welcome to official website of Grand Ayatollah Sobhani
فارسی عربی
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی گالری صوت گالری تصویر گالری فیلم اخبار

جستجو در متن قاموس الکتاب :
نام کتاب :   قاموس المعارف- در چهار مجلد*
نویسنده :آيت الله ميرزا محمد على مدرس تبريزى*

  قاموس المعارف- در چهار مجلد

صفحه 363 - جلد چهارم

انجمن سى ام

(در واو [هوّز])
و آن به 22 آيين مشتمل است:

آيين اوّل

(در [حرف] واو [هوّز] با الف [ابجدى])
و امّا واو مفرده، كه صدرنشين اين انجمن است، در گفتار سيّم از آيين اوّل مقدّمه مذكور افتاد.
وا ـ با و واى و آشكار و دور و بعيد و گشادن و پس دادن و برگردانيدن و به معنى باز هم آمده: «وا گفت»، يعنى بازگفت و در آخر كلمات افاده معنى آش و شوربا نمايد، همچون: غورهوا و ماستوا و مانند آنها.
وابا ـ نيماد[ر.م].
وابخشيدن ـ تقسيم كردن.
وابَردَن ـ پهن كردن خمير نان.
وابسته ـ (ر) منسوب و متعلق و هر چيزى كه مربوط و موقوف به چيزى ديگر باشد.
واپس ـ (چو مادر) بازمانده.
واپستن; واپسيدن ـ بازماندن و باز جهيدن.
واپسين ـ هر چيز آخر و عقب مانده.
واپور ـ [(از لاتينى يا فرانسوى) كشتى دودى يا كالسكه دودى].
وات ـ پوستين و كلام و سخن و حرف، مقابل اسم و فعل را هم گويند.
واتگر ـ (چو كارْگر) شاعر و سخنور و قصه خوان و پوستين دوز و نام رودخانه اى است.
واتور; واتوره; واتول; واتوله ـ بر وزن و معنى تاتور و تاتوره است.
واثق ـ (ر.ف) و بالخصوص نام يكى از خلفاى عباسيه است كه در 227 هجرى جلوس كرده و پنج سال حكومت رانده، پس برادرش، متوكل كه با خسّت طبع معروف و در غصب و عشرت مشهور است، خلف وى گرديد و اگرچه همين واثق به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، در مذهب معتزله بوده ليكن مردى صادق و جدى بوده و در مباحثه علميّه رغبت تمام داشته و اهالى مكه و مدينه را اكرام نمودى.
واج ـ پرسش و سؤال و گوينده و امر به گفتن.
واجار; واجاره ـ بازار.
واجب ـ (ر) ثابت و لازم و ساقط و مقتول و گاهى در مقابل ممكن و ممتنع هم استعمال نمايند و به پارسى «بايا» و «بايسته» و «وايا» [گويند] و توضيح اين اجمال آنكه هرآنچه تصور شده و در ذهن آيد، يا قابل وجود و هستى است يا نه. قسم ثانى را كه اصلاً قابليّت وجود يافتن ندارد «ممتنع» گويند، مثل شريك خداوندى و قسم اوّلى هم كه قابل وجود است، اگر قابل عدم هم بوده و هريك از هستى و نيستى نسبت به ذات آن مساوى باشد، آن را «ممكن الوجود» نامند، مثل تمامى ذرات كائنات و اگر اصلاً قابل عدم نبوده و نيستى درباره آن روا نباشد، آن را «واجب الوجود» نامند، مثل ذات حضرت بارى، جلّ اسمه.
واجب الوجود--->واجب.
واجد ـ (ر) باقى و پاينده و لبلاب و عشقه [گياه پيچك].(عر)
واجرود ـ (ل) موضعى است مابين همدان و قزوين.
واچار; واچاره ـ بازار.
واچيدن ـ (چو سازيدن) نورديدن و بازپس چيدن.
واحد ـ (ر.ف) و رجوع به «عدد» هم نمايد و هم تخلص ميرزا لطف الله نامى است از ارباب قلم شيراز كه در حوالى 1300 هجرت در فن كتابت ممتاز و در نقاشى هم با امتياز بوده و گاهى شعر هم مى گفته است و از او است:
«هر دل كه در آن عشق رخ يار نباشد *** هيچش خبر از عالم اسرار نباشد
هركس كه چو واحد شود از عشق يگانه *** در وحدت ذات تواش انكار نباشد».
واحدِ مقياس--->مقياس.
واخ ـ واى و آه و افسوس و تأسف و نيكو و بلندى و درست و راست و حصّه و قسمت و قطع و يقين و كلمه تعجب و تحسين كه در وقت ديدن يا شنيدن چيزهاى بد و يا خوب و عجيب و با لذت و يا بى لذت بر زبان رانند و بيشتر مكرر

صفحه 364 - جلد چهارم
كرده و «واخ واخ» گويند و با هاى هوّز هم استعمال نمايند.
واخ واخ--->واخ.
واخوان ـ (ل) در جايى ديدم كه علم نحو و دستور است.
واخوردن ـ ترحم كردن و بخشودن و دچار ديگرى شدن [ملاقات كردن].
واخيدن ـ (چو سازيدن) واخ كردن و از هم جدا بودن و نمودن و پشم و پنبه را بر زدن و حلاجى كردن.
واخيده ـ اسم مفعول و ماضى بعيد از واخيدن[ر.م].
واد ـ وات[ر.م] و پسر و باد.
وادار ـ حريص و مأمور.
وادارَنگ ـ ترنج.
وادس ـ (ل) به نوشته بستان[ر.ض]، ناحيه بزرگى است قريب به فراهان در ميان كوهستان كه آبوهوايش خوب و به چندين قريه مشتمل مى باشد.
وادگونه ـ بنى نوع.
واده ـ (چو باده) اصل و بنا و باده و ماده هر چيز و به خودستايى خروشيدن.
وادى ـ ديه دهنده و فرجه و فاصله ميان بيشه ها و تِلال[تپه ها] و جبالى كه منفذ و مجراى سيل باشد و بالخصوص ناحيه اى است در كوفه و يكى ديگر در اندلس و در اصطلاح جغرافيايى آن، رجوع به «كوه» نمايند.(عر)
وادى احرار ـ دشتى است از جزيرة العرب.
وادى اَيمَن ـ به فرموده مجمع البيان[ر.ض]، لفظ «ايمن» به معنى طرف راست و مقصود از آن در آيه مباركه (فَلَمَّا أَتَاهَا نُودِىَ مِنْ شَاطِئِ الْوَادِي الأَيْمَنِ فِي الْبُقْعَةِ الْمُبَارَكَةِ مِنَ الشَّجَرَةِ أَنْ يَا مُوسَى إنِّي أَنَا اللهُ رَبُّ الْعَالَمِينَ)(قصص، 30) طرف راست وادى و صحرايى است كه مقدّسش ناميده و حضرت موسى(عليه السلام) در يك بقعه و سمت آن، كه به جهت معدن وحى و رسالت و كلام پروردگارى بودنش موصوف به مباركش داشته، مأمور به خلع نعلين گرديد و يا اينكه مقصود از «ايمن» طرف راست حضرت موسى(عليه السلام) و يا طرف راست نفس و يا خود «ايمن» از يُمن به معنى خير و بركت مأخوذ گرديده. و يك بقعه آن را مبارك گفتن هم به جهت آن است كه نعمت و خيرات و اشجار و اثمار آن بى پايان بوده، چون از اراضى شام است و خير و بركت آنها ظاهر است و همچنين خيرات و بركات اطوار و اوضاع نفس در آن مكان مقدس ظاهر و آشكار است و در بعضى از آثار دينيّه آمده كه مراد از شاطى وادى ايمن در آيه مذكوره، نهر فرات بوده و مقصود از بقعه مباركه، ارض اقدس كربلا است و در برهان[ر.ض] گويد: وادى ايمن وادى مقدس است و آن بيابانى است كه در آنجا نداى حق تعالى به موسى(عليه السلام)رسيد.
وادى برده ـ به نوشته بستان السياحة[ر.ض]، ناحيه اى است از دمشق كه بر دوازده قريه مشتمل و آخر آن به شهر دمشق متصل و طولش دوازده فرسخ و عرضش يك ميل و كمتر و بيشتر و مردمانش شافعى مذهب و غريب نواز هستند.
وادى جهنّم--->غاغاطيس و سنگ جهنّم.
وادى حِجاره ـ شهرى است در اندلس.
وادى حمرا ـ جايى است دلگشا در يك منزلى وادى صفرا كه آن هم محلى است بَهجت فزا در ميان مدينه و مكه و مزار فيض مدار ابوذر غفارى در آنجا است و مردمان اين هر دو وادى عرب و شافعى مذهبند.
وادى حَمَل ـ از دهات يمامه[در جزيرة العرب ]است.
وادى خُبان ـ موضعى است در يمن.
وادى روم ـ دشتى است پهن و گشاده از طرف شمالى خيبر.
وادى زمّار ـ (چو عطّار) دشتى است در قرب موصل.
وادى سِباع ـ يكى از نواحى كوفه و هم موضعى است در ميان بصره و مكه كه زبير را در آنجا كشته اند.
وادى سبيع ـ (چو كميل) نام موضعى است و در مراصد[ر.ض ]معين نكرده است.
وادى السّلام ـ بنابر مشهور، صحراى نجف است كه بهشت دنيا هم گويند.
وادى سيم ـ صبح صادق.
وادى شيطان ـ موضعى است در قرب موصل.

صفحه 365 - جلد چهارم
وادى صفرا---> وادى حمرا.
وادى عروس ـ بيابانى است در راه مكه.
وادى قُرى ـ دشتى است در ميان شام و مدينه كه دهات بسيارى دارد.
وادى قدس ـ عالم لاهوت.
وادى قُصور ـ يكى از بلاد هذيل است[در عربستان].
وادى كبير ـ صحراى كبير و نهرى است در اسپانيا.
وادى ليمو ـ ديارى است مسرّت طراز از بلاد حجاز كه باغاتش موفور و از مكه دو مرحله دور و مردمانش شافعى مذهبند.
وادى مقدّس--->وادى ايمن.
وادى موران--->موران.
وادى موسى ـ به نوشته مراصد[ر.ض]، دشتى است در طرف پيشين بيت المقدّس كه در ميان آن و ارض حجاز صحراى زيباى كثيرالزيتونى است و همين دشت منسوب به حضرت موسى ابن عمران(عليه السلام)است كه چون با بنى اسرائيل از تيه خارج مى شدند، سنگى كه از آن، چشمه جارى شده، در خدمت آن حضرت بود تا اينكه به همين وادى رسيده و آن سنگ را كه به بزرگى سر بزى و يا كله آدمى بوده، در كوهى كه در آنجا بود استوار داشته و از آن، دوازده چشمه برآمد كه هريكى از آنها به يكى از دوازده قريه كه مسكن دوازده سبط بنى اسرائيل بودند، جريان يافته و حضرت موسى(عليه السلام)هم در همان جا وفات يافته و آن سنگ هم در همان جا باقى ماند. بارى، درباره همين سنگ كلماتى است كه بسط آنها خروج از وضع كتاب است.
وادى مياه ـ از نواحى يمامه[در جزيرة العرب] است.
وادى نعمان ـ به نوشته بستان[ر.ض]، نام چند موضع است در عربستان و در نواحى جبل عرفات هم وادى اى بدين نام است.
وادى نمل ـ كه در آنجا مورچه، حضرت سليمان(عليه السلام)را مخاطب داشته، مابين عسقلان و بيت جبرين است و آن شهركى است در ميان بيت المقدّس و غزه.
وادى يَكلا ـ از نواحى صنعاى يمن است.
وادياب ـ (چو ماديان) ناچيز و باطل گشته.
واديان ـ (ق) رازيانه و باديان.
وادياو ـ (ق) وادياب[ناچيز و باطل گشته].
واديج ـ (چو كابين) زنگال [ر.م] و خُم سركه و چوب بندى تاك انگور و جايى از تاك كه خوشه انگور از آن رويد.
واديدن ـ (چو سازيدن) تحقيق كردن و بازديد نمودن.
واذارنج ـ (ل) ترنج و نارنج.
وار ـ بار و لايق و سزاوار و مكرر و بسيار و قدر و مقدار و مثل و مانند و صاحب و خداوند و ميل و محبت و رسم و عادت و دفعه و نوبت و رجوع به «يارد» هم نمايند.
وارادين ـ به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، نام شهرى است از مجارستان كه تابع اوستريا [اتريش] بوده و اكنون در زبان خود مجارى ها به غروس واردين موسوم و كوچه هاى آن با مرمر فرش است.
وارانيدن ـ (ر) به واريدن [به «اوباريدن» رجوع شود ]واداشتن.
وارت ـ (چو ماست) صبح و سحر.
وارتلوميئوس ـ (ل) هفتمِ حواريين است كه در «حواريون» مذكور افتاد.
وارث ـ (ر.ف) [ارث بر و يكى از صفات خدا است، به معنى باقى پس از فناى خلق].(عر)
وارثِ داود ـ حضرت سليمان(عليه السلام).
وارثِ ملك سليمان ـ هريك از سلاطين.
وارخد ـ (چو كارْگر و پابند) مردم لوند و تنبل و پهلوان.
واردن; واردين ـ (چو كارْگر و يا به كسر دال و چو بادگير) اوخلو و وردنه.
وارديّه--->هفتادوسه ملت.
وارسنباتك ـ (ل) رجوع به «موش كور» نمايند.
وارش ـ (ل) در جايى ديدم آدم مفت خوار و پرطمعى است كه بدون دعوت در مجالس حاضر بوده و «يا نصيب» و «يا قسمت» گفته و بى تكلّفانه مى خورد.
وارشَو; وارشَوه ـ (ر) كه در زبان اهالى ما به ورشو معروف است، به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، شهرى است بسيار قديم كه كرسى اداره لهستان روس و به مسافت 1260 كيلومتر

صفحه 366 - جلد چهارم
از جنوب غربى پترسبورغ [سن پترزبورگ] واقع و 160 هزار نفوس را كه اكثرشان يهودى است، جامع و داراى سراى ها و كليساهاى بسيار و قلعه داخليه آن مستحكم و كتابخانه آن بسيار مجلّل و يك رصدخانه هم داشته و هيكل و مجسّمه كوپرنيك، مؤسّس هيئت جديده، هم در آنجا است.
وارغ ـ (چو فاسق و ناخن و مادر) لحيم و برغست[ر.م] و چوب بندى تاك انگور و آنچه از درخت خرما ببرند.
واركار ـ (چو كارزار) كازه [خانه اى كوچك از چوب و علف; آلاچيق] باغ و بستان.
وارمچى; وارموك ـ (ل) رجوع به «سيخول» شود.
وارن ـ (چو ناخن) وارون و (چو فاسق و مادر) آرنج.
وارنج ـ بر وزن و معنى آرَنج و واديج [ر.م] و آوازيدن.
وارنه ـ (ل) ناحيه اى است در ساحل بحر اسود از ممالك مشهوره بلغارستان كه قديماً به اوده سوس موسوم بوده و چندين مرتبه از طرف روس ها و عثمانى ها ضبط و استرداد شده و عاقبت در محاربه اخيره به موجب معاهده برلين موكول به بلغارستان داشتند.
واروغ ـ (چو كابوس) آروغ.
وارون; وارونه ـ (ر) شوم و نحس و نامبارك و خلاف واقع و حقيقت و خميده و برگشته و سرازير شده و بدبخت.
واره ـ (چو باده) وار[ر.م] و فصل و موسم و مرغى است مشهور كه درخت را مى شكافد.
وارى ـ (چو راضى) در حال تركيب، معنى مثل و مانند را مى فهماند، همچو: قندوارى و نباتوارى و نظاير آنها.
واريج ـ (چو كابين) وارنج [ر.م].
واريدن ـ (چو سازيدن) اوباريدن[ر.م].
وارينه ـ (چو بازيچه) وارى [ر.م].
واز ـ باز و آواز و گشاده و آشكار.
وازار ـ بازار.
وازپيچ ـ بر وزن و معنى بادپيچ.
وازلين ـ موافق فرموده پزشگى نامه[ر.ض]، عبارت از جسمى است سفيدرنگ و كدر و نيم شفاف و شبيه به سرشير و فسادناپذير و آن را از رسوبى كه پس از تقطير نفت باقى مى ماند استخراج مى كنند و ازآن رو كه در جلد تحريك نكرده و بدبويش نگرداند، در همه استعمالات طبى به جاى پيه و روغن استعمال مى شود.
وازنيچ ـ بر وزن و معنى بادپيچ.
وازون; وازونه ـ به نوشته بعضى، وارون و وارونه است و ظاهراً تصحيف شده.
وازه ـ (چو باده) واژه.
وازه سبانك ـ (ل) رجوع به «موش كور» نمايند.
وازيدن ـ (چو سازيدن) آواز كردن و واز [باز و آشكار ]نمودن.
واژ ـ باج و باژ.
واژار ـ بازار.
واژغ ـ بر وزن و معنى وارغ.
واژگون; واژگونه ـ (ر) وارونه.
واژنيج ـ بر وزن و معنى بادپيچ.
واژون; واژونه ـ (ر) وارونه.
واژه ـ (چو باده) لفظ و لغت و حرف و كلمه.(ند)
واژيان ـ (چو ماديان) خواص و بزرگان و مقربان.
واس ـ خوشه گندم.
واستارم ـ (ل) نام نسك 21 كتاب زند[ر.م] است.
واسر ـ (چو مادر) كسى كه بعد از بهبودى بازهم به جهت بى ملاحظگى بيمار شود.
واسَرَنگيدن ـ (ل) جولان كردن و طواف نمودن.
واسط ـ (چو فاسق) درب و كسى كه در ميان قوم نشيند و هم به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، شهرى است از بغداد در قرب رقّه در سمت جنوبى فرات كه در 703 ميلادى ـ مطابق 84 هجرى ـ حَجّاج، والى بغدادش بنا نهاده و هم نام كوهى است [بر سر راه منى] و اسم ناحيه اى است در اندلس و در بستان السياحة[ر.ض] گويد: واسط از بلاد خوزستان و قلم آن ممتاز و قلم واسطى مشهور است و رجوع به «قرقوب» هم نمايند و در مراصد[ر.ض] گويد: شهركى است در اندلس و دهى است در بلخ [در افغانستان ]و دويّمى در جزيره [ر.م] و سيّمى در حجاز و چهارمى در حلب و پنجمى در دجيل[در عراق] و ششمى در عراق و

صفحه 367 - جلد چهارم
هفتمى در موصل و هشتمى در نجد و نهمى در يمامه[در جزيرة العرب] و دهمى در يمن.(عر)
واسطه ـ (چو حادثه) اشراف قبيله و هرآنچه از جواهر در ميان گردن بند و قلاده اندازند و هم به معنى معروف كه «شفيع» هم گفته و به پارسى «ورّفان» گويند.(عر)
واسطه عِقدِ نجوم ـ آفتاب.
واسطيّه ـ رجوع به قسم 74 از فصل دويّم ماده چهارم «صوفيّه» نمايند.
واسه ـ (چو باده) پروانه.
واش ـ واشه[ر.م].
واشام; واشامه; واشان; واشانه ـ دستمال و معجر و سرانداز زنان و پرده ساز و در و پنجره و پيه حيوانات.
واشت ـ (چو ماست) شاه تير.
واشكَرده ـ چست و چابك و ساخته و پرداخته و مهيّا و آماده.
واشكوك ـ شخص كارآمد و كارگزار.
واشگون; واشگونه ـ (ر) واژگونه.
واشنگ ـ (چو پابند) باشنگ[ر.م] و چوبك زن[بزرگ پاسبانان].
واشه ـ (چو باده) گياه و علف و باشه [ر.م].
واشى ـ (چو راضى) زينت دهنده و نقش كننده.(عر)
واصل ـ (ر.ف) و هم نام پسر عطاى بصرى است كه موافق آنچه در «معتزل» مذكور داشتيم، مؤسّس طريقت معتزله بوده. اينك آن فرقه را واصليّه هم گويند و يا آنكه واصليّه، موافق آنچه در تعداد فرق معتزله اشاره نموديم، عنوان يكى از شعب ايشان است كه اصحاب «واصل ابن عطاى بصرى» [80 ـ 130هـ] بوده و به قدر و نفى صفات بارى قائل و به منزلة بين المنزلتين و عدم تعيين محق و مبطل از فريقين جمل و صفّين معتقد هستند و نيز قديم را منحصر به ذات بارى داشته و كفر و ظلم و شرك را مستند به تقدير خداوندى ندانسته و به منزلة بين المنزلتين معتقد بوده و گويند كه در ميان كفر و ايمان، مقامى است كه از هر دو خارج مى باشد. بارى، لفظ واصليّه، موافق آنچه در فصل دويّم از ماده چهارم «صوفيّه» اشاره نموديم، عنوان بعضى از شعب آن فرقه نيز هست كه موافق فرموده بستان السياحة [ر.ض ]و حديقة الشيعة[ر.ض]، گويند: ما به خدا واصل شده و به حق رسيده و به او پيوسته ايم و نماز و روزه و حج و هيچ يك از واجبات دينيّه را به عمل نياورده و گويند كه وضع همه آنها به جهت آن است كه آدمى بهواسطه آنها تهذيب اخلاق كرده و معرفت حق حاصل نموده و به خدا واصل گردد و چون همه اين نتايج از براى ما حصول يافته، تمامى احكام شرعيّه از ما برخاسته و هيچ چيز بر ما واجب نبوده و تمامى محرّمات دينيّه هم بر ما حلال است و بعد از آنكه كسى بدين مقام عالى رسيد، هرچه بكند از زنا و لواط و سرقت و شرب خمر و غيرها، احدى حق تعرض به او ندارد و هر فعلى كه كند، نيكو بود و منعش نتوان كرد و اگر مادر و خواهر و دختر خود را وطى كند، حلال است و اگر با پسر و دختر و زن مردمان وصلت نمايد، از او فيض ها به ايشان رسد و اگر ديگرى را بر خود افكند، روا و نيكو و مباح است و چنانچه از مفتى ايشان نقل است، اصلاً ضررى به نفس ناطقه انسانى ندارد و اگر بر يكى از ايشان شهوت غالب شده و از ديگرى خواستار مجامعت باشد و او امتناع نمايد، كار غلط كرده و از فرقه واصليّه نخواهد بود بلكه كافر خواهد بود، به خلاف آن كه اجابت كند، مرد باشد يا زن، كه به درجه ولايت رسيده و از اولياى عظام خواهد شد. و گويند: رابعه [عدويه، زاهد و عابد متوفّى 135هجرى] و جمعى ديگر از زنان جهان بهواسطه برآوردن حاجت واصلان به مرتبه ولايت رسيدند. بارى، چنانچه از شيخ مفيد و ساير علماى شيعه نقل است، ترك فرايض و ارتكاب معاصى، طريقت جميع فرق صوفيه است ليكن بعضى از ايشان اظهار آن كرده و ديگرى اظهار آن را ممنوع داشته و به عمل كردن فرايض و اظهار زهد و عبادت، مردم نادان را فريب دهند. على الجمله، بعضى اين مذهب را نيز از اصول مذاهب صوفيّه شمرده ليكن چنانچه در ماده 4 «صوفيّه» اشاره نموديم، اصول آنها منحصر به حلوليّه و اتحاديّه بوده و اين فرقه هم از شعب اتحاديّه مى باشد كه سراسر گمراهى است.
واصليّه--->واصل.

صفحه 368 - جلد چهارم
واف ـ بلبل و خواننده.
وافتيز ـ به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، يكى از اصول سبعه مذهبيّه كليسا است كه به زعم نصارى، مبدأ مسيحيت و محو گناهان اصلى باشد و آن هم به حسب موارد مختلف و در كليساهاى قتوليك چنان است كه گويد: من اسامى اب و ابن و روح القدس را معاً وافتيز مى كنم. پس آب بر سر كودكان ريزند و اين قسم را «وافتيزِ خيسش» گويند و گاه است كه تمامى بدن را در آب فرو برند و آن را «وافتيز غوطه» نامند و گاهى آب پاشى روى جمعيتى را كه براى اجراى همين آيين اجتماع كرده اند هم «وافتيز» گويند. و اين دو اصول آخرى، كه در ازمنه اوّليّه مسيحيت در شرق مستعمل بوده، اكنون در غرب معمول نيست و قديماً قاعده وافتيز را تنها درباره مردگان بزرگ بعد از تدقيقات بسيارى معمول مى داشتند و در اواخر، آن را درباره كودكان هم بعد از چند روزى از ولادت ايشان معمول داشتند و مسيحيان غسل و تعميد حضرت مسيح(عليه السلام) را كه در ابتداى بعثت به دلالت حضرت يحيى(عليه السلام) در نهر اردن به عمل آورده بودند هم «وافتيز» گويند و رجوع به «تعميد» هم نمايند.
وافر ـ (چو فاسق) فراوان و بسيار و در اصطلاح عروضى، يكى از بحرهاى شعر است كه از هشت بار «مَفاعِلُن» تركيب يافته و ازآن رو كه اين بحر در اشعار عرب بسيار و موفور است، بدين اسم اختصاص يافته:
«چه شد صنما، كه سوى كس به چشم رضا نمى نگرى *** ز رسم وفا نمى گذرى، طريق وفا نمى سپرى».
واق ـ وقواق[ر.م] و وزغه و صداى آن و معرّب واك[ر.م].
واقد ـ (چو فاسق) مشتعل و نورانى.(عر)
واقدى ـ منسوب به واقد و هم به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، عنوان مشهور خليفه بغداد كه در عصر مأمون عباسى بوده و كنيه اش ابوعبدالله و مسقط رأسش مدينه و در 207 هجرى وفات يافته و در فن سِيَر و مغازى تصنيفات بسيارى دارد. پس گويد: على ابن احمد واقدى ابوالحسن، كه از ارباب سير بوده و در 468 هجرى وفات يافته، غير او است.
واقصه ـ (چو حادثه) منزلى است در راه مكه و موضعى است در ارض يمامه[در جزيرة العرب].
واقع ـ (ر) عارض و حادث و امر حاصل و واجب و ثابت و كلام مؤثر و هر چيز ساقط كه به جايى ديگر افتد و هم نام كوكبى است.(عر)
واقعه ـ (چو حادثه) قيامت و نازله شديده و مرد دلير و برهم خوردن دو كس و صدمه متوالى از پى يكديگر و به پارسى «شده» و «بوده» [گويند].(عر)
واقف ـ (ر) مطّلع و خبردار و وقف كننده و موضعى است در اعالى مدينه.(عر)
واقفى ـ (ر) هريك از آحاد فرقه واقفيّه [ر.م] است.(عر)
واقفيّه ـ عنوان مشهور فرقه اى است از شيعه كه تا هفت امام از ائمه اثناعشر قائل بوده و وفات حضرت موسى ابن جعفر(عليهما السلام) را انكار نموده و آن حضرت را قائم آل محمّد ـ صلوات الله عليهم ـ پندارند و در مجمع البحرين[ر.ض ]گويد: سبب اين عقيده آن بود كه در حين وفات آن حضرت هريك از عمّال و كسان وى داراى مال بسيارى بودند، چنانچه در نزد زياد قندى كه يكى از گماشتگان بوده، 000،70 دينار و در نزد عثمان ابن عيسى كه در مصر ساكن و يكى ديگر از ايشان بود، علاوه بر مال بسيار شش تن جاريه هم مى بود و هكذا و به همين جهت موت آن حضرت را انكار كرده و در جواب حضرت رضا(عليه السلام) كه بعد از وفات والد ماجد خود خواستار اموال و جوارى گرديد، اظهار داشت كه پدرت وفات نكرده. پس آن حضرت در جواب رقم داشتند كه پدرم وفات يافته و اموال او هم به معرض قسمت آمد. بازهم در جواب عرضه داشت كه اگر پدرت نمرده باشد، پس تو را حقى در اين اموال نباشد و اگر مرده باشد، چنانچه شما مى گوييد، بازهم مرا وصيّت نكرده كه آنها را به شما رد نمايم. اينك جاريه ها را هم آزاد كرده و به حباله خود آورده ام. و همين فرقه است كه در پاره اى آثار دينيّه به حمار شيعه و كلاب ممطوره(سگ باران خورده) موصوف داشته اند و رجوع به «هفتادوسه ملّت» شود.
واقواق ـ (چو كارزار) وقواق[ر.م].

