welcome to official website of Grand Ayatollah Sobhani
فارسی عربی
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی گالری صوت گالری تصویر گالری فیلم اخبار

جستجو در متن قاموس الکتاب :
نام کتاب :   قاموس المعارف- در چهار مجلد*
نویسنده :آيت الله ميرزا محمد على مدرس تبريزى*

  قاموس المعارف- در چهار مجلد

صفحه 263 - جلد چهارم

انجمن بيستونهم

(در نون)
و آن مزيّن به 29 آيين است:

آيين اوّل

(در[حرف] نون[كلمن] با الف [ابجدى])
و امّا نون مفرده كه صدرنشين اين انجمن است، در گفتار سيّم از آيين اوّل مقدّمه مذكور افتاد.
نا ـ آب و ناى و نى و گلو و حلقوم و در حال تركيب در اوّل كلمات، افاده معنى نفى و عدم نمايد، همچون: ناپديد و غيره و در آخر آنها معنى محل و مكان را مى فهماند، همچون: تيزنا و درازنا و پهنا، يعنى محل تيزى و درازى و پهنى.
ناآزاد ـ مردم خلاص نشده و نجات نيافته و كنايه از مردم لئيم هم هست، چنانچه آزاد، سخى را هم گويند.
ناآغاز ـ ازل و قديم.
ناآغاز روز ـ روز الست[ر.م].
ناآهار--->ناهار.
ناانبان ـ [نى انبان را گويند و آن سازى است مشهور و معروف كه «ناى انبان» هم خوانندش(لغت نامه دهخدا)].
نااندام ـ هر چيز بى نظام و ناموزون و غير معتدل كه «بى اندام» هم گويند.
نااَنديش ـ هر چيز بديهى و واضح و آشكار كه محتاج به فكر نباشد، مثل روشنى روز و سياهى شب و مانند آنها.
نااوس ـ (چو كابوس) آتشگده و معبد ترسايان [مسيحيان ]و مجوسان [زردشتيان] و دخمه ايشان.
ناب ـ ناو [ر.م] و به عربى، دندان نيش كه بعد از رَباعيّات[ر.م ]است و جمع آن، انياب است.
ناباى ـ محال و ممتنع و امر غير لازم.
ناباى وجود; ناباى هستى ـ ممتنع الوجود.
نابايست; نابايسته ـ ناباى[ر.م]، اِفراداً و تركيباً.
نابجا ـ نالايق و نامناسب.
نابرومند ـ فقير و مفلس و بى آبرو.
نابِسود; نابِسوده ـ هر چيز تازه دست نزده و خُرد نشده.
نابَسى ـ عدم، مقابل وجود.
نابع ـ (چو كامل) موضعى است در قرب مدينه و آبى كه از منبع خارج شود.(عر)
نابغه ـ [مرد بزرگ مرتبه و شاعر غرّاء و شاعرى كه پدران او شاعر نبوده اند و شعر نيكو گويد(لغت نامه دهخدا)] و قيس بن عبدالله يا قيس بن كعب بن عبدالله مشهور به نابغه جعدى از مشاهير اصحاب و مخضرمين شعراى عرب مى باشد. پيش از اسلام نيز به وحدانيت حق تعالى معتقد بوده و زياد بن معاوية بن ذباب مشهور به نابغه ذبيانى از مشاهير و طبقه اوّل شعراى زمان جاهليت مى باشد و بعضى به اشعرالعرب موصوفش مى داشتند. به عقيده برخى از ارباب سِيَر، اصحاب معلّقات ده تن بودند كه يكى از آنان همين نابغه ذبيانى است. وفاتش 16 يا 18 سال پيش از هجرت بوده است و عبدالله بن مخارق مشهور به نابغه شيبانى از مشاهير شعراى باديه نشين و نصرانى مذهب عرب مى باشد كه گاهى در شام نزد خلفاى امويّه رفته و مدح مى گفت و صله مى گرفت(ريحانة الادب، ج6، ص 85ـ 89)].
نابكار ـ فارغ و آسوده و تنبل و هيچ كاره و بدكاره.
نابُلُس ـ به نوشته مراصد[ر.ض]، شهرى است شهير و مستطيل در ميان دو كوه از ارض فلسطين در دو فرسخى بيت المقدّس و طايفه سمره كه يكى از طوايف يهود است، در غير اين شهر بدون ضرورت سكنى ننمايند و ايشان را در آنجا مسجدى است بس بزرگ كه به زعم ايشان، قدس همان است و بيت المقدّس مشهور را ملعون شمارند به حدى كه اگر يكى از ايشان از قرب آن بگذرد، ناچار بايد سنگى بر آن بزند.
نابِنَوا ـ هر چيز ضايع شده و بيكاره.
نابوبولاصر ـ (ل) نپ پلسّر[ر.م].
نابود ـ (ر) پريشان و مفلس و بى چيز و معدوم.
نابودمند ـ فقير و درويش و بى چيز.
نابوده ـ نابود.
نابوده مند ـ نابودمند[فقير و درويش].
نابهر ـ (چو پابند) مخفّف نابهره[ر.م].
نابهره ـ بزرگ و عظيم و امر بى خبر و ناگهانى و پنهان و

صفحه 264 - جلد چهارم
پوشيده و زر و سيم [نقره] قلب و ناسره و دون و خسيس و فرومايه.
نابى ـ دور و بعيد و بلند و مرتفع و هم تخلّص مشهور يوسفنامى است از شعراى اورفه [در جنوب تركيه] كه به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، خامه اعجاز او خزينه نُكت و معانى و در ميان غزل گويان شعراى روم هر يك سخنش جوهرى بى قيمت و پاره اى منشآت [نوشته جات] و آثار نظمى او به نام خيرآباد و خيريّه و غزانامه و تحفة الحرمين كه در اثناى سفر حج نوشته و متضمّن احوال حجازيّه او است، مشهور و شايان مطالعه و در 1712 ميلادى ـ مطابق 1124 هجرى ـ وفات يافته و در اسكدار مدفون گرديد.1
نابينا ـ (ر.ف)[كه به عربى «اعمى» و «ضرير» گويند].
ناپار--->كتام.
ناپال ـ به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، قطعه بزرگى است در سمت شمالى ولايت تبّت از آسياى وسطى كه بوتان هم گويند.
ناپايدار ـ هر چيز فانى و غير ثابت.
ناپخته ـ (ر.ف) و مردم بى تجربه.
ناپديد ـ (ر.ف)[كه «نهفته» و «غايب» هم گويند].
ناپروا ـ بى ترس و بى دانش و بى ميل و رغبت و سرآسيمه و بى فراغت و بى آرام و بى طاقت.
ناپليون ـ از مشاهير امپراطوران فرانسه كه در 1808 ميلادى ـ مطابق 1223 هجرى ـ تولّد يافته و در 1873 ميلادى ـ مطابق 1290 هجرى ـ در انگلتره[انگلستان ]درگذشته و موافق نوشته احمد رفعت[ر.ض]، نخست در اسويچره[سويس] يوزباشى و توپچى بوده و بعد از مساعى مجدّانه بسيار در شهر پاريس با اكثريّت آرا رئيس جمهورى بوده و در 1852 ميلادى بعد از قيل و قال بسيارى رياست را تا ده سال ادامه داد. و به فاصله چند ماه از روى انتخابات عمومى امپراطورى خود را اعلان نموده و در تمامى ممالك اوروپا نفوذ يافته و همه حكمرانان اوروپا در پايتخت او حاضر گرديدند.
ناپولى ـ شهرى است بزرگ از ايتالياى جنوبى كه كرسى اداره ايالتى موسومه به همين اسم و در ساحل بحرى مسمّى به همين اسم واقع و 450 هزار نفوس را جامع و 205 كيلومتر از جنوب شرقى روما [رُم] واقع و داراى آثار قديمه و علوم و فنون عجيبه و صنايع غريبه متنوّعه بوده و قديماً تفرجگاه اغنياى روما بوده است.
ناتال ـ شهرى است مستحكم در بره زيليا كه كرسى اداره ايالت ريوكبير و در ساحل نهر ريوكبير واقع و ده هزار نفوس را جامع و تجارتش داير و هم نام قطعه اى است از افريقاى شرقى كه به مناسبت نهر ناتالنامى كه به بحر هند[ر.م ]منصب گردد، بدين اسم اختصاص يافته.
ناتان ـ موافق نوشته ناسخ التواريخ[ر.ض]، از اجله انبياى بنى اسرائيل بوده و در عهد داود(عليه السلام) به شريعت موسى(عليه السلام)مى زيست و ظهور وى در 4388 هبوطى بوده و اين لفظ به زبان عبرى به معنى داده شده است و ازاين رو آن جناب را ناتال ايل هم خوانده كه به معنى خداداد است، چه «ايل» خدا را گويند و معرّب آن، ناثان است كه به جاى تاى قرشت، ثاى ثخذ باشد.
ناتراش; ناتراشيده ـ هر چيز زشت و ناملايم، خصوصاً مردم كلفت و ناهموار و ناقبول و بى ادب و بى اصول.
ناتق ـ (چو فاسق) اسبى كه راكب خود را حركت دهد و شترى كه زود زود حمل بردارد و زنى كه بسيار زايد و سنگ چخماقى كه آتش آن بسيار باشد و در زمان جاهليّت نام ماه رمضان هم بوده است.(عر)
ناثان--->ناتان.
ناجاخ ـ تبرزين و نيزه كوچك و يا نيزه دوشاخه.
ناجخ ـ (چو مادر) ناجاخ[ر.م].
ناجر ـ (چو فاسق) نام قديمى ماه صفر است، چنانچه در «تاريخ عرب» اشاره نموديم.(عر)

1. وى به تركى و فارسى شعر مى سرود و از اشعار او است:
«خسته بودم كه علاج از نسماتم دادند *** بسته بودم كه خلاص از هفواتم دادند
تشنه بودم قدح از نيل و فراتم دادند *** دوش وقت سحر از غصّه نجاتم دادند
واندر آن ظلمت شب آب فراتم دادند»

(على محدث، فصل نامه دانشكده الهيات و معارف مشهد، 1377، شماره 41 و 42).

صفحه 265 - جلد چهارم
ناجُرمَك ـ در بتخانه نشستن و اطاعت كردن و نام معبد ترسايان [مسيحيان] و يكى از زاهدان ايشان است.
ناجُزآغاز ـ قديم و ازلى.
ناجُزانجام ـ نامنتها و غير متناهى.
ناجنس ـ (ر) هر چيز بداصل و بدذات و زشت و ناپسنديده.
ناجو ـ (چو جادو) ناژو و درخت كاج و صنوبر.
ناجوخ ـ (چو كابوس) ناجاخ[ر.م].
ناجود ـ (ق)كاسه بزرگ و ظرف شراب خورى.
ناجى ـ (چو راضى) نجات يابنده كه در مؤنث آن، «ناجيه» گويند.(عر)
ناجيه ـ (چو راضيه) از فِرق نقش بنديّه [به «نقش بند» رجوع شود] و محله اى است در بصره و يا شهرى است كوچك مر قبيله بنى اسد را و رجوع به «ناجى» و «هفتادوسه ملت» هم نمايند.(عر)
ناچاخ ـ ناجاخ[ر.م].
ناچار ـ واجب و لازم و بى علاج و بيچاره و لابد.
ناچاربا; ناچارباش; ناچارباى; ناچاربايست; ناچاربود; ناچارهست ـ واجب الوجود.
ناچخ; ناچوخ ـ (چو مادر و كابوس) ناجاخ[ر.م].
ناچيز ـ (ر) هر چيز حقير و دون و بى معنى.
ناحوم ـ (چو كابوس) به نوشته ناسخ[ر.ض]، نام يكى از انبياى بنى اسرائيل است كه نشر دين موسى(عليه السلام) كرده و بر آيين آن حضرت مى زيست و كتاب نبوّت او مشتمل بر سه فصل و مشحون است با اخبار غيب و تقبيح حال بنى اسرائيل و بدى عاقبت ايشان و ظهور وى در 4730 هبوطى بوده و معنى اين لفظ در لغت عبرى، «تسلّى كرده شده» است.
ناحيه ـ (چو راضيه) جانب و طرف و جمع آن، نواحى است و معنى لغوى اصلى آن «قصد كننده» است كه در معنى طرف، فاعل به معنى مفعول استعمال شده، يعنى «قصد كرده» و طرف مسجد و طرف سلطان را «ناحيه» گفتن هم از اين راه است و گاه است كه تعبير از حضرت حجّت ـ عجّل الله فرجه ـ نمايند بلكه در صورت اطلاق همان است و بيشتر به جهت اظهار جلالت به تقديس موصوف كرده و «ناحيه مقدّسه» گويند.(عر)
ناحيه مقدّسه--->ناحيه.
ناخ ـ ناف.
ناخاست ـ ناخواست.
ناخدا ـ بى دين و ملحد و مخفّف ناوخدا[صاحب كشتى].
ناخداترس ـ كسى كه از خدا نترسد.
ناخلف ـ (ر) فرزندى كه مخالف آداب پدران و نياكان خود بوده و عاق والدين باشد.
ناخن ـ (به ضمّ خاء) به معنى معروف كه مخفّف ناخون است و آن را «شَم» هم [گويند].
ناخنِ آفتاب ـ آتش و ناخن چنگى و ربابى [چنگ نواز و رباب نواز] و ناخن شاهد و محبوب.
ناخنْ بِدندان ـ افسوس و حسرت و متحيّر و سرگشته.
ناخن بُر; ناخن بُرا; ناخن بُراى ـ مقراض و كارد ناخن گيرى.
ناخن بر دل زدن ـ به نوشته برهان[ر.ض]، تصرف كردن در مزاج است و در فرهنگ ناصرى[ر.ض] گويد: تصرّف و مزاح كردن است.
ناخنِ بويا ـ ناخن پريان[ر.م] است.
ناخن پال--->دولاما.
ناخنِ پرى; ناخنِ پريان ـ كه «ناخن بويا» و «ناخن خرس» هم گفته و به عربى «اظفارالطيب» گويند، به نوشته برهان[ر.ض]، صدفى است خوش بو و شبيه به ناخن و توضيح آن موافق مخزن[ر.ض] آنكه جسم صُلبى است كه از ساحل درياى هند آورند شبيه به ناخن و مايل به تدوير و خوش بو و چند نوع مى باشد: سفيد مايل به سرخى كه «هندى» مى خوانند، و بعضى سرخ با گودى كه «قرشى» نامند، و بعضى سفيد و بزرگ و با دسومت[چرمى]، و بعضى كبود بزرگ تر از اوّل و كوچك تر از ثانى و سياه و اين را «ناخن ديو» گويند و يحتمل كه آن، خانه كرم دريايى از قبيل اصداف باشد و يا گوش جانور دريايى است كه موج به ساحل انداخته و مردم مى آرند.

صفحه 266 - جلد چهارم
ناخنْ پيراى ـ حجّام و سرتراش و افزارى است كه بدان ناخن گيرند.
ناخنِ جن ـ نباتى است بى برگ و بى گل شبيه به ناخن چسبيده و غير مايل به سياهى كه به عربى «اظفارالجن» گويند.
ناخنْ خار; ناخنْ خوار ـ ناخن پال[به «دولاما» رجوع شود].
ناخنِ خوش ـ ناخن پريان[ر.م].
ناخن در دل زدن ـ ناخن بر دل زدن[ر.م].
ناخنِ ديو ـ ناخن پريان[ر.م] و يا قسمى از آن كه مذكور افتاد.
ناخنِ روز ـ آفتاب.
ناخن زدن ـ ميان دو كس جنگ انداختن.
ناخنِ شيطان ـ قطعه پوستى است كه از نزد ناخن برمى آيد.
ناخنه ـ (به ضمّ خاء) مرضى است در چشم و آن گوشتى است كه در گوشه چشم به هم رسيده و به تدريج تمام چشم را مى گيرد و آنچه را كه در چشم آدمى پديد آيد اگر معالجه نكنند، زياد شده و مانع از ديدن باشد و آنچه در چشم اسب پديد آيد اگر در دَم نبرند، هلاك سازد و گويند كه به ديدن سهيل برطرف شود.
ناخُنه چشمِ شب ـ هلال و ماه نو:
«ناخن سيمين سمن صبح نام *** برده ز شب ناخنه شب تمام».1
ناخواست ـ (ر) بى طلب و هر چيز با پاى كوفته، خصوصاً زمين همچنانى و شخص زمين گير را هم گويند كه از جاى خود نتواند برخاست.
ناخواه ـ (ر) كارى كه با ميل و رضا نباشد.
ناخوست ـ ناخواست[ر.م].
ناخوستن ـ چيزى را با پاى كوفتن.
ناخوش ـ (ر) بيمار و كريه و قبيح.
ناخوش گوار ـ هر چيز بى مزه و ديرهضم.
ناخون ـ كه تخفيفاً «ناخن» گفته و به عربى «ظِفر» گويند، معروف و معنى تركيبى آن، بى خون است; يعنى در تمامى اعضاى آدمى و حيوانى خون نفوذ دارد و در اين جزو بدن اصلاً خونى نيست و تركيب آن مانند تركيبات «ناخن» است.
ناد ـ نام نسك هفتم كتاب زند[ر.م] است.
نادار; ناداشت ـ گداى دند[ر.م] و مردم بى حيا و مفلس و بى نوا و بى چيز و پريشان و بى اعتقاد و نادان.
نادان ـ (ف) [كه «غراچه» و به عربى «جاهل» و «سفيه» هم گويند].
نادانِ ده مَرده گوى ـ مردم نادان فضول و پرگوى و هرزه گوى[سعدى در باب هفتم بوستان گويد:
«حذر كن ز نادان ده مرده گوى *** چو دانا يكى گوى و پرورده گوى»].
نادر ـ (ر) هر چيز كم ياب و قليل الوجود و در مقام تأنيث «نادره» گويند و هم عنوان مشهور طهماسب قلى خان از مبرّزين سلاطين ايران كه در 1688 ميلادى ـ مطابق 1100 هجرى ـ در خراسان تولّد يافت و در بدو امر سمت شتربانى داشته و عاقبت جمعى بر سر خود گرد آورده و به طغيان و تمرّد آغازيده و در 1722 ميلادى به جهت پاره اى اختلالات داخلى فرصت يافته و با فرقه خود وارد خراسان بوده و در خدمتگزارى شاه طهماسب ابن شاه حسين [دهمين پادشاه صفوى ]مى بود تا در 1729 ميلادى اصفهان را ضبط و داراى اقتدار بسيارى بود و چندين مرتبه با عثمانى ها در زدوخورد بوده و عاقبت شاه طهماسب را خلع و پسر هشت ماهه او، شاه عباس ثالث، را بر تخت سلطنت بنشاند و مدت دو سال از 1734 تا 1736[ميلادى ]محاربات بسيارى با عثمانى ها نموده، عاقبت به جهت وفات شاه عباس مذكور در 1736 ميلادى ـ مطابق 1149 هجرى ـ به عنوان نادرشاه متمكّن اريكه سلطنت ايران گرديده و با عثمانى ها با پاره اى شرايط مقرّره بناى صلح گذاشته و به جانب افغان عطف عنان نموده و در 1739 ميلادى دهلى و قندهار و كابل را مسخّر نموده و غنايم بسيارى به دست آورد و عاقبت تمامى رعايا و سپاهيان به جهت كثرت محاربات از وى

1. نظامى، مخزن الاسرار، خلوت اوّل در پرورش دل.

صفحه 267 - جلد چهارم
رنجيده خاطر و متنفّر گرديده و ازاين رو در 1747 ميلادى ـ مطابق 1160هجرى ـ در اثناى سفرى كه استيلاى اكراد را تصميم داده بود، در دست امراى خود مقتول گرديد. و در اوان نفوذ و اقتدار خود به دولت عثمانى اخطار نمود كه اگر مذهب جعفرى را قبول كرده و در مكه مكرّمه يك ركن هم از براى ايرانيان تعيين نمايند، اين اختلاف اسلاميان را بالمرّه از ميانه برداشته و به اتّحاد مبدّل نمايند ليكن علماى اسلامبول [استانبول] قبول نكردند.(عر)
نادرست; نادرسته ـ (ر) كج و غلط و ناتمام و بالخصوص مركّبات غير تام التركيب را گويند كه عبارت از كائنات جو است.
نادره ـ (چو حادثه) رجوع به «نادر» نمايند.(عر)
ناديده ـ (ر) مردم لئيم و دون و هر چيز بى مثل و پرقيمت.
نار ـ انار و به عربى، آتش است.
نار افشاندن ـ خون گريستن و با سوز گريه كردن و اشگ گلگون ريختن.
ناربا ـ آش انار[مركّب از «نار» به معنى انار و «با» به معنى آش].
ناربُن ـ درخت انار.
نارپستان ـ زنى و دخترى كه پستان هاى او سخت شده و هنوز فرونيفتاده باشد.
نارخو; نارخوى ـ گل انار و مردم تند و تيز و آتش مزاج.
ناردان ـ انار ترش و منقل و آتشدان و لب سرخ خوبان و دانه انار، خصوصاً دانه خشك كرده انار جنگلى كه موافق فرموده پزشگى نامه[ر.ض]، از عوامل قابضه و مبرّده معمول ممالك ايران و عصير [عصاره] آن را در اغذيه مرضاى مبتلا به اسهال حادّ داخل مى نمايند.
ناردان افشاندن ـ نار افشاندن[خون گريستن و با سوز گريه كردن].
ناردانِ دشتى; ناردانِ صحرائى; ناردانِ كوهى ـ دانه انار صحرايى كه به عربى «حبّ القِلقِل» گويند.
ناردانه ـ ناردان[ر.م]، اِفراداً و تركيباً.
نارِ دشتى ـ نار هندى[ر.م] است.
نارِ رُباب ـ نوعى از انار ترش است.
نارِ شيرين ـ انار شيرين و نوايى است از موسيقى.
نارِ فارسى ـ مرض حارّ و حادّ و نوعى از زهر كه از چيزهاى تلخ مركّب و اندكى از آن كشنده است.
نارِ فرهاد ـ درخت انارى است كه در بيستون است. گويند: چون فرهاد از شنيدن فوت شيرين تيشه بر سر زد، دسته تيشه كه از چوب انار بود، خون آلود گرديده و از كوه بر زمين افتاده و سر آن بر زمين نشست و در دَم[فوراً] به قدرت الهى سبز شده و درخت انار گرديد و انار آن را چون باز كنند، درونش سوخته و خاكستر شده باشد و اين حرف به افسانه شبيه است.
نارِ قيصر ـ ماهيّت آن محل اختلاف عظيم بوده و در تحفه[ر.ض] از انطاكى[ر.ض] نقل كرده: نباتى است باريك ساق بسيار سرخ و گل آن خوش بوى و مايل به زردى و از روم آورند و در مصر آن را «ساق الحمام» گويند. پس گويد: آنچه از كتب هنود [هندى ها] معلوم مى گردد، قسمى از هوفاريقون[ر.م ]است كه «دادى رومى» گويند و به جهت سرخى ساق آن، به همين اسم اختصاص يافته و در مصر هم «ساق الحمام» گويند.
نارِ كَفته; نارِ كَفيده ـ انار شكافته.
ناركَنت; ناركَند ـ انارستان و دهى كه انار بسيار داشته باشد.
ناركيو; ناركيوا ـ خشخاش و يا غوزه آن و يا اوّلى غوزه خشخاش سفيد و دويّمى غوزه خشخاش سياه است و بعضى فلفل آبى دانسته و رجوع به «مارگيوا» هم نمايند و با كاف پارسى هم آمده[نارگيو و نارگيوا].
نارگير; نارگيرا ـ همان ناركيو[ر.م] است و ظاهر، آن است كه تصحيف شده.
نارمُشگ; نارمُشگى; نار مصرى ـ كوره آهنگرى و آتشدان و منقل و نار قيصر [ر.م] يا نار هندى [ر.م] يا تخمى است سرخ رنگ كه اندك سبزى در ميان دارد و يا شكوفه نباتى است كه در خراسان كثيرالوجود و سرخ مايل به زردى و از نخود بزرگ تر و در شكل شبيه به انار كوچكى است كه گل آن نشكفته باشد.
نارِ هندى ـ ميوه اى است دوايى شبيه به بهى[به] كه

صفحه 268 - جلد چهارم
مانع از خون رفتن باشد.
ناراست ـ هر چيز كج و خميده و مخفّف نياراست، يعنى آراسته نكرد.
نارأى ـ مردم منكر و بى اعتماد و بى عقل و بى تدبير.
ناربا; ناربُن ـ رجوع به تركيبات «نار» شود.
نارجيل ـ (ر) معرّب نارگيل است.
نارخو ـ رجوع به تركيبات «نار» نمايند.
نارخوك ـ افيون و ترياك.
نارخوى ـ رجوع به تركيبات «نار» شود.
نارد ـ (چو مادر) شپش و پشه و كنه و نيش آنها و هم به معنى نيارد و نتواند و نام يكى از مرتاضان هندوستان است.
ناردان; ناردانه ـ رجوع به تركيبات «نار» شود.
نارده ـ نارو[ر.م] و كنه و پشه.
ناردين ـ بيخى است خوش بوى و زردرنگ مايل به سفيدى كه اگر در سرمه داخل كنند، موى مژه را بروياند و به نوشته برهان[ر.ض] «سنبل رومى» نيز گويند و به نوشته فرهنگ مخزن[ر.ض]، اسم يونانى مطلق سنبل است و ظاهر برهان[ر.ض] پارسى بودن آن است و در مخزن[ر.ض] گويد: ناردين سنبل رومى و يا بيخى است كه در رنگ شبيه به ماميران [ر.م] و زرده چوبه و به شكل اسارون[ر.م] با ريشه هاى بسيار و ريشه آن باريك تر از ريشه اسارون و آنچه مايل به سفيدى باشد، زبون است و هم در «سن» گويد: سنبل رومى يا سنبل اقليطى، ناردين اقليطى است و آن بيخ و ساقى است گل دار و خوش بوى و باصلابت و در شكل شباهتى به سنبل الطيب ندارد بلكه برگ آن باريك بلند و سر برگ ها عريض تر از پايين و از وسط آن برگ ها ساقى رُسته و بر سر آن شاخه هاى باريك و بر سر هريك گلى كوچك و بيخ آن بلند منحنى گره دار با ريشه هاى باريك بلند و مستعمل بيخ و ساق گل آن است.
ناردينِ اِقليطى--->ناردين.
ناردينِ برّى ـ شامل فو[ر.م] و اسارون[ر.م] و رجوع به «شيستره» هم نمايند.
نارس; نارسا ـ كودك صغير نابالغ و هر چيز كال و خام و ناقص و ناتمام.
نارَست ـ مخفّف نيارست، يعنى نتوانست.
ناركوك ـ ترياك.
ناركيو; ناركيوا ـ رجوع به تركيبات «نار» شود.
نارگِل ـ مخفّف نارگيل است.
نارگيل ـ يا ناريل; لفظى است هندى كه معرّب آن نارجيل و اسم عربى آن «جوز هندى» بوده و به پارسى «بادنج» و عبارت از ثمر درختى است كه در اكثر بنادر و سواحل درياى هند و دكهن[دكن] و بنگاله [بنگلادش ]يافت مى شود و در مليبارات[مالابار] كثيرالوجود و هر چند قريب به درياى شور باشد و آب شور به پاى آن برسد، ثمر آن بهتر و لذيذتر و شيرين تر و چرب تر مى باشد و به اختلاف اراضى و بلدان از هفت و هشت سال بعد از غرس تا قريب به صد سال عمر كرده و ثمر مى دهد و ثمر آن مغزى دارد مانند مغز گردكان[گردو] و بادام كه با شيرينى مى خورند و مقوّى است و بعضى از آنها را بر زير يا بالا به مقدار درهم بزرگى سوراخ كرده و مغز آن را بيرون آورده و ظرف غليان سازند و نوعى از آن بزرگ تر است به مقدار هندوانه و صفحه از روى آن برداشته و آن را خالى كرده و ظرف آب و نان كنند و درويشان با خود داشته و «كشكول» خوانند و ظرفى كه از آن ترتيب دهند، حيوانات موذى پيرامون مظروف آن نمى گردند و چون در اوّل طلوع ثمر، شاخ يا ثمر آن را بريده و كوزه بر آن نصب كنند، آب در آن كوزه از يك رطل تا پنج رطل جمع مى شود و آن آب را «سندى» نامند و حلاوت آن تا يك روز باقى و در تقويت باه و تفريح خاطر بهتر از خمر است و بعد از يك روز مانند سركه ترش مى شود و آبى كه از شاخ نارگيل بى بار كه قسم نر آن است، به اين طور گرفته شود «طارى» نامند و ليف [پوست] درخت آن مدت ها فاسد و مندرس نمى گردد. اين است كه ريسمان لنگر جهازات و كشتى ها را از آن مى سازند جهت آنكه در آب درياى شور زودبه زود فاسد و پوسيده نمى گردد.
نارگيلِ برّى; نارگيلِ دريايى ـ ثمر درختى است كه در جزيره اى كه در خط استوا به طول 120 درجه واقع است، مى شود و در جايى ديگر به هم نمى رسد و

صفحه 269 - جلد چهارم
درخت آن بسيار شبيه به درخت نارگيل هندى است و مغز اين هم لذيذتر از مغز آن است و به فرموده مخزن[ر.ض]، از ادويه جديده است و قريب به 150 سال مى شود كه پى به منفعت آن برده اند و آن جزيره را هشت و نُه سال است كه يافته اند و قبل از آن از روى آب مى گرفتند و هركس به وهم و خيال خود چيزى گفته و نوشته اند.
نارگيلِ هندى--->نارگيل.
نارمُشگ ـ رجوع به تركيبات «نار» نمايند.
نارنج ـ معرّب نارنگ.
نارنگ ـ (چو پابند) ميوه معروفى است گرمسيرى از جمله مركبات كه معرّب آن، نارنج بوده و به فرانسه «اورانژ»(orange) گويند و هر چيزى را نيز گويند كه رنگ آن تيره و تار باشد و بنابراين مركب است.
نارَنگى ـ رنگ نارنج معروف و هم ميوه اى است گرمسيرى مشهور كه از نارنج كوچك تر و شيرين تر و خوش طعم تر و پوست آن خوش بوى تر و كم رنگ و بى رنگ بودن را هم گويند.
نارو ـ آه و ناله و ريسمان گنده و مرض رشته [ر.م] و زبانه قپان و ترازو و سنگ وزنه و پارسنگ و گربه و مرغ قُمرى[ر.م] يا مرغى است خوش آواز مانند بلبل.
ناروا ـ (به سكون راء) آش انار و (به فتح آن) حرام و پول قلب و ناسره و هر چيز بى رونق.
ناروان ـ (به سكون راء) ناروند[ر.م] و (به فتح آن) ناروا (به فتح راء)[ر.م] است.
نارور ـ (چو كارْگر) زنى كه پستانش مانند انار شده باشد.
ناروَن ـ ناروند[ر.م] و نام قديمى تبرستان[مازندران و اطراف آن] و جنگلى است در دارالمرز[رشت] كه به بيشه نارون موسوم بوده و فريدون [ششمين پادشاه پيشدادى ]در آنجا توقف مى نموده است.
ناروَند ـ (چو كاربند) گل صدبرگ[ر.م] و درخت انار و هم درختى است معروف و پربرگ و خوش قد و خوش اندام و سايه دار و به ترتيب شاخه هايش چتردار شود، چنان كه در سايه اش بسيار كس توانند استراحت كنند و بهواسطه خوش تركيبى آن است كه شعرا قد و قامت معشوق را به آن تشبيه كنند و در خوارزم [در آسياى مركزى] بسيار نارون به بلندى چنار نقل كرده اند و آن را «ناروان» و «نارون» و «پشگال» هم گفته و به فرانسه «اورْم»(orme) و به تركى «قره آغاج» گويند.
ناروه; ناره ـ (چو كابوس و ساخته و ناخن و باده) نارو[ر.م].
نارى ـ جامه پوشيدنى و به هندى، زن است.
ناريدن ـ باليدن [بزرگ شدن و قد كشيدن].
ناريل--->نارگيل.
نارين ـ (ر) نازك و لطيف و ظريف و هر چيز خرد و كوچك و هر چيز منسوب به نار و آتش را هم گويند و بدين معنى، مركّب از «نار» و «ين» است.
ناز ـ ناژو[سرو و صنوبر] و هر چيز دل چسب و محبوب و نوخيز و نورسته و استغناى معشوق از عاشق و اظهار بى اعتنايى كه شوقش را برانگيزاند و «كرشمه» هم گويند.
نازبالش ـ بالش زير روى.
نازبو ـ شاه اسپرم[ر.م].
نازپرى ـ نام زن بهرام گور[پادشاه ساسانى قرن 5م ]كه دختر پادشاه خوارزم بوده است.
نازِ نوروز ـ نوايى است از موسيقى:
«چو در پرده كشيدى ناز نوروز *** به نوروزى نشستى دولت آن روز»1].
نازش ـ (چو فاسق) نازيدن و اسم مصدر آن.
نازك ـ (چو ناخن و فاسق) معشوق و محبوب، عموماً و كسى كه ناز و غمزه كند، خصوصاً و هم به معنى معروف.
نازك بدن ـ سرخ مرد[ر.م] و يا گياهى است ديگر و شبيه به بستان افروز[ر.م].
نازله ـ (چو حادثه) رجوع به «نوازل» شود.
نازنين ـ (ر) به نوشته درارى[ر.ض]، به پارسى، ناز و غمزه كننده است.
نازو ـ (چو مازو) نارو[ر.م] و ناژو[ر.م].
نازه ـ (چو باده) زبانه ترازو و قپان و درخت كاج.
نازيدن ـ (چو سازيدن) ناز كردن.

1. نظامى، خسرو و شيرين، سى لحن باربد.

صفحه 270 - جلد چهارم
نازين ـ (چو كابين) درخت آغال پشه[ر.م] و سده.
ناژ ـ درخت صنوبر و يا درختى است ديگر شبيه به آن، كه آن هم هميشه سبز و خرّم مى باشد.
ناژناژ ـ خميازه.
ناژو ـ (چو مازو) ناژ[ر.م].
ناژون ـ (چو كارْگر) ناروند[ر.م] و سرو كوهى.
ناژه ـ (چو باده) نازه[ر.م].
ناژين ـ (چو كابين) نازين[ر.م].
ناس ـ دهى است بزرگ از نواحى ابيورد[در تركمنستان ]و هم به معنى معروف كه مرادف انسان و يا اسم جمع آن و مصغّرش، نُوَيس و اشتقاق آن از «ناسَ يَنوسُ» است كه به معنى تدلّى [نزديك شدن و فروتنى كردن] و تحرّك است و يا خود در اصل، اُناس بوده كه آن جمع اِنس و از جمله جموع نادره و در هريك از انس و جن مستعمل مى باشد، اگرچه در اوّلى بيشتر است.(عر)
ناساز; ناسازگار ـ ضد و مخالف و بدوضع و خارج از اصول.
ناسانيدن ـ كاهانيدن و لاغر كردن.
ناسپاس ـ قدرنشناس و كفران نعمت كننده.
ناسپال ـ (چو كارزار) پوست انار.
ناسرايان; ناسرايِش ـ زبان حال و خاموشى، چنانچه زبان مقال را «سرايان» و «سرايش» گويند.
ناسرود ـ (ل) و سرواد; دو ناحيه هستند در سجستان [سيستان].
ناسره ـ (چو بامزه) هر چيز قلب و نارايج.
ناسك ـ (چو فاسق) جماعتى است از اهل مغرب كه در دين راسخ نبوده و آيين بت پرستى داشته و گوشت وحوش خورده و از چرم حيوانات لباس كردندى و هم نام يكى از صاحب شريعتان هند است كه به حشر و نشر اعتقاد نداشته و گويند كه آدميان، مانند گياه از زمين روييده و خشك شده و از هم مى ريزند و به عربى، كسى را گويند كه عبادت كرده و قربانى نموده و مناسك را به جا آورد.
ناسِكاليده ـ بى فكر و انديشه.
ناسوت ـ (ر) رجوع به «لاهوت» شود.(عر)
ناسور ـ (ر) به نوشته بحرالجواهر[ر.ض]، جراحتى است عميق كه هماره خون و چرك از آن برآيد و بسيار كم باشد كه بهبودى يابد و گاهى در گوشه چشم و گاهى در بن دندان ها و گاهى در حوالى مقعد حادث گردد و جمع آن، نواسير است و در دفع آن پاشيدن خاكستر خارپشت مجرّب است.(عر)
ناسورى ـ حلقوم و گلو.
ناسه ـ (چو باده) نام ديگر مكه.
ناسيدن ـ (چو سازيدن) كاهيدن و لاغر بودن.
ناشاد ـ مهموم و غمگين.
ناشايست; ناشايسته ـ نالايق و نامناسب.
ناشپاتى ـ ظاهر كلام برهان[ر.ض] آنكه نام ميوه اى است كه در قريه كرنه[در بدخشان افغانستان] خوب و ممتاز است.
ناشتا ـ ناهار[گرسنه و كسى كه از بامداد چيزى نخورده باشد].
ناشتا شكستن ـ ناهار كردن و اندك چيزى خوردن.
ناشتاب; ناشتاو ـ ناشتا[ر.م]، اِفراداً و تركيباً.
ناشر ـ (ر) نشر كننده و نام پسر عمرو ابن شراحيل، نهمينِ تبابعه يمن كه در «تبع» مذكور افتاد.(عر)
ناشك ـ (چو فاسق) قرض و وام و مردم قرض دار.
ناشنا ـ مردم غريب و بى كس كه مخفّف ناآشنا است و هم كسى را گويند كه قادر بر شناورى نباشد.
ناشو ـ ممتنع و محال.
ناشى ـ به تركى، مردم بى تجربه و بى اطلاع و به عربى، هر چيزى كه از چيزى ديگر حاصل شده و به عمل آيد.
ناصح ـ (ر.ف) كه نصيح است.(عر)
ناصر ـ (ر.ف) كه مدد و يارى كننده است.(عر)
ناصرخسرو ـ كه مشهور است، به نوشته فرهنگ ناصرى[ر.ض]، در سال هاى بسيارى در غار يمكان به عبادت و رياضت مشغول بوده و اهل بدخشان به وى ارادت كامل داشتند و او را از شر نواصب[دشمنان حضرت على(عليه السلام)] محفوظ مى نمودند و او در طريقه شيعه اسماعيليّه مغرب [شمال آفريقا] بوده و به

صفحه 271 - جلد چهارم
«ناصربالله» ارادت داشته و خلق را بدو دعوت مى كرد و چون از آن جانب حجّتى[داعى] براى اهل خراسان بوده، حجّت نيز تخلّص مى كرده است و گويند زياده از صد سال عمر يافته و پنج ديوان از او به دست افتاده و انتخاب شده و وفاتش را در سال 481[هجرى ]نوشته اند. خودش گفته:
«گرچه مرا اصل خراسانى است *** از پس ميرى و مِهى و سَرى
دوستى عترت خانه رسول *** كرده مرا يمكى و مازندرى»
[از آثار او است: ديوان اشعار، مثنوى روشنايى نامه در وعظ و پند، مثنوى سعادت نامه، سفرنامه، زادالمسافرين حاوى اصول عقايد حكيمانه و فلسفى ناصرخسرو، گشايش و رهايش در جواب سى فقره سؤال يكى از برادران مذهبى خود، خوان الاخوان، وجه دين در شرح عبادات و احكام اسماعيليّه].
ناصرانى--->ناصره.
ناصره ـ (چو حادثه) زن نصرت كننده و هم دهى است از ناحيه ساغير در جوار قدس شريف در چهار فرسخى طبريّه كه به نصوريّه هم موسوم بوده و موافق نوشته اكثر، حضرت مسيح(عليه السلام) در آنجا تولّد يافته و تا سى سالگى در همان جا توقّف نموده و انجيل هم در همان جا بدان حضرت نازل گرديده و اتباع و امّت آن حضرت را نصارى يا نصران يا نصرانى يا ناصرانى گفتن هم از همين جهت است و احمد رفعت[ر.ض] گويد: مظنون آن است كه شهر ناصرهنامى كه اليوم تابع عكّا است، همين قريه ناصره باشد.
ناصريّه ـ منسوب به ناصره و هم يكى از شعب شازليّه است[به «شازلى» رجوع شود].
ناصيه ـ پيشانى.(عر)
ناصيه دار ـ مردم باآبرو و متشخّص و اين است كه صلحا و عبّاد و زهّاد و ملائكه را بالخصوص به همين لقب ملقّب داشته و گاه است كه به لفظ «پاك» نيز مقيّد نموده و «ناصيه دار پاك» گويند:
[«داغ نِه ناصيه داران پاك *** تاج دِه تخت نشينان خاك»].1
ناطف ـ (چو فاسق) قبيده[ به «فانيد» رجوع شود] و هر چيز فاسد و مردم متهم و كسى كه ديگران را تعرّض كرده و متهم نمايد و آبى كه كم كم ترشح كند.(عر)
ناطق ـ (ر.ف) و در معنى اصطلاح جفرى آن، رجوع به ماده 11«حروف» نمايند.(عر)
ناطل ـ (چو كامل) خمر و شراب.(عر)
ناطور ـ (چو كابوس) باغبان و نگهبان زراعت و ظاهر برهان[ر.ض ]پارسى بودن آن است.(عر)
ناظر ـ (ر) نظر كننده و مفتّش و در اصطلاح اهالى ما، خصوص كسى را گويند كه امين مخارج بوده و دادوستد لوازم خانه و غيره در دست او باشد.(عر)
ناظرِ درِ سراى ـ به نوشته برهان[ر.ض]، نويسنده اى را گويند كه بر در سراى سلاطين و حكام بنشيند تا هركدام از نوكران كه به چاكرى نيايند، بنويسد و آن را در هندوستان «ناغه نويس» گويند.
ناعم ـ (چو فاسق) نرم و مردم خوش روزى و متنعّم و رجوع به «خيبر» هم نمايند.(عر)
ناغ ـ تاخ [ر.م] و تاغ و ظاهراً تصحيف شده.
ناغان ـ قشلاق ايل بختيارى است.
ناغِشت ـ (ل) فلفل.
ناغوش ـ (چو كابوس) ناغوشيدن[ر.م] و امر و فاعل از آن.
ناغوشيدن ـ غوطه خوردن و سر به آب فروبردن و چيزى را در آب فروبردن.
ناغول ـ (چو كابوس) نردبان سقف دار و پوشش سر نردبان كه بر بام خانه سازند تا برف و باران به پايين نيايد.
ناغه نويس--->ناظر در سراى.
ناغيسْت ـ نارمُشگ[ر.م].
ناف ـ پوست زير شكم انسان و حيوان و ميان و وسط هر چيز، خصوصاً سوراخ وسط شكم كه به عربى «سُرّه» گويند.
نافِ ارض ـ مكّه معظّمه، زادها الله شرفاً.

1. نظامى، مخزن الاسرار، آغاز سخن در وصف خداوند.

صفحه 272 - جلد چهارم
ناف بر خوش زدن ـ آن است كه ناف طفل نوزاييده را در ساعت نيك ببرند و يا اينكه ماما در وقت بريدن خوشحال باشد و آن طفل به خوشحالى بگذراند، گويند كه ناف او را به خوشى زده اند.
ناف بر غم زدن ـ ضد و عكس ناف بر خوشى زدن است[به مدخل قبلى رجوع شود].
نافِ جهان; نافِ خاك; نافِ دنيا ـ مكّه معظّمه.
ناف زدن ـ بريدن ناف.
نافِ زمين ـ مكّه مكرّمه.
نافِ شب ـ نصف شب.
نافِ عالم ـ مكّه مكرّمه.
نافِ ناب ـ آهوى مشگ.
ناف هفته ـ روز سه شنبه است. انورى گويد:
«روز مى خوردن و شادى و نشاط و طرب است *** ناف هفته است اگر غرّه ماه رجب است»
و خلاصه معنى موافق فرموده بعضى از اجلّه آنكه در زمان قديم متعارف بوده كه پادشاهان در ايّام سه شنبه به مناسبت وسط هفته بودن آن جشن كرده و به عيش و عشرت و شراب مى گذرانده اند و در سالى كه حكيم انورى اين شعر را گفته، به حسب اتفاق غرّه [اوّل] ماه رجب سه شنبه بوده و پادشاه وقت هم اراده داشت كه به جهت تعظيم آن ماه در آن سه شنبه جشنى نكرده و مجلس شراب نسازد و اين است كه حكيم مزبور خطاب به شاه كرده و او را ترغيب به عيش و عشرت نموده و مى گويد: اگرچه غرّه ماه رجب و احترام آن لازم است ليكن روزى است كه ناف هفته و در وسط حقيقى آن واقع و ملوك قديم از قديم الايام اين روز را به عشرت گذرانده اند، پس نبايد كه آيين سلف را تغيير داد.
نافذ ـ (ر.ف) و در اصطلاح اكسيريان [كيمياگران ]زيبق[جيوه] است.(عر)
نافرمان ـ (ر.ف) و هم نام گلى است كه آن را «زبان به قفا» هم گويند.
نافَرهِخت; نافَرهِخته ـ زشت رو و بى ادب و زشت رويى و بى ادبى.
نافله ـ (ر) عطيّه و زايده و بالخصوص عبادات و طاعات مستحبه غير واجبه كه زايد بر فرايض و واجبات هستند و به پارسى «كارِ بِه» گويند و نبيره را هم گويند و جمع آن، نوافل است و در اصطلاح فقها، بيشتر در نماز غير واجب استعمال نمايند و به مناسبت معنى اصلى مذكور آن، از كارهاى عبث و بى فايده هم كنايه نمايند.(عر)
نافوخ ـ (چو كابوس) بيخ سوسن صحرايى كه زنان به جهت فربهى به كار برند.
نافه ـ به نوشته درارى[ر.ض]، لفظى است پارسى و به معنى پوستين و ظرف مشگ و زلف معشوق است و در فرهنگ ناصرى[ر.ض] گويد: مشگى است كه از ناف آهوى ختايى و چينى حاصل شود و گويند در محل چراى خود نافه نيندازد بلكه در جايى ديگر رفته و نافه بيفكند، چنان كه مسعود سعد[قصيده سرا; 438ـ 515هـ] گفته:
«اگر چو عنبر بر آتشم بسوزى پاك *** مديح يابى از من چو بوى از عنبر
نه آهويم من كز كشور دگر بچرم *** نهم معطّر نافه به كشور ديگر
به سان بازم كش چون بدارى اندر بند *** شكار پيش تو آرد چو باز يابد پر» و در بعضى جاها ديدم كه به معنى ناف هم آمده و گويا مصغّر آن باشد و رجوع به «نيفه» هم نمايند.
نافه آف; نافه آهو ـ ناف آهوى مُشگ و زلف و كاكل معشوق.
نافه ارض; نافه بر خوشى زدن; نافه بر غم زدن ـ مانند تركيبات «ناف» است.
نافه بوى ـ مردم سخن چين و گنديده دهان و بلندآوازه شدن و نيك نامى يافتن.
نافه جهان; نافه خاك; نافه دنيا; نافه زدن; نافه زمين; نافه شب; نافه عالم ـ مانند تركيبات «ناف» است.
نافه مُشگ ـ معروف است [به «نافه» رجوع شود].
نافه مُشگ يافتن ـ نيك نام و بلندآوازه بودن و شهرت يافتن.

صفحه 273 - جلد چهارم
نافه ناب ـ آهوى مُشگ.
نافه هفته ـ ناف هفته[روز سه شنبه].
ناقد ـ (چو فاسق) جيوه و صرّاف و مردم خبير.(عر)
ناقص ـ (ر.ف) و به پارسى «ويدا» و «سوتا» و «اهمه»[گويند].(عر)
ناقور ـ (چو كابوس) كره ناى[شيپور] و هر چيز مشهور كه در مجالس و محافل مذكور گردد و در برهان[ر.ض] گويد: به عربى صور اسرافيل است ليكن ظاهر آن است كه به معنى مطلق صور آمده و به تمامى معانى، عربى است.
ناقوس ـ (ر) موافق نوشته قطرالمحيط[ر.ض]، چوبى و يا آهنى است دراز كه نصارى [مسيحيان] آن را به جهت اعلام دخول در نماز و عبادت مى زنند و يكى ديگر هم هست كه كوتاه تر است و آن را «وبيل» گويند و گاه است كه ناقوس را در زنگ اطلاق نمايند و جمع آن، نواقيس است.(عر)
ناقوسى ـ هر چيز منسوب به ناقوس، خصوصاً نام نوايى است از موسيقى و لحن 26 از سى لحن [ر.م ]باربدى[نوازنده دربار خسروپرويز ساسانى] كه آن را از صداى ناقوس ترسايان [مسيحيان] اخذ كرده اند.
ناقه ـ (ر.ف) كه شتر ماده است و به پارسى «اروانه»[گويند ]و از بعضى نقل شده كه پيش از پنج سالگى «ناقه» نگويند.(عر)
ناقه صالح--->صالح.
ناك ـ كام و ملازه و زنخ و چانه و آغشته و آلوده و هر چيز غش داخل شده، خصوصاً مُشگ و عنبر همچنانى و يا غشى است كه در مشگ و ديگر عطريات داخل كنند و نوعى از اَمرود[گلابى] هم هست كه بسيار خوب و لذيذ و شاداب مى باشد و در آخر هر كلمه موصوف بودن چيزى را به مدلول آن كلمه افاده نمايد و به هندى، بينى و هم جانورى است آبى شبيه به نهنگ.
ناكِ بالا ـ كام و سقف دهان و تمامى طرف بالايى آن.
ناكِ پايين ـ چانه و طرف پايين دهان.
ناكام ـ ناگزير و نامراد و محروم.
ناكپور ـ (ل) به نوشته بستان السياحة[ر.ض]، شهرى است مشهور از بلاد دكن كه بر نواحى بسيارى مشتمل بوده و اكثر مردمانش هندو و برخى مسلمانند.
ناكس ـ (ر) مردمان ارذل و تنگ چشم و لئيم و بخيل كه «كسندر» هم [گويند].
ناكور ـ (ل) هم به نوشته بستان السياحة[ر.ض]، شهرى است چون گلشن از بلاد دكن و نواحى و مردمانش مانند ناكپور [ر.م] است.
ناگاج; ناگاه; ناگرفت ـ غفلتاً و ناگهان و بى دقت و به يك بارگى.
ناگُزِر ـ ناچار و لابد و لاعلاج.
ناگُزِر باد; ناگُزِر بود ـ ترجمه واجب الوجود است.
ناگزران; ناگزير; ناگُزيران ـ ناگزر [ناچار]، اِفراداً و تركيباً.
ناگُوار; ناگُوارد ـ امتلا و تخمه و طعام ناپخته در معده و مردم بدگوشت و دل نچسب.
ناگُوَر ـ مخفّف ناگوار.
ناگُوَرد ـ مخفّف ناگوارد.
ناگوهر ـ (ر) عَرَض، مقابل جوهر و مردم بداصل و نانجيب.
ناگه ـ (ر) مخفّف ناگاه.
ناگهان ـ (ر) ناگاه.
نال ـ ناله و ناليدن و امر و فاعل از آن.
نالان ـ ناله كننده و هم نام كوهى است مابين شيراز و كازران.
نالش ـ (چو فاسق) تظلّم و ناليدن و اسم مصدر از آن.
نالش گر ـ عارض و شاكى و تظلّم كننده.
نالْكِس ـ سر ديوار.
ناله ـ (ر) نهر بزرگ و رودخانه كوچك و مرغكى است خوش آواز و مطلق نى، خصوصاً نيشكر و نى باريك و نى ميان خالى و قلم نويسندگى و ريشه هاى باريك ميان آن و نى پُرميان كه از آن تير و نيزه سازند و هم صدا و آوازى كه از روى درد و زارى از گلوى آدمى برمى آيد.
ناليدن ـ (ر) ناله كردن.
نام ـ اسم و مسمّى و شأن و شهرت و عنوان وكالت و نام نسك 14كتاب زند[ر.م].
نام آور ـ مردم مشهور و معروف و صاحب نام و آوازه،

صفحه 274 - جلد چهارم
خصوصاً در خير و خوبى.
نام از شكم افتادن ـ معدوم شدن.
نام بردار ـ (به ضمّ باى ابجدى و فتح آن) مشهور و معروف.
نام بُرده ـ نام آور و آنچه در پيش ذكر شده باشد.
نام بر يخ زدن ـ محو كردن و فراموش نمودن.
نامِ بَشين ـ اسم ذات در مقابل اسم فعل و اسم صفت.
نام جوى ـ مردم شجاع و بهادر و روز دهم سال هاى جلالى است.
نام خوار ـ رجوع به جدول «تاريخ جلالى» شود.
نام خواست ـ نام مبارزى بوده در زمان ارجاسب [نبيره افراسياب تورانى].
نام دار ـ نام آور و هم ترجمه مسمّى است، چنانچه گويند: نام دار به على، يعنى مسمّى به على.
نام زد ـ هركسى و هر چيزى كه به جهت كارى و چيزى معيّن و انتخاب شده باشد، خصوصاً دخترى كه به شوهرى معيّن كنند و لشگرى كه به جهت كارى به جايى بفرستند.
نامور ـ مخفّف نام آور.
ناماور ـ مخفّف خطّى نام آور.
نامدار ـ رجوع به تركيبات «نام» نمايند.
نامرد ـ لئيم و دنى و ترسناك و بىوفا كه «كسندر» هم [گويند].
نامِزاج ـ مريض و منحرف المزاج.
نامسعود ـ شوم و بدبخت.
نامعدود ـ هر چيز بسيار كه به شماره نيايد.
نامْوَر ـ رجوع به تركيبات «نام» نمايند.
ناموس ـ (چو كابوس) وحى و جبرئيل و ملائكه و قانون و قاعده و بانگ و آوازه و منزل و خانه و صاحب آنها و دام و تله و غيرت و حميّت و جنگ و خصومت و عفت و عصمت و دين و شريعت و حكم خداوندى و كمينگاه صيّاد و صاحب سِرّ و محرم اسرار و يا تنها محرم امور خيريّه.(عر)
ناموسِ اكبر ـ جبرئيل.
ناموس گاه ـ جنگ گاه و گاهى فرج و عورتين را هم گويند.
نامويه ـ (چو وارونه) زنى كه به غير از يك شوهر نديده باشد و با شوهرش نهايت الفت و محبت داشته باشد.
نامه ـ (ر) سيلاب و كتاب و فرمان و كتابت، خصوصاً مكتوب جواز و عبور و خط تعليق مشهور كه فرامين و احكام را بدان خط مى نويسند.
نامه اوّل ـ تورات.
نامه بر ـ پيك و قاصد.
نامه چهارم ـ قرآن مجيد است كه بعد از تورات و زبور و انجيل نازل شده.
نامه دويّم ـ زبور داود(عليه السلام).
نامه رسان ـ فرّاش تلگراف خانه و پست خانه كه تلگرافات و مكتوبات را به صاحبانشان مى رساند.
نامه سيّم ـ انجيل.
نامه هدى---> كيخسرو و هوشنگ.
نامى ـ (چو راضى) فرمان و نام آور و به عربى، نمو كننده.
ناميدن ـ (ر) باليدن و نام نهادن.
ناميه ـ (چو راضيه) تاك و درخت انگور و نمو كننده و عنوان مشهور قوّه اى است در نباتات و حيوان و انسان كه بهواسطه آن اقطار آنها متدرجاً به اقتضاى تناسب طبيعى افزايد تا به حد كمال برسد.(عر)
نان ـ معروف است كه به عربى «خُبز» و به تركى «اكمك» و «چورك» و به هندى «روتى» و به انگريزى[انگليسى ]«بريت» و به پارسى «چَروك» و به فرانسوى «pain» گويند و از اكثر حبوبات ترتيب دهند و بهترين همه نان گندم فربه چاق رسيده سفيد تازه مغسول است كه سبوس آن را به حد اعتدال جدا كرده و خمير نموده و خوب سرشته و بگذارند تا خمير آن برآيد، پس در تنور معتدل طبخ نمايند و آن را كه با شير و روغن ترتيب دهند، بهترين اقسام است و «شيرمال» نامند.
نانِ آتش روى ـ آفتاب.
نانِ بَقسَمات; نانِ بَقسَماط; نانِ بَكسَمات ـ نان كاك[ر.م].
نانِ بى سبوس ـ نان حوارى[ر.م].

صفحه 275 - جلد چهارم
نانِ تابه ـ يا نان طابق; كه به عربى «خبزالطابق» گويند، موافق فرموده مخزن[ر.ض]، نانى است كه خمير آن فطير باشد و نازكش ساخته و بر روى تابه آهنى كه به پارسى «ساج» نامند، پخته باشند و ازاين رو «نان ساجى» هم گويند و قابض و زودهضم و موافق اسهال بواسيرى است.
نانِ تلخ ـ نان كهنه و سرد شده مانده.
نان تُنُك ـ نان تابه[ر.م].
نان جوى ـ گدا و طالب دنيا.
نانِ چرخ ـ آفتاب.
نان چين ـ چوب پهنى كه نان را از تنور با آن مى آرند.
نانِ حادثه خام بودن ـ در برهان[ر.ض] گويد: حادثه مغلوب و نامرد بودن است. نمى دانم اين چه طور كنايه است.
نانِ حلال ـ زهد و تقوى و عبادت و اطاعت و قوتى كه با كسب و زراعت به هم رسانند و در جايى ديدم وظيفه و مقرّرى است كه از مال اوقاف مى دهند.
نانِ حوارى--->حوارى.
نانِ خرچنگ ـ ماه، چون كه برج خرچنگ[ر.م] خانه آن است.
نانِ خُشكار--->خشك آر.
نان خواه ـ نان جوى[گدا و طالب دنيا] و زنيان[ر.م].
نان خوردن و نمكدان شكستن ـ حرام خوردن و نمك به حرام بودن.
نان خورش ـ هـر چيـزى كـه بر نـان قـاتـى كـرده و مى خورند.
نان خورشِ خانه ـ سركه.
نان خَوه; نان خَه ـ نـان جـوى [گـدا و طالـب دنيا] و زنيان[ر.م].
نان در انبان نهادن ـ سفر كردن.
نانِ دهقان ـ نان پادشاه.
نانِ زرّين ـ آفتاب.
نانِ ساجى ـ نان تابه[ر.م].
نانِ سپوس دار ـ نان خشكار[به «خشك آر» رجوع شود].
نانِ سرطان ـ نان خرچنگ[ر.م].
نانِ سفيدِ فلك ـ ماه.
نانِ سَميد ـ نان ميده[ر.م].
نانِ سنگ; نانِ سنگك--->سنگك.
نانِ سيمين ـ ماه.
نان شيرين شدن ـ دلخوش بودن و كمياب شدن نان است.
نانِ طابق ـ نان تابه[ر.م] است.
نانِ طابون ـ نان كاك[ر.م].
نانِ فُرُن; نانِ فُرُنى ـ به فرموده تحفه[ر.ض]، نانى است كه بر روى تابه پزند و رقيق نباشد و مشهور به «كماج» است و جهت مرتاضين و صاحبان اعمال شاقه موافق است و در مخزن[ر.ض] فرمايد: مطلق نانى است كه در فرنى [تابه سفالين] بپزند و اقسام مى باشد; از آن جمله كماج است و ديگر بگسمات و ديگر نان سنگك. پس گويد: فرن آن است كه مكانى مجوّف كه از سنگ و گچ و يا از خشت پخته اندكى وسيع مى سازند و بر آن دودكشى مانند تون حمام قرار مى دهند و در آن سنگ ريزه بسيار به ضخامت چهار انگشت و زياده مى ريزند و فرش مى كنند و در يك كنار آن آتش مى افروزند و درِ آن را مى بندند تا خوب گرم شود و دود آن زايل گردد. پس هر قسم نانى كه مقصود است از كماج و سنگك و غيره مى پزند.
نانِ فيروزخانى ـ نانى بوده بر وزن يك من.
نانِ كاك--->كاك.
نانِ كَسمه--->كاك.
نانِ كَشكين ـ نانى است كه از آرد باقلا و آرد جو و آرد گندم پخته باشند.
نانِ كَعك--->كاك.
نان كُلاج--->كلاج.
نانِ كلاغ ـ بابونه و خبازى[ر.م].
نانِ كُماج---> نان فرنى.
نانْ كور ـ مردم نمك به حرام و دون و بخيل و بى همت.

