welcome to official website of Grand Ayatollah Sobhani
فارسی عربی
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی گالری تصویر استفتائات اخبار قاموس المعارف ریحانة الأدب

نام کتاب :   قاموس المعارف- در چهار مجلد*
نویسنده :آيت الله ميرزا محمد على مدرس تبريزى*

  قاموس المعارف- در چهار مجلد

صفحه 502 - جلد چهارم
هيولاى اولى --->مقولات عشره.
هيولى--->هيولا.
هيون ـ (چو درون) اسب و جانور بزرگ، خصوصاً شتر بزرگ و يا شتر دو كوهانى و يا شتر محمل بردار و يا شتر تندرفتار و يا مطلق شتر و در جايى به معنى پيك و قاصد و چاپار و شترسوار هم ديدم.
هيوند ـ (چو ريوَند) تقوى و اجتناب و پرهيزكارى.
هيونغ تو ـ (ل) رجوع به «هون» شود.
هيوه ـ (ل) متجدّد شدن و متغيّر گرديدن.
هيى ـ (به فتح اوّل و كسر آن) هستى.

انجمن سىودويّم

(در ياى حطّى)
كه متضمّن 22 آيين است:

آيين اوّل

(در [حرف] ياى حطّى با الف [ابجدى])
و اما ياء مفرده كه صدرنشين اين انجمن است، در گفتار سيّم از آيين اوّل مقدّمه مذكور افتاد.
يا ـ نام يكى از حروف و هم يكى از حروف عاطفه بوده و افاده معنى ترديد نمايد كه يكى از معطوف و معطوفٌ عليه ثابت بوده و ديگرى منفى باشد و گاهى بر هر دو داخل شده و گاهى تنها بر دويّمى داخل گردد و گاهى با واو استعمال شده و گاهى مجرّد از آن گردد و مثال همه اينها واضح است و حرف تعجب و تصديق هم هست به معنى بلى و به عربى، حرف ندا است.
ياب ـ هرزه و نابود و هر چيز بى معنى و به كار نيامدنى و امر و فاعل از يابيدن[ر.م].
يابّا ـ (ر.ف) كه «تكه» و «تپاله» گويند.(كى)
يابان ـ صحرا و بيابان.
يابر ـ (چو كامل) ملك تيولى[ر.م].
يابره ـ (چو حادثه) شهرى است در اندلس.
يابز ـ (چو كامل) ملك تيول[ر.م] است.
يابِس ـ (ق) خشكيده و هم به نوشته مراصد[ر.ض]، دشتى است كه «سفيانى» در آخرالزمان از آنجا خروج خواهد كرد.(عر)
يابسه ـ (چو حادثه) هر چيز خشك و در مقام تأنيث استعمال نمايند.(عر)
يابو ـ (چو جادو) رجوع به «ماخچى» نمايند.(كى)
يابى ـ (چو راضى) فعل مضارع از يابيدن [ر.م] و هر چيز منسوب به ياب [ر.م] و به تركى، يابو[ر.م] است.
ياج ـ قلعه اى است در صقليّه[سيسيل].
يأجوج ـ و مأجوج; در «مأجوج» مذكور افتاد و در تاريخ بحيره[ر.ض] از صاحب سرّالسّعاده نقل كرده كه ايشان از فرزندان جومر بن يافث ابن نوح و يا منشج ابن يافث

صفحه 503 - جلد چهارم
هستند و يأجوج بسيار كوتاه قامتند، چنان كه هريكى بيش از يك شِبر[وجب] بلندتر نيست و مأجوج در غايت درازى، و قامت هريكى به قدر شصت گز مى باشد و يأجوج از تركند و مأجوج از ديلم [گيلان]. و به هر تقدير ايشان خلقى اند بسيار، چنان كه نُه جزو از اولاد آدم يأجوج بوده و يك جزو ساير اهل عالم مى باشند و هريك از ايشان نميرد تا هزار نفر از اهل خود نبيند و وقت مرگ خود را هم به همين علامت شناسند كه همين كه هزار فرزند به وجود آمد،پدر و مادر دانند كه اجل ايشان رسيده. پس، از همديگر جدايى گزيده و ساز مردن تهيه نمايند و جز ايشان هيچ كس مرگ خود را نداند و تمامى ايشان منحصر در سه صنفند; يكى 120 گز طول داشته و عرضش كمتر از آن و دويّمى به همان اندازه عرض و طول دارد و سيّمى كه گليم گوش هم گويند، هريك از عرض و طولشان از يك شبر تا چهل ذراع بوده و گوش هايشان با قدشان برابرى كند و يك گوش ايشان ظاهر، و باطنش پشمى دارد، مثل پشم شتر و گوش ديگرشان هم موى دارد، مثل مويى كه پيش از پر برويد و در سرما و گرما به هر دو محتاجند و در قوّت ايشان گويند كه فيل و كرگدن با ايشان برابرى نتوانند كرد و ضعيف ترين ايشان سنگ صد منى را با سر انگشت بيندازد و از وحوش هرچه به دست ايشان افتد، جان نبرد.1
ياختن ـ (چو ساختن) آختن[ر.م] و باختن و زدن و انداختن و پرسيدن و آشكار كردن و قصد و اراده نمودن و دست دراز كردن.
ياخته ـ (چو ساخته) حجره و خُم كوچك و مثل و مانند و اسم مفعول و ماضى بعيد از ياختن[ر.م].
ياخيدن ـ (چو سازيدن) ياختن[ر.م].
ياد ـ نقش و نگار و بيدارى و در خاطر نگاه داشتن و قوّه حافظه.
يادبُد; يادبود ـ يادگار و قوّه حافظه و به خاطر آوردن.
ياد دادن ـ آموختن و تعليم كردن.
يادگار; يادگرد ـ نقاش و هرآنچه دو كس به يكديگر فرستند و نگاه دارند تا سبب ذكر و خاطر آوردن ايشان باشد.
يادر ـ (چو مادر) دسته هاون و روز دوازدهم تيرماه است.
يادَس ـ (ق) رهن و گرو.(كى)
يادند ـ (چو پابند) پادشاه و سلطان و خداوند دوران.
يادَندان ـ جمع يادند[ر.م].
ياده ـ (چو باده) قوّه حافظه.
يار ـ دوست و آشنا و همسر و برابر و مدد كننده و دسته هاون و به تركى، ورطه و هلاكت و آب دهن است.
يارْرَس ـ مددكار و يارى دهنده.
يارِ غار ـ ابوبكر ابن ابى قحافه.
يارْفُروشى ـ تعريف و تحسين كردن.
يارمند ـ دوست و اعانت كننده.
يارنامه ـ حشمت و تجمّل و كار نيك و نام نيك و نيك نامى.
يارا ـ شدّت و قدرت و قوّه وطاقت و مجال و فرصت و زَهره و دلير.
ياراِسپَند; ياراِسفَند ـ به نوشته جهانگيرى[ر.ض]، نام اسفنديار[فرزند گشتاسب كيانى] و به نوشته برهان[ر.ض]، مقلوب آن است.
انورى[در قطعات گويد:]
«تا كه در نَطع دهر در بازى است *** رخ بهرام و اسب ياراسپند
باد فرزين عزّ و عمرت را *** از پياده دوام فرزين بند»
و در فرهنگ ناصرى[ر.ض] تخطئه كرده و گويد: هريك از بهرام و ياراسپند كه در اين شعر است، نام يكى از روزهاى پارسيان است، چنان كه بهرام روز بيستم و ماراسپند كه با ميم درست و با ياى حطّى غلط است، روز بيستونهم ماه هاى شمسى است. پس گويد: و لفظ «ياراسپند» نام موبد موبدان [بزرگ روحانيان زردشتى ]هم بوده است.
ياراغ; ياراق ـ يراق[ر.م].(كى)
يارپوز--->پودنه.(كى)
يارج ـ (چو مادر) معرّب ياره[ر.م].
يارَد ـ (چو مادر) فعل مضارع از ياريدن[ر.م] است و اما

1. نقل مطلب گواه بر تصديق آن نيست.

صفحه 504 - جلد چهارم
لفظ «يارد» در «بيارد» و «نيارد» فعل مضارع از آوردن است كه الف اوّل آن مقلوب به ياء شده و لفظ يارد (بر وزن ماست) واحد مقياس طولى انگليز[انگليس] است كه موافق نوشته بعضى از اهل حساب، در ايران «وار» نيز گويند و طول آن تقريباً سى «اصبع» و يا چهارده «گره» و يا 91 سانتى متر و هر ياردى به سه «فيت» منقسم و هر «فيت»، يعنى پا، به دوازده جزو مى شود كه هر جزو را «انج» گويند و هر انجى نيز به دو «پوس» منقسم مى شود و ميل انگليسى معادل 1679 متر يا 1019 ذرع يا 1760 يارد است.
ياررَس ـ رجوع به تركيبات «يار» نمايند.
يارستن ـ (چو پا بستن) توانستن و دست درازى كردن.
يارَشمِشى ـ صلح و آشتى و موافقت و زينت پوشاكى.(كى)
يارغو ـ يرليغ[ر.م] و پرسش و مؤاخذه و تفتيش گناهان.(كى)
يارق ـ (چو مادر) دست بند زنان و معرّب ياره.
يارك ـ (چو مادر) تصغير يار و هم به معنى بچه دان است، خصوصاً در شتر و هم پوست نازكى است كه چون بچه شتر از مادر بزايد، بر سر و رويش پيچيده باشد و نوعى از خوانندگى هم هست كه رندان و اوباش بدخشان [در شمال افغانستان] كنند.
ياركَند ـ به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، نهرى است از تركستان چينى [نواحى شمال غربى و غرب چين] كه از سلسله جبال بلور برخاسته و به سمت شمال شرقى جريان يافته و شهرى موسوم به همين اسم را اسقا نموده و مقدار 1100 كيلومتر تشكيل مجرا نموده، پس به بحر لوپ مى ريزد و نيز چنان كه اشاره شد، نام شهرى است در ساحل نهر مذكور كه در قرن 17 ميلادى محل اداره حكومت كاشغر بوده و در 1757 ميلادى ـ مطابق 1171 هجرى ـ مسخّر چينيان گرديد. و در بستان السياحة[ر.ض ]گويد: ياركند دارالملك[مركز و پايتخت] ديار ختن و مردمانش از حنفى و بت پرست و اماميّه تشكيل يافته و در صداقت ممتاز و در غريب نوازى با امتياز و عموماً خوب صورت و نيك سيرت و در حسن و جمال و غَنج و دلال [ناز و كرشمه] بر تمامى بلاد تركستان تفوّق دارند و از عادات ايشان آنكه زن، خواه با شوهر باشد يا بى شوهر، در پرده حجاب مى باشد و اما دختران دوشيزه، مانند دلبران كاشغر گشاده روى و در دشت و گلزار و كوچه و بازار با ناز و گرشمه گردش نمايند و اگر كسى طالب دخترى بوده و از جان و دل خواستار باشد، بعد از تراضى طرفين به اشاره خود آن دختر، نزد پدر و مادر و يا وكيل و منسوب وى رفته و به اندك كابينى صورت عقد بندند اما چون خواهد كه سفر كند، بايد طلاق بدهد و اولاد نرينه از آنِ پدر بوده و اولاد اناث از آنِ مادر باشد. و حكومت آنجا از جانب پادشاه ملك ختا مقرّر و حكم وى در همه بلاد ختن روا و حاكم آنجا را در اصطلاح اهالى خودشان انبان گويند و حكم هر صاحب مذهبى را موافق شريعت خود كنند.
يارَِگى ـ (ل) يارا [ر.م].
يارليغ ـ (چو بادگير) يرليغ[ر.م].
يارمَند ـ رجوع به تركيبات «يار» نمايند.
ياره ـ (چو باده) يارا[ر.م] و اياره[ر.م].
يارى ـ (چو راضى) هوو و دسته هاون و يا دو زن دو برادر نسبت به يكديگر و مدد و معين بودن.
ياريدن ـ (چو سازيدن) قادر و توانا بودن و يار و مددكار شدن و درخت را پيوند كردن.
ياز ـ ارش [ر.م] و گام و قدم و يازيدن [ر.م] و امر و فاعل از آن.
يازان ـ قصد و اراده و مشروح و مفصّل و اسم فاعل از يازيدن[ر.م].
يازد ـ (چو مادر) فصل مضارع از يازيدن[ر.م].
يازدن ـ (چو ساختن) يازيدن[ر.م].
يازده ـ (ر.ف).
يازده رُخ--->كناباد.
يازش ـ (چو فاسق) غرض و مقصود و مطلب و قصد و اراده و اسم مصدر از يازيدن[ر.م].
يازند ـ (چو پابند) شكل و هيئت و جمع فعل مضارع از يازيدن[ر.م] است.
يازنده ـ (چو پابسته) اسم فاعل از يازيدن[ر.م].
يازه ـ (چو باده) لرزه و خميازه.
يازى ـ (چو راضى) برزگر.

صفحه 505 - جلد چهارم
يازيدن ـ (چو سازيدن) نموّ كردن و باليدن و بلند شدن و نمودن و قصد و اراده كردن و كشيدن و فنجيدن [ر.م] و پيمودن و گراييدن و زراعت نمودن و دست به چيزى دراز كردن و حمله كردن و ناليدن و افكندن و انداختن.
ياس ـ ترس و بيم و ياسمن و به عربى، (چو سخت) حرمان و نااميدى و به تركى، عزا و ماتم است.
ياس سفيد ـ ياسمن برّى است.
ياسا ـ ياسه[ر.م].
ياساغ; ياساق ـ يساق[ر.م].(كى)
ياساميشى ـ به مغولى، كارسازى و پسنديده و سرانجام كارها است.
ياسان ـ لايق و سزاوار و هم نام يكى از پيغمبران عجم كه به عقيده پارسيان، پيغمبر چهارم است از مه آباد [ر.م] و پيش از كيومرز[ر.م] و گل شاه [ر.م] بوده و در دساتير[ر.م ]نامه اى هست به زبان غريب كه گويند زبان آسمان است و بر او نازل شده و در رسالات پارسيان نيز از تحقيقات حكمتى او سخنان بسيار است و رجوع به طبقه چهارم «مه آباد» هم شود.
ياسان آجام; ياسانيان ـ به طبقه چهارم «مه آباد» رجوع شود.
ياساوز ـ صف آرايى.(كى)
ياسج; ياسچ ـ (چو فاسق و ناخن) پيكان و تير پيكان دار و تيرى كه پادشاهان اسم خود را بر آن نويسند و مطلق تير را هم گويند.
ياسم ـ (چو فاسق و مادر) ياسمن.(عر)
ياسمن ـ (چو باادب) كه «ياسمون» و «ياسمين» و «ياسم» هم گفته و به پارسى «ياس» و به فرانسوى «ژاسمَن» و به لاتينى «ژاسمينوم» و به شيرازى «گل هاشم» و به هندى «چنبلى» و يا «چنبيلى» يا «چينى» گويند، به فرموده پزشگى نامه[ر.ض]، درخت كوچكى است در آسيا كه مدت ها است غرس آن در فرنگ هم متداول و گل آن سفيد است و در برهان[ر.ض] گويد: گلى است معروف كه سفيد و زرد و كبودرنگ بوده و سفيدش از همه بهتر و مقوّى دِماغ [مغز ]است و در مخزن [ر.ض] هم گويد: گلى است خوش بو و سفيد و زرد و كبود بوده و غير از قسم زرد آن، بستانى و برّى و جبلى مى باشد. و جمهور اطبا در بيان ماهيّت ياسمن گويند كه درخت آن مانند درخت مورد [ر.م] و از آن سبزتر و املس [هموار و صاف] و بزرگ تر و برگ آن پهن تر و نرم تر، و به سطبرى برگ مورد نيست و درخت قسم سفيد آن ضعيف تر و گل آن سفيد و با شائبه سرخى و بعضى بى سرخى و بسيار خوش بو و از حَمَل [فروردين ]تا عقرب[تير] گل مى دهد و در بلاد حارّه هميشه گل دهد و درخت نوع زرد آن از اين عظيم تر و چترى و مانند درخت مورد است و در نزد بعضى، قسم زرد آن مسمّى به «زنبق» است. بارى، ترجمه اجمالى هريك از انواع متفرّقه آن را كه اشاره شد، مى نگاريم:
ياسمن برّى ـ كه به عربى «ظيّان» هم گفته و به پارسى «ياس سفيد» و به هندى «جوهى» و «جاهى» و «جنگلى» و «چنبيلى» و به لغت اندلس و مغرب «عشبة النار» و «عشبه مغربيّه» خوانده و به فرانسوى «دوس آمِر» گويند، به فرموده پزشگى نامه[ر.ض]، نباتى است از جنس تاجريزى [ر.م ]و ساقه آن كه در مداواى جذام و خنازير[ر.م] و جرب رطب [گَرى] مستعمل اطبا و مفيد است، چون تازه باشد، بوى تند و غير مطبوعى داشته و در خشكى بى بو مى گردد و در ابتدا كمى تلخ و در آخر، طعم شيرينى از آن محسوس مى شود و در مخزن[ر.ض ]فرمايد: منبت[محل روييدن ]آن بيابان ها و اصحّ اقوال در ماهيّت آن است كه نباتى است شبيه به لبلاب[ر.م] و از آن صلب تر و شاخه هايش درهم و پيچيده و گل آن بسيار خوش بو و قسمى خاردار شبيه به خار گل سرخ و گل آن از گل ياسمن بستانى كه «گل چنبيلى يا چيلى» نامند، بسيار كوچك تر و بيخش سياه و باريك و پُرشعبه و قوّت بيخ آن تا بيست سال باقى و اثر آن مانند خربق اسود[به «خربق» رجوع شود] است و لهذا بعضى گمان كرده كه همان است. بارى، قسم مغربى ياسمن برّى قوى تر بوده و ياسمن برّى ساير ولايات ضعيف الاثر است. و در فرهنگ ناصرى[ر.ض ]گويد: ياسمن برّى بهترين

صفحه 506 - جلد چهارم
اقسام ياسمن بوده و اينكه به «چنبلى» معروف است، غلط و «چينى» صحيح است. على الجمله، نيز در مخزن[ر.ض] گويد: عشبه مغربيّه يا عشبة النّار كه نام عربى ديگر ياسمن برّى است، عبارت از شاخه هاى ياسمن برّى است و آن شاخه هاى نباتى است شبيه به لبلاب[پيچك] و درهم پيچيده و اقوى و بهترين همه، مغربى آن است كه شاخه هاى آن بلند و متوسط در سطبرى و باريكى و سرخ نيم رنگ باشد و چون بشكنند، از آن غبارى ظاهر شود و مغز آن سفيد باشد و آنچه غليظ تيره رنگ و به اوصاف مذكوره نباشد، بد است و عشبه بلاد ديگر ضعيف الاثر است و «عشبة النّار» گفتن به جهت حدّت آن است، چنان كه وجه نسبت آن به مغرب، آن است كه اوّلاً اهل مغرب بر فوايد آن اطلاع يافتند و بعد از آن در ساير بلاد مشهور و منتشر گرديد.
ياسمن بستانى ـ در تحفه[ر.ض] گويد: بستانى آن «چنبلى» كه ياسمن هندى باشد و آن زرد و سفيد و ارغوانى نيز مى باشد و در نزد اطبا سفيد آن مسمّى به «زنبق» است و در نزد بعضى، قسم زرد آن موسوم به «زنبق» است.
ياسمن جبلى--->ياسمن هندى.
ياسمن چنبلى; ياسمن چنبيلى; ياسمن چينى--->ياسمن برّى.
ياسمن زرد ـ به فرموده پزشگى نامه[ر.ض]، نباتى است در آمريك جنوبى كه در اطراف رودخانه ها و در سواحل اوقيانوس فراوان است و گل آن زرد و داراى بويى شبيه به بوى ياسمن است و ريشه آن را كه داراى طعم بسيار تندى است، در دفع بعضى از اقسام تب استعمال نمايند. و نيز اهالى ولايات متحده تعفين [خيساندن دارو در الكل و سركه در مدّت معيّن] اين ريشه را در دفع اوجاع [دردها ]روماتيسمى معمول دارند.
ياسمن سفيد ـ به فرموده مخزن [ر.ض]، خوش بو و كثيرالوجود و ساقش اندك پيچ دار و برگ هاى آن اندك ريزه طولانى و بر دو جانب شاخه آن رسته و خوش منظر و گل آن خوش بو با ساقه باريك و مجوّفى و بر سر آن برگ هاى ريزه پيوسته به آن ساق و در هنگام غنچگى، طولانى اَمرودى شكل [شبيه به گلابى ]و رجوع به ترجمه خود «ياسمن» و «ياسمن برّى» هم نمايند.
ياسمن كارولين ـ ياسمن زرد[ر.م] است.
ياسمن كبود ـ به نوشته مخزن[ر.ض]، كمياب و نبات آن مابين درخت و بياره [بوته] بوده، نه مانند درخت ايستاده و نه مانند بياره بر زمين مفروش است و در بعضى بلاد درخت آن عظيم مى گردد.
ياسمن هندى ـ به نوشته مخزن [ر.ض]، ياسمن جبلى است و به نوشته تحفه[ر.ض]، ياسمن بستانى [ر.م] را «هندى» هم گويند، چنانچه مذكور افتاد.
ياسَمون; ياسَمين ـ ياسمن.(عر)
ياسون ـ (چو كابوس) ياسه[ر.م].
ياسه ـ (چو باده) خواهش و آرزو و اشتياق و راه و رسم و عادت و ادب و سياست [تنبيه و مجازات] و نظام و قانون و قاعده، خصوصاً طرز و طور و حكم و قرارداد چنيگزخان بوده. پوربهاى جامى[شاعر خراسانى متوفّى به سال699هـ] گويد:
«به رخصت دام منصب ساختند احكام ايمان را *** مقدّم كرده بر اخبار قرآن ياسه خان را»
و در فرهنگ ناصرى[ر.ض] گويد: غريب است كه در فرهنگ جهانگيرى[ر.ض] اين بيت را به معنى آرزو شاهد آورده و «ياسه جان» نوشته اند. و اصل اين لغت، تركى مغولى است ولى شعرا در پارسى آورده اند، مانند يرليغ كه در اصل، يارليغ بوده و ترتيب دهنده صفوف سواران را هم به همين مناسبت ياساولى گويند، يعنى نظم دهنده. بارى، مقصود از اين جمله آنكه ياسا و ياسه و ياسون به معانى مذكوره تركى مغولى است. بارى، لفظ «ياسه» حلقه و قلاّبه باربند چارواداران را هم گويند كه آن حلقه را بر نوار پهنى نصب كرده و آن نوار را بر بالاى بار انداخته و قلاّبه را بدان حلقه گذرانده و محكم مى كشند.
ياسيج; ياسيچ ـ (چو كابين) ياسج[ر.م].

صفحه 507 - جلد چهارم
ياسيدن ـ (چو سازيدن) ترسيدن.
ياشق; ياشوق ـ (چو ناخن و كابوس) نام درختى است.
ياغيدن ـ (چو سازيدن) آغشته شدن.
يافا ـ به نوشته بستان السياحة[ر.ض]، بندرى است دلگشا مشرقش دريا و سه طرفش صحرا و در هفت فرسخى بيت المقدّس واقع و اطرافش واسع و قلعه محكمى دارد كه گويند از بناهاى يافا ابن علجان ابن كنعان ابن نوح است و در آن بندر ميوه اى است كه درخت آن مابين درخت و نبات و خاردار و مردم آزار و برگش عريض و ضخيم است و آن درخت در اكثر ملك شام موجود است و آن را «زقّوم» گويند. اما طعم آن ميوه شيرين و در بندر مذكور موفور است.
يافتن ـ (ر.ف) و فهميدن و درك كردن.
يافته ـ (چو ساخته) حجّت و سند و قبض وصول و اسم مفعول و ماضى بعيد از يافتن.
يافث ـ (چو فاسق) نام پسر اوّلينِ حضرت نوح(عليه السلام) كه به زعم بعضى، داراى نبوّت هم بوده و در حين تفرّق اولاد نوح(عليه السلام) در حوالى 3300 مقدّم ميلادى با تمامى متعلّقين خود از عراق عرب به صوب جهات شماليّه و غرب شمالى بحر خزر مهاجرت كرده و در همان جا در 550سالگى درگذشت و به نام ترك و كومر و ماد و ماغو و ياوان و توبا و تيراس و ماشح هشت پسر داشته كه تمامى ايشان بعد از فوت پدرشان با طوايف خودشان در اطراف جهان متفرّق گرديدند.
يافر ـ (چو فاسق و مادر) رقّاص و بازيگر.
يافع ـ (چو فاسق) موضعى است در يمن.
يافعى ـ منسوب به يمن و بالخصوص عنوان مشهور عبدالله ابن اسعد على يمانى از اجلّه و مشاهير علماى شافعيّه كه دوستدار علما و اتقيا و خادم صلحا و اوليا بوده و تمامى مصنّفات وى نافع و هريك از آنها جميع مقاصد فنى را كه در آن تأليف يافته، جامع و از جمله آنها روض الرّياحين فى حكايات الصّالحين و مفتاح الظّلام فى المستغيثين بخير الانام است و منظومات بسيارى هم از وى در اثر مى باشد و در 1365 ميلادى ـ مطابق 767 هجرى ـ در مكّه معظّمه وفات يافته و گويا يافعيّه هم كه از جمله شعب قادريّه [ر.م] است، منسوب به همين يافعى مى باشد.
يافعيّه--->يافعى.
يافوح ـ (چو كابوس) جان دانه[ر.م].(عر)
يافه ـ (چو باده) ياوه [ر.م] و هم شهرى است از بلاد آسياى عثمانى كه در كنار دريا و لنگرگاهى است زيبا كه موقف زوارق و سفاين مى باشد و احمد رفعت[ر.ض ]گويد: اين شهر به مسافت 55 كيلومتر از شمال غربى قدس شريف و 100 كيلومتر از جنوب غربى عكّا واقع و 6000 نفوس را جامع و اكثرشان مسلمان و جمعى هم خِرِستيان[به تركى، مسيحى] و در باغچه هاى نزديكى آن ميوه جات نفيس گوناگون بسيار است و از كثرت قدمت آن بعضى، از آثار زمان نوحش دانند و در زبان يهودى ها به ژوئيه موسوم است كه به معنى لطيف است و تا به حال كرّات با صدمات روزگار تصادف نموده و قديماً از طرف مصرى ها و آثورى ها ضبط و احراق شده، پس رومائى ها[رومى ها ]تخريبش كرده و در قرن دوازدهم ميلادى مسخّر اهل صليب بوده، پس به تحت استيلاى عثمانى ها درآمده و در 1788 ميلادى ـ مطابق 1214 هجرى ـ فرانسزها [فرانسوى ها ]متولى آن ديار گرديده و از علّت [بيمارى ]وبا پريشان شدند و در 1253 هجرى قسمت اعظم آن از اثر زلزله منهدم و ويران گرديد.
ياقوت ـ (ر) چند معنى دارد:
   1. جزيره معظمى است در ميان بحر مظلم [ر.م] كه در آن اصناف ياقوت سرخ و زرد و سفيد و كبود پيدا گردد و نوعى ديگر از جواهر هم به دست آيد كه اهالى مشرق زمين بهتر از ياقوتش دانند.
   2. نام خطاطى است مشهور كه به مستعصمى معروف و در اصل از اهالى قدس شريف بوده و در حوالى 660 هجرى قدم به دايره اشتهار گذاشته و به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، دو تن ديگر هم از معروفين خطاطان به همين اسم مسمّى بوده و هر سه ياقوت، وحيد عصر خود بوده و خطوط شش گانه رقاع و ثلث و نسخ و تعليق و ريحان و محقّق هم از اختراعات ايشان است.

صفحه 508 - جلد چهارم
   3. سنگى است معدنى كه به پارسى «بهرمان» و «بهرامن» و «باكند» و «پاكند» و «ياكند» و «ياكندو» و «ياكنده» گويند كه يكى از جواهر معروفه قيمتى و شفّاف و بسيار سخت و نفيس و عظيم القدر و معدن آن جزيره سيلان از سرانديب [سرى لانكا] و جزيره برازيل از آمريك جنوبى بوده ليكن اگرچه اكثر قطعه هاى برازيل صاف و شفّاف و آبدار و بزرگ مقدار مى باشد، ولى همه الوان آن و سيلانى بسيار كم رنگ و نرم بوده و به صلابت و خوبى پيكويى[موضعى در شرق هند و به «پيكو» رجوع شود] نباشند و در مخزن[ر.ض] فرمايد: در قطعه زمينى از شهر پيكو كه معدن ياقوت است، سكنى نتوان نمود و خاك آن صلب و سياه كبريتى است كه بوى كبريت[گوگرد] از آن آيد و در موسم باد و بارش، رعد و برق بسيار در آن افتد و زمين آن منشق شده و از شكاف هاى آن بوى كبريت آمده و آزار رساند و ياقوت زير زمين خوب نباشد بلكه خام و ناصاف مى باشد و آنچه از بالاى زمين بيابند، بزرگ باشد يا كوچك، بايد به خود راجه بفروشند كه اگر به ديگرى بفروشند، به حكم راجه سياست [مجازات] عظيم كرده و خانه اش را ضبط نمايند. بارى، ياقوت سرخ و سفيد و زرد و كبود و پسته اى و سبزرنگ بوده و هريك نيز بسيار رنگين و متوسط و كم رنگ مى باشد و گويند: در مدت هزار سال از رنگى به رنگى بگردد و درجه كمال آن رنگ احمر است، چنان كه اوّل سفيد شود، پس زرد و على هذا القياس و داشتن اين همه رنگ هاى ياقوت، كسى را ميسّر نشده به جز پادشاه پيكو كه او را هفت خزينه است; يكى از آنها يواقيت الوان است و فخر او بر ملوك عالم از دو چيز است: فيل سفيد و معدن ياقوت، و جز او هيچ پادشاهى اين دو چيز را ندارد. و بعد از الماس هيچ يك از جواهر به نفاست ياقوت نباشد و در خاصيت نيز از همه برتر و در تفريح دل به حدى است كه اگر در دهانش گيرند، فرح آورده و از وبا ايمن باشند. و از [محمّد زكريا] رازى [251ـ 313هـ ]نقل است كه نگين كردن آن و از گردن آويختن آن، از وسائط قضاى حوايج و مزيد هيبت در انظار مردمان است و با خود داشتن آن، دافع ضرر وبا و طاعون است. خاقانى در وصف شراب گويد:
«چرخ از سَموم گرمگه زاده وبا هر چاشتگه *** دفع وبا را جام شه ياقوت كردار آمده»
و نيز در آتش ضايع نگردد، چنانچه گفته اند كه مكرّر جواهرآلات مردم سوخته و به سلامت ياقوت نازيده اند.
ياقوت آسمانى--->ياقوت كبود.
ياقوت ابيض ـ ياقوت سفيد[ر.م].
ياقوت احمر ـ ياقوت سرخ رنگ است و آن نيز به تفاوت رنگ به نام رُمّانى و ليمويى و زعفرانى و نارنجى و ارغوانى و خلّى و خمرى و لحمى و وَردى به چندين قسم بوده و بهتر از همه سرخ بسيار رنگين و رمّانى آبدار صلب شفّاف بى جرم بى داغ رنگ آن است و هرچند بزرگ قطعه و خوش شكل تر باشد، معتبر و قيمت آن زيادتر خواهد شد و از جواهرنامه [ر.ض] نقل است كه چون به بيست قيراط (كه معادل وزن يك اشرفى هيجده نخودى است) رسد، دو هزار اشرفى قيمت آن است. و ساير اقسام ياقوت غير از سرخ رمّانى تاب آتش ندارد بلكه به نوشته بعضى، قسم رمّانى از آتش رنگين تر مى شود و اگر در آن خال سياهى و يا سرخى كه تندتر از رنگ خودش است، باشد و در آتش گذارند، آن خال برطرف گردد و اگر در آن بدمند، بر سرخى و زيبايى آن بيفزايد و خواص مذكوره در ترجمه خود ياقوت، همين قسم رمّانى را است و يا مطلق ياقوت احمر را است.
ياقوت اخضر ـ ياقوت سبز[زمرّد] و ياقوت كبود [ر.م ]را هم گويند.
ياقوت ارغوانى--->ياقوت احمر.
ياقوت ازرق ـ ياقوت كبود[ر.م] است.
ياقوت اصفر ـ ياقوت زرد [ر.م].
ياقوت بَدَخشانى ـ لعل [ر.م] است.
ياقوت برازيلى ـ رجوع به ترجمه معنى سيّم «ياقوت» شود.

