welcome to official website of Grand Ayatollah Sobhani
فارسی عربی
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی گالری صوت گالری تصویر گالری فیلم اخبار

جستجو در متن قاموس الکتاب :
نام کتاب :   قاموس المعارف- در چهار مجلد*
نویسنده :آيت الله ميرزا محمد على مدرس تبريزى*

  قاموس المعارف- در چهار مجلد

صفحه 410 - جلد چهارم

انجمن سىويكم

(در هاى هوز)
و آن مشتمل بر 16 آيين است:

آيين اوّل

(در [حرف] هاى [هوّز] با الف[ابجدى])
و اما هاى مفرده، كه صدرنشين اين انجمن است، در گفتار سيّم از آيين اوّل مقدّمه مذكور افتاد.
ها ـ سيلى و طپانچه و نزديك و قريب و به معنى اينك و حرف جمع است و بيشتر در غير ذى روح و يا غير عقلا استعمال نمايند و به عربى، حرف تنبيه و ضمير مؤنّث و به معنى «بگير» است.
هابيغ; هابيغه ـ (چو كابين و بازيچه) آميغه[آميخته و حقيقت].
هابيغى ـ حقيقى و واقعى و آميغى.
هابيل--->قابيل.
هاتف ـ (چو فاسق) منادى و صدا و آواز كننده و يا خصوص آن كه آواز خود را مدّ دهد و يا آن كه آوازش مسموع شده و خودش ديده نشود كه از هتف ـ به معنى صوت ـ مأخوذ و «هاتف غيبى» هم، كه در السنه داير است، از معنى آخرى مذكور اشتقاق يافته:
«هاتف آورد اين سخن يا جبرئيل؟»
   بارى، لفظ «هاتف» عنوان مشهور سيّد احمد طبيب اصفهانى هم هست كه از اطباى نامدار اواخر قرن دوازدهم هجرت و از سلاطين، با كريم خان زند و از اطبا، با ميرزا نصير طبيب اصفهانى، صاحب كتاب مرآة الحقيقة و با ميرزا سيّد حسين خان طبيب شيرازى، صاحب كتاب مخزن الادويه و از شعرا با حاج سليمان كاشى متخلّص به صَباحى و با حاج لطفعلى بيگ متخلّص به آذر معاصر و در همه كمالات وجودى نادر و در منطق و معانى و بيان و نظم و نثر عربى و پارسى داراى مقامى عالى بوده و فقرا را مجاناً مداوا مى فرموده و در 1198 هجرى بدرود جهان نموده، چنانچه حكيم صباحى هشت سال بعد از آن و حكيم آذر هم دو سال پيش از آن وفات يافته اند. و از اشعار گوهرنثار اين حكيم عالى مقدار، كه در علوّ همّت خود فرموده، اين قطعه است:
«خار بدرودن به مژگان، خاره بشكستن به دست *** سنگ خاييدن به دندان، كوه ببريدن به چنگ
لعب با دنبال عقرب، بوسه بر دندان مار *** پنجه با چنگال ثُعبان، غوص در كام نهنگ
از سر پستان شير شرزه دوشيدن حليب *** در بن دندان مار گرزه نوشيدن شرنگ
تيره غولى روز بر گردن كشيدن خيرخير *** پيره زالى در بغل شب برگرفتن تنگ تنگ
تشنه كام و سربرهنه در تَموز و سنگلاخ *** ره بريدن بى عصا فرسنگ ها با پاى لنگ
نقش ها بستن شگرف از كلك مو بر آب تند *** ثقبه ها كردن پديد از خار تر در خاره سنگ
صد ره آسان تر بود بر من كه در بزم لئام *** باده نوشم سرخ سرخ و جامه پوشم لنگ لنگ
چرخ، گَرد از هستى من گر برآرد، گو: برآر *** دور بادا دور از دامان نامم گَرد ننگ»
   و ميرزا على اكبرخان متخلّص به مشكات، فرزند داودخان وقايع نگار هم كه از ادباى نامى عصر ما بوده، در اين معنى گويد:
«رفتن فرسنگ ها بر دوش بودن بار سنگ *** روى خار و خاره اندر تيره شب با پاى لنگ
در ربودن بى سلاح جنگ با بازوى سست *** طعمه از چنگال شير و صيد از چنگ پلنگ
برنهادن سخت بر اسب لگدزن پاردُم *** برفكندن ببر غضبان را به گردن پالهنگ
پنجه افكندن كنار بيشه اى با اژدها *** در ميان موج ها كُشتى گرفتن با نهنگ
تا به شب همسايه وحشى شدن در كوه ها *** تا سحر هم خوابه افعى شدن در چاه تنگ
زنگ بستردن ز روى زنگيان با شستوشو *** رام كردن غول وحشى را به صد افسون و رنگ

صفحه 411 - جلد چهارم
تا سحر بر پيش عقرب صبر كردن در فراش *** بردبارى بر كلام عقرب بى مغز و هنگ
باد بر زنجير بستن، بستن پل بر محيط *** چاه آگندن به شبنم، برق بگرفتن به چنگ
دست اِسپَر داشتن در جنگ بر برّان حسام *** سينه منزل ساختن در رزم بر برّان خدنگ
راحتى جستن براى خويش در بلواى عام *** خواستن آسودگى بر نفس در غُلواى جنگ
از سر بى دانشى ايمان طلب كردن ز روم *** از ره نابخردى اسلام جستن از فرنگ
شعله با گوگرد بنشاندن ميان چاه نفت *** آتش اندر پنبه پنهان داشتن، اخگر به چنگ
با خس و خاشاك بستن راه سيل و تندباد *** روى يم صورتگرى با نقش هاى رنگ رنگ
از نمك شيرينى و از قند شورى خواستن *** شكّر از حنظل گرفتن، شهد جستن از شرنگ
خواستن ميوه ز بيد و رنگ سرخ از برگ سبز *** طعم رُمّان از به و بوى گلاب از بادرنگ
ميهمان بر سفره بى نان رسيدن با شتاب *** حق ستاندن سخت از مقروض مفلس بى درنگ
حاجت از دون خواستن واين نيز ناگشتن روا *** بر مُغيلان خفتن و سُفتن به مژگان خاره سنگ
خواستن از زاغ دشتى جلوه طاووس باغ *** پشّه را تعليم كردن اوج پرواز كلنگ
آب با غربال پيمودن براى كشتزار *** چاه كندن در ميان بحر با بيل و كلنگ
احمقان را دانش آموزى و گاوان را ادب *** باز جستن از خر لاشه تكاپوى كُرَنگ
پيره زالى كوژپشت و بدرگ صد ساله را *** تا سحر دربرگرفتن جاى يار شوخ و شنگ
رنج جان فرساى بردن از پى برداشتن *** مستى از طبع شراب و بى هشى از مغز بنگ
جستن از گلخن هواى گلشن و عنبر ز قير *** خنده آوردن به شكلى با نواى عود و چنگ
نزد مشكات هما آسان تر است از ساعتى *** صحبت ناجنس احمق الفت بى ناموننگ»
رحمه الله.
هاتف غيبى--->هاتف.
هاج واج ـ در جايى ديدم كه به معنى پراگنده و پريشان است.
هاچانيدن ـ خشكاندن و تفسانيدن [گرم كردن].
هاد ـ به زندى، سوره و به عربى، مخفّف هادى است.
هادُخت ـ نام يكى از 21 نسك كتاب زند[ر.م].
هادَرويش ـ نام دشتى است در ميان خجند و كندبادام از بلاد تركستان[آسياى مركزى] كه پيوسته باد بسيار تندى در آنجا مىوزد، چنان كه اسب و اشتر را مى غلطاند. وقتى، چند درويش را باد در آنجا از همديگر متفرق ساخته و يكديگر را گم كرده و «ها درويش، ها درويش» فرياد مى كردند تا وقتى كه همه شان هلاك شده و همان دشت بدين اسم مسمّى گرديده. و ابتداى اين بلاد از مرغينان است كه در سمت شرقى اين دشت واقع است و انتهاى آن در خجند است كه در جهت غربى آن است.
هادورى ـ (چو لاهوتى) گداى بسيار مبرم و جماعت بى سروپا.
هادى ـ (چو راضى) گويند نام سنگى است كه هركه آن را با خود دارد، سگ به او فرياد نكند و به عربى، پيكان تير و ترياق فاروق [پادزهر] و شير درنده و آرام گيرنده و پيش گيرنده و هدايت كننده و جمع آن، هُداة است و به پارسى «رهنما» و «رهبر» و «بدرقه» [گويند] و هم چهارمينِ خلفاى عباسيه است كه برادر هارون الرشيد بوده و در 785 ميلادى ـ مطابق 169 هجرى ـ در 22سالگى به اريكه خلافت برآمد و در ترجمه اجمالى وى، رجوع به «خيزران» نمايند.
هادىِ مهدى غلام ـ كنايه از وجود مقدّس حضرت سرور كاينات(صلى الله عليه وآله وسلم) است:

صفحه 412 - جلد چهارم
[«هادى مهـدى غـلام، امّـى صـادق كـلام *** خسرو هشتم بهشت، شحنه چارم كتاب»1].
هار ـ گردن و مهره هاى آن و مهار شتر و فضله انسان و حيوان و تيز دادن ايشان و ضعيف و بيچاره و خاموش و درمانده و گوشت بدبو و گنديده و بناى ويرانه و متحيّر و ديوانه، خصوصاً حيوان همچنانى و سگ آن چنانى و هر چيز پى هم درآمده را هم گويند، خصوصاً لعل و ياقوت و مرواريد و غيره كه در رشته كشيده باشند.
هارا ـ نام باستانى خراسان و هرات و كابل است.
هاران ـ شهرى است از بلاد جزيره[ر.م] و آن اوّلين شهرى است كه بعد از بابِل [در بين النهرين] بنا شده و رجوع به «حران» هم نمايند و نام پدره ساره، زن حضرت خليل(عليه السلام)، هم هست و به نوشته بعضى، آن حضرت را برادرى هم بوده هاراننام كه پدر حضرت لوط(عليه السلام) بوده است.
هاراوا ـ هارا[ر.م].
هارپا ـ نوعى از ماهى كوچك بسيارپاى است كه در پشت، خارى هم دارد.
هارش ـ بر وزن و معنى نازش.
هارو ـ (چو جادو) رجوع به «اندروس» شود.
هاروا ـ هارا[ر.م].
هاروت ـ (چو كابوس) دهى است در واسط [در عراق] و هم نام يكى از دو فرشته اى است كه از آسمان به زمين آمده و در هوا يا چاه بابِل سرنگون آويخته و گرفتار عذابند و نام برادر ديگرش هم ماروت است2 و هر دو لفظ در اصل عجمى غير پارسى بوده و به قانون زبان عربى، به جهت عَلميّت و عجميّت غير منصرف هستند و يا آنكه موافق نوشته بعضى، عربى الاصل بوده و از هَرى و مَرى يا مُماراة اشتقاق يافته اند كه اوّلى به معنى بريان كردن گوشت و دويّمى به معنى شك و يا مجادله است و وزن آنها فَلعوت است كه در اصل هَريوت و مَريوت (بر وزن فَعلوت) بوده اند و عين و لام آنها به همديگر مقلوب شده اند، مثل طاغوت و در اين صورت هم بهواسطه علميّت و تاى تأنيث، غيرمنصرف مى باشند. و بعضى گفته كه از هَرت و مَرت مأخوذند كه دويّمى به معنى دور كردن شتر و اوّلى به معنى نيزه زدن و طعن كردن در عِرض و ناموس بوده و يا هر دو به معنى كسر و شكستن و دريدن جامه هم هستند و بنابراين، حرف تاء در آنها اصلى و هر دو منصرف بوده و غيرمنصرف بودن آنها را وجهى نباشد.
   بارى، خداى متعال اين دو ملك را به صورت و كسوت بشرى به زمين فرستاد كه صورت اصلى مَلَكى شان سبب نفرت مردمان نبوده و ايشان را به ديانت امر فرموده و از سحر نهى كرده و تميز مابين سحر و معجزه نمايند. و بعضى در سبب هبوط ايشان گفته كه حق تعالى به جهت امتحان، قوّه شهوانيّه انسانيّه بديشان داده و به شهر بابلشان فرستاد. پس در آنجا به زنى باجمال زهرهنام دچار و در دَم [فوراً] محبتش در دلشان جاگير و فريفته جمال وى شده و مرتكب معصيت بوده و سحر و اسم اعظم را بدو ياد دادند. پس، آن زن بهواسطه اسم اعظم به آسمان سيّم عروج كرده و در آنجا به صورت كوكب روشنى كه مثل اصل خود به زهره موسوم است، مسخ شده و در همان جا بمانده و آن دو ملك با كثافت معصيت ملوّث بوده و همچنان در زمين ماندند. و برخى در سبب نزول ايشان گفته كه بعد از زمان حضرت نوح(عليه السلام) فن سحر رواج بسيار يافته و مردمان بدان واسطه قادر بر استنباط امور غريبه بوده و جمعى كثير هم به دعوى نبوّت آغازيدند. پس، خداى قادر اين دو ملك را من باب لطف به سوى پيغمبران زمان فرستاد كه به صورت بشر جلوه گر بوده و فن سحر را به مردمان بياموزند كه بدان وسيله قادر بر معارضه بوده و گول مدعيان نبوّت را نخورده و از شر ايشان ايمن بوده و در ابطال سحر ايشان كوشيده و خودشان درباره ديگران معمول ندارند. و جمعى گفته كه ملائكه از كثرت سيّئات اولاد آدم تعجب نموده و خواستار غضب پروردگارى شدند. پس، خداى مهربان به جهت امتحان و آگاهانيدن ايشان به نعمت عصمت،

1. ديوان خاقانى، قصيده منطق الطير در مدح پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم).
2. آنچه كه درباره اين دو فرشته گفته شده است، اسرائيليات است. احبار يهود كه به ظاهر اسلام آوردند اين مطالب را، نقل كرده اند و مرحوم مؤلف خواهند فرمود كه اين مطالب با عصمت فرشتگان سازگار نيست.

صفحه 413 - جلد چهارم
همين هاروت و ماروت را به حسب انتخاب خود ملائكه كه در طعن اولاد آدم بيشتر از ديگران اصرار داشتند، قواى شهوانيّه بشريّه داده و امر به نزول زمين فرموده و از شرك و زنا و قتل نفس و شرب خمر قدغن اكيد نمودند. پس، ايشان در صورت انسان به ناحيه بابِل آمده و به زنى باجمال تصادف كرده و در دَم خواستار هم بسترى شدند. وى هم به شرط شرب خمر و سجده بت اجابت كرد. پس، ايشان از غلبه شهوت وفا به شرط نموده و حاضر تحصيل مدعا گرديدند كه در دَم، گدايى دست به توقع و سؤال گشوده و ايشان از وى ترسناك شده و اثر خيانت باطنى در رخسارشان نمودار گرديد. آن گدا مستشعر مطلب بوده و زبان به ملامتشان گشوده و برگشت. پس، آن زن باز به تمرّد آغازيد كه مادامى كه آن گدا را به قتل نرسانده اند، حصول مدعا امكانى ندارد زيراكه من و شما را رسوا گرداند. پس، آن گدا را هم كشته و برگشته و زن را نديده و در همان حال ملتفت خطيئه خودشان شده و مستحق عذاب پروردگارى بوده و در ميان عقاب دنيا و آخرت از طرف حضرت ربّ العزّت مخيّر گرديدند. ايشان هم به تصويب جبرئيل و يا حضرت ادريس(عليه السلام) عذاب دنيوى را قبول كردند. اينك در ميان هوا و يا در چاهى از مغاره هاى كوه بابِل سرنگون آويخته و تا روز قيامت گرفتار عذاب الهى مى باشند و چنانچه بعضى گفته، اگر كسى براى طلب سحر و جادو به سر آن چاه رود، او را تعليمش دهند. و مخفى نماند كه اين سبب آخرى، مثل پاره اى جهات ديگر كه در وجه هبوط هاروت و ماروت مذكور افتاد، موافق آنچه در مجمع البيان[ر.ض] تصريح كرده، منافى عصمت ملائكه مى باشند و از اين راه است كه جمعى ايشان را از انسان دانسته و گويند كه در اصل دو مرد صالح بوده و در ميان مردمان داراى مقام قضاوت بوده اند و مَلَك نام كردنشان، چنانچه در آيه مباركه هم هست:(وَ مَا أُنْزِلَ عَلَى الْمَلَكَيْنِ بِبَابِلَ هَارُوتَ وَ مَارُوتَ)(بقره، 102)، به جهت كثرت صلاحشان بوده و آيه شريفه هم موافق اصطلاح ايشان، نازل و منافى بشر بودن هاروت و ماروت نمى باشد، علاوه كه بعضى از قرّاء، لفظ ملكين را به كسر لام خوانده اند و بنابراين اصلاً اشكالى وارد نيايد.
   و بعضى از ارباب عرفان و اهل تصوف تمامى مراحل مذكوره در باب هاروت و ماروت را محكوم به صحّت داشته و محمول به پاره اى معانى متصوفانه و عارفانه نموده اند. در تفسير بيان السعادة [تفسير عرفانى قرآن به زبان عربى از سلطان عليشاه گنابادى كه نخستين بار در 1314 هجرى چاپ شد] گويد: امثال اين گونه قضايا از رموزات حكما و انبيا بوده و اختلاف اخبار و سيَر هم از همين راه است و چون عوام الناس آنها را به ظاهر معانى عرفيّه حمل مى كردند، آن است كه پيشوايان دين مبين استعداد فطرى سامع را منظور نظر داشته و گاهى اين قضيه را نظر به ظاهر معانى عرفيّه اساساً انكار نموده اند، چنانچه حضرت عسكرى(عليه السلام) در جواب استفسار از اين قضيه فرمودند: «معاذالله! كه ملائكه خداوندى از كفر و قبايح و خطا محفوظ هستند»1. و گاهى به ملاحظه معانى مراده واقعيّه تصديقش فرموده و به اندازه فهم مخاطب به مقام بيان آورده اند، چنانچه توان گفت كه مراد از دو ملك، دو قوّه علاّمه و عمّاله هستند كه حضرت بارى آنها را از عالم ارواح نازل كرده و طبايع مختلفه و آراى متضاده و شهوات متناقضه بشريّه در آنها وديعه نهاده و به زنى باجمال و زينت دار كه عبارت از نفس انسانى است، دچار شدند و آن زن ايشان را دعوت به متابعت خود نمود. ايشان هم مفتون لذّات و شهوات وى بوده و ليكن قدغن الهى مذكور، مانع از ارتكاب شنايع بوده و جز شرب باده غفلت و پرستش هوا و هوس و قتل ملكى ديگر كه ايشان را از اختلاط و متابعت آن زن نهى كرده و امر به اجتناب مى نموده و عبارت از عقل است، راهى ديگر به مقصد خودشان پيدا نكردند. اينك از باده غفلت سرمست شده و بت هوا و هوس را سجده كرده و به صدد قتل عقل برآمدند كه از تحت حكومت وى هم خلاصى يافته و با كمال حرّيّت و آزادى راه پيماى مدعا گردند و چون در اين عزم خود راسخ شدند، عقل از حكمرانى و سلطنت خود عجز پيدا كرده و از در سؤال و گدايى درآمد و چون اين

1. صدوق، عيون اخبار الرضا(عليه السلام)، ص 269، چاپ نشر جهان.

صفحه 414 - جلد چهارم
هم عيش و تمتّع ايشان را مكدّر مى نمود، عقل را هم به كلى مغلوب ساخته و به قتلش آوردند كه عرصه خالى از اغيار و مانع باشد. پس، به خيال اينكه مبادا مانعى ديگر پيدا گردد، صلاح كار خود را در آن ديدند كه با طرق خفيّه غير متعارفه كه بهواسطه آنها تصرف در طبيعيّات كون توان نمود، مرحله پيماى مدعا گرديدند و به همين جهت موسوم به سحرش داشتند. پس، آن زن اين طرق خفيه را كه بهواسطه آنها خروج از عالم ملك و عروج به عالم روحانيات و ملكوت توان نمود، از ايشان ياد گرفته و خود را به مقام روحانيت زهره كه از ميان سيّارات منسوب به اهل طرب و زنان بوده و مربّيه و آرايش دهنده ايشان مى باشد، رسانيده و به صورتش مسخ شد و مراد از همين مسخ هم مسخ ملكوتى است نه مسخ مُلكى. و اما دو ملك (دو قوّه علاّمه و عمّاله) در عالم طبيعت محبوس و مقيّد ماندند كه با يك ملاحظه، چاه گفتن راست بوده و با ملاحظه ديگر، هوا گفتن درست باشد.
هاروتْ فن ـ ساحر و جادوگر.
هارون ـ (ر) حيرت و فروماندگى و نقيب و قاصد و شاطر و هم نام برادر بزرگ حضرت موسى ابن عمران(عليه السلام) كه بسيار صبور و حليم و متحمل بوده و در ايّامى كه آن حضرت در مدين اقامت داشت، وى هم در مصر در ميان قبيله لوى مانده و در 123سالگى هفت ماه پيش از آن حضرت وفات يافته و به جهت كثرت محبتى كه بنى اسرائيل درباره او داشتند، آن حضرت را متهم به قتل او نمودند. و تمامى شعاير دينيّه بنى اسرائيل از ذبح قربان و غيره مختص اكبر اولاد ذكور صاحب ترجمه كه عارى از عيوب طبيعيّه بودند، بوده و لباس هاى رسمى مخصوص داشتند.
   بارى، هارون يكى از مشاهير خلفاى عباسيه هم هست كه پنجمينِ ايشان و پسر مهدى عباسى و به ابوجعفر مكنّى و به رشيد ملقّب بوده و در 786 ميلادى ـ مطابق 170 هجرى ـ بعد از برادرش، هادى، به اريكه خلافت آمده و 23 سال با كمال استقلال حكمران بوده و به شكرانه اسكات غائله وليد كه از جزيرة العرب خروج كرده بوده، پا پياده حج نمود و با شارلمان، حكمران مشهور فرانسه، عقد مودّت بسته و كليد كليساى قمامه را با پاره اى هدايا و تحف ديگر بدو ارسال داشته و در سال دهم خلافتش، چهل هزار تن از مسلمانان در نواحى داغستان پايمال هجوم طوايف خزر بوده و در 189 هجرى به استناد پاره اى جهات حقيقيّه وزير خود، جعفر برمكى، را به قتل رسانده و عاقبت در اثناى مسافرت سمرقند در ارض طوس در چهل سالگى وفات يافته و موافق تقسيمى كه خود در حال حيات خودش كرده بود پسرش، امين، والى عراق عرب بوده و پسر ديگرش، مأمون، هم حكمران آسياى وسطى گرديد. و موافق نوشته احمد رفعت[ر.ض]، همين صاحب ترجمه بسيار سفيدچهره و مليح و فصيح و عاقل و عادل و سخى و عابد و داراى علوم و فنون متنوعه بوده و علم و عالم و شعر و شاعر را دوست داشته.
   و بالجمله مايه افتخار بنى عباس بوده. پس گويد با اين همه فضائل صورى و معنوى، حبس حضرت موسى ابن جعفر(عليهما السلام) و وفات آن حضرت در محبس و پاره اى اقدامات اين گونه او دامان شهرتش را ملوّث نموده و گريبان عظمتش را لكه دار كرده است.1
هارون آباد ـ دهى است در قرب كرمانشاهان و يا موافق نوشته بستان السياحة[ر.ض]، نام بلوكى است در آن سامان از مضافات كردستان كه به چهل قريه مشتمل مى باشد.
هارونِ آستانه گردون ـ ماه است.
هارون الرشيد---> هارون.
هارونى ـ منسوب به هارون و بالخصوص قصرى است در ساحل شرقى دجله از قرب سامرا در مقابل قصر معشوق كه به نهمينِ خلفاى عباسيه، هارون الواثق بالله[دوران حكومت: 227ـ 232هـ] پسر معتصم عباسى، انتساب دارد.
هارونيدن ـ فروماندن و حيران شدن.
هارونيّه ـ شهركى است در قرب مرعش [در شام] در طرف

1. درباره آگاهى از جنايات هارون و اشتغال او به شهوت رانى و عشق بازى به كتاب الكامل فى التاريخ، ج6، حوادث 187، ص 175ـ 178 و غيره مراجعه شود.

صفحه 415 - جلد چهارم
كوه لكام [ر.م] كه هارون الرشيد احداثش كرده و نام يكى از دهات بغداد هم هست و در آنجا پلى است عجيب كه سبب اشتهار آن است.
هارى ـ (چو راضى) رجوع به «چندال» شود.
هاز; هازو ـ نگاه كردن و نظر و حقير و زبون و محقّر و زشت و بد و منكر و گريه و ناله و حيران و سرگشته و درمانده و فرومانده و خاموش و واله شده.
هازوييدن ـ فروماندن و هازو[ر.م] شدن.
هازه ـ (چو باده) هازو[ر.م].
هازى ـ بر وزن و معنى هارى و ظاهر، آن است كه تصحيف شده.
هازيا ـ هارپا[نوعى ماهى بسيار كوچك كه در پشت، خارى دارد].
هازيدن ـ (چو سازيدن) نگريستن و گريستن و فروماندن و هازو[ر.م] شدن.
هاژ; هاژو; هاژوييدن; هاژه ـ بر وزن و معنى هاز و هازو و هازوييدن و هازه.
هاژ هاژ ـ هاى هاى و شور و غوغا.
هاژيدن ـ هازيدن[ر.م].
هاس ـ بيم و ترس و هراس و به معنى نيز و ديگر.
هاشم ـ (ر) شكننده و يا خصوص آن كه چيزى مجوّف و يا خشك را بشكند و به مناسبت همين معنى، عمرو ابن عبدمناف، جدّ عالى حضرت رسالت(صلى الله عليه وآله وسلم)، را هم بدين لقب ملقّب دارند زيرا اوّل كسى بوده كه نان را در طعام خرد كرده و براى قوم خود تهيه تريد نمود، چنانچه جراحت مخصوص را هم كه استخوان سر را مى شكند، به همان نسبت «هاشمه» گويند و ديه مقدّره دينيّه آن ده شتر است.(عر)
هاشمه ـ (چو حادثه) رجوع به «هاشم» شود.(عر)
هاشميّه ـ عنوان بعضى از شعب جلوتيّه [به فصل 2 ماده 4 «صوفيّه» رجوع شود] و به نوشته بعضى، نام ديگر فرقه جبائيّه[ر.م] هم بوده بلكه موافق آنچه در ماده 3 «صوفيّه» مذكور افتاد، مطلق صوفيّه را هم گويند و به نوشته مراصد[ر.ض]، نام دهى در رى و شهرى هم هست در كوفه كه بنا كرده سفّاح عباسى [دوران حكومت: 132ـ 136هـ ]است.
هاقاماتانا--->همدان.
هاك ـ تخم مرغ و خاك.(ند)
ها كاماتانا--->همدان.
هاكره; هاكله ـ (چو ساخته) به نوشته جهانگيرى[ر.ض] و برهان قاطع[ر.ض] و برهان جامع[ر.ض]، مردم الكن و زبان گرفته را گويند و در اوّلى بدين شعر صاحب معجم[تاريخ معجم اثر فضل الله بن عبدالله يزدى در اواسط قرن 7 هـ] استشهاد كرده:
«به دور معدلتش رهزنان دزد از بيم *** شدند هاكره از كاف كاروان گفتن»
   و در فرهنگ ناصرى[ر.ض] بعد از تلخيص و تصحيح كلمات او گويد: جهانگيرى[ر.ض] و رشيدى[ر.ض] در اين باب خطا كرده و برهان[ر.ض] هم تابع ايشان بوده ليكن رشيدى[ر.ض ]ملتفت حقيقت شده و اين بيت را به حكيم سوزنى [شاعر قرن 6هـ] نسبت دهند كه در مدح ممدوح گفته:
«ز عين عدلش، زاى زبانِ دزد به راه *** چو ها گره شده از كاف كاروان گفتن»
   يعنى از اثر حرف عين عدالت او، حرف زاى زبان دزد مثل حرف هاء گره بسته و عقده دار شده، يعنى زبان دزد گره خورده و قدرت ندارد كه كاف كاروان را بر زبان راند تا چه رسد به قتل و غارت ايشان. پس گويد: اما لفظ هاكله (با لام عوض حرف راء) بى اصل و از تصرفات جهانگيرى[ر.ض ]است، چنان كه رسم او است كه حروف را مبدل به يكديگر مى نمايد و در اينجا هم حرف راء را تبديل به لام داده كه مبادا در لغت غلطى واقع شود و تابعين او نيز به خطا رفته اند. بارى، اين تحقيق ناصرى[ر.ض] دقيق و در شعر حكيم سوزنى كه مذكور افتاد، جارى و باموقع است وليكن در شعر اوّلى كه در جهانگيرى[ر.ض] هم همان مذكور است، بى موقع بوده و لفظ هاكره در اين شعر يك كلمه بوده و از لفظ گره و حرف هاء تركيب نيافته و به معنى الكن و زبان گرفته حمل كردن آن مناسب مى باشد،

صفحه 416 - جلد چهارم
اگرچه به معنى عاجز و مضطرب هم حمل كردن، بُعدى ندارد. بالجمله اگر هريك از دو شعر مذكور از يك شاعر باشد، مطلب واضح و اگر هر دو از يك شاعر بوده و هريكى را جدا جدا گفته باشد، بازهم مطلب روشن بوده و هريكى را به معنى ظاهر خود حمل توان كرد و چنانچه مكشوف شد، لفظ هاكره (بر وزن ساخته) در شعر اوّلى به معنى الكن و زبان گرفته حمل كردن، صحيح بوده و اشكالى ندارد، اگرچه در شعر دويّمى ممكن نباشد بلكه اگر آن دو شعر در واقع يك شعر بوده و در نقل آن اختلاف شده باشد، بازهم بنابر نقل اوّلى شاهد مدعا تواند بود مگر اينكه خطا و غلط بودن آن نقل اوّلى ثابت و محقق گردد.
ها كماتانا ـ (ل) نام موضعى بوده منسوب به آكمين، جدّ سيروس [كورش] و داريوش.
هاكول ـ (چو كابوس) مرگ موش.
هال ـ هيل[هِل] و قرار و آرام و دو ميلى كه چوگان بازان در دو طرف ميدان از سنگ و گچ سازند كه گوى را از ميان آن بگذرانند و در جايى به معنى قول و قرار هم ديدم.
هالند--->فلمنك.
هاله ـ (ر) بوى و لون و رنگ و مردم مفسد و بدذات و پرنيرنگ و حلقه در و غيره و قرار و آرام يافته و نوعى از هيزم كوهى چربدارى است كه به جاى فتيله در مشعل ها مى سوزانند و هم به معنى معروف و آن بياضى است دايروى الشكل كه گاه گاهى ماه و قمر بلكه شمس و ساير سيّارات و بلكه به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، كواكب قدر اوّل از ثوابت را هم احاطه مى نمايد، به طورى كه ماه و يا رفقاى آن در مركز آن باشند، منتهاش آنكه در ماه بيشتر از غير آن مى باشد و هاله آفتاب غالباً ملوّن بوده و هاله ماه سفيد باشد و گاه است كه آن هم به رنگى نمودار باشد و هاله ماه را به پارسى «برهون» و «سابود» و «شادوَرد» و «خرمن يا خرگاه ماه» هم گفته و به تركى «آى آغيلى» نامند و آثار ضيائيّه مذكوره به شهادت تجربه، عبارت از تلوّن بخارات متوسطه مابين زمين و آفتاب و يا ساير كواكب است كه از اثر تابش شعاعات شمس متلوّن مى باشند و گاهى به شكل يك دايره بوده و گاهى به شكل چند دايره توى برتوى متحدالمركز مشاهده مى شوند و در پاره اى دقايق راجعه بر موضوع، رجوع به ماده 1 و 2 و 3 «قوس» نمايند. و بعضى از اهل فن مطلق هاله را علامت باران نوشته و جمعى از اهل دقت به اقسام مختلفه اش مقسوم داشته و به استناد تجربه، هريكى را اثرى نگاشته اند، چنانچه اجمالاً مى نگارد:
هاله ابرى ـ كه اگر بعد از حدوث هاله پاره اى ابرهاى سياه در سمت افق پديد آيد، دليل ابر و تندباد و شدّت هوا باشد.
هاله ترنجى ـ كه اگر دوره آفتاب بعد از فصل بهار به رنگ ترنج نمودار باشد، علامت كثرت باران است.
هاله صغيره ـ كه هاله هركدام از كواكب اگر كوچك تر باشد به اندك فاصله بادهاى تند به ظهور آيد، به خلاف هاله كبيره كه تخميناً به فاصله چهار ساعت ابر و باد و شدّت هوا باشد.
هاله كاذبه ـ آنكه از ابرهاى سفيد بالاى آسمان شكلى شبيه به هاله حادث گردد و آن نشانه صاف بودن هوا است.
هاله كبيره--->هاله صغيره.
هاله متواليه; هاله هلاليه ـ كه اگر در ايّام هلال دو سه مرتبه پى هم هاله حادث گردد، تا ايّام بدر كه اواسط ماه است، در هر دو سه شب بلكه در هر شب يك مرتبه هوا شدّت كرده و در ظرف يك دو ساعت منقطع گردد.
هام ـ نام عابدى بوده در زمان افراسياب [پادشاه توران].
هامال ـ هَمال[شريك و همتا و حريف].
هامان ـ نام برادر حضرت ابراهيم(عليه السلام) و هم اسم وزير فرعون است.
هاماوَر; هاماوَران ـ نام ولايت شام و عربستان و بلاد يمن كه در اصل هامونور و هامونوران بوده، يعنى صاحبان دشت و صحرا كه اغلب اراضى آن بلاد، دشت و بيابان و بى كوه است و چون اين هر دو لفظ نام بلاد يمن هم بوده بلكه به نوشته بعضى، منحصر به آنها است و سوادبه، دختر پادشاه يمن هم زن كيكاوس[دوّمين پادشاه كيانى ]

صفحه 417 - جلد چهارم
بوده، اين است كه بعضى در ترجمه هاماوران به عوض بلاد يمن، گفته ولايتى است كه پدر سودابه، زن كيكاوس، پادشاه آنجا بوده و چنانچه روشن شد، همين ولايت عبارت از بلاد يمن است وليكن در برهان[ر.ض] گويد كه معلوم نيست اين ولايت كدام است و مفاسد قلّت تتبّع بيش از آن است.
هامبورغ ـ شهرى است از آلمانيا كه داراى 000،250 نفوس و رصدخانه و كتابخانه و بسيارى از تأسيسات علميّه مى باشد.
هامراه ـ (چو كارزار) همراه و رفيق.
هامرز ـ (چو پابند) امر به خاستن است، يعنى برخيز و هم نام سردارى است از عجم كه از اهالى شوشتر بوده و در جنگ ذى فار كه آبى است از عرب و در آنجا رزم بزرگى در ميان عرب و عجم رو داده، همين هامرز و هرمز خرّاد از طرف پرويز مأمور به جنگ عرب بودند. و پرويز، هامرز را به مناسبت معنى لغوى كه «برخيز» است، موافق رسم پارسيان به فال نيكو مى شمرد. از حسن اتفاق نام سردار عرب هم هانى بوده، يعنى «بنشين» و در عاقبت، فال پرويز راست نيامده و «بنشين» غالب به «برخيز» شده و شكست فاحش به عجم رسيد.
هامش ـ (چو كامل) جمع كننده و حاشيه كتاب.
هامن ـ (چو ناخن) هامون.
هاموار; هامواره ـ مساوى و برابر و هميشه و پيوسته و هر چيز صاف و راست و هموار كه پستى و بلندى نداشته باشد و بر يك طريق باشد و در اصل هامونوار و هامونواره بوده، يعنى مثل صحرا و بيابان بى كوه و تپه. پس، تخفيف داده و «هاموار» و «هامواره» گفته و دفعه ديگر هم تخفيف يافته و «هموار» و «همواره» گرديده است.
هامون ـ (چو كابوس) دشت و صحرا و زمين صاف و هموار خالى از پستى و بلندى و زمين سخت را نيز گويند كه قبول باران نكند.
هامه ـ به نوشته قطرالمحيط[ر.ض]، (با فتح و تشديد ميم) حيوان زهردار است و جمع آن، هوامّ است و (چو باده) به نوشته بحرالجواهر[ر.ض]، استخوان مرده و جغد ماده و ميانه سر و خود سر انسانى و يا مطلق سر را هم گويند و در تحفه[ر.ض ]و مخزن[ر.ض] بدون تعرّض به حركت و نژاد لغت، به جغد ترجمه كرده اند.(عر)
هامى ـ (چو راضى) سرگشته و حيران.
هاميان ـ (چو كاروان) هميان [كيسه اى كه بر كمر مى بستند].
هان ـ امر به شتاب كردن است، يعنى شتاب كن و كلمه تنبيه هم هست كه در محل آگاهانيدن و تأكيد در امرى استعمال نمايند، يعنى آگاه و باخبر باش; به طريق امر باشد يا نهى، از روى مزاح و ظرافت باشد و يا صدق و حقيقت.
هانغ ـ (ل) رجوع به «خان» شود.
هانغ چين--->قوره.
هان و مان ـ به نوشته بستان السياحة[ر.ض]، نام بتى است در شهر اود [در هند] كه به صورت ميمون و دو چشمش از زمرّد و به بزرگى شغال و در نزد هندوان احترام بى پايان دارد و خدّام بسيارى از براى آن مقرّر است و در هر سالى روزى چند از دور و نزديك به زيارتش آمده و نذر و خيرات مى نمايند.
هانى ـ (چو راضى) امر به نشستن و حرف تنبيه هم هست، مثل هان.
هانيه ـ (چو راضيه) به معنى هرآينه [لابد و ناگزير].
هاوس; هاوست; هاوش; هاوشت ـ (به ضمّ واو و سكون باقى) قوم و قبيله و گروه و جماعت و منسوب و متعلق و امت پيغمبران.
هاون ـ (چو خاور) به معنى معروف كه به پارسى «يانه» هم گفته و در آن دوا و ادويه و غيره مى كوبند و كنايه از فرج زنان هم هست و در بحرالجواهر[ر.ض] گويد: لفظ آن معرّب و در اصل هاوون بوده. اينك جمع آن هم هواوين است. پس، به جهت ثقلت، واو ثانى را انداخته و واو اوّلى را فتحه دادند زيراكه در زبان عرب صيغه فاعل (بر وزن ناخن) پيدا نيست و (به كسر واو) به لغت زندى، نام گاه اوّل است از پنج گاهى كه زردشت به جهت عبادت قرار داده بوده و پيروان او عمل مى كردند.

صفحه 418 - جلد چهارم
هاون كوب ـ جماع كننده و مركّب و سياهى ساز و كسى كه از براى اطبا و عطّاران، دوا و معجون مى كوبد.
هاوون ـ (چو كابوس) رجوع به «هاون» شود.
هاوى ـ (چو راضى) ترياق فاروق[پادزهر].
هاى ـ واى و زود و شتاب.
هاياهاى ـ به نوشته برهان[ر.ض]، واياواى است و رجوع بدانجا هم نمايند.
هاياهوى ـ شور و غوغاى ارباب طرب و عروسى و مهمانى.
هاينه ـ (چو فايده) هرآينه[لابد و ناگزير].
هاى هاى ـ هاياهاى و زود زود و جَلد جَلد و شتاب و عجله.
هاى هوى ـ هاياهوى و زود زود و تأكيد در شتاب.
هايينه ـ (چو بازيچه) هرآينه[لابد و ناگزير].

آيين دويّم

(در حرف هاى [هوّز] با باى ابجدى و باى پارسى)
هب ـ (چو دل) امر به گذاشتن است، يعنى بگذار و به عربى، (چو حق) نشاط و سرعت و هزيمت خوردن و زمان درازى غايب شدن و وزيدن باد و بريدن شمشير و نيزه و نفوذ آنها.
هباك ـ (چو كَنار) لاك و تپه كوه و فرق سر و گياهى است كه چيزها را بدان رنگ مى كنند.
هبد ـ (چو قمر) شنه[ر.م] برزيگران و ماله ايشان [كه زمين شيار كرده را بدان هموار كنند].
هبر ـ (چو قمر) چرك زخم و جراحت.
هَبَّعَل--->هبل.
هَبَك ـ كف دست.
هبل ـ (چو قمر) شأن و منزلت و (چو خَجِل) گرگ پرحيله و (به كسر اوّل و ثانى مخفّف) مردم ضَخِم و سال خورده و شتر و چارواى همچنانى و (با تشديد ثانى) مردم ضخم و بلندبالا و هم نام درختى است و (چو سخن) نام بتى است مشهور كه به امر حضرت على(عليه السلام)بعد از پايين آوردن از پشت كعبه در باب بنى شيبه مدفونش ساختند و در صفحه 526 از مجله سال 14 الهلال[ر.ض] گويد: هبل كه از مس و يا شيشه و آيينه به شكل مردى بزرگ هيكل ساخته بودند، بزرگ ترين بت هاى زمان جاهليّت بوده و ازاين رو آن را «صنم اكبر» گفته و در اسفار و محاربات و تمامى اشغال خودشان از وى استخاره و استشاره كردندى. پس گويد: در اصل از خدايان و معبودين كنعانيان يا فينيقى ها بوده به سه دليل:
   1. آنكه در ميان عرب مشهور است كه هبل را عمرو ابن لحى از مواب كه يكى از بلاد بلقا [در شام] است به حجاز نقل داده.
   2. لفظ هبل عربى نبوده و در زبان عرب اشتقاقى ندارد بلكه عبرانى يا فينيقى بوده و در اصل هَبَّعَل مى باشد و آن نام خداى بزرگ فينيقى ها يا كنعانيان و متعلقين ايشان از موابيين و بابِليين و مديانيين و ليبيين مى باشد و فينيقى ها ده خدا را پرستيده و از آن جمله دو تا را به همه آنها ترجيح مى دادند. يكى را كه نرينه بوده «هبّعل» نام داده و ديگرى را ماده پنداشته و «عشروت» گفتندى و لفظ بعل در زبان ايشان به معنى رئيس و خدا بوده و حرف هاء هم ادات تعريف مى باشد، چنانچه «ال» در عربيّه و مقصودشان از لفظ هبّعل كه همان بعل مصدّر به حرف هاء است، خداى معيّن است كه عبارت باشد از خداى بزرگ و بس. و ظاهر آن است كه عمرو ابن لحى در زمان جاهليّت بعد از تسخير مكه، همين هبعل را با اساف و نائله كه در محل خود مذكور افتادند، از شهر مواب به ارض مكه نقل داده و با همان اسم اصلى عبرانى اش ناميده و از او طلب باران و نصرت كردندى. پس، متدرجاً حرف عين را انداخته اند بلكه توان گفت كه اين تخفيف پيش از نقل بوده و خود اهالى مواب بعضاً آن را «هبل» هم گفتندى و عمرو ابن لحى هم همان طور كه از ايشان شنيده بوده، نقل كرده است.
   3. طرز و اسلوب عبادت عرب مر هبل را، بسيار شبيه به اساليب عبادات موابيين است مر هبعل را، چنانچه هبعل بزرگ ترين خدايان ايشان بوده و آن را در سقف ها و تِلال[تپه ها] بلند نصب كرده و به ساير خدايانشان ترجيح

صفحه 419 - جلد چهارم
داده و از وى استخاره كرده و از براى آن قربانى هاى بسيارى از حيوان و انسان كشته بلكه گاه بودى كه خودشان را فداى خاك رهش كرده و به مقام فنا رسانده و مى سوزاندند; هكذا عرب هم نسبت به هبل به همين روش رفتار كرده و در فوق كعبه اش نصب مى كردند.(عر)
هَبَنّقه ـ (ر) محرّف ابوالنّاقه لقب احمدنامى است از قبيله قيس ابن ثعلب كه هماره در گردن خود زنگ و مهره مى انداخته و به همين جهت، بدان لقب اشتهار يافته و در حماقت ضرب المثل است و در سبب آن فعل احمقانه خود گفتى كه براى گم نكردن خودم مى باشد كه اگر گم باشم، بدان نشان خودم را پيدا كنم. وقتى، برادرش آن مهره ها را در وقت خواب از گردنش بيرون آورده و به گردن خودش آويخت. بعد از بيدارى كه مهره ها را در گردن برادر ديد، گفت كه تو من شدى. بسيار خوب ليكن تعجب دارم كه پس من كجا رفته و چه شد. احمد رفعت[ر.ض] گويد: مظنون آن است كه صاحب ترجمه[هبنّقه] از جمله اهل حقيقت بوده و بدين اطوار ناشايست احمقانه ظاهرى، جوياى مقام فنا مى بوده است.
هبوب ـ (چو نزول) وزيدن باد.(عر)
هبوط ـ (ق) نازل شدن و فرود آمدن و در معنى اصطلاحى نجومى آن، رجوع به «شرف» نمايند كه خانه هفتم شرف هر كوكبى هبوط آن است.(عر)
هبوط آدم ـ نازل شدن آن حضرت است بر زمين كه تاريخ هبوطى، اوّلين تواريخ موضوعه در عالم، بدان منسوب و رجوع به فايده 2 و 3 و 4 و 5 و 6 از ترجمه لفظ «تاريخ» كرده و در سبب اجمالى هبوط هم رجوع به ترجمه «آدم» نمايند.
هبه ـ (چو صله) بخشيدن و بى عوض دادن و در اصطلاح فقها، تنها تمليك عين است نه منافع، بى عوض و بدون قصد قربت كه اگر مقرون به نيّت قربت باشد، آن را «صدقه» نامند و «هبه» نگويند، چنانچه تمليك منافع و يا عين در مقابل عوض را هم «هبه» نگويند. بارى، آخر اين لفظ، تاى قرشت است كه در حال وقف تبديل به هاء گردد.(عر)
هبيد ـ (چو رَسيد) حنظل[ر.م] و يا تخم آن.
هبيون ـ بر وزن و معنى افيون و در جايى افسون و افسونگر هم ديدم و ظاهراً تصحيف شده.
هَپاك; هَپَد; هَپر ـ بر وزن و معنى هباك و هبد و هبر.
هپنلو ـ در جايى ديدم كه (بر وزن ارسطو) متاع و كالا و قافله است.
هپيد ـ (چو رَسيد) خطمى[ر.م] و يا تخم آن.
هَپيون ـ بر وزن و معنى هبيون.

آيين سيّم

(در حرف هاى [هوّز] با تاى قرشت)
هتّاك ـ (چو عطّار) رجوع به «هتك» شود.(عر)
هتر ـ (چو سخت) رسوا كردن و پرده عرض و ناموس ديگران را دريدن و (چو هند) دروغ و داهيه و امر عجيب و كلام سقط و ياوه و سختى زمانه و خطا كردن در كلام و نصف اوّل شب و رجوع به «غاريقون» هم شود.
هتسته; هتسه; هتشته ـ (چو طَبَرزه و هرزه) يخ.
هتك ـ (چو تند) نصف شب و (چو سخت) رسوا كردن و پرده دريدن و از جاى برآوردن پرده و يا شق كردن جزئى از آن كه، طرف پسين آن نمايان باشد.(عر)
هتكفت ـ در جايى به معنى هنگفت ديدم.
هتيشه ـ (چو سليقه) يخ.
هتيه پور; هتيه پول ـ به نوشته غياث اللغات[ر.ض]، نام جايى است كه در عهد شاه جهان [پادشاه تيمورى هند; حكومت: 1036ـ 1068] دو فيل مست براى سياست، يكى را به جانب راست و ديگرى را به جانب چپ مى بستند و ظاهراً هندى است.

آيين چهارم

(در حرف هاى [هوّز] با جيم ابجدى و جيم پارسى)
هج ـ (چو دل) هيچ و سِكو و شنه[ر.م] و (چو بد و رخ) سنان و نيزه و هر چيز راست ايستاده و راست باز كردن و راست ايستادن را هم گويند.
هجا ـ (چو رضا) نكوهيدن و هجو كردن كه به پارسى

صفحه 420 - جلد چهارم
«جَرشَفت» گويند و شمردن حروف با اسامى خودشان و با اعراب واكردن آنها، مثل اَلِف، با، تا، ثا...; اين است كه آنها را در اين حال «حروف هجا» گويند، چنانچه در حال تركيب، «حروف جمل» گويند(عر) و به پارسى، نام نسك دهم كتاب زند[ر.م] است.
هجاور ـ (چو سماور) گروه و جماعت و هم شهرى است از ملك ختا [نواحى شمالى و شمال غربى چين ]كه مردمانش به خوب رويى معروفند.
هجده ـ (ر.ف) [هيجده و هژده هم گويند].
هجر ـ (چو هند) جدايى و (چو تند) فحش و كلام قبيح و (چو سخت) جدايى كردن و هم شهرى است كه مركز و مقرّ اداره ولايت بحرين و يا اسم تمامى آن ولايت است و در ميان آن و يمامه ده روز راه است.(عر)
هجرت ـ (ر) جدا شدن از خانمان و وطن و در اصطلاح، آمدن حضرت رسالت(صلى الله عليه وآله وسلم) است از مكه به مدينه كه تاريخ هجرى معمول ميان اسلاميان هم بدان منسوب و در ترجمه «تاريخ عرب» مذكور افتاد و به نوشته مراصد[ر.ض]، نام دهى و نخلستانى هم هست از نواحى يمامه [در شبه جزيره عربستان].(عر)
هجند ـ (چو سمند) مچّه[ر.م].
هجنم ـ (چو عنبر) يعنى مى دهم.(ند)
هجو ـ (ر.ف) و به پارسى «جَرشَف»[گويند].(عر)
هجيد ـ (چو رَسيد) يعنى بدهيد.(ند)
هجير ـ (چو مدير) خوب و نيك و زيبا وخوش صورت و زبده و خلاصه و پسنديده و هزير[ر.م] و نام پسر قارن ابن كاوه و يا پسر گودرز[پهلوان ايرانى] است كه سهراب ابن رستم در پاى قلعه سفيددز كه در سبزوار است، در هنگام رفتن ايران در موقع محاربه زنده اش بگرفت.
هچ ـ بر وزن و معنى هج.
هچكه ـ (ل) به نوشته جهانگيرى[ر.ض]، مرغ عكّه[ر.م ]است.
هچيدن ـ (چو رَسيدن) رنجيدن و رنجانيدن و خميازه كشيدن و پوست بركندن.

آيين پنجم

(در حرف هاى [هوّز] با خاى ثخذ و دال ابجدى و ذال ثخذ)
هخا ـ (ل) خوب و نيكو و نجيب.
هخامنش ـ در بعضى از رساله هاى مختصره گويد: مملكت ايران در اوّل كوچك و منحصر به ايالت فارس بوده و اوّل پادشاهان آنجا هخامنش نام داشته و بعد اولاد او را هم به همين جهت هخامنشى نامند. و تقريباً در مدت دوازده قرن از 529 مقدّم ميلادى تا 651 ميلادى سه سلسله معتبره در ايران سلطنت كرده اند. اوّل هخامنشى ها كه مشهورترين سلاطين اين سلسله، كورش كبير است و در واقع، مؤسّس اين سلسله بوده و مِدى [عراق عجم; نواحى مركزى و غربى ايران] و ليدى و بابِل [در بين النهرين] را فتح نموده است. و ديگر از سلاطين بزرگ اين سلسله داريوش اوّل است كه دولت ايران در عصر اين سلطان به نهايت درجه ترقى و رفعت رسيده و از همه جهت ممالك را منظّم نمود. و اين سلسله پايتخت هاى متعدّد داشتند كه مشهورترين آنها پازاركاد و اكباتان و شهر استخر بوده و در اواخر رو به ضعف گذاشته و در ضمن هم اسكندر كبير، پسر فليب، كه خيال جهانگيرى داشت، به ايران آمده و ايشان را منقرض نمود و اين مملكت منظّم را متصرف گرديد. و در جايى ديدم كه هخامنش يا هيخامنش يا هكامنش نام جد پادشاهان هخامنشى يا كيانى است و معنى آن نيكوسرشت و نيكوطبيعت و نجيب فطرت است. بارى، سلسله دويّم و سيّم هم اشكانيان و ساسانيان است كه هريكى در محل خود مذكور افتاده.
هختن ـ (چو دلبر) آهختن[برآوردن و كشيدن].
هخمنيسيا; هخمنيشيا ـ ظاهراً هخامنش [ر.م] است و رجوع به «همدان» هم شود.
هدا ـ (چو خدا) هدايت.(عر)
هداد ـ (ل) ابن شراحيل; رجوع به «تبع» شود.
هدايت ـ (ر.ف) [رهبرى و ارشاد].(عر)
هدبه ـ (چو هرزه) خرك خدا[ر.م] و (چو سفره) به عربى، مژگان و طره [ريشه ريز] جامه است.

صفحه 421 - جلد چهارم
هدف ـ (ر) نشانه و رجوع به «برجاس» شود.(عر)
هَدمان ـ ايثار كه از خود باز داشته و به ديگران بدهد.
هدنج; هدنگ ـ (چو نهنگ) اسب ابلق [دورنگ كه يكى سفيد باشد].
هده ـ (چو شده) مخفّف هوده [راست و درست].
هَدهاد ـ (ل) رجوع به «بلقيس» شود.
هدهد ـ (چو بلبل) مرغى است مشهور منقّط به نقطه هاى سياه و زرد كه بر سر از موى هاى دراز تاجى داشته و گويند بسيار مهربان و باوفا مى باشد; حتى اگر جفت آن بميرد، به جفتى ديگر جمع نشود و تا آخر عمر خود اصلاً سير نخورده و نياشامد و در ايّام غيبت او در كوهستان ها، مانند فرهاد فرياد نمايد. و آن را به پارسى «شانه سر» و «شانه سرك» و «بديدك» و «بوبو» و «بوبك» و «بوبش» و «بوبه» و «پوپويك» و «پوپويه» و «كوكله» و «مرغ سليمان» و «پوپ» و «پوپش» و «پوپك» و «پوپو» و «پويه» گفته بلكه در پنج لغت آخرى، به عوض باى پارسى در هر دو جا باى ابجدى هم آمده و با تفريق هم استعمال شده كه در هريك از آنها يكى باى پارسى بوده و ديگرى باى ابجدى باشد.(عر)
هدى ـ (چو دعا) هدايت و (چو سعى) هدايت و سيرت و طريقت و مرد باحرمت و هرآنچه هديه حرم مكه نمايند و يا خصوص آنچه از براى ذبح و قربانى هديه آن ارض مقدس مى نمايند و (چو على) اسير و محبوس و قربانى حرم و به پارسى، زراعت ديمه را گويند.(عر)
هدينه ـ (چو سكينه) نردبان.
هديه ـ (چو جزيه) هدايت و (با فتح اوّل و ثالث مشدّد و با كسر ثانى) هر چيزى كه به جهت اكرام به ديگران بفرستند و عروس را هم گويند.(عر)
هديه دندان ـ مزد دندان [پول يا جنسى كه در مهمان كردن فقرا بعد از خوردن طعام بديشان مى دادند].
هُذَيله--->هذيليّه.
هذيان ـ (چو سرطان) سخن غير معقول بر زبان راندن است به سبب مرض يا غير آن و يا سخنان بيهوده گفتن است در بيهوشى مرض كه به پارسى «يان» و «يافه» و «ياوه» گويند.(عر)
هذيل ـ (چو كميل) شعبه اى است از مضر از قبايل عرب كه به هذيل ابن مدركة ابن اياس ابن مضر منسوب مى باشند.(عر)
هذيليّه ـ به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، از جمله شعب معتزله كه يكى از فرق 73گانه امت مرحومه بوده و رئيس ايشان ابوهذيل علاّف مى باشد كه پاره اى از مسائل باطله را كه بالواسطه از واصل ابن عطا ياد گرفته بوده، لباس ديگر پوشانده و به نام خود تدوين نموده و به عنوان مقدّم الطائفه معنون گرديد و اصحاب و اتباع وى اقوال فلسفه را مخلوط به عقايد معتزله نموده و در بعض مسائل از ساير شعب معتزله جدا شده و گويند اراده حق غير مرادات او بوده و بندگان قدرت تحصيل بهشت و جهنم نداشته و حركات بهشتيان و جهنميان ضرورى و مقدورات حضرت متعال فانى است. بارى، مخفى نماند كه گاهى اين فرقه را به جهت انتساب به هذيل[ر.م] هذليّه هم گويند، چنانچه در نسبت به قريش، قرشى و به جُهَينه، جُهَنى و مانند آنها.