صفحه 276 - جلد چهارم
نانِ گرمِ چرخ; نانِ گرمِ فلك ـ آفتاب.
نانِ مشوّش ـ نان حرام و هم نانى است بسيار نازك كه بيشتر در عيدها پخته و دوشاب[شيره انگور و خرما ]و سفيده تخم مرغ را به قوام آورده و بر روى آن افشانده و مى خورند.
نانِ ملّه ـ نان سنگك.
نانِ مَيده--->ميده.
نان و نمكدان شكستن ـ حرام خوردن و نمك به حرام بودن.
نانا ـ نعناع و گويا محرّف آن است.
نانقِش ـ ميوه ون[ر.م].
نانَك ـ در بستان السياحة[ر.ض] گويد: در زمان دولت سلطان ابراهيم افغان كه فرمان فرماى هندوستان بود، نانك شاه در خدمت دولت خان از امراى سلطان، انباردارى غلات را داشته. ناگاه درويشى سيّدحسننام بدو ملاقات نموده و وى را در ربود. پس نانك به دكان رفته و تمامى غلات را به تاراج داده و از علايق زن و فرزند برآمده و روى طلب به وادى تجريد نهاد. دولت خان چون در او اثر درويشى ديد، دست از اذيت او برداشت. پس نانك رياضات شاقه فوق الطاقت پيش گرفته و خوراك و پوشاك نپذيرفته و مدتى با تقليل غذا گذرانده و پس از مدتى روى به شير خوردن آورد و در آخر خوراك او استنشاق باد بود و جمعى بر سر وى گرد آمده و مريد او شدند. و كتابى دارد پيكوكتنام به زبان روستاييان و اهل دهقان كه مشتمل بر اثبات توحيد و مقالات تجريد و سخنان عارفانه و كلمات عاشقانه و مناجات دوستانه. و شرع محمّدى(صلى الله عليه وآله) را ستودى و طريقه تناسخ را هم عمل نمودى و خمر و گوشت را حرام نموده و حلول و استحاله را منكر بوده و از بتخانه احتراز كرده و در وقت عبادت رو به طرف آفتاب كردى و چون مريدان او مابين مسلمان و هندو بودند، و لذا بعد از فوت او در دفن و حرق وى اختلاف نموده و غبار فتنه برخاست. عاقبت چون بر سر تابوتش آمدند، او را در تابوت نديدند و لذا جمعى گويند كه از نظر غايب گشته و برخى بر آنند كه در پنهانى او را سوزاندند، «عجايب قصّه و مشكل حديثى است». و بعضى از مريدان او غلوّ زيادى كرده و خدايش دانسته و عالم و عالميان را آفريده او دانند[نانك(1469ـ 1539م) مؤسّس آيين سيك بوده است].
نانْكِش ـ ميوه ون[ر.م].
نانكلى ـ (ل) نام يكى از طوايف لك كه قومى بى شمار و عموماً على اللّهى و شجاع و دلير و در عراق [عراق عجم; نواحى مركزى و غربى ايران] و فارس و كردستان سكونت دارند.
نانمش ـ (به كسر نون ثانى و فتح ميم و يا بر عكس آن) نانمشيده [از جهان مرادى حاصل نكرده].
نانَمشيدن ـ بيراهى كردن و از جهان كامى نديدن و مرادى حاصل نكردن و لفظ آن مركب است.
نانو ـ لاى لاى و نانوا.
نانوا ـ نان پزنده.
نانوخَيه ـ زنيان[ر.م].
نانه ـ (چو باده) نعناع و ظاهراً تحريف شده.
نانيوشان ـ غافل و بى خبر و ناگهان و ناشنيده.
ناو ـ سوراخ و ناودان و چوبك پشت [وسيله اى شبيه پنجه آدمى از استخوان و غيره براى خاراندن پشت] و گنگ[لوله] سفالين معروف و جوى آب و لُب و لباب و خالص و صاف و شكاف دانه گندم و هسته خرما و كشتى و جهاز و خراميدن به ناز و هر چيز ميان خالى دراز، خصوصاً آنچه بدان گندم در گلوى آسيا ريزد و چوب بزرگ مجوّفى كه آب از آن به چرخ آسيا خورده و به گردشش آرد و گودى ميان ساغرى [كفل] چاروا را هم گويند كه از فربهى به هم رسد.
ناوچه ـ مصغّر ناو[ر.م]، خصوصاً لوله كوچك آهنى كه زرگران طلا و نقره را در توى آن ريخته و شوشه[شمش] كنند.
ناوخدا ـ كشتيبان و صاحب كشتى.
ناودان ـ (ر.ف) و «شلكك» هم [گويند].
ناور ـ (چو خاور) ممكن، در مقابل واجب و ممتنع.
ناوَرفَرتاش ـ ممكن الوجود.

صفحه 277 - جلد چهارم
ناوَران ـ ممكنات كه جمعِ ناور است.
ناورد ـ (چو آونگ) رفتار و جنگ و پيكار.
ناوردگاه ـ جنگ گاه و معركه قتال.
ناوژ ـ (چو خاور) در جايى ديدم كه ناوه[ر.م] است.
ناوس ـ (چو ناخن) مخفّف ناووس[ر.م].
ناوسار ـ (چو كارزار) نهر آب.
ناوَسَند; ناوَسيد ـ ضعيف و لاغر و ناپسند.
ناوُسيّه ـ مخفّف خطى ناووسيّه است[به «ناووس» رجوع شود].
ناوك ـ (چو خاور) ناو [ر.م] و مصغّر آن، خصوصاً ناو آسيا و مژه چشم و دم تير و هم تيرى است كوچك و آلتى است چوبين خالى ميان كه تير ناوك را در آن گذاشته، مى اندازند و هم ناوى است آهنين كه تير كوچكى در آن نهاده و بعد از آن در كمان گذاشته و اندازند كه راست رود.
ناوَك انداز ـ تيرانداز.
ناوَكِ سَحَرى ـ نفرين آخر شب.
ناوَكِ قلبى ـ هجو و آه قلبى و ته دلى.
ناوَك مژگان ـ (به كسر كاف) دم تير مژه ها و (به سكون آن) مردمان درازمژگان.
ناوناوان ـ اسم فاعل از ناويدن[به «نويدن» رجوع شود].
ناووس ـ بر وزن و معنى نااوس و ظاهر برهان[ر.ض ]پارسى بودن آن است و در قطرالمحيط[ر.ض] گويد: ناووس و نااوس هر دو مقبره نصارى [مسيحيان] و معرّب لفظ ناؤُس يونانى است و گاهى بر تابوتى هم اطلاق نمايند كه از سنگ و غيره بوده و جثّه مردگان را در آن گذارند و از مغرب نقل شده كه ناووس مقبره نصارى است و ظاهر وى عربى الاصل بودن آن است و بالجمله لفظ ناووس نام مردى و يا دهى هم هست كه فرقه ناووسيّه بدو منسوب و از اتباع او بوده و معتقد هستند بر اينكه حضرت جعفر ابن محمّد(عليهما السلام) قائم آل محمّد(عليهم السلام) و حى و حاضر بوده و در آخرالزمان ظهور فرموده و بساط عدالت عمومى را خواهد گسترد و از ابوحامد زوزنى نقل است كه ايشان معتقد مى باشند بر اينكه حضرت على(عليه السلام) پيش از قيامت زنده شده و عالم را پر از عدل و داد خواهد فرمود و اين فقره شايد اشاره به رجعت آن حضرت بعد از ظهور قائم آل محمّد(عليهم السلام)است.
ناووسيّه--->ناووس.
ناوه ـ (چو باده) بدن و ناو [ر.م] و ناوك [تير و مژه چشم] و چادر كهنه و نام جايى [دهى در رودبار و دهى در سقّز و دهى در كوهدشت و دهى در نيشابور] و هر چوب تهى ميان كه مانند كشتى كوچك باشد، خصوصاً ظرف چوبينى كه در آن خمير كنند و چوب كوتاه ميان خالى معروف و شبيه به كشتى كوچك كه بنايان بدان گل مى كشند.
ناويدان ـ ناودان.
ناويدن ـ (چو سازيدن) نويدن[ر.م].
ناويژه ـ (چو بازيچه) هر چيز قلب و كثيف و ناپاك و مغشوش و عيبناك.
ناه ـ بوى نم كه از سرداب ها و زيرزمين ها بر دماغ آدمى برخورد كه اهالى ما «نَمو» گويند.
ناهار ـ گرسنه و كسى كه از بامداد چيزى نخورده باشد و چنانچه در «آهار» اشاره نموديم، مخفّف ناآهار است.
ناهارى ـ چيز اندكى كه در صباح مى خورند.
ناهاريدن ـ ناهارى خوردن.
ناهد ـ (چو فاسق) مخفّف ناهيد.
ناهده ـ (چو حادثه) مخفّف ناهيده[ر.م] و (به ضمّ هاء) ناحق است.
ناهنجار ـ ناهموار.
ناهوس ـ (چو كابوس) ناگاهان و غفلتاً.
ناهى ـ (چو راضى) ناهيد و به عربى، نهى كننده.
ناهيد; ناهيده ـ ستاره زهره و دختر نارپستان رسيده و نام مادر اسكندر ذوالقرنين [ر.م] و با ذال ثخذ هم به نظر رسيده.
ناهيذ; ناهيذه--->ناهيد.
نائل ـ (چو كامل) كسى كه به مراد و مطلب خود برسد و در مؤنث آن، «نائله» گويند و همزه را مبدّل به ياء كردن، چنانچه در السنه عامه داير است، مخالف قاعده عرب است.(عر)

صفحه 278 - جلد چهارم
نائله ـ (چو حادثه) به نوشته جرجى زيدان[ر.ض] در صفحه 526 از سال چهارم مجله الهلال[ر.ض]، نام بتى بوده در صورت مردى، چنانچه «اساف» بتى ديگر بوده به صورت زنى و هر دو را عمرو ابن لحى از بلقا [در شام ]نقل به مكه داده و در كعبه هر دو را بر روى چاه زمزم بگذاشت. بعد از آن يكى را بر صفا جاى داده و ديگرى را بر مروه قرار داد كه از شكل هندسى آنها و هبل يك مثلّث وثنى تشكيل يافت و مثلّثات وثنيّه در ازمنه قديمه شيوع وافر داشته و بيشتر از مرد و زن و غلامى ترتيب مى دادند و اين گونه مثلّثات در ميان كلدانيان و مصريان و غير ايشان بسيار بوده و رجوع به «نائل» هم شود.
ناى ـ ناييدن [فخر كردن و نى زدن] و امر و فاعل از آن و نفير و كرناى و قلم و نيشكر و گلو و حلقوم و مطلق نى، خصوصاً مزمار و نى مطربان و بوقى كه در روز جنگ نوازند كه «ناى تركى» و«ناى رومى» و «ناى رويين» نيز گويند و هم نام قلعه اى است بلند و مستحكم [مكان آن به درستى معلوم نيست ولى ظاهراً در هندوستان بوده است ]كه خزينه ملوك غزنوى در آنجا بوده و هميشه جمعى نگهبان آن بوده اند و مسعود سعد سلمان[438ـ515هـ] كه از شعراى بزرگ و امراى سترگ سلطان ابراهيم ابن مسعود غزنوى بوده، به سبب تهمتى سال ها در آنجا محبوس بوده و از محبوسى خود شكوه ها نموده است:
[«چون ناى بى نوايم از اين ناى بى نوا *** شادى نديد هيچ كس از ناى بى نوا»
همچنين:
«نالم ز دل چون ناى من اندر حصار ناى *** پستى گرفت همّت من زين بلند جاى
آرد هواى ناى مرا ناله هاى زار *** جز ناله هاى زار چه آرد هواى ناى؟]
ناىْ انبان ـ سازى است مشهور كه با نفس دهن مى نوازند و آن انبانى است كه بر يك سر آن پنجه سوراخ دارى وصل كرده اند و آن را پُرباد كرده و در زير بغل گرفته و خوانند و رقصند و نوازند و معروف است كه مار را از آواز آن بسيار خوش آيد، چنان كه شتر را از نغمه حُدى [آوازى كه شتربانان خوانند تا شتر تندتر رود] و به همين جهت، متعارف است خاصّه در هند كه در خانه هايى كه مار باشد اين ناى انبان را مى زنند، پس به هواى نواى آن از سوراخ بيرون آيد و آن را مى گيرند.
ناى بان ـ كبوتر و ناى زن.
ناىِ تركى ـ سُرنا و ناى رويين[ر.م].
ناى رومى; نارى رويين ـ نفير و كرنا و يا بوقى كه در روز جنگ مى نوازند.
ناىْ زن ـ كسى كه ناى [نى و كرنا] مى نوازد.
ناىْ لوس; ناىْ لوش ـ موسيقار[ر.م].
ناىْ مُشگ; ناىْ مُشگك; ناىْ موش ـ موسيقار[ر.م].
ناىِ نهاوندى ـ دارويى است تلخ، مانند قلم باريك كه جگر و معده را نافع باشد و رجوع به «نى نهاوندى» نمايند.
نايب ـ (ر.ف) كه عوض و وكيل و قائم مقام است.(عر)
نايبِ امام ـ مجتهد جامع الشرايط.
نايبِ تَنگَرى ـ قائم مقام خدا كه كنايه از پادشاه و خليفه است زيراكه تنگرى به تركى، خدا است.
نايْبان ـ رجوع به تركيبات «ناى» شود.
نايچ ـ (چو فاسق) نايى[نى و كرنا] است كه مطربان نوازند.
نايچه ـ (چو ساخته) نايژه[ر.م] و مصغّر ناى[ر.م].
ناير ـ (چو حايل) نايژه[ر.م].
نايره ـ (چو فايده) نايژه[ر.م] و به عربى، شعله آتش.
نايزه; نايژه ـ (ق) رگ و گلوگاه و چكيدن آب و چوب و نى خالى ميان و ماثوره[ر.م] جولاهان [بافندگان] و لوله ابريق و غيره و دسته كارد و شمشير و غيره.
نايسوس ـ (ل) رجوع به «نيش» شود.
نايَشته--->درون.
نايكسان ـ (ر) مختلف و ناهموار و كج.
نايلوس; نايلوش; نايموس; نايموش ـ رجوع به تركيبات «ناى» شود.
ناين ـ (چو حايل) مخفّف نايين.
ناييدن ـ (چو سازيدن) فخر كردن و ناى [نى و كرنا] زدن.

صفحه 279 - جلد چهارم
نايين ـ (چو كابين) قصبه اى است دلنشين در چهار منزلى اصفهان كه مردمانش شيعه و بعضى از ارباب كمال از آ نجا به ظهور آمده اند.

آيين دويّم

(در حرف نون [كلمن] با باى ابجدى)
نبات ـ (ر) رُستن و رستنى كه جمع آن، نباتات و يكى از مواليد ثلاثه [جماد، نبات، حيوان] است كه در «مواليد ثلاثه» مذكور افتاد و آنها را «رُسته» و «بررُسته»[گويند ]و در بحرالجواهر[ر.ض] گويد: شكر طبرزد را هم گويند و ظاهرش آنكه بدين معنى هم عربى است و موافق فرموده مخزن[ر.ض]، اسم پارسى قند و فانيذ است، چنانچه در «قند» و «فانيذ» مذكور افتاد و نبات بدين معنى را «تبرزد»[گويند].
نباتِ اشيب ـ شيبه[ر.م].
نباتِ برق; نباتِ رعد ـ سماروخ[ر.م].
نباتِ سَجزى--->قند.
نباتِ سفيد--->فانيذ.
نباتِ سَنجَرى--->قند و فانيذ.
نباتِ فزارى--->قند و فانيذ.
نباتِ قرارى---> قند و فانيذ.
نباتِ ملائكه--->راسن.
نَباتات ـ (ر) رجوع به «نبات» شود.(عر)
نَباتى ـ هر چيز منسوب به نبات و هم نام كوهى است.
نباج ـ (چو كَنار) هوو.
نبارش ـ (چو شماتت) چوبى كه بر ديوار شكسته و زير چوب شكسته سقف و غيره نصب كنند تا نيفتد.
نبّاش ـ (چو بقّال) رجوع به «گورشكان» شود.(عر)
نباغ; نباق ـ (چو كَنار) انباغ و هوو.
نبايد ـ (ر.ف) و در بعض موارد به معنى مبادا استعمال كنند.
نباير ـ (چو حمايل) جمع نبيره است.
نب پلسّر--->نپ پلسّر.
نبتون--->نپتون.
نبتيز ـ (چو زنجير) جسم سروى و مخروطى شكل.
نبراس ـ (چو دلزار) چراغ و نيزه و شير درنده و مردم جسور و دلير و به نوشته قطر[ر.ض]، سريانى است.
نبرد ـ (چو سمند) پيراهن و تنه جامه و سجلّ و قباله و پيچيده و نورديده و جنگ و كارزار و كوشش و پيكار و شجاع و پهلوان.
نبرده ـ (چو طَبَرزه) مردم شجاع و دلير و جنگى و بالخصوص لقب شاپور ساسانى است كه در «شاپور» اشاره نموديم.
نبس ـ (چو قمر و تبّت) نبسه[ر.م].
نبسك ـ (ل) مردم قرض دار.
نبسه ـ (چو طلبه و به تشديد ثانى هم) دختر پسر و دختر دختر و يا پسر دختر و يا مطلق دخترزاده.
نبشتن ـ بر وزن و معنى نوشتن.
نبشه ـ (ل) رجوع به «سقّز» نمايند.
نبض ـ جريان آب و حركت قلب و عروق و شرايين و در عرف اطبا فقط حركت شرايين را گفته و در حركت قلبى استعمال ننمايند كه به پارسى «تيرك» است و آيا حركت نبض از قبيل حركت كمّيّه است، چنانچه به جماعتى نسبت داده شده و يا وضعيّه است، چنانچه از قرشى و بعضى ديگر نقل شده و يا از باب حركت اَينيّه است، چنانچه مختار جمهور اطبا است، محل خلاف و تفصيل آن در محل خود مذكور است. و در زمان ما بيشتر در حركت شريان از دست اطلاق نمايند كه طبيب به دست خودش گرفته و استعلام حال بدن نمايد.
نبضِ صغير ـ آن است كه عرض و طول و عمق آن ناقص و كمتر باشد.
نبضِ عظيم ـ آن است كه اقطار ثلاثه مذكوره اش [در مدخل قبل] زايد باشد.
نبط ـ (چو قمر) گروهى است كه در ميان كوفه و بصره نازل مى شوند و بعضى گفته كه ايشان اعرابى هستند كه عجميّت را بر خود بسته و يا بالعكس عجمانى هستند كه عربيّت را بر خود بسته اند. و از ديگران نقل شده كه نبط گروهى از عجم هستند كه در عراق عرب نزول كرده اند، پس در عوام الناس اطلاق نمايند. اين است كه كلمه عوامى

صفحه 280 - جلد چهارم
را «كلمه نبطيّه» گفته و خود آن فرقه را هم بدين اسم مسمّى داشته و هريك از آحاد آن فرقه را نبطى گويند. و از موجز نقل شده كه نبط (چو قمر و خَجِل) قومى از اعراب هستند كه داخل ولايات روم و عجم شده و انسابشان مخلوط و زبانشان فاسد گرديده كه از «اِنباط» به معنى اخراج مأخوذ است چون كه در اخراج آب از زمين به جهت فلاحت دانا و خبير بودند.
نِبطاسى--->حسّ مشترك.
نبطى ـ (چو سفرى و يا به كسر ثانى) مصطكى سياه[نوعى صمغ] و رجوع به «طيب» و «نبط» هم شود.(عر)
نَبطيّه--->نبط.(عر)
نبك ـ (چو سخت) زهاب [چشمه و تراويدن آب و عرق كردن] و (چو قمر) به عربى، تل و پشته كوچك.
نبلاد ـ (ل) اصل و بنياد و ظاهراً تحريف بُنلاد است به تقديم باء بر نون.
نبناد ـ (چو فرهاد) حذر كردن از بدى ها و مواضع تهمت.
نبنيدس ـ (ل) به نوشته ناسخ[ر.ض]، چهلوسيّمينِ طبقه دويّم از ملوك كلدانى است كه در 4883 هبوطى بعد از پدرش، لَبُرسارخُد[ر.م]، در بابِل [در بين النهرين] جلوس كرده و قاتلان پدر را يك يك به قتل آورد و در زمان سلطنت او شهر بابل و نينوا در زير همت مادرش، نيطقرس، چندان آباد گشت كه محسود جميع بلاد آمد و بعد از يك سال حكمرانى درگذشته و ملك را به بلشازار بگذاشت.
نبوّت ـ وحشورى.(عر)
نبهره ـ (چو طَبَرزه) نابهره[پنهان و بى خبر و ناگهانى و زر و نقره ناخالص].
نبى ـ (به كسر ثانى و ضمّ و كسر اوّل) كلام الله و قرآن مجيد و (به فتح اوّل) به عربى، پيغمبر و خبر دهنده و رجوع به «مرسل» نمايند.
نبيد ـ بر وزن و معنى نويد.
نبيذ ـ (چو امير) رجوع به «فقاع» شود.(عر)
نبير; نبيره ـ پنهان و خفيه و مطلق فرزندزاده، خصوصاً پسرزاده و يا پسر پسر و يا پسر دختر.
نبيسه ـ (ق) پسر و پسرزاده.

آيين سيّم

(در [حرف] نون [كلمن] با باى پارسى)
نَپْ پُلَسَّر ـ به نوشته ناسخ[ر.ض]، سىوهشتمينِ طبقه اوّل ملوك كلدانى كه در 4796 هبوطى بعد از پدرش، سلكوس[ر.م]، در مملكت بابِل[در بين النهرين] جلوس كرده و رعيّت را مطيع خود نمود و چون بيشتر وقت سقيم [بيمار] بود، اكابر و اعيان دولت سر از فرمانش برتافته و دست از پيمانش بكشيدند. پس پسر بزرگ خود، بختنصّر ثانى، را كه در «بختنصّر» مذكور افتاد، به دفع اعدا بگماشت و بعد از 21 سال بدرود جهان گفته و پسر مذكورش را وليعهد گردانيد.
نِپتون ـ كه بعضاً با باى ابجدى هم نويسند، به اساطير يونانيان قديم، نام خداى دريا است كه گويند از شكمش يك اسب پردار به وجود آمده، پس قفاى آن بريده شده و كشتى و سفينه گرديده و از موضع قطع، آب هاى بسيارى بناى نبعان و جريان گذاشت و كسانى كه از همان آب خوردند، محل الهامات غيبى گرديدند. بارى، لفظ نپتون در اصطلاح ارباب هيئت جديده كوپرنيكى، نام سيّاره اى است در آن طرف مدار اورانوس كه به مدارات تمامى همگنان خود احاطه تامه داشته و مانند رفقاى خود از مغرب به مشرق متحرّك و مدار آن بيضى و مدوّر و مستطيل و بُعد آن از مركز آفتاب 4170 مليون وِرست[هر ورست 06/1كيلومتر ]و به مساحت ديگر به نوشته سيّد شهرستانى[ر.ض]، 26465 مليون ميل و به فرموده احمد رفعت عثمانى[ر.ض]، 000،000،745،2 ميل مى باشد و بالفرض اگر از نپتون نظر نمايند، از كثرت بُعد مسافت چنان نمايد كه زهره در نظر اهالى اين زمين ما، و نهصد بار كمتر از زمين ما جلب نور و حرارت مى نمايد; پس برودت نپتون به حدى است كه ما از تصوّر آن عاجزيم و نتوان گفت كه آنجا مسكون است و اگر مسكون باشد، پس مخلوق آنجا همه سنخى و نوعى هستند كه ما از آن خلقت مطلقاً مطلع نيستيم. و حركت محورى شبانروزى نپتون نامعلوم است.

صفحه 281 - جلد چهارم
   و امّا حركت سنويّه آن: در مدت 165 سال و يا 166 سال و يا 146 سال و 285 روز به دور آفتاب مى گردد، و جسامت آن 48 يا 85 مقابل زمين مى باشد و با وجود اين هرگز بى دورنما مرئى نگردد، و قطر آن به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، 133، 38 ميل است.
   و امّا قمر آن: مثل زمين ما تنها به يك قمر قناعت كرده و اين قمر به مسافت صد هزار فرسخ در مدت شش روز به دور آن گرديده و حركت آن بر خلاف حركت خود سيّارات و اقمار از مشرق به مغرب مى باشد و ازآن رو كه حركت همچنانى مخصوص به اقمار اورانوس و قمر نپتون بوده و در هيچ يك از ساير سيّارات اين چنين حركتى نيست، در نزد اهل فن از جمله خوارق عادات مى باشد.
   بارى، همين سيّاره در سال 1846 ميلادى ـ مطابق 1263 يا 1264 هجرى ـ كشف شده. بعضى از اهل فن گويد: كشف و تحقيقات اين سيّاره زياده از حد مايه تعجّب است زيراكه انكشاف آن مثل اورانوس بر حسب اتفاق نبوده بلكه نتيجه زحمات استخراج و قوّه حساب است. چون در سال مذكور پاره اى مسائل در ميان دانشمندان اين فن مطرح مذاكره بود و به حكم همان مسائل منجّم معروف فرانسوى، لووريه [اوربن ژان ژوزف لووريه; 1811ـ 1877م]، به تصوّر اينكه بايد در ميان فضا يك كره سيّار غير از سيّارات معروفه ما هم باشد و بايد آن را پيدا نمود، پس بناى استخراج گذاشته و در پايان زحمات خود فقط به اطمينان صفرهاى رقم خود حكم نمود كه بايد آن سيّاره در فلان نقطه آسمان باشد; نگاه كرده و پيدا نماييد. بعد از آنكه دقت نمودند، ديدند كه در همان نقطه كه لووريه نشان داده، يك سيّاره موجود است و احمد رفعت[ر.ض ]گويد: همين سيّاره را در سال مذكوره دوقتور غول، مدير رصدخانه برلين، در يك درجه پايين تر از محلى كه لووريه با حساب خود معيّن كرده بود، كشف نمود و از راه تيمّن، به «نپتون» موسوم گردانيد كه از نام هاى خدا است، چنانچه مذكور افتاد.

[تبصره محقق: نپتون(Neptune)

حركات عجيب و بى نظمى هايى كه در گردش اورانوس به دور خورشيد ديده شد، دانشمندان را بر آن داشت تا به وجود سيّاره ديگرى در آن سوى مدار اورانوس پى برند.
   «جان كاوچ آدامس» انگليسى و «اوربن لووريه» فرانسوى و «گال» آلمانى در سال 1846م، هريك جداگانه موقعيّت سياره مزبور را محاسبه كردند و دوربين ها را متوجه آسمان ساخته، سرانجام سيّاره مورد نظر را درست در محل پيش بينى شده يافتند و آن را «نپتون» يا خداى درياها نام نهادند.
   نپتون در مدارى حركت مى كند كه نزديك ترين فاصله آن تا خورشيد 4457ميليون كيلومتر و فاصله ميانگين آن 4495ميليون و حداكثر آن (حالت اوج) 4534ميليون كيلومتر است. مدت گردش نجومى اين سياره به دور خورشيد با حركت 5/5 كيلومتر بر ثانيه 164 سال و 9 ماه و 18 روز است و دوره تناوب هلالى آن 5/367 روز است.
   دوره تناوب حركت وضعى نپتون حول محور خود 16 ساعت و 6 دقيقه است.
   زاويه ميل محور آن 1 درجه و 46 دقيقه و زاويه ميل استواى سياره با مدار آن َ48/ْ28 است.
   قطر نپتون 49100 كيلومتر در استوا و در قطب ها 48000 كيلومتر است.
   حجم نپتون 57 برابر حجم زمين و جرم آن 2/17 برابر جرم زمين و چگالى آن 33/0 چگالى زمين است.
   شتاب گرانش سطحى نپتون 18/1 برابر گرانش سطحى زمين و سرعت گريز از مركز آن 25 كيلومتر بر ثانيه است.
   دما در سطح نپتون 213 ـ درجه سانتى گراد و نسبت بازتاب نور آن 84/0 است.
   نپتون داراى جوّى فعال است و سراسر آن را ابرهاى توفان زا پوشانيده و سيماى نيلگون آن به سه لكه دايمى روشن و دو لكه تار آراسته شده و پيرامون آن را سه حلقه كامل فرا گرفته است.

صفحه 282 - جلد چهارم

اقمار نپتون

تاكنون براى اين سياره بيش از ده قمر شناخته شده كه يكى از بزرگ ترين آنها تريتون(triton) است. حركت اين قمر رجعى است و فاصله آن تقريباً به اندازه فاصله ماه تا زمين است. يكى ديگر از آنها «نرئيد» مى باشد كه حركت آن مستقيم و دوره تناوب نجومى آن 360 روز است].
نپراش ـ (چو فرهاد) ذكاوت و تندى ذهن [ظاهراً برساخته فرقه آذركيوان است(لغت نامه دهخدا)].
نپنلو ـ (ل) در جايى ديدم كه متاع و كالا و قافله است.
نپور ـ (چو عمود) نفير و شيپور.
نپى ـ بر وزن و معنى نبى.
نَپير ـ بر وزن و معنى نفير [فرياد و شيپور].

آيين چهارم

(در حرف نون [كلمن] با تاى قرشت)
نتاس ـ (چو كتاب) خوب و خوبى و خوش و خوشى و تعطيل و فراغت و نتاسيدن[ر.م] و امر و فاعل از آن.
نتاسيدن ـ (چو خِراشيدن) تعطيل كردن و خوب و خوشحال شدن و عمر را بى تشويش و با فراغت گذراندن.
نِتروژن--->آزوت.
نتن ـ (چو خَجِل) هر چيز بدبو و (چو سخت و قمر) بدبويى.(عر)
نتيجه ـ (ر) فرزند و ولد و در اصطلاح منطقى، حاصل لازم صغرى و كبرى است و از حاصل و فايده و ضرر كارى هم كنايه نمايند كه به پارسى «ورزه» گويند.(عر)
نتيجه سنگ ـ آهن و آتش و معادن.

آيين پنجم

(در حرف نون [كلمن] با ثاى ثخذ)
نثار ـ (چو چنار) هرآنچه از طلا و نقره و شيرينى و غيره كه بر سر پادشاهان و عزيزان و عروس و داماد و احكام و فرامين ملوك و حكام و حاضرين مجلس زفاف مى پاشند و هم تخلّص مشهور ميرزا محمّدنامى از شعراى شيراز است كه عمرى در تحصيل علوم عربيّه و فنون ادبيّه صرف نموده و چندين سفر به هندوستان نموده و بر معاشرت اهل دل بسيار مايل بوده و كلامش بر كمالش برهانى است قاطع و مقالش بر مقامش دليلى است ساطع [1262ـ 1319هـ ; ديوان اشعارش مناقب الكرام نام دارد] و از اشعار گوهرنثار نثار است:
«عيد قربان شد و من سخت پريشانم از آن *** كه چه قربان تو جز جان كنم اى جان جهان
جان من لايق قربانى در پاى تو نيست *** بهتر از جان چه بود تات نمايم قربان؟
جان از آن در بر من هست گرامى و عزيز *** كه فداى تو كنم چون تو مرايى جانان
قومى از كعبه هواخواه جنانند و مرا *** كعبه كوى تو بهتر بود از باغ جنان»
و به جهت اختصار به همين قدر اكتفا نموديم.
نثاريدن ـ (چو خِراشيدن) افشاندن و نثار كردن.
نثر ـ (چو خَجِل) مردم پرگوى و (چو قمر) هر آنچه از نثار به اطراف پراگنده شود و (چو سخت) پراگنده و متفرّق كردن و متفرّق شده، خصوصاً كلام غير موزون.(عر)
نثره ـ (چو هرزه) بينى و يك قطعه از كلام نثر و ميان دو شارب ها و در اصطلاح نجومى، هشتمينِ منازل 28گانه ماه است كه به نوشته ملامظفّر[ر.ض]، علامت آن دو ستاره است از اوسط قدر رابع[به «قدر اوّل» رجوع شود] با كوكبى سحابى كه در ميان آن دو واقع و به «معلف سرطان» موسوم است بدين صورت:      ***
   و بطلميوس[منجّم يونانى در قرن 2م] در مجسطى همان معلف را نثره گفته امّا زعم عرب آن است كه نثره بر سوراخ بينى اسد[ر.م] است. پس گويد: و نثره در لغت، خلطى را گويند كه در حين عطسه از بينى حيوانات بيرون آيد و خلط اينجا همان كوكب سحابى است.(عر)

آيين ششم

(در حرف نون [كلمن] با جيم ابجدى و جيم پارسى)
نج ـ (چو بد و رخ) اندرون دهان.
نجابت ـ (چو شماتت) كرامت حَسَب و نسب و

صفحه 283 - جلد چهارم
پسنديده قول و پسنديده فعل و پسنديده فكر بودن و اين چنين كس را نجيب گويند.(عر)
نجات ـ (ر.ف) و به پارسى «پرماس» و «پرواس» و «برماس»[گويند].(عر)
نجار ـ (چو كَنار) گلگونه و غازه و به عربى، (چو كَنار و خمار) لون و رنگ و اصل حَسَب و نسب و (چو عطّار) قسمى از ماهى و هم به معنى معروف كه به پارسى «دُرگر» و «دُرودگر» و «كتگر» و «كتگار» گويند.
نجّاريّه ـ عنوان عمومى فرق ثلاثه برغوثيّه و زعفرانيّه و مستدركه از 73 فرقه امت مرحومه كه به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، در خلق افعال و استطاعت و كسب عباد موافق اشاعره و در عدم رؤيت و حدوث قرآن طرفدار معتزله بوده و مى گويند كه كلام الله در حين كتابت جسم و در مقام قرائت عرض است و مستدركه از آن ميان بدين جمله افزوده كه حضرت رسالت(صلى الله عليه وآله) فرمودند: «كلام الله غير مخلوق» و صلحاى پيشين هم اين حديث شريف را باور داشته و كلام الله را قديم دانند ليكن در تأويل آن گويند كه قرآن به همين نظم و ترتيب اصوات و حروف مخلوق نبوده و به ترتيب حروفى ديگر كه بعينه مثل اين حروف هستند، مخلوق بوده و اين حروف موجوده حاكى از آن حروف ديگرى هستند.1
نجاست ـ (ر.ف) و رجوع به «نجس» شود.(عر)
نجاشى ـ (چو امانى) عنوان ملوك حبشه [اتيوپى] است، چنانچه قيصر در روم و خاقان در چين و مانند آنها و بالخصوص موافق فرموده طريحى[ر.ض]، عنوان مشهور اضمخه از ملوك حبشه كه غياباً به حضرت رسالت(صلى الله عليه وآله)ايمان آورده و نبوّت آن حضرت را تصديق نموده و ايمان خود را مخفى داشتى و هم عنوان مشهور ابواحمد ابن على مكنّى به ابوالعباس از اجلّه علماى شيعه و تلميذ شيخ مفيد بوده و كتاب رجال او مشهور آفاق است[وى در سال 450 هجرى در 78سالگى درگذشت].
نجب ـ (چو قمر) پوست نباتات، خصوصاً سليخه[ر.م].
نجد ـ (چو سخت) ولايتى است مشهور از اقليم دويّم يا سيّم كه در اواسط ملك عرب واقع و بيابان آن بيشتر از كوهستان بلكه تِلال[تپه ها] و جبالش در نهايت قلّت و ريگستان آن در غايت كثرت و مردمانش عرب و خوب چهره و از متاع جمال بابهره اند:
«بازگو از نجد و از ياران نجد *** تا در و ديوار را آرى به وجد»2
   و به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، ناحيه نجد به نام نجد حجاز و نجد عارض به دو قسمت مقسوم و اوّلى كه سمت شرق آن است، به شانزده ناحيه مشتمل و دويّمى كه سمت غربى آن است، متضمّن سلسله جبال عارض يا عماريه و از بلاد مشهوره اش داعيه و عينيّه بوده و قرامطه و وهابى ها و مسليمه كذّاب و تمامى بدبختان و شوم طلعتان هم از همين نجد عارض ظهور يافته اند و گويا شيطان را «شيخ نجدى» گفتن هم از همين راه است. و در مراصد[ر.ض ]گويد: نَجَد (بر وزن قمر) ناحيه بزرگى است در وراى عمان و (چو سرد) هر موضع بلند از تهامه است و بالخصوص ارض وسيعى است كه طرف اعلاى آن تهامه و اسفلش عراق و شام است و چند موضع ديگر نيز به نام نجد معروف مى باشد، مثل نجد حال و نجد عفر و نجد كبكب و نجد يمن و نجد برق و نجد وادى و غيره و رجوع به «عربستان» هم نمايند.
نجد برق; نجد حال; نجد حجاز; نجد عارض; نجد عفر; نجد كبكب; نجد وادى; نجد يمن--->نجد.
نَجَدات ـ (ل) به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، از جمله شعب خوارج كه يكى از 73 فرقه امت مرحومه بوده و جنايات صادره از روى جهل را معذور داشته و در مسئله تكفير تابع فرقه ازرقيّه[ر.م] بوده و در ساير مسائل از ايشان سوا هستند.
نجدت ـ (ر.ف) [شجاعت و دليرى و استوارى نفس در مقام خوف به طورى كه جزع و فزع بر او غالب نشود] و به

1. مسئله خلق قرآن مسئله خاردارى است كه هركه بگويد قديم است، قصور نكرده، زيرا لازمه قدمت تعدد واجب است. اين فكر فاسد از آنجا ريشه گرفته كه تصور شده تكلم خدا صفات ذات است و او از اول تكلم داشت.
2. شيخ بهايى، منظومه نان و حلوا، بخش 2.

صفحه 284 - جلد چهارم
پارسى «تفنود» گويند.(عر)
نجدى ـ (چو سعدى) منسوب به نجد و بالخصوص از القاب مشهوره شيطان كه «شيخ نجدى» گويند و در خود «نجد» مذكور افتاد و هم نام موضعى است از مضافات بوشهر كه به نوشته آثار عجم [ر.ض]، به نيدى معروف و آب تلخى دارد.
نجران ـ (چو دستان) موضعى است در نواحى دمشق و يكى ديگر در ارض بحرين و سيّمى از نواحى يمن كه قصه اصحاب اخدود[ر.م] هم در آن واقع و كعبه نجران هم كه در السنه داير و عبارت از كليسايى است كه اسقف هايشان در آن اقامت داشتند، به همين نجران منسوب و سيّد و عاقب از آن جمله با اصحاب خودشان شرفياب محضر حضرت رسالت (صلى الله عليه وآله) گرديده و آن حضرت هم ايشان را به مباهله دعوت فرمودند و بعد از چندى كه در مكه توقّف داشتند، عمر ايشان را از مكه خارج نموده و ايشان هم در موضعى كه در مابين واسط و كوفه واقع و در دو منزلى كوفه است، رحل اقامت افكنده و همان موضع را به نام وطن اصلى خودشان، «نجران» مسمّى داشته و در همان جا كليسايى بنا نهاده و اكيراح ناميدند و در كشف القناع[ر.ض ]گويد: نجران به مسافت ده منزل از صنعا واقع و اهالى آن از قبيله همْدان بوده و ايشان در زمان جاهليّت بتى داشتند يعوقنام و همدان پسر كهلان ابن سبا بوده و در مجمع البحرين[ر.ض ]فرمايد: نجران شهرى است از بلاد همْدان از يمن كه به نام بانى خود، نجران ابن زيد، اشتهار يافته و هم موضعى است مابين شام و حجاز و يمن.
نجس ـ (چو قمر) كثيف و ناپاك و ناتميز بودن كه «نجاست» هم گويند و اين چنين چيز را هم گويند، چنان كه آن را «نجس» (بر وزن هند و خَجِل و سبك و سخت) هم گفته و به پارسى «وژن» و «پليد» و «پليدى» و «زيز» و «ژيژ»[گويند].(عر)
نجف ـ (چو قمر) مكان بلندى كه آب بر بالاى آن نرود و گويا به همين جهت نام شهرى هم هست بهشت مثال و مشهور از بلاد آسياى عثمانى در ظَهر كوفه كه به منزله سد كوفه بوده و مانع از آمدن سيلاب به مقابر و منازل آن گردد و به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، بانى اصلى آن اسكندر رومى بوده و ازاين رو مدتى به سسك مسمّى گرديده و در اثنا مدتى مقرّ حكومت عرب بوده و در 432 ميلادى دچار استيلاى نصارى [مسيحيان ]شده و پس از الحاق به ممالك عثمانيّه، مدتى هم مسخّر وهابيان گرديده است و ازآن رو كه مدفن مقدّس حضرت على ابن ابى طالب(عليه السلام)در اين بلده جنّت طراز است، آن را مشهد على نيز گفته و بيشتر نجف اشرف خوانند و در بستان السياحة[ر.ض] گويد: تربت كثيرالبركت آن حضرت در زمان خلافت هارون عباسى منكشف گرديد و آن چنان بود كه امام حسن مجتبى(عليه السلام) به حسب وصيّت آن حضرت مدفن شريفش را از خوف جور و ستم بنى اميّه كه در آن اوان در ميدان ظلم و ستم اسب دوان بودند، پنهانيده و مستور داشت و بعد از آنكه اساس شوكت ايشان برهم خورده و نوبت به بنى عباس رسيد، در سال 155 هجرى روزى هارون به شكار رفته بود. مشاهده نمود كه نخچيرى[شكارى] به همان موضع كه مدفن آن حضرت است، پناهيده; هرچند جدّ و جهد كرد، اسب بدان زمين نرفته و سگ و باز معلَّم [تعليم يافته ]هم آن شكار را نگرفتند. هارون از معمّرين آن حوالى تحقيق حال نمود. گفتند كه از پيشينيان رسيده كه حضرت اميرالمؤمنين على(عليه السلام) در اينجا مدفون است. پس هارون به حفر آن زمين فرمان داد و جسد مطهّر آن ولى مطلق را همچنان زخم خورده و خفته ديده كه هنوز تازه بوده و خون برمى آمد. پس قدم مبارك آن حضرت را بوسه داده و گنبدى عالى بر سر مزار كثيرالانوار آن بزرگوار بپرداخت و در 306 هجرى امير عضدالدوله ديلمى در آنجا عمارت خوب ساخته و حصارى متين بر آن كشيده و در آبادى آن كوشيده و دو هزار گام دور باروى آن را نمود و غازان خان[پادشاه ايلخانى;694ـ 703هـ] در آنجا دارالسّيادة بنا كرده و سلطان محمد خدابنده [پادشاه ايلخانى; 703ـ 716هـ] و پسرش، سلطان ابوسعيد، مدرسه و خانقاهى ساختند و سلاطين صفويه گنبدى عالى و عمارات مستحكم بنا نهاده و با قناديل [چراغ ها ]طلا و فرش هاى گران بها و ضريح دلگشا و اسباب مرصّع، مزيّن

صفحه 285 - جلد چهارم
نمودند و نادرشاه افشار گنبد و دو مناره و ايوان آن بزرگوار را طلا نموده و بر عمارات آن بيفزود و بعضى از امراى زنديه هم بر زيب و زينت آن افزودند و در اين ايام كه حوالى 1250 هجرى است، حصار استوارى بر آن كشيده و آصف الدولة ابن شجاع الدوله[از امراى هندوستان متوفاى 1212 هجرى] در ظاهر آنجا نهرى جارى نموده و ملوك قاجاريه هم در تعمير آن كوشيدند. و بالجمله آن مشهد مقدّس را مشهد غرى هم گويند، بنابر آنكه در حوالى آن دو گنبد بوده، يكى بر سر قبر مالك و ديگرى بر سر قبر عقيل كه نديمان خزيمة ابن ابرش بودند و بنابراين آن را غريّين نام كرده بودند كه غرىّ به معنى آلوده كردن است; چون نعمان[ر.م] ابن منذر كه يكى از ملوك عرب بود[آخرين پادشاه از سلسله لخمى ها در حيره در قرن 7م]، كسى را كه مى كشت امر مى كرد تا آن دو قبر را آلوده به خون كنند. و توضيح اين اجمال موافق نوشته بحيره[ر.ض] آنكه در ظَهر كوفه دو بنا بوده، مثل صومعه كه دو گنبد عالى بود نزديك به قبر حضرت على(عليه السلام) و سبب به هم رسيدن [ايجاد] آن بنا اين بود كه نعمان ابن منذر را دو نديم بود. شبى در حال مستى هر دو را زنده در خاك كرد و چون روز شد، از آن حال پشيمان شده و دو روز را نذر كرد به نوعى بگذراند كه بدتر از آن و بهتر از آن نباشد، چنان كه يك روز هركه در نظرش آمدى، انعام ها كرده و نوازش ها نمودى و روز ديگر هركه را ديدى، كشته و خون او را بر آن دو قبّه ماليدى و سرخ كردى و عرب، سرخ را «غرى» گويند و آن موضع به همين جهت موسوم به غرى شد.
نجف آباد ـ قصبه اى است خجسته بنياد از بناهاى شاه عباس اوّل [دوران حكومت: 996ـ 1036هـ] در چهار فرسخى اصفهان كه تمامى خانه ها و باغات آن به طريق هندسه طرح شده و از چهار طرف آن زياده بر يك فرسخ خيابان كشيده و درخت چنار و اشجار ميوه دار در آن خيابان نشانده اند و آبش از كاريز[قنات ]و هوايش فرح انگيز و بادام آن ممتاز نامحصور و مردمانش متقى و از فسق و فجور دور و از معاصى مشهوره مهجورند و در بستان السياحة[ر.ض ]گويد: در تمام ايران شهرى بدان اسلوب ديده نشده.
نجف اشرف--->نجف.
نجق; نجك ـ (چو قمر) ناجاخ[تبرزين و نيزه كوچك] و اوّلى، تركى است.
نجل ـ (چو سخت) عمل و جمع كثير و آب جارى و طريق و جاده و پدر و فرزند.(عر)
نجم ـ (ق) گزبار[بار درخت گز] كه «نجمه» هم گويند و به عربى، نباتات بى ساقه و قسط و وقت اداى ديون و كوكب و ستاره و در صورت اطلاق، مقصود ثريّا [ر.م ]است و در موقع اراده وحدت «نجمة» گويند.
نجمِ آزاد ـ به نوشته ناصرى[ر.ض]، اسم نفس فلك مشترى است.
نجم الدين--->ايلغازى.
نجمه ـ (چو هرزه) رجوع به «نجم» شود.(عر)
نجند ـ (چو سمند) نژند[اندوهگين و افسرده].
نجوان ـ (چو دستان) رجوع به «زعفران» شود.
نجيب ـ (ر) اسم جنس پوست نباتات است، خصوصاً سليخه[ر.م] و رجوع به «نجابت» هم شود.(عر)
نجيبيّه--->سهرورد.
نجير; نجيل ـ (چو امير) گزبار[بار درخت گز].
نَچَك ـ نجك [ر.م].
نچه ـ (چو مزه) نسبه [ر.م].

آيين هفتم

(در حرف نون [كلمن] با حاى حطّى)
نحارير ـ (چو سرازير) رجوع به «نحرير» نمايند.(عر)
نحاس ـ (چو خمار) رجوع به «مس» و «روى» شود.(عر)
نُحاسِ ابيض ـ ارزيز و قلعى.
نُحاسِ اَسوَد ـ سرب.
نُحاسِ صينى ـ طاليقون مصنوعى و رجوع به «روى» شود.
نُحاسِ قبرسى ـ مس سرخ مايل به زرد است.
نحر ـ (چو هند) نحرير [عالم و متبحّر و كارآزموده] و (چو

صفحه 286 - جلد چهارم
سخت) گلو و موضع قلاده از سينه و يا طرف بالاى آن و فروبردن نيزه و مانند آن است در گلوى چاروا كه در آيين مقدّس اسلامى تذكيه شتر به همين نحو است كه اگر به طور متعارف ذبح نمايند، ميته و مردار و خوردن گوشت آن حرام است.(عر)
نحرير ـ (چو دلگير) عالم عاقل و ماهر و كارآزموده و متبحّر و هشيار و بصير در امورات و جمع آن، نحارير است.(عر)
نحس ـ (ر.ف) و به پارسى«شوم» و «كلك» و «مرخشه» [گويند] و در سعادت و نحوست كواكب، رجوع به «سعد» شود.(عر)
نحسِ اصغر ـ مرّيخ[زحلْ نحس اكبر، زهره سعد اصغر و مشترى سعد اكبر است. قدما برخى كواكب را سعد و برخى را نحس مى دانستند].
نحس اكبر ـ زحل است [به «نحس اصغر» هم رجوع شود].
نَحسَين ـ (ر) مرّيخ و مشترى است.(عر)
نحل ـ [(چو سرد) زنبور عسل و نام شانزدهمين سوره قرآن مجيد و (چو رُشد) لاغرى و كابين زن و عطيّه دادن و (چو شكم) جمعِ نحله به معنى عطيّه و مذاهب باطله (لغت نامه دهخدا)].(عر)
نحو ـ (ر) طريق و مقدار و مثل و مانند و جانب و طرف و قصد كردن و منصرف بودن و نمودن و چشم برگردانيدن و در اصطلاح، علمى است گزيده و پسنديده كه در آن از اعراب و بناى كلام عرب مذاكره مى نمايند و آن را به پارسى «بربسته» [گويند] و غايت و فايده آن حفظ زبان از خطا در اعراب و بنا است و واضع آن ابوالاسود دئلى است كه حسب الارشاد حضرت على(عليه السلام) وضع نموده، پس خليل ابن احمد نحوى فراهى مشهور [100ـ 175هـ]تهذيبش كرده و به ترتيبش انداخت و سيبويه[148ـ 180هـ] هم بر ادلّه و شواهد و فروعات آن افزوده و كتابى تأليف داد كه مشهور آفاق و دستاويز نحويين قرون لاحقه مى باشد[نام آن الكتاب است]. و توضيح اجمالى اين فن شريف، موافق فرموده بعضى از اجله آنكه بعضى از عرب اكثر عبارات را غلط خوانده و مى نوشتند. حضرت على(عليه السلام) فرمودند: اگر قانونى نباشد كه مردم از آنجا خطا و صواب تراكيب را معلوم كنند، عاقبت مردم قرآن و احاديث را غلط خوانده و خبطى فاحش ظاهر گردد. پس ابوالاسود دئلى را طلب داشته و فرمودند: «انح الى ما يصلح الكلام». عرض كرد: خواهم كه ضوابط آن را معلوم كنى تا من به ارشاد تو تتبّع كلام عرب كرده و جزئيات مسائل را از آن استخراج كنم. آن حضرت فرمودند: كلمات سه نوعند، اسم و فعل و حرف. ابوالاسود گفت: آنها كدامند؟ فرمودند: «الاسم ما انبأ عن المسمّى والفعل ما انبأ عن حركة المسمَّى والحرف ما اوجد معنى فى غيره». پس ابوالاسود از اينجا تمامى اقسام اسماء و افعال و حروف را به دست آورده و به عرض رسانيد. پس فرمودند: اكنون بايد اقسام مرفوعات و منصوبات و مجرورات را معلوم كرد. ابوالاسود گفت: آنها كدامند؟ على(عليه السلام)فرمودند: «فاعل و هر آنچه شبيه آن است، مرفوع بوده و مفعول و اشباه آن منصوب و غير اينها مجرورند». پس ابوالاسود تمامى اقسام مرفوعات و منصوبات و مجرورات را بيرون آورده و به محضر مبارك رسانيد.1 پس در زمان وليد ابن عبدالملك[خليفه اموى; 86ـ 96هـ] بر رونق اين فن شريف افزوده و در زمان مأمون عباسى [198ـ 218هـ] بيش از پيش رونق گرفت.

آيين هشتم

(در حرف نون [كلمن] با خاى ثخذ)
نخ ـ (چو رخ) نوخيدن [ناليدن و قدم به قدم دنبال كسى رفتن] و امر و فاعل از آن و (چو بد) گاوآهن و كم و اندك و بستر كوچك و پلاس رومى كه فرشى است لطيف و منقّش و نام ديوى است از شياطين و هم به معنى صف و جرگه و نوعى است از جامه گران مايه و تار رشته از ابريشم و غيره و بساط دراز رنگرزان و عبابافان كه جامه ها بر آن افكنده و به باد بجنبانند.

1. الفصول المهمة فى اصول الائمه(تكملة الوسائل)، ج1، ص 680، حديث 1073.

صفحه 287 - جلد چهارم
نخار; نخاره ـ (چو كَنار و كَناره) ناهار [گرسنه و كسى كه از بامداد چيزى نخورده باشد].
نخاع ـ (چو شمار) رجوع به «مغز حرام» شود.(عر)
نخاله ـ (چو شماره) جزو درشت معروف از اجزاى اصلى آرد است كه به پارسى «سبوس» و «سپوس» و به فرانسه «سون»(son) و به لاتينى «فورفور» گويند و موافق فرموده پزشگى نامه[ر.ض]، تا چندى قبل آن را در عمل تغذيه بى اثر مى دانستند ولى چند سالى است كه يكى از دانشمندان ثابت نموده كه اثر اين ماده در عمل تغذيه بيشتر از خود آرد است.
نخج ـ (چو سخت) گياهى است مانند جاروب كه زمين را بدان بروبند و هر چيزى را نيز گويند كه بر زمين پهن شده باشد.
نخجد; نخجذ ـ (چو عنبر) سنگ سخت و آهن و ريم [ناخالصى] آن.
نخجر; نخجل ـ (چو عنبر و گندم) گرفتن اندام است با دو سر ناخن يا دو انگشت، چنان كه به درد آيد كه به عربى «قرض» و در زبان اهالى ما «چِمدِك» گويند[نيشگون].
نخجند ـ (چو فرزند) نخجد[ر.م].
نخجوان ـ (ر) شهرى است شهير و قديم از ارمنستان روسيه در اقصاى بلاد آذربايجان در ساحل رود ارس به مسافت 140 كيلومتر از جنوب شرقى شهر روان [ايروان ]كه نرسى ابن بهرام ساسانى [292ـ 302م] كه به جهت كثرت شكار و غايت دوست داشتن، نخجيروال يا نخجيروان(شكاردوست) لقب داشته، بنايش نهاده و به نام خودش مسمّى داشت. پس مروراً تخفيف داده و نخجوان گفتند و در قاموس[ر.ض] گويد: نام اصلى آن نَشوى بوده و عوام نخجوان گويند. در مراصد[ر.ض] هم گويد: نَشوى شهرى است در آذربايجان از بلاد ارّان كه بين العامه به نخجوان و نقجوان معروف است و اين شهر به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، تا زمان شاه عباس كبير [996ـ1036هـ ]بسيار معمور بوده، پس بهواسطه محاربات متعاقبه روس و ايران پايمال و ويران گرديده و در 1828 ميلادى ـ مطابق 1244 هجرى ـ مسخّر روس ها و ضميمه بلاد ايشان گرديد و در فرهنگ ناصرى[ر.ض] گويد: در اين شهر آبى بوده كه شكارهاى دشتى و كوهى به بهانه خوردن آن از كوه به زير مى آمده اند و جماعتى از شكارچى ها كه ايشان را به پارسى نخجيروان گويند، رفته و آنها را شكار مى كرده اند; پس به تدريج آن محل را هم نخجيروان گفتند; پس تخفيف يافته و نخجوان گويند.
نخجير ـ (چو زنجير) پيچ و تاب و پيچيدن و به هم پيچيده و شكارگاه و شكار كردن و شكار كننده و جانور شكارى، خصوصاً بره كوهى و گاو كوهى، خواه شكار كرده و به دست آورده باشند يا نه و مخفّف نخجيرگان[ر.م] هم هست.
نَخجيرگان; نَخجيرگانى ـ نام نوايى است از موسيقى و هم لقب نرسى ساسانى [292ـ 302م] است و لحن آخرين سى لحن [ر.م] باربدى [نوازنده دربار خسروپرويز].
نَخجيرگاو ـ نوايى است از موسيقى.
نَخجيرگر ـ صيّاد و شكارچى.
نَخجيروال; نَخجيروان ـ مردم شكارانداز و بالخصوص لقب نرسى ساسانى [292ـ302م] و رجوع به «نخجوان» هم نمايند.
نَخجيران ـ جمعِ نخجير [شكار و حيوان شكارى] و رجوع به «قصرشيرين» هم شود.
نخجيز ـ (چو زنجير) پيچيدن و پيچيده و درهم گشته.
نَخجيل ـ (ق) نخجل[نيشگون] است.
نخچ; نخچد; نخچذ; نخچر; نخچل; نخچند; نخچوان ـ حرف سيّمين همه اينها با جيم ابجدى معروف است كه مذكور افتاد ليكن اكثر اهل فن با جيم پارسى ضبط كرده اند.
نخچير ـ همان نخجير كه با جيم ابجدى مشهور و به نوشته اكثر، با جيم پارسى است و تركيبات اين هم مذكور افتاد[يعنى شكار و حيوان شكارى].
نخچيران; نخچيز; نخچيل ـ اينها هم مشهور با جيم ابجدى هستند كه مذكور افتاد، اگرچه به نوشته اكثر اهل فن، با جيم پارسى صحيح تر است.

