اردمى : جانورى است نامعلوم.
اردن : يا ارذن; (چو كردن و بردن) كفگير و ترشى پالا]آبكش; غربال[ و شهرى است بزرگ از نواحى شام كه مسكن يعقوب(عليه السلام)در دوازده فرسخى آن و مدفن آن حضرت و چاه يوسف(عليه السلام) هم در آن و آبوهوايش سالم و تمامى بلادش از اقليم سيّم مى باشند و هم نام دو نهر معروف مى باشد كه يكى بزرگ و به وادى الشّريعة نيز موسوم و در نزديكى دمشق، و به نوشته بعضى مريم، عيسى(عليه السلام) را در همين نهر شسته و خود آن حضرت بعد از تبليغ رسالت به دلالت حضرت يحيى(عليه السلام)در آنجا غسل نمود و اين نهر به درياچه طبريّه[ر.م]مى ريزد، و يكى ديگر كوچك كه از همان درياچه منفصل و به طرف جنوب جارى و دهات بسيارى از آن مشروب و به درياچه متعفّنى در طرف غربى مى ريزد و رجوع به «اطلس» هم شود.
اُردو : اوردو[ر.م].
اُردوخان --->ترك.
اردوال : (چو مردمان) شهرى است كوچك مابين واسط]شهرى در عراق[ و خوزستان.
اَردَوان : يا ارتابان; مخفّف اگردوان و ولايتى است وسيع و پادشاهى بوده از نسل گشتاسب]پنجمين پادشاه كيانى [و هم به نوشته ناسخ التّواريخ[ر.ض]، سه تن از طبقه اشكانيان بدين اسم مسمّى بوده اند كه در «اشكانيان» نگارش خواهد يافت و به نوشته احمد رفعت عثمانى[ر.ض]، چهار يا پنج تن از ايشان بدين اسم موسوم بوده اند و بالجمله اردوان آخر كه اردوان سيّم و يا چهارم و يا پنجم مى باشد به نوشته ناسخ[ر.ض]، در 145 هبوطى و به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، در 230 ميلادى مغلوب ساسانيان بوده و اساس دولت اشكانيان منهدم گرديد.
اُردوباد : مخفّف اوردوباد.
اردوله : (چو منصوره) آش آرد ميده.
ارده : (چو پرده) رَهشه[ر.م] و به تركى، قلم آهنى است از براى حفر.
اردهان; اردهن :(چو پهلَوان و كرگدن) قلعه محكمى است از مضافات رى و در سه منزلى وى.
اُِردى : منسوب به ارد[ر.م] و مخفّف ارديبهشت.
اُردى بهشت; اُردى بهشتگان : آتش و نام ماه دويّم از ماه هايى كه در «تاريخ جلالى» و «تاريخ فرس» مذكور خواهد شد و هم ملكى است موكّل بر محافظت كوه ها و تدبير امور و مصالح ماه ارديبهشت و روز آن كه بنا بر قاعده مذكوره در «آبان» روز جشن پارسيان است و معنى تركيبى آن «مانند بهشت» است كه چون اين ماه، وسط فصل بهار و شكوفه و رياحين در حدّ اعتدال است، بدين اسم اختصاص يافته و ماه ارديبهشت تاريخ جلالى را به جلالى مقيّد ساخته و تاريخ فرس را به قديم مقيّد سازند كه اوّلى مطابق اوّل ثور]ارديبهشت[ و دويّمى موافق 21 سنبله]برابر شهريور [مى باشد.
ارديش : (چو بدكيش) شهرى است بزرگ از ارمنيّه كه سابقاً پايتخت ملوك سامان بوده.
ارذن : بر وزن و معنى اردن.
ارذه : (چو هرزه) زِفت رومى[ر.م].
ارز : (چو شتر) به عربى، غلّه برنج و (چو فرض) قدر و مرتبه و ارزش و قيمت و درخت انار و سرو و صنوبر و هم شهرى است كوچك در اوّل جبال طبرستان از نواحى ديلم]گيلان [كه قلعه آن در نهايت استحكام و در تمامى كره بى نظير و به باغات كثيره و طواحين]آسياب ها[ دايره، مشتمل و آبش زايد بر مقدار حاجت مى باشد.

صفحه 228 - جلد اول
ارزان : (چو لرزان) فقير و مستحق و هر چيز كم قيمت و فراوان و بسيار و لايق و سزاوار و هم به معنى مسلّم است.
ارزانش : (چو بخشايش) خيرات و احسان.
اَرزانى : ارزان بودن و مستحقّ و فقير و مقبول و مسلّم.
اَرزِش : اسم مصدر از ارزيدن و بها و قيمت هر چيز.
اَرَزمِدُخت; اَرَزميدُخت : آزَرميدُخت[ر.م] و ظاهراً تصحيف ]خطا در خواندن و نوشتن[ شده.
ارزن : (چو بهمن) غلّه معروفى است كه اهالى ما «دارى» گويند و هم موضعى است نزديكى شيراز و يكى ديگر در قرب اخلاط]شهرى در تركيه[ كه از معمورترين بلاد ارمنيّه بوده و مشتمل بر قلعه محكمى مى باشد.
اَرزَن الرّوم : اَرضروم[ر.م].
ارزنِ زرّين : اخگر و شراره و كوكب و ستاره و جرعه شراب و حباب روى آن.
اَرزَنة الرّوم : ارضروم[ر.م].
ارزنجان : (چو احمدخان) معرّب ارزنگان[ر.م].
اَرزَنگان : شهرى است مشهور و پاكيزه از بلاد ارمنيّه به مسافت 133كيلومتر از سمت جنوب غربى ارض روم ]شهرى در تركيه [واقع و اطرافش واسع و قديماً از بلاد ايران بوده. اكنون مدّتى است كه روميان تصرّفش نموده و سلطان علاءالدّين كيقباد سلجوقى ]پادشاه سلاجقه روم [حصارى از سنگ تراشيده و بر دور آن كشيده و انهار بسيارى در شهر و عماراتش جارى و نهر فرات از يك فرسخى آن سارى است.
اَرزَنى; اَرزَنين : هر چيز منسوب به ارزن، خصوصاً نانى كه از ارزن پخته باشند.
اَرزه : گچ و كاهگل و نام اقليم اوّل و زِفت[ر.م] و مردم كج انديش و درخت سرو يا صنوبر و يا درختى ديگر كه ميوه آن چلغوزه است.
اَرزه گر : بنّا و گل كار و كسى كه گچ و كاهگل در جايى بمالد.
ارزيتون : (چو عنبرگون) نام دختر پادشاه مغرب]مراكش [كه در حباله بهرام گور]پانزدهمين پادشاه ساسانى در قرن5م [بوده.
ارزيدن : (چو ترسيدن) ارزان شدن و به قيمت معيّنى لايق و مناسب بودن.
اَرزيز --->قلع.
اَرژَن : بر وزن و معنى ارجن.
اَرژَنگ : بر وزن و معنى ارجنگ و صحيفه نقّاشى و هم نام نقّاشى بوده مانند مانى]بنيان گذار آيين مانوى در قرن 3م [و يا اسم خود مانى كه در اصل بدين اسم مسمّى بوده و «مانى» دعايى است كه در حقّ او شده و لقبش گرديده است.
اَرژَنه : ارجنه[ر.م].
ارس : (چو تند) رجوع به «سرو كوهى» نمايند و (چو درس) اشگ چشم.
اَرسِ بُزان : چرك كنج چشم بزكوهى كه اثر ترياق فاروق دارد و (چو بَرَص) رودخانه مشهورى است كه در حكم امروزه حد و سدّ ايران و روسيّه و از جبال ارضروم ]شهرى در تركيه[ و فاريقا برخاسته و از بلاد ارّان ]ناحيه اى در جمهورى آذربايجان[ و آذربايجان گذشته و در نزديكى بحر خزر با رود كُر]در جمهورى آذربايجان [اتّصال يافته و هر دو به همان دريا مى ريزند. و اين رودخانه از جنوب به شمال روان و بسيار سريع الجّريان و در اطرافش زراعت فراوان است. گويند اگر شخصى از آن بگذرد چنانچه نيمه زيرين او در آب باشد، چون دست بر پشت عسرالولد نهد، فوراً از همان علّت]بيمارى [نجات يابد و در عجايب المخلوقات[ر.ض]، خواصّ بسيارى از براى اين رودخانه مذكور است.
اَرسانيقون : زرنيخ زرد[ر.م].(نان)
اَرستطاليس : ارسطوطاليس[ر.م].
ارستن : (چو قلندر) آراستن و توانستن.
اَرَسط; اَرَسطا; اَرَسطاطالِس; اَرَسطاطاليس : (چو اَلَست) ارسطوطاليس[ر.م].
اَرَسطو : (ر) زراوند[ر.م] و مخفّف ارسطوطاليس[ر.م].
اَرَسطوطالِس; اَرَسطوطاليس : به لغت يونانى، فاضل و كامل و بالخصوص نام حكيمى بوده يونانى كه نسب وى از

صفحه 229 - جلد اول
پدر و مادر به اسقليبيوس[ر.م] موصول و بعد از فوت پدرش، نيقوماخس، در هفده سالگى تلمّذ افلاطون كرده و 20 يا 25 سال به تحصيل فنون متنوّعه اشتغال داشته و اوّل كسى بود كه علم منطق را وضع كرده و يا متفرّقات آن را مرتّب نموده و به تشريح حيوانات پرداخته و شرايين]سرخ رگ ها [و اورده]سياه رگ ها [را مُدلّل كرده و بسيارى از مسائل فلكيّه و طبيعيّه و فلسفيّه را به عرصه بيان آورده و ثقل هوا و توليد اصوات بهواسطه تموّج هوا را مبيّن نموده و عاقبت به فيلسوف اكبر ملقّب و به عنوان معلّم اوّل موفّق گرديده و بطلان تناسخ را كه معتقَد افلاطون بود با براهين قطعيّه مدلّل و در جواب اعتراض در باب مخالفت استاد، اظهار داشت كه در مقام تعارض مابين افلاطون و قول حق كه هر دو صديق منند دويّمى را اختيار خواهم كرد; و مع هذا، افلاطون هم بى حضور ارسطو شاگردان خود را درس نگفته و پاسخ مسئله ندادى و بعد از رحلت او به خواهش فيلقوس، پدر اسكندر رومى، به تربيت وى مشغول و به درجه وزارت موفّق و در 322 مقدّم ميلادى در شصتودو يا شصتوشش يا شصتوهشت سالگى بدرود جهان گفت.
اَرَسطولوجيا : زَراوند طويل[ر.م].(نان)
ارسطون : معجونى است كه تركيبش از ارسطو]زراوند[، و در اعضاى تنفّس كارگر آيد و در مخزن الادويه[ر.ض]گويد: شرابى است غليظ كه از خمير و ادويه حارّه مرتّب و از خمر قوى تر و مقوّى اَحشاء بارد است.(نان)
ارسلان : (چو سرفراز) شير درنده.
اَرسمندش : اَرَشميدُس[ر.م].
اَرسَن : مجمع و انجمن و به لاتينى، مرد و مذكّر است.
ارسنجان : (چو بدكردار) قصبه اى است از فارس در هيجده فرسخى شمال شرقى شيراز و مردمانش شرارت طراز و آبش معتدل و هوايش سردسير و به گرمى مايل است.
اَرسَنگ : بر وزن و معنى ارژنگ.
ارسنيك : (چو زنجبيل) مرگ موش.(سه)
اَرسَنيكوم : مرگ موش.(تين)
اَرسَنيكون : مرگ موش.(نان)
ارش : (چو خَجِل) انجمن و مجمع و عاقل و هشيار و (چو فرش) انجمن و مجمع و جمعيّت مردم و از سر انگشتان تا مرفق]آرنج[ و به عربى، ديّه و تفاوت قيمت خوب و بد و برافروختن آتش و بدى افكندن ميان مردم و برانگيختن جنگ و (چو عرب) شهرى است از شيروان]ناحيه اى در جمهورى آذربايجان[ و مقدارى است معيّن كه از سر انگشتان است تا مرفق و يا از سر انگشت ميانين دست راست تا سر انگشت ميانين دست چپ در حالى كه دست ها را گشاده دارند و اوّلى را «ارش كوچك» ناميده و دويّمى را كه تقريباً پنج معادل اوّلى بوده و به عربى «باع» گفته و اهالى ما «قوجاق» گويند «ارش بزرگ» خوانند و رجوع به «مرّيخ» هم شود.
اَرشالوم : اپسالون[ر.م].
ارشد : (چو احمد) مَرقَشيشا[ر.م] و به عربى، معروف است.
اَرشَق : كوهى است در مغان]در آذربايجان[.
اَرَشك : رشك و رجوع به «اشك» نمايند.
اَرَشكانيان --->اشكانيان.
اَرَشگ : حسد و رشگ.
ارشميد : مخفّف اَرَشميدُس[ر.م].
اَرَشميدُس : از مشاهير قدماى رياضيّين يونان بوده كه در 287 يا 278 مقدّم ميلادى متولّد و در اندك زمانى در فنون رياضيّه و غيرها صاحب يد طولا شده و مرداب هاى نزديك مصر كنار رود نيل را : كه منشأ امراض عفونى مى شدند خشكانيده و موافق قانون هندسى، سدهاى محكمى به پاره اى نقاط مجراى نيل بسته و تمامى اوقات خود را در تحصيل فنون و آداب گذرانيده و همه معلومات خود را در مدافعه دشمن داشته و گاهى با منجنيق، سنگ بر سر لشگر روم بارانيده و گاهى با مَراياى]آينه ها[ مُحرِقه، نقاط عمده اوردوى دشمن را آتش فشانى كرده و بهواسطه اين گونه لطايف الحيل مدّت دو سال مسكن و مولد خود را كه شهر سَراقوسه يا سيراقوز]در سيسل ايتاليا [بود از تسلّط اجانب محفوظ

صفحه 230 - جلد اول
داشته و در سايه معارف بياساييد تا آنكه لشگر روم آن شهر را با حيله مسخّر و يكى از ايشان به قصد قتل آن مشهور جهان وارد منزل وى شده و آن حكيم بى نظير هم از كثرت حلاوت علم به مقدار حلّ يك مسئله هندسيّه استمهال كرده، عاقبت بازهم در همان گيرودار بدرود اين دهر ناپايدار گفته و در 66 يا 75سالگى درگذشت.
ارشى : (چو عربى) يكى از نام هاى ايران است.
ارشيا : (چو انبيا) تخت پادشاهان.
ارشيپل : (ل) نام قسم شرقى بحر ابيض]درياى مديترانه[.
اَرضروم : شهرى است بزرگ و عمارت لزوم، معبر قوافل ايران وروم، و داخل ايالت ارمنستان عثمانى در سمت شمال آناطولى]آسياى صغير [در دامنه كوهى عالى و جمعى از مردمان آن كه در حوالى صد هزار است غالى]غلوكننده در محبّت على(عليه السلام)[ و قليلى شيعى و اكثرشان حنفى و در 415 ميلادى، امپراطور تئودوس اساش گذاشته و در قرن يازده ]ميلادى [مسخّر سلجوقيان بوده و در 923 هجرى به تصرّف عثمانيان گذشته و در 1293]هجرى[ به يد استيلاى روسيّه آمده و بازهم به عثمانى ها رد نمودند.
اَرضه : (چو هرزه) رجوع به «چوب خوار» نمايند.
اَرطاماسيا; اَرطَمسا; اَرطَميسا : بومادران[ر.م].(مى)
ارطى : (چو مستى و اعمى) درخت بده[ر.م].(مى)
ارطيون : (چو اندرون) زيرك و عاقل و دانا و بالخصوص حكيمى بوده رومى كه سرآمد تمامى حكماى روم بوده.
ارغ : (چو مرغ) گردكان]گردو[ صاف و پرمغز و هرآنچه از بادام و گردكان و مانند آنها كه مغزش تلخ و تند باشد و تندى و تلخى آنها را نيز گويند.
ارغا; ارغاب : (چو فردا و سرداب) رودخانه و نهر آب.
اَرغامونى : ماميثا[ر.م].(نان)
اَرغاو : ارغاب[ر.م].
ارغچ : (چو بددل(1)) لبلاب[ر.م] و عشقه[ر.م].
اَرغُدن : (چو بد سخن) ارغودن[ر.م].
ارغده : (چو خربزه) ارغوده[ر.م].
ارغذاب : (ل) نام يكى از بلاد خراسان.
اَرغِژ : بر وزن و معنى ارغچ.
ارغشتك : (چو گندموش) نوعى از بازى دختران كه بر سر دو پا نشسته و كف هاى دست ها را بر سر زانوها ماليده و همچنان، نشسته، بر سر پاها برجهيده و كف ها را بر هم زنند.
ارغك : (چو اندك) لبلاب[ر.م] و عشقه[ر.م].
اَرغَن : ارغنون.
ارغند : (چو فرزند) ارغنديدن[ر.م] و امر و فاعل از آن.
اَرغُنداب : نام رودخانه قندهار و هم رودخانه اى است كه مابين عراق و آذربايجان مى گذرد و معنى تركيبى آن «خشمگين آب» است.
ارغندن : (چو بدمنظر) ارغنديدن[ر.م].
اَرغَنده : ماضى و فاعل و مفعول از ارغندن[ر.م].
اَرغَنديدن : ارغودن[ر.م].
اَرغَنگ : ارژنگ[ر.م] و ارجنگ[ر.م].
اَرغَنُن : مخفّف اَرغَنون.
ارغنون : (چو اندرون) به چند وجه ترجمه شده:
   1. مزامير; يعنى جميع سازهاى نفس.
   2. سازى است مشهور و آلتى است موسيقى معروف كه واضع آن افلاطون و بيشتر، نصارى و روميان نوازند و گويند هشت هزار لوله و آلات دارد و در ايران ديده نشده و از غايت بزرگى آن را در جدار عمارتى محكم نصب نمايند.
   3. ساز و آواز هفتاد دختر سازنده]ساززننده[ كه همگى يك چيز را به يك بار و يك آهنگ بخوانند.
   4. آواز هزار نفر پير و جوان كه همه به يك بار چيزى را مخالف يكديگر بخوانند.
اَرغنى : موضعى است از دياربكر]در تركيه[ كه هوايش وخيم و معدن نقره بسيار دارد.
اَرغَنيدن : ارغودن.
ارغوان : (چو پهلَوان) كه «رغيدا» نيز گفته و عربى يا معرّب آن «اُرجُوان» است، به فرمودهمخزن الادويه[ر.ض]درختى است كه منبت]محل روييدن[ آن بلاد فارس و گل
::::::::::::::::::::::::::::::::::
1. ضبط لغت نامه دهخدا: اَرغَچ.

صفحه 231 - جلد اول
آن بسيار سرخ و مايل به بنفشى و انبوه و نيكومنظر]است [و بوى چندان ندارد و فارسيان آن را خورده و مزه شرابش كرده و مفرّحش دانند و چوب آن سبك، و ثمرى ندارد مگر تخمى كه از آن، مثل آن روييده و حافظ نوع آن باشد.
ارغودن : (چو فرمودن) حريص و طالب بودن و غضبناك و خشم آلود شدن و دلير و شجاع و خصم افكن گرديدن و به ستوه آمدن.
اَرغوده : خصم افكن و دليرو غضبناك و حريص .
اَرغون : ارغنون[ر.م] و قبيله اى است از اتراك تركستان و اسب تند و تيز و نام سفينه]كشتى اى كه هيئت يونانى ارغونوت را حمل مى كرد [و اسم پسر اَباقاخان]دوّمين پادشاه ايلخانى در قرن 7 ه: [از ملوك ايلخانيان]سلسله شاهان مغول ايران در قرن 7 و 8 ه:[ كه چهارمينِ ايشان بوده و هشت سال حكمرانى نموده و در 690 يا 692 هجرى درگذشت. و اين مَلِك در حال حيات خود يك نفر يهودى را وزير اعظم خود نمود و آن مردود هم فخرالدّين را : كه ركن اعظم امراى دولت بوده : به خيانتى متّهم داشته و اعدامش نموده و عاقبت دخيل امور ديانت هم بوده و اظهار داشت كه نبوّت، مجرّد بخت و اقبال مى باشد و مَلِك را هم بدين حرف واهى متقاعد نموده و به دعواى]ادّعا [نبوّتش واداشته و به عوض مكّه مكرّمه، بنايى ديگر بر پا داشته و مردم را از حجّ اسلامى بازداشتى.
ارغونوت : هيئت سيّاره اى است كه از 45 نفر رؤسازادگان يونان قديم تشكيل يافته و در كشتى ارغوننامى تمامى اطراف را گشت نموده و در تحت حكومت ژاژون، پسر ملك تساليا]در يونان[، مى باشد.
ارغيدن : (چو ترسيدن) ارغودن[ر.م].
اَرفاغ : اوباش و اَجامر[ر.م].
اَرفَخشَد : يا ارپاقساد; نام پسر سام ابن نوح كه به نوشته ناسخ[ر.ض]، در 2244 هبوطى متولّد و در 2706]هبوطى [در حيات پدر بزرگوار، عازم دارالقرار]جهان آخرت [گرديده و ازآن رو كه نسب بيشتر انبياى عظام به جنابش منتهى گردد، مكنّى به ابوالانبيا مى باشد و معنى لغوى ارفخشد به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، «رئيس القوم» و «حصن الكلدانيّين» است.
اَرفَش : كاروان و قافله.
ارفند : (چو فرزند) دجله بغداد.
اَرقاق; اَرقان : به رومى، حنا و نوعى از بادام كوهى است.
ارقانجل : (ل) شهرى است در ساحل بحر ابيض به مسافت 150كيلومتر از شمال شرقى پترسبورغ ]سن پترزبورگ در روسيه [كه پيش از آبادى آن، مركز تجارت بحريّه روس بوده و هوايش سرد و يك كارخانه كشتى سازى دارد.
اِرقانيا :(ل) در اصطلاح ارسطو، نام بحر خزر است.
ارقش : (چو ورزش) كاردان و عاقل.
ارقم (چو اعلم) به عربى، مار ابلق]دورنگ[ و هم نام پسر عبدمناف ابن اسد كه هشتمينِ قبول كنندگان اسلام بوده و در 55 هجرى در هشتادواندسالگى وفات يافت.
ارك : (چو فلك) جادّه بزرگى است در حصن جبل مابين نجد و حجاز و شهر كوچكى است در كنار حلب و ريسمانى كه از درخت آويخته و بر آن نشسته و در هوا آيند و روند و يا بر پاى چاروا بسته و در علفزارها سر دهند و (چو شتر) ريسمان مذكور و نام شهر سلمى و كوهى است در غطفان]در عربستان [و (چو سخت) زاج و حصن و حصار و قلعه اى است در سيستان و مطلق قلعه كوچكى كه در ميان قلعه بزرگ سازند و بالخصوص قلعه مشهورى است در تبريز.
اركاك : (چو تِرياك) باران ريزه قطره.
اُرِگال --->تيزاب.(سه)
ارگنج : (چو خرسند) اورگنج[ر.م] است.
ارگونتن : (چو پهلوشكن) بخشايش و بخشيدن.(ند)
ارگيا : (چو انبيا) جوى آب.(ند)
ارم : (چو ظلم) اورمى[ر.م] و (چو سخن)شهرى است در قرب مدينه سارى از نواحى تبرستان]مازندران و اطراف آن[ كه اُرم خاست نيز گويند و (چو شكم) نام واضع ساز چنگ و پسر پنجمين سام ابن نوح و هم شهرى است كه در قرآن مجيد مذكور و به ذات العماد موصوف و آن شهر شام و يا اسكندريّه و يا شهرى است ديگر مابين صنعا و

صفحه 232 - جلد اول
حَضرَموت]ناحيه اى در جنوب شبه جزيره عربستان[ از ولايت يمن كه شدّاد ابن عاد بعد از ردّ دعوت حضرت هود(عليه السلام) همين شهر را در مقابل بهشت حقيقى موعود در ظرف پانصد سال از طلا و نقره ساخته و بعد از اتمام كه اراده ورود آن داشت در يك منزلى آن و يا در موقع ورود و نزول از مركب بهواسطه صيحه شديدى كه از آسمان برآمد، خود و اصحاب او و اهل بهشت او از عمله و ارباب صنايع، مرده و آن بهشت هم از نظر مردمان غايب و بعد از آن، كسى آن را نديده مگر يك نفر در زمان معاويه كه قصّه اش مبسوط و در باب همين بهشت شدّاد، علاوه بر آنچه مذكور افتاد، پاره اى مزاياى ديگر نگاشته اند كه همه آنها محتاج به تنقيد]نقد [است.
اُرم خاست --->ارم.
اَرمائِل; اَرماايل : ارماييل[ر.م] است.
ارماط : (چو برباد) درختى است مانند درخت خرما كه در ملك دكن]در هند[ بسيار و گل آن را «كادى» گويند، چنانچه كادى گياهى هم هست به غايت خوشبوى و در «كَندى» مذكور است.
اَرماطُس : (ل) نام يكى از پادشاهان يونان.
ارماك; ارمال; ارمالك : (چو بدحال و بدحالت) به فرموده مخزن الادويه[ر.ض]، پوست درخت كادى و يا پوست درختى است معطّر و بسيار خوشبوى و شبيه به قُرفه[ر.م]و رنگ آن مايل به زردى و مَنابِت]محل هاى روييدن[ آن مَنابِت قُرفه و در منافع، عوض دارچين و قُرفه و قَرَنفُل[ر.م]و مقوّى دل و معين هضم مى باشد.
ارمان : (چو كرمان) ايرمان[ر.م] و (چو درمان) آرمان[ر.م].
ارمانانيدن; ارمانيدن : (به كسر اوّل) عاريت كردن و ايرمان[ر.م]بودن و نمودن و (به فتح اوّل) آرمان[ر.م]بردن و ديگرى را به آرمان انداختن.
ارمايل; ارماييل : (چو ابراهم(1) و ابراهيم) نام پادشاه زاده اى بوده كه با برادرش، گِرماييل كه هر دو طبّاخ ضحّاك]از شخصيّت هاى پليد شاهنامه[ بودند در هر روز يكى از دو نفر آدمى را كه مقرّر بود كشته شده و مغز سر ايشان به جهت مارانى كه از دوش ضحّاك برآمده بودند به او داده شود، آزاد كرده و گريزانيده و به جاى مغز سر او، مغز سر گوسپند داخل مى نمودند و گويند كه كردان صحرايى از نسل آزادكرده هاى ايشانند.
اَرَمچى(2) : (ل) رجوع به «سيخول» شود.
اُرم خاست : رجوع به تركيبات «ارم» نمايند.
اُرمُز; اُرمُزد; اُرُمزدا : اورمزد[ر.م].
اِرمِس; اِرمِش : بر وزن و معنى هرمس.
ارمغان; ارمغانى : (چو پهلَوان و مردمان) تحفه و هديّه و درهم و دينار و ره آورد و سوقات.
ارمك : (چو دختر) لباس پشمينه.
ارمگان : بر وزن و معنى ارمغان و (چو گردكان) سعد و سعادت و مربّى و تربيت.
ارمن : (چو بهمن) ارمنستان و مخفّف اگر من.
اَرمَنا : ارمنستان و نام جرم فلك قمر.
ارمناك : يكى از بلاد عثمانى كه آبش بسيار و عسل و انگورش خوب و مركز قضاوت مى باشد.
ارمند; ارمنده : (چو فرزند و شرمنده) آرام گرفته.
اَرمَنستان : يا ارمن يا ارمن زمين يا ارمنيّه; به نوشته بستان السّياحة[ر.ض] و بعضى ديگر : بعد از تلخيص كلماتشان : ناحيه وسيع بزرگى است از نواحى روم در سمت شمالى آذربايجان كه بعضاً به گرجستان نيز موسوم و به نام بزرگ و كوچك به دو قسم مقسوم مى باشد: امّا دويّمى كه به ارمنيّه صغرى معروف و به خوبى آبوهوا موصوف است ولايتى است از مضافات آناطولى]آسياى صغير[ و مشتمل بر كوهستان سخت و جنگل هاى پردرخت و از مشرق به دياربكر]شهرى در تركيه[ و از مغرب به درياى روم]درياى مديترانه[ و از جنوب به ديار شام و از شمال به آناطولى، محدود و قرب به سيصد سال است كه در تصرّف آل عثمان است. و امّا اوّلى ولايتى است بهجت افزا و معروف به ارمنيّه كبرى و كوهستان آن بيشتر از صحرا و مقرّ حكومتش اخلاط]در تركيه[ و از جنوب به جبال كردستان محاط و از شمال به اَرّان]ناحيه اى در جمهورى آذربايجان[ و از مشرق به اَرّان و آذربايجان و از
::::::::::::::::::::::::::::::::::
1. ضبط لغت نامه دهخدا: اَرمايل.
2. ضبط لغت نامه دهخدا: اَرَمجى.

صفحه 233 - جلد اول
مغرب به دياربكر و ارضروم]در تركيه [متّصل و محدود و مسكن ايلات بى شمار مى باشد كه پيش از بعثت حضرت عيسى(عليه السلام)بر كيش زردشتى و ستاره پرستى بوده و بعد از آن، آيين مسيحى اختيار نموده و به طورى رايج نمودند كه مطلق مسيحى را عيسوى گفتند و همين ولايت بعد از ارتفاع لواى اسلام در عهد عمر به اسلاميان مسخّر]شد[. و بعد از سپرى شدن زمان خلفاى بنى اميّه و بنى عبّاس و ملوك آذربايجان و خانان چنگيزيان و چوپانيان]سلسله اى از مغول در آذربايجان و آسياى صغير در قرن 8 ه:[ و ايلخانيان]سلسله شاهان مغول ايران در قرن 7 و 8 ه:[ و صفويان، على التّرتيب حكمران اين سامان بودند تا آنكه سلطان سليمان خان عثمانى]دهمين پادشاه عثمانى در قرن 10 ه:[ از تصرّف ملوك صفويّه انتزاعش كرده و شاه تهماسب صفوى]دومين پادشاه صفوى در قرن 10 ه: [بازهم استردادش نموده و كرّات در ميان ملوك ايران و روم در سر اين مرزوبوم زدوخورد واقع، عاقبت سلطان مرادخان رابع]هفدهمين پادشاه عثمانى در قرن 17ه: [در عهد شاه صفى، نبيره شاه عبّاس ماضى، متصرّف و هنوز جميع بلاد ارمنستان در تصرّف آل عثمان است.
اَرمَنى : (چو بستنى)منسوب به اَرمن و علاوه بر آنچه در «ارمنستان» اشاره نموديم، به نوشته احمدرفعت عثمانى[ر.ض]، قومى است منسوب به اَرام كه شرح حالش مذكور افتاد، و ايشان در قرن چهارم يا هفتم ميلادى آيين مسيحى را قبول كردند و گويا همان سلاله اَراميان است.
اَرمَنين : انار صحرايى و يا دانه آن و يا درخت آن.
اَرمَنيّه : شهر معروفى است كه آتشگده درخش[ر.م] در آنجا است و هم رجوع به «ارمنستان» نمايند.
اَرمود : بر وزن و معنى امرود.
اَرمون : مزد و اجرتِ پيشَكى.
ارمونتن : (چو پهلوشكن) خوابيدن و آراميدن.(ند)
اُرمى : (چو پشتى) مخفّف اورمى[ر.م].
ارميا : (چو انبيا) نام نامى حضرت رسالت مأبى(صلى الله عليه وآله وسلم)و حضرت على ابن ابى طالب(عليه السلام) و بيت المقدّس و حضرت خضر(عليه السلام) و يكى از انبياى عظام بنى اسرائيل كه ساكن شهر ايليا]بيت المقدس [بوده و بعد از قتل يحيى(عليه السلام)بُختُنَصَّر را در ميان فضلات ديد كه به كوفت گرفتار بوده و شير خوك مى خورد; پس از روى وحى الهى وى را نويد پادشاهى داده و عاقبت بعد از تحقّق وعده آن حضرت، از بنى اسرائيل آن قدر كشت كه خون ايشان به بالاى تلّى]تپّه اى[ رسيد كه خون يحيى(عليه السلام)جوش مى زد; پس از جوش ايستاد. بارى لفظ اَرميا معرّب يرميا است كه در لغت عبرى به معنى برآورده و بلندكرده خدا است و ظهور آن حضرت در 4819 هبوطى بوده و كتاب نبوّتش مشتمل بر پنجاه فصل است كه در اكثر آنها اخبار از غيب نموده و اسيرى بنى اسرائيل و هفتاد سال خراب ماندن بيت المقدّس را خبر داده و پدرش، شايكو نام داشته است.
ارميدن : (چو ترسيدن و نرسيدن) آراميدن.
ارمين : (چو پروين) نام پسر كوچك چهارم كيقباد]نخستين پادشاه كيانى [كه برادر كوچك كيكاووس]دوّمين پادشاه كيانى [بوده.
ارمينا : به يونانى يا سريانى، نوشادر[ر.م] است.
اَرمينيّه : ارمنيّه.
ارميون : (چو اندرون و پَرويزَن) زيرك و عاقل و هشيار و بالخصوص حكيمى بوده رومى و هم نام سنگى است در روم كه هر چند بشكنند، مخمّس و پنج گوشه مى شكند.
ارميه : (چو رشديه) اورمى[ر.م].
ارن : (چو قمر) آرنج و(چو تبّت) به زندى، گوسپند ماده است.
ارنبيژ : (چو سحرخيز) چوب بَقَم[ر.م].
ارنج : (چو نهنگ) آرنج و (چو درنگ) رنج، افراداً و تركيباً.
ارنجال : (چو ستمكار) خوردنى و طعام.
ارندان : (چو قلمدان) انكار كردن و تبرّى نمودن.
ارندج : (چو سمندر) پوستى كه به مازو]نوعى درخت بلوط [دباغت شده باشد.
ارنژك :(چو ستمگر) رمژك[ر.م].
ارنگ : (چو درنگ) رنگ و (چو نهنگ) آرنج.
ارنگيدن : (چو درنگيدن) رنگيدن.

صفحه 234 - جلد اول
ارنواز : (چو سرفراز) رجوع به «شهرناز» شود.
ارنود : (ل) نام قومى است از اهالى ولايتى كه به وِنديك]ونيز [و خليج سَلانيك]شرق يونان[ و اراضى قره داغ متّصل و از ولايات روم ايلى[ر.م] مى باشد.
ارنه : (ل) رجوع به «گاوميش» شود.
ارن يبژ : (چو اَلَم يَجِد) چوب بَقَم[ر.م].
اَرواح : علاوه بر جمع روح، به «تااو» هم رجوع نمايند.
ارواد : (چو فرهاد) رواد[ر.م] و نام جزيره اى است در بحر روم]درياى مديترانه[ نزديكى قسطنطنيّه]استانبول[.
اَروانه : گل خيرى صحرايى و نوعى از شتر ماده.
ارور : (چو دختر) نباتات.(ند)
اروس : (چو عروس) متاع و اسباب.
اروغ; اروق : (چو عمود) آروغ و (چو دروغ) به مغولى، خاندان و خويش و تبار و نواده.
ارومه : (چو نمونه و نبوده) اوّل هر چيز.
ارومى; اروميّه : (چو فضولى) اورمى[ر.م].
ارونتن : (چو سبوشكن) شستن.(ند)
اروند : (چو فرزند) الوند و نام دجله و آزمايش و تجربه و زبده و عين و خلاصه هر چيز.
اَرونِس : ]به يونانى، غلّه اى است كه آن را به فارسى «كِسنك» و «كرسنه» و «كرسنك» و به عربى «رِعىُ الحَمام» گويند (لغت نامه دهخدا)[.
ارويس; ارويش : (چو درويش) ريسمانى كه از موى بز تابيده باشندو تخته اى كه پارسيان اسباب پرستش را بر روى آن گذارند.
ارويل : بلده اى است از عراق عرب كه آبش معتدل و مردمانش ترك و كرد و عرب و عموماً حنفى مذهب مى باشند.
اَروين : تجربه و امتحان.
اره : (چو مزه و مكّه) آلتى است معروف كه باغبانان و نجّاران درخت ها و چوب ها را بدان بريده و بپيرايند و بن و بيخ دندان را هم گويند.
اره جان; اره غان : (چو ننه جان و پشّه دان) شهر بزرگى است از نواحى فارس در پنجاه يا شصت فرسخى شيراز و داراى كوه و دشت، و ميوه هاى سردسيرى و گرمسيرى، هر دو در آن موجود و هوايش مربّى نخل و زيتون و به زعم عجم، بناكرده قباد ابن فيروز]بيستمين پادشاه ساسانى در قرن 5 و 6 م [است.
ارهفت : (چو سرمست) به اعتقاد كفره هند كه شش طايفه و همه قائل به تناسخ مى باشند نام پيغمبرى است و گويند چهار هزار اَرهَفت آمده و بعد از آن آفرينش برطرف خواهد شد.
ارهنگ : (چو سرهنگ) قصبه اى است از بدخشان]در افغانستان [كه به اعتقاد مردم آن سامان، رأس اطهر حضرت حسين ابن على(عليهما السلام)در آنجا مدفون و ازاين رو بعضاً ارهنگ حسين نيز گفته و مزارش كرده اند.
ارياط : (ل) رجوع به «تبع» نمايند.
اريال : (چو كردار) نام يكى از مسكوكات نقره فرانسوى كه مصطلح ايرانيان نيز گرديده و معادل 25 قروش عثمانى و گاهى الف اوّل را بيندازند.
اريب : (چو مدير) كج و قيقاج و (چو اديب) به عربى، عاقل و دانشمند است.
اريج : (چو اديب) خوشبو شدن و بوى خوش دادن.
اَريحا : نام دهى است در كنار نهر اردن كه مردمانش شافعى و در يك منزلى بيت المقدّس و قديماً بسيار معمور بوده و حضرت مسيح(عليه السلام)چشم يك نفر اعمى را در آنجا از روى اعجاز شفا داد.
اَريَحيَّت : به عربى، حسن خلق و سخاوت و وسعت قلب.
اريد بريد : (ع) (چو دِلير دِلير) دوايى است مانند پياز ميان شكافته كه از سيستان آرند و در مخزن الادويه[ر.ض]، بعد از اين ترجمه از انطاكى[ر.ض] نقل كرده كه زنبق است.
اريس : (چو انيس) زيرك و عاقل و هشيار.
اريستولوك : (ل) زراوند[ر.م].(سه)
اريستولوكيا : (ل) زراوند كه مركّب است از «اريستوس» به معنى خيلى خوب و «لوكيا» به معنى نفاس، و ازآن رو كه زَراوند خروج حيض و نفاس را سهل مى كند، بدين اسم اختصاص يافته.(تين. نان)
اريسه : (ل) در «ضرو» از مخزن الادويه[ر.ض] گويد: ضِرو

صفحه 235 - جلد اول
لغت عربى است و به رومى «نشاشيش» و به سريانى «ضروا» و به پارسى «درخسخك» و به فرموده رازى «اريسه» گويند، و ماهيّت آن درختى است بزرگ و شبيه به درخت بلوط و اطراف برگش، نرم و مايل به سرخى و ثمرش در خوشه و بعد از رسيدن، خار و برگ آن سرخ گردد. و منبت آن جبال حجاز و يمن و بلاد هند و صمغ آن در ابتداى ظهور مانند دانه گندم]است[ و كم كم بزرگ و به قدر خربزه شده و از آن، شيرى سياه شبيه به قير دفع گردد، و اَصَح آن است كه درخت آن را «كَمكام» و صمغ آن را به هندى«لُبان» و به پارسى «حَسَن لَبه» و به عربى «حَصى لُبان جاوى» گويند.
اَريش : بر وزن و معنى اريس.
اَريك : دور و بعيد.
اَرييانيسم :(ل) نام يكى از فرق نصارى كه به خالقيّت خداى تعالى و مخلوقيّت عيسى(عليه السلام) و مظهر صفات الله بودن آن حضرت معترف و به اين كه روح القدس جوهرى است ماوراى ايشان، معتقد و به جهت انتساب به ارييوس[ر.م] كه همين عقيده به معرفت وى انتشار يافته بدين اسم مسمّى مى باشند.
اَرييوس : (ل) نام يكى از كشيشان نصارى كه در سيصد ميلادى بعد از تدقيق كتب نصارى، اعلان مذهب جديدى داده و اعتقاد «ارييانيسم» را منتشر گردانيد، و ازآن رو كه با اغراض شخصيّه ساير كشيشان موافق نيامد، او را در 325 ميلادى از اسكندريّه]در مصر [كه وطن مألوف او بود به آناطولى]آسياى صغير[ طرد نمودند. عاقبت به حكم قسطنطين]نخستين امپراتور مسيحى روم در قرن 3 و 4 م [بازهم به اسكندريّه عودت نموده، بازهم به جهت عدم تحمّل تحقيرات آن مغرضان به استانبول عودت نموده و بعد از قليلى، مسموماً درگذشت.
«پنهان خوريد باده كه تكفير مى كنند».