آيين ششم

(در حرف هاى [هوّز] با راى قرشت)
هر ـ (چو رخ) ترسيدن و از جا برآمدن دل و (چو بد) سياه و كلمه عموم است به معنى كل و همه و دانه اى است كه در ميان گندم رويد و به جهت ضرر، آن را از گندم جدا كنند و به معنى فاعل و كننده كارى هم هست و (چو دل) يخ و آتش و غبار و بلغم و پوست مار و پوست تخم مرغ و كلمه اى است كه شبانان گوسفند را بدان به طرف خود خوانند و (بر وزن شِقّ) به عربى، به معنى گربه است.
هرا ـ (چو رضا) هرات و (چو سقّا) هليله [ر.م] و گل ميخ[ر.م ]و آواز مهيب و گلوله هاى طلا و نقره كه در زين و لجام [دهنه] اسب به كار برند و يا ساخت اسب را گويند از لجام و سينه بند و غيره و (به كسر و تشديد) فروريختن و آوازِ ريختن و (با ضمّ و تشديد) ترس و واهمه و درخشيدن و آواز مهيب.

صفحه 422 - جلد چهارم
هرات ـ (به كسر اوّل) بخت نيك و يا مردم نيك بخت و هم ولايتى است در سمت شرقى خراسان كه بعضاً به خراسان شرقى هم موسوم و قصبه و كرسى آن هم شهرى است بزرگ و قديم كه به همين اسم مسمّى و قديماً به آريا موسوم بوده و هرو و هرى نيز گفته و به همين جهت در مقام نسبت، هروى گويند و اطول ايّامش 14 ساعت و 18 دقيقه و طول شرقى آن 44 درجه و 20 دقيقه و عرض شمالى آن 35 درجه و آبش خوش گوار و هوايش سازگار است، حتى گفته اند كه اگر خاك اصفهان و هواى هرات و آب خوارزم در يك جا جمع شدى، هيچ كس نمردى. و اين شهر در صحراى وسيعى در ميانه دو كوه كه فاصله ميان آنها سه فرسخ و نيم يا چهار فرسخ است، واقع و بنا كرده ذوالقرنين[ر.م] و يا هراتنام، دختر ضحّاك [ازشخصيّت هاى پليد شاهنامه] و يا از آثار يكى از انبياى عظام است كه به وحى الهى بنايش نهاده و در زمان عثمان مفتوح اسلاميان گرديده و رود هرات كه به رود مالان مشهور است، در ميان دهات و بلوكات رفته و از هر دو طرف به تمامى مزارع آن آب مى دهد. اينك زراعات و باغات اطراف و بلوكش بيرون از شمار است و در فارس دو قريه است كه براى خوبى و معمورى و حاصلخيزى، آنها را هم به همين هرات و مرو خراسان تشبيه كرده و هرات و مروز گويند. و حصار اطراف قلعه اين شهر بسيار مستحكم و خندق بس عظيمى محيط گرداگرد آن حصار است و قصور و عماراتش بسيار و كارخانه جات صنايع متعدده در آنجا بى شمار و روغن گل و شمشير و ساير آلات قطّاعه آن ممتاز و تجارتش با كابل و هند و كشمير و بخارا [در ازبكستان] داير مى باشد و موافق نوشته احمد رفعت[ر.ض]، در زمان اسكندر رومى خراب شده و از 1150 ميلادى ـ مطابق 545 هجرى ـ تا 617 هجرى مقرّ حكومت غوريان بوده و عاقبت چنگيزيان و تيموريان مسخّرش نموده و در 1128 هجرى افغان از ايشان استرداد نموده و در 1144 هجرى به حيطه تصرف نادرشاه آمده، پس بازهم احمدشاه، حكمران افغان، استردادش نموده و تا حال در تصرف افغانيان مى باشد. و از اغراقات حمدالله مستوفى[ر.ض] است كه هرات در زمان سلطنت ملوك غور [543 ـ 612هـ ]چنان آباد بوده كه دوازده هزار حمام و شش هزار كاروان سرا و طاحونه [آسيا] و 154 هزار خانه رعيّت نشين داشته و در زمان سلطان حسين ميرزاى بايقرا [پادشاه تيمورى; حكومت: 873 ـ 911هـ] در ظرف سه سال صدهزار خانه هم زياد شده بود، چنان كه هر روزه در دكان هاى نانوايى آن 21 خروار تخمه بر روى نان مى كردند و در آن مدرسه عجيبى است از سلطان حسين ميرزا كه به نوشته بعضى، 600 قطار شتر از سنگ مرمر در آن به كار رفته و معادل صدهزار تومان از اهل حرم سلطان و دويست هزار تومان هم وزير سلطان و خود سلطان از خزانه دولتى مصروف آن مدرسه كرده و همه دولتيان هم علوفه [آذوقه] شش ماهه خودشان را در راه اين امر مقدّس صرف نمودند.
هرارش ـ (چو شماتت) شكوفه و قى كردن.
هراس ـ (چو كتاب) هراسيدن و امر و فاعل از آن و (چو كَنار) علاوه بر اين معنى، نام درختى خاردار هم هست.
هراسا ـ (به فتح و كسر اوّل) هراسه [ر.م].
هراسان; هراسنده ـ (ق) اسم فاعل از هراسيدن، خصوصاً مردم صالح و باتقوا و توبه كار را گويند.
هَراسه ـ (ق) هرآنچه مردمان و غير ايشان را بدان بترسانند، خصوصاً چوبى كه در ميان فاليز [بوستان] و زراعت برپا كرده و صورت ها و چيزهاى ديگر بر آن نصب نمايند تا مرغان و جانوران زيانكار ترسيده و به جانب زراعت نيايند و شاخه هايى كه صيّادان كهنه و لتّه بر آنها آويخته و در يك طرف دام بر زمين نصب كنند تا صيد از آنها رميده و به جانب دام و تله درآيند و يا خود در عقب آنها پنهان شده و دام را بكشد و آن را «كاز» و «كازه» و «داخول» و «داهول» هم گفته و به عربى «محذار» گويند.
هراسيدن ـ (ق) ترسيدن.
هراش ـ (چو كَنار) قى و استفراغ و شكوفه.
هراشانيدن ـ (به فتح اوّل) ديگرى را به قى آوردن.
هراشيدن ـ (چو رَسانيدن) قى كردن.
هراقلى پوليس ـ (ل) رجوع به «دمنهور» شود.

صفحه 423 - جلد چهارم
هراقليموس ـ (ل) رجوع به «هرقل» شود.
هرانيد ـ (چو سرازير) چگونگى و حقيقت و ماهيّت و در ناصرى[ر.ض] گويد كه حرف ياء بر نون مقدّم است.
هراوا; هراوه ـ (چو نَصارا و علاوه) بلبل.
هراه ـ (به كسر اوّل) هرات و ظاهراً تصحيف شده.
هراهر ـ (چو مساجد) هلهله و غريدن.
هراينه ـ (ر) ظاهر و روشن و واجب و لابد و لاعلاج و بى شك و شبهه و ترجمه البته و به هر حال و به هر صورت هم هست.
هراينه باش; هراينه بود; هراينه هستى ـ واجب الوجود.
هرايينه ـ (ر) هراينه[ر.م]، اِفراداً و تركيباً.
هربار ـ (چو فرهاد) همواره و هميشه.
هَرباسْب ـ هريكى از سيّارات را گويند و جمع آن، هرباسبان است و به نوشته ناصرى[ر.ض]، با باى پارسى است و تعجب از برهان[ر.ض] است كه مفرد آن را با باى ابجدى ضبط كرده و در جمع آن تصريح به پارسى بودن باى آن نموده است.
هَرباسْبان--->هرباسب.
هِربُد; هِربُذ ـ هيربد[ر.م].
هربنگ ـ (چو گُل قند) گياهى است غوزه دار و كنگره دار كه به «كال بنگ» نيز موسوم بوده و در ميان جو و گندم رويد و در وسط آن چند دانه مى باشد كه خوردنش جنون و بى شعورى آرد.
هربو ـ (چو بدبو) نام گلى است.
هربيد ـ (چو زنجير) هشيار و زيرك.
هرپاسپ; هرپاسپان--->هرباسب.
هرتاس ـ (به فتح اوّل) راهب و تارك دنيا.
هَرتاسى ـ (ق) رهبانيّت.
هرشه ـ (چو هرزه) لبلاب و عشقه [گياه پيچك].
هرشير ـ (چو زنجير) دهى است در ميانه رى و قزوين.
هرطمان ـ (چو دختران) دانه اى است شبيه به جلبان و خلر [ر.م]كه در ميان گندم و جو رويد و آن را «هر» نيز گفته و نام عربى و يا معرّب آن «قرطمان» است و در مخزن[ر.ض] گويد كه بعضى خود جلبانش دانسته و آن اشتباه است زيراكه هرطمان سرخ مايل به سياهى است و نبات آن شبيه به گندم و ثمر آن در غلافى منقسم به دو قسم است و جلبان سياه مايل به غبرت است و در «ق ر» هم گويد: قرطمان به زعم ابوحنيفه دينورى[ر.ض]، اسم درختى است شبيه به درخت چنار كه در ساحل عمان يافت مى شود و شاخ و برگ آن خوش بو است.(يونانى يا پارسى)
هَرفوليون ـ سيسنبر[ر.م].(نان)
هرقان; هرقانيا ـ (ل) رجوع به «گرگان» شود.
هرقل ـ دهى است از توابع حلّه [نزديك بغداد] و نام ديرى و معبدى هم بوده در قديم و هم اسم يكى از سلاطين روم و يا عنوان قديمى ايشان بوده، هركه بودى چنانچه قيصر در اين زمان، و آن هرقل كه معاصر حضرت رسالت(صلى الله عليه وآله وسلم)بوده و آن حضرت بدو نامه نگاشته و به دين اسلامش دعوت فرموده و حامل نامه هم دحيه كلبى بوده است، در اصل هراقليموس بوده كه به هرقل اشتهار يافته است.
هرقلوس; هرقلوه ـ (ل) نوعى از كاسنى صحرايى است.(نان)
هرقله ـ (چو دل زده) به نوشته مراصد[ر.ض]، شهرى است از بلاد روم كه در زمان هارون الرشيد مفتوح اسلاميان گرديده و اهالى آن را هم اسير و دستگير نمودند و يكى از اصحاب خليفه يكى از آن اسيران را كه دختر بِطريق [يكى از مراتب علماى مسيحى] ايشان بوده، خريده و با خودش به رقّه برده و بسيار محترمش داشتى و در ساحل غربى فرات در قرب صفّين حصارى از براى او ترتيب داده و به هرقلهاش موسوم داشت و همين حصار عاقبت خراب شده و آثار عمارت و بناهاى عجيب آن باقى است.
هرك ـ (چو تند) مبهوت و بى عقل و احمق.
هركاده ـ (چو سردابه) ديگ سنگى سرگشاده طعام پزى كه در خراسان معروف است و يا ديگ آهنين حلواپزى و يا تير حلواپزى و يا آلتى است ديگر مر حلواپزان را.
هَركاره ـ (ق) هركاده [ر.م] و مردم همه كاره كه به هر امرى اقدام و مباشرت نمايد.
هركام ـ (چو فرهاد) يكى از نواحى طارم و ميان قزوين و بلاد ديلم.

صفحه 424 - جلد چهارم
هركش ـ (چو عنبر) قراول و يزك.
هركند ـ (چو فرزند) دريايى است در اقصاى بلاد هند در ميان هند و چين، و جزيره سرنديب [سرى لانكا ]هم، كه از طرف مشرق آخرين جزاير هند است، در همين دريا است.
هركول ـ به اساطير پيشينيان يونان، يكى از مشاهير قهرمانان كه در مخزن خيال ايشان تجسّم يافته و پسر ژوبيتر[ر.م] مى باشد كه در شهر تب[ر.م] تولّد يافته و ازآن رو كه نطفه اش خراب و شبهه ناك بود، محل نفرت ژنون[ر.م] بوده و دو مار مأمور بلع كردن وى نمود. پس، هركول آن دو مار را فشار داده و هلاك ساخته و در اندك زمانى به كثرت محاربه و زيبايى قد و قامت اشتهار يافته و عاقبت شيفته دخترى گرديده و ازاين رو زنش به اقتضاى رقابت فطريّه لباس زهردارى از براى او فرستاد كه به مجرد پوشيدن، بدنش را دريده و جراحت بزرگى پديد آمد كه تاب تحمل آن را نداشت و ازاين رو به بالاى كوهى رفته و به آتشى كه از آسمان باريد، سوخته و بازهم به نظر ژوبيتر زنده گرديد. طبعاً افسانه است.
هرگز ـ (چو بددل) باقى و پايدار و هميشه و هيچ وقت و هيچ زمان.
هرگزى ـ باقى و ابدى و لايزال.
هرم ـ (چو سرد) ريزه ريزه بريدن گوشت و هم گياهى است كه شترش مى خورد و (چو خَجِل) نفس و عقل و پير و بسيار ضعيف و (چو قمر) ضعف و غايت پيرى و هم دهى است قصبه مانند از فارس كه تنباكويش خوب و اغلب مردمانش شافعى و قليلى شيعه امامى و حكومت آن از جانب ايالت فارس مقرّر است و به نوشته قطر[ر.ض]، هريك از اهرام مصر را هم گويند و از ترجمه اهرام و هرم كه مفرد آن است، نامى نبرده كه به چه نسبت بدين اسم مسمّى بوده اند ليكن ظاهرش آنكه، هرم گنبد را هم گويند و يا خصوص بنايى است كه به شكل اهرام مصر، كه مذكور خواهد شد، باشد و در منتخب اللّغات[ر.ض] و حاشيه تاريخ بحيره[ر.ض] هم تصريح كرده بر اينكه اهرام جمع هَرَم به معنى گنبد است و واضح است كه تثنيه آن، هرمان (بر وزن سرطان) مى باشد. و چون كلام بدينجا انجاميد، خلاصه كلمات اهل فن را كه در ترجمه اهرام و هرمان مصر نگاشته اند، ثبت اوراق مى نمايد. در ساحل نيل در قرب قاهره دهى است گيزهنام كه معرّب آن جيزه بوده و اهرام مشهور هم كه در شماره عجايب سبعه عالم مى باشند، در آنجا است و اگرچه اهرام بسيار است وليكن دو تا از آنها بهواسطه غايت بزرگى و عظمت داراى شهرت بى نهايت بوده و به صيغه تثنيه (هرمان) معروف گرديده اند و گنبد هرمان هم كه در السنه داير است، عبارت از همين دو تا است كه در يكى قبر حضرت ادريس(عليه السلام) و در ديگرى شاگردش، اغانيمون، مدفون است. و پاره اى مطالب راجعه به مقام را در ضمن 5 ماده مى نگارد:
   1. در بانى اهرام و هرمان و غرض از بناى آنها و تاريخ بناى آنها: بدان كه بانى آنها كه بوده و غرض اصلى از بناى آنها چه بوده و در چه زمان بوده، به درستى معلوم نشده. اينك هريك از مورّخين و ارباب سِيَر به طورى ديگر ثبت دفتر نموده و عقيده بعضى، آن است كه سه اهرام از جمله آنها را يكى از فراعنه مصر بنا نهاد، به نظر آنكه يكى مدفن خود او بوده و در ديگرى زنش را دفن كرده و در سيّمى دخترش را مدفون سازند. پس، زن و دختر در محل معيّن خودشان مدفون گرديده و اما خودش در هرم معيّن خود دفن نشده و ازاين رو تاكنون پيش آن گشاده و باز است و از ابن خلدون مغربى نقل است كه منفذ حاليه كه در يكى از اهرام سه گانه است، در زمان مأمون عباسى كه اراده هدم آنها داشته، مى باشد. و بعضى گفته كه اهرام مذكوره هيكل عبادت شمس بوده اند و اگر خطوط روى آنها معلوم شدى، سبب بناى آنها هم مكشوف گرديدى و گويند بزرگ ترين گنبدهاى اهرام كه به «مندوم» يا «ميدوم» هم موسوم و چهارصد گز در چهارصد گز مى باشد، در 470 سال انجام يافته و كوچك ترين آنها در 70 سال بنا شده. و متأخّرين سيّاحان فرنگ تا حال پى به حقيقت خطوط مذكوره نبرده اند. و احمد رفعت[ر.ض] گويد: در قطعه مِكسيك از امريكا بناهاى قديمه بسيارى است شبيه به اهرام مصريّه كه در زبان اهالى خود به «نه اوقاليس»

صفحه 425 - جلد چهارم
موسوم بوده و آنها را خانه خدا پندارند و از اين راه در پيش در آنها قربانى مى كنند. و بعضى از علماى نمسه [ر.م ]گويد كه امثال اين اهرام در تمامى اقطار كره از زمين روييده و اهل مصر در آنها هنر و صنعت خود را به كار برده اند و الاّ پاره اى اهرام ديگر كه در شكل و صورت ماننده همين اهرام مصرى هستند، در مكسيك از بلاد امريكا هم موجود مى باشد و از همين راه پى به تقدّم اهل آنها برده اند بلكه بعضى از متخصّصين در آثار قديمه، اگر چه بسيار بعيد است، گويد كه اهالى امريكا در اصل از جمله قبايل مصريّه بوده اند. و بعضى گويد كه اهرام مصر مدفن فراعنه و گوساله هاى مقدّسه كه پرستشگاه مصريان قديم بوده اند، مى باشند زيراكه غالب آنها در محل هايى هستند كه قبور مردگان ايشان در آنها پيدا مى شود و بعضى از ارباب تحقيق بر آنند كه بزرگ ترين سه هرم مذكور را شوفو و برادرش، نوشوفو، از براى مدفن خودشان تعيين كرده اند، چنانچه نام هاى آن دو برادر در بعض احجار همين هرم نقش است و ميانه ترين آنها بنا كرده شافرى از فراعنه بوده و كوچك ترين آنها هم بنا كرده مَلِكْ منقارى مى باشد زيراكه نام او هم در همين هرم نقش است.
   نوفل افندى [نوفل بن نعمة الله طرابلسى; 1812ـ 1887م ]در سياحة المعارف[زبدة الصحائف فى سياحة المعارف] گويد: سبب عمده بقاى اهرام و ساير آثار عظيمه كه در باب معرفت حقايق امور تاريخيّه مصريّه سرمشق و دستاويز متأخّرين بوده، آنكه اهالى آن ديار اهتمام تمام در امور ثابته باقيه داشتندى كه بهواسطه آنها ذكر خير ايشان از صفحه روزگار سترده نگشته و تا ابد زنده و پاينده بماند. اين است كه اوقات خودشان را در تأسيس ابنيه عاليه و اشياء هولناك غير ظريفه كه از تطرّق حوادث زمان در تحت امان بودى، مصروف داشته و زحمات فوق العاده را تحمل نموده و در دفع موانع مقاصد علّيّه خودشان كوشيدندى. و بعضى گفته كه بناى اهرام مصر از جان ابن جان بوده كه پيش از دوره بشرى بنياد آنها را نهاده اند و مؤيّد اين مقال است كلامى كه در باب قدمت بناى آنها گفته اند: «بُنى الهَرَمان و النّسر الطائر فى سرطان». و چنانچه بر اهل فن پوشيده نيست، كواكب ثابته كه نسر طاير[ر.م] هم يكى از آنها است، در هر 2000 سال يك برج سير نمايند و نسر طاير اكنون در اواخر برج جدى [ر.م ]است. پس تاريخ بناى اهرام مصريّه در حوالى 14000 سال مى باشد، اگر هيچ دوره را تمام نكرده باشد و الاّ به هر يك دوره 24000 سال بر آن مقدار مذكور خواهد افزود بلكه بعضى از اهل فن جمله مذكوره «بنى الهرمان» را به حضرت على(عليه السلام) نسبت داده وليكن در جايى ديده نشده و عجب تر آنكه در تاريخ بحيره[ر.ض ]گويد كه بر كتيبه يكى از آن گنبدها كه بزرگ ترين اهرام است، به خط عبرانى حضرت اميرالمؤمنين على(عليه السلام)يافته اند: «بناء الجنبد الهرمان والنّسر الطائر فى السرطان كتبه على عمران» بلكه در تاريخ بحيره[ر.ض] گويد: يكى از شيوخ مصر كه خط و زبان يونانى را مى دانست، بعضى از خطوط هرمان را ترجمه نمود بدين كه: از زمان بناى آنها تا عهد سعادت ظهور حضرت رسالت(صلى الله عليه وآله وسلم)70000 سال است. و در قاموس [ر.ض]گويد: هرمان دو بناى ديرينه است در مصر كه حضرت ادريس(عليه السلام)به جهت محفوظ داشتن علوم از صدمه طوفان آنها را بنا نهاده و يا خود بناى سنان ابن مشلشل بوده و يا بناى پيشينيان است كه از روى قواعد نجوميّه، طوفان نوح را استكشاف كرده و آنها را بنا نهاده و همه گونه سحر و طب و طلسمات در آنها ثبت كردند. پس گويد: و در آنجا اهرام كوچك بسيار است و از بانى آنها نامى نبرده. و بعضى از ارباب سِيَر تصريح كرده اند بر اينكه چون حضرت ادريس(عليه السلام) با علم نبوّت دانسته بود كه طوفان نوح جهان را ويران كند و اثرى از علم و معلّم و متعلّم باقى نماند، بفرمود تا در 1230هبوطى ـ مطابق 4355 مقدّم ميلادى ـ در طرف غربى مصر بنيان هرمان نهاده و از علوم طب و نجوم و غيرها در آن ثبت كردند كه از طغيان طوفان محفوظ ماند و آن بنا را در شش ماه به پايان آورده و فرمود بر آن نوشتند: من آن را در شش ماه بنا نهادم و مردمان قرون اخيره اگر بتوانند، در شش صد سال منهدمش سازند و حال آنكه هدم و ويران كردن آسان تر از بنيان نهادن است. و بعد از طوفان بعضى از فراعنه مصر هم

صفحه 426 - جلد چهارم
در حوالى 1500 و 2000 و 2500 مقدّم ميلادى براى دخمه و مقبره خود از آن گونه اهرام برآوردند، چنان كه هيجده هرم در ارض مصر بنيان نهادند وليكن هيچ يك از ابنيه را به قطر و ارتفاع و استحكام هرمان ادريس(عليه السلام)برنياورده اند و در ميان آنها چندين غارها و سرداب ها است كه اجساد اموات را در توى تابوت در آنها گذاشته اند و با روغن و ادويه مى ماليده اند. اينك از اين گونه اجساد در ميان تابوت ها در زير طاق نماى گنبدهاى مذكوره يافته اند و در حول و حوش اهرام، علامات عمارات بسيارى است كه با خط مرغ [ر.م ]در آنها چيزها نوشته اند. و به نوشته بعضى، عدد اهرام مصر هفت گنبد بزرگ است و بعضى ديگر افزوده كه آن هفت گنبد مثل پياز محيط يكديگر شده اند و شايد اختلاف در عدد، به جهت انهدام بعضى از آنها بوده باشد، چنان كه جمعى تصريح كرده اند كه بعضى از اهرام هاى كوچك خراب شده اند و يا آنكه آنچه را كه در نظر خود اهم دانسته اند، به شماره آورده اند.
   2. در شكل هندسى اهرام مصريّه: در ناسخ التواريخ[ر.ض ]گويد: هرمان ادريس دو بناى عظيم است مربع و مخروطى مشتمل بر چهار مثلث كه هر ضلعى تا ضلعى ديگر چهارصد ذراع مسافت دارد و ارتفاع هريك نيز چهارصد ذراع است و از شكل اهرام ديگر كه غير هرمان ادريس هستند، نامى نبرده. و در بستان السياحة[ر.ض] گويد: هرمان هفت گنبد بزرگ است در سمت قاهره مصر به مسافت يك ميل از رود نيل و بزرگ ترين آنها به «هرم ميدوم» موسوم و در كتب اخبار و افواه مصريان هم مذكور و چهارصد ذراع بلندى داشته و چهارصد ذراع دور او است و شصت گز به شكل تثليث و بعضى را به تربيع بلند نموده و بعد از آن به شكل مخروطى برآورده اند، چنان كه هر ضلع آن ثلث مى نمايد. اوّل مقدار بيست گز مربّع ساخته، آنگاه مثمّن گردانيده، پس از آن به شكل مخروطى به انجام رسانيده. و در سياحة المعارف گويد: بزرگ ترين اهرام ثلاثه به شكل مربّع و هر يك ضلع قاعده و پايين آن 746 قدم بوده و محيط آن چهار معادل آن و 2984 قدم مى باشد كه با چهارده جريب زمين كه هر جريبى شصت ذراع مربّع و مجموع مضروبى آن 3600 ذراع مربّع است، مساوى بوده و مقدار مجموع چهارده جريب 50400 ذراع مربّع مى باشد. و از معجم البلدان[ر.ض ]نقل است كه در مصر قلعه اى است كه طول آن چهارصد ارش و عرضش نيز مثل آن.
   3. در استحكام اساس اهرام: بعضى گفته كه هيچ آهن آنها را سوراخ نتواند كرد و اسكندر بعد از تسخير عالم خواست كه ويرانش كند، نتوانسته و با خود گفت: مگر بناى اين، خارج از چهار عنصر است. و از معجم البلدان[ر.ض] نقل است كه چون گنبد هرمان را بنا مى نهادند، گل آن را از سنگ رخام و مرمر و آبگينه[شيشه ]و پى و ابريشم و سريشم خمير كردند. و هم از وى نقل است كه بناى آن از آبگينه و مرمر و رخام و ارزيز[قلع] و سريشم و عصب بر هم ريخته اند و هر سنگى از آن ده اَرش [ر.م] است، چنان كه گويى يك لخت شده و گنبد كوچكى است كه از درون آن بادى بيرون مى آيد كه مردم را منع مى كند از داخل شدن و در برج هاى گوشه آن نوشته اند: پادشاه روى زمين، آن است كه يكى از اين گنبدها را خراب كند. و قولى است كه مأمون الرشيد مبلغ ها خرج كرده كه ده ارش از آن خراب كند، نتوانست. و در بستان السياحة[ر.ض] گويد: مأمون در هدم و خرابى يكى از هرمان سعى بليغ نمود و اقل قليلى توانسته و همان مقدار دينار و درهم در تصرف او آمد و هرچند در خرابى آن كوشيد، به جايى نرسيده و آخرالامر ترك نمود و احمد رفعت[ر.ض] گويد: مأمون عباسى در خراب كردن اهرام مصريّه مدت درازى صرف اوقات نموده و عاقبت ديوارى به ضخامت بيست ذراع سوراخ شده و در درون آن رفته و در توى اوطاق كوچكى كه در آنجا بوده، يك مطهره زبرجدى با هزار عدد طلاى سكه دار كه وزن هريكى چهل درهم بوده، به دست آوردند و از اتفاقات عجيبه آنكه قيمت عادلانه آن طلاها معادل همان مخارج مصروفه در اين عمل گرديد.
   4. در امور عجيبه اهرام مصر: در زمان احمد ابن طولون [مؤسّس سلسله طولونيان مصر; حكومت:254ـ

صفحه 427 - جلد چهارم
270هـ ]جمعى در قبّه بزرگ هرمان داخل شده و چاهى يافتند از آبگينه ملوّن. و از جامع الحكايات[ر.ض] نقل است: وقتى كه مأمون به مصر رفته بود، درِ يكى از اهرام را گشاده و در ميان آن چاهى ديد و در اندرون آن چهار صفّه [سكّو ]و جمعى از مردگان بر قرار خود خوابيده و اجساد ايشان نپوسيده و همه شان جوان بودند. پس، فرمود تا نردبانى ساخته و بر آنجا نهاده و بر آن قبّه برآمده و در آنجا سنگى به صورت آدمى ديدند. به فرموده خليفه، آن سنگ را برآورده و بشكسته و شخصى مرده از ميان سنگ به در آمد كه زرهى زرد پوشيده و به انواع جواهر مرصّع كرده و بر بالين او شمشيرى و يك پاره ياقوت احمر به قدر بيضه مرغى. مأمون فرمود كه آن ياقوت را قيمت كنند. پس خراج ده ساله مصر قيمت آن گرديد. و از شيخ الاسلام ابوطاهر محمد بن يعقوب فيروزآبادى[از ائمه لغت و ادب و مؤلف قاموس المحيط، متوفّى به سال 816هـ] نقل است كه در مصر نانوايى بود يك چشم و در جواب سؤال از سبب آن اظهار داشت كه روزى شخصى به دكان من آمده و اظهار داشت بارى چند دارم، مى خواهم به شهر آرم. اينك من استران خود را آماده كرده و به همراهى او راهى شديم تا به قبّة الهرمان بر سر چاهى پرآب رسيديم. يك نسخه برآورده و خوانده و در چاه انداخت. در دَم[فوراً] آبش خشكيده و خودش در چاه رفت. چندان زر بركشيديم كه چهار خروار شد و آخر آن توبره اى كوچك را پر كرده و برآمده و چيزى خواند. باز چاه پر آب شد و آن توبره را هم به من بخشيد. پس، آن زرها را بار استرها كرده و روان شديم. پاره اى نان به من داد. چون آن را خوردم، بيهوش شده و افتادم. بعد از يك روز به حال خود آمده و ديدم كه كلاغ يك چشم مرا برآورده و در كار است كه ديگرى را نيز برآورد. پس برخاسته و به خانه خود آمدم و پس از آن هرچند جويا شدم، خبرى از آن شخص نيافتم. و نيز نقل است كه دو تن از بزرگ زادگان مصر به فقر و فاقه افتاده و همه روزه به سير قبّه هاى هرمان مى رفتند. روزى ورقى يافتند كه در آن نوشته بود: قبّه كوچك را از طرف شرقى بيست گز بپيمايند. پس، چنان كرده و صندوق مقفّلى ديدند. قفل آن را برداشته و يك عدد كاسه با قرصى از طلا در آن ديدند. پس، صندوق را رها كرده و قرص و كاسه را برداشته و به شهر آمده و قرص طلا را با زرى ديگر معاوضه كرده و به خانه آمدند و ديدند كه آن طلا پيش از ايشان حاضر شده. به سهو صاحب زر حمل كرده و باز در جاى ديگرش فروختند و چون به خانه آمدند، نيز طلا را حاضر يافتند و دانستند كه اين خاصيّت آن طلا است. پس ايشان را از آن ممرّ سامان بى قياس فراهم آمد. و اما آن كاسه را هم خاصيّت آن بود كه آب در آن، شراب خالص شدى كه مثلش در همه مصر نبودى. پس در كنار آب نيل خانه ساخته و خمرفروشى آغازيده و از همه خمرفروشان ارزان تر فروختند. عاقبت شراب فروشان بديشان رشگ برده و درصدد تفتيش حال ايشان برآمده و ديدند كه هرگز انگور نمى خرند و اسباب شراب ندارند و با اين همه، از همه بهتر و بيشتر و ارزان تر مى فروشند تا معلومشان شد كه آب نيل در دست ايشان شراب مى شود. پس، عرض حال به خدمت عزيز مصر بردند. عزيز ايشان را طلب نموده و گفت: «شما جادوگريد». گفتند: «حاشا». پس عزيز درصدد استكشاف واقع برآمد. ايشان هم از در راستى آمده و كاسه و قرص طلا را نزد وى آورده و اظهار داشتند كه آن خاصيّت كاسه است نه اثر جادوى ما. و چون بعد از امتحانْ صدق ايشان معلوم شد، عزيز گفت: «مالى كه تا حال تحصيل كرده ايد» از خود شما باشد ليكن چون اين قرص طلا دزدى است، بر ما واجب است كه به اقتضاى حكومت آن را حبس كنيم تا مردم از شر آن برهند و اما كاسه، چون در سر كار ما شراب بسيار در كار است، اگر آن را به من ببخشيد، روا باشد». ايشان هم راضى شدند. ديگربار به سراغ صندوق به هرمان رفتند و اثرى نيافتند.
   5. علاوه بر مناسبت موقع، خدمت دينى را هم منظور داشته و به ذكر يك فقره قضيّه كه در كتاب مستطاب كمال الدين و تمام النعمه نگارش يافته مى پردازد. و اگرچه اين قضيّه با هريك از ماده 1 و 3 و 4 مناسبتى تمام داشته و ذكر آن در ضمن يكى از آنها هم خالى از ربط نبودى،

صفحه 428 - جلد چهارم
مع ذلك به جهت اهميّت آن خواستم كه ذكر استقلالى آن را زينت بخش اوراق نمايم. شيخ صدوق فقيه ابوجعفر محمد ابن على ابن حسين ابن موسى ابن بابويه قمى(قدس سره) در آن كتاب مستطاب به چند واسطه نقل كرده كه ابوالجيش احمد ابن طولون هدم و تخريب هرمين مصر را تصميم داد و با وجود آنكه پاره اى مردمان امين و اهل سِرّ، كه در سر او گرد آمده بودند، منعش كرده و به شهادت تجربه هاى عديده، سبب قطع عمر بودن اين عمل را اظهار داشتند، مؤثّر نيفتاده و بازهم در عزم خود راسخ بوده و به حسب فرمان، هزار تن از كاركنان مدت يك سال به جهت پيدا كردن درب هرمان در حوالى آن بنيان كار كرده و عاقبت خسته و شكسته و از نيل مدعا مأيوس گشته و عازم انصراف گرديدند و در آن حال نهر كوچكى ديده و به خيال اينكه راه و درب هرمان همان بوده باشد، رفته و در آخر آن يك پارچه سنگ مرمر صافى كه به پايش نصب كرده بودند، ديده و حدس نمودند كه درب اهرام بوده باشد و ازاين رو به انواع فنون و حيل از جايش برآورده و بر روى آن خطى يونانى ديدند كه به هيچ وجه توانايى قرائت را نداشتند. پس، انجمنى از حكما و علماى تمامى مذاهب مصريّه تشكيل داده و بازهم به حل معما قادر نشده و عاقبت ابوعبداللهنامى مدنى كه در بين ايشان از جمله دانشوران جهان به شمار مى رفت، اظهار داشت كه در ارض حبشه [اتيوپى] اسقفى است 360ساله كه اين خط را عارف بوده و اراده داشت كه به من هم تعليم نمايد ليكن خودم به جهت كثرت حرصى كه در ياد گرفتن علوم عربيّه داشتم، تن در ندادم. پس، همين كه اين فقره مسموع ابوالجيش افتاد، نامه اى به مَلِك حبشه نوشته و خواستار اعزام اسقف گرديد. در پاسخ رقم كردند كه چون آن پيرمرد بسيار سال خورده و لگدكوب حوادث كونى بوده و فقط صفاى آبوهوا و لطافت خاك پاك حبشه است كه او را تا اين جزو زمان در آغوش امانش بپروريده و انتقال وى به كشورى ديگر محل خوف و خطر مى باشد و علاوه كه بقاى او وسيله شرف و فرج و وقار و سكينه ما است، پس بهتر است كه مطالب راجعه به شرح و بيان او بهواسطه كتابت باشد. پس، ابوالجيش همان سنگ مرمر را در كشتى كوچكى از صعيد اعلى [به «صعيد» رجوع شود ]به شهر اسوان نقل داده و از آنجا هم بهواسطه عرابه ها به بلاد حبشه برده و به نظر اسقف رساندند. پس، وى هم تمامى خطوط آن را خوانده و به زبان حبشى ترجمه نموده و بعد از آن هم نقل به عربى نموده اند. و خلاصه اش آنكه: «من ريّان ابن ذومغ يا دوسع يا دومغ (على اختلاف النّسخ) هستم كه در طلب علم به حقيقت رود نيل، با چهار هزارهزار نفر از وطن بيرون رفتم كه منبع آن را به دست آرم و هشتاد سال قطع مسافت كرده و در آخر به ظلمات و بحر محيط دنيا رسيدم و همين قدر ديدم كه نيل مبارك بحر را شكافته و جريان مى يابد و منفذى ديگر نديدم و در ظرف اين مدت مسافرت، تمامى يارانم هلاك شده و فقط چهار هزار نفر باقى و در قيد حيات بودند. پس، از خوف زوال ملك و مملكت برگشته و هرمان و تمامى اهرام مصريّه را بنا و جميع ذخاير و كنوز خود را در آنها وديعه كرده و در اين باب شعرها گفتم:
«و ادرك على بعض ما هو كائن *** و لا علم لى بالغيب و الله أعلم
و أتقنت ما حاولت اتقان صنعه *** و أحكمته و الله أقوى و أحكم
و حاولت علم النيل من بدء فيضه *** فاعجزني و المرء بالعجز ملجم
ثمانين شاهوراً قطعت مسايحاً *** و حولى بنوحجر و جيش عَرَمرَم1
الى ان قطعت الانس و الجن كلّهم *** و عارضني لجّ من البحر مظلم
فايقنت ان لا منفذ بعد منزلي *** لذي همة بعدي و لا متقدّم
فأبتُ إلى ملكي و ارسيت2 ثاوياً *** بمصر و للايّام بؤس و انعم

1. شاهور شايد لغتى است در شهر.(مؤلّف)
2. ارسبت.(مؤلّف)

صفحه 429 - جلد چهارم
أنا صاحب الأهرام فى مصر كلّها *** و باني برانيها1 بها و المقدّم
تركت بها آثار كفّى و حكمتى *** على الدّهر لاتبلى و لاتتهدّم
و فيها كنوز جمّة2 و عجائب *** و للدَّهر أمر مرَّة و تهجّم
سيفتح أقفالى و يبدى عجائبى *** ولي لرّبى آخِرَ الدهر يَنجُمُ3
باكناف بيت الله تبدو أموره *** فلابدّ ان يعلو و يسمو به السِّمُ4
ثمان و تسع و اثنتان و أربع *** و تسعون اخرى5 من قتيل و ملجم6
ومِن بعد هذا كرّ7 تسعون تسعة8 *** و تلك البرانى تستخرّ و تهدم
و تبدى كنوزى كلّها غير انّنى *** أرى كلَّ هذا ان يفرقها الدّم9
زبرتُ مقالى فى صخور قطعتها *** ستبقى و أفنى بعدها ثمّ اعدم»
   پس، ابوالجيش گفت كه اين امرى است كه به جز قائم آل محمّد(عليهم السلام) كسى را در آن چاره و تدبيرى نباشد و آن سنگ مرمر را بازهم به مكان اوّلى خود عودت دادند و ابوالجيش مذكور هم به فاصله يك سال در ميان رختخواب خود در حال مستى به دست طاهر خادم مقتول گرديده و خبر هرمين و بانى آنها از آن وقت منتشر گرديد. پس فرمايد: و صحيح ترين اقوال در باب نيل و هرمين همين است كه مذكور افتاد.10 بارى، بعد از آنكه اسقف در اوّل ترجمه گفت: «من ريّان ابن ذومغ هستم»، چنان كه مذكور شد، از عبدالله مدنى پرسيدند: «اين ريّان كه بوده»؟ جواب داد: «پدر همان وليدى است كه در زمان حضرت يوسف(عليه السلام) عزيز مصر بوده و 700 سال عمر نموده و پدرش، ريّان، هم 1700 سال و ذومغ، پدر ريّان، هم 3000 سال در اين جهان پرملال زندگانى نموده است».
هرماس ـ (چو گلدان) اهرمن و شيطان.
هرمان ـ (چو گلدان) عقل و دانش و فرهنگ و (چو سرطان) تثنيه هَرَم[ر.م] و نام دو گنبد است عالى در مصر كه در ترجمه «هرم» مذكور افتاد و به نوشته بستان[ر.ض]، (بر وزن درمان) هفت گنبد بزرگ است در سمت قاهره مصر و به نوشته برهان[ر.ض]، (به فتح اوّل و ضمّ ثانى) نام پادشاهى بوده يونانى و هم نام قلعه اى است در حدود مصر و ظاهر برهان[ر.ض] پارسى بودن آن و ظاهر هر دو، مفرد بودن آن است ليكن موافق آنچه در ترجمه «هرم» مكشوف افتاد، لفظ آن عربى است، نه پارسى و تثنيه است، نه مفرد و بر وزن سرطان است، نه درمان و غيره و عنوان مشهور دو تا از اهرام مصريه است، نه يكى و يا هفت تا.
هرمز ـ (چو بلبل) هرموز [ر.م] و اورمزدا [ر.م] و نام روز پنجشنبه و شهرى است از بلاد جزيره[ر.م] و يكى ديگر در كرمان و هم نهرى است در ولايت آيدين كه از صحراى مغنيسا گذشته و از بوغاز [تنگه] ازمير به دريا مى ريزد و هم جزيره اى است مشهور در بحر عمان و شهرى و ولايتى و بندرى هم هست در فارس كه سابقاً معروف بوده و در زمان شاه عباس بندرى در آنجا ساخته و موسوم به بندرعباس نمودند و نام چندى از مشاهير و سلاطين و

1. برابيها.(مؤلّف)
2. جمّة به معنى بسيار و امر (به كسر اوّل) به معنى شدت و امر عجيب است، يعنى زمان داراى امور غريبه و تهجّمات گوناگون است و اگر به فتح اوّل باشد، مقصود اين است كه مرور زمان گاهى شخص را اسير مى كند و گاهى معرض تهجّمات گوناگونش مى سازد.(مؤلّف)
3. يعنى ظاهر مى شود.(مؤلّف)
4. السّم(با ضمّه و كسره) به معنى اسم است، يعنى بهواسطه او اسم خداوند و كلمه توحيد بلند شده و عالم گير مى باشد و يا اينكه نام نامى خود آن حجت الله مشهور و عالم گير مى باشد و نتيجه يكى است.(مؤلّف)
5. اجرى.(مؤلّف)
6. شايد اشاره است به طوايف مختلفه كه مطيع و منقاد حضرت قائم محمد ـ صلوات الله عليهم اجمعين ـ مى باشند و يا مقهور و مغلوب او شده و به قتل مى رسند.(مؤلّف)
7. اشاره است به كسانى كه در رجعت آل محمّد(عليهم السلام)برمى گردند.(مؤلّف)
8. سبعون و سبعة.(مؤلّف)
9. فوقه و تندّم در بحار فرمايد: شايد مقصود اين است كه تمامى آن خزاين در جهاد صرف مى شود و يا آنكه خون مقتولين در اطراف آنها خراب و منهدمش مى گرداند به طور حقيقت و يا از راه مبالغه.(مؤلّف)
10. شيخ صدوق، كمال الدين، ص 564، انتشارات جامعه مدرسين.

صفحه 430 - جلد چهارم
حكما هم مى باشد كه به ترجمه اجمالى هريك مى پردازد:
   1. نام نامى پارسى يا رومى يا يونانى حضرت ادريس(عليه السلام).
   2. نام حكيمى بوده در خدمت اسكندر.
   3. نام شخصى است كه ساز بربط را اختراع كرده.
   4. نام شاگرد اسقليبوس اوّل است[به «اسقليبيوس» رجوع شود] كه از اهل مصر بوده و طب و كيميا بدو منسوب است.
   5. نام حكيمى است بابِلى از شاگردان فيثاغورس كه جامع حكمت و فن اعداد بوده.
   6. نام مردى بوده عاشق زنى گلنام كه شيخ عطار نيشابورى[540ـ 618هـ] در مثنويات خود به ذكر قصه ايشان پرداخته و حكيم نزارىِ [قُهستانى، شاعر اسماعيلى مذهب صاحب مثنوى دستورنامه، متوفى 720هـ ]گويد:
«بلبل هرمزصفت در طلب وصل گل».
   7. ششمين و يا هفتمينِ اشكانيان كه در سال 5440 هبوطى بعد از پدرش، بلاش، لواى سلطنت افراخته و بابِل [در بين النهرين] و دياربكر[در جنوب تركيه] را مسخّر نموده و از كمال شجاعت در ميان عجمان به سالار ملقّب گرديد. روزى در شكارگاه دچار آهويى شده و از دنبالش بتاخت. آهو از پيش به در شده و عاقبت به سوراخ غارى گريخت. هرمز از غايت حرص پياده شده و به غار رفت و چون لختى راه پيمود، به كاخى رسيد كه در چهار سوى آن چهار خُم نهاده بودند كه بر سر هريكى خشتى زرّين بود و بر در كاخ لوحى از مس نصب كرده و در آن با خط عبرى نگاشته بودند كه اين، گنج خانه فريدون [ششمين پادشاه پيشدادى ]است. هرمز آن خم ها را كه پر از مرواريد خوشاب بودند، برگرفته و بر سپاهيان قسمت نمود. و مدت سلطنتش نوزده سال بوده و نهروان و قادسيّه هم از بناهاى او است.
   8. سيّمينِ ساسانيان كه در عهد پدرش، شاپور، حكومت خراسان بدو موكول و تا ده سال با كمال استقلال فرمان گذار آن ديار بوده و در گرد كردن سپاه و سلاح جدى وافر نموده و لشگرى عظيم ترتيب داد. در اين وقت فتنه جويان فرصت يافته و به عرض شاپور رساندند كه اين همه لشگر از بهر تو است كه ملك را از كف تو ربوده و تو را از كرسى مملكت به زير آرد. و بدين سبب خاطر شاپور پرملال گرديده و از آن طرف كه اين خبر به هرمز رسيد، خواست كه اين انديشه را از خاطر پدر بزدايد. پس، يك دست خود را بريده و به جانب پدر بفرستاد و معروض داشت كه دست بريده خود را به حضرت پدر فرستادم تا بدانند كه من در زندگى او پادشاهى نجويم بلكه پس از وى نيز سلطنت نخواهم، زيرا به حسب رسم عجم، مرد ناقص الاعضا لايق سلطنت نبودى. اينك پادشاه هركه را بخواهد، وليعهد خويش سازد. چون اين نامه به شاپور رسيده و دست بريده پسر را بديد، دلتنگ شده و در جواب نوشت كه اگر تو تن خود را پاره پاره كنى، باز وليعهد من خواهى بود و اين نقصان كه براى رضاى من يافتى، براى تو كمالى خواهد شد و مانع سلطنت تو نخواهد شد و او را به درگاه طلب داشت و چون حاضر شد، نوازش پدرانه و شاهانه ديده و بعد از وى هم در 5816 هبوطى مالك تخت و تاج گرديده و لقبش در ميان عجم دلير و در ميان عرب بطل و شهر دسكرده[در عراق] و رامهرمز هم از بناهاى او بوده و دويّمى مقرّ حكومتش هم مى باشد.
   9. هشتمينِ ساسانيان كه در 5840 هبوطى بعد از پدرش، نرسى، جلوس كرده و به خلاف زمان پدر كه در آن اوان با تكبر و خشونت مى گذرانده، بناى كمال مهربانى و عدالت گذاشته و بدين منوال هفت سال و پنج ماه سلطنت كرده و اثرى ندارد و لقب او كوه بُر است.
   10. شانزدهمينِ ساسانيان كه در 446 ميلادى بعد از پدرش، يزدجرد، به تخت برآمده و برادر بزرگترش، فيروز، را كه حاكم سجستان [سيستان] بود، خشم گرفته و از خوشنواز، كه از طرف يزدجرد حكومت تركستان [آسياى مركزى] را داشت، با وعده توسعه حكومت او استمداد نموده و خوشنواز هم سى هزار تن مرد شمشيرزن ملازم ركابش ساخت. پس فيروز آن لشگر را با

صفحه 431 - جلد چهارم
لشگر خود برداشته و سوى هرمز بشتافت. هرمز نيز از مداين به استقبال وى شتافته و بعد از گير و دار فراوان، لشگر هرمز شكسته و خودش در وسط ميدان اسير گشته و دست بسته به نزد فيروز آوردند. پس فيروز را از بيچارگى او دل نرم گشته و رويش بوسيده و گفت: من از وصيّت پدر نخواهم گذشت. اين همه رنج و تعب نه در طلب ملك بردم بلكه از آن بود كه پدر نام مرا پست كرده و برادر كهين مرا بر من فزونى داد. اين بگفته و برادر را وداع گفته و خود آهنگ سجستان نموده و لشگرهاى خوشنواز را با عطاهاى فراوان به نزد خودش روانه نمود و خود همچنان در سجستان بنشست و هرمز هم بعد از بيست سال جاى بپرداخته و ملك را به فيروز بگذاشت.
   11. بيستويكمينِ ساسانيان كه پسر انوشيروانِ عادل بوده و در 6172 هبوطى ـ مطابق 587 يا 579 ميلادى ـ بعد از پدر به اريكه سلطنت برآمده و ازآن رو كه مادرش از تركستان، قاقمنامى دختر سوسندى، ملك چين بوده، در ميان عجمان ملقّب به ترك زاد گرديده و بر خلاف پدر، پادشاهى ظالم و قتّال بوده و در زمان سلطنت خود كه دوازده سال بوده، سيزده هزار كس را به بهانه كشته و عاقبت گردش زمان به كيفر سيّئاتش رسانده و بهرام چوبين كه سرعسكر او بوده، به اتفاق ساير امراى فارس از سلطنت خلعش كرده و پسرش، خسروپرويز، را به جاى وى نشانده و به چشم هاى خود هرمز هم ميل آتشين كشيدند. پس، به اندك فاصله از خسرو هم سلب امنيّت نموده و خود هرمز با همان حالت نابينايى باز بر تخت سلطنت برآمد. و به نوشته بعضى، بازهم از طرف خسرو خفه اش كردند.
هرمزاردشير--->هرمزفرّه.
هرمزِ اوّل ـ حضرت ادريس(عليه السلام) است.
هرمزِ ترك نژاد ـ بيستويكمينِ ساسانيان است كه در ماده 11 «هرمز» مذكور افتاد.
هرمزِ دلير; هرمزِ سالار ـ در ماده 7 و 8 «هرمز» مذكور افتادند.
هرمزفرّه ـ از معجم البلدان[ر.ض] نقل است كه دهى است در نواحى مرو [در تركمنستان] از جانب دشت به سوى خوارزم و حاكم آنجا هرمزنام پارسى بوده و چون عسكر اسلام بدانجا رسيدند، هرمز فرار كرده و اعراب گفتند: هرمز فَرَّ. اكنون تخفيف و تحريف داده و آن را مُسفَرَّه گويند، چنان كه هرمزاردشير شهرى بوده در اهواز و اكنون تخفيفاً هرمشير گويند، با سين بى نقطه و بانقطه.
هرمزِ كوه بُر ـ در ماده 9 «هرمز» مذكور افتاد.
هُرمُزد ـ به معانى هرمز است.
هرمس ـ بر وزن هرمز و معانى آن.
هرمسِ اوّل; هرمس هرامسه ـ فقط ادريس است.
هُرمُست ـ همان هُرمُس است به زيادتى تاء.
هرمسير; هرمشير--->هرمزفرّه.
هرموپوليس ـ (ل) رجوع به «دمنهور» شود.
هرموز ـ (چو پرزور) شهرى است مشهور.
هرمهى ـ (چو مثنوى) به نوشته برهان[ر.ض]، به معنى هر شبى است.
هرند ـ (چو فِرنگ) قصبه اى است آبادان در سه منزلى اصفهان و رودخانه بزرگى است در نواحى جرجان كه منبع آن كوه البرز بوده و از چشمه ها هم آب جمع گرديده و در آن ريخته و رود بزرگى گردد، به حدى كه سنگ هاى بزرگ را غلطانيده و درختان قوى را بركند و عبور از آن بدون كشتى و شناورى، ناورى [امكانى ]ندارد و چون به سرحد اِسترآباد[گرگان] رسد، از پهلوى آق قلعه گذشته و به بحر خزر ريزد.
هرنوت ـ (چو اَمرود) مكر و حيله و خباثت و بددلى و كينه ديگرى را در دل داشتن.
هَرنُوَه ـ به نوشته مخزن[ر.ض]، ثمر درخت عود است كه از فلفل كوچك تر و با اندك زردى و طعم آن تند و بوى آن خوش شبيه به بوى عود و از حوالى عمان آرند و آن را «فرنوه» نيز نامند.
هَرنيدساو ـ نام كتاب پيمان فرهنگ[از كتب جعلى منسوب به مه آباد[ر.م] و به «دساتير» هم رجوع شود].
هرنيز ـ (چو زنجير) معيّن كردن و قرار دادن.(ند)

صفحه 432 - جلد چهارم
هرو ـ (چو مرو) شجاع و دلير و نام قديمى هرات.
هرواتى ـ (ل) نام قديمى پنجاب و هند و كشمير.
هروان ـ (چو دستان) مريض و بيمار.
هَروانستان; هَروانگاه; هَروانگه ـ مريض خانه و دارالشفا.
هروانه ـ (چو هَنگامه) خانه و هروانگه[مريض خانه] و شكنجه و نام كوهى است.
هَروتُم ـ در جايى ديدم كه هروتوم [ر.م] است.
هروتوم ـ تخم اسب غول[ر.م] است.
هروك ـ (چو عنبر) دانه هاى سياه ميان گندم و نام ديگر خسروپرويز است.
هِروُل ـ دانه اى است مانند ماش.
هروله ـ (چو وَلوَله) رجوع به «گرگ دو» شود.(عر)
هروم ـ (چو عروس) نام يكى از پهلوانان و اسم شهر زنان از ارّان و يا نام قديمى شهر بردع [هر دو در كشور آذربايجان ]است و شايد شهر زنان هم همان بردع باشد[فردوسى گويد:
«چه خواهى كه با نامداران روم *** بيايى بگردى به مرز هروم»1
نظامى گنجوى گويد:
«هرومش لقب بود از آغاز كار *** كنون بردعش خواند آموزگار»2].
هروهل ـ (ل) كنجاره[تفاله كنجد است كه روغنش را گرفته باشند].
هروى ـ به نوشته برهان[ر.ض]، (به كسر اوّل و ثانى و ثالث) منسوب به هرات و نام يكى از هفت زبان پارسى است و (بر وزن فدوى) معروف است [منسوب به شهر هرات].
هرّه ـ (چو جثّه) هربنگ[ر.م] و مقعد و فرج زنان و سوراخ مقعد و آواز مهيب و (چو حصّه) به عربى، گربه است.
هرهشوان ـ (ل) رجوع به «تاريخ عبرى» شود.
هرهفت ـ (چو فرزند) زينت و زيور، خصوصاً آرايش مخصوص زنان كه غاليه و حنا و وسمه و زرورق و سرمه و سفيداب و گلگونه باشد و يا خال و زرورق و سرمه و نگار و وسمه و سفيداب و گلگونه است و يا در اين هفت آخرى عوض خال، غاليه است و موافق نوشته بعضى، مراد از خال هم قسم عارضى آن است كه از سرمه به كنج لب يا جايى ديگر از رخساره بگذارند.
هَرهَفت و نه ـ هرهفت[ر.م] و يا مجموع خال و حنا و وسمه و نگار و سرمه و سفيداب و غازه و زرورق و غاليه است.
هرهور ـ (چو اَمرود) بسيار جارى شدن آب.
هرى ـ (به فتح اوّل و يا كسر آن) هرات.
هريار ـ (چو سرباز) دندان زيادتى.
هريد ـ (چو امير) هيربد[ر.م] و ظاهراً تحريف يافته.
هَرير ـ (ق) فاعل و كننده و به عربى، مكروه داشتن چيزى و خشك شدن گياه و آهسته آهسته بانگ كردن سگ.
هريره ـ (چو سليقه) غذايى است رقيق كه از حبوب و غير آنها ترتيب مى دهند و به طريق قهوه تناول مى نمايند و به فرموده مخزن[ر.ض]، به عربى «حَسُوّ» و «حَسووْ» گفته و به پارسى «حريره» هم گويند و ظاهراً اشتباه است زيراكه حرف حاى حطّى از مختصات زبان عرب است.
هريريّه ـ در بستان السياحة[ر.ض] گويد: از جمله فرق شيعه هريريّه و ريونديّه اند و ايشان گويند كه خليفه بعد از حضرت رسالت(صلى الله عليه وآله وسلم) عباس، عمّ آن حضرت، بوده و بعد از عباس هم پسرش، عبدالله، پس على بن عبدالله، پس محمد ابن على، پس ابراهيم بن محمد على الترتيب خلافت كرده و از ابراهيم به سفّاح [نخستين خليفه عباسى، متوفى 136هـ] رسيد. پس گويد: اين مذهب در زمان منصور دوانقى ظاهر گرديد و عرض آن طولى دارد و در كتب اخبار مسطور است.
هريس ـ (چو امير) هر چيزى كه با شدت كوفته و خرد كرده باشند.(عر)
هريسه ـ (چو سليقه) نام طعامى است كه از لحوم و حبوبات درهم پخته مى سازند و بهتر آن است كه از گندم سفيد خوب و گوشت مرغ جوان فربه و يا گوشت گوسفند جوان فربه جدا كرده از استخوان باشد. و در كيفيّت ترتيب آن در مخزن[ر.ض] فرمايد: گندم مقشّر را پاك

1. شاهنامه، در پادشاهى اسكندر.
2. شرف نامه، داستان نوشابه، پادشاه بردع.