صفحه 509 - جلد چهارم
ياقوت پسته اى ـ كه از اقسام ياقوت كبود است، اگر قريب به سرخ و سفيد باشد، از همه اقسام ياقوت نرم تر و خام است كه در معدن ناقص مانده و خيلى كمياب است.
ياقوت پيكويى ـ رجوع به معنى سيّم «ياقوت» شود.
ياقوت خام ـ لب معشوق.
ياقوت خَلّى; ياقوت خَمرى; ياقوت رُمّانى--->ياقوت احمر.
ياقوت رَوان ـ شراب و خون و اشگ خونين.
ياقوت زرد ـ سخت تر از ياقوت پسته اى و نرم تر از سرخ و كبود است و در تحمل آتش، كمتر از ياقوت احمر[ر.م] است.
ياقوت زعفرانى--->ياقوت احمر.
ياقوت سبز ـ زمرّد است.
ياقوت سربسته ـ لب و دهان معشوق.
ياقوت سرخ ـ ياقوت احمر[ر.م].
ياقوت سفيد ـ اگر در آن شائبه سرخى باشد، چون بر آتش معتدل در ظرف سفالى بگذارند، تمام آن رنگين گردد.
ياقوت سيلانى ـ رجوع به معنى سيّم «ياقوت» شود.
ياقوت طاووسى--->ياقوت كبود.
ياقوت كبود ـ از ياقوت سرخ و ساير اقسام ياقوت، صلب تر و به نام آسمانى و طاووسى و كُحلى و نيلى و سبزفام و پسته اى و لاجوردى به چندين قسم بوده و قسم نيلى آن را به پارسى «نيلم» و به هندى «نيلمن» و به انگريزى [انگليسى] «سفيار» گويند و ماده تكوّن آن كبريت [گوگرد] و زيبق [جيوه] صافى خالص شفّاف برّاق و فاعل آن برودت است و قسم كحلى، تاب آتش ندارد و زنّاربندان هندو و برهمنان ياقوت كبود را بهتر از رنگ هاى ديگر مى پسندند.
ياقوت كُحلى; ياقوت لاجوردى--->ياقوت كبود.
ياقوت لَحمى--->ياقوت احمر.
ياقوت ليمويى--->ياقوت احمر.
ياقوت مُذاب ـ ياقوت روان[ر.م].
ياقوت نارنجى--->ياقوت احمر.
ياقوت نارَوان ـ ياقوت رمّانى [ر.م] است.
ياقوت نيلى--->ياقوت كبود.
ياقوت وَردى--->ياقوت احمر.
ياقووس ـ (ل) رجوع به سوّم و نهم «حواريين» شود.
ياكند ـ (چو پابند) ياقوت و نام زن اسپهبد خورشيد ابن دارمهر از پادشاهان مازندران.
ياكوت ـ ياقوت.
يال ـ بازو و گردن و بيخ گردن و قد و قامت و حيوان مست و مستى حيوانات و شدّت و قوّت و اقتدار و اصل و نژاد و روى و رخسار و فرزند و عيال و پر و بال و موى گردن اسب كه «فش» و «فزه» و به عربى «عُرف» گويند و در اصل «موى يال» بوده، پس تخفيفاً «مويال» گفته و دوباره تخفيف داده و «يال» گفته اند و شايد موى گردن را «يال» گفتن كه به معنى خود گردن است، مَجاز بوده و از راه تسميه چيزى به اسم محل آن باشد و دور نيست كه فقط يال بدون تخفيف و مجازيّت لفظ مشترك بوده و در هريك از گردن و موى آن حقيقت باشد.
يال بستن ـ غرور و ناز و تكبّر كردن.
يال گوپال ـ تن و توش و شأن و شوكت.
يال مراد ـ اسبى كه موى گردنش بسيار دراز باشد.
يال مند; يالوار ـ صاحب يال و اهل و عيال.
يال و بال ـ تناسب اعضا.
ياله ـ (چو باده) جوال و شاخ گاو.
يام ـ اسب چاپارخانه كه در هر منزل عوض مى كنند و هم نام ديگر كنعان ابن نوح و به تركى، در اوّل پاره اى كلمات حرف تأكيد است، مثل «يام ياشل» و «يام ياسّى» و مانند آنها.
يامجى; يامجيك ـ در جايى ديدم كه به معنى شبان و چوپان و پيك و قاصد است و گويا از «يام» ـ به معنى اسب چاپارخانه ـ مأخوذ است.
يام يام ـ به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، نام زنگى هاى مردم خوار است و نيز در «ن ى» گويد: «نيام نيام» نام قبيله بزرگى است از زنج كه در بلاد معروفه تكروريّه معروفه به

صفحه 510 - جلد چهارم
سودان شمالى و هم در حوالى درياچه هايى كه منبع رود نيل هستند، ساكن و در وحشيّت برتر از ديگران و در مردم خوارى، مشهور جهانى هستند و شهر و قصبه ندارند و از كثرت وحشيّت ايشان است كه سيّاحان به اراضى شان تردّد ندارند و همين قبيله است كه بين الناس به يام يام معروف است.
يان ـ مركب و راحله و هذيان و هرزه و در اصطلاح صوفيّه، هرآنچه را كه در عالم غيب مشاهده شود «يان» گويند كه به عربى «محو» نامند و جمع آن، يانات است و به تركى، جانب و طرف و امر به سوختن است.
يانات--->يان.
يانه ـ هاون و تخم كتان و بزرك[ر.م] و تخم روغن كشيده.
يانيا ـ نام يكى از بلاد روم ايلى[ر.م] كه اكثر مردمانش لامذهب و مابقى نصارى [مسيحى] و حنفى و عموماً مهمان نواز و دلير و سفيدرخسارند.
يانيج; يانيچ ـ (چو كابين) قبر و گور و دخمه.
ياو ـ امر و فاعل از ياويدن [ر.م] و به تركى، ياوه [ر.م].
ياوان ـ پسر پنجمينِ يافث ابن نوح كه پدر طوايف جرمان [ژرمن] و يونان بوده و ژاوان هم گويند و احمد رفعت[ر.ض ]گويد: مظنون آنكه بعد از استيلاى اسكندر يونانى و هجوم وى بر هند، به همين اسم مسمّى شده باشند زيراكه هنديان هركه را از اجانب كه از سمت غرب وارد آيد، ياوان گويند.
ياود ـ (به فتح واو) فعل مضارع از ياويدن [ر.م].
ياودن ـ (چو ساختن) ياويدن[ر.م].
ياوَر ـ (ر) معين و مددكار و دسته هاون و روز دهم هر ماه.
ياوْرو; ياوْرى ـ طفل و بچه و جوجه.(كى)
ياوُز ـ (ل) ظالم و زبردست و خوب و پردل.
ياوْشان ـ (ر) رجوع به «درمنه» شود.(كى)
ياوگى ـ (به فتح واو) ياوه[ر.م] شدن.
ياوند ـ (چو پابند) پادشاه و اسم فاعل و جمع فعل مضارع از ياويدن [ر.م] است.
ياوه ـ (ر) ويدن [ر.م] و مهمل و هرزه و هذيان و دشنام و پريشان و غريب و مجهول و ضايع و بيهوده و گم شده و ناپديد گشته و تركيبات آن، مانند تركيبات «هرزه» است.
ياويدن ـ (چو سازيدن) يابيدن[ر.م].
ياى ـ بيمار و خسته و به تركى، معروف است[تابستان].
يايق ـ (ل) نهرى است در آسيا.
يايلاق ـ ييلاق.(كى)

آيين دويّم

(در حرف ياى حطّى با باى ابجدى)
يب ـ (چو بد) تير پيكان دار.
يباب; يبات ـ (چو كَنار) خراب.
يبار ـ (چو كَنار) رجوع به «مشگ» نمايند.(كى)
يبان; يبانه ـ (چو كَنار و كَناره) دشت و بيابان.(تركى يا پارسى)
يبانى ـ (چو امانى) هر چيز صحرايى و بيابانى.
يبرنگ ـ (چو فرزند) سرشت و طبيعت.
يبروج ـ (چو منصور با جيم عربى) به معنى مردم گياه[ر.م ]است، چنانچه بعضى نوشته و ظاهرش هم پارسى بودن آن است ليكن در قطرالمحيط[ر.ض] در ضمن لغات عربيّه و با حاى حطّى اش نوشته و در مخزن[ر.ض] هم با حاى حطّى ضبط كرده و نژاد آن را سريانى گفته و به ذوالصّورتين ترجمه كرده و در ماهيت آن گفته كه اسم سريانى جنس اشياء زوجيّه در خلقت بوده و شامل مردم گياه و غير آن است و به هر حال بيشتر آن را با اضافه استعمال كرده و «يبروج الصّنم» و «يبروج الوقار» گويند.
يبروج الصّنم; يبروج الوقار; يبروح الصّنم; يبروح الوقار --->يبروج.
يبست ـ (چو سمند) مچّه[ر.م].
يبوراَسب ـ نام ديگر ضحّاك[از شخصيّت هاى پليد شاهنامه] است.
يبوست ـ (ر.ف) [خشكى و لاغرى].(عر)

آيين سيّم

(در حرف ياى حطّى با تاى قرشت و ثاى ثخذ)
يتائم ـ (چو مساجد) رجوع به «يتيم» شود.(عر)

صفحه 511 - جلد چهارم
يتاغ ـ (چو كَنار و خمار) يتاق[ر.م].
يتاغى ـ (به فتح و ضمّ اوّل) يتاقى[ر.م].
يتاق ـ (چو كَنار و خمار) پاس داشتن و محافظت كردن و ظاهراً تركى است.
يتاقى ـ (به فتح و ضمّ اوّل) پاسبان و محافظت كننده.
يَتامى--->يتيم.(عر)
يتوع ـ (چو عمود) هرگياه شيردارى كه در وقت بريدن آن شيرى از آن برآيد و به تقديم تاى قرشت بر ياى حطّى هم صحيح[يتوع] و جمع آن، يتوعات است و ماذريون[ر.م] و شبرم[ر.م] و عشر [ر.م] و لاغيه[ر.م] و ماهودانه[ر.م] هم از آن جمله است.(عر)
يتيم ـ (چو امير) به نوشته قطرالمحيط[ر.ض]، هر چيز عزيز و بى نظير و از حيوانات، بى مادر و از انسان، بى پدر را گويند و جمع آن، ايتام و يتمه (بر وزن طلبه) و يتامى (بر وزن نصارا) است و دو اوّلى مخصوص مذكّر بوده و سيّمى مشترك مابين مذكّر و مؤنّث و خودش هم مقلوب يتائم است و در غياث اللغات[ر.ض] گويد: يتيم، غلام و دزد و عيّار و ستور بيمار و جوهر بى نظير و طفل بى پدر و گاهى به معنى بى مادر باشد و طفلى را كه هيچ يك از پدر و مادر را ندارد يتيم الطّرفين گويند و كسانى كه آن را يتيم و يسير گويند، يعنى بدون اضافه، به خطا رفته اند. بارى، لفظ «يتيم» نام موضعى هم هست.
يتيم دريا ـ مرواريد بزرگ بى نظير.
يتيمه ـ (چو سكينه) مؤنّث يتيم و نام موضعى است.(عر)
يثرب ـ (چو مسجد) يا اثرب; رجوع به «مدينه» شود.

آيين چهارم

(در حرف ياى حطّى با حاى حطّى)
يحزئيل; يحزقيل ـ نام اصلى عبرانى حزقيل[ر.م] است.
يحمور ـ (چو اَمرود) در تحفه [ر.ض] فرمايد: حمار وحشى است و در نزد اطبا، نوعى از گاو كوهى [گوزن ]است.
يحيى ـ (ر) اسم جمعى از مشاهير است كه ترجمه اجمالى بعضى از ايشان را ثبت اوراق مى نمايد:
   1. چهارمِ حواريين كه در «حواريين» مذكور افتاد.
   2. نام نامى يكى از اجلّه انبياى بنى اسرائيل كه پدرش حضرت زكريّا(عليه السلام) در سن شيخوخت از درگاه حضرت بارى فرزند صالحى خواستارى نموده، پس تير دعا به هدف اجابت برخورده و يحيى(عليه السلام) از ايشاع كه خواهر مريم و خاله حضرت مسيح(عليه السلام) بوده، در سال 5585 ميلادى پنج و شش ماه پيش از ميلاد حضرت روح الله(عليه السلام)به وجود آمده و در هفت سالگى بعد از عزير(عليه السلام) به نبوّت مبعوث گرديد و اگرچه حضرت مسيح(عليه السلام) را تصديق مى داشت، ليكن چون هنوز آن حضرت مبعوث نشده بود و لذا مردم را به تورات و دين موسى(عليه السلام) ارشاد و دعوت كرده و از عذاب الهى مى ترسانيده و اكثر ايّام در كوه ها و بيابان ها مى گذرانده است. و حق تعالى در مدح وى فرموده:(وَ سَيِّدًا وَ حَصُورًا وَ نَبِيًّا مِنَ الصَّالِحِينَ)(آل عمران، 39) و در سه مقام وحشتناك سلامش فرستاده و امنش داده: (وَ سَلاَمٌ عَلَيْهِ يَوْمَ وُلِدَ وَ يَوْمَ يَمُوتُ وَ يَوْمَ يُبْعَثُ حَيًّا)(مريم،15) و پس از اندكى از رفع روح الله(عليه السلام)فائز مقام شهادت گرديده و در سبب آن گويند كه انتى پاتره هردوس، حكمران فلسطين، دختر خواهر خود و يا دختر برادر خود، فليب، و يا مطلّقه او را عاشق شده و خواستگارى نمود و آن دختر نيز با كمال رغبت اجابت نموده و روا و ناروا بودن آن را از آن حضرت استفسار نمودند و چون حكم حرمت از آن معدن عصمت و ساير احبار يهود شرف صدور يافت، اطاعت نكردند. سهل است كه تخم عداوت آن حضرت در دلشان كاشته و پادشاه شب در سر شراب به صدد تحصيل مدعا از آن دختر برآمده، دختر هم تمكين خود را مشروط به قتل يحيى(عليه السلام) نموده، اينك نصف شب آن حضرت را از محراب عبادت كشيده و در چهارشنبه آخر ماه در ميان طشت زر سر بريدند و بنابر مشهور، سر انور آن حضرت در جامع امويّه شام و دست مباركش در جامع كبير بيروت مدفون است.
   3. نام يكى از كبار مشايخ صوفيّه كه به قطب الدين متخلّص و به ابوالفضل مكنّى و در علوم ظاهره و باطنه داراى درجات عاليه بوده و در 740 هجرى در هرات

صفحه 512 - جلد چهارم
وفات يافت.
   4. نام دويّمينِ برامكه كه پسر خالد ابن جعفر بوده و در «برمك» مذكور افتاد.
   5. نام هفتم اسكندرانيّون [ر.م] و در «اسكندريّه» هم مذكور گرديد.
   6. نام پسر اكثم كه از كبار عصر خود اخذ علوم متنوّعه كرده و با ذكاوت و فطانت، مشهور و از خواص وزراى مأمون عباسى بوده و در هنگامى كه منصوب به قضاوت بصره گرديد، سن و سالش كمتر از بيست بوده و ازاين رو در نظر اهل بصره محقّر نمود. وى هم كه مستشعر اين معنى گرديد، جواب داد كه سال و سن عتاب بن اسيد كه از طرف قرين الشرف حضرت رسالت(صلى الله عليه وآله وسلم) داراى مقام حكومت و قضاوت مكّه بوده و همچنين سن و سال كعب بن سور كه از جانب عمر قاضى بصره بوده، از من هم كمتر بوده اند. و بدين جواب ايشان را اسكات و الزام نمود و در فنون متفرقه مهارت فوق العاده داشته و حاضر جواب بوده و در 243 هجرى وفات يافته و قضيه او با حضرت محمد جواد(عليه السلام) كه در مجلس مأمون بوده، مشهور و اجمالش آنكه يك سال بعد از شهادت حضرت رضا(عليه السلام)مأمون خواست كه دختر خود، امّ الفضل، را به حباله حضرت جواد(عليه السلام) آرد، ليكن بنى عباس مانع آمده و اشكال تراشى ها مى نمودند كه عداوت آل على و آل عباس قديمى و وضع رفتار پيشينيان خلفاى عباسى با ايشان معلوم بوده و علاوه كه در نتيجه اين مواصلت، خوف زوال شوكت عباسيه است كه خلافت از بنى عباس خارج شده و به آل على منتقل گردد. مأمون جواب داد كه اما عداوت ديرينه از بى انصافى شما است و اگر به حكم انصاف رفتار مى كرديد، حق خلافتشان را غصب نمى كرديد. و اما بدرفتارى خلفاى پيشين هم ناشى از قطع رحم ايشان است كه حق قرابت حضرت رسالت(صلى الله عليه وآله وسلم)درباره ايشان منظور نداشته اند «وَ أَعُوذُ بِاللهِ مِن قَطْعِ الرَّحِمِ». و اما زوال شوكت عباسيه بعد از حقانيت آل على محل خيال و انديشه نباشد. پس در خاتمه گفتند كه حضرت جواد(عليه السلام)بهواسطه صغر سن كه در آن هنگام هشت يا نه يا ده يا يازده سال داشته، عارف به احكام دينيّه نمى باشد. حالا كه رأى شريف خلافت مأبى به وقوع امر مواصلت تصميم داده، يك چند سالى تأخير شود كه محمد جواد(عليه السلام)هم تحصيل علوم دينيّه كرده و عارف به احكام ضروريّه دين خود باشد. مأمون جواب داد:«بدا به حال شما كه محمد جواد(عليه السلام) با آن صغر سن به تمامى اهل فضل مقدّم بوده و من او را بهتر از شما مى شناسم و علم اين خانواده الهامى و از جانب خدا بوده و آبا و اجدادش در فنون علم دين و ادب بى نياز از رعاياى ناقصه هستند و صدق اين كلام من بعد از امتحان مكشوف گردد.» اينك بناى امتحان گذاشته و درخواست نمودند كه تمامى طرق آن محوّل بديشان گردد. مأمون هم ايشان را پذيرفته و قرار بر اين شد كه هركه را كه خودشان انتخاب كنند، در محضر خود خليفه از احكام شريعت از حضرت جواد(عليه السلام) سؤال نمايد; پس اگر جواب مساعد داد، امر مواصلت را كه منظور نظر مأمون است، انجام دهند و الاّ موقوف دارند; پس ايشان به اتفاق آراء، همين «يحيى ابن اكثم» صاحب ترجمه را انتخاب كرده و با اموال نفيسه مستظهر و اميدوارش گردانيدند كه يك مطلب مشكل از وى سؤال نمايد كه در جوابش عاجز ماند; پس در روز معيّن نزد مأمون حاضر شده و يحيى از مأمون استيذان نمود كه يك مسئله از حضرت جواد(عليه السلام)سؤال نمايد. مأمون گفت: «امر اذن و اجازه با خود آن حضرت است». پس يحيى به عرض رسانيد: «جُعلت فداك، يك مسئله دارم.» آن حضرت اذن سؤال داد. دوباره عرض نمود: «جُعلت فداك، ما تقول فى مُحرم قتل صيداً؟» يعنى چه مى فرمايى در خصوص كسى كه در حال احرام قتل صيد نمايد؟ آن حضرت فرمودند: «آن شخص احرام دار صغير است يا كبير؟ بنده است يا آزاد؟ عالم است يا جاهل؟ از روى عمد كرده يا از روى خطا؟ اوّلين صيد كردنش بوده يا مكرّر است؟ در آن فعل خود اصرار دارد يا توبه كرده است؟ آن صيد را در روز كرده يا در شب؟ در حرم مكّه نموده يا در خارج حرم؟ در احرام حج بوده يا در احرام عمره؟ خود آن صيد از قبيل وحوش بوده يا طيور و از قسم بزرگ آنها است يا جوجه و

صفحه 513 - جلد چهارم
كوچك ترين آنها؟» پس يحيى ابن اكثم از استماع اين شقوقات متحيّر مانده و در روى و رخسار او آثار عجز و انكسار ظاهر و آشكار شده و حقيقت حال وى به حضّار مجلس منكشف گرديده و مأمون هم در مقابل انكشاف صدق رأى خود حمد الهى به جا آورده و از خوف اينكه مبادا در تأخير امر مواصلت بازهم اشكال تراشى ها نموده و اسباب چينى ها فراهم آرند، فرصت را غنيمت شمرده و در همان دم حضرت جواد(عليه السلام) را مخاطب داشت كه آيا دخترم، امّ الفضل، را به حباله خود مى آرى؟ پس بلافاصله آن حضرت خطبه خوانده و اجراى عقد نكاح فرموده و 500 درهم كه 255 مثقال صيرفى [خالص ]نقره باشد، كابين قرار داده و امر مواصلت انجام يافت; پس مأمون فرمود كه به شكرانه و شاديانه اين امر مبارك مائده ها گسترده و همه مردم از خوان مأمونى صرف طعام شاهانه نموده و غاليه ها به كار برده و هر كس را به فراخور حال خود انعام و جايزه داده و متفرّق گرديدند و چنانچه مرسوم است، چندى از خواص در نزد مأمون ماندند; پس مأمون به عرض حضرت جواد(عليه السلام) رسانيده كه جعلت فداك، اگر حكم شرعى آن وجوه متفرّقه كه در مسئله قتل صيد شخص محرم مذكور شد، بيان فرماييد كه ياد گرفته و استفاده نماييم، كمال عنايت خواهد شد; پس آن حضرت فرمودند كه اگر آن صيد از كبار طيور بوده و قتل آن در خارج حرم باشد، بايد يك گوسفند قربانى كند و در حرم بالمضاعف است و اگر آن صيد از بچه طيور باشد در خارج حرم، يك برّه از شير بازگرفته قربانى كند و در داخل حرم علاوه بر آن، قيمت آن بچه را هم بايد بدهد و اگر آن صيد از وحوش بوده و در خارج حرم باشد، در آهو يك گوسپند و در شترمرغ يك شتر و در گاو و الاغ دشتى يك گاو قربانى كند و اگر اينها در حرم اتفاق افتد، مضاعف خواهد شد و در همه اينها اگر در احرام حج باشد، قربانى كفّاره را در كوه مِنى كشته و در احرام عمره در خود مكّه خواهد كشت و در تمامى احكام مذكوره، عالم و جاهل مساوى و عامد و عاصى و خاطى را حرجى نيست و كفّاره مذكوره در حق كبير است و بر صغير چيزى نيست و در آزاد به عهده خود بوده و در بنده بر ذمّه مولايش علاقه گيرد و از توبه كار عذاب اخروى ساقط و بر غير آن ثابت مى باشد; پس مأمون شكفته دل شده و دعاى خير گفته و درخواست نمود كه آن حضرت هم يك مسئله از يحيى ابن اكثم سؤال نمايد به شرحى كه در محل خود مذكور است.1 و در اين خبر شريف از مسئله روز و شب بودن صيد و اوّلى بودن و مكرّر بودن آن شرحى داده نشده و ظاهر، آن است كه حكم آنها هم مساوى است.
   بارى، اين مسئله در حقيقت به 2048 مسئله منحل گردد زيراكه صيد كننده، صغير است يا كبير و در هر دو صورت، آزاد است يا بنده و در هر چهار صورت، عالم است يا جاهل و در هر هشت صورت، عامد است يا خاطى و در هر شانزده صورت، صيد اوّلى است يا مكرّر و در هر 32 صورت، تائب است يا مُصر و در هر 64 صورت، آن صيد در روز است يا در شب و در هر 128 صورت، در احرام حج است يا در احرام عمره و در هر 256 صورت، در حرم بوده يا در خارج حرم و در هر 512 صورت، آن صيد يا از قبيل وحوش است يا طيور و در هر 1024 صورت، آن صيد از قبيل بزرگ ترين طير و وحش است يا بچه آنها كه مجموع شقوق مذكوره بالغ به 2048 مى باشد. پس آن مخزن علوم ربّانى در يك مجلس جواب همه آنها را به بيانى شافى ادا فرمودند. و پُرواضح است كه جواب مذكور همين يك دو دقيقه از وقت را محتاج باشد. و از اين بيان، جواب اشكالى مشهور هم روشن و هويدا گردد و آن اين است كه به مدلول بعضى از آثار دينيّه، گروهى از شيعه فيض ياب حضور مبارك حضرت جواد(عليه السلام)گرديده و سى هزار مسئله پرسيدند. پس آن حضرت جواب همه آنها را بيان فرمودند و حاصل اشكال آنكه سؤال و جواب سى هزار مسئله در يك مجلس از جمله ممتنعات است زيراكه سؤال يك مسئله اقلاًّ يك دقيقه از زمان را محتاج باشد و هكذا جواب آن. پس سؤال و جواب يك مسئله دو دقيقه را لازم دارد. پس سى هزار

1. مفيد، الاختصاص، ص 99; على بن ابراهيم، تفيسر قمى، ج1، ص 180، ذيل تفسير سوره مائده، آيات 90ـ 95.

صفحه 514 - جلد چهارم
مسئله شصت هزار دقيقه را كه معادل 41شبانه روز و 16 ساعت مى باشد، لازم داشته و حمل بر اعجاز هم دور از انصاف است زيراكه مقام مقتضى اعجاز نبوده و علاوه كه گيرم آن حضرت را صد هزار مسئله گفتن هم در يك آن صورت امكان داشت كه به طريق اعجاز باشد ليكن طرف را استماع آن خارج از امكان است. و حاصل جواب آنكه بعد از ثبوت قضيه و تحقق اتحاد مجلس، ممكن است كه سى هزار مسئله بودن بدان روش باشد كه مسئله قتل صيد را منتهى به 2048 داشتيم. پس چنان كه جواب آن 2048 مسئله موافق آنچه مذكور افتاد، همين يك دو دقيقه را لازم داشته و بس، هكذا جواب اين سى هزار مسئله هم به همان نسبت بوده و جواب همه آنها در ظرف يك چند دقيقه موافق عادت معمول طبيعى بشرى هم ممكن و صورت پذير بوده و آنچه را كه در حل اشكال مذكور از شيخ بهايى نقل شده كه شايد سى هزار مسئله را بهواسطه كتابت سؤال كرده بوده اند و جواب هريك از ايشان در روى ورقه سؤال خودش به اعجاز آن حضرت نگارش يافته است، و الله العالم و حججه الاطهار.
يحيى آباد ـ نام چند قريه است در عراق [نواحى مركزى و غربى ايران; عراق عجم] و مازندران و فارس و خراسان.
يحيى پور ـ نام چند ده است در هندوستان.
يحيى گنج ـ قريه اى است قصبه مانند از مضافات لكنهو[در هند].

آيين پنجم

(در [حرف] ياى حطّى با خاى ثخذ)
يخ ـ (ر.ف) كه «هَسَر» و «هَسير» و «كاشه» نيز گفته و بعضى از اقسام آن را «دنگداله» و «گلفهشك» و «گلفهشنگ» نيز گويند و آن آبى است كه در زمستان و هواى سرد بسته و منجمد گردد و به عربى «جمد» و به فرانسه «غلاس»(glace) گويند.
يخ چال ـ محل گود معروفى است كه در زمستان يخ را در آن ريخته و در تابستان و وقت ضرورت به كار برند و بيشتر تخفيف داده و «يخ چل» گويند و از دو لفظ «يخ» و «چال» تركيب يافته و اگرچه «يخ چاه» گفتن هم، چنان كه از بعضى صادر شده، خالى از مناسبت نيست ليكن در لفظ مشهور بدون ضرورت تصرّف كردن است.
يخ چاه; يخ چَل--->يخ چال.
يخ چه ـ (به ظهور هاء بر وزن عنبر) مخفّف يخ چاه است [به «يخ چال» رجوع شود] و (به اخفاى آن بر وزن هرزه) تگرگ و ژاله كه گويا يخ كوچك است و كنايه از دندان هاى معشوق هم هست.
يخ دان ـ كوزه سرپهن دهن فراخى است كه «كشف» نيز گويند و در اصطلاح اهالى ما، مخفّف «رخت دان» است و آن ظرف رخت و لباس و صندوقى است كه بيشتر لباس ها را در آن گذارند.
يخ در بهشت ـ نوعى از حلوا است.
يخك ـ (چو قمر) رجوع به «بوره» نمايند.
يخنى ـ (چو سعدى) گرم و گرما و سرد و سرما و ذخيره و هر چيز پخته، خصوصاً شوربا و گوشت پخته و هر چيز بيات و شب مانده.
يَخ يَخ ـ كلمه اى است كه ساربانان در وقت خوابانيدن شتر گويند.

آيين ششم

(در [حرف] ياى حطّى با دال ابجدى و ذال ثخذ)
يُد ـ جسمى است محرّق و مخرّش و مفرد و شبيه به فلز به شكل قطعات كوچك و داراى شفّافى مخصوصى بوده و رنگ آن خاكسترى فولادى آبى رنگ و طعمش حادّ و غير مطبوع و در 107درجه حرارت گداخته و در 175 درجه به شكل بخارهاى بنفش بخار مى گردد و در آب به مقدار بسيار كم محلول است، يعنى يك جزو آن در هفت هزار جزو آب ده درجه اى حل گرديده و در 63/52 جزو گليسيرين و 12 جزو الكل و 20 جزو اتر هم محلول و در زيت ها [روغن ها] و اجسام دَسِم[چرب] نيز حل مى گردد و از صفات متمايزه يُد آنكه با نشاسته رنگ آبى قشنگى

صفحه 515 - جلد چهارم
توليد مى نمايد. بارى، اين جسم بالطّبع در نباتات بحريّه و در بعض اجسام مجريّه معدنيّه و در آب دريا و در بسيارى از آب هاى معدنى گوگردى و آب بعضى چشمه هاى شور و در اسفنج يافت مى شود و در سال 1811 ميلادى ـ مطابق 1226 هجرى ـ كورتوراسنامى در آب هاى دريا و نباتات بحرى وجود آن را كشف ساخت و گيلوسكنامى[ژوزف لوئى گى لوساك; 1778ـ 1850م ]بهواسطه بنفش بودن رنگ بخار آن «يُد» نامش نهاد، چه اين لفظ مشتق از «يودس» مى باشد كه به زبان يونانى به معنى بنفش است. و قوّه انبساطيّه اين جسم بسيار است، چنانچه هرگاه قدرى يد در نزديك پرده نقاشى يا صورت مجسّمه اى گذارند، فى الفور خطوط سياه رنگ پرده نقاشى و برجستگى هاى مجسّمه از يد پوشيده شوند به قسمى كه با كاغذ لعاب زده مى توان شكل آنها را برداشت. و اين جسم مخصوصاً در طب موارد استعمال عديده پيدا كرده و در امراض خنازيرى [به «خنازير» رجوع شود] بسيار مستعمل و در عكاسى و رنگريزى نيز معمول است ليكن داراى آثار سمّى بوده و هرگاه آن را به مقدار زياد استعمال كنند، در آلات هضم عوارضى بروز نمايد شبيه به عوارضى كه از سموم مخرّش عارض مى شوند، از قبيل تورّم غشاء معده و تقرّح [زخم شدن] آن و گاهى ممكن است كه باعث عروض غانغرايا در آن غشاء گردد و هذيان و حالت تحريكى شبيه به مستى و حالت تقبّض نيز بروز مى نمايد. على الجمله، لفظ يد به عربى، (بر وزن بد يا حقّ)راه بستن و ظلم را منع كردن و خوردن و خوابيدن و نام بلاد يمن و نعمت و احسان و پادشاه و سلطان و جاه و جلال و سكينه و وقار و طريق و جاده و ابتدا كردن و اجتماع نمودن و معصيت و غيظ و ندامت و حفظ و حراست و قدرت و قوّت و جماعت و ولايت و ملك و مملكت و خوارى و ذلّت و هم به معنى معروف كه كف و پنجه دست است و يا از سر انگشتان تا سر دوش است.
يد بيضا ـ يكى از معجزات حضرت موسى(عليه السلام) كه هرگاه دست از بغل برمى آورد، نورى از آن دست تابيده و تا به آسمان مى رفت و عالم روشن مى شد و شعاع آن بر شعاع آفتاب غالب شدى و چون بر بغل مى برد، باز برطرف مى شد. و بعضى گفته كه در كف دست آن حضرت نورى بود كه چون آيينه درخشيده و به جانب هر كس مى داشت، بيهوش مى شد و چون بر بغل بردى، باز آن شخص به هوش آمدى و از ديگرى نقل است كه كف دست موسى(عليه السلام) سوخته و از سوختگى آتش، نشان سفيدى در دست او بود.1
يدالجوزا ـ نام چند ستاره است.
يدالله ـ در اصطلاح اطبا، دوايى است كه با خون بز سازند و در تحليل سنگ مثانه نافع و كارگر آيد و از كثرت جلالت بدين اسم اختصاص يافته و در اصطلاح دينى اماميّه، هريك از ائمّه معصومين ـ سلام الله عليهم اجمعين ـ است اگرچه بيشتر تنها در حضرت على(عليه السلام)استعمال نمايند و مراد از آن معنى نعمت است كه يكى از معانى يَد مى باشد، چنانچه در بعضى آثار دينيّه ورود يافته: «نحن يدالله الباسطة على عباده بالرّأفة والرّحمة».
يدره ـ (چو هرزه) لبلاب[ر.م] و عشقه.
يدغه; يدقه ـ (چو طلبه) نام درختى است شبيه به درخت زردآلو كه ميوه آن را «انار هندى» گويند و با ذال ثخذ هم آمده است.
يدك ـ (ر) اسبى كه زين كرده و بر روى آن زين پوش كشيده و پيشاپيش امرا و سلاطين و اكابر مى برند و ظاهر درارى لامعات[ر.ض] تركى بودن آن است، اگرچه دور نيست كه يد عربى به معنى دست را به قياس الفاظ پارسى استعمال كرده باشند و چون اسب همچنانى را سوار نشده و با دست مى كشند، بدين اسم مسمّى داشته اند. و آن را به پارسى «بالاده» و «كوتل» و«كتل» و «جنيبت» و «پالاد» و «پالاده» و «پالا» و «غوش» گويند.
يدمن ـ (چو بددل) دست.(ند)
يِدِّنج ـ (ر.ف) كه به پارسى «هفتم» گويند.(كى)
يِدِّنج آى--->تاريخ تركى.
يده ـ (چو مزه) برف و باران آوردن به طريق سحر،

1. وجه اخير با مصادر اسلامى موافقت ندارد.

صفحه 516 - جلد چهارم
چنان كه اين عمل در ماوراءالنهر شهرت دارد.
يذغه; يذقه--->يدغه.

آيين هفتم

(در [حرف] ياى حطّى با راى قرشت)
يرا ـ (چو صفا) كنجلك[چين و شكن جامه و بدن] و ملول بودن.
يُراش ـ (ل) در جايى ديدم كه به معنى حمله كردن و هجوم آوردن و بر دشمن دويدن و از براى مهمى با تعجيل سوار شدن و كوچ كردن است و ظاهر، آن است كه تركى و محرّف يورش به همين معنى است.
يراع ـ (چو كَنار) نى و قصب و مردم بى جگر و ترسنده و پشه اى است كه در شب پرواز كرده و مثل آتش مى درخشد.
يراغ; يراق ـ (به فتح اوّل يا ضمّ آن) اتفاق و مصلحت و اسب آزموده و بسيار سوار شده كه با كمال اطمينان بر آن نشسته و تا هر جا خواهند، به زودى بروند و گاهى با حذف الف نيز استعمال كرده و «يرغ» گويند. نظامى گفته:
«شتابنده را اسب صحراخرام *** يرغ داده به زآنكه باشد جَمام»1
و همين است كه در اين ايّام به «يورقه» يا «يُرقه» مشهور شده و در فرهنگ ناصرى[ر.ض] گويد: اين لغت نيز مانند يرمق و يرناق و يتان تركى خواهد بود. بارى، گاهى بعد از حرف اوّل آن الفى افزوده و «ياراق» گويند. در درارى لامعات[ر.ض] گويد: ياراق سلاح و مهمات و لوازم و آلت مردى است.
يرالغ; يراليغ ـ (چو مسالك و سلاطين) رجوع به «يرليغ» شود.
يراميغ ـ (چو سلاطين) به نوشته برهان[ر.ض]، نام عربى مارگياه[ر.م] است و در لغات عربيّه نديدم.
يُرت ـ يورت[ر.م].(كى)
يرخنج; يرخنچ ـ (چو فرزند) رجوع به «فرنجك» شود.
يرغ ـ (چو قمر يا سخن) رجوع به «يراغ» شود.
يَرغو ـ يارغو[ر.م].(كى)
يُرغه ـ (ر) يرقه[به «يراق» رجوع شود].(كى)
يرق ـ بر وزن و معنى يرغ.
يرقان ـ (چو سردار و سرطان) به نوشته قطرالمحيط[ر.ض]، آفتى است در زراعت و هم نام مرضى است و در بحرالجواهر[ر.ض] گويد: يرقان تغيّر فاحش لون بدن است از حيثيّت زردى و سياهى و آن را به پارسى «كاخه» گويند و احمد رفعت[ر.ض] گويد: يرقان مرضى است كه از زردى لون جلد بدن مكشوف گرديده و از امتزاج ماده ملوّنه صفرا بر خون ناشى شده و نخست در چهره نمايان بوده، پس در طبقه عينيّه ظهور يافته و از آنجا به جبهه و بينى سرايت كرده، پس متدرّجاً همه بدن را احاطه نمايد و آنچه را كه از خوف و غضب ناشى گردد «اصلى» گفته و هرآنچه را كه از مرض كبد حصول يابد «عارضى» نامند و رنگ مبتلايان اين مرض پيوسته بر يك حال نبوده و گاهى زرد متعارفى و گاهى نيم زرد و بعضاً مايل به سبزى بوده و گاهى به سياهى مى گرايد و از آثار اين مرض تشنگى و كم اشتهايى و تلخى دهان و خشكى زبان و خاكسترى رنگ بودن غائط و كمى و كثافت و سرخى و زرد و قوى بودن بول و حِكّه و خارش جلد است، به طورى كه راحت و حضور قلب را سلب نمايد. بارى، يرقان را به پارسى «كاخر» و به تركى «ساريلق» گويند.(عر)
يرقان اصلى; يرقان عارضى--->يرقان.
يرقانى ـ (ق) منسوب به يرقان و كنايه از زرد شده و خزان گرديده.(عر)
يُرقه--->يراق.(كى)
يرلغ; يرليغ ـ (چو بددل و زنجير) دستينه[فرمان و حكم شاهان] و آواره و بيچاره و رحمت و شفقت و حكم و فرمان و دستخط سلاطين و ظاهر كلمات اكثر، پارسى بودن آنها است و در درارى لامعات[ر.ض] گويد: يرليغ امر و مرسوم و توقيع است و ظاهرش هم تركى بودن آن است و در قطرالمحيط[ر.ض] هم در ضمن لغات عربيّه اش نوشته و گويد: يرلغ و يرليغ برات و جمع آنها، يَرالِغ و يَراليغ است.
يرم ـ (چو سرد) ساز و بربط[ر.م].

1. اقبالنامه، در تازه كردن داستان و ياد دوستان.

صفحه 517 - جلد چهارم
يرمر ـ (چو عنبر) انتظار و چشم به راه داشتن.
يرمغان; يرمغانى ـ بر وزن و معنى ارمغان و ارمغانى.
يرمق; يرمك ـ (چو عنبر) درهم و دينار و بنا به ظاهر برهان[ر.ض]، پارسى است و رجوع به «يراق» هم شود.
يرمل ـ (ل) نام موضعى است.
يرمله ـ (چو زَلزَله) ناحيه اى است در اندلس.
يرموك ـ (چو اَمرود) دشتى است در طرف غور از ناحيه شام كه در عهد خلافت ابى بكر محاربه مسلمين با روم در آنجا اتفاق افتاده.
يَرميا--->ارميا.
يرنا ـ (چو صحرا) حنا و ظاهر برهان[ر.ض]، پارسى بودن آن است و در فرهنگ مخزن[ر.ض] به عربى بودنش تصريح كرده و حركات آن را ضبط نكرده و در قطرالمحيط[ر.ض ]گويد: يرنّأ(به فتح و ضمّ اوّل و فتح و تخفيف ثانى و فتح و تشديد نون با همزه آخر) حنا است. پس، از بعضى نقل كرده كه در صورت فتح اوّل، آخرش همزه است لاغير و اگر اوّلش مضموم شود، با همزه و بى همزه بودن هر دو صحيح است.
يرناق ـ (ل) ظاهراً تركى و يرمق[ر.م] است; رجوع به «يراق» شود.
يرنداف; يرنداق; يرندان ـ (چو قلمدان) دوال[تسمه] و برنداف[ر.م].
يريان ـ (چو دستان) نام ديگر شهر سمرقند.

