welcome to official website of Grand Ayatollah Sobhani
فارسی عربی
صفحه اصلی مقالات دروس خارج مجله کلام اسلامی گالری تصویر استفتائات اخبار قاموس المعارف ریحانة الأدب

نام کتاب :   قاموس المعارف- در چهار مجلد*
نویسنده :آيت الله ميرزا محمد على مدرس تبريزى*

  قاموس المعارف- در چهار مجلد

صفحه 52 - جلد چهارم
سعادت ابدى است، هزاران دريغ است كه صرف آنها بشود.
لينج ـ (چو ديگر) نيلج[ر.م] و نوعى از اقليميا[ر.م] است كه آن را در جزيره قبرس در معدن مس يابند.
لينفاتيك--->شريان.(تين)
لينوپر; لينوپرك; لينوپل; لينوپلك ـ بر وزن و معنى نيلوفر و نيلوفرك.
لينوس ـ (ل) اطراف توى دهان.
لينوفر; لينوفرك; لينوفل; لينوفلك ـ بر وزن و معنى نيلوفر و نيلوفرك.
ليو ـ (چو ديو) آفتاب.
ليوان ـ (چو ديدار) مخفّف ليوبان[سايبان].
ليوْبان ـ سايبان.
ليوذا ـ (ل) رجوع به «قابيل» نمايند.
ليوِرپول ـ (ل) به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، شهرى است شهير از انگلتره[انگلستان] به مسافت 280 كيلومتر از شمال غربى لندن و 400هزار نفوس را جامع مى باشد.
ليوك ـ (چو ديگر) پسر اَمرَد[بى ريش; مفعول ]ضخيم لكوپك[ناهموار و درشت].
ليولنگ ـ (چو تيربند و گلوبند) برف و قراقروت.
ليوه ـ (چو ميوه) مردم چاپلوس و فريبنده و تملّق كننده.
لييدن ـ (چو رَسيدن) خاييدن [جويدن] و جاويدن و درخشيدن و تابيدن.

انجمن بيست وهشتم

(در ميم [كلمن])
و آن مشتمل بر 31 آيين است:

آيين اوّل

(در [حرف] ميم [كلمن] با الف[ابجدى])
ما ـ ضمير جمع متكلّم است كه به عربى «نحن» گويند.
ماء ـ آب و رجوع بدانجا شود.(عر)
ماءالجُبُن ـ كه در بعضى موارد مستعمل اطباى قديم است، به فرموده تحفه[ر.ض]، زرداب شير است كه از شير بريده و منعقد از پنيرمايه گيرند و جهت علل [بيمارى هاى] حارّه و سوداويّه و التهاب و ماليخوليا و جرب[گرى] و حِكّه[خارش] و حرقت دل نافع و كارگر است.
ماءالسّماء--->منذر.
ماءالشّعير ـ هم به فرموده تحفه[ر.ض]، مدرّ بول و مسكّن حدّت خون و اخلاط محترقه و سريع الانحدار [زودهضم] و مولّد خون صالح و مرطّب [رطوبت بخش] بدن و جهت تب هاى تند و جگر حارّ و دقّ[ر.م] و قرحه[زخم] ريه نافع و عبارت از آب مقشّر[پوست كنده] مطبوخ جو است به حدى كه مهرّا[به خوبى] پخته شده باشد.
ماءالوَرد ـ گلاب است.
مائده ـ (ر) خوانى[سفره اى] است كه در آن طعام باشد و الاّ «خوان» گويند و «مائده» نگويند و گاه است كه مجازاً نعمت را هم «مائده» گويند.(عر)
مائده خرگهى ـ نعمت آسمانى.
مائده سالار ـ چاشنى گير[ر.م].
مائده سليمانى--->مسجدالحرام.
مائده عيسى--->هفت الوان.
مائده نِه ـ چاشنى گير[ر.م].
مابون ـ (چو كابوس) نام علّتى [بيمارى اى] است و حيز و مخنّث را هم گويند و ظاهر آن است كه بدين معنى، عربى و اسم مفعول «اُبنه» است كه علّتى است معروف در موضع

صفحه 53 - جلد چهارم
خاص.
ماپَربين ـ مخفّف ماه پربين[ر.م] است.
ماپَروين ـ مخفّف ماه پروين[ر.م] است.
مات ـ حيران و سرگردان و در اصطلاح شطرنجى، مغلوب را گويند.(كى)
ماتِرِنگ ـ ماتورنگ[ر.م].
ماتم ـ به نوشته قطرالمحيط[ر.ض]، مطلق مجلس و مجمع را گويند از براى غم باشد يا شادى و در مجمع البحرين[ر.ض ]گويد: در اصل لغت عرب، اجتماع زنان است در خير و شر و در اصطلاح عوام از راه تسميه حال به اسم محل، مصيبت را گويند و بعضى گويد كه در اصل، مطلق مجمع را بوده و اخيراً به مجمع مصيبت زنان و خصوص جوانان ايشان اختصاص يافته و بالجمله از اَتَمَ به معنى اَقامَ اشتقاق يافته و بر وزن عنبر است و جمع آن مَآتم(بر وزن مساجد) است و در اين زمان، خصوصاً در زبان عجمان، همزه آن را مبدّل به الف كرده و بر وزن مادر استعمال كنند.(عر)
ماتم زده ـ مهموم و مغموم و اندوهناك.
ماتم گده ـ غم خانه و مصيبت خانه.
ماتورك; ماتورَنگ ـ (چو جادوگر) سوسمار و وزغه و چلپاسه و يا سام ابرص[ر.ض] و مرغ سرخاب[ر.م].
ماتوشلخ ـ (ل) رجوع به «متوشلخ» نمايند.
ماتون ـ (چو كابوس) به فرموده تحفه[ر.ض]، اسم آبى است كه از ماهى نمك سوده ترشح كند و به عربى «ماءالنون» گويند و از نژاد آن كه از كدام لغت است، نامى نبرده.
ماتيئوس---> حواريين.
ماج ـ ماش و ماه و ماجيدن[ر.م] و امر و فاعل از آن و شخص روايت كننده، خصوصاً نام راوىِ [كسى كه شعر شاعر را با آواز خوش پيش ملوك مى خواند] شعر رودكى[شاعر قرن 3 و 4هـ]كه رامج نيز گفتندى.
ماج گو ـ روايت شده.
ماج و موج ـ بوسيدن و ليسيدن.
ماجِردان ـ به فرموده ناصرى[ر.ض]، ولايتى است از آذربايجان قريب به شيروان كه قصبه آن محمودآباد است.
ماجگو ـ رجوع به تركيبات «ماج» شود.
مأجوج ـ (چو منصور) و يأجوج; به نوشته بعضى مورخين، امت بزرگى است و زياده بر آن چيزى ننوشته و به نوشته فرهنگ ناصرى[ر.ض]، ايشان طوايف تاتار و مغولند و در بستان السياحة[ر.ض ]گويد: يأجوج و مأجوج از نسل يافث ابن نوح بوده و قومى بى شمارند و در سمت مشرق سكونت دارند و فرقه اى از ايشان قصيرالقامت و زمره اى ديگر طويل القامت و جمعى گليم گوش [در افسانه ها مردمى كه گوش هايشان آن قدر بزرگ بوده كه يكى را بستر و ديگرى را لحاف مى كرده اند] هستند و ذوالقرنين اكبر[به «اسكندر» رجوع شود] به جهت دفع آزار ايشان، سدّى محكم بسته و برخى گويند كه يأجوج نام مردان ايشان است، چنانچه مأجوج اسم زنانشان است و موافق نوشته بعضى، در اصل 22 قبيله بوده اند كه ترك، يكى از ايشان است كه در موقع بناى سدّ ذوالقرنين در خارج سد مانده و به همان حالشان گذاشتند و ترك ناميدن هم به همين جهت است كه در لغت عرب از تَرك به معنى رها كردن اشتقاق يافته، چنانچه لفظ يأجوج و مأجوج به نوشته بعضى، با همزه و بر وزن منصور و از اجّة البحر كه به معنى شدت و قوّت دريا است، مأخوذ گرديده به جهت كثرت و شدت ايشان ليكن اكثرين هر دو را بر وزن كابوس و بى همزه خوانده و عجمى الاصل دانسته و از چيزى مشتق نداشته اند. و اما نژاد ايشان بنابر مشهور، به آدم(عليه السلام) و حوا موصول و به زعم بعضى، از اخلاف آدم(عليه السلام) هستند از زن ديگر غير حوا و برخى بالخصوص از اولاد يافث ابن نوح دانند. احمد رفعت[ر.ض] گويد: مأجوج معرّب ماغو يا مانچو است و ماغو كه ماغوس و ماغوغ نيز گويند، نام پسر سيّمين يافث ابن نوح است كه در حين تفرّق اولاد نوح با متعلّقين و منسوبين خود به طرف تاتارستان رفته و پدر قبيله ديوشنامى است از ترك كه در 5432 خلقتى ـ مطابق 160 مقدم ميلادى ـ از چين مطرود گرديدند و نژاد سند [در هند] و چين و ختا[در شمال شرقى چين] و ژاپون و تاتارستان هم بدو پيوندد و هم او گويد: مانچو يا مانچور يا قين نام يكى از قبايل شماليه تاتارستان و خاقانان امروزى چين هم از نسل اويند و يك قسمت از پنج

صفحه 54 - جلد چهارم
قسمت عمده اُلكاى [ناحيه] چين را هم كه اهالى آن بسيار جسور و بعض جهاتش در تحت حمايت روسيه است، به جهت انتساب به همين قبيله مانچوريا گويند و ايشان در 1596 ميلادى ـ مطابق 1005هجرى ـ به چين هجوم آورده و اكثر اراضى ايشان را ضبط كرده و مدت 32 سال با خاقان چين بالاشتراك حكومت رانده و سهيم سلطنت بودند تا در سال 1641 ميلادى ـ مطابق 1051 هجرى ـ به جهت پاره اى اختلالات داخلى كه به كار بردند، استفاده نموده و ساير ممالك چين را هم به تحت تصرف آورده و نايل استقلال تمام گرديده و ليچونغ را كه رئيس انقلاب بود، در پكين متمكّن اريكه سلطنت داشتند و چينى ها قديماً به جهت محافظه ديار خودشان از قبايل مانچوريا سدّى بنا نهاده بودند كه به سدّ چين يا ديوار چين معروف است و رجوع به تركيبات «سد» نمايند، چنانچه اجمالى از ترجمه يأجوج و مأجوج در «يأجوج» هم خواهد آمد.
ماجوجه ـ بر وزن و معنى ماچوچه.
ماجيدن ـ راست كردن عَلَم و نيزه و مانند آنها.
ماچ ـ بوسه.
ماچوموچ ـ بوسيدن و ليسيدن.
ماچان ـ محل انتقام و سياست.
ماچوچه ـ ظرف لوله دارى است كه بدان شربت و دوا در گلوى اطفال ريزند.
ماچين ـ (ر) به نوشته آيينه جهان نما[ر.ض]، نام شهرى است در چين كه تجار دولتين، روس و چين و ارباب معاملات آنها در آنجا ساكن و مشغول معامله و دادوستد متاع طرفينند و رجوع به «چين» هم نمايند.
ماحضر ـ (ر) هر چيزى كه حاضر و موجود باشد.(عر)
ماخ ـ مردم پير و حقير و منافق و كمينه و بى همت و سفله و زر قلب و ناسره[غيرخالص].
ماخاريون ـ نوعى از سوسن صحرايى.(نان)
ماخان ـ حاكم چين و نام پهلوانى هم بوده چينى و هم قريه اى است در مرو شاه جهان[در تركمنستان].
ماخْچى ـ اسب جولان و اسب راهوار تركى و اسبى كه از يك طرف عربى بوده و از طرف ديگر غير عربى باشد كه «اكدش» و «اكرش» نيز گويند و يا اسبى است كه از هيچ طرف عربى نباشد و آن را به عربى «بِرذَون» و به تركى «يابو» گويند.
ماخن ـ (چو مادر) نفاق و دورويى.
ماخور ـ (چو كابوس) خرابات و شراب خانه و قمارخانه.
ماخوليا ـ ماليخوليا[ر.م].(نان)
ماد ـ مادر و هم نام پسر چهارمينِ يافث ابن نوح كه در حين تفرّق با منسوبين خود به جهات شمالى ايران راه يافته و ناحيه خراسان را مقرّ خود نموده و ديلم [اهالى ديلمان يا گيلان ]و ساير قبايل از نسل اويند.
مادِ آب و آتش ـ گريه كننده با سوزش.
مادْاَندَر ـ زن پدر كه غير از مادر باشد.
مادِ باغ ـ زمين باغ و يا اشجار آن.
مادبِخطا ـ ولدالزنا.
ماددُخت ـ تودرى [تخم نوعى گياه] و قدّومه.
مادْزاد ـ اخلاق ذاتى و صفات طبيعى.
مادْغَر ـ شخص مادرقحبه.
مادا ـ به نوشته آثار عجم[ر.ض]، نام قديمى آذربايجان و يا عراق عجم[نواحى مركزى و غربى ايران] است.
مادام ـ خانم و زن مرد و رجوع به «شواليه» هم نمايند(سه) و در زبان عربى، در مقدار امتداد و ديرپايى چيزى استعمال نمايند، همچو: مادام العمر و مانند آن.
مادر ـ (ر.ف) كه «مام» هم [گويند].
مادرِ آب و آتش ـ گريه كننده با سوز و گداز.
مادراَندَر ـ زن پدر كه غير از مادر باشد.
مادرِ باغ ـ زمين باغ و يا درختان آن.
مادر بخطا ـ ولدالزنا.
مادردُخت ـ تودرى [تخم نوعى گياه] و قدّومه.
مادرزاد ـ خُلق فطرى و طبيعى.
مادرغَر ـ شخص مادرقحبه.
مادراس ـ (ل) به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، نام شهرى است از هندوستان كه مركز ايالتى موسومه به همين اسم و به مسافت 1630 كيلومتر و از جنوب غربى كلكته دور و مساجد و كليسا و بتخانه و رصدخانه هاى آن معمور و از

صفحه 55 - جلد چهارم
1639 ميلادى ـ مطابق 1049 هجرى ـ مسخّر انگليزها [انگليسى ها] گرديده و اكنون از اولين بلاد انگليزها معدود است.
مادره ـ (چو حادثه) ولايتى است در مغرب زمين.
مادريد ـ پايتخت دولت اسپانيا كه مقرّ ايالتى موسومه به همين اسم بوده و 000،465 نفوس را جامع و با حصارى مشتمل بر پانزده دروازه محدود و قديماً در زمان اهالى روما [روم] به منزله دهى بوده و بعد از آنكه مسخّر اسلاميان گرديد، در توسعه و تحكيمش كوشيده و به مجريطش موسوم نمودند. پس از آن اسپانيولى ها تحريفش داده و مادريد ناميدند.
مادغر ـ (چو كارْگر) رجوع به تركيبات «ماد» شود.
مادْغيش ـ مخفّف ماده غيش[گنجشك ماده].
مادَندَر ـ مخفّف مادراندر[نامادرى] است.
ماده ـ (چو باده) معروف است كه مقابل نرينه است و (به تشديد دال) هم به عربى معروف است كه عبارت باشد از زيادت متّصله. و ماده هر چيز، آن است كه آن چيز از آن تكوّن يافته و به وجود آيد و به پارسى «شوند» و «شوه»[گويند] و بعضاً مسائل هر علم و فصول و ابواب آن را هم گويند و جمع آن، مادّات و موادّ[است] و در مقام نسبت «مادّى» گويند كه جمع آن، مادّيّات است و در معنى اصطلاحى فلسفى آن، رجوع به «مقولات عشره» شود.
مادّه حيات--->فلاسفه.
ماده غيش ـ (به تخفيف دال) كنجشگ ماده.
مادّة المواد--->مقولات عشره.
مادى; مادّيّات--->مادّه و مديا.
ماديان ـ (ر.ف) [اسب ماده].
ماديره ـ (چو بازيچه) دايه و مادراندر[نامادرى].
ماذَريون ـ كه بعضاً با زاى هوّز نيز نويسند، چوب درخت بلوط و يا مورد [نوعى درخت] زردرنگ و يا به فرموده مخزن[ر.ض]، برگ درختى است شيردار به قدر درخت سماق و سه قسم مى باشد; يكى را برگ سفيد و بزرگ و نازك كه «اشخيص» گويند، و ديگرى را برگ زردرنگ و از برگ زيتون كوچك تر و از برگ مورد بزرگ تر و ضخيم تر كه به پارسى «هفت برگ» و به شيرازى «مشت رو» نامند، و سيّمى را برگ سياه و بهترين همه سفيد آن است و در دفع استسقا مجرّب و رجوع به «دافنه» هم نمايند.
مار ـ مادر و حساب و دفتر حساب و ماريدن[ر.م] و امر و فاعل از آن و مريض و بيمار و مخفّف ميار كه نهى از آوردن است و عنوان امرا و حكام غرجستان [در افغانستان] هم هست، چنانچه سلاطين ايشان را شار گويند و هم نام روز 28 ماه هاى شمسى است، چنانچه در جدول «تاريخ فرس» مذكور افتاد و هم به معنى معروف است كه به عربى «حيّه» و «ابويحيى» مى نامند، به جهت طويل العمر بودن آن و يا به سبب آنكه بدن مدتى بعد از مردن بيشتر از ابدان حيوانات ديگر مى ماند. و به چندين قسم مى باشد كه بدترين آنها سياه و دور از آب و كفچه دار است كه در وقت غضب سر آن بلند و مانند كفچه مى شود و در هند و بنگاله [بنگلادش] بسيار به هم رسد و مارمويزك نيز كه سر آن مانند مويز سياه و تن آن خاكى رنگ مى باشد و بيشتر تن خود را در خاك پنهان كرده و سرش را بيرون مى كند و چون كسى غفلتاً به خيال دانه مويز دست به سوى آن برد، او را مى گزد و همچنين اقسام ديگر نيز مى باشد، چنانچه در «افعى» اشاره نموديم. و نرينه آن دو دندان داشته و ماده آن چهار دندان داشته و بعضاً شاخ دار نيز مى باشد. و بالجمله چنانچه اشاره نموديم، اين جانور طويل العمر و درازعمرترين جانوران است و كم غذا باشد و هر سالى يك پوست اندازد و نقاط بسيارى بر آن ظاهر شود كه آن نقاط علامت عدد سال است و چون كژدم آن را بگزد، در نمكزار بخسبد تا به شود كه اگر خود را ديرتر به نمكزار برساند، هلاك گردد و از حيثيّت سم و زهر نيز به چندين قسم مى باشد كه بعضى در آب بوده و بى زهر باشد و زهر بعضى نظرى است كه به مجرد نظر هلاك سازد و زهر بعضى ديگر صدايى است كه مردم از شنيدن آواز آن هلاك گردند و از اقسام زهردار نيز بعضى هست كه زود دوا پذيرفته و برخى دير علاج پذيرد و بعضى ديگر اصلاً علاج نپذيرد و شاه ماران هم كه يك شِبر[وجب] درازى داشته، از همين قسم آخرى است.

صفحه 56 - جلد چهارم
مارآموز ـ مردم افسونگر.
ماراَژدر ـ اژدها و مار بزرگ.
ماراِسپَند; ماراِسپَندان; ماراِسپيد; ماراِسپيدان; ماراِسفند; ماراِسفندان; ماراِسفيد; ماراِسفيدان ـ كه بعضاً بدون الف نيز استعمال مى شوند، به سه معنى است:
   1. نام پدر آذرآباد كه از دانشمندان مجوس و در زمان خود، موبد موبدان بوده است.
   2. نام روز 32 يا 29 ماه هاى شمسى است كه در آن روز عقد و نكاح و معاشرت دوستان و آزاد كردن زندانيان مرسوم بوده است.
   3. نام فرشته اى است موكّل بر آب و به تدبير امور و مصالح روز مذكور.
ماراَفسا; ماراَفسار; ماراَفسان; ماراَفساى ـ افسون و افسونگر و مطيع سازنده مار و علاج كننده سمّ آن كه به افسونش از بدن برآورده و علاج مار گزيده نمايد.
ماراَندَر ـ مادراندر[نامادرى].
مار بدست ديگرى گرفتن ـ ديگران را كار دشوار فرمودن.
مار بدست گرفتن ـ كار دشوار كردن .
مارِپَلاس ـ وزغه و چلپاسه[آفتاب پرست].
مارچوب; مارچوبه--->مارگياه.
مارخوار; مارخواره ـ گوزن و گاو كوهى كه مار را مى خورد و رجوع بدانجا شود.
مار خوردن ـ غم خوردن و رنج بردن و كارهاى دشوار كردن.
ماردار; ماردارو ـ هزارافشان[ر.م].
ماردخت ـ ماردرخت[ر.م].
مار در پيراهن ـ دشمن نزديك.
ماردرخت--->تودرى.
مارِ دو زبان ـ مردم دوروى و منافق.
مارسا; مارسار ـ لقب ضحّاك [از شخصيّت هاى پليد شاهنامه].
مارِسان ـ مخفّف مارستان[ر.م].
مارِسپَند; مارِسپَندان; مارِسپيد; مارِسپيدان ـ ماراسپند[ر.م].
مارِستان ـ مريض خانه و بيمارستان و جايى كه مار بسيار داشته باشد و در فرهنگ ناصرى[ر.ض] گويد: مارستان معرّب بيمارستان است نه اينكه مار به معنى بيمار باشد و حال آنكه خودش يك صفحه پيش از آن بيمار را از جمله معانى مار دانسته.
مارِسفَند; مارِسفَندان; مارِسفيد; مارِسفيدان ـ ماراسفند[ر.م].
مارِ شكم سوراخ ـ تارى است كه مى نوازند.
مار ضحّاكى ـ زنجير پاى مجرمان.
مارفَسا; مارفَسار; مارفَسان; مارفَساى ـ مارافسار[ر.م].
مارْفَش ـ لقب ضحّاك[از شخصيّت هاى پليد شاهنامه].
مارِ كفچه--->مار.
مارْكيوا--->مارگيوا.
مارِ گَرزه--->گرزه.
مارْ گزيده از رسن ترسيدن ـ مثلى است مشهور كنايه از آنكه مظلوم و ستمديده هر بزرگى را ظالم گمان مى كند.
مارگيا; مارگياه ـ به فرموده مخزن[ر.ض]، نباتى است قريب به دو ذرع و برگ آن شبيه به برگ بيد و گل آن زرد و قبّه آن شبيه به سر مار و منبت [محل روييدن ]آن حريم آذربايجان و اكثر متوطّنين آن را كوبيده و در شوربا ريخته و مى خورند و گويند كه ديگر از گزيدن مار و هوام [حشرات] متضرّر نمى گردند به شرط اينكه بعد از آن تا يك هفته چيزى سواى نان فطير نخورند و احتراز از ادرار منى و جماع نمايند و در تحفه[ر.ض] فرمايد كه به ظن حقير، احيون است و در «اح» گويد: احيون لغت يونانى و به معنى رأس الافعى است و آن ثمر گياهى است شبيه به سر افعى و بى ساق و نبات آن خشن و باريك و برگش از برگ ابوخلسا[ر.م] و كاهو ريزه تر و با رطوبتى كه به دست چسبيده و خاردار و شاخه هاى آن بسيار مايل به

صفحه 57 - جلد چهارم
سفيدى و ريزه و از دو جانب آن برگ مى رويد و برگش باريك و ريزه و گلش بنفش و ثمرش شبيه به سر افعى و بيخش به قدر انگشت و مايل به سياهى و باريك و بالجمله در برهان[ر.ض ]مارچوبه و مار گياه را يكى پنداشته و صريح كلمات اهل فن آن است كه مارگياه غير از مارچوبه است. در مخزن[ر.ض] فرمايد: هَليون كه لغت رومى است و به عربى «خشب الحيّه» و به پارسى «مارچوبه» و به لغت اهل مغرب «اسفراج» و به فرنگى «سپارك» و به هندى «ناكرون» نامند، نباتى است بستانى و غير بستانى. صنف بستانى را در ديار مصر در بساتين مى نشانند، برگش شبيه به برگ اسپست[يونجه] است و نبات آن بى خار و تخم آن مدوّر، در خامى سبز و بعد از رسيدن بنفش گرديده و منقّط به نقطه هاى زرد و زرافشان مى گردد و صنف دويّمى خاردار و ساق و برگ آن شبيه به كبر[ر.م] و اندكى شيردار و گلش مايل به سفيدى و گفته اند برگ آن شبيه به برگ رازيانه است و در پزشگى نامه[ر.ض ]فرمايد: مارچوبه كه به فرانسه «آسِپْرْژ» گويند، نباتى است مأكول و طويل العمر كه در بستان ها زراعتش مى كنند و در طب اوّلاً ريشه آن را كه عبارت از دسته اليافى است به حجم قلم و رنگ آن قرمز مايل به زردى و بى بو و داراى طعمى مايل به شيرينى است، استعمال نمايند، ثانياً شاخه هاى نورسته جوان را مانند دوا و غذا هر دو معمول مى دارند و چون آنها را بخورند، بول بوى نتن [گنديده; بد] مخصوصى مى گيرد و ريشه مارچوبه يكى از پنج ريشه مفتِّح [گشاينده] و از عوامل مُدِرّ [ادرارآور] و ضعيف الاثر و مسكّن قلب است.
مارْگيو; مارْگيوا ـ يا نارگيوا; به فرموده مخزن[ر.ض]، نباتى است شبيه به درخت تا به قدر پنج ذرع با شاخه هاى بسيار و صُلب ديرشكن و برگ آن از برگ زيتون كوچك تر و نرم تر و گل آن سرخ شبيه به گل شب بو و ثمر آن در ميان برگ ها شبيه به فندق و مايل به سياهى و در جوف آن دانه سياه و بسيار نرم است و آنچه از جوف مانند كرشنه[ر.م] و غيره را در آن بجوشانده و خشك كنند، طعم آن مانند فلفل گردد به طورى كه تشخيص نتوان كرد.
مارماهى ـ يا سِلّور; كه به عربى «جِرّى» و به مصرى «تيلور» و «انكليس» ناميده و در تنكابن «اسپلى» و در مازندران «كليس» گويند، به فرموده فرهنگ ناصرى[ر.ض]، نوعى از ماهى است فربه عظيم الجثّه كه در درياى مصر به هم رسد، سياه رنگ و بى فلس و با استخوان كمى و شارب آن مانند مار باريكى و دراز و سر آن طويل و دهن آن متصل مانند خرطوم و در تحفه[ر.ض ]و مخزن[ر.ض] گويند: نوعى از ماهى است شبيه به مار طولانى و زياده بر شِبرى[يك وجب ]تا به يك ذرع و سفيدرنگ و بر پشت آن از سر تا دنباله خارها شبيه به ارّه و بى خار نيز مى باشد و مانند ماهيان ديگر بر روى آب نمى آيند و از دنباله تا سر از دو جانب ثقبه دار[سوراخ دار] است و خوردن گوشت آن از منهيّات اسلاميّه بوده و يهود آن را مى خورند و مردم دوروى و منافق و مزوّر را هم گويند.
مارماهيج ـ معرّب مارماهى است.
مارِ مصرى ـ نيزه مصرى.
مارمويزك--->مار.
مارمهره ـ پازهر[پادزهر] و هم مهره اى است سبزرنگ و يا خاكسترى رنگ كه از قفاى سر مار برمى آورند.
مارَندَر ـ مخفّف مادراندر[نامادرى].
مارِ نُه سر ـ نُه فلك.
مار و پير ـ پدر و مادر.
مارْ يعقوب ـ نام شخصى است كه مجتهد و صاحب مذهب ترسايان[مسيحيان] بوده است.
ماراب ـ بخت و دولت تازه.
مارادان--->كليدانه.(كى)
ماراس ـ رازيانه برّى و بستانى.
ماراقاندا--->سمرقند.
مارال--->گوزن.(كى)
ماران ـ ظاهر آن است كه محرّف مران است و درمراصد[ر.ض ]گويد: مرّان(چو بقّال) موضعى است در

صفحه 58 - جلد چهارم
شش فرسخى يا چهار منزلى مكه كه بر چاه ها و چشمه هاى بسيارى مشتمل و نخلستان آن بسيار است.
مَأرب ـ چنانچه در «سبا» از مراصد[ر.ض] نقل نموديم، شهرى است از يمن كه كرسى ناحيه سبا است و هم در «م ا» گويد: نام بلاد قديمه ازد است از يمن و يا نام قصرى است مر ايشان را و يا نام ديگر ملك سبا است كه ناحيه اى است در ميان حضرموت و صنعا و در ناسخ[ر.ض] گويد: شهرى است از اراضى سبا در سه منزلى صنعا و احمد رفعت[ر.ض ]گويد: شهرى بود مشهور از يمن كه اكنون مفقود است و لفظ مأرب در اين زمان به پاره اى اراضى اطلاق مى شود كه مقدار چهل ساعت از جهت شرقى صنعا دور است.
مارْبين ـ ناحيه و بلوكى است مشتمل بر 30 يا 58 قريه از اصفهان كه همه آنها به يكديگر متصل و گويند اين ناحيه به منزله يك باغ است به جهت باغستان اكثر مواضع به يكديگر پيوسته است و در تواريخ آمده كه فرعون مصر كه معاصر موسى ابن عمران(عليه السلام) بوده و فراعنه مصر از نسل او بودند و چهارصد سال حكومت داشته اند، جدّ ايشان در اصل از جوزنان[ساحران ]قريه ماربين بوده است.
مارت ـ (ر) نام ماه دوازدهم روسى است كه در اين زمان با اوّل آذرماه رومى و 23 حوت [اسفند ]مطابق است و رجوع به «مارس» هم شود.
مارت مريم---> صوم مارت مريم.
مارِثون ـ رازيانه.(يونانى يا سريانى)
مارد ـ (چو فاسق) سركش و متمرّد و ياغى و طاغى خارج از طاعت، خصوصاً آن كه در اين صفت منحوسه ممتاز بوده و به نهايت رسيده باشد و آن را مَريد نيز گفته و جمع آن، مَرَده است.
ماردخت; ماردرخت ـ رجوع به تركيبات «مار» نمايند.
مارِدى ـ رنگ سرخ و گلگون و هر چيز سرخ رنگ.
مارِدين ـ شهرى است دلنشين و قديم در سه منزلى جنوب شرقى دياربكر از آسياى عثمانى كه بر يك مدرسه و چند مسجد و كليسا و قلعه قديمى مشتمل و 27000 نفوس را جامع و پيش از هجوم و استيلاى تاتاريان كه در 1300 ميلادى ـ مطابق 700 هجرى ـ بوده به غايت معمور بوده است.
مارس ـ موافق نوشته احمد رفعت[ر.ض]، به اساطير پيشينيان نام پسر ژنون[ر.م] يا ژوبيتر[ر.م] است كه در ميان سناتور[ر.م]ها صورت آن را به صورت مردى تصوير مى نمايند كه از سر تا پا مسلّح بوده و خروسى در زير پايش مرتسم دارند كه علامت شدت و جرأت است و از راه تبرك، ماه اوّل سال و روز اوّل هفته خودشان را هم به «مارس» موسوم مى داشته اند كه اكنون تحريفش داده و «مارت» گويند.
مارسا; مارسار; مارسان; مارستان ـ رجوع به تركيبات «مار» نمايند.
مارش ـ (چو مادر) بتخانه اى است كه در سه فرسخى اصفهان بر سر كوهى ساخته بوده اند و آن يكى از هفت بتخانه قديم است كه به نام سبعه سيّاره ساخته بوده اند و گشتاسب[پنجمين پادشاه كيانى] بت هاى آن را برطرف كرده و آتشگده ساخت و هر يكى را به يكى از سيّارات منسوب داشته و به نام آنها مى خوانده اند، همچو: نوبهار تير و نوبهار ناهيد و نوبهار ماه و نوبهار خور و نوبهار بهرام و نوبهار برجيس و نوبهار كيوان كه نوبهار به معنى آتشگده است.
مارفسا; مارفسار; مارفسان; مارفساى; مارفش ـ رجوع به تركيبات «مار» نمايند.
مارْقَشيشا ـ مرقشيشا[ر.م].
ماركيوا; مارگيا; مارگياه; مارگيوا ـ رجوع به تركيبات «مار» شود.
مارند ـ مخفّف مارندر[نامادرى].
مارَندَر ـ رجوع به تركيبات «مار» نمايند.
مارنه ـ (چو حادثه) گياه ريش بز[ر.م].
مارنيس ـ (ل) رجوع به جدول «تاريخ اسكندرى» نمايند.
مارو ـ (چو مازو) مادر و نام مقامى است از موسيقى.
ماروت ـ (چو كابوس) رجوع به «هاروت» شود.
ماروق ـ (ق) نام ديگر اوروپايى ولايت فاس[در مراكش ]است كه به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، محرّف مراكش بودن آن مظنون است.

صفحه 59 - جلد چهارم
مارون ـ (ق) مروخوش[ر.م] و سنگ سرمه.
مارونى ـ به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، نام يك قسم از نصاراى[مسيحيان] سوريا است كه به شهر مارونيا نامى كه قديماً موجود بوده و اخيراً نابود گرديده است، منسوب مى باشند و يا به جهت انتساب به پاپاسى[كشيشى ]يوحنا ماروننام كه دين نصارى را بديشان ياد داده، بدين اسم موسوم گرديده اند.
مارونيا--->مارونى.
ماره ـ (چو باده) مهره و محاسبه و دفتر حساب و سكّه مُهر و انگشتر.
مارى ـ (چو راضى) مقتول و هلاك شده.
ماريدن ـ (چو سازيدن) حساب كردن.
ماريره ـ (چو بازيچه) مادراندر[نامادرى] و دايه و مادر رضاعى.
ماريعقوب ـ رجوع به تركيبات «مار» نمايند.
ماز ـ مازن[ر.م] و مازو[ر.م] و چين و شكنج و شكاف در و ديوار و هم نام كوهى است در تبرستان [مازندران] و سبب تسميه آن به مازندران همين بوده، يعنى اشخاصى كه در درون آن ولايت ساكن باشند كه در اصل مازاندران بوده و آن را موز نيز گويند و آن كوه از حد گيلان تا به لار يا جاجرم [نزديك بجنورد] كشيده است و گفته اند ماز نام مردى بوده از نژاد سوفر و او ديوارى از جاجرم تا گيلان كشيده و دروازه قرار داده كه بى اذن او آمد و شد نشود و از تاختوتاز اتراك و تركمانان محفوظ باشند و آن ديوار را «ماز» مى خواندند و هرچه در درون آن ديوار بود «مازاندران» گفتند و مازيار نام حاكم مازندران بوده است و اين نام دلالت دارد بر اينكه «ماز» نام كوه باشد و «مازيار» به معنى ملك الجبال است، چنانچه شهريار حاكم شهر را گويند.
مازاج ـ ماما و قابله.
مازار ـ گياه فروش و عطار و مخفّف ميازار، يعنى آزار مكن و آزرده مشو.
مازاقا--->قيصريّه.
مازالاق ـ (ر.ف) و آن چوبكى است كه ريسمان بر كمر آن بسته و در كشاكش آورده و به زمين اندازند تا صدايى از آن برآيد و به پارسى «بادافراه» و «بادافره» و «بادفراه» و «بادفره» و «بادفر» و«گردنا» و «پله» گويند.(كى)
مازاندران ـ (ر) رجوع به «ماز» شود.
مازديستان ـ عفت و عصمت و دورى از گناهان و بدى ها.(ند)
مازَريون ـ ماذريون[ر.م].
مازل ـ (چو كامل) كوهى است در هندوستان.
مازن ـ (چو مادر) استخوان ميان پشت و ناوى [شيارى] كه از فربهى در پشت به هم رسد و هم نام ديگر شهر مأرب است، چنانچه در «سبا» اشاره نموديم.
مازند ـ (چو پابند) مخفّف مازندر[مازندران].
مازندر ـ (چو آهنگر) مخفّف مازندران.
مازندران ـ (ر) نام يكى از ولايات شمالى ايران كه در مغرب گيلان و جنوب بحر خزر واقع و 700هزار نفوس را كه در سلحشورى مشهورند، جامع و مقرّ اداره اش شهر سارى و نهرهاى بسيارى از آن در دريا جارى و سطح مربعش 550 فرسخ و نيشكر و ابريشم و مركباتش نيكو و از طرف جنوب به كوه البرز منتهى و در تمامى بلادش خوك و شغال و غيرها بسيار و اراضى آن كوهستان و اكثر محاربات غزنويان و سلجوقيان كه با ايران داشتند، در آنجا بوده است و بالجمله چنانچه مصرّح به اكثر اهل فن است، مازندران نام ديگر طبرستان است و لذا رجوع بدانجا هم نمايند و در وجه تسميه آن، رجوع به «ماز» شود.
مازنين--->سنگويه.
مازو ـ (چو جادو) مازن[ر.م] و ماله زارعان [تخته اى براى هموار كردن زمين شيار خورده] و بار درختى است معروف كه در دباغى پوست، معمول و به عربى «عَفْص» و به فرانسه «نوادوگال» نامند و آن دانه اى است به حجم فندق و كوچك تر يا بزرگ تر و مدوّر و دكمه دار و صُلب و سنگين و سبزرنگ يا سفيدرنگ و مانند لحم زايد در روى برگ هاى يك نوعى از درخت بلوط از اثر گزيدن قسمى از هوام [حشرات] حاصل گردد و در تحفه[ر.ض] فرمايد:

صفحه 60 - جلد چهارم
درخت مازو مثل درخت بلوط است و در بعضى بلاد يك سال بلوط بار داده و يك سال مازو بار مى دهد و در مخزن[ر.ض] فرمايد: ثمر درخت بلوط است زيراكه ثمر درخت بلوط يك سال بلوط شده و سال ديگر مازو مى شود. پس گويد: به زعم بعضى، ثمر درختى است بسيار شبيه به بلوط و شايد اين اصح باشد زيراكه مازو در بلاد هند نيز كه گرمسير است مى شود، حال آنكه بلوط مخصوص به سردسير است، و بالجمله بهترين آن سبز صُلب سنگين بى سوراخ آن و قوّتش تا سه سال باقى است.
مازون ـ (چو كابوس) مازو [ر.م].
مازه ـ (چو باده) مازو[ر.م] و مازن [ر.م].
مازه در ـ مخفّف مازه درد[ر.م].
مازه درد ـ درد پشت و استخوان پشت.
مازه يار; مازه ياره ـ مازيار[ر.م] و مازياره[ر.م] است.
مازى ـ (چو راضى) مازو [ر.م] و در زبان اهالى ما، آلت بازى معروفى است كه به پارسى «تير» و «تشيره»[گويند].
مازيار ـ مازياره[ر.م] و نام مردى است از حكام مازندران كه در اصل از پارسيان ايرانى بوده و آيين زردشتى داشته و او پسر قارن[ر.م] بوده كه بعد از پدر به حمايتِ بِزيت، ستاره شمر[منجّم] فارسى، پسر فيروز كه از طرف مأمون عباسى حكومت مازندران داشته و به مولاى اميرالمؤمنين ملقب بوده، در عاقبت ياغى خليفه شده و اصلاً اطاعتش را نمى كرد و لذا ابراهيم معتصم بعد از مأمون استيصال وى را تصميم داده و در اين باب حكمى به عبدالله ابن طاهر، والى خراسان، نوشته و عاقبت او را دست بسته روانه بغداد نمودند. پس مكشوف گرديد كه مازيار و افشين معروف به حيدر ابن كاووس در خلع خليفه هم انديشه هستند كه بازهم خلافت را به عجم بازگردانند و لذا خليفه در 224 هجرى مازيار و افشين را كشته و بسوخت و رجوع به «ماز» هم نمايند.
مازيارَج ـ معرّب مازياره[ر.م].
مازياره ـ نوعى از طعام خوردنى.
مازيده ـ (چو بازيچه) دايه.
مازينه ـ (ق) رجوع به «سنگويه» نمايند.
ماژ ـ عيش و عشرت و فرح و فراغت و زفاف و عروسى.
ماژ و موژ ـ (ع) فرياد موش در وقت ترسيدن از مار و گربه و غيره.
ماژدر ـ (چو كارْگر) مخفّف ماراژدر[ر.م].
ماژديستان ـ مازديستان[ر.م].(ند)
ماس ـ مخفّف ماست و آماس و هم سنگى است معدنى معروف كه به نوشته فرهنگ ناصرى[ر.ض]، در آتش نسوزد و شش پهلو است و چند رنگ مى شود و از جواهرنامه[ر.ض ]نقل كرده كه نباتى و زيتى و زرد و سرخ و سياه و پسته اى و بلورى و بهتر از همه بلورى و نباتى است و در مخزن[ر.ض ]فرمايد: ماس از جمله احجار نفيسه و صُلب ترين و خشك ترين احجار است و الوان مى باشد از سفيد و زرد و سياه و سرخ و سياه كم رنگ كه به هندى «تيليا» نامند و سفيد آن كثيرالوجود و غير آن كمياب و داغ دار سفيد آن معيوب و داغ دار به داغ سرخ آن را بديمن مى دانند و بهترين همه سفيد يك رنگ شفّاف برّاق بزرگ قطعه آن است و همچنين الوان ديگر آن كه صاف و يكرنگ باشند و معدن آن ملك دكهن هند و طريق اخذش آن است كه زمين را حفر كرده و خاكش را برآورده و مى پاشند، پس بر آن آب ريخته و در وقت ارتفاع آفتاب از كنار بر آن نظر كنند، هرجا برقى به نظر آيد، آن را نشان كرده و رفته برمى دارند و همچنين باز زيروزبر كرده و آب پاشيده و به همان دستور رفتار نمايند و در ابتدا قبل از حكاكى برق بسيارى و صفاى چندانى ندارد و حسن و قبح آن خوب ظاهر نيست و بعد از حكاكى حسن و قبح آن ظاهر گردد و در برازيل از جزاير امريكاى جنوبى نيز به هم مى رسد ليكن به خوبى و سفيدى و صُلبى و شفافى دكهنى نيست و هريك از الوان الماس را به نامى مخصوص خوانند مانند آنكه آنچه شفاف و به رنگ نوشادر است «نوشادرى» و سفيد شبيه به رنگ نقره را «قبرسى» گويند و آنچه را كه سفيدى رنگ آن از نوشادرى كمتر و قطعه هاى آن بزرگ تر باشد، آن را «ماقدونى» و «زيتى» نامند و بعضى اين را از همه بهتر مى دانند و آنچه به رنگ آهن است «حديدى» گويند و احجار ديگر و آلات حديدى هيچ يك

صفحه 61 - جلد چهارم
در آن اثر نمى كند و آتش نيز نگيرد مگر به دشوارى بسيار. و بالجمله لفظ ماس به نوشته قاموس[ر.ض]، عربى و با الف و لام «الماس» گفتن آن غلط است و در قطر[ر.ض] گويد: دور نيست كه معرّب الماس پارسى و يا اذاماس يونانى باشد و در فرهنگ ناصرى[ر.ض] هم معرّب الماس نوشته و در مخزن[ر.ض ]گويد: ماس نام پارسى الماس است و به هندى «هيرا» نامند.
ماس برازيلى; ماس بلورى; ماس پسته اى; ماس حديدى; ماس دكهنى; ماس زرد; ماس زيتى; ماس سرخ; ماس سفيد; ماس سياه; ماس قبرسى; ماس ماقدونى; ماس نباتى; ماس نوشادرى ـ رجوع به ترجمه خود «ماس» نمايند و در همه اين تركيبات غالباً با لفظ الماس كه مرادف ماس است، استعمال كرده و «الماس برازيلى» و «الماس قبرسى» و مانند آنها گويند.
ماسااو ـ نام جدّ باروخ نبى [قرن 7 ق.م] است.
ماساريقا ـ رجوع به «شريان» شود و در درارى لامعات[ر.ض ]گويد كه به زبان فرنگى، پرده نازك پيه روده ها است.(نان)
ماساى ـ مخفّف مياساى، يعنى آسوده مباش.
ماست ـ (ر) مصطكى [ر.م] و هر چيز چكيده و هم به معنى معروف كه به تركى يا پارسى «جغرات» نيز گفته و به عربى «غميس» و «غميم» و «لبن حامض» و «لبن مستحيل» گويند و حقيقت آن شير مايه زده منجمد سختيده است و گاهى لفظ ماست را به مايه مذكوره نيز اطلاق نمايند.
ماست آب; ماست آبه; ماست آو; ماست آوه ـ دوغ است; رجوع بدانجا نمايند.
ماست با; ماستوا ـ آش ماست.
ماستاب; ماستابه; ماستاو; ماستاوه ـ رجوع به تركيبات «ماست» شود.
ماستينه ـ هر چيز منسوب به ماست، خصوصاً ماستى كه شير و روغن و يا آنها را با نمك يا كشك در آن كرده و پخته و مى خورند و آن را «كتخشير» نيز گويند.
ماسرجويه ـ (ل) شكوفه نمك[ر.م].
ماسك ـ (چو فاسق) نگهدارنده و امساك كننده.(عر)
ماسك العنان ـ كه مصطلح منجّمين قديم است، رجوع به «عيّوق» نمايند.(عر)
ماسكه ـ (چو حادثه) ماسك[ر.م] الاّ اينكه در مؤنّث استعمال نمايند و در اصطلاح طب و فلسفه، بالخصوص قوّه اى است كه غذا را در مدّت طبخ هاضمه در جوف نگه داشته و نگذارد كه از راه پايين بيرون آيد.
ماسو ـ (چو مازو) فرش گليم.
ماسوچه ـ (چو وارونه) موسيچه[ر.م].
ماسور; ماسوره ـ (چو كابوس و وارونه) جفرسته[ر.م ]و هر چيز درهم آميخته.
ماسى ـ (چو راضى) بى باك و بى پروا.
ماسيدن ـ (چو سازيدن) ليسيدن و بستن و منجمد بودن و نمودن هر چيز، خصوصاً ماست كردن شير.
ماش ـ كه به فرموده مخزن [ر.ض]، به عربى نيز به همين اسم و «مج» موسوم و به هندى «مونك» گويند، يكى از حبوب معروفه مأكوله است كه كوچك و مدوّر و اندك طولانى و پوست آن سبز و مغز آن سفيد و بعضى پوست آن سبز تيره و بعضى غير تيره و زردرنگ و در بنگاله [بنگلادش و ايالتى در شمال شرقى هند] بعضى هست كه پوست آن سياه مى باشد و در اكثر بلاد كثيرالوجود است.
ماش دارو--->كمافيطوس.
ماش عطّار ـ غلّه مَنگ[ر.م].
ماش هندى ـ غلّه اى است عودى رنگ به اندام گندمى كوچك.
ماشاد; ماشار; ماشاو ـ جامه پشمينه و خرقه درويشان.
ماشَرا ـ (ر) كه به پارسى «بشتر» و «بشترم»[گويند] و به نوشته برهان[ر.ض]، ورم دموى كه ماده آن خون باشد و در ماده «اير» كه نام پارسى ديگر آن است، گويد: جوششى است ريزه و با خارش و سوزش بسيار و در بحرالجواهر[ر.ض ]گويد: ورم جوهر دماغ و يا ورم صفراوى محض است كه در كبد حدوث يابد و يا ورمى است كه از خون مجتمع و يا صفراوى گرد آمده در سر و روى حادث و يا در هر موضع بدن حدوث يابد و در اصطلاح طبى اواخر، عبارت از ورمى است كه در روى انسانى و اجزاى

صفحه 62 - جلد چهارم
بيرون سر از تركيب صفرا و خون حارّ حادث گرديده و گاهى باطن سر را نيز سرايت كرده و بسيار بزرگ و منتفخ و سرخ رنگ گرداند، به طورى كه از شدت انتفاخ و حمرت، قبيح المنظر گردد و سر از شدت درد و الم قريب به انشقاق باشد.(سر)
ماشرز ـ (چو پابند) انبر و ماشه[ر.م] و كلبتين[ر.م].
ماشو ـ مازو[ر.م] و گليم و پلاس و ترشى پالا[غربال] و لباس پشمينه فقرا و غربال و پرويزن آردبيزى.
ماشوب ـ (چو كابوس) غربال آردبيزى و مخفّف مياشوب، يعنى شور و غوغا نكن و آزرده مشو.
ماشور; ماشوره ـ (چو وارونه) پرويزن و ترشى پالا[غربال ]و نوعى از بازيچه و انبر و ماشه و هر چيز درهم آميخته و ريسمان خام بر دوك پيچيده و نى و لوله، خصوصاً نى كه با آن آب خورند و نى كوچك جولاهان [بافندگان] كه از براى بافتن، ريسمان را بر آن پيچند.
ماشوره سيم; ماشوره عاج; ماشوره نقره ـ گردن معشوق.
ماشوه ـ (چو حادثه و كابوس) ماشوره[ر.م].
ماشه ـ (چو باده) انبر و ماهچه[ر.م] و آهنى كه فتيله تفنگ را در ميان آن نهاده و آتش به تفنگ زنند و هر چيزى كه به قدر ماش و بزرگى آن باشد و مصغّر ماش هم هست.
ماشيا ـ رستنى اى است مانند خشخاش.
ماشيوه ـ (چو بازيچه) ماشوره[ر.م].
ماشيه ـ (ر.ف) رجوع به «مواشى» نمايند.(عر)
ماص ـ در برهان[ر.ض] گويد: به معنى ماه است و معلوم نيست كه از كدام لغت است.
ماضى ـ (ر.ف) و در معنى اصطلاحى دستورى آن، به نمايش اوّل از نگارش دويّم از آيين سيّم مقدّمه رجوع نمايند.(عر)
ماطوفيون ـ نام درختى است كه صمغ آن را «بيرزد» گويند.(نان)
ماغ ـ نزم[ابر; مه] و ميغ و نوعى از مرغابى سياه رنگ به قدر ماكيان كه از گوشت آن بوى لجن مى آيد و به تركى «قشقلداق» گويند و هم نوعى از كبوتر است كه هر دو بال و سينه و گردن آن سياه و يا سرخ و يا سبز باشد و اوّلى را «سياه ماغ» گفته و دويّمى را «سرخ ماغ» ناميده و سيّمى را «سبز ماغ» خوانند و در جايى ديدم كه علاوه بر اينها به معنى حيوانى هم هست كه بر روى آب رود و گويا همان مرغابى مذكور است.
ماغچى ـ ماخچى [ر.م].
ماغنيس ـ (ل) رجوع به «ترياق» شود.
ماغو; ماغوس; ماغوغ ـ (چو كابوس) رجوع به «مأجوج» نمايند.
ماغون ـ كاچال[ر.م].
مافاريان ـ رودخانه اى است در شوشتر; رجوع بدانجا نمايند.
مافَربين; مافَروين ـ ماه پروين[ر.م].
مافه ـ (چو باده) چوب پژاوندِ[ر.م] در.
مافى ـ (چو راضى) نام ايلى است كه در «لك» اشاره نموديم.
ماقدويغه ـ (ل) رجوع به «روم ايلى» شود.
ماقوت; ماقوتى ـ نوعى از حلوا است و به فرموده مخزن[ر.ض] ، همان پالوده شكرى است.
ماكادونيا; ماكادونيه ـ يا ماكدونيا يا ماكدونيه; كه بعضاً معرّب كرده و در همه آنها به عوض كاف با قاف نيز گويند، موافق نوشته بعضى، شهرى يا ولايتى است از روم يا يونان و يا در ميان خاك عثمانى و يونان كه دارالملك[پايتخت ]فيلقوس، پدر اسكندر رومى، بوده و در مراصد[ر.ض ]گويد: مقدونيه كه معرّب ماكادونيا است، نام شهرى است از يونان قديم كه به قول بعضى، از مشرق به سورطويل و از مغرب به بلاد صقالبه و از جنوب به بحر شام[درياى مديترانه] و از شمال به بلاد برحان محدود و مقرّ اداره اش قلعه اى است بادسنام و مدلول اين حدود آن است كه ماكادونيا همان برّ قسطنطنيه باشد. پس گويد: سورطويل بنايى است كه از بحر شام تا بحر خزر به مسافت چهار روز راه امتداد دارد و از حبيب السّير[ر.ض] نقل است كه ذوالقرنين اكبر [به «اسكندر ذوالقرنين» رجوع شود ]بعد از انجام عمل سد و مراجعت از سفر رُبع

صفحه 63 - جلد چهارم
مسكون، زيارت بيت الله الحرام را تصميم داده و با 600هزار تن از ابطال[پهلوانان] رجال از حدود مشرق زمين متوجه مكه متبرّكه گرديده و در آنجا با حضرت خليل الرحمان(عليه السلام)تصادف نموده و بعد از ملاقات خليل و تقبيل [بوسيدن ]عتبه رب جليل به اراضى اسكندريه آمده و بنياد شهر ماكادونيا نهاده و در مدت 150 سال به اتمامش رسانيد و به همين اسم موسومش گردانيد و در تصقيل جدران [ديوار ]باروى آن كه از گچ و آهك كشيده بودند، چندان بكوشيد كه از كثرت برّاقى و روشنايى كسى را تاب نظاره آن نماند، و سكّان[ساكنان] آن بلده به جهت محافظت چشم مدت ها برقع افكنده و نقاب مى كشيدند تا هنگامى كه آن شعشعه ملايم ديده ها افتاد و بر يك طرف شهر مناره اى به ارتفاع 600 ذراع برآورده و در آن مناره منفذها ترتيب دادند كه از آنها به دريا نگاه مى كردند و بر سر آن آيينه اى نصب كردند كه به جانب دريا نگران بود و اگر خصمى آهنگ تسخير آن بلده كردى، صورت سفاين و عده سپاه او از چندين روزه مسافت در آن آيينه پديدار گشته و مردم شهر آگاهى يافته و پيش از وقوع غائله چاره كردندى و همين بنيان 1000 سال و يا 1500 سال معمور و آبادان بوده، پس 1000 سال ديگر خراب شده و به حال ويرانى مانده، پس از آن اسكندر رومى از روى همان اساس قديمى تجديد عمارتش كرده و به نام خودش منسوب داشته و اسكندريهاش ناميد، رجوع بدانجا هم نمايند و از كلمات بعضى ظاهر مى گردد كه پس از 1000 سال خرابى مقدوننامى رومى در همانجا بدان صفت كه از تواريخ اوائل معلوم كرده بود، شهرى بنا كرده و به نام خودش منسوب داشت و همان عمارت تاكنون باقى است و از اينجا مفهوم مى گرد كه مقدونيه نام آخرى همين شهر است و اما پيش از آن چه نام داشته، معلوم نيست.
ماكان ـ نام ولايتى است كه سلاح مردمش زوپين[نوعى نيزه كوچك] است و هم نام يكى از حكام مازندران بوده كه پسر كاكىنامى بوده و به شجاعت معروف و در زوپين اندازى ممتاز و از امثال و اقران خود برتر بوده است. قطران [شاعر تبريزى قرن 5 هـ گويد]:
«به زخم تير چون آرش به زخم خشت چون ماكان *** به زخم گرز چون رستم به زخم تير چون نوذر».
ماكانى ـ هر چيز منسوب به ماكان [ر.م]، خصوصاً زوپين[نوعى نيزه كوچك] و مردم آن ديار.
ماكدونيا; ماكدونيه --->ماكادونيا.
ماكر ـ (چو فاسق) پس فردا و به عربى، مكر كننده است.
ماكو ـ مكوك[ر.م] و مكر و حيله و هم شهرى و يا ولايتى است از آذربايجان كه اكراد محمودى به تصرف دارند و بر آن كوه حِصنى[پناهگاه ]است از سنگ كه معبرى ندارد و اگر خواهند كسى يا چيزى بر آن بالا كشند، بايد ريسمان فروگذاشته و بر آن بسته و بالا كشند والاّ محال است.
ماكوب ـ (چو كابوس) مكر و حيله و مكوك[ر.م].
ماكوك ـ (ق) مكوك[ر.م].
ماكول ـ (چو كابوس) پرخوار و شكم خواره و غلام به بزرگى رسيده و رسن و طنابى كه بر گلو بندند و (چو منصور) به عربى، خورده شده و هر چيز لذيذ و خوردنى.
ماكه ـ (چو باده) رجوع به «تاريخ هندى» نمايند.
ماكيان ـ (ر.ف) و آن مرغ خانگى كه ماده خروس است.
ماكيان بر در كردن; ماكيان پرور كردن ـ نهايت بخل و حسد و دنائت.
ماكيان زاغ رنگ ـ شب تار.
ماگنيز--->مغناطيس.(نان)
مال ـ (ر.ف) كه به پارسى «سوزيان» و «خواسته» و «خواهش» گويند.(عر)
مال بخش ـ مردم سخى و باهمت و در اصطلاح نجومى، نام روز هشتم ماه هاى جلالى است; رجوع به جدول «تاريخ جلالى» نمايند.
مال صامت ـ مالى كه غير از مال ناطق [غلام و ستور ]باشد[مانند زر و سيم و خانه].
مال ناطق ـ ستور و بهايم و كنايه از سيم و زر سكّه دار[منقوش] هم هست.
مالابار ـ رجوع به «لاقديو» و ماده 8 «هندوستان» نمايند.
مالاق ـ بچه گاموش[گاوميش] است.(كى)

صفحه 64 - جلد چهارم
مالاقه ; مالاكا; مالاكه ـ به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، شهرى است در كنار نهر غانژ از هندوستان كه مقرّ اداره ايالتى موسوم به همين اسم بوده و در منتهاى جنوب شبه جزيره اى واقع مى باشد كه آن هم به همين اسم مسمّى است و 000،30 نفوس را از چينى و اوروپايى و مالنيز جامع و در 1252 ميلادى ـ مطابق 650 هجرى ـ از طرف مالنيزها[اهالى مالزى] تأسيس يافته.
مالامال ـ (ر.ف)[فراوان; پر; مملو].
مالانك ـ شفترنگ[ر.م].
مالاى ـ مخفّف ميالاى، يعنى آلوده مكن.
مالديو ـ به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، نام عمومى چندين صد جزيره است[1192 جزيره مرجانى] در هندوستان غربى كه پنجاه عدد از آنها مسكون و مابقى باير و غير مسكون و اهالى آنها اسلام و در تحت اداره يك حاكم گذرانده و با اطراف چين و هند طرف مراوده هستند.
مالزى; مالزيا--->اوقيانوس.
مالس ـ (چو ناخن) سياه.(نان)
مالش ـ (چو فاسق) ماليدن و اسم مصدر آن.
مالش گر ـ دلاك و سرتراش.
مالطه ـ به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، نام جزيره اى است در بحر ابيض [درياى مديترانه] كه به انگلتره[انگلستان] تابع و 000،130 نفوس را جامع و اكثر اراضى آن سنگستان و از 1800 ميلادى ـ مطابق 1215هجرى ـ در تحت تصرف انگليزها مى باشد[جزيره مالت است].
مالك ـ (ر.ف) و نام نامى پسر حارث نخعى يمنى كه به اشتر ملقّب بوده و در «اشتر» مذكور افتاد و هم نام پسر انس صحابى و هم اسم دويّمينِ ائمه مذاهب اربعه اهل سنّت و جماعت كه وى هم پسر انس و مذهب مالكى كه دويّمينِ مذاهب مذكوره است، بدو منسوب مى باشد و در 713 ميلادى ـ مطابق 95 هجرى ـ در مدينه تولد يافته و در 795 ميلادى ـ مطابق 179 هجرى ـ يا در 174 هجرى وفات يافته و در بقيع مدفون گرديد و در تعليم علوم و معارف نهايت مواظبت را داشته و امام شافعى هم از وى استفاده كمالات نموده و هماره در نقل احاديث شريفه شيوه حسنه احترام و ادب را منظور داشته و در هنگام ذكر حديث تجديد وضو كرده و ريش را شانه زده و استعمال عطر نموده و با منتهاى هيبت و وقار لايق به مقام خود در صدر مجلس نشسته و به نقل احاديث و اخبار دينيّه پرداختى و نقل حديث در سرپا و اثناى طريق را به شدّت مكروه داشتى و در اواخر عمر خود با آن همه كبر سن و ضعف پيرى محض به جهت احترام روضه مطهّره، اصلاً سوار مَركب نشدى و احمد رفعت عثمانى[ر.ض] بعد از ذكر اينها گويد كه هارون عباسى در حين مراجعت از سفر مكه به جهت استماع احاديث شريفه حاضر مجلس وى بوده و فضايل سنيّه او بى نهايت است. و مدت سه سال در رحم مادر ماندن او از جمله غرايب منقوله درباره او است كه با قرآن مطابقت ندارد.
مالك اشتر--->اشتر.
مالك الحزين--->بوتيمار.
مالك دينار ـ نام شخصى بوده از اوليا[در قرن 2 هجرى و در وجه تسميه او به دينار در تذكرة الاولياء اثر عطار نيشابورى چنين افسانه اى آمده است: در كشتى نشسته بود. چون به ميان دريا رسيد، اهل كشتى گفتند: غلّه كشتى بيار. گفت: ندارم. چندانش بزدند كه هوش از او بيرون رفت. چو به هوش باز آمد، گفتند: غلّه كشتى بيار. گفت: ندارم، گفتند: پايش گيريم و در دريا اندازيم. هرچه در آب ماهى بود همه سر برآوردند، هريكى دو دينار زر در دهان گرفته. مالك دست فرا كرد و از يك ماهى دو دينار بستد و بديشان داد. از اين سبب نام او مالك دينار شد(لغت نامه دهخدا)].
مالكانه ـ (به كسر لام) هر چيز و عمل لايق به مالك و منسوب بر او و به مناسبت همين معنى املاك و اراضى را هم گويند و (به سكون آن با كاف پارسى) آلت تناسل و (با كاف عربى) نى و قصب و مالمكا[ر.م] و نوعى از خرما.
مالكى ـ هر چيز منسوب به مالك و بالخصوص عنوان مشهور يكى از مذاهب اربعه اهل سنّت كه در «مالك» مذكور افتاد و رجوع به «بوتيمار» و «تاريخ هندى» هم نمايند.