صفحه 433 - جلد چهارم
شسته و طبخ داده و گوشت را نيز على حده طبخ نمايند; پس استخوان ها را جدا كرده و اندكى روغن در آن داخل نموده و با هم طبخ داده و با كفچه برهم زنند تا يكسان گردد و دارچين و هيل[هل] ناكوبيده در آن اندازند و بايد كه وزن گوشت دو برابر گندم و يا از آن هم بيشتر باشد كه لذيذتر مى گردد و اگر خواهند كه با قند و دارچينى تناول نمايند، نمك آن را كمتر نمايند. و طريق تناول بدين قسم است كه بعد از طبخ تام در ظرف ها ريخته و روغن خوب تازه خوش بو را داغ كرده و بر آن ريخته و قند و دارچين نرم كوبيده را بر آن پاشيده و با نان يا بى نان تناول نمايند.
هرين ـ (چو مدير) آواز مهيب.
هريو ـ (چو خِديو) شهر هرات.
هريوه ـ (چو دِريده) زر خالص و رايج و زن فاحشه و هر چيز منسوب به هرات.

آيين هفتم

(در حرف هاى [هوّز] با زاى هوّز و زاى پارسى)
هز ـ (چو دل) هيز [مخنّث و ملوط].
هزار ـ (چو كَنار) بلبل و بازى چهارم نرد كه «داوهزار» گويند و ناحيه اى است از استخر از توابع فارس و هم دهى است از فارس در قرب بيضا كه يزدگرد هزارى، از علما و فضلاى قديم پارس، هم بدان منسوب است و هم به معنى معروف كه عدد ده صد است و اينكه در عصر ما بدين معنى به كسر اوّل گويند، مأخذى از فرهنگ ها ندارد و به نوشته جهانگيرى[ر.ض]، هزار (بر وزن خمار) معرّب هزار(بر وزن كَنار) است.
هزارآستين ـ دريا.
هزارآوا; هزارآواز ـ هزارداستان[بلبل].
هزاراَسب; هزاراَسپ ـ قلعه اى است شهرمانند معروف به استحكام از مضافات خراسان و يا از ولايت خوارزم [در ازبكستان] و در سه منزلى آن، كه بر بلندى واقع شده و گرداگرد آن را آب خوش گوارى طبيعى، مانند جزيره احاطه نموده و راه عبور آن منحصر به يك گذرگاه است كه بر روى آن آب ساخته اند و بازار بسيار دارد و در بستان السياحة[ر.ض ]گويد: هزاراسب اكنون خراب است و به يك خر نمى ارزد.
هزاراسپند ـ نوعى از سداب [ر.م] كوهى است كه «اسپند» و «اسفند» و «هزاراسفند» و «صندل دانه» و «صندل دانج» نيز گفته و به يونانى «مولى» و به عربى «حرمل عامى» و «حرمل عربى» گويند.
هزاراَستين ـ دريا.
هزاراسفند ـ هزاراسپند[ر.م].
هزاراَفشا; هزاراَفشان ـ كه «هزارجشان» و «هزارچشان» و «هزاررخشان» و «هزارشاخ» و «هزارشاخه» و «كرم دشتى يا صحرايى» و «رز دشتى يا صحرايى» و «تاك دشتى يا صحرايى» و «هزارگز» و «هزارگش» و «هزارگشان» و «ماردارو» نيز گفته و به بربرى يا نيز پارسى «ارجالون» ناميده و به عربى «كرمة البيضا» و «حالق الشعر» و «عودالحيّة» و «عنب الحيّة» و به فرانسه «بريون» و به يونانى «اغليطوس» و «بروانيا» و «انبالس لوقى» و به شيرازى به مناسبت خشك نبودن آن در زمستان «نه خوش» و «نه خوشى» يا «نخوش» و «نخوشى» نام كرده و به سريانى «كتبا» و «فاشرا» خوانند و يا آنكه فاشرا نام عربى و يا معرّب فاشار، نام سريانى آن، بوده و در تبرستان و تنكابن «الاملك» گويند. و ماهيّت آن بعد از تلخيص كلمات مخزن[ر.ض] و برهان[ر.ض] و جهانگيرى[ر.ض] و پزشگى نامه[ر.ض]، نباتى است صحرايى شبيه به تاك انگور و خاردار و بسيار بلند و تارها دارد كه مانند تاك بر درختان و هر چيز مجاور خود مى پيچد و برگ آن املس [هموار] مايل به تدوير و ثمر آن شبيه به انگور و به قدر نخودى و سرخ خوشه دار و طعم آن حاد و زمخت و خوشه دار بوده و در هر خوشه اش زياده بر ده دانه نباشد و در اوّل سبز و در آخر به غايت سرخ گردد و آن را «سياه دارو» گويند و پوست آن سبز و سطبر بوده و هريك از ميوه و پوست آن در امراض جلدى و دباغت چرم و پوست مستعمل و در كوهستان بلاد فارس كثيرالوجود است

صفحه 434 - جلد چهارم
و ريشه آن، كه مستعمل در طب است، حجيم و دوكى شكل و لحمى و آبدار و رنگ جوف آن سفيد مايل به زردى و از طرف خارج مخطّط به خطوط دايره اى و طعم آن تند و محرّق و بوى آن مهوّع و بسيار شبيه به قسط تلخ [به «قسط» رجوع شود] است و عطاران به عوض آن مى فروشند.
هزاربُز ـ قلعه اى است در خراسان.
هزاربَندَك--->كسته.
هزارپا; هزارپاى; هزارپايه ـ نعناع و جانوركى است معروف كه به تركى «قرخ اياق» گويند و هم به نوشته برهان[ر.ض]، خزنده اى است سرخ و زرد و بسيارپاى كه به گوش مردم رفته و بى آرام سازد و بسا باشد كه هلاك كند و آن را «گوش خار» و «گوش خارك» هم گويند و در مخزن[ر.ض] فرمايد: هزارپا كه به عربى «اربع و اربعين» گفته و به هندى «كنكهجوره» نامند، حيوانى است از جمله حشرات باريك و بلند به طول يك انگشت تا به يك وجب و تنه آن گره دار مانند ريسمان كه گره هاى بسيار متصل به هم دارد و بر سرش دو شاخ باريك و دُم آن باريك و دوزبانه و از سر تا دم آن از هر طرفى 22 پاى ريزه باريك است و گاهى راه مى رود و گاهى برمى گردد و به دهن مى گزد و از گزيدن بعض انواع آن وَجَع شديد و تنگى سينه عارض مى گردد و ترياق[پادزهر] آن، خود هزارپاى گزنده است كه كوبيده و بر موضع گزيدگى ببندند و يا آنكه سركه و نمك و يا روغن گاو يا گوسپند داغ كرده را به محل بمالند. و نوع باريك آن اكثر در گوش ها مى رود. در صورت اتفاق، روغن را گرم كرده و در گوش بريزند و اگر نباشد، سركه و نمك را. پس اگر مرده آن ديده شد، به منقاشى گرفته و بيرون آرند و الاّ سر را به طرف همان گوشى كه در آن رفته كج نموده و سر را حركت دهند تا برآيد. و اگر در آب افتد و بميرد، از استعمال آن آب، ورم و خارش و اندك سوزشى در عضو به هم رسد و تدبير آن ماليدن اشياء مذكوره است. و چون روغن داغ كرده را بر آن ريزند، مى ميرد و گره هاى اعضاى آن از هم جدا گردد و مى پاشد.
هزارپسر; هزارپور ـ گياهى است دوايى.
هزارتابه ـ آفتاب.
هزارتوى ـ هزارخانه.
هزارجريب ـ به نوشته بستان[ر.ض]، قصبه اى است خرم بنيان از مضافات مازندران.
هزارجَشان; هزارچَشان ـ هزارافشان[ر.م].
هزارچشمه ـ علّت[بيمارى] سرطان كه در «سرطان» مذكور افتاد و به نوشته ناصرى[ر.ض]، نوعى از آن است.
هزارخانه ـ شكنبه گوسپند و غيره و هم چيزى است كه با شكنبه باشد.
هزارداستان ـ بلبل و يا مرغى است سياه و كوچك كه «شارك» هم گويند و يا قسمى از بلبل است كه از كثرت نغمات گوناگون آن، بدين اسم اختصاص يافته و در نواحى اصفهان بسيار باشد و در مخزن[ر.ض] فرمايد: بلبل هزارداستان طايرى است معروف به قدر كنجشگى كوچك خوش شكل و سبزرنگ و نزديك سر آن سياه و سفيد و نيكولحن و مليح الصوت و از اين جهت، آن را در خانه ها نگاه داشته و تربيت مى نمايند و آن را «ساروج» و «ساروك» و «ساخن» و «سارى» و «سار» [هم نامند].
هزاردَر ـ موضعى بوده آباد در بصره كه دروازه هاى بسيار داشته.
هزاردَستان ـ هزارداستان[ر.م].
هزاررخشان; هزارشاخ; هزارشاخه; هزارَفشا; هزارَفشان; هزارگز; هزارگش; هزارگشان ـ هزارافشان.
هزارميخ; هزارميخى ـ آسمان پركواكب و رجوع به «ميخى» هم نمايند.
هزارات ـ بدان كه «ادوار»، اصطلاحى است كه براى هر كوكبى دوره اى قائل شده و از اوّل خلقت تا به بعد دوره هايى وضع كرده اند و در اصطلاح علم احكام نجوم، آن دوره ها را به عربى «ادوار» و «ادوار سنين» گفته و به پارسى «هزارات» نامند.
هزاران ـ (به فتح اوّل) جمع هزار و ظاهر برهان[ر.ض ]آنكه

صفحه 435 - جلد چهارم
خود هزار را هم گويند. بلى، ظاهر آن است كه به معنى بازى نرد، كه يكى از معانى آن است، مفرد است.
هزاره ـ (چو كَناره) گلنار و لاله صدبرگ كه در «شقايق» مذكور داشتيم و هم به نوشته بستان السياحة[ر.ض]، نام طايفه و ايلى است مشهور و در السنه مذكور و گروهى بى شمارند و اراضى ايشان از مشرق به جبال بدخشان و از مغرب به خراسان و از جنوب به زابلستان و كابلستان و از شمال به ارض طخارستان متصل و جميع بلادش كوهستان و مذهب اكثرشان شيعه و قليلى حنفى و برخى غالى. قومى دلير و مهمان نوازند. و از زبان خودشان در وجه تسميه نقل است كه در زمان سابق مى خواسته اند بر پيش آب بزرگى بندى ببندند ليكن هرچه كوشيدند، نتوانستند. پس حضرت على(عليه السلام) به طريق اعجاز بدان مقام رسيده و آن بند را محكم گردانيده و ايشان را از آن محنت برهانيد و آن را «بند امير» خوانند و هفت بند است; يكى را «بند قنبر» و ديگرى را «بند دلدل» و باقى «بند امير» نامند. و ايشان گويند: عمله اى كه در آن بند كار مى كرده اند، هزار نفر بوده اند و ما از اولاد آن هزار نفر و آزاد كرده حضرت حيدريم.
هزارينه ـ (چو سراسيمه) زر خالص و زر قلب [تقلبى].
هزاك ـ (چو كَنار و شمار) زشت و زبون و نادان و احمق و مردم زودباور كه به سخنان ياوه و قول و فعل هركس فريب خورد.
هزال ـ (چو چنار) لاغرى.(عر)
هَزاوه ـ (ل) قصبه اى است معمور از فراهان عراق[اراك].
هزاهز ـ (چو عُطارِد) آب جارى بسيار و (چو مساجد) جنگ و فتنه انگيختن و جمع هزهزه هم هست كه رام كردن و تحريك نمودن است و در برهان[ر.ض] از مؤيّدالفضلا[ر.ض ]نقل كرده كه ظاهراً پارسى و عبارت از جنبش و حركتى است كه از ترس خصم در ميان لشگر باشد.(عر)
هزبر ـ (چو فِرنگ) شير درنده.
هزج ـ (چو قمر) آواز رعد و كلام متقارب و صوت مطلوب و طرب آور و نوعى از خوانندگى كه خوشايند و با ترنّم باشد و به مناسبت همين معنى، در اصطلاح عروضى، يكى از بحرهاى نوزده گانه شعرى را گويند كه از هشت بار «مَفاعيلُن» تركيب يابد و اوّل هريك از اجزاى آن وتدى مجموع بوده و از پى آن، دو سبب خفيف آيد زيراكه بيشتر سرود عربان و اشعارى كه به آواز خوش مى خوانند، بدين بحر مى باشد:
«دلا وصف ميان نازك جانان من گفتى *** نكو رفتى حديثى از ميان جان من گفتى»
ايضاً:
«الا يا ايّها الساقى أدر كأساً و ناولها *** كه عشق آسان نمود اوّل ولى افتاد مشكل ها»
و چنانچه بعضى تصريح كرده، در اشعار پارسى شعرى درازتر از اين نباشد. و بعضى از اهل فن گفته: اصل بحر هزج در نزد عرب مسدّس بوده و از شش بار «مَفاعيلُن» تركيب يافته و در نزد عجم مثمّن شده و از هشت بار «مَفاعيلُن» تشكيل يابد.(عر)
هزد ـ (چو سرد) بيدستر و سگ آبى.
هَزدجُند; هَزدگُند ـ جند بيدستر[بيضه سگ آبى].
هزل ـ (چو تند) شوخى و ظرافت و لغو و بيهوده گفتن و (چو سخت) لاغرى و به معنى مذكور و (چو خَجِل) مردم همچنانى.
هَزل گو ـ شوخى كننده و بيهوده گوينده.
هزمان ـ (چو دستان) مخفّف «هر زمان».
هزو ـ (چو عمو يا وضو) شجاع و دلير.
هزوان ـ (چو دستان) زبان.
هزير ـ (چو امير و مدير) خوب و زيبا و جلد و چابك و هوشيار و سعيد و مبارك و ستوده و پسنديده و اين چنين بودن.
هزيره ـ (چو سليقه و بريده) هزير[ر.م].
هزيل ـ (چو امير) مردم لاغر.(عر)
هزيمت ـ (چو كنيزك) شكسته و پاشيده شدن.(عر)
هزينه ـ (چو سكينه) خزينه و خرج و نفقه اهل و عيال و به معنى هميشه و هر روزه.
هژاك ـ بر وزن و معنى هزاك.

صفحه 436 - جلد چهارم
هژال ـ (چو كَنار) در جايى به معنى لاغر و ناتوان و ضعيف و زبون ديدم و ظاهراً همان هزال را كه با زاى هوّز است، تحريف داده اند.
هژده ـ (چو دلبر) عدد هجده معروف.
هژهار ـ (چو سردار) دندان زيادتى اسبان كه تا آن را نكنده و يا نشكنند، اسب به فراغت علف نخورده و فربه نشود.
هَژير; هَژيره ـ بر وزن و معنى هزير و هزيره.

آيين هشتم

(در حرف هاى [هوّز] با سين سعفص)
هسبست ـ (چو فرزند) آدم منزوى و كسى كه با ديگران كارى نداشته باشد.
هست ـ (ر.ف) [وجود و هستى و دارايى و ملك].
هستا ـ (چو صحرا) مست و لايعقل.
هستاسب ـ (ل) نام پدر داريوش است.
هستره ـ (چو زَلزَله) جوال مانندى است كه از چوب و نى بافته و بدان، خشت و آجر و غيره در پشت چاروا نقل كنند.
هَستَستا ـ در جايى به معنى ساحر و جادوگر ديدم.
هستو ـ (چو بدبو) حق و راستى و هسته و اقرار و اقرار كننده و حقايق اشياء.
هَستودان ـ اوّلينِ پادشاهان طبقه گرگرى از آذربايجان، پسر امير مملان كه در زمان عباسيان بوده اند و حكيم قطران [شاعر قصيده سراى، متوفى 465هـ] از مداحان او بوده و در ناصرى[ر.ض] گويد: ذكر اين طبقه چنان كه بايد، در تواريخ مرقوم نشده و به تحقيق معلوم نيست و در ضمن معانى «گرگر» گويد: و ديگر از معانى «گر» ولايتى بوده از آذربايجان به ارّان، قريب به بيلقان از ابنيه نوشيروان. اكنون به آبادى قديم نيست و طايفه اى از حكّام و سلاطين داشته كه در زمان خلفا حكمران اين صفحات و كردستان بوده اند و بعضى بر آذربايگان و ارّانات و اُرميّه تسلط داشته و از جمله آنها ابونصر مملان (به كسر هر دو ميم)، پسرش ابوهستودان و ابوالهيجا منوچهر و ابومظفّر فضلون و ابوخليل جعفر و ابوالسّوار شاور بوده و نسب اين طايفه به پارسيان منتهى مى گرديده ولى در ديلمستان گيلان مى زيسته اند و بعد از خرابى تبريز در 433 هجرى همين مملان گرگرى به حكم القائم بالله العباسى به تعمير آن پرداخته. قطران تبريزى گويد:
«چراغ گرگريان شهريار ابومنصور *** كه هست شاه نشان شاه شهريارپناه».
هستور ـ (چو انجمن) مخفّف هستوور[اقرار كننده].
هستوور ـ (چو بدصورت) اقرار كننده.
هسته ـ (چو دسته) موجود و دانه ميوه ها.
هستى ـ (چو سعدى) خودبينى و خودپسندى و هم به معنى معروف كه به عربى «وجود» گويند و در صورت اطلاق، اشاره به وجود مطلق است كه ذات بَحت[محض ]و وجود حضرت واجب الوجود است.
هستى خَديو ـ در جايى ديدم كه نام نامى حضرت بارى است زيراكه حقيقت وجود او است و جز او هرچه باشد، عدم است.
هسر ـ (چو قمر) يخ.
هسك ـ (چو سخت و قمر) شنه [ابزارى كه با آن غلّه را بر باد دهند تا از كاه جدا گردد] و پاتينى [طبق چوبينى كه غلّه را بدان بيفشانند تا پاك گردد].
هسير; هسيره ـ (چو امير و سكينه) يخ.

آيين نهم

(در حرف هاى [هوّز] با شين قرشت و ضاد ضظغ)
هش ـ (چو دل) كتان و (چو بد) رفتن و لاى و گِل و قصد و اراده و (چو رخ) هوش و تركيبات آن، مانند تركيبات «هوش» است.
هُش زُداى ـ هوش زداى.
هشام ـ (ر) نام دهمينِ خلفاى بنى اميّه است كه در «بنى اميّه» مذكور افتاد و هم اسم پسر عمرو فوطى است كه شعبه هشاميّه از شعب معتزله بدو منسوب و در بسيارى از بدعت هاى باطله از ساير فرق معتزله جدا شده و گويند كه قرآن مجيد اصلاً دلالت بر حلال و حرام نداشته و امامت با اختلاف امت منعقد نبوده و دليل توحيد و رسالت را

صفحه 437 - جلد چهارم
منحصر به اجسام داشته و اعراض را نه دلالت بر صانع بوده و نه اشعار بر صدق مدعى رسالت مى باشد و بهشت و جهنم را هم فعلاً مخلوق ندانند. بارى، لفظ هشاميّه عنوان يكى از غُلات شيعه هم هست كه رئيس اوّلين ايشان «هشام ابن حكم» بوده و رئيس دويّمينشان «هشام ابن سالم» مى باشد و اين هر دو رئيس در جسم و جسد بودن خدا متفق بوده و دويّمى داراى تمامى اعضايش دانسته و بى گوشت و خونش نپندارند. و اما اوّلى در توضيحات معنى تجسّم كوشيده و حق تعالى را طويل و عريض و عميق دانسته و گويد كه هريك از ابعاد ثلاثه با يكديگر برابر بوده و با وجب خودش هفت وجب مى باشد و بالذات متناهى و بالقدرة غير متناهى و بلاتفاوت مماس عرش مى باشد. و علم خدا نه قديم است نه حادث و اشياء را بعد از وجود آنها مى داند و كلام خدا وصفى است كه نه مخلوق است و نه غير مخلوق و اراده اش حركتى است نه عينى و نه غيرى و در مكان مخصوص خود حركت فعلى دارد. و ائمّه(عليهم السلام) را معصوم دانسته و انبيا(عليهم السلام) را غير معصوم دانند و از اين گونه هذيانات بسيارى به قالب زده اند.1
هُشاميّه ـ عنوان يكى از فرق معتزله و بعضى از شعب شيعه كه موافق نوشته احمد رفعت[ر.ض]، هريكى از آنها يكى از فرق 73گانه امت مرحومه بوده و در تحت ترجمه «هشام» مذكور افتادند.
هُشپُلَك ـ سافوت[ر.م].
هشت ـ (چو خشت) آپوق [ر.م] و سافوت [ر.م] و ماضى قريب از هشتن [ر.م] و (چو تشت) عددى است معروف كه به عربى «ثمانيه» و به تركى «سكز» و به فرانسوى «ويت»(huit) گويند.
هشت باغ; هشت بستان; هشت بوستان ـ هشت بهشت[ر.م].
هشت بهشت ـ در عبارات دينيّه، عبارت از خلد و دارالسلام و دارالقرار و جنّت عدن و جنّت المأوى و جنّت النّعيم و علّيّين و فردوس است.
هشت حكيم ـ كه در زمان قديم در يونان ظهور نموده و اساس طب نهاده اند، عبارت از اسقليبيوس اوّل و غورس و مينس و برمانيدس و افلاطون طبيب و اسقليبيوس ثانى و ابقراط و جالينوس مى باشند كه ترجمه اجمالى هريك، در محل ترتيب طبيعى خود مذكور افتاده و پوشيده نماند اگرچه در زمان مابين ايشان و بعد از ايشان هم حكماى نامور ديگر به ظهور آمده اند ليكن مشاهير ايشان كه به نوشته يحيى مصرى و غير او، در فن طب مرجع و مقتدا بوده اند، عبارت از همين هشت نفر مى باشد و در تاريخ بحيره[ر.ض] از ناسخ[ر.ض ]نقل كرده كه دويّمين ايشان فيثاغورس است و هفت باقى را به قرار مذكور نقل كرده و از غورس نامى نبرده و ممكن است كه غورس مخفّف همان فيثاغورس باشد وليكن ظاهر، مغايرت آنها است، چنانچه بعد از مراجعه به ترجمه هريك، كه در «فيثاغورس» و «غورس» نگارش داده ايم، روشن گردد.
هشت دهان ـ عود هندى و يا گل خيرى [ر.م] و يا نام گياهى است.
هشت رو ـ مازريون[ر.م].
هشت صفات; هشت صفت ـ صفات ثبوتيّه كه مذكور داشتيم و بنابه ظاهر كلام غياث اللغات[ر.ض]، صفاتى را نيز گويند كه در مقام عرفان و سلوك اتصاف به آنها بايا و لازم است و آنها هشتند: معرفة الله، علم، شكر در همه حال، رضا به قسمت ازلى، صبر بر بلا و قلّت رزق، تعظيم امر خداوندى، شفقت بر مردمان، عفّت.
هشت فلك--->هشت منظر.
هشت قلم --->هفت قلم.

1. مدرك آنچه مؤلف محترم درباره دو هشام، هشام بن حكم و هشام بن سالم، نقل كرده است، ملل و نحل شهرستانى و امثال اين كتب است كه با ديده بدى به شخصيت هاى شيعى مى نگرند و دامن هر دو شخصيت از موارد ياد شده پيراسته است و اگر هم اين نسبت ها صحيح باشد، مربوط به دوران جوانى هشام است كه هنوز با امام صادق(عليه السلام)ارتباطى پيدا نكرده بود، ولى پس از آن يك متكلم ماهر تنزيه كننده خدا از جسم و جسمانيات مى باشد. در اين باره به كتاب هشام بن حكم نوشته عبدالله بن نعمه مراجعه شود.

صفحه 438 - جلد چهارم
هشت گنج ـ خزائن هشت گانه خسروپرويز است كه عبارت از گنج عروس و گنج باد و گنج ديبه و گنج افراسياب و گنج سوخته و گنج خضرا و گنج شاداور و گنج بار باشد و در [تركيبات] «گنج» مذكور افتاد.
هشت مأوى; هشت مَرعى ـ هشت بهشت[ر.م].
هشت مرغان ـ به نوشته فرهنگ ناصرى[ر.ض]، هشت بهشت[ر.م] است و ظاهر، آن است كه تحريف و تصحيف شده و در اصل هشت مرعى است، چنانچه مذكور افتاد.
هشت منزل ـ هشت بهشت[ر.م].
هشت منظر ـ هشت بهشت[ر.م] و هشت فلك غير فلك الافلاك[عرش] را هم گويند، كه عبارت از فلك البروج [به «كرسى» رجوع شود] و هفت فلكِ سيّارات سبعه [ر.م] مشهوره باشد.
هشت و چهار ـ كنايه از عدد دوازده است.
هشت و چهار چشم فلك ـ دوازده برج مشهور.
هشت و مشت ـ (به ضمّ هاء و ميم) جنگ كردن با مشت و لگد و سيلى و امثال آنها.
هشت هيكل رضوان ـ هشت بهشت[ر.م] است.
هشتاد ـ (چو فرهاد) عدد معروف كه به عربى «ثمانين» يا «ثمانون» و به تركى «سَكسان» گويند.
هَشتَرخان--->حاجى ترخان.
هشتم; هشتمى; هشتمين ـ (ر.ف) كه به عربى «ثامن» گويند.
هشتن ـ (چو دلبر) راندن و دور كردن و افكندن و رميدن و رماندن و رهانيدن و آويختن و نهادن و فروگذاشتن.
هشتويش ـ (چو زنجبيل) نام روز پنجم از خمسه مسترقه قديم كه آخر سال پارسيان است و در «تاريخ فرس» مذكور افتاد.
هشته ـ (چو هرزه) هر چيز منسوب به عدد هشت و خود آن عدد را هم گويند و (چو سركه) اسم مفعول و ماضى بعيد از هشتن[ر.م].
هِشتيدن ـ آپوق [ر.م] كردن و سافوت [ر.م] زدن.
هَشفيفُل; هَشقيقُل ـ زردك صحرايى[ر.م] است; رجوع به «شقاقل» نمايند.
هشمى ـ (چو سعدى) به زبان تونى، مخفّف هاشمى است.
هشنجان ـ (چو قلمدان) نام يكى از دهات رى است.
هشنگ ـ (چو تفنگ) مخفّف هوشنگ و (چو نهنگ) مردم شل و مفلس و بى سروپا.
هشو ـ (چو عمو) مغز و (چو وضو) زيركى و عقل و هوش و حصار و قلعه.
هشوار ـ بر وزن و معنى هشيار.
هشومند ـ (به ضمّ اوّل و ثانى و فتح ميم) هوشمند.
هشيار ـ (چو سرخاب) هوشيار.
هشيدن ـ (چو دِريدن) هشتن[ر.م].
هشيوار ـ (به ضمّ اوّل و كسر ثانى) هشيار.
هضبه ـ (چو هرزه) يك مرتبه از باران و كوه منبسط بر زمين و كوهى كه از يك پارچه سنگ باشد و رجوع به «كوه» هم نمايند.(عر)
هضم ـ (چو قمر) گرسنگى و (چو سنگ) ميان صحرا و زمين پست و شكستن و ظلم كردن و غضب نمودن و هجوم آوردن و تغيير دادن معده است مر غذا را از صورت اصليّه آن به صورت ديگر و يا خود تبديل گرديدن غذا است به كيلوس و كيموس و غيره. و در توضيح اجمالى همين معنى كه زبانزد عامه است، مى نگاريم كه هضم طعام و تبديل صورت اصليّه آن، موافق نوشته اهل فن، داراى چهار مرتبه مى باشد:
   1. در معده كه غذا در آنجا كشكاب مى شود و آن را «كيلوس» گويند و اوّل و ابتداى اين هضم در دهان در وقت خاييدن [جويدن] است، بدين قسم كه چون غذا وارد دهان گرديد، بهواسطه دندان ها و عضلات دهان سحق [ساييده] و از لعاب آن رقيق بوده و بهواسطه بلع كردن از راه مرى داخل معده گردد و چنانچه روشن است، معده بهواسطه عضلاتش هميشه متحرك است و نيز در معده رطوبتى از غدد آن مترشح است كه مخصوص به هضم غذا و اين رطوبت را قدرى حُموضت[ترشى] بوده و به سان پنيرمايه اى است كه شير را منجمد مى سازد و چون در ظرفى ريخته و قدرى گوشت در آن نهند، در يك دو ساعت نسج آن را مضمحل و مثل كشكاب مى سازد.

صفحه 439 - جلد چهارم
پس، بهواسطه اين حركت و رطوبت، تمامى اجزاى غذا به يكديگر امتزاج يافته و مساوى همديگر شده و به لون خاكسترى گردد و در اين حال آن را «كيلوس» گويند.
   2. در جگر كه چون هضم كيلوس در معده تمام شد، خالص و لطيف آن از رگى كه از معده به سوى جگر است و به يونانى «ماساريقا» گويند، داخل جگر شده و پهن گرديده و در عروق ريزد و به اخلاط اربعه استحاله يابد. آنچه كف آن است، صفرا است و صاف آن خون و لعاب آن آب است و دُردى [ته نشين و رسوب] آن خاك است و در اين مرتبه دويّمى آن را «كيموس» گويند و ابتداى اين هضم در ماساريقا است.
   3. در رگ هاى بدن است و اوّلش وقتى است كه اخلاط مى شوند در رگ بزرگى كه از بالاى جگر رسته است و از آنجا برگ هاى ديگر كه در جميع بدن منتشر است، داخل مى شود.
   4. در اعضا است و ابتدايش در هنگامى است كه از دهان هاى رگ ها در اعضا ترشح مى نمايد.
هضمِ اوّل; هضمِ ثالث; هضمِ ثانى; هضمِ رابع--->هضم.

آيين دهم

(در حرف هاى [هوّز] با فاى سعفص)
هف ـ (چو بد) كارگاه جولاهان[بافندگان] و يا شانه ايشان.
هفت ـ (چو خشت) اندك خشكى كه بعد از ترى به هم رسد و (چو پشت) هر دمى كه از آب و ساير مشروبات فرو كشند كه به تركى «قُرت» و به عربى «جرعه» گويند و (چو تشت) عدد معروف كه به عربى «سبعه» و به تركى«يِدّى» و به فرانسوى «سِت»(sept) [گويند].
هفت آباء ـ هفت پدر [ر.م].
هفت آتش گده ـ در تركيبات «آتش» مذكور افتادند.
هفت آس; هفت آسيا ـ هفت آسمان.
هفت آينه; هفت آينه خودبين; هفت آيينه; هفت آيينه خودبين ـ سبعه سيّاره[قمر، عطارد، زهره، شمس، مرّيخ، مشترى و زحل].
هفت اُختان; هفت اختر ـ سبعه سيّاره[قمر، عطارد، زهره، شمس، مرّيخ، مشترى و زحل] و گاهى بنات النعش [به «دب» رجوع شود] را هم گويند.
هفت اخگر ـ هفت دوزخ[ر.م] و هفت آتش گده[ر.م].
هفت اخيار ـ به نوشته برهان[ر.ض]، عبارت از قطب و غوث و اخيار و اوتاد و ابدال و نقبا و نجبا است و گويند كه اينها 356 كسند در شش مرتبه، چنانچه سيصد از ايشان در يك مرتبه بوده و چهل تن در يك مرتبه و هفت در يك مرتبه و پنج در يك مرتبه و سه در يك مرتبه و يكى در مرتبه بالاتر از همه است و قطب، همان است و قوام عالم از بركت وجود ايشان است.
هفت اژدها ـ سبعه سيّاره[قمر، عطارد، زهره، شمس، مرّيخ، مشترى و زحل].
هفت اساس; هفت اصل ـ هفت بنا [هفت آسمان يا هفت زمين].
هفت اعضا ـ هفت اندام[ر.م] است.
هفت اقليم ـ رجوع به «اقليم» نمايند و در بعض عبارت ها، كنايه از هفت مملكت بزرگ هم هست كه محل سلطنت كلان بوده و آنها چين و شام و روم و ايران و توران و هند و تركستان است و بعضى به جاى تركستان، فرنگستان گفته اند.
هفت الوان ـ هرهفت[ر.م] و آرايش زنان و هر چيز منقّش و هم نام گلى است در هندوستان كه هفت رنگ دارد و مائده عيسى را نيز گويند كه نان و نمك و ماهى و سركه و عسل و روغن و سبزى خوردنى بوده و اقسام رنگ هاى چيزها را نيز گويند كه به نوشته برهان[ر.ض]، هفتند:
   1. سياه كه تعلق به زحل دارد.
   2. خاكى به مشترى.
   3. سرخ به مرّيخ.
   4. زرد به آفتاب.
   5. سفيد به زهره.
   6. كبود به عطارد.
   7. زنگارى به قمر.

صفحه 440 - جلد چهارم
   و در غياث اللغات[ر.ض] گويد: هفت رنگ سياه و سفيد و سرخ و سبز و زرد و كبود و عباسى است كه آن را «گل گز» و «قرمزى» گويند.
هفت امام ـ در اصطلاح عامه، موافق نوشته غياث اللغات[ر.ض]، امام اعظم ابوحنيفه و امام شافعى و امام مالك و امام احمد ابن حنبل و امام ابويوسف و امام محمد و امام زفر است.1
هفت اندام ـ به نوشته برهان[ر.ض]، سر و سينه و شكم و دو دست و دو پاى است و نام رگى هم هست كه چون آن را بگشايند، خون از جميع اندام بدن كشيده شود و آن را «اكحل» و «نهرالبدن» گويند و در غياث اللغات[ر.ض ]گويد: هفت اندام به حسب ظاهر، سر و سينه و پشت و دو دست و دو پاى و به حسب باطن، دل و دِماغ [مغز ]و سپرز[طحال] و جگر و شش و زهره و معده و يا به عوض معده، گرده [كليه ]است و يا به عوض دِماغ، گرده است و اين هفت عضو باطن را «خلفاى روح» گويند و بعضى سبعه سيّاره [قمر، عطارد، زهره، شمس، مرّيخ، مشترى و زحل] را هم گويند. و بعضى به چشم و گوش و زبان و فرج و دست و پا تفسير كرده و در اصطلاح فقهى، عبارت از پيشانى و دو كف دست و دو زانو و سر دو انگشتان بزرگ پاى ها است كه در موقع سجده بايد اين هفت عضو مماس زمين گردند.
هفت اورنگ ـ بنات النعش[به «دب» رجوع شود] و هفت فلك و هفت تخت.
هفت اورنگ كوچك; هفت اورنگ كِهين ـ بنات النعش صغرى [به «دب» رجوع شود].
هفت اورنگ مِهين ـ بنات النعش كبرى [به «دب» رجوع شود].
هفت ايوان; هفت بام ـ هفت آسمان.
هفت بانو ـ سبعه سيّاره[قمر، عطارد، زهره، شمس، مرّيخ، مشترى و زحل].
هفت بحر ـ هفت دريا[ر.م].
هفت برادر ـ بنات النعش[به «دب» رجوع شود].
هفت برادر بزرگ ـ بنات النعش كبرى [به «دب» رجوع شود].
هفت برادر كوچك ـ بنات النعش صغرى [به «دب» رجوع شود].
هفت برگ ـ ماذريون[ر.م].
هفت بنا; هفت بنيان ـ هفت آسمان و يا هفت زمين.
هفت بَهر ـ در اصطلاح احكام نجومى، آن است كه هر برجى را به هفت قسم متساوى تقسيم كرده و هر قسمت را به كوكبى نسبت دهند و آن قسمت ها را «هفت بهر» گويند.
هفت پدر ـ هفت آسمان و بعضاً سبعه سيّاره[قمر، عطارد، زهره، شمس، مرّيخ، مشترى و زحل] را هم گويند.
هفت پر ثريّا ـ كوچك ترين ستاره هاى ثريّا [ر.م].
هفت پرده ـ هفت آسمان و هفت پرده ساز و طبقات هفت گانه چشم كه اجمالاً مى نگارد:
   1. طبقه ملتحمه: كه از همه بيرون و مماس هوا است.
   2. قرنيّه.
   3. عنبيّه: كه لون آن به حسب اشخاص، مختلف مى باشد.
   4. عنكبوتيّه: و مابين عنبيّه و عنكبوتيّه رطوبتى است كه «بيضى» نام دارد.
   5. شبكيّه: و در ميان آن و عنكبوتيّه دو رطوبت است، يكى جليدى و ديگرى زجاجى.
   6. مشيميّه.
   7. صلبيّه.
هفت پرده ازرق ـ آسمان ها.
هفت پرده چشم--->هفت پرده.
هفت پرده كبود ـ هفت آسمان.
هفت پرگار; هفت پوست ـ هفت آسمان.

1. قرار گرفتن امام باقر(عليه السلام) ضمن هفت امام يك اصطلاح است و الاّ جايگاه امام والاتر از اين شش نفر است و حتى از نظر عصر هم بر آنها تقدم دارد.

صفحه 441 - جلد چهارم
هفت پير ـ هفت قارى قرآن كه اشهر اساتيد قرائت بوده و مردم در قرائت رجوع به ايشان مى نمايند و علماى شيعه قواعد ايشان را امضا و تجويز كرده و اذن رجوع به ايشان داده اند و از براى قرائت هريك از ايشان دو راوى هست:
   1. نافع ابن عبدالرحمان مدنى و دو راوى او ورْش و قالون است.
   2. عبدالله ابن كثير مكّى و دو راوى او احمد بزّى و محمد ملقّب به قنبل است.
   3. ابوعمرو ابن علاء بصرى و دو راوى او ابن الدورى و يحيى سوسى است.
   4. عبدالله ابن عامر شامى و دو راوى او هشام و عبدالله ابن ذكوان است.
   5. عاصم كوفى كه پدرش نجود و كنيه اش ابوبكر و دو راوى او حفص مكنّى به ابوعمرو و شعبه مشهور به ابوبكر ابن عيّاش است.
   6. حمزة ابن حبيب كوفى كه استادش اعمش و دو راوى او خلف و خلاّد مى باشد و از شهيد اوّل نقل شده كه حمزه در محضر حضرت صادق(عليه السلام)قرائت نموده.
   7. ابوالحسن على ابن حمزة ابن عبدالله كوفى ملقّب به كسائى كه از حمزه اخذ قرائت كرده و دو راوى او دورى و ابوالحارثند. و اسامى قرّاء سبعه با همان ترتيب در اين دو بيت درج است:
«نافع مدنى، ابن كثير از مكّه *** بوعمرو ز بصره، ابن عامر از شام
پس عاصم و حمزه و كسائى كوفه *** اين نسبت جمله شان بود بالاتمام».
   بارى، اضبط اين قرائات هفت گانه نزد ارباب بصيرت، قرائت عاصم است.
هفت پيكر ـ هفت آسمان و سبعه سيّاره [قمر، عطارد، زهره، شمس، مرّيخ، مشترى و زحل] و كتابى است مشهور.1
هفت تنان ـ هفت اخيار[ر.م] و اصحاب كهف و نام يكى از تكاياى مشهوره شيراز است. و توضيح اين اجمال موافق نوشته آثار عجم[ر.ض]، آنكه تكيه حافظيّه در سمت شرقى شيراز از تكاياى معروفه عالم و بنياد آن نيز مانند تكيه سعديّه از كريم خان زند بوده و يك طرف آن باغچه اى است مشتمل بر اشجار بسيار و انواع اثمار و طرف ديگرش بسيار وسيع و اراضى اش قبرستان و قبر خواجه حافظ هم در ميان آن قبور و لوح قبرش سنگ مرمر بسيار بزرگى است كه بعض اشعارش در آن نقش و محجرى [نرده و حائل] از آهن در دور آن است و قبّه و خرگاهى ندارد. و در سمت شمال شرقى حافظيّه به مسافت 350 قدم تكيه چهل تنان است و آن تكيه كوچكى است كه نيز كريم خان به جهت فقرايش ساخته و چهل لوح مزار به قطار در آن فضا است كه بنابر مشهور، گروهى از دراويش بوده اند و به مسافت دويست قدم از همين تكيه چهل تنان تكيه هفت تنان است كه آن نيز بنا كرده كريم خان و اساسى است باشكوه در دامنه كوه و دو ستون از يك پارچه در آنجا برپا است كه در تمامى ايران ستونى بدان شكوه ديده نمى شود. و در آنجا باغچه اى هست كه از نهال هاى نارنج و ترنج انباشته و سرو و كاجش سر به فلك افراشته و قبور هفت تنان در وسط آن باغچه واقع است كه شش مزار به قطار و يكى در كنار. و گويند كه آن هفت نفر از ابدال بوده اند و در همين جا كه هنوز بنايى نداشته، مشغول عبادت بوده اند و هركدام كه فوت مى شده، باقى ماندگان غسلش داده و كفن نموده و به خاكش مى سپرده اند. و چون يك نفر از ايشان باقى مانده و اجل موعودش نزديك شد، براى خود قبرى كنده و به شهر آمده و غسّالى را خبر داد كه فقيرى فوت شده. بيا تا به اتفاق

1. هفت پيكر يا هفت گنبد يا بهرام نامه چهارمين منظومه از خمسه نظامى گنجوى كه سرودن آن در 593 هجرى به پايان رسيد. داستان اين منظومه، سرگذشت بهرام پنجم ساسانى معروف به بهرام گور است. نظامى در آن از ازدواج بهرام با هفت دختر هفت پادشاه هفت اقليم و جاى دادن آنان در هفت گنبد به هفت رنگ و رفتن بهرام در هريك از روزهاى هفته به يك گنبد سخن مى راند و به «هفت حكايت» هم رجوع شود.

صفحه 442 - جلد چهارم
يكديگر به لوازم تجهيزش بپردازيم. چون بر در صومعه رسيدند درويش، غسّال را گفت: تو در بيرون در صومعه باش و چون صداى تكبير مرا شنيدى داخل شده و مشغول امر معهود باش. پس، درويش به درون رفته و پس از چند دقيقه صداى تكبير بلند شد. غسّال داخل شده و ديد كه همان درويش وفات يافته و جز او كسى نيست و مكتوبى بر سينه خود گذاشته كه من قبر خود را حفر كرده ام. اكنون غسلم داده و كفن نموده و به خاكم بسپار. پس، غسّال به وصيّت عمل كرده و مراجعت نمود.1
هفت جسد ـ هفت جوش[ر.م].
هفت جوارح ـ هفت اندام[ر.م].
هفت جوش ـ طلا و نقره و قلعى و مس و سرب و آهن و روح توتيا[به «شبه» رجوع شود] است كه با هم گداخته و چيزها سازند و رجوع به «روى» هم نمايند.
هفت جوق ـ در اصطلاح، بعضى از كمّلين [كاملان ]مراتب دينى و مقامات قرب پروردگارى را به هفت قسمت كرده و بدين است مسمّى دارند:
«هفت جوقند امت احمد بدان *** گر تو را هست آگهى از درد جان
نغز ايشان خيل صدّيقين بوند *** بعد از ايشان عالمان دين بوند
بعد از آن ابدال ربّ العالمين *** پس شهيدان و سرافرازان دين
پس مطيعانند و آنگه عابدان *** هفت شد اين جوق شوق ما بدان».
هفت جهنم ـ هفت دوزخ[ر.م].
هفت چتر; هفت چتر آبگون; هفت چتر نيلى ـ هفت آسمان.
هفت چراغ ـ سبعه سيّاره [قمر، عطارد، زهره، شمس، مرّيخ، مشترى و زحل].
هفت چشم آسمان; هفت چشم چرخ; هفت چشم خَراس; هفت چشم خروس; هفت چشم سپهر; هفت چشم فلك ـ سبعه سيّاره [قمر، عطارد، زهره، شمس، مرّيخ، مشترى و زحل].
هفت حال ـ هميشه و على الدوام و در هر حال.
هفت حجله نور ـ هفت پرده چشم.
هفت حرف آبى ـ جيم ابجدى و زاى هوّز و كاف كلمن و سين سعفص و قاف [قرشت] و ثاى ثخذ و ظاى ضظغ است: جز كسقثظ.
هفت حرف آتشى ـ موافق آنچه در «ابجد» اشاره نموديم، الف [ابجدى] و هاى [هوّز] و طاى حطّى و ميم [كلمن] و فاى [سعفص] و شين قرشت و ذال ثخذ، چنان كه در اين جمله است: اهطمفشذ.
هفت حرف استعلا ـ خاى ثخذ و صاد سعفص و ضاد ضظغ و طاى حطّى و ظاى ضظغ و قاف [قرشت] و غين ضظغ: خصضطظقغ.
هفت حرف بادى ـ هفت حرف هوايى [ر.م] است.
هفت حرف ترابى; هفت حرف خاكى ـ دال ابجدى و حاى حطّى و لام [كلمن] و عين سعفص و راى قرشت و خاى ثخذ و غين ضظغ، چنان كه در اين جمله است: دحلعرخغ.
هفت حرف مائى ـ هفت حرف آبى [ر.م] است.
هفت حرف هوايى ـ باى ابجدى و واو [هوّز] و ياى [حطّى] و نون [كلمن] و صاد سعفص و تاى قرشت و ضاد ضظغ، چنان كه در اين جمله است: بوينصتض.
هفت حكايت ـ هفت قضيّه كه دختران به بهرام گور نقل كرده اند و نظامى در خمسه به رشته نظم آورده [به «هفت پيكر» رجوع شود] و كنايه از خواص هفت اندام هم هست كه هريكى را چه خاصيت است و به چه كار مى آيند.
هفت خاتون ـ سبعه سيّاره[قمر، عطارد، زهره، شمس، مرّيخ، مشترى و زحل].
هفت خان ـ همان هفت خوان [ر.م] است كه در بعض موارد، بىواو نوشته اند.
هفت خَراس; هفت خروار كوس ـ هفت آسمان.
هفت خزينه ـ هفت آسمان و هفت عضو باطنى انسانى

1. به اين داستان بايد به ديده ترديد نگريست.

صفحه 443 - جلد چهارم
كه در «هفت اندام» مذكور افتاد.
هفت خضرا ـ هفت آسمان.
هفت خط ـ هفت قلم[ر.م].
هفت خلفاى روح--->هفت اندام.
هفت خليفه ـ عقل و روح حيوانى و حواس پنج گانه ظاهرى كه باصره و سامعه و ذائقه و شامّه و لامسه است و به معانى «هفت اندام» هم هست.
هفت خوان ـ علاوه بر آنچه در «مهر» اشاره نموديم، به نوشته برهان[ر.ض]، نام دو عقبه است كه يكى منسوب به رستم بوده و ديگرى متعلق به اسفنديار [شاهزاده كيانى، فرزند گشتاسب] مى باشد.
   امّا اوّلى، وقتى كه كيكاووس[دوّمين پادشاه كيانى ]را ديوها در حوالى قلعه مازندران قيد كرده بودند، رستم از براى خلاصى او مى رفت. در اثناى راه چند جا ديوان و جادوگران را كشته و به هفت روز به مازندران رفته و كيكاووس را نجات داد و آن را «هفت خوان عجم» نيز گويند كه از هر منزلى كه مى گذشت، به شكرانه آن مهمانى مى كرد و در غياث اللغات[ر.ض] در شرح اين اجمال گويد: هفت خوان عبارت از هفت منزل راهى است كه رستم براى خلاص كردن كيكاووس از آنها به هفت روز رفته و در هر منزلى آفتى پيش آمده و رستم دفعش مى كرد، چنانچه در منزل اوّل به خواب بود كه شيرى قصد وى كرده و اسب وى آن را كشت، و در منزل دويّمى اژدهايى پيدا شده و عاقبت به دست خود رستم كشته شد، و در منزل سيّمى زنى ساحره به فريب دادن رستم آمده و در دستش هلاك شد، و در چهارمى ديوى اولادنام به جنگ رستم آمده و لشگرش در دست رستم مقتول شده و خودش بگريخت، و در پنجمى خود اولاد را گرفتار ساخت، و در ششمى ارژنگنام ديوى به جنگ آمده و كشته شد، و در هفتمى ديوهاى بسيارى را كشته و بيدنام، سردار ايشان را مطيع خود گردانيده و بعد از آن ديو سفيد و شاه مازندران را كشته و با نصرت و ظفر به ايران باز آمد.
   و اما دويّمى عقبه راه رويينه دز بود. چون ارجاسب، پادشاه توران، خواهران اسفنديار را در قلعه رويين دز دربند كرد، اسفنديار از راه همين عقبه رفته و بلاهايى را كه پيش آمد، دفع كرده و به هر وسيله كه بود، خود را به درون قلعه انداخته و ارجاسب را با جمعى از كسان او با نيرنگ و حيله كشتند و خواهران خود را خلاص نمود. و نيز در غياث اللغات[ر.ض] در شرح اين اجمال گويد: هفت خوان اسفنديار عبارت از هفت منزل راه رويين دز است كه در آن هفت مهلكه عظيم بود. اسفنديار براى رهايى خواهران خود به آن رفته، چنانچه در منزل اوّلى دو گرگ بودند خون خوار، و در دويّمى شير، و در سيّمى اژدها، و در چهارمى زن جادوگر، و در پنجمى سيمرغ، و در ششمى باد و باران و برف و رعد و ژاله، و در هفتمى آب عميقى پيش آمد. پس، اسفنديار همه آن بلاها را دفع كرده و خود را به رويين دز رسانيد و از هر عقبه كه مى گذشت، خوان شكرانه مى گسترانيد و در برهان[ر.ض] گويد: اين هر دو عقبه به زعم بعضى، يكى است و آن، منزلى است ميان ايران و توران كه غير از رستم و اسفنديار كسى از آن راه نرفته است.
هفت خوان اسفنديار; هفت خوان رستم; هفت خوان عجم ---> هفت خوان.
هفت خواهر ـ بنات النعش[به «دب» رجوع شود].
هفت خواهر بزرگ ـ بنات النعش كبرى [به «دب» رجوع شود].
هفت خواهر كوچك ـ بنات النعش صغرى [به «دب» رجوع شود].
هفت خيمه; هفت خيمه مُقَرنَس ـ هفت آسمان.
هفت دادَر; هفت دادَران ـ بنات النعش[به «دب» رجوع شود].
هفت داستان ـ هفت حكايت[ر.م].
هفت دانه ـ آشى است كه بيشتر در روز عاشورا از گندم و عدس و نخود و باقلا و مانند آنها پزند و آن را «دانگو» نيز گفته و «آش عاشورا» هم نامند.