صفحه 369 - جلد چهارم
واك ـ سخن و مرغى است كبودرنگ كه اكثر در كنار آب نشيند و به نوشته جهانگيرى[ر.ض]، همين است كه عوام الناس آن را «واق» گويند و رجوع بدانجا هم نمايند.
وال ـ بالا و والا و به معانى بال، خصوصاً نوعى از ماهى بزرگ درم دار [فلس دار] است كه «بال» هم گويند. كمال اسماعيل[قصيده سراى ملقّب به خلاّق المعانى، متوفّى 635هـ] گفته:
«دين ز درويشان طلب نز خواجگان باشكوه *** ز آنكه گوهر از صدف يابى نه از ماهى وال»
   و از بعض كتب نقل شده كه بال بزرگ ترين ماهيان است و چون بالِ خود را برآرد، به بزرگى بادبان كشتى باشد و سبب اين نام هم همين است و چون چندى به خوردن ماهيان مشغول شود، ماهيان از جور او به خداوند نالند. اينك خداى قهار هم ماهى كوچك اشكنامى را بر وى غالب كند كه به مغز سرش رفته و كاوش كند و چندان سر و بال بر كوه و زمين دريا زند كه هلاك شود و شعر منقول از بحرالحقايق هم ناظر به همين مدعا است:
«چون ز خُردى بزرگ را خللى است *** قصه اشك و بال خوش مثلى است»
و صاحب انجمن آرا [ر.ض] گفته:
«هركه را گوش پر شد از باطل *** سخن حق محال خواهد بود
سخن حق به گوش هر نادان *** قصه اشك و بال خواهد بود».
واكُفيدن ـ بند شدن آب در گلو و ظاهراً همان حالت است كه آب در مجراى نفس رود و نفس تنگى كند و سرفه به هم رسد.
والا ـ بزرگ و بالا و والاد[ر.م] و واله[نوعى بافته ابريشمى كه زنان پوشند] و قدر و مرتبه و قد و قامت و بلندى و رفعت و در زبان اهالى ما قسمى از پرويزن[غربال] كه بسيار تنگ چشم باشد و به پارسى «تنگ بيز» گويند.
والاد ـ طاق و گنبد و قالب و كالبد و گِلابه و سقف خانه و پوشش و طبقه و عمارت گلين و عمارت رنگين نقاشى كرده و ديوار از سنگ و آجر بنا شده و مهره ديوار [هر رده از ديوار گلى و چينه] و اساس و بنياد آن.
والادگر ـ بنّا و عمارت كننده و مهره كش [كسى كه چينه هاى ديوار را روى هم نهد] و ديوارساز.
والاكى شيدان ـ در جايى ديدم كه ترجمه انوار قاهره علّيّون است زيراكه «شيد» به معنى نور و «كى» به معنى قاهر و «والا» اعلى است.
والان ـ رازيانه و يا نام عمومى رازيانه و شبت [شويد ]است كه اوّلى را به «بزرگ» مقيّد كرده و دويّمى را به «كوچك» موصوف دارند.
والانِ بزرگ; والانِ كوچك--->والان.
والانه ـ ريش و جراحت.
والغونه; والگونه ـ سفيداب و غازه و گلگونه.
والوچانيدن ـ تقليد كردن و اقوال و افعال ديگران را به همان ترتيب خودشان گفتن و كردن.
واله ـ (چو باده) بالا و سراب و شوره زار و قوس قزح[رنگين كمان] و اصرار و مبالغه در كارها و زارى كردن و نوعى از بافته ابريشمى است كه بيشتر زنان پوشند و هم پارچه اى است سفيد و خودرنگ كه آن را سفيد نكرده باشند بلكه همچنان سفيد بافته شده باشد و (چو كامل) به عربى، بى خود و حيران و سرگشته از افراط عشق و محبت است.
والى ـ (ر) حاكم بلد و ولايت كه با امر و نهى و حسن تدبير خود مباشر و متولى امور ايشان باشد.(عر)
والى سپهر اوّل ـ ماه.
والى سپهر پنجم ـ مرّيخ.
والى سپهر چهارم ـ آفتاب.
والى سپهر دويّم ـ عطارد.
والى سپهر سيّم ـ زهره.
والى سپهر ششم ـ مشترى.
والى سپهر هفتم ـ زحل.
والى هند ـ موافق آنچه در ماده 5 «ينگى دنيا» خواهد آمد، لقب كريستف كلمب است.
واليز ـ (چو فاليز) رجوع به «دهليز» شود.
واليس ـ (ق) نام حكيمى بوده جليس اسكندر.

صفحه 370 - جلد چهارم
وام ـ دِين و قرض و مثل و مانند و در حال تركيب در آخر كلمه، افاده معنى لون و رنگ نمايد.
وام زمين ـ ذره خاكى كه در وجود آدمى مركب است كه به منزله قرض آدمى است از زمين كه عاقبت بازهم به خودش رد خواهد نمود.
واماده; وامادينه ـ در جايى ديدم كه ماده، مقابل نرينه است.
وامْپير ـ به نوشته درارى[ر.ض]، نام پارسى غول بيابانى است.
وامران ـ (به كسر ميم و يا سكون آن) گياهى دوايى كه از چين آرند و رجوع به «ماميران» شود.
وامق ـ (چو فاسق) يكى از اصطلاحات نرد و نام عاشق عذرا [در داستان عنصرى، شاعر قرن 5هـ] است كه هر دو در «عذرا» مذكور افتادند.
وامى ـ (چو راضى) مردم عاجز و درمانده و قرض دار.
واميران ـ وامران[ر.م] است.
وان ـ مثل و مانند و در آخر كلمات، به معنى بان بوده و افاده معنى محافظت و نگهبانى نمايد، همچون: پشتيوان و كشتيوان و گلّهوان و فيلوان و مانند آنها و هم شهرى است بَهجت نشان از ولايت شيروان از بلاد ارمنيّه كبرى كه آبش خوش گوار و هوايش سازگار و خاكش طرب انگيز و زمينش حسن خيز و مردمانش نيك نهاد و نيكوخصال و پسنده احوال و با حسن و جمالند:
«همه مُشگين خط و سيمين بدن و غنچه دهن *** همه گل چهره و شكرلب و شيرين حركات»
   بارى، به نوشته بستان السياحة[ر.ض]، اقسام ميوه جات سردسيرى اش ممتاز، خصوصاً سيب و اَمرود[گلابى] و زردآلوى آن باامتياز و قلعه آن قطعه كوهى است در دشت و اطرافش چون بهشت و دور آن 6000 گام است و دور آن را حصار محكمى از سنگ و آجر كشيده و خندق عميقى با اسلوب خوبى كنده اند و دور حصارش 8000 گام مى شود و از كنار كوه چشمه بزرگى جارى و در جميع عماراتش سارى و اين مَثَل زبانزد مردمان است كه «در دنيا وان و در آخرت ايمان». بارى، همين شهر در كنار درياچه واننامى كه درياچه ارمن هم گويند، واقع و موافق نوشته فرهنگ ناصرى[ر.ض]، سبب تسميه هم همين است چنانچه گويد: آنچه در لغت پارسى استنباط شده، آن است كه وان به معنى چشمه و محل آب استعمال مى شده و از اسامى قديمه بعضى مواضع اين معنى به دست مى آيد، چنان كه در آذربايجان محلى معروف است كه چون شش چشمه و رود به هم متصل و بدان محل مى آمده، ششوان خواندندى، پس متدرجاً تغيير يافته و شيشوان گويند و احمد رفعت[ر.ض] گويد: وان شهرى است در فرانسه و يكى ديگر در آسياى عثمانى كه در ساحل شرقى بحرى مسمّى به همين اسم به مسافت 260 كيلومتر از جنوب شرقى ارضروم[ر.م ]واقع و 20000 نفوس را از كرد و ترك و ارمنى جامع و تجارتش داير و محل تردد قوافل و كرسى اداره ولايتى است كه آن هم به همين اسم مسمّى و از مشرق به عجمستان و از مغرب به شهرزور و از شمال و مغرب شمالى به ارضروم متصل و 000،150 نفر نفوس را حاوى و گندم آن خوب و انهار و كوهستان آن بسيار است و قديماً همين ولايت سمت شمالى آثوريا و جنوب شرقى ارمنستان كبير محسوب مى شده است. و اما درياى وان، كه اشاره نموديم، در وسط همين ولايت وان واقع و طولاً 140 كيلومتر و عرضاً 60 كيلومتر بوده و داراى جزاير بسيارى مى باشد.
وانج ـ (چو بانگ) عدس و مرجمك.
واندال ـ به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، يكى از قبايل جرمان [ژرمن ]است كه قديماً در سواحل بحر بالطق [بالتيك ]سكونت داشتند و خودشان در مذهب ارييوس[ر.م ]بوده و به كاتوليك ها تعدى مى نمايند.
وانسان; وانسانه ـ (ل) در جايى ديدم كه پرگار است.
وانشان ـ (ل) دهى است در سه فرسخى گلپايگان كه آبوهواى خوب دارد.
وانشانه ـ (ل) پرگار.
وانِكونِتَن ـ گرفتن.(ند)
وانيرمَند ـ مردم بداخلاق و بى شرف.
واو ـ نام يكى از حروف هجا است.
واوى ـ به نوشته تحفه[ر.ض]، كلب برّى است و در فرهنگ مخزن[ر.ض] لفظ واى را بدون واو ثانى به كلب برّى ترجمه

صفحه 371 - جلد چهارم
نموده، و الله العالم.
واويج ـ (چو كابين) وايج[ر.م].
واه--->واخ.
واهش ـ (چو ناخن) مخفّف واهوش[ر.م].
واهله ـ (ل) نام زن حضرت نوح(عليه السلام).
واهم ـ (چو مادر) اشغر[ر.م] و اجتماع و انفساخ.
واهم آمدن ـ به يك جا جمع شدن و فسخ بودن و برهم خوردن.
واهمه ـ (چو حادثه) قوّه اى است كه بدان، معانى جزئيّه درك شود و به پارسى «ترسه» [گويند] و آن در حيوان به منزله عقل است در انسان.
واه واه ـ واخ واخ[ر.م].
واهوش ـ (چو گاموش) مردم تباسيده [از شدت گرما بى حال شده].
واى ـ گمراه و لفظى است كه در هنگام درد و الم و مرض بر زبان رانند و گاهى در مقام تأسف خوردن هم كف دست ها را برهم ساييده و اين كلمه را بر زبان رانند و رجوع به «پاياب» و «واوى» هم شود.
وايا ـ ملاذ و ملجأ و مراد و مطلوب و امر ضرورى و حاجت و گشاده و قوّه فهم و مدركه.
واياواى ـ در برهان[ر.ض] گويد: شور و غوغاى ماتم زدگان و مصيبت ديدگان است و در ناصرى[ر.ض] گويد: به معنى آه و ناله و نوحه است، به خلاف «هاياهاى» كه به معنى شور و نعره و فرياد است.
وايج ـ (چو حايل) چفت و چوب بندى تاك انگور.
وايِزَك ـ (ل) شراره آتش.
وايست; وايسته ـ بر وزن و معنى بايست و بايسته و وايا[ر.م].
وايه ـ (چو سايه) وايا[ر.م] و حصّه و بهره.
واييج; واييچ ـ (چو كابين) وايج[ر.م].

آيين دويّم

(در حروف واو[هوّز] با باى ابجدى و باى پارسى)
وبا ـ (چو قمر و كَنار و قضا) طاعون و يا مطلق مرض عمومى و يا فساد جوهر هوا است بهواسطه اسباب ارضيّه و يا سماويّه.(عر)
وباسك ـ (چو اتابك) خميازه و دهان دره.
وبال ـ (ر) رنج و شدت و عذاب و ثقل و وخامت و سوء عاقبت و در اصطلاح نجومى آن، رجوع به «خانه» شود.
وبر ـ بر اوزان و معانى ببر و به عربى، (چو قمر) تفتيك[ر.م ]و مطلق پشم نرم و يا مخصوص به شتر است و نام علفى هم هست.
وبردك ـ (ل) لُغَز و چيستان.
وبصان ـ (چو گلدان و دستان) رجوع به «بصان» و «تاريخ عرب» نمايند.(عر)
وبيل ـ (چو امير) شديد و شله[پشته] هيزم و عصاى كلفت و چوبى كه بدان ناقوس مى زنند و رجوع به «ناقوس» هم شود.(عر)
وپرش ـ (چو بددل) لون و رنگ.

آيين سيّم

(در حرف واو[هوّز] با تاى قرشت و ثاى ثخذ)
وت ـ (چو بد) پوستين.
وت گر ـ پوستين دوز.
وتد ـ (چو قمر) ميخ و تندى درون گوش و بلندى پيش آن و در اصطلاح عروضى، عبارت از سه حرف است كه دو تا از آنها متحرك باشند. پس متحرك الاولوالثانى را «وتد مجموع يا موصول» خوانند، همچون: سخن و پدر و مانند آنها، و متحرك الاولوالآخر را «وتد مفروق» نامند، مثل: عِشقِ و سِيرِ.
وتد مجموع; وتد مفروق; وتد موصول--->وتد.
وتر ـ (چو هند) فرد و يكتا و تنها و هم نام نمازى است يك ركعتى كه در آخر نماز شب در شرع مقدس مقرر است و (چو سخت) خداوند عالم و حضرت آدم(عليه السلام) و فرد و تنها و روز عرفه و فرد كردن جفت و به جزع و فزع آوردن ديگران و ناقص كردن مال ايشان و (چو قمر) موضعى است از نواحى يمامه [در جزيرة العرب] و كوهى است در راه مكه از طرف يمن و در اصطلاح هندسى آن، رجوع به «دايره» شود و (چو تند) دهى است در حوران از اعمال

صفحه 372 - جلد چهارم
دمشق و در آن مسجدى است كه بنابر مشهور، حضرت موسى(عليه السلام) در همان مسجد بوده و موضع عصاى آن حضرت در آنجا بر روى سنگى نمودار است.
   بارى، لفظ وتْر، كه در سوره مباركه والفجر هست، به نوشته مجمع البحرين[ر.ض]، (به كسر اوّل و يا فتح آن) عبارت از ذات بارى و يا حضرت آدم(عليه السلام) و يا روز عرفه و يا نماز يك ركعتى مذكور است كه قنوت در آن و دعا كردن چهل مؤمن و پاره اى آداب ديگر در همين قنوت مطلوب و به مذهب ابوحنيفه، قنوت منحصر به همين نماز وتر بوده و در نمازهاى ديگر شرعيّت ندارد، و به همين فتوا ناظر است شعر مشهور [انورى ابيوردى]:
«اى به تو مخصوص اعجاز سخن *** چون براى وتر در معنى قنوت».
هر چند در مذهب اهل بيت در تمام نمازها مستحب است.
وتر قائمه; وتر گونيا---> مثلّث و گونيا.
وتك ـ (چو قمر) مرغ سلوى[ر.م].
وتگر ـ (چو عنبر) رجوع به تركيبات «وت» شود.
وَتگَژ ـ (ق) تخم و دانه، خصوصاً از انگور.
وتيره ـ (چو سليقه) قصاص و خون خواهى و حبس و سستى و مسامحه در كارها و درنگانيدن و عدد ده و حجاب مابين دو سوراخ بينى و پوست نازك ميان انگشتان، خصوصاً ابهام و سبابه و جرنده [غضروف ]بالاى گوش و راه متصل به كوه و مطلق طريقه، خصوصاً طريقه واحده مشايعت كه بدان مواظبت نمايند و هم نافله نمازِ خفتن[عشا] است كه بعد از آن دو ركعت نشسته به جا آرند و بدين معنى، مشهور ضمّ واو و فتح تاء است.(عر)
وثاق ـ (چو كَنار يا چنار) عهد و پيمان و معاهده و هرآنچه چيزى ديگر را بدان بندند و (چو چنار) جمع وثيق هم هست و در جايى به معنى خانه و حجره هم ديدم.(عر)
وِثاق پيره زن ـ خانه اى است كه پيره زنى در درون بارگاه نوشيروان [پادشاه ساسانى قرن 6م] داشته و هرچه اصرار نمود كه به قيمت اعلى بخرد، آن پيره زن قبول نكرد.
وثن ـ (چو قمر) بت و صنم و يا خصوص آنچه جسم و جثّه داشته باشد از سنگ و چوب و فلزات و مانند آنها و جمع آن، وثن (بر وزن تند) است و كسى را كه متديّن به عبادت آن باشد، به لفظ آن منسوب داشته و وثنى گفته و در زن وثنيّه گويند، يعنى بت پرست، چنانچه وثنيّه عنوان مشهور فرقه همچنانى هم هست بلكه مطلق متعبد به عبادت معبودهاى باطل را هم وثنى گويند، مثل پرستش كنندگان ماه و آفتاب و كواكب و اشجار و معادن و حيوانات و غيرها و به نوشته جنات الخلود[ر.ض]، از آن جمله است مهلكيّه، كه هريك از آب و آتش را صاحب روح و نفس و حركت دانسته و پرستش كنند و جماعت سمنيّه، كه منسوب به سومناتند[بتخانه اى در هند] و معطّلة العرب، كه از پى هيچ عملى نرفته و ملائكه كروبيان را دختران خدا دانند(إِنْ يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ إِلاَّ إِنَاثًا وَ إِنْ يَدْعُونَ إِلاَّ شَيْطَانًا مَرِيدًا)(نساء، 117). و در كشف القناع[ر.ض ]گويد: اديان معموله در عالم منحصر به چهار است: يهوديّه، مسيحيّه، اسلام، وثنيّه; و وثنيّه هم به چند نوع بوده و از آن جمله برهميّه است. و ايشان به يك خداوند كه او را ضابط كل مى دانند، معتقدند و مى گويند كه او سه خدا از جانب خود نصب كرده: برهمه و وشنو و سيوا، و در تحت اينها به خدايان بسيارى قائلند كه عدد آنها به چهارصد هزار مى رسد و اهل اين مذهب به چهار مرتبه منقسمند: كَهَنه و جنود و تجّار و اهل صنايع، و هيچ يك از اين مراتب مخلوط به ديگرى نمى شود و كسى كه در يكى از آنها از مادر متولد مى شود، به غير آن انتقال نمى تواند كرد و اين ديانت بيشتر در بلاد هندوستان شايع است و ليكن اكنون بسيارى از ايشان در خط تربيت و تمدن داخل شده اند و به آن رتبه ها اعتنايى ندارند و با ديگران كه در رتبه ديگر متولد شده اند، مخالطت مى كنند. و ديگر از انواع ديانت وثنيّه، بوذيّه است و ايشان معتقدند بر اينكه اوّلين صادر از ماده عقل است و آن را «بوذه» مى نامند و بعد از آن هيولى و ساير موجودات از اينها تكوين شده اند و از جمله عادات اين طايفه آن است كه اسلاف و اعقاب خود را عبادت مى كنند و بيشتر شيوع اين دين در چين و سيام و شرق هندوستان است. و ديگر از انواع وثنيّه، فتشيّه است و

صفحه 373 - جلد چهارم
ايشان هرچه را كه نافع و ضار است، عبادت مى كنند و اين مذهب به غير از ميانه سودان در اواسط افريقا يافت نمى شود و عدد اصحاب انواع مذهب وثنيّه موافق لوحه ذيل است و رجوع به «صنم» هم نمايند:
بوذيّه000،000،350
برهميّه000،000،160
فتشيّه و ساير انواع000،000،150
مجموع فرق فوق000،000،660
وَثَنى; وَثَنيّه--->وثن.
وثيق ـ (چو امير) محكم و استوا.(عر)
وثيقه ـ (چو سليقه) زمين پُرعلف و اعتماد و اطمينان و هرآنچه بر آن اطمينان نمايند و به معنى مغلول و مقيّد و بسته شده هم آمده و به مناسبت همين معنى، رهن و گرو را هم گويند كه گويا آن را در عوض قرض با زنجير بسته اند كه در آن به هيچ وجه تصرّف نتوان كرد و صيغه آن، فعيله به معنى مفعول و تاى آخر آن از براى نقل از وصفيّت بر اسميّت است.(عر)

آيين چهارم

(در حرف واو[هوّز] با جيم ابجدى و جيم پارسى)
وج ـ (چو حقّ يا مُدّ) قطا [به «سنگ خوار» رجوع شود] و شترمرغ و قسمى از ادويه و آن ريشه نباتى است كه در حوض ها و كنار آب ها رويد و آن را به عربى «عودالوجّ» هم گفته و به پارسى «اگر» و «اگر تركى» و «برج» و «سوسن زرد» و «گياه تركى» و «گياى تركى» ناميده و به فرانسه «كان آروماتيك» و به لاتينى «كالاموس آروماتيكوس» و به هندى «بچّه» و به يونانى «اقورون» نامند و موافق فرموده پزشگى نامه[ر.ض]، حجم آن به مقدار انگشت و اسفنجى و خارج آن قهوه اى رنگ و داخلش وَردى [سرخ رنگ] و داراى بويى مطبوع و طعمى معطّر و گزنده و در طب بيشتر تعفين[خيساندن دارو در سركه و الكل و غيره در مدت معيّن] آن را استعمال مى نمايند و مانند دارچينى از عوامل محرك و مقوّى معده است و در تحفه[ر.ض] و مخزن[ر.ض ]گويند: ماهيّت آن نباتى است كه در آب ها روييده و برگش از برگ نرگس درازتر و عريض تر و انبوه و با خشونت و ساقش بلند و گلش شبيه به گل زنبق و زرد مايل به سرخى و بيخش گره دار و بعضى بر بعضى پيچيده و كج شبيه به سُعد [ر.م] و رنگ آن مابين سرخى و سفيدى و طعم آن تند با حرارت و حراقت و تلخى و مايل به عطريت و قوّت آن تا چهار سال باقى و قريب به قوّت ايرسا[ر.م] و زراوند [ر.م ]و به چندين قسم مى باشد. بهترين همه سفيد بزرگ خوش بوى پرگره آن است و مستعمل بيخ آن.
وجار ـ (چو كَنار و چنار) خانه كفتار و امثال آن.(عر)
وجارش ـ (چو سفارش) گدازش و كاهيدن و ضعيف و لاغر شدن.(ند)
وجب ـ (چو سخت) مردم احمق و بى دل و ترسنده و ناقه اى كه فرشه [آغوز] در پستانش جمع شده باشد و خيك بزرگى كه از پوست بز درست كرده باشند و (چو قمر) معروف است كه عبارت باشد از مقدار مابين سر انگشت كوچك و انگشت بزرگ آدمى و آن را به عربى «شِبر» و به پارسى «وژه» و «پَنگ» و «بَدَست» و «اودَس» و «اودَست» و «گِدَست» گويند و اگر چه اين معنى بسيار مشهور است ليكن در كتب لغت موجوده در نزد حقير اثرى از آن نبود.(عر)
وجر ـ (چو قمر) فتوى.
وَجَرخواهى ـ استفتا كردن و حكم طلبيدن.
وَجَرگر ـ مفتى و قاضى و رسول و پيغمبر.
وجش ـ (ل) رجوع به «سيخول» نمايند.
وجع ـ (چو قمر) درد و الم و مرض و جمع آن، وِجاع و اوجاع است.(عر)
وَجَعِ مفاصل--->مفصل.
وجنك ـ (چو عنبر) منقار مرغان.
وجنين ـ (ل) دوغ شتر.
وجود ـ (ر.ف) و به پارسى «فرتاش» [گويند].(عر)
وجودِ خاص--->وحدت وجود.
وجودسازِ معادن ـ آفتاب.

صفحه 374 - جلد چهارم
وجوه ـ جمع وجه است و در اصطلاح نجومى، [عبارت است از قسمت هر برجى به سه قسم و هر قسمى را كه ده درجه باشد به توالى بروج «وجه» خوانند و هريك را به كوكبى منسوب سازند، چنان كه ده درجه اوّل حَمَل[ر.م ]نصيب مرّيخ است و ده درجه ميانه نصيب آفتاب و ده درجه آخر نصيب زهره و ده درجه اوّل ثور [ر.م] نصيب عطارد و ده درجه ميانه نصيب قمر و ده درجه آخر نصيب زحل و هم بر اين قياس تا آخر حوت [ر.م] (لغت نامه دهخدا)].(عر)
وَچَر; وَچَرخواهى; وَچَرگر ـ بر وزن و معنى وجر و تركيبات آن.

آيين پنجم

(در حرف واو [هوّز] با حاى حطّى)
وحدت ـ (ر.ف) و اشاره به عالم تجرّد.(عر)
وحدت وجود ـ كه در السنه داير و مختار صوفيّه و مسلك اكثر بلكه يكسرشان بوده بلكه اساس آن مسلك مى باشد، بر سبيل اجمال ثبت اوراق مى گردد. در بستان السياحة[ر.ض] گويد: اين طايفه گويند: وجود عين واجب است و قابل تجزّى و انقسام نيست و منبسط شده است بر هياكل موجودات و ظاهر گشته در همه موجودات و شيئى از اشياء خالى از آن نيست بلكه عين و حقيقت اشياء او است و امتياز در ميان اشياء به تقيّدات و تعيّنات اعتباريّه است:
«هر نقش كه بر تخته هستى پيداست *** آن صورت آن كس است كاين نقش آراست
درياى كهن كه برزند موجى نو *** موجش خوانند و در حقيقت درياست»
   و هم در جايى ديگر گفته1: واجب الوجود موجود است به وجود اصلى حقيقى و ممكن الوجود موجود است به وجود غير اصلى رابطى انتسابى غير حقيقى و حضرت بارى تعالى وجود بَحت[خالص] و حقيقت محض است و در آن مرتبه اسمى و رسمى و لغتى نيست بلكه كل موجودات در آن مرتبه مستهلكند و بعضى، از آن مرتبه تعبير به «مجهول مطلق» نموده اند كه چيزى از آن نشان نتوان داد و زبان بيان در آن نتوان گشاد و عقل و معرفت هيچ عاقلى و عارفى و بصيرت هيچ پيغمبرى به آن مقام نمى رسد و اين مرتبه را حكما «وجود خاص» گفته و عرفا «غيب الغيوب» و «ابطن كل باطن» نامند و معرفت اين مقام مخصوص ذات مقدس خود حضرت بارى است. اينك آن را «توحيد اعظم» و «توحيد حقى» گويند كه يگانه شمردن حضرت خداوندى است مر ذات اقدس خود را و جمله اوّل آيه(شَهِدَ اللهُ أَنَّهُ لاَ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ وَ الْمَلاَئِكَةُ وَ أُولُو الْعِلْمِ قَائِمًا بِالْقِسْطِ لاَ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ)(آل عمران، 18) هم ناظر به همين مقام است، در مقابل توحيد خلقى كه يگانه شمردن مخلوق است مر ذات بارى را كه جمله هاى مابعدى آيه مذكوره هم اشاره به آن است و همان توحيد حقى است كه مقام «حق المعرفه» كه اين گونه توحيد خاص خدا است و جز خود او هيچ كس او را نشناخت و نتوانست شناخت. و در جايى كه سيّد اصفيا كه استاد و معلّم همه انبيا است، به عجز و قصور معترف شده و «ما عرفناك حقّ معرفتك» فرمودند، ديگران كه همه در زير لواى او بودند، حساب كار خود كردند و از اين مقام زبان فرو بستند[شيخ محمود شبسترى گويد]:
«چه نسبت خاك را با عالم پاك *** كه ادراك است عجز از درك ادراك»2
«ما للتّراب و ربّ الارباب؟» «ما للثّرى والثّريا؟» «من گدا و تمنّاى وصل او هيهات.» «يا من لا يعلم ما هو الاّ هو.» «إنّ الله احتجب عن القلوب كما احتجب عن الابصار».
   بارى، خلاصه كلام اين طايفه، آن است كه چون حق تعالى از حيثيّت ذات در حجاب عزّت بوده و ميان او و ماسوا نسبتى نباشد، از اين جهت خوض در طلب او باعث تضييع وقت و طلب مطلوب، غير ممكن

1. اين بيان، با بيان پيشين نزد عارفان متفاوت است.(عليرضا سبحانى)
2. گلشن راز، بخش7.