صفحه 65 - جلد چهارم
مالگا ـ (به سكون لام) مالمكا[ر.م].
مالْگانه ـ (ق) آلت تناسل.
مالمالى ـ (ل) سام ابرص[ر.م] و رجوع به «سالامندرا» شود.
مالَمكا ـ حلوايى است كه از برنج پزند و در گيلان متعارف است و يا حلوايى است كه از هفت مغز بادام و گردكان[گردو] و فندق و پسته و چلغوزه [بار درخت صنوبر] و زردآلو و شفتالو ترتيب دهند.
مالنيز ـ (ل) همان مالزيا[ر.م] است.
مالوالى ـ (ل) مالمالى [ر.م] است.
مالول ـ (چو كابوس) گلوبنده[مردم پرخوار و بزرگ و مهتر غلامان].
مالوه ـ (چو ساخته) ناحيه اى است از اصفهان كه بر بلاد فراوان و قصبات بسيار و دهات بى شمار مشتمل است و هم به نوشته بستان السياحة[ر.ض]، صوبه اى است از هندوستان كه تختگاه چين است.
ماله ـ (چو باده) پر و مالامال و مالش و مالندگى و ليف جولاهان [ر.م] و افزار معروف بنايان كه بدان گچ و گلابه و غيره بر بام و ديوار مالند كه «برز» و «انداوه» هم [گويند] و تخته معروف برزيگران كه زمين شياريده را بدان هموار كنند تا كلوخ ها نرم شود.
مالى ـ (چو راضى) پر و مملو و بسيار و فراوان و ظاهر، عربيّت آن است و به يونانى، عسل است.
ماليا ـ درختى است باريك و دراز كه از چوب آن تير و نيزه سازند و به يونانى، سياه را گويند.
ماليات ـ (ر.ف) و به پارسى «گزيد» و «گزيت»[گويند].(عر)
ماليخ ـ (چو كابين) مخفّف ماليخوليا[ر.م] است.
ماليخوليا ـ خيال خام و فاسد و خلل و كوفت دماغى [مغزى] و سوداوى كه از سوداى غير محترقه حدوث يافته و فكر و خيال را از حالت طبيعى خارج كرده و فاسد نمايد ليكن نه به طورى كه به صدد آزار و اذيت برآيد، به خلاف جنون و بعضاً خوف و دهشت آورده و منتهى به كثرت فكر و همّ و غم نمايد. بالجمله لفظ ماليخوليا به لغت يونانى، فزع و يا خلط و سودا است و معنى اصطلاحى طبى مذكور هم بنابر اوّلى، از قبيل تسميه معروض به اسم عارض و بنابر دويّم، از راه تسميه مسبّب به اسم سبب است. بارى، نوعى از ماليخوليا هست كه غضب و اضطراب آورده و صاحب آن متخلّق به اخلاق حيوانات درنده بوده و نظر آن شبيه به نظر انسان نباشد و اين قسم را «مانيا» گويند كه معنى لغوى يونانى آن، جنون سَبُعى است.
ماليطَرنا ـ زاگ سياه[ر.م].(نان)
مام ـ مادر.
مامْ ناف ـ قابله و ماما.
ماما ـ مخفّف ماماچه[ر.م].
ماماچه ـ (ر.ف) كه بيشتر خصوصاً در زبان اهالى ما تخفيف داده و «ماما» گويند، چنانچه به تركى «اَبه» و به عربى «قابله» و به پارسى «باراج» و «آورده» و «پيشياره» و «پيشكاره» و «واردن» و «ژم» و «زمنج» و «ققه» و «پازاج» و «مازاج» و «مام ناف» و «پيشنشين» هم گويند.
ماماش; مامَش ـ ايلى است 6000 خانوارى در شش فرسخى ساوجبلاغ از طرف غربى سرحد عثمانى در اشنوبه و لاهيجان.
مامك ـ چو مادر، لفظاً و معناً و مصغّر آن و رجوع به «سرمامك» هم نمايند.
مأموم ـ (ر) كسى كه در تحت امامت و رياست ديگرى باشد و در اصطلاح متشرّعه، بالخصوص كسى را گويند كه در نماز و اقوال و افعال آن تابع كسى ديگر باشد كه وى را هم «امام» گفته و بعضاً به «جماعت» اضافه داده و «امام جماعت» گويند.
مامون ـ (چو كابوس) حاشا[ر.م] و نوعى از پودنه [پونه ]صحرايى است و (چو منصور) به عربى، كسى كه امين بوده و محل اطمينان ديگران باشد و هم اسم خاص يكى از بنى عباس كه در حين وفات پدرش، هارون الرشيد، در خراسان بوده و داراى حكومت آسياى وسطى كه از طرف پدر براى او تعيين يافته بود مى بود. پس برادرش، امين كه از طرف پدر به حكومت عراق عرب منصوب بود، بدان قناعت نكرده و تسخير و تصرف قلمرو مأمون را نيز

صفحه 66 - جلد چهارم
تصميم داده و ازاين رو محاربات خون ريزانه بسيار در ميان ايشان به وقوع پيوسته، عاقبت امين مغلوب و مقتول گرديده و مأمون در 813 ميلادى ـ مطابق 198 هجرى ـ به طور استقلال بدون رقابت احدى در بغداد متمكن سرير خلافت گرديده و در 218 هجرى درگذشت.
مامَهِستان ـ به نوشته برهان[ر.ض]، برگى است مانند برگ گردكان [گردو] كه در روى آب پيدا شده و بخور آن بچه را از شكم بيندازد و آن را «ساذج هندى» نيز گويند.
مامى ـ مادر و منسوب به او.
ماميثا ـ افسنتين[ر.م] و علفى است بزرگ و مايل به زردى و رستنى اى است بى مزه كه در آب به هم رسد.(سر)
ماميثاى سرخ ـ به نوشته مخزن[ر.ض]، شبيه به خشخاش و برگ آن شبيه به برگ شقايق النعمان و گل آن سرخ و سر آن شبيه به سر خشخاش و طولانى تر از آن و بيخ آن مستدير است و آن را «ارغامونى» گويند و ظاهراً اين لغت يونانى باشد.
ماميران ـ (ر) كه «مامران» و «وامران» و «واميران» هم[گويند] و به عربى «بقلة الخطاطيف» گفته و به يونانى «كليدون» و «خاليدوميون» و «خاليدونيون» ناميده و به فرانسه «كليدوان» خوانند، به فرموده تحفه[ر.ض] و مخزن[ر.ض]، قسمى از زردچوبه است كه ساق و شاخه هاى نبات آن از زمين مرتفع و برگ آن شبيه به برگ لبلاب كبير[پيچك] و مايل به استداره و سفيد مايل به زردى و با لزوجت و بيخ آن پُرشعبه و از يك جا روييده و كوچك تر و باريك تر از زردچوبه و گره دار و غيرمستقيم و منبت[محل روييدن ]آن قرب آب ها و از هند و چين و خراسان آرند; هندى آن زرد مايل به سياهى و چينى زرد زبون تر از هندى، و خراسانى آن تيره رنگ مايل به سبزى و تخم آن شبيه به كنجد و قوّت آن، تا بيست سال باقى و در بحرالجواهر[ر.ض ]گويد: اگر يكى از جوشيده ماميران چينى در چشم دردناك بچكانند، درد آن همان دم زايل گردد از هر قبيل كه باشد و در برهان[ر.ض] گويد: چون بچه پرستوك در آشيان نابينا شود، مادر وى شاخى از ماميران آورده و در آشيانه نهد، چشم بچه اش بينا گردد و به همين جهت آن را به عربى «بقلة الخطاطيف» گويند كه به معنى تره پرستوك است و به يونانى «خاليدوميون» و «خاليدونيون» نامند كه در آن زبان به معنى دواى پرستوك هستند و در پزشگى نامه[ر.ض ]گويد: عصير ماميران در تخريب و اضمحلال ميخچه قوى الاثر است و عرق آن مخصوصاً در امراض چشم، موافق اعتقاد يونانيان، اختصاصى دارد زيرا همچو تصور مى كردند كه پرستو اين گياه را به بچه هاى خود مى دهد تا چشم آنها از عروض امراض محفوظ ماند و از اين جهت است كه آن را «كليدون» ناميده اند كه در زبان يونان، اسم خود اين مرغ است و دوربينى چشم پرستو را نيز از اين گياه مى دانستند.
مان ـ بيل و خانه و مانه و باقى و هميشه و مثل و مانند و امر و فاعل از ماندن و هم به معنى «ما» و «ما را».
مانا ـ مثل و مانند و ترجمه همانا و گويى و پندارى و مثلاً و بالفرض و مانند آنها و هم اسم فاعل از ماندن است و به زندى، نام حضرت بارى تعالى است.
ماناف ـ ناف و مخفّف مام ناف [ماما و قابله].
مانانيدن ـ چيزى را به ديگرى تشبيه كردن و ديگرى را به ماندن واداشتن.
مانجستر ـ (ر) شهرى است شهير و محل تجارت از انگلتره[انگلستان] كه 360هزار نفوس را جامع و فابريك هاى [كارخانجات] طبع و قماش نازك و منسوجات حريريّه در آن بسيار است[همان منچستر است].
مانچو; مانچور; مانچورى; مانچوريا--->مأجوج.
ماندرن ـ (ل) رجوع به «چين» شود.
ماندن ـ گذاشتن و رها كردن و خسته شدن و تعطيل كردن و فعل كردنى را نكردن و قول گفتنى را نگفتن.
مانَستانيدن ـ فعل متعدى از مانستن[ماندن و شبيه بودن].
مانِستن ـ مانيدن[ماندن و شبيه بودن].
مانطس ـ (ل) سنگى است در هند كه دارنده آن از سحر ايمن گردد.(يونانى يا سريانى)
مانغينوس ـ (ل) رجوع به «حديد» نمايند.
مانقِر--->منغر.(كى)

صفحه 67 - جلد چهارم
مانگ ـ (چو بانگ) ماه و آفتاب.
مانگ ديم --->مردم ماه روى و آفتاب مثال و باجمال و بالخصوص نام مردى بوده است [لقب سيّد رضى (لغت نامه دهخدا)].
مانمِن ـ جام مشروبات.(ند)
مانند ـ (ر.ف) [مثل و شبيه].
مانندآباد ـ عالم مثال و برزخ.
مانند سگ بستن ـ محكم بستن.
مانند كردن ـ تشبيه نمودن.
ماننده ـ (ر.ف)[شبيه و مشابه و باقى، مقابل ميرنده و ترك كننده چيزى].
ماننده آباد ـ عالم مثال و برزخ.
ماننده كردن ـ تشبيه نمودن.
مانورك ـ (چو جادوگر) مانوك [ر.م] و نام دارويى هم هست.
مانوس ـ (چو منصور) به عربى، معروف است[انس گرفته ]و (چو كابوس) به نوشته ناسخ التواريخ[ر.ض]، هيجدهمينِ طبقه اوّل ملوك كلدانى است كه در 4053 هبوطى بعد از پدرش، سفروس[ر.م]، در بابِل [در بين النهرين] جلوس نموده و به سان پدران خود به بت پرستى آغازيده و نخست رسول چرب زبان به درگاه سلم ابن فريدون فرستاد و عهدنامه پدرش را كه با وى داشت، استوار نموده و از ايرج [برادر سلم] و فريدون [ششمين پادشاه پيشدادى] نيز اطمينان حاصل كرده و به نظم و نسق امورات نينوا پرداخته و بعد از سى سال حكمرانى، پسر بزرگ خود، رسطاليهم[ر.م] را وليعهد خود نموده و عازم مقرّ خود گرديد.
مانوسار ـ نام يكى از قاتلان دارا ابن داراب [داريوش سوم، آخرين پادشاه هخامنشى] كه فريبش داده و قصد حياتش نمود[نام قاتل ديگر ماهيار است].
مانوش; مانوشان ـ نام كوهى است كه تولّد منوچهر[هفتمين پادشاه پيشدادى] در آنجا بوده و رجوع به «منوچهر» هم نمايند.
مانوك ـ (چو كابوس) مرغ سرخاب [ر.م] يا چكاوك.
مانَوى ـ هريك از آحاد فرقه مانويّه [به «مانى» رجوع شود ]و هم شهرى است در راه روم.
مانَويّه ـ فرقه منسوبه به مانى نقّاش كه در «بودا» اشاره نموديم و به خود «مانى» هم رجوع نمايند.
مانى ـ به نوشته برهان[ر.ض]، يكّه و تنها و بى مثال و بى همتا و هم نام نقاشى بوده مشهور و بى نظير در زمان بهرام يا اردشير كه بعد از حضرت مسيح(عليه السلام) ظاهر و مدعى نبوّت گرديده و عاقبت به دست بهرام شاه ابن هرمز مقتول گرديد و يا آنكه نام اصلى وى ارژنگ بوده و مانى كلمه دعايى است كه درباره وى كرده اند و احمد رفعت[ر.ض ]گويد: در 240 ميلادى متولّد و در 12سالگى به سر نبوّت افتاده و دوازده كتاب تأليف داده و به دو اصل نور و ظلمت معتقد بوده و نبوّت حضرت مسيح را باور نداشته و تنها آدم و شيث و ابراهيم و موسى ابن عمران(عليهم السلام) را تصديق كرده و خود و پيروان او روزى چهار مرتبه نماز خوانده و احتراز از كذب و سحر و زنا و بخل و قتل را لازم شمردى و شاپور ابن اردشير و جمع كثيرى به دين وى گراييده و عاقبت به شمشير بهرام شاه مقتول گرديده و مدّت نبوّت وى 35 سال امتداد يافت و كسانى كه از تابعين وى درك عهد سعادت حضرت رسالت (صلى الله عليه وآله) را كردند، آن حضرت را نيز محترم داشته و به صفت نبوّت و رسالتش توصيف مى كردند و در فرهنگ ناصرى[ر.ض] گويد: مانى در دهى مردينونام از بابل متولّد شده و در اصل قورنيقوس ابن قاتن نام داشته و شاگرد قادرون حكيم بوده و دين زردشتى و مسيحى را تركيب داده و در هر دو تصرف كرده و اديان سابقه را به يكديگر آميخته و كتابى چند مانند انگليون و شاپورگان و كنزالاحيا و سقرالجبابرة و مقالات كثيره تأليف داده و سفرهاى بسيارى نموده و مردم را به دين خود دعوت كردى و در فن نقاشى سرآمد نقاشان روم و چين بوده و عاقبت در زمان پادشاهى شاپور به ايران آمده و كتاب خود را كه صورت هاى عجيبه داشت، بنموده و عقايد خود را بازگفت. پس او را كشته و از دروازه شهر شاپورش آويختند و ليكن پيروان او بسيار ماندند و ايشان را مانويّه گويند.
   و در ناسخ التواريخ[ر.ض] فرمايد: مانى ابن قاتن در 5804

صفحه 68 - جلد چهارم
هبوطى ـ مطابق 219 ميلادى ـ ظهور يافته و وى از حكماى عجم بوده و بر جمله علوم حكميّه وقوف داشته و از فنون هندسه و رياضى و جغرافيا و نيرنگ و سحر و شعبده و نقاشى و صورتگرى بهرهور مى بود، چنان كه در گويى كه به بزرگى بيضه ماكيان بود، جميع صور رُبع مسكون را باز نموده بود كه تمامى بلاد و اشجار و انهار و درياها در آن نمايش داشت و پيراهنى از براى خود ترتيب داده بود كه هرگاه در بر كردى، پديدار بودى و چون از تن برآوردى ناپديد گشتى و دايره اى كه قطر آن كمتر از پنج ذرع نبود، برمى كشيده و در ميان آن چند دايره ديگر رسم مى كرد كه چون با پرگار امتحان مى كردند، هيچ يك بر خط نبوده و فصل دواير همه از يكديگر همه جا برابر مى بود و خط هاى بسيار به مساحت فراوان بر استقامت مى كشيد كه هيچ يك را يك نقطه انحنا نبودى، و به دو اصل نور و ظلمت معتقد بوده و تمامى خير و خوبى را مخلوق نور دانسته و شر و بدى را هم آفريده ظلمت پنداشتى و از انبيا آدم و شيث و نوح و ابراهيم(عليهم السلام) را پيغمبر دانسته و موسى(عليه السلام) را پيغمبر ندانستى و در عجم هم نبوّت زردشت را تصديق مى كرد و حضرت مسيح(عليه السلام) را نيز رسول حق مى دانست و چون شنيده بود كه آن حضرت به آمدن فارقليط[خاتم النبيين] و نبوّت او و وجوب متابعت او خبر داده، و لذا به تمناى فارقليط بودن افتاد و سفرهاى بسيار كرده و ادعاى نبوّت نموده و جمع كثيرى را به دين خود آورد و در اثناى آن مسافرت ها به كوهى از بلاد شرقى رسيده و در آنجا غار بزرگى ديده و حيلتى ديگر انديشيده و بى آنكه كسى آگهى يابد، آذوقه يك ساله خود را بدان غار برده، پس به پيروان خود خبر داد كه من سفر آسمان كرده و بعد از يك سال فرود آمده و شما را از خدا و احكام او خبر خواهم داد و بايد شما در آخر سال در پايان [پايين ]اين كوه حاضر شويد كه من آشكار خواهم شد. اين بگفت و در روز معيّن در غار مختفى گشت و مدت يك سال به صورتگرى پرداخته و كتابى به لوح هاى گوناگون و صورت هاى رنگارنگ برآورد كه كسى چنان نقشه ها نكرده بود و آن كتاب را ارژنگ مانى يا ارتنگ يا ارسنگ خواندند و كتابى ديگر نيز از خيالات خود آراسته كرده و انجيل نام نهاده و در آخر سال آشكار گشته و گفت: اينك از آسمان رسيده ام و اين كتاب ارژنگ معجزه من و كتاب انجيل هم احكام شريعت است و بدين شعبده ها خلقى بسيار به گرد وى آمده و مطيع او شدند. پس همه جا مسافرت كرده و در خوزستان به خدمت شاپور ابن اردشير بابكان[دوّمين پادشاه ساسانى; 241ـ271م] رسيده و مردم آن نواحى را نيز به دين خود آورده و چون نوبت به خود شاپور رسيد، شاه خواست كه تابعان او را بشناسد و لذا نخست با وى ايمان آورد و چون ايشان آشكار شدند، بفرمود تا حكما و موبدان فراهم شده و با وى سخن كنند تا هركه را حجّت قوى باشد، آن ديگرى تابع وى گردد. پس مانى از جواب عاجز آمد و شاه او را تكليف توبه و انابه فرمود. وى قبول نكرد و اظهار داشت كه من بى حجّت دعوى نبوت نكرده ام. اين كتاب معجزه من است. شاه پرسيد كه حكم خدا در انجيل چيست؟ گفت كه مردان با زنان نزديكى نكرده و تمامى جانوران كشته شوند تا آنكه ارواح گرفتار اين ابدان كثيفه نشده و رهايى يافته و به آسمان روند. شاه گفت: گيرم كه تمامى جانوران كشته شدند و نسل آدميان هم از ميان برفت، پس با جانداران خلق الساعه چه توان كرد؟ همانا عناصر را نتوان از ميان برداشت. پس در خشم شده و فرمود: با تو با سخن خود تو كار كنم. در قتل خودت چه مى گويى؟ گفت: در قتل من هم ويرانى تن و آبادانى روان است، چنانچه در ساير جانداران. پس به فرموده شاه، از انجمنش براندند و مردم شهر به ضرب چوب و خشت و سنگ او را كشته و بدنش را از هم گشودند. پس پوست از تنش بركشيده و با كاه انباشته و از دروازه شهر آويخته و تابعين وى را نيز كشتند.
مانيا--->ماليخوليا.(نان)
مانيات ـ به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، عنوان قديم امرا و حكام لهستان است كه به پالاتين هم موسوم بوده و بدواً از شعبه اسلاو متفرّق گرديده تا آنكه در حوالى عصر دهم مبدّل به دولت لهستان گرديد.
مانيتار ـ (چو ماميران) نفس كل كه بعد از مرتبه عقل

صفحه 69 - جلد چهارم
كل[ر.م ]است و به عبارت ديگر، نام نفس ناطقه فلك الافلاك[به «عرش» رجوع شود ]است.
مانيد ـ (چو كابين) وِزر و وبال و گناه و تقصير و ماضى قريب از مانيدن[ماندن و شبيه چيزى شدن].
مانيدن ـ (چو سازيدن) ماندن و مثل و مانند و شبيه چيزى شدن.
مانيدوش ـ (چو جالينوس) به نوشته ناسخ[ر.ض]، نام يكى از اكابر حكماى دانشوران كه از جمله فلاسفه يونان بوده و در 3883 هبوطى ظهور نموده و از انواع حِكَم، شعر را نيكو دوست داشتى.
مانيذ ـ (چو كابين) در جايى ديدم آن باشد كه نرد و شطرنج بازند; گويند: مانيذ.
مانيستار ـ مانيتار[ر.م].
ماور ـ (چو خاور) مخفّف مياور.
ماوراء ـ (ر.ف)[در عقب و از پى و آنچه پس از چيزى باشد و آن روى و آن طرف].(عر)
ماوراءالنهر--->توران.(عر)
ماوَشان ـ ناحيه و قريه اى است نزديك الوند دامن كوه همدان كه در صفا و نزهت ضرب المثل است.
ماه ـ چند معنى دارد:
   1. معشوق و دلبر.
   2. معنى مشهور كه در «قمر» مشروحاً مذكور افتاد.
   3. مدت بودن آفتاب در يك برج كه «ماه شمسى» گويند.
   4. مدت بودن قمر در يك برج كه يك حصّه[بخش] از دوازده حصّه سال است و آن از ديدن هلالى باشد تا هلالى ديگر كه گاهى 29 روز بوده و گاهى 30 روز باشد و اين را هم «ماه قمرى» گويند و به عربى «شهر» نامند.
   5. نام روز دوازدهم ماه هاى شمسى.
   6. فرشته اى است موكّل بر جرم قمر و به تدبير امور و مصالح روز مذكور.
   7. شهر و بلد و مملكت، چنانچه از تاريخ طبرى[تأليف محمد بن جرير طبرى(224ـ 310هـ) شامل تاريخ جهان از زمان آدم تا عصر مؤلّف] نقل شده كه حذيفه بعد از فتح همدان به نهاوند آمد و به جهت كوچكى آن كه گنجايش سپاه وى را نداشت، فرمود كه لشگر كوفه به دينور [در استان كرمانشاه] رفته و لشگر بصره به نهاوند فرود آمدند و ازآن رو كه ماه به زبان پهلوى، شهر و مملكت را گويند، نهاوند را ماه بصره گفته و دينور را ماه كوفه ناميدند و عربان هم اين دو شهر را ماهان يا ماهين گويند و در فرهنگ ناصرى[ر.ض ]گويد كه ماه به معنى شهر و مملكت، عربى است و هم در ماده «ماهان» گويد كه به تمامى بلاد و شهرهاى سبز و خرم با اشجار و اثمار، براى شرف آنها ماه مى گفته اند كه نيّر اصغر[ماه] مربّى و مؤثر در آبوهوا و غيره مى باشد و اين كلام صريح است در اينكه ماه در زبان پارسى هم به معنى شهر و بلد استعمال مى شود، چنانچه از طبرى نقل شد.
ماهِ آب ـ ماه آبان و رجوع به «آب» هم شود.
ماهْ آباد ـ مه آباد[ر.م].
ماهِ آسمانى ـ عقل و هوش و به بديهه عقل چيزى را فهميدن بدون تعليم معلّم.
ماهْ آفرين ـ نام كنيزك ايرج[فرزند فريدون پيشدادى ]كه بعد از كشته شدن او مكشوف گرديد كه حامله است و منوچهر [هفتمين پادشاه پيشدادى] از همان دختر به وجود آمد.
ماهِ آو ـ ماه آب[ر.م].
ماهْ بر كوهان; ماهْ بر كويان ـ نام لحن 21 از سى لحن [ر.م ]باربدى [نوازنده دربار خسروپرويز].
ماهِ بصره--->ماه.
ماهْ پار ـ مخفّف ماه پاره[ر.م].
ماهْ پاره ـ يك قطعه از جرم قمر و هم كنايه از مردم باجمال است.
ماهْ پَربين; ماهْ پروين ـ جدوار[ر.م].
ماه پيكر ـ مردم باجمال و خوش صورت.
ماه پيكر درفش ـ شب.
ماه تاب ـ ماه و نور آن و هم چيزى است معروف از اسباب آتش بازى كه از شوره[ر.م] و گوگرد و غيره سازند و كنايه از مزاح و شوخى هم هست.

صفحه 70 - جلد چهارم
ماه تاب پيمودن; ماه تاب نورديدن ـ كارهاى هرزه و بيهوده كردن.
ماهِ تابدار; ماهِ تابدان ـ ماه چهارده شبه و كوره بزرگ.
ماه چو شاخ گوزن ـ هلال و ماه شب اوّل و دويّم و سيّم.
ماه چه ـ منجق[ر.م] و هلال و مصغّر ماه و كماج [ر.م]خيمه و دوازده يك[يك دوازدهم] تولچه [دو مثقال و نيم] و رشته معروفى كه از خمير نان مانند ريسمان سازند كه در «اطريه» مذكور افتاد و سرعَلَمى گرد و مدوّر كه از طلا و نقره و غيره صيقل زده و به صورت ماه ساخته باشند.
ماهِ خَرگَهى ـ معشوق و دلبر و شاهد[معشوق] ماهوش و ماهى كه در ميان هاله باشد.
ماه دُم ـ مرغى است چنگال دار كه دم و پرش ابلق [دو رنگ; سياه و سفيد] بوده و بر سر تيرش نصب كنند و آن را «گى» نيز گويند و كبوترى را نيز گويند كه دم آن سفيد و پر و بدنش سياه باشد.
ماه رو ـ مردم زيبا و خوش صورت.
ماه روزه ـ (به سكون هاء) تاريخ و (به كسر آن) ماه رمضان و كنايه از ضعيف و لاغر.
ماهِ سيام ـ ماه نخشب[ر.م].
ماهِ سى روزه ـ معشوق بيمار و ضعيف و هلال يك شبه و باريك.
ماهِ سى شبه ـ ناچيز و برطرف گرديده و محو شده.
ماهِ سيمابى ـ ماه نخشب[ر.م].
ماهِ شمسى--->سال و ماه.
ماهْ شيد ـ ماه و روشنايى آن.
ماهْ فَربين; ماهْ فَرفين; ماهْ فَروين ـ جدوار[ر.م].
ماهِ قَصَب پوش; ماهِ قَصَب دوخته ـ معشوق كتان پوش.
ماهِ قَمَرى--->ماه و سال.
ماهِ كاشغَر; ماه كاشمَر ـ ماه نخشب[ر.م] و كنايه از خوش صورتان و صاحب جمالان تركستان [آسياى مركزى].
ماهِ كَديوَر ـ ناظر و پاسبان زراعت.
ماهِ كَش; ماهِ كشن ـ ماه كاشغر[ر.م].
ماهِ كنعان ـ حضرت يوسف پيغمبر(عليه السلام).
ماهِ كوفه--->ماه.
ماهْ گرفت; ماهْ گرفته ـ خشكى و داغى و چيزى است سياه كه بر روى و اندام مردم افتد كه «تاش» و «بسنج» و «ككمك» نيز گفته و به عربى «كَلَف» گويند.
ماهِ گوساله كَش ـ نام كنيزك بهرام گور [پانزدهمين پادشاه ساسانى در قرن 5م] كه گوساله را بر دوش گرفته و بر بام مى برده است[در داستان هفت پيكر نظامى] و خود ماه و ميل آن به برج ثور[ر.م] را هم گويند، چنان كه «مهر گوساله كش» كنايه از آفتاب و ميل آن به برج ثور است. نظامى:
«مهر گوساله كش بود به بهار
ماه گوساله كش كه ديده؟ بيار»1.
ماهْ لقا ـ مردم زيبا و خوش صورت.
ماهِ مُزَوَّر; ماهِ مُقَنَّع ـ ماه نخشب[ر.م].
ماهِ مَنجوق چتر ـ قبّه زرّينه كه بر سر چتر نصب كنند.
ماهِ نَخشَب--->نخشب.
ماهِ نو ـ هلال و نام ماه اوّل سال جلالى.
ماهوار; ماهواره ـ ماهيانه[ر.م].
ماهوش ـ ماه لقا[زيبا].
ماهِ يمانى ـ وجود مقدّس حضرت رسالت(صلى الله عليه وآله).
ماهاب ـ رجوع به تركيبات «ماه» شود.
ماهار ـ مهار [ر.م].
ماهاما ـ نام مادر شاكمونى[به اعتقاد مردم هند، پيغمبر صاحب كتاب است].
ماهان ـ علاوه بر آنچه در «ماه» اشاره نموديم، جمع ماه و نام وزير سرخسنامى از ملوك فرس و خودش از عمالقه [ر.م] و هم دهى يا قصبه اى بهجت توأمان در هفت فرسخى كرمان كه به خوشى آبوهوا معروف و سيّد نورالدين حسينى مشهور به شاه نعمت الله ولى [عارف قرن 8 و 9هـ ]در آنجا متوطن بوده و خانقاه و رياضت خانه ها داشته و مريدان او از دور و نزديك بدانجا آمده و تحصيل علوم صورى و معنوى نموده و سلاطين اطراف نيز نياز و

1. هفت پيكر نظامى، داستان بهرام با كنيزك خويش.

صفحه 71 - جلد چهارم
هداياى بسيار بدانجا مى فرستاده اند، خاصه سلطان احمدشاه بهمنى[نهمين پادشاه بهمنى كلبرگه هند و متوفى به سال 838هـ] كه بهواسطه خوابى كه پيش از سلطنت خود درباره سيّد ديده بود، ارادتى غايبانه داشت. در فرهنگ جهانگيرى[ر.ض ]است:
«در دكن دست و خرقه در ماهان
تاج بخشند اين چنين شاهان»
و به نوشته فرهنگ ناصرى[ر.ض]، از رسالات نظم و نثر سيّد در تحقيقات و معارف، صد رساله در كتابخانه اش موجود و قريب به صد سال در عبادت و تكميل طالبان به سر برده و سلسله منسوبه به وى معروف است و بعد از رحلت وى احمدشاه بهمنى از دكن شخص معتمدى با زر بسيارى به ماهان فرستاد، و مرقدى عالى بر سر قبر آن بزرگوار ساخته و برافراشتند كه زيارتگاه عموم است[به «نعمت الله» هم رجوع شود].
ماهانه ـ ماهيانه[ر.م].
ماهانه سَر ـ قلعه اى است در مازندران كه در دست حكام آنجا از سادات زيديّه بوده و امير تيمور [نخستين پادشاه تيمورى در قرن 8 و 9هـ] تسخير و تاراجش نموده است.
ماهانى ـ سنگى است خراسانى دافع بواسير و سكته كه زرد و سفيد هر دو مى باشد.
ماهاو; ماهتاب; ماهچه; ماهدُم ـ (ر) رجوع به تركيبات «ماه» نمايند.
ماهر ـ به عربى، معروف است[زبردست] و به زندى، به معنى فردا است.
ماهرات ـ يا مهرات; حكومتى است در وسط هندوستان كه داراى چهارمليون نفوس بوده و با وجود اينكه از چهار طرف به مستحكمات انگليز [انگلستان] محدود است، خودش به طور استقلال گذرانده و مقر اداره اش شهر «عجين» است كه داراى يك رصدخانه و 84 بتخانه و 000،120 نفوس مى باشد و حكومت مزبوره را حكومت سنديا هم گويند و آن غير از اصل سند است كه در حيطه تصرف انگليز مى باشد و رجوع به «گجرات» و ماده 8 «هندوستان» هم نمايند.
ماهْرَمه ـ برماه[ر.م] و بهرمه[ر.م].
ماهرو ـ رجوع به تركيبات «ماه» شود.
ماهْلو ـ به نوشته برهان[ر.ض]، نام پارسى دوايى است كه به عربى «حماما» و به يونانى «امامون» گويند.
ماهو ـ زيب و زينت و ماهويه[ر.م].
ماهوار; ماهواره ـ ماهيانه[ر.م].
ماهوب دانه ـ ماهودانه[ر.م].
ماهودانه ـ رجوع به «محموده» نمايند.
ماهور ـ شعبه اى است از موسيقى.
ماهورات--->گيلو.
ماهوش ـ (چو كارْگر) رجوع به تركيبات «ماه» شود.
ماهول ـ (چو كابوس) دام و تله و كمند.
ماهويه ـ (چو وارونه) چوب دستى شتربانان و نام يكى از حكام سيستان كه از طرف يزدجرد [آخرين پادشاه ساسانى] حاكم آن سامان و سپهسالار خراسان بوده و بعد از آنكه يزدجرد از لشگر اسلام گريخته و به مرو رفت، ماهويه با خاقان تركستان درساخته و كسان خود را فرستاد تا يزدجرد را به قتل رساندند.
ماهه ـ (چو باده) برماه[ر.م] و بهرمه[ر.م] و ماهچه [ر.م] و شب اياز و مهتاب.
ماهى ـ (ر) كه به عربى «سمك» گويند، حيوانى است آبى مشهور كه تعيّش آن برون آب ممكن نباشد و انواع آن بسيار و اكثر آنها داراى اسم مخصوصى نبوده و بعضى مسمّى به اسم خاصى مى باشند و موافق نوشته مخزن[ر.ض]، گاهى بر آنچه بدون آب نيز تعيّش مى نمايند، مجازاً «ماهى» گويند، همچو: سقنقور[ر.م] و مانند آن. بارى، برج حوت[ر.م] را هم به پارسى «ماهى» گويند و رجوع به ماده 2 «هندوستان» هم نمايند.
ماهىِ اُشنه; ماهىِ اُشنه موتو--->ربيثا.
ماهىِ بركه--->ماهى صيدا.
ماهىِ بينى دراز--->دلفين.
ماهىِ پَردار; ماهىِ پرنده--->شفنين.
ماهى پشت--->خرپوشته.
ماهىِ تبوك; ماهىِ ثول--->ماهى صيدا.

صفحه 72 - جلد چهارم
ماهى خوار ـ به نوشته فرهنگ ناصرى[ر.ض]، مرغى است كه بر لب دريا پرواز كند و خود را بر ماهيان كوچك زده و برداشته و طعمه سازد و گاه است كه با دو پاى خود ماهى گرفته و بردارد و گاهى يكى از آنها بيفتد و گاهى هر دو بيفتند و در تاريخ بحيره[ر.ض] گويد: در ساحل بحر نيل مرغى است سفيدسر و سياه بدن كه از ماهيان دريا غذا دارد و هرگز از آنجا به جايى ديگر نرود و گويند كه هرگاه بپرد، به آواز فصيح بلند گويد: الله فوق الفوق. و در نزهت القلوب[ر.ض] گويد: ماهى خوار مرغى است بس محيل، چنان كه خود را بر روى آب افكند به نوعى كه ماهيان، مرده اش گمان كرده و قصد وى كنند، پس ايشان را گرفته و مى خورد و پيوسته كارش اين است و اگر غُراب[زاغ ]بر آن غالب باشد، ديگرى را گرفته و به ايشان داده و خود را از شر ايشان خلاص نمايد.
ماهى دان ـ حوض و برج حوت [ر.م].
ماهى دانه ـ ماهودانه[ر.م].
ماهىِ ربيان ـ ماهى روبيان[ميگو].
ماهىِ رزين--->ماهى زرين.
ماهىِ رُعّاد; ماهىِ رُعّاده ـ به نوشته مخزن[ر.ض]، نوعى از ماهى است كه لطيف و عريض و كوتاه و پشت آن پهن و مايل به سياهى و شكم آن بسيار سفيد كه چون در دست گيرند و يا در دام افتد، دست صياد لرزيده و سست گردد بلكه بدنش به رعشه آيد و چون گوشت آن را بر عضوى گذارند، بى حس گرداند و لهذا درد سر را مفيد است و در قلزم[درياى سرخ; خليج سوئز] و بحر اخضر [ر.م] و بحر مغرب [ر.م] و سويس و بعض ممالك فرنگ و در بحر جنوبى امريكا پيدا مى شود ليكن قليل الوجود است.
ماهىِ رَمْل--->ماهى صيدا.
ماهىِ روبيان ـ يا ربيان يا اربيان يا ميگو يا ميگ; به نوشته برهان[ر.ض]، ملخ دريايى است كه به عربى «جرادالبحر» گويند و در ناصرى[ر.ض] گويد: ملخ دريايى است و آن را خشك كرده و نمك زده و ناپخته مى خورند و گاهى با روغن نيز پخته و داخل طعام كنند و در مخزن[ر.ض] فرمايد: روبيان حيوانى است آبى و حلال با دست و پاهاى بلند و غلاف جثّه آن صدفى و كوچك آن به قدر ملخ بزرگى و بزرگ آن تا به يك شِبر [وجب ]و نيم و تا دو شِبر و زياده هم و سرخ رنگ و گوشت آن نيز سرخ رنگ و صلب و دير پخته گردد و اين غير «جرادالبحر» است، چه آن كوچك پردار است و روبيان كوچك را با آب و نمك جوش داده و خشك نموده، از سواحل دريا به اطراف مى برند و بريانش كرده و با نمك مى خورند و با روغن و پياز بريان كرده و با برنج پخته دم داده و يا بالاى طعام نيز ريخته و مى خورند و به «ملخ بحرى» هم رجوع شود.
ماهىِ ريگ--->ماهى صيدا.
ماهىِ زرين ـ يا رزين (به تقديم راى قرشت بر زاى هوّز); سقنقور[ر.م] و يا نوعى از ماهى است كه در ميان ريگ پيدا شده و در زير ريگ ده و پانزده گز مى رود و در سند و بغداد به هم رسد و آن را عوض سقنقور به كار برند.
ماهى زهرج ـ معرّب ماهى زهره[ر.م].
ماهى زهره ـ به نوشته برهان[ر.ض]، بيخ گياهى است و يا پوست گياهى است سياه مانند جگر ماهى كه اگر قدرى از آن در آب ريزند، تمامى ماهيان مست شده و بر روى آب آيند و به همين جهت آن را به عربى «سمّ السّمك» گويند كه كشنده ماهى است و در مخزن[ر.ض ]فرمايد: نزد اكثر اطبا پوست گياهى است شيردار كه ساق آن زياده بر ذرعى و برگ آن مفروش بر روى زمين و گل آن زرد و پوست ساق آن مايل به زردى و مستعمل همين است نه ساير اجزاى آن و قوّت آن تا سه سال باقى است و در پزشگى نامه[ر.ض ]فرمايد: ماهى زهره ميوه نيم درختى است كه در هندوستان مى رويد و به قدر فندق كوچكى است مدوّر و سياه و شبيه به ميوه غار[ر.م] و طعم آن تند و تلخ و عموماً در سست كردن ماهى ها استعمال مى گردد تا به آسانى صيد توان نمود.

صفحه 73 - جلد چهارم
ماهى زهره كوهى ـ قلومس[ر.م].
ماهىِ سپهر ـ برج حوت[ر.م].
ماهىِ شَرّ--->شفنين.
ماهىِ صَيدا ـ يا ماهى بركه يا ماهى ثول يا ماهى تبوك; به فرموده مخزن[ر.ض]، نوعى از ماهى است كه در چشمه ثول از قريه تبوك كه يكى از دهات شام است، به هم مى رسد و آن شبيه به وزغه كوچكى و سام ابرص[ر.م ]و با دست و پا و دُم و مخلب[چنگال ]و نرينه آن باريك و دراز و سر آن كوچك و دنباله آن دراز و زير حنك [كام; دهان] اسفل آن با خط و خال و تا زنده است، فرق ميانه نر و ماده آن ظاهر بوده و بعد از مردن مخفى مى گردد و در فصل بهار كفى از بناگوش آن برآمده و داخل آب مى گردد. پس مردم آنجا آن را جمع مى كنند و مقدار يك حبّه از آن كف را با زرده تخم مرغ نيم برشت و يا شورباى مرغ جوان به غايت مهيّج باه گفته اند و به مراتب قوى تر از لحم آن است و نمك سود آن قوى تر از غير آن است و گويند قوّت آن به حدى است كه هيچ چيز بدان نمى رسد و بعضى گويد كه آن در ريگزار غوص و شنا مى كند، چنانچه ساير ماهيان در آب و به همين جهت آن را «ماهى رَمْل» و «ماهى ريگ» هم گويند.
ماهىِ عَظمى--->روغن ماهى.
ماهى گير ـ ماهى خوار[ر.م] است.
ماهى مركّب--->سيبيا.
ماهى و چشمه خضر ـ زبان و دهان معشوق است.
ماهيابه ـ آش و شورباى ماهى و رجوع به «صحنات» شود.
ماهيار ـ نام يكى از كشندگان دارا[داريوش سوّم، آخرين پادشاه هخامنشى يا نهمين پادشاه كيانى] است[نام قاتل ديگر، مانوسار است].
ماهيان ـ جمع ماهى و نام دهى است در دو فرسخى مرو شاه جهان [در تركمنستان] و جمع ماه هم هست به غير قياس، همچون: ساليان كه جمع سال است.
ماهيانه ـ (ر) ماهيابه[ر.م] و هر آنچه از نقد و جنس در وجه مواجب و مقرّرى ماه به ماه به كسى دهند.
ماهياوه ـ ماهيابه[ر.م].
ماهيّت ـ (ر) در اصطلاح منطقى، عبارت از چيزى است كه در جواب سؤال از اصل و حقيقت چيزى ديگر به عبارت «ماهو؟» (چيست آن؟) گويند، همچون: «قطن و نورة» در جواب استكشاف حقيقت قرطاس [كاغذ] با لفظ «ماهو؟» و در اصطلاح فلاسفه، اصل و ماده هر چيز را گويند و به عبارت ديگر، هرآنچه كه تكوّن چيزى از آن شده باشد. و بالجمله ماهيّت را به پارسى «اويش»[گويند ]و اما اشتقاق لفظ ماهيّت از كلمه «ماهو؟» است كه به آخر آن ياى نسبت مشدّد كه در حقيقت دو ياء است آورده، پس به جهت تخفيف، يكى از آن دو ياء را انداخته و «ماهوى» گفتند، پس به قاعده اعلال كه در علم صرف و اشتقاق مذكور است، واو را مبدّل به ياء نموده و ياء را در ياء ادغام كرده و «ماهىّ» گفتند، چنانچه در «مرمىّ» كه در اصل «مرموى» بوده است و اما حرف تاء در آخر آن از براى افاده انتقال از وصفيّت به اسميّت است.(عر)
ماهيچه ـ (چو بازيچه) ماهچه[ر.م] كه در تركيبات «ماه» مذكور افتاد.
ماهيشور ـ نام شخصى است كه به زعم اهالى هند، پيغمبر صاحب كتاب بوده و گويند كه او از مادر نزاييده و هرگز نميرد و زن و فرزند دارد و جسم او از آفتاب و ماه و آتش به وجود آمده و تابعان وى رقص و سماع بسيار كنند.
ماهينه ـ ماهيانه[ر.م].
ماى ـ مادر و جانوران خزنده، همچو: مار و كرم و غيره و نام يكى از بزرگان هند كه برادر جمهور، پادشاه هند، بوده و هم نام شهرى است در هند كه مثل بابِل [در بين النهرين ]موضع جادوگران بوده است و مخفّفِ مياى هم هست كه نهى از آمدن است و هم نام ماه دويّم روسى است كه در اين زمان تقريباً با 24 ثور [ارديبهشت ]مطابق آيد.
ماى اندر ـ مادراندر[نامادرى].
مايده; مايده خَرگَهى; مايده سالار; مايده نه ـ كه به عوض ياى حطّى، الف و همزه صحيح تر و موافق قاعده لسان عرب است، اين است كه در آنجا [يعنى مائده] مرقوم داشتيم و رجوع شود و با ياء بودن، چنانچه در برهان[ر.ض ]

صفحه 74 - جلد چهارم
است، غلط و خارج از قاعده لسان است.
مايس ـ (ل) رجوع به جدول «تاريخ اسكندرى» شود.
مايع ـ (ر) هر چيز جارى و سيلان كننده و يا گداخته شده.(عر)
مايعات ـ (ر) جمع مايع.(عر)
مايل ـ (ر.ف) و انسب به قاعده لسان عرب همزه است بدل ياء، چنانچه نظير آن در لفظ «مايده» افتاد.(عر)
مايل الوتد ـ مصطلح احكام نجوم بوده و در تحت عنوان «زايجه» مذكور افتاد.(عر)
مايْمَرغ ـ [قريه اى است از قراى بخارا [در ازبكستان ](لغت نامه دهخدا)].
مايندر ـ (چو آهنگر) مخفّف ماى اندر[نامادرى].
مأيوس ـ (ر.ف) [نااميد].(عر)
مايون ـ (چو كابوس) رجوع به «گاو فريدون» شود.
مايه ـ (چو سايه) مايون[ر.م] و اصل و اساس و بنياد و ماده و عنصر و جوهر و ذات و سرمايه و مال و ثروت و ساز و سامان و ماده هر حيوان، خصوصاً شتر و هم نام يكى از شش آوازه موسيقى است.
مايه خوش ـ ميخوش[مزه ترش و شيرين].
مايه دار ـ مردم غنى و توانگر و هر چيزى كه بدو اعتماد كنند و هر چيز گنده و ضخيم و به زبان گيلانى، جماعتى را گويند كه در عقب لشگر مى ايستند و آنها را به تركى «چنداول» نامند.
مايه شب ـ تاريكى آن.
مايه صدق ـ كنايه از ابوبكر نمايند.
مايه فُقّاع ـ موافق نوشته بعضى از اهل فن، مصنوعى است كه از پنج سير آرد گندم و بيست مثقال شكر سرخ و شش نخود نمك طعام به دست آرند بدين روش كه مدت يك ساعت در سه من تبريزى آب جوشانده و نيم گرم آن را در شيشه ها محفوظ دارند.
مايين ـ (چو كابين) شهرى و يا قريه اى است دلنشين در سه منزلى شيراز كه مردمانش شيعه مذهب و جنگل آن بسيار و آبش فراوان و ميوه جاتش ارزان است.

آيين دويّم

(در [حرف] ميم [كلمن] با باى ابجدى)
مبا ـ (چو قضا) مخفّف مبادا.
مُباح ـ (ر) هر چيز جايز و حلال و در اصطلاح فقهاى اسلامى، خصوص چيزى است كه فعل و ترك آن مساوى بوده و در هيچ يك از آنها جهت رجحانى نبوده باشد، در مقابل واجب و مستحب و مكروه و حرام.(عر)
مباحثه ـ (ر.ف) و به پارسى «خويسه» گويند.(عر)
مُباحيّه ـ به نوشته حديقة الشيعة[ر.ض]، عنوان يكى از فرق صوفيّه كه مانند واصليّه [به «واصل» رجوع شود] همه چيز را بر عارف حلال و مباح دانسته و امر به معروف و نهى از منكر را باطل شمرده و بردن و خوردن مال مردم را به هر وجهى كه باشد و تمامى فروج را اگرچه از مادر و خواهر باشد، بر يكديگر حلال و مباح دانند ـ العياذ بالله ـ و گويند: شك و يقين هر دو حجاب طريقتند.
مباد; مبادا ـ (ر.ف) كه ترجمه «العياذ بالله» و مانند آن است و در مقام اجتناب و احتراز از امرى استعمال نمايند.
مبادله ـ (ر.ف) كه معاوضه است.(عر)
مبار ـ (چو كَنار و شمار) روده گوسفند كه با دنبه و برنج و گوشت و مصالح پر كرده و بپزند و با روغن بريان كنند و آن را «سختو» و «چرغند» و «چرغنده» نيز گفته و به عربى «عصيب» گويند.
مبارات ـ (به ضمّ اوّل) مفارقت و جدايى است و در معنى اصطلاحى شرعى آن، رجوع به «طلاق» نمايند.(عر)
مُبارِز ـ (ر) كسى كه رو به طرف حريف خارج شود.(عر)
مُبارَزَت ـ (ر) به طرف حريف بيرون رفتن.
مبارسار ـ (ل) در جايى ديدم شخصى است كه خلط مبحث كند.
مبارك ـ (ر) كثيرالخير و البركة و المنفعة و السعادة و به پارسى «فرخند» و «فرخنده» و «خجسته» و «فرخجسته»[گويند] و هم نام نهرى است در بصره.(عر)
مباشر ـ (ر) كسى كه مباشرت [ر.م] نمايد.(عر)
مباشَرَت ـ لمس و سودن و مخالطت و خود مرتكب امرى شدن و هم ميل كردن ماديان است بر اسب نرينه.(عر)

صفحه 75 - جلد چهارم
مبال ـ (چو كَنار) جاى بول كردن و آبشتن[ر.م] و آبريز و تشت خانه.(عر)
مبالغ ـ (چو مساجد) رجوع به «مبلغ» نمايند.(عر)
مبالَغَه ـ جدّ و جهد كردن و فروگذارى نكردن كه به پارسى «شنگ» گويند.(عر)
مباهله ـ نفرين و لعنت كردن دو كس بر يكديگر و روز مباهله كه از ايّام شريفه اسلاميّه است، 21 يا 25 يا 27 ماه ذى حجّه و اشهر از آنها 24 آن ماه است و به مدلول آيه مباركه(فَمَنْ حَاجَّكَ فِيهِ مِنْ بَعْدِ مَا جَاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَ أَبْنَاءَكُمْ وَ نِسَاءَنَا وَ نِسَاءَكُمْ وَ أَنْفُسَنَا وَ أَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَةَ اللهِ عَلَى الْكَاذِبِينَ)(آل عمران، 61) حضرت رسالت(صلى الله عليه وآله) در همان روز با نصاراى [مسيحيان ]نجران كه اعظم ترسايان عرب بودند، بناى مباهله گذاشته و حضرت على و فاطمه و حسنين(عليهم السلام) را با خود به خارج مدينه بردند و چون نصارا بعد از ايستادن آن حضرت در مقام مباهله آثار نزول عذاب در زمين و آسمان مشاهده كردند، بر مباهله جسارت نكرده و استدعاى مصالحه نمودند كه هر سال جزيه بدهند و حضرت نيز ايشان را نفرين نكرده و به امر الهى جزيه قرار دادند. و از جمله وقايع روز 24 ماه ذى حجّه كه موجب زيادت فضل آن گرديده، آن است كه در همان روز حضرت على(عليه السلام) در ركوع نماز انگشتر خود را به سائل بخشيده و اين آيه كريمه نازل شده و امامت آن حضرت بر اصحاب بصيرت ظاهر و هويدا شد: (إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلَوةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَ هُمْ رَاكِعُونَ)(مائده، 55).
مُبتدِع ـ اختراع كننده و اهل بدعت.(عر)
مُبتدعيّه ـ رجوع به ماده 3 «صوفيّه» نمايند.
مبتلا ـ (ر.ف) كه بلا ديده و امتحان شده است.(عر)
مُبتهِج ـ شاد و خرّم.(عر)
مبحث ـ (ر) كه محل بحث و مذاكره است.(عر)
مبدع ـ (چو منكِر) خالق و ايجاد كننده.(عر)
مُبدعيّه ـ به ماده 3 «صوفيّه» رجوع نمايند.
مبذول ـ (ر.ف)[بخشيده شده و خرج شده].(عر)
مُبَرقَع ـ نقاب دار و برقع افكنده و رجوع به «گنج گاه» هم نمايند.
مبرم ـ (چو منكِر) اصرار كننده و (چو دختر) متين و محكم.
مبسوط ـ (ر.ف) [گسترده و باز شده].(عر)
مبسيدن ـ (ل) ركيدن[ر.م].
مُبشِّر ـ مژده دهنده.(عر)
مبشّر بِنام ـ كنايه از حضرت روح الله(عليه السلام) است كه مردم را به آمدن حضرت خاتم(صلى الله عليه وآله) بشارت مى داد[نظامى، شاعر قرن 6 هجرى در مخزن الاسرار گويد:
«خواجه مسّاح و مسيحش غلام *** آنت بشير اينت مبشّر به نام»].
مبشل ـ (چو گندم) مخفّف مبشول[ر.م].
مبعث ـ (ر.ف) كه محل بعثت و برانگيختگى و زمان آن است و روز مبعث 27 ماه رجب است كه حضرت رسالت(صلى الله عليه وآله) در همان روز به تبيين سفارت الهيّه مبعوث شده و نبوّت خود را گوشزد عالميان فرمودند.(عر)
مبعوث ـ (ر) شخص برانگيخته شده و فرستاده شده.(عر)
مبلغ ـ (چو معلّم) رساننده و تبليغ كننده و (بر وزن عنبر) حد و انتها و هر آنچه از نقدينه و غيره بر يك جا جمع باشد و جمع آن، مبالغ است.(عر)
مبنى ـ (چو سعدى) بنا شده و در معنى اصطلاحى آن، رجوع به «معرب» شود.(عر)
مبهم ـ (ر.ف) كه پوشيده و پنهان شده است و جمع آن مبهمات [است] و در معنى اصطلاح نحوى و دستورى آن، رجوع به بخش 5 از نمايش 16 از نگارش اوّل آيين سيّم مقدّمه نمايند.(عر)
مبهوت ـ (ر) حيران و سرگردان.(عر)
مبهّى ـ (چو مقوّى) هر چيزى كه قوّه باه را بيفزايد.(عر)
مبيژه ـ بر وزن و معنى منيژه[دختر افراسياب].
مَبيع ـ (ر) هر چيز فروخته شده.(عر)

صفحه 76 - جلد چهارم

آيين سيّم

(در [حرف] ميم [كلمن] با تاى قرشت)
متأثِّر ـ قبول كننده اثر و به عبارت ديگر هر چيزى كه اثر چيزى ديگر در آن ظاهر گردد.(عر)
متاجر ـ (چو مساجد) جمع متجر[تجارت و محل آن].(عر)
مُتاجره ـ تجارت كردن و در معنى اصطلاحى عرفانى آن، رجوع به ماده 3 «سلوك» نمايند.(عر)
متاره ـ (چو كَناره) رجوع به «مطهره» شود.
متأسّف ـ (ر) كسى كه اظهار همّ و غمّ و تأسّف نمايد.(عر)
متاع ـ (ر) هر چيزى كه قابل انتفاع باشد، مانند لباس و طعام و اثاث البيت و ساير اسباب و آلات و غيرها و يا خود مخصوص به غير طلا و نقره است و به پارسى «كالا» و «كاله» و «اروس» و «اخريان» [گويند] و در قطرالمحيط[ر.ض ]بعد از اين دو معنى گويد كه عرفاً گستردنى و پوشيدنى را گويند و گاه است كه كنايه از آلت مردى هم نمايند و جمع آن، امتعه است.(عر)
متألِّم ـ مردم رنج ديده و مشقّت كشيده.(عر)
متانت ـ (ر) استحكام و گاهى كنايه از وقار و تمكين نمايند.(عر)
متبوليّه ـ از شعب فرقه بدويّه است; رجوع به قسم 21 فصل 2 از ماده 4 «صوفيّه» نمايند.(عر)
متجر ـ (چو عنبر) تجارت و محل آن.(عر)
متحيّر ـ (ر.ف) و به پارسى «كالبوى» و «كاليو» و «كاليوه» و «كليو» و «كليوه» و «سرگردان» و «سرگشته» و «كاتوره» و «كاليده»[گويند].(عر)
مُتدارِك ـ (ر.ف) و چنانچه در «بحر» اشاره نموديم، در اصطلاح عروضى، نام يكى از بحرهاى 19گانه شعر است كه «غريب» نيز گويند و اركان آن هشت بار فَعِلُن يا فاعِلُن است و جهت تسميه آن است كه تدارك به معنى دريافتن و پيوستن است و چون اسباب اين بحر اوتاد آن را دريافته و يا بهواسطه آنكه ابوالحسن اخفش [عالم نحوى قرن 2 و 3 هـ] اين بحر را پيدا كرده و به بحرهايى كه خليل ابن احمد[فراهيدى مؤلف كتاب العين و متوفى به سال 175هـ]، واضع فن عروض اختراع كرده بود، پيوند نمود، بدين اسم اختصاص يافته:
«چو رخت نبود گل باغ ارم *** چو قدت نبود قد سرو چمن»
[به تنبيه مذكور در پايان تركيبات «بحر» رجوع شود].
متر ـ واحد طول فرانسه و اندازه معمولى كنونى بيشتر ممالك متمدنه مى باشد و ازآن رو كه خود آن و اجزا و اضعاف آن در السنه داير و يادگرفتن آنها محل رغبت عامه مى باشد، به ذكر اجمالى آنها مى پردازيم:
   بدان كه متر مشتق از مترون مى باشد كه در لغت يونانى به معنى اندازه است و در سال 1205 هجرى ـ مطابق 1790 ميلادى ـ دو نفر از دانشمندان فرانسه مسمّى به دِلامْبْر و مِه شَن دايره نصف النهار كره ارض را به چهل مليون قسمت كرده و هر قسمتى را «متر» ناميدند و آن را واحد اندازه ابعاد قرار دادند و طول آن معادل است با پانزده گره و دو خُمسِ گره و به عبارت ديگر سه خُمسِ گره از ذرع شاهى معمول تبريز است و سلسله مترى را هم كه اكنون متداول است، از همان لفظ متر كه يك چهل هزارهزارم(مليونم) محيط زمين است، موافق لوحه ذيل مشتق نمودند:
اجزاى اعشارى متر
دِسى متر   1/0متر
سانتى متر   01/0متر
ميلى متر   001/0متر
اضعاف اعشارى متر
دكامتر   10متر
هِكتومتر   100متر
كيلومتر   1000متر
ميريامتر   10000متر
   و اما قاعده نوشتن متر و اضعاف و اجزاى وى آن است كه در صورتى كه متر را در مرتبه آحاد نويسند، دكامتر در مرتبه عشرات و هكتومتر در مرتبه مآت نوشته شده و از طرف ديگر دسى متر در مرتبه دهم و سانتى متر در مرتبه صدم نوشته مى شود و هكذا و بعبارة اخرى هر مرتبه تعيين يكى از اجزا يا اضعاف را مى نمايد، مثال:

صفحه 77 - جلد چهارم
52467239
5   ميريامتر
2   كيلومتر
4   هكتومتر
6   دكامتر
7   متر
2   دسى متر
3   سانتى متر
9   ميلى متر
مترا ـ (چو صحرا) باران.(ند)
مترادِف ـ (ر) متوالى و متتابع و دو كس كه به يك مركب سوار شوند و در اصطلاح، چند لفظ كه به يك معنى باشند و رجوع به «قافيه» هم نمايند.(عر)
متراك ـ (چو فرهاد) رجوع به «عوّا» نمايند.(عر)
مُتَراكِب--->قافيه.
متراكم ـ (ر) هر چيز روى هم ريخته و پى درپى آمده.(عر)
مترب ـ (چو عنبر) تب و لرز.
مترس ـ (چو سمند) داهول [ر.م] و هراسه [ر.م] و چوب پژاوند[ر.م] و نهى از ترسيدن و هم چوبى كه بر سر كنگره قلعه اندازند تا در وقت آمدن دشمن بر سرش زنند.
مترون--->متر.(نان)
متساوى ـ (ر.ف) [برابر با هم].(عر)
متساوى الاضلاع; متساوى السّاقين--->مثلث.
متشابه ـ (ر.ف) و رجوع به «محكم» هم شود.(عر)
متصلّفه; متصوّفه ـ رجوع به ماده 3 «صوفيّه» شود.
متعدّى ـ (ر.ف) و ظالم و آن كسى است كه از حد و اندازه تجاوز كند و در معنى اصطلاحى آن، رجوع به «لازم» شود.(عر)
متعفّن ـ (ر.ف) و به پارسى «شماغند» و «شماغنده» و «شمغند» و «شمغنده» و «فزه»[گويند].(عر)
متغيّر ـ (ر.ف) و به پارسى «جزانى»[گويند].(عر)
متقارب ـ (ر) دو چيز نزديك به يكديگر و در اصطلاح عروضى، نام يكى از بحرهاى 19گانه شعر است كه به «تقارب» نيز موسوم و اركان آن هشت بار فَعولُن مى باشد و بهواسطه آنكه در اجزاى آن هر وتدى را سببى در پى بوده و اسباب و اوتاد به همديگر نزديكند، بدين اسم اختصاص يافته:
«اگر سرو من در چمن جا بگيرد *** عجب باشد ار سرو بالا بگيرد»
[آثار حماسى از جمله شاهنامه فردوسى در اين بحر سروده شده اند و به تنبيه مذكور در پايان تركيبات «بحر» هم رجوع شود].
متّقى ـ (ر.ف) و به پارسى «ترسنده» و «هراسنده» و «پرهيزكار»[گويند].(عر)
متك ـ (چو سخت) ترنج.
متكا ـ (چو دختر) به يك پهلو افتادن و عصا و هر چيزى كه بدان تكيه و اعتماد كنند و مرد كثيرالاتكا را نيز گويند كه بسيار تكيه و اعتماد كند و (به ضمّ اوّل و فتح و تشديد ثانى) هر چيز تكيه گاه و مجلسى كه در آن از براى اعتماد و تكيه مى نشينند.(عر)
مُتَكاوِس--->قافيه.
متكلّم ـ (ر.ف) و در معنى اصطلاحى آن كه مقابل حكما و فلاسفه است، رجوع به ماده 2 «صوفيّه» نمايند.(عر)
متكوّن ـ (ر) هر چيز حادث كه از عدم به وجود آيد.(عر)
متّكى ـ (به ضمّ اوّل و فتح و تشديد ثانى) كسى كه به چيزى ديگر تكيه و اعتماد نمايد.(عر)
متكيدن ـ (چو دزديدن) شاشيدن.
متل ـ (به كسر اوّل و ثانى) متيل[ر.م] است.
متناسب ـ (ر.ف) و در معنى اصطلاحى آن، رجوع به «تناسب» شود.(عر)
متناسخيّه ـ فرقه تناسخيّه و رجوع بدانجا شود.
متنبّى ـ (ر) كسى كه ادعاى نبوّت نمايد و بالخصوص عنوان مشهور احمد ابن حسين ابن حسن ابن عبدالصمد جُعفى است و يا احمد ابن حسين ابن مرّة ابن عبدالجبار است كه در حدوث سن به نواحى شام و اقطار ديگر مسافرت كرده و در فنون متنوّعه، خصوصاً در ادبيّه به مرتبه كمال رسيده و اشعار وى در تمامى آفاق مشهور و جمعى از اجلّه مجملاً و مفصّلاً به شرح آن پرداخته اند كه

صفحه 78 - جلد چهارم
زياده بر چهل مى باشد و ازآن رو كه به دعوى نبوّت قيام كرده، به همين واسطه محبوسش داشته و عاقبت به جهت توبه خلاصش نمودند، بدين عنوان اختصاص يافته و يا خود به جهت اين كلام او است: «أنا أوّل من تنبّى بالشعر». بالجمله در 915 ميلادى ـ مطابق 303 هجرى ـ در كوفه متولد شده و در 353 هجرى در موضعى صافيهنام در ميان بغداد و كوفه خودش و پسرش، مجد و بنده اش، مفلح، در دست فاتك ابن ابوجهل اسدى مقتول گرديده و در همان دم كه رو به فرار كرده بود، مفلح اين شعر وى را متذكّر گرديد:
«الخيل و اللّيل و البيداء تعرفنى *** و السّيف و الرّمح و القرطاس و القلم»
پس متنبّى در دم [فوراً] بازگشته و تا نفس آخرى مى كوشيد. اين است كه اين شعر به سبب مستقل قتل متنبّى مشهور است.(عر)
متواتر ـ پى درپى و در اصطلاح اهل شرع، خبر و روايت جماعتى است كه خودبه خود بدون معاضدتِ[يارى ]امرى ديگر افاده قطع و يقين نمايد، در مقابل خبر واحد كه نه چنين است و در اصطلاح عروضى آن، رجوع به «قافيه» نمايند.(عر)
مُتواخى ـ كه در اصطلاح علم حروف داير است، رجوع به ماده 13 «حروف» شود.
متوارى ـ (به ضمّ اوّل و فتح ثانى) سرگشته و حيران و پوشيده و پنهان و در برهان[ر.ض] فرمايد: (بر وزن پروارى) هم به عربى و هم به پارسى ـ كلّ العجب ـ پنهان شده را گويند.(عر)
متوازى ـ (ر.ف) و در اصطلاح هندسه، دو خط و يا دو سطح است كه بُعد هريك از اجزاى آنها نسبت به نقطه مقابل خود از همه طرف مساوى باشد.(عر)
متوشلخ ـ (ل) يا ماتوشلخ; به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، نام پدر لامك، پدر نوح(عليه السلام)، بوده كه پسر حضرت ادريس(عليه السلام)بوده و بعد از رفع آن حضرت خليفه اش گرديد و در زبان بعضى از اعراب، جمشيد[چهارمين پادشاه پيشدادى] را هم متوشلخ گويند و در بعضى نسخ به عوض تاى قرشت، نون است.
متوكّل ـ (ر) توكّل كننده و هم نام يكى از خلفاى بنى عباس است كه به نوشته احمد رفعت عثمانى[ر.ض]، به غضب و مستى و خشونت و دنائت و عيّاشى مشهور و در 846 ميلادى ـ مطابق 232 هجرى ـ متمكّن اريكه خلافت گرديده و در 247 هجرى به جهت پاره اى اطوار ناشايست وى تمامى وزرا و وكلاى او به همدستى علما خلع و اعدامش نموده و بغداد را دارالسلام كردند، و متوكّل مزبور مقرّر داشته بوده كه عموم نصارا[مسيحيان ]به جهت امتياز از مسلمانان زنّار[كمربند مخصوص غير مسلمانان] بسته و طَيلسانى [جامه اى بلند و گشاد; ردا ]عسلى رنگ بپوشند.(عر)
متولّى ـ (ر) كسى كه مباشرت امرى نمايد، خصوصاً آن كه در عمل اوقاف از طرف واقف معيّن شده باشد.(عر)
متولّى چيره زبان ـ ستاره عطارد.
مته ـ (چو مزه و مكّه) برماهه[ر.م] و بادرنگبويه[ر.م] و چوب خوارك[ر.م] و استاد شَعرباف[ابريشم باف].
متهافت ـ (ر) علاوه بر معنى عربى مشهور[پياپى آينده و كهنه و فرسوده]، در اصطلاح علم نباتات، هر نباتى است كه ساقه آن بدون عمود [ستون] نايستد و بر زمين افتد، همچو: درخت رَز [انگور] و مانند آن.(عر)
متى ـ (چو قضا) زمان و يكى از مقولات عشره[ر.م] و (چو سقّا) رجوع به هشتمِ «حواريين» نمايند.(عر)
متيت ـ (چو امير) شانه كرباس[ر.م] جولاهان [بافندگان].
متيل ـ (چو دِلير) لحاف و بستر بى رو و آستر و مردم بخيل و ممسك و هم به معنى سپندسوز و پيه سوز كه برادر شمعدان است.
متين ـ (چو دِلير) ميتين[ر.م] و (چو امير) به عربى، محكم و استوار است.