صفحه 444 - جلد چهارم
هفت داور; هفت داوران ـ بنات النعش، چنان كه بعضى نوشته ليكن صحيح آن دال ابجدى به عوض واو است، چنان كه مذكور افتاد[به «دب» رجوع شود].
هفت دختر خضرا; هفت دُرّ; هفت درخشان; هفت درخشنده; هفت دُرَر ـ سبعه سيّاره[قمر، عطارد، زهره، شمس، مرّيخ، مشترى و زحل].
هفت دَر هفت ـ در چند معنى استعمال يابد:
   1. عدد چهلونه كه حاصل ضرب عدد هفت در هفت است.
   2. هفت زمين در توى هفت آسمان.
   3. هفت دريا در هفت زمين.
   4. هفت خاصيت در هفت اندام آدمى كه هريكى را چه خاصيت است و به چه كار آيند.
   5. سبعه سيّاره در آسمان.
   6. سبعه سيّاره نسبت به هفت اقليم كه هريك از آنها متعلق به يكى از اينها است، چنان كه در «اقليم» مذكور افتاد.
   7. هفت شهر بزرگ است در هفت دريا.
   8. هفت كشور است در هفت زمين.
   9. زينت هرهفت است كه عبارت باشد از زرك و سفيداب و غاليه و حنا و وسمه و سرخى و سرمه در هفت جاى بدن، چنان كه غاليه در تمامى بدن و سرمه در چشم و وسمه در ابرو و غازه در دو طرف روى و سفيداب در تمامى رخسار و زرك در همه رخساره و تارك و حنا در دست و پا.
هفت دريا ـ به نوشته برهان[ر.ض]، عبارت از درياى چين و مغرب و روم و بنطس و طبريّه و جرجان و خوارزم است و به نوشته غياث اللغات[ر.ض]، عبارت از بحر اخضر و بحر عمان و بحر قلزم و بحر بربر و بحر اوقيانوس و بحر روم و بحر اسود است كه در «بحر» از هريكى اشارتى رفته. و از كعب الاحبار1 نقل است كه حق تعالى هفت دريا بدين تفصيل آفريده: بحر محيط كه نبطشنام دارد و بحر اصمّ و بحر مظلم و بحر مرماش و بحر ساكن و بحر ماكى. و از اين درياها هريكى بر ديگرى محيط است كما قال الله تعالى: (وَ الْبَحْرُ يَمُدُّهُ مِنْ بَعْدِهِ سَبْعَةُ أَبْحُر)(لقمان،27) بارى، سبب اين اختلاف، يا از جهت اختلاف اصطلاحات است كه جاى مناقشه نيست و يا در اكثر آنها بهواسطه اختلاف اسامى يك مسمّى است، چنانچه بعد از مراجعه به محل ترتيبى هريك، روشن گردد.
هفت دكان ـ هفت اقليم[ر.م].
هفت دور ـ بدان كه هر هزار سال را يك دور گرفته و به يكى از سبعه سيّاره[قمر، عطارد، زهره، شمس، مرّيخ، مشترى و زحل] منسوب دارند، چنان كه هزار سال به زحل، پس هزار سال ديگر به مشترى تا آخر سيّارات كه قمر است و بعد از انجام دوره قمرى باز از زحل گيرند. و بعضى هر دورى را با همان ترتيب هفت هزار سال گيرند كه مجموع دوره سبعه سيّاره 49000 سال مى باشد و گويند بعد از تمام شدن اين دوره، قيامت قيام خواهد كرد.
هفت دوزخ ـ بنابر آنچه در بعضى از كتب دينيّه ضبط است، درهاى جهنم هفت بوده، بعضى بالاى ديگرى و هريكى از آنها هفتاد درجه گرم تر از در بالايى خود است:
   1. جهنم.
   2. لظى.
   3. حُطَمَه.
   4. سَقَر.
   5. جَحيم.
   6. سعير.
   7. هاويه. 2
و درك اسفل هم عبارت از همين طبقه آخرين، هاويه، است كه عذاب آن از ساير طبقات مذكوره شديدتر و محل عذاب منافقين است: (إِنَّ الْمُنَافِقِينَ فِي الدَّرْكِ الأَسْفَلِ مِنَ النَّارِ)(نساء، 145).
هفت ده ـ (به فتح دال) آراسته و پيراسته و زينت

1. كعب الاحبار، حبر يهودى است و گزارشات او اعتبارى ندارد.
2. بحارالانوار، ج8، ص 246، چاپ بيروت.

صفحه 445 - جلد چهارم
پوشيده و (به كسر آن) هفت آسمان و هفت اقليم [ر.م ]است.
هفت دَير ـ هفت آسمان.
هفت راه ـ هفت پرده چشم و هفت اقليم[ر.م].
هفت رخشان; هفت رخشنده ـ سبعه سيّاره[قمر، عطارد، زهره، شمس، مرّيخ، مشترى و زحل].
هفت رده; هفت رصد ـ هفت اقليم[ر.م].
هفت رقعه; هفت رقعه اَدكَن ـ هفت زمين[ر.م].
هفت رنگ ـ هفت الوان[ر.م] و رجوع به «خيرى» هم نمايند.
هفت روز نحس---> هفت نحس.
هفت روشنا ـ سبعه سيّاره [قمر، عطارد، زهره، شمس، مرّيخ، مشترى و زحل].
هفت ره ـ هفت راه[ر.م].
هفت زبان پارسى ـ رجوع به آيين دويّم مقدّمه نمايند.
هفت زرده ـ نرگس صدبرگ.
هفت زمين ـ رجوع به ماده 6 «زمين» شود.
هفت سُبع ـ به نوشته غياث اللغات[ر.ض]، عبارت از قرآن مجيد است كه به ملاحظه معنى، هفت قسم است: امر و نهى و وعد و وعيد و وعظ و قصص و ادعيه و يا به مناسبت آنكه قرّاء سلف مقرّر داشته بودند كه قرآن مجيد را به هفت قسمت كرده و در هر روزى يك قسمت را خوانده و در يك هفته ختم نمايند، بدين روش كه روز اوّل از سوره مباركه فاتحه شروع كرده و در روز دويّم از مائده و در سيّم از يونس و در چهارم از بنى اسرائيل و در پنجم از شعرا و در ششم از صافّات و در هفتم از قاف مى خواندند و هر يك از اين هفت قسمت را «سُبع» مى گفته اند، چنان كه در اصطلاح كنونى هريك از سى حصّه قرآن را «جزو» گويند.
هفت سقف ـ هفت آسمان.
هفت سلام ـ هفت آيه شريفه كه در اوّل آنها لفظ سلام است:
   1. (سَلاَمٌ قَوْلاً مِنْ رَبّ رَحِيم)(يس، 58).
   2. (سَلاَمٌ عَلَى إِبْرَاهِيمَ)(صافات، 109).
   3. (سَلاَمٌ عَلَى نُوح فِي الْعَالَمِينَ) (صافات، 79).
   4. (سَلاَمٌ عَلَى مُوسَى وَ هَارُونَ)(صافات، 120).
   5. (سَلاَمٌ عَلَى إِلْيَاسِينَ)(صافات، 130).
   6. (سَلاَمٌ عَلَيْكُمْ طِبْتُمْ فَادْخُلُوهَا خَالِدِينَ)(زمر، 73).
   7. (سَلاَمٌ هِيَ حَتَّى مَطْلَعِ الْفَجْرِ)(قدر، 5).
هفت سلطان ـ سبعه سيّاره [قمر، عطارد، زهره، شمس، مرّيخ، مشترى و زحل] و هم كنايه از سلطان خراسان[امام رضا(عليه السلام)] و سلطان ابراهيم ادهم و سلطان بايزيد بسطامى و سلطان ابوسعيد ابوالخير[عرفاى متوفّى به سال هاى 207، 261 و 440هـ] و سلطان سنجر ماضى[آخرين پادشاه از سلجوقيان بزرگ، متوفّى به سال 552هـ] و سلطان اسماعيل سامانى [حكومت:279ـ 295هـ] است.
هفت سيّار; هفت سيّاره ـ سبعه سيّاره[قمر، عطارد، زهره، شمس، مرّيخ، مشترى و زحل].
هفت سين ـ هفت سلام[ر.م] و در اصطلاح بعضى از پارسيان، هفت چيز است كه اوّل نام آنها حرف سين بوده و در اوّل سال، كه ساعت تحويل آفتاب به برج حَمَل [ر.م] است، حاضر كرده و نظر كردن به آنها را به فال نيكو شمارند و آنها عبارت از سيب و سير (برادر پياز) و سركه و سبزى و سوماخ و سنجد[هستند].
هفت شادُروان; هفت شادُروان اَدكَن ـ هفت زمين[ر.م].
هفت شعبه ـ هفت جوق[ر.م] است.
هفت شعله ـ سبعه سيّاره[قمر، عطارد، زهره، شمس، مرّيخ، مشترى و زحل].
هفت شمع ـ سبعه سيّاره[قمر، عطارد، زهره، شمس، مرّيخ، مشترى و زحل] و هفت سلطان[ر.م].
هفت شهر ـ هفت اقليم[ر.م] و در اثناعشريّه گويد، والعهدة عليه، در بابِل [در بين النهرين] هفت شهر بوده كه هريكى داراى امرى عجيب بوده است، چنان كه در يكى از آنها نقشه و تمثال زمين بوده و هركدام از اهالى كه در باب باج و خراج دولتى اراده تمرّد داشتى، نهرهاى آن شهر رو به سوى خانه او شكافته شدى و

صفحه 446 - جلد چهارم
اين قضيّه در همان نقشه نيز نمودار گشتى و هر قدرى كه از آن اراده خودشان منصرف نبودندى، به همان حال بودى و مادامى كه راه آن نهرها را در آن نقشه مسدود نمى كردند، در آن شهر نيز مسدود نشدى. و در شهر ديگرى يك حوض بود. هر وقتى كه سلطان اراده اطعام و ضيافت كردى، هركس از مهمانان مشروب دلخواهى خود را آورده و در همان حوض ريخته و تمامى آن مشروبات متفرقه در همان حوض مخلوط به هم شدى ليكن در وقت خوردن، مشروب هركس قسمت خودش بوده و يك قطره از مشروبات هيچ يك مخلوط به مشروب ديگرى نشده و به پياله اش نيامدى. و در سيّمى طبلى است كه هر وقتى بخواهند از حال غايب خبرى بدانند، آن طبل را مى زنند. پس اگر آن غايب زنده است، طبل صدا مى كند و الاّ فلا. و در چهارمى آيينه اى است كه در مقام استعلام حال غايب بدان نگريسته و به هر حال كه بودى، در آن آيينه ديدندى. و در پنجمى اوردكى بوده مسين كه هر وقتى كه غريبى وارد آن شهر شدى، همان اوردك به طورى صدا كردى كه تمامى اهل شهر مى شنيدند. و در ششمى دو نفر قاضى بوده كه بر روى آب مى نشستند. پس عارض و معروض هر دو پيش ايشان آمده و آن كه حق بوده، بر روى آب به نزد ايشان رفته و آن كه باطل بودى، در آب فرو رفتى. و در هفتمى يك درخت بزرگ بوده كه فقط ساقه آن سايه افكنده و تا هزار نفر در آن سايه آسودندى و اگر يك تن زياد از هزار بودى، همه شان در پيش آفتاب نشستندى.
   بارى، همين است كه در برهان[ر.ض] گويد: هفت شهر طلسم نمرود عبارت از طلسم آب، طلسم حوض آينه، بط، طبل، بر روى آب رفتن و درخت سايه گستر است.
هفت شهر بابِل; هفت شهر طلسم نمرود--->هفت شهر.
هفت شهر عشق ـ كه در كلام ملاى رومى در مدح شيخ عطّار است:
«هفت شهر عشق را عطّار گشت *** ما هنوز اندر خم يك كوچه ايم»
در اصطلاح عرفا، اشاره به هفت مرحله فقر و فنا است كه بدون طى آنها بدان مقام نتوان رسيد و بيشتر به «هفت وادى» تعبير نمايند، چنان كه خود عطّار در منطق الطير گويد:
   1. وادى طلب:
«هست وادى طلب آغاز كار *** آن يكى وادى است بى حد و كنار
چون فرود آيى به وادى طلب *** پيشت آيد هر زمانى صد تعب
جِدّ و جهد آنجات بايد سال ها *** ز آنكه آنجا قلب گردد حال ها
در ميان خونت بايد آمدن *** وز همه بيرونت بايد آمدن
چون نماند هيچ معلومت به دست *** دل ببايد پاك كرد از هرچه هست»
   2. وادى عشق:
«بعد از آن وادى عشق آيد پديد *** غرق آتش شد كسى كآنجا رسيد
عاقبت انديش نبود يك زمان *** دركشد خوش خوش در آتش صد جهان
لحظه اى نه كافرى داند نه دين *** ذرّه اى نه شك شناسد نه يقين
نيك و بد در راه او يكسان بود *** چون كه عشق آمد نه اين نه آن بود
اى مباحى اين سخن ز آن تو نيست *** مرتدى اين ذوق در جان تو نيست»
   3. وادى معرفت:
«بعد از آن بنمايدت پيش نظر *** معرفت را وادى اى بى پاوسر
كى تواند شد در اين راه جليل *** عنكبوت مبتلا هم سير پيل؟

صفحه 447 - جلد چهارم
سير هر كس تا كمال او بود *** قرب هر كس حسب حال او بود
گر بپرّد پشّه اى چندان كه هست *** كى كمال صَرصَرش آيد به دست؟
معرفت زاينجا تفاوت يافته است *** اين يكى محراب و آن بت يافته است»
   4. وادى استغنا:
«بعد از آن وادى استغنا بود *** نه در آن دعوىّ و نه معنا بود
مى جهد از بى نيازى صرصرى *** مى زند برهم به يك دم كشورى
صد هزاران سبزپوش از غم بسوخت *** تا كه آدم را چراغى برفروخت
صد هزاران جسم خالى شد ز روح *** تا در اين حضرت دروگر گشت نوح
صد هزاران پشّه در لشگر فتاد *** تا براهيم از ميان بر سر فتاد
صد هزاران طفل سر ببريده شد *** تا كليم الله صاحب ديده شد
صد هزاران خلق در زنّار گشت *** تا كه عيسى صاحب اسرار گشت
صد هزاران دين و دل تاراج يافت *** تا محمّد يك شبى معراج يافت»
   5. وادى توحيد:
«بعد از آن وادى توحيد آيدت *** منزل تفريد و تجريد آيدت
روى ها چون زاين بيابان در كنند *** جمله سر از يك گريبان دركُنند»
   6. وادى حيرت:
«بعد از آن وادى حيرت آيدت *** كار دائم درد و حسرت آيدت
مرد حيران چون رسد اين جايگاه *** در تحيّر مانده و گم كرده راه
گر بدو گويند: مستى يا نه اى؟ *** نيستى گويى كه هستى يا نه اى؟
در ميانى يا برونى از ميان؟ *** بركنارى يا نهانى يا عيان؟
فانى اى يا باقى اى يا هر دوى؟ *** يا نه اى هر دو تويى يا نه تويى؟
گويد: اصلاً من ندانم چيز من *** و آن ندانم را ندانم نيز من
عاشقم اما ندانم بر كه ام *** نه مسلمانم نه كافر، پس چه ام
ليكن از عشقم ندارم آگهى *** هم دلى پر عشق دارم هم تهى»
   7. وادى فنا و فقر:
«بعد از آن وادى فقر است و فنا *** كى بود اينجا سخن گفتن روا؟
عين اين وادى فراموشى بود *** گنگى و كرّى و بى هوشى بود
صد هزاران سايه جاويد تو *** گم شده بينى ز يك خورشيد تو».
هفت طارم; هفت طاق ـ هفت آسمان.
هفت طبق; هفت طبقه ـ هفت آسمان و هفت زمين[ر.م].
هفت طفل جانْ شكر ـ سبعه سيّاره[قمر، عطارد، زهره، شمس، مرّيخ، مشترى و زحل].
هفت عجيبه--->هفت شهر و عجايب سبعه.
هفت علف خانه ـ هفت اقليم[ر.م].
هفت فانوس ـ سبعه سيّاره[قمر، عطارد، زهره، شمس، مرّيخ، مشترى و زحل].
هفت فرش ـ هفت اقليم[ر.م] و هفت زمين[ر.م].
هفت فرشته ايّام هفته ـ اوريائيل و جديائيل و شمائيل و رفائيل و عنائيل و جبرائيل و عزرائيل است كه هريكى از ايّام هفته به يكى از ايشان منسوب است.
هفت فرقه ـ هفت جوق[ر.م] است.
هفت فعل قلبى ـ در اصطلاح نجومى، عبارت از علم و خيال و ظن و زعم و وهم و حساب و رؤيت و

صفحه 448 - جلد چهارم
وجدان است كه اين هر سه به معنى علم باشند و اگر به معنى شماره و ديدن به چشم و دريافتن چيزى باشند، از افعال قلبى نباشند. و مخفى نماند كه فعل قلبى بسيار است، مثل جَحى و دَرى و جَعَلَ و هَب و مانند آنها وليكن مشهورترين آنها آن هفت اوّلى است.
هفت قارى; هفت قرّاء ـ هفت پير[ر.م].
هفت قطب ـ هفت اخيار[ر.م] و بعضاً در بنات النعش [به «دب» رجوع شود] و هفت آسمان و هفت امام[ر.م ]هم استعمال نمايند.
هفت قلعه خيبر--->خيبر.
هفت قلعه مينا ـ هفت آسمان.
هفت قلم ـ هفت اقليم[ر.م] و هفت خط جام جم[به «كيخسرو» رجوع شود] كه عبارت باشد از خط ازرق، خط جور و خط بصره و خط بغداد و خط اشگ و خط كاسه گر و خط فرودينه كه در تركيبات «خط» مذكور افتادند و اشاره به هفت خط گوناگون كتابتى هم هست:
«ثلث است و محقّق است و توقيع *** ريحان و رقاع و نسخ و تعليق»
و مخفى نماند كه اين خطوط هفت گانه مشهوره غير از خط نستعليق معروف است كه در عصر حاضر ما معمول ايرانيان و بعضى از ساير بلاد است. و چون در حقيقت اين خط از دو خط نسخ و تعليق تركيب يافته و اسمش هم مخفّف همين دو اسم است، آن را داخل شماره نكرده اند. و ديگرى آن را هم داخل شماره كرده و گويد:
«اين هشت قلم كه هشت قسمند *** چون هشت بهشت هشت اسمند
ثلث است و محقّق است و توقيع *** ريحان و رقاع و نسخ و تعليق
ديگر خط هشتمين شد اما *** مخفى به طريقه معمّا
هرگه شش و هفتمين بدانى *** نام خط هشتمين بدانى»
و اين شعر آخرى اشاره به همان است كه مذكور داشتيم.
هفت كار ـ هر چيز هفت رنگ، خصوصاً آنكه هفت رنگ در آن بافته باشند.
هفت كاف ـ هفت چيز است كه اوّل نام عربى آنها حرف كاف بوده و بعضى از ظرفاى شعراى عرب آنها را از ضروريات فصل زمستان شمارند. ابن سكره [شاعر متوفى به سال 385هـ] گويد:
«جاء الشّتاء وعندى من حوائجه *** سبع اذا القطر من حاجاتنا حبسا
كنّ و كيسٌ وكانون و كاس طلا *** بعد الكباب و كسّ ناعم وكسا»
وبعضى از شعرا هم در اين شعر خود بدانها اشاره كرده:
«رأيتها ملتّفة فى كساء *** خوفاً من الكاشح والطّامع
قلت لها: من أنت يا هذه؟ *** قالت: أنا السّادس فى السّابع»
يعنى من ششمين آن هفت كافم كه عبارت از كس ناعم باشد در ميان هفتمين آنها كه كسا است. بارى، بعضى در جواب آن دو شعر اوّلى گفته:
«يقولون كافات الشّتاء عديدة *** و ما هى الاّ واحد غير مفترى
إذا كان كاف الكيس فالكلّ حاصل *** لديك و كلّ الصيد فى جانب الفرا».
هفت كُحلى; هفت كره ـ هفت آسمان.
هفت كشور ـ هفت اقليم[ر.م].
هفت كوكب سيّار ـ سبعه سيّاره [قمر، عطارد، زهره، شمس، مرّيخ، مشترى و زحل].
هفت كوه ـ به نوشته غياث اللغات[ر.ض]، بدين قرار است:
   1. كوه قاف--->قاف.
   2. كوه دماوند--->دماوند.
   3. كوه سرانديب--->سرانديب.
   4. كوه گلستان--->گلستان.
   5. كوه درن: و آن كوه بسيار بلندى است از بلاد

صفحه 449 - جلد چهارم
مغرب تخميناً هزار فرسنگ.
   6. كوه فتح--->دربند.
   7. كوه چين: كه در حدود چين آمده و رو به جانب مغرب تا حدود سمرقند و فرغانه [هر دو در ازبكستان] و متصل مى شود به غرجستان و اين كوه بعد از كوه قاف بزرگ ترين كوه ها است و در هند آن را «سوالك» گويند.
هفت گاه ـ هفت آسمان و هفت اقليم[ر.م].
هفت گِرِه ـ هفت گاه [ر.م] و سبعه سيّاره[قمر، عطارد، زهره، شمس، مرّيخ، مشترى و زحل].
هفت گنبد ـ آسمان ها و هفت منظر.
هفت گنبد مُقَرنَس; هفت گنبد مينا ـ آسمان ها.
هفت گنجينه ـ هفت جوش [ر.م] و در غياث اللغات[ر.ض ]از شرح اسكندرنامه [ شرح اسكندرنامه نظامى، اثر خان آرزو، شاعر پارسى سراى هند، 1100 ـ 1169هـ ]نقل كرده كه ظاهراً رسم سلاطين ايران بوده كه هفت جا خزينه مى گذاشته اند و يا آنكه مراد از هفت گنجينه، هفت گونه بخشش هاى پادشاهان بوده است: نقود و جواهر و البسه و حيوانات و اطعمه و اراضى و باغات.
هفت گوى ـ هفت آسمان.
هفت گيسودار ـ آسمان ها و هفت بنده و سيّارات سبعه [قمر، عطارد، زهره، شمس، مرّيخ، مشترى و زحل].
هفت لاى ـ هفت پرده[ر.م].
هفت لاى چشم ـ هفت پرده چشم[ر.م].
هفت لون ـ هفت الوان.
هفت مادر ـ بعضاً هفت زمين را گويند.
هفت مار ـ اشاره به اقسام مختلفه مار است، چنانچه در «مار» و «افعى» اشاره نموديم.
هفت مجمره ـ هفت آسمان.
هفت محراب ـ فلك سبعه سيّاره.
هفت محيط ـ هفت آسمان و هفت دريا[ر.م].
هفت مرد; هفت مردان ـ اصحاب كهف و هفت اخيار[ر.م ]و به نوشته غياث اللغات[ر.ض]، اشاره به وجود مقدّس حضرت رسالت(صلى الله عليه وآله وسلم) و حسنين(عليهما السلام)و خلفاى اربعه هم هست.
هفت مشعل; هفت مشعله ـ سبعه سيّاره[قمر، عطارد، زهره، شمس، مرّيخ، مشترى و زحل].
هفت منحوس ـ هفت نحس[ر.م].
هفت مَندَل; هفت منزل ـ آسمان ها.
هفت منظر ـ آسمان ها و رجوع به «شيد» هم نمايند.
هفت مهره زرّين ـ سبعه سيّاره[قمر، عطارد، زهره، شمس، مرّيخ، مشترى و زحل].
هفت ميوه ـ كشمش طايفى و انجير و زردآلو و شفتالو و خرما و آلوبخارا [و قيسى] كه خشك باشند و رجوع به «مهر» هم شود.
هفت نار ـ هفت دوزخ[ر.م].
هفت نحس ـ سبعه منحوسه[ر.م] و هم هفت روز است كه در هر ماه، نحس و اقدام به كارها خوب نيست:
«سه و پنج و سيزده با شانزده *** بيستويك و بيستوچار و بيستوپنج».
هفت نُزل ـ هفت آسمان.
هفت نژاد فلك ـ سبعه سيّاره[قمر، عطارد، زهره، شمس، مرّيخ، مشترى و زحل].
هفت نَطع زمين ـ هفت زمين[ر.م] و هفت اقليم[ر.م].
هفت نقطه ـ زيور و زينت و سبعه سيّاره [قمر، عطارد، زهره، شمس، مرّيخ، مشترى و زحل].
هفت نوبتى چرخ ـ سبعه سيّاره[قمر، عطارد، زهره، شمس، مرّيخ، مشترى و زحل].
هفت نور ـ سبعه سيّاره[قمر، عطارد، زهره، شمس، مرّيخ، مشترى و زحل] و هفت جوق[ر.م] و انبياى اولوالعزم كه به نوشته بعضى، هفت تن مى باشند: آدم و ادريس و نوح و حضرت خليل و موسى و عيسى(عليهم السلام)و حضرت خاتم(صلى الله عليه وآله وسلم).
هفت نُه--->هفت و نه.
هفت نهر ـ به نوشته بعضى، عبارت از فرات و دجله و نيل و جيحون و سيحون [هر دو در آسياى مركزى] و مهران [در سند] و وادى كبير [در اسپانيا ]كه هريكى در محل خود مذكور افتاده. و اما هفت نهر بهشتى

صفحه 450 - جلد چهارم
عبارت از تسنيم و زنجبيل و سلسبيل و رحيق و كوثر و كافور و معروفات است. و اما هفت نهر قلب مؤمن، كه مصطلح اهل عرفان است، عبارت از نهر معرفت و نهر محبت و نهر شوق و نهر انس و نهر اخلاص و نهر ندامت و نهر قناعت است.
هفت نيا; هفت نياگان; هفت نيم خانه; هفت نيم خانه مينا; هفت نيم خايه مينا ـ هفت آسمان.
هفت واد ـ شخصى كه هفت پسر داشته باشد.
هفت وادى ـ هفت شهر عشق[ر.م] است.
هفت والاى خضرا ـ هفت آسمان.
هفت وجوه صَرف ـ در اصطلاح علم صرف،
«صحيح است و مثال است و مضاعف *** لفيف و ناقص و مهموز و اجوف».
هفت و چهار ـ هفت آسمان و چهار عنصر[خاك، آب، باد و آتش].
هفتوَش ـ هفت رنگ[ر.م].
هفت و شش ـ شش جهت و هفت آسمان.
هفت و نُه ـ به نوشته برهان[ر.ض]، هرهفت[ر.م] و نُه زينت زنان است كه عبارت باشد از سرآويزه و گوشواره و سلسله و حلقه بينى و گلوبند و بازوبند و دست بَرَنجن[دست بند] و انگشتر و خلخال و در غياث اللغات[ر.ض] گويد: هفت نه (بدون واو) آرايش و زيور و اسباب عروس است و «نه ده» نيز گويند.
هفت و هشت ـ فرياد سگ و گفتار وحشت انگيز و خصومت آميز.
هفت هيكل ـ هفت آسمان و هفت زمين و تعويذها و بازوبندها[دعاهاى دفع چشم زخم كه از گردن مى آويختند يا بر بازو مى بستند] را هم گويند.
هفتاد ـ (ر) عددى است معروف كه به عربى «سبعون» يا «سبعين» گويند.
هفتاد پولان ـ نام دهى بوده از رى كه طغرل بيگ سلجوقى [حكومت:429ـ 455هـ] در آنجا به برادر خود، ابراهيم، ظفر يافته و وى را با زه كمان خفه كرد.
هفتاد كشتى ـ (به ضمّ كاف) هفتاد علّت كه گويند امراض حيوانات، هفتاد است.
هفتادودو شاخ; هفتادودو شاخه ـ هفتادودو ملّت[ر.م ]و هفتاد و دو ترتيل قرآن.
هفتادودو ملّت ـ عبارت از فرق مختلفه نصارى [مسيحى] است كه بنابر مشهور به مدلول پاره اى از آثار دينيّه، بالغ بدين عدد بوده و موافق نوشته احمد رفعت[ر.ض]، در اصل هشت فرقه بوده و هريكى از ايشان موافق لوحه ذيل، به چندين شعبه مى باشند:
   فرق اصليّه                           شعب
   1.اورتودوقس                            2
   2. قتوليك                               6
   3. نسطورى                            2
   4. مونوفيزيت                            5
   5. اونيتر                               5
   6.پروتستان                           15
   7. آنتوزيياست                           14
   8. خوارج                              23
                                       72
 
و عقايد اجمالى بعضى از ايشان در محل خود مذكور افتاد و به جهت خوف اطاله، از تفصيل تمامى عقايد اصول و شعب ايشان اعتذار مى نماييم.
هفتادوسه شاخ; هفتادوسه شاخه; هفتادوسه ملّت ـ عبارت از فرق مختلفه اسلامى است كه بنابر مشهور، بالغ به همين عدد مى باشند و ازآن رو كه تمامى ارباب عقايد متنوعه از امت مرحومه چندين مقابل اين عدد مى باشد، بعضى از اجلّه گفته كه تمامى شعب شيعه بالغ به همين عدد مى باشد و الاّ ساير فرق اسلاميّه كه غير شيعه هستند، در حقيقت از امت نيستند و ظاهر، آن است كه همين عدد كه علاوه بر شهرت، مدلول پاره اى آثار دينيّه هم هست، محمول بر افاده كثرت بوده و يا اينكه مراد از آن تنها اصول مذاهب امت مرحومه است و الاّ اگر تمامى شعب و فروع آنها به شمار آيد، موافق تصريح بعضى از اجلّه، از هفت صد

صفحه 451 - جلد چهارم
هم متجاوز خواهد شد.
   بارى، در تعداد اجمالى آنها علاوه بر آنچه در «وعيديّه» اشاره نموديم، گوييم: فرق 73گانه به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، عبارت از فرقه جبريّه و مشبّهه و سه شعبه نجاريّه و پنج شعبه مرجعه و بيستودو شعبه شيعه و بيست شعبه معتزله و بيستودو شعبه خوارج و يك فرقه ناجيه حقّه كه عبارت از اشعريّه مى باشد و شرح اجمالى هريك در محل خود نگارش يافته است.    و در غياث اللغات[ر.ض] در تعداد اجمالى هفتادوسه ملّت گويد كه يكى از ايشان، عبارت از اهل سنت و جماعت بوده و ديگران در اصل به نام شيعه و خارجيّه و جبريّه و قدريّه و جهيميّه و مرجئه به شش فرقه بوده و هريكى از ايشان به دوازده شعبه مى باشند:
   فرق شيعه:
   1. علويّه: كه حضرت على(عليه السلام) را نبى گويند.
   2. ابديّه: كه آن حضرت را شريك خدا دانند.
   3. شيعه: كه هركه آن حضرت را از همه صحابه دوست تر ندارد، كافر است.
   4. اسحاقيّه: كه نبوّت ختم نشده.
   5. زيديّه: كه امامت نماز، غير اولاد على(عليه السلام) را نشايد.
   6. عباسيّه: كه امامت را منحصر به عباس ابن عبدالمطلب دانند.
   7. اماميّه: كه زمين را خالى از امام غايب ندانند.
   8. نارسيّه: كه هركه خود را فاضل تر از ديگرى داند، كافر است.
   9. متناسخيّه: كه روح انسانى بعد از مردن در قالب ديگر برآيد.
   10. لاغيّه: كه زبير و طلحه و عايشه را لعنت كند.
   11. راجعيّه: كه حضرت على(عليه السلام) بار ديگر به دنيا خواهد آمد و اكنون در ابر مى ماند.
   12. مرتضيّه: كه به جنگ پيش آمدن با پادشاه مسلمان روا است.1
   شعب خارجيّه:
   13. ازرقيّه: گويند كسى در خواب نيكويى نبيند زيراكه وحى منقطع شده است.
   14. رياضيّه: كه ايمان، قول صالح و فعل صالح و نيّت و سنّت است.
   15. ثعلبيّه: كه كارهاى ما حاصل شده اند به خواب حق تعالى نه به قدرت و خواهش او.
   16. خازميّه: كه فرضيّه ايمان شناخته نشده.
   17. خلفيّه: كه گريختن از مقابله كفّار كه دو چند باشند، كفر است.
   18. كوزيّه: كه بدن بدون بسيار مالش پاك نمى شود.
   19. كنزيّه: كه زكات دادن فرض نيست.
   20. معتزله: كه شر به تقدير خداوندى نيست و نماز با امام فاسق جايز است و ايمان از كسب بنده است و قرآن مخلوق است و مردگان را از دعا و صدقه نفعى نمى رسد و معراج تا بيت المقدّس است و بس و حساب و كتاب و ميزان و هيچ يك از علامات قيامت، مثل دجال و غيره نيست و فرشتگان از مؤمنين افضلند و رؤيت حق در قيامت ممكن نخواهد شد و كرامت اوليا هيچ است و اهل جنت را خفتن و مردن باشد و مقتول با اجل حتمى خود نمى ميرد.
   21. ميمونيّه: كه ايمان به غيب باطل است.
   22. محكميّه: كه حق تعالى را بر خلق حكمى نيست.
   23. سراجيّه: كه احوال پيشينيان واجب نيست و انكار كردنشان لازم است.
   24. اخنسيّه: كه اجر و جزاى عمل به بنده نمى رسد.
   شعب جبريّه:
   25. مضطريّه: كه خير و شر تماماً از خدا بوده و بنده را اصلاً اراده و اختيارى نباشد.

1. فرقه هايى كه مؤلف غياث اللغات از آنها ياد كرده است، فقط در انديشه وى وجود دارد و هرگز در تاريخ شيعه چنين فرقى وجود نداشته است، چنان كه مؤلف محترم در پايان در اين مورد تذكرى خواهند فرمود.

صفحه 452 - جلد چهارم
   26. افعاليّه: كه براى بنده فعل است وليكن بدون اختيار و قدرت.
   27. معيّه: كه براى بنده فعل و قدرت است به غير طاقت دادن حق تعالى.
   28. تاركيّه: كه بعد از ايمان چيزى ديگر فرض نيست.
   29. بحثيّه: كه هركس نصيب خود خورد و به كسى چيزى دادن، ضرور نيست.
   30. متمنيّه: كه خير آن خير است كه نفس بدان تسلّى يابد.
   31. كستانيّه: كه ثواب و عذاب به عمل زياد نمى شود.
   32. حبيبيّه: كه دوست هرگز دوست خود را عذاب نكند.
   33. خوفيّه: كه هرگز دوست، دوست خود را نترساند.
   34. فكريّه: كه فكر در معرفت خدا بهتر از عبادت است.
   35. حسبيّه: كه در عالم قسمت نيست.
   36. حجّتيّه: كه چون كارها به تقدير خداوندى است، بر بنده هيچ حجّتى نيست كه بدان گرفتار شود.
   شعب قدريّه:
   كه هم دوازده بوده و بنده را در تمام امور خود مختار دانسته و محتاج مدد حق تعالى ندانند.
   37. احديّه: كه به فرض اقرار كرده و سنّت را انكار نمايند.
   38. ثنويّه: كه نيكى از يزدان است و بدى از اهرمن.
   39. كيسانيّه: كه افعال ما مخلوق است يا نه.
   40. شيطانيّه: كه شيطان وجود ندارد.
   41. شريكيّه: كه ايمان غير مخلوق است; گاه باشد و گاه نباشد.
   42. وهميّه: كه فعل هاى ما را مكافات نيست.
   43. رويديّه: كه دنيا فانى نيست.
   44. ناكسيّه: كه خروج بر امام جايز است.
   45. متبرّيّه: كه توبه گناهكار قبول نيست.
   46. قاسطيّه: كه كسب علم و مال و حكمت و رياضت فرض است.
   47. نظاميّه: كه حق تعالى را شىء گفتن روا است.
   48. متولفيّه: كه نمى دانيم شر، مقدّر است يا نه.
   شعب جهيميّه:
   كه متفقند بر اينكه ايمان به قلب است نه به زبان و منكر عذاب قبر و سؤال نكير و منكر و حوض كوثر و ملك الموت و كلام حق با موسى(عليه السلام) بوده و در ميان خود اختلاف دارند.
   49. معطّليّه: كه اسماء و صفات حق تعالى مخلوق است.
   50. مترابصيّه: كه علم و قدرت و مشيّت مخلوقند و خلق غير مخلوق است.
   51. متراقبيّه: كه حق تعالى در مكان است.
   52. وارديّه: كه مؤمن در دوزخ نخواهد رفت و هركه در دوزخ رود، باز بيرون نخواهد آمد.
   53. مرقيّه: كه اهل دوزخ چنان سوزند كه اثرى از ايشان نماند.
   54. مخلوقيّه: كه تورات و انجيل و زبور و قرآن مخلوقند.
   55. عبريّه: كه حضرت محمد ابن عبدالله(صلى الله عليه وآله وسلم)مردى بوده حكيم و عاقل، نه پيغمبر.
   56. فانيه: كه بهشت و دوزخ هر دو فانى خواهند شد.
   57. نادميّه: كه عالم، قديم و قيامت، بى اصل و حق تعالى در دنيا مرئى و معراج روحانى است.
   58. لفظيّه: كه لفظ قرآن كلام قارى است نه خالق. بلى، معنى قرآن كلام الهى است.
   59. قبريّه: كه عذاب قبر بى اصل است.
   60. واقفيّه: كه در مخلوقيّت قرآن توقّف دارند.
   شعب مرجئه:
   كه متفقند بر اينكه پيغمبران براى نظام كار عالم خوف مى كردند و گرنه خداى تعالى از عذاب بندگان

صفحه 453 - جلد چهارم
خود بى نياز است; بازهم در ميان خودشان به دوازده بالغ مى باشند:
   61. تاركيّه: كه بعد از ايمان چيزى ديگر فرض نيست.
   62. شائيّه: كه هركه «لااله الاّالله» بگويد، هرچه خواهد، بكند و مر او را عذابى نيست.
   63. راجيه: كه بنده به طاعت، مقبول و به معصيت، عاصى نمى گردد.
   64. شاكيه: كه شك دارند در ايمان خود و گويند كه روح ايمان ا ست.
   65. نهيه: كه ايمان عبارت از علم است و هركه جميع اوامر و نواهى را نداند، كافر است.
   66. عمليّه: كه ايمان عمل است.
   67. منقوصيّه: كه ايمان گاهى زايد بوده و گاهى ناقص گردد.
   68. مستثنيّه: كه گويند ما مؤمن هستيم، ان شاءالله تعالى.
   69. اشريّه: كه قياس را باطل دانند.
   70. بدعيّه: كه اطاعت امام را واجب دانند اگرچه امر به معصيت كند.
   71. مشبّهه: كه گويند حق تعالى آدم را به صورت خودش آفريده.
   72. حشويّه: كه واجب و سنّت و مستحب را يكى دانند.
   پس گويد: و ابوالقاسم رازى هفت فرقه ديگر را هم به نام كراميّه و دهريّه و عاليه و باطنيّه و اباحيّه و براهميّه و شعريّه به فرق مذكوره افزوده و اسماء بعضى از ايشان سمنيّه و مجوسيّه و سوفسطائيّه و فلاسفه هم يافته شده است و به ذكر عقايد اينها نپرداخته. اى كاش در شماره فرق هفتادودو مذكوره هم ساكت شده و يا به مجرّد ذكر اسامى قناعت كرده و آن همه رطب و يابس واضح البطلان را كه گواه عادل بر عدم تتبّع بلكه صريح در عدم مايه علمى است، به قالب نزدى.
   73. ناجيه: كه مذكور افتاد.1

1. هفتادودو ملّت
جنگ هفتادودو ملّت همه را عذر بنه *** چون نديدند حقيقت، ره افسانه زدند
   مؤلّف گرامى، چون در اين باره به گزيده گويى پرداخته، لازم ديديم كه در اين زمينه توضيحاتى داده شود.
   الف) حديث هفتادودو ملّت از نظر سند
   حاكم نيشابورى در مستدرك خود بر صحيحين، با سندى كه به ابى هريره منتهى مى شود، از پيامبر(صلى الله عليه وآله) چنين نقل مى كند:
   «افترقتْ اليهودُ على إحدى أو اثنين وسبعين فرقةً وافترقتْ النصارى على إحدى أو اثنين وسبعين فرقةً، وتفترق أُمّتي على ثلاث وسبعين فرقة».(مستدرك حاكم، ج1، ص 128)
   «ملت يهود هفتادويك يا هفتادودو فرقه، شدند و ملّت نصارى نيز هفتادويك يا هفتادودو فرقه گشتند و امّت من هفتادوسه فرقه خواهند شد».
   حديث هفتادودوياسه ملّت از نظر سند، قابل ملاحظه است، زيرا چنين حديثى با اين محتوا نبايد از ديد محدّثان بزرگ اهل سنّت مانند بخارى و مسلم و همچنين از محدّثان شيعه در كتاب هاى چهارگانه خود پنهان بماند. از اين گذشته، فرقه پژوهانى چون نوبختى در فرق الشيعه، و ابوالحسن اشعرى در مقالات الاسلاميين به آن اشاره نكرده اند، حتى فرقه شناسى مانند ابن حزم ظاهرى آن را ناصحيح خوانده است و روايتى كه از مستدرك نقل كرديم، سند آن نيز كاملاً مخدوش است.
   ذهبى در حاشيه مستدرك نقل مى كند كه در سند اين حديث محمد بن عمرو است ولى روايت او به تنهايى پذيرفته نمى شود.(مستدرك حاكم، ج1، ص 29، بخش پاورقى)
   ابن ماجه در صحيح خود و بيهقى در سنن خود، اين حديث را با سندهاى گوناگونى نقل كرده اند ولى غالباً در سند آنان، افراد ضعيف و مجهول مانند «عباد بن يوسف» و «راشد بن سعد» و «ابووليد بن مسلم» وجود دارد.(التبصير فى الدين، اسفاريينى، بخش مقدمه، ص9)
   ولى صدوق در كتاب خصال حديث را نقل كرده است.(خصال، ج2،باب هاى سبعين فما فوق، حديث 10 و 11، و مجلسى در بحار، ج28، ص 2 به بعد آن را آورده اند.) ولى سند آن چندان مورد اعتماد نيست. خصوصاً صدوق در كتاب خصال مشرب بس وسيعى دارد و وجود روايت در چنين كتابى گواه بر صحت حديث نيست.
   ب) حديث هفتادودو ملّت از نظر متن
   در متن حديث، اختلاف فراوان است. گاهى به طور قاطعانه يهود را هفتادويك و نصارى را هفتادودو و امّت اسلامى را هفتادوسه فرقه مى داند و گاهى به صورت مردّد، چنان كه در حديث حاكم گذشت. اختلاف ديگر درباره هدايت يافتگان و گمراهان است كه ذيل هاى مختلف روايت در اين باره كاملاً متعارض هستند.
   گاهى نقل مى كنند كه «كلّهم في النّار إلاّ واحدة»(ابى داود، سنن، ج4، كتاب سنّت، ص 198; ترمذى، سنن، ج5، كتاب الايمان، ص 26، شماره 2641): همگى در آتشند جز يك گروه. و گاهى آورده اند كه: «اثنتان وسبعون فى الجنّة وواحدة فى النار»: (ابن حزم، الفِصَل، ج2، ص 248) هفتاد و دو فرقه در بهشتند جز يك فرقه كه در آتشند.
   وجود هفتادوسه فرقه در امت اسلامى
   يكى از مشكلات اين حديث اين است كه با واقعيت تطبيق نمى كند و فرق اسلامى به معناى واقعى هرگز به اين تعداد نمى رسند. اصول فرقه هاى اسلامى عبارتند از: 1. اهل حديث، 2. اشاعره، 3. ماتريديه، 4. معتزله، 5. خوارج، 6. شيعه، كه در چهره هاى اماميه، زيديه، اسماعيليه و كيسانيه شناخته مى شوند.
   درست است كه هريك از اين گروه ها در داخل خود اختلافاتى با يكديگر دارند ولى اختلاف در يك مسئله سبب نمى شود كه براى معتزله دوازده فرقه و براى خوارج هشت فرقه و براى شيعه غالى پانزده فرقه و

براى شيعه دوازده امامى چهار فرقه برشماريم، چنانچه شهرستانى چنين كرده است.
   فرقه عبارت از اين است كه در بسيارى از اصول و فروع، با يكديگر رودررو باشند، درحالى كه شاخه هاى معتزله در اصول پنج گانه وحدت كلمه دارند و همچنين فرق خوارج در مسئله تحكيم و تكفير متحد و هماهنگند. اختلافات جزئى در ميان آنها سبب فرقه تراشى نمى شود. بدتر از آن اينكه براى شيعه غالى پانزده فرقه و براى شيعه دوازده امامى چهار فرقه برشمرده اند. شيعه غالى، يك فرقه بيش نبوده و اماميه نيز يك فرقه بيش نيست.
   جاى دورى نرويم. همين غياث الدين كه مؤلف هفتادوسه فرقه را از او نقل كرده است، اختلاف در يك مسئله فرعى، مثل اختلاف در عذاب قبر و يا مخلوق نبودن الفاظ قرآن را مايه فرقه بازى دانسته است. بدتر از آن اينكه عبريه را كه منكر رسالت پيامبر اسلامند يك فرقه شمرده است.
   حاصل سخن اينكه نمى توان با اين نوع فرقه تراشى، براى حديث مصداق يابى كرد، هر چند شهرستانى در ملل و نحل اصرار مىورزد كه با تركيب و تلفيق فرقه ها با يكديگر عدد ياد شده را بر فرقه هاى زمان خود تطبيق دهد.(الملل والنحل، ص 15)
   اگر حديث را صحيح بدانيم، تنها دو راه پيش روى ماست:
   1. رقم ياد شده را كنايه از كثرت و فراوانى فرقه ها بدانيم، همان گونه كه در برخى از آيات، رقم هفتاد به عنوان كنايه از كثرت و فزونى وارد شده است، چنان كه مى فرمايد: (إِنْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ سَبْعِينَ مَرَّةً فَلَنْ يَغْفِرَ اللهُ لَهُمْ).(سوره توبه، آيه 80)
   اين وجه چندان قوى به نظر نمى رسد، زيرا ذكر دقيق اعداد، هفتادويك و هفتادودو و هفتادوسه برخلاف اين توجيه گواهى مى دهند.
   2. آمار ياد شده مخصوص اعصار گذشته نبوده، بلكه آينده را نيز دربرمى گيرد; بنابراين نبايد همه آنها را در گذشته جستوجو كنيم، بلكه پرونده فرق تا روز رستاخيز يا قيام امام مهدى(عج) باز است و شايد تا آن روز، به اين عدد برسند.
   فرقه رستگار
   تاريخ نگاران عقايد، چون حديث را صحيح و معتبر دانسته اند، هريك كوشيده اند كه حديث را بر مسلك و راه و روش خود تطبيق دهند، درحالى كه اگر تعصب را كنار نهند، رسول گرامى(صلى الله عليه وآله) رستگاران را در حديث «ثقلين» و «سفينه» معرفى كرده است:
   در حديث نخست مى گويد: «من ميان شما دو چيز گران بها مى گذارم: كتاب خدا و عترتم. و خداوند مرا خبر داد كه اين دو از هم جدا نمى شوند تا روز قيامت بر سر حوض كوثر نزد من آيند. پس بنگريد كه چگونه از آنها پذيرايى مى كنيد».(حديث متواتر است نياز به ذكر مدرك ندارد)
   در حديث دوم مى فرمايد:
   «ألا إنّ مثل أهل بيتي فيكم كسفينة نوح من ركبها نجى ومن تخلّف عنها غرق».(مستدرك حاكم، ج3، ص 151)
   «اهل بيت من مانند كشتى نوح هستند. هر كس بر آن سوار شد، نجات يافت و هركس از آن باز ماند، غرق شد». براى اطلاعات بيشتر، به كتاب فرهنگ عقايد اسلامى، ج1، مراجعه شود.   عليرضا سبحانى

صفحه 454 - جلد چهارم
هَفتاس; هَفتاسيا ـ هفت آس و هفت آسيا كه در تركيبات «هفت» مذكور افتادند.
هفتان ـ (چو دستان) دهى است در اصفهان.
هَفترَك ـ (ل) بزرگ ترين شهر است از بلاد كرمان.
هفتق ـ (چو عنبر) معرّب هفته و هفتك[ر.م].
هَفتَك ـ (ق) يك ربع كلام الله است.
هفتم ـ (ر.ف)[كه به عربى «سابع» گويند].
هفتم كشور ـ هندوستان و اقليم هفتم.
هفتمين ـ (ر.ف) [همان هفتم است].
هفتمين كشور ـ هندوستان و اقليم هفتم.
هفتن ـ (چو عنبر) از كثرت راه رفتن، واماندن.
هفتو ـ (چو بدبو) در كرمان تب لازمِ [ر.م] متصل را گويند.
هفتواد ـ در تركيبات «هفت» مذكور افتاد.
هفتوت ـ (چو اَمرود) غلط و خطا و لغزش.
هَفتورنگ ـ مخفّف خطى هفت اورنگ[ر.م].
هفته ـ (ر.ف) كه «بهين» و «بهينه» هم گويند و اسم مفعول و ماضى بعيد از هفتن [ر.م] و هم نام قلعه اى بوده از بناهاى شاپور ذوالاكتاف [پادشاه ساسانى قرن 4م ]كه محبس اعراب و اسراى ايشان بوده و هيچ كس را، خصوصاً از عرب در آنجا راه نمى داده اند.
هَفتيوان; هَفجوش; هَفخان; هَفخوان; هَفدانه ـ مخفّف هفت ايوان و هفت جوش و هفت خان و هفت خوان و هفت دانه است [به تركيبات «هفت» رجوع شود].
هفده ـ (ر) مخفّف هفت ده و هم عددى است معروف كه به عربى «سبعة عشر» و به تركى «اون يدّى» و به فرانسوى «ديسِت»(dix-sept) گويند.

صفحه 455 - جلد چهارم
هَفرَنگ; هَفسين; هَفكوه; هَفلاى; هَفلون; هَفمادَر; هَفنار ـ مخفّف هفت رنگ و هفت سين و هفت كوه و هفت لاى و هفت لون و هفت مادر و هفت نار است [به تركيبات «هفت» رجوع شود].
هفوش ـ مخفّف هفتوش [ر.م] و هم نوعى از طعام است كه برنج نم كرده را كوبيده و در ظرف سوراخ دارى آويخته و سر آن را محكم كرده و بر بالاى ديگى كه آب داشته باشد، مى گذارند و فاصله ظرف و ديگ را محكم كنند و آتش در زير ديگ مى گذارند تا آن برنج كوفته در بخار آب پخته گردد.
هَفَه رَفَه ـ هرهفت[ر.م].
هفهف ـ (چو عنبر) صدا و آواز سگ كه از عفعف عربى مأخوذ است، چنان كه در «لهفت» اشاره نموديم.

آيين يازدهم

(در حرف هاى [هوّز] با قاف[قرشت] و كاف عربى و كاف پارسى)
هقاتومپيلوس ـ (ل) رجوع به «دامغان» شود.(نان)
هقعه ـ (به فتح اوّل و ثالث و كسر ثانى) زن حريصه و شتر ماده كه در وقت اراده شتر نرينه از كثرت شوق و ذوق خود بر زمين افتد و (به ضمّ اوّل و فتح ثانى و ثالث) كسى كه در ميان مردمان بسيار بر پهلو افتاده و بسيار تكيه كند و (بر وزن هرزه) به نوشته قطرالمحيط[ر.ض]، نام سه كوكب است و در اصطلاح نجومى، نام پنجمين منازل 28گانه ماه است كه علامت آن سه ستاره كوچك متصل بر يكديگر است، مانند سه نقطه حرف شين قرشت و به همين جهت آنها را «اثافى» خوانند كه جمع اُثفيّه و عبارت از سه سنگ است كه ديگ طعام پزى را بر روى آنها مى گذارند و بطلميوس هر سه را يك كوكب سحابى گرفته و چون به منزله سر صورت جبّار [ر.م] است، آن را «رأس الجبّار» و «رأس الجوزا» نيز خوانند. و در بيست باب[ر.ض] ملامظفّر بعد از اين جمله گويد: و هقعه در لغت، صورت دايره صغيره سفيد باشد بر پهلوى چپ اسب يا بر سر آن و اصحاب خيل آن را علامت دانند.(عر)
هكا ـ (ل) خوب و نجيب.
هكاتُم پيلس ـ (ل) رجوع به «دامغان» شود.(نان)
هكامنش--->هخامنش.
هكار ـ (ل) به نوشته بستان السياحة[ر.ض]، ديارى است از ارمنيّه كبرى كه آبش خوش گوار و هوايش سازگار و كوهستانى است سخت و جنگلى است پردرخت و شهرى ندارد و مردمانش سنى و نصارى [مسيحى] و حكومتش از بنى عباس است.
هكاك ـ (چو خمار) فواق [ر.م] و جستن گلو.
هكان ـ (چو كَنار) موضعى است از توابع جهرم در پنج فرسخى آن.
هكتوگرم--->گرم.
هكتومتر--->متر.
هكچه ـ (چو غنچه) فواق[ر.م] و هكاك و اسگرك.
هكرز ـ (چو بددل) هرگز و ظاهراً با كاف پارسى است.
هكرى ـ (چو پشتى) زراعت ديمه و پريشان و سرگشته.
هكك ـ (چو سخن) هكچه [ر.م] و (چو شكم) هكچه و چيزى است مانند كجاوه.
هكل; هكلو ـ (چو سخن و بدبو) سماروخ [ر.م].
هكنند ـ (چو فرزند) پهلوان و تنبل و بيكار.
هكو ـ (چو مرو) بادپيچ[ر.م] و (چو عمو) هكوى (چو عمود) [ر.م].
هكوى ـ (چو سعدى) سرگشته و حيران و (چو عمود) كالك [ر.م] و ترديد و تردّد و شراب انگورى.
هكه ـ (چو حقّه) هكاك[ر.م].
هكهك ـ (چو بلبل) غرنگ[ر.م].
هگرز ـ بر وزن و معنى هرگز.