آيين سيزدهم

(در ]حرف[ الف با زاى هوّز)
از : (چو خز) از ادوات عطف و علّت و ربط و پيوند مى باشد، چنانچه در نمايش 12 و 22 و 23 از نگارش سيّم مقدّمه سمت گذارش يافت.
ازبر; ازبرم : حفظ كردن و به ياد گرفتن و به خاطر نگاه داشتن و ظاهراً از دو كلمه تركيب يافته.
از بُن دندان; از بُن سىودو; از بُن سىودو دندان; از بُن گوش; از بن ناخن : ذخيره و جمع شده و رضا و رغبت و طيب خاطر و ته دلى و اطاعت و بندگى.
از بير : كه ظاهراً از دو كلمه مركّب شده، اَزبَر است.
از پرگار شدن : اضطراب و بى خودى و بى قرارى.
از پوست برآمدن : خنديدن و به مقصود رسيدن و ترك دنيا كردن و از نفسانيّت بازآمدن و اسرار و احوال خود را كشف نمودن.
از خر افتادن : مردن و بعد از ترقّى، تنزّل كردن.
از دست برگرفتن : امداد و دستيارى نمودن.
از دست پَزا : نان فطير كه خمير آن نرسيده باشد.
از دستِ دهر جَستن; از دستِ دهر رَستن : مردن.
از دست رفتن : از پرگار شدن.
از دستِ روزگار جَستن; از دستِ روزگار رَستن : ]مردن[.(1)
از دست شدن : از پرگار شدن.
از دست فَزا : نان فطير.
از دهانِ مار برآمدن : راست شدن و كج نبودن و از غصّه و شدايد خلاصيدن.
از رگِ انديشه چكيدن : دقّت در فكر نمودن.
از زبان جَستن : سهو و خطا در گفتوگو كردن.
از سرِ پا روان شدن : شتابيدن و به تعجيل رفتن.
از سرِ دست : بى تأمّل حرفى زدن و كارى كردن.
از شكم افتادن : مردن.
از گره رفتن : تلف شدن زر نقد و غيره.
از نقشِ گور خار رُستن : خوارى و بى اعتبارى.
ازار : (چو چنار) دستار و تنبان و شلوار و جامه زرّين و قعرآب و به عربى، زن و فوطه است.
ازارود : (چو دل آشوب و قبادوز) ولايت توران]نواحى ترك نشين شمال شرقى ايران[.
::::::::::::::::::::::::::::::::::
1. در اصل بدون معنى است.

صفحه 236 - جلد اول
ازاروم : (چو دل آشوب و قبادوز) اَسارون.(سه)
ازاره : (چو اماله) چادر و تنبان و شلوار و دامن و پايين عمارت و ديوار كه نسبت به آنها به منزله شلوار بوده و در هنگام نشستن پشت بر آن گذارند، و اين از زمين خانه است تا كنار طاقچه.
ازازدم : (چو كمانگر) لوبيا.
اَزال : (ل) نام ديگر شهر صنعا.
اَزايرا : مخفّف از اين را.
ازباندوت; ازبانديت : (ل) دزد و سارق و شقى و خائن، خصوصاً دزد دريا.
ازبر; ازبرم : (چو جعفر و بدمست) رجوع به تركيبات«از» نماييد.
ازبگ : (چو دختر) مخفّف اوزبگ.
ازبير : (چو انجير) ازبر[ر.م].
اَزُت --->آزوت.
ازخ : (چو ملخ) آزخ[ر.م].
ازد : (چو صبر) ازدو[ر.م].
ازداد : (چو فرهاد) كافور ميّت.
ازدر : (چو عنبر) زيبا و لايق و سزاوار.
اَزدست : مطيع و زيردست و محكوم به حكم.
اِزدَف : زعرور[ر.م] و آلوچه.
اَزدَمى : جانورى است نامعلوم.
ازدن : (چو رفتن و كَلَمَن) آزيدن[ر.م].
ازدو : (چو بُرزو) صمغ، خصوصاً از درخت ارجن[ر.م].
اُزدوى تازى : صمغ عربى.
ازده : (چو طلبه و هرزه) مفعول و ماضى بعيد از ازدن[ر.م].
اَزرَق : نام خطّ چهارم از هفت خطّ جام جم و به عربى، رنگ كبود است.
اَزرَقيّه : عنوان يكى از 73 فرقه امّت مرحومه]مسلمانان [كه از جمله خوارج بوده و مرتكب كبائر را تكفير نموده و حضرت على(عليه السلام) و عثمان و زبير و عايشه و ابن عبّاس را سبّ]دشنام [و ناسزا گفته و ابن ملجم را مدح و ثنا كرده و قتل مخالف عقايد باطله خودشان را مباح شمارند و رجوع به ترجمه «هفتادوسه ملّت» هم شود.
اَزَرمِدُخت : مخفّف ازرميدخت[ر.م].
ازرميدخت : (چو سحر مى خفت و هرزه مى گفت) مخفف آزرميدخت [ر.م].
ازرنگ : (چو بدرنگ) زرشگ و خيار بادرنگ[ر.م].
ازغ : (چو صحن و سبك) آزوغ[ر.م].
ازغج; ازغچ : (چو مجلس) لبلاب[ر.م] و عشقه[ر.م].
اَزغَند : (ل) نام قصبه اى است.
ازفش : (چو مسجد) كاروان و قافله.
ازفنداك :(چو بداندام) قوس قزح]رنگين كمان[.
ازقون : (ل) به نوشته احمد رفعت[ر.ض] نام يكى از محترمين نصارى است كه كتابى به زبان سريانى در مواعظ نوشته و احوال اصحاب كهف را در آن درج نموده و در 361 ميلادى درگذشت.
ازكات : (چو بدذات) مردم بدباطن.
ازگن; ازگى : (چو منزل و سختى) آزگن[ر.م].
اَزگيل : ميوه اى است معروف و يا درخت آن; رجوع به «زعرور» نمايند.
ازم : (چو عزم) ساكت و خاموش و فرزند.
ازمان :(چو درمان) آرمان[ر.م] و (چو كرمان) ايرمان[ر.م].
اَِزمانانيدن; اَِزمانيدن : بر وزن و معنى ارمانانيدن و ارمانيدن.
ازمك : (چو دختر) لباس پشمينه.
ازمل : (چو تنبل) كثير و بسيار و مجموع و همه و آواز و همهمه.
اِزميد :(ل) به نوشتهاحمد رفعت عثمانى[ر.ض]، نام خليج بحر مرمره]در غرب تركيه[ و هم شهرى است در ساحل شرقى همان دريا كه آب هاى معدنى آن بسيار و اراضى اش محصول دار و محلّ تردّد شُمَندُفِر]راه آهن در زبان فرانسه [استانبول]است [و در 1559 ميلادى، يونانيان بنايش كرده و نيقوميديا نام كردند.
ازمير: (چو دلگير) شهرى است بى نظير و دلپذير و مركز كشتى آناطولى]آسياى صغير[ و مقرّ اداره ولايت آيدين]در تركيه [و در سمت شمال غربى آن ولايت و طرف شمالى بوغاز]تنگه [چناق قلعه سى و ساحل شرقى

صفحه 237 - جلد اول
بحر ابيض]درياى مديترانه [واقع، و حوزه تجارت آن واسع و متاع هفت كشور در آن موفور، و اقمشه مصر و شام در آنجا نامحصور، و مشتمل بر اراضى محصول دار و به حمّام و مريض خانه بسيار و به كليساها و جوامع و مكاتب بى شمار، و نفوس آن در حوالى دويست هزار و مردمانش سفيدچهره و از جمال بابهره مى باشند.
ازن : (چو جزم) قلعه اى است در جبال همدان و (چو شتر) در اصطلاح شيمياوى، اكسيژنى است كه به سببى تغيير حالت در آن پيدا بوده و بخارى است بى رنگ و پربو و بوى آن شبيه به بوى گوگردى كه در دست مالش دهند و چون اين جسم صد درجه حرارت بيند، به اكسيژن مبدل گردد.
ازناو : (چو سرداب) ازناوه[ر.م].
ازناوور : (ل) عنوان مخصوص رؤسا و معتبرين قبيله داديان]از گرجى ها[.
ازناوه : (چو سردابه) نام يكى از نواحى همدان و يا خود قصبه اى است در آن سامان.
ازنب : (چو مذهب) رنجش.
ازند : (چو كمند) آزند[ر.م].
ازندن; ازنديدن : (چو سمندر و نورديدن) آزيدن[ر.م].
اِزنِكميد : شهرى است در سه منزلى قسطنطنيّه]استانبول [كه سمت شرقى آن بحيره]درياچه [بزرگ و غرب و جنوبش بحر اخضر، و آبش بسيار و هوايش فى الجمله، ناسازگار و مردمانش باجمال و ارباب كمال و اهل حال، و اكثرشان حنفى و قليلى نصارى، و مشتمل بر دوهزار خانه باصفا كه همگى رو به دريا و صحرا مى باشد.
اِزنيق : (ل) به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، شهرى است به مساحت پنجاه كيلومتر از شرق شمالى بُروسه]در تركيه[، و معمولات عادى آن قاليچه و اَوانى]ظروف [ترابيّه و مردمانش در حوالى پنج هزار و سابقاً شهرى بوده جلالت مدار كه سلطان سليمان چلبى در 731 هجرى فتحش نموده و پايتخت خود قرار داده، پس از آن مدّتى هم پايتخت ملوك روم بوده و ظروف چينى خيلى خوب در آنجا مى ساخته اند و دوره درياچه آن 22 ساعت و در اطرافش 22 قريه و گاه است كه چينزليك گويند كه محرّف چينى ازنيق است.
ازنيك : (چو تمليك) شهرى است در ساحل بحر قسطنطنيه و گويا همان ازنيق است.
ازواره : (چو سردابه) شهرى است در نواحى اصفهان.
اَزواى : به تركى، صمغى است تلخ كه به عربى «صَبِر» گويند و به پارسى «الوا» و «تبرزد» و «شبيار»]گويند[.
ازوت : آزوت[ر.م].(نان)
ازور : (چو عنبر) لايق و سزاوار.
اَزوَرد : خند قوقى[ر.م].
اَزوَرى : درختى است سطبر و خاردار كه پوست آن سرخ و گنده و در دواها به كار برند.
ازّه : (چو مكّه) بلده اى است در فارس.
ازهراك : (چو پهلَوان) نام اصلى ضحّاك]از شخصيّت هاى پليد شاهنامه[.
اَزهَرى --->فيروزه.
ازهزد : (چو سخنور) نام ستاره مشترى است.
ازيخ : (چو كريم) آزيخ[ر.م].
ازيدن : (چو رَسيدن) آزيدن[ر.م].
ازير : (چو وزير) زيرا و آزير[ر.م] و زير، اِفراداً وتركيباً.
اَزيرا : زيرا.
اَزيراك : بانگ و فرياد آدمى و غيره.
اَزيره : زيره.
اَزيريدن : آزير[ر.م] بودن و نمودن.
ازيز :(چو تميز) زيز[ر.م] و بانگ و ناله.
اَزيش : نايژه[ر.م] و به معنى از او و از وى.
اَزيغ : زيغ[ر.م] و آزيغ[ر.م].
ازيغال : (چو على جان) زيغال[ر.م].
اَزين : آزين وزين، افراداً وتركيباً ومخفّف از اين.
ازينه :(چو كمينه) زينه[ر.م] و آزينه[ر.م].
اَزيوار : زيوار[ر.م].

آيين چهاردهم

(در حرف الف با زاى پارسى)
اژ : (چو بد) اژيدن[ر.م] و امر و فاعل از آن.

صفحه 238 - جلد اول
اژخ : (چو ملخ) آزَخ[ر.م].
اژخار; اژخاره : (چو دلدار و دلداده) بانگ و فرياد و آزار و سخت و شاخ درخت.
اژد : (چو شكم) صمغ.
اژداد : (چو فرهاد) كافور ميت.
اژدر : (چو عنبر) ازدر[ر.م] و اژدها.
اَژدَرها : اژدها، افراداً وتركيباً.
اَژدَرهان : محرّف حاجى ترخان]شهرى در روسيه[.
اژدف : زعرور[ر.م] و آلوچه.
اژدو : (چو بدبو) صمغ.
اَژدَها : رايت و علم و سربيرق و تيغ و شمشير و مردم شجاع و دلير و خشمناك و نام اصلى ديگر ضحّاك]از شخصيّت هاى پليد شاهنامه[ و مطلق پادشاه ظالم و سفّاك و هم حيوانى است معروف كه «مار بزرگ» نيز گفته و به عربى «ثُعبان» و «تِنّين» ناميده و به نام برّى و بحرى به دو قسم، مقسوم مى باشد كه اوّلى مانند مار از دهن گزيده و دويّمى مثل عقرب از دنبال مى گزد و هر دو قسم پا و دست و چنگال داشته و بر سرش دسته مويى چون كاكل بوده و هر كس را كه بگزد، به نَزفُ الدَّم]خون ريزى [مى كشد.
اژدهاپيكر : مردم قوى هيكل.
اژدهاى چرخ; اژدهاى فلك --->تِنّين.
اژدهاك : (چو پهلَوان) اژدها[ر.م] و نام اصلى ديگر ضحّاك]از شخصيّت هاى پليد شاهنامه[.
اژرد : (چو كمند) لون و رنگ.
اژرنگ : (چو بدرنگ) خيار بادرنگ[ر.م].
اژغ : (چو صمغ) آزوغ[ر.م].
اژغچ : (چو مسجد) لبلاب[ر.م] و عشقه[ر.م].
اژكان; اژكن; اژكهان; اژكهن : (چو دربان و بهمن و پهلَوان و كرگدن) مردم كاهل و تنبل و باطل و مهمل و آواره و بيكاره و قفس و پنجره.
اَژگيل : بر وزن و معنى ازگيل.
اژنج : (چو نهنگ) ژفك[ر.م] و آزنگ[ر.م].
اَژَند : آزند[ر.م].
اژندن; اژنديدن : (چو سمندر و نورديدن) آزيدن[ر.م].
اژنگ : (چو نهنگ) ژفك[ر.م] و آزنگ[ر.م].
اژوغ : (چو عمود) آزوغ[ر.م].
اژه : (چو مزه(1)) آهك.
اژهان; اژهن : (چو دربان و بهمن) اژكان[ر.م].
اَژيانه : آزيانه[ر.م].
اژيخ : (چو شريك) آزيخ[ر.م].
اژيدن : (چو رَسيدن) آزيدن[ر.م].
اَژير : آزير[ر.م].
اَژيراك : بانگ و فرياد آدمى و غيره.
اَژيريدن : اَژير[ر.م] بودن و نمودن.
اَژيغ : زيغ[ر.م] و آزيغ[ر.م] و نفرت و عداوت.
اَژين : زين[ر.م] و آرايش و زينت.
اَژينه : آزينه[ر.م].

آيين پانزدهم

(در ]حرف[الف با سين سعفص)
اس : بر وزن و معنى حِر و فرج زنان و مخفّف اَسارون[ر.م]هم هست.
اسا : (چو عصا) مخفّف آسا.
اسارون : (چو قبادوز) بيخ سنبل رومى و يا خود آن است و يا به فرموده پزشگى نامه[ر.ض] به عربى و پارسى، نباتى است طويل العمر كه در حوالى پارس و بالخصوص در جنگل هاى انبوه كوه آلپ در جنوب فرانسه روييده و به عربى به «حَشيشة الهِرَّة» نيز موسوم و به فرانسه به «اِزاروم» و «كاباره» معروف و به لاتينى به «راديكس ازارى» مسمّى، و ريشه اش چهارپهلو و خاكسترى رنگ و در فواصل معيّن داراى گره هايى است كه ريشه هاى باريك و سفيدرنگ از آنها خارج و طعم آن ريشه فلفلى و بويش تند و شبيه به بوى سنبل الطّيب و از جمله ادويه معطّر و در حصول قىّ از يك تا دو گرم مى توان بدل اَپيكا[ر.م]استعمال نمود و گرد برگ اَسارون هم از شش تا دوازده دِسى گرم مانند مقيّأت]داروهاى قى آورنده[مستعمل، و مطبوخ چهار گرم اَسارون در 250
::::::::::::::::::::::::::::::::::
1. ضبط لغت نامه دهخدا: اِژِه.

صفحه 239 - جلد اول
گرم آب، هم قىّ آورد و هم اسهال و فقط برگ و ريشه اَسارون در طب مستعمل و بلكه بالخصوص ريشه قسمى از آن را كه موسوم به «اَسارون شامى يا فرنگى» است، معمول مى دارند.
اساسه : (چو اِماله و كَناره) سامان و جمعيّت بسيار و واپس دويدن و به گوشه چشم نگريستن.
اساطير : (چو سرازير) داستان و افسانه، و ازآن رو كه تا 753 مقدّم ميلادى : كه تاريخ تأسيس شهر روما]رم [است : تاريخ مكمّل و صحيحى در ميان نبوده و اكثر وقايع را از افسانه و داستان ياد مى گرفته اند، ازمنه مقدّم بر عصر مذكور در اصطلاح مورّخين به «ازمنه اساطيريّه» مشهور گرديده.
اساف : (چو كتاب) رجوع به «نائله» نمايند.(عر)
اَساليطوس : گلولايى كه در اوّل برگ برآوردن بر درخت انگور مالند تا كرم، برگ آن را نخورده و چشم هاى تاك را تباه نكند.(نان)
اِساليون : تخم كرفس كوهى.(نان)
اِسانس : كه «دُهن فرّار» نيز گويند، به فرموده پزشگى نامه[ر.ض]، مايعى است فرّار و بدون لزوجت كه مانند عوامل محرّكه و ضدّ تشنّج، مستعمل و بيشتر اسانس اكليل الجَبَل را به كار برند و اسانس اَفسَنتين و بابونه را نيز معمول مى دارند.(سه)
اساهم : (چو مناسب) موضعى است مابين مكّه و مدينه.
اسب : (چو خِشم) موى زِهار و دُبُر و (چو پشم) نام يكى از مهره هاى شطرنج و هم به معنى معروف كه به عربى «فَرَس» و به تركى «آت» و به پارسى «بارگى» و به هندى «كَهُورا» ]گويند [و به «عماديّه» هم رجوع شود.
اسب افكن : مردم شجاع و دلير كه يكّه و تنها بر طرف دشمن اسب تازد.
اسب انگيز : مهميز و امر و فاعل از اسب انگيختن.
اسب تاز : زمين هموار و امر و فاعل از اسب تاختن و نام روز هيجدهم ماه هاى جلالى كه در «تاريخ جلالى»مذكور گردد.
اسب رز; اسب رس; اسب رسب; اسب رسپ; اسب رسف; اسب ريز; اسب ريس; اسب ريش : (چو دسترس و دست بند و دستگير) ميدان و فضا و عرصه، خصوصاً ميدان اسب دوانى.
اَسب غُل : مخفّف اسب غول[ر.م] است.
اَسب غول : يا اسب غُل يا اسپغُل يا اسپغول يا اسفيوس يا اِسفيدِش يا بَنكو يا اسپرزه يا شكم پاره يا شكم دريده; كه به هندى نيز به «اَسبغول» معروف و به عربى «بَزرِقَطونا» و به فرانسه «پسلِيون» يا «پلانتن دسابل» و به يونانى «فِسِليون» و به تركى «قارنى ياروق» گويند، به فرموده پزشگى نامه[ر.ض]، تخم بعضى از نباتات است كه شبيه به خاكشير و بارهنگ و مانند آنها و به حجم كَيك]كك[ و ازاين رو به نام يونانى و فرانسوى مذكورين، مسمّى گرديده كه معنى آنها در آن دو زبان، بُرغوثى است، يعنى شبيه به بُرغوث]كك[ و بزور كيكى و گياه آن را هم در فرنگ «هِرب اپوس» نامند، يعنى گياه كيكى و اين تخم ها داراى مادّه لعابى زيادى و در فرنگ گاهى لعاب آنها به طريق كحل]سرمه[، مستعمل و مردم مشرق زمين اين لعاب را در امراض حادّه استعمال مى نمايند. و در مخزن الادويه[ر.ض] بعد از آنكه اَسب غول را به خود گياه مزبور ترجمه كرده، تخم مذكور آن را به سه قسم، مقسوم داشته: يكى سفيد كه در مصر بسيار و بهترين ساير اقسام و مسكّن عطش و حرارت و مليّن طبيعت است و ديگرى سرخ رنگ كه از برليسنام موضعى از مصر آورده و ازاين رو «برليسيا» نيز گفته و در خاصيّت ضعيف تر از اوّلى مى باشد، و سيّمى سياه كه با يبوست و بدترين همه و اجتناب از استعمال آن اولى است; وبالجمله معنى تركيبى اَسب غول، گوش اسب است كه به جهت شباهت برگ آن به گوش اسب بدين اسم اختصاص يافته.
اسب و فرزين نهادن : يعنى اسب و فرزين را كه هر دو از اصطلاحات شطرنج و از اجزاى شش گانه آن هستند به طرح داده و بازى را از پيش بردن و كنايه از غالب شدن و زيادتى كردن.

صفحه 240 - جلد اول
اسباط : (چو اصحاب)رجوع به «اسباط» نمايند.
اِسباناج; اِسباناخ; اِسبانانج; اِسبانانخ : اِسبِناخ[ر.م]است.
اسبانبُر : (چو سرداركُش) نام يكى از هفت شهر مداين ]نزديك بغداد[ كه بناكرده انوشيروان ]بيستودوّمين پادشاه ساسانى در قرن 6 م [و طاق كسرى هم در آنجا و هنوز باقى است.
اسبانَج; اسبانخ : (چو دل دادن) اِسبِناخ[ر.م] است.
اسباه : (چو مصباح) سگ و سپاه و لشگر و نظام.
اسبخول : (چو مثلِ خون) پيخال[ر.م] و اَسبغول[ر.م].
اَسبرَز; اَسبرَس; اَسبرَسب; اَسبرَسپ; اَسبرَسف : رجوع به تركيبات «اسب» نمايند.
اَسبَره : (ل) نام يكى از نواحى ماوراءالنهر كه بر معادن نفت و آهن و مس و طلا و فيروزه مشتمل، و كوهى دارد كه مانند زغال مشتعل و خاكسترش در شدّت بياض و در سفيد كردن لباس در كار است.
اَسبريز; اَسبريس; اَسبريش; اَسبغُل; اَسبغول : به تركيبات «اسب» رجوع نمايند.
اسبلنج : (چو دل پسند) گياه شِنگ[ر.م] و ريش بز[ر.م].
اِسبناج; اِسبناخ : يا اسباناج يا اسباناخ يا اسبانانج يا اسبانانخ يا اسبانج يا اسبانخ يا اسبنانج يا اسبنانخ يا اسبنج يا اسبنخ; كه جملتان دوازده لغت بوده و يا با باى پارسى در همه آنها عوض باى ابجدى و يا در همه آنها با فاى سعفص به عوض باى ابجدى كه اينها هم 24 بوده و با 12 اوّلى 36 لغت مى باشد، گياهى است معروف و به نام برّى و بستانى به دو قسم، مقسوم و قسم دويّمى آن مستعمل و در آش ها داخل و هر دو را به هندى «پالك» و به فرانسه «اسپنس» و به رومى «ابرقيا» و به يونانى «سوناخيوس» نامند.
اسبناخِ رومى : دوايى است كه در استسقا]مرضى كه بيمار آب بسيار خواهد[ معمول اطبّا و به عربى «قَطَف» و «سَرمَق» گويند.
اِسبنانج; اِسبنانخ; اسبَنَج; اِسبَنَخ : اسبناخ، افراداً وتركيباً.
اسبه : (چو دلبر) مخفّف اِسباه[ر.م].
اسبيرن : (چو ترسيدن) شهرى است مشهور و قلعه اى است معروف در نواحى ارضروم]در تركيه[.
اسبيل : (چو دلگير) كوهى است در مخلاف و قلعه و حصارى است در اقصاى يمن و (چو تحصيل) دزد اسب كه به جز اسب دزدى كارى ديگر نداشته باشد.
اسپ : بر وزن و معنى اسب، افراداً و تركيباً.
اِسپار; اِسپارت : (ل) نام جمهورى اى است در سمت شمالى شبه جزيره موره]در يونان[ كه در 1710 مقدّم ميلادى به معرفت حكمرانى اسپارتوسنام تشكيل يافته و 194 سال بعد از آن به دستيارى حكمرانان مصر توسيع يافت و رجوع به «لاقونيا» هم نمايند.
اِسپارتا : (ل) اسپارته[ر.م].
اِسپارتوس --->اسپار.
اِسپارته :(ل) شهرى است حاكم نشين به مسافت 45 ساعت از سمت غربى قونيّه كه وقتى، حميدبيگنام از امراى سلجوقيّه در آن متصرّف و ازاين رو به حميدايلى و حميدسنجاغى نيز موسوم، و موافق نوشته بعضى سيّاحان، آبش خوش گوار و هوايش سازگار و خاكش حسن خيز و بر شش هزار خانه مشتمل و اكثر مردمانش حنفى و قليلى مسيحى هستند.
اِسپاناج; اِسپاناخ; اِسپانانج; اِسپانانخ; اِسپانج; اِسپانخ : اسبناخ.
اِسپانيا; اِسپانيول : دولت بزرگى است از اوروپاى جنوبى كه جنوباً و شرقاً به بحر ابيض]درياى مديترانه[ محدود و شمالاً به خليج غاسقونيا]گاسكنى [متّصل و غرباً به بحر محيط نجدى]اقيانوس اطلس[ و ولايت پرتقال اتّصال يافته و نفوس آن در حوالى هفده مليون و مذهبشان قتوليك]كاتوليك[ و پادشاهشان غيرمستقل و تمامى اراضى آن محصول دار و معدن مس و نقره و ارزيز]قلع [و نمك و غيره در آن بسيار، و اسب و استر تناور و راهوار در آنجا بى شمار و به قيمت عالى خريدوفروش مى نمايند. و قسمى از گوسپند دارد كه آن را «مارنوس» يا «مارينوس» نامند; چندان كه تصوّر شود پشم آن نرم و نازك بوده و پارچه و شالى را هم كه از آن بافند، به همان اسم مسمّى دارند. و بالجمله تمامى اين دولت كه به نوشته بعضى در يازده مقدّم هجرى تشكيل يافته و چهارده ايالت مى باشد

صفحه 241 - جلد اول
در زمان عبدالملك ابن مروان]پنجمين خليفه اموى در قرن 1 ه: [مفتوح اسلاميان بوده و عرب تمامى بلاد آن را اندلس گويند و بدانجا هم رجوع نمايند.
اسپاه : (چو مصباح) سپاه.
اِسپاهان : جمع اِسپاه و رجوع به «اسپهان» شود.
اسپخول : (چو مثلِ خون) پيخال[ر.م] و اَسبغول[ر.م].
اسپر : (چو دلبر) سپر.
اِسپَرايِن; اِسپَرايين : بر وزن و معنى اسفراين و اسفرايين.
اسپرجان : (چو دلبرجان) اِسفَرجان[ر.م].
اسپرز : (چو دلبند) سِپَرز[ر.م] و (چو دسترس) اسب ريز[ر.م]است.
اسپرزه : (چو دل خسته) اَسبغول[ر.م].
اَسپرَس; اَسپرَسب; اَسپرَسپ; اَسپرَسف : بر وزن و معنى اسب رز و اسب رسب.
اسپرغم : (چو دل برهم) هميشه جوان[ر.م] و سبزه و گل و ريحان، خصوصاً شاه اسپرم.
اسپرغم آب(1) --->نَطول.
اسپرك : (چو مهترك) سِپرَك[ر.م].
اسپرگى : (چو دلبندى) درد و رنج و محنت.
اسپرلوس : (چو مهترگون) سِپَرلوس.
اسپرم : (چو مهترك) اِسپَرغَم، افراداً وتركيباً.
اسپرنج; اسپرنگ : (چو دل پسند) شهرى و يا قريه اى است در سمرقند]در ازبكستان[.
اسپرود : مرغ سنگ خوارك[ر.م].
اِسپروز : كوهى است بلند.
اِسپَرَه : سه پره[ر.م].
اِسپَرَهم : بر وزن و معنى اسپرغم.
اسپرى :(چو دلبرى) سپرى[ر.م].
اِسپَريدن : سپريدن[ر.م].
اَسپريز; اَسپريس; اَسپريش : بر وزن و معنى اسب ريز.
اسپريغ : سَپريغ[ر.م].
اسپس : (چو بلبل) سبوس[ر.م] و (چو دلبر) پس و مابعد.
اَسپِست : سپست[ر.م].
اسپستان : (چو گُلْ پستان) سپستان[ر.م].
اسپش : (چو بلبل) سپش[ر.م].
اَسپغُل; اَسپغول --->اَسب غول.
اسپك : (چو دلبر) سِپك[ر.م].
اِسپَكنوى : نام ديگر اِسپَنوى[ر.م].
اسپل : سَپَل[ر.م] و اِسپيل[ر.م].
اسپلنج : (چو دل پسند) گياه شِنگ[ر.م] و ريش بز[ر.م].
اِسپلى : به لغت تنكابن ماهى جرّى است.
اِسپناج; اِسپناخ; اِسپنانج; اِسپنانخ --->اسبناخ.
اسپنج :(چو دلبند) سِپَنج[ر.م] و گياه شِنگ[ر.م] و (چو مهترك) اسبناخ[ر.م].
اسپنخ : (چو مهترك) اسبناخ[ر.م] است.
اسپند : (چو دلبند) هزاراسپند[ر.م] و بلوكى است در نيشابور و نام ماه دوازدهم از ماه هاى شمسى كه در «تاريخ جلالى» و «تاريخ فرس» مذكور خواهد افتاد و در اين زمان اسپندماه جلالى با 26 دلو، مطابق و اسپند فرس كه قديم نيز گويند با 24 سرطان موافق باشد و هم دانه سياه معروفى است كه به جهت چشم زخم در آتش اندازند.
اِسپَندار : اسفنديار و شمع و چراغ و مخفّف اِسپَندارمُذ[ر.م].
اِسپندار مُذ : زمين و ماه دوازدهم سال هاى شمسى كه بودن آفتاب در برج حوت است و هم روز پنجم ماه هاى شمسى كه در «تاريخ فرس» مذكور و بنا بر قاعده مذكوره در «آبان»، روز جشن پارسيان است و هم نام فرشته اى است موكّل بر بيشه ها و زمين و جنگل ها و اشجار و به تدبير امور و مصالح روز اِسپَندار و ماه آن.
اِسپنداسپيد; اِسپنداسفيد : تخم سِپَندان[ر.م] و خردل سفيد.
اِسپَندان : تره تيزَك[ر.م] و تخم خردل و تخم سپند.
اِسپَندمُذ : بر وزن و معنى اسفندمُذ.
اِسپَندوز : بادريسه[ر.م].
اِسپَنديار : اسفنديار.
اِسپَندين : تره تيزَك[ر.م] و تخم خردل.
اسپنگور : (چو دلبرسوز) سَپِستان[ر.م].
اِسپَنُوى : نام كنيزك تَزاو]داماد افراسياب[ كه بسيار جميله
::::::::::::::::::::::::::::::::::
1. ضبط لغت نامه دهخدا: اسپرم آب.

صفحه 242 - جلد اول
بوده و بعد از گريختن تَزاو، به دست بيژن]از پهلوانان شاهنامه [افتاد.
اسپوخ : (چو گلگون) سُپوخ[ر.م].
اسپوختن : سپوختن[ر.م].
اسپوز : سپوز[ر.م].
اسپوزيدن : سپوزيدن[ر.م].
اسپوس : سبوس[ر.م].
اسپوسه : علّت نَزله[ر.م].
اسپه : (چو دلبر) مخفّف سپاه.
اِسپَهان : يا اسپاهان يا سپاهان; يكى از بلاد قديمه و مشهوره ايران به مسافت 350 كيلومتر از سمت جنوبى تهران، كه به جهت لشگرخيز بودن، بدين اسم مسمّى گرديده كه جمع اِسپَه است، و يا اينكه به نام بانى خود، اسپهان ابن فلوج ابن سام ابن نوح و يا اسپهان ابن فلوج ابن يونان ابن يافِث، اشتهار يافته و يا كيقباد اوّل كيانيان اساسش گذاشته و يا تهمورس]سوّمين پادشاه پيشدادى [بنايش كرده و جمشيد]چهارمين پادشاه پيشدادى[ بر وسعتش افزوده و يا خود جمشيد تأسيسش كرده و اسكندر رومى در تعميرش كوشيده و ركن الدّوله ديلمى]از امراى آل بويه در قرن 4 ه: [بارويى بيستويك هزار قدمى مشتمل بر چهارده دروازه بر دور آن كشيد، و يا از بناهاى يهودا، پسر بزرگ حضرت يعقوب(عليه السلام)،بوده و ازاين رو يهوديّه و داراليهود نيز گويند، و به نوشته بعضى بختنصّر]پادشاه بابل در قرن 6 ق.م[ بعد از غارت بيت المقدّس، يهود را كوچانيده و در اسپهان ساكن كرده و بدين سبب يهوديّه و داراليهود گفتند.
وبالجمله اين شهر قديماً از اعظم بلاد ايران بوده و به قول شاردن، سيّاح فرانسوى، دور شهر و خانه و دكاكين خارج شهر دوازده فرسخ بوده و در آسيا همان عُظم را داشته كه لندن در اوروپا و نفوس آن هم يك مليون به شمار مى رفته و مدّتى پايتخت سلاطين ايران و بسيار معمور بوده و در عهد شاه سليمان صفوى]هشتمين پادشاه صفوى در قرن 11 ه: [160 مسجد و 48 مدرسه و 1800 كاروان سرا و 273 حمّام داشته و بر نواحى بسيارى كه فى جمله نايين و لنجان و چارمحال و اردستان و بلخار و براهان و غير اينها است، مشتمل و آثار قديمه عجيبه كه از جمله مسجد شاه و چهل ستون و كتابخانه و قلعه تَبرَك و مناره جنبان و عمارت دولتى صفويّه و ساير اسباب و آلات غريبه : كه اكثر آنها در سياحت نامه سيّاح مذكور درج است : در اين شهر بسيار و اكثر محلاّت آن از آب زنده رود مشروب و در پاره اى مواضع آن هم : كه از تحت مجراى آن خارج است : با آب چاه كه شيرين و دلخواه بوده و در پنج و شش زرعى به دست آيد، مى گذرانند.
   و هواى اسپهان صاف و سالم و از حشرات موذيه خالى و خاكش از تطرّق]راه جستن [حوادث، پاك و ابدانِ مردگان را ديرتر پوسانيده و گاه است كه جسد مرده را بعد از چند ماه سالم و نپوسيده يابند.
   و فواكه و ميوه جاتش خوب و فراوان و ارزان و همه چيزش، جز انار مشهور هر ديار وبالخصوص آبى]به [آن، ممتاز و خربزه اش باامتياز و ارمغان بلاد دورودراز مى باشد.
   اما اهالى آن نوعاً شرير و بخيل و به نوشته بعضى، دجّال بدمآل هم از ميانشان خروج كرده و هر كس چهل روز در آن شهر با ايشان زيست نمايد، به خسّت طبع مبتلا گرديده و قحط و غَلاى]سختى; گرانى[ آخرالزّمان هم از اين شهر ابتدا خواهد كرد; و بااين همه فقها و ادبا و اطبّا و منجّمين و ارباب صنايعش از ساير بلاد ايران بيشتر و در فطانت]زيركى[، ضرب المثل بوده و بعضى از اهل ذوق لفظ زيرك و اصفهانى را : كه معرب اسپهانى است : با يكديگر سنجيده كه هر دو به حساب جمل ابجدى 237 مى باشد و هنوز اسباب و آلات كارخانه شيشه گرى و كاغذسازى و ريسمان بافى و ابريشم بافى و زرى بافى و مخمل و ماهوت بافى و اسلحه سازى و ساير كارخانجات اسپهان موجود و تفنگ و طپانچه آن را هم به ساير بلاد داخله و خارجه مى برده و تا چندى قبل هم بدين صنايع مى پرداخته اند، امّا
«آن مصر مكرمت كه تو ديدى خراب شد *** و آن نيل مرحمت كه تو ديدى سراب شد».

صفحه 243 - جلد اول
اسپهبد : (چو دلبروش و دلبررخ) سپهسالار و عنوان مخصوص ملوك پارسيان و تبرستان]مازندران و اطراف آن[.
اسپهبد خَرَه; اسپهبد خَورَه(1) : نفس ناطقه و قوّه متكلّمه انسانى.
اِسپَهبُدان : جمع اسپهبد[ر.م] و پرده اى است از موسيقى.
اِسپَهبُر : بر وزن و معنى اسپهبد.
اسپهد : (چو دلبند) گَنجور و خزانه دار.
اِسپِهر: آسمان.
اسپهرار : كُره نار.
اسپيتاك : (چو استيناف) سفيداب.
اِسپيجاب : نام ديگر شهر شَبران]در ماوراءالنهر[.
اِسپيجه; اِسپيچه : سپيچه[ر.م].
اِسپيد : سپيد، افراداً وتركيباً.
اِسپيداب; اِسپيداج : سپيداب.
اِسپيدار; اِسپيدال : سپيدار.
اِسپيداو --->سپيداب.
اِسپيدباج : سپيدباج[ر.م].
اِسپيدبار : سپيدار.
اسپيدش : اسب غول[ر.م] است.
اسپيرك; اسپيرو : (چو بدطينت و سختى جو) سَپيرك[ر.م].
اِسپيل : بر وزن و معنى اسبيل و آواز مرغان.
اَسپيوس; اَسپيوش : بر وزن و معنى اسبغول.
است : (چو دست) استر و استخوان و هَستو[ر.م] و استا[ر.م]و يكى از ادوات ربط و (چو پشت) سرين و كفل و حلقه دُبُر و افكندن و انداختن و امر و فاعل از آن و (چو خشت) ستايش و مدح و ثنا و ايستادن و امر و فاعل از آن و كفل و حلقه دُبُر.
استا : (چو خرما) استاد و تفسير كتاب زند و (چو صحرا) تفسير كتاب زند و قلعه محكمى است در ولايت رستمدار]در آمل[ و (به كسر اول) ستايش كننده و نام قريه اى است در سمرقند]در ازبكستان[.
استاب : (چو دلدار) استابيدن[ر.م] و امر و فاعل از آن.
اِستابيدن : شنا كردن.
استابر : (چو دل دادن) شناكننده.
اِستاخ : سِتاخ[ر.م].
استاخور --->سِتَخر.
استاد : (چو دلدار) ماضى اِستادن و (چو گُل باز) معلّم و آموزنده و داننده صفتى از امور كليّه و جزئيّه و فعل ماضى از اُستادن[ر.م].
اُستادبَران : دهى است در اسپهان.
استادخزر : دهى است در رى.
استادن : (چو دل دادن) مخفّف ايستادن و (چو رخ دادن) مخفّف اوستادن[ر.م].
استاذ : (چو گل باز) استاد و يا معرّب آن.
استار : (چو دستار) استاره[ر.م] و (چو دستار) آستار[ر.م]و رجوع به «من» و «درهم» هم نمايند.
اِستارباد : استرآباد[ر.م].
استاروه : (ل) به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، شهرى است مركز قضاوت از نواحى جزيره آغريبوز]در درياى مديترانه[.
استاره : (چو دلْ پاره) ستاره، اِفراداً وتركيباً.
اِستاغ : سِتاغ[ر.م].
استافيل : (چو اسرافيل) انگور.(مى)
اِستاك : سِتاك[ر.م].
استالف : (ل) نام موضعى است در هشت فرسخى سمت شمالى كابل كه بر پانصد خانه مشتمل و آبش خوش گوار و هوايش سازگار و مردمانش بى ادب و حنفى مذهب مى باشند.
استام : (چو دشنام) ستام[ر.م].
استان : (چو دستان) ستان[ر.م] و آستان[ر.م].
اِستانبول : نام شهر قسطنطنيّه و رجوع بدانجا نمايند.
اِستاندن : ستاندن.
استانكوى : (ل) نام يكى از جزاير بحر ابيض]درياى مديترانه [كه مركز لوا و بيرق و تجارت بز و گوسپند در غايت رونق و مولد اَبقراط بوده و در تحت درخت چنارى كه الآن هم باقى است تدريس مى نموده، و در وسط آن
::::::::::::::::::::::::::::::::::
1. ضبط لغت نامه دهخدا: اسپهبدخُورَّه.