آيين چهارم

(در [حرف] ميم [كلمن] با ثاى[ثخذ])
مثاب ـ (چو خمار) ثواب و جزا داده شده و (چو كَنار) مثابه [ر.م] و وسط چاه و مقام ساقى است.(عر)

صفحه 79 - جلد چهارم
مثابه ـ (چو كَناره) جايى كه مردم بعد از تفرّق در آن جمع شوند.(عر)
مثال ـ (ر.ف) كه شبيه و نظير و مثل و مانند است و در اصطلاح دينى، نام بدنى است برزخى غير از اين بدن عنصرى دنيوى كه به شهادت آثار دينيّه، از همه جهت شبيه همين بدن عنصرى، و ارواح انسانى بعد از خروج از همين بدن بدانها تعلق يابد، و آمدوشد و ثواب و عقاب عالم برزخ هم در همين بدن مثالى برزخى است كه به «جسد مثالى» نيز موسوم بوده و به «قالب مثالى» مشهور است و به فرموده بعضى از ارباب تحقيق، قالب مثالى در اين عالمِ محسوسِ عنصرى نيز پيش از مرگ موجود بوده و گاه است كه در حالتى كه تعلق ارواح به همين ابدان عنصريّه ضعف يابد از خواب و مانند آن، به همان قالب مثالى تعلق يافته و به همين جهت در عوالم ملك و ملكوت سير نمايند و به عبارت ديگر پاره اى ارواح ضعيفه كه قدرت تصرف در هر دو بدن عنصرى و مثالى ندارند، در حال حيات و بيدارى تنها به همين عنصرى تعلق يافته و در حال مرگ و خواب و مانند آن به قالب مثالى متعلق گرديده و به همين واسطه مسافر عالم علوى بوده و شرق و غرب را سير نموده و با شياطين مألوف شده و يا با نفوس مقدّسه علويّه مأنوس گردند، ولى در پاره اى نفوس قويّه، مثل انبيا و اوليا تعدد ابدان مثاليّه اصلاً استبعادى نداشته و بسيار ممكن است كه يك روح از كثرت قوّت معنوى و نفوذ خود كه دارد، به چندين قالب مثالى تعلّق يافته و در يك آن در همه آنها مدبّر و
فرمانروا باشد (مانند سلطان مقتدر نسبت به ممالك
كثيره) و از اين قبيل است مهمان شدن حضرت على(عليه السلام)در چهل جا و حضور ائمّه دين هدى(عليهم السلام) در نزد محتضر اگرچه هزاران نفوس در يك آن در مشرق و مغرب جان سپارند و نظاير آنها. و مخفى نماند كه ادله قالب مثالى مختص عالم برزخند نه در رجعت و يا در قيامت كبرى كه هر دو بالبداهه با همين بدن عنصرى خواهند شد نه بدن مثالى و تفصيل زايد را محوّل به كتب عقايد مى داريم.
و بالجمله قالب مثالى جزئى از عالم مثال است كه به
نوشته جمعى از علماى معقول و منقول، عالمى است متوسط مابين عالم مادى محسوس جسمانى و عالم مجرّد معقول روحانى كه نه جسم مركّب مادى است و نه جوهر مجرّد عقل بلكه در نورانيّت نظير مجرّدات و در مقدارى بودن و محسوسيّت شبيه جسمانيات است. خلاصه آنكه اصول عالم، از حيثيّت مادى و غيرمادى بودن، بر سه گونه است:
   1. عالم حسّى جسمانى كه جسم محض بوده و ما در آن هستيم و آن را «دنيا» و «عالم ملك» و «عالم شهود» و «عالم اجسام» و «عالم كون و فساد» نيز گويند و تمامى موجودات آن قابل قسمت به ابعاد ثلاثه بوده و براى آنها وضع و شكل و ماده و صورت و قوّه و استعداد و ساير خواص اجسام موجود است.
   2. عالم عقلى روحانى كه روح محض بوده و از حيّز [مكان] و مقدار و شكل و جهت و زمان و ماده و صورت و قوّه و استعداد و تمامى خواص جسمانيات منزه و مجرد و همه كمالات آن بالفعل حاصل و به «جبروت» و «اعلى عليين» و «عالم امر» و «عالم ارواح» و «ملكوت اعلى» هم مسمّى و عقول عشره هم از اين عالم است.
   3. عالم مثال يا عالم مُثُل يا اجساد يا اشباح يا اظلّه يا نفوس يا ملكوت اسفل يا خيال يا عالم مقدارى كه واسطه ميان دو عالم اوّل و به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، عالم برزخ هم در اصطلاح شرع، عبارت از همين عالم است و اجسام آن قابل انقسام در عرض و طول بوده و عمق ندارد و به عبارت ديگر، داراى صورتند نه ماده و اين عالم واسطه است ميان عالم جسمانى مزبور و عالم عقلى مذكور كه از جهت تجرد از ماده شبيه به عالم عقل است، چنانچه به سبب اقتران به صورت، نظير عالم جسمانى است. پس تمامى موجودات اين عالم جسمانى ما را از اجسام و اعراض مانند حركات و سكنات و اصوات و روايج و طعوم و علوم و غيرها صورى و مُثُلى است كه به ذات خود قائم و عارى از ماده است. بالجمله وجود عالم مثال همچنانى مصرّح به جمعى است. از شيخ احمد احسايى [مؤسس شيخيّه در قرن 12 و 13هـ] نقل شده كه انسان را دو

صفحه 80 - جلد چهارم
جسد است، يكى عنصرى بشرى مركّب از عناصر اربعه[خاك، آب، باد، آتش ]كه در زير فلك قمر است و ديگرى اصلى هورقليايى كه عالم مثال است و در هداية الموحّدين[تأليف احمد بن عبدالله كوزه كنانى در قرن 14هـ ]وجود عالم مثال را به جماعتى از اماميّه نسبت داده و
از بحارالانوار مجلسى نقل كرده كه از جمله ادله آن،
روايتى است كه شيخ بهايى در ترجمه دعاى «يا مَنْ اَظْهَرَ
الجَميلَ» از حضرت صادق(عليه السلام)نقل كرده كه هريك از آحاد مؤمنين را مثالى است در عرش كه اگر بر ركوع و سجود و ساير اقسام عبادات اشتغال ورزد، آن مثال هم همان را كرده و ازاين رو ملائكه از براى ايشان طلب رحمت و مغفرت نمايند و اگر آن مؤمن مرتكب معصيتى و گناهى باشد، خداوند رحيم حجابى بر همان مثال آويزد كه ملائكه از معاصى بنى آدم مطلع نگردند; اين است شرح دعاى شريف «يا مَن أَظهَر الجَميلَ و سَتَر القَبيحَ»
و از فيثاغورس و افلاطون و ساير افاضل حكما وجود عالم مثال منقول و به صاحب وافى[ر.ض] هم جزم به وجود آن منسوب است و هم از شيخ بهايى نقل است اگرچه برهان عقلى به وجود عالم مثال قائم نيست الاّ اينكه ظواهر پاره اى آثار دينيّه مؤيّد آن بوده و حكما و
فلاسفه هم با رياضات فوق العاده پى به وجود آن برده و به طور مشاهده و طريق مكاشفه ثابت و محقق نموده اند. پس گويد: پرواضح است كه ارباب رصد روحانى عالى مقام تر از اصحاب رصد جسمانى هستند و چنانچه اقوال ايشان در خفاياى فلكيّات و اجرام علوى و تمامى مطالب نجوميّه و مسائل هيئتيّه مقبول است، پس بايد اقوال اينان را نيز در باب عوالم علويّه مقدّسه كه بهواسطه رصد روحانى و رياضات شاقه پى به وجود آنها برده اند تصديق نمود.
   بارى، چون مطلبْ باريك و دانستن حقيقت امر جزو عقايد حقه لازمه اسلاميه نمى باشد و لذا طريق سلامت سكوت و توقف است. بعضى از اجلّه گويد: قول به عالم مثال نفياً و اثباتاً دليل ندارد و بعضى از قائلين آن خصوصياتى ذكر كرده اند كه همه بديهى البطلان است و آنچه از صوفيّه صادر شده كه در اثبات آن دعوى كشف كرده اند، همه آن عوالم از خبط دِماغ [پريشانى عقل ]ناشى است و خيالاتى است كه مسبَّب از رياضات محرّمه غير مشروعه است و اگر اين دعوى [ادعا] حق و صحيح مى شد، بهتر از اهل بيت عصمت و طهارت(عليهم السلام) كسى نمى باشد. چرا دعوى كشف نكردند و حال آنكه علوم اوّلين و آخرين نزد ايشان بود. پس اگر در واقع اين چنين عالمى بودى، خبر مى دادند و حال آنكه نه در خبرى و نه در اثرى اشارتى نشده و اگر مى شد، مشهور مى شد بلكه بدان تمسّك مى كردند نه مكاشفه.(عر)
مثانه ـ (ر.ف) كه ظرف بول است در شكم و عبارت از كيسه اى است كه در خلف زهار واقع و در اناث رحم و در ذكور مِعاء مستقيم [روده راست ]به خلف آن قرار گرفته و به شكل اَمرودى [گلابى] است كه قاعده آن در جانب اعلى و نقطه آن در جانب اسفل باشد.(عر)
مثقال ـ (ر.ف) كه مطلق هم مقدار و هم سنگ و هموزن كه قدر هر چيز را بدان معلوم نمايند، بزرگ باشد يا كوچك و به نوشته قطرالمحيط[ر.ض]، يك مثقال شرعى به حساب طسوج، 24 طسوج و به حساب شعير، 99 شعير و به حساب درهم، يك درهم و سه سُبع درهم است و رجوع به «درهم» [و «دينار»] هم نمايند.(عر)
مثقال ذرّه ـ مقدار گرانى[سنگينى] يك ذرّه [به «درهم» و «دينار» رجوع شود].
مثقال شرعى ـ 18 نخود و رجوع به «درهم» نمايند.
مثقال صَيرَفى ـ 24 نخود و رجوع به «درهم» نمايند.
مثقب ـ (چو مسلّط) هر چيز سوراخ شده و (بر وزن عنبر) شاه راه و جاده و ناحيه اى است در يمامه[در شبه جزيره عربستان] و قلعه اى است در قُرب مصيصه[شهرى در شام] و (بر وزن دلبر) افزار مسى معروف نجّاران و حكّاكان و دُرودگران كه چوب و فلزات و ساير چيزها را بدان سوراخ كنند و آن را به پارسى «برمه» و «برماه» و «برمهه» و «برماهه» و «بهرمه» و يا با باى پارسى، عوض باى ابجدى در همه آنها گويند و هم راهى است مابين يمامه و كوفه و يا در ميان كوفه و مكّه كه بعضى از ملوك حمير [بزرگ ترين

صفحه 81 - جلد چهارم
دولت عربى پيش از اسلام در يمن و به «تبع» رجوع شود ]مثقبنامى را با لشگرى بسيار به طرف چين فرستاد و ازآن رو كه مثقب از همين راه عبور نمود، آن راه هم به نام وى مشتهر گرديد.(عر)
مَثك ـ بر وزن و معنى مهك.
مثل ـ (چو هند) مانند و شبيه و نظير و گاهى در معنى ذات چيزى و نفس چيزى اطلاق نمايند و (چو قمر) شبيه و نظير و صفت و هم قول مشهور و ساير و داير كه محل استعمال آن شبيه به محل ورود اصلى آن باشد و به عبارت ديگر، چيزى است كه قولاً به چيزى ديگر كه در ميان آن دو مناسبتى باشد، تشبيه شود تا اينكه يكى از آنها به قرينه ديگرى واضح و معيّن شده و قريب به ذهن سامع گردد و مقصود از آن جلوه گر نمودن خياليات است به منزله محسوسات و گاهى بعضى از قضاياى عجيبه و غريبه مستحسنه را نيز به جهت كثرت استعمال آنها «مثل» گويند.(عر)
مِثل عطارد بودن ـ منشى و دبير بودن و مدبّر و وزير شدن.
مثلث ـ (ر.ف) و علاوه بر آنچه در «كشته» مذكور افتاد، به نوشته اكثر، شراب آب انگورى است كه دوثلث آن در طبخ و جوش رفته و يك ثلث ديگرش مانده باشد و در مخزن[ر.ض] و بحرالجواهر[ر.ض] از كليّات قانون[تأليف ابن سينا در طب كه شامل پنج كتاب است و اوّلى كليّات نام دارد] و بعضى از اجلّه نقل كنند كه مثلّث عبارت از آن پپپ پاست كه سه جزو آب انگور و يك جزو آب خالص را آن قدر بجوشانند كه يك ثلث آن برود و معنى اوّلى كه اكثر گفته اند، غلط و اشتباه است و منشأ غلط، خلط مابين مثلّث طبى و مثلّث فقهى است و مثلّث طبى همين است كه از كليّات و غيره نقل شد. بلى، مثلّث فقهى همان است كه اكثر فرموده اند.1 و اما مثلّث هندسى كه در اصطلاح ارباب هندسه داير است، شكلى است كه با سه خط مستقيم محدود و محاط باشد كه دوبه دو متلاقى شده و به سه نقطه ملاقات خود منتهى باشند و در اينجا به توضيح اجمالى پاره اى اصطلاحات آن كه در السنه داير و زبانزد عامه است، مى پردازيم:
   در اين شكل مثلّث شش اصل موجود است: سه ضلع «ا ب» و «ا ج» و «ب ج» و سه زاويه «ا» و «ب» و «ج» و رؤوس اين زواياى ثلاثه را «رأس زاويه» يا «رأس مثلّث» نامند:
   و رأس مثلّث به ملاحظه سه خط محيط آن كه «ضلع» گويند، به سه قسم مى باشد زيرا كه اگر هر سه ضلع آن در درازى و كوتاهى برابر باشند، آن را «متساوى الاضلاع» گويند، چنانچه در مثلّث «ا ب ج» كه مذكور افتاد و در هر مثلّث متساوى الاضلاع هر سه زاويه اش هم برابر شده و حادّه مى باشند و اگر هيچ يك از اضلاع مثلّث مساوى و برابر يكديگر نباشند، آن را «مختلف الاضلاع» نامند و در اين حال لابد يك زاويه آن قائمه شده و دو زاويه اش حادّه خواهد شد، چنانچه در اين مثلّث است كه زاويه «ا» قائمه و هريك از دو زاويه «ج» و «ب» حادّه هستند و در اين شكل ضلع مقابل زاويه قائمه را «وتر قائمه» گويند.
   و اگر تنها دو ضلع آن مساوى هم بوده و مخالف ضلع سيّمى باشند، آن را «متساوى الساقين» گويند و در اين حال زاويه قائمه بودن ممكن نيست بلكه بايد يكى منفرجه و ديگرى حادّه باشد، چنانچه در اين شكل كه دو ضلع «ا ب» و «ب ج» برابر و از ضلع «ا ج» كوتاه تر و زاويه «ب» منفرجه بوده و دو زاويه «ا» و «ج» حادّه هستند:

1. توضيح اينكه فقيهان در بخش مطهّرات مى گويند:«تثليث» يا «ثلثان شدن» يا كم شدن دو سوم آب انگور از مطهّرات است، يعنى اگر انگورى كه با حرارت آتش جوش آمده خوردن از آن تا دو سوم آن كم نشود، حرام است ولى اگر به خودى خود بجوشد، حرام و با سركه شدن پاك مى شود.

صفحه 82 - جلد چهارم
   و يا هر سه زاويه اش حادّه باشند، چنانچه در اين شكل كه هر يك از دو ضلع «ا ب» و «ب ج» مساوى هم بوده و مخالف ضلع «ا ج» هستند وليكن هر سه زاويه اش حادّه بوده و قائمه و منفرجه ندارد:
   و موافق نوشته بعضى از اهل فن، در هر مثلّث متساوى الساقين خواه يك زوايه اش منفرجه باشد و يا هر سه حادّه، دو زاويه مقابل با دو ضلع مساوى هم برابر هستند، مثلاً در همين دو شكل مثلّث آخرى زاويه «ا» مساوى است با زاويه «ج» و ضلع «ا ج» را كه مابين آن دو زاويه متساويه واقع شده «قاعده مثلّث» گويند و يا آنكه ضلع اسفل هر مثلّث را «قاعده» آن مثلّث گويند و خطى را كه از قاعده بر زاويه مقابل آن امتداد يابد «خط عمود» گفته و «ارتفاع مثلّث» نامند، چنانچه در تركيبات «خط» اشاره نموديم بلكه ارتفاع مثلّث، عمودى است كه از يك زاويه اش بر ضلع مقابل آن پيوندد و بنابراين هر مثلّثى صاحب سه ارتفاع است و احتياج به مثال ندارد. و چنانچه از كلمات مذكوره واضح گرديد، شكل مثلّث به اعتبار زاويه هم به نام «قائم الزاويه» و «منفرج الزاويه» و «حادّالزوايا» به سه قسم مى باشد و معانى و مثال هاى آنها هم مكشوف گرديد و پرواضح است كه هر سه زاويه مثلّث ممكن است كه حادّه باشد ليكن در هر مثلّثى زايد بر يك منفرجه غيرممكن و بيشتر از يك قائمه محال و هكذا اجتماع قائمه و منفرجه در يك مثلّث ممتنع است.(عر)
مثلّث حادّالزوايا; مثلّث طبى--->مثلّث.
مثلّث العجم ـ زعرور[ر.م] است.
مثلّث فقهى; مثلّث قائم الزاويه; مثلّث متساوى الاضلاع; مثلّث متساوى الساقين; مثلّث مختلف الاضلاع; مثلّث منفرج الزاويه--->مثلّث.
مثلّث النعمة ـ لقب حضرت ادريس(عليه السلام) است كه داراى مقامات ثلاثه حكمت و نبوّت و سلطنت بوده است.
مثلّث وَثَنى--->نائله.
مثلّث هندسى--->مثلّث.
مثلّثه ـ (ر.ف) و در اصطلاح منجمّين قديم، هر سه برج را گويند كه ميان اوّل هريك و اوّل ديگرى يك ثلث فلك كه چهار برج است، فاصله باشد زيراكه در اين حال هريك از آن سه برج بر زوايه مثلّثى متساوى الاضلاع واقعند كه مرسوم باشد از خطوط موهومه كه از اوايل هريك از آنها به اوّل آن ديگرى وصل شده، چنانچه در اين شكل كه هريك از حَمَل و اسد و قوس بر سر زاويه مثلّثى واقع شده و هكذا هريك از ثور و سنبله و جدى و هريك از جوزا و ميزان و دلو و هريك از سرطان و عقرب و حوت:
   پس بنابراين تمامى بروج 12گانه به چهار مثلّثه منقسم بوده و به نوشته اهل احكام نجوم، هر مثلّثه بر طبيعتى باشد از طبايع چهارگانه و به همين جهت به يكى از عناصر اربعه[خاك، آب، باد، آتش] كه صاحب همان طبيعت است، منسوب دارند و ايضاً به مناسبتى كه در محل خود مذكور است، سه كوكب سيّار را از سيّارات سبعه به هر يك مثلّثه ربّ و صاحب دانسته و ترتيب ارباب مثلّثات هم در شب و روز متفاوت باشد، چنانچه خود مثلّثات چهارگانه را با تمامى اين مراتب ذيلاً مى نگارد:
مثلّثه آبى و مائى ـ سرطان[ر.م] و عقرب[ر.م] و حوت[ر.م ]است كه سرد و تر و از اخلاط بر طبيعت بلغم[ر.م] و از عناصر به آب منسوب و ارباب اين مثلّثه

صفحه 83 - جلد چهارم
در روز، يعنى در طوالع نهاريّه، زهره و مريخ و قمر و در شب، مريخ بر زهره مقدّم است.
مثلّثه آتشى ـ يا نارى; حَمَل[ر.م] و اسد[ر.م] كه گرم و خشك و از اخلاط بر طبيعت صفرا [ر.م] و از عناصر به آب منسوب و ارباب آن در روز، شمس و مشترى و زحل و در شب، مشترى را بر شمس مقدّم دارند.
مثلّثه ارضى ـ يا ترابى يا خاكى; ثور[ر.م] و سنبله[ر.م] و جدى [ر.م] است كه از عناصر به زمين منسوب و ازاين رو بر طبيعت سودا[ر.م] و سرد و خشك و ارباب آن در طالع هاى روز، زهره و قمر و مريخ و در شب، قمر بر زهره مقدّم است.
مثلّثه بادى ـ يا هوايى; جوزا[ر.م] و ميزان[ر.م] و دلو[ر.م ]است كه از عناصر به هوا منسوب و ازاين رو گرم و تر و از اخلاط بر طبيعت خون و ارباب آن در روز، زحل و عطارد و مشترى و در شب، عطارد بر زحل مقدّم باشد.
مثلّثه ترابى; مثلّثه خاكى--->مثلّثه ارضى.
مثلّثه مائى--->مثلّثه آبى.
مثلّثه نارى--->مثلّثه آتشى.
مثلّثه وَثَنيّه--->نائله.
مثلّثه هوايى--->مثلّثه بادى.
   تبصره: و مخفى نماند كه ضبط و حفظ خود مثلّثات بعد از رعايت قاعده مزبوره سهل و آسان است، چنانچه اگر از حَمَل ابتدا كنيد، اوّل برج پنجم آن كه اسد است، برج ديگر بوده و اوّل برج پنجمين اسد هم كه قوس باشد، برج ثالث خواهد شد. پس حَمَل و اسد و قوس يك مثلّثه است و همچنين در مثلّثات ديگر. و اما طبيعت آنها از عنصرى كه بدان منسوب است معلوم بوده و بر طبيعت همان عنصر خواهد شد و اما ضبط ارباب آنها در اين جداول نمودار است:
جدول ارباب مثلّثات در روز
آتشىشمسمشترىزحل
خاكىزهرهقمرمريخ
بادىزحلعطاردمشترى
آبىزهرهمريخقمر
جدول ارباب مثلّثات در شب
آتشىمشترىشمسزحل
خاكىقمرزهرهمريخ
بادىعطاردزحلمشترى
آبىمريخزهرهقمر
   و از اين بهتر در ضبط و حفظ ارباب مثلّثات شعر بعض فضلا است:
«نشيل اَهرُخ هَلْدى مُهَخَّر *** به شب حرف دويم مى دار بر سر»
ن: نارى/ ش: شمس/ ى: مشترى/ ل: زحل
ا: ارضى/ ه: زهره/ ر:قمر/ خ: مريخ
ه: هوايى/ ل:زحل/ د: عطارد/ ى: مشترى
م: مائى/ ه: زهره/ خ: مريخ / ر: قمر
   چنانچه مصراع اوّل كفيل بيان ارباب مثلّثات نهاريّه و حرف اوّل هريك از كلمات چهارگانه آن اشاره به يكى از عناصر اربعه و حرف ثانى و ثالث و رابع اشاره به ارباب مثلّثات نهاريّه است و ارباب مثلّثات ليليّه هم در مصراع دويّمى مبيّن شده، چنانچه روشن گرديد.
مثله ـ (چو سفره) قطع بعضى از اعضا است كه به نوشته بعضى، از آداب منحوسه زمان جاهليت بوده و حضرت رسالت(صلى الله عليه وآله) نهى فرموده، اگرچه درباره سگ درنده و هار باشد.(عر)
مثنوى ـ (ر.ف) كه يكى از اقسام شعر است و در «شعر» مذكور افتاد و بالخصوص عنوان مشهور ديوان پارسى جلال الدين رومى مولوى كه در تمامى آفاق معروف و به جهت اشتمال پاره اى دقايق، جمعى از اجلّه با زبان عربى و تركى و پارسى ساده به شرح آن پرداخته و در حل مشكلات آن همت گماشته اند و آن مشتمل بر شش مجلّد

صفحه 84 - جلد چهارم
بلكه هفت مجلّد مى باشد، چنانچه مجلّد هفتمى هم در نزد حقير موجود و بعضى از اشعار آن در اوّل ماده «لغت» مذكور گرديد.
مثنى ـ (چو صحرا) دودانه دودانه و (چو معمّا) هر چيز مكرّر.

آيين پنجم

(در حرف ميم [كلمن] با جيم ابجدى)
مج ـ (چو بد) ماج[ر.م] و مجيدن [ر.م] و امر و فاعل از آن و از رشيدى[ر.ض] نقل شده كه مخفّف مجد هم هست و در قديم شايع بوده.
مَجاجَنگ ـ بر وزن و معنى مچاچنگ.
مجار; مجارستان ـ به نوشته بستان السياحة[ر.ض]، نام موضعى است از لرستان و هم ولايتى است از فرنگستان از جمله اقليم ششم كه هوايش سرد و مردمانش مسيحى و تفنگ آن ممتاز است و احمد رفعت[ر.ض] گويد: قطعه اى است تابع دولت اوستريا[اتريش] و اهالى آن، كه در حوالى نه مليون است، عموماً شجاع و دلير و راست گو و غريب نواز و مانند عثمانى ها از جنس اويغور مى باشند، و اين قطعه قديماً دولتى مستقل بوده و مدتى استقلال وى خلل دار گرديده، عاقبت بازهم به اوستريايى ها غالب آمده و اعاده استقلال نمودند تا در 1849 ميلادى ـ مطابق 1266هجرى ـ به جهت حمايتى كه از دولت روس درباره اوستريايى ها به عمل آمد، بازهم مجبور به تسليم و انقياد گرديده و اكثر اكابرشان پناهنده دولت علّيّه[عثمانى ]گرديدند و اكنون باز هم اداره داخليه آن به طور استقلال است.
مجاز ـ (چو شمار) اذن و اجازه داده شده و (چو كَنار) گذشتن و عبور و محل عبور و در اصطلاح علوم عربيّه، لفظى است كه در غير معنى حقيقى خود استعمال يابد. پس اگر اين استعمال به جهت مشابهت معنى غير حقيقى به معنى حقيقى باشد، آن را «استعاره» گويند، همچو استعمال «شير» در مرد دلاور و مانند آن، و اگر به مناسبت على حده باشد، آن را «مجاز مرسل» نامند، همچون استعمال «دست» در نعمت و قدرت و مانند آن، چنانچه «حقيقت» علاوه بر معنى لغوى معروف خود در همان اصطلاح، لفظى را گويند كه در معنى اصلى واقعى خود استعمال يابد، همچون «شير» در جانور درنده معروف.(عر)
مجازِ جنوبى; مجازِ شمالى ـ در اصطلاح نجومى، به مناسبت معنى لغوى مذكور مجاز كه محل عبورومرور است، دو عقده رأس و ذنب را گويند كه در «عقده» مذكور افتاد.
مَجازِ مرسل--->مجاز.
مجازات ـ (ر.ف) مكافات و جزاى عمل دادن و بيشتر در شر استعمال كنند، چنانچه مكافات هم با آنكه مطلق جزاى عمل دادن است، غالباً در خير استعمال يابد ليكن در اين زمان مكافات هم در مورد مجازات اطلاق شود و بالجمله، در زبان پارسى مطلق مكافات را «شيان» گفته و در مقام خوبى، «پاداش» و «پاداشت» و «پاداشن» و «پادش» و يا با باى ابجدى در همه آنها خوانده و در موقع بدى، «كيفر» و «بادافراه» و «بادافره» و «بادفراه» و «بادفره»[گويند].(عر)
مجال ـ (ر.ف) و به پارسى «يارا» و «يارگى» [گويند].(عر)
مجامعت ـ (ر.ف) كه وطى زنان و نزديكى كردن با ايشان است و اجتماع و اتفاق و موافقت را هم گويند.(عر)
مجّان ـ (چو بقّال) رايگان و مردم لاابالى و هر چيز سخت و غليظ و هر چيز بسيار و وافى و كافى.(عر)
مجاور ـ (ر.ف) [همسايه و مقيم در معبد و مشغول به اعتكاف].(عر)
مجاوران ـ جمع مجاور.
مجاورانِ چرخ; مجاورانِ سپهر; مجاوران فلك ـ كواكب، خصوصاً سيّارات.
مُجاهِز--->مجاهز ارواح.(عر)
مُجاهِزِ ارواح ـ كنايه از حضرت بارى و اشاره به وجود مقدّس حضرت رسالت(صلى الله عليه وآله) است، چنانچه در برهان[ر.ض ]گفته و ظاهر آن است كه لفظ مجاهز، عربى است و معنايى مناسب معنى مذكور به نظرم نرسيده. بلى، شايد مجاهز را به معنى مهيّا كننده گرفته، يعنى

صفحه 85 - جلد چهارم
موجود مهيّا كننده ارواح كه خداى تعالى است و در حضرت رسالت(صلى الله عليه وآله وسلم) استعمال كردن هم به جهت علّت غايى خلقت ارواح است ليكن ماده «جهز» از باب مفاعله استعمال ندارد و دور نيست كه مجهِّز ارواح بوده و برهان[ر.ض] تصحيف خوانى نموده و مجهّز به معنى مهيّا كننده صحيح است.
مُجاهِزِ كان; مُجاهِزِ معدن ـ آفتاب و در تحقيق لفظ مجاهز به «مجاهز ارواح» رجوع شود.
مجبور ـ (ر.ف) [ناگزير و بى اختيار].(عر)
مجبول ـ (چو منصور) مجبور و مخلوق و مطبوع و امر فطرى و خلقتى و مرد بزرگ.
مجتبى ـ (ر) (به ضمّ اوّل و سكون ثانى و فتح ثالث و كسر رابع) برگزيننده و اختيار كننده و (با فتح و الف ثالث) برگزيده و امتياز داده شده و بالخصوص لقب مشهور حضرت حسن ابن على ابن ابى طالب(عليهم السلام) است.(عر)
مُجتَثّ ـ (ر) از بيخ بركنده شده و در اصطلاح عروضى، موافق آنچه در «بحر» اشاره نموديم، نام يكى از بحرهاى 19گانه شعر است كه به نوشته بعضى از اهل فن، اصل آن «مَفاعِلُن فَعَلاتُن مَفاعِلُن فَعَلاتُ» بوده و بيشتر مسدّس استعمال كرده و بر وزن «مُستَفعِلُن فاعِلاتُن فاعِلاتُن» آرند و در وجه اين تسميه گويند كه از اجتثاث به معنى از بيخ بركندن است و مسدّس اين بحر را از بحر خفيف اخذ كرده و برآورده اند زيراكه اركان هر دو متّحد و در ترتيب مختلفند كه در اينجا مُستَفعِلُن بر هر دو فاعِلاتُن مقدّم بوده و در آنجا در ميان آن دو مى باشد:
«ز دور نيست ميسّر نظر به روى تو ما را *** چه دولتى است تعالى الله از قد تو قبا را».
مجد ـ (ر.ف) و هم لقب حكيم سنايى است [حكيم ابوالمجد مجدود بن آدم سنايى غزنوى، شاعر بزرگ قرن 6 هجرى كه نخست به مدح شاهان غزنوى مشغول بود اما در پى تغيير حالش در سفر حج به تصوّف و زهد گراييد و در غزنه گوشه عزلت گزيد. از مهم ترين آثار او است: حديقة الحقيقه; سيرالعباد الى المعاد; طريق التحقيق; كارنامه بلخ].
مجدالدين ـ لقب مشهور محمد ابن يعقوب صاحب كتاب قاموس اللغة كه به ابوطاهر مكنّى و نسبش به ابوبكر موصول و در اصل از قصبه كازرون فيروزآباد بوده و تا 7سالگى قرآن مجيد را حفظ نموده، پس در شيراز و بغداد و بلاد شرقيّه هنديّه و مصر و يمن و شامات سياحت ها كرده و در معقول و منقول بالغ درجه اعلى گرديده و در 1414 ميلادى ـ مطابق 817 هجرى ـ در 80سالگى درگذشت و صحيح مسلم را، كه يكى از صحاح ستّه اهل سنت است، در ظرف سه روز در نزد ناصرالدين ابوعبدالله محمد ابن جهبل به طريق ضبط و اتقان خواند و اخذ نمود، چنانچه خودش گويد:
«قرأت بحمدالله جامع مسلم *** بجوف دمشق الشام جوفاً لاسلام
على ناصرالدين الامام ابن جهبل *** بحضرة حفّاظ مشاهير اعلام
و تمّ بتوفيق الاله و فضله *** قرأته ضبط فى ثلاثة أيّام».
مجديّه ـ عنوان يكى از فرق نقشبنديّه [به «نقش بند» رجوع شود] و مخفّف مجيديّه [به «ليرا» رجوع شود] هم هست.
مجذور ـ (چو منصور) مقطوع و بريده شده و رجوع به «جذر» و «قوّه» هم نمايند.(عر)
مجرا ـ (چو خرما) اطاعت كرده شده و جارى شده و (چو صحرا) محل جريان آب و غيره و به هر دو معنى، رسم خط غالبى آن با ياى حطى به عوض الف آخر است ليكن وزن همان است و با الف خوانده مى شود.(عر)
مجرّب ـ هر چيز آزموده و امتحان شده و هم يكى از نام هاى شير درنده است و (به كسر راء) مردم دنياديده و كارآزموده است.(عر)
مجرّد ـ (ر) تنها و عارى از زوايد و كنايه از معنى محض و خالص و مرد زن نكرده و زن شوهر نرفته و در معنى اصطلاحى آن و لفظ مزيد، رجوع به نمايش سيّم از نگارش اوّل آيين سيّم مقدّمه نمايند و به پارسى «وارسته» [گويند].(عر)
مجرگ ـ (چو پلنگ) كار بى مزد و بى اجرت و با زور و ستم

صفحه 86 - جلد چهارم
و كار همچنانى را امر فرمودن.
مَجَرَّه--->كاه كشان.(عر)
مجرى ـ (چو هندى) صندوقچه معروف و هم ظرفى است كه عطّاران و داروفروشان متاع و داروهاى خود را در آن گذارند و به عربى، (چو پشتى) اجرا كننده و (چو خرما) اجرا شده.
مجريط ـ (ل) رجوع به «مادريد» نمايند.
مجس ـ (چو قمر) دواخانه و جاى دواسازى اطبّا.
مجسط ـ (چو شكست) به نوشته برهان[ر.ض]، نام حكيمى بوده پارسى نژاد كه كتاب مجسطى بدو منسوب است و آن، نام كتابى است مر مغان [زرتشتيان] و آتش پرستان را در دين آتش پرستى كه تأليف همان حكيم است و لفظ مجسطى نام كتابى ديگر نيز هست از اقليدس، حكيم يونانى، در فن رياضى و در فرهنگ انجمن آرا [ر.ض ]فرمايد: اين خطا است زيراكه مجسطى از حكيم بطلميوس است نه از اقليدس و توضيح اجمالى اين مدعا موافق نوشته بعضى از فضلاى عصر، آنكه مجسطى (به كسر ميم و جيم) اكبر و اعظم تمام كتب مؤلّفه در فن هيئت است و آن از تأليفات بطلميوس قَلوذى و اصل و اساس ساير كتب مؤلّفه در اين علم بوده و همه آنها خوشه چين خرمن وى هستند و تمامى قواعدى كه بهواسطه آنها اوضاع علوى و سفلى را ثابت و محقق توان نمود در آن مذكور است و آن در اصل به زبان يونانى و نام اصلى يونانى آن «ماتى ماتيكى سينتاقسيس» بوده، يعنى تركيب رياضى و حنين ابن اسحاق[پزشك و مترجم قرن 3هـ] به امر مأمون عباسى ترجمه اش نموده و در نزد حكماى عرب به اسم مجسطى كه به معنى اكبر و اعظم است، مشتهر گرديد. سپس حجاج ابن يوسف كوفى و ثابت ابن قره حرانى[مترجمان اوايل خلافت عباسى ]به اصلاح و تلخيص آن پرداخته، بعد از چندى خواجه نصيرالدين طوسى[قرن 7هـ] كتاب مجسطى را محرّر فرمودند و فضل ابن حاتم تبريزى [رياضى دان قرن 3هـ] كتاب مزبور را شرح نموده و محمد ابن جابر [منجّم قرن 3هـ] مختصرش گردانيد و نسخه اصلى يونانى اين كتاب مدت ها مجهول مى بود ولذا همان ترجمه عربى را اهالى فرنگ به زبان لاتينى ترجمه كرده و آن را تجريف المجسطى كه نام عربى آن بوده و الماجست نام نهادند و بعد از چندى همان نسخه اصلى يونانى آن را نيز به دست آوردند و رجوع به «هيئت» هم شود.
مجسطى گشاى ـ كسى كه مطالب كتاب مجسطى[ر.م] را فهميده و حل نمايد و بالخصوص لقب خواجه نصيرالدين طوسى[قرن 7هـ] است.
مجسّم ـ (چو معلّم) هريك از آحاد فرقه مجسّمه[ر.م ]است و (با فتح سين) هر چيز بزرگ شده و جسم شده و بيشتر در چيزهايى اطلاق نمايند كه در اصل از قبيل اعراض بوده، پس در واقع يا ظاهر نظر مانند اجسام اصليّه محسوس باشد.(عر)
مجسّمه ـ (به فتح سين) مجسّم (با فتح آن) [ر.م] الاّ اينكه در مؤنث استعمال نمايند و بالخصوص آنچه از سنگ و معادن و فلزات به صورت انسانى يا حيوانى ساخته باشند و (به كسر سين) عنوان مشهور طايفه اى است از يهود و فرقه قليلى از اهل سنّت كه خداى تعالى را جسم دانسته و صاحب اعضا و جوارحش پندارند و اهل ملامسه و مصالحه و معانقه اش دانند و بعضى به حلول وى هم معتقد هستند و ايشان را مشبّهه نيز گويند. و ايشان از براى خدا مكان ثابت كرده و گويند هر چيز را كه مكان نبود معدوم بود و گفته اند كه خدا بر عرش نشسته و داراى نزول و حركت بوده و پاى بر كرسى نهاده و شب جمعه به آسمان اول مى آيد. بالجمله، اين گونه خرافات در ميان برخى از حنابله معروف است.(تَعَالَى عَمَّا يَقُولُونَ عُلُوًّا كَبِيرًا)(اسراء، 43) و ازآن رو كه بسيار سخيف و بديهى البطلان است، حاجت به ذكر معايب آن ندارد و مقصود از نقل چند كلمه از خرافات ايشان، آن است كه به مقايسه اين گونه موهومات قدر حقايق دينيّه خود را كه از منبع علوم احكام پيشوايان دين مأخوذ گرديده بدانى، (الْحَمْدُ للّهِ الَّذِي هَدَانَا لِهَذَا وَ مَا كُنَّا لِنَهْتَدِىَ لَوْلاَ أَنْ هَدَانَا اللّهُ)(اعراف، 43).
مجعّد ـ (چو مسلّط) موى سر كه كوتاه باشد و يا پيچ اندرپيچ باشد و به پارسى «چنگله» و «غَف» و «كرس»

صفحه 87 - جلد چهارم
و «كرسه» و «كورس» و «كلاله» و «كلالك» و «گلاله» و «گلالك» [گويند].(عر)
مَجَك ـ بر وزن و معنى مچك.
مُجگان ـ بر وزن و معنى مژگان.
مجلس ـ (ر.ف) و به پارسى «انجمن» و «اَرسَن» [گويند].(عر)
مجلس افروز ـ شمع و چراغ و شراب انگورى و نغمه اى است از موسيقى و كنايه از ياران مهوش و جانان دلكش هم هست.
مجم ـ (چو قمر) سينه.
مجمر ـ (چو دلبر و دختر) عود و هرآنچه نباتات خوش عطر در آن سوخته و خانه را دود و دخان نمايند و (چو معلّم) كسى كه موى سر خود را در پشت سر گره زده و نگذارد كه پايين رود و (چو مسلّط) جايى كه سنگ هاى ريزه در آن اندازند.(عر)
مِجمَرِ آتش ـ آفتاب و آتشدان.
مِجمَرِ نقره پوش ـ دنيا و عالم.
مجمره ـ بر وزن و معنى مجمر، با زيادتى هاء در آخر و هم در اصطلاح نجومى، نام يكى از صور 48گانه فلكى است كه در «برج» اشاره نموديم و آن از هفت كوكب مركّب و عودسوزى را ماند كه شعله زده باشد.
مجمره آتش ـ آفتاب و آتشدان.
مجمره نقره پوش ـ دنيا و روزگار.
مجمع ـ (ر.ف) [محل گرد آمدن; توده; انبار; كتاب و مجموعه].(عر)
مجمع البحرين ـ علاوه بر معنى لغوى تركيبى خود، نام كتابى است مشهور به ترتيب لغت كه به جهت حل غرايب قرآنيّه و مشكلات اخباريّه بدين اسم مسمّى گرديده [مجمع البحرين و مطلع النيّرين تأليف فخرالدين محمد طريحى، قرآن پژوه و محدّث شيعى قرن 10هـ] و در اصطلاح بعضى از ارباب جغرافيا، به مناسبت معنى لغوى تركيبى، خصوص مجمع و ملتقاى بحر روم [درياى مديترانه] و بحر فارس است، اوّلى از طرف مغرب و دوّيمى از سمت مشرق و در تاريخ بحيره[ر.ض ]از بزرگان اين فن نقل كرده كه در جزيره مجمع البحرين ميلى[مناره اى ]ساخته اند به بلندى صد گز كه بر سر آن غُرابى[كلاغى] است و اين ميل در شب، نيكو روشن شود و چون اهالى آنجا را مهمانى رسد، آن غراب فرياد كند. پس اهالى تهيه سامان مهمانى كنند.
مجن ـ (چو قمر) پسر.
مجنح ـ (چو دختر) رجوع به «گل خوش نظر» شود.(عر)
مجنده ـ (چو طَبَرزه) پسر.
مجنّس ـ (چو مسلّط) رجوع به «جناس» شود و هم اسمى است كه از يك طرف عربى و از طرف ديگر تركى باشد.(عر)
مجنون ـ (ر.ف) و رجوع به «ليلى» هم شود.(عر)
مجوّز ـ (چو مسلّط) هر چيز مباح و حلال و اذن داده شده و (چو معلّم) هر چيزى كه سبب جواز و حلالى چيزى ديگر باشد و شخص جايز كننده را نيز گويند.(عر)
مُجَوَّزه ـ (ل) به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، عمامه اى است اسطوانى شكل كه قديماً پادشاهان دولت علّيّه [عثمانى] در ايّام عاديّه و رسميّه مى پيچيدند و نخست امتياز آن از طرف سلطان سليمان قانونى [دهمين پادشاه عثمانى در قرن 10 هـ] به يك نفر عربى كه در تيراندازى مهارت تامه داشته، عنايت شده، پس امتياز مخصوص كسانى كه در تعليم خانه ينگى چرى ها [بخشى از سپاه عثمانى ]ممتاز بودند، گرديده و عاقبت در ميان بعضى پاشاها [رتبه اى از مراتب كشورى و لشكرى] نيز معمول گرديد.
مجوس ـ (چو عمود) امتى است كه به پارسى به «گبر» موسوم بوده و زن كردن مادر و دختر و خواهر و عمه و خاله و تمامى محارم را روا شمرده و اباحه اين عادت منحوسه را به حضرت آدم ابوالبشر(عليه السلام) و حضرت شيث(عليه السلام) نسبت دهند و احمد رفعت[ر.ض] گويد: نام مذهبى است كه در هند و چين و بعضى از نواحى تركستان [آسياى مركزى ]معمول و اهالى آن به مجوس موسوم مى باشند و مظنون آن است كه از فرق صابئيّه[به «صاب» رجوع شود ]باشند كه نخست از آذربايجان و پاره اى

صفحه 88 - جلد چهارم
نواحى ديگر ايران در چين انتشار يافته و در زمان دارا[ر.م ]به دستيارى زردشت نيز در چين به نام بودا و لامه و ساير اسامى مختلفه به رنگ هاى گوناگون به بروز آمده و در هر ولايتى به قالبى افتاده و به چندين شعبه منشعب گرديدند و پيوسته در آتشگده ها آتش سوزانده و هر صبح به جهت تعظيم و تقديس شمس، پاره اى اذكار و اوراد خوانده و گويند كه ارواح بعد از مردن از هفت در كه هريكى به يكى از معادن منسوب بوده و در تحت حكومت يكى از سيّارات است، گذشته و بر شمس كه مقرّ سعدا است، واصل شوند، و اين است كه پاپاس هاى [روحانيان] ايشان در ياد گرفتن قواعد نجوم و هيئت جدى وافر به كار برند و بعضى از عقايد فرق مجوسى اخيراً به فرق ظاهره از مسلمين نيز از قبيل قرامطه[ر.م] و باطنيّه و اسماعيليّه و بابكيّه و محمّريّه [به«بابك» و «اسماعيليّه» رجوع شود ]و مانند ايشان سرايت كرده است و رجوع به «بودا» و «زردشت» هم نمايند و به «موى گوش» هم رجوع شود.(عر)
مجوّف ـ (چو مسلّط) هر چيز تهى ميان.(عر)
مُجّه ـ بر وزن و معنى مچّه.
مجهّز ـ (چو معلّم) رجوع به «مجاهز» شود.(عر)
مجهّزِ ارواح; مجهّزِ كان; مجهّزِ معدن---> مجاهز.
مجهول ـ (ر.ف) و در معنى اصطلاحى آن و «معلوم»، رجوع به دستور ششم از نگارش دويّم از آيين سيّم مقدّمه نمايند.(عر)
مجهول مطلق--->وحدت وجود.
مجهول النّسب ـ (ر.ف) و به پارسى «اشوغ» و «آشوغ» [گويند]. (عر)
مجهوليّه--->عجارده.
مجيد ـ (ر) بزرگ و عظيم و بالخصوص از اسماء حسناى الهى است.(عر)
مجيدى; مجيديّه ـ (ر) رجوع به «ليرا» نمايند.

آيين ششم

(در حرف ميم [كلمن] با جيم پارسى)
مچ ـ (چو دل و بد) مچيدن [ر.م] و امر و فاعل از آن.
مچاچنگ ـ (چو دماوند) چيزى است كه از چرم و غيره، مانند آلت تناسلى ساخته و زنان پرشهوت به كارش برده و آتش سوزان شهوت را بدان فرو نشانند و آن را «جيزجنگ» و «جيزخنگ» هم [گويند].
مَچَرگ ـ بر وزن و معنى مجرگ.
مچفس ـ (چو سمند) نهى از چفسيدن[چسبيدن].
مچك ـ (چو قمر) مرجمك[ر.م] و يا بادام تلخ كوهى، خصوصاً آنچه بريانش كرده و در شورباها اندازند و يا در غذاهاى دوايى به كار برند.
مچلگا ـ (ل) عهد و پيمان گرفتن.
مَچوقان ـ (چو عموجان) به فرموده مخزن[ر.ض]، نام يكى از ادويه جديده است كه نصارى [مسيحيان] آن را از بلدى مچوقاننام از بلاد آمريك آرند و آن بيخ نباتى است سفيدرنگ شبيه به فاشرا[ر.م] و نبات آن كثيرالاصول، شاخه هاى آن مفروش بر زمين و برگ آن مدوّر و در آن رگ هاى بسيار و ثمر آن شبيه به گشنيز و در خوشه اى، مانند خوشه تاجريزى[ر.م] و در وسط تابستان در تموز مى رسد و بيخ آن سطبر سفيد، مانند بيخ فاشرا و بعضى آن را بيخ فاشرا دانسته و چنين نيست زيراكه آن با حدّت است و در اين حدّتى نيست و در پزشگى نامه[ر.ض] فرمايد: مچوكان (كه همان مچوقان است) كه به فرانسه «مشوكان» گويند، ريشه نباتى است كه در مكزيك مى رويد و در خواص مسهله چندان مطمئن نيست و اغلب محتمل الاثر است و لهذا امروز استعمال آن را در طب ترك كرده اند.
مَچوكان--->مچوقان.
مچّه ـ (چو جثّه) كه بعضاً با جيم ابجدى هم استعمال كرده و «موجه» و «موچه» و «تملول» و «برغست» نيز گفته و به عربى «قُنابَرى» و «غملول» نامند، گياهى است زردگل كه به چاروايان دهند و يا تره اى است بهارى و تيز طعم كه پخته تازه اش را خورده و خشكيده اش را به چاروا دهند و يا گياهى است بهارى و خودرو و خوردنى و شبيه به

صفحه 89 - جلد چهارم
اسبناخ[اسفناج] و اندك تلخ و تند و قريب به شِبرى[يك وجب] و ساقش باريك و گلش سفيد و ريزه و تخمش در غلاف و به قدر نخودى و در هر غلافى چهار عدد و بسيار شبيه به خردل است و بيشتر در ميان زراعت و كنار جوى آب رويد و در آش ها داخل كنند.
مچّه با; مچّهوا ـ آش مچّه[ر.م].
مچيدن ـ (چو رَسيدن و دِريدن) ديدن و برماسيدن[ر.م] و به ناز و غمزه خراميدن و غصب نمودن و حق ديگرى را با زور و تعدى اخذ كردن.

آيين هفتم

(در حرف ميم [كلمن] با حاى حطّى)
محّ ـ (چو حقّ) كهنه شدن و جامه كهنه و (چو مُدّ) خالص و زبده و زرده تخم مرغ يا توى آن، هرچه هست.(عر)
محاجم ـ (چو مساجد) دواى مخلّصه [ر.م].
مُحاسب ـ (ر.ف)[حساب كننده].(عر)
مُحاسبه ـ (ر.ف) [شمار كردن; دقت در حساب].(عر)
محاصره ـ (ر.ف) [گرداگرد گرفتن و محصور كردن].(عر)
مُحاضره ـ (ر) زانوبه زانو نشستن، خصوصاً با سلطان و مغالبه كردن و روبه رو ستيزه نمودن و اسب دوانى و تيراندازى كردن دو كس با يكديگر و حاضرجواب شدن و جواب فورى دادن و در اصطلاح، علمى و ملكه اى است كه به دستيارى آن، كلمات مخصوصه و يا معانى معيّنه كلمات ديگران را در محل مناسب خود آنها كه مطابق مقتضاى حال باشد، ذكر و ايراد نمايند و فايده اش آن است كه در نقل كلام غير و تطبيق آن به مقتضاى مقام به غلط و خطا نيفتد، به خلاف علم معانى كه تطبيق كلام خود است نه ديگران با مقتضاى حال و اقتضاى مقام. و در فن محاضره كتاب هاى بى شمار از اجلّه مأثور است، خصوصاً ربيع الابرار زمخشرى و اغانى ابوالفرج اصفهانى كه در غايت لطافت و زيبايى و مشهور آفاق است و رجوع به «محاوره» هم نمايند.(عر)
محاط ـ (چو شمار) هر چيزى كه با چيزى ديگر احاطه شده و در ميان آن واقع باشد.(عر)
محاق ـ (چو چنار و كَنار و خمار) شب آخر ماه و يا سه شب آخرين آن و يا مختفى بودن ماه است از انظار ما، كه نه صبح نمايان شده و نه شام پديدار گردد و رجوع به «خسوف» هم شود.(عر)
محال ـ (چو كَنار) حذاقت و مهارت و حدّت نظر و قدرت تصرّف در امور، و بدين معنى ميم آن زايد و در اصل، اجوف و از «حول» اشتقاق يافته و (چو خمار) چيزى كه از همه جهت فاسد باشد و هرآنچه از جاده حق منحرفش نموده باشند و كلامى كه از تحت قانون خارج باشد و مجازاً در هر امر باطل و ممتنع و غير ممكن استعمال نمايند كه به پارسى «ناباى» و «نابايست» و «نابايسته» و «ترفند» و «تروند» و «تركند»[گويند] و اشتقاق اين معنى نيز مثل سابق است و (چو بقّال) محيل و مكار و شيطان و (چو چنار) هلاك و اهلاك و عذاب و عقاب و مخاصمه و جدال و شدّت و قوّت و قدرت و عداوت و مكر و حيله و سخن چينى و امرى را با تدبير و مكر و حيله به عمل آوردن و بدين دو معنى آخرى، ميم آن اصلى و صحيح الحروف و از «محل» مشتق شده و (چو كَنار با تشديد آخر) جمع محلّ ـ به معنى مكان ـ است و همين است كه در مورد صوبه و ناحيه و ولايت و نظاير آنها استعمال نمايند، همچو: محال عراق و محال آذربايجان و مانند آنها و بدين معنى هم ميم آن زايد و در اصل از «حلل» اشتقال يافته و مضاعف است.(عر)
محالات ـ جمع محال به هر معنى كه باشد و در اصطلاح علمى به نوشته بعضى، عبارت از علم مذاهب است، يعنى معرفت كمّيّت طرق مذاهب بنى آدم و كيفيّت عقايد و اختلافات ايشان و فايده اش آنكه از تفصيل عقايد و اديان باخبر شده و فضيلت ملّت محمدى(صلى الله عليه وآله) را بر غير آن مكشوف دارند تا سرّ (كُنْتُمْ خَيْرَ أُمَّة أُخْرِجَتْ لِلنَّاسِ)(آل عمران، 110) به ظهور پيوسته و در دين خود راسخ شده و بصيرتشان در اتّباع حق زياد گردد.
محاوره ـ (ر) مجاوبه و گفتوگو كردن دو كس با هم و مراجعه در كلام و در اصطلاح، علمى است معروف و عبارت است از معرفت مواقع كلام و بدايع حديث يا

صفحه 90 - جلد چهارم
طبقات اقوام، موشّح به لطايف و نكات و امثال و ابيات، و بعضى، اين فن را «علم محاضره» گويند و رجوع بدانجا هم شود. و ازآن رو كه اين فن بس عالى و عهده دار قسمت عمده اصول و آداب انسانيّت و مردمى است، ذكر اجمالى پاره اى فصول آن را زينت بخش اوراق مى نماييم:
   بدان ـ ايّدك الله ـ كه امتياز نوع انسانى جز به فضيلت نطق و مزيّت بيان نيست، چنان كه گفته اند: «لولا اللسان ما الانسان الاّ صورة ممثّلة أو بهيمة مهملة» و مراتب آن در فصاحت و بلاغت بى نهايت مى باشد و در بسيط زمين از صنايع ارباب هنر و بدايع استادان دانش پرور هيچ يادگارى پايدارتر از سخن نبوده و هيچ تذكره و اثرى پاينده تر از نتايج افكار نباشد، پس صواب آن است كه متكلّم هر چند تواند در تهذيب و تحسين كلام خود، كه در حقيقت ميزان عقل و نمايش دانش است، كوشيده و سخن سنجيده و پسنديده گويد و چندى از آداب عمده آن را در ضمن ده ماده مذكور مى داريم:
   1. كذب و ناحق كه سهل است، بسيارى از راست هاى دروغ نما و از كلمات حق و راست را هم كه بالاخره مؤدّى بر ندامت و وبال بوده و منتهى بر تضييع جان و مال باشد و سخن مقبول نيفتاده و اسباب وهن و ذلّت فراهم آيد، بر زبان نراند. از ابوالمعالى نقل است كه شبى در گنجه در خدمت امير ابوالسوار[از پادشاهان ارّان در كشور آذربايجان و ارمنستان در قرن 5هـ] بودم و از عجايب هر ولايتى سخن مى رانديم. در آن اثنا من گفتم: در حوالى جرجان [گرگان] چشمه اى است كه در آن كرمى است استركنام و اگر كسى آب آن را برداشته و پاى بيرون نهد، آن آب تلخ شود. پس امير با ديگران مشغول مكالمه شده و من به فراست دريافتم كه وى اين سخن را بر كم خردى من حمل كرده، پس قاصد از گنجه به جرجان فرستاده و بعد از چهار ماه شهادت نامه علما و اعيان و تمامى عدول [عادلان و راست گويان ]جرجان را پيش امير بردم. امير تبسم كرده و گفت: دانم كه از چون تويى دروغ نيايد ليكن چرا راستى بايد گفت كه چهارماه روزگار برده و در فهمانيدن راستى آن و قبولانيدن آن شهادت نامه اقليمى به اقليمى ديگر فرستاده شود؟
   2. در جايى كه ادا كردن يك معنى به چندين عبارت ممكن باشد، مقصود خود را به صورتى تأديه نمايد كه خالى از مفسده باشد. گويند هارون الرشيد شبى در خواب ديد كه همه دندان هاى او فرو ريخته. پس، از اين معنى ترسيده و جماعت وزرا و ندما را طلبيده و خواستار تعبير آن گرديد. در جواب متفقاً گفتند كه تمامى اقارب خليفه پيش از وى بميرند. هارون از سخن ايشان رنجيده و از پيش خود رانده و دو تن از معبّران را احضار فرمود. يكى از ايشان هم مانند وزرا جواب داده و ديگرى گفت: «بشارت كه عمر خليفه از همه خويشاوندانش درازتر باشد». هارون بسيار خوشدل شده و به خلعتى فاخرش بنواخت، با آنكه در حقيقت ميان اين تعبير با تعبير سابق فرقى نبود.
   3. الفاظى را كه متضمّن قبحى باشد، بر زبان نرانده و احتراز از آنها را واجب داند، چنان كه روزى مأمون از مكتب آمده بود. پدرش، هارون، از وى پرسيد كه: چه مى خوانى؟ پاسخ داد: «باب جمع». هارون گفت: «جمع مسواك چيست؟» مأمون از لفظ مساويك كه علاوه بر جمع مسواك، جمع سوء مضاف به كاف خطاب هم بود، يعنى بدى هاى تو، عدول كرده و گفت: «ضدّ محاسنك يا اميرالمؤمنين». هارون را پسنديده آمد و با وجود اينكه فرزندان بزرگ تر از او داشت، وليعهد خودش گردانيد. و نقل است كه هارون به كاتب خود گفت: «أنت كتبت هذا». كاتب گفت: «لا و ايّد الله اميرالمؤمنين». هارون بهواسطه زيادتى «واو» خلعتش داد به خلاف قضيه عمر كه روزى از اعرابى پرسيد: «عطيّه ات رسيده يا نه»؟ اعرابى گفت: «لا رحمك الله». عمر گفت: «چنين نگو بلكه بگو لا و رحمك الله». و صاحب ابن عبّاد [وزير آل بويه در قرن 4هـ] از يكى پرسيد كه: «فلان كار را كردى يا نه»؟ جواب داد: «لا اطال الله بقاك» صاحب فرمود: «فرّق بين روحك و جسدك و قل لا و اطال الله بقاك».
   4. ملاحظه كند كه در خطابات كنائيّه و يا صريحه او اگر كسى به مثل آن جواب دهد بدش نيايد و ندامتش

صفحه 91 - جلد چهارم
نكند، چنان كه گويند: در عهد امير خلاف[از خاندان صفارى در قرن 4هـ ]كه حاكم خراسان بود، جوانى بود نيشابورى كه از همه جهت ماننده او بوده و هيچ كس ميان ايشان فرق نكردى. روزى امير از او پرسيد كه: «مادر تو به رسم مشاطّگى [آرايشگرى] يا خريدوفروش هرگز به خانه هاى بزرگان رفتى»؟ جواب داد كه: «مادرم هرگز از خانه بيرون نرفتى اما پدرم در باغ هاى بزرگان به نشاندن درختان و آب دادن بستان بسيار رفتى». امير از سؤال خود بسيار منفعل شده و پيوسته به غائله ندامت گرفتار بود.
   5. اگر بزرگى او را به فضيلتى تحسين كرده و بر فقدان آن تأسّف نمايد، وى بدان نازش و افتخار نكرده و عذر آن را به وجهى خواهد كه فوت آن بر خاطر آن بزرگ آسان گردد. گويند هارون حُسن خط اسماعيل صبيح را آرزو كرد. اسماعيل گفت: «اگر خوبى خط از فضايل و كرامت بودى، سزاوارترين مردمان بدان، حضرت رسالت(صلى الله عليه وآله)مى بود و چون آن حضرت از اين صناعت بى قسمت بود، بايد كه خليفه از نقصان آن تأسّف ننمايد». هارون را پسنده افتاد و خلعتش داد.
   6. اگر بزرگى با او سخن گويد، به غير او ملتفت نشود كه التفات به غير در آن وقت متضمّن دو فساد است، يكى آنكه آن بزرگ توهّم نمايد كه در سخنان او خطايى واقع شده و از آن متغيّر گردد، و ديگرى آنكه توهّم نمايد كه به سخنانش اعتنا نشده و ازاين رو در غضب آيد.
   7. مناسبت زمان و مكان و اشخاص و مانند آنها را مرعى دارد كه هر سخن را به هر كس نتوان گفت و در هر جا به زبان نتوان آورد و در هر زمان تكلّم بدان نتوان نمود، مثلاً پيش گدا سخن مناسب اغنيا نگويد و از همه كس توقع مطالب سياسى ننمايد و در ايام جشن و سرور و مجالس خير و سور حكايتى مناسب عزا نراند و در محافل انس و وفاق، ذكر وحشت و افتراق نكند و در مجالس عزا مزاح و ملعبه و سخنان خنده آور را كناره گذارد كه همه اينها فال بد و تطيُّر و در نزد عقلا مذموم است. نقل است كه مأمون عباسى با ندما خلوتى كرده و مشغول مباحثه بود. كسائى [ابوالحسن على بن حمزه از ائمّه قرائت ]اذن خواسته و آمده و نشسته و به طريق اعتذار گفت: «و أىّ نعيم لا يكدّره الدهر»؟ مأمون منقبض [گرفته] شده و گفت: «اضاع العمر فى الادب و لم يتأدّب». و بالجمله از تكلّم با الفاظى كه سامع با آنها تطيّر [فال بد گرفتن] نمايد، احتراز كند.
   8. از سخنان لاف و گزاف اجتناب ورزيده و خود را به هزل و مزاح منسوب ننمايد كه با فروتنان سبب جسارت ايشان بوده و با بزرگان جهت حقد و عداوت ايشان گردد.
   9. از تهمت و افترا كناره جسته و در عيب جويى كسان مبالغه ننمايد و پيوسته نيكوگوى و نيك محضر باشد تا پيش همه محبوب و مقبول افتد.
   10. پيش از سؤال سخن نراند و اگر كسى حكايتى پيش آرد، بگذارد كه وى آن سخن را به اتمام رساند و اگر اطلاعش به همان حكايت بيشتر باشد و يا تقريرش خوش تر، بدان اشاره نكند كه صاحب سخن خجل گردد و آنچه از ديگران پرسند، او جواب نگويد و به سخنان سرّى و پوشيده ديگران گوش ندهد و با جهّال و اراذل مناظره نكند كه در اين حال جراحتى بر دلش افتد كه مرهم نپذيرد و تا سخن را مجال نيابد شروع ننمايد، چه هنگام ملال اگر در سخن خود سحر حلال [كنايه از شعر و كلام فصيح و مأخوذ است از حديث «إنَّ مِن البيانِ لَسِحراً»] نمايد، همه عين محال به نظر آيد:
«مجال سخن تا نيابى ز پيش *** به بيهوده گفتن مبر قدر خويش»
   و از پرگويى اجتناب نمايد و در مجالس با كسى سخن پنهانى نگويد، خصوصاً در مجالس بزرگان كه كينه اش در دل ايشان جا گيرد. و در اثناى سخن با چشم و دست و ابرو اشاره نكند. و حركات و اقوال و احوال ديگران را نقل و حكايت نكند. و سخن حكمت و دقيق را به همه كس نگويد كه بدان سخن ظلم كرده و از اهل هوش مضايقه ننمايد كه بر او جفا نموده. و تا تواند از قانون شرع و عقل تجاوز نكند. و بر مزاج سامع سخن نراند كه فساد آن بسيار و غائله آن به خود او و سامع و ساير مردمان خواهد رسيد. و اگر دو نفر با هم سخن گويند، بى جهت از آن استفسار

صفحه 92 - جلد چهارم
نكند. و از چيزى كه شأن او نيست سؤال نكند. و در نزد بزرگان در دعا و تملّق مبالغه و افراط نكند كه علامت ضعف نفس است. و هرچه را كه خواهد بگويد، اوّل در خاطر خود مقرّر كند. و در حضور بزرگان بسيار دعواى [ادعاى] فضل و دانش نكند و در الزام ايشان نكوشد و از كثرت مجالست ايشان فضول و گستاخ نگردد و مبادرت بر معاشرت ننمايد كه كينه و مؤاخذه بزرگان نيز مانند خودشان بزرگ و سخت بوده و تمهيد عذرخواهى دشوار باشد. و اگر ناچار سخنى مكروه طبع سامع را بر زبان راند، كراهت قلبى خود را هم بفهماند، مثلاً در موقعى كه از خسارت مالى يا جانى وى سخنى به ميان آيد با لفظ «خدا نكرده» و مانند آن مقرون نمايد.(عر)
محتاط ـ (چو سُرخاب) مردم با احتياط است و آن عبارت است از آنكه در هر امرى راه اطمينان را پيش گيرد و هر چيز را محافظت نمايد و در لوازم نگهدارى دين و جان و مال خود بكوشد و به احتمال احتياج و لزوم، به عملى اقدام نمايد بدون اينكه فعلاً احتياجى داشته باشد و اطراف چيزى را احاطه نمايد.(عر)
مُحتَسِب ـ (ر) حساب كننده و ظن و گمان كننده و اجتناب كننده و امتحان كننده علم يا مال ديگران و كسى كه اولاد وى در بزرگى بميرند كه اگر در صغيرى بميرند، او را مفترط گويند و هم كسى را گويند كه كارى را محض به جهت رضاى خدا كرده و ذخيره دينى خود نمايد. و به هر معنى كه باشد، مصدر آن «احتساب» است كه به معنى كردن يكى از كارهاى مزبوره است. و بالجمله به مناسبت همين معنى آخرى است كه شحنه و داروغه را هم محتسب گويند زيراكه قديماً ارتكاب اين امر از هر كس كه بودى، محض به خاطر خدا مى بود.(عر)
محجر ـ (چو عنبر) حرام و اطراف قريه و (چو مجلس و دلبر) عمامه و اطراف قريه و باغ و بستان و اطراف چشم و هرآنچه از روى زنان از اطراف نقاب ظاهر و نمايان باشد و منع و نهى و قدغن و محل منع و نهى و قدغن را هم گويند و از تكيه گاه معروفى كه كنار بام و صفّه و پلكان ها و مانند آنها از چوب و آهن و غيره درست نمايند نيز، كنايه آرند و آن را به پارسى «بزندار» و «پكول» و «پكوك» گويند و همين معنى است كه اهالى ما تحريف داده و «معجر» گويند.(عر)
محجوب ـ (ر) ممنوع و مستور و پوشيده و كنايه از بيمار لاغر و مردم كم بيناتر و با حجاب و عصمت نيز هست و بعضاً بينىِ در و چوب پژاوند و مترس [چوبى كه پسِ در اندازند تا محكم شده و گشوده نگردد] را نيز گويند و مؤنّث آن، محجوبه است.(عر)
محجوبه ـ (ر) مؤنّث محجوب[ر.م] و چوب زيرين چارچوبه در.(عر)
محجوبه احمد ـ همزه آن [كلمه احمد] كه حرف اوّل آن و به منزله چوب زيرين در است كه ساير اجزاى در بر روى آن قوام يافته، چنانچه نظامى در تقدم وجود حضرت رسالت(صلى الله عليه وآله) كه عقل اوّل است، گفته:
«تخته اوّل كه الف نقش بست *** بر در محجوبه احمد نشست».1
محجور ـ (ر) ممنوع و در اصطلاح فقهى، خصوص كسى را گويند كه در ديانت حقه اسلاميّه از تصرف در اموال خود ممنوع باشد و آن صغير و ديوانه و مفلس و بنده زرخريد و سفيه و مريض است نسبت به وصيّت هايى كه زياده بر ثلث ماملك خود باشد.(عر)
محدّب ـ (چو مسلّط) مردم پشت خميده و هر چيز خمانيده و در اصطلاح هندسه و ارباب هيئت، سطح برآمده بالايى اجسام گرد كروى را گويند، چنانچه سطح درونى تحتانى آنها را كه گرد است، «سطح مقعّر» گويند.(عر)
محدث ـ (چو منكِر) احداث و اختراع كننده و (چو دختر) احداث و اختراع شده و هر چيز نوظهور و تازه برآمده و نام آبى است در تهامه و منزلى است در راه مكه و تاريخ جلالى[ر.م] را نيز «تاريخ محدث» هم گويند، چنانچه در تركيبات «تاريخ» مذكور افتاد و (چو معلّم) خبر دهنده و نقل كننده حديث و (چو مسلّط) خبرْ داده شده و كسى كه از براى او نقل حديث نمايند و هم كسى را گويند كه ظن و

1. مخزن الأسرار، در نعت رسول اكرم(صلى الله عليه وآله وسلم).

صفحه 93 - جلد چهارم
گمان و حدس و تخمين او صحيح و مطابق واقع افتد.1(عر)
محراب ـ (ر) مردم شجاع و كثيرالحرب و قصر و غرفه و صدر خانه و نمازخانه و نيستان و بيشه و گردن چاروا و دابّه[حيوان; جنبده] و خانه شير درنده و منزل شخصى خود سلطان كه تنها مخصوص خودش بوده و در آنجا از مردم كناره جويد و مسجد و معبد را هم گويند و هم به معنى معروف و آن، موضعى است از مسجد كه امام جماعت در آن ايستد. از اصمعى[لغوى و اديب قرن 2 و 3هجرى و مؤلف كتاب الاشتقاق] نقل شده كه قصر را محراب گفتن به جهت آن است كه محراب لغتاً اشرف و مقدم ترين مجالس است و به همين جهت طرف مقدّم مسجد را هم كه موضع امام است، محراب گويند و ابن انبارى[فقيه و نحوى قرن 6هجرى و مؤلّف الاعراب فى حل الاعراف] نقل است كه محراب مسجد را بدين اسم موسوم داشتن به جهت اين است كه امام جماعت در آنجا منفرد بوده و از مردمان دورى گزيند و ظاهر آن است كه چون در آنجا امام با شيطان طرف محاربه بوده و يا با نفس خود در سر محاربه است كه حضور قلب آورده و دل خود را از غير خدا فارغ نمايد، بدين اسم (محراب) اختصاص يافته كه مجازاً به معنى حربگاه و محل حرب استعمال شده.(عر)
محرابِ جمشيد ـ آتش و آفتاب و جام جهان نما[به «كيخسرو» رجوع شود].
محرابِ زردشت ـ آتش.
محرابِ شِكَربوره ـ سنبوسه قندى[ر.م].
محرّر ـ (چو مسلّط) آزاد كرده شده و فرزندى كه پدرش از براى خدمت مسجد و اطاعت خدايش معيّن كرده باشد و مطلبى كه خالص و منقّح بوده و مجرّد از حشو و زوايد باشد و نامه و كتابى كه از عيب و غلط پاك شده و سقط و حروف آن را اصلاح كرده باشند و (بر وزن معلّم) فاعل و مرتكب اين امور را گويند و اينكه در اصطلاح اهالى ما در معنى كاتب و نويسنده استعمال كنند مأخذى ندارد. بلى، دور نيست كه به مناسبت يكى از دو معنى آخرى در اين معنى مجازاً استعمال كرده باشند.(عر)
محرّران ـ جمع محرّر[ر.م].
محرّرانِ چرخ; محرّرانِ سپهر; محرّرانِ فلك ـ كواكب، خصوصاً سيّارات، چنانچه در بعض كتب لغت نوشته اند ليكن معنى، مناسبتى ندارد و شايد به مناسبت معنى سيّمى لفظ محرّر كه مذكور افتاد و يا معنى اوّلى مزبور آن بوده باشد زيراكه كواكب عموماً جامد و از قيد تكليف آزادند و يا آنكه شب و روز در راه حضرت معبود حقيقى عابد و ساجد هستند:
«همه هستند سرگردان چو پرگار *** پديدآرنده خود را طلبكار»2
ليكن هر دو بعيد است و دور نيست كه لفظ محرران در اين استعمالات، جمع محرز (با زاى دويّمى هوّز) باشد كه به عربى، به معنى حافظ و نگهبان است كه هريك از كواكب به منزله پاسبان فلك هستند.
محرز ـ (چو دختر) حيازت شده و به دست آورده شده و حفظ شده و مالى كه در حِرز و موضعى محكمش گذارده و از براى وقت ضرورتش نگه داشته باشند و بعضاً مطلب همچنانى را هم گويند و (چو منكِر) فاعل از اين امور و مرتكب آنها.(عر)
محرزان ـ جمع محرز[ر.م].
محرزانِ چرخ; محرزانِ سپهر; محرزانِ فلك ـ كواكب، خصوصاً سيّارات چنانچه در «محرّر» مذكور افتاد.
محرّف ـ (چو مسلّط) تغيير داده شده، خصوصاً كلمه و كلامى كه حروف و كلمات آنها را تغيير داده باشند و اين چنين فعل را «تحريف» گويند.(عر)
محرقه ـ (ر) در اصطلاح طبى، تبى است صفراوى كه ماده آن تعفّن داخل عروق است و ازاين رو پيوسته در بدن بوده و هرگز از آن جدا نشود و به فاصله يك روز شدّت كرده و تنگى نفس نياورده و سرخى كمى آورده و مفرط نباشد، و

1. آنچه مؤلّف مى گويند، معنى لغوى محدَّث است ولى در اصطلاح متكلمين، به كسى مى گويند كه فرشته با او سخن بگويد و لذا در اصول كافى بابى تحت اين عنوان آمده است.
2. خسرو و شيرين نظامى، در استدلال نظر و توفيق شناخت.