صفحه 375 - جلد چهارم
است و اين است كه خود حضرت بارى به لسان رحمت اشاره فرموده:(وَ يُحَذِّرُكُمُ اللهُ نَفْسَهُ وَ اللهُ رَؤُوفٌ بِالْعِبَادِ)(آل عمران، 30) و مرتبه ديگر از وجود كه فعل و ظلّ وجود است و جميع صفات جلاليّه و جماليّه در آن مندرج مى باشند، نه مثل اندراج جزو در كل و يا ظرف در مظروف بلكه اندراج لازم در ملزوم، مثل اندراج نصف بودن و ثلث بودن و ربع بودن در واحد عددى پيش از آنكه جزو دو و سه و چهار شود، يعنى عدد يك را چون ملاحظه كنى، پيش از آنكه جزو شود، نصف دو بودن و ثلث سه بودن و ربع چهار بودن و هكذا در آن مندرج است. همچنين است احاطه وجود منبسط به ماسوا، و نسبت اين وجود به آن، مثل نسبت شعاع شمس است بر آن; چنانچه شعاع شمس منبسط است بر موجودات حسّيّه، اين وجود هم منبسط است بر جميع موجودات.[مولوى گويد]:
«گاه خورشيد و گهى عنقا شوى *** گاه كوه قاف و گه دريا شوى
نه تو آن باشى نه اين در ذات خويش *** اى برون از وهم ها وز بيش بيش»1
شبسترى [گويد]:
«هر آن كس را كه اندر دل شكى نيست *** يقين داند كه هستى جز يكى نيست
جناب حضرت حق را دويى نيست *** در آن حضرت من و ما و تويى نيست
من و ما و تو و او هست يك چيز *** كه در وحدت نباشد هيچ تمييز
درآ در وادى اَيمن كه ناگاه *** درختى گويدت: إنّى أنا الله
روا باشد أنا الحق از درختى *** چرا نبود روا از نيك بختى2
أنا الحق كشف اسرار است مطلق *** به جز حق كيست تا گويد: أنا الحق
هر آن كاو خالى از خود چون خلا شد *** أنا الحق اندر او صوت و صدا شد
شود با وجه باقى غير هالك *** يكى گردد سلوك و سير و سالك
حلول و اتحاد آنجا محال است *** كه در وحدت دويى عين ضلال است
حلول و اتحاد از غير خيزد *** ولى وحدت همه از سير خيزد
تعيّن بود كز هستى جدا شد *** نه حق شد بنده نه بنده خدا شد
جز از حق نيست ديگر هستى الحق *** هو الحق گوى و گر خواهى انا الحق
نمود وهمى از هستى جدا كن *** نه اى بيگانه خود را آشنا كن»3
   و هم در جواب سؤال از حقيقت بت و زُنّار [نوارى كه غير مسلمانان در جوامع اسلامى ملزم به بستن بر خود بودند] و ترسايى [مسيحيّت] كه كفرند يا نه، گويد:
«بت اينجا مظهر عشق است و وحدت *** بود زنّار بستن عقد خدمت
چه كفر و دين بود قائم به هستى *** شود توحيد عين بت پرستى
چو اشيا هست هستى را مظاهر *** از آن جمله يكى بت باشد آخر
نكو انديشه كن اى مرد عاقل *** كه بت از روى هستى نيست باطل
بدان كايزد تعالى خالق اوست *** ز نيكو هرچه صادر گشت نيكوست
مسلمان گر بدانستى كه بت چيست *** يقين كردى كه دين در بت پرستى است
و گر مشرك ز بت آگاه گشتى *** كجا در دين خود گمراه گشتى؟

1. مثنوى معنوى، دفتر دوّم، سرآغاز.
2. اشاره به «أنا الحق» گفتن منصور حلاج است بر سر دار.
3. گلشن راز، بخش 30.

صفحه 376 - جلد چهارم
نديد او از بت الاّ خلق ظاهر *** بدين علّت شد اندر شرع كافر
تو هم گر زو نبينى سرّ پنهان *** به شرع اندر نخوانندت مسلمان
بدان خوبى رخ بت را كه آراست؟ *** كه گشتى بت پرست ار حق نمى خواست؟
هم او كرد و هم او گفت و هم او بود *** نكو كرد و نكو گفت و نكو بود
يكى بين و يكى گوى و يكى دان *** بدين ختم آمد اصل و فرع ايمان
نه من مى گويم اين بشنو ز قرآن *** تفاوت نيست اندر خلق رحمان»1
   بارى، اين گونه خرافات در كلمات صوفيّه بسيار است، خصوصاً گلشن راز شبسترى كه هر دم به رنگى ديگر از اين قبيل به قالب زده و ازآن رو كه فهم حقيقت، مشكل و دور از اذهان متعارف مردم است، به ذكر اجمال كلام ملاعبدالرزاق لاهيجى هم كه از مبرزترين علماى منقول است، مى پردازد. آن محقق يگانه در فصل سيّم از باب سيّم از مقاله دويّم از كتاب مستطاب گوهر مراد كه در بيان كيفيّت صدور معلول از علّت منعقد ساخته، فرمايد: صوفيّه بر آنند كه صدور معلول از علّت عبارت است از تنزل علّت به مرتبه وجود معلول و تطور وى به طور معلولْ و از اينجا متفطّن شده اند به وحدتوجود به اينكه وجود حقيقت واحده اى است سارى در جميع موجودات، و ماهيّات ممكنات نيست مگر امور اعتباريّه، و حقايق موجودات يا همگى مظاهر آن حقيقت واحده اند، به نحوى كه اتحاد و حلول لازم نيايد، (چنانچه در اشعار شبسترى اشاره شد)، چه اين هر دو فرع دوئيّت است «و لا موجود الاّ واحد» و فهم اين معنى به غايت مشكل است[و در ادامه مى فرمايد] تا آنكه مراد ايشان از وحدت وجود رمزى است از كيفيّت صدور و شدت ارتباط معلول به علّت و قيموميّت علّت مر معلول را; مثلاً اگر كسى گويد كه حرارت، نارى است كه تنزل كرده و رطوبت، آبى است كه متطوّر به طور رطوبت شده و در حقيقت نار و حرارت از سنخ واحدند و رطوبت و مائيّت در جوهر متحد، هرآينه [همانا ]معلوم است كه مراد قائل اين قول چيست. پس، از بعضى محققين طريقت صوفيّه تصحيح وحدت وجود را بدين روش نقل كرده كه چنان كه حقيقت كل را نسبت به تعيّنات افراد بر سه گونه اعتبار كرده اند:
   1. به شرط لاتعيّن و به اين اعتبار، وى را «ماده عقليّه» گويند و در خارج موجود نتواند بود.
   2. به شرط تعيّن و به اين اعتبار، عين فرد و شخص باشد.
   3. لابشرط تعيّن و عدم تعيّن و به اين اعتبار، وى را «كلى طبيعى» گويند كه نزد محققين جزو شخص است و موجود به عين وجود شخص.
   هكذا حقيقت وجود را هم نظر به تعيّنات ماهيّات بر سه گونه اعتبار توان كرد:
   1. به شرط عدم ماهيّت و عدم تعيّن مطلقاً و آن حقيقت واجب الوجود است نزد حكما.
   2. لابشرط تعيّنى از تعيّنات ماهيّات و عدم آن و آن حقيقت واجب الوجود است نزد صوفيّه.
   3. به شرط تعيّنى از تعيّنات ماهيّات و به اين اعتبار عين به حقيقتى است از حقايق ممكنات. پس حقيقت هر ممكنى عبارت است از حقيقت وجود مخلوط شده با تعيّن و چون آن حقيقت لابشرط اعتبار كرده شود، عين حقيقت واجب الوجود باشد و چون با تعيّن اعتبار كرده شود، عين حقيقت ممكن باشد. پس، حقيقت موجوديّت ممكن به همين حقيقت وجود باشد و تعيّن ممكن كه ماهيّت عبارت از آن است، امرى است اعتبارى كه عارض حقيقت وجود شده باشد (و بعد از نقل اين توجيه فرمايد كه) اين توجيه اگرچه به وجهى قريب است اما به وجهى ديگر در نهايت بُعد است، چه كلى طبيعى امرى است مبهم كه در خارج بدون تعيّن موجود نتواند شد و در موجود

1. همان، بخش 59.

صفحه 377 - جلد چهارم
بودن محتاج به ضمّ تعيّن است، به خلاف حقيقت وجود كه به نفس ذات خود موجود است و در وجود يافتن مستغنى است از عروض عوارض و تعيّنات و امثال آن. پس، چگونه معروض تعيّن ممكن تواند شد؟ پس، اولى در توجيه كلام صوفيّه آن است كه ما اشاره به آن كرديم.
و طريقه ديگر در توجيه كلام ايشان آن است كه گوييم: شكى نيست در اينكه موجوديّت اشياء به مفهوم وجود عام بديهى كه امرى است اعتبارى، عقلى نتواند بود، چه اين مفهوم ذهنى را در خارج با ماهيّات قيامى نيست بلكه موجوديّت هر شيئى، بودن او است به نحوى كه منشأ انتزاع مفهوم وجود تواند شد و هيچ حقيقتى به خودى خود و به نفس ذات خود منشأ انتزاع وجود نتواند شد مگر حقيقت واجب الوجود، و ساير حقايق منشأ انتزاع وجود نشوند مگر به سبب انتساب و ارتباط خاصى به حقيقت واجب الوجود. پس حقيقت وجود اعنى مابه الموجوديّه، در همه موجودات يكى باشد و آن حقيقت واجب الوجود است و مخفى نماند كه بنابر اين توجيه، حقيقت وجود واحد باشد و حقايق موجودات متكثر، و ظاهر كلام صوفيّه آن است كه حقيقت موجودات، واحد باشند مگر اينكه مراد ايشان آن باشد كه موجود حقيقى واحد است و بنابر توجيه مزبور هم وجود حقيقى واحد است، چه موجود حقيقى آن است كه به نفس حقيقت خود موجود باشد و اين نيست مگر حقيقت واجب الوجود و ساير حقايق موجودات اعتباريند، چه موجوديّت آنها نيست مگر به اعتبار نسبت به حقيقت وجود1 و رجوع به «وحدتيّه» هم نمايند.
وحدتيّه ـ موافق آنچه در ماده 3 «صوفيّه» اشاره نموديم، عنوان ديگر آن فرقه است و رجوع به «وحدت وجود» هم نمايند و علاوه بر آنها خلاصه كلام حديقة الشيعة[ر.ض] را كه در تحت همين عنوان نوشته، به جهت زيادت وضوح مدعا مى نگاريم. در آن كتاب مستطاب فرمايد: فرقه وحدتيّه از جمله فرق صوفيّه بوده و معتقد هستند بر اينكه همه كس و همه چيز خدا است. و ايشان از شدّاد و نمرود و فرعون بدترند به جهت آنكه جميع اشياء را خدا مى دانند حتى چيزهايى را كه در شريعت مطهّره محكوم به نجاستند. و اين جماعت را كثرتيّه نام كردن انسب از وحدتيّه بود زيراكه در كثرت خدا به حدى مبالغه دارند كه از ماسوى الله چيزى نيست كه خدايش ندانند هرچند كه به اعتقاد ايشان همه آنها يكى است، چنانچه بعضى از كلماتشان كه داير بر همين مقام است، در فصل اوّل از ماده چهارم «صوفيّه» و در ترجمه «روزبهان» مذكور افتاد و علاوه بر آنها از كتاب رقص موسوى و فصوص الحكم محيى الدين عربى نقل است كه فرعون را عين حق تعالى گفته و اين طايفه كسانى را كه دعوى خدايى كرده اند، خواه در پرده حلول و اتحاد و وحدت وجود و خواه در خارج از اين پرده ها، مانند فرعون و شدّاد و نمرود دوست داشته و همه را از خود دانند و نيز خدا را تشبيه به دريا كرده و مخلوقات را به مثابه موج دريا دانسته و مى گويند كه پرواضح است كه موج دريا عين ذات دريا است; نم از يم است، يم از نم. اين است كه ايشان را فرقه نم از يمى هم گويند. و از اين گونه بسيار نغمه سرايى نموده اند و به همين مقدار كفايت مى نماييم.
وحش ـ (ر) انداختن سلاح و زره از خوف دستگيرى دشمن و مطلق حيوان برّى را هم گويند يا خصوص آنچه غير مأنوس باشد و هرآنچه از مردمان گريزان باشد و بدين معنى «وحشى» هم گويند كه ياى آخر آن از براى تأكيد است، مثل لفظ دوّارى چنان كه لفظ وحشى طرف راست يا چپ هر چيز را هم گويند و در بحرالجواهر[ر.ض ]گويد: وحشى پسِ مردم و طرف بيرون بدن، در مقابل انسى كه طرف درونى آن است.(عر)
وحشت ـ (ر) اندوه و غم و خوف و وحدت و انقطاع از خلق و خلوت و خالى بودن قلب از محبت و زمين خوفناك.(عر)
وحشى ـ (ر.ف) و رجوع به «وحش» هم شود.(عر)

1. گوهر مراد، ص 287، چاپ مؤسسه امام صادق(عليه السلام); همچنين به پاورقى مدخل «شبستر»، قاموس المعارف، ج3، ص 100 مراجعه شود.

صفحه 378 - جلد چهارم
وحشى السّير ـ كه مصطلح نجوم است، رجوع به «نظر» نمايند و آن، اين است كه كوكبى در برجى آمده و بيرون رود و به هيچ كوكبى متصل نشود.
وحوش ـ (چو ورود) جمع وحش.(عر)
وحى ـ (به فتح اوّل و كسر ثانى با تشديد آخر) زود و سريع و (بر وزن قضا) آتش و سرعت و شتاب و پادشاه و سلطان و سيّد كبير و (بر وزن سعى) صوت و اشاره و كتاب و مكتوب و رسالت و كلام خفى و هرآنچه از كسى به ديگرى اخطار و القا شود كه آن را بداند و آن را بيشتر در آنچه از حضرت بارى به سوى انبيا القا مى شود استعمال نمايند و كيفيّت نزول آن و آمدن ملك در كتب كلاميه و حكمت مذكور است و آن را «تنزيل» هم گفته و به پارسى «فرتاب» و «فرتات»[هم گويند].(عر)
وحيد ـ (ر.ف)[تك و يگانه].(عر)
وحيش ـ (چو امير) حيوان وحشى.(عر)

آيين ششم

(در حرف واو [هوّز] با خاى ثخذ)
وخ ـ (چو بد) واخ[ر.م].
وخر ـ (چو قمر) جا و مكان.
وخش ـ (چو سخت) ابتدا و آغاز و آغازيدن و ابتدا كردن و هم شهرى است از ختلان [در افغانستان] و (چو قمر) علّت اوفه [بيمارى اى در دست و پاى ستور كه لنگ مى شوند] و (چو خَجِل) چارواى اوفه دار و (چو تند) كشف و الهام.
وخشور ـ (به ضمّ واو اوّل و فتح واو ثانى) كه از كثرت استعمال وخشور(بر وزن پرزور يا منصور) استعمال نمايند، سفير و صاحب كشف و الهام كه عبارت از انبياى عظام است، چنانچه در دستور و رنجور و گنجور كه در اصل دستور و گنجور و رنجور بوده اند، يعنى صاحب رنج و گنج و دست و مسند.
وخشوربند; وخشورپند ـ دين و شريعت.
وخشورفرمود ـ هر امر شرعى.
وخشورنهاد ـ دين و شريعت.
وخشت ـ (چو عنبر) نام روز پنجم از خمسه مسترقه جلالى [پنج روز آخر سال در تقويم ايران باستان] و (با حركت مجهوله) رجوع به «شيرخشت» شود.
وخشور; وخشوربند; وخشورپند; وخشورفرمود; وخشورنهاد ـ رجوع به تركيبات «وخش» نمايند.
وخشوران ـ جمع وخشور[ر.م].
وخشوران وخشور ـ اشرف انبيا و سيّدالمرسلين.
وخشورى ـ نبوّت و رسالت و سفارت كبرى.
وخشى ـ (چو يَخنى) جامه اى است لطيف و قماش منسوب به شهر وخش [در ختلانِ افغانستان].
وخشيزج; وخشيزق ـ (چو بدطينت) معرّب وخشيزك[ر.م].
وَخشيزَك ـ (ق) درمنه خراسانى و يا تركى كه ماهيت آن تخم بستيباج است و رجوع به «درمنه» شود.
وَخشيشه ـ بر وزن و معنى وخشينه.
وخشين; وخشينه ـ (چو زنجير و گنجينه) سفيده صبح و هر چيز سفيد، خصوصاً مرغى است سفيد كه در بهار پيدا شده و در باغ ها مى باشد.
وخوخ ـ (چو عنبر) واخواخ[ر.م].
وخيم ـ (چو امير) هر چيز غير موافق كه ملايم طبع نباشد.(عر)

آيين هفتم

(در حرف واو[هوّز] با دال ابجدى و ذال ثخذ)
ود ـ (چو بد) رَد [حكيم و پهلوان] و گرما و به عربى، (چو حقّ و مُدّ و شِقّ) مودت و محبت و هم اسم جمع است به معنى دوستداران و (چو شِقّ) به معنى محبت و كثيرالمحبت نيز و (چو حقّ) ميخ و نام بتى هم هست و (چو مُدّ) هم نام بتى است مشهور از معبودين زمان جاهليت كه بنابر آنچه در مجله نهم سال دهم الهلال[ر.ض ]از معجم البلدان[ر.ض] نقل كرده، به صورت مردى است قوى هيكل و بزرگ جثه كه روى آن به دو حلّه منقّش بود، يكى بر دوش و ديگرى مانند لنگى بر كمر و بر دست، شمشيرى و بر دوش، كمانى و در پيش، تيردانى پر از تير است. پس گويد: اين اوصاف بسيار شباهت به حال يكى از فراعنه مصر دارد كه سواره عازم جنگ مى باشد و در

صفحه 379 - جلد چهارم
مراصد[ر.ض] گويد: ودّ (به ضمّ اوّل) موضعى است در تهامه [ناحيه اى شامل مكه و شهرهاى جنوبى حجاز] و هم نام بت قوم نوح(عليه السلام)و طوايف قريش بوده است.
وداع ـ (ر.ف) و به پارسى «بدرود» [گويند].(عر)
وداغ ـ (چو كَنار) آتش.
ودخين ـ (چو زنجير) جانورى است آبى و دراز و باريك و دندان دار و بى چشم كه در آب هاى شور و تيره مى باشد و به هندى «بوبو» گويند.
ودره ـ (ر) ظرف آب معروف [سطل و دلو].(كى)
ودع ـ (چو قمر) در برهان[ر.ض] گويد: سفيدمهره را گويند كه نوعى از صدف است كه عوام آن را «گوش ماهى» گويند و بعضى گويد: مهره اى است سفيد كه از دريا برمى آيد و آن را «كچك» خوانند و توتياى اكبر همان است كه آن را سوزانده و در دواهاى چشم به كار برند.(عر)
وَدَوُت ـ در جايى ديدم كه قهر و غضب است.
ودود ـ (ر) چنانچه در مجمع البحرين[ر.ض] فرموده، يكى از اسماءالله و به معنى فاعل و يا مفعول است، يعنى دوستدار صلحا و يا محبوب قلوب اوليا.(عر)
ودى ـ (چو قضا) هلاكت و (چو سعى و يا به كسر ثانى و تشديد آخر هم) رطوبت لزج و چسبنده اى است كه بعد از بول از مخرج آن برمى آيد و (با ذال ثخذ) آبى است كه بعد از انزال منى برمى آيد و به موجب حديثى كه طريحى[ر.ض ]نقل كرده، چيزى است كه از درد و مرض خارج مى شود. پس گويد: در اكثر كتب لغت از وذى (با ذال ثخذ) نامى نيست و در قطر[ر.ض] هم گويد: وذى (با ذال ثخذ) خدشه كردن و «وذيه» درد و مرض و عيب و آب قليل است.
وديعت ـ (ر.ف) [امانت و زنهار].(عر)
وذى--->ودى.

آيين هشتم

(در حرف واو[هوّز] با راى قرشت)
ور ـ بر وزن و معنى بر و مخفّف «و اگر» و عريان و برهنه و گرمى و حرارت و مشق و تخته اطفال كه بدان تعليم دهند و در حال تركيب، معنى صاحب و خداوند افاده نمايد، مثل تاجور و گنجور و رنجور و غيره و گاهى در اوّل كلمه هم همين معنى را افاده نمايد، چنانچه در لفظ ورساز كه به معنى صاحب ساز است.
ورا ـ (چو قضا) مخفّف «او را» و به عربى، (با مدّ و همزه آخر) نواده و نبيره و طرف پيشين و طرف پسين كه از اضداد است.
وراى پست و بلند ـ اشاره به عالم لاهوت كه از زمين و آسمان سوا و بالاتر است.
ورارود ـ (چو قبادوز) ترجمه ماوراءالنهر [ناحيه اى در آسياى مركزى] و نام آن ولايت است.
وراز ـ (چو خمار و بقّال) خوك نر.
ورازاد ـ (چو هراسان) نام پادشاهى بوده در سنجاب [ر.م].
وَرازرود ـ ورزرود [ناحيه ماوراءالنهر در آسياى مركزى و رود جيحون].
ورازود ـ (چو قبادوز) مخفّف ورازرود[ر.م] است كه هر دو راى آن بى نقطه باشد.
وَراستاد ـ راستاد[مقررى].
وَراِستادن ـ به پا ايستادن و بازپس ايستادن.
وراغ ـ (چو كَنار) آتش و شعله آن و فروغ و تابش آن.
وَرام ـ (ق) چيزهاى كموزن و سهل و سبك و مخفّف ورامين و يا نام اصلى آن و يا موافق نوشته مراصد[ر.ض]، شهرى است ديگر در نزديكى بلخ[در افغانستان].
ورامين ـ بلوكى است دلنشين از اراضى رى از جمله بلوكات تهران در سر راه اصفهان كه حاصلش فراوان و آبش معتدل و هوايش به گرمى مايل و مردمانش از قديم الايّام شيعه اماميّه و بنابر مشهور بر وزن سلاطين است و در فرهنگ ناصرى[ر.ض] به ضمّ اوّل ضبط كرده و در ترجمه اش گفته: نام بلوكى است معمور در قرب ولايت خار كه در اين ازمنه به شهر طهران منسوبند و پيش از آبادى رى و طهران هر دو بلدى معمور و به قدمت بنيان مشهور بوده اند و در همين بلوك ورامين شهرى به صوابديد فريدون [ششمين پادشاه پيشدادى ]ساختند كه خاصه ايرج [فرزند فريدون] بود و هنوز بعض آثارش باقى است، از آن جمله قلعه چهارگوشه مربع طولانى

صفحه 380 - جلد چهارم
است كه هر طرف 36 برج دارد و از هر برجى تا برجى ديگر 50 ذرع فاصله است و ديوار حصارش زياد از 12 ذرع قطر و پهنا دارد و در ميان قلعه آثار قصرى است خراب.
ورانبر ـ (چو سمندر و بدمنظر) آن جانب و آن طرف.
ورانبز ـ (ق) به نوشته ناصرى[ر.ض]، جانب و طرف و گويا همان ورانبر (با راى قرشت در آخر) است كه با ترجمه اش مذكور افتاد و صاحب ناصرى[ر.ض] در لفظ و معنايش تصرف نموده.
ورّانى ـ (ل) يا ابدالى; رجوع به «افغان» شود.
وَرپوش; وَرپوشِنه; وَرپوشه; وَرپوشينه ـ سرپوش و مقنعه و چادر زنان.
ورت ـ (چو تشت و پشت) عريان و برهنه.
ورتا ـ (چو فردا) گل و شكوفه.(ند)
ورتاج ـ (چو فرهاد) آتش پرست و گل آفتاب پرست و گل نيلوفر و يا گلى است سرخ رنگ كه چون آفتاب به سمت رأس رسد، بشكفد و رجوع به «آفتاب گردك» هم شود.
ورتنبورغ ـ به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، نام يكى از دو حكومت سمت جنوبى آلمانيا است كه 000،720 نفوس را جامع و مركز اداره اش شهر استودغارت و به نام نيكر، ياقست، فورينوار، طونه به چهار ايالت منقسم و معادن آهن و مرمر سفيد و زغال سنگى در آن بسيار و صنايع و تجارتش داير و معارفش منتشر و حكومتش استقلالى و مذهب رسمى ايشان پروتستان است.
ورتيج ـ (چو زنجير) دُرّاج[ر.م] و مرغ سلوى [ر.م] و آستانه در خانه.
ورج ـ (چو شكم) اگرِ تركى [به «وج» رجوع شود] و (چو سرد و هند) درج و سخت و كندن.
ورخج; ورخچ ـ (چو نهنگ) زشت و زبون و پليد و بدنظر.
وَرخواستن ـ برخواستن.
ورد ـ (چو هند) شاگرد و مريد و (با حركت مجهوله) در زبان مه آباديان [به «مه آباد» رجوع شود]، عدد هزار فرد است و هر فردى يك مليون است و به عربى، (چو سرد) شجاع و دلير و زعفران و شير درنده و اسب سرخ مايل به زردى و اسم جنس گل و شكوفه اشجار و نباتات است كه با تركيبات آن در «گل» مذكور افتاد و بيشتر در گل سرخ بستانى اطلاق يابد بلكه مراد از آن در صورت اطلاق، همين است و جمع آن، ورد (بر وزن تند) است و (چو هند) تب و يا روز نوبه آن و يك دسته از لشگر و فرقه طيور و قسمت آب و نوبت آب دادن شتر و كار دائمى و استمرارى هر روزى، خصوصاً قرائت و اذكار همچنانى و مقدار معيّنى از قرآن كه هر شب بدان مواظبت نمايند و (چو شتر) رجوع به «وريد» نمايند.
وردالسّباخ ـ (به فتح اوّل) رجوع به «عليق القدس» نمايند.
ورداشتن ـ (ر) افراختن و برداشتن.
وردان ـ (چو دلدار) آزخ[ر.م] و جمع ورد [ر.م].
وردانه ـ (چو سردابه) چوبى است معروف گنده ميان و سرباريك كه گلوله هاى خمير نان را بدان پهن كنند و آن را «نغروج» و «نفروج» و «گردنه» و «چوچو» و «بيواره» و «كژنه» هم گفته و به عربى «مدنك» گويند و به مخفّف خود، وردنه، معروف است و در جايى به معنى وطن و ماماچه [قابله] هم ديدم و چوبى را هم گويند كه چرخ بر آن مى گردد.
وردك ـ (چو عنبر) جهاز عروس.
وردنه ـ (ر.ف) رجوع به «وردانه» شود.
وردوك; وردوكه ـ (چو اَمرود و منصوره) جهاز عروس و خانه چوبين كه با چوب و علف پوشيده باشند.
وَردونه ـ (ق) وردانه[ر.م].
ورده ـ (چو هرزه) مرغ سمانى[ر.م] و مطلق برج، خصوصاً برج كبوتر.
وردى ـ (چو سعدى) هر چيز منسوب به ورد [ر.م] و در اصطلاح هندسى آن، رجوع به «شكل» نمايند و در اصطلاح احكام نجومى هم يكى از ذوذوابه[ر.م] است كه به شكل گل ظاهر مى شود.
وَرديج ـ بر وزن و معنى ورتيج.
ورز ـ (چو سرد) ولايت ماوراءالنهر [در آسياى مركزى ]و رودخانه آن و قد و قامت و شكوه و عظمت و كشت و