آيين دوازدهم

(در حرف هاى [هوّز] با لام [كلمن])
هل ـ (چو رخ) آغوش و بغل و (چو دل) هيل و امر به هليدن [گذاشتن و نهادن].
هلا ـ (چو قضا) خبردار كردن و كلمه ندا از براى آگاهانيدن

صفحه 456 - جلد چهارم
و تنبيه كردن و در مقام طعنه زدن مكرّر گويند و ترجمه خصوصاً و لاسيّما و لااقل هم هست و بدين معنى، بى الف استعمال كرده و «هله» گويند.
هلاشم ـ (چو اتابك) لهاشم[ر.م].
هلاك ـ (ر.ف) [نيستى و مرگ و دمار].(عر)
هلاكو ـ (ر) خان ابن تولى خان ابن چنگيزخان مغولى; موافق آنچه در «ايلخان» اشاره نموديم، اوّلينِ ملوك ايلخانيّه و مؤسّس آن دولت بوده و قريب به هفت سال سلطنت رانده. احمدرفعت عثمانى[ر.ض] گويد: نخست از طرف برادرش، منكوقاآن، [امپراتور] مغولستان، به اصلاحات اطراف غرب و ايران مأمور بوده و عاقبت در 648 هجرى فرمان فرمايى تمامى ممالك غربيّه از نهر جيحون [در آسياى مركزى] تا حدود مصر مفوّض بدو گرديد. اينك تبريز را پايتخت خود كرده و دولت ايلخانيّه را تشكيل داده و خون ريزى هاى او خارج از اندازه مى باشد، چنانچه در 656 هجرى به دستيارى حيله و نيرنگ ابن علقمى كه از خيانت پيشگان وزراى عباسيّه بوده، مستعصم را كه آخرين خلفاى عباسيّه بوده، با تمامى وزرا و اعيان دولتش در خارج شهر بغداد اعدام نموده و داخل شهر گرديده و تا چهل روز اعلان قتل عام داده و در ظرف اين مدت هفت صد و هشت صد هزار كس را طعمه تيغ بى دريغ خود گردانيدند. پس، لشگر وى در حلب و حمص نيز به همان روش رفتار نموده و مانند سيل بلا تا بوغاز اسلامبول [تنگه استانبول] رفتند. و در 657 هجرى در مصر مغلوب گرديد. پس، گويد: هلاكو به زير بار هيچ دينى نرفته و فقط به جهت خاطرخواهى زن خود كه از نصارى [مسيحيان] بوده، دين مسيحى را تحسين مى نموده و در 663 هجرى در شهر مراغه وفات يافته و در همان بلده به خاكش سپردند و گويند موافق عادت منحوسه مغولان كه به جهت استيناس روح ميّت، يك دختر باكره و يا زياده هم به حسب قدرت خودشان در قبر وى مى نهادند، چهل نفر دختر باكره زنده در قبر هلاكو نهادند. و گويا از كثرت عداوت قلبى است كه از ساير وقايع عجيبه مشهوره هلاكو نامى نبرده. و در تاريخ بحيره[ر.ض ]گويد: چون هلاكوخان از قتل و غارت بغداد فارغ شده و خزينه دارالخلافه را برآورده و زمين خزينه را كندند، چندان از نقود و جواهر برآمد كه حسابش را خدا داند; از آن جمله حوضى يافتند بيست گز در بيست گز مملو از سكه طلاى سيصد مثقالى. و پس از اين قضيه، پادشاهان اطراف به غايت ترسيده و تحف و هدايا به درگاهش فرستادند.
هلال ـ (چو كتاب) ماه نو و در تحديد تسميه ماه بدين اسم، اقوال اهل فن مختلف بوده و بعضى منحصر به شب اوّل ماهش داشته، و ديگرى شب دويّمى را هم بدان افزوده، و در صحاح[ر.ض] جوهرى شب سيّمى را هم علاوه كرده، و ديگرى تا شب هفتمش «هلال» ناميده، و بعضى دو شب 26 و 27 را نيز بدانها علاوه كرده است، و جمعى گفته: مادامى كه روشنايى ماه بر سياهى شب غالب نشده، «هلال» گويند، و ديگرى استداره جرم ماه را ميزان قرار داده كه مادامى كه جرم ماه مستدير نشده «هلال» نامند. بارى، بعد از طى مرحله هلاليّت تا آخر ماه، «قمر» گويند چنانچه بعضى گفته و يا آنكه بعد از هلال تا اواسط ماه، «قمر» ناميده و در اواسط، «بدر» نام كرده و بعد از آن بازهم تا سه شب آخرى «قمر» خوانده و در سه شب آخرى «محاق» گويند كه در «محاق» مذكور افتاده، مثل «بدر» گفتن كه در «مقابله» نگارش يافته. و اما «هلال» گفتن به جهت بلند كردن آواز و خبر دادن از آن است در وقت رؤيت كه از اهلال ـ به معنى رفع صوت ـ اشتقاق يافته و از اينجا مكشوف گردد كه تنها شب اوّلين ماه را «هلال» گفتن قوى تر و به تحقيق نزديك تر است، چنانچه از علاّمه و جمعى تقويت آن را نقل كرده اند و شيخ بهايى در حديقه هلاليّه گويد: ماه را تا شب هفتمين آن «هلال» گفتن لغتاً و عرفاً خلاف مشهور است و گويا مجاز باشد، مثل «هلال» گفتن به ماه شب 26 و 27، چنانچه مذكور افتاد.
هلالِ مُعَنبَر ـ ابروى معشوق و محبوب.
هلالْ منظران ـ خوب رويان و خوش صورتان.
هلالوش ـ (چو قبادوز) خلاكوش[جنگ و آشوب و فتنه].
هِلالى ـ (ر) هر چيز منسوب به هلال و در اصطلاح

صفحه 457 - جلد چهارم
هندسى آن، رجوع به «شكل» شود.(عر)
هِلاليّه ـ از جمله شعب قادريّه[ر.م] است.
هلام ـ (چو خمار) نوعى از اغذيه است كه گوشت گاو و گاوساله [گوساله] و امثال آن را بعد از پختن در آب و نمك، در جايى گذارند تا آب آن چكيده گردد و به حسب احتياج، بُقول [تره و سبزى] حارّه و بارده را با سركه پخته و گوشت مذكور را در آن سركه انداخته و بقول را بردارند.
هَلانوش ـ بر وزن و معنى هلالوش [جنگ و آشوب و فتنه].
هلاهل ـ (چو حمايل) زهرى كه هيچ ترياقى [پادزهرى ]علاج آن نكرده و در ساعت بكشد و در سمّيّت بسيار از افيون بيشتر و مهلك تر است و بنابراين معنى، اسم جنس زهرهاى مطلق همچنانى است از هر قبيل كه باشد و از كتاب تدارك السموم[ر.ض] نقل است كه هلاهل نام موضعى است از سند. بيشى [به «بيش» رجوع شود ]كه در آنجا رويد، بسيار قوى و مهلك و قتّال است و آن بيش را «زهر هلاهل» نامند و بنابراين مخصوص بوده و غير از گياه بيش شهر هلاهل را بدين نام خواندن روا نباشد مگر از راه تشبيه و مجاز. بارى، ظاهر اين ترجمه آخرى، هندى بودن لفظ هلاهل است، چنانچه ظاهر برهان[ر.ض] و غيره آن است كه بنا بر ترجمه اوّلى، پارسى است و بالجمله لفظ هلاهل (بر وزن عُطارِد) به عربى، هر چيز رقيق و نازك و آب بسيارى است كه صاف باشد. و در قطرالمحيط[ر.ض ]بعد از اين ترجمه گويد: هلهل (چو عنبر) رقيق و نازك و لباس كلفت بافته شده و هم نام سمّى است و شايد لفظ هلاهل هم از هلهل به همين معنى آخرى مأخوذ شده و عربى الاصل بوده باشد بلكه به نوشته بحرالجواهر[ر.ض]، هريك از هلهل و هلاهل، عربى و عبارت از نوعى از بيش است كه بوى آن مهلك و زهر قاتل است.
هلاهلا ـ (به فتح هر دو هاء) سهل و آسان و رجوع به «هلا» هم شود.
هلباته ـ (ل) شاه تره.
هلبال ـ بر وزن و معنى غربال.
هلتاك ـ (چو سردار) برف يا ترف[ر.م].
هلد ـ (چو شكم) فعل مضارع از هليدن [نهادن و گذاشتن].
هلش ـ (چو سخت) كركس و يا مرغى است مردارخوار ديگر.
هَلفيفا ـ نوعى از كاسنى است كه به پارسى «تليخى» گويند.(سر)
هلك ـ (چو قمر و شكم) هكاك[ر.م] و (چو سخن) هلل[ر.م ]و چرمى است كه مانند كفه ترازو از سر چوب منجنيق آويخته و پر از سنگ كرده و به جانب دشمن اندازند.
هلل ـ (چو شتر) دواى حضض[ر.م].
هلل سگك ـ دواى حضض كه از عصاره برگ سگ انگور[ر.م] گيرند.
هِلمَند--->هندمند.
هلموت; هلموث ـ (چو ملكوت) بيخ نوعى از چغندر صحرايى است.
هلناك ـ (چو سردار) برف يا ترف [ر.م].
هلندور; هلندوز ـ (چو پَرَستوك) كربا[ر.م].
هلنند ـ (چو فرزند) مردم كاهل و تنبل و بيكاره و هيچ كاره.
هلنى ـ (چو هندى) نام زبان يونانى قديم است.
هلو ـ (چو وضو) بادپيچ[ر.م] و مطلق شفتالو و يا قسمى از آن است كه در «شفتالو» مذكور افتاد.
هُلوچين ـ بادپيچ[ر.م].
هلوزون ـ (به فتح اوّل و ثانى و ضمّ ثالث) نقاشى هاى اطراف كتابت و خانه و غيره.
هُلوگِرد; هُلوگِرده ـ آلوگرده.
هله ـ (چو مزه) رجوع به «هلا» نمايند.
هلهال ـ (چو سردار) پَرويزن و غربال و به عربى، بنده و مملوك است.
هلهل ـ به نوشته برهان[ ر.ض]، (به فتح اوّل و ثانى و كسر ثالث) مخفّف هلاهل [ر.م] است و ظاهرش هم پارسى بودن آن است و ظاهر، آنكه عربى و بر وزن عنبر است، چنانچه در «هلاهل» مذكور افتاد.
هلهليون ـ (چو بطلميوس) زعرور[ر.م].
هلياك ـ (چو فرهاد) برف يا ترف[ر.م].
هليانه ـ (چو همسايه) شاه تره.

صفحه 458 - جلد چهارم
هَليجو ـ آلوچه.(ند)
هليدن ـ (چو دِريدن) نهادن و فرو گذاشتن.
هليش ـ (چو امير) هلش [ر.م].
هَليك ـ (ق) زردآلو.(ند)
هليلج ـ (چو كنيزك) معرّب هليله[ر.م].
هليله ـ (چو سليقه) ثمر درخت هندى است كه «هرا» نيز گفته و معرّب آن هليلج و اهليلج مى باشد و ثمر آن بزرگ و برگ آن باريك و طولانى و ثمر آن خوشه دار و داراى انواع بسيار است: كابلى كه زرد بزرگ باليده است، و زرد كه متوسط است، و چينى سبزرنگ كه از آن كوچك تر است، و سياه هندى كه به قدر مويز است و از آن كوچك تر را كه به قدر جوى است، در هند «هليله جوى» گفته و كوچك تر از آن را كه به قدر زيره است، «هليله زيره» ناميده و هريكى را ثمر درختى على حده دانند شبيه به هم. و در مخزن[ر.ض ]فرمايد: آنچه به تحقيق پيوسته، همه آنها ثمر يك درختند كه از ابتداى ظهور شكوفه تا انتهاى كمال باليدگى آن هر مرتبه را نامى نهاده و نوعى على حده دانسته اند، مثلاً شكوفه خشك آن را كه به قدر زيره است، «هليله زيره» و از آن بزرگ تر را كه سياه رنگ و به مقدار مويز سياه است، «مويزك» و «هليله زنگى» و «هليله هندى» و «هليله اسود يا سياه» نامند و اينها همه هسته ندارند و از آن بزرگ تر نيم رس سبز مايل به زردى را «هليله چينى» و از آن رسيده تر زرد را «هليله زرد يا اصفر» و به كمال رسيده زرد مايل به سرخى املس [هموار و نرم ]را «هليله كابلى» گويند و منبت [محل روييدن] آن اكثر بلاد هند و دكهن و گجرات و بنارس و بنگاله و بهتر از همه هليله گجراتى است و بعد از آن بنارسى و در باقى جاها ريشه دار و ضعيف العمل مى باشد و «كابلى» جهت آن نامند كه از راه خشكى از آن سمت به بلاد توران[ر.م] و ايران و خراسان مى برند، نه آنكه در كابل به هم مى رسد و همچنين از هر ستمى كه به بلدى مى برند، به اسم همان سمت مى نامند.
هليله اسود ـ هليله سياه[ر.م] است.
هليله اصفر ـ هليله زرد [ر.م] است.
هليله بنارسى; هليله جوى--->هليله.
هليله چينى ـ به فرموده تحفه[ر.ض] و مخزن[ر.ض]، از صنف كابلى است و زرد مايل به سبزى و سياهى و كم گوشت و بزرگ دانه و مايل به تدوير و كوچك تر از هليله زرد است.
هليله زرد ـ كوچك تر از كابلى و بهترين آن باليده زرد مايل به سرخى املس [هموار و نرم] و كوچك هسته آن است كه كهنه نباشد.
هليله زنگى ـ هليله سياه [ر.م] است.
هليله زيره--->هليله.
هليله سبز ـ هليله چينى[ر.م] است.
هليله سياه ـ كه «اسود» و «زنگى» و «هندى» نيز گويند، بى دانه و به قدر مويز سياه و صُلب و بهترين آن سنگين فاسد نشده آن است.
هليله كابلى ـ در ترجمه خود «هليله» مذكور افتاد و بهترين آن به نوشته تحفه[ر.ض]، باليده و سياه مايل به زردى آن است و در مخزن [ر.ض] فرمايد: بهترين آن زرد مايل به سرخى باليده پرمغز كم ريشه كوچك هسته آن است كه كهنه و فاسد نباشد و اقوى اقسام هليله جات است.
هليله گجراتى--->هليله.
هليله هندى ـ هليله سياه [ر.م] است.
هليم ـ (چو امير) به نوشته تحفه[ر.ض] و مخزن[ر.ض]، اسم عربى هر چيزى است كه به چيزى ديگر بچسبد و به پارسى، عبارت از مرق گوشت و گندم مُهرّا [كاملاً] پخته است و در افعال، مانند هريسه [ر.م] است و آن را «گندم با» و «آش گندم» هم گويند.
هليو ـ (چو امير و خِديو و بدبو) سبدى كه از چوب و نى بافند.
هليون ـ به نوشته برهان[ر.ض]، نام عربى مارگياه[ر.م] است و رجوع بدانجا هم شود.
هِليوى ـ گِردكان[گردو]بازى و گردون بازى و آن چرخى است كه از چوب و خاشاك و خلاشه ساخته و بر آب روان اندازند تا به گردش و حركت آمده و بدان بازى كنند و تماشا كنند.

صفحه 459 - جلد چهارم

آيين سيزدهم

(در حرف هاى [هوّز] با ميم [كلمن])
هم ـ (چو بد) ترجمه نيز و ايضاً و همه و يكجا و يكديگر و به عربى، (چو شِقّ) پير فرتوت سال خورده و (چو حقّ) پيه گداختن و شير دوشيدن و چيزى را قصد كردن و نكردن و محزون و مضطرب بودن و نمودن و مقصود و مطلب و مرد باهمّت كه طالب امور عاليه باشد و هرآنچه براى عمل آوردن آن در فكر و انديشه باشند.
هم آوا; هم آواز ـ رفيق موافق.
هم آور ـ هم صاحب[دو بنده كه يك صاحب داشته باشند].
هم آورد ـ چون دو كس با هم جنگ كنند، هريكى نسبت به ديگرى هم آورد باشد، يعنى همتا و هم كشتى.
هم آويز ـ هم آورد[ر.م].
هم ايدون--->هميدون.
هم بار; هم باز ـ شريك و انباز و قرين و نظير و مصاحب و رفيق و همنشين.
هم بَر ـ همراه و شريك و هم زانو و هم باز.
هم بوى ـ هم خوى و هم روش و هم طرز و هم عادت.
هم پا ـ شريك و رفيق.
هم پاچه ـ شوهر خواهر زن و به عبارت ديگر، در جايى كه دو كس شوهر دو خواهر باشند، هريك از آن دو كس نسبت به ديگرى هم پاچه باشد كه اهالى ما «باجاناق» گويند.
هم پوى ـ هم تك[ر.م].
هم پيمان ـ هم عهد.
هم تا ـ هم زاد[ر.م] و هم جنس و شريك و مثل و مانند و هم قدر و هموزن و برابر.
هم تازيانه ـ همسفر و دو كس كه در اسب تاختن و تاراج نمودن شريك باشند.
هم ترازو ـ هم تا[ر.م].
هم تك ـ رفيق راه و همراه سفر و كنايه از مطلق هم تا [ر.م] هم هست.
هم چشم ـ ضد و نقيض.
هم خانه مسيح ـ آفتاب كه با حضرت مسيح(عليه السلام) در يك آسمانند.
هم خداوند ـ هم صاحب[دو بنده كه يك صاحب داشته باشند].
هم خواند; هم خوند ـ خواجه تاش[دو بنده كه يك صاحب داشته باشند] و ضد و نقيض و نقطه مقابل و ايوان و صفّه.
هم داستان ـ شاد و خرّم و هم گفتار و همراز و هم صحبت و دو كس كه پيوسته با هم سخن گويند و حكايت كنند و كنايه از شاكر و راضى هم هست و به مناسبت همين معنى، باج و خراجى را نيز كه از رعايا با رضا و رغبت ايشان گيرند «هم داستانى» گويند كه به عربى «مال الرضا» خوانند و اين در زمان انوشيروان پيدا شد و پيش از او تمامى اندوخته رعايا را از دست ايشان گرفته و فقط قوت لايموتى به خودشان مى دادند. از تاريخ طبرى[ر.ض] نقل است كه آن پادشاه عادل همه رعايا را گرد كرده و تمامى اراضى را مساحت نموده و با رضا و رغبت و هم داستانى خود رعايا، باج و خراجى معيّن كردند كه در هر سال سه بار يا چهار بار بدهند و از بهر آن بود كه آن را «خراج هم داستانى» نام كردند، يعنى مال الرضا و همين لفظ در زمان انوشيروان مصطلح بوده است و گاهى در مطلق باج و خراج هم استعمال نمايند.
هم داستانى ـ هم داستان بودن و رجوع به «هم داستان» نمايند.
هم داماد ـ هم پاچه[باجناق].
هم دست ـ شريك و رفيق و متفق و همسر و همكار و همنشين و هم زور در قدرت و قوّت و شأن و شوكت.
هم دستان ـ دست به دست و هم داستان [ر.م] و جمع هم دست[ر.م].
هم دم ـ رفيق و مصاحب و پياله شراب و دو غوّاص كه مقدار حبس نفس هر دو موافق بوده و يكى از ايشان در آب فرو رفته و ديگرى بيرون ايستد تا چون دم و

صفحه 460 - جلد چهارم
نفس آن كه در بيرون دريا است تمام شود، آن را كه در درون دريا است، فى الحال برآرند تا هلاك نشود.
هم دمِ صبح قيامت ـ طويل العمر.
هم دوش--->شاه بالا.
هم راد ـ دو كس كه در راد[همّت و سخاوت] مثل يكديگر باشند.
هم راز ـ محرم اسرار و كسى كه هيچ چيز را از او پنهان ندارند.
هم راه ـ (ر.ف).
هم رَف; هم رَف شده; هم رو; هم رو شده ـ اسب پنج ساله كه همه دندان هايش برآمده باشد و دويّمى كه با واو است، همراه را هم گويند.
هم ره ـ (ر.ف) [همراه].
هم زاد ـ هم سال و هم شكم و رفيقى كه در زاد و راحله و توشه راه شريك باشد و هم گويند كه چون فرزندى به وجود آيد، يك نفر جن هم با همان فرزند به وجود آيد و اين جن را نيز «هم زاد» آن فرزند گويند و بدين معنى، لفظ «زاد» پارسى است، چنانچه به معنى اوّل عربى است.
هم زانو ـ رفيق و سخن چين و به معنى معروف [دو نفر كه زانوبه زانو نشينند].
هم ساز ـ موافق و مطابق و همتا.
هم سال ـ هم زاد و هم سن است.
هم سايه ـ معروف است.
هم سايه مسيح ـ هم خانه مسيح[ر.م] است.
هم سر ـ (به فتح سين) زن و شوهر و (به كسر آن با تشديد آخر) همراز است.
هم سفر ـ معروف است.
هم سفران ـ جمع هم سفر.
هم سفران جاهل ـ روح و جسد آدمى است.
هم سُلف ـ هم پاچه[باجناق].
هم سن ـ دو شخص كه در سن و سال برابر باشند.
هم سنگ ـ همتا.
هم سيراز ـ ترجمه و هم معنى.
هم شكم ـ دو فرزند كه از يك شكم برآمده باشند كه «جُنابه» هم گويند.
هم شوهر; هم شوى ـ هوو.
هم شير; هم شيره ـ برادر و خواهر رضاعى كه از يك دايه شير خورده باشند، چنانچه در بعضى جاها ديدم و موافق معنى لغوى تركيبى است اگرچه لفظ اوّلى اصلاً مستعمل نبوده و لفظ دويّمى را هم در برادر استعمال نكرده و تنها در معنى خواهر استعمال نمايند، خواه نسبى باشد و خواه رضاعى.
هم صاحب ـ خواجه تاش[دو بنده كه يك صاحب داشته باشند].
هم عنان ـ همتا و همسر و همسفر.
هم عهد ـ دو شخص كه در امرى با يكديگر عهد بسته باشند.
هم قدم ـ همراه و همسفر.
هم كشتى ـ هم آورد[ر.م].
هم كُن; هم كُنان--->هم گنان.
هم گاه ـ معاصر و هم زمان.
هم گر ـ به هم كننده و پيوند دهنده چيزها است و به مناسبت همين معنى تركيبى، جولاهه و بافنده و نسبت را هم گويند كه تار و پود را به هم متصل كرده و دو چيز را به يكديگر منسوب مى سازد و بالخصوص تخلّص مجدالدين شيرازى هم هست كه به زعم بعضى، در اصل جولاهه بوده و يا آنكه در فن املا و انشا و نظم الفاظ و ربط معانى يد طولا داشته. و وى معاصر سعدى [متوفّى بين سال هاى 691 تا 695هـ] و اتابك سعد[حاكم شيراز] بوده و در تفضيل امامى هروى بر سعدى گويد: «هرگز من و سعدى به امامى نرسيم» و سعدى هم در جواب او گفته:
«همگر كه به عمر خود نكرده است نماز *** شك نيست كه هرگز به امامى نرسد»
و آذر بيگدلى[1134ـ 1195هـ] هم در اين باب گفته:
«يكى گفت: امامى امام هرى را *** ز سعدى فزون يافته مجد همگر

صفحه 461 - جلد چهارم
در اين ماجرا چيست راى تو؟ گفتم: *** ستمگر بود مجد همگر ستمگر».
هم گِن--->هم گنان.
هم گنان ـ مجموع و همه و همكاران و هم جنسان و هم چشمان و همه كسان و گروه و جماعت حاضر را هم گويند، چنانچه در برهان[ر.ض] گفته. و ظاهرش آنكه جمع هم گن است و آن هم به معنى هم جنس و هم چشم و مجموع و همه و جماعت حاضر و همكار و معاصر است و ظاهر، آن است كه هم گنان (به كسر كاف پارسى) جمع هم گن، مخفّف هم گين باشد كه به معنى هم صفت و هم صاحب است. اين است كه بنابر مشهور، آن را به امثال و اقران و همكاران و هم جنسان ترجمه نمايند. بلى، لفظ هم كن (به ضمّ كاف عربى) به معنى هم جنس و همكار و هم پيشه و جمع آن، هم كنان (با همان حركت) است.
هم گوشه ـ هم جنس و همسايه.
هم گين; هم گينان--->هم گنان.
هم لَخت ـ پينه و چرم زير كفش و موزه و نوعى از كفش هم هست.
هم مانند ـ شبيه و نظير و ماننده يكديگر.
هم نبرد ـ هم آورد.
هم نفس ـ هم دم[ر.م].
هم نفسِ صبح قيامت ـ طويل العمر.
هم نما; هم نمايه ـ همراه و همنشين و همانند.
هموار; همور ـ هر دو چيز هم قدر و هم مقدار و هم مانند و هم صاحب و هم عادت كه معانى لفظِ وار و واره هستند; اين است كه به برابر و مساوى و دائم و هميشه ترجمه كرده اند زيراكه دو چيز برابر هم قدر و هم مانند بوده و هكذا هر چيز دائم و هميشه كه در هر زمان به يك حال مى باشد.
هما ـ (چو دعا) هُماى[ر.م] و (چو رضا) نام موضعى است [دهى است از بخش اليگودرز(لغت نامه دهخدا)].
هُما بانو---> به آفرين.
هماد ـ (چو كَنار) كل و همه و جمع، مقابل مفرد.
همادى ـ (چو امانى) تمامى و همگى و كلّى در مقابل جزئى و جمع آن، هماديان است كه به معنى كليات است.
همار; همارا; هماره ـ (چو كَنار و نَصارا و كَناره) دائم و هميشه و قياس و اندازه و حساب و شماره و مخفّف همواره.
هماس ـ (چو خمار) شريك و همتا و (چو بقّال) به عربى، شير درنده.
هماسى ـ (چو صُراحى) شراكت.
هماك ـ (چو كَنار) زن و شوهر و ايما و اشاره.
همال ـ (با سه حركت اوّل) قرين و همتا و (بر وزن كفّار) به عربى، هر چيز سست را گويند.
همالايه ـ به زبان هندى، محل و مكان برف و در اصطلاح جغرافيايى، سلسله جبالى است در آسياى وسطى كه بلندترين جبال تمامى كره بوده و ارتفاع بعضى از قله هاى آن به نه هزار متر بالغ و در حدود هند و تبّت واقع و از نهر كاشغر تا حدود چين ممتد و طول آن 2500 كيلومتر بوده و در نزد هندوان بسيار محترم مى باشد و هيچ وقت خالى از برف نبوده و از معدن ها آهن و طلا و نقره و مس و سرب و نمك و آهك و كبريت [گوگرد] و انتيمون در آن موجود و از كثرت بلندى آن است كه از مسافت 266 ميل نمايان مى باشد و درخت سندجان و صنوبر آن به ارتفاع 12000 قدم مى رسد.
همام ـ (چو خمار) شير درنده و پادشاه بزرگ همّت و سيّد سخى و دلاور و جمع آن، همام(بر وزن كتاب) است و نام يكى از بلاد گيلان هم هست و هم نام يكى از فضلاى نامدار تبريز كه از شاگردان خواجه نصيرالدين طوسى و بسيار عارف و كامل و خوش طبع وصاحب دل و داراى جاه و ثروت بى نهايت بوده و در 710 هجرى در تبريز وفات نموده و از كلمات او است كه در مجلس ضيافتى بالبداهه گفته:
«خانه امروز بهشت است كه رضوان اينجاست *** وقت پروردن جان است كه جانان اينجاست
بر سر كوه عجب بارگهى مى بينم *** كوه طور است مگر موسى عمران اينجاست

صفحه 462 - جلد چهارم
شِكر از مصر به تبريز مياريد دگر *** به حديث لب شيرين شكرستان اينجاست».
هُماميّه ـ شهرى است از نواحى واسط [در عراق]، در ميان آن و خوزستان و در آن نهرى است كه از دجله منشعب گردد.
همان ـ (ر.ف) كه ترجمه حالا و دائماً و تقريباً و فقط وكأنّه است.
همانا ـ (چو نَصارا) مثل و مانند و نظير و ترجمه گويا و ظاهراً و پندارى و گمان برى. و فرق ميان اين و مانا آنكه اين به تحقيق نزديك تر از آن است و بعضى گفته كه مانا در مقام شك و گمان استعمال يافته و همانا به معنى ظاهر و يقين است.
همانش ـ (چو مسالك) تشبيه و استعاره.
همانند ـ (چو نهاوند) مخفّف هم مانند.
هماوا; هماواز ـ رجوع به تركيبات «هم» شود.
هماور ـ (چو سماور) هاماور [ر.م] و رجوع به تركيبات «هم» شود.
هماوران ـ هاماوران[ر.م] و نام پادشاهى هم هست.
هَماوَرد ـ رجوع به تركيبات «هم» نمايند.
هماون ـ (چو تفاوت) نام كوهى است مشهور از جبال ايران به ولايت خراسان كه در آنجا فى مابين طوس، سردار ايران، و پيران، سپهدار توران [حكومتى در شرق و شمال شرقى ايران]، جنگ عظيمى واقع بوده و سپاه طوس شكست خورده و به كوه تحصّن جستند و غالباً در ميانه رزمى شده و غلبه پيران را مى بود تا خبر به كيخسرو[پادشاه ايران] رسيد. رستمِ داستان را خواسته و جوياى چاره گرديد. وى مصمّم جنگ گشته و جنگ هاى بزرگ شده و جماعتى از سلاطين و پهلوانان چين و تركستان كشته شدند كه شرح آن در تواريخ مرقوم و در شاهنامه منظوم است:
«دو روز اين يكى رنج بر تن نهيم *** دو ديده به كوه هماون نهيم»
حكيم قطرانِ[تبريزى، شاعر قرن 5 هجرى گويد:]
«بيچاره عدو بر تو كند سود به چاره *** گر كوه هماون بتوان سود به هاون».
هَماويز ـ رجوع به تركيبات لفظ «هم» شود.
هماى ـ (چو كَنار) باران بسيار بى اندازه و گردون بازى اطفال [به «هليوى» رجوع شود] و (چو خمار) چند معنى دارد:
   1. نام دختر قيصر روم كه زن بهرام گور [پادشاه ساسانى; حكومت: 421ـ 438م] بوده.
   2. اسب تندرو. خسرو دهلوى[ شاعر پارسى گوى هند; 651ـ 705 هجرى; مؤلّف مطلع الانوار، خسرو و شيرين، مجنون و ليلى، آيينه اسكندرى و هشت بهشت] گفته:
«مرا كارى است ز اينجا بوم بر بوم *** هماى خويش خواهم راند تا روم»
   3. در اين اواخر تخلّص دو تن از شعرا مى باشد كه يكى درويش غزل گوى شيرازى و ديگرى ميرزا صادقنام مروزى [متوفّى: 1250هـ] كه وقايع نگار دولت قاجاريه و صاحب تاريخ [معروف به تاريخ جهان آرا] و ديوان است [كتاب ديگرى به نام زينت المدايح دارد، شامل مدايحى كه شعرا در مدح فتحعلى شاه سروده اند].
   4. نام يكى از پادشاه زادگان كه عاشق همايوننامى بوده و قصّه هماى و همايون معروف و منظوم است [خواجوى كرمانى در سال 732 هجرى مثنوى هماى و همايون را به نظم درآورد].
   5. نام يكى از خواهران اسفنديار [شاهزاده ايرانى و فرزند گشتاسب كيانى] است كه ارجاسب ابن بهمن ابن افراسياب[پادشاه توران] اسيرش كرده و به تركستان برده و در قلعه رويين دز نگاه داشته بود تا اسفنديار رفته و خلاصش نمود.
   6. نام دختر بهمن ابن اسفنديار كه زن پدر خود بوده و موافق آنچه در «بهمن» اشاره نموديم، بهمن را پنج فرزند بوده، سه دختر و دو پسر ساسان و دارابنام. و بعد از بهمن، ساسان كه پسر بزرگ ترش بوده، يزدان پرستى پيشه كرده و ترك سلطنت گفته و داراب هم بهواسطه خردسالى لايق امور سلطنت نبوده. اينك هماى كه يكى از آن سه دختر

صفحه 463 - جلد چهارم
بوده، در سال 5225 هبوطى جلوس نموده و مدت سى سال با كمال استقلال در ايران سلطنت كرده، پس پسر خود، داراب، را كه از بهمن تولد يافته و پدر دارا مى باشد، وليعهد خود نموده و تخت و تاج را بدو مفوّض داشت و شهر چهرزادگان هم بنا كرده صاحب ترجمه بوده و معرّب آن جرفادقان و جربادقان بوده و گلپايگان هم گويند. و از صاحب تاريخ فرس كه به نام محمد سلجوقى نوشته، نقل است كه صاحب ترجمه كه هماى آزاد و هماى چهرآزاد و هماى چهرزاد و هماى خمانى هم گويند، زنى عاقله و عادله بوده و تا آخر عمر شوهر نكرده و به بكارت زيسته و به همان حالت بمرد. حكيم فردوسى در تحت ترجمه بهمن گويد:
«يكى دخترش بود نامش هماى *** هنرمند و بادانش و پاك راى
همى خواندندى ورا چهرزاد *** به گيتى به ديدار او شاه شاد
پدر در پذيرفتش از نيكويى *** بدان دين كه خوانى ورا پهلوى
هماى آمد و تاج بر سر نهاد *** يكى راى و آيين ديگر نهاد»
و اين كلام صريح است در اينكه دين زردشتى را «دين پهلوى» هم خوانند و رجوع به «بهمن» هم نمايند.
   7. مرغى است نجيب استخوان خوار كم آزار معروف [سعدى گويد:]
«هماى بر سر مرغان از آن شرف دارد *** كه استخوان خورَد و جانور نيازارد»1
و به سعادت و شرافت مشهور است، چنان كه گويند سايه آن بر سر هر كس افتد، به پادشاهى رسد و اين است كه از دولت و اقبال كنايه كرده و آن را «مرغ دولت» و «مرغ اقبال» هم گويند. و به نوشته بعضى، لفظ همايون هم كه به معنى خجسته و مبارك است، از اين معنى مأخوذ است، يعنى سعادتمند. بارى، موافق آنچه در «عنقا» اشاره نموديم، به زعم بعضى، مرغ هماى همان عنقا است و جمعى گفته كه آن كركس است كه مردار خورد و در فرهنگ ناصرى[ر.ض] در رد آنچه در شرافت آن مذكور افتاد، گويد: و مرغ استخوان خوار را «كركس» بلكه «كچل كركس» گويند و در مقبره گبران [زردشتيان] يزد و كرمان بسيار است و سايه آن بر سر همه كس افتد. پس گويد: و در تاريخى ديده شده كه در جزاير قريب به چين مرغان غريبى به هم رسند كه اهل جزيره صيد كرده، به تجار فروشند و بعضى از آنها را «نورى» خوانند و نيز در آن كتاب است كه هماى، مرغى است به جثّه كبوتر و منقار آن زرد و بال سبز زمرّدى و اندك سپيدى دارد و در آن جزيره بر هيچ زمين و شاخ درخت ساكن نگردد و هميشه در حركت است و به حدى اضطراب و جنبش دارد كه ماده آن بر پشت نر بيضه گذارد و متعدد نيز نگردند و بيشتر از سالى عمر نكنند. پس گويد: از اينجا معلوم مى شود كه سايه هماى بر احدى نيفتاده و نخواهد افتاد و مانند عنقا و كيميا و ظلمات و آب حيات و سيمرغ و كوه قاف، لفظى مشهور و در اصطلاح شعرا داير و كنايه از امر محال نمايند. و كركس، مرغى است نحس و به طول عمر ضرب المثل. اگر سايه آن مايه سلطنت مى شد، به هر روزى چند از سُتودان، كه گورستان پارسيان يزد و كرمان است، ظاهر شدى. سعدى:
«كس نيايد به زير سايه بوم *** ور هماى از جهان شود معدوم».2
   8. عَلَم و نشانى كه بر سر آن صورت مرغ هماى ساخته باشند يا نقش كرده باشند و آن مخصوص دولت روسيه است، چنانچه شير و خورشيد بر ايران و ماه و ستاره بر دولت عثمانيه.
هماى آزاد ـ رجوع به معنى ششم «هماى» شود.
هماى اوج سعادت ـ رجوع به معنى هفتم «هماى» شود.[حافظ گويد:
«هماى اوج سعادت به دام ما افتد *** اگر تو را گذرى بر مقام ما افتدى»].
هماى بيضه دين ـ وجود مقدّس حضرت

1. گلستان، باب اوّل، در سيرت پادشاهان.
2. همان.

صفحه 464 - جلد چهارم
محمدى(صلى الله عليه وآله وسلم) است.
هماى پرواز ـ مردم بلندهمّت.
هماى چهرآزاد; هماى چهرزاد; هماى خَمانى ـ رجوع به معنى ششم «هماى» نمايند.
همايون ـ مبارك و خجسته و نام معشوقه هماىنامى است كه قصه ايشان مشهور است[به معنى چهارم «هماى» رجوع شود] و هم نام دختر فغفور چين است كه نريمان [جد رستم] بدو عاشق شده و او هم به جهت اينكه كتايون، دختر خاقان، با نريمان هم ساز بوده، تن در نمى داده. حكيم اسدىِ [توسى، حماسه سراى قرن 5هـ ]در گرشاسب نامه از زبان همايون گويد:
«شكر لب، لب دُرفشان برگشود *** به سوى نريمان زبان برگشود
ميا پيش اين نرگس مى پرست *** كه ترك است و مست است و خنجر به دست
كتايون خاقان تو را يار، بس *** سخن از همايون مران پيش و پس
برو با نگارى كه دارى بساز *** به زارى بسوز و به خوارى بساز»
   بارى، مشهور ضمّ اوّل لفظ همايون و در برهان[ر.ض ]و ساير فرهنگ ها از حركتش نامى نبرده اند و ظاهرشان هم پارسى بودن آن است وليكن در قطرالمحيط[ر.ض] به فتح اوّل نوشته و ظاهرش هم عربيّت آن است و رجوع به معنى هفتم «هماى» هم نمايند.
همايون گاه ـ پايتخت پادشاهان.
همايون نامه ـ موافق آنچه در «كليله و دمنه» اشاره نموديم، ترجمه تركى كتاب كليله و دمنه است.
همبار; همباز; همبر ـ رجوع به تركيبات لفظ «هم» نمايند.
هَمبوى ـ نام زنى بوده در زمان ضحّاك[از شخصيّت هاى پليد اسطوره اى] كه برادر خود را از بند ضحّاك نجات داد و رجوع به تركيبات لفظ «هم» نمايند.
هَمپا; هَمپاچه; هَمپوى ـ رجوع به تركيبات لفظ «هم» شود.
همّت ـ (چو شدّت) عزم جدى قوى و اوّل عزم و اراده و هرآنچه اراده نمايند كه به وجودش آرند و مرد و زن پير و فرتوت را هم گويند و هم تخلّص علاءالدين حسين از شعراى شيراز كه پسر ميرزا احمد وقار[1232ـ 1298هـ] و بسيار نيكوفطرت و بلندهمّت بوده و از او است:
«ز آتش عشق تو تا اين دل ديوانه بسوخت *** هرچه جز مهر رخت بود در اين خانه بسوخت
تا به زنجير سر زلف تو پابست شدم *** دل يك شهر به حال من ديوانه بسوخت
همّت از همّت پروانه خجل گشت چو ديد *** كه چه سان خويش بر آتش زد و مردانه بسوخت».
همتا; همتك ـ رجوع به تركيبات لفظ «هم» شود.
همّتيّه ـ از شعب بيراميّه است[به قسم 29 فصل 2 ماده 4 «صوفيّه» رجوع شود].
همجا ـ (چو صحرا) ملامت و اذيت كردن.
همجى ـ (چو سعدى) جانوركى است مانند ملخ كه هماره بر روى علف ها مى گردد.
هَمخواند; هَمخوند ـ رجوع به تركيبات لفظ «هم» شود.
همدان ـ (چو دستان) موافق آنچه در «تبع» اشاره نموديم، قبيله اى است در يمن كه از جمله قبايل مشهوره عرب و از شعب حمير بوده و حارث همدانى مشهور از اصحاب كرام حضرت على(عليه السلام) هم منسوب بدان مى باشد و (چو سرطان) نام دو موضع است، يكى در يمن كه به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، حمدان (با حاى حطّى) هم گفته و مسكن قبيله اَرحَبى مى باشد و از كثرت لطافت آبوهواى آن است كه حضرت على(عليه السلام)فرمودند: اگر من دربان بهشت مى بودم، اهل بهشت را تكليف به دخول آن مى نمودم.1 و قيس صحابى هم كه در مكه به شرف اسلام مشرّف بوده و به امر حضرت رسالت(صلى الله عليه وآله وسلم) مأمور به دعوت قوم خود گرديد، از همين قبيله بوده است و ديگرى شهرى است شهير و بزرگ و سردسير از بلاد عراق عجم كه در جنوب غربى بحر خزر و به مسافت 280 كيلومتر از غرب و جنوب غربى تهران در دامنه كوه الوند واقع و

1. مجلسى، بحارالانوار، ج32، ص 498.اشاره به بيتى است از اميرمؤمنان(عليه السلام): «إذا كنت بوّابا على باب جنت أقول لهمدان أدخلوا بسلام».

صفحه 465 - جلد چهارم
اطول ايّامش 14 ساعت و 24 دقيقه و طول شرقى آن 40 درجه و 18 دقيقه و عرض شمالى اش 35 درجه و 12 دقيقه و خاك آن منبت [محل روييدن] زعفران و به حسب آبوهوا بهترين بقاع ايران و با وجود اينكه هواى زمستانش بسيار سرد و زبانزد شعرا است، رياحين و گل و لاله اش در فصل بهار بى حد و شمار مى باشد. و در تمامى ايران شهرى بزرگ تر و رنگين تر و سنگين تر از اين شهر نبوده و قديماً چهار فرسخ در چهار فرسخ بوده و اخشاب عمارات آن از عود و صندل و زينت هاى در و ديوارش صفايح طلا و نقره و هفت حصار داشته كه هريكى از فلزى و به رنگى و داراى برج هاى بسيار و دروازه هاى بى شمار بوده اند. و در ميان شهر و اطراف آن نهرى چند است كه منبع اغلب آنها كوه الوند است و در فصل تابستان و هنگام نقصان آب، ريزه هاى سيم [نقره] و زر و جواهر پرقيمت پيدا مى شود، حتى بعضى از اهالى كسب خود را منحصر به جستن طلا و نقره نموده و تمامى روز را بدان اشتغال دارند.
   بارى، بختنصّر[ر.م] در زمان استيلاى خود خرابش نموده و به همان حال خرابى بوده تا آنكه داراب ابن دارا عمارتش كرده و اموال خود را بدانجا نقل داده و بعد از وى هم مقرّ سلاطين و مسكن فضلا و ارباب ديانت مى بوده تا آنكه اسكندر رومى بعد از استيلاى عجم تخريبش نموده و بدين منوال چندين مرتبه خرابى و آبادى ديده و در زمان عباسيان هم بسيار معمور و آبادان و در سيصد و اند هجرت مرداويج ابن زيار [مؤسّس سلسله آل زيار(316ـ 434هـ)] قتل عامش نموده و به نوشته بعضى ـ و العهدة عليه ـ دو خروار يا صد خروار ابريشم از شلوار مقتولين برآوردند. و در عهد سلجوقيان هم دارالملك [پايتخت ]ايشان بوده و در قرن چهاردهم ميلادى از طرف تيمور لنگ ضبط و مسخّر گرديد.
   على الجمله، جمعى از اولياى كرام و امامزادگان عظام، مثل امامزاده محسن و حارث ابن على و حسين ابن على النقى و اسماعيل ابن موسى ابن جعفر(عليهم السلام) و ابودجّانه انصارى [صحابى پيامبر] و شيخ ابوعلى سينا و باباطاهر عريان و امثال ايشان كه به نوشته بعضى بالغ بر چهارصد نفر مى باشند، در خود شهر و حوالى آن مدفون هستند:
«خاك همدان چو نغز خاكى است *** كانجا همه وقت جان پاكى است»
و مخروبه عمارت كيان[دوّمين سلسله اسطوره اى ايران ]معروف به اُكبتان يا اكباتان يا اكتبان يا اكتابان و يا هاكاماتانا و يا با قاف بدل كاف در همه آنها، در حوالى شهر در يك فرسخى كوه الوند بوده و در تمامى ايران بنايى عالى تر نبوده و يا آنكه الفاظ مذكوره، اسامى اصليّه خود شهر همدان مى باشند و يا اينكه قديماً در موضع همين شهر كنونى همدان شهرى بوده مسمّى به اسامى مذكوره كه در زمان سلوسيدها[سلوكيان (312 تا 50 ق.م)] خراب شده و همين شهر را در محل آن تأسيس داده و به نام آن موسوم داشتند و همان نام اصلى قديمى تدريجاً تحريف يافته و همدان گرديده است و يا به نام بانى خود، همدان ابن سام ابن نوح و يا همدان ابن علوج ابن سام ابن نوح، مسمّى گرديده و يا آنكه جمشيد جم [چهارمين پادشاه پيشدادى ]به طالع حَمَل [ر.م] بنيادش نهاده و داريوش باروى محكمى به مسافت دو فرسخ به گرداگرد آن كشيده و در وسعتش افزوده و قريه سنجاباد را براى ارباب صناعت متعيّن كرده و بهمن به سر آورد. و به نوشته بعضى، جمشيد ابن نوجهان ابن ارفخشد ابن سام ابن نوح بنايش نهاده و سارو نامش كرد كه معرّبش ساروق مى باشد و بهمن ابن اسفنديار تعميرش نموده و بارويش را تا سه فرسخ وسعت داده و قريه سنجاباد را در سه فرسخى آن بنا نهاده و بهرام گور در وسعتش بيفزود. و از معجم البلدان[ر.ض] نقل است كه اين ديار در زمان قديم در نهايت برودت بوده و حضرت سليمان ابن داود(عليهما السلام) در هنگام سير بدانجا عبور كرده و بپسنديد. پس صخره جنّى را فرمود كه حيله اى سازد كه شدّت برودت و بارندگى آن تخفيف يابد. صخره هم به فرموده آن حضرت عمل نموده و صورت شيرى از دو قطعه سنگ و طلسم كرده و ازاين رو هواى آن ديار رو به اعتدال نهاده و در همان وقت عمارت همدان اتفاق افتاد و بعضى آن طلسم را از اعمال بليناس حكيم[كه جليس و

صفحه 466 - جلد چهارم
انيس اسكندر بود] دانند. و نزديك به اين وجه است آنچه در تاريخ بحيره[ر.ض] گفته كه مادر حضرت سليمان(عليه السلام)بيمار شده و هواى بيت المقدّس موافق مزاجش نشد. پس آن حضرت، باد را فرمود كه تخت را بر جبال عظيمه گردانيده و در جايى خوش آبوهوا نگه دارد. پس كوه الوند را قبول فرموده و مرض ايشان در اندك زمانى برطرف شد و چون آن حضرت آن موضع را جاى لايقى ديدند، به اشاره او ديوان در اندك زمانى همين شهر همدان را ساخته و بعد از شرفيابى حضور مبارك، در بناى آن اختلاف شده و هركس به خودش نسبت مى داد. عاقبت آن حضرت به جهت قطع نزاع فرمودند: «همه تان». پس همين كلمه نام آن شهر گرديده و رفته رفته همدان گرديد.
   بارى، ازآن رو كه كوه الوند در السنه داير و از مشاهير جبال بوده و داراى پاره اى مزايا مى باشد، به ذكر اجمالى آن هم مى پردازد، بدون اينكه عهده دار صحّت بعضى فقرات آن، كه در طى كلمات اهل فن است، بوده باشيم. پس گوييم: كوه الوند كوهى است بسيار بلند در نزديكى شهر همدان كه منبت انواع گل و ريحان و منبع چشمه هاى فراوان است كه شش هزار از آنها به خود شهر و باغات آن جارى و شش هزار ديگر هم در دهات آن سارى و از جانوران درنده عارى مى باشد بلكه به نوشته بعضى، 24000 چشمه آب و 42 رودخانه بزرگ از دامنه آن كوه پرشكوه جريان دارد و 400 تن از اولياى حضرت ذوالجلال در آن آسوده و هرگز خالى از اَقطاب و اَبدال نبوده و ملاقات خضر و الياس(عليهما السلام) هم در آن رو نموده و به زعم بعضى، اروندنام پيغمبرى در آن مدفون بوده و تدريجاً الوند گرديده. بارى، كوهى بدين آبوهوا و بدان خضارت و صفا در تمامى قطعه آسيا معلوم و پيدا نيست و دهات و قصبات حوالى آن هم به خوبى هوا و طراوت فضا ممتاز و بالخصوص فواكه و ميوه جات سردسيرى طرف جنوبى آن نيكو و با امتياز است. و گرداگرد آن تقريباً سى فرسخ و عجايب آن بسيار و غرايبش بى شمار است و سه لوح خط ميخى بر آن كوه ديده مى شود كه آن را «گنج نامه» گويند و خطوط يكى از آنها بالمرّه محو و نابود است كه اصلاً خوانده نمى شود و ترجمه خطوط دو لوح ديگر هم بدين روش است: «بزرگ خدا اورمزد است. او اين جهان را داد. او اين آسمان را آفريد. او انسان را پيدا كرد. او انسان را جان بخشيد. او داريوش را پادشاه كرد، هم پادشاه مردمان، هم واضع قوانين مردمان. من هستم پادشاه داريوش بزرگ، پادشاه پادشاهان، پادشاه بسيار ولايت ها، تقويت كننده اين جهان بزرگ، پسر ويستسپا هَخَمنيسيا».
   ترجمه خطوط لوح ديگر: «بزرگ خدا است اورمزد بزرگ ترين فرشتگان. او اين جهان را گسترده. او اين آسمان را آفريده. او انسان را پيدا كرده و جان داده. او زركزس را پادشاه كرده، پادشاه همه مردمان و واضع قوانين مردمان. من هستم زركزس بزرگ، پادشاه پادشاهان، پادشاه بسيار ولايت ها و تقويت كننده اين جهان بزرگ، پسر پادشاه داريوش هَخَمنيسيا».
همدم ـ (ر) تخلّص ميرزا محمدحسين از شعراى قرن حاضر شيراز كه به نوشته آثار عجم[ر.ض]، داراى علم و عمل و در زهد و تقوى بى بدل و از اشعار او است:
«اى زلف تو به گردن مه كرده سلسله *** وز آتش رخ تو خور افروخت مشعله
سر مى نهم به خار مُغيلان به جاى پاى *** گر وصل توست از پس هفتاد مرحله
گر نفى جزو لايتجزّى حكيم كرد *** ز آن لب كند تبسّمت اثبات مسئله»
و رجوع به تركيبات لفظ «هم» نمايند.
هَمدوش ـ رجوع به تركيبات «هم» نمايند.
همذان ـ (چو سرطان) همان شهر همدان است كه در مراصدالاطلاع[ر.ض] با ذال ثخذ ثبت كرده و ظاهراً معرّب است.
همراد; همراز ـ رجوع به تركيبات «هم» شود.
همراس ـ (چو فرهاد) دينار و درهم.
هَمرافته ـ معنى و مفهوم و آنچه به فهم آيد.
همرس ـ (چو عنبر) دينار و درهم.
همرَف; هَمرو; هَمزاد ـ رجوع به تركيبات «هم» شود.

صفحه 467 - جلد چهارم
همزه ـ (به ضمّ اوّل و فتح ثانى و ثالث) غمّاز و سخن چين و عيب جوى، مثل لمزه. و يا همزه آن است كه عيب شخص را در حضور وى بگويد، به خلاف لمزه كه عيب را در غياب شخص مى گويد. و يا اوّلى تنها عيب جوى زبانى است، به خلاف دوّيمى كه مطلق عيب جوى را گويند، با زبان باشد يا با چشم و اشاره. بارى، لفظ همزه (بر وزن هرزه) اوّلين حروف هجا و جمع آن، هَمَزات است.
همزه مِسمار ـ ميخ كج.
همسار ـ (چو سردار) گياهى است دراز.
همساز; همسايه; همسر ـ رجوع به تركيبات لفظ «هم» نمايند.
همسود ـ (چو اَمرود) درختى است خاردار كه به تركى «ايت بورنى» گويند.
همسيراز ـ رجوع به تركيبات لفظ «هم» شود.
همشپتهديم ـ (ل)رجوع به «گاه» نمايند.
هَمشوى; هَمشير; هَمشيره; هَمكُن; هَمكُنان ـ رجوع به تركيبات لفظ «هم» نمايند.
همگان ـ (چو سرطان) كل و مجموع و همه و جمعِ همه و همگى و افاده معنى جنس و شبيه و نظير نمايد.
هَمگاه; هَمگَر; هَمگِن; هَمگِنان ـ رجوع به تركيبات لفظ «هم» نمايند.
همگى ـ (چو سفرى) مجموع و همه، و مابين آن و لفظ همه بدين گونه فرق توان كرد كه لفظ همه هريك از آحاد جنس مدخول خود را افاده نمايد، به خلاف لفظ همگى كه مجموع و به هم برآمده آنها را مى فهماند.
هملاج ـ (چو دلزار) اسب راهوار كه به سهولت و تندى راه رود و گوسپندى كه از كثرت لاغرى مغز استخوان نداشته باشد.(عر)
هَملَخت ـ بر وزن و معنى مملخت[كفش و چكمه و چرم آنها].
همم ـ (چو شكم) جمع همّت.
همو ـ (چو عمو) مخفّف خطى «هم او».
هموا ـ (چو پروا) وايا[ر.م].
هموار; همواره ـ رجوع به تركيبات لفظ «هم» نمايند.
هَموخ ـ (ل) شمع و چراغ و مشعل.
همه ـ (ر.ف) كه ترجمه كل و مجموع است.
همى ـ (چو على) مخفّف هميشه.
هميان ـ (چو دستان) كمر و ميان و كيسه طولانى كه بيشتر نقدينه در آن كرده و بر كمر بندند.
هَميان بَر; هَميان دِر ـ مردم جيب گير.
هميبميديم ـ (ل) رجوع به «گاه» نمايند.
هميد ـ (ل) كاليوه[نادان و احمق].
هَميدون ـ (چو پريروز) ناگاه و اين چنين و همچنين و اكنون كه از لفظ «هم» و «ايدون» تركيب يافته.
هميز ـ (ل) تابستان.(ند)
هميشك ـ (چو كنيزك) هميشه.
هميشك باش; هميشك بود ـ دائم الوجود سرمدى.
هميشك بهار ـ هميشه جوان[ر.م] و هم نوعى از گل خيرى است كه در «خيرى» مذكور افتاد.
هميشك جوان ـ هميشه جوان[ر.م].
هميشه ـ (ر.ف) كه «هماره» و «همواره» و «بَدرام» و «پيوسته» هم گويند.
هميشه باش; هميشه بود ـ ابدى و سرمدى و واجب الوجود.
هميشه بهار ـ هميشه جوان[ر.م] و رجوع به «خيرى» هم شود.
هميشه جوان ـ يك جزو از اجزاى اكسير [كيميا] و هم گياهى است كه پيوسته سبز و خرّم وتر و تازه بوده و هرگز خشك نشده و برگ نريزد و به نوشته برهان[ر.ض]، در تبريز و آذربايجان بسيار و در بن ديوارها و جاى هاى سايه دار مى باشد و در دواها به كار برده و رنگرزان برگ آن را، كه از برگ زيتون بزرگ تر است، به جهت رنگ سبز به كار برند و آن را «بيش بهار» و «زلف عروسان» و «زلائف الملوك» نيز گفته و به عربى «حىّ العالم» نامند و يا آنكه «حى العالم» گياهى است در حلب كه شبيه به اُشنان [ر.م] است و قسمى از آن را كه برگ و بيخش بول و سنگ مثانه را بريزاند، «قدح مريم» خوانند. و بالجمله گياه

صفحه 468 - جلد چهارم
هميشه جوان را به يونانى«اَبرون» و يا «آبرون» گويند و در تحفه[ر.ض] و مخزن[ر.ض] فرمايند كه ماهيّت آن از جمله رياحين است وليكن هميشه بهار و سبز وتر و تازه مى باشد و به نام صغير و كبير و برّى و بستانى به چندين قسم بوده و منبت [محل روييدن] كبير آن بيشتر كوه ها و ساق آن به قدر ذرعى و زياده از آن نيز به سطبرى انگشت بزرگ و با رطوبتى چسبنده و برگش شبيه به زبان و باريك تر از آن و با رطوبت و گل آن مابين زردى و سفيدى، و بستانى آن بهتر از كوهى آن است و منبت صغير آن سنگلاخ ها و محوّطه ها و پاى ديوارها و مواضع سايه دار و شاخه هاى آن ريزه و از يك جا برآمده و پربرگ و ريزه و پرآب و بلندى آن به قدر شِبرى[يك وجب] و گل آن كوچك و زرد مايل به سرخى و تخم آن مانند تخم خُرازى[ر.م] و در باغات اصفهان و اكثر بلاد ايران بسيار است.
هميشه جوانِ برّى; هميشه جوانِ بستانى; هميشه جوانِ صغير; هميشه جوانِ كبير--->هميشه جوان.
هميشه هست ـ هميشه بود[ر.م].
همين ـ (ر.ف) كه مخفّف «هم اين» است و به زندى، تابستان است.
همينه ـ (چو سكينه) قطره.