صفحه 244 - جلد اول
كوهى است مهيب به ارتفاع 860 متر و در عهد سلطان سليمان]دهمين پادشاه عثمانى[ در 929 هجرى مفتوح گرديده و قديماً مسمّى به قو بوده است.
استانوم : (ل) قلعى و ارزيز]قلع[.(تين)
استانه : (چو مردانه) كفش كَن و بر پشت خوابيده و ميان در خانه و نام ديگر قسطنطنيّه]استانبول[ و هم يكى از نواحى خراسان و قريه اى است در بلوك كزّاز]در عراق[.
استانيدن : (چو دل خاريدن) ستانيدن.
استاوند : (چو دل دادند) ستاوند[ر.م].
استاوه : مكر و حيله.
استاويز : محكمه و ديوان خانه.
استاه : ستاه[ر.م].
اِستايش : ستايش.
اِستاييدن : ايستادن و ستاييدن.
استبداد : (چو استخراج) به عربى، استقلال و خودرأى بودن و به انجام رسانيدن كارى بعد از شروع كردن و پيش از اتمام دست بر نداشتن و به «مشروطه» هم رجوع نمايند.
استبر : (چو دلبند) ستبر، اِفراداً و تركيباً.
استبرا : (چو دلبرسا) ستبر و (چو استمنا) به عربى، برى كردن و خالى و خالص نمودن و رفع تهمت نمودن و بالخصوص خالى كردن مجراى بول از بقاياى بول و منى.
استبرق : (چو دل بستن) معرّب استبره[ر.م].
اِستبره : ستبر.
اِستَبل : طويله و اصطبل.
اُستجلو : (ل) رجوع به «قِزِلباش» نمايند.
استخر : (چو دلبند) ستخر[ر.م].
استخسه : (چو دل بسته) غربال و پرويزن[ر.م].
استخوان : (ر) هستو[ر.م] و نام سلاحى از اسلحه جنگ و مردم اصيل و قشنگ و نجيب و بزرگ و جانورى است غيرمعلوم و به معنى معروف كه به عربى «عَظم»]گويند [و رجوع به «عظم» نمايند.
استخوانِ انگور : تخم انگور است.
استخوانْ بزرگ : مردم اصيل و عالى نسب.
استخوانْ در گلو گرفتن : رنج و محنت كشيدن.
استخوانْ خوار; استخوانْ ربا; استخوانْ رَند; استخوانْ رنگ : مرغ هماى معروف كه غذايش استخوان جانوران است.
استر : (چو بَستر) آستار[ر.م] و هم به معنى معروف كه به عربى «بَغل» و به هندى «خچر»]گويند[ و چاروايى است مشهور و از نزديكى اسب و الاغ كه به نوشته بعضى از تصرّفات فرعون است تولّد يافته و خود آن از فرط حرارت مزاج توالد نمى نمايد و به نوشته تحفه[ر.ض]، به ندرت واقع مى شود و مشاهده شده و در عهد ناصرالدّين شاه قاجار]چهارمين پادشاه قاجار در قرن 13 و 14 ه: [هم وقوع آن در بلده سبزوار منقول است. و بالجمله بهترين اقسامش آن كه پدرش الاغ و مادرش ماديان باشد، و نادر به عمل آيد و عكس آن كه پدرش اسب و مادرش الاغ باشد كثيرالوجود و از آن پست تر مى باشد، و همه اقسام آن نوعاً خوش رفتار و باربردار و تاب مشقّت سوارى و اسفار را زياده از اسب و الاغ دارد.
اِسترآباد : يكى از ايالات دوازده گانه ايران كه از اعمال تبرستان]مازندران و اطراف آن[ و يا مضافات خراسان و يا موضعى است ديگر مابين اين دو سامان و هم شهرى است خرّم بنياد و بناكرده گرگينِ ميلاد]از پهلوانان ايرانى شاهنامه [و يا يزيد ابن مُهَلَّب]فرمانده سپاه اموى [و مردمانش پارسى زبان و شيعه مذهب و در سابق موطن ايل قاجار و وقتى هم دارالاماره اين سلسله شهامت شعار بوده و امير تيمور لنگ]نخستين پادشاه تيموى در قرن 8 و 9 ه: [به تصرّف و چنگ آورده و قتل عام داده و بسيار خراب گرديده و در اين اواخر رو به آبادى است و رجوع به «ايران» هم نمايند.
اُستراليا : (ل) اوستراليا است.
اِستَرخ : بر وزن و معنى استخر.
استرخا : (چو استفتا) به عربى، سستى و به يونانى، زَرنيخ سرخ[ر.م]است.
استردن : (چو بلبلوش) ستردن.
استرسا : (چو استفتا) حسّ و وجدان و ادراك و محسوس و احساسات و(به فتح اوّل و سيّم) به معنى استرمانند است.

صفحه 245 - جلد اول
استرش : (چو گُلْ سخن) گاوآهن.
اِستِركنين : يا اِستِريكنين; كه به لاتينى «اِستِرِكنينا» گويند، موافق آنچه در «اَذاراقى» اشاره نموديم، يكى از عوامل مره مقويّه و با وجود اينكه سمّى است بزرگ و قوىّ الاثر و خاصّيّتش از همه سموم مكشوفه تا حال بيشتر است، خود و تركيباتش در طب مستعمل و بالخصوص در فلج، معمول و قدر شربتش از پنج تا پانزده ميلى گرم و تا حال ترياق]پادزهر[ خوبى جهت آن پيدا نشده و ترياق متعارفى آن، جوهر مازو]نوعى درخت بلوط [و بهتر از همه قى نمودن بسيار است.(سه)
اِستِرِكنينا --->اِستِركنين.(تين)
استرنگ : (چو بدخدنگ) سَترَنگ[ر.م].
استرون : (چو عنتروش) سترون و استرمانند.
استرونتن : (چو اندرونْ تن) بستن.(ند)
استره : (چو غلغله) تيغ سرتراشى كه به عربى «موسى»]گويند[.
استره ليسيدن : دليرى و جانبازى كردن.
استسقا : (چو استفتا) به عربى، طلب آب كردن و در اصطلاح اطبّا به نوشته بحرالجواهر[ر.ض] و شرح اسباب[ر.ض]مرضى است صاحب مادّه بارده غريبه اى كه در ميان اعضا، داخل بوده و در خلل و فُرج آنها متخلّل گرديده و توليد ورم نمايد، يا در تمام اعضاى ظاهره و يا در مواضع تدبير غذا از معده و جگر و اَمعا و احشا، و به نام زِقّى و طبلى و لَحمى، به سه قسم مى باشد: امّا زِقّى : كه بدترين آنها است : آن است كه مادّه مائيّه در فضاى جوف شكم منتشر بوده و مُنتفِخ نمايد و به همين جهت بدين اسم اختصاص يافته، كه زِقّ به عربى، خيك و مَشگ را گويند و شكم صاحب اين مرض شبيه به خيك مملوّ از آب است. و اما لَحمى : كه اسلم انواع است : آن است كه مادّه مائيّه مخلوطه با خون بر تمام اعضا منتشر و در خَلَل و فُرج گوشت بدن محتبس شده و تمامى اعضا مانند خمير باشد و عمده سبب آن ضعف قواى كبدى و خوردن آب بسيار سرد است، خصوصاً بعد از حمّام و يا حركت شديده. و امّا طبلى آن است كه مادّه بادى و رياح غليظه اى كه دير به تحليل رود، با رطوبتى خيلى كم در فضاى شكم جمع شده و محتبس گردد، و به جهت اقتران رطوبتى همچنانى، همين قسم را «استسقاى يابِس» نيز گويند و ازآن رو كه شكم صاحب اين مرض شبيه و مانند طبل ممتلى با باد است، بدين اسم اختصاص يافته. و كليّه مرض استسقا، يا تنها يكى از اقسام مزبوره خواهد شد كه «استسقاى مفرد» گويند و يا از اجتماع دو نوع يا سه نوع از آنها تحقّق خواهد يافت كه «استسقاى مركّب» خوانند.
استطلس : (چو دلبررخ) مومياى كوهى.(نان)
استعاره --->مجاز.(عر)
اِستِفتا : (ر) به عربى، طلب فتوى كردن و حكم پرسيدن.
اِستِفتاح : به عربى، طلب فتح و گشايش كردن و بالخصوص روز نيمه ماه رجب را گويند كه بر حسب ديانت اسلاميّه، به غايت محترم و روز مناجات و عرض حاجات به حضرت قاضى الحاجات و استجابت دعوات است.
استقامت : (ر. ف).(عر)
استقامت سير : در اصطلاح علم احكام نجوم، آن است كه كوكب، هر روز كه پيش رود، سيرش سريع تر از روز قبل باشد، مثل آفتاب و ماه و بعضى از حالات خمسه متحيّره]عطارد، زهره، مرّيخ، مشترى، زحل[ كه روزبه روز مقدار سيرشان در تزايد است و كوكب را در اين حال «مستقيم السّير» گويند.
استقبال :(ر. ف) و در اصطلاح علم نجوم، مقابله دو كوكب است و لكن هميشه فقط در مقابله شمس و قمر استعمال نمايند و اين را «امتلاء» نيز گويند كه قمر پر از نور مى باشد.(عر)
اُستُقيلا : پهلوانى بوده تورانى در لشگر افراسياب]پادشاه توران[.
استكو : (ل) رجوع به «سعد» شود.
استل : (چو دلبر) آبگير و تالاب و (چو احمد) كوتك زدن و آواز دادن.
استم : (چو دلبر) ستم، اِفراداً و تركيباً.
استن : (چو بلبل) ستون، اِفراداً وتركيباً و (چو مسجد)

صفحه 246 - جلد اول
آستين و (چو عنبر) اَستانه[ر.م].
اِستَنبُل : (چو دلبررخ) مخفّف استنبول]استانبول[.
اَستَنبوب : (ل) به نوشته تحفه[ر.ض]، نام پارسى ثمر درخت پيوندى نارنج و ترنج و ليمو است كه با يكديگر پيوند كنند و به عربى «زُنبوع» نامند و در افعال ضعيف تر از ترنج و قوى تر از ليمو و مقاوم سموم و مضرّ سينه است.
استنبول : (چو دلبرگون) استانبول.
استنبه : (چو دلبرچه) سِتَنبه[ر.م].
استنج : (چو دلبند) ستنج[ر.م].
استنجا : (چو استفتا) به عربى، خلاص كردن و رهايى دادن و طلب نجات كردن و بيرون آمدن غايِط را طلبيدن.
استنخيز : (چو دلبرگير) رستاخيز.
استندن : (چو دل در غم) ستانيدن.
استنشاق : (ر. ف) مَضمَضه[ر.م].(عر)
اِستو : ستو[ر.م].
استوا : (چو اكتفا) به عربى، مستوى و برابر شدن و (چو بُلبُلا) بلوكى است مشتمل بر 93 قريه از نيشابور و در «خطّ استوا» رجوع به «خط» نمايند و به پارسى «ستوا» است.
استوار; استوان : (چو گل عُذار) مضبوط و محكم و امين و معتمد و باور داشتن و تصديق نمودن.
استودان : (چو گلگونان) سُتودان[ر.م].
اُستودن : ستودن.
استور :(چو گلگون) ستور و (چو دلْ خون) به نوشته درارى لامعات[ر.ض] نام فرانسوى چتر و شَمسيّه]چتر [است.
اِستورژون : (ل) رجوع به «سِريشمِ ماهى» نمايند.
استوقولوم; استوقهلم; استوقهولم; استوكولوم; استوكهلم; استوكهولوم : شهرى است شهير كه تجارت آن داير و مقرّ سلطنت دولت اِسوِج]سوئد[ و نفوس آن در حوالى نودهزار و يا سيصدوپنجاه هزار مى باشد.
استون : (چو گلگون) ستون.
اُستوناوَند --->دماوند.
استونه : سِتونه[ر.م].
اُِستوه : سُتوه[ر.م].
اُِستوهيدن : سُتوهيدن[ر.م].
اُستوى : مهره پشت.
استه : (چو دسته) استخوان و هسته و (چو پُسته) سرين و كفل و (چو فلفل) لجاجت و ستيزه و سَته بر وزن مزه و (چو بلبل) استوه[ر.م] و ضجرت.
استهروش : (چو دلبرگون) عقاب و يا مرغى است ديگر.
استهزا : (ر.ف) كه مسخره است، رجوع به «مسخره» نمايند.(عر)
اِستِهيدن : لجاجت و ستيزه و غريو و عربده و آواز بلند كردن و شور و غوغا نمودن و سخن نشنودن و نافرمانى كردن.
استى : (چو هستى) سَتى[ر.م] و آستين و آبستن.
اِستيخ : سِتيخ[ر.م].
اَِستير : سِتير[ر.م].
اِستيز; اِستيزه : ستيزه، افراداً وتركيباً.
اِستيزيدن : ستيزيدن.
استيژه : جَفرَسته[ر.م].
استيغ : ستيخ[ر.م].
استيم : (چو دلگير) سِتيم[ر.م] و (چو تسليم) آستين و دهان ظروف.
استين : (چو دستين) آستين، افراداً و تركيباً.
اَستينه : تخم مرغ.
استيهدن : سَتيهيدن.
اسحاره : (چو گهواره) دواى تودرى[ر.م].(مى)
اسحاق : (چو دلدار) يا اسحق; نام نامى يكى از انبياى عظام(عليهم السلام) كه پدرش، حضرت خليل(عليه السلام) و مادرش، ساره و در 3423 يا 3568 هبوطى در هنگام 90 يا 99 يا 120سالگىِ پدر و 90 يا 96سالگىِ مادر متولّد و در 40 سالگى به نبوّت مبعوث، و به ارشاد كنعانيان و اهالى شامات مأمور، و در 180 يا 185سالگى بدرود جهان گفت. و اگرچه پاره اى اخبار مأثوره]منقول[ از ائمّه دين اسلامى موافق زعم يهود و نوشته تورات به ذبيح بودن همين اسحاق دلالت دارد، ليكن حديث شريف مشهور «أنا ابنُ الذَّبيحين» به خلاف آنها ذبيح بودن حضرت اسماعيل(عليه السلام)

صفحه 247 - جلد اول
را : كه مسلماً جدّ عالى حضرت رسالت مأبى(صلى الله عليه وآله وسلم)است : تصديق مى نمايد و بعضى احتمال داده كه حضرت خليل(عليه السلام) دوبار به ذبح فرزند مأمور شده باشد: يكى در حقّ اسماعيل(عليه السلام) و ديگرى درباره اسحاق(عليه السلام).
اسحق : (ر) رجوع به «اسحاق» شود.
اسد : (چو صمد) به عربى، شير و در اصطلاح نجومى، نام يكى از بروج دوازده گانه كه به نوشته ملاّمظفّر[ر.ض]، شيرى را ماند كه روى آن به طرف مغرب و پشت به سمت شمال و كواكب داخل الصّوره آن 27 و خارج صورت 8 و كوكب سرخ و روشنى كه بر قلب آن صورت است، به «ملكى» و «قلب الأسد» موسوم است و از جمله كواكب خارجه، كواكب متكاثفه]روى هم جمع شده; انبوه [مجتمعه اى است كه عرب آن را «هلبه» خوانند و آن سه كوكبى كه بطلميوس]منجّم مصرى در قرن 2 م[، صغيره خوانده از اين كواكب است، و در نفايس الفنون[ر.ض]گويد: كوكبى را كه بر روى اين صورت باشد با آنكه خارج از صورت سرطان است «طُرفه» گفته و چهار را كه بر گردن و دل آن است، «جبهه» خوانده و دو كوكب ديگر را كه تابع اينها باشد، «زَبره» و «خرامان» نام كرده و ستاره اى چند غير نيّره را كه نزديك دوش آن باشد، «قلب الأسد» نامند و طرفه در پى اينها باشد.
اَسديّه --->قادريّه.
اِسرائيل : (ر) رجوع به «قادريّه» نمايند.
اسراف : (ر) علاوه بر معنى عربى معروف]درگذشتن از حد ميانه[، رجوع به تركيبات «خط» نمايند.
اسرب; اسرپ : (چو بلبل) سُرُب[ر.م].
اِسِرخا : مخفّف اِستِرخاى يونانى.(نان)
اسرف : (چو بلبل) سُرُب[ر.م].
اسرك : (چو دلبر) سرك[ر.م].
اسرنج : (چو دلبند) سرنج[ر.م].
اسروش : (چو گلگون) سروش.
اسروشنه; اسروشه : (چو بى حوصله و گلگونه) شهرى است در ماوراءالنّهر]ناحيه اى در آسياى مركزى [و توران]نواحى ترك نشين شمال شرقى ايران[ و سروشه.
اسرول : (چو دلْ خون) سَرول[ر.م].
اسرون; اسروى : (چو گلگون) سرون[ر.م].
اسريچه : (چو خشميده) سَريچه[ر.م].
اسريخه : مرغ سقّا.
اسرير : سَرويسه[ر.م].
اسريز : (چو دلگير) سَرويسه[ر.م] و (چو لبريز) اسب ريز[ر.م]است.
اسريس : (چو تدريس) اسب ريس[ر.م].
اسريسه : سَرويسه[ر.م].
اسريش : (چو دلگير) سريش و (چو درويش) اسب ريش[ر.م].
اِسريشم : سِريشم.
اسرين : (چو گلچين) سُرين، افراداً و تركيباً.
اسرينه : سَرينه[ر.م].
اَسطاط : نام آلتى است قديم كه به جهت استعلام مقدار مساحت، معمول و مساوى 47 متر بوده است.
اِسطَخر; اِسطَرخ : بر وزن و معنى استخر.
اُسطُرلاب : يا اُصطُرلاب; آلت معروفى است مر منجّمان را كه غالباً از برنج و بعضاً از مقوّا و يا ساير فلزّات ساخته و اكثر اوضاع فلكى و ارضى و زمانى را بدان مكشوف دارند، همچو: تعيين اوقات و دقايق و ساعات شبانروزى و اشباه آنها در زمانيّات و مثل تعيين قبله و اجراى قنوات و ارتفاع مرتفعات و عرض و طول بلاد و مسافت بين آنها و نظاير اينها در ارضيّات و مانند ارتفاع آفتاب و كواكب و مواضع آنها در منطقة و طالع وقت و اوضاع بعضى كواكب و دواير كبيره و صغيره مشهوره و آنچه بدينها ماند در فلكيّات. و ازآن رو كه اوضاع آفتاب نسبت به تمامى احوال مذكوره بيشتر منظور نظر بوده و منشأ آثار بسيار و احكام بى شمار بود، آلت همچنانى را بدين اسم مسمّى داشتند كه معنى تركيبى يونانى آن «ميزان آفتاب» است، كه «اُسطُر» به زبان يونان، ترازو و ميزان و «لاب»، آفتاب است و يا به جهت انتساب به لاب : كه پسر ارسطو و يا نام حكيمى ديگر كه مخترع اين آلت بوده : بدين اسم اختصاص يافته و يا به نام واضع و مخترع خود، اسطرلاب

صفحه 248 - جلد اول
ابن ادريس، موسوم گرديده. و به زعم بعضى، جام جهان نما]جام كيخسرو[ هم همين اسطرلاب است. و بالجمله ازآن رو كه بديع الزّمان ابوالقاسم هبة الله ابن حسين ابن احمد طبيب بغدادى كه از حكماى بزرگ اوايل مأه ششم هجرى بوده و زيجى براى سلطان محمود ابن محمد ابن ملكشاه، هفتمين ملوك سلاجقه، نگاشته بوده در علم و عمل اسطرلاب مهارت تامّه داشته به اسطرلابى اشتهار يافت. و بالجمله اسطرلاب به دو نوع مى باشد: كُرَوى و مسطّح، و دويّمى هم يا شمالى است و يا جنوبى، و تفصيل را به محلّ مناسب خود محوّل مى داريم.
اُسطُرنونا : علم نجوم و علم هيئت.(نان)
اسطفين : (چو مستقيم و دلبرين) گَزَر و زردك.(نان)
اُسطُقُسّ : علم هندسّه و اجرام سماويّه و اصل و مادّه هر چيز و به خصوص هريك از عناصر اربعه و طبايع چهارگانه، و جمع آن اسطقسّات است.
اُسطُقُسّات --->اُسطُقُسّ.
اُسطُوان : اسطوانه و قلعه اى است در شام.
اُسطُوانه : معرّب ستون و رجوع به «كُره» هم نمايند.
اُسطوخودوس : كه لغت يونانى است، به نوشته پزشگى نامه[ر.ض]، به عربى «ضُرم» و به فرانسه «اِستُوكاس آرابيك» و به لاتينى «لوندولااِستُوكاس» گويند. نباتى است معروف كه از عوامل محرّكه و مقوّى اعصاب مى باشد و به نوشته بعضى، به نام جزيره اى موسومه بدين اسم : كه منبت]محلّ روييدن[ آن است : مسمّى گرديده و در مخزن الادويه[ر.ض] گويد كه معنى آن، حافظ الارواح و به عربى «آنس الارواح» گفته و در تنكابن «تروم» و در بنگاله «تَنتَنَه» و در هند «دهارو» خوانده و به سريانى «سحاوس» : كه نام جزيره اى است كه در آنجا مى رويد : گويند و اهل مكّه گياه آن را «ضُرم» گفته و گلش را «زهرالضّرم» خوانند. و ماهيّت آن گياهى است ربيعى به قدر ذرعى، منبت آن جاهاى نمناك و برگش شبيه به برگ سَعتَر و از آن درازتر و باريك تر و گلش انبوه و سروى شكل شبيه به خوشه جو، بسيار كوچك تر از آن و در صرع و ماليخوليا و تصفيه فكر مفيد و مفرّح قلب و مقوّى دماغ است، و به فرموده بعضى از متأخّرين اطبّا، مورد استعمالى نداشته و تنها جزو عطريّات است.
اسطون : (چو گلگون) زردك[ر.م] و گَزَر[ر.م].(نان)
اسعد ابن مالك --->تبع.
اسغابور : (چو افلاطون) اَسبانبُر[ر.م].
اسغار : (چو دلدار) ريحان آس و (چو سركار) نام ولايتى است كه آب رودخانه اش در هر سال سه ماه جارى گردد.
اَسغانبُر : بر وزن و معنى اسبانبر[ر.م].
اسغده : (چو تَبَرزه) اسم مفعول و ماضى بعيد از اسغدن[ر.م] و هيزم نيم سوخته.
اسغدن; اسغديدن : (چو نرفتن و نورديدن) پرداختن و ساختن و مهيّا كردن.
اسغر; اسغونه : (چو بلبل و گلگونه) سيخول[ر.م].
اسفاپور : (چو افلاطون) اَسبانبُر[ر.م].
اِسفاناج; اِسفاناخ; اِسفانانَج; اِسفانانَخ : اسبناخ[ر.م]است.
اَسفانبُر : بر وزن و معنى اسبانبر[ر.م].
اسفراج : (چو احتياج) به لغت اهل مغرب يا اندلس، مارچوبه است.
اِسفرايِن; اسفرايين : بلوكى است از نواحى نيشابور و خراسان كه چون مردم آن كشور پيوسته با سپر مى بوده اند، بدين اسم : كه در اصل با باى پارسى بوده پس به فاى سعفص تبديل داده اند : اختصاص يافته و دارالاماره]پايتخت [آن نيز كه شهرى است در وسط راه جرجان و نام قديمى اش به جهت صفا و نزهت، مِهرجان بوده در اين زمان مسمّى به اسپراين بوده و مِهرجان قلعه اى است از اعمال آن. و بالجمله مردمان اين ديار شيعه متعصّب و ملاهى و مناهى در آنجا كم و كثيرى از فضلا و ارباب كمال منسوب بدين مَحال است.
اسفرجان : (چو دلبرجان) قريّه خوبى است از توابع قصبه قمشه.
اَسفرَز; اَسفرَس; اَسفرَسب; اَسفرَسپ; اَسفرَسف : بر وزن و معنى اسب رز و اسب رسب.
اِسفَرغَم : بر وزن و معنى اسپرغم، افراداً وتركيباً.
اسفرك : (چو مهترك) سپرك[ر.م].

صفحه 249 - جلد اول
اسفرگى : (چو دلبندى) درد و رنج و محنت.
اسفرلوس : (چو دلبرخوى) سِپَرلوس[ر.م].
اسفرم :(چو مهترك) اسپرم[ر.م].
اسفرنج; اسفرنگ : (چو دل پسند) شهرى و يا قريه اى است در نزديكى سمرقند]در ازبكستان[.
اسفرود : (چو دلْ مَلول) مرغ سنگ خوارك[ر.م].
اسفروس : ]يونانيان باستان، ستاره صبح را : كه بمعنى آورنده طلوع است : مى ناميدند[(1).
اَسفريز; اَسفريس; اَسفريش : بر وزن و معنى اَسب ريز.
اسفريغ : (چو دستگير) سپريغ[ر.م].
اَسفُزار : (ل) شهرى است از نواحى سجستان]سيستان[ كه در سه منزلى سمت جنوبى هرات واقع، و خودش از اقليم رابع، و اكثر اطرافش واسع، و هوايش خوب و آبش از رود و بعضاً از كاريز، و خاكش حاصل خيز و مردمانش پارسى زبان و حنفى مذهب و خوش مشرب مى باشند.
اسفس : بر وزن و معنى اسپس.
اَسفِست : بر وزن و معنى اسپست.
اَسفغُل; اَسفغول : بر وزن و معنى اسبغل و اسبغول.
اسفك : (چو دلبر) سِپك[ر.م].
اسفلنج : (چو دل پسند) گياه شِنگ[ر.م] و ريش بز[ر.م].
اِسفناج; اِسفناخ; اِسفنانج; اِسفنانخ : اسبناخ[ر.م]، افراداً وتركيباً.
اِسفَنَج : (چو بى خبر)اسبناخ و (چو دلبند) لفظى است عربى كه هم به عربى «اسفنجه» و «غمامه» و «غَمام» و «نشّافه» و «حرشفه» و «هرشفه» و«زبد الطرى» و «سحاب البحر» و «صوف الحجامين» نيز گفته و به يونانى «اِسپوگوس» و «صيقوا» يا «صيقونا» و به پارسى«ابر مرده» و «ابر كهن» و «نَشگَرد» و «نَشگَرد گازران» خوانده و به هندى «موابادل» و به تركى «بلوط» و به فرانسه «اِپونژ» نام كرده و به لاتينى «اِسپونژيا» نامند. چيزى است شبيه به نمد كرم خورده كه آب را به خود كشد و اگر در شراب مخلوط با آب گذارند، آب را كشيده و شراب را بگذارد. و حقيقت آن به نوشته برهان[ر.ض]، نباتى است دريايى و يا حيوانى است دريايى كه بعد از مردن، موجه دريا به ساحلش اندازد. و در مخزن الادويه[ر.ض] گويد: چيزى است كه بر روى سنگ هاى كنار دريا متكوّن گرديده و چون در آب اندازند آب را نَشف]به خود كشيدن [كرده و چون بفشارند، آب از آن برآمده و به نام نر و ماده به دو قسم مقسوم باشد: آنچه را كه متخلخل و سوراخ هاى آن گشاده و نرم و شبيه به نمد و پرسوراخ است، ماده گفته و قسمى را كه باصلابت بوده و سوراخ هاى آن صغير و تنگ است، نر نامند و بعضى آن را كف دريا دانند.
اسفنجه : (چو دلبرچه) رجوع به «اسفنج» نمايند.
اسفنخ : (چو بى ادب) اسبناخ[ر.م].
اسفند : (چو دلبند) اسپند و بلوكى است در نيشابور.
اسفندآباد : نام يكى از دهات همدان كه همه چيزش فراوان]است[، غير انسان.
اِسفَندار : اسپندار[ر.م] و اسفنديار.
اِسفَندارمُذ : اسپندارمُذ[ر.م].
اسفنداسپيد; اسفنداسفيد; اِسفَندان; اسفند سفيد : تره تيزك[ر.م]و خردل سفيد و تخم خردل و تخم سپندان[ر.م].
اِسفَندمُذ :(به فتح ميم و ضمّ آن) نام روز سيّم خمسه مسترقه قديم]پنج روز آخر سال در تقويم ايران باستان [كه در «تاريخ فرس» مذكور خواهد شد.
اسفندوز : (چو دلبرخوى) بادريسه[ر.م].
اسفنديار : (ر) قدرت حق و لطف يزدان و فرشته اى است موكّل بر امور ماه اسپندار و روز آن و هم نام پسر گشتاسب]پنجمين پادشاه كيانى[كه به رويين تن ملقّب بوده و پدرش او را به جهت ترويج دين زردشتى به اوروپ و ارمن و آذربايجان روانه كرده و معاندين به خيانتش متّهم داشته و ازاين رو بعد از مراجعت مدّتى محبوس و مغلول بوده، پس خلاصش نمودند.
اِسفَهبَُد : بر وزن و معنى اسپهبد.
اسفهبدخَرَه; اسفهبدخَورَه(2) : نفس ناطقه و قوّه متكلّمه انسانى.
::::::::::::::::::::::::::::::::::
1. در اصل بدون معنى است .
2. ضبط لغت نامه دهخدا: اسپهبدخُورّه.

صفحه 250 - جلد اول
اِسفَهْبُدان : بر وزن و معنى اسپهبدان.
اِسفَهبَُد : بر وزن و معنى اسپهبد.
اسفيجاب : (چو استيناف) نام ديگر شهر شَبران]در ماوراءالنهر[.
اسفيجه; اسفيچه : (چو خشميده) سپيجه[ر.م].
اسفيد : (چو دلگير) سپيد، افراداً و تركيباً.
اِسفيداب; اِسفيداج : سپيداب.
اسفيدار; اسفيدال : (چو استيصال) سپيدار.
اسفيداو : (ق) رجوع به «سپيداب» شود.
اِسفيدباج : سپيدباج[ر.م].
اِسفيدبار : سپيدار.
اِسفيدِش : اَسب غول[ر.م].
اِسفيدوار : سپيدار.
اَسفيوس; اَسفيوش : (ل) اسب غول[ر.م].
اُسقُف : يا اُثقُف; به عربى، قاضى و پيشواى ترسايان و شخصى از ايشان كه خود را از روى رياضت به زنجير بندد و رجوع به «جاثليق» هم نمايند.
اسقلطس : (چو دلبررخ) مومياى كوهى.(نان)
اَسقَليبيوس : (ل) نام دو نفر از حكما و اطبّاى پيشينيان كه اوّلشان، اوّلين هشت حكيم يونانيان و به زعم بعضى، از جمله پيغمبران بوده و طبّ او كسبى نبوده و از مغيّبات خبر مى داده و بيمارانى را كه ساير اطبّا از علاجشان عاجز بودندى، معالجه كرده و ازاين رو او را به ابوالاطبّا مكنّى مى نمودند. و اين حكيم مؤسّس علم طب بوده و اين فنّ شريف را به شاگردان خود مشافهةً تعليم كرده و به جز اولاد خود به كسى ديگر نياموخته و از ايشان هم عهد گرفتى كه آن را به كسى ديگر نياموخته و با اخلاف خودشان هم همين عهد را ملحوظ دارند. و مبالغه متقدّمين يونان درباره اين نادره زمان به طورى بوده كه به نامش قسم ياد كرده و در دفع شدايد به اسم وى قربانى نموده و به زيارت هيكلى منس:وب ب:دو مى رفت:ه ان:د. و گ:روه:ى گوين:د ك:ه عل:م و حكم:ت را از ادريس(عليه السلام)]از انبياى الهى [آم:وخت:ه و هم خليفه او بوده و بعد از آن حضرت، تمثالى به صورتش ساخته و به مؤانست آن مى پرداخت، و بعد از اندك زمانى كه در 3888 مقدّم ميلادى در شهر بابل]در عراق [وفات يافته و آن صورت را در منزلش يافتند، معبودش پنداشته و به عبادت اصنام آغازيدند و به نوشته اكثر مورّخين، آغاز بت پرستى از آنجا بوده. و اَبقراط كه شرح حالش مذكور افتاد از احفاد اين حكيم بود; و اما اسقليبيوس ثانى ششمين هشت حكيم يونانى و از اولاد اسقليبيوس اوّل و در طب و ساير فنون حكمت خبير و بابصيرت و اَبقراط هم از تلامذه او بوده و در 470 مقدّم ميلادى در 110سالگى بدرود جهان گفت.
اَسقلينُس; اَسقلينوس : بيخ خَرنوب نبطى و محرّف اسقليبيوس و يا حكيمى ديگر بوده يونانى.
اَسقَليوس :(ل) گويا محرّف اسقليبيوس[ر.م] است.
اسقنقس; اسقنقور : (چو دلبررخ و دلبرخوى) سَقَنقور[ر.م].
اسقوت : (ل) نام قديمى اهالى اسقوچيا]اسكاتلند[.
اسقوتلاند; اسقوتيا; اسقوچيا : (ل) شبه جزيره اى است كه عبارت از قسم شمالى جزيره بريتانياى كبير و يكى از قطعات ثلاثه مى باشد كه همان جزيره از آنها تركيب يافته وجنوباً به انگلتره]انگلستان [متّصل و از سه طرف ديگر به دريا محدود است.
اِسقورديون : سير صحرايى.(مى يا نان)
اِسقورون : ريم آهن[ر.م].(مى يا نان)
اِسقولاب : اسقليبيوس اوّل[ر.م].
اِسقولو : قُطاس[ر.م] و گاو بحرى.(نان)
اِسقولوس : سريش.(نان)
اسقيل : (چو دلگير) پياز كوهى.(نان)
اسقيلاوس : (ل) نام حكيمى بوده از شاگردان اقليدس]رياضى دان يونانى در قرن 3 ق.م[.
اسك : (چو هند و قند) سركه و فلاكت و قاصد و اسب چاپارخانه كه در راه ها گذارند.
اَسك دار : كيسه و خريطه اى]كيسه چرمين[ كه قاصدان مكتوب را در آن گذارند و قاصدى كه در هر منزل بر اسبى ديگر سوار شود كه به تعجيل به جايى

صفحه 251 - جلد اول
رود و پياده همچنانى را نيز گويند كه در هر چند قدم يكى نشسته و مكتوبات را اوّلى به دويّمى و دويّمى به سيّمى داده و بدين منوال به مقصد برسانند، چنانچه در هندوستان بيشتر معمول است.
اسكابى --->حشيشة الجَرَب.(تين)
اسكابيوز --->حَشيشة الجَرَب.(سه)
اسكاچه : (چو دلْ پاره) سُكاچه[ر.م].
اسكاد : (چو دلدار) سر كوه و فرق سر آدمى.
اسكار : سَكار[ر.م]، افراداً و تركيباً.
اسكارو; اسكارى : سُكارو[ر.م].
اسكاسته; اسكاسه; اسكاشته; اسكاشه : (چو گُلْ پاره و رخ تافته) دخمه سازنده ها]ساززننده ها[.
اِسكاف : (با كاف پارسى) كفشگر و (با كاف عربى) نام دو موضع است: يكى در نهروان]ناحيه اى در عراق[ و ديگرى از نواحى آن مابين واسط]شهرى در عراق[ و بغداد و هر دو در ايّام ملوك سلجوقيّه در هنگام خرابى نهروان پايمال عساكر گرديدند.
اسكافره; اسكافه : (چو رخ تافته و رخساره) دخمه سازنده ها]ساززننده ها[.
اِسكافيه : به نوشته احمد رفعت عثمانى[ر.ض]، از جمله شعب معتزله و يكى از 73 فرقه امّت مرحومه]مسلمانان [و معتقد هستند بر اين كه خداى تعالى بر ظلم عُقلا قادر نبوده و تنها به اطفال و مجانين ظلم مى كند.
اسكاك : (چو دلدار) تخته.
اِسكال : اسكاليدن[ر.م] و امر و فاعل از آن.
اِسكالش : اسكاليدن[ر.م] و اسم مصدر آن.
اسكالو : سُكارو[ر.م].
اسكاله : فضله سگ.
اسكالى : سُكارو[ر.م].
اسكاليدن : (چو دل خاريدن) سِكاليدن[ر.م].
اسكاهن : (چو دل دادن) سِكاهن[ر.م].
اسكبا : (چو هِندبا) سِكبا[ر.م].
اسكباج : سِكباج[ر.م].
اسكبينه : سَكبينه[ر.م].
اُسكُتو : (ل) در مخزن الادويه[ر.ض] گويد كه به لغت تنكابن «سُعد» است و گره هاى ريشه گياهى را نيز نامند و به عربى «حَبّ الزُّلم» را گويند، و آن بيخى مدوّر و بسيار لذيذ و شيرين و به قدر نخودى و برگ آن باريك تر از برگ گندنا]تره [و زياده بر سه عدد مى باشد و بى ثمر و بى گل و در ريگزارها قريب به آب ها مى رويد.
اسكدار : (با كاف عربى چو خشمناك و قندهار) رجوع به تركيبات «اسك» نمايندو (با كاف پارسى) شهرى و بندرى است محترم از بلاد آناطولى]آسياى صغير[ از اقليم پنجم و يا ششم، مشتمل بر شصت هزار خانه و عرعر و صنوبر و سرو و چنار در اين ديار، بسيار و قبرستانى دارد كه طولاً يك فرسخ و عرضاً نيم فرسخ و بر روى قبرها نرگس بسيار روييده و بر سر هر قبرى سروى رسته.
اسكرجه : (چو دل بسته) سكرجه[ر.م].
اسكرگه : شراب ارزن.
اسكرنه : خارپشت، خصوصاً سيخول.
اسكره : (چو غلغله) كاكل و جام آبخورى و كاسه گلى.
اسكزنه : (چو دل بسته) اسكرنه[ر.م].
اسكزه : (چو غلغله) ستيزه و خصومت و اسگرك [ر.م].
اِسكَلَه : بندر كشتى و لنگرگاه است.(كى)
اسكنج : (چو دلبند) سكنج[ر.م].
اسكنجه : عذاب و اذيّت و شكنجه.
اسكنجيدن : سكنجيدن[ر.م].
اسكند : (چو دلبند) جماع و مباشرت.
اَِسكَندان : كِليدان[ر.م].
اسكندر : (ر) يونانى يا رومى يا ماكدونى]مقدونى[; از اشهر سلاطين جهانگير دنيا و پدرش، فِلِب، مشهور به فيلقوس و مادرش، اوليمبيا يا اوليمپاس، دختر عرعياس و در 356 يا 322 مقدّم ميلادى در شهر پِلا، مقرّ اداره ماكدونيا]مقدونيه [: كه قسمتى عمده از يونان است : متولّد و ازاين رو در مجله الهلال[ر.ض] و لسانِ بعضى مورّخين، به ماكدونى موصوف و در اصطلاح اكثرشان به يونانى معروف گرديده، و ازآن رو كه پدرش از اهل روم بوده و يا خودش هم در بدو امر در آن ديار سكنى داشته : چنانچه مصرّح به ديگران است : به رومى اشتهار يافته;

صفحه 252 - جلد اول
پس اينكه در قاموس الاعلام[ر.ض]، رومى و يونانى گفتن درباره اسكندر را تغليط كرده : به استناد اينكه از اهالى ماكدونيا بوده نه روم و يونان : بى موقع و كاشف از قلّت تتبّع مى باشد. و بعضى از مورّخين اسكندر را پسر داراب]هشتمين پادشاه كيانى[ و دخترزاده فيلقوس دانسته كه پس از آنكه داراب ناهيد، دختر فيلقوس، را زن كرد و بعد از مدّتى حمل برداشت، به سبب تعفّن و گند دهان، وى را به نزد پدر فرستاده و بوى بد دهانش به سير، برادر پياز كه به رومى «اسكندر» و «اسكندروس» گويند معالجه كرده و در اثناى همين معالجه، فرزندى به وجود آمده و به همان جهت اسكندرش نام كردند و فردوسى هم به همين عقيده بوده و در ذيل قصّه داراب و فيلقوس بعد از تزويج ناهيد گويد:
«شبى خفته بد ماه با شهريار *** پر از گوهر و بوى و رنگ و نگار
همانا كه برزد يكى تيز دَم *** شهنشاه از آن دم زدن شد دژم
بپيچيد در جامه سر زو بتافت *** كه از نكهتش بوى ناخوب يافت
از آن كار شد شاه ايران دژم *** پر انديشه جان و روان پر ز غم
پزشگان داننده را خواندند *** به نزديك ناهيد بنشاندند
يكى مرد بينادل و پاك راى *** پژوهيد تا دارو آرد به جاى
گياهى كه سوزنده كام بود *** به روم اندر اسكندرش نام بود
بماليد بر كام او بر پزشگ *** بباريد چندى ز مژگان سرشگ
بشد ناخوشى بوى و كامش بسوخت *** به كردار زيبارخش برفروخت».
   و در ناسخ التّواريخ[ر.ض] در منشأ اين خطا كه در نسب اسكندر شده گويد: بوتاريس، سپهسالار دارا، در ماكدونيا دختر امين طس را به زنى آورده و كسان بى خبر از سير ايشان اين قضيّه را بر داراب و فيلقوس بسته اند و در قاموس الاعلام[ر.ض]گويد: ازآن رو كه مورّخين ايران تصرّف بيگانگان در مملكتشان را از براى هموطنان خودشان ننگ شمردند، همين نسب را به اسكندر بستند، و الاّ كذب محض بودن آن مستغنى از بيان است. و بالجمله اسكندر در شانزده سالگى در تحت تربيت ارسطو، از تمامى فنون حكمت و سياست فراغت جسته و در بيست سالگى بعد از قتل پدر، وارث مملكت و كشور بوده و تمامى يونان را مسخّر نموده و در سال دويّم جلوس، فتح ايران را با پنج هزار سواره و سى هزار پياده تصميم داده و در ميان يونانيان و ايرانيان، سه جنگ عظيم اتّفاق افتاده و در همه آنها به جهت پرمشق بودن عساكر اسكندر و اسلحه صحيحه نداشتن و مشق نظام ندانستن، طرف ايران و ايرانيان تلف و يونانيان غالب و تمامى متصرّفات ايران را مطيع خود نموده و پس از فتح ايران تا به هند رفته و عاقبت به بابل]شهرى باستانى در عراق [مراجعت كرده و به فاصله چند روز به جهت افراط در شراب در 32 يا 33سالگى درگذشت، و ازآن رو كه شخص معيّنى وليعهد معرّفى نكرده و سلطنت را به اقتدار و لياقت محوّل و منوط ساخته بود، هريك از سرداران او سمتى از ممالك را متصرّف بوده و شيوه خان خانى و ملوك الطوايف پديد آمد. وبالجمله همين اسكندر رومى را هم ذوالقرنين گويند زيرا پدرش، فيلقوس، وقتى با مادرش، اوليمپاس، بد كرده و طلاقش داده و اسكندر هم مادر خود را به شهرى ديگر برده و با وى مى زيست، پس بعضى از يونانيان گفتند كه اسكندر پسر فيلقوس نيست، زيرا وى را آن درجه نباشد كه پسرى همچو اسكندر آرد بلكه چوبه تر]ژوپيتر[: كه به زعم باطلشان يكى از ستارگان بوده و از جمله خدايان بزرگ خودشان دانسته و پرستش نموده و دوشاخه اش مى پنداشته اند : به صورت اژدهايى آمده و با مادر اسكندر هم بستر شده و به اسكندر حمل گرفته و اسكندر را بعد از ولادت به ذوالقرنين ملقّب داشتند، كه پدرش، چوبه تر، دو شاخ داشت و خود اسكندر هم بدين سخن گواهى داده و فخر مى كرده و به همين انگيزه، صورت او را بر روى دينار