صفحه 381 - جلد چهارم
زراعت و عمل و صنعت، خصوصاً دباغت و حاصل و نتيجه و كسب كارى و پيشه ورزيدن و امر و فاعل از آن و ماله بنّايان و زيبايى و نيرو و زمين مرز و كردو[ر.م] و بلند و بلندى بالاى مردمان و تنه درختان و غير ايشان.
ورزاو ـ (چو فرهاد) گاو جفت و زراعت كه زمين را بدان شيار كنند.
وَرزرود ـ ولايت ماوراءالنهر [در آسياى مركزى] و رودخانه آن و نهر جيحون را هم گفته اند.
ورزش ـ (چو بددل) اعمال و استعمال و ملكه و عادت و جنبش و حركت و ورزيدن [ر.م] و اسم مصدر آن.
وَرزكار; وَرزكاره ـ برزيگر.
وَرزگاو ـ ورزاو[گاوى كه با آن زمين را شيار كنند].
وَرزگر ـ برزگر.
ورزگن ـ (چو كرگدن) كوزه پرآب.
ورزم ـ (چو نهنگ) آتش.
ورزه ـ (چو هرزه) ورز[ر.م] و ورزى [ر.م] و عادت و ملكه و حاصل و نتيجه.
ورزى ـ (چو سعدى) منسوب به ورز[ر.م]، خصوصاً زراعت كننده.
ورزيدن ـ (چو ترسيدن) پذيرفتن و والوچانيدن [تقليد كردن] و حريص و طالب بودن و بلند و زيبا شدن و كار كردن و از پى كارى بسيار رفتن و مواظبت و مداومت كردن و ملكه و عادت نمودن و حاصل كردن و زراعت نمودن و به چيزى بسيار دست كشيدن.
ورزيده ـ (چو ترسيده) اسم مفعول و ماضى بعيد از ورزيدن.
ورزيگر ـ (چو بدطينت) برزگر.
ورس ـ (چو تند) سرو كوهى و ميوه آن كه «ابهل» نيز گويند و در «عرعر» مذكور افتاد و (چو سرد و قمر) طناب و ريسمان و مهار شتر و بند ريسمانى و رشته ريسمانى و به عربى، (چو سرد) به نوشته برهان[ر.ض] و بحرالجواهر[ر.ض ]بعد از تلخيص روى هم آمده كلمات ايشان، گياهى است زردرنگ شبيه به سوده زعفران كه مخصوص يمن بوده و يا در آنجا بيشتر از بلاد ديگر به هم مى رسد كه به زعم بعضى، تراشه اشجار آنجا است و چون يك سال بكارند، ده سال باقى ماند و نبات آن شبيه به نبات كنجد بوده و نان و جامه و غيره را بدان رنگين كنند و جامه اى كه بدان رنگ كنند، قوّت بسيار دهد و در تحفه[ر.ض] و مخزن[ر.ض ]فرمايند: ورس ثمر درختى است حجازى مخصوص به بلاد يمن و يا بار نباتى است ماننده نبات پنبه كه تا بيست سال گل و ثمر مى دهد و تخم آن مانند كنجد بوده و بعد از رسيدن منشق شده و چيزى شبيه به موى زرد مايل به سرخى شبيه به زعفران از آن ظاهر مى گردد و ساييده آن را از يمن مى آورند، شبيه به زعفران سوده و لباس ها را بدان رنگ كنند و بهترين آن تازه زرد مايل به سرخى است و قسم سياه آن را از حبشه آرند و «حبشى» نامند و سرخ تيره آن را، كه زبون تر است «هندى» گويند و نزد بعضى كركم[ر.م] بيخ آن است، چنانچه در «ك ر» از برهان [ر.ض ]هم گفته و اصلى ندارد و قوّت آن تا چهار سال باقى است و آن را حَبى است مانند ماش و بالجمله لفظ به زبان روسى (با حركت معروفه) مخفّف ورست بوده و در «ساجين» مذكور افتاد.
ورس حبشى; ورس هندى--->ورس.
ورساخيدن ـ (چو ترسانيدن) شستن و ليسيدن.
ورساز ـ (چو فرهاد) لباس پوشيده و صاحب ساز و طنبور و مردم ظريف و مقطّع و آراسته و نام جايى و ولايتى است در ماوراءالنهر.[عبدالواسع جبلى، شاعر متوفى به سال 555 هجرى گويد:
«تو كشيدى به جانب ورساز *** لشكر انبُه و سپاه و گران»].
وِرست ـ كه تخفيفاً «ورس» گويند، در «ساجين» مذكور افتاد.
ورستاد ـ (چو قلمدان) راستاد [مقررى].
وَرَستان ـ (ق) امت پيغمبران.
ورسن ـ (چو عنبر) ريسمان و رسن و بند ريسمانى و مهار شتر.
ورسنان ـ (چو قلمدان) ملت و امت پيغمبران.
ورسنگ ـ (چو فرزند) پاسنگ [ر.م] و اعتبار و معتبر و هر

صفحه 382 - جلد چهارم
چيز عجيب و غريب.
ورسيج ـ (چو زنجير) آستانه و زمين خانه و يا سقف آن.
ورش ـ بر وزن و معنى برش.
ورشا ـ (چو فردا) مرغ زرزور[ر.م].
ورشاد ـ (چو فرهاد) راستاد[مقررى].
ورشان ـ به نوشته برهان[ر.ض]، عربى و (بر وزن سرطان) كبوتر صحرايى است و در مخزن [ر.ض] گويد: (بر وزن فرهاد) از جنس كبوتر صحرايى است و از آن بزرگ تر و از مرغ خانگى كوچك تر و مايل به سياهى و مطوّق [طوق دار ]است و آن را به تركى «الافاخته» گويند و در بحرالجواهر[ر.ض] گويد: ورشان كبوتر دشتى يا كوهى يا كبوتر پَرپاى [كه بر پاى آن پر بسيار باشد] و يا قُمرى نر است و بالجمله لفظ ورشان، ورشتان [امت پيغمبران] را هم گويند.
ورشتاد ـ (چو قلمدان) راستاد [مقررى].
وَرَشتان ـ (ق) ملت و امت پيغمبران.
ورشتن ـ (چو كَلَنتر) شستن و بر وزن و معنى برشتن هم هست.
ورشدن ـ (چو بد شدن) بلند رفتن و بالا شدن.
ورشك ـ (چو عنبر) برتنگ[ر.م] و پارچه و كيسه اى كه در آن دارو بندند.
وَرشَن ـ (ق) لبلاب و عشقه [گياه پيچك].
ورشنان ـ (چو قلمدان) ورسنان [امت پيغمبران].
ورشو ـ (ر) رجوع به «وارشو» شود.
ورشيان; ورشيان دارو ـ برشيان دارو [به «سرخ مرد» و «كسته» رجوع شود].
وَرشيم ـ بر وزن و معنى فرشيم [قسم و جزو و فصل].
وَرطورى ـ نوعى از گندناى[تره] كوهى و يا گياهى است كه در كوهستان ها و ريگستان ها رويد و جميع امراض سوداوى را سودمند است.(نان)
ورطه ـ (چو هرزه) چاه و گِلابه و شدت و هلاكت و حلقه مقعد و زمين گودى كه راه به جايى نبرد و هر امر شاق و مشكلى كه خلاصى از آن دشوار باشد.(عر)
ورع ـ (چو تند) ترسيدن و ضعيف و ناتوان شدن و (چو خَجِل) صغير و ضعيف و مردم ترسناك و بى جگر و (چو سرد) تقوى و اجتناب از شبهه و معصيت و (چو قمر) هم به همين معنى و يا دورى جستن از شبهات است از خوف ارتكاب محرّمات و يا عبارت از ترك شبهه و هر چيز بى فايده، خصوصاً كلام لغو و هدر. بارى، موافق آنچه در ماده چهارم «سلوك» مذكور داشتيم، ورع مقام دويّمين از مقامات سالك بوده و به مدلول حديث شريف نبوى، اساس دين است و آن تالى مقام توبه است زيراكه نگاه داشتن نفس از معصيت بى تقدم توبه متصور نگردد. بلى، اگر اجتناب از حرام و شبهه را كه ورع عبارت از آن است، پيش از ارتكاب آنها اعتبار كنيم، مقام ورع بالاتر از مقام توبه خواهد بود. و بعضى از اهل حقيقت گفته: ورع داراى سه مقام است: زبانى و اركانى و قلبى. اما اوّلى عبارت از ترك لغو و كلام بى فايده است. و اما دويّمى عبارت از اجتناب امور شبهه دار و ميل به امور بى شك و بى شبهه است. و اما سيّمى عبارت از ترك افكار باطله و همّت رذيله است.(عر)
ورغ ـ (چو شتر) كه ورت [عريان و برهنه] و تيرگى و هم بر وزن و معنى برغ [بند آب] و فروغ و روشنى[است].
وَرغاب; وَرغاو ـ بر وزن و معنى برغاب [بند و سد آب].
وَرغَست ـ بر وزن و معنى برغست.
وَرغَن ـ (ل) باغره [آماس و ورم بى درد].
وَرَّفان ـ واسطه و شفاعت كننده.
ورق ـ (چو هند و سرد) دَراهم مسكوكه و (چو تند) دراهم مسكوكه و هم طيور و (چو خَجِل) سيم و نقره و (چو قمر) دراهم مسكوكه و حيوان زنده و مال و زينت جهان و برگ درختان و خون جراحت و يا خون حلقه زده بر زمين و هر يك قطعه از كاغذهاى كتاب كه به پارسى «برگ» و «برگه» گفته و به دو صفحه مشتمل است و يك طرف آن را كه به عربى «صفحه» است، به پارسى «رويه» نامند.
ورقِ آفتاب ـ رخساره دوست و معشوق.
ورقِ باد ـ زبان.
ورقِ ساده ـ دل صاف و خاطر پاك.
ورق گردانيدن ـ تغيير وضع كردن، خصوصاً محبت را

صفحه 383 - جلد چهارم
مبدل به عداوت نمودن و يا برعكس آن.
ورقِ نيل ـ وسمه[ر.م] است.
ورقا ـ (چو فردا) گرگ ماده و يا كبوتر ماده و يا كبوتر خاكى رنگ و يا آنكه رنگش مايل به سبزى باشد و در جايى ديدم كه زن جميله و وسط سينه را هم گويند و لقب زن امّ ربيعه نام هم هست.(عر)
ورقان ـ در جايى به معنى شفيع و واسطه ديدم و ظاهراً همان ورّفان است كه با فاى سعفص بوده و مذكور افتاد.
ورقه ـ (چو هرزه) نام عاشق گُل شاه است1 و به عربى، (چو بُركه) سياه مايل به خاكى و (چو هرزه) عيب در كمان و محل رُستن شاخ از درخت و (چو طلبه) كريم و خسيس كه از اضداد است و هر يك دانه از برگ درخت و ورق كتاب را هم گويند و (به كسر راء) درخت برگ دار.
ورك ـ (چو قمر) به نوشته فرهنگ مخزن[ر.ض]، نبات خرنوب نبطى است[به «خرنوب» رجوع شود] و در برهان[ر.ض ]گويد: نام خارى است كه در نان پختن و بريان در تنور گذاشتن مى سوزانند و آتش آن بسيار تند و تيز مى باشد و به عربى، (چو خَجِل) سرين و كفل و طرف بالاى ران و (چو هند) به همين معنى و طرف كمان و محل و تراز آن و (چو سرد) هم سرين و كفل و تكيه كردن بر آن در موقع نشستن كه «تورّك» هم گويند و تورّك كردن در نماز به نوشته قطر[ر.ض]، عبارت از گذاشتن دو طرف سرين و يا يك طرف آن بر زمين است و يا گذاشتن سرين است بر پاى راست و در مجمع البحرين[ر.ض] فرمايد: تورّك در نماز به دو قسم است: مكروه و مستحب. اوّلى آن است كه در حال قيام نماز دو دست را بر دو سرين خود بگذارد كه از آن نهى فرموده اند، و دويّمى آن است كه كفل خود را بر زمين گذاشته و بر سرين چپ خود نشسته و پاى هاى خود را از طرف راست خارج نموده، پس پشت پاى چپ را بر زمين افكنده و پشت پاى راست را بر شكم پاى چپ بگذارد.
وركار ـ (چو سردار) ميوه بى درخت كه بوته و بياره دارد، مثل خربزه و هندوانه و مانند آنها.
وَركاك ـ (ق) مرغى است بزرگ و درنده و مردارخوار كه از سباع طيور بوده و خوراك آن جيفه است و «شيركنجشگ» هم گويند و بعضى مطلق مرغ مردارخوار را گويند.
وركالوج ـ (چو افلاطون) انگشتى كه به جهت آسيب و صدمه كج شده باشد.
وركان ـ (ل) به نوشته بستان[ر.ض]، دهى است در دو منزلى كاشان كه دارالاماره [مركز] جوشقان بوده و خالى [نوعى گليم و پلاس] خوب در آنجا بافند.
وركاه ـ (چو فرهاد) گلخن [آتشدان حمام].
وركتا ـ (چو اَژدَها) استخوان.(ند)
وركو ـ (چو بدبو با كاف عربى) مخفّف وركوه [ر.م] و (با كاف پارسى) يعنى بگو.
وركوه ـ (چو اَمرود) ابركوه[ر.م].
ورگشتن ـ بر وزن و معنى برگشتن.
ورگوش; وَرگوشى ـ (چو اَمرود) گوشواره درازى كه تا به دوش برسد.
ورل ـ (چو قمر) به نوشته برهان[ر.ض]، جانورى است شبيه به سقنقور[ر.م] و سوسمار و در فرق مابين آن و سقنقور، رجوع به «سقنقور» نمايند و به نوشته ناصرى[ر.ض]، آن را «ريگ ماهى» هم گويند و در مخزن[ر.ض] فرمايد: ورل كه به پارسى و تركى «بزمجه» و به هندى «گوى» نامند، حيوانى است بزرگ تر از حردون [به «سالامندرا» رجوع شود] و سر آن كوچك و دنباله اش دراز و پوست آن سياه و خشن و ابلق به خطوط زرد و گفته اند غير سوسمار است.
ورلِ مائى ـ رجوع به «نهنگ» شود و در برهان[ر.ض ]بدل همزه، هاى هوّز نوشته (ماهى) و به سقنقور[ر.م ]ترجمه اش كرده و هر دو خطا است.
ورلاس ـ (چو فرهاد) نام جرم فلك عطارد و خود ستاره مشترى است.
ورم ـ (چو قمر) آماس و آماسيدن.(عر)

1. ورقه و گل شاه مثنوى عاشقانه اى است از عيّوقى، شاعر نيمه دوّم قرن 4 و نيمه اوّل قرن 5 هجرى. اين اثر كهن ترين منظومه مستقل عاشقانه ادب فارسى است. اصل داستان عربى و ماجراى عشق عروة ابن الحزام العذرى از شاعران عرب دوره نخست اسلامى و دخترعمويش عفرا است. (فرهنگ فارسى معين; دانشنامه دانش گستر، ج17; تاريخ ادبيات در ايران، ذبيح الله صفا، ج1، ص 601 ـ 603)

صفحه 384 - جلد چهارم
ورمال ـ (چو فرهاد) برمال[ر.م].
وَرمال زدن; وَرمال كردن ـ برماليدن [ر.م].
وَرماليدن ـ بر وزن و معنى برماليدن.
وَرماندگى ـ درد شكم و احشا و روده.
ورمن ـ (چو عنبر) او.(ند)
وُرنا ـ بر وزن و معنى برنا.
ورنام ـ (چو فرهاد) اسم و نام.
ورنامه ـ بر وزن و معنى برنامه.
ورنتل ـ (چو كَلَنتر) به نوشته مراصد[ر.ض]، نام موضعى است.
ورنج ـ بر وزن و معنى برنج.
وَرَنجَن ـ بر وزن و معنى برنجن.
ورنجه ـ (چو طَبَرزه) مردى بوده آلانى [شهرى در تركستان] از مبارزان لشگر روس.
وَرَنجين ـ بر وزن و معنى برنجين.
ورند ـ (چو سمند) عنكبوت و رُتيلا.
ورنداز ـ (چو قلمدان) به زبان آذربايجانى، حدس و تخمين و اندازه و مساحت است و اگرچه قيافه خود كلمه شهادت به پارسى بودن آن دارد ليكن چيزى از فرهنگ هاى موجوده به دست نيامد.
وَرَندان ـ (ق) به نوشته مراصد[ر.ض]، از بزرگ ترين و مشهورترين بلاد مكران [در ميانه كرمان و سيستان ]است.
وَرْنَمْ نهادن ـ (ل) از نظر غايب شدن و شخصى را كشته و بالاى قبرش گل و ريحان كاشتن.
وَرنوش ـ (ل) نام روان فلك قمر.
ورنه ـ (چو هرزه) مخفّف «واگر نه»، يعنى اگر چنين نباشد و چنانچه در «تاريخ عرب» اشاره نموديم، در زمان جاهليّت نام ماه ذى قعده بوده است.
وَرنهاد; وَرنهادن; وَرنهاده ـ بر وزن و معنى برنهاد و برنهادن و برنهاده.
وَروار; وَرواره; وَروارى; وَروَر; وَروَره; وَروَرى ـ بر وزن و معنى پروار و پرواره و پروارى و پرور و پروره و پرورى.
وروغ ـ (چو ورود) تيرگى و كدورت و آروغ [ر.م].
وره ـ (چو قمر) حيرت و سرگردانى و مرغ سمانى [ر.م] و هم شهركى است از نواحى طالقان.
ورهمين; ورهين ـ (چو زنجَبيل و زنجير) نانى كه از آرد گندم و جو به همديگر آميخته مى پزند.
وريا ـ (چو دريا) آلت سنگ تراشى.
وريان ـ بر وزن و معنى بريان، اِفراداً و تركيباً و به زبان آذربايجانى، (بر وزن دستان) بند جوى آب است كه به پارسى «روغ» [نامند].
وريب ـ (چو دِلير و مدير) كج و قيقاج و محرّف.
وريد ـ (چو امير) دو رگ است در گردن كه به «حبل الوريد» هم موسوم و هر دو را با هم «وريدان» گويند و جمع آن، اَورده و ورود (بر وزن هبوط) و ورد (بر وزن شتر) است و رجع به «شريان» هم شود و در بحرالجواهر[ر.ض] گويد: حبل الوريد رگ جان است.
وريد شريانى ـ به نوشته بحرالجواهر[ر.ض]، رگ ساكن دو طبقه دار است كه از جگر به قلب آيد.
وريز ـ (چو دِلير) اقاقيا و صمغ درخت انبه.
وَريغ ـ (ل) نام شهرى است در ملك روم [فردوسى گويد:
«همى رفت لشكر به راه وريغ *** نيا طوس در پيش با گرز و تيغ»].1
وريه ـ (ل) در جايى ديدم كه به معنى ورك [ر.م] است.

آيين نهم

(در حرف واو [هوّز] با زاى هوّز)
وَز ـ (ر) رجوع به «دشپل» شود.(كى)
وزان ـ (چو كمان) اسم فاعل از وزيدن.
وِزر ـ (ر.ف) رجوع به «وزير» شود.(عر)
وَزرانِتَن ـ رفتن.(ند)
وزرگ ـ بر وزن و معنى بزرگ.
وزغ ـ (چو سخت) بند جوى آب و (چو قمر) به نوشته بعضى، نام عربى سوسمار است و از نهاية اللغة نقل شده كه وزغ جمعِ وزغه به معنى سام ابرص[ر.م] است و در تحفه[ر.ض] و فرهنگ مخزن[ر.ض] فرمايند كه وزغ به عربى،

1. شاهنامه، در پادشاهى خسروپرويز.

صفحه 385 - جلد چهارم
سام ابرص و به پارسى ضفدع است و نيز در «ضف» از آن دو كتاب فرمايند: ضفدع كه به پارسى «وزغ» و به تركى «قُرباغه» و به شيرازى «بك» گويند، حيوانى است معروف كه در جوى ها و آب هاى ايستاده و زيرزمين هاى نمناك بسيار به هم مى رسد و برّى و بحرى و نهرى مى باشد و مراد از مطلق آن نهرى است و برّى آن از سموم قتّاله است. بارى، آن را «چغر» و «چغز» و «غوك» هم گويند و در قطر[ر.ض ]هم گويد: وزغ (بر وزن قمر) جمع وزغه است كه هريك از نر و ماده سام ابرص است و يا تنها ماده آن را گفته و نرينه آن را «وزغ» گويند. بارى، با اين همه تعجب از برهان[ر.ض ]است كه ظاهر كلامش در غوك و چلپاسه و چغز و وزق و همين لغت وزغه، پارسى بودن آن است و عجيب تر از آن، عربى دانستن لفظ قربغه است، چنانچه در «غوك» جهانگيرى[ر.ض] مصرّح است.
وزغه ـ (چو عمله) به نوشته برهان[ر.ض]، چلپاسه[ر.م] و يا نوعى از آن است و رجوع به «وزغ» هم شود.
وزق ـ (چو قمر) به نوشته برهان[ر.ض]، غوك است كه در «وزغ» مذكور افتاد و ظاهر، آن است كه همان وزغ است و حرف آخرى آن را تحريف كرده اند.
وزك ـ (چو قمر) ركو و آتش گيره[ر.م] و درخت بده[ر.م].
وزمه ـ (چو هرزه) آخر فصل زمستان و بادى كه در آن اوان مىوزد.
وزن ـ (ر.ف) كه معلوم داشتن و به دست آوردن مقدار سنگينى چيزى است با مساوى خود كه به پارسى «هنگ» و «سنجش» گويند و حدس و تخمين كردن و مثقال و سنگ وزنه را هم گويند و كنايه از عقل و هوش و قدر و منزلت هم هست.(عر)
وزنِ جديد--->من.
وزنه ـ (چو هرزه) زن كامله عاقله و كوتاه قامت و در اصطلاح عامه، ميزان و ترازو و سنگ وزن را هم گويند.(عر)
وزواى ـ (چو فرهاد) ناحيه اى است خرّم از كوهستان قم كه آبش خوش گوار و هوايش سازگار و ميوه جات سردسيرى اش ممتاز و مشتمل بر نه قريه و مردمانش شيعه اند.
وزيدن ـ (چو رَسيدن) برجستن و جهيدن، خصوصاً تموّج هوا و آمدن باد.
وزير ـ (چو امير) زردچوبه و به عربى، ممدّ و معاون و هم به معنى معروف كه طرف شوراى سلطان بوده و تمامى شدايد و زحمات سلطنتى را تحمل مى نمايد كه از وزر (بر وزن هند) به معنى ثقيل و سنگين و مشقت، اشتقاق يافته و يا از وزر (به همان وزن) به معنى اثم و عصيان، مأخوذ است كه به جهت مداخله امور عامه و افراط و تفريط در اعمال خود، منشأ وزر و حامل وبال مردمان مى باشد و شايد از وزر (بر وزن قمر) اشتقاق يافته باشد كه به معنى پناه و ملجأ و كوه بلند است و ممكن است كه از ازر (بر وزن سخت) به معنى ظهر و پشت و قوّت مأخوذ شده و همزه اوّلش مقلوب به واو شده باشد زيراكه معاون سلطان بوده و سبب قوّت او در امور سلطنتى مى باشد و او را به پارسى «كاردان» و «كارران» و «كاردار» و «پيشكار»[گويند].
وزيرآباد ـ نام چند موضع است:
1. دهى است در دو فرسخى شيراز.
2. دهى است در دو فرسخى شمالى كابل.
3. قصبه اى است در پنج منزلى لاهور كه حكيم علاءالدين خان، مخاطب به وزيرخان در زمان ملوك كوركانيّه[932ـ1274هـ] بنايش نهاده.
وزيرى ـ هر چيز منسوب به وزير و هم نوعى از انجير است.

آيين دهم

(در حرف واو [هوّز] با زاى پارسى)
وژ ـ (چو بد) پژ[ر.م] و برف و دمه و سرماريزه.
وژاوه ـ (ل) داش [ر.م].
وژخ ـ (چو قمر) وج [ر.م].
وَژَن ـ بر وزن و معنى بژن.
وژنگ ـ (چو نهنگ و تفنگ) وصله و پينه جامه و سجاف آن و زينت پوستين كه بر دور دامن و گريبان و سرهاى

صفحه 386 - جلد چهارم
آستين آن كنند و توزه [پوست درختى كه بر كمان و غيره پيچند] جگرى رنگ كه بر پايين تير كه جاى محكم كردن پيكان است، مى پيچند.
وَژنين ـ (ل) شير شتر.
وژول ـ (چو نزول) پژول [ر.م] و شوربا و طعم شور و امر و فاعل از وژوليدن[به «پژوليدن» رجوع شود].
وژوليدن ـ (چو خروشيدن) پژوليدن[ر.م].
وژوه ـ (چو عروس) چكيدن باران از سقف و قطره بارانى كه از سقف مى چكد.
وژه ـ (چو لَلِه) وجب.
وژيدن ـ (چو رَسيدن) وزيدن.