صفحه 94 - جلد چهارم
اما «مُطبِقه» به نوشته بحرالجواهر[ر.ض]، تبى است كه باز نگذارد و در شرح اسباب[ر.ض] گويد: حُمّاى[تب ]دَمَوى لازم [دائمى] است كه از غليان و سخونت[گرمى ]خون، حادث و به ضد علامات مذكوره مقرون و به يونانى، به «سونوخس» موسوم است كه دلالت بر دوام دارد.(عر)
محرّك ـ (چو معلّم) كسى كه شخصى را بر امرى وادار نمايد، خصوصاً در افعال شر و هم به معنى حركت دهنده، خصوصاً طبيعت فلك اطلس[به «عرش» رجوع شود] كه به نوشته ارباب هيئت قديم بطلميوسى، حركت دهنده تمامى افلاك است.(عر)
محرم ـ (چو منكر) حرام كننده و كسى كه لباس احرام پوشد و كسى كه در حريم و حمايت تو باشد و كسى كه در مقام سلم و آشتى باشد و كسى كه وارد حرم مكه شود و كسى كه از هشت ماه ديگر خارج شده و به چهار ماه رجب و ذى قعده و ذى حجّه و محرّم كه اَشهُر حُرُمند، داخل شود و (چو مسلّط) نرمه بينى و تازيانه تازه و پوست دباغت نشده و هر فعل ممنوع و حرام و نام شهر اوّل از ماه هاى عربى است كه جهاد در آن از عهد جاهليّت حرام بوده و در آن اوان، آن را «موجب» و «مؤتمر» مى گفته اند و (چو عنبر) حرام و كسانى كه زناشويى ايشان نسبت به يكديگر حرام است، خواه بهواسطه اصليّه باشد، مانند آبا و اولاد و اعمام و اَخوال[دايى ها] و اخوه و اولاد اخوه و يا به جهت رضاع و شيرخوردن باشد، مثل پدر و مادر رضاعى و يا عم و عمه و خال و خاله و نظاير آنها كه از رضاع باشند و يا به جهت قرابت عرضيّه، مثل مادر زن و دختر زن مدخوله و مانند آنها و يا به مناسبت اسباب ديگر كه در علم فقه مذكور است.(عر)
محروت; محروث ـ (چو منصور) بيخ درخت انگدان[ر.م].
محسوس ـ (چو منصور) هرآنچه با يكى از حواس پنج گانه درك شده و بيشتر در مدركات حس بصر اطلاق نمايند، يعنى ديدنى ها و به پارسى «استرسا»[گويند].(عر)
مَحَسيا ـ به نوشته ناسخ التواريخ[ر.ض]، يكى از انبياى بنى اسرائيل است كه در 4823 هبوطى ظهور فرموده و بنى اسرائيل را از معاصى و ملاهى باز داشته و به طرف خدا دعوت نموده و از خرابى بيت المقدّس و غلبه بختنصّر [ر.م] تهديد كرده و ايشان را بر شريعت موسى(عليه السلام)مى گماشت و آن طاغيان، سخن او را نشنيده و عاقبت كيفر اعمال خود را ديدند و لفظ محسيا در لغت عبرى به معنى شفقت كرده خدا است.
محشر ـ (چو منزل و عنبر) حشر و محل حشر است و آن عبارت از جلاى وطن كردن و برخاستن و مبعوث شدن و از مكانى به مكانى ديگر نقل نمودن و مردم را به يك جا جمع كردن[است] و اين چنين شده ها را محشور گويند.(عر)
محشور ـ (چو منصور) رجوع به «محشر» شود.(عر)
محصور ـ (ر.ف) و در معنى اصطلاحى نجومى آن، رجوع به «مضغوط» نمايند.(عر)
محض ـ (ر) هر چيز خالص كه چيزى مخلوط آن نباشد كه به پارسى «تاه» و «نويم» گويند.(عر)
محضر ـ (ر) سجلّ [ر.م] و محل حضور و قوم حاضرين و مكتوبى كه در يكى از وقايع نوشته شده و شاهدهاى آن واقعه آخر آن را نوشته و صحّت آن را تصديق كرده باشند كه در زبان اهالى ما «شهادت نامه» و «صورت مجلس» گويند.(عر)
محق ـ (به ضمّ اوّل و كسر ثانى و تشديد آخر) كسى كه در قول و فعل خود ذى حق بوده و احقاق حق نمايد و (بر وزن سخت) ناقص شدن و خير و بركت رفتن و محو و نابود بودن و هلاك كردن.(عر)
محك ـ (چو شكم) به فرموده تحفه[ر.ض] و مخزن[ر.ض]، سنگى است سياه ثقيل الوزن و بعضى اغبر مايل به سفيدى نيز باشد و چون بخار دهان متواتراً بدان رسد، طعم زعفران از آن ظاهر گردد و چون آن را بر اعضا بمالند، چرك را زايل گرداند و بعضى مردم از آن سنگ پا ترتيب دهند و چون طلا را بر آن بمالند به طورى كه خطى از آن بر آن ظاهر گردد، نيكى و بدى و خالص و مغشوش آن از لون آن ظاهر گردد، به شرحى كه در «طلا» مذكور افتاد.
محكِ زرِ ايمان ـ حجرالاسود.
محك زرّين ـ حجرالاسود و سنگ محك [ر.م].

صفحه 95 - جلد چهارم
محكم ـ (ر.ف) كه به پارسى «استوار» و «استوان»[گويند]
و در اصطلاح، كلامى است كه از نسخ يا تخصيص يا هر
دو سلامت باشد و يا كلامى است كه نظم و اسلوب آن صحيح بوده و خالى از عيب و خلل باشد و يا كلام واضح الدلاله است كه معنى مقصود از آن در نزد هر كسى كه به معانى مفردات لغت و اسلوب نحو و صرف آشنا باشد، واضح و روشن گردد و يا كلامى است كه در معنى آن اصلاً احتمال و اشتباه نبوده و زياده بر يك معنى را
احتمال نداشته باشد و به هر معنى كه باشد، «متشابه»، ضد آن است.(عر)
محكمه ـ (چو زَلزَله) معروف [جاى حكم كردن قاضى; جاى معاينه و معالجه بيماران و محل حكيمى] و (به ضمّ اوّل و فتح ثانى و رابع و كسر و تشديد ثالث = مُحَكِّمَه) به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، فرقه خوارج را گويند و يكى از 73 فرقه امت مرحومه كه درباره حضرت على(عليه السلام) و ساير اصحاب كرام جسارت هاى بسيار كرده و مرتكب كبيره را كافر دانسته و هر شخص عادل را قابل امامت دانند.(عر)
محل ـ (به تشديد آخر و فتح اوّل و ثانى) معروف است و معنى اصطلاح فلسفى آن در «مقولات عشره» خواهد آمد و (به ضمّ اوّل و كسر ثانى) حلال كننده و كسى كه از احرام خارج شود و كسى كه از حرم به خارج آن كه حِلّ گويند، بيرون رود و كسى كه از اَشهُر حُرُم كه چهار ماه محرّم و رجب و ذى قعده و ذى حجّه است، خارج شده و به شهرهاى ديگر داخل شود و كسى كه ديگرى را به مكانى حلول داده و نازل نمايد.(عر)
محلاّ ـ (چو معمّا) آراسته و پيراسته و زينت داده شد.(عر)
محلاّت ـ جمع محله و هم نام يكى از بلاد مشهور عراق عجم كه در ميان قم و كاشان و گلپايگان واقع و بر دو محله مشتمل مى باشد كه به مسافت يك ميل از يكديگر دور و آب و همه چيزش موفور و باغاتش بسيار و هوايش سازگار و محله عليا در دامنه كوه واقع و سفلى در دشت اتفاق افتاده و موافق نوشته بستان السياحة[ر.ض]، چهل سال است (كه در زمان ما در حوالى 130 سال مى باشد) كه نشيمن سادات اسماعيلى بوده و بدين جهت بسيار معمور است.(عر)
محلب ـ (چو منكِر) ناصر و مددكار و (چو دلبر)
ظرفى است كه در آن شير دوشند و (چو عنبر) عسل و
مكان دوشيدن و هم نام درختى است و ظاهر برهان[ر.ض] آن
است كه بدين معنى پارسى و بر وزن دلبر است و هم
گويد كه آن درخت خوش بوى به مانند سندلى [به
«سندل» رجوع شود ]و شبيه به درخت بيد و در نهاوند از چوب آن دسته تازيانه سازند تا دست را خوش بوى گرداند.(عر)
محلل ـ (چو مسلّط) هر امر حلال و (چو معلّم) حلال كننده و هرآنچه غذا را به تحليل داده و به هضم برد و در اصطلاح دينى، عنوان شوهر دويّمين زن است كه بايد بعد از طلاق سيّمىِ شوهر اوّل بدو تزوّج نمايد كه بدون آن ديگر تزوّج او به شوهر اوّل حرام بوده و حلال كننده آن همين شوهر ثانى است كه بعد از مردن و يا طلاق دادن او باز به شوهر اوّل حلال است و اين مطلب در حقيقت تأديب بزرگى است در حق شوهر اوّل كه طلاقى را كه با قطع نظر از دواعى خارجيّه بسيار مذموم و مكروه طبع شارع است، عادت نكرده و بلكه بدين وسيله كه اگر سيّمين دفعه هم طلاق دهد، زن كه عرض و ناموس او است از دست رفته و نصيب اجانب خواهد شد، آن شيوه منحوسه را متروك دارد و در اصطلاح ديگر، نام اسب سيّمين مسابقه و اسب دوانى است كه اگر به غير خود سبقت گيرد، گرو و وثيقه را ببرد و اگر عقب ماند، چيزى ندهد.(عر)
محلّه ـ (ر.ف) كه عبارت از مكان و منزل است و در اصطلاح جغرافيايى، عبارت از يك قسمت شهر است كه هر شهر را به چندين قسمت كرده و هريكى را «محلّه» گويند و آن را به پارسى «كوى» و «برزن» و «برزين»[گويند] و هم به نوشته مراصد[ر.ض]، نام چند موضع است در ديار مصر و اشهر از همه شهركى است مابين قاهره و دمياط كه مردمانش عرب و شافعى مذهبند.(عر)
محمّد ـ (ر) ستوده و پسنديده و بالخصوص نام نامى و

صفحه 96 - جلد چهارم
اسم گرامى فرزند دلبند «عبدالله ابن عبدالمطلب ابن هاشم ابن عبدمناف ابن قصى ابن كلاب ابن مرّة ابن كعب ابن لوى ابن غالب ابن فهر ابن مالك ابن نضر ابن كنعان ابن خزيمة ابن مدركة ابن الياس ابن مضر ابن نزار ابن معد ابن عدنان». وى نبى آخرالزمان و رسول مطلق انس و جان و قطب دايره وجود و مدار و مركز عالم شهود و علاوه بر رسالت و عزم، داراى مقام مقدّس خاتميّت هم كه فوق المقامات است، بوده و والده معظّمه اش آمنه كريمه وهب ابن عبدمناف و از هيچ يك از والد ماجد و والده ماجده آن حضرت فرزندى ديگر غير از آن وجود مقدّس ذكوراً و اناثاً به وجود نيامده و در 6164 خلقتى ـ مطابق 570 ميلادى ـ يا در 6163 هبوطى ـ مطابق 578 ميلادى ـ در شب 12 يا 17 ماه ربيع الاوّل ـ مطابق 27 يا 28 نيسان ماه رومى و 17 دى ماه فرس، كه 55 روز از واقعه فيل گذشته بوده، به قدم ميمنت شيَم[خوش يمن]، زينت بخش صفحه عالم و شرف افزاى نژاد آدم گرديده و به وجود آمد و در همان شب بت ها سرنگون افتاده و آثار انطفا [خاموشى ]در آتشگده ها به ظهور آمد و آتشگده فارس كه از هزار سال قبل از آن طرف پرستش بوده، خاموش گرديده و چهارده كنگره طاق كسرى ريخته و قصرى كه بر روى دجله ساخته بود، منهدم گرديده و درياچه ساوه كه پرستشگاه بوده، خشكيده و رودخانه ساوه كه سال ها خشك بود، جارى شده و شهاب بسيارى كه مردم از ديدن آن خائف بودند، در آسمان ظهور يافته. پس قريش در نزد وليد ابن مغيره كه عم ابوجهل و از فصحا و حكماى عرب بود، شرح حال نمودند. وى گفت كه اين، علامت قيامت باشد و اگرنه حادثه اى واقع شده، و از آن سوى چون يوسف يهود كه در مكه سكونت داشت، اين آثار بديد، گفت: چنين خوانده ام كه شب ولادت حضرت پيغمبر آخرالزمان اين شگفتى ها پديدار گردد. بامداد به مجلس قريش آمده و فحص همى كرد تا بدانست مولودى در ايشان به وجود آمده و چون آن حضرت را ديده و نشان خاتم در كتف مباركش مشاهده نمود، فريادى برآورده و مدهوش افتاد. و والد ماجد آن حضرت پيش از ولادت او وفات يافته و والده معظّمه اش هم در شش سالگى او بدرود جهان گفته و از پدر و مادر يتيم مانده و در تحت كفالت جدّ امجد خود، عبدالمطلب، و عم بزرگوار خود، ابوطالب، زيسته و در هشت سالگى جدّ معظّمش هم ترك حيات فرمود و در 12سالگى و 24 يا 25سالگى دو مرتبه در خدمت عم محترم، مسافرت شام فرموده و در اثناى هر دو سفر سعادت اثر كرامات بسيار و معجزات بى شمار به ظهور پيوسته و بعد از مراجعت از سفر دويّمى جناب خديجه بنت خويلد را تزويج نموده و موافق نوشته بعضى از مورّخين عثمانى، چهار پسر قاسم و عبدالله و طيّب و طاهر نام و چهار دختر فاطمه و زينب و رقيّه و ام كلثوم نام از آن مخدّره به وجود آمده و يك پسر ابراهيمنام هم از كنيزى ماريهنام متولّد گرديد و بعد از آنكه چهل سال از ايّام عمر مباركش گذشت، مظهر وحى الهى گرديده و تا شش ماه در عالم رؤيا مخاطب به خطابات رحمانيّه مى بود. پس در جبل حرا به منصب جليل سلطنت حقّه ابديّه رسالت مبعوث گرديده و اوّل كسى كه اذعان به رسالتش نمود، حضرت على(عليه السلام) و از زنان، جناب خديجه بوده، پس تا چهار سال ديگر به نهانى تبليغ احكام الهيّه فرموده، سپس به منطوقه (فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ) (حجر، 94) مأمور به تبليغ علنى بوده و ازاين رو تمامى اهالى مكه و رؤساى قبايل تا آنجا كه مى توانستند، در آزار و اذيّت و توهينات آن معدن وحى الهى فروگذارى نكردند و با اين همه، به همه گونه فضاحت و شناعت تحمّل فرموده و با كمال حلم و مدارا گذرانده و در اندك مدتى با اين همه شواغل قلبى و آن همه غزوات فوق العاده مستغرِق وقت، اساس ديانت حقّه را به طورى مستحكم نموده و تمامى مواد و فصول نامحصور آن را به نوعى گوشزد عالميان فرمود كه افهام عقلا در آن حيران و اوهام فلاسفه و حكما در آن دشت بى پايان مات و سرگردان است:
«فيك يا اعجوبة الكو *** ن غدا الفكر كليلا
أنت حيّرت ذوى اللّبّ *** وبلبلت العقولا»
   و در اثبات مدعاى خود معجزات بسيار و خارق عادات بى شمار به ظهور آورده و از همه جهت اتمام

صفحه 97 - جلد چهارم
حجّت فرموده و بهانه و عذرى براى منكرين نگذاشته و بهتر از همه قرآن مجيد مى باشد كه معجزه باقيه آن حضرت بوده و به مرور دهور و كرور شهور در هر زمان و هر مكان و نزد هر كس و پيش چشم همگان باقى و محسوس مى باشد: (فَأْتُوا بِسُورَة مِنْ مِثْلِهِ)(بقره، 13). و در بسط زايد اين مدعا، رجوع به «قرآن» نمايند و علاوه بر همه اينها حسن اطوار و اخلاق آن بزرگوار همدست همه معجزات فوق الغايه بوده و در اندك زمانى بدان وسيله تمامى دل ها را ربوده و قلوب عالميان را تسخير نموده و صلاى نبوّتش عالم گير گرديد:
«كريم السّجايا جميل الشّيم *** نبى البرايا شفيع الامم
شفيع الورى خواجه بعث و نشر *** امام الورى صدر ديوان حشر
امام رسل پيشواى سبيل *** امين خدا مهبط جبرئيل
كليمى كه چرخ فلك طور اوست *** همه نورها پرتو نور اوست
شفيعٌ مطاعٌ نبىٌّ كريم *** قسيمٌ جسيمٌ وسيمٌ بسيم
يتيمى كه ناكرده قرآن درست *** كتب خانه هفت ملت بشست
چو عزمش برآهخت شمشير بيم *** به معجز ميان قمر زد دو نيم
چو صيتش در افواه دنيا فتاد *** تزلزل در ايوان كسرى فتاد»1
حشرنا الله تعالى مع احبّته فى زمرته.(عر)
مُحَمَّره ـ (ر.ف) كه يكى از بلاد خوزستان و بندر انگريز[انگليس] و نفوس آن در حوالى ده هزار است [امروزه خرّمشهر ناميده مى شود].(عر)
محموده ـ (چو منصوره) ستوده و پسنديده الاّ اينكه در مؤنّث استعمال نمايند و هم به فرموده پزشگى نامه[ر.ض]، ماده صمغ سقزى يكى از نباتات است كه به فرانسه «اِسكامونه» و به لاتينى «اِسكامونيوم» و به يونانى «سقمونيا» و «اِسكامونيا» و «اِسكامونيون» گويند و اين عصير [شيره ]منجمد را بدين طريق اخذ مى كنند كه شكاف هاى چند بر ريشه اين نبات وارد آورده و عصير مترشّح را در قطعه صدفى جمع كرده و در آفتاب مى خشكانند و بدين جهت است كه آن را «سقمونياى صدفى» مى نامند و در تجارت، چند قسم سقمونيا به نام «سقمونياى حلب» و «سقمونياى ازمير» و «سقمونياى طرابوزان» متداول و هريكى با ديگرى متفاوت مى باشد و در «س ق» از برهان[ر.ض] هم گويد: سقمونيا كه به عربى «محموده» گويند، عصاره اى است بسيار تلخ و مسهل صفرا و در بحرالجواهر[ر.ض] گويد: محموده، سقمونيا است و آن شير نباتى است شبيه به لبلاب گياه پيچك و در «س ق» از تحفه[ر.ض] و مخزن[ر.ض] فرمايند: سقمونيا كه نام يونانى محموده است، شير نباتى است كه در كوهستان ها و زمين هاى سنگلاخ روييده و پُرشير و شبيه به لبلاب و شاخه هاى بسيار از يك ساق روييده به قدر سه چهار ذرعى و مفروش بر زمين بوده و گاه است كه در بعض امكنه راست نيز ايستاده باشد و بر ظاهر آن رطوبتى است چسبنده و طريق اخذ شيرِ آن، آن است كه هنگام رسيدگى، اطراف بيخ آن را خالى نموده و برگ هاى گردكان [گردو] بر دور آن مفروش مى كنند و بيخ آن را شق مى نمايند تا شير آن در آن برگ ها جمع شود; پس صبر مى كنند تا منجمد گردد و برمى دارند و يا آنكه بيخ آن را مى سوزانند تا رطوبت آن برآمده و در آن اوراق [برگ ها ]جمع شود و بهترين آن انطاكى و يا جرمغانى آن است كه از انطاكيّه[در تركيه] و جرمغان[در ابيورد در تركمنستان ]آرند و در قطرالمحيط[ر.ض] هم گويد: سقمونيا معرّب سكمونياى يونانى و عبارت از نباتى است كه از درون آن رطوبتى چسبنده آورده و مى خشكانند و آن رطوبت را هم به نام اصلى خود، «سقمونيا» گويند. بارى، مقصود از اين تفصيل و نقل كلمات اهل فن، آن است كه محموده به هيچ وجه دخل به ماهودانه ندارد، چنانچه بعضى توهّم كرده. در برهان[ر.ض] گويد: ماهودانه كه به عربى «حب الملوك» و

1. بوستان سعدى، در نيايش خداوند، فى نعت سيدالمرسلين(صلى الله عليه وآله وسلم).

صفحه 98 - جلد چهارم
«فلفل الخواص» گويند، ميوه درخت شباب و يا خود آن است كه برگش مانند ماهى كوچك و ميوه اش شبيه به فندق است و در مخزن[ر.ض] فرمايد: ماهودانه اسم فارسى است به معنى قائم بالذات، يعنى در اسهال به تنهايى بى معاونت دوايى ديگر كافى و آن نباتى است شيردار كه ساق آن به قدر ذرعى و به سطبرى انگشتى و برگ هاى ساق آن دراز شبيه به برگ بادام و برگ هاى شعبه هاى آن ريزه مايل به تدوير شبيه به برگ زراوند طويل [ر.م] و گل آن زرد و ثمر آن در غلافى مخروط و در جوف آن سه دانه متفرّق از هم و هريك در غلافى ديگر و دانه آن از دانه كرشنه[ر.م ]بزرگ تر و منبت آن بلاد هند و عراق است.(عر)
مُحمّريّه--->اسماعيليّه.
محن ـ (چو سخت) زدن و امتحان كردن و هر چيز نرم و (چو شكم) جمع محنت است.(عر)
محنت ـ (چو دلبر) زدن و امتحان كردن و شدت و بليّه و مصيبتى كه انسان را بدان امتحان كنند و به پارسى «بتيار» و «بتياره» و «جگر» و «كفا» و «رنج» و «آورنگ» [گويند].(عر)
محو ـ (ر.ف) كه نيست و نابود و معدوم الاثر بودن و نمودن و كنايه از بخشيدن گناهان هم هست كه به پارسى «كشت» و «گشت»[گويند] و سواد [سياهى] روى ماه را هم گويند و در اصطلاح صوفيّه، بى خودى و بى هوش شدن است، به خلاف «صحو» كه هشيار شدن است و آن را «هوش واژَن» هم گويند و آن حالتى است ميان خواب و بيدارى كه سالك را در آن حال، فيض از عوالم عاليه عايد مى شود و به عالم معنى وصول يابد و بعضى از مغيّبات را مشاهده كند و اين معنى به اختيار او نيست بلكه موقوف به نزول فيض ربانى است و آن را «كشف» و «مشاهده» هم گويند.(عر)
محور ـ (چو دلبر) تيرى كه چرخ دولاب بر آن مى گردد و در معنى اصطلاح رياضى آن، رجوع به «كره» نمايند.(عر)
محوّطه ـ (ر.ف) و آن قطعه اى است از زمين كه دور و گرداگرد آن ديوار و حصار باشد.(عر)
محيط ـ (ر) علاوه بر معنى لغوى معروف خود كه «گرد» و «چنبر»[هم گويند]، در اصطلاح هندسه، سطحى يا خطى است منحنى و مسدود و بى زاويه كه جميع نقاط آن نسبت به يك نقطه درونى وسطى آن كه «مركز» گويند، از هر طرف به يك فاصله باشد، چنانچه در ترجمه «كره» و «دايره» اشاره نموديم و در اصطلاح بعضى از ارباب حساب قديم، موافق آنچه در جدول «عدد» اشاره نموديم، نام مرتبه سيزدهمين اعداد است كه درجه اوّل طبقه ترليون است و در اصطلاح جغرافيايى، قسمتى بزرگ از آب شور است كه بيشترِ روى كره زمين را فرو گرفته
باشد و آن را «اوقيانوس» و «درياى محيط» هم گويند،
مثل محيطى كه ميانه امريكا و آسيا است و مانند محيط اتلانتيك[اطلس] كه ميانه غربى اوروپا و افريقا و شرقى امريكاى جنوبى و شمالى است و مانند اوقيانوس هندى كه ميانه شرقى افريقا و جنوبى آسيا و شمالى اوستراليا و غربى آن واقع است و مثل اوقيانوس شمالى كه در شمال اوروپا و آسيا و امريكا است و اوقيانوس جنوبى كه در جنوب افريقا و امريكا و اوستراليا است و در غياث اللغات[ر.ض ]گويد: اقيانوس، دريايى است در مقابل ساير درياها كه بلاد اقصاى ملك مغرب [مراكش] در ساحل آن منتهى گردد و جزاير خالدات [جزاير قنارى]
در اين دريا است و نور آفتاب در آنجا كمتر رسد و روشنايى آن در وقت نصف النهار مثل صبح صادق بود; اين است كه آن را «بحر ظلمات» نيز گويند و باقى در
همه وقت شب است و طول آن 1336 فرسخ است. بارى، اين همه به خلاف دريا است كه به عربى «بحر» گويند زيراكه آن قسمتى بزرگ از آب شور است كه كمتر از اوقيانوس است، مثل بحر متوسّط و بحر روم [هر دو يعنى درياى مديترانه ]كه ميانه اوروپا و افريقا است واكثر درياها جزو اقيانوس يا متّصل بر آنند مگر بحر خزر و بحر اورال كه در قطعه آسيا واقع و از اقيانوس منفصلند. و
اما درياچه كه به عربى «بحيره» گويند، قطعه اى از آب شيرين ايستاده است كه زمين در جميع جهات بدان احاطه دارد و اَجَمه نيز از اين قبيل است ليكن كوچك تر از بحيره

صفحه 99 - جلد چهارم
است و معروف به «بركه» است. و پاره اى اصطلاحات ديگر كه در اين مقام داير است، از قبيل خليج و بوغاز[تنگه] و نهر و ترعه [كانال]، هريكى در محل ترتيبى خود مذكور است.(عر)
محيل ـ (ر.ف) و به پارسى «چاپلوس» و «چالپوس» و «كربز» و «گربز» و «شاوور» و «تبند» گويند.(عر)
محيى ـ (چو دريا) حيات و زندگانى و (چو پشتى) احيا و زنده كننده.(عر)
محيى الدين ـ ابن عربى; به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، لقب مشهور شيخ امام محقّق رئيس اجلّه عرفا و صوفيّه و قُدوه فرقه وحدت وجوديّه[ر.م]، محمد ابن على ابن احمد يا محمد عربى مغربى طائى حاتمى اندلسى است كه به ابوعبدالله مكنّى و به عنوان شيخ الاكبر مشهور بوده و در 1165 ميلادى ـ مطابق 560 هجرى ـ در شب 27 رمضان در مرسيّه تولّد يافته و در 1240 ميلادى ـ مطابق 638 هجرى ـ در شام بدرود جهان گفته و در صالحيّه مدفون گرديد و در تمامى فنون، خصوصاً ادبيات و اشعار و تصوّف، سرآمد دهر و مصدّق محقّقين بوده و زياد بر پانصد مجلّد از تأليفات او در اثر و قسمت عمده آنها داير بر تصوّف بوده و از همه دقيق تر و مشهورتر فصوص الحكم و فتوحات مكّيّه مى باشد و در يكى از كتاب هاى خود گويد كه اكثر مصنّفات او از قبيل مكاشفه و اثر الهامات اثناى خواب است و طريقت تصوّف او به يك واسطه به شيخ عبدالقادر گيلانى پيوندد.

آيين هشتم

(در حرف ميم [كلمن] با خاى ثخذ)
مخ ـ (چو بد) آتش و زنبور و گم شده و نابود بوده و برطرف گرديده و لگام سنگينى كه بر سر اسب و استر سركش زنند و هم به معنى مخيدن [ر.م] و امر و فاعل از آن و نهى از آن و گويا در اصل «نه مَخ» يا «مَمَخ» بوده كه حرف نهى را انداخته اند و (چو رخ) زنبور و لگام مذكور و ديوك[موريانه] و چوب خوارك و درخت خرما و (چو مُدّ) به عربى، صاف و خالص و مغز استخوان و رجوع به «مغز» شود.
مخا ـ (چو دعا) به نوشته آيينه جهان نما [ر.ض]، نام
يكى از بلاد مشهوره يمن كه در كنار بحر احمر واقع
و آبوهوايش بالنسبه معتدل و نافع و قهوه آن
ممتاز و شهرتى دارد و در آنجا سنگ عقيق ممتاز صاف و رقيق با تمامى الوان آن يافت مى شود و در بستان السياحة[ر.ض] گويد كه اين شهر از بندرهاى يمن و
از توابع صنعا و در هفت منزلى آن و مردمانش عموماً عرب و زيدى مذهب و ملايم الطبع و اكثر به شغل تجارت مشغولند.
مُخابره ـ خبر دادن دو كس به يكديگر، خصوصاً آنچه به طريق تلگراف باشد و مزارعه را هم گويند و آن بناى زراعت كردن دو كس است با يكديگر و در اصطلاح دينى، معامله كردن مالك زمين است با ديگرى بر همان زمين بر حصّه معيّنه از عايدات آن كه آن ديگرى، آن زمين را زراعت كرده و منافع آن را به قرارى كه با مالك معيّن كرده اند، تقسيم نمايند.(عر)
مُخاصمه ـ عداوت كردن دو كس با هم.(عر)
مخاط ـ (چو شمار) خِل و آب بينى.(عر)
مُخاطب ـ (چو عطارِد) خطاب كننده و (چو مبارك) خطاب كرده شده.(عر)
مُخاطَبه ـ خطاب كردن دو كس با هم و زن خطاب كرده شده.
مخاطه ـ (چو شماره) سپستان[ر.م] و يا درخت آن.(عر)
مُخالطت ـ انس گرفتن و آشتى كردن دو كس با هم.(عر)
مخالف ـ (ر) ضد و نقيض و بالخصوص در اهل سنت استعمال نمايند كه ضد مذهب شيعه هستند.(عر)
مخالف مال ـ (به كسر فا) مردم كريم و سخى و باهمت و (به سكون آن) مردم دشمن شكن و غلبه كننده بر اعدا.
مخالفت ـ (ر.ف) و به پارسى «برمخ» و «برمخيدن» [گويند].(عر)
مخبّط ـ (چو مسلّط) گويا مشتق از خباط است و آن دردى است شبيه به جنون و يا از خبط اشتقاق يافته و آن ضرب

صفحه 100 - جلد چهارم
شديد و از بيراهه رفتن و اطوار و حركات غير منتظم و غير طبيعى است، يعنى مردم خبط ديده و يا خباط رسيده ليكن موردى از براى استعمال اين صيغه كه از باب تفعيل است، به نظرم نيامد. بلى، «خَبَطَهُ الشّيطان» و «تَخَبَّطَهُ الشّيطان» استعمال يافته، يعنى شيطان او را زده و آزار و اذيتش رسانيد و اين معنى هم اگرچه با معنى متداولى مخبّط مناسب دارد ليكن اسم مفعول آنها هم مخبوط يا متخبّط است.(عر)
مخت ـ (چو پشت) اميد و اميدوارى.
مختار ـ (ر) برگزيده و پسنديده.(عر)
مختارِ حق ـ كنايه از وجود مقدّس حضرت رسالت(صلى الله عليه وآله) است.
مختصر ـ (ر.ف) و كنايه از مردمان دون همّت و فرومايه هم هست.(عر)
مُختَفى ـ (ر.ف) [نهان و پوشيده].(عر)
مُختَلّ ـ هر چيز عيبناك و خلل دار و درهم شده و به هم برآميخته.(عر)
مختل المشاعر ـ مردم احمق و كم عقل و سفيه كه حواس مدركه او معيوب و خلل دار باشد.(عر)
مختلف ـ (ر.ف) [گوناگون و متفاوت].(عر)
مختلف الاضلاع--->مثلّث.
مختلف الاطوار ـ كسى كه حركات و سكنات او بر يك نظم و نسق نباشد.
مختلف السّاقين--->مثلّث.
مختنق ـ (چو مختلف) اسبى كه سفيدى پيشانى آن تا زير گلويش رسيده باشد و (چو مختصر) تنگنا و در اصطلاح جغرافيايى آن، رجوع به «برزخ» نمايند.(عر)
مختوم ـ (ر) پيمانه صاع [ر.م] و هر چيز ممزوج و به هم آميخته و ختم شده و به نهايت رسيده و مهر كرده شده و هم خاكى است سرخ رنگ كه در تركيبات «گل» مذكور افتاد.(عر)
مختون ـ (ر) ختنه كرده شده.(عر)
مخدّر ـ (چو معلّم) هر چيز ساتر و پوشنده و ضعف آور و سست كننده اعضا و (چو مسلّط) هر چيز پوشيده و بالخصوص زنان باعصمت پرده نشين كه به خارج نروند و به هر معنى كه باشد، جمع آن مخدّرات است.(عر)
مُخدّرات ـ جمع مخدّر [ر.م].(عر)
مخدوش ـ (ر) پوست خراشيده و سوراخ شده و هر چيز معيوب و عيب گرفته شده و عضو خراشيده و سيلى زده شده.(عر)
مِخَدّه ـ بالش و متكاى زير روى و سر و هم آلت آهنين معروف كه زمين را بدان مى شكافند.
مخزان ـ (چو دستان) نام كليسايى است كه به نام بانى خود مسمّى گشته.
مخرّب ـ (چو معلّم) خراب كننده و رجوع به «براهما» هم نمايند.(عر)
مخرج ـ (چو منكِر) خارج كننده و (چو دختر) هر چيز خارج كرده شده و (چو عنبر) محل خروج و به در آمدن هر چيز.(عر)
مخروبه ـ زمين خرابه و ويران شده.(عر)
مخروط ـ (چو منصور) درخت برگ بركنده و چوب تراشيده و خراشيده و صاف شده و خوشه انگور از دانه خالى شده و در اصطلاح هندسه، جسمى است صنوبرى شكل كه از يك دايره و يك سطح صنوبرى كه از همان دايره مرتفع شده و متضايقاً و متدرّجاً رو به كوچكى گذاشته تا آنكه در آخر به يك نقطه منتهى گرديده، تركيب يابد به طورى كه اگر يك خط مستقيم ميانه آن نقطه و محيط دايره اداره شود، به تمامى سطح تماس كند; آن دايره را «قاعده مخروط» و آن نقطه را «رأس مخروط» گويند، و خطى را كه از رأس به مركز قاعده مى رسد «سهم مخروط» و «ارتفاع مخروط» نامند. اگر تمامى سطوح مستويه كه از رأس مخروط و مركز قاعده مى گذرد، مثلّثات متساوى الساقين احداث كند، آن مخروط «قائم» است و اين هم وقتى مى شود كه سهم به قاعده عمود بوده و در آن زاويه قائمه احداث كند والاّ مخروط «مايل» است، و هركدام كه باشد، آن را «مخروط تام» گويند و اگر آن را به موازات قاعده قطع نماييم، آن پارچه را كه طرف قاعده است «مخروط ناقص» گفته و پارچه ديگر را «مخروط

صفحه 101 - جلد چهارم
صغير» خوانيم كه آن هم در خودى خود مخروط تام است. و هريك از اينها هم يا قائم است يا مايل و مخفى نماند كه مخروط مزبور را با تمامى اقسام آن «مستدير» گويند. و اما مخروط مضلّع جسمى است كه آن را يك سطح ذواضلاع مستقيمه و چند مثلّثات مساوى به عده اضلاع قاعده احاطه نموده باشد به وضعى كه اين اضلاع كلاً بهواسطه سطح مثلّثات مزبوره متضايقاً به يك نقطه كه رأس مخروط است، منتهى شوند. هرگاه اين مثلّث ها همه متساوى الساقين باشند، مخروط مضلّع قائم و الاّ مايل است و اصطلاحات مزبوره را در اين شكل نيك تصوّر توان نمود:
چنانچه «س ب ج» مخروط مستدير تام قائم و «س» رأس آن و «ب ج» قاعده آن و «ا» مركز و «س ا» سهم مخروط و يا ارتفاع آن است كه در مركز «ا» زاويه قائمه اى احداث كرده و ازاين رو به «قائم» متّصف بوده و تام بودن آن واضح است كه از قاعده «ب ج» تا يك نقطه متضايقاً منتهى شده كه نقطه «س» است و اما «س ج م» مخروط مستدير تام مايل است كه «س» حرف رأس و «ج م» قاعده و «ل» مركز و «س ل» سهم يا ارتفاع است كه در مركز «ل» زاويه حادّه و منفرجه احداث نموده و بدين جهت متّصف به «مايل» گرديده، و اما تام بودن آن بازهم واضح است كه از قاعده «م ج» تا نقطه «س» متدرّجاً منتهى شده و اما «ه و ب ج» مخروط مستدير ناقص قائم است كه «ف» رأس آن و «ب ج» قاعده آن و «ا» مركز آن و «ف ا» سهم آن است كه در مركز زاويه قائمه احداث كرده و به همين جهت به «قائم» موسوم شده، و اما ناقص بودن آن هم واضح است كه از قاعده «ب ج» متضايقاً مرتفع شده ليكن به نقطه منتهى نشده و در خط «ه و» به نهايت رسيده و به دستور مذكور «ه و ج م» و «ح و ب ج» و «ح و م ج» مخروط مستدير ناقص مايل هستند كه اوّلى مايل التحت و دويّمى مايل الفوق و سيّمى مايل الطرفين و در اوّلى «ف» حرف رأس و «م ج» قاعده و «ل» مركز و «ف ل» سهم است كه در مركز «ل» زاويه حادّه و منفرجه احداث نموده، و در دويّمى «ن» حرف رأس و «ب ج» قاعده و «ا» مركز و «ن ا» سهم است كه در مركز زاويه اش قائمه است ليكن در طرف فوق در نقطه «ن» حادّه و منفرجه است، و در سيّمى «ن» حرف رأس و «م ج» قاعده و «ل» مركز و «ن ل» سهم است كه در هريك از مركز «ل» و حرف رأس «ن» زاويه حادّه و منفرجه احداث نموده است، و اما «س ه و» مخروط مستدير صغير تام قائم است كه «س» حرف رأس و «ه و» قاعده و «ف» مركز و «س ف» سهم است كه در مركز زاويه قائمه اى احداث كرده و «س ح و» مخروط صغير مستدير تام مايل است كه «س» حرف رأس و «ح و» قاعده و «ن» مركز و «س ن» سهم است كه در مركز زاويه حادّه و منفرجه احداث نموده، و اما تصوير اين مراتب در مخروط مضلّع بعد از بيانات مزبوره، واضح و روشن گردد. همين قدر كه دايره تحتانى آن را كه قاعده است، مضلّع و چندين پهلودار بايد تصوّر نمود، بعد از آن سطح صنوبرى مستدير كه بر همان قاعده احاطه كرده، اگر تا يك نقطه منتهى شود، تام باشد و الاّ ناقص و تصوّر قائم و مايل و صغير و غيره به دستور مذكور است.(عر)
مخروط مستدير تام قائم; مخروط مستدير تام مايل; مخروط مستدير صغير قائم; مخروط مستدير صغير مايل; مخروط مستدير ناقص قائم; مخروط مستدير ناقص مايل; مخروط مضلّع تام قائم; مخروط مضلّع تام مايل; مخروط مضلّع صغير قائم; مخروط مضلّع صغير مايل; مخروط مضلّع ناقص قائم; مخروط مضلّع ناقص مايل--->مخروط.
مخره ـ (ل) به زبان تونى، ترجمه «مى خورَد» است و رجوع به «گى» نمايند.
مخزن ـ (ر.ف)[گنجينه و انبارخانه].(عر)

صفحه 102 - جلد چهارم
مخزون ـ (ر.ف) [در خزانه نهاده شده].(عر)
مخستان ـ (چو گلستان) نخلستان.
مُخسِنوس ـ نام حكيمى بوده يونانى دانشمند و بسيار عاقل.
مخشوش ـ (چو منصور) مدخول و شترى كه در استخوان بينى آن چوب داخل كرده باشند و بيشتر در مواردى استعمال نمايند كه به معنى مغشوش است و گويا همان است، كه تحريف يافته.(عر)
مخك ـ (چو شكم) دوايى است حارّ معروف; رجوع به «قرنفل» نمايند.
مخلاّ ـ (چو معمّا) خالى كرده شده و طعامى است كه از بادمجان پزند.(عر)
مخلب ـ (چو دلبر) چنگال.(عر)
مخلج; مخلچ ـ (چو عنبر) گياهى است كه خوردن آن چاروا را مست كند.
مخلص ـ (چو منكِر) صاحب اخلاص كه تمامى افعال و حركات وى خالص از غرض و ريا و تزوير باشد و (چو عنبر) خلاص شدن و رها شدن و زمان آن و مكان آن و در اصطلاح عروضى، بيتى است كه بحر شعر از قصيده و قطعه و غيره بدان تمام شود و نام و عنوان مشهور شاعر در آن مذكور گردد و مطلق شعر آخرى بحر را هم گويند و آن را «شريطه» نيز گفته و به پارسى «ستايشگاه» نامند.(عر)
مخلّصه ـ در «ال» از برهان[ر.ض] گويد: الوج نوعى از مخلّصه و آن نباتى است بسيار خشن و درشت و كبودگل و سياه تخم كه در سنگستان و كوهستان مى رويد و در ماده «محاجم» هم كه نام ديگر مخلّصه است، گويد: بدين نام ناميدن به جهت آن است كه شخصى در اوّل بهار سه روز متوالى يك مثقال از آن با شراب خورده بود و در آخر سال چند مرتبه زهرش دادند و اثر نكرد و چون تفحّص كردند، از اين نبات خورده بود; پس ازاين رو به «مخلّصه» موسوم گرديد و در مخزن[ر.ض] هم فرمايد كه چون از خوردن آن، از موت و سم افعى و هوام ديگر و نكايت[آسيب] آنها خلاص و امان يابند، بدين اسم اختصاص يافته و بنابراين به كسر لام بودن آن مناسب تر است كه اسم فاعل بوده و به معنى «خلاص كننده» باشد، نه به فتح آن كه به معنى «خلاص كرده» است، چنانچه در آنجا تصريح كرده. پس گويد: ماهيّت آن نباتى است مختلف الانواع و به حسب اماكن، مختلف الشكل بوده و تا هفت قسم آن ديده شده و همه آنها با تلخى و گل همه منحنى منكوس [واژگون] و شبيه به حجامت است. پس از صاحب اختيارات بديعى[ر.ض] نقل كرده كه آن سه نوع است، يكى را به شيرازى «كاردبك» و به پارسى «بلبل شامى» و يك نوع آن را «گشنيز كوهى» و نوعى ديگر را «ترياق كوهى» نامند و تخم هر سه مشابه به هم اما در نبات اندك متفاوت هستند و بهترين همه، آن است كه در شبانكاره [در فارس] رويد و از كوهستان آنجا آرند جهت آنكه ترياقيّت آن از همه زيادتر است و در توضيح هفت قسم مذكور شرحى پرداخته كه نقل آن خارج از مقصود كتاب است.(عر)
مخلف ـ (چو منكِر) بچه كبوتر و پسر خردسال خوش صورت.
مخلوط ـ (چو منصور) هر چيز به هم آميخته.(عر)
مخلوق ـ (ق) آفريده شده.(عر)
مخمّس ـ (چو مسلّط) در اصطلاح فقهى، مالى است كه خمس مقرّرى دينى آن را داده باشند و در اصطلاح هندسه، شكل پنج پهلو است كه پنج زاويه داشته باشد.(عر)
مخمصه ـ (چو زَلزَله) گرسنگى بى حد.(عر)
مخمل ـ (چو دختر) در قطر[ر.ض] گويد: نوعى از لباس و جامه و يا خصوص لباسى است كه در آن، خَمل(يعنى وبر) باشد و در «وب» گويد: وبر نسبت به شتر و خرگوش و مانند آنها مثل پشم است نسبت به گوسپند. بنابراين مخمل، لباسى است كه بعضى از تارهاى آن بافته نشده و مثل موى بدن خرگوش و مانند آن بر روى آن خوابيده باشد كه اهالى ما «خواب دار» گويند و مخفى نماند كه بنابراين، اختصاص به لباس معروف مابين ما كه به همين اسم مشهور است، نداشته و ماهوت و مانند آن را نيز كه خواب دار هستند، «مخمل» گفتن صحيح باشد. و به عبارت ديگر، مخمل لباس خَمل دار است و خمل تارهاى نرم و نازك و كوچك تر لباس است كه بر روى آن از خود

صفحه 103 - جلد چهارم
آن غير منسوج مانده و نمى بافند و بنابراين هر لباس خواب دار را «مخمل» گفتن صحيح بوده و اختصاص به لباس مخصوصى كه اكنون به همين اسم مشهور است، ندارد. بلى، از راه غلبه استعمال بدان اختصاص يافته، چنانچه از قطر[ر.ض ]نقل نموديم. بالجمله اينكه به فتح اوّل معروف گرديده، از اغلاط مشهوره است.(عر)
مخمور ـ (چو منصور) پوشيده و مستور و خمير شده و هم كسى است كه خمار مستى داشته باشد.(عر)
مخن ـ (چو قمر) نهى از خنده كردن است، يعنى خنده نكن.
مخنّث ـ (چو مسلّط) دو تا شده و خميده و پشت خم گرديده و ازاين رو كنايه از مردم معيوب معلوم الحال هم نمايند كه به پارسى «هيز» و «بغا» و «كون» و «سابوره» و «غرچه» و «پشت پاى» و «كولنگ» گويند و در بحرالجواهر [ر.ض ]از تهذيب الاسما [يا تاج الاسامى، فرهنگ لغت عربى به فارسى از مؤلفى ناشناس ]نقل كرده كه مخنّث به فتح نون، اشهر و به كسر آن، افصح است و آن، كسى را گويند كه تمامى حركات و سكنات و اقوال و افعال او مانند زنان باشد. پس اگر طبيعى و خلقتى باشد، جاى مذمّت نباشد و اگر از روى تكلّف خود را بدان وادارد، بسيار مذموم است و رجوع به تركيبات «مرد» هم نمايند و در اصطلاح نجومى آن، رجوع به «مذكّر» كه عطارد را گويند، [شود].(عر)
مخنده ـ (چو طَبَرزه) اسم فاعل از مخيدن [ر.م] و هر چيز خزنده و جنبنده، خصوصاً آنچه بر جامه افتد، همچو: كيك و شپش و مانند آنها.
مخيد ـ (چو امير) مخنده[ر.م] و ماضى قريب از مخيدن[ر.م].
مخيدن ـ (چو رَسيدن) خزيدن و لغزيدن و جنبيدن و چسبيدن و به رفتار درآمدن و موى در بدن برخاستن و مستبد و خودرأى بودن و نافرمانى نمودن، خصوصاً پدر و مادر را عاق شدن.
مَخيده ـ (ق) ماضى بعيد و اسم مفعول از مخيدن[ر.م]، خصوصاً فرزند عاق والدين.
مخيز ـ (چو امير) مهميز[ر.م] و نهى از برخاستن.
مَخيض ـ (ق) رجوع به «دوغ» نمايند.(عر)
مَخيط ـ (ق) هر چيز دوخته شده.(عر)
مخيطا ـ (چو مسيحا) سپستان[ر.م].

آيين نهم

(در حرف ميم [كلمن] با دال ابجدى)
مد ـ (چو بد) نام روز ششم ماه هاى شمسى است و رجوع به «جبل جبال» هم نمايند و به عربى، (به ضمّ اوّل و تشديد ثانى) به نوشته مجمع البحرين[ر.ض]، مقدار گنجايش دو كف دست است كه هر دو را گشاده داشته و پر از طعام نمايند و چنانچه در «صاع» اشاره نموديم، مقدار يك ربع صاع است كه معادل 153 مثقال و نيم و يك شانزدهم مثقال صيرفى[ر.م] است و در تمامى اصطلاحات دينيّه كه از مدّ اسمى برده اند، همين مقدار است و در بحرالجواهر[ر.ض ]گويد كه مدّ دو رطل عراقى و يا يك رطل عراقى و ثلث آن است و پرواضح است كه به هر دو تقدير از مقدار اصطلاح دينى مذكور كمتر گردد زيراكه رطل عراقى، موافق آنچه در «رطل» مذكور افتاد، 130درهم است كه معادل 4168 مثقال است. پس دو مقابل آن21136 مثقال بوده و معادل آن و ثلث آن 91 تمام مى باشد. و احمد رفعت[ر.ض] گويد: مدّ نام پيمانه اى است معمول عربستان كه در تركستان [آسياى مركزى] به «موط» موسوم بوده و به حسب بلاد، موافق بحرالجواهر[ر.ض]، مختلف الوزن و اخيراً در مقدار وزن 260 درهم استعمال نمايند. بلى، تنها مدّى كه معمول عراق است، معادل 173 درهم بوده و منّ هم عبارت از آن است و مخفى نماند كه 260 درهم را كه معيار آخرى مدّ قرار داده، همان دو رطلى است كه قبلاً از بعضى بلاد نقل كرده.
   بارى، مدّ (بر وزن حقّ) كشيدن و زياده بودن و نمودن است و در اصطلاح جغرافيايى، بالخصوص زيادتى آب دريا و طغيان آن است، چنانچه كمى آن و باز برگشتن آن را «جزر» گويند و در اصطلاح قُرّاء، خصوص زياد كردن صوت است در واوى كه بعد از ضمّه بوده (سُوء) و در الفى كه بعد از فتحه آمده (جَاء) و در يايى كه بعد از كسره باشد (جِيئ) كه بايد اين سه حرف را در اين حال با مدّ و

صفحه 104 - جلد چهارم
زيادتى صوت بخوانند; اين است كه هر سه را «حرف مد» گويند.طريحى[در مجمع البحرين] فرمايد كه معمول و مصطلح قرّاء آن است كه اگر بعد از اين سه حرف، همزه باشد، از قدر دو الف تا پنج الف مدّى دهند، مثل: جاء، جيئ، سوء; و اگر بعد از آنها حرف مشدّد باشد به اندازه چهار الف مدّ بايد داد، مثل: دابّة و لا الضّالّين و مانند آنها; و اگر بعد از آنها حرف ساكن غير مشدّد باشد، به مقدار دو الف مدّ مى دهند، مثل: صاد، ميم، نون و اگر بعد از آنها هيچ يك از اينها نباشد، اصلاً مدّ نداده و حرف را با صوت اصلى خودش مى خوانند و حاجت به ذكر مثالى نيست. بنابراين اگر مثلاً در سوره فاتحه آخر كلمات الرّحيم، الّذين و مانند آنها را ساكن بخوانيم، بايد به قدر دو الف مدّ دهيم و اگر با كسره اصلى آخر آنها بخوانيم، اصلاً مدّى ندارند ليكن اين هم مصطلح قرّاء است و به فرموده فقهاى دينيّه، مدّ واجب همان است كه سه حرف مدّ مزبور را كه به همزه و حرف مشدّد و يا ساكن ديگر تصادف نمايد، به طورى بايد خواند كه در عرف و عادت مدّ و زيادتى صوت صدق كرده و خارج از متعارف نباشد و حد معيّنى ندارد. بلى، اقلّ مراتب آن مقدار دو الف است، در هر جا كه باشد.
مدّاح ـ (ر.ف) و به پارسى «ستايشگر» و «فروزشگر» [گويند].(عر)
مداد ـ (چو چنار) رجوع به «مركّب» شود و در زبان اهالى عصر، معروف است.(عر)
مدار ـ (چو كَنار) وسط و مركز و ملجأ، خصوصاً مركز زمين و در اصطلاح نجومى، دواير صغارى است موازى دايره عظيمه منطقة البروج[ر.م] كه مرتسم شود از حركت نقطه هاى مفروضه به حركت فلك هشتم، و جمع آن، مدارات است و اين دواير صغار را «مدارات عروض» گويند و لفظ مدارات را نيز در اصطلاح نجومى، به پاره اى دواير صغار اطلاق نمايند كه موازى دايره معدّل النهار[ر.م ]بوده و از حركت نقطه هاى مفروضه با حركت معدّل مرتسم مى شوند و هريك را «مدار نقطه اى» گويند كه از حركت آن مرتسم شده باشد و اينها را هم «مدارات يوميّه» يا «مدارات مُيول» گويند و از اين مدارات چهار تا بالخصوص در السنه داير مى باشد كه دو تا از آنها به فاصله2123 و 24 درجه از دو طرف شمالى و جنوبى خط استوا واقع و اوّلى به «مدار سرطان» موسوم و دويّمى به «مدار جدى» مسمّى مى باشد و دو تاى ديگر هم تقريباً به فاصله 66 درجه از خط استوا و به عبارت ديگر به فاصله 24 درجه از قطبين شمالى و جنوبى مى باشند; آن را كه در طرف قطب شمالى است «مدار قطب شمالى» گفته و آن را كه در سمت قطب جنوبى است «مدار قطب جنوبى» نامند. بنابراين تمامى كره بهواسطه قطبين و همين مدارات چهارگانه به پنج قسمت بوده و همه آنها را «منطقه» ناميده و بهواسطه قيود متفرّقه از همديگر امتياز دهند، چنانچه مابين مدار سرطان و مدار جدى را «منطقه حارّه» گويند كه هواى آنها بسيار گرم است، و مابين مدار سرطان و مدار قطب شمالى را «منقطه معتدله شمالى» خوانده و اواسط مدار جدى و مدار قطب جنوبى را «منطقه معتدله جنوبى» نامند كه هواى آنها در حرارت و برودت به اندازه اعتدال است، و مابين قطب شمالى و مدار قطب شمالى را به «منطقه بارده شمالى» يا «منطقه منجمده شماليّه» موسوم داشته و مابين قطب جنوبى و مدار قطب جنوبى را به «منطقه بارده جنوبى» مسمّى دارند كه هواى هر دو در نهايت برودت مى باشد.(عر)
مدار جدى; مدار سرطان; مدار قطب جنوبى; مدار قطب شمالى--->مدار.
مدارا ـ (به ضمّ اوّل) مخفّف مدارات (با ضمّ اوّل)[ر.م ]است.(عر)
مدارات ـ (چو خُرامان) (ناقص يايى و به فتح راء و الف دويّم مهموزالآخر) از اضداد و به معنى ملايمت و ملاطفت و خوش رفتارى و درشتى كردن و مدافعه و مكر و حيله و پنهان داشتن عداوت و (به فتح اوّل) جمع مَدار و رجوع بدانجا شود.(عر)
مَداراتِ عَرض; مَداراتِ عُروض; مَداراتِ ميل; مَداراتِ مُيول; مَداراتِ يوميّه--->مدار.
مدارايا ـ (ل) نام باستانى مصر.

صفحه 105 - جلد چهارم
مدارس ـ (چو عُطارِد) نام شخصى بوده كه رسولى پيش عذرا[معشوق داستان وامق و عذراى عنصرى، شاعر قرن 4 و 5هـ] فرستاده و عذرا چشم رسول را با انگشت بركند و (چو مساجد) به عربى، جمع مدرسه است.
مُداقّه ـ دقّت و اهتمام كردن.(عر)
مدام ـ (چو خمار) هميشه و پايدار و هم يكى از نام هاى شراب است كه بهواسطه دير پاييدن آن در خُم بدين وصف موصوف گرديده و يا خود به جهت آن است كه عادت كردن و پيوسته خوردن آن چندان كه شايد و بايد بيشتر از ساير مشروبات ممكن تر است و بنابراين «مدام» از اوصاف مطلق خمر مى باشد و در سرّالادب ثعالبى[اديب و لغوى قرن 4 و 5 هجرى و مؤلّف كتاب يتيمة الدهر] گويد: مدامة تنها شرابى را گويند كه در جاى خود ديرى پاييده و آن قدر بماند كه كهنه شده و جوش و حركت آن سكون يافته باشد.(عر)
مداوا ـ (به ضمّ اوّل) مخفّف مداوات.(عر)
مداوات ـ (ق) دوا كردن و معالجه نمودن.(عر)
مداومت ـ (ر.ف) [پايدارى و ثبات].(عر)
مداين ـ (چو حمايل) دهى است در نواحى حلب و شهركى است در حوالى شام كه به مداين صالح موسوم و به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، آثار مسجد حضرت صالح (عليه السلام) كه از سنگ تراشيده اند، در آن پيدا و خانه هاى از يك پارچه سنگ تراشيده قوم ثمود هم كه در آنجا هلاك شده اند، در آن هويدا است. بارى، لفظ مداين جمع مدينه ـ به معنى شهر ـ هم هست و بالخصوص نام پنج شهر و يا هفت شهر قديم و آبادان بوده در زمان انوشيروان[پادشاه ساسانى قرن 6م ]كه بعضى نسبت به بعضى نزديك تر و نسبت به ديگرى دورتر و همه آنها از بلاد عراق عرب و در حوالى بغداد و اكنون خراب و ويران و به جز يكى از آنها كه خرابه اش باقى و غير از بقعه سلمان و بقيه طاق كسرى، از هيچ يك از آنها نشانى باقى نيست و به همين جهت آن يكى را به تنهايى مداين گويند و يا از غايت بزرگىِ آن بوده كه گويا به تنهايى مقابل چندين شهر بوده. و بانى آن شاپور ابن اردشير [پادشاه ساسانى قرن 3م] و يا بناكرده تهمورس ديوبند[سوّمين پادشاه پيشدادى] مى باشد كه نخست به گردآباد موسومش داشته، پس جمشيد به انجامش رسانده و در وسعتش كوشيده و به طيفون يا تيفون مسمّى گردانيده و پل بزرگى بر دجله بغداد از سنگ بسته و اسكندر رومى به خيال اينكه آثار ملوك عجم بالمرّه محو و عدم گردد، مانند تخت جمشيد و ساير بلاد عظيمه خرابش نموده تا آنكه اردشير بابكان [نخستين پادشاه ساسانى در قرن 3م ]برخاسته و از تجديد عمارت آن پل درمانده و بر دجله جسرى بست و در اواخر سلطنت ساسانيان بازهم معمور و آبادان و پايتخت ايشان گرديده و در 637 ميلادى ـ مطابق 16 هجرى ـ مسخّر اسلاميان بوده و سعد ابن وقّاص به حكم عمر ابن خطّاب آن را فتح نموده و يزدجرد ابن شهريار كه آخرين ساسانيان بود، فرار كرده، سعد غنايم را جمع آورده و موافق حكم مطاع شرع اقدس، خمس آن را به مدينه فرستاد و باقى را در ميان 60هزار تن آحاد لشگر نصرت اثر اسلامى به طور عالادنه قسمت نموده و هريك تن سهيم و حصّه دار 12هزار درهم گرديد كه به حساب عصر حاضر ما در حوالى 600 و 700 تومان ايرانى مى باشد و حال آنكه بسيارى از اشياء نفيسه غنايم را داخل قسمت نكرده و همچنان به محضر خليفه فرستادند; من جمله جامه اى بود از مرواريد غلطان كه هر دانه اش برابر تخم كنجشگى بوده و گوشوارى بود مرصّع به جواهر ثمين و بيست دانه انگشترى بود از ياقوت كه جواهريان زمان از قيمت آن عاجز بودند. بارى، بعد از استيلاى ايرانيان بلاد و قصبات بسيارى در حوالى شهر ساخته و ازاين رو آن شهر قديم رو به خرابى گذاشت.[خاقانى، شاعر قرن 6 هجرى پس از بازديد از خرابه هاى مداين در قصيده معروف ايوان مداين چنين سرود:]
«هان، اى دل عبرت بين، از ديده نظر كن، هان *** ايوان مداين را آيينه عبرت دان»
   و نام قديمى يونانى شهر مداين، كته سيفون يا طليفون يا طيسفون يا تيسفون است و يا آنكه طيسفون و نظراى آن معرّب نام اصلى پارسى آن، لوسفون، است. و بالجمله پنج

صفحه 106 - جلد چهارم
شهر قديمى كه مجموع آنها را مداين مى گفته اند، چنانچه اشاره نموديم، به نوشته مراصد[ر.ض]، عبارت از مدينه عقيقه و مدينه اسكندر و طيسفون و اسفانبر و روميّه مى باشد و اينها را مداين خمسه مى ناميده اند و هفت شهر اصلى قديمى كه به زعم ديگران، مداين يا مداين سبعه مجموع آنها را مى گفته اند، عبارت از حلوان و نهروان و بابِل و حيره و روميّه و قادسيّه و مداين حاليّه بوده. اما حيره، موافق نوشته مراصد[ر.ض]، شهرى است در يك فرسخى كوفه كه در زمان جاهليّت مقرّ سلطنت ملوك عرب بوده و عمارت سدير و خورنق [در هر دو به «خورنه» رجوع شود] هم در آنجا بوده و به زعم بعضى، به بحر فارس [خليج فارس] اتصال داشته و ازآن رو كه ضعفاى لشگر يكى از تبابعه يمن [به «تبع» رجوع شود] كه عزم خراسان داشت در اينجا اقامت نمودند، بدين اسم مسمّى گرديد، كه حيره به معنى اقامت است و اين شهر غير از آن است كه در «حيره» مذكوره افتاد و هم غير از قصرى است كه متوكل عباسى [206ـ247هـ] در سامره اش بنا نهاده و به همين اسمش مسمّى داشته است. و اما حلوان به نوشته مراصد[ر.ض]، شهرى بوده آبادان كه در بلاد عراق عرب بعد از واسط و بغداد و كوفه و بصره شهرى بدان عظمت نبوده و انار آن بى نظير و انجير آن از كثرت خوبى معروف به «شاه انجير» و در حوالى آن چندين چشمه هاى كبريتى[گوگردى] است كه دواى دردهاى بسيار است و در تاريخ بحيره[ر.ض] گويد: حمزه كه يكى از قرّاء سبعه است [حمزة ابن حبيب تميمى; 80 ـ 158هـ]، در آنجا آسوده و قصر سدير و خورنق هم در اين شهر است و ازآن رو كه دارالملك عربستان بوده، بدين اسم مسمّى گرديده كه در زبان عرب دارالملك را حلوان مى گفته اند و يا حلوان ناميدن به جهت آن است كه موافق نوشته مراصد الاطلاع[ر.ض]، يكى از ملوك عرب، آنجا را تيول [واگذرى زمين به كسى از طرف حاكم تا آن شخص از طريق ماليات آن ملك براى خود درآمدى فراهم آورد ]حلوان ابن عمران ابن قضاء نموده بوده است. و به هر تقدير اين حلوان كه يكى از مداين سبعه است، غير از دهى است در دو فرسخى فسطاط[در مصر] و شهركى در قهستان نيشابور كه آنها هم بدين اسم مسمّى هستند. و اما بلاد ديگر مداين سبعه كه اشاره نموديم، هريكى در محل خود على الاجمال مذكور است.
   و به زعم بعضى، هفت شهر اصلى مداين سبعه بدين اسامى بوده اند:
   1. اسفانور.   2. وه اردشير.
   3.هيبوسابور.   4. درزبيدان.
   5. وه جنديوحسره.   6. نوناباد.
   7. گردآباد.
   پس اسفانور را معرّب كرده و اسفانبر گفته و درزبيدان را تعريب به درديجان نموده، وه جنديوحسره را به روميّه معرّب كرده و باقى را بدون تغيير تعريب نمودند و بعد از آنكه بلاد عرب مسخّر اسلاميان گرديده و كوفه و بصره را مقرّ حكومت قرار دادند، تمامى مردم از هفت شهر مداين كوچيده و در آن اقامت نمودند تا آنكه حَجّاج واسط را كرسى حكومت نموده و آنجا محل توجه عامه گرديد و پس از آنكه منصور عباسى [خلافت از 136 تا 158هـ]بغداد را مركز نمود، مردمان در آنجا رحل اقامت افكندند و در عهد معتصم عباسى [متوفى 227هـ] كه سامره مقرّ حكومت گرديد، به آبادانى آن افزوده و عاقبت بازهم به بغداد عودت نمودند. اينك مداين خراب و مهدوم الآثار گرديده و اكنون شهركى است در جانب غربى دجله و طاق كسرى، كه ترجمه اجمالى آن در تركيبات «طاق» مذكور افتاد و قبر سلمان فارسى و حذيفة ابن يمان[صحابى پيامبر] هم كه زيارتگاه عموم است، در جانب شرقى آن است.(عر)
مداين خمسه; مداين سبعه; مداين صالح--->مداين.
مدبّر ـ (چو مسلّط) در اصطلاح فقها، بنده و يا كنيزكى است كه مولاى او وصيّت نموده باشد كه بعد از وفات او آزادش نمايند و (چو معلّم) صاحب رأى و تدبير.(عر)
مدبّران ـ جمع مدبّر[ر.م].
مدبّرانِ آسمان; مدبّرانِ چرخ; مدبّرانِ سپهر; مدبّرانِ فلك ـ سبعه سيّاره[به «سيّارات سبعه» رجوع شود].

صفحه 107 - جلد چهارم
مدّت ـ (ر.ف) و در معنى اصطلاحى آن، رجوع به «مرابحه» شود.(عر)
مدّت كمون--->سگ ديوانه.
مدح ـ (ر) كه به پارسى «فروزش» و «ستايش» گويند، ستايش زبان است در مقابل اوصاف حميده و اخلاق پسنديده، چه اختيارى باشند، مثل آداب و علوم و معارف و چه اضطرارى و فطرى، مانند شجاعت و طول قامت و مانند آنها، به خلاف حمد كه تنها ستايش زبانى است در مقابل افعال اختيارى از قبيل نعمت باشد يا غير آن و مراد از نعمت، آن خوبى است كه در مفهوم آن تعدى به غير معتبر باشد، مثل انعام و احسان، به خلاف غير نعمت، همچون: علم و قدرت و حيات و مانند آنها. پس هر حمد را «مدح» گفتن روا باشد، به خلاف عكس كه بعضى از افرادِ مدح را «حمد» گفتن درست نباشد، مثل ستايش اوصاف غير اختيارى، و اين بنابر مشهور است و به نوشته زمخشرى، مدح و حمد هر دو مترادف بوده و فرقى ندارند. و اما شكر علاوه بر آنچه در «شكر» مذكور افتاد، در اصطلاح بعضى، فعلى است كه مشعر بر تعظيم منعم باشد در مقابل انعام او، چه زبانى باشد چنانچه واضح است و چه قلبى، مثل اعتقاد به خوبى كسى نمودن و قدرشناس او بودن و چه با ساير جوارح و اعضا، مثل دست بر سر گذاشتن از براى تعظيم و يا ساير احترامات معمولى و مانند آنها كه مشعر بر سپاسگزارى نعمت و خوبى باشد. و از اينجا روشن گردد كه ستايش زبانى در مقابل نعمت را هريك از «حمد» و «شكر» و «مدح» اطلاق توان نمود و ستايش قلبى يا جوارحى كه در مقابل نعمت باشد، تنها شكر است و «مدح» و «حمد» گفتن درست نيست و ستايش زبانى در مقابل غير نعمت را هم «حمد» يا «مدح» گفتن صحيح بوده و «شكر» گفتن درست نباشد، مثلاً ستايش خداى تعالى با علم و قدرت او حمد يا مدح است، نه شكر. و مخفى نماند كه اين معانى پاره اى اصطلاحات مخصوصه است و الاّ در عرف عامه غالباً هريك از حمد و مدح و شكر را در مورد ديگرى استعمال نمايند.(عر)
مدحوريّه ـ به نوشته حديقة الشيعة[ر.ض]، عنوان يكى از فرق صوفيّه و معتقد هستند بر اينكه در محل سماع و بى هوشى، حوريان بهشتى بديشان نازل شده و در آن حال با ايشان نزديكى كنند و از غيب خبرى مى دهند و فيض هاى ديگر نيز به ايشان مى رسانند، و اين فرقه بعد از ساختگى [ريا و تزوير] و اظهار بى هوشى، غسل مى كنند تا احمقان را فريب دهند.
مدد ـ (چو سخن) جمع مدّت و (چو قمر) يار و ياور و لشگر و به پارسى «هرزيد»[گويند].(عر)
مدر ـ (چو قمر) مخفّف مدار و (چو خَجِل) نهى از دِريدن و به عربى، (چو قمر) كلوخ و شهر و قريه و (به ضمّ اوّل و كسر ثانى و تشديد آخر) حركت دهنده.
مدرج ـ (چو عنبر) مذهب و مسلك و (چو دختر) هر چيز پوشيده و پنهانى، خصوصاً نامه پيچيده و (چو مسلّط) مَطوى و پيچيده و هر چيز درجه به درجه شده، خصوصاً خانه و بنايى كه درجه هاى [پله هاى] آن را درست كرده باشند و به مناسبت همين معنى در اصطلاح هندسى، شكلى را گويند كه از چندين شكل مستطيل مختلف العرض تركيب يابد به صورت منبر معروف(عر):
مدرّجِ عثمان--->عسفان.
مدكش ـ (چو عنبر) شفتاهنگ[ر.م].
مدلّل ـ (چو مسلّط) ثابت و محقّق.(عر)
مدلول ـ (ر.ف) و رجوع به «معنى» شود.(عر)
مَدمَمونِتَن ـ رميدن و ترسيدن.(ند)
مدن ـ (چو قمر) نهى از دنيدن[ر.م] و (چو تند و شتر) جمع مدينه.