صفحه 253 - جلد اول
و درهم با دو شاخ سكّه مى زدند. بالجمله اين است كه منشأ شبهه بعضى مورّخين بوده و عبارت «اسكندر ذوالقرنين» را كه ديدند، اسكندر رومى را با ذوالقرنين اكبر : كه سدّ مشهور بدو منسوب و اجمال حالش در قرآن مجيد هم مذكور است : يكى پنداشتند و شايد منشأ شبهه در يكى پنداشتن آنها آن باشد كه ذوالقرنين اكبر ماكدونيا را بنا كرده و تقريباً هزار سال آباد بوده، پس تخميناً هزار سال ديگر هم خراب مانده، پس اسكندر رومى از روى همان اساس و روش قديمى تجديدش نموده و به جهت انتساب به نام خود، اسكندريّهاش نام كرده و منشأ اشتباه قاصرين گرديد; و كيف كان، يكى پنداشتن ايشان، مجرّد خطا و بعد از تدبّر آنچه در ترجمه «اسكندر رومى» مذكور افتاده و در شرح حال «اسكندر ذوالقرنين» نگارش خواهد يافت، از ابتداى سلطنت و ايّام زندگانى و روزگار حكمرانى ومدفن و محلّ وفات وملاقات با حضرت خليل و خضر نبى(عليهما السلام)و معاصر بودن با آن حضرت بلكه خاله زاده يا خالوزاده بودن او و ساير جهات ديگر، روشن و مبرهن مى گردد كه ذوالقرنين اكبر غير از اسكندر رومى بوده، بلكه ذوالقرنين اكبر اصلاً مسمّى به اسكندر نبوده و نام او، عياش و يا: چنانچه احمد رفعت عثمانى[ر.ض] و صاحب ناسخ[ر.ض]گويند : صعب است و علاوه بر تباين كلّى در ترجمه احوالشان : كه اشاره نموديم : پاره اوصافى كه درباره اسكندر رومى مذكور داشته اند، از شرب خمر و ميل به لواط و اعتقاد به ربّ النّوع و غيرها، منافى مقامات عاليه ذوالقرنين اكبر مى باشد كه علاوه بر تواريخ و سير و حديث و خبر، مصرّح به قرآن مجيداست، حتّى بعضى به نبوّت وى معتقد شده اند با وجود اينكه موصوف داشتن اسكندر به كبير و ذوالقرنين به اكبر، اشعار صريح دارد بر اينكه در مقابل، اسكندرى ديگر و ذوالقرنينى على حدّه هم هست و با اين همه نهايت تعجّب از طريحى[ر.ض]است كه علاوه بر يكى پنداشتن ذوالقرنين و اسكندر رومى، زمانش را هم در عهد فترت بعد از عيسى(عليه السلام)انگاشته و اين قول، خطاى مركّب و به اعتقاد مورّخين، اسكندر رومى : كه على التّحقيق تخميناً دوهزار سال بعد از ذوالقرنين اكبر بود : معاصر ارسطو و از تلامذه او و تقريباً 350 سال پيش از ميلاد بوده.
اسكندر : ذوالقرنين; كه به جهت قدم زمان وجلالت شأن به كبير نيز موصوف و چنانچه اشاره نموديم، نام اصلى وى عياش و يا صعب بوده و بايستى از روى ترتيب طبيعى در «عياش» يا «صعب» مذكور داشته و يا به ملاحظه لقب، در «ذوالقرنين» مى نگاشتيم، مع هذا، به جهت ارتباط حال او با حال اسكندر رومى : چنانچه مكشوف گرديد : و هم به لحاظ اينكه همين ذوالقرنين اكبر هم در لسان عامّه مسمّى به اسكندر بوده و طالبين هم ترجمه حالش را از «اسكندر» متوقّع و جويا مى شدند، ما هم در همين آيين نگارش داده و به موارد اشتباه اشاره نموديم. بالجمله وسعت ملكش را منطقه (إنَّا مَكَّنَّا لَهُ فِى الأَرْضِ)(كهف،84) دليلى است باهر و جلالت قدر او را خطاب (قُلْنا يا ذَاالْقَرنَين)(كهف،86) برهانى است ظاهر و به نوشتهناسخ التّواريخ[ر.ض]، در 3457 هبوطى نخست سپاهى ساز كرده و مملكت نوبه]سودان جنوبى[ و حبشه]اتيوپى[ و سودان و مصر و افريقيا و مغرب زمين و اوروپا و فرنگستان را مسخّر نموده و از روزگار فرقه موسوم به ناسِك[ر.م] دمار برآورده، پس متوجّه اقصاى بلاد مشرق زمين بوده و به حسب التجاى اهالى آنجا، سدّ يأجوج و مأجوج را : موافق آنچه در «سد» مذكور خواهد افتاد : بنا نهاده و در 3480 ]هبوطى [كار سد را به پايان داده و عازم زيارت بيت الله الحرام گرديده و در خانه مكّه با حضرت خليل الله(عليه السلام)ملاقات كرده و پس از مراجعت، شهر ماكدونيا را : موافق آنچه در «ماكادونيا» نگارش خواهد يافت : بنياد كرده و در 3497 ]هبوطى [كه از عمل سد و زيارت مكّه و بناى ماكدونيا فراغت يافت به عبادت حق پرداخته و زاويه عزلت را از اريكه سلطنت، نعم البدل ساخته و به دومة الجندل]در عربستان[ آمد و با وجود جنود بى پايان، قوت خود و عيالش را به حرفت زنبيل بافى گذرانيد و عاقبت در دومة الجندل وفات يافته و در خود مكّه يا جبال تهامه مدفون گرديد.
   گويند كه پانصد سال زندگانى كرده و چهل سال حكمرانى نمود و اخبار و احاديث دايره بر ظلمات و آب

صفحه 254 - جلد اول
حيات : كه از معادن عصمت و نجات درباره ذوالقرنين ورود يافته : محلّ خلاف و به زعم عرفا از قبيل اسرار و رموز و حكم بوده و سايرين از وقايع همين عالم شهودش شمرده و تحقيق حال را به محلّ مناسب خود محوّل مى داريم و به جهت ناقص نماندن مطلب با نهايت اختصار به چند نكته تعرّض مى رود:
   نكته اوّل: اينكه ذوالقرنين اكبر آيا همان اسكندر رومى است و يا غير آن، در ذيل قصّه اسكندر رومى مذكور افتاد; رجوع بدانجا نمايند.
   نكته دويّم: در وجه مناسبت اتّصاف ذوالقرنين اكبر بدين لقب چند وجه نوشته اند:
   1. در تاج وى دو شاخ بوده.
   2. در خواب ديده بود كه به دو شاخ آفتاب چسبيده.
   3. استخوان دو طرف سرش مانند دو شاخ بوده.
   4. به علم ظاهر و باطن آشنا بوده.
   5. داخل نور و ظلمت گرديده و هر دو را مسخّر گردانيد.
   6. كريم الطّرفين بوده و از پدر و مادر از خانواده عزّت و شرافت بوده.
   7. دو قرن از ايّام دنيا زندگى كرده و در ايّام او دو قرن از خلايق منقرض گرديدند.
   8. دو مرتبه از دو طرف سر ضربت خورده بوده، چنانچه حضرت على(عليه السلام) هم بعد از ذكر همين علّت، كنايه از وجود مقدّس خود كرده و فرمودند: «وفيكم مثله»; كه آن حضرت هم يك مرتبه در غزوه خندق و مرتبه ديگر در شب نوزدهم رمضان المبارك ضربت خورده.
   9. مالك بودن او است مشرق و مغرب را.
   10. دست يافتن او است بر ايران و يونان.
   نكته سيّم: چنانچه در ذيل قصه اسكندر رومى مذكور افتاد، گاه است كه وى را نيز به ذوالقرنين ملقّب دارند و همين فقره باعث اشتباه بعضى مورّخين گرديده و او را با ذوالقرنين اكبر يكى پنداشته اند و هم چنانچه اشاره نموديم همين ذوالقرنين اكبر اصلاً مسمّى به اسكندر نبوده بلكه نام وى عياش و يا به نوشته ناسخ[ر.ض]و احمد رفعت عثمانى[ر.ض]، صعب و پدرش به فرموده اوّلى، روم ابن يونان ابن تارخ ابن سام ابن نوح و به فرموده دويّمى، حارث رايش ابن جمال ابن عاد ابن عامر ابن ملطاط ابن سكسك ابن وائل ابن حمير ابن سبا بوده و خودش هم از ملوك يمن بودنش را انكار كرده، و در دويّمى به دو وجهش رد نموده: يكى آنكه هيچ يك از ملوك يمن عالم گير نبوده اند و حال آنكه عالم گيرى ذوالقرنين اكبر از مسلّمات تاريخيّه است، و ديگرى آنكه اسكندر : كه به زعم وى نام صحيح اصلى ذوالقرنين اكبر است : محرّف آلكساندر مى باشد كه نام يونانى او است و در هيچ تاريخ سراغ نداريم كه يكى از ملوك يمن بدين اسم يونانى مسمّى باشد و ادّعاى آن جاى خنده است. بلى، منذر ابن ماءالسّماء هم : كه يكى از ملوك يمن است : ملقّب به ذوالقرنين بوده، ليكن آنكه عالم گير بوده و سفر ظلمات نموده همان اسكندر ذوالقرنين است و بس.
اِسكندرانيّون : اطبّايى بودند كه قريب به زمان ظهور اسلام در اسكندريّه]شهرى در مصر[ ظاهر شده و مجلس درس طبّى تأسيس نموده و كتب جالينوس]پزشك يونانى در قرن 2 و3 م [را به همين منوال كه اكنون در ميان اطبّا است، ترتيب داده و تفسير نمودند و ايشان هفت تن بوده و بر كيش نصارى بودند:
   1. اصطفن. 2. جاسيوس. 3. ساوذوسيوس. 4. اكيلاوس. 5. انقيلاوس. 6. فلاذيوس.7. يحيى معروف به غرماتيقوس كه نزد اطبّاى متأخّرين به يحيى نحوى معروف بوده و عمرى بسيار نموده و اوايل اسلام را درك كرده و اجمالى حال او در «اسكندريّه» نگارش خواهد يافت.
اِسكَندَروس : نام پسر اسكندر رومى و يا مادر او و سير برادر پياز كه «اسكندر» نيز گويند.(مى)
اِسكندَرون : شهرى است در ساحل بحر ابيض]درياى مديترانه[ به مسافت 124كيلومتر از سمت غربى حلب]شهرى در سوريّه[ و لنگرگاه آن ديار و تجارتش در كار است.
اِسكندرى : سكندرى[ر.م].
اِسكندريّه : قصبه اى است از توابع بغداد و هم شهرى

صفحه 255 - جلد اول
است شهير در كنار رود نيل از بلاد اقليم سيّم و هوايش خرّم و به گرمى مايل و آبش معتدل و اهالى آن آب چاه هايى كه از آب نيل مى كشند، مى آشامند و در زمان قديم به اعتبار علوم و فنون و تجارت، مشهورترين بلاد عالم و نشيمن قونسولان]كنسولان و نمايندگان [دول معظمه و محلّ تردّد سفاين]كشتى ها[ و تجارت آن داير، و به نام جديد و قديم به دو قسم مقسوم، و در صدر اسلام مقرّ اداره بلاد مصر بوده و ازآن رو كه بعضى از سلاطين دوستدار علم بودند، چند كتابخانه : كه دو تا از آنها خيلى ممتاز ومشهور هر ديار بود : بنا نموده بودند، و حال آنكه نه كاغذ داشتند ونه چاپخانه و بايستى كه تمام كتاب ها را : موافق آنچه بعضى از اواخر تصريح كرده : در روى تومارهاى پاپيروس بنويسند. بنابراين تمامى كتب خيلى نادرالوجود و گران، تحصيل شده و ممكن بوده كه تمامى زحمات چندين گانه نويسندگان بزرگ به حادثه مختصرى تلف باشد، زيراكه از هر كتاب زياده بر يك نسخه نبود.
   و نيز در اين شهر باغى بود كه در آن انواع گل و گياه يافت مى شده و محلّ مخصوص از براى عمل شيميايى ساخته و عمارتى نيز از براى علما پرداخته بودند كه روى هم رفته اين ابنيه را موزه گويند. عاقبت در 47 ميلادى به سبب غلبه دولت روما]امپراتورى روم[ اساس تمدّن منهدم و اكثر مساجد و معابد خراب و بزرگ ترين كتابخانه ها : كه بر سيصدهزار مشتمل بلكه به نوشته بعضى مورّخين عثمانى، هفت صدهزار كتاب را متضمّن بود : محترق گرديده و شراره آن الى الابد باقى ماند و يا اينكه چون اين شهر در سال بيستم هجرى مفتوح لشگر اسلام گرديد، يحيى نحوى : كه هفتمين اسكندرانيّون[ر.م]بوده و به نوشتهناسخ[ر.ض]، دين اسلامى را هم قبول كرده بود : در محضر عمروعاص : كه سردار لشگر اسلام بود : وصف كتابخانه را معروض داشته و ازآن رو كه از اجلّه اهل علم بوده و در فنون طب و منطق و فلسفه يد طولا داشت، كتب حكمت را از عمروعاص خواستار گرديد. عمرو هم صورت قضيّه را به عمر مكتوب داشته و استيذان نمود. عمر رخنه خلافت باطله خود را منظور نظر داشته و حرف باطل را كسوت حق پوشانيده و گفت كه اگر مطالب آن كتاب ها مخالف قرآن است، در سوزاندن رطب و يابس چند باكى نيست و اگر موافق آن است، ديگر چه حاجت داريم به حمل هاى گران و ترجمه چندين زبان; «كفانا كتابُ الله». پس حكم قطعى از مصدر خلافت به سوزاندن كتابخانه صادر و شفاعت عقلا كارگر نيفتاده و عمرو ابن عاص خزانه كتبى را كه جميع علوم و فنون متصوّره و تاريخ عالم از زمان آدم(عليه السلام)تا عهد حضرت خاتم(صلى الله عليه وآله) در آنها مثبت و سلاطين نامدار در جمع آورى آنها متحمّل زحمات بسيار بوده و خزاين بى شمار صرف كرده بودند به حمّام هاى اسكندريّه : كه در آن اوان به قول سعيد ابن بطريق بالغ به چهارهزار بوده : قسمت نموده و مدت شش ماه تمامى آنها را با كتاب ها گرمانيدند. و از جام جم[ر.ض] در كيفيّت احراق كتابخانه نقل است كه جوليوس، قيصر روم : كه در 98 مقدّم ميلادى تولّد يافت با مصريان جنگ داشته و سفاين ايشان را : كه روبه روى اسكندريّه بود : آتش زده و حريق از كشتى هاى ساحل به يك سمت شهر سرايت نموده و كتابخانه مشهور اسكندريّه را : كه سلسله بطالسه]حكمرانان مصر در قرن 4 تا 1 ق.م[ در ظرف دويست سال جمع كرده و عدد آنها چهارصدهزار و يا هفت صدهزار بوده : به كلّى سوخته و تأسّف اين كار تا قيامت بماند و بنابراين مظنون آن است كه احراق كتابخانه مقدّم بر تاريخ ميلادى باشد. على الجمله اصل احراق كتابخانه از مسلّمات تاريخيّه بوده، اگرچه در وقت آن و عدد كتاب ها، محلّ خلاف و ممكن است كه چندين دفعه وقوع يافته باشد.
   و در بناى اسكندريّه على الاجمال مى گوييم: چنانچه در ترجمه «اسكندر رومى» اشاره نموديم، ذوالقرنين اكبر شهرى بنا نهاده و به ماكدونيا]مقدونيه[ موسومش ساخته و پس از هزار سال آبادانى، هزار سال ديگر هم خراب مانده تا آنكه اسكندر رومى به عمارتش پرداخته و اسكندريّهاش ناميد. بالجمله شهرى كه اكنون موجود و به همين اسم موسوم است، از بناهاى اسكندر رومى است كه در 331

صفحه 256 - جلد اول
مقدّم ميلادى به همان طرز و روش اوّلى بنا كرده و ازآن رو كه اكثر از تعديات فرنگ[ر.م]خراب و ويران مى شد، ارسطو يا بليناس]حكيمى بوده جليس اسكندر[ به فرموده اسكندر آيينه اى ترتيب دادند كه قطر آن هفت هزار گز بوده و به طورى كه در «آينه» اشارتى رفته و در «ماكدونيا» نگارش خواهد يافت، تعبيه كردند و چنانچه مصرّح به بعضى مورّخين است، ذوالقرنين اكبر آينه و مناره اى در ماكدونيا ترتيب داده بوده و اسكندر رومى هم همين مطلب را از تاريخ اوائل مكشوف داشته و آيينه و مناره اى بهتر از آن ساخت. عاقبت بازهم در حين مسافرت اسكندر به مشرق زمين كفره فرنگ با هزار نيرنگ آن آيينه را به دريا انداخته و اسكندريّه را برهم زدند. بازهم حكما به سنگ مقناطيس به فرموده اسكندر از دريا برآوردند و كلام خاقانى اشاره به همين مدّعا است:
«چشمه خضر ساز لب از لب جام گوهرى *** كز ظلمات بحر جَست آينه سكندرى».
اسكنك; اسكنه : (چو بهترك) مِثقَب و آلت معروف نجّاران كه بدان چيزها را سوراخ كرده و به عربى «بَيرَم» گويند و هم آلتى است مانند كلنگ كه ديوار را بدان مى سوراخند.
اسكوال : (ل) رجوع به «رِكَن» نمايند.
اِسكوب :(ل) شهرى است زيبا و حاكم نشين ولايت قوصوه از روم ايلى[ر.م] به مسافت 180 كيلومتر از شمال غربى سَلانيك]شهرى در يونان[ و قسم اعظم آن در شمال شرقى نهر واردار]در مقدونيه و يونان[ واقع و تنها دو محلّه اش در غرب جنوبى همين نهر اتّفاق افتاده و دخانيّه اش ممتاز و اراضى اش محصول دار و هوايش لطيف و موافق نوشته قاموس الاعلام[ر.ض]، به 25000 نفوس مشتمل مى باشد]اسكوب همان اسكوپيه، پايتخت مقدونيه، است[.
اسكيز : (چو دلگير) اسكيزيدن[ر.م] و امر و فاعل از آن.
اِسكيزه; اِسكيزيدن : آليزيدن[ر.م].
اسگاچه; اسگارون; اسگاسه; اسگاشته; اسگاشه : (چو دلداده و دلوارون و دل ساخته) فَرَنجَك[ر.م].
اِسگاف --->اسكاف.
اسگاك : (چو دلدار) تخته.
اِسگال : سگال[ر.م].
اِسگالِش : اسگاليدن[ر.م] و امر و فاعل از آن.
اسگالو : سُكارو[ر.م].
اسگاله : فضله سگ.
اسگالى : سُكارو[ر.م].
اسگاليدن : سِكاليدن[ر.م].
اِسگاوَند : سَگاوند[ر.م].
اسگاهن : (چو دل دادن) سِكاهن[ر.م].
اَسگدار --->اسكدار.
اسگر : (چو عنصر) خارپشت، خصوصاً سيخول.
اسگرك : (چو فلفلك) برجستن گلو و صدايى كه بى اختيار از گلو برآيد.
اسگرنه : (چو گُلْ غنچه) خارپشت، خصوصاً سيخول.
اسگره : (چو غلغله) جام آبخورى و كاسه سفالين.
اسگز : سگز[ر.م].
اسگزن; اسگزنه : (چو كفشگر) سَگزَن[ر.م].
اسگزه : (چو غلغله) اِسگِرك[ر.م] و ستيزه و خصومت.
اِسگَلَه : بندر و لنگرگاه كشتى.(كى)
اسگنج : (چو دلبند) سكنج[ر.م].
اسگنجه : شكنجه.
اسگنجيدن : سكنجيدن[ر.م].
اِسگَند : جماع و مباشرت.
اِسگَندان : كِليدان[ر.م].
اِسگَنَك; اِسگَنه : بر وزن و معنى اِسكَنَك و اِسكَنه كه با كاف عربى بودند.
اسگون : (چو مسكون) بحر خزر و نام ولايتى است.
اِسگيز; اِسگيزه; اِسگزيدن : بر وزن و معنى هم شكل خود كه با كاف عربى بودند.
اسلام : (چو اندام) دشتى است در ارض يمامه]در جزيرة العرب[ و (چو دلدار) نام نامى دين مبين اسلامى كه اساس آن اصولاً و فروعاً بر قرآن مجيد و فرمايشات حضرت نبوى(صلى الله عليه وآله) و اوصياى او مبنى و به نظر منصفانه

صفحه 257 - جلد اول
بى غرضانه، حقّانيّت آن ظاهر و فلسفه فروعات آن به فيلسوفان عالم آشكار مى باشد; وَفَّقنَا اللهُ لِلتَّديُّنِ بِه و رجوع به «مسلم» نمايند.
اسلام آباد : نام چند قريه است در كابل و كشمير و خراسان و رجوع به «چتكام» هم نمايند.
اِسلامبول : نام مشهور شهر قسطنطنيّه]استانبول[.
اِسلامگر : چند موضع است در هند كه قابل تفصيل نيستند.
اِسلاو : قبيله بزرگى است در مشرق اوروپا و از جنس تاتار و مشتمل بر طوايف بسيار و عدّه نفوسشان به نوشته قاموس الاعلام[ر.ض]، موافق لوحه ذيل، هفتاد و پنج مليان(1)]است[:
   در روسيّه   000،700،47
   در اوستريا   000،700،1
   در شبه جزيره بلقان]بالكان[   000،700،7
   در پروسيه   000،400،2
   درصاقسه]ساكس در آلمان[   000،200
   و به نوشته احمد رفعت عثمانى[ر.ض]، هشتادوچهارمليان و زبانشان متخالف و به يكديگر متشابه بلكه به نوشته بعضى، تقريباً با يك زبان تكلّم مى نمايند و هريك از زبان ها قواعد خاصّه و ادبيّات مخصوصه دارد و آنچه از آنها در امروزه مصطلح و معمول است، عبارت از روسى و لِهى و چِرى و صِربى و بلغارى بوده و غير اينها ساير السنه اسلاوى، منقرض و يا در حدود روسيّه و پروسيه فى مابين جمع معدودى رايج و معمول است.
اِسلاوى : هر چيز منسوب به اِسلاو، خصوصاً زبان آن فرقه، هركدام كه باشد و در ميان هريك از طوايفشان كه رايج گردد، و اينكه بعضى از اهل لغت، اِسلاوى را به زبان جماعتى از روسيّه ترجمه كرده، تفسير به اخصّ است.
اسلحه : (چو منزله) به عربى، جمع سلاح است.
اِسلميّه : اسليميّه.
اسلنج : (چو فرزند) نباتى است كه منبت]محلّ روييدن [آن كنار آب ها و شاخه هايش بسيار و مجوّف و به سرخى مايل و پربرگ و پرگره و گره هايش به هم متّصل و از گره ها روييده و اطرافش شبيه به دم اسب و ازاين رو به عربى «ذَنب الخَيل» گويند و به «شِنگ» هم رجوع شود.
اسلوب : (چو گلگون) طعامى است خوردنى و نام حكيمى و اسم پادشاهى است و به عربى، قاعده و قانون و روش و طريقه.
اسليقون : (چو افتيمون) سِرِنج.(مى)
اِسليميّه : (ل) شهرى است در كنار نهر از توابع طونجه از روم ايلى[ر.م] شرقى به مسافت 132كيلومتر از سمت شرقى اَدِرنه]شهرى در تركيه[ كه اراضى اش محصول دار و اهالى آن در حوالى بيست هزار و مشتمل بر كارخانجات بسيار بوده و بالخصوص كارخانه چوخه]جامه پشمى[ و عبابافى و اسلحه سازى خوب دارد.
اسم : (چو هند و تند) به عربى، نام و نشان و علامت و در معنى اصطلاحى آن، رجوع به نگارش اوّل از آيين سيّم مقدّمه نمايند.
اسم آلت : به نمايش دوازدهم]از نگارش اوّل از آيين سيّم مقدّمه رجوع نمايند[.
اسم اشاره : به نمايش اوّل ]از نگارش اوّل از آيين سيّم مقدّمه رجوع نمايند[.
اسم تأسّف : به نمايش هفدهم]از نگارش اوّل از آيين سيّم مقدّمه رجوع نمايند[.
اسم تحسين : به نمايش نوزدهم ]از نگارش اوّل از آيين سيّم مقدّمه رجوع نمايند.[
اسم ترجّى : به نمايش هجدهم ]از نگارش اوّل از آيين سيّم مقدّمه جروع نمايند[.
اسم تعجّب : به نمايش بيستويكم]از نگارش اوّل از آيين سيّم مقدّمه رجوع نمايند[.
اسم تفضيل : به نمايش ششم]از نگارش اوّل از آيين سيّم مقدّمه رجوع نمايند[.
اسم تنبيه : به نمايش بيستم]از نگارش اوّل از آيين
::::::::::::::::::::::::::::::::::
1. البته مجموع اعداد000،700،59 مى شود، نه 000،000،75.

صفحه 258 - جلد اول
سيّم مقدّمه رجوع نمايند[.
اسم جامد : به نمايش پنجم]از نگارش اوّل از آيين سيّم مقدّمه رجوع نمايند[.
اسم جمع : به نمايش هشتم]از نگارش اوّل از آيين سيّم مقدّمه رجوع نمايند[.
اسم خاص : به نمايش اوّل]از نگارش اوّل از آيين سيّم مقدّمه رجوع نمايند[.
اسم ذات : به نمايش دويّم]از نگارش اوّل از آيين سيّم مقدّمه رجوع نمايند[.
اسم زمان : به نمايش دهم]از نگارش اوّل از آيين سيّم مقدّمه رجوع نمايند[.
اسم صفت : به نمايش نهم]از نگارش اوّل از آيين سيّم مقدّمه رجوع نمايند[.
اسم صوت : به نمايش بيستو سيّم]از نگارش اوّل از آيين سيّم مقدّمه رجوع نمايند[.
اسم ضمير : به نمايش اوّل]از نگارش اوّل از آيين سيّم مقدّمه رجوع نمايند[.
اسم عام : به نمايش اوّل]از نگارش اوّل از آيين سيّم مقدّمه رجوع نمايند[.
اسم عدد : به نمايش هفتم]از نگارش اوّل از آيين سيّم مقدّمه رجوع نمايند[.
اسم عَلَم : به نمايش اوّل]از نگارش اوّل از آيين سيّم مقدّمه رجوع نمايند[.
اسم فاعل : به نمايش پنجم]از نگارش اوّل از آيين سيّم مقدّمه رجوع نمايند[.
اسم كنايه : به نمايش شانزدهم]از نگارش اوّل از آيين سيّم مقدّمه رجوع نمايند[.
اسم مؤنّث : به نمايش بيستودويّم]از نگارش اوّل از آيين سيّم مقدّمه رجوع نمايند[.
اسم مجرّد : به نمايش بيستم]از نگارش اوّل از آيين سيّم مقدّمه رجوع نمايند[.
اسم مذكّر : به نمايش بيستودويّم]از نگارش اوّل از آيين سيّم مقدّمه رجوع نمايند[.
اسم مركّب : به نمايش چهارم]از نگارش اوّل از آيين سيّم مقدّمه رجوع نمايند[.
اسم مزيدفيه : به نمايش سيّم]از نگارش اوّل از آيين سيّم مقدّمه رجوع نمايند[.
اسم مشتق : به نمايش پنجم]از نگارش اوّل از آيين سيّم مقدّمه رجوع نمايند[.
اسم مصدر : به نمايش]هاى[چهاردهم و پانزدهم]از نگارش اوّل از آيين سيّم مقدّمه رجوع نمايند[.
اسم مصغّر : به نمايش سيزدهم]از نگارش اوّل از آيين سيّم مقدّمه رجوع نمايند[.
اسم مفرد : به نمايش]هاى[ چهارم و هشتم]از نگارش اوّل از آيين سيّم مقدّمه رجوع نمايند[.
اسم مفعول : به نمايش پنجم]از نگارش اوّل از آيين سيّم مقدّمه رجوع نمايند[.
اسم مكان : به نمايش يازدهم]از نگارش اوّل از آيين سيّم مقدّمه رجوع نمايند[.
اسم موصول : به نمايش اوّل از نگارش اوّل از آيين سيّم مقدّمه رجوع نمايند.
اسمار : (چو مسمار) مورد [ر.م].
اسماعيل : يا اسمعيل; نام چند نفر از مشاهير بوده و به ذكر چهار تن از ايشان مى پردازيم:
   1. نام نامى يكى از انبياى عظام(عليهم السلام) كه پسر حضرت خليل(عليه السلام)و جدّ عالى حضرت رسالت مأبى(صلى الله عليه وآله وسلم) و برادر پدرى حضرت اسحاق(عليه السلام) كه در 2036 يا 2167 يا 2193 مقدّم ميلادى از هاجر، كنيزك حضرت ساره : كه به جهت خلف نداشتن حضرت خليل(عليه السلام)به وى بذل و هبه كرده بود : متولّد بوده، پس از آن اسحاق هم به قرارى كه در «اسحاق» نگارش يافت از ساره، زوجه آن حضرت، تولّد يافته و ازاين رو فى مابين ايشان، رقابت آغازيده و حضرت خليل(عليه السلام)هم از روى لاعلاجى، اسماعيل(عليه السلام) را با مادرش، هاجر، به ارض مكّه فرستاده و بعد از چندى كه به ديدارشان رفته بود، به تعمير كعبه شريفه و يا تأسيس او از طرف حق تعالى مأمور گرديد. سپس اسماعيل(عليه السلام)دخترى از قبيله جُرهُم : كه از يمن به شام آمده پس به مناسبت ظهور زمزم در ارض مكّه توطّن كرده بودند : به حباله نكاح خود آورده و از همان دختر، دوازده پسر : كه

صفحه 259 - جلد اول
از جمله نَبايوت و قيدار و آدبايل بودند : به وجود آمده و هريك رئيس قومى بودند و ازآن رو كه از طرف پدر كلدانى و از مادر عرب بودند، ايشان را عرب مستعربه نامند و حضرت فخرالانام(صلى الله عليه وآله وسلم)و ساير قريش هم از ذرّيّت همين اسماعيل بوده و از سلاله پسرش، قيدار، به وجود آمدند و چون حضرت اسماعيل(عليه السلام) نور محمّدى را از پيشانى قيدار مشاهده مى فرمود، وى را از ميانه اولاد خود اختيار كرده و كتاب عهدنامه مقرّره را در تابوت سكينه نهاده و بدو سپرده و توصيه نمود كه آن نور پاك را جز در ارحام مطهّره نكند. بالجمله آن حضرت در 130يا 137سالگى وفات يافته و لقب مخصوصش : چنانچه در «اسحاق» اشاره نموديم : ذبيح الله بوده و پاره اى تفاصيل را به محلّ خود محوّل مى داريم.
   2. پسر حِزقيل]از انبياى الهى در قرن 6ق.م[ كه او هم از انبياى عظام بوده و به فرموده ناسخ التّواريخ[ر.ض]، در 4860 هبوطى ظهور نموده و به صفت صدق و حليه]زينت[ وفا شهرتى عظيم داشته و بدين دو صفت ضرب المثل بوده. (وَاذْكُرْ فِى الكِتبِ إسْمعيلَ إنَّهُ كَانَ صَادِقَ الْوَعْدِ وَكَانَ رَسُولاً نَّبِيّاً)(مريم،54).
   3. نخستينِ سلاطين صفويّه كه پسر شيخ حيدر ابن شيخ جنيد ابن شيخ ابراهيم ابن خواجه على ابن شيخ موسى ابن شيخ صفى الدّين علوى بوده و در 892 ]هجرى [متولّد و در 906 يا 907 به اريكه حكمرانى نشسته و در 907 آذربايجان را فتح كرده و تبريز را پايتخت قرار داده و در 909 كرمان و فارس و عراق عجم]نواحى مركزى ايران [را ضبط و در 913 دياربكر]شهرى در تركيه[ را متصرّف و در 914 بغداد را مسخّر و در 915 دربند بادكوبه]در جمهورى آذربايجان [را تملّك نموده و در 916 شيبك خان ازبكى را قتل نموده و خطّه خراسان را به حيطه تصرّف آورده و دولتى بزرگ تشكيل داده و مذهب شيعى را رسماً اعلان نموده و در ترويج آن جان فشانى نموده، عاقبت در 930 در قصبه سراب]در آذربايجان شرقى [به رحمت ايزدى نائل و جنازه اش به اردبيل نقل و در نزد جدّش، شيخ صفى، مدفون و پسرش، شاه تهماسب]دوّمين پادشاه صفوى در قرن10ه: [، صاحب تاج و تخت گرديد.
   4. سيّمينِ ملوك صفويّه و پسر شاه تهماسب ابن شاه اسماعيل اوّل كه در 983 ]هجرى[ جلوس نموده و يك خواهر و هشت يا يازده برادر خود را با سى هزار نفر از طرفداران برادرش، حيدرميرزا، مقتول و معدوم نمود و در 985 از طرف عسكر قزلباشى مقتول و يا به دست زن خود و يا خواهر خود مسموم گرديده و برادر ديگرش، سلطان محمّد خدابنده]چهارمين پادشاه صفوى در قرن 10ه:.[، مالك رقاب گرديد.
اِسماعيليّه : قصبه اى است در مصر اسفل كه به مسافت 75 كيلومتر از سمت جنوبى پورت سعيد واقع و بناكرده اسماعيل پاشا]پنجمين حكمران خديوان مصر[، خديو مصر]لقب حاكمان مصر در قرن 13 و 14ه:.[، مى باشد و هم نام يكى از فرق شيعه كه به جهت امام آخر و حىّ و حاضر دانستن اسماعيل ابن جعفر صادق : صلوات الله عليه : بدين اسم، موسوم و ازآن رو كه به زعم خودشان معانى باطنيّه قرآن را اخذ و بواطنش را ترك كرده اند، به باطنيّه مشهور و به سبب اعتقاد به هفت امام و يا به مناسبتى كه در «سَبعيّه» مذكور خواهد افتاد، به سبعيّه مشتهر و بهواسطه مباح دانستن محرّمات شرعيّه، مسمّى به حرميّه و بهوسيله آنكه زمانى اندك تابع شخصى مسمّى به بابك ]بابك خرّم دين در قرن 3ه:.[بوده اند، به بابكيّه موصوف و به انگيزه سرخ پوشى در عهد بابك مذكور به محمّريّه معروف بوده و چون رئيس اوّلشان حمدان ابن قرمط]در قرن 3ه:. [بوده، به همين واسطه معنون به قرامطه نيز مى باشند. و بالجمله اصحاب اين فرقه به تناسخ معتقد بوده و در صفات الهيّه تشكيك نموده و مى گويند كه خداى تعالى نه عالم است و نه جاهل و نه موجود است و نه معدوم و هكذا به استناد اينكه نفى مطلق تعطيل و اثبات آنها مستلزم تشريك با ساير موجودات بوده و آن هم تشبيه است و چنانچه پرواضح و در محلّ خود مبرهن است، صفات الله عين ذات و مانند صفات مخلوقين زائد بر ذات نيستند كه تشبيه لازم آيد و تحقيق حال را به محلّ خود محوّل

صفحه 260 - جلد اول
مى داريم.
اِسماچَه; اِسماخچه : ساماخچه[ر.م].
اِسمار: (چو مِسمار) مورد[ر.م].
اِسماروخ; اِسماروغ : سَماروخ[ر.م].
اِسماروك : كبوتر.
اِسمارى : كشتى و سفينه.
اسمان : (چو درمان) سمان[ر.م] و آسمان.
اسمانه : سقف خانه و مرغك سمانه[ر.م].
اسمانى : آسمانى.
اسمند : (چو فرزند) سمند[ر.م] و آسمند[ر.م].
اسموسا : (چو بدگويا) نوعى از گياه مرو[ر.م].(نان)
اسن : (چو كفن) اشن[ر.م] و (چو خَجِل) شهرى بوده پايتخت يونان كه به مدينة الحكما موسوم بوده و اكنون چون سابق آباد نيست.
اسنستان : (چو بدكردار) آسنستان[ر.م].
اسنه : (ل) نهرى است در شمال شرقى فرانسه كه از ميان شهرى و ايالتى كه هم بدين اسم موسوم است، جارى است.
اسنيز : (چو دلگير) نان خواه[ر.م].
اسنيژه : سنيژه[ر.م].
اسو :(چو عمو) سو[ر.م] و (چو وضو) مخفّف اوسو[ر.م].
اسوار : (چو دلدار) دست برنجن[ر.م] و(چو سردار و گُلباز) اسوان[ر.م] و سواره.
اَسواريه : (ل) قريه اى بوده در قرب اسپهان كه جمعى از مشاهير و علما و محدّثين بدانجا منسوب و به اَسوارى معروف مى باشند و هم نام يكى از فرق معتزله و از جمله 73 فرقه امّت مرحومه كه رئيس ايشان از اهل اين سامان و يا شخصى بوده اسوارنام و اصحابش سالك سلك نظاميّه]فرقه اى از معتزله پيرو ابراهيم نظام [بوده و در پاره اى مسائل مبدع گرديده و مى گويند كه خداى تعالى بر معدومات قادر نبوده ليكن انسان قادر مى باشد، زيرا كه قدرت انسانى صالح ضدّين است.
اسواف : (چو اصحاب) نام حرم مدينه و يا موضعى است در ناحيه بقيع.
اسوان : (چو گلدان و مردان) شهرى است بزرگ در اقصاى جنوب صعيد مصر كه اوّل بلاد نوبه]سودان جنوبى[ و در ساحل شرقى رود نيل و به مسافت 932 كيلومتر از جنوب شرقى قاهره و هم نام كوهى است در جنوب آن كه رود نيل از دامن آن برمى آيد و هم جزيره اى است در نزديكى شهر مذكور و به زبان گيلانى، جمعى از لشگر كه اوّل مرتبه با تير و چماق جنگيده و بر خود]كلاه فلزى سربازان هنگام جنگ [يكديگر زنند و اگر در خود نشان تير و چماق نباشد، نوعى ديگر حربى عظيم كرده باشند كه آن را شجاعت و مردانگى دانند و اين حرب را نيز «اسوان» گويند.
اسوبار : (چو عموجان) سواره.(ند)
اِسوِج : (ل) رجوع به «نوروج» نمايند.
اسوخ : (چو نگون) پياز.
اسور : (ل) پريروز.(ند)
اِسويچره : (ل) دولت كوچك متّفقه جمهورى اى است مابين فرانسه و اوستريا]اتريش[ كه اكثرشان پروتستان و قليلى كاتوليك و مقدارى هم از يهود و ساير فرق مختلفه و زبانشان مختلف و كافّه ايشان موافق نوشته قاموس الاعلام[ر.ض]، 2846102 نفر است، موافق لوحه ذيل:
   متكلّم به زبان آلمانى         792،030،2
   اهل لسان فرانسه            007،608
   ايتاليا                     923،161
   رومانش                  705،38
   السنه متفرّقه               675،6
   و با اين همه اختلاف مذهبى و زبانى كه دارند، اصلاً به هيچ كس حتّى به دول بزرگى كه با ايشان هم زبان و يا هم مذهبند مايل و راغب نبوده و در ميان آحاد رعيّت، كمال اتّحاد و محبّت نسبت به يكديگر داشته و هيچ گونه مباينتى ندارند]اسويچره همان سوييس است[.
اسيد : (چو كُمَيل) نام چند نفر از صحابه كه مشهورترين ايشان اسيد ابن حضير ابن سماك اشهلى بوده و به دست

صفحه 261 - جلد اول
مصعب ابن عمير اسلام را قبول كرده و قوم خود را هم به دين حق دعوت نموده و مردم را به بيعت ابى بكر تشويق مى نموده و (چو رَسيد) هم نام چند نفر از اصحاب و تابعين كه اشهر ايشان اسيد ابن ابى ناس بوده و در بدو امر كفّار را به طرف اسلام مى شورانيده، عاقبت در روز فتح مكّه اسلام را قبوليده و در سلك اصحاب، منسلك گرديد و در زبان فرانسه، لفظ اسيد را بر هر جسم مركّبى كه متّصف به صفات ذيل باشد، اطلاق كنند.(1)
و به جهت استطراد]به اقتضاى موقع، مطلبى گفتن[، چندى از اسيدهاى متعارفى را موافق فرموده پزشگى نامه[ر.ض]، ثبت اوراق مى نمايد:
اسيد ارتانتيك : دوايى است نزد اهالى امريك، مشهور و آن را مانند قابضات و ادويه مُبَهّى]افزاينده قوّت باه [استعمال مى نمايند.
اسيد ارسنيك : جسمى است جامد سفيدرنگ بسيار در آب محلول و سمّيّت آن از مرگ موش بيشتر و در كارخانجات چت سازى مستعمل است.
اسيد اَزُتيك : تيزاب و جوهر شوره.
اسيد بوريك : جسمى است جامد و بى رنگ و بى بو و اندك ترش مزه و در كارخانه بلورسازى و در لعاب ظروف بدل چينى معمول است.
اسيد پروسيك : جوهر بادام تلخ كه مايعى است بى رنگ، و بوى آن نزديك به بوى بادام تلخ و طعم آن فى الجمله حادّ و بهواسطه اثر نور فاسد و مبدّل به جسم جامد سياه رنگ گردد و اين جسم قابل اشتعال و به شعله ارغوانى محترق و يكى از سموم قتّاله قويّه مى باشد; حتّى آلوده كردن چشم شتر به يك قطره از آن مهلك و تنفّس بخار آن در چند ثانيه منشأ هلاك انسانى و به تصريح بعضى از فضلاى عصر، تا به حال سمّى مانند آن يافت نشده است.
اسيد سولفوريك : جوهر گوگرد.
اسيد سيانيدريك : اسيد پروسيك[ر.م].
اسيد سيتريك : جوهر ليمو كه بالطّبع در اكثر ميوه جات مانند ليمو و نارنج و گيلاس موجود، ليكن اغلب از آب ليمو اخذ مى نمايند.
اسيد فسفريك : ]يكى از مشتقّات فسفر است. اسيد فسفريك خالص به صورت تبلورات سفيد است كه در 42 درجه حرارت ذوب مى شود ولى اسيد فسفريك افيسينال كدكس محلول آبى اسيد فسفريك خالص است (لغت نامه دهخدا)[.
اسيد فنيك : جسم جامدى است كه از زغال سنگ مأخوذ و در 25 درجه حرارت ذوبان يافته و در 188 درجه حرارت به جوش آيد و داراى سمّيّتى است كه در دهن تا معده سوزش شديدى احساس شده و غشاى مخاطى لب ها و جوف دهن سفيد وجلد بدن سرد گشته و در جَفن]پلك چشم[ و گوش و لب، رنگ سربى ظاهر و عرق چسبناك از بدن مترشّح و حدقه تنگ و ادرار سياه رنگ و گاهى معدوم و در صورت شدّت علائم به مرگ مى انجامد.
اسيد كلوريدريك : جوهرنمك.
اسيد نيتريك : تيزاب و جوهر شوره.
اسيد هيدروسيانيك : اسيد پروسيك[ر.م].
اسيد هيدروكلوريك : جوهرنمك.
اسيرك : (چو كنيزك) بياره خربزه.
اسيرم آب : اِسپَرم آب و گويا تصحيف شده.
اسيوس : (چو محبوس) شوره و يا سنگى است سست و مايل به زردى كه زبان را مى گزد و ضماد آن با آرد باقلا نقرس را نافع است.(نان)
اسيوط : شهر سُيوط[ر.م].