آيين هشتم

(در [حرف] ياى حطّى با زاى هوّز)
يز ـ (چو بد) گياه پُرخارى است كه بر اطراف خيمه و غيره نهند كه مردم و جانور نتوانند آمد.
يَزبَهانِتَن ـ زمزمه كردن مُغان [زردشتيان] است در وقت طعام خوردن و چيزى خواندن بر طعام است و آن عبادتى است مر مغان را كه در وقت طعام خوردن به عمل آرند.(ند)
يَزبَهانَمى ـ يعنى زمزمه مى كنم در وقت طعام [به «يزبهانتن» رجوع شود].(ند)
يَزبَهانَند ـ يعنى زمزمه كنند در وقت طعام[به «يزبهانتن» رجوع شود].(ند)
يزد ـ (ر) ايزد و هم شهرى است مشهور و معتبر از ايالت فارس يا عراق [عراق عجم] در سمت جنوبى خراسان و به مسافت 230 كيلومتر از جنوب شرقى اصفهان از بلاد اقليم سيّم يا چهارم كه به زندان اسكندر[ر.م] معروف و آبوهوايش قريب به اعتدال و طول شرقى آن 49 درجه و يا 49 درجه و 18 دقيقه و عرض شمالى اش 37 درجه و يا 32 درجه و 8 دقيقه و اطول ايّامش 14 ساعت و 6 دقيقه و باران و زراعتش كم و تجارتش داير و روابط تجارتى آن با كرمان و مشهد و اصفهان و اكثر بلاد ايران مستحكم و اهالى اش عموماً به كسب و تجارت موصوف و اكثرشان شيعه اماميّه و از يزدانيان [به «يزدانى» رجوع شود] و پارسيان قديم ايران هم در آن سكنى دارند و به نوشته بستان السياحة[ر.ض]، 1500 خانه زردشتى و 500 خانه موسوى در آن سكنى دارند و اسباب زينت طلا و نقره آن شايان رغبت و كارخانه هاى كرباس و شَعربافى و مخمل آن شايع و منسوجات پنبه و پشم و حريرى آن خوب و لطيف و در اكثر بلاد در كار است و اين شهر بناكرده يزدجرد[پادشاه ساسانى; حكومت: 399ـ 420م]، پدر بهرام و يا يزدجرد ابن شهريار[آخرين پادشاه ساسانى; حكومت 632ـ 651م] است.
يَزدادى; يَزدادين ـ كوفته اى كه در توى آن تخم مرغ بگذارند و قيمه و قليه اى كه بعد از پختن آن، تخم مرغ بر زَبر آن بريزند.
يزدان بخش    قاموس المعارف
يزدان ـ (ر) يكى از نام هاى خدا و هم به معنى راهنماى نيكى ها و هم به زعم بعضى از ارباب مذاهب، نام فرشته اى است كه خالق نور و فاعل خيرات بوده و از وى شرّى نيايد و او را «شعرا» نيز گويند، چنانچه آفريننده باطل و شرّ و ظلمت و راهنماى بدى هاى جهان را «اهرمن» ناميده و به نوشته بعضى، «فقها» نيز خوانند. و پارسيان «يزدان» را اسم ذات دانند، چنانچه عرب ها لفظ «الله» را ترجمه آن شمارند و از نقد محصّل محقّق طوسى [خواجه نصير] نقل است كه به زعم مجوس، فاعل خير يزدان و فاعل شرّ

صفحه 518 - جلد چهارم
اهرمن است و غرضشان ملَك و شيطان است زيراكه خدا منزّه از فعل خير و شرّ است. و توضيح اين اجمال آنكه مزدك [به «مژدك» رجوع شود] به تبعيّت ثنويّه و مانويّه و ساير فرق مجوسيّه معتقد بوده بر اينكه جهان را دو صانع است; يكى يزدان كه خالق نور و سرور و معادن سيم [نقره ]و زر و عقول و نفوس و افلاك و كواكب و مركّبات و عناصر و سماوات و اشجار ميوه دار و حيوانات زندبار[بى آزار] و انسان پرهيزكار و رواج بازار و بهشت و رحمت و غيرت و حميّت و ارزانى و فراوانى و تمامى خيرات و حسنات بوده و هرگز از وى جز نيكويى نيايد و بر روى كرسى نشسته، چنان كه خسروان بر تخت خويش; و ديگرى اهرمن كه خالق شرّ و فساد و ضرر و كساد و هرج و مرج و ظلمات و موذيات و مهلكات و گزندگان و درندگان و حرق و غرق و زحمت و مشقّت و مرگ و عذاب و خشك سالى و گران سالى و زهر و سمّ و جهنّم و حيوانات تندبار[موذيات و درندگان] و خَليدن خار و تمامى شرور و سيّئات بوده و هرگز از وى جز بدى نيايد و تصرّفات اهرمن در عالم عناصر است و بس و وى را در فلك دسترسى نيست; اين است كه آن را «بهشت» خوانند و هركه يزدانى است، روح او در بهشت آيد و هركه اهرمنى است، در دوزخ بماند. پس عاقل آن است كه خود را از اهرمن دور دارد، اگرچه اهرمن او را بيازارد تا چون از تن برهد، روان او به فلك شود. و اين همه ضديت و اختلافات عالم عنصرى از آن است كه اهرمن در آن تصرّف مى كند و همه آنها نتيجه مخاصمه دائمى اين دو خالق و غلبه ايشان بر يكديگر مى باشد تا آنكه در آخرالزمان غلبه كل با يزدان بوده و تمامى شر و فتنه از جهان و جهانيان محو و نابود شده و جميع افراد انسانى در زير سايه امنيّت همگانى تعيّش و زندگانى خواهند نمود. و مزدك در كتاب ديسناو گويد: يزدان در عالم علوى بر كرسى نشسته و در عالم سفلى چهار نفر كمر خدمتش را بر ميان بسته اند كه عبارت از قوّه تميز و قوّه حافظه و فهم و سرورند و اين چهار با هفت كس ديگر كه فرودتر از ايشانند، تدبير جهان كنند:
   1. سالار.       2. پيشكار.      3. بانور.   4.دبيران.
   5. كارران.       6.دستور.      7. كودك.
   و اين هفت هم با دوازده روحانى ديگر دايرند و آنها:
   1.خواهنده.   2. دهنده.            3. ستاننده.
   4.پرنده.      5. خورنده.         6.رونده.
   7.چرنده.      8. كشنده.            9. زننده.
   10. آينده.      11. شنونده يا شونده.   12. پاينده.
   و هركه را به مساعى جميله، اين چهار و هفت و دوازده گرد آيد، در عالم سفلى مشابه خدا بوده و تكليف از او برخيزد و با هرآنچه خاطرخواه او است، برآميزد.
   بارى، ارباب اين عقيده هم در باب آن دو خالق خير و شر مختلف بوده و ثنويّه و مانويّه از آن جمله، هر دو را قديم و ازلى دانند و زردشتيان هريكى را ملَكى پنداشته و هر دو را مخلوق خالقى ديگر انگارند و ساير فرق مجوس يزدان را قديم و ازلى دانسته و اهرمن را حادث و مخلوق پنداشته و گويند: يزدان در انديشه بود كه اگر مخالفى از براى او به عمل آيد، حالش چگونه خواهد شد و اين انديشه خلاف طبيعت نورانيّه او بوده و از خود آن انديشه و يا از عرق جبينى كه از آن حاصل آمد، اهرمن وجود يافته و با اصل خود يزدان بناى طغيان گذاشتند. عاقبت به توسط ملائكه متاركه كرده و معاهده بستند كه اهرمن هفت هزار سال سفلى تصرّف نمايد. پس اهرمن از روى اقتدار كلى كه در عالم سفلى پيدا نمود، تمامى اهل دنيا را هلاك كرده و يكّه و تنها بماند. سپس نوع بنى آدم از كيومرس [ر.م] ابتدا كرده و تكثّر يافت.
   و از اين گونه مزخرفات كه در نظر انصاف محل نفرت عامه است، بسيار به قالب زده اند و الحمدلله ربّ العالمين كه انوار علوم حقّه ديانت مقدّسه اسلاميّه زنگار اين همه موهومات را از صفحه دل ها زدوده و تمامى آن لاطائلات را از بساط عالم برچيده است و گمان ندارم كه كسى از آحاد بشر با صرافت طبع خود با قطع نظر از تعصّب پيشينيان، گرويده اين گونه اضغاث احلام [خواب هاى پريشان] گردد.
يزدان بخش ـ نام وزير هرمز ابن نوشيروان[پادشاه

صفحه 519 - جلد چهارم
ساسانى; حكومت: 579ـ 590م] است.
    قاموس المعارف
يزدانى ـ (ر) هر چيز و هركس منسوب به يزدان، خصوصاً عبّاد و زهّاد و تاركان دنيا و مرتاضان يزدان پرست و جمع آن، يزدانيان است و بالخصوص مه آباديان را گويند [به «مه آباد» رجوع شود] و هم تخلّص ميرزا عبدالوهّاب وصال شيرازى كه اديبى است دانشور و خطّاً و ربطاً و نثراً و نظماً مسلّم اهل زمان خود بوده[وى فرزند شاعر معروف، محمد شفيع وصال شيرازى، است و در 1328 هجرى درگذشت].
و از اشعار او است:
«تُرك چشم تو به كين با دل هر مسكين است *** يا همين با دل مسكين من اندر كين است؟
روزگار من و زلف و خط و خال تو سياه *** اين سياهى همه از بخت من مسكين است
من ز دشنام تو حاشا كه برنجم ليكن *** سخن تلخ دريغ از دهن شيرين است
باغ نسرين و گل و سرو چه حاجت، كه مراست *** سروقدى كه به رخ، باغ و گل و نسرين است
از خطاى دل من زلف به گوش تو چه گفت *** كه ز من چشم تو در خشم و به ابرو چين است؟
زير هر چين سر زلف تو صد نافه مشگ *** تا نگويى به خطا نافه مشگ از چين است
نقش زلف تو مگر خامه يزدانى بست *** كز سر كِلك همه صفحه آن مشگين است».
يزدانيان--->يزدانى.
يزدجرد ـ معرّب يزدگرد[ر.م] است.
يَزدخواست ـ قصبه و يا قلعه اى است در اراضى ولايت فارس كه به اصفهان اقرب و بلكه مخفّف آن بوده و در وجه تسميه گويند: لشگرى در آنجا اقامت كرده بودند. ناگاه چندان برف باريد كه اكثرشان در زير برف مانده و بمردند و فرداى آن روز كه از سبب حدوث وهن چنانى مذاكره مى كردند، بزرگ ايشان گفت: «ايزد خواست». و در آنجا توقّف كرده و اموات را دفن نموده و قريه اى بنا نهادند كه به همين اسم مسمّى و معروف گرديد.
يزدگرد ـ (ر) كه معرّب آن يزدجرد است، نام سه تن از طبقه ساسانيان ايران است كه ترجمه اجمالى هر يك را ثبت اوراق مى نمايد:
   1. سيزدهمينِ ساسانيان كه در 399 يا 382 ميلادى بعد از پدرش، بهرام ابن شاپور، جلوس كرده و مدت 21 سال و يا 22 سال و 5 ماه حكومت رانده و به ديانت مسيحيّه اعانت بسيارى نموده و عاقبت از صدمه جفته اسبى وحشى هلاك شده و پسرش، بهرام گور، خلف وى گرديد و در مرگ وى مردمان بسيار شادمان شده و گفتند: همانا اين اسب فرشته بود كه خدا بدين صورت به نزد ما فرستاده تا ما را از زحمت يزدجرد برهاند كه بسيار جاهل و مكّار و ستمكار بوده است. و در ناسخ[ر.ض] گويد: مردى بوده عامل و داراى فنون علوم، و كلمات عاقلانه و پسنديده او بسيار بوده و با اين همه گفتار نيكو، كردار بد داشته و با آن كلمات پسنديده، ملكات نكوهيده به كاربردى و هر روز به بهانه اى با يكى درآويخته و خونش ريختى. اينك عجمان بزه كار لقبش داده و عربش يزدجرِ اثيم خواندند.
   2. پانزدهمينِ ايشان كه در 427 يا 440 ميلادى بعد از پدرش، بهرام گور، جلوس كرده و 17 يا 19 سال حكمران بوده و نسبت به دين مجوسى تعصّب فوق العاده داشته و به نوشته بعضى، سد دربند باب الابواب[ر.م] هم از آثار او است و در ناسخ[ر.ض] گويد: ديوارى در ميان خزر و ارمن زمين برآورد و هنوز به پايان نرفته بود كه بدرود جهان نمود و تاج و تخت را به پسرش، هرمز، گذاشت و برخلاف يزدجرد اوّل، چندان با حلم و رأفت و بردبارى خوش رفتارى نمود كه مردمان عرب او را يزدجرد سليم گفتند و در ميان عجم سپاه دوست لقب دارد.
   3. پسر شهريار ابن پرويز كه در 11 هجرى جلوس كرده و از آن روز كه لشگر عرب سپاه عجم را در قادسيه شكسته و مداين را بگشود، چنان بهراسيد كه ديگر تاب مقاومت نداشته و از مداين به حلوان گريخته و عاقبت در نهاوند هم شكستى عظيم خورده و همدان و اصفهان و خراسان و ساير ممالكش را هم از دست داده و عاقبت در

صفحه 520 - جلد چهارم
32 هجرى در مرو يا نيشابور به دست ملازمان خود مقتول گرديده و يا به آسيايى پناهيده و از خستگى راه بخفت. پس آسيابان تبرى بر سرش كوفت، چنان كه در دَم جان داد. پس جامه و اثاث سلطنت را از او باز كرده و جسدش را در آب انداخت و سلطنت عجم به دست يك آسيابان منقرض گرديد، (لِمَنِ الْمُلْكُ الْيَوْمَ للهِ الْوَاحِدِ الْقَهَّارِ)(غافر، 16).
يزك ـ (چو قمر) غراول[ر.م].
يزنه ـ (چو هرزه) شوهر خواهر.
يزيد ـ (ر) موافق آنچه در «بنى اميّه» اشاره نموديم، دويّمىِ خلفاى بنى اميّه كه مادرش از قبيله بنى كلب و پدرش معاويه بوده و هم نام نهرى است در دمشق كه به جهت انتساب به پسر معاويه، به نام وى مسمّى گرديده. و موافق نوشته احمد رفعت[ر.ض]، پسر معاويه در سال شصتم هجرت تلويث تخت سلطنت نموده و در سال دويّمى جلوس خود اسباب واقعه جان سوز كربلاىِ پربلا را فراهم آورد. پس همين كه اين خبر ملالت اثر گوشزد اهالى مدينه گرديد، به عثمان ابن محمّد ابى سفيان كه از طرف يزيد خباثت مزيد حاكم مدينه بوده، خروشيده و از آن بلده مباركه اخراجش نمودند. اينك يزيد، مسلم ابن عُقبه را به حكومت مدينه بگماشته، وى هم با لشگر بسيارى آن بلده شريفه را مسخّر نموده و تا سه روز حكم غارت داده و هفت صد نفر از اكابر و انصار و مهاجر و ده هزار تن از ساير طبقات مقتول، پس تخريب مكّه را تصميم داده و در اثناى راه عازم مقرّ خود گرديد[يعنى درگذشت]. پس حصين ابن نمير از طرف يزيد منصوب گرديد. وى هم عبدالله ابن زبير را چهل روز در مكّه محاصره كرده و بيت شريف را بهواسطه منجنيق ها سوزانده و خرابانيده و در آن بين اَستار [پرده ها] كعبه و سقف خانه خدا و شاخه هاى قوچى كه فديه حضرت اسماعيل(عليه السلام) بوده و در آن سقف محفوظ بودند، محترق گرديدند و خود آن پليد هم در 64 هجرى در 38سالگى عازم جهيم گرديده و مدت سلطنت وى سه سال و شش ماه بوده است.
يزيدى ـ هريك از آحاد فرقه يزيديّه [ر.م] و جمع آن، يزيديان بوده و ايشان را امويّه و امويان نيز گويند. به نوشته بستان السياحة[ر.ض]، اين فرقه معتقد هستند بر اينكه بعد از حضرت رسالت(صلى الله عليه وآله وسلم)، خلفاى ثلاثه و معاويه و يزيد بر حق بودند و در ترويج دين مبين سعى موفور نمودند و از على و آل على(عليهم السلام) تبرّى جويند و هر سال روز عاشورا بر اسبان سوار شده و به صحرا رفته و اسب تاخته و تير انداخته و طبل نواخته و اظهار تبعيّت لشگر يزيد نموده و شادى كنان به منازل خويش مراجعت كرده و ابواب لهو و لعب و عيش و طرب بر روى خود گشاده و دستك زده و تبريك نمايند و در بعضى از بلاد دياربكر [در تركيه] و شام و ارمنيه صغرى بسيارند و همه شان در كسوت مسلمانان و نمازگزار و پرهيزكار و اكثرشان از گوشت حيوانى اجتناب ورزند و كتب فقه و تفسير و غيره بسيار دارند. و جمعى از يزيديان، جبرى و بعضى قدرى هستند و بعضى از ايشان در اثبات خلافت يزيد گويد كه ملائكه در جواب (إِنِّى جَاعِلٌ فِى الأَرْضِ خَلِيفَةً)(بقره، 30) گفتند:(أَتَجْعَلُ فِيهَا مَنْ يُفْسِدُ فِيهَا وَ يَسْفِكُ الدِّمَاءَ)(بقره، 30). پس معلوم مى شود كه خليفه بايد مفسد باشد و خون ريزى نمايد و افساد و خون ريزى يزيد معلوم عالميان است.
   و احمد رفعت[ر.ض] گويد: يزيدى عنوان مشهور اهالى مابين موصل و نهر خابور و در حلب و بغداد و دياربكر و حوالى شهر روان [ايروان] ساكن و عده نفوسشان در حوالى دويست هزار و بعضى از ايشان بدوى و اكثرشان شهرى و محبت اسلاميّت در دلشان بسيار كم و در شراب خوارى مفرط و به دو مبدأ خير و شر معتقد مى باشند كه دويّمى عبارت از شيطان است و گويند كه شيطان كه مبدأ شر است، عاقبت بازهم به همان مقام عالى خود كه پيش از مردود شدن داشت، نايل خواهد شد و وى را به نام «ملك طاوس» پرستش نمايند و به كتابى كه در ميان خودشان به نام جلده معروف است، معتقد هستند و اصل شيوع اين مذهب به تشويق شيخ فخرنامى بوده و تمامى يزيديان در 1254 هجرى از طرف دولت عثمانيّه

صفحه 521 - جلد چهارم
تأديب شده و اكثرشان را محو و نابود نمودند.
يزيديان--->يزيدى.
يزيديّه ـ نام شهر شماخى[در قفقاز] و هم موافق آنچه در ماده 3 «صوفيّه» اشاره نموديم، عنوان ديگر مطلق صوفيّه هم هست و رجوع به «اباضيّه» هم نمايند.

آيين نهم

(در [حرف] ياى حطّى با سين سعفص)
يسا ـ (چو قضا) ياسه[ر.م].
يسار ـ (چو كَنار) كوهى است در يمن و مردم نحس و شوم و بديُمن كه ديدنش نامبارك باشد و به عربى، (چو كَنار و چنار و عطّار) دست چپ و طرف چپ و غنا و ثروت و آسانى و سهولت وجمع آن، يسر است و لفظ يسار لقب ابوالحسن، پدر حسن بصرى مشهور [21ـ 110هـ; زاهد و صوفى] هم هست.
يسارالكواعب ـ به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، عبدى است زنگى [سياه پوست] بسيار زشت و چركين و نازيبا و عجيب الهيئة و بسيار نادان و احمق و زن دوست بوده و هر جا كه زن زيبايى ديدى، شيفته جمال او گرديدى و چون زنان هم آشناى حال او بودند، در هر جا كه او را مى ديدند، نشسته و بسيار خنده مى كردند. صاحب ترجمه هم از كثرت حماقت حمل بر محبت خود نموده و گمان مى كرد كه آن همه طرب و خنده به جهت عشق جمال بى مثال وى مى باشد. اينك روزى سيّده اش هم مثل ساير زنان از ديدن شكل عجيب او بسيار خنديده، يسار، آن را هم بر فريفتگى خود داشته و گويد: اگرچه همسر بودن ساير نسوان را لايق مقام خود نمى دانم ليكن چون سيّده خودم بوده و پرورده ناز و نعمت اويم، راه بىوفايى را نپويم و از وصال خودم محرومش ندارم. پس شبى على الغفله وارد فراش او گرديده و آن ضعيفه هم علاجى نيافته و عاقبت به بهانه عطر آوردن برخاسته و استره اى [ابزار تراشيدن سر] آورده و الفيه[آلت تناسلى] او را از بيخ بركند.
يساغ; يساق ـ يا ياساغ يا ياساق; قانون و نظام و سرباز و نظامى و امر مهم و ضرورى و سفر كردن و منع نموده و منع كرده شده و اعانت پادشاهان در وقت ضرورت و نام شريعت مغولان هم هست و در درارى لامعات[ر.ض ]يساغ را كه با غين است، فارسى دانسته و به نظام و قانون و منع ترجمه كرده و يساق را كه با قاف است، در ضمن لغات تركيّه نوشته و به نظام و منع و ممنوع ترجمه كرده و هم گويد: ياسا و ياساق نظام و قانون و منع و ممنوع و نهى و زجر و تنبيه است و ظاهراً تركى مغولى است و با غين و قاف نوشتن آن از اختلاف فهم كُتّاب و ارباب املا است.(كى)
يسال ـ (چو كَنار) يك فرقه از مردم و مخفّف يساول [ر.م ]و تاجى كه از گل و رياحين ساخته و در روزهاى جشن برسرنهند.
يساوُر--->يساول.(كى)
يساوُل ـ (ر) در درارى لامعات[ر.ض] گويد: قديماً محافظ طريق را مى گفته اند و در جايى ديدم كه به معنى صف آرا است و ظاهر آن است كه در اصل يساور بوده و از دو لفظ «يسا»ى تركى و «ور» پارسى تركيب يافته، يعنى صاحب يسا و نظم و سياست و ترتيب دهنده صفوف، چنانچه در «ياسه» اشاره نموديم; پس متدرّجاً تحريف داده و حرف راء را مبدّل به لام نموده اند.
يسر ـ (چو تند و شتر) توانگرى و آسانى و جمع يسار [ر.م] و هم نام چوبى است كه عبارت از اراك[ر.م] و يا قسمى از آن و يا چوب اناغورس است كه در يُسر و سهولت ولادت و يا قضاى حوايج مؤثر است.(عر)
يسرا ـ (چو خرما) دست چپ و بيشتر با ياء در آخر آن به عوض الف نويسند.(عر)
يُسرى--->يسرا.(عر)
يسع ـ (چو قمر) نام يكى از انبياى عظام و ظاهراً اليسع [ر.م ]است.
يسور ـ (چو عروس) قمارباز.
يَسوع ـ (ق) دستور و ياسه[ر.م].(كى)
يسير ـ (چو امير) قمارباز و سهل و آسان و گويا آنكه

صفحه 522 - جلد چهارم
مرادف يتيم كرده و يتيم يسير گويند هم از همين معنى مأخوذ است، يعنى يتيم و كسى كه امر و حال وى سهل و آسان بوده و قابل اعتنا نيست.

آيين دهم

(در [حرف] ياى حطّى با شين قرشت)
يشب; يشپ ـ بر وزن و معنى يشم.
يشت ـ (چو تشت) به نوشته برهان[ر.ض]، نام يكى از نسك هاى كتاب زند[ر.م] است.
يَشتَرَم ـ (ل) لفش[آبله و تاول].
يشتن ـ (چو عنبر) يزبهانتن[ر.م] و خواندن.(ند)
يَشته ـ اسم مفعول و ماضى بعيد از يشتن[ر.م].(ند)
يشته شده--->درون.
يشحب ـ (چو عنبر) رجوع به «تبّع» و «يعرب» شود.
يشعيا--->شعيا.
يشف ـ بر وزن و معنى يشم.(عر)
يشك ـ (چو تشت) شبنم و خالص و بى غش و درخت كاج و صنوبر و دندان نيش و چهاردندان پيش سباع و بهايم.
يشكرده ـ (چو سرپنجه) ساز و طنبور.
يشكشكه ـ (ل) رجوع به «جنطيانا» نمايند.
يَشلاميش ـ به مغولى، دليل و رهبر.
يشم ـ (چو پشم) سنگى است معروف و پُرقيمت و معدنى و خاصيت مند و بسيار صلب و مختلف الالوان و بهترين آن زيتونى، پس سبز مايل به زردى، پس سبز صاف، پس سبز مايل به سفيدى، پس سفيد آن است كه «كافورى» نيز گويند بلكه آنچه صاف تر و صلب تر و شفّاف تر باشد، بهتر و مستعمل است و آن را «يشب» و «يشپ» نيز گفته و به عربى «يشف» و «حجراليشف» و «حجرالبشف» نامند و به نوشته برهان[ر.ض]، با خود دارنده آن از ضرر برق و صاعقه ايمن باشد و در مخزن[ر.ض] فرمايد: آشاميدن آن جهت تقويت قلب و معده و خفقان عجيب الاثر و مقدار شربتش يك دانگ و تعليق آن بر گردن، جهت خناق [گرفتگى گلو و تنگى نفس] و بر روى دل، جهت خفقان و طپش آن و بر معده، جهت تقويت آن و بر ران، جهت عسر ولادت و در دست، جهت رفع سِحر و چشم بد و ضرر صاعقه مؤثّر است و گويند: در حوالى ختن [در شمال غربى چين ]رودخانه اى است كه آب آن به اندجان [در ازبكستان ]مى رود و يشم در آنجا پيدا شود و در جايى ديگر نباشد و حكما آن را در جزو جوهريّات شمرده و مباركش دانند، خصوصاً در ختا  كه بهواسطه كثرت صاعقه بزرگان آنجا بى كمربندِ يشم نبوده و حكّاكى خوب بر يشم كرده و دافع صاعقه و طاعونش دانند.
يشم زيتونى; يشم زيتى; يشم سبز; يشم سفيد; يشم كافورى --->يشم.
يشمه ـ (چو هرزه) چرم خامى كه به مالش و زور دست رسانيده باشند، نه به آتش و دباغت.
يشوع ـ (چو عمود) نام سريانى حضرت مسيح(عليه السلام)است و رجوع به «يوشع» هم نمايند.

آيين يازدهم

(در [حرف] ياى حطّى با عين سعفص)
يَعاسيب ـ (چو سرازير) جمع يعسوب[ر.م].(عر)
يَعاقبه ـ جمع يعقوبيّه[ر.م] است.(عر)
يعاقيب ـ (چو سلاطين) جمع يعقوب.(عر)
يَعرُب ـ (ر) چنانچه مشهور است و در مجمع البحرين[ر.ض ]از جوهرى[ر.ض] نقل كرده، پدر عالى تمامى اهل يمن و اوّل كسى بوده كه به عربى سخن رانده و پسر قحطان ابن هود است و احمد رفعت[ر.ض] گويد: يعرب كه نام ديگرش يمن است، در 3526 خلقتى ـ مطابق 2068 مقدّم ميلادى ـ پدرش، قحطان، را كه پدر جميع شعوب يمن بوده و اوّلين كسى است كه به عربى سخن رانده، خليفه گرديده و بعد از مدتى درگذشته و پسرش، يشحب، خلف وى گرديده و يك عمّ خود، جرحم، را به ولايت حضرموت بگماشته و عمّ ديگرش، عمّان، را به ولايت عمّان منصوب داشته و هركسى را به سمتى معيّن فرمود و عبدشمس يا سبا كه شهر مأرب و سدّ مأرب را تأسيس داده، پسر همين يشحب بوده و كهلان و حمير هم كه ابتداى ملوك حميريّه هستند، پسران سبا مى باشند. و اقوال ارباب سِيَر در اين

صفحه 523 - جلد چهارم
باب مختلف و رجوع به «سبا» و «تبع» هم نمايند. و به اعتقاد بعضى مورّخين، اوّل كسى كه به عربى سخن گفته، حضرت اسماعيل ذبيح(عليه السلام) بوده، به خلاف اهل تحقيق كه اين مقام را به يعرب صاحب ترجمه منسوب دارند و بعضى ديگر مابين اين دو روايت مختلف را بدين روش آشتى داده كه اوّل كسى كه به عربى حرف زده از اهل يمن، يعرب بوده و از اهل مكّه، اسماعيل(عليه السلام).
يعسوب ـ (ر) پرنده اى است بزرگ تر از ملخ و كوچك تر از آن و هم به معنى امير نحل [شاه مگس] و نرينه آن و رئيس بزرگ.(عر)
يعقوب ـ (ر) كبك نر و نام چند تن از مشاهير كه ترجمه اجمالى هريك را مى نگاريم:
   1. سيّم حواريين[ر.م].
   2. نام نامى پسر اسحاق ابن ابراهيم(عليهما السلام) كه در 3483 هبوطى ـ مطابق 2102 مقدّم ميلادى ـ و يا در 2628 خلقتى ـ مطابق 1966 مقدّم ميلادى ـ با برادرش، عيساو معروف به عيص از بطن ربقه بنت ناحور ابن تارخ ابن ناحور توأم و هم شكم به عرصه شهود خراميدند و چون در هنگام ولادت، دست يعقوب بر عقب عيساو بوده، وى را يعقوب ناميدند و يا موافق آنچه از حبيب السّير[ر.ض] نقل شده، چون ملائكه مبشّرين ابراهيم(عليه السلام) را به وجود اسحاق(عليه السلام)خبر داده و به وجود يعقوب هم در عقب وى بشارت دادند:(فَبَشَّرْنَاهَا بِإِسْحَاقَ وَ مِنْ وَرَاءِ إِسْحَاقَ يَعْقُوبَ)(هود، 71) بدين جهت به يعقوب ناميده شد و پس از چندى به الهام ربّ جليل ملقّب به اسرائيل گرديد كه به زبان عبرى به معنى «سردار خدا» است زيراكه «اسرا» در آن زبان سردار و «ئيل» پروردگار است و يا به معنى بنده خدا (عبدالله) است كه «اسرا» در آن زبان عبد را هم گويند و بعضى اسرائيل را به معنى «صفوة الله» گرفته و از تاريخ طبرى[ر.ض ]نقل است كه «يعقوب» به معنى «شب رفتن» و «اسرا» به معنى «روز رفتن» است و چون يعقوب شب از برادر خود گريخت و به روز وارد شام شد، از اين سبب او را اسرائيل نام كردند، يعنى روز به جانب خدا رفت. بارى، حضرت يعقوب(عليه السلام)به بنى كنعان مبعوث شده و اكثر انبيا(عليهم السلام) كه بعد از وى آمده اند، از نسل او هستند بلكه بعضى گفته كه از ذرّيّه او 70هزار كس به درجه نبوّت ارتقا يافته اند. بارى، يعقوب را دوازده پسر بود: يوسف و بنيامين از راحيل، دختر عبدالله و روئيل و ديالون و شمعون و لاوى و يهودا از مادران مختلفه بودند و همين يهودا است كه بانى شهر اصفهان بوده و به همين جهت آن را داراليهود هم گويند. و موافق نوشته احمد رفعت[ر.ض]، روبين و سيمون و لاوى و يهودا و يساخر و زابلون از عمه زاده اش، ليا، كه زوجه اوّلى يعقوب بوده، متولّد و يوسف و بنيامين از زن دويّمى اش، راحيل خواهر ليا، و كاد و اشر از كنيزش، زلفا، و نفتال و دان از كنيز ديگرش، بلها، زاييده شده و همينها است كه به اسباط اثناعشر(دوازده گانه) معروف و ايشان و اخلافشان به بنى اسرائيل مشهور و در عاقبت، هريك از ايشان به رياست قومى منصوب شده و به همين جهت، اسباط بنى اسرائيل متفرّق به دوازده فرقه گرديده و هريكى به اسم رئيس خود از سايرين امتياز يافتى، همچون: سبط يهودا و سبط نفتال و مانند آنها. و پس از مدتى ده سبط از اين اسباط دوازده گانه در بعضى از بلاد روم حكومتى تشكيل داده و به حكومت اسرائيليّه موسومش داشته و دو سبط ديگر هم حكومتى ديگر در قدس شريف مرتب نموده و به حكومت يهوديّه مسمّى نمودند. بارى، حضرت يعقوب(عليه السلام) در 140سالگى و يا در 147سالگى در قدس شريف وفات يافته و در قرب مدفن حضرت ابراهيم و اسحاق(عليهما السلام)مدفونش ساختند.
   3. نام پسر ليث صفّار سيستانى، كه موافق آنچه در «صفّاريان» اشاره نموديم، مؤسّس و بزرگ ترين سلطان صفّاريّه است. وى هم در اوايل به شغل پدر، مسگرى، اشتغال داشت اما بلند همّت او نگذاشت كه در آن شغل بماند. اينك از آن صرف نظر كرده و با چندى از رفقاى خود هم داستان شده و به خيال كشورستانى افتاد. نخست بر سيستان استيلا يافته، پس تسخير خراسان را تصميم داده، سپس فارس و كرمان را مسخّر نموده، بعد از آن طبرستان [مازندران و اطراف آن] را به دست آورده و عاقبت هواى استيلاى بغداد و مقهور داشتن المعتمدبالله

صفحه 524 - جلد چهارم
عباسى كه خليفه وقت بود، در سرش جاگير گرديد. پس خليفه، برادر خود، الموّفق بالله را به جلوگيرى وى منصوب داشت. پس موفّق به مقصد خود موفّق و يعقوب مغلوب شده و رفت كه دوباره تهيه جنگ بيند ليكن بيمار شد. پس خليفه براى استمالت، كس به نزد او فرستاد. يعقوب امر كرد شمشير و نان و پيازى حاضر كرده و به ايلچى گفت كه به خليفه بگويد: اگر با اين مرض مُردم، تو آسوده خواهى شد و اگر بهبودى يافتم، با اين شمشير رفتار خواهم كرد. اگر غالب شدم، ملك را از دست تو خلاص كنم و اگر مغلوب گرديدم، با اين نان و پياز خواهم گذرانيد. اما اجل، آن دلير بى بدل را مهلت نداده و در سال 265 هجرى با همان مرض درگذشته و دوازده سال يا در حوالى چهل سال حكومت رانده و بعد از او برادرش، عمرو، ممالك او را به تصرّف آورده و با خليفه از در آشتى و انقياد برآمده و ازاين رو خليفه هم حكومت فارس و خراسان و اصفهان و كرمان و سيستان را بدو مفوّض داشت اما چندى نگذشت كه اهالى خراسان از او شكايت كردند. پس، از طرف خليفه معزول و از لشگر او مغلوب شده و به سيستان فرار نمود و بعد شخصى رافعنام را كه در خراسان عَلَم طغيان افراشته بود، گرفته و سرش را بريده و ارمغان محضر خليفه اش نمود. پس در مقابل اين خدمت باز از طرف خليفه به حكومت سابقه منصوب گرديده و پس از چندى با اسماعيل سامانى كه از طرف خليفه حكومت ماوراءالنهر[آسياى مركزى ]را داشته، درآويخته و اسماعيل او را گرفته و به بغداد فرستاد و در سال 289 هجرى در آنجا كشته شد. و بعد از عمرو نواده اش، طاهر، حكومتى سست نموده و عاقبت يكى از كسان خودش گرفته و در 295 هجرى به بغدادش فرستاد. پس خلف ابن احمد كه مردى سخى و علم دوست بوده، فى الجمله كسب شهرت نموده ليكن عاقبت او هم مغلوب سلطان محمود غزنوى شده و سلسله صفّاريان منقرض گرديد و سلطنت ايران به سامانيان رسيد كه در «سامان» اشاره نموديم.
   4. نام كشيش معروف اورفه [در تركيه] كه به زنزال ملقّب بوده و اندكى بعد از ميلاد مسيحى پاره اى عقايد مخصوصه در دين آن حضرت ايجاد كرده و بهواسطه آنها كه من جمله رسم كردن صورت خاچ[صليب] با داغ آتش بر روى خودشان است، از اوتيشست كه از فرق نصارى است، افتراق يافته و فرقه تابعه او را هم به جهت انتساب او، يعقوبيّه گويند كه جمع آن، يعاقبه است و هريك از آحاد آن فرقه را يعقوبى نامند و رئيس روحانى ايشان در دياربكر سكونت دارد و اكثر قبطيان مصرى از ايشان بوده و در كردستان وسوريه هم هستند و رجوع به «مسيح» هم شود.
يعقوبه ـ (چو منصوره) شهركى است معروف در ده فرسخى سمت شمالى بغداد كه يكى از منازل كربلاى معلّى بوده و رود نهروان از كنارش مى گذرد و تقريباً هزار خانه دارد و به نام بانى خود، يعقوبه، كه از ملازمان انوشيروان [پادشاه ساسانى; حكومت: 531ـ 579م] بوده، مسمّى گرديده و در اين زمان به يعقوبيّه معروف است.
يعقوبى; يعقوبيّه--->يعقوبه و يعقوب.
يعمر; يعمله ـ (چو عنبر و زَلزَله) به نوشته مراصد[ر.ض]، هريك نام موضعى بوده و در دويّمى روز مخصوصى است مر عرب را.
يعمون ـ (چو اَمرود) موضعى است در يمن از منازل همدان.
يعوق ـ (چو عمود) به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، نام يكى از پنج پسران حضرت آدم(عليه السلام) و هم نام بتى است به شكل فرس[اسب] كه در زمان جاهليّت پرستشگاه قبيله مراد بوده است و در مراصد[ر.ض] گويد: يعوق، نام معبود قبيله هَمْدان و خولان بوده در ارحب كه هم به نوشته او، شهرى است در يمن در ساحل دريا و يا ناحيه اى است از آن كه به نام قبيله بزرگى از همدان مسمّى گرديد و خولان هم به نوشته او، دهى است در قرب دمشق و ناحيه اى است در يمن كه به خولان ابن عمر از قبيله قضاعه منسوب است و رجوع به «نسر» و «باميان» هم نمايند.

صفحه 525 - جلد چهارم

آيين دوازهم

(در حرف ياى حطّى با غين ضظغ)
يغام ـ (چو كَنار) غول بيابانى.
يغت ـ (چو قمر) مردم پير و سال خورده.
يغتج; يغتنج ـ (چو عنبر و فرزند) نوعى از مار كه زردرنگ و خوش خط و خال بوده و بيشتر در باغات و سبزه زارها مى باشد و خودش هم بى زهر و بى گزند است و يا از گزندش آزارى نمى رسد.
يغلا; يغلاوى ـ (به فتح و ضمّ اوّل) ظرف آهنين دسته دار معروفى است كه در آن روغن و دنبه داغ كرده و به روى آش كشك و مانند آن ريزند.
يغلغ; يغلق ـ (چو بددل) پيكان و تير پيكان دار و به نوشته ناصرى[ر.ض]، تركى و به معنى مطلق تير است.
يغلو; يغلوى ـ (چو پرتو و مثنوى) يغلاو[ر.م].
يغما ـ (چو صحرا) تاخت و تاراج و غارت و شهرى است مسرّت نشان و منسوب به خوب رويان و صاحب جمالان از بلاد تركستان و اكثر مردمانش كافر و قليل مسلمان و عموماً تركى زبان و دلبرانش بى دل و در السنه ضرب المثل است. سعدى [در غزليات] گويد:
«نگفتمت كه به يغما رود دلت سعدى *** چو دل به عشوه دهى دلبران يغما را».
يغماچى; يغماگر ـ چپاول و غارتگر.
يغماناز ـ نام دختر خاقان چين كه زن بهرام گور[پادشاه ساسانى ]بوده.
يغماى اوّل ـ همان شهر يغما [ر.م] است.
يَغميصا ـ ريباس.
يغن ـ (چو قمر) مردم پير و سال خورده.
يغناغ; يغناق ـ (چو سردار) كلاه زردوزى و (به كسر اوّل) به تركى، گروه و جمعيّت لشگر و مردم و جايى كه مردم و لشگر در آن جمع شوند.
يَغنى ـ بر وزن و معنى يخنى.
يغوث ـ (چو عمود) نام بتى بوده در يمن كه معبود قبيله «مَذْحج» بوده و اخيراً به نجرانش نقل دادند.