صفحه 108 - جلد چهارم
مُدَنِّخ ـ (ل) مردم فحّاش و بدزبان.
مدنگ ـ (چو پلنگ) چوب مترس[ر.م] و پژاوند[ر.م] و پره قفل و دندانه كليدان[ر.م] و كليد چوبينى كه كليدان[ر.م] را بدان بگشايند.
مدنى ـ (چو سفرى) هر چيز منسوب به مدينه حضرت رسالت(صلى الله عليه وآله) و اما منسوب به مدينه ديگر را «مَدينى» گويند و بعضى گفته كه در انسان، «مدنى» گفته و در حيوان، «مدينى» گويند، هر مدينه كه باشد و رجوع به «ليمو»[هم نمايند].(عر)
مَدَنيّت ـ تمدّن.(عر)
مدوّن ـ (چو مسلّط) جمع شده و كسى كه نام او در دفتر و ديوان لشگرى نوشته باشد.(عر)
مَدونه ـ بهشت.(ند)
مده ـ (چو شده) بيمار و (چو خَجِل) نهى از دادن.
مدهوش ـ (چو منصور) شيدا و ديوانه و حيران و سرگشته كه «شيب» و «شيفته» هم گويند.(عر)
مَدهون ـ (ق) روغن كرده شده و زمين نم كرده شده و فريبيده و به مناسبت همين معنى، در پوست رنگ كرده شده و دباغى شده هم استعمال نمايند.(عر)
مَدى ـ مديا[ر.م] و نهى از دادن و رجوع به «جبل جبال» هم شود.
مديا; ميدياـ يا مادى; به نوشته بعضى از كبار، نام قديمى يونانى بلاد آذربايجان و عراق عجم كه شمالاً به بحر خزر و جنوباً به مازندران و كوهستان [به «كوه ستان» رجوع شود] و غرباً به كردستان حاليه كه قديماً مسمّى به آثوريا بوده، محدود و هوايش بسيار خوب و مردمانش از اولاد يافث ابن نوح و تمدن روى كره نخست از آنجا آغازيده و در زمان حكومت نينوس [ر.م] و سميرامس[ر.م] تابع آثورى ها بوده اند تا در 4835 خلقتى ـ مطابق 759 مقدّم ميلادى ـ در تحت رياست آرپاسهنامى حكومتى مستقلّه تشكيل دادند، سپس گاهى غالب و گاهى مغلوب بودند تا در 596 مقدّم ميلادى تابع ايران شده و بعد از وفات اسكندر كبير بازهم اعاده استقلال نمودند و عاقبت در شمار تبعه اشكانيان و كيانيان[دوّمين سلسله اسطوره اى ايران ]مى باشند و رجوع به «پهله» و «آثورى» و «جبل جبال» هم نمايند.
مديد ـ (ر) دور و دراز و كشيده شده و در اصطلاح عروضى، يكى از بحرهاى شعر است كه اركانش چهار بار «فاعِلاتُن فاعِلُن» بوده كه به جهت كشيده شدن دو سبب خفيف در طرف اركان سباعى آن بدين اسم موسوم شده:
«اى دل پر درد را لعل تو درمان شده *** خاك پايت بنده را چشمه حيوان شده»
[به «بحر» هم رجوع شود].(عر)
مدير ـ (ر.ف) و به پارسى «پرهونى» و «پرهون گر» و «پرهونور» [گويند].(عر)
مدين ـ (چو امير) مقروض و مديون و (چو عنبر) شهرى است بسيار قديم از بلاد عربستان در مقابل تبوك در شش منزلى شمال شرقى بحر احمر در ساحل خليج عقبه و حضرت صالح و حضرت شعيب(عليهما السلام) بدانجا مبعوث بودند كه مردمانش نافرمانى كرده و گرفتار سخط الهى گرديده و راه عدم پيمودند و مرور دهور اصل آن شهر را خراب نموده و قصبه عقبهنامى در موضع اصلى قديمى آن تأسيس يافته و چاهى كه حضرت موسى ابن عمران(عليه السلام) از براى گوسفندان حضرت شعيب(عليه السلام) از آبش كشيده بود هم در آنجا است و عاقبت خود حضرت موسى(عليه السلام) بدانجا مهاجرت كرده و چهل سال در خدمت حضرت شعيب(عليه السلام)كه پدر زنش بوده، گذرانده است و در بستان السياحة[ر.ض ]گويد: مدين نام يكى از فرزندان حضرت ابراهيم(عليه السلام) بوده كه در ديار شام كشورى بنا نهاده و به اسم خودش مسمّى گردانيد.(عر)
مدينا ـ (چو مسيحا) شهر و مدينه.(ند)
مدينه ـ (ر) شهر و بلد و يا خصوص آنچه گرداگرد آن حصار و باره باشد كه اگر نباشد، آن را بلد گويند و يا ناحيه اى است كه مشتمل بر شانزده شهر باشد و يا خصوص شهر بزرگ جامع را گويند و بالخصوص از اسامى مخصوصه بخارا و شهرستان [در خراسان] و بغداد و سمرقند و مصر و مرو [در تركمنستان] و نيشابور و قزوين و غير آنها و خصوصاً نام نامى يك از بلاد مشهوره حجاز

صفحه 109 - جلد چهارم
است كه در اصل، پيش از ظهور اسلام به نام بانى خود، يثرب يا اَثربنامى از عمالقه [قومى باستانى ساكن جنوب غربى فلسطين و شبه جزيره سينا] موسوم بوده، پس از طرف قرين الشرف حضرت رسالت(صلى الله عليه وآله)به جهت اشتقاق آن از ثرب كه به معنى مذمّت و ملامت است، تغييرش داده و به طيّبه و طابه موسوم نمودند. و يا آنكه يثرب نام ولايتى است عريض كه اعظم بلادش همين شهر مدينه است كه به همين جهتِ انتساب بدان بزرگوار، آن را امّ القرى و ارض الله و مدينه منوّره و مدينة الرسول نيز گفته و بيشتر بدون قيد زايد استعمال كرده و مدينه گويند كه عَلَم به غلبه آن بلده مباركه گرديده و با آنكه در اصل مطلق شهر را بوده و بعد از آن نام مخصوص چندين شهر ديگر هم گرديده و باز به جهت كثرت كمال و شرف در صورت اطلاق غير آن بلده شريفه به نظر نيامد، و در زمين مستوى وسيعى واقع و در سمت شمالى آن كوه اُحد و در جهت جنوبى آن كوه عير و خرماى آن بسيار و بى نظير و هوايش صاف و حارّ و يك چشمه آب عين الزّرقا نامى كه به نوشته احمد رفعت عثمانى[ر.ض]، مروان به امر معاويه اش درست كرده و آبش خيلى خوش گوار و سازگار است، بر طراوت و آبادانى اين بلده محترمه افزوده. و اكثر ضروريات آن را از مصر آرند و عضدالدوله ديلمى[از امراى آل بويه] در 978 ميلادى ـ مطابق 368هجرى ـ بارويى مشتمل بر چهل قلّه به ارتفاع چهل متر بر دور آن كشيده كه به نام باب الشام و باب المصر و باب الجمعه و باب القبله كه اكنون به باب مجيدى اشتهار دارد، محتوى بر چهار دروازه مى باشد و به نوشته بستان السياحة[ر.ض]، از خواص اين شهر است كه چون در آن آمدوشد نمايند، عرق خوش بوى از بدن برآيد و چون غريب بدانجا وارد شود، بوى خوش شنود و مسجد قبا هم كه در «قبا» مذكور داشتيم، در سمت قبله آن و قبرستان بقيع هم كه مدفن شريف حضرت امام حسن مجتبى
و حضرت سجّاد و حضرت باقر و حضرت صادق(عليهم السلام)
و جمعى از عترت طاهره و اصحاب كرام و شهداى عظام
و خويشاوندان آن فرستاده مَلِك علاّم است، در
سمت شرقى خارج باروى مذكور است. و مصلاّى حضرت رسالت (صلى الله عليه وآله)كه در اعياد و ايّام شريفه در آنجا خطبه فرموده و مردم را موعظه و نصيحت مى فرمودند، در سمت غربى شهر است و مسجد حضرت رسالت پناهى(صلى الله عليه وآله)كه روضه مطهّره آن بزرگوار هم در آن است، در وسط شهر واقع است كه زمين ساده آن را
خريده و به دستيارى اصحاب كرام از چوب خرما و خشت خامَش ساخته و عمر ابن خطّاب بر آن زيادتى انداخت و عثمان در زمان خلافت خود بر آن افزوده و ديوارش را با سنگ منقّش بلند نموده و سقفش را از چوب ساخت و وليد ابن عبدالملك مروان بر عمارتش افزوده و اطرافش مدرسه بسيار ساخته اند و امير چوپان [سپهسالار سلطان محمد خدابنده، پادشاه مغول; دوران حكومت:703 ـ 716هـ ]در جانب غربى آن مدرسه و حمام ساخته كه پيش از او هم مهدى عباسى[127ـ 169هـ ]در وسعتش كوشيده و مأمون عباسى [خلافت: 198 ـ 218هـ ]نيز در زيادتى آن مساعى به كار برده و اكنون بر همان
قرار است.(عر)
مدينة الحكما--->قسطنطنيّه.
مدينة الرسول; مدينه منوّره--->مدينه.
مَدينى--->مدنى.(عر)
مدينيّه ـ به نوشته احمد رفعت عثمانى[ر.ض]، عنوان يكى از فرق صوفيّه كه به نام جبريّه، ميمونيّه، دجانيّه، علوانيّه[و] حمويّه به چندين شعبه منشعب و به شيخ ابومدين شعيب ابن حسن تلمسانى مغربى كه سلسله طريقت او به سه واسطه به شيخ احمد غزالى پيوسته و از شيخ عبدالقادر گيلانى هم كسب طريقت نموده بوده، منسوب است.

آيين دهم

(در حرف ميم [كلمن] با ذال ثخذ)
مذ ـ (چو رخ) در حال تركيب، معنى صاحب و خداوند را افاده نمايد، همچو: اسفندارمذ.
مذاب ـ (چو كَنار) محل گداختن و (چو شمار) هر چيز گداخته شده.(عر)
مذاق ـ (چو كَنار) طعم اشياء و چشيدن و امتحان كردن آن

صفحه 110 - جلد چهارم
و كنايه از مسلك و نتايج افكار هم نمايند.(عر)
مذاكره ـ (ر.ف) [مكالمه و گفتوگو كردن با كسى].(عر)
مُذَبذَب ـ (ر) مردم مضطرب القلب و متحرك الفكر و متردّدخاطر كه بر يك حال نبوده و مانند برگ بيد لرزان و هر دم به طرفى مايل باشد و جمع آن، مذبذبين است.(عر)
مُذَبذَبين ـ جمع مذبذب [ر.م] است.(عر)
مذبوح ـ (ر.ف) و به پارسى «كشتار»[گويند].(عر)
مذكر ـ (چو منكِر) روز شديد و مصيبت شديده و راه وحشتناك و زنى كه هماره پسر زايد و (چو مسلّط) معروف است و در اصطلاح نجومى، شمس و مريخ و مشترى و زحل را مذكّر گفته و زهره و قمر را مؤنّث نامند و عطارد را ممتزج و مخنّث گويند زيرا با هر كوكبى كه باشد، طبيعت او را گيرد در مزاج و تأنيث و تذكير و سعد و نحس و غيره، و نيز شش خانه فرد از دوازده خانه زايجه را كه در محل خود مذكور افتادند، مذكّر گفته و شش خانه زوج را مؤنّث نامند.(عر)
مذكّرِ سماعى ـ علاوه بر معنى اصطلاح نحوى معروف آن، كنايه از شوهرى هم هست كه مطيع و فرمان بردار زن خود باشد.
مَذَنگ ـ بر وزن و معنى مدنگ.
مذهب ـ (ر) بيت الخلا[ر.م] و رفتن و مرور كردن و مردن و سير نمودن و به معنى معروف كه اصل و طريقت و اعتقاداتى است كه هركس مكنون دل خود داشته و به پارسى «كيش» و «آيين» [گويند].(عر)

آيين يازدهم

(در حرف ميم [كلمن] با راى قرشت)
مر ـ (چو بد) دفعه و مرتبه و حد و اندازه و عدد و شمار، خصوصاً عدد صد يا پنجاه كه هر پنجاه يا صد را يك «مر» گويند، چنانچه در نزد محاسبان فارس متعارف بوده كه چون شماره به پنجاه مى رسيده، مى گفته اند: يك مر و چون به صد مى رسيده، مى گفته اند: دو مر و بر اين قياس است گفته خاقانى:
«مَرَّ ما مَرَّ من حساب العمر *** چون به پنجه رسد حساب مر است»1
و ملا جامى [شاعر قرن 9هـ]:
«مر بود پنجاه و چون آمد دو مر ابيات آن *** در صفا و محكمى شايد كه گويم مرمر است»
و اما صد را «مر» گفتن شاهدى ندارد و هم كلمه اى است زايده كه به جهت حسن كلام آرند: «مر او را گفتم»، «مر او را ديدم» و بعضاً افاده حصر و انحصار نيز نمايد:
«مر او را رسد كبريا و منى *** كه ملكش قديم است و ذاتش غنى»2
و به عربى، (بر وزن مُدّ) صمغ و يا لبن درختى است كه
در بلاد روم و مغرب [نواحى شمال غربى آفريقا] و هند
و جزيره سقوطر[در درياى سرخ ]مى شود و بسيار بلند و رعنا و نرم و گره دار و باريك و دراز و گره هاى آن
مانند بندهاى نى و ميان آن پُر و از آن تير و نيزه
مى سازند كه مشهور به «نيزه نى» است و صمغ آن به
چند نوع حاصل مى گردد. آنچه از تنه درخت به تيغ زدن
و فرش نمودن بوريايى و ظرفى در زير آن، كه در آن جمع گرديده و انجماد يابد حاصل گردد، بهترين انواع است
و «مرّ صاف» گويند و اين پيش از انجماد، سفيدرنگ و
بعد از آن رنگين مى باشد، و آنچه از تنه درخت و مانند صمغ خودبه خود تراوش كند و منجمد گردد و اخذ نمايند، زردرنگ بوده و در خوبى از اوّلى پست تر و «مرّ بطارح» گويند، و آنچه پوست درخت آن را كه در زير
آن صمغ آن است، افشرده و عصاره آن را خشك مى نمايند و يا آنكه در آبِ جوش داده صاف نموده و صافى آن را
باز طبخ مى دهند تا منعقد و منجمد گردد، مسمّى به «مرّ حبشى» و «ميعه سائله» بوده و رنگ آن سياه و بدترين
همه اقسام است.
مُرِّ بطارح; مُرِّ حبشى; مُرِّ صاف---> مُرّ.
مرا ـ (چو رضا) آسمان و آفتاب و يارى و دوستى.
مراء ـ (چو چنار) مجادله و منازعه و به جهت توهين، قول

1. ديوان خاقانى، قصيده27، در فقر و گوشه نشينى و گله از سفر.
2. بوستان، در نيايش خداوند.

صفحه 111 - جلد چهارم
ديگرى را رد كردن و باور نداشتن و طعن نمودن.(عر)
مرائى ـ (به كسر اوّل) مردم جدلى و اهل مراء[ر.م] و (به ضمّ آن) مزوّر و رياكار و به مناسبت همين معنى، فرقه صوفيّه را مرائيّه هم گويند، چنانچه در ماده 3 «صوفيّه» اشاره نموديم.(عر)
مُرائيّه --->مُرائى.(عر)
مُرابحه ـ (ر) ربح كردن و منفعت نمودن و در اصطلاح فقهى، آن قسم از دادوستد است كه اصل سرمايه مال در آن مذكور شده و با منفعت معيّنى دادوستد نمايند و در اصطلاح حسابى، آن است كه چون شخصى مبلغى را به قرض دهد كه آن مبلغ را پس از زمان معيّن از شخص قرض دار پس بگيرد، اين چنين عمل را «مرابحه» گفته و آن پولى را كه به جهت منفعت كردن قرض مى دهد، «اصل» يا «سرمايه» ناميده و آن زمان معيّن را «مدّت» نام داده
و آن مبلغ علاوه بر اصل را «ربح» يا «فرع» خوانده و
مأخذ فرع را «نرخ» گويند و نرخ معمولى فرنگستان فرع سالانه يك صد است كه اغلب از صد، پنج تا شش مى باشد كه بدين صورت نويسند: 5% و 6% ولى نرخ معمولى ايران عبارت از فرع ماهانه يك تومان است كه اندازه اقلّ معمولى آن در هر ماه از صد، يك است كه بدين صورت 1% مى نويسند و از قرار ساليانه 12% مى باشد و در معاملات تا 30% كه تومانى 5 شاهى ايرانى باشد، معمول است بلكه زيادتر از آن تا هرجا كه بتواند، با وجود
اينكه به جهت حكم وافره بى پايان از طرف ديانت مقدّسه اسلاميّه ممنوع و حرمت آن نصّ قرآن آسمانى و از ضروريّات آيين مقدّس مى باشد. و اما فرنگى ها فقط
و فقط به نام انسانيّت بدون اينكه از طرف ديانت، خودشان را محكوم به حكمى بدانند، به اندازه معيّن
كمى قناعت كرده اند. بارى، تنزيل تجارتى هم كه اكنون بسيار متداول و اساس عمده تجارت بوده، آن است كه اگر بخواهند وجهى را كه موعد اداى آن نرسيده پيش از موعد وصول نمايند، مبلغ معيّنى از آن كسر نمايند كه در اين حال آن مبلغ كسر شده را «تنزيل» گويند و به عبارت ساده تر هرگاه كسى چيزى را به موعد معيّنى فروخته و يا برات تجارتى داشته باشد كه بايد پس از انقضاء مدّت معيّن وجه آن را دريافت نمايد و اكنون مى خواهد همان وجه و پول را پيش از رسيدن موعد دريافت دارد، شخص بدهكار فرع زمان پيش از موعد را از قرار نرخ معيّن از تمام وجه بدهى خود كم نموده و باقى را مى پردازد و آن وجه را كه از اصل كم مى نمايد «تنزيل» گويند. و حاصل فرق مابين تنزيل و مرابحه آنكه در تنزيل مبلغى به اسم منفعت بدهكار از مبلغ كل اصلى كسر مى كنند و در مرابحه مبلغ معيّنى را به نام منفعت طلبكار به مبلغ كل اصلى علاوه مى نمايند.(عر)
مراحل ـ (چو مساجد) جمع مرحله.(عر)
مراحل نشين ـ مسافر و هريك از سبعه سيّاره[قمر، عطار، زهره، شمس، مرّيخ، مشترى و زحل].
مراد ـ (چو كتاب) بازى خربازان كه در «خربازان» مذكور افتاد و هم سنگى است عجيب كه از حركت آفتاب الوان مختلفه در آن ظاهر گرديده و هردم به رنگى مى نمايد و (چو شمار) به عربى، مقصود و هر چيز اراده شده كه به پارسى «كام» و «كامه» [گويند] و هم نام بعضى از اقسام خط و كتابت است كه در تركيبات «خط» مذكور افتاد و نام يكى از مشايخ طريقت نقش بنديّه[به «نقش بند» رجوع شود ]هم هست كه به پندنامه شيخ عطار شرحى نوشته و در 1203 هجرى تولّد يافته و در 1264 هجرى رحلت نمود و هم موافق نوشته احمد رفعت عثمانى[ر.ض]، سيّمين و ششمين و دوازدهمين و هفدهمينِ ملوك آل عثمان مسمّى به همين اسم بوده اند.
   اما سلطان مراد اوّل كه سيّمينِ سلاطين عثمانيّه است، پسر سلطان اورخان و پدر يلديرم بايزد بوده و در 1325 ميلادى ـ مطابق 726 هجرى ـ تولّد يافته و در 761 هجرى متمكّن اريكه سلطنت گرديده و در 770 هجرى پايتخت دولت علّيّه را به ادرنه نقل داده و صلوات و سلام سر مناره ها و طُغرا [خطى منحنى شامل نام و القاب شاه كه بالاى فرمان ها مى نوشتند] و شكل و رنگ معمولى بيدق [عَلَم] دولت عثمانى از آثار آن سلطان بوده و عاقبت در 791 هجرى در محاربه قوصوه مقتول گرديده و در بروسه

صفحه 112 - جلد چهارم
مدفون گرديد.
   و اما سلطان مراد دويّمى كه ششمينِ سلاطين عثمانيّه است، پسر سلطان محمد چلبى و پدر سلطان محمد ثانى فاتح بوده و در 1403 ميلادى ـ مطابق 806 هجرى ـ تولّد يافته و در 824 هجرى جلوس نموده و در 847 هجرى از بار گران سلطنت فراغت جسته و تخت سلطنت را به پسر خود، سلطان محمد، محوّل داشته. پس، از كم تجربگى سلطان محمد و هجوم فورى اعدا تمامى اركان مملكت خلل دار گرديده و به جز اعاده و اجلاس خود سلطان مراد علاجى نيافته و ازاين رو بهواسطه مكاتبات بسيار و دعوت نامه هاى بى شمار از طرف خود سلطان محمد و امراى دولت در 848 هجرى جلب و مجدّداً اجلاس شده و بلافاصله تمامى اعداى مملكت را پريشان حال نموده و به كيفر اعمال خودشان رسانيده و عاقبت در 855 هجرى درگذشت و نصب «شيخ الاسلام» در زمان او رسميّت يافته.
   و اما سلطان مراد ثالث كه دوازدهمينِ سلاطين عثمانيّه است، پسر سلطان سليم ثانى و پدر سلطان محمد ثالث بوده و در 1546 ميلادى ـ مطابق 953 هجرى ـ تولّد يافته و در 982 هجرى جلوس نموده و در 1003 هجرى درگذشت و در زمان او ينگى جرى ها[بخشى از سپاه عثمانى] ده مرتبه بناى طغيان و ياغيگرى گذاشته و در همه آنها با تدابير عملى، اسكاتشان نمود و وى شخصى بود استراحت طلب و 115 تن اولاد داشته.
   و اما سلطان مراد رابع كه هفدهمينِ سلاطينِ عثمانيّه است، مردى بود بى پرهيز و لاابالى و صاحب زور بازو، به طورى كه يك گرز را كه 45 اوقيه[به «درهم» رجوع شود ]وزن داشته، تا مسافت 250 قدم مى انداخته است و استعمال قهوه و دخانيات را قدغن اكيد نموده و بعضى از ترياكى ها را اعدام فرموده و شهر بغداد در زمان وى از جهت خباثت رئيس بلديّه مسخّر ايرانيان گرديده و عاقبت بعد از چند سال در سايه اقدامات مجدّانه شخص خود سلطان مسترد شده و در گرجستان ملاقات بسيارى به عمل آمده و در 1044 هجرى باز خودش مسافرت ايران نموده و قلعه روان [ايروان] را از ايرانيان باز پس گرفته و تا عودت خود نگاه داشته و بعد از آن بازهم نصيب ايرانيان گرديد. و اين سلطان پسر سلطان احمد اوّل و برادر سلطان عثمان و سلطان ابراهيم بوده و در 1018 هجرى تولّد يافته و در 1032 هجرى جلوس نموده و در 1049 هجرى درگذشت.
مرادآباد ـ شهرى است خجسته بنياد از توابع شاه جهان آباد[دهلى] كه اكثر مردمانش هندو و جمعى حنفى و برخى سادات صحيح النسب مى باشند و هوايش اندكى گرم و آبش خوش گوار و باغاتش بسيار و به نوشته بستان السياحة[ر.ض]، در آنجا باغى است عجيب كه هماره صد نفر بر آن موكّل هستند كه برگ هاى درختان را با مقراض برابر مى كنند.
مُراديّه ـ از جمله فرق نقش بنديّه [به «نقش بند» رجوع شود] و رجوع به «معتزله» هم شود.
مرار ـ (چو كَنار) رسن و ريسمان و نوعى از خار بادآور[ر.م ]است.
مرارت ـ (چو شماتت) رجوع به «طعم» شود.(عر)
مراره ـ (چو اماله) پوستى است معروف كه بر جگر انسان و حيوان چسبيده و به تركى «اود» و به پارسى «زَهره»گويند و آن مخزن صفرا و عبارت از كيسه اى است كه صفرا در آن مجتمع گردد و آن از اعضاى مركّبه بدن حيوان است و ظرفى است از براى صفراى متولّد در كبد. چون صفرا در حين هضم غذا لازم بود، بناءً على هذا، مر او را ظرفى ضرور بود كه در آن مجتمع گردد تا در حين هضم غذا صفرا از دو موضع جارى گردد و به عبارت ديگر مراره را دو مجرا است; يكى از كبد به سوى آن براى آمدن صفرا از كبد در آن و ديگرى از آن به امعا و معده براى انصباب[ريخته شدن] صفرا به معده و امعا براى غسل آن و دفع فضول.(عر)
مراز ـ (چو كَنار) ريسمان و رسن و نوعى از خار بادآور[ر.م ]است.
مراش ـ (چو كتاب) قى و استفراغ.
مراعات ـ (ر.ف) [رعايت و محافظت و ملاحظه هم

صفحه 113 - جلد چهارم
كردن].(عر)
مراغه ـ (چو علاّمه) جاى خاك غلطى چاروايان و (چو كَناره) به معنى مذكور و ماده خرى كه مانع از جفت شدن نرينه نباشد و هم شهرى است شهير از بلاد قديمه آذربايجان كه از تبريز هم قديم تر و قديماً مركز اداره آذربايجان بوده و بلكه تبريز يكى از دهات آن به شمار مى رفته و هلاكوخان مغولى [نخستين پادشاه ايلخانى در قرن 7هـ] پايتختش اتخاذ نموده و قبرش نيز در آنجا در ميان دو رود آب است كه آن را جغتو گفته و به پارسى زرّين رود گويند و حكما و ارباب نجوم در خارج شهر، زيجى به حكم او بسته و هنوز آثار رصدخانه خواجه نصير كه به اسم او بوده، در آنجا موجود و مدارس قديمه و آثار عتيقه در آن بسيار است و به نوشته مراصد[ر.ض]، نام اصلى قديمى آن، افراهرود بوده و پس از آنكه مروان ابن محمد ابن مروان ابن حكم، حاكم آذربايجان و ارمنيّه، از جنگ مغان برگشته و اوردوى او در همين جا نزول نمود، چاروايان ايشان در ميان سرگين بسيارى كه در آنجا بود، مى غلطيدند و ازاين رو مى گفتند كه قريه مراغه (به معنى جاى خاك غلطى چاروايان) بنا كنيد. پس مروان تعميرش كرده و در وسعتش افزوده و بدين جهت محل توجه عامه بوده و به مناسبت معنى لغوى مذكور، مراغه بدين اسم مسمّى گرديد و بنى خزيمه در عهد خلافت هارون [دوران خلافت: 170ـ 193هـ] بارويى بر دور آن كشيدند.
مراغيدن ـ (چو رَسانيدن) به خاك و ريگ و زمين غلطيدن چاروايان و ظاهراً مصدر جعلى از لفظ مراغ است كه به عربى، جاى خاك غلطى چاروايان است.
مراقب ـ (چو عُطارِد) مراقبت كننده.(عر)
مراقبت ـ (ر) انتظار و حفظ و حراست و از خدا ترسيدن و در معنى اصطلاح عرفانى آن، رجوع به «فرزندشاد» شود.(عر)
مَراك ـ (ل) احمق و نادان.
مراكش ـ كه در السنه بر وزن مساجد معروف و در مراصدالاطلاع[ر.ض] به فتح ميم و تشديد راء و ضمّ كاف ضبطش نموده، به نوشته كتاب مذكور، بزرگ ترين بلاد مغرب زمين و پايتخت ملوك آن مرزوبوم و در ده منزلى دريا واقع و به جهت ترسناك و خوفناك بودن آن، بدين اسم اختصاص يافته كه ترجمه آن به زبان بربرى، اِسرَع است يعنى «بشتاب» و «زود برو» و «در آنجا اقامت نكن» و در فرهنگ ناصرى[ر.ض] هم به تشديد راء و كسر كاف ضبط كرده و در ترجمه اش گفته: شهرى است در جانب مغرب كه داراى بيست هزار نفوس بوده و در ده منزلى شهر فارس است و ظاهر بلكه محقّق آن است كه هم جوار آن شهر فاس(بر وزن طاس) است، كه در محل خود اجمالاً نگارش يافته و اينكه در نسخه ناصرى[ر.ض] فارس با زيادتى حرف راء نوشته، يا از اشتباه صاحب كتاب و يا از سهو قلم كاتب است. بارى، در كشف القناع[ر.ض] تمامى قطعه افريقيا را به اعتبار وضع و شكل آن به نام بلاد نيليّه و بلاد مغرب و افريقاى شرقى و افريقاى غربى و افريقاى جنوبى و افريقاى وسطى و جزاير به هفت قسمت نموده، پس در مقام بسط آنها بلاد مغرب را نيز كه به بلاد بربر موسوم بوده، به نام برقه و فزّان و تونس و طرابلس و فاس و جزاير و مراكش به هفت سهم منسهم كرده و در مقام تفصيل اين هفت هم گويد: اما بلاد مراكش از جهت شمال به اوقيانوس اتلانتيك و بوغاز[تنگه] كوه جبل الطارق و بحر متوسط [درياى مديترانه] و از شرق به مقاطعه تلمسان و از جنوب به صحراى كبير و از غرب نيز به اوقيانوس محدود و مساحت آنها 542،308 ميل مربّع و به چهار قسم مقسوم مى باشد: 1. فاس در جهت شمال. 2. مراكش در جهات متوّسطه. 3. سوس در جنوب. 4. طفيله در جنوب شرقى. و كوه هاى آنها از شعبه هاى جبال اطلس و از جمله آنها كوه درن و غماره و مديونه و يسر و نشريش و از جمله نهرهايش نهر سوس و ملويّه و فلفل مى باشد. و هواى اين بلاد معتدل و خوب و خاك آنها مرغوب و حاصل هاى آنها مثل ديار مصر و از مصنوعات آنها اقمشه حرير و صوف [پشم] و فرش و اهالى آنها در حوالى 000،500،8 و از جمله شهرهاى آنها مراكش است كه به زعم بعضى، يوسف ابن تاشفين بنايش كرده و ديگر شهر مغادور است كه در سال 1760 ميلادى بنا شده و رجوع به «فاس» هم

صفحه 114 - جلد چهارم
نمايند.
مرال ـ (چو كَنار) مارال [غزال و آهو].(كى)
مران ـ (چو كَنار) نهى از راندن و هم همان «آن» اسم اشاره است كه به لفظ «مر» زايده ملحق شده و تنها از براى اشاره به چيز دور است و (چو بقّال) رجوع به «ماران» شود و در تحفه طب[ر.ض ]همين وزن را به درخت مُرّ، كه مذكور افتاد، ترجمه نموده و اين ترجمه را در برهان[ر.ض] بر وزن خمار و در مخزن[ر.ض] بر وزن كفّار ضبط نموده.
مرانيه ـ (چو علانيه) به نوشته برهان[ر.ض]، به لغت مغربى [شمال غربى افريقا; مراكش]، درختى است مانند درخت ياسمين كه مجوس در وقت زمزمه شاخى از آن در دست گيرند.
مُراوده ـ (ر) طلب كردن.(عر)
مراهق ـ (چو عُطارِد) پسرى كه نزديك به بلوغ باشد.(عر)
مراهم ـ (چو مساجد) جمع مرهم است.(عر)
مراهمه; مراهه ـ (ل) نام پارسى مرانيه[ر.م] است و لفظ دويّمى (بر وزن كَناره) به عربى، سفيدى خالص است كه اصلاً مخلوط به رنگى ديگر نباشد.
مربّا ـ (چو معمّا) به نوشته تحفه[ر.ض] و مخزن[ر.ض]، نام پارسى اَنبجات[انبه ها; اقسام مربا] و در فرهنگ مخزن[ر.ض ]گويد: انبجات اقسام مربّيات را گويند، مانند مربّاى انبه و مربّاى زنجبيل و هليله [ر.م] و غيرها در شيره شكر و يا دوشاب و يا عسل. و ظاهر آن است كه لفظ مربّا عربى و به معنى تربيت داده شده و پرورده شده است، چنانچه در كنزاللغة[ر.ض] بالخصوص تصريح كرده و در قطر[ر.ض ]گويد: زنجبيل مربّى زنجبيلى است كه با رب ساخته و درست كرده باشند و در معنى معروف هم كه از فرهنگ مخزن[ر.ض] نقل شد، به مناسبت همين معنى استعمال شده مجازاً. و بالجمله مربّا را به پارسى «ريچار» و «ريچال» و «ليچار» و «ليچال» و «آچار»[گويند].
مربع ـ (چو دختر) كسى كه مبتلا به تب ربع [كه يك روز گيرد و دو روز گذارد] باشد و (چو منكِر) شتر ماده كه بچه اش در نزدش باشد و يا آنكه در فصل بهار بزايد و (چو دلبر) عصاى كوچكى كه دو كس از دو طرفش گرفته و بهواسطه آن، بار را حمل چاروا نمايند و (چو عنبر) باران بهارى و كوهى است در مكه و جايى كه در فصل بهار تفرّجگاه مردم باشد و از راه مَجاز، منزل و مسكن را هم گويند و (چو مسلّط) به عربى، تربيع شده كه به حسب اصطلاحات متفرّقه، در معانى مختلفه استعمال يابد، چنانچه در اصطلاح فقهى، عبارت از آن است كه تابوت ميّت را از چهار طرف بردارد كه از مستحبات دينيّه است و هم دو نوع از نشستن است كه يكى از مستحبات دينيّه و ديگرى از مكروهات است. اما اوّلى، آن است كه بر روى نرمه ران چپ بنشيند به نحوى كه ساق پاها به سمت بيرون وآزاد باشند كه به فرموده شهيد اوّل [محمد بن مكى دمشقى عاملى مؤلّف لمعه دمشقيّه و مقتول در 786هـ ]و ثانى، نمازگزار نشسته را اين طور نشستن مستحب است، چنانچه زن را مستحب است كه در حال تشهّد نماز همين طور بنشيند.1 و اما دويّمى، آن است كه بر دور بالاى ران هاى خود كه پايين تر از نرمه مزبوره بوده و به عربى «ورك» گويند، نشسته و زانوى راست خود را به طرف راست برده و پاى راست را به چپ ببرد و هكذا زانوى چپ را به طرف چپ برده و پاى چپ را به طرف راست ببرد كه اهالى ما «باغداشا» گفته و به زبان پارسى، هر دو معنى را «سرين افكندن» و «چهار زانو نشستن» گويند و اين نوع نشستن به فرموده مجمع البحرين[ر.ض ]مذموم و به مدلول بعضى از آثار دينيّه، حضرت رسالت(صلى الله عليه وآله)ابداً در اين حال ديده نشده و بيشتر در اين معنى اصطلاحى فقهى، «تربّع» گويند از باب تفعّل، نه «تربيع» كه از باب تفعيل است و در اصطلاح نجومى، آن است كه در ميان دو كوكب سيّار يك ربع فلك كه سه برج است، فاصله باشد، چنانچه مثلاً زهره در اوّل حَمَل[ر.م ]بوده و مشترى در اوّل سرطان [ر.م] باشد و يا اوّلى در دهم درجه اوّلى بوده و دويّمى در دهمين دويّمى و مانند آنها كه در اين حال گويند كه زهره و مشترى تربيع كرده و در اصطلاح حسابى، موافق آنچه در «قوّه» اشاره نموديم،

1. روضة البهية، ج1، ص630; جواهرالكلام، ج12، ص 225; مجمع البحرين، مدخل «ربع».

صفحه 115 - جلد چهارم
عبارت از قوّه دويّمى عدد و به عبارت ديگر ضرب عددى است در خود و در اصطلاح هندسى، موافق آنچه در «شكل» مذكور داشتيم، نام شكلى است از اشكال هندسى كه محدود به چهار خط مساوى بوده و زاويه هاى آن قائمه باشند:
كه اگر قائمه نبوده و دو زاويه متقابل آن حادّه بوده و دو زاويه متقابل ديگرش منفرجه باشد، آن را «لوزى» و «معيّن» نامند:
و اگر چهار خط كلاً با هم مساوى نباشند ليكن هريك از آنها با خط مقابل خود مساوى و متوازى بوده و زاويه هايش قائمه باشند، آن را «مستطيل» يا «مربّع مستطيل» نامند:
و اگر قائمه نباشند، آن را «شبه معيّن» گويند:
و اگر تنها دو ضلع آن متوازى بوده و يكى از دو ضلع ديگر عمود آن دو ضلع متوازى باشد، آن را «ذوزنقه» گويند و اگر عمود نباشد «ذوزنقتين» نامند:
و غير اينها ساير اشكال محدوده به چهار خط را به قول كلّى «منحرفات» نامند اگرچه بعضى از آنها در اصطلاح متقدّمين اهل حساب به اسم خاصّى اختصاص يافته، مانند «شقايقى» و «ذوالرّجلين»:
مربّع خانه نور ـ خانه كعبه.
مربّع نشستن--->مربّع.
مربوط ـ (چو منصور) بسته شده و كنايه از كلام مناسب هم نمايند، چنانچه در غير مناسب «نامربوط» گويند.(عر)
مَربويا ـ خربزه شيرين و خربزه ميان دريا[ظاهراً «خربزه» را در مأخذى به تصحيف «جزيره» نوشته بودند و براى توضيح، «ميان دريا» را بدان افزوده و برهان «جزيره ميان دريا» را كه آن هم غلط است، «خربزه ميان دريا» خوانده(لغت نامه دهخدا)].
مرت ـ (چو سخت) زنده.
مرتا ـ (ل) زنجبيل شامى.
مرتاب ـ (چو سُرخاب) اهل شك و شبهه.(عر)

صفحه 116 - جلد چهارم
مُرتاض ـ (ق) اهل رياضت و به پارسى «تَپاسى» و «هرتاسب» و «تَپاسبُد»[گويند و از بر ساخته هاى فرقه آذركيوان است(لغت نامه دهخدا)].(عر)
مرتب ـ (چو معلّم) ترتيب دهنده و (چو مسلّط) هر امر منظّم و ترتيب داده شد.(عر)
مرتبان ـ (چو هم زبان) مرطبان[ر.م].
مرتبه ـ (ر.ف) و به پارسى «پايه» و «شپل» و «شپلت» و «جاى»[گويند].(عر)
مرتد ـ (ر.ف) و رجوع به «نغوشا» نمايند.(عر)
مرتدِّ فطرى ـ كسى كه در حين تكوّن نطفه، يكى از پدر و مادرش مسلمان باشد كه در اين حال آن كس هم به حسب حكم مقدّس اسلامى، محكوم به اسلام و در فطرت مسلم است، پس اگر از اسلام خارج شود، «مرتد فطرى» گويند.
مرتدِّ ملّى ـ آن است كه در حين تكوّن نطفه، پدر و مادرش هر دو كافر باشند كه در اين حال آن كس هم در اصل محكوم به كفر است ليكن بعد از كِبَر، خودش اختيار اسلام نموده و پس از آن بازهم به دين اصلى خود برگشت.
مرتضى ـ (ر.ف) كه پسنديده و ستوده است و بالخصوص لقب مخصوص حضرت على ابن ابى طالب ـ صلوات الله و سلامه عليه ـ است.(عر)
مرتك ـ (چو دختر) مرده سنگ[به «مرداسنگ» رجوع شود].
مرتكو ـ (چو لَبلَبو) كنجشگ.
مرتوما ـ (ل) رجوع به «ذكران مرتوما» شود.
مرثد ـ نام پسر عبدكلال، بيستودويّمينِ تبابعه يمن، بوده و در «تبع» مذكور افتاد.
مرثيه ـ (ر) رحم كردن و رقّت نمودن و مردگان را گريه و نوحه كردن و خوبى هاى ايشان را به شمار آوردن و در حق ايشان شعر گفتن.(عر)
مرثيه خواندن--->روضه خوان.
مرج ـ (چو سرد) مرز و موضعى است در دمشق و يكى در كوهستان سمرقند[در ازبكستان] و به تركى، موافق نوشته احمد رفعت[ر.ض]، چمنگاه و دشت خالى بى آب و علف است و به عربى، (چو قمر) خطمى صحرايى و فساد و اختلاط و اضطراب و شترى كه بى ساربان مى چرد و (چو سرد) اختلاط و التباس و اضطراب و چراگاه و مرغزار و خلط كردن و ضايع و مغشوش بودن و نمودن و رعيت را به خود رها كردن و انگشتر در انگشت حركت نمودن.
مرجاده ـ (چو سردابه) جاله[قايق گونه اى كه «كَلَك» نامند].
مرجان ـ (چو فرهاد) همان لفظ «جان» است كه به لفظ
«مر» زايده متصل گرديده و بعضاً «يُسر» [مرجان سياه]
و مرواريد ريزه را هم گويند و به عربى، چيزى است معروف كه غالباً سرخ رنگ بوده و به پارسى «كامه»
و «گامه» و «بُسد» و «بست» و «بستام» و به فرانسه «كوراى» و به لاتينى «كوراليوم» و به يونانى «كوراليون» گويند كه
در آن زبان از دو كلمه «كورِاو» به معنى زينت مى دهم و «آلس» به معنى دريا اشتقاق يافته و آن، موافق نوشته پزشگى نامه[ر.ض]، محصول حيوان بحرى و به نام سرخ صاف و سرخ تيره و ردى و سفيد به چهار قسم مى باشد و در بحرالجواهر[ر.ض ]گويد: سنگى است دريايى و يا طبيعتى است ديگر مابين سنگ و نبات و در «ب س» از فرهنگ ناصرى[ر.ض ]گويد: بسد، مرجان و يا بيخ مرجان است و آن از دريا رويد و برزخ است در ميان نبات و جماد، چنان كه نخل در ميان نبات و حيوان و چون آن را از آب برآرند
و هوا بر آن وزد، منجمد شود و در «و س» از برهان[ر.ض ]برزخ ميان حيوان و انسان را به عوض اسب بوزينه نوشته و آن نزديك به صواب است و هم به جهت رستن آن از دريا است كه آن را «حجر شجرى» هم نويسند و در «ك ا» از برهان[ر.ض] گويد: كامه مرجان است و اين جوهرى است سرخ رنگ معروف كه در قعر دريا مى رويد و ريسمان ها بر آن بسته و مى كشند و در وقت برآمدن، سبزرنگ است و چون باد و آفتاب بر آن برمى خورد، سرخ مى شود و قوّت باصره را افزوده و ازاين رو در دواهاى چشم به كار برند.
   و در مخزن الادويه[ر.ض] به تحقيق زايد پرداخته كه

صفحه 117 - جلد چهارم
خلاصه آن را مى نگاريم. در آنجا گويد: مرجان جسمى است حجرى شبيه به ساق و شاخ درخت و سرخ و سياه و سفيد نيز مى باشد كه در بحر يمن در زير آب از زمين مى رويد تا به قدر يك ذرع و زياده و با شاخه هاى بى برگ و ثمر و بهترين آن قطعه هاى بزرگ سرخ رنگين برّاق و بى سوراخ و كم گره آن است و بعد از آن سفيد به اوصاف مذكوره و زبون تر از همه سياه رنگ آن است و ماده تكوّن آن اجزاى لطيفه ارضيه مختلطه با آب و هواى حادث از ابخره محتقنه[بخارهاى جمع شده] در زير زمين آن دريا و بين احجار است كه به سبب تابش آفتاب و تأثير كواكب، به هم مى رسد و هنگام زيادتى و قوّت و غلبه ابخره[بخارها] در روز آنها را خلل و فرج و منافذ احجار و زمين مرتفع ساخته برمى آورد و بعد از برآمدن، متشعّب مى گردد به شكل نبات و درخت، و اجزاى بخاريّه از آن مفارقت نموده و متحجّر گرديده و به صورت سنگ مى شود و در بحر طولس و اندلس به هم مى رسد و جايى كه بسيار عميق است، آلات سرب و غيره از اثقال بر دام ماهيگيرى بسته در دريا مى اندازند و بر اطراف و جوانب حركت مى دهند تا بر آنها پيچيده مى گردد، پس زود مى كشند تا شكسته و جدا گرديده و برآيد و در جاى هايى كه عمق آن كم است، غواصان در آب فرو رفته به ريسمان بسته و شكسته برمى آورند.
مرجانِ پرورده ـ شراب لعلى[سرخ] و لب معشوق.
مرجانِ ردى; مرجانِ سرخ تيره; مرجانِ سرخ صاف; مرجانِ سفيد; مرجانِ سياه--->مرجان.
مرجاوه ـ جاله[قايق گونه اى كه «كَلَك» نامند].
مُرجِئه ـ يا مرجيه; عنوان مشهور يكى از فرق اسلام و معتقد هستند بر اينكه با وجود ايمان، معصيت ضررى نداشته و با وجود كفر، طاعت را خيرى نيست، و بدين اسم موسوم بودن به جهت آن است كه معتقد مى باشند بر اينكه خداى تعالى عذاب معاصى ايشان را تأخير كرده كه از اِرجاء ـ به معنى تأخير ـ اشتقاق يافته، يعنى تأخير كننده و به زعم بعضى، فرقه مرجئه معتقد هستند بر اينكه ايمان، مجرّد قول است بدون عمل و بهواسطه همين عقيده، قول را مقدّم داشته و عمل را تأخير مى اندازند. و در پاره اى آثار دينيّه هم وارد است كه مرجئه قائلند بر اينكه هر كس كه نماز نخوانده و روزه نگرفته و غسل جنابت نكرده، در ايمان با جبرئيل و ميكائيل يكسان است. و از پاره اى آثار دينيّه مستفاد گردد كه تمامى اهل سنت و جماعت را مرجئه گفتن صحيح است زيرا ايشان معتقد هستند بر اينكه خداى تعالى نصب امام را به تأخير انداخت كه بعد از حضرت رسالت(صلى الله عليه وآله وسلم) خود امت با اختيار خودشان معيّن نمايند.1 بارى، فرقه مرجئه به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، به نام يونسيّه و عبيديّه و غسانيّه و ثوبانيّه و تومنيّه به پنج فرقه مفترق و به نوشته بعضى ديگر، به نام يونسيّه و تومنيّه و عبيديّه و عنانيّه و ثوبانيّه و صالحيّه به شش شعبه منشعب مى باشد. اما اوّلى اصحاب يونس نميرى هستند كه گويند باعث دخول بهشت، اخلاص و محبت است نه بندگى و عبادت، و حقيقت ايمان را منحصر به معرفت حق داشته و ترك طاعات را مضرّ ايمان ندانسته و سبب عذاب ندانند، و اما دويّمى منسوب به ابى معاذ تومنى و سيّمى اصحاب عبيد مكهب و چهارمى اتباع غسان كوفى و پنجمى پيروان ابى ثوبان مرجى و ششمى تابعان صالح ابن عمروند و رجوع به «هفتادوسه ملت» هم شود.(عر)
مَرجُمَك ـ (ر.ف) رجوع به «عدس» شود.
مَرجَنگوش ـ بر وزن و معنى مرزنگوش.
مَرجوع ـ (ر.ف) كه «مفضول» هم گويند و رجوع بدان شود.(عر)
مَرجومَك ـ (ر.ف) رجوع به «عدس» نمايند.
مُرجيه--->مرجئه.(عر)
مرح ـ (چو قمر) نشاط و تبختر [به ناز و با غرور راه رفتن ]و (چو خَجِل) مردم همچنانى.(عر)
مرحب ـ (چو عنبر) وسعت و زمان وسعت و مكان وسعت و هم نام بتى بوده در حضرموت [در عربستان] و شهرى است در ميان خيبر و مدينه.(عر)
مرحبا ـ (ر) كلمه دعاى وسعت است و به پارسى «په» و «پخ»[گويند].(عر)

1. البته مرجئه به اين معنا، معنى لغوى است نه معنى اصطلاحى.

صفحه 118 - جلد چهارم
مرحله ـ (ر.ف) مسافت يك روزه راه مسافر و جمع آن، مراحل است.(عر)
مرحمت ـ (ر) رقّت و رحمت و شفقت و مهربانى.(عر)
مرخشه ـ (چو تبصره) كلام و سخن و (چو طَبَرزه) شوم و نحس و نامبارك.
مرد ـ (چو تند) هالك و ميّت و مرده و كوچك و ريزه و مخفّف مورد [ر.م] و ماضى قريب از مردن و (چو سرد) به معنى معروف كه مقابل زن است و به پارسى «كاك» هم [گويند] و كنايه از مردم جسور و دلير و انسان كامل هم هست و جمع آن، مردان است و «مردان علوى» عبارت از عرفا و اوليا و رجال الغيب[ر.م] و كواكب و ستارگان است، خصوصاً سبعه سيّاره [به «سيّارات سبعه» رجوع شود] و لفظ مرد در اصطلاح مه آباديان[به «مه آباد» رجوع شود]، عدد هزار ورد است[هر ورد هزار فرد و هر فرد يك ميليون است].
مرد چون ميرد نامرد پاى گيرد ـ كنايه از آن است كه پاك چون رود و حق از ميان برداشته شود، ناپاك آيد و باطل عَلَم گردان گردد و بالخصوص اشاره به فوت حضرت رسالت(صلى الله عليه وآله) و زادن طويس است كه به نوشته بعضى از دانشوران، يكى از مغنّيان و مخنّثان شش گانه عرب بوده. خاقانى [در نكوهش حسودان خود گويد:]
«در غيبت من آيد پيدا حسودم آرى *** چون زادن مخنّث در غيبت پيمبر».
مردگير ـ سلاحى است كج مانند چوگان.
مردگيران--->رقعه كژدم و جشن مردگيران.
مرداب ـ (چو سرباز) استخر و تالاب بزرگ طويل و عريض و عميق و غالباً در آب غير روان اطلاق نمايند به خلاف آب رود كه حركت دارد.
مرداد ـ (چو سُرخاب) نام ماه پنجم سال هاى شمسى و روز هفتم يا هشتم يا دوازدهم ماه هاى شمسى است كه در «تاريخ جلالى» و «تاريخ فرس» اشاره نموديم و هم نام فرشته اى است موكّل بر زمستان و به تدبير امور و مصالح روز مرداد و يا ماه مرداد كه در اين زمان مردادماه جلالى تقريباً با 28 يا 29 سرطان مطابق بوده و مردادماه فرس كه «مرداد قديم» و «مرداد زردشتى» نيز گويند، با 16 قوس [ر.م] موافق آيد و روز مزبور هم بنا بر قاعده مذكور در «آبان»، روز جشن پارسيان است و آن را «مردادگان» و «جشن مردادگان» گفته و به نوشته برهان[ر.ض]، «جشن نيلوفر» گويند.
مرداد جلالى; مرداد زردشتى; مرداد قديم; مردادگان --->مرداد.
مردار ـ (ر.ف) [لاشه مرده; نجس و پليد].
مردارخانه ـ خانه كنار شطرنج كه «جهودخانه» گويند و يا يكى از خانه هاى نرد است كه مهره در اين خانه در شش در يا هفدر افتاده و مانند مرده حركت نكند و نتواند بيرون آيد و به همين جهت بدين اسم اختصاص يافته و در فرهنگ سرورى[ر.ض] گويد: يكى از خانه هاى نرد است كه مهره از آن بيرون نتواند آمد و آن را «آمد» و «ششدر» و «مُشَشدر» نيز گويند.
مردارخوار ـ غليواج[ر.م] و زغن و كركس و يا قسمى از آن است كه به عربى «رَخمه» گفته و بزرگ جثّه سفيد مايل به تيرگى با خطوط سياه است و چشم آن بسيار زرد و در كوهستان و بيابان ها مى باشد و از مردم، بسيار خائف و در اماكن بعيده تخم مى دهد و تخم آن از تخم مرغ خانگى بزرگ تر است و ديده شده كه در هند و بنگاله [بنگلادش] در كنار درياها و رودخانه ها بسيار مى باشد به اعتبار آنكه هندوان اكثر مرده خود را نيم سوخته در آب دريا مى اندازند و به كنار آمده و خوراك اينها و سگ و شغال و غيره گردد.
مُردار سنگ ـ مرداسنگ[ر.م].
مِرداس ـ (ل) دست آس [آسياى دستى] و نام پدر ضحّاك [از شخصيّت هاى پليد شاهنامه كه جانشين جمشيد شد ]كه به حيله وى كشته شد.
مُرداِسپَرغَم; مُرداِسپَرَم; مُرداِسپَرهَم; مُرداِسفَرغم; مُرداِسپَرَم; مُرداِسپَرهَم ـ مورد [ر.م] صحرايى.
مُرداسَنج ـ معرّب مرداسنگ[ر.م].
مُرداسَنگ ـ يا مرده سنگ يا مردار سنگ يا مرداهنگ; كه معرّب آن مرداسنج بوده و به فرانسه «ليتارژ»(ماسيكوت)

صفحه 119 - جلد چهارم
گفته و به لاتينى «ليتارژيريوم» و به يونانى «ليتارگوروس» گويند، به نوشته برهان[ر.ض]، جوهرى است كه از سرب سازند و در مرهم ها به كار برند و در زخم ها كارگر آيد و به فرموده تحفه[ر.ض] و مخزن[ر.ض]، از سرب و قلعى و ساير معادن سواى آهن به عمل آيد و بيشتر از سرب و قلعى به طريق احراق به عمل آرند و ذهبى آن سرخ و فضّى [نقره اى] آن بنفش و رُصاصى [سربى] مايل به سرخى و زردى است و بهترين آن صاف زردرنگ برّاق سنگين آن است.
مَرداش ـ (ل) پاليز[بوستان و باغ].
مرداشيّه ـ (ل) از شعب خلوتيّه است[به «صوفيّه» رجوع شود].
مردان ـ (ر) جمع مرد.
مردانِ عِلوى--->مرد.
مردانه ـ (ر) حميّت و جسارت و انسانيّت و هر چيز لايق به مردان و هم به نوشته درارى لامعات[ر.ض]، نام پارسى دوات مركّب حروف طبع[چاپ] است.
مَرداويج ـ به نوشته فرهنگ ناصرى[ر.ض]، نام پسر زيار
از احفاد و اولاد ارغش فرهادان بوده كه در زمان كيخسرو [سوّمين پادشاه كيانى] حكمران تبرستان [مازندران
و اطراف آن] و گيلانات بوده و از تصاريف زمان در
عهد آل سامان و خلفا به ملازمت ماكان ابن كاكى تن در داده، چون اسوار ابن شيرويه طغيان كرده قصد الموت داشت، مرداويج او را كشته، خود بزرگى يافته آخر
در حمام اصفهان او را بكشتند، چنانچه در «مقله» مذكور است.
مُرداهَنگ--->مرداسنگ.
مُردَخاى ـ به نوشته ناسخ التواريخ[ر.ض]، نام نامى يكى از انبياى عظام بنى اسرائيل است كه پسر ياير ابن شمعى ابن قيش و نسب وى به چندين واسطه به بنيامين ابن يعقوب موصول بوده و در 4894 هبوطى در عهد احشوروش كلدانى [به «كورش» رجوع شود] ظهور نموده و معنى آن به زبان عبرى، مشگ بويا است و لقب وى بلشان است كه در آن زبان به معنى سخنور است زيراكه با 82 زبان تكلّم مى نموده است.
مُردَرى ـ مخفّف مرده ريگ[ميراث; بى ارزش] است.
مردشت ـ (چو فرزند) مخفّف مرودشت[ر.م]است.
مردقوس ـ (چو اَشكَبوس) مرزنگوش.(نان)
مردك ـ (چو عنبر) نادان و احمق و ديّوث.
مردگير; مردگيران ـ رجوع به تركيبات «مرد» شود.
مردم ـ (چو گندم) مردمه [مردمك چشم] و انسان و بشر و شخص واحد از ايشان و گاهى در مقام جمع هم استعمال نمايند.
مردم آهنج; مردم آهَنگ ـ مردم كش و سلاحى است كج مانند چوگان.
مردم انداز; مردم پيچ ـ مردم كش.
مردم زاد ـ بنى آدم و آدميزاد.
مردم سار--->نسخ.
مردم گيا; مردم گياه; مردم گيَه ـ يا سگ كَن يا مهرگياه يا سترنگ يا استرنگ; كه به عربى «لعبت» و «يبروح الصّنم» گفته و ثمر آن را به عربى «لفاح» يا «تفّاح الجن» (سيب جن) گويند، بيخ گياهى است شبيه به آدمى كه با هركه باشد، محبوب خلايق باشد و در زمين چين و كوه فرغانه [در ازبكستان] رسته و سرازير مى باشد، چنانچه ريشه آن به منزله موى سر او است. نر و ماده دست در گردن هم كرده و پاى ها در يكديگر محكم ساخته، چنانچه پاى راست نر در پاى چپ ماده افتاده و ماده را برعكس آن و هركه آن را بكَند، در زمان [فوراً ]يا در اندك روزى يا در همان سال بميرد. و طريق كندنش آن است كه اطراف آن را از خاك خالى كنند، چنان كه با اندك زورى كنده شود. پس ريسمانى بر آن بسته و سر ديگر ريسمان را بر كمر سگى گرسنه شكارى و يا گاوى گرسنه و يا حيوانى ديگر محكم كرده و قدرى طعمه از گوشت و علف در پيش آنها قدرى دورتر افكنده و يا شكارى در پيش سگ رها كنند و چون آن حيوان قصد آن شكار و طعمه نمايد، آن گياه از ريشه كنده شده و آن حيوان بعد از چند روزى بميرد. و نر و ماده آن را از هم جدا توان كرد. اگر

صفحه 120 - جلد چهارم
قدرى از آن با شير گاو به زن عقيمه دهند البته فرزندش به هم رسد از نر، نر و از ماده، ماده. و گويند اگر كسى به نام شخصى يك عضو آن را بكند و جدا كند، در آن روز يا روز ديگر همان عضو آن شخص را جدا كنند. و در مخزن[ر.ض] فرمايد كه نبات آن شبيه به عليق[ر.م] و به قدر ذرعى است و برگ آن شبيه به برگ انجير و باريك تر از آن و ثمرش سرخ و به قدر زيتون و در بوى شبيه به ميعه سائله[ر.م] و گلش سفيد و در شب درخشان و بيخ آن شبيه به صورت دو انسان روبه روى هم گذاشته.
   و اينكه هركه آن را بكند هلاك گردد، حرفى است عوامى و بهواسطه سگ بركندن آن هم، چنانچه مذكور افتاد، اصلى ندارد.
مَردُمك; مَردُمه ـ مصغّر مردم و سياهى چشم كه «كيك» هم گويند و آنچه در ميان سياهى چشم به صورت آدمى ديده مى شود.
مَردُمى ـ انسان و بشر و انسانيّت و هر چيز منسوب به مردم.
مردن ـ (ر.ف) [در گذشتن; جان دادن].
مردوس; مردوش ـ (چو منصور) گندناى شامى[نوعى تره].
مرده ـ (چو طلبه) رجوع به «مارد» شود و (چو سفره) اسم مفعول و ماضى بعيد از مردن.
مُرده خُسب ـ مانند مردگان خوابيدن كه رو به آسمان و پشت بر زمين بوده و ياد يزدان كردن و سپاسيان يزدانى [پيروان مه آباد و به «مه آباد» رجوع شود] كه ارباب تجريد و عبادت و ذكر و فكر بوده اند، غالباً چنين مى خوابيده اند و گويند انبيا نيز چنين مى خفته اند و گويند اذكار درويشان پارسى يزدانى اين بوده كه: «نيست هستى جز يزدان»، يعنى لااله الاّ الله.
مُرده رى ـ مخفّف مرده ريگ[ر.م].
مُرده ريگ ـ پوچ و خالى و چيزهاى زبون و سقط و كم بها و مردم آواره و هيچ كاره و تركه و ميراث ميّت.
مُرده سنگ ـ مرداسنگ[ر.م].
مرده شو; مرده شور; مرده شوى ـ معروف است كه به عربى «غسّال» گويند.
مرز ـ (چو تند) موش و دُبر و مقعد و (چو قند) مقعد و دبر و مجامعت و شراب بوزه [ر.م] و مطلق زمين، خصوصاً آبادانى و معموره و چراگاه و چمن و سرحد و اطراف و زمين كردو[ر.م] و يا بلندى اطراف آن كه «سامان» نيز گفته و اهالى ما «بازى» گويند و مطلق زمين شياريده و كاشته شده را هم گويند، چنانچه بوم، زمين نكاشته و شيار نكرده و ناساخته است كه در آن خانه و غيره سازند و گاهى در مطلق زمين نيز استعمال مى شود و در فرهنگ ناصرى[ر.ض ]گويد: تحقيق آن است كه بوم، زمين كاشته و زراعت كرده و مرز، كناره هاى آن است كه سرحد را هم ازاين رو «مرز» گويند و طرفدار و حاكم سرحد را هم «مرزبان» گفتن، چنانچه خواهد آمد، از اين راه است و دارالمرز هم چون بر كنار خزر و حد آن واقع شده، بدين اسم مسمّى گرديده. و بعد از آن گفته: مؤلّف گويد: بوم مطلقاً به معنى زمين و خاك و محل سكونت است و در محاورات متعارف است كه گويند فلان مرد غريب است يا بومى، يعنى از اهل اين شهر و اين قريه است و يا از خارج و مرز و بوم مرادف يكديگر و به معنى بلند و پستند. بلى، در زمينى كه زراعت يا باغ كنند، آن بلندى و برآمدگى را «مرز» و «كرزه» گويند. پس مرز زمين برآمده تر و ساخته شده باغ و فاليز است كه در آن گل و سبزى كارند و آنچه در باب معنى دارالمرز مذكور افتاد، درست نباشد زيرا مرز كه به معنى كنار دانسته اند، پارسى است نه عربى و حال آنكه دارالمرز تماماً عربى است و مرز به معنى چراگاه و مرغزار است و اين نام بر مازندران صادق است كه از كثرت آب و علف و مرغزار و چمن نظيرى ندارد.
مرزان ـ (ل) معصفر[ر.م].
مرزبان ـ مالك زمين و نگهدارنده آن و سرحددار و صاحب طرف كه از «مرز» به معنى سرحد و «بان» ادات محافظت تركيب يافته و مجازاً والى و شحنه و امير و حاكم و پادشاه را هم گويند و به عربى، بزرگ و مهتر مجوسان [زردشتيان ]را هم گويند و نام سىوششمينِ تبابعه يمن هم هست كه در «تبع» مذكور افتاد و به فرموده

صفحه 121 - جلد چهارم
احمد رفعت[ر.ض]، عنوان ملوك ارمنستان قديم هست كه داراى استقلالى فى الجمله بوده و حكومت مرزبانى ايشان مدّت بسيارى استقلال داشته است تا آنكه در 428 ميلادى از اختلالات داخلى خودشان به ستوه آمده و از حكومت فارس خواستار مرزبان گرديده و استقلال ديرينه چندين قرنى خودشان را از دست دادند و به نوشته بحرالجواهر[ر.ض]، به عربى، دوازده يك[يك دوازدهم ]كيل را هم «مرزبان» گويند.
مرزبان نامه ـ به نوشته فرهنگ ناصرى[ر.ض]، نام كتابى است مشتمل بر نظم و نثر و حكمت و حكايت كه مرزباننام پسر رستمنامى كه پادشاه مازندران و منسوب به امير قابوس شمس المعالى بوده، نوشته است.1
مَرزَجوش ـ مخفّف مرزنجوش.
مرزغان ـ (چو هم زبان) دوزخ و قبرستان و منقل و آتشدان.
مرزغن ـ (چو بدنظر) مخفّف مرزغان[ر.م].
مَرزْگوش ـ مخفّف مرزنگوش.
مَرزْگون ـ خفيف و سبك و آلت مردى.
مَرزَم ـ نام دو كوكب است از ثوابت كه به قيد يمانى و شامى از همديگر امتياز يافته و هر دو را «مرزمان» يا «مرزمَين» گويند و رجوع به «شعرى يمانى» و «كلب اصغر» و «كلب اكبر» شود.(عر)
مَرزَمِ شامى; مَرزَمِ يَمانى--->مرزم.
مَرزَمان; مَرزَمَين---> مرزم.(عر)
مرزن ـ (چو عنبر) موش.
مَرزَنجوش ـ معرّب مرزنگوش[ر.م].
مَرزَنگوش ـ (ر) كه به عربى «سرمق» و «عنقر» گفته و به پارسى «شمشرا» و «شمشاد» و «گوش موش» ناميده و به رومى يا عربى، «سمسق» خوانده و به فرانسه «مارژولن» نامند، به نوشته اكثرين، گياهى است سبز و خوش بوى و كبودگل كه در بستان ها زراعت مى كنند و علاوه بر دُهن [روغن] فرّار، مقدار زيادى كافور داشته و يكى از عوامل محرّكه و معطِّسه و يا به جهت كثرت سبزى و خوش بويى آن است كه شعرا زلف و خط خوبان را تشبيه بدان نمايند، چنانچه «مرزنگوش» گفتن هم به جهت شباهت برگ آن به گوش موش است كه از «گوش» و «مرزن» به معنى موش تركيب يافته و به زعم بعضى، به همين جهت آن را به عربى «آذان الفار» هم گويند ليكن در مخزن[ر.ض] فرمايد كه ماهيّت اين غير از آذان الفار است جهت آنكه برگش هيچ شباهتى به گوش ندارد بلكه طولانى است و نبات آن از جمله رياحين خوش بو است و در باغچه ها زرع مى نمايند و كسانى كه آن را آذان الفار دانسته اند، اشتباه كرده اند و در «الف با الف» گفته: آذان الفار را به دو قسم از حشيش اطلاق مى نمايند، يكى آنكه جالينوس ذكر كرده كه صلابتى نداشته و از برگش بوى خُبازى [ر.م] مى آيد، و ديگرى آنچه ديسقوريدوس[طبيب يونانى قرن 1م] گمان برده كه شبيه به لبلاب[گياه پيچك] است و برگش كوچك تر از آن و مفروش بر روى زمين و پرستوك آن را مى چرد.
مرزو ـ (چو بدبو) زمين مرز[ر.م] و كردو[ر.م].
مَرزوان ـ بر وزن و معنى مرزبان.
مَرزوق ـ محفوظ و متنعّم و روزى داده شده و هم به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، شهرى است به مسافت 335 ساعت از طرابلس غرب كه مركز اداره ولايت فزان بوده و 3000 نفوس را جامع و بارانش كم و جنوباً به صحراى كبير متصل و آهن و گاوساله[گوساله] در آن به عمل آمده و از آثار علميّه تنها يك مكتب رشديّهنامى دارد.
مَرزوقيّه ـ از شعب فرقه بدويّه است[به «صوفيه» رجوع شود].
مَرزوى ـ زمين مرز[ر.م] و كردو[ر.م].
مرزه ـ (چو هرزه) موش و ماله بنايان و شمعدان و چراغدان و سبزى تند و تيز معروف خوردنى كه با طعام خورده و «سقز بوستانى» نيز گفته و به عربى «شطريّه» و به پارسى «اوشه» هم گويند.
مرزه گوش ـ گوش موش و مرزنگوش[ر.م].

1. اين كتاب در اواخر قرن 4 هجرى به زبان طبرى نوشته شد. در سال 598 هجرى محمد بن غازى ملطيوى آن را به زبان فارسى ترجمه كرد و به روضة العقول مسمّى داشت. سعدالدين وراوينى هم در اوايل قرن7 هجرى آن را به فارسى برگرداند كه از ترجمه اوّل مشهورتر است.