آيين شانزدهم

(در ]حرف[ الف با شين قرشت)
اش : (چو بد) ضمير غايب است به معنىِ او و او را: خانه اش خوب و جامه اش دريدم.
اشار : (ل) رجوع به «تاريخ هندى» نمايند.
اشاعره : به عربى، جمع اشعريّه است.
اشاق : (چو رَواق) غلام بچّه و پسر ساده و(چو قمار) به
::::::::::::::::::::::::::::::::::
1. صفات مورد نظر در نسخه ذكر نشده اند.

صفحه 262 - جلد اول
تركى، طفل و كودك است و رجوع به «وشاق» شود.
اشام : (چو طعام) قوت لايموت.
اشبو : (چو بدبو) زغال و جايى كه زغال در آن ريزند و(چو دلجو) به تركى، اسم اشاره و به معنىِ اين است.
اشبوده : (ل) ناحيه اى است در اندلس.
اُشبونه : (ل) نام عربى شهر ليسبونه.
اِشبيليه : (ل) شهرى است بزرگ در سمت غربى اندلس كه در زبان اهالى اسپانيا به سويلا يا سويله موسوم و قديماً در زمان رومائى ها ايسپالس يا هيسپاليس مى ناميده اند و پس از انتقال به حيطه تصرّف اسلاميان، همان نام قديمى تحريف يافته و به اشبيليه مشتهر گرديد.
اشبيم : (چو دلگير) گريختن.
اشبينه : شبينه[ر.م].
اِشپُختن : شپوختن[ر.م].
اِشپِش; اِشپِشه : شپش و شپشه[ر.م].
اَشپَل; اَشپَلت : شپل[ر.م]، افراداً وتركيباً.
اشپوختن : (چو دل سوختن) شپوختن[ر.م].
اشپور : شيپور.
اشپوز; اشپوژ : شب پره.
اِشپيختن : شپوختن[ر.م].
اشتا; اشتاب : (به سكون ثانى و ضمّ و كسر اوّل) تعجيل و شتاب.
اشتاد : (چو هشتاد) نام يكى از اقسام بيستويك گانه كتاب زند[ر.م]و هم نام روز 25 يا 26 ماه هاى شمسى، خصوصاً نام روز 23 شهريور و 26 مهرماه قديم و هم نام فرشته اى است موكّل بر همان روز و رجوع به «آمل» هم نمايند.
اشتاغ : (چو دلدار) شتاغ[ر.م].
اِشتافتن : شتافتن.
اشتاك : شتاك[ر.م].
اشتالنگ : (چو دل دادند) شتالنگ[ر.م].
اشتامه : زشت و نازيبا.
اِشتاو : تعجيل و شتاب.
اشتر : (چو بلبل) شتر، افراداً و تركيباً و(چو عنتر) ناحيه اى است مابين همدان و نهاوند و هم لقب مالك ابن حارث ابن عبديغوث كه از شجاعان تابعين و خواص اصحاب حضرت اميرالمؤمنين(عليه السلام)بوده و در هريك از غزوات حاضر بوده و بالخصوص در غزوه يرموك جسارت فوق العاده به بروز داده، بالأخره چشمش با قطعه آهنين عمودى : كه بر فرقش خورده و خودش]كلاه فلزى سربازان هنگام جنگ[ را شكسته بود : چاك شده و ازاين رو ملقّب به اشتر گرديد كه به عربى، كسى را گويند كه پلك چشمش شكافته باشد و همچنين در وقعه]كارزار; جنگ [صفّين و جمل و محاصره عثمان حاضر بوده. عاقبت در هنگامى كه از طرف قرين الشّرف، حضرت على(عليه السلام) متوجّه امارت مصر بود، نافع، غلام عثمان ابن عفّان، از طرف معاويه در عرض راه بدو ملحق و در شهر قلزم]بين راه مكّه و مصر [زهرى در عسل ريخته و به مالك خورانيده و در همان بلده در 37 يا 38 هجرى وفات يافته و جسدش را به مدينه منوّره نقل داده و در آن ارض اقدس به خاكش سپردند.
اُشتُرابه; اُشتُراوه : نوعى از جامه پشمينه.
اَشتَرخان --->حاجى ترخان.
اشترك : (چو بُلبُلك) شترك[ر.م].
اشتركا: (چو عنبرسا) مرغ عنقا.
اشتك : (چو خشتك) جامه اى كه كودكان نوزاييده را در آن پيچند.
اشتل : (چو دلبر) شتل[ر.م].
اِشتِلابوس : دارشيشعان[ر.م].(نان)
اُشتُلُم : (به ضمّ اوّل و ثالث و رابع) غلبه و تعدّى و زور و تندى و كش مكش و غوغا و درشتى كردن بيجا و ترسانيدن دشمن و خود را غالب وانمودن و سخنان تهديدآميز گفتن و به زور چيزى گرفتن و مكر و حيله و سركشى و نافرمانى و زيادتى.
اشتو; اشتوا : (چو بدبو و كدخدا) اَشبو[ر.م] و (چو بُرزو و بُلبُلا) سبزه و نبات و انگُشت.
اشتوانه : (چو بُلبلانه) انگشتر.
اشتود : (چو بدنظر) بودن آفتاب در برج عقرب و هم نام

صفحه 263 - جلد اول
روز دويّم از خمسه مسترقه قديم]پنج روز آخر سال در تقويم ايران باستان[.
اِشتوريش : (ل) نام عربى خطّه اى است در سمت شمال اسپانيا كه به زبان خودشان آستوريا گويند.
اشته : (چو رشته) شته[ر.م] و به معنىِ اين و رجوع به «دوالك»]شود[.
اشتها : (چو افترا) به عربى، ميل و رغبت است.
اشتى : (چو فرنى) سينى و تشت خوان.
اشتيار; اشتياره : (چو اختيار) آواز ريخته شدن آب و مانند آن.
اشتيم : (چو تسليم) چرك جراحت.
اشتين : رسن و ريسمان.
اشتينه : تخم مرغ.
اشتيوان : بسفايج[ر.م].
اَشجَع : ]ابوالوليد اشجع ابن عمرو السلمى، از شاعران بزرگ قرن 2 هجرى بود. وى در يمامه متولّد شد و در بصره پرورش يافت و در زمره مدّاحان برامكه ]وزراى ايرانى معروف در عهد عبّاسيان[ قرار گرفت. اشجع در سال 195 هجرى درگذشت (لغت نامه دهخدا)[.
اشخار : (چو انصار) نوشادُر[ر.م] و زاگ سياه[ر.م].
اشخانه : تير شهاب.
اشخل : (چو احمد و دلبر) شَخل[ر.م].
اشخيره : (چو ترسيده) قليا[ر.م] و اَشخار[ر.م].
اشخيش : مرغكى است خوش آواز.
اشخيل : شَخل[ر.م].
اشراس; اشراش : (چو اسراف) سِريش.
اشراق : به عربى، نورانى بودن و نمودن.
اِشراقيّون --->رواقيّون.
اشران : شران[ر.م].
اشرف : (ر) علاوه بر معنى عربى معروف]شريف تر; مهتر[، نام يكى از بلاد مازندران به مسافت دويست كيلومتر از شمال شرقى طهران كه ملوك صفويّه عمارات نيكو در آنجا ساخته و كاروان سراى بزرگى از شاه عبّاس باقى مانده و آن شاه والاجاه در تزيين و تعمير آن گوشيده و به مناسبت قرب بحر خزر، كارخانه هاى كشتى سازى ترتيب داده بوده، ليكن «آن مصر مكرمت كه تو ديدى خراب شد» و چندى از شعراى هند و ملوك ايّوبيّه ]حاكمان مصر و شام در قرن 6 و 7 ه:.[ و چراكسه(1) هم كه در مصر و مضافات آن حكومت داشته اند ملقّب به اشرف بوده اند و به ذكر اجمالى يكى از ايشان كه به اشرف خر معروف و مشتهر بوده مى پردازيم. به نوشته تاريخ بحيره[ر.ض]، هزار قطار شتر جواهر و نقره آلات او را مى كشيده و چهارهزار قطار شتر هم خزاين او را نقل مى نموده و بس كه از زر محظوظ بود، سكّه اشرفى را به نام وى منسوب داشتند و پس از آنكه ظلم او در تبريز از حد گذشت، هريك از اكابر به طرفى گريخته، از آن جمله قاضى محيى الدين بردعى هم در شهر سراى به خدمت جانى بيگ خان : كه ملاّسعد تفتازانى]متكلّم، فقيه، اديب و مفسّر در قرن8 ه:.[ كتاب مطوّل معروف را به نام وى ساخته : التجا جسته و بعد از تظلّمات بسيار جانى بيگ خان هم دفع اشرف خر را متعهّد بوده و با لشگرى گران رو به طرف آذربايجان نموده، عاقبت آن جواهر و خزاين را متصرّف و خود اشرف خر را با وضعى بدتر كشتند، چنانچه او را به دست محيى الدين دادند كه هرچه خواهد بكند. قاضى نيز او را به دست اخلافش داده و به خوارى تمام وى را كشتند و با سرش گوى بازى كردند.
«ديدى كه چه كرد اشرف خر *** او مظلمه برد و ديگرى زر».
اشرف البلاد --->قندهار.
اشرفِ خر --->اشرف.
اَشرَفى : تخلّص يكى از شعراى سمرقند]در ازبكستان[ و به «تومان» و «اشرف» هم رجوع نمايند.
اَشرَفيّه : طايفه اى است از تركمان كه در اواسط قرن هفتم هجرى در نواحى سوريّه نفوذ تمام داشتند و رجوع به «قادريّه» هم شود.
اُشروسَنه : (ل) به قول ياقوت حموى[ر.ض] شهرى است
::::::::::::::::::::::::::::::::::
1. دولت هاى مماليك مصر در قرن 7 تا 9 ه:. كه عمدتاً بر پايه غلامان چركس قفقازى شكل گرفتند.

صفحه 264 - جلد اول
بزرگ از ماوراءالنهر در ميان سيحون]رودى در آسياى مركزى[ و سمرقند]در ازبكستان [و در 26 فرسخى سمرقند و به قول اصطخرى[ر.ض]، نام خود آن اقليم و ناحيه بوده و در آنجا شهرى و موضعى نيست كه مسمّى بدين اسم باشد.
اشعر : (چو عنبر) به عربى، مردم كثيرالشَّعر كه موى بدنش بسيار باشد و مردم باهوش و زكاوت را هم گويند و هم كوهى است در ميان مكّه و مدينه و يا مابين مدينه و شام و هم پدر قبيله اى است در يمن از اولاد سبا[ر.م] كه آن قبيله را نيز اشعر و بنى اشعر و اشعريّون گويند و ابوالحسن على ابن اسماعيل ابن ابى بشر اسحاق ابن سالم ابن اسماعيل ابن عبدالله ابن موسى ابن بلال ابن ابى برده ابن عامر ابن ابى موسى اشعرى، رئيس فرقه معروفه اشعريّه، هم از اين قبيله بوده كه در 260 يا 266 هجرى در بصره متولّد و در 330 يا 333 در كرخ بغداد بدرود جهان گفته و خودش از تلامذه ابوعلى جبايى معتزلى، تلميذ ابوهاشم ابن محمّد حنفيّه، بوده و كافّه معلومات وى هم از منبع زلال علم والد ماجدش، حضرت على(عليه السلام)، مأخوذ و مستفاد بود و اگرچه ابوالحسن مذكور در بدو امر به تبعيّت استاد خودش در مسلك اعتزال بوده، ليكن عاقبت روزى در جامع]مسجد نماز جمعه [بصره علناً در بالاى منبر از همان مسلك عدول نموده و معتزله را جرح و رد كرده و مخترع پاره اى عقايد گرديد كه ان شاءالله تعالى، در «معتزله» نگارش خواهد يافت.
اَشعَريّه --->اشعر و معتزله و هفتادوسه ملّت.
اَشعيا --->شعيا.
اشغار; اشغر : (چو گلزار و كندر) خارپشت، خصوصاً سيخول و جانوركى است ديگر كه به تركى «پورسوخ» گويند.
اَشفار : بر وزن و معنى اشخار.
اُشَق --->كليانى.
اِشقاقُل --->شقاقل.
اَشقاليه : شهرى و يا ناحيه اى است از اندلس ]در جنوب اسپانيا[.
اشقر : (چو اكبر) به عربى، اسب سرخ رنگ و يالودم سياه.
اَشقَرديون : سير صحرايى.(نان)
اِشقودَره : (ل) نام شهرى است حاكم نشين از ولايتى كه هم بدين اسم مسمّى و در قرب بحر ونديك]ونيز[ در سمت جنوبى قره داغ و غربى روم ايلى[ر.م] واقع و در عهد اسكندر رومى انشا شده و اخيراً چند بار به تصرّف اهالى صرب و ونديك گذشته تا در 883 هجرى سلطان محمّد ثانى]هفتمين پادشاه عثمانى در قرن 9 ه:[ با اوردوى گران بعد از شش ماه محاصره، مسخّر نموده و به ايالت روم ايلى ملحق گرديد.
اشك : (با حركت مجهوله) نوعى از ماهى است كه در «وال» مذكور است و (چو زشت) لقب هادى على مولوى از شعرا و علماى متقدّمين هندوستان كه در 1271 هجرى در شهر لكهنو وفات يافته و (چو پشم) سالك راه خدا و مطلق قطره، خصوصاً قطره آب چشم ونام يكى از خطوط جام جم كه در تركيبات «خط» نگارش مى يابد و هم نام يكى از ملوك قديمه ايران كه به ارشك نيز موسوم و طبقه اشكانيان بدو منسوب و به نوشته ناسخ التّواريخ[ر.ض]، پدر اشك نيز اشك ابن داراى اكبر و به اشكان ملقّب بوده و ازاين رو اشك ابن اشكان نيز گويند. و چون اسكندر ايران را بر پادشاهزادگان عجم قسمت كرد، از كنار دجله تا انتهاى اراضى رى بهره اشك افتاده و از جانب وى حكومت همى كرد و بعد از اسكندر، ابطخس يونانى[ر.م]را : كه چهار سال حكمران بالاستقلال ايران بود : مكانتى تمام مى نهاد و پس از رحلت ابطخس كار اشك بالا گرفته و بر ساير ملوك الطوايف فزونى يافته و قوى ترين ايشان بوده و ازاين رو آن جماعت را هم منسوب به وى داشته و اشكانيان نام كردند و بعد از پانزده سال حكمرانى بدرود جهان گفته و پسرش، شاپور، به جاى وى نشست.
اشكار : (چو دلدار) شكار و شكار كردن.
اِشكال : بُخاو[ر.م] و پايبند ستور و بهايم.
اشكان : (چو مردان) لقب پدر اشك و يا به نوشته قاموس الأعلام[ر.ض]، نام خال اوست كه بعد از او مالك رقاب گرديده و نه سال حكمرانى نمود.

صفحه 265 - جلد اول
اشكانى --->سپيدمرز.
اشكانيان : يا ارشكانيان; بنا بر مشهور مورّخين، عنوان طبقه سيّم از طبقات چهارگانه سلاطين ايران كه پايتختشان مداين و دامغان بوده و گاه است كه دولت پارت نيز گويند، بلكه لفظ پارت به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، نام عمومى مردمانى است كه در خراسان و تبرستان ]مازندران و اطراف آن[ و جهت شرق و شمال شرقى عجمستان و پاره اى ممالك ايران مستولى بوده اند و دين مجوس و مذهب زردشتى داشته و ممالك ايشان را هم پارتيا گويند، چنانچه هريك از كيانيان]دوّمين سلسله اسطوره اى ايران[ و اشكانيان و ساسانيان را هم تا مدّتى ملوك پارتيا مى گفته اند.
   و بالجمله طبقه اشكانيان به نوشته قاموس الاعلام[ر.ض]، در 255 و به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، در 256 مقدّم ميلادى و به فرموده ناسخ التواريخ[ر.ض]، در 5299 هبوطى : كه مطابق 286 مقدّم ميلادى است : به معرفت اشك : كه شرح حالش مذكور افتاد : تشكيل يافته و پس از آنكه 481 يا 486 يا 462 سال سلطنت نمودند، در دست ساسانيان منقرض گرديده و به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، بعد از انقراض، بازهم چند تن از حكم داران منسوب به اين طبقه در سمت ارمنستان مدّتى حكومت داشته اند. و در قاموس الاعلام[ر.ض]، كشف نقاب از روى همين مدّعا نموده و گويد كه اشك، برادر اردوان، آخرين اشكانيان، بعد از انقراض ايشان و انتقال سلطنت بر ساسانيان به سمت جزيره رفته و در 218 ميلادى دولتى جديد تشكيل داده و به حكمرانى آغازيدند و حكومت اين شعبه نيز 210 سال امتداد يافته، عاقبت در 428 ميلادى بازهم به دست ساسانيان منقرض گرديدند.
   بالجمله در زمان دولت اشكانيان از آن فتنه كه اسكندر انداخته و يك ملك بر چندين ملك گماشته و رسم ملوك الطوايف را معمول داشت، كار بر قتال انجاميده و هيچ طايفه يك روز از قتل و غارت نياسوده و رسوم زراعت و آداب حرفت و صناعت را فراموشيده و قانون كتابت از خاطرشان سترده و عيد را از ماتم نشناخته و همه را كار با تيغ و سنان و اكثر ايرانيان در اين جزو زمان عرضه هلاك گرديده و ازاين روى، قصّه اشكانيان علاوه بر اختلال عمومى مطالب تاريخيّه، اغتشاشى خصوصى پيدا كرده و مانند تاريخ مغول و تاتار خيلى كمتر و بى ترتيب نگارش يافته و در قاموس الاعلام[ر.ض]، اسامى اشكانيان و مدّت سلطنت ايشان را موافق بعض تواريخ ايرانى، به قرار ذيل مى نگارد:
1. اشك   15سال
2. اشكان خال اشك   9سال
3. اشك ثانى ابن اشكان   7سال
4. شاپور ابن اشك    60سال
5. بهرام ابن شاپور   50سال
6. بلاش ابن بهرام   16سال
7. هرمز ابن بلاش    19سال
8. نرسى ابن بلاش   40سال
9. فيروز ابن هرمز   12سال
10. بلاش ثانى ابن فيروز   12سال
11. خسرو ابن بلاش    40سال
12. بلاشان ابن بلاش   12سال
13. اردوان ابن اشغ   29سال
14. خسرو ابن اشغ   19سال
15. بلاش ثالث ابن اشغ   12سال
16. گودرز ابن بلاش   40سال
17. نرسى ابن گودرز   20سال
18. گودرز ثانى ابن نرسى   15سال
19. اردوان ثانى ابن نرسى   30سال
   و بنابراين تمامى دوره سلطنت اشكانيّه 457 سال بوده و با آنچه از مدّت سلطنتشان نگارش يافت، چندان مغايرت نباشد، خصوصاً با فرموده ناسخ التواريخ[ر.ض]. و تعجّب از قاموس الاعلام[ر.ض]است كه بعد از ذكر لوحه فوق، گويد: بنابراين حكومت اشكانيان 397 سال بوده و حال آنكه 481 سال بودن دوره ايشان معلوم است. پس مفهوم مى گردد كه مورّخين ايران اسامى بعضى از اشكانيان را فراموش كرده اند. پس گويد كه چون چهار

صفحه 266 - جلد اول
بودن اردواننام از طبقه اشكانيان و پنج و شش بودن اشكنام از آن طبقه در تواريخ اجنبيه مذكور است، شبهه اى در فراموش بودن اسامى بعضى از ايشان باقى نباشد. و اسامى اشكانيان با مدّت سلطنت ايشان به نوشته ناسخ التواريخ[ر.ض] با ابطخس رومى[ر.م] كه هم در همان كتاب در جزو اين طبقه نوشته و تمامى دوره ايشان با چهار سال سلطنت ابطخس، 466 سال مى باشد، موافق لوحه ذيل مى باشد:
1. ابطخس رومى كه پيش از اشك اوّل در 5295 هبوطى جلوس كرد.   4سال
2. اشك ابن اشكان   15سال
3. شاپور ابن اشك   60سال
4. بهرام ابن شاپور   50سال
5. بلاش ابن بهرام   16سال
6. هرمز ابن بلاش   19سال
7. نرسى ابن بلاش   40سال
8. فيروز ابن هرمز    17سال
9. بلاش ثانى ابن فيروز    12سال
10. خسرو ابن بلاش   40سال
11. بلاشان ابن بلاش ابن فيروز   24سال
12. اردوان ابن بلاشان   13سال
13. اردوان ابن اشغ   23سال
14. خسرو ابن اشغ   19سال
15. بلاش ثالث ابن اشغ   12سال
16. گودرز ابن بلاش   30سال
17. بيژن ابن گودرز   20سال
18. گودرز ابن بيژن   10سال
19. نرسى ابن بيژن   11سال
20. اردوان ثالث ابن نرسى   31سال
اشكاوند : (چو صحراگرد) كوهى است نزديك به سيستان.
اشكبود : (چو نقش دوز) مركّب، مقابلِ بسيط و مفرد.
اَشكبوس : (ر) نام مبارزى بوده كُشانى]حكومتى در شمال هند در قرن 1 و 2 م[ كه به مدد افراسياب]پادشاه توران [آمده و افراسياب هم او را به مدد پسران پيران دلير]سپهسالار و مشاور افراسياب[ فرستاده و رستم، پياده به ميدان آمده و به يك تيرش به قتل رسانيد.
اشكره : (چو فرفره و پنجره) فرج زنان و مرغان شكارى، خصوصاً قسمى است از باشه كه «بيغو» گويند.
اشكفت : (چو دلبند) شِكَفت[ر.م] و (چو مسكين) شِكفِت[ر.م].
اشكفتن : (چو فلفلوش) شكفتن.
اِشكُفته : شكفته.
اِشكُفتيدن; اِشكُفيدن : شكفتن.
اشكل : (چو فلفل) اِشكيل[ر.م].
اشكله : شكله[ر.م].
اشكم : (چو دلبر) شكم، افراداً و تركيباً.
اِشكَمبه : شكمبه.
اِشكَمى : شكمى[ر.م].
اِشكَن : شكن، افراداً و تركيباً.
اشكنج; اشكنجه :(چو دلبند و دل بسته) شكنجه.
اشكنجيدن : شكنجيدن[ر.م].
اشكند : (چو فرزند و دلبند) خراتين[ر.م].
اِشكَنوان : (ل) قلعه معظمى است در فارس كه عميدالدين اسعد را كه از اجلّه فضلا و شعرا بوده و وزير اتابك سعد ابن زنگى]چهارمين حاكم اتابكان فارس در قرن7ه:. [بود در آنجا حبس نمودند، زيرا كه بعد از فوت سعد پسرش، ابوبكر]پنجمين حاكم اتابكان فارس در قرن 7 ه:.[، به جهت اشعار عميدالدين كه در مدح خوارزم شاه گفته بوده و از قرائن، دريافت كه خيال وزارت آن پادشاه دارد، از عميدالدين بد گمان شد و خودش و پسرش، تاج الدين، را در اين قلعه محبوس داشتند. در گنج دانش[ر.ض] گويد: عجب از مورّخين و جغرافى نگاران قديم است كه ذكرى از اين قلعه نفرموده اند.
اشكنه : (چو دل زده) شكنه[ر.م] و اشگنه[ر.م].
اشكو; اشكوب : (چو بدبو و مرغوب) آشكوب[ر.م].
اشكوخ : (چو دل دوز) اشكوخيدن[ر.م] و امر و فاعل از آن.

صفحه 267 - جلد اول
اِشكوخيدن : شكرفيدن[ر.م].
اشكوف : اشكوفيدن[ر.م] و امر و فاعل از آن.
اُشكوفه : شكوفه، افراداً و تركيباً.
اشكوفيدن : شكرفيدن[ر.م].
اشكول : اشكوليدن[ر.م] و امر و فاعل از آن.
اشكوليدن : شكرفيدن[ر.م].
اُشكوه : شكوه و شكوهيدن و امر و فاعل از آن.
اُشكوهَك; اُشكوهَنج; اُشكوهَنگ : خار و خسك و خاشاك و شكوهك[ر.م].
اُشكوهيدن : شكوهيدن.
اشكه : (چو بلبل) اشكوه[ر.م] و(چو بسته) آشكه[ر.م] و شكه[ر.م].
اشكيب; اشكيبا: (چو دلگير و دلگيرا) شكيب و شكيبا.
اشكير : شفترنگ[ر.م] و اشلير[ر.م].
اشكيزه : جفته و لگد انداختن بهايم و ستور.
اِشكيل : مكر و حيله و تزوير و دسيسه و فريب و شبهه و چدار[ر.م]و شوليدن[ر.م] و اسبى كه دست راست و پاى چپ آن سفيد باشد.
اِشكيل چشم : عوسج[ر.م].
اَشكيود : بر وزن و معنى اشكبود.
اشگ : (چو پشم) قطره، خصوصاً از آب چشم.
اشگِ تلخ : شراب و اشگ چشم عاشقان.
اشگْ داورى : گريه بسيار.
اشگِ شيرين; اشگِ طرب : گريه فرح و شادى.
اَشگبود : اَشكبود با كاف عربى.
اشگرف : (چو دلبند) شگرف.
اشگره : بر وزن و معنى اشكره با كاف عربى.
اشگفت; اِشگِفتن; اشگفته; اشگفتيدن; اشگفيدن : بر وزن و معنى هم شكل خودشان كه با كاف عربى بودند.
اشگلك : (چو دلْ ستم) چوبكى است به مقدار چهار انگشت كه ريسمانى بر كمر آن بسته و دو پارچه چادر و خيمه و بالا و پايينش را بدان به هم وصل كنند و آن به منزله گوى]دكمه [گريبان است.
اشگن : (چو بلبل) شگن[ر.م].
اشگند : (چو فرزند و دلبند) خراتين[ر.م].
اشگنش : (چو سرزنش) ديوار ساختن و عمارت كردن.
اشگنه : (ر) چين و شكنج اندام و نوايى است از موسيقى و آبگوشت پخته معروف و نانى كه ريزه كرده و در آن ريزند.
اشگول : (چو دلْ خون) اشگوليدن[ر.م] و امر و فاعل از آن.
اِشگوليدن : شكرفيدن[ر.م].
اشگون : شگن[ر.م].
اشگير : (چو دلگير) شفترنگ[ر.م].
اشگيزه : جفته و لگد انداختن ستور و بهايم.
اِشگيل : بر وزن و معنى اشكيل با كاف عربى.
اَشگيود : بر وزن و معنى اشكبود با كاف عربى.
اشلنج : (چو دلبند) جانماز و سجّاده.
اشلنگ : شلنگ.
اشلون : (چو دلْ خون) شلون[ر.م].
اِشلوهَك : خس و خاشاك و خار و خسك.
اشليخ : (چو دلگير) صدا و آواز و فرياد.
اشلير : شفترنگ[ر.م] و زره كوتاه و جامه اى كه در زير زره پوشند.
اشليزه : جفته و لگد انداختن ستور و بهايم.
اشليل : اشلير[ر.م].
اَشُليم : شلمك[ر.م].
اَشَن : بر وزن و معنى كفن و كالك[ر.م] و جامه وارونه پوشيده.
اشنا : (چو صحرا) شنا و گوهر گران بها.
اَشناب : شناب[ر.م].
اشنابيدن : (چو ترسانيدن) شنابيدن[ر.م].
اشنار : اشناريدن[ر.م] و امر و فاعل از آن.
اشناريدن : شنابيد[ر.م]ن.
اَشناگر : شناگر و شناكننده.
اشنان : (چو گلدان) گياهى است كه در تنظيف جامه و بدن معمول بوده و بيشتر بيخ آن گياه را ناميده و به عربى «حُرُض» و «غاسول» گويند و به نوشته مخزن[ر.ض] و غيره، اشنان هم عربى است و به پارسى «چوغان» و «كِرمَك»

صفحه 268 - جلد اول
]گويند[.
اشنان دارو : زوفاى مصرى[ر.م] است.
اشناو : (چو دلدار) شناب[ر.م].
اشناور : (چو دل دادن) شنابيدن[ر.م] و اسم فاعل آن.
اشناوريدن; اشناويدن : شنابيدن[ر.م].
اِشناه : شناب[ر.م].
اشناييدن : شنابيدن [ر.م].
اِشَنبه : (چو شكمبه) شنبه.
اشند : (چو درنگ) منقار مرغان.
اشنود : (چو پرزور) ماضى قريب از اشنودن[ر.م] و (چو بدنظر) نام روز دويّم خمسه مسترقه قديم]پنج روز آخر سال در تقويم ايران باستان [كه در «تاريخ فرس» مرقوم خواهد افتاد.
اُشنودن : شنودن.
اشنوسه; اشنوشه : (چو گلگونه) عطسه كردن.
اشنويه --->اُشنه.
اشنه : (چو غنچه) كال و نارس و داروى دوالك[ر.م] و اُشنان[ر.م]و دهى است در اسپهان و بلده اى است در آذربايجان كه اُشنى و اشنويه نيز گفته و در دو فرسخى اورمى]اروميه[ و پنج فرسخى اربل و در ميان آن دو بلده واقع مى باشد و در «ماهى اشنه» رجوع به تركيبات «ماهى» نمايند.
اُشنى : (چو پختى) رجوع به «اُشنه» شود.
اِشنيدن : شنيدن و شمانيدن[ر.م].
اشو : (چو وضو) اهل بهشت.
اُشوغ : آدم مفقودالبلد و مجهول النّسب.
اشومح : (ل) رجوع به «تاريخ هندى» شود.
اشويچ : (ل) نام يكى از نواحى بيستوپنج گانه اى كه جماهير متّفقه اِسويچره]سوييس[ از آنها تركيب يافته و به نوشته قاموس الاعلام[ر.ض]، داراى 51235 نفوس و زبانشان كاتوليك و آلمانى مى باشد.
اشه : (چو شده) رجوع به «كليانى» نمايند.
اشهل : (چو احمق) نام بتى است كه در جاهليّت مى پرستيده اند.
اشهه : (چو سركه) شيهه اسب.
اشيلابوس : (ل) اِشتِلابوس[ر.م].(نان)
اشيله : (چو دريده) سيله[ر.م].
اشينه : تخم مرغ.
اشيوه : شيوه.
اَشيهه : شيهه .

آيين هفدهم

(در ]حرف[ الف با صاد سعفص)
اَصابِع : به عربى، جمعِ اِصبَع به معنى انگشت است.
اصابع صُفر : كف مريم.
اصابع العذارا : انگور زيتونى.
اصابع فرعون : سنگى است مانند انگشت آدمى و به مقدار آن و شبيه به نى مجوّف و گره دار با اندك پهنى و رَخاوت]سستى; نرمى[ كه از يمن و حوالى عمّان خيزد و در اثر، قائم مقام موميايى و بهترين آن مخطّط و سبك و زودشكن و چون با خون جراحت سرشته و ضماد نمايند، به جهت التيام بى عديل است.
اصابع قينان : پلنگمشك[ر.م].
اصابع المَلِك --->الكيل الملك.
اصابع هرمس(1) : شكوفه سورنجان است.
اِصباهان : اصباهانك[ر.م] و معرّب اسپاهان.
اِصباهانك : نام يكى از دوازده مقام موسيقى.
اصبع : (چو دلبر) به عربى، انگشت و كوهى است در نجد]فلاتى در عربستان[ و بيابانى است در بحرين و هم بنايى است بزرگ از بناهاى ملوك فُرس در نزديكى كوفه كه منظره و محلّ تفرّج بنا كرده بوده اند.
اصبغ : (چو احمد) دشتى است در ناحيه بحرين.
اِصبَهان : معرّب اسپهان.
اِصبَهانك : اصباهانك[ر.م] و شهر كوچكى در راه اسپهان.
اصبهبد :(چو دلبررخ) اسپهد و اصبهبدان.
اصبهبدان : شهرى است از بلاد ديلم]گيلان[ كه پايتخت ملوك تبرستان]مازندران و اطراف آن [بوده و به مسافت دو ميل از بحر خزر مى باشد.
::::::::::::::::::::::::::::::::::
1. ضبط لغت نامه دهخدا: اصابع هرمس; اصابع هومس.

صفحه 269 - جلد اول
اِصبَهبُذ; اِصبَهبُذان : اصبهبد و اصبهبدان.
اَصحاب : (ر) به عربى، جمع صحب يا صاحب.
اصحابِ اُخدود : لقب و عنوان ذونواس، پادشاه يمن، و كسان او كه تماماً بر دين يهود بودند و بعد از عيسوى شدن مردم نجران، بر ايشان برآشفته و پنجاه هزار مرد شمشيرزن فراهم كرده و كليساها را خراب كرده و خاچ ها]صليب ها در زبان ارمنى[ را درهم شكسته و به جهت اعراض از دين يهود، تهديد به قتل عام نموده و ايشان هم جواب دادند كه جان ناچيز را با دين عزيز برابر نخواهيم داشت، گو كه يك تن هم زنده نماند. ذونواس در خشم شده، فرمود تا گودى مستطيل به سان خندق كرده و هيزم فراوان در آن انباشته و آتش زده، پس بعضى از اهل نجران را به آتش سوزانيده و برخى را از تيغ بگذرانيده و ازاين رو خود و اصحابش به اصحاب اُخدود مشتهر گرديدند، كه «اُخدود» به عربى، گود مستطيل خندقى را گويند.
اصحابِ اَيكَه : عنوان مخصوص اهالى مَديَن كه قوم حضرت شعيب(عليه السلام) بودند و به نوشته ناسخ التواريخ[ر.ض]، در 3812 هبوطى به نفرين آن حضرت هلاك گرديدند، زيراكه چون از ارشاد ايشان مأيوس شد، مؤمنين قوم را : كه هزاروهفت صد تن بودند : برداشته و به جانب ايكه : كه به معنى درختستان باشد و بالخصوص درختستانى است در ظاهر مدين : بشتافت و بعد از بيرون شدن ايشان، آثار بلا در شهر هويدا گشته و هفت شبانه روز بام و در بلا و هوا زياده از كوره آهنگران حرارت مى نمود. ناگاه زلزله عظيمى ايشان را بگرفته و بر روى افكنده و بام و در را برسرشان فرود آورده و هلاك ساخت. و در آخر گويد: صدهزارتن در آن داهيه مسافر عدم گرديدند كه چهل هزارشان گرفتار ضلالت بوده و شصت هزارشان كسانى بودند كه بدان را از بدى نهى نمى كردند، اگرچه خودشان از اهل شرارت نبودند.
اصحابِ رقيم --->رقيم.
اصحابِ سَبت : موافق نوشته بعضى از ارباب سير، گروهى بودند از يهود كه در عهد داود(عليه السلام) عدّه ايشان به هشتادهزار بالغ بوده و آغاز عصيان نموده و روز شنبه را : كه به عربى «سَبت» گفته و بر قانون شرع خودشان از كارها ممنوع بودند : وقعى ننهادندى. پس ده هزار از ايشان كه اهل صلاح بودند هرچند زبان به پند گشودند، مفيد نيفتاده لاجرم از ميانشان خارج و هفتادهزار ديگر به صورت بوزينگان مسخ شده و رعدى عظيم برخاسته و بارانى بى پايان باريده و بادهاى سخت جنبيده و تمامى آن بوزينگان را به دريا انداخت.
اصحابِ صفّه : جمعى از مهاجرين اصحاب كبار حضرت رسالت مابى(صلى الله عليه وآله)بودند كه ايشان را مال و منزلى نبوده و در صُفّه كه سكّويى بوده مسكن فقرا و غربا از مسجد آن حضرت، سكنى داشته و خودشان را به زهد و صلاح واداشته و قرآن و احاديث نبوى را حفظ كرده و دائماً مظهر الطاف بودند و به نوشته بعضى، ايشان 34 تن بوده و بلال و ابوذر و سلمان از ايشان بودند.
اصحابِ فيل : ابرهه و كسان او كه با سيزده فيل به هدم بيت الله مأمور بودند و رجوع به «ابرهه» نمايند.
اصحابِ كهف : شش تن از بزرگ زادگان مملكت روم بودند كه در عهد دقيانوس]امپراتور روم در قرن3 م [: كه بر سنّت سلاطين سلف، دشمن مسلمانان بوده و پيروان دين مسيحى را مقتول مى ساخت : به حضرت مسيح(عليه السلام)ايمان آوردند و نام هاى ايشان را موافق ناسخ التواريخ[ر.ض]و پاره اى تواريخ عثمانى، با ترجمه اجمالى حالاتشان كه اعجب وقايع عالم است زينت بخش اوراق مى نمايد:
   1. مليخا: مشهور به تمليخا و در تواريخ عثمانى يمليخا و از كتب نصارى يموليخوس و از پاره اى كتب ادعيه مالخوس منقول و به معنى مرگ ديده است.
اصطبل    قاموس المعارف
   2. مَكسَلمينا: كه به معنى بزرگ و رئيس آن جماعت و در تواريخ عثمانى مَكسَلينا و از كتب نصارى مكسمليانوس و از پاره اى كتب ادعيه

صفحه 270 - جلد اول
مكسيميانوس نقل شده.
   3. مرطونَس يا مرطونش: به معنى قوت دهنده و در تواريخ عثمانى مَرنوش و از كتب نصارى مارتى نيانوس و از پاره اى كتب ادعيه مِرتينيانوس منقول است.
   4. تَيبونَس يا يَبتونَس: به معنى شفادهنده و به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، وبرنوش يا دبرنوش و از كتب نصارى ديونيوس و از پاره اى كتب ادعيه ديونيسيوس منقول است.
   5. سارينوس يا مارينوس: به معنى عزّت دهنده و به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، سازنوش و از كتب نصارى كساقوسنوديانوس و از كتب ادعيه سارابيون نقل شده و بعضى شاذنوش نوشته.
   6. اَبسان: به معنى نيكونگارنده كه ذونوانِس و ذونَويس نيز گويند و به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، مسلينا و از كتب نصارى اندونيوس و از كتب ادعيه يوحنا و در بعضى جاها مشيلينا است.
   7. كنسطيطوس يا كشفوطط يا كشفيطط : كه به معنى تاج شاهى دهنده و شبانى بود كه در هنگام فرار آن شش نفر با ايشان مصاحب گرديد، چنانچه نگارش مى يابد و به نوشته احمدرفعت[ر.ض]، نام وى كفشططيوش و از كتب نصارى قسطنطينوس و از پاره اى ادعيه قسطنطين ]است[.
   8. قطمير: به معنى شكاركننده كه سگ شبان مذكور بوده و از عقب ايشان رفته و در نام آن خلافى به نظر نرسيده.
   بالجمله چون آن شش تن بزرگ زاده و مردم نژاده بودند و دين مسيحى را قبول كردند، از خوف دقيانوس شرط كتمان دين را مرعى مى داشتند. عاقبت آن راز نهان مكشوف دقيانوس گرديده و ايشان را تهديد به قتل نمود. ايشان هم به ملاحظه عناد شديد او كه نسبت به دين نصارى داشت، به تصويب مكسلمنيا، رئيس خودشان، رو به فرار كرده و از شهر روم خارج شده و در ميان راه به شبانى كه نامش هم مذكور افتادبازخورده، شبان هم به ارشاد ايشان دين حق را قبول كرده و قفاى ايشان رفته و سگ او، قطمير، هم دنبال وى گرفته. عاقبت به ارشاد آن شبان در غار جيرم : كه در «افسوس» نگارش خواهد يافت : پنهانيده و از درگاه احديّت درخواست نجات و رحمت نمودند. پس مسئلت ايشان به هدف اجابت برخورده و به مدلول نصّ قرآن و مصرّح به تواريخ اسلاميّه، 309 سال و به زعم اكثر نصارى، 195 سال در همان غار چشم گشاده، گويا كه بيدارند به خواب رفته و سگ ايشان نيز بر آستانه غار سر به بالاى دست ها گذاشته و بخوابيد. و به نوشته ناسخ التواريخ[ر.ض]، همين قضيّه در 5841 هبوطى : كه مطابق 256 ميلادى باشد : به وقوع پيوسته و به همين جهت كه در غار خوابيدند، به اصحاب كهف ناميده شدند كه «كهف» به لغت عرب غار را گويند، و پس از آنكه 309 سال در آن حال ماندند، 13 سال مقدّم بر ولادت باسعادت حضرت رسالت مأبى(صلى الله عليه وآله)در عهد سطايانس به منطوقه (وَكَذلِكَ بَعَثْناهُمْ لِيَتَسآءَلُوْا)(كهف، 19) از آن نومه بيدار شده و به جهت اطّلاع سطايانس از آن سرّ الهى بازهم خودشان درخواست مرگ كرده و درحال جان دادند. پس به فرموده سطايانس بر در غار كليسايى كرده و : چنانچه در «رقيم» اشاره خواهد شد : قصّه ايشان را در لوحى رقم كرده و بر در آن غار آويخته و آن روز را عيد كردند، كه هر سال در همان روز بدانجا شده و به عبادت بپردازند و همين است كه ايشان را اصحاب رقيم نيز گويند. و بعد از انجام اين كار خداى قادر غار و كليسا و مقبره ايشان را از انظار مردم پوشيده داشت و پس از روزگارى اختلاف كلمه به ميان آمده و هريك از قبايل كليمى و مسيحى سخنى گفته و بعضى معتقد شدند بر اينكه ايشان سه تن بوده و چهارم سگشان بود و برخى چهار گفته و سگ را پنجم دانستند و گروهى هفت تن گفته و هشتم را سگ پنداشتند.
اصطبل : (چو دلبند) به عربى، جاى بستن و علف دادن