صفحه 288 - جلد چهارم
نخر ـ (چو خَجِل) ابتدا و اوّل و با زاى هوّز [نخز ]صحيح تر است.
نخراز; نخران ـ (چو گلزار) نهاز[ر.م].
نخرى; نخرين ـ (چو سعدى و زنجير) نخستين و اوّلين، خصوصاً فرزند اوّلى و با زاى هوّز [نخزى و نخزين ]صحيح تر است.
نخز ـ (چو خَجِل) ابتدا و اوّل.
نخزى; نخزين ـ (چو سعدى و زنجير) نخرين[ر.م].
نخست ـ (چو سمند) فعل ماضى منفى است; يعنى خسته نكرد و (چو درست) اوّل و ابتدا.
نُخُستين ـ اوّلين.
نخستين گوهر ـ عقل اوّل[ر.م].
نخشب ـ (چو عنبر) شهرى است شهير از تركستان مابين سمرقند [در ازبكستان] و جيحون [رودى در آسياى مركزى] در سه منزلى بخارا و سمرقند و دو منزلى شهر كش به مسافت 130 كيلومتر از جنوب شرقى بخارا واقع و حكيم ابن عطاى خراسانى معروف به مزوّر و مقنّع از چاه كوه سيام كه در حوالى اين شهر و در ميان سمرقند و تاشكند است، تا مدت دو ماه يا چهار ماه به زور سحر و شعبده در هر شب ماهى برمى آورد كه تا دو يا چهار يا پنج فرسخ از هر طرف روشنايى مى داد و از اين راه جمع كثيرى بدو گرويدند و گويند كه جزو اعظم آن ماه، سيماب [جيوه] بوده و آن چاه را خود آن حكيم در عقب آن كوه كنده بوده و آن ماه از پس آن كوه طلوع مى كرد. و به نوشته مراصد[ر.ض ]و ناصرى[ر.ض] و احمد رفعت[ر.ض]، همين شهر است كه در زبان جغرافيين عرب به نسف موسوم بلكه نسف، معرّب نخشب است و در «نسف» خواهد آمد و ازآن رو كه يكى از سلاطين ترك در آنجا قصرى عالى ساخته بود، آن را قَرشى نيز گويند كه به زبان مغولى، قصر است و حكيم قرشى هم منسوب به آن است و در «قرشى» مذكور افتاد; به همين جهت ماه مذكور را «ماه قرشى» هم گويند، چنانچه «ماه سيام» و «ماه نخشب» و «ماه زور» و «ماه مقنّع» و «ماه سيمابى» گويند و به مناسبت قرب شهر نخشب به شهر كش و كاشغر، ماه مذكور را بدان هم نسبت داده و «ماه كش» و «ماه كاشغر» نيز گويند بلكه به زعم بعضى، حكيم مزبور ماه مذكور را از همين شهر كش برمى آورده و به عقيده بعضى، كش يكى از نام هاى خود شهر نخشب است. بارى، چاه مذكور را هم «چاه كش» و «چاه قرشى» و «چاه سيام» و «چاه نخشب» و «چاه مزوّر» و «چاه مقنّع» گويند.
نخشك ـ (چو عنبر) درخت تاك صحرايى.
نخشه ـ (چو هرزه) محبت و دليل و برهان.
نخشيدن ـ (چو ترسيدن) سر شكافتن.
نخكلوز; نخكلول; نخكلون; نخكله ـ (چو اندرون و زَلزَله) گردكان[گردو] سختى كه زود نشكسته و مغزش به دشوارى برآيد.
نخل ـ (ر) جمع نخله[چوب دستى و درخت خرما] و موضعى در نجد و منزلى است در دو منزلى مدينه.(عر)
نخل بند ـ باغبان و شخصى كه از موم و غيره صورت درخت و ميوه سازد و كسى كه شاخه هاى خشكيده درختان را به هم مى بندد.
نخلستان ـ (ر) جايى كه نخل بسيار داشته باشد.
نخلستان مقدّسه--->آذن.
نخله ـ (چو هرزه) عصا و چوب دستى و درخت خرما.(عر)
نَخله شاميّه ـ نام دو بيابان است در دو منزلى مكه.
نَخله محمود ـ به نوشته برهان[ر.ض]، نام مقامى و نخلستانى و اشاره به چند درخت خرما در مكه است و در مراصد[ر.ض] گويد: موضعى است در يك منزلى مكه كه تاك و درخت خرماى بسيارى دارد.
نخوار; نخواره ـ (چو سرباز و سردابه) ناهار [گرسنه و كسى كه از بامداد چيزى نخورده باشد].
نخوت ـ (چو عنبر) تكبر و افتخار و مروت و عظمت.(عر)
نخود ـ (ر.ف) كه به عربى «حمص» و به تركى «بولچاق» گويند و در اصطلاح حسابى موافق آنچه در «درهم» و «دينار» اشاره نموديم، يك جزو از هيجده جزو مثقال شرعى و از بيستوچهار جزو مثقال صيرفى است و رجوع به «من» هم نمايند.

صفحه 289 - جلد چهارم
نخودِ اَلوَندى; نخودِ مريم ـ زراوند مدحرج[ر.م] و مريم نخودى[ر.م].
نخوش; نخوشى ـ (چو عمود و[عمودى]) رجوع به «هزار افشان» شود.
نَخَهَم ـ مخفّف نخواهم.
نخير ـ (چو امير) نخِر[ابتدا و اوّل] و تخمدان و هر چيز ارزان و كمين و كمينگاه و مردم كمينه و فرومايه.
نخيرگاه ـ كمينگاه.
نَخيرى; نَخيرين ـ نخرى[نخستين و اوّلين].
نَخيز ـ بر وزن و معنى نخير[ابتدا و اوّل].
نخيزجان ـ نام ناحيه اى است آباد در قهستان[در جنوب خراسان بزرگ] كه نخيزجان، خزينه دار نوشيروان [پادشاه ساسانى; حكومت: 531ـ 579م]، به نام خودش ساخته.
نخيزگاه ـ كمينگاه.
نَخيزى; نَخيزين ـ نخرى [نخستين و اوّلين].
نخيل ـ (چو امير) جمع يا اسم جمع نخله [چوب دستى و درخت خرما] است و (چو كميل) ناحيه اى است در شام و چشمه اى است در دو فرسخى مدينه.(عر)
نخيلك ـ (ل) رجوع به «خبازى» شود.

آيين نهم

(در حرف نون [كلمن] با دال ابجدى و ذال ثخذ)
ند ـ (چو بد) رشد و نمو و افزونى و زيادت و در ميدان رفتن و به عربى، (چو ضد) مثل و مانند و تل [تپه] بلند و رميدن و عودى كه مى سوزانند و يا نوعى از عطريات است كه از عود و عنبر و مُشگ و سندل[ر.م] و حسن لبه[ر.م] و امثال آنها براى خلفاى عباسى ساخته بودند و آن را به پارسى «كشته» گويند و در مخزن[ر.ض ]گويد: مخترع آن بخاشعه اند كه براى عباسيان ترتيب دادند و اجزاى آن عود هندى خام و عنبر اشهب [رنگ سياه و سفيد به هم آميخته كه سفيدى غالب باشد] و سندل سفيد و حسن لبه و پوست اُترُج [ترنج] يا برگ آن است. اينها را به اجزاى متساوى كوفته و بيخته[الك كرده] و با يك معادل و يا دو معادل تمامى آنها نبات سفيد با گلاب يا آب مرزنجوش سرشته و قرص ها سازند و يا مانند شمع فتيله طولانى ساخته و در مجالس براى خوش بويى مى سوزانند.
ندا ـ (چو رضا) يك ششم فرسخ كه در «فرسنگ» مذكور افتاد و به عربى، (چو رضا) پيه و (چو رضا و دعا) مخفّف نداء است كه عبارت از بانگ و فرياد كردن و خواندن و دعوت نمودن است.
ندب ـ (چو قمر) در زبان نردبازان، داو بر هفت باشد كه به عربى «خصل» و «عذرا» [ر.م] گويند و چون بر يازده رسد، آن را «تمامى ندب» و «داوفره» ناميده و به عربى «وامق» خوانند كه آن هم در «عذرا» مذكور گرديد و چون بر هفده رسد، آن را «دست خون»[ر.م] گويند و اگر از آن هم بگذرد، بازهم بر اوّل برگشته و حكم اوّلى پيدا كند; چه داو بر هيجده نمى باشد، چنانچه در برهان[ر.ض ]گفته. و در جهانگيرى[ر.ض] گفته: و اگر از دست خون بگذرد، حكم اوّلى پيدا كند، چه اگر داو كنند آن داو هيجدهم نمى شود بلكه «داول» گويند و در ناصرى[ر.ض ]گويد: چون از هفت بگذرد و به يازده رسد، آن را «دست خون» خوانند و ظاهر آن است كه يك جمله در عبارت او از قلم افتاده زيرا معلوم شد كه «دست خون» گفتن در مرتبه هفدهم است نه يازدهم. بارى، لفظ ندب(بر وزن سخت) به عربى، گرو و قمار و اثر جاى جراحت و اضطراب و تهلكه و ظريف و نجيب و اسب تندرو و به كارزار فرستادن و دعوت كردن و به كارى واداشتن و ترغيب نمودن و اين چنين فعل را «مندوب» و «مندوب اليه» گويند.
ندبه ـ (چو هرزه) اثر محل جراحت و (چو سفره) مردگان را گريه كردن و صفات خوب ايشان را شمردن و در اصطلاح نحوى، اسمى است كه بهواسطه لفظ «يا» و يا «وا» از آن اظهار شكوه نموده و يا بر حال او اظهار اسف نمايند، مثل وامحمّدا و يا عليّا و واهمّا و واعمّاه.
نَدِرلَند--->فلمنك.
ندوه ـ (چو سفره) محل آب خوردن ستور و (چو مروه) مجلس و جماعت و مشاوره و بالخصوص موضعى است در مكه معروف به دارالندوه كه محل اجتماع قريش بوده و

صفحه 290 - جلد چهارم
در ايام همّ و غم و اوقات لازمه در آنجا به جهت مشاوره جمع مى شدند و موافق نوشتهمراصد[ر.ض]، آن را قصى ابن كلاب احداث نموده و بعد از وفات خود به پسرش، عبدالدار، مخصوصش كرده و سپس آن را معاويه خريده و دارالاماره اش قرار داده و پس از آن ضميمه مسجدالحرام و جزو آن گرديده است.(عر)
نديد ـ (چو امير) مثل و مانند.
ندما ـ (چو علما) رجوع به «نديم» شود.(عر)
نديم; نديمه ـ (چو امير و سليقه) كسى كه در شراب خوردن، هم مجلس و هم پياله باشد و مجازاً در مطلق مصاحب هم استعمال نمايند و جمع آن، نِدام و ندامى و ندما است و بالخصوص يكى از خواص ندماى سلطان احمد ثالث[پادشاه عثمانى; 1703ـ 1730م] كه از مشاهير شعرا و فحول علما بوده. روزى سلطان مذكور با صدراعظم خود، ابراهيم پاشا، سوار زورق بوده و عازم تفرّج بودند و در حين وصول به قصر سعيدآباد به همين نديم تصادف كرده و امر به نظم كردن آن حال ايشان نمود. پس نديم بالبداهه گفت:
«گوردوم آلمش زورقه لطفيله صدرين پادشاه *** برج آبيده قران ايتمش مگر مهريله ماه».1
نذر ـ (چو شتر) بيم و هراس و جمع نذير و (چو سخت) وعده و پيمان كردن و در اصطلاح دينى، آن است كه شخص مكلّف، ملتزم و عهده دار باشد كه فعل مطلوبى را قربة إلى الله به عمل آورده و كار حرام و يا مكروهى را قربة الى الله ترك نمايد.(عر)
نذير ـ (چو امير) ترساننده.(عر)

آيين دهم

(در حرف نون [كلمن] با راى قرشت)
نر ـ (چو بد) نره[ر.م] و نريمان[پدر سام و جد رستم].
نَرگِدا ـ گداى بى شرم و زبردست.
نَرماده--->خنثى.
نرا ـ (چو قضا) ديوار كوچكى كه در برابر چيزى بكشند تا نمايان نگردد.
نراق ـ (چو كَنار) دهى است قصبه مانند و خاطرپسند از توابع كاشان كه آبش كم و باغاتش فراوان است و ملااحمد نراقى[1185ـ 1245هجرى; مؤلف معراج السعادة و مثنوى طاقديس و مستندالشيعة فى احكام الشريعة] و ملامهدى نراقى[1128ـ 1211هجرى; مؤلف جامع السعادات و معتمدالشيعة فى احكام الشريعة] كه از جمله علماى دينيّه بوده و صاحب تصانيف كثيره مى باشند2، منسوب به همين نراق هستند.
نراك ـ (چو كَنار) دائم و پايدار و هميشه.
نرتو ـ (ل) قلعه اى است محكم از قلاع بادغيس [در افغانستان].
نرجس ـ (چو مجلس) معرّب نرگس.
نرجل ـ (چو گندم) نوعى از جامه ابريشمى است كه در حبشه [اتيوپى] مى بافند.
نرخ ـ (ر) رواج و رونق و قيمت اجناس و در معنى اصطلاح حسابى آن، رجوع به «مرابحه» نمايند.
نرد ـ (ر) كه پارسى و يا عربى و يا معرّب است، درخت و تنه درخت و خصوصاً درخت غار[ر.م] و هم معجونى است مركّب از سندل [ر.م] و فوفل [ر.م] و گل ارمنى[ر.م] و حضض[به «خولان» رجوع شود] و اقاقيا و سفيداب و مردارسنگ [به «مرداسنگ» رجوع شود] كه طلايه [پماد ]آن بر ورم هاى گرم، نافع و سودمند باشد و هم بازى معروفى است از اقسام قمار كه بنابر مشهور، بوزرجمهر[وزير انوشيروان ساسانى] در مقابل شطرنج وضع كرده و به نام «فارد» يا «فريد» و «زياد» و «خانه گير» و «طويل» و «هزاران» و «منصوبه» به هفت نوع مى باشد و

1. ديدم شاه و صدراعظم او را زورق به لطف برگرفته. مگر خورشيد و ماه در برج آب قِران كرده اند؟ (شاعر شاه را به خورشيد و صدراعظم را به ماه تشبيه كرده است; قِران عبارت است از اجتماع دو كوكب در يك درجه از يك برج فلكى.)
2. مرحوم ملا احمد نراقى در علوم مختلف اسلامى تبحر داشت و اغلب آثارش در تكميل و يا شرح آثار پدرش، مرحوم ملامهدى نراقى مى باشد. و كتاب مستند او از طبايع فقهى بسيار ارزشمند است و اگر مؤلف در شرح حال اين دو شخصيت راه اختصار برگزيده، در كتاب ريحانة الادب، ج6، ص 160، مشروحاً درباره زندگى و تأليفات والد و ولد پرداخته است. به آن منبع مراجعه شود.

صفحه 291 - جلد چهارم
آنچه در اين زمان معروف به «طاوله» مى باشد، محرّف همان قسم طويل نرد است و موافق نوشته بعضى از اهل فن، آن عرصه اى است كه به چهار قسمت مقسوم بوده و در هر قسمى شش خانه قرار داده اند و هر حريفى پانزده مهره دارد و آن مهره ها را در آن خانه ها قرار مى دهند. پس از آن، كعبتين [دو طاس بازى نرد] را افكنده و به حكم آنها مهره ها را در خانه ها گردش مى دهند. پس هركس آنها را زودتر سير داده و از عرصه به در برد، بازى را برده است. و بعضى گويد كه نرد، قديم و پيش از زمان بوزرجمهر هم بوده است ليكن دو كعبتين داشته و بوزرجمهر داوى[نوبت بازى نرد و شطرنج را «داو» گويند] ديگر بر آن افزوده است و احمد رفعت[ر.ض] گويد: نرد را اردشير ابن بابك[نخستين پادشاه ساسانى;224ـ 241م] از ملوك فرس به جهت تمثيل دنيا و اهل دنيا وضع و اختراع نموده و در نفايس الفنون[ر.ض] گويد: هيچ يك از اوضاع بازى ها مناسب تر و نزديك تر به اوضاع عالم از وضع نرد نيست زيراكه دَوران كعبتين در عرصه كه منشأ ظهور نقوش مختلفه است، به منزله سير افلاك و سيارات است كه منشأ حدوث حوادث زمان است و چهار قسم متساوى بودن عرصه آن كه محل ظهور انواع افاعيلند، به منزله فصول اربعه و يا عناصر اربعه[خاك، آب، باد، آتش ]است كه ماده مواليد ثلاثه [جماد، نبات، حيوان] هستند و به 24 قسمت كردن، اشارتى است از ساعات شبانه روزى و 30 بودن مهره، كنايتى است از ايام ماه و سياه بودن يك نيمه آن و سفيد شدن يك نيمه ديگر، رمزى است از روز و شب و يا قضا و قدر و مسدّس بودن كعبتين ايما به جهات ستّه مى باشد و اينكه در كعبتين در مقابل يك نقطه شش نهاده و در برابر دو نقطه پنج و در محاذى سه نقطه چهار نهاده اند، بنابر آن است كه چون نقش را از بالا و پايين جمع كنند، از هفت كه عدد سيارات است، تجاوز نكند و شكى نيست در آنكه اگر تمامى هفت را در يك جهت نقش كردندى، نقوش مختلف كه اشاره به حوادث مختلفه عالم است، صورت نبستى. پس طورى كردند كه دائماً هفت مرعى بوده و نقوش مختلفه بماند و حكمت اينكه مهره چون دو شود از زدن سلامت باشد، اشاره به طريق الفت و معاونت مردم است تا كه عاقل پند گرفته و بداند كه در دنيا بى مدد و معاون زندگانى ميسّر نيست. بارى، با اين همه از جمله اقسام قمار و به شرحى كه در «قمار» مذكور افتاد، از منهيّات عقليّه و دينيّه بوده و پاره اى منافع جزئيّه هم اگر باشد، در جنب مفاسد كلّيّه آن محو و نابود بوده و رفع محذور نمى نمايد. «فانّما اثمه اكبر من نفعه».
نردبام; نردبان ـ (ر) درجه و مرتبه و هم به معنى معروف كه به عربى «مرقاة» و به پارسى «سولان» و «شولان» هم گويند و در اصل «نوردبام» يا «نوردبان» بوده كه با آن نورديده مى شده.
نردك ـ (چو عنبر) لُغَز و چيستان و افسانه و مصغّر نرد.
نردى ـ (چو سعدى) هر چيز منسوب به نرد، خصوصاً مردم نردباز و هم نام استخوانى است در نزديكى خِنصِر [انگشت كوچك] پاى.
نردين ـ (چو زنجير) ناردين[ر.م] و نام شهركى است از خراسان نزديك به چمن كالپوش [نزديك بجنورد] كه در فضاى وسيعى واقع و قلعه محكمى دارد و چهارصد خانوارى در آن سكونت دارند و سه قلعه در اطراف آن است و نيم سنگ آب دارد كه زراعت مى نمايند.
نرزد ـ (چو عنبر) مخفّف نَيَرزد.
نرس ـ (چو پشت و تشت) به «نرسى» رجوع شود.
نرسك; نرسنك ـ (چو عنبر و فرزند) عدس و مرجمك.
نرسى ـ (چو سعدى و پشتى) مردم واصل به حق و فنا فى الله و هم چند تن از ملوك ايرانى مسمّى به همين اسم بوده اند كه ترجمه اجمالى هريك را مى نگارد و بعضاً حرف آخر را انداخته اند و «نرس» هم گويند.
   1. هفتمينِ اشكانيان كه پسر بلاش بوده و در سال 5459 هبوطى بعد از برادرش، هرمز، جلوس نموده و بر تمامى ايران و بابِل[در بين النهرين] و دياربكر[در تركيه ]فرمانروا بوده و با عدل و داد گذرانده و بعد از چهل سال حكمرانى ملك را به برادر خود، فيروز، گذاشته و گذشت.
   2. نوزدهمينِ اشكانيان كه پسر بيژن و يا گودرز ابن بيژن بوده و در 5719 هبوطى بعد از فوت گودرز جلوس

صفحه 292 - جلد چهارم
نمود و مردى بود راحت طلب و شكاردوست، چنانچه در ميان عجم شكارى لقب يافته بوده و در زمان او مملكت ايران از مداخله اجانب و زحمت ايشان محفوظ بوده و بعد از يازده سال فرمانروايى درگذشته و ملك را به اردوان بگذاشت.
   3. هفتمينِ ساسانيان و پسر بهرام دويّم و برادر بهرام سيّم بوده و نخجيرگان لقب داشته و در 5833 هبوطى بعد از برادرش جلوس نموده و تمامى مدت سلطنت خود را كه هفت سال بوده، با عدالت گذرانده و حكامى را كه از طرف بهرام بودند، طلب داشته و نيكانشان را عنايت فرموده و هركدام را كه ظالم و متعدى بود، از عمل بازداشته و مردى كارآگاه به جاى وى بگماشت و چون روزگارش قريب به انجام رسيد، تاج سلطنت را با دست خود به سر پسرش، هرمز، بگذاشته و بگذشت. و به نوشته بعضى، در عهد حكمرانى خود نهرى از آخر كوفه از فرات برآورده و شهرى آباد كرده و به نام خودش مسمّى گردانيد و ثياب[جامه ها] نرسيّه هم منسوب بدانجا است[وى از 292 تا 302 ميلادى حكومت كرد].
نرشم ـ (ل) تفتيك[پشم نازك و كرك].
نرك ـ (چو قمر) رجوع به «سنگ پلنگ» شود و (چو سرد با كاف پارسى) جرگه زدن مردم است به جهت محافظت شكار تا نگريزد و مطلق صف كشيدن انسان و حيوان را هم گفته و آن را «نرگه» هم گويند.
نرّگان ـ جمعِ نره[ر.م].
نرگدا ـ (چو اَژدها) رجوع به تركيبات «نر» شود.
نرگس ـ (چو مجلس) چشم معشوق و هم گلى است معروف و بسيار خوش بوى كه به نام «قدحى» و «مضاعف» به دو قسم مى باشد. امّا قدحى كه «برّى» و «نرگس نر» نيز گويند، در ميان آن به شكل قدحى و پياله كوچك زردرنگى است و اطراف آن شش عدد برگ هاى سفيد مايل به تدوير است. و امّا مضاعف كه «بستانى» و «نرگس ماده» نيز گويند، برگ هاى آن زياده و زرد و بنفش و به الوان ديگر نيز بوده و ثبات آن در ساق و برگ و تخم و بيخ شبيه به پياز و كوچك تر از آن مى باشد و بيخ قدحى را چون به شكل صليبى شق كرده و غرس نمايند، مضاف مى گردد.
نرگسِ برّى; نرگسِ بستانى; نرگسِ قَدَحى; نرگسِ ماده; نرگسِ مضاعف; نرگسِ نر--->نرگس.
نرگس نيم خواب ـ چشم معشوق و محبوب.
نرگس و گل ـ چشم و گوش محبوب.
نرگسه ـ (چو تبصره) كوكب و ستاره، خصوصاً پروين و ثريّا[ر.م] و هم چيزى است كه از استخوانى به شكل گل نرگس ساخته و بر سقف خانه ها نصب كنند.
نرگسه چرخ; نرگسه سپهر; نرگسه سقفِ چرخ; نرگسه سقفِ سپهر; نرگسه سقفِ فلك; نرگسه فلك ـ پروين و ثريّا[ر.م].
نرگسى ـ نوعى از پوشيدنى و قسمى از خوردنى است كه به نوشته بعضى، خاگينه است و زردى و سفيدى آن را تشبيه به نرگس كرده اند.
نرگه ـ (چو هرزه) رجع به «نرك» شود.
نرم ـ (ر.ف) كه «سست» و زبون و ضد سخت است.
نرمْ آهن ـ آهن غير فولاد.
نرمْ بُر ـ مردم محيل و چاپلوس و افزارى است مر درودگران[نجاران] و آهنگران را.
نرمْ بيز ـ غربال كوچك سوراخ.
نرمْ چشم ـ سخت روى [بى حيا].
نرمْ دست ـ نوعى از پارچه نازك و ملايم.
نرمْ دل ـ مردم مهربان و رحم كننده.
نرم سار ـ بردبار.
نرمْ شانه ـ مطيع و كاهل و كم قدرت و هيز[مخنّث].
نرمْ كردن ـ مطيع نمودن.
نرمْ گردن ـ هر چيز مطيع و فرمان بردار.
نرمْ لُگام ـ نرم گردن[مطيع]، خصوصاً اسب خوش رفتار.
نَرماشير ـ شهرى و يا بلوكى است آبادان از نواحى كرمان كه آبش فراوان و هوايش گرم و خاكش حاصلخيز و مردمانش اماميّه و دارزين هم ناحيه اى است از آنجا كه هوايش سرد و ييلاق است.

صفحه 293 - جلد چهارم
نَرماهَن ـ رجوع به تركيبات «نرم» نمايند.
نَرمغَت ـ (ل) بادپيچ [ر.م].
نرموره ـ (چو منصوره) بادپيچ[ر.م] و گردكان [گردو] و فندق بزرگ و هر چيز گنده و كلفت.
نرميدن ـ (چو ترسيدن) نرم شدن.
نروان ـ (چو دستان) نام عقل آسمانى زهره.
نروح; نروژ--->نوروژ.
نروك ـ (چو عروس) قصه و حكايت و بيخى است سفيد و شبيه به لعبت بربرى[ر.م] و از آن بزرگ تر كه از كرمان آرند و علامت خوبى و خواص آن، آن است كه چون بر بالاى ديگ جوشان بگذارند، در ساعتْ[فوراً] از جوش باز ايستد و چون در تنور اندازند، نان از تنور بريزد و چون در شير اندازند، شير بريده گردد و رنگ اصلى آن به رنگ پلنگ ابلق است و نيز از خواص وى آن است كه چون زادن بر پلنگ دشوار بوده و بسيار اذيت بيند و يا از كثرت كبر و غرور، از زاييدن ننگ دارد و از اين جهت، همين كه يك بار زاييد، اين بيخ را پيدا كرده و مى خورد و ديگر بعد از آن بار نگيرد.
نره ـ (چو مزه و غلّه) گدا و خُنثى و موج آب و دندانه كليد و آلت مردى و درشت و ناهموار و ضد ماده كه به عربى «فحل» گويند و هم شاخه ميانين درخت است كه ساير شاخه ها از آن رويند.
نَره آب ـ موجه آب.
نَره پيل ـ پيل قوى هيكل و بزرگ جثّه.
نره شاخ ـ شاخه ميانين درخت.
نره شير ـ شير قوى هيكل و بزرگ جثّه.
نرى ـ (چو پرى) آلت تناسل انسان و حيوان.
نِريا ـ به فرموده ناسخ[ر.ض]، از جمله انبياى بنى اسرائيل و معنى عبرانى آن، «چراغ خدا» و پدر باروخ [ر.م] و پسر «ماسااو» بوده و در 4818 هبوطى مبعوث گرديده و مردم را به دين حق موسوى دعوت همى فرمود.
نرير ـ (چو امير) به نوشته مراصد[ر.ض]، شهركى است از اردبيل.
نَريم ـ (ق) مخفّف نريمان[ر.م].
نَريمان ـ (ر) نام پدر سام كه جد زال و جد عالى رستم بوده و او را نيرم هم گويند.

آيين يازدهم

(در حرف نون [كلمن] با زاى هوّز)
نزار ـ (چو چنار) ضعيف و لاغر و گوشت بى چرب و هم نام يكى از خلفاى اسماعيليّه مغرب بوده كه حكيم [سعدالدين ] نزارى قُهستانى بهواسطه ارادتى كه درباره او داشت، تخلّص خود را بدو منسوب داشته [حدود 650 تا 720 هجرى].
نزاهت ـ (ر.ف) رجوع به «نزهت» شود.(عر)
نَزَب ـ بر وزن و معنى لقب.
نزج; نزخ ـ (چو قمر) شهرى است معروف به ارمنيّه.
نزد ـ (چو سخت) مخفّف نزديك.
نزد آيَفت ـ ترجمه لدى الحاجه و عندالضروره.
نَزديك ـ (ر) جنب و پهلو و جانب و طرف و قريب، مقابل دور و بعيد.
نزر ـ (چو سخت) اندك و بى مزه و اصرار كردن در سؤال است.
نزع ـ (ق) بركشيدن و عزل نمودن و تير انداختن و بركندن، خصوصاً كندن جان و مشرف به موت شدن مريض و موى رفتگى هر دو جانب پيشانى كه هريكى را «نزعة» گويند و هر دو را با هم «نزعتان» نامند.(عر)
نرغده ـ (چو زَلزَله) درد بواسير و مفاصل.
نزف ـ (چو سخت) بسيار خون رفتن از موضع جراحت است، به طورى كه موجب ضعف گردد.(عر)
نزله ـ (چو هرزه) به نوشته قطر[ر.ض]، همان زكام است و در شرح اسباب[ر.ض] و بحرالجواهر[ر.ض] گويند: نزله غير از زكام و عبارت از كشيده شدن فضلات رطوبت است از دو طرف درون مغز سر كه در پيش مغز است به سوى گلو و به زعم بعضى، به سوى ريه و سينه و به زعم ديگرى، مجموع آنها را «نزله» گويند.(عر)
نزم ـ (چو خِشم و پشم) رجوع به «ميغ» شود.
نَزَند ـ بر وزن و معنى نژند[اندوهگين].

صفحه 294 - جلد چهارم
نزول ـ (ر.ف) و در اصطلاح حسابى آن، كه «تنزيل» هم گويند; رجوع به «مرابحه» شود.(عر)
نزه ـ (چو قمر) سقف و چوب آن و جاى درآمدن باد و تراوش كردن آب.
نزهت ـ (چو عنبر و به كسر ثانى هم) زمينى كه از شدايد و مكاره دور بوده و سراپا فرح باشد، چنانچه دور شدن شخصى و يا زمينى از مكاره را «نزاهت» گويند و (چو دختر) تفرّج و سياحت و زمين همچنانى را طلب داشتن.(عر)
نزيج ـ (چو امير) اسب يدك.
نزيدن ـ (چو رَسيدن) بيرون كشيدن.

آيين دوازدهم

(در حرف نون [كلمن] با زاى پارسى)
نژ ـ (چو بد) دندانه كليد و نژيدن[كشيدن] و امر و فاعل از آن.
نژاد; نژاده ـ (چو كَنار و چنار و اماله و خرابه) اصل و نسب و سرشت و طبيعت و اصيل و نجيب و صاحب اصل و نسب.
نژد ـ (چو هند) بزرگ.
نژغار ـ (چو سردار) بانگ و ناله و فرياد.
نژم ـ (چو خِشم و پشم و پشت) رجوع به «ميغ» شود.
نژند ـ (چو نهنگ و فِرنگ) بدخوى و زار و ضعيف و پژمرده و افسرده و خشم گرفته و حيران و سرگشته و فرومانده و سر فروافكنده.
نژنك ـ (چو عنبر) دام و تله حيوانات.
نژه ـ (چو قمر) ستاره اى است از ثوابت و شاخه هاى بسيار لطيف و نازك درختان و ورق طلا و نقره كه به هيئت برگ گل بريده و بر سر شاهان و نودامادان نثار كنند.
نژيدن ـ بر وزن و معنى كشيدن.
نژيم ـ (چو امير و دِلير) ميغ[ابر].

آيين سيزدهم

(در حرف نون [كلمن] با سين سعفص)
نس ـ (چو رخ) عقل و شعور و هوش و پيرامون لب و دهان و (چو حقّ) به عربى، خشكيدن و شتر راندن.
نسا ـ (چو قضا) مرده و نسار[ر.م] و به عربى، عرق النسا[ر.م ]است و (چو رضا) مرده و نسار[ر.م] و هم گويند جزيره اى است كه همه مردمانش زن بوده و موافق نوشته بحيره[ر.ض ]با آب حمل برداشته و يا به زعم ديگرى، از ميوه درختى كه در آنجا است، آبستن گردند و نيز قصبه و يا شهرى و يا ناحيه اى است از خراسان نزديك به ابيورد [در تركمنستان] كه اكنون ويران و در تصرف تركمان و قصبه آن تفتازان است. بارى، لفظ نسا(بر وزن رضا) به زندى، گوشت و استخوان مرده انسانى و حيوانى را گويند و به عربى، جمع مرأة است از غير لفظ خود و به عبارت ديگر، اسم جمع آن است، مثل نسوة و نسوان و نِسون و نِسنين.
نسائى ـ (به كسر اوّل) عنوان مشهور ابوعبدالرحمان احمد ابن شعيب از ائمه حديث و در خراسان تولد يافته و در 915 ميلادى ـ مطابق 303 هجرى ـ در مكه وفات يافته.1
نسار ـ (چو كَنار) طرف جنوب و شمال و سايه و سايبان، خصوصاً آنچه بر سر كوه از چوب و خس و خاشاك ترتيب دهند و جاى سايه دار را هم گويند كه آفتاب در آن نتابد و يا كمتر تابد.
نسّاسه ـ (چو علاّمه) نام ديگر مكه.(عر)
نساطره ـ جمع نسطورى[ر.م].
نسايك ـ (ل) رجوع به «بيضا» نمايند.
نسب ـ (چو شكم) جمع نسبت و (چو قمر) قرابت و خويشاوندى كه به پارسى «نژاد» و «پروز» گويند و يا خصوص آنچه از طرف پدر باشد. پس قرابتى را كه در ميان اولاد و پدر و مادر مى باشد «نسب طولى» ناميده و

1. از جمله تأليفات او است:
   ـ السنن الكبير كه يكى از صحاح ششگانه اهل سنت است.
   ـ المجتبى فى مختصر السنن الكبرى كه در آن احاديث ضعيف السند السنن الكبير را حذف و منقح نموده است.
   ـ الخصائص فى فضل على بن ابى طالب(عليه السلام).

صفحه 295 - جلد چهارم
قرابتى را كه مابين برادران و اولاد ايشان و مابين عموزاده ها و عمه زاده ها و خالوزاده ها و خاله زاده ها باشد «نسب عرضى» نامند.(عر)
نسب عرضى; نسب طولى--->نسب.
نسب نامه ـ ورقه اى است كه نام هاى پدران و نياكان شخصى در آن نوشته باشد.
نسبت ـ (چو دلبر و دختر) مقدار و قياس و اندازه و خويشاوندى و قرابت و در اصطلاح حسابى آن، رجوع به «تناسب» شود.(عر)
نسبو ـ (چو بدبو) نسو[هموار و نرم و لغزنده].
نسبه ـ (چو سركه) تخته و هر يك مهره[رده] از ديوار گلين.
نسبيل ـ (چو زنجير) نشبيل[ر.م].
نَسپار ـ (ل) جاى فشردن انگور.
نسپه ـ (چو سركه) نسبه[ر.م].
نسپيل ـ (چو زنجير) نسبيل[ر.م].
نستاك ـ (چو دلزار) پيچ شكم و درد آن.
نستر ـ (چو عنبر) مخفّف نسترن و (چو دلبر) نام يكى از نواحى بغداد است.
نستردن ـ (چو بدمنظر) نسترن.
نسترن ـ (چو كرگدن) گلزار و گلى است سفيد و پهن و لطيف و بسيار خوش بوى كه به نوشته درارى[ر.ض]، همان نسرين است كه خواهد آمد و در فرهنگ ناصرى[ر.ض ]گويد: به نام «صدبرگ» و «پنج برگ» و «گل مشگيچه» و «نسرين» و «گل كوزه» به چند قسم مى باشد.
نسترون; نسترين ـ (چو بدمنظر و اندرون و زنجبيل) نسترن.
نستعليق ـ (ر) خطى است معروف كه خواجه ميرعلى تبريزى [در حدود 800هـ] اختراعش كرده و از «نسخ» و «تعليق» تركيب يافته.1
نستك ـ (چو دلبر) پنبه حلاجى شده باريك پيچيده.
نستم ـ (چو دلبر) ميغ [ابر] و مخفّف نيستم.
نستوه ـ (چو اَمرود) پهلوانى بوده ايرانى يا تورانى و هم به معنى زشت و بدفعل و جنگى و ستيزنده و كسى كه از جنگ و مخاصمت عاجز نشده و به ستوه نيايد.
نسته ـ (چو هرزه) شىء و چيز و در كتب لغات تركيه به عوض تاء، نون نوشته اند.(كى)
نستهن; نستهين; نستيهن ـ (چو كرگدن و زنجبيل و ترسيدن) نام برادر پيران ويسه [مشاور و سپهسالار افراسياب، پادشاه توران] كه در جنگ دوازده رخ[ر.م] در كوه كنابد[ر.م] بر دست بيژن كشته شد.
نسج ـ (چو سخت) بافتن، چنانچه بافته شده را «منسوج» گفته و بافنده را «نسّاج» خوانند.(عر)
نسخ ـ (ق) باطل و زايل كردن و نقل نمودن، خصوصاً كتابى را از كتابى ديگر نقل كردن و از روى آن نوشتن كه آن نقل شده را «نسخه» گويند و در اصطلاح شرعى، اعلام زوال حكم ثابت سابق است بهواسطه دليل شرعى لاحق بر آن، به طورى كه اگر اين دليل لاحق نبودى، آن حكم سابق اوّلى ثابت بودى و اين كار به جهت پاره اى مصالح خارجيّه انجام مى گيرد، مثل تغيير قبله و مانند آن و نيز سنخ به چيزى كه صورت نوعيه اصلى خود را رها كرده و صورت ديگرى بهتر از آن را بگيرد، گفته مى شود; مثلاً صورت جمادى را رها كرده و صورت نباتى را قبول نمايد و يا صورت نباتى را رها كرده و صورت حيوانى را قبول نمايد و يا صورت حيوانى را رد كرده و مصور به صورت انسان گردد كه به نوشته برهان[ر.ض]، اين همه مراتب نسخ است و ابيات مثنوى [دفتر سوّم، جواب گفتن عاشق عاذلان را و تهديد كنندگان را] هم ناظر به همين مقامات است:
«از جمادى مردم و نامى شدم *** وز نما مردم ز حيوان سر زدم
مردم از حيوانى و آدم شدم *** پس چه ترسم كى ز مردن كم شدم؟
حمله ديگر بميرم از بشر *** تا برآرم از ملايك پر و سر»2

1. خط تعليق يا ترتيل اولين شيوه از خوش نويسى اسلامى است كه خاص ايرانيان پديد آمده است.
مولانا در دفتر ششم مثنوى مى گويد:
«مدرسه و تعليق و صورت هاى وى *** چون به دانش متصل شد گشت طى»
2. به كار بردن نسخ در اينجا به اين معنا است كه صورت پيشين و صورت پسين از بين مى رود و اين در حقيقت يك نسخ تكوينى است و ارتباطى به تناسخ كه بعداً مى آيد ندارد.

صفحه 296 - جلد چهارم
و از فخر رازى نقل است كه به اعتقاد اهل اسلام، تمامى ارواح بشرى حادث و بعد از مردن در عالم ديگر باز به همين ابدان دنيويّه عنصريّه برگشت خواهند كرد، به خلاف برخى از فلاسفه هند كه منكر معاد بوده و معتقد به تناسخ گشته اند و مى گويند كه پس از مرگ باز در همين عالم عناصر به بدنى ديگر غير از بدن اوّلى عودت كرده و به همين دستور در عنصريّه به طريق دور و تسلسل گردش خواهند كرد و آخرت و بهشت و جهنم را انكار نمايند. و بالجمله آنان به دور و تسلسل ارواح بشرى در اجسام جمادى و نباتى و حيوانى قائل و معتقد بوده و آخرت را انكار نموده و معاد و جزاى عمل را در همين نشئه دانسته و گويند هر ذى روح از بشر بعد از مردن باز به دنيا عودت خواهد كرد به صورتى بهتر از اوّل كه بهشت كنايه از آن است، اگر خوش عمل و اهل سعادت باشد، و يا به شكلى بدتر از نخستين كه جهنّم اشاره به آن است، اگر بدعمل و اهل شقاوت باشد. و ميزان آن صورت دويّمى آنكه هر طبيعتى از طبايع جمادى و نباتى و حيوانى و انسانى كه بر او غالب بود در دويّمين مرتبه به صورتى مناسب همان طبيعت عود كند، چنانچه از رساله موسومه به زاينده رود1 كه در عهد پرويز [پادشاه ساسانى] نوشته شده، نقل كرده اند كه اگر روح انسان بعد از بطلان جسم و بدن اوّلى باز به جسم و بدن انسانى ديگر تعلق گيرد، آن را به عربى «تناسخ» گفته و به پارسى باستان «دانوشت» و «مردم سار» و «فرهنگ سار» نامند و از دساتير[تأليف آذركيوان و به «مهين جهان» و «مه آباد» هم رجوع شود ]هم نقل شده فرهنگ سار آن است كه هرگاه كسى از قيد طبيعت و تعلقات جسمانى و شهوات نفسانى برنيامده امّا پرهيزكار و نيكوكار بوده است، پس از مردن روانش از تنى به تنى ديگر بر سبيل ترقى و تصاعد همى رود و در هر نشئه بر كمالى كه موجب عروج بر سماوات است، فايز گرديده و به ملائكه و فرشتگان پيوندد.
   بارى، اگر روح انسانى بعد از مردن از تن مردمى به تن حيوانى تعلق يابد، آن را به پارسى «جانورسار» و «ننگ سار» گفته و به عربى «تماسخ» و «مسخ» گويند كه در «مسخ» مذكور افتاد و اگر روح انسانى بعد از مردن به پيكرى نباتى منتقل گردد، چنانچه بعضى از ايشان مدعى امكان اين هم بوده اند، آن را به تازى «فسخ» و «تفاسخ» خوانده و به پارسى «انداخت» و «روينده سار» نامند و اگر از مرتبه نباتى هم تنزّل كرده و به جماد پيوندد، آن را به عربى «رسخ» و «تراسخ» ناميده و به پارسى «استوار» و «سنگ سار» خوانند.
   و بالجمله عقيده تناسخ و ساير مراتب مذكوره آن واضح البطلان و كفر محض و موافق آنچه در «شاكمونى» اشاره نموديم، از شاكمونى[به زعم هندوان، پيغمبر صاحب كتاب] انتشار يافته.(عر)
نسخه ـ (چو سفره) رجوع به «نسخ» شود.(عر)
نسر ـ (چو قمر) نسار[ر.م] و كازه[سايبان] و (چو سخت) به عربى، مرغ كركس و هم نام بتى است از بت هاى قوم نوح كه در ارض حمير، طرف پرستش قبيله ذى الكلاغ بوده و از طرف چپ كعبه اش آويخته بودند، چنانچه «يعوق» را از طرف راست آن و يغوث را در برابر در كعبه آويخته بودند و هم نام صورتى است از جمله صور 48گانه فلكى كه در «برج» اشاره نموديم و هريكى از آنها را «كركس فلك» گفته و هر دو را با هم «كركسان فلك» نامند و در اصطلاح اهل هيئت، آنها را به قيد «طاير» و «واقع» از همديگر امتياز داده و اوّلى را «عقاب»[ر.م] نيز گفته و دويّمى را «شلياق»[ر.م] هم نامند.
نسر طاير; نسر واقع--->نوشادر و نسر.
نسرد ـ (چو درست و گندم) مردم شكارى.
نسرم ـ (چو عنبر) نسار [ر.م] و نام بتى هم هست از سنگ تراشيده و به صورت پيرزنى در بتخانه باميان [در افغانستان] نزديك سرخ بُت و خِنگ بُت كه «ستوا» هم گويند[به «باميان» رجوع شود].
نسروخ ـ (ل) محرّف نسرم [ر.م] و يا بتى است ديگر كه در «سناشرب» اشاره نموديم.

1. يا زنده رود، كتابى است كه زنده ازرم، حكيم سپاهانى زردشتى آن را نوشته است (لغت نامه دهخدا به نقل از انجمن آراى ناصرى و آنندراج).

صفحه 297 - جلد چهارم
نسرود ـ (چو اَمرود) مردم شكارى.
نسريز ـ (ل) نسار[ر.م] و نام ديگر شهر نسا[در تركمنستان ]است.
نسرين ـ (چو زنجير يا دلگير) نام جزيره اى است كه عنبر از آنجا آرند [فخرالدين اسعد گرگانى، شاعر قرن 5 هجرى در منظومه ويسورامين گويد:
«حرير نامه بُد ابريشم چين *** چو مشك از تبت و عنبر ز نسرين ]و هم به نوشته بحرالجواهر[ر.ض]، نام يكى از رياحين خوش بوى و مشهور است و توضيح اين اجمال موافق فرموده تحفه[ر.ض] و مخزن [ر.ض] و بعضى از ديگران آنكه نسرين گلى است معروف و سفيد و صدبرگ و كوچك و بعضى از اوراق آن مايل به زردى و مضاعف و شبيه به گل سرخ و از آن كوچك تر و خوش بوتر و آن را «گل مشگى و مشگين» و «گل عنبرين و عنبرى» و «مشگيچه» و «مشگين چه» (با جيم پارسى و ابجدى) هم گويند. و درخت آن شبيه به درخت گل سرخ و از آن كوچك تر و منبت[محل روييدن] آن گرمسيرها و در صحراها كثيرالوجود و موسم گل آن از حَمَل [فروردين ]تا
اسد [مرداد] و در بعضى بلاد تا آخر تابستان و در
بعضى بلاد ديگر تا آخر پاييز بلكه در پاره اى مواضع در تمام سال گل مى دهد ليكن در بهار و تابستان بيشتر و در موسم هاى ديگر كمتر مى باشد. و به جهت پايدار بودن گل آن است كه آن را «مشگين وفادار» هم گويند، چنان كه «مشگين» گفتن به اعتبار بوى آن است نه رنگ آن، ليكن عرق آن از گلاب بسيار كم بوتر است. چون بسيار لطيف است بوى آن در حين عرق كشيدن به تحليل رفته و ضعيف گردد.
نسرين السّباخ--->عليق القدس.
نسرينْ نوش ـ نام دختر پادشاه سقلاب[ر.م] كه زن بهرام گور بوده است.
نسطو ـ (چو بدبو) مخفّف نسطور [ر.م].
نسطور ـ (چو منصور) به نوشته برهان[ر.ض]، نام صاحب مذهب و مجتهد ترسايان[مسيحيان] است و احمد رفعت [ر.ض ]گويد: نام يكى از بِطريق هاى اسلامبول [استانبول ]است كه عقايد مسيحيان را تدقيق كرده و مادر خدا بودن حضرت مريم را جرح و رد نموده و عقيده ديگرى نشر داده و عاقبت از طرف مجلس رُهبانى كه در افس تشكيل يافته بود، آن عقيده را هم رد نموده و خودش را تبعيد كردند ليكن تابعين وى كه به نسطورى معروف بوده و جمع آن نساطره مى باشد، منقرض نگرديده اند و ايشان گويند كه وجود انسانى حضرت عيسى غير از وجودى است كه كلمه ازليّه مقدّسه «از پدر زاييد» درباره او صادق است و هم گويند كه آن حضرت بعد از وجود آمدن، اتحاد يافته و خدا و پسر خدا گفتن هم بى حقيقت و محض از راه تشريف و تكريم است و زن كردن پاپاس ها[كشيش ها] را هم قبول نمى كنند و كليساى كلدانى را معتقد بوده و كليساى روما[رُم] را اصلاً نمى شناسند و ايشان در ايران و موصل و پاره اى ممالك كلدانيّه سكونت دارند و اگرچه مؤسس اين مذهب تئودور موپسوويست مى باشد، ليكن در 428 ميلادى نسطوريوسنامى از شاگردان وى همين طريقت را منتشر نموده و به همين جهت به نام وى مشتمل گرديد و در 431 و 451 و 553 ميلادى از طرف جمع كثيرى كه در شهر افس تشكيل داده بودند، رد و ابطال نمودند.
نَسطورى ـ منسوب به نسطور كه مذكور افتاد و بعضاً مطلق نصارى [مسيحيان] را هم گويند و جمع آن، نساطره [است] و رجوع به «مسيح» هم نمايند.
نسف ـ (چو قمر) شهرى است معروف از تركستان كه شيخ عزيز نسفى از مشايخ صوفيه[در قرن 7 هجرى و مؤلف الانسان الكامل و منازل السائرين] بدان منسوب و به نخشب معروف و در «نخشب» مذكور افتاد[نسف در ازبكستان قرار دارد].
نسق ـ (چو سخت) نظام دادن و به ترتيب انداختن و (چو قمر) كلامى كه بر يك طرز و يك نظام باشد و مهره و درّى كه بر رشته كشيده باشند.(عر)
نسك ـ به عربى، (چو سخن) نام مرغى است و (چو هند و

صفحه 298 - جلد چهارم
سخت و تند و شتر) خون و قربانى و عبادت و حق خدايى و (چو سخت) مكان مألوف و عبادت و قربانى كردن و كارى را به خاطر خدا به جا آوردن و چيزى را با آب شستن و پاك كردن و به كردارهاى خوب مواظب بودن و به پارسى، (چو سخت و قمر) مرجمك[عدس] و خارخسك[نوعى خار سه پهلو] و (چو تند) قِسم و نوع، خصوصاً نام هريك قسم از اقسام 21گانه كتاب زند[ر.م ]كه به منزله فصل و باب آن هستند و هر نسكى را هم به اسم خاصى مسمى داشته اند:
1. ايتا: 21 كروه است.
2. آهو: 22 كروه است.
3. دير: 22 كروه است.
4. يوا: 21 كروه است.
5. تار: 32 كروه است.
6. توش: 35 كروه است.
7. ناد: 22 كروه است.
8.اشاد:52 كروه است.
9. جيد: 60 كروه است.
10.هجا: 60 كروه است.
11. ونكهويش:60 كروه است.
12. دزدامنكهو: 22 كروه است.
13. ستينا: 60 كروه است.
14. نام: 22 كروه است.
15. انكهيش: در مدح خداوندى.
16. مزدا: 54 كروه است.
17. خشرمچا: 60 كروه است.
18. اهرا: 65 كروه است.
19. آيم: 52 كروه است.
20. دركوبيو: 21 پركل است.
21. واستارم: 30 كروه است.
   و در فرهنگ ناصرى[ر.ض] گويد: اكنون چهارده نسك از اين جمله تمام است و در ميان مجوس يافت مى شود. هفت نسك ناتمام بود كه در جنگ ها و فتنه هاى ايران از ميان رفته و در كتاب زند[ر.م] صد حكم از فروعات و اصول دين مندرج است كه نخستين آن ايمان به رسالت زردشت است و آن احكام كه در كتاب زند مطابق كلمات مه آباد[ر.م ]است، مه زند خوانند و آنچه را كه مخالف آن بود، كه زند گويند و عجمان بدان عمل نكنند، اگرچه ايمان دارند و گويند اين كلمات رمز است و تأويل كرده با كتاب مه آباد موافق آرند و ازاين روى است كه فهم زند را نتوانستند كرد، پس پازند را در شرح آن نگاشتند و زمانى كه اسكندر رومى در ايران استيلا يافت، بفرمود تا آن كتب را بسوختند و ببردند و چون اردشير بابك[نخستين پادشاه ساسانى در قرن 3م] به سلطنت برآمد، دانايان عجم را فراهم كرده و هركس چيزى را كه از آن به ياد داشت، خواندند و آن را يك سوره كردند و «استاوره» نام نهادند.
نسك با ـ آش مرجمك[عدس].
نسكا ـ (چو صحرا) زمين.
نَسكبا ـ مركّب از «با»[آش] و «نسك»[عدس ]است.
نسل ـ (چو قمر) سرعت كردن [به شتاب رفتن] و شيرى كه خودبه خود از پستان خارج شود و (چو سخت) خلق و ولد و ذرّيّه و زاييدن و پر ريختن و پشم ريختن مرغان و چاروايان.(عر)
نَسْلِ اَدهَم ـ شرابى كه از انگور سياه ساخته باشند.
نسناس ـ (چو سردار) كه در السنه داير است، حقيقت آن مجهول است كه آيا از اقسام انسان است يا حيوان ولذا علاوه بر آنچه در «ميمون» و «عبدشمس» اشاره نموديم، به ذكر اجمالى بعضى از مقالات متفرقه اهل فن مى پردازد:
در بحرالجواهر[ر.ض] گويد: نوعى از مخلوق است كه بر يك پاى مى جهد و در برهان[ر.ض] گويد: ديومردم را گويند و ايشان جنسى از خلق هستند كه به عربى حرف زده و بر يك پاى مى جهند و هم در «دى» از برهان[ر.ض ]گويد: ديومردم نوعى از حيوان هم هست كه به عربى «نسناس» گويند و در «ان» از برهان[ر.ض] گويد: انگدان، نسناس را گويند، يعنى ديومردم و آن جانورى است وحشى و شبيه به آدمى و در بستان السياحة[ر.ض]گويد: نسناس طايفه اى است وحشى از انسان كه در بعضى جزاير چين و هندوستان منزل دارند و مانند ساير وحشيان گذران كنند و مثل ساير مردمان تكلّم نتوانند نمود و از لباس و جامه عور و از طرز مردمى مهجورند و خانه و عمارت ندانند و

صفحه 299 - جلد چهارم
اوقات خود را در زير درختان گذرانند و از بنى آدم به غايت وحشت دارند و بعضى از ايشان از متاع جمال برخوردارند و به زعم بعضى، نسناس همان يأجوج و مأجوج[ر.م] است و به مدلول بعضى از كلمات اجله ناس، در اصل قومى از عاد بودند كه به جهت عصيان پيغمبر خودشان مسخ شدند و ايشان به شكل يك نيمه انسانى بوده و مثل بهايم چرا كرده و مانند طيور منقار مى زنند و در تاريخ بحيره[ر.ض ]گويد: در ولايت مصر نوعى از بوزينه مى باشد كه به آدمى بس شباهت دارد و آن را «نسناس» نامند; به جثّه بوزينه است اما دُم ندارد. پس گويد: خودم در اقصاى شرقى هند جانورى ديدم به تركيب طفل ده ساله كه هيچ فرقى از آدمى نداشت و آن را به نام مى خواندند و به آن كسى كه مى خواند، ميل مى كرد. بارى، هم در آنجا گويد: نسناس نام جزيره اى هم هست از جزاير بحر زنج[در شرق آفريقا] كه ساكنان آن زياد بر يك گز قد نداشته و يك نيمه از بدنشان مفلوج و يك چشم ايشان كور است. گويند كه در آن جزيره صنفى از طيور مى باشند كه سالى يك نوبت بر سر اين جماعت آمده و محاربه مى كنند و با منقار چشم هايشان را برمى آورند.
نسنه ـ (چو هرزه) شىء و چيز.(كى)
نسو ـ (چو عمو و نكو و وضو) هر چيز نرم و هموار و صاف و ساده و لخشان و لغزنده و جاى لخشك[يخى كه بر زمين صاف بسته شده و جوانان پاى بر آن زده و بلغزند].
نسوان--->نسا.(عر)
نَسوبار ـ ناهار[گرسنه و كسى كه از بامداد چيزى نخورده باشد].(ند)
نسود ـ (چو نگون) نسو[ر.م] و (چو عمود) نسو و ماضى قريب منفى از سودن [لمس كردن].
نَسودى ـ برزيگر و رجوع به «اهنوخوشى» نمايند.
نِسوَه --->نسا.(عر)
نسوى ـ (چو فدوى) منسوب به شهر نسا[نزديك عشق آباد تركمنستان].
نَسهانِتَن ـ پختن.(ند)
نسيان ـ (چو دستان و دلزار) مخالفت كردن و (چو دلزار) به عربى، فراموش كردن و (چو دستان) مردم كم حافظه كه بيشتر آنچه را كه مى شنود، فراموش كند.
نسيئه ـ (چو سليقه) رجوع به «نسيه» نمايند.(عر)
نسيج ـ (چو امير) منسوج و بافته شده.(عر)
نسيچ ـ جامه حرير زربافت.(عر)
نسيدن ـ (چو رَسيدن) نهادن و گذاشتن.
نسيرم ـ (چو كنيزك) روشندان [روزنى در سقف جهت تابش آفتاب] و جايى كه آفتاب در آن كمتر تابد و يا جايى كه هميشه در آن آفتاب تابد.
نسيكه ـ (چو سليقه) خون و قربانى و فديه و ذبح كردن و قطعه غليظه از طلا و نقره.(عر)
نَسيله ـ (ق) گله و رمه ستور.
نسيم ـ (چو امير) روح و خوى و عَرَق و دم و نفس باد و هواى بارد.(عر)
نسيمن ـ (چو رَسيدن) نماز و عبادت.(ند)
نسيه ـ (ر) در عرف عامه غلط و محرّف نسيئه (بر وزن سليقه) است كه در لغت به معنى تأخير و در اصطلاح فقهى، فروختن چيز نقد است به قيمت مؤخّرى كه مدتى بعد از زمان معامله بدهند و به پارسى «پسادست»[گويند].(عر)

آيين چهاردهم

(در حرف نون [كلمن] با شين قرشت)
نش ـ (چو بد) سايه و تاج و كلاه و سايه گاه و سايه كلاه.
نشا ـ (چو رضا) ترجمه لفظ شامل عربى است و رجوع به «نشاسته» هم شود.
نشابران ـ شهرى است از شيروان[ر.م].
نِشابور; نِشاپور--->نيشابور.
نِشاختن; نِشاختيدن; نِشاخيدن ـ نشاندن و تعيين كردن و آشكار ساختن و خاص گردانيدن و داخل كردن و محكم و مضبوط نمودن.
نِشادارسام ـ (ل) نام جرم آفتاب است[از لغات دساتير است(لغت نامه دهخدا); به «مه آباد» و «دساتير» و «مهين جهان» رجوع شود].

صفحه 300 - جلد چهارم
نُشادِر--->نوشادر.
نشاره ـ (چو اشاره و شماره) به نوشته برهان[ر.ض]، چوب پوسيده آرد شده است و در تحفه[ر.ض] و مخزن[ر.ض ]فرمايند: اجزايى است كه از اخشاب و اشجار به سوهان و يا ساييدن جدا شود و يا به سبب كرم زدن غبارى از آنها به هم رسد.
نِشاستَج ـ معرّب نشاسته.
نِشاستن ـ نشاختن[نشاندن].
نشاسته ـ (ر) كه به عربى «نشا» و به يونانى «آمولون» و به فرانسه «فكول»(آميدون) و به لاتينى «فكولا» (آميلوم) گويند، يكى از اجسام آليه معروفه است كه از اغلب نباتات به دستش توان آورد و بيشتر، از گندم اخذ مى نمايند بدين روش كه نيم كوب آن را در آب خيسانيده و بيست روز تا سى روز به حال خودش بگذارند تا ترش شده و به حد تعفن رسيده و پوست آن منشق گردد كه چون دست بمالند به آسانى از مغز جدا شود و جميع اجسامى كه جزو تركيب آن هستند، غير از نشاسته در آب حل شود وليكن نشاسته در قعر ظرف ته نشين گردد و ثُفل[تفاله] آن را دور نمايند. پس آب بالاى آن را ريخته و ته نشين آن را بهواسطه شستوشوى چندى تصفيه نموده و قرص ها ساخته و در آفتاب خشكانيده و استعمال نمايند. و نشاسته در آب غير محلول است و چون در آبش جوشانند، حجم زيادى پيدا كرده و مبدل به خمير سريشمى شكل گردد كه «فالوده» گويند و هرگاه آن را در ساج فلزى حرارت دهند، يك نوع انقلابى دست دهد كه در آب محلول گردد.
نشاط ـ (چو كَنار) فرح و شادى كه به پارسى «خوشى» و «خرمى» و «كاغك» هم [گويند] و (چو كتاب) جمع نشيط[شادمان] است.(عر)
نشّافه ـ (چو علاّمه) اسفنج.(عر)
نشاك ـ (چو كَنار) قند و شكر.
نشان ـ (چو كتاب) علامت و نشانده و نصيب و حصه و امر و فاعل از نشاندن.
نِشاندن; نِشانِستن ـ نشانيدن.
نشانه ـ (ر) علامت و به معنى معروف كه به عربى «هدف» گويند.
نشانيدن ـ (ر) نصب كردن و خاموش بودن و نمودن و نهادن و هم به معنى معروف.
نشأه ـ (چو هرزه) حدوث و تجدّد و زندگى.(عر)
نشأه اُخرى ـ آخرت و قيامت.
نشأه اولى ـ اين دنياى ما است.
نشب ـ (چو سخت) يشم[ر.م].
نشبل ـ (چو عنبر) كوفتن و گرفتن و چنگ زدن و درآويختن و دست بر چيزى زدن و دو چيز را به هم دوختن و به هم چسبانيدن و دو چيزى كه بر يكديگر بزنند.
نشبيل ـ (چو دلگير و زنجير) چنگل و قلاب، خصوصاً قلاب ماهيگيرى و قلاب مانندى كه بدان خرما را از درخت فرود آرند و قلابى كه قصابان گوشت را از آن آويزند.
نَشپ; نَِشپَل; نَِشپيل ـ بر وزن و معنى نشب و نشبل و نشبيل.
نشت ـ (چو خشت) خوب و خوش و ماضى از نشتن[نشستن] و (چو تشت) سست و خراب و زبون و ضايع و پژمرده.
نشتر ـ (چو دلبر) رجوع به «نيشتر» شود.
نشتن ـ (چو دلبر) نشستن.
نِشتن چون خاك ـ با حلم و وقار و آرام و خوار و زار و سرافكنده نشستن.
نشتو ـ (چو بدبو) مكر و حيله و هم نام مردى بوده است.
نشتى ـ (چو سعدى) سست و خراب و ضايع و پژمرده بودن و هم به معنى اين چنين بودن مخاطب است و يا سؤال از اين چنين بودن او است و (چو هندى) خوب و خوش بودن و اين چنين بودن مخاطب و سؤال از اين چنين بودن او.
نشخار; نشخر; نشخوار; نشخور ـ (چو دلزار و گلزار و دلبر و دختر) نيم خورده و بقيه كاه و علف چاروايان و دوباره خاييدن [جويدن] ايشان فروبرده خودشان را و آنچه بعد از خوردن باز از معده به دهان آورده و خوب جاويده و فرو برند.