آيين چهاردهم

(در حرف هاى [هوّز] با نون [كلمن])
هن ـ (چو دل) به معنىِ هست و هر چيز بى اندام و (چو بد) منّت گذاشتن و (چو حقّ) به عربى، گريستن آدمى و بانگ كردن شتر ماده.
هنام ـ (چو خمار) اندام و هر چيز با اندام.(ند)
هناهين ـ (چو سرازير) گفتوگو و هجوم مردمان و صداى اسبان در وقت راه رفتن لشگر و جماعت بسيار.
هنايش ـ (چو ستايش) تأثير و اثر.
هنباز ـ بر وزن و معنى انباز[شريك].
هَنبان ـ (ق) انبان [كيسه] و زنبيل درويشان و سفره گرد و چرم ايشان.
هنبر ـ (چو عنبر) هژير[ر.م].
هنج ـ (چو قند) عقل و ادب و هنجيدن[ر.م] و امر و فاعل از آن و دو چيزى كه در كيفيّت متحد و هم قدر باشند، مثل دو شخص كه بر يك عزم و يك اراده باشند و دو چيزى كه صورت آنها به يك اندازه بوده باشد و مانند آنها.
هنجا ـ (چو صحرا) مخفّف هنجار[ر.م].
هنجار ـ (چو سردار و دلزار) لون و رنگ و موزون و مسطّح و راه و روش و نظم و نسق و قانون و قاعده و راه راست و جاده و يا بيراهه و غير جاده كه در محاذى جاده بوده و از آن راه روند و يا راه راست را گذاشته و به جهت نزديكى، از بيراهه راه رفتن.
هنجام ـ (چو سردار) انجام و مردم تنبل و مهمل و بيكاره.
هنجد ـ (چو عنبر) فعل مضارع از هنجيدن [ر.م].
هِنجَمَك ـ برغست و مچه[ر.م].
هنجيدن ـ (چو ترسيدن) آهنگيدن[ر.م] و آهازيدن[ر.م].
هند ـ (چو قند) هنجار و ترجمه هست و مخفّفِ هستند و (به كسر اوّل) علاوه بر معنى عربى او كه نام صد شتر و يا دويست شتر بوده و جمع آن، اَهنُد و اَهناد و هُنود است، چند معنى دارد:
   1. هندو.
   2. هندوس [به «هندكوه» و ماده 11 «هندوستان» رجوع شود].
   3. هندوستان و به نوشته مجمع البحرين[ر.ض]، بدين معنى در مقام نسبت، «هندى» و «هنود» گويند، مثل زنجى و زُنوج و نيز بدين معنى هم با كسر اوّل مشهور است و در شاهنامه [در داستان كاموس كُشانى] با فتحه قافيه كرده:
«گر از كابل و زابل و مرز هند *** شود روى گيتى چو رومى پرند»
و نيز گفته:
«فرستاد نزديك داراى هند *** بسى اسب و دينار و چينى پرند»
   4. نام مادر معاويه.
   5. نام دختر نعمان معرّى از كبار عرب كه در حسن و نزاكت و شعر و ظرافت مشهوره جهان بوده و پس از آنكه

صفحه 469 - جلد چهارم
مراتب جمال و كمال او گوشزد حجّاج ابن يوسفِ [ثقفى ]گرديد، به هر وسيله كه بود دويست هزار درهم هديه اش كرده و به حباله خودش آورد. روزى هند در تنهايى حسن و جمال و لطافت و ملاحت خود را در آيينه ديده و اين شعر را انشا نمود:
«و ما هند الاّ مهرة عربيّة *** سليلة افراس تحلّلها بغل
فان ولدت فحلا فللّه درّها *** وان ولدت بغلا فجاء به البغل»
يعنى هند دخترى است كه از اسب ماديان عربى تولّد يافته و بر روى آن استر كشيده اند، يعنى با استر جفت شده. پس اگر ولد او فحل و جوانمرد باشد خير و شرف آن راجع به هند خواهد شد و اگر استر زاييد، راجع به همان استر كه جفت اوست، بوده و دخل به هند نخواهد داشت. و همين كه شعر به گوش حجّاج رسيد، از كثرت خجلت خود، هند را طلاق داده و دراهم مذكوره را بفرستاد. پس هند بسيار شاد شده و همان دويست هزار درهم را به رسم مژدگانه به حامل آنها داده و اظهار داشت كه اينها را به شكرانه خلاصى از دست سگ ثقيف به تو دادم. بارى، پس آواز حسن و جمال و فصاحت هند و قضيه طلاق او مسموع عبدالملك ابن مروان اموى گرديده و به تمنّاى وصال او درافتاده و نامه اى بنگاشت. هند در جواب اظهار داشت كه آن كاسه را كه مطلوب شما بود، سگ ليسيده و ازاين رو لايق حرم سراى خلافت نباشد. پس، عبدالملك هم از پاره اى آثار دينيّه اقتباس كرده و در جواب رقم داشت كه ظرف ليسيده سگ با هفت مرتبه تطهير پاك مى شود. اينك هند تن در داد به شرط اينكه حجّاج از لباس هاى فاخر خود عارى بوده و با ذلّت و خوارى، ناقه او را جلودارى نمايد. عبدالملك هم قبول كرده و حجّاج را مأمور اين خدمت نمود. پس، حجّاج از راه وجوب طاعت با پاى پياده مهار ناقه هند را گرفته و از معرّه تا دارالاماره بياورد.
   6. نام پسر حارثه اسلمى از اصحاب كرام.
   7. نام پسر ابوهاله تميمى، زوج اوّلين جناب خديجه كبرى، كه از آن بانوى مكرّمه متولّد و ربيب [پرورده ]حضرت رسالت(صلى الله عليه وآله وسلم) و در وقعه جمل به شرف شهادت مشرّف گرديد.
   8. نام دختر ابواميّه كه از ازدواج حضرت رسالت(صلى الله عليه وآله وسلم)بوده و به امّ سلمه اشتهار دارد.
   9. رجوع به «هندوستان» شود كه نام پسر حام [پسر نوح(عليه السلام)] است.
هند اصلى--->هندوستان.
هند چينى ـ يا هند شرقى; كه قطعه اى است از هندوستان كه در نزديكى چين واقع است. آبوهوايش گرم و در سالى دوبار كشت و زراعت آن به خوبى به عمل آيد و ساحتش موقع تِلال [تپه ها] و جبال و منبت[محل روييدن] اشجار و نهال و در جبال مرتفعه آن درخت گل و عود و صندل نامعدود و در اراضى اش معدن نقره و آهن و سنگ هاى قيمتى موجود و پنبه و ابريشم و دارچين و فلفل و حيوانات عظيم الجثّه، خصوصاً فيل در آن بسيار مى باشد. و مردم آنجا فيل سفيد را محترم دارند زيراكه به اعتقادشان چون پادشاهشان بميرد، روحش به قالب فيل سفيد رفته و باز در اين عالم جلوه كند. و در آيينه جهان نما [ر.ض] از اين جمله گويد كه هند چينى را به پنج ايالت تقسيم كرده اند:
   1. هند چينى انگيزى[انگليسى]: كه اوّل بلادى كه از هندوستان به تصرّف ايشان آمده، همين ولايت بوده و شهر مشهورش رانكبور و مُلكا است.
   2. ايالت بيرمان: شهر مشهورش بانكُك.
   3. ايالت مستقلّه در ولايت مُلاكه: كه بدواً در تصرّف دولت پرتقال افتاده و ثانياً مسخّر دولت فلمنك شده و عاقبت به تصرّف انگليز آمده و از بلاد معروفه اش بِراك تِرِنكورا است.
   4. ولايت اَنامُر: كه آن هم به چندين حكومت مشتمل مى باشد; يكى حكومت وُكِشنتين كه دارالاماره اش شهر هوده است، و ديگرى تُنكين كه دارالاماره اش كِنشو است، و سيّمى اُساناميت كه دارالاماره اش سِكنك است.

صفحه 470 - جلد چهارم
   و احمد رفعت[ر.ض] گويد: هندوستان نام دو شبه جزيره است; آنكه در جهت غربى شهر غانژ[گنگ ]است، به همين اسم معروف بوده، و ديگرى را هند چينى گويند كه شمالاً به چين و شرقاً به بحر چين و غرباً به بحر بنگاله و جنوباً به بوغاز سنغاپور [تنگه سنگاپور ]محدود و به نهرهاى بسيار و سلسله جبال مديد و عالى مشتمل و محصولات ارزيز[قلع] و ابريشم و پنبه و صندل و صمغ زيتون و شكر و زمرّد آن بسيار و مردمانش بودامذهب و به پنج اداره بزرگ كه هريك مشتمل بر چندين حكومت كوچك است، دارا مى باشد:
   1. برمان.
   2. حكومت هايى كه در تحت حمايت انگليز هستند.
   3. حكومت سيام.
   4. شبه جزيره مالاقا.
   5. سلطنت انام و جزاير.
   و در قاموس الاعلام[ر.ض] گويد: هند چينى را قديماً به نام برمان و سيام و آنام به سه دولت مستقلّه مقسوم مى داشتند ليكن اخيراً برمان را انگلتره[انگلستان ]ضبط كرده و ضميمه امپراطورى هند گرديد. پس فرانسه هم قوشنشين و قامبوج[كامبوج] و تونكين را على الترتيب از دولت آنام مسخّر نموده و خود آنام را هم به تحت حمايت خود آورد و فقط سيام و شبه جزيره مالاقا كه از توابع آن است، به حال استقلال باقى مانده و عده نفوس آن 000،700،5 بوده، چنانچه عده نفوس تمامى بلاد هند چينى 000،625،33 مى باشد.
هند شرقى ـ همان هند چينى[ر.م] است و موافق نوشته قاموس الاعلام[ر.ض]، ازآن رو كه شرقى ترين سه شبه جزيره اى است كه در قطعه آسيا رو به سمت جنوب امتداد يافته مى باشد، بدين اسم هم مسمّى دارند.
هند غربى ـ به نوشته قاموس الاعلام[ر.ض]، نام ديگر قطعه امريكا است، چه كريستف كلمب كشف طريق غربى هند را تصميم داده و پس از مدتى كه به قطعه امريكا رسيد، آن را هند تصوّر كرده و به همين اسم هندش مسمّى مى داشت و بعد از ديرى كه افتراق آنها و بُعد مسافت مابين آنها مكشوف گرديد، بازهم همان نام قديمى هند به حال اوّلى باقى مانده و به جهت امتياز، به غربىاش مقيّد ساختند، در مقابل هند شرقى كه مذكور افتاد.
هندكوه ـ يا هندوكوه; به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، سلسله جبالى است در آسياى وسطى كه در بدخشان و تركستان جنوبى و در سمت شمالى افغانستان از حدود ايران تا سمت يمين نهر هندوس امتداد يافته و جهات جنوبيه آنها با سلسله همالايا متحد مى باشند و بسيارى از نهرهايى كه به نهر هندوس مى ريزند، از همين سلسله برخيزند و بلندى بعضى از قلّه هاى آنها بالغ به 7200 متر مى باشد. و در قاموس الاعلام[ر.ض ]گويد: هندوكوه كوه بزرگى است در آسياى وسطى كه در شمال غربى شهر كابل به دو شعبه منشعب بوده; يكى كه كوه بابا و كوه سيام هم گويند، به سمت هرات امتداد داشته، و ديگرى كه گل كوه نام دارد، به جهت قندهار ممتد گردد و طول آن 650 كيلومتر بوده و بلندترين قلّه هاى آن بالغ به 7600 متر مى باشد و بسيارى از قلّه هاى آن به ارتفاع 6000 متر بوده و ساير طرف هاى آن تا 4000 و 3000 و 600 متر بالغ مى باشد و به كثرت و نفاست ياقوت و زمرّد و ساير سنگ هاى پرقيمت معروف است.
هند وُسطى ـ حكومت جميله اى است در سمت غربى هند كه مقرّ اداره اش شهر بهوپال و عده نفوس آن 813،318،10 و اكثرشان مسلمان و حكومتش هم از اسلام است.
هنداز ـ (چو سرباز) معرّب اندازه و رجوع به «هندسه» شود.
هِندبا--->كاسنى.(عر)
هِندبيد ـ كاسنى.

صفحه 471 - جلد چهارم
هِندْسان; هِندُستان ـ مخفّف هندوستان.
هندسه ـ به نوشته برهان[ر.ض]، (بر وزن سلسله) شكل و اندازه و ارقامى كه در زير حروف كلمات نويسند، همچو: ابجد، هوّز، حطّى و گويا مراد او از اين معنىِ دويّمى، همان ارقام عددى نه گانه معروف است و ظاهرش هم پارسى بودن آن است و حال آنكه وزن آن زَلزَله است نه سلسله و اگر عربى هم نباشد، چنانچه ظاهر بعضى است، معرّب است چنان كه مصرّح به اكثرين است و به معنى ارقام مذكوره بودن آن هم در جايى ديده نشده و در مجمع البحرين[ر.ض] از جوهرى [اسماعيل بن حَمّاد، لغوى قرن 4 هجرى و مؤلّف صحاح اللغه] نقل كرده كه هَنداز معرّب اندازه و مُهندز هم از آن مأخوذ و كسى را گويند كه بناها و مجارى قنوات را اندازه گيرد الاّ اينكه در عرف عامه حرف زاء را تبديل به سين داده و «مهندس» گويند. و ظاهرش آنكه هندسه و مهندس اصلاً صحيح نبوده بلكه محرّف همان هنداز و مهندز هستند. بارى، هندسه را به پارسى «اندازه»[گويند]. و در قطرالمحيط[ر.ض] گويد: هنداز حد و قياس و مهندز به همان معنى است كه مذكور افتاد. پس گويد: هندسه (چو زَلزَله) حد و قياس و اندازه گرفتن ابنيه و مجارى قنوات و رسم كردن اشكال آنها و هم نام علمى است و مهندس هم داناى آن علم و اسم فاعل از معانى مذكوره است و ظاهرش هم عربى بودن هنداز و هندسه است. بارى، لفظ هندسه در اصطلاح، نام يكى از علوم رياضيّه است كه از مقدار امتداد و مساحت مسافات بحث و مذاكره مى كند و به عبارت ديگر، از خطوط و سطوح و اجسام و اشكال و مقادير آنها بحث مى نمايد و به عبارت ساده، علمى است كه در آن از خط و سطح و حجم بحث مى شود.
هِندمَند ـ (ل) به نوشته قاموس الاعلام[ر.ض]، نام ديگر همان نهر هيرمند است كه هلمند هم گويند; رجوع به «هيرمند» شود.
هندو ـ هندوس [به ماده 11 «هندوستان» رجوع شود] و هندى و مردم گندم گون و خال رخساره و هم طايفه اى است از اولاد حام[پسر نوح(عليه السلام)] كه مذاهب مختلفه داشته و عموماً تناسخى مذهب مى باشند و جمع آن، هندوان است و مجملى از عقايد ايشان را با پاره اى كردار و اعمالشان ثبت اوراق مى نمايد: در بستان السياحة[ر.ض] در تحت عنوان «بريلى» گويد: در آن ولايت جمعى از جماعت هندوان ديده شده كه آفتاب را مَلَكى عظيم و صاحب عقل و نفس و سرور فرشتگان و پادشاه ملائكه زمين و آسمان دانسته و پرستش آن را واجب شمرده و نور ساير ستارگان و روشنايى عالم و خلقت عالم سفلى را از آن دانند. و فرقه ديگر آفتاب را حق مطلق و خداوند برحق دانسته و تكوين تمامى عوالم علوى و سفلى را از آن دانند زيراكه آفتاب را مى بينيم و مجرّدات را مى شنويم و عاقل از ديده نگذرد و به شنيده نگرود. و اين هر دو فرقه خود را از قدماى هندوان دانسته و در قيد اسباب دنيوى نبوده و حيوانات را اذيت ننموده و خاطر بندگان را نرنجانده و از كذب و بهتان و فسق و فجور دورى جسته و اهل تعلق ايشان زياده از يك زن نگيرند و چيزى زياده بر احتياج نپذيرند و بر سر ديوار، مانند زمين هموار آسوده رفته و بر حبس باران و باريدن آن قادر بوده و وحوش موذى را منتشر كنند، چنان كه اصلاً اذيت نرسانند و از غيب خبر دهند و بر قهر اعدا قدرت دارند و اكثرشان در جنگل هاى دور از عمارت رياضت كشند. و فرقه ديگر از هندوان ماه پرست باشند كه ماه را مَلَكى عظيم دانسته و در تعظيم آن كوشند. و گروهى از ايشان آتش پرستند و از باده عبوديت آن مستند و آن را قديم دانند و گروهى هوا را حقيقت حق و موجود حقيقى دانسته و پرستش نمايند. و جمعى آب را موجود حقيقى دانسته، و برخى خاك را پرستيده، و قومى طبيعت را ستاييده، و طايفه اى آدم را ستايش كرده و انسان را ذات خدا دانند و آدم را موجود حقيقى دانند، و زمره اى فرج را پرستند و از ياد آن مدام مستند زيراكه آدمى از آنجا برآمده و لذا بندگى آن روا و پرستش آن سزا است، و ديگرى به همان ملاحظه بندگى ذكر نمايند. و بعضى از ايشان وطى مادر و خواهر و عمه و خاله و دختر و ساير محارم را جايز دانند، بر خلاف عقيده متديّنين هندوان كه ايشان از قبيله و خويشان خود زن نگيرند و تا هفت واسطه بيگانه نباشند، زن نپذيرند. و در

صفحه 472 - جلد چهارم
جايى ديگر گويد كه به عقيده هندوان، زن بر دو قسم است; يكى زن معيّن كه آميزش آن با ديگران روا نباشد، و ديگرى هرجايى و اختلاط با ايشان زنا نيست زيراكه زنا آميزش كردن با زن ديگرى است و زنان فاحشه در اماكن مشرّفه هندوان بسيارند و قدماى ايشان جهت تسكين شهوت زوّار و مسافرين خود مقرّر داشته اند و اين عمل را باعث حسنات و درجات دانند و مزد و اجرت نگيرند و نيز گويند كه چند كس از هم كيشان، يك زن را نكاح توانند كرد و زن با رضاى شوهر خود مى تواند با مردى ديگر بياميزد و مرد مى تواند زن برادر مادرى خود را كه از پدر جدا هستند، به حباله خود آورد و رجوع به «برهمنه» هم نمايند.
هندوبار ـ هندوستان و دوات مركّب.
هندوستان ـ احمد رفعت[ر.ض] گويد: در آسياى جنوبى دو شبه جزيره است; يكى از آنها كه در جهت غربى نهر غانژ[گنگ] است، به همين اسم هندوستان يا هند اصلى معروف، و ديگرى به هند چينى اشتهار دارد كه مذكور افتاد[در مدخل «هند چينى»]. و در بستان السياحة[ر.ض] گويد: حكما و بَراهمه هند گويند كه بناى عمارات هندوستان بلكه ساير بلاد جهان بر كسى معلوم نيست و زمانه نامتناهى است و اخبار چندين هزار كرور سال نزد ما موجود و در آنها از طوفان نوح خبرى و از ابتداى بنى آدم اثرى نيست اما در ساير كتب مسطور است كه چون حضرت نوح(عليه السلام)از طوفان نجات يافت، تمامى رُبع مسكون را بر فرزندان خود قسمت نموده و بلاد هند و سند و حبشه و زنگ و تكرور و سنّار و جميع بلاد جنوب را به حام عنايت فرمود و حام هم بدان بلاد توجّه فرموده و نُه فرزند به نام هند و سند و زنج و نوبه و كنعان و حبش و كوش و قبط و بربر از او به وجود آمده و به اسم خودشان مسمّى ساختند و از هند هم كه بزرگ ترين اولاد حام بود، چهار پسر به نام بنگ و پورپ و دكن و بهروان به وجود آمده و هريكى از ايشان هم سمتى را آباد كرده و به نام خودش موسوم داشت، چنان كه بنگاله منسوب به بنگ بوده و سه ولايت ديگر هم به عين همان اسم بانى خود مسمّى گرديده اند. پس گويد: و ملوك كوركانيّه آنچه را از كشور هند مسخّر كرده بودند، به چهار قسمت و بيست صوبه تقسيم نموده اند:
الف) اقليم هندوان:
   1. دهلى.
   2. اكره [آگرا].
   3. اجمير يا ازمير.
   4. مالوه.
   5. خانديس.
كه هريكى در محل خود مذكور افتادند.
   6. اود معروفه به لكهنو و دارالاماره اش هم شهر لكهنو است و به پارسى «شهران» بوده.
   7. پراك يا بيراك كه دارالملك آن الله آباد و بنارس هم از توابع آن است.
   8. پنجاب كه آن هم در محل خود مذكور است.
ب) قسمت دكن:
   1. احمدآباد كه دارالاماره اش شهر بيدر است.
   2. برار.
   3. بيجاپور.
   4. ديوگر.
   5. تلنگ.
كه هريكى در محل خود مذكور است.
   6. احمدآباد يا احمدنگر كه دارالاماره اش هم همين اسم را دارد.
ج) قسمت سند: كه به نام تتّه و گجرات و مُلتان به سه صوبه مقسوم و هريكى در محل خود مرقوم است.
د) قسمت بنگ: كه آن هم به نام روديّه و بهار و بنگاله به سه صوبه بوده و هريكى در محل خود مذكور است.
   و مخفى نماند كه مجموع آنها بيست صوبه بوده و بعضى كابل و كشمير را هم از مضافات هند دانسته و جملتان نواحى هندوستان را بيستودو شمرده است.    بارى، اجمالى ترجمه هندوستان را كه محل توجّه افكار عامه است، در ضمن چند ماده ثبت اوراق

صفحه 473 - جلد چهارم
مى نمايد:
   1. از جمله بلاد مشهوره هندوستان كشمير و لاهور و بمباى [بمبئى] و بنارس و كلكته و احمدآباد و الله آباد است كه هريكى در محل خود مذكور افتاده.
   2. در جبال و انهار آن: از جمله آنها سلسله جبال همالايا است كه در «همالايه» مذكور افتاد. و يكى ديگر كوه دپسنگ كه در «دپسنگ» مذكور است. و ديگر كوه قره قروم كه در بلندى از هشت هزار متر متجاوز است. و ديگر كوه سليمان كه حد و سد مابين بلوچستان و افغانستان است. و ديگر سلسله جبالى است در جنوب غربى نهر گنگ كه به شكل پنجه از يك نقطه پنج شعبه منشعب مى باشد; يكى را كه به سمت شمال شرقى امتداد يافته وينديه ناميده و آن را كه به شمال غربى ممتد شده ماهى و آراوالى خوانده و آن را كه به جنوب شرقى امتداد دارد سادپوره يا صدپوره گويند و بلندترين قلّه اينها از 1723 متر تجاوز ننمايد و شعبه چهارمى را هم كه در ساحل غربى شبه جزيره دكن است كات غربى يا الغات غربى گفته و پنجمى را كه در ساحل شرقى آن شبه جزيره است الغات شرقى يا كات شرقى نامند. و ديگر كوه هاى سرانديب [سرى لانكا] كه بلندترين آنها 2524 متر بوده و پدروتالكاله نام دارد و از آن هم مشهورتر كوه آدم است كه 2262 متر بلندى دارد. و ديگر سلسله جبال آناماله و نيلگيرى است كه اوّلى به ارتفاع 2697 و دويّمى به بلندى 2670 متر مى باشد و اين هر دو سلسله در سمت جنوبى دكن و سلسله مذكوره جبال كات مى باشد و يا موافق نوشته كشف القناع[ر.ض]، جبال نيلغيرى(نيلگيرى)، يعنى كوه هاى كبود در ميان دو سلسله مزبوره كات بوده و ارتفاع بعضى از آنها پنج هزار قدم و بعضى ديگر شش هزار قدم مى باشد.
   و اما نهرهاى اين بلاد، طولانى و وسيع و بطىءالجريان است و به قسمى عميق است كه بسيارى از آنها قابل عبور كشتى است. و از جمله آنها نهر هند است كه آن را نهر مهران ونهر سند هم گويند و در «سند» مذكور افتاد و به نوشته كشف القناع[ر.ض]، اين نهر از شمالى كوه هاى همالايا بيرون آمده و به شمال غربى جارى شده; پس به جنوب غربى منحرف شده و نهر كابل و نهرهاى ديگر از نواحى افغانستان و چند نهر بزرگ از طرف شرق بدان اضافه شده و تماماً در درياى هند ريخته مى شود. و از جمله آنها نهر جمنه و هوجلى و گنگ است كه در «گنگ» مذكور افتادند. و از آن جمله نهر برهم پوترا يا براهماپوتره كه در شمالى جبال همالايا در بلاد تبّت است و پيش از رسيدن به دريا به مسافت سى ميل در نهر گنگ ريخته مى شود. و ديگر نهر حلون كه آن هم در نزديكى شهر بطنه در نهر گنگ مى ريزد. و ديگر دو نهر مهانادى و نرباده يا نربده كه هر دو از جبال وينديه از نزديكى يكديگر برخاسته و اوّلى در خليج بنگاله ريخته و دويّمى در بحر عمان مى ريزد. و غير از اينها نهرهاى بسيارى هم هست، مثل نهر لونى، كريشنا، پنار، كاوى، كرداورى و مانند آنها كه حاجت به تفصيل نيست.
   3. موقع و حدود و مساحت سطحيّه آن: بدان كه هندوستان معمورترين و فراوان ترين بلاد عالم بوده و در جنوب اواسط آسيا به شكل مثلّثى كه رأس آن به طرف جنوب است، واقع و مساحت سطح آن 879،837،3 1 كيلومتر مربع و از طرف شرق به هند چينى و خليج بنگاله و نهر برهم پوترا و از غرب به بحر عمان و درياى هند و نهر سند و از جنوب به خليج بنگاله و بحر محيط هندى و از شمال به جبال همالايا و از جنوب شرقى به بحر بنگاله و از جنوب غربى به بحر عمان و از شمال شرقى به بلاد تبّت و از شمال غربى به افغانستان و بلوچستان محدود و متصل مى باشد.
   4. جوّ و هواى هندوستان با اختلاف عرض و بلندى و پستى و مجاورت كوه ها و نهرها مختلف و در نواحى كلكته و رأس خليج بنگاله تب و اسهال و امراض كبد، خصوصاً از ماه آب [مطابق اواخر مرداد و

1. مساحت هند 263،287،3 كيلومتر است.

صفحه 474 - جلد چهارم
اوايل شهريور ]تا تشرين دويّم [آذر] بسيار عارض مى شود و در جهات شماليّه امراض تب و ريه و در نواحى كوه هاى همالايا درد نقرس حادث مى شود.
   5. حيوانات هند مانند نباتات آن بسيار است. از آن جمله اسب و گاو و گاموش [گاوميش] و گوسفند و پلنگ و نهنگ و گرگ و كرگدن و شتر و شير و ببر و خرس و كفتار و روباه و شغال و اقسام ميمون و انواع آهو و غيره، خصوصاً فيل كه نسبت به ايشان به منزله شتر عرب بوده و با ايشان انس گرفته و مَركبش نموده و اَحمال و اَثقال خود را بدان نقل نمايند. و از طيور برّيّه خروس و كبوتر و طاووس و غير آنها موجود و مار و عقرب و ساير حشرات موذى و زهرداران بسيار، خصوصاً مورچه سفيد كه بنيان و اثاث البيت ايشان را ضايع و خراب گرداند و حكومت هنديّه هيچ وقت در دفع مارها و ساير حيوانات مضرّه فروگذارى ندارد و كسانى كه در دفع آنها صرف اوقات مى نمايند، از طرف حكومت موظّف هستند و سال به سال در جزو احصائيّه خودشان كشتگان حشرات را هم به شمار آرند.
   6. معادن و زراعات و اشجار و نباتات آن: ارزيز[قلع] و آهن و مس و نقره و نمك و زغال سنگى و الماس و ياقوت و بعضى از سنگ هاى قيمتى در آن موجود است و گاهى ريزه هاى طلا نيز در گرد بعضى از انهار يافت مى شود. و اما محصولات زراعيّه آن بسيار و كثيرالاجناس و به حسب اقاليم و خاك و آبوهوا مختلف و به نوشته كشف القناع [ر.ض]، 456 نوع از اشجار در آن موجود و انواع نباتات آن از هشت هزار متجاوز و گندم و جو و برنج و پنبه و توت و نارجيل و خرما و خيزران و چاى و توتون و افيون و قهوه و نيشكر و جوز هندى [نارگيل] و انار و موز و بادام و انگور و پرتقال و ليمو و سيب و خشخاش و تمر هندى و نباتات طبّيّه و فلفل و اقسام ادويه در آن يافت مى شود و صنوبر و بلوط و صندل و آبنوس و ساير درختانى كه چوب آنها به قيمت گزاف مى رسد، در آن بسيار است. بالجمله موافق نوشته نخبه ازهريّه[ر.ض]، تمامى نباتات بلاد حارّه و اكثرى از نباتات منطقه معتدله در هند به وجود آيد.
   7. عده نفوس هندوستان به نوشته كشف القناع[ر.ض]، 150 مليون و به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، 200 مليون و به نوشته قاموس الاعلام[ر.ض]، 100،454،257 نفر است كه تقريباً معادل يك سُدس تمامى نفوس روى كره است. و در نخبه ازهريّه[ر.ض ]گويد: عده نفوس هند به موجب احصائيّه آخرى 000،156،289 است1، موافق لوحه ذيل:
   حكومات مستقلّه:   000،000،60
   مستملكات پرتقاليّه:   000،500
   مستملكات فرانسويّه:   000،000،280
و باقى آنها در بلادى كه تابع دولت انگليز هستند. پس گويد: بنابراين به هر يك كيلومترى شصت تن مى رسد. و در قاموس الاعلام[ر.ض] گويد: عده اهالى هند از جهت مذهب موافق لوحه ذيل است:
   براهما:   727،731،207
   مسلم:   164،321،57
   بودامذهب:   000،548،8
   نصارا[مسيحى]:   380،284،2
   نيموحشى هاى كوه ها:   467،280،9
   8. لغات هنديّه كه اكنون در اكثر بلاد شايع است، به نوشته كشف القناع[ر.ض]، مخلوط از هندى و پارسى و عربى است و غالباً به حرف عربى به شكل خط پارسى نوشته مى شود. و احمد رفعت[ر.ض ]گويد: در هندوستان اقلاً با بيست زبان تكلم مى نمايند كه بهترين آنها زبان بنگاله و قنارا و ماهرات و تامول و مالابار مى باشد و اينها هم از پهلوى و سانسكرى كه زبان مقدّس قديمى ايشان است، مأخوذ گرديده اند و در نخبه ازهريّه[ر.ض ]گويد: لغات هند از 120 متجاوز بوده وليكن مرجع و برگشت همه آنها به ده اصل

1. جمعيت هند 1 ميليارد و 241 ميليون نفر و دومين كشور به لحاظ جمعيت مى باشد.

صفحه 475 - جلد چهارم
مى باشد و مشهورترين آنها لغت هندوستانى است كه از فارسى و تركى و عربى و بسيارى از زبان هاى ديگر مخلوط شده و در حكم امروز لغت شايع و رسمى هند مى باشد اگرچه در پاره اى بلاد مختلفه آن با زبان هاى ديگر هم حرف مى زنند، مثل زبان تومولى در مدراس و تولوجى در حيدرآباد و تولووى در ملابار و بنگالى در گنگ و از زبان هاى اوروپايى كه در ميان هندوان شايع و اسب دوان است، لغت انگليزى است. و در قاموس الاعلام[ر.ض] گويد: سانسكرى كه زبان قديمى هندوان است، با مرور دهور تغيير يافته و چهارده زبان از آن به وجود آمده كه مشهورترين آنها زبان هندستانى و اوردو بوده و اكنون در حكم زبان عمومى هند مى باشد.
   9. به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، اهالى هند به چهار قسم مى باشند; يكى علما و براهما كه عبارت از كَهَنه است، و ديگرى اهل تجارت، و سيّمى ارباب حرفت و زراعت، و چهارمى سپاهيان و نظاميان و ملوك و حكّامند. و كسى را كه داخل هيچ كدام از اصناف چهارگانه نباشد، به پارياس موسوم داشته و نجس و خوار و ذليلش شمرده و اختلاط او را شوم و قبيح دانند و طبقه براهما نسبت به ساير طبقات، سلطنت مطلقه دينيّه دارند.
   10. در نخبه ازهريّه[ر.ض] گويد: تمامى هندوستان به ملاحظه سياست و حكومت به چهار قسمت مى باشد; اوّلى هند انگليزى، و دويّمى مستملكات پرتقال، و سيّمى مستملكات فرانسه، و چهارمى هند مستقل كه در داخله خود داراى نيم استقلالى بوده و بازهم در تحت حمايت انگليز بوده و يا معاهدات مخصوصى با او دارند. و اما هند انگليزى كه در تحت سلطنت انگليز بوده و مأمورين وى در آنجا بالمباشرة[مستقيماً ]حكومت دارند، عبارت از ولايات كلكته و بمباى و مدراس است. و دو ولايت اوّلى در محل خود مذكور افتاد. و اما ولايت سيّمى مقرّ اداره اش هم مدراس نام دارد و از بلاد مشهوره اش ترانكبار و كوشين و كاليكوت بوده و در جنوب شرقى مستملكات انگليزى مى باشد.
   11. در تقسيم اهالى هندوستان و ديانات ايشان در نخبه ازهريّه[ر.ض] گويد كه سُكّان هند از فارس و هند اصلى و مسلمين اعراب و اوروپايى مخلوط مى باشند. اما فُرس در حوالى نود هزار بوده و در موقع استيلاى دارا [داريوش] و ساير ملوك فرس، بدين ديار آمده و رحل اقامت افكنده و اكثرشان مثل پيشينيان پارسيان به آتش پرستى اشتغال دارند. و اما مسلمين در قرن هشتم ميلادى اين بلاد را فتح كرده و افغان و مغول هم در قرن شانزدهم ميلادى مستولى اين اراضى گرديده، اينك نسل ايشان تاكنون باقى و ديانت حقّه اسلاميّه در ميان هندوان هم انتشار يافته و عده مسلمين هندوستان در حوالى پنجاه مليان مى باشد. و اما اوروپايى ها با ارباب اكتشافات جديده به بلاد هند آمده و اوّل كسى كه از ايشان در آبادانى اين سامان بذل جهد نموده، پرتقالى ها بوده و مذهب كاتوليك را نشر نمودند. پس، فرانسوى ها آمده و پس از آن انگليزها قدم در اين بلاد گذاشته و در باب ديانت هندوان به سكوت گذرانده و فقط پاره اى مبشّرها و مبلّغ ها معيّن نمودند كه در بلاد هند به نشر دين مسيحى اشتغال ورزند ليكن اين زحمات ايشان بى ثمر است. و اما هند اصلى از اهالى هندوستان به دو قسم مى باشد; يكى سكنه شمالى هند كه به هندوس موسوم بوده و به حسن قامت و سفيدى بشره [پوست] و سياهى موى و بزرگى چشم امتياز دارند، و ديگرى سكنه جنوبى هند كه بزرگ بينى و كلفت لب و رنگ ايشان مابين سياهى و زردى و از مغول و حبشى [اهل اتيوپى] و زنگى [اهل زنگبار يا تانزانيا] مخلوط و به دراويديان موسوم و موافق آنچه در ماده 9 مذكور داشتيم، تمامى اهالى هند بازهم به اكثر عادات ديرينه مواظب و به طوايف چهارگانه مقسوم دارند و خودشان هم بت پرست و در مذاهب برهمن بوده و مردگان خودشان را مى سوزانند، چنانچه اجمالى از اصول عقايدشان را با

صفحه 476 - جلد چهارم
مجملى از اصول عقايدشان در ماده «هندو» و «برهمنه» مذكور داشتيم و در قاموس الاعلام[ر.ض]گويد: اهالى هند و نغريتو به سه قسمت مى باشند و اگرچه پاره اى اقسام ديگر نيز در آن بلاد هستند ليكن از كثرت قلّت داخل شماره نيستند.
هندوكوه ـ هندكوه[ر.م].
هندوى اژدها ـ تيغ و شمشير هندى.
هندوىِ باريك بين; هندوىِ پير; هندوىِ چرخ ـ ستاره زحل.
هندوىِ دريانشين ـ قلم كتابت.
هندوىِ سپهر; هندوىِ فلك; هندوىِ گنبدِ گَردان ـ ستاره زحل.
هندوىِ هفتم چرخ ـ ستاره زحل.
هندوان ـ (چو پهلَوان) قلعه اى است در بلخ [در شمال افغانستان] و (به كسر اوّل و ضمّ ثالث) جمع هندو [ر.م ]است.
هندوانه ـ (ر.ف) و آن را «تربز» و «تربزه» و «شفوده» [گويند].
هندوانه ابوجهل--->حنظل.
هندوبار ـ رجوع به تركيبات «هندو» شود.
هندوس ـ (ل) نام شهرى است كه در «هندكوه» اشاره نموديم و رجوع به «سند» و ماده 11 «هندوستان» هم شود.
هندوستان ـ رجوع به تركيبات «هند» شود.
هِندولاخ ـ هندوستان.
هِندُوى ـ هر چيز منسوب به هندو و رجوع به «برهمنه» هم نمايند.
هندى ـ (ر) هر چيز منسوب به هندوستان و هند، خصوصاً شمشير همچنانى.
هندى اژدها ـ شمشير هندى.
هنديا ـ (ل) در جايى ديدم كه نام شهرى است.
هِنديان ـ جمع هندى و دهى است از اراضى فارس كه چاه معدن كبريت [گوگرد] دارد.
هنر ـ (ر.ف)[علم و معرفت و قابليّت و كفايت و صنعت و حرفه].
هنز ـ (چو سبُك) مخفّف هنوز.
هنعه ـ (چو هرزه) به فرموده ملامظفّر[ر.ض]، در لغت، داغى[نشان] را گويند كه به صورت چوگانى بر گردن چهارپايان نهاده باشند و در اصطلاح نجومى، ششمينِ منازل 28گانه ماه است كه علامت آن دو ستاره است بر مؤخّر صورت جوزا[ر.م] و دورى آنها از يكديگر به قدر يك ذرع و نيم بود و از هقعه به جانب شمال مايلند; آنكه شمالى تر است از اوسط قدر ثالث [ر.م] است و ديگرى از اوسط قدر رابع [به «قدر اوّل» رجوع شود] و عرب گويند: پنج ستاره است بدين صورت:
*
*
***
هنگ ـ (چو هند) زحير و پيچش شكم و (چو قند) زكام و آهنگ و دانا و خردمند و دم آبى كه مى خورند و خانه و سپاه و لشگر و عقل و هوش و دانش و زيركى و دانايى و نگهدارى و غم خوارى و نگهدار و غم خوار و زيرك و هشيار و تمكين و وقار و فراوان و بسيار و وزن و مقدار و مغاره و غار و شكنجه و آزار و آسيب و صدمه و قدرت و قوّه و قصد و اراده و قوم و قبيله.
هنگار; هَنگارد ـ (چو سردار) تند و سخت و درشت و سختى و تندى و تيزى و دويّمى (به فتح راء) فعل مضارع از هنگاريدن[ر.م] است.
هنگاريدن ـ (چو ترسانيدن) تند و تيز و سخت و درشت بودن.
هَنگام ـ (ر) هنگامه[ر.م] و فصل و وقت و زمان و موسم و موقع.
هنگامه ـ (چو سردابه) مجمع و جمعيّت مردم و معركه بازيگران و قصّه خوانان و درويشان و امثال ايشان و بازيگر و معركه گير را هم گويند.
هنگامه طفلان ـ دنيا و عالم.
هنگامه گير ـ مردم بازيگر و حقه باز و معركه گير.
هنگامى ـ (چو سردارى) ترجمه «خلق الساعه» است، يعنى جانورى كه در ساعت موجود شود، مثل مگس و پشه و مانند آنها.
هنگفت ـ (چو بدخُلق و كنجشگ) بسيار و فراوان و جامه پوشيدنى و هر چيز سطبر و گنده، خصوصاً جامه

صفحه 477 - جلد چهارم
همچنانى.
هنگه ـ (چو هرزه) مخفّف هنگاه[ر.م].
هنگيدن ـ (چو ترسيدن) آهنگيدن[ر.م] و با تمكين و وقار بودن و هنگ [ر.م] نمودن.
هنمد ـ (چو عنبر) سبزى اى كه بر روى آب نشيند.
هنو ـ (چو عمو) مخفّف هنوز.
هَنوار; هَنواره ـ در جايى ديدم كه به معنى هموار و همواره است و ظاهراً تصحيف شده.
هنوتاس; هنوتاش ـ (چو عموجان) مقرّبان درگاه الهى.
هنود ـ (چو هبوط) جمع هند و رجوع بدانجا شود.
هنوز ـ (چو عمود) تا به حال و تا اكنون.
هنوند ـ (چو فرزند) عِرض و ناموس و شرم و حيا.
هنى ـ (چو على) هنيز[هنوز].
هُنيده ـ قلعه اى است بناكرده حضرت سليمان(عليه السلام).
هنير; هنيره ـ بر وزن و معنى هزير و هزيره.
هنيز ـ (چو امير) هنوز.

آيين پانزدهم

(در حرف هاى [هوّز] با واو [هوّز])
هو ـ (به فتح اوّل) آماسيدن و آب دزديدن جراحت و چرك و زردآب آن و (به ضمّ اوّل) آه كشيدن و نفس كشيدن و كلمه تنبيه كه در مقام آگاهانيدن گويند و هم به نوشته بستان السياحة[ر.ض]، بندرى است سعيد از بندرهاى ملك صعيد كه در كنار رود نيل واقع و اطرافش واسع و مردمانش عرب و شافعى مذهب و غريب نوازند.
هوا ـ (چو قضا) دهى است در دامغان كه در «بادخان» اشاره نموديم و هم به نوشته برهان[ر.ض]، به معنى معروف كه «پناد» و «نيوار» هم گفته و به عربى «جوّ» و «فضا» و به فرانسوى «اِر»(air) گويند و ظاهرش، پارسى بودن آن است و حال آنكه هوا بدين معنى، عربى است نه پارسى و با مدّ آخر، هواء (بر وزن كَنار) است، نه هوا (بر وزن قضا).    بارى، لفظ هوا به عربى، (بر وزن قضا) عشق و هلاك و شوق و هوس و دوست داشتن و ميل كردن و از بلندى افتادن و دلخواه و خواهش نفس را گويند، خصوصاً هرآنچه نشايد و نبايد و جمع آن، اهواء است و با مدّ و همزه آخر، هواء (بر وزن كَنار) بى دل و ترسناك[ترسو] و تهى و خالى و كم عقل و هر چيز دريده شده كه قابل نگهدارى چيزى ديگر نباشد و كنايه از سخنان هرزه و بيهوده هم هست و به معنى معروف مشهور، كره اى است از عناصر اربعه[خاك، آب، باد، آتش] كه به آب و زمين احاطه تامه كرده و مكان طبيعى آن بالاتر از آب و پايين تر از نار است زيراكه از اوّلى لطيف تر و از دويّمى كثيف تر مى باشد و در تحفه[ر.ض ]فرمايد: هوا نسبت به ابدان، افضلِ عناصر و نسبت به روح حيوانى و ترويح [راحتى دادن و خوش ساختن ]آن، چون نسبت آب است به روح طبيعى حيوانى و تغذيه آن، كه مستقرّ در قلب است، به طورى كه اگر دمى به آن نرسد، خاموش گردد و در خلاى هوا چراغ خاموش شده و حيوانات مى ميرند، چنانچه نقل است در اين اواخر در ژاپون مقصّرى را كه واجب القتل شده بود، براى اينكه احساس زحمت نكند، در اوطاق وارد نموده و درش را بسته و ميرغضب پهلوى او نشسته و سنبه مخصوص به تخليه هوا را حركت داده و هواى آن اوطاق را تخليه مى نمايد. پس همين كه هواى اوطاق خالى شد، مقصّر به فاصله بيست يا سى ثانيه مى ميرد. و اگرچه نفوذ و جريان هوا در اجسام با شدت و ضعف است ليكن هيچ وقت خالى از آن نتوانند بود و فساد آن باعث فساد مواليد ثلاثه است كه علاوه بر اينكه سبب نشو و نماى نباتات و حيوانات است، باعث زيادتى و تصلّب و اكمال جمادات هم هست. پس معرفت اسباب صلاح و فساد هوا از لوازم و واجبات بوده و اوّلين وظايف حفظ الصّحّه مى باشد. و هواى خوب، آن است كه چيزى از ابخره [بخارها] و ادخنه غريبه فاسده مخلوط به آن نباشد و حضرت رضا(عليه السلام)در رساله ذهبيّه[يا طب الرضا(عليه السلام) درباره طب و بهداشت و صحّت بدن توسط اغذيه] فرمايد كه قوّت نفس تابع امزجه ابدان است و امزجه ابدان تابع هوا، و متغيّر مى شود امزجه به تغيّر اهويه در امكنه مختلفه1. پس هرگاه هوا به يك دم سرد شده و مرتبه ديگر به يك دم گرم باشد، بدان

1. «قرة النفوس تابعة لامزجة الأبدان وأنّ الأمزجة تابعة للهواء...». (طب الإمام الرضا(عليه السلام)، ج27، ترجمه صادقى)

صفحه 478 - جلد چهارم
جهت امزجه ابدان متغيّر شده و آن تغيّرش در قوا اثر مى كند و اگر هوا معتدل باشد، امزجه و ابدان نيز معتدل بوده و تصرّفات قوا و امزجه و حركات طبيعت از قبيل هضم و نضج و جماع و خواب و بيدارى و غيره صحيح تر باشند. و در اصلاح فساد و تعفّن آن، از اهل تجربه نقل است كه بخور دَرونج[ر.م] و طَرفا [به «گز» رجوع شود] از مجرّبات است و خوردن گِل مختوم [ر.م ]و امثال آن و پادزهر معدنى و خوردن و بوييدن ترنج و نارنج و سركه و مورد [ر.م] و پياز و نعناع رفع ضرر هواى وبايى مى كند و آزموده است. و در مخزن الادويه[ر.ض ]فرمايد: فساد هوا را در صورت امكان بايد به تغيير بلد اصلاح نمايند و همچنين به بوييدن سير و پياز و سركه و زرده چوبه و عنبر و لادن و قطران و موميايى و عود هندى و قسط [ر.م] و كندر و كهربا و مشگ و زعفران و سعد [ر.م] و ابهل [ر.م] و صندل و گزمازج[ر.م] و جدوار [ر.م ]و زراوند طويل [ر.م] و پوست انار، همه آنها و يا هرآنچه ميسّر شود و بخور درونج و طرفا و خوردن سير و پياز و سركه و نعناع و زرده چوبه و گِل مختوم و آويختن پياز عُنصُل [به «پياز موش» رجوع شود] بر در خانه و پاشيدن سركه بر در و ديوار و فرش خانه، خصوصاً كه در آن سير و پياز پرورده باشند و به قدر امكان از آن خانه به جايى ديگر نروند و در صورت ضرورت، بينى را با لَتّه [كهنه] آلوده به سير و سركه بسته و زود معاودت نمايند و با وجود اين تدابير عمليّه، بايد از خوردن شير و ميوه هاى تر پرهيز نمايند و از جماع و حمّام و گرسنگى و تشنگى احتراز كنند و آب بسيار سرد ننوشند و در آنچه مى خورند، سير و پياز داخل كنند و غذاهاى ترش بى چربى ميل نمايند و اصلاً شيرينى مطلق نخورند و از گوشت حيوانات آن بلد اگر بتوانند، احتراز كنند و الاّ بسيار كم خورند و علاوه بر اينها همه وقت بايد در تصفيه هواى منزل صرف اوقات نموده و روزى چندين مرتبه در و پنجره و روزنه هاى منزل را بگشايند كه هواى صاف خارج بر وجه اكمل در آن جريان يابد و اقلاً مقدارى در طرف صبح و قدرى هم در حوالى غروب اين چنين نمايند كه ريه محتاج هواى صاف است، چنانچه معده محتاج غذاى مطبوع است و تحصيل غذا موقوف به نفقه مالى است ليكن هواى صاف كه اوّلين نعمت حضرت بارى است، هماره موجود و فقط به اندك همّتى موقوف است و مخفى نماند كه اين عمل فقط در تصفيه موضعى است. و اما تصفيه عمومى هوا خارج از قدرت و اختيار ما بوده و فقط محكوم به حكم جريانات طبيعى است كه خلاّق طبيعت در هر محلى و هر اقليمى مقرّر داشته، اگرچه تنظيف طرق و شوارع و مانند آن اندك مدخليتى دارند. بارى، پاره اى مطالب راجعه به مقام را در ضمن چند ماده ثبت اوراق مى نمايد.
   ماده 1. وجود هوا: كه هوا در همه جا هست و خانه و صحرا و زيرزمين و چاه و غيره همه پر از هوا است بلكه چنان كه مذكور افتاد، اوّلين نعمت خداوندى است كه سبب زندگانى ما بلكه وسيله بقا و كمال تمامى مواليد ثلاثه [جماد، نبات، حيوان] مى باشد ليكن ما آن را از شدت لطافت نمى بينيم و به اقتضاى مقام، كه تفصيل و پاره اى اصطلاحات علمى خارج از وظيفه است، سرعت حركت خودمان را، كه ساده تر از همه چيز است، دليل وجود آن قرار مى دهيم زيرا مادام كه ما ايستاده ايم و يا آهسته آهسته حركت مى كنيم، چيزى احساس نمى كنيم اما چون به يك سمتى بدويم، احساس مى كنيم كه چيزى از جهت مقابل به صورت ما مى خورد و حال آنكه مشاهده نمى كنيم و آن چيز را هوا گوييم. و دليل ساده ديگر آنكه اگر ته استكان را سوراخ كرده و كاغذ بچسبانيم و سرازير در كاسه آبى فرو بريم، پر نخواهد شد زيراكه هوا در ته استكان جا گرفته و مانع از دخول آب است و چون آن كاغذ را برداريم، فوراً پر مى شود زيراكه هوا از ته استكان خارج شده و آب به جاى آن مى آيد. و علاه بر اينها، در پاره اى آثار دينيّه هم وارد است كه هوا جسمى است رقيق كه به اندازه هر چيزى مصوّر و مكيّف مى باشد.
   ماده 2. هوا از هر طرف بالسّويّه كره زمين را مثل طبقه اى معلوم الثِخَن[با ضخامت مشخّص] مُنطوى [دربرگيرنده ]است و همين طبقه هوا را «هواى

صفحه 479 - جلد چهارم
آتمسفرى» و «هواى محيط» و «هواى حيات» و «هواى زندگانى» و «هواى جوّى» و «هواى نسيمى» و «هواى بخارى» و «هواى استنشاقى» و «هواى تعيّش» و «هواى جلدى» گويند و آن بى بو و شفّاف و لطيف بوده و حاجب ماورا نيست و در حجمِ كم، بى رنگ و در حجمِ زياد، كبود است، چنان كه آبى كه در استكان است، بى رنگ مى نمايد نه سبز. و بر خلاف آن، هر وقتى كه به دريا و درياچه و آب هاى فراوان نظر كنى كه آب سبز مى نمايد، همان طور است هوا كه جزئى آن، كه ميان ما و ساير اجساد نزديك است، بى رنگ نمودار شده و كبود ديده نمى شود و هرگاه در هواى صاف و تميز به ارتفاعات دور نظر كنى، همه اجساد به نظر تو كبودرنگ مى آيد و حال آنكه اجساد رنگ كبود ندارند و اين كبودى همان هواى زياد است كه ميان ما و اجساد دور از ما را پر نموده است و از كثرت و صفاى خود كبود مى نمايد و مى پنداريم كه همين هواى محيط آتمسفرى ما رنگ كبود دارد و رنگ كبود آسمان هم همين رنگ كبود متراكم است و اگر هوا نبودى، آسمان به نظر ما سياه رنگ مى نمايد، چنانچه در شب هاى صاف اين گنبدمانند كبودرنگ مشهود ما نابود شده و از ميان هواى محيط ما تماشاى يك مسافت بعيده تاريك يا سياه رنگ آسمان را مى كنيم كه در وى كواكب مثل شراره هاى كوچك و بزرگ دور از هم پراشيده [پراكنده ]شده; پس نبايد هواى شفّاف روشن از نور آفتاب و محيط كره زمين را كه ما روزها مى بينيم، با آن مسافت وسيعه بى انتها كه آسمان است، مخلوط كرده و هر دو را يكى پنداريم. بارى، حراراتى كه از جرم آفتاب بهواسطه شعاع آن به زمين مى رسند، آنها هم به جهت انعكاس اشعّه، منعكس مى گردند و پُرواضح است كه آن حرارات منعكسه هر مقدار بلندتر شده و از زمين دورتر گردند، رفته رفته ضعيف تر گردند تا آنجا كه بالمرّه محو و نابود و معدوم و متلاشى باشند و به عبارت ساده هرچه از زمين بالاتر رويم، هوا رقيق تر شده و البته به جايى رسد كه هوا هيچ وجود نداشته باشد و بعد از انعدام و تلاشى اين هوا و نابود بودن حرارت آن تمامى ابخره و ادخنه مرتفعه از زمين در فوق همين هواى آتمسفرى منجمد شده و طبقه طبقه روى هم انباشته گردند و همان است كه «طبقه زمهريرى» گويند و هواى آن ساكن بوده و اصلاً مثل اين هواى ما تموّجى ندارد و به هيچ وجه قابل تعيّش و زندگانى نباشد و هركه بدانجا رسد، وجودش كاسته و مبتلاى رعاف [خون ريزى بينى] و رعشه بوده و تمامى منافذ بدنش را نزف الدم [خون ريزى] عارض گردد. و در مجله سال دهم الهلال[ر.ض] گويد كه اندازه سرماى طبقات عاليه جو را بعد از تفتيش، بيش از آن يافته اند كه قبلاً گمان مى كرده اند زيراكه در بلندى ده هزار قدم به سيزده درجه تحت الصّفر بالغ بوده و در 25000 قدم به 65 درجه رسيده و به زيادتى بلندى از همان نسبت هم زيادتر باشد تا آنكه بالمضاعف مى گردد و مقدار زيادتى هم به اختلاف فصول مختلفه گردد، چنانچه حرارت ارتفاع 25000 قدم در ماه مارس به 65 درجه تحت الصفر رسيده و در ماه اوغسطس به 44 درجه بالغ گردد. بارى، ارتفاع و ضخامت اين هواى ما محدود است، اگرچه اهل فن در مقدار آن به چندين عقيده بوده اند:
   1. 15 فرسخ يا 45 ميل.
   2. 3117فرسخ.
   3. 100 كيلومتر كه 000،100 متر است.
   4. 000،16 ذراع.
   5. 100 ورس [هر ورس 06/1 كيلومتر است].
   6. 30 فرسخ، چنان كه از بعضى حكما نقل است.
   7. 3133 فرسخ كه معادل 100 ميل است.
   8. 50 فرسخ كه از نيوتون نقل كرده اند و 150 ميل است.
   9. 32166 فرسخ كه معادل 500 ميل است.
10. موافق آنچه بعضى از اجلّه تصريح كرده، از روى بعضى قرائن معلوم مى شود كه از 20 فرسخ متجاوز نباشد.
   تبصره: احمد رفعت[ر.ض] و بعضى ديگر از اهل فن گويند كه اكثر اجرام علويّه هم با همان هواى نسيمى كه محيط زمين ما است، محاط هستند، چنانچه نتيجه رصدهاى معموله در اين باب است.