صفحه 271 - جلد اول
ستور و بهايم.
    قاموس المعارف
اِصطَخر : بر وزن و معنى استخر و معرّب آن است و بعضى با صاد و طا بودن اين كلمه را تغليط كرده و از مخترعات صاحب برهانش دانسته و اصطخرى : كه لقب ابواسحاق و پيشواى جغرافيين عرب و اوّل كسى بوده كه به زبان عربى كتاب نوشته : منسوب به همين شهر استخر و مولدش هم آنجا بوده و به جهت تحصيل جغرافيا از آنجا خارج و در 303 هجرى تا هند و اقصاى مغرب و سواحل بحر محيط]اقيانوس اطلس [سياحت كرده و تحقيقات مكشوفه خود را ضبط نموده و كتابى موسوم به كتاب الاقاليم كه بسيار معتبر و مقبول طباع است به يادگار گذاشته و علاوه بر اينكه همين كتاب به اكثر زبان هاى اروپا ترجمه شده، متن عربى آن هم در 1870 ميلادى به طرزى مرغوب به طبع رسيده.
اصطُر : (چو كُندُر) ترازو و ميزان.(نان)
اِصطَرخ : بر وزن و معنى استخر.
اصطرك : (چو بدنظر) صمغ درخت زيتون و يا صمغى است ديگر كه سرخ رنگ و مايل به سياهى است.
اُصطُرلاب --->اسطرلاب.
اِصطَفَن : (ل) رجوع به «اسكندرانيّون» شود.
اصطفى; اصطفين : (چو سَندَلى و مه جبين) زَردك]هويج[ و صمغى است كه مانند عود بسوزد.(نان)
اِصطلاح --->لغت.
اصطنبل; اِصطَنبول : (ر) معرّب استنبول[ر.م] است.
اصطور : (چو پرزور) ميزان و ترازو.(نان)
اِصطَهبانات : قصبه اى است از فارس در پنج منزلى به شيراز; آبش فراوان و در جميع خانه هايش روان و موافق نوشته بعضى سيّاحين، درخت چنار بزرگى و موزون و سايه افكن از غرايب روزگار در اين ديار است.
اصفريّه : به نوشته احمد رفعت عثمانى[ر.ض]، از شعب خوارج و يكى از 73 فرقه امّت مرحومه كه در اكثر عقايد، مخالف فرقه ازرقيّه بوده و قولاً به جواز تقيّه قائل و در مقام فعل، غيرعامل و تارك صوم و صلاة را تكفير مى نمايند.
اصفهان : (ر) معرّب اسپهان.
اِصفَهانك : اصبهانك[ر.م].
اَصل : (ر.ف)و جيوه و رجوع به «فرع» و «مرابحه» هم نمايند و آن را به پارسى «واده» و «پروز» و «كى» و «كيان»]گويند[.(عر)
اصل السّوس --->شيرين بيان.
اصلى : (ر) از شعرا و خطّاطين ايران كه مولانا نيز گويند و از اشعار او است:
   «چو به طفليش بديدم بنمودم اهل دين را
كه شود بلاى جان ها به شما سپردم اين را».
اَصمّ : به عربى، كر و ناشنوا و در جاهليّت نام ماه رجب بوده، چنانچه در «تاريخ عرب» خواهد آمد و رجوع به «صمّ» شود و در اصطلاح حسابى آن، رجوع به «منطق» و «جذر» نمايند.
اَصمعى : (ر) از مشاهير ادباى عرب. نامش عبدالملك و كنيه اش ابوسعيد و در نحو و لغت ممتاز و اديبى بوده سخن پرداز. پس از آنكه هارون الرشيد صيت فصاحت او را شنيد، در سلك ندما و ادباى خودش جاى داده و او هم به نغمات گوناگون، حضّار مجلس را مدهوش مى نموده. و در باب لغت و ادب و فصاحت و نكته پردازى وى نوادر بسيار منقول]است[ و در 122 هجرى در بصره متولّد و در 211 يا 216 هم در بصره و يا مرو]در تركمنستان [درگذشت و در زهرالرّبيع[ر.ض]قصّه عجيبى از اصمعى نقل كند كه ذكر آن خالى از فرح و ذوق نيست. گويد كه روزى در اثناى سير در صحرا به سنگى برخوردم كه اين شعر بر روى آن نوشته بود:
   ايا معشر العشّاق بالله خبّروا
إذا حلّ عشق بالفتى كيف يصنع
   پس من هم در تحت آن نوشتم:
   يُداوى هواه ثمّ يكتم سرّه
ويخشع فى كلّ الأُمور ويخضع
   پس فرداى آن روز از آنجا عبور كرده و اين شعر را ديدم:

صفحه 272 - جلد اول
   فكيف يداوى والهوى قاتل الفتى
و فى كلّ يوم روحه يتقطّع
   پس من هم در تحت آن نوشتم:
   إذا لم يجد صبراً لكتمان سرّه
فليس له شيئ سوى الموت أنفع
   پس در روز سيّم از آنجا عبور كرده، جوانى را ديدم كه تحت آن سنگ، مرده افتاده و اين شعر را بر سنگ نوشته است:
سمعنا أطعنا ثمّ متنا فبلّغوا *** سلامى على من كان فى الوصل يمنع
فها أنا مطروح من الوجد *** لعلّ الهى بالقيامة يجمع
اُصول : جمع اصل.
اصولِ فاخته : نام صوتى است و هم نام اصولى است از هفده بحر اصول موسيقى كه «فاخته ضرب» هم مى گويند.

آيين هيجدهم

(در ]حرف الف[ با ضاد ضظغ)
اَضحى --->غدير خم.
اضراس : (چو انصار) به عربى، جمع ضِرس به معنى دندان است.
اضراس العجوز : خسك[ر.م].
اضراس الكلب : بسفايج[ر.م] است.
اضطراب : (ر. ف) و رجوع به «مضطرب» شود.(عر)
اضطرار : (ر. ف)و رجوع به «مضطرّ» و «ضرورت» شود.(عر)

آيين نوزدهم

(در ]حرف[ الف با طاى حطّى)
اطا : (چو عطا) درخت بَده.
اطاعت : (ر) سفته گوشى[ر.م].(عر)
اطاقاباس : (ل) به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، قبيله اى است در امريكاى شمالى كه هنوز در سَفالت]پستى; حقارت [و وحشيّت باقى و با هرآنچه از وحوش و طيور و انسان بيگانه به دست آرند، زندگانى مى نمايند، مگر در اين ازمنه اخيره كه از روى پاره اى معلومات، فرقه اى از ايشان متدرّجاً رو به مدنيّت مى باشند.
اَطرابَزُنده : (ل) ولايت طربزون.
اَطرابلس : طرابلس.
اَطرافيه --->عجارده.
اطروفه : (چو گلگونه) به عربى، افسانه و طرفه و هر چيز عجيب و غريب.
اِطريفِل : (ل) به يونانى، نام چندى از معاجين كه معمول اطبّاى قديم ايرانى بوده و از بعض اطبّاى عصر هم پاره اى آثار حسنه درباره آن مسموع و در تحفه طب[ر.ض] ده قسم از آن را مى نگارد:
   اطريفل اسطوخودوس، اطريفل اَفتيمونى، اطريفل رمّانى، اطريفل صغير، اطريفل كبير، اطريفل گشنيزى، اطريفل مُقل مليّن، اطريفل مسهل، اطريفل هامان و اطريفل هقل: كه تمامى آنها نوعاً در كابوس و ماليخوليا و امراض دماغى مؤثّر و هريكى داراى اثرى مخصوص و از همه بهتر قسم گشنيزى مى باشد كه بليله و آمله منقّى و هليله سياه و پوست هليله زرد و پوست هليله كابلى را مساوى يكديگر با نصف آنها از گشنيز خشك، كوفته و بيخته و با روغن بادام يا روغن زيت]زيتون [چرب نموده و با سه مقابل آنها از عسل مصفّى بسرشته و هر شب در وقت خواب از دو مثقال الى سه مثقال صرف نمايند كه در تقويت حواس و ريختن سوداى سوخته به معده و منع بخارات از دماغ]مغز[ بسيار نافع و مؤثّر دانسته اند. و اگر گشنيز خشك را از اجزاى مذكوره كمتر كنند، به همان دستور اطريفل صغير يابد كه در استرخاء]سست شدن; نرم شدن [معده و بواسير و قوّت دماغ نافع و كيفيّت تركيب ساير اقسام را به محلّ خود محوّل مى داريم.
اِطريلال : گياهى است دوايى كه به عربى
«حرزالشّياطين» و «حشيشة البرص» خوانند; رجوع به «آطريلال» شود.
اطريه : (چو انفيه) لغت عربى است كه به فرموده تحفه[ر.ض]

صفحه 273 - جلد اول
و مخزن[ر.ض]، آش آرد و رشته نامند و اوّلى گويد كه از اغذيه معروفه و ماهيچه و رشته قطايف و بُغرا را شامل است پر از آرد گندم و روغن بادام و اسبناخ و خُرفه و امثال آن ترتيب داده و به فارسى «اوماج» گويند. بعد از آن موافق شرحى كه در محلّ خود نگارش خواهد يافت به ترجمه قطايف پرداخته. و در دويّمى گويد: اطريه از اغذيه معروفه اهل توران ]نواحى ترك نشين شمال غربى چين و آسياى مركزى [و ايران، خصوصاً اهل خراسان و شامل ماهيچه و رشته قطايف و بُغرا و آن انواع است. فى جمله آن است كه از آرد گندم خالص سازند بدين قسم كه آرد را با آب و نمك به قدر ضرورت خمير سخت نموده و بر روى تخته پهن كرده و رشته هاى بسيار باريك طولانى از كارد ببرند هر مقدار كه خواهند و در آب گرم جوشان يا در آب يخنى گرم جوشان يا آب قليه جوشان بريخته و طبخ نمايند تا خامى آن زايل شود. پس ادويه و مصالح]ادويه [حارّه داخل كرده و تناولش نمايند و اين را به فارسى «آش رشته» و به تركى «اوماج» گويند. و گويند اوماج، آرد خميركرده ريزنموده با عدس پخته را نامند و اگر آن را مربّع و يا مدوّر و يا به اشكال ديگر بريده، به همان قسم طبخ نمايند، «بُغرا» و به پارسى «آش برك و ماهيچه» و به تركى «تتماج» گويند. و بالجمله بُغرا : كه در ضمن اين ترجمه مذكور افتاد : از اغذيه اهل خراسان و به نوشته تحفه[ر.ض]، از آرد گندم خمير كرده به قدر درهمى ترتيب داده و با قليه : كه از سركه و دوشاب و ادويه حارّه و گوشت ساخته باشند : استعمال مى نمايند و در مخزن الادويه[ر.ض]قدرى بسط داده و گويد كه از آرد مزبور بدين نحو ترتيب مى دهند كه در آب يخنى يا قليه مى ريزند تا خوب پخته گردد. پس چاشنى سركه يا دوشاب يا آب ليمو يا قند يا آب غوره و يا كشك و يا ماست و يا امثال اينها داخل كرده و يك دو جوشى ديگر داده و تناول مى نمايند. بالجمله به «اوماج» و «ماهيچه» و «قطايف» هم رجوع نمايند.
اَطفال : (ر) به عربى، جمع طفل.
اطفالِ باغ : نهال نورسته و اشجار نورسيده.
اطفير; اطفين : (ل) نام شوهر زليخاى يوسف كه وزير رَيّان، پادشاه مصر از عمالقه(1)، بوده و به عزيز مصر اشتهار دارد.
اَطلاس; اَطلاسى : مجموعه خريطه]نقشه [جغرافيايى و قسمى و شعبه اى است از بحر محيط كه در سمت غربى امريكا و مابين سمت شرقى اوروپا و افريقا مى باشد.
اَطلانتيت : (ل) جزيره وسيع بسيار بزرگى بوده از جزاير بحر محيط اطلاسى كه يك سمت آن به جزاير قناريه]در شمال غربى آفريقا [متّصل و سمت ديگرش به جزاير انتيل]در آمريكاى مركزى[ منتهى و در قديم به جهت حادثه عظيمى مُنْخَسِف]پنهان [گرديده و به نوشته احمد رفعت عثمانى[ر.ض]، مظنون آن است كه جزاير آثور و مادر كه اكنون موجود است قلّه و سر كوه هاى بسيار بلند همين جزيره اطلانتيت بوده اند.
اَطلَس : (ر) چرك و وَسَخ]چرك[ و دزد و سارق و لباس كهنه و پارچه ابريشمى ساده و در زبان اهل هيئت قديمه، نام ديگر فلك اعظم]عرش[ كه به جهت ساده و خالى از اشكال و كواكب بودن، بدين اسم اختصاص يافته و در اصطلاح جغرافيايى، خارطه هاى]نقشه ها[ معمولى ومخفّف اطلاس و هم نام جبال مغرب]مراكش [كه در حدود جنوبى افريقا واقع و بين الاهالى به جبال اردن اشتهار دارد.
اطماط; اطموط : (چو سرداب و مبهوت) فندق هندى.
اطميسا : (چو بَرصيصا) نوعى از بومادران.(نان)
اطنه : (ل) ولايتى است از آناطولى]آسياى صغير[ در ساحل خليج اسكندرون]در شرق درياى مديترانه[ و كنار نهر سيحون]يا سيحان در تركيه[ و هم نام شهرى است محلّ تجارت و مركز و حاكم نشين آن ولايت و به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، نفوس آن در حوالى 25000 است.
اُطه : به تركى، جزيره است.
اطيروس : (ل) به نوشته ناسخ التواريخ[ر.ض]، بيستوسيّمينِ كلدانيان]در بين النهرين در قرن 8 تا 6ق. م[ كه در 4253
::::::::::::::::::::::::::::::::::
1. قومى باستانى ساكن جنوب غربى فلسطين و شبه جزيره سينا.

صفحه 274 - جلد اول
هبوطى بعد از پدرش، العداس، در بابل]در عراق[ و نينوا جلوس نموده و به شيوه پدران خود جفاكار و بدكيش و بت پرست و مروّج بت پرستان بوده و هماره با سلم و تور]پسران فريدون در شاهنامه [با تضرّع بگذرانيده و تجديد ميثاق كرده و خود را از هواخواهان ايشان واداشته و بعد از شصت سال پسر خود، ساوس، را وليعهد كرده و بدرود جهان گفت.
اَطيوط : بر وزن و معنى اطموط.

آيين بيستم

(در ]حرف[ الف با عين سعفص)
اعتزال : (ر) علاوه بر معنى عربى معروف]دورى گرفتن[، رجوع به «معتزله» هم شود.
اعتلا : در لغت به معنى بلند شدن و در اصطلاح علم احكام نجومى، بالا بودن فلك كوكبى است از آفتاب كه مخصوص زحل و مشترى و مرّيخ]است[ و ازاين جهت آنها را «عِلويّه» گفته و تنها زحل و مشترى را «عِلويين» ناميده و هر يكى از اين سه كوكب را «كوكب عِلوى» خوانند.(عر)
اعراف : (چو اشراف) به نوشته مراصدالاطّلاع[ر.ض]، نام چندى از بلاد مغرب است و در اصطلاح اهل شرع، ]مقامى است مابين دوزخ و بهشت (لغت نامه دهخدا)[.
اَعشى : ] ميمون بن قيس بن جندل اسدى يمامى معروف به اعشى اكبر، از مشاهير شعراى زمان جاهليّت و يكى از اصحاب معلّقات عشره مى باشد (ريحانة الادب، ج1، ص 153)[.
اعصاب : به عربى، جمع عَصَب است.
اعضا : به عربى، جمع عضو است.
اعلم : (ر) علاوه بر معنى معروف عربى]داناتر[، به نوشته مراصد[ر.ض]، ناحيه بزرگى است مابين زنجان و همدان كه عجم آن را اَلَمر و اهل قلم اعلم مى نويسند.
اعنقوص : (ل) رجوع به «تاريخ اسكندرى» شود.

آيين بيستويكم

(در ]حرف[ الف با غين ضظغ)
اغا : (چو دغا) شهرى است بزرگ و كثيرالاهالى از سودان غربى و به تركى، آغا و اَغو است.
اغار : (چو نَهار) اغارده و اغاردن[ر.م] و امر و فاعل از آن.
اَغاردَن : آغاريدن[ر.م].
اَغاره : دوال و دست افزار كفش دوزان.
اَغاريدن : آغاريدن[ر.م].
اغاز : (چو نماز) آغاز[ر.م].
اَغازه : آغاره[ر.م].
اَغازيدن : آغازيدن[ر.م].
اغال : (چو ملال) آغال[ر.م]، افراداً و تركيباً.
اغالش : (چو نوازش) اسم مصدر اغاليدن[ر.م].
اَغاليدن : آغاريدن[ر.م].
اغبر : (چو عنبر) به عربى، غبارآلود و در فرهنگ مخزن[ر.ض]گويد: نام دوايى است مركّب از شيح]نوعى گياه[ و توتيا و نبات كه نرم كوبيده و سوده و در چشم مى پاشند و حبّه را نيز گويند و رجوع به «غبرت» هم نمايند.
اغر : (چو تند) راه و جادّه.
اغرسطس : (چو عرب منش(1)) بيدگياه. (مى يا نان)
اغره : (چو عمله) آغره[ر.م] و (چو نقره) ريشى]جراحت [كه در شكم و گردن مردم به هم رسد و (چو هرزه) مجمع حكّام و سلاطين و اشراف و بادگير و جايى كه باد بسيار داشته باشد.
اغريا : (چو انبيا) كوه و جبل.(نان)
اَغريبوز : (چو يخنى خور) آغريبوز[ر.م].
اغريرث; اغريرس : (چو دل ديدن) نام برادر افراسياب]پادشاه توران[ كه به جهت موافقت ايرانيان بر دست برادر كشته شد.
اُغريرليغ : بليت و حكم و فرمان راه.
اَغريوَس : (ل) صحرا و بيابان.(نان)
اغزلاميشى : (ل) به مغولى، اعزاز و اكرام است.
::::::::::::::::::::::::::::::::::
1. ضبط لغت نامه دهخدا: اَغِرُسطس.

صفحه 275 - جلد اول
اغستن : (چو نرفتن) سپوختن.
اَغِستوس; اَغسِطوس : آغستوس[ر.م].
اغشتن : (چو نرفتن) آغاريدن[ر.م].
اغطوس : (چو ملكوت) آغستوس[ر.م].
اغل : (چو خَجِل) آغل[ر.م] و (چو سبُك) آغول[ر.م].
اِغليسون : قوس قُزَح]رنگين كمان[.
اغناد : (ل) به نوشته احمد رفعت عثمانى[ر.ض]، نام مخصوص بعضى از طوايف قازاق كه در كنار نهر طورله[ر.م] ساكن و جمعى از ايشان قديماً در محاربات روسيّه حمايت دولت علّيّه]عثمانى[ را قبوليده و به آناطولى]آسياى صغير [مهاجرت نموده و اليوم در همان ديار به اغناد قازاقى معروف بوده و قديماً در موقع محاربه، دولت علّيه را هم دستيارى مى نموده اند.
اغند : (چو كمند) آگند[ر.م].
اغندن : (چو سمندر) آگندن[ر.م].
اَغَنده : آگنده[ر.م].
اغو : (چو عمو) آغا.
اغوز --->فرشه.
اغوزخان --->ترك.
اَغوست --->آغستوس.
اَغول : آغول[ر.م] است.
اَغون : كاريز و چشمه.
اغيرس : (چو على دل) جوز رومى[ر.م].
اَغيس : تخم دل آشوب.
اغيل : آغيل[ر.م].

آيين بيستودويّم

(در ]حرف[ الف با فاى سعفص)
افتات : (چو دلدار) نقره خالص و ريزه هر چيز، خصوصاً نان.
اُفتادن : (چو رخ دادن) دور شدن و از پاى درآمدن و پريشان و زبون گرديدن و عاجز و سقط و خراب و مظلوم بودن.
افتاديدن : (چو ترسانيدن) افتاريدن[ر.م].
افتار : (چو انصار) افتاريدن[ر.م] و امر و فاعل و مفعول از آن.
اَفتاريدن : فتاريدن[ر.م].
اَفتال : بر وزن و معنى افتار.
افتاليدن : (چو ترسانيدن) فتاريدن[ر.م].
افتان : (چو گلدان) اسم فاعل از افتادن.
افتانوخيزان : دير و آهسته به راه رونده.
افتانيدن : (چو جنبانيدن) ديگرى را از پا درآوردن و افتان كردن.
افتخار : (ر. ف) كه به پارسى «باليدن» و «نازيدن» ]گويند[.(عر)
اَفتِد : (چو مسجد) عُجب و تعجّب و ستايش كننده.
اَفتِدسِتا : (چو نرگس لقا) حمد و ثناى خدا و ستايش و عَجَب و نيكوترين ستايش و بندگى و در اصل از دو كلمه «اَفتِد» به معنى شگفت و «سِتا» به معنى ستايش تركيب يافته.
افترا : (ر.ف) و رجوع به «غيبت» ]شود[.(عر)
افتيدن : (چو گل چيدن) افتادن.
اَفتيمون : (ر) در برهان[ر.ض] گويد: شكوفه نباتى است شبيه به سَعتَر]سوسنبر[ كه سر شاخه هايش باريك و كوفت و صرع را نافع باشد و بعضى به زيره رومى ترجمه كرده. و در مخزن الادويه[ر.ض]گويد: لغت يونانى است به معنى دواءالجنون و به عربى «شجرالضّبع» و به سريانى «سورمور» و به رومى «شيون» و به هندى «اكاس بيل» و «امل بيل» نامند، و عبارت از نباتى است سرخ رنگ و ربيعى و تا تابستان نيز باقى ماند و فروع و شاخه هاى آن مانند خياطه]نخ [و ريسمان باريك بر نباتات و اشيايى كه در نزديكى آن باشد، مى تند و برگ آن بسيار ريزه و تخم آن از خردل ريزه تر و سرخ مايل به زردى و گل آن ناريخته تخم مى بندد و رنگ گل آن سرخ مايل به غبرت]تيرگى[ با ريشه هاى بسيار باريك مانند موى و بيخ آن شبيه به زَردك]هويج[ و تا مدّتى در زمين مى ماند و در امراض دماغى]مغزى[ و عصبانى از قبيل صرع و صُداع]سردرد[ و جنون و ماليخوليا و كابوس و مانند اينها نافع و كارگر آيد.
افتيمونا --->دارچين.

صفحه 276 - جلد اول
افچه : (چو غنچه و هرزه) علامتى كه در بساتين و زراعات به جهت رميدن مرغان سازند.
افد : (چو خَجِل) اَفتِد[ر.م].
افدان : (چو ابدان) رنگ هاى سرخ و قصرهاى محكم.
افدر : (چو قنبر) عمو و خواهر و برادر و اولاد ايشان.
افدستا : (چو مجلس ها) اَفتِدسِتا[ر.م].
افديدن : (چو ترسيدن) ستاييدن و تعجّب نمودن.
اَفرا : آفرين و تحسين.
افراتين : (چو صحراگير) سخن آسمانى.
اَفراختن : فرازيدن.
افراز : (چو سرباز) فراز.
اَفرازه : شعله آتش.
اَفرازيدن : فرازيدن.
اَفراس : خيمه و طناب.
اَفراسِ آب : حباب و هموار به راه رونده.
اَفراسياب : (ر) افراس آب[ر.م] و هم نام سلطان تركستان]نواحى ترك نشين شمال غربى چين و آسياى مركزى [كه پسر پشنگ ابن تور ابن فريدون و يا پسر پشنگ ابن شاپناسب ابن ورشيب]؟[ابن ترك ابن زو ابن شروان ابن تور ابن فريدون بوده و پدرش به زادشم نيز موسوم بوده، چنانچه آن پسرش كه ملقّب به شيده بوده، پشنگ نام داشت. بالجمله افراسياب نهمينِ پيشداديان]نخستين سلسله اسطوره اى ايران [بوده و به نوشته ارباب سير، دو نوبت بر ايران تاخت آورده: يكى در 4469 هبوطى كه بر منوچهر، هفتمينِ پيشداديان، شوريده و بدان سر شد كه ملك موروثى را ديگرباره به دست كند. پس روزى چند برنگذشت كه عمّال منوچهر را : كه در ممالك تركستان حكمران بودند : از تيغ بگذرانيده و بر تمامى تركستان استيلا يافته و از كنار ديوار چين تا سرحدّ ماوراءالنهر]در آسياى مركزى [حكمران بوده، پس از آن تسخير ايران را تصميم داده و منوچهر تاب برابرى در خود نديده، عاقبت كار به مسالمت انجاميده و مقرّر شد كه از كنار آب جيحون]در آسياى مركزى [تا باب الابواب ]شهر باكو[، منوچهر را شده و در ماوراءالنهر و صفحات تركستان افراسياب حكمران باشد. و بدين منوال بود تا نوبت دويّم در 4546 هبوطى به نوذر ابن منوچهر : كه هشتمينِ پيشداديان است : تاخت كرده و بعد از هفت سلطنت وى را هم كشته و تسخير ايران را كمر بسته و با لشگر بى پايان از جيحون گذشته و مملكت رَى و اراضى مازندران را به زير پاى سپرده و روزى چند برنگذشت كه بيشتر ايران را به حيطه تصرّف آورده و بعد از دوازده سال نوبت ملك را به زاب ابن تهماسب محوّل داشت. و بالجمله بعضى از ارباب تواريخ گويد كه نام اصلى افراسياب، زاوشه بوده و ايرانيان او را افره اسياب ناميدند، زيراكه پيوسته به دور ملك خود در سير بودى، چنانچه افرهِ]چوب زيرين آسياب [آسياب مى گردد و به كثرت استعمال، افراسياب شده.
اَفراسين; افراسيون --->اَفنان سَر.
افراشتن : (ر) فرازيدن.
اَفراشين; اَفراشيون : گندناى كوهى است.
افرام : (ل) رجوع به «افراييم» شود.
افراه : (چو همراه) طعامى كه به جهت محبوسان بپزند.
اِفراييم : (ل) يا افرام; به نوشته احمد رفعت عثمانى[ر.ض]، كوه بزرگى است در جوار قدس شريف و هم نام يكى از دو فرزند حضرت يوسف(عليه السلام) كه رئيس يكى از اسباط دوازده گانه بنى اسرائيل بوده و همين سبط را نيز : كه در سمت شرقى نهرى شريعهنام]رود اردن[ و جهت شمالى بحر ابيض]درياى مديترانه[ توطّن داشتند : به جهت انتساب به وى سبط افراييم گفته، چنانچه نواحى مذكوره را وادى افراييم گويند.
اَفَربيون : فرفيون[ر.م].
افرختن : (چو بدمنظر) افراختن و (چو گندموش) افروختن.
افرخش : (چو سمندر) كفل حيوانات.
اِفرَسب : فرسب[ر.م].
افرفور; افرفوز : (چو پرستوك) فرفور[ر.م].
افرفين; افرفينه : خُرفه و تخم آن.
اَفَرفيون : فَرفيون[ر.م].

صفحه 277 - جلد اول
افرنج : (چو دلتنگ) فرنج[ر.م].
افرنجك : (چو دل بستن) فَرَنجَك[ر.م].
اِفرَنجمِشگ : فَرَنجمِشگ[ر.م].
افرنجه : (چو دل بسته و سربسته) ولايتى و بندرى است در ساحل درياى فرنگ و زمينى است در بلاد عرب و ولايتى است از زنگبار]تانزانيا[ و شهرى است در كنار درياى مصر كه بناكرده انوشيروان]بيستودوّمين پادشاه ساسانى در قرن 6م [و مادر عذرا]معشوق داستان وامق و عذراى عنصرى [از آن سامان است و رجوع به «فرنگ» هم شود.
افرند : (چو دلبند) شمشير و جوهر شمشير و شأن و شوكت و نيكويى و زيبايى و افرنديدن[ر.م] و امر و فاعل از آن.
اَفرَنديدن : آراستن و زيبا و نيكو و باشأن و شوكت بودن و نمودن.
افرنگ : (چو فرزند) اورنگ[ر.م] و (چو دلبند) فرنگ و اِفرَند[ر.م].
افروختن : (ر) فروختن.
افرودجان : (ل) معرّب فروردگان[ر.م].
افروز : (چو انگور) فروز و افروزيدن و امر و فاعل از آن.
اَفروزانيدن : افروزيده كردن.
اَفروزه : آلت آتش افروزى از كبريت و آتش گيره و فتيله چراغ و غيره و اخلاق و صفت، مقابل ذات.
افروزيدن : فروزيدن و افروختن.
اَفروساليين : (ل) سنگ قمر.(نان)
افروشه : (چو منصوره) آفروشه[ر.م].
اَفروغ : فروز و فروغ.
افرونجك : (چو افزون تر) فَرَنجَك[ر.م].
افره : (چو گندم) فره[ر.م] و (چو احمد) چوب زيرين آسيا كه بهواسطه برخوردن آب بدان بر گردش آيد.
افرهنج : (چو سرپرست) دواى كُشوث[ر.م].
افرى : (چو فخرى و سفرى) تحسين و آفرين.
اَفريدون : فريدون.
اِفريسموس : (ل) فريسموس[ر.م].(نان)
افريش : (چو تفتيش) فريش[ر.م].
افريشم : بر وزن و معنى ابريشم.
افريقا : (چو مَهْ سيما) افريقيه.
افريقش(1) : (ل) نام پسر ابرهة ابن حارث رايش كه سيّمينِ ملوك يمن بوده و در 4009 هبوطى بعد از پدر رايت جهانبانى افراشته و تسخير مغرب زمين را تصميم داده، عاقبت با سپاهى جنگ ديده مستولى آن اراضى گرديده و عرصه اى را كه به وسعت فضا و لطافت آبوهوا موصوف بود، به دست آورده و در آنجا شهرى به نام خود بنا نهاده و به افريقيه موسومش گردانيد. و از آن پس كه افريقش آهنگ وطن كرده و به يمن آمده، مردمان آن ديار آن مملكت را به نام آن شهر مسمّى داشته و تمامت آن را افريقيه نام كردند. پس از آن يك چندى برنيامد كه جملتان آن نواحى را افريقيه خواندند. و بالجمله به نوشته بعضى از ارباب سير، مدّت حكمرانى افريقش در يمن 164 سال بوده و بعد از او برادرش، العبد ابن ابرهه، به اريكه حكمرانى نشست.
افريقه : نام ديگر قسطنطنيّه]استانبول[ است.
افريقيا; اِفريقيه; افريگا; افريگيا; افريگيه : نام يكى از قطعات خمسه كره ارض كه تخميناً هيجده برابر خاك ايران و معادل سه ربع قطعه آسيا و داراى يك صد يا يك صدوچهل مليون نفوس بوده و از شمال به بحر روم]درياى مديترانه [محدود و از مشرق به بحر احمر و اقيانوس هند متّصل و از غرب و جنوب به اقيانوس اطلس محدود و محاط و به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، طول آن از شمال به جنوب هشت هزار و عرض آن از شرق به غرب هفت هزاروپانصد كيلومتر و ممالك عمده آن بدين قرار است، به نوشته بعضى از اهل عصر:
   1. مراكش يا مازك: كه از بلاد عمده اش مازك و پايتخت آن فاس و بندر معتبرش طَنجه مى باشد كه نشيمن قونسولان]كنسولان; نمايندگان[اوروپا است.
   2. الجزاير: كه به فرانسه متعلّق و پايتخت آن هم الجزاير است.
   3. تونس: كه در محلّ خود مذكور خواهد شد.
::::::::::::::::::::::::::::::::::
1. ضبط لغت نامه دهخدا: اِفريقَس.

صفحه 278 - جلد اول
   4. زنگبار جنوبى: كه شهر عمده اش دارالسّلام]در تانزانيا [و متعلّق به آلمان ]است[.
   5. زنگبار شمالى: كه شهر عمده اش شهر بندر مومبار و متعلّق به انگليس است.
   6. ارانژ]در جنوب آفريقا[: كه كرسى آن بِلوآم فونتِن]در آفريقاى جنوبى است[.
   7. ترانسوال: كه مقرّ حكومتش پِرتوريا]در آفريقاى جنوبى است[.
   8. داماراى آلمان: كه شهر معتبرش انقره ]است[.
   9. حبشه.
   10. مصر.
   11. كامبى .
   12. كينه.
   13. كامرون.
   14. كنكوى بلژيك.
   15. كنكوى فرانسه.
   16. سِنِكال.
   17. طرابلس غرب.
   18. مَدَكسكر.
   19. انگِلا.
   و شرح اجمالى هريك در محل ترتيبى خود مذكور است.
   و خلاصه نوشته احمد رفعت عثمانى[ر.ض] در باب افريقيا، آن كه اين قطعه به بيست مملكت منقسم بوده و پنج از آنها : كه مصر و فاس و تونس و جزاير و طرابلس غرب باشد : در سواحل بحر ابيض]درياى مديترانه [واقع و چهار ديگر : كه كينه جنوبى و كينه شمالى و سنغامبيا و صحراى كبير است : در سواحل بحر محيط غربى ]اقيانوس اطلس[ و سه ديگر : كه قاب و هوتانتو و كافرستان است : در سمت جنوبى و نوبه]سودان جنوبى [و حبش]اتيوپى [در سال بحر احمر]درياى سرخ[ و چهار ديگر : كه عدل و صومال و زنگبار و موزانبيك است : در سمت بحر محيط هندى]اقيانوس هند [و سودان شمالى و سودان جنوبى هم در وسط قطعه اتّفاق افتاده. و بزرگ ترين جزايرى كه تابع اين قطعه است، جزيره ماداغشقار]ماداگاسكار [بوده و جزاير سه شل و ماسقارت و قناريه و يشيل برون از آن پست تر بوده و اهالى شمال و شرق اين قطعه مسلمان و اواسط آن بت پرستان و بزرگ ترين حكومت آن، حكومت مصر و تونس و حبش و زنگبار و آشانتى]در غرب آفريقا [مى باشد. پس گويد كه اليوم ممالك معموره ساحليه اين قطعه در تحت تصرّف پورتكيز]پرتغال [و فلمنك]هلند [و اسپانيا و فرانسه و امريكا و دانيمارقه]دانمارك [و انگلتره]انگلستان [و دولت علّيّه]عثمانى [مى باشد. و بالجمله وجه تسميه افريقيا در «افريقش» مذكور و در ساير تفاصيل، رجوع به محلّ خود نمايند و رجوع به «مراكش» هم شود.
افزا : (چو صحرا) خميازه و ممتاز و زياده و افزاييدن و امر و فاعل از آن.
افزار : كفش و بادبان كشتى و اسباب و آلات صنعتگران، خصوصاً شانه جولاهان]بافندگان [و ادويه حارّى همچون فلفل و زيره و غيره كه در طعام كنند.
افزار ديك : ديك افزار[ر.م].
اَفزاريدن : افزاييدن[ر.م].
افزاك : (چو افلاك) كله سر و پليد و مردار.
اَفزايِستن : افزاييدن[ر.م].
افزايش : هرّاج و مزايده و زياده بودن و اسم مصدر از افزاييدن[ر.م].
اَفزاييدن : خميازه كشيدن و بسيار و زياده و غالب بودن و نمودن.
افزر : (چو افسر) بلوكى است قريب به قلعه شهريار.
افزودن : (چو فرمودن) افزاييدن[ر.م].
افزون : زياده و بسيار و افزايش و زيادتى.
اَفژول : افژوليدن[ر.م] و امر و فاعل از آن.
اَفژوليدن : آغاريدن[ر.م].
اَفِس : (ل) شهر افسوس و هم شهرى است قديم مابين آيدين]در تركيه[ و ازمير]در تركيه[ كه قديماً بس معمور بوده و بهواسطه كليساى دييان]قرن 6 ق. م[ به غايت شهرت نموده، پس كم كم به جهت تنگنايى لنگرگاه كشتى

صفحه 279 - جلد اول
از آن اوج قديمى رو به حضيض نموده و آن شرف اوّلى مبدّل به هبوط گرديد.
افسا : (چو صحرا) افساييدن[ر.م] و امر و فاعل از آن.
افسار : اَفسا و به معنى معروف كه چيزى است از چرم و ريسمان و غيره ساخته و بر سر بهايم كنند.
اَفساريدن : افساييدن[ر.م].
افسام : مرغ كُلنگ[ر.م].
اَفسان : اَفسا[ر.م] و افسانه و سنگ فسان[ر.م].
اَفسانه : شهرت يافته و مشهور و سرگذشت و حكايت گذشتگان.
اَفسانيدن : افساييدن[ر.م] و افسانه گفتن.
اَفساى : افساييدن[ر.م] و امر و فاعل از آن.
اَفساييدن : ماليدن و رام كردن و راست نمودن و افسونگرى كردن.
افسر : (ر) تاج.
افسرِ آسمان; افسرِ چرخ; افسرِ دير اعظم : آفتاب.
افسرِ سِگزى : نام سازى است كه نوازند و هم تصنيفى است از تصنيفات باربد]نوازنده دربار خسروپرويز[.
افسر شدن : رئيس بودن و پادشاه شدن.
افسرِ فلك : آفتاب.
اَفسُرانيدن : افسرده كردن.
افسردن : (چو بَدْ دختر)سرد شدن و منجمد شدن و يخ بستن و پژمرده بودن و از چيزى يا كسى دلسرد و روگردان شدن و شكوفه از درخت ريختن و لرزيدن از ترس يا سرما.
افسرده : شكارى و اسم مفعول و ماضى بعيد از افسردن.
افسرده بيان : كسى كه سخنان او خنك و بى مزه و بيهوده باشد.
افسرده پستان : پيره زن و زنى كه هرگز نزاييده و يا از پستانش شير نيامده باشد.
افسرده دل : مردم نامهربان و سخت دل و اندوهگين.
افسنتين : (چو بد تخمين و منزل گير) لغتى است يونانى كه به پارسى «مروه» و به عربى «خَترَق» و به رومى «ابستيون» و به فرانسه «اَبسَنت» و به لاتينى «اَبسَنتيوم» گفته و به لغت مصر، نوع زبون آن را «دسيسه» خوانده و نوع جبلى آن را «ربل» ناميده و به هندى «بحترى» و «شتارو» گويند و در پزشگى نامه[ر.ض]، افسنتين را معرّب آفنثيون يونانى دانسته كه آن هم از دو كلمه يونانى اشتقاق يافته: يكى «آ» كه كلمه نفى است و ديگرى «فنثيون» كه مشتق از«فنثيوس» به معنى حلاوت است. پس گويد كه سه قسم از نباتات را بدين اسم مى نامند:
   1. افسنتين متعارفى: كه «افسنتين كبير» نيز گفته و به لاتينى «ارتميز» يا «ابسنتيوم» گويند.
   2. افسنتين بحرى: كه به لاتينى«ابسنتيوم مارتيموم» گويند.
   3. افسنتين رومى: كه «افسنتين صغير» نيز ناميده و به لاتينى «ابسنتيوم پونتيكوم» خوانند و برگ و شاخه هاى گل دار اين اقسام در طب مستعمل و داراى بوى تند و نافذ و طعم آن تلخ و معطّر و اثر آنها در دفع ديدان]كرم ها [محقّق و در حُمَّيات]تب ها [دايره و حبس طَمث]بند آمدن خون ريزى ماهانه[ و سوءهضم جهت هيجان قواى هضمى استعمال مى شوند. و ماده عامله افسنتين، يكى اسانس آن و ديگرى ابسنتين نام دارد كه عبارت از ماده عامله تلخ آن است. و در مخزن الادويه[ر.ض] گويد: افسنتين نباتى است مابين گياه و شجر و شبيه به اُقحُوان و ساق آن بلند و شاخه هاى آن انبوه و پربرگ شبيه به برگ سَعتَر]سوسنبر[ و غبارآلود و گل آن مانند گل بابونه و از آن ريزه تر و متقدّمين، آن را به نام رومى و نبطى و سوسى و خراسانى و طرسوسى به پنج صنف دانسته و بعضى ديگر به نام شرقى و خراسانى و سوسى و طرسوسى و لُكامى كه از كوه لُكام[ر.م] آرند و غير اينها به چندين نوعش كرده و بعضى مطلق افسنتين را از اقسام دَرمَنه دانسته و «دَرمَنه رومى» نامش كرده است.
اَفسوس : (ر) بيراهى كردن و از راه خارج شدن و ظلم و ستم و لاغ و مسخره و دريغ و حسرت و بازى و ظرافت و هم لقب ميرعلىنام از مشاهير ادباى هندوستان كه گلستان شيخ سعدى را ترجمه كرده و كتابى موسوم به آرايش محفل ترتيب داده و در 1221]هجرى [درگذشت و هم قصبه و يا

صفحه 280 - جلد اول
شهرى است در سرحدّ طرسوس]در تركيه[ و از بلاد ارمنيه صغرى كه آبوهوايش خوب و ميوه اش نيكو و زنانش خوب رو و مردمانش بدخو و غار اصحاب كهف هم در يك يا دو فرسخى آن واقع و در «غار» نگارش خواهد يافت و ازاين رو آن را بلد اصحاب كهف نيز گويند، چنانچه به جهت دارالملك]پايتخت [بودن دقيانوس ]امپراتور روم در قرن 3م[، شهر دقيانوس هم گويند.
افسون : (ر) سحر و جادو و ظلم و ستم و تزوير و حيله و كلماتى كه ساحران و جادوگران به جهت حصول مقاصد خودشان نوشته و بر زبان رانده و «عزايم» گويند و به پارسى «فسون» هم گويند.
افسيله : (چو دلْ ديده) فسيله[ر.م].
افشار : (ر)(چو دلدار) فشار و (چو انصار) مُمِد و معاون و شريك و رفيق و افشاريدن و امر و فاعل از آن و هم ناحيه اى است از روم و نام يكى از طوايف تركمان كه به چندين شعبه منشعب بوده و چندى از آنها در انقره]آنكارا[ و همدان و خراسان سكونت نموده و غالباً بى ادب و بدمشرب بوده و خالى از شرارت نباشند، ليكن شجاع و دلير و در پاره اى اوصاف دلپذير بوده و پاره اى اشخاص نيك محضر و ستوده سير از ايشان ظهور نموده و نادرشاه والاجاه هم از طايفه قِرِقلو، از شعب افشار، است.
اَفشاردَن; اَفشاريدن : (ر) فشاريدن.
افشان : چشان[ر.م] و امر و فاعل از افشاندن.
اَفشاندن; افشانيدن : فشانيدن[ر.م].
افشرج : (چو بدسخن) معرّب افشره[ر.م].
افشردن : (چو بد گفتن) فشاريدن[ر.م].
اَفشُرده : ]اسم مفعول و ماضى بعيد از افشردن[.(1)
افشره : (چو بد شده) مخفّفِ افشرده; رجوع به «عَصير» شود.
افشك; افشنگ : (چو اندك و بدرنگ) بلغور و شبنم.
افشون : (چو افسون) شَنه[ر.م] دهقانان.
افشه : (چو هرزه) بلغور و شبنم.
افشين : (چو تحسين) نام شخصى كريم و باسخاوت مانند مَعن]از بخشندگان عرب در قرن 2ه:.[ و حاتم.
اَفعى : به عربى، مار ماده و يا قسمى خبيث از مار است، نر باشد يا ماده و يا قسمى است از مار كه سرش بزرگ و گردنش نازك و على الدوام بر خود پيچيده و هيچ گونه ترياق و افسون علاج سمّ آن نتواند شد و نرينه همين قسم را افعوان گويند. و در مخزن الادويه[ر.ض] گويد: مارى است به قدر دو ذرع دست و با دنباله باريك و كوتاه گويا كه بريده شده و به پارسى «كُله دُم» نامند و گردنش نازك و سرش پهن و بزرگ و مثلّث و در وقت رفتار آوازى از آن آيد كه آواز پوست آن است. و بالجمله لفظ افعى در اصل موافق قواعد عربيّه، بر وزن صحرا بوده و اخيراً به جهت كثرت استعمال و يا به مناسبت اشتباه رسم خطّ عربى با رسم خطّ پارسى در زبان عامّه بر وزن يَخنى مشهور است و در تحفه[ر.ض] و مخزن[ر.ض]، آن را عبرانى دانسته و امر سهل است و به هرحال آن را به پارسى «شيبا» ]گويند[.
افعى چوبه --->اوپاس.
افعىِ زردفام : قلم واسطى.
افعىِ قربان : كمان تيراندازان.
افعىِ كاه رباپيكر; افعىِ مرجان عصب : شعله آتش.
افغان : (ر) آه و ناله و زارى و استمداد و سوگوارى و هم قبيله اى است مشهور از تخمه اسحاق ابن ابراهيم و يا از نسل قبط ابن مصر كه در عهد حضرت كليم(عليه السلام) از مصر فراريده و در كوهستان مشرق ايران پناهيدند، و يا از پشت افغاننامى : كه در عهد حضرت سليمان(عليه السلام) در هنگام عمارت مسجد اقصى سرپرست عمله بوده : مى باشند. و بالجمله تمامى اين قبيله در اصل به نام ابدالى و غَليجايى به دو شعبه منشعب بودند كه شرح اجمالى دويّمى در «غليجايى» مذكور]است[. و امّا اوّلى كه ايشان را ورّانى نيز گويند از نسل حسن ابدال : كه به نوشته بستان السّياحة[ر.ض]، خودش از ابدال و قبرش در راه لاهور و در سه منزلى پيشاور است : بوده و بدو منسوب مى باشند. و حسن را پسرى شد زيركنام كه فرقه زيرك زايى بدو منتهى گردد و از زيرك چهار پسر به وجود آمد: بارك، كلو، امسى پوپل. و پوپل را هم دو فرزند شد: حبيب و بادو. و از حبيب سه
::::::::::::::::::::::::::::::::::
1. در اصل جاى خالى است.