آيين يازدهم

(در حرف واو [هوّز] با سين سعفص)
وس ـ بر وزن و معنى بس و در بعضى جاها به معنى آن و پس هم ديدم.
وساد; وساده ـ (با فتح و ضمّ و كسر اوّل) بالش و متكا و مِخَدّه و هرآنچه بدان تكيه و اعتماد كنند.(عر)
وساطت ـ (چو شماتت) شرف و جلالت و متوسط و ميانه رو بودن و از افراط و تفريط دورى گزيدن و ميان دو مدعى واسطه صلح بودن و درباره مقصّران شفاعت كردن.(عر)
وسائل ـ (ر.ف) و رجوع به «وسيله» شود.(عر)
وست ـ بر وزن و معنى بست.
وستا ـ (چو فردا) بسيار و فراوان و شكر و ستايش مخلوق و يزدان و منت نهادن و هم نام ترجمه كتاب زند[ر.م] است.
وستادار ـ (به فتح اوّل) ممنون و متشكر.
وستاد ـ (چو گلزار) استاد.
وستادار ـ مركب از دو لفظ «دار» و «وستا» است و مذكور افتاد[ممنون و متشكر].
وستان ـ (چو دستان) خوابيدن و پينَكى[چرت] زدن و ظاهر، آن است كه لفظ آن عربى و به عوض تاى آن هم نون است، چنانچه خواهد آمد.
وستى ـ (چو سعدى) شرح و تفسير و ترجمه و هوو.
وسخ ـ (چو قمر) چرك و ريم و برموم[ر.م].(عر)
وسد ـ بر وزن و معنى بسد.
وسط ـ (چو قمر) هر چيز معتدل و متوسط مابين نيك و بد و ميان دو طرف چيزها.(عر)
وسع ـ (چو سخت) بسيار كردن و بسط دادن و (با حركات ثلاثه اوّل) طاقت و دارائيّت.(عر)
وسعت ـ (چو فرصت) بسط و فراوانى.(عر)
وسق ـ (چو سخت) يك بار شتر و مقدار شصت صاع [ر.م ]و يا در نزد حجازيين رطل[ر.م] و در نزد اهل عراق مقدار 480 رطل.(عر)
وسك ـ (ل) رجوع به «غرب» شود.
وسكرده ـ (چو سرپنجه) وشكرده[ر.م].
وَسكَرديدن ـ (ل) در جايى ديدم كه به معنى وشكرديدن[ر.م ]است.
وسكره ـ (چو زَلزَله) در جايى ديدم كه شهر و مدينه است.
وسكَريدن ـ (ل) در جايى ديدم كه به معنى وشكريدن[ر.م ]است.
وسمه ـ (چو هرزه) معروف [است] و آن را «بشكول» هم [گويند] و به نوشته قطر[ر.ض]، عربى و عبارت از برگ نيل [ر.م] و يا گياهى است ديگر كه برگ آن را خضاب نمايند و كسره سين آن لغت حجاز بوده و افصح از سكون آن است و در جايى به معنى راسخت[ر.م] و سرمه هم ديدم و ظاهر بحرالجواهر[ر.ض] هم عربى بودن آن است و به نوشته برهان[ر.ض]، رستنى اى است معروف كه خضاب آن در سياه كردن موى معمول بوده و زنان در آبش جوشانده و ابروها را بدان رنگ كنند و حقيقت آن برگ نيل و يا نوعى از حنا است كه «حناى سياه» هم گويند و يا سنگى است كه آن را با آب ساييده و بر ابرو مالند كه سياه كند و ظاهر آن مثل ظاهر كلام تحفه[ر.ض] و صريح كلمات مخزن[ر.ض] و پزشگى نامه[ر.ض]، پارسى بودن آن است. بارى، ازآن رو كه در السنه داير و بيان حقيقت آن محل رغبت عامه بوده و متضمن ترجمه پاره اى لغات ديگر هم هست، به ذكر اجمالى از كلمات اهل فن مى پردازيم. در مخزن[ر.ض ]گويد: كتم (بر وزن قمر) نام عربى وسمه است و قسم برّى

صفحه 387 - جلد چهارم
آن را در مازندران و تنكابن «شال خِنى» گويند، يعنى حناى شغال و ماهيت آن برگ نباتى است كه برّى و بستانى مى باشد و بعضى گفته كه آن غير برگ نيل است زيراكه ساق نيل مجوّف و نبات آن شبيه به گياه كتان است. و اما برگ وسمه شبيه به برگ مورد [ر.م] و ساق آن غير مجوّف و ثمر آن به قدر فلفل و بعد از رسيدن سياه مى گردد و در جوف آن تخمى كوچك ريزه است و برّى و جبلى آن در كنار رودخانه هاى ريگزار مى رويد و شاخه هاى آن انبوه تر از شاخه هاى نيل و برگ آن عريض تر و درازتر از برگ نيل است. پس گويد: و تحقيق آن است كه وسمه همان برگ نيل است و شرط است كه آن را صبح چيده و به يك آفتاب خشكانده و نرم كرده و در شيشه محفوظ نمايند كه هوا بدان نرسد زيراكه اگر شب نيم خشك مانده و روز ديگر به آفتاب خشك نمايند، رنگ آن ضايع گردد. پس ملا سديد كازرونى [مؤلّف المغنى فى شرح الموجز در طب در قرن 8هـ ]نقل كرده كه وسمه هندى خوب تازه در خضاب و طاووسى كردن بهتر از وسمه كرمانى است كه خضاب آن مايل به سياهى به رنگ موى بوده و طاووسيّت بسيارى ندارد ليكن رنگ آن ديرتر مى ماند و در پزشگى نامه[ر.ض] موافق آنچه در «نيل» اشاره نموديم، فرمايد: وسمه نام پارسى نوع نباتاتى است كه نيل را از آنها استخراج نمايند و آنها را به عربى «كَتم» و به فرانسه «اَنديگوتيِر» و به لاتينى «اَنديگوفرا» نامند و دانشمندان ايران مى نويسند كه آشاميدن مطبوخ برگ وسمه بسيار مُقَيّئ[قى آور] و جهت گزيدن سگ ديوانه مفيد و بهترين چيزها است.
وسمه كرمانى; وسمه هندى--->وسمه.
وسن ـ (چو قمر) وشن [ر.م] و به عربى، چرت و پينَكى و اوّل خواب و اين چنين كردن و شخص همچنانى را «وسن» (بر وزن خَجِل) و «وسنان» (بر وزن دستان) گويند.
وسناد; وسناذ ـ (چو سردار) فراوان و بسيار و شرح و تفسير و ترجمه و تفصيل.
وسنان ـ (چو دستان) رجوع به «وسن» شود.
وسنج ـ (چو نهنگ) معرّب وسنگ[به «ليمودارو» رجوع شود].
وَسَنگ ـ (ق) ليمودارو[ر.م].
وسنى ـ (چو پشتى و سعدى) هوو.
وسواس ـ (چو دلزار) خبر دادن شيطان و يا خود نفس شخص است به امور بى خير و بى فايده كه «وسوسه» هم گويند و اين چنين حال را «وسواس» (بر وزن دستان) گويند، چنانچه وسواس (به همين وزن) شيطان و هم نام مرضى است كه از غلبه سودا حادث گردد و ذهن را مشوّش نمايد و نيز هر چيزى كه از قبيل امور بى فايده و شرور به قلب انسانى خطور نمايد و از اينجا مردم وسواسى را بدين صفت موصوف داشتن هم روشن گردد.(عر)
وسواسى--->وسواس.
وسوسه--->وسواس.(عر)
وسه ـ (چو مزه) قدرت و قوّت و چوب دستى.
وَسيج ـ (ل) از نواحى تركستان است در ماوراءالنهر[در آسياى مركزى].
وسيع ـ (ر.ف) كه هر چيز با وسعت است و به پارسى «شاوين» و «پهنا» و «پهناور» [گويند].(عر)
وسيله ـ (ر) ميل و رغبت و تقرب و منزلت و درجه در حضور سلطان و هرآنچه سبب تقرب باشد و جمع آن، وسائل است.(عر)

آيين دوازدهم

(در حرف واو [هوّز] با شين قرشت)
وش ـ بر وزن و معنى بش و پش و هم شهرى است از تركستان [نواحى ترك نشين آسياى مركزى] كه مردمانش به خوب صورتى مشهور و در مقام نسبت به آن «وشى» گويند و بالخصوص بافته ابريشمى منسوب به آنجا را كه از قبيل ديبا و اطلس است، «ديباى وشى» و «اطلس وشى» گويند و هم گياهى است در تبرستان كه از پوست آن جامه كتان بافند و «وشينه» هم گويند و خواهد آمد و در فرهنگ ناصرى[ر.ض] گويد: شايد از بافته هاى منسوب به شهر وشت بوده كه وشتاسپ[يا گشتاسپ، پادشاه كيانى ]

صفحه 388 - جلد چهارم
ساخته و ايران شهر ناميده شده.
وِشادن ـ گشادن.(ند)
وُشاق ـ به نوشته برهان[ر.ض]، كنيزك و خدمتكار درويشان و غلام مقبول و پسر ساده [بى ريش] است و ظاهرش پارسى بودن آن است ليكن ظاهر بلكه مقطوع آن است كه لفظش تركى و به معنى بچه و كودك و اجير است و خودش هم محرّف اُشاق و يا لغتى ديگر در آن است. در درارى لامعات[ر.ض] گويد: اوشاق، خادم و اجير و تابع است و اوشاق قپان، كركس است و در لهجة اللغات[ر.ض ]گويد: اوشاق يا جوجوق تركى است و به عربى «طفل» و به پارسى «زاچه» و «كاك» و «كودك» گفته و نوزاييده آن را «شيرخواره» و خيزنده آن را «كوالنده» خوانده و آن را كه از كمى شير مادر ضعيف شده باشد «شيرزده» نامند و در فرهنگ ناصرى[ر.ض ]از كتب لغت تركى نقل كرده كه كودك را از ابتداى ولادت تا پيش از بلوغ «اشاق» گويند و اُشاق ياتاغى، رحم و زهدان زن است و اغل و اغلان هم به همين معنى است. بارى، با اين همه بعضاً در زبان پارسى هم استعمال نموده اند. سعدى:
«نماند از وشاقان گردن فراز *** كسى در قفاى ملك جز اياز».1
وُشاقان ـ جمع وشاق[ر.م].
وُشاقانِ چمن ـ درختان گل و نهالان نونشانده.
وشانى ـ (چو امانى) زر ده هفت[ر.م] و «شبانى» هم گويند. ناصرخسرو:
«هر كاو به رهش گشت چو من بنده از آن پس *** از علم و هنر باشد دينار و شبانيش».
وشت ـ (چو تشت) وش[ر.م] و خوب و خوش و وشتن [شادى و رقص كردن] و ماضى قريب از آن.
وَشتاسپ ـ نام پدر اسفنديار كه به گشتاسب مشهور بوده و در گنج دانش [ر.ض] گويد: ديگر شبيه به اين نام در فرهنگ ها يافت نمى شود كه نام چه كسى بوده است و در جايى ديدم كه وشتاسپا نام پدر داريوش است و ظاهراً همان وشتاسپ است كه به تفاوت لهجه در آخر آن الفى افزوده اند.
وشتاسپا ـ (ل) رجوع به «وشتاسپ» شود.
وشترك ـ (چو بدنظر) ورشك[ر.م].
وَشتَمونِتَن ـ خوردن و آشاميدن.(ند)
وشتن ـ (چو عنبر) جَستن و رقص كردن و شادى نمودن.
وشج ـ (چو قمر) عربى و يا معرّب وشك[ر.م].
وشرك ـ (چو عنبر) ورشك[ر.م].
وشفنگ ـ (چو فرزند) خرفه[ر.م].
وشق ـ (چو قمر) به نوشته درارى[ر.ض]، نام پارسى جانور فنك[ر.م] است و در مخزن[ر.ض] فرمايد: پوستين حيوانى است از سگ بزرگ تر و از پلنگ كوچك تر و در رنگ و شكل مانند آن و فربه و دنباله آن از يك وجب كمتر و آن را در تنكابن «پلنگ تومول» يا «پلنگ مول» نامند و خودش شبيه به روباه است و در تركستان [در آسياى مركزى] به هم مى رسد و گفته اند برّى است و بعضى گفته كه بحرى است و در خشكى تخم مى گذارد و اصلى ندارد و در تحفه[ر.ض ]به خود حيوان مذكورش ترجمه كرده و در برهان[ر.ض] گويد: آن را «رودك» هم گويند و هر چند بيشتر زنند، فربه شده و پوستش نفيس گردد.
وشك ـ (چو سخن) الاغ و خر و (چو پشت) رجوع به «غرب» و «كلبان» شود.
وُشك دانه ـ ميوه ون[ر.م].
وَشكَرده ـ (چو سرپنجه) مردم جلد و چابك و توانا و قوى هيكل و باقوّت و زودخيز و گرم خيز و چسبان[پيگير و كوشا] و چست و چالاك و باتجربه و محال انديش و عاقبت انديش.
وشكرديدن; وشكريدن ـ (چو پروريدن) وشكرده[ر.م ]بودن و كارها را زود ساختن و جلد و چابك به عمل آوردن.
وشكل ـ (چو كشمش) قوچ و گوسفند نر.
وشكله ـ (چو زَلزَله) دانه انگور از خوشه جدا شده و يا آنكه تخم و شيره در ميان آن باشد.
وشكليدن ـ (چو سر بريدن) وشكوليدن [هشيار بودن و پهلوان شدن].
وشكنه ـ (چو زَلزَله) آلت مردى.

1. بوستان، باب سوّم، حكايت سلطان محمود و سيرت اياز.

صفحه 389 - جلد چهارم
وشكول ـ (به ضمّ و فتح و كسر اوّل) وشكوليدن [هشيار بودن و پهلوان شدن] و امر و فاعل از آن.
وشكوليدن ـ (ق) بشكوليدن [هشيار بودن و پهلوان و قوى هيكل شدن].
وشكى ـ (چو سعدى) فرموك[ر.م].
وشگنه ـ (چو زَلزَله) آلت مردى.
وشم ـ (چو سخت) مطلق بخار، خصوصاً نزم و ميغ[ابر و مه] و (چو پشت) مرغى است شبيه به تيهو[ر.م] و كوچك تر ازآن كه به نوشته برهان[ر.ض]، سلوى و به تصريح ديگران، سمانى و هريك در محل خود مذكور است و موافق آنچه در جهانگيرى[ر.ض] تصريح كرده و از ساير فرهنگ ها هم نقل شده، چون قابوس [مقتول 403هـ ]را كه يكى از ملوك ديالمه است، به شكار آن مرغ ميلى تمام داشته، او را به وشمگير ملقّب مى داشته اند و در فرهنگ ناصرى[ر.ض ]گويد: لقب قابوس، شمس المعالى و كنيه اش ابوالحسن و نام اصلى اش كاووس بوده و قابوس معرّب آن است و پدرش هم ابوطالب يا ابوطاهر ملقّب به دشمگير بوده كه مخفّف دشمن گير است و وى هم برادر مرداويج [ر.م ]بوده و بنابراين صاحب جهانگيرى[ر.ض] و ساير فرهنگيان در دو جا به خطا رفته اند. يكى آنكه دال اوّل لفظ دشمگير را بعد از تخفيف مذكور، واو خيال كرده اند و ديگرى آنكه لفظ مذكور را نام و لقب خود قابوس گمان كرده و اين شعر حكيم سنايى [در قصيده اى در نكوهش اصحاب دعوا] را هم حمل بر آن نموده اند:
«فقه خوان ليك در جهنّم جاه *** همچو قابوس وشمگير مباش»
و حال آنكه وشمگير نام پدر قابوس است نه خود او، چنانچه حكيم زجاجى سمرقندى در باب گنبد قابوس كه مدفن كاووس است، صراحتاً گفته:
«در آنجا كه بُد گنبد نامدار *** شهنشاه بن وشمگير سوار»
و نيز حكيم مذكور در جايى ديگر تصريح كرده بر اينكه گنبد قابوس گنبد شاهنشاه پسر وشمگير است. و ابوبكر خوارزمى هم در مدح قابوس گفته:
«أليس ابوكم دشمگير و جدّكم *** زيار و مرداويج عمّ مناسب»
و در بيت مابعدى هم شجاعت و مردافكنى و قاتل طغات و ابطال بودن او را ثابت كرده و تصريح مى كند بر اينكه دشمگير به زبان قابوس كه گيلى و تبرى و ديلمى بوده، به معنى دشمن گير است:
«أليس بمعنى دشمگير بلفظكم *** مكبّل ابطال طغاة غواضب»
و از اينجا جواب شبهه اوّلى هم روشن گردد. و در فرهنگ ناصرى[ر.ض] در جواب آن گفته كه دشمگير با دال است، مخفّف دشمن گير نه با واو زيراكه نام را در طفوليّت بر اطفال نهند نه بعد از شكار كردن مرغى خرد در حالت بزرگى، چه او در كودكى شكار مرغ نمى كرد كه وجه تسميه او شده باشد، علاوه بر اينكه پادشاه پادشاهزاده صيّاد مرغ گير مرغ فروش نبوده كه اين لقب بر او صادق آيد اما جهان گير عالم گير دشمن گير و مرداويج يعنى مردآويز و مانند آنها نام هاى بزرگان است و در زبان اهل طبرستان اسم ها را مخفّف كنند، چنان كه نام آور را «نماور» گفته و آستانه دار را كه حاكم ديوان خانه است «استندار» ناميده و حاكم شهر را «شهرآكيم» خوانند و دشمگير هم بدين قياس است، يعنى دشمن گير و «دش» و «دشت» و «دشم» به معنى دشمن است. و مخفى نماند كه اين جواب ناصرى[ر.ض ]بسيار سخيف و به مقصود طرف ربطى ندارد زيراكه غرض وى لقب بودن وشمگير است مر قابوس را و آن اسم نيست كه منحصر به حال كودكى باشد و علاوه كه در مقام رد، حاجتى به آن نيست. بارى، به نوشته ناصرى[ر.ض]، بعد از آنكه مرداويج را در گرمابه اصفهان كشتند، ابوطاهر دشمگير در رى شهريارى يافته و بعد از 34 سال از اسب بيفتاده و بمرد. پس پسرش، سيفوريا بيستون بامداد ركن الدوله ديلمى، در 366 هجرى جانشين پدر گرديده و به فاصله نه سال بدرود جهان گفت و كاووس كه معرّب آن قابوس است، به جاى برادر و پدر آمده و پادشاهى بزرگ يافت و از طرف خليفه ملقّب به شمس المعالى گرديد و در خون ريزى و درشت طبعى و

صفحه 390 - جلد چهارم
خوش نويسى معروف است، چنان كه صاحب ابن عباد رازى وزير فخرالدوله ديلمى در تحسين خط او گفته: «هذا خط قابوس، أم جناح الطاووس؟»
   بالجمله، بعد از تدقيق ادله مذكوره روشن و هويدا گردد كه لفظ دشمگير با دال است نه واو و خودش هم لقب پدر قابوس است نه خود او.
وشم گير--->وشم.
وشمك ـ (چو عنبر) كفش چرمين و يا دست افزارى است چرمين.
وشمگير ـ رجوع به تركيبات «وشم» شود.
وشمونِتَن ـ شنيدن و گوش كردن.(ند)
وشن ـ (چو قمر) آلايش و آلوده و آلودگى و (چو سرد) به اعتقاد كفره هند، نام پيغمبرى بوده و اتباع او تماماً اهل رياضت مى باشند.
وَشناد; وَشناذ ـ بر وزن و معنى وسناد.
وشنگ ـ (چو نهنگ) غلاف خوشه خرما و توده خربزه و هندوانه و امثال آنها و ميل آهنى كه بدان پنبه را از پنبه دانه برمى آرند.
وشنگه ـ (چو طَبَرزه و وَلوَله) آلت مردى.
وشنه ـ (چو هرزه) شيهه اسب و آواز سگ.
وشنى ـ (چو يَخنى) رنگ سرخ و گلگون.
وشوشه ـ (چو وَلوَله) كلام درهم آميخته و خفّت، در مقابل تمكين و وقار.(عر)
وشى ـ (چو ولى) رجوع به «وش» شود و (چو سعى) جامه لطيف و رنگين و نقش لباس و زينت دادن و نقش كردن و سخن چينى نمودن و رنگ به رنگ كردن.
وشيج ـ (چو امير) رجوع به «ليمودارو» شود.(عر)
وشين ـ (چو امير) مخفّف وشينه[ر.م].
وشينه ـ (چو سكينه) زره جوشن و هم رستنى اى است كه بيشتر در مازندران و تبرستان رويد و آن را مانند گندم و جو بريده و خشكانده و شكسته و پوست آن را برآورده و از آن جامه كتان بافند در نهايت صفا و لطافت و برودت و نزاكت و از آن شال و دستار و عمامه كرده و زنان نيز مقنعه كنند.

آيين سيزدهم

(در حرف واو [هوّز] با صاد سعفص و ضاد ضظغ)
وصاف ـ (چو عطّار) مداح و وصف كننده و كسى كه عارف به اصول وصف باشد و هم لقب مشهور شرف الدين عبدالله ابن فضل الله شيرازى است كه در ميان تكيه حافظيّه و چهل تنان مدفون و در اشعار به شرف متخلّص و كتاب تاريخ وصّاف بيرون از اوصاف از مصنّفات آن جناب بوده و اين رباعى هم از او است[وصّاف الحضره(663ـ 730هـ) اديب، شاعر و مورّخ ايرانى است كه اثر معروف او تجزية الامصار وتزجية الاعصار مشهور به تاريخ وصّاف است]:
«تركان كه چو شير در وغا بخروشند *** در صلح به عشرت و مدارا كوشند
گه در صف رزم همچو خنجر نيشند *** گه در كف بزم همچو ساغر نوشند».
وصال ـ (ر.ف) و هم تخلّص مشهور ميرزا محمد شفيع معروف به ميرزا كوچك از شعراى شيراز كه به نوشته آثار عجم[ر.ض]، در آغاز حال از علوم ظاهرى بهره مند گرديده و از سر باطن نيز به مدارج كمال رسيده، در كمالات ظاهريّه و باطنيّه، طاق و در مكارم اخلاق، شهره آفاق و تمامى خطوط، خصوصاً خط نسخ را خيلى خوش مى نوشته و اقسام شعر را نيكو مى سروده و ديوانش مطبوع و مشهور و در رشته مرثيه هيچ كس از متقدمين و متأخرين به پايه وى نرسيده و در 1262 هجرى وفات يافته و در بقعه شاه چراغ مدفون گرديد [آثار او عبارتند از: مثنوى بزم وصال به تقليد از گلستان سعدى; ديوان اشعار; ترجمه اطواق الذّهب زمخشرى و تكميل مثنوى شيرين و فرهاد وحشى بافقى] و در خاطر دارم كه چند سال پيش بعضى از رفقاى مدرسه اظهار داشت كه روزى معلم وصال معنى اين شعر حافظ را از وى استفسار نمود:
«بلبلى برگ گلى خوش رنگ در منقار داشت *** واندر آن برگ و نوا خوش ناله هاى زار داشت»
پس وصال استمهال كرده و در همان شب اين اشعار را نوشته و طرف صبح به عرض معلم رسانيد:

صفحه 391 - جلد چهارم
«صاحبا، در ساعتى كاين سينه غم بسيار داشت *** يادم آمد از كلامى كان جناب اظهار داشت
در خصوص شعر حافظ آنكه پرسيدى ز من *** بلبلى برگ گلى خوش رنگ در منقار داشت
نصف شب غوّاص گرديدم به بحر ابجدى *** تا ببينم اين صدف آيا چه دُر در بار داشت
بلبلى برگ گلى شد سيصد و پنجاه و شش *** با على و با حسين و با حسن معيار داشت
برگ گل سبزى است دارد آن نشانى از حسن *** چون كه در هنگام رفتن سبز در منقار داشت
گل بود سرخى كه دارد آن نشانى از حسين *** چون كه در وقت شهادت عارض گلنار داشت
بلبلى باشد على كز فرقت اين برگ و گل *** روز و شب در هجر آن سان ناله هاى زار داشت
در حقيقت شعر حافظ خوب سنجيدى وصال *** تا ببينم كه در اين معنى توان انكار داشت».
وصايت ـ (چو ولايت و شماتت) وصل كردن و عهد نمودن و امرى را به عهده ديگرى موكول داشتن كه «وصيّت» هم گويند و در اصطلاح فقهى، نايب كردن شخصى است مر ديگرى را كه بعد از وفات او در تصرف اموال او و اخراج و تحصيل حقوق لازمه او و همچنين در ولايت مجانين و اطفالى كه در تحت ولايت او بوده اند، عوض و قائم مقام او باشد و در اين حال آن شخص را «وصىّ» و «موصى اليه» ناميده و اموال معيّنه را كه در آنها تصرف خواهد كرد «موصى به» و «مال الوصيّة» خوانده و كسى را كه حقوق ثابته در ذمّه ميّت به او رد خواهد شد «موصى له» نامند.(عر)
وصف ـ (ر.ف) و در معانى لغوى و اصطلاحى آن، رجوع به «صفت» نمايند.(عر)
وصل ـ (ر.ف) كه پيوستن و پيوسته شدن و بندگاه اندام است.(عر)
وصل بسكون ـ در اصطلاح فقهى، عبارت از آن است كه در مقام قرائت الفاظ عربيه آخر كلمه را ساكن كرده و كلمه مابعدى را بدون توقف در آخر كلمه اوّلى متصل به آن نمايى كه اين چنين خواندن محل ترديد و تأمل است بلكه در صورت وصل و متصل خواندن كلمات، بايد آخر آنها با حركت خود خوانده شود، به خلاف وقف كه توقف كردن در آخر كلمات است كه بايد در اين حال، آن را ساكن نمايند كه وقف به سكون شود و با حركت خواندن آنها در اين حال وقف محل تأمل و ترديد است.(عر)
وصله ـ (چو سفره) رسيدن و متصل شدن و مابين دو چيز متصل به همديگر و پيوستگى ميان دو چيز.(عر)
وصمت ـ (چو عنبر) عيب.
وصول ـ (چو نزول) رسيدن و (چو عروس) مردم كثيرالعطا و كثيرالوصل.
وصىّ--->وصايت.(عر)
وصيّت ـ (ر) عهد كردن و وصل نمودن و موكول داشتن و در اصطلاح فقهى، تمليك عين يا منفعت است به ديگرى بعد از وفات و به پارسى «اندرز» [گويند].(عر)
وضع ـ (ر) موضع و مكان و نهادن و پايين انداختن و ثابت كردن و شأن و رتبه ديگرى را ملاحظه نكردن و از حق مالى ديگرى چيزى كم كردن و قصد نمودن و در اصطلاح علوم عربيه، تعيين لفظى است در مقابل معنى معيّنى و در اصطلاح فلاسفه، يكى از مقولات عشره[ر.م ]است.(عر)
وضعيّه ـ (ر) عنوان ديگر حركت محوريّه است كه در «حركت» مذكور افتاد.
وضو ـ مخفّف وضوء[ر.م] است.(عر)
وضوء ـ (چو نزول) زيبايى و نظافت و خود را تميز و پاكيزه كردن و در اصطلاح فقهى، معروف است، كه از وضائت به معنى حسن و وجاهت اشتقاق يافته و به پارسى «آبدست» [گويند] و (چو عروس) به معنى مصدرى مذكور و هم آبى است كه در شستن دست و رو استعمال نمايند و بعضى فتح و ضمّ اوّل را در معنى يكى دانسته.(عر)

صفحه 392 - جلد چهارم

آيين چهاردهم

(در حرف واو [هوّز] با طاى حطّى و ظاى ضظغ)
وطر ـ (چو قمر) حاجت و مقصد.(عر)
وطن ـ (ر.ف) كه به پارسى «خهر» و «ميهن» و «زانيچ» [گويند].
وطواط ـ (چو فرهاد) شب پره[خفاش] و نوعى از پرستوك كوهى و مردم ضعيف و بى دل و ترسناك و پرگوى و آن كه زود زود حرف زند و هم اسم يكى از ادباى نامدار كه در اصل به جمال الدين موسوم و در فن انشا داراى مهارت فوق الغايت بوده و در 1177 ميلادى ـ مطابق 573 هجرى ـ وفات يافته و كتاب ابكارالافكار نام از آثار او است[ديگر آثارش عبارتند از: حدايق السحر فى دقايق الشعر; عرايس الخواطر و نفايس النوادر; لطايف الامثال و طرايف الاقوال].
وطى ـ (ر) سوار شدن و جماع كردن و تهيه و تمهيد نمودن و چيزى را به زير پا گذاشتن و لگدمال نمودن.(عر)
وطيح ـ (چو امير) نام يكى از قلاع خيبر است كه در «خيبر» مذكور افتاد.(عر)
وظائف ـ (ر) جمع وظيفه [ر.م].(عر)
وظيفه ـ (ر) شرط و عهد و پيمان و هرآنچه مقدّر و معيّن نمايند از روزيانه و ماهيانه و كار كردن و غير آنها و جمع آن، وظائف است و «وظائف اعضا» در اصطلاح اطبا، عبارت از عمل مختص هريك از آنها است.(عر)

آيين پانزدهم

(در [حرف] واو [هوّز] با عين سعفص و غين ضظغ)
وعد ـ (ر.ف) و در مقام اراده وحدت «وعده» گويند و در صورت اطلاق، تنها در خير استعمال نمايند و وعيد بر عكس آن است.(عر)
وعده ـ (ر.ف) رجوع به «وعد» شود.(عر)
وعل ـ (چو خَجِل و يا به ضمّ اوّل) بز كوهى و نام قديمى ماه شعبان يا شوال و (چو سخت) شريف و ملجأ و علاج و چاره و بز كوهى و نام قديمى ماه شعبان كه در زمان جاهليّت بوده، چنانچه در قطر[ر.ض] گفته و يا نام قديمى ماه شوال است، چنانچه در «تاريخ عرب» اشاره نموديم.(عر)
وعيد ـ (ر) تهديد و صداى جانور نرينه و رجوع به «وعد» هم نمايند.(عر)
وعيديّه ـ به نوشته جنات الخلود[ر.ض]، نوعى از خوارجند كه مكلّف را به سبب ارتكاب كبيره، مخلّد در نار دانند و ايشان يكى از 22 فرقه خوارجند كه به انضمام سه فرقه جبريّه و چهارده فرقه معتزله و سه فرقه صفاتيّه و شش فرقه مرجئه 48 طايفه اهل سنتند كه خلافت را بعد از رسول خدا مختص به ابى بكر دانند و با 25 فرقه شيعه 73 فرقه امت مرحومه كه مدلول حديث شريف نبوى است، تمام باشد.1
وغا ـ (چو قضا) صوت و جنگ و جدال.(عر)
وغد ـ (چو سرد) بادمجان و به عربى، احمق و ضعيف و رذل و دنى و بچه و شكار و خدمتكار و يكى از سهام [تيرهاى ]قمار است كه مر او را نصيبى معيّن نباشد.
وغزن ـ (چو دختر) مرزغان[ر.م].
وغست ـ (چو سمند) ظاهر و آشكار.
وغستن ـ (چو كَلَنتر) ظاهر بودن و آشكار نمودن.
وغوغ ـ (چو عنبر) صداى غوك و وزغه.
وغيش ـ (چو امير) جنگل و بيشه و اندوه و غم و انبوه و فراوانى و بسيارى در غير ذى روح مثل عمر و مال و املاك و نقود و مانند آنها.