صفحه 122 - جلد چهارم
مرس ـ (چو سرد) ميوه اى است ترش و ميخوش و هم نام يكى از آتش پرستان است.
مرست ـ (چو سمند) يعنى نَرَست و خلاص نشد و هم كلمه نفرين است، يعنى نمانَد و خلاص نشود و معدوم شود و (به ضمّ راء) يعنى نروييد و هم نفرين است، يعنى نرويد و نيفزايد.
مرسل ـ (چو منكِر) فرستنده و (به فتح سين) فرستاده شده و در اصطلاح دينى، علاوه بر آنچه در «مسند» مذكور خواهد شد، خصوص يك فرقه از انبيا هستند كه خودش صاحب شريعت مستقلّه بوده و به همين صفت و منصب الهى از ساير انبيا امتياز دارند و در توضيح اجمالى اين مدعا مى نگاريم: اصل وجوب ارسال انبيا، چنانچه در محل خود مبرهن است، از جمله واضحات و مسلّمات بوده و اصلاً قابل شبهه و انكار نيست ليكن عدد ايشان موافق حق اليقين[ر.ض] مجلسى و بسيارى از كتب عقايد دينيّه ثابت نبوده و برهانى منطقى و دليلى عقلى هم بر تعيين عددشان نداريم زيراكه عدد مثل اصل خود نبوّت نيست كه محتاج به دليل عقلى باشد بلكه خداى تعالى به اقتضاى مصلحت هر زمانى پيغمبرى فرستاده بلكه در هر عصرى چند نفر موجود بوده اند. بلى، نظر به شهادت بعضى از آثار دينيّه، عددشان 124000 نفر بوده و مشهور هم همين است و باىّ نحو كان، تفاوت مراتب و امتياز فضلى ايشان بعضى نسبت به ديگرى بسيار و با وجود اين همه آن بزرگواران در اصل صفت نبوّت، مشترك و هريكى را نبى گفتن درست و صحيح باشد زيراكه نبى انسانى است كه از خدا خبر داده و بلاواسطه بشر پيغام خداوندى را برساند، خواه خودش صاحب شريعت باشد يا نه و بنابراين از نَبَأ به معنى خبر اشتقاق يافته و در اصل نبيئ بوده، يعنى خبر دهنده و ممكن است كه از نبوَة و نَباوة به معنى ارتفاع و جلالت اشتقاق يافته و در اصل نبيو بوده باشد كه رتبه ايشان از ساير مردمان برتر و مقامشان از ديگران بلندتر است. و از جمله انبيا جمعى هستند كه به «مرسل» يا «رسول» ملقّب بوده و بهواسطه همين صفت رسالت از ديگران امتياز دارند و عددشان هم نظر به شهادت بعضى از آثار دينيّه، چنانچه مشهور هم همين است، 313 تن بوده و فرق عمده مابين ايشان و ساير انبيا آن است كه مرسل صاحب دين و شريعت است به خلاف نبى، چنانچه مذكور افتاد و بعضى ديگر بدين روش فرق گزارده اند كه نبى خواب ديده و صوت مَلَك را شنيده و شخص و صورت وى را نبيند، به خلاف مرسل كه علاوه بر خواب ديدن و سمع صوت ملك، صورتش را هم مى بيند، و به وجوه ديگر هم فرق نهاده اند كه مقام مقتضى بسط آنها نيست. بارى، از اين 313 تن مرسل هم پنج نفر هست كه داراى مقام عزم بوده و بهواسطه همين صفت از سايرين ممتاز و به اولوالعزم مشهور مى باشند، چنانچه در «عزم» اجمالاً مذكور داشتيم و حضرت محمّد ابن عبدالله(صلى الله عليه وآله)هم يكى از اين پنج بزرگوار است و موافق آنچه در «محمّد» اشاره نموديم، داراى مقام خاتميّت مى باشد كه فوق تمامى مقامات و از نبوّت و رسالت و عزم برتر و بالاتر است.(عر)
مرسلون ـ (ل) دارچين.(سر)
مُرسَله ـ تحفه و هديه گلونده[گلوبند].(عر)
مرسله پيوند ـ قلم [نظامى در مخزن الاسرار در وصف پروردگار گويد:
«سـابقـه سـالار جهـان قِـدَم *** مرسله پيوند گلوى قلم»].
مرسوم ـ (ر.ف) و كنايه از جيره و مواجب و مقرّرى هم هست.(عر)
مرسين ـ (چو تخمين) درخت مورد [ر.م].(تركى يا عربى)
مرش ـ (چو شكم) مراش [استفراغ] و (چو سرد) به عربى، خدشه و پوست را با ناخن پاره كردن است.
مرشد ـ (چو عنبر) مطلوب و مقصد و (چو منكِر) معروف و آن كسى است كه مردم را دلالت به راه راست نمايد و به پارسى «پير» و «پيره» [گويند].(عر)
مرشدآباد ـ يا مقصودآباد; به فرموده بستان السياحة[ر.ض]، شهرى است خوش بنياد كه هوايش گرم و ناساز و آبش فى الجمله سازگار و خاكش بارطوبت و دارالملك[مركز] قديمى بلاد بنگاله[بنگلادش و

صفحه 123 - جلد چهارم
ايالتى در شمال شرقى هند] بوده و به مرور دهور رو به خرابى نموده و عمارات آن دوطبقه و سه طبقه و بسيار خوب و مساجد و تكاياى آنجا خوش اسلوب و اكنون قريب به سى هزار خانوارى در او و مردمانش عموماً نيك محضر و مليح منظر و اكثرشان با لهو و لعب و عيش و طرب مى گذرانند.
مرصّع ـ (چو مسلّط) تركيب شده و تقدير و اندازه داده شده و تاج و شمشير مرصّع به جواهر.(عر)
مرض ـ (ر.ف) و آن هيئت غير طبيعى بدن است كه به جهت آن فعلاً آفتى حادث گردد بلاواسطه، به خلاف عَرَض كه در اصطلاح اطبا، علّتى و آفتى است كه بدواً حادث نشده بلكه بهواسطه مرض ديگر حدوث يابد.(عر)
مرض كاهنى--->صرع.
مرطاسه ـ (چو سردابه) به فرموده ناسخ[ر.ض]، نام ششمينِ طبقه دويّم ملوك كلدانى است كه در 4957 هبوطى در مملكت بابِل [در بين النهرين] بعد از كسرجوش [ر.م] به امر لهراسب، شاه ايران، جلوس نموده و معظم امور را به رأى فنجمشت[ر.م] بگذاشته و مدت يك سال در آن اراضى سلطنت كرده و بدرود جهان گفته و ملك به فنجمشت گذاشت.
مرطبان ـ (چو هم زبان) بستو و كوزه سفالى و هم نام جزيره اى است در هندوستان كه در آنجا ظروف چينى ساخته و مربّيات در آن كرده و به اطراف برند.
مرطيس ـ (چو زنجير) سنگى است لاجوردى رنگ كه ساييده آن بوى خمير دهد.(سريانى يا يونانى)
مرعز ـ (ل) رجع به «مرعزى» شود.
مرعزى ـ كه به نوشته مخزن[ر.ض]، به پارسى «مرعز» گويند، نوعى از ابريشم است كه از موى بسيار نرم و اكثر سفيد مى باشد و از آن لباس مى بافند.(سر)
مرعش ـ (چو عنبر) شهرى است دلكش در سرحد شام و روم از ناحيه قِنّسرين و به مسافت 140 كيلومتر از شمال غربى حلب و خاكش حسن خيز و هوايش طرب انگيز و آبش فراوان و در جميع عماراتش روان و در اكثر خانه هايش باغچه اى فرح افزا و مدتى مقرّ سلطنت ملوك ذوالقدريّه [سلسله كوچكى از تركمانان از اواخر قرن 8 تا اوايل قرن 10هـ] بوده و هارون عباسى [دوران خلافت: 170ـ 193هـ] بنايش نموده و بهواسطه آنكه اين شهر در دامنه كوه در بلندى واقع شده بدين اسم اختصاص يافته كه لغتاً كبوتر بلندپرواز را گويند و در وسط آن هم قلعه اى است معروف به مروانيّه كه اثر مروان حمار [آخرين خليفه اموى; 72ـ 132هـ] است و در بستان السياحة[ر.ض ]گويد: اينكه بعضى، از بلاد جزيره موصلش پنداشته و ديگرى قلعه اى در ميان ارمنيّه و دياربكرش انگارند، غلط و اشتباه است.
مرغ ـ (چو سرد) بيدگياه[ر.م] و شهرى است از هندوستان و رجوع به «فرزد» هم نمايند و به عربى، خوردن و چريدن تمامى علف و غلطيدن ستور است در ريگ و خاك و علفزار و (چو قمر) به عربى، آب دهن و (چو تند) آفتاب و پنجه زنجبيل [پارچه اى از زنجبيل كه چند شاخ داشته باشد] و هم به معنى معروف كه به عربى «طير»[گويند].
مرغِ آب ـ اوردك و مرغ سقّا[ر.م].
مرغِ آب كش ـ مرغ سقّا[ر.م].
مرغِ آتش افروز; مرغِ آتش اَوروز; مرغِ آتش فروز ـ پروانه و ققنس[ر.م].
مرغِ آتش خوار; مرغِ آتش خواره; مرغِ آتش خور; مرغِ آتش خوره ـ مرغ كبك.
مرغِ آذرافروز; مرغِ آذراَوروز; مرغِ آذرفروز ـ ققنس[ر.م] و پروانه.
مرغِ آذرخوار; مرغِ آذرخواره; مرغِ آذرخور; مرغِ آذرخوره ـ مرغ كبك.
مرغِ آفتاب عَلَم ـ به نوشته برهان[ر.ض]، آتش است.
مرغِ اسحاق ـ قسمى است از مرغ شب[ر.م] و يا قسم نرينه بوم [جغد] است.
مرغِ اقبال ـ رجوع به معنى هفتم «هماى» نمايند.
مرغِ الهى ـ روح و نفس ناطقه و كبوتر صحرايى.
مرغِ بابْزَن ـ مرغى كه بعد از ذبح كبابش كرده و به بابزن كه سيخ كباب را گويند، كشيده باشند. خاقانى [در قصيده اى در مدح منوچهر شروان شاه گويد:]

صفحه 124 - جلد چهارم
«مـرغ سحـر تشنيـع زن *** بــر قتــل مــرغ بـابــزن
مــرغ صُــراحـى در دهـــن *** تـريــاك غــم هـا داشتـه»
و اين شعر اشاره دارد به اختلاف اطوار و تفاوت اوضاع اهل دنيا و اينكه هريك از موجودات اين عالم مشغول امرى است غير از امرى كه ديگرى مشغول است، چنانچه مرغ سحر مشغول خواندن و طعنه زدن بر مرغ كباب شده و مرغى ديگر هم كه عبارت از صراحى شراب است، در دهان خود يعنى در جوف خود شراب را داشته كه ترياك غم ها و باعث نشاط است. و حاصل مقصود آنكه اين سه مرغ در يك ساعت موصوف به اوصاف مختلفه اند، يكى در نغمه و ديگرى در سوز و گداز و سيّمى حامل چيزى كه زايل كننده غم است.
مُرغِ باغ; مُرغِ بام ـ بلبل و قُمرى.
مُرغ بانگ ـ به نوشته جهانگيرى[ر.ض]، درخت زبان كنجشگ[ر.م] است.
مُرغِ چمن ـ بلبل.
مُرغِ حق--->بوم.
مُرغِ حق گوى ـ مرغ شب آويز[ر.م] است.
مُرغِ خانگى ـ معروف است كه به عربى «دجاج» گفته و نرينه آن را «خروس» گويند.
مُرغِ خوشخوان ـ بلبل.
مُرغِ دانا ـ طوطى.
مُرغِ دختر صوفى--->دختر صوفى.
مُرغ دل ـ (به سكون غين) مردم كم جرأت و ترسناك [ترسو] و (به كسر آن) عقل و قلب و شوق و محبّت.
مُرغِ دولت ـ رجوع به معنى هفتم «هماى» نمايند.
مُرغِ رنگين ـ گل تاج خروس [ر.م].
مُرغِ روز ـ آفتاب.
مُرغِ روز و شب ـ ماه و آفتاب.
مرغ زار ـ (به فتح اوّل) چمن و سبزه زار و زمينى كه گياه مرغ[ر.م] در آن بسيار باشد و رجوع به «روضه» هم نمايند.
مرغ زار آخرت ـ بهشت.
مرغ زار شيدان--->شيدان.
مرغ زار عُقبى ـ بهشت.
مُرغْ زبان; مُرغْ زبانك ـ درخت زبان كنجشگ[ر.م] و يا ميوه آن است.
مُرغِ زَر ـ آفتاب و صراحى طلا.
مُرغِ زَندخوان ـ بلبل.
مُرغِ زيرك ـ كنايه از مردم با هوش و ذكاوت و كسانى كه در اوّل امر عابد و زاهد بوده و در آخر به سوء خاتمه گرفتار آيد.
مرغِ زيرك سار ـ مرغ زرزور[ر.م] و يا به نوشته برهان[ر.ض] و فرهنگ جهانگيرى[ر.ض]، مرغى را گويند كه مانند طوطى سخن گوى بوده و سياه رنگ باشد.
مُرغِ سَحَر; مُرغِ سَحَرخوان; مُرغِ سَحَرخيز ـ خروس و قمرى و بلبل و سالك صبح خيز است و به پارسى «شباهنگ»[گويند].(پارسى و عربى)
مُرغ سقّا--->سقّا.
مُرغ سليمان--->هدهد.
مُرغِ سنگ اِشكن; مُرغِ سنگ اِشكنك; مُرغِ سنگ خوار; مُرغِ سنگ خوارج; مُرغِ سنگ خوارك; مُرغِ سنگ خواره; مُرغِ سنگ خور; مُرغِ سنگ خورج; مُرغِ سنگ خوره; مُرغِ سنگ شكن; مُرغِ سنگ شكنك ـ رجوع به تركيبات «سنگ» نمايند.
مُرغِ شب ـ ماه و مرغ سحر[ر.م] است.
مُرغِ شب آويز--->شب آويز.
مُرغِ شب آهنگ--->شب آهنگ.
مُرغِ شب خوان; مُرغِ شب خيز ـ مرغ سحر[ر.م].
مُرغِ شب و روز ـ ماه و آفتاب.
مُرغِ شقا ـ صفراغون[ر.م].
مُرغِ صبح; مُرغِ صبح خوان; مُرغِ صبح خيز ـ مرغ سحر [ر.م] است.
مُرغِ صَفراغون--->صفراغون.
مُرغِ طرب ـ بلبل و سازنده[نوازنده] و خواننده و كبوتر

صفحه 125 - جلد چهارم
نامه بر.
مُرغِ عشرت ـ مرغ طرب[ر.م].
مُرغِ عيسى--->شب پره.
مُرغِ عيش ـ مرغ طرب[ر.م].
مُرغِ فاطمه ـ مرغ دختر صوفى [ر.م].
مُرغِ فلك ـ فرشته و مَلَك.
مُرغِ گوشتْ آهَنج; مُرغِ گوشتْ آهَنگ; مُرغِ گوشت ربا; مُرغِ گوشت رباى ـ غليواج[ر.م] و زغن.
مُرغِ گويا; مُرغِ گوينده ـ طوطى.
مُرغِ لب ـ كلام و سخن.
مُرغِ مطرب ـ مرغ طرب[ر.م].
مُرغِ نامه; مُرغِ نامه آور; مُرغِ نامه بر ـ هدهد و پيك و قاصد و كبوتر نامه بر.
مُرغِ ياقوت پَر ـ آتش.
مرغاب ـ (چو سُرخاب) به نوشته مراصد[ر.ض]، دهى است در هرات و نهرى است در بصره و يكى ديگر در مرو شاه جهان[در تركمنستان] كه مرورود و نهر رزيق هم گويند و در بستان السياحة[ر.ض] گويد: نام چند موضع است، يكى در كرمان و ديگرى در خراسان و سيّمى در فارس كه به مشهد مرغاب هم موسوم و مادر حضرت سليمان ابن داود(عليهما السلام)در آن مدفون و در چهار منزلى شيراز در راه اصفهان واقع و آبش فراوان و حبوباتش ارزان است و معنى تركيبى آن اوردك و مرغ سقّا[ر.م] است.
مرغابى ـ (ر) اوردك و مرغ سقّا [ر.م] كه به پارسى «كودره»[گويند].
مرغانه ـ (چو بزغاله) تخم مرغ.
مرغز ـ (چو گندم و عنبر) شهر مرو [در تركمنستان] و هم جايى است در حدود غور و هرات كه موى گوسپندان آن نرم و بلند و پيچيده بوده و در زير پا نهاده و بر روى آن مى نشينند(بر وزن كشمش) و در زبان اهالى ما معروف است.
مَرغزار; مَرغزار آخرت; مَرغزار شيدان; مَرغزار عُقبى ـ رجوع به تركيبات «مرغ» نمايند.
مَرغَزان ـ بر وزن و معنى مرزغان.
مَرغَزَن ـ مخفّف مرغزان [به «مرزغان» رجوع شود].
مرغك ـ (چو دختر) مصغّر مرغ و تركيباتش هم مثل آن است.
مرغو ـ (چو بدبو و برزو) كنجشگ و فال بد و نفرين و لعنت.
مرغوا ـ (ق) مرغو[ر.م].
مرغول; مرغوله ـ (چو منصور و منصوره) عيش و نشاط و موى پيشانى و دستار و طرّه و پيچ و تاب زلف و نغمه و خط و كاكل زلف پيچ داده و شاخ شاخ شده خوبان و آواز و نغمه مرغان و مطربان و خوب رويان كه پيچ و تاب داشته باشد.
مرغه ـ (چو بركه) تخم مرغ.
مَرغينان ـ (ل) شهرى است از نواحى فرغانه[در ازبكستان ]كه مشهورترين بلاد ماوراءالنهر است.
مُرغينه ـ تخم مرغ.
مرفق ـ (چو دلبر) رجوع به «آرنج» شود.(عر)
مرفو; مرفوا ـ مرغو [ر.م] و مرغوا[ر.م]، وزناً و معناً.
مرفون ـ (چو منصور) رجوع به «مرقون» شود.
مرفين ـ جوهر منوّم ترياك است.(سه)
مرق ـ (چو قمر) شوربا و (چو سرد) پوست گنديده و بركندن پشم پوست.
مرقاسى ين---> بحر خزر.
مرقاش ـ (ل) رجوع به «غژغاو» شود.
مرقد ـ (چو عنبر) قبر و خوابگاه و (چو منكِر) ترياك و تاتوله[ر.م] و هر چيز منوّم و خواب آور و ظاهر برهان[ر.ض ]آنكه بدين معنى پارسى و بر وزن عنبر است و هر دو خطا است.(عر)
مرقس ـ (ل) يا سن مارق; به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، نام مؤلّف يكى از اناجيل اربعه نصارى است كه در طرابلس غرب متولّد شده و در 52 ميلادى كليساى اسكندريّه را تأسيس داده و در 68 ميلادى از طرف بت پرستان اعدامش نمودند و در هر سال در 25 شباط رومى از براى او عيد كنند و انجيل مزبوره را ده سال بعد از رفع حضرت عيسى(عليه السلام)به زبان يونانى نوشته كه در حقيقت خلاصه انجيل متى است و اهالى ونديك [ونيز] در 815 ميلادى

صفحه 126 - جلد چهارم
ـ مطابق 200 هجرى ـ جسد او را از نواحى مصر از قبر برآورده و به ونديك نقل داده و كليساى بزرگى كه به جهت انتساب بر وى به سنت مرقوس موسوم است، در روى قبر او بنا نهادند و جمهوريّت ونديك قديماً خودشان را به صورت مجسّمه مرقس كه به شكل شير درنده پردارى بوده، منسوب داشتندى، حتى يكى از آن مجسّمه ها اكنون در بازار ونديك بر روى عمودى موجود است.
مرقش ـ (چو عنبر) مخفّف مرقشيشا[ر.م] و (چو مسلّط) مزيّن و منقّش و هر چيز ابلق كه نقطه هاى سياه و سفيد داشته باشد.(عر)
مَرقَشيشا ـ يا مارقشيشا يا مرقش; كه به يونانى «ديفروجاس» يا «ديفروجس» گفته و به عربى «حجرالنور» و به پارسى «سنگ نور» و «سنگ روشنايى» نامند، به نوشته برهان[ر.ض]، جوهرى است كه در داروهاى چشم معمول و به نام ذهبى و فضّى[نقره اى] و نُحاسى [مسى] و حديدى و شَبَهى [سنگى سياه و برّاق] به چندين قسم مقسوم و بهتر از همه، قسم ذهبى است كه چون آن را بشكنند، درون آن زرافشان باشد و در «د ى» هم در تحت ترجمه ديفروجاس كه نام يونانى آن است، گويد كه آن معدنى و غير معدنى مى باشد; اما معدنى گلى است بسيار سخت و صلب مانند سنگ كه از جزيره قبرس از درون چاهى برآرند، و اما غير معدنى را از مس و طلا و نقره مى گيرند بدين روش كه چون آنها را گداخته و قدرى آب بريزند و از بوته [ظرف گداختن فلزات] برآرند، دُردى [رسوبات ]ته نشين بوده آن مرقشيشا است و ساييده آن موى غليظ را رقيق و نرم گرداند. و تحقيق آن است كه ماهيّت آن موافق فرموده مخزن[ر.ض]، سنگى است غير برّاق به خلاف مغنيسا[ر.م] كه برّاق است و انواع مى باشد، از ذهبى و فضّى و نُحاسى و حديدى و شبهى و در معادن آنها تكوّن يابد و هريك به رنگ آن فلز و منسوب بدان و مخلوط به جوهر آن است و آن جوهر را از آن استخراج نمايند و قوى ترين همه نحاسى است. و در تاريخ بحيره[ر.ض ]گويد: مرقشيشا در ساحل بحر مغرب [درياى مديترانه ]بوده و خاصيّتش آنكه بيننده آن از خنده بميرد، چنان كه گويند: وقتى ذوالقرنين [به «اسكندر ذوالقرنين» رجوع شود] از درياى مغرب به ساحل آمده و بعد از چند روز سپاه او به جايى رسيدند كه هركه را چشم بر آن زمين افتاد، از بسيارى خنده هلاك شد و چون حقيقت حال را از منجّمان استكشاف نمودند، ايشان گفتند كه آن اثر سنگى است هفت رنگ و شفّاف كه در آن زمين است. پس به فرموده حكما، جميع احجار آن وادى را در كرباس پيچيده و حصارى برآوردند و بيرونش را با گچ و آهك اندودند و چون غريبى بدان مكان رسيده و بر بالاى آن حصار آمده و به درون نگرد، در دم بميرد. والعهدة عليه.(نان)
مَرقَشيشاى حديدى; مَرقَشيشاى ذهبى; مَرقَشيشاى شَبَهى; مَرقَشيشاى فِضّى; مَرقشيشاى معدنى; مَرقَشيشاى نُحاسى --->مرقشيشا.
مرقّع ـ (چو مسلّط) هر چيز پينه زده، خصوصاً دلق و جامه وصله دار درويشان.(عر)
مرقم ـ (چو دلبر) قلم.(عر)
مرقوم; مرقومة ـ (چو منصور و منصوره) نوشته و مكتوب الاّ اينكه اوّلى در مذكّر استعمال شده و دوّيمى در مؤنّث اطلاق يابد و دوّيمى زمين كم علف و چاروايى را نيز گويند كه چهار دست و پاى آن مخطّط و خط خط باشد.(عر)
مرقون ـ (چو منصور) نام يكى از اصحاب مجوس [زردشتيان] است كه اصل را سه مى دانست: نور و ظلمت و معدّل جامع كه سبب امتزاج است و در نسخه برهان[ر.ض ]حقير، با فاى سعفص نوشته بود.
مركب ـ (چو عنبر) معروف [است] و (چو مسلّط) هر چيزى كه از چند جزو گرد آمده و وجود يافته باشد كه اگر يكى از آن اجزا نباشد، ماهيّت آن چيز تحقّق نيابد و به پارسى «پيوست» و «پيوسته» و «آميزه» و «اشكبود»[گويند] و همين معنى است كه در اصطلاح دينى از صفات سلبيّه است زيراكه مركّب در تحقّق خود محتاج به اجزا است و ذات بارى تعالى غنى على الاطلاق است و به فرموده تحفه[ر.ض] و مخزن[ر.ض]، نام پارسى سياهى معروف كتابت و نويسندگى است كه به پارسى «زكاب» و «زگالاب» و «زگاله» و به عربى «حِبر» و «مداد»[گويند] و به

صفحه 127 - جلد چهارم
چندين قسم مى باشد و مراد اطبا از مطلق آن قسمى از آن است كه از زاج زرد [به «زاگ اصفر» رجوع شود] و آب مازو[ر.م] و سريشم يا صمغ عربى و دوده روغن كتان يا دوده درخت صنوبر ساخته و بهترين آن بسيار سياه برّاق سبكوزن آن است و در معنى اصطلاح دستورى آن، رجوع به «مفرد» شود و جمع آن، مركّبات است و همين لفظ جمع را در اصطلاح عامه به پاره اى ميوه جات گرمسيرى از قبيل ليمو و نارنج و پرتقال و مانند آنها اطلاق نمايند، به مناسبت آنكه طعم غالب آنها از ترش و شيرين تركيب يافته و ميخوش است، چنانچه بعضى گفته و از بعضى ديگر مسموع افتاده كه چون درخت آن ميوه ها بدون تركيب و پيوند كردن دو صنف با يكديگر، همچون نارنج اهلى با نارنج وحشى و مانند آن حاصل و ميوه ندهد، بدين اسم اختصاص يافته اند.(عر)
مَركبِ جَم ـ باد است.
مُركّبات ـ (ر) جمع مركّب و رجوع بدانجا نمايند.(عر)
مركز ـ (چو عنبر) محل ثبوت و قرار و در معنى اصطلاحى آن، كه به پارسى «وندسار»[گويند]، رجوع به «دايره» و «كره» شود.(عر)
مركز ثقل ـ [در اصطلاح فيزيك، نقطه منتجه سنگينى كه بر همه ذرات جسم وارد مى آيد; گرانيگاه(لغت نامه دهخدا)].
مركز خورشيد ـ دنيا و آسمان چهارم.
مركز مثلّث ـ چهار است: مركز مثلّثه آبى و ترابى و نارى و هوايى، به شرحى كه در «مثلّثه» مذكور افتاد.
مَركَزرايَن ـ گناهى است كه باعث قتل باشد.(ند)
مِركور--->جيوه.(سه)
مَركورى ـ به نوشته ناسخ[ر.ض]، نام يكى از دانشمندان مصر است كه در 3951 هبوطى ظهور يافته و سرآمد حكماى عصر خود بوده و از رموز حِكم و صنايع باخبر و سحر و سيميا[ر.م] را نيز خوب تر مى دانست و تمامى عمر خود را در بت پرستى صرف كرده و بدان آيين بدرود جهان گفت.
مِركوريوس--->جيوه.
مرگ ـ (چو تند) آب غليظ و ستبر شده بينى و (چو سرد) معروف است.
مرگِ ماهى ـ ماهى زهره[ر.م].
مرگِ موش ـ كه به عربى «سم الفار» و «رهج الفار» و «شُكّ» و «تراب الهالك» گفته و به فرانسه «ارسنيك» و به يونانى «ارسنيكون» و به لاتينى «ارسنيكوم» ناميده و در اصطلاح اكسيريان [كيمياگران] «زرنيخ سفيد» خوانند، چيزى است معدنى معروف شبيه به زاج زرد [به «زاگ اصفر» رجوع شود]. در پزشگى نامه[ر.ض ]گويد: يكى از اجسام مفرده است كه در 733 ميلادى براندنامى آن را كشف نموده و نيز در آب هاى معدنى وجود آن ثابت شده و جسمى است جامد و به رنگ پولاد و شكننده و بى طعم و در صورتى كه تازه تصفيه شده باشد، داراى شفّافى فلزى و پس از مجاورت هوا تيره و كدر مى گردد و بسيار سهل الصّلايه[صلايه يعنى كوبيدن در هاون] و در آب غير محلول است و هرگاه آن را در روى زغال افروخته اندازند، بويى شبيه به بوى سير از آن متصاعد گردد و خالص آن در بعضى معادن گاهى به شكل ورقه ها يافت مى شود و به فرموده بعضى از اهل فن، اوّل كسى كه پى به وجود آن برده، جابر عرب[جابر بن حيان، دانشمند قرن 2هـ ]است و مرگ موش، معدنى (كانى) است. و اما عملى آن در «ديك بر ديك» مذكور افتاد و در تحفه[ر.ض] و مخزن[ر.ض] فرمايند كه آن جسمى است معدنى سفيد ثقيل الوزن و برّاق و از جمله سموم قتّاله و زردرنگ آن زبون بوده و از خراسان آورند و گويند دود نقره است كه از معدن آن به هم رسد و قوّت آن تا هفت يا هفتاد سال باقى مانده و بعد از آن فاسد گرديده و رنگش اغبر [خاكى] و وزنش سبك يا سنگين مى گردد و خوردن آن موجب قتل موش و رايحه موشى كه از آن خورده باعث مردن موشان ديگر است و احمد رفعت[ر.ض] بعد از ذكر بعضى از صفات مذكوره گويد: اگر چه به ملاحظه خواص و آثار حكميّه شبيه به معدنيّات است ليكن بهواسطه آنكه تركيبات اين ماننده تركيبات فوسفور است، در شمار معادن مى باشد و در بعضى

صفحه 128 - جلد چهارم
مواضع به رنگ سرخ يا زرد به حالت زرنيخى[ر.م] و يا در حالتى كه مخلوط با گوگرد بوده باشد، بوده و بعضاً در معدن آهن و نوعى از زرنيخ هم ممزوج با آنها مى باشد و در 300 درجه حرارت گداخته و طيران كرده و دوربين هاى رصدى را هم با همين مرگ موش اعمال مى كنند.
مرگ موش عملى--->ديك بر ديك.
مرگ موش كانى--->مرگ موش.
مرگ موش مصنوعى ـ مرگ موش عملى[ر.م] است.
مرگ موش معدنى ـ مرگ موش كانى[ر.م] است.
مَرگامَرگ ـ بلا و مرگ عمومى، خصوصاً وبا و طاعون.
مرگو; مرگوا ـ بر وزن و معنى مرغو و مرغوا.
مُرگى ـ (ر.ف).(كى)
مرم ـ (چو قمر) مرهم و نهى از رميدن.
مَرماجور; مَرماجوز; مَرماحور; مَرماحوز; مَرمازاد; مَرماطوس; مَرماهان; مَرماهوز; مَرماهوش; مَرماهون ـ از كلمات متفرّقه بعضى از اهل فن مستفاد مى گردد كه همه اينها مرو آزاد است و يا موافق نوشته بعضى ديگر، چهار اوّلى مروخوش و چهار آخرى مرو تلخ و مرمازاد، مرو آزاد و مرماطوس، مرو برّى است كه در تركيبات «مرو» مذكور خواهند شد.
مرمر ـ (ر) كه به عربى «سَطريط» گويند، سنگى است معروف و قيمتى كه به فرموده مخزن[ر.ض]، به دو نوع مى باشد، يكى معدنى و ديگرى آبى كه آن را به هر شكلى كه مى خواهند منجمد مى گردانند، بدين قسم كه زمينى را كه در آن آب مى باشد، به هر شكلى كه خواهند حفر مى كنند و يك شب مى گذارند. از خلل و فرج آن آب در آن مكان حفر شده جمع مى گردد. پس روز ديگر رفته، آن خاكى را كه از آن برآورده اند، باز در آن مى ريزند و مدتى مى گذارند و بعد از آن كه خوب منجمد و صُلب گشت، برآورده و تراشيده و جلا مى دهند. و معدنى آن تخته سنگ ها است كه از معدن آن برمى آورند و اين صُلب تر و شفّاف تر از قسم آبى آن است و معدن آن كرمان و در شهر بابك و تبريز و اَجمير[در هند] نيز هست و كرمانى آن بهتر و صُلب تر و رنگ آن سبز و سفيد و نخودى و ملوّن به الوان زرد و سفيد و سرخ كم رنگ رگ دار و شبيه به يشم و تبريزى آن اندك زردرنگ و سست تر و نرم تر و اجميرى آن سفيد و صلب است.
مرمر آبى; مرمر اَجميرى; مرمر بابكى; مرمر تبريزى; مرمر كرمانى; مرمر معدنى--->مرمر.
مرمره ـ به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، ناحيه اى است در مغنيسا[در تركيه] كه به داغ مرمره سى(مرمره كوه) معروف است و هم دريايى است ميان بوغاز [تنگه] بحر اسود و بحر ابيض [درياى مديترانه ]كه قديماً به پروپونتس موسوم بوده و طولاً 260 و عرضاً 85 ميل اعشارى [به «ميل» و «فرسنگ» رجوع شود] اتّساع آن است و مشهورترين جزاير آن، جزيره اى است كه آن هم بدين نام مشهور و مركز اداره اش هم به همين اسم مسمّى است.
مرنج ـ (چو سمند) مرنگ[قلعه اى است در هند] و نهى از رنجيدن.
مرند ـ (چو فِرنگ) مخفّف ميرند و (چو سمند) نام يكى از نواحى تبريز است كه قصبه آن نيز به همين اسم است.
مرنگ ـ (چو سمند) قلعه اى است از هندوستان.
مرنگو ـ (چو ارسطو) سيخول[نوعى خارپشت].
مرو ـ (ر) نام پارسى يا نبطى گياهى است خوش بو و محلِّل رياح كه به چندين قسم مى باشد، چنانچه در تركيبات آن مذكور خواهد شد و سنگ آتش زنه را هم گويند و هم شهرى است مشهور از بلاد قديمه خراسان كه به مرو شاهيجهان و مرو شاه جان و مرو شاه جهان مشهور و در لسان بعضى خراسانى ها به مروز و مرغز هم موسوم و ازاين رو منسوب بدانجا را مروزى نامند و آن در نزديكى سرخس و سال ها دارالملك [مركز; پايتخت ]ملوك سلاجقه [قرن 5 تا 8هـ] بوده و مأمون عباسى[دوران خلافت:198ـ 218هـ ]هم در ايّام اقامت خراسان پايتختش نموده و يزدگرد، آخرين ملوك فرس، هم در آنجا به قتل رسيده و بنا كرده تهمورس ديوبند [سوّمين پادشاه پيشدادى ]بوده و اسكندر رومى در عمارتش افزوده و در دوره چنگيزى بهواسطه قتل عام كه به نوشته بعضى، عدد مقتولين

صفحه 129 - جلد چهارم
هزارهزار و سيصد هزار و كسرى[000،300،1] بود، خراب گرديد، پس در زمان شاهرخ ميرزا[سوّمين پادشاه تيمورى در قرن 9هـ] و ملوك صفويّه فى الجمله آبادى ديده و بعد از انقراض ايشان بازهم اركان آبادانى آن خلل دار گرديده.
مرو آزاد ـ به نوشته مخزن[ر.ض]، نباتى است ساق آن يك عدد و به قدر شِبرى [يك وجب] و پُر زغب[پرزدار] به حدى كه گويا از ساق تا آخر در ميان پنبه حلاّجى كرده بسيار نرم پيچيده اند و گل آن بنفش مايل به سرخى و ريزه و از ساق تا آخر با برگ هاى بسيار ريزه آميخته به گل و آن را «مرمازاد» هم گويند.
مرو برّى ـ كه «مرماطوس» نيز گفته و به پارسى «درنگ» گويند، نوعى از مرو سفيد[ر.م] است كه برگ آن شبيه به برگ خُبازى [ر.م] و از آن كوچك تر است.
مرو تلخ ـ يا مرو سفيد; كه «مرماهوس» هم گفته و به پارسى «دارمك» و «دارما» و «اردشيران» و «اردشيردارو» و «اردشيروان» هم گويند، نباتى است شبيه به مروخوش[ر.م] و برگ آن مانند برگ لبلاب[ر.م ]و از آن كوچك تر و گل آن مايل به سفيدى و تخم آن مدوّر، به خلاف ساير اصناف مرو كه همه طولانى اند و مراد از تخم مرو در صورت اطلاق، تخم همين است.
مرو تلال ـ مرو برّى [ر.م] است.
مرو جبلى; مروخوش ـ كه «مرماحوز» نيز گفته و به عربى «حبق الشيوخ» و «ريحان الشيوخ» گويند، ساق آن زياده بر شِبرى [يك وجب] و خشبى و باصلابت و شاخه هاى آن طولانى و برگ آن مايل به تدوير و درازى و رنگ آن مايل به تيرگى و سبزى و خوش بو و گل آن مايل به تيرگى و در تموز [تير] مى رسد.
مرودَشت ـ كه تخفيفاً «مَردَشت» هم گويند، بلوكى است سردسير در شمال شرقى شيراز و جلگه اش وسيع است و در فرهنگ ناصرى[ر.ض] گويد: در فارس دو سه صحراى وسيع را به نام مرو موسوم داشته و مرودشت خوانند و دو قريه آباد را هم هرات و مروز نام كرده و به مرو نسبت داده اند زيراكه خاك مرو به قوّت معروف و به خوبى زراعت موصوف است.
مروْرِشك ـ مروشك[ر.م] است.
مـرورود ـ دهـى اسـت در چنـد منـزلـى مـرو [در تركمنستان] و رجوع به «مرغاب» هم شود.
مروسفيد ـ مرو تلخ [ر.م].
مرو شاه جان; مرو شاه جهان; مرو شاهيجان--->مرو.
مروْشُك; مروشموسا ـ تخم مرو[ر.م] و يا نوعى از مرو است كه بوى آن كمتر از بوى مروخوش[ر.م] است.
مرو شهجان; مرو شهجهان; مرو شهيجان ـ مرو شاه جان [ر.م] است.
مرو شيرين ـ مروخوش[ر.م] است.
مرو هرم ـ مرو تلخ [ر.م] است.
مروا ـ (چو خرما) تفأّل و استخاره و فال نيك و دعاى خير.
مرواى نيك ـ فال نيك و نام لحن 23 از سى لحن[ر.م ]باربدى [نوازنده دربار خسروپرويز].
مروائيّه ـ از شعب معتزله است; رجوع بدانجا شود.(عر)
مَروارود ـ مرورود[ر.م].
مرواريد ـ (ر) كه «كسبرج» و «كسپرج» هم گفته و به عربى «لؤلؤ» و به تركى «اينجو» يا «اينجى» گفته و بزرگ مقدار آن را هم در عربى «درّ» ناميده و آنچه را كه در صدف يكتا باشد «درّ يتيم» و «درّ مكنون» خوانند، موافق فرموده مخزن[ر.ض]، چيزى است معروف كه از جوف نوع صدفى برمى آيد، بزرگ و كوچك بوده، كوچك آن از تخم خشخاش ريزه تر و بزرگ آن تا به قدر بيضه كنجشگ و نادراً تا به قدر بيضه كبوتر نيز و تا به وزن سه مثقال گفته اند و بهترين آن سفيد آبدار صاف برّاق مدوّر غلطان بحرينى و هرموزى و عمانى آن است و بعضى هرموزى را بهتر از بحرينى گفته اند و بعد از آن صُراحى شكل به اوصاف مذكوره، و ساير اشكال آبدار سفيد برّاق آن از آن پست تر و زرد و سياه بى آب و بسيار ريزه آن زبون و در درياى جزيره سيلان و جزاير ديگر مانند برازيلياى ارض جديد از عرض جنوبى و غير آن نيز به هم مى رسد و در مرشدآباد [در هند] و بنگاله[بنگلادش] نيز به هم مى رسد ليكن بسيار ريزه زردرنگ ناصاف و احياناً دانه هاى بزرگى

صفحه 130 - جلد چهارم
به قدر نخودى و مايل به سرخى برمى آيد و آن در حقيقت برزخ مابين سنگ و نبات و حيوان بوده و جماديّت آن بر همه غالب است و صدف آن حيوانى است كه در زير دريا تكوّن مى يابد و مانند نبات ريشه دار و سياه رنگ كه در ميان سنگ ريزه هاى قعر دريا بند مى نمايد و به تدريج بزرگ مى شود و در هنگام گرسنگى دهان خود را مى گشايد و كرم ها و ماهيان ريزه و اشياى لعابى زير دريا، آنچه در جوف آن مى آيد، غذاى خود مى سازد و هرچند بزرگ تر مى شود و ريشه آن قوى تر و صدف آن بزرگ تر سفيد و برّاق مى گردد و مرواريد در جوف آن قريب به قلب آن تكوّن مى يابد و گفته اند كه كمال تكوّن و نماى آن را حدى معيّن است كه اگر بعد از نهايت كمال، غوص نكرده و برنياورند و در جوف آن بماند، باز به تحليل مى رود و درياهايى كه زمين قعر آن خاك صرف باشد، مرواريد خوب در آنجا نمى شود و هرچند سنگلاخ تر باشد، مرواريدش بهتر مى شود.
   و آنچه مشهور است كه مرواريد، آب باران نيسان[ارديبهشت] است كه در حين باريدن، صدف ها روى آب آمده و دهان گشاده و قطرات باران را در جوف مى گيرند و مرواريد مى گردد، اصلى ندارد و آنچه به تحقيق پيوسته، همان است كه مذكور افتاد.
مرواريد بحرينى--->مرواريد.
مرواريدْ بستن ـ خجل شدن و عرق كردن و ترقى نمودن و خدمت و منصب نويافتن.
مرواريد بنگاله; مرواريد صُراحى; مرواريد عمانى; مرواريد غلطان; مرواريد مدوّر; مرواريد مرشدآباد; مرواريد هرموزى--->مرواريد.
مروان ـ (ر) چنانچه در «بنى اميّه» اشاره نموديم، نام چهارمين و چهاردهمينِ بنى اميّه است; رجوع بدانجا نمايند.
مروانيّه --->مرعش.
مروت ـ (چو هبوط) امرود[گلابى].
مروح ـ (چو دلبر) بادزن و (چو عمود) روز خوش عطر و (چو معلّم) رجوع به «مروه» شود.(عر)
مروَحَه ـ (به كسر اوّل) بادزن و (به فتح آن) صحرا و جايى كه شدت باد و هوا سوراخش كرده باشد.(عر)
مرود ـ (چو ورود) امرود[گلابى].
مرور ـ (ر.ف) [گذشتن و رفتن].(عر)
مرورتاب ـ (ل) شبان و چوپان.
مَرورِشك; مَرورود ـ رجوع به تركيبات «مرو» شود.
مَروَريّه ـ نوعى از كاهوى تلخ و يا قسمى از كاسنى صحرايى است.
مروز ـ (چو عنبر) به نوشته بستان السياحة[ر.ض]، دهى است از بوانات [در فارس] كه مروس هم گويند و رجوع به «مرو» هم شود.
مَروَزى--->مرو.
مروس ـ (چو عنبر و هبوط) اندازه و عادت و رجوع به «مروز» هم شود.
مروس اِقطى ـ مرزنگوش[ر.م].(نان)
مروسيدن ـ (چو خروشيدن و يا به فتح اوّل) عادت كردن و اندازه گرفتن و در وقت بى چيزى در كارى رنج بردن.
مروش ـ (چو عمود) منع از روشن كردن، يعنى روشن نكن.
مروق ـ (چو مسلّط) صاف كرده شده و بالخصوص شرابى است كه نان ميده[كه آرد آن را دو بار الك كرده باشند] و بكسمات[نوعى نان روغنى كه مربع مربع ببُرند] در آن خيسانيده و بعد از شش ساعت صاف نمايند و كثيرالتغذيه است.(عر)
مروه ـ (چو هرزه) رجوع به «صفا» و «افسنتين» نمايند و (چو معلّم) هر چيز معطّر و خوش بو كننده و راحت كننده كه به نوشته برهان[ر.ض]، در اصل مروّح بوده و پارسيان حاى حطّى را مبدّل به هاى هوّز نموده اند.
مرهته ـ (چو زَلزَله) به نوشته بستان السياحة[ر.ض]، نام طايفه اى است بسيار از هندوستان كه از 250 سال به اين طرف داراى حكومت چند صوبه [ناحيه] از هند و دكن بوده و در كمال اقتدار و صاحب سيصد هزار سوارند.
مرهم ـ دواى بسيار نرم شده و كوبيده شده كه بر روى جراحات و اورام اندازند و گذارند.(عر)

صفحه 131 - جلد چهارم
مرهون ـ (ر) هر چيز گرد كرده شده.(عر)
مرى ـ (چو تهى) نوبت خود را در شراب خوردن به ديگرى دادن و مقابله و برابرى كردن و (به كسر اوّل) مژدگانى و كوشيدن و جدل و خصومت كردن و در بدكردارى يكدل شدن و با كسى در قدر و مرتبه برابرى كردن و به عربى، (به تشديد ثانى و كسر اوّل) به نوشته برهان[ر.ض]، رگى است كه گذرگاه آب و نان است و (به ضمّ اوّل) آب كامه است و آن به نوشته برهان[ر.ض]، نان خورشى است معروف در اصفهان كه از شير و ماست و سركه و خمير خشكيده و تخم سپند سوخته ساخته و آن را «فواده» هم گويند و در مخزن[ر.ض] گويد: آن از ادويه قديمه است و از اختراع اطباى كلدانيّون [قومى در بين النهرين ]است و مايه و ماده آن فوذج است كه در «فوذج» مذكور افتاد و بهترين آن، آن است كه آرد جو را با پودنه[پونه] برّى در تابستان خمير كرده و گرده ها ساخته و در تنور پخته، پس با هموزن آن فوذج و مثل آن نمك و رُبع آن رازيانه با آب خمير كرده و بيست روز در آفتاب گرم بگذاشته و هر روز برهم زده و آب بپاشند تا سياه و متعفّن گردد، پس در آب حل كرده و صافى آن را در شيشه كرده و چند روز در آفتاب گذاشته و هر روز برهم زده و استعمال نمايند و در ناصرى[ر.ض ]گويد: آب كامه نانى است كه از خمير ترش پخته و در سركه كرده و به جاى آچار و ترشى با طعام به كار برند.
مُرى رَبانَك; مُرى زَبانَك ـ تخم بارتنگ[ر.م] و يا خود آن.
مرياس; مرياش ـ (چو دلزار) سخت و درشت و مشكل.
مُريافِلُن ـ بيخ گياهى است كه از شام و بيت المقدّس آورند.(نان)
مريب ـ (چو مدير) شك كننده و به شك اندازنده.(عر)
مريحه ـ (چو بريده) كه به فرموده مخزن[ر.ض]، به پارسى «خرّم» گويند، از جمله ادويه مجهوله و موافق آنچه از بعضى ديگر نقل كرده، گياهى است كه در بساتين و مواضع سايه دار مى رويد و برگ هاى آن باريك طولانى و گل آن بنفش و خوش بو و خوش منظر و لطيف و برگ هاى آن از يكديگر دور و اهل فرس آن را بسيار تعظيم مى نمايند.(عر)
مرّيخ ـ (ر) علاوه بر معنى اصطلاح اكسيرى، آن كه آهن و فولاد است و معناى كنايى آن، كه از زغال و انگِشت افروخته كنايه نمايند، در زبان عرب، مرده سنگ[به «مرداسنگ» رجوع شود] و مردم احمق و دبنگ و هم تير درازى است كه چهار پر دارد و هم به معنى مشهور كه كوكبى است سيّار معروف كه به پارسى «بهرام» و «بخون» و به عربى «مقعه» و به فرانسوى «مارس»(Mars)و به رومى و تركى «ارش» گفته و در پيش ارباب هيئت و نجوم قديم به «نحس اصغر» موصوف [زحل، نحس اكبر است و زهره، سعد اصغر و مشترى، سعد اكبر] و از مردمان به امرا و تركان و جوانان و اهل سلاح و خداوندان لشگر و سپهسالاران و دزدان و بت پرستان و اهل شر و فتنه منسوب و از معادن به آهن و از نباتات به مازو [ر.م] و از حيوانات به نخجير[شكار] و از اقاليم به سيّمين آنها [به «اقليم» رجوع شود] و از بلاد به عراق و خراسان منتسب و به بردع [در كشور آذربايجان] و حلب و رقّه [ر.م] و فارياب[در آسياى مركزى] و نهاوند و حجاز و شوشتر و قزوين و اصفهان و بخارا[در ازبكستان] و طالقان و ديلم و گيلان مستولى و متعلق و هماره در آسمان پنجم سير كرده و فرح [ر.م] آن در درجه ششمين طالع و ترح [به «فرح» رجوع شود] در مقابل آن و شرفش [بلندى و قوّتش] در درجه بيستوهشتم جدى [ر.م] و هبوطش [ضعفش] در مقابل آن مى باشد، چنانچه در «فرح» و «شرف» مذكور داشتيم. و ساير اوضاع اجمالى اين سيّاره را در ضمن 7 ماده ثبت اوراق مى نماييم:
   1. جسامت و بزرگى آن كه به نوشته ملاعلى قوشجى[ر.ض ]و بعضى ديگر از ارباب هيئت قديم، سه برابر زمين و به نوشته شهرستانى[ر.ض]، معادل يك سُدس زمين و به نوشته بعضى ديگر از مترجمين هيئت جديده، شش دفعه و يا شش دفعه و نيم كوچك تر از زمين است.
   2. مقدار قطر آن به نوشته قوشجى[ر.ض] و بعضى ديگر، 3795 و به فرموده حمدالله مستوفى[ر.ض]، 1011752 و دور جرمش 5507 فرسخ مى باشد و به نوشته احمد رفعت[ر.ض]،

صفحه 132 - جلد چهارم
4155 ميل است.
   3. مقدار بعد آن از آفتاب كه به زعم ارباب هيئت جديده، مركز عالم جسمانى بوده و تمامى سيّارات به دور آن مى گردند، 210مليون ورست[هر ورست 06/1كيلومتر] و يا 140 ميل و يا 600،178،58 فرسخ [است].
   4. بُعد آن از زمين كه به نوشته پيشينيان، مركز عالم است، به نوشته بعضى از ايشان، بعد سطح مقعّر آن مانند محدّب فلك شمس 934،027،2 فرسخ و بُعد محدّب آن مانند مقعّر مشترى به نوشته ملاعلى قوشجى[ر.ض]، 602،770،14 و به نوشته بعضى ديگر، 372،970،14 فرسخ مى باشد و احمد رفعت[ر.ض] گويد: مقدار بُعد آن از زمين مختلف بوده و در حال استقبال با شمس تا 34 مليون تنزّل كرده و در حالت اجتماع با آن تا 245مليون منتهى گردد. و بعضى از مترجمين هيئت جديده گويد: مرّيخ چنان كه از زمين ديده مى شود، كوكب كوچكى است سرخ رنگ، هر وقت در بُعد بر زمين نزديك است درخشنده تر و هر وقت دورتر است كمتر فروزان است، چنانچه در اين شكل كه دايره اوّل محيطه بر شمس مدار عطارد و دايره دويّمى مدار زهره و دايره سيّمى مدار زمين و دايره چهارمى مدار مرّيخ و نماينده حالت او است نسبت بر زمين و چهار نشان 1، 2، 3، 4 خود مرّيخ و چهار حالت آن است كه در حالت نشان 1 به زمين نزديك تر و در حالت نشان 3 دورتر است:
و از آن رو كه مرّيخ هيچ وقت در ميان زمين و آفتاب واقع نبوده و مدار آن محيط مدار زمين است، تغيير حالت عطارد و زهره در آن نبوده و احتراق[به «مقارنه» رجوع شود] و اتصال [ر.م] شمسى نيز ندارد.
   5. مسكون و داراى سكنه بودن مرّيخ كه در السنه ارباب هيئت جديده داير و ساير است، در نزد پيشينيان مسكوت و اصلاً نقابى از روى اين مدعا برنداشته و بلكه اقتضاى كلمات متفرّقه ايشان انكار آن بلكه عدم امكان آن است و بعضى از اواخر گويد: مرّيخ سكنه و حيوانات دارد كه آنها و نباتات آن به نظر ما سرخ مى آيد. و احمد رفعت[ر.ض ]گويد: مرّيخ دائماً سرخ و با نور آتشين منوّر و قطع نظر از اسباب خارجيّه، با چشم ساده و غير مسلّح هم بهتر توان ديد و مظنون آن است كه اين لمعان و سرخى اثر رنگ عمومى خاك زمين آن كوكب است و بعضى از مترجمين گويد: نه اينكه در كره مرّيخ نبات است بلكه سكنه و حيوانات هم هست. در صحراى آنجا از متن سرخى كه به نظر ما مى رسد، تصوّر مى كنيم كه رنگ نبات آنجا همه سرخ مى نمايد، چنان كه رنگ نبات زمين ما سرخ مى نمايد. واقعاً خيلى عجيب است كه مى بينى درختْ سرخ، شاخه سرخ، برگْ سرخ، نبات صحرا همه سرخ است. و در سال 1877 ميلادى منجّم رصدخانه شهر معروف ملان، آصف غولوم، از كشف نمودن نهرهاى كره مرّيخ، عوام و خواص و عالم و جاهل را متحيّر نمود. اين شيارها كه عرضاً يك صد ورس و طولاً پنج هزار ورس و فاصله آنها از همديگر از چهارصد تا سيصد ورس مى شود، حكايت نمود كه به قانون هندسى و عمل انسانى است كه بشر ساخته و گاهى درياها از جزر خود صحراهاى بى حساب را زير آب مى گيرند و غرق مى كنند و باز مى خشكند و اين فقره هميشه در وقت معيّن واقع مى شود. الان همه رصدخانه ها هر وقتى كه مرّيخ به زمين نزديك مى شود، مشغول تحقيقات مى شوند و وجود سكنه تقويت شده است.
   6. در ذكر اقمار مرّيخ كه از كثرت كوچكى در نزد پيشينيان مجهول بوده تا آنكه در اواخر به نوشته

صفحه 133 - جلد چهارم
احمد رفعت[ر.ض]، در 1867 ميلادى ـ مطابق 1284هجرى ـ در رصدخانه هاى پاريس دو قمر مكشوف گرديد كه
بر دور مرّيخ گردش مى كنند و بعضى از اهل ترجمه
گويد: دو قمر مرّيخ كه تشخيص آنها از كثرت كوچكى اشكال دارد، در سال 1877 ميلادى كشف شده و يكى از آنها بسيار نزديك به خود مرّيخ بوده و تقريباً
ده هزار ورس فاصله دارد و از مغرب طلوع نموده و
در مشرق غروب مى كند، و ديگرى برعكس آن و سرعت سير آنها خيلى غريب است; در يك شبانه روز ماه هلالى خود را تمام مى كنند، يعنى به دور مرّيخ مى گردند. و سكنه مرّيخ در افق خودشان هر شام دو قمر كه يكى از مشرق به مغرب رفته و ديگرى برعكس آن مى رود تماشا مى كنند كه در راه به هم استقبال نموده و از همديگر گذشته و در افق خود غايب مى شوند.
   7. در مقدار سير و حركت آن، بدان كه مدار آن از مدار زمين بزرگ تر ليكن سرعت سير آن كمتر و در 23 ماه يا 25 ماه يا 35 ماه و يا 678 يوم به دور آفتاب گرديده و
حركت سنوى خود را تمام كند و در 23 ساعت و 39 دقيقه و 21 ثانيه، چنانچه احمد رفعت[ر.ض] نوشته و يا موافق بعضى از مترجمين، در 24 روز و 12 ساعت و يا به نوشته بعضى، در 24 ساعت و 37 يا 38 دقيقه به دور محور خود گرديده و حركت يومى شبانروزى خود را تمام نمايد و محور آن مثل زمين ما متمايل و ميل فلك آن 29 درجه مى باشد و به همين جهت شب و روز دارد و آتمسفر دارد كه مانند زمين ما با طبقات هواى نسيمى محدود و محاط بوده و در وى ابرها هست كه برخيزند و شنا مى كنند و بادها مىوزند و نور و حرارت آن چون نسبت به آفتاب از زمين دورتر است، دو بار از زمين كمتر است، و فصول اربعه نيز داشته و هر فصل آن سه برابر و يا دو برابر فصول ما و منطقه حارّه يا خط استواى آن گرم تر و قطبين آن منجمد و بحار و جبال و صحارى نيز در آن هست كه به دستيارى تلسكوپ آنها را به خريطه [نقشه] آورده و ترسيم مى نمايند.

[تبصره محقق: بهرام يا مريخ (Mars)

بهرام چهارمين سيّاره منظومه خورشيدى است كه در مدارى بعد از زمين به گرد خورشيد در گردش است. مريخ يكى از جرم هاى درخشان آسمان زمين است و به دليل سرخ رنگى، به «مارس» يا خداى جنگ نام گرفته است.
   بهرام يك دوره حركت تناوب نجومى خود را گرد خورشيد با سرعت 24 كيلومتر بر ثانيه طى 687 روز زمينى مى گذراند، اما چون مدار آن بيرون مدار زمين قرار گرفته، يك دور هلالى را در حدود 780 روز مى گذراند; يعنى با خورشيد در يك خط و در يك سوى آن قرار مى گيرد. در هر دوره تناوب نيز يك بار بر يك خط و در دو سوى مخالف خورشيد مقابل هم نسبت به زمين هستند. وضعيت دوم، «مقارنه» (احتراق) نام دارد و در آن خورشيد و مريخ چون از زمين ديده شوند، در يك سو هستند و در نتيجه خروج از مركز مدار مريخ، فاصله ميان آن با زمين از 56 تا 100 ميليون كيلومتر تغيير مى كند.
   نزديك ترين فاصله آنها در حوالى 3 شهريور و دورترين فاصله آنها در ماه بهمن است. دورترين فاصله مريخ از زمين در حال مقارنه برابر با 397ميليون كيلومتر است. بهرام يك دوره تناوب حركت وضعى به دور محور خود را در 24 ساعت و 37 دقيقه و32 ثانيه مى گذراند.
   مدار بهرام در مقايسه با مدار زمين بسيار بيضوى شكل و خروج از مركز آن 09/0درجه در برابر 02/0زمين است; ازاين رو فاصله آن تا خورشيد بين 206 تا 249ميليون كيلومتر در نوسان است. برخى اين فاصله را بين 207 تا 248ميليون كيلومتر نوشته اند.
   زاويه ميل مدار بهرام از دايره بروج 9/1 درجه و زاويه ميل محور چرخش نسبت به مدار آن 24 درجه است كه با ميل محور زمين 4/23 درجه همانندى فراوان دارد; به همين دليل، سال مريخ نيز مانند زمين از چهار فصل مركب است; با اين تفاوت كه يك سال بهرام 23 ماه زمين به درازا مى كشد.
   قطر بهرام در قطب ها 6760 و در استواء 6790

صفحه 134 - جلد چهارم
كيلومتر است.
   حجم مريخ 15/0 حجم زمين و جرم آن 108/0 جرم زمين ـ يعنى 2210×4191/6كيلوگرم ـ و چگالى آن7/0 چگالى زمين و برابر 39/3 چگالى آب است.
   ثقل سطحى مريخ 379/0 زمين و سرعت گريز از مركز آن 02/5 كيلومتر در ثانيه است.

دماى مريخ

   مريخ مانند زمين داراى چهار فصل است ليكن دماى متوسط هريك از مناطق اقليمى آن كمتر از دماى نظير آن بر سطح زمين است، زيرا فاصله مريخ تا خورشيد 50 درصد بيش از فاصله زمين تا خورشيد است; در نتيجه، شدت گرما و نور خورشيد در آن كمتر است. در منطقه استوايى دماى مريخ به هنگام ظهر به ندرت از 27 درجه سانتى گراد افزايش مى يابد و به هنگام شب كمترين مقدار آن 68ـ درجه سانتى گراد است و گاه ممكن است اين سردى تا100ـ درجه كاهش يابد.
   تابستان نيم كره جنوبى مريخ گرم تر از تابستان نيم كره شمالى آن است و اين، معلول خروج از مركز بزرگ
سياره مى باشد كه 09/0 در برابر مقدار 02/0 براى زمين است.
   تغيير دما از روز به شب در مريخ بسيار شديدتر از زمين است، زيرا جو آن بسيار رقيق تر است. مريخ تنها 15/0 نورى را كه از خورشيد دريافت مى دارد، به فضا باز مى تابد.

قمرهاى مريخ

   بهرام داراى دو قمر است كه در سال 1877م آساف هال Asaph Hallآمريكايى آنها را كشف كرد. وى براى آنها نام هاى «فربوس» به معناى ترس و «وديموس» به معناى وحشت را انتخاب كرد كه هر دو از همراهان خداى اساطيرى جنگ، مارس، هستند].
مرّيخِ آفتاب عَلَم ـ آتش شعله ناك.
مرّيخِ ذَنَبْ فعل; مرّيخِ ذَنَبْ فعلِ زحلْ سيما ـ حلقه زنجيرهاى ستوران.
مرّيخِ زحل خوار ـ آتش زغال، يعنى زغالى كه اخگر شده باشد نه چوب و هيزم.
مرّيخِ زحلْ سيما ـ حلقه زنجير پاى ستوران.
مرّيخْ سَلَب ـ لباس سرخ و مردم سرخ پوش.
مرّيخ و كيوان ديدن ـ زغال نيم سوخته در منقل ديدن است.
مريد ـ (چو رَسيد) مارد [سركش و ياغى] و (چو مدير) اداره كننده و به پارسى «وِرد» گويند و در اصطلاح دينى، از جمله صفات ثبوتيّه حضرت بارى است زيراكه به افعال بسيارى امر فرموده، چنانچه از بسيارى هم نهى نموده است و پُرواضح است كه به چيزى امر كردن مستلزم اراده آن چيز است كه امر بى اراده صورت پذير نيست، چنانچه نهى از چيزى مستلزم كراهت آن است كه نهى بدون كراهت متصوّر نيست. پس مريد و كارِه از صفات ثبوتيّه ذات بارى است.(عر)
مَريرَبانَك; مَريزَبانَك ـ (ل) رجوع به تركيبات «مرى» نمايند.
مَريسيّه ـ (ل) رجوع به «معتزله» شود.
مريشم ـ (چو كنيزك) خسته بند[شكسته بند].
مريض ـ (ر.ف) كه به پارسى «بيمار» و «انگشتال» [گويند].(عر)
مريض خانه ـ (ف) و به پارسى «بيمارستان» و «مارستان» و «هروانه» و «هروانگاه» و «هروانگه» و «بيمارستان» و «مارسان»[گويند].(عربى و پارسى)
مريم ـ (چو دِلير) مخفّف ميريم، يعنى بميريم و زنده نمانيم و (چو عنبر) نام نامى والده ماجده حضرت عيسى(عليه السلام) كه از نسل داود(عليه السلام) و يا يهودا ابن يعقوب بوده و پدرش يوقيم بوده كه به عربى «عمران» گويند و گروهى پيغمبرش دانند و مادرش انّائى نام داشته كه به عربى «حنّه» نامند و ازآن رو كه عمران را از حنّه جز دخترى ايشاعنام كه زن زكريّا(عليه السلام) بود فرزندى به وجود نيامد، روزى حنّه نذر نمود كه اگر خداى تعالى فرزندى به او كرامت فرمايد، به خدمت بيت المقدّسش بگمارد. پس نذر وى مقبول درگاه الهى افتاده و در 5572 مريم از او متولّد گرديد. پس

صفحه 135 - جلد چهارم
به جهت نذر خود، وى را به حضرت زكريّا تسليم نموده و آن حضرت هم در يكى از حجرات مسجدش جا داد. پس مريم در آنجا مشغول عبادت بود تا به قدرت خداوندى به شرحى كه در «عيسى» مذكور افتاد، در سيزده سالگى به حضرت عيسى(عليه السلام) بارور شده و در 25 كانون آخر[ماه چهارم رومى] 1585 هبوطى وضع حمل نمود. پس هردوس، والى قدس شريف، به جهت پاره اى خارق عادات آن حجّت خدا، از مآل امر خود ترسيده و از خلل دار بودن كارهاى خود انديشناك بوده و به قتل عام تمامى پسران خردسال بيت اللّحم فرمان داد ليكن بهواسطه آنكه حضرت مريم چندى پيش از آن با فرزند ارجمند خود به طرف مصر مهاجرت فرموده بودند، هردوس از آن مقصد منحوس مأيوس گرديده و مريم هم بعد از ده سال به ناصره عودت نموده و در 39 يا 50 ميلادى در 63سالگى درگذشت و اينكه بعضى عمر مريم را پانصد سال و يا چيزى كمتر گفته اند، اصلى ندارد.
مريم اناقورشاغى; مريم اناقوشاغى--->قوس قزح.
مريم عور ـ شاخ درخت انگور است در فصل خزان و برگ ريزان.
مريمْ نخودى ـ كه به نوشته پزشگى نامه[ر.ض]، به عربى «مريميّه» گفته و به فرانسه «سوژ» گويند، نباتى است معروف كه به نام «مريميّه صغير» و «مريميّه كبير» به دو قسم بوده و مستعمل اطباى فرانسه، قسم صغير آن بوده و اطباى انگليس و آلمان قسم كبير را هم استعمال مى كنند و هر دو قسم محرّك و ضد تشنّج و مسكّن و مقوّى مى باشند.
مَريَملو ـ (ر) رجوع به «خرك خدا» شود.(كى)
مريميّه; مريميّه صغير; مريميّه كبير--->مريم نخودى.