صفحه 281 - جلد اول
پسر متولّد گرديد: بام، حسن، اسماعيل. و بام را هم دو فرزند: صالح، زينك. و از صالح هم يك پسر سدونام جلوه گر گرديده و فرقه سدورايى از طوايف ابدالى بدو منسوب و سلطنت هم ميان اولاد سدو بوده و ريختن خون اولاد سدو را بر خود حرام دانند.
   و هركدام از اولاد زيرك كه از پنج بطن بگذرد، او را پنج پايه گفته و در آخر اسمش لفظ زاى بيفزايند، يعنى زاده صاحب آن اسم، همچو: پوپل زاى و اچك زاى و مانند اينها. و تمامى آحاد قبيله افغان در قديم الزمان كافر و از خداى يگانه بيگانه بوده اند تا در حوالى 406 هجرى قدم به دايره اسلام گذاشته و متدرّجاً در اين اواخر همه شان مسلمان و محمدى مذهب و اكثرشان حنفى و قليلى شيعى مى باشند. و از كثرت ناموس و غيرت و شجاعت و حميّت، گروهى از ايشان والى و حكمران بوده اند، چنانچه ملوك سيور و لوديّه]در قرن 9 و 10ه: [در هندوستان سلطان بوده و غَليجايى ها]در قرن 12ه: [در ايران رايت فرمان فرمايى گشوده و ملوك ابدالى]در قرن 12ه:[ هم در كابل و زابل و كشمير و مُلتان و خراسان و هندوستان مقتدر و حكمران بوده اند و با همه اينها به جهت نفاق داخلى اكثر مستملكات را از دست داده و ملوك الطوايف شدند.
افغانستان : بنا به خلاصه نوشته احمد رفعت عثمانى[ر.ض] و بعض ديگران، حكومت و ولايتى است مابين نهر پنجاب]در پاكستان[ و ممالك هرات و ايران و بلخ و بلوجستان و كشمير و مولتان]در پاكستان[ كه آبوهواى بعضى جاهايش سرد و برخى گرم، به طورى كه در پاره اى كوهستانات آن، سالى دو بار زراعت به عمل آيد و طوايف بسيارى از بلوج و اوزبگ و تركمان در تحت حكومت افغانستان و تمامى نفوس آن در حوالى ده مليان و تخميناً چهارمليان از ايشان ياغى و مابقى در تحت فرمان مى باشند. و به نوشته بعضى جغرافيين، تمامت افغانستان را به سه بخش قسمت نموده اند:
   1. اصل افغانستان: كه پايتخت آن كابل است.
   2. ولايت قندهار: كه دارالاماره اش]پايتخت [نيز قندهار است.
   3. سيستان: كه مقرّ اداره اش نيز شهر سيستان و همه آن سامان در سابق ضميمه ايران بوده. اخيراً در 1134 يا 1135 هجرى محمود ابن اويس خان غليجايى با لشگرى فراوان به طرف ايران تاخته و كرمان و قندهار و اسپهان را مسخّر ساخته و در سايه اين فتوحات بسيار، اندكى از تحت الحمايه ايران خلاصيده و فى الجمله رايحه استقلال استشمام نموده تا اينكه نادرشاه والاجاه در حوالى 1140 هجرى به استرداد قندهار و اصفهان موفّق گرديده، پس به فاصله 26 سال در سايه همّت احمدخان اعلان استقلال افغانستان را دادند تا آنكه در 1234 هجرى عصيان و ياغى گرى حكومت لاهور و در 1257]هجرى[ هم تسلّط انگليس ها حكومت افغانى را به كلّى تغيير داده، پس به فاصله يك سال بازهم افغانى ها به دفع شرّ انگليس موفّق گرديدند. بااين همه انگليس ها سررشته را به كلّى از دست نداده و در 1295]هجرى [بازهم در مقابل حيله و پولتيكات]سياست ها [روس كه درباره افغانستان معمول مى داشتند، مخاصمه و جدال را از سر گرفتند.
اُفُق : (چو شتر و تند) به عربى، جاى وزيدن باد دَبور]بادى كه از غرب وزد [و صبا و يا جنوب و شمال و هم ميان دو ستون پيش و سقف خانه و به معنى كنار و كرانه، خصوصاً آنچه از كناره هاى فلك ظاهر و نمايان باشد و در اصطلاح هيئت قديم، نام يكى از دواير عشره عظيمه است كه يك قطب آن سمت رأس و قطب ديگرش تحت قدم بوده و فلك بهواسطه همين دايره دو نيمه گردد: يكى ظاهر و مرئى و ديگرى خفى و غيرمرئى. و بهواسطه همين دايره طلوع و غروب كواكب شود و دايره معدّل النهار را به دو نقطه تنصيف كند كه يكى را «نقطه مشرق» و «مشرق اعتدال» گفته و ديگرى را «نقطه مغرب» و «مغرب اعتدال» گويند و هكذا با منطقة البروج هم در دو نقطه تقاطع نمايد كه يكى را «طالع» نام كرده و ديگرى را «غارب» و «سابع» گويند.
افق اعلى : افق مشرق كه نسبت به مغرب بالاتر است.
افكامه; افكانه : (چو مردانه) بچّه در شكم مرده و بچّه

صفحه 282 - جلد اول
نارسيده كه از شكم انسان يا حيوان بيفتد.
افكندن : (ر) انداختن و ترك كردن و ويل نمودن و فرو گذاشتن و به چهار زانو نشستن و خجل و شرمنده بودن و نمودن.
افكنده : ماضى بعيد و اسم مفعول از افكندن.
افكنده سر : خجل و شرمنده.
افكنده سُرين : به چهار زانو نشستن و اين چنين نشيننده.
افكنده سُم : زار و زبون بسيار.
اَفگار; اَفگال : آرزو يا آزرده و زخميده و زمين گير و به جا مانده و بيمار و افكامه[ر.م] و جراحت پشت چاروا كه از گرانى بار و يا سوارى بسيار حادث گردد.
اَفگامه; اَفگانه : بر وزن و معنى افكامه با كاف عربى.
افگر : (چو دلبر) غازه و گلگونه.
افگندو : (چو عنبربو) چاقچاقى[ر.م].
افلادوس : (ل) حكيمى بوده مشهور كه استاد زردشت بود.
افلاطس : (ل) از اجلّه فلاسفه يونان و به معنى نفع رساننده دانا، كه در خدمت ارسطو كسب معارف كرده و بيشتر ملازم محضر اسكندر مى بود. روزى از وى پرسيد كه پادشاهان را كدام شيوه پسنديده است. گفت: آن كه شب ها در صلاح حال رعايا فكرى نيكو انديشيده و در روز، آن انديشه شب را معمول دارد. پس اسكندر تحسينش نمود.
اَفلاطُن; افلاطون : يا پلاطُن يا پلاطون يا پيلاطُن يا پيلاطون; به يونانى، فصيح صادق و بالخصوص موافق بعضى تواريخ معتمده، اسم مخصوص دو نفر از حكماى يونان و هر دو شهره جهانيانند:
   1. افلاطون طبيب مشهور: كه پنجمينِ هشت حكيم يونانى بوده و در 3525 هبوطى متولّد و در 3585 ]هبوطى [در شصت سالگى درگذشت و تخميناً 1400 سال بعد از او موافق آنچه در «اسقليبيوس» مذكور افتاد، اسقليبيوس ثانى : كه جدّ عالى افلاطون ثانى است : ظهور نمود.
   2. افلاطون حكيم فيلسوف مشهور: كه در افواه عامه مذكور و شاگرد سقراط و استاد ارسطو و مخترع ساز ارغنون و معاصر اسكندر رومى و پدرش ارسطى يا ارسطون ابن ارسطو ابن اسقليبيوس ثانى و از اجلّه فلاسفه يونان بوده و در 5164 يا 5171 يا 5179 هبوطى متولّد و در هشتادويك يا هشتادودوسالگى : كه تخميناً مطابق 350 مقدّم ميلادى مى باشد : بدرود جهان گفت و از آن رو كه علاوه بر ذكاوت فوق العاده داراى مكارم اخلاق حسنه هم بوده، به افلاطون الهى اشتهار يافته و به نوشته قاموس الاعلام[ر.ض]، به وحدانيّت معتقد بوده و اساس كافّه موجودات را الوهيّت دانسته و ماديات را فانى مى داند، بل مى گويد كه هر چيزى را تمثالى معنوى بوده و تمامى آن تمثال ها مسمّى به «هيولا» و از صفات الهيّه مى باشند و گويا مُثُل افلاطونى : كه زبانزد اهل علم است : اشاره به همين مطلب بوده و يا كنايه از ارباب انواع است. و ايضاً ارواح را باقى دانسته و معتقد مى باشد بر اين كه تمامى ارواح بعد از موت به حسب افعال خير و شرّ دنيوى در ثواب يا عقاب بوده و اهل عقاب دوباره به جهت تجربه و امتحان به صورت انسان به دنيا رجعت مى كنند. و مخفى نماند كه همين عقيده در پاره اى موارد، عين قول به تناسخ ارواح است. بالجمله در ناسخ التواريخ[ر.ض]، ترجمه اين افلاطون الهى را با ترجمه افلاطون طبيب : كه پنجمينِ هشت حكيم يونانى بوده در 5179 هبوطى : در تحت عنوان «افلاطون حكيم» نوشته و اين هر دو حكيم را يكى پنداشته. و بعد از تصوّر آنچه موافق نوشته اكثر مورّخين، مذكور داشتيم كه افلاطون حكيم طبيب پنجمينِ هشت حكيم بوده و اسقليبيوس ثانى، ششمين ايشان و جدّ عالى افلاطون الهى بوده و تخميناً 1400 سال بعد از زمان افلاطون اوّل ظهور نموده بوده، شبهه و ترديدى در دو بودن اين دو حكيم باقى نباشد.
اَفلاطونى : منسوب به افلاطون و رنگى است مايل به لون بنفسَجى]بنفش[.
افلاطونيّه : فرقه سوفسطائيّه است.(عر)
اَفلاك : به عربى، جمع فلك.
اَفلاكى : منسوب به افلاك و تخلّص يكى از شعراى تبريز

صفحه 283 - جلد اول
كه اين بيت هم از اشعار او است:
«ز آب ديده من سرو ناز پرور من *** چنان رسيد كه افكند سايه بر سر من».
اَفلاكيان : كواكب ثابته و سيّاره و هم طايفه اى است از بى دينان كه بعضى كواكب معيّنه را پرستش نمايند.
افلنج : (چو دربند) تأليف.
اَفلنجستان : دارالتأليف.
اَفلَنجمِشگ : پلنگ مِشگ[ر.م].
افلنجه : (چو سرپنجه) فلنجه[ر.م].
افلنجيدن : اندوختن و الفاختن.
افلوره; افلوزه : (چو گلگونه) ستون و شاه تير.
افله : (چو هرزه) آغوز و ماست.
افليبه : (چو ترسيده) هرزه و كاليوه[ر.م].
افليدن : فليدن[ر.م].
افليمون : (ل) نام يكى از اجلّه فلاسفه يونان كه در فنّ قيافه، نادره دوران بوده و هر صورتى را كه ديدى، اطوار صاحب آن را بى زياده و نقيصه بازنمودى. روزى شاگردان بقراط]پزشك يونانى در قرن 4 و 5 ق. م[ از براى آزمايش، صورت او را در پرده كرده و به افليمون نمودند. چون در آن نگريست، فرمودى كه صاحب اين صورت زنادوست است. پس تغليطش كرده و گفتند كه تصوّر بقراط و پاكى فطرت او بر عالميان هويدا است. پس از آنكه صورت حال به عرض خود بقراط رسيد، فرمود: راست گفته. مرا خواهش زنا در خاطر مركوز است، ليكن نفس خود را از آن بازمى دارم. بالجمله اين حكيم در 5118 هبوطى ظهور نموده و علاوه بر قيافه در ساير فنون حكمت هم دل دانا و يد طولا داشته.
اَفنان سَر --->گندناى كوهى.
افند : (چو كمند) آفند[ر.م].
افنداك : (چو قلمدان) قوس قُزَح]رنگين كمان[.
افندى : (ر) به تركى، سيد و مولا و بزرگ.
افنديدن : (چو نورديدن) آفنديدن[ر.م].
اَفوَه : ]افوه الاودى، شاعر و حكيم معروف عرب دوره جاهلى است. مواعظ و نصايح فراوانى از وى باقى مانده و اشعار بسيارى نيز از وى درباره محارباتش به جا مانده است. او در حدود سال 50 هجرى درگذشت (لغت نامه دهخدا)[.
اِفيقورس : (ل) و ابزوقيلوس; هر دو از بزرگان حكماى يونان بودند كه در 5114 هبوطى ظهور نموده و در مسائل حكمت تأسّى به ذيمقراطيس]فيلسوف يونانى در قرن 5 ق. م [كرده و وجود عالم را از قبيل بخت و اتّفاق دانند كه از تصادم اجرام صلبه غيرمتناهيه پديد آمده.
افيلون : (چو شبيخون) دَرمَنه كوهى]نوعى داروى قى آور[.
افيون : (ر) لغتى است عربى يا يونانى و يا معرّبِ اپيون يونانى است، به معنى خواب غرق آورنده و هم به عربى «مُرَقِّد» و «لبن الخشخاش» و به بربرى «ترياق» و هم به يونانى «اوپيون» يا «مِكونيون» و به سريانى «دغيامينون» و«شقيقل»، يعنى ميراننده اعضا و به فرانسه و لاتينى «اوپيوم» و به پارسى«ترياك» گفته، و عبارت از عصاره و شيره منجمدى است كه بهواسطه تيغ زدن به پوست خشخاش از آن مأخوذ گردد كه در اوّل تيغ زدن، مايع تلخى و لبنى شكل از آن تراوش نموده و به فاصله يك يا دو روز با طعمى تلخ و بويى مهوّع و رنگى زرد و تيره منجمد گردد و افيون همان است. و موافق نوشته بعضى از اجلّه اطبّا، تا حال هيجده قسم جوهر از آن كشيده شده و خود تركيبات و جوهريّات آن، خصوصاً مُرفين كه جوهر منوّم افيون و كدئين كه جوهر مسكّن آن است در طب بسيار مستعمل هستند. و اگرچه ابقراط]پزشك يونانى در قرن 4 و 5ق.م [معرفتى به خواص افيون نداشته و آن را استعمال نمى كرده، ولى دياگوراس، معاصر ابقراط، عالم به اثر آن در اعمال دماغ]مغز[ و نخاعى بوده و استعمالش كرده و جالينوس]پزشك يونانى در قرن 2 و 3 م [هم در باب ترياك، مختصر بيانى كرده و به نوشته بعضى از اجلّه عصر، حكماى اسلام اوّل كسى مى باشند كه پى به خواص آن برده و آن را در تراپوتيك داخل نموده اند. و امروز اهميّت آن در تراپوتيك به درجه اى است كه طبابت را بدون ترياك و جيوه و كِنكينا[ر.م] و اِمِتيك]نوعى داروى

صفحه 284 - جلد اول
قى آور [محال مى شمارند و دانشمندان بزرگ فرنگستان تا چند سال قبل آن را از عوامل مخدّره و منوّمه محسوب مى داشتند.
   و در مخزن الادويه[ر.ض] گويد: افيون را بر سبيل اشتراك بر سه چيز اطلاق مى نمايند:
   1. بر لبن مطلق خشخاش كه اهل مشرق و مغرب بر آن متّفقند.
   2. بر لبن خشخاش سياه فقط و اين نزد قدماى اطبّا است به جهت آن كه در آن زمان زراعت خشخاش سفيد نبوده و از خشخاش سياه صحرايى لبن مى گرفته اند.
   3. بر عصاره خشخاش سياه كه به آفتاب خشك نمايند، چنانچه ديسقوريدوس]پزشك يونانى در قرن 1م[ و شيخ الرّئيس فرموده اند. و از كاهوى صحرايى و شقايق النّعمان نيز افيون مى سازند. پس طريقه اخذ آن را بيان كرده كه نقل آن مؤدّى بر تطويل است.
   احمد رفعت عثمانى[ر.ض] گويد كه سلطان مرادخان رابع]هفدهمين پادشاه عثمانى در قرن 11ه:. [بعضى از افيونى ها را تهديد كرده و برخى را اعدام نموده و در اين اثنا يكى از ايشان به توى قبرى رفته و خواست كه چوپوق افيون را دود كند. يكى از مأمورين دولت كه به قدغن ترياك مأمور بودند، از حالش مطلّع شده و تعرّضش مى نمايد كه مگر از يساغ]قانون [دولت خبر ندارى؟ جواب گويد كه اينجا آخرت است و سكّان آن يساغ مساغ نمى شناسند.
اَفيونى : منسوب به افيون و بالخصوص كسى كه عادت به صرف ترياك داشته باشد.
افيونى شدن : كنايه از عادت كردن چيزى است به طورى كه قادر بر ترك آن نباشد.

آيين بيست و سيّم

(در]حرف[ الف با قاف قرشت)
اَقارون : دواى وج[ر.م].(نان يا مى)
اَقاقيا : كه لغتى است يونانى و به فرنگى «اكاكيا» گفته و به هندى «كيكر» و ثمر آن را «كيكركارس» نامند، عبارت از صمغ خار مغيلان و يا عصاره تخم خارى است كه پوست را بدان دباغت كنند و در تحفه[ر.ض] گويد كه نام عصاره قَرَظ است و در مخزن الادويه[ر.ض]هم آن را تصحيح كرده و گويد كه اقاقيا به اصحّ اقوال، عصاره نوعى از مغيلان]خارشتر [است كه «قرظ» نامند و بعضى از مَهَره فن در شرح مدّعا گفته كه دو قسم عصير]عصاره [منجمد را بدين اسم موسوم دارند: يكى اقاقياى صادق يا مصرى كه عصاره غلاف هاى سبز ميوه مغيلان است كه آن غلاف ها را كوبيده و عصير آنها را گرفته تا به حدّ يبوست تبخير كرده و قطعاتى از آن ترتيب مى دهند و ديگرى اقاقياى كاذب كه آن را در فرنگستان، خصوصاً در آلمان به همان دستور از آلوچه سازند.
اَقانومى : آگونمى[ر.م]، افراداً وتركيباً.(سه)
اَقانيم : جمع اقنوم.
اَقانيمِ ثلاثه --->اقنوم.
اَقباتان; اَقباتانه : نام قديمى يونانى شهر همدان.
اقبال : (ر. ف) و در اصطلاح نجومى، چون كوكب در يكى از اوتاد اربعه باشد : كه خواهد آمد : گويند اين كوكب را اقبال است، چنانچه بودن كوكب در بيوت زايل الوتد را «ادبار» گفته و بودن آن در بيوت مايل الوتد را «توسط مابين اقبال و ادبار» نامند و هريك از مايل الوتد و زابل الوتد نيز خواهد آمد.(عر)
اقتران : (ر. ف) و در معنى اصطلاحى نجومى آن، رجوع به عنوان «مقارنه» شود.(عر)
اقجنوش : (چو كفن پوش) ريم آهن[ر.م].
اقچه : (چو هرزه) آقچه[ر.م].
اُقحُوان : به عربى، گل ريحان و بابونه و يا خود بابونه و يا قسم خاصّى است از آن كه «بابونه گاوچشم» گويند.
اقدس : (ر) به عربى، منزّه و پاك و داراى مقام قدس و هم تخلّص يكى از شعراى هندوستان و از اشعار او است:
«در آن گلشن شمار بيد مجنون *** ز تار زلف ليلى بود افزون»
و رجوع به «نيل» هم شود.
اَقدَسى : از مشاهير شعراى طوس و از اشعار او است:

صفحه 285 - جلد اول
«به پاى ناقه خروشان دل شكسته كيست؟ *** كه اين صدا به صداى جرس نمى ماند».
اقرن ابن ابى مالك --->تبع.
اُقريطُس; اُقريطُش : جزيره اى است در يونان.
اقسوس : (چو افسوس) سپستان[ر.م] و سعاده[ر.م].
اَقسون; اَقشون : به رومى يا يونانى، سعاده خبيص[ر.م].
اَقطاع : به عربى، جمع قطعه و هم بلوكى است در چهار منزلى سمت جنوب كرمان كه كوهستانش زياده از بيابان و به بيست قريه مشتمل و مردمانش شيعه و بى ادب و كوهسارى مشرب مى باشند.
اقطن : (چو بد دل) به لغت يمن، ماش است.
اقطى --->بيل.
اقلى : (چو پشتى) كليد.(نان)
اقليد : (چو گلچين) مخفّف اوقليد[ر.م] و (چو اقليم) قصبه اى است در پنج منزلى شيراز.
اقليدس; اقليدش; اقليديس; اقليديش : (در هر چهار به كسر و ضمّ اوّل و سكون ثانى و كسر ثالث و خامس و در اوّل و دويّم به فتح خامس نيز) رجوع به «اوقليدس» شود.
اقليم : (ر) لغتى است عربى و يا معرّب از يونانى و به معنى كشور و مملكت، بلكه هر قسمى است از ارض كه به اسم خاصّى مختص بوده و بدان واسطه از غير خود امتياز يابد. پس هريك از ممالك جسيمه و ايالات عظيمه و ولايات بسيار و بلاد و امصار و قصبه و رستاق را اقليم گفتن صحيح باشد و بالخصوص جايگاهى است در مصر و در اصطلاح حكما و ارباب تنجيم و هيئت و جغرافياى قديم، هريك از اقسام هفت گانه زمين را اقليم گويند و به جهت توضيح مدّعا به ذكر چهار مقدّمه مى پردازد:
   مقدّمه اوّل: معدّل يا معدل النّهار عبارت از دايره بزرگى است كه از وسط فلك الافلاك از مشرق به مغرب گذشته و فلك را به دو نيمه كند و چون هنگامى كه آفتاب در فلك خود برابر همين دايره بوده و محاذى آن سير كند، مقدار شب و روز مساوى گردد، بدين اسم مسمّى گرديده.
   مقدّمه دويّم: چنانچه در «خط» نگارش خواهد يافت، خطّ استوا خطى است كه در روى زمين محاذى دايره معدّل، متصوّر گردد و ازآن رو كه شب و روز بلاد واقعه در همين خط هماره يكسان باشد، بدين اسم اختصاص يافته و عرض بلاد هم در هرجا كه مذكور گردد، عبارت از دورى آنها است از همين خطّ استوا، چنانچه طول بلاد كنايه از بعد آنها است از اقصاى مغرب و يا ساحل بحر محيط غربى]اقيانوس اطلس[ و يا جزاير خالدات]جزاير قنارى در شمال غربى آفريقا[ و در «طول» نگارش خواهد يافت. و بالجمله بلاد واقعه در خطّ استوا را خواصّى است كه در بلاد ديگر نبوده و به جهت زيادت خبرت و اشتمال به پاره اى فوايد ديگر كه در اغلب موارد به كار خورد به ذكر چندى از آنها مى پردازد:
   1. چنانچه اشاره نموديم شب و روز آنها در تمامى ايّام سال يكسان باشد.
   2. تمامى كواكب را در آنها طلوع و غروب باشد، به خلاف ساير بلاد كه در آنها پاره اى از كواكب ابدىّ الظهور بوده و غروب نكند و برخى ابدىّ الخفا بوده و اصلاً طلوع ننمايد، چنانچه در ولايت ما جُدَى و دبّ اصغر و دبّ اكبر : كه شرح اجمالى هر يك در محلّ خود مذكور است : از قسم اوّل بوده و سهيل و پاره اى كواكب ديگر كه در حوالى آن هستند، از قسم ثانى مى باشند.
   3. حركت كَون در آن بلاد مانند دولاب چاه بوده و هر نقطه اى كه طلوع كند، در مقابل همان نقطه غروب نمايد و آن را «حركت دولابى» گويند، چنانچه در تحت قطب كه يك قطب عالم در سمت رأس بوده و قطب ديگرش در تحت قدم شده، حركت كَون مانند حركت آسياب به نظر آيد و آن را «حركت رَحَوى» نامند و تمامى سال در آنجا يك روز و يك شب مى باشد. و حركت كَون در بلاد ما و پاره اى بلاد ديگر كه در ميان قطب و خطّ استوا هستند شكل حمايل بوده و آن را «حركت حمايلى» گويند به شرحى كه در محلّ خود مذكور است.
   4. آفتاب در روز اوّل حمل]برابر فروردين[ و اوّل ميزان]برابر مهر[ از بالاى سر آن بلاد گذشته و در وقت ظهر هيچ چيز را سايه نباشد و پس از آنكه از اوّل حمل گذشت، مادام كه در سه برج بهارى حمل و ثور]برابر

صفحه 286 - جلد اول
ارديبهشت[ و جوزا]برابر خرداد[بوده و يا در سه برج تابستانى سرطان]برابر تير[ و اسد]برابر مرداد[ و سنبله]برابر شهريور [باشد در جهت شمالى سمت رأس آنها بوده و سايه هر چيز به طرف جنوب افتد، چنانچه در شش برج ديگر خريفى و زمستانى ميزان و عقرب]برابر آبان[ و قوس]برابر آذر[ و جدى]برابر دى [و دلو]برابر بهمن[ و حوت]برابر اسفند[ بر عكس اين باشد.
   5. فصول بلاد خطّ استوا هشت بوده و هر فصلى يك ماه و نيم باشد، چنانچه از اوّل حمل تا نيمه ثور، تابستان و از نيمه ثور تا اوّل سرطان، پاييز و از آنجا تا نيمه اسد، زمستان و از آنجا تا اوّل ميزان، بهار و از آنجا تا نيمه عقرب، باز هم تابستان و از آنجا تا اوّل جدى پاييز دويّم و از آنجا تا نيمه دلو، زمستان ثانى و از آنجا تا اوّل حمل، بهار ديگر است. و همين كه مركوز خاطر داشتيم كه تابستان نهايت قرب آفتاب به سمت رأس بوده و زمستان هم غايت بعد آن از سمت رأس بوده و پاييز و بهار هم مابين آن دو فصل را گويند، تصوّر فصول هشت گانه سهل گردد.
   مقدّمه سيّم: چنانچه در «برج» و «درجه» نگارش خواهيم داد، ارباب فن محيط هر دايره را به 360 قسمت كرده و هر قسمى را «درجه» گويند. پس هر درجه را به 60 دقيقه و هر دقيقه را به 60 ثانيه و هر ثانيه را به 60 ثالثه تا هرجا كه محل حاجت باشد تقسيم نمايند.
   مقدّمه چهارم: چون تقريباً نصف زمين ظاهر و بيشتر از نصف آن در آب مستور است و همان نصف ظاهر زمين هم بهواسطه خطّ استوا به دو نيمه جنوبى و شمالى مقسوم گردد، پس نيمه شمالى نصف ظاهر زمين را كه نسبت به تمامى كره يك ربع بوده و اكثر عمارات و بلدان هم در آن واقع شده ربع مسكون نامند و تمامى آن ربع را هم مسكون گفتن، مانند خود ربع، تخمينى بوده و از روى حقيقت نباشد، زيرا كه تِلال]تپه ها [و جبال و برّ و بحر و بيشه و جنگل در آن بسيار و مواضع مخروبه بى شمار است. و با قطع نظر از اينها چنانچه در اقليم هفتم اشاره خواهيم نمود : بعد از آخر آن اقليم، در حوالى قطب كه هم داخل همين ربع است مواضع بسيارى است كه از كثرت سرما، زيست و زندگانى در آنها امكان ندارد و همين ربع مسكون است كه به هفت اقليم قسمت كرده اند چنانچه روشن گردد. و بعد از تمهيد اين مقدّمات مكشوف مى داريم چنانچه ارباب جغرافياى جديد تمامى كره را كه از آب بيرون است، به مناسبتى كه منظور داشته اند(1)، به پنج قطعه آسيا، اوروپا، افريقا، امريكا ]و [اوقيانوسيّه تقسيم كرده اند، همچنين جمهور اهل صنعت جغرافياى قديم، معظم معموره را در عرض كه از جنوب به شمال است، به هفت قسم كرده و هر قسمى را اقليم نام كرده اند، چنانچه طول هر قسمى مابين مشرق و مغرب بوده و عرض آن، چندان كه در غايت درازى روز نيم ساعت تفاوت كند. و اختيار اين عدد، يا به جهت آن است كه در عهد قديم پادشاهى بوده كه در تمامى بلاد مستولى گرديده و هفت فرزند داشت، پس بدين روش قسمت كردند تا هر قسمى به يكى از فرزندان نسبت يابد و يا به جهت انتساب هريك از اقاليم سبعه به يكى از سبعه سيّارات چنانچه مذكور گردد.
   بارى مبدأ اقليم اوّل : كه منسوب به زحل و هوايش حارّ و آبش ناگوار و مردمانش سياه رنگ و به سى نهر عظيم و بيست كوه بلند و سيصد و چهل شهر و هزار قصبه مشتمل مى باشد : آنجا باشد كه عرضش 12 درجه و 40 دقيقه بوده و اطول ايّامش 12 ساعت و 45 دقيقه باشد و چنانچه عمارت سمت جنوبى خطّ استوا را به جهت كمى آن داخل حساب نكرده و خارج از اقاليم دارند، همچنين مابين خطّ استوا و مبدأ مذكور را هم خارج از اقاليم داشته اند و بعضى آن را هم داخل حساب كرده و مبدأ اقليم اوّل را از خطّ استوا گيرند و كيف كان، وسط اين اقليم بالاتّفاق آنجا بود كه اطول ايّامش 13 ساعت بوده و عرض بلدش 16 درجه و 37 دقيقه باشد. و بعضى بلاد بربر]در شمال آفريقا[ و سودان مغرب و نوبه]سودان جنوبى[ و
::::::::::::::::::::::::::::::::::
1. مناسبت تقسيم بر پنج، احاطه دريا است به قطعات پنج گانه، چنانچه طرف محاط به درياى هر يك از آنها، بيشتر از سمت متّصل به خشكى آن است، چنانچه از خارطه ها]نقشه ها[ هم روشن مى گردد.

صفحه 287 - جلد اول
حبشه]اتيوپى [و سبا و صنعا و زبيد]در يمن[ و عدن و اكثر بلاد يمن و پاره اى بلاد جنوبى سند و هند از همين اقليمند.
   و مبدأ اقليم دويّم : كه آخر اقليم اوّل و منسوب به مشترى و آبوهوايش نسبت به اقليم اوّل معتدل و مردمانش مابين سياهى و گندم گونى و به هفده يا بيستوهفت كوه بلند و بيستوهفت يا سى نهر بزرگ مشتمل بوده و متضمّن به سيصدوشصت شهر و چندين هزار قصبه مى باشد : آنجا باشد كه عرضش 20 درجه و 27 دقيقه بوده و اطول ايّامش 13 ساعت و 15 دقيقه باشد و مكّه و مدينه و بعضى بلاد افريقيا و جزيرة العرب و بحرين و طايف و پاره اى بلاد بربر و معظم بلاد هند و سند داخل همين اقليم مى باشند.
   و مبدأ اقليم سيّم : كه آخر اقليم دويّم و به مرّيخ منسوب و عموم مردمانش گندم گون و به بيستودو نهر و سىوسه يا سىوشش كوه بلند مشتمل و به سيصدوشصتونه شهر و سه هزار قصبه محتوى است : آنجا باشد كه عرضش 27 درجه و نيم بوده و اطول ايّامش 13 ساعت و 45 دقيقه باشد و مصر و دمياط]در مصر [و مدين و بيت المقدّس و عسكر]در خوزستان[ و اهواز و يزد و كرمان و زابل و مولتان]در پاكستان [و خبيص]در كرمان[ و سجستان]سيستان[ و فارس و اصفهان و مداين و بغداد و دمشق و كوفه و واسط]در عراق [و بصره و پاره اى بلاد طنجه]در مراكش[ و بربر و افريقيّه و طرابلس غرب و اسكندريّه هم از جمله بلاد مشهوره همين اقليمند.
   و مبدأ اقليم چهارم : كه آخر اقليم سيّم و به آفتاب منسوب و به بيستوپنج كوه بزرگ و بيستودو نهر سترگ و پانصد شهر و چهارهزار قصبه مشتمل بوده و اكثر اراضى ايران هم جزو همين اقليمند : آنجا باشد كه عرض آن 33 درجه و 37 دقيقه بوده و اطول ايّام آن 14 ساعت و 15 دقيقه باشد. و ازآن رو كه اين اقليم در وسط معموره واقع بوده و نه در حرارت مفرط مانند اقاليم سابقه و نه در برهوت مفرط مثل اقاليم لاحقه است، هوايش معتدل و فرخنده و آبش سازگار و گوارنده و زمينش حاصلخيز و فرح انگيز و مردمانش مابين سفيدى و گندم گونى و نسبت به اهالى ساير اقاليم، احسن و اجمل و در هوش و زكاوت اتم و اكمل مى باشند. و كرخ و قم و اَلَموت و سرخس و نيشابور و جهات شمالى چين و بعضى بلاد ختا]ناحيه اى در شمال و شمال غربى چين[ و ختن]در شمال غربى چين[ و طوس و طرسوس و سبزوار و بسطام و طرابلس شام و ابهر و سلطانيّه و قزوين و ساوه و اورمى]اروميه[ و مراغه و موصل و سامره و نهاوند و انطاكيه]در تركيه[ و آمل و كاشان و بلخ و بدخشان]در افغانستان[ و جرجان]در جنوب شرقى درياى خزر[ و تهران و اسفراين و شهرستان و فارياب و غرجستان]در افغانستان [و استراباد]گرگان[ و دامغان و ديلم]گيلان[ و سمنان و آمد]دياربكر در تركيه[ و آذربايجان و سهرورد و حُلوان]در كرمانشاه[ و تبريز و زنجان و همدان و كرمانشاهان از جمله بلاد مشهوره همين اقليم رابع مى باشند.
   و مبدأ اقليم پنجم : كه آخر اقليم چهارم و مربّى آن زهره و بر دويستويازده شهر و دوهزار قصبه و سى كوه بزرگ و سى يا پانزده نهر عظيم مشتمل است : آنجا باشد كه عرضش 38 درجه و 54 دقيقه بوده و اطول ايّامش 14 ساعت و 45 دقيقه باشد. و آقسرا]در تركيه [و قيصريّه]در تركيه[ و سيواس]در تركيه[ و ارضروم]در تركيه[ و ديار ارمينيّه و خوارزم]در ازبكستان[ و بخارا]در ازبكستان[ و شيروان]در خراسان[ و نسف]در ازبكستان [و سمرقند ]در ازبكستان[ و خجند]در تاجيكستان[ و فرغانه]در ازبكستان [و اقصاى بلاد ترك هم از بلاد معروفه همين اقليمند و مردمانش عموماً سفيدرنگ مى باشند.
و مبدأ اقليم ششم : كه خداوند آن عطارد و مردمانش سرخ و سفيد و بر يازده يا بيست و دو كوه و سى يا چهل نهر بزرگ و دويست و چهل شهر و هزار قصبه مشتمل است آنجا باشد كه عرضش 43 درجه و 22 دقيقه بوده و اطول ايّامش 15 ساعت و 15 دقيقه باشد. و اراضى مشهوره اش قسطنطنيّه]استانبول [و بلاد روس و آلمالغ و بيش بالغ]در چين[ و خان بالغ و قراقروم]در مغولستان[ و معظم

صفحه 288 - جلد اول
تركستان مى باشد.
و مبدأ اقليم هفتم كه صاحب آن قمر و مردمانش مابين سفيدى و سرخ و سفيدى و بر نه رودخانه و چندين كوه بزرگ و پنجاه شهر معتبر و هزار قصبه مشتمل است آنجا باشد كه عرضش 47 درجه و 12 دقيقه بوده و اطول ايّامش 15 ساعت و 45 دقيقه باشد. و به نوشته شرح چغمينى[ر.م]پاره اى بلاد روس و بلغار و اراضى يأجوج و مأجوج هم داخل همين اقليمند.
بالجمله چنانچه مبدأ اقليم اوّل محلّ خلاف بود، منتهاى اقليم هفتم هم محلّ خلاف بوده و جمهور جايى را كه اطول ايّامش 16 ساعت و 15 دقيقه بوده و عرضش 55 يا 53 درجه و يا 50 درجه و 20 دقيقه باشد، نهايت آن اقليم دانسته و از آنجا تا آخر عمارت به جهت قلّت آبادانى، داخل اقاليم نگيرند، چنانچه در عمارت جنوبى خطّ استوا و مابين خطّ استوا و مبدأ اقليم اوّل اشاره نموديم. و بعضى از اهل فن كه اوّل اقليم اوّل را از خطّ استوا گرفته بودند، آخر اقليم هفتم را هم منتهاى معموره گرفته اند، چنانچه نوشته اند كه در جايى كه عرض آن 63 درجه است، جزيره اى است مسمّى به تولى كه سكنه آن در هنگام سرما از شدّت آن در حمّامات سكنى كنند و اطول ايّامش 20 ساعت است. و در جاهايى كه 64 درجه يا 64 درجه و نيم عرض دارد، معموره اى است كه اطول ايّامش 21 ساعت و اهالى اش قومى از صقالبه]اسلاو [بوده و هيچ چيز نفهمند و در موضعى كه عرضش 66 است، عماراتى است كه سكنه آنها وحوش و اطول ايّامش 23 ساعت بوده و آن آخر عمارت و پس از آن تا قطب كه عرض آن 90 و در ميان اهالى فن به «عرض تسعين» معروف است سراغى از عمارت نداده اند ولى در حق بعضى مواضع نوشته اند كه اهالى آنها خانه هايى از يخ ساخته و در آنها زندگانى نمايند.
اقليما : (چو مَهْ سيما) نام دختر حضرت آدم(عليه السلام) كه با قابيل هم شكم بوده اند.
اقليميا: (ل) اَقليما[ر.م] و به يونانى، چيزى است كه بعد از گداختن فلزّات مثل خلط و دُردى]ته نشين شراب و مايعات[ در ته آنها مانده و يا مانند كف بر روى آنها منجمد گردد.
اقنوم : (چو گلگون و معلوم) كتابى است از يهودان و به رومى يا يونانى، عنصر و اصل و سبب هر چيز و به عقيده نصارى، در عالم كون سه اقنوم است: وجود، علم، حيات و يا اب، ابن، روح القدس. و اقانيم ثلاثه اشاره به همين مدّعا است و بعضى از ايشان گويد كه اقنوم عبارت از ظهورات بارى تعالى و وجود كلّ او است و اب و ابن و روح القدس هم كنايه از مراتب ظهورات است.
اَقومارِثون : رازيانه صحرايى.(نان)
اَقومالى : عسل آب.(نان)
اَقومَرثون : رازيانه صحرايى.(نان)
اَقونِمى : آگونمى[ر.م]، افراداً و تركيباً.(سه)
اُقيانوس : مخفّف اوقيانوس.