صفحه 301 - جلد چهارم
نشر ـ (چو شتر) آمدن مذى و (چو قمر) گروه متفرق بى سرپرست و (چو سخت) باد، خصوصاً باد خوش بو و بوى دهان زن و زنده بودن و نمودن و منتشر و پراگنده كردن و مريض و مجنون را افسون و عزايم[وِرد] خواندن و در اصطلاح بديعى آن، رجوع به «لف» نمايند.
نشره ـ (چو سفره) افسون و عزايم [وِرد].(عر)
نُشره طفلان ـ دعا و افسونى كه با زعفران و غيره به جهت مرض و چشم زخم كودكان مى نويسند.
نشرى ـ (ل) رجوع به «تاريخ عبرى» شود.
نشست ـ (ر.ف) [ماضى از نشستن و سكونت و ماندن و معاشرت و مجلس و جلسه].
نشست گاه ـ مجلس و مقعد و دبر.
نشستن ـ (ر.ف) [جلوس بر تخت سلطنت و سكوت داشتن و معتكف شدن].
نشستن چون خاك ـ نشتن چون خاك[با حكم و آرام و سرافكنده نشستن].
نشستن گاه ـ مجلس و مقعد و دبر.
نشف ـ (چو سخت) خشكيدن و خشكانيدن و آب ته حوض و ظرف را با خرقه [پارچه و جامه] برداشتن و بيخ مرجان [ر.م] را هم گويند و يا سنگى است سبك و پرسوراخ مانند آشيان زنبور و سرخ و از ساحل درياى جدّه، از نواحى مكه معظّمه خيزد و خشك تر از بيخ مرجان است.(عر)
نشك ـ (چو شكم) نيشك[ر.م] و (چو سخت) مرجمك[عدس ]و درخت كاج و صنوبر و رجوع به «نيشك» هم شود.
نِشكُنج ـ نخجل[نيشگون].
نِشكُنجيدن ـ نشكنج[نيشگون] كردن.
نشگرد; نشگرد گازُران ـ (چو دلبند) رجوع به «اسفنج» شود.
نشگرده ـ (چو دل بسته و به كسر گاف هم) نشگرد وافزارى است معروف كه صحّافان و سرّاجان [زين سازان] و كفش دوزان و موزه دوزان[موزه نوعى چكمه بوده است ]پوست را بدان بريده و تراشيده و بپيرايند و آن را «شفره» نيز گفته و به عربى «ارميل» و به تركى «گزن» گويند.
نشل ـ (چو قمر) نشليدن[چنگ زدن و آويختن].
نشليدن ـ (چو طلبيدن) نشبل[چنگ زدن و آويختن] و نشپيل.
نشمن ـ [چو فلفل] خويش و تبار(ند) و (چو دلبر) مخفّف نشيمن.
نشنگ ـ (چو فِرنگ) نيشك [نيشگون].
نشو ـ بر وزن و معنى نسو[نرم و هموار و لغزنده] و در معنى عربى آن، رجوع به «نما» شود.
نشوار ـ بر وزن و معنى نشخوار و يا عربى و يا معرّب آن است.
نشواره ـ (ل) كندر.
نشور ـ (چو دلبر و دختر) نشخوار و (چو هبوط) به عربى، زنده بودن و نمودن.
نشوره ـ (ل) كندر.
نشوه ـ (چو مروه و سفره و سركه) بوييدن و خبر گرفتن و مست شدن و شاد بودن.
نشوى ـ (چو صحرا) رجوع به «نخجوان» شود.
نشيب ـ (چو امير و دِلير) پست و پايين و فروخزيده.
نشيب سار--->فرجندشاى.
نشيد ـ (چو امير و دِلير) نشيدن [ر.م] و امر و فاعل از آن.
نشيدن ـ (چو رَسيدن و دِريدن) نهادن و نشاندن و سرود و شعر خواندن.
نشيره ـ (ل) كندر.
نشيط ـ (چو امير) شاد و فرحناك.(عر)
نشيم ـ (چو دِلير) مخفّف نشيمن.
نشيمن ـ (چو دِريدن) منزل و مقام و خانه و لانه و آشيانه و محل نشستن.
نشيمنِ ديو ـ دنيا و عالم سفلى.
نشيمن گاه ـ مجلس و دبر و مقعد.
نشيمه ـ (چو سليقه) تسمه و پوست خام پيراسته كه از آن بند كارد و غيره سازند.
نشين ـ (چو دِلير) مركز دايره و قطب آن، خصوصاً قطب فلك و پوست درون مقعد و امر و فاعل از نشستن.
نشينه ـ (چو دِريده) نشيمن.

صفحه 302 - جلد چهارم

آيين پانزدهم

(در حرف نون [كلمن] با صاد سعفص و ضاد ضظغ)
نصّ ـ (چو حقّ) ظاهر كردن و بلند نمودن و سير شديد و منتهاى هر چيز و در اصطلاح دينى، كلامى است كه دلالت آن بر معنى خود به طور قطع و يقين باشد و احتمال خلاف آن معنى نباشد و گاه است كه مطلق آيات قرآنى و اخبار و احاديث دينيّه را هم گويند.(عر)
نصاب ـ (چو كتاب) مغرب و مرجع و اصل و اوّل هر چيز و دسته كارد و در اصطلاح دينى، قدرى از مال است كه در آن زكات واجب بوده و پيش از رسيدن به آن مقدار واجب نباشد، مثل 20 دينار كه 15 مثقال صيرفى است در طلا و 200 درهم كه معادل 150 مثقال صيرفى است در نقره و به مناسبت همين معنى اصطلاحى، در حد كمال هر چيزى هم استعمال نمايند.(عر)
نصار ـ (چو كَنار) طلا و درخت گز كوهى و (چو كفّار) جمع ناصر است.(عر)
نَصارى ـ (ر) عنوان مشهور امت حضرت مسيح(عليه السلام)است كه در هريك از آحاد ايشان نصران و نصرانى گفته و در مقام تأنيث نصرانة و نصرانية گويند كه به غير قياس، منسوب به ناصره و نصوريّه است و يا اينكه نصارى جمع نصران است، مثل نَدامى كه جمع نَدمان است و يا خود جمع نَصرىّ است، مثل مَهرىّ و مَهارى و به مدلول پاره اى آثار دينيّه، ايشان را نصارى گفتن به جهت آن است كه انصار حضرت مسيح(عليه السلام) بودند، چنانچه خود آن حضرت فرمودند: (مَنْ أَنْصَارِي إِلَى اللهِ قَالَ الْحَوَارِيُّونَ نَحْنُ أَنْصَارُ اللهِ)(آل عمران، 52) و رجوع به «ناصره» هم نمايند.
نصب ـ (چو هند) حظ و (چو خَجِل) بيمار دردناك و (چو قمر) بيدق [عَلَم] برپا شده و (چو سخت) رنجانيدن و برداشتن و برنهادن و درخت نشاندن و ديگرى را به منصبى معيّن كردن و از براى ديگرى اظهار شر نمودن و درد و بلا و غايت و نهايت و عَلَم و بيدق برپا شده و يكى از نغمات عرب است و در اصطلاح نحوى، اعراب معروف است و خواندن كلمه با همان اعراب است و (چو تند و شتر) درد و بلا و جمع نصيب و هر چيز برپا شده، خصوصاً آنچه براى نشانه و علامت بودن چيزى ديگر معيّن و برپا داشته باشند و هرآنچه به غير خدا عبادتش نمايند، خصوصاً بت هاى مخصوص بوده كه در زمان جاهليت معبودشان بوده و نام سنگ هايى بوده كه بت پرستان آنها را در يك فرسخ و نيمى مدينه نصب كرده و بر روى آنها از براى بت ها قربانى مى كرده اند.(عر)
نصر ـ (چو سخت) مدد و يارى كردن و نام برادر سلطان محمود [پادشاه غزنوى; حكومت:387ـ 421هـ] و نام سردارى بوده در مكه در زمان اسكندر.(عر)
نصرآباد ـ دهى است در خراسان و ديگرى در كاشان و سيّمى در اصفهان.
نصران; نصرانه; نصرانى; نصرانيّه--->ناصره و نصارى.
نصرت ـ (ر.ف)[يارى و حمايت].(عر)
نصرتِ خارج; نصرتِ داخل ـ چنانچه در «رمل» اشاره نموديم، از اصطلاحات علم رمل است.
نصف ـ (ر.ف) [نيمه و وسط و عدل].(عر)
نصف النهار ـ وقت ظهر كه مابين طلوع آفتاب و غروب آن است و در اصطلاح ارباب هيئت، دايره بزرگى است از فلك كه غايت ارتفاع آفتاب، وقت رسيدن به آن بوده و از سمت رأس گذشته و فلك را دو نيمه كند، يكى شرقى و ديگرى غربى و قطب آن دو نقطه مغرب و مشرق است و با دايره افق در دو نقطه تقاطع كند كه آنها را «نقطه جنوب» و «نقطه شمال» گويند.
نصفت ـ (چو بركت) انصاف و عدالت.(عر)
نصوح ـ (چو هبوط) خلوص و (چو عمود) ناصح و هر چيز بى غش و خالص و «توبه نصوح» هم توبه خالص و صادق و يا آن است كه ديگر بر سر آن عمل توبه شده برنگردد و يا قصد برگشتن نداشته باشد و يا آن است كه قلباً نادم بوده و به زبان استغفار نموده و با اعضا و جوارح ترك كرده و عزم برگشتن هم نداشته باشد.(عر)
نَصوحيّه ـ چنانچه در «شعبان» اشاره نموديم، از جمله شعب شعبانيّه است و موافق نوشته احمد رفعت[ر.ض]، منسوب به نصوحى است كه از مشايخ كرام و محمدش نام

صفحه 303 - جلد چهارم
و مولدش اسكدار[در تركيه] بوده و در 1113 هجرى وفات نموده و قبرش در تكيه اى موسومه به همين اسم خود نصوحى كه در آن شهر است، مى باشد.
نصوريّه--->ناصره.
نصيب ـ (ر) حظ و قسمت و بهره و حوض و دام و تله و جمع آن، نُصُب و انصباء است و معنى اوّلى را به پارسى «بهر» و «بهره» و «بوى» و «تير»[گويند].(عر)
نصيبَين ـ دهى است از حلب و تلى [تپه اى] است در نواحى آن و شهرى است بزرگ در ساحل فرات در چهار منزلى شهر آمد[در تركيه] و به نصيبين روم معروف است و هم شهرى است آباد از بلاد جزيره در ميان شام و عراق در سر راه قافله شام و موصل در نه فرسخى سنجار و آبش بسيار و از وسط آن جارى است و يك جامع[مسجد نماز جمعه ]بزرگ دارد كه از وسط آن هم آب جارى است.
نصيح ـ (چو امير) خيّاط و هر چيز خالص و بى غش، خصوصاً از عسل و نصيحت كننده را هم گويند.(عر)
نصيحت ـ (ر) پند و موعظه و خلوص و اخلاص مودّت و ديگرى را به صلاح و خير واداشتن و از شر و فساد بازداشتن كه به پارسى «پند» و «اندرز» [گويند] و در مجمع البحرين[ر.ض] گويد: نصيحت لفظى است حامل چند معنى. پس نصيحت بر خدا، اعتقاد وحدانيت و اخلاص نيّت در عبادت و نصرت حق است و نصيحت بر پيغمبر و ائمّه، عبارت از تصديق رسالت و امامت و شدت محبت درباره ايشان و اطاعت احكامشان و متابعت اقوال و افعالشان است و نصيحت بر قرآن، عبارت از تصديق آن و عمل به احكام آن و دفاع از انكار و تحريف معاندين آن است.(عر)
نصير ـ (چو امير) يارى و مدد كننده.(عر)
نصيرى ـ هريك از آحاد فرقه نصيريّه[ر.م] است و هم طايفه اى است در ميان حلب و طرابلس از سوريّه كه به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، عده نفوسشان در حوالى چهل هزار بوده و به بيست يا بيست و پنج قصبه مقسوم مى باشد.
نُصيريّه ـ به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، عنوان يكى از شعب غُلات شيعه كه از جمله فرق 73گانه مرحومه بوده و منسوب به ابن نصيرنامى و معتقد هستند بر اينكه خداى تعالى در حضرت على(عليه السلام)و حضرت محمد(صلى الله عليه وآله) و سلمان حلول كرده است.
نضارت ـ (چو شماتت) گشاده رويى و رواج و رونق و حسن و لطافت و عيش و عشرت و نعمت و ثروت و درخت گزى كه در كوهستان و صحرا رويد.(عر)
نضج ـ (چو تند و سخت و قمر) رسيدن ميوه و پختن گوشت، و رسيده و پخته را «نضيج» گويند.(عر)
نضر ـ (چو هند) زن مرد و (چو خَجِل) هر چيز با نضارت و (چو قمر) نضارت [ر.م] و (چو سخت) نضارت و طلا و نقره و هم نام پدر قبيله قريش كه پسر كنانة ابن خزيمة ابن مدركة ابن الياس ابن مضر بوده و قريش از نسل او هستند.(عر)
نضرت ـ (چو عنبر) نضارت [ر.م].(عر)
نضيج ـ (چو امير) رجوع به «نضج» شود.(عر)
نضير ـ (ق) طلا يا نقره و هر چيز با نضارت[ر.م].(عر)

آيين شانزدهم

(در حرف نون [كلمن] با طاى حطّى)
نطاة ـ (چو كَنار) نام خيبر و يا قلعه اى است در آن و يا چشمه اى است در آن، كه بعضى از نخلستان هاى آن را مشروب مى نمايد و در مراصد[ر.ض] آخر آن را با هاى هوّز ضبط كرده.
نطاسى ـ (چو امانى و شكارى) حاذق و عالم و دانا و طبيب.(عر)
نطاق ـ (چو كتاب) كمربند و هم نام سه ستاره است برّاق و روشن در وسط برج جوزا[ر.م] كه در عرض هم واقع و به «نطاق الجوزا» معروف و در لسان عرب به نظم مشهور و در انتظام و التيام اشياء ضرب المثل است و رجوع به «خيبر» و «نطاقات» هم نمايند.(عر)
نطاق الجوزا--->نطاق.
نطاقات ـ جمع نطاق به معنى كمربند است و در اصطلاح نجوم و هيئت، هريك از افلاك تدوير و حامل يا خارج

صفحه 304 - جلد چهارم
مركز را به چهار قسمت كرده و هريكى را «نطاق» گويند.(عر)
نطاه ـ (چو كَنار) رجوع به «نطاة» شود.
نطع ـ (چو سخت) تغيير يافتن و (چو سخت و هند و قمر و شكم) فرشى است از چرم.(عر)
نطعِ شقايق پوش ـ زمين پر از گل و لاله.
نطف ـ (چو سخن) رجوع به «نطفه» شود.(عر)
نطفه ـ (چو طلبه و يا به ضمّ اوّل) گوشواره و مرواريد صاف يا مرواريد كوچك و (چو بركه) دريا و آب صاف و آب اندك ته دلو و خيك و آب صلب مرد و رحم زن كه فرزند از آن تكوّن يابد و «منى» نيز گويند و جمع آن، نُطَف است.(عر)
نطق ـ (چو تند و هند) هريك از تكلّم خارجى و داخلى را گويند كه اوّلى، سخن راندن و دويّمى، فهم و شعور و ادراك كليات است و مصدر و منشأ آنها را نيز گويند كه عبارت از زبان و قلب و نفس ناطقه انسانى است و نطق را به پارسى «كرويز» [گويند].(عر)
نطنز ـ (چو سمند) قصبه اى است دلپسند در دو منزلى كاشان كه ميوه جات سردسيرى اش فراوان و آبش خوش گوار و هوايش سازگار و مردمانش شيعه و در جميع خانه هاى آن آب روان است.
نطول ـ (چو عروس) به نوشته جهانگيرى[ر.ض] و برهان[ر.ض]، دوايى چند با هم جوشانيده است كه بدن بيماران را بدان شسته و به پارسى «پخته كاو» و «اسپرم آب» و «اسپرغم آب» و «اسپرهم آب»گفته و يا الف اوّل آنها را اندازند و در بحرالجواهر[ر.ض] گويد: نطول آب هاى نيم گرم است كه حشيشه ها را در ميان آن پخته و بر بدن بيماران ريخته و يا ايشان را در توى آن نشانده و يا با بخار آن متبخّر سازند و يا نطول آن است كه آب نيم گرم مطبوخ با ادويه را در كوزه اى ريخته و كم كم بر سر و عضو بيمار بريزند و يا مطلق آب گرمى است كه بر اعضاى بيمار بريزند، بدون اينكه چيزى در آن پخته باشند و گاهى بر پارچه اى پشمى اطلاق نمايند كه در دواهاى جوشانيده فرو برده و بر روى عضو مى گذارند.

آيين هفدهم

(در حرف نون [كلمن] با ظاى ضظغ)
نظائر ـ (چو مسالك) افاضل و اشراف و جمع نظيره.(عر)
نظام ـ (چو كتاب) اساس و قوام هر چيز و به رشته كشيدن مرواريد و غيره و خود آن رشته را هم گويند و نظام را به پارسى «دهناد» [گويند] و در اصطلاح دولتيان، لشگر مرتب و منظم را گويند كه فن محاربه را آموخته باشند و هريك از آحادشان را «نظامى» نامند.(عر)
نظام شمسى ـ خانواده شمسيّه است.
نظام الملك ـ عنوان مشهور حسن ابن على ابن اسحاق ابن عباس از وزراى دولت سلجوقيه كه كنيه اش ابوعلى و مسقط رأسش طوس و با كياست و ذكر خير و حسن تدبير مشهور و در اصل دهقان زاده بوده و با رغبت تمام علوم شريفه فقه و حديث را ياد گرفته، پس به خدمت كتابت على ابن شاذان، وزير بلخ، قيام نموده، سپس در خدمات داود ابن ميكائيل ابن سلجوق كه پدر الب ارسلان [دوّمين پادشاه سلجوقى ]بوده، ثابت و در تمامى خدمات خود چابك و خيرانديش مى بود تا آنكه داود هم به پسر خود توصيه نمود كه وى را در چشم پدر ديده و اظهارات او را قبول نمايد كه بسيار دين دار و مستقيم الافكار و مدبّر و اهل خير است. اينك الب ارسلان هم بعد از وفات پدر در مسند وزارتش نشانده و تمامى امور سلطنتى را به تصويب و حسن تدبير او انجام داده و مدت ده سال سلطنت او با كمال موفقيت در تشييد [استوار كردن ]بناى سلطنت گذرانده و بعد از وفات او كه شيرازه امر سلطنت پاشيده و در ميان اولاد جنگ و جدال بود، عاقبت با حسن تدبير نظام الملك پسرش، ملكشاه، چنانچه در «ملك شاه» اشاره نموديم، متمكّن اريكه سلطنت گرديد. اينك در عهد او بر مراتب نظام الملك افزوده و تمامى مهام دولتى على سبيل الاطلاق در تحت نفوذ وى درآمده و حايز مقام «اتابك دولت» گرديده و بيست سال بدين منوال گذرانده تا در 1092 ميلادى ـ مطابق 485 هجرى ـ با مكر و حيله

صفحه 305 - جلد چهارم
كسان [فدائيان اسماعيلى ]حسن صبّاح نامى1 در نهاوند مقتول شده و جنازه اش را به اصفهان نقل داده و به خاكش سپردند و اوّل حَمَل [فروردين] را هم نوروز سلطانى كردن هم از تصرفات او است و پيش از او در نيمه حوت [اسفند] بوده و يك رصد جديد هم ترتيب داده و در توسعه دايره هيئت و فلسفه همت بگماشت.
نَظّاميّه ـ فرقه منسوبه به نَظّام و موافق آنچه در «معتزله» اشاره نموديم، يكى از شعب معتزله هم هست و ايشان تابعان نظّام ابن سيّار مسمّى به ابراهيم [وى خواهرزاده و شاگرد ابوالهذيل علاّف بود و مذهب اعتزال را از او گرفت; متوفى 231هـ ]هستند كه علم كلام را با حكمت ممزوج كرده و در سيزده مسئله مخالف ساير شعب معتزله مى باشد و احمد رفعت[ر.ض] گويد كه ايشان قياس و اجماع را حجّت ندانند و تمامى قرآن مجيد را معجزه ندانسته و تنها آيات دايره بر اخبار از مغيبات را معجزه دانند و اعجاز قرآن را از راه صرف از معارضه دانند، نه از جهت فصاحت و بلاغت كه اگر خداى تعالى مساعدت نمودى، مثل آن را مى آوردند. و هم گويند كه خداى تعالى قدرت ايجاد امورى را كه صلاح بندگان نباشد، نداشته و به كاهيدن ثواب و عقاب اخروى هم قادر نمى باشد.
نظر ـ (ر.ف) كه به پارسى «كابنه»[گويند] و در اصطلاح نجومى، ارتباط مخصوصى است در ميان دو كوكب سيّار و آن بر پنج قسم است، چنان كه اگر در يك برج و يك درجه و يك دقيقه جمع آيند، آن را «قران» و «مقارنه» خوانند كه در «مقارنه» مذكور افتاد و اگر در ميان دو كوكب شصت درجه كه سدس دوره فلك است فاصله باشد، آن را «تسديس» گويند و لامحاله يكى در برج سيّم ديگرى باشد يا در برج يازدهم آن و چون فاصله ميان دو كوكب يا دو برج نود درجه باشد كه ربع دور فلكى است، آن را «تربيع» گويند و هرآينه [لابد ]يكى در برج چهارم ديگرى باشد يا دهم آن و چون بُعد ميان آنها صدوبيست درجه باشد كه ثلث فلك است، آن را «تثليث» نامند و لامحاله يكى در برج پنجم ديگرى باشد يا نهم آن و چون فاصله آنها به صدوهشتاد درجه رسد، آن را «مقابله» خوانند كه در «مقابله» مذكور افتاد و هريك از اين اوضاع پنج گانه را كه مقارنه و مقابله و تربيع و تسديس و تثليث است، «اتصال» و «نظر» و «مشاكله نظرى» گويند و بعضى مقارنه را «اتصال به جرم» گفته و باقى نظرات را «اتصال به شعاع» خوانند. و اهل احكام ابعاد ديگر غير از اين چهار بعد تربيع و تثليث و تسديس و مقابله را كه «مقادير انظار» خوانند، به جهت عدم تأثير اعتبار نكرده اند. اگر يكى از دو كوكب در برج دويّمين ديگرى بوده و يا ششم و يا هشتم و يا دوازدهم آن باشد، ميان آن دو كوكب هيچ نظر نباشد و هر كوكبى را دو تسديس بوده و دو تربيع و دو تثليث از دو جانب و بيش از يك مقارنه و يك مقابله نباشد و جمله هشت نظر باشد به شكلى كه در اين دايره است:
   و هيچ يك از سيارات را نسبت به رأس و ذنب قمر

1. حسن صبّاح(متوفى 518هـ) بنيان گذار اسماعيليّه الموت. وى نخست از داعيان اسماعيلى بود و پس از انشعاب ايشان به نزاريه و مستعلويان، از نزار طرفدارى كرد. او در بسيارى از نواحى كوهستانى طبرستان و ديلمان (شمال ايران) قلعه هاى مستحكم بنا نهاد و با عباسيان به مبارزه پرداخت. حسن 35 سال در دژ الموت در شمال شرقى قزوين زندگى كرد و هرگز از آنجا بيرون نيامد و چون حكم قتل كسى را صادر مى كرد، فداييان او آن را اجرا مى كردند. قتل برخى بزرگان، مانند خواجه نظام الملك طوسى و مسترشد عباسى را به آنان نسبت داده اند.(دانشنامه دانش گستر، ج7، ص 244; دانشنامه جهان اسلام، ج13، ص 343ـ 346; فرهنگ عقائد و مذاهب اسلامى، ج8، پيشگفتار)

صفحه 306 - جلد چهارم
[به «عقده» و «گوزهر» رجوع شود] غير از مقارنه نظرى ديگر نباشد و آن را هم «مجاسده» خوانند كه به معنى ملاصقه است. و احكاميان غير از مقارنه انظار ديگر را نسبت به عقدتين اعتبار نكرده اند، چه آنها را نور و شعاعى نيست كه مناط اعتبار نظر و اتصال است. و اينكه در مجاسده تنها عقدتين قمر را اعتبار كرده اند نه عقدتين ساير كواكب را، به جهت آن است كه اين دو عقده به عالم سفلى اقرب و خسوف و كسوف هم كه دو امر عظيمند، در آنها حدوث يابند و زهره و عطارد را نسبت به آنها غير از احتراق نظرى ديگر نباشد زيراكه غايت بُعد زهره از آفتاب چهلوهفت درجه بوده و نهايت فاصله عطارد از آن بيستوهفت درجه مى باشد. پس دورى آنها به شصت درجه كه اقل مقادير انظار بوده و تسديس هم عبارت از آن است، نمى رسد تا چه رسد به غير آن و عطارد و زهره را با يكديگر غير از قران و تسديس نباشد زيرا اگر اتفاق افتد كه هريكى در يك طرف آفتاب باشند، هرآينه ميان ايشان تسديس نيز ممكن بود، چه غايت بُعد ايشان در اين حال از يكديگر به قدر مجموع غايت بعد هريك از آفتاب تواند رسيد كه هفتادوچهار درجه است. و ظاهر است كه حد تسديس بيشتر از شصت درجه نيست ليكن به مقدار نظرات ديگر نرسد، چه حد تربيع كه اقل مقادير انظار است بعد از تسديس نود درجه است. و اين نظرهاى كواكب را در تقاويم رقمى در برابر هر روزى يا هر شبى كه آن نظر در وى افتد، ثبت نمايند و آن را «اتصالات كلى» نامند.
   بارى، مخفى نماند كه نظر اصطلاحى غير از تناظر است كه آن هم مصطلح ارباب نجوم بوده و به «اتصال» و «مشاكله محلى» هم موسوم و به نام «يومى» و «مطلعى» به دو قسم مقسوم مى باشد. امّا اوّلى كه «تناظر زمانى» و «اتفاق طريقت» هم گويند، بودن دو كوكب سيار است در دو طرف اوّل سرطان[ر.م] و اوّل جدى[ر.م] به وجهى كه بُعد هر دو از نقطه سرطان و سر جدى متساوى باشد و لامحاله يكى بر توالى بروج بوده و ديگرى بر خلاف توالى خواهد شد; مثلاً چون كوكبى در ده درجه ثور[ر.م] بوده و ديگرى در بيست درجه اسد[ر.م] باشد، هرآينه ميان ايشان تناظر بود زيراكه بُعد هريك از سر سرطان يك برج و بيست درجه است، اوّل بر توالى و دويّم بر خلاف توالى و اين را «يومى» يا «زمانى» گفتن به جهت آن است كه زمان نهار و زمان ليل آن جزو ديگرى مساوى است، چه هر دو بر يك مدارند چنان كه واضح است كه مقدار روز يا شب پنج درجه يا ده درجه پيش از سرطان يا جدى با مقدار روز يا شب پنج درجه يا ده درجه بعد از آنها برابر مى باشد و «اتفاق طريقت» گفتن به جهت يكى بودن مدار آن دو نقطه است كه هر دو در طى يك طريق برابر و متفق هستند.
   و امّا دويّمى كه تناظر مطلعى است و «اتفاق قوّت» هم گويند، بودن دو كوكب سيار است از دو طرف اوّل حَمَل[ر.م] و اوّل ميزان [ر.م] بر وجهى كه بُعد هر دو از آنها برابر باشد و لامحاله اين بُعد نيز در يك كوكب بر توالى بوده و در ديگرى بر خلاف توالى باشد كه مثلاً چون كوكبى در اوّل حوت [ر.م] بوده و ديگرى در آخر حَمَل و يا يكى در نيمه حوت بوده و ديگرى در نيمه حَمَل باشد، هرآينه ميان آنها تناظر واقع گردد زيراكه در صورت اوّلى بُعد هريك از سر حَمَل يك برج و از سر ميزان پنج برج بوده و در صورت دويّمى دورى هريك از سر حَمَل پانزده درجه و از سر ميزان پنج برج و پانزده درجه است و اين نوع را «مطلعى» به سبب آن گويند كه معدل النهار [ر.م] و منطقة البروج[ر.م ]در دو نقطه تقاطع دارند. پس هرآينه قوس هاى منطقه كه با حركت معدل متحرك باشند، متفاوت المدت طلوع كند و لامحاله قوسى هست از معدل كه با آن قوس منطقه طالع شود و آن قوس هاى معدل را كه

صفحه 307 - جلد چهارم
با قوس هاى منطقه در يك مدت طلوع مى كند «مطالع» آن قوس منطقه گويند و در فن هيئت مبيّن است كه مطالع دو برج يا دو جزو متساوى البُعد از اوّل حَمَل يا ميزان كه تناظر در آن متحقق مى شود، متساوى بود و «اتفاق قوّت» به سبب آن گويند كه مطالع هريك از دو جزو مذكور، چنان كه گفتيم، مساوى مطالع آن ديگرى است; پس قوّت يكى مثل قوّت آن ديگرى باشد در طلوع و غروب، چه حركت به مقدار قوّت است و چون در حركت مساوات بود، در قوّت نيز مساوات باشد.
   بارى، تناظر را به هر قسم كه باشد، در تقاويم در ميان اتصالات مى نويسند و مخفى نماند كه تناظر هم به همان اقسام نظر منقسم مى باشد، يومى باشد يا مطلعى و هريك از اقسام نيز تقريبى باشد و تحقيقى. تقريبى آن بود كه چون ميان دو كوكب متحقق شود، در نزديكى آن يكى از تسديس و تثليث و تربيع و مقابله دست دهد، و تحقيقى آن است كه وقوع تناظر و نظر در يك آن باشد; مثلاً تناظر تسديس زمانى تحقيقى آن است كه كوكبى در اوّل جوزا [ر.م] باشد و ديگرى در آخر سرطان يا يكى در اوّل قوس [ر.م] بوده و ديگرى در آخر جدى باشد و در مطلعى، مثل آنكه يك كوكب در اوّل حوت بوده و ديگرى در آخر حَمَل و يا اينكه در اوّل سنبله [ر.م] بوده و ديگرى در آخر ميزان باشد و در اين نوع تقريبى نيز به همين نهج باشد ليكن به شرط اينكه در غير اوّل و آخر اين بروج اتفاق افتد و تصور تناظر تربيعى و تثليثى و استقبالى نيز در هريك از زمانى و مطلعى از اينجا سهل و آسان گردد; مثلاً تناظر زمانى تربيعى تحقيقى آن است كه يك كوكب در نيمه ثور [ر.م] بوده و ديگرى در منتصف اسد [ر.م] و يا يكى در منتصف عقرب [ر.م] بوده و ديگرى در نيمه دلو [ر.م] باشد و در مطلعى، مثل آنكه يكى در نيمه دلو و ديگرى در نيمه ثور بوده و يا يكى در نيمه اسد و ديگرى در نيمه عقرب باشد و در اين قسم نيز تقريبى به همان نهج باشد به شرط اينكه در وسط حقيقى بروج مذكوره نباشد بلكه در نيمه اى از آنها دست دهد كه آن نيمه اقرب باشد به اوّل ميزان و حَمَل و يا به اوّل جدى و سرطان. و امّا تناظر استقبالى در زمانى، مثل آنكه يك كوكب در اوّل حَمَل باشد و ديگرى در آخر سنبله و يا يكى در اوّل ميزان بوده و ديگرى در آخر حوت و در مطلعى، مثل آنكه يكى در اوّل باشد و ديگرى در آخر جوزا[ر.م] و يا يكى در اوّل سرطان باشد و ديگرى در آخر قوس و تقريبى در اين نوع نيز به همان نهج باشد به شرط اينكه در غير اوّل و آخر بروج مذكوره دست دهد. و امّا تناظر تثليثى در زمانى، مثل اينكه يك كوكب در اوّل ثور باشد و ديگرى در آخر اسد و يا يكى در اوّل عقرب باشد و ديگرى در آخر دلو و در مطلعى، مثل آنكه يكى در اوّل دلو باشد و ديگرى در آخر ثور و يا يكى در اوّل اسد باشد و ديگرى در آخر عقرب.
   بارى، گاه است كه كوكبى از نظر يا تناظرى كه در يك برج است، منصرف شده و گذشته و تا در آن برج است به كوكبى ديگر متصل نشود. در اين حال آن كوكب را «خالى السير» گويند، چنانچه اگر كوكبى در برجى آيد و بيرون رود و اصلاً ناظر و متصل به كوكبى ديگر نباشد، نه در حين انتقال به آن برج و نه بعد از آن مادامى كه در آن است، در اين حال آن را «وحشى السير» نامند، چه كوكب در اين حال مثل شخصى باشد كه به شهرى درآيد و هيچ كس را نبيند، لاجرم وحشت بر طبيعت وى غالب آيد و پوشيده نماند. گاه است كه چون كوكب متوجه نظر يا تناظر كوكب ديگر بوده و يا متوجه مجاسده يكى از عقدتين باشد، پيش از رسيدن به حقيقت آن نظر يا تناظر يا مجاسده، آن اتصال باطل شود به سبب رجوع يا به سبب بطوء يا به سبب استقامت كوكبى كه آن اتصال با آن بود و يا به سرعت سير آن و اين بطلان را «انتكاث» خوانند كه در

صفحه 308 - جلد چهارم
لغت، به معنى عهد شكستن و تاب از ريسمان باز دادن است و به عبارت ديگر، انتكاث آن است كه چون كوكبى سريع السير خواهد كه به بطىءالسير متصل شود و چون نزديك شود، تغيير در جهت حركت رخ دهد، يعنى اگر مستقيم است، راجع بوده و اگر راجع است، مستقيم گردد و اين اتصالى كه نزديك شده بود صورت نبندد و نكث كند، در اين وقت گويند انتكاث رخ داد. و امّا احوال انظار و تناظر بدين وجه است كه تثليث و تسديس، دو نظر مودّت و دوستى اند و مسعود و تثليث، اقوى از تسديس است و لذا آن را نظر تمام دوستى خوانده و اين را نظر نيم دوستى. و تربيع و مقابله نظر دشمنى و عداوتند و منحوس; مقابله تمام دشمنى و تربيع نيم دشمنى. و نظر دوستى با كواكب سعد نيك و محمودالتأثير است و نظر دشمنى با آنها بد نباشد بلكه محمود است يا متوسط على الخلاف و نظر عداوت با كواكب نحس بد و مذموم التأثير است و نظر دوستى با آنها چندان بد نباشد بلكه قليل الذم است و مقارنه و مجاسده با سعود در سعادت افزوده و با نحوس در نحوست افزايد.(عر)
نظرِ دشمن ـ چنانچه در ترجمه خود «نظر» مكشوف افتاد، در اصطلاح نجومى، عبارت از تثليث و تسديس است كه «نظر عداوت» هم گويند، چنانچه نظر دوستى يا مودّت در همان اصطلاح، عبارت از تربيع و مقابله است.
نظرِ دوستى; نظر عداوت; نظرِ مودّت--->نظر دشمنى.
نظرى ـ (چو سفرى) هر چيز منسوب به نظر و هم يكى از اقسام اَمرود[گلابى] است كه در «كمّثرى» مذكور افتاد و در اصطلاح منطقى، هر چيز برهانى را گويند كه محتاج به فكر و نظر و برهان باشد، به خلاف بديهى كه اين چنين نبوده و خودبه خود واضح و روشن گردد.(عر)
نظريّه ـ نام ديگر فرقه تلقينيّه است[به فصل دوّم مدخل «صوفيه» رجوع شود].
نظم ـ (ر) شعر و كلام منظوم و رشته مرواريد و هر چيز در رشته كشيده و جمع نمودن و كشيدن جواهر در رشته و موى فزونى را از باطن پلك چشم به ظاهر آن برآوردن و گروه بسيارى از ملخ و رجوع به «نطاق» هم شود.(عر)
نظير ـ (چو امير) مثل و مانند و مساوى.(عر)
نظيره ـ (چو سليقه) رئيس قوم كه منظور نظر باشد و در اصطلاح نجومى، نقطه مقابل هر چيزى را گويند از اجزاى فلكى، چنان كه گويند كه اوّل ميزان [ر.م] نظيره اوّل حَمَل[ر.م ]است و يا 15 ثور[ر.م] نظيره 15 عقرب [ر.م ]است و هكذا.(عر)

آيين هجدهم

(در حرف نون [كلمن] با عين سعفص)
نعائم ـ (چو مسالك) جمع نعامه[ر.م] و موضعى است در قرب مدينه و هم نام يكى از منازل ماه است كه به نوشته قطر[ر.ض]، در صورتْ شبيه به مرغ نعامه [شترمرغ ]است و ملامظفر[ر.ض] گويد: نعايم بيستمين منازل 28گانه ماه است كه علامت آن هشت ستاره متفرق است بر مجرّه [كهكشان] و حوالى آن و عرب مجرّه را به نهر آب تشبيه كرده و اين هشت كوكب را به هشت مرغ تشبيه نموده اند كه به آب خوردن آمده باشند و آن چهار را كه داخل مجرّه اند و از قدر ثالث [ر.م] هستند «نعايم وارده» خوانند، بدين معنى كه در چشمه آب خورند و آن چهار ديگر را كه در حوالى آن بوده و از قدر رابع [ر.م ]هستند «نعايم صادره» نامند، يعنى آب خورده و مراجعت نموده اند.(عر)
نعائم صادره; نعائم وارده--->نعائم.
نعام ـ (چو كَنار) بيابان و صحرا و موضعى است در يمن و دشتى است در يمامه [در جزيرة العرب] كه زراعت و نخلستان آن فراوان است و نعامه [ر.م] را هم گويند و يا جمع آن است و هم به نوشته قطر[ر.ض]، چهار ستاره است كه به «نعام وارد» معروف و چهار ستاره ديگرى است كه به «نعام صادر» مشهور و يكى از منازل ماه است و در توضيح اين مدعا، رجوع به «نعائم» شود.(عر)
نعامِ صادر; نعامِ وارد--->نعام.
نعامه ـ (چو كَناره) طريق و جاده و فرح و شادى و اعزاز و اكرام و جهل و ظلمت و قدم و باطن آن [شكم پا] و دهان اسب و دماغ آن و بيابان و صحرا و موضعى است در نجد و

صفحه 309 - جلد چهارم
رحل و راحله و طريق و جاده و بيدق [عَلَم] بلند شده و گروه و جماعت و هم به نوشته قطر[ر.ض]، نام حيوانى است كه خوراك آن ريگ و سنگ ريزه است و ظاهر، آن است كه همان شترمرغ است كه در «شترمرغ» مذكور افتاد و جمع آن، نعام و نعائم است.(عر)
نعايم ـ همان «نعائم» است كه در محاورات عامه همزه آن را بر خلاف قانون زبان عرب، مبدل به ياى حطّى نمايند.(عر)
نعرات ـ (چو صلوات) رجوع به «نعره» نمايند.(عر)
نعره ـ (چو سفره) خيشوم [بينى و پرده بينى] و (به فتح ثانى) خيشوم و تكبر و امر مهم و (چو طلبه) تكبر و امر مهم و (چو هرزه) صوتى كه از خيشوم برآيد و جمع آن، نعرات است و «نعره كوكب» كنايه از وزيدن باد و شدت حرارت هوا در وقت وزيدن آن است.(عر)
نعش ـ (ر) بقا و بلند كردن و قائم نمودن و مردگان را به خير و خوبى ياد كردن و تابوت مردگان را هم گويند در آن حالى كه ميّت در آن باشد و در غير آن حال «نعش» نگويند بلكه «سرير» گويند و هم چهار ستاره است از بنات نعش كه در «دب» اشاره نموديم.(عر)
نعل ـ (ر) كفش و چيزى است معروف از آهن و چرم و غيره كه بر ته آن و زير پاى ستور نصب نمايند.(عر)
نعل افكندن ـ درمانده شدن و به شتاب رفتن.
نعل بر آتش ـ نعل در آتش[ر.م].
نعل بها ـ مالى كه به تصدّق و فداى [فديه] ولايت خود به لشگر دهند تا از تاخت و تاراج ايمن باشند.
نعل چه ـ نعل زير كفش.
نعل چه گر ـ معروف است.
نعل در آتش ـ اضطراب و بى قرارى زيرا گويند چون خواهند شخصى را بر خود رام كنند، نام او را بر نعل اسبى كنده و آن را بر آتش نهاده و افسونى چند مى خوانند كه آن شخص مضطرب گرديده و رام شود.
نعل زده ـ اسب نعل شده و هم اسبى كه جميع اسباب و ضروريات آن را ساخته و از براى سفر مهيا كرده باشند.
نعلِ شام ـ ماه و دميدن صبح.
نعلِ وارون ; نعلِ وارونه; نعلِ واژگون; نعلِ واژگونه ـ كارى كه مردم پى به آن نبرده و خبردار نگردند.
نعلك ـ (چو عنبر) نوعى از ركاب و مصغّر نعل است.
نعلكى ـ (چو مثنوى) نوعى از ركاب است.
نعلى ـ (چو سعدى) هر چيز منسوب به نعل و در اصطلاح هندسى آن، رجوع به «شكل» نمايند.
نعلين ـ (ر) كفش عربى معروف و به پارسى «نخله»[گويند].(عر)
نعم ـ (چو تند) رفاهيت و خوشحالى و (چو شكم) جمع نعمت و (چو قمر) حرف جواب است به معنى بلى و شتر و گوسپند را هم گويند و جمع آن، انعام است.(عر)
نعمان ـ خون و شهرى است در حجاز و دشتى است در شام و هم عنوان ملوك حيره [ر.م] است هركدام باشد و هم نام پسر اعور يا منذر كه به مهندسىِ سنمار [معمارى رومى ]قصر خورنق را بنا نهاده به شرحى كه در «سنمار» و «خورنه» مذكور داشتيم و به نوشته بعضى، عاقبت در مداين [پايتخت ساسانيان در نزديكى بغداد] به زير پاى پيلش كشتند.(عر)
نعمانيّه ـ دهى است در مصر و موضعى است مابين بغداد و واسط كه به نوشته مراصد[ر.ض]، مردمانش شيعه و به مردى نعماننام منسوب است و به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، عنوان يكى از غلات شيعه هم هست كه از جمله فرق 73گانه امت مرحومه و به شيطانيّه هم موسوم و در عقايد دينيّه موافق اعتقادات هشاميّه [به «هشام» رجوع شود ]بوده و تنها در يك مسئله افتراق جسته و گويند كه خداى تعالى جسد نبوده بلكه نورى است به صورت انسانى.1
نعمت ـ (چو عنبر) تمتع و تنعم و به خوشى گذراندن و

1. از فرق شيعه و پيرو «ابوجعفر محمد بن نعمان احول» معروف به مؤمن طاق. شيخ طوسى او را گاهى از ياران امام صادق(عليه السلام) و گاه از اصحاب امام موسى كاظم(عليه السلام) شمرده است و مخالفان او را شيطان الطاق لقب داده اند. و تمام نسبت ها به وى ساخته و پرداخته مخالفان است. هشام، شاگرد امام صادق(عليه السلام)، از تهمت جسمى دانستن خدا پيراسته است و اين افترائى است كه بر او بسته شده است، هر چند ممكن است قبل از پيوستن به امام صادق(عليه السلام) چنين عقيده اى داشته است.(عليرضا سبحانى)

صفحه 310 - جلد چهارم
(چو دلبر) مال و احسان و روزى و مسرت و شادى و به پارسى «پلاو» [گويند].(عر)
نعمت جذر اَصَم ـ نعمت هشت بهشت.
نعمت گده ـ بهشت و جنت.
نعمت الله ـ يكى از مشايخ نقش بنديّه [به «نقش بند» رجوع شود] است كه به بابا نعمت الله[نخجوانى ]معروف است[در آقشهر تركيه مدفون است و تفسيرى به عربى بر قرآن و شرحى بر گلشن راز شيخ محمود شبسترى دارد] و هم نام يكى ديگر از مشاهير طريقت تصوف[شاه نعمت الله ولى] كه به نوشته بستان السياحة[ر.ض] و ديگران، مجمع آيات و مظهر كرامات بوده و نسب وى به شانزده واسطه به حضرت باقر(عليه السلام)اتصال يافته و سلسله طريقت او به حضرت رضا(عليه السلام)موصول و در اصل از قريه ماهان كرمان بوده و در 834 هجرى در 97سالگى وفات يافته و با شاهرخ ميرزا، پسر امير تيمور، معاصر بوده و خواجه حافظ هم در زمان او بوده است و طريقت «نعمت اللّهيّه» هم بدو منسوب و به جهت خصوصيات چندى از سلسله هاى ديگر ممتاز و تابعين اين سلسله در بلاد هند و كابلستان و ايران بسيار، خصوصاً در كرمان و عراق عجم [نواحى مركزى و غربى ايران] و آذربايجان و فارس و گيلان فراوان و طريقتى كه از افراط و تفريط دور و از عقايد فاسده مهجور بوده و مراتب شريعت و طريقت را جامع و تمامى عبادات و معاملات و مجاهدات آن موافق مقررات شرع مقدس بوده باشد، منحصر به همين سلسله نعمت اللّهيّه مى باشد كه موافق آنچه در «ذهبيّه» اشاره نموديم، از جمله سلاسل معروفيّه و بهواسطه صفات چندى امتياز يابند. اوّلاً اينكه لباس مخصوصى از براى سالكان اين طريقت معين نيست و از كلمات او است كه حق پرستى و خداجويى در هر لباس ممكن بوده و خرقه و جُبه را اعتبار نيست:
«مرد خدا كه شيوه تقوى طلب كند *** خواهى سفيدجامه و خواهى سياه باش»
و اين شيوه خلاف جمعى از سالكين سلاسل ديگر است زيراكه اكثرشان براى امتياز، كسوتى خاص و لباس مخصوص مقرر كرده اند و ثانياً اينكه در اين سلسله تنبلى و بطالت و ترك كسب نمى باشد. از سخنان او است كه هركس در هر كسبى كه دارد، تواناى بندگى بوده و آفريدگار خود را پرستش تواند نمود و هركه ترك كسب معيشت نموده و طريق عبادت پيش گيرد، هر آينه[همانا] شيرازه عالم نظام نپذيرد. بارى تعالى انسان را براى عبادت آفريده و به سه چيز محتاج گرادنيده: اكل و شرب و لباس و مسكن، و تحصيل آن سه چيز هم با سه چيز است: كسب و سرقت و طمع و خواهش از مردم، و به اتفاق عقلا اين دو قسم مذموم و نزد بارى تعالى شوم است. پس طريق تحصيل اكل و شرب و لباس و مسكن منحصر به كسب بوده و انسان را لازم است كه به جهت معيشت خود كسبى اختيار كند و در آن ضمن، معرفت الله را هم حاصل نموده و باب بندگى بر روى خود بگشايد و آيه مباركه(رِجَالٌ لاَ تُلْهِيهِمْ تِجَارَةٌ وَ لاَ بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللهِ)(نور، 37) هم دلالت بر مدعا دارد و اين شيوه نيز بر خلاف عادات بعض دراويش است كه ترك كسب و كار را لازم دانسته و احتراز از مشاغل دنيوى را واجب شمارند. و در آخر گويد كه در اين طريقت خصوصيات بسيار است كه موقوف به ارشاد شيخ است و رجوع به «ماهان» هم نمايند.
نعمت اللّهيّه ـ رجوع به «نعمت الله» شود و احمد رفعت[ر.ض ]گويد: از جمله فرق صوفيّه كه فقط اسم آن داير و عقايد و اصولشان در دست نيست.
نعمتى ـ (ر) اتباع شاه نعمت الله[ر.م] است كه مذكور افتاد و رجوع به «حيدرى» هم شود.
نعنا ـ (چو صحرا) به نوشته برهان[ر.ض]، مخفّف نعناع است.
نعناع ـ (چو سردار) نباتى است معروف دوايى و خوردنى تلخ طعم و خوش بوى و معطر و فى الجمله شبيه به بوى كافور كه در ابتدا دهان را گرم كرده و بعد تازه و سرد نموده

صفحه 311 - جلد چهارم
و قدرى آن را مى گزد و برّى و بستانى مى باشد. برگ برّى آن خشن تر و كوچك تر و بستانى نازك تر و نرم تر و به پارسى «هزارپا» و «نانا» و «نانه» و «پودنه باغى» و «پودنه بستانى» و «هيزار» ناميده و به رومى يا سريانى «هيزارما» گفته و به فرانسه «مانت» و به لاتينى «مانتا» و به يونانى «مانته» و به شيرازى «راقوته» گويند. و به نوشته بعضى از اجله اهل فن، گذاشتن جاويده آن بر موضع عقرب گزيده نفع عجيبى بخشيده و ضماد ساييده برگ آن در بواسير نافع و در دفع سمّيّت سگ ديوانه كارگر باشد.(عر)
نعنع ـ (چو عنبر) نعناع و (چو بلبل)نعناع و فرج فروهشته و يا نازك دراز و مرد بلندبالا و مضطرب الخلقه.(عر)
نعوظ ـ (چو نزول) انتشار ذكر و برخاستن آن.(عر)
نعيم ـ (چو امير) مال و نعمت و عطيه.(عر)
نعيمِ پاك ـ طاعت و عبادت و اعمال شايسته.

آيين نوزدهم

(در حرف نون [كلمن] با غين ضظغ)
نغاك ـ (چو چنار) ابله و نادان و ولدالزنا و حرامزاده.
نغام ـ (چو كَنار و چنار) گرد و غبار و زشت و زبون و ناخوش و سياه فام و تيره رنگ.
نغخواتين; نغخواد; نغخوال; نغخوالان ـ نانخواه و زنيان[ر.م ]و ناف و سوراخ آن.
نغروج; نغروچ ـ (چو اَمرود) رجوع به «وردانه» شود.
نغز ـ (چو سخت) چست و چابك و خوب و نيك و هر چيز طُرفه و عجيب كه ديدنش خوش آيد.
نغزك ـ (چو عنبر) مصغّر نغز و هم به پارسى يا تورانى[آسياى مركزى]، ميوه اى است بسيار لذيذ در هندوستان كه به هندى به «اَنب» و «انبه» موسوم و معرّب آن انبج مى باشد و در ابتدا بسيار زمخت بوده و آهسته آهسته ترش گرديده، پس به شيرينى آغازيده و عاقبت شيرين و آبدار و زردرنگ مى باشد و در اوايل رسيدگى سرخ مى شود و ثمر آن به اختلاف بلدان در جوزا [خرداد ]و سرطان [تير] مى رسد و تا پنجاه و شصت سال ثمر مى دهد و در اوايل، سال به سال بهتر بوده و در اواخر، بالعكس مى باشد و بعضى از اقسام اشجار آن در بعضى بلاد در تمام سال ثمر مى دهد ليكن به شيرينى و خوبى ميوه موسمى نمى باشد و اقسام آن در لحمى و كم آبى و بى ريشگى و ريشه دارى و طعم و رايحه و شكل و شادابى و كوچكى و بزرگى و اوصاف سايره فراوان و هيچ ميوه اى به اختلاف اقسام آن نمى رسد، چنانچه در كوچكى تا برابر هليله كابلى [ر.م] و در بزرگى تا يك من تبريزى در بنگاله [بنگلادش ]ديده شده و همچنين در اوصاف ديگر كه داراى انواع بى شمار است. و درخت آن به قدر درخت گردكان[گردو] و از آن بزرگ تر و با اختلاف اراضى و اهويه [هواها] بعد از سه چهار سال از نشانيدن تخم آن تا هشت و نه سال به ثمر مى آيد و انبه در بعضى بلاد ديگر نيز مثل عمان و سودان و بلاد يمن و بعضى از توابع لار به عمل آيد اما به وفور و خوش طعمى هند و دكهن[دكن] و بنگاله نمى رسد.
نغزيدن ـ (چو ترسيدن) پيراستن.
نغل ـ (چو شتر) نغول(بر وزن نزول)[ر.م] و (چو سبُك) غار و مغاره و آغل و (چو سخت و خَجِل) به عربى، ولدالزنا و پوست ضايع شده در دباغت و (چو قمر) بد نيّت بودن و افساد نمودن و كين و كدورت بستن و فاسد شدن جراحت و ضايع شدن پوست در دباغت.
نغم ـ (چو سخت و خَجِل) كاويدن و سوراخيدن كه به عربى «نقب» خوانند بلكه ظاهر آن است كه «نغم» گفتن هم از تغيير لهجه عوام است كه نقب عربى را همين طور استعمال كرده اند و (چو سخن)به عربى، جمع نغمه (بر وزن سفره) است كه جرعه را گويند و (چو سخت و قمر) كلام خفى و با طرب خواندن و حسن صوت در قرائت كه در مقام اراده وحدت، «نغمه» (بر وزن طلبه و هرزه) و آن را به پارسى «سرود» و «ترانه» و «شكن»[گويند].
نغمه--->نغم.(عر)
نغمه عنقا ـ نوايى است از موسيقى.
نَغَن; نَغَنخَلان; نَغَنخواد; نَغَنخوال; نَغَنخوالان ـ ناف و سوراخ آن و نانخواه و زنيان [ر.م] [به «نغخواتين» هم رجوع شود].

صفحه 312 - جلد چهارم
نغنغ ـ (چو بلبل و عنبر) پيمانه بزرگ غلّه كه هر نغنغى چهار خروار است.
نَغنَويدن ـ مركّب از «غنويدن» و «نه» حرف نفى است، يعنى نخوابيدن و نغنودن.
نغو ـ (چو عمو) درخت زردآلو.
نغوسه ـ (چو مقوله) دل شكستن و دل شكسته را تسكين دادن و به سخن آهسته ديگران گوش دادن.
نغوشا; نغوشاك ـ گبر و جهود و آتش پرست و كيش و مذهب ايشان و از دينى به دينى نقل كردن كه «ارتداد» گويند و اين چنين كس را هم گويند كه «مرتد» نامند و بالخصوص فرقه صابئيّه را هم بدين اسم موسوم دارند كه در «صاب» مذكور افتاد و نام جهودى هم هست.
نَغوشاكيدن; نغوشاييدن ـ مرتد بودن و از دين برگشتن.
نَغوشه ـ بر وزن و معنى نغوسه.
نغوك ـ (چو نگون و عمود) نغوشاك[ر.م].
نغول ـ (چو عمود) غار و مغاره و آغل و ناغول [ر.م] و (چو نزول) بيخ ديوار و دشت و بيابان و راه دور و دراز و تمام و انجام و غوررسى[تفحص] در كارها و از روى فهم و دانستگى كارى كردن و هر چيز ژرف و عميق، خصوصاً چاه و دريايى كه قعر آن بسيار ژرف باشد.
نغوله ـ (چو مقوله) زلف خوبان است.

آيين بيستم

(در حرف نون [كلمن] با فاى سعفص)
نفاس ـ (چو چنار) نفاست و ولادت و خونى كه بعد از ولادت يا در حين ولادت برآيد.(عر)
نفاست ـ (چو شماتت) بخل كردن و خون نفاس ديدن و نفيس و مرغوب بودن.(عر)
نفاغ ـ (چو چنار) قدح بزرگ شراب خوارى.
نفاق ـ (چو چنار) منافق بودن و (چو كَنار) رايج بودن معامله، در مقابل كساد.(عر)
نفال ـ (چو كتاب) رجوع به «نفل» شود.(عر)
نفام ـ بر وزن و معنى نغام.
نفايه ـ (چو كرايه) نغام [ر.م] و به عربى، سيم ناسره [سكه تقلبى ]است.
نفت ـ (چو سخت) دُهنيّتى [روغنى] است سريع الاحتراق معدنى كه عربى و يا معرب آن نفط و به نام سفيد و سياه به دو قسم بوده و اوّلى لطيف تر و دويّمى هم به تقطير، سفيد مى شود و در پزشگى نامه[ر.ض] فرمايد: نفت جسمى است مايع و بى رنگ و فرّار و قابل اشتعال كه در مابين بعضى از طبقات زمين موجود است و بهواسطه چشمه هاى بزرگ يا كوچك خارج مى شود و اين چشمه ها در بعضى نواحى ايران وجود دارند و مشهورترين آن نفت شوشتر است و آن را نوعاً «نفت سفيد» مى نامند. و اما نفت سياه عبارت از نفتى است مخلوط به قير و جسمى است مايع و قابل اشتعال كه به طور چشمه از زمين و از مابين بعضى تخته سنگ ها خارج مى گردد و در فرانسه و ايطاليا و هندوستان و آمريكا و بادكوبه[باكو ]چشمه هاى اين قسم نفت وجود دارند و آن را تقطير كرده و جهت حصول روشنايى استعمال مى كنند.
نفت سفيد; نفت سياه; نفت شوشتر--->نفت.
نفج ـ (چو سخت) كاغذ نوشتنى و شخصى كه در وقت سخن گفتن، خيو[آب دهن] از دهنش برآيد.
نفخ ـ (چو هند) راسو و شغال و (چو سخت) به عربى، دميدن و تركيبات آن مانند تركيبات «نفخه» است.
نفخه ـ (چو سركه) شغال و راسو و (چو هرزه) به عربى، يك مرتبه دميدن است.
نَفخه احيا; نَفخه اماته--->صور.
نَفخه روح ـ دخول روح در جسد آدم و هم چيزى است كه جبرئيل در آستين حضرت مريم، مادر عيسى(عليه السلام)، دميده كه در «عيسى» اشاره نموديم.
نفخه صعق; نفخه صور; نفخه فزع; نفخه قيام--->صور.
نفر ـ (چو سخت) رميدن و كوچيدن و متفرق بودن و اعراض نمودن و غلبه كردن و به طرف چيزى سرعت كردن و جماعتى كه از موضعى به موضعى ديگر كوچ كنند و گروهى كه در امورات مردم پيشرو باشند و نام روزى است كه حجاج مكه در آن روز از كوه منى به مكه مراجعت نمايند و (چو شدت) دهى و يا شهرى است از نواحى

صفحه 313 - جلد چهارم
بصره يا بابِل و يا نام قديمى ديگر شهر بابل است و (چو قمر) مردمان و عدد مابين سه و هفت يا ده كه در زياده از ده اطلاق ننمايند و روز مذكور را هم گويند و هم به نوشته بستان السياحة[ر.ض]، نام يكى از طوايف ترك است كه در ايران سكونت داشته و در فارس و عراق بسيارند.
نفرت ـ (ر.ف) و به پارسى «تول» و «توليدن» و «آريغ» و «آزيغ» و «شم»[گويند].(عر)
نَفروج; نَفروچ ـ بر وزن و معنى نغروج [وردنه].
نفرى ـ (چو سفرى) منسوب به نفر و (چو هندى) مخفّف نفرين.
نفريد ـ (چو دلگير) نفريدن [نفرين كردن] و ماضى قريب از آن.
نفريدن ـ (به كسر اوّل) نفرين كردن.
نفرين ـ (چو دلگير) دعاى بد كه «بسور» و «فريه» و «مرغوا»[گويند].
نفس ـ (چو قمر) بخل و حسد و احسان و وسعت امر و كلام طويل و نسيم هوا و هوايى كه در جوف و بدن حيوانى داخل گرديده و خارج گردد و جمع آن، انفاس است و (چو سخت) آب و رأى و اراده و عيب و عقوبت و همّت و عزّت و عظمت و ذات و حقيقت امرى و چشم و جسد و هيكل بشرى و نفاس ديدن و خون، خصوصاً خون جهنده و روح و عقل را هم گويند و به مناسبت اوصاف مختلفه و مقامات متفرّقه آن، داراى چند مرتبه بوده و در هر يك مرتبه به اسمى مسمّى گردد، چنانچه در مقام تبعيّت هوا و هوس و تعقيب خواهش هاى خود كه پى دلخواه خود رفته و شيوه حسنه ديانت و يا انسانيّت را ملحوظ ندارند، به «امّاره» موصوف دارند. و در بسط زايد اين اجمال گوييم كه نفس آدمى به حسب هوا و طبيعت، به حكم (إِنَّ النَّفْسَ لأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ)(يوسف، 53) پيوسته خواهد كه فرمانده باشد، نه فرمان بر و اين صفت عين منازعه با حق تعالى است در الهيّت و معبوديّت. پس هرگاه در نفس سالك صفت انقياد اوامر الهى پديد آمده و امّاريّت او مبدل به مأموريّت گردد، اين منازعه مرتفع باشد و ايمان سالك كه به مثابه نور است، متزايد گردد و به مصباح ايمان هماره آيينه قلب و مشكات بدن او منوّر گردند و هر چند ايمان در خودى خود منوّر است امّا چون نور عمل بدان پيوندد، نور على نور مى باشد. بارى، نفس را در مقام مذمت و ملامت خود كه اعمال خيريه خود را اگرچه بسيار باشد، حقير شمرده و سيّئات خود را اگرچه بسيار كم باشد، بزرگ ديده و ازاين رو هماره خود را توبيخ و ملامت كرده و به جهت تقصير در ايفاى وظايف ديانت مذمّت نمايد، به «لوّامه» موسوم نمايند. و در مقام اطمينان به معارف حقه، به طورى كه اصلاً مقرون به شك و مخلوط به شبهه نباشد، مقيّد به «مطمئنّه» سازند و يا خود مطمئنّه عبارت از نفسى است كه تمامى حوادث زمانى و وقايع كونى را عين صلاح و واجب و لازم شمرده و از اين جهت، كمال وقار و اطمينان را بر خود لازم دانسته و خوف و حزن و اندوه و غم مضطربش نسازد و در مقام رضا به قضا و قناعت به نعم موجوده و موهوبه از طرف حضرت بارى متصف به «راضيه» نمايند، چنانچه به اعتبار اينكه خدا از او راضى و خشنود گردد «مرضيّه» نامند و در مقام معرفت خير و شر دينى خود كه در حقيقت از پرتو نور الهام و غيبى و اوّلين توفيق خداوندى است، به «ملهمه» مقيّد نمايند(فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَ تَقْوَاهَا)(شمس، 8).(عر)
نفس آباد ـ (به فتح فاء) سينه و جگر سفيد كه محل نفس است [نظامى گنجوى گويد:
«در نفس آباد دم نيم سوز *** صدرنشين گشته شه نيمروز»1].
نفس اعظم ـ (به سكون فاء) روح اعظم [روح انسانى و روح القدس].
نفسِ امّاره ـ (به سكون فاء) به «نفس» رجوع شود.
نفْس الامر ـ (ق) واقع و حقيقت امر.
نفْسِ انسانى ـ روح انسانى است.
نفْسِ اوّل ـ عقل اوّل است.
نفس تنگ ـ (به فتح فاء) مقدار زمان يك چشم برهم زدن.
نفْسِ حيوانى ـ (به سكون فاء) روح حيوانى است[به

1. مخزن الاسرار، در صفت شب و شناختن دل.