آيين شانزدهم

(در حرف واو [هوّز] با فاى سعفص)
وفا ـ (ر.ف) كه درازى و اتمام عهد و وعده و به جا آوردن آنها است و اين چنين كس را «وافى» و «وفى» گويند و هم به نوشته آثار عجم[ر.ض]، تخلص شعرى حاج شيخ محمدباقر شيخ الاسلام شيرازى كه از اكابر قضات آن بلده بوده و گاهى شعر هم گفته و خود را به وفا تخلّص مى نمود و از او است:

1. آنچه جنات الخلود درباره فرق 73گانه گفته، غير صحيح است زيرا فرق شيعه هرگز در اين اندازه نبوده و ما نظر خود را در مدخل «هفتادوسه ملت» بيان كرديم.

صفحه 393 - جلد چهارم
«تا چشم من به روى تو اى ماهرو فتاد *** در صولجان زلف تو دل همچو گو فتاد
تا دست من ز موى ميان تو دور شد *** دل از غمت در آتش هجران چو مو فتاد
تا شهره شد به عشق تو اندر جهان وفا *** بدنام خاص و عام شد از آبرو فتاد»
   بارى، وى پسر حاج شيخ محمدحسين شيخ الاسلام متخلّص به صفا بوده كه در «صفا» اشاره نموديم و او هم پسر حاج شيخ ابوالقاسم شيخ الاسلام است كه در سال 1286 هجرى در مدينه منوره وفات يافته و هم به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، عنوان مشهور يكى از مشايخ طريقت زينيّه [به «صوفيّه» رجوع شود] كه نام اصلى او مصطفى ابن احمد و يا مصلح الدين ابن وفا و جامع فنون فقه و تصوف و شعر و انشا و موسيقى و غيرها بوده و در 896 هجرى در استانبول وفات يافته و بسيار باوقار و شيرين گفتار بوده است.
وفائيّه ـ از شعب سعديّه و شازليّه از فرق صوفيّه[ر.م ]است و رجوع به «وفا» هم شود.
وفات ـ (ر) موت و مرگ.(عر)
وفر ـ (چو سخت) رجوع به «وفور» شود.(عر)
وفور ـ (ر.ف) كه تمام و كمال و كثرت و وسعت است و جمع وفر هم هست كه به معنى مال و متاع بسيار و هر چيز عام است.(عر)
وفى ـ (چو سعى) زمين بلند و (چو صفا) رسم خط ديگرى است در وفا.(عر)
وفيات ـ (چو صلوات) جمع وفات.(عر)
وفيق ـ بر وزن و معنى رفيق.

آيين هفدهم

(در حرف واو [هوّز] با قاف قرشت)
وقار ـ (چو كَنار) حلم و ثبوت و تمكين و سنگينى و وزانت و عظمت كه به پارسى «هنگ» و «آسا»[گويند] و اين چنين كس را «وقور» گويند و هم تخلّص ميرزا احمدنامى از شعراى شيراز كه خلف اكبر وصال شيرازى و در فنون عربيه و ادبيه جهدى وافر داشته و در هر فنى، لواى شهرت افراشته و خط نسخ را بسيار خوب مى نگاشته و در هنگام مسافرت هندوستان كتاب مثنوى مولوى را در آنجا نوشته و به طبع رسانده و اكنون نسخه اش بسيار كمياب و تأليفات نظمى و نثرى او هم بسيار مطبوع و در 1298هجرى وفات يافته و در مزار شاه چراغ مدفون گرديد[از آثار او است: ديوان اشعار; تاريخ چهارده معصومين; انجمن دانش به سبك گلستان سعدى; تاريخ المعصومين].(عر)
وقاء ـ (چو كَنار و چنار) هر چيزى كه بدان، چيزى ديگر را حفظ نمايند.(عر)
وقائع ـ (چو مساجد) جمع وقيعه و تبديل همزه آن بر ياى حطّى، مخالف قواعد عربيه است.(عر)
وقايع--->وقائع.(عر)
وقايع نگار ـ (ر) و به پارسى «شدهوند» گويند.
وقايه ـ (به فتح و كسر و ضمّ اوّل) وقاء و حفظ كردن و حراست نمودن.(عر)
وقت ـ (ر) حد و اندازه و مقدارى از زمان و يا خصوص آنچه به جهت كارى و عملى معيّن شده باشد و به پارسى «اَمْد» و «دمان» و «هنگام» و «گاه» و «انگام» [گويند].(عر)
وقر ـ (چو سَبُك) وقور[باوقار] و (چو هند) مطلق بار و يا بار گران و بيشتر در بار الاغ و استر استعمال نمايند و (چو سخت) ثقل سامعه و يا بطلان آن به جهت صدمه عصب، چه عرضى باشد و چه اصلى مادرزادى و با تمكين و وقار در خانه نشستن را هم گويند.(عر)
وقع--->وقعه.(عر)
وقعه ـ (چو طلبه) يك عدد سنگ و در جمع يا جنس آن «وقع» (بر وزن قمر) گويند كه (بر وزن خَجِل) ابر نازك و ابرى است كه اميد بارش داشته باشد و (بر وزن سخت) ابر مذكور و قدر و منزلت و مكان بلند از كوه است و با شدت برخوردن به چيزى و (چو هرزه) صدمات پى درپى در جنگ، و جمع آن، وقعات است.(عر)
وقف ـ (ر) نگه داشتن و حبس كردن و ايستادن و مطّلع و باخبر بودن و در اصطلاح فقهى، آن است كه اصل و عين مالى را حبس كرده و منافع آن را آزاد نمايند كه از ملكيّت

صفحه 394 - جلد چهارم
مالك خود خارج شده و دائماً در مصارف معيّنه صرف شود و اين چنين كس را «واقف» گفته و آن مال را هم «وقف» و «موقوف» خوانده و آن كسانى را كه منظور نظر انتفاع ايشان است «موقوف عليه» نامند و اگر ايشان گروه معدود و محصور باشند «وقف خاص» گويند، مثل اولاد خود و يا اولاد برادر خود يا عمّ خود و مانند آنها و در جايى كه ايشان معدود و محصور نباشند، مثل علما و سادات و فقرا و مانند ايشان «وقف عام» خوانند. بارى، اگر از براى آزادى منافع، وقتى معيّن شود و دائمى نباشد، آن را «حبس» گويند و «وقف» نگويند. على الجمله، لفظ وقف در اصطلاح تجويد، توقف كردن در آخر كلمه است و قطع كردن آن از كلمه مابعدى است و در اصطلاح عروضى، ساكن كردن حرف متحرك هفتم كلمه است.(عر)
وقف بِحَركه; وقف بِسُكون--->وصل.
وقف خاص; وقف عام--->وقف.
وقف غفران ـ در ده موضع از قرآن مجيد است و در اين معنى گفته اند:
«هست منقول از رسول انام *** سيّـــد انبيــا عليـه السـلام
وقف غفران ده است در قرآن *** گر بدانى شوى ز اهل كلام
اوليا دان ز مائده اوّل *** يسمعون دان ز سوره انعام
فاسقاً نيز يَستَون ز عقب *** هر دو در سجده يافتند نظام
پنج ديگر ز سوره يس *** اوّل آثارهم بدان و بخوان
بعد از آن العباد و مرقدنا *** رابع و خامسش كنم اعلام
اعبدونى و مثلهم خامس *** گشت يقبضن در كمك اتمام
هركه اندر قرائت قرآن *** به خضوع و خشوع و با اكرام
باشد و هم رعايت اوقاف *** ايمن است از عذاب يوم قيام».
وقل ـ (چو تند) مقل ازرق[ر.م].
وقواق ـ (چو فرهاد) خلاصه روى هم رفته كلمات برهان قاطع[ر.ض] و تاريخ بحيره[ر.ض] آنكه وقواق نام يكى از جزاير بحر چين است كه پادشاه آن زنى است برهنه بر تخت نشسته و تاجى از زر بر سر داشته و بدن را به آب طلا مطلا كرده است و هم درختى است در هندوستان كه هر صباح بهار كرده و برگ آورده و شام خزان كند و جنگلى را هم كه همين درخت در آن است به همين اسم موسوم دارند و هم نام درختى است كه برگ هاى آن رو به جانب آفتاب كرده و به هر جانب كه آفتاب گردد، مى گردند و يا كوهى است در جزيره مذكوره كه معدن طلا در آن بسيار بوده و به حدى است كه مردمانش ظروف و قلاده و زينت هاى خود را از طلا كنند بلكه اكثر چيزهايى كه در بلاد ديگر از آهن است، در آنجا از طلا باشد حتى قلاده هاى سگانشان هم از طلا است و از كثرت جانور ميمون در آنجا آنها را خانه جاروب كردن و هيزم از جنگل آوردن و بسيارى از كارهاى ديگر تعليم كنند و نيز در آنجا درختى است كه ميوه آن به صورت آدمى و حيوانات ديگر بوده و از آنها صداهاى عجيب آمده و سخن گويند و گاهى صداى واق واق از آن برآيد و يا به نوشته بعضى، چون باد بر برگش وزد، اين صدا از آن درخت برخيزد و بعد از جدا شدن از درخت ديگر صدا و آواز ندهند و سخن نگويند و اين درخت را نيز «وقواق» گويند و آن را در جزاير مشرق نيز گفته اند. و هم گويند هركه در سايه درخت وقواق نشيند، از شر سباع ايمن بوده و بر او دست نيابند. و از موسى مبارك نقل است كه بار درخت وقواق مثل پستان زنان است از يك موى آويخته و صداى آن وقواق است و مردم بدان آواز تفأل گيرند و در همه معانى مذكوره «واق» و «واقواق» هم گويند و در تحفه[ر.ض] و مخزن[ر.ض] گويند: واق اسم مرغى است آبى تيره مايل به سياهى و مخلوط به سفيدى و سر آن سياه و در كله آن چهار عدد موى، مانند كاكل رسته و در غايت سفيدى و نرمى و در بلندى قريب

صفحه 395 - جلد چهارم
به شِبرى و اين مرغ را در تنكابن «اوين» نامند و اكثر صيد آن ماهى است و چون به كمال خود رسد، صداى آن وقواق باشد.
وقور ـ (چو عروس) مردم باوقار.(عر)
وقوف ـ (چو هبوط) جمع وقف و وقف به معنى موقوف و هم به معنى مطلع بودن و سكون و ايستادن و توقف نمودن است، خصوصاً توقف در امامت حضرت موسى ابن جعفر(عليهما السلام) و قبول نكردن امامت پنج امام ديگر است كه در «واقفيّه» مذكور داشتيم.(عر)
وقيعه ـ (چو سليقه) غيبت كردن مردمان و بدگويى ايشان و صدمه متوالى در كارزار و گودى كه آب در آن جمع شود.(عر)

آيين هجدهم

(در حرف واو [هوّز] با كاف عربى و كاف پارسى)
وك ـ (چو بد) غوك و وزغه.
وكالت ـ (چو شماتت و كتابت) معروف است و آن نايب كردن ديگرى است در امورات خود كه آن ديگرى را به عربى «وكيل» و به پارسى «گماشته» و «نماينده» و «زورستار» و «كارران» و «جاى گير» گويند.
وكالت پناه ـ صدر اعظم و وزير اوّل.
وكالو ـ (ل) گندنا[ر.م].
وكانا ـ (چو نَصارا) پاره اى از خوشه انگور و خرما.
وكته ـ بر وزن و معنى نقطه.
وكجى ـ (ل) فرموك[ر.م].
وكده ـ (چو دسته) ماده، مقابل نرينه.(ند)
وكشمك ـ (چو سمندر) درخت ساقّز.
وكوك ـ (چو عمود) صدا و غوغاى سگ.
وكيع ـ (چو امير) به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، نام پسر جراح و از اورع تابعين و شيخ و مرشد امام شافعى و چهل مرتبه حج بيت الله كرده و چهل شب بى خواب و بلافاصله به طاعت و عبادت اشتغال داشته و هر شب به ختم قرآن مداومت نموده و چهل هزار دينار بذل و صدقه نموده و چهار هزار حديث نقل و روايت كرده و در 198هجرى در موضعى «فيد»نام از جوار مكه وفات يافت.
وكيل ـ (ر.ف) رجوع به «وكالت» شود.(عر)
وگال ـ (ل) در جايى ديدم كه زغال است و ظاهر، آن است كه حرف اوّل آن زاى هوّز است، چنانچه در «زگال» مذكور افتاد.

آيين نوزدهم

(در حرف واو [هوّز] با لام [كلمن])
ول ـ (چو بد) گل و شكوفه، خصوصاً شكوفه انگور.
ولاء ـ (به كسر اوّل) موالات و پى درپى بودن و (به فتح آن) ملك و محبت و نصرت و قرابت و در اصطلاح فقها، بالخصوص قرب دو شخص است به يكديگر، به طورى كه به حسب حكم شرع مقدّس، سبب ارث باشد بدون اينكه علاقه نسبى يا زناشويى در ميان باشد. و قرب همچنانى به سه قسم است: ولاى عتق و ولاى ضمانت و ولاى امامت، به شرحى كه در كتب فقهيّه مذكور است.(عر)
ولائت ـ (چو شماتت) قرابت.
ولادادى ـ (ل) هر يك مهره[چينه و طبقه] از ديوار گلين.
ولادت ـ (چو كتابت) زايش و زاييدن.(عر)
ولاده ـ (چو اشاره) چرم يا چوب مدوّرى كه در گلوى دوك كنند تا ريسمان ريسيده بيرون نرود و به عربى، ولادت است.
وَلاشگرد--->بلاش.
ولانه ـ (چو اشاره و كَناره) ريش و جراحت.
ولانى ـ (چو صُراحى) رجوع به «مستطار» شود.
ولاو ـ (به كسر اوّل) متفرّق و از هم پاشيده.
ولايات ـ (به كسر اوّل و فتح آن) جمع ولايت.(عر)
ولايات متّحده امريكا; ولايات متّفقه امريكا ـ كه بلاد متّحده و متّفقه و جمهوريّت متّحده يا متّفقه چند قسمت مستقل است در وسط امريكاى شمالى كه هريك به خودى خود صاحب احكام و شرايع بوده و جميع آنها در تحت حكم عمومى كه امور متعلّقه به قسمت هاى مذكوره در آن ملاحظه كرده مى شود،

صفحه 396 - جلد چهارم
متحد و وضع حكومتشان از نوع جمهورى تعاهدى است كه از 45 جمهوريّت كوچك تشكيل يافته كه هريك از آنها در اداره داخلى خود مستقل بوده و صاحب حكم خاصى است و در مسائلى كه راجع به جميع اقسام است، شريك و متّحد عامه و تابع حكومتى عاليه هستند كه به جمهوريّت كولومبيا موسوم و از 1800 ميلادى به اين طرف، مرجع و مركز جمهوريّات صغيره چهلوپنج گانه تعاهديّه مذكوره بوده و مقرّ اداره و كرسى آن شهر واشنطن مى باشد كه داراى 250 هزار نفوس است و وكلاى خود را به دو ديوان خانه كه در همين شهر است، مى فرستند و در آنجا هرآنچه را كه خير عمومى است و آنچه متعلق به دول خارجه است، ملاحظه مى كنند. و اين جمهوريّت عظيمه داراى سه قوّه است:
   1. اجرائيّه كه در دست وزرا و رئيس جمهورى است.
   2. قوّه تشريعيّه كه در عهده مجلس عمومى است كه از مجلس شيوخ و مجلس نواب تشكيل يافته.
   3. قوّه قضائيّه كه در عهده محكمه عليا است و در هر چهار سال يك مرتبه از قبل عموم طوايف انتخاب رياست جمهوريه مى نمايند و ساير حكام جزو نيز به مدت معيّنى انتخاب مى شوند و رئيس مذكور حق نقض حكم مجلس عمومى مذكور را هم دارد ليكن اگر بازهم همان حكم منقوض محل اتفاق آراى دو ثلث اعضاى هريك از مجلس شيوخ و مجلس نواب گردد، بازهم رسميّت يافته و يكى از قوانين
معموله بلاد مى باشد. و اما قضات تا مدت حياتشان به وظيفه خود قيام مى نمايند مگر اينكه تقصيرى كه موجب عزل است از ايشان صادر شود.
   و چون ترجمه اجمالى ولايت مذكوره متضمّن پاره اى فوايد متفرقه است، لذا پاره اى از مزاياى آنها را در ضمن 16 ماده مى نگارد:
   1. كيفيّت معاهده و اتحاد آنها اجمالاً آن است كه در 1607 ميلادى و پس از آن بسيارى از اهالى اوروپا، خصوصاً از املاك انگليس، به بعض اراضى همين بلاد متّحده رحلت نمودند و بعد از آنكه جمعيت ايشان زياد گرديد، املاك بسيارى نيز به قهر و غلبه مسخّر نموده و بلاد ايشان معمور و آباد شد و ازاين رو دولت انگليس عمال خود را فرستاده و در جور و تعدى به ايشان فروگذارى نمى كرد، تا آنكه اقسام چهلوپنج گانه مذكوره در شهر فيلادلف ديوانى منعقد كرده و وكلاى هر قسمى در آنجا حاضر و عاقبت در 1776 ميلادى بنابر معاضدت عموم اهالى، جمهورى شده و به حرّيّت و آزادى ندا دردادند و معاهدات مستحكمه در اين باب بستند. پس جنگ هاى بسيارى در ميان آنها و دولت انگليس واقع شد، تا آنكه بالاخره در 1782 ميلادى تمامى بلاد مذكوره به حرّيّت و آزادى مسلّم به آنها گرديد. و اقسامى كه در بدو امر داخل اين معاهده بودند، سيزده بوده و پس از آنكه در سايه درستكارى و جديت رو به آبادى نهاده و اهالى ايشان بسيار شده و جمع كثيرى از اهالى اوروپا هم در آنجا آمده و رفته رفته تمامى بلاد داخله معمور گرديده و هندوان [سرخ پوستان] از پيش ايشان گريختند، چند قسم ديگر نيز داخل همان معاهده شدند تا آنكه عدد آنها به نوشته كشف القناع[ر.ض]، 31 بوده و تا زمان صاحب نخبه ازهريّه[ر.ض] به 45 رسيده، چنانچه مذكور افتاد.
   2. مساحت بلاد متّحده به نوشته كشف القناع[ر.ض]، دو مليان و پانصد هزار ميل مربع و به مساحت ديگر كه در نخبه ازهريّه[ر.ض] تصريح كرده، هفت مليون و هشت صد هزار كيلومتر مربع مى باشد.1
   3. نفوس بلاد متّحده و طبايع ايشان و لغات ايشان: در نخبه ازهريّه[ر.ض] گويد: تمامى اجناس با آن
همه اختلاف عاداتى و اخلاقى و دينى كه دارند، از ابيض و اسود و اصفر و احمر و آلمانى و فرانسوى
و اسپانى و انگليزى[انگليسى] و غير ايشان، در

1. مساحت آمريكا 630،826،9 كيلومتر مربع است، جمعيت آمريكا در سال 2011م حدود 000،724،314 نفر بوده است.

صفحه 397 - جلد چهارم
اين جمهوريّت عظيمه امريكايى جمع و لغت عمده ايشان انگليزى بوده و بعضى از اهالى شان هم به چندين لغت ديگر به حسب لغات اصليّه خودشان حرف مى زنند، چنانچه خصوص اهالى لويزيان [لوئيزيانا]، كه يكى از قسمت هاى چهلوپنج گانه مزبوره است، به زبان فرانسوى سخن رانند. و اما طبايعشان در درجه لطف و مهربانى و گشاده رويى و ثابت قدم و ثابت رأى و به حرّيّت و مساوات مايل بوده و ضعفا را حمايت نموده و لوازم انصاف و مروّت و عدالت را درباره ايشان و در خصوص مظلومان مضايقه ندارند، بدون اينكه اختلاف اديان و اجناس را در نظر دارند، چنانچه از عادات منحوسه بعضى از دول اوروپايى است كه هماره مصالح شخصيّه را مقدم بر مصالح عموميّه دارند. و اما عده نفوس ايشان به نوشته كشف القناع[ر.ض]، بيستوسه مليون و پانصد هزار و به نوشته نخبه ازهريّه[ر.ض]، هفتادويك مليون بوده و در هر سالى هم زياده بر يك مليون علاوه مى باشد و به هر يك كيلومتر مربع نه تن مى رسد و
اين ازدياد علاوه بر توالد اهالى اصليّه خود آنها از كثرت مهاجرين است كه از ايرلاندا و انگليز و آلمانيا و غيره به جهت توطن و تحصيل معاش بدانجا آيند و عدد مهاجرين مذكورين هم در هر سالى كمتر از نيم مليون نباشد و نيز گويد كه عده نفوس كل ولايات متّحده در ظرف چهل سال مضاعف و دو برابر مى باشد و اين ازدياد فوق العاده محل تعجب و حيرت و وحشت آتيه است.
   4. ديانت غالبه معموله در ميان اكثر اهالى بلاد متّحده، پروتستانى بوده و تقريباً نه مليان كاتوليك مى باشد و بسيار كمى از يهود و بودامذهب و وثنى [بت پرست ]مى باشد و با وجود اين نسبت به ديانت داراى حرّيّت مطلقه بوده و هريك امريكايى تابع فكر خود مى باشد و اين است كه مذاهب دينيّه در آن بسيار و در اكثر ايّام ظهور دين و مذهب جديدى در آن اعلان شده و مردم را به سوى آن دعوت مى نمايند و از آثار همين جديّت و همّتى كه در باب تحصيل ديانت حقه دارند، آن است كه كليساهاى ايشان داير و داراى استقلال تامه بوده و در نهايت ثروت مى باشند، چنانچه در مجموع آنها 000،160 كليسا بوده و عايدات ساليانه موقوفات آنها هم بيشتر از هشتاد مليون جنيه[ليره مصرى] مى باشد. و اما وضع معارف آنها امرى است كه قلم ابلغ بلغا از تحرير آن عاجز و زبان افصح فصحا بر تقرير آن غير قادر و علوم و معارف آنها به تمامى بلاد اوروپا تفوق يافته، به طورى كه امّ الاكتشافات و امّ الاختراعات مى باشند. و تعليمات آنها اجبارى و مدارس ابتدائيه و متوسطه آنها بى شمار و عدد شاگردان آنها ذكوراً و اناثاً در حوالى پانزده مليون و از معادل يك خمس عموم اهالى متجاوز و به تحصيل فنون متنوعه دينيّه و طبّيّه و هندسيّه و حقوقيّه و زراعيّه و صناعيّه و غير آنها اشتغال دارند; اين است كه مردم بى سواد و ناخوان در ميان ايشان بسيار نادر و كمياب است و از كثرت مطبعه هاى آن است كه جرايد و كتب همه گونه در آنها فراوان و بسيار ارزان و تحصيل آنها از براى هركس سهل و آسان است و در هر سالى سى مليون جنيه از عايدات حكومتى، كه متجاوز از يك ثلث آنها است، در نشر تعليمات و معارف مصروف مى دارند. اين همه علاوه بر مصارف است كه اهالى درباره اولاد خودشان مصروف داشته و يا فقط به نام انسانيّت و شرف، بذل و انفاق اين رشته صالحه مى دارند. و بالجمله همين بلاد متّحده در حقيقت بلاد غرايب و عجايب بوده و گوى سبقت از غير خود در همه چيز ربوده، به حدى كه هيچ دولتى را مجال مسابقت نگذاشته است.
   5. علوم و معارف و مدارس و كنائس آنها كه در ماده 4 مذكور افتاد.
   6. حكومتشان از نوع جمهورى تعاهدى است، چنانچه مذكور افتاد.