آیین بیست و چهارم

(در ]حرف[ الف با كاف كلمن)
اك (چو بد) آك[ر.م] است.
اكابوس : (ل) به نوشته بحيره[ر.ض]، نام يكى از جزاير هند كه جمعى از هندوان : كه هرگز لباس نپوشند : در آن ساكن و حاصل ايشان آهن و نارجيل]نارگيل[ است.
اَكاديمى : مجلس علما و مجمع فضلا.(سه)
اكار : (چو خمار) اكاريدن[ر.م] و امر و فاعل از آن.
اكارس : (چو مدارس) سماروخ[ر.م].
اكاريدن : (چو شماريدن) زراعت كردن و باغبانى نمودن.
اَكاسِره : (چو ]اشاعره[) رجوع به «ساسانيان» شود.
اكامه : (چو شماره و كَناره) مبار[ر.م].
اكب : (چو سبُك) اطراف اندرون دهان.
اُكباتان; اُكباتانه(1): نام قديمى يونانى شهر همدان و يا شهرى است ديگر در نزديكى آن.
اكبر : علاوه بر معنى عربى معروف]بزرگ تر[، نام يكى
از معماران و شعراى اصفهان هم بوده و از اشعار او
است:
::::::::::::::::::::::::::::::::::
1. ضبط لغت نامه دهخدا: اِكباتان.

صفحه 289 - جلد اول
«گر خاك شود دشمن و بر باد رود *** غافل نشوى كه باز گردى دارد».
اكبرآباد --->اكره و آغره.
اكبرشاه : دو نفر از ملوك هندوستان معنون بدين عنوان بوده اند: اوّلى ابوالفضل جلال الدّين محمّد كه از سلاطين مغول و از سلاله تيمور لنگ]نخستين پادشاه تيمورى در قرن 8 و 9ه: [بوده و در 963 هجرى در چهارده سالگى به تخت موروثى جلوس نموده و در تمامى 51 سال مدّت سلطنت خود در اسكات اختلافات داخلى و ترتيب اسباب ترقيات علوم و صنايع و توسعه حوزه مملكت امرار وقت نموده و در تأسيس قلاع بسيار و بلاد و قصبات بى شمار، اوقات عزيز خود را مصروف داشته و از جمله آنها قلعه نورجهاننام : كه در 991 هجرى در الله آباد]در هند [بنا كرده : الآن موجود و از آثار عتيقه معدود است و به جهت استكشاف حقايق اديان مختلفه علماى هندو و مجوس و نصارى و ساير اديان را جمع كرده و كتب ادبيه قديمه هندوان را به پارسى ترجمه نموده و در 1014 هجرى در اكبره]آگرا در هند[ وفات يافته و پسرش، شاه جهانگير ابوالمظفّر نورالدّين، مالك تخت و تاج گرديد. و امّا اكبرشاه ثانى ابونصر معين الدّين محمّد هم از نسل تيمور لنگ بوده و در 1221 هجرى در چهلوهشت سالگى در شهر دهلى بر تخت موروثى جلوس نموده و بعد از 32 سال حكمرانى درگذشته و پسرش، بهادرشاه ثانى : كه آخرين اين سلاله است : به جاى وى نشست.
اكبره; اكبريّه --->اكره و آغره وقادريّه و فصل 2 ماده4 «صوفيّه».
اكبيا : (چو انبيا) پى و عصب.(ند)
اكپ : (چو سبُك) اطراف اندرون دهان.
اُكتابر; اُكتابرا : نام ماه هفتم روس ها.
اُكتاى --->اوكتاى.
اَكتِمَكِت : نام سريانى و يا هندى خايه ابليس است.
اُكتوبر; اُكتوبرا; اُكتيابر; اُكتيابرا : نام ماه هفتم روس ها كه در اين زمان تقريباً با 22 ميزان]برابر مهر [مطابق است.
اكج; اكچ : (چو ملخ) آكج[ر.م] .
اكح; اكحج : (چو فرح و مخرج) جلاّب[ر.م].
اُكحُوان : بر وزن ومعنى اقحوان.
اكخ : (چو ملخ) جلاّب[ر.م] .
اكدش : (چو ورزش و كشمش)مزج و خلط و مطلوب و محبوب و بيضتين انسان و حيوان و اتّصال و امتزاج دو چيز به يكديگر و هر آنچه پدرش از جنسى و مادرش از جنسى ديگر باشد، خصوصاً اسب همچنانى.
اكر : (چو قمر) عود و (چو سخن) نهرى است كه از آلمانيا به چهستان]ناحيه بوهم در چكواسلواكى سابق [جارى و بعد از دويست كيلومتر به نهر ديگر البهنام منصب گردد و هم شهرى است حاكم نشين از چهستان كه در زبان اهالى خود آن سامان به شب معروف و در كنار نهر مذكور واقع و در 1708 ميلادى استحكاماتش منهدم گرديده و هم شهرى است از مجارستان كه در تواريخ عثمانيّه به اكرى معروف و در 1005 هجرى مفتوح سلطان محمّدخان ثالث]سيزدهمين پادشاه عثمانى [بوده و ازاين رو آن سلطان عالى جاه به فاتح اكرى معنون گرديد.
اكرا : (چو خرما) نهر اكر[ر.م] و شهر اكر[ر.م] و هم رشته معروف كه از آرد سازند و آشى كه از آرد پزند.
اكراد : (چو انبار) به عربى، جمع كُرد است.
اُكرانيا : نهر اكر[ر.م] و شهر اكر[ر.م] .
اكرفس : (چو بد نَفْس) كرفس.
اكروفس : (ل) كروفس[ر.م] .
اكروهك; اكروهه : (چو بد صورت و منصوره) عَنزَروت[ر.م] و نانخواه[ر.م].
اَكره : (ل) يا اكبره يا اكبريّه يا اكبرآباد يا آغره يا آگره; به نوشته قاموس الاعلام[ر.ض] از بزرگ ترين بلاد هندوستان كه در سمت غربى نهر جمنه و به مسافت 125 ميل از جنوب شرقى دهلى واقع و از طرف اكبرشاه]پادشاه تيمورى هند در قرن 10 و 11ه:.[ تأسيس يافته و مقرّ سلطنت وى و اخلافش بوده و در عهد ايشان به غايت معمور و به مساجد و جوامع بسيار و آثار ديگر بى شمار مشتمل وعدّه نفوسش هم نامعدود بوده، پس بهواسطه تصادف صدمات و محاربات پى درپى رو به خرابى نموده و بعد از استيلاى

صفحه 290 - جلد اول
انگليس ها بازهم رو به ترقّى گذاشته و نفوس آن در اين اواخر در حوالى 000،160 مى باشد.
اكرى ---> اكر.
اكس : (چو سبُك) قلم آهنين سنگ تراشان.
اكسون : (چو دلْ خون و افسون) نوعى از ديباى سياه و جامه سياه پرقيمتى كه اكابر به جهت تفاخر مى پوشيده اند و هم جامه اى است از حرير.
اكسير : (چو دلگير) رجوع به «كيميا» نمايند
اُكسيژن (oxygإne) : به فرانسوى، بخارى است بى طعم و بى بو و سنگين تر از هوا كه آن را «هواى نارى» و «هواى حيات» و «هواى تنفّس» نيز گويند و در فضاى عالم جسمانى زيادتر و منتشرتر از جميع اجسام مفرده مى باشد، زيرا كه در هوا و اغلب اجسام موجود بوده و داخل تركيب آب هم هست.
اكسيه : (چو انفيه) بوزه[ر.م] .
اكشوث : (چو افسوس) كُشوث[ر.م] .
اكفوده : (چو فرسوده) نام بحر خزر.
اككرا; اكلكرا : (چو فلك سا و حرم سرا) عاقِرقِرحا[ر.م] .
اكليل : (چو دلگير) گوشت دور ناخن و مطلق تاج و يا قسم مرصّع به جواهر از آن و هم آرايش مخصوص معبودات باطله يونان و هم چيزى بوده مانند دستمال كه مزيّن به جواهر قيمتى بوده است و در اصطلاح نصارى، هر چيز مزيّن به طلا و غيره كه كشيش هايشان در وقت عقد نكاح بر سر عروس و داماد بندند و در اصطلاح ارباب هيئت قديم، دو صورت از صور چهلوهشت گانه بدين اسم موسوم بوده و به نام جنوبى و شمالى از همديگر امتياز يابند، چنانچه در «فكّه» اشاره خواهيم نمود و آن منزل هفدهمى از منازل بيستوهشت گانه ماه است و علاوه بر معانى مذكوره، دو قسم از نباتات را نيز اكليل گفته و بهواسطه قد از يكديگر امتياز دهند، چنانچه موافق نوشته تحفه[ر.ض] و مخزن[ر.ض]شرح اجمالى آنها را مى نگارد.
اكليل الجبل : كه به يونانى «اوقلااوقانا» گويند، نباتى است به قدر ذرعى كه برگش انبوه و باريك و دراز و مايل به سياهى و شاخش صُلب و گلش در ميان برگ ها و مايل به سفيدى و ثمرش صلب مايل به استداره]گردى[ و تخمش ريزه و برگ و شكوفه اش اندكى تلخ و تند و خوش بو و مُدِرِّ]ادرارآور[ بول و حيض و ضمادش در تحليل اورام مزمنه نافع باشد و ازآن رو كه منبت]محل روييدن [آن بيشتر جبال و مواضع سخت و سنگلاخ است، بدين اسم اختصاص يافته.
اكليل جنوبى; اكليل شمالى --->فكّه.
اكليل الملك --->گياه قيصر.
اكليون : (چو پرستوك) انجيل و بوقلمون و كتاب ترسايان و هم صفحه اى بوده كه مانى]بنيان گذار آيين مانوى در قرن 3م [ساخته و بعضى آن را معجزه اش دانند و رجوع به «عدد» هم نمايند.
اكماك : (چو افلاك) نى و شكوفه و قى و استفراغ.
اكمال : (چو احوال) اَكماك[ر.م] و(به كسر اوّل) به عربى، معروف است]كامل كردن[.
اكمك : (چو اندك) نان.(كى)
اَكمون بَزان : كِستَك.(نان يا مى)
اكنون : الان و الحال و اين زمان، كه «كنون» و «اكون»]نيز گويند[.
اكوان : (چو سرطان) گل ارغوان و (چو الوان) نام ديوى است كه رستم را به دريا انداخته و هم به دست رستم كشته شد.
اكونوم (إconome): مردم مدبّر و مقتصد و خانه دار.
اكونومى : (إconomie): اقتصاد و حسن اداره خانه و امورات آن.
اكيلاوس : (ل) رجوع به «اسكندرانيون» شود.

آیین بیست و پنجم

(در ]حرف[ الف با كاف پارسى)
اگ : (چو سگ) درخت آگ[ر.م] و به زندى، گندم است.
اگده : (چو سركه) بلده اى است دلگشا از آناطولى]آسياى صغير[.
اگر : (چو قمر) وج و چوب عود و كلمه شرط و سرين و

صفحه 291 - جلد اول
كفل و حرف ترديد و به تركى، زين اسب است.
اگر چند : به معنى هر چند و اگر چه.
اگرا : (چو خرما) نوعى از آش آرد.
اگرايش : (چو فرمايش) گرايش.
اگرفت : گرفت و مقدار معيّنى از معاصى.
اگروغ : (چو دلْ خون) دروغ.
اگريس : (چو دلگير) اگريسيدن[ر.م] و امر و فاعل از آن.
اِگريسه : اگريسيدن[ر.م].
اِگريسيدن : مكر و حيله و چاپلوسى كردن و فريب دادن.
اگريش : گريش [ر.م].
اگريون : (چو پرستوك) علّت قوبا]نوعى بيمارى پوستى[.
اگست : (چو اَلَست) زشت و بد و ستاره سهيل.
اگن : (چو خَجِل) قصبه اى است مشتمل بر سه هزار خانه از پنج منزلى سمت غربى آذربايجان، چنانچه در بستان السّياحة[ر.ض]نوشته.
اَگِنت : به زبان روسى، عامل و وكيل است.
اگنش : (چو ورزش) برآوردن ديوار عمارت و امثال آن.

آيين بيست و ششم

(در ]حرف[ الف با لام]كلمن[)
ال : (چو گل) به معنى او و(چو دل) به سريانى يا پارسى، شهر و ولايت و نام خداى تعالى است.
الا : (چو بلا) مرغ عقاب و يا آشيانه آن و كلمه خطاب و حرف تنبيه است به معنى اى و آگاه باش.
الاچق; الاچوب; الاچوق : به تركى، چادر و خيمه، خصوصاً خيمه كوچك قلندرى و خصوصاً آنچه از نى سازند و هم خانه اى است مشتمل بر چند چوب بر زمين نصبيده و سر به هم پيوسته، چنانچه تركمانان و صحرانشينان سازند.
الاچى : (چو عباچى) هيل و يا چيزى است از جنس آن كه بزرگ تر از آن است.
اَلاچيق : الاچوق.
الاس : زغال.
اِلاساندَرا : (ل) نام اصلى اسكندر.
الاشنگ --->شِنگ.
اَلاطينى : لَبلاب[ر.م] و عشقه[ر.م].(مى)
الاغ; الاق : (چو خمار) خر و پيك و قاصد و بى مزد كار فرمودن و اسبى كه در راه ها به جهت قاصدان و مسافران گذارند.
اَلا كلنگ --->ذَراريح.
الاله : (چو كَناره) شقايق و لاله.
الاله شنگ --->شِنگ.
الام : (چو غلام) منزل و مقام و پيغام رساننده و سفارش و پيغامى كه زبان به زبان و دست به دست برسانند.
الان : (چو كمان) آلان[ر.م] .
اِلانبون; اِلانيون : راسَن[ر.م] و زنجبيل شامى.(نان)
اَلاو; اَلاوه : چاليك[ر.م] و شعله و نايره و آتش شعله ناك و ديكدان و جايى كه در آن آتش روشن كنند.
الب : (چو شتر) به تركى، بزرگ و شجاع و دلير و (چو هند) به عربى، درخت خاردارى است شبيه به درخت اُترُج، الاّ اينكه برگ آن ريزه تر و شبيه به برگ زيتون و خارش بيشتر و نضارت و سبزى آن زياده تر و سمّ همه حيوانات است كه چون داخل اغذيه كنند، هر حيوانى كه از آن بخورد در ساعت بميرد و اگر نخورد و بو كند، در ساعت كور شود.
اُلُب ارسلان : شير شجاع و بزرگ و هم نام از ملوك سلجوقيان كه بدواً از طرف پدرش، سلطان طغرل، به حكومت خراسان منصوب بوده و پس از آنكه پدرش در رى وفات يافته و برادرش، شاه سليمان، به اريكه حكمرانى نشست، با لشگرى بسيار آمده و برادرش را دستگير كرده و خفه نموده و صاحب تخت و تاج گرديده و در 460 هجرى ده سال حكمرانى نمود.
اُلُب تكين : پدر زن سبكتكين]نخستين پادشاه غزنوى در قرن 4ه:[بوده كه بدواً اسير تركمان و در همان اوان از طرف ملوك سامان منصوب به حكومت خراسان بوده و در 349 هجرى بناى طغيان گذاشته و به فاصله هفده سال غزنه را ضبط نموده و حكومتى مستقلّه تشكيل داد.
البا : (چو خرما) قليه پوتى.

صفحه 292 - جلد اول
الباد : (چو دلشاد) حلاّج.
اَلَبان : (ل) نام موضعى است.
البانى : (ل) رجوع به «دربند» و «شيروان» نمايند.
اُلُبتكين : رجوع به تركيبات «الب» نمايند.
البرز : (چو كج پشت) مردم دلاور و بلندقامت و نام پهلوانى بوده ايرانى و هم كوهى است مشهور و در زبان بعضى اهالى به لُكام نيز موسوم و رجوع بدانجا نمايند.
البه : (ل) رجوع به «اكر» نمايند.
التزخان --->ترك.
اَلتون : آلتون[ر.م] ، اِفراداً و تركيباً.
الج : (چو خرج) لَبلاب[ر.م] و مغرور و متكبّر وبه ناز و كرشمه خراميدن.
الجاى : (چو گُل باز) به مغولى، اسير است.
اُلجايتو ---> خدابنده.
الجخت : بر وزن و معنى الچخت.
الجزاير --->افريقيا.
الجزيره : موضعى است در اندلس]در جنوب اسپانيا[ و رجوع به «عراق عرب» نمايند.
الچخت : (چو بدبخت و دلبند و گل قند) آرزو و خواهش و طمع و توقّع و اميد و حاجت.
الچيچك : (چو بدسيرت) نام پادشاهزاده اى بوده.
اَلحَلوس : چهاردهمينِ ملوك كلدانيان]در بين النهرين در قرن 8 تا 6 ق.م[كه در 3913 هبوطى بعد از پدرش، ايلاوس[ر.م]، در بابل]در عراق[جلوس نموده و پس از چهل سال پسر بزرگ خود، اومونوس[ر.م]، را وليعهد كرده و با كيش بت پرستى درگذشت.
اَلدگز : (چو خشمِ دل) نام پادشاهى بوده از ترك.
الرد : (چو سمند) چيزى است معروف و شبيه به دو جوال به هم دوخته كه از ريسمان بافته و باغبانان و سبزى فروشان و مانند ايشان متاع خودشان را در آن گذاشته و به حيوانى بار كرده و به مقصد برند.
الزيدن : (چو لرزيدن) گواريدن.
السا : (چو ترسا) نانخواه[ر.م].
الست : (چو كمند) لَست[ر.م] و به عربى، از «همزه استفهام» و «لست» : كه به معنى نيستم مى باشد : تركيب يافته و روز الست، روزى است كه به فرموده علماى دين و مورّخين اسلام حضرت ذوالجلال به منطوقه (وَإذْ أخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنى آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَأَشْهَدَهُمْ على أَنفُسِهِمْ)(اعراف، 172) به دست قدرت كامله ذرّات ذرّيّات آدم را به يك بار از صلب وى به عرصه شهود آورده و همگى منتظر امر پروردگار بودند. پس بارى تعالى ايشان را بر كمال خلاّقيّت گواه گرفته و فرمود: «اَلَسْتُ بِرَبِّكُم؟» و ايشان هم به مصداق «قالُوا بَلى» بر طبق آن مقال گواهى دادند و عالم ذرّ همان است و اين اخذ ميثاق صد سال بعد از هبوط بوده و بناى كعبه نيز در آن سال بود.
اَلعاذار(1) : (ل) به نوشته ناسخ[ر.ض] ، يكى از انبياى بنى اسرائيل كه در 4524 هبوطى ظهور نموده بوده و معنى عبرانى آن، خدامدد است.
العبد ابن ابرهه --->تبع.
العداس : (ل) بيستودويّمينِ كلدانيان]در بين النهرين در قرن 8 تا 6ق.م[ كه در 4223 هبوطى بعد از پدرش، تباوليوس[ر.م]، در بابل و نينوا جلوس نموده و مانند پدران خود بت پرست و جفاكار بوده و بعد از سى سال حكمرانى پسر خود، اطيروس[ر.م]، را وليعهد نمود.
الغ : (چو خَجِل) هيز و نامرد و مخنّث و (چو شتر) مخفّف اولوغ[ر.م] است.
اُلُغ بيگ : نبيره تيمور لنگ]نخستين پادشاه تيمورى در قرن 8 و 9ه: [و پسر معين الدّين شاهرخ]سوّمين پادشاه تيمورى در 9ه: [كه وسعت معلومات او خصوصاً در نجوم و هيئت معروف و در شمار حكماى اسلام معدود و در حيات پدر در 814 هجرى حكمران سمرقند]در ازبكستان[ و خراسان بوده و در 850 هجرى بعد از فوت پدر به اريكه حكمرانى نشسته و تمامى اوقات خود را در مطالعه علوم و فنون متنوّعه مصروف داشته و در سمرقند رصدخانه اى عالى ترتيب داده و زيجى معروف به «زيج اُلُغى يا الغ بيگى» از آثار همّت آن يگانه مى باشد كه در 1665ميلادى در شهر اوقسفورد ]آكسفورد[ از انگلتره
::::::::::::::::::::::::::::::::::
1. ضبط لغت نامه دهخدا: العازار.

صفحه 293 - جلد اول
]انگلستان[ به زيور طبع آراسته و به اكثر لسان هاى اوروپ ترجمه گرديده و عاقبت با پسرش، عبداللّطيف، در سر جنگ و جدال بود و پس از چندى اسير پسر و در دست وى در پنجاهوشش سالگى مقتول گرديد.
الغدن : (چو نرفتن) آلغدن[ر.م].
الغنجار : (چو گندمزار) آلوگرده و ناز و غمزه و خشم خوبان از روى عشوه و كرشمه.
الغون; الغونه : (چو منصور و منصوره) آلغونه[ر.م].
الف : (چو خَجِل) بنا به اساطير بعضى از فرق آريايى ها، نام جن و پرى است كه الف نور را موكّل بر خير دانسته و الف ظلمت را مأمور بر شر دانند و در معنى معروف آن : كه اوّلينِ حروفِ هجا است : به گفتار سيّم از آيين اوّل مقدّمه رجوع شود.
الفِ استوا : خطّ استوا.
الفْ اقليم : اقليم اوّل.
الف با تا : حروف هجا و لوح و كرسى و قلم.
الفِ كوفيان : آلت مردى و هر چيز كج.
الفاختن; الفاخيدن; الفاغدن; الفاغيدن : (چو پرداختن و ترسانيدن) كسب نمودن و اندوختن و جمع كردن.
اِلِفانته : (ل) در زمان اوروپايى ها، نام درياچه بمباى ]بمبئى [و هم نام شهر غارپور]در هند[ است.
اِلِفانتينه :(ل) در اصطلاح بطلميوس، نام جزيره اسوان]در مصر [است.
الفت : (چو دختر) علاوه بر معنى عربى معروف]خو كردن; دوستى[، نام چندى از شعراى هند و ايران و هم يكى از ملوك مجوس مسمّى بدين اسم بوده كه مرثيّه بسيارى در واقعه كربلا گفته:
«السّلام اى مدح تو آيات قرآن مبين
السّلام اى ذات پاكت كعبه علم و يقين
السّلام اى پايه ات تاج سر عرش برين
السّلام اى سايه ات خورشيد ربّ العالمين
آسمان عزّ و تمكين آفتاب داد و دين».
اُلُلفتگين : الُب تكين[ر.م] .
الفخت : (چو بدبخت) الفتختن[ر.م] و فعل ماضى آن.
الفختن; الفخيدن; الفغدن; الفغيدن : (چو سر بستن و سر كشيدن) الفاختن[ر.م] .
الفنج : (چو بَدرنگ) الفنجيدن[ر.م] و امر و فاعل و مفعول از آن.
اَلفَنجيدَن : الفاختن[ر.م] .
الفندك : (چو بدمنظر) محتكر.
الفيدن : (چو ترسيدن) الفاختن[ر.م] .
الفينه; الفيه : (چو چرمينه و انفيه) آلت مردى است.
اَلفيه شَلفيه : نام كتابى است در لغويّات.
اَلقانا : (چو سرتاپا) به نوشته ناسخ[ر.ض]، نام يكى از اكابر انبياى بنى اسرائيل كه معنى عبرانى آن، خدا حاصل كرده، و او را دو زن بوده، نام يكى حنا و ديگر فنا و در 4310 هبوطى ظهور فرموده و بنى اسرائيل را با مواعظ و نصايح بهره مند داشته و بر شريعت موسى(عليه السلام) دعوت مى فرمود.
الكا : (چو خرما) ملك و زمين و خطّه و ناحيه و ديار و مملكت.
اِلِكتِرون : كاهربا است.(نان)
اِلِكتِريسيته(إlectricitإ) --->قوّه برقيّه.
الكتريك (إlectrique): هر چيز منسوب به الكتريسته.
الكز : (چو اندك) پلنگ يا پَلتَك[ر.م] و تَمَنده[ر.م].
الكُل : يا الكوئول يا اَلكول; به فرانسوى، جسمى است مايع و سبك و طيّار و قابل اشتعال و از عمل تخمير قند و پاره اى مواد ديگر داراى قند، از قبيل آب انگور و چقندر و غيره در 25 تا 30 درجه حرارتى كه بهواسطه افزودن مايه فقّاع]آب جو[ بدانهابه دست آرند، حاصل گردد و خود آن به هر مقدارى از آب محلول بوده و عدّه زيادى از مواد غيرمحلول در آب را از قبيل كافور و سقّز و غيره حل مى كند. و آن را به پارسى «عرق كشمش» و «جوهر شراب» گفته و به عربى «روح النّبيذ» خوانده و به لاتينى «اسپيرتيوس وينى» ناميده و به فرانسوى : مطابق نام عربى مذكورش : «اِسپِرى دُووَن»(esprit de vin) نيز گويند.
اَلكَن --->تَمَنده.(عر)
الكوس : (چو محبوس) نام پهلوانى بوده تورانى كه به دست رستم كشته شد.

صفحه 294 - جلد اول
اُلكه : (چو غنچه) اُلكا[ر.م] است.
اُلگون; اُلگونه : بر وزن و معنى گلگون و گلگونه و غازه.
اللام : (چو گلدان) اُلام[ر.م] است.
الم : (چو شتر) فوج و دسته و (چو سبُك) غلّه ارزن و گاورس و (چو قلم) به عربى، شدّت و غم است.
الماس :(ر) دندان و قلم تراش و مردم چابك و هر چيز قاطع و برنده، خصوصاً تير و كارد و شمشير و رجوع به «ماس» و تركيبات آن و تركيبات «بحر» هم نمايند.
الماس تراش : بلور و آبگينه.
الماس گنج : قريه اى است دل پسند از مضافات لكنهو]در هند [كه همه مردمانش هندو است.
اَلمالِغ; اَلمالِق; اَلماليغ; اَلماليق : آلمالق[ر.م] است.
اَلَمر --->اَعلَم.
اَلَملَم --->يَلَملَم.
الموت : (چو جبروت) رجوع به تركيبات «قلعه» شود.
النج : (چو كمند) آلوچه.
اَلِنجان : (ل) محالى است در اسپهان كه برنج خوب و پشه بسيار دارد.
اَلَنجه خان --->ترك.
النگ : (چو پلنگ) سپر و سنگر معروف و جمعى كه از خارج قلعه اى مأمور به تسخير آن بوده و از داخلش موكّل بر حراست آن باشند و(چو تفنگ) به تركى، سبزه زار است.
النگه : (چو پرنده) شعله آتش.
النى : (چو يخنى) چوب بازوى دروازه.
اَلَو : اَلاو[ر.م].
الوا : (چو خرما) ستاره و(چو حلوا) ازواى[ر.م] و نام نيزه دار رستم.
اَلواح : به عربى، جمع لوح.
الواحِ عشره --->تورات.
الواد : (چو الوان)رجوع به «لود» نمايند.
اَلواط : در ميان بعضى بى خبران تحريفِ الواد است.
الوج : (چو كبود) نوعى از مُخَلّصه[ر.م].
اَلود --->لود.(عر)
الوس : (چو نفوس) جماعت و طايفه و قبيله و آغول.
اَلوكه : پيغام و رسالت.
الوند : (چو فرزند) درياى محيط و موجه و گرداب و دجله بغداد و آزمايش و تجربه و مكر و حيله و زبده و خلاصه و آرزو و حسرت و شأن و شوكت و زيبايى و زينت و مقام و منزلت و نام پدر لهراسب]چهارمين پادشاه كيانى [و چشمه اى است در سيستان كه به نوشته برهان[ر.ض]، نى بسيار داشته و آنچه در آب است، سنگ شده و آنچه در خارج آب است، نى است و شاخ و برگ دارد و هم كوهى است مشهور در همدان كه ان شاءالله تعالى در ضمن ترجمه آن، نگارش خواهد يافت.
الويا : (ل) رجوع به «لوبيا» نمايند.
اللّه : نام نامى عربى حضرت احديّت كه داراى تمامى صفات كماليّه بوده و مبرّا از همه گونه نقايص مى باشد.
اللّه آباد : نام يكى از بلاد هندوستان كه مدّت ها است كه در دست فرنگان]اروپايى ها[ و اكثر مردمانش هندوان و مابقى مسلمان هستند.
اله : (چو لَلَه) مُقل ازرق[ر.م] و (چو سبُك) مرغ عقاب و يا آشيانه آن.
اَلَه چق; اَلَه چوب; اله چوق; اَلَه چيق : الاچوب[ر.م]است.
الهام : (ر.ف) كه به پارسى «فرتاب» و«فرتات» ]گويند[.(عر)
اِلهيّون --->فلسفه.(عر)
اَلياژ : به اصطلاح شيميايى، تركيب دو فلز با يكديگر را «الياژ» نامند، مثلاً مفرغ عبارت از الياژ مس و قلعى بوده و برنج و مِسبار]مسوار [الياژ روى و مس مى باشند و هرگاه يكى از آن دو فلز زيبق]جيوه [باشد، آن الياژ را «مُلغَمه» نامند، چنانچه در «جيوه» اشاره خواهد شد، مثلاً ملغمه نقره عبارت از الياژ نقره و زيبق است و به جهت زيادت خبرت به ذكر چندى از الياژهاى معموله طلا و نقره مى پردازيم. امّا طلا را با فلزّى ديگر غير از مس تركيب نباشد و مس باعث سختى كامل طلا گردد و عيار الياژهاى آن موافق لوحه ذيل است:

صفحه 295 - جلد اول
   در هزار جزوطلامس
   الياژهاى سكّه زنى900100
   الياژ زرگرى92080
   الياژ نشان سازى91684
و الياژ ديگرى از طلا جهت ساختن اَوانى]ظروف [و ظروف ذهبى مى سازند كه مس آن 1000340 طلاى آن است و در اين حالت در روى آلات مصنوعه از آن، نشانى جهت امتياز، حك يا منگنه مى نمايند. و امّا نقره را هم با مس الياژهاى عديده به وجود آيد كه اختلاف آنها بهواسطه كمى و زيادتى نقره است و الياژهاى معروفه آن و مقادير مس ونقره موافق لوحه ذيل است:
   در هزار جزونقرهمس
   الياژهاى سكّه زنى900100
   الياژ زرگرى800200
   الياژ نشان سازى95050
الياس :(ر) به نوشته قاموس الاعلام[ر.ض] از جمله انبياى عظام بنى اسرائيل(عليهم السلام) بوده كه در قرن نهم مقدّم ميلادى از بعلبك]در لبنان[ ظهور نموده و معجزات بسيارى آورده و بنى اسرائيل را از بت پرستى نهى كرده و ازاين رو تعقيبش كردند. پس غالباً در صحراها و مغاره ها امرار وقت كرده و عاقبت در 880 مقدّم ميلادى به آسمان رفع شده و اَليَسَع(عليه السلام)]از انبياى بنى اسرائيل در قرن8 ق. م [در امر نبوّت خلف وى گرديد.
اليز : (چو تميز) اليزيدن[ر.م] و امر و فاعل از آن.
اَليزيدن : آليزيدن[ر.م].
اليسع : (چو بدنظر) معرّب اليشع[ر.م].
اليشع : (چو حقيقت) به لغت عبرانى، به معنى فرج الله و بالخصوص نام نامى يك از انبياى بنى اسرائيل(عليهم السلام) كه در قرن هشتم مقدّم ميلادى در بعلبك]در لبنان[ ظهور فرموده و مردم را از عبادت اصنام نهى و به اوامر الهيّه ترغيب نموده و : چنانچه اشاره نموديم : در نبوّت خلف الياس(عليه السلام)]از انبياى بنى اسرائيل در قرن9 ق. م [گرديد و جمعى آن حضرت را ابن العجوز گويند، كه مادرش در پيرى او را زاييده بود، و معجزه اش شفا دادن كور وزنده كردن مرده و راه رفتن بر روى آب بوده و به زعم بعضى، عمّ حضرت الياس(عليه السلام)بوده است.
اليعذر : (چو على نظر) نام پسر دويّمينِ موسى ابن عمران(عليه السلام)كه از صفورا، دختر شعيب(عليه السلام)، به وجود آمد.

آیین بیست و هفتم

(در ]حرف[ الف با ميم]كلمن[)
ام : (چو دل) به معنى اين: امروز و امشب و (چو غم) ضمير فاعل و مفعول و اضافه و از ادوات ربط است; رجوع به نمايش اوّل از نگارش اوّل از آيين سيّم مقدّمه كرده و به نمايش بيستوسوم از نگارش سيّم آيين مزبور هم رجوع نمايند و (به ضمّ اوّل و تشديد ثانى) به عربى، مادر است.
امّ الالسنة --->سانسكرى.
امّ البشر : حضرت حوّا.
امّ البلاد : كنيه شهر]هاى[ بلخ و نيشابور.
امّ غيلان --->مُغيلان.
امّ القُرى : مكّه معظّمه و رجوع به «مدينه» هم شود.
اماج : (چو خمار) اوماج[ر.م] و (چو كَنار) آماج[ر.م].
امار; اماره : (چو كَنار و كَناره) آماره[ر.م] و (چو علاّمه) رجوع به «نفس» شود.
اَماسيّه : آماسيّه[ر.م].
امام : (چو سلام) طرف پيشين و (چو كتاب)شارع و جاده و پيشوا و مقتدا و دفتر و كتاب و صاحب رياست عامّه مطلقه كه هيچ چيز از تحت رياستش خارج نبوده و محكوم به حكم او باشند و ازاين رو گاه باشد كه با نبوّت و رسالت در يك موضوع جمع شده و تصادف مى نمايند و رجوع به «مأموم» هم نمايند و وى را به پارسى «پيشوا» و «كَچير»]هم گويند[.(عر)
امامون : (چو قبادوز) ماهلو[ر.م].(نان)
اِماميّه : عنوان فرقه محقّه اثنى عشريّه و رجوع به «اثنى عشرى» و ترجمه «هفتادوسه ملّت» هم نمايند.
اَمانياك :]امونياك (لغت نامه دهخدا)[.(سه)

صفحه 296 - جلد اول
اَمبَرباريس : ]زرشك (لغت نامه دهخدا)[.(عر)
امپراطور : (ر) لقب و عنوان مخصوص پادشاهان روس و فرنگ.
امپراطورى شرق --->بيزانس.
اَمپِرياليزم : ]طرفدارى از حكومت امپراتورى و سياستى كه مرام وى بسط نفوذ و قدرت كشور خويش بر كشورهاى ديگر است (لغت نامه دهخدا)[.
اَمپِرياليست : ]طرفدار امپرياليزم (لغت نامه دهخدا)[.
امّت : (چو شدّت) حالت و شريعت و دين و نعمت و شأن و هيئت و سنّت و طريقت و مرارت عيش و به معنى امامت و اقتدا كردن به امام است و (چو مدّت) جنس و قامت و دين و طريقت و نشاط و طاقت و گروه و جماعت، خصوصاً آن كه به طرف ايشان رسولى فرستاده شود كه به پارسى «بَرتَن» و «گروه»]گويند[ و شاه راه را نيز گويند و امّت خدا، مخلوق او و امّت هر شخص، اقوام و عشاير او را گويند.
اُمّت مرحومه : تابعان حضرت رسالت مأبى(صلى الله عليه وآله)مى باشند.
امتزاج : (چو اختلاف) به عربى، ممزوج بودن و ارتباط و به همديگر پيوستن كه به پارسى «اَكدِش» گويند و در معنى مصطلح نجومى آن، رجوع به كلمه «ممازجات قمر» نمايند.
امتزاج الفصلين : كه در جدول توقيعات تقاويم ثبت نمايند، در اصطلاح منجّمين، پانزده روز آخر هريك از فصول اربعه را گويند كه در آن وقت و ايّام، هوا و طبيعت هر دو فصل سابق و لاحق پديدار گردد و آن عبارت از پانزده هريك از جوزا]برابر خرداد[ و سنبله]برابر شهريور [و قوس]برابر آذر[ و حوت]برابر اسفند[ است.
امتلاء : (ر. ف) و در معنى مصطلح نجومى آن، رجوع به عنوان «استقبال» نمايند.(عر)
امتياز : (ر. ف) و به پارسى «ويژش»]گويند[.(عر)
امد : (چو صمد) به عربى،]غايت و نهايت و دورترين جاى (لغت نامه دهخدا)[ و (چو قصد) به پارسى، موسم و زمان و مدّت .
امرا : (چو صحرا) الاغ و (چو عَجَبا) شراب.(ند)
اِمرأالقيس(1) : چند تن از مشاهير عرب بدين اسم مسمّى و ملقّب بوده اند كه اشهر ايشان جندح ابن حجر كِندى از اعاظم شعراى زمان جاهليّت و صاحب يكى از معلّقات سبعه مشهوره است. پس از آنكه پدرش : كه حكمرانى حيره داشت : به دست بنى اسد مقتول گرديد، قصاص و ضبط تخت موروثى را مركوز خاطر داشته و با لشگرى بسيار بعضى از ايشان را مقتول كرده و برخى را اسير نموده و در 6106 هبوطى در سرير حكومت حيره متمكّن گرديد. و بعد از هفده سال، به جهت خيانتى كه در عهد انوشيروان به نام وى بستند ترسان شده و به درگاه قيصر روم پناه برده و محترماً مى زيست تا در آنجا نيز به علاقه دارى دختر قيصر متّهمش داشتند و ازاين رو از طرف قيصر به فتح عراق و حيره مأمور شده و از عقبش لباسى زهرآلود به نام خلعت براى او فرستاد و به مجرّد پوشيدن، زهر در بدنش سرايت كرده و اندامش را مجروح ساخته و ازاين رو به ذوالقروح ملقّب گرديد. پس او را با همان حال به انقره]آنكارا [آوردند و در آنجا بدرود جهان گفته و در كوه عسيب مدفون گرديده و بعد از او منذر ماءالسّماء در 6123 هبوطى جلوس نمود و پسران امرأالقيس فيض زمان سعادت حضرت رسالت(عليها السلام) را درك نمودند.
امرَت سَر : (چو بدمنظر) شهرى است معظم كه سواد اعظم ملك پنجاب]در پاكستان[ بوده و در آن ديار شهرى بدين بزرگى جز لاهور]در پاكستان [نباشد و به نوشته بعضى، مساوى داشتن ثروت آن با ثروت عراق دور از اغراق است. و در وسط شهر بركه بزرگى است كه پانصد گز در پانصد گز مربّع بوده و در ميانش گنبد بلندى است كه با لاجورد و طلاى احمر و قرمز فرنگ منقّش و به اعتقاد اهالى آنجا، محلّ غيبت و يا سوختن نانگ شاه]بنيان گذار آيين سيك در هند در قرن 16م [است. و در روز معيّنى از هر سال مريدان نانگ شاه از بلاد بعيده به زيارت آن محل آيند و اغلب سكنه اش نانگ شاهى بوده و ايشان را سيك
::::::::::::::::::::::::::::::::::
1. ضبط لغت نامه دهخدا: امرؤالقيس.

صفحه 297 - جلد اول
نيز گويند.
امرد : (چو احمد) به عربى، پسرى كه شارب]سبيل[هاى او تازه روييده و هنوز ريش وى نيامده باشد و اسبى را نيز گويند كه در پى هاى وى موى هاى دراز هنوز نيامده باشد.
امروت; امرود : (چو محمود) به نوشته مخزن الادويه[ر.ض] ، اسمى است مشترك مابين ميوه معروفى كه به عربى «كُمَّثرى» گويند و ما هم ترجمه اجمالى آن را در «