آيين سيزدهم

(در [حرف] ياى حطّى با فاى سعفص)
يَفتَج; يَفتنج ـ بر وزن معنى يغتج و يغتنج.
يفج ـ (چو سخت) لعاب دهن و آبى كه در وقت حرف زدن از دهان مردم برآيد.

آيين چهاردهم

(در [حرف] ياى حطّى با قاف قرشت)
يقتوريانزا--->نيلى.
يقطان ـ (چو دستان) سنگى است كه گويند هر جا باشد، خودبه خود حركت كند و چون كسى دست بر آن زند، ساكن گردد و علّت [بيمارى] يرقان و استرخاء[سستى] را دفع كرده و هركه با خودش دارد، هيچ چيز را فراموش نكند و رجوع به «قحطان» هم نمايند.
يقطين ـ (چو زنجير) درخت انجير و يا درخت موز و مطلق نباتات بى ساقه و بى شاخه را گويند، مثل خيار و خربزه و حنظل[ر.م] و مانند آنها كه ساقه اش مفروش بر زمين شده و بلند نباشد و بيشتر در كدو استعمال نمايند و در برهان[ر.ض] لفظ آن را رومى دانسته وليكن ظاهر، عربيّت آن است.
يقظان ـ (چو دستان) بيدار.(عر)
يقظه ـ (چو هرزه) بيدارى.(عر)
يقه ـ (چو مزه و مكّه) گريبان و محكم گرفتن گريبان ديگران.
يقين ـ مرگ و موت و زايل كردن شك و قطع و عملى كه از روى دليل و برهان باشد; اين است كه علم خدا را «يقين» نگويند و آن چيز قطع كرده شده را «يقينى» گويند و جمع آن، يقينيّات است و گاهى ظن را هم «يقين» گفته و يقين را هم «ظن» گويند. و بالجمله يقين را به پارسى «آور» و «آوخ» و «واخ» و «آواخ» گويند.(عر)
يقينى; يقينيّات--->يقين.(عر)

صفحه 526 - جلد چهارم

آيين پانزدهم

(در [حرف] ياى حطّى با كاف كلمن)
يك ـ (چو بد) معروف است كه به عربى «واحد» گويند و به فرانسوى در مقام تذكير «اَن» (un) و در موقع تأنيث «اُن» (une) خوانند.
يك آويز ـ تيغك كوتاه و كوچك.
يك اسبه ـ آفتاب و سواره تنها و كسى كه يك اسب داشته باشد.
يك انداز ـ يكسان و برابر و تير كوچك باريك پيكانى كه بسيار دور رود و تيرى كه پيكان دو شاخى دارد و تير زبونى كه بر هر چيز اندازند از جانور پرنده و چرنده و غيره از دنبال آن نروند و جستوجويش نكنند و هم جايى است از كوه و كنار رودخانه و غيره كه سرازير و صاف و هموار باشد، به طورى كه انسان و حيوان از بالا به پايين و از پايين به بالا نتواند برود.
يك بار; يك بارگى; يك باره; يك بِدُو; يك بَسى ـ غافل و غفلتاً و ناگهان.
يك بيك ـ يك باره و يكايك و شبه و يقين.
يك پاره ـ درست و تمام و كامل و متصل و يك قطعه.
يك پهن كشتى ـ دين اسلام به مناسبت آنكه هركه درآيد جا يابد، چنان كه «هفتادودو كشتى» عبارت از «هفتادودو ملّت» است.
يك تا ـ به معنى يك عدد و يك لاى و يك قاب و خصوصاً جامه اى است يك لاى و بى آستر و كنايه از لانظير و بى مثلومانند هم هست، خصوصاً بارى تعالى جلّ جلاله.
يك تائى ـ وحدت و يكتابودن.
يك تنه ـ تنها و يكه و يك عدد.
يك ته; يك تَهى ـ هر چيز يك لاى، خصوصاً جامه همچنانى و بالخصوص پيراهن.
يك تيغ كردن; يك تيغه كردن ـ راست و درست و هموار كردن.
يك جهت ـ يكدل و هم فكر و هم رأى.
يك چشم ـ مردم ظاهربين و شخص دوروى و منافق و مؤمن و موحّد و كسانى كه چشم ايشان كم نور باشد.
يك دانه ـ گردن بند و هر چيز بى مثلومانند، خصوصاً گوهر بى نظير و هم نوعى از هار[ر.م] است كه چند رشته را جمع كرده و در هر رشته چند مهره از مرواريد و غيره كشيده و بعد از آن همه را جمع كرده و از يك دانه جوهر [جواهر] ديگر سوراخ گشاده بگذرانند. بعد از آن بازهم رشته ها را از هم متفرّق نمايند و بر هريك از آنها چند دانه مهره به قرار اوّل بكشند. پس بازهم همه را جمع كرده و بر يك مهره گشاده سوراخ بگذرانند و تا آن مقدار كه خواهند، به همين دستور رفتار نمايند.
يك دست ـ هر چيزى كه تمام آن به يك نسبت باشد و چند چيزى كه همه آنها مثل هم بوده و به يك نوع و يك تيره باشند، مثل چند ورق كاغذ و چند عدد استكان و مانند آنها.
يك دل; يك دله ـ متّحد و متّفق و هم رأى و هم فكر.
يك ديده ـ يك چشم[ر.م].
يك ران ـ اسب، خصوصاً اسب خوب و اصيل و سرآمد و اسبى كه در وقت راه رفتن، يك پاى پسين را تنگ و كوتاه بگذارد و اسبى را نيز گويند كه رنگش ميان زرد و سرخ باشد و يال و دمش سفيد باشد كه اگر يال و دمش اين چنين نباشد، آن را «بور» گويند و «يك ران» نگويند.
يك راه ـ يك ره[ر.م].
يك رشته ـ يكدل و يك جهت و موافق و متّفق و بى ريا و مثل و مانند.
يك ركابى ـ آماده كارى شدن و اسب كُتَل [يدك] را هم گويند.
يك رنگ ـ مردم صادق و خالص و يكدل و يك جهت و دوست مخلص كه در دوستى خود خالص از ريا و ساختگى بوده و تزوير و نفاقى نداشته باشد.
يك رو ـ مردم بى ريا و يكرنگ و يك رويه.
يك رو كردن ـ ترك آشنايى نمودن.
يك رويه ـ ظاهر و روشن و بى خلاف و متفّق و يكرنگ و بى ريا و بى نفاق.

صفحه 527 - جلد چهارم
يك رويى ـ يك رويه[ر.م] بودن.
يك ره ـ يك بار و يك رويه[ر.م].
يك ريشه--->غوشنه.
يك زخم ـ لقب سام ابن نريمان[جَد رستم] كه اژدهايى را به يك زخم [ضربت] كشته بود و گرز او را هم گويند.
يك سان ـ هميشه و برابر و مساوى.
يك سر; يك سره ـ تنها و يك باره و سراسر و مجموع و همه و جمله و هرآنچه از يك سر آن تا سر ديگرش به يك نسبت باشد.
يك سو ـ يكسان و اجتناب كننده.
يك سوار; يك سواره ـ يك اسبه[ر.م].
يك سو شدن ـ پرهيز كردن و اجتناب نمودن.
يك سون; يك سونه ـ يكسان.
يك شَست ـ همنشين و رفيق و مصاحب.
يك شنبه ـ معروف است.
يك قلم ـ يك باره و يك سره[ر.م].
يك گانه--->يگانه.
يك گره ـ يك رشته[ر.م].
يك گونه ـ يكسان.
يك نِشت ـ مخفّف يك نشست[ر.م].
يك نشست ـ يك شست[ر.م].
يك نورد ـ هر دو چيـز يـك طـريـق و يـك رويـه و يك نسبت.
يكون--->يكون.
يك و نيم ساز--->جفت ساز.
يكايك ـ يك باره و يك يك و حرف الف از براى عطف است.
يكبار; يكبارگى; يكباره; يكپاره; يكتا; يكتائى ـ رجوع به تركيبات لفظ «يك» نمايند.
يكدش ـ بر وزن و معنى اكدش.
يكدك ـ (چو عنبر) هر چيز نيم گرم.
يكدل; يكدله; يكران; يكسان; يكسر; يكسره; يكسو; يكسون; يكسونه; يكشنبه ـ رجوع به تركيبات لفظ «يك» نمايند.
يكشوم ـ (ل) سىودويّمين تبابعه يمن است، چنان كه در «تبّع» اشاره نموديم.
يكون ـ (چو عروس) يكسان و نوعى از جامه حرير الوان و ظاهراً از دو لفظ «يك» و «ون» تركيب يافته.
يكونه ـ (چو مقوله) يكسان كه مخفّف يك گونه است.
يكه ـ (چو مزه) يك و وحيد و منفرد و بى نظير.
يكه تاز; يكه سوار ـ شجاع و مبارز و پهلوان و آن كه در فن سوارگى بى نظير باشد.
يكى ـ (چو صفى) منسوب به يك و مفرد، مقابل جمع.
يكيثا ـ (چو مسيحا) استاد و معلّم.

آيين شانزدهم

(در [حرف] ياى حطّى با كاف پارسى)
يگان ـ يگانه و عدد يك.
يگانگى ـ يگانه بودن.
يگانه ـ (چو كَناره) بى مثلومانند و بى همتا و موافق و فريد و تنها كه مخفّف يك گانه است و متّحد و متّفق را هم گويند.
يگانه بين; يگانه گوى ـ مردم موحّد.
يگانى ـ (چو امانى) يگانگى.
يگونه ـ (چو مقوله) يكسان كه مخفّف يك گونه است.
يگى ـ (ر) كه در مقام كتابت على الرسم المعمول با كاف پارسى نوشته و در مقام تلفّظ به عوض آن نون گويند(ينى)، به تركى موافق نوشته درارى لامعات[ر.ض]، ترجمه اخيراً و مجدّداً و تازه و جديد و حادث و مبتدى است و اينكه اكثر اهالى ما با نون و گاف نوشته و تلفّظ نمايند(ينگى)، مجرّد اشتباه و گويا از رسم خط مذكور كه در ميان تركان معمول بوده و به عوض نون، گاف نويسند، به خطا رفته اند.
يِگى چر ـ يا ينى چر; كه موافق آنچه در تحت ترجمه «يگى» اشاره نموديم، اهالى ما «ينگى چر» (با نون و گاف) نوشته و تلفّظ نمايند، به نوشته درارى لامعات[ر.ض]، قسمى است از عسكر كه قديماً بوده اند و ترجمه اجمالى آن موافق نوشته بستان السياحة[ر.ض]،

صفحه 528 - جلد چهارم
آنكه حاجى بكتاش ولى كه در «بكتاش» مذكور داشتيم، در حوالى 860 هجرى در عهد حكمرانى سلطان مرادخان ابن اورخان ابن عثمان بيگ[سوّمين پادشاه عثمانى] به روم رسيده و طايفه يگى چرى در آن ديار از توجه او ظهور يافت، به سبب آنكه وقتى با فرنگيان مقاتله داشته و لواى فتح و نصرت برافراشته و مظفّر و منصور با غنايم موفور كه از جمله آنها صدهزار غلام بودند، به دارالملك [پايتخت] عودت نمودند. پس سلطان به خدمت او اظهار داشت كه لشگر اسلام در غايت قلّت بوده و سپاه كفّار در نهايت كثرت مى باشند. اگر در كثرت مجاهدان اسلامى صرف همّت فرموده و اين غلامان را به صوب ديانت حقّه سوق دهيد، كمال عنايت خواهد شد. اينك بكتاش ولى هم بنابر الهام غيبى و استدعاى سلطان، لوازم موعظت برداشته و آن غلامان را به دين اسلام دعوت نمود. پس در اندك زمانى تمامى آن غلامان مشرّف به شرف اسلام گرديدند. لهذا وى درباره ايشان دعاى خير كرده و آن طايفه را يگى چرى نام نهاد، يعنى لشگر جديد، كه «يگى» به معنى جديد و «چرى» به معنى سپاه است و روزبه روز در ترقّى بودند تا آنجا كه سلطان روم بدون تصويب يگى چريان در امور كشورى و لشگرى مداخله نمى نمود. و عاقبت در 1241 هجرى با سلطان محمودخان بناى طغيان گذاشته و از در عصيان برآمده و علانيه كوس مخالفت زدند و پس از آنكه نصايح مشفقانه سلطان كارگر نيامد، فرمان قتل و استيصال ايشان صدور يافته و در اندك وقتى صدهزار يگى چرى به خاك افتاده و جميع مردانشان را از كشور روم و شام و عراق عرب و غير آنها معدوم ساختند و اكنون جز نامى از ايشان نمانده. پس به فرمان سلطان به جاى يگى چريان لشگرى محمّديّهنام موافق قانون اوروپاييان ترتيب دادند. و احمد رفعت[ر.ض] گويد: در سال 1328 ميلادى ـ مطابق 729 هجرى ـ از طرف سلطان اورخان، عسكرى به نام ييا (يياده) تأسيس دادند كه در هنگام مسافرت روزى يك آقچه [سكّه طلا يا نقره ]وظيفه داده و در حضر چيزى نداده و دائماً از تمام تكاليف دولتى معاف بودند و به فاصله يك سال پاره اى اراضى و مزارع درباره ايشان و سواره هايى كه به نام مسلم قلمداد شده بودند، تيول [واگذارى دولت قطعه زمينى و درآمد آن را به شخصى در مدت معيّن ]كردند كه مخصوص ايشان گردد و در آن اثنا عسكرى هم از كويافت ها[يتيم ها و سرراهى ها] و اطفال اسرا ترتيب داده و چندتن از ايشان را تبرّكاً به خدمت حاج بكتاش ولى فرستاده و خواستار دعاى خير و بذل توجه گرديدند. پس بعد از اجابت خواهش به حسب توصيه آن پير روشن ضمير به اسم يگى چرى مسمّى گرديدند و ايشان هم بهواسطه اينكه خانواده خودشان را در تحت حمايت روحانيّت وى مى دانستند، بزرگان خودشان را آقايان بكتاشيان گفته و در اجتماعات و امور عظيمه و محارباتشان صداى خودشان را به گلبانگ «الله الله لا اله الاّ الله جليل القدر معين السّتار خالق اللّيل و النّهار اوچلر يدّيلر قرقلر كرم على پدريمز حاجى بكتاش ولى» بلند مى كردند. و يگى چرى ها از زمان سلطان مراد اوّل [پادشاه عثمانى; حكومت: 1356ـ 1389م] و يلديريم بايزيد [حكومت: 1389ـ 1403م] تا عهد سلطان سليم اوّل [1512ـ 1520م] بالغ به دوازده هزار نفر بودند و بعد از آن از چهل هزار متجاوز بوده و در 1750 ميلادى ـ مطابق 1164هجرى ـ مجموع نفوس ايشان كه در قسطنطنيّه[استانبول] و آناطولى و روم ايلى [ر.م ]و عربستان سكونت داشتند، به حوالى صدهزار ارتقا جستند و ايشان در بدو امرشان بسيار مطيع و منقاد بودند و در چندين محاربه ابراز شجاعت فوق الغايه نموده و در حقيقت، اسباب روسفيدى و سربلندى دولت عثمانيّه را فراهم آوردند و عاقبت به جهت پاره اى حركات زشت وحشيانه، منفور نظر دولت گرديدند و خودشان هم مستشعر اين معنى بوده و در اصلاحات لازمه كوشيدند و با وجود اين بازهم بهواسطه اينكه عسكرى را كه در 1222 هجرى در

صفحه 529 - جلد چهارم
تحت نظامى جديد تشكيل داده بودند، مخالف خودشان ديده و يا عوض ايشان ديدند، در اختلالات سابقه آغازيده و بعد از خون ريزى هاى بسيار الغاء نظام جديد را اعلان نمودند و تا 1241 هجرى بدين منوال بوده و در طغيان خود روزبه روز مى افزودند. پس سلطان محمودخان ثانى كه طغيان بى پايان ايشان را ديده و ملاحظه كرد كه اصلاً به تحت تمكين نيامده و در برابر عسكر نظامى منتظم اوروپايى ها كارى از پيش نخواهند برد، اينك در باب لزوم عسكرى منتظم قانونى با علما و وكلا داخل مذاكره شده و در خاتمه جمعى از يگى چرى ها را به نام اشكنجى سوا نموده و قرار تعليمات نظامى تفنگ و شمشير درباره آنها صادر گرديد. پس ايشان هم به فاصله يك ماه باز به حريفان سابق الذكر خروشيده و بساط اختلالات سابقه را گستردند. عاقبت از طرف سلطان اكثرشان اعدام شده و تمامى قشلاقات ايشان منهدم و ويران و لغويّت اوجاق[نسل و طايفه و خاندان] و علوفه و مرسوماتشان [مقرّرى شان] اعلان گرديد.
يگى دنيا ـ يا ينى دنيا; كه به امريكا معروف بوده و ارض جديد و قارّه جديد و دنياى جديد و جهان نو و قارّه ثانيه هم گفته كه در حاصلات صناعيّه نسبت به قطعه اوروپا در درجه دويّمين است و اهالى ما نام مذكور آن را به مناسبتى كه در ترجمه لفظ «يگى» اشاره نموديم، ينگى دنيا گفته و نويسند، كه بعد از حرف اوّل آن نون و بعد از نون هم كاف پارسى باشد، نام يكى از قطعات خمسه مشهوره عالم است كه به حسب ترتيب متعارفى جغرافيايى، چهارمين آنها و وسعت آن تقريباً 24 مقابل ايران و تخميناً معادل قطعه آسيا و قدرى كوچك تر از آن و مساحت آن 15مليون ميل مربع و يا 41مليون كيلومتر مربع1 و از طرف شمال به اقيانوس منجمد شمالى و از جنوب به اقيانوس منجمد جنوبى (اقيانوس كبير) و از مشرق به اقيانوس اطلس (بحر محيط اتلانتيكى) و از مغرب هم به اقيانوس كبير محدود و متصل و بهواسطه اقيانوس اطلس از افريقا و اوروپا منفصل و بهواسطه اقيانوس كبير از قطعه آسيا جدا گردد و نهرهاى آن اعظم نهرهاى عالم مى باشد و چون از قطب شمالى تا مقدار 56 عرض جنوبى امتداد دارد، ناچار هوا و اقاليم آن به حسب وقوع در منطقه حارّه يا بارده مختلف و به چهار قسمت كردن آن به نام اقاليم حارّه و بارده و معتدله و منجمده ممكن و حاصل هاى ديار متفرّقه و اقاليم مختلفه در آن موجود و حيواناتش مثل ساير قارّات است، مگر فيل و شير و پلنگ و شتر و زرّافه و كرگدن و اسب آبى كه در آن يافت نمى شود وليكن موافق نوشته كشف القناع[ر.ض]، هشتاد صنف از حيوانات در آن موجود است كه در ساير قارّات يافت نمى شود و از جمله معادن آن طلا و نقره و زيبق [جيوه] و مس و آهن و انتيمون[ر.م] و كبريت [گوگرد] و نمك طعام و نمك بارود [به «شوره» رجوع شود] و قلع و سنگ مقناطيس و لؤلؤ و الماس و زغال سنگى و زيت [روغن] ارضى و زمرّد و غير اينها و وسعت و خير و بركتش بسيار است، به طورى كه هرگاه پانصد مليون نفوس به اهالى آن اضافه شود، تماماً با كمال وسعت و رفاهيّت معيشت خود را مى گذرانند و هيچ تنگى و سختى پيدا نمى شود و ساير مزاياى اين قطعه را به جهت سهولت امر، در ضمن چند ماده بر سبيل اجمال مى نگارد:
   1. عده نفوس امريكا به نوشته كشف القناع[ر.ض]، 50 مليون و به فرموده بعضى از رسائل اخيره جغرافيايى و نخبه ازهريّه[ر.ض] كه معتبرتر و متأخّرتر است، 135مليون مى باشد كه 96 مليون در امريك شمالى و 39مليون در امريك جنوبى مى باشند و بنابراين اگر كلّيّه مساحت امريكا را 41مليون كيلومتر بگيريم، چنان كه اشاره شد، به هر يك كيلومتر سه نفر و نيم مى رسد.2

1. مساحت قاره آمريكا 5/42 ميليون كيلومتر مربع و حدود 5/28% از كل مساحت خشكى روى زمين را به خود اختصاص داده است.
2. بر اساس اطلاعات امروزى تراكم جمعيت به ازاء هر كيلومتر مربع 21 نفر است.

صفحه 530 - جلد چهارم
   2. اجناس اهالى امريكا به نام ابيض و اسود و اصفر و احمر به چهار قسم مى باشند. اما احمر عبارت از اهالى اصليّه خود امريكا هستند كه به مناسبتى كه در ماده 5 مذكور خواهد شد، به هنود هم موسوم و در حالت وحشيّت اصليّه استمرار داشته و اوقات خودشان را در جنگ و جدال مى گذرانند و ايشان را جنس امريكى اصلى نيز گويند. و اما اصفر يا مغولى از نژاد مغول هستند كه بعد از انكشاف اين قطعه بدانجا مهاجرت كرده اند و اخلاف چينى هايى كه بعد از اكتشاف اين قطعه از ديار خودشان كوچيده و در آنجا اقامت گزيده اند هم از همين جنس اصفر مى باشند. و اما جنس اسود از نسل زنگى ها هستند كه اهالى اصليّه امريكا پيش از الغاى تجارت بنده و كنيز، ايشان را از افريقيا به سمت بندگى آورده بودند كه در آنتيل [در آمريكاى مركزى] و مكسيك[مكزيك] و ولايات متّحده به عمل زراعت قيام نمايند. و اما جنس ابيض در اصل از اهالى اوروپا بوده اند كه بعد از اكتشاف اين قطعه بدانجا مهاجرت كرده و اكنون عنصر عمده امريكايى ها هستند و ايشانند كه در اين قطعه صاحب نفوذ و ثروت و مالك بلاد كثيره شده اند و اين جنس در ولايات متّحده امريكا از انگليزى[انگليسى] و آلمانى و ايرلاندى و فرانسوى تأليف يافته و در مكسيك و امريكاى وسطى و امريكاى جنوبى از اسپانيايى ها جمع شده و در برازيل مردمان پرتقالى مى باشند.
   3. در لغات امريكائيان: از ماده سابق روشن گرديد كه لغات غالبه در اين قطعه از قبيل لغات اوروپايى ها مى باشد و از آن جمله لغت انگليزى و آلمانى و ايرلاندى است كه در كندا[كانادا] و ولايات متّحده بدانها تكلّم مى نمايند و در كنداى سفلى به زبان فرانساوى حرف زده و در برازيل با لغت پرتقالى ها و در بعض جزاير آنتيل به لغت هولندى و در مكسيك و امريكاى وسطى و جنوبى به لغت اسپانى سخن رانند و هريك از قبايل متفرّقه هنود امريكا را هم زبانى است مخصوص.
   4. در وضع حكومت و تمدّن و تديّن امريكائيان: وضع حكومت اكثر ممالك امريكا از قبيل جمهورى تعاهدى و در پاره اى از ممالك آن در تحت نظامى مستقل گذرانند. و اما اصول مدنيّت ايشان واضح و روشن است. وقتى كه اوروپايى ها به جهت تعيّش و تفرّج به امريكا آمدند، بالطّبع اصول تمدّن و تعيّش ايشان هم بدان اراضى منتقل شده و به اصول و قوانين اصليّه وطنيّه خود آن قطعه غالب شده و در آن اراضى داراى نفوذ و قدرت و ثروت و سلطنت و علوم و فنون متنوّعه و صنايع متفرّقه بوده و از ميانشان علما و حكما و اغنياى كبار به ظهور آمده و به كشفيّات فوق العاده و اختراعات محيّرالعقول موفّق گرديده و در حاصلات صناعيّه دويّمينِ قطعات ديگر بوده و بالخصوص ولايات متّحده، كه از كثرت صنايع مختلفه تمامى بازارهاى عالم را از مال التجاره خودشان مملو كرده و به اعظم ممالك اوروپاويّه سبقت گرفته است. و اما اهالى زنجيّه كه از افريقا به امريكا جلب شده، متأدّب به آداب آقايان و مالكان خود گرديدند. و اما اهالى اصليّه خود امريكا هم بعضى از ايشان متخلّق به اخلاق اوروپايى ها شده و به ديانت آنها متديّن گرديده و سايرين مثل سابق به حالت وحشيّت باقى هستند و هكذا در ديانت كه قبايل اصليّه هنديّه بازهم به حالت وحشيّت و بت پرستى مانده و چينيان در تحت مذهب بودا، زيسته و آلمانيان و انگليزيان به طريقه پروتستانى مى باشند و رجوع به ماده 4 «ولايات متّحده» هم نمايند.
   5. در وجه تسميه اين قطعه به امريكا و تاريخ اكتشاف آن كه اهمّ مسائل تاريخيّه است: سيّاح مشهور و ملاّح معروف، كريستف كلمب ايتاليايى كه از شهر چنوه [جنوا] از بلاد ايتاليا است، داراى فنون متنوّعه بوده و در نتيجه افكار عاليه خود دانسته بود كه مقتضاى كرويّت و گرد بودن زمين آنكه در مقابل اين

صفحه 531 - جلد چهارم
قارّات قديمه آن، اوروپا، آسيا، افريقا، قاره ديگرى هم بايد باشد و نيز معلوم گردانيد كه اگر انسان از طرف مغرب اوروپا شروع به حركت نمايد، به هند خواهد رسيد و اين فكر عالى خود را پيشنهاد معظم ملوك اوروپا نمود كه بلكه از طرفشان مساعدتى بوده و به كشف حقيقت امر موفق گردد ليكن علاوه بر عدم مساعدت، طرف طعن و مسخره هم بوده; اينك از روى لاعلاجى با ملكه اسپانيا كشف راز نموده و سه كشتى با تمامى مهماتش خواستار گرديد و بعد از حصول مدعا با كمال جسارت به مسافرت غرب اوروپا آغازيده و عازم مقصد گرديدند و پس از چندى كه از مقصد اثرى و از مدعا خبرى پيدا نكردند، همسفران او به خرافت و جنونش منسوب داشته و عاقبت به ستوه آمده و به صدد قتل وى برآمدند تا آنكه سى روز بعد از جزاير خالدات [در شمال غربى آفريقا] در 11 يا 12 اكتابرماه سال 1492 ميلادى ـ مطابق 897 يا 898 هجرى ـ به يكى از جزاير كه فعلاً به جوانى هانى موسوم است، رسيده و امريك را كشف نمود و به مجرّد وصول آن جزيره احترامات لازمه در حق كريستف كلمب به عمل آورده و مقامش را معظم شمردند و پس از آن جزيره كوبه و جزيره هايتى را كه در زبان اهالى اسپانيا به اسپانياى صغير موسوم است، كشف نموده و تمامى آن اراضى را به خيال اينكه جزو قاره آسيا هستند، به هند غربى مسمّى داشتند و سكنه اصلى قطعه امريكا را هنود ناميدن هم، چنانچه در ماده دويّم اشاره نموديم، از اينجا ناشى شده و در سال پسين به اسپانيا مراجعت كرده و از طرف ملكه آنجا ملقّب به والى هند گرديد. پس از آن به عزم توسعه دايره اكتشافات، مراجعت كرده و موفق به كشف جزاير آنتيل گرديده و در سياحت سيّمى سال 1498 ميلادى سواحل فنزويلا[ونزوئلا] را كشف نموده و در سياحت چهارمى كه در 1502 ميلادى بوده، به كشف امريكاى وسطى موفق گرديده و در خاتمه اين همه زحمات خود ابواب سعادت و آبادانى را بر روى اسپانيايى ها مفتوح گردانيد ليكن به اقتضاى عادات منحوسه زمان غير از اذيت و آزار و حبس و زندان سودى برنداشته و در 1506 ميلادى با نهايت ذلّت درگذشت بلكه زمان كج رفتار كه بالخصوص اهل فضل و كمال را بيشتر از ديگران در شكنجه و آزار مى دارد، به بقاى اسم خشكى هم از وى رضا نداده و اين قاره را به جهت انتساب به امريك فسيوس يا امريك فسيسيوس يا امريك وسپوس كه يكى از همسفران كريستف كلمب بوده و چند سال بعد از وى هم بدان نواحى مسافرت نموده و به كشف شطوط جنوبيه آن موفق آمده و پس از مراجعت شرح اكتشافات ديگر اين قطعه را انتشار داده بوده است، به همين اسم مشهور امريكا مسمّى داشته و نام كاشف اصلى آن را فراموش كرده و از صفحه تاريخش محو نمودند و حال آنكه اولى و انسب آن بود كه تمامى اين قطعه را به نام كاشف اوّلى منسوب داشته و به اسم وى مسمّى كردندى كه در عوض اين همه زحمات و خدمات او كه در حق آحاد بشر نموده، نامش زنده و پايدار بودى. بلى، يك قطعه از امريكاى جنوبى به كاشف اوّلش، كريستف كلمب، منسوب و هنوز به يادگارى او به نام كلمبيه(كولومبيه) معروف است.
   6. قاره امريكا (يگى دنيا) به نام شمالى و جنوبى به دو قطعه بزرگ مقسوم بوده و اوّلى هم به نام حكومت كندا و جرونلنده و آلسكا و ايزلانده و جمهوريّت مكسيكا و ولايات متّحده به چندين ايالت مقسوم و دويّمى هم به نام كولومبيه و فنزويلا و جويانه و برازيل و پيرو و بوليويا و جمهوريّت خط استوا و شيلى و پاراجوى و اوراجوى و جمهوريّت فضيّه و ارچنتينه به چند مملكت منقسم و در ميان اين دو قطعه جنوبى و شمالى، امريكاى مركزى (وسطى) و جزاير آنتيل فاصله مى باشد. امريكاى مركزى به حسب جغرافياى طبيعى مابين دو برزخ تيوواتيك و بنما يا پاناما واقع و به حسب جغرافياى سياسى از جهت شمال غربى به مكسيك متصل و از

صفحه 532 - جلد چهارم
جنوب شرقى به كولومبيا موصول و مساحت آن 475هزار كيلومتر مربع و عده نفوس آن 000،500،3 و مذهب اكثرشان كاتوليك و زبان معمولى شان اسپانيايى و يك ثلث ايشان از مردمان زنگى و اسپانى و دوثلث ديگرشان از جنس احمر كه در ماده 2 مذكور افتاد. و همين امريكاى مركزى به نام جواتيمالا و سان سلوادور و هوندوراس و نيكاراجوا و كوستاريكا به پنج جمهوريّت كوچك غير تعاهدى كه هريكى در تحت نظامى جداگانه مى گذرانند، منقسم مى باشد. و اما جزاير آنتيل نام جزاير بسيارى است در شمال شرقى امريكاى وسطى و موازى آن بوده و مانند آن در ميان دو امريك جنوبى و شمالى فاصله و مساحت آن 000،250 كيلومتر مربع و عده نفوس آنها 000،500،5 و در هر 100 تَن 56 تن زنگى و 17 تن از جنس ابيض و 27 نفر از ساير اجناس بوده و تمامى آنها به هفت قسم مى باشد:
   1. جزيره هايتى.
   2. مستملكات انگليزيّه.
   3. مستعمرات فرانسويّه.
   4. اراضى هولانديّه.
   5. دانيمارقه.
   6. ولايات متّحده.
   7. املاك فنزويلا.
   و در تفصيل هريك از اقسام متنوعه مذكوره، رجوع به كتب جغرافيايى نمايند.
   تبصره: در پاره اى آثار دينيّه وارد است: «أنّ لله مدينتين أحدهما بالمغرب والأُخرى بالمشرق يقال لهما جابلقا وجابرسا لا يعلمون أنّ الله خلق آدم ولا إبليس...»1.
و بعضى از دانشمندان عصر احتمال داده كه لفظ جابلقا در اين حديث شريف اشاره به اوستراليا بوده و جابلسا كنايه از امريكا باشد زيراكه اوّلى در سمت شرقى جزيرة العرب كه مصدر كلام صدق نظام آن بزرگواران است، واقع و دويّمى در جهت غربى همان جزيره اتفاق افتاده.

آيين هفدهم

(در حرف ياى حطّى با لام [كلمن])
يل ـ (چو بد) دلاور و پهلوان و رها كرده و مطلق العنان و كج كرده و خميده و افتاده و خوابيده و دل فارغ از غم و انديشه و زن هرزه و بيهوده و چيزى كه از چيزى ديگر آويخته و يا برآمده باشد.
يِلابُستان ـ نام دهى است در ميان اسفرايين و جرجان [گرگان].
يلاق ـ (چو چنار) نام پادشاهى است و (چو كَنار) ظرف سفالين شكسته كه در آن آب و طعام به سگ و گربه و غيره دهند كه اهالى ما «بناغ» گويند، چنان كه لفظ يلاق در زبان اهالى ما مردم پرطمع را گويند.
يلامق ـ (چو مساجد) رجوع به «يلمق» شود.
يلان ـ (چو كَنار) جمع يل [ر.م] و هم نام پهلوانى است تورانى كه بر دست بيژن كشته شده و او را يلانشان هم گفته اند.
يلان سينه ـ پهلوانى بوده ايرانى كه به همراهى بهرام چوبينه[پادشاه ساسانى] به جنگ خاقان [پادشاه چين ]رفته بود.
يلانشان--->يلان.
يلايلا ـ (چو طباطبا) يعنى «بيابيا».
يلدا ـ (چو فردا) نام يكى از ملازمان حضرت روح الله(عليه السلام) و اسم شب آخر قوس [آذر] يا اوّل جدى[دى] كه درازترين تمامى شب هاى سال بوده و با شب نهم كانون اوّل رومى مطابق است و به غايت نحس و نامباركش دانند و بعضى شب يازدهم جدى دانسته.
يلدوز ـ (ر.ف) كه به پارسى «ستاره» است.(كى)
يلدوزخان--->ترك.
يلديريم ـ (ر.ف)[به تركى، يعنى رعد و برق] و رجوع به «بايزيد» هم نمايند.(كى)
يلقو ـ (چو بدبو) درخت گز.(كى)
يلك ـ (چو خَجِل) لقب پادشاهان خزر و (چو قمر) دل

1. بحارالانوار، ج54، ص 336.

صفحه 533 - جلد چهارم
بى انديشه و غم و نوعى از كلاه سلاطين و ظاهراً تركى است، چنان كه به تركى، آستين دراز را هم گويند.
يلكس; يلكن ـ (چو عنبر) منجنيق.
يلّلى ـ (به فتح اوّل و فتح و تشديد ثانى و كسر ثالث) كلمه اى است كه جوانان و ارباب طرب در وقت نشاط گويند. قيل:
«از شراب وصل مستم يلّلى *** از خمار هجر رستم يلّلى
رشته زلف بتى ديدم به رو *** در حرم زنّار بستم يلّلى
اوفتادم در كمند عشق يار *** خوش ز بند قيد جستم يلّلى
پاى كوبان روز و شب در بزم عشق *** جام مى باشد به دستم يلّلى».
يلم ـ (ل) سريشم ماهى[ر.م] است.
يلمق ـ (چو عنبر) در قطر[ر.ض] گويد: به پارسى، زره و جوشن و جمع آن، يلامق است و ظاهر، آن است كه معرّب يلمه است.
يلملم ـ (چو سمندر) دشتى است در طايف و يا كوهى است در آن در دو يا سه منزلى مكه كه ميقات[ر.م] اهل يمن بوده و از آنجا احرام بندند و در آنجا مسجدى است مر معاذ ابن جبل[از اصحاب رسول(صلى الله عليه وآله وسلم)] را.
يلمه ـ (چو هرزه) زره و جوشن و چاك گريبان و قبا و جامه پوشيدنى و تيريز[ر.م] جامه و پارچه اى كه از كنار آن شق شود.
يلنجج; يلنجوج ـ (چو سمندر و پرستوك) عود هندى كه مى سوزانند.
يلوه ـ (چو مروه) مرغ سلوى [ر.م].(كى)
يله ـ (چو مزه) تازيدن و دويدن و هوشيدن[تصور كردن و فكر نمودن] و تنها بودن و رها كردن و اسم فاعل از آنها و دلير و پهلوان و سرداده و مطلق العنان و كج و خميده و هرزه و بيهوده و زن فاحشه و نجات يافته و خلاص شده.
يله يشم ـ به نوشته برهان[ر.ض]، كوهى است در حوالى قزوين كه صورت حيوان و غيره در آنجا پديد آيند و همه سنگ شده اند.
يلى زن ـ (چو رَسيدن) خواننده و سازنده [نوازنده].