صفحه 314 - جلد چهارم
«روح» رجوع شود].
نَفَسْ دراز ـ مردم پرگوى.
نفسِ راضيه ـ (به سكون فاء) رجوع به «نفس» شود.
نفْسِ كل ـ عقل كل است.
نفسِ لوّامه; نفسِ مرضيّه; نفسِ مطمئنّه ـ (به سكون فاء) رجوع به «نفس» شود.
نفْس معظّم; نفْس مكرّم ـ (ق) روح معظّم[جبرئيل ]است.
نفْسِ مُلهَمه--->نفس.
نفسِ منتصب ـ (به فتح فاء) در اصطلاح اطبا، نفسى است كه بيرون نيايد مگر اينكه شخص راست ايستاده و گردن خود را به طرف بالا دراز نمايد تا بدين سبب مجراى نفس گشاده گردد.
نَفسِ منتصف ـ هم در اصطلاح اطبا، آن است كه نصف ريه كه محل نفس است، آفت خورده و نصف ديگرش سلامت باشد.
نفْسِ ناطقه ـ روح انسانى است و يا به اعتبار تدبير بدن و تعلق به آن، «نفس ناطقه» گفته و به ملاحظه توجه به عالم علوى، «روح» و «سرّ» گويند.
نفْسِ نباتى ـ روح نباتى است [به «روح» رجوع شود].
نفشيله ـ (چو گنجينه) قليه اى است كه از گَزَر [نوعى هويج] و گندنا [نوعى تره] و تخم مرغ و گوشت مرغ ترتيب دهند.
نفط ـ عربى و يا معرّب نفت است.
نفع ـ (ر.ف) [كه «سود» و «بهره» و «خنج» و «نجع» هم گويند].(عر)
نفق ـ (چو خَجِل) اسب تندرو و باجرأت و (چو قمر) قلّت و كمى و فانى شدن و (چو سخت) خارج شدن موش دشتى از نُفقه [لانه پنهانى] خود.(عر)
نفقه ـ (چو طلبه) مسكن و انفاق و خرج كردن و هرآنچه خرج مى كنند از درهم و دينار و غيره و جمع آن، نِفاق و نفقات است و به پارسى «هزينه»[گويند] و(به ضمّ اوّل) آشيان پنهانى موش صحرايى كه آن را پنهان كرده و آشيانى ديگر ظاهر سازد.(عر)
نفل ـ (چو سخت) نافله و سوگند خوردن و بى قصد عوض، چيزى دادن و (چو سخن) سه شب چهارمى و پنجمى و ششمى ماه، چنانچه سه شب اوّلى آن را «غُرر» گويند و (چو قمر) تره اى است خوردنى و زيادت و غنيمت و هبه و عطيه و جمع آن، نفال و انفال است و لفظ انفال در اصطلاح فقهى، چيزهايى را گويند كه مخصوص وجود مقدس امام معصوم بوده و جزو بيت المال مسلمين است، مى باشد و آنها موافق فرموده فقها، عبارت از چند چيزند:
   1. ميراث بىوارثان.
   2. رؤوس جبال با هرآنچه در آنها است.
   3. وسط صحراها با هرآنچه دارند.
   4. نيزارها.
   5. اراضى غير معموره كه مالك معينى ندارند.
   6. بلادى كه اهالى آنها مرده باشند.
   7. بلادى كه ملاّك آنها صرف نظر كرده و به جايى ديگر رفته باشند.
   8. بلاد كفّار كه با رضاى خودشان بدون جهاد تسليم مسلمانان كرده باشند.
   9. غنائم جهادى كه بى اذن امام وقوع يابد.
   10. خالصه جات و خصايص سلاطين اهل حرب كه از براى شخص خودشان اختصاص داده باشند.
   بارى، گاهى لفظ «انفال» چيزهايى را نيز گويند كه حضرت بارى ـ جلّ كرمه ـ من باب تفضّل در حق امت مرحومه، حلال فرموده و درباره ديگر امم حرام بوده است.(عر)
نفنغ ـ نغنغ [پيمانه غلّه كه چهار خروار است] و ظاهراً تحريف شده.
نفى ـ (چو سعى) انكار كردن و راندن و دور كردن و زايل نمودن و دور و زايل بودن.(عر)
نفى بلد ـ كسى را از شهر خارج كردن.
نفير ـ (چو امير) فرياد و ناله و برادر كوچك كرناى كه «شيپور» و «ناى رومى» هم گويند و به عربى، به معنى نفر (بر وزن سخت و قمر) [ر.م] است.
نفيرنامه ـ حكم و فرمانى كه حكام و سلاطين به جهت

صفحه 315 - جلد چهارم
جمع كردن لشگر مى نويسند.
نفيس ـ (چو امير) مال كثير و هر چيز خوب و مرغوب و به پارسى «تنسُخ» [گويند] و هم نام قصرى است در يك فرسخى مدينه.

آيين بيستويكم

(در حرف نون [كلمن] با قاف [قرشت])
نقا ـ (چو دعا) جمع نقاوت [خلاصه و برگزيده هر چيزى ]و (چو قضا) نقاوت و مطلق استخوان و يا خصوص مغزدار و تهى ميان از آن و يك قطعه از ريگ بيابان كه برجسته و مثل تل[تپه] شده باشد.(عر)
نقاب ـ (چو كتاب) مرد علامه و روبه رو شدن و بدون سابقه تبانى ملاقات نمودن و به يكديگر مفاخرت كردن و در مقام مفاخرت غالب آمدن و روپوش معروف زنان كه روى خودشان را تا نرمه بينى مى پوشند و مطلق روپوش را هم گويند و جمع آن، نُقُب است و رجوع بدانجا هم شود و نام موضعى هم هست در نواحى مدينه كه محل افتراق دو جاده است.(عر)
نقاب خضرا ـ آسمان.
نقاب سياه ـ شب و آسمان.
نقاب كبود ـ آسمان.
نقاب نيلى ـ شب و آسمان.
نقّاد ـ (چو بقّال) صرّاف و هركه نيك و بد و سَره [خالص ]و قلب پول و غير آن را از همديگر جدا نمايد و شبانِ [چوپان] گوسپندِ نقد را هم گويند و رجوع به «نقد» هم نمايند.(عر)
نقار ـ (چو چنار) محاجه كردن و در سخن رد و بدل نمودن و (چو بقّال) تفتيش كننده و عيب گيرنده و مرغى كه دانه را از زمين برچيند و كسى كه سنگ را تراشيده و يا بر روى آن مى نويسد و كسى كه تير را بر نشانه رساند و به معنى زننده و چيزى كه آن را مى زنند، خصوصاً آن كه انگشت بزرگ را بر انگشت ميانه زند كه به صدا درآيد و بدين معنى «نقّاره» هم گويند و در اصطلاح نجومى آن، رجوع به «عوّا» نمايند.(عر)
نقاره ـ (چو شماره) مقدارى كه مرغ در منقار خود برمى دارد و (چو علاّمه) رجوع به «نقار» شود و به پارسى «بامزَد» گويند.(عر)
نقّاش ـ (ر.ف)[كه «نگارگر» و «چهره پرداز» و «چهره گشا» هم گويند]. (عر)
نقاط ـ (چو كتاب) جمع نقطه و (چو بقّال) كسى كه حروف را نقطه گذارد.(عر)
نقاط اربعه; نقاط اصليّه; نقاط فرعيّه--->جهات اصليّه.
نقال ـ (چو چنار) جمع نقله است كه تير كوتاه و پهن را گويند و (چو بقّال) كسى كه چيزها را از موضعى به ديگرى نقل نمايد و اسبى كه پاى هاى خود را زود زود بردارد.(عر)
نقاوت ـ (چو سماور و مبارك) خلوص و حسن و لطافت و ممتاز و خلاصه هر چيزى و (چو مبارك) نباتى را نيز گويند كه بدان جامه شويند و جمع آن، نقا و نقاء (بر وزن دعا و شمار) است.(عر)
نقاهت ـ (چو شماتت) حالت نيم صحّت كه بعد از بهبودى يافتن از مرض باشد.(عر)
نقايت ـ بر وزن و معنى نقاوت.(عر)
نقب ـ (چو شتر) جمع نقاب و (چو تند) علّت [بيمارى ]جَرَب[گرى] و قطعات متفرقه آن و (چو سخت) به همين معنى و سوراخ و سوراخيدن و راه ميان دو كوه و از وقايع خبر دادن و خبر گرفتن و تفتيش نمودن و به پارسى «آهون» [گويند].(عر)
نقباء ـ (چو صلحا) جمع نقيب است.(عر)
نَقجوان--->نخجوان.
نقد ـ (چو تند و شتر) لاغر و (چو هند) لاغر و آن كه دير بزرگ شود و (چو خَجِل) مردم دندان شكسته و (چو قمر) شكستن دندان و نوعى از درخت و قسمى از گوسفند است كه در بحرين مى باشد و جمع آن، نقاد است و (چو سرد) پول رايج و ضد نسيه كه به پارسى «پيشادست» و «پيش دست» گويند و هم به معنى صرّافى كردن دراهم و غيره [است].(عر)
نقدِ جان; نقدِ حيات; نقدِ روان; نقدِ زندگانى ـ روح و سيم [سكه نقره] و زر.

صفحه 316 - جلد چهارم
نقدِ شش روزه ـ دنيا و مافيها.
نقدِ عُمر ـ نقد جان[ر.م].
نقدگيران ـ رشوت خواران و طالبان دنيا.
نقدينه; نقديّه ـ (ر) پول و سيم [سكه نقره] و زر.
نقر ـ (چو سخت) تفتيش و زدن و عيب گرفتن و دانه چيدن مرغان و سنگ كندن و در آن چيز نوشتن و سوراخ كردن و آوازى كه از برهم زدن انگشت ابهام و ميانه برآيد و (چو خَجِل) غضبناك و (چو سخن) رجوع به «نقره» شود و (چو قمر) غضب كردن و هم به نوشته بستان السياحة[ر.ض]، نام هندى شهر و بلد است و بالخصوص شهرى است بزرگ از بلاد دكن كه همه چيزش حَسَن و فراوان و حبوباتش ارزان و خاكش طرب انگيز و زمينش حسن خيز و باغاتش بى شمار و آبش سازگار و بسيار و مردمانش مابين هندو و حنفى و امامى و بنا كرده ملك احمد ابن نظام الملك، اوّلين ملوك نظام شاهيّه[896ـ 1016هـ]، است كه صد سال آنجا را دارالملك[پايتخت] خود نموده اند و به همين جهت اين شهر را احمد نقر گفتند، يعنى شهر احمد. پس بهواسطه قرب مخرج، قاف آن مبدل به گاف پارسى شده و احمدنگر گرديد. و اين شهر در آن زمان داراى ازدحام بى حد بوده، چنانچه گويند كه حسين نظام شاه ابن برهان نظام شاه ابن ملك احمد هفتاد هزار سواره و پانصد هزار پياده داشته و اكثر لشگريان در ركاب آن شهريار بودند و اين شهر را كه دارالملك كشمير است، سرى نقر هم گويند و در سمت شرقى آن كوهى و در قلّه آن خانقاهى در غايت دلخواهى است كه مسكن درويشان و محل آسايش است و دور كوه را حصار محكمى از سنگ تراشيده كشيده و در استحكام آن قلعه مساعى جميله به كار برده اند. و در آن قلعه مسجدجامعى است كه قرب چهارصد ستون يكپارچه از چوب كه بلندى آن تقريباً هفت گز و قطر آن در بغل نگنجد.
نقرس ـ (چو كشمش) نقريس[طبيب حاذق و راهنماى ماهر] و هلاكت و داعيه عظيمه و چيزى است كه زنان به شكل گل ساخته و بر سر خود نصب كنند و رجوع به «مفصل» هم شود.(عر)
نقره ـ (چو سركه) زنيان [ر.م] و مراجعه و ترديد در كلام و (چو هرزه و يا به كسر قاف) موضعى است در راه مكه كه يكى از منازل حجاج است و (به ضمّ اوّل و فتح باقى) دردى است كه در پهلوها و پاى هاى گوسپندان پديد آيد و (چو پُسته) حلقه دبر و گودى آخر استخوان قمحدوه [پشت سر] و گودال مستدير كوچك كه جمع آن، نقر (بر وزن سخن) است و در معنى معروف آن، رجوع به «سيم» نمايند كه بدين معنى هم عربى است و در فرهنگ مخزن[ر.ض ]بدين معنى، فارسى دانسته و همچنين است در برهان[ر.ض] ليكن خلاف ظاهر و منافى اختصاص حرف قاف بر عرب است و كنايه از هر چيز سفيد هم هست.(عر)
نقره به آهن رسيدن ـ نيكى به بدى و خوشى به غم و فراغت به رياضت رسيدن.
نقره خام ـ صفا و نرمى و پاكيزگى.
نقره خِنگ زرتشتى ـ آفتاب [خنگ يعنى اسب سفيد].
نقريس ـ (چو دلگير) طبيب حاذق و دليل [راهنماى ]ماهر.(عر)
نقش ـ (ر.ف) [نگاشتن و كندن نگين و زينت كردن].(عر)
نقش آباد ـ شراب آتشى.
نقش بِحَرام ـ مردم خوش قد و قامت كه تنبل و هيچ كاره باشد.
نقش بر آب زدن; نقش بر آب كشيدن ـ محو و برطرف كردن و كارهاى عبث و بى فايده نمودن.
نقش بستن ـ عكس و صورت كشيدن.
نقش بند ـ عكاس و نقاش و مصوّر و كنايه از ذات بارى و عنوان مشهور خواجه محمد بهاءالدين شاه اويسى بخارى ابن محمد بخارى مى باشد كه از كبار عرفا و صوفيه و از اجله پيران طريقت و مؤسس طريقت نقش بنديّه مى باشد كه به نوشته احمد رفعت عثمانى[ر.ض]، از خواجه امير كلال كسب طريقت و فيض و معرفت نموده و او هم مريد خواجه محمد باباى سماسى بوده و وى هم از خواجه على رامتينى معروف به عزيزان اخذ فيض نموده و سلسله نسبت خواجه على هم بهواسطه خواجه محمود انجير

صفحه 317 - جلد چهارم
فغنوى و خواجه عارف ريوكرى به خواجه عبدالخالق غجدوانى پيوسته و بدين طريق به صدّيق اكبر پيوندد. و به همين جهت در جاى ديگر گويد كه خواجه بهاءالدين در ظاهر از سيد امير كلال و در باطن از خواجه عبدالخالق غجدوانى كسب فيض و معرفت نموده.
   بارى، شاه نقش بند در 718 هجرى تولد يافته و در 791 هجرى درگذشته و در قصر عارفان [دهى در نزديكى بخاراى ازبكستان] مدفون گرديد:
«خواجه اعظم بهاءالحق و الدين نقش بند *** آن كه مشهور ولايت شد كمال ملتش
مسكن و مأواى او چون بود قصر عارفان *** قصر عرفان زين سبب آمد حساب رحلتش»
   و طريقت نقش بنديّه را كه به شاه نقش بند مذكور انتساب دارد، پيش از زمان شيخ عبدالخالق غجدوانى مذكور، طريق خواجگان مى گفتند و اساس و اصول آداب نقشيّه بدين دستور است: هوش در دم، نظر در قدم، سفر در وطن، خلوت در انجمن، بازگشت [و ]نگاهداشت. و اين طريقت به نام احراريّه، ناجيه، جاميّه، خالديّه، مراديّه، مجدّديّه، مظهريّه، كاسانيّه[و] ملاميّه نوريّه به چندين شعبه منشعب مى باشد. و جلال الدين رومى تبليغ لفظ جلال را به شاه نقش بند منظور داشته و به همين نظر آن لفظ را به خواجه على مذكور وديعه سپرده و او هم به خواجه محمد باباى سماسى توديع كرده و وى هم به امير كلال تفهيم نموده و او هم به شاه نقش بند تبليغ و تلقين نمود و ولادت شاه نقش بند، سى سال بعد از وفات مولانا بوده و علاءالدين عطّار و حافظ بخارى محمد پارسا از اخص خلفاى او بوده اند. بارى، در بستان السياحة[ر.ض] گويد: گويند نقش بند يكى از دهات بخارا است و چون شيخ بهاءالدين، مؤسّس فرقه نقش بنديّه از آنجا بوده، بدين اسم مشهور شده; مانند سلسله چشتيّه كه مروّج آن خواجه احمد از قريه چشت [نزديك هرات ]بوده و آن طريقه به نام ايشان شهرت يافته و بعضى در وجه تسميه نقش بند گفته كه شيخ بهاءالدين از كثرت ذكر به مقامى رسيد كه ذكر «لااله الاّالله» در قلب وى نقش بست; پس به نقش بندى اشتهار يافت، چنان كه يكى از بزرگان بدين معنى اشارت نموده:
«اى برادر! در طريق نقش بند *** ذكر حق را بر دل خود نقش بند».
و ما نظر خود را درباره مطلق صوفيه در آن مدخل گفتيم.
نقش بندِ حوادث ـ خداى تعالى است.
نقش بنديّه--->نقش بند.
نقشِ بى غبار ـ نفرين مظلوم است مر ظالم را.
نقشِ پرگارِ كُن ـ تمامى مخلوقات [نظامى گنجوى گويد:
«چو فرمانده نقش پرگار كن *** به فرمان من كرد ملك سخن
برانداختن كردم از راى چُست *** كه اين مملكت بر كه آيد درست»].
نقشِ پَرِ مور ـ شان عسل و خانه زنبور.
نقشِ حرام ـ نقش به حرام [مردم خوش قد و قامت و هيچ كاره].
نقشِ خاك گوهرى ـ صورت مردم اصيل و نجيب و صالح.
نقشِ ديوار--->فغوار.
نقشِ رجب ـ در آثار عجم[ر.ض] در ضمن سياحت خود گويد كه از تخت جمشيد حركت كرده و در تنگى رفتم كه آن را نقش رجب و نقش قهرمان خوانند و آن تنگ در همان كوه رحمت است كه تخت جمشيد در پايان آن واقع شده و نقش رجب نيم فرسخ از تخت جمشيد دور و در طرف جنوبى آن است. پس، از نقش رجب حركت نموده و به مكانى رفتم كه مسمّى به نقش رستم است و آن به فاصله سه ربع فرسخ از جنوب تخت جمشيد است و آن را نقش رستم گفتن بى معنى است و دهاتى ها هر صورت قوى هيكلى را كه ببينند، آن را نقش رستم گويند. بالجمله، نقش رستم در كوهى ديگر

صفحه 318 - جلد چهارم
است غير از كوه تخت جمشيد و در ميان دو كوه رودخانه سيوند است. و شرح اجمالى نقش رستم آن است كه قريب به زمين، قطعه اى از كوه را صاف نموده اند كه در آن نقش دو صورت سواره اى است كه در دست يكى از آنها حلقه اى است و آن دست را دراز نموده و سوار ديگر دست به سوى آن حلقه برده است كه گويا حلقه معاهده و بيعت است.
نقشِ رستم--->نقش رجب.
نقشِ زياده ـ اسم بى مسمّى و هرآنچه قابل ديدن نباشد.
نقشِ قندهار ـ صورت خوب و دلكش.
نقشِ قهرمان--->نقش رجب.
نقشِ كل ـ عرش اعظم.
نقشِ نيك ـ زمان خوب كه بگذرد.
نقشه ـ (ر.ف) كه يك نقش است و طرح اندازى را هم گويند كه به پارسى «گرده» و «چربه» و «چربك»[نامند].(عر)
نقص ـ (چو سخت) عيب و عار و كم و ناتمام بودن چيزى بعد از آنكه تمام شده باشد، خواه در عقل و دين باشد و يا غير آنها، به خلاف نقصان كه تنها در غير عقل و دين استعمال نمايند و نقص را به پارسى «اَنفَت» و «كاست» و «كاهش» [گويند].(عر)
نقصان ـ (چو گلدان) مقدار كم شده از چيزى و رجوع به «نقص» هم شود و به پارسى «اَنفَت» [گويند].(عر)
نقض ـ (چو هند) شتر لاغر و (چو تند) بنيان منهدم و (چو سخت) آواز مفصل آدمى و صوت عقرب و وزغه و عقاب و نعامه [شترمرغ] و باز و سمانى [ر.م] و خراب كردن و استخوان شكستن و ريسمان تابيده را گشادن و در عهد و وعده خود ثابت نبودن.(عر)
نقط ـ (چو سخت) نقطه گذاشتن و (چو سخن) جمع نقطه.(عر)
نُقَطِ اربعه; نُقَطِ اصليّه; نُقَط فرعيّه ـ نقاط اصليّه و فرعيّه اند[به «جهات اصليّه» رجوع شود].
نُقطَوى ـ منسوب به نقطه، خصوصاً اهل مذهب نقطه [ر.م ]را گويند.
نقطه ـ (چو پُسته) علامتى است مثل كُره كوچكى كه در زير و زبر بعضى از حروف معلومه به جهت امتياز از يكديگر مى گذارند كه به پارسى «پند» و «فند» و «تيل» و «كته» است و هر يك قطعه از اراضى را هم گويند و مركز دايره را هم «نقطه» نامند و جمع آن، نقط و نقاط است و در اصطلاح هندسى و فلاسفه، محل تلاقى دو خط و هم، چيزى است كه در هيچ يك از ابعاد ثلاثه عرض و طول و عمق قسمت پذير نباشد و به عبارت ساده، هيچ يك از آنها را نداشته باشد و در بسط زايد آن، رجوع به «جوهر فرد» و «مقولات عشره» نمايند و هم موافق نوشته بستان السياحة[ر.ض]، نام مذهبى است مشهور و در كتب قوم مسطور و مؤسّس آن محمودنامى بوده كه در 800 هجرت از بلوك پسخان [در گيلان] به وجود آمده و مراد وى از نقطه، خاك است و آسمان را هوا دانسته و ماه را شعاع آب انگاشته و ذات انسانى را خدا شناخته و خود را شخص واحد گويد و اعتقادش اينكه رجعت آدمى ضرورى است، بدين روش كه چون مرده را به خاك برند، اجزاى بدنش به صورت جمادى يا نباتى ظهور كند; پس، آن نبات غذاى حيوانى و يا خوراك انسانى گرديده; پس به كسوت انسانى و يا حيوانى ديگر درآيد و اجزاى وى متفرق نشوند بلكه باز بدين عالم برآيند، مناسب علم و عمل خود در شكل جمادى يا حيوانى يا انسانى يا نباتى و قائل به وجود نفس ناطقه مجرده نيستند و افلاك را خارج از عناصر ندانند و نقطه خاك را مبدأ اوّل دانند و نيز گويند اگر شخصى مجرد و بى زن و فرزند تقليل خوراك و پوشاك نمايد، تدريجاً ترقى كرده و به مرتبه خدا برسد و قدرت و قوّت پيدا نمايد كه هرچه خواهد بكند و اگر علاقه فرزند و زن داشته و نيكواطوار و پسنديده كردار باشد، امين گردد و امين كسى را گويند كه در دين نقطوى آمده و تأهّل نمايد و نيز گويد تا كسى خود را نشناخته، بنده است و چون خود را شناخت، خدا است و در كلمات ايشان است: «لا اله الاّ المركّب المبين»، و «مركّب مبين» عبارت از انسان است. و هم گويد كه در نشئه [خلقت ]سابقه حسين ابن على(عليهما السلام)، موسى بوده و يزيد، فرعون و چون در آن نشئه، موسى فرعون را در آب غرق كرده، در اين نشئه فرعون

صفحه 319 - جلد چهارم
(يزيد)، موسى (حسين(عليه السلام)) را از آب فرات نداده و به شهادت رسانيد و هم گويد كه سگ در نشئه سابقه قزلباش بوده كه شمشير كجش دُم شده; اين است كه اگر گويى «چخ»، دور شود.(عر)1
نقطه اعتدال ـ در اصطلاح نجومى، نقطه اى است از فلك البروج [به «كرسى» رجوع شود] كه در هنگام رسيدن آفتاب بدان نقطه، شب و روز در تمامى روى كره و همه معموره برابر و يكسان گردد و آن، عبارت از دو نقطه است و بس; يكى اوّل حَمَل كه اوّل فصل بهار است در اكثر معموره و ازاين رو «اعتدال ربيعى (بهارى)» گويند و ديگرى نقطه اوّل ميزان است كه در اغلب معموره، اوّل فصل خريف (پاييز) است و به همين جهت آن را هم «اعتدال خريفى» نامند.
نقطه اعتدال خَريفى; نقطه اعتدالى ربيعى--->نقطه اعتدال.
نقطه انقلاب ـ هم در اصطلاح نجومى، غايت بُعد دايره منطقة البروج [به «منطقه» رجوع شود] از معدّل النهار[ر.م ]است و آن هم در دو نقطه است; يكى اوّل سرطان كه اوّل فصل تابستان است و ديگرى اوّل جَدى كه اوّل فصل زمستان است و ازاين رو اوّلى را به «صيفى (تابستانى)» مقيّد كرده و دويّمى را به «شتوى (زمستانى)» موصوف دارند.
نقطه انقلاب شَتَوى; نقطه انقلاب صيفى--->نقطه انقلاب.
نقطه دايره ـ مركز دايره و وجود مقدس حضرت رسالت(صلى الله عليه وآله وسلم).
نقطه روشن ترِ پرگار ـ مركز عالم و قطب فلك و نقطه دايره [نظامى گنجوى گويد:
«نقطه روشن تر پرگارِ كُن *** نكته پَرگارترين سخن»2].
نقطه زرّين ـ آفتاب.
نقطه گِل ـ كره زمين و مركز زمين.
نقطه نُه دايره ـ نقطه گِل[زمين] و نقطه دايره.
نقل ـ (چو شتر) آغل و نغول [ر.م] كه به نوشته ظاهر برهان[ر.ض]، بدين معنى پارسى است و (چو خَجِل)به عربى، مردم جدلى و بديهه گوى و حاضر جواب و (چو هند) كفش كهنه و موزه [چكمه] كهنه و (چو قمر) موزه و كفش كهنه و جدال و مراجعه در كلام و (چو سخت) محل چيزى را تغيير دادن و از روى كتاب و كتابت مثل آن را نوشتن و كلامى را از ديگرى حكايت كردن و كفش و جامه را پينه زدن و اصلاح نمودن و كفش كهنه و موزه كهنه را هم گويند و نيز هرآنچه بعد از شراب خوردن با آن تغيير حال و ذائقه نمايند، مثل سيب و پسته و غيره و بدين معنى بر وزن تند هم هست و شيرينى مخصوص معروف را هم «نقل» گفتن از همين راه است.(عر)
نُقلِ خواجه ـ زعرور[ر.م] و دانه اى است سياه و مدوّر و املس[نرم و هموار] و سفيدمغز و شيرين و با دُهنيّت[چرب] و كوچك تر از نخود به قدر فلفلى و نبات آن به قدر ذرعى و شيردار و برگ آن سفيد و اغبر [تيره] و منبت آن صحراها و بيابان ها است و آن را «شاه دانه برّى» هم گفته و به عربى «حبّ السِّمنه» گويند و صاحب برهان[ر.ض] لفظ سمنه را پارسى خيال كرده.
نُقل دان ـ سينى و تشتِ خوان.
نقود ـ (چو نزول) جمع نقد.(عر)
نقود غير مضروبه--->سكّه.
نقه ـ (چو قمر) نقاهت.
نقى ـ (چو هند) مغز استخوان و جمع آن، اَنقاء است و (چو سعى) بيرون كردن مغز استخوان و (چو على با تشديد آخر) حوارى [آرد سفيد و نان كه با آن پزند] و هر چيز نظيف و بانقاوت و بالخصوص لقب مشهور حضرت

1. آنچه كه از مؤسس به نام محمود نامى نقل شده است قول به تناسخ است كه به اتفاق علماء اسلام باطل و غير ممكن است. اصولاً كسانى كه قائل به تناسخ هستند، منكر معاد مى باشند و فلاسفه اسلامى در بطلان اين نظريه، كه بازگشت انسان به اين دنيا است، مشروحاً سخن گفته اند(به كتاب شرح منظومه سبزوارى، ص 311ـ 314، چاپ ناصرى و اسفار صدرالمتألهين، ج9، ص 7ـ 17 مراجعه شود) و نيز حضرت والد در كتاب الالهيات، ج4، ص 298ـ 305 مشروحاً در اين باره سخن گفته است و قائلان به تناسخ محكوم به كفرند. مؤلف در مدخل «تناسخ» حق مطلب را ادا كرده است.(عليرضا سبحانى)
2. مخزن الاسرار، در نعت رسول اكرم(صلى الله عليه وآله).

صفحه 320 - جلد چهارم
على ابن محمد(عليهما السلام) كه دهمين ائمّه اثناعشر ـ عليهم صلوات الله الاكبر ـ مى باشد.
نقىّ الخدّ ـ موافق آنچه در «رمل» اشاره نموديم، از اصطلاحات رمل است.
نقيب ـ (چو امير) مزمار [نى] و زبانه ترازو و رئيس قبيله و شاهد و كفيل قوم كه از اسرار و بواطن امورشان جويا و مطلع باشد و هم نام موضعى است در قرب مدينه، چنانچه (بر وزن كميل) هم موضع ديگرى است در ميان معان و تبوك در سر راه حجاج شام.(عر)
نقيبان ـ جمع نقيب [ر.م].
نقيبانِ بار ـ فرشتگان است.
نقير ـ (چو امير) موضعى است در ميان هجر [در بحرين] و بصره و دانه خرما و يا نقطه سفيد روى آن و پايه دو طرف نردبان كه به منزله چارچوبه در بوده و پله ها را بدانها نصب كنند و هرآنچه از سنگ و درخت و غيره كه مى تراشند و در اصطلاح حسابى، معادل وزن دو قطمير[ر.م] است، چنانچه در ماده «قيراط» از احمد رفعت[ر.ض] نقل كرديم و يا معادل شش قطمير است و يا مساوى با هشت قطمير است، چنانچه در نصاب[ر.ض] و بحرالجواهر[ر.ض ]تصريح كرده و در «دينار» هم اشاره نموديم.(عر)
نقيصه ـ (چو سليقه) عيب و عار و صفت رذيله و خصلت ناپسنديده و جمع آن، نقائص است.(عر)
نقيض ـ (چو امير) نبودن چيزى و مرتفع بودن آن، چنانچه گويند: ناشيرين، نقيض شيرين است و هكذا.(عر)

آيين بيستودويّم

(در حرف نون [كلمن] با كاف كلمن)
نك ـ (چو رخ) منقار مرغان و (چو بد و دل) زاج [به «زاگ» رجوع شود] و زمه [ر.م] و مخفّف اينك.
نكاب ـ (چو كتاب) بهله[ر.م] و دستوانه [دست بند] و (چو كَنار) زاج [به «زاگ» رجوع شود] و يا آب آن و مخفّف نمك آب[ر.م].
نكاپ ـ (چو كتاب) بهله [ر.م] و دستوانه[دست بند].
نكات ـ (به ضمّ و كسر اوّل) جمع نكته است.(عر)
نكاح ـ (چو كتاب) وطى كردن و جماع نمودن و گاهى مجازاً عقد كردن زنان و به حباله خود آوردن ايشان را هم گويند كه سبب حلال بودن مجامعت است بلكه در لسان متشرعه در همين معنى حقيقت است و به زعم بعضى، در ميان اين دو معنى مشترك است، به شرحى كه در محل خود مذكور است.(عر)
نكاس ـ (چو كَنار) ديدن و نگاه كردن.(ند)
نكاف ـ (چو كتاب) بهله[ر.م] و دستوانه [دست بند].
نكال ـ (چو كتاب) زغال و آتش پاره و (چو كَنار) به عربى، عقوبت و اسباب عبرت و هرآنچه وسيله وحشت از ديگران باشد.
نكباء ـ (چو سردار) بادى كه مابين صبا [باد شرق] و شمال [باد شمال] وزد و يا هر باد منحرف كه از محل وزيدن بادهاى راست منحرف شده و در ميان دو باد واقع شود.(عر)
نكبات ـ (چو سرطان) رجوع به «نكبت» شود.(عر)
نكبت ـ (چو دختر) توده حبوبات و جمع آن، نكب (بر وزن سخن) است و (چو بركت) اندوه و مصيبت و جمع آن، نَكَبات است.(عر)
نِكبَى ـ مخفّف نيك پى است.
نكت ـ (چو سخن) جمع نكته و (چو سخت) زمين را با چوب و انگشت زدن، چنانچه در حال تفكر اين چنين نمايند و اثر و نشان آن زدن را هم گويند.(عر)
نكته ـ (ر) وجه و دليل و نقطه سفيد در سياهى و نقطه سياه در سفيدى و چرك مانندى است در روى آيينه منقّح خالى از زوايد و يا مسائل مشكله و دقيقه اى است كه با فكر و دقت نظر به دست آيد. پس اگر در نفس انسانى به طورى اثر نمايد كه باعث وجد و انبساط گردد، آن را «لطيفه» هم گويند و جمع آن، نكت و نكات است.(عر)
نكته بادى ـ سخن دلپذير و ملايم و سخنان دروغ و لاف و گزاف [نظامى گنجوى گويد:
«نكته بادى به زبان فصيح *** زنده دلم كرد چو باد مسيح»1].

1. مخزن الاسرار، خلوت اوّل، در پرورش دل.

صفحه 321 - جلد چهارم
نكته باريك ـ مطلب بسيار دقيق و مشكل كه كمتر كسى آن را بفهمد.
نكته پرگار ـ سخن دقيق و دلپذير.
نكث ـ (چو تند) شهرى است از ماوراءالنهر كه قصبه و كرسى اداره ايلاق[ر.م] بوده است و (چو سخت) عهد شكستن و تارهاى ريسمان و جامه را گشودن و از هم جدا كردن و اين چنين جامه و ريسمان را هم «نكث» (بر وزن هند) گويند.(عر)
نكژ ـ (چو قمر) دانه انگور.
نكژده ـ (چو طَبَرزه) كوزه و مشربه سفالين.
نكس ـ (چو قمر) مخفّف ناكس.
نكش ـ (چو هند) مردم تنبل و هيچ كاره.
نكل ـ (چو هند و قمر و سخت و يا به كسر اوّل و ثانى هم) پسر اَمرد نوخاسته كه تمامى خطش [موى صورتش ]ندميده باشد.
نكو ـ (به كسر اوّل) مخفّف نيكو.
نكول ـ (چو نزول) ترسيدن و سر فرو افكندن و جواب ندادن و امتناع كردن و اقدام ننمودن.(عر)
نَكونِتَن ـ كشتن.(ند)
نكوه ـ (چو نگون) نكوهيدن و امر و فاعل از آن.
نِكوهَد ـ فعل مضارع از نكوهيدن.
نكوهش ـ عيب و عار و هجو و سرزنش و نكوهيدن و اسم مصدر آن.
نكوهيدن ـ نپسنديدن و بد گفتن و هجو نمودن و عيب گرفتن و سرزنش و ملامت كردن و سخنان هرزه و بى معنى به زبان راندن.
نكهت ـ (چو عنبر) بوى دهان و بعضاً در مطلق عطر و بوى خوش هم استعمال نمايند.(عر)
نكير ـ (چو امير) جهل و ندانستن و نشناختن و انكار كردن و حصار مستحكم و هم نام مَلَكى است مشهور كه با ملَكى ديگر منكرنام مأمور به سؤال عقايد از مردگان هستند كه بعد از دفن ايشان از اصول عقايدشان سؤال مى نمايند و بعضى از اهل اسلام مناسبت معنى لغوى آنها را منظور نظر داشته و تسميه آن دو ملك را به اين اسم ها انكار نموده و گفته كه منكر، قولى است كه بعد از سؤال قبر از كافر سر زند و نكير هم عبارت از ملامت كردن آن دو ملك است مر كافران را والاّ خود آن دو ملك را «نكير و منكر» گفتن درست نباشد، زيراكه در مؤمن نه قول منكر باشد و نه نكير آن، ليكن چون آثار دينيّه صريح در تسميه مذكوره هستند و لذا اشكال نبوده و در وجه آن توان گفت كه چون درباره غير مؤمن نكير و منكر هستند، بدين اسم مسمّى گرديده اند. و بعضى از اجله گويد كه دو ملك در قبر آيند كه «نكير» و «منكر» و در صورت مهيبه باشند، اگر ميّت از اهل عذاب باشد، و «بشير» و «مبشّر» در صورت حسنه باشند، اگر ميّت از اهل تقوى باشد.(عر)

آيين بيستوسيّم

(در حرف نون [كلمن] با كاف پارسى)
نگ ـ (چو بد) سقف دهان.
نگار ـ (چو كتاب) نگاريدن و امر و فاعل از آن و نقش و نقشه و رسم و صورت، خصوصاً آنچه از نيل و حنا بر دست و پا و غيره بندند و هم به معنى بت و صنم و مردم زيبا و معشوق و محبوب و شخصى كه او را بسيار دوست دارند و هم نام دهى است در دو منزلى كرمان كه به خوبى آبوهوا مشهور و گويند در حوالى 100 و 200 هجرت تا هفتاد سال كسى در آن فوت نشده بوده، والله العالم.
نگارخانه ـ بتخانه و نقّاش خانه و خانه آراسته با نقش و نگار و محل اجتماع دوستان.
نگارستان ـ نگارخانه.
نگارگر ـ مصوّر و نقّاش.
نگارنامه ـ كتاب ارتنگ [اثر مانى، مؤسس مذهب مانويه، در قرن 3م] و تنگلوش [اثر لوشا، حكيم رومى].
نگارش ـ (چو سفارش) رسم و تصوير و اسم مصدر از نگاريدن.
نگاريدن ـ (چو خِراشيدن) نوشتن و نقش و نگار بستن.
نگارين ـ (به كسر اوّل) معشوقه و محبوبه و هر چيز نقش بسته.
نگاست; نگاستن ـ نگاشت و نگاشتن است كه در بعضى

صفحه 322 - جلد چهارم
مواضع با سين سعفص هم نوشته اند و ظاهراً تصحيف شده.
نگاشت ـ ماضى قريب از نگاشتن.
نگاشتن ـ نگاريدن.
نگاه ـ (چو كتاب) نگاهيدن[ر.م] و امر و فاعل از آن.
نگاه بان ـ قراول و كشيك چى و حفظ كننده.
نگاه دار; نگاه داره ـ نگاهبان است.
نگاهيدن ـ (چو خِراشيدن) ديدن و نظر كردن و منتظر بودن و حفظ و حراست نمودن.
نگده ـ (چو سركه) شهرى است خوش آبوهوا از بلاد آناطولى [آسياى صغير].
نگر ـ (چو شكم) امر و فاعل از نگريدن و (چو قمر) به هندى، شهر و مدينه است[مانند احمدنگر و سرينگر].
نگران ـ (ر.ف) و اسم فاعل از نگريدن.
نگرستن ـ نگريستن.
نگرش ـ نگارش و اسم مصدر از نگريدن.
نگريدن; نگريستن ـ ديدن و نظر كردن و منتظر بودن و نگاريدن و انديشه و تأمل نمودن.
نَگرِزَد; نَگريزد ـ يعنى نمى گريزد.
نگزده ـ (چو طَبَرزه) مشربه سفالى.
نَگُزَرد; نَگُزيرد ـ يعنى چاره نباشد و علاج نپذيرد.
نگژده ـ (چو طَبَرزه) مشربه و كوزه سفالى.
نِگِشك ـ (ل) مردم قرض دار و ظاهراً تصحيف شده و گاف اوّل آن لام است.
نگل ـ بر وزن و معنى نكل.
نگندن ـ (چو ستمگر) دفينه نهادن و آجيده كردن و بخيه زدن جامه و سوزنى[نوعى پارچه].
نگنده ـ (چو شكنجه) بخيه و آجيده و دفينه و يا دفته[به معنى آخر «شانه» رجوع شود] و اسم مفعول و ماضى بعيد از نگندن[ر.م].
نگو ـ (به كسر اوّل) مخفّف نگون.
نگوبخت ـ نگون بخت.
نگوسار ـ نگون سار.
نگوطشت ـ آسمان.
نگون ـ (ر) كوز و خميده و وارونه.
نگون بخت ـ مردم بدبخت.
نگون سار; نگون سر ـ هر چيز سرازير آويخته شده و مردم سر فروافكنده.
نگون طشت ـ آسمان.
نگه ـ (چو شكم) مخفّف نگاه.
نگه بان; نگه دار; نگه داره ـ نگاهبان است.
نگيسا ـ (به كسر اوّلى و ثانى) نام مرد چنگى [چنگ نواز ]خوش صورتى بوده در نزد خسروپرويز كه او نيز مانند باربد[ديگر نوازنده دربار] بى نظير بوده و سرود خسروانى از او است.
نگين ـ (ر.ف) و گاه است كه از راه تسميه كل به اسم جزو، خود انگشتر را هم گويند.
نگين ساى ـ مردم حكاك.
نگينه ـ (چو دِريده) مصغّر نگين و (چو سكينه) قصبه اى است خوش آبوهوا در ميان لكنهو و مرادآباد[در هند].

آيين بيستوچهارم

(در حرف نون [كلمن] با لام [كلمن])
نل ـ (چو دل) نام شخصى است عاشق زنى دَمَننام.1
نلج; نلچ ـ (چو سخت) رطوبت زخم و دنبل[دمل].
نلسك; نلشك ـ (چو سرشگ) مردم قرض دار.
نلك ـ (چو سخت) زعرور[ر.م] و درخت آن و (چو هند) فهم و ادراك و دانه شنبليت[ر.م] و آلوى خشكيده.
نلكس; نلكن ـ (چو مجلس) منجنيق و سر ديوار.
نلم ـ (چو سخت) خوب و زيبا.
نلند ـ (چو سمند) بيل معروف.

1. نل و دمن نام مثنوى عاشقانه اى است سروده فيضى دكنى در 1003 هجرى برگرفته از داستان نله و دمنيتى در مهابهاراتا، حماسه هندى. وى به دستور اكبر گوركانى سرودن آن را آغاز كرد. (دانشنامه دانش گستر، ج17، ص 16).

صفحه 323 - جلد چهارم

آيين بيستوپنجم

(در حرف نون كلمن با ميم [كلمن])
نم ـ (چو بد) طراوت و رطوبت اندك.
نما ـ (چو دعا) اسم فاعل و امر حاضر از نمودن و (چو قضا) به عربى، مخفّف نماء (با همزه آخر بر وزن كَنار) است و آن عبارت از گرانى نرخ و زيادت و كثرت و افزودن است و بدين معنى بيشتر با لفظ نشو استعمال نمايند و آن در اين مقام به معنى حدوث و تجدّد و از مكانى خارج شدن و بزرگ شدن طفل است، چنانچه در موقع ديگر به معنى نسل و شتر كوچك و ابتدا كردن در بناى خانه هم آمده است و اسم مصدر آن، نشو(بر وزن تند) است و مخفى نماند كه لفظ نشو (با واو) غلط مشهور است و مهموزالآخر بودن آن صحيح و صريح كلام اهل لغت است. پس با واو خواندن آن از جمله اغلاط مشهوره مى باشد و شايد در بعضى لغات نادره با واو هم استعمال شده باشد، چنان كه در بدء كه با همزه آخر است، در پاره اى لغات واو هم بدل همزه وارد است.
نماد ـ (چو كَنار) نمادن[نمودن] و اسم فاعل و ماضى قريب از آن.
نمادار ـ (چو هراسان) هر چيز سوددار و با منفعت كه متدرجاً نفع آن عايد گردد.
نمادن ـ (چو برادر) نمودن.
نمار ـ (چو كَنار) ايما و اشاره و (چو چنار) كوهى است از جبال بنى سليم و (چو شمار) كوهى است در بلاد هذيل.
نماران ـ جمع نمار[ر.م] است.
نَمارِده ـ جمع نمرود و رجوع بدانجا نمايند.
نمارق ـ (ل) موضعى است در قرب كوفه از ارض عراق و هم به نوشته فرهنگ مخزن[ر.ض]، شامل قداح و ياسمن سفيد است.
نماره ـ (چو شماره) نام موضعى است كه يكى از جنگ هاى عرب در آن اتفاق افتاده.
نماز ـ (ر.ف) و زميار هم [گويند] و رجوع به «صلوات» شود.
نماز برون سو ـ سمت قبله.
نماز ديگر ـ نماز عصر و عشا و وقت نماز عصر را هم گويند.
نمازْ سو ـ طرف قبله.
نمازى ـ پاك و پاكيزه و مردم نمازگزار.
نماص ـ (چو خمار) شهر و ماه و (چو چنار) نخِ سوزن.(عر)
نماك ـ (چو كَنار) نمك و سودانيات[ر.م] و رواج و رونق و زيبايى.
نمّام ـ (چو بقّال) نمّام الملك[ر.م] و مردم سخن چين.(عر)
نمّام الملك ـ سوسنبر و يا پودنه [پونه] لب دريا و يا نوعى از كاكوتى[ر.م] است.
نماما ـ (چو نَصارا) سوسنبر.(نان)
نماور ـ (چو سماور) مخفّف نام آور.
نماى ـ (چو هماى) امر و فاعل از نمودن.
نمايان ـ (ر.ف) كه ظاهر و آشكار است.
نمايش ـ (ر) هيئت و صورت و منظره و ارائه دادن و به معنى آب شراب هم هست.
نمايشِ آب ـ زمين شوره زار كه در صحرا از دور به آب مى ماند.
نماينده ـ (ر) نايب و وكيل.
نمايه ـ (چو شماره) مثل و مانند و نمونه.
نمتك ـ (چو گندم) زعرور[ر.م] و آلوچه و (چو نهنگ) آلوبالو و (چو درست) چيزى است سرخ رنگ و شبيه به مرجان كه بدين معنى به عوض تاى قرشت، نون هم آمده.
نمج; نمچ ـ (چو سخت) نم.
نمد ـ (ر.ف) و آن چيزى است معروف كه از پشم ماليده و فرش سازند و «سياگيز» و «شاكمند» و «كيز» هم گويند.
نمدپوش ـ درويش خرقه پوش.
نمد در آب داشتن ـ مكر كردن و در فكر حيله و دغا بودن.
نمدزين ـ تكلتو [نمدى كه زير زين بر پشت اسب مى نهند].
نمدان ـ (چو دستان) فرج زنان.
نمر ـ (چو سخن) جمع نمره و (چو سخت و هند و خَجِل) حسبِ عالى و آب تميز و جانور پلنگ و جمع آن، انمار و نمر (بر وزن تند و شتر) است و در مؤنث آن حرف تاء بر

صفحه 324 - جلد چهارم
آخرش افزوده و «نمره» گويند بر هر وزن كه باشد و در مراصد[ر.ض] گويد: نمر (بر وزن تند) موضعى است در ديار هذيل و (بر وزن خَجِل) دشتى است در نجد.(عر)
نمرود ـ به نوشته مجمع البحرين[ر.ض]، (چو پرزور) نام يكى از جبابره معروف است و احمد رفعت[ر.ض] گويد كه نام پسر كوش ابن حام ابن نوح است كه در زمان حكمرانى آثورى ها از ارض حبش [اتيوپى] آمده و در ارض كلدان[در بين النهرين] سلطنت كلدانيه را تشكيل داده و اوّلين ملوك كلدانى است و مظنون آن است كه در 2285 يا 2230 خلقتى ـ مطابق 3309 مقدّم ميلادى ـ حكومت داشته و بلاد قديمه رس و قالاش و شاتى و بابِل هم از بناهاى او است و لفظ نمرود اخيراً عنوان اخلاف وى هم گرديده و هريك از ايشان را هم، كه نمرود ابراهيم هم از آن جمله است، نمرود گفتندى و ظاهر اين جمله آنكه سلطنت نمارده (جمع نمرود) همان سلطنت كلدانيه است. و در جنات الخلود[ر.ض] بعد از ذكر اجمالى كلدانيان به ذكر نمارده هم پرداخته و گويد: ايشان 57 نفرند از نسل كوش ابن كنعان ابن حام كه به رتبه پادشاهى رسيده و هريك را نمرود (به ضمّ نون) گويند، يعنى عظيم الشأن و ملت صابئين داشتند و در عاقبت بختنصّر بر ايشان غالب آمده و منقرض گرديدند و به نوشته ناسخ التواريخ[ر.ض]، نمرود مردود مذكور كه نمرود اوّل گويند، در 2357 هبوطى ـ مطابق 115 طوفانى و 3228 مقدّم ميلادى ـ ظهور يافته و همت عالى را بر ارتقاى معارج معالى بگماشته و دل بر استرضاى خاطر اعالى و ادانى مقصور داشت و چون از حدود موصل تا كنار عمان مسخّر داشت، تسلط بر خلايق را منظور نظر داشته و خواست ايشان را مكانى و مسكنى باشد تا دل بر بيوت و قصور بسته و تواناى بيرون شدن از خط بندگى نباشند. پس بفرمود تا در خطه بابِل، به شرحى كه در «بابل» مذكور افتاد، بنيان شهرى نهادند و مدت ملك وى پانصد سال بوده و در تمامى آن مدت با كمال جلال و استقلال دعوى الوهيّت كرده و صورت خود را مسجود و معبود خلايق گردانيده و پسرزاده و يا پسر پسرزاده اش، نينياسنامى كه به نمرود ثانى معروف و در «نينياس» مذكور است، معاصر حضرت خليل(عليه السلام) بوده و او را از بابِل كه مولدش بوده بيرون نموده; مع القصه عاقبت گرفتار قهر حضرت قهّار بوده و آن شهر عظيم خراب و آن سلسله منقرض [شد] و قصه هلاك نمرود اوّل مذكور در دست پشه كه ضعيف ترين مخلوقات است، معروف است[جمال الدين عبدالرزاق اصفهانى، شاعر قرن 6 هجرى گويد:]
«بدان خداى كه بر خوان پادشاهى او *** به نيم پشه رسد كاسه سر نمرود»
و نمرود اوّل را بلس هم مى گفتند.
نمرود اوّل; نمرود ثانى; نمرود دويّم--->نمرود.
نمره ـ (به كسر ثانى و فتح اوّل و ثالث) قطعه اى كوچك از ابر و ناحيه اى است در عرفه كه در موقع حج، منزلگاه حضرت رسالت(صلى الله عليه وآله وسلم) بوده و (چو سفره) نقطه و نكته از هر رنگ كه باشد و جمع آن، نمر(بر وزن سخن) است(عر) و به فرانسه، عدد و رقم را گويند و رجوع به «نمر» هم شود.
نمس ـ (چو شتر) شغال و راسو.
نمسك ـ (چو دختر) راسو.
نمسود; نمسوده ـ (چو اَمرود و منصوره) نمك سود.
نَمسه; نَمسا ـ كه اوستريا [اتريش] نيز گويند، نام يكى از اعظم ممالك اوروپا است كه موافق نوشته نخبه ازهريّه[ر.ض]، از شمال غربى به آلمان و از شمال شرقى به روسيه و از مغرب به سويس و از جنوب به رومانيا و جبل اسود متصل و مساحت آن 000،624 كيلومتر مربع و عده نفوس آن در حوالى 41مليان و در جنس و طبيعت و ديانت مختلف بوده و اكثرشان كه معادل سه ربع باشد، كاتوليك و سه ربع ديگرش از يهود و پروتستانت و اورتودوكس مخلوط و حكومت آن از دو قسم دستورى و جمهورى، و داراى دو مجلس ملى مى باشد; يكى اعلى كه اعضاى آن 245 نفر بوده و از امرا و اشراف و رهبانان و قسيسان[كشيشان] و بعضى از علما منتخب مى باشند، و ديگرى ادنى كه از 353 نفر تركيب يافته و از ملاّك و تمامى رعايا انتخاب مى نمايند. و عسكرى براى آن خيلى منتظم و در وقت مسالمت 350هزار موجود مى باشد و در موقع محاربه تا سه كرور [هر كرور پانصد هزار است] عسكر نظامى تهيه مى توانند نمايند.