آيين دوازدهم

(در حرف ميم [كلمن] با زاى هوّز)
مز ـ (چو بد) مزيدن [چشيدن و مزه كردن] و امر و فاعل
از آن و (چو مُدّ) به عربى، طعم ميخوش چاشنى دار
است.
مزاج ـ (چو كتاب) آميختن و آميخته شدن و هر چيزى كه به چيزى ديگر بياميزند و «مزاج بدنى» به نوشته مجمع البحرين[ر.ض]، طبيعتى است كه از طبايع چهارگانه عناصر اربعه [خاك، آب، باد، آتش] تركيب يابد، مثل فتورى [سستى ]كه از برودت آب و حرارت آتش حدوث يابد و حالتى متوسّطه كه از رطوبت هوا و يبوست خاك حادث گردد و هكذا، و آن را به پارسى «كنونه» و «آميزه» [گويند ]و در بحرالجواهر[ر.ض] گويد: مزاج، كيفيّتى است كه از اجتماع كيفيّات متضاده عناصر حدوث يابد. پس از بعضى نقل كرده كه اطلاق مزاج بر كيفيّت مركّبه متوسّطه مزبوره از راه مَجاز است زيراكه معنى حقيقى آن عبارت از اختلاط اجزاى عناصر است با همديگر الاّ اينكه چون اين اختلاط سبب حدوث آن كيفيّت متوسّطه است و لذا آن كيفيّت را نيز از راه تسميه مسبّب به اسم سبب «مزاج» گويند. بارى، چون لفظ مزاج در السنه داير و ياد گرفتن آن و اقسام آن محل رغبت عامه است و لذا از شيوه اختصار خارج و به نقل كلام مخزن الادويه[ر.ض ]كه همين موضوع را بالاطراف محيط است، مى پردازيم: در آن كتاب مستطاب گويد: مزاج متصوّر ممتزج و آن بالاجمال عبارت است از كيفيّت عنصريّه متوسّطه حاصله از كيفيّات بسيطه متضاده و بالتفصيل عبارت از كيفيّت ثانويه متشابهه متوسّطه حاصله از كيفيّات اربعه و امتزاج عناصر اربعه است، هنگامى كه اجزاى آن بسيار ريزه ريزه شده و با هم متصل و مختلط گردند و فعل و انفعال نمايند به حدى كه حدّت هريكى، حدّت مر ديگرى را شكسته و صورت وحدانى به هم رسانند كه از هم ممتاز نگردند و چنانچه عناصر اربعه چهار است، كيفيّات نيز چهارند: حرارت و برودت و رطوبت و يبوست، و از اينها هم دو اوّلى كيفيّت فاعله و دو ديگرى كيفيّت منفعله هستند و هريك از عناصر را دو كيفيّت است; يكى فاعله و ديگر منفعله. مثلاً آتش، حارّ و يابس است و هوا، حارّ و رَطب و آب، بارد و رطب و خاك، بارد و يابس و هريك از اينها با ديگرى هم مناسبت دارد و هم مخالفت، مثلاً هوا نسبت به آتش در حرارت مناسب و در رطوبت مخالف است و نسبت به

صفحه 136 - جلد چهارم
آب در رطوبت مناسب و در حرارت مخالفند و همچنين ساير عناصر، و همين است كه علّت آميزش آنها با يكديگر و تأثير و تأثّر و ظهور آثار مختلفه از ايشان گرديده والاّ انقلاب و آميزش و تأثير و تأثّر آنها متصوّر نبودى. پس گويد: اقسام امزجه به حسب استقرا، نُه است; يكى معتدل و هشت ديگر غير معتدل و غير از اينها صورتى ديگر متصوّر نيست و مراد از معتدل كه انحراف امزجه غير معتدله را بدان قياس كرده و با آن مى سنجند، معتدل فرضى طبى است كه به معنى تساوى مقادير اجزاى عناصر است در ممتزج بالفرض و بالنسبه، نه تساوى حقيقى واقعى زيراكه تحقق معتدل حقيقى در خارج ممتنع است، به جهت آنكه هريك از عناصر در خودى خود كه مانع خارجى نباشد، مايل و متوجه مركز خود است، پس تركيب آنها در اين حال محال باشد مگر اينكه مانعى از توجه آنها به مركز خودشان باشد و پُرواضح است كه غلبه و زيادتى هريكى مانع ديگرى است. و اما امتزاج غير معتدل هم يا از جهت و زيادتى يك كيفيّت است يا از كيفيّات اربعه از آنچه سزاوار است كه در معتدل باشد و آن چهار است; يا حرارت غالب است و بس و آن حارتر از قدر لايق باشد و يا برودت، و آن باردتر از اندازه مناسب است، و يا رطوبت و آن رطب تر از قدر لايق است و يا يبوست و آن يابس تر از مقدار مناسب است و يا از جهت دو كيفيّت است و آن نيز چهار است; يا حرارت و يبوست غالب است پس آن حارتر و يابس تر از قدر لايق است، و يا حرارت و رطوبت و آن حارتر و رطب تر است، و يا برودت و رطوبت و آن باردتر و رطب تر، و يا برودت و يبوست و آن باردتر و يابس تر است.(عر)
مزاج غير معتدل--->مزاج.
مزاج گوهران ـ عناصر اربعه [خاك، آب، باد، آتش].
مزاجْ گوى ـ خوشامدگوى.
مزاج معتدل--->مزاج.
مزاح ـ (چو كتاب) شوخى كردن و ظرافت نمودن و (چو خمار) خود ظرافت و شوخى كه به پارسى «تماخره»[گويند].(عر)
مزاحم ـ (ر) مزاحمت كننده.(عر)
مزاحمت ـ (ر) مضايقه و در جاى تنگى يكديگرى را مدافعه كردن.(عر)
مزاد ـ (چو كَنار) بازى خيزگير[ر.م] يا خربازان[ر.م].
مزار ـ (ق) زيارت و محل زيارت و هرآنچه از اماكن اكابر و اوليا زيارتگاه مردمان است.(عر)
مزارع ـ (چو مساجد) جمع مزرعه و (چو عُطارِد) مزارعه كننده.(عر)
مزارعه ـ (ر) رجوع به «مخابره» نمايند.(عر)
مزاك ـ (چو كَنار) نادان و احمق.
مزامير ـ (چو سرازير) جمع مزمار[نى; دعايى كه با ترنّم و نغمه خوانند].(عر)
مزامير داود ـ اذكار و ادعيه اى است كه آن حضرت بدانها ترنّم مى نموده است و رجوع به «زبور» هم شود.
مزانيدن ـ (چو رَسانيدن) مكانيدن[چشاندن].
مزايا ـ (ر) جمع مزيّت است.(عر)
مزبله ـ (ر.ف) كه به پارسى «شله» و «كلجان» و «كلج» و «شوله» گويند.(عر)
مزج ـ (چو سخت) آميختن و آميخته شده و درخت بادام تلخ.(عر)
مزخرف ـ (ر) تكميل شده و زينت داده شده، خصوصاً كلامى كه با الوان كذب مزيّن باشد، يعنى سخنان دروغ با رنگ و تاب، و جمع آن، مزخرفات است.(عر)
مزخرفات ـ (ر) جمع مزخرف[ر.م] است.(عر)
مزد ـ (ر.ف) ثواب و مكافات و اجرت كار است و آن را «تزده» و «تژده»[گويند].
مُزدبَر; مُزدبَره ـ شاگرد و عمله و كارگر و كسى كه كار كند و مزد بگيرد و چنانچه قاعده زبان پارسى است، بيشتر حرف باء را مبدّل به واو كرده و «مزدور» و «مزدوره» گويند.
مُزدِ دندان ـ نقدى و جنسى كه در مهمان كردن فقرا بعد از خوردن طعام بديشان مى دهند كه در قديم متعارف بوده است و طعامى را نيز گويند كه در وقت دندان برآوردن اطفال بذل مى نمايند.

صفحه 137 - جلد چهارم
مُزدنامه ـ اجيرنامه و اجاره نامه.
مَزدا ـ (ل) نام نسك[هريك از بخش هاى 21گانه اوستا ]شانزدهم كتاب زند[ر.م] است.
مَزداريّه ـ (ل) به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، از شعب معتزله و يكى از 73 فرقه امت مرحومه است كه رئيس ايشان عيسى ابن صبيح از كثرت غلو در تصوّف به راهب المعتزله موصوف و معتقد هستند بر اينكه صفات الله عين ذات او و افعال عباد مخلوق خودشان بوده و هم قدرت دارند كه مثل قرآن بلكه بالاتر از آن را هم كه از جهت نظم و بلاغت برتر باشد بياورند و كسانى را كه قرآن را قديم دانسته و يا در حدوث آن مبالغه نمايند، كافر دانند.1
مَزدَقان ـ شهرى است در قهستان [در جنوب خراسان بزرگ] و يا به نوشته بعضى، دهى است در هرات كه در اصل مزدكان و منسوب به مزدك [بنيان گذار آيين مزدكى در قرن 5م] بوده و مزدقان معرّب آن است و با زاى پارسى هم استعمال شده.
مزدك--->مژدك.
مَزدَكان--->مزدقان.
مُزدَندان ـ رجوع به تركيبات «مزد» شود.
مُزدَوجه ـ جفت شده و رجوع به «جمل» هم نمايند.(عر)
مزدور ـ (ر) رجوع به «مزدبر» شود.
مزدور ديو; مزدور ديوان ـ عاملان ديوانى و كسى كه كارهاى لغو و بيهوده كند.
مزدور شيطان ـ مزدور ديو[ر.م] است.
مزدوران ـ جمع مزدور و هم دهى است در ميان سرخس و مشهد.
مزده ـ (چو سفره) مزد.
مزده بر; مزده بره; مزده دندان; مزده نامه ـ مزدبر[ر.م] و مزد دندان [ر.م] و مزدنامه[ر.م].
مزر ـ (چو سخت) مرد ظريف و (چو هند) مردم احمق و شراب بوزه[ر.م].(عر)
مزراق ـ (چو دلزار) نيزه كوتاه.(عر)
مزرعه ـ (ر.ف) و به پارسى «باسرم» و «باسره» و «كشتزار»[گويند].(عر)
مزرعه خاك ـ قبر و زمين و جسد انسان و حيوان.
مزرعه دانه سوز; مزرعه دنياسوز ـ دنيا و عالم و زمين.
مزره ـ (چو هرزه) مرزه.
مُزَعفَر ـ (ر) طعام زعفران دار و جامه زعفرانى رنگ.(عر)
مزكّو ـ به نوشته برهان[ر.ض]، نوعى از طعام است.
مزكّى ـ (چو مقوّى) تزكيه كننده و (چو معمّا) تزكيه شده و تعديل كرده شده.
مزگ ـ (چو جنگ) درخت بادام تلخ.
مزگت ـ بر وزن و معنى مسجد و در فرهنگ ناصرى[ر.ض ]تحقيق عجيبى سراييده كه چون زاء و سين و تاء و دال تبديل يافته اند، معرّب آن مسجد است و حال آنكه لفظ مسجد عربى الاصل و تمامى آحاد نژاد آن به همه كس معلوم است بلكه دور نيست كه برعكس بوده و مزگت، مفرّس مسجد باشد.
مزگت آدينه ـ مسجد جامع.
مزگتْ پيرا; مزگتْ زاوَر ـ خادم مسجد.
مزگه ـ (چو سركه) هواى تاريك و تيره.
مزمار; مزمر ـ (چو دلزار و دلبر) آلت سرود و غناى معروف كه از نى و مانند آن سازند و جمع آن، مزامير است.(عر)
مزمّل ـ (چو معلّم) ظاهر برهان[ر.ض] و فرهنگ ناصرى[ر.ض ]آنكه فارسى است و عبارت از لوله اى است معروف برنجين يا مسين كه بيشتر در حمام ها و آب انبارهاى سرپوشيده نصب كنند و چون آن را به جانبى بپيچند، آب روان گردد و چون به جانب ديگر بگردانند، آب بايستد. و در اين زمان به آن «دهان شير» گويند زيراكه به تركيب دهان شير ساخته اند كه دهانش گشاده است و اهالى ما لفظ دهان را هم انداخته اند و «شير» گويند، چنانچه در ميان اكثر ايشان به «قِرنا» معروف است و اما (بر وزن معلّم يا مسلّط و به تشديد ثانى) هم كسى است كه در جامه هاى

1. در مورد نام وى اختلاف است. بغدادى و همچنين گلدزيهر در مجلّه خاورشناسان آلمانى، مجلّد65، ص 363 ثابت نموده است كه «مرداريّه» صحيح و منسوب به مردار است، ولى افرادى چون ميرسيّدشريف جرجانى در المواقف، ج3، ص 284 نام او را مزداريّه دانسته است.

صفحه 138 - جلد چهارم
خود پيچيده باشد و در قطرالمحيط [ر.ض] گويد: در نزد بغداديين تغار سفالين بزرگ سوراخ دارى است كه در آن لوله اى از ارزيز[قلع] و نقره نصب كرده و از همان لوله آب مى خورند.(عر)
مزمور ـ (چو منصور) نام هريك از سوره هاى زبور داود(عليه السلام) است; رجوع به «زبور» شود.(عر)
مزن ـ (چو قمر) نهى از زدن است و (چو تند) موضعى است در سه يا چهار فرسخى سمرقند[در ازبكستان ]و هم بلده اى است از نواحى ديلم [گيلان] كه از جمله سرحدات مسلمين بوده است و هم نام نهرى است كه در بحر ابيض [درياى مديترانه] مى ريزد.
مزنا ـ (چو سركا) ترازو.(ند)
مزنج ـ (چو سمند) معرّب مزنگ[ر.م].
مزنده ـ (چو طَبَرزه) كوزه آبخورى و اسم فاعل از مزيدن[چشيدن; مكيدن] و هر چيز مكيدنى.
مزنگ ـ (چو سمند) مرده سنگ[ر.م].
مزنگو ـ (چو ارسطو) خارپشت.
مزوّر ـ (چو معلّم) كسى كه خود را متهم به دروغ نمايد و يا شهادت را باطل نمايد و يا نامه و كتابى را به درج سخنان دروغ تحريف دهد و يا ظاهر چيزى را بيارايد، خصوصاً آنكه دروغ را زينت دهد و افعال همچنانى را «تزوير» گويند و رجوع به «نخشب» هم شود.(عر)
مزه ـ (ر) طعم و لذّت و آنچه بعد از شراب خوردن صرف نمايند كه به پارسى «گزك» گويند.(عر)
مَزيّت ـ (ر) تمام شدن و فضيلت و جمع آن، مزايا است و به پارسى «فزايش» و «فزونى»[گويند].(عر)
مزيج ـ (چو امير) ممزوج و آميخته شده و بادام تلخ.(عر)
مزيد ـ (چو امير) مزيدن [چشيدن; مكيدن] و ماضى قريب از آن و بازى خيزگير[ر.م] و خربازان [ر.م] و به عربى، زيادت و زياد كرده شده و رجوع به «مجرّد» هم شود.
مزيدن ـ (چو رَسيدن) مكيدن.
مَزيده ـ (ق) بازى خيزگير[ر.م] و خربازان [ر.م] و ماضى بعيد از مزيدن [چشيدن; مكيدن].
مزيل ـ (چو مدير) زايل كننده.(عر)
مَزَينان ـ قصبه اى است بهجت توأمان از بلاد خراسان از مضافات سبزوار كه آبش از كاريز [قنات] و هوايش فرح انگيز است و گويا همين كه در بعض عبارات مزينه نوشته اند.
مزينه ـ (ل) رجوع به «مزينان» شود.

آيين سيزدهم

(در حرف ميم[كلمن] با زاى پارسى)
مژ ـ (چو بد) مهمل و مرادف كژ، مانند كج مج و (چو رخ) مژه و ميغ [ابر; مه] و هر چيزى كه هوا را تيره و تار
سازد.
مژاك ـ (ل) از محمد طوسى علوى كه لغات شاهنامه فردوسى را جمع كرده[احتمالاً ميان سال هاى 549 يا 559 تا 589 هجرى] نقل است كه كيكاووس[دوّمين پادشاه كيانى] بعد از تصرّف در مازندران باغى و عمارتى بنا نهاد كه فرسنگ در فرسنگ بوده و سيصد باغبان داشته و كوشگى [قصرى ]درازگوشه ساخته و در وقت رفتن به آن عمارت به خواص و امرا گفتى كه ساز راه مژاك بسازيد. بعد از تهيه به مژاك رفتندى و عيش و عشرت كردندى و گاه بودى كه مدت دو سال در آنجا توقف نمودندى و همين مژاك مشهور ايران بوده و آن را نمونه اى از بهشت شمردندى، چنان كه فردوسى در قدردانى مجالست عقلا گفته:
«نشست تو با زيركان در مغاك *** به است از بهشت و نشست مژاك»
در فرهنگ ناصرى[ر.ض] بعد از نقل اين جمله گويد: به
سبب مرور دهور آثار آن مشهور نگرديده است ليكن از قياس و قرينه معلوم مى گردد كه باغ رفيع همچنانى بايد
در حوالى گرگان و مازندران بوده و چمن كالپوش[ر.م ]بوده باشد.
مُژد ـ (ل) سوسن و شيرين بيان.
مَژدَقان--->مزدقان.
مژدك ـ (چو عنبر يا دختر) كه با زاى هوّز معروف و به نوشته اكثر اهل لغت، با زاى پارسى صحيح تر است، نام

صفحه 139 - جلد چهارم
مردى است استخرى [در فارس] يا نيشابورى كه پسر نامداران و از جمله حكما و دانايان عجم بوده و در 6122 هبوطى ـ مطابق 537 ميلادى ـ كه 41 سال پيش از ولادت با سعادت حضرت رسالت(صلى الله عليه وآله) مى باشد، در سال دهم يا شانزدهم سلطنت قباد ساسانى، پدر انوشيروان عادل، ظهور يافته و چون از فنون دانش بهرهور گرديد، از شهر نيشابور كه مسقط الرأس او بود، كوچيده و به مداين[نزديك بغداد] آمده و مدعى نبوّت شده و به دعوت آغازيده و به شرحى كه در «يزدان» مذكور خواهد افتاد، به يزدان و اهرمن معتقد بوده و با انواع مكر و حيله در نزد قباد مكانتى حاصل كرده و نور و ظلمت را قديم دانسته و اوّلى را در فعل خود مختار پنداشته و افعال دويّمى را محمول بر بخت و اتفاق داشته و كتابى نگارش داده و ديستاو نامش نهاده و اصول و فروع آيين خود را در آن مرقوم داشته و كيش آتش پرستى را رواج داده و مذهب باطل اباحيّه را كه از مذاهب متروكه مجوس [زردشتيان ]بوده، احيا نموده و زيادتر از اوّل در وسعتش كوشيده و گويد سبب نزاع و قتال مردمان مال و زنان است، پس بايد هر دو را خلاص و مباح نمود و ازاين رو تمامى عرض و ناموس و زن و مال مردم را به يكديگر مباح نموده و همه را در همه چيز شريك گردانيد، چنان كه در آب و علف شريكند و زناى مادر و خواهر و محارم را روا شمرده و گفت كه بايد مساوات عمومى بوده و مردم در همه چيز برابر و يكسان باشند حتى آنكه حاكم و محكوم و رئيس و مرئوس يكى شوند و اگر كسى زن و مال ديگرى را خواستى و به اندازه دلخواه خود نگاه داشتى، آن ديگرى قدرت ندادن و يا بازخواستن نداشتى تا آنگاه كه خودش سير شده و رها نمودى و همچنين اگر زن يكى جميله باشد و زن ديگرى زشت، شرط عدالت آن است كه يك چند مدتى آن دو زن را با همديگر معاوضه كنند و همچنين بايد مال دار با نادار مال خود را قسمت كند و هر كس بدين قسمت تن در ندهد، اهرمن است و بايد با زور از او بستانند; تا آنكه جوانان و سفيهان و جنگجويان و غوغاطلبان را اين شيوه منحوسه خوش آمده و دنبال مژدك را گرفته و قباد هم از بيم مردم و يا به جهت رغبت تمامى كه به زنان داشت، در ترويج آن كوشيده و اشرار و جهّال دست در فروج و اموال مردم گشادند تا آنكه مژدك به خيال آميزش مادر نوشيروان به حرم خانه قباد رفته و خواست كه با وى درآميزد. نوشيروان كه اين حال را بسيار مكروه مى داشت وليكن از بيم قباد توانايى رد نداشت، لاجرم پاى مژدك بوسه داده به گونه اى كه مژدك را از آن عزيمت باز گردانيد و اين كينه را در دل همى پرورد تا آنكه نوبت سلطنت بدو رسيده، نخست ملاطفت كرده و او را قوى دل گردانيد. آنگاه فرمود: «تابعان خود را در يك روز انجمن كن تا با ايشان احسانى بسزا رود». تا آنكه جمله در روزى حاضر شدند و خود به محضر نوشيروان آمد. از قضا «مُنذرِ ماءالسّماء»، كه قباد به جهت ايمان نياوردن به مزدك از حكومت حيره[در يمن ]خلع كرده بود، حاضر بود. پس نوشيروان فرمود: «از خدا اين سلطنت را خواسته ام تا دو آرزوى خود را بگزارم; يكى آنكه منذر را بر تخت حكمرانى حيره بنشانم و ديگرى آنكه يك تن از پيروان تو را زنده نگذارم». پس فرمود: «در اين باب با تو سخن كنم و بعد از آنكه بطلان آيين تو را محقق نمودم، به كيفرت رسانم». پس دانايان را جمع كرده و خود با مزدك فرمود: «آيا شخص رنج ديده را با مرد رنج نكشيده اگر برابر مزد دهند ستم باشد يا نه»؟ مزدك گفت: «ستم است». پس شاه فرمود: «چگونه حكم مى دهى كه سامان و اندوخته يك تن را به ديگرى دهند كه در گرد كردن آن رنجى نبرده»؟ و ديگر پرسيد كه اگر يك تن در زمين تخمى افشانده و زراعت نمايد، آيا محصول آن زراعت مخصوص او است و يا مال كسى است كه هيچ رنجى نديده و از زراعت آن خبرى نداشته است؟ جواب داد كه از بهر زارع است. نوشيروان گفت: «چگونه زن مردم را به ديگرى دهى و تخمه ايشان را درهم افكنى»؟ و ديگر پرسيد كه اگر كسى ديگرى را بكشد، پاداش قاتل چه باشد؟ گفت: «كشتن ستوده نباشد. چون او بد كرد ما بد نكنيم». نوشيروان گفت: «اگر او را نكشيم ده تن ديگر را مى كشد و كشتن يك كس نيكوتر از ده كس است». پس

صفحه 140 - جلد چهارم
گويد: «اى بدمرد، بنا بر آيين تو، اشرار درهم افتند و جان و مال مردم را هدر كنند و هيچ كس نژاد كسى را نداند». همى گفت و بر غضب بيفزود و آتش خشم او زبانه گرفت. پس گفت: «اى مزدك، از روزى كه پاى تو را بوسه داده ام، بوى بد جوراب تو در دماغ من جاى كرده است». و حكم داد كه در باغ خاص شاه بر دارش كشيده و با هشتاد هزار يا صدهزار از متابعانش به قتل رسانده و در ميان نهروان و مداين دارها كرده و ايشان را از دار آويخته و زنان مردمان را به خانه شوهران خودشان فرستاده و اموال مردم را كه مزدكيان آورده بودند، به صاحبانشان رد نمودند و هركدام كه مرده بودند، به ورثه ايشان دادند و اگر ورثه هم نداشتند، به مساكين و فقرا قسمت نمودند. از آن روز آن پادشاه را عادل گفتند. فردوسى گويد:
«نگونسار را زنده بر دار كرد *** سر مرد بى دين نگونسار كرد
وز آن پس بكشتش به باران تير *** تو گر باهشى راه مزدك مگير»1
   و با وجود اين بازهم مذهب اباحيّه اساساً محو نشده و بعد از مدتى به نام بابكيّه به ظهور آمد. بارى، بعد از اعدام مزدك مردم انوشيروان را دعاى خير كرده و گفتند انوشه روان، يعنى خوش باد روح او و به كثرت استعمال انوشيروان شد، و يا موفق نوشته بحيره[ر.ض]، روزى كه نوشيروان تولّد يافت، چشمه اى بود كه آن را نوشين مى گفتند. همان شب آن چشمه روان شد و از آن ساعت باز، او را نوشين روان گفتند.
مژدگانه; مژدگانى ـ (ر) مژده و هر آنچه به مژده آورنده مى دهند و آن را «بغياز» و «بغيازى» و «فغياز» و «فغيازى»[گويند].
مژده ـ (ر) خوشحالى و خبر خوش.
مَژگامَژگ ـ به نوشته برهان[ر.ض]، همان مرگامرگ [بلا و مرگ عمومى، خصوصاً وبا و طاعون ]است.
مژگان ـ (چو گلزار و دلزار) مژه و (به فتح ثانى) جمع آن است و در اصل مژه گان بوده.
مژمژ ـ (چو كشمش) خرمگس و مگس سبزرنگ بزرگى كه چون بر گوشت نشيند، بدبو كرده و كرم در آن افتد.
مژنگ ـ (چو پلنگ) حيز و مخنّث و زشتى و ناخوشى و غم و غصّه.
مژو ـ (چو نكو) مرجمك[ر.م] و علفى است كه حماميان مى سوزانند.
مژه ـ (چو شده و صله) موى پلك چشم.
مژيد; مژيده ـ (چو رَسيد و رَسيده) بازى خيزگير[ر.م ]يا خربازان[ر.م].

آيين چهاردهم

(در حرف ميم[كلمن] با سين سعفص)
مس ـ (چو حقّ) به عربى، سودن و دست ماليدن و كنايه از ديوانگى هم هست و (چو رخ) شخصى و چيزى كه به سبب آن به جايى ديگر نتوان رفتن و آن ممنوع را «مس بند» و «مس بنده» گويند و گاه است كه آن مانع را هم «مس بند» خوانند و (چو بد) بخاو[پاى بند]، خصوصاً آنچه خلاص شدن از آن دشوار باشد و (چو دل) فلزى است معروف كه به عربى «نحاس» گفته و به اصطلاح كيميايى «زهره» و به فرانسه «كوئيور» و به لاتينى «كوپروم» و به يونانى «كالكوس» نامند و آن جامد و سرخ رنگ و نرم و قابل انطراق [شكستن] و چكش خوار و گسستگى ناپذير و قابل مفتول شدن و در هوا فاسد بوده و با قشرى كه به «زنگ مس» موسوم و سمّى است قوى، پوشيده گردد و معدن آن در تمامى ممالك موجود و به نوشته مخزن[ر.ض]، مس جبانى از همه بهتر و طرز استخراج آن در عرف، شايع و مستغنى از بيان است و تقريباً در 788 درجه حرارت گداخته و وزن مخصوص آن 39/8 و طعمش زمخت و بويش غير مطبوع و استحكامش كمتر از آهن است و در مخزن[ر.ض ]گويد: مس به چندين قسم است. آنچه قلم ها ساخته و مى آورند نرم و سرخ رنگ بوده و بهترين اقسام است و آنچه را كه تخته هاى بزرگ عريض طولانى ساخته و مى آورند، در خوبى بعد از آن است و آن را «مس تخته» و

1. شاهنامه، داستان مزدك با قباد.

صفحه 141 - جلد چهارم
«مس ورق» نيز گويند و آنچه را كه قرص هاى بزرگ ساخته و مى آورند، بدان خوبى نيست و صُلب است و نوعى كه در معدن آن تكوّن مى يابد، زردرنگ و درخشنده بوده و به پارسى «روى» هم ناميده و به عربى «صُفر» و به يونانى «طاليقون» گويند و «مس رست» همان است و اين نوع قليل الوجود است; بنابراين مصنوع آن را شايع گردانيده اند و مستعمل است و در «روى» مذكور افتاد و نوعى كه از گداختن سنگ خالص به هم مى رسد، بعضى از آن زردرنگ بوده و بيشتر سرخ مى باشد و مراد از مس مطلق، همين است و چون قسم سرخ اين نوع را با معادل يك عُشر آن روى توتيا [به «روح توتيا» رجوع شود ]بگدازند، جسمى زردرنگ حاصل گردد كه به پارسى «برنج» و به عربى «صُفر مصنوع» نامند كه چكش گيرتر و صُلب تر از مس اصلى است، و چون قسم زرد اين نوع را معادل خُمس يا ربع وزن آن روى توتيا گداخته و در قالب ها ريزند، به پارسى «ريخته» گويند كه شكننده بوده و چكش گير نيست و چون مس را با قلعى بگدازند، آن را «سفيد روى» نامند و چون با قلعى و روى توتيا هر دو بگدازند، آن را «جام» نامند كه شكننده تر است. و ماده تكوّن مس، زيبق[جيوه] و كبريت [گوگرد ]غير صافى است و بهترين آن زرد ذهبى است، پس سرخ، پس زرد نرم خالص آن است و آنچه به غير اين الوان و اوصاف باشد، همه روى است و همچنين بسيار صُلب آن.
مُسْ بَند; مُسْ بَنده--->مس.
مِسْ رُست--->فلز و مس.
مِسِ زَراَندود ـ دروغ راست نما و دوستى با نفاق.
مِسِ زرد; مِسِ سرخ--->مس.
مِسْ سوخته ـ راسخت[ر.م].
مِسْ گر ـ معروف است.
مَسّ ميّت ـ (چو حقّ) سودن بدن ميّت است با جزوى از بدن خود كه در بعض موارد (بدن ميّت سرد شده و هنوز غسل نداده باشند) به حسب حكم مطاع اسلامى سبب غسل است.
مِسْ ورق--->مس.
مسّاح ـ (چو بقّال) مسح كننده و مساحت كننده.(عر)
مساحت ـ (چو كتابت) پيمودن و اندازه گرفتن و به دست آوردن مقدار زمين است كه چندين برابر مقياس معيّنى است و آن بر سه قسم است زيراكه اگر مساحت شده، خط بوده و مقصود به دست آوردن طول آن است، مساحت آن عبارت از دانستن آن است كه طول آن چندين برابر طول مقياس معيّنى است از ذرع و قدم و متر و غيره و اگر سطح باشد، مساحت آن عبارت از دانستن آن است كه آن سطح چندين مثل مربّع آن مقياس است و اگر جسم باشد، مساحت آن استعلام آن است كه آن جسم چندين برابر مكعّب آن مقياس است.(عر)
مساعد ـ (چو منافق) مساعدت كننده.(عر)
مساعدت ـ مدد و يارى كردن.
مسافت ـ (ر) بُعد و دورى.(عر)
مسافر ـ (ر.ف) [سفر كننده و رهرو و سفرى و پى سپر].(عر)
مسافران ـ جمع مسافر.
مسافرانِ بالا; مسافرانِ والا ـ عرفا و اوليا و طالبان دين حق.
مساق ـ (چو كَنار) سوق دادن و راندن.(عر)
مساكن ـ (چو مساجد) جمعِ مسكن.(عر)
مساكين ـ (چو سرازير) جمعِ مسكين است.(عر)
مسالك ـ (چو مساجد) جمعِ مسلك.(عر)
مسالك و ممالك ـ اصطلاح عربى فن جغرافيا و يا قسمتى از آن است و آن عبارت است از معرفت احوال بِقاع و بلدان به حسب طول و عرض و غير آن.1
مسالم ـ (چو منافق) مسالمت كننده.(عر)
مسالمت ـ (ر) صلح و آشتى.(عر)
مسام ـ (چو كَنار) تند گذشتن و (به تشديد آخر) منفذهاى

1. چند اثر به نام المسالك و الممالك در جغرافيا تأليف شده است; نخست كتاب ابن خردادبه(متوفّى 300هـ) است; دوّم كتاب ابن حوقل در قرن 4 هجرى است; سوّمين اثر تأليف ابوعبدالله احمد بن محمد بن نصر جيهانى در اواخر قرن 4هجرى است. ابواسحاق ابراهيم بن محمد فارسى اصطخرى (متوفّى 346هـ) هم كتابى به نام مسالك الممالك در جغرافيا تأليف كرده است.

صفحه 142 - جلد چهارم
غير محسوسه ظاهر بدن و جمع آن، مسامات است.(عر)
مَسامات--->مسام.(عر)
مسامت ـ (چو منافق) هر چيز هم سمت.(عر)
مُسامِح ـ (ق) مسامحه كننده.(عر)
مُسامحه ـ (ر.ف) [سهل انگارى و آسان شمردن و مدارا].(عر)
مساوات ـ (ر.ف)[برابرى و يكسانى].(عر)
مساويك ـ (چو سرازير) جمعِ مسواك است.(عر)
مست ـ (چو تشت) رَف[سكوى درِ خانه; طاقچه] و كفش و موزه [نوعى چكمه] و به معنى معروف و (چو پشت) بيخ گياه سعد[ر.م] و نياز و حاجت و گله و شكايت و جور و ستم و اندوه و غم و طعمه جانوران شكارى.
مستْ بند ـ (به ضمّ اوّل) مس بند[كسى كه پابند چيزى يا كسى باشد] و مستمند.
مستْ كاره ـ (به فتح اوّل) مست و لايعقل.
مستْ مند ـ (به ضمّ اوّل) مهموم و مغموم و صاحب رنج و محنت و شكوه و گله و محتاج و نيازمند.
مستار ـ (چو سردار) مروخوش[ر.م] و مسطار[ر.م].
مَستان ـ (ق) [جمعِ مَست].
مستبد ـ (ر) خودرأى و خودسر و رجوع به «مشروطه» هم نمايند.(عر)
مُستبند ـ رجوع به تركيبات «مست» شود.
مستجار ـ (ر) كسى كه از وى امان خواهند و هم ديوارى است از كعبه كه مقابل باب آن است و پيش از تجديد بناى بيت باب اصلى آن همين مستجار بوده و ازآن رو كه در نزد آن از آتش جهنم پناه به خدا برده و امان خواهند، بدين اسم اختصاص يافته و به نوشته مراصد[ر.ض]، مستجار نام موضعى هم هست در فارس.(عر)
مستحب ـ (ر.ف) و هر عملى كه فعل آن راجح بوده و موجب ثواب باشد و در تركش عقابى نباشد و آن را به پارسى «چَنَب»[گويند].(عر)
مستدركه--->نجّاريّه.
مُستَدير ـ (ر.ف) [گردنده و دور زننده; هر چيز گرد].(عر)
مستر ـ (چو عنبر) ظاهراً مفرّس[فارسى شده ]مسطر[خط كش] است.
مُستراح ـ (ر) مبال و بيت الخلا.(عر)
مُستَرَد ـ (ر) استرداد شده و باز پس گرفته.(عر)
مسترو ـ (چو لَبلَبو) خامالا[ر.م].
مُستَسقى ـ كسى كه مرض استسقا داشته باشد.(عر)
مُستَطار ـ به فرموده تحفه[ر.ض] و مخزن[ر.ض]، شرابى است نورسيده كه بر آن شش ماه نگذشته باشد كه به پارسى «ولانى» گويند و يا شرابى است كه از انگور نورس ساخته شود كه «شراب جهودى» گويند.(عر)
مستطيل ـ (ر.ف) و در معنى اصطلاحى هندسى آن، رجوع به «مربّع» شود.(عر)
مُستَعجِل ـ (ر) شتاب كننده و بوزيدان[ر.م].
مُستَعجِلِه ـ (ر) زن شتاب كننده و بوزيدان[ر.م] و رجوع به «لعبت بربرى» هم شود.
مُستَعجمه; مُستَعربه--->عرب.
مستعمَل ـ (ر.ف)[به كار رفته; كهنه].(عر)
مستعين ـ (ر) استعانت كننده و يارى طلبنده و بالخصوص لقب احمد ابن معتصم كه عمّ منتصر [خليفه عباسى] بوده و بعد از وفات برادرزاده اش به خلافت قيام نموده و در محرّم 252هجرى وى را خلع نمودند و مدت خلافت او سه سال و نه ماه بوده و در شوال همان سال غرق شده و يا مقتول گرديد و ولادتش در 228 هجرى بوده است.(عر)
مُستَغَلّ ـ عايدات اراضى از كرايه و زراعت و غيره و جمع آن، مستغلاّت است.(عر)
مُستَغَلاّت ـ جمعِ مستغلّ[ر.م].(عر)
مستقلّ ـ كسى كه صاحب استقلال و خودرأيى بوده باشد.(عر)
مستقيم ـ (ر.ف) [راست; درست و صحيح].(عر)
مستقيم السّير ـ مصطلح علم احكام نجوم و در عنوان «استقامت سير» مذكور افتاد.(عر)
مَستكاره ـ رجوع به تركيبات «مست» شود.
مستمِع ـ (ر.ف) [شنونده و نيوشنده].(عر)
مستمند ـ رجوع به تركيبات «مست» شود.
مستو ـ (چو بدبو) مهمل و مرادف خستو[اقرار كننده و

صفحه 143 - جلد چهارم
معترف].
مُستَوى ـ (ر.ف) و در معنى اصطلاحى هندسى آن، رجوع به «سطح» شود و كنايه از سهل و آسان هم هست. انورى [شاعر قرن 6هـ] گويد:
«هر مستوى اى ز وصل مقلوب *** هر ممتنعى ز هجر واجب»1
يعنى هر مرتبه سهلى از وصل مبدّل به دشوار شده و راستى هاى آن به كجى ها بدل شده و هر مرتبه ممتنعى از فراق كه هرگز از براى ديگران به وجود نيامده و نخواهد آمد، به طالع من از براى من واجب گشته و از من جدا نمى شود و نخواهد شد.(عر)
مُستوى الخلقه ـ هرآنچه خلقت و آميزش آن در حد وسط بوده و داراى افراط و تفريط نباشد در بزرگى و كوچكى و غير آنها.
مسته ـ (چو پُسته) مست (بر وزن پشت)[ر.م] و (به فتح اوّل و كسر ثانى و ضمّ ثالث) نهى از ستهيدن[ستيزه كردن].
مُستيمَند ـ مستمند و نام موضعى هم هست از هندوستان كه نمك سفيد دارد.
مسجد ـ (ر.ف) كه به پارسى «پرستشگاه» و «مزگت» و «خانه خدا» گويند.(عر)
مسجد ابراهيم--->لجون.
مسجد اقصى--->بيت المقدّس.
مسجد اُمويّه--->دمشق.
مسجد تقوى ـ مسجد قبا و يا مسجد مدينه.
مسجد جامع ـ مسجدى كه در آن نماز جمعه خوانند و يا مسجدى كه اهالى تمامى محلات شهر در آن جمع شده و مخصوص به يك محله نباشد.
مسجدالحرام ـ مسجدى است معروف در مكه به كعبه محيط كه در حقيقت مطاف زائران كعبه است و به نوشته مراصد[ر.ض]، به مرور ايام در صدر اسلام در گرداگرد مسجدالحرام خانه ها بنا نهاده و عمارت ها ساختند و راه آمدوشد آن را تنگ كردند. پس عمر گفت كه كعبه خانه خدا است و هر خانه را صحنى و فضايى ضرورى است و لذا آن خانه ها را منهدم ساخته و قيمت عادلانه آنها را به صاحبان آنها دادند. پس دور كعبه را مسجد نمودند كه به منزله صحن كعبه است و ديوارى پست تر از قامت انسانى از براى مسجد ترتيب دادند. بعد از آن عثمان هم خانه هاى چندى در حوالى مسجد به قيمت گران خريده و خانه هاى كسانى را هم كه امتناع داشتند خراب كرده و مجبور به اخذ قيمت نمودند. پس ابن زبير در و ديوارهاى آن را افزوده و در وسعت خود مسجد تصرّفى به كار نبرد و در آن ستون ها نصب كرده و در زينت آن افزوده، پس عبدالملك ابن مروان ديوارهاى آن را ارتفاع داده، پس حجّاج با جامه ديبايش مزيّن كرده و وليد ابن عبدالملك در حلل و زيور آن افزوده و طلا و نقره مائده سليمان را در سقف و ناودان آن و زينت و آرايش آن صرف نمودند و آن مائده را در موقع فتح اندلس از طُلَيطُله آورده بودند و در هنگام نقل به استر قوى هيكل بار كرده بودند كه تحمل گرانى آن نداشت. و منصور دوانيقى و مهدى عباسى [دوّمين و سوّمين خلفاى عباسى در قرن 2هـ ]هم در استحكام مسجد و زيور و آرايش افزودند و به همان حال تا اكنون باقى است و بعد از آن تصرّفى نكرده اند.2
مسجد سليمان---> ستخر.
مسجد قُبا--->قبا.
مسجد قبلتَين--->قبله.
مسجّع ـ (چو مسلّط) رجوع به «سجع» نمايند.(عر)
مسح ـ (چو هند) پلاس و جاده و (چو قمر) التهاب
و سوزش باطن زانوها از درشتى لباس و (چو سطح) مساحت و دروغ گفتن و دست ماليدن و اثر چيزى را
از آن زايل كردن و سخنان نرم را به طريق مكر و حيله گفتن.(عر)
مَسحَقونيا ـ كف آبگينه[ر.م].(نان)
مسحوق ـ (چو منصور) سحق شده و ساييده شده.(عر)
مَسحوقونيا ـ كف آبگينه[ر.م].(نان)

1. در قصيده اى در مدح صاحب ناصرالدين طاهر.
2. مراصدالاطلاع، ج3، ص 1268، داراحياء.

صفحه 144 - جلد چهارم
مسخ ـ (چو سخت) تغيير دادن صورت اصليّه چيزى است به مطلق صورتى ديگر و يا خصوص آنچه قبيح تر از اوّلى باشد و در اصطلاح فلاسفه و حكما، انتقال نفس ناطقه انسانى است از بدن خود به بدن حيوانى ديگر كه در اوصاف شبيه بدن اصلى بوده و مناسبتى با آن داشته باشد، مثل بدن شير درنده نسبت به شجاع و دلير و مانند بدن خرگوش نسبت به بى دل و ترسنده و اين را «تماسخ» گويند و رجوع به «نسخ» هم شود.(عر)
مسخر ـ (چو مسلّط) به دست آورده شده و رام كرده شده و كسى كه به كار بى مزدش تكليف نمايند و (چو عنبر) ريشخند كردن.(عر)
مسخره ـ (چو زَلزَله) يك مرتبه ريشخند نمودن كه «استهزا» هم گويند و به پارسى «كواژ» و «كواژه» و «فيريد» و «فسوس» و «افسوس» و «تماخره» گويند.(عر)
مسدّس ـ (ر) هر چيز شش پهلو، خصوصاً آنچه تمام پهلوهايش مساوى باشند.(عر)
مسدّس عالم ـ شش جهت و يا عالم كون و فساد به اعتبار شش جهت.
مسدود ـ (ر.ف) [سد شده و بازداشته شده].(عر)
مسر ـ (چو قمر) يخ.
مسرود ـ (چو منصور) دعا و افسون و عزايم.
مسرور ـ (ر.ف) [شادمان و خوشحال].(عر)
مَسروس ـ (ق) به نوشته ناسخ التواريخ[ر.ض]، بيستوهفتيمنِ طبقه اوّل ملوك كلدانى بوده كه در 4423 هبوطى در بابِل[بين النهرين ]جلوس نموده و از كنار عمان تا دياربكر[در تركيه] و گرجستان را فروگرفته و هماره با منوچهر [هفتمين پادشاه پيشدادى] كه پادشاه وقت ايران بود، با اظهار ارادت و تملّق گذرانده و به انفاذ [فرستادن ]نامه و تحف و هدايا مواظبت داشته و با حضرت سليمان ابن داود(عليهما السلام) نيز اظهار عقيدت مى نموده و مدت پنجاه سال بدين منوال سلطنت نموده، آنگاه زمام ملك را به كف كفايت پسرش، طاطايون [ر.م]، گذاشته و درگذشت.
مسروق ـ (چو منصور) دزديده شده و هم سىوسيّمينِ تبابعه يمن است كه در «تبع» مذكور افتاد.
مسرّت ـ (چو مشقّت) شاد بودن و خوش آمدن و اطراف رياحين و بعضاً با «ة» نيز نوشته و در حال وقف با «ه» هوّز گويند و نويسند.(عر)
مَسَرّه--->مسرّت.
مَسَرّه آسمان; مَسَرّه چرخ; مَسَرّه سپهر; مَسَرّه فلك ـ ماه.
مسرى ـ (چو پشتى) سرايت كننده و رجوع به «تاريخ قبطى» هم نمايند.
مسريدن ـ (ل) چشيدن و مكيدن و يخ بستن.
مسطار ـ (ل) همان مستطار[ر.م] است كه در بعض نسخه هاى تحفه[ر.ض] همين طور نوشته.
مسطّح ـ (ر) هر چيز راست و تسويه شده.(عر)
مسطر; مسطره ـ (چو عنبر و زَلزَله و يا به كسر اوّل) رجوع به «سطّاره» شود.(عر)
مُسطَنجى ـ به رومى، مصطكى[نوعى صمغ ]است.
مسقاطون ـ به رومى، عود هندى است.
مسقط ـ (چو عنبر) محل سقوط و افتادن و هم شهرى است قديم و عظيم از بلاد عمان كه قصبه و دارالملك[پايتخت ]آن سامان و آبش از چاه و هوايش از شدّت گرما جانكاه و در كنار دريا واقع و حاكمش از اولاد خوارج و به جهت عدالت وى به غايت معمور و فواكه گرمسيرى آن موفور و مردمانش در عيش و سرور، و عده نفوسشان در حوالى سى هزار و عموماً عرب و سياه چرده و از خوارج و هندو و شيعه و اسماعيليّه و اهل سنّت و جماعت مخلوط و به نوشته آيينه جهان نما [ر.ض]، در تمامى بلاد عربستان شهرى كه قابل تجارت و دادوبستاد باشد همين است و بس، و حلواى بسيار ممتاز در آنجا سازند كه در السنه داير و حلواى مسقطى در زبان ايرانيان مشهور است و به نوشته ناصرى[ر.ض]، در اصل مسكت بوده و مسقط معرّب آن است.(عر)
مسقط الرأس ـ كنايه از محل ولادت است.
مسقطى ـ (چو مثنوى) رجوع به «مسقط» شود.
مسقّف ـ (چو مسلّط) هر چيز سقف دار.(عر)
مسقو--->مسكو.

صفحه 145 - جلد چهارم
مسقوف ـ همان مسقو[مسكو] است كه در بستان السياحة [ر.ض ]اين چنين نوشته.
مسقوه--->مسكو.
مسك ـ (چو هند) رجوع به «مشگ» شود.(عر)
مسكت ـ (ل) رجوع به «مسقط» شود.
مسكل ـ (كشمش) موسيقار[ر.م] و آلات لهو، و سازى است كه در دهن به طريق موسيقار نوازند.
مسكن ـ (چو عنبر) معروف است كه محل سكنى است و (چو معلّم) ساكن و آرام كننده و تسكين دهنده.
مسكو; مسكوه; مسقوه ـ يا مسقويا; شهرى است شهير از بلاد روسيه كه به مسافت 487 ميل از جنوب شرقى پتربورغ[سنت پترزبورگ] واقع و اعظم بلاد اوروپا و قديماً پايتخت آن مملكت بوده و عده نفوس آن در حوالى سيصد هزار و تجارت برّى آن در كار است و در آيينه جهان نما [ر.ض] گويد: حصارى حصين دارد كه «كرملان» گويند و در استحكام و رفعت تمام است. و در اين
شهر خانه از چوب سازند كه اگر حمل و نقلش كرده و
به سفر ببرند، اجزاى آن را متلاشى كرده و بار چاروا و غيره كرده، ببرند و در هرجا كه خواهند، باز به هم وصل كرده و نصب نمايند. و در 1230هجرى دولت فرانسه اين شهر را مسخّر كرده و در آنجا متوقف شدند. اهالى را
بس گران آمده و پس از اتفاق داخلى از شهر خارج شده و على الغفله شهر را آتش زدند و لهذا لشگر فرانسه در عين سرما ناچار به ولايت خود برگشته و بدين حيله باز مسكو در تصرّف روسيه درآمد و پادشاهان روس را رسم است كه در وقت جلوس در اين شهر تاج بر سر نهاده و بر تخت نشينند.
مَسكه ـ (ل) كه «كَره» و «بلبكه» و «روغن تازه بى نمك» نيز گفته و به عربى «زُبد» و «زُبده» خوانده و به فرانسه «بور»
و به لاتينى «بوتيروم» و به يونانى «بئوتورون» نامند،
يكى از مواد اصليه شير گاو و ساير چارپايان پستان دار است از قبيل ميش و بز و غيره و به عبارت ساده تر،
روغن تازه گاو و بز و گوسپند و گاوميش است و بهترين آنها موافق فرموده مخزن[ر.ض]، تازه خوش بوى است
كه از سرشير گيرند و روغن گاو لطيف ترين همه و گاوميش، خصوصاً جنگلى از همه غليظ تر و چرب تر و در صورتى كه آن را بلاواسطه از شير اخذ كرده باشند، محتوى يك مقدار شير است و اگر از دوغ گرفته شده باشد، يك مقدارى دوغ مى باشد و مقدار اين مواد بهواسطه اختلاف حيوانات و اختلاف مواقعى كه مسكه
را از شير آنها اخذ مى كنند، مختلف مى گردد و بهواسطه اختلاف مقدار اين مواد است كه رنگ و بو و مزه مسكه ها مختلف مى باشد.
مسكهر ـ (ل) رجوع به «تاريخ هندى» شود.
مسكين ـ (ر) فقير و يا تنها قسم شديدالحال او كه از كثرت شدت، عور و به خاك افتاده باشد و درويشى كه او را سد رمقى نباشد و ضعيف و ذليل و مردم بى تكبّر را هم گويند و جمع آن، مساكين است.(عر)
مسلح ـ (چو مسلّط) مرد سلاح دار و (چو عنبر) موضعى است از اعمال [توابع] مدينه كه ميقات اهل عراق است و بعضاً با خاى ثخذ هم گويند و در توضيح زايد اجمالى مى گوييم: شهيد ثانى[مقتول 965هـ] در روضه[روضة البهيه كه شرحى است بر لمعه دمشقيه ]مى فرمايد كه ميقات اهل عراق عقيق است1 و آن وادى طويلى است كه طول آن زياده بر چهار فرسخ است و از همه مواقع آن وادى احرام بستن، صحيح است ليكن افضل و بهترين مواقع آن مسلح است و آن اوّل همان وادى است از سمت عراق و يا اوّل مسلح دو فرسخ از وادى پايين تر و رو به طرف وسط است و كمتر از مسلح در فضيلت غمره است و آن وسط وادى مذكور است و از آن كمتر ذات عِرق است و آن عبارت از آخر وادى است از سمت مغرب كه دو مرحله از مكه دور است.(عر)
مسلخ ـ (چو عنبر) جاى بركندن جامه از بدن و پوست از حيوان كه سلاّخ خانه گويند و رجوع به «مسلح» هم شود.(عر)
مسلّط ـ (ر.ف) و به پارسى «چير» و «چيره» [گويند].(عر)
مسلك ـ (چو عنبر) طريق و جاده.(عر)

1. الروضة البهية، ج2، ص 225.

صفحه 146 - جلد چهارم
مسلم ـ (چو مسلّط) هر چيز تسليم شده و باور داشته و (چو منكِر) داراى صفت اسلام است و آن عبارت از تسليم و اطاعت و انقياد است بدون تعرّض و اعتراض، خصوصاً تسليم كردن و اطاعت و انقياد نمودن احكام الهى و اوامر و نواهى حضرت بارى و خالص كردن عبادت از براى حضرت احديّت و در اصطلاح دينى، موافق فرموده اكثرين، اقرار زبانى است بر توحيد و رسالت[و معاد و روز قيامت ]و بس، كه اگر علاوه بر اقرار زبان، اعتقاد قلبى و عمل بدنى هم باشد، آن را «ايمان» گويند و ازاين رو گفته اند كه اسلام در ظاهر با ايمان شريك است و ايمان در باطن با اسلام شركت ندارد. و اما ايمان در لغت عرب، امن دادن و اميدوار كردن و خاطرجمع نمودن است و هم به معنى مشهور كه تصديق نمودن و باور داشتن است و در اصطلاح دينى، علاوه بر آنچه مذكور افتاد، عبارت از تصديق كردن وحدانيت الهى و صفات ثبوتيه و سلبيه او و باور داشتن پيغمبران و فرستادگان او و نشر و بهشت و جهنّم و رجعت آل محمد(عليهم السلام) و كتاب هاى منزله بر پيغمبران است كه همه ايشان صادق و تمامى آنها حق و راستند، و داراى اين صفت را مؤمن گويند، چنانچه مؤمن از جمله اسماى حسناى خداوندى هم هست، يعنى امن دهنده و اميدوار كننده كه مطيعان خود را از عذاب جهنم امن و اطمينان داده است.(عر)
مسلمان ـ بنابر آنچه بعضى احتمال داده، از عربى و فارسى مركّب و در اصل «مسلم مان» بوده، يعنى شبيه مسلم و ماننده آن; پس، از راه تخفيف يك ميم را انداخته و «مسلمان» گفته اند و ديگرى جواب داده كه بنابراين بايستى به سكون سين و كسر لام بودى و حال آنكه به فتح سين و سكون لام معروف است ليكن اگر تركيب مزبور ثابت باشد، اين اعتراض چندان محلى ندارد زيراكه تغيير حركات حروف بعد از انداختن يك ميم ممكن و اين گونه تغييرات در اكثر كلمات، شايع و متداول و بيشتر از تغيير ذات حرف نيست. بلى، كلام در ثبوت اصل تركيب است و به نوشته درارى لامعات[ر.ض]، مسلمان لفظى است پارسى به معنى مسلم و مستقيم و متقى و پرهيزكار. ظاهر هم همين است ليكن پوشيده نماند كه فارسى الاصل نبوده و بالقطع از لفظ مسلم عربى مأخوذ است، چگونه كه پيش از ظهور اسلام در ميان پارسيان اين كلمه نبوده كه فارسى الاصل باشد بلكه بعد از آنكه دين اسلام ظهور يافته و دارايان آن دين را به زبان عربى «مسلم» گفتند، لفظ مسلمان هم از آن اوان در ميان پارسيان اسب دوان گرديده. بلى، فارسى مولّد است بدين معنى كه اين چنين لغتى در اصل در ميان پارسيان نبوده و تازه در ميانشان پيدا شده و يا در ميان كسانى بوده كه فارسى خالص نبوده اند و بعد از آن عموم يافته.
مسلوب ـ (ر) شمشيرِ از نيام بركشيده و شخصى كه لباس هاى او را قهراً از برش بركنده باشند.(عر)
مسماجنگ; مسماچنگ ـ (چو رنگارنگ و يا به كسر اوّل) مچاچنگ[ر.م].
مسمار ـ (چو دلزار) ميخ آهنين معروفى كه چيزها را بدان محكم كنند و هم شخصى است كه بر شتر خوب سوار شود و بر بالاى آن خوب ايستد.(عر)
مَسِمقار; مَسِمقَران; مَسِمقوره ـ (ل) به زبان اندلس، زراوند طويل[ر.م] است.
مسمّى ـ (ر.ف) و رجوع به «معنى» شود.(عر)
مسن ـ (چو شكم) سنگ فسان[ر.م] و ظاهر آن است كه عربى و نون آن مشدّد است.
مسند ـ (چو دختر) دهر و زمان و تكيه كرده شده و نسبت داده شده و مردم متهم در نسب و نژاد خود و هم نام خطى است كه قديماً در ميان قبيله بنى حمير معمول بوده و با اين خط ما مخالفتى تمام داشته است و در اصطلاح علماى حديث، خبرى و حديثى است كه تمامى راوى هاى آن تا معصوم(عليه السلام) مصرّحاً مذكور شده و هيچ يك از ايشان ساقط نشده باشد كه اگر جميع ايشان و يا بعضى از ايشان ساقط شود، يا از اوّل يا از آخر يا از وسط و يا آنكه به طورى ابهام مذكور گرديده و نامى نبرده باشند، مثل اينكه گويد: شخصى يا مردى يا راوى اى از حضرت صادق(عليه السلام) چنين روايت كرده، همه اينها را «مرسل» گفته و بعضاً «مقطوع» و «منقطع» نيز گويند و گاه است كه مرسل تنها آن روايت را

صفحه 147 - جلد چهارم
گويند كه بعضى از راوى هاى آخر آن انداخته شود. و اما اگر از اوّل آن انداخته شود، آن را «معلّق» گويند، خواه آن انداخته شده يكى باشد يا بسيار و اگر از وسط انداخته شود، مطلقاً آن را «منقطع» نامند و گاه است كه در اين حال اگر آن واسطه انداخته شده بسيار باشد، يعنى بيشتر از يك نفر باشد، آن را «معضل» گويند و شيخ حرّ عاملى [قرن 11 و 12هـ] فرمايد: معضل آن است كه بيشتر از يك نفر از راوى هاى آن انداخته شود، خواه از اوّل باشد يا از وسط يا از آخر. بارى، مَسْنَد (بر وزن عنبر) تكيه گاه و اعتمادگاه است.(عر)
مَسندِ آزادگان; مَسندِ آسودگان ـ قبر و عالم و دنيا.
مَسندِ جَم ـ باد.
مسنگ ـ (چو پلنگ) قمار.
مسواك ـ (ر) هرآنچه بر دندان مالند و هر چيزى كه دندان ها را با آن خلال كرده و بقاياى غذا را پاك كنند و جمع آن، مساويك است.(عر)
مسواك راعى ـ زوفرا [ر.م] و شاه تره.
مسواك شبان ـ زوفرا[ر.م] و شاه تره.
مسواك عباد--->گون.
مسواك عباس ـ نوع بزرگ گون و خارشتر را شامل است.
مسواك قياد--->گون.
مسواك مسيح ـ نوع بزرگ نوارس[ر.م] و رجوع به «گون» هم شود.
مسوده ـ (به ضمّ اوّل و سكون ثانى و فتح ثالث و فتح و تشديد رابع) هر چيز سياه شده و (به ضمّ اوّل و فتح ثانى و رابع و فتح و تشديد ثالث) سياه كرده شده و بزرگ و سيّد كرده شده.(عر)
مسهل ـ (چو منكِر) در اصطلاح اطبا، چيزى است كه فضلات و رطوبات داخلى را از عروق و ديگر اعضا حركت داده و داخل امعا نمايد كه به سهولت خارج شوند، چنان كه «منضج» در آن اصطلاح، چيزى است كه آنها را مستعد خارج شدن نمايد و «مليّن» آن است كه آنها را از امعا خارج نمايد نه از عروق، چنان كه در مسهل بود.(عر)
مسيّب ـ (چو مسلّط) چاروايى كه آن را آزاد نمايند كه به هرجا كه خواهد برود و (چو معلّم) شخصى كه اين چنين نمايد و هم قصبه اى است مشهور در عراق عرب در چهارده فرسخى بغداد و در آثار عجم[ر.ض] گويد: در چند فرسخى آن تل هاى بسيار بزرگى است كه همه شهر بوده و گويند از بناهاى ضحّاك[از شخصيّت هاى پليد اسطوره اى] است و مقرّ سلطنت نمارده [به «نمرود» و «كلدانى» رجوع شود] نيز بوده و اكثر از زير خاك، سنگ هاى بزرگ و صورت هاى مجسّمه بيرون آورده اند.(عر)
مسيح ـ (چو امير) ماليده و مسح كرده شده و هم
لقب مشهور حضرت عيسى ابن مريم(عليه السلام) است كه در «عيسى» مذكور افتاد و ازاين رو فرقه تابعه آن حضرت را مسيحيّه نيز گفته و هريك از آحاد ايشان را مسيحى گويند. در آيينه جهان نما [ر.ض ]گويد: فرقه مسيحيّه به سه
ملت بزرگ منقسم و هريك از ايشان به چندين
شعبه منشعب و همه آنها در اوروپا و فرنگستان
متداول است:
   1. قتوليك رُما[كاتوليك رم]: كه بزرگ و معلّم ملت ايشان را پاپا گويند.
   2. مذهب يونان: كه ايشان را مسيحى يونانى گويند.
   3. پروتستان: كه در «پروتستان» مذكور افتاد.
   و در كشف القناع[ر.ض] گويد: ديانت مسيحيّه مبنى به انصار عهد عتيق و جديد و اتباع آن 370مليون و به سه قسم منقسم مى باشد:
   1. روميّه: كه عقايد و طرق آنها به حسب قوانين مجامع و اقوال اسلافشان است.
   2. پاپاويّه: كه پاپاسى[كشيش] رومى را رئيس كنيسه و نايب مناب مسيح(عليه السلام) مى دانند و او را از اشتباه و غلط در امور دينيّه معصوم و مقدّس مى پندارند.
   3. پروتستانيّه: كه عقايدشان فقط بر اسفار مقدّسه مبنى بوده و به قول ديگرى اصلاً التفات ندارند.
   و اما ارمن و يعاقبه و اقباط و نساطره از فروع روميّه اند كه در قرون سابقه از ايشان جدا شده اند و در نخبه

صفحه 148 - جلد چهارم
ازهريّه[ر.ض ]گويد كه فرقه مسيحيّه در اصل دو طايفه بوده اند; يكى تابعين كنيسه روميّه كه به اورتوذوكس هم مسمّى هستند، و ديگرى تابعين كنيسه رومانيّه كه به دو شعبه منشعب هستند; يكى كاتوليك كه پاپ را رئيس ديانت دانسته و صادق و راستگويش شمرده و در افعال خودشان مقتدايش دانند و رجوع به «كاتوليك» هم شود، وديگرى پروتستانت كه تنها به مطالب انجيل قائل بوده و زن كردن پاپ را هم جايز دانند و رجوع به «لوتر» هم شود و عده نفوسشان موافق لوحه ذيل است:
كاتوليك
پروتستانت
اورتوذوكس
225مليون
115مليون
105مليون
445مليون
   و در جايى ديدم كه مسيحيان 72 فرقه شدند به سه نوع:
   1. يعقوبيّه: كه جمع آن، يعاقبه و برخى از ايشان به الوهيّت حضرت مسيح(عليه السلام) قائل و جمعى خدا را مركّب از اقانيم ثلاثه وجود و علم و قدرت دانند.
   2. ملكائيّه: كه تابع مَلكاى رومى بوده و به قتل مسيح(عليه السلام) و الوهيّت روح قائل مى باشند.
   3. منظوريّه: كه مريدان حكيم منظور بوده و نور خدا را مشرف بر هويّت عيسى(عليه السلام) دانند، چون اشراق آفتاب از روزنه و ايشان 32 طايفه اند، چنان كه يعقوبيّه 12 فرقه و ملكائيّه 28 گروهند.(عر)
مسيحى; مسيحيّه ـ يا عيسوى و عيسويّه; رجوع به «مسيح» شود و مسيحى را به پارسى «ترسا» و «ترسى» [گويند].
مسيدش ـ (ل) اكراه و اجبار.
مسير ـ (چو امير) يخ و به عربى، سيرگاه و سير كردن است.
مسيريدن ـ يخ بستن.
مسيلمه ـ يا ابومسيلمه; كه به كذّاب معروف است، نام پسر ثمامة ابن لبيد ابن حبيب ابن حارث از قبيله بنى حنيف از خاك يمن بوده و در سال دهم هجرت به مدينه آمده و نخست يك چندى ايمان آورده و اخيراً دعوى نبوّت آغازيده و اظهار شركت در رسالت حضرت خاتم(صلى الله عليه وآله)نموده و قبيله وى كه مردمانى احمق بودند، بدو گرويدند و به جهت پاره اى مكر و حيله كه از وى به ظهور پيوست رحمان اليمامهاش ناميدند، چنان كه در شب بس تاريكى ايشان را گفت كه امشب جبرئيل نازل خواهد شد. هركس از منزل خود برآيد، باد سختش برده و آتشش بسوزاند. ايشان از بيم جان در خانه ها پنهان و از آن روزنه ها نگران بودند تا مسيلمه صورت مرغى از كاغذ ساخته و جَلاجِل[زنگوله] بر آن نصب كرده و ريسمانى دراز بر آن بسته كه باد آن را مى برد و باز مى كشيد و صداهاى عجيب از آن برمى آمده و صورت عجيبى مى ديده اند كه از هوا قصد زمين دارد. پس يقين ايشان شد كه آن جبرئيل است و در همان شب كلماتى به هم بافته و روز ديگر گفت كه در برابر سوره والذاريات آمده: «والزارعات زرعا، فالحاصدات حصدا، فالطاحنات طحنا، فالعاجنات عجنا، فالخابزات خبزا، فالآكلات اكلا» و در مقابل سوره فيل نازل شده: «الفيل ما الفيل، وما ادريك ما الفيل، له ذنب طويل» و در مقابل سوره كوثر: «انّا اعطيناك الجاهر، فصلّ لربّك و هاجر، انّ شانئك هو الكافر». و در زمان خلافت ابوبكر بود كه خالد ابن وليد از طرف خليفه مأمور به دفع او گرديده و عاقبت در سال دوازدهم هجرت به دست اسلاميان كشته شد و بعضى گفته كه قاتل او وحشى، قاتل حمزة ابن عبدالمطلب بوده است كه او را كشته و اين جمله را گفت كه من در زمان جاهليّت بهترين ناس را كشته و در عهد اسلام بدترين مردم را كشتم و رجوع به «سجاح» هم نمايند.
مسين ـ (چو دِلير) هر چيز منسوب به مس.
مَسينون ـ (ل) شنگرف[ر.م].(نان)
مسينه ـ (چو ستيزه) مسين.