صفحه 480 - جلد چهارم
   ماده 3. در بساطت و تركيب هوا: قدما هوا را يكى از اجسام بسيطه عنصريّه مى پنداشته و در اواخر مكشوف داشته اند كه اين هواى آتمسفرى ما يك بخار نبوده و در واقع دو بخار است كه مخلوط به همديگر شده اند; يكى اكسيژن و ديگرى ازت و نسبت اين دو به يكديگر 8/25 اكسيژن است و 2/79 ازت و يا 21 به 79 است، يعنى 100 كيل هوا 21 كيل اكسيژن دارد و 79 كيل ازت بلكه در اين هواى ما علاوه بر ازت و اكسيژن مقدار كمى بخار آب و گاز كربونيك نيز موجود است. وجود بخارات در هوا بهواسطه تبخير آب هاى روى زمين و تنفس جانوران است و وجود كربونيك هم بهواسطه وقوع احتراقات و تنفس حيوانات مى باشد. بنابراين مى بايست كه روزبه روز مقدار كربونيك در هوا زياد شود ولى از آنجايى كه نباتات برعكس حيوانات جذب مى كنند و از طرف ديگر مقدارى از كربونيك هوا دائماً در آب هاى روى زمين حل مى شود، اين مسئله حدوث كربونيك را كه از احتراقات و تنفس حيوانات مى شود، تلافى كرده و مقدار كربونيك در هوا زياد نمى شود. و در مجله سال دهم الهلال[ر.ض] گويد: معلوم است كه هوا از اكسيژن و نتروژن تركيب يافته و علماى قرون اخيره پاره اى گازات ديگر هم در هوا مكشوف داشته اند اگرچه مقدار آنها نسبت به آن دو ماده اصلى بسيار كمتر مى باشد. از جمله آنها ارگون است كه يك صدم هوا است و ديگر نيون كه در هر صدهزار جزو يك جزو يا دو جزو است و سيّمى هيليوم كه در هر مليون جزو دو جزو است و چهارمى كريبتون كه در هر يك مليون جزو يك جزو است و در آخر زينون كه در هر بيست مليون جزو يك جزو است. پس گويد: بعضى، گازى ديگر ميتراغون نام هم بدان افزوده و ديگرى گفته كه درك وجود آن خارج از قدرت فهم بشرى است.
   ماده 4. در وزن و ثقلت هوا: اگرچه موزون بودن هوا ظاهراً در نظر نبوده و بىوزن به نظر آيد ليكن به شهادت پاره اى ادله حسّيّه، وزن و ثقل دارد، اگرچه بسيار كم است و اصل موزونيّت آن را بدواً ارسطو خبر داده و در 1842 ميلادى ـ مطابق 1259 هجرى ـ در تحت همّت توريچلّىنامى [ويليام توريچلّى، از شاگردان گاليله، 1608 ـ 1647م] كاملاً مكشوف گرديد و علاوه بر اينها، پاره اى آثار دينيّه هم شهادت صريحه بر موزون بودن هوا و اجرام علويّه دارد. از حضرت سجّاد(عليه السلام) نقل است: «سبحانك تعلم وزن السّماوات. سبحانك تعلم وزن الارضين. سبحانك تعلم وزن الشّمس والقمر. سبحانك تعلم وزن الظّلمة والنّور. سبحانك تعلم وزن الفىء والهواء. سبحانك تعلم وزن الرّيح. كم هى من مثقال ذرّة...». پس انكار وزن هوا، چنانچه از قدما نقل شده، دور از تحقيق و مخالف ادله قطعيّه مى باشد. و براى معلوم كردن وزن هوا همين قدر كافى است كه ظرفى را پر از هوا وزن كرده، بعد خالى كرده آن را، كه بهواسطه اسباب تخليه هوا از هوايش خالى كنند، دوباره وزن كنند. در اين حال، مى بينى كه از وزن اوّلى سبك تر شده است. بدين طريق معلوم كرده اند كه يك ليتر هوا تقريباً يك گرم و سه عُشر وزن دارد (تقريباً پنج نخود). و نيز از تجارب عديده به تحقيق رسانده اند كه يك گره مكعّب از هواى خشك در حرارت صفر درجه، يعنى حالت جمود كه دوازده گره فشار داشته باشد، وزنش تقريباً يك نخود و نيم است. و احمد رفعت[ر.ض] گويد: يك ليتر هوا در صفر درجه حرارت و در تحت فشار 76/0 هوا موازى 2935/1 گرم مى باشد و از اينجا مكشوف داشته اند كه هوا 770 درجه سبك تر از آب است.
   ماده 5. در فشار هوا: چون هوا وزن دارد، چنانچه مكشوف افتاد، معلوم است كه بايد بر اجسامى كه در آن هستند، فشار وارد بياورد و چون ارتفاع آن محدود است، هرچه از سطح زمين بالا رويم، فشار هوا كم مى شود و علاوه بر اينكه وزن و ثقلت مستلزم فشار است، بازهم فشار هوا را بهواسطه چندين تجربه ثابت و محقّق مى كنند، از آن جمله يك لوله شيشه را به آلت تخليه هوا متصل كرده و دهانه آن را پوست مى گيرند و بناى تخليه هواى درون آن را مى گذارند. ديده مى شود كه هرچه هواى لوله خالى مى شود، پوست دهانه لوله بهواسطه فشار هواى خارج مقعّر مى شود تا به درجه اى كه مى تركد. و از آن جمله تجربه نيم كره هاى ماكيدبورگ است كه

صفحه 481 - جلد چهارم
تقريباً در حوالى 1100 هجرت اتوفون غربك، حاكم شهر ماكيدبورگ، دو نيم كره فلزى ساخت كه سطح آنها صاف و كاملاً به اندازه يكديگر بودند. پس روى هم گذاشته و بهواسطه اسباب تخليه هوايى كه خودش اختراع كرده بود، هواى اندرون آن دو را خالى مى كنند. در اين حال ديده مى شود كه آن دو نيم كره چنان به هم چسبيدند كه قوّت چندين نفر براى جدا كردن آنها كفايت نمى كند بلكه به نوشته بعضى، براى جدا كردن آنها از همديگر قوّت دوازده اسب لازم مى بود و علّت آن، فشار دادن هواى خارج نيم كره ها است مر آنها را و در درون آنها هم هوايى نيست كه مقاومت فشار هواى خارج كند.
نتايج فشار هوا
   چون هوا جسمى است سيّال، فشار آن مثل فشار آب از همه طرف منتقل مى شود و فشار از تحت به فوق را كه در آب است، در هوا هم بهواسطه تجربه هاى زياد ثابت مى توان كرد. از آن جمله يكى آن است كه گيلاسى را پر از آب مى كنيم و روى آن صفحه كاغذى قرار مى دهيم و گيلاس را با احتياط برمى گردانيم. پس مى بينيم كه آب گيلاس نمى ريزد و علت آن فشارى است كه از هوا از تحت به فوق بر صفحه كاغذ وارد مى آيد. و تجربه ديگر آنكه لوله اى را كه دو طرفش باز باشد، پر از آب مى كنيم و لوله را سرنگون مى كنيم، آب آن نمى ريزد و علت آن همان فشار هوا مى باشد. و مخفى نماند كه فشار هوا به چند واسطه قابل زياده و نقيصه باشد. از جمله باد و جريان هوا و ديگر، كم و زياد بودن رطوبت آن; بدين معنى كه چون بخار آب از هوا سبك تر است، هر وقت رطوبت هوا زياد شود، فشار آن كم مى گردد و هرگاه هوا خشك باشد، فشارش زياده گردد. اين است كه بهواسطه صعود و نزول ميزان الهوا[دماسنج] تا يك اندازه از انقلابات هوا اطلاع پيدا توان كرد; يعنى اگر ميزان الهوا صعود كند، دليل خشكى هوا باشد و نزول آن دلالت بر جريان هوا و رطوبت و بارش آن نمايد و اين قياس غالباً صادق آمده و نتيجه صحيح مى دهد. بارى، بنابر اينكه اين هواى آتمسفرى ما تمامى اجسام زمين را فشار مى دهد البته بر بدن انسانى نيز فشار خواهد داد و مقدار فشار هواى مجاور ما به اجسام روى زمين در هر يك گره مربّع تقريباً دويست خروار مى شود و مقدار عمود هوايى كه بدن انسانى حامل آن است، معادل 224،6 رطل و يا 600،33 رطل مى باشد و يا موافق نوشته بعضى ديگر از اهل فن، چون حساب كنيم به طور متوسط بر بدن انسان از هوا مقدار پنجاه خروار فشار وارد مى آيد و علت اينكه بدن انسانى از اين فشار فوق العاده صدمه نمى بيند، آن است كه فشار از همه طرف يكسان وارد مى آيد، چنان كه ماهى قعر دريا از فشار آب هاى انباشته بر پشت آن ابداً متأثر نمى گردد و يا به جهت آن است كه در اندرون خود بدن هم هوا و بخاراتى است كه آنها هم از داخل به خارج فشار داده و با فشار هواى خارجى مقاومت مى كند و ما آن فشار عظيم را احساس نمى كنيم. پس اگر هواى داخل بدن را تخليه كنند، به طورى كه از طرف ديگرى داخل نشود، آن وقت هواى خارج، بدن ما را چنان مى فشارد كه گوشت و پوست و استخوان ها و امعا و احشاى ما فوراً خرد شده و مثل يك پارچه خمير مى شود و همچنين است اگر هواى خارج بدن را به يكبار بگيرند، بدن بهواسطه فشار هواى داخل آماس كرده و مى تركد، چنان كه در حجامت ديده مى شود كه هواى خارج بدن را مى گيرد و بدن آماس مى كند.
هواجوى ـ طالب و عاشق و دوست و يار.
هواچوبه; هواچووه; هواچوه--->شنگار.
هواخواه ـ هواجوى[ر.م].
هواى آتمسفرى; هواى استنشاقى ـ رجوع به ماده 2 «هوا» شود.
هواى بخارى ـ هواى آتمسفرى و يا هواى زمهريرى است[به ماده 2 «هوا» رجوع شود].
هواى تعيّش; هواى جلدى ـ رجوع به ماده 2 «هوا» شود.
هواى جوّى; هواى حيات ـ هواى آتمسفرى است [به ماده2 «هوا» رجوع شود].
هواى خِفتان پوش ـ هواى ابردار.
هواى زَمهرير; هواى زندگانى ـ رجوع به ماده 2 «هوا»

صفحه 482 - جلد چهارم
شود.
هواى سنجاب گون; هواى سنجابى ـ هواى ابردار.
هواى محيط; هواى نسيمى ـ هواى آتمسفرى است [به ماده 2 «هوا» رجوع شود].
هوائى ـ (ر) سخن هرزه و تير آتش بازى و مردم تابع هوا و هوس و منافعى كه از جاى غير معيّن برسد و هريك از حروف هفت گانه هوائيّه را هم گويند كه در «حروف» مذكور افتادند.
هوائيّه--->حروف.
هواچوبه; هواچووه; هواچوه ـ رجوع به تركيبات «هوا» نمايند.
هوارى ـ (چو امانى) خيمه بزرگ و بارگاه سلاطين.
هوازه; هوازى ـ (چو حواله و امانى) هوارى [ر.م] و ناگاه و به يكبار.
هواسيدن ـ (چو رَسانيدن) ظلم كردن و بدخلق و بدرفتار و بى انصاف شدن و خون لب كم شدن و خشكيدن و گندم گون شدن آن.
هَواسيده ـ اسم مفعول و ماضى بعيد از هواسيدن [ر.م].
هوامّ--->هامّه.(عر)
هواوين ـ (چو سلاطين) رجوع به «هاون» شود.
هوايق ـ (ل) رجوع به «قايساق» شود.
هوايى ـ همان «هوائى» است كه مذكور شد و بعد از الف همزه است و در عرف عامه همزه را مبدّل به ياء نمايند.
هوبر ـ (چو دوزخ) پشتى و حمايت و دوش و كنار و بغل.
هوبرسُفت ـ (ل) رجوع به شاپور ششم [در مدخل «شاپور»] نمايند.
هوبره ـ (چو حوصله) حيران و سرگشته و محو خود بودن كه مقام فنا فى الله است و (به ضمّ اوّل) رجوع به «تودره» نمايند.
هوبَسيا ـ دندان.(ند)
هوبه ـ (چو روزه) هوبر[ر.م].
هوپمَن ـ روى و رخساره.(ند)
هوتك ـ (چو دوست) ناحيه اى است بَهجت توأمان از نواحى كرمان.
هوجَره ـ گاوزبان[ر.م] تلخ و يا گياه سرخ مرد[ر.م] و در برهان[ر.ض] گويد:به زعم بعضى، گياهى است كه بيشتر در تبريز به هم رسيده و بيخ آن را در مرهم ها داخل كرده و سياه پلاو[پلو ]را بدان رنگ كنند.
هوچوبه; هوچووه; هوچوه ـ هواچوبه[ر.م].
هوخ; هوخت; هوخت گنگ ـ (چو روز و دوست) نام هاى بيت المقدّس.
هوختن ـ هوخيدن[ر.م].
هوخست; هوخست گنگ ـ (چو هوشنگ) نام هاى بيت المقدّس.
هوخيدن ـ (چو پوشيدن) آمدن و پيدا شدن و بركشيدن و بيرون كشيدن.
هود ـ پرهوده[ر.م] و رُكو و آتش گيره[ر.م] و يهود و هم نام نامى يكى از انبياى عظام كه به نبى الله ملقّب و به عابر هم موسوم و پسر شالخ ابن ارفخشد و يا شالخ ابن قينان ابن ارفخشد و يا قينان ابن شالخ بوده و بسيار عابد و زاهد و سخى و مشفق و داراى صباحت [زيبايى] و ملاحت كامله و در 3112 خلقتى ـ مطابق 2482 مقدّم ميلادى ـ در 150سالگى وفات يافته و يا در 2648 هبوطى ـ مطابق 2937 مقدّم ميلادى ـ تولد يافته و در 3112 هبوطى در 464سالگى وفات يافته و يا 800 سال در اين جهان فانى زندگانى نموده و در اوايل عمر خود به سمت تجارت و بازرگانى امرار معاش نموده و در 40سالگى به قوم عاد كه در «عاد» مذكور افتاد، مبعوث گرديده و دعوت و نصايح او مؤثر نيفتاد و طوفان نوح را خاطرنشان فرمود. پاسخ دادند كه خدايان زمان نوح(عليه السلام)عاجز و ناتوان بودند و از عهده نوح(عليه السلام) برنيامدند، به خلاف خدايان عصر حاضر ما كه بسيار قوى و پرزور هستند و عاقبت به شرحى كه در «عاد» مذكور شد، هلاك گرديدند. و از معجزات آن حضرت علاوه بر آنچه در آنجا اشاره نموديم، خاك نرم شدن كوهى است در آن حوالى كه از سنگ خارا بوده و درخواست نمودند كه آن را مبدّل به چراگاه و چمن نمايد كه اغنام و مواشى ايشان در آنجا مشغول چرا باشند تا بدين وسيله تصديق نبوّتش نمايند. پس به دعاى آن حضرت،

صفحه 483 - جلد چهارم
تمامى آن كوه خاك نرم گرديده و چشمه هاى بسيارى در آن جارى و گلزار دل شكارى گرديد ليكن دل هايشان از سنگ خارا هم سخت تر بوده و آيين باطل خودشان را تبديل ندادند.
هودر ـ (چو رونق و دوزخ) هر چيز زشت و زبون و خارش و حِكّه و مردم بدروى و بدقيافه.
هودره ـ (چو حوصله و يا به ضمّ اوّل نيز) هودر[ر.م ]است.
هودل ـ (چو سوزش) رصد و نگاه داشتن راه و ديدبانى كردن است، خصوصاً نظر كردن در احوال اجرام علوى بهواسطه آلات مخصوصه كه حكما براى اين مطلب وضع كرده اند كه اوضاع كواكب و افلاك را از حركت و طول و عرض و ابعاد و اجرام و غيره، بدان وسيله مكشوف دارند و اين چنين كسى را «هودل بند» گفته و موضع اين عمل را «هودل گاه» گويند.
هودل بند; هودل گاه; هودل گه--->هودل.
هوده ـ (چو روضه) عدد هفده و (چو روزه) راست و درست و حق و نفع و فايده و فرسوده و كهنه.
هوذر ـ (چو دوزخ) زشت و نازيبا.
هور ـ (چو كور) آفتاب و بخت و طالع و نام ستاره اى است كه در هزار سال يك دفعه طلوع كند و در جايى به معنى ماه هم ديدم.
هوربُد ـ هيربد[ر.م].
هورخش ـ (چو پوشنگ) مخفّف هوررخش[آفتاب].
هوررَخش ـ آفتاب.
هورستار ـ (ل) دستور و موبد و هيربد كه در آيين پارسيان به محافظت حدود دين و دانش و حكمت مى پردازد و رجوع به قسم اوّل «مه آباد» هم شود.
هورستارام ـ (ل) در جايى ديدم كه جمع هورستار[ر.م ]است.
هورشيد ـ بر وزن و معنى خورشيد.
هورمُز; هورمُزد; هورمُزدا ـ اورمزد[ر.م].
هوره ـ (چو روزه) خُبازى [ر.م].
هورهور ـ صداى پياپى جارى شدن آب و مانند آن.
هوريم ـ (ل) ماه.
هوز ـ (چو روز) آواز تند و تيز، مثل آواز طاس مسين و برنجين و مانند آنها و نام جايى و مقامى هم هست كه در «سوز» اشاره نموديم و (چو تبّت) رجوع به «ابجد» نمايند.
هوزان ـ (چو چوپان) نرگس شكفته.
هوزرش; هوزش ـ (ل) دمل.
هوزمَشير ـ نام ديگر اهواز.
هوژ; هوژه ـ (چو قول و روضه) چرك جراحت و مرغك و دختر صوفى[ر.م] و مرغ چكاوك.
هوس ـ (چو روز) هوا و خواهش نفس و به عربى، (چو خَجِل) نرينه اى كه شهوت بدان غلبه كرده باشد و (چو قمر) كم عقلى و قسمى از جنون است و حيرت و اضطراب را هم گويند و (چو قول) كوفتن و شكستن و در شب گردش كردن.
هوسرُب ـ نيك نامى و نام نيك.(نان)
هَوسَم ـ (ل) نام ولايتى است از مازندران مشهور به دوسر.
هوسين ـ (چو روبين) در جايى به معنى قماربازى ديدم و (به فتح اوّل و ثانى) هوسناك و صاحب هوس.
هوش ـ (چو قول) كرّوفرّ و خودنمايى و (چو روز) حصار و قلعه و عقل و شعور و ذكاوت و فهم و فراست و مرگ و هلاكت و زهر قاتل و روح و دل.
هوش آباد ـ آسمان كه محل عقل و هوش و روح است.
هوش بُد ـ عاقل و بزرگ و رئيس.
هوش ربا ـ در تاريخ بحيره[ر.ض] گويد: در حدود قيروان[ر.م] لشگر شاه گرشاسب[ر.م] به جزيره هوش ربا رسيدند. جزيره اى ديدند شوره زار و نمكستان. چون برخى در آن زمين گرديدند، به نيستانى رسيدند كه شير درنده بسيارى در آن بود و در يك طرف آن بيشه آتشى ديدند كه سوزندگى نداشت و مرغكان كوچك تر از كنجشگ به درون آن آتش رفته و بيرون مى آمدند و گزندى نمى ديدند.
هوش زداى ـ شراب.
هوش گرد--->مهين جهان.
هوش مند ـ مردم عاقل و باهوش.
هوشِ نخست ـ عقل اوّل.

صفحه 484 - جلد چهارم
هوشْ واژن--->محو.
هوش يار ـ هوش مند.
هوشا ـ (چو طوبا) موش و كاهل و تنبل و هيچ كاره و پيه شمع و چراغ و غيره.
هوشاز; هوشازه ـ (چو چوپان و خونابه) بهايم تشنه و بسيار تشنه شدن بهايم.
هوشازيدن ـ بسيار تشنه بودن بهايم.
هوشان ـ (چو چوپان) روز خاج شويان مسيحيان [به «دنح» رجوع شود] و امر و فاعل از هوشانيدن[ر.م].
هوشانيدن ـ خفقان قلب و اضطراب سر و قلب و غيره.
هوشع ـ (چو كودك) ابن نيرى; به نوشته ناسخ[ر.ض] ، نام نامى يكى از انبياى بنى اسرائيل كه در 4615 هبوطى به نبوّت مبعوث و كتاب نبوّت آن حضرت به چهارده فصل مشتمل مى باشد كه همه كلمات آن پندآميز و مشعر بر اخبار آينده و معنى لغوى لفظ هوشع به زبان عبرى، فرج يافته است.
هوشمند ـ رجوع به تركيبات «هوش» شود.
هوشنگ ـ (چو روبند) امر اوّل و عقل و هوش و آگاهى و نام ديگر ارفخشد[ر.م] و پادشاهى است از پيشينيان و باستانيان و صريح برهان[ر.ض] آنكه وى غير از هوشنگ مشهور پيشدادى است كه دويّمينِ پيشداديان و پسر كيومرث و يا سيامك ابن كيومرث و نام ديگرش، ايران بوده و پسرى هم داشته فارسنام كه ملك فارس و زبان فارسى بدو منسوب است. بارى، همين هوشنگ پادشاهى بوده بينا و دانا و عادل و يزدان ستاى و بعد از كيومرث مالك تخت و تاج گرديده و روى به استخر[در فارس ]آمده و در آنجا رحل اقامت افكنده و ازاين رو به بوم شاه موسومش داشته و در 2349 هبوطى ـ مطابق 3236 مقدّم ميلادى ـ و يا در 2445 خلقتى ـ مطابق 3149 مقدّم ميلادى ـ به اريكه جهانبانى برآمده و چهل سال سلطنت رانده و بلاد سوس [شوش] و خوزستان و بلخ [در شمال افغانستان] و كرمان و كوفه و رى و اصفهان را بنا نهاده و در عهد او آتش از سنگ پديد آمده و جوى ها روان كرده و شهر و عمارت بنا نهاده و شياطين را از مخالطت آدميان دور گردانيده و از پوست روباه و سمور پوستين ساخته و سگان را صيد كردن آموخته و سيم [نقره] و زر و جواهر شاداب و آهن از سنگ برآورده و در كوره بگداخته و سلاح جنگ ساخته و آلات زراعت كرده و قطع درختان و در و پنجره ساختن و اختراعات و تصرفات بسيارى هم از وى در اثر و ثبت اوراق نموده اند و كلمات حكيمانه او هم بسيار بلكه به زعم بعضى از اهل سِيَر، داراى مقام نبوّت هم بوده و چون هوش و كمالش به غايت رسيد، ايزد متعال پنجاه كتاب آسمانى بدو بخشيد. از آن جمله كتابى بوده مشتمل بر 38 آيه كه ساسان پنجم [از پيامبران ادعايى فرقه آذركيوان و به «مه آباد» و «دساتير» هم رجوع شود] بعد از او ترجمه اش كرده و داخل كتب پيغمبران عجم نمود. و هم كتاب جادوان خرد و كانون و فرهنگ و نامه هدى و روشنايى جان و پند شهان و دلگشاى خردمندان و منش نيكو از آن جمله بوده اند كه در همه جا محترم بوده، خصوصاً در ايران كه آنها را بسيار تعظيم مى نموده اند و چون خليفه دوم بلاد عراق را مسخّر كرد، لشگريان او تمامى كتب ايرانى را در بغداد و مداين و هرجا كه به دست آوردند، به حكم وى سوخته و چيزى كه از آنها باقى گذاشتند، اوراق چندى است از كتاب هدى كه به دست شيخ شهاب الدين[سهروردى ]مقتول [به سال 587هـ] افتاده و بدان عمل مى نموده است و يكى ديگر كتاب جاودان خرد [ر.م] است. و چون انوشيروان [پادشاه ساسانى ]معلوم كرده بود كه عرب بر عجم غالب شده و دين عربى در ايران انتشار خواهد يافت، لهذا فرمود كه همان كتاب جاودان خرد را در جوف شكم آهويى زرّين نهاده و در ايوان خويش مدفون ساختند و راجه هندوستان از اين كار خبردار بود. چون ميان پسران هارون عداوت افتاد، راجه دانايى ذوباننام را به خدمت مأمون روانه داشته و ذوبان خدمات پسنديده درباره مأمون معمول مى داشت تا آنكه مأمون خودش به صدد مكافات نيك آن خدمات برآمد. ذوبان اظهار داشت كه ما در كتاب ها خوانده و از بزرگان شنيده ايم كه در ايوان كسرى گنجى مدفون است. اگر حضرت خليفه كليد آن گنج را به بنده ببخشد، كمال

صفحه 485 - جلد چهارم
عنايت خواهد شد. اينك مأمون كليد را بدو داده و چند نفر ديگر هم به همراهش نموده و به ايوان كسرى فرستاد. ذوبان رفته و همان آهوى زرّين را دريافته و همچنان سربسته به خدمت مأمون شتافته و قفل شكم آهو را گشاده و كتاب را بيرون آوردند كه كهنه شده بود. پس مأمون از حقيقت حال غافل بوده و آن را به ذوبان داد. بعد از آن به ترديد آمده و وزير خود را بر استكشاف حقيقت آن كتاب بگماشت. ذوبان در جواب استفسار وزير اظهار داشت كه اين كتاب جاودان خرد نام داشته و ساخته هوشنگ است. چون وزير قضيه را معروض مأمون داشت، خليفه خواستار ترجمه آن گرديد. پس بعضى را به عربى ترجمه كرده و تتمه را كه چهارصد ورق بود، به هند بردند و قدردانان ضبط و ترجمه كرده و به ديگران نشر نمودند و به نوشته بستان السياحة[ر.ض]، تمامى آن كتاب چهارصد ورق بود و بيست جزو از آن را به زبان فارسى راست ترجمه نموده و به وزير گفت كه نزد شما ملت عربى عمليات راجح بر علميات است و عملى را هم اين قدر كفايت است.
   بارى، ظاهر كلام بعضى از اهل فن آنكه لفظ پيشداد لقب مخصوص هوشنگ بوده، چنانچه احمد رفعت[ر.ض ]گويد: به مناسبت دفعه اوّلى بودن هوشنگ به لقب پيشداد ملقّب گرديد و از فضل الله نيشابورى صاحب تاريخ معجم در وجه تسميه مزبوره نقل است كه از اشاعت عدل و داد و انصاف و افاضت احسان سخن گفته و مردم را به داد و دهش ترغيب كردى و ملازمان درگاه خود را به درويش پرورى و سخاگسترى تحريص فرمودى و او را ايثاربخش نيز گفته اند و حال آنكه موافق آنچه در «پيش داد» مذكور داشتيم، سلاطين پيشدادى ده يا يازده تن بوده اند. پس ممكن است كه سايرين را هم به جهت انتساب او ملقّب به همين دارند، چنانچه نظير آن در ماده 2 «ساسان» مذكور افتاد. بارى، بعد از هوشنگ پسر يا نواده اش، تهمورس، وارث ملك گرديده و به نوشته بعضى، مدت عمر هوشنگ پانصد سال بوده است.
هوشى ـ (چو روزى) عاقل و دانا.
هوشيان ـ جمع هوشى[عاقل و دانا] و عنوان ديگر مه آباديان است كه در «مه آباد» مذكور افتاد.
هوشيدن ـ (چو پوشيدن) تصوّر كردن و فكر نمودن.
هوفاريقون ـ به نوشته برهان[ر.ض]، به زبان رومى، حبى است دوايى سرخ رنگ به رنگ سماق بغدادى و محلِّل و ملطِّف اورام و عرق النّساء[ر.م] را نافع كه «هيوفاريقون» هم گفته و به عربى «رمّان الانهار» ناميده و به پارسى «دادى رومى» خوانند. و به فرموده تحفه[ر.ض] و مخزن[ر.ض]، لفظ هوفاريقون يا هيوفاريقون معرّب اوفاريقون يونانى و ماهيت آن، نباتى است معروف كه داراى سه قسم مى باشد و ميوه هر سه مثل جوز [گردو ]است. قسمى را ساق به قدر شِبرى [يك وجب] و زياده و برگش مانند برگ سداب و بسيار سرخ و گلش سفيد و شبيه به گل شبت[شويد ]چترى و در بوى شبيه به بوى صنوبر و تخمش سياه و دراز و مدوّر، مانند جو و منبتش[محل روييدنش] خرابه ها و زمين هاى سخت و ثمر آن اقوى از تخم و ساير اجزاى آن و قوّت آن تا ده سال باقى است. و اما قسم دويّمى، نباتش بزرگ تر از اوّل و برگش به قدر نعناع و پرشعبه و شعبه هايش مستقيم و ساقش سرخ و گلش زرد و تخمش در غلافى، مانند خشخاش و با خطوط و در بوى شبيه به راتيانج[ر.م]. و اما قسم سيّمى كه «دادى رومى» نامند، نباتش بزرگ تر از اوّل و كوچك تر از دويّم و بسيار سرخ و پرشاخ تر و برگش عريض، مانند برگ سداب و گلش زرد و در بوى شبيه به قسم اوّل است.
هوفَسطيداس ـ به رومى، عصاره گياه شنگ [ر.م] است.
هوفَقيداس ـ به رومى، گياه سرخ مرد [ر.م] است.
هوفَليوس ـ شنگار [ر.م].(نان)
هوكان ـ (ل) ستيل[ر.م].
هوكِلى ـ به نوشته بستان السياحة[ر.ض]، بندرى است دلگشا در يك منزلى بندر كلكته و رود گنگ از كنارش مى گذرد.
هوكياك ـ (ل) رجوع به «سريشم» نمايند.
هوگويَك; هوگويه ـ مرغ حق گوى و شب آويز[ر.م].
هوگتك ـ خربزه و كالك[ر.م].
هول ـ (چو روز) راست و درست و رفيع و بلند و (چو

صفحه 486 - جلد چهارم
قول) به عربى، ترس و واهمه، خصوصاً از امرى كه نتايج آتيه آن را نداند و گويا ابوالهول مصرى مشهور را هم بدين اسم مسمّى داشتن از اين راه است كه محل وحشت و رؤيت آن، موجب دهشت است و در زبدة الصحائف[فى سياحة المعارف] نوفل افندى[1812ـ 1887م] گويد: از جمله آثار قديمه مصريّه تمثال بزرگى است كه سرش مثل سر انسان و جثّه اش مانند جثّه حيوانى است چارپا و طول آن 125 قدم و در زبان فرنگ به «سفنكس» موسوم بوده و در اصطلاح مصريان عصر حاضر به «ابوالهول» مسمّى مى باشد و بعضى از شعرا بدان اشاره كرده اند:
«تأمّل هيئة الحرمين وانظر *** وبينهما ابوالهول العجيب
كعمّاريتين على رحيل *** بمحبوبين بينهما رقيب
وفيض البحر عندهما دموع *** و صوت الرّيح بينهما نحيب
و ظاهر سجن يوسف مثل صبّ *** تخلّف فهو محزون كئيب»
   و اما علت وجود آن و پاره اى اسرار آن را، موافق كلمات بعضى از مخبرين اهل عصر كه در خردادماه سال حاضر 1305 هجرت نگاشته، بر سبيل اجمال ثبت اوراق مى نمايد: ابوالهول بزرگ مصر كه از چند هزار سال به اين طرف در جنب اهرام ثلاثه مصر در وسط بيابان ريگزار به مرور دهور تا شانه ها در زير ريگ هاى افريقا مستور گشته بود، در نتيجه حفرياتى كه در اطراف آن به عمل آمده و بهواسطه دور كردن ريگ هايى كه از سنوات قبل هيكل بزرگ آن را پوشانده بود، اينك قد بلند خود را به مراتب مهيب تر از سابق جلوه گر نموده است. ابوالهول از قرون متماديه پيوسته محل تفتيش و توجه دانشمندان و سيّاحان بوده و تا دوره ناپليون كبير فرانسه و حتى امروز مورد تحسين و تعجب دانشمندان و متخصصين آثار قديمه مصرى بوده است و اكثرشان به عظمت و ضخامت جثّه آن مخلوق دست بشر پى برده و مى دانستند كه عمده قسمت آن در زير توده هاى ريگ كه از قرون قديمه در دور آن جمع شده، مخفى مى باشد و عده كثيرى از دانشمندان در اطراف علل غايى وجود و ساختمان ابوالهول و قدمت آن و سلطان عظيم الشأنى كه در دوره زندگانى خود موفق به اين چنين بناى معظمى شده، مساعى بى اندازه مبذول داشته بودند ليكن با اين اهتمامات فوق الغايه بازهم به نتيجه اى موفق نبوده و ابوالهول قيافه اسرارآميز خود را حفظ كرده و هيكل معماشكلى به نظر مى آمد تا اينكه شش ماه قبل دولت مصر تصميم داد كه حفرياتى در اطراف ابوالهول نموده و تحقيقاتى در علل وجود آن نيز به دست آورده و وسائل تعمير آن را نيز فراهم آورند و براى تحصيل اين مدعا دستور دادند كه تمامى ريگ هاى چندين هزار ساله صحرا را كه به مرور دهور به بدنه هاى ابوالهول خورده و در پاى آن ريخته و مجتمع شده بودند، دور كرده و هيكل آن را به طورى كه در شش هزار سال قبل وجود داشته است، نمايان سازند. اينك جمعيّت زيادى مركّب از چندين صد نفر كارگر روزانه مشغول جمع آورى ريگ هاى اطراف ابوالهول شده و بهوسيله زنبيل ها و سبدهاى بزرگ آنها را به مواضع بعيده مى ريزند. در اواسط ماه آوريل تقريباً كار برداشتن ريگ ها خاتمه يافته و منظره مهيب ابوالهول با عظمت مخصوص خود نمودار گشته و شكلاً شبيه به شير بزرگ خوابيده است كه چهار دست و پا را به زير خود جمع كرده ليكن سرش به صورت انسان ساخته شده كه قطعاً يكى از فراعنه بزرگ و سازنده ابوالهول است. بدن شير از سنگ سماق يكپارچه تراشيده شده ولى سر و شانه ها از سنگ هاى ديگرى كه بر روى سنگ اصلى گذاشته شده، ساخته شده است. طول ابوالهول از نوك و پنجه قدامى تا انتهاى دم 172 پا و نيم و ارتفاع آن از نوك تا سطح زمين 66 قدم و سر ابوالهول 30 قدم طول و 14 قدم عرض دارد، مع هذا نسبت به تمام مجسمه قدرى كوچك به نظر مى آيد و در روى سر آثارى ديده بودند كه داراى نقش مار، كه از علائم سلطنتى مصرى است، مى باشد ولى در نتيجه مرور دهور خُرد و ساييده شده و از بين رفته است و گويا در چانه هم نقش ريش بوده كه آن هم ساييده شده است. و در اينجا بايد

صفحه 487 - جلد چهارم
گفت كه نه فقط دست روزگار اسباب شكست و اضمحلال ابوالهول را فراهم كرده است بلكه هزاران هزار مسافرين و سيّاحان كه به تماشاى ابوالهول رفته و اشخاص بيكارى كه به عنوان تفريح، صدمه و ضربه بر بدن آن وارد آورده اند و علاوه بر اينها حس طمع و استفاده جويى مردمان نيز در تغيير دادن هيكل اصلى و خراب كردن قسمت هاى مختلفه ابوالهول بى دخالت نبوده اند زيرا غالبى بدين عقيده بوده و هستند كه در زير و يا اطراف ابوالهول خزاين بى شمارى مدفون شده و هركس به خيال خود در نقاط مخصوصه نقب زده اند و حتى معلوم نيست در چه قرنى سوراخ بزرگ در سر ابوالهول به طمع دستيابى به جواهرات و دفاين حفر كرده اند كه بيش از شش پا عمق و دو پا دهنه دارد و در طرفين ابوالهول نيز سوراخ هايى نموده اند و حتى تصوّر مى رود كه متعصّبين اعراب قرون دوازدهم و مابعدى عمداً درصدد انهدام آن برآمده و قيافه صورت فرعون را خراب و خساراتى بر اعضاى آن وارد آورده اند. و در ميان دو پنجه شير يك سنگ بزرگ قرار گرفته كه در روى آن خطوط مصرى قديم منقوش است كه قسمتى از آن حك شده و قسمت ديگرى كه باقى است و اندكى خوانده مى شود، معلوم مى دارد كه ابوالهول به دست «خاف راع» كه از سلاطين چهارمين سلسله فراعنه بوده و دويّمين هرم بزرگ مصر را ساخته است، بنا شده است ولى مطابق كتيبه ديگرى كه بعضى از متخصّصين آثار مصرى تقريباً در هفتاد سال قبل به دست آورده، چنين معلوم مى شود كه بناى ابوالهول بسيارى پيش از بناى اهرام ثلاثه بوده است. مع هذا مى توان تصوّر نمود كه صورت ابوالهول نماينده قيافه «خاف راع»، سلطان قديم مصر، بوده باشد و به طورى كه از اسم او هم مستفاد مى شود، «راع» در زبان قديم مصر به معنى خورشيد بوده و ابوالهول هم در حقيقت مظهر باعظمت ربّ النوع آفتاب مى باشد. به طورى كه از نوشتجات روى سنگ مذكور معلوم مى شود، قسمت بين پنجه هاى شير بعد از تاريخ بناى خود ابوالهول مى باشد و ظاهراً به دست توتمس چهارم از سلسله هيجدهم فراعنه مصر در حدود 1455 قبل از مسيح ساخته شده است و به طورى كه در روايات قديمه مصرى معروف است، توتمس مزبور در خواب ديد كه ربّ النوع آفتاب تجلى كرده و به او اطمينان داد كه وارث تخت و تاج مملكت مصر خواهد شد، به شرط اينكه ريگ هاى زيادى را كه در اطراف مجسمه آن قرار گرفته است، پاك كرده و بردارد و به همين جهت، همين كه توتمس به سلطنت رسيد، به وعده خود وفا كرده و علاوه بر پاك كردن ريگ اطراف ابوالهول، مجسمه اش را هم تعمير نموده و كليه بدن آن را به جز سر آن در ديوار ضخيمى مستور ساخته و خودش را هم به رنگ قرمز مزيّن نمود و هنوز آثار نقاشى و بناى ديوار مذكور در قسمت هاى پايين مجسمه نمودار است و در چهار نوبت ديگر حفرياتى در اطراف پاى ابوالهول به عمل آمده است و گويا اوّل مرتبه رامسس كبير براى جلب توجه خداوندان مصرى در حدود 1345 مقدم ميلادى حفرياتى نموده و بعد از آن بعضى از سلاطين يونانى در اوايل قرن اوّل ميلادى سعى كردند كه ريگ هاى اطراف مجسمه را برطرف سازند. پس از آن در ازمنه جديد و معاصر بعضى از متخصّصين فرانسه حفريات مختصرى براى مطالعه و تحقيقات علمى نموده و بالاخره حفرياتى است كه جديداً بر حسب اشاره و دستور حكومت مصر به دست عده اى از علما و متخصّصين فنى به عمل آمده است و در نتيجه اين اقدامات، كتيبه هاى زيادى كه بر بدنه و قسمت جلوى مجسمه نقر شده است، پيدا شده ولى قسمت عمده آن بهواسطه اصطكاك با ريگ ها از بين رفته و معدوم شده و قسمت هاى ديگر باقى است كه بعضى از آنها كشف شده و بقيه لاينحل مانده و به طورى كه اميدوار هستند ممكن است به طور قطع اسم بانى و حجّار و معمار آن را معيّن نمايند و شايد قدرى از تاريخ حيات سلطان بانى آن هم معلوم گردد.
   بارى، چيزى كه در ساختن ابوالهول بيشتر از همه چيز قابل دقت و ملاحظه است، اين است كه معماران و سازندگان آن با نبودن اسباب مكمّل امروزى در ادوار

صفحه 488 - جلد چهارم
قديمه چگونه توانسته اند اين هيكل ضخيم را از سنگ بتراشند و اين قضيه تا حال لاينحل مانده و حتى توان گفت كه ساخت و معمارى ابوالهول به مراتب مشكل تر از ساخت اهرام بوده و معلوم مى دارد كه سلاطين ادوار قديمه تا چه اندازه مقتدر بوده و چندين هزار نفر رعاياى خود را براى ساختن و پرداختن يك بناى يادگارى كه حاكى از قدرت و عظمت مى باشد، به كار واداشته اند. تصوّر مى رود با حفرياتى كه اخيراً در نزديكى هاى ابوالهول به عمل آمده و منتهى به كشف و نبش چندين قبرها گرديده است، اطلاعات كامل ترى نسبت به ابوالهول پيدا توان كرد. يكى از آنها مقبره هتابت هرس، زن سنفرو، مادر كه ابس، سازنده بزرگ ترين هرم مصرى است. اسم اين زن با خطوط مصرى قديم به خط طلا روى قطعه عاجى نوشته شده و در يكى از اوطاق هاى جنب مقبره پيدا شده است و تصوّر مى رود نعش خود او هم در همان نزديكى به دست آمده است. بارى، دولت مصرى همين حفريات را براى نگاهدارى يكى از پرقيمت ترين آثار قديمه مصريّه به عمل آورده و قريباً شروع به تعميرات كاملى در خود ابوالهول خواهند نمود، بدين معنى كه شكاف هايى را كه بر بدنه و سر و گردن ابوالهول پيدا شده است، با ساروج مسدود خواهند كرد و ديوارهاى بلندى دورادور ابوالهول بنا خواهند نمود تا از هجوم ريگ ها جلوگيرى نمايد و احتمال دارد شكستگى هاى سر و گردن و صورت ابوالهول را نيز اصلاح نمايند تا بدين وسيله بلكه تا چند قرن ديگر هم از انهدام آن جلوگيرى نمايند.
هولاند; هولاندا ـ يكى از جزاير اوستراليا كه به نوشته كشف القناع[ر.ض]، قارّه بزرگى است كه اهالى آن در سال 1606 كشفش نمودند و مساحت آن سه مليون ميل و جانب عظيمى از آن تا حال غير منكشف و هوايش معتدل و انواع بسيارى از حيوانات كه در قارّات ديگر يافت نمى شود، در آن پيدا و اهالى اصليّه اش نوعى از سودان و رجوع به «فلمنك» هم نمايند و در سمت جنوبى هولاند ارض فانديمان است و بوغاز [تنگه ]باس ميانه آنها فاصله است ومساحت اين جزيره فانديمان هزار ميل مربع و اهلش در حوالى شصت هزار و تابع دولت انگليس و اهالى اصليّه آن مثل هولاند و از بلاد مشهوره اش هوبارتستن و لانسَستُن است. و در شمالى هولاند، كينياى جديد است كه داراى كوه هاى بلند و جنگل هاى وسيع و اهلش نسبت به هولاند باتربيت تر و متمدن تر و عدد آنها در حوالى يك كرور[پانصد هزار] است.
هولس ـ (ل) روح و جان.
هولِشك ـ مردم كثيف و چركين لباس.
هولك ـ (چو سوزش) گردون بازى و گردكان بازى [گردوبازى] اطفال و (چو حوضك) مويز و هلاكت و آبله دست و پاى.
هولند ـ هولاندا[ر.م] است.
هولو ـ هلو و نوعى از درخت است كه به زبان رومى «دراقن» گويند.
هولى ـ (چو روزى) به هندى، نام عيدى است و (به فتح اوّل) كره اسبى كه هنوز زين نكرده باشند و نيز به هندى، هموار و آراسته را گويند.
هوم ـ نام مردى بوده از آل فريدون [ششمين پادشاه پيشدادى] كه پيوسته در ويرانه ها به سر برده و در كوهى عبادت مى كرده است و چون افراسياب، پادشاه توران و تركستان، از كيخسرو، شاهنشاه ايران، شكست خورده و فرارى و متوارى به كوه و صحرا گرديده و در اراضى تركستان و اقصاى بلاد تاتار پنهان مى زيست تا به جانب دربند[ر.م] افتاده و در بيغوله ها به سر مى برد تا به كوهسار ارمن و بردع از آذربايجان درافتاده و شب به غارى خزيده و از غايت حرمان از ملك و مال و خزاين و دولت و سرورى بر خود نوحه و زارى كرده و ناله مى كشيد، هوم در آن حوالى مغاره عبادتى داشته. به هواى ناله و زارى افراسياب بر سر وى رفته و از قراين دانست كه افراسياب است كه از بيم سپاه كيخسرو فرارى و در زواياى جبل متوارى و از محرومى دولت و سلطنت، گرفتار نوحه و زارى است. پس با وى درآويخته و به حكم تقدير او را گرفته و ببسته و نزد كيخسرو آورده و او را كشتند. بارى،

صفحه 489 - جلد چهارم
لفظ هوم نام درختى هم هست شبيه به درخت گز كه در همه جا به هم رسيده و در فارس بسيار باشد و ساق آن گره هاى بسيارى نزديك به هم دارد و برگ آن ماننده برگ درخت ياسمن است و مجوس و پارسيان زردشتى در زمزمه [خواندن متون دينى] از آن چوب در دست گيرند و اين را به عربى «هوم المجوس» گويند و در تحفه[ر.ض] و مخزن[ر.ض] گويند: ماهيّت آن، گياهى است كه اسفل ساق آن يك عدد و باريك و صُلب و گل آن زرد و تيره شبيه به ياسمن و برگ آن ريزه و شكوفه اش شبيه به ياسمن و نيز در تحفه[ر.ض] فرمايد: ظاهراً از جنس ارغوان زرد باشد و بعضى بخور مريمش دانسته [به «پنج انگشت» رجوع شود] و از حكيم ميرعبدالحميد[حاشيه وى بر كتاب «تحفه»] نقل است آنچه متحقّق شده، هوم مجوس گلى است كه آن را «جعفرى» نامند. على الجمله لفظ هوم به تركى، نام گياهى است كه شاخه هاى آن پرگره و ثمر آن شبيه به تاجريزى[ر.م] و كبك از آن بسيار محظوظ و از جمله سموم قتّاله است. چون پيكان [نوك تير] را به آب آن آلوده و خشك نمايند، به هر حيوانى كه زنند، زخم آن كشنده خواهد بود و به هندى، به معنى ضيافت آتش است و آن، چنان است كه انواع گوشت و روغن و غلّه در آتش ريخته و افسون ها بر آن خوانند و طلب حاجات نمايند و رجوع به «جوزن» هم نمايند.
هوم مجوس--->هوم.
هوماخُس ـ نام پدر ارسطو.
هومان ـ (چو چوپان) كاليوه[احمق و نادان] و نام برادر پيران ويسه[مشاور و سپهسالار افراسياب تورانى] كه در جنگ كنابد[ر.م] به دست بيژن كشته شد.
هون ـ (چو سخن) جهاز شتر و (چو قول) زمين شياريده كلوخ زار و زراعتى كه سنگ و كلوخ بسيار داشته باشد و (چو روز) كلمه تأكيد و هم زرى است كه در ملك دكن [در هند] رواج دارد و به عربى، (چو روز و قمر) سكون و قرار و آرام و ضعف و ذلّت و حقارت و (چو قول) نرمى و آسانى و هر چيز حقير و دنى و آرام و آهستگى و وقار و سكينه و به زبان اوروپايى، (چو روز) قومى است معروف به باربارلق كه به قول صحيح و قوى، از جنس مغول و از نسل اويغور بوده و وقتى، مانچورى ها را مسخّر و مطيع خود نموده و چين جنوبى را ويران كرده و در سال 5384 خلقتى ـ مطابق 210 مقدّم ميلادى ـ چينى ها را مجبور به بناى ديوار چين نموده و عاقبت حايز مقام سلطنت چين گرديده و بازهم به فاصله نود سال طرد و تبعيد شدند و به همين جهت، به سمت مغرب زمين مهاجرت كرده و متفرق به دو فرقه گرديدند; يكى در جهت شرقى بحر خزر در ساحل جيحون به نام بياض هون توطن كرده و ديگرى عزم اورال نموده و از آنجا به قفقاسيّه رفته و در ممالك غربى رحل اقامت افكندند. و احمد رفعت[ر.ض] بعد از اين جمله گويد: مظنون آنكه اهالى كنونى مجارستان هم از نسل همين هون مذكور باشند. و قديماً هون ها را هيونغ تو و هونغوريوس مى گفته اند و انكروس هم محرّف هونغوريوس مى باشد.
هوندراس ـ حكومتى است مستقل از امريكاى وسطى كه 000،360 نفوس را جامع و مقرّ اداره اش شهر قومه يالا و هوايش گرم با رطوبت و مخلّ صحّت و بيابان هايش زيبا و اراضى آن محصول دار و داراى معادن طلا و نقره و در 1502 ميلادى ـ مطابق 908 هجرى ـ كريستف كلمب آن را كشف نموده و در زمان استيلاى انگليز[انگليس] بدواً ولايتى ممتاز بوده و اخيراً در 1237 هجرى بهواسطه كسب استقلال نخست از هيئت متّفقه امريكاى وسطى معدود بوده و به فاصله هيجده سال از ايشان هم منفصل شده و حايز استقلال تام گرديده و از آن اوان، حكومت جمهوريّه خصوصى تشكيل داده و در تحت نظر يك رئيس موقّتى چهارساله، كه از طرف عموم اهالى انتخابش مى كنند، اداره مى نمايند.
هونزولون ـ ظاهراً همان هونغوريوس[ر.م] است.
هونغوريوس--->هون.
هونغورى ـ (ل) به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، نام قديمى قصبه زعفرانبورلى[ر.م] است.
هوو ـ (چو وضو و عمو) دو زن كه در حباله يك مرد باشند، هريك از ايشان را نسبت به ديگرى «هوو» گويند و او را «بَنج» هم نامند.

صفحه 490 - جلد چهارم
هوى ـ ترس و واهمه.
هويد ـ (چو كميل) جهاز شتر كه به منزله پالان آن است و (چو رَسيد) گليمى است پرپشم كه بر دور كوهان شتر درآورند.
هويدا ـ ظاهر و آشكار و روشن و پيدا كه در نهايت ظهور باشد.
هُوَيدَك; هُوَيديك ـ نام يكى از پيشوايان ملحدان است.
هويه ـ (چو روزه) دوش و شانه و پشتى و حمايت.