صفحه 325 - جلد چهارم
نمش ـ (چو سخت) مكر و حيله و دغا و به عربى، (چو خَجِل) گاو كوهى [گوزن] خال دار و (چو قمر) خط ها و شكل ها و نقطه ها و خال هاى سياه و سفيد، خصوصاً علتى همچنان كه در بدن انسانى پديد آيد.
نمشته ـ (چو نوشته) اعتقاد و عقيده.
نمشك ـ (چو سرشگ) كره و مُسكه و روغن تازه و قيماق شير خام و شيرى كه از پستان بر ماست و دوغ مى دوشند و در فرهنگ مخزن[ر.ض] گويد: به زبان هندى، كف شير است كه شيرينى قند يا نبات و قدرى گلاب داخل شير جوش دهند كه نصف آن بماند و بسيارى بر هم مى زنند و تمام كف آن را گرفته با نان تنك روغنى مى خورند و بسيار لذيذ است و هر چند هوا سردتر باشد، زياده و بهتر به عمل مى آيد.
نمشيدن ـ (چو ترسيدن) كام يافتن و به مراد رسيدن و به راه راست افتادن.
نمط ـ (چو قمر) مذهب و طريقت و طرف بيرونى روى فرش و نوع و قسم از هر چيز و هم جامه پشمينه اى است الوان كه بر روى كجاوه [دو اطاقك چوبين كه بر پشت شتر مى بستند و در هر كدام مسافرى مى نشست ]مى كشند و سفيدرنگ آن را «نمط» نگويند و گروه هم انديشه و يك خيال و هم زبان را هم گويند و در مقام نسبت «نمطى» گويند.(عر)
نمق ـ (چو سخت) نوشتن و سيلى زدن و (چو قمر) راه واضح و آشكار و يا وسط راه و يا جاده و شارع بزرگ.(عر)
نمك ـ (ر.ف) كه به عربى «مِلْح» و به تركى «دوز» و به هندى «لوره» نامند و ماهيّت آن جسمى است كه غالباً سفيدرنگ بوده و در آب مى گدازد و غير از حلويّات[شيرينى ها] در تمامى اطعمه داخلش مى نمايند و به نام اصلى و مصنوعى و مائى و جبلى و برّى و غيرها به چندين قسم مى باشد كه شرح اجمالى همه آنها را مرتباً مى نگارد و مراد از مطلق آن، نمك طعام است.
نمكِ آب; نمكِ آبى ـ نمك مائى[ر.م] است.
نمك آتش ـ نوشادر[ر.م].
نمكِ اَسوَد ـ نمك سياه [ر.م] است.
نمكِ اصلى ـ تمامى اقسام نمك غير از مصنوعى است.
نمكِ اَندَرانى ـ كه به قريه اندران از دهات يمن انتساب دارد، نمكى است بسيار سفيد و صلب و صاف و شفاف و ازاين رو آن را «نمك بلورى» و «نمك سنگ بلورى» و «نمك درّانى» هم گويند كه از درّه به معنى سفيدى مأخوذ است و يا ذرّانى(با ذال ثخذ) مى باشد كه آن هم به معنى بياض و يا نام موضعى است و ازآن رو كه از ولايت لاهور است، آن را «نمك لاهورى» هم گويند و در حين برآوردن از معدن، قطعه هايش اندك نرم مى باشد و بعد از رسيدن هوا بر آن سختيده گردد و اين بهترين اقسام نمك بوده و در هندوستان از آن ظرف ساخته و خيار ورق كرده و غير آن را در آن گذاشته و مى خورند، نمكين گردد. و اين قسم از شكاف هاى بعض كوه ها و مغاره ها و قعر آنها تراوش كرده و منجمد گردد و ازاين رو آن را «حجرى» هم گويند.
نمك انگيزيدن ـ گريه كردن.
نمكِ ايرانى ـ بوره[ر.م] است.
نمك بِحَرام ـ كسى را گويند كه كفران نعمت كرده و قدر نان و نمك و خوبى او را نداند.
نمكِ بحرى ـ يا دريايى يا آبى يا مائى; آب هايى است كه منجمد گردند، چنانچه آبى كه از بعضى اراضى مى جوشد و يا به عنوان ترشّح از رگ هاى زمين تراوش مى نمايد و مادام كه در جاى خود است، منجمد نگردد و چون به جايى ديگر نقل كنند و يا در قرب آنجا حوضى كنده و آن آب را در آن بندند، بعد از زمانى كه هواى سرد بر آن وزيد، منجمد گردد ليكن به صافى و شفافى و سفيدى نمك اندرانى[ر.م] نباشد.
نمك بر جگر داشتن ـ محنت بر محنت كشيدن.
نمكِ بلورى ـ نمك اندرانى[ر.م] است.
نمكِ بَنَفسَجى--->نمك هندى.
نمكِ بول ـ نمكى كه از بول انسانى به دست آرند كه در «نمك مصنوعى» خواهد آمد و هم دُردى و ته نشين بول است كه در ته و اطراف شيشه اى كه در آن مكرّر

صفحه 326 - جلد چهارم
بول كرده و نشسته باشند، مانده و مثل نمك نمايان گردد.
نمكِ تلخ ـ نمكى است تلخ مابين سفيدى و سياهى و مايل به زردى.
نمكِ جبلى ـ نمك اندرانى [ر.م] است.
نمكِ چينى ـ شوره[ر.م] و در «ج م» از برهان[ر.ض ]گويد: جمد چينى، ملح چينى است و آن سنگى است سفيد كه در داروهاى چشم به كار برند.
نمكِ حَجَرى ـ نمك اندرانى [ر.م] است. و اما غير حجرى، آب چشمه هاى بعض اماكن است و آن را «درياى نمك» نامند كه به سبب تابش آفتاب و تأثير ديگر كواكب، اطراف آن منجمد گرديده و مانند قند مى باشد در انجماد و صلابت و وسط آن مايع و غير منجمد است و هرچه در آن افتد، به مرور ايّام به سبب حدّت و حرارت به نمك مستحيل گردد و اين قسم زودگدازتر است در آب نسبت به قسم حجرى.
نمك دان ـ ظرف نمك و دهان معشوق.
نمك دان شكستن ـ خيانت كردن و بىوفايى نمودن و حق نشناختن.
نمكِ دبّاغان ـ شوره [ر.م] و يا قسم سياه از نمك طعام.
نمك در آتش افكندن ـ شور و غوغا و فرياد كردن.
نمكِ درّانى--->نمك اندرانى.
نمك در جگر داشتن ـ محنت بر بالاى محنت كشيدن.
نمكِ دريايى--->نمك بحرى.
نمكِ ذرّانى--->نمك اندرانى.
نمكِ رشيدى ـ نمك طعام است كه مايل به سرخى باشد.
نمك ريختن ـ گريه كردن.
نمك زار ـ نمك سار [معدن نمك و جايى كه نمك بسيار باشد].
نمكِ زحل ـ به نوشته پزشگى نامه[ر.ض]، ملحى است سفيد و داراى طعم شيرين و قابض و خيلى محلول در آب و از عوامل قابضه است و آن را به عربى «سكّرالزحل» (شكر زحل) نامند.
نمك سار ـ معدن نمك و جايى كه نمك بسيار داشته باشد.
نمكِ سانبَهر ـ موافق نوشته مخزن[ر.ض] به زعم بعضى، نمك اندرانى[ر.م] است. پس گويد: و اصل آن است كه غير آن و در لطافت و سفيدى و شفافى از آن كمتر و قطعه هايش كوچك تر و قدرى سرخ رنگ است و شنيده شده كه زمين را قدرى حفر مى نمايند. از خلل و فرج و عروق زمين آبى منتشر گرديده و در آن گودال جمع شده و به رسيدن هوا منجمد گردد.
نمكِ سنجى ـ شوره[ر.م].
نمكِ سنگِ بلورى ـ نمك اندرانى[ر.م].
نمكِ سِنيِت ـ يا نمك لاروشل; به نوشته پزشگى نامه [ر.ض]، عبارت از ملحى است بى بو و بى رنگ و طعمِ آن كمى تلخ و در مجاورت هوا شكفت مى گردد و در آب داغ بيشتر از آب سرد محلول است.
نمك سود; نمك سوده ـ هر چيز نمك پاشيده، خصوصاً گوشت كبابى.
نمكِ سياه ـ نمك نفطى[ر.م] و يا يكى ديگر از اقسام نمك طعام است كه به عربى «ملح اسود» و به هندى «كالالون» ناميده شده و سياه رنگ و با اندك تلخى و بى نفطيّت رايحه و مسهل مليّن و جلاى آن زيادتر از نمك اندرانى[ر.م] و قريب به نمك نفطى[ر.م] است.
نمك شكر; نمك شكرى--->نيم شكر.
نمكِ صباغت; نمك صناعت ـ تنگار[ر.م].
نمكِ طَبَرزد ـ نمك معدنى جبلى حجرى است و بهترين آن، قسم اندرانى است كه مذكور افتاد.
نمك طعام ـ كه به عربى «ملح العجين» گويند، نمكى است معروف كه در طعام و خمير نان داخل كنند و الوان مختلفه دارد. بعضى مايل به سرخى و بعضى مايل به سياهى و بعضى به زردى و بهتر از همه سفيد صاف آن است و همچنين اقسام مختلفه دارد، از حجرى غير اندرانى و غير حجرى و نمك مصنوع از آب بحر و غير اينها و در هر بلدى قسمى از آن مستعمل است، چنانچه در هندوستان نمك

صفحه 327 - جلد چهارم
سانبهر[ر.م] و در عربستان و عراق عرب و روم و حجاز و نواحى آنها قسم حجرى و در فارس و ايران غير حجرى و در سواحل سند و دكهن [دكن] و بنگاله[بنگلادش ]مصنوع از آب بحر شور و در بنارس [شهر مقدّس هندوان] و نواحى آن نمك مصنوع از خاك زمين هاى شوره زار كه خاك امكنه را جمع نموده و در آب حل مى نمايند و آب صافى آن را گرفته و طبخ مى دهند تا منجمد گردد.
نمكِ عملى ـ نمك مصنوعى[ر.م] است.
نمكِ غير حجرى--->نمك حجرى.
نمكِ فرنگى ـ موافق نوشته مخزن[ر.ض]، نمكى است مصنوع و مصعّد قلم ها و قطعه هاى كوچك و بزرگ سفيد و شفاف كه از فرنگ مى آورند و طعم آن اندكى شور و مسهل سودا و صفرا و بلغم و در تب هاى عفنه مزمنه نافع باشد و چون مقدار دو توله [دو مثقال و نيم ]تا چهار توله آن را به حسب قوّت مزاج در آب گرم يا عرق رازيانه حل كرده و قدرى شكر داخل نموده و بياشامند چند مرتبه خوب عمل نمايد. و در پزشگى نامه[ر.ض ]گويد: آن را از آب هاى معدنى كه داراى آن هستند، به دست آرند و بيشتر، از تجزيه نمك طعام هم حاصل نمايند و اثر اسهال آن به سرعت ظاهر بوده و عموماً پس از سه و چهار ساعت اثر آن بروز نمايد و نوعاً پس از هشت ساعت تا ده ساعت بعد از استعمال دوا موقوف مى گردد.
نمكِ كانى--->نمك معدنى.
نمكِ كوهى ـ نمك اندرانى[ر.م] است.
نمكِ گلوبر ـ (ل) نمك فرنگى [ر.م] است.
نمكِ لاروشل--->نمك سنيت.
نمكْ لان--->لان.
نمكِ لاهورى--->نمك اندرانى.
نمكِ مائى ـ نمك بحرى[ر.م] است.
نمكِ مختوم ـ نمك هندى[ر.م].
نمكِ مصنوعى ـ كه «عملى» نيز گويند، اقسام است. يكى آن است كه در سواحل بحر شور از سند گرفته تا بنگاله [بنگلادش] جا به جا به عمل آرند و مدار اهل آن بلاد و نواحى آنها در مطعومات خودشان بر آن است و آن، چنان است كه آب دريا را بر زمين هاى شوره زار بسته و مى گذارند تا در آن منجذب و خشك گردد. پس خاك آن موضع را برداشته و در آب حل كرده و تصفيه نموده و طبخ مى دهند تا منعقد گردد، و ديگر آن است كه از براى تداوى از خاكستر بعضى نباتات، مانند برگ و ساق تنباكو و ترب و موز و امثال آنها به دست آرند، بدين روش كه آب آن را صاف نموده و با آتش يا آفتاب منعقد سازند و هريك از اينها موسوم به آب چيزى است كه از آن اخذ مى شود، همچون: نمك آب ترب و نمك آب تنباكو و مانند آنها و به دستور از بول حيوانى و انسانى نيز به طريق طبخ و تصفيه نمكى به عمل آرند و اهل صناعت از بول انسان جوان شراب خوار و حارمزاج براى اعمال خود نمكى به دست آرند.
نمكِ معدنى ـ يا كانى; به نام حجرى و غير حجرى و مائى و اندرانى و نمك طعام و غيره داراى اقسام كثيره هستند كه به ترتيب طبيعى نگارش يافتند.
نمكِ نباتى ـ بعضى از اقسام نمك مصنوعى است كه مذكور افتاد.
نمكِ نفطى ـ از جمله نمك هاى معدنى است كه سياه و بدبو و با نفطيّت بوده و از بريان نمودن و سوختن به آتش، نفطيّت آن كم و زايل گشته و سفيد مى گردد.
نمكِ هندى ـ نمكى است شفاف و سرخ رنگ و مايل به سياهى كه قطعه هاى آن اندكى بزرگ بوده و «بنفسجى» هم ناميده و به هندى «سيندلون» گويند.
نمكرى ـ (چو پلنگى) رجوع به «نمكزى» شود.
نمكزى ـ (چو پلنگى) حلوايى است كه از آرد ميده[آرد سفيد] و شكر و عسل و شيره پخته و ميوه هاى خشكيده و مغز بادام و پسته و گردكان[گردو] و غيره در آن داخل كرده و قند سوده [ساييده] و مُشگ و گلاب بر آن پاشيده و مى خورند و بعضى با راى قرشت[نمكرى ]هم نوشته اند.
نمكين; نمكينه ـ هر چيز شور و پرنمك و دوغ و ماستى كه

صفحه 328 - جلد چهارم
گشنيز و نمك و زيره در آن ريزند.
نمل ـ (چو سخت) رجوع به «مورچه» نمايند.(عر)
نمم ـ (چو قمر) گياه فريز[ر.م] و به عربى، سخن چينى است.
نمنگ ـ (چو تُرُنج) چيزى است سرخ و شبيه به مرجان.
نمنگان ـ (چو قلمدان) ناحيه اى است از بدخشان [در افغانستان] در ميان كوهستان و مشتمل بر قراى فراوان كه آبش خوب و هوايش مرغوب و مردمانش حنفى و برخى اسماعيلى هستند.
نمو ـ (چو قَشَو) به تركى آذربايجانى، ناه[بوى نم] است و (به ضمّ اوّل و ثانى و تشديد آخر) به عربى، روايت و خبر را به ديگرى نسبت دادن و افزودن و بسيار شدن، خصوصاً زياده شدن سرخى و سياهى رنگ خضاب.
نموئى--->كنابد.
نمود ـ (چو نزول) ظهور و بروز و ظاهر و صورت چيزى و ماضى قريب از نمودن.
نمودار ـ (به فتح و ضمّ اول) نمونه و مثل و مانند و ظاهر و آشكار و مرئى و نمايان و دليل و برهان و در اصطلاح احكام نجومى، طريقه به دست آوردن طالع تحقيقى مولود است به قواعد چندى بعد از تولد و براى اين موضوع قواعد چندى است كه آنها را «نمودارات» گويند، مثل نمودار بطلميوس يا هرمس يا واليس يا زرادشت.
نمودن ـ (با حركات اوّل) ديده شدن و چيزى را به ديگرى نشان دادن و ظاهر و بيان كردن و فعلى را به عمل آوردن.
نموده ـ بر وزن و معنى نمونه و ماضى بعيد و اسم مفعول از نمودن.
نُموذَج ـ يا اُنموذَج; به نوشته قطر[ر.ض]، نمونه و مثال چيزى است كه معرّب نموذه پارسى است كه به معنى نمونه است و مشهور به عوض ذال ثخذ، زاى پارسى است و ظاهراً از اغلاط مشهوره است و در بعضى لغات به فتح نون هم آمده كه بر وزن كبوتر باشد و از ديگرى نقل شده كه معرّب نموده است.
نُموذه; نُموزَج--->نموذج.
نموسك; نموشك ـ (چو كبوتر و نحوست) تذرو[ر.م] و تيهو[ر.م].
نموك ـ (چو عمود) نشانه تير.
نمون ـ (چو عمود و نزول) نمونه و ظاهر كننده و نشان دهنده.
نمونه; نمويه ـ (با حركات اوّل) بد و نابكار و عيب و عار و ناقص و ناتمام و زشت و باژگونه و نشان داده شده و مثل و مانند و شكل و صورت، خصوصاً علم هيئت.
نميد ـ (چو مدير) مخفّف نوميد و (چو امير) اسم مفعول و ماضى قريب از نميدن[ر.م].
نميدن ـ (چو بريدن) نوميد شدن و (چو رَسيدن)تر شدن و نم بودن و ميل كردن و توجه نمودن و در فرهنگ ناصرى[ر.ض ]گويد: به معنى ملكه خلع بدن و به حقيقت برآمدن است و خلع بدن در اصطلاح عرفا و صوفيه، آنكه بنابر كمال رياضت و كثرت مجاهدت، بعضى از كاملان را قوّت انقطاع به مرتبه اى ميسّر گردد كه هرگاه خواهند، روح ايشان از بدن مفارقت كند و به انوار عاليه متصل شود و باز به بدن عودت نمايد و آن را «نيوه چمينه» هم گويند.
نميده ـ (چو بريده و رَسيده) اسم مفعول و ماضى بعيد از نميدن[ر.م].
نميدى ـ (به ضمّ اوّل) نوميدى و (به فتح آن) فعل مضارع مخاطب از نَميدن[ر.م] است.
نمير ـ (چو امير) پرخوار.
نميرا ـ (چو مسيحا) ظاهر و آشكار كردن و تفصيل دادن و شرح نمودن و معانى بسيار را با لفظ اندك بيان كردن.
نميسه ـ (چو سليقه) بلده اى است در طبرستان [مازندران ]كه به طميسه معروف است.
نميم ـ (چو امير) سخن چينى.(عر)
نميمه ـ سخن چينى و حركت و آواز كتابت.(عر)
نمين; نمينه ـ (چو امير و سكينه) هر چيز تر و نم دار و بارطوبت.

آيين بيستوششم

(در حرف نون [كلمن] با نون [كلمن])
نن ـ (چو دل) در زبان اهالى ما خانه ماكيان[مرغ] را گويند و به پارسى «كالك» و «تكند» [نامند].

صفحه 329 - جلد چهارم
ننك پور ـ نام يكى از بلاد هندوستان است.
ننگ ـ (چو سنگ) هجو و جنگ و جدال و عيب و عار و زشت و ناهموار و به لغت زندى، مرغ خانگى است.
ننگ سار ـ مسخ شدن و تغيير يافتن صورتى به صورتى قبيح تر از اوّلى كه در «مسخ» مذكور افتاد.
ننگ نامه ـ جنگ نامه و كتابى كه مشتمل بر عيب گويى و هجو ديگران باشد.
ننگين ـ (چو زنجير) هر چيز زشت و معيوب.
ننيس ـ (ل) به نوشته ناسخ التواريخ[ر.ض]، دويّمينِ طبقه اوّل كلدانيان بوده كه در 2857 هبوطى بعد از پدرش، نمرود اوّل، جلوس كرده و از هند تا مركز مملكت مصر را مطيع فرمان نموده و عاقبت از كثرت جاه و جلال در كنار شرقى دجله در برابر موصل شهر نينوا را بنياد نهاد در مساحتى كه مشتمل بر بيست ميل طول و يازده ميل عرض بود و 1500 برج كه هريك 65 ذرع ارتفاع داشت، در دوره باروى شهر استوار كردند و ديوار شهر را به ارتفاع 33 ذرع برآوردند و بعد از انجام اين مرام سه كرور[هر كرور پانصد هزار است] و دويست هزار سواره شماره كرده و تسخير نواحى ايران و حدود خراسان را تصميم داد و اين واقعه در اواخر عهد جمشيد [چهارمين پادشاه پيشدادى ]و طغيان او بوده كه كار ايران چندان بسامان نبود. بارى، با آن لشگر بى شمار به ارض خراسان تاخت آورد و سرهنگان ايران زمين هم كه منصوب به حفظ حدود و ثغور بودند، در حصون و قلاع مستحكمه متحصّن شده و ديرى در حراست حدود، كمال اهتمام را مرعى داشتند. ناگاه سميرامسنامى كه زن يكى از سرهنگان ايرانى بوده، از سوراخ ديوار قلعه شيفته جمال ننيس گرديده و با وى نرد دوستى باخته و مهره مهر شوهر را انداخته و به دستيارى رسائل و رسولان، طريق فتح قلعه را به ننيس آموخته و تمامى آن مرزوبوم به نيرنگ يك زن از تصرف سرحدداران ايران بيرون شده و تسليم ننيس گرديد و شوهر سميرامس چون دانست كه زنش با دشمنش در ساخته و با وى نرد حيله باخته است، از آن پيش كه گرفتار خصم گردد، خود را هلاك ساخته و سميرامس بدون منازعت به مضاجعت ننيس مسارعت نمود. و مدت ملك ننيس 111 سال بوده و عاقبت ملك را به همين سميرامس واگذاشت، چنانچه در «سميرامس» مذكور افتاد.

آيين بيستوهفتم

(در حرف نون [كلمن] با واو [هوّز])
نو ـ (چو رو و جَو) هر چيز جديد و تازه و حادث و زشت و نازيبا و دلير و پهلوان و نويدن[ر.م] و امر و فاعل از آن.
نوآيين ـ نوباوه و زيور و زينت خانه و هر چيز زيبا و آراسته و نوظهور و تازه آمده و تازه اختراع شده، خصوصاً راه و روش عجيب و تازه و كسى كه راه و روش تازه اختراع نمايد.
نوباغ ـ نـام يكـى از قـراى خـوارزم [ناحيـه اى در ازبكستان] است و محمد ابن عثمان نوباغى هم كه از معروف ترين ادبا است، منسوب بدانجا است.
نوباوه ـ نوبر و نوظهور و تحفه و هديه و هر چيز غريب و طرفه كه دلخواه و پسنده باشد و دخترى كه پستان هايش نمايان و تازه برآمده باشد.
نوبر ـ ميوه پيش رس و نورسيده و دختر نوباوه و از هر چيز نوظهور هم كنايه نمايند و آن را «تراهى» و «ترونده» و «تروند» هم [گويند].
نوبهار ـ فصل بهار و دويّمين ماه هاى تاريخ جلالى كه در «تاريخ جلالى» مذكور افتاد و هم موضعى است در قرب وى و بتخانه اى است در بلخ [در افغانستان] و يا آتشگده اى است در چهار فرسخى آن كه برمك [در زمان عبدالملك مروان اموى]، اوّلينِ برامكه اش [خاندان بزرگ ايرانى كه در اوايل عصر عباسى متصدى كارهاى مهم دولتى شدند و هارون الرشيد در 187 هجرى ايشان را قلع و قمع كرد] ساخته و سقف و ديوار آن را با ديباى الوان آراسته گردانيده و بعد از طلوع نور آفتاب اسلام خراب گرديد و يا نام موضعى است در بلخ كه همين آتشگده در آن است و شرح اجمالى اين آتشگده موافق نوشته مراصد[ر.ض] آنكه در نزد برامكه كه پيش از ملوك طوايف از اشراف بلخ

صفحه 330 - جلد چهارم
بوده و به بت پرستى اشتغال داشتند، اوضاع مكه و كعبهو اصول آداب مسلمين نسبت به آنها مذكور افتاد. پس ايشان هم خانه اى بنا نهاده و مزيّن به جواهر نفيسه و حرير پر قيمتش كرده و بت ها را در اطراف آن نصب كرده و بسيار تعظيمش نموده و محل حج
و توجه عموم پارسيان گرديده كه سال به سال
مانند مكه اسلامى به سوى آن حج كرده و تحف
و هدايا مى فرستاده و متولى آن را هركه بودى، برمك ناميدندى و همين كه به نزديكى آن مى رسيدند، دست برمك را بوسه داده و بت بزرگى را سجده كردندى و هر برمكى كه مُردى، پسرش به عوض وى برمك بودى. و در گنج دانش[ر.ض] گويد: نوبهار آتشگده عظيمى بوده كه سلاطين عجم در بلخ ساخته و به انواع نقش و نگار و جواهر الوان مزيّن كرده و زياده از صد ذرع ارتفاع داده بودند و بر بالاى گنبد پرده بيدق علامت سلطنت و شوكت و قدرت را كشيده بودند. هرگاه باد وزيدى، حريرى را كه بر عَلَم قبه آن كشيده بودند، چنان برآوردى كه به فاصله چند فرسخ در شهر ترمد بديدندى و ايرانيان از بلاد دور و دراز به زيارت آن آمده و بار انزوا مى گشودند و در حوالى آن گنبد رفيع و خانه وسيع 360 قصر ساخته بودند كه خدام و متولى هاى آنجا در آنها اقامت داشتند. و از زينت ها و پوشش هايى كه در آن به كار برده بودند، ديده اهل زمان حيران بود. و برمك هاى نوبهار در احكام مختار و مقتدر و در امر و نهى منحصر و پشت در پشت اين درجه و منصب را داشتند و زردشت، پيغمبر عجم، در آن آتشگده بزرگ مقيم بوده و چون لهراسب [پادشاه كيانى] پير شده بوده است، شاهنشاهى ايران را به پسرش، گشتاسب، واگذاشت و لواى عزيمت نوبهار برافراشته و در آنجا به طاعت و عبادت پرداخت، چنانچه استاد دقيقى [شاعر متوفى در 367 تا 370هـ ]در گشتاسب نامه گفته و چون داخل شاهنامه است، به نام فردوسى مشهور شده:
«چو گشتاسب را داد لهراسب تخت *** فرود آمد از تخت و بربست رخت
به بلخِ گزين شد در آن نوبهار *** كه يزدان پرستان آن روزگار
مر آن خانه را داشتندى چنان *** كه مر مكه را اين زمان تازيان»
و آباى برامكه تا ظهور اسلام هيربدان [بزرگ و حاكم آتشكده] نوبهار بوده اند و سلسله شان به صدارت و وزارت كل ايران رسيدند و هركس از اطراف و اكناف از نعمت ايشان بهرهور بودند.
   بارى، در بستان السياحة[ر.ض] گويد: در زمان سلطان حسين بايقرا[پادشاه تيمورى; 873 ـ 911هـ ]در قريه نوبهار قبرى ظاهر شده و لوح سنگى بر سر آن قبر بود و در آن نوشته بودند: «هذا قبر على ابن ابى طالب». همان وقت بارگاه و گنبدى ساخته و عمارات خوب و حجرات مرغوب پرداختند و موقوفات بسيارى جهت خدام آنجا مقرّر داشته و ابواب زيارت را بر روى خلق گشودند و مردم نيز كرامات بسيارى از آنجا مشاهده مى كردند. اكنون زيارتگاه عالى و طوافگاه سكنه رُبع مسكون و به على شاه مردان معروف است و نگارنده گويد كه اين مراتب ناشى از اشتباه اسمى بوده و قبر مذكور از على ابن ابى طالب قيروانى و يا غير او است و الاّ مدفن مبارك حضرت على ابن ابى طالب
ابن عبدالمطلب(عليه السلام)، وصى بلافصل حضرت ختمى مرتبت(صلى الله عليه وآله وسلم) نجف اشرف بوده و اصلاً محل ترديد نمى باشد.
نوبهارِ آفتاب; نوبهارِ برجيس; نوبهارِ بهرام; نوبهارِ تير; نوبهارِ خور; نوبهارِ كيوان; نوبهارِ ماه; نوبهارِ ناهيد--->مارش.
نوبهارى ـ نوايى است از موسيقى و رجوع به «سى لحن» هم شود.
نوجوان ـ پسـر اَمـرَدى كـه هنـوز خطـش [مـوى صورتش ]ندميده باشد.
نوجهان ـ قطعه امريكا.

صفحه 331 - جلد چهارم
نوخط ـ جوان تازه موى بر روى دميده.
نوخطى عالم ـ سبزه تازه دميده در بهار.
نوشاه; نوشه ـ تازه داماد.
نوعروس ـ گل و شكوفه و سبزه.
نوعروسانِ بهار; نوعروسانِ چمن; نوعروسانِ روز; نوعروسانِ نوروز ـ گل هاى نوشكفته و شاخه هاى نورسته و درختان شكوفه كرده.
نوا ـ (چو هوا) شتالنگ [مفصل بين قدم و ساق پا] و نغمه و آهنگ و دهى است در سمرقند [در ازبكستان] و موضعى است در تبرستان[مازندران و اطراف آن] و بلده اى است از ناحيه حوران [نزديك دمشق] و وثيقه و گروگان و ساز خُنياگران و برجستن شاطران و جمعيت و سامان و يكى از نام هاى مغان [زردشتيان] يا مغولان و آواز و ناله و مكتوب و نوشته و آذوقه و توشه و فرزند و نبيره و بحر عروضى و خوراك و روزى و سازنده [نوازنده] و مغنّى و مقامى است از دوازده مقام موسيقى و دانش و آگاهى و فراق و جدايى و پابند و گرفتار و رونق كار و كثرت مال و نيكويى حال و سرانجام و سامان و بهتر و بزرگ تر و سپاه و لشگر و جزيه و پيشكشى كه بر سلاطين و حكام دهند كه از جور و تعدى ايشان ايمن باشند.
نواخانه ـ زندان.
نوازاده ـ نوه و نَوَندول.
نواىِ جان ـ ناله جان و گرو جان.
نواىِ چكاوك; نواىِ خاركَن; نواىِ خاركند ـ هريكى مقامى است از مقامات موسيقى.
نواىِ خسروان; نواىِ خسروانى--->خسروانى.
نواى قلندر ـ مقامى است از موسيقى.
نوائى ـ (ر) تخلص اشعار تركى ميرعليشير از شعراى اتراك كه پسر الوسنامى از كبار امراى جغتاى و جامع فضايل علميه و خلقيه بوده و در اشعار پارسى خود را متخلص به فانى داشتى و ازآن رو كه اشعار او به زبان تركى و پارسى مسلّم بين الشعرا بوده، وى را به ذواللسانين ملقّب داشتندى و در اوايل حال به اميد كسب حلال به بلاد بسيارى سياحت كرده و ازاين رو به مصائب جان گداز بسيارى تصادف نموده و مبتلاى فقر و سفالت [فرود و پستى] گرديد و در هنگامى كه سلطان حسين بايقرا[پادشاه تيمورى; 873 ـ 911هـ] در هرات متمكن اريكه سلطنت گرديد، وى هم به هرات آمده و در اندك مدتى حايز مقام وزارت گرديد. عاقبت، با اختيار خود از امور حكومت صرف نظر نموده و گوشه انزوا را مقدم بر وزارت داشته و دائماً به نظم اشعار آبدار و نشر آثار دل شكار امرار وقت نموده و يك دقيقه از عمر خود را در كار بى فايده مصروف نداشتى و در 906 هجرى درگذشت[از آثار او است: چهار ديوان تركى به نام هاى غرايب الصغر، نوادر الشباب، بدايع الوسط و فوايد الكبر; ديوان فارسى; خمسه به نام هاى حيات الابرار، فرهاد و شيرين، ليلى و مجنون، سبعه سيّاره و سد سكندرى; مجالس النفايس; محاكمة اللغتين].
نَواجَستن ـ درخت نو نشاندن و خشت ها را بر روى يكديگر گذاشته و تل[توده] كردن.
نَواجَسته ـ خشت هاى بر روى هم انباشته و باغى كه درخت هاى آن را تازه نشانده باشند.
نواحى ـ (ر) جمع ناحيه.(عر)
نواختن ـ (ر) خواندن و سرودن و سراييدن و بانگ زدن و خوشى و مهربانى نمودن و نوازش كردن و به مراد رساندن و ساز و چنگ زدن.
نواخته ـ اسم مفعول و ماضى بعيد از نواختن، خصوصاً كنايه از خير و خيرات و انعامات است.
نَواخَستن; نَواخَسته ـ نواجستن[ر.م] و نواجسته[ر.م].
نواد ـ (چو سواد) لغت و زبان و ضرر و زيان و منفذ و سوراخ، مانند مخزنى كه چيزها را در آن پنهان كنند.
نوادر ـ (چو نوازش) جمع نادره و هم نام موضعى است.(عر)
نواده ـ (چو حواله) نبيره و فرزند عزيز گرامى و هم نام دهى است در يمن.
نوار ـ (چو سوار) چيزى است پهن كه از ريسمان بافته و بر خيمه و اطراف جامه و غيره دوخته و بدان بار را بر پشت چاروا بندند و نواريدن [ر.م] و امر و فاعل از آن.
نَوارانيدن ـ فعل متعدى از اوباريدن [نجويده بلع كردن].

صفحه 332 - جلد چهارم
نوارس ـ (چو منافق) خيار دراز و رجوع به «گون» هم نمايند.
نَوارَهان; نَوارَهانى ـ ارمغان و تحفه و مژدگانى و شاگردانه و صله و جايزه و چيزى كه به شعرا و اهل نغمه دهند و شعرى كه شعرا در خدمت اكابر خوانند.
نَواريدن ـ اوباريدن و ناجاويده فرو بردن.
نواز ـ (ر) نوازيدن و امر و فاعل از آن.
نوازاد; نوازاده ـ نبيره و نَوَندول.
نوازان ـ (چو هراسان) امر و فاعل از نوازيدن.
نوازش ـ (ر) اسم مصدر از نوازيدن.
نوازل ـ (چو نوازش) جمع نازله و آن مصيبت شديده اى است كه بر مردم فرود آيد.(عر)
نَوازيدن ـ نواختن.
نواس ـ (ل) يكى از قلاع يمن است.
نُواسته ـ كج و خميده و خشت و آجر و ديوارى كه از خشت و آجر برآورده باشند.
نواسه ـ (چو حواله) نبيره، خصوصاً دخترزاده.
نَواسير--->ناسور.(عر)
نواش ـ (چو شمار) ميوه.
نُواشته ـ بر وزن و معنى نواسته.
نواصب ـ (ر) جمع ناصبة و ناصب است و آن در اصطلاح نحوى، عامل نصب و به عربى، بالا برنده و فروافكننده و رنجاننده و دشمن گيرنده است و در اصطلاح دينى، بالخصوص كسى را گويند كه عداوت اهل بيت طهارت(عليهم السلام) را شعار دينى خود اخذ نمايد. در قاموس[ر.ض ]گويد: نواصب و ناصبة و اهل نصب، كسانى را گويند كه متدين به عداوت حضرت على(عليه السلام) باشند كه از نصب، به معنى معاداة، اشتقاق يافته و از بعض فقها نقل شده كه ناصبى آن نيست كه متدين به عداوت خود اهل بيت(عليهم السلام)باشد بلكه آن است كه محبين و دوستداران آن خانواده را به جهت همين صفت ايشان مبغوض دارد و در پاره اى آثار دينيّه هم اشاره به همين معنى فرموده اند.(عر)
نوافل ـ جمع نافله.(عر)
نواقيس ـ (چو سرازير) جمع ناقوس.(عر)
نواگر ـ (چو برادر) گوينده و سازنده [نوازنده] و خواننده.
نوال ـ (چو سواد) نصيب و حصّه و عطا و لقمه.(عر)
نواله ـ (چو حواله) نوال[ر.م].
نواله بر ـ (به ضمّ باء) كارد و (به فتح آن) امر و فاعل از نواله بردن [آذوقه بردن].
نواليدن ـ (چو رَسانيدن) ناليدن و جنبيدن.
نَوامين ـ (ق) زيبا و آراسته و ظاهراً محرّف نوآيين است كه بدل ميم، ياى حطى باشد.
نوان ـ (چو جوان) خميده و خمان و خرامان و جنبان و كهنه و آگاه و نوانيدن [ر.م] و امر و فاعل از آن و اسبى كه رنگش ميان زرد و بور باشد.
نوانيدن ـ (چو رَسانيدن) كوژيدن و خميدن و دوتا شدن و خراميدن و ناليدن و نالانيدن و به فرياد و ناله آوردن و ضعيف و لاغر بودن و كهنه گرديدن و آگاهانيدن و آگاهيدن و جنبانيدن و جنبيدن و حركت كردن، خصوصاً آنچه در وقت اندوه و غم و فكر و خيال و وجد و حال و درس خواندن و دعا خواندن باشد.
نوايح ـ (چو حمايل) جمع نايحه به معنى زن نوحه كننده است و بدل ياى حطى، همزه بودن آن موافق قواعد لسان عرب است و نام موضعى هم هست از مضافات صنعا.(عر)
نواييدن ـ (چو رَسانيدن) فرياد و ناله كردن و بانگ برآوردن.
نوايين ـ رجوع به تركيبات «نو» نمايند.
نوبار; نوباره ـ نوبر.
نوبان ـ (چو چوپان) پادشاه زاده.
نوباوه ـ رجوع به تركيبات «نو» نمايند.
نوبت ـ (چو رونق) مجال و فرصت و پاس و محافظت و بارگاه و خيمه بزرگ و كوس[طبل] و نقاره، خصوصاً آنچه در هنگام عيش و عشرت زنند و به عربى، (چو دوزخ) مصيبت و ناله و گروهى است از سودان و بلاد وسيعى است مر ايشان را در سمت جنوبى صعيد[ر.م ]مصر و (چو رونق) وقت و زمان و گروه مردمان و دفعه و مرتبه و فرصت و دولت و به معنى معروف و در اصطلاح براهمه

صفحه 333 - جلد چهارم
[جمع برهمن] هند، هر 360 هزار سال را يك «نوبت» گويند و درحال وقف «نوبه» گويند و در اصطلاح اطبا، خصوص وقت آمدن تب را گويند.
نوبت دار ـ نقاره چى و پاسبان.
نوبتى ـ بارگاه و نوبت دار[نقاره چى و پاسبان] و اسب يدك و تواره [ر.م] و چادر كوچك و خيمه پاسبانان كه به طريق نوبت در آنجا به سر برند.
نوبر ـ رجوع به تركيبات «نو» نمايند.
نوبك ـ (چو دوزخ) تاك انگور.
نوبَنجان ـ معرّب نوبندگان [ر.م] و يا نام قلعه اى است در آن.
نوبَندجان ـ معرّب نوبندگان [ر.م].
نوبَندگان ـ شهرى است از كوره [ناحيه] شاپور فارس در شانزده فرسخى شيراز و اره جان در نزديكى شعب بوان كه در طراوت و نزاهت بى بدل و در يكتايى ضرب المثل است و در بستان السياحة[ر.ض] گويد: در قديم الايام شهركى بوده و مرور ايام قريه اش نموده و از توابع شهر فسا است.
نوبه ـ (چو روضه) رجوع به «نوبت» شود و (چو روزه) شهركى است در افريقيا و موضعى است در سه منزلى مدينه و قطعه بزرگ و ولايتى وسيع است از زنگبار[جزيره اى در شرق تانزانيا] و سودان افريقيا كه در جنوب مصر و در ساحل رود نيل و واسطه ميان صعيد[ر.م ]و حبشه[ اتيوپى] و از شرق به بحر احمر و از غرب به بلاد سودان و از جنوب به حبش و از شمال به مصر محدود و بر بلاد فراوان و نواحى بسيار و برج هاى خيلى بزرگ بى شمار مشتمل و رود نيل از جنوب به شمالش جارى و تمامى بلاد آن از 1822 ميلادى ـ مطابق 1238هجرى ـ كه به دست محمدعلى پاشا [نخستين خديو مصر و خديو، لقب حاكمان مصر است در قرن 19 و 20م] مفتوح گرديده، تابع مصر و مردمانش كه در حوالى چهار مليون است، از اصول مختلفه و به هيئت متفرقه بوده و به لغات متنوعه تكلم مى نمايند كه بعضى از آنها بربرى و بعضى ديگر از لغت عرب متفرع شده است و عموماً باوفا و نصارا[مسيحى ]و به نوشته بعضى، ديانت مسيحيّه در سال هفتم در ميان ايشان داخل شده. و هواى اين بلاد بسيار گرم و همه آنها از اقليم اوّل و امراض مسريه در آن حادث نمى شود مگر طاعون در بعضى اوقات. و از محصولاتش گندم و جو و نخود و عدس و توتون و شكر و گز سنا[ر.م] و انبوس[به «زنيان» رجوع شود] و قهوه و عسل و تمر و مُشگ و عاج و از حيوانات بز و گوسپند و گاو و شتر و آهو و اسب برّى و بحرى و زرافه و كفتار در آن بسيار و گاه گاهى ملخ هم پديدار و از جمله طيور آن كلاغ و كركس و انواع طيور آبى و عمده سرمايه تجارتى آن طلا و عاج و مشگ و انبوس و قهوه و تمر و عسل و قطعه شرقى آن، كه در ميان نيل و بحر احمر است، بيابان هايى است ريگستان و سنگستان و از بلاد مشهوره اش دنگله قديم است كه بالمرّه خراب شده و دنگله جديد است در جانب يسار نيل و مقر حكومت آن را دمقله گويند و گويا همان دنگله است كه تحريف شده.
نوبهار; نوبهارى ـ رجوع به تركيبات «نو» شود.
نوبى ـ (چو روزى) هر چيز منسوب به نوبه[ر.م].
نوبيخ ـ (چو توليد) لبلاب و عشقه [گياه پيچك].
نوپان ـ (چو چوپان) سبد، خصوصاً آنچه از بيد بافته باشند.
نوتاش ـ (چو تورات) دائم و هميشه.
نوج ـ (چو روز) درخت كاج و صنوبر و يا درختى است شبيه به آن.
نوجبه ـ (چو حوصله) كثرت و فرشته و سيلاب و آبى كه ماده داشته و منقطع نشود، مثل آب چشمه و مانند آن و در بعضى جاها به عوض باى ابجدى، ياى حطى به نظر آمده.
نوجيه--->نوجبه.
نوچ ـ نوج[ر.م].
نوح ـ (چو قول) نوحه و ناله و لبلاب و عشقه [گياه پيچك ]و (چو روز) نام پيغمبرى است جليل القدر معروف كه مرسل و اولوالعزم و پدرش ملك يا لامك ابن متوشلخ ابن ادريس(عليه السلام) و مادرش قينوس دختر براكيل ابن مخويل ابن قين ابن آدم(عليه السلام) بوده و به مناسبت اينكه گروه بشر بعد از وقوع طوفان از اولاد آن حضرت توالد و تناسل يافتند، او را آدم ثانى و ابوالبشر ثانى نيز گويند، چنانچه به نوشته

صفحه 334 - جلد چهارم
بعضى، از كثرت نوحه بر قبرش ملقّب به نوح گرديده و الاّ نام نامى اصلى او سكن يا عبدالغفار يا عبدالرحمان يا عبدالملك يا عبدالاعلى بوده و مخفى نماند كه اين جمله مخالف ظهور عرب بعد از زمان آن حضرت است بلكه خود لفظ نوح هم به نوشته اهل فن، عجمى است و از نوحه اشتقاق نيافته. بارى، آن حضرت اوّلين پيغمبرى است كه بعد از حضرت ادريس(عليه السلام) در 1500 هبوطى مبعوث به نبوت گرديده و 2500 سال زندگانى كرده و از آن جمله 850 سال پيش از بعثت و 950 سال بعد از آن در ميان قوم خود بوده و بعد از وعده طوفان 200 سال هم به ساختن كشتى اشتغال داشته و 500 سال هم بعد از فرود آمدن از كشتى معموره هاى روى زمين را بنا نهاده و به نام مافث و يافث و سام و حام چهار پسر داشته و روى زمين را مابين ايشان قسمت نمود و مدت عمر شريفش به قول ديگر 1450 سال بوده كه در 250سالگى مبعوث شده و 950 سال به دعوت آغازيده و 250 سال هم بعد از طوفان زندگانى داشت و از كثرت عمرش ملقّب به شيخ المرسلين[ر.ض ]گرديد و موافق نوشته احمد رفعت، در 50سالگى مبعوث شده و 950 سال هم مشغول دعوت بوده و تمامى عمر شريفش 1000 سال بوده است و در تمامى مدت دعوت گروه بسيار اندكى ايمان آورده و ديگران در كفر و عنادشان افزوده و گاهى چنانش مى زدند كه قطع بر موتش مى كردند. با اين همه بازهم درباره ايشان دعاى خير كرده و عاقبت كه از ايمانشان مأيوس گرديد، به مدلول (رَبِّ لا تَذَرْ عَلَى الاَْرْضِ مِنَ الْكافِرينَ دَيّاراً)(نوح، 26) نفرين كرده و همه شان به جز چندى از اولاد و اصحاب او كه در كشتى با وى موافقت كردند، غرق طوفان گرديدند كه در «طوفان» اشاره نموديم.
نوح آوند--->نهاوند.
نوحه ـ (چو روضه) گريه كردن بر مردگان با صوت و جزع و به پارسى «مويه» و «انوييدن» و «نوييدن» و «شم» و «غرن» [گويند].(عر)
نوخط; نوخطى عالم ـ رجوع به تركيبات «نو» نمايند.
نوخيدن ـ (چو پوشيدن) ناليدن و از دنبال كسى قدم به قدم راه رفتن.
نود ـ (چو قمر) دبر و مقعد و عدد معروف كه به عربى «تسعين» گويند و هم فعل مضارع از نويدن [ر.م] است.
نَوداران; نَودارانه; نَودارانى ـ نوارهان [ر.م].
نودان ـ (چو تورات) مخفّف ناودان و (چو چوپان) موضعى است از توابع كازرون.
نودر ـ (چو رونق) نوده[ر.م] و هر چيز پسنديده و حادث تازه به هم رسيده، خصوصاً خادم تازه و هم نام پسر منوچهر [پادشاه كيان] است كه در دست افراسياب[پادشاه توران ]گرفتار و مقتول شده و بدين معنى با ذال ثخذ معروف است و رجوع به «پيشداديان» نمايند.
نَودران; نَودرانه; نَودرانى ـ نوارهان[ر.م].
نودره ـ (چو حوصله) نواده و فرزند گرامى.
نودسار ـ از وجه لايق كسب كردن و به كارهاى پسنديده ميل نمودن.
نوده ـ (چو روضه) كره هوا و (چو طلبه) نودره [فرزند و نواده].
نوذر--->نودر.
نور ـ (چو قول) گل و شكوفه و (چو روز) علاوه بر معنى اصطلاح اكسيرى [كيمياگرى] آن كه زيبق[جيوه] است، ضيا و روشنايى كه به پارسى «شيد» و «پرتو» و «فر» و «فروز» و «فروغ» و «فروزش» و نور معنوى را «شميسا» گويند و هم به نوشته آثار عجم[ر.ض]، دهى است از مازندران كه در مقام نسبت به آن «نورى» گويند و در مراصد[ر.ض ]گويد: دهى است در بخارا [در ازبكستان ]كه در دامنه كوهى واقع و به مشاهد و مزارات صلحا مشتمل است و در بستان السياحة[ر.ض] گويد: ولايتى است معمور از توابع رستمدار و اكثر قراى آن در كوهسار و آبش خوش گوار و هوايش سازگار و از مضافات مازندران و مردمانش شيعه مذهب و اشخاص نيك محضر از آنجا به ظهور آمده اند.
نور اسپهبد; نور اسپهبود; نور اسپهود; نور اسپهوود; نور اسفهبد; نور اسفهبود; نور اسفهود; نور اسفهوود ـ روح و نفس ناطقه انسانى.

صفحه 335 - جلد چهارم
نور انوار ـ (ر.ف) و به پارسى «شيد شيدان» و «شيدان شيد» گويند.(عر)
نوربخش ـ لقب مشهور سيّد محمد نامى از كبار مشايخ صوفيّه كه بعضى از فرق ايشان به جهت انتساب او معروف به نوربخشيّه مى باشند، چنانچه در «كبرويّه» و «ذهبيّه» اشاره نموديم.
نوربخشيّه--->نوربخش.
نورِ پسين ـ اشاره به وجود مقدس حضرت خاتم الانبيا(صلى الله عليه وآله وسلم) است.
نورِ ساده ـ نور خالص و مجرّد و بى كدورت كه نور الهى است.
نورِ عذرا ـ نور حضرت مريم و عيسى(عليهما السلام).
نورالقِندول ـ (به فتح اوّل) شكوفه درخت دارشيشعان [ر.م] است.
نور گسترانيدن ـ ديدن و گشادن و ظاهر كردن و نيك گفتن و التفات نمودن.
نورِ مُبين ـ نور پسين [حضرت محمد(صلى الله عليه وآله وسلم)] است.
نورِ نخستين ـ نور پسين [حضرت محمد(صلى الله عليه وآله وسلم)].
نور و كُجور--->قالوس.
نوراور ـ (به فتح اوّل و خامس) ظرفى كه از برنج مانند دبه روغن مى سازند.
نوراهان ـ (به فتح اوّل) نوارهان[ر.م].
نورپور ـ (ل) به نوشته بستان السياحة[ر.ض]، بلده اى است معمور و بَهجَت مآب از بلاد پنجاب كه اكثر مردمانش هندو و ديگرى مسلمان و پارچه هاى لطيف در آنجا مى بافند.
نورد ـ (چو دوست) تحفه و ارمغان و نام شهر كازرون و يا قصبه اى است از نواحى آن و (چو لوند) اندوخته و نَوَرديده [پيچيده شده و برچيده شده] و لايق و پسنديده و مثل و مانند و هموزن و برابر و هم قد و هم پهنا و پيچ و تاب، خصوصاً آنچه از نَوَرديدن در چيزى افتد و چوب مدوّرى كه جولاهان [بافندگان] پارچه بافته را در آن پيچند و دامن جامه كه واشكسته و بدوزند و هم به معنى نورديدن [پيچيدن و برچيدن] و امر و فاعل از آن.
نَوردآور ـ لوراك[ر.م].
نوردبام; نوردبان--->نردبان.
نَوَردن ـ چوب نورد[ر.م] و مخفّف نورديدن[ر.م].
نورده ـ (چو طَبَرزه) نبرد و نبرده [شجاع و جنگاور].
نَوَرديدن ـ (ر) پيچيدن و طى كردن و ته كردن و بى نام و نشان ساختن و رفتن و دور نمودن و گذاشتن و بساط برچيدن و دانه چيدن مرغان و بالا بردن آستين و پاچه شلوار و تنبان و چين از روى دور نمودن.
نورِستار ـ (ل) سلاطين و حكام و امناى دولت و پهلوان و سپاهيان و ارباب اسلحه و رجوع به قسم دويّم «مه آباد» نمايند.
نورمان ـ (ل) به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، طايفه اى است وحشى كه در جهات شمالى فرانسه سكونت داشته و در 843 ميلادى ـ مطابق 229هجرى ـ چندين مرتبه بر روى پورتكيزها [پرتغالى ها] هجوم آورده و هركه را كه دست يافتندى، اعدام كرده و بلادشان را مى سوزاندند و به فاصله دو سال تسخير بلاد فرانسه را تصميم داده و در 246 هجرى در جهات شرقى بحر بالطق [بالتيك] به دلالت بعضى از تجار، حكومتى تشكيل داده و شهر كئيف را مركز حكومت نموده و متديّن به دين اورتودوكس بوده و راه معاششان را منحصر به غارتگرى كشتى نمودند و در 283 هجرى حكومتى ديگر به نام نورمانديا تشكيل داده و در 444 هجرى حكومتى على حده تأسيس نمودند.
نورمانديا ـ يكى از ايالات محصول دار و معموره و قديمه فرانسه است; رجوع به «نورمان» شود.
نورنجه ـ (چو سرپنجه) استخر و تالاب.
نورند ـ (چو فرزند) ترجمه كردن زبانى است به زبانى ديگر و به همين جهت است كه پارسيان ترجمه دساتير[به «دساتير» و «مه آباد» رجوع شود] را كه در دست دارند، نورند گويند نه دساتير.
نوروج ـ يا نوروژ يا نروج يا نروژ; موافق نوشته بعضى از رسائل جغرافيايى، نام يكى از ممالك شمالى اوروپا است كه عده نفوس آن دو مليان و پايتختش كريستيانيا است و در كشف القناع[ر.ض] گويد: اسوج [سوئد] و نروج يكى از

صفحه 336 - جلد چهارم
ممالك هفده گانه اوروپا است كه مساحت سطح آن 300 هزار ميل مربع و عده نفوس آن پنج مليان و هواى آن سرد و زمستان آن طولانى و تابستانش كوتاه و در جهت شمالى آن بهواسطه آنكه داخل دايره شماليه است، دو ماه و نيم در فصل تابستان آفتاب به آن مى تابد و دو ماه و نيم در زمستان از آن غايب مى شود كه جميع آن اوقات شب است و از اين جهت فصل بهار ندارد و اين مملكت به نام اسوج و نروج به دو ولايت تقسيم مى شود. اما اسوج به 24 قطعه منقسم و قصبه اش شهر استكهلم مى باشد كه داراى صد هزار نفوس بوده و مركز تجارت تمامى اين مملكت است. و اما نروج تابع ولايت دانيمارك بوده و در 1814 ميلادى به اسوج اضافه شده و قصبه اش كريستيانيا است كه داراى سى هزار مردم بوده و نايب سلطان (وليعهد) در آن اقامت دارد. و كوه هاى اسكندناويّه كه طول آنها مقدار 1000 ميل بوده و بلندترين سرهاى به ارتفاع 8400 قدم مى باشد، ميانه اسوج و نروج فاصله است و اكثر اهالى اين مملكت مذهب پروتستانى دارند و در جهات شمالى آن كمى از بت پرستان سكونت دارند كه در نهايت نادانى و جهالتند و در هريك از بلاد اين مملكت مدرسه عمومى برپا و در تمامى آن 3 مدرسه كليه و 23 مدرسه متوسطه موجود و اكثر اهل زراعت آن از خواندن و نوشتن بابهره و حكومت آن از قبيل مشروطه و يك مجلس حكمى در استكهلم و ديگرى در كريستيانيا دارد. و اكثر طعام اهل فلاحتش شير و پنير و ماهى بوده و در بعضى از جاى ها به خوردن نان و گوشت مباهات دارند و به بلاد خودشان بسيار مايل و راغبند و در نخبه ازهريّه[ر.ض] گويد: فنون و معارف در ميان اهالى اسوج و نروج به غايت منتشر و در اصول قرائت و كتابت پيشقدم ترين ممالك اوروپا بوده و زنانشان مادامى كه شهادت نامه اى بر كمال ايشان در قرائت و كتابت و طبخ و خياطت و ساير امورات راجعه به تدبير منزل در دست نداشته باشند، از شوهر رفتن ممنوع مى باشند. و مساحت اسوج 442هزار كيلومتر و سكنه اش 5 مليان و مساحت نروج 320 هزار كيلومتر و سكنه اش 2 مليان و روى هم رفته به هر كيلومترى 9 تن مى رسد.
نوروز ـ (ر) روز تازه و نام بعضى از مقامات موسيقى و در اصطلاح عامه، دو روز از ايام مشهوره پارسيان را بدين اسم مسمّى داشته و به قيد «عامه» و «خاصه» از همديگر امتياز دهند. امّا اوّلى كه «نوروز كوچك» هم گويند، عبارت از اوّل فروردين ماه و با تحويل آفتاب به برج حَمَل[ر.م] مطابق و در نزد پادشاهان عجم و يزدانيان [به «مه آباد» رجوع شود] ايران، داراى شرافت هاى بى پايان و سعدترين ساعات آن ساعت تحويل آفتاب به حَمَل مى باشد و گويند كه آن روزى است بسيار برگزيده براى آنكه مسمّى است به اورمزد كه نام پاك يزدان است و در اين روز عالم و آدم را آفريده و همه سيّارات در اوج تدوير خود بوده و همه اوجات در نقطه اوّل حَمَل بودند و در همين روز مأمور به سير و دور شدند و به همين جهت، مسمّى به «نوروز» گرديد و يا خود به جهت آن است كه جمشيد [چهارمين پادشاه پيشدادى] كه نخست جم نام داشته و عربان او را متوشلخ گويند، در اثناى سير عالم به آذربايجان رسيده و فرمود كه در جاى بلندى تخت مرصّعى رو به طرف مشرق گذاشته و خود تاج مرصّعى بر سر نهاده و بر آن تخت بنشست. همين كه آفتاب طلوع كرده و بدانها تابيد، شعاعى در غايت روشنايى پديد آمده و مردمان از آن شادمان شده و لفظ شيد را كه به زبان پهلوى به معنى شعاع است، در آخر جم (نام اصلى جمشيد) افزوده و جمشيدش گفته و در آن روز جشن بزرگى كرده و گفتند كه اين روز نو است كه دو آفتاب برآمد، يكى از مشرق و ديگرى از مغرب و به همين جهت، به نوروز مسمّى گرديده و به جهت انتساب به جمشيد، «نوروز جمشيدى» هم گويند و اين رسم جشن و شاديانه از همان روز پيدا شد. بعضى در سبب حرمت اين روز گفته كه در عهد تهمورس [سوّمين پادشاه پيشدادى ]آيين صابئيّه[به «صاب» رجوع شود] رواج تمام داشت و چون سلطنت به جمشيد رسيد، تجديد آيين سپاسيان [به «مه آباد» رجوع شود] و ايزدپرستى كرده و خلق را به پرستش يزدان كه خالق كواكب و افلاك است، دعوت كرده و در حال نااميدى اين روز را روز نو و عيد گرفته و بر مردم بذل و

صفحه 337 - جلد چهارم
بخشش بسيار كرده و گويند در اين روز نيشكر به دست جمشيد شكسته و خرد شده و آبش معروف و مشهور گرديد و شكر را از آن ساختند. بنابراين در روز نوروز، خوردن شكر رسم شده و از آن حلويّات و شيرينى ها ساخته و خوردند و هنوز آن رسم برقرار و در ميان ايرانيان در كار است. و اما نوروز خاصه كه «نوروز مَلِك» و «نوروز بزرگ» هم گويند، عبارت از ششم فروردين ماه است كه «خرداد» نام دارد [به جدول «تاريخ فارسى» رجوع شود] و در ميان آن و نوروز عامه شش روز فاصله است. گويند در اين روز هم جمشيد بر تخت نشسته و خاصان خود را طلبيده و رسم هاى نيكو گذاشته و گفت: خداى تعالى شما را خلق كرده. بايد كه به آب پاكيزه تن بشوييد و غسل كنيد و به سجده و شكرگزارى مشغول باشيد و هر سال در اين روز به همين دستور عمل نماييد و به همين جهت، اين روز را «نوروز خاصه» خوانند. و گويند اكاسره [جمع كسرى، عنوان پادشاهان ساسانى] در هر سال از نوروز عامه تا خاصه كه شش روز باشد، حاجت هاى مردمان را آورده و زندانيان را آزاد كرده و مقصران را عفو نموده و به عيش و عشرت اشتغال داشتندى. و احمد رفعت[ر.ض] گويد: نوروز عيدى است يادگار مجوسيان كه نظر به مدلول پاره اى تواريخ، در زمان جمشيد تأسيس يافته و مدت بسيارى در ممالك عراقيه امتداد داشته و در آن روز هر كس آب ها ريخته و آتش ها افروخته و به يكديگر تحفه و هديه مى فرستادند تا آنكه معتضد عباسى [خلافت: 279ـ 289هـ]، موافق آنچه در «معتضد» مذكور داشتيم، موقوفش نمود.
   بارى، ازآن رو كه عمده شرافت نوروزى و تأسيس آن از پارسيان عجم مى باشد، اينك بديشان منسوب داشته و «نوروز فرس» هم گويند، اگر چه نظر به مدلول اكثر آثار دينيّه، داراى فضايل بى شمار دينى هم مى باشد، به شرحى كه در محل خود مذكور است و در تعيين آن هم اقوال اهل فن مختلف و مشهور آن است كه مذكور افتاد و جمعى دهم ايارماه رومى اش دانسته و برخى نهم شباط رومى پندارند.
نوروزِ بزرگ ـ نوروز خاصه [ر.م] و نام نوايى است از موسيقى.
نوروزِ جمشيدى--->نوروز.
نوروزِ خارا ـ شعبه اى است از مقام نوا كه نوا نغمه اى است از موسيقى.
نوروزِ خاصه ـ روز ششم فروردين ماه است; رجوع به ترجمه «نوروز» نمايند.
نوروزِ خُردك ـ مقامى است از موسيقى.
نوروزِ خوارزمشاهى ـ روز نوزدهم فروردين ماه است.
نوروزِ خوردك ـ مقامى است از موسيقى.
نوروزِ سلطانى ـ نوروز جمشيدى است[به «نوروز» رجوع شود].
نوروزِ عامه; نوروزِ فُرس; نوروزِ كوچك--->نوروز.
نوروزِ معتضدى--->معتضد.
نوروزِ مَلِكى ـ نوروز جمشيدى است [به «نوروز» رجوع شود].
نوروژ--->نوروج.
نوره ـ (چو روضه) شاه تير سقف خانه و (چو روزه) به عربى، آهك معروف و در زبان ايرانيان معاصر، بالخصوص آهك حمام را گويند كه در ازاله موى بدن معمول و از مقدارى زرنيخ[ر.م] و دو معادل آن آهك ترتيب دهند.
نَورَهان; نَورَهانى ـ نوارهان[ر.م].
نورى ـ رجوع به معنى هفتم «هماى» شود.
نوريته ـ (چو پوشيده) رسيده و تصور كرده و به خاطر آورده.
نوريّه ـ از جمله شعب صوفيّه است. در حديقة الشيعة[ر.ض ]گويد: اگر چه صاحب كتاب بيان الاديان[از ابوالمعالى محمد بن عبيدالله در قرن 5 هجرى به فارسى] صوفيّه را در اصل به نام نوريّه و حلوليّه به دو فرقه تقسيم كرده، ليكن به فرموده اكثر علماى سنى و شيعه، يكى از دو فرقه اصلى صوفيّه، حلوليّه و ديگرى اتحاديّه بوده و نوريّه از فروع و شعب ايشان است. به هر حال اينها گويند: دو حجاب

صفحه 338 - جلد چهارم
است، يكى نورى و ديگرى نارى. اوّلى عبارت از اشتغال به صفات حميده است، چون: شوق و توكل و تسليم و رضا و وجد و سماع و مانند آنها و دويّمى مشغول بودن به افعال شيطانى است. و گويند: مرد بايد در تسليم و رضا و توكل و مانند اينها كوشد، اگرچه اين نيز حجاب است امّا در اين پرده عاقبت دوست را توان ديد. و حال آنكه معنى رضا و تسليم و مراقبه و توكل را نيافته و نفهميده اند و گويند: نه به رحمت خدا اميد بايد داشت و نه از عذاب او ترسناك بايد بود و گويند: هرچه در عالم واقع شود، نتيجه نار و نور است و اين بعينه مذهبى است از مجوس كه به نار و نور قائلند.
نوز ـ (چو روز) درخت صنوبر و مخفّف هنوز.
نوزاد ـ (چو تورات) نوزاده و دهى است در خراسان.
نوزادگان ـ جمع نوزاده.
نوزادگانِ چمن ـ نهال ها و شاخه هاى تازه دميده و شكوفه هاى نوشكفته چمن.
نوزاده ـ (چو گوساله) تازه به عمل آمده و نو به وجود آمده.
نوزج ـ (ل) درخت كاج و صنوبر.
نوزده ـ (ر.ف) [عدد معروف كه به عربى «تسع عشر» گويند].
نوزَروان ـ نام فرشته اى است كه رب النوع درخت چنار است.
نَوزَنده ـ مؤثر.
نوزه ـ (چو روضه) فرزند گرامى و نبيره و گريبان جامه.
نَوزيدن ـ اثر كردن و قبول اثر نمودن.
نوزيه ـ سيلاب و نوجبه[ر.م].
نوژ ـ بر وزن و معنى نوج [درخت كاج و صنوبر].
نوژان ـ (چو چوپان) صدا و بانگ سهمناك و رودخانه اى است با شور و نهيب بسيار.
نوژبه ـ بر وزن و معنى نوجبه.
نوژن ـ (چو سوزن) درخت نوج [كاج و صنوبر].
نَوژَنده ـ مؤثر.
نوژه ـ (چو روزه) درخت نوج [كاج و صنوبر] و گريبان جامه.
نَوژيدن ـ نوزيدن [اثر كردن و قبول اثر نمودن].
نوژيه ـ نوجيه[ر.م].
نوس ـ (چو كوس) قوس قزح [رنگين كمان] و نوسيدن[ر.م ]و امر و فاعل از آن.
نوسپاس ـ مردم ناشكر و كفران نعمت كننده.
نوستَن ـ نوسيدن[ر.م].
نوسته ـ اسم مفعول و ماضى بعيد از نوستن [ناليدن و صداى ديگرى را تقليد كردن] و صداى گريه كه در گلو پيچد.
نوسه ـ (چو روزه) قوس قزح[رنگين كمان].
نوسير; نوسيره ـ (به كسر سين و فتح و ضمّ اوّل) بحث و مباحثه.
نوش ـ (چو موش) حيات و آب حيات و پازهر و ترياك و ريم آهن[ناخالصى كه در هنگام گداختن از آهن جدا شود] و شهد و عسل و عوض و بدل و نوعى از درخت صنوبر و سازگار و گوارنده و ذوق و درّاكه و نوشيدن و امر و فاعل از آن.
نوش آذر ـ نوش باد[ر.م] و آذرنوش [ر.م].
نوش باد; نوش باده ـ پرده اى است از نواى چكاوك[از نغمات موسيقى].
نوش خار; نوش خر; نوش خوار ـ نُشخار.
نوش خور ـ نُشخار و نام روز پنجم ماه هاى جلالى.
نوش دارو ـ شراب و پازهر و ترياق و هم به نوشته برهان[ر.ض]، نام معجونى است و گويا همان ترياق اسـت كـه در «تـريـاق» مـذكـور افتـاد و به پارسى «جاندارو» هم [گويند].
نوش زاد ـ نام پسر نوشيروان [پادشاه ساسانى قرن 6م].
نوش گيا; نوش گياه ـ مخلّصه [ر.م] و ترياق كوهى.
نوش لَبينا ـ نوايى است از موسيقى.
نوشاب ـ (چو چوپان) آب حيات و آب گوارا.
نوشابه ـ (چو خونابه) نوشاب [ر.م] و هم نام زنى است كه پادشاه بُردع [در كشور آذربايجان] بوده است.
نوشاخور ـ رجوع به جدول «تاريخ جلالى» نمايند.
نوشاد ـ (چو تورات) شهرى است حسن خيز و منسوب به