آيين پانزدهم

(در حرف ميم[كلمن] با شين قرشت)
مش ـ (چو دل) ميش و (چو بد) ماش و (چو رخ) موش.
مُشِ پران; مُشِ پرنده; مُش خار; مُش خرما; مُش خوار;

صفحه 149 - جلد چهارم
مُشِ دربندى; مُشِ دشتى; مُشِ كور; مُش گر; مُش گير; مُشِ هندى ـ مانند تركيبات «موش» است; رجوع بدانجا شود.
مَشّاء ـ مشى كننده و راه رونده.(عر)
مشّائين; مشّائيّون ـ جمع مشّاء و مشّائى و رجوع به «رواقيّون» و ماده «2» صوفيّه[شود].
مُشاحّه ـ بخل و لجاجت و مخاصمه.(عر)
مشار ـ (چو خمار) اشاره كرده شده و مشورت كرده شده.(عر)
مشارٌاليه ـ كسى و چيزى كه به طرف او اشاره شده و ذكر او گذشته باشد.
مشارف ـ (چو مساجد) رجوع به «مشرف» شود.(عر)
مشارك ـ (ر.ف) [اَنباز و شريك].(عر)
مشاركت ـ (ر.ف) [اَنبازى و شراكت].(عر)
مشاركيّه ـ به فرموده حديقة الشيعه[ر.ض]، از جمله فرق صوفيّه است كه خودشان را افضليّه نيز ناميده و در اصطلاح اهل دين، مسمّى به مشركيّه مى باشند و ايشان دعوى مشاركت با انبيا كرده و گويند كه ما در مرتبه پيغمبران شريكيم ليكن خدا ما را عزيز كرده كه مأمور به دعوت نفرموده و اختيار در دعوت با خودمان است كه اگر خواهيم، بكنيم والاّ نه. و هم گويند كه ميان ما و خدا واسطه نبوده و در ميان خدا و انبيا مَلَك واسطه است و از اين جهت هم خودشان را افضل از انبيا دانند و دعوى ميرانيدن و زنده كردن هم نمايند. پس گويد كه اين طايفه مانند طايفه ولايتيّه[ر.م ]هستند كه ايشان نيز اين دعوى كنند و آنها دعوى شركت با خدا كرده و اينها مدعى شراكت انبيا هستند.
مشاش ـ (چو كَنار) حلواى آبگينه[ر.م] و نهى از شاشيدن و (چو خمار) به عربى، جرنده [استخوان نرم قابل جويدن; غضروف] و نفسْ و طبيعت و زمين نرم.
مشاطه ـ (چو شماره) موى هاى خرده كه در وقت شانه كردن مى ريزد و (چو علاّمه) زنى كه خوب شانه زده و آن را صنعت و حرفت خود سازد و آن را ماشطه گويند. و اما مشّاطه (بر وزن علاّمه) چنانچه مشهور است، موافق قياس است، اگرچه استعمال آن در كتب لغت به نظر نرسيده. بالجمله حرفت مذكوره را «مشاطه» (بر وزن اماله) گويند و رجوع به «نوشادر» هم نمايند.(عر)
مشاعر ـ (چو مساجد) جمعِ مشعر[ر.م].(عر)
مُشاعره ـ (ر) جماع و مباشرت و مغالبه كردن دو كس در شعر با يكديگر و در يك رخت با زن خوابيدن.(عر)
مَشاقّ ـ جمعِ مشقّت.(عر)
مشام ـ اگرچه بدين لفظ در كتب لغت نديدم ليكن به مقتضاى ظاهر قواعد، عربى و جمعِ مَشَمّ است، يعنى آلت شم و بوى كردن و يا محل آن و آن، كنايه از بينى و دماغ است كه قوّه شامه در آن است.
مشاور ـ (چو منافق) مشاوره كننده.(عر)
مشاوره ـ (ر.ف) [مشورت كردن].(عر)
مشاهد ـ (چو مساجد) جمعِ مشهد و (چو منافق) مشاهده كننده و (چو مبارك) مشاهده كرده شده.(عر)
مَشاهدِ مكّه--->مشهد.
مشاهره ـ ماهانه و ماه به ماه چيزى دادن.(عر)
مشايخ ـ (چو مساجد) رجوع به «شيخ» شود.(عر)
مشبّك ـ (چو مسلّط) هر چيز شبكه دار.(عر)
مشبّك قلعه ـ آسمان و مجمره[ظرفى كه در آن عود مى سوزاندند].
مشبّهه ـ (ر) رجوع به «مجسّمه» و «هفتادوسه ملت» و تركيبات «صفت» نمايند.(عر)
مشت ـ (چو خشت) جوى آب و (چو تشت) انبوه و كثير و پر و لبريز و گنده و غليظ و دهى است در نزديكى سگانه [در غزنين افغانستان] و (چو پشت) مشتن [ماليدن] و ماضى قريب از آن و گياه سعد[ر.م] يا بيخ آن و گروه اندك و ميان كف دست و گره كردن پنجه دست و جمع كردن انگشتان، چنانچه پنجه دست ظرفيّت به هم رساند.
مُشتِ آتشى ـ ظالمان و ديوان و مجوسان [زردشتيان].
مُشتْ آسَنگ ـ سنگ فلاخن[قلماسنگ] و سنگ بزرگى كه در ميانش جاى دست ساخته و آن را با مشت گرفته و بردارند.
مُشتْ افشار ـ شراب مستطار[ر.م] و هم نام زرى بوده در

صفحه 150 - جلد چهارم
خزينه خسروپرويز كه مانند موم نرم شدى و هر صورتى كه خواستندى، از آن ساختندى.
مُشتْ اَوشار ـ مشت افشار[ر.م].
مُشتْ تنگ ـ مردم مفلس و بى چيز و دست خالى، خصوصاً راهزن همچنانى.
مُشتِ خاك ـ زمين و دنيا و بنى آدم.
مُشتْ رَند; مُشتْ رَنده ـ رنده معروف نجاران.
مُشتْ رو ـ نوعى از ماذريون است كه چون مشتى از آن بر روى كسى زنند، سياه كند و رجوع به «ماذريون» هم شود.
مُشتْ زن ـ كسى كه با مشت و پنجه دست كشتى گيرد و رنده نجارى را هم گويند.
مشت زياد ـ گروه مخالف حقير و مردود.
مُشت شرار; مُشت شراره ـ كواكب، خصوصاً سيّارات.
مُشتِ غبار ـ مشت خاك[ر.م].
مُشتْ فشار ـ مشت افشار[ر.م].
مشتْوار; مُشْتْواره ـ رنده نجاران و يك مشت از هر چيز و يك دسته از جو و گندم و غيره كه درو كرده و بر دست گيرند، چنان كه پشتواره، آن است كه بسته و بر پشت گيرند.
مشتا ـ (ل) مشاطه[ر.م].
مشتار ـ (ل) مروخوش[ر.م] و مستطار[ر.م].
مُشتاسنگ; مُشتافشار; مُشتاوشار; مُشترَند; مُشترَنده; مُشترو ـ رجوع به تركيبات «مشت» نمايند.
مشترى ـ (ر) علاوه بر معنى عربى معروف كه به پارسى «خريدار» گويند و علاوه بر معنى اصطلاحى آن، كه در عرف اكسيريان [كيمياگران]، ارزير و قلعى را نامند، نام خطى هم هست كه در تركيبات «خط» مذكور افتاد و هم نام ستاره اى است سيّار و مشهور كه به پارسى «برجيس» و «راوش» و «خُسپى» و «ورلاس» و «اورمز» و «اورمزد» و «اورمزدا» و «زاوش» و «زاووش» گفته و به فرانسه «ژوبيتر» و به رومى و تركى «ريوفس» و به عبرى «هردم» ناميده و در اصطلاح پيشينيان به «سعد اكبر» موصوف مى باشد[سعد اصغر، زهره و نحس اكبر، زحل و نحس اصغر، مرّيخ است] و از مردمان به قضات و علما و اشراف و اصحاب مناصب و ارباب نواميس و ترسايان [مسيحيان] منسوب و از معادن به ارزيز [قلع] و از نباتات به گندم و از حيوانات به شتر و از اعضا به جگر و از اقاليم به دويّمينِ آنها و از بلاد به نواحى يأجوج و مأجوج[ر.م ]متعلق و به قم و خوى و كوفه و سجستان [سيستان] و واسط [در عراق] و بيت المقدّس منتسب و مستولى، و شرف آن در 15 سرطان [تير] و هبوطش در 15 جدى[ر.م] و فَرَحش در 11 طالع و تَرَحش [در فرح و ترح به «فرح» رجوع شود] در 5 طالع مى باشد و ساير اوضاع اين سيّاره را به طريق اجمال در ضمن چند ماده ثبت اوراق مى نماييم:
   1. مقدار قطر آن: به فرموده ملاّعلى قوشجى[ر.ض ]و بعضى ديگر، 14596 فرسخ و به فرموده ابوريحان بيرونى،1019881 و دور جرمش 31054 فرسخ مى باشد و به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، قطر آن در خط استوا 86936 ميل و يا 25972 فرسخ بوده و قطر آن تقريباً يازده برابر قطر زمين و حجم آن 146 معادل حجم زمين است.
   2. بزرگى و جسامت آن: به نوشته قوشجى[ر.ض]، 188 برابر زمين و به فرموده شهرستانى[ر.ض]، 400 معادل زمين و به نوشته بعضى از ارباب هيئت جديده، 1300 بار از زمين ما بزرگ تر بوده و عظيم ترين سيّارات خانواده شمسيّه است و بنابر عظمت آن است كه متقدّمين آن را به نام خدايان خود، ژوبيتر، مسمّى داشته اند و رجوع به ماده 1 هم شود.
   3. بُعد آن از آفتاب: به نوشته بعضى از اهل هيئت جديده، 720مليان ورست[هر ورست 06/1كيلومتر ]و به فرموده شهرستانى[ر.ض]، 476مليون ميل و به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، 475مليون ميل[است].
   4. بُعد آن از زمين: به نوشته ملاّعلى قوشجى[ر.ض]، بُعد مقعّر فلك مشترى، مانند محدّب مرّيخ 604،270،14 فرسخ و بُعد محدّب آن، مانند مقعّر زحل 215،991،23 فرسخ و به نوشته بعضى ديگر، بُعد محدّب آن به همين قرار و بُعد مقعّر آن 372،970،14 فرسخ است و حمدالله

صفحه 151 - جلد چهارم
مستوفى[ر.ض] گويد: بعد اعتدالش از زمين 443،990،9 فرسخ و بر اين قياس دور فلكش 535،353،62 فرسخ و سطبرى آن فلك 798،994،7 فرسخ است.
   5. در اقمار مشترى: كه از كثرت كوچكى در نزد پيشينيان مجهول بوده تا آنكه در اواخر بهواسطه اسباب جديدالاكتشاف چند قمر از براى مشترى مكشوف گرديده كه به دور آن مى گردند، چنانچه خود آن به دور آفتاب. شهرستانى[ر.ض] فرمايد: هشت قمر دارد و بعضى از ارباب هيئت جديده فرمايد: چهار قمر دارد كه به دور آن مى گردند، مانند قمر زمين ما كه به دور آن مى گردد. در سال 1610 ميلادى منجّم كبير، گاليله ايتاليايى، كه تلسكوپ اوّل را ايجاد نموده و يا به مراتب كمالش افزود، پس از آنكه زاخاريا نامى اختراعش كرد، به دستيارى آن هم كه به تصديق بعضى از ايشان تالى معجزه است، قمرهاى آن را كه به دور آن مى گردند، كشف نمود و سكنه آن اگر باشد، شب ها در افق خودشان چهار قمر نورپاش را مشاهده كرده و تماشا مى كنند. و اقمار مشترى گاهى در زير سايه آن واقع شده و خسوف مى كنند و مثل قمر ما تاريك مى شوند. خسوف آنها واضح ديده مى شود كه اوّل چگونه نقطه هاى فروزنده هستند و بغتةً [ناگهان] چطور نابود مى شوند و در وقت بيرون آمدن از سايه باز چطور برافروزند.
   6. در مقدار سير و حركت آن: در يك سال يك برج طى كرده و در دوازده سال يك بار به دور شمس مى گردد. بعضى از مترجمين گويد: مدار آن پنج برابر مدار زمين است و از اين جهت يك سال مشترى دوازده بار از سال زمين زيادتر است(سال مشترى يازده سال و دو ماه و هيجده روز است). و اما حركت محورى آن منشأ حدوث روز و شب است. در ده ساعت يا نه ساعت و پنجاهوپنج دقيقه يك بار به دور محور خود مى گردد و از اينجا معلوم مى شود كه شبانه روز آن از شبانه روز ما كمتر است ليكن چون محور مشترى متمايل نيست، بدين واسطه شب و روز آن هماره يك سال بوده و پنج ساعت، شب و پنج ساعت، روز است و هوايش هميشه بر يك قرار بوده و فصول اربعه ندارد و سكنه آن اگر هست، تغيير فصول را نمى دانند و ايام سال ايشان هميشه چون بهار زمين است، هم اينكه بهار دائمى آنجا براى ما زمستان شديد است زيراكه از زيادى بُعد آن نسبت به آفتاب نور و حرارت را 25 بار كمتر از زمين جلب مى كند و ازاين راه توان گفت كه سكنه كره مشترى اگر هست، غير از مخلوق زهره و عطارد و مرّيخ و زمين است زيراكه مخلوق اين كره ها در زيستن آنجا قادر نباشند و بهواسطه تلسكوپ آتمسفر آن را ديده و ابرهاى متراكم روى آن را مشاهده مى نمايند و بادهايى كه مىوزد، از حركت ابرها آشكار است و به نوشته شهرستانى[ر.ض]، مدار و محور آن چهار درجه متمايل از منطقة البروج[ر.م ]است.

[تبصره محقق: برجيس يا مشترى(Jupiter)

نام لاتينى برجيس از «ژوپيتر»، كه يكى از قهرمانان اساطيرى يونان باستان بوده، اقتباس گشته است.
   مشترى بزرگ ترين عضو منظومه شمسى و پنجمين سيّاره از نظر فاصله تا خورشيد است. بزرگى برجيس آن چنان است كه 1320كره زمين را در دل خويش جاى مى دهد و با جرمى كه كلاًّ 32 جرم همه سيّارات است، 318 بار بر جرم زمين پيش گرفته و سنگينى آن به اندازه اى است كه 300 كره به سنگينى زمين لازم است تا با مشترى همسنگى كنند. چگالى برجيس برابر 24/0 چگالى زمين است. مشترى روى مدارى به فاصله متوسط 000،100،777 كيلومتر به دور خورشيد گردش مى كند. اين فاصله در حضيض به 000،300،740 كيلومتر و در اوج به 000،900،815 كيلومتر مى رسد.
   يك دوره گردش نجومى كامل مشترى 59/4332 روز يا 86/11 سال زمين به درازا مى انجامد و دوره تناوب هلالى آن 8/398 روز است.
   سرعت مدارى ميانگين آن 13 كيلومتر بر ثانيه و خروج از مركز مدار 048/0 و زاويه ميل آن با دايره بروج 1 درجه و 18دقيقه و 18ثانيه است.
سرعت چرخش مشترى در حركت وضعى مختلف است، چون عمدتاً از گاز و آبگونه تشكيل يافته است;

صفحه 152 - جلد چهارم
ازاين رو مدت چرخش مناطق نيمگانى آن تا عرض 9 درجه، 9 ساعت و 50 دقيقه و 30 ثانيه و بالاتر از 9 درجه زمان چرخش آن 5 دقيقه طولانى تر و در مناطق قطبى 9 ساعت و 55 دقيقه و 41 ثانيه است.
   چرخش مشترى حول محور خود، مانند ديگر سيارات بزرگ منظومه خورشيدى، بسيار سريع است. اين امر سبب شده نواحى نيمگانى اين سياره متورّم گردد. لذا قطر استوايى آن 800،142 و قطر قطبى آن 200،134كيلومتر است كه تفاوت آنها به 600،8 كيلومتر بالغ مى گردد.
   شتاب گرانش سطحى مشترى 64/2 برابر شتاب گرانش سطحى زمين و سرعت گريز از مركز آن 60 كيلومتر بر ثانيه است.
   زاويه ميل استواى مشترى با مدار آن سه درجه و هفت دقيقه فلكى است.
   دما در رأس ابرها بسيار پايين و 145ـ درجه سانتى گراد و فشار آن در حدود فشار در جوّ زمين در سطح دريا است.
   نسبت بازتاب نور آن به فضا 73/0 است.
   ميدان مغناطيسى اين سياره بسيار شديد است; يعنى در حدود 4ميليون برابر انرژى ذخيره شده در ميدان مغناطيسى زمين است. اين ميدان با محور دوران مشترى زاويه 10 درجه مى سازد و محور آن در حدود 8000 كيلومتر با مركز سيّاره فاصله دارد.
تركيب شيميايى مشترى شبيه به تركيب شيميايى خورشيد است; بخش عمده آن را هيدروژن و مقدار اندكى مواد ديگر و درصد كمى را هليوم (He) تشكيل داده اند.

قمرهاى برجيس

   تاكنون بيش از چهل قمر كوچك و بزرگ براى برجيس شناخته شده كه چهار عدد آنها را با تلسكوپ گاليله كشف كرده اند، لذا آنها را «اقمار گاليله» مى نامند. اين قمرها به نام هاى «يو»، «اروپا»، «گانيميد» و «كاليتسو» مشخص شده اند. قمرهاى گاليله هم زمان هستند و مدت چرخش و گردش آنها با هم برابر است. اقمار ياد شده كموبيش با سيارات كوچك برابرند; به طور نمونه، قطر قمر «گانيميد» بزرگ تر از سياره تير است و غير از قمر «اروپا» بقيه اقمار گاليله از ماه زمين بزرگ ترند. قمرهاى برجيس از نظر وضع مدار به سه دسته تقسيم مى شوند:
   الف) دسته درونى كه از اقمار گاليله، آمالته و سه قمر كوچك تشكيل يافته روى مدارهايى كه خيلى به دايره نزديك است، در امتداد سطح نيمگانى مشترى به دور آن گردش دارند.
   ب) دسته ميانى مركب از چهار قمر «الارا»، «هيماليا» و... است كه به طور متوسط حدود 11ميليون كيلومتر از مشترى فاصله دارند.
   ج) دسته بيرونى تشكيل يافته از «كارمه» و... كه در جهت مخالف ديگر اقمار به دور مشترى دور مى زنند(حركتى همانند عقربه هاى ساعت) و فاصله آنها از مشترى حدود 21ميليون كيلومتر است].
مشتعل ـ (ر.ف) [شعله زن و زبانه كش].(عر)
مُشتَفشار ـ مشت افشار[ر.م] است; رجوع به تركيبات «مشت» شود.
مشتق ـ (ر) هر چيزى كه از چيزى ديگر اشتقاق يافته و جدا شده باشد و در معنى اصطلاحى آن و «جامد»، به نمايش پنجم از نگارش اوّل از آيين سيّم مقدّمه رجوع نمايند.(عر)
مشتمل ـ (ر.ف) [دربرگيرنده و احاطه كننده].(عر)
مشتن ـ (چو دختر) ماليدن.
مشتنگ ـ (چو گلْ قند) رجوع به «مشت تنگ» شود.
مشتو ـ (چو برزو) گلى است سرخ رنگ.
مُشتوار; مُشتواره ـ رجوع به تركيبات «مشت» شود.
مشته ـ (چو پُسته) فريبيدن و به مكر و حيله چيزى فروختن و دسته كارد و غيره و تخماق[ر.م ]حلاّجان[بافندگان] و چرم كوب كفش دوزان كه با آن چرم را مى كوبند.
مشتى ـ (چو پشتى) معدودى چند و گروه اندك و نوعى از جامه حرير نازك است.

صفحه 153 - جلد چهارم
مشتى آتشى; مشتى افشار; مشتى اَوشار; مشتى خاك; مشتى رَند; مشتى رَنده; مشتى رو; مشتى زن; مشتى زياد; مشتى شرار; مشتى غبار; مشتى فشار; مشتىوار; مشتىواره ـ مانند تركيبات «مشت» است; رجوع بدانجا نمايند.
مَشخ ـ بر وزن و معنى مشق.
مشخش ـ (چو پلنگ) نهى از شخشيدن [لغزيدن و از پا درآمدن].
مشخنه ـ (چو طَبَرزه و يا به ضمّ اوّل) حلواى گلاج[ر.م] و تفشره[ر.م].
مشرب ـ (ر.ف) [نوشيدن; جاى نوشيدن].(عر)
مشربه ـ (ر.ف) [كوزه آبخورى].(عر)
مشرّد ـ (چو مسلّط) رمانيده.(عر)
مشرب ـ (چو مسلّط) معزّز و مكرّم و (چو منكِر) مهربان و باران بسيار و جاى بلند و مرتفع و ناظر و مطّلع بر حال كسى و هم مريضى كه نزديك به موت باشد و (چو عنبر) زمين بلند و هم دهى يا چند ده است در شام يا يمن و جمع آن، مشارف است و در مراصد[ر.ض] گويد: مشارف، چند قريه است در يمن و در قطرالمحيط[ر.ض] گويد: مشارف شام، چند قريه است از زمين عرب كه شمشير مشرفى كه مشهور و ضرب المثل است، از آنها است ليكن در مقام نسبت «مشرفى» گويند و «مشارفى» نگويند.(عر)
مشرق ـ (چو منكِر) هر چيز روشنا و برّاق و (چو مجلس و گندم و عنبر) سمت مقابل مغرب كه به پارسى «خاور» و «بتو» [گويند] و هم كوهى است از جبال عرب و (چو مسلّط) نمازگاه و نام مسجدى است و بازارى است در طايف و جامه رنگيده به سرخى و ديوار اندوده به آهك.(عر)
مشرقْ گشاده بالِ زر; مشرقْ گشاده زالِ زر ـ صبح دميده و آفتاب برآمده.1
مشرك ـ (چو منكِر) كافر و كسى كه از براى خداى تعالى شريك قرار دهد.(عر)
مشركيّه--->مشاركيّه.
مشروب ـ (ر.ف)[آشاميده شده].(عر)
مشروط ـ (ر) شرط شده و عهد و پيمان بسته.(عر)
مشروطه ـ (ر) علاوه بر معنى لغوى معروف خود، در اصطلاح موافق كشف القناع[ر.ض]، قسمى از حكومت است كه حكومت پادشاه از روى شرايع و قوانين مملكت بوده كه نمايندگان ملّت آن را تصويب مى نمايند و از آن تجاوز نكند و آن را «حكم ملكى مقيّد» نيز گويند، چنانچه «حكم ملكى مطلق» نوعى از حكومت است كه زمام امر و نهى در كف كفايت شخصى واحد بوده و به شرايع و قوانينى مقيّد نباشد كه آن شخص را «مستبد» گفته و حكومت اين چنينى را «استبداد» نامند و موافق نوشته احمد رفعت[ر.ض]، حكومت جسمانيّه(ماديّه) به نام «مشروطه» و «مطلقه»(مستبده) و «جمهوريّت» به سه قسم مى باشد. حكومتى را كه عنان آن تمام تمام در دست اقتدار كسى بوده و قواى قانونيّه و اجرائيّه و انفاذيّه در يد استقلال آن كس باشد، «حكومت مطلقه» گويند. و اما مشروطه آن است كه علاوه بر وكلاى دولت با رأى و تصويب اعضاى مجلسى كه از طرف عموم اهالى انتخاب شده اند، وضع قانون نموده و از روى همان قانون رفتار نمايند كه به زبان اوروپايى، «دموغراتيك» گويند و يا آن است كه قوّه وضع قواى حكومتى آن منحصر به معتبرين و اكابرزادگان مملكت باشد كه به زبان اوروپايى، «اريستوغراتيك» نامند. و اما جمهوريّت آن است كه حكومت آن شخص با اكثريّت آراى اهالى تا زمان محدودى انتخاب شده باشد.(عر)
مَشرونِتَن ـ چيدن.(ند)
مُشَشخَن--->شش خانه.
مُشَشدَر ـ كه در اين شعر خواجو[خواجوى كرمانى، قرن 8هـ] است:
«چو در مششدر اين كعبتين شش سويى *** بريز مهره و آسوده شو ز پنج و چهار»

1. اين دو مدخل دو عبارت هستند كه «مشرق»، فاعل و «گشاده»، فعل و «بال زر» و «زال زر» مفعول آنها هستند. خاقانى گويد:
«شب چاه بيژن بسته سر، مشرق گشاده زال زر *** خون سياووشان نگر، بر خاك خارا ريخته».

صفحه 154 - جلد چهارم
چنانچه در «خواجو» مذكور داشتيم، موافق آنچه در «مردارخانه» اشاره نموديم، لفظى است پارسى و به معنى مردارخانه است كه «شش در» و «آمد» نيز گويند و ظاهر، آن است كه فارسى الاصل نيست بلكه همان لفظ شش در [ر.م] است كه به قاعده اسم مفعول صيغ عربيّه جارى كرده و به اوّل آن ميم آورده اند، يعنى «شش در شده» يا «محل شش در»، نظير آنچه بعضى از ظرفا گفته:
«الاَشترُ گازِرٌ إلى الراهات *** لاتترسُ مِن فتادن الچاهات»
و ديگرى گفته:
«خيزوا إلى الخرابات يا ايّها الهمادم *** لاتشنو النصيحة من هذه المرادم»
و هم نظير اينها است آنچه بر حضرت على(عليه السلام)منسوب است: «ماتَسَبَتسَمَكتُ و لاتَرَبَعلَبَنْتُ» كه به فرموده بعضى از اجلّه، مراد از جمله اوّلى «مااكلتُ فى السّبت سمكاً» است، يعنى در روز شنبه ماهى نخورده ام و مقصود از جمله دويّمى «ماشربتُ فى الاربعاء لبناً» است، يعنى در روز چهارشنبه شير نخورده ام. و بالجمله حاصل معنى شعرِ [خواجو] آنكه چون در تنگنا و مردارخانه دنياى فانى محبوس هستى، به طورى كه به هيچ طرف بيرون نتوانى شد، چنانچه حريف نرد در مردارخانه آن، در اين صورت اگر خيال آسودگى دارى مهره را كه كنايه از مال و دنيا است، بريز و صرف نظر كن تا از شدايد چهار عنصر[خاك، آب، باد، آتش كه دنيا را شكل داده اند] و پنج حواس كه مصروف زحمات مال هستند، آسوده شوى و يا از بليّات نازله از آسمان و نه فلك كه مجموع چهار و پنج است آسوده شوى، و يا آنكه مقصود از مهره، مهره وجود انسانى است و مراد از ريختن آن، مقام محو و فنا فى الله است; يعنى چون در شش در و مردارخانه دنيا محبوسى و فكر آسودگى و خلاصى از اين حبس داشته باشى، از وجودت دست كشيده و خود را به مقام محو و فنا برسان تا از حوادث نه فلك يا چهار عنصر و پنج حواس برهى و آسوده گردى.
مُشَعبِد ـ شعبده باز و چنانچه در «شعبذه» اشاره نموديم، با ذال ثخذ صحيح تر است.(عر)
مشَعبِدان ـ جمعِ مشعبد[شعبده باز].
مشعبدانِ حُقّه آسمان; مشعبدانِ حُقّه چرخ; مشعبدانِ حُقّه سپهر; مشعبدانِ حُقّه فلك ـ آفتاب و ماه و كواكب سبعه[به «سيّارات سبعه» رجوع شود].
مشعر ـ (چو منكِر) علامت و اشعار كننده و فهماننده و (چو عنبر) شعار [علامت] و عادت و هريك از حواس و هريك از اعمال حج و هرآنچه از درخت سايبانش قرار دهند و هم محل اعمال و مناسك ظاهره و محسوسه حج، و جمع آن، مشاعر است و نام كوهى هم هست در نزديكى مزدلفه كه محل عبادت است و به جهت كثرت حرمت آن است كه به حرام نيز مقيّد ساخته و مشعرالحرام گويند و آن را قزح و جمع و مزدلفه هم نامند و در مراصد[ر.ض] گويد: مشعرالحرام نام مسجد مزدلفه است و آن بر بالاى كوه كوچكى است.1(عر)
مشعرالحرام--->مشعر.
مُشَعشَع ـ سايه خفيف و غير كثيف و هر چيز طويل و خفيف و زيبا و متفرّق.(عر)
مشعل ـ (چو دلبر) ترشى پالا [غربال; آبكش] و موضعى است مابين مكه و مدينه و (چو منكِر) روشن كننده و ملخ بسيار و متفرّق كه به هر سو روان گردد و (چو عنبر) معروف است كه «قنديل» هم گويند.(عر)
مَشعلِ خاورى; مَشعلِ روز; مشعلِ صبح ـ آفتاب.
مَشعلِ گيتى فروز ـ ماه و آفتاب و وجود مقدّس حضرت رسالت(صلى الله عليه وآله).
مشعله ـ (به ضمّ ميم و سكون شين و كسر عين و فتح لام) فوج شكست خورده از لشگر و (بر وزن زَلزَله) معروف است كه «قنديل» گويند.(عر)
مَشعله خاورى; مَشعله روز; مَشعله صبح; مَشعله گيتى فروز ـ مانند تركيبات «مشعل» است.
مشغله ـ (چو زَلزَله) معروف است و در جايى ديدم كه به پارسى، فتنه و آشوب است.(عر)
مشق ـ (ر) شانه كردن و جامه را پاره كردن و حروف كتابت

1. مراصدالاطلاع، ج3، ص 1275.

صفحه 155 - جلد چهارم
را كشيدن و به طرف خود كشيدن چيزى براى دراز بودن و مردم لاغر را هم گويند.(عر)
مشقّت ـ (ر.ف) كه زحمت و محنت و صعوبت است و به كسر ميم هم آمده.(عر)
مشقّق ـ (چو مسلّط) شكافيده و پاره شده و هم صحرايى است در قرب تبوك.(عر)
مَشقوليّه ـ نام مادرزن وامق[عاشقِ عذرا در داستان وامق و عذراى عنصرى، شاعر قرن 5هـ].
مُشكدَم ـ مرغى است سياه رنگ و خوش آواز.
مشكر ـ (چو دلبر) مشكره[ر.م] و (چو دختر و با كاف پارسى) مخفّف موشْ گر[نوحه گر] و (به فتح اوّل و ثالث و كسر ثانى) نهى از شكار كردن است، يعنى شكار نكن.
مِشكَره; مشكَزه ـ تتماج و سختيان[پوست دباغت شده ]و پوست بلغارى[ر.م].
مشكل ـ (چو منكِر) صعب و دشوار.(عر)
مُشكما ـ زمين خوفناك.
مُشكمالى ـ بيستوچهارمينِ سى لحن [ر.م] باربدى [نوازنده دربار خسروپرويز ساسانى].
مَشكَن ـ نهى از شكستن است.
مُشكِنَك ـ بوتيمار[ر.م] و گو و عميق.
مشكو ـ (چو برزو و بدبو) مخفّف مشكوى[ر.م].
مشكوفه; مشكوفى ـ (چو منصوره) نوعى است از حلواى شكر و مغز بادام.
مشكول ـ (چو منصور) مشگيجه[ر.م].
مشكوه ـ (چو منصور) نهى از شكوهيدن[ر.م].
مشكوى ـ (چو پرزور و بدبوى) بالاخانه و مشگيجه[ر.م] و بتخانه و لحنى است از موسيقى و حرم سراى پادشاهان و خلوت خانه ايشان، خصوصاً نام خلوت خانه خسرو و شيرين است.
مَشكويه; مَشكويى ـ (ق) مشكوى[ر.م].
مشگ ـ (چو سخت) پوست دباغت شده معروف كه در آن چيزها كرده و بيشتر آب در آن گذارند و (چو خشت) به معنى معروف است كه به عربى «مسك» و به سريانى «مسكه» و به فرانسوى «موسك» (musc) و به لاتينى «موسكوس» (muscus) و به رومى «مورون» و به پارسى «ادمن» و به تركى «يبار» و به هندى «كستودى» گويند و حقيقت آن به نوشته برهان[ر.ض]، ناف آهوى ختايى[ناحيه اى در شمال و شمال غربى چين] است و در تحفه[ر.ض] و مخزن[ر.ض ]گويند: خونى است منجمد در ناف آهوى ختايى و در پزشگى نامه[ر.ض] فرمايد: عبارت از ماده اى است محتوى در كيسه اى كه واقع است در ميان ناف و آلات توالد آهوى مشگ ختايى و اين ماده در حيوان زنده، نيم سيّال ولى پس از مرگ حيوان، خشك شده و جامد مى گردد و شبيه به رنگ خون خشك شده و مخلوط با ماده چربى و رنگ آن قهوه اى تيره و طعم آن تلخ و بوى آن خيلى تند و بسيار منتشر و دور نيست كه مشگ به چندين قسم بوده و حقيقت هر قسمى غير از حقيقت ديگرى بوده باشد، چنانچه در ضمن تعداد اقسام آن روشن گردد. و اما آهوى مشگ به فرموده پزشگى نامه[ر.ض]، قسمى از آهو است كه شاخ نداشته و در چين و تبت زندگى مى كند و از آهوى متعارفى قدرى كوچك تر و موى هاى آن قهوه اى و سخت و خشن و شكننده و نرينه آن در فك فوقانى داراى دو ناب [دندان نيش] است كه از دهانش خارج شده و به منزله آلت دافعه آن مى باشند و در تحت شكم اين حيوان در قدام غلفه، كيسه اى است دُهنى كه در آن خلط منجمدى موسوم به «مشگ» مترشّح مى گردد و مشگ متداول در تجارت در همان كيسه اصلى كه از حيوان جدا كرده اند، مى باشد و در «ف ا» در مخزن [ر.ض]گويد: فارة المسك آهوى مشگ است و آن حيوانى است فى الجمله شبيه به موش و بسيار بدبو به حدى كه هرجا كه مى گذرد، بدبو مى گرداند و بوى آن از دور فى الجمله شبيه به بوى مشگ است و بول و غايط آن بسيار حادّ و اكّال است به حدى كه فرش و لباس را مى پوساند، اگر زود نشويند و مدتى در روى آنها بماند. و به سبب كمال تعفّن، گربه و غيره گوشت آن را نمى خورند و خالى از سمّيّت نيست و در قاذورات[ناپاكى ها] و مزبله ها به هم مى رسد و بيشتر مخصوص به هند و بنگاله[بنگلادش ]است و شنيده شده كه در مازندران و

صفحه 156 - جلد چهارم
بلاد حارّه رطبه نيز به هم مى رسد و دو نوع مى باشد; بزرگ و سفيد و اين بسيار بدبو است و ديگرى از آن كوچك تر و به رنگ موش و بدبويى اين از اوّل كمتر و در تحفه[ر.ض ]گويد: آهوى مشگ حيوانى است كوچك تر از آهو و در بلاد هند و چين و ترك به عمل آيد و دست هايش از پاى كوتاه تر و دو دندان پيش آن كج به طرف زمين و شاخ آن منحنى و سفيد و دراز به حدى كه به دنباله آن رسد و در آن سوراخ ها است كه بدانها استنشاق مى كند و در مخزن[ر.ض ]گويد: آهوى مشگ كه «آهوى خطايى» نيز گويند، حيوانى است به جثه آهوى كوچكى كه دست و پاى آن باريك و استخوان قلم دست و پاى آن به خلاف آهوى هاى ديگر يكپارچه و صورت آن شبيه به راسو است با دو دندان باريك بلند مثل نيشتر برگشته به سوى بالا و بعضى گفته اند كه نرينه آن دو شاخ و دو دندان داشته و ماده آن تنها دو دندان دارد و در كوهستان چين و ختا و تبت و تركستان[آسياى مركزى] و بهرايج و نيپال و مورنگ و رنگپور و كوت كانگرا و غيرها به هم مى رسد و در هر سرحد بلدى و مملكتى و شهرى از مواضع قريبه به كوهستان مى آورند و بهترين آن به حسب امكنه، خطايى است، پس تبتى، پس كوت كانگرايى، پس نيپالى، پس از جاهاى ديگر. و گفته اند كه مشگ به نام تركى و هندى به دو نوع است كه هريكى داراى چندين صنف مى باشد و بعضى گفته كه به نام خونى و تبتى و چينى و هندى به چهار قسم مى باشد. پس بعد از شرح همه آنها گويد: اين سخنان، بى اصل و مشگ تنها دو قسم است، يا اصلى خالص يا جعلى مغشوش و ما هم ترجمه اجمالى همه اقسام مذكوره را در ضمن تركيبات «مشگ» مذكور خواهيم داشت.
مشگ آباد ـ دهى است خجسته بنياد و بهجت توأمان از دهات فراهان كه فرش قالى آن ممتاز است.
مُشگِ اصلى ـ مشگ خالص[ر.م].
مُشگ افشان; مُشگ افشان از قفا ـ مشگ فشان[ر.م].
مشگ بيد ـ بيدمشگ[ر.م].
مُشگِ تاتارى--->مشگ تركى.
مُشگِ تبّتى ـ چنانچه اشاره شد، به نوشته بعضى، يكى از اقسام چهارگانه مشگ و حقيقت آن عبارت از نافه اى است كه از اجتماع خون در حوالى ناف آن به سبب غلبه قوّت و حرارت آن به هم مى رسد و تا مقدار نصف ليمويى بزرگ مى شود و بعد از آنكه بزرگ شده و به حد كمال خود رسيد، خارش بسيارى در آن مواضع به هم رسيده و به سبب شدت خارش بر سنگ ها و درخت ها مالد، پس آن با پوستى كه بر بالاى آن است، جدا شده و مى افتد.
مُشگِ تتارى--->مشگ تركى.
مُشگِ تركى ـ كه «مشگ خونى» هم گويند، خونى است كه از آهوى مشگ به طريق حيض و بواسير دفع شده و بر روى سنگ ها منجمد مى گردد و اين قسم در نهايت خوش بويى و تندى مى باشد، به حدى كه بوييدن آن رعاف[خون ريزى بينى] آورد و رنگش زرد و قطعاتش دراز و باصلابت و نادر و قليل الوجود است و چنانچه اشاره نموديم، به نوشته بعضى، مشگ به نام تركى و هندى به دو قسم بوده و هريك داراى انواع بسيار و تركى بهتر از هندى است و ختايى[ناحيه اى در شمال و شمال غربى چين] آن هم بهتر از تاتارى است زيراكه تاتارى با اندك چربى است و بعد از آن اصناف ديگر تركى. و اما هندى، خونى است كه از ذبح آن حيوان به هم مى رسد با جگر و سرگين خشك آن خمير مى كنند و اين قسم غير صُلب و اشقراللون[سرخ مايل به سفيدى] و بدترين همه اقسام مشگ، و بهترين آن هم نيپالى، پس رنگپورى است.
مُشگِ تونكن ـ به نوشته پزشگى نامه[ر.ض]، مشگ متداول در تجارت در همان كيسه اصلى كه از حيوان جدا كرده اند، محتوى مى باشد و بر دو قسم است: مشگ تونكن و مشگ كاباردن و اوّلى بى قدرت تر و محتوى در كيسه اى است كه موى هاى آن كوچك و خرمايى اند و دويّمى در كيسه اى است كه موى هاى آن سفيدرنگند.

صفحه 157 - جلد چهارم
مُشگِ جعلى ـ مشگ مغشوش و مصنوعى[ر.م ]است.
مُشگِ جن ـ شواصر[ر.م].
مُشگِ چينى ـ چنانچه اشاره شد، به نوشته بعضى، يكى از اقسام چهارگانه مشگ و آن خونى است كه بعد از صيد نمودن آهوى ختايى موضع ناف آن را شكافته و اطراف آن را با دست مى مالند تا خون اطراف در يك جا جمع شود، پس شكافته و برمى آورند و خشك مى كنند و آن سياه رنگ و باصلابت است و در مخزن[ر.ض ]گويد: نيز گفته اند كه صيادان موضع ناف آن را كشيده و با دستمال مى بندند و چون خون بسيارى در آن مجتمع گرديد، آن را ذبح نموده و ناف آن را بريده و مدتى در جو دفن نمايند. پس برمى آورند و خوش بوى مى گردد والاّ قبل از آن خيلى بدبو است، مانند جند بيدستر[بيضه سگ آبى] كه پيش از استحاله بسيار بدبو است.
مُشگِ خالص ـ به نوشته مخزن[ر.ض]، همان مشگ تبتى است كه بدان اسم مسمّى كرده اند و حال آنكه مخصوص به تبت نيست و خالص هم، يا آن است كه خودبه خود جدا مى گردد، چنانچه مذكور افتاد و يا آنكه قريب به رسيدن كمال كه مردم آنجا وقتش را مى دانند، آن حيوان را گرفته و بريده و جدا مى كنند. پس گويد: دو قسم ديگر كه چينى و هندى باشند، مغشوش است و علامت مغشوش از سياهى مفرط و ثقل و بدبويى و يا كم بويى معلوم گردد و امتحان آنچه در ناف باشد، آن است كه ريسمانى را به سوزن گذرانيده، پس آن سوزن را اوّل از نافه گذرانده، پس از وسط سير بگذرانند و بو كنند. پس اگر بوى سير ندهد، خالص است والاّ مغشوش است و امتحان آنچه در غير نافه باشد، آن است كه در كف دست قدرى از آن را با آب دهن بمالند; اگر حل شود، خالص و اگر فتيله گردد، مغشوش و امتحان ديگر آنكه ظرفى بر آتش گذاشته و مشگ بر روى آن ريزند; اگر از آن بوى نيكو آيد، خالص است والاّ مغشوش. و ديگر آنكه سر جوال دوزى را در سير زنند و در نافه فرو برند و ببويند; اگر بوى بد آيد، مغشوش است و اگر بوى خوش آيد، اصلى; و يا موافق فرموده ارسطو، مشگ خالص ساييده را چون در ظرف رطوبت دار گذارند، به قدر يك ساعت وزنش زياده مى شود. و در پزشگى نامه[ر.ض] گويد: مشگ خالص تقريباً همه آن در آب داغ حل شده و در آلكل(alcool) و اتر (ether) و زرده تخم مرغ نيز محلول مى باشد و بهواسطه گران بهايى مشگ است كه اغلب آن را مغشوش كرده و شن و سرب و خون خشكيده و قفراليهود[مومياى كوهى; به ماده 2 «موميا» رجوع شود] و غيره در آن مخلوط مى نمايند و نيز در مخزن[ر.ض] گويد: مشگ خالص را بسيار كم مى آورند مگر به عنوان هديه و تحفه براى ملوك و سلاطين و حكام آن بلاد و سرحدات و اكثر در همان جا نافه را بريده و به قسمى مغشوش نمايند و نافه را به طورى درست سازند كه كمتر كسى درمى يابد و بعد از آن مى آورند.
مُشگ ختايى; مُشگِ خطايى; مُشگِ خونى--->مشگ تركى و مشگ.
مُشگْ دانه ـ (به ضمّ اوّل و كسر آن) نام لحن 22 از سى لحن[ر.م] باربدى[نوازنده دربار خسروپرويز ساسانى ]و هم دانه اى است خوش بوى كه آن را سوراخ كرده و به رشته اش كشند.
مشگْ دِر ـ (به فتح اوّل) جانورى است كه مَشگ و خيك را پاره و سوراخ كند.
مشگْ دم ـ (به ضمّ اوّل و فتح دال) مرغى است سياه رنگ و خوش آواز.
مُشگِ رنگپورى--->مشگ تركى.
مُشگِ زمين; مُشگِ زيرزمين ـ گياه سعد[ر.م] و بيخ آن.
مُشگِ عملى ـ مشگ مصنوعى[ر.م] است.
مُشگْ فروش ـ مردم مهربان و خوش خوى و زيبا و خوش روى.
مُشگْ فشان; مُشگْ فشان از قفا ـ مردم نغزگفتار و شخصى كه در وقت حرف زدن بوى خوش از دهانش برآيد.

صفحه 158 - جلد چهارم
مُشگِ كاباردن--->مشگ تونكن.
مُشگِ كوت كانگرايى--->مشگ.
مشگْ مالى ـ نام لحن 24 از سى لحن[ر.م] باربدى [نوازنده دربار خسروپرويز ساسانى].
مُشگِ مصنوعى ـ يا عملى; به فرموده تحفه[ر.ض] و مخزن[ر.ض]، از ريوند چينى[ر.م] و حسن لبه[ر.م] و تخم مورد [ر.م] و قرنفل[گل ميخك] و خون كبوتر و جگر خشك كرده بز و قدرى مشگ خالص ترتيب داده و در نافه ها پر كرده و سر آن را مسدود نموده و به صورت اصلى ساخته و مى فروشند و در پزشگى نامه[ر.ض ]فرمايد: در آلمان يك قسم مشگ مصنوعى مى سازند و عبارت از ماده سقزى زردى است كه داراى بوى مشگ است و آن را از روغن كهربا با اسيد ازتيك[تيزاب و جوهر شوره] ترتيب مى دهند.
مُشگِ مغشوش--->مشگ خالص.
مُشگِ ناب ـ مشگ خوب و خالص و بى غش.
مُشگ نافه ـ (به كسر كاف) مشگ ناب و (به سكون آن) گياهى است كه تخم آن مانند مشگ، خوش بوى مى باشد.
مُشگِ نيپالى--->مشگ تركى و مشگ.
مُشگْواش--->شواطر.
مُشگِ هندى ـ سُعدِ[ر.م] هندى است و يا چنانچه اشاره شد، به زعم بعضى، يكى از اقسام چهارگانه مشگ است كه در «مشگ تركى» مذكور افتاد.
مشگچه ـ (به فتح اوّل) مَشگ و خيك كوچك و (به كسر آن) گل نسرين ا ست.
مُشگدانه; مُشگدِر; مُشگدَم ـ رجوع به تركيبات «مشگ» شود.
مشگر ـ (چو دختر) مخفّف موشْ گر[نوحه گر و گريان].
مشگك ـ (چو دلبر) گياه سُعد[ر.م] و بيخ آن و مصغّر مشگ و رجوع به «شلمك» هم شود.
مشگك زمين; مشگك زير زمين--->سعد.
مشگل ـ (چو گندم) دزد و راهزن.
مشگى ـ (چو هندى) مخفّف مشگين.
مشگيچه ـ (چو گنجينه) مشگچه[ر.م] و (به كسر اوّل) گل نسرين است.
مشگيدن ـ (چو دزديدن) ركيدن[ر.م] و غريدن[ر.م].
مشگيزه ـ (چو گنجينه)مشگچه[ر.م].
مشگين ـ (چو مسكين) گل نسرين و هر چيز سياه رنگ و يا مشگ آلود و آنچه بوى مشگ مى دهد و نام محالى [منطقه اى] هم هست در آذربايجان.
مشگينْ جو; مشگينْ جه; مشگينْ چاه; مشگينْ چَه ـ نسرين و خال خوب رويان.
مشگينْ خِتام; مشگينْ خِتامه ـ هر امرى كه آخرش خوب باشد، خصوصاً شرابى كه در آخر، بوى مشگ دهد.
مشگينْ سنام ـ مژگان معشوق و ظاهر آن است كه با نون آخر بوده و «مشگين سنان» باشد و ميم آخر سهو است.
مشگينْ سِنان--->مشگين سنام.
مشگينْ كلاه; مشگينْ كُلَه ـ زلف و كاكل و گيسوى خوبان و كلاه سياه و معشوق سياه كلاه.
مشگينْ مهره ـ كره زمين.
مشگينْ وفادار ـ گل نسرين كه مانند مشگ خوش بوى شده و از اوّل بهار تا آخر تابستان بلكه پاييز خزان نكرده و در درخت بماند كه در ماندن خود باوفا است.
مِشگينَك ـ نوعى از حلوا است.
مشلَوز ـ (چو فردوس) زردآلو.
مِشَمّ--->مشام.(عر)
مشمش ـ (چو كشمش) ميوه اى معروف و بهتر از شفتالو كه به پارسى «زردآلو» گفته و خشكيده آن را «قيسى» و «خوبان» گويند و اقسام مى باشد، از هسته تلخ و شيرين و هريك به نامى مشهور و بهترين همه، رسيده شيرين لطيف پوست هسته شيرين و پرآب و كم جرم آن و به فرموده مخزن[ر.ض] و غيره، خشك كرده آن بهتر از تازه آن است.
مشمشا ـ (چو اَژدَها) نوعى از زردآلو است.(ند)
مشمّع ـ (چو مسلّط) هرآنچه آلوده به شمع و مومش

صفحه 159 - جلد چهارم
نمايند و مجازاً در اشباه و نظاير آن هم استعمال نمايند.(عر)
مشمول ـ (چو منصور) محدود و محاط و احاطه كرده شده و هرآنچه باد شمال بر آن خورده باشد، خصوصاً شراب همچنانى.(عر)
مشنج; مشنگ ـ (چو تفنگ و فِرنگ و پلنگ) مژمژ[خرمگس و مگس سبز بزرگ] و دزد و راهزن و خيار بادرنگ[ر.م] و غلّه كرشنه[ر.م].
مشنگِ گاوى ـ غلّه كرشنه[ر.م].
مشو ـ (چو قَشَو) نهى از شدن و (چو وضو) به نوشته مخزن[ر.ض]، نام شيرازى دانه و غلّه اى است شبيه به عدس و از آن باليده تر و گويند قسمى از خلّر[ر.م ]است وليكن به سفيدى و تدوير آن نيست.
مشوب ـ (چو عمود) مخلوط و ممزوج.(عر)
مشورت ـ (چو كبوتر و بدنظر) به معنى معروف كه به دست آوردن رأى است و به پارسى «كنگاج» و «كنگاش»[گويند].(عر)
مشهد ـ (چو منكِر) زنى كه شوهرش حاضر باشد و (چو دختر) شهيد راه خدا و (چو عنبر) محل شهادت شهدا و محضر مردم و محل اجتماع ايشان و ازدحام ايشان و جمع آن، مشاهد است و «مشاهد مكّه» محل هايى است از آن كه جاى اجتماع مردمان است و در عرف، نام مخصوص چند مكان شريف است كه بهواسطه قيد از همديگر امتياز يافته و مراد از آن در صورت اطلاق، مشهد رضا(عليه السلام) است كه همه آنها در ضمن تركيبات، مذكور خواهد شد.(عر)
مشهدِ اُم النبىّ ـ يا مشهد مادر سليمان; به نوشته آثار عجم[ر.ض]، بلوكى است سردسير مشتمل بر شش قريه در سمت شمال شرقى شيراز به مسافت بيست فرسخ از آن دور و حاصلش غلّه و حبوبات و پنبه و اوّل دهات آن دهى است مشهور به شيخان كه در اصل موسوم به خمارى بوده و قريب به آن ده بقعه اى است از سنگ كه گويند قبر مادر سليمان است اما به عقيده مورّخين فرنگستان، آن مقبره پادشاهى كوروشنام بوده كه او را چتريش نيز ناميده اند و به تاريخ ايشان تقريباً 2450 سال قبل از اين زمان سلطنت داشته و سليمانى كه اين بقعه را به مادر وى نسبت مى دهند، معلوم ما نيست كه كدام سليمان است و بر فرضى كه مقصود سليمان نبى(عليه السلام)بوده باشد نيز معلوم نيست كه مادر آن جناب در اينجا مدفون باشد. پس، از يكى از مورّخين نقل كند كه چون برخى جمشيد [چهارمين پادشاه پيشدادى] را سليمان مى دانند، شايد مادرش در اينجا مدفون باشد و لهذا به مشهد مادر سليمان موسوم شده اما در يكى از تواريخ اوروپا مرقوم است كه سليمان ابن ابى جعفر، برادر هارون الرشيد، شهر پساسير[فسا] را تيول داشته. وقتى از جانب خليفه آنجا رفته و مادرش كه همراه او بود در آنجا درگذشته و مدفون گرديده و ازاين رو به مشهد مادر سليمان معروف گرديد و به طول زمان گمان نمودند كه سليمان نبى است، پس مشهد ام النبىّ نيز گفتند. بالجمله اين بلوك اوّلين بناهاى ايرانى و بزرگ ترين اساس هاى آن سامان بوده و بناى بقعه مذكوره از سنگ هاى بسيار بزرگ است كه هر سنگى به قدر دو ذرع و سه ذرع عرض و طول بر روى يكديگر نهاده و بقعه اى ساخته اند و شكل آن مربع فى الجمله مستطيل و پايه پايه به طور مدرّج شش طبقه است. طبقه اوّلى طولاً دوازده ذرع و نيم و عرضاً يازده ذرع و نيم و ارتفاعاً يك ذرع و نيم است و هر يك ضلع طبقه دويّمى يك ذرع كمتر از اوّلى است و همچنين از هر طبقه يك ذرع از عرض و طول كم مى شود تا طبقه ششم كه طولاً هفت ذرع و نيم و عرضاً شش ذرع و نيم است. و اما ارتفاع طبقه دويّمى و سيّمى هركدام يك ذرع و ارتفاع طبقه چهارم و پنجم و ششم از نيم ذرع كمتر است.
مشهدِ حسين ـ كربلا.
مشهدِ رضا; مشهدِ رضوى--->مشهد مقدّس.
مشهدِ على; مشهدِ غَرى--->نجف.
مشهدِ مادر سليمان ـ مشهد ام النّبى[ر.م] است.
مشهدِ مقدّس ـ يا مشهد رضا يا مشهد رضوى; كه در اصل سناباد نام داشته، شهرى است شهير و دلگشا و

صفحه 160 - جلد چهارم
مدينه اى است فرح بخشا، آبش خوش گوار و هوايش سازگار به مسافت 264 فرسخ اعشارى از شمال غربى هرات و در نيم فرسخى يا چهار فرسخى شهر طوس و يا نام ديگر خود آن شهر ميمنت مأنوس و كرسى و مركز اداره ايالت خراسان، در ميان دو كوه واقع و به يمن بركت وجود مقدّس حضرت ثامن الائمّه على ابن موسى الرضا ـ عليه آلاف تحيّة و الثّنا ـ كه در آن خاك پاك مدفون است، از جمله بلاد عظيمه و محل تجارت و توقفگاه اصحاب صناعت گرديده و شهر طوس، مطموس [محو] مانده و اهل تشيّع از اقطار عالم به زيارت آن بقعه مباركه آمده و خواستار سعادت دنيا و آخرت باشند. و اين شهر مقدّس در ميان دو كوه واقع و گرداگرد آن به دو فرسخ مشهور و حديث شريف «بين الجبلين روضةٌ من رياض الجنّة» در السنه مذكور و مدفن نادرشاه افشار و شيخ بهاءالدين عاملى و برادرش، شيخ عبدالصمد و هارون الرشيد عباسى هم در آنجا است:
«ماينفع الرّجس من قرب الزّكىّ ولا *** على الزّكىّ بقرب الرجْس من ضرر».
مشهور ـ (ر.ف) و به پارسى «خنيده» و «آوازيده» [گويند].(عر)
مشى ـ (چو سعى) راه رفتن.(عر)
مشيا ـ (چو دريا) روغن گوسپند.(ند)
مشيب ـ (چو امير) نهى از شيبيدن[لرزيدن; آشفته بودن] و به عربى، پيرى است.
مشيّد ـ (چو مسلّط) استوار و محكم.(عر)
مشير ـ (چو مدير) اشاره كننده و كسى كه صلاح مردم را گفته و دلالت به طريق حق نمايد.(عر)
مشيشيّه ـ (ل) به نوشته احمد رفعت[ر.ض]، عنوان يكى از فرق صوفيّه است كه تنها اسم آن در السنه داير بوده و از اصول و عقايدشان چيزى در دست نيست.
مشيمه ـ (چو سليقه) بچه دان معروف كه در وقت ولادت با بچه بيرون آيد و كنايه از جوف و ميان هم هست.
مشيمه دنيا; مشيمه عالم ـ آسمان و آفتاب و به قواعد هيئت قديمه، كنايه از زمين هم هست.
مَشيميّه--->هفت پرده.
مشين ـ (چو دِلير) مخفّف ميشين[منسوب به ميش].

آيين شانزدهم

(در حرف ميم[كلمن] با صاد سعفص)
مصائب ـ (چو مساجد) جمعِ مصيبت.(عر)
مصاب ـ (چو خمار) مصيبت ديده.(عر)
مصاحف ـ (چو مساجد) جمعِ مصحف[ر.م].(عر)
مصادر ـ (چو مساجد) جمعِ مصدر.(عر)
مصارع ـ (چو مساجد) جمعِ مصرع [جاى افكندن] و (چو منافق) كشتى گيرنده و هم به معنى زعرور[ر.م ]است.(عر)
مُصارعت ـ (ر) كشتى گرفتن.(عر)
مصارف ـ (چو مساجد) جمعِ مصرف.(عر)
مصاريع ـ (چو سرازير) جمعِ مِصراع است.(عر)
مصافّ ـ جمعِ مصفّ است و در كنزاللغه[ر.ض] گويد: مصفّ ايستادن گاه در جنگ و صف زده گاه است.(عر)
مصافحه ـ دست يكديگر را گرفتن و كف دست خود را به كف دست ديگرى گذاشتن.(عر)
مصالح ـ (چو مساجد) جمعِ مصلحت و (چو منافق) مصالحه كننده.(عر)
مصالحه ـ (ر.ف) كه آشتى و رفع فساد و موافقت كردن و ترك خصومت نمودن است.(عر)
مَصاوِب ـ جمعِ مصيبت است.(عر)
مَصايب ـ (ق) جمعِ مصيبت و با همزه عوض ياى حطّى چنانچه مذكور افتاد، صحيح تر و با قواعد نحويّه موافق تر است.(عر)
مَصَبّ ـ محل ريختن.(عر)
مصباح ـ چراغ و نيزه عريض و پهن و قدح بزرگى كه چراغ در آن روشن كنند و شترى كه از كثرت قوّت خود تا هنگام ارتفاع آفتاب در يك جا خوابيده و به چراگاه نرود.(عر)
مصباحِ روم ـ كهربا است.
مصباحى ـ هر چيز منسوب به مصباح و در اصطلاح احكام نجومى، نام بعضى از ثوانى نجوم [ر.م ]است.(عر)

صفحه 161 - جلد چهارم
مصحّح ـ (چو معلّم) تصحيح كننده و كسى كه عيب و نقصان و اغلاط چيزى را صحيح نمايد و آن چيز را «مصحّح» (بر وزن مسلّط) خوانند.(عر)
مصحف ـ (چو مسلّط) رجوع به «تصحيف» شود و (چو دختر و دلبر و عنبر) كتاب، خصوصاً كلام الله و كتاب آسمانى و بالخصوص نام نامى قرآن مجيد و جمع آن، مصاحف است.
مُصحَفِ فاطمه ـ يا صحف فاطمه يا صحيفه فاطمه; به مدلول بعضى از آثار دينيّه، مصحفى است كه حرفى از قرآن در آن نبوده و حلالى و حرامى در آن نيست بلكه متضمّن علم ماكان و مايكون است و در بعضى از اخبار، ائمّه اطهار(عليهم السلام) در جواب استكشاف از حقيقت مصحف فاطمه ـ سلام الله عليهاـ وارد است كه آن خاتون معظّمه بعد از رحلت حضرت رسالت (صلى الله عليه وآله) 75 روز عمر كرده و در تمامى آن مدت به طور شدّت مبتلاى غم و محنت مى بود و ازاين رو جبرئيل از طرف حضرت بارى به جهت تسليت و دلدارى آن معصومه نازل شده و از اوضاع و مقامات عاليه اخروى حضرت رسالت(صلى الله عليه وآله)آگاهى اش داده و تمامى احوال و وقايع عترت طاهره(عليهم السلام) كه از طرف خداوندى مقدّر بود اطلاعش مى داده و حضرت على(عليه السلام) همه آنها را مى نوشت تا آنكه يك مصحف گرديده و موسوم به مصحف فاطمه ـ سلام الله عليها ـ گرديد.
مصداق ـ (ر.ف) رجوع به «مفهوم» شود.(عر)
مصدر ـ (چو منكِر) نام قديمى ماه جمادى الاولى و (چو مسلّط) مردم صدرنشين و قوى سينه و اسب پيشرو و كسى كه عرق و خوى بر سينه اش رسد و اسب و گوسپندى كه سينه اش سفيد باشد و (چو عنبر) صادر شدن و حاصل و حادث شدن و برگشتن و منصرف شدن و محل و مكان اين افعال و به مناسبت همين معنى لغوى، در معنى اصطلاحى معروف آن، كه در نمايش 14 از نگارش اوّل از آيين سيّم مقدّمه مذكور افتاد، استعمال نمايند.(عر)
مصر ـ (ر) شمشير و رجوع به «مواجب» هم نمايند و مطلق شهر و بلد، خصوصاً شهرى است معروف و هم مملكتى است معمور و مشهور در سمت شمالى و يا شمال شرقى افريقا كه در ساحل بحر ابيض[درياى مديترانه] واقع و طول آن از اسكندريّه و بحر ابيض تا بيابان حبشستان[اتيوپى ]شصت مرحله و عرضش از بحر احمر تا وادى باركا امتداد داشته و از شمال به بحر ابيض و شرقاً به بحر احمر و بحر ابيض و غرباً به طرابلس و بربر و ارض مغرب و جنوباً به نوبه و دشت سودان و بيابان نامعمورى كه اصلاً اثر آب و علف ندارد، محدود و از ممالك ممتازه دولت علّيّه [عثمانى ]معدود و مقرّ اداره خديويّت آن [حاكمان مصر را در قرن 13 و 14 هجرى خديو مى ناميدند ]شهر قاهره و به نام عليا و سفلى و وسطى به سه ايالت مقسوم مى باشد كه هريكى از آنها متضمّن بلاد كثيره بوده و به نوشته مراصد[ر.ض]، مجموع آنها 2395 قريه و بلد مى باشد و از جمله آنها شهرى است گيزهنام كه اهرام مشهور مصر هم كه در «هرمان» مذكور خواهد افتاد، در آنجا است و به همين جهت مصر را ذات الاهرام نيز گويند و به جهت اهميّت تاريخى مصر، ترجمه اجمالى بعضى از خصوصيات آن را در ضمن چند ماده مى نگاريم:
   1. اهميّت مصر: مصرى ها خدمت هاى بزرگى به عالم انسانيت كرده اند و پيش از تمام ملل فلاحت و زراعت اراضى و ساختن ابنيه عاليه و حجارى و كتابت را دانسته اند و در واقع ملل ديگر روى زمين اصول اوّليّه انسانيت را بديشان قرض دار هستند و تمامى صنايع لازمه را اوروپايى ها از ايشان ياد گرفته اند; بدين جهت مملكت مصر اشهر ممالك مشرق كه اوّلين متمدن عالم بوده اند، گرديده است.
   2. بانى مصر: در وجه تسميه آن در مراصد[ر.ض ]گويد كه به نام بانى خود، مصر ابن مصراهم ابن حام ابن نوح، موسوم شده و در مجمع البحرين[ر.ض ]فرمايد: به نام بانى خود، مصر ابن نوح، موسوم گرديده و در بستان السياحة[ر.ض ]از تاريخ كبير[ر.ض] نقل كرده: اوّل كسى كه پيش از طوفان نوح بدان مكان رسيده و در تعمير و آبادى آن كوشيده، مصرايم ابن راويل ابن قابيل ابن آدم بوده است و از كتاب اخبار مصر نقل كرده: اوّل كسى كه باعث

صفحه 162 - جلد چهارم
آبادى مصر شده و مالك آن گرديد، نقراوش ابن مصرايم اوّل ابن كاميل ابن راويل ابن قابيل ابن آدم بوده كه به نام پدر خودش موسوم گردانيد و از ابن كثير [مورّخ و مفسّر قرن 8هـ] نقل كرده: اوّل كسى كه به ارض مصر درآمد، شيث ابن آدم بوده، پس برادرزاده هايش بدانجا آمده و آن ارض را ايلول نام كردند و از كثرت قدمت آن است كه آن را امّ الدنيا نيز گويند.
   3. فراعنه و سلاطين مصر و جنگ هاى ايشان: كه در «فراعنه» اجمالاً مذكور افتاد و احمد رفعت[ر.ض] گويد: مصر، نخست 5043 خلقتى ـ مطابق 551 مقدّم ميلادى ـ مسخّر عجمان گرديده، پس در 332 مقدّم ميلادى اسكندر رومى ضبطش نموده، پس به تحت استيلاى امپراطور شرق درآمده، پس بازهم مضبوط عجمان و در 19 هجرت به امر عمر ابن خطاب به دستيارى عمرو ابن عاص مفتوح اسلاميان بوده و اخيراً ملوك امويّه و عباسيّه و فاطميّه [قرن 3 تا 7هـ] و ايوبيّه و غلامان اتراك و چراكسه[كه عمدتاً بر پايه غلامان چركس قفقازى شكل گرفتند] على التناوب حكمران آن ديار گرديده، عاقبت در عهد سلطان سليم اوّل ملحق به ممالك دولت علّيّه [عثمانى] گرديد و در 1841ميلادى ـ مطابق 1257 هجرى ـ در سايه پاره اى قيلوقال و جنگ و جدال موفّق به پاره اى امتيازات گرديدند.
   4. آبوهواى مصر: اراضى مصر مختلف، بعضى از آنها كوهستان و ديگرى مستوى و مسطح و هوايش گرم و بارانش كم بلكه مى توان گفت كه تقريباً در تمامى ايام سال و فصول اربعه اصلاً در آنجا باران نيايد الاّ آنكه در ايام بهار در تلال[تپه ها] و جبال آن حدود كه منبع رود نيلند، باران متواتر آمده و رود نيل طغيان كرده و بالا گيرد، چنانچه اغلب صفحه آن بلاد را فرا گيرد و بعد از انقضاى فصل بهار و فرو نشستن آب رود نيل، اهالى آن ديار در اراضى رطوبى و نم دار كشت و زراعت كرده و محصول زراعاتشان به همين رطوبت به عمل آيد به حدى كه كفايت آن بلاد را نمايد و به آبى ديگر محتاج نباشد. بالجمله نيل رودى است مبارك كه در واقع سبب حيات مصر و مصرى بوده و از جنوب به شمال جريان دارد و پيش از آنكه به بحر ابيض بريزد به چند شعبه تقسيم مى باشد كه آنها را دهانه هاى نيل گويند و هريكى به ديارى مى رود و در رود نيل تمساح و سقنقور [ر.م] و انواع ماهى بسيار است از آن جمله ماهى رعّاده است كه در تركيبات «ماهى» مذكور افتاد و در بسط زايد همين رود نيل رجوع به «نيل» هم نمايند و هر سال از اوّل بهار كه برف كوه هاى حبش شروع به آب شدن مى نمايد، آب اين رودخانه زياد شده و از هشت متر تا ده متر آب آن از سطح حقيقى متعارفى خود بالا آمده و در اراضى مصر پراگنده شده و تمام خاك مصر را فرا مى گيرد و از اوّل حَمَل [بهار] تا اوّل تابستان بلاد و دهكده هايى كه در روى بلندى ها بنا شده، دور آنها را آب گرفته و شبيه جزاير واقعى مى گردند و چون رود نيل بازگشت، طبقه اى از لاى و لجن آن در روى اراضى ته نشين شده و خاك آن را حاصلخيز مى نمايد و به منزله كوتى است براى اراضى و وجود محصولات بسته به همين ازدياد و فيضان نيل است كه در اين حال گندم و برنج و نيشكر و پنبه و توتون و قهوه و ديگر محصولات آن بسيار مى باشد. بالجمله از عدم مساعدت هوا است كه بلاد مصر بيشتر، از استيلاى دو مرض طاعون و درد چشم خالى نبوده و تب و آبله نيز بسيار باشد و كلّيةً خالى از امراض وبائيّه نباشد.
   5. در اختلاف فصول مصر: احمد رفعت[ر.ض ]گويد: فصل بهاران از اوّل كانون ثانى [دى ]آغازيده و تا آخر شباط[اسفند] امتداد دارد و اما ده ماه باقى در حكم تابستان است و در كشف القناع[ر.ض] گويد: هواى اين اقليم به اختلاف فصول مختلف بوده و از ماه كانون تا آذر سرد و از آذر تا وقت فيضان نيل بسيار گرم است و در جايى ديدم كه فصول مصر بر خلاف ساير اقاليم به سه موسم تقسيم مى شود:
   اوّل، از ابتداى حزيران[ماه نهم رومى] تا تشرين اوّل [ماه اوّل رومى] را كه مطابق است با 23 جوزا[خرداد ]الى 21 ميزان[مهر]، 124 روز هنگام طغيان رود نيل بوده و تمامى اراضى را آب فرا گرفته و امكنه مرتفعه شهر و

صفحه 163 - جلد چهارم
قصبات به شكل جزيره بيرون ماند، يك فصل و موسم مى دانند.
   دويّم، از تشرين اوّل تا نيسان[ارديبهشت] را كه 183 روز بوده و آب ها خشكيده و شروع به كشت و زراعت نمايند، يك فصل قرار داده اند كه بهترين موسم مصر است.
   سيّم، از نيسان تا حزيران را كه 61 روز بوده و هوا رو به گرمى نهاده و وقت دروى زراعت بوده و هيچ لطافتى در هوا باقى نماند، يك موسم شمرده اند كه سخت ترين فصول مصر است.
   6. صنايع مصرى ها: ايشان معبدهاى بزرگى مى ساختند و گاوآهن هاى كوچكى داشتند بدون چرخ كه با آن اراضى را شخم و زراعت مى كردند و در قبور ايشان بعضى دانه هاى گندم يافت مى شود كه با گندم امروزه فرقى ندارد و پارچه هاى پشمى مى بافته اند و طلا و نقره استعمال نمى كرده اند و ساختن شيشه را خوب مى دانسته اند و با گياهى موسوم به «پاپيروس» كه در سواحل رودخانه و مرداب هاى مصر مى رويد، مقوّايى ترتيب داده و با نى هاى تراشيده روى آنها خط مى نوشتند و احمد رفعت[ر.ض] گويد: مبدأ علوم و مدنيّت و منشأ فنون و صنعت بودنِ مصر، معلوم عموم بوده و حاجت به شرح و بيان ندارد.
   7. در مذهب رسمى و پاره اى اوضاع و اطوار مصريان و خطوط ايشان: در بعضى از رسائل مختصره گويد: مدت 5000 سال است كه خاك اوروپا مسكون مى باشد ليكن سكنه قديمى آن به هيچ وجه شباهتى به سكنه امروز نداشته، چنان كه در غارها و كلبه هاى محقّر منزل داشتند و غذا و لباسشان از پوست و گوشت حيوانات شكارى بوده و ازاين رو توان گفت كه وحشى بوده اند. در آن زمان مردمان مصر از ساختن سدهاى بزرگ و بناى شهرها و كشت و زرع بااطلاع بوده و در تحت حكومت يك سلطان قرار گرفته و تشكيل دولت واحدى مى نمودند و عقايدشان هم بر اين بوده كه هرگاه شخصى بميرد، روح از بدنش طيران مى نمايد ولى فانى نشده و پيوسته باقى بوده و مجدداً روزى محتاج خواهد بود كه بدان بدن برگردد. بنابراين مصرى ها براى ابقاى جسد ميّت وسيله خوبى اختراع كرده بودند و آن اين بود كه اجساد مردگان را موم آلود نموده و با بندهاى باريك مى پيچيدند. پس از اين تزيينات قبرى مانند يك منزل زيرزمينى براى او ساخته و جميع لوازم زندگى انسان را از قبيل غذا و لباس و جواهرات و غيره در آن قرار مى دادند و در اين عصر ما كه عده زيادى از آن قبرها را مى كَنند، اجساد موميايى شده و اشياء مختلفه بسيارى در آن قبور به دست آمده است. و مذهب قديمى مصريان نوعى از بت پرستى بوده كه هريك از قواى طبيعيّه را خدا پنداشته و در بعضى مواضع پلنگ و گوساله و حيوانات سايره را مى پرستيده اند.
   و اما ديانت غالبه اكنونى مصرى ها عبارت از دين مبين اسلامى است كه اغلبشان متديّن به آن دين هستند، چنانچه به نوشته نخبه ازهريّه[ر.ض ]سكنه آن ديار موافق لوحه ذيل است:
سكّان اصلى مصر
مسلم8971761
مسيحى637357
اورتودوكس606276
كاتوليكى18036
پروتستانى13045
اسرائيلى10693
سكنه اجانب مصر
مسلم5941
اورتودوكس39499
كاتوليكى43015
پروتستانى11364
يهودى12507
اديان سايره متنوّعه248
و امّا خط مصرى ها در «فينيقيّه» مذكور افتاد.(عر)

صفحه 164 - جلد چهارم
مصرِ زليخاپناه ـ بدن آدمى كه ملجأ روح است.
مصرِ سفلى ـ چنانچه اشاره شد، يكى از ايالات ثلاثه و يا قطعات سه گانه اراضى مصر است كه قطعه اى دلتا بوده و شبيه به دال يونانى و مثلثى شكل است و تدريجاً از گلولاى رود نيل تشكيل يافته و هر سال در ازدياد است و دو شهر سائيس و پلوز را مؤخّراً در آن قطعه بنا نمودند و از بلاد مشهوره اش اسكندريّه و دمياط است.
مصرِ صَعيد; مصرِ عاليه; مصرِ عُليا ـ يكى از قطعات ثلاثه اراضى مصر است كه در «صعيد» اشاره نموديم و سابقاً معمورترين اقسام ثلاثه بوده و شهر صد دروازه تِبس هم در همين قطعه بنا شده.
مصرِ وُسطى ـ يكى از ق