آيين هيجدهم

(در حرف ياى حطّى با ميم [كلمن])
يم ـ (چو حقّ) دريا، خصوصاً آنچه ساحلش معلوم نباشد و در استعمالات پارسى بيشتر با تخفيف گويند، چنان كه با تخفيف در تركى، علف و قوت و طعمه و ادات تأكيد است: يم ياشل، يم ياسى.
يماك ـ (چو كَنار) نام پادشاهى و هم نام غلام قيصر روم بوده است.
يَمام ـ (ق) بوتيمار[ر.م] و كبوتر صحرايى.(عر)
يمامه ـ (چو كَناره) كبوتر خانگى و هم نام ولايتى است بزرگ و مشهور و مشتمل بر نخلستان و انهار و قلاع بسيار و نواحى چند و قراى دلپسند و از جمله بلاد اقليم دويّم و هوايش گرم و آبش كم و مردمانش عرب و اكثرشان شافعى مذهب و نام قديمى آن جوّ بوده و پس از آنكه تبّع [ر.م] يمن چشم هاى زنى كبودچشم موسومه به همين اسم يمامه را كه به زرقاء معروف و به حدّت بصر ضرب المثل است، بركنده و در دروازه همين شهر جوّ به دارش كشيد، آن شهر هم به نام آن زن به يمامه مسمّى گرديد. و در كشف القناع[ر.ض] گويد: ولايت يمامه در ميان نَجْد و يمن واقع و از شرق به بحرين و از غرب به حجاز متصل و اهالى آن در زمان جاهليت به انواع مختلفه عبادات باطله مى كرده و بت ها و خدايان بسيارى از قبيل لات و عُزّى و هُبل و نسر و سواع و يغوث و غيره داشته اند و اكثرشان آفتاب و ماه و ستارگان را مى پرستيده اند و از اين جهت، اسامى ايشان عبدالعزّى و عبديغوث و عبدالمشترى و عبدالشمس و مانند آنها بوده و اما شهر يمامه در جنوب أحسا واقع و مسيلمه كذّاب بدان منسوب و در نزديكى آن دشتى است خرجنام و در شمال يمامه شهر «رياض» است كه قصبه بلاد نجد و پايتخت وهّابيان و مركز سطوت ايشان است و تجّار از احسا و قطيف و عمان و مكّه و وادى نجران و يمن در آن جمع مى شوند و ايشان در مسلك

صفحه 534 - جلد چهارم
وهّابيّت غلوّ تمام دارند.(عر)
يمان ـ (چو كَنار) منسوب به يمن را گويند به غير قياس و الاّ مقتضاى قياس، «يمنى» (بر وزن سفرى با تشديد آخر) گفتن است. بارى، حرف الف در لفظ يمان عوض ياء نسبت است; اين است كه هر دو را جمع كرده و «يمانى» گفتن درست نباشد كه جمع ميان عوض و معوّض مى باشد و بعضى جمع آن دو را روا دانسته و «يمانى» گفتن را صحيح دانند و از ايشان هم جمعى تخفيف آخر آن را واجب دانسته زيراكه الف پيش از دخول ياى نسبت به عوض يك ياء آمده و ياء ديگر تشديد باقى است و بعضى تشديد حرف آخر لفظ يمانى را هم جايز دانسته زيراكه زيادت الف بعد از دخول ياء نسبت است و عوض آن نيست كه جمع مابين عوض و معوّض باشد. و بالجمله در جمع يمانى مشدّد، يمانيّون گفته و در مؤنّث آن، يمانيّه گويند كه حرف ياء دويّمى مشدّد باشد و در جمع يمانى مخفّف، يمانون گفته و در مؤنّث آن، يمانيه گويند به تخفيف ياء ثانى.(عر)
يمانون ـ (چو قبادوز) رجوع به «يمان» نمايند.
يَمانى ـ منسوب به يمان[ر.م].
يمرده ـ (چو زَلزَله) مردم گياه[ر.م].
يمرو; يمرود ـ (چو بدبو و اَمرود) مردم گياه[ر.م] و مردم نازك طبيعت و نهال و درخت و شاخ نازك و نورسته درخت و هم نام موضعى است.
يمسو ـ (چو بدبو) در برهان[ر.ض] گويد: باروت تفنگ است و در فرهنگ مخزن[ر.ض] گويد: به لغت اكسيريان، شوره[ر.م ]است.
يِمِشان ـ (ر) زعرور[ر.م] است.(كى)
يمشك ـ (ل) زنگله انگور [خوشه كوچك كه جزو خوشه بزرگ باشد].
يمشى ـ (چو سعدى) پول سياه.
يمك ـ (چو قمر) شهرى و ولايتى است حسن خيز و هم عنوان پادشاهان ايغور است[در شمال غربى چين].
يمگان ـ (چو گلدان) قصبه اى است از بدخشان [در شمال افغانستان] كه مدفن حكيم ناصرخسروى علوى [349ـ 481هـ] در خود آن و يا در سه روزه آن است.
يِمليك ـ (ل) گياه ريش بز[به «شنگ» رجوع شود].(كى)
يمن ـ (چو تند) بركت و ميمنت و مبارك بودن و (چو قند) مبارك كردن و به طرف راست رفتن و (چو قمر) قطعه بزرگى است از جنوب غربى عربستان و به عبارت ديگر موافق قطرالمحيط[ر.ض]، ناحيه طرف راست قبله است و به همين جهت بدين اسم اختصاص يافته، چنانچه شام هم به جهت وقوع در شمال آن بدين اسم مسمّى گرديده و يا آنكه چون قوم قحطان[ر.م] بدينجا آمدند، خواستند كه به طرف چپ ميل كنند. قحطان گفت: «تيامنوا»، يعنى به سمت راست ميل كنيد و جمعى كه به جانب چپ رفتند، شمالى شده و به شام رسيدند. اينك شام هم به همين اسم خود مشتهر گرديد. بارى، قطعه يمن از سه جهت به درياى قلزم [درياى سرخ] و از جهت ديگر به بحرين و تهامه و يمامه، متصل و يا از مشرق به حضرموت يا دريا و از مغرب به بحر احمر يا بادية العرب و از جنوب به خليج عدن يا حجاز و احقاف و از شمال به حجاز يا حضرموت و عمان محدود و طول آن از شمال به جنوب 755 كيلومتر مربع و عرضش از شرق به غرب 350 كيلومتر مربع و مركز اداره اش بلاد تعز و صنعا و عسير و حديده و پاره اى اراضى آن محصول دار و از معمولات آن صابون و اوانى [ظروف] ترابيّه و پاره اى منسوجات بوده و سه ماه كانون اوّل و كانون ثانى و شباط [ماه هاى سوّم، چهارم و پنجم رومى] در بلاد يمن بهار بوده و سه ماه مارت و نيسان و مايس تابستان و حزيران و تموز و آغستوس خزان و ايلول و تشرين اوّل و تشرين ثانى زمستان مى باشد و همه اهالى يمن كه در حوالى سه مليون هستند، پيش از اسلام در مذهب صابئى بوده و پس از ارتفاع لواى اسلامى متدرّجاً داخل حوزه آن دين مقدّس شده و اكثرشان شافعى و مابقى مابين حنفى و زيدى و اسماعيلى بوده و تماماً از نسل قحطان مى باشند كه پسرش، يعرب، مدتى در آن ديار سلطنت رانده و بعد از فوت او پسرش، يشحب، يا خود يمن در مسند حكومت نشسته و عمّ ايشان، جرهم، در حضرموت و عمّ ديگرشان، عمّان، هم در قطعه عمّان

صفحه 535 - جلد چهارم
حكمران بود; پس سبا با عبدشمس جلوس كرده و شهر مأرب و سد مأرب را تأسيس داده و مقرّ سلطنت خودش گردانيد و اگرچه فرزندان بسيارى داشت ليكن مشهورترين ايشان حمير و كهلان هستند كه هريكى داراى سلطنت سمتى از يمن بوده و سلطنت ايشان در خانواده شان هم يك چند مدتى به اسم ايشان پايدار بوده و ملوك حميريّه از مشهورترين و قوى ترين ملوك يمن بوده و سد مأرب را هم كه بنا كرده سبا بوده، همين حير پسر سبا به انجام رسانيد.
   بارى، در بستان السياحة[ر.ض] گويد: پيش از ظهور اسلام قرن هاى فراوان اولاد قحطان در يمن حكمران بوده اند تا آنكه آفتاب دولت اسلام از مشرق سعادت برآمده و آن ولايت مسخّر اسلاميان گرديده و بعد از دوره خلفا به تصرف بنى اميّه درگذشته، پس در تحت استيلاى بنى عباس بوده تا آنكه در زمان خلافت معتضد عباسى [279ـ289هـ] سادات طباطبايى خروج كرده و زياده از سيصد سال حكمران آن سامان بوده و امامت نموده و مذهب زيدى را رواج دادند و در آن طريقه كتب فقهيّه تأليف نمودند و بعد از انقراض ايشان ديگرباره به تصرف عباسيان درگذشته و پس از هدم اساس شوكت عباسيّه، سادات حسنيّه خروج كرده و تمامى بلاد يمن را به تصرف آورده و چند گاهى ديگر در تصرف ملوك روم بوده و مجدّداً سادات از تصرف ايشان برآوردند و اكنون در آن ديار حكومت رانده و ايشان را امام مفترض الطاعه دانند. و احمد رفعت[ر.ض ]گويد: قطعه يمن يك چندى در تحت استيلاى حبشى ها [اتيوپى] بوده تا آنكه سيف ذى يزن از تبابعه يمن از روى لاعلاجى از انوشيروان عادل استمداد نموده و به دستيارى لشگر آن پادشاه والاجاه، اشرار حبشى را دفع نموده و به تحت الحمايه ملوك فرس درآمد. پس بهواسطه اينكه دين مبين اسلامى در آن نواحى انتشار يافت، از طرف حكام معيّنه از خلفا اداره شده و در 203 هجرى بنى زياد و در 455 هجرى بنى صليح و در 569 هجرى ملوك ايّوبيّه و در 600 هجرى حمزويّه و در 626 هجرى بنى رسول و در 858 هجرى آل طاهر على الترتيب بعضاً در تمامى خطّه يمن و گاهى در بعض بلاد آن حكومت رانده و در 910 هجرى امامت عامريّه به ظهور آمده تا آنكه در 1251 هجرى محمدعلى پاشا مستولى آن ديار بوده ليكن به موجب عهدنامه اى كه در ميان وى و دولت عثمانى وقوع يافته بوده، بازهم صرف نظر نمود. پس اداره بلاد يمن از طرف دولت عثمانى به يكى از مشايخ خودشان مفوّض گرديد و ازآن روكه وى هم قدرت اداره نداشت، تمامى خطّه يمن به شكل ملوك الطوايف افتاد.
يمه ـ (به كسر اوّل) خوراك و روزى و روزينه و در غياث اللغات[ر.ض] گويد: «ايمه» گفتن با الف، خطا است.(كى)
يمه داران ـ روزينه داران، و «ايمه داران» گفتن خطا است.
يميشان ـ (ر) زعرور[ر.م] كه به پارسى «كالنج» [گويند].(كى)
يمين ـ (چو كميل) قلعه اى است در يمن و (چو امير)
قوّت و بركت و دست راست و طرف راست و كنايه از
شأن و مقام عالى است و عهد بستن و سوگند خوردن را «يمين» گفتن هم به مناسبت آن است كه دو كس در هنگام عهد و قسم، دست راست خودشان را به يكديگر مى داده اند.(عر)
يمينه ـ (چو سكينه) معده.

آيين نوزدهم

(در [حرف] ياى حطّى با نون [كلمن])
ينابع ـ (چو عُطارِد) موضعى يا كوهى يا دشتى است در بلاد هذيل و به تقديم نون هم خوانده اند.(عر)
يُنابغات ـ نام موضعى است.
ينابيع ـ (چو سرازير) جمع ينبوع[چشمه].(عر)
ينبع ـ (چو گندم) به نوشته مراصد[ر.ض]، نام دهى و حصارى است در طرف راست رضوى [كوهى است در مدينه] كه در آن، آب هاى شيرين بوده و مخصوص اولاد حسن ابن على ابن ابى طالب(عليهم السلام) است.

صفحه 536 - جلد چهارم
ينبغ ـ (چو گندم) به نوشته مراصد[ر.ض]، نام موضعى است.
ينبوب; ينبوت ـ (چو اَمرود) خرنوب نبطى [به «خرنوب» رجوع شود] و درخت كوكنار.
يَنبوع ـ (ق) چشمه بزرگ آب و يا نهرى كه آب بسيار داشته باشد.(عر)
ينپلو ـ (چو ارسطو) كاروان و قافله و اسباب و امتعه و بازار و جايى از شهر كه غلّه و امتعه وارده از اطراف را در آنجا بفروشند.
ينتون ـ (چو اَمرود) صمغ سداب كوهى.
ينجيدن ـ (چو ترسيدن) رنجيدن و كدورت بستن و كم ميل و روگردان شدن.
ينق ـ (چو سخت) به زبان اندلسى، پنيرمايه است.
ينگ ـ (چو جنگ) تمكين و وقار و رسم و آيين و طرز و روش و قانون و قاعده و مثل و مانند و نام جزيره و جانورى است زردرنگ كه پيوسته در ميان گياه و علف مى باشد و (به كسر اوّل) به تركى، آستين است.
ينگا ـ (چو فردا) مشّاطه [آرايشگر] و كدبانو و زن برادر و زن عمو.
يِنگه ـ (ر) در زبان اهالى ما، زنى است كه در شب زفاف به همراهى عروس به خانه داماد مى رود و در جايى به معنى ينگى [ر.م] هم ديدم.
يِنگى--->يگى.(كى)
يِنگى چرى--->يگى چرى.
يِنگى دنيا--->يگى دنيا.
ينمه ـ (چو هرزه) به لغت مغربى [شمال غربى آفريقا; مراكش]، گياهى است كه در علاج جراحت ها به كار برند.
ينوشه ـ (چو مقوله) غمّاز و مفسد و سخن چين.
يِنى--->يگى.(كى)
يِنى چرى--->يگى چرى.
يِنى دنيا--->يگى دنيا.
يَنيلو ـ ينپلو[ر.م].

آيين بيستم

(در [حرف] ياى حطّى با واو[هوّز])
يو ـ (به ضمّ اوّل) عدد يك.
يوا ـ (به فتح اوّل) ياوه [ر.م] و رجوع به «نسك» هم شود.
يواش ـ (ر.ف) كه نرم و ملايم است و بالخصوص اسب كتل [يدك] و اسب نرم رفتار و رياضت داده [رام شده ]كه لايق سوارى بزرگان باشد.
يوئل ـ (چو سوزش) به نوشته ناسخ[ر.ض]، نام پسر تپوئل كه يكى از انبياى عظام بنى اسرائيل بوده و در 4727 هبوطى ظهور نموده و مردم را به دين حق موسوى دعوت فرموده و كتاب نبوّتش مشتمل بر سه فصل است كه همه آنها مُشعر بر وعد و وعيد و بيم و اميد است و معنى لغوى لفظ يوئل به زبان عبرى، «مراد رسيده» است.
يَوان ـ (ر) هر چيز بى لذّت و كم روغن.(كى)
يوانيس ـ (ل) رجوع به چهارم «حواريين» شود.
يوب ـ (چو روز) فرش و بساط گران مايه كه بدان، خانه را بيارايند.
يوبه ـ (چو روزه) خواهش و آرزو و اشتياق.
يوت ـ (چو روز) مرگ عمومى چاروايان، مثل وبا در مردمان و هم نام عمومى بعضى از قبايل تاتار كه به يوتى و تين هم موسوم و در بلاد چين شرقى سكونت داشته و پس از آنكه مدت مديدى اكثر بلاد چينيّه را مسخّر داشتند، عاقبت در 603 هجرى به تشكيل حكومتى به نام مغول يا خطاى موفّق بوده و ازاين روى منشأ تلف نفوس بسياى گرديدند و در دوره استيلاى ايشان تاتارهاى غرب نيز استفاده ها كرده و بلاد بسيارى به دست آوردند.
يوتى ـ (چو روزى) رجوع به «يوت» نمايند.
يوج ـ (ق) كپ[ر.م] و جانوران علف خوار و يا جانورى است از چرندگان يا از خزندگان كه بر روى سينه راه مى روند.
يوجه ـ (چو روزه) مطلق قطره و به تركى، عالى و بزرگ و بلند است.
يوح ـ (چو روز) آفتاب.(عر)
يوحنّا ـ (ر) رجوع به چهارم «حواريين» و تركيبات

صفحه 537 - جلد چهارم
«ميلاد» نمايند.
يوخا; يوخه ـ (چو طوبا و روزه) به نهايت رسيدن لذّت جماع و رجوع به «لواش» هم نمايند.
يوده ـ (چو دوزخ) در جايى به معنى صديك [يك صدم ]ديدم و ظاهراً به معنى ده يك باشد كه از لفظ «ده» به معنى عدد ده و «يو» به معنى يك تركيب يافته.
يوده ثاديئوس ـ رجوع به دهم «حواريين» شود.
يورت ـ (ر) آرامگاه و وطن و خانه و مقام و منزل و محل نزول و فرود آمدن.(كى)
يورت شاه--->كالپوش.
يورتجفه ـ (ل) رجوع به «يونجه» شود.(كى)
يورتگه ـ به نوشته غياث اللغات[ر.ض]، (به ضمّ اوّل و فتح تاء و كاف پارسى) به معنى جاىِ بودن و خانه است و ظاهر، آن است كه از دو لفظ «يورت» تركى و «گه» فارسى كه محل و مكان را افاده نمايد، تركيب يافته.
يورش ـ (ر) رجوع به «يراش» نمايند.(كى)
يورغه; يورقه ـ (ر) هروله كردن و تاختن و رجوع به «يراغ» هم نمايند.
يوز ـ (چو روز) يوزيدن[ر.م] و امر و فاعل از آن و جانور ميمون و هم جانورى است درنده و شكارى و در رنگ و شكل، شبيه به پلنگ و كوچك تر از آن و به قدر سگ بزرگى و كثيرالنّوموالغضب و ماده آن جلدتر و شكاركننده تر از نرينه آن و بسيار قابل تعليم بوده و بزرگ آن سريع التعليم تر از كوچك آن است و اين است كه تعليمش داده و رامش نموده و مانند سگان شكارى بدان آهو و وحوش ديگر صيد نمايند و به همين جهت است كه آن را «سگ توله شكارى» هم گويند و اوّل كسى كه با آن صيد نموده، يزيد ابن معاويه ـ عليهما الهاوية ـ بوده و چون مريض گردد و گوشت سگ بخورد، شفا يابد و آن را به تركى «پارس» و به عربى «فهد» گفته و به هندى «چيته» يا «چيتا» نامند و اُنس آن با مزامير و غنا و محبتش با خمر است و در برهان[ر.ض ]گويد كه به قوّت شامه، كبك و تيهو و مانند آنها را پيدا كرده و از سوراخ سنگ و بوته خار برمى آورد.
يوزاسِف ـ (ر) نام يكى از اكابر حكما و فرزانگان عجم كه به نوشته ناسخ التواريخ[ر.ض]، در 2392 هبوطى در عصر تهمورس ديوبند پيشدادى ظهور يافته و آيين ستاره پرستى هم از نتايج خاطر او است كه در زمان هوشنگ القا كرده و ترويجش نموده و نسبت به صاب ابن ادريس داده و پرستش هريك از كواكب را مايه قرب پروردگارى شمرده و براى هريك از آنها هيكلى به رنگ و شكل مناسب خود آن تعبيه نموده و مدعى آن گرديد كه صور كواكب را در عالم مثال آن چنان ديده و مردم را فرمود تا هر روز از ايّام هفته را كه منسوب به كوكبى بود، جامه مناسب پوشيده و به هيكل همان كوكب درشده و عبادت مى كردند و از براى هر هيكلى يك مريض خانه و يك مهمان خانه درست كرده بودند كه از صبح تا شام خوان گسترده و طعام هاى مناسب آن خانه آماده كردندى تا هركس خواستى، بدانجا رفته و از خوردنى ها وآشاميدنى ها بهرهور گشتى و همچنين بيماران هم نخست معلوم كردندى كه مرضشان به كدامين كوكب نسبت دارد، پس به شفاخانه آن كوكب رفته و پرستاران گرد وى درآمدندى. بارى، پس به ذكر ترجمه هريك از هياكل هفت گانه بپرداخته كه حاجتى به نقل آنها نداريم. بارى، قصه يوزاسف با بلوهر كه يكى از شاهزادگان بوده و مدلول پاره اى از آثار دينيّه مى باشد، از اعجب قضايا و در تهذيب اخلاق مردمى و تكميل مراتب انسان بسيار دخيل و طالبان آن به كمال الدين صدوق1 و عين الحيات مجلسى رجوع نمايند و در تواريخ موجوده در نزد حقير چيزى در اين باب نديدم.
يوزباشى ـ (ر) آمر و فرمانده صدكس از نظاميان.(كى)
يوزش ـ (چو سوزش) تفتيش و طلب و اسم مصدر از يوزيدن[ر.م] است.
يوزقات ـ (ل) بلده اى است بَهجت آيات از بلاد آناطولى[آسياى صغير] كه در حوالى 1250 هجرى جبّار اوغلى احداثش كرده و در كثرت عماراتش اهتمام تمام به

1. در اين مصادر با ذال آمده است (يعنى «يوذاسف»): صدوق، كمال الدين و تمام النعمه، ج2، ص 590 ـ 597; مجلسى، بحارالانوار، ج75، ص 383ـ 444.

صفحه 538 - جلد چهارم
عمل آورده و در بستان السياحة[ر.ض] گويد: اكنون ده هزار خانه داشته و آبش كم و معتدل و هوايش به سردى مايل و اكثر مردمانش حنفى و بعضى نصارى [مسيحى] و على اللّهى و عموماً تركى زبان و با غربا مهربان هستند.
يوزك ـ (چو دوزخ) جانور يوز و يوزيدن[ر.م].
يوزَكَند ـ مخفّف خطى يوزه كند[ر.م].
يوزه ـ (چو روزه) جانور يوز و مصغّر آن و يوزيدن [ر.م] و تنه درخت و سائل و گدا، خصوصاً نام گدايى بوده است در نهايت ابرام و سماجت.
يوزه كند ـ شهرى است در ماوراءالنهر كه اوزكند هم گويند[اين شهر امروزه در جمهورى قرقيزستان قرار دارد].
يوزيدن ـ (چو پوشيدن) طلبيدن و تفحّص و جستوجو كردن و جست و خيز نمودن و در خاك غلطيدن جانوران و دانه جستن مرغان در ميان خاك.
يوس ـ (چو روز) يوسيدن[ر.م] و امر و فاعل از آن.
يوساميشى ـ به تركى مغولى، ياساميشى [ر.م] است.
يوسان ـ (چو چوپان) اسم فاعل از يوسيدن [ر.م].
يوسف ـ (ر) نام نامى يكى از انبياى عظام بنى اسرائيل كه قضيه اش اعجب قضايا و قصه اش احسن قصص بوده و در تواريخ و سِيَر، مذكور و داراى معجزاتى موفور و فرزند ارجمند يعقوب ابن ابراهيم خليل (عليهما السلام) و در 3556 هبوطى ـ مطابق 2029 مقدّم ميلادى ـ از «راحيل» كه سال ها از براى فرزندى به درگاه حضرت بارى مى ناليد، در حاران تولّد يافته و نامش را يوسف نهادند كه از «تأسّف» اشتقاق يافته و يا به زبان عبرى به معنى ازدياد است، كنايه از اينكه اين نعمت زيادت شود و لقبش صدّيق و در حسن و شمايل كامل و بى بدل و در آفاق ضرب المثل بوده و مادرش در دوسالگى وى وفات نموده پس، از فرط محبّتى كه پدر عالى مقدار درباره آن وحيد روزگار داشت، برادران ديگر بر وى حسد برده و با هزاران نيرنگ از پدر جدايش نموده و در 7 يا 14 يا 18سالگى به چاهش انداختند و هم در آنجا بعد از سه روز به حسب وحى الهى به دلو يكى از اهل قافله كه آب مى كشيده، نشسته و بيرون آمد. پس مفتّشى كه از طرف برادران به جهت استعلام عاقبت كار وى منصوب بود، ايشان را مستحضر نموده، پس ايشان هم در دَم [فوراً] حاضر و وى را به نام غلام در عوض هيجده يا بيست دينار مغشوش به يكى از تجّار قافله فروختند. پس اطفير، عزيز مصر، از همان تاجرش خريده و به زن خود، زليخايش سپرده و در باب اكرامات وى تأكيدات بليغه به عمل آورد. زليخا هم شيفته جمال بى همال آن عبد ممتحن گرديده و در نَيل مدعا همه گونه لطايف الحيل مبذول مى داشت. عاقبت از حصول مقصود محروم گرديده و ازاين رو متهمش داشته و در 23سالگى در زندانش كردند و به فاصله 5 يا 7 يا 12 يا 18 سال عصمت و برائت ذمّه آن سلاله نبوّت مكشوف گرديده و از زندان خلاصش نمودند و به فاصله يك سال به مسند وزارت ريّان، عزيز مصر، برآمده و عاقبت سلطنت مصريّه بدو مفوّض بوده و نقل است زليخا را كه مدتى از سوز آتش عشق دل كباب و از حسرت جدايى در طپش و اضطراب بود، به حسب مشيّت الهيّه به حباله خود آورده و از وى يا از زن ديگر دو پسر كه يكى مسمّى به منشا بوده و ديگرى افرائيم نام داشته، به وجود آمدند و پدر و برادرانش هم به مصر آمده و در پيش روى وى به سجده افتادند و تمامى مدت فراق وى 22 يا 40 يا 70 يا 80 سال بوده و عاقبت در 110 يا 120 سالگى در شهر اوان وفات يافته و در صندوقى از مرمر گذاشته و در ته رود نيلش مدفون ساختند و اخيراً به حبرون يا نابلس نقل نمودند و در شرح زايد، رجوع به محل مناسب نمايند.
يوسف آباد ـ نام چند قريه است; يكى در فارس و ديگرى در عراق و سيّمى در كرمان و چهارمى در خراسان و پنجمى در چهار فرسخى تبريز.
يوسفِ روز ـ آفتاب.
يوسف زاى ـ طايفه اى است بى پايان از طوايف افغان كه مسكن ايشان كوهستان كابل و پيشاور و از سيصدهزار خانه بيشترند; عموماً مهمان دوست و غريب نواز و حنفى مذهبند.
يوسفِ زرّينْ رَسَن ـ آفتاب.

صفحه 539 - جلد چهارم
يوسفِ زيبقْ نقاب ـ آفتاب زير ابر.
يوسف گرگ مست ـ شاهد و معشوق و محبوب و مطلوب.
يوسفى ـ يوسف بودن و هر چيز منسوب به يوسف و كنايه از سلطنت و پادشاهى هم هست.
يوسن ـ (ل) رجوع به «تاريخ هندى» نمايند.
يوسون ـ (ل) ياسه[ر.م].
يوسه ـ (چو روزه) منشار و ارّه و درودگرى و نجّارى را هم گويند.
يوسيدن ـ بر وزن و معنى يوزيدن.
يوش ـ (چو روز) يوشيدن [ر.م] و امر و فاعل از آن.
يوشان ـ (ر) رجوع به «درمنه» نمايند.(كى)
يوشع ـ (ر) كه معرّب نام اصلى عبرانى اش، يشوع است، نام نامى يكى از انبياى عظام بنى اسرائيل كه موافق نوشته
احمد رفعت[ر.ض]، پسر نون ابن افرائيم ابن صدّيق بوده
و هماره با خال خود، حضرت موسى ابن عمران(عليه السلام)صاحب تورات، بوده و ملازم حضرت وى مى بود و ازاين رو در قرآن مجيد به فتى موسى ياد شده و آن حضرت در سال 3989 خلقتى ـ مطابق 1605 مقدّم ميلادى ـ
در هنگام رحلت خود تورات و الواح عشره و امانات انبيا
را بدو سپرده و مخفى از ميان قوم خود بيرون رفت و
در عرض راه بمرد. پيرى رسيد كه بيل و كلنگى داشت و بدان حضرت گفت كه اجل حتمى يكى از مقرّبان خدا فرا رسيده و از براى او قبر درست مى كنم. موسى او را مدد كرد تا قبرش تمام شده و به ميان قبر رفت كه مقدار قبر
را ملاحظه نمايد. چون خوابيد، در دَم[فوراً] كه 21 رمضان بوده، قبض روح شد. پس صفيرا، زن موسى(عليه السلام) دختر شعيب (عليه السلام)، با صدهزار كس به يوشع(عليه السلام) خروج كرده و به زرافه سوار بوده به نهجى كه عايشه، زوجه رسول خدا،
بر شتر سوار شده و به جنگ حضرت على(عليه السلام) برخاست، او نيز با يوشع ابن نون كارزار عظيمى كرده و در يك
روز هفتاد هزار كس كشته شدند و در اوّل روز بر
يوشع غالب شده و در آخر روز يوشع بر وى غالب گرديده و او را گرفت. بارى، يوشع به موجب
وصيّت موسى(عليه السلام)در 97سالگى به حكومت بنى اسرائيل منصوب و قصبه سيلو را مقرّ حكومت اتخاذ نموده
و 31 تن حكم دار كه در سمت غربى نهر اردن بودند، مقهور ساخته و اراضى ايشان را در ميان اسباط
دوازده گانه تقسيم نموده و در 4014 خلقتى در 110
يا 120 سالگى عازم دارالبقا گرديده و وصايت موسى(عليه السلام)را به اولاد هارون مفوّض داشته و دعاى سمات معروف هم به يوشع (عليه السلام)منسوب است كه در جنگ عمالقه خوانده است و به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، يوشع(عليه السلام) كسى را خليفه نكرده و ازاين رو امورات بنى اسرائيل تا چند
وقت در تحت نظر مجلس موسوم به سان هدرين اداره مى شده است.
يوشيدن ـ (چو پوشيدن) يوزيدن [ر.م].
يوغ ـ (چو روز) چوب جوغ[كه در وقت زراعت بر گردن گاو نهند].
يوف ـ (ق) رجوع به «بوم» شود.
يوفى ـ (چو روزى) مردم بيهوده گوى.
يوك ـ (چو روز) رفيده [ر.م] و سيخ آهنى كه بر بالاى تنورش نهاده و بريان را بر آن آويزند.
يوگان ـ (چو چوپان) بچه دان و روده پاك نكرده گوسفندان.
يولاخ ـ (چو چوپان) دشت و بيابان و مكان سراب و بى آب و دور از آبادان.
يولچى ـ (ر) راهدار و نگهبان راه و گدايى كه بر سر راه مردم نشسته و سؤال مى نمايد كه از دو لفظ تركى «يول» به معنى راه و «چى» به معنى صاحب و دارنده تركيب يافته.(كى)
يوم ـ (ر.ف) كه به پارسى «روز» گويند و اوّل آن طلوع صبح صادق يا طلوع آفتاب است و گاهى به تمامى يك دوره فلكى كه عبارت از مجموع روز و شب است، «يوم» گويند: صلوات يوميّه. و گاهى در مطلق وقت و ساعت استعمال نمايند، از روز باشد يا از شب: «ذخرتك لهذا اليوم»، يعنى از براى همين وقت و همين ساعت تو را ذخيره كرده و نگه داشته ام.(عر)
يون ـ دانگ و فلوس و پشم و نمد و نمدزين و نام

صفحه 540 - جلد چهارم
رودخانه اى است و در حال تركيب، رنگ و لون را افاده نمايد كه به معنى گون است: آذريون يعنى آذرگون و به نوشته مراصد[ر.ض]، نام حصارى هم بوده در مصر كه فسطاط را در موضع آن تأسيس داده اند.
يونان ـ (ر) نام يكى از دهات بعلبك و هم ولايتى و ملكى است مشهور كوچك به اندازه ملك پرتقال كه در سمت جنوب اوروپا و يا منتهاى جنوب شرقى آن قطعه در ملتقاى حدود آسيا و افريقيا واقع و به نام پدر لنطى ابن يونان ابن يافث ابن نوح معمور و اراضى آن جزو اقليم پنجم و از شمال به ولايات دولت عثمانى متصل و از سه طرف ديگر به بحر ابيض محدود و آبوهوايش خوب و صاف و معتدل و خاكش پاك و به تربيت فهم و ادراك موصوف مى باشد، چنانچه حكماى عالى مقدار كه از آن ديار به ظهور آمده اند، شاهد صدق مدعا و بالخصوص هشت حكيم[ر.م] معروف، كه ضرب المثل عالميان مى باشند; و معروف است كه هركه از بلاد ديگر بدان ديار آمدى، فراموشيده هاى ديرينه و چندين ساله او در آنجا به يادش رسيدى. و به نوشته بعضى از ارباب سِيَر، تمامت آن يونان باستان را اسكندر رومى به دريا غرق كرده و به عقيده برخى، بعضى از آنها باقى است كه من جمله بلاد قرامان از كشور يونان است. و خرافات يونانيان در خصوص تعدد آلهه كه به رب النّوع معتقد بوده و براى هر چيزى خدايى قرار داده اند، همه جا مشهور است و با وجود اين، مردمان باهوش و كاركن بوده اند و در حوالى 800 سال مقدّم ميلادى جز شخم اراضى و تربيت گلّه هاى خويش چيزى نمى دانستند ليكن از كثرت استعدادشان در اندك زمانى بنّايى و حجّارى و نقّاشى و فن كتابت و كشتى سازى را ياد گرفتند و در فن كشتى و اصول كشتيبانى، خصوصاً كشتى تجارتى داراى مهارت فوق العاده مى باشند وليكن ساير صنايع ايشان در انزل مراتب بلكه در حكم عدم بوده و عمده اعتماد اهالى آن بعد از زراعت و تجارت به ماهيگيرى و استخراج نمك و تجارت كردن با آنها است و در فن زراعت هم به جهت آشنا نبودن اصول آن پايين تر بوده و با وجود اينكه اراضى آن منبت و محصول دار است، به نتيجه كامل موفّق نباشند. و الفباى ايشان هم فنيقى بوده و اغلب قهرمانانشان نيز از مصر و فنيقيّه بوده اند و در تحصيل اخبار غيبى هم عادتشان بر اين بوده كه در معابد بزرگشان زنى را بر روى صندلى سه پايه نشانده و آن صندلى را بر روى چاهى قرار داده و بخورات مقدّس بسيارى مى سوزانده اند تا به حدى كه آن زن از حالت طبيعى بيرون رفته و به وجد و ترنّم آمده و بدون قصد و اراده پاره اى كلمات بى معنى بر زبان مى آورده است. آنگاه ساحران و كاهنان به مقتضاى حال و زمان، آن لاطائلات را تأويلات داده و معنى ها كرده و جزو اخبار غيبى مى شمرده اند و به اقرار خودشان، اين مسئله را از مهاجرين مصر كه در يونان سكونت كرده اند، آموخته اند.
   بارى، پس از آنكه سكنه يونان زياد شدند، بسيارى از ايشان براى تحصيل معاش به بلاد ديگر مهاجرت كرده و از كشتى ها پياده شده و شهرى بنا نهادند و بدين ترتيب هر يك دسته كوچ كرده و در محل مناسب شهرى بنا مى نمودند. اين است كه يونانيان ملّت واحده نبودند بلكه هر شهرى با مزارع و مضافات خود تشكيل يك ملّت واحدى داده و داراى لشگر و حكومت مخصوص و جداگانه مى بود و بدين ترتيب دويست سيصد شهر داشته و تمامى آنها متصل، با يكديگر جنگ مى كردند. و مهم ترين بلاد يونان آتن يا آتينا است كه پايتخت آن مملكت و داراى 90000 و يا 120000 نفوس بوده و عموماً به كار كردن و استماع كلمات خوب مايل مى باشند و يكى ديگر هم شهر اسپارت[ر.م ]است. بالجمله در حوالى 1821 ميلادى يونانى ها شورشى بر ضد تركيا برپا نموده و بهواسطه قتل نفوس و خرابى بلدان و غارت اموال مبتلاى خسارات بى اندازه گرديده و در سال 1227 ميلادى سكنه بعضى از بلدان پس از آنكه دو سال محصور بوده و بسيارى در دفاع شهر خود كشته شدند، بازماندگان ايشان با كشيش خودشان به انبار باروت پناهيده و حين رسيدن عثمانى ها خود كشيش باروت را آتش زده و تماماً بدرود زندگى كردند. پس آزادى خواهان انگليس دولت

صفحه 541 - جلد چهارم
خودشان را مجبور به امداد يونانى ها نمودند تا آنكه سلطان عثمانى مجبور شد كه از يونان دست بردار شده و به تشكيلات مملكت خودشان بپردازند و در 1831 ميلادى به مساعدت دول معظّمه از دولت عثمانى منفصل شده و حايز استقلال گرديدند. بارى، مساحت مملكت يونان 25000 كيلومتر مربع و عده نفوس آن در حوالى پنج كرور[هر كرور پانصد هزار] بوده و تخميناً 25000 تن از ايشان مسلمان و مابقى به مذهب اورتودوكس و معارفشان بسيار و در وطن دوستى از همه ملل پيشقدم و با وجود اين، ماليه ايشان در نهايت ضيق و عسرت و خارج از حد تصوّر بوده و بعد از محاربه آخرى، كه مابين عثمانى و ايشان رو داده، در عسرت ايشان افزوده و همه وقت صادراتشان از وارداتشان بيشتر بود; اين است كه در 1893 ميلادى از تأديه ديون خود كه در حوالى 36 مليون جنيه بوده، عاجز مانده و اعلان افلاس داده و دول ساير هم ملتزم گرديدند كه در اصلاحات لازمه ماليه ايشان مراقبت نمايند.
يونت ـ (چو دوست) اسب.(كى)
يونت ييل ـ سال اسب و رجوع به «دور» هم نمايند.
يونجه ـ (ر) گياهى است معروف و نرم و املس كه چاروايان از خوردن آن فربه شده و به پارسى «اسپست» و «سپست» گفته و به عربى «رطبه» و «فسفسه» و «فصفصه» و «قتّ» گويند و يا آنكه اسم آخرى، فقط خشكيده آن را گفته و سه اوّلى تنهاتر آن را نامند و به نوشته جهانگيرى[ر.ض]، به تركى «يورتجفه» هم گويند. بارى، احمد رفعت[ر.ض] گويد: برگ يونجه عموم حيوانات علف خوار را نافع و دانه اش انواع طيور را سودمند و گلش زنبور عسل را كارگر بوده و اقسام آن از 120 متجاوز و بهترين همه آن است كه در چمن روييده و ساقش بلند و برگش مخطّط باشد و در هر مزرعه كه يك دفعه بكارند، تا سه سال بلكه در ولايت ما تا هفت سال ثابت مانده و سالى دوبار سه بار بلكه چهاربار به حسب قابليّت زمين و قلّت و كثرت آب، حاصل مى دهد.(كى)
يونجه باغى; يونجه صحرايى ـ به فرموده تحفه[ر.ض] و مخزن[ر.ض]، اوّلى رطبه و دويّمى فصفصه است و گويا مقصود ايشان از رطبه، قسمِ تر از يونجه و از فصفصه قسم خشكيده آن است.
يونُس ـ (ر) نام نامى يكى از انبياى بنى اسرائيل كه در 4728 هبوطى ـ مطابق 857 مقدّم ميلادى ـ ظهور نموده و لفظ آن معرّب «يونا» است كه به عبرى، كبوتر را گويند و يا خود به معنى «انس گيرنده به خدا» است و جنابش فرزند ارجمند الياس است كه يك نام وى هم امتيا بوده، پس آن را معرّب كرده و متى خواندند; اين است كه به يونس ابن متى مشهور شده. و كتاب آن حضرت مشتمل بر چهار فصل است كه همه آنها مشعر بر اخبار آتيه و پند و موعظه است. مقرّر است كه خطاب الهى با يونس(عليه السلام) شد كه به ارض بابِل و نينوا سفر كرده و مردمان آن نواحى را به دين حق موسوى دعوت نمايد و ازآن روى كه ايشان را قابل هدايت نمى دانست1، روى به بلاد افريقيا نهاده و عازم ارض تونس و شهر ترسيس گرديده و در درياى شام سوار كشتى شده، ناگاه دريا به تلاطم آمده و موج عظيمى برخاست. اهل كشتى مضطرب شده و گفتند گناهكارى در اين كشتى است كه از نحوست وى اين تلاطم برخاسته. يونس(عليه السلام)فرمود: آن منم كه از خداى خود گريخته ام. ايشان تحاشى كردند. عاقبت سه بار قرعه انداختند و در هر سه به نام آن حضرت برآمد. ناچار آن جناب را در آب افكندند و ماهى بزرگى در رسيده و بلعش نموده و به همين جهت ملقّب به ذوالنّون (صاحب ماهى) مى باشد و يا به مدلول بعضى از سِيَر، قضيه ماهى در كشتيگاه يافه رو داده. و به هر حال نفس خود را به جهت عدم تحمّل آسيب قوم و روى برتافتن از ايشان همى ملامت كرده و روى توبه و انابه به درگاه پروردگارى برتافته و بدين دعا: (لاَ إلَهَ إلاَّ أَنْتَ سُبْحانَكَ إنِّي كُنْتُ مِنَ الظَّالِمِينَ)(انبياء، 87) مداومت همى كرد تا آنكه به فاصله يك ساعت يا نه ساعت يا سه روز يا هفت روز مسؤول وى مقرون به اجابت گشته و زمان امتحان به نهايت رسيده و ماهى به الهام حضرت بارى، آن حضرت را به ساحل افكند و اندامش در شكم

1. در تفاسير اين قسمت به گونه ديگر نوشته شده است.