صفحه 339 - جلد چهارم
خوبان كه به كثرت خوب رويان ترك معروف و مشهور است[گويا در شمال افغانستان يا آسياى مركزى بوده است].
نوشادر ـ (به ضمّ دال و فتح و ضمّ اوّل) چيزى است معروف متبلور و شبيه به شوره قلمى [ر.م] و نمك مانند و با طعمى شور و در هموزن خود آب شور و در دو مقابل و نيم خود آب سرد، محلول و در شيمى و دواسازى جهت ساختن امونياك در كار و در طب نيز مستعمل و به پارسى «شخار» و «اشخار» و «پيكانى» نيز گفته و به هندى «نوسادر» و به يونانى يا سريانى «ارمينا» و به فرانسه «سِل امونياك» و به لاتينى «سال امونياكوم» ناميده و در اصطلاح اهل صنعت و اكسيريان [كيمياگران] «مشّاطه» و «عقاب» و «نسر طاير» و «سلساليوس» و «كبريت الدخان» و «ملح النار» خوانند و به نام «معدنى» و «مائى» و «مصنوعى» به سه قسم مى باشد. اما اوّلى، بهترين اقسام و معدن آن به نوشته برهان[ر.ض]، كوهى است در نواحى سمرقند و يكى ديگر در نزديكى دمندان از نواحى كرمان و در آن غارى است كه از آن چون بخارى برآمده و منجمد گردد و در تحفه[ر.ض] و مخزن[ر.ض] فرمايند: معدن آن زنج [زنگبار; تانزانيا] و حبشه [اتيوپى] و بلاد حاره و قطعه هاى آن سفيد و مانند شوره بر روى آن بسته مى شود. و اما دويّمى به فرموده مخزن[ر.ض]، آب چشمه اى است كه چون دست بدان زنند، كف كند و از جوشاندن آن قطعه هاى سفيد بر روى آن بسته گردد و از انطاكى[ر.ض ]نقل است كه آن چشمه در نواحى اصفهان موجود است و گويند در جبال خراسان نيز مى باشد و اين هر دو صنف عزيزالوجودند. و اما سيّمى از آنها زبون تر و از گلخن [آتشدان] حمام و دودهاى كثيف آن و قاذورات و كثافات به تصعيد به عمل آرند و احياناً قليلى در كوره آجرپزى كه از قاذورات آن را طبخ دهند نيز به هم مى رسد و رنگ اين قسم پيش از تصعيد غالباً اغبر [تيره] مى باشد و بعد از آن سفيد و شفاف مانند شوره قلمى مى گردد و چون سفيد صاف شفاف آن را با مثل آن زاج زرد لارى [به «زاگ اصفر» رجوع شود] و عُشر آن زنگار تصعيد كنند، سرخ مى گردد و در مخزن[ر.ض ]بعد از اين جمله فرمايد: شنيده شده كه در مصر و روم و مُلتان [در پاكستان] قاذورات و كثافات و سرگين حيوانات را جمع نموده و مانند خشت خام قرص ها ساخته و در كوره بر هم چيده و در بالاى آنها خشت هاى پخته را دورو ايستاده، سر آنها را به هم تكيه داده و آتش مى دهند. پس آنچه بر آن خشت ها و بر بالا و اطراف كوره صعود نموده، منعقد مى گردد و بعد از سرد شدن اخذ مى نمايند.
نوشادُرِ آبى ـ نوشادر مائى [ر.م] است.
نوشادُرِ عملى ـ نوشادر مصنوعى[ر.م] است.
نوشادُرِ كانى ـ نوشادر معدنى [ر.م] است.
نوشادُرِ مائى; نوشادُرِ مصنوعى; نوشادُرِ معدنى--->نوشادر.
نوشادور ـ نوشادر[ر.م].
نوشاذَر ـ رجوع به تركيبات «نوش» نمايند.
نوشاندن; نوشانيدن ـ (ر.ف) [فعل متعدى از نوشيدن].
نوشاه ـ رجوع به تركيبات «نو» نمايند.
نوشت ـ (چو دوست) نوشتن (به ضمّ اوّل) [ر.م] و ماضى قريب از آن و (چو سرشت) اسم مفعول و ماضى قريب از نوشتن (به كسر اوّل و ثانى) و (چو لوند) سبزى ترخون و اسم مفعول و ماضى قريب از نوشتن (به فتح اوّل و ثانى)[طى كردن و فروپيچيدن].
نوشتن ـ (چو كَلَنتر) نورديدن و طى كردن و فروپيچيدن و (به ضمّ اوّل) نوشيدن و نظم و نسق دادن و به ترتيب انداختن و گرزش [تظلم و دادخواهى و فروتنى و زارى ]نمودن و مهره ها را به رشته كشيدن و (به كسر اوّل و ثانى) رقم كردن و كتابت نمودن.
نِوِشتنِ رُقعه كژدم--->رقعه كژدم.
نوشته ـ به هر حركت كه باشد، اسم مفعول و ماضى بعيد از «نوشتن» با همان حركت است.
نوشته زِنهار ـ عهدنامه و امان نامه.
نوشجان ـ به نوشته مراصد[ر.ض]، شهرى است در فارس. پس گفته: و گويند كه به نام «سفلى» و «عليا» به دو قسم بوده و فاصله ميان شهر طراز [در قزاقستان] و نوشجان

صفحه 340 - جلد چهارم
سفلى سه فرسخ بوده و فاصله مابين شهر مزبور و نوشجان عليا كه مشتمل بر چهار شهر بزرگ و چهار شهر كوچك است، هفده روزه راه است و آن حد و سد چين است و از آنجا تا تركستان سه روزه راه است.
نوشخار; نوشخر; نوشخوار; نوشخور; نوشدارو ـ رجوع به تركيبات «نوش» نمايند.
نوشِروان ـ مخفّف نوشيروان [پادشاه ساسانى قرن 6م].
نوشزاد ـ رجوع به تركيبات «نوش» شود.
نوشَنجه ـ نوشين و گوارا و گوارنده.
نوشو ـ هر امر حادث غير قديم.
نوشوار ـ نُشخار.
نوشه ـ (چو روزه) انوشه[ر.م] و (چو رونق) تازه داماد و پادشاه نوجوان.
نوشهر ـ به نوشته مراصد[ر.ض]، نام نيشابور و نواحى آن است.
نوشيدن ـ (ر.ف) و نيوشيدن[ر.م].
نوشيروان ـ (ر) مخفّف «نوشين روان» يعنى جان شيرين و هم به نوشته برهان[ر.ض]، به معنى رب انسان است و رب انسان جبرئيل است و به مقصود خود خودش از ديگران داناتر است و بالجمله نام پادشاهى هم هست بزرگ و عادل از طبقه ساسانيان ايران كه موافق آنچه در «ساسان» اشاره نموديم، بيستمين ايشان و مشهور جهان است و طاق كسراى مداين [نزديك بغداد] را بنا نهاده و كتاب كليله و دمنه را هم موافق آنچه در «كليله و دمنه» اشاره نموديم، وى از هند به ايران آورده و به نام انوار سهيلى ترجمه به پارسى نموده و چنانچه در «مژدك» اشاره نموديم، مژدك و هشتاد هزار يا دويست هزار اتباع وى را او به قتل رسانده و به همين جهت و ساير قضاياى فوق العاده او به عدالت اشتهار يافته و حضرت خاتم(صلى الله عليه وآله وسلم) در حديث مشهور «ولدتُ فى زمن الملك العادل»1 وى را به همين صفت حسنه ياد فرموده و در عدل و داد ضرب المثل است:
«قارون هلاك شد كه چهل خانه گنج داشت *** نوشيروان نمرد كه نام نكو گذاشت»2
«شنيدم كه در وقت نزع روان *** به هرمز چنين گفت نوشيروان
كه خاطرنگهدار درويش باش *** نه در بند آسايش خويش باش»3
   و از كثرت عدالت او است كه گاهى لفظ نوشيروان را كنايه از مطلق عادل هم گيرند و آن را به لغت درى [فارسى] الفى افزوده و انوشيروان گفتند، چنانچه در زبان بعضى از عربان به عوض نون اوّل باى ابجدى آورده و ابوشيروان گويند. و اوّل كسى است كه به كسرى لقب يافته و جميع ساسانيان را به تبعيّت او اكاسره گويند كه جمع كسرى است و اكثر پادشاهان زمان او متابعت وى كرده و هريك از ايشان در دست راست و چپ از بارگاه او كرسى معيّنى داشتند كه بر آن مى نشستند و براى حكيم بوزرجمهر[وزير انوشيروان] در پيش تخت خود سلطان كرسى زرّينى نهاده و پس از وى كرسى موبدِ موبدان [روحانى بزرگ زردشتى] بوده و بعد چند كرسى ديگر جهت مرزبانان و بزرگان معيّن كرده بودند و هيچ كس را ياراى آن نبود كه بر كرسى ديگرى بنشيند و مكان آن را گزيند و هركه را كه مستوجب خشم شاهنشاه بودى، كرسى او را از ايوان [بارگاه] برگرفتند و به همين كفايت كردندى.
   بارى، نوشيروان در 531 يا 535 ميلادى يا در 6124 هبوطى ـ مطابق 539 ميلادى ـ بعد از پدرش، قباد، به اريكه جهانبانى برآمده و صدمات و خرابى هاى را كه به جهت محاربات پدر با رومائى ها [رومى ها] وارد مملكت بوده، به امداد حسن تدبير اصلاح نمود و در سال دويّم جلوس خود با ژوستنيهن، امپراطور روما، معاهده صحيحى بسته و پس از اندى همان معاهده را شكسته و در ظرف ده سال سوريه و بين النهرين را ضبط كرده، پس پاره اى ايالات ديگر را هم مسخّر نموده و امپراطور را ملزم به باج نمود

1. بحارالانوار، ج15، ص 250; مسعودى، اثبات الوصيه، ص 126، انتشارات انصاريان.
2. گلستان سعدى، باب اوّل، در سيرت پادشاهان.
3. بوستان سعدى، باب اوّل، در عدل و تدبير و راى.

صفحه 341 - جلد چهارم
كه در هر سال سى هزار ليراى طلا تقديم بارگاه سلطان نمايد. اين است كه با آن همه اشتهار تام وى كه در باب عدالت دارد، در ميان رومائى ها برخلاف آن بوده و به ظلم و مكر و حيله اشتهار يافته و تنها شجاعت او را تقدير مى نمايند. بارى، نوشيروان در توسعه جهات شرقى مملكت خود بسيار كوشيده و طوايف خزر و داغستان را تربيت نمود. پس، از ساحل بحر خزر تا داغستان سدى بنا نهاده و بدين وسيله داخله خود را از فساد و فتنه طوايف مذكور ايمن داشت و همين سد در محلى است كه در داغستان به تيمورقاپى معروف است و بعد از فوت ژوستنيهن پسرش، ژوستن، در ايفاى باج مذكور مسامحه ورزيده و با طفره گذرانده و نوشيروان ازاين رو مجدداً به روما هجوم آورده و پس از تخريب اكثر ممالك ايشان، با تيبرك، كه در سلطنت خلف ژوستن بود، بناى صلح و آشتى گذاشته و در ضمن همين معاهده هم بلاد بسيارى ضميمه ايران نمودند و در اين اثنا درگذشت.
   القصه، به ملاحظه خدمت دينى از طول كلام اعتذار جسته و به ذكر اجمالى از ساير حالات انوشيروانى مى پردازد. در ناسخ التواريخ[ر.ض] گويد: در امور سلطنت به حدى رسيده كه گاهى پنج كرسى در مجلس او مى نهادند. در يكى سو سندى، ملك چين، مى نشست و در ديگرى پرتاب چند، پادشاه هند، و در سيّمى سطايانس، امپراطور روم، و در چهارمى اينال بادقويخان، سلطان تركستان [در آسياى مركزى]، و در پنجمى بوزرجمهر، قرار مى گرفت. و چون بدين شوكت 39 سال سلطنت كرد، اردشير كه موبدِ موبدان بود، در خواب ديد كه اشتران عرب با اشتران بزرگ عجم نبرد كرده و اشتران عجم شكست خوردند و اشتران عرب از دجله گذشته و بر زمين عجم پراگنده شدند. اين خواب را به حضرت سلطان عرضه داشت و خود سلطان هم در خواب ديد كه چهارده كنگره ايوان او به زير افتاد و از اين خواب سخت بترسيد و به فاصله سه روز از همين واقعه كنگره هاى ايوان به زير افتاده و طاق آن بىوجود ثقلى و حملى از ميان بشكست بدان سان كه تا اين زمان همان شكستگى پديدار است. همانا اين شب ولادت حضرت رسول قرشى(صلى الله عليه وآله وسلم)بوده و از پس اين واقعه خبر رسيد كه درياچه ساوه خشكيده و آتشگده فارس، كه تا آن زمان هزار سال بود كه فروغ داشت، افسرده گرديده. پس نوشيروان هراسان شده و گفت: «كارى بزرگ پيش آمده است» و ازاين رو جميع موبدان و ساحران و كاهنان و منجّمان را انجمن كرده و صورت خواب و هم جوشش آب در وادى سماوه [باديه اى در ميان شام و كوفه] را كه هم در آن ايام خبر آورده بودند، مكشوف داشت. ايشان گفتند: «بدان مى ماند كه كسى از عرب بيرون آمده و بر عجمان استيلا يافته و رخنه در دين ايشان افكند. اكنون مردى عربى دان بايد كه اخبار و كتب ايشان را بداند تا اين راز را آشكارا كردن بتواند». در اين وقت عمرو ابن هند از طرف كسرى فرمان گذار حيره [يمن] بود. پس نامه بدو كرد كه مردى دانا از جماعت عرب به سوى ما فرست تا از اخبار ايشان استفسار نمايم. عمرو هم عبدالمسيح را به نزد كسرى فرستاده و كسرى صورت حال را بدو باز نمود. او در جواب عرض كرد كه در بلاد شام مردى است سطيحنام كه خال من است. اگر فرمان باشد، به نزد او رفته و اين راز را كشف نمايم و بعد از صدور اجازه وقتى به بالين سطيح رسيد كه در سكرات موت بود. سلام داده و جواب نشنيد. پس فرياد كشيده و گفت: «آيا سيّد يمن كر است يا مى شنود يا مرده است؟ پس باز خطاب مى كند كه اى كاشف غم و تميز گذارنده شهر، حكماى حضرت [بارگاه ]كسرى از وقوع حادثه عاجز مانده و مرا به سوى تو فرستاده تا خواب او را مكشوف دارم». چون سطيح اين سخنان را شنيد، چشم بگشاده و گفت: «عبدالمسيح على جمل يسيحُ، الى سطيح و قداوفى(نزديك شده) على الضّريح (بر موت) بعثك مُلِكَ بنى ساسان لإرتجاج (بانگ شكستن) «ايوان و خمود (افسردن) النيّران و رؤيا الموبذان رأى ابلا صعابا، تقود خيلا عرابا، قد قطعت الدجلة فانتشرت فى بلادها. و پس از آن گفت: اذا كثرت التلاوة (خواندن قرآن) و بعث صاحب الهراوة (عصا) و فاض (روان شد) وادى السماوة (رودخانه سماوه) و

صفحه 342 - جلد چهارم
غاضت (فرو رفت) بُحيرة ساوه و خَمُدت (بيفسرد) نار فارس لم تكن بابل للفرس مقاما ولا الشام لسطيح شاما يملك منهم ملوكٌ وملكاتُ على عدد الشرفات (كنگره هاى ريخته) ثمّ تكون هنات (داهيه ها) وهنات و كلّ ما هو آت آت».1 اين بگفت و در حالْ [فوراً ]جان بداد و پس از مرگ او عبدالمسيح بر شتر خويش برآمده و خطاب به خويش كرده و مى گويد كه زود باش كه تو سريع العزم و چالاكى و از هر حادثه بى باكى. اگر پادشاهى ساسانيان به نهايت شود، عجب نباشد. كار دهر از قديم گوناگون رفته و بسيار مردم بوده اند و گذشته اند كه شيرهاى دلير از ايشان بيم مى كردند و هماره خير و شر از پى يكديگرند. و از اين گونه سخنان بسيار به خود خطاب كرده و با شتاب تمام به حضرت كسرى آمده و صورت حال را باز گفت. كسرى گفت: «تا آن زمان كه از اولاد ما چهارده تن سلطنت كنند، روزگارى دراز خواهد رفت و از پس آن هرچه باشد، باشد». و از اين آگهى نداشت كه مدت اين جمله بس اندك خواهد بود، چنانچه در «ساسان» اشاره نموديم. و چون كسرى از اين جمله پرداخت، ناگاه روزى بانگى مهيب از دجله به گوشش رسيد كه: «شاه شكست و آن جسر كه بر دجله بسته بود بريخت و ضايع شد». كسرى به نهايت ترسيده و جميع ساحران و كاهنان و منجمان را انجمن كرده و سايب نيز كه در علم قافيه سرآمد بود، حاضر بود. پس كسرى صورت حال را باز گفت. آن جمله در پاسخ فرو مانده و مهلت خواستند تا در آن كار انديشه كنند. پس بعضى با بعضى گفتند: «اين آيات نباشد جز آنكه پيغمبرى مبعوث شده و اين مملكت و سلطنت را محو خواهد ساخت اما اگر اين سخن را با كسرى ياد كنيم ما را هلاك سازد. پس بايد اين راز را از وى پنهان داريم و آن وقت كه اين آيت عيان گردد، او را قوّت نماند كه ما را زحمت رساند». پس به اتفاق نزد كسرى آمده و گفتند: «بناى اين جسر و طاق را در ساعتِ نحس نهاده اند. اينك نحوست آن در اين وقت اثر كرده و اين بنيان را خراب ساخت. پس بايد جسر در ساعتى نيك بنيان شود كه هرگز خرابى بدان راه نكند». پس ساعتى معيّن كردند و كسرى در آن ساعت بنيان جسر نهاده و در ظرف هشت ماه به انجام دادند. آنگاه روزى موبدان بر سور [ديوار] آن جسر فرشى گسترده و زيب و زينت داده و پادشاه را خبر دادند كه آن بنا را ديدار كند. پس كسرى بدان بساط در آمده و بنشست و نظاره بود. ناگاه آب دجله بر آن جسر بپيچيد و فرو گرفته و از هم بگسيخت و بانگى از دجله برآمد كه: «شاه شكست». كسرى خود را از آنجا به زحمت تمام بركنار برده و منجمين و ساحران را طلب كرده و صد تن از ايشان را بكشت و گفت: «وظيفه [مقرّرى و مستمرى ]مرا خورده و سُخره ام مى كنيد». ايشان گفتند: «اى ملك، ما نيز مثل پيشينيان در حساب خطا كرديم. اينك با دقت تمام حسابى درست بگيريم تا ديگر خطا نيفتد». لاجرم ديگر باره ساعتى برگزيدند و كسرى هم خزينه بذل كرده و هشت ماه ديگر به كار جسر پرداختند تا به پايان بردند و چون نوشيروان انجام آن را دانست، بدان جانب بيرون شد. هنوز آن راه به پايان نبرده بود كه آب دجله بر جسر پيچيدن گرفته و آن بانگ مهيب در نيمه راه به گوشش رسيد كه: «شاه بشكست». پس آتش خشمش زبانه گرفته و با منجمان و كاهنان گفت كه جملگى شما را خواهم كشت اگر راست نگوييد كه اين چه علامت است. ايشان ناچار شده و عرض كردند كه راستى آن است كه ما از علم خود چنان دانسته ايم كه پيغمبرى مبعوث شده و اين مملكت را برمى اندازد و ما اين سخن را از بيم جان خود مكشوف نداشتيم. پس كسرى جرم ايشان را عفو فرموده و رضا به قضا گماشته و منتظر پيشامدهاى مقدّرى مى بود[حافظ گويد:]
«رضا به داده بده وز جبين گره بگشاى *** كه بر من و تو در اختيار نگشادست».
نوشين ـ (چو روبين) نيوشين [شنيدنى و طلب كردنى] و گوارا و شيرين.
نوشينْ باد; نوشينْ باده ـ نوشينه[ر.م] و نام لحن 28 باربدى [نوازنده دربار خسروپرويز ساسانى و به «سى لحن» هم رجوع شود].

1. تاريخ طبرى، ج2، ص 168.

صفحه 343 - جلد چهارم
نوشينْ روان ـ جانِ شيرين و مرده و متوفّى و مرحوم.
نوشينه ـ (چو پوشيده) شراب گوارا و پرده اى است از نواى چكاوك.
نوع ـ (ر.ف) كه به پارسى «گون» و «گونه» گويند و در اصطلاح منطقى آن، رجوع به «جنس» نمايند.(عر)
نوغ ـ (چو روز) موضعى است نزديك به دشت قبچاق [در شمال درياى خزر].
نوف ـ (چو قول) دراز و كوهان شتر و به عربى، كناره فرج است و (چو روز) سگالش[انديشه] و جنبش و برهم خوردگى و نوفيدن [ر.م] و امر و فاعل از آن و مطلق صدا و غوغا، خصوصاً آواز سگ و صدايى كه از كوه و حمام و غيره برگردد و شور و غوغايى كه از كثرت جانوران و مردمان و بر هم خوردن ايشان برخيزد.
نوفاغ ـ (چو چوپان) نام شهرى است.
نوفتم ـ مخفّف نيوفتم، يعنى «نيفتم» كه از افتادن است.
نوفتى ـ مخفّف نيوفتى، يعنى نيفتى.
نوفدن ـ نوفيدن[ر.م].
نوفه ـ (چو روزه) شور و غوغا و آواز بلند و سگالش[انديشه] و جنبش.
نوفيدن ـ (چو پوشيدن) غريدن و جنبيدن و سگاليدن [ر.م ]و عربده كردن و شوريدن و برهم خوردن مردمان و جانوران و صدا كردن ايشان.
نوق ـ (چو روز) جمع ناقه و (چو قول) پاك كردن گوشت است از پيه آن.(عر)
نوقان ـ (ل) شهرى است در طوس [نزديك مشهد].
نوك ـ (چو قول يا روز) سر قلم و كارد و خنجر و سنان [نيزه] و انگشتان و مژگان و منقار مرغان و خار و تير و هر چيز سرتيز و خود منقار را هم گويند و هم آهنى است كه بر بينى موزه [نوعى چكمه] مى زنند و در ناصرى[ر.ض ]فتحه اوّلش را تغليط كرده و به عربى، حماقت است.
نوكال ـ (چو چوپان) نزديك و قريب.
نوكر ـ به نوشته برهان[ر.ض]، (بر وزن دوزخ) چاكر و خادم و ملازم و هم نام پادشاهى است و در فرهنگ ناصرى[ر.ض ]گويد: بر وزن رونق است و ضمّ اوّل آن خطا است و نام پادشاهى نيز نبوده بلكه چنگيزخان مغول پسر خود، تولى خان، را نوكر مى گفت و چنگيز غير از تركى مغولى چيزى نمى دانسته و اين لغت هم تركى مغولى است كه در پارسى شايع شده.
نوكند; نوكنده ـ (چو روبند و روبسته) نوخواسته و نورسته و جوان و در برهان[ر.ض] از عربى و عجمى بودن كاف آن نامى نبرده و در فرهنگ ناصرى [ر.ض] گويد: اينكه در برهان[ر.ض ]و فرهنگ ها به ضمّ اوّل و كاف پارسى مفتوح به معنى نورسته و نوخواسته نوشته و به شعر حكيم فرّخى [على بن جولوغ معروف به فرخى سيستانى، شاعر اواخر قرن 4 و اوايل قرن 5هـ]:
«آن رخ چون گل نوكند و به بالاى چو سرو *** خواجه ديده است همانا كه رهش بر در اوست» استشهاد كرده اند، صحيح نيست و صاحب ذهنِ وقّاد مى داند كه نوكنده به ضمّ نون و كاف پارسى معنى نيكو ندارد بلكه گل سرخ را بدان لطافت و نيكويى و خوش بويى «كنده» گفتن، كمال سفاهت است و خطاى فاحش كرده اند بلكه نون با ضمّه نيست و با فتحه است و كاف آن عجمى نيست بلكه عربى است و گل نوكنده يعنى گل تازه كه از گلبن كنده اند و هنوز پژمرده نشده و طراوت آن نرفته است.
نوگداز; نوگدازه ـ در بعضى جاها ديدم كه به نوگفاده[ر.م ]ترجمه كرده اند.
نوگُفاد; نوگُفاده; نوگُفار; نوگُفاره; نوگُوار; نوگُواره ـ پرگوى و هرزه گوى و ياوه سرا و كسى كه صحبت او ناگوار باشد.
نوگيوش ـ نام جزيره اى است كه عذرا [معشوق داستان وامق و عذراى عنصرى، شاعر قرن 4 و 5 هـ] در آن افتاده و نجات يافت.
نول ـ (چو روز) بينى و منقار مرغان و گرداگرد و بيرون دهان و گردن صُراحى [جام بزرگ شراب] و مشربه و لوله آنها.
نوله ـ (چو روضه) قول و سخن و كلام و كلمه و لفظ و لغت.
نوليون--->عدد.

صفحه 344 - جلد چهارم
نوم ـ (چو قول) خواب و (چو مدت) جمع نائم است، يعنى خواب كنندگان.(عر)
نومارش--->لاقونيا.
نومرو ـ به فرانسه، عدد و رقم است.
نوميد ـ (چو توليد) مأيوس و نااميد.
نوميدن ـ نااميد شدن و خوابيدن.
نوميديا ـ (ل) به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، اليوم عبارت از قطعه اى است از ايالت قسطنطنيّه[مثامل الجزاير] و ولايت تونس كه اهالى آن در اسب سوارى مشهور و زبانشان بربرى است.
نون ـ (چو روز) اكنون و چاه زنخدان [چانه] و تنه درخت و نام يكى از حروف هجا و به عربى، دوات و مركّب آن و شمشير و كناره آن و ماهى، خصوصاً قسم بزرگ آن و هم نام شهرى است.
نوناباد ـ (ل) رجوع به «مداين» نمايند.
نوند ـ (چو لوند) سپند و آواز بلند و پيك و قاصد و مردم باهوش و تيزفهم و هر چيز تيزرو، خصوصاً اسب و استر همچنانى و نام مبارزى هم بوده ايرانى و هم نام مكانى است كه آتشگده برزين در آنجا بوده [در خراسان] و به معنى لرزنده و حركت كننده و نام كوهى هم هست.
نوندول ـ (چو پرستوك) فرزند نبيره كه اهالى ما «نتيجه» گويند، خصوصاً پسر پسرزاده.
نونده ـ (چو طَبَرزه) نوند[ر.م].
نونياز ـ (چو قندهار) تازه به عرصه درآمده و تازه كار و مبتدى، خصوصاً سالك مبتدى كه تازه مريد شيخ گردد و آن كه تازه عاشق كسى باشد.
نوو ـ (چو عمو) خرماى تر و تازه.
نوه ـ (چو كوه) عدد نُه و (چو مزه) نبيره و حادثه و هر چيز حادث و تازه، مقابل قديم.
نوى ـ (چو تهى و يا به كسر اوّل هم) قرآن و كلام خداوندى و (به فتح اوّل) آه و زارى و تازگى و خطاب از نويدن [ر.م].
نويان ـ (چو چوپان) وُزرازاده و امرازاده و پادشاه زاده و مطلق خويشاوندان شاه و سبدى را نيز گويند كه از چوب بيد بافند و تركان ملوك و سلاطين خود را بدين نام خوانند و در فرهنگ ناصرى[ر.ض] گويد: نويان و نويين هر دو از القاب بزرگان ترك است و اين لغت پارسى نيست بلكه تركى مغولى است.
نويج; نويچ ـ (چو امير) لبلاب و عشقه [گياه پيچك].
نويد ـ (چو دوزخ) فعل مضارع از نويدن [ر.م] است و (چو مدير) وعده و مژده و خبر خوش و نويدن (به ضمّ اوّل)[ر.م ]و فعل ماضى از آن و (چو رَسيد) نوحه و ناله و خواب و پينكى [چرت] و لرزش و جنبش و نويدن (به فتح اوّل)[ر.م ]و ماضى قريب از آن.
نويدن ـ (چو بريدن) وعده كردن و مژده دادن و خبر خوش دادن و اميدوار گردانيدن و (چو رَسيدن) خميدن و خراميدن و ناليدن و نوحه و زارى كردن و پينكى [چُرت ]زدن و خوابيدن و مانده شدن و فرو گذاشتن و شاد كردن و آويزان نمودن و لرزيدن و جنبيدن و تازه شدن و جلوه گر بودن و شكافته شدن زمين و مثل ناو [ناودان و جوى آب ]بودن آن از صدمه سيل و غيره و چيزى را تراشيدن و مانند ناو كردن.
نويذ ـ (چو مدير) مژده و خبر خوش.
نويس ـ (چو دِلير) امر و فاعل از نويستن [نوشتن] و (چو كميل) عربى است; رجوع به «ناس» شود.
نويساندن; نويسانيدن; نويستاندن; نويستانيدن ـ ديگرى را به نويستن [نوشتن] واداشتن.
نِويستن ـ نوشتن و كتابت كردن.
نويل ـ (چو مدير) پيشانى.
نويم ـ (چو امير) ترجمه محض و مجرّد و صرف و خالص: به نويم ديدن شناختم، يعنى به محض ديدن.
نوين ـ (چو سوزش) مخفّف نويين [ر.م] است.
نويه ـ (چو روزه) شاخ تر و تازه درخت.
نوييدن ـ (چو پوشيدن) نويدن[ر.م].
نويين ـ (چو روبين) نويان [ر.م] و اسم فاعل از نوييدن [ر.م].

آيين بيستوهشتم

(در حرف نون [كلمن] با هاى هوّز)
نه ـ (چو دل) شهر و بلد: نه شاپور يعنى شهر شاپور و

صفحه 345 - جلد چهارم
نهاوند يعنى شهر آوند كه در آنجا[نهاوند] ظروف و اوانى[جمع إناء] بسيار مى ساخته اند و امر و فاعل از نهادن و (به فتح نون و خفاى هاء) حرف نفى و انكار است كه به عربى «لا» گويند و به تركى، حرف استفهام است و در برهان [ر.ض ]گويد: در آخر كلمات، معنى لياقت را افاده نمايد، همچو: شاهانه و درويشانه و بزرگانه و مانند آنها، ليكن ظاهر آن است كه معنى لياقت مستند به هاى آخر است كه به لفظ شاهان و بزرگان و درويشان ملحق شده. بارى، لفظ «نه» (به ضمّ نون و ظهور هاء) عددى است معروف كه به عربى «تسعه» و به تركى «دوقّوز» و به فرانسوى «نُف»(neuf)گويند. از رساله فاتحة ابواب المدرسة فى اصول حساب الهندسة كه از تأليفات ابن سينا بوده و به نوشته بعضى از دانشمندان، به خط خود آن حكيم در كتابخانه دولتى پطرزبورغ [سن پترزبورگ]، پايتخت روسيه، موجود است، نقل شده كه آن فيلسوف در خواص عدد نه در همان رساله فرمايد: اعداد لايتناهى، محدود و محصور صور ارقام تسعه است و براى دانستن صحّت اعمال حسابى عدد «نه» ميزان است. ارقام نُه اند و نه رقم را كه به ترتيب نوشتيم: 1، 2، 3، 4، 5، 6، 7، 8، 9 جمع تمام آنها 45 بوده و پنج بار نه است و بعد از اسقاط رقم نه، هشت رقم باقى را چون دوتا دوتا از طرفين جمع نماييم، حواصل جمع آنها بالتمام نه اند. يك با هشت، دو با هفت، سه با شش، چهار با پنج. و اگر دو تا دوتا از طرفين تركيب شوند، هشتادويك نه بار نه، هفتادودو هشت بار نه، شصتوسه هفت بار نه، پنجاهوچهار شش بار نه و اگر معكوساً تركيب نماييم، هيجده دو بار نه، بيستوهفت سه بار نه، سىوشش چهار بار نه، چهلوپنج پنج بار نه.
نه آوند ـ (به كسر اوّل) رجوع به «نهاوند» شود.
نُه بام ـ افلاك و آسمان ها كه به زعم ارباب هيئت قديم بطلميوسى، منحصر به نه مى باشند; هفت از آنها مر سيارات سبعه مشهوره را كه در هريكى، يكى از آنها است و هشتمين آنها مر ثوابت را كه همه آنها در آن بوده و نهمين آنها به همه افلاك هشت گانه احاطه تامه داشته و خالى از ثوابت و سيارات و به همين جهت «فلك اطلس» نيز گويند و همين است كه در لسان شرع مقدس اسلامى موسوم به «عرش» است، چنانچه هشتمين را «كرسى» نامند.
نُه بهر ـ در اصطلاح احكام نجومى، هر برجى را نه قسمت كرده و هر قسمت را به كوكبى دهند و آن قسمت ها را «نه بهر» گويند.
نه بى--->غرمچ.
نُه پايه ـ منبر و نه بام[ر.م].
نُه پدر ـ نه بام [ر.م] و يا سبعه سياره با دو عقده رأس و ذنب[ر.م].
نُه پرده ـ نه بام [ر.م].
نُه حجره ـ نه بام [ر.م] و حجره هاى حرم هاى حضرت رسالت(صلى الله عليه وآله وسلم) كه به نوشته بعضى، نه تن بوده اند.
نُه حصار; نُه حصار مينا; نُه خَراس ـ نه بام [ر.م].
نه خوش; نه خوشى--->هزارافشان.
نُه ده ـ هرهفت [ر.م] و ده نهى [ر.م] و رجوع به «هفت و نه» شود.
نُه رقم--->نه.
نه رواق; نُه سپهر ـ نه بام[ر.م] است.
نُه سوراخ ـ اشاره بر نه منفذ بدن انسانى است كه عبارت از دو چشم و دو گوش و دو سوراخ بينى و يك دهان و قبل و دبر است.
نِهِ شاپور--->نه.
نُه شهر بالا; نُه صحيفه گردون; نُه طارم; نُه طبق; نُه فلك; نُه قصر; نُه كاخ; نُه كتابه; نُه گردون; نُه مُقَرنَس ـ نه بام [ر.م].
نُه منفذ ـ نه سوراخ[ر.م] است.
نهاد ـ (چو كَنار) طرز و روش و اصل و نسب و رسم و عادت و (چو چنار) بنياد و باطن و خلقت و طينت و ماضىِ نهادن.
نهادگى ـ (به كسر اوّل و فتح دال) نهاده بودن و لباسى كه در مهمانى و ايام ديد و روزهاى عيد پوشيده و در ساير اوقات نگاه دارند.
نِهادن ـ (ق) گذاشتن و وضع كردن.

صفحه 346 - جلد چهارم
نِهاده ـ (ق) فقير و مستحق و موضوع و مطلب و اسم مفعول و ماضى بعيد از نهادن.
نهاذ ـ بر وزن و معنى نهاد.
نهار ـ (چو كَنار) ناهار [گرسنه و كسى كه از بامداد چيزى نخورده] و ناهاريدن [چيز اندكى در صبح خوردن] و امر و فاعل از آن و بچه يا پنجه سنگ خوارك[ر.م] و خرچال[ر.م] و به عربى، روز است و (چو چنار) ترس و واهمه و كاهش تن و گدازش بدن و نهاريدن (به كسر اوّل)[ر.م] و امر و فاعل از آن.
نهاره; نهارى ـ (چو كَناره و امانى) ناهار [گرسنه و كسى كه از بامداد چيزى نخورده] و لفظ «نهارى» در اصطلاح نجومى، شمس و مشترى و زحل را گفته و مريخ و زهره و قمر را «ليلى» ناميده و عطارد هم با هر كوكبى كه باشد، طبيعت او گيرد و آن را «ممتزج» گويند، چنانچه در تحت عنوان «مذكر» مذكور افتاد.
نهاريدن ـ (چو رَسانيدن) ناهارى خوردن [صبحانه اندك خوردن] و (چو خِراشيدن) ترسيدن و ترسانيدن و كم و زبون بودن و كاهيدن.
نهاز ـ (چو چنار) ترس و بيم و نهازيدن[ر.م] و امر و فاعل از آن و (چو كَنار و شمار) بز و گوسفندى كه پيشاپيش گله مى رود و گاه است كه از سروران و پيشوايان و رؤسا نيز كنايه نمايند.
نهازيدن ـ (چو خِراشيدن) نِهاريدن[ر.م].
نهال ـ (چو چنار) شكار و شكارگاه و كمينگاه صياد و نهال و بستر و درخت موزون نونشانده و نورسته و شاخه هاى سبز و تازه و شاخه هايى كه صيادان بر سر آنها جامه هاى كهنه بسته و در يك جانب دام و تله بر زمين فرو برند تا جانوران از آن رميده و به جانب دام آمده و صيد شوند.
نِهالچه ـ فرش و قالى معروف.
نِهال گاه; نِهال گه ـ شكارگاه و كمينگاه صياد.
نهاله ـ (چو اشاره) نهال [ر.م] و كازه [ر.م].
نِهاله گاه; نِهاله گه ـ نهال گاه[شكارگاه و كمينگاه صياد].
نهالى ـ (چو امانى) بستر و توشك و در درارى لامعات[ر.ض ]به كسر اوّل نوشته و در ترجمه اش گفته: چيز مستديرى است كه در زير ظروف و كاسه هاى سفره مى گذارند و گويا همان سينى و مجمعى معروف باشد.
نهامى; نهامين ـ (چو امانى و سلاطين) آهنگر.
نهان ـ كه بر وزن كَنار مشهور بوده و در درارى لامعات[ر.ض ]بر وزن چنار نوشته، پوشيده و پنهان و امر باطن.
نهانْ پيكران ـ جن و پرى و ملائكه و امثال ايشان.
نهان خانه; نهان دان; نهان دره ـ مخزن و گنجينه كه در ميان دو ديوار و گوشه خانه سازند و متاع و اسباب در آن گذارند و خانه زيرزمينى كه در سرما و گرما در آن نشينند.
نهان سوى ـ عالم علوى و عالم غيب و لاهوت.
نهاوند ـ (به فتح اوّل و رابع و به كسر اوّل نيز) شهرستان و شعبه اى است از موسيقى و ولايتى بوده از سيستان كه از جمله مداين عظيمه عجم بوده و هم شهرى است شهير از عراق عجم از جمله بلاد قديمه جبل[نواحى مركزى و غربى ايران] كه به زعم بعضى، بناكرده حضرت نوح و مسند وى بوده و ازاين رو نوح آوندش مى گفته اند كه «آوند» به معنى تخت و مسند و وضع كرده شده است. پس، از كثرت استعمال نهاوند شده و يا خود نهاوند گفتن به جهت آن است كه در اصل نِه آوند بوده، چنانچه در «نه» اشاره نموديم، يعنى شهر ظرف و آوند كه در آنجا ظرف هاى خوب مى ساخته اند و آغاز ظرف سازى در آنجا شده. بارى، همين شهر در دوازده فرسخى بروجرد و در دو يا سه منزلى جنوب همدان به مسافت 140 كيلومتر و از شرق و جنوب شرقى كرمانشاهان واقع و طول شرقى آن 48 درجه و 5 دقيقه و عرض شمالى آن 34 درجه و 20 دقيقه و در وسط آن قلعه بلند و عجيب البنا در بالاى تلى [تپه اى] واقع و نعمان ابن مقرن، سرعسكر لشگر اسلام، با جمع كثيرى از مسلمانان در همان قلعه مدفون هستند و شرح اجمالى اين موضوع، آنكه پارسيان قصاص و مكافات مغلوبيت خودشان را كه در 636 ميلادى ـ مطابق 16 هجرى ـ در مداين بوده، منظور نظر داشته و اوردويى مشتمل بر 000،150 نفر در همين شهر تشكيل دادند و چون اين فقره مسموع خليفه وفت گرديده، اينك لشگر

صفحه 347 - جلد چهارم
نصرت اثر اسلام را در تحت رياست نعمان ابن مقرن روانه آن صوب[سمت] نموده و ايشان هم به مقصد خودشان موفق و بعد از مظفريت فوق العاده، تسخير همدان و اصفهان و خراسان را تصميم داده و عزيمت آن نواحى نمودند و در همين محاربه، نعمان مذكور با جمعى از مسلمين به درجه شهادت فايز و در همان قلعه مدفون گرديدند و در ترجمه اجمالى «كوه دماوند»، رجوع به تركيبات «كوه» شود.
نهاوندك ـ شعبه اى است از موسيقى.
نهاوندى ـ هر چيز منسوب به نهاوند و هم پرده اى است از موسيقى كه غير از شعبه نهاوند است.
نُهبوغ ـ كشتى بلند تندرفتار و هم نام مرغى است.
نهبهره ـ (ل) در جايى ديدم كه به معنى باليدن است.
نهجيز; نهچيز ـ (چو زنجير) نخجير [شكار] و پيچ و تاب و پيچيدن.
نهد ـ (ل) آلت مردى.
نهر ـ (چو شتر) جمع نهار و (چو سرد) منع كردن سائل و با قوّت جارى شدن آب و آب جارى واسع و مجازاً در جوى و مجراى آن استعمال نمايند بلكه مشهور همين است و در اصطلاح جغرافيايى، موافق نوشته كشف القناع[ر.ض]، بالخصوص مجراى عظيمى از آب شيرين است كه بعد از جريان مسافتى در دريا يا درياچه ريخته شود و جدول، كوچك تر از آن است كه «نُهير» هم گويند و آن نهر كوچكى است كه در نهر ديگرى ريخته مى شود و محل دخول يكى از اينها را در ديگرى «ملتقى النهرين» گفته و مكان دخول آن به دريا را «مصب» نامند و زمينى را كه آب آن به دريايى جارى مى شود «حوض» آن دريا گويند و دشتى را كه آب از جوانب آن به نهر يا نهيرى جارى مى شود «حوض» آن نهر و نهير گويند و جايى كه نهر يا جدولى از مكان عالى سراشيب مى گردد، «شلاله» يا «خراره» حادث مى شود، مثل شلالات نيل و ايضاً نهر مصنوعى عميقى را كه ميان دو دريا يا دو نهر را جمع مى كند «ترعه» نامند. بارى، لفظ نهر در اصطلاح منجّمين قديم، نام يكى از صور 48گانه فلكى است كه جوى آبى را ماند كه پيچ و خم هاى بسيار دارد و ابتداى آن از زير قدم چپ جوزا[ر.م] باشد و بعد از انعطاف به اطراف به كوكبى روشن منتهى مى شود كه آن را «آخرالنهر» گويند و از 34 ستاره مركب است.(عر)
نَهرِزام ـ به نوشته ناصرى[ر.ض]، نام مَلَكى است كه رب النوع ياقوت است.
نهر سند---> سند.
نهر شيطان ـ نهرى است در بصره.
نهر فصل ـ نهرى در نواحى واسط [در عراق].
نهر فيروز ـ از مضافات عراق است.
نهر قارون--->قارون.
نهر كثير ـ نهرى است در بصره كه به كثير ابن عبدالله سلمى منسوب است.
نهر كلاب ـ اوّل نهرى است كه در دجله مى ريزد و از بالاى شمشاط برخيزد.
نهر ملك ـ صوبه بزرگى است از نواحى بغداد.
نهر مهران ـ نهر سند و رجوع به «مهران» هم شود.
نهر هارون--->جيحون.
نهر هند ـ نهر سند.
نهر هود--->قراسو.
نهر يزيد ـ نهرى است در بصره كه به يزيد ابن عبدالله حميرى منسوب است و يكى ديگرى در دمشق كه به ابويزيد ابن ابوسفيان انتساب دارد.
نَهرواله ـ نام اصل قديمى گجرات و يا شهرى است در آن كه به نوشته ناصرى[ر.ض]، منسوب به نهروال ابن هند است و اكنون آن را پيراتين گويند.
نهروان ـ (چو پهلوان) شهرى است شهير از مداين سبعه عراق عرب كه در ميان بغداد و واسط در ساحل دجله واقع و خوارج و مشايخ نهروان كه در السنه داير مى باشند، بدان منسوب و مقاتله حضرت على(عليه السلام) به مصاحبت چهارهزار لشگر اسلامى با ايشان كه هشت هزار تن بودند، در سال چهلم هجرت در همين جا اتفاق افتاده و از ايشان تنها نه تن نجات يافته و از لشگر نصرت اثر اسلامى فقط نه تن به درجه رفيع شهادت نايل گرديدند، چنانچه در پاره اى آثار

صفحه 348 - جلد چهارم
دينيّه وارد آمده كه همين فقره را قبلاً حضرت رسالت(صلى الله عليه وآله وسلم) خبر داده بودند. بارى، شهرى بدان عظمت بعد از اين محاربه منهدم و ويران گرديده و تا به حال به همان حال باقى است; حتى به نوشته تاريخ هفت اقليم چندين كس در تعمير آن كوشيدند ليكن پيش از اتمام بمردند. ديگر احدى بدان انديشه نيفتاده و همچنان خرابه مانده و در مراصد[ر.ض] گويد: نهروان ناحيه بزرگى است پايين تر از بغداد كه به نام اعلى و اسفل و اوسط به سه قسم منقسم مى باشد و بانى آن به نوشته بعضى، هرمز اشكانى است، چنانچه در «هرمز» خواهد آمد.
نهره ـ (چو هرزه) ظرفى كه بدان روغن از دوغ جدا كنند و آن را «انين» و «آنين»[گويند].
نهستن; نهشتن ـ (چو نبشتن) نهادن و گذاشتن.
نهشل ـ (چو عنبر) شقاقل[ر.م] و زردك صحرايى [نوعى هويج ]و به فرموده تحفه[ر.ض] و مخزن[ر.ض]، عربى است.
نهضت ـ (چو عنبر) قيام و حركت و طاقت و قوّت و به جانب دشمن رفتن با سرعت.(عر)
نهفت ـ (چو سرشت و درست) نهان دره[ر.م] و نهفتن و اسم مفعول و ماضى قريب از آن و پوشيده و پنهان و خلوت خانه ملوك و بزرگان و هم نام شعبه اى است از موسيقى.
نهفتن ـ (چو نبشتن و ستردن) پوشيدن و پنهان بودن و نمودن.
نهق ـ (چو سخت) كرفس آبى، چنانچه در برهان[ر.ض ]گفته ليكن ظاهر عربى بودن آن است. در قطر[ر.ض] گويد: نهق (بر وزن قمر) جرجيرِ[ر.م] برّى است و (بر وزن سخت) نام مرغى و هم نباتى است شبيه به جرجير.
نَهك ـ (ل) ضعيف و لاغر.
نهل ـ (چو سخت) نام مبارزى بوده تورانى [حكومتى در شرق و شمال شرقى ايران].
نُهُم ـ (ر.ف) كه آخرين نه عدد معروف است.
نهمْ چرخ; نهمْ فلك ـ عرش.
نُهُمين ـ نُهم، اِفراداً و تركيباً.
نهمار; نهماز ـ (چو سردار) جنگ و بيگار و مشكل و دشوار و بى نهايت و بسيار و فراوان و بى كران و يك باره و ناگهان و تعجّب كردن و هر چيز عجيب و عظيم.
نَهمَت ـ (ل) اميد و آرزو و حرص و طمع.
نهنبان ـ (چو قلمدان و يا به كسر اوّل و يا به ضمّ اوّل و ثانى و يا به فتح اوّل و ضمّ ثانى و يا بر عكس آن) سرپوش ديگ و طبق و تنور و غيره و ظاهر، آن است كه مخفّف نهان بان است، چنانچه بار ديگر تخفيف داده و «نهنبن» گويند.
نهنبن ـ (ق) رجوع به «نهنبان» نمايند.
نِهُنبيدن ـ (ق) دفن كردن و دفينه نهادن و سرپوش گذاشتن و پوشيدن و پنهانيدن.
نهنج ـ (چو سرشگ) جوال.
نِهَندَره ـ مخفّف نهان دره[ر.م].
نهنگ ـ (ر) تيغ و قلم و ماهى بزرگ و هم جانورى است آبى و شبيه به گربه و يا سوسمار و بسيار بزرگ و ازآن رو كه در ميان ماهيان دريا به منزله شير است در بيشه و صحرا، صاحب مؤيّدالفضلا [فرهنگ لغت تأليف محمد بن لاد دهلوى در سال 529هـ] آن را به شير آبى ترجمه نموده و جانور مذكور منحصر به رود نيل بوده و يا در بعض مواضع هند و بنگاله[بنگلادش] نيز به هم رسد و پشت آن مانند كَشَف[سنگ پشت] و پوست آن خشن و ضخيم و دهان آن بسيار بزرگ و فراخ بوده و خردتر از خود را هرچه باشد، خورده و در هنگام خوردن، بر خلاف جانوران ديگر فك اعلاى آن متحرك باشد نه اسفل. و شصت يا نود دندان دارد، چهل در بالا و بيست در پايين و يا پنجاه در بالا و چهل در پايين و ميان هر دندانى تا دندان ديگر دندان كوچك مربعى است و در وقت بند كردن دهان يك دندان در ميان دندان ديگر آمده و منطبق مى شود و طول جثه آن زياده بر هشت گز نبوده و يا تا ده گز بوده و يا زياده بر پانزده گز بوده و اگر آفتى نبيند، تا شصت گز مى رسد و چهار دست و پا و دنباله دارد و در خشكى و كرانه آب و زير ريگ تخم گذارد و از بچه هاى آن هرآنچه در آب تعيّش مى نمايد، نهنگ شود و آنچه به آب نرسيده و در خشكى تعيّش نمايد، سقنقور [ر.م] گردد و بيرون آب نيز تعيّش مى كند و نوع كوچك آن را كه در ريگ تعيّش

صفحه 349 - جلد چهارم
مى كند، «ورل مائى» نامند و گويند سقنقور همين است. بارى، گويند سوزانيدن پيه آن در نهرى كه در آن وزغه باشد، مانع صداى آن ها بوده و اگر آن پيه را بر پيشانى قوچ بمالند، جميع گوسپندان از آن بگريزند و اگر پوست آن را بر دور قريه بگردانده، پس بر سقف دهليز يا جايى ديگر بياويزند، در آن قريه تگرگ نبارد.
نهنگِ زير خِفتان ـ مطلق شمشير و يا خصوص آنچه در غلاف باشد.
نهنگِ سبز ـ تيغ هندى.
نهنگِ سياه ـ شمشير.
نهنگِ فلك ـ برج حوت [ر.م] و سرطان[ر.م].
نهنگِ نيام ـ تيغ در غلاف.
نهنگِ هندى ـ شمشير.
نهوده ـ (چو نُمونه) هرهفت و زيور و آرايش نه گانه زنان كه عبارت باشد از انگشتر و خلخال و دست برنجن [دست بند] و سراويز و حلقه بينى و بازوبند و گلوبند و سلسله و گوشواره.
نهور ـ (چو عبور) چشم و ديده و ديدن و نگاه كردن از روى قهر و غضب.
نهيب ـ (چو دِلير) ترس و بيم.
نهيباندن; نهيبانيدن ـ ترسانيدن.
نهيبيدن ـ ترسيدن.
نهيد ـ (چو رَسيد و دِلير) ماضى قريب از نهيدن [نهادن و غم خوردن] و جمع امر حاضر از نهادن و هم نوعى از خوردنى است كه از آرد و مغز حنظل[ر.م] سازند.
نهيدن ـ (چو رَسيدن و دِريدن) نهادن و غم خوردن و انديشه كردن.
نهير ـ (چو كميل) نهر كوچك و رجوع به «نهر» نمايند.
نهيو ـ (چو خِديو) ترس و بيم.

آيين بيستونهم

(در حرف نون [كلمن] با ياى حطّى)
نى ـ (به كسر اوّل) حرف نفى است و نيتى را مى فهماند بلكه ظاهر آن است كه لفظ نيست از «نى» و «است» تركيب يافته و (به فتح اوّل) نباتى است معروف كه «ناى» و «كلك» هم گفته و به عربى «قصب» و به تركى «قامش» و به فرانسه «روزو» و به لاتينى «آروندو» و به رومى «فلاماوس» و به سريانى «قنا» و به يونانى «قالاص» گويند و داراى اقسام بسيار است، از مجوّف (تهى ميان) و مصمت (پُرميان) و آجامى و غير آجامى كه در كنار آب ها و زمين هاى نمناك و آبدار مى رويد و بهتر از همه مجوّف آن است كه بندهاى آن بلند و گره هاى آن بسيار از هم دور باشند و اين را «نى هندى» نامند و از اين نوع هرآنچه بندهاى آن بسيار بلند باريك نرم و گره هاى آن بسيار از هم دور است، آن را «نى آچى» گويند به جهت آنكه از آچى كه يكى از جزاير زيربادات [مجمع الجزايرى در درياى آنتيل در آمريكاى مركزى] است، مى آرند و قلم كتابت معروف هم نوعى از نى مجوّف است و بهترين اقسامش آن است كه در قريه واسط از قراى شوشتر به هم رسيده و پست تر از آن، آن است كه در دهات ديگر از نواحى آن به هم مى رسد كه صلب خوش جوهر خوش رنگ سياه برّاق مايل به سرخى و يا اندكى ابلق [سياه و سفيد ]بى ريشه و راست است و پيچ دار نباشد و چرب و نرم باشد و از قلم كتابت هرآنچه را در ابتداى رُستن و وقت بريدن و بعد از آن تربيت مى نمايند، خوب باشد بدين روش كه بعد از رستن و به اندازه يك دو ذرع رسيدن، آنچه بسيار ضعيف و غير مستوى است يا گره هاى آن نزديك به يكديگر است، مى برند تا تتمه قوّت يابد و آنچه خوب است اگر اندكى كج شده، به ملايمت راست كنند و بعد از كمال رسيدن، مى برند و نمى گذارند كه بسيار خشك و فاسد گردد. پس دسته ها بسته و در جاى هاى بلندى كه رود بدانها برسد مى گذارند و دود مى دهند و تدابير ديگر نيز مى كنند. پس خوب آن را جدا كرده و دسته مى بندند، هر دسته يك صد عدد و هرآنچه را تربيت ننموده باشند، زبون باشد و اتفاقاً در هر دسته از آن نيز سه چهار نيزه كه در هر نيزه دو يا سه عدد بند قلم مى باشد، خوب برمى آيد و باقى زبون و از نوع زبون نى بوريا و غيره مى بافند و نى تير و نيزه كه در هند و بنگاله و زيربادات بسيار باشد، از نوع مجوّف بوده و

صفحه 350 - جلد چهارم
خيزران و نيشكر هم از قسم مصمت هستند.
نى آچى--->نى.
نى اَنابيبى ـ يا نى فارسى; نى سبزرنگى است كه در آب ها مى رويد و نبطى آن نمى رويد مگر در آب هاى ايستاده.
نى انبان ـ ناى انبان[ر.م].
نى بند ـ محلى دل پسند از توابع مازندران و هم نام ناحيه اى است از قُهستان[جنوب خراسان بزرگ] كه بعضى آن را نهبندان گويند.
نى شكر ـ كه به عربى «قصب السّكّر» گفته و به فرانسه «اسوكر» گويند، موافق فرموده پزشگى نامه[ر.ض]، قسمى است از نى در ماوراى رود گنگ در هند و از آنجا به عربستان و شامات و مصر و آمريك و جزاير آنتيل برده اند و ساقه آن اسطوانه و گره دار و از دو تا سه متر و زيادتر ارتفاع آن است و جوف آن ممتلى از ماده اى است اسفنجى و داراى عصيرى است كه از آن قند و شكر مى سازند و در مخزن[ر.ض] هم، موافق آنچه اجمالاً در «قند» و «فانيد» اشاره نموديم، فرمايد: ماهيت نيشكر بر دو نوع است، سرخ و سفيد و هريك اصناف مى باشد از نرم نازك شاداب شيرين و صلب كم آب كم شيرين و بعضى شورمزه و به حسب بلاد، مختلف مى باشد در خوبى و بدى و قسم سفيد آن در قصبه بردوان از مضافات مرشدآباد بنگاله بسيار خوب و لطيف و نازك و شيرين مثل قند و نبات مى شود و بعد از آن در اكبرآباد [آگره] و شاه جهان آباد[دهلى] و صوبه [ناحيه] بهار و لكنهو و بعضى جاهاى دكهن از بلاد هند و در راج محل و ديگر جاها و در مصر و عمان نيز مى شود. و اما نوع سرخ در بنگاله خوب و كلان مى شود و در صوبه عظيم آباد و اوره و كورك پور از هند بوده و در چين هم مى باشد و در مصر و عمان نيز خوب از قسم سفيد مى باشد و در اماكن ديگر بدان خوبى نمى شود و سرخ آن نيز در خوبى و بدى مختلف باشد. و بهترين اقسام نيشكر آن است كه آبدار و صادق الحلاوة و لذيذ و كم ريشه باشد; يعنى ريشه هاى آن نرم و نازك بوده و در خاييدن [جويدن]، زبان و دندان را آسيبى نرسد و شكر مصنوع از آن خوب و لطيف مى باشد.
نى شكر خَد; نى شكر خط ـ خط سبز[مويى كه تازه بر صورت روييده باشد].
نى شكرى ـ حلواى نيم شكرى.
نى فارسى; نى نبطى--->نى آچى.
نى نهاوندى ـ يا ناى نهاوندى; كه به عربى «قصب بوا» و «قصب الذريره» گويند، نباتى است باريك و بلند تا دو شِبر [وجب] و انبوبى [پيوند و گره نى ]گره دار و بر هر گرهى دو شاخ و بر شاخه ها نيز شاخه هاى بسيار باريك و بر هر گرهى دو برگ شبيه به برگ نعناع و بر شاخه هاى بسيار باريك آن غنچه ها و گل هاى كوچك فى الجمله شبيه به گل بنفشه و در بلاد هند و فارس و كوه كيلويه و بنگاله [بنگلادش] كثيرالوجود و به فرموده اكثر اطبا، بهترين آن ياقوتى رنگ است كه گره هاى آن نزديك به هم و ساييده آن خوش بو و زردرنگ و مايل به سفيدى باشد و مقوّى دل و جگر و دافع استسقا و درد سينه و رحم و جگر بوده و داخل كُحل هاى [سرمه هاى] جاليه [جلوه دهنده] و مقوّيه بصر كرده و در عطريات و ادويه و ذرارير و داروهاى چشم هم داخل نمايند و به عربى «قصب الذرير» گفتن هم از اين راه است.
نى هندى ـ خيزران و رجوع به ترجمه خود «نى» هم شود.
نيا ـ (چو بيا) خالو و برادر بزرگ و جد پدرى و جد مادرى و قدر و عظمت هر چيز.
نياب ـ (چو خيار) نيام و نيابه [دفعه و نوبت].
نيابه ـ (چو اشاره) دفعه و نوبت.
نَيارستن ـ نتوانستن و ممكن نشدن و از دست نيامدن.
نياز ـ (چو خيار) دوست و درست و درشت و ميل و خواهش و اميد و دعا و قحط و غلا و اظهار محبت و طعام خوردن با لذت و احتياج و حاجت و محتاج و آرزومند و تحفه درويشان و هديه ايشان.