صفحه 398 - جلد چهارم
   7. در اصول قضاوت آنها رجوع به ماده 2 نمايند.
   8. معادن آنها طلا و نقره و آهن و مس و قلع و زيبق [جيوه] و زغال سنگ و چند درياچه شور است كه نمك را از آنها استخراج كنند و در نخبه ازهريّه[ر.ض ]گويد: بلاد متّحده در جميع معادن معروفه غنى ترين و پيش قدم ترين تمامى ممالك روى كره است.
   9. زراعت و فلاحت آنها: در نخبه ازهريّه[ر.ض ]گويد: بلاد متّحده در تمامى عالم، اوّلين مملكت زراعيّه و فلاحان آنها مشهور عالم و در زراعت
و فلاحت جدّى وافر دارند، حتى در 100 نفر 58 نفر
از سكانشان بدين حرفت مقدّسه اشتغال دارند
و بعضى از بلادشان در هر 100 جزو 94 جزو محل زراعت بوده و در بعضى ديگر 89 جزو از 100
جزو آنها مزروع مى باشد. بالجمله تمامى اراضى
آنها محصول دار و حاصل هاى آنها بسيار و خاك آنها قابل انواع زراعت بوده و بيشتر با آب باران مشروب شده و بعضاً با آب هاى انهار سيراب مى گردند و جميع اقسام حبوبات و اكثر انواع ميوه جات در آنها موجود
و سيب آنها بسيار خوب و در دنيا نظيرى ندارد و زراعت ارزن در آنها بسيار و معادل سه ربع تمامى زراعات آنها مى باشد، پس برنج، پس نيشكر، پس توتون، پس پنبه كه بزرگ ترين و پرقيمت ترين زراعات آنها و معادل سه ربع پنبه مصروف در
تمامى عالم در آنجا به عمل آيد و به خارج برند، وليكن در بلادى كه عرض شمالى آنها بيشتر از 37 درجه باشد، به عمل نيايد.
10. حيوانات آنها: در كشف القناع[ر.ض] گويد: آنچه از حيوانات اهليّه در ساير بلاد موجود است، در اينها نيز يافت مى شود و ديگر اسب برّى و گاوميش برّى و خرس و گرگ و گربه برّى و انواع بسيارى از طيور كه به مقدار 362 نوع مى رسد و بعضى از مارها كه سم آنها مهلك است، در اين بلاد يافت مى شود. و در نخبه ازهريّه[ر.ض] گويد: حيوانات برّى آنها بسيار و در جنگل ها ساكن بوده و اما حيوانات اهلى آنها در كثرت به حدى است كه هيچ كدام از ممالك عالم بدان اندازه نرسد، خصوصاً خوك و گوسپند و گاو آنها كه از فرط كثرت با صد مليون ها شماره كرده و پوست و گوشت آنها را به اوروپا نقل دهند.
   11. هواى بلاد متّحده: جهات شماليّه آنها در شدّت برودت و اواسط آنها معتدل و در اراضى جنوبيّه كه سواحل خليج مكسيكو است، بسيار حارّ و با اين همه اختلاف فوق العاده، نوعاً موافق صحّت امزجه مى باشد، مگر اينكه در بعض اماكن حارّه تب مهلك بسيار عارض مى شود ليكن آنها نسبت به وسعت اين بلاد قدر محسوسى ندارند.
   12. جبال و انهار آنها: در كشف القناع[ر.ض] گويد: دو سلسله كوه در اين بلاد امتداد دارد; يكى جبال صخريّه و ديگر جبال كتسكل كه ارتفاع آنها به مقدار 6476 قدم مى رسد و نهرهاى آن هم بسيار و اكثر آنها صلاحيّت عبور كشتى هاى بزرگ را دارد و كشتى هاى جنگى آنها هفتاد بوده وليكن در وقت حاجت هر وقت كه خواهند، ممكن است.
   13. عساكر قانونى آنها به نوشته كشف القناع[ر.ض]، دوازده هزار نفر و رديف آنها دو مليان است و در نخبه ازهريّه[ر.ض] گويد كه ايشان لشگرى رسمى انبوه كه محتاج به مخارج گران بوده باشد، ندارند زيراكه در وقت سلم از بيستوپنج هزار نگذرد و اما در هنگام محاربه همه شان نظامى و هركه سن و سال او مابين 18 و 45 است، مجبور به حمل سلاح مى باشد و بدين ملاحظه، از براى ايشان ممكن است لشگرى ترتيب دهند كه در مقام شماره با مليون ها تعداد بايد نمود، نه با هزارها زيراكه نظر به پاره اى احصائيّات، ايشان را ترتيب و تهيه سيزده مليون لشگر نظامى قانونى سهل و آسان است. و اما ساز و سامان و مهمّات حربيّه آنها بعد از آنكه امّ الاكتشافات و امّ المخترعات باشد، كه در ماده 4 مذكور داشتيم، اصلاً اهميتى ندارد.
   14. عايدات بلاد متّحده از گمرك و غيره به نوشته كشف القناع[ر.ض]، به پنج مليون و پانصدهزار ريال

صفحه 399 - جلد چهارم
مى رسد و در نخبه ازهريّه[ر.ض] گويد: ماليه آنها بسيار منظم و دخل ساليانه حكومت در حوالى 76 مليون جنيه بوده وليكن صادرات آنها بيشتر از اين مى باشد و كم و كسر مصارف را از اموال احتياطيّه تهيّه مى كنند و اگرچه تكثير واردات درباره ايشان ممكن و آسان است وليكن از كثرت اموال احتياطيّه كه ذخيره كرده اند، ديگر به تكثير واردات كه مستلزم فشار اهالى است، حاجت ندارند. و اما ديون ايشان در بدو استقلال در حوالى 550 مليون بوده، پس از آن متدرجاً در سايه افكار عاليه و اقدامات مجدانه كاهش داده و اكنون زياد بر 180 مليون نمى باشد و با وجود اين، معادل سهام همه آنها در دست ارباب ثروت اهالى خودشان است.
   15. در صناعت و تجارت ولايات متّحده: اما در صناعت بر تمامى دول صناعيّه مقدّم و در صنايع مهمّه نظير آنها بوده و در پاره اى صنايع، به تمامى آنها تفوّق دارند و فابريك هاى [كارخانه هاى ]منسوجات پشم و پنبه و حرير و آلات بخاريّه و كهربائيّه و زراعيّه و اسلحه در آنجا خارج از حد حصر است. و اما تجارت خارجيّه آنها در مرتبه سيّمين انگلترا[انگلستان] و فرانسه بوده و در تجارت داخليّه بهواسطه كثرت خطوط آهنى و تلگرافى در طراز اوّل بوده و تفوّق به تمامى ممالك دارد، چنانچه خطوط تلغرافى آنها 000،400 كيلومتر بوده و خطوط شمندوفر [راه آهن ]آنها 000،330 كيلومتر مى باشد. و در تجارت بحريّه تالى انگلترا مى باشد و با وجود اين، به قاعده تشابه ازمان و به ملاحظه ترقيات فوق العاده سريعه آنها، قطع توان كرد كه در عاقبت در همه گونه صناعت و تجارت و ترقيات بشرى گوى سبقت از تمامى دول خواهند ربود.
   16. از جمله بلاد مشهوره ولايات متّحده شهر بستون است كه تجارتش وسيع و در نزديكى آن تلّ[تپه ]بونكر است كه واقعه مشهوره ميان لشگر انگليس و اهالى آن در آنجا واقع شده و ديگر شهر نيوهافن كه شهرى است خوب و مدرسه اش مشهور و محل تفرج آن بسيار است و ديگر شهر نيويورك و آن به حسب تجارت و جمعيت اعظم شهرهاى اين بلاد است و چند مدرسه از براى تحصيل علوم و فنون و معارف در آن مهيا و موجود است و اهلش مقدار يك كرور [پانصدهزار] است و ديگر شهر فيلادلف كه شهرى است خوب و بازارهايش مستقيم و از بعض آنها با بعضى ديگر زواياى قائمه، مثل تقطيع صفحه شطرنج حادث مى شود و در آن بناهاى فاخر و مدارس طبيعيّه بسيار است.
ولايت ـ (چو شماتت) قرابت و بلادى كه در تحت حكومت يك والى باشند و (به كسر اوّل) حاكم و سلطان و خطه و امارت و قرابت و بلاد همچنانى و جمع آن، ولايات است و هم لفظ ولايت در اصطلاح احكام نجومى، بودن كوكب است در شرف [ر.م] كوكبى يا در خانه آن.(عر)
ولايتْ سِتان ـ اولياءالله.
ولايتِ قالوا بلى ـ كنايه از ايمان است كه ارواح مؤمنين با خداى تعالى در روز الست عهد كرده و پيمان بستند.
ولايتيّه ـ به فرموده حديقة الشيعة[ر.ض]، از جمله فرق صوفيّه بوده و گويند كه چون بنده به درجه ولايت رسد، در جميع صفات ثبوتيّه و سلبيّه با خداى تعالى شريك باشد و مرتبه ولايت را بالاتر از مقام نبوّت و رسالت دانند و ولايت را به بى خانمان بودن تفسير نمايند و زن گرفتن را حرام دانسته و ديوانگان را دوست داشته و خود را به ميراندن زندگان و زنده كردن مردگان قادر دانند و به غير از اينها، لاف هاى بسيارى به قالب مى زنند.
ولج; ولچ ـ (چو قمر و سخت و خشت) مرغ سلوى[ر.م].
ولد ـ (چو مدّت) جمع والد و (چو سرد و تند و هند و قند) مولود و هرآنچه از چيزى زاييده شود و به پارسى «اَزم» و «فرزند»[گويند] و در هريك از نر و ماده و مفرد و جمع و تثنيه استعمال مى نمايند و در جمع آن، اولاد و الدَه (بر وزن سركه) و ولد (بر وزن تند) هم اطلاق نمايند.(عر)
ولدالحرام ـ ولدالحيض[ر.م] و ولدالزنا است و اسامى پارسى آن مانند «ولدالزنا» است.

صفحه 400 - جلد چهارم
ولدالحيض ـ ولدى كه از راه مجامعت با زن در ايّام حيض، كه از منهيّات دينيّه است، به عمل آيد.
ولدالزنا ـ معروف است كه به پارسى «نغاك» و «سِند» و «غول» و «داغول» و «خشوك» و «جامغول» گويند و در اصطلاح، پروانه ها و كرم ها و ديگر حشرات كه ايّام موسم باد پيدا مى شوند و به طلوع ستاره سهيل مى ميرند:
«ولدالزناست حاسد منم آن كه طالع من *** ولدالزناكُش آمد چو ستاره يمانى»
و رجوع به «ولدالشبهة» هم شود.
ولدالشبهة ـ اولادى است كه از شبهه به عمل آيد، بدين معنى كه كسى با زن بيگانه يا محارم خود به خيال اينكه زن حلال خودش است، مجامعت كرده و از همين جماع ولدى به عمل آيد. اين چنين ولد را «ولدالشبهة» گويند و به حسب حكم ديانت مقدّسه اسلاميّه، احكام ولديّت درباره آن جارى است، به خلاف ولدالزنا كه عالماً و عامداً با زن بيگانه وصلت و مقاربت كرده و از آن ولدى به عمل آيد كه اين چنين ولد ملحق به پدر و مادر و خويشاوندان پدرى و مادرى نبوده و احكام دينيّه ولد بر آن جارى نيست.
ولغون; ولغونه ـ بر وزن و معنى گلگون و گلگونه.
ولكام ـ (ل) به لغت تنكابن، جم اسپرم[ر.م] است.
ولگون; ولگونه ـ بر وزن و معنى گلگون و گلگونه.
ولمشك ـ (چو كَلَنتر) درخت ساقّز[ر.م].
ولنديز; ولنديس ـ (چو تبرزين) به نوشته بستان السياحة [ر.ض]، ولايتى است از فرنگ و يا نام طايفه اى است از نصارى [مسيحيان] و رجوع به «قرنفل» هم نمايند.
ولوال; ولوالى ـ (چو سردار و سردارى) غم و غصه و به سمرقندى [شهرى در ازبكستان]، مبار [ر.م] است و اوّلى به عربى، واويلا گفتن است.
ولوله ـ (ر) آشوب و شور و غوغا و به عربى، صداى كمان و واويلا گفتن است.
وله ـ (چو لَلِه) عاشق و ناز و گرشمه و قهر و غضب و غضبناك و (با ظهور هاء) به عربى، حزن و غم و حيرت و از عشق بى خود و ديوانه شدن.
وله زده ـ (به اخفاى هاء) خشمگين و قهرآلود و (با ظهور آن) عاشق زار و ديوانه قهر ديده و خشم كشيده.
ولى ـ (چو على) مخفّف وليكن و (چو سعى) به عربى، نصرت و ولايت و نزديكى و قرابت و باران متوالى و به وجود آمدن چيزى است بعد از ديگرى بلافاصله و (چو على با تشديد آخر) باران متوالى و محب و صديق و ناصر و معين و در اصطلاح فقهى، كسى است كه در امورات ديگرى كه خودش از اتيان آنها عاجز است، مثل صغار و مجانين و سفها و غايبين و غيرهم قائم مقام او باشد و جمع آن، اوليا و به قاعده زبان پارسى، وَليان است.
وليان ـ (چو دستان و يا به كسر لام) قصبه اى است از توابع قزوين كه ييلاقى نيكو و خوش آبوهوا است و رجوع به «ولى» هم شود.
وَليان كوه ـ نام تلّى و كوه كوچكى است در سمت شرقى تبريز و ازآن رو كه اولياى بسيارى كه به نوشته حشرى [محمد امين حشرى تبريزى در قرن 11 هجرى، مؤلّف سامى الشهير بتاريخ الاسامى]، 480 تن است، در آنجا مدفون است، بدين اسم اختصاص يافته، يعنى كوه وليان و اوليا. و يا آنكه وليان به لغت عرب، گِل سرشورى را گويند و چون در آن محل كوه گِل سر واقع شده، بدين اسم اختصاص يافته و العهدة عليه. بارى، همان كوه است كه در زمان ما به قلّه معروف است ليكن در تاريخ اولادالاطهار[اثر محمدرضا بن محمدصادق موسوى طباطبايى تبريزى در قرن 13 هجرى] گويد: در قلّه باغميشه 400 نفر از اصحاب و مشايخ مدفونند و اين كلام صريح است در اينكه قلّه غير از وليان كوه است. على الجمله، به مناسبت همين كوه، اطراف آن را هم به همين اسم مسمّى دارند و قبر شيخ كمال خجندى هم در آنجا و در السنه اهالى معروف است و وى به نوشته حشرى و اولادالاطهار، داراى مقام عالى و صاحب علوم ظاهريّه و باطنيّه بوده و گاهى به تكلف شعر مى گفته و شايد اين هم براى آن باشد كه خاطرش

صفحه 401 - جلد چهارم
يك باره مغلوب باطن نشده و از شيوه بندگى باز نماند، چنانچه خودش گفته:
«اين تكلف هاى من در شعر من *** كلّمينى يا حميراى من است»
و اكثر اوقات خود را صرف مجاهده و رياضت نموده و مدت هاى مديدى حيوانى نخورده و به قصد حج به تبريز آمده و به جهت موافق بودن آبوهوا بعد از عودت از سفر زيارت در همين وليان كوه سكونت نموده و اشعار آبدار بسيارى در مدح وليان كوه تبريز گفته:
«زاهدا تو بهشت جو كه كمال *** وليان كوه خواهد و تبريز»
ايضاً:
«تبريز مرا به جاى جان خواهد بود *** پيوسته در او دل نگران خواهد بود
تا در نكشم آب چرنداب و گجيل *** سرخاب ز چشم من روان خواهد بود»
و اين گونه اشعار در مدح تبريز بسيار گفته و وى را در وليان كوه باغى بوده پردرخت در كمال صفا كه آن را بهشت نام كرده و گفته:
«از بهشت خداى عزّوجلّ *** تا به تبريز نيم فرسنگ است»
و تجريد و ترك دنياى او به حدى بوده كه هماره به مقتضاى «يوم جديدٌ رزق جديدٌ» رفتار كرده حتى آبى را كه در ته كوزه ماندى، شب آن را خالى نمودى كه ذخيره فردا نشود و مشهور است كه بعد از نماز اوراد مى خواند و همين كه لفظ «حسبنا الله عند اللّقاء» بر زبانش جارى مى شود، روح از بدنش مفارقت مى نمايد. و وفاتش در سال 803 هجرى و در همان باغ مذكور مدفون گرديده و بر لوح مزارش مرقوم است:
«كمال! از كعبه رفتى بر در يار *** هزارت آفرين، مردانه رفتى».
وليچه ـ (ل) جوال.
وليد ـ (چو رَسيد) بنده و كودك و مولود و جمع آن، وِلدَة و وِلدان است و هم موافق آنچه در «بنى اميّه» اشاره نموديم، دو تن از بنى اميّه به همين اسم مسمّى بوده اند:
   1. ششمينِ ايشان كه پسر عبدالملك ابن مروان بوده و در 86 هجرى به خلافت رسيده و در طلاق و نكاح زنان افراطى وافر داشته، چنانچه در مدت عمر خود 63 زن تزويج كرده بوده. و در عهد او فتوحات بسيارى رو داده و يتيمان را ختنه كرده و به مربى و معلم سپرده و از براى سير دادن مردمان اعمى، خدمتكاران معين نموده و در تعمير و توسعه مسجد نبوى افزوده و مسجد اقصى را تعمير نموده و قدر كفاف معاش فقها و فقرا تهيه نموده و تمامى امورات خود را مضبوط و مرتب ساخته و در همان سال اوّل خلافت خود، مسجد جامع امويّه را در شام تأسيس نموده و تمامى مدت خلافت خود را در تزيينات آن اشتغال داشتى و در محل همين مسجد سابقاً كليساى يوحنّا بوده و نصف شرقى آن در عهد اصحاب در موقع فتح شام مسخّر و مسجد بوده و نصف ديگرش هم به همان حال كليسايى مى بود تا آنكه صاحب ترجمه[وليد]، كليساى طومه را به نصارى داده و همين نصف باقى كليساى يوحنّا را از ايشان گرفته و با نصف اوّلى آن، كه مسجد اصحاب بوده، يكى نموده و همين جامع امويّه حاليّه را به طرزى عجيب بنا نهاده، چنانچه در «دمشق» مذكور افتاد. و همين وليد در سال دهمين خلافت خود در 42سالگى درگذشته و در حين وفات خود نوزده پسر داشته و در نزد اهل شام از افاضل خلفاى بنى اميّه و كنيه اش ابوالعباس است.
   2. يازدهمينِ ايشان كه پسر يزيد ابن عبدالملك بوده و در 125 هجرى بعد از عمّ خود، هشام، به خلافت رسيده و مادرش دختر يوسف ثقفى كه خواهر حجّاج مشهور باشد، بوده و مردى زيبا و توانا و در فن شعر بى نظير و در نهايت درجه فسق و بى شرمى بوده. روزى دختر خود را ديد كه با كنيزش در يك جا نشسته. به همين جهت بكارت دختر را زايل نموده و در جواب كنيزك كه مگر اين دين، دين مجوس است، اين شعر را انشاد نمود:
«من راقب الناس مات غماً *** و فاز باللّذّة الجسور»

صفحه 402 - جلد چهارم
و هم روزى به جهت استعلام حال شقاوت مآل خود، به قرآن مجيد تفأّل نموده و آيه شريفه(وَ اسْتَفْتَحُوا وَ خَابَ كُلُّ جَبَّار عَنِيد)(ابراهيم،15) به فالش آمد. نهايت خشمناك شده و آن كتاب الهى را نشانه كرده و با تيرش پاره پاره كرده و بالبداهه اين شعر را انشاد نمود:
«اتوعد كلّ جبّار عنيد *** فها أنا ذاك جبّار عنيد
إذا لاقيت ربّك يوم حشر *** فقل يا ربّ مزّقنى الوليد»
و نيز روزى وقت اذان صبح مست شده و با جاريه خود مقاربت نموده، پس در همان حال جنابت و مستى به امامت جماعت حاضر گرديده. و احمد رفعت[ر.ض] بعد از اينها گويد كه اين گونه افعال خبيثه او بسيار بوده و ازاين رو به سفاهتش منسوب دارند و رفته رفته ملعنت و خباثت وى از حد گذشته و فوق الطاقه اهالى شده و عاقبت در 126 هجرى خلعش كرده و عم زاده اش، يزيد ابن وليد، را به جاى او نشاندند و در همان سال كسان يزيد قتلش كرده و سرش را به پيش يزيد آوردند و مدت خلافتش يك سال و دو يا سه ماه بوده است.(عر)
وليش ـ (چو امير) خوب و زيبا و خوش صورت.
وليعه ـ (چو سليقه) نام پسر مرثد كه بيستوسيّمينِ تبابعه يمن است و در «تبع» مذكور افتاد.
وليعهد ـ (ر) و به پارسى «پيره» [گويند].
وليك; وليكن ـ (ر) در درارى[ر.ض] گويد: به پارسى، به معنى اما و ليكن است و در كتب لغت پارسى نديدم و ظاهر، آن است كه همان ليكن عربى است.
وليم ـ (ر.ف) رجوع به «وليمه» شود.
وليمه ـ (ر) طعام زفاف و عروسى و يا مطلق طعامى كه از براى جمعى درست نمايند و جمع آن، ولائم (بر وزن حمايل) و از «ولم» ـ به معنى حبل و ريسمان ـ مأخوذ است كه وسيله وصل و اجتماع مردمان است، چنانچه حبل واسطه اجتماع و اتصال چند چيز متفرق است و گويا وليم معروف هم، كه عبارت از يك دسته شاخه هاى به هم بسته درختان است، عربى و از همين معنى مأخوذ است و آن را به پارسى «كزر» گويند.(عر)

آيين بيستم

(در حرف واو [هوّز] با ميم و نون [كلمن])
ومانيدن ـ (چو رَسانيدن) به وميدن [ر.م] واداشتن.
ومر ـ (چو قمر) علاوه و اضافه.
ومسا ـ (چو صحرا) نام وامق، عاشق عذرا [در داستان عنصرى، شاعر قرن 5هـ].
ومل ـ (چو هند) موى.
ومنه ـ (چو عمله) زنخ و چانه.
وميدن ـ (چو رَسيدن) شكار كردن و بدن و غيره را به كف دست مالش دادن.
ون ـ (چو دل) به نوشته پزشگى نامه[ر.ض]، نباتى است كه برگش شبيه به برگ نبات زبان كنجشگ است و آن را به فرانسوى «فِرِن» گويند و (چو من) بلكه و مثل و مانند و صاف و بى غش و هم شهرى است كه مسكن حسين فرخى بوده و هم ميوه اى است مغزدار و خوردنى معروف كه به عربى «حبة الخضراء» و به تركى «چتلاقوچ» گويند. بارى، لفظ ون به فرانسوى، شراب و مى و به هندى، بيشه و جنگل و به زبان ختايى[نواحى شمال و شمال غربى چين ]عدد شصت سال و يا ده هزار است، چنانچه در «تاريخ ختا» مذكور داشتيم و به عربى، (بر وزن حقّ) ضعف و ناتوانى و يكى از دهات رى و هم سِنجى است كه با انگشتان مى نوازند.
ونانه ـ (چو كَناره) نان، خصوصاً نان گرده.
ونج ـ (چو قند) كنجشگ و (چو قمر) زشت و ناخوش و يكى از دهات نسف [در ازبكستان] است.
ونجنك ـ (چو بدصفت و يا به سكون جيم هم) ريحان و شاه اسپرم.
وند ـ (چو قند) ظرف و مثل و مانند و تجربه و امتحان و بيدانجير[ر.م] و در حال تركيب در آخر كلمات، افاده معنى صاحب و خداوند نمايد، همچو: دولتوند و مانند آن.
وندا ـ (چو فردا) خواهش.
ونداد ـ (چو فرهاد) يكى از دهات رى است.
وندادهرمز ـ صوبه اى [ناحيه اى] است در مقابل خراسان در قرب جبال تبرستان [مازندران و اطراف آن] كه

صفحه 403 - جلد چهارم
هرمزشاه عجم در آنجا به هارون عباسى [دوران حكومت:170ـ 193هـ] ياغى شده و به رى رفت. پس بعد از تحصيل امان، به حضور خليفه رفته و بلاد خود را تسليم وى نمود و رجوع به «قارن» هم نمايند.
وندانه ـ (چو هَنگامه) ميوه ون [ر.م].
وندسار ـ (چو قندهار) مركز دايره.
ونده ـ (چو هرزه) تره تيزك[ر.م].
ونديداد ـ (چو كشتيبان) نام يكى از نسك هاى كتاب زند [ر.م] است.
ونديدن ـ (چو ترسيدن) زحمت و رنج كشيدن.
وِنِديك ـ به نوشته بستان السياحة[ر.ض]، ولايتى است سردسير و قريب به روم ايلى[ر.م] از ديار فرنگ و احمد رفعت[ر.ض] گويد: شهرى است شهير، مقرّ جمهوريّت دولت ايتاليا كه در زبان خود ايتاليايى ها به وونيز موسوم و در زبان اوروپايى ها به ونسيا مسمّى بوده و مجموع نفوس آن در حوالى 130 هزار است.
ونزد; ونژد ـ (چو عنبر) صمغ درخت ون[ر.م].
ونك ـ (چو قمر) جانور ببر و (چو قند و هند با كاف پارسى) صدا و آواز و تهى و خالى و تهى دست و گدا و مفلس و زشت و فرومايه و كاسه ليس.
ونكول ـ (چو اَمرود) هر چيز ضرورى و مايحتاج.
ونكه ـ بر وزن و معنى بلكه.
ونكهويش ـ (ل) نام نسك يازدهم كتاب زند[ر.م] است.
وننگ ـ (چو نهنگ) آونگ [ر.م] و چوب خوشه انگور و تاك انگور، خصوصاً تاك بريده و سر تاك بريده كه از اطرافش شاخه ها رسته باشد.
ونهك ـ (چو عنبر) سيراب شدن.
ونى ـ (چو صفى) منسوب به ون [ر.م].
ونيزد; ونيژد ـ (چو كنيزك) صمغ درخت ون [ر.م].

آيين بيستويكم

(در [حرف] واو [هوّز] با واو و هاى هوّز)
وولغا ـ كه بعضاً در رسم خط آن «وولگا» هم نويسند، رجوع به «آتل» شود.
وولقان ـ نام كوه هاى آتش فشان است.
وولكن ـ علاوه بر آنچه در «فَلكان» اشاره نموديم، بنا به اساطير يونانيان قديم، نام پسر خداى خدايان، ژوبيتر[ر.م ]و ژنون [ر.م]، بوده و خداوند كوه هاى آتش فشان مى باشد و ازآن رو كه در وقت ولادت بسيار زشت و بداندام بوده، ژوبيتر او را از آسمان فروانداخته و به جزيره ليمنوس افتاده و پايش شل گرديد. وى هم به همين جهت در جزاير ديگر قصد اقامت كرده و كوره و دمه درست كرده و مشغول رعد و برق و صاعقه سازى گرديد و وى در مصر و روما [رُم] مظهر تعظيم بى اندازه است و هيكل او را بدين روش رسم نمايند كه در دست، چكشى و بر سر، كلاهى نازك مخروطى دارد و گويا لفظ وولقان هم كه مذكور افتاد، محرّف همين لفظ وولكن است.
وولگا--->وولغا.
وونيز--->ونديك.
وه ـ (چو بد) كلمه تعجب و تحسين است.
وه اردشير; وه جنديوحسرة--->مداين.
وهوه ـ واخ واخ[ر.م] است.
وهّاب ـ (چو عطّار) صيغه مبالغه از هبه است، يعنى كثيرالعطا و بسيار هبه و بخشش كننده و بدين مناسبت، از جمله اسماى حسناى پروردگارى هم هست و بعضاً حرف تائى هم از راه مبالغه در آخر آن افزوده و «وهّابه» گويند، مثل علاّمه و فهّامه و مانند آنها و (با حركت مجهوله) نام ولايتى است در جنوب غربى نجد و جهت شرقى سلسله جبال عماريه و ظاهر كلام احمد رفعت عثمانى[ر.ض] آنكه محمد طامى از علماى حنبلى هم كه در بلاد نجد داراى نفوذ بوده، به جهت انتساب به همين ولايت، به وهّابى اشتهار يافته و ازآن رو كه در السنه داير و ياد گرفتنش محل رغبت عامه است، به ذكر اجمالى ترجمه وى مى پردازد.
   در كشف القناع[ر.ض] گويد: مذاهب و اديان معموله در عالم به نام يهوديّه و مسيحيّه و اسلام و وثنيّه[به «وثن» رجوع شود ]به چهار نوع بوده و اسلام هم به نام سنى و شيعه و وهّابيّه و صوفيّه به چهار قسمت منقسم و عده نفوس وهّابيّه