صفحه 542 - جلد چهارم
ماهى به قدرى ناتوان شده بود كه از باد صبا شكنجه ديدى. پس دوباره مأمور به دعوت اهالى بابل و نينوا گرديده و سه روز در كوچه و بازار نينوا ندا درداده و چندان كه با وعده و وعيد و بيم و اميد سخن راند، كسى تمكينش ننمود و ازاين رو دعاى بد در حق ايشان نمود و همين كه آثار نزول بلا را مشاهده كردند، از راه توبه برآمده و عاقبت زياد از صدهزار تن بدان حضرت ايمان آورده و خداوند عالم رفع بلا فرمود، به شرحى كه در تواريخ مذكور است. و بعضى از ارباب سِيَر برآنند كه نفرين آن حضرت پسنده درگاه الهى نيفتاده و به همين جهت به قضيه ماهى گرفتار آمد.
يونس در دهان ماهى شدن ـ كنايه از رفتن روز و آمدن شب است[سعدى گويد:
«قرص خورشيد در سياهى شد *** يونس اندر دهان ماهى شد»1].
يونسيّه ـ (ر) به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، عنوان دو فرقه از فرق 73گانه امّت مرحومه كه يكى از شعب مرجئه[ر.م ]بوده و معتقد هستند بر اينكه حقيقت ايمان، عبارت از معرفت حق بوده و ترك تمامى طاعات غير از معرفت، مخلّ حقيقت ايمان نبوده و به همين جهت عذاب هم مرتفع مى باشد و دخول به بهشت بهواسطه عبادت هم ممكن نيست و ديگرى از شعب شيعه بوده و معتقد هستند بر اينكه خداى تعالى بر بالاى عرش نشسته و ملائكه او را مى بينند و او را برمى دارند و قوّتش از ملائكه بيشتر است.2
يوننان ـ (ل) به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، نام مخصوص گروهى از مسلمين است كه در جهات غربيه چين سكونت داشته و در تحت حمايت دولت چين بوده اند تا در سال 1872 ميلادى ـ مطابق 1289 هجرى ـ طليفه و مومين از ولاياتشان ضبط و صدهزار تن از ايشان را با اقوام و عشيره شان اعدام نموده و عاقبت سلطان سليمان، حكمران ايشان، به نظر اينكه دستگير چينيان نگردد، اطفال و اهل بيت خود را حبس كرده و خودش را مسموم گردانيد.
يونى ـ (چو روزى) دانگ[ر.م].
يوها ـ (چو طوبا) كلمه اى است كه در مقام تحقير و توهين گويند.(كى)
يوهر ـ (چو دوزخ) قسمى از مرغ باز است.
يوهه ـ (چو روزه) يوها [ر.م] و يوهر[ر.م].
يويو ـ (چو كوكو) مرغى است شكارى و درنده.
يويه ـ (چو روزه) قصد و اراده.

آيين بيستويكم

(در [حرف] ياى حطّى با هاى هوّز)
يهان ـ (چو كَنار) اسم فاعل از يهيدن [ر.م] و به زندى، يكى از نام هاى خداى تعالى است.
يهمه ـ (چو سفره) قسمى از مرغ باز است.
يهو ـ (چو عمو) به نوشته ناسخ[ر.ض]، نام نامى يكى از انبياى بنى اسرائيل كه پسر حنّان و در 4467 هبوطى دو سال پيش از جلوس افراسياب مبعوث به نبوّت گرديد.
يهود ـ (ر) عنوان معروف يكى از مذاهب معتبره و مشهوره عالم كه امّتان حضرت موسى ابن عمران(عليه السلام) و كتاب ايشان، تورات و به اسفار عهد عتيق و پاره اى تفاسير و اضافات آن منسوب و قبله ايشان بيت المقدّس و در عهد خود به طريق حق بوده اند. و ظاهر آن است كه از «هود» به معنى «رجوع بر حق» اشتقاق يافته و حرف ياء در اوّل آن زائد است; اين است كه ايشان را هود هم گويند و يا خود به جهت انتساب به يهودا، فرزند يعقوب كه جدّ عالى ايشان است، بدين عنوان اختصاص يافته اند; اين است كه در مقام نسبت يهوديّه هم گفته و هريك از افراد آن فرقه را يهودى گويند. و به هر حال با وجود اينكه ملّتى ضعيف بوده و تمامى عده نفوسشان به نوشته كشف القناع[ر.ض]، پنج مليون و به فرموده نخبه ازهريّه[ر.ض]، هفت مليون است، بازهم به چندين جهت داراى اهميّت تاريخى مى باشند. اوّلاً اينكه اساس دين ايشان بر توحيد و

1. گلستان، باب اوّل در سيرت پادشاهان.
2. احمد رفعت در اين قسمت اشتباه كرده زيرا فرقه در شيعه وجود ندارد مگر در كتاب هاى مخالفان.

صفحه 543 - جلد چهارم
خداشناسى و در هر عصرى كه تمامى ملل آن بت پرست بوده اند، دين حق موسوى و كتاب آسمان تورات را تصديق كرده اند، و ثانياً مذهب عيسوى از ايشان به وجود آمده.
   بارى ملّت يهود بعد از رحلت حضرت موسى(عليه السلام) به فرق مختلفه متفرّق بوده و هريكى امر ديگرى را ضالّ و مضلّ دانسته; جمعى در صفات بارى به عقايد اسلاميّه و برخى جسمانى اش دانسته و گروهى گويند كه ايزد تعالى داراى اعضا و قابل رؤيت بوده و بر عرش مى نشيند و بعضى ثواب و عقاب را منحصر به دار دنيا داشته و گويند: چون انسان بميرد، شب شود و جسد او پاره گردد به صورت جماد و مقدارى نبات و قدرى حيوان و بعد از 120سال شب به آخر رسيده و صبح مى دمد. پس اگر ذرّه اى از خاك او در مشرق بوده و ذرّه اى ديگر در مغرب باشد، همگى در يك جا جمع شده و زنده گردد. و قومى از ايشان گويند كه موسى(عليه السلام)عدم نسخ شريعت خود را خبر داده و ديگرى قائلند بر اينكه حضرت محمّد(صلى الله عليه وآله وسلم) پيغمبر برحق بوده ليكن تنها به عرب. و اكثرشان برآنند كه هيچ يك از عيسى و سليمان(عليهما السلام) و حضرت محمّد(صلى الله عليه وآله وسلم)پيغمبر نبودند. و در فروعات هم جميع فرق ايشان ختنه كرده و خمر را مباح دانسته و به ملّت ديگر دختر نداده و ذبيحه ايشان را نخورده و خواهرى را كه از مادر متولّد باشد، به نكاح خود آرند و امثال اينها احكام بسيارى دارند. بارى، بعضى از ارباب تتبّع، 71 فرق مختلفه يهود را كه مدلول پاره اى آثار دينيّه مى باشد، در ضمن پنج نوع بدين روش نگاشته:
   1. سامره: ساكنان بيت المقدّس و اطراف آن، كه بعد از موسى(عليه السلام) به نبوّت هيچ كس غير از هارون و يوشع ابن نون قائل نبوده و گويند خدا بعد از آفرينش خلق، آسوده بخفت و مشتمل بر پنج طايفه اند.
   2. موشكائيّه: تابعان موشكاى عجلى كه به شش فرقه بوده و خروج بر مخالف را واجب شمرده و در حدود قم كشته شد.
   3. عنانيّه: كه تابعان عنان ابن داود معروف به رأس الجالوت بوده و به بيست شعبه منشعب و بهايم را از قفا ذبح كرده و گوشت آهو و مرغ و ماهى را حلال ندانند.
   4. بودغاميّه: تابعان بودغامنامى همدانى معروف به يهودا و گوشت و انواع شراب را حرام دانسته و عبادت را خوب شمرده و 21 فرقه مى باشند.
   5. عيسويّه: پيروان عيسى اصفهانى كه شرحى بر تورات نوشته و گوشت هر جاندار را حرام كرده و او را مسيح منتظر و صاحب معجزه دانند و ايشان 19 گروهند و جمعى از ايشان عزير[از انبياى بنى اسرائيل ]را پسر خدا دانند.
   بارى، ملّت يهود بعد از پانصد سال كه در انتظار حضرت مسيح بودند، بعد از ظهور آن حضرت وى را نشناخته و ازاين رو در هنگام دعوت كه به بيت المقدّس آمد، رؤساى مذهبى يهود او را مقصّر خوانده و در 31 يا 33 ميلادى به دارش زدند و يا خواستند كه مصلوبش سازند و به آسمان رفع شد، به شرحى كه در محل خود مذكور است. و در سال هفتادم ميلادى يهود بر ضد رومى ها كه تا آن زمان بر ايشان مسلّط بودند، شورشى كردند. دسته اى از عساكر روم به بيت المقدّس آمده و پس از فتح آنجا مسجد اقصى را كه معبد يهود بود، سوزانده و خودشان را اسير نمودند. از آن زمان تا حال ديگر اثرى از سلطنت يهود باقى نمانده و در هيچ جاى عالم پايدار و برقرار نبوده و به اطراف جهان متفرّق گرديده و با وجود اين، مذهب اصلى قديمى خودشان را از دست ندادند و در هر ديار خوار و بى اعتبار و با فرق مسلم و نصارى [مسيحى] عداوت باطنى دارند.(ضُرِبَتْ عَلَيْهِمُ الذِّلَّةُ وَ الْمَسْكَنَةُ)(بقره، 61).
يهودا ـ نام برادر بزرگ حضرت يوسف(عليه السلام) كه از مادر ديگر بوده است و رجوع به «يهود» نمايند.
يهودانه ـ غيار[پارچه زردى كه يهوديان در جامعه اسلامى بر دوش اندازند تا از مسلمانان امتياز يابند].
يهودى; يهوديّه ـ (ر) رجوع به «يهود» نمايند و يهودى را به پارسى «تيداك» گويند.
يَهيدَن ـ خراب بودن و نمودن بنا و عمارت.

صفحه 544 - جلد چهارم

آيين بيستودويّم

(در [حرف] ياى حطّى با ياى [حطّى])
يى ـ به يونانى، زمين است كه در «جغرافى» اشاره نموديم.
ييل ـ (ر) سال.(كى)
ييلاق; ييلامشى ـ (ر) جاى هاى سردى كه در تابستان و گرمى هوا در آنها گذرانند.(كى)
ييلان ـ (ر.ف) كه مار است.(كى)
بسم الله الرّحمن الرّحيم
   شكر و سپاس بى قياس منعم على الاطلاقى را سزا است كه علاوه بر نعمت هاى بى منتهاى خود، كه خارج از احاطه شماره و حساب است، به چنين نعمتى متنعّم فرموده و چندان حياتم بخشود كه به انجام اين نسخه موفّق آمدم و به جز اعتراف به عجز از اداى ستايش راهى ديگر پيدا نكرده و به همين كلام حقيقت انتظام كه از زبان معجزنظام حضرت ولىّ مطلق ـ روحى و ارواح العالمين له الفدا ـ شرف صدور يافته، عرض تشكّر به درگاه حضرت ذوالجلال مى نمايم:
«لو عشت الف عام فى سجدة لربّى *** شكراً لفضل يوم لم يقض بالتّمام
و العام الف شهر والشهر الف يوم *** و اليوم الف حين و الحين الف عام»
   و قدفرغ من تبييضه مؤلّفه الفقير القاصر محمّد على ابن محمّد طاهر المعروف بـ آقا بالا فى السّاعة الثّالثة من اللّيلة السّابعة و العشرين من شهر ربيع الثّانى من شهور سنة خمس و اربعين بعد ثلثمائة و الف قمريّة من الهجرة النّبويّة على صاحبها آلاف الثّناء و التّحيّة، الموافقة للثّانى عشر من العقرب من البروج الاثنى عشريّة المعروفة و من شهر آبان من الشّهور الجلاليّة المشهورة المنتظمين من شهور السّنة الخامسة بعد ثلثمائة و الف من الهجرة المقدّسة النّبويّة.
والحمد لله ربّ العالمين
سپاس خداى بزرگ را كه بر اين بنده ناچيز اين توفيق را ارزانى داشت تا اين گستره معارف را به نحوى شيوا تحقيق نموده و در ديدگاه دانشمندان و محققان قرار دهد. اين جانب از همكاران علمى صميمانه تشكر مى كنم كه تا پايان كار ما را يارى نمودند.
عليرضـــا سبحانى
20/12/1392
برابر 9 جمادى الاولى 1435
قم ـ مؤسسه امام صادق(عليه السلام)

صفحه 545 - جلد چهارم
ضميمه
قاموس المعارف
(جلد 1 ـ 4)
فهرست آيات قرآن كريم
فهرست منابع قاموس المعارف (كتب)
فهرست منابع قاموس المعارف (اعلام)

صفحه 546 - جلد چهارم
قاموس المعارف
ضميمه 1
فهرست آيات قرآن كريم
سوره     آيــه     جلد/صفحه     مدخل
* بقره
لا يُكَلّف الله نَفْساً إِلاّ وُسعها (آيه 286)   ج 1،    ص 21   مقدمه
قُلْنَا اهْبِطُوا (آيه 38)   ج 1،    ص 171   آدم
وَانْظُر إلى حِمَارِكَ (آيه 259)   ج 1،    ص 417   بنى اميّه
قَدْ نَرى تَقَلُّبَ وَجْهِكَ فِي السَّمَاءِ فَلَنُوَلِيَنَّكَ قِبْلَةً تَرضيها ...(آيه 144)   ج 1،    ص 430   بيت المقدس
وَ قَتَلَ دَاودُ جَالُوتَ (آيه 251)   ج 2،    ص 82   جالوت
وَمَنْ يُؤْتَ الْحِكْمَةَ (آيه 269)   ج 2،    ص 168   حكمت
أَتَأْمُرونَ النَّاسَ بِالْبِرِّ وَتَنْسَونَ أَنفُسَكُمْ (آيه 44)   ج 2،    ص 311   ذهبيّه
خَتَمَ اللهُ عَلَى قُلُوبِهِمْ وَ عَلَى سَمْعِهِمْ وَ عَلَى أَبْصَارِهِمْ غِشَاوَةٌ (آيه 7)   ج 3،    ص 8   مقدمه
فَمَنِ اعْتَدَى عَلَيْكُمْ فَاعْتَدُوا عَلَيْهِ بِمِثْلِ مَا اعْتَدَى عَلَيْكُمْ (آيه 194)   ج 3،    ص 191   صليب
قَدْ نَرى تَقَلُّبَ وَجْهِكَ فِي السَّمَاءِ فَلَنُوَلِيَنَّكَ قِبْلَةً تَرضيها... (آيه 144)   ج 3،    ص 378   قبله
لِئَلاّ يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَيْكُمْ حُجَّةٌ (آيه 150)   ج 3،    ص 378   قبله
فَأْتُوا بِسُورَة مِنْ مِثْلِهِ (آيه 23)   ج 4،    ص 97   محمد
" " " "   ج 4،    ص 184    معلّق
مَنْ ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاَّ بِإِذْنِهِ (آيه 255)   ج 4،    ص 404   وهّاب
وَ مَا أُنْزِلَ عَلَى الْمَلَكَيْنِ بِبَابِلَ هَارُوتَ وَ مَارُوتَ (آيه 102)   ج 4،    ص 413   هاروت
* آل عمران
وَ يُحِبُّونَ أَنْ يُحْمَدُوا بِمَا لَمْ يَفْعَلُوا (آيه 188)   ج 2،    ص 311   ذهبيّه
ما خَلَقْتَ هذا باطِلاً سُبْحَانَكَ (آيه 191)   ج 2،    ص 456    ستاره
" " " "   ج 2،    ص 458    ستاره دم دار
فَنَبَذُوهُ وَرَاءَ ظُهُورِهِمْ وَ اشْتَرَوْا بِهِ ثَمَنًا قَلِيلاً فَبِئْسَ مَا يَشْتَرُونَ (آيه 187)   ج 3،    ص 288   غدير خم
فَمَنْ حَاجَّكَ فِيهِ مِنْ بَعْدِ مَا جَاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ ... (آيه 61)   ج 4،    ص 75   مباهله
كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّة أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ (آيه 110)   ج 4،    ص 89   محالات
مَنْ أَنْصَارِي إِلَى اللهِ قَالَ الْحَوَارِيُّونَ نَحْنُ أَنْصَارُ اللهِ (آيه 52)   ج 4،    ص 302   نصارى
شَهِدَ اللهُ أَنَّهُ لاَ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ وَ الْمَلاَئِكَةُ وَ أُولُو الْعِلْمِ قَائِمًا بِالْقِسْطِ... (آيه 18)   ج 4،    ص 374   وحدت وجود

صفحه 547 - جلد چهارم
وَ يُحَذِّرُكُمُ اللهُ نَفْسَهُ وَ اللهُ رَؤُوفٌ بِالْعِبَادِ (آيه 30)   ج 4،    ص 375   وحدت وجود
وَ مَا النَّصْرُ إِلاَّ مِنْ عِنْدِ اللهِ الْعَزِيزِ الْحَكِيمِ (آيه 126)   ج 4،    ص 404   وهّاب
* نساء
وَ مَاقَتَلُوهُ وَ مَا صَلَبُوهُ وَلَكِنْ شُبِّهَ لَهُمْ (آيه 157)   ج 1،    ص 302   جمعة الصّلبوت
" " " "   ج 2،    ص 108   انجيل
إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا بِآيَاتِنَا سَوْفَ نُصْلِيهِمْ نَارًا كُلَّمَا نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ... (آيه 56)   ج 4،    ص 171   معاد
إِنْ يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ إِلاَّ إِنَاثًا وَ إِنْ يَدْعُونَ إِلاَّ شَيْطَانًا مَرِيدًا (آيه 117)   ج 4،    ص 372   وثن
وَ اعْبُدُوا اللهَ وَ لاَ تُشْرِكُوا بِهِ شَيْئًا (آيه 36)   ج 4،    ص 404   وهّاب
إِنَّ الْمُنَافِقِينَ فِي الدَّرْكِ الأَسْفَلِ مِنَ النَّارِ (آيه 145)   ج 4،    ص 444   هفت دوزخ
* مائده
الْيَومَ أكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ (آيه 3)   ج 2،    ص 156   حجة الوداع
الأَرْضَ الْمُقَدَّسَةَ الَّتِى كَتَبَ اللهُ لَكُمْ (آيه 21)   ج 3،    ص 350   فلسطين
إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلَوةَ... (آيه 55)   ج 4،    ص 75   مباهله
* اعراف
وَإذْ أخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنى آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَأَشْهَدَهُمْ على أَنفُسِهِمْ (آيه 172)   ج 1،    ص 292   الست
وَاتلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ الَّذِى ءاتَيْناهُ ءاياتِنا فَانْسَلَخَ مِنها (آيه 175)   ج 1،    ص 409   بلعام
فَلَمّا تَجَلَّى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَكّاً (آيه 143)   ج 2،    ص 158   حراء
وَ لاَيَدْخُلُونَ الْجَنَّةَ حَتَّى يَلِجُ الْجَمَلُ فِي سَمِّ الْخِيَاطِ (آيه 40)   ج 2،    ص 342   رمل
انَّ رَبَّكُمُ اللّهُ الَّذِي خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَ الأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيَّام... (آيه 54)   ج 2،    ص 467   سخره
وَ إنّا لَنَظُنُّكَ مِنَ الْكاذِبينَ (آيه 66)   ج 3،    ص 234   عاد
اُبَلِّغُكُم رِسالاتِ رَبّى وَ أنَا لَكُمْ ناصِحٌ أمينٌ (آيه 68)   ج 3،    ص 234   عاد
هُوَ الَّذِى خَلَقَكُمْ مِنْ نَفْس واحِدَة (آيه 189)   ج 4،    ص 28   لغت
الْحَمْدُ للّهِ الَّذِي هَدَانَا لِهَذَا وَ مَا كُنَّا لِنَهْتَدِىَ لَوْلاَ أَنْ هَدَانَا اللّهُ (آيه 43)   ج 4،    ص 86   مجسّمه
وَ أَنْزَلْنَا عَلَيْهِمُ الْمَنَّ وَ السَّلْوَى (آيه 160)   ج 4،    ص 217   من
* توبه
فَلْيَضْحَكُوا قَلِيلاً وَ لْيَبْكُوا كَثِيرًا (آيه 82)   ج 4،    ص 195   مقابله
فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكِينَ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ (آيه 5)   ج 4،    ص 404   وهّاب
* هود
يا اَرضُ ابْلَعى (آيه 44)   ج 1،    ص 409   بلغ
وَ قِيلَ يَا أَرْضُ ابْلَعِي مَاءَكِ وَ يَا سَمَاءُ أَقْلِعِي وَ غِيضَ الْمَاءُ... (آيه 44)   ج 4،    ص 185   معلّق
* يوسف
رَبِّ قَدْ ءَاتَيْتَنِى مِنَ الْمُلكِ وَعَلَّمْتَنِى مِنْ تَأوِيلِ الأَحاديثِ (آيه 101)   ج 2،    ص 46   تعبير

صفحه 548 - جلد چهارم
إِنَّ النَّفْسَ لأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ (آيه 53)   ج 4،    ص 313   نفس
فَاللهُ خَيْرٌ حَافِظًا (آيه 64)   ج 4،    ص 405   وهّاب
* رعد
إنّ اللهَ لا يُغَيِّرُ ما بِقَوم حَتّى يُغَيِّرُوا ما بِأنفُسهِمْ (آيه 11)   ج 3،    ص 6   مقدمه
يَمْحُوا اللهُ ما يَشاءُ وَيُثْبِتُ (آيه 39)   ج 3،    ص 6   مقدمه
* إبراهيم
يا نارُ كُونِى بَرْداً وَسَلاماً عَلى اِبراهِيمَ (آيه 69)   ج 1،    ص 204   ابراهيم
وَ اسْتَفْتَحُوا وَ خَابَ كُلُّ جَبَّار عَنِيد (آيه 15)   ج 4،    ص 402   وليد
* حجر
وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِى (آيه 29)   ج 2،    ص 348   روح الله
إنَّ فِى ذَلِكَ لآيَات لِلْمُتَوَسِّمِينَ (آيه 75)   ج 3،    ص 320   فراست
وَ إِنْ مِنْ شَيءْ إِلاَّ عِنْدَنَا خَزَائِنُهُ وَ مَا نُنَزِّلُهُ إِلاَّ بِقَدَر مَعْلُوم (آيه 21)   ج 3،    ص 401   قضا
فَجَعَلْنا عالِيَها سافِلَها وَ أَمْطَرْنا عَلَيْهِمْ حِجارَةً مِنْ سِجِّيل (آيه 74)   ج 4،    ص 45   لوط
فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ (آيه 94)   ج 4،    ص 96   محمّد
* اسراء
وَ يَسْئَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّى وَ مَاأُوتيتُمْ مِنَ الْعِلْمِ إِلاّ قَلِيلاً (آيه 85)   ج 2،    ص 328    روح
" " " "   ج 2،    ص 458   ستاره دم دار
وَ آتِ ذَالْقُرْبى حَقَّهُ (آيه 26)   ج 3،    ص 318   فدك
تَعَالَى عَمَّا يَقُولُونَ عُلُوًّا كَبِيرًا (آيه 43)   ج 4،    ص 86   مجسّمه
سُبْحَانَ الذِى أَسْرى بِعَبْدِهِ لَيْلاً مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الأَقْصَى... (آيه 1)   ج 4،    ص 182   معراج
* كهف
إنَّا مَكَّنَّا لَهُ فِى الأَرْضِ (آيه 84)   ج 1،    ص 253   اسكندر
قُلْنا يا ذَا الْقَرنَين (آيه 86)   ج 1،    ص 253   اسكندر
وَكَذلِكَ بَعَثْناهُمْ لِيَتَسآءَلُوْا (آيه 19)   ج 1،    ص 270   اصحاب كهف
* مريم
وَاذْكُرْ فِى الكِتبِ إسْمعيلَ إنَّهُ كَانَ صَادِقَ الْوَعْدِ وَكَانَ رَسُولاً نَّبِيّاً (آيه 54)   ج 1،    ص 259   اسماعيل
ثُمَّ لَنَحْنُ أَعْلَمُ بِالَّذِينَ هُمْ أَوْلَى بِهَا صِلِيًّا (آيه 70)   ج 3،    ص 182   صراط
وَ إِنْ مِنْكُمْ إِلاَّ وَارِدُهَا كَانَ عَلَى رَبِّكَ حَتْماً مَقْضِيّاً (آيه 71)   ج 3،    ص 182   صراط
* طه
وَنَزَّلْنَا عَلَيْكُمُ الْمَنَّ وَالسَّلْوَى (آيه 80)   ج 2،    ص 41   ترنگبين
إِنَّ السَّاعَةَ آتِيَةٌ أَكَادُ أُخْفِيهَا لِتُجْزَى كُلُّ نَفْس بِمَا تَسْعَى (آيه 15)   ج 4،    ص 170   معاد

صفحه 549 - جلد چهارم
* انبياء
أَنِّى مَسَّنى الضُّرُّ وَ أَنْتَ أَرْحَمُ الرّحِمِينَ (آيه 83)   ج 1،    ص 336   ايّوب
كُلٌّ فِى فَلَك يَسْبَحُونَ (آيه 33)   ج 2،    ص 226   خورشيد
وَ اقْتَرَبَ الْوَعْدُ الْحَقُّ فَإِذَا هِىَ شَاخِصَةٌ أَبْصَارُ الَّذِينَ كَفَرُوا يَا... (آيه 97)   ج 2،    ص 227   خورشيد
رَبِّ لاَ تَذَرْنِى فَرْداً وَأَنْتَ خَيْرُ الْوارِثِينَ (آيه 89)   ج 2،    ص 391   زكريّا
أنّى مَسَّنِىَ الضُّرُّ وَأَنْتَ أَرْحَمُ الرّاحِمينَ (آيه 83)   ج 3،    ص 34   سلوك
لاَ يَسْمَعُونَ حَسِيسَهَا وَ هُمْ فِيَما اشْتَهَتْ أَنْفُسُهُمْ خَالِدُونَ (آيه 102)   ج 3،    ص 182   صراط
الأَرْضِ التى بَارَكْنَا فِيهَا لِلْعَالَمِينَ (آيه 71)   ج 3،    ص 350   فلسطين
لاَ إلَهَ إلاَّ أَنْتَ سُبْحانَكَ إنِّي كُنْتُ مِن الظَّالِمِينَ (آيه 87)   ج 4،    ص 541   يونس
* حج
وَ إِذْ بَوَّأْنَا لاِِبْراهيمَ مَكانَ الْبَيْتِ (آيه 26)   ج 3،    ص 499   كعبه
* نور
يَوْمَ تَشْهَدُ عَلَيْهِمْ أَلْسِنَتُهُمْ وَ أَيْدِيهِمْ وَ أَرْجُلُهُمْ بِمَا كَانُوا يَعْملُونَ (آيه 24)   ج 4،    ص 171   معاد
رِجَالٌ لاَ تُلْهِيهِمْ تِجَارَةٌ وَ لاَ بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللهِ (آيه 37)   ج 4،    ص 310   نعمت الله
* فرقان
تَبارَكَ الَّذِي جَعَلَ فِي السَّماءِ بُرُوجاً وَ جَعَلَ فِيهَا سِراجاً (آيه 61)   ج 2،    ص 228   خورشيد
* شعراء
هَذِهِ نَاقَةٌ لَهَا شِرْبٌ وَ لَكُمْ شِرْبُ يَوْم مَعْلُوم (آيه 155)   ج 3،    ص 176   صالح
* نمل
وَ جَعَلَ الاَْرضَ قَرَاراً (آيه 61)   ج 2،    ص 399   زمين
وَ تَرَى الْجِبالَ تَحْسَبُهَا جَامِدَةً وَ هِىَ تَمُرُّ مَرَّ السَّحَابِ (آيه 88)   ج 2،    ص 399   زمين
وَ وَرِثَ سُلَيمانُ دَاوُدَ (آيه 16)   ج 3،    ص 38   سليمان
* قصص
إِنَّ الذِى فَرَضَ عَلَيْكَ الْقُرْآنَ لَرَادُّكَ إِلَى مَعَاد (آيه 85)   ج 4،    ص 169   معاد
فَلَمَّا أَتَاهَا نُودِىَ مِنْ شَاطِئِ الْوَادِي الأَيْمَنِ فِي الْبُقْعَةِ الْمُبَارَكَةِ... (آيه 30)   ج 4،    ص 364   وادى ايمن
* روم
وَ مِنْ آياتِهِ خَلْقُ السَّمواتِ وَالأَرْضِ وَ اخْتِلافُ ألْسِنَتِكُمْ وَ ألْوانِكُمْ (آيه 22)   ج 4،    ص 27   لعنت
* لقمان
وَ لَقَدْ آتَيْنا لُقْمانَ الْحِكْمَةَ (آيه 12)   ج 4،    ص 36   لقمان
يا بُنَىَّ لاتُشْرِكْ بِاللهِ إنَّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظيمٌ (آيه 13)   ج 4،    ص 36   لقمان
اَقِمِ الصَّلوةَ وَ أْمُرْ بِالْمَعْرُوفِ وَ انْهَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَ اصْبِرْ عَلى ما أَصابَكَ (آيه 17)   ج 4،    ص 36   لقمان
لا تُصَعِّرْ خَدَّكَ لِلنّاسِ وَلا تَمْشِ فِى الأَرْضِ مَرَحاً (آيه 18)   ج 4،    ص 36   لقمان

صفحه 550 - جلد چهارم
وَ اقْصِدْ فى مَشْيِكَ وَ اغْضُضْ مِنْ صَوْتِكَ إِنَّ أَنْكَرَ الاَْصْواتِ لَصَوْتُ الْحَميرِ (آيه 19)   ج 4،    ص 36   لقمان
وَ لَقَدْ آتَيْنا لُقْمانَ الْحِكْمَةَ (آيه 12)   ج 4،    ص 37   لقمان
وَ الْبَحْرُ يَمُدُّهُ مِنْ بَعْدِهِ سَبْعَةُ أَبْحُر (آيه 27)   ج 4،    ص 444   هفت دريا
* سجده
أَوَ لَمْ يَرَوْا أَنَّا نَسُوقُ الْمَاءَ إِلَى الأَرْضِ الْجُرُزِ فَنُخْرِجُ بِهِ زَرْعًا تَأْكُلُ مِنْهُ... (آيه 27)   ج 4،    ص 357   نيل
* احزاب
وَ زُلْزِلُواْ زِلْزَالاً شَدِيداً (آيه 11)   ج 2،    ص 24   تبريز
مَا كَانَ مُحَمَّدٌ أَبَا أَحَد مِنْ رِجَالِكُمْ وَ لَكِنْ رَسُولَ اللهِ وَ خَاتَمَ النَّبِيِّينَ... (آيه 40)   ج 3،    ص 7   مقدمه
* سبأ
اِعْمَلُوا آلَ داوُدَ شُكْراً (آيه 13)   ج 2،    ص 10   تابوت سكينه
* يس
وَ الشَّمْسُ تَجْرِى لِمُسْتَقَرٍّ لَها (آيه 38)   ج 2،    ص 226   خورشيد
الْيَوْمَ نَخْتِمُ عَلَى أَفْوَاهِهِمْ وَ تُكَلِّمُنَا أَيْدِيهِمْ (آيه 65)   ج 3،    ص 8   مقدمه
وَ ضَرَبَ لَنَا مَثَلاً وَنَسِىَ خَلْقَهُ قَالَ مَنْ ... بِكُلِّ خَلْق عَلِيمٌ (آيات 78ـ79)   ج 4،    ص 170   معاد
أَوَ لَيْسَ الّذِى خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَ الأَرْضَ بِقَادِر عَلَى أَنْ يَخْلُقَ مِثْلَهُمْ... (آيه 81)   ج 4،    ص 170   معاد
وَ نُفِخَ فِي الصُّورِ فَإِذَا هُمْ مِنَ الأَجْدَاثِ إِلَى رَبِّهِمْ يَنْسِلُونَ (آيه 51)   ج 4،    ص 171   معاد
وَ الْقَمَرَ قَدَّرْناهُ مَنازِلَ حَتّى عادَ كَالْعُرجُونِ الْقَديمِ (آيه 39)   ج 4،    ص 219   منازل
فَأَغْشَيْنَاهُمْ فَهُمْ لاَ يُبْصِرُونَ (آيه 9)   ج 4،    ص 405   وهّاب
سَلاَمٌ قَوْلاً مِنْ رَبّ رَحِيم (آيه 58)   ج 4،    ص 445   هفت سلام
* صافات
سَلامٌ على نُوح فِى العالَمِين (آيه 79)   ج 2،    ص 339   رقعه كژدم
سَلاَمٌ عَلَى إِبْرَاهِيمَ (آيه 109)   ج 4،    ص 45   هفت سلام
وَ مَا مِنَّا إِلاَّ لَهُ مَقَامٌ مَعْلُومٌ (آيه 164)   ج 4،    ص 211   ملائك
سَلاَمٌ عَلَى نُوح فِي الْعَالَمِينَ (آيه 79)   ج 4،    ص 445   هفت سلام
سَلاَمٌ عَلَى مُوسَى وَ هَارُونَ (آيه 120)   ج 4،    ص 445   هفت سلام
سَلاَمٌ عَلَى إِلْيَاسِينَ (آيه 130)   ج 4،    ص 445   هفت سلام
* ص
وَكانَ مِنَ الكافِرينَ (آيه 74)   ج 1،    ص 208   ابليس
وَإنَّ عَلَيْكَ لَعْنَتِي إلَى يَوْمِ الدِّينِ (آيه 78)   ج 1،    ص 208   ابليس
إِنَّا وَجَدْنهُ صَابِرًا (آيه 44)   ج 1،    ص 336   ايّوب
ذَلِكَ ظَنُّ الَّذِينَ كَفَرُوا فَوَيْلٌ لِلَّذِينَ كَفَرُوا مِنَ النَّارِ (آيه 27)   ج 3،    ص 402   قضا
وَ مَا خَلَقْنَا السَّمَاءَ وَ الأَرْضَ ... أَمْ نَجْعَلُ الْمُتَّقِينَ كَالْفُجَّارِ (آيات 27ـ28)   ج 4،    ص 170   معاد