آيين شانزدهم

(در حرف هاى [هوّز] با ياى حطّى)
هى ـ (به فتح اوّل) ترجمه هست در مقابل نيست و هم كلمه اى است كه به جهت خبردار كردن در مقام تهديد و استهزا گفته و گاهى در مقام تحسين هم گويند و در جايى به معنى اسب و راندن اسب هم ديدم.
هيئت ـ (چو حيدر و ديگر) شوق و رغبت و وضع و شكل و صورت و حال و كيفيّت ظاهرى اشياء و جمع آن، هَيئات است و در اصطلاح رياضى، علم افلاك است كه جمع فلك و عبارت از همه موجودات زمينى و آسمانى است كه آفتاب و ماه و ستارگان نيز جزو همان موجوداتند و بعبارة اُخرى، در علم هيئت از كمّ و كيف و وضع و حركت و ساير اطوار اجرام بسيطه علويّه و سفليّه بحث و مذاكره مى نمايند و يا اينكه موافق نوشته بعضى از اجلّه، موضوع و محل بحث علم هيئت فقط اجرام علويّه بوده و مذاكره اوضاع و اطوار سفليّات هم از راه تبعيّت و استطراد [شمول] است و در مجمع البحرين[ر.ض] گويد: علم هيئت معروف و عبارت از هيئت بى برهان است و هيئت مُبرهنه و با برهان را «مجسطى» ناميده و برهان خالى از هيئت را «اقليدس» خوانند و نظير و شبيه آن فقه شافعى و فقه حنفى و اصول فقه است كه اوّلى فقه بلاعلل و دويّمى فقه با علل و سيّمى علل بلافقه است.
   بارى، موافق نوشته بعضى از اهل فن، علم هيئت از علوم بسيار قديم بوده و مسير آن در ظلمت امتداد ايّام مفقود شده. همين قدر معلوم است كه از روزى كه نظر بنى آدم به كواكب افتاده، سعى نموده اند كه بعضى از آنها را شناخته و ياد بدارند و به هر هيئت اجتماعيّه كه در آسمان ديده مى شود، نامى گذاشته و از طلوع و غروب كواكب و هرآنچه هر روز در پيش چشم ايشان حدوث مى شود، معرفتى حاصل نمايند تا آنكه بعد از چندين هزار سال نخست چوپانان آسيا كه در صحراها براى نگاهدارى گله هاى خودشان شب هاى درازى بيدار مانده و اخترشمارى مى نمودند، حركات بعضى از كواكب را دريافته و هيئت اجتماعى بعضى از آنها را اسم ها دادند تا رفته رفته آن حركات، ميزان عمل زراعت و كار صحراها و راهنمايى مسافران گرديده و دانايان هر قوم لزوم اين تعليمات مفيده را دريافته و ملاحظات خودشان را در تحت قاعده ضبط و براى آيندگان ثبت نموده و به توسعه اين تعليمات پرداخته اند تا اينكه علم هيئت قدم به عالم خودنمايى گذاشت. آنچه از تاريخ معلوم است، علم هيئت، اوّل در هند، بعد از آن در مصر و ختا [نواحى شمال و شمال غربى چين ]و بابِل [در بين النهرين] و ايران شهرت يافته; پس از آن در ميان فنكيان و يونانيان انتشار يافته. اكنون جميع ملل متمدنه عالم از اين علم شريف بهره كافى دارند; منجّمان دانشمند و رصدخانه هاى زيادى در بلاد موجود است; چنان كه مذكور شد، منجّمين قديم هر طايفه در نهايت دقت ملاحظات و استخراجات خودشان را ثبت مى نمودند. اخلاف ايشان نيز ملاحظات خودشان را به تحقيقات اسلافشان افزوده و سهو ايشان را اصلاح مى كردند. و هكذا بدين ترتيب مدوّنات اين علم قرن به قرن افزوده مى شد. در تشكيل جمعيّت علماى مدرسه معروف اسكندريه هرقدر از تأليفات منجّمين متقدّمين ممكن التحصيل بود، به كتابخانه آن مدرسه جمع شده بود. دو نفر منجّم معروف، هيپارك يونانى و بطلميوس مصرى، كه ترجمه اجمالى هريك در محل خود مذكور است، از اجزاى همان مجمع محترم بودند. بعد از آن، منجّمين اعراب نيز از حسنات رونق افزاى اين علم شريف نصيبى يافتند تا اينكه سيصد سال قبل از اين، منجّمين معروف اوروپا كه قواعد هيئت قديم را ملكه

صفحه 491 - جلد چهارم
نموده بودند، تحقيقات و كشفيّات خودشان را بر وى افزوده و از استخراجات خودشان به كشف حقيقت ادوار افلاك موفق گرديدند. از آن جمله است كوپرنيك لهستانى[1473ـ 1543م] و كپلر نمساوى [1571ـ 1630م ]و گاليله ايتاليايى[1564ـ1642م]. مخصوصاً در عصر اين سه نفر اصول علم هيئت تغييرات كلّيّه يافته و از اختراعات عجيب ايشان پيشرفت ترقّى اين علم بيش از اندازه نمايان گرديد. و از معارف منجّمين غير از سه تن مذكور هرشل هولاندى [1738ـ 1822م] و لاپلاس فرانسوى[1749ـ 1827م] و نيوتون انگليسى[1642ـ 1727م] و فلاماريون معروف فرانسوى [1842ـ 1925م ]است.
   بارى، علم هيئت علاوه بر اينكه بسيار دلچسب است، نفع زيادى هم دارد و بدون آن نه اينكه تنها از آسمان بى خبر مى شديم بلكه از زمين خودمان هم بى اطلاع مى مانديم. هرگز كريستوف كلمب[1451ـ 1508م ]نمى توانست امريكا را كشف نمايد و مسافرين برّ و بحر به منزل مقصود خود نمى رسيدند و نمى توانستند درياهاى بى پايان را سير نمايند. و هرگاه اين علم نبودى، ما ايّام خود را مقياسى نداشتيم و حالا بهواسطه همين علم سال و ماه و هفته و روز داريم; وقت كار صحرا و زراعت دروى خود را مى دانيم; اعياد و ايّام تعطيل خود را مى شناسيم و علاوه بر اينها اگر اين علم نبودى، ما از كجا به كيفيّت تكوين عالم اطلاع به هم مى رسانيديم. بالجمله علم هيئت بدون شبهه، يكى از علوم مهمه و تحصيل كامل آن لازم و خوشبختى ما در اينجا است كه ما را ممكن است با زحمت اندك و تعليم جزئى به قواعد آن مأنوس بوده و خوانده و دانسته و ملكه كرده و بدان حقايق كبيره كه انكشاف آنها نتيجه چندين هزار ساله دانايان نوع بشر است، در كمال سهولت آشنا باشيم. و پس از آنكه ابتداى اين فن شريف و اهميت آن مكشوف گرديد، به ذكر اجمالى شكل و هيئات اين عالم جسمانى محسوس خودمان و موارد وفاقى و خلافى آن مى پردازيم. بدان كه نزد ارباب هيئت، همين قدر مسلّم بوده و محل ترديد نيست كه اجرام علويّه آسمانىِ محسوس ما موجود بوده و آفتاب و ماه و كواكب در هر روز و شب يك بار طلوع و غروب نموده و قمر از آن جمله در ظرف يك ماه متطوّر به اطوار مختلفه شده و آفتاب در جوف يك سال يك دفعه به قطب شمالى نزديك تر گرديده و دفعه ديگر به سمت قطب جنوبى گراييده و اوضاع ثوابت هم در ظرف يك سال تبدّل يافته و بعد از يك سال بازهم به حالت اوّلى برمى گردند و امثال اين گونه تغييرات محسوسه، از قبيل كسوف و خسوف و غيره، كه به هيچوجه قابل انكار و ترديد نيست. بلى، در اسباب حقيقيّه اوضاع مذكوره و تشخيص وهمى از حسى و تفرقه مجازى از حقيقى اختلاف نموده و هر كسى از حكما مسلكى گزيده و وضع و نظام اين عالم ما را به طورى ديگر سراييده اند، چنانچه در كلمات بعضى از اجلّه چند عقيده در اين باب نقل نموده اند كه اجمالى هريك را ذيلاً در ضمن تركيبات لفظ «هيئت» مذكور مى داريم.
هيئت ارستارك--->هيئت فيثاغورس.
هيئت بطلميوسى ـ يا هيئت قديم; به بطلميوس مصرى [حدود 100 ـ حدود 170م] صاحب مجسطى منسوب و خلاصه اش آنكه تمامى اين عالم جسمانى محسوس ما يك كره است كه از سيزده كره روى هم انباشته تركيب يافته كه هر كره فوقانى، محيط تحتانى خود بوده و از آن جمله نُه كره افلاك و چهار كره عناصر [خاك، آب، باد، آتش] مى باشد و كره زمين ساكن و بى حركت و در مركز و وسط همه آنها افتاده و كره آب هم بدان احاطه ناقصه دارد، چنانچه تقريباً سه رُبع آن را گرفته و يك رُبع ديگرش خارج از آن است، پس كره هوا كه به آب و زمين احاطه تامه دارد، پس كره نار كه محيط هوا است، پس فلك قمر كه به كره نار احاطه كرده و در آن كوكبى ديگر غير از قمر نيست، پس فلك عطارد، پس فلك زهره، پس فلك آفتاب، پس فلك مرّيخ، پس فلك مشترى، پس فلك زحل كه هريكى به سابق خود احاطه كرده و به جز يك كوكب كه به نام وى معروف است، داراى چيزى ديگر

صفحه 492 - جلد چهارم
نمى باشد. پس به فلك زحل هم فلك ديگرى كه تمامى ثوابت در آن مركوز هستند، احاطه داشته و بدان هم فلك ديگرى احاطه كرده كه آن را «فلك اطلس» و «فلك اعلى» و «فلك اعظم» گويند و سطح مقعّر آن به فلك ثوابت احاطه كرده و سطح محدّب آن را به جز خالق آن كسى نداند و سرعت حركت آن به مثابه اى است كه با افلاكى كه در جوف آن هستند، در هر شبانه روزى يك مرتبه به دور خود مى گردند و همان است كه تمامى فضاى عالم را مملوّ كرده و جهات تمامى عالم بالاخره بدان منتهى گردد; اين است كه آن را «محدّدالجهات» هم گويند و عرش هم در اصطلاح شرع، اشاره به آن است، چنانچه كرسى در آن اصطلاح، كنايه از فلك ثوابت است و هريك از افلاك هفت گانه سيّارات هم، به شرحى كه در محل خود مذكور است، به چندين افلاك جزئيّه مشتمل و مجموع افلاك كلّيّه و جزئيّه را به 24 فلك منتهى داشته اند. بعضى از ارباب هيئت جديده گويند كه بطلميوس براى ايضاح حركات ماه و سيّاره ها و ساير محسوسات عالم مسلكى اختراع نموده كه هرچند غير از طبيعى است، باز سزاوار هزار تحسين است; اين است كه تا دوازده قرن امتداد داشته و عاقبت در زير همّت زخارياى آلمانى و گاليله ايتاليايى [1564ـ 1642م] و هرشل هانورى[1738ـ 1822م] بهواسطه تلسكوب، جسامت و دور و محيط و حركت اجرام علويّه، كما هو حقّه، منكشف گرديده و نيوتون انگليسى [1642ـ 1727م ]هم تناسب قواى جذّابه كافّه اجسام عالم را كشف نموده و معتقد گرديد بر اينكه هريك از اجرام علويّه در فضايى خالى معلّق و بهواسطه قوّه جذّابه متقابله يكديگر را جذب نموده و استقرار يافته اند. و سيّد شهرستانى[ر.ض] فرمايد كه همين هيئت بطلميوسى داراى نظامى احسن و ترتيبى زيبا و اكمل و به حقيقت اشبه بوده و موافق حكم حس ظاهر مى باشد كه به مجرّد ظهور كه قدم به دايره انتشار گذاشته و گوشزد متمدّنين و رياضيين گرديد، پسنده جمهور فلاسفه و حكما بوده و معتقدين آن به متمدّنين عالم پيشى گرفتند و تمامى نظامات قديمه (پيش از بطلميوس) منسوخ و در پرده خجلت متوارى گرديدند. و با اين همه حسن وجاهت، مخالف نتايج صحيحه كشفيّات قرون اخيره و ضد افادات آلات جديدالاختراع مى باشد، چنانچه در ترجمه «هيئت جديد» مذكور خواهد شد و علاوه بر اين، مخالف صريح مقالات ديانت حقّه اسلاميّه هم كه از پيشوايان دين مبين شرف صدور يافته، مى باشد. پس گويد: متأخّرين و دانشمندان قرون اخيره به استناد براهين و ادلّه ثابت و محقق نموده اند كه زهره و عطارد و مرّيخ و مشترى و زحل و اورانوس و اين زمين ما از سيّارات شمسيّه محاط به كره بخاريّه بوده و هريك از آن سيّارات هفت گانه را «ارض» و «زمين» گفتن روا باشد، چنانچه كره بخاريّه محيط به هريكى از آنها را هم «آسمان» و «سماء» ناميدن، صحيح و درست است زيراكه مطلق جوهر علوى را «سماء» گويند. پس در بيان هفت بودن آسمان و زمين و كيفيّت ترتيب آنها آغازيده و گويد: خلاصه آثار دينيّه در كيفيّت نظام آنها آنكه زمينِ اوّل، عبارت از همين زمين مسكون ما است با همه تِلال [تپه ها] و جبال و هوا و بحار و انهارى كه در آن و بالاى آن است و آسمان اوّلى عبارت از كره بخاريّه محيطه بر آن و هواى آن است و زمين دويّم، زهره است با هوا و جبال و بحار آن و آسمان دويّم هم عبارت از كره بخاريّه محيطه به خود ارض زهره و هواى آن است. و به همين قرار است ارض عطارد و ارض مرّيخ و ارض مشترى و ارض زحل و ارض اورانوس كه هريكى از آنها يكى از اراضى سبعه بوده و كره بخاريّه محيطه به هواى هريك هم آسمان آن مى باشد و بعد از آسمان هفتم هم كه كره بخاريّه محيطه اورانوس است، فضاى غير متناهى است كه به همين خانواده شمسيّه احاطه تامه دارد. پس گويد: دليل اين ترتيب عجيب، علاوه بر آنكه حضرت على(عليه السلام) تصريح كرده بر اينكه آسمان ها

صفحه 493 - جلد چهارم
معلّق در هوا هستند، مدلول آثار اسلاميّه متواتره است كه فاصله ميان دو آسمان پانصد ساله راه بوده و بُعد ميان دو زمين هم به همين مقدار است به تقريب اينكه مقصود از مسافت پانصد ساله از روى تحقيق و دقت معلوم نباشد زيراكه مقدار سير به حسب زمان و مكان و اشخاص و نواقل مختلف مى باشد ليكن همين قدر معلوم است كه غرض پيشوايان دين از تحديد مذكور در فاصله آسمان ها و زمين ها، فهماندن تساوى فواصل و گوشزد نمودن آن است كه فاصله ميان دو زمين مثل فاصله مابين دو آسمان است و پرواضح است كه اين مطلب با ترتيب مذكور انسب مى باشد زيراكه اگر هفت زمين عبارت از هفت سيّاره بوده و هفت آسمان هم كنايه از كره بخاريّه محيطه بدانها باشد، چنانچه مختار ما است، در اين صورت فاصله ميان دو زمين مساوى بُعد مابين دو آسمان خواهد شد، چنانچه مصرّح به آثار اسلاميّه بوده و در اين شكل نمودار است و الاّ تحديد مذكور با هيچ كدام از مبانى هيئات قديمه ديگر از هيئت بطلميوسى و هيئت مصريان و غير آنها موافق نبوده و بلكه منافى همه آنها مى باشد:
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
هيئت تيخو براغى    قاموس المعارف
و علاوه بر اين، خبر شريفى كه در مجمع البيان طبرسى در تفسير سوره والذّاريات و طلاق از حضرت رضا(عليه السلام) نقل كرده، دلالت صريحه بر نظام مذكور دارد، چنانچه حسين ابن خالد معروض حضور مبارك آن حضرت داشته و گويد: جعلت فداك، كيفيّت ترتيب آسمان ها و زمين ها را بيان فرماييد. قال: فبسط الرّضا(عليه السلام) كفّه اليُسرى ثمّ وضع اليمنى عليها فقال: هذه الأرض الدّنيا والسّماء الدّنيا عليها فوقها قبّة والارض الثّانية فوق سماء الدّنيا والسّماء الثّانية فوقها قبّة والارض الثّالثة فوق السّماء الثّانية والسّماء الثّالثة فوقها قبّة والارض الرّابعة فوق السّماء الثّالثة والسّماء الرّابعة فوقها قبّة والارض الخامسة فوق السّماء الرّابعة والسّماء الخامسة فوقها قبّة والارض السّادسة فوق السّماء الخامسة والسّماء السّادسة فوقها قبّة والارض السّابعة فوق السّماء السّادسة والسّماء السابعة فوقها قبّة وعرش الرّحمان فوق السّماء السّابعة وهو قوله تعالى(سَبْعَ سَمَاوَات وَمِنَ الأَرْضِ مِثْلَهُنَّ)(طلاق، 12). و در خاتمه كلام، حسين ابن خالد عرض نمود كه: فما تحتنا الاّ ارض واحدة. فقال(عليه السلام): «ما تحتنا الاّ ارض واحدة وانّ السّتّ لهنّ فوقنا». و اين خبر شريف را از تفسير قمى[تأليف على بن ابراهيم قمى در قرن 3 و 4هـ] و تفسير عيّاشى1[تأليف ابونصر محمد بن مسعود سمرقندى(عياشى)، متوفّى 320هـ] و تفسير صافى2[تأليف ملامحسن فيض كاشانى (1007ـ 1090هـ) ]و تفسير برهان3[تأليف سيّد هاشم بحرانى، متوفّى 1107 يا 1109هـ] و نورالثّقلين4[تأليف شيخ عبدالعلى عروسى حويزى(ابن جمعه)، متوفّى 1112 هـ] و بحارالانوار و انوار نعمانيّه هم نقل كرده و گويد: به هيچ عاقل و عارف به علم و لغت پوشيده نيست كه اين خبر شريف از همه جهت به همان ترتيب مذكور منطبق

1. محمد بن مسعود عياشى، تفسير عياشى، ج2، ص 203، چاپ علميه تهران.
2. فيض كاشانى، تفسير الصافى، ج5، ص 68، مكتبة الصدر.
3. بحرانى، البرهان فى تفسير القرآن، ج3، ص 224ـ 225 و ج5، ص 157 و 414، انتشارات بعثت.
4. العروسى الحويزى، تفسير نورالثقلين، ج5، ص121 و 366، انتشارات اسماعيليان.

صفحه 494 - جلد چهارم
مى باشد، مثل انطباق اسم بر مسمّى و لفظ بر معنى و آن برهانى است قاطع بر صحّت هيئت جديده حاضره و بطلان اساس هيئت قديمه زيراكه آن حجّت كبراى الهى تصريح فرموده بر اينكه در فوق اين زمين ما شش زمين ديگر است بلكه در فوق آسمان. و ازآن رو كه مفهوم اين حديث شريف مقدّس كه انوار وحى و امامت از آن ساطع است، محل حيرت اجلّه علما بوده و به جهت كثرت صحّت آن هم جرأت رد آن نداشته اند، در توجيه آن تشبّثاتى كرده و تأويلاتى نموده اند كه ظاهرالفساد بوده و اصلاً مناسبتى ندارند و بهتر از آن تأويلات بعيده كلام سيّد جزايرى است كه تأويل آن ممكن نبوده و بايد ملحق به متشابهات نموده و معنى واقعى آن را از معادن وحى استفسار نمود ليكن اين هم كاشف از آن است كه عطر فلسفه جديده به دماغ برنخورده(ذَلِكَ فَضْلُ اللهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشَاءُ)(مائده، 54).
   بارى، خلاصه مطلب در اين مسئله آنكه ارباب هيئت جديده اتفاق دارند بر اينكه در جوف فضايى خالى، اراضى عديده سيّاره موجود بوده و هريك از آنها را كره اى است بخارى كه بدان احاطه كرده و عقلاً و شرعاً مانعى از تطبيق هفت زمين و هفت آسمان كه مصرّح به ديانت اسلاميّه است، با آنها ندارد بلكه ادلّه قطعيّه شهادت صريح دارند بر اينكه زمين هاى اين خانواده شمسيّه بالغ به هفت بوده و فاصله مابين هريك از آنها پانصد ساله راه است و آسمان هاى هفت گانه هم از بخار آب تكوّن يافته و هريكى از آنها به يكى از زمين هاى هفت گانه احاطه دارد، چنانچه معتقد ارباب هيئت جديده است بلكه علاوه بر اينكه مانعى از اين تطبيق و حمل ظواهر ادلّه دينيّه به همين معنى نيست، پاره اى ثمرات جسميّه و نتايج مهمّه هم بدان مترتّب مى باشد، من جمله شرح و بيان ظواهر آيات و اخبارى كه تا حال در بوته اجمال مانده بوده و من جمله اظهار حقّانيّت و صدق شريعت اسلاميّه و مخالفت آن با آراء كاسده قدماى فلاسفه است كه طعن و تشنيع ايشان مصرّح به بسيارى از آثار دينيّه است كه با كمال جرأت و جسارت مخالفت ايشان را گوشزد عالميان فرموده و در كشف اسرار و حقايقى كه ابصار و بصائر از ادراك آنها عاجز و عقول و مشاعر از فهم آنها قاصر بوده اند، به هزاران فلاسفه قرون لاحقه سبقت گرفته ـ روحى و ارواح العالمين لصاحبها الفداء ـ و حال آنكه پُرواضح است كه هزاران آثار اسلاميّه از جور مخالف و خوف مؤالف به دست ما نرسيده و ناقلان اخبار دينيّه هم بسيارى از آنها را به مجرّد غرابت و مخالفت آنها با ظاهر عقول ناقصه و خوف استهزاى معاندين و مردمان ضعفاءالدين كتمان كرده و ثبت اوراق نداشته اند و با وجود اين، بازهم قطرات بحار علوم آن منابع فيوضات ربّانى بوستان پيراى همه گونه حقايق گرديده و آب و تاب تمامى معارف بوده است (الْحَمْدُ للهِ الَّذِي هَدَانَا لِهَذَا وَ مَا كُنَّا لِنَهْتَدِىَ لَوْلاَ أَنْ هَدَانَا اللهُ)(اعراف، 43).
   بارى، مقتضاى آنچه مذكور داشتيم كه هريك از سيّارات را «زمين» گفتن درست بوده و كره بخاريّه هريك را هم «آسمان» ناميدن روا باشد، آن است كه فلكان [ر.م] و نپتون [ر.م] را هم، كه موافق آنچه در «سيّار» مذكور افتاد از جمله سيّارات هستند، داخل شماره اراضى كرده و عدد آنها را بالغ بر نُه مى داشتيم بلكه كره بخاريّه هريك را هم «آسمان» نام داده و شماره آسمان ها را هم نُه مى گرفتيم الاّ اينكه چون رؤيت آنها به همين چشم ظاهرى بدون وساطت اسباب مقرّبه و آلات مكبّره خارج از امكان بود، اينك در كلمات پيشوايان دين هم كه منزّل به عرف و عادت هستند، متوجه آنها نبوده اند علاوه كه فلكان به جهت كثرت قرب آفتاب اصلاً رطوبتى ندارد كه از آن بخارات صعود كرده و كره بخاريّه كه آسمان همان است، تكوّن يابد و نپتون هم از كثرت بُعد از آفتاب، حرارتى ندارد كه سبب صعود بخار گرديده و بدان واسطه كره بخاريّه متكوّن گردد.
هيئت تيخو براغى; هيئت تيخو براهى ـ دانيماركى; كه

صفحه 495 - جلد چهارم
در سال 1601 ميلادى وفات يافته، موافق هيئت بطلميوسى[ر.م]، زمين در مركز حركات كونى ساكن و قمر هم به دور آن متحرك بوده و ساير سيّارات هم نسبت به آفتاب به منزله قمر بوده و به دور آن گردش نموده و خود و سيّاراتش به گرداگرد زمين حركت مى نمايند و ليكومنطانوس هم به همين نظام معتقد بوده الاّ اينكه زمين را متحرك دانسته است[تيكو براهه; 1546ـ 1601م].
    قاموس المعارف
هيئت جديد ـ يا هيئت عصرى يا هيئت غريب; از فلاسفه قرون اخيره اوروپا انتشار يافته و اساس آن، كه مركز بودن آفتاب و حركت وضعيّه و انتقاليّه زمين و سيّارات بر گرد آن است، از نتايج افكار قدماى فرس و فرنگ و يونان است ليكن چون كوپرنيك پروسى [1473ـ 1543م] كه اجمال حال آن در محل خود مذكور افتاد، اوّل كسى است كه مسائل و جزئيّات آن را با براهين متقنه ثابت و محقق نموده و توضيحات لازمه به عمل آورد، اين است كه وى را مؤسّس هيئت جديده شمرده و همين هيئت را بدو منسوب داشته و «هيئت كوپرنيكى» گويند و الاّ وى به كشف امرى جديد در فن هيئت موفق نشده و حكماى فرس و يونان و فرنگ در قرون سابقه وى مسائل همين هيئت حاضره را به عرصه بيان آورده اند و كوپرنيك نيز در بيان مدارات سيّارات به خطا رفته و به تبعيّت پيشينيان، آنها را دايره حقيقى پرگارى پنداشته و از جهت اين سهو بزرگ او، اكثر مسائل حوادث آسمانى لاينحل مى ماند تا آنكه در سال 1546 ميلادى تيخو براغى [به «هيئت تيخو براغى» رجوع شود] سهو كوپرنيك را اصلاح نموده اما چون خودش به تقليد بطلميوس به سكون زمين قائل شده، از اين جهت اصلاح او نيز مثمر ثمرى نگرديد تا اينكه شاگرد او، كپلر آلمانى كه به نوشته بعضى از اهل فن، گويى تأسيس علم هيئت جديده سرنوشت تعليمات بالغه آن وحيد عصر بود، در 1650 ميلادى قواعد جذّابيّت را كشف نموده و بناى معيّنى با قواعد معروف خود گذاشته و علاوه بر اينكه گرديدن زمين را بى ترديد ثابت نمود، مدار سيّارات را به دور آفتاب، بيضى و اهليلجى قرار داد نه تمام دايره و از انكشاف اين حقيقت، همه اشتباهات از ميان برخاسته و تمامى مسائل مشكله اين فن شريف را حل و تسويه نمود. اينك بعضى از اجلّه همين كپلر را پدر و مؤسّس علم هيئت جديده دانند و يكى از اشخاص درجه اوّل عالم علمش خوانند و وى در 59سالگى از ناخوشى آماس مغز سر فوت شده و به اولاد خود پنج شاهى ايرانى تركه گذاشت. و با وجود اين، بازهم علم هيئت چندان رونقى نداشت تا اينكه گاليله ايتاليايى [1563ـ 1642م] قدم به عرصه تمدن گذاشته و پس از آنكه به اختراع تلسكوپ و مكروسكوپ و پاره اى آلات و اسباب كامله ديگر موفق گرديد، مبانى اين فن به دستيارى آنها استحكام يافته و خفاياى آن روشن و حدسيات آن حسّى گرديده و تمامى حكما و فلاسفه با هزاران همّ عاليه درصدد تكميل آن برآمدند تا آنكه بدين مرتبه محيّرالعقول رسيد.
   بارى، خلاصه همين نظام كوپرنيكى آنكه آفتاب جسمى است كروى و بذاتها نارى و نورى و در وسط و مركز مدارات سيّارات ثابت مى باشد، مثل زرده تخم مرغ در وسط آن و ساير سيّارات هم اجسامى هستند كه از آفتاب استناره كرده و مجذوب آن بوده و هم به دور آن گردش كرده و هم به سر محور خود گرديده و همه آنها در فضاى خالى معلّق و داراى جبال و بحار و هوا بوده و نزديك ترين آنها نسبت به آفتاب فلكان [ر.م]، پس عطارد، پس زهره، پس اين زمين ما، پس مرّيخ، پس مشترى، پس زحل، پس اورانوس، پس نپتون مى باشد كه ترجمه اجمالى هريك در محل خود مذكور افتاده و اين جمله را «نظام شمسى» و «خانواده شمسيّه» گويند و همه آنها در مدارات بيضى از غرب به شرق حركت نموده و بهواسطه قوّه جذّابه كه قادر متعال در طبيعت آنها وديعه نهاده و يكديگر را تقابل مى نمايند، هريكى بدون مزاحمت ديگرى در

صفحه 496 - جلد چهارم
مدار معيّن خود ساير مى باشد;
«همه هستند سرگردان چو پرگار *** پديدآرنده خود را طلبكار»
   و موافق آنچه در ماده5 «سيّار» اشاره نموديم، مابين مدار مرّيخ و مشترى هم سيّارات كوچك بسيارى است كه بدون معاونت اسباب خارجى ديدن آنها امكانى ندارد و مابعد فلك نپتون فضايى مجهول الحقيقه، كه حضرت بارى آفتاب هاى نامعدود و بسيارى با ابعاد و مسافات محدوده و معيّنه در آنها ايجاد و منتشر ساخته و هريك از آنها را خانواده و نظامى و سيّاراتى مثل اين خانواده شمسيّه ما مرتّب فرموده و هريكى را با تمامى متعلقاتش يك عالم نامند، جلّت قدرته، «ندانم چه اى، هرچه هستى تويى» و رجوع به «ستاره» هم نمايند.
[تبصره محقق: مدل خورشيد مركزى:
در اين مدل، فرض اين است كه كره فلكى ساكن است و زمين تقريباً در هر 24ساعت يك بار دور محور شمالى جنوبى به دور خود مى چرخد. اين مدل را نيز مى توان با در نظر گرفتن حركات خورشيد و مشاهداتى كه مورد بحث قرار گرفت، به صورت زير كامل تر كرد.
   1. كره فلكى (ستارگان) ساكن است و در فاصله دورى از كره زمين و خورشيد قرار دارد.
   2. زمين در حول محور شمالى جنوبى(محور فلكى) به دور خود مى چرخد. زمان تناوب اين چرخش 24ساعت است.
   3. خورشيد ساكن است و در مركز كره فلكى قرار دارد.
   4. زمين درحالى كه به دور خود حركت چرخشى دارد، در هر 41365 روزى يك بار نيز به دور خورشيد مى گردد.
   5. محور مدار حركت زمين به دور خورشيد با محور حركت چرخشى زمين زاويه 5/23 درجه تشكيل مى دهد.
   حركت چرخشى(وضعى) زمين حركات ظاهرى شبانه روزى ستارگان و خورشيد را توجيه مى كند و حركت گردشى زمين به دور خورشيد، حركات ظاهرى ساليانه ستارگان و خورشيد نسبت به يكديگر را توضيح مى دهد و با در نظر گرفتن زاويه 5/23 درجه، كه بين محور حركت چرخشى و محور حركت گردش انتقالى زمين وجود دارد، علت اختلاف مدت شبانه روز در فصول مختلف و نيز وجود فصول چهارگانه را مى توان درك كرد.
   براى توجيه تفاوت طول فصول با اين مدل نيز مجبوريم بپذيريم كه خورشيد، خارج از مركز مدار حركت ساليانه (انتقالى) زمين قرار دارد; با اين فرض گرچه حركت زمين نسبت به مركز مدار دايره اى خود يكنواخت است، حركت آن نسبت به خورشيد، كه خارج از اين مركز قرار دارد، يكنواخت نخواهد بود; يعنى زمين نسبت به خورشيد در زمان هاى مساوى قوس هاى يكسان نمى پيمايد.
   اين مدل را برخى از متفكران يونانى ارائه كردند و بعداً كپرنيك در قرن 16 آن را تكميل كرد. كپرنيك (زاده 1473م)، منجم مشهور لهستانى، پس از سجزى و ابوريحان بيرونى قائل به مركزيت خورشيد و متحرك بودن زمين شد. وى به مطالعه و پژوهش در

صفحه 497 - جلد چهارم
آثار منجمان گذشته پرداخت و همه اشكالات و ناهماهنگى هايى را كه در دستگاه كرات و دواير بطليموس وجود داشت، هويدا ساخت. در سال 1504 بود كه كپرنيك با عقيده «فيلولائوس» و «آريستارك» كه 18 قرن پيش از وى ـ يعنى دو قرن قبل از ميلاد ـ به حركت دورانى زمين اعتقاد پيدا كرده بودند، موافق شد و قبول كرد كه زمين هر 24 ساعت يك بار به دور خود حركت مى كند. او خورشيد را در مركز كره سماوى ساكن نگاه داشت و زمين را در مدت يك سال به دور آن به حركت آورد. به عقيده وى، ستارگان همه، نقاطى درخشان و ثابت هستند و سيارات همگى، مانند زمين به دور خورشيد حركت مى كنند.
منظومه شمسى:
   در مدلى كه كپرنيك از منظومه شمسى ارائه داد، خورشيد در مركز عالم فرض شده، زمين و سيارات ديگر به دور خورشيد مى گردند; افزون بر اينها، اقمار سيارات، سيارك ها، ستارگان دنباله دار، شهاب سنگها و غبار از اجزاى اين خانواده هستند.
واژه «شمسى» حاكى از آن است كه خورشيد فرمانروا است و در حدود9/99% همه ماده اين منظومه در خورشيد مجتمع است(جرم همه سيارات، اقمار و غيره1% ديگر را تشكيل مى دهد).
   حاصل اين توزيع جرم، آن است كه خورشيد تقريباً ساكن است و همه اجرام سبك تر بر گرد آن مى گردند و اين در حالى است كه در حركات خود نظم سترگى را رعايت مى كنند، چنان كه واژه «منظومه» اين ويژگى را مى رساند.
حركت سياره ها:
   در منظومه شمسى نُه سياره و ده ها ماهواره طبيعى تاكنون شناخته شده است. مطالعه حركت اين سيارات قواعد زير را به دست مى دهد:
   1. مدار سياره ها نزديك به دايره است.
   2. مدار سياره ها تقريباً در يك سطح قرار دارند; بدين معنى كه انحراف آنها نسبت به اكليپتيك(دايره بروج) كم است.
   3. همه سياره ها ـ به استثناى اورانوس و خورشيد ـ در يك جهت مى چرخند.
   4. استواى همه سياره ها ـ به استثناى اورانوس و خورشيد ـ تمايل كمى نسبت به سطح مدارى دارند.
   5. مدار اغلب ماهواره ها نزديك به دايره است.
   6. سطح مدارى بيشتر ماهواره ها نزديك به سطح استواى سياره هاى مادر است; بنابراين با مدار سياره هاى مربوطه هم سطح مى باشند.
   7. بيشتر ماهواره ها و حلقه زحل به دور سياره مادر در همان جهتى كه سياره ها به دور خورشيد مى چرخند، گردش مى كنند.
حركت را «مستقيم» گويند; چنانچه قواعد بالا درباره آنها صادق باشند(يعنى از غرب به شرق) و چنانچه جهت آن مخالف باشد، همان طورى كه درباره بعضى از ماهواره ها صدق مى كند، آن را «قهقرايى» يا «بازگشتى» نامند].
هيئت ذيمقراطيس ـ خلاصه اش آنكه اين فضاى غير متناهى مملو از هوا بوده و تمامى كواكب در ميان آن منتشر و متلاشى گرديده و در جرمى ديگر مركوز نبوده و هماره بهواسطه جذب هوا به اقتضاى طبيعت خودشان حركت مى كنند و هرقدر كه نسبت به زمين نزديك تر باشد، به همان اندازه حركتش كمتر خواهد شد و بالعكس هرقدر دورتر از مركز زمين باشد، به همان اندازه سريع تر خواهد بود و ازاين رو معتقد گرديده بر اينكه ثوابت از همه كواكب سريع تر بوده و در هر روز و شب يك مرتبه به دور زمين گردش مى كنند.
هيئت عصرى; هيئت غريب--->هيئت جديد.
هيئت فاصله ـ در اصطلاح طب و تشريح، آن است كه تناسب اعضا و شكل و اوصاف آنها بر وجه اكمل باشد.
هيئت فيثاغورس ـ نزديك ترين هيئات سايره است نسبت به هيئت جديده و مجملش آن است كه اشرف و افضل امكنه كون از براى اشرف عناصر است و ازآن رو كه اشرف عناصر نار و اشرف امكنه مركز و

صفحه 498 - جلد چهارم
محيط است، پس لابد بايد در مركز عالم جرمى نارى باشد كه تمامى اجرام ده گانه الهيّه به دور آن طواف نمايند و آنها عبارت از ثوابت [ستارگان] و سبعه سيّاره و زمين و پاره اى كواكب خياليّه اند كه به زعم فيثاغورسيّون، پس از زمين بوده و مكمّل نظام كونى هستند و زمين هم علاوه بر اينكه بر گرداگرد جرم نارى مركزى طواف دارد، به دور محور خود هم گردش مى نمايد و ارستارك از اصحاب فيثاغورس هم نظام عالم را به همين ترتيب چيده الاّ اينكه نار مركزى را مبدّل به شمس نموده و نار محيط را به فضاى غير متناهى تبديل داده.
هيئت قديم --->هيئت بطلميوسى.
هيئت قوپرنيق; هيئت كپلر; هيئت كوپرنيك--->هيئت جديد.
هيئت ليكومنطانوس--->هيئت تيخو براهى.
هيئت مصريان ـ از همه جهت موافق هيئت بطلميوسى [ر.م ]بوده و فقط عطارد و زهره را از اقمار شمس دانسته و شمس را به همراهى ساير اجرام سيّاره متحرك به گرداگرد زمين دانند.
هَياتِله--->هياطله.
هَياسه ـ دوالى [تسمه اى] كه بدان، تنگِ زين اسب را بر پشت آن محكم كرده و تنگ بالاى بار را بر پشت چاروا بكشند.
هَياطِله ـ اگرچه ظاهر برهان[ر.ض] آنكه به ضمّ اوّل و فتح رابع باشد، ليكن ظاهر، آن است كه به فتح اوّل و كسر رابع باشد. بارى، در برهان[ر.ض] گويد: نام شهرى و مدينه اى بوده است و در بستان السياحة[ر.ض] بدون تعيين حركت گويد: مردم توران [ر.م] و به روايتى طخارستان [در شمال افغانستان] است و در مراصدالاطلاع[ر.ض ]گويد: هيطل (چو حَيدر) نام بلاد ماوراءالنهر است كه عبارت از خجند [در تاجيكستان] و بخارا و سمرقند [هر دو در ازبكستان ]و مابين آنها است و ظاهر آن است كه همين هيطل در اصل، هيتال يا هيتل (با تاى قرشت) بوده، پس معرّبش كرده و به قانون لفظ عربى در جمع آن، هياطله گفته و در مجموع آن بلاد مذكوره استعمال نمايند و در برهان[ر.ض ]گويد: هيتال، ولايت ختلان را گويند از ملك بدخشان [در شمال افغانستان ]و در فرهنگ ناصرى[ر.ض] گفته: هيتال، ولايت ختلان و طالقان و بدخشان و بخارا و خجند و سمرقند و همه بلاد تركستان است و در جمع آن موافق نوشته هر دو موافق قانون عربى هياتله گويند، مثل افغان و افاغنه بلكه به نوشته برهان[ر.ض]، ملوك آنجا را نيز هياتله مى گفته اند. بارى، لفظ هيتال موافق نوشته برهان[ر.ض]، به لغت اهل بخارا، مردم توانا و قوى هيكل را گويند و ظاهرش آنكه اسم جنس بوده و هركه را كه بدين صفت باشد هيتال مى نامند ليكن در فرهنگ ناصرى[ر.ض] گفته كه اين لفظ در آن زبان، مردى پر قوّت و نيرو بوده و ظاهرش آنكه اسم شخص معيّن است. بارى، از تدبر در اطراف مطلب روشن گرديد كه نام اصلى بلاد مذكور هيتال يا هيتل بوده، پس معرّبش نموده و هيطل گفته، پس به قانون عربى در جمع آن، هياطله گفته اند و همان لفظ هياطله است كه در ميان عجم با تاى قرشت استعمال كرده و هياتله گفته اند و نيز روشن گرديد كه صاحب برهان[ر.ض ]در ترجمه لفظ هياطله و ضبط حركت آن، خطاى فاحش كرده است و رجوع به «غور» هم شود.
هياك ـ (ل) روح و جان.
هيال ـ (چو عَيان) هياليدن [ر.م] و اسم فاعل از آن.
هياليدن ـ (چو رَسانيدن) ديوانه شدن سگ و مانند آن.
هيب ـ (چو تير) عاقبت كار.(ند)
هيبت ـ (چو حَيدر) ترسيدن و حذر كردن و اجتناب نمودن و به پارسى «شكوه» و «آسا» [گويند].(عر)
هَيبَتى--->گلشنى.
هيبوسابور ـ (ل) نام يكى از هفت شهر اصلى مداين [ر.م ]است.
هَيبه ـ (ر) رجوع به «عيبه» نمايند.
هيپارخوس; هيپارق; هيپارك--->ابرخس.
هيت ـ (چو تير) به نوشته مراصد[ر.ض]، شهرى است در كنار غربى فرات در سمت فوق انبار و خيرات و نخلستان آن بسيار و قبر عبدالله ابن مبارك [فقيه، زاهد و محدّث مؤلف البِرّ والصّله و التفسير; 118ـ 181هـ] هم در آنجا است.

صفحه 499 - جلد چهارم
هيتال ـ (چو ميدان) رجوع به «هياطله» نمايند.
هيتان ـ (چو ديدار و ميدان) دروغ.
هيتل ـ (چو حَيدر) هيتال است [به «هياطله» رجوع شود].
هيج ـ (چو صَيد) نام موضعى است و به عربى، جنگ و جدال است و (چو نيك) اندك و لاشىء و برطرف شده و معدوم گرديده و بدين معنى، بيشتر با جيم پارسى گفته و «ايج» هم گويند.
هيجا ـ (چو شيدا) هنجار و به عربى، جنگ و جدال.
هيجده ـ (ر.ف).
هيچ ـ (چو نيك) رجوع به «هيج» شود.
هيخا ـ (ل) خوب و نجيب.
هيخامنش--->هخامنش.
هيختن ـ آهيختن[ر.م].
هيد ـ (چو صَيد) شنه دهقانان[كه با آن كاه را از غلّه جدا كنند].
هيدج; هيدخ ـ (چو حَيدر) اسب جنگى و تند و تيز و جهنده.
هيدخت ـ (ل) نام ستاره زهره.
هير ـ (چو تير) طلا و آتش و طاعت و عبادت.
هيراب ـ (ل) نام مَلَكى است كه ربّ النوع عنصر باد است.
هيراد ـ (چو ديدار) گشاده رويى و خود را به مردم خوشحال وانمودن.
هيربُد; هيربُذ ـ صوفى مرتاض و گبر[زردشتى] و آتش پرست و خادم آتشگده و خداوند و بزرگ و حاكم آن و مفتى و قاضى گبران و يهوديان و حاكم و پيشواى دين و رئيس روحانى ايشان و در گنج دانش [ر.ض] گويد: هيربد پيروان هيربدسار است و آن، نام نامه اى [كتابى ]است از مه آباد[ر.م ]و آن نامه را ترجمه هاى متعدد كرده اند. يكى از فريدون فرّخ [ششمين پادشاه پيشدادى] بوده و ديگرى از بوذرجمهر است كه براى نوشيروان دادگر نگاشته كه يزدانيان سهى كيش كه سپاسى نيز گويند، به زعم خود برآنند كه برترين پيغمبران و بزرگ ترين پادشاهان و پدر مردم اين دور زمان مه آباد بوده و در نامه او آمده كه ذات و گوهر ايزدِ بى چون از همه رنگ ها و شكل ها و صورت ها منزّه و مبرّا است و عبارات فصحا و بلغا و اشارات علما و عرفا از بيان آن نور بى رنگ و نشان، قاصر است و جميع موجودات صادر از فيض و علم او است و همه چيز كرده او و تمامى ذرّات اين جهان حتى جنبش يك تار موى بر تن جانوران را دانا است.1
هيربُدسار--->هيربد.
هيرسا ـ مردم پارسا و مرتاض.
هيرك ـ (چو ديگر) بچه بز و شتر.
هيرمند ـ نام يكى از القاب گشتاسب [پادشاه كيانى] و معنى لغوى آن، عبادت كننده است و يا بهواسطه اينكه آتش را از آيات بزرگ خدا دانسته و زاده آفتابش پنداشته و آن را تمجيد مى نموده است، بدين لقب ملقّب گرديده و هم نام رودخانه اى است بزرگ و خوش گوار در ملك سيستان كه از كوه هاى هزاره و غور و غرجستان برخاسته و به زمين بُست و داور گذشته و مابين هرات و قندهار عبور كرده و هزار نهر در آن داخل شده و هزار نهر به زراعت ها خارج شده و در هيچ حال زياده و نقصان آن معلوم نگردد و در قاموس[ر.ض] هيرمند را تصحيح كرده و در قاموس الاعلام[ر.ض] هم هندمند نوشته ليكن هر دو به خطا رفته اند. فردوسى در رفتن اسفنديار به سوى سيستان گفته:
«از آن پس بيامد سوى هيرمند *** همى بود ترسان ز بيم گزند
سراپرده زد بر لب هيرمند *** به فرمان پيروز شاه بلند».
هيرون ـ (چو بيرون) به فرموده تحفه[ر.ض] و فرهنگ مخزن[ر.ض]، خرماى قسب[ر.م] است و در برهان[ر.ض ]گويد: نوعى از نى است كه به عربى «قصب» گويند و آن محكم و پُرميان و گلش شبيه به پنبه برزده بوده و اگر به گوش رود، كر كند و ظاهر، آن است كه ترجمه برهان[ر.ض]، اشتباه مابين سين و صاد است.
هيره ـ (چو ريزه) پى سر و پس گردن.
هيرى ـ (چو ليلى و بينى) گل شب بو و خيرى[ر.م].

1. نقل مطلب گواه بر تصديق آن نيست.

صفحه 500 - جلد چهارم
هيزار; هيزارما ـ (چو ديدار) رجوع به «نعناع» نمايند.
هيزان ـ هيزن[ر.م] است.
هيزاو ـ به نوشته تحفه[ر.ض]، همان هيزار [ر.م] است و ظاهر، آن است كه با واو نوشتن آن از خطاى كاتب است و با راى قرشت درست است.
هيزم ـ (ر.ف) و تركيباتش مثل «هيمه» است.
هيزن; هيزه; هيزينه ـ (چو ديگر و ريزه و پيچيده) پشتوان [پشتيبان] و غلتبان [ر.م] و شنه دهقانان[كه با آن كاه را از غلّه جدا كنند].
هيژده ـ (ر) عدد معروف هيجده.
هيسپاليس--->اشبيليّه.
هيش ـ (چو نيك) هيچ و آهن جفت [در گاوآهن] و كتانى است كه بيشتر در هند بافند.
هيشتن ـ هِشتن[ر.م].
هيشر ـ (چو حَيدر) كنگر برّى است كه بلندى آن به قدر يك گز و زياده و ميان آن تهى و شكوفه آن مانند بنفشه پهن و بعد از خشكيدن، سفيد مى گردد و در ميان شكوفه آن چيزى است مانند پنبه كه اگر به گوش رود، كر سازد.
هيشم ـ (چو حَيدر) بچه گرگ و بچه عقاب.
هَيضه ـ (ر) به نوشته قطر[ر.ض]، مرض بعد از مرض و معاودت همّ و غمّ و قىّ و قيام كه هر دو در يك جا باشند و در بحرالجواهر[ر.ض] گويد: عبارت از حركت مواد فاسده هضم نرفته است به خارج بدن بهواسطه قى يا اسهال و بازگشتن آنها از بدن است با شدّت.(عر)
هيطل ـ (چو حَيدر) رجوع به «هياطله» نمايند.
هيكا ـ (ل) خوب و نجيب.
هيكامنش--->هخامنش.
هيكر ـ (چو حَيدر و به كسر كاف هم) اسب كُميت[ر.م] و در برهان[ر.ض] با كاف پارسى [هيگر] ضبط كرده.
هيكل ـ (چو حَيدر) به نوشته برهان[ر.ض]، بتخانه و هر بناى بلند و بزرگ و صورت و مجسّمه و هر حيوان ضخيم و گنده و تعويذ و بازوبند و دعا و حمايل و ظاهرش پارسى بودن آن است ليكن عربى است و در قطر[ر.ض ]گويد: اسب دراز و علف دراز و بناى بزرگ و دَير و معبد نصارى و يهود و هر چيز ضخيم و گنده و رجوع به «سماروخ» هم نمايند.
هيكل بستن ـ مردن و زنّار [ر.م] بستن براى بندگى.
هيكلْ تراش ـ سازنده صور مجسّمه و آن كه بت و خاچ [صليب] مى سازد.
هيكلِ خاكى غبار ـ جسد آدمى.
هيكلِ شمس--->كى قباد.
هيگر--->هيكر.
هيل ـ (ر) امر و فاعل از هيليدن [ر.م] و هم ميوه اى است هندى معروف كه برادر ميخك و از جمله ادويه معطّره بوده و وقتى، آن را مانند عوامل معدى استعمال مى كرده اند و در ايران و هندوستان در ادويه غذايى داخلش نمايند و آن را به عربى «هال» و «قاقله» و به فرانسوى «كارداموم» و به سريانى «شرفيون» و به يونانى «فطيداوس» و به هندى «الايچى» ناميده و به عربى، قسم كوچك آن را «قاقله صغار» خوانده و نوع بزرگش را «قاقله كبار» گويند و موافق فرموده پزشگى نامه[ر.ض]، ميوه چندين قسم نبات است كه آنها را نوعاً «آموم» مى نامند و در مالابار و هندوستان و غيره به عمل مى آيد و درخت آن به فرموده مخزن[ر.ض]، به قدر دو سه ذرع و يك ساق دارد و برگ آن شبيه به برگ انار و ريحان و گل آن سفيد ريزه مايل به سرخى شبيه به گل باقلا است.
هيل اُنثى; هيل بوا ـ هيل صغير[ر.م].
هيل ذكر ـ هيل كبير[ر.م].
هيل رسمى ـ هيل صغير[ر.م].
هيل سيلان ـ هيل كبير[ر.م].
هيل صغير ـ كه «هيل اُنثى» و «هيل بوا» و «هيل رسمى» و «هيل مالابار» نيز گويند، ثمر نباتى است كه در مالابار [در جنوب غربى هند] در كوه موسوم به هيلى و نواحى آن به هم رسد و در جايى ديگر وجود ندارد و نبات آن تا به دو ذرع و برگش به قدر برگ انار و ريحان و تند و خشن و پهن تر از آن و ثمر آن خوشه دار و در شاخه هاى متفرّق و محتوى دانه هاى قهوه اى رنگ و هر دانه اى از آن در غلافى سفيد به قدر مغز پسته و بزرگ تر و كوچك تر از آن و بسيار خوش بو و معطّر و

صفحه 501 - جلد چهارم
تند و تلخ و از ساير اقسام باقيمت تر و در خامى سبز و بعد از رسيدن زرد و بعد از خشكيدن سفيد مى شود.
هيل غراب ـ هيل كبير[ر.م].
هيل كبير ـ كه «هيل ذكر» و «هيل سيلان» و «هيل غراب» نيز گفته و به عربى «قاقله كبار» نامند، غلاف آن به قدر جوزبوا [ر.م] و مثلّث و سياه و دانه اش مايل به تدوير و در تفريح و ساير خواص قوى تر از هيل صغير و دانه هاى آن متعدد و خرمايى قهوه اى رنگ و مخطّط مى باشند.
هيل مالابار ـ هيل صغير[ر.م] است.
هيل متوسّط ـ به فرموده پزشگى نامه[ر.ض]، طولش كمتر از هيل كبير[ر.م] و در ساير صفات، شبيه آن است.
هيلا ـ (چو شيدا) مرغ باز و باشه[ر.م].
هيلاج ـ (چو ميدان) رجوع به «كدبانو» شود.
هيلو; هيلوى ـ (به فتح اوّل و ضمّ لام) مطلق بازى، خصوصاً هولك و گردون بازى [چرخى باشد كه طفلان از چوب سازند و بر آب روان نصب كنند تا آب بر آن خورده و به گردش درآيد].
هيله ـ (ل) در جايى به معنى كدخدا و گردباد ديدم و در برهان[ر.ض] گويد: بر وزن و معنى حيله و كلمه نيك را هم گويند و در انجمن آرا [ر.ض] فرمايد: در هيچ كتابى به دست نيامد و در غياث اللغات [ر.ض] گويد: هيله مخفّف هليله[ر.م ]است.
هيلى ـ منسوب به هيل[هل] و رجوع به «هيل صغير» هم شود.
هيليدن ـ (چو پيچيدن) هليدن[ر.م].
هيم ـ (چو قمر) يعنى هستم و حاضرم و موجودم و حيات دارم و (چو تير) هيمه و به عربى، (چو صَيد) سرگشتگى و (چو تير) شتر تشنه.
هيمان ـ (چو ميدان) تشنه و كسى كه از شدّت عشق ديوانهوار شده باشد و (چو سرطان) عاشق شدن و حيرانى و سرگشتگى به طورى كه مقصد خود را نداند.(عر)
هيمه ـ (چو ريزه و هَيضه) هيزم و گوشتابه.
هيمه تر فروختن ـ مكر و حيله كردن.
هيمه زَفت ـ كنده پاى مقصّران.
هيمه كشِ دوزخ ـ مزدور ديو[ر.م].
هيميا ـ (به كسر اوّل و ميم) موافق آنچه در ترجمه «علم» اشاره نموديم، يكى از علوم خمسه محتجبه است و حقيقت آن به نوشته غياث اللغات[ر.ض]، علم طلسمات است كه در «طلسم» مذكور افتاد و در كشف الاسرار[ر.ض ]گويد: يكى از علوم خمسه محتجبه، علم تسخيرات و آن معرفت احوال سبعه سيّاره [قمر، عطارد، زهره، شمس، مرّيخ، مشترى و زحل] است از حيثيّت تصرف ايشان كه فواعل علوى اند در قوابل سفلى و دعوات و خواتيم و بخورات ايشان و تسخيرات روحانيّات و عزايم جنّيان و اين علم تسخيرات را «هيميا» گويند و از شرايط اين علم آن است كه بهواسطه قرب قمر به عالم سفلى ابتدا به تسخير آن كنند و چون از وى به مطلوب رسند، به وسيله آن به تسخير عطارد اشتغال ورزند، پس به وسيله هر دو تسخير زهره كرده و به وسيله هر سه تسخير شمس نموده و به وسيله اين مجموع بدون زهره كه ضد مرّيخ است، به تسخير مرّيخ اقدام نمايند. بارى، در نژاد لفظ هيميا چيزى در كتب موجوده به دست نيامد اگرچه ظن قوى يونانى بودن آن است.
هين ـ (چو نيك) اين و اينك و سيلاب و گفتن و كلمه تأكيد و امر به شتابيدن، يعنى زود باش و آگاه باش.
هينا ـ (چو شيدا) شمشير جوهردار.
هيناهين ـ تعجيل و شتاب بسيار.
هيند ـ هند.
هينه ـ (ل) حنا.
هيوژه ـ (ل) مرغ چكاوك.
هيوفاريقون ـ (ل) رجوع به «هوفاريقون» شود.
هيولا ـ (به فتح اوّل و ضمّ و تشديد ثانى و تخفيف آن) به نوشته قطرالمحيط[ر.ض]، پنبه است و پيشينيان طينت عالم را تشبيه به پنبه كرده اند و در اصطلاح علم معقول، جوهر فرد و اصل و ماده هر چيز كه محل صورت اجسام است و در «مقولات عشره» مذكور افتاد و بيشتر در آخر آن به عوض الف با ياى حطّى نويسند.(عر)

صفحه 502 - جلد چهارم
هيولاى اولى --->مقولات عشره.
هيولى--->هيولا.
هيون ـ (چو درون) اسب و جانور بزرگ، خصوصاً شتر بزرگ و يا شتر دو كوهانى و يا شتر محمل بردار و يا شتر تندرفتار و يا مطلق شتر و در جايى به معنى پيك و قاصد و چاپار و شترسوار هم ديدم.
هيوند ـ (چو ريوَند) تقوى و اجتناب و پرهيزكارى.
هيونغ تو ـ (ل) رجوع به «هون» شود.
هيوه ـ (ل) متجدّد شدن و متغيّر گرديدن.
هيى ـ (به فتح اوّل و كسر آن) هستى.