صفحه 404 - جلد چهارم
در حوالى 000،900،4 مى باشد.
   و در آيينه جهان نما [ر.ض] در ترجمه «عربستان» گويد كه تمامى مخلوق آن سامان دوازده مليون و همه شان مسلمان هستند الاّ طايفه وهّابى كه در نجد ساكن و بالذّات دشمن مسلمين و شيعه و مايل به تبديل ملت اسلامند.
   و در ترجمه «نجد» از بستان السياحة[ر.ض] گويد: امير مسعود ابن امير عبدالعزيز، شهريار آن ديار، مذهب وهّابى داشته و ترويج آن را مهمل نگذاشتى و در جواب استفسار از حقيقت مذهب وهّابى و مخترع آن اظهار داشت كه اين مذهب اختراعى نيست و چون در اين زمان محمد ابن عبدالوهّاب رواجش داد، لاجرم بر زبان مردم چنين افتاد و الاّ تازه نيست بلكه همان مذهب تازى است و اعتقاد ايشان موافق اتفاق جمله دانايان، آنكه ايزد تعالى يكى است و احدى جز ذات پروردگارى سزاوار بندگى نيست و شفاعت انبيا و اوليا كلامى بى معنى است و گنبد و بارگاه بر سر قبور ايشان ساختن و هر امرى كه در زمان حضرت رسالت نبوده كردن، عين بدعت و ضلالت است، مثل قليان كشيدن و لباس زن پوشيدن و قرآن و مساجد و معابد را زينت دادن و قبور انبيا و اوليا را ساختن و دست و پا را رنگ و لباس را تنگ نمودن و با زنان شبيه بودن و سر فرود آورده و آستانه بوسيدن و راهدارى گرفتن و جامه كوتاه يا بسيار بلند پوشيدن و زنان را بر اسب زين دار سوار كردن كه همه اينها بدعت و هدم وجود مرتكبين آنها وظيفه ملت است. «كلّ بدعة ضلالة.» و خداى تعالى يك پيغمبر فرستاده و يك كتاب به او داده و همه انبيا فقط به توحيد و يگانه دانستن ذات بارى و نفى شرك مأمور بودند كه كسى را با او شريك نسازند:(وَ اعْبُدُوا اللهَ وَ لاَ تُشْرِكُوا بِهِ شَيْئًا)(نساء، 36) و به جز از حضرت بارى يارى نجويند: (وَ مَا النَّصْرُ إِلاَّ مِنْ عِنْدِ اللهِ الْعَزِيزِ الْحَكِيمِ)(آل عمران، 126)،و در نفى شفاعت هم فرموده:(مَنْ ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاَّ بِإِذْنِهِ)(بقره، 255). پس بنابراين از انبيا و اوليا و ملائكه شفاعت خواستن، كفر و شرك بوده و به حكم آيه مباركه (فَاقْتُلُوا الْمُشْرِكِينَ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ)(توبه، 5)، قتل مردمان همچنان واجب فورى و آنى است.
   و احمد رفعت[ر.ض] گويد: محمد طامى وهّابى عقايد فاسده اختراعى خود را نشر داده و جمع كثيرى از ايلات و عشاير اعراب را بر سر خود گرد آورده و اكثر بلاد حجاز را خراب نموده و در 1803 ميلادى ـ مطابق 1218 هجرى ـ به مكه آمده و نخست از اهالى بيعت گرفت بر اينكه با دوستان خدا دوست و با دشمنان خدا دشمن بايد بود. پس خطبه اى انشاد نمود كه شكر اين نعمت، كه خداوند عالم شما را به دين اسلام هدايت كرده و از شرك و زندقه نجات داده، به همه كس لازم است. پس حرام بودن شراب و زنا و چپق و قليان و صلوات و سلام گفتن مؤذّنان را اخطار نموده و از واردين حرم شريف دخوليّه گرفته و مقابر متبركه را كاملاً هدم كرده و بسيارى از متمرّدين مذهب خود را كشته و به فاصله سه سال مذهب خود را در مدينه منوّره اعلان داده و به هدم و تخريب مقابر آن بلده مباركه هم پرداخته و از كثرت رجا و التجاى اهالى، فقط از روضه مطهّره حضرت رسالت(صلى الله عليه وآله وسلم) صرف نظر نموده و در همان سال، حجّاج مكه قدرت عبور از شام نيافته و از آنجا برگشتند. عاقبت، در 1228 هجرى تمامى جمعيّت ايشان از طرف محمدعلى پاشا، والى مصر، پراگنده و رئيس ايشان، عبدالله ابن مسعود، به اسلامبول[استانبول ]اعزام شده و اعدام گرديد.
   بارى، به ملاحظه پاره اى فوايد، خروج از وضع كتاب را منظور نداشته و به ذكر خلاصه كلمات ناسخ التواريخ [ر.ض] و روضة الصفا [ر.ض] مى پردازد. وهّاب يا عبدالوهّاب نامى كذّاب از اعراب باديه نجد در نزد محمّدنامى از علماى بصره يك چندى مشغول تحصيل بوده و از آنجا به ايران آمده و در اصفهان توقف كرده و با علماى آنجا هم طريقت معاشرت پيموده و در فنون ادبيّه و دينيّه داراى حظّى وافر گرديد. پس، آغاز اجتهاد نهاده و خود را از طريقت شيعه و سنى برى نموده و مذهب جديدى اختراع نمود و حاصلش آنكه خدا پيغمبران فرستاده و به توسط ايشان، دين حق را به مردم رسانده و در خاتمه، حضرت پيغمبر خاتم آمده و قرآن را از جانب خدا آورده و آن، كتابى است جامع مسائل و تقليد غير آن باطل و هريك از

صفحه 405 - جلد چهارم
على(عليه السلام) و خلفا و شافعى و ابوحنيفه و جعفر صادق(عليه السلام) و غير ايشان مجتهد بودند كه از پى يكديگر آمدند و بايد مجتهد، جميع مسائل را از كتاب خدا استخراج نمايد. و در باب زيارت هم تنها زيارت مكّه را واجب شمرده و زيارت ساير مشاهد و قبّه زرّين و قنديل [چراغ] سيمين و تذهيب و تزيين آنها و اميد شفاعت از ايشان و تقبيل عتبه [بوسيدن آستانه] و نگاه داشتن اشياء نفيسه در بقاع متبرّكه را شرك و ضلالت و مرتكبين آنها را بت پرست مى داند، كه بت پرستان نيز صور سنگى و فلزى را شفيع دانند، نه خالق، و علاوه بر اينها چيزهاى بسيارى را هم، چنان كه مذكور افتاد، حرام و بدعت دانسته و تاراج اسباب و ذخاير مراقد شريفه و ريختن خون سكنه آنها را ثوابى عظيم پنداشته و عاقبت از اصفهان به وطن خويش عودت كرده و عقايد فاسده خود را منتشر نموده و گروه انبوهى بر سر خود گرد آورده و عبدالعزيز نامى از مشايخ اعراب باديه نجد را فريفته مذهب خود نمود. پس، عبدالعزيز بيشتر از خود وى در ترويج عقايد باطله او كوشيده و تاراج مشاهد مقدّسه را گوشزد باديه نشينان نمود. پس، نخست دفاين و ذخاير مدينه را غارت كرده و در نجد حصار استوارى بنياد نهاده و درعيهاش لقب داد و حرمين شريفين را هم تصرف نموده و اموال مردمان آنها را به غارت برد. عبدالعزيز پسر خود، سعود، را مأمور عراق كرده و لذا با لشگرى عازم نجف گشت، ليكن از استحكام حصر نجف و همّت شيعيان خزاعه، از نيل مدعا محروم ماندند. پس، از طرف پدرِ بدسيَر، مأمور تاراج كربلاى معلاّ گرديد و در صباح روز چهارشنبه عيد غدير ماه ذى الحجّة1216 هجرى، كه اغلب اهالى به مناسبت وقت، عازم آستان ملايك پاسبان حضرت على(عليه السلام)بودند، با دوازده هزار تن، چون سيلاب بلا غفلتاً به كربلا آمده و قتل عام داده و پنج هزار تن از مرد و زن به قتل رساندند بلكه به نوشته روضة الصفا [ر.ض]، هفت هزار نفر از علماى محققين به قتل آوردند، از آن جمله مولانا عبدالصّمد همدانى مؤلف بحرالمعارف را كه از متوطّنين آن بقعه مباركه بود و 44 سال در آن مهبط ملائكه اقامت گزيده بود، به نيرنگ و حيله از خانه اش بيرون كرده و به قتلش رساندند و از اتفاقات عجيبه، موافق فرموده روضات الجنّات[اثر محمدباقر موسوى خوانسارى از علماى اماميه قرن 14 هجرى و نام كامل آن روضات الجنات فى احوال العلماء والسادات است ]آنكه قتل و اعدام عالم ربانى آقا سيّد على [بن محمدعلى طباطبايى كربلايى(1161ـ 1231هـ)] صاحب رياض مشهور به شرح كبير را هم كه معروف هر صغير و كبير است، تصميم دادند كه خود و خانواده او را كشته و اموالش را غارت نمايند. همين كه آن وحيد عصر مستشعر اين معنى گرديد، بقدرالامكان اهل و عيال و اموال خود را به پاره اى مواضع مطمئنّه نقل داده و خودش با يك طفل شيرخواره تنها در خانه مانده و در يكى از خانه هاى فوقانى كه از براى هيمه و آتشگيره تهيه گرديده بوده، در زير سبدى پنهان شده و آن طفل را هم به سينه چسبانده و رشته اميد از هر طرف گسيخته و توكل بر خداى قادر لاينام بسته، پس كسان امير سعود مردود وارد خانه شده و صداى «أين ميرعلى» بلند نموده و تمامى حجرات و زوايا را تفتيش كرده و عاقبت به همان خانه فوقانى مذكور وارد و چشم ايشان از ديدن آن سبد مذكور نابينا و كور(فَأَغْشَيْنَاهُمْ فَهُمْ لاَ يُبْصِرُونَ)(يس، 9) و به جز مقدارى هيمه چيزى نديدند. پس، به خيال پيدا كردن سيّد تمامى آنها را يك يك برداشته و بر روى آن سبد انداختند. عاقبت خائب و خاسر برگشتند. پس سيّد سپاس گويان و در حفظ و حراست حضرت منّان حيران و سرگردان مى بود كه چشم ايشان سبدى بدان بزرگى را نديده و طفل شيرخواره هم نفس خود را دزديده و اصلاً پيرامون گريه و مويه كه از طبيعيّات لازمه كودكان خردسال است، خصوصاً در موقع همچنانى، فضلاً عن الرّضيع، نگرديده (فَاللهُ خَيْرٌ حَافِظًا)(يوسف، 64).
   بارى، آن جنود شيطان بدان قتل هاى بى كران و غارت هاى بى پايان قناعت نكرده و ننگ و عار ابدى را بر خود بسته و به جرأت و جسارت افزوده و نسبت به مفخر ملائكه مقرّبين و قبله گاه انبياى مرسلين، جگرگوشه حضرت رسول امين(صلى الله عليه وآله وسلم)، اعنى حضرت سيّدالشهدا

صفحه 406 - جلد چهارم
ـ روحى و ارواح العالمين له الفدا ـ بناى هتك و توهين گذاشته، آه آه آه! و چاروايان خود را در صحن مقدّس بسته و ضريح مقدّس را شكسته و صندوق شريف را از جاى بركنده و آلات زر و سيم و جواهر رنگين و لآلى ثمين و جميع نفايس حرم مطهّر را با چندين هزار تومان از اموال تجّار و غيره به يغما برده و خشت هاى الوان و زرّينه را از ايوان مطهّر بركنده و چندان كه توانستند، فروگذارى نكردند. پس من باب زيادت توهين و استخفاف، در طرف بالاى سر مبارك هاون قهوه را گذاشته و در همان جا قهوه را خرد كرده و خورده و به هر شقىّ بى حيا خوراندند و هيچ يك از اصول مردمى را ملاحظه نكرده و همه گونه بى حرمتى را معمول داشته و شقاوت را به نهايت رساندند و عاقبت در همان روز از سوء خاتمه اعمال شنيعه خودشان و خوف هجوم غيرتمندان انديشناك بوده و فرار را بر قرار اختيار نموده و در همان روز بعد از شش ساعت خارج شدند و امير سعود مردود قطارهاى شتران را از زر و جواهر و نفايس امتعه منهوبه گران بار كرده و به جانب درعيه بازگشتند. و چون اين خبر ملالت اثر گوشزد فتحعلى شاه قاجار گرديد، از غير ديانت دل كباب و بى خوردوخواب بوده و در 1217 هجرى كه نظم خراسان را ترتيب داده بودند، نخست ابراهيم خان اعتضادالسلطنه را با ده هزار سواره و پياده بيرون فرستاده و منشورى داير بر اداى ديه كشتگان و رد اموال منهوبه به عبدالعزيز رقم كرده و خطابى هم به سليمان پاشا، والى بغداد، نگارش داده و به توسط اسماعيل بيگ بيات، غلام خاصّه، با هزاران وعيد و تهديد بدو فرستادند كه اگر اولياى دولت عثمانيّه را مضايقتى نباشد، ما لشگرى به دفع عبدالعزيز انگيزيم و الاّ پيش از آنكه كار وى استوار شود، از كيفرش خوددارى ننمايند. پس، والى هم متعهد شد كه به تقويت سلطان روم، مصطفى خان، به مكافات اين عمل دمار از روزگار وهّابيان برآرد ليكن به جهت عدم وفاى عمر، موفق بدين سعادت نشده و درگذشت. بعد از آن، اين سلسله در زير سايه حميّت و حمايت فتحعلى شاه و موافقت محمدعلى پاشا و فرزند ارجمندش، ابراهيم پاشا، به مقراض انتقام انقراض يافتند، چنانچه فتحعلى شاه، حاج حيدرعلى خان شيرازى را به سفارت مصر مأمور كرده و يك نامه رأفت ختامه با يك قبضه شمشير خراسانى مكلّل به ياقوت بدخشانى و لعل رمّانى به رسم خلعت بدو عنايت شده و در باب قلع و قمع وهّابيان هم اشارتى راند كه اگر محمدعلى پاشا، والى مصر مسامحه ورزد، به دربار فتحعلى شاه اخطار نمايد تا تهيه قلع ايشان را نمايند. چون سفير ايران به مصر رسيده و والى مذكور هم از حقيقت حال عبدالله ابن سعود، رئيس وهّابيّه مستحضر گرديد، ربيب نجيب خود، ابراهيم پاشا، را مأمور اين خدمت سعادت انجام نمود تا شهر درعيه را خراب و عبدالله ابن سعود را مغلول نموده و به اسلامبول فرستاد و در ميدان پيشگاه سلطان محمودخان به قتلش رساندند.(عر)
وهّابى ـ (ر) هر چيز منسوب به ولايت وهّاب، خصوصاً عنوان مشهور محمد طامى، مؤسّس مذهب وهّابيّه و هريك از آحاد آن فرقه را هم گويند[به «وهّاب» رجوع شود].1
وهّابيّه ـ (ر) عنوان مشهور فرقه اى است معروف كه به مؤسّس طريقتشان، وهّاب يا محمّد ابن عبدالوهّاب، منسوب بوده و يا به جهت انتساب به محمد طامى از اهالى ولايت وهّاب كه به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، مؤسّس اين طريقت است، بدين عنوان معنون گرديده، چنانچه به همه اينها در ترجمه لفظ «وهّاب» اشاره نموديم.
وهار ـ (چو كَنار) مغاره و غار.
وهانزاد ـ (ل) در جايى ديدم كه نام قلعه سميرم است.
وهب ـ (چو قمر) هبه كردن و هم نام يكى از رُوات حديث است.
وهر ـ (چو سخت) وهره[ر.م].
وهرز ـ (چو بددل) موافق آنچه در «تبع» مذكور داشتيم، سىوپنجمينِ تبابعه يمن است.

1. درباره مظالم وهابى ها به كتاب عنوان المجد فى تاريخ نجد نگارش ابن بشر و كشف الارتياب تأليف علامه سيد محسن جبل عاملى مراجعه شود.

صفحه 407 - جلد چهارم
وهره ـ (چو هرزه) نام ولايتى است[فردوسى گويد:
«ز چين و ز سقلاب و از هند و وهر *** همه گنج داران گيرنده شهر»1].
وَهشَت ـ بر وزن و معنى وخشت.
وهل ـ (چو پشت) درخت كاج و عرعر و يا سرو كوهى و به عربى، (چو قمر) ضعف و ناتوانى و فزع كردن و (چو خَجِل) ضعيف و فزع كننده و (چو سخت) گمان رفتن به كسى و حال آنكه مراد غير او باشد.
وهله ـ (چو عمله) اوّل هر چيز و (چو هرزه) اوّل هر چيز و يك مرتبه فزع كردن.(عر)
وهم ـ (چو قمر) سهو و خطا و غلط و (چو سخت) طريق واسع و مردم جليل القدر و هرآنچه به قلب انسانى خطور نمايد و اعتقاد مرجوح و طرف مرجوح چيز مردّد را هم گويند و گمان رفتن به كسى و حال آنكه غير او مراد باشد.(عر)
وهمنش ـ (چو پرورش) پاك و مقدّس و كسى كه رفتار و گفتار و دل و زبان او با خداى تعالى يكى باشد و (به كسر اوّل) مردم خوش خوى و نيكوطبيعت.(ند)
وهميّه ـ يا خياليّه; كه در اصطلاح اهل فارس سمراديان گفته و در بعضى اصطلاحات ديگر سوفسطائيّه[ر.م] نامند، علاوه بر آنچه در تحت ترجمه «هفتادوسه» ملت اشاره خواهد شد، عنوان مشهور فرقه اى است كه همه موجودات را كه ديده و يا شنيده مى شوند، عدم و بى اصل و وهم صرف و خيال محض دانسته و گويند هر كس به خيال خود چيزى پندارد و تصوّر كند و الاّ در واقع هيچ نيست. «هر كس به خيال خويش حظّى دارد». و بهشت و دوزخ و ثواب و عقاب امرى است موهوم كه هر كس به خيال خود گرفتار و هر چيزى به اقتضاى خيال آشكار است. اگر وهم و خيال نبودى چيزى ظهور ننمودى و جميع مردمان در باب دين و اعتقاد هرچه گفته اند از توحيد و نبوّت و معاد و ثواب و عقاب و لاهوت و ناسوت و حدوث و قدم عالم و غير آنها، در مذاهب وهميّه صحيح و درست باشد وليكن همه آنها به خيال و انديشه، آشكار و مشاهده مى شوند و وهم و خيالْ خلاّق اشيا و پديدار كننده آنها است و ايجاد كننده مذهب ها است و ارباب مذاهب مختلفه به خيال خويش محشور خواهند شد:
«هر تصور در نهادت غالب است *** هم بر آن تصوير حشرت واجب است
ور بود انديشه ات گل، گلشنى *** ور بود خارى، تو هيمه گلخنى»2
مثل اينكه تشنه كه به خيالْ آب خواهد البته در خواب آب بيند و مرد محبوس را اگر گويند كه سلطان تو را خلعت و حكومت خواهد داد، زندان در نظرش روضه جنان باشد و بالعكس اگر مرد بوستانى و نگارستانى را از قتلش خبر دهند، بوستان در نظرش زندان و گوشه نيران گردد و از اين گونه خرافات بسيار به قالب زده اند وليكن قابل آن نيست كه بيشتر از اين به نقل گفته و گوينده بپردازيم و نقل اين چند كلمه هم به جهت آن است كه فى الجمله اطلاعى از روش هركس حاصل گرديده و بيگانه محض نباشند.3
   بارى، طايفه وهميّه در عقايد فاسده مزبوره هم به چند شعبه منشعب مى باشند:
   1. فرتوشيّه: كه تنها عالم عناصر را وهم و خيال دانسته و افلاك و كواكب و مجردات را موجود واقعى دانند و رئيس ايشان فرتوشنامى در عهد ضحّاك تازى [از شخصيّت هاى پليد اساطيرى] بوده.
   2. فرشيديّه: كه به فرشيدنامى، پسر فرتوش، منسوب بوده و گويند كه افلاك و كواكب هم مثل عناصر خيالى بوده و تنها مجردات وجود واقعى دارند.
   3. فرايرجيّه: كه به فرايرج، پسر فرشيد، منسوب بوده و گويند كه مجرّدات را هم وجود واقعى نبوده و وجود و هستى مخصوص حضرت واجب الوجود است و بس و باقى همه خيال است و به خاصيّت آن وجود موجود نمايند.
   4. فرهمنديّه: كه به فرهمند، شاگرد فرايرج، منسوب

1. شاهنامه، داستان خاقان چين.
2. مثنوى مولوى، دفتر دوم، در آمدن دوستان جهت پرسش ذوالنون مصرى.
3. فلاسفه اسلامى در نقد اين مكتب به طور گسترده سخن گفته اند، لطفاً به كتاب فلسفه اسلامى نگارش علاّمه طباطبايى مراجعه شود.

صفحه 408 - جلد چهارم
بوده و ماسوى الله سهل است، كه خدا را هم خيال و وهم دانند. خيّام [حكيم و رياضى دان و شاعر; 439ـ 526هـ]:
«صانع به جهان كهنه همچون ظرفى است *** آبى است به معنى و به ظاهر برفى است
بازيچه كفر و دين به طفلان بگذار *** بگذر ز مقامى كه خدا هم حرفى است».
وهن ـ (چو قمر) ضعيف و ناتوان بودن در امر و عمل و بدن و (چو سخت) به همين معنى و ضعيف نمودن و مرد كلفت بدن و كوتاه قامت و اقامت حوالى نصف شب و يا خصوص يك ساعت بعد از آن و دخول در اين وقت را هم گويند.(عر)
وهنافاد ـ (ل) رجوع به «منصوره» شود.
وهنگ ـ (چو فِرنگ) جرعه آب و تخمى است لعاب دار كه زنان براى فربهى مى خورند و حلقه چوبينى كه در شريعت [ريسمان] و باربند مى باشد و گاهى به جاى ركاب آهنى هم آويزند.
وهوه ـ (ر) در تركيبات «وه» مذكور افتاد.

آيين بيستودويّم

(در حرف واو [هوّز] با ياى حطّى)
وى ـ (به كسر اوّل) واخ [ر.م] و (به فتح آن) او و واى و مقدار، چنانچه اگر حاصل زراعتى ده برابر تخم آن باشد، گويند: ده وى شده و هكذا.
ويانه ـ كه در بعض كتب جغرافيايى «فينا» نوشته اند، مقرّ حكومت و كرسى دولت اوستريا [اتريش] و از اعظم بلاد آن سامان و به نوشته نخبه ازهريّه[ر.ض]، داراى 000،200،1 نفوس و به نوشته كشف القناع[ر.ض]، در دو جانب نهر طونه واقع و بيست دير و پنجاه كليسا و سيصدهزار نفوس را جامع مى باشد و احمد رفعت[ر.ض ]گويد: در ساحل يمين نهر طونه به مسافت 1390 كيلومتر و از سمت شرقى پاريس واقع و شش صد هزار نفوس را جامع و داراى دارالفنون و مكتب عسكرى و چند فقره دارالشفا و فابريك هاى [كارخانجات ]گوناگون و كليساهاى بسيار و مكتب هاى مخصوص به طب جديد و السنه شرقيّه بوده و تجارت مابين آن و مجارستان بس داير و يك مرتبه در 1529 ميلادى ـ مطابق 936هجرى ـ و دفعه ديگرى هم در 1095 هجرى از طرف عثمانى ها محاصره شده و در 1805 ميلادى هم از طرف ناپليون اشغال گرديده بوده.
ويثر ـ (چو حيدر) مطلق گل سفيد.
ويد ـ (چو نيك و صيد) اندك و قليل و دور انداخته و مفقود و گمشده و علاج و چاره و طعم زمخت و هر چيزى كه داراى آن طعم باشد و (به كسر اوّل و ثانى) به اعتقاد كفره هند، كتابى است آسمانى.
ويدآباد ـ محله بزرگى است در اصفهان.
ويدا ـ (چو بينا و شيدا) ويد [ر.م] و درد و آزار و پيدا و آشكار.
ويدانك ـ (چو بى حالت) كارى و چيزى منفصل و به هم ناپيوسته كه اوّل و آخر آن را كرده و وسط آن را ناكرده بگذارند و به عربى «طفره» و به هندى «ناغه» گويند.
ويدَستَر ـ بر وزن و معنى بيدستر[سگ آبى].
ويدن ـ (چو ديدن و به فتح اوّل هم) چاره و علاج كردن و ناپيدا و گم شدن و ناتمام و ناقص بودن و نمودن و راندن و دور كردن.
ويده ـ (چو ريزه و هيضه) اسم مفعول و ماضى بعيد از ويدن[ر.م].
ويديدن ـ (چو پيچيدن و به فتح اوّل هم) ويدن [ر.م].
ويذ ـ بر وزن و معنى ويد.
وير ـ (چو تير) عقل و هوش و هنر و فرياد و ناله و از بر و حفظ نمودن و در خاطر نگه داشتن و مردم احمق و كودن و دهى است در اردبيل و يكى ديگر در اصفهان.
ويرا ـ (چو بينا) مردم بافهم و ياد گيرنده و احمق.
ويراف ـ (چو ديدار) نام پدر ارداى [ر.م] پيغمبر.
ويران ـ (ق) خراب و ملول و محزون و مكدّر.
ويرانه ـ (چو بيچاره) ويران.
ويرج ـ (چو ديگر) دواى اگر[به «وج» رجوع شود].
ويروير ـ (به كسر هر دو واو) پرسيدن و پژوهيدن.
ويره ـ (چو ريشه) بياره[ر.م].
ويز; ويزدَرون; ويزدِل ـ بر وزن و معنى ويژ و تركيبات آن.

صفحه 409 - جلد چهارم
ويزش; ويزگان; ويزه ـ بر وزن و معنى ويژش و ويژگان و ويژه.
ويژ ـ (چو تير) بيژه[خاص و ويژه].
ويژدَرون; ويژدِل ـ مردم پاك باطن و صاف دل و در اصطلاح عرفا و صوفيّه، اهل تصفيه و رياضت است.
ويژش ـ (چو پيچش) امتياز و حكمت و تقدّس و تقديس و تمجيد.
ويژش نامه ـ امتياز و اجازه نامه.
ويژگان ـ خاصان و خلاصگان و ممتازان و مقرّبان كه جمع ويژه است.
ويژه ـ بر وزن و معنى بيژه.
ويس ـ (چو نيك) نام پدر پيران، سرلشگر افراسياب[پادشاه توران] كه به ويسه مشهور است و نام معشوقه رامين هم هست و قصه ويس و رامين معروف است[از آثار فخرالدين گرگانى كه آن را ميان سال هاى 432 و 446 هجرى به نظم درآورد. اصل داستان، افسانه اى پهلوى از روزگار اشكانيان است ]و در جايى به معنى مثل و مانند هم ديدم و ظاهراً تحريف شده و بدين معنى با دال ابجد است.
ويستشپا ـ (ل) نام پدر داريوش [پادشاه هخامنشى قرن 5 ق.م] است; رجوع به «همدان» شود.
ويسه ـ (چو ريزه) به معانى ويس [ر.م] است.
ويشتان ـ (ل) به نوشته تاريخ بحيره[ر.ض]، نام يكى از كوه هاى غور [در افغانستان] است و در حاشيه اش گفته: شايد به جهت بسيارى درنده در آن كوه، بدين اسم اختصاص يافته كه در اصل ويشه تان بوده و ويشه، بر وزن و معنى بيشه است.
ويشتشبا ـ نام پدر داريوش[پادشاه هخامنشى قرن 5 ق.م ]است.
ويشنو; ويشنوسارمان ـ (ل) در اوّلى به «براهما» و در دويّمى به «كليله و دمنه» رجوع شود و ظاهراً هر دو هندى است.
ويشه ـ بر وزن و معنى بيشه.
ويشيدن ـ بر وزن و معنى پيچيدن و گستردن و افراختن.
ويك ـ (ر) واى و كلمه نفرت و ظاهراً تركى است و از بعضى شعراى پارسى معنى خوشا و مرحبا نقل شده.
ويل ـ (چو صيد و نيك) فتح و ظفر و نصرت و فرصت يافتن و وقت يافتن كارى به مراد خويش و به عربى، (چو صيد) واى و افسوس و هلاك و حسرت و نام وادى اى است در جهنم و يا درب آن و يا چاهى است در آن.
ويلان ـ (چو ديدار) ويدانك[ر.م].
ويلانج ـ (ل) مطلق حلوا.
ويلانكوه ـ در زبان بعضى بى اطلاعان، محرّف وليان كوه [ر.م] است.
ويله ـ (چو ريزه) صدا و آواز و شور و واويلا كردن.
ويم ـ (چو ميم) سيم گِل [گلى كه بر در و ديوار ساختمان مالند و روى آن كاهگل كنند].
ويمه ـ (ل) به نوشته مراصد[ر.ض]، قلعه اى است در قرب زبيد [در يمن] و شهركى است در كوهستان مابين رى و طبرستان [مازندران و اطراف آن] و در مقابل آن قلعه محكمى است كه نيمروز نام دارد.
ويميه ـ شهرى است در اندلس كه اكنون خراب و در قرب آن عاقرقرحا[ر.م] به عمل آيد.
وين ـ (چو سين) رنگ و لون و انگور سياه.
ويند ـ (چو ديگر) يعنى بيند و نگاه كند و (به سكون نون) نصيحت و پند است.
ويندانك ـ (به فتح اوّل و ثانى و سادس) ويدانك[ر.م] و (به كسر اوّل و فتح ثالث و سادس) نافه مشگ است.
ويندو ـ مازالاق[ر.م].
وينو ـ (چو نيكو) كشك و قروت.
وينوس ـ به يونانى، شراب است.
وينوم ـ به لاتينى، شراب است.
ويو; وَيوس; وَيوسيدن ـ بر وزن و معنى بيو و بيوس و بيوسيدن.
ويوگ ـ بر وزن و معنى عروس.
وَيوگانى ـ توى [ر.م] و زفاف عروسى.
Website Security Test