صفحه 551 - جلد چهارم
إِنَّا أَخْلَصْنَاهُمْ بِخَالِصَة ذِكْرى الدَّارِ (آيه 46)   ج 4،    ص 210   ملامتيّه
* فصّلت
سَنُرِيهِمْ آياتِنا فِي الآفاقِ وَفِي أنْفُسِهِمْ (آيه 53)   ج 1،    ص 347   باران
وَ قَالُوا لجُلُوِدِهمْ لِمَ شَهِدْتُمْ عَلَيْنَا قَالُوا أَنْطَقَنَا اللهُ الذِي أَنْطَقَ كُلَّ... (آيه 21)   ج 4،    ص 171   معاد
* زمر
وَ نُفِخَ فِي الصُّورِ فَصَعِقَ مَنْ فِي السَّمَاوَاتِ وَ مَنْ فِي الأَرْضِ... (آيه 68)   ج 3،    ص 195   صور
سَلاَمٌ عَلَيْكُمْ طِبْتُمْ فَادْخُلُوهَا خَالِدِينَ (آيه 73)   ج 4،    ص 445   هفت سلام
* جاثيه
وَ مايُهلِكُنا إلاّ الدّهرُ (آيه 24)   ج 2،    ص 294   دهرى
أَفَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلَهَهُ هَوَاهُ وَ أَضَلَّهُ اللهُ عَلَى عِلْم وَ خَتَمَ عَلَى سَمْعِهِ... (آيه 23)   ج 3،    ص 8   مقدمه
* احقاف
بَلْ هُوَ مَا استَعْجَلْتُمْ بِهِ ريحٌ فيها عَذابٌ أليمٌ (آيه 24)   ج 3،    ص 234   عاد
* ق
يَوْمَ تَشَقَّقُ الأَرْضُ عَنْهُمْ سِرَاعًا ذَلِكَ حَشْرٌ عَلَيْنَا يَسِيرٌ (آيه 44)   ج 4،    ص 170   معاد
* ذاريات
وَ مِنْ كُلِّ شَىْء خَلَقْنا زَوْجَيْنِ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ (آيه 49)   ج 4،    ص 232   مواليد ثلاثه
* طور
وَ إِنْ يَرَوْا كِسْفاً مِنَ السَّماءِ ساقِطاً يَقُولُوا سَحاب مَركُوم (آيه 44)   ج 4،    ص 226   منصوريّه
* نجم
وَ مَايَنْطِقُ عَنِ الهَوَى (آيه 3)   ج 2،    ص 226   خورشيد
فَكانَ قَابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنَى (آيه 9)   ج 3،    ص 364   قاب قوسين
* رحمن
عَلَّمَهُ الْبَيانَ (آيه 4)   ج 4،    ص 27   لغت
* حديد
وَأنْزَلْنَا الْحَديدَ فِيهِ بَأسٌ شَدِيدٌ وَمَنافِعُ لِلنّاسِ (آيه 25)   ج 2،    ص 157   حديد
* حشر
وَيُؤْثِرونَ عَلى أنْفُسِهِمْ وَلَوْ كَانَ بِهِمْ خَصاصَةٌ (آيه 9)   ج 1،    ص 330   ايثار
فَاعتَبِرُوا يا أولِى الأبْصَار (آيه 2)   ج 1،    ص 389   برمك
* جمعه
هُوَ الَّذِى بَعَثَ فِى الاُْمِّيِينَ رَسُولاً مِنْهُمْ (آيه 2)   ج 1،    ص 298   اُمّى
* قلم
ن وَ الْقَلَمِ وَ مَا يَسْطُرُونَ (آيه 1)   ج 2،    ص 206   خط

صفحه 552 - جلد چهارم
* نوح
رَبِّ لا تَذَرْ عَلَى الاَْرْضِ مِنَ الْكافِرينَ دَيّاراً (آيه 26)   ج 4،    ص 334   نوح
* قيامت
أَيَحْسَبُ الإِنْسَانُ أَلَّنْ نَجْمَعَ عِظَامَهُ * بَلَى قَادِرِينَ عَلَى أَنْ نُسَوِّىَ بَنَانَهُ (آيات 3ـ4)   ج 4،    ص 170   معاد
وَ جُمِعَ الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ (آيه 9)   ج 4،    ص 195   مقارنه
* نبأ
وَ الْجِبَالَ أَوْتَاداً (آيه 7)   ج 2،    ص 399   زمين
* نازعات
الأَرْضَ بَعْدَ ذَلِكَ دَحَاهَا * أَخْرَجَ مِنْهَا مَاءَهَا وَ مَرْعَاهَا * وَ الْجِبَالَ أَرْسَاهَا (آيات 30ـ32)   ج 2،    ص 399   زمينه
* تكوير
إذَا الشَّمْسُ كُوِّرَتْ* وَ إِذَا النُّجُومُ انْكَدَرَتْ (آيات 1ـ2)   ج 2،    ص 227   خورشيد
* انفطار
إِذَا السَّماءُ انْفَطَرَتْ* وَإِذَا الكَواكِبُ انْتَثَرَتْ (آيات 1ـ2)   ج 2،    ص 227   خورشيد
* مطفّفين
كَلاّ إِنَّ كِتابَ الْفُجّار لَفِى سِجّين * وَ مَاأدْرَيكَ مَا سِجِّينٌ * كِتَابٌ مَرقُومٌ (آيات 7ـ9)   ج 2،    ص 466   سجّيل
يُسْقَونَ مِنْ رَحيق مَخْتُوم (آيه 25)   ج 3،    ص 7   مقدمه
خِتامُهُ مِسْكٌ (آيه 26)   ج 3،    ص 8   مقدمه
* طارق
إنَّهُمْ يَكيدونَ كَيداً* وَ أَكيدُ كَيْداً (آيات 15ـ16)   ج 3،    ص 7   مقدمه
* فجر
وَالشَّفْعِ وَالْوَتْرِ (آيه 3)   ج 3،    ص 129   شفع
* شمس
فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَ تَقْوَاهَا (آيه 8)   ج 4،    ص 313   نفس
* عاديات
أَفَلاَ يَعْلَمُ إِذَا بُعْثِرَ مَا فِي الْقُبُورِ (آيه 9)   ج 4،    ص 171   معاد
* قارعه
وَ تَكُونُ الجِبَالُ كَالْعِهْنِ الْمَنْفُوشِ (آيه 5)   ج 2،    ص 227   خورشيد
* قدر
سَلاَمٌ هِيَ حَتَّى مَطْلَعِ الْفَجْرِ (آيه 5)   ج 4،    ص 445   هفت سلام
* فيل
وَاَرْسَلَ عَلَيْهِمْ طَيْراً اَبَابِيلَ (آيه 3)   ج 1،    ص 201   ابابيل
تَرْمِيهِمْ بِحِجارَة مِّنْ سِجِّيل (آيه 4)   ج 2،    ص 465   سجّيل

صفحه 553 - جلد چهارم
قاموس المعارف
ضميمه 2
منابع قاموس المعارف
(كتب)
1. الآثار الباقيه عن القرون الخاليه
تأليف ابوريحان بيرونى (362-440هـ)، درباره تقويم، سنوات و اعياد مللى، همچون: ايرانيان، يونانيان، يهوديان و... .
2. آثار البلاد و اخبار العباد
تأليف زكريا بن محمد قزوينى كه مابين سال هاى 630 و 674 هجرى در زمينه جغرافيا و تاريخ نوشته شده است.
3. آثار عجم
تأليف فرصت الدوله شيرازى، كتابى در جغرافيا و تحولات سياسى، اجتماعى و اقتصادى ولايت فارس (1271-1339هـ) كه حاوى سفرنامه هاى وى نيز است.
4. آنندراج
تأليف محمد پادشاه، متخلص به «شاد»; اين اثر كه فرهنگ فارسى به فارسى است، در سال 1306 هجرى در هند نوشته شد.
5. آيينه جهان نما
تأليف شيخ على بن حاج ملاجعفر شريعتمدار (م1315هـ) از علماى اماميه در زمينه تاريخ كره زمين و احوال آن (ريحانة الادب، ج3 ص 210).
6. احتجاج طبرسى
تأليف ابومنصور شيخ احمد بن على طبرسى از محدثين موثق و علماى بزرگ شيعه در نيمه اول قرن 6 هجرى و كتابى كلامى به زبان عربى است.
7. اخترى
تأليف مصطفى بن شمس الدين قره حصارى (م 968هـ) كه لغت مترجم عربى به تركى است (ريحانة الادب، ج1، ص86).
8. اختيارات
نام كامل آن، اختيارات الايام (كبير)، تأليف علامه محمدباقر بن محمدتقى مجلسى (م 1111هـ) در چهل فصل در بيان احاديث معتبره و كلمات علماى شيعه در سعادت و نحوست ايام است.
9. اختيارات بديعى
تأليف حكيم على بن حسين انصارى شيرازى معروف به «حاجى زين العطار» (729-806هـ) در داروهاى گياهى به زبان فارسى.
10. اخوان الصفا
نام كامل آن اخوان الصفا و خلاّن الوفا، 52 رساله معروف است كه مؤلف آنها به درستى دانسته نيست. درباره اين رسائل و مؤلف يا مؤلفان آنها به دايرة المعارف بزرگ اسلامى، ج 7، ص 242-271، رجوع شود.

صفحه 554 - جلد چهارم
11. ارشاد الحُسّاب
تأليف ميرزا محمدخان ميرپنج كه در سال 1325هـ در 230 صفحه منتشر شده است. اين اثر كتاب آموزشى در علم حساب است.
12. اعتقادات
تأليف شيخ صدوق (306-381هـ) در شرح اعتقادات شيعه دوازده امامى; صدوق اين كتاب را در روز جمعه 12 شعبان 368 هجرى قمرى به درخواست مشايخ شهر نيشابور، در اين شهر نوشت.
13. اغانى
تأليف ابوالفرج على بن حسين اصفهانى (م 356ق).
14. اقيانوس
نام اصلى آن، البسيط فى ترجمة القاموس المحيط فيروزآبادى، تأليف محمد بن صالح تبريزى (قرن 13ق) و ترجمه تركى قاموس فيروزآبادى است كه در سه جلد بزرگ به چاپ رسيده است.
* انجمن آرا ---> انجمن آراى ناصرى.
15. انجمن آراى ناصرى
تأليف رضاقلى خان هدايت (1225-1288هـ)، مورخ، شاعر و دانشمند دوره ناصرى. اين اثر فرهنگ فارسى به فارسى است.
16. الأنوار النعمانيه فى بيان معرفة النشأة الانسانيه
تأليف سيد نعمت الله جزايرى (م 1112هـ) كه شاگرد علامه مجلسى و فيض كاشانى بوده است; به «زهر الربيع» در همين ضميمه رجوع شود (شماره 74).
17. بحارالانوار
نام كامل كتاب، بحارالأنوار الجامعة لدرر اخبار الائمة الاطهار، تأليف علامه مجلسى (1037-1110 هجرى) و از بزرگ ترين منابع حديث در تشيع به زبان عربى است.
18. بحر الجواهر
تأليف محمد بن يوسف طبيب هروى در 938 هجرى كه فرهنگ لغت طبى است. مؤلف قاموس المعارف در مدخل «سقاقلوس» آن را بحرالجواهر طب برشمرده است.
* بحيره ---> تاريخ بحيره.
19. بصائر الدرجات
نام كامل آن، بصائرالدرجات الكبرى فى فضائل آل محمد(عليهم السلام)، تأليف ابوجعفر محمد بن حسن بن فروخ صفار (م290 هجرى) در احاديث و معارف شيعه است.
20. بهجة اللغات
تأليف محمد اسعد افندى معروف به «ابواسحاق زاده» بين سال هاى 1725 تا 1732م. اين اثر اصلاح لهجة اللغات است كه از قديمى ترين فرهنگ هاى تركى به فارسى به شمار مى آيد.
* برهان ---> برهان قاطع.
21. برهان جامع
تأليف محمد كريم شقاقى گرمرودى، معلم محمدميرزاى وليعهد در سال 1260 هجرى. اين اثر، فرهنگِ لغتى شامل پنج تا شش هزار واژه است.
22. برهان قاطع
تأليف محمدحسين بن خلف تبريزى متخلص به «برهان» كه در سال 1062 هجرى در هند نوشته شد. اين اثر فرهنگ لغت فارسى به فارسى شامل حدود 2000 واژه و تركيب است.
* بستان ---> بستان السياحة.
23. بستان السياحة
تأليف حاج زين العابدين شيروانى (1194-1253هـ)، كتابى است به زبان فارسى در جغرافيا، تاريخ و ادب، شامل يك سير و چهار باب كه بخش عمده آن مبتنى بر

صفحه 555 - جلد چهارم
سفرهاى مؤلف است.
24. بهارستان
نام ديگر آن، روضة الاخبار و تحفة الابرار، تأليف جامى، شاعر قرن 9 هجرى و كتابى است ادبى و تاريخى، تركيبى از نظم و نثر كه جامى آن را در سال 892 هجرى به تقليد از گستان سعدى و با نثرى ساده تر در هشت روضه نوشته است.
25. بيست باب (خواجه نصير)
تأليف خواجه نصيرالدين طوسى (597-672هـ)، رساله اى در شناخت اسطرلاب به زبان فارسى است. شروح بسيارى بر آن نوشته شده كه مهم ترين آنها شرح ملا عبدالعلى بيرجندى (م 934هـ) است.
26. بيست باب ملا مظفر
تأليف ملامظفر گنابادى (م 1031هـ)، شرحى است ر بيست باب ملا عبدالعلى نظام الدين بن محمد بيرجندى (م 934هـ) در گاهشمارى اسلامى.
27. پزشگى نامه
تأليف على اكبرخان نفيسى ناظم الاطبا (126ـ1343هـ)، در بردارنده موضوعاتى، همچون: داروشناسى، داروسازى، گياهان دارويى و پزشكى اسلامى.
28. تاريخ ابن اثير
نام ديگر آن، الكامل فى التاريخ، تأليف عزالدين بن اثير (555-630هـ) است كه از معتبرترين تواريخ اسلام، به زبان عربى به شمار مى آيد. ابن اثير وقايع مهم جهان را از اول آفرينش تا سال628 هجرى در آن نوشته است.
29. تاريخ ابن خلكان
نام ديگر آن، وفيات الاعيان و انباء ابناء الزمان، تأليف ابن خلكان (608-681هـ)، مورخ و فقيه معروف و حاوى شرح احوال نزديك به 850 نفر از مشاهير جهان اسلام است.
30. تاريخ بحيره
تأليف ميرمحمود فزونى استرآبادى در قرن 11 هجرى، كتابى است در تاريخ عمومى، جغرافيا و علوم غريبه به فارسى.
31. تاريخ بيهقى
تأليف ابوالفضل بيهقى (385- 470هـ) به زبان فارسى است كه چون از اين تاريخ سى جلدى فقط بخش هاى مربوط به دوران مسعود غزنوى باقى مانده، به تاريخ مسعودى هم معروف است.
32. تاريخ جهان نما
تأليف مصطفى حاجى خليفه ملقب به «كاتب چلبى» (م 1067هـ)، جغرافى دان و مورخ ترك متولد قسطنطنيه. از ديگر آثار او كشف الظنون و تقويم التاريخ را مى توان نام برد.
33. تاريخ الحكما
مؤلف در مدخل «موميا» از آن نقل نموده است. چند اثر به نام تاريخ الحكما در دست است، ولى مطلبى كه مؤلف نقل كرده، در هيچ يك از آنها يافت نشد.
سبحان بخش مولوى، از متأخران علما و مورخان هند اثرى بدين نام دارد. ديگر اثر او تذكرة المفسرين است. (ريحانة الادب، ج 2، ص 421)
34. تاريخ طبرى
نام ديگر آن، تاريخ الأمم و الملوك، تأليف محمد بن جرير طبرى (224-310هـ) به زبان عربى و شامل تاريخ جهان از آغاز تا سال 302هـ است. ابوعلى بلعمى اين كتاب را در سال 352هـ به فارسى ترجمه كرد.
35. تاريخ فارس
نام ديگر آن فارس نامه، تأليف ابن بلخى (قرن 6ق) در تاريخ و جغرافياى فارس است كه بين سال هاى 498 تا 511 هجرى نوشته شده است. اين كتاب بارها به چاپ رسيده است. براى شرح احوال ابن بلخى، به

صفحه 556 - جلد چهارم
دايرة المعارف بزرگ اسلامى، ج 3، ص 135 رجوع شود.
36. تاريخ كبير
مؤلف در مدخل «مصر» از طريق كتاب بستان السياحة (چاپ سنگى، حاج سيد سعيد طباطبايى نايينى، سال 1342ق، ص 560) چنين نقل نموده: «مخفى نماند كه حسن بن محمد الهاشمى المعروف بالصفدى در تاريخ خود از صاحب تاريخ كبير نقل كرده است كه اول كسى كه قبل از طوفان بدان مكان رسيد و در تعمير و آبادى آن زمين كوشيد، مصرايم بن روايل بن قابيل بن آدم بود».
شخص مذكور در عبارت بستان السياحة، يعنى «حسن بن محمد الهاشمى المعروف بالصفدى» شناخته شده نيست، زيرا صفدى معروف، صاحب الوافى بالوفيات، نامش خليل بن ايبك است. اگر بپذيريم كه سهوى در بستان السياحة از جانب مؤلف يا كاتب مطبعه اتفاق افتاده و مقصود همان صفدى معروف است، آن وقت مى گوييم كه صفدى در مقدمه الوافى بالوفيات وقتى كتاب هاى تاريخى قبل از خود را مى شمارد، از چند كتاب با وصف تاريخ كبير ياد كرده است:
«المظفرى و هو تاريخ كبير للمظفر ابن الأفطس،... تاريخ اشراف الكبير والصغير للهيثم بن عدى، تاريخ البلاذرى».
ولى نمى دانيم كه منظور صفدى كدام يك از اين دو كتاب بوده يا اصلاً اثر ديگرى را در نظر داشته است.
عبارتى كه بستان السياحة نقل نموده، در كتاب الوافى بالوفيات و كتاب مسالك الابصار فى ممالك الامصار و اعيان العصر، كه هر سه تأليف صفدى است، پيدا نشد.
37. تاريخ وصاف
نام ديگر آن، تجزيه الامصار و تزجيه الاعصار، كتابى است، در تاريخ عصر ايلخانان مغول تأليف اديب شرف الدين عبدالله بن فضل الله شيرازى معروف به «وصاف الحضره» (663-730هـ).
38. تاريخ هرات
مؤلف در مدخل «فراه» مى نويسد: «و از معين الدين، جامع تاريخ هرات نقل است». منظور از آن، كتاب روضات الجنات فى اوصاف مدينة هرات تأليف معين الدين محمد اسفزارى است كه آن را در تاريخ هرات و در دنباله تاريخنامه هرات اثر سيف بن محمد بن يعقوب هروى (سيفى هروى) نوشته است. به «روضات الجنات» در همين ضميمه رجوع شود (شماره 68).
39. تبصرة العوام فى معرفة مقالات الانام
كتابى است به فارسى درباره عقايد و مذاهب. اين اثر ظاهراًدر اواخر قرن 6 و اوايل قرن 7هـ تأليف شده و تأليف آن را به افراد مختلفى، از جمله سيد مرتضى بن قاسم داعى حسنى رازى نسبت مى دهند.
* تحفه ---> تحفه طب.
40. تحفه طب
نام ديگر آن، تحفة المومنين و معروف به تحفه حكيم مؤمن، تأليف محمدمؤمن بن محمدزمان تنكابنى ديلمى، طبيب مخصوص شاه سليمان صفوى. اين اثر شامل ذكر حدود 5750 دارو با خواص و طرز تهيه آنها و مداواى سموم است.
41. تحفة العالم
تأليف ميرعبداللطيف شوشترى (1172-1220هـ) كه سفرنامه اى است به فارسى، شامل مشاهدات مؤلف در غرب ايران، عراق و هند.
42. تدارك السموم
تأليف غياث الدين طبيب در سال 1042 هجرى در علم طب.
43. تذكره بغدادى
مؤلف در مدخل «كوسنبل» از طريق كتاب مخزن الادويه و آن هم از طريق ابن تلميذ از تذكره بغدادى نقل نموده

صفحه 557 - جلد چهارم
است. گويا مقصود از تذكره بغدادى، كتاب منهاج البيان فى ما يستعمله الانسان تأليف ابن جزله بغدادى است كه در مقابل تذكره انطاكى به تذكره بغدادى شهرت يافته است.
44. تشريح پولاك
تأليف ادوارد ياكوب پولاك (1818-1891م)، پزشك اتريشى و اولين معلم طب در دارالفنون و از ديگر آثار اوست: سرزمين ايران و مردم آن; سفرنامه پولاك; علاج الاسقام.
45. تفسير بيان السعادة
نام كامل آن، بيان السعادة فى مقامات العبادة، تأليف سلطان على بن مولى حيدر گنابادى (1250-1327هـ) است. ديگر آثار او عبارتند از: تنبيه النائمين; رساله سعادت نامه.
46. تفسير بيضاوى
نام ديگر آن، انوار التنزيل و اسرار التأويل، تأليف عبدالله بن عمر بيضاوى (قرن 7هـ) است. از ديگر آثار اوست: نظام التواريخ; غايه القصوى.
47. تفسير مجمع البيان
تأليف ابوعلى طبرسى (469-548هـ) به زبان عربى در پنج مجلد كه در سال 536هـ به پايان رسيده است. آقا محمد از علماى قرن 13 هجرى اين اثر را به فارسى برگرداند و مفصل البيان فى علم القرآن ناميد.
48. توضيح البيان
نام كامل آن، توضيح البيان فى تسهيل الاوزان، تأليف حبيب الله بن على اكبر كاشانى (1262-1340هـ) از علماى اماميه است.
49. جام
نام كامل آن، جام جم، تأليف معتمدالدوله فرهاد ميرزا بن عباس ميرزا بن فتحعلى شاه قاجار (م1305 هجرى) در تاريخ و جغرافيا است.
50. جامع
نام كامل آن، جامع مفردات الادويه، تأليف ابن بيطار (م 646 هجرى)، دايرة المعارف داروشناسى است و در آن 1400 نسخه پزشكى و گياه دارويى معرفى شده است.
51. جامع بغدادى
مؤلف در مدخل «برم» از طريق تحفه حكيم مؤمن از اين كتاب نقل نموده است. گويا مقصود از جامع بغدادى كتاب منهاج البيان فى ما يستعمله الانسان تأليف ابن جزله بغدادى است كه جامع آثار پزشكى قبل از خود در مفردات پزشكى است. براى شرح حال ابن جزله و توضيح درباره كتاب يادشده، به دايرة المعارف بزرگ اسلامى، ج 3، ص 119-120 رجوع شود.
52. جامع الحكايات
نام ديگر آن، جوامع الحكايات و لوامع الروايات، تأليف سديدالدين محمد عوفى، نويسنده معروف اواخر قرن 6 و اوايل قرن 7هـ است. اثر ديگر او لباب الالباب است.
53. جنات الخلود
تأليف محمدرضا بن محمدمؤمن امامى خاتون آبادى در 1266 هجرى به فارسى. اين اثر شامل شرح اسماء خداوند، تاريخ انبيا، تاريخ سلاطين، بيان مساحت بلاد و... است.
54. جواهر الكلام
نام كامل آن، جواهر الكلام و مفتاح المرام، تأليف پرويزخان سلماسى خويى (م 1336ق) است. اين اثر كتاب مختصرى است در سير و سلوك بر مبناى طريقه ذهبيه. مؤلف از اقطاب ذهبيه در خطه خوى و سلماس و معاصر مؤلف كتاب قاموس المعارف بوده است. از اين رساله نه نسخه در فهرست دست نويس هاى ايران (دنا)، ج 3، ص 1108 معرفى شده است.

صفحه 558 - جلد چهارم
55. جواهرنامه
نام ديگر آن، جواهرنامه نظامى، تأليف محمد بن البركات جوهرى نيشابورى و نخستين كتاب به زبان فارسى درباره جواهر و فلزات و ممزوجات (آلياژ) است.
* جهانگيرى ---> فرهنگ جهانگيرى.
* جهان نما ---> تاريخ جهان نما.
56. حاشيه مختصر (التجريد على مختصر السعد على التلخيص)
تأليف مصطفى بن محمد بن عبدالخالق مصرى معروف به «علامه بنّانى»، حاشيه اى بر كتاب مختصر المعانى تفتازانى است كه در مصر به چاپ رسيده است. مؤلف از اين حاشيه در مدخل «سكاك» نقل نموده است.
57. حبيب السير
نام كامل آن، حبيب السير فى اخبار افراد البشر، تأليف غياث الدين بن همام الدين (880-942هـ) معروف به «خواندمير» است. اين اثر كتابى تاريخى به فارسى و دربردارنده رويدادهاى تاريخى از آغاز خلقت تا سال 930 هجرى است.
58. حديقة الشيعه
تأليف ملا احمد مقدس اردبيلى (م 993هـ)، كتاب معروفى است در امامت و شرح حال امامان دوازده گانه. در اين كتاب در ذيل احوال امام صادق(عليه السلام)بخشى در معرفى فرقه هاى صوفيه و ردّ تصوف وجود دارد و عده اى معتقدند كه اين بخش بعداً به كتاب افزوده شده است. مؤلف كتاب قاموس المعارف، از همين بخش رد صوفيه، مطالبى را نقل نموده است.
59. حق اليقين
تأليف علامه محمدباقر مجلسى (1037-1111هـ)، محدث و فقيه امامى كه كتابى است به فارسى در اصول دين.
60. حلّ التقويم
تأليف ابوالخير محمد بن محمد فارسى از علماى اماميه قرن يازدهم هجرى.
* خزاين ---> خزاين نراقى.
61. خزاين نراقى
نام ديگر آن كشكول، تأليف ملا احمد نراقى (1185-1245هـ) است. از ديگر آثار اوست: مستند الشيعه فى احكام الشريعه; معراج السعاده.
62. دايرة المعارف
تأليف بطرس بستانى (1819-1883م)، زبان شناس، مترجم و روزنامه نگار لبنانى است. به «قطرالمحيط» در همين ضميمه رجوع شود (شماره 104).
* درارى ---> درارى لامعات.
63. درارى لامعات
نام اصلى آن، قاموس اللغة العثمانية المسمّى بالدرارى اللامعات فى منتخب اللغات، تأليف محمدعلى انسى (م1960م)، چاپ بيروت، مطبعة جديدة، 1318ق در 564 صفحه است. شايان ذكر است كه اين كتاب غير از كتاب درارى اللامعات فى شرح القطرات و الشدرات تأليف شيخ مهدى خالصى در فقه است كه در بغداد در سال 1332هـ به چاپ رسيده است. (فهرست كتاب هاى چاپى عربى، خانبابا مشار، ص 345).
64. درّ منثور سيوطى
نام اصلى آن الدر المنثور فى التفسير بالمأثور از جلال الدين سيوطى (849-911هـ)، محدث، مورخ، اديب و مفسر اسلامى.

صفحه 559 - جلد چهارم
65. ذخاير الاسماء
نام كامل اين، ذخيرة الاسماء فى استخراج اسماء الحسنى، تأليف حسين بن على اخلاطى است. اين كتاب به چاپ نرسيده و نسخه اى از آن در دانشگاه تهران و نسخه ديگرى از آن در كتابخانه مجلس شوراى اسلامى در تهران موجود است. (ر.ك: الذريعه، ج 10، ص 5).
66. ذخيره خوارزمشاهى
تأليف اسماعيل جرجانى در سال 504 هجرى در 9 مجلد. اين اثر نخستين دايرة المعارف طبى به زبان فارسى است.
67. ربيع الابرار
تأليف جارالله زمخشرى (467- 538هـ) از بزرگان كلام، تفسير و لغت. از ديگر آثار اوست: الفائق فى غريب الحديث; اطواق الذهب; اساس البلاغه.
* رشيدى ---> فرهنگ رشيدى.
68. روضات الجنات فى اوصاف مدينة هرات
تأليف معين الدين محمد اسفزارى است در تاريخ هرات و شهرها و نواحى و بزرگان و بناهاى آن كه اسفزارى آن را در 897- 899 هجرى تأليف كرده است. اين كتاب دنباله تاريخنامه هرات اثر سيف بن محمد بن يعقوب هروى (سيفى هروى) است.
69. روضة الاحباب
نام كامل آن، روضة الاحباب فى سيرة النبى و الآل و الاصحاب، تأليف امير عطاءالله بن امير فضل الله حسينى دشتكى شيرازى (قرن 9 و 10 هجرى) به زبان فارسى است.
70. روضة الصفا
نام كامل آن، روضة الصفا فى سيرة الانبياء و الملوك و الخلفا، تأليف ميرخواند (837-903هـ) شامل تاريخ عمومى جهان از آغاز تا سال 837، يعنى پايان سلطنت ابوسعيد گوركانى، در يك مقدمه و 6 مجلد است; رضاقلى خان هدايت (1215-1288هـ) اين اثر را از جلد 8 تا 10 ادامه داد كه به روضة الصفاى ناصرى معروف شد و تأليف آن در 1274 هجرى به پايان رسيد.
71. روضة المنجمين
تأليف شهمردان بن ابى الخير، منجم و رياضى دان ايرانى است كه در سال 466 هجرى نوشته شده است. از ديگر آثار او نزهت نامه علايى در علوم مختلف است.
72. روضة الوافى
بخش آخر كتاب وافى فيض كاشانى به روضه وافى معروف شده است (ذريعه، ج11، ص305). مؤلف از روضه وافى حديثى را در مدخل «خورشيد» نقل نموده. اين حديث در جلد 26، ص 42، ش 25557 كتاب الوافى موجود است. به «وافى» در همين ضميمه رجوع شود (شماره 143).
73. زاد المعاد
تأليف علامه محمدباقر مجلسى (1037-1111هـ)، محدث و فقيه امامى به فارسى و حاوى دعاها و اعمال هريك از روزهاى سال.
74. زهرالربيع
تأليف سيد نعمت الله جزايرى (1050- 1112هـ) در فقه، حديث و ادب عرب. از ديگر آثار اوست: الانوار النعمانيه; شرح عيون اخبار الرضا(عليه السلام).
* سرورى ---> فرهنگ سرورى.
75. شرح اسباب
الاسباب و العلامات اثر محمد بن على سمرقندى (م 606هـ) در طب است كه برهان الدين نفيس بن عوض كرمانى، از اطباى قرن 9 هجرى شرحى معروف به شرح اسباب بر آن نوشت.

صفحه 560 - جلد چهارم
76. شرح اسرار
نام كامل آن، شرح اسرار قاسمى يا جواهر الاسرار، تأليف ملا حسين واعظ كاشفى (م 906 يا 910هـ) است. اثر معروف او روضة الشهدا در مقاتل خاندان رسالت است. به «كشف الاسرار قاسمى» در همين ضميمه رجوع شود (شماره 107).
77. شرح اشارات
تأليف خواجه نصيرالدين محمد طوسى (597ـ672هـ) در حل مشكلات اشارات ابن سينا در فلسفه.
78. شرح چغمينى
تأليف قاضى زاده رومى (حدود 766- حدود 840هـ)، رياضى دان و منجم مسلمان كه شرحى است بر الملخص فى الهيئة نوشته محمود بن محمد چغمينى (متوفى حدود 617هـ). مير سيد شريف جرجانى هم شرحى بر اين كتاب دارد.
79. شرح قاموس
نام اصلى آن، ترجمان اللغه در ترجمه و شرح قاموس، تأليف محمد يحيى بن محمد شفيع قزوينى است كه در سال 1117 هجرى آن را تأليف نموده و بارها به صورت چاپ سنگى به چاپ رسيده است. (ذريعه، ج 13، ص 389)
80. شرح مطالع
مؤلف در مدخل «صوفيه» شرح مطالع را به سيد شريف (740-816هـ) نسبت داده است. شرح مطالع تأليف قطب الدين شيرازى است و سيد شريف جرجانى بر آن حاشيه نوشته كه در حاشيه چاپ سنگى شرح مطالع به چاپ رسيده است.
81. شرح مقاصد
نام كامل آن، شرح مقاصدالطالبين فى اصول الدين، تأليف سعدالدين مسعود بن عمر تفتازانى، متكلم و اديب قرن 8 هجرى است. (ريحانة الادب، ج 1، ص 338)
82. شرح منظومه
تأليف حاج ملا هادى سبزوارى (1212-1289هـ)، كتابى است در فلسفه به زبان عربى.
83. شرح مواقف سيد شريف
تأليف شرف الدين على جرجانى (740-816هـ)، فيلسوف، متكلم و اديب حنفى و يكى از بزرگ ترين دايرة المعارف هاى كلامى است. از ديگر آثار اوست: شرح مطول تفتازانى; حواشى بر كشاف زمخشرى; الترجمان فى لغات القرآن.
84. شرح نصاب
نصاب الصبيان اثر منظومى است از ابونصر فراهى. اين كتاب شروح متعدد دارد و سه شرح آن به چاپ رسيده كه عبارتند از:
   ـ شرح نصاب الصبيان تأليف محمد بن فصيح دشت بياضى;
   ـ شرح نصاب الصبيان تأليف محمدحسين بن محمدرضا طالقانى;
   ـ شرح نصاب الصبيان موسوم به قطرات العلوم، تأليف شيخ عبدالله بن محمدحسين خوراسكانى اصفهانى.
   ـ شرف الدين على بن حجة الله طباطبايى هم شرحى بر نصاب دارد.
(ريحانة الادب، ج 3، ص 197)
85. شرح نفيسى
تأليف برهان الدين نفيس بن عوض كرمانى، پزشك ايرانى دربار تيموريان در سال 827 هـ . اين اثر شرحى است بر الاسباب و العلامات اثر نجيب الدين سمرقندى. به «شرح اسباب» در همين ضميمه رجوع شود (شماره 75).
* شعورى ---> فرهنگ شعورى.

صفحه 561 - جلد چهارم
86. شفاء الاسقام
دو اثر پزشكى بدين نام موجود است:
   ـ شفاء الاسقام و دواء الآلام، تأليف خضر بن على بن خطاب معروف به «حاجى پاشا»، از پزشكان اواخر قرن 8 هجرى (ريحانة الادب، ج 2، ص 7) كه تاكنون سيزده نسخه از آن شناسايى شده است.
   ـ شفاء الاسقام، تأليف عبدالرزاق بن عبدالكريم كرمانى، طبيب معاصر سلطان حسين بايقرا، در سال 907 هجرى (ذريعه، ج 14، ص 202) كه از اين كتاب يك نسخه در كتابخانه آستان قدس رضوى شناسايى شده است.
87. صحاح
صحاح اللغة كه فرهنگ لغت عربى به عربى و تأليف اسماعيل بن حماد جوهرى (متوفى پس از 393 هجرى) است.
88. صراح اللغة
نام اصلى آن، الصراح من الصحاح، نوشته جمالى قرشى كه فرهنگ لغت عربى و فارسى است و در سال 681 هجرى تأليف شده است. اين كتاب ترجمه و خلاصه صحاح اللغة تأليف ابونصر اسماعيل بن حماد جوهرى (متوفى پس از 393هجرى) است.
89. صورالاقاليم
تأليف ابواسحاق ابراهيم بن محمد فارسى اصطخرى (م 346هـ) جغرافى دان معروف. اثر ديگر او مسالك الممالك نام دارد.
90. طرايق الحقايق
تأليف محمدمعصوم شيرازى ملقب به «معصوم عليشاه» (1270-1344هـ) به فارسى در مبانى تصوف و شرح سلسله هاى صوفيه.
91. عجايب البلدان
در مدخل «ابركوه» از اين كتاب از طريق كتاب تاريخ بحيره نقل نموده است. چند اثر به نام عجايب البلدان در كتاب شناسى ها معرفى شده:
   ـ آثارالبلاد، تأليف زكريا بن محمد قزوينى (قرن هفتم) كه عجايب البلدان نيز ناميده شده است;
   ـ عجايب البلدان، تأليف ابن جزاز (كشف الظنون، ج 2، ص 107);
   ـ عجايب البلدان يا صور الاقاليم، تأليف ابوزيد احمد بن سهل (م 322هـ)، (دنا، ج 7، ص 99);
   ـ عجايب البلدان و الجبال يا ابعاد و اجرام، تأليف عبدالعلى بيرجندى (م 934هـ);
   ـ عجايب برّ و بحر، تأليف ابوالمؤيد بلخى (شاعر و نويسنده قرن 4هـ).
92. عجايب المخلوقات
عجايب المخلوقات و غرايب الموجودات تأليف زكريا بن محمد قزوينى (600-682هـ) در نجوم، شناخت جهان و شگفتى هاى عالم به زبان عربى است. (ريحانة الادب، ج 4، ص 453)
93. علل و عيون صدوق
نام دو اثر است از ابن بابويه قمى معروف به «شيخ صدوق» (305-381هـ):
   ـ علل الشرايع و الاحكام و الاسباب به زبان عربى كه متضمن علت ها و حكمت هاى احكام دينى است.
   ـ عيون اخبار الرضا(عليه السلام) درباره زندگى امام رضا(عليه السلام) و احاديث روايت شده از آن حضرت.
94. عيون الانباء فى طبقات الاطبا
تأليف ابن ابى اصيبعه (م668هـ)، كتابى در شرح حال 382 تن از پزشكان نامى به زبان عربى كه برحسب سرزمين هاى پزشكان مرتب شده است.