صفحه 351 - جلد چهارم
نيازكار; نيازمند; نيازومند ـ حريص و طالب و محتاج و حاجتمند و اميدوار و اهل دعا و صاحب نياز.
نيازك ـ جمع نيزك، معرّب نيزه و در اصطلاح نجوم و هيئت، يكى از ثوانى نجوم[ر.م] است به عقيده قدما و به مثابه نيزه ظاهر شود.
نيازى ـ (چو خيالى) مطلوب و دوستدار و عاشق زار و مردم محتاج و حريص و طالب و هر چيز منتسب به نياز و هم نام طايفه اى است از افغان.
نيازيدن ـ (چو خِراشيدن) دوست بودن و درست شدن و درشت گرديدن و محتاج شدن و گرزش[تظلّم] نمودن و تحفه و هديه دادن و با لذت طعام خوردن و (چو رَسانيدن) فعل منفى از آزيدن[ر.م] است.
نياط ـ (چو چنار) قلب و دور شدن خانه و نام دو ستاره است در طرفين قلب العقرب [به «عقرب» رجوع شود] و هم به معنى منوط و مربوط كردن چيزى است به ديگرى و خودسرانه و بى مشورت نمودن كارى است.(عر)
نياطوس ـ (چو قبادوز) به نوشته ناسخ[ر.ض]، نام يكى از حكماى يونان است كه به توتيانوش هم موسوم و گويند در زمانى كه اسفنديار[فرزند گشتاسب كيانى] براى رواج دين زردشتى از مصر به روم شده و آتشگده ها را برافروخت، دانايان يونان همين نياطوس را از ميان خود برگزيده و روانه ايران نمودند كه با زردشت طريق مناظره پيمايد; پس اگر پيغمبرش داند، تصديقش نمايند. اينك نياطوس به بلخ آمده و به فرموده گشتاسب[پادشاه كيانى ]و برادر، انجمنى كه از حكما و موبدان ممالك محروسه تشكيل داده بودند حاضر كرده و به زعم پارسيان، عاقبت از روى قيافه زردشت و زايجه طالع ولادت او و پاره اى نيرنگات ديگر كه از وى سر زد، نبوّت او را باور داشته و پس از مدتى به وطن خويش عودت نمود.
نياگان ـ (چو خيابان) جمع نيا.
نيام ـ (چو خيار) بازوبند و تعويذ و وسط هر چيز و غلاف كارد و خنجر و شمشير و چوب بن خيش كه برزيگران در وقت شيار كردن بدان چسبيده و زور كنند تا گاوآهن بيشتر در زمين فرو رفته و بيشتر بشكافد.
نيام نيام--->يام يام.
نيايش ـ (چو ستايش) اسم مصدر از نياييدن[ر.م].
نياييدن ـ (چو خِراشيدن) منت نهادن و تحسين و آفرين كردن و مهربانى نمودن و از روى تضرع و زارى دعا كردن.
نيبان ـ (چو ميدان) ناى انبان[ر.م] است.
نيبت ـ (ر.ف) [كثيف و چركين و پلشت] و به پارسى «تلاتوف»[گويند].(كى)
نيپال ـ (چو ميدان) به نوشته برهان[ر.ض]، نام جايى است كه مُشگ آن خوب و ممتاز و بعد از مشگ تبتى بهترين مشگ ها است و در ناصرى[ر.ض] و بستان السياحة [ر.ض]گويند: نيپال كشورى است بزرگ و معمور كه همه چيزش موفور و بر بلاد بسيارى مشتمل و از مشرق به جبال چين و از مغرب به بلاد بنگاله [بنگلادش] و از جنوب به بحر هند و از شمال به جبال كشمير محدود و از شمال به جنوب طولانى واقع شده، چنانچه نود مرحله طول دارد و عرضش از يك منزل تا ده منزل اتفاق افتاده و مردمانش بت پرست و آفتاب پرست و تناسخى مذهب و راه تردد آن بسيار سخت و جنگل هاى پردرخت دارد و در آنها فيل و كرگدن و ساير جانوران مهيب، بسيار و جنگل عظيمى در ميان آن و هند است كه پانصد فرسخ طول دارد و لكى جنگل گويند و در «لكى» مذكور افتاد.
نيپلو ـ (ل) ميدان و جوبه.
نيپون ـ (ل) جزيره اى است در ژاپون.
نيچ ـ (چو نيك) نخچل[نيشگون] و چرك گوشه هاى ديده.
نيدفه ـ (ل) جاى بند شلوار.
نيدقون ـ (ل) نام سردارى بوده در اندلس در زمان اسكندر.
نَيدُلان ـ علّت [بيمارى] صرع و فرنجك [كابوس] و به نوشته قطر[ر.ض]، عربى است.
نيده ـ (ل) به نوشته تحفه[ر.ض]، نام مصرى «سمنو» است.
نيدى ـ (ل) رجوع به «نجدى» نمايند.
نيّر ـ (چو سيّد) هر چيز روشنا و نورانى و هم نام كوكبى است از كواكب فكّه [ر.م]، چنانچه به جهت زايدالنور بودن ماه و آفتاب كه در نظر ما از ساير اجرام علويه بزرگ تر و

صفحه 352 - جلد چهارم
نورانى ترند، آنها را هم «نيّر» گفته و به قيد اصغر و اكبر يا اعظم از همديگر امتياز داده و هر دو را «نيّرين» گويند.(عر)
نيّر اصغر ـ ماه.
نيّر اعظم; نيّر اكبر ـ آفتاب.
نيّر زورق ـ هم به نوشته قطرالمحيط[ر.ض]، نام كوكبى است.
نيرا ـ (چو بينا) آتش.(ند)
نيرز ـ (ل) رجوع به «سودان» نمايند.
نيرَك لِسار ـ به نوشته ناسخ[ر.ض]، نام چهلويكمينِ طبقه اوّل از ملوك كلدانى است كه در 4879 هبوطى برادرزنش، اولمراداخ[ر.م]، را بعد از آنكه در ظلم و جور از حد گذشته و مردم به ستوه آمدند، به دستيارى و هم داستانى گروهى كشته و خود به سرير سلطنت آمده و بابِل [در بين النهرين ]و بيت المقدس را به زير فرمان آورده و نينوا را پايتخت خود نموده و بعد از استحكام اساس سلطنت تسخير همدان و آذربايجان را تصميم داده و لشگرى از اراضى يمن مأمور آن نواحى نمود و عاقبت مأيوس شده و چشم طمع از فتح عراق عجم [نواحى مركزى و غربى ايران ]پوشيده و به دارالملك خود بازگشت و اين جسارت سبب آن گرديد كه به فرمان لهراسب[پادشاه كيانى] دولت كلدانيان را برانداختند. بارى، بعد از سه سال حكمرانى ملك را به پسر خود، لبرسارخد[ر.م]، گذاشت.
نَيرَم ـ نريمان [پدر سام و جد رستم].
نيرنج ـ (ر) معرّب نيرنگ.
نيرنگ ـ (چو ريوند و به فتح اوّل هم) نمونه و شعبده و مكر و حيله و هيولا و ماده و سحر و افسون و طلسم و گرده نقاشان [طرح اوّليه نقاشى كه رنگ ندارد] و رجوع به «ليميا» هم نمايند.
نيرنود ـ مكر و حيله و نظر و انديشه و قوّه متفكره و دريافتن حقايق اشياء با فكر و خيال.
نيرنودى ـ محيل و مكار و اهل فكر و نظر و بالخصوص حكماى مشائين را گويند.
نيرو ـ (چو نيكو) خيال و واهمه و فكر و انديشه و زور و قوّت و قدرت و شوكت و فرض و تقدير، چنانچه گويند: «به هر نيرو»، يعنى به هر تقدير و قوّه مدركه را هم گويند كه از طرف حضرت احديّت در حواس پنج گانه سامعه و باصره و ذائقه و شامّه و لامسه وديعه شده و بهواسطه همان قوّه درك كرده و مى بيند و مى شنود و طعم اشياء و بوى و نرمى و درشتى آنها را درك مى نمايد.
نيرورام ـ دليل عقلى و قول معقول و عقل پسند.
نيرومند ـ پرزور و پهلوان و توانا و صاحب قدرت و قوّت.
نيروى پنداره ـ قوّه واهمه.
نيروى چيره ـ قوّه قادره و قاهره.
نيروى مَنِشى ـ قواى طبيعيّه.
نيروبر; نيروبرك; نيروبل; نيروبلك; نيروپر; نيروپرك; نيروپل; نيروپلك ـ نيلوفر.
نيروز ـ (چو ميمون) معرّب نوروز و هم شهرى است از نواحى سند در چهار منزلى دبيل كه در ميان آن و منصوره واقع شده و رجوع به «ويمه» هم نمايند.
نيروفر; نيروفرك; نيروفل; نيروفلك ـ نيلوفر.
نيرويش ـ ترجمه فرض و تقدير و بالفرض و بالتقدير است.
نيره ـ (چو هَيضه) نهره[ر.م].
نيريز ـ (چو پرويز) شعبه اى است از موسيقى و شهرى است بَهجت انگيز كه آبش از كاريز[قنات] و هوايش فرح آميز، از جمله نواحى شيراز و هندوانه اش ممتاز و ساير فواكه سردسيرى اش فراوان و حبوب و غلاتش ارزان و مردمانش شيعه مذهب و در تفنگ اندازى ماهر و آهنگران بسيار دارد و بعضى از ارباب كمال هم از آنجا ظهور نموده اند، من جمله ميرزا احمد نيريزى مشهور [قرن 12هـ] كه در نوشتن خط نسخ، ناسخ نسخِ نسخ نويسان قديم بوده است و هم از آن جمله است سيّد قطب الدين محمد كه از مشايخ بزرگ سلسله ذهبيّه كبرويّه و منظومات عربيّه و فارسيّه او معمول و متداول است.
نَيّرَين ـ در اصطلاح نجومى، ماه و آفتاب است; رجوع به «نيّر» هم شود.

صفحه 353 - جلد چهارم
نيز ـ (ر) ترجمه لفظ «ديگر» و «ايضاً» و «بعد از اين»، و بعضاً با لفظ «هم» استعمال كرده و «نيز هم» گويند[حافظ:
«دردم از يارم است و درمان نيز هم *** دل فداى او شد و جان نيز هم»].
نيزنگ ـ به نوشته بعضى، بر وزن و معنى نيرنگ است.
نيزه ـ (ر) بيدق و عَلَم و به معنى معروف كه «كلك» هم گفته و به عربى «رُمح» و «سنان» گويند.
نيزه آتشين ـ شعاع آفتاب در وقت طلوع و غروب آن.
نيزه بِكَف ـ آفتاب.
نيزه خطى ـ نيزه راست مانند خط مستقيم و يا نوعى از نيزه و هم نيزه منسوب به خط و آن لنگرگاهى است در كنار درياى بحرين كه در آنجا مى فروشند.
نيژ ـ (چو نيك) لبلاب و عشقه [گياه پيچك].
نيسابور ـ (چو افلاطون) همان شهر نيشابور است كه در مراصد[ر.ض] با سين سعفص نوشته و گويا معرّب است.
نيسارى ـ (به فتح اوّل) سپاهى و لشگرى و بالخصوص نام دويّمين طوايف چهارگانه مردم كه در «اهنوخوشى» مذكور افتاد.
نيسان ـ (چو ديدار) خلاف و مخالفت و (چو ميدان) نام ماه هفتم از ماه هاى رومى است، چنانچه در «تاريخ اسكندرى» مذكور داشتيم و در اين زمان بيشتر با 23 يا 24 برج حَمَل[ر.م] مطابق آيد و باران آن ماه را هم گويند و به نوشته برهان[ر.ض]، ماه فروردين جلالى را هم گويند و به سريانى، نام ماه دويّم فصل بهار است كه ارديبهشت جلالى باشد و معنى تركيبى لفظ نيسان، «نى مانند» است.
نيسبه ـ هر يك مهره و چينه از ديوار گلين كه بر روى هم گذارند.
نيست; نيسته ـ (ر) نفى و عدم را مى فهماند; رجوع به «نه» نمايند.
نيسن ـ (ل) رجوع به «تاريخ عبرى» نمايند.
نيسو ـ (چو نيكو) نيشتر.
نيسوفور ـ (ل) رجوع به «رقّه» شود.
نيسوق ـ (چو ميمون) به يونانى، آلوچه است.
نيسويا ـ نيشتر.
نيسه ـ (ل) رجوع به «نيش» شود.
نيش ـ (چو نيك) نشان و نيشتر و سوزن و سَم و زهر و خرماى ابوجهل و تيزى سر هر چيز مثل دَم كارد و خنجر و غيره و نيش مار و عقرب و مانند آنها و چهار دندان سرتيز را هم گويند كه از دو طرف رَباعيّاتند و به عربى «نياب» گويند، جمعِ ناب و در هريك از سباع و بهايم مى باشد و در مار نيز هست كه بدان نيش مى زند و بالجمله لفظ نيش موافق نوشته احمد رفعت[ر.ض]، نام شهرى هم هست از بلاد روم ايلى[ر.م] كه 12000 نفوس را جامع و به پانزده مسجد و دو مدرسه و هشت كليسا مشتمل و در 1374 ميلادى ـ مطابق 776 هجرى ـ به دست سلطان مراد اوّل مفتوح گرديده و در 1100 هجرى به حيطه تصرف اوستريا[ر.م] درآمده و به فاصله يك سال بازهم استرداد شده و در 1275 هجرى به غايت معمور بوده و مركز ايالت گرديده و به فاصله هفده سال در خاتمه محاربات صرب و روسيه به موجب معاهده برلين ضميمه صرب گرديده و همين شهر قديماً به نيسه و نايسوس موسوم بوده و قسطنطين كبير از ملوك استانبول هم در آنجا تولد يافته و قلاوديوس، امپراطور روما، در همين جا به طايفه غوت [گُت، از اقوام آلمانى] غالب آمده و علامتى را كه در درِ سعادت در اراضى ينگى سراى فعلاً موجود و به «ديكيلى داش» معروف است، نشانه منصور و مظفر بودن خود قرار داده.
نيشِ حَجّام ـ نيشتر.
نيش دندان ـ (به سكون شين) دندان نيش و (به كسر آن) زهر و سم دندان.
نيشابور; نيشاپور ـ (ر) نيشابورك [شعبه اى از موسيقى] و هم شهرى است شهير از بلاد خراسان كه تخفيفاً نشابور هم گفته و معرّب آن نيسابور و در دو منزلى سمت جنوبى مشهد مقدس رضوى و سى فرسخى مرو[در تركمنستان ]و چهل فرسخى سرخس و 160 فرسخى رى واقع و معدن فيروزه در جبال آن موجود و فيروزه صاف و زلال بى غش در آنها بسيار و ريواس آن خيلى خوب و بى نظير و يك دانه اش به وزن يك من بوده و بلكه از تاريخ مباركشاهى نقل

صفحه 354 - جلد چهارم
است كه وقتى، از براى يكى از خلفا ريواسى آورده بودند به وزن هفده من. بارى، اطول ايام اين شهر 14 ساعت و 39 دقيقه و انحراف قبله اش از جنوب به مشرق 48 درجه و بانى آن طهمورس ديوبند [سوّمين پادشاه پيشدادى] بوده و مرور دهور خرابش نموده و اردشير بابكان ساسانى [قرن 3م] شهرى ديگر در قرب آن پرداخته و به عمارات متين و قصور دلنشين مزيّنش نمود و شاپور كه حكومت خراسان را داشت، آن شهر را از پدر درخواست نمود. اردشير هم بنابر مصلحت ملكى مضايقه كرد. اينك شاپور از كثرت غيرت همان شهر را بعد از پدر خراب كرده و شهرى ديگر در قرب آن بنا نهاده و دوازده يا پانزده هزار گام دور بارويش را قرار داده و به جهت انتساب به نام خودش نِه شاپورش نام كرد، يعنى شهر شاپور و يا بنا كرده او. پس، از كثرت استعمال نيشابورش گفته، پس تخفيف داده و نشابور هم خوانند. و بعضى ديگر در وجه تسميه نيشابور و شابورخواست و جندشابور، گفته كه منجّمان زمان شاپور خبر دادند كه زوال موقتى در سلطنت او پديد آيد و زمان آن را هم معين نمودند. اينك شاپور هم مقارن حلول وقت زوال، خود را از دستگاه سلطنت خارج كرده و از ميان مردم بيرون رفت. پس اركان دولت در اثناى تجسس وى كه به خطه نيشابور رسيده و شاه را آنجا نديدند، گفتند: نيست شاپور. و اين است كه تخفيف يافته و نيشابور شد و چون به مكان شابورخواست رسيدند، اهالى آنجا از حال ايشان پرسيدند. گفتند: شاپورخواست. پس آنجا هم به همين اسم مسمّى گرديد تا آنكه مقارن انقضاى زمان زوال و حلول وقت اقبال، به زمين جندشابور رسيده و شاه را در آنجا ديده، پس به زبان پهلوى گفتند: دندى شاپور، يعنى يافته شد شاپور. اينك آن سرزمين هم بدين اسم اختصاص يافته، پس متدرجاً تحريف يافته و معرّب شده و جنديشابور گرديده، پس تخفيف داده و جندشابور گفتند.
   بارى، شهر نيشابور از قديم الايام دارالعلم و معدن فضل و كمال و منبع فقه و حديث بوده به حدى كه علما و فضلا و محدثين و عرفا و شعراى آن خارج از حصر و تعداد مى باشد و فضل ابن شاذان [از ياران امام رضا(عليه السلام)مؤلّف كتاب الغيبة] و نظام الدين مفسّر [متوفّى 728هـ] و عبدالله مبارك و شيخ عطار [نيشابورى; 540ـ 618هـ] از آنجا بوده اند. و خاكش طرب انگيز و زمينش حاصلخيز و رود دبير از كنار آن جارى و عمر خيام در وصف آب و شراب آن گويد:
«شراب نشابور و آب دبير *** جوانى كند گر خورد مرد پير»
   و قديماً بسيار معمور و داراى نفوس بى شمار بوده و در زمان سلاجقه پايتخت ايشان گرديده و موافق نوشته احمد رفعت[ر.ض]، در قرن دوازدهم ميلادى در دست تاتاريان خراب شده و به همان حال خراب باقى و عده نفوس كنونى آن در حوالى 000،10 مى باشد و در بستان السياحة[ر.ض] گويد: اين شهر در سال پانصد و اندى به سبب زلزله شديدى خراب شده و در حوالى آن شهرى ديگر بنا نهاده و به شادباخ موسوم ساختند و در سال 666 هجرى ديگر باره از زلزله خرابيده و هم در قرب آن شهرى ديگر احداث كردند. آن هم در 808 هجرى ويران گرديده و شهر كنونى را بنا نهادند:
«اندر سه زمان سه زلزله نازل شد *** شد پانصد و اند گشت آن شهر چو دشت
در شش صد و شصت و شش دويم زلزله شد *** و آن زلزله بار سيم هشت صد و هشت»
   و در ماده «وشت» از فرهنگ ناصرى[ر.ض] گويد: گشتاسب[پنجمين پادشاه كيانى] پيش از بناى نيشابور شهرى بزرگ ساخته كه شادياخ نام داشته و اصل آن «شادى كاخ» است و در آنجا 226 قريه آباد متصل به هم بنا نموده كه ترسيس و كشمير محل سروِ مشهور [به «كاشمر» رجوع شود] هم از آن جمله بوده اند. و اين شهر شادياخ دارالملك او و بهمن[ششمين پادشاه كيانى] بوده و پس از آن شهر نيشابور ساخته شده. بارى، همين شهر است كه تا حال باقى است. و از زمان ملوك كيان تا آخر دولت طاهريان [205ـ259هـ ]دارالملك خراسان شهر بلخ [در افغانستان] و مرو بوده و چون يعقوب ابن ليث

صفحه 355 - جلد چهارم
صفارى به خراسان مستولى شد، نيشابور را دارالملك نموده و بعد از آن غالباً مقر سلاطين عظام گرديده و به مرور دهور وسعت و عظمت آن به حدى رسيد كه ام البلاد و قبة الاسلام خواندند. اما غارتگر روزگار چندين بار هجوم آور ساحت آن ديار گرديده:
   1. در 401 هجرى صد هزار پير و برنا پايمال قحط و غلا گرديدند.
   2. در سال 547 يا 548 هجرى كه طايفه غزان مستولى آن سامان بوده و سلطان سنجر [پادشاه سلجوقى] را اسير نموده و اكثر بلاد خراسان را تملك كرده و هركه را كه در نيشابور ديدند از تيغ بى دريغ گذرانده و اموالشان را ضبط و خود شهر را سوزانده و منهدم گردانيدند و عاقبت مؤيّد، كه يكى از غلامان سلطان سنجر بوده، مستولى شده و اهالى آن را به شادياخ، كه يكى از محلات آن است، نقل كرده و آنجا را تعمير نموده و بارويى بر دور آن كشيده و شهرى زيبا و باطراوت گرديد.
   3. در سال 617 يا 618 هجرى كه فتنه چنگيزى بود. از روضة الصفا [كتابى است در تاريخ از خواندمير متوفّى حدود 941هـ] نقل است كه چون مغولان به شهر نيشابور مستولى شدند، چهل تن از پيشهوران جدا كرده و باقى را به قتل آوردند و هفت شبانه روز آب به شهر بسته و تمامى آن را زمين يكسان كرده و آثار عمارتى نگذاشته و جو كاشتند و از تاريخ خراسان نقل است كه دوازده روز مقتولان نيشابور را شماره كردند. سواى اطفال و نسوان، هزار هزار و هفت صد و چهل و هفت هزار كس به قلم آوردند، والعهدة عليه.
   4. فترات اوزبكيّه كه در زمان دولت صفويّه روى داده و در سال يك هزار و اند هجرت عبدالله خان و عبدالمؤمن خان در آن ديار قتل و غارت بسيار كردند.
   5. بعد از انقراض صفويّه قبايل بيات و اكراد و ايلكان سيستان فتنه و فساد بسيار به ظهور آورده و در اوان خروج نادرشاه و بعد از وى طوايف بسيارى مصدر شور و غوغا گرديدند و در مراصد[ر.ض] گويد: بعد از فتنه چنگيزى جمع كثيرى هم بهواسطه خسف هلاك گرديدند.
نيشابورك ـ شعبه اى است از موسيقى.
نيشام ـ (چو ديدار) نام ملَكى است كه رب النوع برق است.
نيشان ـ (ق) نشان.
نيشاندن ـ نشاندن.
نيشتر ـ (ر) آلت معروف فصد و خون گرفتن كه «شست» و «كلك» و «دروش» و «نيسو» و «نيشو» و «باخسه» هم گفته و تخفيفاً «نشتر» هم گويند.
نيشك ـ (چو ديگر) وام دار و قرض دار و دندان نيش و (به سكون شين) شهرى است از بلاد سيستان كه در ميان آن و شهر بُست دهاتى بسيار است و يكى از دروازه هاى سيستان را هم كه از آنجا به شهر بست مى روند «دروازه نيشك» گويند و تخفيفاً «نشك» (بر وزن هند) هم گويند.
نيشكر ـ (چو كرگدن) رجوع به تركيبات «نى» نمايند و (به كسر اوّل و سكون ثالث و فتح كاف پارسى) هر چيز موذى و آسيب رساننده و نيش زننده و مردم فصّاد [كسى كه براى گرفتن خون آلوده رگ را بزند] را هم گويند.
نيشمَن ـ زن، مقابل مرد.(ند)
نيشو; نيشه ـ (چو نيكو و ريزه) نيشتر و سرنا و نى توتك[ر.م ]و نوعى از اقسام آلو است كه «آلوى طبرى» هم گويند.
نيف ـ (چو سيّد) فضل و احسان و عدد قليل از يك تا سه.(عر)
نيفه ـ (چو ريزه) روباه و گريبان جامه و بقچه لباس و غيره و جلد و پوست، خصوصاً پوست شكم جانوران و مطلق پوستين را هم گويند، خصوصاً آنچه از پوست حوالى ناف روباه و مانند آن ترتيب دهند كه نرم تر از پوست هاى ديگر است و به معنى بند شلوار و موضع گذراندن آن مشهور است. از رشيدى[ر.ض] نقل شده كه نيفه اماله نافه است[اماله يعنى تبديل الف برخى كلمات به ياء، مانند تبديل حساب و ركاب به حسيب و ركيب] و نافه هر چيزى را گويند كه نسبت به ناف دارد و نافه مشگ را هم «نافه» گفتن از همين راه است و بند شلوار و محل گذراندن آن را هم «نافه» گفتن از همين جهت است كه نسبت به ناف دارد و همين است كه اهالى ما تحريف داده و «ليفه» گويند.

صفحه 356 - جلد چهارم
نيقوميديا ـ (ل) نام قديمى يونانى ازميد[ر.م] است.
نيك ـ (چو تيز) خوب و زيبا و مطلوب و مرغوب و پاك و پاكيزه و (چو صيد) به عربى، جماع كردن است.
نيك اختر ـ مردم خوشبخت و صاحب طالع.
نيك بار ـ شخصى كه در رفتار و گفتار و معاملات خود صالح و نيكو باشد.
نيك پى ـ نيك فال.
نيك فال ـ هر چيز مبارك و خوش ميمنت و مردم خوش قدم.
نيك نام ـ مردم معروف به خوبى كه با خير و نيكويى ذكر شود.
نيكام ـ (چو ديدار) مخفّف نيك نام.
نيكو ـ (ر) نيك.
نيل ـ (چو صيد) رسيدن و دريافتن و هرآنچه بدان مى رسند و (چو نيك) سپند سوخته كه به جهت چشم زخم بر پيشانى و بناگوش اطفال مى مالند و به نوشته بستان السياحة[ر.ض]، نام شهرى بوده كه حجّاج ابن يوسف [ثقفى; 41ـ 95هـ] در كنار دجله اش ساخته و به مرور دهور چنان خراب شده كه جز نامى باقى نمانده و به نوشته مراصد[ر.ض]، نام يكى از نهرهاى رقّه [در عراق ]هم هست كه هارون الرشيد احداثش كرده و هم شهركى است در قرب حلّه [در عراق] كه از وسط آن نهرى جارى است كه حجّاج ابن يوسف از فراتش منشعب ساخته و به نيل مصر موسومش داشته و در سمت پايين نعمانيّه بر دجله مى ريزد و هم چنانچه معروف است، نام حشيشى[گياه خشك] است معروف كه فشرده آن را «نيله» گفته و چيزها را بدان رنگ كنند و به نوشته قطرالمحيط[ر.ض]، نبات درخت عِظلِم بوده و بدان چيزها را كبودى رنگ مى كنند و نام نباتى ديگر هم هست ليكن بدين معنى، ظاهر برهان[ر.ض]، پارسى بودن آن است و به نوشته مخزن[ر.ض]، هندى است و به عربى «نيلج» گويند و ظاهر پزشگى نامه[ر.ض] هم پارسى بودن آن است كه به عربى «نيلج» و «نيل» نيز گفته و به فرانسه «انديگو» نامند و عبارت از ماده ملوّنه اى است كه از برگ چندين قسم نبات استخراج مى كنند و اين نباتات را نوعاً «وسمه» گويند و در «وسمه» خواهد آمد بلكه بعضى نيل و وسمه را يكى پنداشته و در تحفه طب[ر.ض ]گويد: ظاهر، آن است كه غير آن است و ممكن است از يك جنس باشند و در مخزن[ر.ض ]فرمايد: ماهيت آن اَقراص [قرص ها] و حبوبى است آسمان گون تيره رنگ مصنوع از عصاره نباتى و اكثر از هند و گجرات و تبّت و نواحى آن به اطراف برند و آن را از درخت نيل كه «عظلم» نامند، به عمل آرند و به نام برّى و بستانى به دو قسم مى باشد. اوّلى شبيه به كتان و ساق آن به سه شعبه باريك منشعب و برگش شبيه به برگ كبر و تخم آن ريزه مايل به سرخى شبيه به تخم خرنوب [ر.م] و از آن ريزه تر و دويّمى هم مانند اوّلى و خشونت آن زياده و سياه تر و بى تخم و بهترين آن صافى تيره رنگ لاجوردى آن است كه به هندى «نيل بيانه» گويند، جهت آنكه در قصبه بيانه از توابع شاه جهان آباد[دهلى] به عمل آرند و در هيچ جاى ديگر بدان خوبى و صفا و رنگ نمى شود ليكن از ده و دوازده سال به اين طرف كه انگريزها[انگليسى ها ]متوجه شده و در بنگاله [بنگلادش] و بنارس و عظيم آباد و لكنهو بيشتر درخت نيل كاشته و بسيار مواظبت مى نمايند، بسيار خوب و رنگين مى باشد، مثل لاجورد و بهتر از نيل بيانه مى شود و براى تجارت بر كشتى ها مى برند و وسمه هم عبارت از برگ همين است كه خشكانيده و در خضاب به كار برند و خوب سياه مى شود و گويند در خورجه نيز كه متصل به اكبرآباد[آگره] است، بسيار خوب بوده و اكثر تجّار از آنجا خريده و به اطراف مى برند و در پزشگى نامه[ر.ض ]فرمايد: تمامى اقسام نيل به شكل قطعات مربعى است كه وزن هريك از آنها تقريباً 125 گرم بوده و داراى رنگ آسمان گون بسيار قشنگى است كه يكى از الوان هفت گانه بدوى مى باشد و چون آن را بر روى ناخن بمالند، يك نوع تشعشع نحاسى [مسى ]حاصل مى كند و نيل را در طب مانند عوامل مقوّيه و قاطع تب استعمال مى كنند و نيز در دفع صرع به مقدار دو تا سه گرم و همچنين تا سى گرم در عرض روز تجويز مى نمايند و از عوامل ضد تشنج و ضد صرع است.

صفحه 357 - جلد چهارم
   بالجمله لفظ نيل، نام عربى مشهور نهر مصر هم هست و يا خود بدين معنى معرّب نيلوس، نام اصلى يونانى آن بوده و در قرآن مجيد هم از همين نهر خبر داده: (أَوَ لَمْ يَرَوْا أَنَّا نَسُوقُ الْمَاءَ إِلَى الأَرْضِ الْجُرُزِ فَنُخْرِجُ بِهِ زَرْعًا تَأْكُلُ مِنْهُ أَنْعَامُهُمْ وَ أَنْفُسُهُمْ أَفَلاَ يُبْصِرُونَ)(سجده، 27) و در پاره اى آثار دينيّه هم جلالت آن مذكور و به مدلول آنها، يكى از چهار نهر است كه هر صباح آب بهشتى در آنها مى ريزد و سه ديگرى فرات و سيحون و جيحون [هر دو در آسياى مركزى] است. و علاوه بر آنچه در ماده پنجم «مصر» مذكور داشتيم، بازهم بعضى مزاياى اين نهر را بهواسطه آنكه در السنه داير و محل رغبت عامه است، ثبت اوراق مى نماييم. احمد رفعت[ر.ض] گويد: نيل نهر بزرگى است در افريقيا كه سبب حيات خطه مصريه و منبع آن مجهول و در هر سال بعد از فيضان آن كه در موسم مخصوص و معيّنى باشد، گِلابه چسبنده و بالزوجتى در اراضى مصريه پديد آمده و بدان واسطه قوّه انباتيه آنها به اندازه فوق العاده تجديد شده و تكثّر يابد و اين است كه فيض و نموّ مزروعات آنها در همه اوقات به يك روش باشد و به همين جهت، آن را قديماً به اقدس و حافظ ملك موسوم داشته و زمان بسيارى معبود طوايف مصريّه بوده و معتقد بوده اند بر اينكه همين معبود است كه آن اراضى را بدين شكل حفظ و احيا نموده و جريان و فيضان آن هم از تموّج درياى قوت مى باشد. و بعضى از ايشان قونوفيس را، كه از اعاظم معبودين ايشان بوده، منشأ نبعان و فيضان آن دانند و به همين جهت آن را در اماكن مقدّسه دينيّه خودشان تصوير مى نمايند، بدين شكل كه سرش مثل گوسفند و گردن و ساير اعضاى وى مانند انسان و طرف پشتش مثل روحانيين و در كسوت ايشان و كاسه سرشارى در دست دارد و هر وقتى كه در سر آن دسته كنجدى رويد، علامت نقصان آب نيلش داشته و نشانه برآمدن شكوفه اش دانند. پس گويد: اينكه منبع آن كجا بوده و فيضان آن، كه منشأ فيض و بركت مزروعات مصريه است، از چه چيز حصول يابد، تا حال مجهول و در ازمنه سابقه مثل زمان حاضر ما محل بحث و نظر ارباب تحقيق بوده و هيچ كس پى به حقيقت اين دو موضوع نبرده اند. همين قدر كه در قرن 19 ميلادى بعضى از سيّاحان اوروپا كه در صدد تفتيش و تحقيق منبع رود نيل بودند، فقط به كشف چندين نهر بزرگ موسومه به نيل ازرق و تقاضا و يقتوريانزا با چند نهر كوچك ديگر كه بدانها مى ريزد، موفّق گرديدند ليكن به نوشته نزهت القلوب[ر.ض] و مراصدالاطلاع[ر.ض]، منبع آن جبال قمر كه در آن سوى خط استوا است، بوده و از جنوب به شمال جريان يابد و اين صفت منحصر به همين نهر است و چون بدين طرف خط استوا رسد، در بحيره [درياچه ]جمع شده و از آن بحيره ها آمده و بر بلاد زنگ [تانزانيا] و نوبه [سودان] و حبشه [اتيوپى] گذشته و به بلاد مصر رسيده و زيادتر از شط العرب باشد. پس به هفت بخش بوده و هريكى به ديارى رفته و عاقبت به بحر ابيض[درياى مديترانه ]منصب گردد. و آب آن شيرين و گوارنده است، چنان كه غربا را تصور باشد كه بهواسطه اسباب و اشياء خارجى همچنين كرده اند و از كثرت شيرينى آن است كه اگر درخت انار ترش آب آن را بخورد، شيرين گردد و بدين سبب انار ترش در مصر مطلوب باشد و نهرى طولانى تر از رود نيل در روى زمين نيست[700،6 كيلومتر] كه به نوشته نزهت القلوب[ر.ض]، هزار فرسخ طول داشته و به نوشته مراصد[ر.ض]، مدت يك ماه را در بلاد اسلام جريان داشته و دو ماه در بلاد نوبه و چهار ماه در خارج از معموره تا آنكه در آن طرف خط استوا به جبال قمر منتهى گردد و در صحراى آن ولايت از جهت نشان تمثالى ساخته اند و مأمون عباسى در رود نيل مسجدى ساخته از سنگ رخام و بر آن علامت زراعت جهت زيادتى آب نصب است. اگر آن علامت را چهارده گز آب فرو گيرد، آن سال وسط الزراعت باشد و اگر بيشتر فرو گيرد، كثيرالزراعت و اگر كمتر فرو گيرد، قليل الزراعت بوده و بيم قحط باشد و تا هفده گز بلند شود و بر آن خراج سلطانى باشد و زمينى را كه از هفده گز بگذرد، آن خراج نباشد و اگر به بيست گز رسد، اراضى مصريّه را بيم غرق باشد و آب آن در بهار و زمستان بسيار كم باشد و از جامع الحكايات[ر.ض] نقل است كه در زمان

صفحه 358 - جلد چهارم
جاهليّت هرچند آب نيل بسته شدى، تا دختر صاحب جمالى را با زينت تمام، آراسته و در آن نيفكندندى، روان نشدى و اين حال در زمان عمر ابن خطاب واقع شد. عمروعاص كه حاكم مصر بود، صورت قضيّه را به حضور خليفه عرضه داشته و خواستار تكليف گرديد. در جواب نوشتند كه روش قديمى را معمول دارند، هر چند اين مطلب بعيد به نظر مى رسد و بعد از آن تا حال چنين صورتى وقوع نيافته.
نيلِ ابيض--->بحر ابيض.
نيلِ ازرق--->بحر ابيض و نيل.
نيل بَر; نيل بَرَك ـ نيلوفر.
نيلِ برّى; نيلِ بستانى; نيل بيانه---> نيلى.
نيل پَر; نيل پَرَك; نيل پَل; نيل پَلَك ـ نيلوفر.
نيلِ خُمِ آسمان ـ سياهى آسمان و نحوست آن.
نيلِ خورجه --->نيل.
نيلِ سپهر ـ [سياهى آسمان].
نيل فَر; نيل فَرَك; نيل فَل ـ نيلوفر.
نيل فَلَك ـ (به سكون لام اوّل) نيلوفر و (به كسر آن) سياهى آسمان و نحوست آسمانى.
نيل گر ـ كسى كه سبزه بروياند و يا با نيل چيزها را رنگ كند.
نيل گون ـ هر چيز مايل به كبودى.
نيل گونْ پرده ها; نيل گونْ خيام; نيل گونْ مهد; نيل گونْ وِطا ـ آسمان ها.
نيلِ مصر ـ رود نيل مشهور و رجوع به ترجمه خود «نيل» هم نمايند.
نيلبَر; نيلبَرَك ـ رجوع به تركيبات نيل شود.
نيلبَل; نيلبَلَك ـ نيلوفر.
نيلپَر; نيلپَرَك; نيلپَل; نيلپَلَك ـ رجوع به تركيبات «نيل» نمايند.
نيلج ـ (چو ديگر) معرّب نيله[گياه نيل و هر چيز نيلى و كبودرنگ] و رجوع به «نيل» هم شود.
نيلرام ـ نام فرشته اى است كه پرورنده و رب النوع برف و باران و تگرگ است.
نيلفَر; نيلفَرَك; نيلفَل; نيلفَلَك ـ رجوع به تركيبات «نيل» شود.
نيلك ـ (چو ديگر) نخجل[نيشگون] و مصغّر نيل.
نيلگر; نيلگون ـ اِفراداً و تركيباً رجوع به تركيبات «نيل» نمايند.
نيلم ـ (ل) به «ياقوت كبود» رجوع نمايند.
نيلوبَر; نيلو بَرَك; نيلوبَل; نيلوبَلَك; نيلوپَر; نيلوپَرَك; نيلوپَل; نيلوپَلَك ـ بر وزن و معنى نيلوفر و نيلوفرك.
نيلوس ـ (ل) نام اصلى يونانى رود نيل است.
نيلوفر ـ پارسى و يا معرّب نيلوپهل هندى است كه با تبديل فاء به باى ابجدى و باى پارسى و حذف واو و تبديل حرف آخر آن بر لام، دچار تحريفات بسيارى بوده و به يونانى «نميقا» و به عربى «كرنب الماء» گفته و دانه آن را «حب العروس» نامند و در بحرالجواهر[ر.ض ]گفته: از رياحين معروفه است و ديگرى گفته: گلى است معروف كه بيشتر در آب روييده و چون از آب سر برآرد، از تابش آفتاب بشكفد و يا با آفتاب سر از آب بيرون آورده و باز با آفتاب فرو رود و در مخزن[ر.ض ]گويد: ماهيت آن گل نباتى است كه در غديرها و آب هاى ايستاده به هم رسد و ساق آن نرم و مجوّف و طول آن به قدر عمق آب و برگ آن عريض و بر سطح آب مفروش و گل آن بيرون از آب بوده و به چندين لون مى باشد: سفيد و نيلى و سرخ ارغوانى و بنفش و زردرنگ نيز بوده و ليكن زردرنگ آن كمياب و سفيد آن كثيرالوجود و بعد از آن نيلى و بعد از آن ارغوانى و بهتر از همه سفيد و نيلى است و برگ هاى گل آن طولانى است و بعد از ريختن گل ثمرى به قدر سيبى مدوّر شبيه به قبه خشخاش آورده و در آن تخم هاى عريض سياه كوچك با لزوجت مى باشد و قسم هندى آن مايل به سرخى و بيخ آن شبيه به زردك[نوعى هويج] سياه طولانى و بعضى مدوّر تلخ طعم خشبى مى باشد. پس گويد: بعضى گفته اند كه نيلوفر برّى نيز مى باشد و آن را به مصرى«عرايس النيل» گويند. بارى، همين قسم برّى را در ولايت ما بسيار به عمل آورده و گل آن هم بيشتر سفيد و ارغوانى و نيلى بوده و تخم آن به قدر نخود متعارفى و

صفحه 359 - جلد چهارم
بياره [ساقه] آن بر درخت پيچيده و بالا رود.
نيلوفر آبى; نيلوفر برّى; نيلوفر هندى--->نيلوفر.
نيلوفَرَك; نيلوفَل; نيلوفَلَك ـ نيلوفر.
نيله ـ گياه نيل[ر.م] و عصاره آن و هر چيز نيلى و كبودرنگ، خصوصاً اسب و استر.
نيله گاو--->گاو وحشى.
نيلى ـ هر چيز كبودرنگ كه به رنگ نيل باشد.
نيلى بحر; نيلى پرده; نيلى حقّه; نيلى خيام; نيلى دريا; نيلى دواير; نيلى مهد; نيلى وِطا ـ افلاك و آسمان ها.
نيم ـ (چو قمر و ستم) يعنى نيستم و (چو ميم) سداب و درختى است در هند كه برگش زخم را نافع باشد و هم به معنى معروف كه به عربى «نصف» گويند.
نيمْ اِشكَرى; نيمْ اِشكَنى; نيمْ اِشكى ـ نيم شكرى[ر.م].
نيمْ بَدَست ـ شِبر و وجب.
نيم بِرِشْت ـ هر چيز نيم پخته و تمام بريان نشده.
نيم برشتن ـ نيم برشت كردن.
نيم بريان ـ نيم برِشت.
نيمْ بهره ـ در اصطلاح احكام نجومى كه نيمه اوّل هر برج مذكر متعلق به شمس است و نيمه آخر به قمر و در برج هاى مؤنث بر عكس اين است.
نيم بِسمِل ـ حيوانى كه بر وجه لايق ذبح نشده و تمام بريده نشده باشد.
نيم تَرك ـ كلاه خود[كلاه جنگى].
نيم تِرِنگ ـ آواز حزين.
نيم تن; نيم تنه ـ ديومردم[ر.م] و ارخالق[ر.م] و لباس كوتاه پيش باز معروف كه قد و آستين آن را كوتاه كنند و آن را «سنلخ» و «شاماخچه» نيز گفته و به نوشته برهان[ر.ض]، در اين زمان «كاتبى» گويند.
نيمْ جوسَنگ ـ مقدار وزن نيم جو[ر.م] و يا سنگى كه به وزن نيم جو باشد.
نيمْ چاشت ـ پيشخور و ناهارى[غذاى اندكى كه در صبح مى خورند].
نيمْ چرخ ـ كمان تخش[نوعى كمان كه تير بسيار كوچكى دارد].
نيم چه ـ لباس كوتاه و سلاح كوتاه و نوعى از ديگ كوچك را هم گويند.
نيمْ چهره ـ ديومردم[ر.م].
نيمْ خانه ـ گنبد.
نيمْ خانه چرخ; نيمْ خانه مينا ـ آسمان.
نيمْ خايه ـ گنبد و نصف ظاهر مرئى فوقانى آسمان كه بر نيم بيضه مرغ مى ماند.
نيمْ خايه چرخ; نيمْ خايه مينا ـ آسمان.
نيم خورد ـ بقيه طعام بعد از خوردن.
نيم دست ـ بالش و مسند كوچك.
نيمْ ديده ـ يك نظر و يك لحظه.
نيمْ دينار ـ لب معشوق.
نيمْ راست ـ پرده اى است از موسيقى.
نيمْ رو ـ يك طرف روى و طعامى است معروف كه روغن را داغ كرده و تخم مرغ را در ميان آن انداخته و به فاصله چند دقيقه به همان حالت مى خورند بدون اينكه آن را در حين طبخ برهم زنند كه در آن حال يك طرف روى تخم مرغ ظاهر و طرف ديگرش در ميان روغن مانده و نمايان نيست.
نيم رو خاكى ـ يك طرف روى را بر زمين گذاشتن.
نيم روز ـ وقت ظهر و نصف مقدار روز و پرده اى است از موسيقى و نام لحن 29 از سى لحن [ر.م ]باربدى [نوازنده دربار خسروپرويز ساسانى] و هم موضعى است از مضافات سيستان و يا نام ديگر خود آن سامان است كه خسروپرويز تا نيم روز آنجا را لشگرگاه خود ساخته، و يا آنكه نيم روز به معنى سمت جنوب هم آمده و چون در نقشه قديم ايران ولايت سيستان در جنوب آن مملكت بوده، بدين اسم اختصاص يافته و يا اينكه حضرت سليمان(عليه السلام)در هنگام عبور خود آنجا را پُرآب ديد. باد را فرمود كه تخت او را بدارد. پس ديوان را فرمان داد تا در نيم روز پُر خاكش نمودند. و از كفاية التعليم[اثر ابوالمحامد محمد بن مسعود غزنوى مروزى در قرن 6 هجرى در علم نجوم] نقل است كه اختلاف طلوع و غروب آفتاب كه مدار شب و روز

صفحه 360 - جلد چهارم
است، تا حدى است كه چون در اقصاى مشرق كه 180 درجه طول آن است، اوّل روز باشد، در اقصاى مغرب كه آغاز طول از آن است، شب باشد و چون به ميانه مشرق و مغرب رسد كه 90 درجه طول دارد، مانند بلاد سيستان و نواحى آن، وقت ظهر بوده و نيم روز باشد و چون از آنجا گذشت، در اقصاى مشرق وقت فرو شدن آفتاب باشد و در اقصاى مغرب وقت برآمدن آن و به همين جهت بلاد سيستان را نيم روز خوانند. و در بستان السياحة[ر.ض ]گويد: وجوهى كه در باب تسميه سيستان به نيم روز شنيده شده، هيچ يك از آنها پسنده عقل نيست.
نيم زال ـ پيره زن.
نيم سال ـ مردم جوان و نيم عمر.
نيم سُفته ـ تراوش اندك و سخن تمام و سربسته و هر چيز تمام سوراخ نشده.
نيمْ شكر; نيمْ شكرى; نيمْ شكنى ـ حلوايى است مشهور به «نمك شكرى».
نيم كار; نيم كاره ـ شاگرد و مزدور و هر چيز ناتمام.
نيم گَرم ـ معروف است و «باگل» هم [گويند].
نيم گوز ـ اندكى پشت خميده.
نيمْ لنگ ـ (به كسر لام) كمان و ظرف كمان و تركش و تيردان و خوب و زيبا و خوش و رعنا و يك نيمه بار.
نيمْ نظر; نيمْ نگاه ـ يك نظر و يك لحظه.
نيم هفته ـ به نوشته ناصرى[ر.ض]، سخن ناتمام و سربسته است و ظاهر، آن است كه نيم سفته[ر.م] را تحريف داده و حرف سين سعفص را به هاء هوّز تبديل نموده است.
نيمْ هلال ـ معشوق و يا لب و ابروى او.
نيماد ـ (چو ديدار) تميز و ادراك و قوّه مميّزه كه بهواسطه آن خوب و بد و حق و باطل را از يكديگر فرق كنند.
نيمتَن; نيمتَنه; نيمچه ـ رجوع به تركيبات «نيم» نمايند.
نيمردان ـ نام محالى بوده نزديك به گرگان كه چندى از شعرا از آنجا برخاسته اند.
نيمرو; نيمروز ـ رجوع به تركيبات «نيم» نمايند.
نيمق; نيمقا ـ (ل) نيلوفر.(نان)
نيملَك ـ (ل) نخجل[نيشگون].
نيمور ـ (چو ميمون و بيرون) آلت مردى.
نيمه ـ (چو ريزه) نقاب و بُرقَع و نصف هر چيز و تركيبات آن، مانند تركيبات «نيم» است.
نين ـ (چو نيك) در جايى ديدم كه به معنى خدمت است.
نينا ـ (چو بينا) نانخواه و زنيان[ر.م].
نيناد ـ (چو ميدان) صبر و تحمل.
نينس ـ (ل) به نوشته ناسخ[ر.ض]، دويّمينِ طبقه اوّل ملوك كلدانى است كه در 2857 هبوطى بعد از پدرش، نمرود اوّل، متمكن اريكه سلطنت گرديده و از ظاهر اقليم هند تا مركز مصر همه را به تحت فرمان آورده و بعد از آنكه كوكب جاه و جلال به درجه كمال رسيد، بفرمود تا در كنار شرقى دجله در برابر موصل بنيان شهر نينوا را در ساحتى كه مشتمل بر بيست ميل طول و يازده ميل عرض بود، برآوردند و 1500 برج كه هريكى 65 ذرع ارتفاع داشت، در دوره باروى شهر استوار كردند و ديوار بارو را به ارتفاع 33 ذرع برافراشتند و بعد از انجام اين مراحل با مهمات تمام در اواخر عهد جمشيد [چهارمين پادشاه پيشدادى ]كه طغيان او به ظهور پيوسته و كار ايران چندان به سامان نبود، تسخير خراسان و ايران را تصميم داده و به ارض خراسان تاخت و سرهنگان ايران هم در حفظ حدود خودشان كمال اهتمام را داشتند. ناگاه سميرامسنامى كه زن يكى از سرهنگان ايرانى بوده، از ثقبه [سوراخ ]بارويى كه در آن تحصن داشتند، شيفته جمال نينس گرديده و از آن پس با وى نرد موالات باخته و سنگ محبت شوهر را انداخته و طريق فتح قلعه را به دستيارى رسولان به نينس القا نمود تا بنيانى بدان استحكام مطيع فرمان نينس گرديد و چون شوهر سميرامس دانست كه زنش با خصم در ساخته و با وى نرد دغا باخته، پيش از آنكه گرفتار خصم گردد، از غايت غيرت، خود را كشته و سميرامس بدون منازعت هم بستر نينس گرديد و خود نينس هم بعد از 111سال كه سلطنت نمود، مقتول نيرنگ سميرامس گرديد، چنانچه در «سميرامس» مذكور

صفحه 361 - جلد چهارم
افتاد.[به مدخل «ننيس» نيز مراجعه شود].
نينو ـ (چو نيكو) مخفّف نينوا.
نينوا ـ (چو بى نوا) به نوشته بستان السياحة[ر.ض]، نام ديگر كربلاى معلاّ و يا شهرى است ديگر از بلاد ربيعه كه به مرور دهور خراب شده و در برهان[ر.ض] گويد: نينوى (بر وزن بيرون) كره و مسكه و نام اصلى قصبه موصل و هم نام شهرى است كه حضرت يونس(عليه السلام) به دعوت اهالى آن مأمور بوده و در شكم ماهى شدن آن حضرت هم در آنجا بوده است و در قاموس[ر.ض] گويد: موضعى است در كوفه و دهى است در موصل كه حضرت يونس(عليه السلام)در آن بوده و در مراصد[ر.ض] هم گويد: نينوى قريه يونس ابن متى است در مقابل سمت شرقى موصل و در ارض كوفه هم ناحيه اى است بدين نام كه كربلاى حسينى هم از آنجا است و رجوع به «نينس» و «دير يونس» هم شود. و احمد رفعت[ر.ض] گويد: نينوه شهرى است قديم از آسيا كه در طرف يسار دجله به مسافت 400 كيلومتر و از سمت شمالى بابِل واقع و به بارويى مستحكم، كه به ارتفاع 70 متر بوده و محيط آن 45 كيلومتر مى باشد، محدود و محاط و در 2954 خلقتى ـ مطابق 2640 مقدّم ميلادى ـ از طرف آثور[فرزند سام بن نوح ]تأسيس يافته و قديماً مقرّ حكومت آثوريه، كه حكومت نينوا هم گويند، بوده و در 4319 خلقتى ـ مطابق 1275 مقدّم ميلادى ـ نينوس كلدانى در وسعتش افزوده و به جهت انتساب به او، به همين اسم مشهورش مسمّى داشت و در 625 مقدّم ميلادى مسخّر نپ پلسّر[ر.م ]گرديده و از سوء اخلاق وى رو به خرابى نهاده و به مدلول پاره اى تواريخ در قرن هفتم ميلادى تا زمان فتوحات اعراب وجود داشته است و در 1843 ميلادى ـ مطابق 1259 هجرى ـ شارل بوتهنامى فرانسوى به مسافت 20 كيلومتر از شمال شرقى موصل خرابه نينوا را در تحت الارض به دست آورده و انتيك هاى بسيارى استخراج نمود.
نينوس ـ (ل) نينس[ر.م].
نينَوَه; نينَوى--->نينوا.
نينيا ـ نانخواه و زنيان[ر.م].(سر)
نينياس ـ (ل) به نوشته ناسخ[ر.ض]، چهارمينِ طبقه اوّل ملوك كلدانى است كه 3008 هبوطى بعد از سلطنت مادرش، سميرامس[ر.م]، وارث ملك پدرش، نينس [ر.م]، گرديد و وى را نمرود ثانى هم گويند و معاصر حضرت خليل (عليه السلام)بوده و اكثر ملوك روى زمين وى را تمكين داشتند و از غايت تكبر، تمثال ها به صورت خويش ساخته و مردم را به پرستش آنها فرمان داد. اينك شيوه منحوسه بت پرستى در ميان ايشان و اخلاف كلدانيان رواجى وافر يافته و روزگارى دراز به همين برگ و ساز مى گذراند تا روزى خليد ابن عاص از منجّمين حضور در خلوت به او گفت: «نظر به اوضاع كواكب، امسال در اين بلد ولدى به وجود آيد كه اعيان دولت را مبتلا به ذلّت سازد». اينك فرمان داد هر مولودى را كه به وجود آيد، به قتل رسانند و در انجام اين كار صد هزار طفل شيرخواره به قتل رسيده و عاقبت بازهم از نيل مدعا محروم ماند، چه غرض از آن همه خون ريزى قتل حضرت خليل(عليه السلام) بود و آن حضرت هم خط امان از ملك منّان در دست داشت. و گويند چون از قتل آن حضرت مأيوس شد، كمر عداوت يزدانى را بر ميان بسته و فرمان داد كه در زمين بابِل مناره بلندى برآوردند. پس بر بالاى آن آمد كه با خالق ارض و سما مجادله نمايد. چون بُعد افلاك و كواكب را در نشيب زمين و قلّه مناره به يك مقدار يافت، خجلت يافته و به زير آمد. روز ديگر آن بناى عظيم درافتاده و آوازى چنان هايل به گوش اهل بابِل رسيد كه از هوش بيگانه گشتند و چون به خود باز آمدند، لغات خويشتن را فراموش كردند و از آن تبلبل[شوريدن] كه در السنه ايشان پديد آمد، آن بلده را بابل ناميدند و از آن تفرّق لغات 19 زبان در ميان اولاد سام و 17 زبان در ميان اولاد حام و 36 زبان در اولاد يافث[فرزندان نوح(عليه السلام) ]پديدار گرديد. بارى، عاقبت تصميم نبرد با حضرت رب جليل داده و به حضرت خليل(عليه السلام) گفت كه با خداى خويش بگو كه با من مقاتله كرده و رفع غائله نمايد و فردا كه روز چهارشنبه است، در خارج اين شهر ميدان نبرد ساز كنيم. گويند بامدادان با لشگرى نامعدود از شهر بيرون شده و در آن معركه صف

صفحه 362 - جلد چهارم
برزدند و حضرت خليل(عليه السلام) هم آمده و در برابر آن لشگر بى پايان يكه و تنها بايستاد. ناگاه به فرمان پروردگارى روى فلك از هجوم پشه سياه شده و در حالْ سپاه نمرود را گزيدن گرفتند تا آنكه شكست خورده و اكثر ايشان هلاك گرديدند. پس نمرود روى به گريز نهاده و به حصن خويش درآمد. ناگاه پشه ضعيفى از دنبالش درشده و لبش گزيده و در دِماغش[مغزش] جاى گزيده و چهل سال مغزش بخورد تا به خوارى بمرد و مدت ملك او چهارصد سال بود و بعد از هلاك او ابولس مالك تخت و تاج و صاحب باج و خراج گرديد. سلطانى جابر و فتنه جوى بود و هفتاد سال با كمال استقلال فرمانرواى بابِل و نينوا بوده، پس بدرود جهان نموده و ملك را به قيروس [ر.م] واگذاشت.
نيو ـ (چو نكو) راست و درست و (چو ديو) ناودان و شجاع و پهلوان و دلير و مردانه.
نيواد ـ (چو ديوار) شجاعت و دليرى.
نيوار ـ (ق) هوا و فضا و مابين زمين و آسمان كه «جوّ» گويند و جوهر را نيز گويند كه مقابل عرض است.
نيواره ـ (چو ديوانه) نغروج و وردنه.
نَيوباريدن ـ فعل منفى از اوباريدن[ر.م] است كه در اصل «نه اوباريدن» بوده.
نيوْتَش ـ جماع و مجامعت.
نيوْتور ـ كبد و غرور.
نيوچَمين ـ معراج.
نيور ـ (چو ديگر) مخلوقات و كائنات.
نيوَر نيوار ـ كاينات جوّ.
نيوْراد ـ انتظام و تدبير امور.
نيوْساو ـ دائم و باقى و بى زوال و پاينده.
نيوْسوم ـ كثرت حرص به چيز خوردن.
نيوش ـ (چو نگون) نيوشه[ر.م] و امر و فاعل از نيوشيدن [شنيدن و تجسس كردن].
نيوشا; نيوشان ـ اسم فاعل از نيوشيدن [شنيدن و تجسس كردن].
نيوشه ـ (چو چگونه) كسى كه چون دو كس با هم آهسته حرف زنند، او به جهت شنيدن گوش دراز كند و يا از پس ديوار و پرده گوش دهد تا سخن ايشان را شنيده و به جايى كه نبايد گفت، بگويد و فتنه انگيزد و اين چنين صفت را نيز گويند و آن را به عربى «استراق سمع» نامند.
نيوشيدن ـ (چو خروشيدن و به كسر اوّل) شنيدن و گوش كردن و طلبيدن و تجسس نمودن.
نيوشين ـ گوش كردن و شنيدن و طلب كردن.
نيوگ; نيوگان ـ (ل) عروس و ظاهر، آن است كه حرف اوّل آنها باى ابجدى است و تصحيف شده اند.
نيوند ـ (چو ريوند) حرمل[ر.م] و نيماد و فهم و ادراك.
نيوَند مريم ـ هزاراسپند[ر.م].
نيونديدن ـ فهميدن و حمله كردن و هجوم آوردن.
نيوه ـ (چو ميوه) گريه و ناله و افغان و نوحه.
نيوه چَمينه ـ خلع بدن [حالتى است نفس انسانى را كه به اختيار خود هرگاه خواهد، از بدن عنصرى جدا شود و يا هر وقت كه خواهد، به تن پيوندد].
نيه ـ (چو نيك) به نوشته مراصد[ر.ض]، شهرى است در قرب سجستان [سيستان] و يا دشتى است در ميان هرات و كرمان.