صفحه 562 - جلد چهارم
95. غرايب الاسرار
تأليف مورخ غياث الدين بن همام الدين خواندمير (متوفى اواخر قرن 10 هجرى). ديگر آثار او عبارتند از: روضة الصفا و حبيب السير.
96. غياث اللغات
تأليف غياث الدين محمد بن جلال الدين رامپورى. وى اين فرهنگ فارسى به فارسى كه در سال 1242هـ در هند تأليف كرد.
97. فرهنگ جهانگيرى
تأليف ميرجمال الدين حسين بن فخرالدين حسين انجوى شيرازى. وى اين فرهنگ فارسى به فارسى را در سال 1017 هجرى در زمان پادشاهى جهانگير در هند به انجام رسانيد.
98. فرهنگ رشيدى
تأليف عبدالرشيد بن عبدالغفور حسينى مدنى تتوى، فرهنگ فارسى به فارسى كه در سال 1064 هجرى در هند نوشته است.
99. فرهنگ سامانى
در مدخل «كيمخت» از طريق كتاب فرهنگ ناصرى از اين كتاب نقل نموده است. از فرهنگ سامانى در كتاب شناسى ها اثرى به دست نيامد.
100. فرهنگ سرورى
نام ديگر آن، مجمع الفرس، تأليف محمدقاسم بن حاج محمد كاشى شاعر متخلص به «سرورى» است. اين اثر، كه فرهنگ فارسى به فارسى است، در سال 1008هـ به فرمان شاه عباس شروع به تدوين شد.
101. فرهنگ شعورى
نام ديگر آن، لسان العجم و مؤلف آن به «شعورى» معروف است و در 1155 هجرى در استانبول به چاپ رسيده است. اين اثر فرهنگ فارسى به تركى است.
* فرهنگ مخزن ---> مخزن الادويه.
* فرهنگ ناصرى ---> انجمن آراى ناصرى.
102. قاموس
(قاموس اللغه، القاموس المحيط، قاموس المحيط و قابوس الوسيط) از محمد بن يعقوب فيروزآبادى. فرهنگ معروف عربى به عربى است كه بارها به چاپ رسيده و شروح و ترجمه هاى متعددى دارد. مؤلف در موارد متعدد از آن نقل نموده است.
103. قاموس الاعلام
تأليف شمس الدين سامى فراشرى (1266-1322هـ) در 6 مجلد كه دايرة المعارفى به تركى عثمانى، شامل اعلام تاريخى و جغرافيايى است.
* قاموس تركى ---> قاموس الاعلام.
* قطر ---> قطرالمحيط.
104. قطرالمحيط
تأليف بطرس بستانى (1819-1883م)، زبان شناس، مترجم و روزنامه نگار لبنانى. ديگر آثار او عبارتند از: محيط المحيط; دايرة المعارف (ريحانة الادب، ج 2، ص 261)
105. كافى
تأليف ابوجعفر محمد كلينى (متوفى 329هـ) در احاديث شيعه اماميه به زبان عربى.
106. كشاف
نام اصلى آن، الكشاف عن حقايق التنزيل و عيون الاقاويل فى وجوه التأويل، تأليف جارالله محمود زمخشرى (467-538هـ) است. اين اثر از معروف ترين تفاسير اهل سنت بر قرآن و به زبان عربى است كه در آن به مسائل بلاغى توجه ويژه اى شده است.
* كشف الاسرار ---> كشف الاسرار قاسمى.

صفحه 563 - جلد چهارم
107. كشف الاسرار قاسمى
نام ديگر آن، اسرار قاسمى، تأليف ملا حسين واعظ كاشفى (840 - 910ق) و كتاب معروفى است به زبان فارسى در علوم غريبه كه بارها به چاپ رسيده است. به «شرح اسرار» در همين ضميمه رجوع شود (شماره 76).
108. كشف الحقايق
نام اصلى آن، كشف حقايق زيج ايلخانى، تأليف نظام الدين حسن بن محمد نيشابورى قمى (م 672ق) است. مؤلف از طريق كتاب شرح بيست باب ملا مظفر جنابذى از كشف الحقايق نقل نموده است.
109. كشف القِناع عن احوال الاقاليم و البقاع
تأليف فخرالدين بن ابى القاسم گلپايگانى اصفهانى (قرن 14ق)، ترجمه كتاب مرآة الوضعيه فى الكرة الارضية تأليف مستر كرنيليوس فنديك آمريكايى است. اين كتاب در هند، بمبئى، مطبعه گلزار حسينى در 1852م، به چاپ رسيده است. مؤلف در موارد متعدد از اين كتاب نقل نموده است. شايان ذكر است اين اثر غير از كتاب كشف القِناع عن اسرار شكل القطّاع تأليف خواجه نصيرالدين طوسى (597-672هـ) است كه به عربى و در مثلثات است.
110. كشف القِناع عن اسرار شكل القطّاع
تأليف خواجه نصيرالدين طوسى (597-672هـ) در مثلثات به زبان عربى كه در پنج مقاله تدوين شده است.
111. كشف المراد
نام اصلى آن، كشف المراد فى شرح تجريد الاعتقاد، تأليف اثر علامه حلى (648-726هـ) در كلام است كه شرح تجريد الاعتقاد خواجه نصير مى باشد.
112. كنزاللغه
نام ديگر آن، كنزاللغات، تأليف محمد بن عبدالخالق در سال870 هجرى است. مؤلف در اين فرهنگ عربى به فارسى واژه هاى قرآن را در 28 باب مرتب كرده است.
113. گنج دانش
تأليف ميرزا محمدتقى خان متخلص به «حكيم» در سال 1305 هجرى، كتابى است درباره جغرافياى تاريخى شهرهاى ايران. از ديگر آثار او جنة السلاطين در تاريخ پادشاهان فرس است.
114. گوهر مراد
تأليف عبدالرزاق لاهيجى (م 1072هـ) به فارسى در كلام و حكمت. اين كتاب در يك مقدمه، سه مقاله و سه خاتمه نوشته شده است.
مؤسسه امام صادق(عليه السلام)اين اثر را چاپ و منتشر كرده است.
115. لباب الصناعه
از مأخذ واسطه اى مؤلف است كه در مدخل «لعل» از طريق كتاب مخزن الادويه از آن نقل نموده است. از لباب الصناعه در كتاب شناسى ها اثرى به دست نيامد.
* لسان العجم ---> فرهنگ شعورى.
116. لغات تاريخيه و جغرافيه
تأليف احمد رفعت عثمانى، از ادباى نامى عثمانى در اوايل قرن 13 هجرى. (ريحانة الادب، ج 2، ص 324)
117. لهجة اللغات
تأليف محمد اسعد افندى مشهور به «اسحاق زاده» از كهن ترين واژه نامه هاى تركى به فارسى كه آن را در سال 1725 تا 1732 ميلادى نوشته است.
118. مجمع البحرين و مطلع النيّرين
تأليف فخرالدين محمد طريحى نجفى (979-1085هـ)، محدث، قرآن پژوه و اديب شيعه.

صفحه 564 - جلد چهارم
طريحى در انتهاى اين اثر، كه كتابى است به عربى در فرهنگ لغات قرآن، حديث مباحث نحوى و قرآنى بسيارى آورده است.
119. مجمع البيان
تأليف ابوعلى طبرسى (469-548هـ) در 10 جزء و 5 مجلد. اين تفسير، كه به زبان عربى است، بسيار متأثر از تبيان شيخ طوسى است.
120. مجموعه ورّام
نام ديگر آن، تنبيه الخواطر و نزهة النواظر، تأليف مسعود بن ابى فراس حلى، فقيه و محدث شيعى (م 605هـ) است.
* مخزن ---> مخزن الادويه.
121. مخزن الادويه
نام اصلى آن، مجمع الجوامع، تأليف ميرحسين بن محمدهادى علوى عقيلى شيرازى در اواخر قرن دوازدهم هجرى در طب و داروشناسى است. مجمع الجوامع سه بخش دارد كه مخزن الادويه مهم ترين قسمت آن را تشكيل مى دهد.
* مراصد ---> مراصدالاطلاع.
122. مراصد الاطلاع
نام كامل آن مراصد الاطلاع على اسماء الامكنه و البقاع، تأليف صفى الدين عبدالمؤمن بغدادى (م 739هـ) كه فرهنگى است در جفرافيا به زبان عربى و تلخيصى است از معجم البلدان ياقوت حموى (575-626هـ).
123. مرصادالعباد شيخ نجم الدين
نام كامل آن، مرصاد العباد من المبدأ الى المعاد، تأليف نجم الدين رازى (564-654هـ) معروف به «دايه» و كتابى است به فارسى در عرفان در پنج باب.
124. مسالك الممالك
تأليف ابواسحاق ابراهيم اصطخرى (م346هـ) در جغرافيا. ابن حوقل و مقدسى از اين اثر تأثير پذيرفته اند.
125. مصباح
نام اصلى آن، المصباح المنير فى غريب الشرح الكبير، تأليف احمد بن محمد فيومى (م 770ق) است. اين كتاب در قم، انتشارات هجرت در سال 1376ش به چاپ رسيده است.
126. معجم البلدان
تأليف ياقوت حموى (575-626هـ) كه فرهنگى جغرافيايى است، شامل نام شهرها، روستاها، دشت ها، كوه ها و همچنين مطالب تاريخى، دينى، تمدنى و ادبى.
127. معرفت تقويم
مؤلف در مدخل «رجال الغيب» از اين كتاب نقل نموده است. چند اثر فارسى بدين نام وجود دارد كه دو كتاب ذيل از همه معروف تر است:
ـ معرفت تقويم يا حلّ تقويم يا مختصر در معرفت تقويم از عبدالقادر بن حسن رويانى لاهيجى (م 925هـ) كه در دنا (ج 9، ص 881) 79 نسخه از آن معرفى شده است.
ـ معرفت تقويم يا حلّ تقويم از محمدتقى بن محمدفارسى (م 948هـ) كه در دنا (ج 9، ص 884) 33 نسخه از آن معرفى شده است.
مؤلف معلوم نكرده كه از كدام كتاب نقل كرده است.
128. معرفة السموم
تأليف ميرزا عبدالحسين خان بن حاج ميرزا محمدحسن زنوزى معروف به «فيلسوف الدوله» از اطباى معاصر (م 1360هـ). (ريحانة الادب، ج 4، ص 385).
129. منافع الاحجار
تأليف جابر بن حيان، دانشمند و شيمى دان قرن 2 هجرى.

صفحه 565 - جلد چهارم
130. منتخب الاختصاص مفيد
كتاب الاختصاص تأليف شيخ ابى على احمد بن حسين بن احمد بن عمران، معاصر شيخ صدوق است و شيخ مفيد (336-413هـ) منتخبى از آن فراهم آورده كه آن نيز به نام الاختصاص معروف است. (الذريعه، ج 1، ص 358).
131. منتخب البصائر
منتخب البصائر يا مختصر البصائر: بصائر الدرجات تأليف سعد بن عبدالله اشعرى است و منتخب آن تأليف شيخ حسن بن سليمان بن خالد حلى است. (الذريعه، ج 20، ص 183). به «بصائر الدرجات» در همين ضميمه رجوع شود (شماره 19).
132. منتخبات اللغات
منظور از آن، همان كتاب درارى اللامعات فى منتخبات اللغات است كه در «درارى لامعات» در همين ضميمه معرفى شد (شماره 63).
133. منهاج
نام اصلى آن، منهاج البيان فى ما يستعمله الانسان، تأليف يحيى بن عيسى معروف به «ابن جزله بغدادى» (م493هـ) در داروشناسى و معروف به جامع بغدادى و تذكره بغدادى است. مؤلف در مدخل «صمغ بلاط» از طريق مخزن الادويه، از اين كتاب نقل نموده است.
134. مؤيدالفضلا
تأليف محمد بن لاد دهلوى در سال 529 هجرى كه فرهنگ لغت عربى، تركى، پهلوى به فارسى است.
135. مهذب
دو فرهنگ عربى به فارسى به نام المهذب وجود دارد:
ـ مهذب الاسما، تأليف محمود بن عمر بن محمود سجزى (قرن 6هـ) كه به چاپ رسيده و مطلب منقول مؤلف در آن وجود ندارد.
ـ المهذب فى المصادر، تأليف يعقوب بن احمد كردى نيشابورى (م 474هـ) كه چهار نسخه از آن در دنا، ج 10، ص 400) معرفى شده است.
* ناسخ ---> ناسخ التواريخ.
136. ناسخ التواريخ
تأليف ميرزا محمدتقى سپهر ملقب به «لسان الملك» (1207-1297هـ) و معروف ترين تاريخ عمومى دوره قاجار است كه از جلد يازدهم به بعد را فرزندش، عباسقلى خان سپهر، كامل كرد. از ديگر آثار محمدتقى سپهر، اسرار الانوار فى مناقب الائمة الاطهار به نظم و براهين العجم فى قوانين المعجم در عروض و قافيه است.
137. ناصرى ---> انجمن آراى ناصرى.
138. نخبه ازهريه
نام كامل آن، النخبة الازهرية فى تخطيط الكرة الارضية، تأليف اسماعيل على مصر، 1903م است.
139. نزهت القلوب
تأليف حمدالله مستوفى (680-750هـ)، جغرافيانويس، مورخ و شاعر ايرانى در جغرافيا، شامل يك فاتحه، سه مقاله و يك خاتمه.
140. نصاب الصبيان
تأليف ابونصر فراهى (م 640هـ)، اديب و لغوى ايرانى. اين اثر نخستين فرهنگ لغت منظوم عربى به فارسى براى كودكان است.
141. نفايس الفنون فى عرايس العيون
تأليف شمس الدين محمد بن محمود آملى، بين سال هاى 735- 742 هجرى در يك مقدمه و دو قسم كه دايرة المعارفى است در علوم و فنون به فارسى.
142. نگارستان
نام اصلى آن، تاريخ نگارستان، تأليف قاضى احمد بن محمد غفارى قزوينى (م 975هـ) است كه در هند در شهر بمبئى در 15 رجب 1275هـ در 430 صفحه به

صفحه 566 - جلد چهارم
چاپ رسيده است. مؤلف از طريق كتاب بستان السياحة از اين كتاب نقل نموده است.
143. الوافى
تأليف ملا محسن فيض كاشانى (م 1091)، يكى از جوامع حديثى مهم شيعه كه بارها به چاپ رسيده است.
144. الهدايه
تأليف اثيرالدين مفضل بن عمر ابهرى (م 663هـ) و به هداية اثيرية معروف است. قاضى اميرحسين ميبدى (م 911هـ) بر اين كتاب شرح نوشته كه به شرح ميبدى معروف است. مقصود مؤلف هم از عبارت «موافق نوشته هدايه ميبدى» همين شرح ميبدى است.
145. هفتاد باب
تأليف شيخ بهايى (953-1030هـ)، عالم دينى، شاعر و دانشمند در منطق، رياضيات، هيئت، جفر، فقه و... .
146. الهلال
ماهنامه علمى، تاريخى و ادبى كه از سال 1892م در مصر منتشر شد. جرجى زيدان (1861-1914م) اين مجله را بنياد نهاد.
147. هوشنگ نامه
مؤلف در مدخل «آدم» از آن ياد نموده است. در مدخل
«كيخسرو» نيز از بستان السياحة نقل مى كند كه «ليكن نامه هوشنگ از بر داشتى». منظور از هوشنگ نامه، كتاب نامه هوشنگ است كه كتاب مذهبى زرتشتيان است. اين نامه به عنوان نامه هفتم كتاب دساتير آسمانى تأليف ملا فيروز بن ملا كاوس در هند در سال 1257هـ ، به چاپ رسيده است.
148. هيئت جديد طالبوف
ترجمه اثر معروف كامى فلاماريون (1842-1925م)، اخترشناس فرانسوى است به قلم حاجى ملا عبدالرحيم طالبوف (1250-1329هـ).
149. هيئت فارسى قديم قوشجى
تأليف ملاعلى قوشجى (م 879هـ)، منجم، رياضى دان و متكلم مسلمان كه مقدمه اى است بر نجوم. ديگر اثر او شرح تجريدالكلام نام دارد كه شرحى است بر تجريد الكلام خواجه نصيرالدين طوسى است.
150. الهيئة و الاسلام
تأليف سيد هبة الدين شهرستانى (1301-1386هـ) كه كتابى است در رواج انديشه سازگارى اسلام و علم. به «سيد شهرستانى» در همين ضميمه رجوع شود (شماره 31 «منابع قاموس المعارف (اعلام)»).

صفحه 567 - جلد چهارم
ضميمه 3
منابع قاموس المعارف
(اعلام)
1. ابراهيم بيگ پاشازاده
مؤلف در مدخل «كف الخضيب» از احمد رفعت نقل نموده كه ابراهيم بيگ پاشازاده از مشاهير منجمين است. در قاموس الأعلام در مدخل «الف»، دو نفر با عنوان «ابراهيم بيگ پاشازاده» معرفى شده، ولى در شرح حال هيچ كدام، منجم بودن ذكر نشده است.
2. ابن خلدون
ابوزيد عبدالرحمان بن محمد (732-808هـ) از بزرگان مورخان و علماى فلسفه تاريخ كه كتاب تاريخ معروفى به نام العبر و ديوان المبتدأ و الخبر فى تاريخ العرب و العجم و البربر دارد.
3. ابن دريد
لغوى، نحوى و شاعر (223-321هـ) متولد بصره كه از آثار مهم اوست: القصيدة المأثورة; الاشتقاق كه قاموس ريشه شناسى نام هاى عربى است; الجمهره در لغت.
4. ابن قطّاع
ابوالقاسم على بن جعفر سعدى (433-515هـ) از ائمه لغت متولد صقليه يا جزيره سيسيل. از آثار اوست: الافعال; ابنيه الاسماء.
5. ابوالبركات بغدادى
هبة الله بن يعلى بن ملكا بلدى بغدادى ملقّب به «اوحدالزمان»، طبيب و فيلسوف قرن 6 هجرى. از آثار اوست: كتابى در فلسفه به نام المعتبر; اقرابادين.
* ابوحنيفه ---> ابوحنيفه دينورى.
6. ابوالحسن محمد بن كيسان
يا ابوالحسن محمد بن احمد بن ابراهيم بغدادى نحوى (م299هـ). از آثار اوست: مهذب; البرهان; غريب الحديث.
7. ابوحنيفه دينورى
ابوحنيفه احمد بن داوود دينورى (م 279 هجرى) استاد لغت، ضرب المثل، رياضيات و نجوم. از آثار اوست: اخبار الطوال در تاريخ عمومى; النبات در گياه شناسى; الجبر و المقابله.
8. ابوريحان بيرونى
رياضى دان و منجم بزرگ ايرانى (362-440هـ). مهم ترين اثرش، قانون مسعودى، دايرة المعارفى است در نجوم، هيئت و رياضى. از ديگر آثار اوست: الآثار الباقيه عن القرون الخاليه درباره گاهشمارى ملل مختلف; التفهيم لاوائل صناعة التنجيم در احكام نجوم; تحقيق ماللهند درباره سرزمين هند; الصيدنه در داروشناسى. (به مدخل «بيرونى» هم مراجعه شود; ج 1، ص 433)
9. ابوسعيد
در مدخل «ابركوه» به نقل از مراصد از ابوسعيد، مطلبى را درباره ابرقو نقل كرده است. معلوم نشد كه مقصود صاحب مراصد از ابوسعيد، كدام شخصيت است.

صفحه 568 - جلد چهارم
10. ابوعلى سينا
حسين بن عبدالله بن سينا (370-428هـ)، فيلسوف و پزشك بزرگ ايرانى. از آثار اوست: شفا در علوم عقلى و طبيعى; قانون در طب; الاشارات و التنبيهات. (به مدخل «ابن سينا» هم مراجعه شود; ج 1، ص 209)
11. احمد بونى
ابوالعباس احمد بن على قرشى بونى (متوفى پس از 627هـ)، صاحب تصنيفات بسيار در علم حروف و علوم غريبه. از آثار اوست: شمس المعارف و لطائف العوارف; اللمعة النورانية فى اوراد الربانية.
12. احمد رفعت عثمانى
از ادباى نامى عثمانى در اوايل قرن 13 هجرى و مؤلف كتاب لغات تاريخيّه و جغرافيّه.
13. اخفش
ابوالحسن سعيد اخفش (م حدود 215هـ)،اديب و نحوى معروف مصرى. از آثار اوست: القوافى; معانى القرآن.
14. اصطخرى
ابواسحاق ابراهيم بن محمد فارسى اصطخرى (م 346هـ)، دانشمند جغرافيا و مؤلف كتاب مسالك الممالك. (به مدخل «اصطخر» هم مراجعه شود; (ج 1، ص 271)
15. امين الدوله
ابوالفرج طبيب بن يعقوب ملقب به «امين الدوله»، طبيب اواخر قرن هفتم هجرى و مؤلف شرح فصوص بقراط، شرح كليات القانون و... . مؤلف به نقل از تحفه حكيم مؤمن و مخزن الادويه از امين الدوله در ذيل مدخل هاى «ختو، دانك، زرين درخت» نقل مى كند.
16. انطاكى
داوود انطاكى (950-1007هـ)، پزشك، فيلسوف، متكلم و اديب عرب است كه از بدو تولد نابينا بود. از آثار اوست: تذكرة اولى الالباب و الجامع للعجب و العجاب كه معروف به «تذكره انطاكى» و كتاب مهمى در پزشكى است و همواره مورد مراجعه و استناد پزشكان بوده است.
17. انكسفوراس
مؤلف در مدخل «خورشيد» نظر او را درباره جرم خورشيد نقل نموده، ولى مأخذ خود را ذكر نكرده است. گويا مقصود از آن، انكساغورس (428-500قم) فيلسوف است كه قفطى در تاريخ الحكماء (ص 83) شرح حال كوتاهى از وى آورده است.
18. بطلميوس
كلوديوس بطلميوس (حدود 100 - حدود 170م)، منجم و جغرافى دان مصرى. نظريه مركز بودن زمين و گردش خورشيد و ستارگان بر گرد آن از اوست. اثر معروف او مجسطى در نجوم است. (به مدخل «بطلميوس» هم مراجعه شود; ج 1، ص 401)
19. بغدادى
يحيى بن عيسى بغدادى معروف به «ابن جزله بغدادى» (م 493ق). كتاب معروف او در پزشكى منهاج البيان فى ما يستعمله الانسان است.
20. پولاك
ادوارد ياكوب پولاك (1818-1891م)، پزشك و ايران شناس اتريشى و نخستين معلم طب در دارالفنون. از آثار اوست: علاج الاسقام; راهنماى آناتومى; سفرنامه پولاك.
21. جالينوس
پزشك و كالبدشناس يونانى (حدود 129 - حدود 200 م)كه مهم ترين اثرش در باب روش هاى كالبدشناختى نام داشت و در آن كالبدشناسى حيوانات را توصيف

صفحه 569 - جلد چهارم
كرد. (به مدخل «جالينوس» هم مراجعه شود ج 2، ص 83)
22. جرجى زيدان
مورخ و نويسنده مصرى (1861-1914م) كه در سال 1892م مجله الهلال را تأسيس كرد و تا امروز هم منتشر مى شود. از آثار اوست: تاريخ آداب اللغة العربية; تاريخ تمدن اسلام.
23. جوهرى
ابونصر اسماعيل بن حماد (م پس از 393هـ) لغوى و مؤلف صحاح اللغة; مقدمه در نحو; ديوان الادب.
24. حمدالله مستوفى
مورخ و جغرافيادان (680-750هـ). از آثار اوست: تاريخ گزيده; نزهة القلوب; ظفرنامه.
25. حمزه اصفهانى
ابوعبدالله حمزه اصفهانى (280-350/360هـ)، اديب و مورخ كه بيشتر نوشته هاى او در فقه اللغه است. مهم ترين آثار او عبارتند از: تاريخ اصفهان; تاريخ سنى ملوك الارض و الانبيا; كتاب الامثال.
26. خليل
خليل بن احمد (حدود 100 - 175هـ)، لغوى، نحوى و فرهنگ نويس. وى پايه گذار عروض عربى است. از آثار اوست: كتاب العين; كتاب العروض; كتاب النغم.
* خواجه ---> خواجه نصير طوسى.
27. خواجه نصير طوسى
رياضى دان، فيلسوف، متكلم و منجم ايرانى (597-672هـ). برخى از آثار او عبارتند از: تحرير مجسطى در نجوم; بيست باب در معرفت اسطرلاب; تحرير اقليدس; تجريد الكلام كه علامه حلى شرحى بر آن به نام كشف المراد نوشته است; شرح اشارات در فلسفه; اوصاف الاشراف در اخلاق; اساس الاقتباس در منطق; معيار الاشعار در عروض; اخلاق ناصرى. (به مدخل «خواجه» هم مراجعه شود; ج 2، ص 221).
28. ديسقوريدوس
طبيب و داروشناس يونانى (حدود 40 - حدود 90م). يكى از آثار او به نام ادويه مفرده نخستين مرجع در زمينه گياه شناسى است.
29. زمخشرى
محمود زمخشرى (467- 538هـ)، اديب، متكلم و مفسر معتزلى است. چون سال ها در جوار خانه خدا مقيم بود، به «جارالله» معروف شد. مهم ترين اثر او تفسير كشّاف به زبان عربى است. برخى ديگر از آثار او عبارتند از: ربيع الابرار; الفائق فى غريب الحديث; اطواق الذهب. (به مدخل «زمخشر» هم مراجعه شود; ج 2، ص 394)
30. سيد شريف
مير سيد على بن محمد جرجانى (740-816هـ) دانشمند معروفى كه در علوم مختلف سرآمد است. مؤلف در مدخل «صوفيه» از شرح مطالع وى ياد كرده كه صحيح آن حاشيه شرح مطالع است كه در حاشيه شرح مطالع به صورت چاپ سنگى به چاپ رسيده است. آثار: الكبرى فى المنطق; حاشيه بر شرح مطالع. به «شرح مطالع» هم رجوع شود (شماره 80 «منابع قاموس المعارف (كتب)»).
31. سيد شهرستانى
سيد هبة الدين شهرستانى (1301-1386هـ)، عالم و متفكر نوانديش شيعه عراقى. وى ماهنامه العلم و كتاب الهيئة و الاسلام را منتشر كرد تا نشان دهد ميان اسلام و علم هيچ تناقضى نيست. از ديگر آثار اوست: وظايف زنان به زبان فارسى; فغان اسلام به زبان فارسى; فيض البارى فى تهذيب منظومه سبزوارى.

صفحه 570 - جلد چهارم
32. سيد علوى خان
ميرزا محمدهاشم بن محمدهادى علوى معروف به «حكيم سيد علوى خان دهلوى» (قرن 12هـ)، از حكيمان معروف است. برخى از آثار او عبارتند از: مجمع الجوامع; مخزن الادويه; قرابادين كبير.
* شهرستانى ---> سيد شهرستانى.
33. شهيد اول
محمد بن مكى (734-786هـ)، فقيه امامى. وى اهل جبل عامل بود و سرانجام دشمنانش او را به دار آويخته، به شهادت رساندند. آثار: اللمعة الدمشقيه; الدروس الشرعيه; البيان; غاية المراد فى شرح نكت الارشاد; الالفيه.
34. شيخ بهايى
بهاءالدين عاملى (953-1030هـ)، عالم و شاعر اهل جبل عامل كه در كودكى همراه پدرش به ايران آمد. وى در رياضيات، هيئت، جبر، حديث، تفسير و فقه توانا بود. برخى آثار او عبارتند از: خلاصة الحساب; العروة الوثقى در تفسير سوره حمد; مثنوى نان و حلوا; مثنوى شير و شكر.
* شيخ الرئيس ---> ابوعلى سينا.
35. صدوق
محمد بن على يا ابن بابويه (305-381هـ)، فقيه و محدث امامى. برخى از آثار او عبارتند از: من لايحضره الفقيه كه از كتب اربعه حديث شيعه است; علل الشرايع و الاحكام; عيون اخبار الرضا(عليه السلام); الامالى; عقاب الاعمال.
36. طاليس
طالس، فيلسوف و دانشمند يونانى (حدود 624- حدود 547 ق.م). وى موجب پيشرفت هايى در هندسه شد و خورشيدگرفتگى سال 585 قبل از ميلاد را پيش بينى كرد.
37. طبرسى
ابوعلى فضل بن حسن طبرسى (469-548هـ)، فقيه، محدث و مفسر معروف شيعه و مؤلف سه تفسير به نام هاى مجمع البيان، جوامع الجامع و الكافى الشافى.
38. طريحى
فخرالدين محمد بن على بن احمد طريحى نجفى (979 1085هـ)، فقيه، قرآن پژوه و محدّث اماميّه و مؤلف كتاب مجمع البحرين و مطلع النيّرين. همچنين تفسير غريب القرآن در حل مشكلات واژگان قرآن، ديگر اثر اوست.
39. عبّاد بن موسى
عبّاد بن قرشى بصرى، از محدثان قرن دوم هجرى است كه در علوم قرآن و تفسير رواياتى را نقل نموده و در تفسير طبرى و ديگر تفاسير عامه روايات او نقل شده است. مؤلف در مدخل «ابابيل» از طريق مجمع البحرين طريحى، از عبّاد بن موسى نقل نموده است.
40. عبدالرزاق لاهيجى
حكيم، متكلم و شاعر (م 1072هـ). وى در تدريس و تصنيف پايبند فلسفه مشاء بود. برخى از آثار او عبارتند از: گوهر مراد در حكمت اشراق; مشارق الالهام در شرح تجريد خواجه نصير.
41. علاءالدوله سمنانى
شاعر و عارف (659-736هـ) متخلص به «علايى». برخى آثار او عبارتند از: العروة لاهل الخلوة و الجلوة; آداب الخلوة.
42. علامه حلى
فقيه، متكلم و محدث امامى (648-726هـ) و نخستين عالم در اماميه بود كه به «آيت الله» موصوف شد. برخى آثار: منهاج الكرامة (ابن تيميه ردّى بر آن نوشته به نام منهاج السنّة، كه محققان شيعى ردّيّه هاى متعدد بر آن نوشته اند); السّرّ الوجيز فى تفسير الكتاب العزيز; النهج الوضاح

صفحه 571 - جلد چهارم
فى الاحاديث الصحاح; كشف المراد فى شرح تجريد الاعتقاد.
43. غياث الدين كاشانى
غياث الدين جمشيد كاشانى (م 832هـ)، منجم و مخترع اسباب دقيق رصد. او در رساله محيطيه اندازه عدد پى را با دقتى كم نظير محاسبه كرد. برخى آثار او عبارتند از: مفتاح الحساب به عربى; سلم السماء در ابعاد زمين و ستارگان.
* فاضل نراقى ---> نراقى.
44. فاضل نفيس
نفيس بن عوض كرمانى (م پس از 853هـ)، پزشك دربار تيمورى. وى بر كتاب هاى اسباب و علامات نجيب الدين سمرقندى و موجز القانون ابن نفيس قرشى شرح نوشته است.
45. فانديك
ادوارد فنديك فرزند كرنيليوس فنديك (م 1896م). از آثار او اصول علم هيئت است كه مؤلف در موارد متعدد از آن نقل نموده است. براى شرح حال وى به كتاب فرهنگ خاورشناسان تأليف ابوالقاسم سحاب، ص 134-135 رجوع شود.
46. فخر قوّاس
فخرالدين مباركشاه غزنوى معروف به «فخر قوّاس» و «قوّاس غزنوى» (زنده در 743ق). او فرهنگ لغتى فارسى به فارسى تأليف نموده كه به «فرهنگ قوّاس» معروف است. براى شرح حال وى، به كتاب دانشنامه ادب فارسى، جلد سوم: ادب فارسى در افغانستان، ص 805-806 رجوع شود.
47. قوشجى
علاءالدين على قوشچى (م 879هـ)، منجم، رياضى دان و متكلم مسلمان. برخى آثار او عبارتند از: هيئت فارسى در نجوم; شرح تجريد الكلام خواجه نصير.
* لاهيجى ---> عبدالرزاق لاهيجى.
48. مالقى
عبدالله بن احمد اندلسى مالقى معروف به «ابن بيطار» (م 646ق). كتاب معروف او جامع مفردات الادوية و الاغذية در پزشكى است.
49. مبرّد
محمد بن يزيد بن عبدالاكبر الازدى مشهور به «مبرّد» (210-286هـ) نحوى و از بزرگان «مكتب بصره» بود. برخى آثار او عبارتند از: المقتضب; الكامل.
* محقق طوسى ---> خواجه نصير طوسى.
* محمد مؤمن ---> تحفه طب (شماره 40 «منابع قاموس المعارف (كتب)»).
50. محيى الدين عربى
(560-638هـ) عالم، عارف و شاعر اندلسى. دو اثر معروف او عبارتند از: فتوحات مكيه كه دايرة المعارفى است در تصوف و فصوص الحكم كه درباره 27 پيامبر است.
51. مسعودى
ابوالحسن على بن حسين مورخ قرن 4 هجرى. وى در ممالك عرب، پارس، هند و... به سياحت پرداخت. برخى آثار او عبارتند از: مروج الذهب; التاريخ فى اخبار الامم من الغرب و العجم.
* ملا عبدالرزاق لاهيجى ---> عبدالرزاق لاهيجى.
52. ملا على قزوينى
ملا على قزوينى زنجانى قارپوزآبادى (م 1290 ق). عالمى معروف و داراى تأليفات متعدد است. مؤلف در اين كتاب از كتاب معدن الاسرار وى نقل نموده است. براى شرح حال وى، به ريحانة الادب، ج 2، ص 387-389 رجوع شود.

صفحه 572 - جلد چهارم
* ملا على قوشجى ---> قوشچى.
53. ملا مظفر گنابادى
منجم و رياضى دان دوره شاه عباس صفوى كه شرحى بر بيست باب ملاعبدالعلى بيرجندى (م 934هـ) در معرفت تقويم دارد. برخى آثار او عبارتند از: اختيارات النجوم; تنبيهات المنجمين (ريحانة الادب، ج 5، ص 116).
54. ملا هادى سبزوارى
فيلسوف، فقيه و عارف امامى (1212-1289هـ) شرح منظومه حكمت او مهم ترين مدخل فهم حكمت متعاليه به شمار مى رود. برخى آثار او عبارتند از: شرح مثنوى; اسرار الحكم.
55. ميرداماد
مير محمدباقر بن مير شمس الدين محمد حسينى استرآبادى ملقب به «ميرداماد» و معروف به «معلم ثالث» (م1041هـ)، فيلسوف ايرانى و مؤلف آثارى، همچون: القبسات; الصراط المستقيم.
56. ميرزا عبدالغفار نجم الدوله
رياضى دان و منجم (1255-1326هـ) كه از دانش آموختگان دارالفنون است و سال ها به استخراج تقويم رسمى مملكت مأمور بود. از آثار اوست: دستور العمل; آسمان در نجوم; اصول جغرافيا; كفاية الهندسه.
* ميرمحمد مومن ---> تحفه طب (شماره 40 «منابع قاموس المعارف (كتب)»).
57. نراقى
حاج ملا احمد بن مهدى نراقى (م 1245ق)، از عالمان ذوفنون شيعه است و آثار متعددى دارد. مؤلف در اين
كتاب از كتاب خزائن وى در موارد متعدد، با عنوان «نراقى» و «فاضل نراقى» نقل نموده است.
* وصاف ---> تاريخ وصاف.
58. هيرقلس
هراكليدس پونتيكوس (387-312ق.م)، فيلسوف و منجم يونانى. وى متوجه شد كه زهره و عطارد، گرد خورشيد مى چرخند و نخستين كسى است كه گفت زمين هر 24 ساعت يك بار به دور خود مى گردد.
59. ياقوت حموى
شهاب الدين ابوعبدالله ياقوت حموى (575-626هـ) مورخ و جغرافى دان عرب. وى در تأليف آثارش سفرهاى بسيارى انجام داد. برخى آثار او عبارتند از: معجم الادبا در شرح حال علماى نحو، لغت و قرآن; معجم البلدان در اسامى و مواضع جغرافيايى.
60. يوسف بغدادى
مؤلف در مدخل «شب بو» از طريق كتاب انطاكى از يوسف بغدادى نقل نموده است. گويا منظور از يوسف بغدادى، ابن بطلان بغدادى، پزشك مسيحى است كه نام وى يوانيس بوده است. براى شرح حال وى به دايرة المعارف بزرگ اسلامى، ج 3، ص 119-120 رجوع شود.
والحمد لله رب العالمين
پايان كتاب
Website Security Test